میراث حدیث شیعه جلد 20

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : م‍ه‍ری‍زی‌، م‍ه‍دی‌، ‏‫۱۳۴۱ -‏‬

‏عنوان و نام پديدآور : م‍ی‍راث‌ ح‍دی‍ث‌ ش‍ی‍ع‍ه‌/ ب‍ه‌ ک‍وش‍ش‌ م‍ه‍دی‌ م‍ه‍ری‍زی‌، ع‍ل‍ی‌ ص‍درای‍ی‌خ‍وی‍ی‌.

‏مشخصات نشر : ق‍م‌: موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر‏‫، ۱۳‬-

‏مشخصات ظاهری : ‏‫‏21ج‌.‬‬: ن‍م‍ون‍ه‌.

‏فروست : پژوهشکده علوم و معارف حدیث؛ ۶.

‏شابک : ‏‫۶۵۰۰۰ ریال‬‏‫ : 978-964-493-455-1‬ ؛ ‏‫۵۵۰۰۰ریال‬‏‫: ج.۱۸، چاپ اول‬: ‏‫‬‭9789644933332 ؛ ‏‫۷۰۰۰۰ریال‬‏‫: ج.۱۹، چاپ اول‬: ‏‫‬‭‬‭978964493341

‏وضعیت فهرست نویسی : برون سپاری

‏يادداشت : ف‍ه‍رس‍ت‍ن‍وی‍س‍ی‌ ب‍راس‍اس‌ ج‍ل‍د بیستم، ۱۳۸۸.

‏يادداشت : ‏‫‏پ‍ش‍ت‌ ج‍ل‍د لات‍ی‍ن‍ی‌ش‍ده‌:.‎The hadith heritage of Shiah‬)‮‭‭‭‎‭Mahdi Mihrizi. Mirath -i hadith-i Shiah‏.‭ ‬‬

‏يادداشت : ج.۱۸و۱۹(چاپ اول: ۱۳۸۷).

‏یادداشت : ک‍ت‍اب‍ن‍ام‍ه‌.

‏موضوع : احادیث شیعه -- قرن ۱۴

‏شناسه افزوده : موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث‏‫. سازمان چاپ و نشر

‏رده بندی کنگره : ‏‫‭‭BP۱۳۶/۹‏‫‭/م۹م۹ ۱۳۰۰ی

‏رده بندی دیویی : ‏‫‭۲۹۷/۲۱۲

‏شماره کتابشناسی ملی : ۱۵۸۱۶۰۰

تنظیم متن دیجیتال: میثم حیدری دولت آبادی

اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم

م‍ی‍راث‌ ح‍دی‍ث‌ ش‍ی‍ع‍ه

ب‍ه‌ ک‍وش‍ش‌ م‍ه‍دی‌ م‍ه‍ری‍زی‌، ع‍ل‍ی‌ ص‍درای‍ی‌خ‍وی‍ی‌.

‏مشخصات نشر : ق‍م‌: موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث

م‍ی‍راث‌ ح‍دی‍ث‌ ش‍ی‍ع‍ه‌

ب‍ه‌ ک‍وش‍ش‌ م‍ه‍دی‌ م‍ه‍ری‍زی‌، ع‍ل‍ی‌ ص‍درای‍ی‌خ‍وی‍ی‌.

موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث

فهرست

متون حديثى و دعا منهاج الحق و اليقين في تفضيل عليّ أمير المؤمنين على ساير الأنبياء و المرسلين 9 سيّد ولىّ بن نعمة اللّه حسينى رضوى حائرى (قرن 10)

تحقيق: عبد اللّه غفرانى

شرح و ترجمۀ حديث مفتاح الفرج 83

مير محمد حسين بن محمد صالح خاتون آبادى (م 1151 ق)

تحقيق: حميد احمدى جلفايى

ايضاح الأنباء فى تعيين مولد خاتم الأنبياء صلّى اللّه عليه و آله و مقتل السيد الشهداء عليه السّلام 167

شهيد ميرزا على ثقة الاسلام تبريزى (شهادت 1330 ق)

تحقيق: محمد الوان ساز خويى

حاشية الصحيفة السجادية 259

ابن ادريس، محمد بن منصور بن ادريس حلى (598 ق)

تحقيق: سيد محمد حسين حكيم

علوم حديث الدرة الحمراة فى كيفية زيارة العاشوراء 373

محمد بن ابو الحسن شهدادى نايينى (م 1278 ق)

تحقيق: مهدى باقرى سيّانى

رسالة فى علم الرجال 419

سيّد حسين بن محمّد حسينى (قرن 13-14 ق)

تحقيق: حميد احمدى جلفايى

اجازات و مشايخ اجازه نزهة الأنظار في مشايخ الإجازة إلى أئمة الأطهار 481

سيد محمد كاظم جزائرى (قرن 14 ق)

تحقيق: سيد جعفر حسينى اشكورى

أنوار (هدية) الكلام في ما رأيناه في هذا المقام 513

سيد محمد كاظم جزائرى (قرن 14 ق)

تحقيق: سيد جعفر حسينى اشكورى

فهارس فهارس عمومى ميراث (دفترهاى 1 تا 20) 535

فهرست تفصيلى 559

متون حديثى منهاج الحق و اليقين في تفضيل عليّ امير المؤمنين على سائر الأنبياء و المرسلين

سيّد ولىّ بن نعمة اللّه حسينى رضوى حائرى (قرن 10 ق)

تحقيق عبد اللّه غفرانى

منهاج الحقّ و اليقين في تفضيل عليّ امير المؤمنين على سائر الأنبياء و المرسلين

اشاره

سيّد ولىّ بن نعمة اللّه حسينى رضوى حائرى (قرن 10 ق) تحقيق عبد اللّه غفرانى

درآمد

نويسندۀ كتاب

گردآورنده، خود را در مطلع اين كتاب و آثار ديگرش «ولىّ بن نعمة اللّه حسينى رضوى حائرى» ناميده است. بنابراين، ضبط مرحوم خوانسارى كه نام كوچك مؤلّف را با پسوند اللّه «ولىّ اللّه» آورده، اشتباه است.(1)

سبب اشتهار وى به حائرى نيز به گفتۀ خودش، سكونت در كربلاى معلاّ است.(2)

وى، با اين كه از دانشمندان شيعى اهل حديث در سدۀ دهم هجرى و از هم روزگاران پدر شيخ بهايى و ديگر شاگردان شهيد ثانى بوده، امّا از گزارش احوال و ادوار زندگى اش دانسته هاى روشنى در دست نيست. شرح حال نگاران، از تاريخ ولادت و درگذشت او و همچنين از شمار اساتيد، شاگردان و نزديكانش يادى نكرده و فقط به ستايش


1) . روضات الجنّات، ج 8، ص 179. اين تصحيف، در جاهايى از كتاب الذريعة نيز ديده مى شود.

2) . نگر: أعيان الشيعة، ج 4، ص 272، به نقل از دو كتاب تحفة الملوك و مصباح الزائرين از آثار مؤلّف.

وى با القاب و اوصاف والا بسنده نموده اند.

عمر رضا كحّاله، با استفاده از منابع ديگر، مؤلّف را به سال 981 ق در بند حيات دانسته(1)و شيخ حرّ عاملى درباره اش گفته است:

السّيد وليّ بن نعمة اللّه الحسيني الرضوي الحائري، كان عالما فاضلا صالحا محدّثا(2).

آقابزرگ تهرانى، دست نوشتى از كتاب منهاج اليقين في شرح منهج المسترشدين(3)نزد مرحوم سماوى(4)ديده كه آن را «نعمة اللّه حسينى ابن محمّد» در ماه ذى حجّۀ 980 ق تحرير كرده است(5). احتمال ضعيفى است كه اين كاتب پدر مؤلّف ما باشد.

همچنين از مؤلّف، آثار متعدّدى به تازى و فارسى بر جاى مانده كه آنها را در اينجا مى شناسانم:

1. أنوار السرائر و مصباح الزائر؛

به فارسى، در فضايل پيشوايان معصوم و زيارت هايشان، ساختۀ 981 ق.(6)افندى، آن را در استرآباد ديده است(7). دست نوشتى هم در كتابخانۀ مركزى آستان قدس رضوى از آن ديده ام.

2. تحفة الملوك الذي هو خير من الذهب المسكوك؛

تهرانى، موضوعات آن را چنين برشمرده است: مقدّمة في التفكّر في


1) . معجم المؤلّفين، ج 13، ص 169؛ همچنين نگر: الذريعة، ج 18، ص 166.

2) . أمل الأمل، ج 2، ص 339.

3) . اين كتاب گزارشى است بر يكى از آثار كلامى علاّمه حلّى (درگذشتۀ 726 ق) موسوم به نهج المسترشدين كه فرزند برومندش فخر المحقّقين (درگذشتۀ 771) به قلم آورده است.

4) . محمّد سماوى (درگذشتۀ 1370 ق) از ادبا و دانشمندان شيعى سرزمين عراق بود كه اشتياق فراوانى به گردآورى و استنساخ آثار مكتوب پيشينيان داشت. براى گزارش حالش، نگر: پيش گفتار كامل سلمان جبورى بر تحقيق الطليعة من شعراء الشيعة اثر سماوى، طبع دار المؤرّخ العربي، بيروت.

5) . إحياء الداثر، ص 226.

6) . الذريعة، ج 2، ص 429. تاريخ 981 ظاهرا مربوط به كنز المطالب باشد. ر. ك: الذريعة، ج 18، ص 166.

7) . رياض العلماء، ج 5، ص 287.

صنائع اللّه تعالى، و ثمانية أبواب، و خاتمة: 1. في حقيقة الدنيا و فنائها، 2. في محاسبة النفس، 3. في ذكر الموت، 4. في الحشر، 5. في أحوال الملوك الماضين، 6. في حسن العدل، 7. في قبح الظلم، 8. في حسن الحلم، و الخاتمة في التواضع(1).

همچنين آن را نزد شيخ عبد الكريم عطّار در شهر كاظمين ديده، و دست نوشت كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار - شهيد مطهّرى كنونى - را نيز يادآور شده است(2).

3. درر المطالب و غرر المناقب في فضائل عليّ بن أبي طالب عليه السّلام؛

افندى، دست نوشت آن را در تبريز ديده(3)و سيّد محسن امين وجود نسخۀ آن را در نجف اشرف گزارش داده است.(4)

4. العسل المصفّى في فضل الصلاة على النبيّ المصطفى صلّى اللّه عليه و آله؛

در هشت باب، دست نوشت آن در كتابخانۀ سركار آصفيّه نگهدارى مى شود(5).

5. كنز المطالب في فضائل عليّ بن أبى طالب عليه السّلام؛

آن را به شمار نام هاى نيكوى پروردگار، در نود و نه باب ساخته و در آن منقولاتى از كتاب المعراج اثر گم شدۀ شيخ ابو جعفر صدوق (در گذشتۀ 381 ق) و مصباح الأنوار آورده است.

كسانى همچون مير محمّد اشرف در فضائل السادات، حرّ عاملى در أثبات الهداة و نويسندۀ الدمعة الساكبة، اين اثر را داشته و از آن نقل روايت كرده اند(6).


1) . الذريعة، ج 3، ص 472.

2) . همان، و نگر: فهرست كتابخانۀ سپهسالار، ج 3، ص 377.

3) . رياض العلماء، ج 5، ص 287.

4) . أعيان الشيعة، ج 10، ص 280. وى در اينجا احتمال يكى بودن اثر مزبور را با كتاب ديگر مؤلّف موسوم به كنز المطالب داده است.

5) . فهرست كتب قلمى آصفيه، ج 3، ص 416.

6) . الذريعة، ص 166؛ رياض العلماء، ج 5، ص 287؛ فهرستگان نسخه هاى خطى حديث و علوم حديث -

6. مجمع البحرين في مناقب السبطين الحسن و الحسين عليهما السّلام؛

در بيست و پنج باب، دست نوشت آن به شمارۀ 614 در كتابخانۀ مركزى دانشگاه تهران موجود است. اين دست نوشت از شمار پيشكش هاى استاد فقيد سيّد محمّد مشكات بوده است(1).

7. مصباح الزائرين؛

به فارسى، در فوائد و فضايل زيارت امام حسين عليه السّلام. آن را در بيست و پنج باب براى شاه تهماسب صفوى ساخته است(2).

8. منهاج الحقّ و اليقين؛

اثر حاضر، كه درباره اش سخن خواهيم گفت.

شناخت كتاب

نام كامل كتاب در دست نوشته ها و همچنين ديباچۀ متن، به صورت:

منهاج الحقّ و اليقين في تفضيل عليّ أمير المؤمنين على سائر الأنبياء و المرسلين آمده است. حرّ عاملى، كنتورى و آقابزرگ تهرانى هم به همين شكل از آن نام برده اند(3).

مؤلّف، اين كتاب را در پيامد جريان بحثى كه پيرامن برترى امير مؤمنان بر پيامبران عليهم السّلام يا برترى ايشان بر آن حضرت بوده و دانشيان در اين باره ديدگاه هاى متفاوتى داشته اند، به خواستارى دوستش مولى خواجه على آملى/ابو طالب آملى نگاشته، و وى را بسى ستوده است.

شايد اين طالباى آملى همانى باشد كه ميرزا عبد اللّه افندى درباره اش


1) . نگر: فهرست نسخه هاى اهدايى مشكاة به دانشگاه، ج 3، ص 1517؛ اين رساله در ميراث حديث شيعه، دفتر چهارم، با تحقيق قاسم شيرجعفرى به چاپ رسيده است.

2) . الذريعة، ج 21، ص 108.

3) . نگر: أمل الآمل، ج 2، ص 339؛ كشف الحجب و الأستار، ص 565؛ الذريعة، ج 23، ص 159.

چنين نگاشته:

المولى عليّ الآملى، كان من أجلّة العلماء و الفقهاء، و يروي عن الشيخ أبي الحسين محمّد الحلّي، عن شرف الدين المكّي، عن الشيخ مقداد، و يروي عنه المولى حسين [بن] عبد الحقّ الإلهي الأردبيلي و قرأ عليه على ما صرّح به المولى الإلهي المذكور في أوائل حاشيته على قواعد العلاّمة، و قال في مدحه: فممّن أخذنا العلم الشرعيّ عنه العالم الزاهد عليّ الآملي.

و ظنّي أنّه مذكور في مطاوي هذا الكتاب على نهج آخر، فلاحظ.

لكن لا يخفى أنّه ليس الآملي صاحب نفائس الفنون. نعم، يمكن أن يكون هو الشيخ عزّ الدين الآملي الذي كان معاصرا للشيخ عليّ الكركي و شريكا معه في القراءة على الشيخ عليّ بن هلال الجزائري.

و يخدشه أنّ المولى حسين الإلهي المذكور كان معدودا من أكابر العلماء في عصر الشيخ عليّ‌، فكيف يكون تلميذا لمن كان شريك الدرس مع الشيخ عليّ؟ فتأمّل(1)!

انطباق احتمالى وى با عزّ الدين آملى كه در يادداشت افندى بدان اشارتى رفته، به تمامى مخدوش و ناپذيرفته است؛ زيرا عزّ الدين كه از هم روزگاران كركى بوده، در ديباچۀ گزارۀ فارسى اش بر نهج البلاغة از خود به «جعفر فرزند شمس الدين» ياد كرده است(2). در موارد ديگر نيز، براى او نامى به جز جعفر نيامده است.

به هر روى، مؤلف كتابش را در چهارده مطلب، بخش ساخته و در طى آن با بهره گيرى از نصوص گونه گون حديثى به درستى اين بينش


1) . رياض العلماء، ج 3، ص 324-325.

2) . ثلث اوّل اين گزاره سال ها پيش به اهتمام مرحوم تقى بينش به چاپ رسيد، ولى از آنجا كه تلاش آن مرحوم على رغم ديگر پژوهش هاى گران قدرش از كاستى ها و اشكالات متعدّدى برخوردار است، تصحيح متن كامل اين كتاب ارجمند را بر پايۀ دو دست نوشت كهن كتابخانۀ آستان قدس رضوى و مدرسۀ شهيد مطهّرى تهران به دست گرفته ام، إن شاءاللّه تعالى.

كه امير مؤمنان امام على عليه السّلام بر همۀ پيامبران - به جز رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله - برترى دارد و سرآمدشان به شمار مى رود، پافشارى نموده است.

پس از وى، مهذّب الدين احمد بصرى، يكى از شاگردان مبرّز شيخ حرّ عاملى، روايت ديگرى در اين زمينه كه مؤلّف نياورده بود را استدراك نمود و به گردآورى آنها در كتابى موسوم به المنهج القويم پرداخت(1). آقابزرگ تهرانى دربارۀ اين كتاب نوشته است:

المنهج القويم في تفضيل الصراط المستقيم عليّ عليه السّلام على سائر الأنبياء و المرسلين سوى نبيّنا ذي الفضل العميم، للشيخ مهذّب الدين أحمد من أفاضل تلاميذ الحرّ العاملي، و صاحب فائق المقال في الحديث و الرجال(2)الذي فرغ منه سنة خمس و ثمانين و ألف.

حكاه [صاحب] نجوم السماء عن تذكرة العلماء، و رأيته عند الشيخ محمّد عليّ الحائري نزيل سنقر.

أوّله: الحمد للّه الذي أنعم علينا بالوجود بعد العدم، و فضّلنا على كثير ممّن خلق من الامم... و ذكر في أوّله: إنّي رأيت في هذا الباب كتاب منهاج الحقّ و اليقين في تفضيل عليّ أمير المؤمنين على سائر الأنبياء و المرسلين للسيّد وليّ بن نعمة اللّه الحسيني الرضوي الحائري، لكنّه ترك كثيرا من أحاديث الباب، فذكرت أنا جملة منها في هذا الكتاب.

و النسخة بخط الشيخ الناصر بن الحسن بن محمّد، فرغ من الكتابة في سنة 1121 للهجرة(3).

بررسى منابع كتاب

اشاره

مؤلّف به خاطر كوتاه گويى معهودى كه داشته، از يادكرد اسانيد


1) . براى گزارش حالش، نگر: مصفّى المقال، ص 50.

2) . اين اثر ارزشمند اخيرا در تهران و قم به چاپ رسيده است.

3) . الذريعة، ج 23، ص 197. در حال حاضر اين نسخه كه به احتمال زياد منحصربه فرد است در كتابخانۀ مرحوم آية اللّه طبسى حائرى در قم نگهدارى مى شود، تصويرى از آن نيز در اختيار اين جانب است.

روايات، رو برتافته و آنها را به شكل ارسال درآورده است. وى با به كارگيرى اين شيوه، از بهره يابى كامل و اندازۀ ارزش كارش كاهيده؛ امّا در عوض، با شناساندن منابعى كه از آنها استفاده نموده، كاستى مزبور را در پرتو چنين امتيازى كمرنگ ساخته است.

بخش در خور توجّهى از منابع ياد شده - كه بعضا از آثار عامّه و به جز شيعۀ اماميّه اند - از شمار كتاب هاى پرآوازه اى است كه در روزگار مؤلّف رواجى داشته و انتساب آنها به نويسندگانشان بدون ترديد تلقّى مى گرديده است. در اين ميان، نام منابع كهنى همچون كتاب گران بهاى المعراج تصنيف شيخ ابو جعفر صدوق نيز به چشم مى خورد كه نسخه اش امروزه وجود ندارد.

بخش ديگرى از آنها كه در اينجا اندكى به بررسى شان مى پردازم، آثار نادر و ناشناخته و يا كتاب هايى است كه از روى نادرستى به مؤلّف ديگرى منسوب شده اند و به گمانم منشأش دست نوشته هاى سقيم و كم اعتبار آن آثار بوده كه در دسترس مؤلّف قرار داشته است:

الف. كتاب هاى ناشناخته
1. بعض كتب المناقب؛

گفتاورد آن در كتاب هاى مناقب متداول ديده نشد.

2. كتاب الديلمي؛

ظاهرا مقصود، يكى از آثار شيخ ابو محمّد حسن بن ابى الحسن محمّد ديلمى دانشمند شيعى سدۀ هشتم هجرى بوده باشد. از وى، كتاب هاى إرشاد القلوب، أعلام الدين و غرر الأخبار بر جاى مانده است(1).

3. الكشكول؛

احتمالا همان اثر ارزندۀ الكشكول فيما جرى على آل الرسول است كه به سال


1) . نگر: الذريعة، ج 1، ص 517 و ج 2، ص 238 و ج 16، ص 36؛ كشف الحجب و الأستار، ص 53 و 392.

735 ق ساخته شده، و آن را تراويدۀ قلم عارف صوفى منش و دانشمند پارساى شيعى سيّد حيدر آملى (زنده در 787 ق)(1)دانسته اند،(2)ولى به قراينى بايد از آن ديگرى باشد. دست نوشت بسيار كهن اين كتاب به خط عبد اللّه بن حسن بن محمّد نجّار مورّخ ماه شعبان 762 ق، روزگارى در كتابخانۀ شخصى استاد فقيد عبد الحميد مولوى بوده و اكنون در كتابخانۀ دانشكدۀ الهيّات و معارف اسلامى مشهد به شمارۀ 568 نگهدارى مى شود.(3)

بررسى درست ديدگاه ها و داورى هاى كتاب ورزان جهت شناخت نويسندۀ اصلى كتاب، مجال ديگرى مى طلبد.

4.

غاية المطلوب؛

5.

المجتبى في توضيح أسرار المصطفى و المرتضى؛

از اين دو كتاب، نشانى در منابع كتاب گزارى نيافتم.

ب. كتاب هاى منسوب
1. كتاب الأربعين؛

مؤلّف، آن را به شيخ شهيد منسوب داشته و محور موضوعى رواياتش را دربارۀ مناقب امام على عليه السّلام دانسته است:

و ذكر شيخنا الشهيد رحمة اللّه في أربعينه الذي جمعه في فضائل مولانا أمير المؤمنين عليه السّلام....

اين انتساب اشتباه است؛ زيرا كتاب اربعين نگاشتۀ شهيد اوّل (كشتۀ 786 هجرى در رآه دفاع از كيان ولايت) ويژۀ فضايل جناب فضايل مآب حضرت ابو تراب عليه السّلام نيست و آن مرحوم در گزينه هاى حديثى


1) . براى گزارش حالش، نگر: الحقائق الراهنة، ص 66-70.

2) . نگر: الذريعة، ج 18، ص 82. برخى نيز آن را از تصانيف علاّمه حسن بن يوسف بن مطهّر حلّى مى دانند كه آشكارا اشتباه است؛ زيرا علاّمه، حدود نه سال پيش از نگارش اين كتاب، يعنى در 726 ق، از دنيا رفته است.

3) . فهرست نسخه هاى خطّى كتابخانۀ دانشكدۀ الهيات و معارف اسلامى مشهد، ج 1، ص 379.

خويش، بيشتر جنبه هاى فقهى و حكم شناسى را در ديد داشته است.

افزون بر اين، روايت مورد نظر ما كه دربارۀ تكريم جبرئيل از مقام اميرالمؤمنين عليه السّلام است، در آن وجود ندارد(1).

بارى، گردآورندۀ حقيقى اين اربعين، بايستى شيخ منتخب الدين على بن عبيد اللّه بن بابويه رازى (درگذشتۀ نزديك 585 ق) باشد كه اثر خويش را ويژۀ فضايل آن حضرت ساخته و روايت مزبور نيز در اربعين همو به چشم مى خورد. نام كامل كتابش: الأربعون حديثا عن أربعين شيخا من أربعين صحابيّا في فضائل الإمام أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السّلام است(2).

2. مصباح الأنوار [في مناقب إمام الأبرار]؛

در اين كتاب، از امامت امام على عليه السّلام سخن به ميان آمده و مناقب آن حضرت درج گرديده است(3). دست نوشته هاى كهن و نيكوى آن در كتابخانۀ آية اللّه مرعشى نجفى قم و كتابخانۀ مدرسۀ شهيد مطهّرى - سپهسالار پيشين - تهران وجود دارد(4). باز، عكس نسخه اى از آن به خطّ نسخ پختۀ كهن از سدۀ هشتم هجرى مشاهده نمودم، كه اصل دست نوشتش در نزد خاندان خرسان در نجف اشرف نگهدارى مى شود(5).

مؤلّف ما، اين كتاب را از شيخ الطائفه ابو جعفر محمّد بن حسن طوسى (درگذشتۀ 460 ق) دانسته است. مؤلّفان ديگرى همچون


1) . نگر: الأربعون حديثا، گردآمدۀ محمّد بن مكّى مشهور به شهيد اوّل، تحقيق و نشر: مدرسة الإمام المهدي عليه السّلام قم 1407 ق.

2) . نگر: طبع آن به اهتمام نهاد پيش گفته، سال 1408 ق.

3) . مؤلّف، در اثر ديگرش موسوم به كنز المطالب نيز موارد بسيارى از اين كتاب نقل نموده است.

4) . نگر: فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ مرعشى، ج 10، ص 88 و ج 12، ص 308؛ فهرست كتابخانۀ سپهسالار، ج 5، ص 581.

5) . اين دست نوشت را هم مرحوم آقابزرگ تهرانى ديده و از آن ياد كرده است. نگر: الذريعة، ج 21، ص 103.

شرف الدين استرآبادى (زنده در سدۀ 10 ق)(1)و سيّد هاشم بحرانى (درگذشتۀ 1107 ق)(2)نيز طوسى را به عنوان صاحب اين اثر پذيرفته اند. امّا انتساب اين اثر به وى مايۀ شگفتى است، زيرا در لابه لاى كتاب گفتاوردهايى از پسينيان طوسى مانند شهردار بن شيرويه ديلمى (درگذشتۀ 558 ق] و موفّق بن احمد مكّى خوارزمى (درگذشتۀ 568 ق) و به جز آن دو آمده است كه نشان آشكارى از تأخّر زمانى تأليف كتاب از روزگار طوسى است!

ازاين رو، بايستى كتاب از تن ديگرى به جز طوسى باشد. و ظاهرا وى همان شيخ فاضل محدّث هاشم بن محمّد است كه حرّ عاملى و كنتورى از او نام برده اند(3).

شناخت دست نوشته ها و شيوۀ تحقيق كتاب

اشاره

دست نوشته هاى متعدّدى از اين كتاب، در كتابخانه هاى ايران و برون مرز آن نگهدارى مى شود. با بررسى فهرست نامه هاى دم دست و نيز ديدن برخى از نسخه ها، دانستم كه بيشترينۀ دست نويس هاى مزبور، داراى افتادگى متنى است يا به وسيلۀ كاتبان كم مايه اى استنساخ گرديده است.

به هر روى، در ارائه و تحقيق متن اين كتاب، از دو دست نويس ذيل بهره برده ام:

1. نسخۀ الف

از كتابخانۀ ناصريّۀ شهر لكهنو. در آغاز مجموعه اى كه پس از كتاب ما، بندهايى از نفائس الفنون و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد را در بر دارد.


1) . تأويل الآيات الظاهره، ج 1، ص 105.

2) . مدينة المعاجز، ج 1، ص 56 و كتاب هاى ديگرش.

3) . أمل الآمل، ج 2، ص 341؛ كشف الحجب و الأستار، ص 526.

به خطّ نستعليق شكسته از آغاز سدۀ يازدهم هجرى. بر روى صفحۀ عنوان، يادداشتى به خطّ مرحوم اعجاز حسين كنتورى مورّخ 1259 ق، دربارۀ وقف نسخه بر فرزندانش به چشم مى خورد(1).

2. نسخۀ ب

از كتابخانۀ مركزى آستان قدس رضوى مشهد. در ميان مجموعۀ شمارۀ 2095، رساله هاى ديگر اين مجموعه عبارت اند از: الروضة في المعجزات و الفضائل و بخش امامت نهج الحقّ اثر علاّمه حلّى.

به خطّ نسخ ميانۀ نظر خان گيلانى در 14 ذى قعدۀ 1069 ق. اين نسخه، از شمار موقوفات نادرشاه افشار بر آستانۀ مقدّسه بوده است.

در كناره هاى ترقيمۀ كتاب، چند يادداشت بازبينى و عرض دست نوشت در تواريخ 1292 و 1297 ق و به جز آن ديده مى شود. در سمت چپ همين صفحه نيز، يادداشت عرض همراه با مهر چهار گوشۀ مؤتمن الملك با نشان شير و شمشير وجود دارد.

به هنگام سنجيدن دقيق هر دو دست نوشت، دريافتم كه نسخه به خط نظر خان گيلانى دستخوش تصحيف گشته و افتادگى هايى دارد. و در برابر، نسخۀ نخست از استحكام و درستى خوبى برخوردار است.

براى همين، ضبط نسخۀ نخست را در متن نهادم و تفاوت هاى صحيح نسخۀ دوم را در پاصفحات نشان داده، از اشتباهات و افتادگى هايش چشم پوشيدم. البته، در موارد اندكى كه ضبط آن بهتر و به صحّت نزديك تر بود، آن را برگزيده و به ضعف نسخۀ نخست


1) . وى، برادر امام حامد حسين صاحب كتاب عبقات الأنوار است و آثار متنوّعى ازجمله كتاب ارزندۀ كشف الحجب و الأستار دارد. به سال 1286 ق درگذشت و از گسترش دهندگان كتابخانۀ خاندانشان بود كه بعدها به كتابخانۀ ناصريّه نام گذارى شد.

اشاره كرده ام.

پس از اين، آدرس منابع مؤلّف را مشخّص نموده، نشانى هاى بيشترى را نيز جسته و شناسانده ام.

در انجام، اميد مى برم اين تلاش ناچيز، پذيرفتۀ ساحت قدسى صفت هماى رحمت قرار گيرد و دستگير اين كمترين به روز واپسين گردد.

تصویر

T01

تصویر

T02

تصویر

T03

متن رساله

اشاره

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم

و منه نستمدّ

اشاره

و منه نستمدّ(1)

الحمد للّه الذي بفضله أوضح لنا سبيل الهدى و اليقين، و من علينا بمحمّد صلى اللّه عليه و آله خاتم النبيّين، إذ بعثه رحمة للعالمين، و جعلنا من امّته خير امم المرسلين، و هدانا إلى ولاية(2)عليّ أمير المؤمنين، و لم يجعلنا من المكذّبين الضالّين.

و صلّى اللّه على أشرف المخلوقين و خاتم الأنبياء و المرسلين، محمّد الذي خصّه اللّه نبيّا و آدم بين الماء و الطين،(3)

و في المصنّف لابن أبي شيبة الكوفة، ج 8، ص 438، ما جاء في مبحث النبي صلى اللّه عليه و آله، ح 1؛ و الطبقات الكبرى، ج 1، ص 148 و ج 7، ص 60: كنت نبيّا و آدم بين الروح و الجسد. و راجع: أيضا المستدرك للحاكم، ج 2، ص 609؛ كتاب السنّة لابن أبي عاصم، ص 179، ح 410؛ المعجم الكبير، ج 20، ص 353؛ ذكر أخبار أصبهان، ج 2، ص 226.

و على آله الطيّبين و ذرّيّته الأكرمين، صلاة تتعاقب عليهم تعاقب الشهور و السنين.

أمّا بعد: فيقول أقلّ الخلائق عملا و أكثرهم زللا، الفقير إلى اللّه الغنيّ‌، و المعتصم بحول اللّه و قوّته(4)القويّ‌، وليّ بن نعمة اللّه الحسيني(5)الرضوي الحائري: إنّه قد جرى البحث بين أصحابنا من الفرقة الإماميّة؛ بعضهم قالوا: إنّ عليّ بن أبي طالب عليه السّلام أفضل من الأنبياء. و بعضهم قالوا: إنّ عليّا لا يفضل على الأنبياء. و ثبتوا على قولهم، فالتمس(6)منّي بعض الأخلاّء من الإخوان وزين الأصدقاء من أهل الزمان، و هو ذو الخصائل


1) . «ب»: و به نستعين.

2) . «ب»: بولاية.

3) . إشارة إلى قوله صلّى اللّه عليه و آله: كنت نبيّا و آدم بين الماء و الطين. راجع: مناقب آل أبي طالب، ج 1، ص 183؛ إعجاز القرآن للباقلاني، ص 58.

4) . «ألف»: - و قوّته.

5) . «ألف»: - الحسيني.

6) . «الف» و «ب»: التمس.

الرضيّة و الصفات المرضيّة و الأفعال الزكيّة و الأخلاق البهيّة و السعادة الأبديّة، الفائق بين الأنام من الأمثال و الأقران على كافّة الأصحاب و الإخوان، الموفّق بتوفيقات [اللّه](1)الصمد القويّ‌، مولانا(2)خواجه عليّ الآملي(3)أن أجمع شيئا من الدلائل الواضحة و البراهين اللائحة ما يطابق الحقّ‌. فجمعت هذه الرسالة إجابة لملتمسه من كتب الفريقين، و سمّيته: منهاج الحقّ و اليقين في تفضيل عليّ أمير المؤمنين على سائر الأنبياء و المرسلين، و رتّبته على عدّة مطالب.

أقول - و باللّه التوفيق -:

أمّا حجّة القائلين بتفضيل عليّ عليه السّلام على الأنبياء(4)، و هو ما رواه أحمد بن حنبل في مسنده(5)عن عائشة أنّها سمعت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله يقول في معنى الخوارج: إنّهم شرّ الخلق و الخليقة، فيقتلهم خير الخلق و الخليقة و أقربهم عند اللّه وسيلة(6).

و أيضا يكفي في ذلك كونه عليه السّلام نفس رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله التي هي أشرف النفوس من جميع مخلوقاته. يقول اللّه تعالى: وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ‌(7)فإذا كان نفسه صلّى اللّه عليه و آله أشرف نفوس العالمين و عليّ عليه السّلام نفسه و شقيق نوره، فحينئذ عليّ أفضل من الأنبياء.

أ ليس رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله كان أطيب الناس كلاما، و عليّ أولى الناس به لأنّه نفسه‌؟

أ ليس رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله أحسن الناس خلقا و خلقا، و عليّ أولى الناس به لأنّه نفسه‌؟

أ ليس رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله أشجع الناس كافّة، و عليّ أولى الناس به لأنّه نفسه(8)؟

أ ليس رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله أفضل الناس حسبا و أجلّهم نسبا، و عليّ أولى الناس به‌؟


1) . من «ب».

2) . «ألف»: - مولانا.

3) . هامش «ب»: و هو أبو طالب الآملي.

4) . «ب»: بتفضيل عليّ أمير المؤمنين على الأنبياء و المرسلين.

5) . لم نعثر عليه في المسند المطبوع! و نقله ابن أبي الحديد في شرح نهج البلاغة، ج 2، ص 267 عن مسند أحمد.

6) . مناقب أمير المؤمنين عليه السّلام للكوفي، ج 2، ص 361، ج 839 و ص 534، ح 1035؛ المسترشد، ص 281، ح 92؛ شرح الأخبار، ج 1، ص 142، ح 74 و ج 2، ص 65، ح 438؛ مناقب عليّ بن أبي طالب عليه السّلام لابن المغازلي، ص 55-56؛ مناقب آل ابي طالب، ج 2، ص 268؛ تنزيه الأنبياء للشريف المرتضى، ص 202؛ بشارة المصطفى، ص 371، ج 5 و في كلّها:... وسيلة يوم القيامة.

7) . سورة آل عمران، الآية 61.

8) . «ب»: نفس الرسول.

أ ليس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أبرأ الناس عن عبادة الأوثان، و عليّ أولى الناس به‌؟

أ ليس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لم يأكل ممّا ذبح على النّصب، و عليّ أولى الناس به‌؟

أ ليس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أعلم الناس علما و هو مدينة العلم، و عليّ أولى الناس به؛ لأنّه هو لمدينة العلم باب‌؟

أ ليس إذا كان رسول اللّه في جيش كان هو الأمير، و عليّ أولى الناس به؛ لأنّه نفسه و بمنزلة سمعه و بصره و رأسه من جسده‌؟

أ ليس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لم يفرّ من الزّحف، و عليّ أولى الناس به‌؟

أ ليس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كان مطهّرا(1)من كلّ دنس، و عليّ أولى الناس به‌؟

أ ليس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ألقي في قلوب أوليائه المحبّة، و عليّ أولى الناس به؛ لأنّه قال صلّى اللّه عليه و آله: عليّ منّي و أنا من عليّ‌،(2)فكيف لا يكون عليّ أولى الناس به‌؟

[أ ليس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ألقي في قلوب أعدائه الرعب، [و] عليّ أولى الناس به‌؟](3)

أ ليس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله المخصوص بسكنى المسجد، و عليّ خصّ كذلك عند سدّ أبواب سائر الأصحاب، فكيف لا يكون عليّ أولى الناس به‌؟

أ ليس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله حبّه إيمان و بغضه كفر، و كذلك عليّ حبّه إيمان و بغضه كفر، فكيف لا يكون عليّ أولى الناس به‌؟

أ ليس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال اللّه في حقّة: قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اَللّٰهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اَللّٰهُ‌(4)[و] عليّ أولى الناس به‌؟

أ ليس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال اللّه في حقّه: مَنْ يُطِعِ اَلرَّسُولَ فَقَدْ أَطٰاعَ اَللّٰهَ‌(5)[و] عليّ أولى الناس به‌؟


1) . «ب»: المطهّر.

2) . راجع مناقب أمير المؤمنين عليه السّلام للكوفي، ج 1، ص 474 و 498؛ الأمالي للصدوق، ص 757؛ الأمالي للمفيد، ص 56؛ الأمالي للطوسي، ص 50؛ كتاب السنّة لابن أبي عاصم، ص 552؛ سنن الترمذي، ج 5، ص 300؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 42، ص 346، و غيرها من مصادر الفريقين.

3) . ساقطة من «ألف».

4) . سورة آل عمران، الآية 31.

5) . سورة النساء، الآية 80.

أ ليس رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله أوضح الناس بيانا و أقوى الناس جنانا، [و] عليّ أولى الناس به‌؟

أ ليس رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله أهدى الناس هدى، و عليّ أولى الناس به‌؟

أ ليس رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله أسمح الناس كفّا، و عليّ أولى الناس به‌؟

أ ليس رسول اللّه قال في غدير خمّ‌: من كنت مولاه فعليّ مولاه‌؟(1)فرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله مولى جميع خلق اللّه، فكيف لا يكون عليّ كذلك أولى الناس به‌؟

المطلب الأوّل من كتاب مقتضب

المطلب الأوّل من كتاب مقتضب(2)الأثر في إمامة الاثني عشر(3)،

و هو ما رواه أحمد بن محمّد، [عن محمّد](4)بن صالح، عن سليمان بن محمّد(5)، عن زياد(6)بن مسلم، عن عبد الرحمن بن يزيد بن جابر(7)، عن سلام(8)، عن أبي سلمى(9)راعي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول: ليلة اسري بي إلى السماء قال لي(10)الجليل جلّ جلاله: آمَنَ اَلرَّسُولُ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ‌(11)فقلت: وَ اَلْمُؤْمِنُونَ‌ فقال اللّه: نعم(12)، صدقت يا محمّد، من خلّفت في امّتك‌؟ قلت:


1) . تجده في أكثر المصادر الحديثيّة المتقدّمة ككتاب قرب الإسناد، ص 57؛ الكافي، ج 1، ص 295؛ الأمالي للصدوق، ص 50 و 437؛ شرح الأخبار، ج 1، ص 100؛ مسند أحمد، ج 1، ص 84 و 118 و 152؛ سنن الترمذي، ج 5، ص 297؛ المستدرك للحاكم، ج 3، ص 110 و 116؛ المصنّف لابن أبي شيبة، ج 7، ص 495 و 499، كتاب السنّة لابن أبي عاصم، ص 590؛ المعجم الكبير، ج 5، ص 170 و ج 19، ص 291. و للتفصيل فراجع المجلّد الأوّل من المنهج الثاني من كتاب عبقات الأنوار للإمام المير حامد حسين، و الجزء الأوّل من كتاب الغدير للعلاّمة الأميني.

2) . «ألف»: - مقتضب.

3) . مقتضب الأثر في النصّ على الأئمة الاثنى عشر، ص 299-300.

4) . من المصدر.

5) . المصدر: سليمان بن أحمد.

6) . المصدر: الريان.

7) . «ب»: «عن عبد الرحمن، عن زيد بن جابر» و في «ألف»: «عن عبد الرحمن بن زيد، عن جابر»، و المثبت يطابق ما في المصدر.

8) . «ألف» و «ب»: سلامة.

9) . «ألف» و «ب»: أبي سلمان.

10) . «ب»: قال ربّي.

11) . سورة البقرة، الآية 285.

12) «ألف» و المصدر: - نعم.

خيرها. قال اللّه تعالى: عليّ بن أبي طالب‌؟ قلت: نعم. قال: يا محمّد، إنّي اطّلعت إلى الأرض اطّلاعة فاخترتك منها فشققت لك اسما من أسمائي، فلا اذكر في موضع إلاّ ذكرت معي، فأنا المحمود و أنت محمّد. ثمّ اطّلعت الثانية فاخترت منها عليّا و شققت له اسما من أسمائي، فأنا الأعلى(1)و هو عليّ‌.

يا محمّد، إنّي خلقتك و خلقت عليّا و فاطمة و الحسن و الحسين و الأئمّة من ولده من نوري(2)، و عرضت ولايتكم على أهل السماوات و الأرض؛ فمن قبلها كان عندي من المؤمنين، و من جحدها كان عندي من الكافرين.

يا محمّد، لو أنّ عبدا من عبادي(3)عبدني حتّى ينقطع أو يصير كالشنّ البالي، ثمّ أتاني جاحدا لولايتكم ما غفرت له حتّى يقرّ بولايتكم.

يا محمّد، تحبّ أن تراهم‌؟ قلت: نعم يا ربّ‌. فقال لي: التفت عن يمين العرش. فالتفتّ فإذا بعليّ و فاطمة و الحسن و الحسين و عليّ بن الحسين و محمّد بن عليّ و جعفر بن محمّد و موسى بن جعفر و عليّ بن موسى و محمّد بن عليّ و عليّ بن محمّد و الحسن بن عليّ و المهديّ في ضحضاح من نور قيام يصلّون، و هو في وسطهم - يعني المهديّ‌(4)-.

و من ذلك ما و راه محمّد بن مؤمن في كتابه(5)في تفسير قوله تعالى: وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ مٰا يَشٰاءُ وَ يَخْتٰارُ مٰا كٰانَ لَهُمُ اَلْخِيَرَةُ‌(6)بإسناده إلى أنس بن مالك، قال: سألت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عن و ربّك يخلق ما يشاء قال: إنّ اللّه تعالى خلق آدم من طين حيث شاء. ثمّ قال:

وَ يَخْتٰارُ إنّ اللّه اختارني و أهل بيتي على جميع الخلق، فانتخبنا(7)و جعلني الرسول، و جعل عليّ بن أبي طالب الوصيّ‌. ثمّ قال: مٰا كٰانَ لَهُمُ اَلْخِيَرَةُ‌ يعني: ما جعلت للعباد أن يختاروا، و لكن


1) . المصدر: العليّ الأعلى.

2) . المصدر: من سنخ نوري.

3) . «ألف» و «ب»: «عبيدي»، و المثبت من المصدر.

4) . تفسير فرات الكوفي، ص 73-74؛ الغيبة للطوسي، ص 147-148؛ الطرائف، ص 173؛ فرائد السمطين، ج 2، ص 319. و جاء في المصدر بعد هذا المقدار: كأنّه كوكب درّيّ‌، فقال: يا محمّد، هؤلاء الحجج، و هو الثائر من عترتك. و عزّتي و جلالي، إنّه الحجّة الواجبة الناصر لأوليائي و المنتقم لأعدائى.

5) . نقله ابن طاوس في الطرائف، ص 97 عن كتاب محمّد بن مؤمن، و انظر مناقب آل أبي طالب، ج 1، ص 220.

6) . سورة القصص، الآية 68.

7) . الطرائف: فانتجبنا.

أختار من أشاء، فأنا و أهل بيتي صفوة اللّه و خيرته من خلقه. ثمّ قال: سُبْحٰانَ اَللّٰهِ عَمّٰا يُشْرِكُونَ به(1)كفّار أهل مكّة. ثمّ قال: وَ رَبُّكَ‌(2)يعني يا محمّد يعلم ما تكنّ صدورهم من بغض المنافقين لك و لأهل بيتك وَ مٰا يُعْلِنُونَ [بألسنتهم من الحبّ لك و لأهل بيتك](3).

و أيضا من ذلك ما ذكره أبو نعيم في كتابه(4)الذي استخرجه من كتاب الاستيعاب في تفسير قوله تعالى: وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنٰا(5)على ما بعثوا. فقال: إنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله ليلة اسري به جمع اللّه بينه و بين الأنبياء، ثمّ قال له: سلهم يا محمّد: على ما ذا بعثتم إذ بعثتم(6)؟ قالوا: بعثنا على شهادة أن لا إله إلاّ اللّه، و الإقرار بنبوّتك، و على الولاية لعليّ بن أبي طالب. هذا الخبر، ذكره ابن عبد البرّ في كتاب الاستيعاب(7).

قال أبو جعفر الطوسي:

انظر الآن - أيّها المستبصر لنفسك في فوزها و سعادتها و قربها إلى ربّها - كيف افترض اللّه على الأنبياء - آدم و من دونه - من الإقرار بولاية أمير المؤمنين و جليل قدره و ما خصّه اللّه من الكرامة و التعظيم؛ إذ قرن ولايته و الإقرار بها بنبوّة الرسول صلّى اللّه عليه و آله و وحدانيّته تعالى. و من افترض اللّه تعالى الإقرار بولايته على الأنبياء - آدم و من دونه - واجب على جميع الخلق(8)الإقرار بولايته، خصوصا هذه الامّة.

و صار(9)الإقرار أمانة في أعناقهم، و بها إكمال دينهم و إتمام النعمة عليهم و رضى الربّ عنهم.


1) . «ألف»: - به. و في الطرائف بعد إيراد الآية: «يعني اللّه منزّه عمّا يشركون به...».

2) . سورة القصص: الآية 69.

3) . من المصدر.

4) . الطرائف، ص 101؛ خصائص الوحي المبين، ص 171؛ نهج الإيمان، ص 505-506 كلّها عن كتاب أبي نعيم المحدّث.

5) . سورة الزخرف، الآية 45.

6) . الطرائف: يا محمّد، سلهم على ما ذا بعثتم.

7) . لم نعثر عليه في الاستيعاب المطبوع.

8) . «ب»: خلق اللّه تعالى.

9) . «ب»: إذ صار.

المطلب الثاني و من ذلك ما روى عن عليّ بن موسى الرضا عليهما السّلام

أنّه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: ما خلق اللّه تعالى خلقا أفضل منّي و لا أكرم عليه منّي. قال عليّ عليه السّلام: قلت: يا رسول اللّه، فأنت أفضل أم جبرئيل‌؟ قال: يا عليّ‌، إنّ اللّه تعالى فضّل أنبياءه المرسلين على ملائكته المقرّبين، و فضّلني على جميع النبيّين و المرسلين، و الفضل بعدي لك - يا عليّ - و للأئمة من بعدك(1).

و روى الخوارزمي مرفوعا إلى النبيّ صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: لمّا نفخ اللّه تعالى الروح في آدم عليه السّلام قال اللّه: و عزّتي و جلالي، لو لا عبدان اريد أن أخلقهما(2)في دار الدنيا لما خلقتك. قال آدم: إلهي فيكونان منّي‌؟ قال: نعم يا آدم، ارفع رأسك و انظر. فرفع رأسه فإذا مكتوب: «لا إله إلاّ اللّه، محمّد نبيّ الرحمة، و عليّ مقيم الحجّة، من عرف حقّ عليّ زكا و طاب، و من أنكر حقّه لعن و خاب»(3).

و قد تكلّم السيّد المرتضى علم الهدى في هذا المعنى، فقال: إذا كان اللّه تعالى عالما بأنّ اللطف في تكليف الأمم بنبوّة نبيّنا و إمامة أئمّتنا(4)عليهم السّلام فقد صحّ القول على ذلك بأنّه لو لا هم ما خلق اللّه تعالى و لا كلّف و لا أثاب و لا عاقب؛ لأنّ كونهم ألطافا في التكليف، و لا ينوب غيرهم مقامهم.

و من ذلك ما ذكره الشيخ أبو جعفر الطوسي في مصباح الأنوار(5)عن أنس بن مالك، قال: صلّى بنا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في بعض الأيّام صلاة الفجر، ثمّ أقبل علينا بوجهه الكريم، فقلت: يا رسول اللّه، إن رأيت أن تفسّر لنا قول اللّه تعالى: فَأُولٰئِكَ مَعَ اَلَّذِينَ أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَيْهِمْ مِنَ اَلنَّبِيِّينَ وَ اَلصِّدِّيقِينَ وَ اَلشُّهَدٰاءِ وَ اَلصّٰالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولٰئِكَ رَفِيقاً(6). فقال صلّى اللّه عليه و آله: أمّا النبيّون فأنا، و أمّا الصدّيقون فأخي عليّ بن أبي طالب، و أمّا الشهداء فعمّي حمزة، و أمّا الصالحون فابنتي فاطمة و أولادها الحسن و الحسين.


1) . عيون أخبار الرضا عليه السّلام، ج 2، ص 237؛ علل الشرائع، ص 5؛ كمال الدين و تمام النعمة، ص 254؛ تأويل الآيات الظاهرة، ج 1، ص 187-188.

2) . «ب»: اخلّفهما.

3) . المناقب للخوارزمي، ص 318؛ و عنه في كشف اليقين، ص 7-8؛ و راجع مائة منقبة، ص 83.

4) . «ألف»: الأئمّة.

5) . عنه في تأويل الآيات الظاهرة، ج 1، ص 137-138؛ مدينة المعاجز، ج 3، ص 419-421.

6) . سورة النساء، الآية 69.

قال: و كان العبّاس حاضرا، فوثب و جلس بين يدي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و قال: ألسنا أنا و أنت و عليّ و فاطمة و الحسن و الحسين من نبعة(1)واحدة‌؟ قال: و كيف ذلك يا عمّ؟ قال العبّاس: لأنّك تعرّف بعليّ و فاطمة و الحسن و الحسين دوننا؟!

فتبسّم النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و قال: أمّا قولك يا عمّ‌: «ألسنا من نبعة واحدة». فصدقت، و لكن يا عمّ‌، إنّ اللّه تعالى خلقني و عليّا و فاطمة و الحسن و الحسين، قبل أن يخلق اللّه تعالى آدم حيث(2)لاسماء مبنيّة و لا أرض مدحيّة و لا ظلمة و لا نور و لا جنّة و لا نار و لا شمس و لا قمر.

قال العبّاس: و كيف كان بدء خلقكم يا رسول اللّه‌؟ قال: يا عمّ‌، لمّا أراد اللّه أن يخلقنا تكلّم بكلمة فخلق منها نورا، ثمّ تكلّم بكلمة فخلق منها روحا، فمزج النور بالروح، فخلقني و أخي عليّا و فاطمة و الحسن و الحسين، فكنّا نسبّحه حين لا تسبيح، و نقدّسه حين لا تقديس. فلمّا أراد اللّه أن ينشئ الصنيعة(3)فتق نوري فخلق منه العرش، فنور العرش من نوري، و نوري خير من نور العرش. ثمّ فتق نور أخي عليّ بن أبي طالب فخلق منه نور الملائكة، فنور الملائكة من نور عليّ‌، و نور عليّ أفضل من نور الملائكة. ثمّ فتق نور ابنتي فاطمة فخلق منه نور السماوات و الأرض، و نور ابنتي فاطمة أفضل من نور السماوات و الأرض. ثمّ فتق نور ولدي الحسن فخلق منه نور الشمس و القمر، [و نور ولدي الحسن أفضل من الشمس و القمر](4). ثمّ فتق نور ولدي الحسين فخلق منه الجنّة و الحور العين، و نور ولدي الحسين أفضل من الجنّة و الحور العين.

ثمّ أمر اللّه الظلمات أن تمرّ على السحائب فأظلمت السماوات على الملائكة، فضجّت الملائكة بالتسبيح و التقديس و قالت: إلهنا و سيّدنا، منذ خلقتنا و عرّفتنا هذه الأشباح لم نر بؤسا، فبحقّ هذه الأشباح إلاّ(5)كشفت عنّا هذه الظلمة. فأخرج اللّه من نور ابنتي فاطمة قناديل معلّقة في بطنان العرش، فأزهرت السماوات و الأرض، ثمّ أشرقت بنورها، فلأجل ذلك سمّيت الزهراء، فقالت الملائكة: إلهنا و سيّدنا، لمن هذا النور الزاهر الذي قد أزهرت منه السماوات و الأرض‌؟


1) . «الف»: طبقة.

2) . «الف»: حين.

3) . في تأويل الآيات و مدينة المعاجز: الصنعة.

4) . ساقطة من «ألف».

5) . «ألف»: «أن» بدل «إلاّ».

فأوحى اللّه إليهم: هذا نور [اخترعته من نور جلالي لأمتي فاطمة](1)ابنة حبيبي، و زوجة وليّي و أخي نبيّي و أبو حججي على عبادي. اشهدكم ملائكتي أنّي قد جعلت ثواب تسبيحكم لهذا المرأة و شيعتها، ثمّ لمحبّيها إلى يوم القيامة.

فلمّا سمع العبّاس من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ذلك، وثب قائما، و قبّل بين عيني عليّ‌، و قال: و اللّه - يا عليّ - أنت الحجّة البالغة لمن آمن باللّه.

و هذا الحديث يدلّ على أنّ عليّا صلّى اللّه عليه و آله أفضل من الأنبياء؛ لأنّه هو و النبيّ علّة الموجودات.

و من ذلك ما رواه الشيخ أبو جعفر في كتاب المعراج(2)عن رجاله مرفوعا عن عبد اللّه بن العبّاس، قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و هو يخاطب عليّا و يقول: يا عليّ‌، إنّ اللّه - تبارك و تعالى - كان و لا شيء معه، فخلقني و خلقك روحين من نور جلاله، و كنّا أمام عرش ربّ العالمين نسبّح اللّه و نقدّسه و نحمده و نهلّله، و ذلك قبل خلق السماوات و الأرضين. فلمّا أراد أن يخلق آدم؛ خلقني و إيّاك من طينة علّيّين، و عجننا بذلك(3)النور، و غمسنا في جميع الأنوار و أنهار الجنّة، ثمّ خلق آدم، و استودع صلبه تلك الطينة و النور، فلمّا خلقه استخرج ذرّيّته من ظهره فاستنطقهم و قرّرهم بربوبيّته، فأوّل خلق له بالربوبيّة أنا و أنت - يا عليّ - و النبيّون على قدر منازلهم و قربهم من اللّه تعالى، فقال اللّه تبارك و تعالى: صدقتما و أقررتما. يا محمّد و يا عليّ‌، سبقتما خلقي إلى طاعتي، و كذلك كنتما في سابق علمي، فأنتما صفوتي من خلقي و الأئمّة من ذرّيّتكما و شيعتكما، و كذلك خلقتكم.

ثمّ قال: يا عليّ‌، و كانت الطينة في صلب آدم، و نوري و نورك بين عينيه، فما زال ذلك النور ينتقل بين أعين النبيّين و المنتجبين حتّى وصل النور و الطينة إلى صلب عبد المطّلب، فافترق نصفين، فخلقتني اللّه من نصفه فاتّخذني نبيّا و رسولا، و خلقك من النصف الآخر فاتّخذك خليفة و وصيّا و وليّا.

فلمّا كنت من عظمة ربّي كقاب قوسين، قال لي: يا محمّد، من أطوع خلقي لك‌؟ فقلت:


1) . ساقطة من «ألف».

2) . عنه في تأويل الآيات الظاهرة، ج 2، ص 773-774؛ و راجع المحتضر للحلّي، ص 143.

3) . «ألف»: من ذلك.

عليّ بن أبي طالب. قال: فاتّخذه خليفة(1)و وصيّا؛ فقد اتّخذته صفيّا و وليّا. يا محمّد، كتبت اسمك و اسمه على عرشي قبل أن أخلق خلقي محبّة منّي إليكما و لمن أحبّكما و تولاّكما و أطاعكما، و من تولاّكما كان عندي من المقرّبين، و من جحد ولايتكما كان عندي من الكافرين الضالّين.

ثمّ قال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله: من ذا يلج بيني و بينك و أنا و أنت من نور واحد و طينة واحدة‌؟ فأنت أحقّ الناس بي و في الدنيا و الآخرة، و ولدك ولدي، و شيعتك شيعتي، و أولياؤكم و أوليائي، و أنتم معي غدا في الجنّة.

و هذا الحديث يدلّ على أن أمير المؤمنين عليه السّلام أفضل من الأنبياء و المرسلين؛ لأنّه سبقهم إلى الإقرار هو و النبيّ المختار.

و من ذلك ما رواه محمّد بن يعقوب الهاشمي، عن عليّ بن موسى الرضا، عن أبيه موسى بن جعفر، عن أبيه جعفر بن محمّد بن عليّ‌، [عن أبيه محمّد بن عليّ‌] عن أبيه عليّ بن الحسين، عن أبيه الحسين بن عليّ‌، عن أمير المومنين عليه السّلام عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، عن جبرئيل، عن ميكائيل، عن إسرافيل، عن اللّه - جلّ جلاله - أنّه قال: أنا اللّه الذي لا إله إلاّ أنا، خلقت الخلق بقدرتي، و اخترت منهم الأنبياء، و اصطفيت من الكلّ محمّدا، فبعثته إلى خلقي، و أيّدته بعليّ‌، و جعلته أميري و خليفتي و وليّي على عبادي؛ يبيّن لهم كتابي و يشرفهم بحكمي، و جعلته العلم الهادي و بابي الذي اوتى منه، و بيتي الذي من دخله كان آمنا من ناري، و حصني الذي من لجأ إليه حصّنته من مكروه الدنيا و الآخرة، و وجهي الذي من توجّه إليه لم أصرف عنه وجهي، و حجّتي على أهل سماواتي و أرضي، فلا أقبل عمل عامل إلاّ بالإقرار بولايته مع نبوّة أحمد رسولي، و يدي المبسوطة في عبادي، و نعمتي التي أنعمت بها على خلقي، فمن أحبّه من عبادي عرّفته ولايته، فبعزّتي حلفت و بجلالي أقسمت أنّه لا يتولّى عليّا عبد من عبادي إلاّ زحزحته من ناري و أدخلته جنّتي، و لا يعدل عن ولايته إلاّ من أبغضته و أدخلته ناري(2).


1) . «ب»: وليّا.

2) . عيون أخبار الرضا عليه السّلام، ج 1، ص 53؛ الأمالي للصدوق، ص 291-292؛ بشارة المصطفى، ص 61؛ المحتضر، ص 91.

المطلب الثالث و من ذلك ما ذكر في كتاب جامع الفوائد

المطلب الثالث و من ذلك ما ذكر في كتاب جامع الفوائد(1)

[عن جعفر بن محمد الصادق عليه السّلام في تفسير هذه الآية وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْرٰاهِيمَ‌، فقال عليه السّلام]: إنّ اللّه سبحانه لمّا خلق إبراهيم عليه السّلام كشف عن بصره، فرأى نورا إلى جنب العرش، فقال: إلهي ما هذا النور؟ فقيل: هذا نور محمّد صفوتي من خلقي. و رأى نورا آخر(2)إلى جنبه، فقال: إلهي ما هذا النور؟ فقال له: هذا نور عليّ بن أبي طالب ناصر ديني. و رأى إلى جنبهم ثلاثة أنوار، فقال: إلهي ما هذا النور؟ فقيل له: هذا نور فاطمة - فطمت محبّيها عن النار - و نور ولديها الحسن و الحسين. قال إبراهيم: إلهي و سيّدي، أرى تسعة أنوار قد أحدقوا بهم! قيل: يا إبراهيم، هؤلاء الأئمّة من ولد عليّ و فاطمة. فقال إبراهيم: إلهي بحقّ هؤلاء الخمسة إلاّ عرّفتني من التسعة من ولد عليّ و فاطمة‌؟ قيل: يا إبراهيم، أوّلهم عليّ بن الحسين، و ابنه محمّد، و ابنه جعفر، و ابنه موسى، و ابنه عليّ‌، و ابنه محمّد، و ابنه عليّ‌، و ابنه الحسن، و الحجّة القائم ابنه. فقال إبراهيم: إلهي و سيّدي، أرى أنوارا قد أحدقوا بهم لا يحصي عددهم إلاّ أنت! فقيل: يا إبراهيم، هؤلاء شيعتهم و شيعة عليّ بن أبي طالب. قال: و بما تعرف شيعتهم(3)؟ فقيل: بصلاة احدى و خمسين، و الجهر ببسم اللّه الرحمن الرحيم، و القنوت قبل الركوع، و التختّم في اليمين، [و التعفير بالجبين](4). فعند ذلك قال إبراهيم: اللهمّ اجعلني من شيعة عليّ‌.

فأخبر اللّه تعالى نبيّه في كتابه: وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْرٰاهِيمَ‌(5).

فإذا كان إبراهيم سأل اللّه تعالى أن يجعله من شيعته، فكيف لا يكون عليّ أفضل منه‌؟

و ذكر الشيخ الفقيه أبو الحسن محمّد بن أحمد بن عليّ بن الحسين بن شاذان في مناقبه(6)عن الإمام أبي الحسن عليّ بن موسى الرضا، عن أبيه، عن آبائه، عن عليّ عليه السّلام(7)


1) . تأويل الآيات الظاهرة، ج 2، ص 496-497.

2) . «ألف»: - آخر.

3) . «ب»: شيعته.

4) . سقطت من «ألف».

5) . سورة الصافّات: الآية 83.

6) . مائة منقبة، ص 173.

7) . «ب»: عن الحسين بن عليّ‌.

قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: لمّا اسري بي إلى السماء لقيني نوح، فقال: يا محمّد، من خلّفت على امّتك‌؟ قلت: عليّ بن أبي طالب. فقال: نعم الخليفة خلّفت. ثمّ لقيني أخي موسى، فقال: يا محمّد، من خلّفت على امّتك‌؟ فقلت: عليّ بن أبي طالب. فقال: نعم الخليفة خلّفت. ثمّ لقيني عيسى، فقال:

يا محمّد، من خلّفت على امّتك‌؟ فقلت: عليّ بن أبي طالب(1). فقال: نعم الخليفة خلّفت.

قال: فقلت: يا جبرئيل، ما لي لا أرى إبراهيم‌؟ قال: فعدل بي إلى فإذا فيها شجرة لها ضروع كضروع الغنم [و إذا ثمّ أطفال](2)كلّما خرج [ضرع](3)من فم واحد ردّه إلى آخر، فقال لي:

يا محمّد، من خلّفت على امّتك‌؟ قلت: عليّا. قال: نعم الخليفة خلّفت على أمّتك، و إنّي - يا محمّد - سألت اللّه ربّي أن يولّيني غذاء أطفال شيعة عليّ بن أبي طالب، فأنا اغذّيهم.

و هذا ممّا يدلّ على تفضيل عليّ على إبراهيم حيث ولاّه اللّه أن يغذّي أطفال شيعة عليّ‌.

و في الكتاب المذكور(4)، و هو ما روى عن أبي ذرّ، قال: نظر النبيّ صلّى اللّه عليه و آله إلى عليّ بن أبي طالب عليه السّلام فقال: هذا خير الأوّلين من أهل السماوات و الأرض، هذا سيّد الصدّيقين و سيّد الوصيّين و إمام المتّقين و قائد الغرّ المحجّلين. إذا كان يوم القيامة، جاء عليّ على ناقة من نوق الجنّة، قد أضاءت القيامة من ضوئها، على رأسه تاج مرصّع بالزبرجد و الياقوت، فتقول الملائكة: هذا ملك مقرّب. و يقول النبيّون: هذا نبيّ مرسل. فينادي مناد من بطنان العرش: هذا الصدّيق الأكبر، هذا وصيّ حبيب اللّه، هذا(5)عليّ بن أبي طالب. فيقف على متن جهنّم؛ فيخرج منها من يحبّ‌، و يدخل فيها من يبغض، و يأتي أبواب الجنّة فيدخل أولياءه الجنّة بغير حساب.

فإذا قال له النبيّ صلّى اللّه عليه و آله: هذا خير الأوّلين من أهل السماوات و الأرض، فكيف لا يكون أفضل من سائر الأنبياء؟

و من ذلك ما رواه صاحب كتاب جامع الفوائد(6)عن الصدوق أبي جعفر محمّد


1) . «ب» و هامش «ألف»: عليّا.

2) . من المصدر.

3) . من المصدر.

4) . مائة منقبة، ص 88.

5) . «ألف»: - هذا.

6) . تأويل الآيات الظاهرة، ج 2، ص 834، و أورده البحراني في مدينة المعاجز، ج 2، ص 394 عن كتابنا هذا.

ابن بابويه، بإسناده يرفعه إلى أبي ذرّ رضى اللّه عنه قال: سمعت رسول اللّه يقول: افتخر إسرافيل على جبرئيل، فقال: أنا خير منك. فقال له(1)جبرئيل: و لم أنت خير منّي‌؟ قال: لأنّي صاحب الثمانية حملة عرش اللّه، و أنا صاحب النفخة في الصور، و أنا أقرب الملائكة إلى اللّه.

فقال جبرئيل: بل أنا خير منك. فقال إسرافيل: و بما ذا أنت خير منّي‌؟ قال جبرئيل: لأنّي أمين اللّه على وحيه، و رسوله إلى أنبيائه المرسلين، و أنا صاحب الخسوف، و ما أهلك اللّه أمّة من الأمم إلاّ على يدي.

فاختصما إلى اللّه تعالى، فأوحى اللّه إليهما: اسكتا؛(2)فو عزّتي و جلالي، لقد خلقت من هو خير منكما. قالا: يا ربّ‌، و تخلق من هو خير منّا و نحن خلقنا من نور؟! فقال: نعم. و أوحى اللّه إلى حجب القدرة: انكشفي. فانكشفت، فإذا على ساق العرش مكتوب: «لا إله إلاّ اللّه، محمّد و عليّ و فاطمة و الحسن و الحسين خير خلق اللّه». فقال جبرئيل: يا ربّ‌: أسألك بحقّهم عليك أن تجعلني خادمهم. قال اللّه تعالى: قد فعلت. فجبرئيل عليه السّلام خادم أهل البيت(3)، و إنّه لخادمنا.(4)و في كتاب الديلمي: روى أنّ الكلمات التي تلقّاها آدم من ربّه فتاب عليه، قوله تعالى: رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنٰا وَ تَرْحَمْنٰا لَنَكُونَنَّ مِنَ اَلْخٰاسِرِينَ‌(5)[و] روى أنّ آدم و زوجته حوّاء رأيا على باب الجنّة: «محمّد و عليّ و فاطمة و الحسن و الحسين صفوتي من الخلق». فسألا اللّه بهم، فتاب عليهم.

و معنى الصفوة هو المختار و الخلاصة من كلّ شيء.

و ذكر شيخنا الشهيد رحمه اللّه(6)في أربعينه(7)الذي جمعه في فضائل مولانا أمير المؤمنين عليه السّلام بإسناده عن الأعمش، عن سعيد بن جبير، عن ابن عبّاس، قال: كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عليلا، فغدا إليه عليّ بن أبي طالب بكرة، و كان يحبّ أن لا يسبق إليه


1) . ألف: - له.

2) . «ب»: اسكنا.

3) . المصدر: فجبرئيل من أهل البيت.

4) . من هنا إلى بداية المطلب الرابع ساقطة من «ب».

5) . سورة الأعراف، الآية 23.

6) . نسبة الكتاب إلى الشهيد خطأ، و الصحيح أنّه من جمع الشيخ منتخب الدين الرازي.

7) . الأربعون حديثا لمنتجب الدين، ص 29.

أحد، فإذا النبيّ صلّى اللّه عليه و آله نائم في صحن الدار و رأسه على حجر دحية بن خليفة الكلبي، فقال: السلام عليك، كيف أصبح رسول اللّه‌؟ قال دحية: بخير يا أخا رسول اللّه. قال: جزاك اللّه عنّا أهل البيت خيرا. قال له دحية: إنّي احبّك، و إنّ لك عندي مديحة أهدي بها إليك: أنت أمير المؤمنين، و قائد الغرّ المحجّلين، و سيّد ولد آدم بعد سيّد المرسلين إلى يوم القيامة، تزفّ أنت و شيعتك مع محمّد صلّى اللّه عليه و آله و حزبه في الجنان، قد أفلح من تولاّك، و خاب و خسر من عاداك. بحبّ محمّد أحبّوك، و ببغضه أبغضوك، لا تنالهم شفاعة محمّد. ادن من صفوة اللّه ابن عمّك، فأنت أحقّ به. ثمّ أخذ برأس النبي صلّى اللّه عليه و آله فوضعه في حجره.

فانتبه النبي صلّى اللّه عليه و آله فقال: ما هذه الهمهمة‌؟ فأخبره الحديث، فقال النبي صلّى اللّه عليه و آله: إنّه لم يكن دحية، كان جبرئيل سمّاك بأسماء سمّاك اللّه بها، و هو الذي ألقى مودّتك في صدور المؤمنين و رهبتك في صدور الكافرين، مصداقه قوله تعالى: اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ اَلرَّحْمٰنُ وُدًّا(1).(2)

[و] روى أبو صالح عن ابن عبّاس، في قوله تعالى: قُلِ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ وَ سَلاٰمٌ عَلىٰ عِبٰادِهِ اَلَّذِينَ اِصْطَفىٰ‌/(3)قال: هم أهل بيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: عليّ بن أبي طالب و فاطمة و الحسن و الحسين و أولادهم إلى يوم القيامة، هم صفوة اللّه و خيرته(4)]).

المطلب الرابع و هو ما ذكره محمّد بن يوسف الكنجي الشافعي في كتابه كفاية الطالب

المطلب الرابع و هو ما ذكره محمّد بن يوسف الكنجي الشافعي في كتابه كفاية الطالب(5)

في مناقب عليّ بن أبي طالب عليه السّلام(6)في سؤال أبي عقال، قال: حدّثنا الحسن بن عليّ بن شهاب بن مالك،


1) . سورة مريم، الآية 96.

2) . اليقين لابن طاوس ص 129 و 440-441؛ الأمالي للطوسي، ص 604؛ بشارة المصطفى، ص 161؛ مناقب آل أبي طالب، ج 2، ص 254؛ المناقب للخوارزمي، ص 323؛ و عنه كشف اليقين للحلّي 271؛ كشف الغمّة، ج 1، ص 350، و انظر شرح الأخبار، ج 1، ص 202. و راجع كتاب الكواكب الدريّة للأمير صلاح بن إبراهيم الحسني، ص 85-86 المطبوع بتحقيقنا.

3) . سورة النمل، الآية 59.

4) . مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 152.

5) . «ألف»: «كفاية الطالبين». «ب»: «كفاية المطالب»، و كلاهما تصحيف.

6) . كفاية الطالب، ص 315-316.

عن أبي سلمة، عن أبي سعيد، قال: سأل أبو عقال(1)النبيّ صلّى اللّه عليه و آله فقال: يا رسول اللّه، من سيّد المسلمين‌؟ فقال النبيّ‌: من تراك يا أبا عقال‌؟ فقال: آدم. فقال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله: هاهنا من هو أفضل من آدم. فقال أبو عقال: [يا رسول اللّه](2)أ ليس قد خلقه اللّه بيده، و نفخ فيه من روحه، و زوجه حوّاء أمته، و أسكنه جنّته، فمن يكون أفضل منه‌؟ فقال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله:

من فضّله اللّه تعالى. فقال: شيث‌؟ فقال صلّى اللّه عليه و آله: أفضل من شيث. فقال: إدريس إذا. فقال: أفضل من إدريس و نوح. قال: فهود؟ قال: أفضل من هود و صالح. قال: فموسى‌؟ قال: أفضل من موسى و هارون. قال: فإبراهيم‌؟ قال: أفضل من إبراهيم و إسماعيل و إسحاق. قال: فيعقوب‌؟ قال: أفضل من يعقوب و يوسف. قال: فداود؟ قال: أفضل من داود و سليمان. قال:

فأيّوب‌؟ قال: أفضل من أيّوب و يونس. قال: فزكريّا؟ قال: أفضل من زكريّا و يحيى. قال:

فاليسع‌؟ قال: أفضل من اليسع و ذي الكفل. قال: فعيسى‌؟ قال: أفضل من عيسى.

قال أبو عقال: ما علمت من هو يا رسول اللّه، أملك مقرّب‌؟ فقال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله: مكلّمك - يعني به نفسه -. فقال أبو عقال: سررتني يا رسول اللّه. فقال النبيّ‌(3): أ فلا أزيدك على ذلك‌؟ قال أبو عقال: نعم. قال: اعلم يا أبا عقال، أنّ الأنبياء و المرسلين ثلاثمائة و ثلاثة عشر نبيّا؛ لو جعلوا في كفّة و صاحبك في كفّة، لرجع عليهم.

قال أبو عقال: ملأتني سرورا يا رسول اللّه، فمن بعدك أفضل الناس‌؟ قال: عليّ بن أبي طالب. و لكن يا أبا عقال، فضل عليّ على سائر الخلق كفضل جبرئيل على سائر الملائكة.

و هذا الحديث يدلّ على فضل أمير المؤمنين على جميع الأنبياء: حيث قال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله: فضل عليّ على سائر الخلق كفضل جبرئيل على سائر الملائكة.

المطلب الخامس ممّا يؤيّد قولنا، و هو ما ذكره ابن شهرآشوب في مناقبه

المطلب الخامس ممّا يؤيّد قولنا، و هو ما ذكره ابن شهرآشوب في مناقبه(4)

عن أبي حمزة الثمالي أنّه


1) . أبو عقال: هلال بن زيد بن الحسن الكلبي: مولى النبيّ صلّى اللّه عليه و آله، قبره بعسقلان. انظر: ميزان الاعتدال، ج 4، ص 313؛ تهذيب التهذيب، ج 11، ص 70.

2) . من «ب».

3) . ألف: النبيّ‌.

4) . مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 281.

قال: دخل عبد اللّه بن عمر على عليّ بن الحسين زين العابدين عليه السّلام و قال له: يا ابن الحسين، أنت الذي تقول: إنّ يونس بن متّى إنّما لقي من الحوت ما لقي لأنّه عرضت عليه ولاية جدّي فتوقّف عندها؟ قال بلى ثكلتك امّك! قال عبد اللّه بن عمر: فأرني برهان ذلك إن كنت من الصادقين.

قال عبد اللّه بن عمر: فأمر عليّ بن الحسين بشدّ عينيه بعصابة و عيني بعصابة، ثمّ أمر بعد ساعة بفتح أعيننا، فإذا نحن على شاطئ البحر تضرب أمواجه. فقال ابن عمر:

يا سيّدي، دمي في رقبتك، اللّه اللّه في نفسي! فقال عليّ بن الحسين: أردت البرهان‌؟ فقال عبد اللّه بن عمر: أرني إن كنت من الصادقين.

ثمّ قال عليّ بن الحسين عليهما السّلام: يا أيّها الحوت. فاطّلع الحوت رأسه من البحر مثل الجبل العظيم، و هو يقول: لبّيك لبّيك يا وليّ اللّه. فقال عليّ بن الحسين عليهما السّلام: من أنت‌؟ قال: أنا حوت يونس يا سيّدي. قال عليّ بن الحسين عليهما السّلام: حدّثنا بخبر يونس. قال: إنّ اللّه تعالى لم يبعث نبيّا(1)من لدن آدم إلى أن صار جدّك محمّد صلّى اللّه عليه و آله إلاّ و قد عرض عليه ولايتكم أهل البيت؛ فمن قبلها من الأنبياء سلّم و تخلّص، و من توقّف عنها و تتعتع في حملها(2)لقي ما لقي آدم من المعصية، و لقي ما لقي نوح من الغرق، و ما لقي إبراهيم من النار، و ما لقي يوسف من الجبّ‌، و ما لقي أيّوب من البلاء، و ما لقي داود من الخطيئة إلى أن بعث اللّه يونس، فأوحى اللّه إليه أن: يا يونس، تولّ أمير المؤمنين عليّا و الأئمة الراشدين في صلبه، في كلام له. قال يونس: كيف أتولّى من لم أره و لم أعرفه‌؟! و ذهب مغاضبا، فأوحى اللّه تعالى إليّ أن: التقم يونس، و لا توهن له عظما، فمكث في بطني أربعين صباحا يطوف معي البحار في ظلمات ثلاث ينادي لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ سُبْحٰانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ اَلظّٰالِمِينَ‌/(3)قد قبلت ولاية عليّ بن أبي طالب و الأئمة الراشدين من ولده، فلمّا أن آمن بولايتكم، أمرني ربّي فقذفته(4)على ساحل البحر(5).


1) . «ألف»: - نبيّا.

2) . أي تردّد في حملها من عيّ و عجز.

3) . سورة الأنبياء، الآية 87.

4) . «ألف»: أن أقذفه.

5) . جاء في المصدر بعد هذا: فقال زين العابدين: ارجع أيّها الحوت إلى و كرك، و استوى الماء.

و ذكر في كتاب الكشكول عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: ما تكاملت النبوّة لنبيّ في البداية حتّى عرضت عليه ولايتي و ولاية أهل بيتي و مثّلوا له، فأقرّ بطاعتهم(1).

و قال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله: أتاني فقال: يا محمّد، إنّ ربّك يأمرك بحبّ عليّ بن أبي طالب و ولايته.

و من ذلك ما ذكره ابن طلحة في كتاب مطالب السئول في مناقب آل الرسول و هو ما رواه محمّد بن عليّ ماجيلويه، قال: حدّثني عمّي محمّد بن أبي القاسم، عن أحمد بن هلال، عن الفضل بن ذكين، عن معمر بن راشد، قال: سمعت أبا عبد اللّه جعفر بن محمّد الصادق عليهما السّلام يقول: أتى يهوديّ إلى النبيّ صلّى اللّه عليه و آله فقام بين يديه يحدّ النظر إليه، فقال صلّى اللّه عليه و آله:

يا يهوديّ ما حاجتك‌؟ قال: أنت أفضل أم موسى بن عمران النبيّ الذي كلّمه اللّه و حمل عليه التوراة و العصا، و فلق له البحر، و أظلّه بالغمام‌؟

فقال له النبيّ صلّى اللّه عليه و آله: إنّه يكره للعبد أن يزكّي نفسه، و لكن إنّ آدم لمّا أصاب خطيئته كانت توبته أن قال: «اللهمّ إنّي أسألك بحقّ محمّد و آل محمّد أن تغفر لي خطيئتي». فغفرها اللّه له، و إنّ نوحا لمّا ركب السفينة و خاف الغرق قال: «اللهمّ إنّي أسألك بحقّ محمّد و آل محمّد أن تنجيني من الغرق». فنجّاه اللّه منها، و إنّ إبراهيم لمّا القي في النار قال: «اللهمّ إنّي أسألك بحقّ محمّد و آل محمّد أن تنجيني منها». فنجّاه اللّه و جعلها(2)بردا و سلاما. و إنّ موسى لمّا ألقى عصاه فأوجس في نفسه خيفة قال: «اللهمّ إنّي أسألك بحقّ محمّد و آل محمّد أن أمنتني منها». فقال اللّه تعالى: لاٰ تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ اَلْأَعْلىٰ‌/(3).

و إنّ موسى(4)لو أدركني [ثم] لم يؤمن بي و بنبوّتي، ما نفعه إيمانه و لم يتمّ له النبوّة(5).

يا يهودي، و من ذرّيّتي المهديّ‌؛ إذا خرج نزل عيسى بن مريم لنصرته، فقدّمه و صلّى خلفه(6).


1) . بصائر الدرجات، ص 93، و فيه: ما تكاملت النبوّة لنبيّ في الأظلّة؛ أي عالم الظلال.

2) . «ب»: «فجعلها اللّه» بدل «فنجّاه اللّه و جعلها».

3) . سورة طه، الآية 68.

4) . «ب»: «يا يهودي، إذا موسى» بدل «و إنّ موسى».

5) . «ب»: ما نفعه إيمانه شيئا و لا نفعته النبوّة.

6) . الأمالي للصدوق، ص 287؛ روضة الواعظين، ص 272؛ الاحتجاج للطبرسي، ج 1، ص 54-55؛ تأويل الآيات -

و من ذلك ما رواه(1)أبو نعيم - و هو من أعيان علماء أهل السنّة - في كتاب حلية الأولياء، ذكر إكرام اللّه تعالى لذرّيّة النبوّة أن عيسى بن مريم يصلّي خلف المهديّ‌، و هو من أنبياء اولي العزم، و لا شكّ أنّ اقتداء الفاضل بالمفضول قبيح عقليّ‌. و إذا كان عيسى يقتدي بالمهديّ فكيف لا يفضل عليّ بعيسى و هو أفضل من المهدي بالنصّ من النبيّ لقوله للحسن و الحسين: سيّدا شباب أهل الجنّة، و أبوهما خير منهما(2). و لقول الصادق عليه السّلام لرجل من أصحابه(3)حين سأله: هل تزور جدّي أمير المؤمنين عليه السّلام‌؟ فقال الرجل: ما زرته. قال له الصادق عليه السّلام: لو لا أنّك من شيعتنا ما نظرت إليك أبدا، لا تزور من يزوره اللّه تعالى مع الملائكة(4)و تزوره الأنبياء؟! فقال الرجل: ما علمت ذلك! فقال له: اعلم أنّ عليّ بن أبي طالب عليه السّلام أفضل عند اللّه من الأئمّة كلّهم، و له بقدر ثواب أعمالهم، [و على قدر أعمالهم](5)فضّلوا(6).

و كيف لا يكون كذلك و قد قال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله - و هو مشهور بين الجمهور - في قتله لعمرو بن عبد ودّ العامريّ يوم الخندق: ضربة عليّ يوم الخندق أفضل من عمل الثقلين إلى يوم القيامة(7). و إذا كانت ضربة واحدة من عليّ عليه السّلام تفضل على عباده الثقلين، فبما يقاس بقايا أعماله عليه السّلام‌؟ أ ليس الأنبياء هم من جملة الثقلين‌؟

و قد ورد في ذلك أخبار كثيرة، و من ذلك ما رواه أنس بن مالك [من] حديث


1) . «ب»: ما ذكره.

2) . قرب الإسناد، ص 111؛ مناقب أمير المؤمنين عليه السّلام للكوفي، ج 2، ص 250؛ عيون أخبار الرضا عليه السّلام، ج 1، ص 36؛ شرح الأخبار، ج 1، ص 143؛ مائة منقبة، ص 19 و فيه: إنّ عليّ بن أبي طالب أفضل خلق اللّه تعالى غيري، و الحسن و الحسين؛ مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 164؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 44؛ المعجم الكبير، ج 3، ص 39 و ج 19، ص 292؛ تاريخ بغداد، ج 1، ص 150؛ المستدرك للحاكم، ج 3، ص 167؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 13، ص 208 و 209 و 211.

3) . و هو أبو وهب القصري أو ابنه يونس، على ما جاء في المصادر.

4) . «ب»: ملائكته.

5) . سقطت من «ألف».

6) . كامل الزيارات، ص 89؛ الكافي، ج 4، ص 580؛ المزار الكبير لابن المشهدي، ص 36؛ فرحة الغريّ‌، ص 102.

7) . مناقب آل أبي طالب عليه السّلام، ج 2، ص 327؛ المستدرك للحاكم، ج 3، ص 32؛ تاريخ بغداد، ج 13، ص 19؛ شواهد التنزيل، ج 2، ص 14؛ المناقب للخوارزمي، ص 107؛ و نقله ابن طاوس في الطرائف، ص 60؛ و الاربلي في كشف الغمّة، ص 148 عن الخوارزميّ‌.

الطائر - و هو مشهور بين الجمهور - الذي اهدي لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقال: اللهمّ ائتني بأحبّ خلقك إليك يأكل معي هذا الطائر. فأتى عليّ عليه السّلام فأكل معه(1).

قوله: «أحبّ خلقك» عامّ في النبيّين و غيرهم، و «أحبّ‌» أفعل التفضيل، و زيادة المحبّة من اللّه تعالى إنّما يكون بزيادة العمل الموجب للأفضليّة، و ذلك حاصل لعليّ عليه السّلام.

و في كتاب غاية المطلوب: روى عن سعد بن عبادة أنّه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: لمّا عرج بي إلى السماء فكنت من ربّي كقاب قوسين أو أدنى، سمعت النداء من قبل اللّه تعالى: يا محمّد، من تحبّ ممّن معك(2)في الأرض‌؟ فقلت: احبّ من يحبّه اللّه و يأمرني بحبّه. [فسمعت النداء من قبل اللّه: يا محمّد، أحبب عليّا؛ فإنّي احبّه و احبّ من يحبّه](3). فرجعت إلى السماء الرابعة، فلقيني جبرئيل فقال لي: يا رسول اللّه، ما قال لك العزيز، و ما قلت له‌؟ قلت: سمعت النداء من قبل اللّه: يا محمّد، من تحبّ ممّن معل في الأرض‌؟ فقلت: احبّ من يحبّه اللّه العزيز و يأمرني بحبّه. فسمعت النداء من قبل اللّه: يا محمّد، أحبب عليّا؛ فإنّي احبّه و احبّ من يحبّه. فبكى جبرئيل حتّى علا منه النحيب، و قال: و الذي بعثك بالحقّ نبيّا، لو أنّ أهل الأرض كلّهم يحبّون عليّا(4)كما يحبّه أهل السماوات لما خلق اللّه النار؛ قُلْ إِنَّ اَلْفَضْلَ بِيَدِ اَللّٰهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِيمٌ * يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِيمِ‌(5).(6)


1) . مناقب أمير المؤمنين عليه السّلام للكوفي، ج 2، ص 490؛ الأمالي للصدوق، ص 753؛ المسترشد، ص 590؛ شرح الأخبار، ج 1، ص 137؛ الأمالي للطوسي، ص 253؛ مناقب آل أبي طالب، ج 2، ص 258؛ سنن الترمذي، ج 5، ص 300؛ مسند أبي يعلى الموصلي، ج 7، ص 105؛ المعجم الكبير، ج 1، ص 253 و ج 7، ص 82 و ج 10، ص 282؛ تاريخ بغداد، ج 9، ص 376؛ المستدرك للحاكم، ج 3، ص 130-131؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 37، ص 406 و ج 42، ص 245، و تجده في كثير من المصادر المعتبرة. راجع الجزء الرابع من المنهج الثاني من كتاب عبقات الأنوار، و كتاب مصادر حديث الطير للأستاذ الطبسي.

2) . «ب»: تبعك.

3) . سقطت من «ألف».

4) . «ب»: «يحبّونه» بدل «يحبّون عليّا».

5) . سورة آل عمران: الآيتان 73-74.

6) . الروضة في المعجزات و الفضائل، ص 156؛ و عنه في بحار الأنوار، ج 39، ص 248.

المطلب السادس و هو ما ذكر في كتاب المجتبى في توضيح أسرار المصطفى و المرتضى خبر حرّة بنت حليمة و مخاطبتها مع الحجّاج بن يوسف الثقفي لمّا طالبها الحجّاج،

و قال لها: لا أشكّ أنّك تكونين رافضيّة!

فقالت الحرّة فراسة من غير مؤمن.

قال الحجّاج: هذا مضاف إلى ما بلغني عنك.

فقالت: و ما هو؟

قال الحجّاج: بلغني أنّك تفضّلين عليّا على أبي بكر و عمر و عثمان!

قالت: و اللّه إنّ الذي وشى إليك عنّي فهو كاذب عليّ‌، و اللّه ما فضّلته(1)على أبي بكر و عمر و عثمان، و لكنّي افضّله على آدم و على نوح و على إبراهيم و على داود و على سليمان و على موسى و على عيسى.

فقال الحجّاج: ويلك! أنا انكر عليك بتفضيلك إيّاه على رجال قد صحبوا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و أنت تفضّليه على سبعة من الأنبياء؟!

قال لها الحجّاج: فإن لم تأتيني بصحّة ما قلت، لأخذت ما فيه عيناك في هذه الساعة.

قالت الحرّة: إذا أتيتك بشيء تعرف صحّته لا تناكرني فيه‌؟

قال الحجّاج: فعاهدت اللّه على ذلك.

فقال لها الحجّاج: أخبريني بما فضّلتيه على آدم‌؟

فقالت: قال اللّه تعالى في قصّة آدم: وَ عَصىٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوىٰ * ثُمَّ اِجْتَبٰاهُ رَبُّهُ فَتٰابَ عَلَيْهِ‌(2)و مولاي عليّ بن أبي طالب قال اللّه تعالى في حقّه و شكره و مدحه في سورة هل أتى، فقال: وَ كٰانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُوراً/(3)و مولاي لم يعص اللّه طرفة عين أبدا و لم يأخذهم في اللّه لومة لائم، فهل عندك ما ينافي هذا؟


1) . «ب»: افضّله.

2) . سورة طه: الآيتان 121-122.

3) . سورة الإنسان، الآية 22.

قال: لا. ثمّ قال: فبما فضّلتيه على نوح‌؟

قالت قال اللّه تعالى في قصّة نوح: ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا اِمْرَأَتَ نُوحٍ وَ اِمْرَأَتَ لُوطٍ كٰانَتٰا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبٰادِنٰا صٰالِحَيْنِ فَخٰانَتٰاهُمٰا فَلَمْ يُغْنِيٰا عَنْهُمٰا مِنَ اَللّٰهِ شَيْئاً وَ قِيلَ اُدْخُلاَ اَلنّٰارَ مَعَ اَلدّٰاخِلِينَ‌(1)و مولاي زوّجه اللّه تعالى فاطمة في السماة تحت سدرة المنتهى، و كان وليّها الملك الأعلى، و ولد له منها الحسن و الحسين. و قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لعليّ‌:

إنّ ولديك هذين سيّدا شباب أهل الجنّة. و لقد دخل عليّ يوما على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و هما على ظهر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، فقال: نعم المطيّة مطيّتكما. قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: و نعم الراكبان هما، و أبوهما خير منهما. فإذا كانا سيّدي شباب أهل الجنّة من الأنبياء و الأولياء و الصالحين من عباده، و أبوهما خير منهما، فعليّ حينئذ أفضل الخلق و أجلّهم منزلة، فهل عندك ما ينافي هذا؟

قال لا. ثمّ قال: فبما فضّلتيه على إبراهيم‌؟

قالت: قال اللّه في قصّة إبراهيم: رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ اَلْمَوْتىٰ‌(2)قال اللّه تعالى له:

أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قٰالَ بَلىٰ وَ لٰكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي قٰالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ اَلطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اِجْعَلْ عَلىٰ كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ اُدْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْياً وَ اِعْلَمْ أَنَّ اَللّٰهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ‌ و مولاي قال قولا ما قاله أحد قبله و لا يقوله بعده: لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا. فهل عندك ما ينافيه(3)؟

قال: لا. ثمّ قال: فبما فضّلتيه على داود؟

قالت: قال اللّه تعالى في حقّه: وَ دٰاوُدَ وَ سُلَيْمٰانَ إِذْ يَحْكُمٰانِ فِي اَلْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ اَلْقَوْمِ وَ كُنّٰا لِحُكْمِهِمْ شٰاهِدِينَ * فَفَهَّمْنٰاهٰا سُلَيْمٰانَ وَ كُلاًّ آتَيْنٰا حُكْماً وَ عِلْماً(4)و مولاي عليّ بن أبي طالب قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في حقّه: أقضاكم عليّ‌. فهل عندك ما ينافي هذا؟

قال: لا. ثمّ قال: فبما فضّلتيه على سليمان‌؟

قالت: قال اللّه تعالى في قصّة سليمان: رَبِّ اِغْفِرْ لِي وَ هَبْ لِي مُلْكاً لاٰ يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ‌


1) . سورة تحريم، الآية 10.

2) . سورة البقرة، الآية 260.

3) . «ب»: ما ينافي هذا.

4) . سورة الأنبياء، الآيتان 78-79.

بَعْدِي إِنَّكَ أَنْتَ اَلْوَهّٰابُ‌(1)و مولاي لمّا عرضت له الدنيا قال لها: إليك عنّي يا غرارة؛ فقد طلّقتك ثلاثا لا رجعة لي إليك، و لا لي رغبة فيك. فهل عندك ما ينافي هذا؟

قال: لا. ثمّ قال: فبما فضّلتيه على موسى‌؟

قالت: قال اللّه تعالى في قصّة موسى لمّا خاف: فَخَرَجَ مِنْهٰا خٰائِفاً يَتَرَقَّبُ‌(2)و قال:

فَأَرْسِلْ إِلىٰ هٰارُونَ * وَ لَهُمْ عَلَيَّ ذَنْبٌ فَأَخٰافُ أَنْ يَقْتُلُونِ‌/(3)حتّى قال اللّه تعالى: يٰا مُوسىٰ لاٰ تَخَفْ إِنِّي لاٰ يَخٰافُ لَدَيَّ اَلْمُرْسَلُونَ‌(4)و مولاي لمّا أراد المشركون قتل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، بات على فراش رسول اللّه و وقاه بنفسه و لم يخش و لم يخف(5)، فأنزل اللّه في حقّه:

وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ اِبْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ(6)فهل عندك ما ينافي هذا؟

قال: لا. ثمّ قال: فبما فضّلتيه على عيسى‌؟

قالت: قال اللّه تعالى في قصّة مريم: فَأَجٰاءَهَا اَلْمَخٰاضُ إِلىٰ جِذْعِ اَلنَّخْلَةِ قٰالَتْ يٰا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هٰذٰا وَ كُنْتُ نَسْياً مَنْسِيًّا(7)و وضعته في أصل جذع النخلة، و مولاي لمّا وقعت امّه في المخاض، فتحت لها باب الكعبة و دخلت و وضعته في وسط بيت الحرام، و ما فضّل بهذه الفضيلة و لا شرّف بهذا الشرف غيره، فهل عندك ما ينافي ذلك‌؟

قال: لا. ثمّ قال: و اللّه لو لم تذكرين هذه الدلائل الواضحة لكنت أعذّبنّك عذابا شديدا. ثمّ أمر لها بجوائز سنيّة و عطايا هنيّة(8).


1) . سورة ص، الآية 35.

2) . سورة القصص، الآية 21.

3) . سورة الشعراء: الآيتان 13-14.

4) . سورة النمل، الآية 10.

5) . «ب»: و لم يخف و لم يخش.

6) . سورة البقرة، الآية 207.

7) . سورة مريم، الآية 23.

8) . الروضة في المعجزات و الفضائل، ص 161؛ و عنه في بحار الأنوار، ج 46، ص 134؛ و انظر الصراط المستقيم، ج 1، ص 230؛ الأنوار النعمانيّة ج 1، ص 25.

المطلب السابع و من ذلك ما رواه الخوارزميّ في مناقبه

المطلب السابع و من ذلك ما رواه الخوارزميّ في مناقبه(1)

عن البختري، قال: رأيت عليّ بن أبي طالب عليه السّلام صعد المنبر بالكوفة و عليه مدرعة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، متقلّدا سيف رسول اللّه، متعمّما بعمامة رسول اللّه، فقعد على المنبر و كشف عن بطنه، فقال: سلوني من قبل أن تفقدوني؛ فإنّما بين الجوانح منّي علم جمّ‌، هذا سفط العلم، هذا لعاب رسول اللّه، هذا ما زقّني رسول اللّه زقّا من غير وحي اوحي إليّ‌، فو اللّه لو ثنيت لي الوسادة فجلست عليها لأفتيت لأهل(2)التوراة بتوراتهم، و لأهل الإنجيل بإنجيلهم، لأهل الزبور بزبورهم، و لأهل الفرقان بفرقانهم حتّى ينطق اللّه التوراة و الإنجيل و الزبور و الفرقان فيقولوا: صدق عليّ‌: قد أفتاكم بما أنزل اللّه فينا و أنتم تتلون الكتاب، أ فلا تعقلون(3)؟!

و من ذلك ما ذكر(4)في كتاب الأربعين(5)عن عمّار بن خالد، عن إسحاق الأزرق، عن عبد الملك بن سليمان، قال: وجد في ذخيرة [أحد] حواريّ عيسى عليه السّلام في رقّ‌(6)مكتوب بالقلم السرياني منقول من التوراة، و ذلك لمّا تشاجر موسى و الخضر في قصّة السفينة و الغلام و الجدار، و رجع موسى إلى قومه، فسأله أخوه هارون عمّا استعلمه من الخضر، و شاهده من عجائب البحر، فقال موسى: بينما أنا و الخضر على شاطئ البحر إذ سقط بين أيدينا طائر، فأخذ في منقاره قطرة من ماء البحر و رمى بها نحو المشرق، و أخذ منها ثانية و رمى بها نحو المغرب، ثمّ أخذ الثالثة و رمى بها نحو السماة، ثمّ أخذ رابعة و رمى بها نحو الأرض، ثمّ أخذ خامسة و ألقاها في البحر، فبهتّ أنا و الخضر من ذلك و سألته عنه فقال: لا أعلم!

فبينما نحن كذلك فإذا بصيّاد يصيد في البحر، فنظر إلينا و قال: ما لي أراكما في فكرة من


1) . المناقب، ص 91، و نقله عنه الحلّي في كشف اليقين، ص 55-56.

2) . «ألف»: أهل.

3) . الأمالي للصدوق، ص 422؛ التوحيد، ص 305؛ روضة الواعظين، ص 118؛ الاحتجاج، ص 1، ص 384؛ مناقب آل أبي طالب، ج 1، ص 317؛ كشف الغمّة، ج 1، ص 114؛ فرائد السمطين، ج 1، ص 340؛ الصراط المستقيم، ج 1، ص 217.

4) . «ب»: روى.

5) . نقله الأسترآبادى في تأويل الآيات الظاهرة، ج 1، ص 104 عن كتاب الأربعين لأسعد الإربلي، و هو من أعلام العامّة في القرن السابع. و أيضا أورده البحراني في مدينة المعاجز، ج 2، ص 134 نقلا عن كتابنا.

6) . «ب»: في ورق.

أمر الطائر؟ فقلنا: هو كذلك. فقال: أنا رجل صيّاد و قد علمت إشارته، و أنتما نبيّان لا تعلمان! فقلنا: لا نعلم إلاّ ما علّمنا اللّه تعالى. فقال: هذا الطائر في البحر يسمّ مسلما؛ لأنّه إذا صاح يقول في صياحه: مسلم. فإشارته برمي الماء من منقاره نحو المشرق و المغرب و السماء و الأرض و في البحر، يقول: يأتي في آخر الزمان نبيّ يكون علم أهل المشرق و المغرب، و السماوات و الأرض(1)عند علمه مثل هذه القطرة الملقاة في هذا البحر، و يرث علمه ابن عمّه و وصيّه عليّ بن أبي طالب عليه السّلام. فعند ذلك سكن ما كنّا فيه من التشاجر، و استقلّ كلّ واحد منّا علمه [بعد أن كنّا معجبين بأنفسنا، ثمّ غاب عنّا فعلمنا أنّه ملك بعثه اللّه إلينا ليعرّفنا نقصاننا حيث ادّعينا الكمال](2).

و إذا كان علم أهل السماوات و الأرض(3)عند علمه كالقطرة الملقاة في البحر، و موسى و الخضر هما نبيّان، و لا يكون رجحان الفضائل إلاّ بالعلم و زيادة العمل(4)و هو حاصل لعليّ عليه السّلام مع كمال المنزلة من اللّه تعالى، و قال عليّ عليه السّلام: علّمني رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ألف باب من العلم، ففتح لي من كلّ باب ألف باب(5).

و أيضا من ذلك ما رواه الغزالي بعبارة اخرى في رسالة العلم اللدنيّ‌(6)ما هذا لفظه:

قال أمير المؤمنين عليه السّلام: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أدخل لسانه في فمي، فانفتح في قلبي ألف باب، ففتح لي من كلّ باب ألف باب.

المطلب الثامن و من ذلك ما ذكره الشيخ أبو جعفر الطوسي في كتابه مصباح الأنوار في مناقب الأئمّة الأطهار

المطلب الثامن و من ذلك ما ذكره الشيخ أبو جعفر الطوسي في كتابه مصباح الأنوار في مناقب الأئمّة الأطهار(7)

أنّ سلمان الفارسي و المقداد بن الأسود و أبو ذرّ الغفاري و جماعة من أصحاب


1) . «ألف»: أهل السماوات و الأرض المشرق و المغرب.

2) . من تأويل الآيات الظاهرة.

3) . «ب»: و علم أهل الأرض.

4) . «ب»: و زيادة العمل و العصمة.

5) . تجده قريبا بهذا اللفظ في الأمالي للصدوق، ص 737؛ الخصال، ص 572؛ مناقب آل أبي طالب عليهم السّلام، ج 1، ص 204؛ كشف الغمّة، ج 1، ص 130؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 42، ص 385.

6) . نقله عن ابن طاوس في الطرائف، ص 136.

7) . نقله عن البحراني في مدينة المعاجز، ج 1، ص 56.

النبيّ صلّى اللّه عليه و آله دخلوا عليه و الحزن ظاهر في وجوههم، فجثوا(1)بين يدي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقالوا: نفديك بالآباء و الأمّهات، إنّا نسمع في عليّ كلاما قد أحزننا! و إنّا نستأذنك في الردّ عليهم.

فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: و ما عساهم أن يقولوا [في أخي](2)و ابن عمّي عليّ بن أبي طالب‌؟

فقالوا: يا رسول اللّه، إنّهم يقولون: و أيّ فضيلة لعليّ في سبقه إلى الإسلام‌؟ إنّما أدركه و هو طفل صغير! و نحوا من هذا الكلام(3)و النكت.

فقال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله: هذا الذي يحزنكم‌؟ فقالوا: نعم.

فقال لهم النبي صلّى اللّه عليه و آله: هل علمتم من الكتب الأولى أنّ إبراهيم هرب من نمرود و هو حمل، فوضعته امّه بين أثلاث بشاطئ نهر يتدفّق، بين غروب الشمس و إقبال النهار. فلمّا وضعته و استقرّ على وجه الأرض قام من تحتها يمسح التراب عن وجهه و رأسه و يكثر من الشهادة بالوحدانيّة، ثمّ أخذ ثوبا و توشّح به و امّه تراه، فلمّا رأته فزعت منه فزعا شديدا، ثمّ هرول بين يديها ناظرا إلى السماء، فكان منه ما قال اللّه تعالى لمّا رأى كوكبا، ثمّ لمّا رأى الشمس و القمر، فقال اللّه: وَ كَذٰلِكَ نُرِي إِبْرٰاهِيمَ مَلَكُوتَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ اَلْمُوقِنِينَ‌(4).

و علمتم أنّ موسى بن عمران كان فرعون في طلبه، و قد شقّ بطون النساء الحوامل و ذبح الأطفال و الأولاد ليقتل(5)موسى، فلمّا ولدته امّه امرت أن تأخذه من تحتها و تجعله في التابوت، ثمّ تلقيه في اليمّ‌. فبقيت متحيّرة حتّى كلّمها و قال: يا امّي، ألقيني في التابوت و اقذفيني في اليمّ‌.

فقالت و هي فزعة من كلامه: إنّي أخاف عليك الغرق. فقال لها: لا تخافي و لا تحزني، إنّ اللّه رادّني إليك. ثمّ إنّها فعلت ذلك، فبقي في التابوت و اليمّ إلى أن قذفه اليمّ إلى الساحل، لا يطعم طعاما و لا يشرب شرابا. و روى أنّ المدّة كانت سبعين يوما، و روى سنة، و قال اللّه في حال طفوليّته:

وَ لِتُصْنَعَ عَلىٰ عَيْنِي * إِذْ تَمْشِي أُخْتُكَ فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلىٰ مَنْ يَكْفُلُهُ‌(6).


1) . جثا: جلس على ركبتيه.

2) . سقطت من «ألف».

3) . «ألف»: ذلك الكلام.

4) . سورة الأنعام، الآية 75.

5) . «ب»: لقتل.

6) . سورة طه، الآيتان 39-40. و في «ألف» و «ب»: هل أدلّكم على أهل بيت يكفلونه.

و هكذا عيسى بن مريم، قال اللّه تعالى: فَنٰادٰاهٰا مِنْ تَحْتِهٰا أَلاّٰ تَحْزَنِي(1)إلى آخر الآية، فكلّم امّه وقت ولادتها و قال لها: فَكُلِي وَ اِشْرَبِي وَ قَرِّي عَيْناً(2)، و قال حين أشارت إليه في قومها: قٰالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كٰانَ فِي اَلْمَهْدِ صَبِيًّا * قٰالَ إِنِّي عَبْدُ اَللّٰهِ آتٰانِيَ اَلْكِتٰابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا * وَ جَعَلَنِي مُبٰارَكاً أَيْنَ مٰا كُنْتُ وَ أَوْصٰانِي بِالصَّلاٰةِ وَ اَلزَّكٰاةِ مٰا دُمْتُ حَيًّا * وَ بَرًّا بِوٰالِدَتِي وَ لَمْ يَجْعَلْنِي جَبّٰاراً شَقِيًّا/(3)، و تكلّم عيسى وقت ولادته، و اوتي الكتاب و النبوّة، و أوصى بالصلاة و الزكاة لثلاثة أيّام من مولده، و كلّمهم في اليوم الثاني.

و قد علمتم أنّ اللّه خلقني و عليّا من نور واحد، و كنّا في صلب آدم نسبّح اللّه تعالى، ثمّ نقلنا فلم يزل نورنا ينتقل من أصلاب الرجال الطاهرة إلى أرحام الزكيّة(4)يسمع تسبيحنا في الظهور و البطون في كلّ عهد و عصر إلى عبد المطّلب، فإنّ نورنا كان يظهر في ملاحة وجوه آبائنا و امّهاتنا، فلمّا افترق نورنا نصفين: نصف في عبد اللّه و نصف في أبي طالب، كان يسمع تسبيحنا في ظهورهم، و كان عمّي و أبي إذا هم جلسوا في ملإ من الناس أنار نوري في صلب أبي و نور عليّ في صلب أبيه إلى أن خرجنا من صلب آبائنا و بطون امّهاتنا.

و لقد هبط عليّ أخي(5)جبرئيل وقت ولادة عليّ‌، و قال لي: يا محمّد، الحقّ يقرئك السلام و يهنّيك بولادة أخيك و ابن عمّك عليّ بن أبي طالب، و يقول لك: هذا أوان ظهور نبوّتك و إعلان أخيك و ابن عمّك و وزيرك و صنوك(6)و خليفتك، و من شددت به أزرك و أعليت به ذكرك. فقلت له:

الحمد للّه. فقمت مبادرا، فوجدت فاطمة بنت أسد قد جاءها المخاض و حولها النسوة و القوابل، فقال لي أخي جبرئيل: سجّف بيننا و بين النساء سجافا، فإذا وضعت عليّا فالتقه أنت. ففعلت ما أمرني به جبرئيل، و قال: امدد يدك اليمنى فالتق بها عليّا فإنّه صاحب اليمين، فمددت يدي اليمنى نحو امّه فإذا بعليّ مائل على يدي، واضع يده اليمنى في اذنه اليمنى يؤذّن و يقيم الحنفيّة، و يشهد


1) . سورة مريم، الآية 24.

2) . سورة مريم، الآية 26.

3) . سورة مريم، الآيتان 29-32.

4) . «ب»: الزاكية.

5) . «ألف»: - أخي.

6) . «ألف»: و صفوتك.

للّه بالواحدانيّة، و يقرّ [لي] بالرسالة(1)ثمّ انثنى فقرأ. و الذي فلق الحبّة و برأ النسمة، لقد ابتدأ بالصحف الذي أنزل اللّه على آدم و قام بها شيث ابنه، فتلاها من أوّلها إلى آخرها من أوّل حرف إلى آخر حرف، حتّى لو حضر شيث لأقرّ له أنّه أحفظ منه! ثمّ تلا صحف نوح، ثمّ تلا صحف إبراهيم، ثمّ تلا توراة موسى و إنجيل عيسى، ثمّ قرأ القرآن من أوّله إلى آخره، فوجدته يحفظه كحفظي له من قبل أن يسمع منّي منه حرفا و لا آية، ثمّ خاطبني و خاطبته بما خاطب به الأنبياء الأوصياء، ثمّ عاد إلى طفوليّته(2). فبما ذا تحزنون‌؟ و ما ذا عليكم من قول أهل الشرك و الشكّ؟!

و قال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله: باللّه عليكم، تعلمون أنّي أفضل الأنبياء و عليّ أفضل الأوصياء، و هو وصيّي على المسلمين جميعا؟ و إنّ آدم لمّا رأى اسمي و اسم أخي و اسم فاطمة ابنتي و سبطيّ الحسن و الحسين مكتوبة على ساق العرش بالنور، قال: إلهي، هل خلقت خلقا من قبلي أكرم عليك منّي‌؟ قال: لا يا آدم. قال: فما هذه الأسماء التي أراها على ساق العرض مكتوبة‌؟ قال اللّه تعالى: يا آدم، لو لا هذه الأسماء لما خلقت سماء مبنيّة و لا أرضا مدحيّة و لا ملكا مقرّبا و لا خلقتك يا آدم. فقال آدم: إلهي و سيّدي، فبحقّهم عليك إلاّ ما غفرت لي خطيئتي. فغفر له، و كنّا نحن الكلمات التي تلقّاها آدم من ربّه فغفر له، فقال اللّه تعالى: ابشر يا آدم، هذه الأسماء من ذرّيّتك و ولدك. فحمد اللّه آدم و افتخر على الملائكة. و إنّ هذا من فضلنا و فضل اللّه علينا، و ما اعطي إبراهيم و موسى و عيسى من الفضل إلاّ أعطنا اللّه تعالى أوفى(3)منه.

فقال سلمان و المقداد و أبو ذرّ و من معهم: يا رسول اللّه، فنحن بحمد اللّه الفائزون، فلك و لامّتك خلقت الجنّة، و لأعدائكم خلقت النار، فهنيئا لعليّ بما أعطاه اللّه تعالى من فضله من الفضائل، إنّ هذا لهو الفضل الكبير و الرجحان العظيم؛ ذٰلِكَ فَضْلُ اَللّٰهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِيمِ‌(4).(5)


1) . «ب»: و يقرّ برسالتى.

2) . «ألف»: الطفوليّة.

3) . ألف: - أوفى.

4) . سورة الحديد، الآية 21.

5) . الهداية الكبرى للخصيبي، ص 98-99؛ روضة الواعظين، ص 82-83؛ الروضة في المعجزات و الفضائل، ص 134 - 135؛ و انظر الباب الأوّل من كتاب مقصد الراغب الطالب بتحقيقنا.

المطلب التاسع و من ذلك ما ذكره الفقيه أبو الحسن محمّد بن أحمد بن عليّ بن الحسين بن شاذان عن ابن عبّاس،

المطلب التاسع و من ذلك ما ذكره الفقيه أبو الحسن محمّد بن أحمد بن عليّ بن الحسين بن شاذان(1)عن ابن عبّاس،

قال: كنّا جلوسا مع النبيّ صلّى اللّه عليه و آله إذ دخل عليّ بن أبي طالب عليه السّلام فقال: السلام عليك يا رسول اللّه. قال: و عليك السلام يا أمير المؤمنين و رحمة اللّه و بركاته. قال عليّ‌: و أنت حيّ يا رسول اللّه‌؟ فقال: نعم و(2)أنا حيّ‌، و إنّك - يا عليّ - مررت بنا أمس يومنا و أنا و جبرئيل في حديث؛ فقال جبرئيل: ما بال أمير المؤمنين مرّ بنا و لم يسلّم ليسرّنا و رددنا عليه السلام‌؟ فقال عليّ‌: يا رسول اللّه، رأيتك و دحية استخليتما في حديث، فكرهت أن أقطعه عليكما. فقال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله: إنّه لم يكن دحية، و إنّما كان جبرئيل. فقلت: يا جبرئيل، كيف سمّيته أمير المؤمنين‌؟ فقال: كان أوحى اللّه إليّ في(3)غزوة بدر أن اهبط على محمّد و مره أن يأمر أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب أن يجول بين الصفّين؛ فإنّ الملائكة يحبّون أن ينظروا إليه و هو يجول بين الصفّين، فسمّاه اللّه تعالى من السماء أمير المؤمنين. فأنت - يا عليّ - أمير من في السماء و أمير(4)من في الأرض، و أمير من مضى و من بقي، فلا أمير قبلك و لا أمير بعدك؛ لأنّه لا يجوز أن يسمّى بهذا الاسم من لم يسمّه اللّه تعالى(5).

انظروا يا اولي العقول و الأبصار إلى هذا الحديث؛ إذا كان عليّ بن أبي طالب أمير من في السماء و أمير من في الأرض، و أمير من مضى و أمير من بقي، فكيف لا يفضّل على الأنبياء و هو أمير هم على مضمون هذه الرواية‌؟

و أيضا من ذلك ما رواه ابن شاذان(6)عن جعفر بن محمّد [عن أبيه](7)عن الحسين عليه السّلام، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: فاطمة مهجة قلبي، و ابناها ثمرة فؤادي، و بعلها نور بصري، و الأئمة من ولده امناء ربّي، و حبله الممدود بينه و بين خلقه، من اعتصم بهم نجا، و من


1) . في مائة منقبة، ص 52.

2) . «ألف»: - و.

3) . «ألف»: - في.

4) . «ألف»: - أمير.

5) . اليقين لابن طاوس، ص 241-242؛ تأويل الآيات الظاهرة، ج 1، ص 185.

6) . في مائة منقبة، ص 76.

7) . ساقطة من «ألف».

تخلّف عنهم هوى.(1)

فإذا كان عليّ بن أبي طالب نور بصر النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و البصر أفضل و أشرف أعضاء الإنسان، فكيف لا يكون أفضل من غير النبيّ من الأنبياء؟

و أيضا من ذلك ما رواه ابن شاذان في مناقبه(2)عن أبي معاوية، قال: قال لي الأعمش: يا أبا معاوية، أ لا احدّثك حديثا لا تحتار عليه‌؟ قلت: بلى فديتك. قال:

حدّثني أبو وائل - و لم يسمعه أحد غيري - عن عبد اللّه - و لم يسمعه أحد غيره - قال:

قال رسول اللّه - و لم يسمعه منه أحد غيري -: قال لي جبرئيل: يا محمّد، عليّ خير البشر، من أبى فقد كفر.

و أيضا من ذلك ما رواه ابن شهرآشوب في مناقبه(3)عن رجاله: أنّ عليّا عليه السّلام قال: إنّي كنت من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كالعضد من المنكب، و كالذراع من العضد، و كالكفّ من الذراع، ربّاني صغيرا، و آخاني كبيرا، و لقد كان لي منه(4)مجلس سرّ لا يطّلع عليه أحد إلاّ اللّه، أوصى إليّ دون أصحابه و أهل بيته، و إنّي سألته مرّة أن يدعو لي بالمغفرة، فقال صلّى اللّه عليه و آله: [أفعل](5)ذلك لأجلك يا عليّ‌. فقام صلّى اللّه عليه و آله و صلّى صلاة، فلمّا فرغ من صلاته رفع يديه بالدعاء، و أنا سمعته يقول: اللهمّ إنّي أسألك بحقّ عليّ عبدك أن تغفر لعليّ‌. فقلت: يا رسول اللّه، ما هذا؟ فقال صلّى اللّه عليه و آله: يا عليّ‌، أو أجد أكرم منك على اللّه فأستشفع به إليه!

فإذا علم من دعاء النبيّ صلّى اللّه عليه و آله أنّه أفضل و أكرم(6)على اللّه من الأنبياء حيث دعا له به.

و أيضا من ذلك ما روى عن ابن مسعود أنّه قال: قلت للنبيّ أرني الحقّ‌. فقال صلّى اللّه عليه و آله:

لج المخدع(7). فلمّا دخلت فرأيت(8)عليّ بن أبي طالب ساجدا و هو يقول [في سجوده](9):


1) . الطرائف، ص 118؛ فرائد السمطين، ج 2، ص 66؛ الصراط المستقيم، ج 2، ص 32.

2) . مائة منقبة، ص 127-128.

3) . لم نعثر عليه فيه، و لكن رواه ابن أبي الحديد في شرح نهج البلاغة، ج 20، ص 315-316.

4) . «ألف»: - منه.

5) . ساقطة من «ألف».

6) . «ألف»: - و أكرم.

7) . المخدع: بيت داخل البيت الكبير.

8) . كذا في المخطوطتين خلافا للمصادر، فجاء في بغضها: «فولجت المخدع و علي بن...» و في بعضها: «فدخلت فإذا علي بن...» و في بعضها: «فولجت فرأيت أمير المؤمنين...».

9) . من «ب».

اللهمّ إنّي أسألك بحقّ محمّد نبيّك أن تغفر لعليّ وليّك. فلمّا خرجت لاخبر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فرأيته ساجدا و هو يقول في سجوده: اللهمّ إنّي أسألك بحقّ عليّ وليّك أن تغفر لمحمّد نبيّك(1).

و أيضا من ذلك ما ذكر في كتاب مشارق أنوار اليقين(2)في مناقب أمير المؤمنين(3)عن محمّد بن سنان، عن ابن عبّاس، قال: كنّا جلوسا عند رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إذ أقبل عليّ بن أبي طالب، فقال له(4)النبيّ صلّى اللّه عليه و آله: مرحبا بمن خلقه اللّه قبل آدم بأربعين ألف سنة. قال: قلنا: يا رسول اللّه، أ كان الابن قبل الأب‌؟ قال: نعم، إنّ اللّه خلقتني و عليّا من نور واحد قبل خلقه بهذه المدّة، ثمّ قسمه نصفين، ثمّ خلق جميع الأنبياء(5)من نوري و نور عليّ‌، ثمّ جعلنا عن يمين العرش، فسبّحنا فسبّحت الملائكة، و هلّلنا و هلّلت الملائكة، فكبّرنا فكبّرت الملائكة، فكلّ من سبّح اللّه و كبّره فإنّ ذلك من تعليمي و تعليم عليّ‌(6).

فإذا كان كلّ من سبّح اللّه و كبّر اللّه و عبد اللّه يكون من تعليمه و تعليم عليّ‌، فكيف لا يكون عليّ أفضل من غير محمّد(7)من الأنبياء؛ لأنّهما المعلّم‌؟

و روى عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: لمّا خلق اللّه تعالى آدم و حوّاء تبخترا في الجنّة، فقال آدم لحوّاء: ما خلق اللّه تعالى أحسن منّا! فأوحى اللّه تعالى إلى جبرئيل أن ائت بعبدي إلى الفردوس الأعلى. فلمّا دخلا الفردوس نظر إلى جارية على درنوك من درانيك الجنّة، على رأسها تاج من نور، و في اذنيها قرطان من النور، قد أشرقت الجنان من نور وجهها، فقال آدم: حبيبي جبرئيل، من هذا الجارية التي قد أشرقت من نور وجهها الجنان‌؟ فقال: هذه فاطمة بنت نبيّ من ولدك يكون في آخر الزمان. قال: فما هذا التاج الذي على رأسها؟ قال: بعلها عليّ بن أبي طالب. قال:

و ما القرطان‌؟ قال: ولديها الحسن و الحسين. قال آدم: حبيبي جبرئيل، أخلقوا قبلي‌؟ قال: هم


1) . راجع تأويل الآيات الظاهرة، ج 2، ص 610-611.

2) . «ألف»: مشارق الأنوار.

3) . مشارق أنوار اليقين، ص 58.

4) . ألف: له.

5) . «ب»: جميع الأشياء.

6) . المحتضر للحسن بن سليمان الحلّي، ص 165، تأويل الآيات الظاهرة، ج 2، ص 501-502: الأنوار النعمانيّة، ج 1، ص 22.

7) . «ب»، من غير نبيّنا محمّد صلّى اللّه عليه و آله.

موجودون في غامض علم اللّه قبل أن تخلق بأربعة آلاف سنة(1).

و أيضا من ذلك ما ذكر في بعض كتب المناقب أنّ صعصعة بن صوحان دخل على أمير المؤمنين عليه السّلام لمّا ضرب، و قال: يا أمير المؤمنين، أنت أفضل أم آدم أبو البشر؟ قال عليّ عليه السّلام: تزكية المرء نفسه قبيح؛ قال اللّه تعالى لآدم: يٰا آدَمُ اُسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ اَلْجَنَّةَ وَ كُلاٰ مِنْهٰا رَغَداً حَيْثُ شِئْتُمٰا وَ لاٰ تَقْرَبٰا هٰذِهِ اَلشَّجَرَةَ فَتَكُونٰا مِنَ اَلظّٰالِمِينَ‌(2)و أنا كثيرا من الأشياء التي أباحها اللّه تعالى عليّ‌، تركتها و ما قاربتها.

ثمّ قال: أنت أفضل يا أمير المؤمنين أم نوح‌؟ قال عليه السّلام: إنّ نوحا دعا على قومه، و أنا ما دعوت(3)على ظالمي حقّي، و ابن نوح كان كافرا، و ابناي سيّدا شباب أهل الجنّة.

ثمّ قال: أنت أفضل أم موسى‌؟ قال عليه السّلام: إنّ اللّه تعالى أرسل موسى إلى فرعون، فقال:

إنّي أخاف أن يقتلون. حتّى قال اللّه تعالى: لاٰ تَخَفْ إِنِّي لاٰ يَخٰافُ لَدَيَّ اَلْمُرْسَلُونَ‌(4)و قال: رَبِّ إِنِّي قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخٰافُ أَنْ يَقْتُلُونِ‌(5)و أنا ما خفت حين أرسلني رسول اللّه بتبليغ سورة براءة أن أقرأها على قريش في الموسم مع أنّي كنت قتلت كثيرا من صناديد قريش، فذهبت بها إليهم و قرأتها عليهم، و ما خفت منهم(6).

ثمّ قال: أنت أفضل أم عيسى بن مريم‌؟ قال عليه السّلام: عيسى امّه كانت في بيت المقدس، فلمّا حان وقت ولادتها سمعت قائلا يقول لها: اخرجي، فإنّ هذا بيت العبادة لا بيت الولادة. و أنا امّي فاطمة بنت أسد، لمّا قرب وضع حملها كانت في الحرم، فانشقّ حائط الكعبة و سمعت قائلا يقول لها: ادخلي. فدخلت في وسط البيت و أنا ولدت فيه، و ليس لأحد هذه الفضيلة غيري؛ لا قبلي و لا بعدي.(7)


1) . كشف الغمّة، ج 2، ص 83؛ الصراط المستقيم، ج 1، ص 209؛ المحتضر، ص 131؛ و نقله البحراني في حلية الأبرار، ج 2، ص 9-10 عن كتابنا.

2) . سورة البقرة، الآية 35.

3) . «ألف»: ما أدعو.

4) . سورة النمل، الآية 10.

5) . سورة القصص، ص 33.

6) . «ب»: و ما خفتهم.

7) . أورده السيّد نعمة اللّه الجزائري في الأنوار النعمانيّة، ج 1، ص 23 نقلا عن كتاب المناقب.

و إذا كان هذا حال عليّ بن أبي طالب عليه السّلام في الولادة(1)، و ذاك حال عيسى في الولادة، فانظروا و اعتبروا.

المطلب العاشر أيضا من ذلك ما رواه ابن شيرويه الديلمي في كتاب الفردوس

المطلب العاشر أيضا من ذلك ما رواه ابن شيرويه الديلمي في كتاب الفردوس(2)

قال: حدّثنا عبد الرزّاق، حدّثنا معمر، عن الزهري، عن عروة بن الزبير، عن ابن عبّاس رضى اللّه عنه قال: لمّا قتل عليّ بن أبي طالب عليه السّلام عمرو بن عبد ودّ دخل على النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سيفه يقطر دما، فلمّا رآه رسول اللّه كبّر و كبّر المسلمون، فقال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله: اللهمّ أعط عليّا فضيلة لم تعطها أحدا قبله و لا تعطيها أحدا بعده. فهبط جبرئيل و معه اترجة من الجنّة، فقال له: إنّ اللّه عزّ و جلّ يقرأ عليك السلام و يقول لك: حيّ بهذه عليّ بن أبي طالب. فدفعها إليه فانفلقت في يده فلقتين، فإذا فيها(3)حريرة خضراء مكتوب فيها سطران بخضرة: «تحيّة من الطالب الغالب إلى عليّ بن أبي طالب»(4).

أيضا من ذلك ما رواه صاحب مصباح الأنوار، عن العلاء بن الحسن الهمداني، قال:

حدّثنا أبو مخنف لوط بن يحيى الأزدي، عن عبد اللّه بن عمر، قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله سئل: بأي لغة خاطبك ربّك ليلة المعراج‌؟ فقال: خاطبني بلغة عليّ بن أبي طالب، فألهمني ربي أن قلت(5): أنت تخاطبني أم عليّ؟ فقال: يا أحمد، أنا شيء ليس كالأشياء، لا اقاس بالناس، و لا اوصف بالشبهات، خلقتك من نوري، و خلقت عليّا من نورك، فاطّلعت على سرائر قلبك فلم أجد في قلبك أحبّ إليك من عليّ بن أبي طالب، فخاطبتك بلسانه كيما يطمئنّ قلبك(6).

انظروا يا اولي الأبصار و العقول، كلّم اللّه موسى على ذروة جبل، و كلّم اللّه محمّدا فوق العرش بلغة عليّ بن أبي طالب، أين الثرى إلى الثريّا؟(7)


1) . «ألف»: و إذا كان حال عليّ في الولادة هذا.

2) . عنه في تأويل الآيات الظاهرة، ج 2، ص 452-453.

3) . «ب»: فإذا كان فيها.

4) . المناقب للخوارزمي، ص 171؛ كفاية الطالب، ص 77.

5) . «ألف»: إلى أن قلته.

6) . المناقب للخوارزمي، ص 78؛ الطرائف، ص 155؛ كشف الغمّة، ج 1، ص 103؛ كشف اليقين، ج 229؛ المحتضر، ص 96.

7) . «ألف»: إلى الثرى!

و أيضا من ذلك ما رواه الفقيه ابن شاذان في مناقبه(1)عن ابن عبّاس، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: لمّا عرج بي إلى السماء انتهى بي المسير مع جبرئيل إلى السماء الرابعة، فرأيت بيتا من ياقوت أحمر، فقال جبرئيل: يا محمّد، هذا هو البيت المعمور، خلقه اللّه تعالى قبل خلق(2)السماوات و الأرضين بخمسين ألف عام. قم يا محمّد، فصلّ إليه. قال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله: و جمع اللّه لي النبيّين، فصفّهم جبرئيل ورائي(3)صفّا فصلّيت بهم، فلمّا سلّمت أتاني آت من عند ربّي، فقال: يا محمّد، ربّك يقرئك السلام و يقول لك: سل الرسل على ما ذا ارسلتم من قبلي. فقلت: معاشر الأنبياء، على ما بعثكم ربّي من(4)قبلي‌؟ فقالت الرسل: على ولايتك و ولاية عليّ بن أبي طالب.

و هو قوله تعالى: وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنٰا(5).

و كيف لا يكون عليّ بن أبي طالب أفضل منهم لأنّهم مبعوثون بنبوّة محمّد و ولاية عليّ بن أبي طالب.

و أيضا من ذلك ما روى عن أمير المؤمنين عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لفاطمة: يا بنيّة، إنّ اللّه تعالى أشرف على الدنيا فاختارني على رجال العالمين، ثمّ اطّلع الثانية(6)فاختار زوجك [عليّ بن أبي طالب](7)على رجال العالمين، ثمّ اطّلع ثالثة فاختارك على نساء العالمين، ثمّ اطّلع رابعة فاختار ابنيك على شباب العالمين(8).

و روى في معنى قوله: فَتَلَقّٰى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمٰاتٍ فَتٰابَ عَلَيْهِ‌(9)قال: سأله بحقّ محمّد و عليّ و فاطمة و الحسن و الحسين إلاّ تبت عليّ‌، فتاب عليه(10).


1) . مائة منقبة، ص 150.

2) . «ألف»: - خلق.

3) . «ألف»: و رأيت!

4) . «ألف»: - من.

5) . سورة الزخرف، الآية 45. و أيضا تجد هذا الخبر في تأويل الآيات الظاهرة، ج 2، ص 563.

6) . «ب»: ثانيا.

7) . من «ب».

8) . كشف الغمّة، ج 2، ص 93، و راجع تفسير عليّ بن إبراهيم القمي، ج 2، ص 336.

9) . سورة البقرة، الآية 37.

10) الأمالي للصدوق، ص 134-135؛ الخصال، ص 270؛ معاني الأخبار، ص 125؛ روضة الواعظين، ص 157؛ مناقب آل أبي طالب، ج 1، ص 243؛ عمدة عيون صحاح الأخبار، ص 379؛ الطرائف، ص 112؛ كشف الغمّة، ج 2، ص 93.

و أيضا من ذلك ما ذكره عليّ بن عيسى في كشف الغمّة(1)عن أبي عبد اللّه جعفر بن محمّد عليهما السّلام: أنّ امرأة من الجنّ - كان يقال لها عفراء - كانت تردّد إلى النبيّ صلّى اللّه عليه و آله فتسمع من كلامه، فتأتي صالحي الجنّ فيسلمون على يديها، و قد فقدها النبيّ صلّى اللّه عليه و آله أيّاما، فسأل جبرئيل عنها، فقال: إنّها زارت اختا لها في اللّه. فقال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله: طوبى للمتحابّين في اللّه: إنّ اللّه تعالى خلق في الجنّة عمودا من ياقوتة حمراء، عليه سبعون ألف قصر، في كلّ قصر سبعون ألف غرفة، خلقها للمتحابّين و المتزاورين في اللّه.

فلمّا رجعت و أتت إلى النبيّ صلّى اللّه عليه و آله فقال لها: يا عفراء، أيّ شيء رأيت عجبا؟ قالت: رأيت عجائب كثيرة. قال: فأعجب ما رأيت‌؟ قالت: رأيت إبليس في البحر الأخضر على صخرة بيضاء مادّا يديه(2)إلى السماء، و هو يقول: إذا بررت قسمك و أدخلتني نار جهنّم، فأسألك بحقّ محمّد و عليّ فاطمة و الحسين و الحسين إلاّ خلّصتني منها و حشرتني معهم. فقلت له: يا أبا حارث(3)، ما هذه الأسماء التي تدعو بها؟ فقال لي: رأيتها على ساق العرش قبل أن يخلق اللّه تعالى [آدم](4)بسبعة آلاف سنة، فعلمت أنّهم أكرم خلق اللّه تعالى، فأنا أسأله بحقّهم.

فقال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله: لو أقسم أهل الأرض على اللّه بهذه الأسماء، لأجابهم اللّه تعالى(5).

أقول: انظروا يا أهل الألباب و البصائر، لو علم المنحوس إبليس أنّ أحدا أفضل و أكرم على اللّه من هؤلاء، لكان سأل اللّه بهم، و ما سأل اللّه بمحمّد و عليّ و فاطمة و الحسن و الحسين!

المطلب الحادي عشر و هو ما ذكر في كتاب الفردوس من باب العين،

المطلب الحادي عشر و هو ما ذكر في كتاب الفردوس من باب العين(6)،

عن ابن(7)عبّاس، قال: قال رسول


1) . كشف الغمّة، ج 2، ص 93.

2) . «ألف»: و مدّ يديه.

3) . أبو حارث: كنية الشيطان. و في «ب»: فقلت يا إبليس.

4) . ساقطة من «ألف».

5) . الخصال، ص 639؛ المحتضر، ص 112.

6) . عنه في مناقب آل أبي طالب، ج 2، ص 58؛ و الصراط المستقيم، ج 1، ص 252.

7) . «ابن» من «ب».

اللّه صلّى اللّه عليه و آله: عليّ مثل رأسي من بدني(1).

و زاد في رواية اخرى: بل مثل عيني من رأسي.

و لا شكّ أنّ الرأس أفضل و أشرف من أعضاء البدن، و كذلك العين أفضل من أجزاء الرأس، و إذا كان عليّ عليه السّلام أفضل و أشرف من أعضاء النبيّ صلّى اللّه عليه و آله، و النبيّ أفضل من جميع الأنبياء فكيف لا يكون عليّ أفضل من الأنبياء؟

و في مصباح الأنوار عن سعيد بن منصور، قال: حدّثنا الدراوردي، عن العلاء بن عبد الرحمن، عن أبيه، عن عبد خير، عن عليّ بن أبي طالب عليه السّلام أنّه قال: اهدي إلى النبيّ قنو موز، فجعل يقشر الموز و يجعلها في فمي. فقال له قائل: يا رسول اللّه، إنّك تحب عليّا؟ قال: أو ما علمت أنّ عليّا منّي و أنا من على‌؟! حيث أكون يكون، و حيث يكون أكون(2).

و في الكتاب المذكور روى سويد بن سعيد، قال: حدّثنا يحيى بن سليم الطائفي، عن الأزور بن غالب، [عن سليمان] التيمي، عن أبي مجلز، عن عبد اللّه، قال: رأيت رسول اللّه و كفّه في كفّ عليّ و هو يقبّله، فقلت: يا رسول اللّه، ما منزلة عليّ منك‌؟ قال:

كمنزلتي من اللّه سبحانه(3).

و روى أنس بن مالك، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: نحن بني عبد المطّلب سادات أهل الجنّة؛ أنا رسول اللّه سيّد الأنبياء، و عمّي سيّد الشهداء، و عليّ و فاطمة و الحسن و الحسين إلى(4)المهدي(5).

و روى شريك، عن أبي إسحاق، عن الحارث الأعور صاحب [راية](6)أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السّلام قال: بلغنا أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله كان في جمع من أصحابه(7)، فقال: اريكم آدم في علمه و نوحا في فهمه، و إبراهيم في حكمته‌؟ فلم يكن بأسرع من أن طلع


1) . مناقب عليّ بن أبي طالب لابن المغازلي، ص 90؛ الطرائف، ص 68 و 78؛ المحتضر، ص 98.

2) . المناقب للخوارزمي، ص 64؛ فرائد السمطين، ج 1، ص 59.

3) . المسترشد، ص 292-293؛ الأمالي للطوسي ص 226؛ المحتضر، ص 94.

4) . في «ألف»: «و»، بدل «إلى».

5) . تاريخ بغداد، ج 9، ص 440؛ ذكر أخبار أصبهان، ج 2، ص 130؛ مناقب عليّ بن أبي طالب لابن المغازلي، ص 48؛ ذخائر العقبى، ص 15 و 89.

6) . من المناقب للخوارزمي.

7) . «ألف»: الصحابة.

عليّ‌، فقال أبو بكر: يا رسول اللّه، أ قست رجلا بثلاثة من الرسل‌؟ بخّ بخّ لهذا الرجل! من هو يا رسول اللّه‌؟ فقال النبيّ‌: أ لا تعرفه يا أبا بكر؟ قال: اللّه و رسوله أعلم. قال: أبو الحسن عليّ بن أبي طالب عليه السّلام. قال أبو بكر: بخّ بخّ لك يا أبا الحسن! و أين مثلك يا أبا الحسن‌؟(1)

و روى عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: من أراد أن ينظر إلى إسرافيل في رفعته، و إلى ميكائيل في درجته، و إلى جبرئيل في عظمته، و إلى آدم في هيبته، و إلى نوح في صبره و دعوته، و إلى إبراهيم في سخاوته، و إلى سليمان في ملكه و عظمته، و إلى موسى في شجاعته، و إلى عيسى في سياحته، و إلى محمّد في شرفه و منزلته، فلينظر إلى عليّ بن أبي طالب عليه السّلام(2).

انظروا إلى هذا الحديث، أنّ الصفات التي تفرّقت في جميع الأنبياء و الملائكة أجمعها النبيّ صلّى اللّه عليه و آله في عليّ و أحصرها فيه، فكيف لا يكون عليّ عليه السّلام حينئذ أفضل منهم‌؟

و في الكتاب المذكور: روى عن أبي موسى الأشعري أنّه قال لعمرو بن العاص لمّا تفاوضا في الحكومة: «ويحك يا عمرو، ما يدعوك إلى أن تريد أن تجعل الخلافة في غير عليّ؟ أ ما سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول: إنّما مثل أهل بيتي مثل(3)سفينة نوح؛ من ركبها نجا، و من تخلّف عنها غرق‌؟

أما تذكر يوما كنّا بباب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فخرج إلينا فقال: إبراهيم خليل اللّه، و موسى كليم اللّه، و عيسى روح اللّه، و أنا محمّد رسول اللّه، و عليّ وليّ اللّه. ثمّ قال: هو وديعتي عند اللّه.

أما تذكر إذ كنّا في سفر مع النبيّ صلّى اللّه عليه و آله إذ أقبل عليّ و هو يسوق ناقته، فقال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله:

لئن شئتم لأريتكم أشبه الناس و أشبههم(4)منطقا بإبراهيم الخليل. قالوا: من هو يا رسول اللّه‌؟ فقال: هذا المقبل عليّ بن أبي طالب، نور اللّه بين عينيه. فرفعوا أبصارهم فإذا وجه أمير المؤمنين يغني عن الشمس».(5)


1) . المناقب للخوارزمى، ص 89؛ كشف الغمّة، ج 1، ص 113.

2) . مشارق أنوار اليقين، ص 169.

3) . «ب»: كمثل.

4) . كذا في «ألف» و «ب»، خلافا للمصدر.

5) . شرح الأخبار، ج 2، ص 406.

و أيضا من ذلك ما ذكره فخر الدين الرازي في تفسير فاتحة الكتاب(1)، عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: لا تسبّوا عليّا؛ فإنّه ممسوس في ذات اللّه(2).

انظروا يا اولي العقول و الأبصار؛ إنّ عليّا الذي هو نور اللّه بين عينيه، و إنّه ممسوس في ذات اللّه، فكيف لا يفضل على الأنبياء، و لم يسمع لأحد من الأنبياء أنّه نور اللّه بين عينيه، و لا قيل لأحد منهم إنّه ممسوس في ذات اللّه‌؟

و روى عن ابن عبّاس أنّه قال: قلت لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: أوصني يا رسول اللّه. فقال: [يا ابن عبّاس، عليك بمودّة عليّ بن أبي طالب عليه السّلام. و الذى بعثني بالحقّ نبيّا، لا يقبل اللّه عزّ و جلّ‌](3)من عبد حسنة حتّى يسأله عن حبّ عليّ بن أبي طالب عليه السّلام و هو أعلم بذلك، فإن جاء بولايته قبل عمله على ما كان فيه، و إن لم يأت اللّه بولايته لم يسأله عن شيء، ثمّ يأمر به إلى النار.

يا ابن عبّاس، و الذي بعثني بالحقّ نبيّا، إنّ النار(4)أشدّ غضبا على مبغض عليّ كغضبها على من زعم أنّ للّه ولدا.

يا ابن عبّاس، لو أنّ الملائكة المقرّبين و الأنبياء المرسلين اجتمعوا على بغضه - و لن يفعلوا - لعذّبهم اللّه تعالى بالنار.

فقلت: يا رسول اللّه، فهل يبغضه أحد؟ فقال: يا ابن عبّاس، نعم، يبغضه قوم يذكرون أنّهم من امّتي، لم يجعل اللّه لهم في الإسلام نصيبا. يا ابن عبّاس، من علامة بغضهم له أنّه يفضّل من هو دونه عليه(5).

و روى جابر بن عبد اللّه الأنصاري أنّه قال: كنت عند الخندق و قد حفر الناس فحفر عليّ عليه السّلام، فقال له النبيّ صلّى اللّه عليه و آله: بأبي من يحفر و جبرئيل يكنس بين يديه، و يعينه ميكائيل، و لم يكن يعين قبله أحدا من الخلق؛ لكرامته على اللّه تعالى(6).


1) . «ب»: «في تفسيره مفاتح الغيب، في تفسير فاتحة الكتاب».

2) . حلية الأولياء، ج 1، ص 68؛ مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 21.

3) . ساقطة من «ألف».

4) . «ألف»: - النار.

5) . الأمالي للطوسي، ص 106؛ بشارة المصطفى، ص 78؛ كشف الغمّة، ج 2، ص 7؛ المحتضر، ص 108؛ تأويل الآيات الظاهرة، ج 1، ص 277.

6) . تأويل الآيات الظاهرة، ج 2، ص 608.

المطلب الثاني عشر و أيضا من ذلك ما ذكره الإمام الحسن بن عليّ العسكريّ عليه السّلام

في قوله تعالى: وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِكَةِ اُسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِيسَ أَبىٰ وَ اِسْتَكْبَرَ وَ كٰانَ مِنَ اَلْكٰافِرِينَ‌(1)قال عليه السّلام:

و لمّا امتحن اللّه الحسين عليه السّلام و من معه بالعسكر الذي قتلوه و حملوا رأسه، قال لعسكره: أنتم من بيعتي في حلّ‌، فالحقوا في عشائركم و مواليكم(2). و قال لأهل بيته: قد جعلتكم في حلّ من مفارقتي؛ فإنّكم لا تطيقونهم لتضاعف أعدادهم و قوامهم، و ما المقصد غيري، فدعوني و القوم؛ فإنّ اللّه تعالى يعينني و لا يخلّيني من حسن نظره كعادته في أسلافنا الطيّبين.

فأمّا عسكره ففارقوه(3)، و أمّا أهله و الأدنون من أقربائه فأجابوه، و قالوا: لا نفارقك؛ فإنّه يحزننا ما يحزنك، و يصيبنا ما يصيبك، و إنّا أقرب ما نكون إلى اللّه إذا كنّا معك. فقال لهم: فإن كنتم قد وطّنتم أنفسكم على ما قد وطّنت نفسي، فاعلموا أنّ اللّه إنّما يهب المنازل الشريفة لعباده(4)باحتمال المكاره، و إنّ اللّه و إن كان قد خصّني مع من خصّني من أهلي الذين أنا آخرهم(5)بقاء في الدنيا من المكرمات بما يسهّل معها عليّ احتمال الكريهات، فإنّ لكم شرط ذلك من الكرامات، و اعلموا أنّ الدنيا حلوها و مرّها حلم، و الانتباه في الآخرة، و الفائز من فاز فيها، و الشقيّ من يشقى فيها. أو لا احدّثكم بأوّل أمرنا و أمركم معاشر أوليائنا و محبّينا و المتعصّبين لنا؛ ليسهل عليكم احتمال ما أنتم له معرضون‌؟ قالوا: بلى يا ابن رسول اللّه.

قال: إنّ اللّه تعالى لمّا خلق آدم و سوّاه و علّمه أسماء كلّ شيء و عرضهم على الملائكة، جعل محمّدا و عليّا و فاطمة و الحسن و الحسين أشباحا خمسة في ظهر آدم، و كانت أنوارهم تضيء في الآفاق من السماوات و الحجب و الجنان و الكرسيّ و العرش، فأمر اللّه الملائكة بالسجود لآدم تعظيما له أنّه قد فضّله بأن جعله وعاء لتلك الأشباح التي قد عمّ أنوارها الآفاق، فسجدوا إلاّ إبليس، أبى أن يتواضع لجلال عظمة اللّه، و أن يتواضع لأنوارنا أهل البيت، و قد تواضعت لها الملائكة كلّها، و استكبر و ترفّع، و كان بإبائه ذلك و تكبّره من الكافرين.


1) . سورة البقرة، الآية 34.

2) . «ألف»: فألحقوا في عشائرهم.

3) . «ألف»: ففارقوا.

4) . «ألف»: - لعباده.

5) . «ألف»: مع من خصّني من أهل الدين و أنا آخرهم.

قال عليّ بن الحسين: حدّثني أبي عن أبيه عليهم السّلام، عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: يا عباد اللّه(1)إنّ آدم لمّا رأى النور ساطعا من صلبه - إذ كان اللّه نقل أشباحنا من ذروة العرش إلى ظهر آدم - رأى النور و لم يتبيّن الأشباح، فقال: يا ربّ‌، ما هذه الأنوار؟ فقال اللّه تعالى: أنوار أشباح نقلتهم من أشرف بقاع عرشي إلى ظهرك، و لذلك أمرت الملائكة بالسجود إذ كنت وعاء لتلك الأشباح.

فقال آدم: يا ربّ‌، لو بيّنتها لي(2). فقال اللّه: انظر - يا آدم - إلى ذروة العرش. [فنظر آدم، و وقع نور أشباهنا من ظهر آدم عليه السّلام على ذروة العرش](3)فانطبع فيه صور أنوار أشباحنا التي في ظهره كما ينطبع وجه الإنسان في المرآة الصافية، فرأى أشباحنا فقال آدم: ما هذه الأشباح يا ربّ؟ قال اللّه تعالى: يا آدم، هذه أشباح أفضل خلائقي و بريّاتي، هذا محمّد و أنا الحميد المحمود في أفعالي، شققت له اسما من اسمي، و هذا عليّ و أنا العليّ العظيم، شققت له اسما من اسمي، و هذه فاطمة و أنا فاطر السماوات و الأرض؛ فاطم أعدائي من رحمتي يوم فصل قضائي، و فاطم أوليائي عمّا يشينهم، فشققت لها اسما من اسمي. و هذان الحسن و الحسين و أنا المحسن [و] المجمل، فشققت لهما اسما من اسمي، هؤلاء خيار(4)خليقتي و كرام بريّتي؛ بهم آخذ، و بهم اعطي، و بهم اثيب، فتوسّل [إليّ‌] بهم. يا آدم، و إذا دهتك داهية فاجعلهم إليّ شفعاءك؛ فإنّي آليت على نفسي قسما حقّا ألّا اخيّب بهم آملا و لا أردّ بهم سائلا. فلذلك حين زلّت منه الخطيئة دعا اللّه تعالى [بهم] فتاب عليه و غفر له.(5)

و أيضا من ذلك ما ذكر في تفسير الإمام الحسن العسكري عليه السّلام في قوله تعالى: وَ إِذِ اِسْتَسْقىٰ مُوسىٰ لِقَوْمِهِ‌(6)قال: اذكروا يا بني إسرائيل إِذِ اِسْتَسْقىٰ مُوسىٰ لِقَوْمِهِ‌ طلب لهم السقيا لمّا لحقهم العطش(7)في التيه، و ضجّوا بالبكاء إلى موسى، و قالوا: أهلكنا العطش. فقال موسى: اللهمّ بحقّ محمّد سيّد الأنبياء، و بحقّ عليّ سيّد الأوصياء، و بحقّ فاطمة سيّدة النساء(8)،


1) . «ألف»: يا عبد اللّه.

2) . «ألف»: - لي.

3) . أثبتناها من المصدر، و هى ساقطة من «ألف» و «ب».

4) . «ألف»: و هم أخيار.

5) . التفسير المنسوب إلى الإمام أبي محمّد الحسن بن عليّ العسكري عليه السّلام ص 218-221.

6) . سورة البقرة، الآية 60.

7) . «ب»: لما لحقهم من العطش.

8) . «ب»: سيّدة نساء العالمين.

و بحقّ الحسن سيّد الأولياء، و بحقّ الحسين أفضل الشهداء، و بحقّ عترتهم و خلفائهم سادة الأزكياء، إلاّ سقيت عبادك. فأوحى اللّه إليه: يا موسى، اِضْرِبْ‌(1)بِعَصٰاكَ اَلْحَجَرَ. فضربه بها(2)فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اِثْنَتٰا عَشْرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنٰاسٍ مَشْرَبَهُمْ‌، /(3)فلا يزاحم الآخرين في مشربهم(4).

و من ذلك ما روى عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: ليلة اسري بي إلى السماء، لم أجد بابا و لا حجابا و لا شجرة و لا ورقة و لا نمرقة و لا مدرة من ياقوت إلاّ و عليه مكتو: «عليّ عليّ عليّ‌» و إنّ اسم عليّ مكتوب على كلّ شيء حتّى [على] وجه الشمس و القمر و الماء و الحجر و الورق و الشجر، و إنّ اللّه تعالى قال لموسى ليلة الخطاب: يا ابن عمران، إنّي لا أقبل الصلاة إلاّ ممّن تواضع لعظمتي، و ألزم قلبه خوفي و محبّتي، و قطع نهاره بذكري، و عرف حقّ أوليائي الذين لأجلهم خلقت سماواتي و أرضي و جنّتي و ناري؛ محمّدا و عترته، فمن عرف حقّهم جعلت له عند الجهل علما(5)و عند الظلمة نورا، و أعطيته قبل السؤال، و أجبته قبل الدعاء(6).

و روى وهب بن منبّه أنّ موسى عليه السّلام ليلة الخطاب وجد كلّ حجرة و شجرة في الطور ناطقة بذكر محمّد و نقبائه، فقال: يا ربّ‌، إنّي لم أر شيئا ممّا خلقت إلاّ و هو ناطقة بذكر محمّد(7)و نقبائه! فقال اللّه: يا ابن عمران، إنّي خلقتهم قبل الأنوار و جعلتهم خزنة الأسرار، يشاهدون أنوار ملكوتي، و جعلتهم تراجمة علمي و لسان حكمتي و معدن سرّي، و خلقت الدنيا و الآخرة لأجلهم(8). فقال موسى: ربّ فاجعلني من امّة محمّد صلّى اللّه عليه و آله، فقال اللّه: يا موسى، إذا عرفت محمّدا و أوصياءه و عترته و عرفت فضلهم و آمنت بهم، فأنت من امّته(9).


1) . «ألف»: «أن اضرب» بدل «اضرب».

2) . «ألف»: - بها.

3) . سورة البقرة، الآية 60.

4) . التفسير المنسوب إلى الإمام أبي محمّد الحسن بن عليّ العسكري عليه السّلام، ص 261.

5) . «ألف» و «ب»: حلما.

6) . توجد القطعة الأخيرة - الحديث القدسي - في مشارق أنوار اليقين، ص 236.

7) . «ب»: بذكر اللّه و ذكر محمّد.

8) . «ألف»: و خلقت الدنيا لأجلهم و الآخرة.

9) . انظر مقتضب الأثر، ص 329-330؛ مشارق أنوار اليقين، ص 236.

المطلب الثالث عشر قد مدح اللّه تعالى السابقين في كتابه العزيز،

فقال: وَ اَلسّٰابِقُونَ اَلسّٰابِقُونَ * أُولٰئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ‌(1)فتميّزنا أنّ عليّ بن أبي طالب عليه السّلام أسبق السابقين في الجهاد بإجماع الامّة؛ قال اللّه تعالى: فَضَّلَ اَللّٰهُ اَلْمُجٰاهِدِينَ بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى اَلْقٰاعِدِينَ دَرَجَةً‌(2)و قال اللّه تعالى: يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلىٰ تِجٰارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذٰابٍ أَلِيمٍ * تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجٰاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ بِأَمْوٰالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ‌/(3)و جعل الإيمان و الجهاد في سبيل اللّه التجارة المنجية.

و قال اللّه تعالى: إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلَّذِينَ يُقٰاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنْيٰانٌ مَرْصُوصٌ‌(4)و لا ريب أنّ عليّا كان(5)في الجهاد و قتال المشركين كالبنيان المرصوص. و قد وصف اللّه تعالى المجاهدين، فقال: وَ لاٰ يَطَؤُنَ مَوْطِئاً يَغِيظُ اَلْكُفّٰارَ وَ لاٰ يَنٰالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَيْلاً إِلاّٰ كُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صٰالِحٌ‌(6)و قال اللّه تعالى: اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اَللّٰهِ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْفٰائِزُونَ‌(7)و قال اللّه تعالى: يُجٰاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ لاٰ يَخٰافُونَ لَوْمَةَ لاٰئِمٍ‌(8)و لا شكّ أنّ عليّا عليه السّلام كان في الجهاد أشدّ بلاء، و أعظم عناء، و أثبت جميع خلق اللّه في القتال،(9)و أبرزها للأقران، و أبذلها نفسا اللّه و لرسوله، و هو الذي كشف الكرب عن وجه الرسول صلّى اللّه عليه و آله في بدر و حنين و الخندق و خيبر و احد و ذات السلاسل و تبوك و غزاة بني النضير و محاربة الجنّ و قتال الناكثين و القاسطين و المارقين و العمّان.

أمّا غزوة بدر، و هي كانت الداهية العظمى و المحنة الكبرى التي هدأت قوائم


1) . سورة الواقعة، الآيتان 10 و 11.

2) . سورة النساء، الآية 95.

3) . سورة الصفّ‌، الآيتان 10 و 11.

4) . سورة الصفّ‌، الآية 4.

5) . «كان» من «ب».

6) . سورة التوبة، الآية 120.

7) . سورة التوبة، الآية، 20.

8) . سورة المائدة، الآية 54.

9) . «ب»: «الجهاد» بدل «القتال».

الشرك و فرّقت طواغيته في قليب الهلاك، و دوّخت مردة الكفّار، و سقتهم كأسات البوار، و هي أوّل حرب كان - و لا نطول بذكره - و لم يزل عليّ عليه السّلام يقتل واحدا بعد واحد من أبطال المشركين، حتّى قتل وحده نصف المشركين،(1)و قتل المسلمون كافّة مع ثلاثة آلاف من الملائكة المسوّمين النصف الآخر، و شاركهم أيضا في هذا النصف.

و أمّا غزاة احد(2)، قال الراوي لهذا الحديث و هو زيد بن وهب: قلت لابن مسعود:

انهزم الناس يوم احد عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله حتّى لم يبق معه إلاّ عليّ بن أبي طالب عليه السّلام و أبو دجانة و سهل بن حنيف، و قتل منهم سبعون رجلا و انهزم الباقون، و بقي النبيّ صلّى اللّه عليه و آله وحده، و ما زال عن موضعه شبرا واحدا، و كان يباشر القتال بنفسه الشريفة حتّى فنيت نباله، و كان تارة يرمي عن قوسه و تارة بالحجارة، و أصاب عتبة بن أبي وقّاص شفتيه و رباعيتيه، و ضربه ابن قميئة على كريمته الشريفة، فلم يصنع سيفه(3)شيئا إلاّ وهن الضربة بثقل السيف، ثمّ وقع صلّى اللّه عليه و آله مغشيّا عليه، و حجب اللّه أبصار المشركين عنه، و صاح إبليس في المدينة: قتل رسول اللّه!

قال أمير المؤمنين: لمّا انهزم الناس عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لحقني من الجزع عليه ما لم أملك نفسي، و كنت أمامه أضرب بسيفي المشركين، فرجعت أطلبه فلم أره! فقلت: ما كان رسول اللّه ليفرّ، و ما رأيته في القتلى، [و] أظنّه رفع من بيننا إلى السماء، فكسرت جفن سيفي و قلت: لاقاتلنّ به حتّى اقتل. و حملت على القوم فأفرجوا فإذا أنا برسول اللّه وقع مغشيّا عليه، فنظر إليّ و قال: يا عليّ‌، ما فعل الناس(4)؟ قلت: كفروا يا رسول اللّه، و ولّوا الدبر، و أسلموك إلى أعدائك(5). فنظر إلى كتيبة قد أقبلت إليه، فقال: يا عليّ‌، ردّهم عنّي. فحملت عليهم أضربهم يمينا و شمالا حتّى قتلت منهم هشام بن اميّة المخزومي و انهزم الباقون. و أقبلت إليه كتيبة اخرى، فقال لي صلّى اللّه عليه و آله: احمل على هذه. فحملت و قتلت منهم عمرو بن عبد اللّه الجمحي و انهزم الباقون. و جاءت كتيبة اخرى، فقتلت منهم بشر بن مالك العامري، و انهزمت [البقيّة].


1) . «ب»: «المقتولين» بدل «المشركين».

2) . انظر مناقب آل أبي طالب، ج 2، ص 315-316.

3) . «ألف»: - سيفه.

4) . «ألف»: - الناس.

5) . «ب»: عدوّك.

و لم يزل عليه السّلام يقاتل في ذلك اليوم و يفرّق جموع القوم(1)حتّى أصابه في رأسه و وجهه و بدنه سبعون جراحة، و هو قائم(2)بين يدي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لا يغفل عنه طرفة عين. فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: يا عليّ‌، أ ما تسمع مديحك في السماء؟! إنّ ملكا اسمه رضوان، ينادي بهذا النداء: «لا سيف إلاّ ذو الفقار، و لا فتى إلاّ عليّ‌». و رجع الناس إلى النبىّ صلّى اللّه عليه و آله، و كان جبرئيل يعرج إلى السماء في ذلك اليوم و هو يقول: لا سيف إلاّ ذو الفقار، و لا فتى إلاّ على.

و سمعه(3)الناس كلّهم، و قال جبرئيل: يا رسول اللّه، قد(4)عجبت الملائكة من حسن مواساة أمير المؤمنين لك بنفسه. فقال رسول اللّه: و ما يمنعه من ذلك و هو منّي و أنا منه‌؟ فقال جبرئيل: و أنا منكما.

و ذكر [أهل] السير أنّ قتلى احد جمهور هم مقتولين بسيف عليّ عليه السّلام و كان الفتح له، و سلامة رسول اللّه من المشركين بسببه، و رجوع الناس إلى النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و ثباته عليه السّلام يذبّ عنه دونهم ببذل نفسه العزيزة في نصره، و توجّه العتاب من اللّه تعالى إلى كافّتهم لموضع الهزيمة، و الملائكة في السماء مشغولون بمدحه، متعجّبون من مقامه و ثباته و سطوته، و يكفينا: لا فتى إلاّ عليّ‌، و لا سيف إلاّ ذو الفقار، لتفضيل أمير المومنين على جميع الأنبياء.

و بما روى عن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن عليّ بن الحسين، عن أبيه، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لعليّ بن أبي طالب عليه السّلام: يا أبا الحسن، لو وضع إيمان الخلائق و أعمالهم في كفّة، و وضع عملك يوم احد على كفّة اخرى، لرجع عملك على جميع الخلائق، و إنّ‌(5)اللّه تعالى باهى بك يوم احد ملائكته المقرّبين، و رفع الحجب من السماوات، و أشرقت بك الجنّة و ما فيها، و ابتهج بفعلك ربّ العالمين، و إنّ اللّه تعالى يعوّضك بذلك اليوم ما يغبطك به كلّ نبيّ و رسول و صدّيق و شهيد(6).


1) . «ألف»: جميع القوم.

2) . «ب»: قائم وحده.

3) . «ألف»: و سمع.

4) . «ألف»: - قد.

5) . «ألف»: - إنّ‌.

6) . مائة منقبة، ص 79-80.

و هذا الحديث من(1)أوضح دليل و أبين حجّة على تفضيل عليّ على سائر النبيّين.

انظروا يا اولي الأبصار، هذا عمله في يوم احد، و ذاك فعله في يوم الخندق الذي فضّله النبيّ على أعمال جميع الثقلين إلى يوم القيامة، إنّ هذا لهو الرجحان العظيم، و ذٰلِكَ فَضْلُ اَللّٰهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِيمِ‌.

و من ذلك ما ذكر في كتاب مصباح الأنوار عن يونس، عن إسحاق، قال: خرج رسول اللّه إلى غزاة تبوك و خلّف عليّ بن أبي طالب عليه السّلام على أهله، و أمره بالإقامة فيهم، فأرجف المنافقون و قالوا: ما خلّفه رسول اللّه إلاّ استثقالا به! فلمّا سمع ذلك أخذ سلاحه و خرج إلى النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و هو نازل بالجرف(2)، فقال: يا رسول اللّه، زعم المنافقون أنّك إنّما خلّفتني استثقالا بي! فقال رسول اللّه: كذبوا، و لكنّي خلّفتك لما تركت ورائي، فارجع و اخلفني في أهلي و أهلك؛ أ لا ترضى أن تكون منّي بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنّه لا نبيّ بعدي‌؟ فارجع إلى المدينة(3).

و مضى رسول اللّه لسفره. قال: فكان من أمر الجيش أنّه انكسر و انهزم الناس عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، فنزل جبرئيل و قال: يا نبيّ اللّه، إنّ اللّه يقرئك السلام و يبشّرك بالنصر، و يخبرك إن شئت أنزلت لك الملائكة فيقاتلوا، و إن شئت عليّا فادعه يأتيك. فاختار النبيّ صلّى اللّه عليه و آله عليّا، فقال جبرئيل: ناد عليّا مظهر العجائب، تجده عونا لك في النوائب، كلّ همّ و غمّ سينجلي، بولايتك يا عليّ يا عليّ يا عليّ‌.

فقال جبرئيل: أدر وجهك نحو المدينة و ناد: يا أبا الغوث أدركني، يا عليّ أدركني(4).

قال سلمان الفارسي: و كنت فيمن تخلّف مع عليّ عليه السّلام، فخرج يوما يريد الحديقة، فمضيت معه، فصعد النخلة ينزل كربا، فهو ينثر و أنا أجمع إذ سمعته يقول: لبّيك لبّيك يا رسول اللّه، ها أنا جئتك. و نزل و الحزن ظاهر عليه و دمعه ينحدر. فقلت له: ما شأنك يا أبا الحسن‌؟ قال: يا سلمان، انكسر جيش رسول اللّه، و هو يدعوني و يستغيث بي. ثمّ‌


1) . «ألف»: - من.

2) . الجرف: موضع على ثلاثة أميال من المدينة نحو الشام.

3) . راجع سيرة النبي صلّى اللّه عليه و آله لابن هشام، ج 4، ص 947؛ تاريخ طبري، ج 2، ص 368.

4) . «ألف»: - أدركني.

مضى عليه السّلام فدخل منزل فاطمة عليها السّلام و أخبره و خرج، و قال لي: يا سلمان، ضع قدمك موضع قدمي و لا تخرم منه شيئا.

قال سلمان: فاتبعته حذو النعل بالنعل سبعة عشر خطوة [ثمّ‌] عاينت الجيوش و العساكر(1)، فصرخ الإمام صرخة لهب [لها] الجيشان و تفرّقوا، و نزل جبرئيل إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عليه، فردّ عليه السلام و استبشر به، ثمّ عطف الإمام على الشجعان فانهزم الجميع و ولّوا الدبر، وَ رَدَّ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنٰالُوا خَيْراً وَ كَفَى اَللّٰهُ اَلْمُؤْمِنِينَ اَلْقِتٰالَ‌(2)بعليّ عليه السّلام و سطوته و همّته و علاه، و أبان اللّه من فضله و معجزه في هذه المواطن بما عجز عنه جميع الخلق، و كشف اللّه من فضله الباهر إتيانه من المدينة - شرّفها اللّه - إلى تبوك في سبعة عشر خطوة، و سماعه نداء النبيّ صلّى اللّه عليه و آله على بعد تلك المسافة و تلبيته، و أمر اللّه النبيّ صلّى اللّه عليه و آله بنداء عليّ‌، و نزول «ناد عليّا»، و طلب الإعانة منه، من أعظم الفضائل و أظهر الآيات.

و هذا أدلّ دليل على فضل عليّ عليه السّلام على الأنبياء و المرسلين، و عدم نظيره في الخلق؛ حيث أمر اللّه سيّد أنبيائه و أشرف خلقه طلب الإعانة منه. و فضل أمير المؤمنين عليه السّلام قد عجز الأنام عن حصره و تعداده، و تحيّر اولو الألباب لباهر علمه، و تضيّق(3)الصحائف عن فضله و فهمه؛ إذ آياته في الأخطار ظاهرة، و معجزاته في الآفاق على ألسن الخلق جارية، و بيّنات أقواله و أفعاله(4)بين الناس على سائر طبقاتهم دائرة، و كلّ قلب نحوه منصرف؛ إلاّ أن تكون الطينة غير خيّرة، و النطفة غير زكيّة، و القلب غير سليم، و السعادة(5)غير سابقة، فاستولى(6)عليه الشيطان فكان من الغاوين.


1) . «ألف»: و العسكر.

2) . سورة الأحزاب، الآية 25.

3) . «ألف»: و تضيّقت.

4) . «ألف»: - و أفعاله.

5) . «ب»: و العادة.

6) . «ب»: فتولّى.

المطلب الرابع عشر و من ذلك ما رواه جابر بن عبد اللّه الأنصاري،

قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: أوّل ما خلق اللّه نوري، ابتداعه من نوره، و اشتقّه من جلال عظمته، فأقبل يطوف بالقدرة حتّى وصل إلى جلال العظمة في ثمانين ألف سنة، ثمّ سجد للّه تعظيما، ففتق عنه نور عليّ‌. فكان نوري محيطا بالعظمة، و نور عليّ محيطا بالقدرة، ثمّ خلق العرش و اللوح و الشمس و ضوء النهار و نور الأبصار و العقل و المعرفة و أبصار العباد و أسماعهم و قلوبهم من نوري، و نوري مشتقّ من نوره. فنحن الأوّلون، و نحن الآخرون، و نحن السابقون، و نحن المسبّحون، و نحن الشافعون، و نحن كلمة اللّه، و نحن خاصّة اللّه، و نحن أحبّاء اللّه، و نحن وجه اللّه، و نحن جنب اللّه، و نحن عين اللّه، و نحن امناء اللّه، و نحن خزنة وحي اللّه و سدنة غيب اللّه، و نحن معدن التنزيل(1)و معنى التأويل، و في أبياتنا هبط جبرئيل، و نحن محالّ قدس اللّه، و نحن مصابيح الحكمة، و نحن مفاتيح الرحمة، و نحن ينابيع النعمة، و نحن شرف الامّة، و نحن سادات(2)الأئمّة، و نحن نواميس العصر و أخيار الدهر، و نحن سادة العباد، و نحن ساسة البلاد، و نحن الكفاة و الولاة و الحماة(3)و الدعاة و طريق النجاة، و نحن السبيل، و نحن النهج القويم و الصراط المستقيم.

من آمن بنا آمن باللّه، و من ردّ علينا ردّ على اللّه، و من شكّ فينا شكّ في اللّه، و من عرفنا عرف اللّه، و من تولّى عنّا تولّى عن اللّه، و من أطاعنا أطاع اللّه، و نحن الوسيلة إلى اللّه و الوصلة إلى رضوان اللّه، و لنا العصمة و الخلافة و الهداية، و فينا النبوّة و الولاية، و نحن معدن الحكمة و باب الرحمة و شجرة العصمة، و نحن كلمة التقوى و المثل الأعلى و الحجّة العظمى و العروة الوثقى التي من تمسّك بها نجا(4).


1) . «ألف»: «التمييز» بدل «التنزيل».

2) . «ألف»: سادة.

3) . «ألف»: - و الحماة.

4) . أورده العلاّمة المجلسي في بحار الأنوار، ج 25، ص 22-23 نقلا عن رياض الجنان لفضل اللّه بن محمود الفارسي، شقيق الشيخ الحافظ رجب البرسي.

و ذكر في تفسير قوله تعالى: وَ لِلّٰهِ اَلْأَسْمٰاءُ اَلْحُسْنىٰ فَادْعُوهُ بِهٰا(1)قال الصادق عليه السّلام:

نحن أسماء اللّه التي لا يقبل اللّه من العباد عملا إلاّ بها و بمعرفتها، و اللّه تعالى خلقنا فأحسن صورنا، و جعلنا حجّة على عباده، و لسانه الناطق في خلقه، و يده المبسوطة بالرحمة، و وجهه الذي يؤتى [منه]، و بابه الذي يدلّ عليه، و عليه، و نحن خزّانه في سماواته و أرضه، و بنا أثمرت الأشجار و أورقت، و جرت الأنهار و أغدقت، و بنا ينزل الغيث من السماء، و بنا يمسك اللّه الأرض أن تميد بأهلها، و بنا ينبت عشب الأرض، و بنا يرزق العباد، و بنا تفجر العيون، و بعبادتنا عبد اللّه، و لو لا نا ما عبد اللّه، و نحن الأدلاّء على اللّه(2).

و روى ابن عبّاس، قال: قال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله: و الذي بعثني بالحقّ بشيرا و نذيرا، ما استقرّ لكم الكرسي، و لا دار الفلك، و لا قامت السماوات، إلاّ بأن كتب اللّه عليها: «لا إله إلاّ اللّه، محمّد رسول اللّه، عليّ أمير المؤمنين وليّ اللّه(3)». و إنّ اللّه لمّا عرج بي إلى السماء و اختصّني بلطيف ندائه، قال: يا محمّد، قلت: لبّيك و سعديك. فقال: أنا المحمود و أنت محمّد، شققت اسمك من اسمي، و فضّلتك على جميع بريّتي فانصب أخاك عليّا علما لعبادي، يهديهم إلى ديني.

يا محمّد، إنّي قد جعلت عليّا أمير المؤمنين، فمن تأمّر عليه لعنته، و من خالفه عذّبته، و من أطاعه قرّبته، و من تقدّم عليه أخزيته، و من عصاه أمحقته، فهو سيّد الوصيّين و حجّتي على الخلق أجمعين(4).

و في الكتاب المذكور: روى عن ابن عبّاس، عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: [عليّ منّي بمنزلة رأسي من بدني، و](5)عليّ منّي كعيني من جسدي، عليّ منّي كجلدي، عليّ منّي كلحمي، عليّ منّي كعظمي، عليّ منّي كدمي في عروقي، عليّ أخي و وصيّي في أهلي و خليفتي على(6)امّتي،


1) سورة الأعراف، الآية 180.

2) . المحتضر للحسن بن سليمان الحلّي، ص 129.

3) . «ألف»: - ولي اللّه.

4) . مائة منقبة، ص 49؛ اليقين لابن طاوس، ص 239؛ تأويل الآيات الظاهرة، ج 1، ص 186.

5) . ساقطة من «ألف».

6) . «ألف»: «في» بدل «على».

[عليّ‌] في الدنيا إذا متّ عوض منّي في امّتي(1).

و روى حذيفة بن اليمان، قال: قام النبيّ صلّى اللّه عليه و آله فقبّل بين عيني عليّ بن أبي طالب عليه السّلام و قال: يا أبا الحسن، أنت عضو من أعضائي تزول حيث زلت، و إنّ لك في الجنّة درجة و هي الوسيلة، فطوبى لك و لشيعتك من بعدك(2).

انظروا يا اولي العقول، إذا كان نبيّنا صلّى اللّه عليه و آله أشرف و أفضل(3)من جميع الأنبياء، و عليّ كرأسه من بدنه، و عينه من رأسه، و كلحمه منه، و كعظمه منه، و كدمه في عروق بدنه، فكيف لا يكون عليّ أفضل من الأنبياء؟ و لا شكّ أنّ هذا هو(4)الفضل العظيم و الرجحان المبين لأمير المؤمنين.

و روى الشيخ الجليل أبو جعفر في مناقبه بإسناده عن رجاله مرفوعا إلى المفضّل بن عمر، قال: دخلت على الصادق عليه السّلام ذات يوم، فقال لي: يا مفضّل، هل تعرف محمّدا و عليّا و فاطمة و الحسن و الحسين كنه معرفتهم‌؟ فقلت: يا سيّدي، و ما كنه معرفتهم‌؟ فقال:

يا مفضّل، من عرفهم كنه معرفتهم كان مؤمنا في السنام الأعلى.

قلت: عرّفني(5)ذلك يا سيّدي. قال: يا مفضّل، اعلم أنّهم علموا ما خلق اللّه عزّ و جلّ و ذرأه و برأه، و أنّهم كلمة التقوى و خزناء السماوات و الأرضين و الجبال و الرمال و البحار، عرفوا كم نجم في السماء و فلك و ملك و وزن الجبال و كيل ماء البحار و أنهارها و عيونها، و ما تسقط من ورقة إلاّ علموها، و لا حبّة في ظلمات الأرض، و لا رطب و لا يابس إلاّ في كتاب مبين، و هو [في] علمهم و قد علموا ذلك.

قلت: يا سيّدي، قد علمت و أقررت به و آمنت. قال: نعم يا مفضّل، نعم(6)يا مكرّم، نعم


1) . مائة منقبة، ص 140.

2) . مائة منقبة، ص 86؛ شرح الأخبار، ج 2، ص 473.

3) . «ب»: نبيّنا محمّد صلّى اللّه عليه و آله أفضل و أشرف.

4) . «ألف»: - هو.

5) . «ألف»: و عرّفني.

6) . «ألف»: - نعم.

يا محبور(1)، نعم يا طيّب، طبت و طابت لك الجنّة و لكلّ مؤمن [بها](2).

هذا آخر ما أوردته من فضائل عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، و الحمد للّه ربّ العالمين، و السلام على من اتّبع الهدى.

اللهمّ ثبّتني على دين محمّد و ولاية عليّ و عترته الطاهرين، صلوات اللّه عليهم أجمعين، آمين(3).


1) . «ب»: يا محبوب.

2) . تأويل الآيات الظاهرة، ج 2، ص 488.

3) . نهاية «ب»: «هذا آخر ما أوردته [من فضائل] مولانا و مقتدانا أمير المؤمنين و إمام المتّقين عليّ بن أبي طالب عليه السّلام. تمّ الكتاب بتاريخ 14 شهر ذي القعدة، سنة 1069». و جاء بعدها اسم ناسخها، و هو نظر خان الجيلاني.

فهرس مصادر التحقيق

1.

القرآن الكريم.

2.

الاحتجاج على أهل اللجاج؛ لأبي منصور أحمد بن عليّ بن أبي طالب الطبرسي (م 620 ق).

تحقيق و نشر: مؤسّسة الجواد، بيروت.

3.

إحياء الداثر من القرن العاشر؛ للشيخ آقابزرگ الطهراني (م 1389 ق)، مطبعة نشر كلية طهران، طهران، 1366 ش.

4.

أعيان الشيعة؛ محسن الأمين العاملي، دار التعارف للمطبوعات، بيروت، 1403 ق.

5.

الأربعون حديثا: منتجب الدين الرازي. (م 585 ق)، مدرسة الامام المهدي عليه السّلام، 1408 ق.

6.

اعجاز القرآن، لأبي بكر محمد بن طيب الباقلاني (م 403 ق)، دار الجيل، بيروت، 1426 ق.

7.

الأمالي للصدوق: لأبي محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381 ق)، مكتبة الإسلاميّة، طهران، الطبعة الرابعة 1362 ش.

8.

الأمالي للطوسي، لأبي جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشيخ الطوسي (م 460 ق)، تحقيق: مؤسسة دار الثقافة، قم، الطبعة الاولى 1414 ق.

9.

الأمالي للمفيد؛ لأبي عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان العكبريّ البغدادي المعروف بالشيخ مفيد (م 413 ق)، مؤسسة النشر الإسلامي، قم، الطبعة الثانية 1404 ه‍

10.

أمل الآمل؛ محمد بن حسن الحر العاملي (م 1104 ق)، دار الكتاب الاسلامي، 1362 ش.

11.

الأنوار النعمانية، لنعمة اللّه الموسوي الجزائري (م 1112 ق)، الاعلمي، بيروت، 1401 ق.

12.

بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار؛ للعلاّمة محمّد باقر بن محمّد تقيّ المجلسي (م 1110 ق)، مؤسّسة الوفاء، بيروت، 1404 ق.

13.

بشارة المصطفى لشيعة المرتضى؛ لأبي جعفر محمّد بن محمّد بن عليّ الطبري (م 553 ق)، المطبعة الحيدريّة، النجف الأشرف، الطبعة الثانية 1383 ق.

14.

بصائر الدرجات في فضائل آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله؛ لأبي جعفر محمّد بن الحسن بن فروخ الصفّار القمّي (القرن الثالث)، تحقيق: محسن كوچه باغي، الطبعة الثانية 1404 ق.

15.

تاريخ بغداد؛ لأحمد بن على الخطيب البغدادى (م 463 ق)، المكتبة السفليّة، مدينة.

16.

تاريخ الطبرى؛ لأبي جعفر محمّد بن جرير الطبري (م 310 ق)، نشر دار سويدان، بيروت.

17.

تاريخ مدينة دمشق؛ لأبي القاسم عليّ بن الحسن بن هبة اللّه المعروف بابن عساكر الدمشقي (م 571 ق)، تحقيق: عليّ الشيري، منشورات دار الفكر، بيروت، الطبعة الاولى 1415 ق.

18.

تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة؛ للسيّد شرف الدين عليّ الحسينيّ الأسترآبادى (م 940 ق)، تحقيق و نشر: مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم، الطبعة الاولى 1409 ق.

19.

تفسير فرات الكوفي؛ لأبي القاسم فرات بن إبراهيم بن فرات الكوفي (م 532 ق)، تحقيق:

محمّد الكاظم، المطبعة التابعة لوزارة الثقافة و الإرشاد الإسلامي، ايران، الطبعة الاولى 1410 ق.

20.

التفسير المنسوب إلى الإمام العسكري عليه السّلام؛ تحقيق و نشر: مدرسة الإمام المهدي، قم، الطبعة الاولى 1409 ق.

21.

تنزيه الانبياء؛ لعلي بن حسين الموسوى الشريف مرتضى (م 436 ق)، مكتبة البصيرتي، قم.

22.

تهذيب التهذيب؛ لجمال الدين ابن الحجاج المزي (م 742 ق)، دار المأمون، دمشق، 1413 ق.

23.

الحقائق الراهنة فى المائة الثامنة؛ للشيخ آقابزرگ الطهرانى (م 1389 ق)، دار الكتاب العربي، بيروت، 1975 ق.

24.

حلية الابرار؛ للسيد هاشم البحراني (م 1107 ق)، دار الكتب، قم، 1356 ق.

25.

حلية الاولياء؛ لابو نعيم أحمد بن عبد اللّه الاصفهاني (م 430 ق)، دار الكتاب العربي، بيروت.

26.

خصائص الوحى المبين؛ ليحيى بن الحسين الحلي، ابن بطريق (م 600 ق)، وزارة الارشاد، تهران.

27.

الخصال؛ لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381 ق)، تحقيق: عليّ أكبر الغفّاري، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم، الطبعة الثانية 1403 ق.

28.

الذريعة إلى تصانيف الشيعة؛ للآقا بزرگ الطهراني (م 1389 ق)، دار الاضواء، بيروت، 1403 ق.

29.

ذخائر العقبى؛ لأحمد بن عبد اللّه المكي الطبري (م 694 ق)، مكتبة التابعين، قاهره، 1415 ق.

30.

ذكر أخبار اصفهان؛ لأبي نعيم أحمد بن عبد اللّه الاصفهاني (م 430 ق)، دار الكتب، بيروت، 1410 ق.

31.

روضات الجنّات في أحوال العلماء و السادات؛ للسيّد محمّد باقر الموسويّ الخوانساري.

مكتبة إسماعيليان، قم.

روضة الواعظين و بصيرة المتّعظين؛ لمحمّد بن الحسن بن عليّ بن أحمد بن عليّ الفتّال النيسابوري (م 508 ق)، منشورات الشريف الرضي، قم.

33.

الروضة في المعجزات؛ المؤلّف مجهول من القرن السادس، ايران، 1301 ش.

34.

رياض العلماء و حياض الفضلاء؛ لعبد اللّه بن عيسى الافندى (ح 1130 ق)، مكتبة آية اللّه المرعشي، قم، 1360 ش.

35.

سنن ابن ماجة؛ لأبي عبد اللّه محمّد بن يزيد بن ماجة القزويني (م 275 ق)، تحقيق: محمّد فؤاد عبد الباقي، منشورات دار الفكر، بيروت.

36.

سنن الترمذي (الجامع الصحيح)؛ لأبي عيسى محمّد بن عيسى بن سورة الترمذي (م 297 ق)، تحقيق: عبد الوهّاب عبد اللطيف، منشورات دار الفكر، بيروت 1403 ق.

37.

سيرة النبوية؛ لابن هشام الحميرى (م 218 ق)، مكتبة المزي، قاهره، الطبعة الثانية 1983 م.

38.

شرح الاخبار؛ للقاضي النعمان ابي حنيفة المغربي (م 363 ق)، مؤسسة النشر الاسلامى، قم.

39.

شرح نهج البلاغة؛ لعزّ الدين عبد الحميد بن محمّد بن أبي الحديد المعتزلي المعروف بابن أبي الحديد (م 656 ق)، تحقيق: محمّد أبو الفضل إبراهيم، دار إحياء الكتب العربيّة، بيروت.

40.

شواهد التنزيل لقواعد التفضيل في الآيات النازلة في أهل البيت عليهم السّلام؛ لأبي القاسم عبيد اللّه بن عبد اللّه بن أحمد القرشي المعروف بابن حذّاء (م 458 ق)، تحقيق: محمّد باقر المحمودي، مؤسّسة الطبع و النشر التابعة لوزارة الثقافة و الإرشاد الإسلامي، إيران، الطبعة الاولى 1411 ق.

41.

الطليعة من شعراء الشيعة؛ للشيخ محمد السماوي (م 1370 ق)، بيروت، دار المؤرّخ العربي.

42.

الطرائف؛ للسيد رضى الدين على بن موسى بن طاوس الحلي (م 664 ق)، دار البلاغ، بيروت، 1419 ق.

43.

الصراط المستقيم إلى مستحقّى التقديم؛ لأبي محمّد عليّ بن يونس النباطي البياضي (م 877 ق)، تحقيق و نشر: مطبعة الحيدريّة، النجف الأشرف، الطبعة الاولى 1384 ق.

44.

عبقات الانوار، للسيد حامد حسين الكهنوي (1306 ق)، الاختيار منه: السيد على الميلانى، مكتبة مجمع البحوث، بيروت، 1415 ق.

45.

علل الشرائع؛ لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القميّ المعروف بالشيخ الصدوق (م 381 ق)، مكتبة الداوري، قم.

46.

العمدة (عيون صحاح الأخبار في مناقب إمام الأبرار)؛ ليحيى بن حسن بن الحسين الأسدي الحلّي المعروف بابن بطريق (م 600 ق)، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم، 1407 ق.

47.

عيون أخبار الرضا؛ لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القميّ المعروف بالشيخ الصدوق (م 381 ق)، تحقيق: السيّد مهدي الحسيني اللاجوردي، منشورات جهان، قم 1378 ق.

48.

الغدير في الكتاب و السنّة و الأدب؛ للشيخ عبد الحسين أحمد الأميني (م 1392 ق)، دار الكتاب العربي، بيروت 1379 ق.

49.

الغيبة؛، لأبي جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشيخ الطوسي (م 460 ق)، مكتبة بصيرتى، قم، 1385 ق.

50.

فرائد السمطين؛ لابراهيم بن محمد الجويني الخراساني (م 730)، مكتبة المحمودي، بيروت، الطبعة الثانية 1400 ق.

51.

فرحة الغري؛ لعبد الكريم بن احمد بن طاوس الحلي (م 693 ق)، المطبعة الحيدرية، نجف.

52.

فهرست كتابخانۀ سپهسالار؛ لضياء الدين حدائق ابن يوسف الشيرازى و محمد تقى دانش پژوه و على نقى منزوى، منشورات الپارلمان، طهران، 5 جلد، 1313-1346 ش.

53.

فهرست كتب قلمى آصفيه؛ للمولوي تصديق حسين الكنتورى، مطبعة سركار العالي، حيدرآباد، 1317 ق.

54.

فهرستگان نسخه هاى خطى حديث و علوم حديث شيعه؛ لعلي صدرايى الخويى، دار الحديث، قم، المطبوعة منها سبعة مجلدات، 1381-1384 ش.

55.

فهرست نسخه هاى اهدايى مشكاة به دانشگاه؛ لمحمّد تقى دانش پژوه و على نقى منزوى، منشورات الپارلمان، طهران، سبعة مجلدات، 1332-1338 ش.

56.

فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ الهيات و معارف اسلامى مشهد؛ لمحمود الفاضل، جامعة الفردوسي، مشهد، 1376 ش.

57.

فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ مرعشى؛ للسيد أحمد الحسيني، مكتبة آية اللّه المرعشي النجفي، قم، 1354-1383 ش.

58.

قرب الإسناد؛ لأبي العبّاس عبد اللّه بن جعفر الحميري (القرن الثالث)، تحقيق: مؤسسة آل البيت (ع)، الطبعة الاولى 1413 ق.

59.

الكافي: لأبي جعفر ثقة الإسلام محمّد بن يعقوب بن إسحاق الكليني الرازي (م 329 ه‍)، تحقيق: عليّ أكبر الغفّارى، دار الكتب الإسلاميّة، طهران، الطبعة الرابعة 1365 ش.

60.

كامل الزيارات؛ لأبي القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه القمّي (م 368 ق)، تحقيق: نشر الفقاهة، الطبعة الاولى 1417 ق.

61.

كتاب السنة، لابن ابى عاصم (م 278 ق)، المكتب الاسلامي، بيروت، 1413 ق.

62.

كشف الحجب و الأستار؛ للمولوي أعجاز حسين كنتوري (م 1286 ق)،، مكتبة آية اللّه المرعشي النجفي، قم، 1409 ق.

63.

كشف الغمّة في معرفة الأئمّة عليهم السّلام؛ لأبي الحسن عليّ بن عيسى بن أبي الفتح الإربلي (م 687 ق)، تصحيح: السيّد هاشم الرسوليّ المحلاّتي، منشورات مكتبة بني هاشمي، تبريز 1381 ق.

64.

كفاية الطالب؛ لمحمد بن يوسف الگنجي (658 ق)، نجف، 1356 ق.

65.

كشف اليقين في فضائل أمير المؤمنين عليه السّلام؛ لحسن بن يوسف بن عليّ بن المطهّر الحلّي المعروف بالعلاّمة الحلّي (م 726 ق)، تحقيق: حسين الدرقاهي، المطبعة التابعة لوزارة الثقافة و الإرشاد الإسلامي، إيران، الطبعة الاولى 1411 ق.

66.

كمال الدين و تمام النعمة؛ لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القميّ المعروف بالشيخ الصدوق (م 381 ق)، تحقيق: عليّ أكبر الغفّاري، مؤسّسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم، الطبعة الاولى 1405 ق.

67.

الكواكب الدريّة؛ للامير صلاح بن ابراهيم الحسنى، مكتبة عروج انديشه، مشهد الرضوي، 1423 ق.

68.

مائة منقبة من مناقب أمير المؤمنين و الأئمّة من ولده عليهم السّلام من طريق العامّة (فضائل ابن شاذان)؛ لأبي الحسن محمّد بن أحمد بن عليّ القمّي المعروف بابن شاذان (القرن الرابع)، تحقيق و نشر: مؤسّسة الإمام المهدي (عج)، قم، الطبعة الاولى 1407 ق.

69.

المحتضر؛ للحسن بن سليمان الحلي (القرن التاسع)، مطبعة الحيدرية، نجف، 1424 ق.

70.

مدينة المعاجز؛ للسيد هاشم البحراني (1107 ق)، مكتبة المحمودي، تهران.

71.

المزار الكبير؛ لابن المشهدي (م 574 ق)، منشورات القيوم، قم، 1419 ق.

72.

المستدرك، حاكم نيشابوري (م 405 ق)، دار الكتب العلمية، بيروت، 1411 ق.

73.

المسترشد؛ لمحمد بن الجرير الطبري (القرن الخامس)، تهران، مطبعة كوشانپور.

74.

المسند لأحمد بن حنبل؛ لأحمد بن محمّد بن حنبل الشيباني (م 241 ق)، منشورات دار صادر، بيروت.

75.

مسند أبي يعلى موصلى؛ للأحمد بن يعلى الموصي (م 307 ق)، دار القبلة، جده، 1408 ق.

76.

مشارق أنوار اليقين؛ للحافظ رجب البرسي (القرن الثامن)، مكتبة الاعلمي، بيروت، 1385 ق.

77.

مطالب السئول؛ للمحمد بن طلحة الشافعي (م 652 ق)، بيروت، 1999 م.

78.

المصنّف؛ للابن ابى شيبة عبد اللّه بن محمد الكوفي (م 235 ق)، مطبعة دار الفكر، بيروت.

79.

مصفى المقال؛ للآقا بزرگ الطهراني (م 1389 ق)، تهران، 1337 ش.

80.

معاني الأخبار؛ لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القميّ المعروف بالشيخ الصدوق (م 381 ق)، تحقيق: عليّ أكبر الغفّاري، مؤسّسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم، الطبعة الاولى 1361 ق ش.

81.

معجم الكبير؛ لسليمان بن أحمد الطبراني (القرن الرابع)، دار الكتب، بيروت، 1428 ق.

82.

معجم المؤلفين؛ لعمر رضا الكحالة، مؤسسة الرسالة، بيروت، 1414 ق.

83.

المقصد الراغب الطالب في فضائل عليّ بن أبي طالب عليهم السّلام؛ للحسين بن محمد بن حسن القمي، تحقيق: شيخ عبد اللّه الغفراني، مشهد الرضوي.

84.

مقتضب الأثر فى النصّ على الأئمة الاثنى عشر؛ لأحمد بن محمد بن العياش الجوهرى، قم، مكتبة الطباطبايى.

85.

مناقب امير المؤمنين عليه السّلام؛ لمحمد بن سليمان الكوفى (القرن و الثالث)، مكتبة إحياء الثقافة الاسلامية، 1412 ق.

86.

مناقب آل أبي طالب (المناقب لابن شهرآشوب)؛ لأبي جعفر رشيد الدين محمّد بن عليّ بن شهرآشوب المازندراني (م 588 ق)، تحقيق: السيّد هاشم الرسوليّ المحلاّتي، منشورات العلاّمة، قم.

87.

مناقب على بن ابى طالب عليه السّلام؛ لعلي بن محمد الجلابي المغازلي (م 483 ق)، دار الاضواء، بيروت، 1412 ق.

88.

ميراث حديث شيعه؛ باهتمام مهدي المهريزي و على الصدرائي الخويي، منشورات دار الحديث، قم 1377-1387 ش، طبع منه إلى الآن سبعة عشر مجلدات.

89.

ميزان الاعتدال؛ لأبي عبد اللّه محمد بن أحمد الذهبي (م 748 ق)، دار الفكر بيروت، 1382 ق.

90.

نهج الايمان؛ لعلى بن يوسف المعروف بابن الجبر (القرن السابع)، مجتمع امام هادي عليه السّلام، 1376 ش.

91.

الهداية الكبرى؛ للحسين بن حمدان الخصيبى (م 358 ق)، بيروت، 1411 ق.

92.

اليقين؛ للسيد رضى الدين على بن موسى بن طاوس الحلي (م 664 ق)، مطبعة الحيدرية، نجف، 1369 ق.

شرح و ترجمۀ احاديث مفتاح الفرج

مير محمد حسين بن محمد صالح خاتون آبادى (م 1151 ق)

تحقيق: حميد احمدى جلفايى

ايضاح الأنباء فى تعيين مولد خاتم الأنبياء و مقتل سيد الشهداء عليه السّلام

شهيد ميرزا على ثقة الإسلام تبريزى (1330 ق)

تحقيق: محمّد الوان ساز خويى

حاشية الصحيفة السجادية

ابن ادريس، محمد بن منصور بن ادريس حلى (598 ق)

تحقيق: سيد محمد حسين حكيم

الدرة الحمراء في زيارة العاشوراء

محمد بن ابو الحسن شهدادى نايينى (1278 ق)

تحقيق: مهدى باقرى سيانى

مفتاح الفرج

اشاره

مير محمد حسين بن محمّد صالح خاتون آبادى (م 1151 ق) تحقيق: حميد احمدى جلفايى

درآمد

اشاره

«استخاره» در لغت از ريشۀ «خير» و از باب استفعال است و در اصل «استخيار» بوده كه عين الفعل آن حذف شده و تاء به عوض محذوف در آخرش افزوده شده است.

همان گونه كه بين اهل ادب مشهور است: «باب الاستفعال يغلب فيه طلب الفعل»، يعنى باب استفعال غالبا در معناى طلب فعل به كار مى رود.

استخاره نيز به معناى طلب خير نمودن از كسى است و «استخار اللّه» يعنى: «طلب منه الخيرة».(1)

در متون حديثى شيعه و سنّى، اين واژه در دو معناى عامّ و خاصّ به كار رفته است و در واقع در ترغيب به هريك از معانى مذكور، روايات قابل توجّهى به صورت قول و فعل و تقرير صادر شده است.

معناى نخست، معناى عامّ آن است كه به معناى مطلق طلب خير نمودن در همۀ امور، از حضرت بارى تعالى است و يا بدين معنا كه مكلّف بهتر است در همۀ كارها و تصميمات خود از خداوند متعال طلب خير بكند، كه عاقبت و فرجام همۀ امور در قبضۀ قدرت اوست.


1) . ر. ك. النهاية، ج 2، ص 91 و ج 4، ص 23؛ لسان العرب، ج 4، ص 267 و ج 5، ص 76؛ تاج العروس، ج 3، ص 473؛ مجمع البحرين، ج 3، ص 296، مادۀ «خير».

و امّا معناى دوم، معناى خاصّ آن است كه بنا بر قول مشهور علما، تنها مخصوص مقام حيرت و ترديد در امور مهمّ است؛ بدين معنا كه مكلّف در برخى از امور و كارهاى مهمّ خود كه بين كردن و نكردن مردّد است و به قول برخى از محقّقان، به شرطى كه هيچ يك از طرفين امر، از ناحيۀ شرع و يا عقلا بر آن ديگرى ترجيح نداشته باشد، در اين صورت بهتر است به يكى از طرق وارد شده در استخاره تمسّك جسته، در صورت خوب بودن، آن كار را انجام دهد و الاّ ترك نمايد.

و در خصوص معناى دوم نيز اخبار و روايات معتبرى در منابع شيعه و سنّى نقل شده است كه در متن همين رساله با اكثر آنها آشنا خواهيم شد.

پيشينۀ تأليفات و تصنيفات در خصوص استخاره

تأليفات و تصنيفاتى كه در طول تاريخ اسلام، در مورد استخاره و طرق آن نوشته شده، معمولا به يكى از دو صورت مختلف است.

صورت اوّل تقريبا در قالب بخش ها و يا فصولى عمده از مجموعه هاى فقهى يا روايى يا دعايى است كه ما به موارد بارز و مهمّ اين دسته از آثار در هريك از فريقين شيعه و سنّى اكتفا مى كنيم. منابع شيعه ازاين قرار است:

1.

المحاسن برقى، تحت عنوان «باب الاستخارة» (ج 2، ص 598).

2.

الكافى كلينى، تحت عنوان «باب صلاة الاستخارة» (ج 3، ص 470).

3.

فقه الرضا عليه السّلام، تحت عنوان «باب صلاة الاستخارة» (ج 3، ص 152).

4.

من لا يحضره الفقيه شيخ صدوق، تحت عنوان «باب صلاة الاستخارة» (ج 1، ص 562).

5.

المقنع شيخ صدوق، تحت عنوان «باب صلاة الاستخارة» (ج 1، ص 151).

6.

التهذيب شيخ طوسى، تحت عنوان «باب الاستخارة للنكاح» (ج 7، ص 407).

7.

مصباح المتهجّد شيخ طوسى، تحت عنوان «باب صلاة الاستخارة» (ج 7، ص 533).

8.

المقنعة (ص 216، و 514) و الإشراف (ص 29) شيخ مفيد، تحت عناوين «صلاة الاستخارة» و «الاستخارة للنكاح».

9.

مكارم الأخلاق طبرسى، تحت عناوين «الاستخارة للتجارة» و «صلاة الاستخارة» (ص 255، 318، 321 و...).

10.

وسائل الشيعه شيخ حرّ عاملى، ابواب مربوط به استخاره با عناوين مختلف (ج 3، ص 334 و ج 6، ص 233 و ج 8، ص 63 و...).

11.

بحار الأنوار علّامۀ مجلسى، ابواب مربوط به استخاره با عناوين مختلف (ج 88، ص 222 و ج 98، ص 285).

و برخى از كتب فقهى و روايى و يا دعايى ديگر كه ذكر عناوين همۀ آنها با مجال مختصر اين مقدّمه مناسبتى ندارد.

در ميان آثار و منابع اهل سنّت مى توان به مواردى همچون: سنن ابن ماجه (ج 1، ص 440)، سنن أبي داود (ج 1، ص 343)، سنن الترمذي (ج 1، ص 298)، سنن النسائي (ج 6، ص 80)، سنن البيهقي (ج 3، ص 52؛ و ج 5، ص 249؛ و ج 7، ص 247 و...)، مجمع الزواد هيثمى (ج 2، ص 279؛ و ج 10، ص 187)، تحفة الأحوذي (ج 2، ص 482)، المصنّف صنعانى (ج 11، ص 164)، الأدب المفرد بخارى (ص 152)، الأذكار النوويّة (ص 120 و 214) و غيره اشاره نمود.

و امّا قسم دوم از آثار مربوط به استخاره، آثارى هستند كه مستقلاّ به اين موضوع پرداخته اند و ما در اين بخش از پژوهش به معرّفى بيشتر اين آثار مى پردازيم:

1. كتاب الاستخارة از ثقة الاسلام محمّد بن يعقوب كلينى. اين اثر را ابن

شهرآشوب در كتاب معالم العلماء (ص 135 براى وى ذكر نموده است.

2. الاستخارة از ابو النضر محمّد بن مسعود عيّاشي صاحب تفسير مشهور.

اين اثر را مرحوم نجاشى در رجال خود (ص 532 و 944) و مرحوم شيخ طوسى در فهرست خود (ص 238) و ابن شهرآشوب در كتاب معالم العلماء (ص 100 و 668) و مرحوم محقّق طهرانى در الذريعة (ج 2، ص 20، رقم 60) براى وى ذكر نموده اند.

3.

كتاب الاستخارة و الاستشارة از ابو عبد اللّه احمد بن سليمان بصرى شافعى، معروف به زبيرى (317 ق). اين اثر در كشف الظنون (ج 2، ص 1389) و معجم المؤلّفين (ج 1، ص 237) براى ايشان ذكر شده است.

4.

رسالة الاستخارة از محيى الدين محمّد بن على طايى حاتمى اندلسى، مشهور بن ابن عربى و شيخ اكبر (648 ق). اين اثر را به همراه شرح آن كه از خود مؤلّف است، اسماعيل پاشا در هديّة العارفين (ج 2، ص 114) ذكر نموده است.

5.

فتح الأبواب بين ذوي الألباب و كتاب ربّ الأرباب في الاستخارات از سيّد بن طاوس حسنى (664 ق). اين كتاب كه از مهم ترين منابع موجود در استخاره به حساب مى آيد، بارها به چاپ رسيده است.

6.

الإنارة و الاستنارة في مسألة الاستخارة از قوام الدين بن كمال الدين مرعشى حسينى، معروف به مير بزرگ (780 ق). اين اثر را عمر رضا كحّاله در معجم المؤلّفين (ج 8، ص 134) معرّفى نموده است.

7.

مفاتح الغيب في الاستخارة و الاستشارة. شيخ كفعمى در مآخذ كتاب خود البلد الأمين آن را ذكر نموده و گفته است كه در سال 868 ق تأليف گرديده، ولى از مؤلّف آن اسمى نبرده است.

8.

الاستخارات از تلميذ شيخ ناصر بن احمد بن متوّج بحرانى، معاصر شيخ ابن فهد حلّى (841 ق) كه مرحوم محقّق طهرانى آن را در الذريعة (ج 2، ص 19، رقم 56) ذكر نموده است.

9. رسالة في الاستخارة از شيخ محمّد بن محمود مغلوى وفايى (940 ق).

اين اثر را حاجى خليفه در كشف الظنون (ج 1، ص 844) ذكر نموده است.

10.

مشكاة الاستنارة في معنى حديث الاستخارة از عبد البرّ بن عبد القادر بن محمّد فيّومى حنفى (1071 ق). اين اثر را اسماعيل پاشا بغدادى در إيضاح المكنون (ج 2، ص 487) ذكر نموده است.

11.

مفاتح الغيب(1)في الاستخارة از علاّمه محمّد باقر مجلسى (1110 ق).

اين كتاب توسّط محقّق ارجمند سيّد مهدى رجايى، تصحيح و منتشر شده است.

12.

الاستخارات از احمد بن عبد السلام بحرانى، معاصر با مولى محمّد تقى مجلسى. اين اثر در مصادرى همچون علماء البحرين (ص 74)، جواهر البحرين (ص 85) و الذريعة (ج 2، ص 19، رقم 55) گزارش شده است.

13.

المنارات الظاهرة في الاستخارات المأثورة عن العترة الطاهرة از شيخ ابو الحسن سليمان بن عبد اللّه ماحوزى بحرانى (1121 ق). اين كتاب در علماء البحرين (ص 78) و الذريعة (ج 2، ص 19، رقم 58) گزارش شده و نسخه اى از آن نيز در كتابخانۀ مركز احياء ميراث اسلامى در قم در ضمن مجموعۀ شمارۀ 194، رسالۀ ششم موجود است.

14.

البشارة لطلاّب (طالب) الاستخارة از شيخ احمد بن صالح درازى بحرانى (1124 ق)، كه مؤلّف، اين اثر را در هفتم جمادى الآخر سال (1100 ق) به پايان برده است. اين كتاب را شيخ يوسف بحرانى در لؤلؤة البحرين (ص 72) و كشف الحجب و الأستار (ص 86) و مرحوم محقّق طهرانى در الذريعة (ج 3، ص 113، رقم 382) ذكر نموده اند و نسخه اى از آن نيز در كتابخانۀ مسجد اعظم قم، در ضمن مجموعۀ شمارۀ 1418، رسالۀ سوم، موجود است.


1) . تحقيق چنين است، ولى در برخى از فهارس مفاتيح الغيب عنوان شده است.

15.

رساله اى در استخاره از محمّد تقى بن ابى المعالى خادم متطبّب انصارى (ق 11). اين رساله به زبان عربى بوده، نسخه اى از آن در خزانۀ آستانۀ رضويّه در مشهد مقدّس به شمارۀ 11706 موجود است.

16.

رسالة في آداب (كيفيّة) الاستخارة از شيخ على بن يوسف بن على بن محمّد عاملى (قرن 11). نسخه اى از آن در مدرسۀ باقريۀ مشهد به شمارۀ 322، رسالۀ دوم، موجود است.

17.

الإنارة عن معاني الاستخارة (رسالة في الاستخارة) از محمّد بن محمّد محسن فيض كاشانى، معروف به علم الهدى (1115 ق)، كه مؤلّف، آن را به زبان عربى در سنۀ 1110 ق تأليف نموده است. نسخه اى از اين اثر در كتابخانۀ مجلس ايران، به شمارۀ 3857 در 47 برگ موجود است.

18.

مفتاح الفرج (رسالۀ حاضر) از علاّمه محمّد حسين بن محمّد صالح خاتون آبادى (1151 ق).

19.

رسالة في عدم التوكيل في الاستخارة از سيّد شبّر بن محمّد بن ثنوان حويزى نجفى (1190 ق). اين اثر را مرحوم محقّق طهرانى در الذريعة (ج 15، ص 236، رقم 1535) معرفى نموده است.

20.

هداية المسترشدين في الاستشارة و الاستخارة از حسن بن محمّد صالح نصيرى طوسى. مؤلّف، آن را در 13 ربيع الثاني سال 1132 ق به پايان برده است و صاحب الذريعة نسخه اى از آن را ديده است.(1)

21.

التحفة الباقريّة در استخاره (فارسى * از امانت على عبد اللّه پورى مولوى، از شاگردان دلدار على. صاحب الذريعة نسخه اى از آن را در كتابخانۀ سيّد راجه محمّد مهدى ديده است.(2)

22.

إرشاد المستبصر في الاستخارات از سيّد عبد اللّه شبّر (1242 ق). اين


1) . ر. ك: الذريعة، ج 25، ص 192، رقم 212.

2) . ر. ك: الذريعة، ج 3، ص 423، رقم 1529.

رساله در سال 1306 ق به صورت سنگى و سپس در قم توسّط انتشارات كتابخانۀ بصيرتى به چاپ رسيده است.

23. رسالة في الاستخارة از جعفر بن عبد اللّه شبّر حسينى (قرن 13).

نسخه اى از اين اثر در كتابخانۀ دانشكدۀ الهيّات تهران، با رقم 224 (رسالۀ اوّل) موجود است كه از پايان افتادگى دارد.

24.

خيرة الطير از شيخ احمد بن سالم بن عيسى بحرانى. اين اثر را شيخ يوسف بحرانى در كشكول خود (ج 2، ص 115) و محقّق طهرانى در الذريعة (ج 7، ص 287، رقم 1048) ذكر نموده اند.

25.

روائح الغيب في رفع الترديد و الريب (فارسى) از عبد النبىّ بن عبد الرزّاق، كه آن را در سال (1264 ق) تأليف نموده است و مرحوم محقّق طهرانى در الذريعة (ج 11، ص 255، رقم 1558) از آن نام برده است.

26.

عنوان الصواب في أقسام الاستخارة من الائمّة الأطياب از حاج محمّد كريم خان بن ابراهيم كرمانى (1288 ق). نسخه اى از اين اثر در كتابخانۀ مرحوم مرعشى در قم، به كتابت يوسف بن على سبزوارى در (1310 ق)، به شمارۀ 4899 موجود است.

27.

مصباح المستخير (فارسى) از محمود بن محمّد بن محمّد علوى فاطمى حسينى تبريزى، معروف به حافظ و سلطان القرّاء (1298 ق).

نسخه اى از اين اثر در كتابخانۀ كاخ سلطنتى تهران به شمارۀ 960 موجود است.

28. رساله اى در استخاره از ميرزا محمّد جواد دارابى (مولود 1309 ق).

محقّق طهرانى، آن را در الذريعة (ج 11، ص 65، رقم 403) نام برده است.

29.

الاستخارات از سيّد علىّ بن محمّد بن على حسينى ميبدى يزدى (1213 ق). محقّق طهرانى در الذريعة (ج 2، ص 19، رقم 59) آن را ذكر كرده است.

30.

الاستخارات از ميرزا ابو المعالى بن حاج محمّد بن ابراهيم كلباسى

(1315 ق). اين اثر نيز در الذريعة (2، ص 18، رقم 53) معرفى شده است.

31.

الاستخارات از ميرزا محمّد حسين بن ميرزا محمّد علىّ بن ميرزا محمّد حسينى مرعشى، مشهور به شهرستانى (1315 ق). مرحوم محقّق طهرانى، آن را در خزانۀ كتب مؤلّف ديده و در الذريعة (ج 2، ص 19، رقم 57) ذكر نموده است.

32.

خيرة الطيور في التفؤّل از حاج ميرزا محمّد حسين شهرستانى (1315 ق). مرحوم محقّق طهرانى، آن را در الذريعة (ج 7، ص 287، رقم 1049) ذكر نموده است.

33.

ارجوزة في أوقات الاستخارة از علاّمه شيخ جواد بن شيخ علىّ بن علاّمه شيخ قاسم آل محيى الدين جامعى نجفى (1322 ق). محقّق طهرانى، آن را در الذريعة (ج 1، ص 463، رقم 2318) ذكر نموده است.

34.

تشريح الخيرة في الاستخارات از سيّد عبد الحسين بن عبد اللّه بن رحيم موسوى دزفولى، معروف به لارى (1330 ق). اين اثر نيز در الذريعة (ج 4، ص 189، رقم 943) معرفى شده است.

35.

منهاج المستخير (فارسى) از سيّد محمّد حسين بن كاظم حسينى تبريزى، مشتهر به حاج ميرزا سلطان القرّاء (1350 ق). اين رساله در سال 1322 ق نوشته شده و صاحل الذريعة (در ج 23، ص 175، رقم 8541) از آن نام برده است و نسخه اى از آن به خطّ مصنّف در آستانۀ رضوى به شمارۀ 3438 موجود است.

36.

مفاتح الغيب و مصباح الوحي از سيّد مهدى غريفى (1343 ق). محقّق طهرانى آن را در الذريعة (ج 21، ص 337، رقم 5362) ذكر نموده است.

37.

دلائل الغيب في الاستخارات (فارسى) از سيّد ابو القاسم بن محمّد طباطبايى (1361 ق). اين اثر نيز در الذريعة (ج 8، ص 252، رقم 1036) و همچنين در موسوعة مؤلّفي الإماميّة (ج 2، ص 571) ذكر شده است.

38. رساله در استخاره از محمّد علىّ بن حسن حائرى سنقرى (1378 ق).

نسخه اى از اين اثر در كتابخانۀ مرحوم طبسى حائرى در قم به شمارۀ 40 به خطّ مؤلّف، رسالۀ دوم موجود است.

39.

ثورة في عالم الفلسفة از شيخ حميد خالصى. مؤلّف در اين رساله از خلال استخاره به وجود خداوند متعال استدلال نموده و سپس فوائد زيادى را در استخاره آورده است.

40.

حول الاستقسام بالأزلام و الاستخارة از آية اللّه شيخ لطف اللّه صافى گلپايگانى. اين رساله كه به دستور مرحوم آية اللّه بروجردى نگاشته شده، در ردّ مقالۀ شيخ محمود شلتوت است كه در آن زمان در مجلّۀ رسالة الإسلام در قاهره چاپ مى شد. اين رساله به همراه مجموعه اى از رسالات مؤلّف تحت عنوان لمحات في الكتاب و الحديث و المذهب از طرف مؤسّسۀ بعثت طهران به چاپ رسيده است.

41.

طريقۀ استخارۀ دانيال پيغمبر (فارسى) از مؤلّف نامعلوم ولى شيعه.

نسخه اى از اين رساله، در كتابخانۀ ملك تهران، رسالۀ نهم از مجموعۀ 3204 موجود است.

42.

جدول استخارۀ منسوب به حضرت امير عليه السّلام از مؤلّف نامعلوم. نسخه اى از آن در كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، رسالۀ 20 از مجموعۀ 6324 موجود است كه كاتب آن نيز نامعلوم است.

43.

استخاره از شخصى به نام محمّد ابراهيم كه نسخه اى از آن در كتابخانۀ مرعشى، رسالۀ هفدهم از مجموعۀ شمارۀ 12677 موجود است.

44.

استخاره به قرآن از مؤلّف نامعلوم، ولى گويا در سدۀ 13 ق تأليف شده است. نسخه اى از آن در 3 برگ در كتابخانۀ مرعشى قم، رسالۀ چهارم از مجموعۀ شمارۀ 13393 موجود است.

45.

استخاره از مؤلّف نامعلوم. نسخه اى از آن در كتابخانۀ ملك تهران،

رسالۀ هفتم از مجموعۀ 6465 موجود است.

46. استخاره و دعاى كسوف از مؤلّف نامعلوم. نسخه اى از آن در كتابخانۀ مرحوم آية اللّه گلپايگانى، رسالۀ اوّل از مجموعۀ 19/177 با زمان كتابت سال 1069 ق موجود است.

مؤلّف رساله

علاّمه سيد محمّد حسين خاتون آبادى (1151 ق)، فرزند سيّد محمّد صالح خاتون آبادى (1116 ق) - داماد مرحوم علّامۀ مجلسى (1037-1110 ق) - فرزند عبد الواسع، فرزند صالح، فرزند اسماعيل، فرزند عماد الدين، فرزند حسن، فرزند جلال الدين است كه نسب جلال الدين به علىّ اصغر فرزند امام زين العابدين عليه السّلام مى رسد.

مؤلّف، نوۀ دخترى مرحوم علّامۀ مجلسى و نيز از شاگردان او محسوب مى گردد. او در اصفهان منصب امامت جمعه و شيخ الاسلامى را به عهده داشت.

ما در اين پژوهش قصد نداريم به شرح حال مبسوط اين عالم فرهيخته بپردازيم؛ چرا كه برادر محقّق آقاى جويا جهانبخش در مقدّمۀ تحقيق اثر ديگرى از مؤلّف به نام مناقب الفضلاء كه در مجموعۀ ميراث حديث شيعه چاپ گرديده(1)، به شرح مؤلّف و ذكر آثارش پرداخته است. ازاين رو ما قصد داريم در اينجا تنها به تكميل تحقيق ايشان بپردازيم كه در مقدّمۀ ياد شده، از آن غفلت گرديده است.

بالجمله ايشان در مقدّمۀ تحقيق خود از بزرگانى همچون: صاحب كتاب روضات، مرحوم خوانسارى و صاحب كتاب تتميم أمل الآمل و مرحوم محدّث نورى و صاحب كتاب طبقات أعلام الشيعه، توصيفاتى را در خصوص مؤلّف نقل نموده است.


1) . ميراث حديث شيعه، دفتر چهارم، ص 439-520.

از اساتيد و مشايخ معروف مؤلّف مى توان به افراد زير اشاره نمود:

1.

جدّش علّامۀ مجلسى رحمه اللّه (1110 ق). مؤلّف بارها در اين رساله، از ايشان نقل قول مى كند.

2.

پدرش محمّد صالح خاتون آبادى (1116 ق) داماد مرحوم علّامۀ مجلسى، صاحب كتاب حدائق المقرّبين و از شاگردان مرحوم محقّق خوانسارى (1099 ق).

3.

مولا ابو الحسن شريف عاملى، ساكن نجف.

4.

علاّمه سيّد على خان شيرازى مدنى دشتكى.

5.

علاّمه محمّد تنكابنى، مشهور به سراب.

6.

مولانا شاه محمّد شيرازى.

7.

شيخ سليمان ماحوزى بحرانى، صاحب البلغة.

و برخى از شاگردان معروف ايشان عبارت اند از:

1.

صدر الدين محمّد رضوى قمى غروى (1160 ق). وى اجازه اى از مؤلّف در ماه شعبان سال 1148 ق دريافت نموده است.

2.

محمّد رضا بن محمّد باقر عاملى. وى به دستور مؤلّف، حاشية الروضة البهيّة از شيخ جعفر قاضى را در سال 1149 ق ترجمه نموده است.

3.

آقا مير محمّد حسين حسينى كاشانى اصفهانى. وى دو اجازه نامه، يكى در شعبان 1147 ق و ديگرى در اوّل شوّال سنۀ 1113 ق از مؤلّف دريافت نموده است.

4.

محمّد بن محمّد زمان كاشانى اصفهانى. وى نيز اجازه اى از مؤلّف، در تاريخ 1147 ق دريافت نموده است.

5.

آقا ميرزا ابراهيم قاضى اصفهانى.

6.

ملّا احمد بن محمّد مهدى شريف خاتون آبادى، با اجازه نامه اى از مؤلّف در رجب سال 1139 ق.

7.

ملّا زين الدين على شريف خوانسارى، با اجازه نامه اى از مؤلّف در

سال 1138 ق.

8.

محمّد ابراهيم بن عناية الدين محمّد بن محمّد رفيع بن محمّد بن شفيع بن جمال الدين بن عناية اللّه ثانى حويزاوى.

9.

سيّد ابو الفتح نصر اللّه بن حسين موسوى حائرى مدرّس (1168 ق).

محقّق محترم جناب آقاى جهانبخش در مقدّمۀ پژوهش خود، 23 مورد از آثار مؤلف را ذكر نموده است. ما در اينجا موارد ديگر از آثار وى را، عنوان مى كنيم:

24.

حاشيه اى بر رسالۀ التصوّر و التصديق (اثر قطب راوندى)، در الذريعة (ج 6، ص 94، رقم 493) ذكر شده است.

25.

حاشيه اى بر شوارق الإلهام، در همان مأخذ (ج 6، ص 114، قم 614) به نقل از صاحب كتاب روضات، ذكر شده است.

26.

حاشيه اى بر معارج الأحكام (اثر مرحوم محقّق حلّى، باز در الذريعة (ج 6، ص 206، رقم 1143) بر ذكر شده است.

27.

الرسائل الكثيرة في مسائل متفرّقة، اين اثر در الذريعة (ج 10، ص 254، رقم 834) نام برده شده است.

28.

أنيس المجتهدين (يا رساله در كيفيّت نماز شب) نسخه اى از اين كتاب در كتابخانۀ مسجد اعظم قم، رسالۀ اوّل از مجموعۀ شمارۀ 569 موجود است.

29.

ترجمۀ ملحقّات صحيفۀ سجّاديّه، نسخه اى از آن در خزانۀ آستانۀ رضويّه به شمارۀ 11983 موجود است كه در قرن 12 كتابت شده است.

30.

رساله در اختيارات ايّام (فارسى، در ادعيه). نسخه اى از آن در كتابخانۀ مسجد اعظم قم، رسالۀ دوازدهم از مجموعۀ 569 موجود است.

31.

رساله در آداب و ادعيۀ زراعت (فارسى). نسخه اى از آن در كتابخانۀ مسجد اعظم قم، ش 569، رسالۀ سوم از مجموعه موجود است.

32.

رياض الرضوان (در آداب زيارت امام رضا، حضرت معصومه و...).

نسخه اى از آن در مسجد اعظم قم، رسالۀ 19 از مجموعۀ 569 موجود است.

دو نكتۀ تكميلى در ترجمۀ مؤلّف

1.

مؤلّف در روز دوشنبه، 23 شوّال 1151 ق وفات نموده، و پيكر مطهّرش به مشهد رضوى انتقال يافت.

2.

مرحوم حاج شيخ عبّاس قمى در الكنى و الألقاب، قول به تشيّع عبد الرحمن جامى (شاعر معروف) را به مؤلّف نسبت داده و قضيّه و قرائنى را از زبان وى نقل نموده است.(1)


1) . در ترجمۀ مؤلّف رجوع كنيد به: فهرست مركز إحياء ميراث اسلامى، ص 9 مخطوط؛ فهرست كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى ايران، ج 3، ص 24 و ج 16، ص 404 و ج 35، ص 424؛ فهرست كتابخانۀ آستان قدس رضوى، ج 6، ص 229 و ج 15، ص 431؛ فهرست كتابخانۀ آية اللّه مرعشى، ج 1، ص 323 و 327 و ج 2، ص 328 و ج 7، ص 99 و...؛ فهرست كتابخانۀ مسجد اعظم قم، ص 458 و 459؛ فهرست كتابخانۀ دانشگاه تهران، ج 1، ص 10 و ج 8، ص 76؛ فهرست كتابخانۀ سپهسالار تهران، ج 5، ص 654 و 655؛ فهرست كتابخانۀ آية اللّه گلپايگانى قم، 9/232؛ نشريۀ نسخه هاى خطّى، ج 3، ص 448 و 453؛ مجلّۀ تراثنا، ج 3، ص 68 و ج 29، ص 151 و 156 و 244؛ الذريعة، ج 1، ص 135 و 185 و 191 و ج 3، ص 138 و ج 6، ص 90 و 92 و 94 و 614 و...؛ ريحانة الأدب، ج 1، ص 100؛ أعيان الشيعة، ج 7، ص 159 و ج 9، ص 253 و ج 44، ص 270 و 271 و ج 46، ص 236؛ حياة الفاضل الهندي، ص 7؛ حياة الميرزا شيرازى الكبير، ص 56؛ الكواكب المنتثرة، ص 198-200 و ص 664 و 665 و 297 و 568 و 569 و 667؛ الكنى و الألقاب، ج 1، ص 123 و ج 2، ص 139؛ مصفى المقال، 184؛ معجم المؤمنين، ج 4، ص 52 و ج 9، ص 256؛ الأعلام، ج 6، ص 104؛ تذكرة القبور، شيخ عبد الكريم گزى، ص 38 و 50 و 58؛ ميراث حديث شيعه، ج 1، ص 439؛ كتاب شناسى مجلسى، ص 23 و 41؛ تتميم أمل الآمل، ص 125 و 127 و 157 و...؛ الفيض القدسي، ص 105؛ مقدّمۀ تحقيق كشف اللثام فاضل هندى، ج 1، ص 6 و 7؛ خاتمة المستدرك، ج 1، ص 332 و ج 2، ص 64؛ رسالتان في الخراج، محقّق أردبيلى، ص 7؛ روضات الجنّات، ج 1، ص 82 و ج 2، ص 360-394؛ مشارق الشموس، مقدّمۀ تحقيق، ج 1، ص 3؛ بحار الأنوار، ج 102، ص 143 و 144 و 145 و 171 و 181؛ تلامذة العلاّمة المجلسي و المجازون عنه، سيّد احمد حسينى، ص 48 و 93 و 94؛ الغدير، ج 11، ص 350؛ دروس في اصول فقه الإماميّه، ص 12؛ مقدّمۀ تحقيق الدرجات الرفيعة، ص 8؛ مرآة الكتب، تبريزى، ص 126؛ إيضاح المكنون، ج 1، ص 428 و ج 2، ص 3 و 379 و 708؛ هديّة العارفين، ج 1، ص 324.

مفتاح الفرج

اثر حاضر در واقع ترجمه و شرح كتاب مفاتح الغيب، اثر مرحوم علّامۀ مجلسى است كه اضافاتى از ناحيۀ مؤلّف در خصوص برخى از طرق و جمع آنها به آن افزوده شده است.

اين رساله، يكى از مهم ترين آثار شيعه در زمينۀ استخاره است و مؤلّف، اين رساله را به درخواست شاه سلطان حسين صفوى نوشته است و به همين خاطر، در ابتداى رساله تعريف و تمجيدى مفصّل از وى به عمل آورده كه وجه آن بر اهل عقل و انصاف پوشيده نيست.

مؤلّف در اين رساله، تقريبا فصل بندى مرحوم مجلسى را به هم زده، و نظم بهترى به آن داده است و گاهى در آن به ذكر طرقى جديد از برخى علما و فضلا، همچون پدر بزرگوار و يا جدّ علاّمه اش و يا توسّط ايشان از ديگران پرداخته كه شايد در هيچ يك از آثار مربوط به اين موضوع ذكر نشده باشد.

علاوه بر اين، ايشان در ذيل برخى از طرق مؤلّف مفاتح الغيب، به بيان افاداتى در خصوص اسناد طرق آن و گاه به متّحد نمودن برخى از طرق نزديك به هم و متشابه و غيره پرداخته است كه از خوانندۀ رساله مخفى نخواهد ماند.

در اين رساله گويا مؤلّف تقيّد زيادى در حفظ نصوص منقوله نداشته است؛ چرا كه در بسيارى از موارد، كلمه و يا عباراتى در اثناى منصوصات افزوده شده كه با هيچ يك از مصادر آن سازگارى ندارد.

نسخه هاى رساله و روش تحقيق

براى اين رساله دو نسخه شناسايى شد كه عبارت اند از:

1. نسخۀ موجود در كتابخانۀ حضرت آية اللّه مرعشى در قم، به

شمارۀ 4424، به خطّ خود مؤلّف (نسخ معرب و نستعليق) در 43 برگ (فهرست، ج 12، ص 22).

روى برگ اوّل اين نسخه مهر مرحوم آية اللّه مرعشى ديده مى شود و در آن نوشته شده است:

رسالۀ مفتاح الفرج از سيّد محمّد حسين بن محمّد صالح حسينى خاتون آبادى، به خطّ مؤلّف.

و سپس پايين تر از آن، دوباره مرقوم نموده است:

اين نسخه در كتابخانۀ مرحوم الفت، فرزند آقا نجفى اصفهانى بوده، سپس به كتابخانۀ ما انتقال پيدا كرده است. م - مرعشى، قم، بحقّ محمّد و آله....

و علاوه بر اين نوشته ها، امضاى ديگرى در روى برگ اوّل اين رساله ديده مى شود كه گويا از خود مؤلّف باشد و صورت آن چنين است:

رسالۀ مفتاح الفرج در بيان اقسام استخارات، لمؤلّفه الفقير إلى رحمة اللّه الغني محمّد حسين بن محمّد صالح الحسيني، حشره اللّه والديه مع الأئمّة المعصومين صلوات اللّه عليهم أجمعين.

اين نسخه، حاشيه نويسى بسيارى دارد و علاوه بر تصحيحات انجام گرفته در حواشى آن، در مواردى قابل توجّه به شرح و توضيح مشكلات و مبهمات و يا توضيحاتى ديگر ازاين قبيل پرداخته شده است و مؤلّف در پايان توضيحات خود، از امضاى «منه» و يا منه عفي عنه» استفاده نموده است.

در اين رساله، عبارات عربى متن با خطّى ريز، به صورت زيرنويس ترجمه شده اند، ولى به جهت آنكه در برخى از موارد، ترجمه مخدوش شده و يا در برخى از موارد، قابل خواندن نبود و علاوه بر اين، در صورت آوردن آنها، حجم اين رساله، از حالت رساله بودن خود عدول مى نمود، لذا ما ترجمه هاى ايشان را نياورديم، همان گونه

كه در نسخۀ ديگر اين رساله، ترجمه ها در استنساح حذف شده است.

ما به جاى ترجمه در اين تصحيح، به مصدريابى و تخريج دقيق طرق نقل شده پرداخته ايم كه به نظر مى رسد فوائد مربوط به اين امر، بسيار ارزشمندتر از آوردن ترجمه ها باشد، به ويژه كه ترجمۀ بسيارى از عبارات آمده در متون استخاره بسيار واضح است و نيازى به ترجمه در آنها ديده نمى شود و يا مهم تر از آن، بسيارى از عبارات در طرق مختلف، عينا و يا با اندكى اختلاف، بارها تكرار شده اند كه ترجمۀ همۀ آنها ملامت آور است.

همچنين در اين نسخه بنا بر آن بوده است كه اعراب همۀ كلمات عربى گذاشته شود، ولى ما تنها در مواردى اعراب كلمه را گذاشته ايم كه مهم به نظر مى رسيد.

از اين نسخه با رمز «اصل» در هامش تحقيق ياد خواهد شد.

2. نسخۀ موجود در كتابخانۀ مسجد اعظم قم، به شمارۀ 569، در 55 برگ. در اين نسخه، حواشى بسيار اندكى ديده مى شود.

كاتب اين رساله، نامعلوم است و در پايان نسخه، صورت خطّ مؤلّف كه در پايان نسخۀ اوّل آمده بود عينا آورده شده است.

در اثناى اين نسخه، سه برگ در بيان احكام روزه و نماز وارد شده است كه گويا به اشتباه از برگ هاى رساله اى ديگر از ايشان به اين رساله آمده است.

ما از اين نسخه با رمز «الف» ياد نموده ايم.

3. بعلاوه ما اين رساله را با متن كتاب مفاتح الغيب مقابله و برخى از اختلافات مهمّ را گزارش نموده ايم.

ضمن آنكه ما هريك از طرق وارده در استخاره را به دقّت با همۀ منابع و مصادر اصلى آن مقابله و اختلافات را گزارش نموده ايم و در

مواردى هم به دليل تشخيص اهميّت سندى طريق، به خلاصه اى در اين زمينه پرداختيم.

در خاتمه لازم مى دانم از برادر محقّق خود جناب حجّة الاسلام على صدرايى خويى و همكاران ايشان، جناب حجّة الاسلام قاسم شيرجعفرى و جناب آقاى مهدى سليمانى آشتيانى كه در تهيّه و نشر اين ذخاير علمى و فرهنگى، نهايت تلاش خود را صادقانه به عمل مى آورند، تقدير و تشكّر نمايم.

تصویر

T04

متن رساله

اشاره

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم الحمد للّه دليل المتحيّرين، و كاشف البأساء و الضرّاء عن المكروبين، وَ عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ اَلْغَيْبِ لاٰ يَعْلَمُهٰا إِلاّٰ هُوَ وَ يَعْلَمُ مٰا فِي اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ وَ مٰا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاّٰ يَعْلَمُهٰا وَ لاٰ حَبَّةٍ فِي ظُلُمٰاتِ اَلْأَرْضِ وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ يٰابِسٍ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ‌(1)و الصلاة على خير الأوّلين و الآخرين، و فاتح أبواب الرحمة على الخلق أجمعين، محمّد و عترته الأكرمين، و ذرّيّته الأقدسين.

امّا بعد: چنين گويد فقير عفو اللّه الغني، محمّد حسين بن محمّد صالح الحسيني - حشرهما اللّه مع الأئمّة الأطيبين - كه:

چون جدّ علاّمه ام شيخ الاسلام و المسلمين مولانا محمّد باقر مجلسى - قدّس اللّه روحه القدّوسي - رساله اى در بيان انواع استخارات تأليف و به مفاتح الغيب مسمّا نموده بود، به خاطر فاتر اين بى بضاعت رسيد كه رسالۀ مزبوره را اختصار نموده، مختصرى كه مشتمل بر اصل طرق استخارات بود، بدون ذكر اسناد و ساير زوايد تأليف نمايد و دعاهاى آن را ترجمه نمايد كه نفعش تمام تر بوده باشد.

لهذا اين حقير، بعد از استخاره از جناب مقدّس عليم خبير، به ترتيب اين رساله اقدام نمود و بعضى از فوائد كه در اثناى تحرير، به خاطر قاصر رسيده، نيز بر آن اضافه نموده و چون پيوسته، خاطر ملكوت ناظر نوّاب كامياب سپهر ركاب گردون قباب(2)سلالۀ دودمان عظمت و شهريارى، نقاوۀ(3)خاندان ابّهت و بختيارى، قطب فلك دولت و اقبال، مركز دايرۀ سلطنت و اجلال، شيرازه بند اوراق ملك و ملّت، سر لوح كتاب


1) . سورۀ انعام، آيۀ 59.

2) . «قباب» نوعى ماهى شبيه ماهى «كنعد» است. ر. ك: لسان العرب، ج 1، ص 659 (قبب).

3) . «نقاوه» يعنى برگزيده از هر چيزى.

دين و دولت، ابر دريابار جود و سخا، بحر موج خيز مكرمت و عطا، زيب افزاى وسادۀ جهانبانى، وارث به استحقاق بساط سليمانى، چوبۀ تيرش چوب جبين عجزه و مظلومين، قبضة شمشيرش قابض ارواح مخالفان دين مبين، اعتاب درگاهش سجدگاه سلاطين زمان، تراب بارگاهش توتياى ابصار خواقين دوران؛ اطلس فلك(1)فرش خيام گردون احترامش و ذروۀ سماك رامح حضيض سنان ثريّاً مقامش؛ عالى نسبى كه شاخسار طوبى به نسبت اعيان آباء اطهارش، در صحن خيابان جنان ريشه دوانيده، سر به عرش افتخار برافراشت و سرادقات عالم بالا، به شباهت قباب اجداد اخيارش(2)انجمن روحانيّان گرديده، سايه به سر كرّوبيان ملأ اعلى انداخت؛ أعني السلطان الأعظم، و الخاقان الأفخم، مالك ممالك الدنيا، مظهر كلمات اللّه العليا، السطان بن السلطان بن السلطان، و الخاقان بن الخاقان بن الخاقان، ملك الملوك في الخافقين(3)و سلطان السلاطين في المشرقين، الشاه سلطان حسين بهادر خان،(4)لا زال مبسوط الظلّ في الدهور و الأزمان، ممدود الملك إلى قيام خليفة الرحمن - عليه و على آبائه صلوات الكريم المنّان - به ترويج شريعت مقدّسه و ملّت مطهّره متعلّق مى باشد و همواره در جليل و حقير امور، عمل به استخاره مى فرمايند؛ لهذا اين شكستۀ ناتوان، جسارت نموده، اين رساله را اهداى محفل متعالى آن ظلّ اللّهى نمود(5)


1) . الف: + اعلى.

2) . الف: اطهارش.

3) . خافقان، دو افق مشرق و مغرب را گويند و گاه از آن، فاصلۀ بين اين دو افق نيز قصد مى شود. ر. ك: لسان العرب، ج 10، ص 83 (خفق).

4) . شاه سلطان حسين صفوى ملقّب به بهادر خان (1105-1135 ق)، فرزند شاه عبّاس دوم، فرزند شاه صفى اوّل، فرزند شاه عبّاس اوّل صفوى است كه پس از شاه سليمان اوّل به قدرت رسيد. او در دورۀ حكومت خود بسيار بى كفايت عمل نمود و علما و عقلا را به كلّى از تاج و تخت خود دور نمود و بنا بر گفتۀ ملّا محمّد صادق اردستانى، قدرت در زمان او تقريبا به دست زنان و حرم سرايان او بود. وى در نهايت، در قزوين، به دست سلطان محمود كشته شد و سرش براى عثمانى هايى كه در آن زمان بخش هايى از غرب ايران را اشغال نموده بودند، ارسال شد. ر. ك: الذريعة، ج 2، ص 84؛ تاريخ مشروطۀ كسروى، ص 484؛ فهرست سبك شناسى، ص 3؛ لغت نامۀ دهخدا، ص 7959.

5) . ناگفته نماند همان گونه كه بسيارى از علما، بزرگان و انديشمندان شيعه بر آن باورند و دلائل و قرائن معقول و منطقى زيادى هم براى ادّعاى خود ذكر نموده اند، امثال اين گونه توصيفات و تمجيدات براى شاهان و سلاطين، از ناحيۀ بزرگانى همچون مؤلّف اين رساله و يا برخى از مشاهير علماى شيعه همچون مرحوم شيخ بهايى، مرحوم علّامۀ -

اميد كه شاهد آن به حليۀ قبول مزيّن گردد و به مفتاح الفرج مسمّا نموده، مانند مفاتح الغيب به هشت مفتاح مرتّب ساخت. و أنا أسأل التوفيق من اللّه الجليل، و أستخيره في جميع اموري، و هو حسبي و نعم الوكيل.

مفتاح اوّل در بيان استخاره به جناب اقدس حق تعالى

اشاره

يعنى به حق تعالى متوسّل شود و هر امرى را كه اراده مى نمايد، طلب خير خود را در آن امر از خدا بكند و بعد از آن، آنچه رو دهد، به آن راضى باشد.

و اين نوع، بهترين انواع استخاره است و مخصوص صورت حيرت و تردّد در امور نيست، بلكه به مقتضاى اخبار بسيار، بايد كه آدمى در هر امرى از امور، به خدا متوسّل شود و طلب خير خود را از خدا بكند و بعد از آن، متوجّه آن كار بشود، تا حق تعالى آنچه خير اوست، براى او ميسّر گرداند.

از حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام منقول است كه حق تعالى مى فرمايد كه: از جملۀ شقاوت بندۀ من، آن است كه كارها را بكند و طلب خير خود، از من ننمايد.(1)

و ايضا از آن حضرت مروى است كه: هيچ بنده اى طلب خير خود از خداوند عالميان نكرده است، مگر آنكه خير او را براى او ميسّر گردانيده است، هرچند او نخواهد.(2)

و احاديث اين مطلب، زياده از حدّ عدّ و احصاست.

و بدان كه اين نوع از استخاره بر سه قسم است:


1) . المحاسن، ج 2، ص 598، ح 3؛ المقنعة، ص 217 هر دو مرسلا؛ فتح الأبواب، ص 129 و 132 به نقل از شيخ مفيد در المقنعة. و ر. ك: مفتاح الغيب، ص 12.

2) . الكافي، ج 3، ص 470؛ فتح الأبواب، ص 148. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 12.

قسم اوّل آن است كه دعاى به تنهايى بخواند

و هر دعايى كه خود تأليف نمايد خوب است، بلكه اگر به زبان غير عربى نيز طلب خير از خدا بكند(1)خوب است، و ليكن اگر دعاهايى كه در خصوص اين مطلب وارد شده است بخواند، بهتر است و آنها، چنانچه از روايات ظاهر مى شود چند دعاست:

اوّل: اگر حاجت سهلى داشته باشد، هفت و اگر امر عظيمى باشد، صد نوبت بگويد: أستخير اللّه برحمته(2)و اگر أستخير اللّه برحمته خيرة في عافية بگويد نيز بهتر است.(3)

دوم: طلب خير خود از خداوند عالميان كند به اين عبارت: سبحان اللّه و الحمد للّه و لا إله إلاّ اللّه و اللّه أكبر، و لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه العليّ العظيم، اللّهمّ صلّ على محمّد و آل محمّد، اللّهمّ إنّي أسألك بأنّك عالم الغيب و الشهادة، الرحمن الرحيم، و أنت علاّم الغيوب، پس سه نوبت بگويد: أستخير اللّه برحمته، اگر امر سهلى باشد؛ و اگر امر عظيمى باشد، صد نوبت بگويد.(4)

سوم: اين دعا را بخواند: اللّهمّ إنّي أسألك بأنّك عالم الغيب و الشهادة، إن كنت تعلم أنّ الأمر الذي أردت خير لي فخره لي و يسّره، و إن كنت تعلم أنّه شرّ لي في ديني و دنياي و آخرتي فاصرفه عنّي إلى ما هو خير لي، و رضّني في ذلك بقضائك؛ فإنّك تعلم و لا أعلم، و تقدر و لا أقدر، و تقضي و لا أقضي، إنّك علاّم الغيوب.(5)

چهارم: اين دعا را بخواند: اللّهمّ إنّي أسألك بعلمك، و أستخيرك(6)بعزّتك، و أسألك من


1) . اصل و الف: + نيز.

2) . حاشيۀ الف: «در نسخۀ مؤلّف - عليه الرحمة و الغفران - ادعيۀ استخارات، بالتمام مترجم بود، در اينجا، بدون ترجمه قلمى گرديد».

3) . فتح الأبواب، ص 234؛ و در بحار الأنوار، ج 88، ص 257، ح 2 به نقل از فتح الأبواب. و ر. ك: من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 563؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 280؛ مفاتح الغيب، ص 21.

4) . فتح الأبواب، ص 255 به اسناد خود از ابن ابى يعفور، از امام صادق عليه السّلام؛ و در وسائل الشيعة، ج 8، ص 68، ح 10105؛ و بحار الأنوار، ج 88، ص 256، ح 1 هر دو به نقل از فتح الأبواب. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 15.

5) . المحاسن، ج 2، ص 600، ح 12 به سندش از علىّ بن اسباط، از امام باقر عليه السّلام، با اضافاتى در صدر طريق؛ و در وسائل الشيعة، ج 8، ص 75، ح 10118؛ و بحار الأنوار، ج 88، ص 263، ح 16 هر دو به نقل از المحاسن. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 27. و در همۀ مصادر آمده است كه: اگر امر عظيمى باشد، اين عبارت صد مرتبه و در غير آن سه مرتبه گفته شود.

6) . قرب الإسناد: و أستجير.

فضلك العظيم، و أنت أعلم بعواقب الامور، إن كان هذا الأمير خيرا لي في ديني و دنياي و آخرتي فيسّره لي، و بارك(1)فيه، و أعنّي عليه، و إن كان شرّا فاصرفه عنّي، و اقض لي الخير حيث كان، و رضّني به حتّى لا احبّ تعجيل ما أخّرت و لا تأخير ما عجّلت.(2)

پنجم: اين دعا را بخواند: اللّهمّ قدّر لي ما أردت، و اجعله خيرا لي، فإنّك تقدر على ذلك.(3)

ششم: اين دعا را بخواند: أستخير اللّه، و أستقدر اللّه،(4)و أتوكّل على اللّه، و لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه، أردت أمرا، فأسأل إلهي إن كان ذلك [له] رضا أن يقضي لي حاجتي، و إن كان سخطا أن يصرفني عنه و أن يوفّقني لرضاه(5).(6)

هفتم اين دعا را بخواند: اللّهمّ لك الحمد، و بيدك الخير كلّه، اللّهمّ إنّي أستخيرك برحمتك، و أستقدرك الخير بقدرتك عليه؛ لأنّك(7)تقدر و لا أقدر، و تعلم و لا أعلم، و أنت علاّم الغيوب، اللّهمّ فما كان من أمر هو أقرب من طاعتك و أبعد من معصيتك و أرضى لنفسك و أقضى لحقّك فيسّره لي، و يسّرني له،(8)و ما كان من غير ذلك فاصرفه عنّي، و اصرفني عنه؛ فإنّك لطيف لذلك و القادر عليه.(9)


1) . قرب الأسناد و بحار الأنوار: + لي.

2) . قرب الأسناد، ص 30 از صفوان، از امام صادق عليه السّلام؛ و در بحار الأنوار، ج 88، ص 260، ذيل ح 9 به نقل از قرب الأسناد و فتح الأبواب. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 19.

3) . مسائل عليّ بن جعفر عليه السّلام، ص 338، ح 834 به اسنادش از علىّ بن جعفر، از امام كاظم عليهما السّلام؛ قرب الأسناد، ص 122 مرسلا از امام كاظم عليه السّلام، در هر دو مصدر با اضافاتى در صدر حديث؛ بحار الأنوار، ج 73، ص 235 به نقل از مسائل عليّ بن جعفر عليه السّلام و ج 88، ص 260 به نقل از قرب الأسناد. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 21.

4) . «أستقدر اللّه»، أي أطلب منه أن يجعل لي على أمير قدرة؛ يعنى: طلب قدرت و نيرو نمودن از خداوند متعال براى انجام كارى. ر. ك: النهاية، ج 4، ص 23؛ لسان العرب، ج 5، ص 76؛ تاج العروس، ج 3، ص 482 (قدر).

5) . حاشيۀ اصل: «يعنى خشنودى خداوند عالميان؛ يعنى امرى است كه حق تعالى به آن راضى نيست، بلكه ميسّر شدن آن امر، علامت غضب الهى است».

6) . المحاسن، ج 2، ص 600، ح 13 به اسناد خود از علىّ بن اسباط، از امام صادق عليه السّلام؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 263، ذيل ح 16 به نقل از المحاسن. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 28.

7) . مكارم الأخلاق: «أنّك» بدون اللام.

8) . مكارم الأخلاق: - و يسّرني له.

9) . المحاسن، ج 2، ص 599، ح 10؛ مكارم الأخلاق، ص 324 هر دو به اسناد خود از مسعده، از امام صادق عليه السّلام، از بعضى از پدرانش عليهم السّلام؛ وسائل الشيعة، ج 8، ص 76، ح 10120؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 262 هر دو به نقل از المحاسن. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 27.

هشتم: اين دعا را بخواند: اللّهم إنّي أستخيرك برحمتك، و أستقدرك الخير بقدرتك عليه؛ لأنّك(1)عالم الغيب و الشهادة الرحمن الرحيم، فأسألك أن تصلّي على محمّد النبيّ و آله،(2)كما صلّيت على إبراهيم و آل إبراهيم، إنّك حميد مجيد. اللّهمّ إن كان هذا الأمر الذي اريده خيرا لي في ديني و دنياي و آخرتي، فيسّره لي، و إن كان غير ذلك فاصرفه عنّي و اصرفني عنه.(3)

نهم: اين دعا را بخواند: بسم اللّه الرحمن الرحيم، اللّهمّ إنّي أسألك باسمك إلى عزمت به على السماوات و الأرض، فقلت لهما: اِئْتِيٰا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قٰالَتٰا أَتَيْنٰا طٰائِعِينَ‌،(4)و باسمك الذي عزمت به على عصا موسى فَإِذٰا هِيَ تَلْقَفُ مٰا يَأْفِكُونَ‌،(5)و أسألك باسمك الذي صرفت به قلوب السّحرة إليك، حتّى قٰالُوا آمَنّٰا بِرَبِّ اَلْعٰالَمِينَ * رَبِّ مُوسىٰ وَ هٰارُونَ‌،(6)أنت اللّه ربّ العالمين، و أسألك بالقدرة التي تبلي بها كلّ جديد، و تجدّد بها كلّ بال، و أسألك بكلّ حقّ هو لك، و بكلّ حقّ جعلته عليك، إن كان هذا الأمر خيرا لي في ديني و دنياي و آخرتي، أن تصلّي على محمّد و آل محمّد، و تسلّم عليهم تسليما، و تهنّئه لي، و تسهّله عليّ‌، و تلطّف لي فيه،(7)برحمتك يا أرحم الراحمين؛ و إن كان شرّا لي في ديني و دنياي و آخرتي، أن تصلّي على محمّد و آل محمّد، و تسلّم عليهم تسليما، و أن تصرفه عنّي بما شئت و كيف شئت، و ترضيني بقضائك، و تبارك لي في قدرك، حتّى لا احبّ تعجيل شيء أخّرته، و لا تأخير شيء عجّلته؛ فإنّه لا حول و لا قوّة إلاّ بك، يا عليّ‌، يا عظيم، يا ذا الجلال و الإكرام.(8)


1) . مكارم الأخلاق: «أنّك» بدون اللام.

2) . مكارم الأخلاق: «محمّد و آل محمّد» بدل محمّد النبي و آله».

3) . المحاسن، ج 2، ص 599 به اسنادش از مسعدة بن صدقه، از امام صادق عليه السّلام؛ مكارم الأخلاق، ص 323؛ وسائل الشيعة، ج 8، ص 76، ح 10119؛ و بحار الأنوار، ج 88، ص 262 هر سه به نقل از المحاسن. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 27.

4) . سورۀ فصّلت، آية 11.

5) . سورۀ اعراف، آيۀ 117؛ سورۀ شعراء، آيه 45.

6) . سورۀ اعراف، آيات 121 و 122؛ سورۀ شعراء، آيات 47 و 48.

7) . حاشيۀ اصل: «يعنى: لطف خود را شامل حال من سازى».

8) . در المصباح كفعمى، ص 395 به نقل از كتاب الاختيار سيّد بن باقى؛ البلد الأمين، ص 163؛ فتح الأبواب، ص 205 هر دو به نقل از محمّد بن علىّ بن محمّد در كتاب الجامع و ابو دلف محمّد بن مظفّر، هر سه مرسلا از حضرت مهدى عليه السّلام، با اختلافاتى اندك در الفاظ؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 275، ح 25 به نقل از فتح الأبواب. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 25.

دهم: اللّهمّ إنّ خيرتك تنيل الرغائب، و تغنم المطالب، و تجزل المواهب، و تطيّب المكاسب، و تهدي إلى أحمد العواقب، و تقي من محذور النوائب، اللّهمّ إنّي أستخيرك فيما عقد عليه رأيي، و قادني إليه هواي، فأسألك يا ربّ أن تسهّل لي من ذلك ما تعسّر، و أن تعجّل من ذلك ما تيسّر، و أن تعطيني يا ربّ الظفر فى ما استخرتك(1)فيه، و عونا بالإنعام فى ما دعوتك، و أن تجعل يا ربّ بعده قربا، و خوفه أمنا، و محذوره سلما؛ فإنّك تعلم و لا أعلم، و تقدر و لا أقدر، و أنت علاّم الغيوب. اللّهمّ إن يكن هذا الأمر خيرا لي في عاجل الدنيا و آجل(2)الآخرة فسهّله لي، و يسّره عليّ‌، و إن لم يكن فاصرفه عنّي، و اقدر لي فيه الخيرة؛ إنّك على كلّ شيء قدير، يا أرحم الراحمين.(3)

يازدهم: «اللّهمّ إنّ خيرتك تنيل الرغائب، و تجزل المواهب، و تغنم المطالب، و تطيّب المكاسب، و تهدي إلى أحمد(4)العواقب، و تقي محذور النوائب. اللّهمّ يا مالك الملوك، أستخيرك فى ما عزم رأيي عليه، و قادني هواي(5)إليه، فسهّل من ذلك ما توعّر، و يسّر منه ما تعسّر، و اكفني في استخارتي المهمّ‌، و ادفع عنّي كلّ ملمّ‌،(6)و اجعل عاقبة أمري غنما، و محذوره سلما، و بعده قربا، و جد به خصبا. أعطني - يا ربّ - لواء الظفر فى ما استخرتك فيه، و قرّر(7)الإنعام فى ما دعوتك له، و من عليّ بالإفضال فى ما رجوتك؛ فإنّك تعلم و لا أعلم، و تقدر و لا أقدر، و أنت علاّم الغيوب.(8)

دوازدهم: اللّهمّ إنّ خيرتك فى ما استخيرك فيه تنيل الرغائب، و تجزل المواهب، و تغنم المطالب، و تطيّب المكاسب، و تهدي(9)أجمل المذاهب، و تسوق إلى أحمد العواقب، و تقي مخوف


1) . فتح الأبواب: أستخيرك.

2) . المصباح و البلد الأمين: - آجل.

3) . المصباح كفعمى، ص 393؛ البلد الأمين، ص 161 هر دو مرسلا؛ فتح الأبواب، ص 204 به اسنادش، هر سه از امام رضا، از پدرش، از جدّش امام صادق عليهم السّلام؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 275، ح 24 به نقل از فتح الأبواب. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 25. ضمنا در همۀ مصادر، در صدر حديث از لسان امام رضا عليه السّلام آمده است: «من دعا به، لم ير في عاقبة أمره إلاّ ما يحبّه».

4) . الأمالي: أجمل.

5) . الأمالي و بحار الأنوار و حاشيۀ مفاتح الغيب: «يا مولاي» بدل «هواي».

6) . حاشيۀ اصل: «يعنى: شدّتى و سانحه اى كه نزول نمايد بر من».

7) . الأمالي: و فوّز.

8) . الأمالي للطوسي، ص 293، المجلس 11، ح 568 به اسناد خود از عيسى بن احمد، از امام هادى، از پدران خود، از امام صادق عليه السّلام كه در صدر آن آمده است: استخارۀ امام باقر عليه السّلام به اين نحو بوده است؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 261، ح 12 به نقل از شيخ طوسى رحمه اللّه. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 25.

9) . مفاتح الغيب: + إلى.

النوائب، اللّهمّ إنّي أستخيرك فى ما عزم رأيي عليه، و قادني عقلي إليه، فسهّل اللّهمّ منه ما توعّر،(1)و يسّر منه ما تعسّر، و اكفني فيه المهمّ‌، و ادفع عنّي كلّ ملمّ‌،(2)و اجعل ربّ عواقبه غنما، و خوفه(3)سلما، و بعده قربا، و جد به خصبا، و أرسل اللّهمّ إجابتي، و أنجح طلبتي، و اقض حاجتي، و اقطع عوائقها، و امنع(4)بوائقها، و أعطني اللّهمّ لواء الظفر بالخيرة فى ما استخرتك، و وفور الغنم فى ما دعوتك، و عوائد الإفضال فى ما رجوتك، و اقرنه اللّهمّ بالنجاح، و حطه بالصلاح، و أرني أسباب الخيرة واضحة، و أعلام غنمها لائحة، و اشدد خناق تعسّرها، و انعش صريع تيسّرها، و بيّن اللّهمّ ملتبسها، و أطلق محتبسها، و مكّن اسّها،(5)حتّى تكون خيرة مقبلة بالغنم، مزيلة للغرم، عاجلة النفع، باقية الصنع؛(6)إنّك وليّ المزيد، مبتدئ بالجود.(7)

سيزدهم: هفتاد نوبت اين دعا را بخواند:(8)يا أبصر الناظرين، و يا أسمع السامعين، و يا أسرع الحاسبين، و يا أرحم الراحمين، و يا أحكم الحاكمين، صلّ على محمّد و أهل بيته، و خر لي في الأمر الذي أردت.

و به روايت، بعد از آن به سجده رود و صد نوبت بگويد: أستخير اللّه برحمته، أستقدر اللّه في عافية بقدرته.(9)

چهاردهم: اين دعا را بخواند: اللّهمّ إن كان هذا الوجه الذي هممت به خيرا لي في ديني و


1) . «توعّر» مرادف «تعسّر» به معناى دشوار شدن امور است. ر. ك: لسان العرف، ج 5، ص 285 (وعر).

2) . حاشيۀ اصل: «يعنى: نازله و سانحه كه بر من نازل شده باشد».

3) . مهج الدعوات و المصباح و حاشيۀ مفاتح الغيب: و مخوفه.

4) . مهج الدعوات و البلد الأمين: + «عنّي».

5) . المصباح: - و مكّن اسّها.

6) . در حاشيۀ اصل: «يعنى فعل آن. و مراد اين است كه اثر آن خير باقى باشد و زائل نشود».

7) . مهج الدعوات، ص 259 بدون إسناد به معصوم عليه السّلام (با اختلافات)؛ المصباح كفعمى، ص 393؛ البلد الأمين، ص 161 هر دو مرسلا از امام رضا عليه السّلام؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 113، ذيل ح 17 به نقل از البلد الأمين. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 26.

8) . الف: - هفتاد نوبت اين دعا را بخواند.

9) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 563، ح 1555؛ التهذيب، ج 3، ص 182، ح 8؛ مصباح المتهجّد، ص 536؛ المقنعة، ص 218 همگى مرسلا از معاوية بن ميسره، از امام صادق عليه السّلام؛ مكارم الأخلاق، ص 320 به نقل از التهذيب؛ المصباح كفعمى، ص 391 به نقل از شيخ طوسى؛ البلد الأمين، ص 160؛ فتح الأبواب، ص 249 هر دو نقل از من لا يحضره الفقيه و التهذيب؛ وسائل الشيعة، ج 8، ص 75، ح 10117 به نقل از من لا يحضره الفقيه؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 282، ح 23 به نقل از فتح الأبواب. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 19 و 20.

دنياي و عاقبة أمري و بجميع(1)المسلمين فيسّره(2)و بارك لي فيه، و إن كان ذلك شرّا لي فاصرفه عنّي إلى ما هو خير لي منه؛ فإنّك تعلم و لا أعلم، و تقدر(3)و أنت علاّم الغيوب، پس صد مرتبه بگو: أستخير اللّه.(4)

پانزدهم: اين دعا را كه از جملۀ ادعيۀ سرّ است بخواند: اللّهمّ اختر لي بعلمك، و وفّقني لرضاك و محبّتك. اللّهمّ اختر لي بقدرتك، و جنّبني بعزّتك مقتك و سخطك. اللّهمّ اختر لي من ما اريد من هذين الأمرين (و نام مى برى آن دو امر را) أسرّهما إليّ و أحبّهما إليك، و أقربهما منك، و أرضاهما لك. اللّهمّ إنّي أسألك بالقدرة التي زويت بها علم الأشياء كلّها عن جميع خلقك؛ فإنّك عالم بهواي و سريرتي و علانيتي، فصلّ على محمّد و آله، و اسفع بناصيتي إلى ما تراه لك رضا و لي صلاحا فى ما استخرتك فيه، حتّى تلزمني(5)من ذلك أمرا أرضى فيه بحكمك، و أتّكل فيه فلى قضائك، و أكتفي فيه بقدرتك، و لا تقلبني و هواي لهواك مخالف، و لا ما اريد لما تريد لي مجانب، اغلب بقدرتك التي تقضي بها ما أحببت على ما أحببت بهواك هواي، و يسّرني لليسرى التي ترضى بها عن صاحبها، و لا تخذلني بعد تفويضي إليك أمري، برحمتك التي وسعت كلّ شيء. اللّهمّ أوقع خيرتك في قلبي، و افتح قلبي للزومها يا كريم، آمين ربّ العالمين.(6)

شانزدهم: دعاى استخارۀ صحيفۀ كامله است و آن اين است: اللّهمّ إنّي أستخيرك بعلمك، فصلّ على محمّد و آله، و اقض لنا بالخيرة، و ألهمنا معرفة الاختيار، و اجعل ذلك ذريعة إلى الرضا بما قضيت لنا، و التسليم لما حكمت، فأزح عنّا ريب أهل الارتياب، و أيّدنا بيقين المخلصين، و لا تسمنا عجز المعرفة عمّا تخيّرت، فنغمط قدرك، و نكره موضع رضاك، و نجنح إلى التي هي أبعد من حسن العاقبة، و أقرب إلى ضدّ العافية، و حبّب إلينا ما نكره من قضائك، و


1) . فتح الأبواب و بحار الأنوار و مفاتح الغيب: لجميع.

2) . فتح الأبواب و بحار الأنوار: + لي.

3) . مفاتح الغيب: + و لا أقدر.

4) . فتح الأبواب، ص 251 به اسناد خودش از محمّد بن مسلم، از امام صادق عليه السّلام، با اضافاتى در صدر و ذيل حديث؛ و بحار الأنوار، ج 88، ص 282، ح 34 به نقل از فتح الأبواب. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 32.

5) . فتح الأبواب: يلزمني.

6) . المصباح كفعمى، ص 394؛ فتح الأبواب، ص 195؛ البلد الأمين، ص 162 هر دو با اختلاف اندك؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 267، ح 21 به نقل از فتح الأبواب؛ و ج 92، ص 312 به نقل از البلد الأمين. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 29.

سهّل علينا ما نستصعب من حكمك، و ألهمنا الانقياد لما أوردت علينا من مشيّتك، حتّى لا نحبّ تأخير ما عجّلت، و لا تعجيل ما أخّرت، و لا نكره ما أحببت، و لا نتخيّر ما كرهت، و اختم لنا بالتي هي أحمد عاقبة، و أكرم مصيرا؛ إنّك تفيد الكريمة، و تعطي الجسيمة، و تفعل ما تريد، و أنت على كلّ شيء قدير.(1)

مؤلّف گويد كه: اين است دعاهايى كه در روايات وارد شده است كه براى طلب خير از خداوند عالميان بايد خوانده شود، بدون آنكه در عقب نماز واجب يا نماز سنّت يا بعد از غسل بوده باشد.

و بالجمله، خواندن اين دعاها موقوف بر امرى و مشروط به شرطى نيست و اگر كسى همۀ اين دعاها را از روى اخلاص و ملاحظۀ معانى آنها بخواند، البتّه حق تعالى، خير او را براى او ميسّر مى گرداند و اگر همه را نتواند، هر قدر را كه تواند بخواند و اقلّش سه مرتبه «أستخير اللّه برحمته» است، يا هفت مرتبه، يا صد مرتبه؛ و نسبت به اكثر مردم، بهتر آن است كه «في عافية» نيز ضم شود. و اللّه تعالى هو الموفّق.

قسم دوم آن كه بعد از نماز فريضه، يا در نافلۀ شبانه روزى، خير خود را از خدا بخواهد

و اين قسم نيز به چند طريق در روايات وارد شده است:

اول: چون از نماز صبح فارغ شوى، دست را بلند كن برابر روى خود و بگو: اللّهمّ إنّك تعلم و لا أعلم، و أنت علاّم الغيوب، فصلّ على محمّد و آل محمّد، و خر لي في جميع ما عزمت به من اموري خيار بركة و عافية.(2)

دوم: در سجدۀ آخر نافلۀ صبح، صد و يك نوبت بگويد: الحمد للّه ربّ العالمين، اللّهمّ صلّ على محمّد و آله. پس پنجاه نوبت بگويد: أستخير اللّه برحمته، پس باز يك نوبت بگويد: الحمد للّه ربّ العالمين، اللّهمّ صلّ على محمّد و آل محمّد، و پنجاه و يك نوبت باز


1) . در الصحيفة سجّاديّه، ص 154، ضمن دعاى 33؛ و المصباح كفعمى، ص 394؛ و البلد الأمين، ص 162؛ فتح الأبواب، ص 196 همگى با اختلافات جزئى در الفاظ. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 33.

2) . مكارم الأخلاق، ص 320 مرسلا از امام صادق عليه السّلام؛ بحار الأنوار، ج 88 ص 258، ذيل ح 5 به نقل از مكارم الأخلاق. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 17.

بگويد: أستخير اللّه برحمته. و بعد از آن، اين دعا را كه ابن طاوس - قدّس اللّه روحه - نقل نموده بخواند: اللّهمّ يا أبصر الناظرين، و يا أسمع السامعين، و يا أسرع الحاسبين، و يا أرحم الراحمين، صلّ على محمّد و آله، و خر لي في الأمر الذي أردت. و اگر تواند، به عربى حاجت خود را ذكر كند و بعد از آن بگويد: لا إله إلاّ اللّه العليّ العظيم، لا إله إلاّ اللّه الحليم الكريم، ربّ بحرمة محمّد و آله، صلّ على محمّد و آله، و خر لي في الأمر الذي أردت في الدنيا و الآخرة خيرة في عافية.(1)

سوم: در آخر ركعت هاى نماز شب، در سجده، صد و يك مرتبه - و به روايتى ديگر: صد مرتبه - بگويد: أستخير اللّه برحمته.(2)

مؤلّف گويد كه: اين است لفظ روايت و ظاهرش آن است كه در هريك از سجده هاى دو ركعت آخر نماز شب، هرگاه اين طلب خير را بكند، خوب است و اگر در سجدۀ آخر ركعت آخر بكند، شايد بهتر باشد. و اللّه تعالى يعلم.

چهارم: در هر ركعت از ركعات نافلۀ نماز پيشين، طلب خير خود را از حق تعالى بكند.(3)

مؤلّف گويد كه: ظاهر آن است كه مراد، طلبيدن در سجده باشد و محتمل است كه مراد، طلبيدن در قنوت باشد. و به مقتضاى اطلاق لفظ روايت، هر دعايى كه خود، تأليف نمايد به زبان عربى، كافى است و اگر دعاهاى منقول را كه در قسم اوّل مذكور شد بخواند، بهتر است و اقلّش سه مرتبه، يا هفت مرتبه، يا صد مرتبه أستخير اللّه برحمته، است.


1) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 563؛ مكارم الأخلاق، ص 320؛ فتح الأبواب، ص 157 بدون اسناد به معصوم عليه السّلام؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 266، ذيل ح 19 به نقل از فتح الأبواب. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 16.

2) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 562، ح 1552 از محمّد بن خالد القسرى، از امام صادق عليه السّلام؛ فتح الأبواب، ص 157 و 233 و 239 با سند خود از امام صادق عليه السّلام؛ مكارم الأخلاق، ص 320؛ وسائل الشيعة، ج 8، ص 73، ح 10113 هر دو از من لا يحضره الفقيه؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 266، ذيل ح 19؛ و ص 277، ح 27 هر و از فتح الأبواب. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 21.

3) . فتح الأبواب، ص 260؛ فلاح السائل، ص 124؛ وسائل الشيعة، ج 8، ص 83، ح 10142 و 10143؛ بحار الأنوار، ج 84، ص 57؛ و ج 88، ص 257 هر دو به نقل از فتح الأبواب و فلاح السائل. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 16.

قسم سوم آن كه با نماز استخاره، طلب خير خود از حق تعالى نمايد

و اين قسم نيز به چند طريق در احاديث وارد شده است:

اوّل: وضو بسازد و دو ركعت نماز استخاره بكند و در ركعت اوّل، بعد از حمد سورۀ رحمان و در دوم، سورۀ حشر بخواند و بعد از نماز، دويست مرتبه أستخير اللّه بگويد، پس، سورۀ قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ و قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلْفَلَقِ‌ و قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلنّٰاسِ بخواند و بعد از آن، اين دعا را بخواند: اللّهمّ إنّي قد هممت بأمر قد علمته، فإن كنت تعلم أنّه خير لي في ديني و دنياي و آخرتي فاقدره لي، و إن كنت تعلم أنّه شرّ لي في ديني و دنياي و آخرتي فاصرفه عنّي. ربّ اعزم لي على رشدي(1)و إن كرهت أو أحبّت ذلك نفسي، ببسم اللّه الرحمن الرحيم، ما شاء اللّه، لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه، حسبي اللّه و نعم الوكيل.(2)

و همين مضمون، به روايت ديگر نيز وارد شده با اندك تفاوتى و اگر اين دعا را نيز بخواند، شايد عمل به هر دو روايت كرده باشد: اللّهمّ إن كان الأمر الذي أردت خيرا لي في ديني و دنياي و آخرتي و عاجل أمري و آجله، [فيسّره لي على أجمل الوجوه و أكملها و أجملها.

اللّهمّ و إن كان كذا و كذا شرّا لي في ديني و دنياي و آخرتي، و عاجل أمري و آجله، فصلّ على محمّد و آل محمّد]، فاصرفه عنّي على أحسن الوجوه، ربّ اعزم لي على رشدي و إن كرهت ذلك، أو أبته نفسي(3).(4)

دوم: دو ركعت نماز كند به هر سوره كه خواهد و اگر در ركعت اوّل قُلْ هُوَ اَللّٰهُ‌


1) . حاشيۀ اصل: «يعنى: به حقّ و حرمت اين كلمۀ طيّبه، عزم كن بر رشد من و خير و خوبى من؛ يعنى: رشد و خير و خوبى را براى من قصد كن. و مراد از كلمۀ طيّبه، «بسم اللّه الرحمن الرّحيم» است، يا از «بسم اللّه» است تا «حسبي اللّه»، يا تا آخر. و اللّه يعلم».

2) . مكارم الأخلاق، ص 256 و 322 از امام باقر، از امام سجّاد عليهما السّلام (هر دو با اختلاف اندك در الفاظ)؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 259، ح 7 به نقل از مكارم الأخلاق. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 17.

3) . در حاشيۀ اصل: «فرق ميان كراهت داشتن و ابا نمودن، آن است كه كراهت داشتن لازم ندارد ابا كردن را؛ چه ممكن است كه چيزى مكروه آدمى باشد و آن را ابا نكند».

4) . ر. ك: الكافي، ج 3، ص 470، ح 2؛ التهذيب، ج 3، ص 180، ح 2؛ مصباح المتهجّد، ص 533؛ المقنعة، ص 218؛ البلد الأمين، ص 160؛ فتح الأبواب، ص 173؛ وسائل الشيعة، ج 8، ص 63، ح 10095 (در همۀ مصادر با اختلاف)؛ مفاتح الغيب، ص 20.

أَحَدٌ و در دوم قُلْ يٰا أَيُّهَا اَلْكٰافِرُونَ‌ بخواند بهتر است. و قُلْ هُوَ اَللّٰهُ‌ برابر است در ثواب با ثلث قرآن.

پس حمد و ثناى الهى و درود بر حضرت رسالت پناهى فرستد و اگر به اين عبارت بگويد، مناسب است: سبحان اللّه، و لا إله إلاّ اللّه، و اللّه اكبر، اللّهمّ صلّ على محمّد و آل محمّد، پس اين دعا را بخواند: اللّهمّ إن كان هذا الأمر خيرا لي في ديني و دنياي و آخرتي فيسّره لي و قدّره لي، و إن كان غير ذلك فاصرفه عنّي.(1)

سوم: دو ركعت نماز كند با هر سوره كه خواهد و بعد از سلام، حمد و ثناى خدا بگويد و صلوات بفرستد و اگر به طريق سابق «سبحان اللّه» را تا آخر بخواند، خوب است؛ پس اين دعا را بخواند: اللّهمّ إنّي أستخيرك بعلمك و قدرتك، و أستخيرك بعزّتك، و أسألك من فضلك؛ فإنّك تقدر و لا أقدر، و تعلم و لا أعلم، و أنت علاّم الغيوب، اللّهمّ إن كان هذا الأمر الذي عرض لي خيرا في ديني و دنياي و آخرتي، فيسّره لي، و بارك لي فيه، و أعنّي عليه، و إن كان شرّا لي، فاصرفه عنّي، و اقض لي الخير حيث كان، و رضّني به حيث لا احبّ تعجيل ما أخّرت، و لا تأخير ما عجّلت. و اگر خواهد بگويد: اللّهمّ خر لي في ما عرض لي، و اقض لي بالخيرة فى ما وفّقتني له منه،(2)برحمتك يا أرحم الراحمين.(3)

چهارم: دو ركعت نماز كند به هر سوره كه خواهد و قنوت در ركعت دوم بخواند و در سجدۀ آخر نماز، صد مرتبه بگويد: أستخير اللّه، پس بگويد: لا إله إلاّ اللّه الحليم الكريم، لا إله إلاّ اللّه العليّ العظيم. ربّ بحقّ محمّد و آل محمّد، صلّ على محمّد و آل محمّد، و خر لي في الأمر الذي أردت.(4)


1) . التهذيب، ج 3، ص 180، ج 4 از محمّد بن يعقوب، از محمّد بن يحيى، از احمد بن محمّد، از علىّ بن حديد، از مرازم، از امام صادق عليه السّلام؛ مصباح المتهجّد، ص 534 مرسلا؛ مكارم الأخلاق، ص 321 هر دو از مرازم، از امام صادق عليه السّلام؛ فتح الأبواب، ص 157 بدون اسناد به معصوم عليه السّلام؛ و در بحار الأنوار، ج 88، ص 283، ح 35 به نقل از المصباح و مكارم الأخلاق و جنّة الأمان (در همّ مصادر با اختلاف اندك). و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 20.

2) . در حاشيۀ اصل و حاشيۀ مفاتح الغيب: منك.

3) . در المصباح كفعمى، ص 392؛ فتح الأبواب، ص 175 هر دو بدون اسناد به معصوم عليه السّلام و با اضافاتى در آخر حديث؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 229، ذيل ح 4 به نقل از فتح الأبواب (در همۀ مصادر با اختلاف اندك در الفاظ). ر. ك: مفاتح الغيب، ص 31.

4) . المهذّب ابن برّاج، ج 1، ص 150؛ و در بحار الأنوار، ج 88، ص 283، ح 37 به نقل از المهذّب. و ر. ك: مفاتح الغيب، -

پنجم: دو ركعت نماز مى كند(1)و بعد از نماز، صد مرتبه مى گويد: أستخير اللّه، پس مى گويد: اللّهمّ إنّي هممت بأمر قد علمته، فإن كنت تعلم أنّه خير لي في ديني و دنياي و آخرتي، فيسّره لي، و إن كنت تعلم أنّه شرّ لي في ديني و دنياي و آخرتي، فاصرفه عنّي، كرهت نفسي ذلك أم أحبّت؛ فإنّك تعلم و لا أعلم، و أنت علاّم الغيوب.(2)

ششم: دو ركعت نماز كند با هر سوره كه خواهد و بعد از آن، اين دعا را بخواند:

اللّهمّ إنّك خلقت أقواما يلجئون إلى مطالع النجوم لأوقات حركاتهم و سكونهم و تصرّفهم و عقدهم و حلّهم، و خلقتني أبرأ إليك من اللجإ إليها و من طلب الاختيارات [بها]، و أتيقّن أنّك لم تطلع(3)

و مراد از فعل هاى ستاره ها چيزى چند است كه به حسب ظاهر بر آنها مترتّب مى شود، نه آنكه در واقع فعل آنها باشد؛ زيرا كه مذهب حق اين است كه نظارت كواكب، آثار و علامات اند، نه اسباب؛ چنانچه در جاى خود مبيّن گرديد».

أحدا على غيبك في مواقعها، و لم تسهّل له السبيل إلى تحصيل أفاعيلها، و أنّك قادر على نقلها في مداراتها في مسيرها عن السعود العامّة و الخاصّة إلى النحوس، و من النحوس الشاملة و المفردة إلى السعود؛ لأنّك تمحو ما تشاء و تثبت، و عندك امّ الكتاب، و لأنّها خلق من خلقك، و صنعة من صنعتك، و ما أسعدت من اعتمد على مخلوق مثله، و استمدّ الاختيار لنفسه، و هم اولئك،(4)و لا أشقيت من اعتمد على الخالق الذي أنت هو، لا إله إلاّ أنت، وحدك لا شريك لك، و أسألك بما تملكه و تقدر عليه، و أنت به مليّ‌(5)و عنه غنيّ‌، و إليه غير محتاج و به غير مكترث، من الخيرة الجامعة للسلامة و العافية و الغنيمة لعبدك، من حدث الدنيا التي إليك فيها ضرورته لمعاشه، و من خيرات الآخرة التي عليك فيها معوّله، و أنا هو عبدك. اللّهمّ فتولّ - يا مولاي -

1) . الف: + به هر سوره كه خواهد.

2) . در مكارم الأخلاق، ص 320 و روايت كرده است كه حضرت على عليه السّلام معمولا بدين نحو استخاره مى فرمودند؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 258، ح 5 به نقل از مكارم الأخلاق. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 16.

3) . در حاشيۀ اصل: «يعنى: هيچ كس را مطّلع نساخته اى بر حقيقت غيب هايى كه در محلّ ستاره ها و فعل هاى آنها قرار داده اى. و اين فقره دلالت بر حقيقت علم نجوم مى كند و دلالت مى كند بر آنكه آن علم را به غير [از] خدا ديگر كسى نمى داند و اين معنى، محلّ اشكال است؛ چه انبيا و اوصيا - عليهم التحيّة و الثناء - اين علم را مى دانسته اند، پس مراد از اين فقره غير انبيا و اوصيا است و علم منجّمين چون ناقص است، در حكم ندانستن است.

4) . در حاشيۀ اصل: «يعنى: طلب مدد كند در اختيار خير براى خود از مخلوقاتى چند كه آنها ستاره هايند و آنها چنان اند كه مى بينى، يعنى: مخلوق و محتاج اند و قادر بر چيزى نيستند».

5) . حاشيۀ اصل: «كنايه است از قادر بودن بر آن چيز».

اختيار خير الأوقات لحركتي و سكوني، و نقضي و إبرامي، و سيري و حلولي، و عقدي و حلّي، و اشدد بتوفيقك عزمي، و سدّد فيه رأيي، و اقذفه في فؤادي، حتّى لا يتأخّر و لا يتقدّم وقته عنّي، و أبرم من قدرتك كلّ نحس يعرض بحاجز حتم من قضائك، يحول بيني و بينه، و يباعده منّي، و يباعدني فيه في ديني و نفسي و مالي و ولدي و إخواني، و أعذني من الأولاد و الأموال، و البهائم و الأعراض، و ما أحضره و ما أغيب عنه، و ما أستصحبه و ما اخلّفه، و حصّنّي من كلّ ذلك بعياذك من الآفات و العاهات(1)و البليّات، و من التغيير و التبديل و النقمات و المثلات، و من كلمتك الحالقة، و من جميع المخلوقات،(2)و من سوء القضاء، و من درك الشقاء، و من شماتة الأعداء، و من الخطأ و الزلل في قولي و فعلي، و ملّكني الصواب فيهما، بلا حول و لا قوّة إلاّ باللّه العليّ العظيم، بلا حول و لا قوّة إلاّ باللّه حرزي و عسكري،(3)بلا حول و لا قوّة إلاّ باللّه الحليم الكريم، بلا حول و لا قوّة إلاّ باللّه العزيز العظيم، بلا حول و لا قوّة إلاّ باللّه سلطاني و مقدرتي، بلا حول و لا قوّة إلاّ باللّه عزّي و منعتي. اللّهمّ أنت العالم بجوائل فكري، و جوائس صدري، و ما يترجّح في الإقدام عليه و الإحجام(4)عنه مكنون ضميري و سرّي، و أنا فيه بين حالين: خير أرجوه، و شرّ أتّقيه، و سهو يحيط بي، و دين أحوطه، فإن أصابني الخيرة التي أنت خالقها لتهبها لي، لا حاجة بك إليها، بل بجود منك عليّ بها غنمت و سلمت، و إن أخطأتني خسرت و عطبت. اللّهمّ فأرشدني منه إلى مرضاتك و طاعتك، و أسعدني فيه بتوفيك و عصمتك، و اقض بالخير و العافية و السلامة التامّة الشاملة الدائمة لي فيه حتم أقضيتك، و نافذ عزمك و مشيّتك، و إنّني أبرأ إليك من العلم بالأوفق من مباديه و عواقبه، و فواتحه و خواتمه، و مسالمه و معاطبه، و من القدرة عليه و أقرانه، لا عالم و لا قادر على سداده سواك؛ فأنا أستهديك و أستعينك، و أستقضيك و أستكفيك، و أدعوك و أرجوك، و ما تاه من استهداك، و لا ضلّ من استفتاك،(5)و لا دهي من استكفاك، و لا حال(6)من دعاك، و لا اخفق من


1) . حاشيۀ اصل: «يعنى آفت ها؛ زيرا كه عاهات به معنى آفات است و تأكيد سابق است. و احتمال دارد كه مراد از عاهات، مرض هاى جذبى باشد مانند جزام و برص و غير اينها؛ و بنابراين، اين تخصيص بعد از تعميم خواهد بود». ر. ك: لسان العرب، ج 13، ص 520 (عوه).

2) . حاشيۀ اصل و فتح الأبواب و حاشيۀ مفاتح الغيب: المخوفات.

3) . حاشيۀ اصل: «يعنى: اين كلمات شريفه حرز من است و لشكر من است كه مرا از بليّات و دشمنان نگاه مى دارد».

4) . «إحجام» و «إقدام» متضادّ هم هستند. ر. ك: لسان العرب، ج 12، ص 116 (حجم).

5) . حاشيۀ اصل: «فتوا خواستن از حق تعالى كنايه است از طلب نمودن از خداوند. و اللّه يعلم».

6) . حاشيۀ اصل و حاشيۀ مفاتح الغيب: و لا خاب.

رجاك، فكن لي عند أحسن ظنوني و آمالي فيك، يا ذا الجلال و الإكرام، إنّك على كلّ شيء قدير، و استنهضت لمهمّي هذا و لكلّ مهمّ‌. أعوذ باللّه السميع العليم من الشيطان الرجيم، بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ * اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ‌ إلى آخرها؛ بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ * قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلنّٰاسِ‌ إلى آخرها؛ بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ * قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلْفَلَقِ‌ إلى آخرها؛ بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ * قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ اَللّٰهُ‌ إلى آخرها؛ بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ * تَبٰارَكَ اَلَّذِي بِيَدِهِ اَلْمُلْكُ‌ إلى آخرها.(1)

پس بگو: وَ إِذٰا قَرَأْتَ اَلْقُرْآنَ جَعَلْنٰا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجٰاباً مَسْتُوراً * وَ جَعَلْنٰا عَلىٰ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذٰانِهِمْ وَقْراً * وَ إِذٰا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِي اَلْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلىٰ أَدْبٰارِهِمْ نُفُوراً،(2)أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ‌، /(3)أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ وَ أَضَلَّهُ اَللّٰهُ عَلىٰ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلىٰ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلىٰ بَصَرِهِ غِشٰاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اَللّٰهِ أَ فَلاٰ تَذَكَّرُونَ‌،(4)وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَ بِآيٰاتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْهٰا وَ نَسِيَ مٰا قَدَّمَتْ يَدٰاهُ إِنّٰا جَعَلْنٰا عَلىٰ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذٰانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَى اَلْهُدىٰ فَلَنْ يَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً،(5)اَلَّذِينَ قٰالَ لَهُمُ اَلنّٰاسُ إِنَّ اَلنّٰاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزٰادَهُمْ إِيمٰاناً وَ قٰالُوا حَسْبُنَا اَللّٰهُ وَ نِعْمَ اَلْوَكِيلُ * فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ فَضْلٍ لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اِتَّبَعُوا رِضْوٰانَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ ذُو فَضْلٍ عَظِيمٍ‌،(6)فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقاً فِي اَلْبَحْرِ يَبَساً لاٰ تَخٰافُ دَرَكاً وَ لاٰ تَخْشىٰ‌،(7)لاٰ تَخٰافٰا إِنَّنِي مَعَكُمٰا أَسْمَعُ وَ أَرىٰ‌،(8)و استنهضت لمهمّي هذا و لكلّ مهمّ أسماء اللّه العظام، و كلماته


1) . در نسخۀ اصل و مفاتح الغيب به جاى عبارات «إلى آخرها» (يعنى: تا پايان سوره)، تا پايان سوره ها آورده شده است، لكن ما در اينجا به جهت پرهيز از حجيم شدن رساله، به نسخۀ «الف» عمل نموده ايم.

2) . سورۀ اسرا، آيات 45 و 46.

3) . سورۀ اعراف، آيۀ 179.

4) . سورۀ جاثيه، آيۀ 23.

5) . سورۀ كهف، آيۀ 57.

6) . سورۀ آل عمران، آيات 173 و 174.

7) . سورۀ طه، آيۀ 77. و در حاشيۀ نسخۀ اصل آمده است: «خطاب به حضرت موسى عليه السّلام است در وقتى كه مأمور شد كه به نزد فرعون رود، يعنى: نخواهى ترسيد از آنچه ببينى نزد فرعون از اسباب پادشاهى، يا نخواهى ترسيد از سحر ساحران. و اللّه يعلم».

8) . سورۀ طه، آيۀ 46. و در حاشيۀ اصل آمده است: «مراد حضرت موسى و هارون است و اين آيه خطاب به ايشان است در وقتى كه مأمور شدند كه به نزد فرعون روند».

التوامّ‌، و فواتح سور القرآن و خواتيمها، و محكماتها و قوارعها،(1)و كلّ عوذة(2)تعوّذ بها نبيّ أو صدّيق، حم، شاهت الوجوه وجوه أعدائي فهم لا يبصرون، و حسبي اللّه ثقة و عدّة و نعم الوكيل، و الحمد للّه ربّ العالمين، و صلواته على سيّدنا محمّد رسوله و آله الطاهرين.(3)

هفتم: روز سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه را روزه بدارد، پس در روز جمعه در مكان پاكيزه اى دو ركعت نماز بكند، پس نظر كند به جانب آسمان و صد مرتبه بگويد:

اللّهمّ إنّي أسألك بأنّك عالم الغيب و الشهادة، الرحمن الرحيم، أنت عالم الغيب، إن كان هذا الأمر خيرا لي في ما أحاط به علمك، فيسّره لي و بارك(4)فيه، و افتح لي بابه،(5)و إن كان ذلك شرّا لي في ما أحاط به علمك، فاصرفه عنّي بما تعلم،(6)فإنّك تعلم و لا أعلم، و تقدر و لا أقدر، و تقضي و لا أقضي، و أنت علاّم الغيوب،(7)

هشتم: دو ركعت نماز بكند به هر سوره كه خواهد و در ركعت دوم، قنوت بخواند و بعد از سلام، هر دعا كه داند بخواند(8)و مطلب خود را بطلبد، پس به سجده رود و صد نوبت بگويد: «أستخير اللّه في جميع اموري».(9)

نهم از حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام منقول است كه هرگاه ارادۀ استخاره مى فرمود، وضو مى ساخت و دو ركعت نماز مى كرد و مشغول استخاره مى شد و اگر در اثناى استخاره، كسى با او سخن مى گفت، «سبحان اللّه» مى گفت و سخن با كسى


1) . در حاشيۀ اصل: «يعنى: آيه هايى كه شيطان را دور مى كنند».

2) . در حاشيۀ اصل: «مراد آيه هاى قرآنى و دعاهايى است كه پيغمبران و صدّيقان، آنها را تعويذ خود نموده اند».

3) . فتح الأبواب، ص 198 به نقل از كتاب شيخ محمّد بن علىّ بن محمّد، و او از امام صادق عليه السّلام؛ وسائل الشيعة، ج 17، ص 144، ح 22206 تا عبارت «وحدك لا شريك لك»، در هر دو مورد با اختلاف؛ و بحار الأنوار ج 55، ص 228، ح 12؛ و ج 88، ص 270، ح 23 هر سه از فتح الأبواب. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 21.

4) . وسائل الشيعة؛ + لي.

5) . فتح الأبواب و حاشيۀ مفاتح الغيب و وسائل الشيعة و بحار الأنوار: «و افتح لي به».

6) . حاشيۀ اصل: «يعنى: بدل كن آن امر را به آنچه مى دانى كه خير است براى من. يا مراد اين است كه: بگردان آن امر را از من به سبب آنچه تو مى دانى از مصلحت هاى من».

7) . فتح الأبواب، ص 236 به اسناد خودش از زرارة، از امام باقر عليه السّلام؛ و در وسائل الشيعة، ج 8، ص 67، ح 10103؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 278، ذيل ح 28 هر دو به نقل از فتح الأبواب. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 30.

8) . الف: - و بعد از سلام، هر دعا كه داند بخواند.

9) . المبسوط، ج 1، ص 133؛ النهاية، ص 142؛ فتح الأبواب، ص 240 به نقل از شيخ طوسى در كتاب النهاية؛ و در بحار الأنوار، ج 88، ص 279، ذيل ح 29 به نقل از فتح الأبواب. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 32.

نمى گفت، تا فارغ مى شد.(1)

دهم: در ميان نماز شام و خفتن، بعد از نماز غفيله، دو ركعت نماز كند و در ركعت اوّل، بعد از حمد، سوره قُلْ يٰا أَيُّهَا اَلْكٰافِرُونَ‌ و در ركعت دوم بعد از حمد، سورۀ قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ بخواند و در قنوت اوّل، كلمات فرج را بخواند: «لا إله إلاّ اللّه الحليم الكريم، لا إله إلاّ اللّه العليّ العظيم، سبحان ربّ السماوات السبع و ربّ الأرضين السبع و ما فيهنّ و ما بينهنّ‌، و ربّ العرش العظيم، و الحمد للّه ربّ العالمين».

پس اين دعا را بخواند: «اللّهمّ إنّي أستخيرك بعلمك، و أستقدرك بقدرتك؛ فإنّك تعلم و لا أعلم، و تقدر و لا أقدر، إنّك أنت علاّم الغيوب. إن كنت تعلم أنّ جميع ما يتحرّك في حقّي أو في حقّ غيري، أو يتحرّك غيري في حقّي في ديني و دنياي و عاقبة أمري خير لي من ساعتي هذه إلى مثلها من يوم آخر، فيسّر لي و بارك لي، و إن كنت تعلم أنّ جميع ما يتحرّك في حقّي أو في حقّ غيري، أو يتحرّك غيري في حقّي في ديني و دنياي و عاقبة أمري شرّ لي من ساعتي هذه إلى مثلها من يوم آخر، فاصرفه عنّي و اصرفني عنه، ثمّ ارضني برحمتك يا أرحم الراحمين».(2)

مؤلّف گويد كه: حقير خاسر، اين طريق آخر را از بعضى ثقات متديّنين شنيدم كه مى گفت كه: اين طريق از استخارۀ در امور، دست به دست، از علما به ما رسيده و هركه شب، اين نماز را بكند و همۀ امور خود را به حق تعالى تفويض كند، البتّه احوال او منتظم و مطالب او محصّل و اعادى او منكوب و مخذول مى گردند و اگر قرض دارد و پريشان باشد، ديون او ادا مى شود و غنىّ و مالدار مى گردد؛ و بالجمله، براى محصّل شدن مطالب دنيوى، اثر عظيم دارد.

و بدان كه دعاهايى كه در اين دو قسم آخر وارد شده، اگر كسى به تنهايى بخواند نيز خوب است؛ زيرا كه مطلوب از اين نوع از استخاره، طلب خير از خداوند عالميان است، به هر لفظى و هر لغتى كه بود باشد؛ چنانچه از احاديث بسيار ظاهر مى شود. و


1) . المحاسن، ج 2، ص 599، ح 8 از علىّ بن الحكم، از ابان، از شهاب بن عبد ربّه از امام صادق، از پدرش امام باقر عليهما السّلام؛ و در بحار الأنوار، ج 88، ص 262، ذيل ح 14 به نقل از المحاسن. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 27.

2) . اين طريق در هيچ مصدرى - چنانچه مؤلّف نيز پس از نقل آن گفته - يافت نشد و در مفاتح الغيب هم مرحوم مجلسى آن را نياورده است. احتمال مى رود كه تلفيقى از چند طريق آمده در كتاب هاى مكارم الأخلاق، ص 323؛ فتح الأبواب، ص 149 و 152؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 265 باشد.

چون اين دعاها، متضمّن طلب خير از حق تعالى است، پس در هر حالتى كه باشد، همين دعاها را به تنهايى(1)بدون مراعات ساير شرايط، مى تواند خواند. و اللّه تعالى يعلم.

مفتاح دوم در بيان نوع دوم استخاره

اشاره

و آن آن است كه طلب خير خود، از حق تعالى بكند و بعد از آن رجوع به دل خود كند و آنچه در دلش بيفتد، به آن عمل كند و در اين نوع نيز به هر لفظى كه خواهد، مى تواند طلب خير بكند و اگر به دعاهايى كه در احاديث وارد شده است طلب خير بكند، بهتر است.

و اين نوع نيز، مانند نوع سابق، بر سه قسم است:

قسم اوّل دعا كردن به تنهايى و بعد از آن رجوع به قلب كردن.

و اين قسم، به چند طريق وارد شده است:

اوّل: هرگاه ارادۀ امرى كنى، هفت مرتبه طلب خير خود را از پروردگار خود بكن.

پس آنچه در دل تو بيفتد بكن كه خير تو در آن است.(2)

دوم: از حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام منقول است كه: هر بنده اى كه صد مرتبه، طلب خير خود از حق تعالى بكند، البتّه آنچه خير اوست، در دلش مى افتد، مى گويد:

اللّهمّ عالم الغيب و الشهادة، إن كان ما أردت خيرا لأمر دنياي و آخرتي و عاجل أمري و آجله، فيسّره لي، و افتح لي بابه، و رضّني فيه بقضائك.(3)


1) . الف: - به تنهايى.

2) . مكارم الأخلاق، ص 321 از ناجيه، از امام صادق عليه السّلام؛ المصباح كفعمى، ص 392؛ فتح الأبواب، ص 253؛ وسائل الشيعة، ج 8، ص 74، ح 10115 هر سه به نقل از من لا يحضره الفقيه، از امام صادق عليه السّلام؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 256 به نقل از فتح الأبواب، از ديلمى در كتاب فردوس الأخبار، از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله خطاب به انس؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 280، ح 31 به نقل از من لا يحضره الفقيه و مكارم الاخلاق. لكن در من لا يحضره الفقيه حديث يافت نشد. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 35.

3) . فتح الأبواب، ص 235؛ وسائل الشيعة، ج 8، ص 77، ح 10123؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 278، ح 28 هر دو به نقل -

مؤلّف گويد كه: ظاهر عبارت حديث آن است كه اين دعا را هفت نوبت بخواند و چون در اين نوع نيز، طلب خير را به هر لفظى كه خواهد مى تواند نمود، اگر اين دعا را يك نوبت نيز بخواند، خوب است.

قسم دوم آنكه در نماز فريضه، يا در نافلۀ شبانه روزى، خير خود را طلب نمايد.

و اين قسم نيز به چند طريق، وارد شده است:

اوّل: بعد از نماز فريضه، به سجده رود و صد نوبت بگويد: اللّهمّ خر لي؛ پس متوسّل شود به رسول خدا و ائمّۀ هدى - عليه و عليهم التحيّة و الثناء - و ايشان را شفيع خود گرداند در درگاه خدا. پس آنچه بعد از آن خدا او را الهام كند عمل به آن كند؛ زيرا كه البتّه از جانب حق تعالى است.(1)

و توسّل و صلوات را اگر به فارسى بگويد، خوب است. و اگر خواهد به عربى بگويد، به اين دعاى مختصر، به عمل مى آيد: اللّهمّ إنّي أتوسّل إليك بنبيّك نبيّ الرحمة و أهل بيته الطاهرين، و أتوجّه به إليك، أن تصلّي على محمّد و آل محمّد، و أن تلهمني ما هو خير لي في ديني و دنياي و آخرتي، خيرة في عافية، برحمتك يا أرحم الراحمين.

و اگر خواهد كه توسّل و استشفاع و صلوات را به دعاى طولانى به عمل آورد، خواندن دعاى توسّل مناسب است و آن دعا اين است:(2)

اللّهمّ إنّي أسألك و أتوجّه إليك بنبيّك نبيّ الرحمة، محمّد صلّى اللّه عليه و آله، يا أبا القاسم، يا رسول اللّه يا إمام الرحمة، يا سيّدنا و مولانا، إنّا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بك إلى اللّه، و قدّمناك بين يدي حاجاتنا، يا وجيها عند اللّه، اشفع لنا عند اللّه.

با أبا الحسن، يا عليّ بن أبي طالب، يا أمير المؤمنين، يا أخا الرسول، يا زوج البتول، يا أبا


1) . الأمالي شيخ طوسى، ص 275، ح 525، به اسناد خود از امام صادق عليه السّلام؛ فتح الأبواب، ص 238 به اسنادش از شيخ صدوق در عيون أخبار الرضا عليه السّلام؛ از پدرش، از جدّش امام صادق عليهما السّلام؛ وسائل الشيعة، ج 8، ص 74، ح 10114؛ و بحار الأنوار، ج 88، ص 261، ح 11 هر دو به نقل از شيخ طوسى. در عيون الأخبار الرضا عليه السّلام اين حديث يافت نشد. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 37.

2) . در حاشيۀ الف: دعاى توسّل به ائمّه عليهم السّلام.

السبطين، يا حجّة اللّه على خلقه، يا سيّدنا و مولانا، إنّا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بك إلى اللّه، و قدّمناك بين يدي حاجاتنا، يا وجيها عند اللّه، اشفع لنا عند اللّه.

يا فاطمة الزهراء، يا بنت رسول اللّه، أيّتها البتول، يا قرّة عين الرسول، يا بضعة النبيّ‌، يا امّ السبطين، يا حجّة اللّه على خلقه، يا سيّدتنا و مولاتنا، إنّا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بك إلى اللّه، و قدّمناك بين يدي حاجاتنا، يا وجيهة عند اللّه، اشفعي لنا عند اللّه.

يا أبا محمّد، يا حسن بن عليّ‌، أيّها المجتبى، يا ابن رسول اللّه، يا ابن أمير المؤمنين، يا قرّة عين البتول الطهر الطاهرة، يا سيّد شباب أهل الجنّة، يا حجّة اللّه على خلقه، يا سيّدنا و مولانا، إنّا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بك إلى اللّه، و قدّمناك بين يدي حاجاتنا، يا وجيها عند اللّه، اشفع لنا عند اللّه.

يا أبا عبد اللّه، يا حسين بن على، أيّها الشهيد، يا ابن رسول اللّه، يا ابن أمير المؤمنين، يا ابن فاطمة الزهراء، يا سيّد شباب أهل الجنّة، يا أبا الأئمّة الأطهار، يا حجّة اللّه على خلقه، يا سيّدنا و مولانا، إنّا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بك إلى اللّه، و قدّمناك بين يدي حاجاتنا، يا وجيها عند اللّه، اشفع لنا عند اللّه.

يا أبا الحسن، يا عليّ بن الحسين، يا زين العابدين أيّها السجّاد، يا ابن رسول اللّه، يا ابن أمير المؤمنين يا حجّة اللّه على خلقه، يا سيّدنا و مولانا، إنّا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بك إلى اللّه، و قدّمناك بين يدي حاجاتنا، يا وجيها عند اللّه، اشفع لنا عند اللّه.

يا أبا جعفر، يا محمّد بن على، أيّها الباقر، يا ابن رسول اللّه، يا ابن أمير المؤمنين، يا حجّة اللّه على خلقه، يا سيّدنا و مولانا، إنّا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بك إلى اللّه، و قدّمناك بين يدي حاجاتنا، يا وجيها عند اللّه، اشفع لنا عند اللّه.

يا أبا عبد اللّه، يا جعفر بن محمّد، أيّها الصادق، يا ابن رسول اللّه، يا ابن أمير المؤمنين، يا حجّة اللّه على خلقه، يا سيّدنا و مولانا، إنّا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بك إلى اللّه، و قدّمناك بين يدي حاجاتنا، يا وجيها عند اللّه، اشفع لنا عند اللّه.

يا أبا إبراهيم، يا موسى بن جعفر، أيّها الكاظم، أيّها العبد الصالح، يا ابن رسول اللّه، يا ابن أمير المؤمنين، يا حجّة اللّه على خلقه، يا سيّدنا و مولانا، إنّا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بك إلى اللّه، و قدّمناك بين يدي حاجاتنا، يا وجيها عند اللّه، اشفع لنا عند اللّه.

يا أبا الحسن، يا عليّ بن موسى، أيّها الرضا، يا ابن رسول اللّه، يا ابن أمير المؤمنين، يا حجّة اللّه على خلقه، يا سيّدنا و مولانا، إنّا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بك إلى اللّه، و قدّمناك بين يدي حاجاتنا، يا وجيها عند اللّه، اشفع لنا عند اللّه.

يا أبا جعفر، يا محمّد بن على، أيّها التقيّ الجواد، يا ابن رسول اللّه، يا ابن أمير المؤمنين، يا حجّة اللّه على خلقه، يا سيّدنا و مولانا، إنّا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بك إلى اللّه، و قدّمناك بين يدي حاجاتنا، يا وجيها عند اللّه، اشفع لنا عند اللّه.

يا أبا الحسن يا عليّ بن محمّد، أيّها النقيّ الهادي، يا ابن رسول اللّه، يا ابن أمير المؤمنين، يا حجّة اللّه على خلقه، يا سيّدنا و مولانا، إنّا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بك إلى اللّه، و قدّمناك بين يدي حاجاتنا، يا وجيها عند اللّه، اشفع لنا عند اللّه.

يا أبا محمّد، يا حسن بن على، أيّها الزكيّ العسكري، يا ابن رسول اللّه، يا ابن أمير المؤمنين، يا حجّة اللّه على خلقه، يا سيّدنا و مولانا، إنّا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بك إلى اللّه، و قدّمناك بين يدي حاجاتنا، يا وجيها عند اللّه، اشفع لنا عند اللّه.

يا وصيّ الحسن، و الخلف الصالح، يا إمام زماننا يا محمّد بن الحسن، يا صاحب الزمان، أيّها القائم المهديّ‌، يا ابن أمير المؤمنين، يا إمام المسلمين، يا حجّة اللّه على خلقه، يا سيّدنا و مولانا، إنّا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بك إلى اللّه، و قدّمناك بين يدي حاجاتنا، يا وجيها عند اللّه، اشفع لنا عند اللّه.(1)

قسم سوم آنكه با نماز استخاره، طلب خير از خداوند عالميان نمايد

و آنچه بعد از آن، در دلش افتد، به آن عمل نمايد.

و اين نوع نيز، در روايات به چند نحو وارد شده:

اوّل: هرگاه ارادۀ امرى نمايى، دو ركعت نماز بكن و صد نوبت «أستخير اللّه» بگو،


1) . متن آمده از دعاى توسّل به هيچ يك از مصادر آن يعنى: البلد الأمين، ص 325 و بحار الأنوار، ج 99، ص 247 و آنچه در كتب دعايى معاصر متداول است مطابق نيست، بلكه در خصوص هريك از معصومين، القاب و عباراتى اضافه شده كه گويا مصنّف، آنها را استحسانا از خود به متن افزوده است؛ همچنان كه در لابه لاى ساير ادعيۀ آمده در اين رساله و يا برخى از آثار ديگرش هم، اين قضيّه از او مشاهده مى شود.

پس بگو: لا إله إلاّ اللّه العليّ العظيم، لا إله إلاّ اللّه الحليم الكريم، ربّ بحقّ محمّد و على، خر لي فى ما أردت للدنيا و الآخرة، خيرة من عندك لك فيه رضا، و لي فيه صلاح في خير و عافية، يا ذا المنّ و الطول، پس آنچه رأيت بر آن قرار گيرد، به عمل آور.(1)

دوم: در صحاح عامّه، از جابر انصارى منقول است كه [گفت]: حضرت رسالت پناه صلّى اللّه عليه و آله استخاره را به ما تعليم مى فرمود، چنانچه سورۀ قرآن را تعليم مى فرمود و مى فرمود كه: هريك از شما، كه امرى را قصد نمايد، دو ركعت نماز بكند در غير وقت نماز واجب، پس بگويد: اللّهمّ إنّي أستخيرك بعلمك، و أستقدرك بقدرتك، و أسألك من فضلك العظيم؛ فإنّك تقدر و لا أقدر، و تعلم و لا أعلم، و أنت علاّم الغيوب. اللّهمّ إن كنت تعلم أنّ هذا الأمر خير لي في ديني و معاشي و عاجل أمري و آجله، فاقدره لي، و يسّره لي، ثمّ بارك لي فيه. اللّهمّ‌(2)و إن كنت تعلم أنّ هذا الأمر شرّ لي في ديني و معاشي و عاجل أمري و آجله، فاصرفه عنّي، و اصرفني عنه، و اقدر لي الخير حيث كان، و رضّني به، و حاجت خود را نام ببرد.(3)

سوم: هرگاه امرى را اراده كنى، دو ركعت نماز بكن و صد و يك صدويك مرتبه أستخير اللّه برحمته، بگو و اين دعا را بخوان: لا إله إلاّ اللّه العليّ العظيم، لا إله إلاّ اللّه الحليم الكريم، ربّ بحقّ محمّد و آل محمّد، صلّ على محمّد و آل محمّد،(4)و خر لي في ما أردت للدنيا و الآخرة خيرة منك في عافية، پس هرچه بر آن عزم كنى به عمل آور.(5)

چهارم: هرگاه ارادۀ امرى كنى، سنّت است كه غسل كنى و دو ركعت نماز به جاى آورى و بعد از آن، به سجده روى و صد نوبت بگويى: أستخير اللّه تعالى في جميع اموري كلّها خيرة في عافية، پس آنچه در دلت افتد، به آن عمل كنى.(6)


1) . فقه الرضا عليه السّلام، ص 152 بدون اسناد به معصوم عليه السّلام؛ و در بحار الأنوار، ج 88، ص 261، ح 13 به نقل از فقه الرضا عليه السّلام (با اختلاف اندك در الفاظ). و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 35.

2) . الف: - اللّهم.

3) . مكارم الأخلاق، ص 323 مرسلا؛ فتح الأبواب، ص 152 به سند طويل، هر دو از جابر، از حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله، با اختلاف اندك؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 227، ح 4 و ص 265، ذيل ح 18 به نقل از فتح الأبواب. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 35.

4) . مفاتح الغيب: و آله.

5) . المقنعة، ص 36؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 276 از المقنعة. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 36.

6) . الاقتصاد، ص 274؛ فتح الأبواب، ص 241 به نقل از جدّش شيخ طوسى در كتابش الاقتصاد؛ بحار الأنوار، ج 88، -

پنجم: در مسجد دو ركعت نماز بكن و صد مرتبه - و به روايتى: صد و يك صدويك مرتبه - طلب خير از [خداى] خود بكن و آنچه در دلت مى افتد، به آن عمل كن.(1)

ششم: از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه به اسحاق بن عمّار فرمود كه: هرگاه امرى باشد كه بعضى تو را امر به آن و بعضى نهى كنند، دو ركعت نماز بكن و صد و يك مرتبه، طلب خير خود از حقّ تعالى بكن، پس نظر كن كه كدام يك، در دل تو راجح است، پس آن را بكن كه إن شاءاللّه خير تو در آن است؛ و بايد كه طلب خير را در عافيت بكنى، به آنكه بگويى: أستخير اللّه برحمته خيرة في عافية؛ زيرا كه بسا باشد كه خير آدمى در بريدن دست او باشد، يا در مردن فرزندان او، يا در رفتن مال او؛ يعنى هرچند، خير در اينها باشد، امّا چون اكثر خلق، صبر بر اين بلاها نمى توانند كرد و حق تعالى قادر است بر آنكه خير را در امرى قرار دهد كه مقرون به عافيت از اين بلاها باشد، پس در دعا بايد شرط عافيت بكند.(2)

هفتم: دو ركعت نماز بكن و بعد از آن، صد مرتبه طلب خير خود از خدا بكن و در اثناى استخاره با كسى سخن مگو، تا صد مرتبه تمام شود، پس اگر در دلت بيفتد كردن آن كار، بكن.(3)

مؤلّف گويد كه: قسم سوّم، اكمل و اتمّ از قسم اوّل و دوم است و از احاديث مذكوره، چند شرط مانند: غسل و كردن نماز استخاره در مسجد و با كسى سخن نگفتن براى ان نوع از استخاره، ظاهر مى شود. پس اگر خواهد كسى اين نوع از استخاره را بر وجه اكمل به عمل آورد، بايد كه غسل كند و در مسجد دو ركعت نماز


1) . الكافى، ج 3، ص 471، ح 4 و 5؛ من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 563؛ التهذيب، ج 3، ص 180، ح 3؛ فقه الرضا عليه السّلام، ص 152؛ فتح الأبواب، ص 241 همگى از امام رضا عليه السّلام؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 261، ح 13 از فقه الرضا عليه السّلام. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 34. لازم به ذكر است كه در هيچ يك از مصادر، رفتن به مسجد قيد نگرديده، بلكه به جاى آن به سجده رفتن آمده است.

2) . الكافي، ج 3، ص 472، ح 7؛ التهذيب، ج 3، ص 181، ح 5؛ المحاسن، ج 2، ص 599، ح 7؛ مصباح المتهجّد، ص 534؛ المصباح كفعمى، ص 390؛ فتح الأبواب، ص 232؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 276، ح 26 به نقل از فتح الأبواب. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 36.

3) . فتح الأبواب، ص 143 به سند خود از مرحوم كلينى در كتابى از او به نام رسائل الأئمّة، در بابى كه مختصّ به امام جواد عليه السّلام است، از آن حضرت خطاب به علىّ بن اسباط؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 264 به نقل از فتح الأبواب. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 35.

بگذارد و صد صدويك مرتبه، طلب خير از خداوند عالميان بكند.

و عبارتى كه در طريق چهارم واقع شده، اتمّ است، اگر آن را صد و يك صدويك مرتبه بخواند اكمل است. پس دعاهايى كه در طريق اوّل و دوم و سوم وارد شده، بخواند تا عمل به جميع روايات و همۀ طرق، كرده باشد. و چون اين شرايط، شرط اكمليّت استخاره است، نه شرط اصل استخاره، پس اگر اقتصار بر دعاى به تنهايى نمايد نيز خوب است. و اللّه تعالى يعلم.

مفتاح سوم در بيان استخاره به عنوان استشاره

يعنى طلب خير خود نمايد، به اين عنوان كه با برادران مؤمن مشورت كند؛ اگر ايشان، آن امر را تجويز كنند، بكند و اگر مصلحت ندانند، نكند.

و اين نوع از استخاره، چنانچه از روايات ظاهر مى شود، بر دو قسم است:

اوّل: مشورت كردن به تنهايى، چنانچه از حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله منقول است كه: هر كه با كسى مشورت كند، البتّه هدايت مى يابد به آنچه خير او در آن است.(1)

و از حضرت اميرالمؤمنين - صلوات اللّه و سلامه عليه - منقول است كه: خود را به خطرها مى اندازد كسى كه مستغنى مى شود براى خود از رأى ديگران.(2)و احاديث بر اين مضمون بسيار است.

دوم: اوّل طلب خير خود از حقّ تعالى نمايد و بعد از آن مشورت كند، چنانچه منقول است كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله به حضرت اميرالمؤمنين - صلوات اللّه و سلامه عليه - فرمود كه: يا على! كسى كه طلب خير خود از خدا مى كند، در كار خود حيران نمى شود و كسى كه در كارها با مردم مشورت مى كند، پشيمان نمى شود.(3)و احاديث ديگر در اين باب


1) . ر. ك: الإرشاد، ج 1، ص 300؛ غرر الحكم، ص 442؛ كنز الفوائد، ج 1، ص 367؛ كشف اليقين، ص 182؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 254.

2) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 388، ضمن ح 5834؛ الأمالي صدوق، ص 446، ح 9؛ عيون أخبار الرضا عليه السّلام، ج 2، ص 54.

3) . ر. ك: تحف العقول، ص 207؛ الأمالي طوسى، ص 136، ح 220؛ المصباح كفعمى، ص 393؛ كشف الغمّة، ج 2، ص 345.

نيز بسيار است.

و بدان كه در مشورت كردن با مردم چند چيز شرط است؛ چنانچه از احاديث ظاهر مى شود:

اوّل آنكه آن كسى كه با او مشورت مى كنى، بايد كه عاقل باشد؛(1)يعنى شخصى باشد كه معرفت به خير و شرّ امور داشته باشد و ملاحظۀ عاقبت كارها بكند و رأى او در امور، پسنديده باشد؛ كه اگر چنين نباشد، رأى او به كار تو نمى آيد، بلكه ضرر به احوال تو مى رساند.

دوم آنكه آزاد باشد و متديّن و صالح نيز باشد(2)كه خير واقعى آن شخص را بگويد و خيرخواهى را از دست ندهد؛ زيرا كه اگر خداترس نباشد، پروا ندارد كه خير او را پنهان كند و او را فريب دهد.

و مراد از آزاد بودن، آن است كه غلام و كنيز نباشد؛ زيرا كه اين طايفه، چون تصرّف در اموال خود نمى توانند نمود، بلكه بدون رخصت مولى، افعال ايشان ممضا نيست و مستقلاّ هرگز كارى نكرده اند و افعال و اعمال ايشان هميشه منوط به رأى ديگرى بوده است و هرگز رأى خود را به كار نبرده اند؛ پس اعتمادى به رأى ايشان نمى باشد، لهذا امر شده است كه با ايشان مشورت نكنند.

بدان كه از حضرت امام رضا عليه السّلام منقول است كه فرمود كه: عقل پدرم به مرتبه اى بود كه عقل هاى ديگران را به آن نمى توانست سنجيد و با آن مرتبه از علم و عقل بسيار كه بود،(3)با يكى از سياهان و غلامان خود مشورت مى فرمود، پس مردم مى گفتند كه: چرا با چنين كسى مشورت مى فرمايى‌؟ جواب مى فرمود كه: «بسا باشد كه خدا خير مرا بر زبان او جارى گرداند».

پس آنچه، آن سياهان مى گفتند از مصالح باغ ها و بستان ها و مزرعه ها، به آن عمل مى فرمود.(4)و اين حديث، به حسب ظاهر منافات دارد با شرط آزادى كه از حديث ديگر ظاهر


1) . ر. ك: المحاسن، ج 2، ص 602، ح 28؛ مكارم الأخلاق، ص 318 و 319؛ مصباح الشريعة، ص 152.

2) . ر. ك: مصادر پيشين.

3) . در اصل و الف: «بود كه» بدل «كه بود».

4) . ر. ك: المحاسن، ج 2، ص 602، ح 23؛ مكارم الأخلاق، ص 319؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 454، ح 15602.

مى شود.

وجه جمع، آن است كه غلامان و كنيزان، گاه هست كه از جانب مولا، مأمور به امرى چند مى باشند و مدّتى مشغول آن امر مى باشند و به اين جهت، از خصوصيّات آن امر، نهايت اطّلاع به هم مى رسانند، پس در خصوص آن امور با ايشان مشورت كردن به مقتضاى اين حديث، خوب است. مثلا هرگاه غلامى پيوسته مشغول باغبانى باشد، يا كنيزى هميشه مشغول طبّاخى باشد، البتّه آن غلام، بر خصوصيّات باغبانى و آن كنيز، بر خصوصيّات طبّاخى، خيبر و آگاه گرديده اند، پس در خصوص امر باغبانى و طبّاخى، با اين غلام و كنيز مى توان مشورت نمود و در ساير امور، مشورت كردن با ايشان خوب نيست.

و دور نيست كه مراد از آزاد، مرد خوش اخلاق باشد. و اللّه تعالى يعلم.

سوم آنكه برادر ايمانى و دوست او باشد(1)كه به شادى او خوشحال و به اندوه او غمگين گردد، تا نهايت تأمّل و تفكّر، در امر او كند و نهايت مبالغه، در خيرخواهى او بكند. و ديانت و صلاح كه در شرط دوم مذكور شد، اگرچه باعث اين معنى هست، و ليكن هرگاه دوستى و اخوّت ايمانى با آن ضم شود، مراعات خير آن شخص، بيشتر به عمل مى آيد.

چهارم آنكه آن شخص را بر حقيقت آن امرى كه مشورت مى كند، مطّلع گرداند(2)و اگر امر پنهانى باشد، از او مخفى نسازد؛ كه اگر بر حقيقت حال، اطّلاع تمام نداشته باشد، علم به خيريّت او در آن امر، به هم نمى رساند.

پنجم آنكه آن مرد، جبان و ترسان نباشد؛(3)كه اگر چنين باشد، رآه را بر تو مى بندد و به سبب جبنى كه دارد، راه گشا را به تو نمى نمايد و تو را مى ترساند.

ششم آنكه بخيل نباشد؛(4)زيرا كه بخيل، به خير ديگران راضى نيست و به اين


1) . ر. ك: المحاسن، ج 2، ص 602، ح 28؛ غرر الحكم، ص 442؛ مكارم الأخلاق، ص 318 و 319.

2) . ر. ك: مصادر پيشين.

3) . ر. ك: المحاسن ج 2، ص 602، ح 28؛ الخصال، ج 1، ص 102، ح 57؛ علل الشرائع، ج 2، ص 559، ح 1؛ مكارم الأخلاق، ص 318 و 319.

4) . ر. ك: مصادر پيشين.

جهت، رآه خير را به آن شخص نمى نمايد و مانع مى شود او را از رسيدن به مقصود او.

هفتم آنكه حريص در دنيا نباشد؛(1)زيرا كه اگر حرص داشته باشد، زينت مى دهد براى تو بدترين رأى ها را؛ زيرا كه چنين كسى، پيوسته در تحصيل اموال و جمع اسباب دنيا مى باشد، پس اگر با تو دوست است، مصلحت تو را نيز در جمع اسباب دنيا خواهد دانست و ممكن است كه تو را از مصلحت دين تو و آخرت تو غافل سازد و اگر دشمن است، در اين مشورت، رعايت حال خود را خواهد نمود و آنچه متضمّن ضرر تو است، براى تو مصلحت خواهد ديد.

و ديانت و صلاح كه در شرط دوم مذكور شد، اگرچه فى الجمله مستلزم اين شرط و شرط سابق هست، ليكن گاه هست كه متديّن صالح، اندك بخلى و حرصى مى دارد، پس به مقتضاى اين دو شرط، كه بخصوص در اخبار وارد شد است، بايد كه اصلا بخل و حرض نداشته باشد.

هشتم: از حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله منقول است كه: هر گروهى كه با يكديگر مشورت كنند و در ميان ايشان، كسى باشد كه نامش محمّد، يا حامد، يا محمود، يا احمد باشد و در مشورت ايشان داخل باشد، البتّه آنچه خير ايشان باشد، بر ايشان ظاهر مى سازد.(2)

و ظاهرا مراد از اين حديث شريف، آن است كه چون اين نام ها، اسم مبارك حضرت رسالت پناه صلّى اللّه عليه و آله(3)است، چنانچه در اخبار بسيار وارد شده است، پس هرگاه كسى آن صفت ها را كه در شرايط سابقه مذكور شد داشته باشد، يعنى برادر مؤمن عاقل دوست باشد و جبان و بخيل و حريص نباشد، پس چنين كسى هرگاه يكى از اين نام ها را داشته باشد، از رآه بركت اين نام ها و ميمنت آنها، رأى او زياده از ديگران، محمود و مرضى خواهد بود و اگر كسى آن صفات سابقه را نداشته باشد، چنانچه سفيه بى عقلى باشد، يا جبان يا بخيل يا حريص باشد مثلا، با او نبايد مشورت نمود، هرچند اين نام ها را داشته باشد. و اللّه تعالى يعلم.


1) . ر. ك: مصادر پيشين.

2) . ر. ك: عيون أخبار الرضا عليه السّلام، ج 2، ص 29، ح 30؛ مكارم الأخلاق، ص 220؛ وسائل الشيعة، ج 21، ص 394، ح 27391؛ بحار الأنوار، ج 72، ص 98 و ص 254، ح 2 و ج 101، ص 92، ح 21.

3) . الف: «رسول» بدل «رسالت پناه».

نهم: از حضرت اميرالمؤمنين - صلوات اللّه و سلامه عليه - منقول است كه: بپرهيز از زنان بد و از نيكان ايشان برحذر باش. اگر تو را به نيكى امر كنند، مخالفت كن ايشان را تا طمع نكنند در آنكه موافقت كنى ايشان را در بدى ها.(1)

و پوشيده نيست كه احتراز از مشورت هر زنى و مخالفت نمودن قول(2)ايشان در جميع امور، محلّ اشكال است؛ چه پرظاهر است كه در ميان ايشان، گاهى زنى اتّفاق مى افتد كه نهايت عقل و شعور، براى او حاصل شده و تجربه ها براى او در امور دنيا به هم رسيده، به حدّى كه بسيارى از مردان، از مشورت با او منتفع مى شوند، بلكه بسيار مشاهده شده كه زن عاقله اى، مدبّر امور مردان، از فرزندان و اقارب خود بوده و اگر آن زن، دست از امور ايشان برداشته، يا آن مردان اگر مخالفت او نموده اند و عمل به قول و رأى او نكرده اند، ضررهاى بسيار به ايشان رسيده است. و بالجمله، همۀ افراد طايفۀ زنان، يك حالت نمى دارند، بلكه در ميان ايشان نيز، عاقله گاهى به هم مى رسد كه متابعت قول او و عمل براى او، متضمّن نفع هاى عظيم مى باشد.

پس چگونه امام عالى مقام - عليه أفضل التحيّة و السلام - نهى از مشورت با ايشان، بر وجه كلّى در اين حديث فرموده‌؟!

و جواب اين اشكال آن است كه: ظاهر آن است كه مراد از زنان در اين حديث، زوجات است، يعنى زنان شوهردار؛ و خطاب نهى از مشورت با ازواج است، يعنى شوهران.

پس امام عليه السّلام خطاب مى فرمايد به مردان كه با زوج هاى خود در امور مشورت نكنند و اگر با نيكان ايشان مشورت كنند، مخالفت كنند؛ و سرّ در اين باب آن است كه چون غالب افراد زوجات، پيوسته در فكر اين مى باشند كه همۀ اموال شوهران خود را تصرّف كنند و جميع منافع شوهران را مخصوص خود سازند و شوهران را از خويشان و آشنايان منحرف سازند و بالجمله مانع اكثر خيرات و مبرّات شوهران


1) . ر. ك: الكافى، ج 5، ص 517، ح 5 و ص 518، ح 12؛ تحف العقول، ص 368؛ الأمالي صدوق، ص 304، ح 8؛ إرشاد القلوب، ج 1، ص 192؛ نهج البلاغة، ص 105.

2) . الف: + همۀ.

مى گردند؛ به جهت علاقه اى كه به اموال شوهران مى دارند، لهذا وارد شده است كه مرد، با زوجۀ خود مشورت نكند و اگر كند، مخالفت نمايد كه مبادا باعث كدورت شوهر از خويشان شود و منتهى به قطع ارحام و منع اقدام آن مرد به خيرات و مبرّات شود و اين معنى به تجربه معلوم است.

پس اگر مردى با زن عاقلۀ صاحب تجربه اى مشورت نمايد، قصورى ندارد، بلكه بسيارى از مردان، از مواعظ و تجربه هاى زنان عاقلۀ مسنّه، مانند مادر و خواهر و ساير خويشان، نهايت انتفاع مى برند؛ چنانچه اين معنا نيز به تجربه معلوم است. و اللّه تعالى يعلم.

دهم: در روايتى وارد شده است كه: با ده نفر از مؤمنان مشورت كند در امرى كه اراده كرده است و اگر ده كس نيابد، با پنج نفر مشورت كند، با هريك دو بار و اگر زياده از دو نفر از مؤمنان نيابد، با هريك پنج مرتبه مشورت كند و اگر به غير يك مؤمن نيابد، با او ده نوبت مشورت نمايد.(1)

و پوشيده نماند كه اين شرط، به عنوان اولويّت است، يعنى بهتر آن است كه مشورت به اين نحو باشد و الاّ به موجب روايات بسيار، يك نوبت مشورت با يك برادر مؤمن نيز كافى است و سرّ در باب تكرار مشورت، چنانچه در اين حديث وارد شده، هرگاه مشورت متعدّد باشد، ظاهر است و هرگاه با شخص واحد مشورت شود، ممكن است كه آن شخص، در مرتبۀ اوّل به خير او منتقل نشده، در مراتب بعد متفطّن شود. و اللّه تعالى يعلم.

و بدان كه: بر آن شخصى كه مشورت با او مى شود، واجب است كه خير مشورت كننده را رعايت كند و چشم از مصلحت واقعى او نپوشاند؛ بلكه مؤمن واقعى آن است كه اگر خير مشورت كننده، مستلزم ضررى نسبت به خودش باشد، باز اغماض نكند و خير او را بگويد؛ چنانچه از حضرت اميرالمؤمنين - صلوات اللّه عليه - منقول است كه فرمود كه: من بيزارم از كسى كه مسلمانى با او مشورت نمايد و آنچه خير او را در آن


1) . فتح الأبواب، ص 139 به اسنادش از اسحاق بن عمّار، از امام صادق عليه السّلام؛ و در بحار الأنوار، ج 88، ص 252، ح 3 به نقل از فتح الأبواب.

داند، به او نگويد.(1)

و بر مشورت كننده لازم است كه عمل به مشورت بكند و مخالفت نكند؛ چنانچه از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله فرمود كه: مشورت كردن با عاقل ناصح خيرخواه، موجب ميمنت و مباركى و رشد و صلاح و توفيق حق تعالى است؛ پس هرگاه خيرخواه داناى عاقل، رأيى براى تو اختيار نمايد، زنهار مخالفت او مكن كه باعث هلاكت تو مى گردد.(2)

و أيضا از آن حضرت منقول است كه: مشورت كن با مردان عاقل و پرهيزكار؛ زيرا كه ايشان امر نمى كنند تو را مگر به نيكى و زنهار كه مخالفت ايشان مكن؛ كه مخالفت داناى پرهيزكار، باعث فساد دين و دنياست.(3)

و بايد دانست كه: طريق دوم از اين استخاره، يعنى آنكه اوّل طلب خير خود از خدا كند و بعد از آن، با برادران مؤمن مشورت نمايد، اتمّ و اكمل است از آنكه مشورت را به تنهايى بكند؛ و لهذا در بعضى از اخبار وارد شده است كه: مشورت با كسى مكن، تا آنكه اوّل، طلب خير از حق تعالى بكنى(4)و اين معنا محمول است بر مبالغه در باب اكمليّت قسم ثانى و الاّ روايات بسيار دلالت مى كند بر جواز مشورت بدون استخاره.

و كيفيّت استخاره قبل از مشورت، از مفتاح دوم ظاهر شد؛ پس بايد كه اوّل، دعاهاى استخاره را كه سابق مذكور شد بخواند و اگر يكى از آن نمازها كه مذكور شد نيز به جاى آورد، بهتر است و بعد از آن مشورت با برادران مؤمن بكند و اگر اختيار نمايد طريقى را كه در بعضى از روايات، در خصوص استخاره پيش از مشورت وارد شده، نيز خوب است و آن دو طريق است:

اوّل: از حضرت صادق عليه السّلام مروى است كه: هرگاه امرى را اراده كنى، پس با كسى مشورت مكن تا با خدا مشورت كنى. پرسيدند كه: چگونه با پروردگار خود مشورت كند؟


1) . ر. ك: عيون أخبار الرضا عليه السّلام، ج 2، ص 66، ح 296؛ بحار الأنوار، ج 72، ص 99، ح 8 و ص 102، ح 29.

2) . ر. ك: المحاسن ج 2، ص 602، ح 24؛ بحار الأنوار، ج 72، ص 102، ح 26.

3) . ر. ك: المحاسن ج 2، ص 602، ح 24؛ بحار الأنوار، ج 72، ص 102، ح 26.

4) . ر. ك: المحاسن ج 2، ص 598، ح 2؛ معاني الأخبار، ص 144؛ المقنعة، ص 216؛ فتح الأبواب، ص 136 و 144.

فرمود كه: صد مرتبه بگويد: أستخير اللّه، پس با مردم مشورت كند، تا خدا خير او را بر زبان هر كه خواهد جارى سازد.(1)

دوم: ايضا از آن حضرت منقول است كه: چون احدى از شما - يعنى شيعيان - خواهد كه چيزى بخرد يا بفروشد، يا داخل امرى بشود، پس اوّل خير خود را از حق تعالى سؤال كند، به آنكه بگويد: اللّهمّ إنّي اريد أمرا، فإن كان خيرا لي في ديني و دنياي و آخرتي و عاجل أمرج و آجله، فيسّره لي، و إن كان شرّا لي في ديني و دنياي فاصرفه عنّي؛ ربّ اعزم لي على رشدي و إن كرهته و أبته نفسي. پس بعد از آن، با ده نفر از مؤمنان مشورت كن و اگر ده نفر نباشد، با پنج نفر دو نوبت و الاّ با دو نفر پنج نوبت و الاّ با يك نفر ده نوبت؛ چنانچه سابق، مفصّل مذكور شد.(2)

مفتاح چهارم در بيان استخاره به قرآن مجيد است

مفتاح چهارم در بيان استخاره به قرآن مجيد است(3)

بدان كه اين نوع از استخاره و همچنين انواعى كه بعدازاين، براى استخاره مذكور خواهد شد إن شاءاللّه تعالى، مخصوص جايى است كه تردّد ميان كردن و نكردن امرى باشد؛ پس در امور واجبه و محرّمه، بلكه مستحبّه و مكروهه نيز، هيچ يك از اين استخارات صورت ندارد، مگر در صورتى كه ترديد در افراد، يا خصوصيّات واجب، يا مستحب داشته باشد، مثل آنكه در باب حجّ واجب، هرگاه تردّد در يكى از طرق آن داشته باشد - مانند راه احسا و راه بغداد و راه شام - آن را


1) . ر. ك: من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 562، ح 1550؛ المحاسن، ج 2، ص 598، ح 2؛ المقنعة، ص 216؛ مكارم الأخلاق، ص 318؛ فتح الأبواب، ص 137؛ وسائل الشيعة، ج 8، ص 75، ح 10116؛ بحار الأنوار ج 88، ص 252، ح 1.

2) . فتح الأبواب، ص 139 به اسنادش از اسحاق بن عمّار، از امام صادق عليه السّلام؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 252، ح 3 به نقل از فتح الأبواب. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 42.

3) . لازم به تذكّر است كه برخى از متقدّمين شيعه همچون: شيخ مفيد، ابن ادريس و محقّق حلّى در جواز استخاره، به غير از سه نوع گذشته كه در سه مفتاح گذشت در جواز استخاره به قرآن، تسبيح، بنادق، رقاع و يا اسماء جلاله، خدشه نموده اند؛ امّا اكثر اعاظم شيعه و اهل سنّت، چه از متقدّمين و چه از متأخّرين، آن را تجويز نموده و مستحسن دانسته اند؛ و به علاوه برخى از مشاهير فقهاى شيعه همچون شهيد ثانى و سيّد بن طاوس، قول به عدم جواز از گروه اوّل را به شدّت تضعيف نموده اند. ر. ك: مفاتح الغيب، ص 14.

استخاره مى كند.

و در باب وكالت استخاره، بعضى از علما آن را منع نموده اند و حق اين است كه قصورى ندارد و دليلى بر نفع آن، دلالت ندارد.

و در باب تفأّل به قرآن مجيد، يعنى استنباط احكام آينده از آيات قرآنى، به اعتبار مناسبت مضامين آيات با آن واقعه، خلاف است و آنچه از مشايخ ما - رضوان اللّه عليهم - دست به دست رسيده، آن است كه اين تفأّل، جايز نيست و بعضى از احاديث، دلالت بر جواز آن مى كند(1)و احوط، ترك است.

و در باب فال نيك زدن و فال بد زدن، يعنى بعضى از آيات را مانند آيات رحمت - مثلا - به فال خوب گرفتن و آيات عذاب را به فال بد گرفتن نيز تأمّلى هست و احوط ترك است.

و بدان كه استخاره به قرآن مجيد نيز به چند طريق مى تواند شد:

طريق اوّل: استخارۀ سر صفحه. و كيفيّت آن به اين نحو است كه مصحف مجيد را به دست مى گيرى و اگر وقتى باشد كه قصد نماز كرده باشى، بهتر است؛ زيرا كه دورترين احوال شيطان از آدمى، وقتى است كه به نماز مى ايستد. پس طلب خير خود از حق تعالى مى نمايى به آن دعاها كه در مفتاح اوّل مذكور شد. اگر خواهى همه را بخوان و اگر خواهى بعضى را بخوان. پس سورۀ قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ بخوان و سه مرتبه صلوات بر محمّد و آل محمّد بفرست، پس اين دعا را بخوان: اللّهمّ تفأّلت بكتابك، و توكّلت عليك، فأرني من كتابك ما هو المكتوم من سرّك، المكنون في غيبك. پس مصحف را بگشا و سطر اوّل صفحۀ دست راست را نظر كن، اگر آيۀ رحمتى باشد، يا امر به خيرى، خوب است و اگر آيۀ غضبى باشد، يا نهى از شرّى، يا امر به شرّى يا عقوبتى باشد، بد است. و اگر ذوجهتين باشد، يا حكايتى، يا قصّه اى كه مشتمل بر ذكر رحمتى يا غضبى نباشد، يا مشتبه باشد، ميانه است. و اگر نصف آيه در پشت اين صفحه باشد، بايد ورق را برگرداند و اوّل آيه را ملاحظه نمايد.


1) . ر. ك: الكافي، ج 2، ص 629.

و مستند اين نوع از استخاره، دو روايت است، كه يكى از طريق شيعه روايت شده، و ليكن اشتباهى در متن آن هست و ديگرى از طريق عامّه منقول است.(1)و ليكن در امثال اين امور، به احاديث ضعيفه و عاميّه مستند شدن، قصورى ندارد و اين حقير شكسته، در امور مشتبهه كه حيرت در آن به هم رسيده، به اين عنوان استخاره نموده ام و بسيار بوده كه آيات مناسبۀ منطبقه بر آن واقعه آمده كه صريح در خوبى يا بدى بوده و آخر، خيريّت يا شرّيّت آن، به ظهور پيوسته. و اللّه تعالى هو الموفّق.

طريق دوم: از مفضّل بن عمر منقول است كه گفت: با جمعى از اصحاب در خدمت امام جعفر صادق عليه السّلام نشسته بوديم، پس يكى از ايشان به خدمت حضرت عرض كرد كه: گاه هست ارادۀ كار مى كنيم، پس مصحف مجيد را برمى داريم و حاجت خود را به خاطر مى آوريم و قرآن را مى گشاييم و بعد از آن به اوّل ورق اوّل نظر مى كنيم و به آن، استدلال بر نيك و بد حاجت خود مى كنيم‌؟ حضرت فرمود كه:

مى دانيد كه به چه نحو بايد كرد؟ و اللّه كه نمى دانيد. گفتم: فداى تو شوم، چگونه بايد كرد؟ فرمود كه: هرگاه يكى از شما را حاجتى باشد و قصد آن داشته باشد، نماز جعفر را بجا آورد و دعايش را بخواند و چون فارغ شود، مصحف را بردارد و نيّت كند فرج آل محمّد را كه ظهور حضرت صاحب الامر عليه السّلام در اين نزديكى خواهد شد و بگويد: اللّهمّ إن كان في قضائك و قدرك أن تفرّج عن وليّك و حجّتك في خلقك، في عامنا هذا أو في شهرنا(2)هذا، فأخرج لنا(3)آية من كتابك نستدلّ بها على ذلك.

پس مصحف را بگشايد و هفت ورق را بگرداند و از پشت ورق هفتم، ده سطر بشمارد و نظر كند به سطر يازدهم، كه در آنجا امرى بر او ظاهر خواهد شد در آن مطلبى كه براى آن گشوده، پس مصحف را بر هم مى گذارد و بار ديگر براى حاجت خود قصد مى كند و مصحف مجيد را مى گشايد و به همان نحو كه مذكور شد، عمل مى كند، تا حاجت او ظاهر شود.(4)


1) . ر. ك: فتح الأبواب، ص 156 از امام شيخ خطيب مستغفرى سمرقندى در كتاب الدعوات؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 241، ح 1 به نقل از فتح الأبواب. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 44.

2) . مكارم الأخلاق: و شهرنا؛ فتح الأبواب: و في شهرنا.

3) . مكارم الأخلاق و فتح الأبواب: + رأس.

4) . مكارم الأخلاق، ص 324؛ فتح الأبواب، ص 277 هر دو بدون اسناد به معصوم عليه السّلام؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 245، -

مؤلّف گويد كه: اين طريق را سيّد بن طاوس و صاحب كتاب مكارم الأخلاق نيز روايت نموده اند و ظاهر آن است كه گشودن مصحف مرتبۀ ديگر، در وقتى است كه در مرتبۀ اوّل، آيۀ مناسبى كه استنباط مطلب از آن شود، نيامده باشد؛ پس در اين صورت، استخاره را مكرّر مى كند تا مطلبش بر او ظاهر شود.

و بدان كه جدّ علاّمه ام، شيخ الإسلام و المسلمين - قدّس اللّه روحه - در رسالۀ مفاتح الغيب، در اين حديث احتمال استخاره و فال، هر دو داده و به گمان اين حقير، اوّل حديث، صريح است در استخاره؛ چه سائل عرض مى كند كه گاه هست كه ارادۀ كارى مى كنيم، پس به قرآن مجيد استدلال بر نيك و بد حاجت خود مى كنيم. و آن معنى در استخاره است و بعد از آن، حضرت به سائل مى فرمايد كه طريق استخاره را تو نمى دانى و طريق ديگر براى آن بيان مى فرمايد.

و بدان كه در اين روايت اشكالى هست كه هيچ يك از علما متوجّه حلّ آن نگرديده اند و آن اين است كه: اوّل اين روايت، صريح در استخارۀ سر صفحه است، چنانچه در طريق اوّل، مذكور شد و حضرت آن را رد فرموده و طريق ديگر را براى استخاره بيان فرموده است‌؟!

و نهايت آنچه در حلّ اين حديث مى توان گفت كه منافات با استخارۀ سر صفحه نداشته باشد آن است كه مراد حضرت اين باشد كه: شما طريق اتمّ و اكمل در استخاره را نمى دانيد و حضرت آن را بيان فرموده باشد و اين منافات ندارد با آنكه اين طريق اوّل نيز، صحيح و جايز باشد. و اللّه تعالى يعلم.

طريق سوم: مصحف را برمى دارى و مى گويى: اللّهمّ إن كان في قضائك و قدرك أن تمنّ على امّة نبيّك بظهور وليّك و ابن بنت نبيّك، فعجّل ذلك و سهّله، و يسّره و كمّله، و أخرج لي آية أستدلّ بها على أمر فأءتمر، أو نهي فأنتهي(1)في عافية.

و اگر تواند، حاجت خود را بگويد، پس هفت ورق بگرداند، پس از روى دوم


1) . فتح الأبواب و بحار الأنوار: + أو ما تريد الفأل فيه.

ورق هفتم، هفت سطر بشمارد و در سطر هفتم، تفأّل كند براى مطلب خود.(1)

طريق چهارم: مصحف را بردار و دعاى سابق را بخوان و مصحف شريف را بگشا و هشت ورق بعد از آن را بشمار و از صفحۀ اوّل ورق هشتم، ده سطر بشمار و به سطر يازدهم تفأّل كن.(2)

طريق پنجم: استخارۀ جلاله است و آن بر چند قسم است:

اوّل: آنكه مصحف را به دست مى گيرى و دعاى سابق را مى خوانى و مصحف را مى گشايى و هفت ورق مى گردانى و از صفحۀ دوم ورق هفتم و صفحۀ اوّل ورق هشتم، عدد آنچه باشد مى شمارى و به عدد جلاله هاى هر دو صفحه، باز ورق مى گردانى، پس، از صفحۀ دوم ورق آخر، سطر به عدد جلاله مى شمارى و در سطر آخر، آنچه بر تو ظاهر شود، عمل مى نمايى.(3)

و اين نوع مستندى ندارد، سواى آنكه سيّد بن طاوس(4)از بعضى از علما اين را نقل نموده است.

دوم: مصحف را به دست مى گيرى و عزم مى كنى بر عمل كردن به آنچه ظاهر شود بر تو از جانب حق تعالى، پس سورۀ حمد و آية الكرسى و آيۀ وَ عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ اَلْغَيْبِ لاٰ يَعْلَمُهٰا إِلاّٰ هُوَ وَ يَعْلَمُ مٰا فِي اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ وَ مٰا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاّٰ يَعْلَمُهٰا وَ لاٰ حَبَّةٍ فِي ظُلُمٰاتِ اَلْأَرْضِ وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ يٰابِسٍ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ‌،(5)و سورۀ «إنّا أنزلناه» و سورۀ «قل يا أيّها الكافرون» و «قول أعوذ بربّ الفلق» و «قل أعوذ بربّ الناس»، هريك از اينها را سه مرتبه مى خوانى، پس متوجّه مى شوى به قرآن مجيد و مى گويى:


1) . فتح الأبواب، ص 278 از بدر به يعقوب المقرئىّ الأعجمى، بدون اسناد به معصوم عليه السّلام؛ در بحار الأنوار، ج 88، ص 242، ح 4 به نقل از فتح الأبواب. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 48.

2) . فتح الأبواب، ص 279 به نقل از شيخ بدر، بدون اسناد به معصوم عليه السّلام؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 242، به نقل از فتح الأبواب. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 48.

3) . فتح الأبواب، ص 278 به نقل از شيخ بدر، بدون اسناد به معصوم عليه السّلام؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 242، به نقل از فتح الأبواب. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 48.

4) . حاشيۀ اصل: «و كفعمى نيز در كتاب جنّة الأمان اين طريق را نقل نموده، نهايت از كتاب سيّد برداشته، و بالجمله حديثى براى اين طريق به نظر نرسيده. منه عفي عنه».

5) . سورۀ انعام، آيۀ 59.

اللّهمّ إنّي إليك بالقرآن العظيم، من فاتحته إلى خاتمته، و فيه اسمك الأكبر و كلماتك التامّات، يا سامع كلّ صوت، و يا جامع كلّ فوت، و يا بارئ النفوس بعد الموت، يا من لا تغشاه الظلمات، و لا تشتبه عليه الأصوات، أسألك أن تخيّر لي بما اشكل عليّ به؛ فإنّك عالم بكلّ معلوم غير معلّم، بحقّ محمّد و عليّ و فاطمة و الحسن و الحسين و عليّ بن الحسين و محمّد الباقر و جعفر الصادق و موسى الكاظم و عليّ الرضا و محمّد الجواد و عليّ الهادي و الحسن و العسكريّ و الخلف الحجّة [من آل محمّد]، عليه و عليهم السلام. پس مصحف را بگشا و جلاله هاى صفحۀ راست را بشمار و به عدد آن، اوراق [را] از جانب چپ بشمار، پس بعد از آن از صفحۀ دست چپ به همان عدد، سطر بشمار، پس به سطر آخر نظر كن كه آن به منزلۀ وحى است در مطلبى كه دارى.

و مستندى براى اين قسم، در كتب معتبره به نظر نمى رسد، به غير آنكه جدّ علاّمه ام رحمه اللّه مى فرمود كه:

به خطّ يكى از فضلاى بحرين ديدم كه اين طريق را مرسلا از حضرت صادق عليه السّلام روايت نموده است.(1)

سوم: به يك واسطه از خطّ شيخ على كركى مروّج مذهب - قدّس اللّه روحه - نقل شده و به خطوط بعضى ديگر از علما نيز مشاهده شده كه آية الكرسى را تا اَلْعَلِيُّ اَلْعَظِيمُ‌ و آيۀ وَ عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ اَلْغَيْبِ [را] تا كِتٰابٍ مُبِينٍ‌ مى خوانى، پس ده مرتبه صلوات بر محمّد و آل محمّد مى فرستى، پس اين دعا را مى خوانى: اللّهمّ إنّي توكّلت عليك، و تفأّلت بكتابك، فأرني ما هو المكنون في غيبك، المكتوم في سرّك(2)، اللّهمّ أرني الحقّ حقّا حتّى أتّبعه، و أرني الباطل باطلا حتّى أجتنبه،(3)اللّهمّ خر لي في جميع اموري في يسر منك و عافية.


1) . بحار الأنوار، ج 88، ص 244 به نقل از برخى ثقات خود، از شيخ جعفر بحرينى، به نقل از برخى مؤلّفين اماميّه، مرسلا از امام صادق عليه السّلام. و. ك: مفاتح الغيب، ص 46.

2) . مفاتح الغيب و المستدرك: فأرني ما هو المكنون في سرّك، المخزون في علم غيبك، برحمتك يا أرحم الراحمين.

3) . در حاشيۀ اصل: «اين آيه در حكايت حضرت يوسف است در هنگامى كه پيراهن خود را براى حضرت يعقوب فرستاد و او بر چشم خود ماليد و چشم او روشن شد. منه عفي عنه».

پس مصحف را بگشا و به طريق سابق عمل نما.(1)

و مستندى براى اين قسم، سواى آنچه از خطوط علما مشاهده شده، ديگر چيزى نيست، و ليكن والد علاّمه ام قدّس اللّه روحه - پيوسته در هر امرى كه تردّدى داشت، به اين قسم استخاره مى نمود و مكرّر تجربه نموده بود و مى فرمود كه: «اين، به منزلۀ وحى است» و آيات مناسبۀ صريحه در آن مطالب مكرّر مى آمد، چنانچه براى شخصى كه آزار چشمى داشت، به اسم جرّاحى استخاره نمود اين آيه آمد: فَلَمّٰا أَنْ جٰاءَ اَلْبَشِيرُ أَلْقٰاهُ عَلىٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً(2).(3)

و براى ديگران استخاره نمود كه به رفاقت برادرش، از خصوص يكى از راه ها به حجّ بيت اللّه رود، اين آيه آمد: اِذْهَبْ أَنْتَ وَ أَخُوكَ بِآيٰاتِي وَ لاٰ تَنِيٰا فِي ذِكْرِي.(4)(5)

و نظاير اين، از آيات مناسبه بسيار مى آمد، كه ذكر آنها موجب(6)اطناب است.

و بدان كه اگر صفحۀ دست راست مصحف كه گشوده مى شود، جلاله نداشته باشد، بايد كه مرتبۀ ديگر مصحف را بگشايد تا صفحه اى بيايد كه جلاله داشته باشد.(7)

و والدم - طاب ثراه - مى فرمود كه: «تجربه نموده ام كه هرگاه آن صفحه، جلاله نداشته باشد، آن امر متعذّر يا متعسّر است».

و بدان كه: دعاى آخر كه ذكر شد، مطابق با آنچه از خطّ شيخ على مروّج مذهب، نقل شده و به خطّ بعضى ديگر از علما چنين است: اللّهمّ إنّي توكّلت عليك، و تفأّلت بكتابك، فأرني ما هو المكنون في سرّك، المخزون في علم غيبك، برحمتك يا أرحم الراحمين.

اللّهمّ أرني الحقّ حتّى أتّبعه، و أرني الباطل باطلا حتّى أجتنبه.(8)


1) . در حاشيه اصل: «يعنى: آنچه در واقع حقّ است، پس ظاهر كن به من حقيقت آن را تا بكنم آن را؛ و همچنين آنچه در واقع باطل است، پس بطلان آن را به من بنما. منه عفي عنه».

2) . مفاتح الغيب، ص 47؛ المستدرك، ج 6، ص 261 به نقل از مفاتح الغيب.

3) . سورۀ يوسف، آيۀ 96.

4) . در حاشيۀ اصل: «اين آيه خطاب است به حضرت موسى و هارون عليهما السّلام، در وقتى كه به نزد فرعون مى رفتند. منه عفي عنه».

5) . سورۀ طه، آيۀ 42.

6) . الف: + تطويل و.

7) . الف: - «بايد كه مرتبۀ ديگر - إلى - داشته باشد».

8) . مفاتح الغيب، ص 47؛ المستدرك، ج 6، ص 261 به نقل از مفاتح الغيب.

و بعضى ديگر به اين نحو نقل نموده اند: اللّهمّ إنّي توكّلت عليك، و تفأّلت بكتابك، فأرني ما هو المكنون في سرّك،(1)المخزون في غيبك، يا ذا الجلال و الإكرام. اللّهمّ أنت الحقّ و منزل الحقّ‌، بمحمّد صلّى اللّه عليه و آله، اللّهمّ أرني الحقّ حقّا حتّى أتّبعه، و أرني الباطل باطلا حتّى أجتنبه، يا أرحم الراحمين.(2)

و بعضى آية الكرسى را تا هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ‌ نقل نموده اند. پس اگر آية الكرسى را تا هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ‌ و اين دعاها را همگى بخواند، بهتر است و عمل به همه كرده خواهد بود، بلكه اگر دعاهاى استخارۀ مطلقه را كه در مفاتيح سابقه مذكور شد نيز همه را يا بعضى از آنها را بخواند، بهتر است. و اللّه تعالى هو الموفق.

مفتاح پنجم در بيان استخاره به تسبيح است

آن چند طريق دارد:

طريق اوّل: علاّمه رحمه اللّه به سند خود از حضرت صاحب الامر - صلوات اللّه و سلامه عليه - روايت كرده است كه:

چون در امرى، كسى خواهد كه استخاره كند، سورۀ حمد را ده نوبت(3)بخواند و سه نوبت و يك نوبت نيز كافى است، پس سورۀ (إنا أنزلناه) را يك نوبت بخواند و بعد از آن، اين دعا را سه نوبت بخواند: اللّهمّ إنّي أستخيرك لعلمك بعواقب(4)الامور، و أستشيرك لحسن ظنّي بك في المأمول و المحذور، اللّهمّ إن كان الأمر الفلاني - و به جاى «الأمر الفلاني» مطلب خود را نام برد - ممّا قد نيطت بالبركة أعجازه و بواديه، و حفّت بالكرامة أيّامه و لياليه، فخر لي(5)فيه خيرة تردّ شموسه(6)


1) . الف: - اللّهمّ إنّي توكّلت عليك، و تفأّلت بكتابك، فأرني ما هو المكنون في سرّك.

2) . مفاتح الغيب، ص 47؛ المستدرك، ج 8، ص 261 به نقل از مفاتح الغيب.

3) . در همۀ مصادر سورۀ قدر ده مرتبه وارد شده است.

4) . المصباح و البلد الأمين: بعاقبة.

5) . المصباح و البلد الأمين: + اللّهمّ‌.

6) . حاشيۀ اصل: «شموس - به فتح شين - به معنى اسبى است كه ناهموار باشد. و ذلول، چهارپاى هموار است. و مراد اين است كه دشوارى هاى آن امر آسان شود. منه عفي عنه».

ذلولا، و تقعض(1)

محقّق حقير مى گويد: اين حاشيه محلّ تأمّل است؛ زيرا هرچند كه «تقيّض» اولى بوده، در ساير طرق چندين بار وارد شده است، ولى «تقعض» هم خالى از وجه نيست؛ زيرا در لغت به معناى «تعطف» آمده است؛ يعنى: با مقرّر نمودن آن امر به خير و عافيت، روزهاى مقارن با آن را برايم به شادى و سرور بازگردان و معطوف بفرما. ر. ك: العين، ج 1، ص 126؛ لسان العرب، ج 7، ص 223 (قعض).

أيّامه سرورا. اللّهمّ إمّا أمر فأءتمر و إمّا نهي فأنتهي، اللّهمّ إنّي أستخيرك برحمتك خيرة في عافية.

پس قصد مى كند كه اگر اين امر، براى من خوب است، طاق مى آيد و اگر بد است جفت مى آيد، يا برعكس. پس قطعه اى از تسبيح را مى گيرد و مى شمارد، تا معلوم شود كه طاق است يا جفت.(2)

طريق دوم: سيد ابن طاوس - قدّس اللّه روحه - به سند خود از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه: هركه خواهد طلب خير خود از خدا بكند، پس سورۀ حمد و (إنا أنزلناه) را هريك، ده نوبت بخواند(3)و سه نوبت آن دعا را كه در طريق اوّل مذكور شد بخواند و كفى از سنگريزه يا تسبيح بگيرد.

پس سيّد گفته است كه مراد آن است كه قصد كند كه اگر طاق باشد بكند و اگر جفت نكند.(4)

طريق سوم: ايضا سيّد به يك واسطه از خطّ شيخ شهيد رحمه اللّه نقل نموده كه: «ده نوبت (إنا أنزلناه) مى خوانى، پس مى گويى: اللّهمّ إنّي أستخيرك لعلمك بعاقبة الأمور، و أستشيرك لحسن ظنّي بك في المأمول و المحذور، اللّهمّ إن كان الأمر الذي عزمت عليه، قد


1) . حاشيۀ اصل و حاشيۀ الف: «تقيّض». همچنين در حاشيۀ اصل آمده است: «ظاهر آن است كه اين لفظ، تقيّض - به قاف و ياء دو نقطه در زير و صاد نقطه دار - باشد؛ چنانچه در دعاى بعدازاين است. و نسّاخ، آن را به آنچه در متن است تصحيف نموده اند؛ زيرا كه تقعض - به قاف و عين بى نقطه و ضاد نقطه دار - چنانچه در بعضى نسخ ضبط شده، معنى براى آن در كتب لغت به نظر نمى رسد، يا صاد بى نقطه، چنانچه در بعضى از نسخ ديگر ضبط شده، اگرچه لغويّين معنى براى آن ذكر نموده اند، لكن آن، معناى اين مقام نيست و اللّه يعلم. منه عفي عنه».

2) . المصباح كفعمى، ص 391؛ البلد الأمين، ص 160 هر دو به نقل از المصباح علاّمه حلّى، مرسلا از حضرت صاحب العصر عليه السّلام؛ بحار الأنوار، ج 53، ص 271 به نقل از المصباح؛ و ج 91، ص 248 به نقل از منهاج الصلاح علاّمه حلّى. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 50.

3) . در همۀ مصادر، سورۀ قدر ده مرتبه وارد شده است.

4) . فتح الأبواب، ص 272 به نقل از قاضى آوى؛ و الأمان من أخطار الأسفار و الأزمان، ص 98، هر دو مرسلا از امام صادق عليه السّلام؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 247، ح 1 از فتح الأبواب. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 50.

نيطت البركة بأعجازه و بواديه، و حفّت بالكرامة أيّامه و لياليه، فأسألك بمحمّد و عليّ و فاطمة و الحسن و الحسين و عليّ و محمّد و جعفر و موسى و عليّ و محمّد و عليّ و الحسن و الحجّة القائم عليهم السّلام، أن تصلّي على محمّد و عليهم أجمعين. و أن تخيّر لي فيه خيرة تردّ شموسه ذلولا، و تقيّض أيّامه سرورا. اللّهمّ إن كان أمرا فاجعله في قبضة الفرد، و إن كان نهيا فاجعله في قبضة الزوج.

پس تسبيح را مى گيرى و عمل مى كنى به آنچه مى آيد؛ يعنى اگر يك مى ماند، عمل مى كنى و اگر دو مى ماند، ترك مى كنى».(1)

طريق چهارم: فقير از جدّ علاّمه ام مولانا محمّد باقر مجلسى - قدّس اللّه روحه - شنيده ام كه او از پدر بزرگوارش مولانا محمّد تقى و او از شيخ الاسلام و المسلمين، شيخ بهاء الملّة و الدين، محمّد العاملى و او از مشايخ كبار اجازه - قدّس اللّه أرواحهم - دست به دست داشته، تا آنكه به حضرت صاحب الامر - صلوات اللّه عليه و على آبائه - منتهى شده كه: در استخارۀ تسبيح، سه مرتبه صلوات بر محمّد و آل محمّد - صلّى اللّه عليهم - بفرستند و تسبيح را بگيرند و دو تا دو تا بشمارند، اگر طاق مى ماند، خوب است و اگر جفت مى ماند، بد است.(2)

مؤلّف گويد كه: جدّ علاّمه ام در رسالۀ مفاتح الغيب گفته كه:

ظاهر روايات سه طريق اوّل، آن است كه از سنگريزه اى چند تا دانۀ تسبيحى چند، دست كند و مشتى بردارد و بشمارد، به روشى كه متعارف است.

و بعضى از مشايخ ما - رضوان اللّه عليهم - تسبيح منظوم را در ميان كف مى گرفتند و دانه ها [را] كه در ميان كف واقع مى شد، مى شمردند كه طاق است يا جفت.

و اين نوع نيز با روايت، فى الجمله انطباقى دارد؛ امّا آنچه دست به دست، از اكثر مشايخ ديده و شنيده ايم، همان روش متعارف است كه ميان تسبيح را با انگشت بگيرند - اين است كلام آن فردوس مقام -.

و به گمان قاصر اين حقير خاسر، روايات سه طريق اوّل نيز محمول است بر آن


1) . بحار الأنوار، ج 88، ص 251، ح 6 از شيخ يوسف بن الحسين، از شهيد سعيد محمّد بن مكّى، بدون اسناد به معصوم عليه السّلام؛ مفاتح الغيب، ص 51.

2) . ر. ك: مفاتح الغيب، ص 52.

كه با انگشت، تسبيح را بگيرند و بشمارند و مطابق است با طريق چهارم؛ چه ظاهر متبادر از تسبيح، تسبيح منظوم است، نه دانه هاى متفرّق منثور و اگر مراد، دانه هاى غير منظوم مى بود، بايست كه در روايت چنين باشد كه: «بگير قطعه اى از دانه هاى تسبيح را»، بلكه لفظ قطعه نيز مؤيّد تسبيح منظوم است؛ زيرا كه در دانه هاى تسبيح، لفظ قطعه پرمناسب نيست. و آنچه از بعضى مشايخ نقل فرموده است كه قدرى از تسبيح منظوم را در ميان كف مى گرفته اند، نيز لازم نيست، بلكه در تسبيح منظوم، قدرى از آن را بدون كم و زياد، در ميان كف گرفتن، به وضعى كه دانه هاى ميان كف، از خارج كف امتياز تمام داشته باشد، در غايت تعسّر است و ضرورتى داعى نيست كه لفظ روايات، بر اين معنى محمول شود، تا با طريق چهارم مطابق گردد، بلكه مراد از گرفتن قطعه، آن است كه ميان تسبيح را با انگشت بگيرند؛ زيرا كه برداشتن قطعه اى از تسبيح منظوم، عبارت از آن است كه يك قطعه از تسبيح را كه مشتمل بر دانه اى چند بوده باشد، براى استخاره معيّن سازند، كه دانه هاى آن شمرده شود و اين به اين نحو ميسّر مى شود كه با انگشت، آن موضع را نشان كنند و از آنجا بشمارند.

و بنابراين معنى، اين سه طريق با طريق چهارم، نهايت موافقت به هم مى رساند.

بلى، در اين مقام اشكالى ديگر هست كه هيچ يك از علما متوجّه آن نگرديده اند و آن آن است كه: طريق چهارم كه مشهور است، آن است كه دو تا دو تا بشمارند و در روايات سه طريق، اين خصوصيّت مذكور نيست، بلكه مطلق شمردن، در آنها وارد شده است تا آنكه معلوم گردد كه طاق است يا جفت، و اين معنى به شمردن يكى يكى و سه تا سه تا و زياده متصوّر است؛ زيرا كه اصل عدد كه معلوم شد، طاق بودن يا جفت بودن ظاهر مى شود، پس موافق ظاهر اطلاق روايات سه طريق، مطلق شمردن كافى است، و ليكن بهتر آن است كه دو تا دو تا بشمارد، تا عمل به همۀ طرق شده باشد.

و چون در طريق چهارم، قصد طاق و جفت كردن مذكور نيست، پس باز بهتر آن است كه اوّل، قصد اين معنى را نيز بكند كه اگر طاق آيد، خوب باشد و اگر جفت آيد، بد باشد و بعد از آن تسبيح را بگيرد، تا عمل به همۀ طرق شده باشد. و اللّه تعالى يعلم.

و بدان كه اين نوع از استخارۀ تسبيح نيز معمول(1)اكثر متأخّرين و مجرّب ايشان


1) . اصل و الف: + به.

بوده و فقير نيز در امورى كه استعجال در آنها بوده و فرصت استخاره به قرآن مجيد نبوده، به اين نحو استخاره نموده ام و خيريّت و شرّيّت آنها، بعد از آن ظاهر شده است.

طريق پنجم: در ميان عوام شهرت دارد و مستندى بر آن به نظر نرسيده و آن اين است كه: وسط تسبيح را با انگشت مى گيرد و سه تا سه تا مى شمارد، اگر يك بماند، خوب است و دو وسط و سه بد است.(1)

طريق ششم: از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه: حمد را يك نوبت و قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ [را] سه نوبت مى خوانى و پانزده مرتبه «اللّهمّ صلّ على محمّد و آل محمّد» مى گويى، پس مى گويى: «اللّهمّ إنّي أسألك بحقّ الحسين و جدّه و أبيه، و امّه و أخيه، و الأئمّة من ذرّيّته، أن تصلّي على محمّد و آل محمّد، و أن تجعل لي الخيرة في هذه السبحة، و أن تريني ما هو الأصلح لي في الدين و الدنيا، اللّهمّ إن كان الأصلح في ديني و دنياي و عاجل أمري و آجله فعل ما أنا عازم عليه، فأمرني، و إلاّ فانهني؛ فإنّك على كلّ شيء قدير».

پس قبضه اى از تسبيح مى گيرى و مى شمارى و مى گويى: سبحان اللّه، و الحمد للّه، و لا إله إلاّ اللّه، تا آن قبضه تمام شود، اگر آخرش سبحان اللّه باشد، مخيّرى ميان كردن و اگر الحمد للّه باشد، امر است و اگر لا إله إلاّ اللّه باشد، نهى است.(2)

اين است طرق استخارۀ تسبيح. و مخفى نماناد كه از چهار طريق اوّل، حكم ميانه ظاهر نمى شود، بخلاف اين دو طريق آخر كه حكم وسط و ميانه نيز ظاهر مى شود.

مفتاح ششم در بيان استخارۀ ذات الرقاع است

مفتاح ششم در بيان استخارۀ ذات الرقاع(3)است

و آن نيز چند طريق دارد:


1) . ر. ك: مفاتح الغيب، ص 52.

2) . بحار الأنوار، ج 88، ص 250، ح 5 به نقل از برخى از مؤلّفين اصحاب (از فضلاى بحرين)، به نقل از كتاب السعادات از امام صادق عليه السّلام. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 52.

3) . مرحوم مجلسى در مفاتح الغيب، ص 53 مى گويد: «سيّد بن طاوس و اكثر متأخّرين علما، اين نوع را بهترين استخارات مى دانند».

طريق اوّل: به سندهاى معتبر از حضرت امام جعفر صادق - صلوات اللّه و سلامه عليه - منقول است كه آن حضرت به هارون بن خارجه فرمود كه:

هرگاه امرى را اراده كنى، شش رقعۀ كاغذ بگير و در سه تاى آنها بنويس: «بسم اللّه الرحمن الرحيم، خيرة من اللّه العزيز الحكيم لفلان بن فلانة، افعله» و در سه رقعۀ ديگر بنويس: «بسم اللّه الرحمن الرحيم، خيرة من اللّه العزيز الحكيم لفلان بن فلانة، لا تفعل» و به جاى «فلان» در هريك از رقعه ها، اسم خود را بايد نوشت و بجاى «فلانة» اسم مادر را بايد نوشت. مثلا اگر شخصى محمّد نام داشته باشد و مادرش فاطمه نام داشته باشد، چنين مى نويسد: «لمحمّد بن فاطمة» و اگر زن باشد، نام خود و مادر خود را مى نويسد، مثلا هرگاه زينب نام داشته باشد و مادرش فاطمه، «لزينب بنت فاطمة» مى نويسد.

پس آن رقعه ها را در زير مصلاّى خود بگذار و دو ركعت نماز بكن و چون فارغ شوى، برو به سجده و صد مرتبه بگو: «أستخير اللّه برحمته خيرة في عافية» پس درست بنشين و بگو: «اللّهمّ خر لي و اختر لي(1)في جميع اموري، في يسر منك و عافية»، پس دست بزن و رقعه ها را مشوّش كن، يعنى به يكديگر مخلوط گردان و يك يك از آنها را بيرون آور و ملاحظه كن؛ اگر سه «افعل» پى درپى درآيد، آن كار را بكن و اگر سه «لا تفعل» پى درپى برآيد، آن كار را مكن و اگر بعضى «افعل» و بعضى «لا تفعل» برآيد، تا پنج رقعه بيرون آور؛ اگر «افعل» بيشتر است، عمل كن و اگر «لا تفعل» بيشتر است، ترك كن و احتياج نيست به بيرون آوردن رقعۀ ششم.(2)

مؤلّف گويد كه [وجه] عدم احتياج به رقعۀ ششم آن است كه هرگاه، پنج رقعه بيرون آيد، پس البتّه سه رقعه «افعل»، يا سه رقعه «لا تفعل» بيرون آمده، پس در پنج رقعه، البتّه «افعل» زياده است از «لا تفعل»، پس خوب خواهد بود و آن كار را بايد كرد، يا «لا تفعل» زياده است از «افعل» و بد خواهد بود و آن كار را نبايد كرد، پس احتياج به بيرون آوردن رقعۀ آخر نيست، چنانچه در صورتى كه سه «افعل» متوالى، يا سه «لا


1) . در برخى از مصادر: - و اختر لي.

2) . الكافي، ج 3، ص 470، ح 3؛ التهذيب، ج 3، ص 181، ح 6؛ مصباح المتهجّد، ص 534؛ المقنعة، ص 219؛ مكارم الأخلاق، ص 322؛ المصباح كفعمى، ص 390؛ البلد الأمين، ص 159؛ فتح الأبواب، ص 181 و 184 و 187 و 284؛ وسائل الشيعة، ج 8، ص 68، ح 10106؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 231، ح 6 و ص 230، ح 5. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 53.

تفعل» متوالى بيرون [آيد]، احتياج به بيرون آوردن سه رقعۀ آخر نخواهد بود.

و مخفى نماناد كه بنابراين، اگر سه «افعل»، يا سه «لا تفعل» در چهار رقعه بيرون آيد، بايد كه احتياج به بيرون آوردن دو رقعۀ آخر نباشد و حكم اين صورت، در روايت مذكور نيست و ظاهرا عدم ذكر آن در كلام امام عليه السّلام از رآه ظهور آن است. پس اگر اين شق اتّفاق افتد، دو رقعۀ آخر را بيرون نياورد.

و بعضى گفته اند كه: تعبّدا در اين صورت، دو رقعۀ آخر را بيرون مى آورد، هر چند فايده اى به حسب ظاهر نداشته باشد. و اين بعيد است.

و بدان كه: بعضى از علما تفاوت، ميان مراتب خوبى و بدى قرار داده اند، مثل آن كه سه «افعل» متوالى بهتر است از سه تاى متفرّق و همچنين سه «افعل» متوالى كه از ابتدا «افعل» بيرون آيد، بهتر است از جميع شقوق و بر اين قياس «لا تفعل» را در بدى.

و بالجمله زود بيرون آمدن هريك، يا توالى آنها، دليل(1)تفاوت در مراتب خوبى و بدى است و اين معنى، اگرچه در روايت مذكور نيست، امّا تجربه في الجمله، شهادتى بر آن مى دهد.

و بايد دانست كه غسل در اين روايت مذكور نيست، و [لى] بعضى از علما ذكر نموده اند و چون در استخارۀ مطلقه، غسل واقع شده است، كردن آن خوب است.

و ايضا نمازى كه در اين روايت مذكور است، سورۀ خاصّى ندارد و بعضى سورۀ حشر و سورۀ رحمان را تعيين نموده اند و ظاهرا غرض ايشان، عمل به روايت استخارۀ مطلقه اى است كه اين دو سوره در نماز آن، وارد شده است، چنانچه سبق ذكر يافت.

و اين نوع از استخاره، به حسب سند و تجربه، بهترين انواع استخاره است و والد علاّمه ام - قدّس اللّه روحه - پيوسته در امور مهمّه، به اين نوع از استخاره و استخارۀ جلاله - چنانچه مذكور شد - استخاره مى نمود و خيريّت و شرّيّت آن، بعد از آن ظاهر مى شد. و اللّه تعالى هو الموفّق.


1) . الف: - دليل.

طريق دوم: سيّد به طريق اهل سنّت، از ابن مسعود روايت نموده است كه او در استخاره، اين دعا را مى خوانده: اللّهمّ إنّك تعلم و لا أعلم، و تقدر و لا أقدر، و أنت علاّم الغيوب. اللّهمّ إنّ علمك بما يكون كعلمك بما كان، اللّهمّ إنّي قد(1)عزمت على كذا و كذا.

و به جاى «كذا و كذا» حاجت خود را به عربى ذكر كند و اگر عاجز باشد از تأليف عبارت عربى، «على الأمر الذي علمت» بگويد، يا «على مقصدي» بگويد، پس تتمّۀ دعا را بخواند: فإن كان لي فيه خيرة للدين و الدنيا و العاجل و الآجل، فيسّره و سهّله، و وفّقني له و وفّقه لي، و إن كان غير ذلك فامنعني منه كيف شئت.

پس به سجده مى رفت و صد صدويك مرتبه مى گفت: اللّهمّ إنّي أستخيرك برحمتك خيرة في عافية.

پس در سه رقعه مى نوشت: خيرة من اللّه العزيز الحكيم لفلان بن فلان، أفعل على اسم اللّه و عونه، و در سه رقعۀ ديگر مى نوشت: خيرة من اللّه العزيز الحكيم لفلان بن فلان، لا تفعل، و الخيرة فى ما يقضي اللّه.

و به جاى «فلان بن فلان» اسم خود و اسم پدر خود را بنويسد.(2)

پس رقعه ها را در زير سجّاده مى گذاشت و چون از نماز و دعا فارغ مى شد، يك يك از آنها را بيرون مى آورد و هريك كه بيشتر بيرون مى آمد، به آن عمل مى كرد.(3)

طريق سوم: ايضا سيّد، به طريق اهل سنّت از جابر انصارى روايت كرده است كه گفت:

حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله استخاره را به ما تعليم مى فرمود، چنانچه سوره هاى قرآن را تعليم مى فرمود و مى فرمود كه: هرگاه احدى از شما ارادۀ كارى بكند، دو ركعت نماز بكند غير نمازهاى واجب، پس بگويد: اللّهمّ إنّي أستخيرك بعلمك، و أستقدرك بقدرتك، و أسألك من فضلك العظيم؛ فإنّك تقدر و لا أقدر، و تعلم و لا أعلم، و أنت علاّم الغيوب. اللّهمّ إن كنت تعلم


1) . فتح الأبواب: - قد.

2) . الف: مى نويسد.

3) . فتح الأبواب، ص 150 از عبد الرزاق، از معمر، از قتاده، از ابن مسعود؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 227، ح 3 به نقل از فتح الأبواب. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 55.

أنّ هذا الأمر خير لي في ديني و معاشي و عاقبة أمري(1)فاقدره لي، و يسّره لي، ثمّ بارك لي فيه، و إن كنت تعلم أنّ هذا الأمر شرّ لي في(2)ديني و معاشي و عاقبة أمري فاصرفه عنّي، و اصرفني عنه،(3)و اقدر لي الخير حيث كان، ثمّ رضّني به.

پس سيّد گفته است كه:

بعضى از مشايخ ما - رحمهم اللّه - گفته كه: بعدازاين نماز و دعا، شش رقعه از كاغذ قطع كند و در سه تا «افعل» و در سه تا «لا تفعل» بنويسد و به يكديگر مخلوط كند و در آستين خود بگذارد، پس سه تا را يكى يكى برآورد؛ اگر همه «افعل» باشد، آن كار را بكند با طيب خاطر.

و اگر دو تا «افعل» باشد و يكى «لا تفعل»، باكى نيست كه آن را بكند، امّا پست تر است از شقّ اوّل. و اگر همه «لا تفعل» باشد، نكند و اگر دو تا «لا تفعل» باشد، حذر كردن اولى است. و اكثر حكم كل را دارد.(4)

طريق چهارم: ايضا سيّد از بعضى علما نقل نموده كه: در سه رقعه بنويس: بسم اللّه الرحمن الرحيم، خيرة من اللّه العزيز الحكيم، افعل، و در سه رقعۀ ديگر(5): بسم اللّه الرحمن الرحيم، خيرة من اللّه العزيز الحكيم، لا تفعل، و رقعه ها را در زير سجّاده بگذار و دو ركعت نماز بكن و در هر ركعت، بعد از حمد سه مرتبه قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ بخوان، پس بگو و بگو: اللّهمّ إنّي أستخيرك بعلمك... تا آخر دعا كه مذكور شد، پس به سجده برو و صد مرتبه بگو: أستخير اللّه العظيم، پس سر از سجده بردار و پنج رقعه را بيرون آور؛ اگر «افعل» سه تا باشد، بكن كه صلاح تو در آن است و اگر «لا تفعل» سه تا باشد، مكن كه خير تو در نكردن است، إن شاءاللّه تعالى.(6)


1) . حاشيۀ اصل و حاشيۀ مفاتح الغيب: + في عاجل أمري و آجله.

2) . حاشيۀ اصل و حاشيۀ مفاتح الغيب: + في عاجل أمري و آجله.

3) . الف: - و اصرفني عنه.

4) . ر. ك: مصادر طريق دوم از قسم سوم از مفاتح دوم. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 56.

5) . الف: + بنويس.

6) . فتح الأبواب، ص 155 به نقل از برخى از علما، بدون اسناد به معصوم عليه السّلام؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 228 به نقل از فتح الأبواب. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 57.

طريق پنجم: ايضا به سند خود از حضرت صادق - صلوات اللّه عليه - روايت نموده است كه:

هرگاه امرى را ارده كنى، شش رقعه بگير و بر سر رقعه بنويس: «بسم اللّه الرحمن الرحيم، خيرة من اللّه العزيز الحكيم - و به روايت ديگر: العليّ الكريم - لفلان بن فلان، افعل كذا إن شاءاللّه » و نام خود را(1)و پدر خود را و آن كارى(2)كه مى خواهى بكنى بنويس و در سه رقعۀ ديگر «بسم اللّه الرحمن الرحيم، خيرة من اللّه العزيز الحكيم، لفلان بن فلان، لا تفعل كذا إن شاءاللّه» [بنويس] و چهار ركعت نماز بكن و در هر ركعت، پنجاه مرتبه سورۀ قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ و سه مرتبه سورۀ إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِي لَيْلَةِ اَلْقَدْرِ بخوان - يعنى بعد از سورۀ حمد - و رقعه ها را در زير سجّادۀ خود بگذار، پس اين دعا را بخوان: بقدرتك(3)تعلم و لا أعلم، و تقدر و لا أقدر، و أنت علاّم الغيوب، اللّهمّ بك فلا شيء أعظم منك، صلّ على آدم صفوتك و محمّد خيرتك، و أهل بيته الطاهرين، و مزن بينهم من نبيّ و صدّيق، و شهيد و عبد صالح، و وليّ مخلص و ملائكتك أجمعين، و إن كان ما عزمت عليه من الدخول في سفري إلى بلد (كذا و كذا). و به جاى «كذا و كذا» اسم آن بلدى را كه اراده كرده است نام برد و اگر امر ديگر، غير از سفر اراده داشته باشد، به جاى «من الدخول في سفري إلى كذا و كذا» آن حاجت را ذكر كند، پس تتمّۀ دعا را بخواند:

خيرة لي في البدو و العاقبة، و رزق تيسّر لي منه، فسهّله و لا تعسّره، و خر لي فيه، و إن كان غيره فاصرفه عنّي و بدّلني منه بما(4)هو خير منه، برحمتك يا أرحم الراحمين.

پس هفتادمرتبه بگو: «خيرة من اللّه العليّ الكريم». پس به سجده برو و روى را بر خاك بگذار و حاجت خود را از خدا بطلب.

و در روايت ديگر وارد شده است كه: بعد از آن، رقعه ها را بيرون آور، به نحوى كه در روايت اوّل مذكور شد.(5)


1) الف: - را.

2) . الف: + را.

3) . فتح الأبواب: «اللّهمّ إنّك» بدل «بقدرتك».

4) . فتح الأبواب: ما.

5) . فتح الأبواب، ص 189 از شيخ ابو الفتوح كراجكى، از هارون بن حمّاد، از امام صادق عليه السّلام؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 231، ح 6 به نقل از فتح الأبواب. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 57.

مؤلّف گويد كه: سيّد بن باقى رحمه اللّه گفته كه: بايد در دست استخاره كننده، انگشتر عقيقى باشد كه محمّد و على بر آن نقش باشد و به دست راست، رقعه ها را برآورد.(1)

و اين معنا اگرچه در روايت مذكور نيست، ليكن مراعات آن بد نيست. و بدان كه سيّد، اين طريق را بهترين طرق استخاره دانسته و خود پيوسته به اين عمل مى نموده و چند امر غريب از تجربۀ آن نقل نموده است:

[1.] اوّل گفته كه: يكى از اهل دنيا مرا طلبيد و من در ناحيۀ غربى بغداد بودم و در آنجا در ظرف بيست و دو روز به اين طريق استخاره نمودم كه به نزد او روم و بد آمد و آخر ظاهر شد كه خير من در نرفتن به سوى او بوده.

[2.] دوم گفته كه: وقتى وارد شهر حلّه شدم و بعضى از خويشان من مرا تكليف ديدن يكى از حكّام حلّه نمود و من به اين طريق استخاره نمودم، بد آمد، تا در ظرف يك ماه كه در آنجا بودم، پنجاه استخاره در اين باب نمودم و همه بد آمد و آخر ظاهر شد كه مصلحت من در نديدن بوده است.

[2.] سوم گفته كه: تا حالت تحرير اين رساله كه پنجاه و سه سال از عمر طى شده، پيوسته در امور خود به اين طريق استخاره نموده ام و بعد از آن، مصلحت خود را در آن يافته ام كه استخاره دلالت بر آن نموده است و اين نحو از تجربه، دليلى است قاطع بر حقّيّت استخاره.

و بدان كه دعاهايى كه در اين نوع از استخاره وارد شده، اگر در استخارۀ مطلقه بخواند نيز خوب است. و اللّه تعالى هو الموفّق لكلّ خير.

مفتاح هفتم در بيان اقسام غير مشهورۀ ذات الرقاع

و آن نيز چند قسم است:

اوّل: از عبد الرحمن بن سيابه منقول است كه گفت:

در سالى رفتم به مكّۀ معظّمه و با خود متاعى برده بودم و در آن سال كساد بود و


1) . المصباح كفعمى، ص 392 به نقل از المصباح سيّد بن باقى، بدون اسناد به معصوم عليه السّلام. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 58.

كسى به هم نرسيد كه بخرد، بعضى از اصحاب ما گفتند كه متاع را به مصر بفرست و به كوفه برمگردان. و بعضى گفتند كه به يمن بفرست. پس رفتم به خدمت حضرت امام موسى كاظم - صلوات اللّه عليه - بعد از آنكه از منا به مكّه مراجعت نموديم و پرسيدم كه: شما چه مى فرماييد؟ حضرت فرمود كه: قرعه بزن ميان مصر و يمن و تفويض كن امر خود را به خدا و اسم هر شهرى كه بيرون آيد، متاع خود را به آنجا بفرست. گفتم: فداى تو شوم، چگونه قرعه بزنم‌؟ فرمود كه: در يك رقعه بنويس: «بسم اللّه الرحمن الرحيم، اللّهمّ أنت اللّه لا إله إلاّ أنت عالم الغيب و الشهادة، أنت العالم و أنا المتعلّم، فانظر لي في أيّ الأمرين خير لي حتّى أتوكّل عليك فيه و أعمل به»، پس بنويس: «مصر إن شاءاللّه» و در رقعۀ ديگر همان دعا را بنويس و بنويس: «اليمن إن شاءاللّه»؛ و در رقعۀ سوم همان دعا را بنويس و بعد از آن بنويس:

«يحبس المتاع و لا يبعث إلى بلد منهما»، پس رقعه ها را جمع كن و به يكى از برادران مؤمن خود بده كه در جايى پنهان كند از تو، پس دست خود را در آنجا داخل كن و هريك از آن رقعه ها كه به دستت آيد، بيرون آور و بر خدا توكّل كن و به آنچه در آن رقعه هست عمل كن كه إن شاءاللّه تعالى خير تو در آن است.(1)

دوم: سيّد از حضرت امام محمّد باقر يا امام جعفر صادق - صلوات اللّه عليهما - روايت كرده است كه:

در سه رقعه اين دعا را بنويسد: «اللّهمّ فاطر السماوات و الأرض، عالم الغيب و الشهادة، الرحمن الرحيم، أنت تحكم بين عبادك فى ما كانوا فيه يختلفون، أسألك بحقّ محمّد و آل محمّد أن تصلّي على محمّد و آل محمّد، و أن تخرج لي خيرة في ديني و دنياي و عاقبة أمري و عاجله و آجله؛ إنّك على كلّ شيء قدير، ما شاء اللّه، لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه، صلّى اللّه على محمّد و آله»، پس مطلب خود را در دو رقعه بنويسد اگر دو شق باشد و اگر نه، يكى را «كردن» و يكى را «نكردن» بنويسد و در سوم بنويسد: «عفل»، پس دست كند و يكى را بيرون آورد؛ اگر يكى از آن دو رقعه بيرون آيد، به آن عمل كند و اگر «عفل» بيرون آيد، آن را بيندازد و ديگرى را بيرون آورد


1) . فتح الأبواب، ص 267؛ الأمان من أخطار الأسفار و الأزمان، ص 97؛ مكارم الأخلاق، ص 255 هر سه به اسناد از عبد الرحمن بن سيابه، از امام كاظم عليه السّلام؛ در وسائل الشيعة، ج 84، ح 10144 از فتح الأبواب؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 226، ح 1 به نقل از مكارم الأخلاق (با اختلاف اندك در الفاظ در همۀ مصادر). و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 60.

و به آن عمل نمايد.(1)

سوم: ايضا سيّد مرسلا روايت كرده در صفت قرعۀ به تسبيح كه:

سورۀ حمد را يك نوبت و (إنا أنزلناه) را يازده نوبت بخواند، پس اين دعا را بخواند:

«اللّهمّ إنّي أستخيرك لعلمك بعواقب الامور، و أستشيرك لحسن ظنّي بك في المأمول و المحذور. اللّهمّ إن كان الأمر الفلاني - و به جاى الأمر الفلاني، مطلب خود را نام برد - ممّا قد نيطت بالبركة أعجازه و بواديه، و حفّت بالكرامة أيّامه و لياليه، فخر لي فيه خيرة تردّ شموسه ذلولا، و تقيّض أيّامه سرورا. اللّهمّ إمّا أمر فأءتمر و إمّا نهي فأنتهي. اللّهمّ إنّي أستخيرك برحمتك خيرة في عافية».

و رفيقى به هم رساند و خود «كردن» را و رفيق «نكردن» را به خاطر گيرند، يا برعكس كه خود «نكردن» و رفيق «كردن» رابه خاطر گيرد،(2)پس در يك رقعه اسم خود را و در رقعۀ ديگر اسم رفيق را بنويسد و رقعه ها را در جايى پنهان كند. پس دست كند و يكى از آنها را به درآورد، هريك كه بيرون آيد، به آنچه او در خاطر گرفته است، عمل نمايد.(3)

مؤلّف گويد كه: ظاهرا چيزى از اين حديث ساقط شده باشد؛ زيرا كه در اوّل روايت، مذكور است كه اين عمل در خصوص صفت قرعۀ به تسبيح است و استعمال به تسبيح در اصل عمل، اصلا(4)مذكور نيست.

و محتمل است كه لفظ قرعۀ به تسبيح، در اوّل حديث از زيادتى نسّاخ از روى سهو بوده باشد و اين بسيار غريب است.

و از اين غريب تر آنكه هيچ يك از علما، خصوصا جمعى كه رسائل در باب استخاره نوشته اند، به اين دقيقه متفطّن نگرديده اند. و اللّه تعالى يعلم.


1) . فتح الأبواب ص 268؛ الأمان من أخطار الأسفار و الأزمان، ص 97 به اسناد خود از عمرو بن ابى المقدام، از يكى از امامين باقرين عليهما السّلام؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 234، ح 8 به نقل از فتح الأبواب (با اختلاف اندك در الفاظ). و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 61.

2) . الف: - يا برعكس كه خود نكردن و رفيق، كردن را به خاطر گيرد.

3) . بحار الأنوار، ج 101، ص 326، ح 8 به نقل از فتح الأبواب مرسلا از برخى از اصحاب خودش، بدون اسناد به معصوم عليه السّلام (با اختلاف اندك در الفاظ). ما در خود فتح الأبواب، حديث را نيافتيم. و در مفاتح الغيب، ص 51 اين طريق در مفتاح پنجم آمده است.

4) . الف: مطلقا.

چهارم: ايضا سيّد از كراجكى كه از اعاظم علماى شيعه است، نقل نموده است كه:

دو رقعه بنويس، در يكى افعل و در ديگرى لا تفعل و از ديدۀ خود پنهان كن در موضعى و نماز استخاره بكن و خير خود را از عالم الخفيّات طلب كن و يكى از آنها را بيرون آور و به آن عمل كن.(1)

مؤلّف گويد كه: اين قسم در نهايت اعتبار است و به طرق بسيار وارد شده است.

و از غرايب، آن است كه سيّد - طاب ثراه - و جدّ علاّمه ام - قدّس اللّه روحه - اين قسم را از جملۀ طرق استخاره به بنادق نقل نموده اند، با آنكه اصلا اسم بندقه در اين قسم، مذكور نيست. و اللّه تعالى يعلم.

مفتاح هشتم در باب استخاره به بنادق است

و آن نيز به چند طريق وارد شده:

طريق اوّل: مطلب را در خاطر قصد مى كنى، در يك رقعۀ كاغذ «لا» و در ديگرى «نعم» مى نويسى و هريك را در ميان يك بندقه از گل مى گذارى و دو ركعت نماز مى كنى و بندق ها را در زير دامن خود مى گذارى و مى گويى: يا اللّه إنّي اشاورك في أمري هذا و أنت خير مستشار و مشير، فأشر عليّ بما فيه صلاح و حسن عاقبة، پس يكى از آن دو بندقه را از زير دامن بيرون مى آورى و مى گشايى، اگر «نعم» باشد، مى كنى و اگر «لا» باشد، نمى كنى.(2)

و اين طريق به حسب سند، معتبرترين طرق اين نوع از استخاره است؛ زيرا كه كلينى و شيخ طوسى و سيّد - قدّس اللّه أرواحهم - و ديگران نيز اين طرق را به سند


1) . فتح الأبواب، ص 228، به نقل از كراجكى، بدون اسناد به معصوم عليه السّلام؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 240، ح 6 به نقل از فتح الأبواب. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 67.

2) . الكافي، ج 3، ص 473، ح 8 از علىّ بن محمّد، مرفوعا؛ التهذيب ج 3، ص 182، ح 7؛ مصباح المتهجّد، ص 535؛ مكارم الأخلاق، ص 323؛ فتح الأبواب، ص 227 به اسناد خود در هر چهار مورد اخير از مرحوم كلينى؛ البلد الأمين، ص 159؛ المصباح كفعمى، ص 392 مرسلا؛ وسائل الشيعة، ج 8، ص 69، ح 10107 به نقل از الكافي؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 237، ج 2 به نقل از فتح الأبواب (با اختلاف اندك در برخى مصادر). و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 65.

مرسل، از يكى از ائمّۀ معصومين - صلوات اللّه عليهم أجمعين - روايت كرده اند و آسان ترين طرق نيز هست.

طريق دوم: وضوى كامل بساز و دو ركعت نماز بكن و در هر ركعتى، حمد يك نوبت و سورۀ قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ صد نوبت به جاى آور و بعد از سلام، دست ها را به دعا بردار و بگو:

يا كاشف الكرب، و مفرّج الهمّ‌، و مذهب الغمّ‌، و مبتدئا بالنعم قبل استحقاقها، يا من يفزع الخلق إليه في حوائجهم و مهمّاتهم و امورهم، و يتّكلون(1)عليه، أمرت بالدعاء و ضمنت الإجابة، اللّهمّ فصلّ على محمّد و آل محمّد، و ابدأ بهم في كلّ أمر،(2)و افرج همّي، و نفّس كربي، و أذهب غمّي، و اكشف لي عن الأمر الذي قد التبس عليّ‌، و خر لي في جميع اموري خيرة في عافية؛ فإنّي أستخيرك اللّهمّ بعلمك، و أستقدر(3)بقدرتك، و أسألك من فضلك، و ألجأ إليك في كلّ اموري، و أبرأ من الحول القوّة إلاّ بك، و أتوكّل عليك، و أنت حسبي و نعم الوكيل، اللّهمّ فافتح لي أبواب رزقك، و سهّلها لي، و يسّر لي جميع اموري؛ فإنّك تقدر و لا أقدر، و تعلم و لا أعلم، و أنت علاّم الغيوب. اللّهمّ إن كنت تعلم أنّ الأمر الذي عزمت عليه و أردته هو خير لي في ديني و دنياي و معاشي و معادي و عاقبة اموري، فقدّره لي، و عجّله عليّ‌، و سهّله و يسّره، و بارك لي فيه، و إن كنت تعلم أنّه غير نافع لي في العاجل و الآجل، بل هو شرّ عليّ‌، فاصرفه عنّي، [و اصرفني عنه] كيف شئت و أنّى شئت، و قدّر لي الخير حيث كان و أين كان، و رضّني يا ربّ بقضائك، و بارك لي في قدرك، حتّى لا احبّ تعجيل ما أخّرت، و لا تأخير ما عجّلت؛ إنّك على كلّ شيء قدير، و هو عليك يسير.

پس صلوات بر محمّد و آل محمّد بسيار بفرست و بايد سه رقعه با خود داشته باشى، همه به يك مقدار و يك هيئت و در دو رقعه اين دعا را بنويس: اللّهمّ فاطر السماوات و الأرض، عالم الغيب و الشهادة، أنت تحكم بين عبادك في ما كانوا فيه يختلفون. اللّهمّ إنّك تعلم و لا أعلم، و تقدر و لا أقدر، و تمضي و لا امضي، و أنت علاّم الغيوب، صلّ على محمّد و


1) . حاشيۀ مفاتح الغيب: يتوكّلون.

2) . فتح الأبواب و مفاتح الغيب و بحار الأنوار: أمري.

3) . فتح الأبواب و مفاتح الغيب و بحار الأنوار: و أستقدرك.

آل محمّد، و أخرج لي أحبّ السهمين إليك و خيرهما لي في ديني و دنياي و عاقبة أمري؛ إنّك على كلّ شيء قدير، [و هو عليك يسير].

و در پشت يكى از اين دو رقعه، «افعل» بنويس و در پشت ديگرى «لا تفعل»؛ و در رقعۀ سوم اين دعا را بنويس: لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه العليّ العظيم؛ استعنت باللّه، و توكّلت عليه، و هو حسبي و نعم الوكيل، توكّلت في جميع اموري على اللّه الحي الذي لا يموت، و اعتصمت بذي العزّة و الجبروت، و تحصّنت بذي الحول و الطول و الملكوت، و سلام على المرسلين، و الحمد للّه ربّ العالمين. و صلّى اللّه على محمّد النبي(1)و آله الطاهرين، و پشت اين رقعه را سفيد بگذار و چيزى بر آن منويس و هر سه رقعه را به يك نحو، محكم بپيچ و در ميان سه بندقه بگذار از موم يا از گل، به يك هيئت و يك وزن و به يكى از برادران مؤمن كه محلّ اعتماد باشد بده و بگو كه ذكر الهى و درود بر رسالت پناهى و آل امجاد او بفرستد و بندق ها را در ميان آستين خود بيندازد و با دست راست، آنها را حركت دهد و هريك از آنها را كه اوّل دستش به آن برسد، بيرون آورد.

پس تو آن را از او بگير و اگر كسى كه بر او اعتماد داشته باشد، حاضر نباشد، خود، آنها را در ميان آستين خود بينداز و به نحوى كه مذكور شد يكى از آنها را بيرون آور، پس ذكر الهى بكن و آن را بگشا و پشتش را بخوان، اگر «افعل» باشد، آن كار را بكن كه خير تو در آن است إن شاءاللّه تعالى و اگر «لا تفعل» باشد، زنهار مكن كه آزار مى كشى و اگر بر پشتش چيزى نوشته نشده است، صبر كن تا وقت نماز فريضه حاضر شود، پس برخيز و دو ركعت نماز به نحوى كه مذكور شد پيش از نماز واجب - يا بعد از نماز واجب، اگر نماز صبح و عصر نباشد - بكن و اگر نماز صبح باشد، بعد از آن تعقيب و دعا بخوان تا آفتاب پهن شود و بعد از آن، دو ركعت را بكن و اگر نماز عصر باشد، دو ركعت را پيش از نماز عصر بكن و بعد از نماز عصر، آن دعاها را بخوان و بار ديگر آن عمل را اعاده بكن و اگر باز رقعۀ ننوشته بيرون آيد، باز در وقت فريضۀ ديگر همان عمل را اعاده كن، تا رقعۀ نوشته بيرون آيد.(2)


1) . الف: - النبي.

2) . فتح الأبواب، ص 160؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 235، ح 1 به نقل از مجموع الدعوات و فتح الأبواب (با اختلاف -

و اين طريق را سيّد و غير او از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده اند كه آن حضرت به يكى از اصحاب خود اوّلا مواعظ و نصايح بسيار فرمود و بعد از آن، اين طريق از استخاره را به او تعليم فرمود. و بعد از طريق اوّل، اين طريق نيز معتبر است.

و بدان كه: مشهور ميان علما آن است كه در وقت شغل ذمّه به نماز فريضه، نماز نافله نمى توان كرد و اين حديث، دلالت بر جواز آن مى كند، چنانچه مخفى نيست.

و اللّه تعالى يعلم.

طريق(1)سوم: در دو رقعه بنويس: خيرة من اللّه و رسوله، لفلان بن فلانة، و به جاى «فلان بن فلانه» نام خود و مادر خود [را] بنويس و در يكى «افعل» و در ديگرى «لا تفعل» بنويس و در ميان دو بندقه از گل بگذار و در ميان قدح آبى هر دو را بينداز و وضو بساز و دو ركعت نماز بكن و اين دعا را بعد از نماز بخوان:

اللّهمّ إنّي أستخيرك خيار من فوّض إليك أمره، و أسلم إليك نفسه، و توكّل عليك في أمره، و استسلم بك في ما نزل به من أمره. اللّهمّ خر لي و لا تخر عليّ‌، و أعنّي و لا تعن عليّ‌، و مكّنّي و لا تمكّن منّي، و اهدني للخير و لا تضلّني، و أرضني بقضائك، و بارك لي في قدرك؛ إنّك تفعل ما تشاء، و تعطي ما تريد. اللّهمّ إن كانت الخيرة(2)في أمري هذا و هو كذا و كذا - و به جاى «كذا و كذا» مطلب خود را بگويد - فمكّنّي منه، و أقدرني عليه، و أمرني بفعله، و أوضح لي طريق الهداية إليه، و إن كان اللّهمّ غير ذلك فاصرفه عنّي إلى الذي هو خير لي منه؛ فإنّك تقدر و لا أقدر، و تعلم و لا أعلم، و أنت علاّم الغيوب، يا أرحم الراحمين.

پس به سجده رو و صد مرتبه بگو: أستخير اللّه خيرة في عافية، پس سر بردار و انتظار بكش تا يكى از آن رقعه ها از آب بيرون آيد. هريك كه بيشتر بيرون آيد، به آن عمل كن.(3)

و اين طريق را سيّد از حضرت صاحب الامر عليه السّلام روايت كرده و مسمّات به


1) . در هر دو نسخه، «طريق» به جاى «مطلب» آمده است كه نادرست است. همچنين است طريق چهارم.

2) . فتح الأبواب و بحار الأنوار: + لي.

3) . فتح الأبواب، ص 265 به نقل از المصباح سيّد بن باقى، از امام زمان عليه السّلام؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 239، ح 5 به نقل از فتح الأبواب. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 67.

«استخارۀ مصريّه» و معتبر است.

طريق چهارم: مطلب را به خاطر مى گيرى و در دو رقعه، اين دعا را مى نويسى و بر پشت يكى «افعل» و در ديگرى «لا تفعل» مى نويسى و دو بندقه از گل مى سازى و به ترازو با هم مى سنجى كه برابر باشد و هريك از رقعه ها را در ميان يك بندقه مى گذارى و به آب مى اندازى؛ هريك كه بيشتر بيرون آيد، به آن عمل مى كنى و البتّه مخالفت مكن و دعا اين است:

ما شاء اللّه كان، اللّهمّ إنّي أستخيرك خيار من فوّض إليك أمره، و أسلم إليك نفسه، و استسلم إليك في أمره، و خلا لك وجهه، و توكّل عليك في ما نزل به. اللّهمّ خر لي و لا تخر عليّ‌، و كن لي و لا تكن عليّ‌، و انصرني و لا تنصر عليّ‌، و أعنّي و لا تعن عليّ‌، و أمكنّي و لا تمكّن منّي،(1)و اهدني إلى الخير و لا تضلّني، و أرضني بقضائك، و بارك لي في قدرك؛ إنّك تفعل ما تشاء، و تحكم ما تريد، و أنت على كلّ شيء قدير. اللّهمّ إن كانت الخيرة في أمري هذا في ديني و دنياي و عاقبة أمري فسهّله لي، و إن كان غير ذلك فاصرفه عنّي، يا أرحم الراحمين؛ إنّك على كلّ شيء قدير.(2)

و اين طريق را سيّد به خطّ علىّ بن يحيى حنّاط يافته كه او نسبت به حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام داده و بعد از طرق سابقه، اين طريق نيز معتبر است.

طريق پنجم: در دو رقعه مى نويسى: بسم اللّه الرحمن الرحيم، خيرة من اللّه العزيز الحكيم لعبده فلان بن فلان، و به جاى «فلان بن فلان» اسم خود و پدر خود را مى نويسى و بعد از آن حاجت خود را مى نويسى و در آخر يكى «أفعل يا مولاي» و در آخر ديگرى «أتوقّف يا مولاي» مى نويسى و هريك را در ميان گلوله اى از گل مى گذارى و بر آن گلوله ها سورۀ حمد و قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلْفَلَقِ‌ و وَ اَلضُّحىٰ‌ را هريك هفته مرتبه مى خوانى و ظرف آبى در پيش خود مى گذارى و بندق ها را در آن آب مى اندازى، هر


1) . البلد الأمين: عليّ‌.

2) . المصباح كفعمى، ص 395 به نقل از سيّد بن باقى در كتاب الاختيار؛ البلد الأمين، ص 162؛ فتح الأبواب، ص 264 از شيخ عليّ بن يحيى حافظ؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 284 از المصباح سيّد بن باقى (در همگى مرسلا از أمير المؤمنين عليه السّلام)؛ وسائل الشيعة، ج 8، ص 72، ح 10109. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 66.

يك كه زودتر از هم شكافته شود و بر روى آب آيد، به آن عمل مى كنى.(1)

و اين طريق را سيّد در بعضى از كتب شيعه يافته و به روايتى نسبت نداده و به اين جهت، در مرتبۀ اعتبار سابقه نيست.

و بدان كه: در بعضى از روايات طرق استخارۀ بندقه مذكور است كه بندق ها بايد در وزن، با هم مساوى(2)باشند و سرّ در اين باب آن است كه اگر مساوى نباشند، البتّه آن كه كوچك تر است، زودتر از هم شكافته مى شود و بر روى آب مى آيد.

و ايضا بايد دانست كه ادعيۀ اين طرق را اگر در استخارۀ مطلقه بخواند، يا ادعيۀ استخارۀ مطلقه را با دعاهاى آن ضم نمايد، [يا] دعاهاى طريقى از اين طرق را در طريق ديگر بخواند، قصورى ندارد. و بالجمله چون در استخاره، مطلق دعا خواندن - هر چند منقول نباشد و تأليف خود باشد - جايز است، پس اگر كسى دعاهاى منقوله را در هر طريقى كه خواهد، مى تواند بخواند.

تذنيب

بدان كه اين اقسام استخاره كه مذكور شد، از آن جمله استخارۀ مطلقه - خواه مجرّد دعا و خواه با نماز و غسل و غير آن باشد - مخصوص صورت حيرت و تردّد نيست؛ چنانچه سابق بر اين، اشاره به آن شد، بلكه آنچه از احاديث در اين باب ظاهر مى شود آن است كه آدمى پيوسته در امور خود با توكّل بر حق تعالى نمايد و در جميع احوال، طلب خير از خداوند متعال بكند.

و باقى اقسام، مانند استخارۀ به قرآن مجيد و تسبيح و رقاع و بنادق، در صورت حيرت و تردّد مى باشد؛ اگر بد آيد، ترك كند و اگر ميانه آيد، مخيّر است و اگر خوب آيد، كردن آن خوب است و پشيمانى ندارد، امّا لازم ندارد كه البتّه ترك آن امر، بخصوص بد باشد.


1) . فتح الأبواب، ص 263 به نقل از كتاب عتيقى كه شامل دعوات و روايات اماميّه بوده است؛ بحار الأنوار، ج 88، ص 238، ح 3 به نقل از فتح الأبواب. و ر. ك: مفاتح الغيب، ص 65.

2) . الف: برابر.

پس اگر ترك را نيز استخاره كند و آن بد باشد، البتّه آن كار را بكند و اگر ترك آن فعل مخصوص نيز خوب باشد، حكم ميانه دارد، يعنى فعل و ترك، هيچ يك منافى خيريّت او نيست.

و اگر در اين صورت و [در] صورتى كه ميانه آيد، خواهد كه بداند كه آيا فعل و ترك را بر يكديگر ترجيحى هست يا نه‌؟ پس باز استخاره كند كه فعل را بر ترك ترجيح دهد خوب است يا نه‌؟ اگر خوب آيد، معلوم مى شود كه فعل، راجح است و اگر ميانه آيد، دلالت بر تساوى فعل و ترك مى كند و اگر بد آيد، معلوم مى شود كه فعل بر ترك رجحان ندارد، امّا احتمال تساوى و مرجوحيّت فعل، هر دو مى رود.

پس اگر بخواهد، باز ترجيح ترك بر فعل را استخاره كند؛ اگر خوب آيد، ترك، ترجيح دارد و اگر بد آيد، فعل و ترك با هم مساوى است و اين معنى بعد از تأمّل صادق، ظاهر و واضح مى شود.

و اللّه تعالى هو الموفّق لكلّ خير، و الحمد للّه أوّلا و آخرا و ظاهرا و باطنا، و نستخير به في جميع امورنا، و نسأله حسن العاقبة، و الصلاة على محمّد و آله الأطهرين.(1)

و كان ذلك في شهر ربيع الأوّل من شهور سنة سبع و عشرين و مائة بعد ألف من الهجرة المقدّسة، على مهاجرها و آله ألف صلاة و سلام و تحيّة، و قد وقع الفراغ بيمين مؤلّفه الداثرة الوازرة محمّد حسين بن محمّد صالح الحسيني، وفّقه اللّه للخيرات و السعادات، و حشره و والديه مع مواليهم السادات القادات، صلوات اللّه عليهم أجمعين.


1) . الف: + هذه صورة خطّ مؤلّفه رحمه اللّه.

منابع و مأخذ

1.

القرآن الكريم.

2.

الاحتجاج على أهل اللجاج؛ لأبي منصور أحمد بن عليّ بن أبي طالب الطبرسي (م 620 ق).

تحقيق و نشر: مؤسّسة الجواد، بيروت.

3.

الاختصاص؛ لأبي عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان العكبري البغدادي المعروف بالشيخ المفيد (م 413 ق). تحقيق: عليّ أكبر الغفّاري، مؤسّسة النشر الإسلامى التابعة لجماعة المدرّسين، قم، الطبعة الاولى 1413 ق.

4.

الإرشاد في معرفة حجج اللّه على العباد؛ لأبي عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان العكبريّ البغدادي المعروف بالشيخ المفيد (م 413 ق). تحقيق و نشر: مؤسّسة آل البيت قم، الطبعة الاولى 1413 ق.

5.

إرشاد القلوب؛ لأبي محمّد الحسن بن أبي الحسن الديلمي (م 841 ق). منشورات الشريف الرضي، قم، الطبعة الاولى 1412 ق.

6.

الأعلام؛ لخير الدين الزركلي (م 1410 ق). الطبعة الخامسة، دار العلم للملايين - بيروت.

7.

إعلام الورى بأعلام الهدى؛ لأبي عليّ الفضل بن الحسن الطبرسي (م 548 ق). تحقيق و نشر: دار الكتب الإسلاميّة، طهران، الطبعة الثالثة.

8.

أعيان الشيعة؛ للسيّد محسن الأمين. تحقيق: حسن الأمين، دار التعارف، بيروت.

9.

الإقبال بالأعمال الحسنة؛ للسيّد رضي الدين أبي القاسم عليّ بن موسى بن جعفر بن طاوس (م 664 ق). تحقيق و نشر: دار الكتب الإسلاميّة، طهران، الطبعة الثانية 1367 ق.

10.

الأمالي للصدوق؛ لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381 ق). مكتبة الإسلاميّة، طهران، الطبعة الرابعة 1362 ش.

11. الأمالي للطوسي؛ لأبي جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشيخ الطوسي (م 460 ق).

تحقيق: مؤسسة دار الثقافة، قم، الطبعة الاولى 1414 ق.

12.

الأمالي للمفيد؛ لأبي عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان العكبريّ البغدادي المعروف بالشيخ المفيد (م 413 ق). مؤسسة النشر الإسلامي، قم، الطبعة الثانية 1404 ق.

13.

إيضاح الاشتباه؛ لأبي منصور الحسن بن يوسف بن عليّ بن المطهّر الحلّي المعروف بالعلاّمة الحلّي (م 726 ق). الطبعة الثانية، مؤسسة النشر الإسلامي، قم، 1415 ق.

14.

بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار؛ للعلاّمة محمّد باقر بن محمّد تقيّ المجلسي (م 1110 ق). مؤسّسة الوفاء، بيروت، 1404 ق.

15.

بشارة المصطفى لشيعة المرتضى؛ لأبي جعفر محمّد بن محمّد بن عليّ الطبري (م 553 ق).

المطبعة الحيدريّة، النجف الأشرف، الطبعة الثانية 1383 ق.

16.

بصائر الدرجات في فضائل آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله؛ لأبي جعفر محمّد بن الحسن بن فروخ الصفّار القمّي (القرن الثالث). تحقيق: محسن كوچه باغي، الطبعة الثانية 1404 ق.

17.

البلد الأمين و الدرع الحصين؛ للشيخ تقي الدين إبراهيم بن عليّ العاملي الكفعمي (م 905 ق). الطبعة الحجريّة 1382 ق.

18.

تاج العروس من جواهر القاموس؛ لمحمّد بن مرتضى الحسينى الزبيدي الحنفي (م 1205 ق). منشورات مكتبة الحياة، بيروت.

19.

تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة؛ للسيّد شرف الدين عليّ الحسينيّ الأسترآبادي (م 940 ق). تحقيق و نشر: مؤسّسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين - قم، الطبعة الاولى 1409 ق.

20.

تحف العقول عن آل الرسول صلّى اللّه عليه و آله؛ لأبي محمّد الحسن بن عليّ بن الحسين الحرّاني المعروف بابن شعبة (م 381 ق). تحقيق: عليّ أكبر الغفّاري، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم، الطبعة الثانية 1404 ق.

21.

تفسير العيّاشي؛ لأبي النضر محمّد بن مسعود السلمي السمرقندي المعروف بالعيّاشي (م 320 ق). تحقيق: السيّد هاشم الرسولي المحلاّتي، المكتبة العلميّة، طهران، الطبعة الاولى 1380 ق.

22. تفسير عليّ بن إبراهيم القمّي؛ لأبي الحسن عليّ بن إبراهيم بن هاشم القمّي (م 307 ق).

تحقيق و نشر: مؤسّسة دار الكتاب، قم، الطبعة الثالثة 1404 ق.

23.

تفسير مجمع البيان؛ لفضل بن الحسن الطبرسي (القرن السادس). مؤسسة الأعلمي - بيروت.

24.

التوحيد؛ لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381 ق). مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم، الطبعة الثانية 1398 ق.

25.

تهذيب الأحكام في شرح المقنعة؛ لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسن المعروف بالشيخ الطوسي (م 460 ق). تحقيق: سيّد حسن الموسوى، منشورات دار الكتب الإسلاميّة طهران، الطبعة الرابعة 1365 ق.

26.

ثواب الأعمال و عقاب الأعمال؛ لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381 ق). منشورات الشريف الرضي، قم، الطبعة الثانية 1364 ش.

27.

الخرائج و الجرائح؛ لأبي الحسين سعيد بن عبد اللّه الراوندي المعروف بقطب الدين الراوندي (م 573 ق). تحقيق و نشر: مؤسّسة الإمام المهدي (عج)، قم، الطبعة الاولى 1409 ق.

28.

الخصال؛ لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381 ق). تحقيق: عليّ أكبر الغفّاري، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم، الطبعة الثانية 1403 ق.

29.

خلاصة الأقوال في معرفة الرجال؛ لأبي منصور الحسن بن يوسف بن عليّ بن المطهّر الحلّي المعروف بالعلاّمة الحلّي (م 726 ق)، الطبعة الاولى، نشر الفقاهة، قم، 1417.

30.

الذريعة إلى تصانيف الشيعة؛ للشيخ آقابزرگ الطهراني، الطبعة الثالثة. دار الأضواء بيروت.

31.

الدعوات؛ لأبي الحسين سعيد بن عبد اللّه بن الحسين الراوندي المعروف بقطب الدين الراوندي (م 573). تحقيق و نشر: مؤسّسة الإمام المهدي (عج)، قم، الطبعة الاولى 1407 ق.

32.

دلائل الإمامة؛ لأبي جعفر محمّد بن جرير بن رستم الطبري (القرن الخامس). منشورات مطبعة الحيدريّة، النجف الأشرف 1383 ق.

33.

روضات الجنّات في أحوال العلماء و السادات؛ للسيّد محمّد باقر الموسويّ الخوانساري، مكتبة إسماعيليان، قم.

34.

روضة الواعظين و بصيرة المتّعظين؛ لمحمّد بن الحسن بن عليّ بن أحمد بن عليّ الفتّال النيسابوري (م 508 ق). منشورات الشريف الرضي، قم.

35.

رياض العلماء و حياض الفضلاء؛ للشيخ عبد اللّه الأفندي. تحقيق: أحمد الحسيني، مكتبة آية اللّه المرعشي - قم.

36.

ريحانة الأدب، لمحمّد على المدرّس التبريزي (م 1373 ق). الطبعة الثالثة، مطبعة شفق، تبريز.

37.

شرح نهج البلاغة؛ لعزّ الدين عبد الحميد بن محمّد بن أبي الحديد المعتزلي المعروف بابن أبي الحديد (م 656 ق). تحقيق: محمّد أبو الفضل إبراهيم، دار إحياء الكتب العربيّة، بيروت.

38.

الصحاح؛ لأبي نصر إسماعيل بن حمّاد الجوهري (م 398 ق). تحقيق: أحمد بن عبد الغفور عطّار، دار العلم للملايين، بيروت، الطبعة الرابعة 1410 ق.

39.

الصحيفة السجادية؛ الجامعة لأدعية الإمام زين العابدين (ع). تحقيق: السيّد محمّد باقر الأبطحي، مؤسسة الإمام المهدي (عج)، الطبعة الاولى 1411 ق.

40.

طبقات أعلام الشيعة؛ للشيخ آقابزرگ الطهراني. مكتبة إسماعيليان، قم (الطبعة الثالثة).

41.

عدّة الداعي و نجاح الساعي؛ لأبي العبّاس جمال الدين أحمد بن محمّد بن فهد الحلّي (م 841 ق). تصحيح: أحمد الموحّدي، دار الكتاب الإسلامي، قم، الطبعة الاولى 1407 ق.

42.

علل الشرائع؛ لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381 ق). مكتبة الداوري، قم.

43.

العمدة (عيون صحاح الأخبار في مناقب إمام الأبرار)؛ ليحيى بن حسن بن الحسين الأسدي الحلّي المعروف بابن بطريق (م 600 ق). مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة

المدرّسين، قم، 1407 ق.

44.

عوالي اللئالي العزيزيّة في الأحاديث الدينيّة؛ لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن إبراهيم الأحسائي المعروف بابن أبي جمهور (م 940 ق). تحقيق: مجتبى العراقي، مطبعة سيّد الشهداء عليه السّلام، قم، الطبعة الاولى 1405 ق.

45.

عيون أخبار الرضا عليه السّلام؛ لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381 ق). تحقيق: السيّد مهدي الحسيني اللاجوردي، منشورات جهان قم 1378 ق.

46.

الغيبة؛ لأبي عبد اللّه محمّد بن إبراهيم بن جعفر الكاتب النعماني (م 350 ق). تحقيق:

عليّ أكبر الغفّاري، مكتبة الصدوق، طهران، الطبعة الاولى 1397 ق.

47.

فتح الأبواب بين ذوى الالباب و رب الارباب فى الاستخارات؛ للسيّد رضي الدين أبي القاسم عليّ بن موسى بن جعفر بن طاوس (م 664 ق). تحقيق و نشر: مؤسّسة آل البيت - قم.

48.

فلاح السائل و نجاح المسائل؛ للسيّد رضي الدين أبي القاسم عليّ بن موسى بن جعفر بن طاوس (م 664 ق). مركز الإحياء و التحقيق للعلوم الإسلامية، قم.

49.

قرب الإسناد؛ لأبي العبّاس عبد اللّه بن جعفر الحميري (القرن الثالث). تحقيق: مؤسسة آل البيت عليه السّلام، الطبعة الاولى 1413 ق.

50.

القاموس المحيط؛ لفيروزآبادي (817 ق).

51.

الكافي؛ لأبي جعفر ثقة الإسلام محمّد بن يعقوب بن إسحاق الكليني الرازي (م 329 ق). تحقيق: عليّ أكبر الغفّاري، دار الكتب الإسلاميّة، طهران، الطبعة الرابعة 1365 ش.

52.

كامل الزيارات؛ لأبي القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه القمّي (م 368 ق). تحقيق: نشر الفقاهة، الطبعة الاولى 1417 ق.

53.

كشف الظنون عن أسامي الكتب و الفنون؛ للحاجي خليفة البغدادي (م 1067 ق). مطبعة دار إحياء التراث العربي، بيروت.

54.

كشف الغمّة في معرفة الأئمّة عليهم السّلام؛ لأبي الحسن عليّ بن عيسى بن أبي الفتح الإربلي (م 687 ق). تصحيح: السيّد هاشم الرسوليّ المحلاّتي، منشورات مكتبة بني هاشمي،

تبريز 1381 ق.

55.

كمال الدين و تمام النعمة؛ لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381 ق). تحقيق: عليّ أكبر الغفّارى، مؤسّسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم، الطبعة الاولى 1405 ق.

56.

مجمع البحرين: للشيخ فخر الدين الطريحي (م 1085 ق). تحقيق: سيّد أحمد الحسيني، منشورات مكتبة الثقافة الإسلاميّة، الطبعة الثانية 1408 ق.

57.

المحاسن؛ لأبي جعفر أحمد بن محمّد بن خالد البرقي (م 280 ق). دار الكتب الإسلاميّة، قم، الطبعة الثانية 1371 ق.

58.

مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل؛ لميرزا حسين النوري الطبرسي (م 1320 ق). مؤسّسة آل البيت، قم، الطبعة الاولى 1407 ق.

59.

المصباح (جنّة الأمان الواقية و جنّة الإيمان الباقية)؛ للشيخ تقي الدين إبراهيم بن عليّ بن الحسن العاملي الكفعمى، (م 900 ق). منشورات الشريف الرضي، قم، الطبعة الثانية 1405 ق.

60.

مصباح المتهجّد؛ لأبي جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشيخ الطوسي (م 460 ق).

تحقيق و نشر: مؤسّسة فقه الشيعة، بيروت، الطبعة الاولى 1411 ق.

61.

معاني الأخبار؛ لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381 ق). تحقيق: عليّ أكبر الغفّارى، مؤسّسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم، الطبعة الاولى 1361 ش.

62.

معجم المؤلّفين؛ لعمر رضا كحّالة، الطبعة الاولى، مكتبة المثنى - بيروت.

63.

مفاتح الغيب؛ للعلاّمة محمّد باقر المجلسي (م 1110 ق). تحقيق: السيد مهدي الرجائى.

64.

مكارم الأخلاق؛ لرضي الدين حسن بن فضل الطبرسي (القرن السادس)، نشر شريف الرضي، قم 1412 ق.

65.

مناقب آل أبي طالب (المناقب لابن شهرآشوب)؛ لأبي جعفر رشيد الدين محمّد بن عليّ بن شهرآشوب المازندراني (م 588 ق). تحقيق: السيّد هاشم الرسوليّ المحلاّتي،

منشورات العلاّمة، قم.

66.

من لا يحضره الفقيه؛ لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381 ق). تحقيق: عليّ أكبر الغفّارى، مؤسّسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم، الطبعة الثالثة 1413 ق.

67.

مهج الدعوات و منهج العبادات؛ للسيّد رضي الدين أبي القاسم عليّ بن موسى بن جعفر بن طاوس (م 664 ق). منشورات دار الذخائر، قم، الطبعة الاولى 1411 ق.

68.

النهاية في غريب الحديث و الأثر؛ لأبي السعادات مبارك بن مبارك الجزري المعروف بابن الأثير (م 606 ق). تحقيق: طاهر أحمد الزاوي، مؤسّسة إسماعيليان، قم، الطبعة الرابعة 1364 ش.

69.

نهج البلاغة؛ ما اختاره أبو الحسن الشريف الرضي محمّد بن الحسين بن موسى الموسوي من كلام الإمام أمير المؤمنين عليه السّلام (م 406 ق). تحقيق: صبحي صالح، منشورات دار الهجرة، قم.

70.

ينابيع المودّة لذوي القربى؛ لسليمان بن إبراهيم القندوزي الحنفي (م 1294 ق). تحقيق:

السيّد عليّ جمال أشرف الحسيني، مطبعة الاسوة، طهران، الطبعة الاولى 1416 ق.

إيضاح الأنباء في تعيين مولد خاتم الأنبياء و مقتل سيّد الشهداء عليهما السّلام

اشاره

شهيد ميرزا على ثقة الإسلام تبريزى (1330 ق) تحقيق: محمّد الوان ساز خويى

درآمد

اشاره

رسالۀ إيضاح الأنباء في تعيين مولد خاتم الأنبياء و مقتل سيّد الشهداء عليه السّلام يكى از آثار معروف و جاويد آية اللّه شهيد ميرزا على آقا ثقة الإسلام تبريزى است كه در مورد تعيين سال، ماه و روز ولادت حضرت خاتم الانبيا صلّى اللّه عليه و آله و تعيين سال شهادت حضرت سيّدالشّهدا عليه السّلام به بحث پرداخته است. وى در اين رساله به ذكر اقوال علماى اماميه و اهل سنت پرداخته و نقاط ضعف و قوّت اقوال مختلف را مشخص كرده و قول منتخب خود را با دليل به كرسى نشانده است.

مؤلّف

شرح حال آية اللّه شهيد ثقة الإسلام تبريزى در بيشتر منابع و مصادر تاريخى دورۀ مشروطيت و پس از آن قابل دسترسى است.(1)محض


1) . شرح حال وى در منابع زير قابل دسترسى است: سوانح عمرى يا آثار قلمى، ص 77-109؛ فرهنگ سخنوران، ج 2، ص 275؛ دانشمندان آذربايجان، ص 91؛ ريحانة الأدب، ج 1، 236؛ مجموعۀ آثار قلمى شهيد ثقة الإسلام تبريزى؛ مكارم الآثار، ج 6، ص 2135؛ تبريز مه آلود، ج 1، ص 53؛ شرح حال ميرزا على ثقة الإسلام تبريزى؛ سخنوران آذربايجان، ج 1 ص 277؛ تاريخ مشروطۀ ايران، ص 151؛ آثار باستانى آذربايجان، ج 1، ص 393؛ ميراث اسلامى ايران، ج 9، ص 156؛ داستان راستان، ص 60؛ فرهنگ فرق اسلامى، ص 268؛ تاريخ و جغرافى دار السلطنۀ تبريز، ص 340؛ اعيان الشيعه، ج 8، ص 385؛ معجم المؤلّفين، ج 7، ص 248؛ مصفى المقال، ص 313؛ شرح حال رجال ايران، ج 2، ص 373؛ تذكرۀ شعراى آذربايجان، ج 2، ص 117؛ اثرآفرينان، ج 2، ص 184؛ يادداشت هاى قزوينى، ج 8، ص 163؛ مجلّۀ يادگار، س 3، ش 4، ص 12؛ نقباء البشر، ج 2، ص 579، و ج 4، ص 1546؛ تجربة الأبرار و تسلية الأحرار، ج 1، ص 197؛ رجال آذربايجان در عصر مشروطيّت، ص 59؛ روضات الجنان، ج 2، ص 660؛ دائرة المعارف تشيّع، ج 5، ص 218؛ مواد التواريخ، ص 242؛ رهبران مشروطه، ج 2، ص 275؛ كوى سرخاب تبريز، ص 120؛ تاريخ هجده سالۀ آذربايجان، صفحات مختلف؛ مقدّمۀ ديوان آتشكدۀ نيّر؛ يادداشت هاى ميرزا اسد اللّه ضميرى، صفحات مختلف؛ خاطرات و خطرات، صفحات مختلف؛ تاريخ مشروطه در ايران، صفحات مختلف؛ شهيد نيكنام ثقة الإسلام تبريزى؛ تاريخ انقلاب مشروطيّت در ايران، اغلب صفحات.

اطّلاع از حيات علمى و سياسى اين عالم مبارز، به صفحاتى از زندگى ايشان كه در ابتداى چاپ اوّل اين رساله (إيضاح الأنبياء) به چاپ رسيده، با ويرايشى اندك بسنده مى گردد.

نسب نامه و شمّه اى از حالات اجداد وى

على بن موسى بن محمّد شفيع بن محمّد جعفر بن محمّد رفيع بن محمّد شفيع خراسانى الاصل تبريزى المسكن.

تمام آبا و اجداد ايشان از جملۀ اكابر و علما و فضلاى شهر تبريز بوده، هريك از ايشان در عصر خويش از خيرخواهى دولت و ملّت كوتاهى نمى كرد و مرحوم ميرزا محمّد شفيع در عصر نادرشاه افشار به واسطۀ اين كه در موقع مقابلۀ با عثمانى ها و حمله به عساكر ايشان در شهر تبريز ارائه طريق و راهنمايى نموده بود، مورد توجّه قرار گرفت و بالاخره مستوفى آذربايجان بود و سمت وزارت داشت و شخص عاقل و مدبرى بود.

و مرحوم ميرزا محمّد رفيع از جملۀ علماى اعلام و از تلامذۀ علّامۀ بهبهانى و شيخ يوسف بحرانى صاحب حدائق و از طرف آن مرحوم مجاز بود. و ميرزا محمّد رضى خوشنويس معروف، برادر كوچك آن

مرحوم است. شمّه اى از نگارش مرحوم عبد الرزّاق بيك دنبلى در حقّ آن مرحوم به قرار ذيل است:

ميرزا محمّد رفيع از جملۀ تلامذۀ علّامۀ بهبهانى و صدرنشين انجمن قدردانى، خلاصۀ اصفياى كرام و نقاوۀ اتقياى ايّام، محقّق علماى علاّم، مدقّق فضلاى عالى مقام، مسيحى خضردانش، ادريسى قضابينش، بزرگوارى متنسّك متهجّد، و خواجۀ متقشّف متعبّد، عظيم القدر، رحيب الصدر، رفيع المنزلة، منيع المرتبة. در حلّ عبارات مشكله و مسائل غامضه از قدرت فضل و قوۀ استحضار فيروز، و در تصادم حوادث دهر ملامت بهر و تلاطم امواج فتن. عقل آموز و تجربت اندوز، مشربش بس عالى و شب ها در مناجات يزدان درّ اشكى از ديده ريزان چون لئالى، و حالى به حليۀ خداشناسى حالى. صديقى باوفا و وقار بود و عزيزى با نجدت و فخّار، و در انجمن دنيا با اهل ديار و غربا شفيق بود و از قدردانى نجبا را در شدّت و رخا بهترين رفيق، از مخالف سليقه و مشرب خويش به شدّت مجانب، و به دوستان جنانى خود قلبا و لسانا و عيانا راغب.

تا اين كه مى نويسد:

همواره در جويبار لطفش سلسبيل بارد نصيب صادر و وارد؛

يزدحم الناس على بابه *** و المشرب العذب كثير الزحام

بهره ياب از خوان ايثارش موالى و معاند، از صافى طينت و صدق نيّت، صاحب خلق جميل و طور نبيل و شأن جليل، رأى مصلحت دانش دشمن و دوست را در مشورت رهبر و دليل، انواع نعمش بى نقم و به مقيم و طارى و غربا و ابن السبيل سبيل بود.

خانه اش منزل درويشان بود *** حاصلش قوت جگرريشان بود

منزل صادر و وارد كويش *** منهل عذب موارد گويش

شمع انجمن اين ديار، در دقيقه يابى و آداب دانى سواد العين هر سواد نزهت آثار. چون در شهور سنۀ هزار و صد و نود و نه به وطن بازآمدم و آن جناب از تعمير سرّمن رأى در سنۀ هزار و دويست به تبريز مراجعت كرد، با وى انباز و همراز شدم. قطع نظر از الفت و قرابت ظاهرى، در خدمت فضل پرورش ارادتى و صداقتى حاصل شد و رابطۀ روحانى متواصل. از پيوند اهل ديار بريدم و به صحبت بى نفاقش آرميدم....

والد ايشان ميرزا محمّد شفيع را كه اصل ايشان از معارف خراسان بود، دو فرزند نامى و دو خلف سعادتمند گرامى بود: ميرزا محمّد رفيع و ميرزا محمّد رضى.

اين يكى ادريس موسى مرتبت *** و آن دگر برجيس عيسى منقبت

اين يكى از فاضلان روزگار *** و آن دگر از منشيان سحركار

لفظ او را نثره و شعرى رهين *** كلك اين را سحرها در آستين

گزارش حال رضىّ الدين عن قريب در صوادر احوال خاقان سليمان خصال و خسرو جمشيد اقبال، رقم زد كلك گوهرنگار خواهد آمد.

در شهور سنۀ 1198 احمد خان بن مرتضى قلى خان دنبلى، بناى تعمير مشاهد متبركۀ سرّمن رأى كه سال ها مشهود ضمير مهر تنويرش بود نهاد و قريب دوازده هزار تومان زر مسكوك براى انجام و اتمام اين امر شگرف نزد آن جناب فرستاد و وى قريب دو سال در آن حدود متوقّف بود و به تتميم اين امر اشتغال مى نمود. و در تعمير مشاهد منوّرۀ امام على النقى و امام حسن عسكرى و افراختن طاق و رواق امكنۀ عرش نطاق و بناى مسجد صاحب الامر و سرداب كه غيبت امام عليه السّلام در آن مقام اتّفاق افتاده، مساعى جميله به تقديم رسانيد. قبلۀ مسجد احمد مستنصر عبّاسى انحرافى داشت؛ اساس مسجد را از زمين برداشت و محراب را به وضع دايرۀ هندى آراست و مسجد را تمام كرد.

چون هنگام تعمير ضرايح مقدّسه و توسعۀ صحن روضۀ جنّت نهاد، به كندن اطراف مضاجع منوّره مشغول شد و بنّا و عمله در نبش قبور و فتش مزارات عامّه همّت گماشتند، عامّه و اهالى بغداد مانع شده نزد سليمان پاشا غوغا و شورش عظيم برآوردند، پس وى جناب ميرزا پاشا را ملاقات كرده، به لطايف الحيل و سخنان معقول و جود و احسان آن جماعت را ساكت كرده، به كار خود پرداخت.

بالضرورة صحن مقدّس را از اخشاب و الواح و صناديق صناديد آل عبّاس كه ابدان ايشان از مرور دهور سمت اندراس يافته بود، پاك رفتند و عظام رميمۀ عامّه را جمع كرده، در حفرۀ ديگر نهفتند. يكى از آن جمله صندوق واثق عبّاسى بود كه بعد از معتصم خليفه شد....

القصّه جناب ميرزا ما دام الحيات نزد سلاطين و امرا و حكّام احترامى تمام داشت. عمرش قريب به هفتاد بود كه در اوّل شوّال سنۀ هزار و دويست و بيست و دو از اين محنت آباد درگذشت. نعش مطهّرش از تبريز به نجف اشرف نقل شد و از مآثر او نسخه اى است كه در ردّ صوفيه نوشته است - انتهى -.(1)

ميرزا محمّد جعفر از اكابر و فضلاى شهر و با لقب «صدر» ملقّب بود و در سنۀ 1235 ق مرحوم شد. همچنين حضرت حاجى ميرزا شفيع آقا ابتدا با لقب «صدر» كه لقب آبا و اجدادى بود ملقّب و ثانيا با لقب ثقة الإسلام ملقّب و مخاطب بودند.

سال ها در عتبات عاليات در محضر اكابر علماى اعلام مشغول تحصيل علوم دينيّه و مخصوصا در محضر سيّد عالم كامل، حاجى سيّد كاظم رشتى - أعلى اللّه مقامه - معارف الهيّه را تكميل و از طرف آن مرحوم مجاز بود و پس از مراجعت به تبريز ساليان دراز همواره مرجع و ملجأ عموم الناس بود. در مجالس عمومى و خصوصى به


1) . تجربة الأبرار و تسلية الأحرار، ج 1، ص 194-212.

هدايت و ارشاد مردم مى پرداخت و تخم معرفت و توحيد را در قلوب مؤمنين مى كاشت. مرحوم مزبور ازجمله اشخاص عاقل و برجسته و برگزيدۀ عصر خويش و از نقطه نظر ابقاى بناى صلح و آسايش در بين جامعه طرف اعتماد و توجّه دولت و ملّت بود و مراتب خيرخواهى و حقّگزارى را نسبت به عامّۀ ناس به تقديم رساند؛ چنانچه هنگام هجوم و غارت خانۀ مرحوم ميرزا صادق قائم مقام و فتحعلى خان صاحب ديوان شيرازى كه هر دو از پيشكاران و حكّام وقت بودند كه از طرف رجّاله و اوباش شهر تبريز سرزده و اقدام شده بود، در سايۀ تدابير حكيمانه و نصايح مردم، جان و ناموس قائم مقام را از تعرّض ديگران محافظت و از خطر مستخلص نمود.

همچنين در وقعۀ صاحب ديوان از غارت اشرار دفاع كرده، خود را مواجه خطر نمود و به طورى كه لازم بود، از هرزگى و تعدّى اجامر جلوگيرى كرد.

و بالجمله تاريخ تولّد ايشان 1218 هجرى و تاريخ وفات ايشان در كربلاى معلاّ است كه در شهر شوّال 1301 هجرى اتّفاق افتاد و در قاضى الحاجات در مقبرۀ مخصوص دفن گرديد.

مادّۀ تاريخى كه مرحوم مغفور حاجى ميرزا محمّد رفيع نظام العلماء - طاب ثراه - انشا نموده اين است:

ألا مات بالطف صدر الورى *** شفيع المحبّين يوم الجزا

فأورث همّا طويلا لنا *** إذا غاب منّا و شطّ النوى

و سار إلى مرقد نيّر *** و قد طاب مثواه في كربلا

فوا أسفا لم يعد ثانيا *** و من فقده انهدّ ركن الولا

و للدين في موته ثلمة *** لقد شقّ منه أساس العلى

سألت عن الطبع تاريخه *** فقال «بلى غاب بدر الهدى» (1301)

ايضا مرحوم حاجى ميرزا حسين خان كه شخص فاضلى بوده، گفته

است:

بزد پشت پا بر جهان خراب *** ببرد از جهان آنچه بود آب وتاب

شفيع الورى هادى رآه دين *** ولىّ ولىّ خدا بو تراب

نبى را همو بود قائم مقام *** ولى را همى بود نائب مناب

به هر امر و نهيش به ردّ و قبول *** بود مبتنى هر عقاب و ثواب

ز پير خرد جون نمودم سؤال *** ز نقل شفيعا به حسن المآب

به تاريخ نقلش ز دار المحن *** بگفتا بگويم «هو النور غاب» (1301)

حضرت مرحوم حاجى ميرزا موسى آقا ثقة الإسلام، به تاريخ 1258 هجرى ولادت يافت و در عصر خود از جملۀ علماى طراز اوّل شهر تبريز بود كه سال ها در عتبات عاليات به تحصيل اشتغال داشت و مخصوصا در محضر عالم فاضل، آخوند ملّا تقى هروى اصول فقه را تكميل و در محضر والد مرحومش حاجى ميرزا شفيع آقا ثقة الإسلام از كسب كمالات معنويّه و مراتب الهيّه بهره مند گرديده و استفادۀ كلّى نموده و مقام ارجمندى را احراز كرده بود. و در مجالس عمومى و خصوصى از القاى مطالب حقّه و نشر معارف الهيّه دريغ نفرموده، جلب توجّه عامّه و خاصّه را نموده بودند.

همچنين همواره به اقتضاى فطرت سليمه در مقام خيرخواهى نسبت به دولت و ملّت بوده، چنانچه در قضيّۀ رژى و انحصار دخانيّات كه تمام علماى شهر تبريز در رفع آن اتّفاق كرده بودند، ايشان نيز در حفظ حدود صلح بين دولت و ملّت مساعى جميله بذل نمود تا محذور مترقّب در سايۀ اتّحاد و يگانى تمامى علماى اعلام مرتفع گرديد.

در سال 1314 هجرى به واسطۀ تعرّض و گفتگوى يك نفر مسيحى به يك نفر طايفۀ نسوان از مسلمين فتنه اى توليد كرده مسيحى و ارمنى به قنسولگرى روس پناهنده شده، مفسدين دامنى به اين آتش زده و

اجانب نيز از موقع استفاده نموده، مى خواستند از آب گل آلود ماهى بگيرند و به انتشار وارد كردن قشون به ايران افكار عمومى را جلب و دولت و ملّت، هر دو دچار محذورات شده بودند. در عين حال پى به وخامت احوال برده، با عقل و تدبير و نصايح مشفقانه غائله را رفع و مردم و اهالى را كه ازدحام و اجتماع تمام كرده بودند، متفرّق نمودند.

همچنين در سال 1312 نگهدارى و حمايت از مرحوم ميرزا عبد الرحيم خان قائم مقام را كه حكمران و پيشكار آذربايجان و سيّد نجيبى بود، از وظايف شرعيّۀ خود ديده، وقتى كه رجّالۀ تبريز به خانۀ آن مرحوم هجوم آورده غارت مى كردند، آن مرحوم به واسطۀ همسايگى در مراجعت از مسجد و نماز جماعت تأمّل نكرده، با جمعى از خواصّ و دوستان خود به خانۀ مرحوم قائم مقام تشريف برده، مردم رجّاله و غارتگر را طوعا و كرها متفرّق و اموال منهوبه را به قدر مقدور مسترد داشتند. و در موقع غارت خانۀ مرحوم حاجى ميرزا محمّد رفيع نظام العلماء كه در سنۀ 1314 از طرف مفسدين واقع گشت، شبانه ايشان را در منزل خود قبول و به خارج شهر به دستيارى حكومت وقت حركت دادند.

و بالجمله مرحوم مزبور در ششم رمضان 1319 به رحمت ايزدى پيوست و جنازۀ ايشان به عتبات حمل شده، در همان مقبرۀ والد مرحومش مدفون گشت.

در مرثيه و مادّه تاريخ مرحوم حاجى ميرزا موسى آقا ثقة الإسلام - أعلى اللّه مقامه - جناب مستطاب فخر الفضلاء، حاجى ميرزا عبد المحمّد اسكويى - سلّمه اللّه - شعرى انشا نموده كه بعضى از آنها انتخاب و درج مى شود:

ألا أيّها الأحباب قد غاب نورنا *** بغيبته قد مات منّا سرورنا

أ لا غاب نور الحقّ ربّ الفضائل *** و أشرف في الفردوس أعلى المنازل

قد انكسر التابوت فيه سكينة *** و حلم و علم و افتخار و زينة

قد ارتحل العلاّم ذو الفضل و التقى *** من العالم الفاني إلى عالم البقا

و قد ذهبت آثار دين و ملّة *** و قد عطّلت أحكام شرع و سنة

تكسّر ركن الدين من فوت عالم *** لقد فاق في العالم على كلّ عالم

ألا مات غوث الدين و الحجّة التي *** لقد كان مولى مرجعا للبريّة

و فات أبو الأعلام نور الأفاضل *** و أورد في الجنّات أروى المناهل

مضى ثقة الإسلام فخر الأعاظم *** سميّ إمام الحقّ موسى و كاظم

سميّ كليم اللّه أهل التكرّم *** كليم من اللّه زمان التكلّم

ألا إنّه خير الورى في السجيّة *** ألا إنّه نور الهدى في البريّة

فمن موته قد مات كلّ الفضائل *** و من فوته قد فات كل الوسائل

لقد رفع اللّه الرفيع بجنّة *** له درجات عاليات و غرفة

لتاريخه الهمت يا ذا الفضائل

و أشرف في الفردوس أعلى المنازل (1319)

و إن شئت تاريخا سواه يساعد

فقل «ثقة الإسلام موسى» (1319) لواحد

أيضا في مرثية و مادّة تاريخه طاب ثراه:

يا ثقة الإسلام كنت نورا *** بين الورى لقلبنا سرورا

أنت العليم العليم المحقّق *** أنت الفهيم الأفهم المدقّق

أنت الفقيه الأفقه المسدّد *** أنت الإمام العادل المقلّد

كلّ العلوم حاضر لديكم *** كلّ العيون ناظر إليكم

أيا سميّ سابع الأئمّة *** يا هادي الأنام نور الأمّة

أنت الذي استغنيت في العلوم *** كملت في الآداب و الرسوم

يا أيّها الأحباب غاب نور *** لعيننا و قلبنا سرور

هو الذي في العلم قد توحّدا *** و هو على الأعلام صار سيّدا

إذ ادخل الجنّة و استقرّا *** ورّخته «حسنت مستقرّا» (1319)

سألت تاريخا سوى من اللّه *** فيل لي «اختاره و علاّه» (1319)

و إن تشأ سواه في السطور *** ورّخ له «أيا عظيم النور» (1319)

شمّه اى از سوانح عمرى و قضيۀ حضرت آقاى ميرزا على آقا ثقة الإسلام

مرحوم مغفور در شب جمعه هفتم شهر رجب هزار و دويست و هفتاد و هفت هجرى متولّد شد و در ايّام شباب علوم ادبيه و معانى و بيان را نزد فضلا و ادبا كامل تحصيل و بعد از اشتغال به اصول و فقه، اواخر قرن سيزدهم هجرى به عتبات عاليات تشرّف حاصل نمود.

پس از مدّتى اقامت و استفاضۀ كامل از محضر علماى اعلام، مثل عالم فاضل مرحوم حاجى شيخ على يزدى بفوريى و ثانيا در حضر عالم

فقيه آخوند ملّا حسين اردكانى و فقيه عصر خود مرحوم شيخ زين العابدين مازندرانى استفاده و تلمّذ نمود و از جانب آن مرحوم مجاز بود. مدّتى نيز معارف الهيّه را نزد جد امجد خود، حاجى ميرزا شفيع آقا تكميل نمود، تا اين كه در سنۀ 1308 به وطن مألوف خويش مراجعت نموده، همواره در بثّ علوم دينيّه و معارف الهيّه سعى و اهتمام تمام داشت و با ذهن صاف و نقّاد در فيصلۀ امور و آسايش مردم، ساعى و جاهد بود تا اين كه در سنۀ 1324 انقلاب و مشروطيّت ايران شروع گرديد. آن مرحوم با نهايت حزم و احتياط در مواقع لازمه از خيرخواهى دولت و ملّت آنى غفلت نورزيده، چه در مجالس خصوصى و چه در ملأى سر منبر آنچه لازمۀ تنبّه و هدايت اهالى بود، هميشه القا مى كرد و متذكّر مى شد. چنانچه در موقع محاصرۀ تبريز كه شاهزاده عين الدوله از طرف دولت با اردو در باسمنج نشسته و رآه را به تبريز و تبريزيان بسته و اهالى، دچار فشار و در نهايت سختى واقع شده بودند، در آن هنگام مرحوم مزبور با دو نفر از علماى عظام، آقاى حاجى سيّد المحقّقين و آقاى حاجى سيّد حاجى آقا ميلانى به باسمنج رفته و مذاكرات طولانى با دولت و مرحوم محمّد على شاه قاجار فرمودند.

و مخصوصا تلگرافات ايشان كه چاپ شده، حاكى از علوّ رتبه و دورانديشى و خيرخواهى آن مرحوم نسبت به دولت و ملّت ايران است. و بالجمله چنانچه مسلّم و نزد عقلا واضح و روشن است، در آن هنگام همسايۀ شمالى و جنوبى، از انقلاب ايران استفاده كرده و هر كدام از دول مجاور در مداخلۀ در امور ايران خود را ذى حقّ و ذى نفع تصوّر كرده، كار را به جايى رساندند كه به دولت ايران اولتيماتوم داده شد و رسما ايران را به موقع مقاسمه گذاردند.

روس ها در آن موقع به عنوان حمايت و نگهدارى اتباع خويش قشونى به ايران و سمت شمالى و شهر تبريز و نواحى آن خصوصا

سوق داده و پى بهانه مى گشتند كه انقلابى برپا كنند و آن را مجوّزى براى عمليّات و مداخلات خود قرار دهند.

عقلا و دانايان رموز مى دانستند كه مقصود اصلى ايشان چيست. اين بود كه آن مرحوم نيز عواقب امور را وخيم ديد و در آن موقع حسّاس، امر به سكوت و تأمّل نمود؛ زيرا نمى خواست طرف مقابل بهانه جويى كرده، اقدامى بكند. ولى اشخاص مغرض و يا دوستان جاهل، غافل از جريان امر بودند و مقابلۀ با روس ها را اوّلين علاج دانسته و طرف شدن ايشان را سهل انگاشته و به حرف عقلا چندان وقعى نمى گذاشتند.

تا اين كه اواخر ذى حجّۀ 1329 در نتيجۀ پيچيدگى و بهانه جويى روس ها قهرا درگيرى به وجود آمد و جمعى از طرفين كشته و زخمدار گرديدند و از اوّل محرّم چند روز مجاهدان مشغول جنگ و جدال بودند و تا هفتم ماه مرحوم آقا به همراهى مرحوم امان اللّه ميرزا حكومت وقت و آقاى مشاور السلطان كارگزار و چند نفر از اكابر شهر مكرّر با قنسول روس و انگليس ملاقات و مذاكرات طولانى در باب اصلاح امر نموده و سعى و اهتمام كامل در خاموش كردن نايرۀ فتنه و تعدّى ايشان به عمل آوردند.

و چون قضيۀ صلح و مسالمت، صرفۀ روس ها نبود، اين بود كه بر مراتب تشدّد و سخت گيرى خود افزودند و پس از رسيدن قشون جديد از روسيه كه دم پل آجى اردو زده و با حال بمباران به شهر وارد شده بودند و در باغ شمال تمركز داشتند، بالاخره شهر تبريز به كلّى در تحت استيلا و نفوذ ايشان واقع گشت و مجاهدان چاره اى جز گريختن و متوارى شدن نديدن.

تا اين كه در هفتم و هشتم ماه محرّم، مرحوم شيخ سليم و ضياء العلماء با دستيارى و ارائۀ طريق مسلمانان خوش فطرت! گرفتار شدند و آن

ايّام هركس به خدمت مرحوم آقا مى رسيد، امر به خارج رفتن و متوارى شدن مى فرمودند.

پاره اى گزارشات و آخرين سانحۀ آن مرحوم

در اين چند روز هركس از دور و نزديك خيالات فاسدۀ اجانب و دسيسه كارى پاره اى اشخاص مغرض را در حقّ آن مرحوم مى شنيد، به طور خصوصى به وى ابلاغ مى كرد، ولى خود آن مرحوم ابدا به خارج رفتن و متوارى شدن رضايت نداده، در خانۀ خود را باز گذارده، تسليم مشيّت الهى و تقدير خداوندى بودند و مكرّر آن مرحوم به اشخاص متعدّد تلويحا و تصريحا از وقوع حادثۀ مهم خبر مى دادند. ازجمله مرحوم ميرزا على خان اديب كه به واسطۀ رايگانى با آن مرحوم روز هفتم محرّم خدمت ايشان رسيد، چون وقت ظهر بود با هم غذا صرف كرده، فرموده، بودند: شايد اين آخرين غذا خوردن با شما باشد.

مرحوم اديب سؤال كرده بود: مرگ خيال سفرى داريد؟

در جواب فرموده بودند: بلى سفر خيلى طولانى.

بعد اديب مرحوم مى گفت: بعد از تأثّر از اين فرمايش ايشان عرض كردم: خوب است چندى به خارج تشريف ببريد.

فرمودند: هيهات! اگر من فرضا در جسد حضرت عيسى جاى گزينم، باز روس ها ابقا نكرده، درصدد اتلاف من برمى آيند.

و روز دوم محرّم نيز با مرحوم سيف السادات سرخابى و چند نفر ديگر اين قبيل فرمايشات را فرموده بودند.

از جملۀ اشخاصى كه اظهار انسانيّت كرد، شهبندر عثمانى بود كه به توسّط شخص محترمى كه فعلا از نمايندگان آذربايجان است، پيغام داده و ابراز محبّت كرده بود كه: «من نسبت به ثقة الإسلام از اجانب

خطرى تصوّر مى نمايم و من حاضرم از ايشان پذيرايى نمايم» و شخص محترم به وسيله اى ابلاغ كرده بود. آن مرحوم جوابا اشعار داشته بودند كه در مقابل تقديرات الهى چاره اى نيست. محافظۀ جان سهل است، ولى چگونه مى شود كه من براى محافظۀ جان خود التجا به مأمنى بنمايم و ديگران را به زحمت و خطر دچار كنم و چگونه مى توانم در آتيه ميان دوست و دشمن زندگى نمايم‌؟! و البتّه مردن را با مقايسۀ اين حال ترجيح داشته، اقدام به اين امر را جايز نمى دانم و با امتنان از اظهار محبّت شخص معقود توكّل به خدا مى نمايم.

تا اين كه روز دوشنبه نهم محرّم 1330 هجرى وقت عصر در حالتى كه مرحوم آقا مى خواستند به منزل آقاى دكتر ميرزا على نقى خان افتخار الملك تشريف ببرند، سر كوچۀ خودشان، و دينسكى نائب قنسول و صاحب منصب هر دو از درشكه پايين آمده، بعد از اداى تعارف رسمى اظهار مى كنند جنرال قنسول سلام رساندند، چون در قنسول خانه چند نفرى هستند، مذاكره اى خواهد شد، فرستادند شما هم تشريف بياوريد.

ايشان فرموده بودند: شما برويد، من با درشكه ديگر مى آيم.

بعد نائب قنسول اظهار كرده بود: درشكه، مخصوص قنسول است كه براى شما فرستاده اند!

به هر تقدير آن مرحوم، بى ملاحظه و درنگ سوار درشكه و يكسر همراه ايشان به قنسول خانه تشريف برده، جريان امر، آنجا آنچه معروف شد حبل المتين روزنامۀ كلكته در آن تاريخ شرحى نوشت، ولى اجمالا آنچه از منابع مختلفۀ موثّقه به دست آمده، شرح داده مى شود.

بعد از ورود به قنسول خانه جنرال قنسول ملّلر خطاب به مرحوم آقا نموده، سؤال ذيل را كرده اند:

قدرت دولت روس با دولت ايران چطور مى دانيد؟ گرچه دولت

ايران در اين مسألۀ كشتار روس ها دخالتى نداشته. اهالى و پاره اى رؤسا مبادرت به اين كار كرده اند و شما كه پيشواى آنها بوده ايد، اگر مانع مى شديد هرگز اقدام به طرفيّت و كشتار سالدات هاى روس نمى كردند. وانگهى مگر قدرت دولت روس را همان قزاق ساخلوى شهر تبريز مى دانيد؟

مرحوم آقاى شهيد در جواب فرموده اند:

ما ملّت ايران منكر قدرت دولت روس نيستيم، ولى حقّانيّت، خود از هر قدرتى قوى تر است. وانگهى در اين مسألۀ طرفيّت و كشتار روس ها محرّك، خود شما بوده ايد و ابدا عقلا و اهالى، راضى به اين مسأله نبودند.

از جملۀ سؤالات و ايرادات، همانا پاره اى تلگرافات بوده كه به مركز مخابره شده بود. صورت آنها را مظنّه به دست آورده، توليد كدورت و مايۀ ايراد شده بود.

جوابا فرموده بودند:

منتها من به اقتضاى اسلاميّت، نفوذ اجانب را مايل نبودم و حالا شما هم به اقتضاى سياست، هرگونه رفتار نماييد مختاريد.

جنرال قنسول، ورقه اى كه قبلا تهيّه كرده بود، به نظر ايشان رسانده و امضاى آن را تكليف كرده بود و مضمون آن تقريبا اين بود كه از طرف اهالى تبريز اقدام به جنگ شده و چقدر تلفات به روس ها تحميل گرديده و قشون امپراطورى در مقام مدافعه بوده تا اين كه مجبور شدند اشرار را دفع و آذربايجان را امنيّت بدهند و به يد قدرت ايشان تبريز فتح شد. و بعد وعده و نويد داده بود كه اگر اين ورقه را امضا نماييد، از طرف دولت امپراطورى مورد توجّه خاصّى خواهيد شد.

مرحوم آقا از امضاى ورقه امتناع ورزيده و گفته بودند:

اين نوع وعده و نويد شما مثل دلدارى يك طفل كوچكى است كه با

نقل و شيرينى گولش زده و مشغولش مى كنند.

بعد از اصرار زياد و تحاشى ايشان قنسول مأيوس شده، سپس ميرزا على اكبر خان، منشى قنسول خانه را فرستاده، مرحوم آقا به ايشان تعرّض فرموده و اظهار كرده بودند:

شما مسلمان هستيد، پس چگونه راضى مى شويد كه من كفر را ترجيح داده و بر تسلّط اجانب به مملكت اسلامى اجازه و امضا بدهم‌؟!

پس از يأس از امضاى ورقه، سر شب وى را از قنسول خانه به باغ شمال برده، تسليم رئيس قشون نموده بودند. در باغ نيز همين قضايا تجديد شد و جز جواب رد مطلبى نشنيده، در جواب استنطاق و سؤالاتى كه كرده بودند، اين قدر فرموده بودند:

اگر محاكمه در جاى بى طرف و از اشخاص منصف بود و نمايندگان دول بى طرف حضور داشتند جواب مى دادم، ولى فعلا كه اين حال و جريان امر اين طور است، جواب دادن فايده ندارد.

و بالجمله شب عاشورا در همان باغ شمال متوقّف و مشغول عبادت بوده اند.

صمدجويان به رآه دين پرستى *** من از عشق وطن با كفر توأم

تا اين كه عصر روز عاشوراى هزار و سيصد و سى هجرى ايشان و چند نفر از احرار را به سرباز خانه آورده، آن مرحوم دو ركعت نماز تقديم درگاه الهى نمود و گاه به آقا شيخ سليم و سايرين كه در مقام اضطراب و تشويش بودند، دلدارى و تسلّى مى دادند. بعد از آن با رشتۀ دار جفاى روس ها و مسلمان نماها رشتۀ حياتش قطع و مرغ روح پرفتوح ايشان در فردوس برين آشيانه گزيد و از رنج و بلا و محن دنيا مستخلص گشت.

و روز پانزدهم نزديك غروب چند نفر از دوستان ايشان جان خود را

برطبق اخلاف نهاده، جنازۀ آن مرحوم را به سيّد حمزه آوردند و بعد از غسل و كفن، نماز را مرحوم حاجى شيخ محمّد سرخابى خويى شبانه خواند و در مقبرۀ مرحوم عزيز خان سردار به طور امانت گذاشتند، تغمّده اللّه برحمته و غفرانه.

اجمالا فقيد شهيد در علوم ادبيه و رياضيّات و نجوم و اصول و فقه و حكمت و كلام و تاريخ، سرآمد بود و حظّ وافرى داشت و تحصيلات خود را نزد استادان كامل ادامه داده و مقام بلند و ارجمندى را احراز كرده بود.

مرحوم مزبور، قلم خوب و مطبوعى داشت و با قريحۀ مستقيم در املا و انشا بى نظير بود. از آثار ايشان چند رساله - رسالۀ لالان(1)- و ترجمۀ عتبى است كه به امر و اشارۀ مرحوم حسنعلى خان اميرنظام، ترجمه گرديد و به طبع رسيد(2)و آنچه مهمّ است همانا كتاب مرآة الكتب(3)است كه با صرف اوقات باوجود اشتغالات و گرفتارى، به قدر مقدور، اسامى كتب و تأليفات شيعه را در آن جمع و اين كتاب را تأليف كرده اند و هنوز به طبع نرسيده است(4)و فعلا همين رساله انتشار مى يابد كه در عين بحبوحۀ انقلاب و اختلال احوال مشغول تحرير و تأليف آن بوده اند.(5)

1. تاريخ امكنۀ شريفه و رجال برجسته با تحقيق و تصحيح نگارنده (آمادۀ چاپ)؛ 2. كتاب تسهيل زيج هندى يا تسهيل زيج محمّد شاه هندى؛ 3. رسالۀ اگر ملّت و اگر ما آذربايجانيان؛ 4. سياست اسلاميّه؛ 5. تاريخ سيّد حمزه و طاق شاه على؛ 6. ظلم والد به ولد؛ 7. رسالۀ سياست؛ 8. مشروطه يا مشروعه (منسوب به اوست)؛ 9. حواشى و شروح؛ 10. علم رجال؛ 11. جنگ خصوصى؛ 12. كتاب مجمل حوادث يوميّه مشروطه؛ 13. مجموعۀ تلگراف؛ 14. مراسلات و منشآت.

1) . الذريعة، ج 18، ص 286.

2) . همان، ج 4، ص 116.

3) . همان، ج 20، ص 282.

4) . مرآة الكتب يا اسماء الكتب، اين كتاب با تحقيق شادروان محمّد على حائرى در 5 جلد، در سال 1414 ق از سوى انتشارات كتابخانۀ حضرت آية اللّه مرعشى نجفى به چاپ رسيده است.

5) . ديگر آثار علمى وى عبارت است از:

خيلى مناسب است بعضى راپورت هاى تلگرافى و كتبى اولياى امور روس كه به وسيله اى به دست آمده، ذيلا درج شود:

مراسله و راپورت محرمانۀ جنرال قنسول روس در تبريز به سفير روس مقيم تهران در دهم يانوار 1912، شمارۀ 14. در آن مراسله راپورتى داده و اين جمله را درج مى نمايد:

ثقة الإسلام كه رئيس مشروطه چيان بود، از اقدامات مضرّ و خطرناك او سابقا من در راپورت هاى خود به شما اطّلاع داده ام و كاملا ثابت كرده بودم كه مشار إليه آدمى مغرض و وجودش خيلى مضرّ است.

باز ذيلا مى نويسد:

در خصوص نظريّات مطبوعات انگليس دربارۀ اعدام ثقة الإسلام مى خواهم اين توضيحات را بدهم كه چون چند نفر از راديكال هاى انگليس و تقى زاده و مسيو مواور مخبر روزنامۀ تايمس كه ثقة الإسلام هم با آنها همفكر بود، با يكديگر هم عقيده شده بودند و عقيدۀ ايشان هم اين بود كه بايد دولت ايران يك دولت مستقل برپا بشود و گويا مى خواستند كه ايران را به زور به حال تمدّن بياورند، در صورتى كه ايران مدّت عمر خود و دور خود را گذرانده است...

الخ.

البتّه نكته سنجان مى توانند تشخيص بدهند كه تقصير مرحوم ثقة الإسلام چه بوده و اگر به بعضى مطبوعات خارجه و كتاب آبى مراجعه شود معلوم خواهد شد كه قضيّۀ آن مرحوم چه اندازه افكار سياسيّون خارجه را جلب نموده و مخصوصا مستر مكدانلد نطق مفصّلى نموده و روزنامۀ حبل المتين شمارۀ 31 سال نوزدهم آن را ترجمه نموده و شرح داده است كه چند جمله از آن عينا درج و ايراد مى شود:

تقريبا امروز يازده هزار قشون روس در ايران موجود است. آيا اين قشون براى برقرارى امنيّت است يا براى كار ديگر؟ اين قشون

در ايران چه كار مى كنند؟!

در حقيقت اين جماعت، محافظ امنيّت ايران اند (خندۀ تحقير)! روسيان، اين امنيّت پسندى خودشان را بدين طريقه ظاهر داشتند كه يك رئيس روحانى (ثقة الإسلام تبريزى) را ديروز به دار زدند كه برابر بود با يك كشيش بزرگ محبوب پاك كه در روز با صليب حضرت مسيح به دار زنند (شرم شرم).

قشون روس فقط براى برپا نمودن هنگامه و انداختن اغتشاش به ايران رفته است و همين كه اين يازده هزار قشون به انداختن هنگامه كامياب شدند، به كمك آنها باز قشون فرستاده خواهد شد و در آن موقع مقاسمۀ ايران يكى از مسائل طى شده قرار خواهد يافت. از آن به بعد وزراى عاقل و رجال داناى ما همين قدر خواهند فرمود: زمانه خيلى بى انصاف است!... الخ.

به هر تقدير بعدازاين قضيۀ مولمه براى آن مرحوم، خانواده و دوستان ايشان نتوانستند اقامۀ عزا نمايند، مگر اين كه بعد از انتشار اين خبر در اسلامبول و عتبات عاليات خصوصا در كاظمين كه آن اوقات به واسطۀ اولتوماتومى كه به دولت ايران داده شده بود، مجمع علماى اعلام و حجج الإسلام نجف و كربلا بود، مجلس فاتحه و ترحيم منعقد گرديد.

و سفير روس مقيم تهران در تلگراف محرمانۀ خود، مورّخۀ 29 ديكابر 1911، شمارۀ 69 مى نويسد و اشعار مى نمايد:

دولت ايران اقدامات لازم را در باب اعدام چند نفر ايرانى كه ثقۀ الإسلام هم در ضمن آنها بوده است به عمل نياورد.

تلگرافاتى كه از تبريز مى رسيد سخت سانسور مى شد. عزادارى و تعزيه دارى براى ثقة الإسلام در همه جا سخت قدغن شده بود.

اين قضيه فقط در اصفهان هيجانى پيدا نمود آن هم به واسطۀ

بى كفايتى سردار اشجع كه حاكم آنجا بود و مشار إليه هم معزول گرديد.

سردار اشجع به مناسبت عقيدۀ شخصى خود بر ضدّ تبليغات آقاى نجفى اقدامى نكرده بود، انتهى.

تلگراف رمز سازانوف وزير امور خارجۀ روس به سفير روس مقيم تهران مورّخۀ 23 ديكابر 1911 شمارۀ 2316 راجع به تلگراف رمز شمارۀ 1332 شما است.

مستشار سفارت ايران مقيم پطرسبورغ به موجب دستور العملى كه از دولت ايران به او داده شده است، امروز به من اطّلاع داد كه هيئت دولت ايران آن وقت مى تواند در سر كار مانده و كار بكند و آن وقت مى تواند دوستى و يگانگى را با دولت روس برقرار و پايدار بنمايد كه دولت روس وقتى را معيّن بكند كه قشون روز از ايران خارج شده و ايران را تخليه بكند و دولت روس قول بدهد كه شجاع الدوله معزول و از تبريز اخراج بشود و آنهايى كه در اعدام ثقة الإسلام مقصّرند و مخصوصا اين عمل فجيع را در روز عاشورا اجراء كردند، مجازات بشوند و الاّ هيئت دولت مجبور است كه استعفا داده و به جماعت ايران به اين مضمون ابلاغيّه دهد كه:

«به واسطۀ عمليّات روس ها ما از اداره كردن امورات دولت عاجز هستيم».

من فورا به على قلى خان گفتم كه همچنين اظهارات دولت ايران خيلى بى موقع است و به او حالى كردم كه او هم به دولت خود بفهماند كه اين اقدام به كلّى غير صحيح است و تأكيد كردم كه او به هيئت دولت خود بگويد كه اين طور اقدامات دولت ايران بى نتيجه و غير صحيح است و ممكن نيست.

خواهش مى كنم وضعيّات كنونى را فورا به من اطّلاع بدهيد و عقيدۀ خودتان را هم در باب استعفاى هيئت دولت ايران بيان نماييد

كه اگر هيئت دولت ايران استعفا بدهد چه نتيجه مى دهد و اگر واقعا استعفا بكند، آن وقت تكليف ما چيست‌؟ و چه اقدامى بايد كرد؟ و شما موظّف هستيد به اين كه به نائب السلطنه و به وزرا حالى بكنيد كه اگر آنها به اين كار اقدام بكنند بدبختى هاى بى انتها به سر مملكت خودشان خواهند آورد. علاوه بر اين اگر هيئت دولت ايران شعور خودشان را به ثبوت برسانند و اين توصيه را از شما قبول بكنند، آن وقت شما مى توانيد به آنها اشاره بكنيد كه ما مى توانيم فقط به آن محكمه هاى نظامى دستور العمل جديد و ترتيب ديگرى بدهيم و ضمنا بگوييد كه البتّه ماندن قشون ما هم در ايران هميشگى نيست. قشون ما تا آن وقت در ايران خواهد بود كه در نقاطى كه قشون ما آنجا هست اسباب فراغتى فراهم آمده، امن و آسايش بشود.

امضاى سازانوف

بارى منظور از شرح و درج تلگرافات و راپورت متصدّيان امور دولت روس اين است كه ابناى وطن و اهالى مملكت معلوم نمايند كه اجانب چه اندازه پرده پوشى بر اعمال فجيعانه و تعدّيات خود نموده و در مملكت ايران تا چه حدّى حكم فرما و فعّال ما يشاء بودند كه به دستيارى خود مسلمانان چه اقداماتى كرده و چه مظالمى را مرتكب شده اند.

چنانچه در يكى از تلگرافات، رمزى و محرمانه قنسول روس اطّلاع مى دهد و اسامى يازده نفر را نام مى برد و مى نويسد: اين اشخاص را خود مسلمانان از محلّه هاى مختلف گرفته به ما تسليم كرده اند. و بالجمله شرح اقدامات مسلمانان آن دوره شرح على حده و كتاب جداگانه لازم دارد و البتّه تاريخ، روزى مطالب واقعى را كشف نموده، حقّ و حقيقت، واضح و روشن خواهد شد.

مادّه تاريخ آن مرحوم

يكى از فضلاى عصر چند شعر عربى در تاريخ وفات آن مرحوم ساخته كه بعضى از آنها انتخاب و درج مى شود:

يا ثقة الإسلام يا مصلبه *** يا آية العلاّم يا مسلبه

أيا شبيها بمسمّاة العلي *** و شيبه دم الخناء خضبه

يا عروة الوثقى أيا عصمتنا *** فما أضاء شمسه و كوكبه

أرّخ له «شمس ضحى يا على» (1330) *** «و للذي ويل مشى مصلبه» (1330)

«ناد عليّا ثقة الإسلاما» (1330) *** طيبه تاريخ هذبه

اصرخ شحي ثقة الإسلام مصلبه *** و ابك دما نضرة الأيّام مسلبه

كميثم و مسيح صلبوه كزيد *** انظر إلى زينة الإسلام مركبه

و شركوه العدي في رزء آل على *** بيوم عاشورا قد علوه منحبه

إن شئت تاريخ عام في شهادته *** أرّخ له «ثقة الإسلام مصلبه» (1330)

ايضا ميرزا اسد اللّه ضميرى كه از ملازمان خدمت آن مرحوم بوده، چند رباعى در تاريخ وفات وى گفته است:

در محرّم على بن موسى

همچو عيسى به دار شد مصلوب

«شغل» (1330) تاريخ هجرى قمرى *** جدى شمسى «طالب مرغوب» (1290)


در سال هزار و سيصد و سى *** شد كشته به دهم محرّم

عالم به علوم شرع اسلام *** با قبلۀ هفتمين هم نام

در شهادت على بن موسى *** شد سردار يوم عاشورا

گوى سبقت ز عالمان بربود *** «عالم و كامل و غنى و ودود» (1330)


قتيل روز عاشور محرّم» (1330) *** به شمسى سال شد «آلوده در غم» (1290)

امام هشتمين را بود هم نام *** به دار غم چو عيسى يا چو ميثم(1)

«هو الحي الذي لا يموت

وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ اَلَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْيٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ‌ مرقد شريف حضرت عماد الملة و الدين، قطب الموحدين، المتحلى بالحكمة و السياسة، علم الأعلام حجة الإسلام علي بن موسى ثقة الإسلام - أعلى اللّه مقامه - محض حفظ بيضۀ اسلام و استقلال كشور ايران و امتناع از قبول مقاصد خائنانۀ بيگانه، روز عاشوراى هزار و سيصد و سى هجرى برابر دهم دى ماه هزار و دويست و نود شمسى در تبريز به دست قشون روسيۀ تزارى شهيد و به رحمت الهى پيوست. در حواشى سنگ قبر وى شعر عربى ذيل درج شده است:

إنّ الفؤاد لهذا الرزء ملهوب و الدمع في ذلك المفجوع مسكوب

كيف السلو عن الخطب الفضيح و قد أشجى القلوب و منها الصبر مسلوب

إنّ الرضائي إذا بالحزن حرّر في تاريخه: «ثقة الإسلام مصلوب»

حرّر في 25 ذي حجّه 1351 مطابق با اوّل ارديبهشت 1312.(2)

نسخۀ مورد استفاده

تحقيق كتاب حاضر بر اساس نسخۀ چاپى آنكه در سال 1330 ق در


1) . آرامگاه كنونى اين شهيد بزرگوار در جنوب غربى مقبرة الشعراى تبريز قرار دارد و سنگ مرمر بزرگى بر روى آن قرار گرفته است. رونوشت مزار وى چنين است:

2) . تا اينجا مطالبى بود كه در مقدمه چاپ قبلى (ايضاح الانباء) نوشته شده بود.

تبريز به چاپ رسيده، صورت گرفته است. لازم به يادآورى است كه مقدّمات چاپ اوّل اين كتاب در زمان مؤلّف آن مهيّا شده بود كه به علت شهادت وى به تعويق افتاد و به اندك زمانى پس از آن، به همّت برادر مؤلّف، آية اللّه ميرزا محمّد آقا ثقة الإسلام تبريزى در تبريز به چاپ رسيد.

متن رساله

اشاره

بسم اللّه الرحمن الرحيم الحمد للّه ربّ العالمين، و الصلاة و السلام على خير خلقه محمّد و آله الطيّبين الطاهرين.

امّا بعد: چنين گويد بندۀ ذليل المتمسّك بحبل اللّه العزيز علي بن موسى بن محمّد شفيع الخراساني الأصل المنسوب إلى تبريز كه: تاريخ ولادت با سعادت حضرت ختمى مرتبت صلّى اللّه عليه و آله در ميان طايفۀ اماميّه و غيرهم محلّ خلاف و در تعيين ماه و سال و روز آن اختلاف واقع شده و علاّمة المولى محمّد باقر المجلسى المتوفّى سنة 1110 در مرآة العقول كه شرح كتاب كافى است(1)و در جلد ششم و چهاردهم بحار متعرّض تحقيق اين مطلب شده و مخصوصا در جلد چهاردهم تفصيل داده و ادلّه اى را كه بعض افاضل عصرش در تقويت قول كلينى - عليه الرحمه - ذكر نموده و تمسّك جسته به بعض امور حسابيّه كه در تعيين غرّه حسابى ميان منجّمين معروف است، ذكر كرده.(2)

و علّامۀ نورى الحاج ميرزا حسين المازندراني المتوفّى سنة 1320 در نصرت قول مشهور ما بين اماميّه و ردّ قول كلينى و غيره، رساله اى تأليف كرده مسمّا به ميزان السماء و او نيز مانند مثبت تمسّك جسته به همان امر حسابى.(3)و در اين ايّام رساله فارسيّه به نظر رسيد از تأليفات فاضل محدّث رضى الدين محمّد قزوينى از معاصرين مجلسى مذكور صاحب كتاب لسان الخواص المتوفّى سنۀ 1096 كه او نيز قول كلينى را


1) . مرآة العقول، ج 1، ص 349.

2) . بحار الأنوار، ج 15، ص 252.

3) . رسالۀ ميزان السماء در تعيين مولد خاتم الأنبياء با تحقيق محمّد كاظم رحمتى در ميراث حديث شيعه، دفتر ششم، ص 387-443، به چاپ رسيده است.

اختيار كرده و گويا مقصود مجلسى از بعضى افاضل معاصرين كه كلام او را نقل نموده، همين فاضل قزوينى است؛ زيرا بعضى [از] آنچه مجلسى از او نقل كرده در اين رساله موجود است و هر دو از اين دو فاضل مثبت و نافى كه تمسّك به اعمال نجومى كرده اند و خواسته اند كه غرّۀ ماه را به تقريبى كه منجّمين را در تعيين غرّه، حسابى معمول است، تقريبا معيّن نمايند تعرّضى بر استخراج هلال نكرده و آن را از موهنات يا مؤيّدات طرفى نشمرده اند و در تعيين غرّه حسابى نيز با نوعى از تسامح و تقريب رآه رفته اند.

لهذا اين بندۀ بى تدرّب كم تدبير خواست در اين باب قلمى و قدمى بردارد و با همۀ بى بضاعتى و بى اسبابى آنچه به نظر قاصر مى رسد، به رشتۀ تحرير كشد. پس به ترقيم اين مختصر مبادرت نمود و مختصرى را كه چند سال قبل از تحقيق و تعيين سال شهادت حضرت سيّد الشهداء - أرواحنا فداه - نوشته بود، بعد از اعادۀ نظر علاوه كرد و ناميد آن را به إيضاح الإنباء في تعيين مولد خاتم الأنبياء و مقتل سيّد الشهداء.

و در آخر رساله مناسب آمد كه به ذكر بعض امور ديگر كه مطرح مذاكره است از تعيين موضع شمس در روز خلافت حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام و غيره تعرّضى شود.

و مرتّب نمودم آن را به چند باب و خاتمه، و اللّه المستعان.

باب اوّل در ذكر اقوال اماميّه و غيرهم و بيان اختلاف آنها در تعيين سال و ماه و روز ولادت باسعادت و در آن چند فصل است

فصل اوّل: در ذكر اقوال اماميّه

بدان كه فرقۀ جليلۀ اماميّه اتّفاق كرده اند بر اين كه ولادت باسعادت در ماه ربيع الاوّل بوده از عام الفيل و آن سالى است كه ابرهۀ حبشى با فيل به مكّه هجوم آورد و در اين باب ابدا خلاف و اختلافى نقل شده، فقط اختلاف در تعيين ايّام است كه در چند ماه مزبور بوده و در روز آن نيز خلافى نيست كه روز جمعه بوده و در اين باب ميان اماميّه دو قول بيشتر نيست:

قول اوّل: قول شيخ اقدم ثقة الإسلام محمّد بن يعقوب كلينى رازى المتوفى سنۀ 329 و قول مورّخ فاضل امامى، على بن الحسين المسعودى معاصر كلينى است كه اختيار كرده اند كه ولادت آن حضرت روز جمعه دوازدهم ربيع الاوّل بوده از عام الفيل.

كلينى در كتاب كافى در باب تواريخ فرمايد و ترجمه اش اين است:

متولّد شد پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله دوازده شب گذشته از شهر ربيع الاوّل در عام فيل، روز جمعه وقت ظهر و وقت طلوع صبح.

نيز روايت شده پيش از آنكه مبعوث شود به چهل سال و حامل شده بود بر او والده اش در ايّام تشريق(1)نزد جمرۀ وسطى در منزل عبد اللّه بن عبد المطلّب.


1) . ايّام تشريق يازدهم و دوازدهم و سيزدهم از ماه ذى حجّه است و در اين باب اشكالى هست كه آخر مبحث ذكر خواهد شد. [مؤلّف رحمه اللّه].

تا اين كه گويد:

پس هجرت كرد بر مدينه و توقّف نمود در آنجا ده سال و رحلت نمود دوازده شب گذشته از ماه ربيع الاوّل روز دوشنبه، و عمر مباركش شصت و سه سال بود.(1)

و مسعودى - كه بى شبهه امامى مذهب است - در كتاب الوصيه گويد آنچه ترجمه اش اين است:

روايت شده كه متولّد شد حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله وقت طلوع صبح از روز دوشنبه ختنه كرده شده و روز جمعه نيز روايت شده دوازده شب از ربيع الاوّل گذشته در عام فيل و آن عام فتح است و اين قول صحيح تر است.(2)

و در مروج الذهب گويد آنچه ترجمه اش اين است:

آنچه به صحّت پيوسته از مولد پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله اين است كه بوده است بعد از آمدن اصحاب فيل به مكّه به پنجاه روز و آمدن آنها به مكّه روز دوشنبه بوده، سيزده شب از محرّم مانده سنۀ هشتصد و هشتاد و دو از عهد ذو القرنين. و آمدن ابرهه هفده شب از محرّم گذشته بوده از سال دويست و شانزده از تاريخ عرب كه اوّل آن حجّة العده است و در سال چهلم از سلطنت كسرا نوشيروان. و مولد آن حضرت هشتم ربيع الاوّل همين سال بوده در مكّه... الخ.(3)

و بنابراين كلام غرّۀ محرّم سال ولادت شنبه و محرّم و صفر هر دو تمام و غرّۀ ربيع الاوّل و هشتم آن چهارشنبه و هفدهم جمعه خواهد بود. و فاصلۀ ميان عام الفيل و يوم الولاده پنجاه روز نمى شود الاّ به اين فرض.

تنبيه: علّامۀ نورى در ميزان السماء گويد:

طايفۀ جليلۀ اماميّه يوم ولادت را اجماعا روز هفدهم دانند، غير از ثقة الإسلام و معاصر او على بن الحسين المسعودى كه با اهل سنّت موافقت كردند و در دوشنبه دوازدهم گفتند. نه براى اين قول سيّمى و نه به غير اين دو قائل ثالثى در ميان


1) . الكافى، ج 1، ص 439.

2) . إثبات الوصية، ص 124.

3) . مروج الذهب، ج 2، ص 289.

ايشان است.

امّا مسعودى پس از طريقۀ ايشان در مروج الذهب معلوم مى شود كه تا چه مقدار همراهى و موافقت با اهل سنّت مى كرده تا اين كه حالش بر جمعى مشتبه شده.

تا اين كه گويد:

امّا شيخ كلينى اگرچه ثقة الإسلام و فخر شيعه و كتابش در اعتبار بى نظير است، امّا بر ناقد بصير پوشيده نيست كه ايشان در مقام ذكر تاريخ و مواليد و وفيات، معتنى به تحقيق و تميز صحيح از سقيم نبوده؛ لهذا با آن اعتنا به ذكر سند در هر خبرى، در اينجا قناعت كرده به عبارت بعضى از مورّخين كه نزد ايشان حاضر بوده.

تا اين كه گويد:

و مؤيّد اين مطلب آنكه در روز هم با ايشان موافقت كردند آنكه دوشنبه بود و از غير ايشان نقل نشده... الخ.(1)

مؤلّف حقير گويد: قول به دوازدهم از مسعودى به استناد كتاب الوصيه است(2)نه قول او در مروج الذهب. و احتمال همراهى با اهل سنّت در إثبات الوصيه جارى نيست، پس محملى ديگر لازم است.

و امّا فقره روز دوشنبه كه نسبت به اين دو شيخ جليل داده، سبق القلم بزرگى است كه از آن مرحوم سرزده؛ زيرا كه كلينى روز ولادت را روز جمعه گرفته بلا ترديد؛ و مسعودى به عبارت على الأصح و شايد علّامۀ مزبور غفلت كرده است از روز وفات به روز ولادت كه آن هر دو شيخ، دوشنبه دوازدهم را روز وفات گرفته اند.

و عجب در اين باب روايتى است كه شيخ صدوق محمّد بن على بن بابويه (المتوفّى سنۀ 380) در كمال الدين در باب اخبار يوسف يهودى بر صفات حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم روايت كرده مرفوعا تا آنجا كه از جناب آمنه والدۀ آن حضرت نقل مى نمايد كه متولّد شد رسول اللّه در عالم الفيل، دوازده شب رفته از شهر ربيع الاوّل


1) . ميراث حديث شيعه (ميزان السماء)، ج 6، ص 427.

2) . إثبات الوصية، ص 124.

روز دوشنبه... الخ.(1)

و اين روايت است كه موافق است با قول بعضى از اهل سنّت از جهت دوشنبه و دوازدهم بودن، ولى مأثور از معصوم نيست بلكه برخى از روات در بين اسقاط و مرفوعا روايت شده.

قول دويم: قول شيخ اجل مفيد محمّد بن محمّد بن النعمان (المتوفّى سنۀ 413) است در كتاب مقنعه و مسار الشيعه و حدائق الرياض.

1. در كتاب مقنعه گويد آنچه ترجمه اش اين است:

متولّد شد در مكّه روز جمعه هفدهم از شهر ربيع الاوّل و اظهار رسالت نمود در بيست و هفتم رجب. و در آن وقت چهل سال داشت و رحلت كرد در مدينه از اثر سم در روز دوشنبه، دو شب از ماه صفر مانده، سال دهم از هجرت، و سنّ مباركش شصت و سه بود... الخ.(2)

و مراد از سال [دهم] هجرت سال دهم از تاريخ هجرى نيست تا گمان رود كه وفات در سال يازدهم از تاريخ هجرى بوده، بلكه مقصود سال تامۀ مهاجرت است كه دوازدهم ربيع الاوّل وارد مدينه شده و چهارده روز به تمام شدن ده سال وفات نمود و مبدأ تاريخ هجرى از اوّل محرّم همان سال است.

و در مسارّ الشيعه در ذكر وقايع ربيع الاوّل گويد مترجما:

در روز هفدهم ماه بوده است ولادت سيّد ما رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله وقت طلوع صبح از روز جمعه در عام الفيل. و هميشه صلحاى از آل محمّد در جميع اوقات تعظيم مى نمايند آن روز را و مى دانند حقّ آن را و مراعات مى كنند حرمتش را و آن روز را روزه مى گيرند... الخ.(3)

و در كتاب حدائق الرياض به نقل سيّد ابن طاوس در كتاب اقبال نظير عبارت مسار الشيعه را گفته.


1) . كمال الدين، ص 196.

2) . المقنعة، ص 456.

3) . مسارّ الشيعه، ص 50.

2. شيخ الطائفه محمّد بن الحسن الطوسى (المتوفّى سنۀ 460) كه تلميذ شيخ مفيد است، در كتاب تهذيب كه شرح مقنعه است، عين عبارت مقنعه را ذكر كرده بدون اعتراض و اظهار مخالفت.(1)

و در مصباح متهجّد در عداد ذكر امور واقعه در ماه ربيع الاوّل گويد:

در هفدهم از ماه بوده ولادت حضرت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله هنگام طلوع صبح از روز جمعه در عام الفيل و آن روزى است عظيم البركة... الخ.(2)

3.

شيخ جليل محمّد بن على بن عثمان الكراجكى (المتوفّى سنۀ 449) كه از اعاظم اماميّه است در كنز الفوائد نظير عبارت مسارّ الشيعه را گفته و جمعه هفدهم ربيع الاوّل را روز ولادت گرفته.(3)

4.

شيخ جليل محمّد بن على بن شهرآشوب (المتوفّى سنۀ 588) كه از اعاظم اماميّه است در كتاب مناقب گويد آنچه ترجمه اش اين است:

حامل شد مادرش به نور نبوّت در ايّام تشريق در جمرۀ عقبۀ وسطا در منزل عبد اللّه بن عبد المطلّب. و متولّد شد به مكّه هنگام طلوع صبح از روز جمعه هفدهم شهر ربيع الاوّل بعد از پنجاه و پنج روز از هلاك اصحاب فيل.

و عامّه گويند روز دوشنبه، دويم يا دهم از ماه مزبور، هفت سال مانده از سلطنت نوشيروان. و بعضى گفته اند در زمان سلطنت هرمز بن نوشيروان، هشت سال و هشت ماه مانده از سلطنت عمرو بن هند پادشاه عرب موافق بيستم شباط از ماه هاى رومى در سال دويم از سلطنت هرمز بن نوشيروان و اوّلى صحيح است لا غير؛ به جهت فرمودۀ خود آن حضرت كه فرموده: متولّد شدم در زمن پادشاه عادل نوشيروان... الخ.(4)

و مؤخّر بودن ولادت از هلاك اصحاب فيل به پنجاه و پنج روز مستلزم اين است كه هلاك آن قوم در اوايل عشر ثالث از محرّم بوده باشد. ولى شيخ طوسى در مصباح


1) . التهذيب، ج 6، ص 2.

2) . مصباح المتهجد، ص 791.

3) . كنز الفوائد، ص 72.

4) . مناقب آل أبى طالب، ج 1، ص 149.

روز هفدهم محرّم را روز هلاك آن قوم شمرده و آن مطابق با اقوال مورّخين و منافى است با بودن ولادت در هفدهم با اذعان بر اين كه فاصله، پنجاه و پنج روز بوده.(1)

5. امين الإسلام فضل بن الحسن الطبرسى المتوفّى سنۀ 552، صاحب تفسير مجمع البيان در كتاب إعلام الورى گفته و ترجمه اش اين است:

متولّد شد آن حضرت روز جمعه وقت طلوع آفتاب هفدهم شهر ربيع الاوّل از عام فيل و در روايت عامّه روز دوشنبه.

بعد از آن اختلاف كرده اند؛ بعضى قائل شده اند كه دو شب از ماه ربيع الاوّل گذشته بود و نزد بعضى ده شب گذشته [از ربيع الاول در] سى و چهار سال و هشت ماه گذشته از سلطنت نوشيروان بن قباد. و اوست قاتل مزدك و زنادقه و اوست كه قصد كرده است او را رسول خدا به زعم بعضى كه فرمود: متولّد شدم در زمان پادشاه نيكوكار و هشت سال و هشت ماه گذشته از پادشاهى عمرو بن هند پادشاه عرب... الخ.(2)

و على بن عيسى الاربلى در كشف الغمّه قناعت كرده است به نقل همين كلام طبرسى.(3)

6. و سيّد جليل على بن طاوس المتوفى سنۀ 664 در كتاب اقبال در ذكر اعمال شهر ربيع الاوّل فرموده مترجما:

ما ذكر كرده ايم در كتاب التعريف للمولد الشريف آنچه كه دانستيم از اختلاف اعيان اماميّه در خصوص وقت اين ولادت معظّمۀ نبويّه و گفته ايم كه عمل اشخاصى از علما كه ما درك كرديم آنها را بر اين بود كه ولادت مقدّسۀ آن حضرت روز جمعه هفدهم شهر ربيع الاوّل از عام فيل، وقت طلوع فجر بوده.(4)

پس فضيلت روزه گرفتن آن روز را ذكر كرده و نقل نموده است از كتاب حدائق


1) . مصباح المتهجد، ص 787.

2) . إعلام الورى، ص 13.

3) . كشف الغمة، ج 1، ص 14.

4) . إقبال الأعمال، ج 3، ص 121.

الرياض تأليف شيخ مفيد، نظير همان عبارت را كه از مسارّ الشيعه نقل نموده.(1)

7. رضى الدين على بن يوسف بن مطهّر حلّى، برادر علاّمه حلّى، در كتاب عدد القويّه به نقل علاّمة مجلسى از او در بحار فرمود و ترجمۀ كلامش اين است:

در كتاب أسماء حجج اللّه است كه: متولّد شد حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله شب هفدهم از ماه ربيع الاوّل از عام فيل.

و در كتاب الدر الصحيح است كه: متولّد شد وقت طلوع فجر از روز جمعه هفدهم ربيع الاوّل بعد از پنجاه و پنج روز از هلاك اصحاب فيل.

و عامّه گفته اند: روز دوشنبه هشتم يا دهم از ربيع الاوّل هفت سال مانده از سلطنت نوشيروان.

و بعضى گفته اند: در عهد پادشاهى هرمز بن نوشيروان و طبرى گفته كه مولد آن حضرت در سال چهل و دويم از پادشاهى أنوشيروان بود و اين صحيح است؛ زيرا كه خود فرموده: ولدت في زمن الملك العادل انوشيروان و موافق بوده با بيستم شهر شباط از ماه هاى رومى.

و در كتاب مواليد الأئمّة است كه: متولّد شد پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله سيزده شب مانده از شهر ربيع الاوّل در عام فيل، روز جمعه وقت زوال. و روايت شده وقت طلوع صبح قبل از بعثت به چهل سال.

تا اين كه گويد:

و بعضى گفته اند: روز دوشنبه آخر روز دوازدهم ربيع الاوّل سنۀ نهصد و هشتاد اسكندرى در شعب ابى طالب در ايّام نوشيروان، انتهى.(2)

8. ابو على محمّد بن الفتّال النيسابورى شيخ روايت ابن شهرآشوب در كتاب روضة الواعظين قول به هفدهم و دوازدهم را نقل كرده و اوّلى را اصح دانسته.(3)

1) . مسارّ الشيعه، ص 50.

2) . العدد القويّه، ص 110.

3) . روضة الواعظين، ص 70.

و شيخ مفيد در مقنعه(1)و شيخ طوسى در مبسوط(2)و نهايه(3)و ابن ادريس در سرائر(4)و سيّد ابن زهره در كتاب غنية النزوع(5)و سلاّر بن عبد العزيز ديلمى در كتاب مراسم(6)و علّامۀ حلّى در تذكرة الفقهاء(7)ازجمله روزه هاى مستحبه، روزۀ هفدهم ربيع الاوّل را شمرده اند با تصريح به اين كه روز مزبور، روز ولادت حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است.

و بعضى ديگر ذكر استحباب روزۀ روز مذكور را كرده اند بدون تعرّض بر اين كه روز ولادت است كه از آن جمله است صاحب شرايع.(8)

فصل دويم: در ذكر اخبارى كه در اين باب به نظر رسيده و آن بر دو قسم است: قسم اوّل: اخبارى است كه مخصوصا اثبات مى نمايد هفدهم بودن روز ولادت را و آن چند حديث است:
1. شيخ طوسى در تهذيب روايت كرده از ابى عبد اللّه بن عيّاش از احمد بن زياد همدانى و على بن محمّد تسترى از محمّد بن ليث از ابو اسحاق بن عبد اللّه العلوى العريضى از ابو الحسن علىّ بن محمّد عليهما السّلام (امام على النقى) و محلّ حاجت از حديث مذكور اين است كه آن حضرت فرمود:

روزهايى كه در آن روزه گرفته مى شود چهار است. از آنها است روز ولادت حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و آن روز هفدهم ربيع الاوّل است... الحديث.(9)

2. شيخ طوسى در مصباح و سعيد بن هبة اللّه الراوندى در خرايج مرسلا(10)روايت كرده اند از اسحاق بن عبد اللّه عريضى [كه] گفت:

1) . المقنعة، ص 121.

2) . المبسوط، ج 1، ص 282.

3) . نهاية الأحكام، ص 169.

4) . السرائر، ج 1، ص 418.

5) . غنية النزوع، ص 148.

6) . مراسم العلوية، ص 93.

7) . تذكرة الفقهاء، ج 1، ص 278.

8) . شرايع الإسلام، ج 1، ص 154.

9) . التهذيب، ج 4، ص 305.

10) . مرسل، حديثى را گويند كه راويان آن ترك شده باشد. [مؤلّف قدّس سرّه]

سوار شدند پدرم و عموهايم براى شرفيابى خدمت حضرت ابو الحسن عليه السّلام (امام على النقى) و آنها اختلاف كرده بودند در خصوص روزهايى كه روزه گرفته مى شود در آنها در عرض سال. و آن حضرت اقامت داشتند در دهى و در مصباح در بصريا و آن دهى است در حوالى مدينه.

پيش از آنكه به سرّمن رأى بروند حضرت به آنها فرمود: آمده ايد سؤال نماييد از روزهايى كه روزه گرفته مى شود در آنها در عرض سال‌؟

عرض كردند: نيامده ايم مگر براى اين امر.

پس آن حضرت فرمود: روز هفدهم از ربيع الاوّل است و آن روزى است كه متولّد شد در آن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم... الحديث.(1)

3. حديث زيارت حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام است در روز هفدهم ربيع الاوّل.

على بن طاوس در كتاب اقبال گفته، آنچه ترجمه اش اين است:

امّا زيارت مولاى ما اميرالمؤمنين عليه السّلام نزد ضريح مقدّس. پس زيارت كن مولا و سيّد ما رسول اللّه و مولاى ما اميرالمؤمنين - صلوات اللّه عليهما - را با زيارتى كه زيارت كرد آن دو بزرگوار را مولاى ما جعفر بن محمّد عليهما السّلام وقتى كه حاضر شد نزد ضريح مولاى ما على عليه السّلام در روز هفدهم ربيع الاوّل، روز ولادت سيّد و مولاى ما رسول اللّه.

پس به درستى آن زيارتى است با فضيلت در آنچه اشاره كرده و روايت نموده است محمّد بن مسلم ثقفى و گفته: وقتى كه آمدى به مشهد اميرالمؤمنين عليه السّلام غسل زيارت كن... الحديث.(2)

علّامۀ نورى در ميزان السماء اين حديث را از جملۀ ادلّه براى مدّعا شمرده،(3)ولى حقير را در آن اشكالى هست و آن اين است كه عبارت «وقتى كه حاضر شد نزد ضريح مولاى ما على عليه السّلام در روز هفدهم... الخ» فقط حكايت واقعه و تعيين روز حضور


1) . مصباح المتهجد، ص 820؛ خرائج الجرائح، ج 2، ص 759.

2) . إقبال الأعمال، ج 3، 130.

3) . ميراث حديث شيعه (ميزان السماء)، ج 6، ص 432.

امام عليه السّلام است براى زيارت. و در عبارت محمّد بن مسلم كه راوى حديث و زيارت است، تعرّضى بر اين مطلب نيست و شايد از همين جهت است كه مجلسى در مزار بحار(1)و تحفه(2)تأمّل كرده و در مختص بودن زيارت مزبور به روز مولود اگرچه علّامۀ نورى در تحية الزائر از تأمّل مجلسى تعجّب مى نمايد و زيارت را از زيارات مخصوصه مى شمارد.(3)ولى از آنجايى كه على بن طاوس و قبل از او مفيد و بعد از او شهيد، چنانچه مجلسى در بحار نقل كرده، عبارت سابقه را ذكر كرده اند و اين سه عالم جليل، اجلّ از آن اند كه تصرّفى من حيث لا يعلم نمايند. مظنون است كه روايتى ديده اند يا در نقل حديث از محمّد بن مسلم تقديم و تأخيرى در عبارت واقع شده.

4. روايت واقدى است و آن حديثى است طولانى كه در كتاب فضايل منسوب به شاذان بن جبرئيل قمى مذكور است و علّامۀ نورى بدان تمسّك كرده و گفته:

اگرچه روايت، مستند به معصوم نيست، ولى چون شامل است بر مطالبى كه جز حجّت هاى خداوند نتوانند نقل كرد، مثل وحى رسيدن به ملائكه در ايّام حمل به امورى و غير آن، لابد آن خبر از آن خانواده بيرون آمده.

ولى چون نسبت كتاب فضايل و روضه به شاذان بن جبرئيل نزد حقير بديهى البطلان است؛ زيرا كه شاذان از رجال اواخر مائۀ سادسه و از اقران ابن ادريس است و در كتاب روضه و فضايل از سنۀ 652 خبر مى دهد و موقع، مقتضى ذكر آن نيست، لهذا خبر واقدى را از ادلۀ معتبره نمى توانم بشمارم و استدلالى كه علّامۀ نورى بر وثاقت كرده، ضعفش بر متأمّل پوشيده نيست و مقتضى است كه هر خبر كذايى را مأثور از امام معصوم دانيم. و ايضا علّامۀ مزبور تمسّك كرده است به بعض اخبار كه در استحباب روز هفدهم ماه وارد شده و چون آن اخبار يا قول بعض علما اخبار در استحباب روزۀ روز مذكور، دليل مدّعا نمى تواند بشود، ما به ذكر آنها نپرداختيم. بلى به اعتماد اخبار ديگر مى توان گفت كه علّت استحباب روزۀ روز معهود، همانا مقدم


1) . بحار الأنوار، ج 97، ص 377.

2) . تحفة الزائر، ص 96.

3) . تحية الزائر، ص 19-25.

مبارك مولود مسعود است.

قسم دويم: اخبارى است كه در نفى دوشنبه بودن روز ولادت وارد شده يا در ذكر شئامت آن
1. شيخ صدوق در كتاب خصال در ابواب سبعه، روايت كرده با اسناد از عقبة بن بشير الأزدى [كه] گفت:

شرفياب شدم خدمت ابى جعفر امام محمّد باقر عليه السّلام روز دوشنبه [و] به من تكليف خوردن طعام فرمودند.

عرض كردم: روزه ام.

فرمودند: چگونه روزه گرفته اى‌؟

عرض كردم: به جهت اين كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم در آن متولّد شده.

فرمود: امّا روزى كه در آن متولّد شده نمى دانيد و امّا روزى كه رحلت فرمود بلى - يعنى روز دوشنبه بوده - پس فرمود: روزه مگير و سفر مكن در آن روز.(1)

2. ايضا در خصال با اسناد خود روايت كرده از على بن جعفر، گفت:

مردى خدمت برادرم موسى بن جعفر عليه السّلام آمده عرض كرد: فدايت شوم قصد سفر دارم، دعايى همراه من نماييد.

آن حضرت فرمود: كدام روز؟

عرض كرد: روز دوشنبه.

فرمود: روز دوشنبه چرا؟

عرض كرد: به جهت مباركى آن روز؛ براى آنكه پيغمبر روز دوشنبه متولّد شده.

حضرت فرمود: دروغ گفته اند، پيغمبر روز جمعه متولّد شده و روزى بدشگون تر از روز دوشنبه نيست و آن روزى است كه پيغمبر در آن وفات كرد و وحى آسمان منقطع شد و ما مظلوم شديم در حقّ خودمان... الحديث.(2)


1) . الخصال، ص 385.

2) . همان.

3. در محاسن برقى روايت كرده از قاسم بن محمّد، از جميل بن صالح، از محمّد بن ابى الكرام، گفت:

مهيّا شدم براى سفر عراق، پس شرفياب شدم خدمت امام جعفر صادق عليه السّلام تا سلام دهم و وداع نمايم.

فرمودند: به كجا مى روى‌؟

عرض كردم: قصد عراق دارم.

فرمودند: در اين روز؟ و آن روز دوشنبه بود.

عرض كردم: مردم مى گويند كه امروز روز مباركى است؛ پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در آن متولّد شده!

فرمود: قسم به خدا نمى دانند كدام روز است كه پيغمبر در آن متولّد شده و روز دوشنبه روز شومى است؛ پيغمبر در آن رحلت كرد و وحى از ما منقطع شد...

الحديث.(1)

4. ايضا در محاسن از عثمان بن عيسى، از ابى ايّوب خزّاز روايت كرده، گفت:

خواستيم سفر نماييم، آمديم خدمت امام جعفر صادق عليه السّلام، فرمود: گويا شما طالب شده ايد بركت روز دوشنبه را.

عرض كردم: بلى.

فرمودند: كدام روز شوم تر است از روز دوشنبه‌؟ و آن روزى است كه پيغمبر از ميان ما مفقود شد و وحى مرتفع گرديد... الحديث.(2)

و در كافى(3)و فقيه(4)نيز اين حديث را روايت كرده اند.

5. در خصال روايت كرده از پدرش محمّد بن يحيى العطار، از سهل بن زياد آدمى، از ابو الحسن عمر بن سفيان [كه] رفع كرده حديث خود را بر ابى عبد اللّه عليه السّلام امام جعفر

1) . المحاسن، ج 5، ص 346.

2) . همان، ص 347.

3) . الكافى، ج 8، ص 314.

4) . من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 267.

صادق و محل حاجت اين است كه امام عليه السّلام وجه تسميه براى روز دوشنبه ذكر مى فرمايند.

راوى از كلام امام تعجّب كرد. امام فرمود: خداوند مى دانست روزى را كه رحلت مى فرمايد در آن رسول اللّه و روزى را كه ظلم مى شود به وصى او، پس ناميد آن را به نام آنها...

الحديث.(1)

6. ايضا در خصال روايت كرده با اسناد خود از امام جعفر صادق عليه السّلام فرمودند:

شنبه براى ما است، يكشنبه براى شيعيان ما و دوشنبه براى دشمنان ما است...

الحديث.(2)

7. در كافى روايت كرده از محمّد بن عيسى بن عبيد از برادرش جعفر بن عيسى، گويد:

سؤال كردم از حضرت امام رضا عليه السّلام از روزۀ روز عاشورا. تا اين كه گويد: امام فرمود: روز دوشنبه روز نحسى است كه قبض نمود خداوند در آن پيغمبر خود را و مصيبت زده نشد آل محمّد مگر روز دوشنبه. پس ما بدشگون شمرديم آن روز را و مبارك شمردند دشمنان ما آن روز را... الحديث.(3)

8. در مجالس شيخ ابو على پسر شيخ طوسى است كه ابو على روايت مى كند با اسناد از على بن عمر عطار گفت: شرفياب شدم خدمت امام حسن عسكرى عليه السّلام روز سه شنبه. فرمودند: ديروز تو را نديدم‌؟ عرض كردم: دوست نداشتم حركت كردن را در روز دوشنبه.

فرمود: يا على! هركس دوست دارد كه خداوند او را از شرّ روز دوشنبه نگاه دارد، بخواند سورۀ هل اتى را در ركعت اولى از نماز صبح. پس اين آيه را خواند:

فَوَقٰاهُمُ اَللّٰهُ شَرَّ ذٰلِكَ اَلْيَوْمِ وَ لَقّٰاهُمْ نَضْرَةً وَ سُرُوراً انتهى.

ولى در استناد اين حديث، مانند اخبار سابقه تأمّل است و دلالت ندارد بر


1) . الخصال، ص 383.

2) . همان.

3) . الكافى، ج 4، ص 146.

مقصود ما از وقوع وفات پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در آن روز يا شئانت مطلقۀ ذاتيۀ آن، مگر از تقرير امام عليه السّلام عرض راوى را، فتأمّل.

و قطع نظر از اخبار خاصّه اخبار وارده در بدشگون بودن روز دوشنبه نيز دلالت بر مقصود دارد؛ زيرا كه اگر ولادت دوشنبه بودى، اين همه اظهار شئامت از اين روز روا نبودى؛ زيرا كه سعادت ولادت، غالب است بر نحوست وفات، و لو سلّم مساوى است و بر فرض تسليم از مستبعدات قويّه است كه اين همه تشأّم نمايند از روزى بدون تعرّض بر اين كه مر آن را فضيلتى نيز هست؛ به جهت وقوع ولادت در آن.

پس، از اين دو قبيله اخبار ثابت شد كه ولادت در هفدهم بوده نه دوازدهم و روز جمعه بوده نه دوشنبه. و خبر اوّل از قسم اوّل اگرچه به اصطلاح فقها ضعيف است - به علّت اين كه مشتمل است بر روات مجهول الحال و خبر ثانى مرسل است، ولى قول واحد كلينى و مسعودى كه مستندى از اخبار ندارد مقاومت نمى كند با قول مفيد(1)و جماعت كثيره و جمعى از فقها كه مؤيّد است با اخبار وارده در استحباب روزۀ هفدهم ماه و لو تعليل نشده باشد به اين كه روز ولادت است.

فصل سيم: در ذكر اقوال علماى اهل سنّت
1. عزّ الدين على بن محمّد بن عبد الكريم الجزري المعروف بابن الاثير، المتوفّى سنة 630 در كتاب اسد الغابة في معرفة الصحابة گويد آنچه ترجمه اش اين است:

ولادت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روز دوشنبه بوده، ده شب گذشته از ربيع الاوّل. و بعضى دو شب رفته و بعضى هشت شب رفته گفته اند، در عام فيل چهل سال از سلطنت نوشيروان بن قباد گذشته و پادشاهى نوشيروان چهل و هفت سال و هشت ماه بوده.(2)

و هم او در كتاب كامل التّواريخ گفته: ابن اسحاق گفته است كه:


1) . در مصدر به اشتباه چنين آمده است:... ندارد و مقاومت نمى كند يا قول مفيد.

2) . اسد الغابة، ج 1، ص 122.

متولّد شده روز دوشنبه، دوازده شب از ربيع الاوّل گذشته - بازگويد: - بعضى ده شب و بعضى دو شب گذشته از ماه مزبور را گفته اند.(1)

2. ابن خلدون المتوفّى سنة 808 در تاريخ خود در باب مولد نبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گويد:

متولّد شد آن حضرت در عام فيل، دوازده شب رفته از ربيع الاوّل سال چهلم از سلطنت نوشيروان. و بعضى چهل و هشت گفته اند و سال هشتصد و هشتاد و دو از تاريخ اسكندر.(2)

و در باب تاريخ ساسانيان در ذكر حالات نوشيروان، عام الفيل را چهل و دو سال از سلطنت نوشيروان رفته دانسته.

3. الملك المؤيّد، ابو الفداء اسماعيل المتوفّى في سنة 732 در تاريخ المختصر في أحوال البشر گويد كه:

ولادت روز دوشنبه بوده، ده شب رفته از عام الفيل. و آمدن فيل در نصف محرّم سال چهل وسيم(3)از پادشاهان نوشيروان و هشتصد و هشتاد و يك از غلبۀ اسكندر بدآرا بوده و آن سال هزار و سيصد و شانزده است از تاريخ بخت نصرى .(4)

4. و امير عطاء اللّه بن فضل اللّه الحسينى كه از علماى اواخر مائة تاسعه [است] و نزد اهل سنّت نهايت اعتبار دارد و بعضى به تشيّعش قائل شده اند، در تاريخ روضة الأحباب كه برطبق مذاق اهل سنّت است و ترجمۀ تركى آن نزد حقير موجود است، گويد:

جمهور اهل سير و تواريخ اتّفاق كرده اند كه تولّد آن حضرت در عام فيل بوده و اختلاف در اين است كه بعد از واقعۀ فيل بوده و به پنجاه و پنج روز يا چهل روز.

و بعضى گويند در همان روز وقعۀ فيل بوده و نزد بعضى بعد از سى سال و نزد بعضى بعد از چهل سال از وقعه گذشته. و صحيح و مشهور همان قول اوّل است.


1) . كامل التواريخ، ج 1، ص 270.

2) . تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 4.

3) . در حاشيۀ «چهل و دويم» به عنوان نسخۀ بدل آمده است.

4) . المختصر في أحوال البشر، ج 1، ص 110.

و در باب تعيين روز ولادت، دوازدهم ربيع الاوّل را نسبت به مشهور داده و گفته:

اكثر علما هشت شبانه روز گذشته از ماه مزبور را تصحيح كرده اند.

و از حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام روايت كرده كه ولادت در دهم ماه بوده.

و در خصوص تطبيق با تواريخ ديگر گويد كه:

روز ولادت نزد اهل حساب موافق بيستم يا بيست و هشتم يا اوّل نسيان ماه رومى بوده و از شهور فرس، مطابق هفدهم دى ماه.

و گويند كه بعد از گذشتن چهل و دو سال از سلطنت نوشيروان بوده.

و از ابن جوزى در كتاب تلقيح از ابن عبّاس و محمّد بن اسحاق سابق الذكر كه از اكابر مورّخين است، نقل كرده كه از زمان حضرت عيسى تا ولادت پيغمبر ما، ششصد سال بوده.

و از صاحب جامع الاصول و غيره نقل كرده كه ولادت بعد از وفات اسكندر رومى بوده به هشتصد و هشتاد و دو سال، انتهى.

5. حافظ ابرو در تاريخ خود گويد:

از علماى اخبار و راويان آثار مروى است كه ولادت حضرت مصطفى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در عام الفيل بوده در مكّه، روز دوشنبه ربيع الاوّل و سال چهل و دوم از پادشاهى نوشيروان عادل، موافق بيستم نسيان سنۀ ثلاث و ثمانين و ثمانمائۀ اسكندرى.

6. شيخ كمال الدين دميرى در كتاب حياة الحيوان در ذيل لغت فيل گويد، و ترجمه اش اين است:

در اوّل محرّم سنۀ هشتصد و هشتاد و دو از تاريخ ذو القرنين، حاضر شد ابرهه پادشاه حبشه براى خراب كردن خانه. و در آن وقت حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در بطن مقدّس والده اش بود.(1)


1) . حياة الحيوان، ج 2، ص 183.

7. سعيد پاشا در تاريخ تركى خود مسمّا به مرآة العبر ورود ابرهه بر كعبه را 54 سال قبل از هجرت گرفته و تولّد را پنجاه روز بعد از وقعۀ فيل.(1)

و در كتاب دويم، قسم اوّل، ولادت با سعادت را روز دوشنبه 12 ربيع الاوّل و اوّل نيسان رومى بعد از پنجاه روز از وقعۀ فيل نوشته(2)و عمر مبارك را در همين قسم، شصت و سه سال تمام گرفته.(3)

و ازاين قرار معلوم مى شود كه سال ولادت را كه 54 قبل از هجرت نوشته مقصودش 54 ناقصه است و چون تعيين شهر و ايّام نكرده 53 تامه و دو ماه و چند روز را 54 ناقصه حساب نموده.

و كلام مسعودى را كه در مروج الذهب گفته، سابقا نقل كرديم كه ولادت را در هشتم ربيع الاوّل بعد از وقعۀ فيل به پنجاه روز و آمدن اصحاب فيل را در روز دوشنبه هفدهم محرّم از سنۀ هشتصد و هشتاد و دو اسكندرى تعيين كرده و ذكر كلام مسعودى در اين باب به مناسبت مورّخ بودن او است و ذكر كلام ساير مورّخين كه در نقل تواريخ همه تابع همديگر هستند، ضرورتى ندارد. و جامع ترين اقوال، از آن كتاب الخميس تأليف شيخ حسين بن محمّد بن الحسن الديار بكرى است كه وفاتش در حدود سنۀ 966 نهصد و شصت و شش بوده و كتاب انسان العيون معروف به سيرۀ حلبيّه(4)است، تأليف على بن برهان الدين حلبى شافعى المتوفّى سنۀ 1044 كه از دو سيرۀ حلبيّه نبويّه، يكى تأليف ابو الفتح اندلسى و ديگرى را شمس الدين سامى، تأليف كرده و جامع تر از كتاب الخميس است. و علّامۀ نورى نيز اقوال اهل سنّت را از اين كتاب نقل نموده.

صاحب خميس در ضمن ذكر قصّۀ ابرهه گويد مترجما:

روايت شده كه چون محرّم سال هشتصد و هشتاد و سه شد از تاريخ ذو القرنين و گذشته بود چهل و دو سال از سلطنت نوشيروان و پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در آن زمان در


1) . مرآة العبر، ج 1، ص 250.

2) . همان، ج 2، ص 23.

3) . همان، ج 2، ص 268.

4) . سيرۀ حلبيّه، ص 86-128.

بطن كريمۀ والدۀ ماجده اش بود، حاضر شد ابرهة ابن الصباح الاشرم براى خراب كردن كعبه... الخ.

و در باب ولادت نقل كرده از كتاب مواهب لدنيه كه:

اختلاف شده است در سال ولادت آن حضرت. اكثر بر آن رفته اند كه در عام فيل بوده و ابن عبّاس نيز بر اين قول است و بعضى علما نقل اتّفاق كرده بر آن و گفته هر قول كه مخالف آن باشد، وهم است.

و ابن جوزى در كتاب صفوه گفته:

اتّفاق كرده اند بر اين كه متولّد شده رسول خدا در مكّه روز دوشنبه در شهر ربيع الاوّل در عام فيل. و بعد از اتّفاق بر اين كه ولادت در عام الفيل بوده، اختلاف كرده اند كه چند گذشته بوده از سال مزبور.

پس در كتاب منتقى از ابن عبّاس روايت كرده كه:

متولّد شد آن حضرت روز فيل و آمدن فيل روز يكشنبه پنجم محرّم بوده، به اين نحو است در سيرۀ مغلطاى. و هلاك اصحاب فيل سيزده شب از محرّم مانده بود و اوّل محرّم آن است روز جمعه بوده و بوده است اين امر در عهد نوشيروان بن قباد بن فيروز بن يزدجرد بن بهرام گور بعد از گذشتن چهل و دو سال.

و در كتاب اسد الغابة [است كه] بعد از گذشتن چهل سال از سلطنت او زندگانى كرد بعد از ولادت پيغمبر هفت سال و هشت ماه و مدّت سلطنت او چهل و هفت يا چهل و هشت سال و هشت ماه [بود]؛ چنين گفته ابن اثير.

ايضا از مواهب لدنيّه نقل كرده كه:

مشهور اين است كه ولادت، بعد از فيل است به پنجاه روز و بر اين قول رفته سهيلى با جماعتى. و بعضى گفته اند كه بعد از فيل بوده به پنجاه و پنج روز. اين قول را حكايت كرده است دمياطى با جماعتى. و بعضى گفته اند بعد از فيل بوده به يك ماه و بعضى به چهل روز و بعضى به دو ماه و ده روز و بيست سال و چهل سال و هفتاد سال و غير آن.

و از منتقى روايت كرده:

بعضى گفته اند ولادت بعد از فيل بوده به پنجاه روز و ما بين فيل و حرب فجّار بيست سال و ما بين فجّار و بنيان كعبه، پانزده سال بوده.

و روايت است از ابى جعفر محمّد بن على (امام محمّد باقر عليه السّلام) كه متولّد شد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روز دوشنبه ده روز رفته از ربيع الاوّل. و آمدن فيل در نصف محرّم بوده، پس ميانۀ آمدن فيل و تولّد نبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پنجاه و پنج شب است.

و از سيرۀ مغلطاوى نقل كرده كه:

بعضى گفته اند ولادت بعد از فيل بوده و به پنجاه روز و بعضى گفته اند به دو ماه و شش روز و بعضى دوازده از ماه رمضان رفته، بيست و سه سال از غزوۀ اصحاب فيل گذشته و بعضى بعد از فيل به ده سال گفته اند. و روايت شده است اين قول از زهرى و صحيح نيست.

و بعضى گفته اند قبل از آمدن فيل بوده و به پانزده سال و غير آن نيز گفته شده و مشهور اين است كه بعد از فيل بوده؛ زيرا كه قصّۀ فيل توطئه بوده براى نبوّت...

الخ.

باز گويد آنچه ملخّصش اين است كه:

اختلاف شده در ماه ولادت و مشهور شهر ربيع الاوّل است و او است قول جمهور علما. و ابن جوزى نقل اتّفاق بر آن كرده، ولى در آن نظر هست؛ زيرا كه برخى قائل شده اند بر اين كه روز ولادت عاشورا بوده. و بعضى در ماه صفر و ربيع الآخر و رجب و ماه رمضان گفته اند و اغرب از همه عاشورا است.

و همچنين اختلاف شده كه روز ولادت چه روزى بوده‌؟ بعضى گفته اند كه روز مخصوصى معيّن نيست، بلكه روز دوشنبه بوده از ماه ربيع الاوّل بدون تعيين و جمهور بر آن است كه معيّن است. بعضى گفته اند دو شب رفته از ماه مزبور و بعضى هشت شب رفته را قائل شده اند. و شيخ قطب الدّين قسطلانى گفته كه اين قول مختار اكثر اهل حديث است و نقل كرده اند آن را از ابن عبّاس و جبير بن مطعم و آن مختار اكثر اشخاصى است كه معروف به اين امر هستند و اختيار كرده است آن را حميدى و استاد او ابن حزم و حكايت كرده است قضاعى در عيون معارف اجماع اهل زيج را بر آن و روايت كرده است آن را زهرى از محمّد بن جبير

بن مطعم و او عارف بوده است بر نسب و ايّام عرب و گرفته است آن را از پدرش جبير.

و بعضى بر آن رفته كه ولادت، ده شب رفته بوده و بعضى دوازده شب رفته را قائل شده اند و بر او است عمل اهل مكّه در زيارت كردن محلّ ولادت آن حضرت در اين وقت. و بعضى در هفدهم و بعضى هشت شب مانده دانند. و بعضى گفته كه روايت اين قول به صحّت نپيوسته و مشهور آن است كه متولّد شد در دوازدهم ربيع الاوّل، و اين قول ابن اسحاق و غيره است.

تمام شد آنچه از كتاب الخميس خواستيم نقل نماييم.(1)

و على بن برهان الدين، صاحب سيرۀ حلبيّه متعرّض جرح و تعديل روات شده. و علاّمه نورى ترجمۀ كلام او را مفصّلا نقل نموده و ما ترجمۀ بعض كلام او را از اصل كتاب او نقل مى نماييم، گويد:

وقت ولادت آن حضرت مختلف فيه است كه آيا شب بوده يا روز؟ و بر فرض دويم در چه وقت از روز بوده‌؟ و اختلاف شده در ماه و سال و محلّ ولادت.

بعضى گفته اند: ولادت دوشنبه بوده. بعضى گفته اند: قسم به خدا خلافى در آن نيست، بلكه خطا كرده كسى كه قائل شده به روز جمعه. و از قتاده مروى است كه از حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سؤال كردند از روز دوشنبه.

فرمود: آن روزى است كه من در آن متولّد شده ام.

و زبير بن بكار و حافظ بن عساكر گفته اند كه ولادت وقت طلوع صبح بوده و دلالت مى كند بر آن قول جدّش ابو طالب كه گفته: متولّد شد براى من در اين شب يا صبح مولودى.

و از سعيد بن مسيّب روايت است كه: متولّد شد پيغمبر در وسط روز، دوازده شب گذشته از ربيع الاوّل در فصل بهار و حكايت اجماع شده است بر اين و بر اوست عمل در اين وقت در شهرها خاصّه اهل مكّه در زيارت كردن ايشان موضع ولادت آن حضرت را.


1) . الخميس، ج 1، ص 188-198.

و بعضى گفته اند ده شب رفته از ربيع الاوّل، و تصحيح كرده است آن را فاضل دمياطى؛ زيرا كه قول اوّل را ابن اسحاق روايت كرده است مقطوعا بدون اسناد و آن ابدا صحيح نمى شود. و اگر ابن اسحاق اسناد آن را ذكر مى كرد باز مقبول نبود از او؛ زيرا كه اهل علم او را جرح كرده اند. و ابن مدائنى و ابن معين گفته اند كه ابن اسحاق حجّت نيست و امام مالك او را توصيف است به دروغگويى. و بعضى گفته اند: ابن اسحاق كسى است كه يحيى بن سعيد از او روايت كرده. و بعضى گفته: ابن اسحاق، فقيه و ثقه است، امّا تدليس كننده است.

و بعضى گفته اند: متولّد شد هفده شب گذشته، و بعضى هشت شب گذشته گفته اند. ابن دحيحه گفته كه قول صحيح اين است لا غير و اجماع كرده بر آن اهل تاريخ. و قطب قسطلانى گفته كه اين قول، مختار اكثر اهل حديث است مثل حميدى و استاد او ابن حزم.

و بعضى گفته اند دو شب رفته از ماه، و ابن عبد البر بر آن جزم كرده و بعضى هجده شب رفته گفته اند. روايت كرده است آن را ابن ابى شيبه و آن حديثى است معلول.

و بعضى دوازده شب مانده و بعضى دوازده شب گذشته و بعضى هشت شب گذشته از شهر رمضان را گفته اند و تصحيح كرده است آن را بسيارى از علما....(1)

تا آخر آنچه قول كرده است از اقوال كه حاجتى بر نقل تمامى آنها نيست.

و در خصوص تعيين سال گفته:

بعضى قائل شده اند كه متولّد شد بعد از فيل به پنجاه روز و به سوى اين قول رفته است جمعى كه از آنهاست سهيلى. و بعضى به شهرت اين قول قائل شده و بعضى گفته بعد از فيل به پنجاه و پنج روز و بعضى به چهل روز و به يك ماه و به ده سال و بيست و سه سال و سى سال و چهل سال و هفتاد سال گذشته از عام الفيل. و اكتفا كرده است حافظ دمياطى به پنجاه و پنج روز بعد از وقعۀ فيل.

حافظ ابن كثير گفته: اين است مشهور نزد جمهور. و ابراهيم بن المنذر استاد


1) . سيرۀ حلبيّه، ص 92.

بخارى گفته كه: شك نمى كند احدى از علما و جماعتى نقل اجماع بر آن كرده و هر قولى كه مخالف آن باشد، وهم است. و بعضى گفته: قبل از عام فيل بوده به پانزده سال. بعضى گفته كه اين غريب و منكر است....(1)

تا آخر آنچه گفته.

و اين اختلافات شديده و اقوال عديده كه از علماى اهل سنّت نقل شده، خيلى عجب است و قول به دوازدهم اگرچه مشهور و مرسوم است و اهل سنّت آن را رسما عيد گيرند، ولى روايت آن چنانچه صاحب سيره گفته مستند است به ابن اسحاق و كلمات قوم را در حقّ او شنيدى.

و قول به هشتم در ميان اين اقوال را معتبرتر شمرده اند و ما را حاجتى بر تعرّض بر حال روات و جرح و تعديل آنها نيست.

و از سابق معلوم شد كه اصح نزد اماميّه هفدهم است و روز جمعه بودن آن بلا ريب است و مخالفى در آن باب ذكر نشده. و سال ولادت همان عامّ الفيل است به اتّفاق اماميّه و قول غالب اهل سنّت. ولى عام الفيل نيز تاريخى است مجهول و مبدائى است غير معلوم الفاصله، و تعيين موقع آن از زمان، محتاج به عنايت ديگر است و در باب دوم ذكر خواهد شد.


1) . همان، ص 95.

باب دوم در تعيين فاصلۀ ما بين سال ولادت و اوّل تاريخ هجرى و تعيين غرّۀ ماه ولادت و در آن چند فصل است:

فصل اوّل: در ذكر بعض اصطلاحات منجّمين از غرّۀ وسطا و امر اوسط
اشاره

و چون دو فاضل قزوينى و نورى در تعيين غرّه بالتقريب استناد كرده اند به آنچه ميانۀ منجّمين معمول است و در استخراج هلال نيز در تعيين روز و غيره حاجتى بر اين عمل هست، توضيحا و من باب المقدّمة محتاج بر تعرّض بر آن هستيم.

بنابراين آنچه مشهور است كه عمر مبارك حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم شصت و سه بوده، محرّم سال ولادت مقدّم خواهد بود بر اوّل تاريخ هجرت به پنجاه و سه سال تمام؛ زيرا كه از اوّل تاريخ هجرت تا وقت وفات، منضبط و معلوم است كه ده سال و دو ماه است تقريبا. پس ميانۀ محرّم اوّل هجرت و محرّم سال ولادت، پنجاه و سه سال تمام خواهد بود.

و ما براى مقصودى كه در نظر داريم غرّۀ هلالى ربيع الاوّل پنجاه و چهار و پنجاه و سه و پنجاه و دو به هجرت مانده را استخراج كرديم. و چون تعيين غرّۀ هلالى، بدون تعيين ايّام وسطا ممكن نيست، لهذا چنانچه عذر آن در اوّل كلام نيز خواسته شد، ناچاريم از ذكر پاره اى اصطلاحات نجوميّه.

1. در ذكر امر اوسط و غرۀ وسطا

سنين تاريخ هجرى قمرى و ماه هاى آن هلالى است؛ يعنى از رؤيت هلال تا رؤيت هلال ديگر يك ماه گيرند و دوازده ماه را يك سال خوانند. و چون امر رؤيت اهلّه غير منتظم است، منجّمين براى انضباط امر، حساب عمل را بر امر اوسط قرار داده اند.

يعنى مبدأ هر ماه را از اجتماع وسطاى شمس و قمر گرفته اند، بدون ملاحظۀ تقويم نيّرين و آن امرى است منضبط و اختلاف ناپذير. و بيان مقصود از وسط و غيره خارج از وظيفۀ اين رساله است.

و يك دورۀ وسطاى قمر بر حساب زيجات، 29 يوم و 12 ساعت و 44 دقيقه است و زايد بر دقايق مختلف فيه. و در اين حساب قابل اعتنا نيست و چون غرّۀ محرّم اوّل سال هجرت مبدأ تاريخ اسلام است، به جهت رعايت قاعدۀ مزبوره روز پنجشنبه را كه روز اجتماع وسطا است، اوّل ماه قرار داده اند نه روز جمعه را كه به زعم بعضى غرّۀ هلالى است. و غرّۀ هلالى با غرّۀ وسطا اغلب مخالف و مخالفتش بيشتر از دو روز نباشد چنانچه استادان فن نيز تصريح كرده اند. و گاهى نيز موافق شود چنانچه غرّۀ وسطاى محرّم سنۀ 1329 كه سال حاضر است يكشنبه و غرّۀ هلالى آن سه شنبه بود و غرّۀ وسطا و هلالى شعبان همين سال پنجشنبه است.

2. در ذكر كبيسه

ذكر كرديم كه يك ماه وسطا 29 يوم و 12 ساعت و 44 دقيقه است و رسم منجّمين اين است كه چون كسر به نصف برسد و نزد بعضى از نصف تجاوز نمايد، آن را عدد تمام حساب نمايند. پس محرّم را چون ساعات و دقايق زايد بر 29 يوم بيشتر از نصف است، سى روز تمام گرفته و كسر كسور مزبوره را تا يك روز تمام با كسور ماه صفر جبر كرده و صفر را 29 يوم گرفته اند. و بر اين قياس هر ماه طاق، سى روز و هر ماه جفت، 29 روز محسوب داشته اند تا ماه ذى الحجّه كه كسور زايدۀ آن هشت ساعت و چهل و هشت دقيقه مى شود و اين مقدار، خمس و سدس يك شبانه روز و يا 11 جزو از سى جزو است. و به همين منوال در سال دوم رفتار نمايند و چون نوبت به ذى الحجّه رسد، كسور آن مضاعف كسور سال سابق شود. و ذى الحجّۀ را در سال دويم 30 روز گيرند و به همين ترتيب رفتار نمايند تا سى سال تمام كه ذى الحجّۀ سال سى ام 29 روز شود، بدون كسور از ساعات و دقايق و ثوانى. و اين عمل را كبس و سالى را كه ذى الحجّه در آن سى روز است، كبيسه گويند.

و كبس در لغت عرب به معنى پر كردن و ايّام سال غير كبيسه 354 و كبيسه 355 است و در هر سى سال 11 سال كبيسه است به اين ترتيب: 2، 5، 7، 10، 13، 15، 18، 21، 24، 26، 29 و كلمۀ بهز يجهح كادوط اشاره به اين سال هاست: ب سال دويم، ه‍ سال پنجم، ز سال هفتم، ى دهم ج 13... الخ.

و آنچه فقها گفته اند كه در هلال حساب جدول و يك ماه را تمام و ديگرى را 29 روز حساب كردن معتبر نيست، مقصود همين حساب است. و آنچه در بعض اخبار وارد شده كه ماه رمضان ابدا ناقص و ماه شعبان ابدا تمام نشود، و آن را در اصلاح اخبار عدد گويند، نزد عظماى فقهاى اماميّه مطروح و معارض است با اخبار رؤيت، و اخبار عدد همه مبنى بر قاعدۀ مزبوره و از اخبار مدسوسه و در هر حال غير معموله است.

و نظير اخبار عدد است حديثى كه روايت كرده اند: شهرا عيد لا ينقصان أبدا(1)يعنى دو ماه عيد فطر و اضحاست كه ابدا ناقص نشوند.

و در آن از چند جهت اشكال هست و شيخ فخر الدين طريحى در مجمع البحرين تصحيف غريبى در اين باب كرده و در مادّۀ عدل از كتاب مزبور، عبارت مذكوره را شهرا عيد لا ينقصان أبدا ضبط كرده و مقام مقتضى بسط نيست و جملۀ مزبوره را شهرا عيد... از ابن اثير در نهايه و صاحب مغرب اللغه ايراد كرده و تعرّض نموده اند.

3. منجّمين گويند كه در هر دويست و ده سال اوايل شهور مطابق شود. يعنى اوايل وسطاى همۀ ماه هاى دويست و ده سال مطابق شود با اوايل شهور دويست و ده سال ديگر؛ خواه مقدّم، خواه مؤخّر. و ذكر علّت آن خارج از وظيفۀ اين رساله است و مطلب به موجب حساب، بديهى است.

و منجّمين براى پيدا كردن اوّل وسطاى هر سال، جدولى وضع كرده اند كه اكثر عدد سال ناقصه(2)مطلوبه بيشتر از دويست و ده باشد (210) از آن طرح نمايند تا


1) . بحار الأنوار، ج 89، ص 165؛ الخرائج و الجرائح، ج 3، ص 1046.

2) . مقصود از تامه آن است كه كسور سال تمام شده باشد. مثلا سال حاضر 1329 تا غرّۀ محرّم 1330 ناقصه است و بعد از ختم سال تامه خواهد شد. يعنى گفته خواهد شد كه 1329 سال تمام از اوّل هجرت گذشته. و همچنين است شهور و ساعات و دقايق كه تا تمام نشده ناقصه است بعد از آن تامه. [مؤلّف رحمه اللّه].

دويست و ده يا كمتر بماند و باقى در جدول آيند از سى تامه تا صد و هشتاد تامه از بالاى جدول. و از يك ناقصه تا سى ناقصه از يمين جدول بردارند و از ملتقاى دو جدول رقم روز را بردارند كه اوّل سال مطلوب است و براى تعيين غرّۀ ماه هاى ديگر، جدولى ديگر وضع كرده اند بعد از پيدا كردن اوّل محرّم سال مطلوب همان رقم را در جدول دويم از مقابل محرّم بردارند و پايين آيند، اوّل هر ماه را كه خواهند از ملتقاى جدول ماه و رقم اوّل محرّم برگيرند كه مطلوب است.

و اين جدول براى تعيين غرۀ وسطاى محرّم و ساير ماه هاى بعد از هجرت است و چون قبل از هجرت را ابتلايى نيست، تعرّضى بر آن نكرده اند. ولى از همين دو جدول، تعيين اوايل شهور قبل الهجرة نيز معيّن شود، ولى معكوسا؛ يعنى اگر خواهيم غرّۀ محرّم پنجاه و سه سال تامّه به هجرت مانده را بدانيم، پنجاه و سه را از دويست و ده وضع نماييم و بر باقى كه 157 است يك عدد بيفزاييم كه 158 ناقصه بشود و در ازاى آن از جدول اوّل محرّم را برگيريم. زيرا كه اوايل شهور پنجاه و سه به هجرت مانده مطابق است با اوايل شهور صد و پنجاه و هشت ناقصه بعد از هجرت. و به عبارت ديگر چنان فرض مى نماييم كه مبدأ تاريخ هجرت از دويست و ده سال با اضعاف آن مقدّم بر هجرت است.

و فاضل قزوينى و علّامۀ نورى از اين نكته غفلت كرده و مبدأ كبيسه را مجهول انگاشته و در تحصيل غرّۀ وسطاى ربيع الاوّل سال ولادت و غيره به تكلّف افتاده اند.

و ما براى اين كه عامل، محتاج به كتاب زيج نشود، دو جدول معهود را ايراد كرديم تا واضح باشد. و براى پيدا كردن اوّل وسطا طريقه اى هست كه وضع جدول بر آن طريقه است و طريقه اين است كه از سنين ناقصه دويست و ده و اضعاف آن را چنانچه سابق الذكر شد، طرح نمايند و باقى را بر سى قسمت نمايند و خارج قسمت را بر پنج ضرب كرده، نگاه دارند و باقى از قسمت را يك عدد طرح نمايند تا تامّه شود. پس سال هاى كبيسۀ آن را به ترتيب بهز يجهح كادوط معيّن نمايند و عدد سال هاى كبيسه را بر پنج و غير كبيسه را بر چهار ضرب كرده و با محفوظ سابق جمع كنند و پنج عدد بيفزايند و هفت و هفت طرح نمايند. اگر باقى، هفت عدد بماند، اوّل محرّم سال

مطلوب شنبه است و اگر شش مانده جمعه و هكذا.

و براى تعيين غرّۀ وسطاى ماه هاى ديگر عدد تامّۀ ماه هاى طاق را تضعيف نمايند و با عدد تامّۀ ماه هاى جفت بر عدد مدخل سال بيفزايند و از مجموع، هفت هفت طرح نمايند، باقى عدد، روز اوّل ماه مطلوب است.

و سرّ اين عمل در شرح زيج الغ بكى مشروحا مذكور است. هركه خواهد رجوع نمايد و عمل بديهى است.

فصل دويم در تعيين غرّۀ وسطا و هلالى ربيع الاول از سنۀ پنجاه و چهار و پنجاه و سه و پنجاه و دو قبل از هجرت و تعيين غرّۀ وسطا و هلالى شهر رجب از سنۀ چهارده و سيزده و دوازده به هجرت مانده كه چهل سال بعد از سه سال اوّل است و تعيين موضع شمس در ربيع الاوّل و مبعث
1. براى تعيين غرّۀ وسطاى محرّم 54 تامه به هجرت مانده، عدد مرقوم را از 210 وضع كرديم و بر باقى يك ز عدد افزوديم، شد 157 ناقصه. پس در مقابل 150 تامّه از بالاى جدول و 7 ناقصه از يمين جدول شنبه بود، و در جدول شهور شنبه را از مقابل محرّم گرفته، پايين آمديم در مقابل ربيع الاوّل سه شنبه بود.

و بنا به طريقۀ مذكوره 157 را بر سى قسمت كرديم. خارج قسمت پنج بود بر پنج ضرب كرديم شد 25، باقى را كه هفت است تامّه كرديم در شش سال. دو سال كبيسه است و چهار سال غير كبيسه. دو را بر پنج و چهار را بر چهار ضرب كرديم، شد ده و شانزده. مجموع را با بيست و پنج سابق جمع كرده، پنج عدد افزوديم، شد پنجاه و شش. هفت هفت طرح كرديم، باقى ماند هفت كه رقم شنبه است و براى تعيين غرّۀ ربيع الاول حاجتى به عمل نيست؛ زيرا كه محرّم تمام است غرّۀ صفر دوشنبه خواهد بود و صفر ناقص است، پس غرّۀ ربيع الاوّل سه شنبه است.

و غرّۀ وسطاى محرّم پنجاه و سه، پنجشنبه است كه در ملتقاى 150 تامه و 8 ناقصه واقع است و غرّۀ ربيع الاوّل يكشنبه است.

و اوّل محرّم پنجاه و دو، دوشنبه و اوّل ربيع الاوّل، پنجشنبه است.

2. غرّۀ محرّم چهارده سال به هجرت مانده شنبه و غرّۀ رجب آن سال سه شنبه و غرّۀ محرّم سيزده سال مانده چهارشنبه و غرّۀ رجب شنبه و غرّۀ محرّم دوازده سال مانده دوشنبه و غرّۀ رجب پنجشنبه است.

و در همۀ اين مواقع اگر كسى با طريقۀ مذكوره عمل نمايد، مطابق خواهد يافت با آنچه ما ذكر كرديم.

تنبيه: فاضل قزوينى و علّامۀ نورى كه هر دو به استناد امر اواسط خواسته اند غرّۀ هلالى را به تقريب به دست آرند، غرّۀ ربيع الاوّل سال پنجاه و سه را بالتقريب دوشنبه گرفته اند؛ زيرا كه در حساب اكتفا نكرده و عدد سال هاى كبيسه را نتوانسته اند معيّن نمايند و بنا بر آن، چون جمعه، دوازدهم مى شود نه هفدهم، فاضل قزوينى آن را مؤيّد قول خود گرفته و علّامۀ نورى چون همّتش مصروف بر اين است كه دوشنبه بودن دوازدهم را رد نمايد، لهذا بعد از اثبات اين كه غرّۀ ماه تقريبا دوشنبه است و در اين صورت دوازدهم ممكن نيست دوشنبه باشد، تعرّض بر ردّ قول كلينى نكرده و غفلت نموده است از اين كه دوشنبه، غرّه بودن، مستلزم اين است كه جمعه، دوازدهم باشد. و اين عدم تعرّض گويا مبنى است بر همان تصوّر سابق كه كلينى و مسعودى روى ولادت را مانند اهل سنّت دوشنبه دانسته اند. و در اوّل رساله واضح كرديم كه اين تصوّر، سهو است و اين هر دو شيخ جليل روز ولادت را جمعه مى دانند و موافق حساب صحيح نيز معلوم كرديم كه غرّۀ وسطاى ماه، يكشنبه است و هلالى نيز همان روز است؛ چنانچه ذكر خواهد شد.

3. براى تعيين غرّۀ هلالى ربيع الاوّل از سال 54 و 53 و 52 به هجرت مانده از چهار زيج ايلخانى و الغ بكى و هندى و طغيانى استخراج شد، در شب سه شنبه غرّۀ وسطاى ربيع الاوّل سنۀ 54 بعد معدّل به اختلاف زيجات ميانه پنج درجه و نه درجه و بعد سوى پنج درجه و چند دقيقه بود، و در اين گونه بعد رؤيت ممكن نيست. پس غرّۀ هلالى شب چهارشنبه و هفدهم، جمعه خواهد بود و دوازدهم، يكشنبه.

و در شب يكشنبه غرّۀ وسطاى ربيع الاوّل سنۀ 53 بعد معدل ميانه 14 درجه و 18

درجه و بعد سوى ميانه 14 درجه و 15 درجه و هلال در اين قسم بعد واضح و بلند نمايد. پس غرّۀ ماه مزبور هلالى و وسطاى يكشنبه و دوازدهم پنجشنبه و هفدهم سه شنبه خواهد بود.

و در شب پنجشنبه غرّۀ وسطاى ربيع الاوّل سنۀ 52 هلال برحسب زيجى ممكن الرؤية و برحسب زيجى غير ممكن الرؤية است، در صورت رؤيت دوازدهم دوشنبه و هفدهم شنبه و در صورت عدم امكان، غرّۀ جمعه و دوازدهم سه شنبه و هفدهم يكشنبه خواهد بود.

4.

براى تعيين غرّۀ رجب سنۀ 14 و سنۀ 13 و سنۀ 12 استخراج شد در سنۀ 14 غرّۀ هلالى و وسطا دوشنبه و بيست و هفتم شنبه، و در سنۀ 13 غرّۀ وسطا جمعه و هلالى شنبه و بيست و هفتم پنجشنبه، و در سنۀ 12 وسطا چهارشنبه و هلالى پنجشنبه و بيست و هفتم سه شنبه است.

5.

موضع شمس با زيج هندى در هفدهم ربيع الاوّل سال پنجاه و چهارم قبل از هجرت به افق مكّه، نوزده درجه و پنجاه و يك دقيقۀ ثور و در روز مزبور از سال پنجاه وسيم هشت درجه و يازده دقيقۀ ثور است.

6.

و در بيست و هفتم رجب سنۀ چهاردهم قبل از هجرت 14 درجه و 54 دقيقۀ سرطان و در روز مزبور از سال سيزدهم چهار درجه و چهار دقيقۀ سرطان است.

فصل سوم: قول كلينى و مسعودى و اهل سنت مطابق استخراج نيست

از فصل سابق معلوم شد كه قول كلينى و مسعودى در هر سه سال مطابق استخراج نيست و هكذا قول اهل سنّت، الاّ به احتمالى در سال 52.

و قول مشهور مطابق استخراج است، الاّ اين كه يك سال مقدّم است بر آنچه معروف شده كه ولادت، 53 سال تقريبا مقدّم بر هجرت بوده؛ يعنى بايد عمر مبارك حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را 64 سال الاّ ايّام معدوده دانيم و بعثت را در سال چهاردهم قبل الهجرة. و علّت اين دويمى اين است كه 27 رجب كه روز مبعث است بنا به روايتى كه شيخ طوسى در مصباح ذكر كرده، روز دوشنبه بوده و بنا بر آن، روز دوشنبه خواهد

بود.(1)و اين امر برحسب استخراج، مطابق است با رجب سال چهاردهم. پس به جهت مطابقت استخراج با حديث و عدم اختلاف اماميّه در اين كه سنّ مبارك آن حضرت در وقت بعثت چهل بوده، بعثت را در سال مزبور گرفتيم اگرچه مخالف است با قول بر اين كه اقامت آن حضرت در مكّه سيزده سال بوده.

و ما را ابدا مانعى نيست از اختيار اين كه تولّد در سال 54 قبل الهجرة و عمر مبارك 64 بوده؛ زيرا كه اقوال مختلفه در عمر مبارك، همه مستند به اختلافى است كه در سال تولّد هست كه ميانۀ مبدأ و منتها را گرفته، هركس قولى را اختيار كرده و مورّخين اماميّه چون تولّد را در سال پنجاه وسيم فرض كرده اند، در عمر مبارك نيز قائل به 63 شده اند و الاّ هيچ كدام را روايتى از معصوم نيست. و اقوال مورّخين را در خصوص عام الفيل شنيدى و نسبت به تاريخ نوشيروان را نيز ديدى. و تواريخ آسيا قبل الهجرة خاصّه تاريخ عرب چنان مظلم و درهم است كه تحصيل اطمينان در نهايت دشوارى است. حتّى مورّخين فرنگ نيز با همۀ سعى و جدّ وافى در تعيين تواريخ آن عهد، مجبور از تخمين و متابعت قول مختلف مورّخين مسلمين شده اند.

و صاحب قاموس الأعلام به تبعيّت مورّخين فرنگ جلوس نوشيروان را در سنۀ 531 مسيحى و وفاتش را در سنۀ 579 و مدّت سلطنتش را 48 سال و تولّد حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را در سنۀ 569 مسيحى نوشته و بنا بر آن تولّد در سال سى وهشتم سلطنت نوشيروان خواهد بود. و ربيع الاوّل سنۀ 54 قبل از هجرت مطابق 570 و در سنۀ 53 مطابق 571 مسيحى است، چنانچه بعد ذكر خواهد شد.(2)و ميرزا آقا خان كرمانى در تاريخ آيينۀ اسكندرى وفات و مدّت سلطنت نوشيروان را مطابق قاموس الأعلام نوشته و ولادت حضرت پيغمبر را در پانصد و هفتاد و در سال دوازدهم از عام الفيل ياد كرده!!!

و جمع ميانۀ اختلافات قوم امكان ناپذير [است] و آنچه ما اختيار كرديم چون مستند به دليل است، إن شاءاللّه مورد انتقاد نخواهد شد. و [در] ذكر اختلاف غير اماميّه


1) . مصباح المتهجد، ص 814.

2) . قاموس الأعلام، ج 6، ص 4621.

در مدّت عمر آن حضرت و سن مبارك در وقت بعثت، اطناب است. هركه خواهد به كتاب الخميس و سيرۀ حلبيّه رجوع نمايد.(1)

فصل چهارم: در تطبيق با تواريخ عمومى
1. تاريخ هبوطى

ميانۀ مورّخين اختلاف شديد در تاريخ هبوطى هست. هركس تفصيل آن خواهد به تاريخ أبو الفداء رجوع نمايد. و آنچه مورّخ مزبور بعد از تحقيقات زياد اختيار كرده، آن است كه قصّۀ فيل و تولّد در سال 6163 (شش هزار و يكصد و شصت و سه) از تاريخ هبوطى و اوّل هجرت مطابق است با سال 6216 (شش هزار و دويست و شانزده) و تفاوت اين دو، 53 سال است.(2)

و مصطفى بن عبد اللّه اسلامبولى صاحب كشف الظنون المتوفّى سنۀ 1066 در تقويم التواريخ(3)و سپهر مرحوم در ناسخ التواريخ همين رأى را اختيار كرده، تبعيّت از ابو الفدا نموده اند.(4)و صاحب نقد التواريخ رفعت افندى كه تاريخ از اوّل هبوط تا 1295 هجرى را نوشته، در حقيقت تابع ابوالفداست، الاّ اين كه قصّۀ فيل و تولّد را در سنۀ 64 به تفاوت يك سال از گفتۀ ابو الفدا نوشته و در اوّل هجرت مطابق است و به گفتۀ او تفاوت 52 سال مى شود.

و مرا در اين باب اشكالى است و آن اين است كه سنين تاريخ هبوطى، همه شمسى است و مدّت اقامت حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در مكّه همه با سنين قمريّه محسوب مى شود. و اگر مدّت اقامت را 53 سال قمرى دانيم با 53 سال شمسى يك سال و چند ماه تفاوت خواهد كرد. پس 53 سال قمرى را بر 6163 شمسى افزودن صحيح نخواهد بود.

و اگر خود ابو الفدا تصريح نكرده بود بر فاصلۀ ميانۀ مولد و هجرت، كه 53 سال


1) . الخميس، ج 2، ص 166؛ سيرۀ حلبيّه، ج 1، ص 363.

2) . تاريخ أبو الفداء، ج 1، ص 130 و 132.

3) . تقويم التواريخ، ص 36.

4) . ناسخ التواريخ، ج 1، ص 8.

و دو ماه و هشت روز است و مدّت عمر مبارك را به همين نحو نمى گفت، مى توانستيم بگوييم كه معتقد ابو الفدا نيز با مختار ما مطابق بوده، يعنى مدّت اقامت در مكّه را 54 سال مى دانسته و 53 سال كه افزوده سنين شمسيّه است.

و مختار نقد التواريخ اگر به ملاحظۀ تفاوت سال شمسى و قمرى بودى، بايستى در سال تولّد با ابو الفدا متابعت كرده و در اوّل هجرت يك سال كم نمايد، نه بالعكس.(1)

و ما بين مورّخين و منجّمين اختلافى ديگر هست و ما قناعت مى كنيم به آنچه صاحب زيج طغيانى در زيج خود ذكر كرده و از روى همان مأخذ استخراج مى كنيم و گوييم سنين تاريخ هبوطى را منجّمين قبطيۀ بخت نصريه 365 يوم گيرند بدون كبيسه. و هبوط آدم - چنانچه صاحب زيج از روضة المنجّمين و مرآة العالم نقل كرده - به زعم منجّمين در اوّل فروردين بوده و مقدّم است بر هجرت بدوطيان و دويست و چهل و سه هزار و ششصد و هفتاد و هفت روز 243677. و چون مبدل بر سنين - يعنى عدد مذكور - قسمت شود بر 365 خارج قسمت شش هزار و يكصد و چهل و هفت سال تمام و بيست و دو روز مى شود. و با حساب سنين قمرى وسطا شش هزار و سيصد و سى و يك سال و يكصد و نود و دو روز مى شود.

و جمعه هفدهم هلالى و هيجدهم وسطا ربيع الاوّل از سنۀ 54 قبل از هجرت مطابق مى شود با روز سيصد و هيجدهم از سنۀ 6095 ناقصۀ هبوطيّه؛ يعنى هفتم ماه باوبى قبطيّۀ هبوطيّه.

و سه شنبه هفدهم هلالى و وسطا ربيع الاوّل از سنۀ 53 قبل از هجرت مطابق مى شود با روز سيصد و هفتم از سنۀ 6096 ناقصۀ تاريخ مزبور، يعنى بيست و ششم ماه توث قبطيّۀ هبوطيّه.

2. تاريخ بخت نصرى

و آن از جلوس بخت نصر و سال هاى آن شمسى است، بدون كبيسه، مانند سابق؛ به گفتۀ صاحب زيج طغيانى و فاضل بيرجندى در شرح تذكرۀ هيئت.


1) . تاريخ أبو الفداء، ج 1، ص 160.

و يوم تولّد در سنۀ 54 مطابق است با چهارم ماه باوبى كه ماه دويم بخت نصرى است از سنۀ 1318 ناقصه؛ يعنى 1317 سال تمام و 33 يوم از جلوس بخت نصر گذشته.

و در سنۀ 53 قبل از هجرت مطابق است با بيست و ششم ماه توث (ماه اوّل از ماه هاى آنها است) از سال 1319 ناقصه يعنى 1318 سال تامّه و 25 يوم از جلوس بخت نصر گذشته.

و آنچه صاحب تاريخ أبو الفداء گفته كه سال ولادت مطابق است با سنۀ 1316 از تاريخ بخت نصرى، لازم گرفته است كه تولّد را در 566 سال قبل از هجرت دانيم و آنچه ما استخراج كرديم صحيح و متقن و مطابق قول صاحب زيج طغيانى است.

و مخفى نماند كه بيرجندى، شارح تذكره، ما بين التاريخين را يكصد و يك روز بيشتر نوشته از آنچه صاحب طغيانى ذكر كرده، اين تفاوت ميانۀ تاريخ بخت نصرى و رومى است و در ما بين تاريخ رومى و هجرى مخالفتى نيست. و ابو ريحان نيز يك روز زايد نوشته از آنچه صاحب زيج طغيانى گفته.

3. تاريخ اسكندرى

يوم ولادت در سنۀ 54 مطابق نهم ايار سنۀ 881 ناقصۀ اسكندريّه و در سنۀ 53 مطابق [با] بيست و هشتم نيسان سنۀ 882 ناقصه است و اين است مطابق استخراج صحيح. و از اقوال مورّخين هر كدام كه مخالف است، مأخذش معلوم حقير نيست.

و ابو الفداء 881 نوشته و آن مطابق سنۀ 54 است، ولى بخت نصرى را 1316 گرفته چنانچه گذشت.

و صاحب روضة الأحباب بيستم يا بيست و هشتم يا اوّل نيسان را گفته بدون تعرّض بر سال. و دميرى(1)و مسعودى(2)و ابن خلدون(3)در سنۀ 882 ضبط كرده اند بدون تعرّض به ماه و آن مطابق سنۀ 53 است. و ابن شهرآشوب بيستم شباط را ذكر كرده


1) . حياة الحيوان، ج 2، ص 183.

2) . تاريخ المسعودى، ج 2، ص 4.

3) . تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 4.

بدون تعرّض به سال(1)و صاحب عدد قويّه بيستم شباط را نقل كرده بدون تعرّض به سال و سال 908 را نيز نقل نموده بدون تعرّض به ماه!(2)

و حافظ ابرو بيستم نيسان از سنۀ 883 ضبط كرده و آن تقريبا مطابق است با سنۀ 52 قبل از هجرت. و اللّه أعلم بحقائق الامور.

4. تاريخ مسيحى

در سنۀ 54 مطابق است با 11 ماه از سنۀ 570 ناقصۀ قيصريّه و در سنۀ 53 با اوّل ماه مه از سنۀ 571 ناقصه.

و تفصيل اختلاف قيصرى و گريگوارى، خارج از وظيفۀ اين رساله است. و ابتدا تاريخ گريگوارى از سنۀ 1582 ناقصۀ مسيحيّه است كه در آن سال ده روز بر پنجم ماه نوامبر افزوده، پنجم ماه را پانزدهم حساب كردند و در هر 128 سال تقريبا يك روز بر تفاوت دو تاريخ مى افزايد. چنانچه در اين اوقات به سيزده روز رسيده و قبل از سنۀ 1582 تاريخ قيصرى معمول است، چنانچه اوّل هجرت را با 16 ژوئيه از سنۀ 622 ناقصۀ مسيحيّه مطابق دانند نه با 26 ماه مزبور.

و صاحب زيج طغيانى را در تطبيق هجرى و مسيحى كلامى است كه تعرّض بر آن را موقعى نيست.

و آنچه صاحب روضة الأحباب نقل كرده كه ميانۀ ولادت و حضرت عيسى 600 بوده، غلط بيّن است.

5. بعضى از مورّخين، تعرّض بر تطبيق با تاريخ فرسى نيز نموده، اسمى از ماه آن فقط برده اند، چنانچه گذشت. ولى چون فرسى موجود مؤخّر از هجرت است و قبل از آن كبيسه آن مختل و مبدأش نيز مجهول است؛ زيرا كه فرس در جلوس هر پادشاهى تجديد تاريخ مى كرده اند، لهذا تعرّضى بر آن نشد.

تذييل: بعد از فراغت از اصل مقصود كه اثبات جمعه هفدهم ربيع الاوّل بود،


1) . مناقب ابن شهرآشوب، ج 1، ص 149.

2) . العدد القويه، ص 111.

مناسب ديدم اشاره اى شود به اشكالى كه در خصوص حمل نور نبوّت شايع شده و اگرچه برحسب ترتيب طبيعى بايستى ذكر اين فقره را مقدّم داريم، ولى چون اصل مقصود، تحقيق يوم ولادت بود، پرداخت كردن به اين مطلب به تأخير افتاد و به واسطۀ ارتباط اين مسأله به امر نسىء كه در جاهليّت معمول بوده، در ضمن تتبّع كتب، مطالبى در آن باب به دست آمد كه تعرّض بر تفصيل آن خالى از فايده نبود. لهذا بر ذكر اشكال و حلّ آن پرداخته گوييم:

وقت حمل نور نبوّت در ميان اهل سنّت اختلافى است و حاجتى بر تعرّض بر آن نيست و در ميان اماميّه آنچه معروف است همانا كلام ثقة الإسلام كلينى است كه حمل در ايّام تشريق واقع شده(1)و ايّام تشريق عبارت از روز يازدهم و دوازدهم و سيزدهم ماه ذى حجّه است و همين عبارت را ابن شهرآشوب نيز در مناقب ذكر كرده(2)و هيچ يك از اين دو محدّث جليل استناد به خبرى ننموده و كلام مزبور را ارسال مسلّم داشته اند و نظير اين عبارت در روايات اهل سنّت نيز هست؛ چنانچه صاحب خميس از سيرۀ يعمرى نقل كرده و صاحب سيرۀ حلبيّه نيز در باب مولد نه در باب حمل ذكرى از اين فقره نموده.(3)

و در اخبار اماميّه حديثى ديگر نقل نشده، الاّ آنچه سيّد ابن طاوس در كتاب اقبال در اعمال ماه جمادى الآخر از صدوق در كتاب النّبوّة نقل كرده كه حمل شب جمعه بوده، دوازده شب مانده از جمادى الآخر(4)و علّامۀ مجلسى در حاشيۀ بحار گويد:

ظاهر اين است كه دوازده شب گذشته باشد تا موافق شود با قول بر اين كه حمل در ايّام تشريق بوده.(5)

و اشكالى كه بر بودن حمل در ايّام تشريق وارد است اين است كه مدّت حمل در اين صورت يا سه ماه بايد باشد يا پانزده ماه؛ زيرا كه اگر ولادت در ربيع الاوّل بعد از


1) . الكافي، ج 1، ص 439.

2) . مناقب ابن شهرآشوب، ج 1، ص 149.

3) . الخميس، ج 1، ص 185.

4) . الإقبال بالأعمال الحسنة، ج 3، ص 162.

5) . بحار الأنوار (حاشيه)، ج 15، 251.

ذى حجّه حمل(1)باشد، مدّت حمل سه ماه خواهد بود و اگر در ربيع الاوّل آينده باشد، پانزده ماه خواهد شد.

و اين اشكال را جواب ها داده اند؛ هركس خواهد به مرآة العقول مجلسى(2)و جلد ششم و چهاردهم بحار رجوع نمايد.(3)

و يكى از جواب ها آن است كه: ايّام تشريق از ايّام حج است، نه ايّام ذى حجّه. و اختصاص آن به ذى حجّه بعد از اعتلاى لواى اسلام است و الاّ قبل از اسلام حج دائما در يك ماه نبوده، بلكه در همۀ ماه ها دور مى زده.

شيخ طبرسى در مجمع البيان در تفسير آيۀ شريفۀ إِنَّمَا اَلنَّسِيءُ زِيٰادَةٌ فِي اَلْكُفْرِ(4)الآيه، از مجاهد(5)كه از مفسرين اهل سنّت است نقل كرده، و ترجمه اش اين است:

مشركين دو سال در يك ماه حج مى كردند. پس حج نمودند در ذى الحجّه دو سال. پس در محرّم دو سال و به همين نحو در باقى شهور، تا اين كه اتّفاق افتاد حجّى كه قبل از حجة الوداع بود، به ماه ذى قعده. و حج نمود پيغمبر در سال آينده. پس حج به ماه ذى حجّه افتاد و پيغمبر در خطبۀ خود فرمود:

ألا و إن الزمان قد استدار كهيئته يوم خلق اللّه السماوات و الأرض، السنة اثنا عشر شهرا، منها أربعة حرم ثلاثة متواليات ذو القعدة و ذو الحجّة و محرّم و رجب مضر الذي بين جمادى و شعبان.

و حاصل ترجمه اش اين است كه:

زمان برگشت بر حالت سابقۀ خود. سال دوازدهم ماه است، چهار ماه از آن ماه هاى حرام است. سه از آنها متوالى است، ذوالقعده و ذوالحجّه و محرّم و يكى ديگر رجب مضر(6)است ميانۀ جمادى و شعبان، انتهى.


1) . در نسخۀ اصل چنين است، ولى ظاهرا به جاى آن «اوّل» صحيح است.

2) . مرآة العقول، ج 1، ص 349.

3) . بحار الأنوار، ج 15، ص 252.

4) . سورۀ توبه، آيۀ 37.

5) . مجاهد بن جبر از جملۀ مفسّرين اهل سنّت و وفاتش در سنۀ 98 يا 100 هجريّه بوده، [مؤلّف رحمه اللّه].

6) . مضر به ضم ميم و فتح ضاد، اسم قبيله اى است از عرب كه ماه رجب را ماه حرام مى دانسته اند، لهذا رجب را به آنها نسبت داده اند. [مؤلّف رحمه اللّه].

مقصود اين است كه شهرهاى حرام برگشت به موضع خود و حج عود نمود بر ذى الحجّه و نسىء باطل گرديد.

تمام شد كلام صاحب تفسير.(1)

و بنابراين تفسير لازم آيد كه حج در سالى در دوازده ماه و در سالى در سيزده ماه واقع شود. مثلا سال اوّل حج را در محرّم فرض مى نماييم، سال دويم در محرّم بوده و فاصلۀ دو حج يازده ماه و سال سيم در ماه صفر و فاصله دوازده ماه مى شود و على هذا القياس. و به اين لحاظ دورۀ نسىء در 24 سال تمام شود و نوبۀ حجّ بيست و پنجم به ماهى افتد كه تالى ماه صاحب نوبۀ اخير است و در سال بيست و پنجم حج واقع نشود و در اوّل سال بيست و ششم نوبه از سر مى گيرد. چنانچه اگر مبدأ دوره را محرّم گيريم، باز به محرّم رسد و به اين جهت در 50 سال 48 حج واقع شود و باز نوبۀ نسىء در سال پنجم و يكم بر ماه اوّل دوره بيفتد.

پس چنانچه از مجاهد نقل شده، اگر حجّ سال قبل از حجة الوداع را در ذى القعدۀ دويم فرض نماييم و سال به سال عقب برويم، در سال پنجاه ويكم و پنجاه و دويم حج باز در ذى القعده و پنجاه وسيم و چهارم در شوّال و پنجاه پنجم و ششم در شهر رمضان و شصت وسيم و چهارم در جمادى الاولى خواهد بود.

سال شصت وسيم سال ولادت و سال شصت و چهارم سال حمل و فاصلۀ ميانۀ ايّام تشريق كه در حج جمادى الاولى بوده تا هفدهم ربيع الاوّل، ده ماه و ايّام معدوده خواهد بود. و در اين صورت خرق عادتى در مدّت حمل نخواهد بود؛ زيرا كه اقصاى حمل دوازده ماه است و اين است مقتضاى حساب صحيح. و دورۀ نسىء را 48 سال فرض كردن سهو است، چنانچه علّامۀ مجلسى نيز توضيح كرده.

و با اين ترتيب كه مطابق تفسير مجاهد است، ماه حمل موافق با روايت صدوق نخواهد شد، نه در سال 54 كه ما اختيار كرده ايم، نه در سال 53 كه معروف است و نه در 52. ولى ممكن است كه از قول مجاهد اغماض كرده، حج را در حجة الوداع و ما


1) . مجمع البيان، ج 5، ص 54.

قبل آن در ذى حجّه گيريم و در اين صورت سال ولادت و سال حمل در سالى خواهد بود كه حج در جمادى الثانيه بوده و مطابق خواهد بود با حديث مروى از صدوق و مدت حمل نيز نه ماه خواهد بود.

اين است حاصل قول علّامۀ مجلسى در ششم بحار و مفسّرين را در معنى نسىء اقاويل مختلفه هست؛ هركه خواهد به تفسير كبير فخر رازى(1)و ساير تفاسير رجوع نمايد. و اغلب همانا بى صبرى عرب از قتال در سه ماه متوالى را علّت قرار داده اند.

و ابو ريحان بيرونى(2)در آثار الباقيه تفصيلى ديگر گفته و فخر رازى(3)و بعض ديگر قريب به آن بيانى نموده اند.

ابو ريحان در آثار الباقيه گويد آنچه ترجمه اش مختصرا اين است، از چاپ لپزيك:

عرب در ايّام جاهليّت تفاوت شمسى و قمرى را كه ده روز و بيست و يك ساعت و خمس ساعت به نظر جليل است، لاحق مى كرده اند به سال در ماهى هر وقت كه تمام مى شد از سال آنچه كه استيفا مى كرد ايّام شهر را، و ليكن زيادى را دو روز و بيست ساعت مى گرفتند و مباشر آن جماعتى بودند از بنى كنانه كه آنها را قلامس(4)مى گفته اند.

بعد از ذكر اسامى بعض آنها مى گويد:

و اين كيفيّت را گرفته بودند از يهود قبل از ظهور اسلام قريب به دويست سال الاّ اين كه عرب، كبس مى كردند در هر بيست و چهار سال نه ماه. پس شهور آنها ثابت بود با ازمنه و به يك طريقه جارى مى شد كه پس و پيش نمى افتاد از اوقات خود، تا اين كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حجّة الوداع را به جا آورد و آيۀ إِنَّمَا اَلنَّسِيءُ زِيٰادَةٌ فِي اَلْكُفْرِ الآيه، نازل شد و آن حضرت خطبه فرمود و گفت:


1) . تفسير فخر رازى، ج 8، ص 57.

2) . ابو ريحان محمّد بن احمد بيرونى خوارزمى، از فضلاى مهندسين و محاسبين و منجّمين است و وفاتش در سنين چهارصد و سى و چند بوده. [مؤلّف رحمه اللّه].

3) . فخر رازى محمّد بن عمر است از اهل رى و از معتبرترين علماى اهل سنّت و وفاتش در سنۀ 606 هجريّه بوده. [مؤلّف رحمه اللّه].

4) . قلامس جمع قلمس است به فتح قاف و لام و ميم مشدّد به معنى دريا. [مؤلّف رحمه اللّه].

إنّ الزمان قد استدار كهيئته يوم خلق اللّه السماوات و الأرض... الخ؛ و آيۀ مزبوره را بر ايشان تلاوت فرمود و نسىء، حرام و كبس، مهمل گرديد و زايل شد شهور از حالتى كه داشت و اسماء شهور مؤدّى نگرديد(1)بر معانى آنها.

و در فصل ديگر، اسامى قديمه و معروفۀ شهور عرب را شمرده و وجه تسميۀ آنها را ذكر كرده و بعد از فراغت از اين مطلب گفته:

اهل جاهليّت، اين شهور را استعمال مى كردند مانند استعمال مسلمين، و حجّ آنها با فصول چهارگانه دور مى زد. پس از آن خواستند كه حج نمايند وقت به دست آمدن امتعۀ خودشان از اديم و پوست و ميوه ها و غير آن خواستند كه حج هميشه در يك حال و در بهترين و پرنعمت ترين زمان ها باشد.

پس ياد گرفتيد كبيسه را از يهودانى كه مجاور آنها بودند. و آن قبل از هجرت بود به دويست سال تقريبا. پس عمل كردند در ماه ها مانند يهود از الحاق تفاوت ماه شمسى با ماه قمرى به ماهى از ماه ها و مباشر اين عمل قلمس ها بودند از بنى كنانه كه بعد از انقضاى حج خطبه مى كردند در موسم و به تأخير مى انداختند ماه را و ماه بعد از آن را به اسم همان ماه مى ناميدند. و اتّفاق مى كرد عرب بر آن و اين عمل را نسىء مى گفتند؛ به علّت اين كه به تأخير مى انداختند اوّل سال را در هر دو سال يا سه سال يك ماه.

و نسئى اوّل براى محرّم بود و صفر را به اسم محرّم و ربيع را به اسم صفر مى ناميدند. پس متوالى كردند ميانه نام هاى ماه ها. و نسىء دويم براى صفر بود و ماه بعد از صفر را به اسم صفر مى ناميدند تا اين كه دور مى زد نسىء در ماه هاى دوازده گانه و برمى گشت به محرّم. پس از سر مى گرفتند عمل خود را.

تا گويد:

و اگر در اين اثنا ماهى از فصول خود از فصول اربعه تقدم مى كرد به جهت جمع شدن كسور سال شمسى و قمرى، آن را لاحق مى كردند و دوباره كبس مى نمودند و اين امر معيّن مى شد براى آنها از طلوع منازل قمر و سقوط آن. تا اين كه


1) . در نسخۀ اصل چنين است و صحيح ظاهرا «گرديد» است.

پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم هجرت فرمود و نوبت نسىء چنانچه گذشت به شعبان رسيده بود.

پس آن را محرّم ناميدند و شهر رمضان را صفر گرفتند و پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم منتظر حجّة الوداع شد و خطبه خواند براى مردم و فرمود:

إنّ الزمان قد استدار كهيئته يوم خلق اللّه السماوات و الأرض... الخ؛ و مقصود اين بود كه ماه ها بر مواضع حقيقى خود بازگشت و تصرّفات عرب در آنها ضايع شد و به اين جهت حجة الوداع حج اقوم ناميده شد. پس حرام گرديد نسىء و مهمل شد - انتهى -.(1)

و صاحب دائرة المعارف در ذيل لغت «سنه» تفصيلى از علاّمه مقريزى نقل كرده و ترجمه اش اين است:

حج عرب در همۀ ازمنۀ سال اتفاق مى افتاد و آن هميشه دهم ذى حجّه بوده از عهد ابراهيم و اسماعيل عليهما السّلام و چون موسم گذشت، عرب متفرّق مى شد و به اماكن خود مى رفت و اهل مكّه در مكّه مى ماند و بر اين حال باقى بودند تا اين كه تغيير دادند دين ابراهيم و اسماعيل را. پس از آن خواستند حج نمايند وقت به دست آمدن امتعه خودشان. پس ياد گرفتند كبيسه را از يهود و عمل كردند به نسىء و مباشر آن را قلمس مى گفتند و گفته اند كه عرب در هر 24 سال نه ماه كبيسه مى كرده اند.

پس شهور آنها با ازمنه ثابت بود و تغيير نمى كرد و جارى بود به طريقۀ واحده و از اوقات خود نه مقدّم مى شد نه مؤخّر. و نسىء اوّل براى محرّم بود كه صفر را به اسم او مى خواندند و ربيع الاوّل را به اسم صفر.

و از اينجا تا آخر مطابق قول ابو ريحان است تا آنجا كه ابو ريحان گويد:

تا اين كه پيغمبر، هجرت فرمود و حج در شعبان بود.

و بر ساير اقوال و اين كه حج در سال قبل از حجة الوداع در چه ماهى بوده و اين كه حج هميشه در دهم ماه ها بوده، تعرّضى نكرده. و فخر رازى در تفسير آيۀ شريفۀ إِنَّمَا اَلنَّسِيءُ زِيٰادَةٌ فِي اَلْكُفْرِ(2)گويد:


1) . ترجمۀ آثار الباقيه، ص 93-94.

2) . سورۀ توبه، آيۀ 37.

عرب دانستند كه اگر حساب خود را بر ماه هاى قمرى مرتّب نمايند، حجّ آنها گاهى در تابستان واقع شود، گاهى در زمستان و اسفار براى آنها شاق بود و از تجارت خود منتفع نمى شدند و دانستند كه رعايت سال قمرى مخل مصالح دنيويۀ آنها است.

پس ترك كردند ماه هاى قمرى را و سال شمسى را معتبر گرفتند و به جهت زيادتى كه سال شمسى بر سال قمرى داشت، محتاج كبيسه شدند و براى آنها از كبيسه دو امر حاصل شد: يكى اين كه بعض سال ها را سيزده ماه حساب مى كردند به واسطۀ اجتماع آن زيادت ها.

دويم اين كه منتقل شد حج از بعض شهور قمريّه بر غير آن....(1)

تا آخر كلام خود. بعد اقوال ساير مفسّرين را ذكر كرده و بر ادوار كبيسه و اين كه حج در سال سابق بر حجة الوداع در چه ماهى بوده و اين كه حجّ جاهليّت در دهم ماه ها بوده، تعرّضى نكرده.

و علّامۀ شيرازى مسعود بن محمود كه از تلامذۀ خواجه نصير الدين طوسى است، در كتاب تحفۀ شاهيه كه در علم هيئت است، فصلى طولانى در مسألۀ نسىء ذكر كرده و علّت نسىء را به عينها مطابق قول فخر رازى گفته. به علاوه اين كه اين عمل در قرب موسم خريف بوده و گفته:

نوزده سال قمرى را با علاوه كرده هفت ماه، شمسى كردند. پس در سال دويم يك ماه و در سال پنجم يك ماه ديگر به ترتيب بهز يجهح كبيسه كردند و از اينجا مختلف شده است روايات كه عرب در هر دو سال يك ماه كبيسه مى كرده اند يا در هر سه سال. و مشهور اوّل است؛ زيرا كه دور نسىء مشهور در جاهليّت 24 سال قمرى است كه كبس مى شده با دوازده ماه قمرى. ولى موافق مقصود عرب كه موافقت فصل بوده، دويم است و دور آن در سى و شش سال قمرى است(2)كه كبس شده با دوازده ماه قمرى؛ زيرا كه تفاوت سال شمسى و


1) . تفسير فخر رازى، ج 16، ص 50.

2) . توهّم نرود كه دورۀ كبيسه را 36 سال گرفته و حال آنكه 47 سال است؛ چرا كه در هر سه سال يك ماه ساقط شود، و -

قمرى ده روز است(1)تقريبا و مجموع تفاوت در سه سال، يك ماه شود، نه در دو سال.

بعد خطبۀ حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را در حجة الوداع و منسوخ شدن نسىء را بيان كرده و گفته كه:

نوبت حج در حجة الوداع در ذى حجّه و سال قبل در ذى قعده بوده.

و ايضا تصريح كرده كه حج در دهم ماه ها بوده به متابعت اهل قديم.

و مولى عبد العلى فاضل بيرجندى و محمّد بن احمد خفرى در شرح تذكرۀ هيئت تأليف خواجه نصير الدين طوسى موافق علّامۀ شيرازى گفته اند، با اندك تفاوتى در اجمال و تفصيل و هر دو تصريح كرده اند كه اين عمل در حوالى اعتدال خريفى و نوبت حج در سال قبل از حجة الوداع در ذى قعده بوده كه در حجة الوداع به ذى حجّه رسيده و خفرى ذكرى از كبيسۀ ديگر كه به ترتيب يهز يجحج مى شده نكرده.

مؤلّف حقير گويد: اين كه گفته اند كه حج در حوالى اعتدال خريفى بوده، موافق واقع نيست؛ زيرا كه رجوع حج در حجة الوداع كه سال دهم هجرت بوده، بر موضع اصلى خود متفق عليه كل است و موضع شمس در روز يكشنبه(2)دهم هلالى و يازدهم وسطاى آن ماه موافق استخراج، 18 درجه و چهل و چند دقيقۀ حوت و تحويل شمس به حمل شب چهارشنبه بيستم هلالى و روز چهارشنبه اوّل حمل بوده و در اين امر ابدا اشتباهى نيست. وانگهى اوّل ميزان را موسم رسيدن امتعۀ عرب گرفتن نيز شايد مناسب بوده از باب قياس حال حجاز بر مواضع معتدله باشد.

و اگر حساب را بالا بريم، اوّل حمل را در سال 193 ناقصه قبل از هجرت در چهارم وسطاى ذى حجّه خواهيم يافت و شايد مقصود ابو ريحان كه اوّل كبيسه را در دويست سال تقريبا قبل از هجرت گرفته، سال 193 و حوالى آن باشد و خلاصۀ اقوال


1) . تفاوت، ده روز و 21 ساعت و چند ثانيه است و در سه سال 42 روز و 15 ساعت شود. [مؤلّف رحمه اللّه].

2) . يكشنبه دهم يعنى غرّۀ جمعه بودن موافق استخراجات صحيحه است كه از زيجات متعدّده شده. [مؤلّف رحمه اللّه].

و احتمالاتى كه در اين مبحث است، به شرح ذيل است:

1.

آنچه از بعض كلام مفسّرين برمى آيد كه هر سال يك ماه به تأخير مى انداخته اند و در سيزده ماه يك دوره تمام مى شده.

2.

قول منقول از مجاهد كه طبرسى نقل كرده و علّامۀ شيرازى در تحفه و بيرجندى در شرح تذكره آن را مشهور دانسته اند، بدون نسبت به قائل معيّن و آن كبيسه كردن دو سال به دو سال است، با اين كه نوبت كبيسه در سال قبل حجة الوداع در ذى قعدۀ دويم و سال حجّة الوداع كه سال دهم هجرت است نوبت به ذى حجّه رسيده بوده و بنابراين، حجّ سال حمل بر نور نبوّت و نوبت اوّل جمادى الاولى مى شود، چنانچه گذشت.

3.

احتمالى كه علّامۀ مجلسى داده و آن همان قول مجاهد است، الاّ اين كه علّامۀ مجلسى حج سال سابقه بر حجّة الوداع - يعنى سال نهم هجرت - را نيز در ذى حجّه گرفته و بنابراين حجّ سال حمل در نوبت اوّل جمادى الآخر خواهد بود.(1)

و در اين سه وجه مطابقت با فصل شمسى ملحوظ نبوده و حج مانند بعد از اسلام در فصول اربعه دور مى زده.

4. قولى است كه علّامۀ شيرازى در تحفه و بيرجندى در شرح تذكره نقل كرده اند و آن كبيسه كردن است در نوزده سال با هفت ماه كه سنين قمريّه شمسيّه شود. بعد از آن كبيسه كردن به ترتيب بهز يجهح كه در سال دويم و پنجم و هفتم إلى آخر، يك ماه علاوه مى كرده اند. بنابراين طريقه، دورۀ نسىء در سى و دو سال تمام شود كه 31 حج در آن واقع شود و در سال سى وسيم باز نوبت به ذى الحجّه برسد.

و مبدأ كبيسه را معيّن نكرده اند و ما اگر از حجّة الوداع كه به اتّفاق حج در محل اصلى خود بوده، به ترتيب بهز يجهح معكوسا بالا برويم در حجّة الوداع كه سال سى ام و در سال بيست و نهم كه سال كبيسه است در ذى حجّه و سال 26، 27، 28 در ذى قعده و به همين ترتيب بالا مى رود تا اين كه در سال دويم در صفر و در سال اوّل


1) . بحار الأنوار، ج 9، ص 98.

نوبت محرّم و يك سال قبل از آنكه آخر سى سال سابق است، باز محرّم و در سال دويم عاطل و در سال سيم نوبت به ذى حجّه برسد و به همان ترتيب بالا رود و در سال 63 و 64 نوبت محرّم شود و 65 خالى و 66 [و] 67 نوبت ذى حجّه باشد.

و مبناى اين وجه بر التزام وقوع حج است در فصل واحد و از حوت و حمل تجاوز نكند و اشكال وارد بر كلام كلينى مرتفع نگردد.

5. قول مقريزى كه در هر 24 سال نه ماه كبيسه مى كرده اند؛ يعنى 24 سال قمرى را با علاوه كردن نه ماه، شمسى مى كرده اند و اين قول نيز نظير قول سابق است و منظور، متابعت فصل است و شمس كه در حجة الوداع در بيستم هلالى و بيست ويكم وسطاى ذى حجّه در اوّل حمل بوده، در سال بيست و پنجم قبل از آن در بيست و پنجم ربيع الاوّل باز در اوّل حمل بوده و ما بين اين دو 24 سال و نه ماه قمرى است الاّ چند روز.

و در اين فرض دورۀ نسىء در سى و چهار سال قمرى الاّ چهار روز كه 33 سال شمسى است تمام شود و حج 33 مرتبه واقع شده، يك سال عاطل ماند.

و با اين طريقه، حج در 53 سال قبل از هجرت در صفر و در سال 54، 55 [و] 56 در محرّم بوده، باز اشكال قول كلينى باقى خواهد ماند.

6. احتمال تبعيّت يوم حجّ است به اوّل حمل. و اين احتمال مبنى بر حكايتى است كه ابو ريحان از قلامس كرده كه تفاوت سال شمسى و قمرى را ده روز و بيست ساعت گرفته، سال قمرى را با سال شمسى تطبيق مى كرده اند و اگر در اين اثنا ماهى از فصل خود تخلّف مى كرد، به جهت بقيّۀ تفاوت سال شمسى و قمرى دوباره كبس مى كرده اند، به شرحى كه در دو فصل ذكر كرده. و اين كه گفته كه كبس در دو سال يا سه سال بوده، مبنى بر اين حساب است؛ زيرا كه تحويل شمس به حمل غالبا در سه سال در يك ماه و گاهى در دو سال در يك ماه واقع شود.

و از اصرار قلمس ها بر جمع كسور سال شمسى و كبس مجدّد كردن چنان توهّم مى شد كه ملتزم بر وقوع حج در دهم ماه ها نبوده، تابع حمل بوده اند و لكن احدى اين احتمال را نداده و چون روزهاى حج به اين طريق لازم الاختلاف است، بايستى

كه قلامس تصريح به روز حج و اين كه در چندم ماه قمرى واقع خواهد شد، بنمايند.

و محتمل است كه اصرار آنها بر اين وقت براى تعيين اوّل حمل به تقريب قريب به تحقيق بوده باشد تا تخلّفى فاحش نكند و ميزان عمل در دست باشد.

و اگر جمع بين الحقّين كرده، گوييم كه حجّ جاهليّت در دهم ماه ها بوده، با ملاحظۀ وقوع آنها در اعتدال بديهى، باز حج از حوالى اوّل حمل چندان دور نيفتد و گاهى در حوت واقع شود و گاهى در اوايل حمل و در حجّة الوداع و سال قبل در ذى حجّه باشد؛ چرا كه تحويل شمس به حمل در اين دو سال در ذى حجّه بوده و در سال 63 قبل از حجّة الوداع كه سال 53 قبل از هجرت است در ماه صفر و در سال 54، 55 [و] 56 در محرّم باشد.

7. قول علّامۀ شيرازى كه كبيسه را سه سال به سه سال و حج را در حجّة الوداع در ذى حجّه و سال قبل در ذى قعده دانسته، به اين حساب شهر حج در سال 63، 64 [و] 65 قبل از حجّة الوداع در ربيع الاوّل و سه سال ديگر در صفر خواهد بود و باز اشكال معهود رفع نشود.

و عجب از علّامۀ شيرازى است كه سه سال به سه سال گرفتن كبيسه را موافق مقصود عرب گرفته كه وقوع حج در فصل واحد باشد و حال آنكه بنا بر قول او گاهى تعدّى بر ثور نمايد؛ چنانچه در سال 63، اوّل حمل مصادف 15 محرّم و يوم حج به قول علاّمه دهم ربيع الاوّل شود كه تقريبا چهاردهم ثور است.

و اقرب به مقصود عرب همان چهارم و پنجم و ششم است. اگرچه آنها نيز گاهى در ماه ها مختلف شود(1)و ما را حاجتى بر بيان تفصيل آن نيست و هرچه گفتيم از باب استطراد و جرّ كلام بود.

و آنچه مظنون حقير است همان قول بر تبعيّت فصل است كه با كبيسه كردن سنين قمريّه درست شود و فصل نيز اعتدال ربيعى بوده بلا شك. و تخلّف از اوّل حمل به ايّام معدوده يا ملاحظۀ وقوع حج در دهم ماه ها تفاوتى معتدّ به نمى كند و


1) . يعنى در سال مخصوص موافق حسابى در يك ماه و به حساب ديگر در ماه ديگر واقع شود. [مؤلّف رحمه اللّه].

اشكال وارد بر كلام كلينى با طريقۀ تطبيق حل نشود و كلام او نيز مرسل و غير مستند به كلام معصوم يا كلام يكى از معتمدين است و اگر راهى براى حل آن پيدا شود، احتراما و تفضيلا خواهد بود.

تكميل: يوم وفات حضرت رسالت پناهى نيز مانند يوم ولادت محلّ كلام است.

مشهور در ميان اهل سنّت دوشنبه دوازدهم ربيع الاوّل سنۀ 11 ناقصۀ هجريّه است. و كلينى رحمه اللّه از اماميّه نيز در كافى همين قول را اختيار كرده و معروف ميان اماميّه روز دوشنبه دو شب مانده از ماه صفر همان سال است(1)و اين قول مفيد رحمه اللّه است در مقنعه و بر اين قول وفات در بيست و هشتم خواهد بود و ماه صفر را بايد تمام انگاشت.(2)

و غرّۀ وسطا و هلالى صفر برحسب استخراج، دوشنبه و ماه، واضح و بلند نمايد و غرّۀ وسطا و هلالى ربيع الاوّل سه شنبه و ماه، ضعيف و باريك نمايد. و بنابراين، بيست و نهم صفر دوشنبه و دوازدهم ربيع الاوّل شنبه خواهد بود و استخراج با قول مفيد موافق تر است و در اين مسأله بيشتر از اين را مجال اطالۀ كلام نيست.


1) . الكافي، ج 1، ص 439.

2) . المقنعة، ص 456.

باب سيم در تعيين سال شهادت حضرت سيّدالشّهدا أرواحنا فداه

اشاره

اى در غم تو چشم فلك خون گريسته *** ماهى در آب و وحش به هامون گريسته

وقوع اين رزيّۀ كبراى و طامّۀ عظما در روز دهم محرّم كه روز عاشورا است، متفق عليه ارباب سير و تواريخ و محدّثين و خاصّ و عامّ اهل اسلام است. مگر يك نفر - چنانچه در تاريخ طبرى مذكور است - به اين رفته كه شهادت در ماه صفر بوده و احدى را در اين باب خلافى نيست و اختلافى كه هست در تعيين سال شهادت است و در اين كه روز عاشورا چه روزى بوده.(1)

پس گوييم سال شهادت مردّد است ميانۀ 60 و 61. روز عاشورا محتمل است ميانۀ روز جمعه و شنبه و يكشنبه و دوشنبه و در تعيين اين هر دو روايتى از ائمّۀ اطهار عليهم السّلام به نظر نرسيده، مگر روايتى كه ابن الخشاب و ابن الجهضمى كرده اند، چنانچه بيايد و آنچه در دست است همه اقوال مورّخين و ارباب سير است.

فصل اوّل: در ذكر جماعتى كه اين مصيبت هائله را در سال شصتم دانند
1.

ابن شهرآشوب در كتاب مناقب كه شنبه را روز عاشورا گفته و سال شصت ويكم و روز جمعه با دوشنبه بودن عاشورا را نسبت به قيل داده.(2)

2.

ابو محمّد عبد اللّه بن احمد بن محمّد بن الخشاب در كتاب مواليد الأئمّه روايت كرده از حرب به اسنادش از امام جعفر صادق عليه السّلام كه شهادت روز عاشورا از سال شصتم واقع شده.(3)


1) . تاريخ الطبري، ج 6، ص 223.

2) . مناقب آل أبي طالب، ابن شهرآشوب، ج 3، ص 231.

3) . مجموعة نفيسة (مواليد الأئمة)، ص 133.

3.

دميرى در كتاب حياة الحيوان.(1)

4.

محبّ الدين احمد بن عبد اللّه الطبرى، المتوفى سنۀ 694 در ذخائر العقبى في مودّة أهل القربى به نقل صاحب تاريخ خميس و تصريح كرده كه عاشورا روز جمعه بوده.(2)

5.

ابن عبد البر صاحب استيعاب در بهجة المجالس به نقل شاهزاده على قلى ميرزا در حاشيۀ مقاتل الطالبيّين.

6.

صاحب ناسخ التّواريخ بنا به مطابقت استخراجات با اين قول.(3)

7.

نصر بن على الجهضمى در تاريخ الأئمّه اين قول را روايت كرده از حضرت امام رضا عليه السّلام.(4)

فصل دويم: در ذكر قائلين به قول دويم كه سال شهادت شصت و يك است و آنها جماعت كثيره اند
1.

محمّد بن يعقوب كلينى در كافى و دوشنبه را عاشورا دانسته.(5)

2.

شيخ مفيد در ارشاد به روايت از كلبى و مدائنى فوت معاويه را در نيمۀ رجب سنۀ شصت(6)و عزيمت حضرت سيّدالشّهدا از مدينه به مكّه را شب يكشنبه دو شب از رجب مانده(7)و ورود آن حضرت بر مكّه را روز جمعه سيم شعبان(8)و خروج مسلم در كوفه را روز سه شنبه هشتم ذى حجّه(9)و شهادتش را روز چهارشنبه نهم ماه مزبور از سال شصتم(10)و ورود حضرت سيّدالشّهدا به كوفه را روز پنجشنبه دويم محرّم سنۀ 61 (شصت و يك) ضبط نموده كه به اين سياق عاشورا روز جمعه خواهد بود.(11)


1) . حياة الحيوان، ج 1، ص 87.

2) . ذخائر العقبى في مودّة أهل القربى، ص 146.

3) . ناسخ التواريخ، ج 2، 394.

4) . تاريخ الأئمّة، ص 8.

5) . الكافي، ج 1، ص 463.

6) . الإرشاد، ج 2، ص 32.

7) . همان، ج 2، ص 34.

8) . همان، ج 2، ص 35.

9) . همان، ج 2، ص 66.

10) . همان، ج 2، ص 34.

11) . همان، ج 2، ص 84.

ليكن بعد از اتمام مقتل در فصلى جداگانه مى گويد:

روز شهادت، روز شنبه دهم محرّم سنۀ 61 (شصت و يك) بوده.(1)

و ايضا شيخ مذكور در كتاب مقنعه روز دوشنبه را روز عاشورا و سال شهادت را سنۀ 61 (شصت و يك) گرفته.(2)

3.

شيخ محمّد بن الحسن الطوسى، تلميذ شيخ مفيد، در تهذيب كه شرح مقنعه است، عين عبارت مقنعه را ذكر كرده و در خصوص روز عاشورا روز جمعه و روز شنبه بودن را نسبت به قيل داده.(3)

4.

ابن عبد البر در استيعاب كه سال شصت ويكم را اختيار كرده و روز عاشورا را روز يكشنبه گرفته، چنانچه در نسخۀ چاپى است.(4)ولى شاهزادۀ فاضل، فرهاد ميرزا در كتاب قمقام ذخّار از استيعاب روز جمعه را نقل كرده،(5)و العلم عند اللّه.

و به همين قول رفته است:

5.

سيوطى در تاريخ الخلفاء.

6.

ابو الفداء در تاريخ خود.

7.

ابن اثير در كامل التواريخ و اسد الغابه.(6)

8.

حافظ ابرو در تاريخ خود.(7)

9.

ابن حجر عسقلانى در تقريب التهذيب.(8)

10.

موفّق الدين خطيب خوارزمى در مقتل.(9)


1) . همان، ج 2، ص 133.

2) . المقنعة، ص 467.

3) . التهذيب، ج 6، ص 41.

4) . الاستيعاب، ج 1، ص 443.

5) . قمقام ذخّار، ج 2، ص 607.

6) . كامل التواريخ، ج 3، ص 279؛ اسد الغابة، ج 1، ص 27.

7) . تاريخ حافظ ابرو، ج 1، ص 201.

8) . تقريب التهذيب، ج 1، ص 216.

9) . المقتل، خوارزمى، ج 2، ص 4.

11.

مسعودى در مروج الذهب و إثبات الوصيّة.(1)

12.

صاحب تاريخ روضة الأحباب.

13.

صاحب نزهة القلوب، حمد اللّه مستوفى.

14.

صاحب تاريخ حبيب السير.(2)

15.

عمر ابن مظفر بن الوردى در تاريخ خود.

16.

محمّد بن علىّ الطباطبائى المعروف بابن الطقطقى.(3)

17.

كمال الدّين بن طلحۀ شافعى در مطالب السئول.(4)

18.

سعيد پاشا در مرآة العبر.

19.

ابن خلدون، اگرچه تاريخ حضرت سيّدالشّهدا را ترك كرده، ولى فوت معاويه و دخول جناب مسلم به كوفه را در سنۀ شصت ضبط كرده.(5)

20.

ابن خشّاب سابق الذكر، روايتى ديگر نموده از صدقه از پدرش از حسن بن محبوب كه روز عاشورا روز جمعه بوده از سال شصت ويكم و دوشنبه بودن عاشورا را نسبت به قيل داده.(6)

21.

محمّد بن جرير طبرى.(7)

22.

در تاريخ خميس از صاحب تاريخ دول الإسلام نيز سال شصت ويكم را نقل كرده.(8)

23.

ابو الفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيّين اختيار كرده است كه عاشورا جمعه بوده است از سال شصت ويكم و روز شنبه بودن آن را از ابى نعيم نقل كرده، بعد از آن گويد:


1) . مروج الذهب، ج 1، 74؛ إثبات الوصية، ص 179.

2) . حبيب السير، ج 2، ص 34.

3) . الفخري، ص 85.

4) . مطالب السئول، ج 2، ص 80.

5) . تاريخ ابن خلدون، ج 3، ص 19 و 22.

6) . مجموعة نفيسة (تاريخ مواليد الأئمّة)، ص 133.

7) . تاريخ الطبري، ج 6، ص 227.

8) . الخميس، ج 2، ص 286.

و الذى ذكرناه أوّلا أصحّ‌، و أمّا ما تقوله العامّة أنّه قتل يوم الاثنين فباطل هو شيء قالوه بلا رويّة، و كان أوّل المحرّم الذي قتل فيه يوم الأربعاء، أخرجنا ذلك بالحساب الهندي من سائر الزيجات، و إذا كان ذلك كذلك فليس يجوز أن يكون العاشر من المحرّم يوم الاثنين. قال أبو الفرج: و هذا دليل واضح ينضاف إليه الرواية... الخ.(1)

يعنى: آنچه اوّلا گفتيم كه عاشورا جمعه بوده، صحيح تر است و امّا آنچه عامّه اى از ناس گويند كه قتل روز دوشنبه بوده، باطل و بدون رويّه است. و اوّل محرّمى كه شهادت در آن بوده، چهارشنبه است؛ استخراج كرديم ما آن را از زيجات. پس جايز نيست كه دهم محرّم روز دوشنبه باشد و اين دليل واضحى است كه علاوه مى شود بر آن روايت.

فصل سيّم: در اينكه عاشورا در روز جمعه واقع شده بود

از اشخاص سابق الذكر كسى كه عاشورا را جمعه دانسته، شيخ مفيد است در ارشاد(2)و ابن الوردى است و طبرى است به روايت از ابى مخنف(3)و حسن بن محبوب است به روايت ابن الخشّاب و حسن بن محبوب از روات معتبره اماميّه است و ابو الفرج در مقاتل(4)و صاحب ذخائر العقبى است از صاحبان قول اوّل.(5)

و صاحب استيعاب بنا به نسخۀ فرهاد ميرزا و بنا به نسخۀ چاپى، روز يكشنبه را عاشورا دانسته(6)و موفق الدين روز هشتم ذى الحجّه را سه شنبه معيّن كرده، ولى در روز عاشورا ترديد كرده است ميانۀ جمعه و شنبه كه ناشى است از تمام يا ناقص بودن ذى حجّه. و هكذا در اسد الغابة ترديد كرده ميانۀ جمعه و شنبه(7)و روز شنبه را شيخ مفيد


1) . مقاتل الطالبيّين، ص 51.

2) . الإرشاد، ج 2، ص 84.

3) . تاريخ الطبرى، ج 6، ص 227.

4) . مقاتل الطالبيّين، ص 51.

5) . ذخائر العقبى، ص 147.

6) . الاستيعاب، ج 1، ص 445.

7) . اسد الغابة، ج 2، ص 27.

باز در ارشاد فرموده(1)و او و شيخ طوسى در مقنعه و تهذيب دوشنبه را معيّن كرده اند.(2)و از آنچه ذكر كرديم معلوم شد كه مشهور نسبت به سال، شصت ويكم است و نسبت به روز، روز جمعه است و اشخاصى كه روز شنبه دانسته اند يا ترديد كرده اند ميانۀ جمعه و شنبه، در حقيقت از بابت تمام يا ناقص بودن ذى حجّه است و اگر غرّۀ محرّم معيّن شود نزاع برطرف خواهد شد.

فصل چهارم: در استخراج ابو الفرج از زيجات كه عاشورا جمع بوده است

چون ابو الفرج تمسّك جسته به استخراج از زيجات و به استعانت آن خواسته است كه جمعه بودن عاشورا را ثابت نمايد، باب ايراد را هم از روى زيجات بر روى خود مفتوح داشته. چنانچه اعتضاد السلطنه در حاشيۀ مقاتل الطالبيّين گويد كه:

عاشوراى سنۀ 61 (شصت و يك) روز چهارشنبه است و اگر سال شصتم را سال شهادت گيريم، روز عاشورا جمعه خواهد بود. و قول ابو الفرج كه عاشوراى سال شصت ويكم را جمعه دانسته متناقض است و گفته كه ترديد ميانۀ جمعه و شنبه نيز صحيح است و تفصيل را حواله كرده است به نمرۀ چهارم روزنامۀ علميّه كه در محرّم سنۀ 1281 طبع شده.(3)

مؤلّف گويد: نمرۀ روزنامه به نظر نرسيده، ولى آنچه بيان نموده صحيح است و تفصيل آن بيايد. ولى شاهزادۀ مزبور به صاحب مناقب و عوالم نسبت داده كه آنها نيز نظير كلام ابو الفرج را گفته اند از استناد به استخراج و فرقى كه گذاشته، اين است كه آن دو بزرگوار، سال شصتم را سال واقعه دانسته اند، برخلاف ابو الفرج، و كلام او متناقض خواهد بود نه كلام آنها.

و من مى گويم: اگر مقصود از مناقب، مناقب ابن شهرآشوب است، در كلام او ابدا ذكرى از اين مطلب نيست و نسخ متعدّدۀ چاپى و غير چاپى از آن حاضر است. و صاحب عوالم قناعت كرده است به نقل كلام ابو الفرج به همان نحوى كه ما ذكر


1) . الإرشاد، ج 2، ص 84.

2) . المقنعة، ص 467؛ التهذيب، ج 6، ص 42.

3) . مقاتل الطالبيّين، ص 51.

كرديم بدون زياده و نقصان، و عادت او جز اين نيست.

و كتاب عوالم بعينه كتاب بحار است الاّ اين كه در ترتيب و مجلّدات آن تغيير داده؛ چنانچه مهرۀ فن، تصريح كرده اند و مجلّداتى كه از آن به نظر رسيده كه يكى از آنها جلد مقتل است، شاهد حال است و او را در باب روز عاشورا و سال شهادت رأيى نيز نيست و كار او مطلقا نقل است لا غير.(1)

و امّا غرّۀ هلالى محرّم و بعض شهور كه از زيج استخراج شده به اين تفصيل است:

1.

غرّۀ رجب پنجاه و نه، روز دوشنبه است و هلال، واضح و بلند نمايد.

2.

غرّۀ شعبان همان سال سه شنبه و هلال معتدل نمايد.

3.

غرّۀ ذى حجّه سه شنبه.

4.

غرّۀ محرّم سال شصت چهارشنبه و هلال ممكن الرؤية است؛ زيرا كه بعد معدّل به افق كوفه يازده درجه و سى و نه دقيقه و بعد سوى يازده درجه و سى دقيقه است و عرض شمالى است. و در اين گونه بعد، هلال ممكن الرؤية است، ولى ضعيف نمايد و بر اين تقدير عاشورا جمعه خواهد بود.

5.

غرّۀ رجب سال شصتم شنبه و ماه ناقص است.

6.

غرّۀ ماه شعبان يكشنبه است.

7.

غرّۀ ذى حجّۀ سنۀ شصت شنبه است.

8.

هلال محرّم سنۀ شصت و يك در شب يكشنبه ممكن الرؤية است؛ زيرا كه بعد معدّل 11 درجه و 12 دقيقه و بعد سوى 11 درجه و 54 دقيقه است و بعد معدّل با عمل انحراف 9 درجه و 56 دقيقه است و عرض شمالى است. و شاهزاده فاضل فرهاد ميرزا نيز در جام جم به اعتماد به استخراج ميرزا حسن منجّم يكشنبه را غرّه گرفته.

فصل پنجم: استخراج شيخ مفيد

بعد از تعيين هلال برحسب استخراج گوييم: ايّامى كه مفيد رحمه اللّه در ماه رجب و شعبان و


1) . عوالم العلوم، ص 327.

ذى حجّه از سنۀ شصت و محرّم از سنۀ شصت و يك ياد كرده، برحسب استخراج با سال پنجاه و نهم و شصتم مطابق است نه با سال شصتم و شصت ويكم.

و تفاوتى كه هست فقط در ماه شعبان است كه بنا به فرمودۀ مفيد، ياد ماه رجب تمام و غرّۀ شعبان چهارشنبه باشد و برحسب استخراج غرّۀ شعبان سه شنبه و جمعه چهارم. و صاحب حبيب السير نيز روز جمعه چهارم شعبان را روز ورود حضرت سيّدالشّهدا بر مكّه ياد كرده و تفاوت در غرّۀ يك ماه - آن هم به يك روز - سهل امرى است.(1)

پس از اين تطابق و توافق، مظنون آن است كه سال شهادت، همان سنۀ شصت هجريّه است و غرّۀ محرّم چهارشنبه و عاشورا جمعه است. و اختلاف در روز جمعه و شنبه مبنى است بر اختلاف در رؤيت هلال محرم. و هلال در شب چهارشنبه بر حسب نجوم نيز ضعيف نمايد، چنانچه گذشت. و به اين قرار، ايّام مذكوره در ماه رجب و شعبان و ذى حجّه، يعنى روز خروج آن حضرت از مدينه و ورود به مكّه و شهادت جناب مسلم مطابق با استخراج شود و در اين مسأله عجبى نيست كه غالب مورّخين، سال شهادت را شصت و يك دانند، ولى روزهايى كه تعيين كرده اند، مطابق سنۀ پنجاه و نهم و شصتم باشد؛ زيرا كه مأخذ كلام مورّخين غالبا راجع به يك دو نفر است و مأخذ كلام متأخرين كلمات متقدّمين است.

فصل ششم: قول به روز دوشنبه بى وجه صرف است

از آنچه ذكر كرديم معلوم شد كه قول به اين كه روز عاشورا دوشنبه بوده، بى وجه صرف است و علاوه بر اين كه روايتى بر آن نيست، درايت نيز مكذّب آن است. ولى ما محض براى تأكيد مدّعا متوجّه ذكر دليل اثبات و ردّ آن مى شويم و مى گوييم:

بعضى تمسّك جسته اند در اثبات اين كه روز عاشورا دوشنبه بوده به عبارت؛ المقتول في يوم الاثنين يا المقتول في يوم الجمعة أو اثنين به عبارت ترديد كه در زيارت معروف به زيارت مفجعه وارد است و همچنين تمسّك مى توان كرد به عبارت؛ بأبي


1) . حبيب السير، ج 2، ص 39.

من عسكره يوم الاثنين نهبا، يعنى: پدرم فداى كسى باد كه لشكر او در روز دوشنبه غارت شد.

و اين عبارت را از ابى مخنف از قول جناب سكينه و از لهوف از قول جناب زينب نقل كرده اند كه جناب سكينه در روز عاشورا بعد از وقوع شهادت يا جناب زينب در روز يازدهم وقت عبور از قتلگاه در ضمن ندبه و نوحه كه بر آن حضرت كرده اند، فرموده اند.

و صاحب ناسخ التواريخ از جانب قائلين مزبور تمسّك مى نمايد به اين حديث:

صم الدهر جميعا إلاّ في العيدين؛ لأنّ الحسين قتل في يوم الجمعة أو الاثنين.

يعنى، روزه بدار تمام سال را مگر دو روز عيد را؛ زيرا كه حضرت سيّدالشّهدا روز جمعه يا دوشنبه شهيد شده.

و صاحب ناسخ تأويل مى كند اين حديث را موافق همان تأويل كه براى فقرۀ زيارت كرده اند كه روز دوشنبه اشاره است به روز وفات حضرت ختمى مرتبت كه روز ابتداى مظلوميّت اهل بيت اطهار است و روز جمعه به روز حقيقى شهادت، و الاّ ترديدى كه مبنى بر جهل باشد از معصوم روا نيست.

حقير گويد: امّا زيارت مفجعه كه بر افواه عوام افتاده از زيارت مأثوره، از ائمّۀ هدا نيست و در هيچ يك از كتب معتبرۀ زيارات ذكرى از آن نشده، بلكه زيارت مزبوره، تلفيق كردۀ شخص مجهولى است و اگر تأليف يكى از علماى معتبر بودى، لابد در كتب مزارات ذكر آن را نمودندى؛ چنان كه امثال و نظاير آن را ضبط كرده اند.

پس تمسّك به آن بى وجه صرف و تأويل، فرع ثبوت است. و فقرۀ ندبۀ مأثوره از حضرت زينب يا جناب سكينه مرسلا روايت شده و علاوه بر آن وجهى براى تعيين روز مصيبت در همان روز واقعه و ذكر آن متصوّر نيست، مگر آنكه آن روز را خصوصيّتى باشد از قبيل مطابقت با روز مصيبتى ديگر و امثال آن. و اگرچه در اين مقام تطابق روز اين داهيۀ كبرا يا روز وقوع مصيبت عظماى رحلت حضرت خاتم الانبيا مى تواند موجب يادداشت كردن روز مزبور بشود، ولى ظاهرا در اين موقع مناسب تر اين بود كه عوض يوم الاثنين تصريح به روز وفات حضرت پيغمبر بفرمايد

كه اوضح در بيان و اشدّ در تأثّر و تحسّر است. ولى چون روايت مرسلا است و با ادلّۀ قويّه كه معارض آن هستند مقاومت ننمايد، بايد طرح يا تأويل كرد.

و امّا حديثى كه صاحب ناسخ ذكر كرده، از غرائب اخبار است و در هيچ يك از كتب معتبره به نظر نرسيده. حتّى در وسائل و مستدركات آنكه اجمع كتب اخبار است، اثرى از آن خبر نيست و گذشته از آن، تعليل نهى از صوم در عيدين به اين كه حضرت سيّدالشّهدا روز جمعه يا دوشنبه شهيد شده، غير مفيد و نابه جاست و آنچه حقير از السنه و افواه شنيده، اين است كه حديث مزبور، به اين نحو است:

لا تصوموا العيدين، و لا تباركوا الاثنين؛ فإنّ الحسين قتل في الاثنين.

و حديثى به اين مضمون نيز در كتب اخبار ديده نشده.

بلى در كتاب مبارك كافى حديثى نقل كرده از حضرت امام رضا عليه السّلام و حديث اين است:

حدّثنا جعفر بن موسى عليه السّلام قال: سألت الرضا عليه السّلام عن صوم يوم عاشورا و ما يقول الناس فيه، فقال: عن صوم ابن مرجانة تسلني. ذلك يوم صامه الأدعياء من آل زياد لقتل الحسين عليه السّلام و هو يوم يتشأّم به آل محمّد و يتشأّم به أهل الإسلام، لا يصام و لا يتبرّك به، و يوم الاثنين يوم نحس قبض اللّه فيه عزّ و جلّ نبيّه و ما اصيب آل محمّد إلاّ في يوم الاثنين فتشأّمنا به و تبرّك به عدوّنا، و يوم عاشورا قتل الحسين عليه السّلام و تبرّك به ابن مرجانة... الحديث.(1)

و خلاصۀ ترجمه اش اين است كه: روز عاشورا روزى است كه اولاد زنا از آل زياد آن را روزه داشتند؛ به جهت قتل سيّدالشّهدا. و روز دوشنبه روز نحسى است كه آن روز حضرت خاتم الانبيا رحلت نمود و بر آل محمّد مصيبتى نرسيده مگر روز دوشنبه، پس ما آن را بدشگون شمرديم و دشمنان ما آن را مبارك شمردند و روز عاشورا شهيد شد در آن سيّدالشّهدا و مبارك شمرد آن را پسر مرجانه و بدشگون شمرد آن را آل محمّد... الخ.

و در باب سابق نيز بعض فقرات اين حديث ذكر شد.


1) . الكافي، ج 4، ص 146.

و در اين حديث ابدا ذكرى از اين نيست كه روز عاشورا چه روزى بوده يا اين كه روز دوشنبه بوده؛ بلكه مى توان گفت كه روز دوشنبه و عاشورا را جداجدا شمردن و هريك را منحوس دانسته و هر كدام را علّتى جداگانه ذكر كردن، دليل اين است كه روز عاشورا دوشنبه نبوده. و اگر شهادت نيز در آن روز بودى، احقّ و اولى آن بود كه وقوع شهادت در آن روز را نيز ضميمه به وقوع رحلت در آن روز كرده و جهت شئامت را مؤكّد فرمودى.

و ايضا مؤكّد همين معنى است اخبارى كه در شئامت روز دوشنبه وارد شده و در باب اوّل ذكر گرديد كه همۀ آن اخبار باوجود ورود آن در بيان شئامت آن روز، خالى است از تعرّض بر وقوع شهادت نيز در آن روز.

فصل هفتم: در ذكر موضع شمس در روز عاشورا
1.

موضع شمس در دهم محرّم سنۀ شصت به طور كوفه موافق زيج هندى، صفر درجه و سى و هشت دقيقۀ عقرب است.

2.

در عاشوراى سنۀ شصت و يك، نوزده درجه و بيست دقيقۀ ميزان است.

و در كتاب جام جم چون سال شهادت را سنۀ شصت و يك گرفته، موضع شمس و ساير كواكب را نيز در عاشوراى همان سال بنا به استخراج ميرزا حسن منجّم ضبط كرده. هركه خواهد رجوع نمايد.

و آنچه قابل تعرّض است، اين است كه در جام جم گويد:

قدماى منجّمين، موضع شمس را در روز عاشورا، بيست و يك درجۀ ميزان تشخيص داده اند، ولى استخراج ميرزا حسن منجّم 19 درجه و 20 دقيقۀ ميزان است.

و در كتاب مقتل كه تأليف آن مؤخّر از تأليف جام جم است گويد كه:

موضع شمس 21 درجۀ ميزان است؛ چنانچه استادان قديم به زيجات و منجّمين عهد خاقان مغفور فتحعلى شاه با زيج محمّدشاهى به دقّت تمام استخراج كرده اند - انتهى -.

و حق همان است كه گفتيم كه موضع شمس در عاشوراى سنۀ شصت و يك، نوزده درجه و بيست دقيقۀ ميزان است برحسب استخراج از زيج هندى.

تنبيه: در محرّم سنۀ 1325 حقير در اين باب رسالۀ مختصره تأليف كرد كه در بعض روزنامه هاى آن زمان درج شد؛ چنانچه در اوّل رساله نيز اشعارى بر آن شد. در اين تاريخ مجدّدا اعادۀ نظر بر رسالۀ مزبوره كرده و استخراج را به همراهى استاد فاضل، ميرزا عبد العلى ابن المرحوم المولى احمد الكاوكانى التبريزى از سرگرفت و مطابق استخراجات سابقه گرديد. فقط در تقويم شمس در روز عاشورا معلوم شد كه يك سال سهو و تقويم سال شصت و يك در عاشوراى سال شصت تصوّر شده بود.

پس بعد از اعادۀ نظر و بعض تصرّفات، همان رساله را در اين رساله درج كرد، و اللّه العاصم من الهفوة و الزلّة.

خاتمه
اشاره

و در آن دو فائده است

فائدۀ اولى: در تعيين موضوع شمس در بعض روزها از ايّام عربيّه

چنانچه بر همه معلوم است، مدار ايّام عبادات و اعياد اسلاميّه همه بر ايّام سال هاى قمرى است و سال هاى شمسى و ايّام آن در احكام شرعيّه ابدا مناط و معتبر نيست، مگر در ايّام معدوده از ايّام فرسيّه و روميّه كه بالاستقلال در آنها بعض احكام شرعيّه وارد شده و مسألۀ نسىء از احكام جاهليّت است. لهذا تعرّض بر ايّام شمسى، محض تفنّن و مزيد اطّلاع خواهد بود و اگرچه موضع شمس در يوم ولادت با سعادت و غيره در ابواب سابقه مذكور گرديد، ولى در اين مقام محض اجتماع شمل و بى نيازى از مراجعت به اوراق سابقه، تمام مقصود را متعرّض مى شود. لهذا گوييم:

1. موضع آفتاب در 17 ربيع الاوّل سنۀ 54 قبل از هجرت به افق مكّه نوزده درجه و پنجاه و يك دقيقۀ ثور است.

و در 17 ربيع الاوّل سنۀ 53 كه سال تولّد به قول مشهور است، هشت درجه و يازده دقيقۀ ثور.

2. در روز شنبه بيست و هفتم هلالى رجب از سال چهاردهم قبل از هجرت،

چهارده درجه و چهل و نه دقيقۀ سرطان.

و در بيست و هفتم وسطاى رجب از سال سيزدهم چهار درجه و چهار دقيقۀ سرطان.

3.

در غرّۀ وسطاى محرّم اوّل هجرت كه مبدأ تاريخ هجرى است، در بيست و چهار درجه و پانزده دقيقۀ سرطان.

4.

اوّلين تحويل شمس به حمل كه بعد از هجرت واقع شده، در دوازدهم وسطاى شهر رمضان سنۀ اوّل هجرت است.

5.

در روز دوشنبه هيجدهم هلالى ذى حجّۀ سنۀ دهم هجرى كه عيد غدير است، در 27 درجه و 35 دقيقۀ حوت و چهارشنبه بيستم اوّل حمل است.

و در بيست و چهارم ذى حجّۀ سال 23 كه ايّام قتل خليفۀ ثانى است يازدهم عقرب.

و در 18 وسطاى ذى حجّۀ سنۀ 35 كه روز بيعت بر حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام است بعد از قتل خليفه سيّم اواخر جوزاست؛ يعنى در 18 حسابى 27 و در 19 حسابى 28 جوزاست.

6. و در عاشوراى سنۀ شصت، اوّل عقرب و در عاشوراى سنۀ شصت و يك، نوزدهم ميزان است؛ چنانچه سابقا ذكر شد.
فائدۀ دويم: در ذكر بعضى از فضائل روز نوروز

علّامۀ مجلسى در جلد چهاردهم بحار حديثى نقل كرده از معلّى بن خنيس از حضرت صادق عليه السّلام در ذكر بعض فضايل روز نوروز فرس و شيخ طوسى نيز در مصباح عبادتى براى آن روز روايت كرده و در اذهان چنان جاگير شده كه مراد از نوروز روز انتقال شمس است به حمل كه آن را در اصطلاح نوروز سلطانى خوانند.

لهذا پاره اى فقرات حديث معلّى بن خنيس را كه متعلّق به مقصود ماست، نقل مى نماييم و هركس طالب تفصيل باشد به بحار رجوع نمايد.

و حديث اين است: معلّى بن خنيس گويد:

شرفياب شدم از حضور در خدمت حضرت امام صادق عليه السّلام روز نوروز. آن حضرت فرمودند كه: آيا مى شناسى اين روز را؟

عرض كردم: فدايت شوم! امروز روزى است كه عجم آن را تعظيم نمايند و براى همديگر هديه مى فرستند.

آن حضرت فرمود كه: نيست اين مگر به جهت امرى قديم كه من تفسير مى نمايم براى تو.

پس فرمود: روز نوروز، آن روزى است كه خداوند گرفت در آن روز ميثاق از بندگان خود كه عبادت او را نمايند.

تا اين كه مى فرمايد:

و روزى است كه جبرئيل بر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نازل شد و روزى است كه حمل نمود حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اميرالمؤمنين عليه السّلام را بر دوش خود كه بت ها را از پشت بام مكّه برانداخت و روزى است كه امر فرمود پيغمبر اصحاب خود را كه بيعت نمايند به على عليه السّلام به اميرالمؤمنين بودن. و آن روزى است كه بيعت شد بر اميرالمؤمنين عليه السّلام بيعت دويم - منظور روز خلافت ظاهرى است - و آن روزى است كه ظفر يافت آن حضرت بر اهل نهروان و ذو الثديه را كشت و آن روزى است كه قائم ما در آن ظهور مى نمايد.

تا اين كه فرمود: حفظ كرد آن روز را عجم و ضايع كرديد شما آن را و فرمود كه:

پيغمبرى از پيغمبران بنى اسرائيل از پروردگار خود سؤال كرد كه چگونه زنده مى كند آن قومى را كه خارج شدند (اشاره است به آيۀ شريفه كه جماعتى را كه از ترس مرگ خارج شدند و خداوند حكم فرمود كه بميرند و مردند، پس به دعوت پيغمبرى زنده شدند). پس وحى فرمود خدا كه آن پيغمبر آب بپاشد بر آنها در اين روز و آن اوّلين روز است از سال فرس، پس زنده شدند و آنها سى هزار نفر بودند و به اين جهت آب پاشيدن در نوروز سنّت شد... تا آخر حديث.(1)

و در ايّام مذكوره در اين حديث شريف چهار روز معيّن التاريخ هست:

اوّل روز مبعث، يعنى بيست و هفتم رجب؛ دويم روز هيجدهم ذى حجّه از سنۀ


1) . بحار الأنوار، ج 56، ص 92.

دهم هجرت؛ سيم نظير همان روز از سنۀ 35 كه روز بيعت ظاهرى است؛ چهارم روز ظفر يافتن بر اهل نهروان و بايد وقوع اين وقايع مهمّه همه در اوّل سال فرس باشد.

و ممكن است كه مقصود از روزى كه جبرئيل بر آن حضرت نازل شد، روز بيست و هفتم رجب نباشد؛ زيرا كه نزول جبرئيل بر آن حضرت در روز مزبور بود تبليغ امر بر اظهار نبوّت بوده نه اوّلين نزول حقيقى؛ بلكه قبل از تاريخ مزبور نيز جبرئيل بر آن حضرت نازل مى شد و بنابراين فرض، سه روز ديگر باقى خواهد بود و در هر حال ممكن نيست كه مراد از روز اوّل سال فرس روز تحويل آفتاب به حمل باشد. و ما برحسب استخراج معيّن كرديم كه موضع شمس در بيست و هفتم چهارده سال به هجرت مانده، اواسط سرطان و سيزده سال مانده، چهارم سرطان بوده تقريبا.

و در هيجدهم ذى حجّه سنۀ دهم هجرت در بيست و هفتم حوت بوده تقريبا و در نظير همان روز از سال سى و پنج اواخر جوزا. پس روز تحويل آفتاب به حمل نمى تواند مقصود امام باشد؛ تفاوق سنين شمسى و قمرى در سى و سه سال مى شود تقريبا نه كمتر از آن. پس در 18 ذى حجّۀ سال دهم هجرت كه موضع آفتاب معيّن است، آفتاب به همان محل عود نمى كند مگر بعد از سى و سه سال تقريبا.

اين است خلاصۀ تحقيقات عاجزانه و محصول تتبّعات ناقصۀ ناچيزانه كه با اختلال حال و توزّع بال و انقلاب دهر و محاصرۀ شهر به رشتۀ تحرير كشيده شد و چه مناسب است رباعى طالب آملى:

شورى است نهاده سر چه در شهر و چه ده *** بر قوس قزح زمانه مى بندد زه

دارد به سر ايّام يكى فتنه كه باز *** ابروى كمان مى جهد و چشم زره

و اگر محقّقان فاضل و مدقّقان كامل خورده گيرند و بر خطايى واقف شوند، حقّ به جانب ايشان خواهد بود؛ زيرا كه: «كى شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد؟». و فراغ از تأليف واقع شد در شهر رمضان سنۀ هزار و سيصد و بيست و نه و دو مادّه تاريخ به ذهن فاتر رسيد:

يوم مولد ختم النبيّين 1329

ولادت رسول حق هفدهم ربيع الاوّل 1329

منابع و مأخذ
1.

إثبات الوصيّة للإمام عليّ بن أبي طالب عليه السّلام؛ أبو الحسن علي بن الحسين بن على المسعودي، دار الأضواء، الطبعة الثانية، 1409 ق.

2.

إعلام الورى بأعلام الهدى؛ أمين الإسلام أبو على الفضل بن الحسن الطبرسي، تصحيح، على أكبر الغفاري، دار المعرفة، بيروت، 1399 ق.

3.

إقبال الأعمال؛ السيد رضيّ الدين علي بن موسى بن جعفر بن طاوس، تحقيق:

جواد القيومي الأصفهاني، قم: مكتب الإعلام الإسلامي، الطبعة الاولى، رجب 1416 ق.

4.

الإرشاد في معرفة حجج اللّه على العباد؛ محمّد بن محمّد بن النعمان الملقّب بالمفيد، ترجمه و شرح: سيّد هاشم رسولى محلاّتى، انتشارات علميّۀ اسلاميّه.

5.

الاستيعاب في معرفة الأصحاب؛ أبو عمر يوسف بن عبد اللّه بن محمّد بن عبد البرّ القرطبي، تحقيق و تعليق: الشيخ على محمّد معوّض و الشيخ عادل أحمد عبد الموجود، دار الكتب العلميّة، بيروت، 1415 ق.

6.

الخصال؛ الشيخ الصدوق، تحقيق: على أكبر الغفّاري، قم: جماعة المدرّسين في الحوزة العلميّة.

7.

السرائر؛ ابن الإدريس الحلّي، قم: جماعة المدرّسين، الطبعة الثانية، 1410 ق.

8.

العدد القوية لدفع المخاوف اليومية؛ علي بن يوسف الحلّي، تحقيق: السيّد مهدي الرجائي، مكتبة آية اللّه المرعشي العامّة، الطبعة الاولى، قم، 1408 ق.

9.

الفخري في الآداب السلطانية و الدول الإسلامية، محمّد بن علي بن طباطبا المعروف بابن الطقطقي، المطبعة الرحمانية بمصر.

10.

الفضائل لابن شاذان؛ منشورات المطبعة الحيدرية و مكتبتها في النجف الأشرف، 1381 ق.

11.

الكافي؛ الشيخ الكليني، تحقيق: على أكبر الغفّاري، طهران: دار الكتب الإسلامية، الطبعة الثالثة، 1388 ق.

12.

الكامل في التاريخ؛ ابن الأثير، نشر دار الكتاب العربي، الطبعة السادسة، بيروت.

13.

المبسوط في فقه الإماميّة؛ الشيخ الطوسي، تحقيق: محمّد تقي الكشفي، طهران: مكتبة المرتضوية، 1387 ق.

14.

المحاسن؛ أحمد بن محمّد بن خالد البرقي، التحقيق: السيّد جلال الدين الحسيني، طهران: دار الكتب الإسلامية.

15.

المختصر في أحوال البشر؛ تأليف الملك المؤيّد عماد الدين إسماعيل أبي الفداء، المطبعة الحسينيّة، الطبعة الاولى.

16.

المراسم العلوية في الأحكام النبويّة؛ الشيخ أبو على حمزة بن عبد العزيز الديلمي، تحقيق: السيّد محسن الحسيني الأميني، نشر المعاونية الثقافية للمجمع العالمي لأهل البيت عليهم السّلام، قم، 1414 ق.

17.

المقنعة؛ الشيخ المفيد، تحقيق: جماعة المدرّسين، قم، 1410 ق.

18.

النهاية في مجرّد الفقه و الفتاوى؛ الشيخ الطوسي، طبعة دار الأندلس، بيروت (اوفست، منشورات قدس، قم).

19.

إنسان العيون في سيرة الأمين المأمون الشهير بالسيرة الحلبيّة؛ علي بن برهان الدين الحلبي، شركة مكتبة و مطبعة مصطفى البابي الحلبي و أولاده بمصر، الطبعة الأوّلى، 1384 ق.

20.

بحار الأنوار؛ الشيخ محمّد باقر المجلسي، الطبعة الثالثة المصحّحة، دار إحياء التراث العربي، بيروت، 1403 ق.

21.

تاريخ ابن خلدون؛ عبد الرحمن بن محمّد بن خلدون الخضرمي المغربي، مؤسّسة جمال للطباعة و النشر، بيروت.

22.

تاريخ أبى الفداء؛ 3 جلد، بدون مشخّصات.

23.

تاريخ الخميس في أحوال أنفس نفيس؛ الشيخ حسين بن محمّد بن الحسن الدياربكري، موسسة شعبان للنّشر و التوزيع، بيروت.

24.

تاريخ اليعقوبي؛ أحمد بن أبي يعقوب بن وهب الكاتب المعروف بابن واضح الأخباري، دار العراق، بيروت، 1955 م.

25.

تاريخ حبيب السير؛ غياث الدين بن همام الدين الحسيني المدعوّ بخواندمير، مقدّمه جلال الدين همايى، انتشارات كتاب فروشى خيام، تهران، 1333 ش.

26.

تاريخ الطبري؛ أبو جعفر محمّد بن جرير الطبري، الطبعة الاولى، المطبعة الحسينيّة، القاهرة.

27.

تذكرة الفقهاء؛ العلاّمة الحلّي، نشر المكتبة الرضويّة لإحياء الآثار الجعفريّة.

28.

ترجمۀ آثار الباقيۀ ابو ريحان بيرونى؛ مترجم: اكبر داناسرشت، چاپ سوم، امير كبير، تهران، 1363 ش.

29.

ترجمۀ تقويم التواريخ مصطفى بن عبد اللّه چلبى معروف به حاجى خليفه؛ مترجم: ناشناخته، تصحيح: مير هاشم محدّث، احياء كتاب، تهران، 1376 ش.

30.

تفسير الفخر الرازي؛ الإمام محمّد الرازي، قدّم له الشيخ خليل محيي الدين الميسي، دار الفكر، بيروت، 1425 ق.

31.

تقريب التهذيب؛ ابن حجر العسقلاني، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، دار الكتب العلميّة، الطبعة الثانية، بيروت، 1415 ق.

32.

تهذيب الأحكام؛ الشيخ الطوسي، تحقيق: السيّد حسن الخراسان، تصحيح: الشيخ محمد الآخوندي، طهران: دار الكتب الإسلامية، الطبعة الرابعة، 1356 ش.

33.

حياة الحيوان الكبرى؛ كمال الدين محمّد بن موسى الدميري، انتشارات ناصر خسرو، تهران، 1420 ق.

34.

ذخائر العقبى في مودّة أهل القربى؛ أحمد بن عبد اللّه الطبري، مكتبة القدسي، قاهره، 1356 ق.

35.

روضة الواعظين؛ محمّد بن الفتال النيسابوري، تحقيق: السيّد محمّد مهدي السيّد حسن الخرسان، منشورات الرضي، قم.

36.

غنية النزوع إلى علمي الاصول و الفروع؛ ابن زهرة الحلبي، تحقيق: الشيخ إبراهيم البهادري، نشر مؤسّسة الإمام الصادق، مطبعة الاعتمام، الطبعة الاولى، قم، محرم الحرام، 1417 ق.

37.

قاموس الأعلام؛ شمس الدين سامى، استامبول، 1808 م.

38.

قمقام زخّار و صمصام بتّار؛ شاهزاده حاج فرهاد ميرزا معتمد الدوله، تصحيح و حواشى: سيّد محمود محرّمى زرندى، اسلاميه، تهران، 1394 ق.

39.

كشف الغمّة في معرفة الأئمّة؛ علي بن عيسى بن أبي الفتح الإربلي، مطبعة دار الأضواء، نشر دار الاضواء الطبعة الثانية، بيروت، 1405 ق.

كمال الدين و تمام النعمة؛ الشيخ الصدوق، تحقيق: على أكبر الغفّاري، نشر مؤسسة النشر الإسلامية التابعة لجماعة المدرّسين، قم، 1405 ق.

41.

كنز الفوائد؛ العلاّمة ابن الفتح محمّد بن على الكراجكي، مكتبة المصطفوي، الطبعة الثانية، قم، 1410 ق.

42.

مجمع البيان في تفسير القرآن؛ الطبرسي، تحقيق: جمع من العلماء و المحقّقين، نشر مؤسّسة الأعلمي للمطبوعات، الطبعة الاولى، بيروت، 1415 ق.

43.

مجموعة نفيسة في تاريخ الأئمّة، دار القاري، الطبعة الاولى، بيروت 1422 ق.

44.

مروج الذهب؛ أبو الحسن علي بن الحسين بن على المسعودي، شرح: عبد الأمير على مهنّا، مؤسّسة العلمي للمطبوعات، بيروت، 1411 ق.

45.

مسارّ الشيعة في مختصر تواريخ الشريعة؛ الشيخ الفيد، تحقيق: الشيخ مهدي النجفي، مطبعة دار المفيد، الطبعة الثانية، بيروت، 1424 ق.

46.

مصباح المتهجّد؛ الشيخ الطوسي، نشر مؤسسة فقه الشيعة، الطبعة الاولى، بيروت، 1411 ق.

47. مطالب السئول في مناقب آل الرسول؛ كمال الدين محمّد بن طلحة الشافعي، تحقيق:

ماجد أحمد العطية، الطبعة الاولى، بيروت، 1420 ق.

48.

مقتل الحسين؛ الخوارزمي، تحقيق: الشّيخ محمد السماوي، منشورات مكتبة المفيد، إيران، قم.

49.

مناقب آل ابي طالب؛ ابن شهرآشوب، تحقيق: لجنة من الأساتيذ، النجف الأشرف، مطبعة: محمّد كاظم العبدي، الطبعة 1376 ق.

50.

ناسخ التواريخ؛ ميرزا محمّد تقى سپهر، كتاب فروشى اسلاميّه، تهران، 1351 ش.

حاشية الصحيفة السجادية محمّد بن منصور بن ادريس حلى (598 ق)

اشاره

تحقيق: سيد محمد حسين حكيم

درآمد

سير تاريخى صحيفه پژوهى تا سدۀ 12 هجرى

اشاره

ارج و شهرت مجموعه نيايش نامه هاى امام زين العابدين عليه السّلام آن چنان است كه هرگونه توصيف و عبارت پردازى دربارۀ آن گزاف و زياده به نظر مى آيد. من نيز در اينجا سر آن ندارم كه در باب خصوصيات معنوى و بعد اخلاقى - تربيتى صحيفه و يا ديگر ويژگى ها و اهميت آن سخن بگويم.

اين چند صفحه فقط گزارشى گذرا از مجموعه كارهايى است كه پيرامون صحيفۀ سجاديه تا پايان سدۀ 12 ق انجام گرفته، كه آنها را به سه دوره تقسيم مى كنم:

1.

دورۀ روايت (از ابتداى انشاى صحيفه تا 516 ق).

2.

دورۀ رواج نزد خواص (از 516 ق تا زمان محمد تقى مجلسى).

3.

دورۀ رواج عام (از ح 1020 ق و رؤياى مجلسى اوّل به بعد).

1. دورۀ روايت (از ابتداى انشاى صحيفه تا 516 ق)
اشاره

از آنجا كه بهاء الشرف در سال 516 ق صحيفه را از ابو عبد اللّه محمد بن احمد بن شهريار روايت كرده است، اين سال را به عنوان پايان دورۀ روايت در نظر گرفتم.

سيادت و شيخيت بهاء الشرف، از يك سو و كثرت دانشمندانى كه صحيفه را از او روايت كرده اند،(1)از سوى ديگر، موجب گرديد كه نام بهاء الشرف به عنوان راوى اصلى الصحيفة الكاملة در ابتداى سند آن قرار بگيرد و نيازى به ذكر نام راويان پس از وى نباشد.

در واقع نسخه هاى صحيفۀ كامله به روايت بهاء الشرف صورت تواتر يافت و همچون كتب متواتر ديگر نيازمند ذكر سلسلۀ اسناد و اجازه نبود.(2)

علاوه بر اين، سند هيچ يك از روايت هاى ديگر صحيفه تا سال 516 ق ذكر نشده است.

روايت بهاء الشرف و تمامى روايت هاى ديگر موجود از صحيفه به متوكل بن هارون برمى گردد.(3)

الف. طريق ماجد بن محمد حسينى دشتكى، از پدرانش و در نهايت از محمد بن زيد، از زيد بن على از امام سجاد عليه السّلام. ر. ك: بحار الأنوار، ج 107، ص 95.

ب. سيد مرتضى زبيدى، از پدرانش كه منتهى مى شود به امام هادى عليه السّلام و ديگر امامان تا امام سجاد عليه السّلام. ر. ك: إتحاف السادة المتقين، ج 4، ص 480.

به اين دو طريق در ديگر مآخذ اشاره شده است، اما تاكنون از طريق سوم كسى ياد نكرده بود:

ج: شيخ مفيد، كه آن را از مسعدة بن صدقه از امام صادق عليه السّلام روايت مى كند:

قال أخبرني أبو الحسن أحمد بن محمد بن الحسن بن الوليد، قال: حدّثني أبي، قال: حدّثنا محمد بن الحسن الصفار، عن أحمد بن محمد بن عيسى، عن هارون بن مسلم، عن مسعدة بن صدقه، قال: سألت أبا عبد اللّه جعفر بن محمد عليهما السّلام أن يعلمني دعاء أدعو به في المهمات، فأخرج إليّ أوراقا من صحيفة عتيقة، فقال: انتسخ ما فيها فهو دعاء جدّي علي بن الحسين زين العابدين عليهما السّلام للمهمّات، فكتبت ذلك على وجهه، فما كربني شيء قط و أهمّني إلاّ دعوت به، ففرّج اللّه همّي و كشف غمّي و كربي، و أعطاني سؤلي، و هو: اللهم هديتني فلهوت...

الأمالي شيخ مفيد، تحقيق: حسين استادولى و على اكبر غفارى، لبنان دار المفيد، دوم، 1414 ق، ص 239-244 (مجلس 27 به تاريخ دوشنبه 9 رمضان 409 ق).

او ضمن قضيۀ مفصلى كه در ابتداى

1) . براى نام و مشخصات 13 نفر از كسانى كه صحيفه را از بهاء الشرف روايت كرده اند، ر. ك: الصحيفة السجادية الجامعة، سيد محمد باقر موحد البطحى، قم، مؤسّسة الإمام الهادي، پنجم، 1423 ق، ص 613-615.

2) . اسناد و مشايخ راويان صحيفۀ كامله، منصور پهلوان، علوم حديث، س 4، ش 2، پى درپى 12، تابستان 1378 ش، ص 46.

3) . بااين همه در اسناد و اجازات صحيفه سه طريق ديگر را براى روايت صحيفه برشمرده اند، اما متأسفانه تا اين زمان دست نوشته اى از آنها پيدا نشده است:

صحيفه آمده است، كتاب را از يحيى بن زيد و امام صادق عليه السّلام مى گيرد و براى فرزندش عمير بازگو مى كند.

بنا بر آنچه تاكنون مى دانيم، شش نفر، بى واسطه صحيفه را از عمير روايت مى كنند كه تفصيل چگونگى روايت و دست نويس هاى آنها بدين قرار است:

1/1. ابن اعلم (على بن نعمان اعلم)

روايت ابن اعلم همان روايت مشهور صحيفۀ سجاديه است كه با روايت ابن مطهر آميخته شده. حضور ابو الفضل محمد شيبانى در سلسلۀ راويان هر دو سند، علت اين امر است.

از روايت مستقل ابن اعلم از طريق شيبانى دو نسخه مى شناسيم:

1. كتابخانۀ كاخ موزۀ گلستان، ش 2105، نسخ و ثلث ممتاز، به خط خوش نويس مشهور ياقوت بن عبد اللّه مستعصمى، 694 ق در ميافارقين، اين نسخه قبلا در خزانۀ شمس الملة و الدين عبد اللّه بن حاكم محمد بن سليمان ابن مجلى بوده و بعدا به كتابخانۀ سلطنتى ايران رسيده، با تاريخ ثبت 1282 ق در كتابچۀ كتابخانه و سجع مهر ناصر الدين شاه در پشت برگ اوّل، داراى تزئينات و جدول و حواشى، نسخه 51 دعا دارد و سند آن چنين است:

حدّثنا الشيخ أبو الفضل محمد بن عبد اللّه بن المطلب الشيباني، و أملأ علينا أوّله في مسجد الشرقية يوم الثلاثاء تست(1)ليال خلون من ذي الحجة سنة خمس و ثلاثمائة، و قرأنا عليه باقيه في داره بمرتعة خاقان و نسخته من كتابه، قال: حدّثنا الشريف أبو عبد اللّه جعفر بن محمد بن جعفر بن الحسن بن الحسن بن أمير المؤمنين....

166 برگ 12 سطر.(2)


1) . در فهرست چنين است و شايد «لست» يا «تسع» باشد.

2) . فهرست كتب دينى و مذهبى كتابخانۀ سلطنتى، بدرى آتاباى، تهران، كتابخانۀ سلطنتى، 1352 ش، -

2. كتابخانۀ اياصوفيا استانبول تركيه، ش 1946، نسخ زيبا، 7 ربيع الاول 697 ق، در مدينة السلام بغداد، نام كاتب پاك شده، نسخۀ سلطنتى است و براى خزانۀ يكى از بزرگان نوشته شده 54 دعا، 124 برگ، 10 سطر.(1)

از راويان شاخص صحيفۀ سجاديه از ابن اعلم، ابو الفضل محمد بن عبد اللّه شيبانى است كه اين كتاب را براى 5 نفر روايت كرده.(2)

در مورد شاگردان شيبانى و رواياتشان ر. ك: صحيفۀ سجاديه: روايت حسين بن اشكيب، مقدمه: سيد احمد سجادى، اصفهان، مركز تحقيقات رايانه اى حوزۀ علميۀ اصفهان، 1383 ش، ص 34-36.

به جز صحيفۀ مشهور، از اين روايت ها اكنون دست نويس هاى سه طريق، شناسايى شده اند:

يكى طريق ابن غضائرى كه مسير روايت ابن ادريس از او مى گذرد و در قسمت ديگر اين يادداشت، مفصلا ذكر آن خواهد آمد.

ديگرى طريق ابن اشناس كه اين نسخه ها را از آن مى شناسيم:

1.

مجموعۀ فخر الدين نصيرى امينى در تهران، رسالۀ اوّل مجموعه، ص 1-158، نسخ، محمد بن محمد عبد القهار شيرازى، رمضان 761 ق، به همراه ترجمۀ فارسى زيرنويس كه در همان تاريخ نوشته شده است. عكسى از آن به شمارۀ 56 در كتابخانۀ محقق طباطبايى قم موجود است.(3)

2.

كتابخانۀ محمد كاظمينى يزد، ش 434، نسخ، عبد الرحيم بن


1) . فهرست نسخه هاى خطى، سيد عبد العزيز طباطبايى، نسخۀ خطى محفوظ در كتابخانۀ آية اللّه مرعشى، ص 74، ش 4172.

2) . آنها عبارت اند از: محمد بن محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، حسن بن محمد بن اشناس، حسين بن عبيد اللّه غضائرى، ابو الحسين محمد بن هارون تلعكبرى، ابو منصور محمد بن محمد عكبرى معدّل (روايت صحيفه مشهور از همين طريق نقل شده است).

3) . المحقق الطباطبائي في ذكراه السنويّة الاولى، قم، مؤسّسة آل البيت لإحياء التراث، 1417 ق، ج 3، ص 1445 و گنجينۀ خطوط علما و دانشمندان، فخر الدين نصيرى امينى، 1409 ق، ج 2، ص 1038-1039.

شمس خلوتى تبريزى مشرقى، 791 ق، عناوين داخل كتيبه و سرخ، با ترجمۀ زيرنويس كهن، 154 برگ، 10 سطر.(1)

دربارۀ ترجمۀ اين دو نسخه در ادامه توضيحاتى خواهد آمد.

3.

كتابخانۀ افشين عاطفى كاشان، ش 82، نسخ معرب، محمد تقى بن رفيع الدين بن على غفارى قاسانى، 10 جمادى الثانى 1049 ق (پايان ملحقات) و 17 جمادى الآخر همان سال (پايان اوراد)، با ترجمۀ زير سطور به شنگرف، تصحيح شده، با امضاى بلاغ در پايان و يادداشت مقابله از خليل طبيب، 202 برگ، 9 سطر.(2)

4.

آستان قدس رضوى، ش 3214، نسخ، جمادى الثانى 1086 ق، با تزئينات، به همراه ترجمۀ فارسى بين سطور، 223 برگ، 14 سطر.(3)

5.

كتابخانۀ آية اللّه حسين خادمى اصفهان.

سند صحيفه به روايت ابن اشناس اين گونه آغاز مى شود:

أخبرنا أبو على الحسن بن محمد بن إسماعيل بن أشناس البزاز، قرأته عليه فأقرّ به، قال: حدّثنا أبو المفضل محمد بن عبد اللّه بن المطلب الشيباني، قال: حدّثنا الشريف أبو عبد اللّه جعفر بن محمد بن جعفر بن الحسن...

از روايت ابن اشناس، ميرداماد(4)، افندى(5)و سيد على خان مدنى(6)هم


1) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ ميرزا محمد كاظمينى، سيد جعفر حسينى اشكورى، قم، مجمع ذخائر اسلامى، 1383 ش، ج 2، ص 118-121.

2) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ افشين عاطفى (كاشان - ايران)، سيد صادق حسينى اشكورى، قم، مجمع ذخائر اسلامى، 1385 ش، ص 71.

3) . فهرست كتب خطى كتابخانۀ مركزى و مركز اسناد آستان قدس رضوى، محمد وفادار مرادى، مشهد، كتابخانۀ مركزى و مركز آستان قدس رضوى، 1376 ش، ج 15، ص 351-352.

4) . حاشية الصحيفة السجادية، ميرداماد، تحقيق: سيد مهدى رجايى، به سعى و اهتمام سيد محمود ميردامادى، اصفهان، مهديه ميرداماد، 1406 ق، ص 46-47.

5) . الصحفية السجادية الثالثة، ميرزا عبد اللّه افندى اصفهانى، قم، مكتبة الثقلين القرآن و العترة، افست از چاپ سنگى، 1400 ق، ص 12.

6) . رياض السالكين في شرح صحيفة سيد الساجدين، تحقيق: سيد محسن حسينى امينى، قم، جامعۀ مدرسين -

ياد كرده اند.

و در نهايت روايت محمد بن محمد عكبرى كه يك نسخه از آن در دست داريم:

در كتابخانۀ عربى جامع كبير صنعاى يمن، ش 53 /تصوف، نسخ، عبد الوهاب بن صلاح المديخي الشرفي، چهارشنبه 15 جمادى الاول 1059 ق، 154 برگ، با اين آغاز:

أخبرنا الشيخ أبو منصور محمد بن محمد بن عبد العزيز العكبري في صفر سنة سبع و ستين و ثلاثمائة، قال: حدّثنا أبو المضل محمد بن عبد المطلب الشيباني....

اين نسخه با دعاى 42 صحيفۀ رايج پايان مى يابد.(1)

1/2. ابن مطهر (محمد بن احمد بن مطهر)

تنها دست نويس مستقل اين روايت به شمارۀ 3685 در كتابخانۀ آية اللّه مرعشى نگهدارى مى شود.(2)

نسخ معرب، حسين بن محمد حسنى شيرازى، جمعه 11 ربيع الآخر 695 ق در موصل، به رسم خزانۀ شرف الدين حسين، عناوين دعاها زرين، در حاشيه تصحيح شده است، تملك فرهاد ميرزا در 13 ربيع الاول 1292 ق روى برگ اوّل آن به چشم مى خورد، 73 برگ، 9 سطر.(3)

اين نسخه 41 دعا دارد و سند آن اين گونه است:

قال أبو المفضل: حدّثنا محمد بن الحسن بن روزه بن أبو بكر


1) . فهرس مخطوطات المكتبة الغربية بالجامع الكبير بصنعاء، احمد محمد عيسوى و محمد سعيد المليح، يمن، مجلس القيادة الهيئة العامة للآثار و دور الكتب، 1398 ق، ص 374.

2) . براى اطلاعات بيشتر دربارۀ اين روايت ر. ك: صحيفۀ سجاديه، روايت حسين بن اشكيب، ص 30-32.

3) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ حضرت آية اللّه العظمى مرعشى نجفى، سيد احمد حسينى، قم، كتابخانۀ آية اللّه مرعشى، 1362 ش، ج 10، Ḍ 81-82.

المدائني الكاتب نزيل الرجبة في داره، قال: حدّثني محمد بن أحمد بن مسلم المطهري، قال: حدّثني أبي، عن عمير بن المتوكل بن هارون البلخي، عن أبيه المتوكل بن هارون، قال: أملى عليّ سيدي الصادق جعفر بن محمد، قال: أملى جدّي علي بن الحسين على أبي محمد بن على بمشهد منى، قال: و كان من دعائه إذا ابتدأ بالدعاء بدأ بالتحميد للّه عزّ و جلّ‌.

1/3. ابن مالك (على بن مالك)

شيخ طوسى نخستين كسى است كه از اين روايت ياد كرده(1)و بقيۀ بزرگان به نقل گفتار او بسنده كرده اند.(2)ظاهرا تا پيش از يافتن دست نويس هاى كتاب، تنها ميرزا عبد اللّه افندى اصفهانى دست نوشته اى از آن را در بحرين ديده بود.

در هر صورت از روايتى كه مدت ها مفقود بود در سال هاى اخير چهار دست نويس يافت شده است:

1 - آستان قدس رضوى، شمارۀ 12405، رسالۀ چهارم مجموعه، b 39 - a 77، نسخ، حسن بن ابراهيم بن محمد زامى هيصمى، شوال 416 ق، اين نسخه حاوى 38 دعا با اين سند است:

قال الاستاذ أبو بكر محمّد بن على الكرماني رحمه اللّه: أخبرنا بندار بن يحيى بزوزن، قال: أخبرني أبو الحسن محمد بن يحيى بن سهل الرهني، قال: حدّثنا أبو على محمد بن همام بن سهيل الإسكافي،


1) . رجال الطوسي، تحقيق: جواد قيومى اصفهانى، قم، مؤسّسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسى، 1415 ق، ص 434.

2) . ازجمله رجال ابن داود، ابن داود حلى، تحقيق: سيد محمد صادق آل بحر العلوم، نجف، مطبعة الحيدرية، 1392 ق، ص 140؛ جامع الرواة، محمد على اردبيلى، مكتبة المحمدى، ج 1، ص 596؛ نقد الرجال، مصطفى بن حسين تفرشى، قم، مؤسّسة آل البيت، 1418 ق، ج 3، ص 291؛ طرائف المقال، سيد على اصغر بروجردى، تحقيق: سيد مهدى رجايى، قم، كتابخانۀ آية اللّه مرعشى، 1410 ق، ج 1، ص 209؛ معجم رجال الحديث، آية اللّه خويى، 1413 ق، ج 13، ص 125.

قال: حدّثنا علي بن مالك، قال: حدّثنا أحمد بن عبد اللّه، قال: حدّثنا محمد بن صالح، عن عمير بن المتوكل بن هارون، قال: حدّثني أبي المتوكل، قال: لقيت يحيى بن زيد بن على....

در برگ b 80 سلسله سند كاتب نسخه تا راوى اوّل چنين آمده است:

أجاز لي أخي أبو القاسم عبد اللّه بن محمّد بن سلمة الفرهاذجردي - سلّمه اللّه - أن أروي الصحيفة بتمامها عنه عن أبي بكر الكرماني رحمه اللّه بروايته عن رجاله كما كتبناه صح.

در صحفۀ عنوان (برگ b 39) نام كتاب چنين آمده است:

كتاب في الدعوات من قبل علي بن الحسين جد جعفر بن محمد الصادق أبو على - رحمة اللّه عليه - و يسمى كتاب الكامل؛ لحسن ما فيه من الدعوات.(1)

و وصفها بالكاملة، لكمالها فيما ألّفت له، أو لكمال مؤلفها على حدّ «كل شيء من الجميل جميل».

اين كه بعدها آية اللّه مرعشى وجود صحيفه ناقصه اى در ميان زيديان را توجيه كامله خواندن صحيفۀ مشهور عنوان نمود، ظاهرا بايد با ترديد همراه باشد:

وجه تلقّب الصحيفة السجادية بالكاملة، على ما سمعته من السيد جمال الدين الكوكباني، أنّه توجد عند الزيدية هذه الصحيفة، لكنها ليست بتامّة، تنقص عن هذه و تقرب من نصفها، و اشتهرت هذه بالكاملة في قبال تلك، و اللّه العالم.

صحيفۀ سجاديه با مقدمۀ: آية اللّه مرعشى و سيد محمد مشكات، به خط طاهر خوشنويس، با تصحيح و مقابله و انتشار: محمد آخوندى، تهران، 1361 ق، ص كط؛ و باز چاپ آن در «مقدّمتان توثيقيّتان حول الصحيفة السجادية»، مجلۀ علوم الحديث، س 2، ش 3، محرم - جمادى الآخر 1419 ق، ص 50-51.

زيرا تاكنون نسخه اى كه با نام «صحيفه ناقصه» عرضه شده باشد، سراغ نداريم. يك نسخه اى هم كه بدون هيچ توضيح و ذكر آغاز و انجام با عنوان «الصحيفة السجادية الصغرى» در مكتبة آل الهاشمى در رحبان - صعده معرفى شده (ر. ك: مصادر التراث في المكتبات الخاصة في اليمن، ج 1، ص 381)، همان صحيفۀ سجاديه معروف است با سند شيخ طوسى و حواشى ابن ادريس كه در پايان همين نوشته مفصلا معرفى مى شود و در واقع اشتباه فهرست نگار است.

در واقع صحيفه اى كه در ميان زيديه رواج دارد همان است كه با سند «حدّثنا السيد الاجل نجم الدين بهاء الشرف» آغاز مى شود. يعنى از طريق شيعه اماميه و به طور خاص يا از طريق شهيد اوّل. به اين مطلب در چندين دست نويس كه در يمن كتابت شده اند، اشاره شده است. ازجمله در انجامه نسخه ش 1736 مكتبة الغربية جامع كبير صنعا چنين آمده است: «قال في الام: نقلت هذه النسخة من نسخة بخط... احمد بن محمد بن صلاح... يذكر فيها ما لفظه نقلت هذه الصحيفة الكاملة الشريفة من خط... محمد بن مكى الشهير بالشهيد... و عارضتها ايضا بنسخة نقلتها منها و من غيرها». و همين طور در انجامه نسخه 1737 همان جا: «نقلت هذه الصحيفة من خط الشيخ احمد (؟ كذا) بن مكى الشهيد». ر. ك: فهرس المخطوطات اليمنية لدار المخطوطات و المكتبة الغربية بالجامع الكبير صنعاء، اعداد احمد محمد عيسوى و احمد يحيى الغمارى و...، قم، كتابخانۀ آية اللّه مرعشى و مركز ديپلماسى وزارت امور خارجه ايران، 1384 ش، ج 1، ص 897-899.

حتى صحيفه اى كه مؤسّسة الامام زيد به چاپ رسانده، همانند نسخه شيعيان و با همان اسناد است كه براى زيدى نشان دادن آن، در مقدمه تلاش كرده اند، تمامى راويان صحيفه ازجمله بهاء الشرف و عكبرى و ابن اعلم و شيبانى و... را زيدى معرفى كنند.

براى مشخصات نسخه هاى بيشترى از صحيفه متداول كه در كتابخانه هاى يمن نگهدارى مى شود ر. ك: فهرس المخطوطات اليمنية لدار المخطوطات و المكتبة الغربية بالجامع الكبير صنعاء، ج 1، ص 897-900(13 نسخه)؛ مصادر التراث في المكتبات الخاصة في اليمن، ج 1، ص 249 و 143 و 381 و 484 و 445 (6 نسخه)، ج 2، ص 135 و 199 و 285 و 302 (6 نسخه)؛ فهرس مخطوطات المكتبة الغربية بالجامع الكبير بصنعاء، احمد محمد عيسوى و محمد سعيد المليح، يمن، مجلس القيادة الهيئة العامة للآثار و دور الكتب، 1398 ق، ص 373-374(5 نسخه).


1) . اين يادداشت كهن ترين اشاره به وجه تسميۀ «كامله» بودن صحيفه است. سيد على خان مدنى هم در رياض السالكين (ج 1، ص 100) بدان اشاره مى كند:

كاتب متن صحيفه را از آغاز تا انتها با اسماعيل بن محمد قفال مقابله كرده است (برگ a 79):

مقابل من أول الكتاب إلى هاهنا بالأصل بقراءة أخي إسماعيل بن محمد القفال أيّده اللّه، بارك اللّه فيه لمن نظر فيه مستفيدا.

نسخه را امام ابو عبد اللّه احمد بن ابى عمر زاهد اندرابى با توليت عمر بن محمد حامدى بر مدرسۀ شيخ خود امام ابو محمد حامد بن احمد بن جعفر بن بسطام طحيرى وقف نموده است (برگ b 80)، وى نسخه را بر شيخ خود قرائت كرده و از او اجازۀ سماع دريافت كرده است (برگ a 2). در همان برگ نام عالمان ديگرى هم كه در هنگام سماع حضور داشتند بدين ترتيب آمده است: ابو القاسم عبد اللّه بن احمد اندرابى، على بن ابى نصر ملقب به نخبه، احمد بن عبد الرحمن شبشادى، على جعفر نوذرى، ابو محمد مظفر بن سعيد محمدآباذى، احمد بن حسين بن جعفر طحيرى، ابو منصور حسين بن اسحاق حضينى، ابو الحسن عبد الرحيم بن محمد جزى. اين سماع در يكشنبه 10 رمضان 427 ق در همان مدرسه كه از مدارس كرامى

نيشابور بوده، پايان يافته است. در برگ b 33 هم اجازۀ سماع و قرائت ديگرى آمده است.(1)

صحيفۀ سجاديه از روى اين نسخه دو بار چاپ شده است:

الف: با تقديم و تحقيق كاظم شانه چى، مشهد، بنياد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس رضوى، 1413 ق/ 1371 ش، 187 ص.

ب: با مقدمه و تحقيق سيد احمد فهرى، دمشق، مطبعة الشام، 236 ص.

همچنين در مقاله هاى زير از اين نسخه و خصوصيات آن ياد شده است، ر. ك: پژوهشى دربارۀ كراميه، محمد كاظم رحمتى، كتاب ماه دين، سال چهارم، شمارۀ هفتم، پى درپى 43، ارديبهشت 1380 ش، ص 66؛ نكاتى در مورد نسخه هاى كرامى مدفون در حرم رضوى، رحمت سيرجانى [محمد كاظم رحمتى]، آينۀ پژوهش، ش 64، ص 82 - 83.

اين نسخه تاكنون كهن ترين الصحيفة السجادية دست نويس شناخته شده در جهان است.

2. كتابخانۀ آية اللّه مرعشى قم، شمارۀ 198، نسخ، قرن دهم هجرى، اين نسخه با اين سند آغاز مى شود:

حدّثنا أبو علي بن همام بن سهيل الإسكاف ببغداد، قال: حدّثنا علي بن مالك، أحمد بن عبد اللّه، قال: حدّثنا محمد بن صالح، عن عمير بن المتوكل بن هارون، قال: حدّثني أبي المتوكل، قال: لقيت يحيى بن زيد بعد قتل أبيه....

داراى 38 دعا، بر فراز برگ b 21 نسخه چنين آمده است:

بلغ عند مستجمع العلوم شيخ الإسلام و المسلمين زين الملة و الدين، مدّ ظله، و أيّده اللّه تعالى.

كه ظاهرا مراد شهيد ثانى (960 ق) باشد. در حاشيه تصحيح شده، 78 برگ، 11 سطر.(2)


1) . فهرست كتب خطى كتابخانۀ مركزى و مركز اسناد آستان قدس رضوى، ج 15، ص 332-338؛ چند نسخۀ خطى باقيمانده از يك مدرسۀ كراميۀ نيشابور، محمد كاظم رحمتى، آينۀ ميراث، دوره جديد، س 4، ش 4، پياپى 32، بهار 1385 ش، ص 167-177.

2) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ حضرت آية اللّه العظمى مرعشى نجفى، سيد احمد حسينى، قم، كتابخانۀ - آية اللّه مرعشى، 1354 ش، ج 1، ص 230-229. -

3.

همان كتابخانه، شمارۀ 12909، نسخ، بهاء الدين محمد بن محمد تقى، غرّۀ ذى القعده 1100 ق در عبد العظيم، از روى نسخه اى كه در 496 ق كتابت شده بود، با تصحيح در حواشى، سند آن مانند نسخۀ قبل است، 63 برگ، 14 سطر.(1)

4.

مركز احياء ميراث اسلامى قم، شمارۀ 3139، نسخ، سدۀ 11 ق، كاتب نسخه را تصحيح كرده است، با اين سلسله سند:

يقول فضل اللّه بن على عبيد اللّه بن محمد الحسني، أخبرني الشيخ الإمام أبو جعفر محمد بن علي بن الحسن المقري النيسابوري قراءة براوند، قال: أخبرني الشيخ الأديب الحسن بن يعقوب بن أحمد النيسابوري، قال: أخبرنا الحاكم العالم أبو القاسم عبيد اللّه بن عبد اللّه الحسكاني، قال: أخبرنا السيد أبو منصور الظفر بن محمد العلوي، قال: حدّثنا أبو القاسم عبد اللّه بن يحيى و أبو الحسين الطويل الكرماني، قال: حدّثنا أبو الحسين بن محمد بن بحر الرهني رحمه اللّه، قال أخبرني الحسن بن يعقوب، قال: أخبرنا الحاكم أبو القاسم أيضا، قال:

أخبرني أبو سعيد كرمان بن محمد بن عبد اللّه بن كرمان التاجر الكرماني أنّ خاله أبا منصور يحيى بن أحمد بن شيرويه أخبره، قال:

حدّثني أبو طاهر أحمد بن عبد اللّه البغوي بني ماسير، قالا: حدّثنا أبو على محمد بن همام بن سهيل الإسكافي ببغداد، قال: حدّثنا علي بن مالك، عن أحمد بن عبد اللّه قال: حدّثنا محمد بن صالح، عن عمير بن المتوكل بن هارون....

56 برگ، 14 سطر.

5. دانشكدۀ الهيات تهران، شمارۀ 313 د، نسخ، سدۀ 7 و 8 ق، عنوان و

1) . همان، ج 32، ص 722-723.

نشان شنگرف، 78 برگ، 21 سطر.(1)

سلسلۀ اسناد اين نسخه با اندكى تفاوت همانند نسخۀ پيشين است:

أخبرنا الشيخ الإمام السعيد قطب الدين أبو جعفر محمد بن علي بن الحسين المقري النيسابوري رضى اللّه عنه، قال أخبرني الحسن بن يعقوب، قال أخبرني الاستاد الأديب يعقوب رحمه اللّه، قال: حدّثنا الحاكم العالم أبو القاسم عبيد اللّه بن عبد اللّه الحسكاني، قال: أخبرنا السيد أبو منصور الظفر بن محمد العلوي، قال: حدّثنا أبو القاسم عبد اللّه بن يحيى و أبو الحسين الطويل الكرماني، قالا: حدّثنا أبو الحسين محمد بن بحير الرهني رحمه اللّه، و أخبرني الحاكم أبو عبد اللّه أيضا... (مانند پيشين).

ميرزا عبد اللّه افندى اصفهانى نسخه اى از اين روايت را در ميان كتاب هاى شيخ سليمان بحرانى (1075-1121 ق) به تاريخ 995 ق ديده بود. او از آن به عنوان روايتى غريب ياد مى كند.(2)

4. ابن فضل (ابو عيسى عبيد اللّه بن فضل بن محمد بن هلال نبهانى)

تنها دست نويس اين روايت به شمارۀ 2819 در كتابخانۀ اياصوفيۀ استانبول نگهدارى مى شود و به صورت عكسى چاپ شده است.(3)

سند اين نسخه اين گونه آغاز مى شود:

أخبرنا الشريف الجليل أبو ابراهيم أحمد بن القاسم بن الميمون، قال:

حدّثني جدّي أبو القاسم الميمون بن حمزة بن الحسين الحسيني، قال: أخبرنا عبيد اللّه بن الفضل، عن عمر [عمير] بن المتوكل بن هارون البلخي، قال: حدّثني أبي، قال: لقيت يحيى بن زيد.


1) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ دانشكده الهيات و معارف اسلامى دانشگاه تهران، سيد محمّد باقر حجتى، با تحقيق و نظارت: محمد تقى دانش پژوه، تهران، دانشگاه تهران، 1345 ش، ج 1، ص 605. در فهرست به اين سند اشاره اى نشده است.

2) . الفوائد الطريفة، عبد اللّه افندى اصفهانى، محقق: سيد مهدى رجايى، قم، كتابخانۀ آية مرعشى نجفى، 1385 ش، ص 512.

3) . الصحيفة السجادية: رواية عبيد اللّه بن الفضل، تقديم: محمد حسين حسينى جلالى، شيكاگو، The open scool ، 1424 ق.

از آنجا كه همگى راويان اين سند اهل مصر بودند و دور از مركز شيعيان، از اين روايت در هيچ يك شيعى نامى نيامده است.(1)

5. ابن حمّاد (علىّ بن حمّاد بن العلاء)

از اين روايت تنها در اجازۀ محمد بن شهاب الدين احمد بن نعمة اللّه بن خاتون عاملى به سيد ابراهيم بن حسين حسينى همدانى ياد شده است.(2)

6. ابن اشكيب (حسين بن اشكيب مروزى)

از ميان پيشينيان فقط ميرزا عبد اللّه افندى نسخه اى از اين روايت را به خط ابن مقلة مشاهده(3)و دعاى نوزدهم آن را در صحيفۀ ثالثۀ خود نقل كرده است.(4)

تا چندى، پيش ازاين روايت هيچ اثرى موجود نبود، تا اين كه در سال 1383 ش بر اساس نسخۀ منحصر آن در كتابخانۀ آية اللّه سيد محمد على روضاتى به چاپ رسيد.(5)

اين دست نويس به خط محمد باقر حسينى سلطانى شوشترى در 1123 ق استنساخ شده و سيد امير ذو الفقار، آن را به شاه سلطان حسين صفوى (1105-1135 ق) تقديم كرده است. در 138 برگ 9 سطرى.

روايت ابن اشكيب 44 دعا دارد و سلسله سند آن اين گونه است:

قال: حدّثني محمد بن الوارث، قال: حدّثنا الحسين بن إشكيب، عن عمير بن هارون بن المتوكل البلخي، قال: حدّثني أبي....


1) . براى اطلاعات بيشتر ر. ك: صحيفۀ سجاديه: روايت حسين بن اشكيب، ص 42-44.

2) . براى متن آن ر. ك: بحار الأنوار، ج 106، ص 105.

3) . الصحيفة السجادية الثالثة، ميرزا عبد اللّه افندى اصفهانى، ص 11.

4) . همان، ص 84-85.

5) . صحيفۀ سجاديه: روايت حسين بن اشكيب، مقدمه: سيد احمد سجادى، اصفهان، مركز تحقيقات رايانه اى حوزۀ علميۀ اصفهان، 1383 ش، 219 ص. به همراه نسخه برگردان دست نويس كتابخانۀ علّامۀ روضاتى.

اخيرا نسخۀ مذهّب و نفيس ديگرى از اين روايت در كتابخانۀ كاشف الغطاى نجف شناسايى شده است.

2. دورۀ رواج نزد خواص (از 516 ق تا زمان محمد تقى مجلسى)
اشاره

پس از آنكه روايت به هم آميختۀ ابن اعلم و ابن مطهر، به نقل از بهاء الشرف، به گونه اى فراگير مورد توجه قرار گرفت؛ نزديك به 5 قرن اين كتاب تنها نزد خواص و بزرگان رايج بود.

عمدۀ فعاليت ها در اين دوران بر محور كتابت و استنساخ و مقابلۀ نسخه هاى صحيفه مى گردد. و بسيارى از بزرگان به رونويسى و نسخه بردارى از صحيفۀ سجاديه روى آورده اند. در اين روند صحيفه نگارى، هر دانشمندى نسخۀ دانشمند پيشين خود را معتمد قرار داده و اساس كتابت خود را بر آن مى نهاده است، به گونه اى كه هيچ كتاب ديگرى را نظير صحيفۀ سجاديه نمى توان يافت كه تا اين اندازه «عالمان كتابتگر» داشته باشد.(1)

نخستين كسى كه در اين دوره به كتابت صحيفه پرداخته محمد بن ادريس حلى (598 ق) است كه رجب 570 ق الصحيفة الكاملة را به خط خود كتابت نمود. وى همچنين در حاشيۀ نسخۀ خود به درج معانى لغات مشكل پرداخت و آن را به صورت رسالۀ جداگانه اى درآورد. در مورد فعاليت هاى ابن ادريس پيرامون صحيفه در ادامه بيشتر خواهيم نوشت.

پس از ابن ادريس، ابو الحسن على بن محمد سكونى حلى معروف به ابن سكون (ح 606 ق) از دانشمندانى بود كه صحيفه را از بهاء الشرف نقل و به كتابت آن پرداخت.


1) . براى اطلاع بيشتر ر. ك: عالمان صحيفه نگار، ابو الفضل حافظيان، سفينه، س 2، ش 7، تابستان 1384 ش، ص 109-115.

نسخۀ وى را عميد الرؤساء هبة اللّه بن حامد بن احمد بن ايوب قرائت و تصحيح كرد. او نيز مانند ابن سكون از جملۀ كسانى است كه صحيفه را از بهاء الشرف روايت كرده. عميد الرؤساء بر همين نسخه اجازۀ قرائتى براى ابو جعفر قاسم بن حسن بن محمد بن حسن بن معيّه در آخر ربيع الاول 603 ق نگاشت.(1)

كهن ترين جايى كه مى توان متن اين اجازه را يافت، برگ آغازين صحيفۀ سجاديه به شمارۀ 13140 در كتابخانۀ آية اللّه مرعشى مورخ 853 ق است. براى اطلاعات بيشتر در مورد اين دست نويس و مشخصات ديگرش ر. ك: فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ بزرگ حضرت آية اللّه العظمى مرعشى نجفى، سيد محمود مرعشى نجفى، با همكارى مير محمود موسوى، قم، كتابخانۀ آية اللّه مرعشى، 1384 ش، ج 33، ص 271-273.

نسخۀ ابن سكون بعدها پايه اى براى سديد الدين على بن احمد حلى شد تا صحيفه را از آن استنساخ كند. ابن سديد نسخۀ خود را در ذى الحجۀ 643 ق با نسخۀ ابن سكون و در ذى القعدۀ 654 ق با نسخۀ ابن ادريس مقابله كرد.(2)

امام محمد بن مكى عاملى، شهيد اوّل (786 ق) دو بار در سال هاى 772 و 776 ق صحيفه را كتابت كرد. تا چندى پيش اولين نسخۀ شهيد در كتابخانۀ ممتاز العلماء سيد محمد تقى بن حسين نقوى نصيرآبادى لكهنوى نگهدارى مى شد.(3)اما اكنون ديگر در اين كتابخانۀ نيست.(4)

كتابت اين نسخه در 11 شعبان 772 ق پايان يافته و شهيد آن را به فرزندش ضياء الدين على هديه كرده بود. وى تصريح مى كند كه


1) . براى متن اجازه ر. ك: بحار الأنوار، ج 107، ص 26-27 كه علّامۀ مجلسى آن را از نسخه اى به خط حسين بن حسن بن حسين بن محمد قصبانى به تاريخ 333 ق (ثلاث و ثلاثين و ثلاثمائة كه احتمالا 833 صحيح و ثمانمائه تصحيف شده باشد) نقل كرده است.

2) . براى يادداشت هاى ابن سديد دربارۀ مقابلۀ نسخ اش ر. ك: بحار الانوار، ج 105، ص 134.

3) . الذريعة، ج 15، ص 19؛ صحيفة المكتبة، عبد الحسين امينى، نجف، مكتبة الإمام أمير المؤمنين العامة، 1373 ق، ش 2، ص 32. سيد اعجاز حسين (1286 ق) هم موفق به ديدار اين نسخه شده بود. ر. ك: كشف الحجب و الأستار، ص 367-369.

4) . ظاهرا هم اكنون به يكى از كتابخانه هاى سوريه منتقل شده است. نسخۀ تصويرى آن در كتابخانۀ آية اللّه گلپايگانى، ش 39/32 و مركز احياء ميراث اسلامى، ش 3838 نگهدارى مى شود.

صحيفۀ خود را از خط ابن سديد نقل كرده است (برگ a ):

نقلت هذه الصحيفة من خط علي بن أحمد السديد، و فرغت في حادي عشر شعبان سنة اثنتين و سبعين و سبعمائة.

و پس از مقابله در همان صفحه مى نويسد:

عارضتها بأصلها المذكور، و فيها مواضع مهملة التقييد، فنقلتها على ما هي عليه، و الحمد للّه و صلواته و سلامه على سيدنا محمد و آله، و كتب محمد بن مكي.(1)

شهيد ظاهرا ملحقاتى هم براى دعاهاى صحيفه ترتيب داده بود كه نسخه اى از آن در مجموعه اى شخصى در مشهد موجود است. اين دعاها در 7 برگ با عنوان «مما الحق بعض الصحيفة من ملحقات الشهيد الأوّل» نوشته شده اند.(2)

بنا به تصريح علّامۀ مجلسى، شمس الدين محمد بن على جبعى (886 ق) جد پدر شيخ بهايى از نسخۀ شهيد رونويسى تهيه كرد. اين كتابت بر اساس نسخۀ اوّل شهيد (772 ق) صورت گرفته و با نسخۀ دوم او (776 ق) مقابله شد.(3)

نسخۀ جبعى در شنبه اوّل ماه رمضان 851 ق به پايان رسيده و در انجام آن تمامى يادداشت هاى نسخۀ شهيد نقل گرديده است.(4)


1) . براى معرفى اين نسخه ر. ك: پژوهشى در نسخۀ شهيد اوّل از صحيفۀ سجاديه، سيد حسن موسوى بروجردى، ترجمۀ محمود نظرى، سفينه، س 2، ش 7، تابستان 1384 ش، ص 63-108.

2) . اطلاع من از اين مجموعه به لطف دوست گرامى آقا عبد اللّه غفرانى حاصل شد.

3) . دو دست نويس رونويس و مقابله شده با نسخۀ جباعى را با اين مشخصات مى شناسيم: 1. مركز احياء ميراث اسلامى، ش 1170، ابو المعالى خانيسارى (خوانسارى)، 1014 ق، نظام الدين قرشى ساوجى آن را با نسخۀ محمد بن على بن حسن جبعى مقابله و تصحيح كرده است، با نشانى بلاغ و نقل يادداشت هاى آن نسخه. فهرست نسخه هاى خطى مركز احياء ميراث اسلامى، سيد احمد حسينى اشكورى، قم، مركز احياء ميراث اسلامى، 1380 ش، ج 3، ص 419-2.412. آستان قدس رضوى، ش 3213، محمد صادق تبريزى، در 1071 ق از روى آن كتابت شده است. فهرست كتب خطى كتابخانۀ مركزى و مركز اسناد آستان قدس رضوى، ج 15، ص 343.

4) . براى متن آنها ر. ك: بحار الأنوار، ج 107، ص 211-212.

او اين نسخه را بر على بن على بن محمد بن طى خوانده و پس از پايان در 4 رمضان 851 ق اجازۀ روايت آن را دريافت كرده است.(1)

نسخۀ جبعى تا سال ها در خاندان او باقى ماند به گونه اى كه در اوايل سدۀ 11 ق در اختيار شيخ بهايى قرار گرفت. وى نيز آن را به محمد تقى مجلسى سپرد و پس از او به دست پسرش محمد باقر و بعدها نواده اش محمد حسين خاتون آبادى رسيد.

محمد باقر مجلسى به هنگام يادكرد طريق و جاده اش در روايت صحيفه به اين سخن اشاره مى كند:

فأمّا من طريق الوجادة، فإني وجدتها بخط والدي العلامة - قدس اللّه روحه - و قد نقلها من خط الشيخ صاحب الكرامات و المقامات شمس الدين محمد جد شيخنا البهائي - قدس اللّه أرواحهم - و قد يسّر اللّه لي هذه النسخة الشريفة، و عرضت أنا أيضا نسختي عليها و هي الآن عندي، و نقلها هو من خط الشيخ السعيد الشهيد محمد بن مكي نوّر اللّه ضريحه.(2)

از آنجا كه بعدها اين نسخه اساس نسخۀ مجلسى اوّل و دوم قرار گرفت، همۀ نسخه هايى كه در اوايل سدۀ 11 ق كتابت شدند در واقع نسبت بدان مى برند و به تعبيرى مادر نسخۀ تمامى كتابت هاى بعدى صحيفه است.

محمد حسين خاتون آبادى، سبط علامۀ مجلسى كه نسخۀ جباعى در اختيار او قرار گرفته بود،(3)در اين باره مى نويسد:


1) . براى متن ر. ك: همان، ج 107، ص 213.

2) . ملحقات صحيفۀ سجاديه، محمد باقر مجلسى، كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، ش 9962، برگ a 170. مجلسى در ابتداى آن نوشته كه طرق روايت خود را به تفصيل در جلد 25 بحار الأنوار و الفرائد الطريفة ذكر كرده است، بنابراين در اينجا برترين و مطمئن ترين آنها (أعلاها و أوثقها) را مى آورد.

3) . مناقب الفضلاء، مير محمد حسين خاتون آبادى، تحقيق جويا جهانبخش، در ميراث حديث شيعه، قم، دار الحديث، 1378 ش، ج 4، ص 503.

و بدان كه دست نوشته هاى صحيفۀ مشهور كه در ميان مردم است، برگرفته از دست نوشت شيخ بهايى است و آن دست نوشت به خط نياى دانشور زهدپيشه اش، صاحب كرامات و مقامات، شيخ محمد بن على بن حسن جباعى است.(1)

او همچنين ملحقات مشهور صحيفۀ سجاديه را در سال هاى 851-852 ق در مجموعه اى از نوشته هايش كتابت كرده كه دست نويس آن به خط خودش در كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى به شمارۀ 8932 موجود است.(2)

ملحقات با عنوان «ممّا الحق ببعض نسخ الصحيفة»، شامل اين دعاهاست: من تسبيحه عليه السّلام با آغاز سبحانك اللّهم و حنانيك، دعاؤه تمجيد له عليه السّلام، في التذلّل، في ذكر آل محمد، في الصلاة على آدم، في الكرب و الإقالة، ممّا يخافه و يحذره، دعاى ايام هفته.(3)

همچنين در مجموعه ديگرش كه هم اكنون به شماره 604 در كتابخانۀ ملك تهران نگهدارى مى شود چند دعا از امام سجاد نقل كرده است. ر. ك: دست نويس مجموعۀ جباعى، كتابخانۀ ملك، ص 181، 299-310 و 330-331. براى معرفى كل مجموعه ر. ك: فهرست كتب خطى كتابخانۀ ملك، ج 5، ص 105. مجموعه سومى هم از او مى شناسيم كه در كتابخانۀ مدرسه آية اللّه بروجردى نجف نگهدارى مى شده و آقابزرگ تهرانى آن را معرفى كرده است ر. ك: الذريعة، ج 20، ص 77-79.

با اين كه بسيارى از دست نويس هاى صحيفه اين چند دعا را در انتهاى متن اصلى آورده اند، هنوز مشخص نيست در چه زمانى و به دست چه كسى تهيه شده است. اما از آنجا كه نسخۀ جبعى مبناى استنساخ هاى دورۀ صفويه بوده و همۀ نسخه هاى بعدى آنها را با همان نام و ترتيبى كه جبعى نوشته بود، ذكر كرده اند، مى توان به اطمينان مأخذ شيوع و گسترش آن را نسخۀ جبعى دانست.


1) . همان.

2) . الشريعة إلى استدراك الذريعة، سيد محمد طباطبايى بهبهانى، تهران، كتابخانه موزه و مركز اسناد مجلس شوراى اسلامى، 1383 ش، ج 1، ص 252.

3) . مجموعۀ جباعى، كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، شمارۀ 8932، ص 50-55.

پيش از دست نوشتۀ جبعى در سال هاى ميانى سدۀ نهم هجرى (851-852) هيچ نشانى از اين مجموعه دعاهاى الحاقى در دست نيست.

ابراهيم بن على كفعمى (905 ق) مؤلّف پركار نيايش نامه ها و مجموعه هاى دعايى شيعى نيز در 3 مورد به صحيفۀ سجاديه توجه خاص داشته است:

1. تمامى متن آن را در انتهاى كتابش البلد الأمين و الدرع الحصين گنجانده و حواشى تحقيقى مفصلى بر آن نگاشته كه بسيار خواندنى و پرفايده است. وى در 865 ق از اين كار فراغت يافته و آن را الفوائد الشريفة في شرح الصحيفة خوانده است.(1)كفعمى در پايان، فهرست مفصلى از منابع خود را به دست داده كه به گفتۀ خودش بسيارى از آنها را نه گوش ها شنيده و نه دست ها لمس كرده است. اين فهرست در پايان نسخۀ كاشف الغطاء هم تكرار شده است.(2)
2. هم اكنون دو دست نويس صحيفۀ سجاديه را به خط او سراغ داريم كه يكى از آن دو در كتابخانۀ ناصريۀ لكهنو(3)و ديگرى در كتابخانۀ عمومى كاشف الغطاء در نجف اشرف نگهدارى مى شده است.

1) . ر. ك: الذريعة، ج 13، ص 346 و ج 16، ص 343 و 346-347. علاوه بر نسخه هاى البلد الأمين نسخه اى از اين حواشى به صورت جداگانه در آستان قدس رضوى نگهدارى مى شود. براى مشخصات آن ر. ك: فهرست كتب خطى كتابخانۀ آستان قدس رضوى، مشهد، آستان قدس رضوى، 1344 ش، ج 6، ص 274.

2) . ظاهرا كفعمى به كتابخانه اى وسيع و نفيس دسترسى داشته است. وى در كتاب هاى ديگرش هم به اين مطلب اشاره كرده است. مثلا در پايان مجموع الغرائب و موضوع الرغائب، كه كشكول مطالب پراكنده اش بوده، مى نويسد: «جمعته من كتابنا الكبير الذى ليس له نظير و جمعته من الف مصنف و مؤلّف».

ر. ك: مجموع الغرائب و موضوع الرغائب، تحقيق: سيد مهدى رجايى، تهران، مؤسّسه انصار الحسين، 1412 ق. و براى نسخه هاى خطى آن فهرستگان نسخه هاى خطى حديث و علوم حديث شيعه، على صدرايى خويى، قم، دار الحديث، 1384 ش، ج 5، ص 423.

3) . تاريخ صحيفۀ سجاديه، ميرزا احمد حسن صاحب قبله كاظمينى، لكهنو، 1951 م، در مقدمۀ صحيفۀ سجاديه به اردو. به نقل از عالمان صحيفه نگار، ص 112. براى ابيات مير محمد عباس و احمد على حسينى اعرجى در وصف صحيفۀ كفعمى به همين منبع رجوع كنيد.

3. كفعمى را مى توان اولين كسى دانست كه كوشش هايى براى تصحيح صحيفه به گونۀ انتقادى انجام داد. او در حواشى خود بر صحيفۀ سجاديه به نقل تمامى اختلافات مى پردازد و گاهى يكى از آنها را با ذكر دليل ترجيح مى دهد. براى مثال در «دعاؤه عليه السّلام لولده» ذيل عبارت «و المجازين من الظلم بعد لك» مى نويسد:

و في نسخة ابن إدريس «المجازين» من المجازاة و في نسخة ابن السكون «المجارين» من الإجارة و هو أنسب؛ لتأكيد ذلك بقوله عليه السّلام و العافين من البلاد برحمتك. منه ره.(1)

و يا در همان دعا ذيل عبارت «عليك المعوّدين بالتعوّذ بك» چنين نظر مى دهد:

و في نسخة ابن إدريس «المعوّذين» بالذال المعجمة و هو أحسن من الدال المهملة كما في نسخة ابن السكون؛ لدخوله في أجناس الاشتقاق. منه رحمه اللّه تعالى.(2)

و موارد متعدد ديگرى ازاين دست.

در همين دوران نزديك به كفعمى، ابن ابى جمهور احسايى (ح 909 ق) صحيفۀ كامله را به كتابت درمى آورد كه نسخه اش در كتابخانۀ ناصريۀ لكهنو موجود بوده است.(3)

آخرين عالم بزرگوارى كه در سدۀ دهم هجرى به استنساخ صحيفه روى آورد زين العابدين بن على عاملى، شهيد ثانى (965 ق) بود. او در 5 شعبان 930 ق نسخه اش را به اتمام رساند و دربارۀ خصوصيات آن چنين نوشت:

قوبلت هذه النسخة و ضبطت من نسخة شيخنا و مولانا السعيد أبي


1) . البلد الأمين و الدرع الحصين، كفعمى، دست نويس كتابخانۀ آية اللّه گلپايگانى، ش 683414/35، 1103 ق، برگ b 319.

2) . همان.

3) . عالمان صحيفه نگار، ص 113.

عبد اللّه الشهيد محمد بن مكّي و تتبع ما فيها و عليها من الضبط و النسخ و الإعراب إلاّ مواضع يسيرة تحقّق وقوعها سهوا على الخطاء. فضبطناها على الصواب و هو كتب نسخته من خط الشيخ سديد الدين علي بن أحمد الحلي رحمه اللّه و الشيخ سديد الدين نقل نسخته من خط ابن السكون و قابلها بنسخة الشيخ محمد بن إدريس و كل ما على هامشها من حكاية سين و نسخة خ سين فإنّه عن ابن إدريس و كذلك بين السطور، و أمّا ما كان من نسخة بلا سين فمنها ما كان هو بخط ابن السكون، و منها ما يكون بخط ابن إدريس رحمه اللّه، و ذلك مرّات متعدّدة أوّلها سنة تاريخ الكتاب، و الثانية سنة أربع و أربعين، و الثالثة سنة أربع و خمسين و تسعمائة.(1)

متأسفانه نسخۀ شهيد ثانى امروزه در اختيار ما نيست و آنچه در فهرست دو كتابخانۀ مشهد به خط شهيد نسبت داده اند، در واقع رونويسى از نسخۀ اوست كه در سدۀ 11 ق تحرير و با آن مقابله و تصحيح شده است.

اين نسخه جزو كتاب هاى وقفى فاضل خان در سال 1065 ق بر مدرسۀ فاضليۀ مشهد بوده كه به هنگام خرابى آن مدرسه در سال 1310 ش به مدرسۀ نواب انتقال يافت و بعدها در سال 1363 ش به آستان قدس رضوى منتقل گرديد و به شمارۀ 13985 در كتابخانۀ آن نگهدارى مى شود.(2)

شناسايى صحيح اين دست نوشت را مرهون دقت محمد وفادار مرادى در فهرست كتب خطى كتابخانۀ مركزى و مركز اسناد آستان قدس رضوى، ج 15، ص 339 هستيم.


1) . بحار الأنوار، ج 105، ص 135-136.

2) . اين مطلب نادرست ابتدا در فهرست كتب كتابخانۀ مدرسۀ فاضليه، حاج ميرزا مهدى عماد فهرستى و ميرزا محمود عاملى، مشهد، مطبعۀ خراسان، 1309 ش، ص 162-163، ش 15 و فهرست نسخه هاى خطى دو كتابخانۀ مشهد، كاظم مدير شانه چى و عبد اللّه نورانى و تقى بينش، تهران، فرهنگ ايران زمين، 1351 ش، ص 53 آمد و از آنها به منابع ديگر رآه يافت، ازجمله الذريعة، ج 15، ص 19؛ نسخه هاى خطى شروح و ترجمه هاى صحيفۀ سجاديه، از نگارنده، قم، كتابخانۀ آية مرعشى نجفى، 1382 ش، ص 27؛ عالمان صحيفه نگار، ص 113؛ نسخه پژوهى، ج 2، ص 247.

2/1. ترجمه هاى فارسى صحيفه در اين دوره

با توجه به اين كه پيش از قرن دهم فقط سه مجموعه دعاى شيعى به پارسى برگردان شده،(1)

الف: ذخيرة الآخرة، على بن محمد بن على بن عبد الصمد تميمى سبزوارى (زنده در 533 ق)، تصحيح و تحقيق: سيد محمد عمادى حائرى، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، 1383 ش، 289 ص.

نزهة الزاهد، از مؤلفى ناشناخته در سدۀ 6 ق، به كوشش رسول جعفريان، تهران، اهل قلم و دفتر نشر ميراث مكتوب، 1376 ش، ص 363.

ج: ترجمۀ كهن مختصر مصباح المتهجد، از مترجمى ناشناخته در سدۀ 6 ق، براى دست نويس هاى آن ر ك: فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ حضرت آيت اللّه العظمى مرعشى نجفى، سيد احمد حسينى، قم، كتابخانه آيت اللّه مرعشى، ج 3، ص 65، و ج 15، ص 360 و ج 23، ص 90؛ فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ مسجد اعظم قم، رضا استادى، قم، مسجد اعظم، 1365 ش، ص 82؛ فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، على صدرايى خويى، زير نظر: عبد الحسين حائرى، قم، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، 1376 ش، ج 35، ص 337؛ نشريۀ نسخه هاى خطى، ج 7، ص 745؛ فهرست نسخ خطى كتابخانه آستانۀ مقدسه قم، محمد تقى دانش پژوه، قم، آستانۀ مقدسۀ قم، 1355 ش، ص 88-89.

محمد بن على ناموسى بخارى (سده 8 ق) هم در همين زمان ها كتابى در دعا به فارسى نوشته بود كه هم اكنون جزو كتب مفقود است. افندى در الصحيفة السجادية الثالثة چند دعا از امام سجاد را از اين كتاب نقل مى كند و مى نويسد كه او معاصر فخر الدين محمد پسر علامه حلى (771 ق) بوده است. ر ك: الذريعة، ج 8، ص 184؛ الحقائق الراهنة فى المائة الثامنة، شيخ آقابزرگ تهرانى، تحقيق على نقى منزوى، قم، انتشارات اسماعيليان، بى تاريخ، ص 196.

وجود چند ترجمۀ فارسى از صحيفۀ سجاديه در همين دوره نشانگر آن است كه اين كتاب تا چه اندازه در فضاى فكرى فارسى زبانان مورد اقبال و توجه بوده است.

نخستين آنها دست نويسى مورخ ربيع الاول 516 ق در مجموعۀ سيد محمد باقر طباطبايى در كربلاست با ترجمۀ زير سطور به فارسى كه از چندوچون آن چيزى نمى دانيم.(2)

سرنوشت اين نسخه پس از حمله آمريكا به عراق هنوز مشخص نشده است. اين جانب در پرسشى كه از جانب آقاى سلمان هادى آل طعمه (نگارنده پرتلاش فهرست كتابخانۀ طباطبايى و معرفى كنندۀ اين نسخه) داشتم ايشان هم از آن ابراز بى اطلاعى فرمودند.

پس از آن كهن ترين گزارش هاى صحيفه به فارسى از سدۀ هشتم هجرى است. از اين تاريخ اين چند دست نويس را مى شناسيم:


1) . اين سه مجموعه عبارت اند از:

2) . مخطوطات السيد محمد باقر الطباطبائي في كربلا، سلمان هادى آل طعمه، كويت، معهد المخطوطات العربية، 1406 ق، ص 108-109.

1. كتابخانۀ مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى قم، ش 774، با تاريخ 754 ق(1)، نسخه از آغاز (در اسناد) و انجام افتادگى دارد.

آغاز ترجمۀ دعاى اوّل: «سپاس مر خداى را كه اولى است بى اولى كه كه بوده پيش از او و آخرى است بى آخرى كه باشد پس از او، آنكه كوتاه شد از ديدنش چشم هاى... ناظران و عاجز شد از صفتش وهم هاى صفت كنندگان، بديد آورد به قدرت خويش خلق را بديد آوردنى. و از نو بديد كرد ايشان [را] بر خواست خود از نو بديد آوردنى. پس رآه داد به ايشان رآه به خواست خويش و برانگيختشان در راه هاى دوستى خويش».

انجام ترجمۀ صحيفه: «خداوندا كسى كه صبح كرد مر او را اعتمادى يا اميدى هست غير تو، پس به تحقيق صبح كردم من و تويى اعتماد من و اميد من در كارها همگى. پس حكم كن براى من بهترين آنها از روى انجام، رهايى ده مرا از گمراه كنندگان فتنها، به رحمت خود اى مهربان ترين مهربانان و رحمت كناد خداى بر خداوند ما محمّد كه رسول خداست و برگزيده و بر آل او كه پاكانند».

انجام ترجمۀ ملحقات صحيفه: «و اين كه تمام كنى احسان خود را در آنچه باقى مانده است از زندگى من چنان كه احسان كرده اى در آنچه گذشته است از آن اى رحيم ترين رحم كنندگان».(2)

2. مجموعۀ فخر الدين نصيرى امينى تهران، محمد بن محمد عبد القهار شيرازى، رمضان 761 ق، به همراه ترجمۀ فارسى زيرنويس در همان تاريخ. مشخصات اين نسخه و نسخۀ بعد در ذيل نسخه هاى ابن

1) . تاريخ كتابت نسخه مى بايد سده 12 و يا 13 ه‍ باشد. اين تاريخ در پايان نسخه يا مربوط به نسخه اى است كه كاتب از آن استنساخ كرده و يا براى كهن نشان دادن بدان افزوده اند. در هر صورت ترجمه هم بايد بررسى شود كه با زبان و نوشتار سده 8 ه‍ تطابق مى كند يا خير؟!

2) . نسخه هاى خطى شروح و ترجمه هاى صحيفۀ سجاديه، ص 47-48.

اشناس به تفصيل آمده است.

آغاز ترجمۀ دعاى اوّل: «سپاس خداى را آنك پيش از همه در هست بى پيشى كه بود پيش ازو و بازپسين همه بى پسين كه باشد پس او.

آنك كوتاه شد از ديدن او چشم هاى نگرندگان و عاجز گشت از صفتش وهم هاى صفت كنندگان».

انجام ترجمه [دعاؤه في التذلل، دعاى 53 صحيفۀ مشهور]: «اى خداوند من ببخشاى بر من در گرد كردن من و زنده باز كردن من و بكن در آن روز با دوستان تو در ايستادنگاه من و در ميان دوستان تو بازگشتن من و در همسايگى تو جاى من، اى پروردگار جهانيان».

3. كتابخانۀ محمد كاظمينى يزد، ش 434، نسخ؛ عبد الرحيم بن شمس خلوتى تبريزى مشرقى، 791 ق، با ترجمۀ زيرنويس كهن.(1)

آغاز ترجمۀ دعاى اوّل: «سپاس آن خدايى را كه اول است بى اوّل كه بود يا باشد پيش از او و آخرست بى آخرى كه باشد پس از او. آنك كوتاه شد از ديدنش چشم هاى نگرندگان و عاجز شد از صفتش وهم هاى وصف كنندگان».

انجام ترجمه [دعاؤه في التذلل، دعاى 53 صحيفۀ مشهور]: «و ببخشاى مرا در گرد آوردن من و زنده باز كردن من و بكن در آن روز با دوستان تو در ايستادنگاه من و در ميان تو بازگشتن من و در همسايگى تو جاى من، اى پروردگار جهانيان».

چندين اطلاع پراكنده ديگر هم در مورد ترجمه هاى صحيفۀ سجاديه به فارسى در اين دوره در دست داريم:

ازجمله ترجمۀ يك صفحه از صحيفه در پايان شرح قصيده برده مورخ 843 ق در دانشگاه تهران، كه به نظر نمى رسد مربوط به زمان كتابت


1) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ ميرزا محمد كاظمينى، ج 2، ص 118-121.

نسخه باشد و جديدتر است.(1)

و نسخه اى از قرن 9 ق با ترجمه زيرنويس در كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى(2)

دربارۀ تاريخ اين نسخه دقت بيشترى بايد به عمل بيايد.

و ديگرى در كتابخانۀ ملى(3)هم متعلق به همين دوره اند كه بايد دقيق تر بررسى شوند.

آنچه هم در مجموعۀ على علومى در يزد با عنوان «مناجاة العباد مع المعبود» نگهدارى مى شود مناجات خمسه عشر ايشان است. اين نسخه به خط محمود بن حاجى محمد بن حاجى يوسف طيبى در دوشنبه 12 ذى حجۀ 832 ق كتابت شده است.(4)

از اين مناجات هاى پانزده گانه تنها يك نسخه كهن تر مى شناسيم كه در مجموعه اى كه براى خزانه شمس الدين محمد بن سيف الدين ايدمر جوباتى تدوين شده، موجود است.(5)اين مجموعه در نيمه هاى شوال 722 ق به خط غازى بن على بن قتلغ جوباتى كتابت شده و در برگهاى 116 b - 127 b در «فصل في المناجاة من كلام زين العابدين عليه السّلام» مناجات خمسه عشر ايشان درج شده است.

نكته عجيب و قابل تأمل اين است كه مجموعۀ اين دعاهاى پانزده گانه در هيچ يك از كتب روايى و دعايى شيعه پيش از دوره صفوى نقل


1) . فهرست كتابخانۀ مركزى دانشگاه تهران، محمد تقى دانش پژوه، تهران، دانشگاه تهران، 1340 ش، ج 12، ص 2557.

2) . فهرست كتابخانۀ مجلس شوراى ملى، عبد الحسين حائرى، تهران، كتابخانۀ مجلس، 1347 ش، ج 10، ص 290-291.

3) . فهرست نسخ خطى كتابخانه ملى جمهورى اسلامى ايران، رضا خانى پور، با همكارى حبيب اللّه عظيمى، تهران، سازمان اسناد و كتابخانه ملى جمهورى اسلامى ايران، 1384 ش، ج 21، ص 129.

4) . نشريۀ نسخه هاى خطى، زير نظر: محمد تقى دانش پژوه و ايرج افشار، تهران، دانشگاه تهران، 1344 ش، ج 4، ص 443. و عكس آن در دانشگاه تهران به شماره 2451، ر. ك: فهرست ميكروفيلم هاى كتابخانۀ مركزى دانشگاه تهران، محمد تقى دانش پژوه، تهران، دانشگاه تهران، 1348 ش، ج 1، ص 695.

5) . اصل اين مجموعه در كتابخانۀ عمومى آنكارا به شماره 3241 شرقى است و عكس آن با شماره 88 در دانشگاه تهران در فهرست ميكروفيلم هاى اين دانشگاه، ج 1، ص 375 معرفى شده.

نشده است.

يك نسخه ديگر مورخ 899 ق در كتابخانۀ آية اللّه مرعشى با ترجمۀ زير سطور نگهدارى مى شود كه دربارۀ تاريخ آن ترديد دارم. آن گونه كه به هنگام رؤيت به نظرم آمد متعلق به سدۀ 11 و 12 ق است و ترجمه هم متأخر است.(1)احتمالا رقم نسخه اى كه از آن كتابت صورت گرفته را در اين نسخه هم وارد كرده اند و بعدا ترجمه را بدان افزوده اند.

3. دورۀ رواج عام (از حدود 1020 ق به بعد)

گسترش صحيفۀ سجاديه در ميان عموم شيعيان، مرهون تلاش هاى علّامۀ بزرگ محمد تقى بن مقصود على مجلسى (1070 ق) است.

فعاليت هاى دامنه دار مجلسى و تكاپوى صحيفه دانى او در پى رؤياى صادقه اى بود كه مجلسى اوّل در خواب به حضور حضرت صاحب الزمان عليه السّلام شرفياب شد و صحيفۀ سجاديه را از ايشان گرفت و بعد از آن در مدت زمانى حدود 50 سال بيشتر عمر علمى خود را بر سر تصحيح و ترويج آن گذاشت.(2)

خود مجلسى در چندين كتاب و اجازه اش اين رؤيا را گزارش كرده است. از ميان آنها مفصل ترينشان در روضة المتقين به هنگام معرفى متوكل بن عمير بن متوكل، راوى صحيفه، است:

در اوايل بلوغ در مقام مرضات خداى تعالى بودم و در طلب خشنودى اش مى كوشيدم و جز به ياد خداى تعالى مرا قرار نبود تا


1) . همان ترجمه اى كه احتمالا از آن آقا حسين خوانسارى (1098 ق) است و آن را در نسخه هاى خطى شروح و ترجمه هاى صحيفۀ سجاديّه، ص 45-47 معرفى كرده ام.

2) . پسر بزرگوار او محمد باقر حشر و نشر پدرش با صحيفه را حدود 50 سال مى داند كه با توجه به وفات محمد تقى در 1070 ق، آغاز فعاليت هاى او دربارۀ صحيفه و تكاپوى به دست آوردن آن به سال هاى آغازين جوانى اش (ح 1020 ق) بازمى گردد. ر. ك: الفرائد الطريفة في شرح الصحيفة الشريفة، تحقيق: سيد مهدى رجايى، اصفهان، مكتبة العلامة المجلسي، 1407 ق، ص 5.

آنكه در ميان خواب و بيدارى ديدم كه صاحب الزمان - صلوات اللّه عليه - در اصفهان، در جامع قديم، نزديك به باب تالار كه هم اكنون درسگاه من است، ايستاده. بر آن حضرت سلام كردم و خواستم پايش را بوسه دهم كه نگذاشت و مرا گرفت. پس بر دست امام عليه السّلام بوسه دادم و مسائلى چند را كه از برايم مشكل مى بود از آن حضرت پرسيدم... سپس گفتم: اى سرورم! همواره مرا ميسّر نيست كه به خدمتت شرفياب گردم، مرا كتابى ده كه پيوسته بر آن كار كنم. آن حضرت عليه السّلام فرمود: از براى تو كتابى به مولانا محمد تاج داده ام و من او را در خواب مى شناختم. پس آن حضرت فرمود: برو و آن را از او بستان. از آن در مسجد كه پيش روى امام عليه السّلام بود به جانب دار البطيخ(1)- كه محلتى است از اصفهان - بيرون شدم. هنگامى كه به ان شخص رسيدم، چون مرا ديد به من گفت: صاحب الزمان عليه السّلام تو را به سراغ من فرستاده است‌؟ گفتم: آرى. پس از جيب خود كتابى ديرينه به درآورد. چون آن را گشودم دانستم كه كتاب دعاست. بوسيدمش و بر ديده نهادم و از وى رخ تافته روى به صاحب الزمان عليه السّلام آوردم كه بيدار شدم، و من كتاب با من نبود. به خاطر از كف دادن آن كتاب تضرع و گريه و زنهارخواهى آغازيدم تا آن بامداد دميد.

پس چون از نماز و تعقيب بپرداختم، مرا در خاطر بود كه مولانا محمد همان شيخ [شيخ بهاء الدين محمد عاملى] است و «تاج» ناميدنش به سبب بلندآوازگى او در ميان عالمان است. هنگامى كه به درسگاهش رسيدم كه در مجاورت مسجد جامع بود، او را مشغول مقابلۀ صحيفه ديدم و آنكه مى خواند سيد صالح امير ذو الفقار جرپادقانى(2)بود. دمى نشستم تا از آن كار بپرداخت و گويا در


1) . همان كه تربت نظام (مرقد منسوب به خواجه نظام الملك طوسى)، محلۀ پاچنار، كوچه نظام الملك و دالبتى خوانده مى شود و امروزه در خيابان احمدآباد قرار گرفته است. مزارات اصفهان، سيد مصلح الدين مهدوى، تصحيح و تعليق: اصغر منتظر القائم، اصفهان، دانشگاه اصفهان، 1382 ش، ص 183-184.

2) . براى اطلاعات بيشتر درباره وى ر. ك: دو گفتار، سيد محمد على روضاتى، قم، كتابخانۀ تخصصى تاريخ اسلام و -

سند صحيفه بودند، ليك به سبب اندوهى كه داشتم سخن او و آنان را درنمى يافتم و مى گريستم.

پس به نزد شيخ رفتم و رؤياى خويش را درحالى كه به خاطر از دست دادن آن كتاب گريان بودم بدو گفتم. شيخ گفت: تو را مژدۀ علوم الهى و معارف يقينى باد و هر آنچه تاكنون پيوسته در طلبش بودى! و [پيش از آن] بيشترينۀ سخن من با شيخ در باب تصوف بود كه خود بدان تمايل داشتم. بااين همه، دلم نيارميد و گريان و انديشه ناك بيرون شدم تا آنكه به دلم افتاد به همان جانب روم كه در خواب رفتم. وقتى به دار البطيخ رسيدم مرد صالحى را ديدم كه آقا حسن نام داشت و ملقّب بود به «تاجا». چون بدو رسيدم و سلامش دادم، گفت: فلانى! كتاب هاى وقفى نزد من هست، هريك از طلاب كه آنها را مى گيرند، به شروط وقف عمل نمى كنند و تو عمل مى كنى؛ بيا و بدين كتاب ها بنگر و هر كدام را كه حاجت دارى برگير. با او به اتاق كتاب هايش رفتم. نخستين كتابى را كه به من داد، همان كتاب بودكه در خواب ديدم. گريه و زارى آغازيدم و گفتم: مرا بس است. به ياد ندارم خواب را بدو گفتم يا نه. [آن كتاب نسخه اى از صحيفۀ سجاديه بود].(1)

گزارش هاى ديگر مجلسى از اين واقعه را مى توان در پيش گفتار شرح عربى اش بر صحيفه، در بحار الأنوار (ج 107، ص 43 و 60) يافت.


1) . روضة المتقين، ج 14، ص 419-421. به نقل از كوشش هاى مجلسى اوّل و دوم رحمهما اللّه در رآه ساماندهى متن انتقادى صحيفۀ سجاديه و ترويج آن، جويا جهانبخش، پيام بهارستان، س 5، ش 54، آذر 1384 ش، ص 35-36. برگردان فارسى گفته هاى مجلسى را از اين مقاله برگرفتم.

مجلسى سپس به مقابلۀ نسخۀ تازه ياب خود با نسخۀ نياى پدر شيخ بهايى و ترويج آن در اصفهان پرداخت:

به نزد شيخ آمدم و شروع كردم به مقابلۀ آن با نسخۀ او كه نياى پدرش از روى نسخۀ شهيد نوشته بود... و نسخه اى كه حضرت صاحب الزمان عليه السّلام به من اعطا فرمود نيز از روى خط شهيد نوشته شده و با آن نسخه به غايت همسان بود، حتى در نسخه بدل هايى كه بر هامش آن كتابت شده بود. پس از آنكه از مقابله بپرداختم، مردمان من نزد من آغاز به مقابله كردند و به بركت عطاى حضرت حجت صحيفۀ كامله در همۀ شهرها مانند خورشيد در هر خانه تابيدن گرفت، و به ويژه در اصفهان كه بيشترينۀ مردمان چند صحيفه دارند و بيشترينه شان مردمانى شايسته و نيايشگرند و بسيارى شان مستجاب الدعوه و اين از آثار معجزۀ صاحب الزمان عليه السّلام است.

بدين ترتيب مجلسى اوّل از نسخۀ نياى پدر شيخ بهايى رونوشتى به خط خود استنساخ كرد و پس از آن مخصوصا در ماه رمضان به مباحثه و تدريس اين كتاب مى پرداخت.(1)و نسخۀ مجلسى در ميان مردم اشاعه يافت.

جاى ديگرى در اهميت تلاش مجلسى در ترويج صحيفه اين گونه نوشته بودم:

امروزه فقط 27 نسخه از صحيفۀ سجاديه مربوط به قبل از قرن دهم وجود دارد... و اين در حالى است كه در قرن 11 و 12 هجرى بر اثر اقدامات علّامۀ مجلسى نسخه هاى صحيفه آن قدر فزونى يافت كه هم اكنون(2)فقط حدود 1100 نسخه از صحيفۀ سجاديه در كتابخانه هاى عمومى و خصوصى ايران مربوط به اين دو قرن


1) . مناقب الفضلاء، محمد حسين خاتون آبادى، در ميراث حديث شيعه، ج 4، ص 503.

2) . آمار مربوط به دست نويس هاى شناخته شده تا سال 1382 ش است. بعدازاين تاريخ دست نويس هاى بسيار بيشترى مربوط به اين زمان در فهرست كتابخانه ها معرفى شده است.

وجود دارد. همچنين وضعيت نگارش شروح و ترجمه هاى صحيفۀ سجاديه نيز به همين نسبت در قرن 11 ق فزونى مى گيرد و نهضت ترجمه اى گسترده اى پيرامون اين كتاب به وقوع مى پيوندد.

به گونه اى كه از دوران مربوط به قبل از وفات محمّد تقى مجلسى در سال 1070 ق فقط 14 شرح و ترجمه باقى مانده و بقيه آثار پس از اين زمان به نگارش درآمده اند.(1)

البته اگر اين شروح را تا حوالى سال 1020 ق محدود كنيم، فقط اين 5 اثر را دربارۀ صحيفه خواهيم يافت و اين، اهميت فعاليت هاى مجلسى را افزون مى كند:

حاشية على الصحيفة الكاملة، ابن ادريس حلى (598 ق).

الحديقة الهلالية، شيخ بهايى (1030 ق)، تأليف در جمادى الآخر 1003 ق.

شرح الصحيفة السجادية، مؤلّف ناشناخته، تنها دست نويس آن در كتابخانۀ وزيرى يزد در 1015 ق، به شمارۀ 2493/2.

ملحقات الصحيفة السجادية، محمّد تقى بن مظفر صوفى زيابادى قزوينى (قرن 11 ق) تأليف در 25 صفر 1023 ق.

حاشية الصحيفة السجادية، ميرداماد (1041 ق).(2)

از مجلسى اوّل دو شرح هم بر صحيفه باقى مانده است:

اوّل شرحى به فارسى با نام رياض المؤمنين و حدائق الصالحين و فقه الصالحين كه فقط مقدّمۀ آن دربارۀ دعا نوشته شده است.(3)

دوم شرحى به عربى كه آن هم ناتمام مانده و تا اوايل دعاى سوم آن موجود است. تنها دست نويس آن به خط مؤلّف در كتابخانۀ مركزى


1) . نسخه هاى خطى شروح و ترجمه هاى صحيفۀ سجاديه، ص 14.

2) . براى مشخصات و دست نويس هاى آنها ر. ك: مأخذ پيشين.

3) . ر. ك: نسخه هاى خطى شروح و ترجمه هاى صحيفۀ سجاديه، ص 113-115.

دانشگاه تهران به شمارۀ 1849 نگهدارى مى شود.(1)

اما كتابى كه با نام رياض العابدين في شرح صحيفة زين العابدين در فهرست كتابخانۀ مجلس به او نسبت داده اند مسلما از آن بديع الزمان قهپايى است.(2)

در جلد سوم همان فهرست(3)شرح فارسى ديگرى به مجلسى نسبت داده اند كه آن هم قطعا از آن او نيست. اين ترجمه و شرح در 1059 ق در برهانپور هند تأليف شده و من جاى ديگر به تفصيل دربارۀ مؤلّف آن نوشته ام.(4)

خوشبختانه بسيارى از طرق روايى و اجازات صحيفۀ مجلسى در تأليف فرزندش بحار الأنوار آمده است(5)كه بر آنها اين موارد را هم مى توان افزود:

1.

نسخۀ شمارۀ 5050 /ع كتابخانۀ ملّى مورّخ 768 ق، كه به رؤيت محمد تقى مجلسى رسيده است.(6)

2.

اجازۀ روايت صحيفه در اواسط ذى قعدۀ 1056 ق به شيخ ابراهيم كه نسخۀ آن در كتابخانۀ آية اللّه مرعشى؛ به شمارۀ 12875 نگهدارى مى شود.(7)

3.

اجازۀ روايت به فرزندش عبد اللّه در غرۀ ذى قعدۀ 1058 ق.(8)


1) . ر. ك: نسخه هاى خطى شروح و ترجمه هاى صحيفۀ سجاديه، ص 137-138.

2) . فهرست كتابخانۀ مجلس شوراى ملى، سعيد نفيسى، تهران، مجلس شوراى ملى، 1344 ش، ج 6، ص 20-21؛ نسخه هاى خطى شروح و ترجمه هاى صحيفۀ سجاديه، ص 109.

3) . فهرست كتابخانۀ مجلس شوراى ملى، ابن يوسف شيرازى، تجديد نظر: عبد الحسين حائرى، تهران، مجلس شوراى ملى، 1353 ش، ج 3، ص 53-54.

4) . نسخه هاى خطى شروح و ترجمه هاى صحيفۀ سجاديه، ص 153-160.

5) . تمامى آنها در الصحيفة السجادية الجامعة، ص 643-679 نقل شده است.

6) . فهرست نسخ خطى كتابخانۀ ملى جمهورى اسلامى ايران، ج 21، ص 38-39.

7) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ بزرگ حضرت آية اللّه العظمى مرعشى نجفى، ج 32، ص 668-669.

8) . مقدّمتان توثيقيّتان حول الصحيفة السجادية، سيد محمد مشكات، ص 40.

4.

اجازۀ روايت صحيفه در 1067 ق به محمد (ظاهرا فرزندش) بر روى نسخۀ شمارۀ 125 كتابخانۀ سريزدى يزد.(1)

5.

طريق روايت صحيفه به خط خودش، در نسخۀ شمارۀ 6062 كتابخانۀ آية اللّه مرعشى.(2)

پس از مجلسى اوّل، فرزندش محمد باقر رآه پدر را در پيش گرفت.

فعاليت هاى او در حول صحيفه سه جنبه را شامل مى شد:

الف. اهتمام به ضبط نص و مقابلۀ متن صحيفه: علاّمه نسخه صحيفۀ سجاديه متعلّق به دو تن از بزرگ ترين دانشمندان شيعى را به خط خودشان در اختيار داشته و نسخۀ خود را با آنها مقابله كرده است: يكى ابن ادريس و ديگرى شمس الدين محمد جبعى؛ چنانچه در پايان نسخۀ خود اين چنين نوشته بود:

عورض على نسخة كانت بخط الشيخ الأجل العلاّمة محمد بن إدريس الحلي - قدّس اللّه روحه - و كان مكتوبا في آخرها: فرغ من كتابته في شهر رجب من سنة سبعين و خمسمائة محمد بن منصور بن أحمد بن إدريس العجلي و على النسخة التي كانت بخط [جدّ] شيخنا البهائي محمد بن علي بن حسن الجباعي رحمه اللّه، و لما كان مخالفا لرواية ابن السكون كتب عليه «س» و كان أكثره موافقا لما وجدناه في تلك.

و كان بعضها إمّا غير مكتوب أو مخالفا، فما كان على أحد الوجهين كتبنا عليه و أدرنا عليه حلقة ليمتاز عمّا وجدناه في النسخة البهائية، و كتب الفقير إلى اللّه الغني محمد باقر بن محمد تقي عفى عنهما، و الحمد للّه وحده، و صلّى اللّه على محمد و آله.(3)


1) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ سريزدى (مسجد حظيره)، سيد جعفر حسينى اشكورى، قم، مجمع ذخائر اسلامى، 1384 ش، ج 1، ص 105.

2) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ حضرت آية اللّه العظمى مرعشى نجفى، ج 16، ص 62-63.

3) . دست نويس صحيفۀ سجاديه، كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، ش 9962، برگ b 165. اين نسخه با دست نويس علّامۀ مجلسى مقابله شده و اين يادداشت از دستخط ايشان در انجام آن نقل گرديده است. كار تصحيح و تحشيه به درخواست احمد بن فضل در نيمۀ جمادى الآخر 1118 ق صورت گرفته است.

علاوه بر اين، دست نوشته هاى دو روايت ابن اشناس و ابن شادان هم در اختيار او بود كه با سنجيدن آنها با نسخۀ خود مواضع اختلاف را در آن ثبت كرد.(1)

در نسخه سردار كابلى هم به نقل از نسخۀ مجلسى موارد اختلاف با روايت هاى ابن اشناس و ابن شادان آمده است كه در ادامه بيشتر دربارۀ آن توضيح مى دهم.

به همين دلايل خاتون آبادى نسخۀ مجلسى را از ديگر نسخه ها برتر مى دانسته است:

دست نوشت نياى من، مولا محمد باقر، جامع تر و شامل تر بود؛ زيرا بعدها با دست نوشت ابن ادريس مقابله گرديد و من نيز به خط خويش رونوشتى از آن برداشتم و در مقابله و تصحيح آن كوشيدم.(2)

اين نسخه ظاهرا تا مدت ها در اختيار خاندان مجلسى بوده است. مثلا خاتون آبادى در مناقب الفضلاء از آن ياد كرده است و چندى بعد هم سيّد عبد الباقى امام جمعۀ اصفهان از احفاد مجلسى كه گويد:

و اجتمع عندي تلك النسخ الثلاث: البهائية، و التي بخط جدي المولى محمد تقى - طاب ثراه - و هي أكمل و أشمل؛ لمقابلتها مع نسخة ابن إدريس ثالثا(3)و صحيفتي ابن شاذان و ابن أشناس.(4)

اما امروز از نسخۀ علاّمه محمد باقر مجلسى نشانى نداريم. تنها نسخه هايى هستند كه با دست نويس او مقابله شده اند. ازجمله دست نوشتۀ صحيفۀ سجاديه به شمارۀ 9962 در كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى كه در ربيع الثانى 1115 ق به دست محمد مهدى بن


1) . رسالة في الصحيفة السجادية، چاپ شده در ضمن الرسائل الرجالية، ابو المعالى محمد بن محمّد ابراهيم كلباسى، تحقيق: حسين درايتى، قم، دار الحديث، 1422 ق، ج 2، ص 615. البته در آنجا سهوا نام دارندۀ نسخه محمد تقى مجلسى آمده است.

2) . مناقب الفضلاء، در ميراث حديث شيعه، ج 4، ص 503-504.

3) . مسلما نويسنده نسخۀ محمد باقر مجلسى را به جاى نسخۀ پدرش گرفته است؛ زيرا محمد باقر دارندۀ صحيفه به خط ابن ادريس بود.

4) . الرسائل الرجالية، ج 2، ص 615-616. در اجازه به سيد سند نجفى.

محمد هادى نصيرى كتابت شده است.(1)

در مجموعۀ اصغرزاده هم صحيفه اى دست نويس به تصحيح مجلسى معرفى گرديده است كه ندانستم منظور، پدر است يا پسر. ر. ك: نشريۀ نسخه هاى خطى، ج 7، ص 770.

همچنين مى دانيم كه در سال هاى 1325 تا 1327 ق، نسخه اى از خاندان مجلسى (به خط محمد رضا بن محمد صادق بن مجلسى) كه تصحيحات و حاشيه نويسى هاى او را به دقت ضبط كرده بوده، در اختيار سردار كابلى قرار گرفته است.

وى دست نويس صحيفۀ ملكى خود را به دقت با اين نسخه مقابله كرده و تمامى اختلافات آن را به همان سبك علاّمه با مركّب سياه (نوشته هاى سديدى) و سرخ (نوشته هاى شهيد اوّل) در متن و حاشيه و در مواردى درون دايره اى (مقابلۀ علّامۀ مجلسى) نقل كرده است.

اين دست نويس كه به شمارۀ 707676/36 در كتابخانۀ آية اللّه گلپايگانى نگهدارى مى شود، در چهارشنبه 23 شعبان 1325 ق مقابله اش آغاز و در دوشنبه 7 رجب 1327 ق به پايان رسيده است.

نسخه بدل ها با علامت هاى «س»، «خ ل»، «ء خ»، «خ س» و «س ل» در حاشيه ضبط شده اند و در جاى جاى آن به نقل از علاّمه از ضبط روايت هاى ابن اشناس و ابن شادان هم ياد مى شود.

سردار كابلى در حواشى اش، با امضاهاى حيدر قلى و كابلى، بسيار به مقايسۀ نسخۀ مجلسى و ترجيح و سنجش ضبطهاى مختلف مى پردازد. براى نمونه چند مورد زير را مى توان نقل كرد:

پس از پايان دعاى سوم دعاى كوتاه «في ذكر آل محمّد» را در حاشيه آورده و چنين نوشته است:

بخط الشيخ حسين بن عبد الصمد نقلت هذه الزيادة من نسخة بخط الكفعمي، و نقلها هو من نسخة بخط الشهيد قدس اللّه روحه. [سپس


1) . اطلاع و دست يابى من به اين نسخه به لطف آقاى ابو الفضل حافظيان صورت گرفت كه يادكرد از آن در اينجا كمترين شكرگذارى ها از ايشان خواهد بود.

با قلم سرخ:] كذا وجدته مكتوبا في نسخة المجلسي رحمه اللّه.

در دعاى چهارم (فى الصلاة على أتباع الرسل و مصدّقيهم) در عبارت «و لإخواننا الذين سبقونا بالإيمان و لا تجعل... رءوف رحيم خير جزائك للذين قصدوا» قسمت «و لا تجعل... رءوف رحيم» را مشخص كرده و در حاشيه با قلم سرخ نوشته است:

لم أجد هذه الزيادة في نسخة المجلسي رحمه اللّه، لكنها موجودة في بعض النسخ المعتبرة.

در دعاى مكارم الاخلاق در عبارت «و أبتلي بذم من منعني» نوشته است:

ابتلى. كذا في نسخة المجلسي رحمه اللّه مكتوب بالهامش بالحمرة من غير نسبة إلى نسخة.

در دعاى 21 (إذا أحزنه أمر) در كلمۀ «و أجر به في»:

و خذ به خ. كذا في نسخة المجلسي رحمه اللّه بقطع الهمزة، و لم أجد في اصول اللغة من استعمل «أجرى به» في معنى «أجراه»، و لم يتعرّض له أحد من الشرّاح فيما أعلم. فليتأمل هاهنا، و الظاهر أنه بحذف الموحدة. حيدر قلي.

در دعاى 30 (قضاء الدين) عبارت «من المال ما يحدث لي مخيلة أو تأدّيا»:

مخيلة [با قلم سرخ]. كذا كان في نسخة المجلسي رحمه اللّه مكتوبا بالحمرة من غير نسبة إلى أحد. كابلى.

سردار كابلى در انتهاى متن صحيفه اين بلاغ را نوشته است:

بلغ قبالا، و الحمد للّه من أوّله إلى آخره، على نسخة مصحّحة بخط مولانا محمد رضا بن محمد صادق بن المجلسي رحمه اللّه، و بهامشها إجازة مولانا محمد تقي المجلسي قدّس سرّه بخط يده الشريفة لابن أخيه المذكور رحمهما اللّه تعالى. و ذلك في يوم الخميس السادس و العشرين من شهر جمادى الاخرى سنة سبع و عشرين و ثلاثمائة و ألف. و أنا العبد

الأقل حيدر قلي بن المرحوم المغفور نور محمد خان الكابلي غفر اللّه لهما و لجميع المؤمنين آمين.

و در پايان ملحقات:

بلغ قبالا من أوّلها إلى آخرها على نسخة المجلسي رحمه اللّه و على غيرها من النسخ المصححة التي كانت عندنا إلاّ ما زاغ عنه البصر. و اتّفق الفراغ من المقابلة يوم السبت السادس من شهر رجب سنة 1327، و أنا العبد الأقل الراجي حيدر قلي الكابلي غفر منه.

ب. شرح نويسى: شرح مختصرى به نام الفرائد الطريفة في شرح الصحيفة السجادية كه ناتمام مانده و فقط تا دعاى چهارم آن نوشته شده است.(1)

گفتنى است اين كتاب در بعضى منابع با عنوان الفوائد الطريفة خوانده شده، كه همين مسأله موجب بروز اشتباهى براى شيخ آقابزرگ تهرانى در الذريعة گرديده است. ايشان در ج 16، ص 138 (ذيل عنوان الفرائد الطريفة) آن را براى محمد باقر بن محمد تقى مجلسى مى داند؛ اما در همان جلد، ص 347، الفوائد الطريفة را كتابى ديگر قلمداد كرده و آن را به پدرش، محمد تقى مجلسى نسبت داده كه قطعا صحيح نيست.

ج. گرد آوردن ملحقات: شامل 11 دعا از ادعيۀ حضرت سجاد عليه السّلام كه در صحيفۀ كامله نيامده و علاّمه دو دعاى آن را از البلد الأمين كفعمى و 9 دعاى ديگر را به نقل از نسخه اى قديمى از صحيفه - كه سندى جز سند مشهور داشته - آورده است.

اين دعاها عبارت اند از: دعاؤه عليه السّلام في الكرب و الإقالة (كه فقط فقرة اوّل دعا ذكر شده)، في طلب السعادة (با آغاز: اللهم لا تخيّب رجاء هو منوط بك)، في الشكوى (با آغاز: اللهم قد أكدى الطلب)، في الصلوات على النبي صلّى اللّه عليه و آله، في الصلاة على آدم، في التحميد، في استجابته و قبوله و إيّاه بالإسعاف، دعايى با آغاز: إلهي لك ترهّب المترهّبون، إذا أصبح، دعايى با آغاز: اللهم إنّي أعوذ بك أن تحسّن في لوامح العيون، بعد صلاة الليل، إذا عرضت له مهمة.(2)


1) . براى اطلاعات مفصل تر ر. ك: نسخه هاى خطى شروح و ترجمه هاى صحيفۀ سجاديه، ص 178-182.

2) . ر. ك: نسخه هاى خطى شروح و ترجمه هاى صحيفۀ سجاديه، ص 188-190. و براى ترجمۀ ملحقات -

اقدامات مجلسى ها در رويكرد ديگر علما به اين كتاب بسيار مؤثر افتاد و به اين جهت بيشترين تأليفات در باب صحيفه را از اين زمان سراغ داريم كه شرح مفصل خصوصيات و دست نويس هاى آنها را در نسخه هاى خطى شروح و ترجمه هاى صحيفۀ سجاديه آورده ام.

علاوه بر آنها از صالح بن عبد الكريم بحرانى (1098 ق) مى توان ياد كرد كه در اين زمان در شيراز به سماع و روايت صحيفه پرداخت، ولى در مطالعات صحيفه پژوهى قدرش مجهول مانده است.(1)

از وى چهار دست نويس صحيفه با اجازۀ سماع و روايتش مى شناسيم:

1.

به فرزندش ملا محمد باقر، در كتابخانۀ آية اللّه مرعشى، ش 12032.(2)

2.

اجازۀ سماع و روايت در 1068 و 1070 ق به مالك نسخه‌؟، در كتابخانۀ آية اللّه مرعشى، ش 12897.(3)

3.

به قوام الدين عبد اللّه كه صحيفه را از دعاى عرفات تا آخر در رمضان 1073 ق از او شنيده بود، در كتابخانۀ ملك، ش 97.(4)

4.

به ميرزا محمد مهدى، او نسخه اى نفيس از صحيفه را در تملك خود داشته و آن را نزد استادش شيخ صالح بحرانى خوانده و در 21 رمضان 1078 ق اجازه گرفته است. در مركز احياء ميراث اسلامى قم، ش 1137.(5)


1) . به نحوى كه حتى نامش در «شجرة أسانيد الصحيفة السجادية الكاملة» در كتاب الصحيفة السجادية الجامعة هم نيامده است.

2) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ بزرگ حضرت آية اللّه العظمى مرعشى نجفى، ج 30، ص 392.

3) . همان، ج 32، ص 705-706.

4) . فهرست كتاب هاى خطى كتابخانۀ ملك، ايرج افشار و محمد تقى دانش پژوه، تهران، كتابخانۀ ملك، 1352 ش، ج 1، ص 482.

5) . فهرست نسخه هاى خطى مركز احياء ميراث اسلامى، سيد احمد حسينى، قم، مركز احياء ميراث اسلامى، 1380 ش، -

ابن ادريس و صحيفۀ سجاديه

اشاره

ابن ادريس(1)از نخستين دانشمندانى بود كه به تهيۀ نسخه اى از صحيفۀ سجاديه به خط خود پرداخت. نسخۀ او كه در رجب 570 ق كتابت شده بود، بعدا در دست سه تن از دانشمندان شيعى قرار گرفت:

اوّل. سديدى؛

وى در ذى القعدۀ 654 ق نسخۀ خود را با آن مقابله كرد و تمامى اختلافات آن را با علامت «س» در حاشيه و بين سطور دست نويس خود ثبت كرد. او همچنين يادداشت پايانى ابن ادريس بر نسخه اش را چنين نقل مى كند:

بلغ العرض بأصل خير الموجود و بذل فيه الجهد و الطاقة إلا ما زاغ عنه النظر و حسر منه البصر.

دوم. شهيد اوّل؛

به نوشتۀ محمد تقى مجلسى، شهيد دست نوشتۀ صحيفۀ خود را از نسخۀ عميد الرؤساء و ابن سكون كتابت و با نسخۀ ابن ادريس مقابله كرد. اين مقابله، هم با واسطه بود و هم بدون واسطه؛(2)به اين معنى كه يك بار اختلاف نسخى را كه سديدى پس از مقابله با نسخۀ ابن ادريس در حاشيۀ نسخه اش نوشته بود با مركّب سياه به نسخۀ خود انتقال داد و ديگربار بر اساس اصل دستخط ابن ادريس به مقابلۀ بدون واسطه پرداخت (با مركب سرخ).


1) . براى زندگانى ابن ادريس مفصل ترين و تحقيقى ترين تك نگارى: زندگى و انديشه هاى ابن ادريس، از على همت بنارى، قم، بوستان كتاب قم، 1381 ش، 376 ص است.

2) . روضة المتقين، ج 14، ص 124: «و كتب الشهيد نسختها من نسخة عميد الرؤساء و ابن السكون و قابلها مع ابن إدريس بواسطة أو بدونها».

محمد باقر مجلسى هم در يادكرد طرق روايى اش از صحيفه به اين مطلب تصريح كرده است:

و أقول قد عرض الشهيد نسخته على النسخة التي كانت بخط ابن إدريس، و كتب موضع الاختلاف الهامش أو في الأصل بالحمرة و كتب عليه «س».(1)

سوم. علاّمه محمد باقر مجلسى؛

كه به درخواست او اين نسخه را از شيراز به اصفهان آوردند تا با نسخۀ خود مقابله كند. او اختلافات نسخۀ ابن ادريس را با حلقه اى گرد آن كلمات مشخص كرد تا از آنچه سديدى و شهيد اوّل در مقابلۀ نسخۀ مشهوره با دست نويس ابن ادريس كرده اند، ممتاز باشد.

مجلسى تصريح مى كند كه اين نسخه به دست او رسيده و صحيفۀ خود را با آن مقابله كرده است:

و قد يسّر اللّه لي هذه النسخة أيضا، و عرضت صحيفتي عليها أيضا.(2)

محمد حسين خاتون آبادى، نوادۀ علاّمه، در اين باره چنين مى نويسد:

آن صحيفه به خط شريف وى در دار العلم شيراز موجود است. نياى من، علاّمه مجلسى - كه خداوند آرامگاهش را پاك و پاكيزه گرداناد - به اهل شيراز، نامه نوشت و ايشان آن دست نوشت ارجمند را [به نزد وى] فرستادند. وى نسخۀ خود را با آن مقابله كرد و مواضع دگرسانى را معيّن ساخته، حلقه اى بر گرد آن نسخه بدل ها رسم كرد تا از آنچه سديدى و شهيد در مقابلۀ نسخۀ مشهوره با دست نوشت ابن ادريس كردند ممتاز باشد. تفصيل اين مطلب ازاين قرار است كه: نخست، سديدى - كه خاك جايش پاكيزه باد - نسخۀ مشهور


1) . در پايان دست نويس صحيفۀ سجاديه، كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، ش 9962، برگ b 180.

2) . همان. همچنين در اجازه به يكى از شاگردانش در مشهد ر. ك: بحار الأنوار، ج 107، ص 162.

صحيفه را با دست نوشت ابن ادريس برسنجيد و مواضع دگرسانى را با مركب سياه در هامش صحيفه مكتوب ساخت و حرف «س» را بالاى آن دگرسانى ها كتابت كرد تا خواننده بداند آن ضبط در دست نوشت ابن ادريس چنان بوده است. وى حتى به گزارش سند آن دست نوشت نيز پرداخت و اسناد ابن ادريس را در هامش برگ نخس صحيفه نوشت.(1)پس از آن، شهيد اوّل هم صحيفۀ مشهور را با دست نوشت ابن ادريس برسنجيد و آن را جز در مواردى چند مطابق مقابلۀ سديدى يافت. پس به آن موارد پرداخته، آنها را در هوامش نسخه كتابت كرد و با حرف «س» مشخص ساخت ليك با مركب سرخ نوشت تا از آنچه سديدى ثبت كرده بود ممتاز باشد.

سپس نيايم، پس از يك چند، آن نسخه را با دست نوشت ابن ادريس مقابله كرد كه پيش تر اهل شيراز به اصفهان فرستاده بودند. مواضعى چند از دگرسانى يافت و آنها را معيّن ساخته در هوامش برگ ها نوشت و حلقه اى بر گرد هريك از آن نسخه بدل ها رسم كرد تا از آنچه دو شيخ پيشين - كه خدايشان در غرفه هاى بهشت سكنى دهاد - كرده بودند، ممتاز باشد. من خود آن دست نوشت را نزد نيايم ديده بودم و حتى گاه خود طرف مقابله و بر سنجيدن آن بودم.(2)

برخى مبناى استنساخ نسخۀ ابن ادريس و ضبطهاى خاصش را اجتهاد و اعمال نظر مى دانند،(3)

جدولى هم كه ايشان در ص 81-94 به عنوان مقايسۀ نسخۀ ابن ادريس با صحيفۀ مشهور آورده، با روايت ابو على طوسى سازگار نيست. وجود تفاوت هاى بسيار، پذيرش ضبطهاى آن به عنوان نسخۀ ابن ادريس را بسيار مشكل و حتى غير ممكن مى كند.

در صورتى كه با توجه به دو نكتۀ زير به

1) . چون نسخۀ مجلسى اساس استنساخ هاى بعدى صحيفه شد، اين اسناد در حاشيۀ بسيارى از دست نويس هاى بعدى آمده است.

2) . مناقب الفضلاء، مير محمد حسين خاتون آبادى، در ميراث حديث شيعه، ج 4، ص 502-503.

3) . الصحيفة السجادية: رواية أبي على محمد بن همام بن سهيل الإسكافي المتوفى 332 عن علي بن مالك عن الإمام زين العابدين، تحقيق: محمّد جواد حسينى جلالى، مقدمۀ: سيد محمّد حسين حسينى جلالى، قم، انتشارات دليل ما، 1380 ش/ 1422 ق، ص 70. و هم ايشان در دراسة حول الصحيفة السجادية، ص 63.

روشنى مشخص مى شود كه او بر روايت ابو على حسن پسر شيخ طوسى اعتماد داشته است:

1. اسناد روايتى ابن ادريس

ابن ادريس صحيفۀ سجاديه را از سه تن نقل مى كند كه همۀ آنها با واسطه به ابن الشيخ مى رسند:

الف. ابو محمد عربى بن مسافر عبادى، او از دو طريق صحيفه را روايت مى كند: بهاء الشرف(1)و ابو على حسن بن محمد طوسى.(2)

ب. عماد الدين ابو جعفر محمد بن ابو القاسم طبرى نويسندۀ كتاب بشارة المصطفى. علاوه بر يادكردهاى مكرر مجلسى در اسناد خود به اين روايت،(3)افندى در رياض العلماء هم به آن اشاره مى كند.(4)عماد الدين طبرى صحيفه را از ابو على حسن بن محمد طوسى، ابن الشيخ نقل كرده است.

ج. ابو على حسن بن محمد طوسى، ابن الشيخ (521 ق). در اسناد صحيفه بارها به اين روايت اشاره شده است(5)اما با توجه به طبقه و زمان اين دو، سماع ابن ادريس از ابو على بدون واسطه ممكن نبوده است.

چنان كه علاّمه پس از آنكه مى گويد نسخۀ ابن ادريس در اختيار من است، در خصوص روايت او از ابو على طوسى اين گونه مى نويسد:

و كان مشايخي يزعمون أنّ جامع هذه الصحيفة هو ابن إدريس و هو يروي عن أبي على بلا واسطة، مع أنّ ابن إدريس لا يروي عن أبي


1) . بحار الأنوار، ج 107، ص 82-81 و 57.

2) . بحار الأنوار، ج 105، ص 161 و 163، ج 107، ص 57.

3) . بحار الأنوار، ج 105، ص 161، ج 107، ص 46 (به اشتباه ابو القاسم محمد بن ابو القاسم طبرى ياد شده) و 65-66 و 81، ج 104، ص 214.

4) . رياض العلماء و حياض الفضلاء، ميرزا عبد اللّه افندى اصفهانى، تحقيق: سيد احمد حسينى، قم، مطبعة الخيام، 1401 ق، ج 5، ص 32.

5) . همان، ج 107، ص 65 و 81 و موارد متعدد ديگر.

على فيما رأينا إلاّ بواسطة أو بواسطتين، و كانوا يقولون يمكن أن يكون ابن إدريس روى الصحيفة في صغره عن أبي على، و الذي ظهر لي بالقرائن القوية أنّ أصل الصحيفة كانت رواية بعض مشايخه كابن رطبة أو ابن أبي القاسم الطبري أو غيرهما. و الكاتب هو ابن إدريس يروي عن أحدهم تلك الصحيفة، و قد ذكرت بعض الشواهد في الفرائد الطريفة.(1)

تحقيقات چندين تن از محققان هم عصر هم بر اين مطلب تأكيد دارد.(2)

به جز اين، ابن ادريس از طريق هبة اللّه بن رطبۀ سوراوى و فرزندش حسين، و الياس بن ابراهيم حائرى (به واسطۀ حسين بن رطبه) از پسر شيخ طوسى روايت مى كند. عميد الرؤساء هم كه غربى القرآن سجستانى را بر او خوانده علاوه بر بهاء الشرف، صحيفه را از ابو على طوسى نقل كرده است.(3)

از روايت ابن الشيخ تاكنون شش دست نويس شناخته شده كه اتفاقا در كنارۀ صفحات يكى از آنها حاشيۀ ابن ادريس كتابت شده است:

1. كتابخانۀ آية اللّه گلپايگانى. ش 317616/181، نسخ معرب، سدۀ 11 ق، داراى سرلوح و تزئينات، در برگ آخر چند تملك مورخ 1232، 1294، 1339 ق، نسخه از كتاب هاى حاج اسماعيل هدايتى بوده است،(4)97 برگ، 16 سطر.

1) . دست نويس صحيفۀ سجاديه، كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، ش 9962، برگ b 170.

2) . براى توضيحات بيشتر در مورد روايت ابن ادريس از ابو على طوسى ر. ك: دائرة المعارف بزرگ اسلامى، سيد مصطفى محقق داماد، ج 4، ص 719؛ زندگى و انديشه هاى ابن ادريس، على همت بنارى، ص 63-64؛ فهرست نسخه هاى خطى اهدايى سيد محمد مشكات به دانشگاه تهران، على نقى منزوى، ج 1، ص 155-158؛ السرائر، ابن ادريس الحلي، لجنة التحقيق، قم، مؤسّسة النشر الإسلامي، 1410 ق، ج 1، ص 9.

3) . زندگى و انديشه هاى ابن ادريس، ص 58-63.

4) . وصف مختصر اين صحيفه در فهرست نسخه هاى ايشان آمده است. ر. ك: مخطوطات مكتبة الحاج هدايتي قم - ايران، سيد احمد حسينى، تراثنا، س 1، ش 3، زمستان 1406 ق، ص 86.

2.

مجموعۀ هاشمى در يمن. اين نسخه حاشيۀ اين ادريس را نيز دارد و مشخصات آن را در ادامه خواهيم آورد.

3.

كتابخانۀ آستان قدس رضوى. ش 3236، نسخ، خاتم بن راشد بن حسن بن صالح، 11 رمضان 1019 ق، برگ اوّل و چند برگ از وسط آن افتاده، 229 برگ، 12 سطر.(1)

4.

كتابخانۀ آستان قدس رضوى. ش 15231، نسخ سدۀ 11 ق، فاقد برگ اوّل، 158 برگ، 10 سطر.(2)

5.

كتابخانۀ سيد عبد الحسين حجت در كربلا. كاتب، آن را با نسخۀ خط ابن ادريس و نسخۀ ديگرى به خط ياقوت مقابله كرده بود.(3)

6.

كتابخانۀ الازهر مصر، ش 312293، نسخ معرب، حدود سدۀ 12 ق، عناوين و برخى نشانى ها شنگرف، در حاشيه تصحيح شده، معناى برخى كلمات به فارسى در حاشيه يا ميان سطور آمده كه نشان مى دهد نسخه منشأ ايرانى دارد، انجامه نسخه را پاره كرده اند. 164 برگ، 11 سطر. در برگ آغازين نسخه و همين طور در فهرست هاى آن كتابخانه نام كتاب را الصحيفة المرضية في الاسرار الفيضية (؟) دانسته اند.

تصويرى از اين دست نويس در اختيار اين جانب قرار دارد.

علاوه بر ابن ادريس بسيارى از بزرگان، صحيفۀ سجاديه را از ابو على طوسى روايت كرده اند. در الصحيفة السجادية الجامعة نام 11 تن آمده كه از نظر كثرت روايت صحيفه كم نظير است.(4)اما خود او كتاب را فقط از


1) . فهرست كتب خطى كتابخانۀ مركزى و مركز اسناد آستان قدس رضوى، ج 15، ص 382.

2) . همان، ج 15، ص 394.

3) . الذريعة، ج 15، ص 19.

4) . الصحيفة السجادية الجامعة، ص 700-703. نام آنها چنين است: ابو الرضا فضل اللّه راوندى، عبد الجليل بن عيسى، ابو الفتوح رازى، محمد بن عبد الصمد نيشابورى، على بن على بن عبد الصمد نيشابورى، ابو على محمد بن فضل طبرسى، محمد بن حسن شوهانى، عماد الدين محمد بن ابو القاسم طبرى، حسين بن رطبۀ سوراوى، عميد الرؤساء، الياس بن هشام حائرى، ابو طالب حمزة بن محمد بن احمد بن شهريار خازن.

پدرش نقل مى كند. شيخ طوسى هم در الفهرست هنگام معرفى متوكل بن عمير از دو طريقش در روايت صحيفه چنين ياد مى كند:

أخبرنا بذلك جماعة عن التلعكبري، عن أبي محمد الحسن يعرف بابن أخي طاهر، عن محمد بن مطهر، عن أبيه، عن عمير بن المتوكل، عن أبيه، عن يحيى بن زيد رضى اللّه عنه.

و أخبرنا بذلك أحمد بن عبدون، عن أبي بكر الدوري، عن ابن أخي طاهر أبي محمد، عن محمد بن مطهر، عنه.(1)

و جالب آن است كه از روايت خود از حسين بن عبيد اللّه غضائرى نامى نمى برد، درحالى كه صحيفه هاى موجود روايت پسرش از طريق او نقل شده است.

سند روايتى ابو على طوسى در ابتداى صحيفۀ سجاديه چنين است:

حدّثنا الشيخ الأجل السيد الامام السعيد أبو على الحسن بن محمد بن الحسن الطوسي - أدام اللّه أيّامه - في شهر جمادى الآخر سنة إحدى عشر و خمسمائة، قال: أخبرنا الشيخ الجليل أبو جعفر محمد بن الحسن الطوسي رضى اللّه عنه، قال: أخبرنا الحسين بن عبيد اللّه الغضائري، قال: حدّثنا أبو المفضل محمد بن عبد اللّه بن المطلب الشيباني في شهور سنة خمس و ثمانين و ثلاثمائة، قال: حدّثنا الشريف أبو عبد اللّه جعفر بن محمد بن جعفر بن الحسن بن جعفر بن الحسن بن الحسن بن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليهم السّلام، قال: حدّثنا عبد اللّه بن عمر بن خطاب الزيات سنة خمس و ستين و مائتين، قال: حدّثنا علي بن النعمان الأعلم....(2)

يكى از روات آن ابو المفضل محمد بن عبد اللّه بن مطلب شيبانى (297-387 ق) است كه در ابتدا ثقه و در اواخر عمر به خلط متهم شده است. شهيد ثانى او را از جملۀ كسانى مى داند كه رواياتشان در دوران استقامت مقبول و بعد از آن مردود است (الرعاية، ص 210). نجاشى هم با اين كه روايات بسيارى از او نقل كرده بود، حديث گزاردن از او را -


1) . الفهرست شيخ طوسى، جواد قيومى، قم، نشر الفقاهة، 1417 ق، ص 253.

2) . دربارۀ اين سند نكته اى گفتنى است:

كفعمى در حواشى خود بر صحيفۀ سجاديه نسخۀ ابن ادريس را به روايت ابن الشيخ مى داند و مى نويسد:

إسناد النسخة التي بخط الشيخ ابن إدريس من الابتداء إلى الشيباني ليس كما هو في المتن، بل هو: حدّثنا الشيخ الأجل السيد الإمام السعيد أبو على الحسن بن محمد بن الحسن الطوسي... قال: حدّثنا الشريف أبو عبد اللّه منه رحمه اللّه تعالى.(1)

بحرانى هم در لؤلؤة البحرين بر همين نكته تأكيد مى كند.(2)

برخى نجم الدين بهاء الشرف را هم در شمار اساتيد ابن ادريس به حساب آورده اند.(3)

على نقى منزوى هم كه در فهرست مشكات اين مطلب را آورده، براى توجيه روايت ابن ادريس از ابو على مجلسى است. ر. ك: فهرست نسخه هاى خطى اهدايى سيد محمد مشكات به دانشگاه تهران، على نقى منزوى، تهران، دانشگاه تهران، 1330 ش، ج 1، ص 154-158.

مأخذ سخن ايشان گفتۀ محمد تقى مجلسى دربارۀ اسناد صحيفه است:

1) . البلد الأمين و الدرع الحصين، كفعمى، دست نويس كتابخانۀ آية اللّه گلپايگانى، ش 683414/35، 1103 ق، برگ b 298.

2) . لؤلؤة البحرين في الإجازة لقرّتي العين، يوسف بن احمد بحرانى، تحقيق: سيد محمد صادق بحر العلوم، بيروت، دار الأضواء، ص 278.

3) . پژوهشى در نسخۀ شهيد اوّل از صحيفۀ سجاديه، ص 91؛ الصحيفة السجادية الجامعة، ص 614-615. چند جاى ديگر بحار الأنوار كه در اين دو مأخذ دربارۀ روايت ابن ادريس از بهاء الشرف ذكر شده، سوء برداشت از عبارات مجلسى است.

عن العلامة محمد بن جعفر بن نما و السيد شمس الدين فخار بن معد الموسوي و السيد عبد اللّه بن زهرة، عن ابن إدريس و عميد الرؤساء هبة اللّه بن أحمد بن أيوب و علي بن السكون، عن السيد الأجل إلى آخر سند الصحيفة الكاملة.(1)

از آنجا كه به اين مطلب در هيچ سند ديگرى اشاره نشده است، به نظر مى رسد پس از كلمۀ «ابن ادريس» عبارت «بإسناده إلى آخره» از كلام افتاده باشد. همان طور كه دقيقا همانند آن در سند ديگر روايت صحيفه محمد تقى مجلسى ذكر شده است.(2)

تنها در يكى از اجازات محمد تقى مجلسى (به محمد صادق كرباسى اصفهانى) از جعفر بن محمد دوريستى هم به عنوان يكى از روايت كنندگان صحيفه براى ابن ادريس ياد شده است:

و عن ابن زهرة، عن ابن إدريس و ابن شهرآشوب و الشيخ شاذان، عن الشيخ جعفر بن محمد الدوريستي، عن أبيه، و عن الشيخ الأعظم الأجل محمد بن محمد بن النعمان المفيد، عن الصدوق بكتبه، و عن المفيد، عن أبي المفضل محمد بن عبد اللّه بن المطلب الشيباني الخ.(3)

2. حاشيۀ ابن ادريس بر صحيفۀ سجاديه
اشاره

از چند جاى حاشيۀ صحيفۀ سجاديۀ ابن ادريس هم برمى آيد كه او كلمات را مطابق ضبط نسخۀ ابن الشيخ ضبط و معنا كرده است. ازجمله براى مثال مى توان اين موارد را ياد كرد:

ابن الشيخ پس از دعاى سوم صحيفه (فى الصلاة على حملة العرش) دعاى كوتاهى در ذكر آل محمد آورده (با آغاز: اللهم يا من خص محمدا و آله بالكرامة و حباهم بالرسالة) كه ابن ادريس هم دعا را در

1) . بحار الأنوار، ج 107، ص 44.

2) . ر. ك: همان، ج 107، ص 46 و ص 81.

3) . بحار الأنوار، ج 107، ص 82.

حاشيه اش نقل و دو لغت آن را معنا كرده است.(1)

در نسخۀ ابن الشيخ در «دعاؤه عليه السّلام لاتباع الرسل» عبارت «و يهتدون بهداهم و يتفقون عليهم» به صورت «ينفقون عليهم» ضبط شده و ابن ادريس هم «أنفق القوم أي نفق سوقهم» را توضيح داده است (ش 39).

در «دعاؤه عليه السّلام في الاستقساء» عبارت «اللّهم لا تجعل ظلّه علينا سموما» به صورت «طله علينا» با معناى كلمه الطل (ش 209).

در «دعاؤه عليه السّلام في كيد الأعداء» عبارت «و يجرّ عني زعاف مرارته» به صورت «و يجرّ عني زعاق مرارته» با توضيح معناى الزعاق (ش 573).

به اين مورد آخر كفعمى هم اشاره كرده است:

[الزعاق] إي الماء الملح و هو نسخة ابن إدريس و الزعاف نسخة ابن سكون و قد مر تفسيره في الدعاء الثاني و الأربعين منه.(2)

البته دربارۀ نقل قول هاى كفعمى از ابن ادريس بايد جانب احتياط را رعايت نمود؛ زيرا گاهى آنچه كه به عنوان ضبط ابن ادريس از آن ياد كرده، صحيح به نظر نمى رسد. به عنوان مثال در «دعاؤه عليه السّلام عند ختمة القرآن» عبارت «و جواسي ألسنتنا» چنين مى نويسد:

قال ابن إدريس: حواشي ألسنتنا - بالحاء المهملة و الشين المعجمة - أي أطرافها. و منه حواشي الثوب و حشيت الصيد إذا جئته من حواليه لتصرفه إلى الحبالة. و من قرأ جواسي كابن السكون - بالجيم و السين المهملة - فمراده الصلبة، قاله الجوهري. منه ره.(3)

درحالى كه از اين كلمه در حاشيۀ ابن ادريس با ضبط «جواسى» ياد


1) . اين دعا به عنوان ملحقات در اكثر دست نويس هاى صحيفۀ سجاديه ذكر شده است. براى متن آن ر. ك: الصحيفة السجادية الجامعة، ص 43 و 818، ش 13.

2) . البلد الأمين الدرع الحصى، برگ a 342.

3) . همان.

شده است (ش 437).(1)

با همۀ اين احوال، دو لغت در حاشيه آمده كه ضبط آن نه مطابق با روايت ابو على طوسى است و نه موافق با صحيفۀ مشهور:

يكى در «دعاؤه عليه السّلام على الظالمين» عبارت «و يحاضرني بحقّي» كه ابن ادريس «حاضرته» را معنى كرده است (ش 121).

و ديگرى در دعاى مكارم الاخلاق، عبارت «و اغذني بنعمتك» كه وى «عذت» نقل كرده است (ش 238).

2/1. انتساب حاشيه

از حاشيۀ ابن ادريس هيچ يك از فهرست نگاران و تراجم نويسان ياد نكرده اند. از بزرگان تنها كسى كه از آن ياد كرده آقابزرگ تهرانى است كه رونوشت آن را به خط عبد الرحيم بن محمد على تسترى شاگرد شيخ انصارى كتابت شده در 1305 ق ديده بود.(2)

بااين همه، روايت صحيفۀ سجاديه از طرف ابن ادريس و نسخه بردارى او اين احتمال را كه وى حاشيه اى بر اين كتاب داشته باشد، محتمل مى كند.

البته اگر گفته شود باوجود باوجودآنكه نسخۀ ابن ادريس در اختيار چند تن از علما بوده؛ چرا هيچ كدام به حاشيۀ او اشاره نكرده اند مى توان احتمال داد حاشيۀ او همان لغاتى باشد كه در كنارۀ صفحات نسخۀ خود توضيح داده و سپس آنها را به صورت جداگانه تحرير كرده است. شاهد اين ادعا ان است كه برخى از همين لغات در نسخۀ شهيد اوّل هم با همين عبارات ذكر شده اند.

على همت بنارى با مقايسۀ اين حاشيه با كتاب سرائر دربارۀ انتساب آن


1) . عجيب آن است كه سيد نعمت اللّه جزائرى در نور الأنوار، ص 170 هم لفظ «جواشى» را از نسخه ابن ادريس نقل كرده است.

2) . الذريعة، ج 13، ص 358.

به ابن ادريس شواهد جالب توجهى ارائه كرده است:

هم خوانى و هم آهنگى نثر مقدمۀ اين حاشيه با مقدمۀ سرائر: در انتساب كتاب السرائر به ابن ادريس معروف هيچ ترديدى وجود ندارد و با مطالعه و مقايسۀ مقدمۀ اين حاشيه با مقدمۀ سرائر، به خصوص خطبۀ آن، هم خوانى و تشابه زيادى بين نثر مسجع هر دو مشاهده مى گردد و اين شاهدى است بر اين كه اين دو نثر هر دو از يك نويسنده، يعنى از ابن ادريس حلى هستند.

برجستگى بعد ادبى ابن ادريس: برجسته ترين بعد علمى ابن ادريس پس از فقه، بعد ادبى اوست. حال با توجه به اين كه اين حاشيه كاملا گرايش ادبى دارد و محشّى در آن به توضيح لغات ادعيۀ صحيفه پرداخته، اين تناسب نيز مى تواند مؤيّدى بر مدّعا باشد.

توجه ويژه به كتاب صحاح اللغة در سرائر و اين حاشيه: ابن ادريس در كتاب سرائر در نقل نكات ادبى، بسيار تحت تأثير صحاح اللغة جوهرى بوده و بيش از هر لغوى ديگر، حدود 34 مرتبه از او مطلب نقل كرده است. در اين حاشيه نيز مؤلّف بيشتر توضيحات لغات را از صحاح جوهرى اخذ كرده و آنها را با حرف «ص» مشخص نموده است.(1)اين تأثيرپذيرى مشترك در هر دو اثر از صحاح اللغة كه حاكى از عنايت ويژۀ ابن ادريس به اين كتاب معتبر لغوى است، مى تواند مؤيّد ديگرى بر انتساب ابن اثر به ابن ادريس باشد.(2)

2/2. دربارۀ متن

ابن ادريس در مقدمۀ كوتاه حاشيه هدف خود از تأليف آن را چنين شرح مى دهد:

در صحيفۀ سجاديه لغاتى هست كه هر كسى معناى آن را نمى تواند درك كند و كلماتى كه براى فهمشان بايد به لغات ساده ترى


1) . براى توضيح بيشتر در اين مورد ر. ك: زندگى و انديشه هاى ابن ادريس، ص 165-166.

2) . همان، ص 108-109.

برگردانده شوند. بنابراين آنچه را كه در لغت نامه ها يافتم، دربارۀ بعضى از اين كلمات نوشتم. در آخر هر سخنى حرفى از حروف كتاب را براى نشانه قرار دادم و اگر از خودم بود، آن را با «سين» متمايز ساختم.

پس از اين، مؤلّف ابتدا عنوان هر دعا را ذكر مى كند و سپس به ترتيب متن كلماتى را كه سخت و نامفهوم تشخيص داده، توضيح مى دهد.

برخلاف آنچه كه در مقدّمه دربارۀ رجوع مؤلّف به لغت نامه ها آمده، ابن ادريس در حاشيۀ مختصرش فقط به صحاح اللغة تكيه داشته و از هيچ فرهنگ ديگرى استفاده نكرده است. نوشته هاى صحاح با نشانۀ «ص» مشخص شده و بقيۀ عبارات هم كه از خود اوست با علامت «س» مشخص شده اند. تعداد كمى از عبارات هم بدون علامت اند كه مى تواند از اهمال كاتب باشد؛ زيرا بسيارى از آنها هم از صحاح نقل شده اند.

بيشتر نوشته هاى صحاح اللغة عينا نقل شده، اما موارد متعددى هم هست كه ابن ادريس آنها را تغيير داده است. گاهى كلمه اى از آن كم مى كند و گاهى بر آن مى افزايد. البته برخى از اين اختلافات مى تواند ناشى از اختلاف نسخۀ ابن ادريس و چاپ مورد استفادۀ ما باشد. اما تعدادى هم براى آن است تا به مفهوم كلمۀ مورد نظرش در دعا نزديك تر شود.

از ذكر همۀ اين دگرگونى ها (ميان حاشيه ابن ادريس با صحاح) جز مواردى كه در تصحيح متن كمك كار بود، صرف نظر شد؛ چه شرح كامل اين اختلافات و دست كارى ها چندان فايده اى نداشت، نه نبودشان خللى در عبارت وارد مى كرد و نه بودشان معنايى بر متن درج شده مى افزود. به علاوه بر ما مشخص نيست كه ابن ادريس دقيقا از كدام نسخۀ صحاح استفاده كرده است. مطمئنا قدمت زمانى و اديب

بودن ابن ادريس اعتبار ويژه اى به ضبطهاى او مى بخشد.

تعداد كلمات ذكر شده 605 مورد است كه تمامى دعاهاى صحيفۀ مشهور جز دعاى 11 (دعاؤه عليه السّلام بخواتيم الخير) و دعاى 38 (دعاؤه عليه السّلام في الاعتذار)، به علاوۀ «دعاؤه عليه السّلام في ذكر آل محمّد» را در بر مى گيرد. طبيعتا حجم لغات نقل شده يكسان نيست و بنا به مورد، كم و زياد است.

به ضرورت متن دعا چند لغت تكرارى آمده است. ازجمله: ناواه (ش 112 و 187)، تأنى في الأمر (ش 143 و 163)، مقته (ش 81 و 222)، الحسم (ش 211 و 339) و زوى (ش 341 و 407).

3/3. دست نويس هاى حاشيه

از حاشيۀ ابن ادريس بر صحيفۀ سجاديه تاكنون 3 دست نوشته به دست آمده است:

1. كتابخانۀ آستان قدس رضوى، ش 14849، رسالۀ چهارم مجموعه، نسخ، غرّۀ جمادى الاول 1088 ق، عناوين شنگرف، در حاشيه تصحيح شده و به فارسى حاشيه نويسى دارد، با علامت بلاغ، 10 برگ، 25 سطر. در صفحۀ عنوان رساله و انجامد آن كاتب نام رساله و مؤلّف آن را آورده است. از مجموعۀ وقفى مرحوم سيد محمد باقر عربشاهى سبزوارى در 1405 ق بر آستان قدس. ضبطهاى اين نسخه با علامت «ق» در پاورقى ها مشخص شده اند.(1)

نسخه اى كه آقابزرگ در الذريعة (ج 13، ص 358) از آن به خط عبد الرحيم بن محمد على تسترى ياد كرده، در 1305 ق از همين نسخه


1) . از اين نسخه در فهرست الفبايى كتب خطى كتابخانۀ مركزى آستان قدس رضوى، محمد آصف فكرت، مشهد، كتابخانۀ مركزى آستان قدس رضوى، 1369 ش، ص 205 به اختصار ياد شده است. پيش ازاين، دو نفر به تفصيل آن را معرفى كرده اند: زندگى و انديشه هاى ابن ادريس، ص 105-110؛ نسخه هاى خطى شروح و ترجمه هاى صحيفۀ سجاديه، ص 64-65.

استنساخ شده است.

2. مجموعۀ آل هاشمى در يمن. نسخ معرب، على بن محمد بن احمد بن ابراهيم معنبرى در كربلا، دوشنبه 12 محرم 993 ق.

نسخه اى از صحيفۀ سجاديه به روايت ابو على حسن بن محمد طوسى است كه حواشى ابن ادريس با قلم شنگرف در كنارۀ صفحات آن كتابت شده است. روى برگ اوّل، يادداشت تملك اسماعيل بن محمد بن حسن بن امير... (پارگى نسخه) القاسم بن محمد لطف اللّه در 1062 ق در صنعا، پيش از آغاز كتاب يادداشت وقف نسخه بر شمس الدين احمد بن ابراهيم هاشمى و برادران و فرزندانش به خط فرزندش على در 1342 ق، متن دعا به نسخ معرب و عناوين آن شنگرف، در حاشيه تصحيح شده و علامت بلاغ دارد، 123 برگ، 10 سطر.

پشت برگ آخر، اجازۀ روايت صحيفۀ سجاديه از شيخ بهايى به سيد حسين انصارى به خط خودش آمده است:

هو سمع لديّ السيد الأجل الفاضل الزكي الألمعي السيد حسين الأنصاري، وفّقه اللّه سبحانه لارتقاء أرفع درج الكمال، نبذة جزيلة من الصحيفة الكاملة لسيد العابدين - سلام اللّه عليه - و قد أجزت له أن يروي ما سمعه و ما لم يسمعه منها عنّي، بسندي إلى شيخ الطائفة محمد بن الحسن الطوسي - قدس اللّه روحه - بسنده إلى سيد العابدين عليه السّلام. و كتب هذه الأحرف بيده الفانية الجانية أقل الأنام محمد المشتهر ببهاء الدين العاملى - عفى اللّه عنه بالنبي و الولي - سنة ألف و إحدى و عشرين.

در اين نسخه، مقدمۀ رساله و نشانۀ «ص» و «س» پايان لغات نيامده است. شناسايى آن هم به مدد مقابلۀ با نسخه پيشين انجام شد؛ زيرا در

نسخه هيچ نشانى از مؤلّف نيست. ضبطهاى آن را با حرف «ش» متمايز كرده ام.

از نحوۀ كتابت اين نسخه برمى آيد كه از متنى به هم پيوسته، مانند نسخۀ آستان قدس، رونويس شده است.

مثلا شماره هاى 70-71، 423-424، و 467-468 و چند مورد ديگر با آنكه در متن دعا با فاصله از يكديگر آمده اند، در حاشيۀ نسخه در پى هم كتابت شده اند. مورد جالب عنوان «دعاؤه عليه السّلام إذا قتر عليه الرزق» است كه در هر دو نسخه كلمه «دعاؤه» نيامده.

دستيابى من به اين نسخه به لطف آقاى مجيد غلامى جليسه صورت گرفت.

3. نسخۀ سوم آن هم در ضمن مجموعه اى به خط قرچغاى خان، از دانشمندان و بزرگان دولت شاه عباس صفوى (996-1038 ق)، مورخ 1062 تا 1065 ق در كتابخانۀ أمير المؤمنين عليه السّلام نجف اشرف به شمارۀ 1520 نگهدارى مى شود. اين نسخه ناقص الآخر است و تا دعاى آن حضرت در دفع كيد دشمنان را دارد.(1)دسترسى ما به اين نسخه ممكن نشد.

در تصحيح به دليل آنكه در «ق» متن كامل حاشيه به صورت يكجا كتابت شده و با داشتن مقدمه كامل تر هم بود، اصل قرار گرفت. علاوه بر اين، نقطه گذارى هاى نسخۀ «ش» چندان دقيق نبود، ولى در مجموع، هماهنگى بيشترى با صحاح اللغة داشت. همچنين در انتقال توضيحات به حاشيه، مواردى از قلم كاتب افتاده و علامت هاى «س» و «ص» حذف شده بود.


1) . طبقات أعلام الشيعة، قرن 11 ق، ص 457؛ فهرس مخطوطات مكتبة أمير المؤمنين العامة، سيد عبد العزيز طباطبايى، تراثنا، س 21، ش 1 و 2، پياپى 81-82، ص 221. ديگر رساله هاى اين مجموعه سرمايۀ ايمان عبد الرزاق لاهيجى، الفوائد الصمدية شيخ بهايى و زهر الحديقة في النحو هستند.

هر دو نسخه خالى از اشكال و غلطنويسى نيستند كه تمامى آن موارد و اختلافات دو نسخه را به جز كم و زياد «واو عطف و أى» در پايين صفحات ذكر كردم. برخى اغلاط عجيب در هر دو نسخه يكسان تكرار شده كه نشان مى دهد مادر نسخۀ آنها يكى بوده است. براى مثال:

در «دعاؤه عليه السّلام في الاعتراف»، ش 84 «خفت» به جاى «الخوف».

در «دعاؤه عليه السّلام في الحوائج»، ش 94، «بالباء» به جاى «بالياء».

در «دعاؤه عليه السّلام إذا استقال من ذنوبه»، ش 151، «التغيير» به جاى «التعيير».

در «دعاؤه عليه السّلام في مكارم الأخلاق»، ش 218، «الضيعة» به جاى «الصنيعة».

در «دعاؤه عليه السّلام بالعافية»، ش 280، «لمزت» به جاى «لهزت».

در «دعاؤه عليه السّلام إذا نظر إلى الهلال»، ش 469، «استمهلته فأمهلني» به جاى «استلهمته فألهمني».

در «دعاؤه عليه السّلام في دفاع كيد الأعداء»، ش 584، «الزابية» به جاى «الرابية».

مورد جالب عنوان دعاؤه عليه السّلام اذا قتر عليه الرزق است كه در هر دو نسخه كلمه «دعاؤه» نيامده.

و مواردى ديگر كه در پانوشت ها ذكر شده اند.

همۀ منقولات ابن ادريس از صحاح اللغة مصدريابى شدند و از اين كتاب هم به عنوان نسخۀ سوم در تصحيح بهره گرفتم (با علامت «ص»).(1)

براى قرار دادن عبارتى در متن يا حذف از آن هميشه ضبط دو نسخه از سه نسخه مدّ نظرم بوده است. به اين معنى كه چون ابن ادريس در


1) . بر اساس اين چاپ: الصحاح، اسماعيل بن حمّاد الجوهري، تحقيق: أحمد عبد الغفور العطار، مطابع دار الكتاب العربي محمد حلمي المنياوي بمصر، 1376 ق، 6 ج.

تأليف بر صحاح اعتماد داشته است، ضبط هر كدام از نسخه ها با آن مطابقت داشت آن را برگزيدم و ديگرى را به حاشيه بردم. البته اين قاعده در همه جاى متن نمى توانست مصداق داشته باشد بنابراين در قسمت هايى با توجه به نشانه ها و علايم ديگر ضبط نسخه اى را كه يگانه بود، ترجيح دادم. به همه اين موارد در پاورقى ها اشاره شده است.

در پايان هم بايد از جناب آقاى على صدرايى خويى متشكر باشم كه تصحيح و انتشار اين رساله با همت و همراهى ايشان ميسر شد.

سيد محمد حسين حكيم

آبان 1385

تصویر

T05

تصویر

T06

تصویر

T07

تصویر

T08

متن رساله

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد للّه الذي جعل الدّعاء عبادة و ندب إليه، و وعد الدّاعين الاجابة و حسن المآب و الزّلفى لديه، و جعل ترك الدّعاء استكبارا و توعّد عليه؛ فقال - سبحانه - في كتابه المبين ترغيبا للدّاعين و ترهيبا للمستكبرين: اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ اَلَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دٰاخِرِينَ‌.(1)

و كان أعظم ما يتداول بين المتعبّدين، الصّحيفة المنقولة عن سيّد العابدين عليه السّلام؛ إذ هي حلاوة ثمرة أصلها سيّد المرسلين، و نفس نفس متّصلة بحضرة قدس ربّ العالمين. و كان فيها ألفاظ لغويّة لكلّ أحد لا تفهم، و كلمات يحتاج في فهم معانيها إلى أن يترجم، فكتبت على بعض منها شيئا عثرت تعثرة في كتب اللّغة عليه، و كتبت في آخر كلّ كلام حرفا من حروف الكتاب الذي أخذت منه؛ ليتنبّه النّاظر إليه، و إن كان منّي كتبت سينا، و اختصرت ذلك اختصارا مبينا.

1. دعاؤه عليه السّلام إذا ابتدأ بالدّعاء

[1] النّعت: الصّفة (ص)(2). [و قيل: بينهما فرق، و هو أنّ النّعت لا يكون إلاّ مدحا نحو صالح و كريم، و ذاتيّا كالبرودة في الماء و الحرارة في النّار. و الوصف يكون ذاتيّا و غير ذاتيّ و مدحا و ذمّا.](3)

[2] الوهم: فعل أحد القوى الباطنة من الحافظة و الذّاكرة و المتخيّلة و الواهمة (س).


1) . سورۀ غافر، آية 60.

2) . ج 1، ص 269.

3) . ق: - [].

[3] ابتدع الشّيء و اخترعه: إذا صنعه عن(1)غير مثال (ص)(2).

[4] استيعاب الشّيء: استيصاله (ص)(3)، بحيث لم يبق منه شيء (س).

[5] الآلاء: النّعم (ص)(4).

[6] البرزخ: ما بين الدّنيا و الآخرة من الموت إلى البعث، فمن مات دخل في البرزخ (ص)(5).

[7] برق البصر - بالكسر - يبرق برقا: إذا تحيّر فلم يطرف(6). فإذا قلت: برق - بالفتح - فإنّما تعني بريقه إذا شخص (ص)(7).

[8] تضامّ‌(8)القوم: إذا انضمّ بعضهم إلى بعض (ص)(9).

[9] الرّأفة: أشدّ الرّحمة (ص)(10).

[10] جشّمته الأمر(11)تجشيما(12): إذا كلّفته إيّاه (ص)(13).

[11] الظّهير: المعين. و الظّهيرة: الهاجرة (ص)(14).

2. دعاؤه عليه السّلام بعد التّحميد

[12] [ذرأ اللّه الخلق يذرؤهم ذرأ: خلقهم (ص)](15).

[13] الحامّة: الخاصّة. يقال: كيف الحامّة و العامّة‌؟ و هؤلاء حامّة فلان: أي أقرباؤه (ص)(16).

[14] اسرة الرّجل: رهطه(17). و رهط الرّجل: قومه و قبيلته. و الرّهط: ما دون العشرة


1) . ش: على.

2) . ج 3، ص 1183.

3) . ج 1، ص 234.

4) . ج 6، ص 2270.

5) . ج 1، ص 419.

6) . ش: يطرق.

7) . ج 4، ص 1449.

8) . ق: تضامّ‌

9) . ج 5، ص 1972.

10) . ج 4، ص 1362.

11) . ش: - الأمر.

12) . ق: جسّمته الأمر تجسيما.

13) . ج 5، ص 1888.

14) . ج 2، ص 731.

15) . ج 1، ص 51. ش: - [].

16) . ج 5، ص 1907.

17) . ج 2، ص 579.

من الرّجال، لا تكون فيهم امرأة (ص)(1).

[15] دأب(2)فلان في عمله: أي جدّ و تعب (ص)(3).

[16] استتبّ الأمر: أي تهيّأ و استقام (ص)(4).

[17] نهد إلى العدوّ و ينهد - بالفتح -: أي نهض (ص)(5).

[18] العقر: القصر، و كلّ بناء مرتفع (ص)(6).

[19] الكدح: العمل و السّعي. و يقال: هو يكدح في كذا، أي يكدّ فيه (ص)(7).

دعاؤه عليه السّلام لحملة العرش

[20] سأمته: إذا مللته (ص)(8)

[21] فتر في كذا، إذا قصّر في/ a 245 /عمله (ص).

[22] اللّغوب: التّعب و الاعياء (ص)(9).

[23] يقال: فلان يستهتر بكذا، أي يولع به (ص)(10).

[24] الزّفير: اغتراق(11)النّفس للشّدّة (ص)(12).

[25] الرّحل: مسكن الرّجل و ما يصحبه من الأثاث (ص)(13).

[26] لعجه الضّرب(14): أي آلمه و أحرق جلده (ص)(15). فلاعج محرّف(16)(س).

عالجت الرّجل فعجلته(17). أي غلبته. فالعالج: الغالب. و عالجت الشّيء علاجا، إذا


1) . ج 3، ص 1128.

2) . ق: آداب.

3) . ج 1، ص 123.

4) . ج 1، ص 90.

5) . ج 1، ص 542.

6) . ج 2، ص 755.

7) . ج 1، ص 398.

8) . ج 5، ص 1947.

9) . ج 1، ص 220.

10) . ج 2، ص 851.

11) . ق: اعتراف كه مى بايد صحيح آن «اعتراف» باشد. ر. ك: بحار الأنوار، ج 54، ص 100.

12) . ج 2، ص 670. در «ش» محو شده است.

13) . ج 4، ص 1706.

14) . ق: الهرب.

15) . ج 1، ص 338.

16) . ش: محرّق.

17) . ق: فعجلته.

زاولته (ص)(1).

[27] السّفرة: الكتبة(2). الواحد سافر ككاتب (ص)(3).

4. دعاؤه عليه السّلام في ذكر محمّد و آله

[28] [يقال: توسّل فلان إلى ربّه بوسيلة: إذا تقرّب إليه بعمل (ص)(4)فخصّهم بالوسيلة: أي جعلهم ممّا يتوسّل إليه بهم. و يقال: الوسيلة درجة في الجنّة خصّ اللّه بها محمدا و أهل بيته.

[29] الفؤاد: القلب. و الجمع أفئدة (ص)](5).

5. دعاؤه عليه السّلام لأتباع الرّسل

[30] يقال: وفد فلان على الأمير: ورد رسولا (ص)(6). فالوفادة: الرّسالة (س).

[31] العشيرة: القبيلة (ص)(7).

[32] حشت الابل: جمعتها و سقتها. و حشت الصّيد أحوشه(8): إذا جئته(9)من حواليه لتصرفه إلى الحبالة (ص)(10).

[33] الوجه و الجهة بمعنى. و الهاء عوض من الواو. و الاسم الوجهة - بكسر الواو و ضمّها - (ص)(11).

[34] الشّاكلة: الخاصرة(12). و كُلٌّ يَعْمَلُ عَلىٰ شٰاكِلَتِهِ‌(13)أي طريقته وجهته (ص)(14).

[35] البصيرة: الحجّة. و قوله تعالى: بَلِ اَلْإِنْسٰانُ عَلىٰ نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ‌(15)أي


1) . ج 1، ص 330.

2) . ش: الكنية.

3) . ج 2، ص 685-686.

4) . ج 5، ص 1841.

5) . ج 1، ص 514. ش: - [].

6) . ج 1، ص 550.

7) . ج 2، ص 747.

8) . ش: أحوشته.

9) . ش: جبته.

10) . ج 3، ص 1002-1003.

11) . ج 6، ص 2254-2255.

12) . ق: الحاصرة.

13) . سورۀ اسرا، آيۀ 84.

14) ج 5، ص 1736.

15) سورۀ قيامت، آيۀ 14.

حجّة (ص)(1).

[36] تخالج في صدري منه شيء، و ذلك إذا شككت فيه (ص)(2). و كأنّ اختلج بمعنى تخالج. و اختلج في نفسي(3)كذا: إذا كان يخطر في نفسك (س)(4).

[37] أكنفت الرّجل: أي أعنته. و المكانفة: المعاونة (ص)(5).

[38] الوزر: الإثم و الثّقل أيضا. و الموازر: كالمواكل لأنّه يحمل عنه وزره: أي ثقله (ص)(6).

[39] أنفق القوم: أي نفق سوقهم (ص)(7).

[40] البرّ: خلاف العقوق (ص)(8).

6. دعاؤه عليه السّلام لنفسه

[41] رجل خطير: أي له قدر و خطر و عظمة (ص)(9).

[42] أدالنا اللّه على عدونا، من الدّولة و الادالة (ص)(10)أي اجعلنا غالبين لا مغلوبين (س)(11).

[43] النّائبة: المصيبة (ص)(12).

[44] خذله(13)خذلانا: إذا ترك عونه و نصرته (ص)(14).

[45] الارفاد(15): الاعطاء و الاعانة (ص(16)(17).


1) . ج 2، ص 592.

2) . ج 1، ص 311.

3) . ق: نفسه.

4) . ق: ص.

5) . ج 4، ص 1424.

6) . ج 2، ص 845.

7) . ج 4، ص 1560.

8) . ج 2، ص 588.

9) . ج 2، ص 648.

10) . ج 4، ص 1700.

11) . ق: ص.

12) . ج 1، ص 229.

13) . ش: - خذله.

14) . ج 4، ص 1683.

15) . ق: الإرفاء.

16) . ق: س.

17) . ج 1، ص 472.

[46] خاصّة الرّجل: المختصّين بصحبته و لا يذهبون إلى غيره (ص).

7. دعاؤه عليه السّلام في الصباح

[47] أولجه: أدخله. و قوله تعالى: يُولِجُ اَللَّيْلَ فِي اَلنَّهٰارِ وَ يُولِجُ اَلنَّهٰارَ فِي اَللَّيْلِ‌(1)أي يزيد من هذا في ذاك و من ذاك في هذا (ص)(2).

[48] الأمد: الغاية كالمدى (ص)(3).

[49] نهض: أي قام(4). و بهظه الحمل يبهظه بهظا. أي أثقله و عجز عنه، فهو مبهوظ.

و هذا أمر باهظ: أي شاقّ (ص)(5).

[50] نصب الرّجل - بالكسر - نصبا: تعب. و همّ‌(6)ناصب: أي ذو نصب (ص)(7).

[51] الجمام - بالفتح -: الرّاحة (ص)(8).

[52] شخص من/ a 246 /بلد إلى بلد شخوصا: أي ذهب (ص)(9).

[53] الكنّ‌: السّترة. و الجمع أكنان. و الأكنّة: الأعطية (ص)(10). فكنّ تحت الثّرى: أي استر(11)تحت الثّرى (س).

[54] جرّ عليهم جريرة: أي جنى عليهم جناية (ص)(12).

[55] الاقتراف: الاكتساب (ص)(13).

[56] البدعة: الحدث في الدّين. فهي ضدّ السّنّة (ص)(14).

[57] رجل نجيب: أي كريم الأبوين (ص)(15).


1) . سورۀ لقمان، آيۀ 29.

2) . ج 1، ص 347.

3) . ج 1، ص 439.

4) . ج 3، ص 1111.

5) . ج 3، ص 1171. مربوط به دعاى بعدى است اما در هر دو نسخه اينجا آمده.

6) . ش: هو.

7) . ج 1، ص 225.

8) . ج 5، ص 1890.

9) . ج 3، ص 1043.

10) . ج 6، ص 2188.

11) . در «ش» خوانده نمى شود. ظاهرا صحيح «استتر» باشد.

12) . ج 2، ص 611.

13) . ج 4، ص 1415.

14) . ج 3، ص 1184.

15) . ج 1، ص 222.

8. دعاؤه عليه السّلام في المهمّات

[58] فثأت الرّجل: إذا كسرته عنك (ص)(1).

[59] المهمّ‌: الأمر الشّديد (ص)(2). و تلحقه التاء(3).

[60] الملمّة: النّازلة من نوازل الدّنيا (ص)(4).

[61] المفزع: الملجا (ص)(5).

[62] تكأدّني الشّيء و تكاءدني: أي شقّ [عليّ‌] (ص)(6).

[63] يقال(7): ضقت بالأمر ذرعا، إذا لم تطقه و لم تقو عليه (ص)(8).

[64] منوته و منيته، إذا ابتليته(9)(ص)(10).

9. دعاؤه عليه السّلام في الاستعاذة من المكاره

[65] سورة الشّيء: حدّته (ص).

[66] رجل شكس - بالتسكين -: أي صعب الخلق (ص)(11).

[67] المباهاة: المفاخرة (ص)(12).

[68] العارفة المعروف، و هو العطاء (ص)(13).

[69] الملهوف: المظلوم الذي يستغيث. و اللّهيف: المضطرّ. و اللّهفان:

المتحسّر (ص)(14).


1) . ج 1، ص 62.

2) . ج 5، ص 2061.

3) . ق: الناس.

4) . ج 5، ص 2032.

5) . ج 3، ص 1258.

6) . ج 1، ص 526.

7) . ش: - يقال.

8) . ج 3، ص 1210.

9) . ق: ابتليت.

10) . ج 6، ص 2498.

11) . ج 2، ص 937.

12) . ج 6، ص 2288.

13) . ج 4، ص 1402.

14) . ج 4، ص 1429.

10. دعاؤه عليه السّلام في الاشتياق

[70] الوهن(1): الضّعف (ص)(2).

[71] مهين: أي حقير (ص)(3).

[72] أيّدته تأييدا: أي قوّيته (ص)(4).

[73] التّسديد: التّوفيق للسّداد، و هو الصّواب. و المسدّد: المقوّم (ص)(5).

[74] الهمس: الصّوت الخفي (ص)(6).

11. دعاؤه عليه السّلام في اللّجإ إلى اللّه تعالى

[75] الفاقة: شدّة الفقر و الحاجة (ص)(7).

[76] الوسع و السّعة: يقالان على الجدة و الطّاقة.(8)(ص)(9).

12. دعاؤه عليه السّلام في الاعتراف

[77] الخلّة: الخصلة(10). و الخلّة: الحاجة و الفقر (ص)(11).

[78] الحدو(12): سوق الابل و الغناء لها (ص)(13)فكان الأصل كذلك و استعمل في كلّ ما(14)يسوق إلى الشّيء (س).

[79] استسلم: أي انقاد (ص)(15).

[80] بئس الرّجل فهو بائس: اشتدّت حاجته(16).


1) . ش: - الوهن.

2) . ج 6، ص 2215.

3) . ج 6، ص 2209.

4) . ج 1، ص 440.

5) . ج 1، ص 482.

6) . ج 2، ص 988.

7) . ج 4، ص 1547.

8) . ق: + التجاء.

9) . ج 3، ص 1298.

10) . ق: الحصلة.

11) . ج 4، ص 1687.

12) . ش: الحدوة.

13) . ج 6، ص 2309.

14) . ق: من.

15) . ج 5، ص 1952.

16) . ج 2، ص 904.

[81] مقته مقتا: أبغضه (ص)(1).

[82] حاص عنه [يحيص حيصا: أي عدل و حاد. يقال ما عنه](2)محيص: أي محيد و مهرب (ص)(3).

[83] انتاب فلان القوم انتيابا: أي أتاهم مرّة بعد اخرى(4).

[84] عطفت: أي ملت. و عطفت عليه: أي أشفقت(5)(ص)(6)و الإشفاق: بمعنى الخوف(7). و بمعنى الشّفقة و الرّحمة.

[85] من(8)أطاف به: أي ألمّ به و قاربه(9)(ص)(10).

[86] أناب إلى اللّه: أقبل و تاب (ص)(11).

[87] ألام الرّجل: إذا أتى بما يلام عليه (ص)(12)و هو هنا اسم تفضيل هذا الفعل بمعنى المفعول: كأشهر بمعنى مشهور (س).

[88] فرط بالأمر يفرط فرطا: أي قصّر فيه و ضيّعه حتى فات. كذلك التّفريط. و فرط عليه: أي عجل و عدا (ص)(13).

[89] تعاظمه أمر كذا: أي عظم عنده. و يقول: أصابنا مطر لا يتعاظمه شيء: أي لا يعظم عنده شيء (ص)(14).

[90] استصعب عليه: أي صعب (ص)(15)و استصعبه/ b 246 /الأمر: صعب عنده، كما في يتعاظمه (س).

[91] أصررت على الشّيء: أي أقمت(16)و دمت على فعله (ص)(17).


1) . ج 1، ص 266.

2) . ش: - [].

3) . ج 3، ص 1035.

4) . ج 1، ص 228-229.

5) . ش: شفقت.

6) . ج 4، ص 1405.

7) . ق و ش: خفت.

8) . ش: - من.

9) . ق: قاريه.

10) . ج 4، ص 1397.

11) . ج 1، ص 229.

12) . ج 5، ص 2034.

13) . ج 3، ص 1148.

14) . ج 5، ص 1988.

15) . ج 1، ص 163.

16) . ش: قمت.

17) . ج 2، ص 711.

[92] الطّلبة - بكسر اللام -: ما تطلبه من شيء (ص)(1).

[93] النّجح و النّجاح: الظّفر بالحوائج. و قد أنجحت، إذا قضيتها (ص)(2).

13. دعاؤه عليه السّلام في الحوائج

[94] عيّ - بالياء(3)-: تعب. و نصب - بالنون مكسورة - مثله، و بالنون مشدّدة مثله.

و في الحديث: (من حسن إسلام الرّجل تركه ما لا يعنيه) أي يهمّه(4). [عيّ و] عيى بأمره، إذا لم يهتد لوجهه. و الادغام أكثر (ص)(5).

[95] الجهد و الجهد: الطّاقة. و قال الفرّاء، الجهد - بضم الجيم(6)-: الطّاقة، و الجهد - بالفتح -: الغاية، من قولك: اجهد جهدك في هذا الأمر، أي ابلغ غايتك. و الجهد - بالكسر -: المشقّة (ص)(7).

[96] النّكوص: الاحجام عن الشّيء و الرّجوع عنه (ص)(8).

[97] أعدم الرّجل: افتقر، فهو معدم (ص)(9).

[98] وجد في المال وجدا و وجدا و جدة: أي استغنى (ص)(10).

[99] رغبت في الشّيء، إذا أردته. و رغبت عن الشّيء، إذا لم ترده و زهدت فيه.

الرّغيبة(11): العطيّة. و الجمع الرّغائب (ص)(12).

[100] ضرع الرّجل ضراعة: أي خضع(13)و ذلّ‌. و أضرعه غيره(14)أذلّه. و تضرّع إلى اللّه تعالى: أي ابتهل(15). [قال الفرّاء](16): جاء فلان يتضرّع: إذا جاء يطلب إليك


1) . ج 1، ص 172.

2) . ج 1، ص 409.

3) . ق و ش: بالباء.

4) . ج 6، ص 2440.

5) . ج 6، ص 2442.

6) . ش: بالضم.

7) . ج 1، ص 457.

8) . ج 3، ص 1060.

9) . ج 5، ص 1983.

10) . ج 1، ص 544.

11) . ق: الرغبة.

12) . ج 1، ص 137.

13) . ق: خذع.

14) . ق: عزه.

15) . ق: + تضر يتضرع.

16) . ق: - قال الفراء.

الحاجة (ص)(1).

[101] البتّ‌: القطع(2).

[102] و السّبب: الحبل. و السّبب أيضا: كلّ شيء يتوصّل به إلى غيره (ص)(3).

[103] الأبد: الدّهر. و الجمع الآباد. و الأبد: الدّائم. و التّأبيد: التّخليد (ص)(4).

14. دعاؤه عليه السّلام على الظّالمين

[104] الظّلم: في الأصل وضع الشّيء في غير محلّه و(5)موضعه. و تظلّمني فلان: أي ظلمني. و تظلّم: اشتكى ظلمه (ص)(6).

[105] الحظر: الحجر، و هو خلاف الاباحة. و المحظور: المحرّم (ص)(7).

[106] يقال: نهكته الحمّى، إذا أجهدته و أضنته و نقصت(8)لحمه. و نهكه: أي بالغ في عقوبته. و انتهاك الحرمة: تناولها بما لا يحلّ (ص)(9).

[107] حجزه يحجزه(10): أي منعه (ص)(11).

[108] البطر: الأشر(12)، و هو شدّة المرح(13)(ص)(14).

[109] الغرّة: الغفلة(15). و الغارّ: الغافل. تقول منه: اغتررت يا رجل (ص)(16).

[110] النّكير و الانكار: تغيير المنكر (ص)(17).

[111] الفلّ - بالفتح -: واحد فلول السّيف و هي كسور في حدّة (ص)(18).


1) . ج 3، ص 1249.

2) . ج 1، ص 242.

3) . ج 1، ص 145.

4) . ج 1، ص 436.

5) . ش: - محله و.

6) . ج 5، ص 1977.

7) . ج 2، ص 634.

8) . ش: نقضت.

9) . ج 4، ص 1613.

10) . ق: حجره يحجره.

11) . ج 2، ص 869.

12) . ق: الأسر.

13) . ش: المزح؛ ق: الفرح؛ ص: المرح.

14) . ج 2، ص 592.

15) . ش. العقلة.

16) . ج 2، ص 768.

17) . ج 2، ص 837.

18) . ج 5، ص 1792.

[112] ناواه: أي عاداه، و أصله الهمزة (ص)(1).

[113] ساغ له ما فعل: أي جاز له(2)ذلك (ص)(3).

[114] العدوى: طلبك إلى وال ليعدّيك(4)على من ظلمك: أي ينتقم منه. يقال:

استعديت على فلان الأمير فأعداني، أي استعنت به عليه فأعانني عليه(5). و الاسم منه العدوى، و هي المعونة (ص)(6).

[115] الحنق: الغيظ، و الجمع حناق، كجبل و جبال (ص)(7).

[116] الجلل: الأمر العظيم. و الجلل أيضا: الهيّن و هو من الأضداد/ a 247 /. قال امرؤ القيس لمّا قتل أبوه: «ألا كلّ شيء سواه جلل» أي هيّن يسير (ص)(8).

[117] السّوءاء: الخلّة القبيحة (ص)(9).

[118] وجد عليه موجدة، إذا غضب (ص)(10).

[119] الرّزء: المصيبة(11)، و الجمع: الأرزاء. و رزأت الرّجل أرزؤه رزأ و مرزئة، إذا أصبت منه خيرا (ص)(12).

[120] القنوط: اليأس (ص)(13).

[121] حاضرته: جاثأته عند السّلطان و هو كالمبالغة(14)و المكاثرة (ص)(15)و كأنّه هنا بمعنى الممانعة (س).

[122] اضطرّ إلى الشّيء أي: ألجئ(16)إليه. اضطرّ إلى الشّيء: أي مسّه ضرر لا يزول إلاّ بوجوده (س).


1) . ج 6، ص 2517.

2) . ق: جوّزه.

3) . ج 4، ص 1322.

4) . ق: ليعينك.

5) . ق: - عليه.

6) . ج 6، ص 2421.

7) . ج 4، ص 1465.

8) . ج 4، ص 1659.

9) . ج 1، ص 56.

10) . ج 1، ص 544.

11) . ش: المعصية.

12) . ج 1، ص 53.

13) . ج 3، ص 1155.

14) . ق: المغالبة.

15) . ج 2، ص 633.

16) . ج 2، ص 720.

[123] أرضيته عني و رضّيته - بالتّشديد - أيضا فرضي(1). و ترضّيته: أرضيته بعد جهد (ص)(2).

[124] الهلع: أفحش الجزع، و هو الخوف (ص)(3).

15. دعاؤه عليه السّلام عند المرض

[125] محّصت الذّهب بالنّار: خلّصته ممّا يشوبه. و التّمحيص(4): الابتلاء و الاختبار (ص)(5).

[126] التّحفة: ما أتحفت به غيرك من البرّ و اللّطف، و كلّ شيء نفيس أهديته إليه (ص)(6).

[127] غمسته في الماء و غيره: إذا واريته فيه (س).

[128] الحوب - بالضم -: الاثم (ص)(7).

[129] الرّوح: الرّاحة. و روح و ريحان: أي رحمة و رزق (ص)(8).

16. دعاؤه عليه السّلام إذا استقال من ذنوبه

[130] أوقره: أي أثقله. و الوقر - بالفتح -: الثّقل في الاذن. و الوقر - بالكسر -: الحمل (ص)(9).

[131] العفر - بالتحريك -: التّراب. و عفّره تعفيرا: أي مرّغه(10)في التّراب (ص)(11).

[132] خاب الرّجل خيبة: إذا لم ينل ما طلب (ص)(12).

[133] يقال: هذا دون ذاك: أي أقرب منه (ص)(13).


1) . ق: فترضى.

2) . ج 6، ص 2357.

3) . ج 3، ص 1308.

4) . ق: التمحيض.

5) . ج 3، ص 1056.

6) . ج 4، ص 1333.

7) . ج 1، ص 116.

8) . ج 1، ص 368.

9) . ج 2، ص 848-849.

10) . ش: مزغه.

11) . ج 2، ص 751.

12) . ج 1، ص 123.

13) . ج 5، ص 2115.

[134] جبهته بالمكروه: إذا استقبلته به (ص)(1).

[135] وجب القلب وجيبا: اضطرب (ص)(2).

[136] نفضت الثّوب و الشّجر أنفضه نفضا: إذا حرّكته ليقع ما عليه (ص)(3)و انتفض بنفسه: أي تحرّك حركة قويّة سريعة (س).

[137] جأر الرّجل إلى اللّه: أي تضرّع إليه. و جأر أي صاح (ص)(4).

[138] المعايب: العيوب (ص)(5)و الغائب: ذو العيب. و العائبة: ذات العيب. و كأنّ العائبة صفة لموصوف أي الخصلة(6)العائبة (س).

[139] الشّنار: العيب و العار (ص)(7).

[140] الرّشاد: خلاف الغيّ (ص)(8).

[141] الحظّ: النّصيب و الجدّ (ص)(9).

[142] آناه يؤنيه إيناء: أي أخّره و حبسه و أبطأه. و أناة مثل قناة. و آناء اللّيل: ساعاته.

قال الأخفش: واحدها إنى مثل معى و أمعاء (ص)(10).

[143] تأنّى في الأمر: أي ترفّق(11)و تنظّر. و استأنى به: أي انتظر به (ص)(12).

[144] ردعته عن الشّيء أردعه ردعا فارتدع(13): أي كففته فكفّ (ص)(14).

[145] الاقلاع عن الأمر: الكفّ عنه. يقال: أقلع فلان عمّا كان عليه (ص)(15).

[146] خلق الثّوب - بالضم - خلوقة: أي رثّ و بلي. و أخلقته: أي خلقته(16)


1) . ج 6، ص 2230.

2) . ج 1، ص 232.

3) . ج 3، ص 1109.

4) . ج 2، ص 607.

5) . ج 1، ص 190.

6) . ش: الخلصة.

7) . ج 2، ص 704.

8) . ج 1، ص 471.

9) . ج 3، ص 1172.

10) . ج 6، ص 2273.

11) . ش: ترقف.

12) . همان.

13) . ش: فارتدع.

14) . ج 3، ص 1218.

15) . ج 3، ص 1270.

16) . ش: جعلته.

خلقا (ص)(1).

[147] الشّناعة: الفظاعة و القباحة. و قد شنع الشّيء - بالضم - فهو شنيع و أشنع (ص)(2).

[148] التّهوّر: الوقوع في الشّيء بقلّة مبالاة/ b 247 / (ص)(3).

[149] رجل يقظ: أي متيقّظ(4)حذر. و أيقظته من نومه: أي نبّهته (ص)(5).

[150] التّرقّب(6)و الارتقاب: الانتظار (ص)(7).

[151] التّوبيخ: التّهديد و التّأنيب و التّعيير(8)(ص)(9).

[152] استرقّ مملوكه، و أرقّه، و هو نقيض أعتقه (ص)(10).

[153] الشّفر(11)- بالضم -: واحد أشفار العين، و هي حروف الأجفان التي ينبت عليها الشّعر، و هو الهدب (ص)(12).

[154] النّحب: المدّة و الوقت. يقال: قضى فلان نحبه. و النّحيب: رفع الصّوت بالبكاء. و الانتحاب مثله (ص)(13).

[155] الانتشار: انتفاخ في عصب الدّابّة، و يكون ذلك من أعظم(14)التّعب (ص)(15).

[156] الصّلب: الظّهر (ص)(16)

[157] تفقّأ: أي انفجر و سال ما فيه (ص).

[158] حدقه العين: سوادها الأعظم. و الجمع حدق و حداق(17)(ص)(18).


1) . ج 4، ص 1472.

2) . ج 3، ص 1239.

3) . ج 2، ص 856.

4) . ش: متنقظ.

5) . ج 3، ص 1181.

6) . ق: الترتب.

7) . ج 1، ص 138.

8) . ق و ش: التغيير؛ ص: - التعيير (ظاهرا افزوده ابن ادريس است.

9) . ج 1، ص 434.

10) . ج 4، ص 1484.

11) . ق و ش: الشفرة.

12) . ج 2، ص 701.

13) . ج 1، ص 222.

14) . ش: - أعظم.

15) . ج 2، ص 829.

16) . ج 1، ص 163-164.

17) . ق: أحداق.

18) . ج 4، ص 1456.

[159] كللت من الشّيء: أي عييت (ص)(1).

[160] الآفاق: النّواحي(2).

[161] تغمّده اللّه برحمته: غمره بها. و تغمّدت فلانا: أي سترت ما كان منه و غطّيته (ص)(3).

[162] فضحه(4)فافتضح: إذا انكشف(5)مساويه. و الاسم: الفضيحة (ص)(6).

[163] تأنّى في الأمر: أي ترفّق(7)و تنظّر (ص)(8).

[164] الحلم - بالكسر -: العفو و ترك المؤاخذة في الحال (س).

[165] الافضال: الاحسان. و أفضل عليه و تفضّل عليه بمعنى، أي أحسن إليه (ص)(9).

[166] الكدر: خلاف الصّفو. و كذلك تكدّر (ص)(10).

[167] الطّليق، الأسير الذي اطلق عنه إساره و خلّي سبيله (ص)(11).

[168] [العتق(12): الكرم و الحرّيّة](13).

17. دعاؤه عليه السّلام على الشّيطان

[169] نزغ الشّيطان بينهم ينزغ نزغا: أي أفسده و أغرى (ص)(14).

[170] الكيد: المكر. كاده يكيده(15)مكيدة. و المكائد جمع مكيدة (ص)(16)و الكيد هو أن يفعل من جنى عليك فعلا يقابل جنايته بغير شعوره (س).

[171] الامنيّة: واحدة الأمانيّ‌. تقول: تمنّيت الشّيء، و منّيت غيري. و تمنّيت


1) . ج 5، ص 1811.

2) . ج 4، ص 1446.

3) . ج 1، ص 514.

4) . ق: فضحة.

5) . ق: انكشفت.

6) . ج 1، ص 391.

7) . ق: توفّق.

8) . ج 6، ص 2273.

9) . ج 5، ص 1791.

10) . ج 2، ص 803-804.

11) . ج 4، ص 1518.

12) . ق: العنق.

13) . ج 4، ص 1520. ش: - [].

14) . ج 4، ص 1327.

15) . ق: يكيد.

16) . ج 1، ص 530.

الكتاب: قرأته. و منه قوله تعالى: وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لاٰ يَعْلَمُونَ اَلْكِتٰابَ إِلاّٰ أَمٰانِيَّ‌(1).(2)

[172] خسأت الكلب خسأ: أي طردته (ص)(3).

[173] الكبت: الصّرف(4)و الاذلال. و التّكبيت: التّبكيت. يقال: كبت اللّه العدوّ: أي صرفه و أذلّه (ص)(5).

[174] ردمت الثّلمة أردمها - بالكسر - أي سددتها. و الرّدم: [الاسم و](6)هو السّدّ (ص)(7).

[175] المصمت: الذي لا جوف(8)له (ص)(9).

[176] فتقت الشّيء فتقا: أي شققته(10)(ص)(11).

[177] الختر: الغدر (ص)(12)و هو الانتقام على غير معرفة المنتقم منه (س).

[178] أمتعه اللّه و متّعه بمعنى، و هو الانتفاع (ص)(13)بالشّيء من غير نكد و لا تشويش (س(14).

[179] الهدى: الرّشاد و الدّلالة على الصّواب (ص)(15).

[180] سوّلت له نفسه أمرا: أي زيّنته (ص)(16).

[181] ركن إليه يركن ركونا: أي مال إليه و سكن و وثق به (ص)(17).

[182] الدّرء: الدّفع (ص)(18).

[183] ولعت به أولع ولعا و ولوعا/ a 248 /: ما زلت مغرّا به و محبّا لفعله (ص)(19).


1) . سورۀ بقره، آيۀ 78.

2) . ج 6، ص 2498.

3) . ج 1، ص 47.

4) . ش: الطرف.

5) . ج 1، ص 262.

6) . ق: - [].

7) . ج 5، ص 1930.

8) . ش: خوف.

9) . ج 1، ص 257.

10) . ق: شققت.

11) . ج 4، ص 1539.

12) . ج 2، ص 642.

13) . ج 3، ص 1282.

14) . ق: من.

15) . ج 6، ص 2533.

16) . ج 5، ص 1733.

17) . ج 5، ص 2126.

18) . ج 1، ص 48.

19) . ج 3، ص 1304.

[184] [الصّاحب بالجنب: صاحبك] (ص)(1).

[185] ثبّطه عن الأمر تثبيطا: شغله عنه (ص)(2). و ثبّطه عن النّهوض(3)إلى أمر كذا:

رغّبه في العقود (س).

[186] الكهف: كالبيت المنقور(4)في الجبل. يقال: فلان كهف: أي ملجأ (ص)(5).

[187] ناواه: أي عاداه (ص)(6).

18. دعاؤه عليه السّلام إذا دفع عنه ما يحذر

[188] ظللت(7)أعمل كذا - بالكسر - ظلولا، إذا عملته بالنّهار (ص)(8).

[189] الوزر: الاثم و الثّقل (ص)(9).

19. دعاؤه عليه السّلام في الاستسقاء

[190] الغيث: المطر (ص)(10).

[191] المغدق و الغدق: هو الماء الكثير (س).

[192] شيء أنيق: أي حسن. و آنقني الشّيء: أعجبني، و تأنّق في الأمر، إذا عمله(11)بإتقان(12)(ص)(13). فالمونق: المعجب المحسّن (س).

[193] ينع الثّمر(14)يينع و يينع(15)ينعا و ينوعا: أي نضج، و أينع مثله (ص)(16).


1) . ج 1، ص 101. ش: - [].

2) . ج 3، ص 1117.

3) . ق: النهوص.

4) . ق: المنقوقار.

5) . ج 4، ص 1425.

6) . ج 6، ص 2517.

7) . ق: ظلت.

8) . ج 5، ص 1756.

9) . ج 2، ص 845.

10) . ج 1، ص 289.

11) . ق: علمه.

12) . ق: بايقان.

13) . ج 4، ص 1447.

14) . ق: التمر.

15) . ق: - يينع.

16) . ج 3، ص 1310.

[194] غزر الشّيء - بالضم - يغزر، فهو غزير: أي كثير (ص)(1).

[195] للسّحاب درّة: أي صبّ‌. و الجمع درر (ص)(2).

[196] الوابل: المطر الشّديد(3)(ص)(4).

[197] القوت - بالضم -، و هو ما يقوم به(5)بدن الانسان من الطّعام (ص)(6).

[198] ارتكم الشّيء و تراكم: إذا اجتمع. و الرّكام و المتراكم: المجتمع (ص)(7).

[199] مطر طبق: أي عامّ (ص)(8).

[200] المجلجل: السّحاب الذي فيه صوت الرّعد. و جلجلت الشّيء: إذا حرّكته بيدك (ص)(9).

[201] الودق: المطر. و قد ودق يدق ودقا: أي قطر (ص)(10).

[202] رجل خلاب و خلبوت(11): أي خدّاع كذّاب. و البرق الخلّب: الذي لا غيث فيه، كأنّه خادع، و منه قيل لمن يعد و لا ينجز: إنّما أنت كبرق خلّب. و الخلّب: السّحاب الذي لا مطر فيه(12).

[203] أمرع: أي أكلأ أو كلأ. أنبت الكلأ، و هو العشب (س).

[204] الجبّ‌. البئر التي لم تطو، و جمعها جباب و جببة(13)(ص)(14). طيّ البئر عمارته(15)بالحجر أو غيره لوخادة أرضها(16).

[205] نعشه اللّه ينعشه(17)نعشا: رفعه (ص).(18)و نعشه بكذا: لذّذه به.(19)و انتعش


1) . ج 2، ص 770.

2) . ج 2، ص 656.

3) . ق: السديد.

4) . ج 5، ص 1840.

5) . ش: - به.

6) . ج 1، ص 261.

7) . ج 5، ص 1936.

8) . ج 4، ص 1512.

9) . ج 4، ص 1659.

10) . ج 4، ص 1563.

11) . ق: مغلوب؛ ش: خلبوب؛ ص: متن.

12) . ج 1، ص 122.

13) . ش: - جباب و جببة.

14) . ج 1، ص 96.

15) . ش: عمارتها.

16) . ش: + جباب و جببة.

17) . ق: - ينعشه.

18) . ج 3، ص 1021.

19) . ق: - به.

بكذا: أي التذّ (س).

[206] نهض النّبت: أي استوى (ص)(1)فهو ناهض و نهيض (س).

[207] هاض العظم يهيضه هيضا: أي كسره بعد الجبور، فهو مهيض (ص)(2).

[208] الضّرع لكلّ ذات ظلف أو خفّ‌، يراد به الثّدي (ص)(3).

[209] الطّلّ‌: أضعف المطر. و طلّة الرّجل: امرأته(4).

[210] السّموم: الرّيح الحارّة. و الجمع سمائم (ص)(5).

[211] الحسم: القطع. و يقال: الحسوم: الشّؤم(6). و يقال: اللّيالي الحسوم؛ لأنّها تقطع الخير(7)عن أهلها (ص)(8).

[212] الصّوب: نزول المطر. و الصّيّب: السّحاب ذو(9)الصّوب. و صاب: أي نزل.

و تقول: صابه المطر أي أمطر (ص)(10).

[213] الأجّة: شدّة الحرّ و توهّجه. و الجمع إجاج، مثل جفنة و جفان. و ماء أجاج: أي ملح(11)مرّ (ص)(12).

20. دعاؤه عليه السّلام في مكارم الأخلاق

[214] الموفور: الشّيء التّام (ص)(13).

[215] استفرغت أيّامي في كذا، إذا كانت بجميعها مبذولة فيه (س).


1) . ج 3، ص 1111.

2) . ج 3، ص 1113.

3) . ج 3، ص 1249.

4) . ج 5، ص 1752.

5) . ج 5، ص 1954.

6) . ش: السؤم.

7) . ش: الخبر.

8) . ج 5، ص 1899.

9) . ص: دون (؟). به يقين اين كلمه در صحاح «ذو» بوده است ولى در نسخه چاپى كه ما از آن استفاده كرده ايم اشتباه ضبط شده است. ضبط صحيح كلمه را مى توان در مختار الصحاح، محمّد بن عبد القادر، ص 197 و نقل قول علامۀ مجلسى از صحاح در بحار الأنوار، ج 99، ص 194 يافت. همچنين ر. ك: لسان العرب، ج 1، ص 534.

10) . ج 1، ص 164.

11) . ش: مالح.

12) . ج 1، ص 297.

13) . ج 2، ص 847.

[216] الكبر: التّكبّر (س).

[217] العجب/ b 248 /: هو أن يحصل للعابد(1)في نفسه أنّه عبد كثيرا (س).

[218] المنّ‌: القطع، و يقال: النّقص. و منه قوله تعالى: فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ‌(2). و من عليه منّا: أنعم عليه. و من عليه منّة: أي امتنّ‌. يقال: المنّة تهدم الصّنيعة(3)(ص)(4).

[219] بذلة: أي مبذولا (س).

[220] الفخر و الافتخار: عدّ الصّفات الحسنة (ص)(5).

[221] رتعت الماشية ترتع رتوعا: أي أكلت ما شاءت. و اسم المكان منه مرتع (ص)(6).

[222] مقته مقتا: أي أبغضه (ص)(7).

[223] الاكرومة من الكرم، كالاعجوبة من العجب (ص)(8).

[224] الشّنآن - بالفتح -: البغض (ص)(9).

[225] عقّ والده يعقّ عقوقا و معقّة، فهو عاقّ (ص)(10)أي سبّه و شتمه (س).

[226] المقة: المحبّة. و الهاء عوض من الواو (ص)(11).

[227] لابست الأمر: خالطته. و لا بست فلانا: عرفت باطنه (ص)(12).

[228] المعاشرة: المخالطة. و كذلك التّعاشر. و الاسم العشرة (ص)(13).

[229] ضهدته فهو مضهود و مضطهد: أي(14)مقهور (ص)(15).


1) . ق: العابد.

2) . سورۀ فصلت، آيۀ 8.

3) . ق و ش: الضيعة. در ش ابتدا «الصنيعة» بوده كه آن را خط زده و به «الضيعة» بدل كرده اند.

4) . ج 6، ص 2207.

5) . ج 2، ص 779.

6) . ج 3، ص 1216.

7) . ج 1، ص 266.

8) . ج 5، ص 2021.

9) . ج 5، ص 2146.

10) . ج 4، ص 1528.

11) . ج 4، ص 1568.

12) . ج 2، ص 971.

13) . ج 2، ص 747.

14) . ش: التي.

15) . ج 1، ص 498.

[230] قصبه: أي عابه (ص)(1).

[231] الظّفر: الفوز (ص)(2).

[232] المكر: الاحتيال و الخديعة (ص)(3).

[233] عند يعند - بالكسر - عنودا: أي خالف و ردّ الحقّ و هو يعرفه، فهو عنيد و عاند (ص)(4).

[234] الغشّ‌: خلاف النّصح (ص)(5).

[235] الاغضاء: إدناء الجفون بعضها من بعض (ص)(6).

[236] الحلية: ما يتزيّن به. و منه سيف محلّى (س).

[237] [المعرّة: الاثم (ص)](7).

[238] عذت بفلان و استعذت به: أي لجأت إليه. و هو عياذي: أي ملجئي. و قولهم معاذ اللّه: أي أعوذ باللّه معاذا، تجعله بدلا من اللّفظ بالفعل(8)لأنّه مصدر و إن كان غير مستعمل في(9)مثل سبحان اللّه (ص)(10).

[239] الذّرء - بالفتح -: كلّ ما استترت به. يقال: أنا في ظلّ فلان و في ذرئه: أي كنفه و ستره. و ذرى الشّيء - بالضم -: أعاليه. الواحدة ذروة و ذروة أيضا (ص)(11).

[240] الدّعة: مصدر من ودع يدع دعة. و الهاء عوض من الواو (ص)(12)و يراد به العيش الهنيّ‌(13)الذي لا نكد فيه (س)(14).

[241] وسمه يسمه وسمة: إذا أثّر فيه بسمة و كيّ‌. و الهاء عوض من الواو (ص)(15).


1) . ج 1، ص 203.

2) . ج 2، ص 730.

3) . ج 2، ص 819.

4) . ج 1، ص 510.

5) . ج 3، ص 1013.

6) . ج 6، ص 2447.

7) . ج 2، ص 742. ش: - [].

8) . ش: بالعمل.

9) . ش: - فى.

10) . ج 2، ص 566-567.

11) . ج 6، ص 2245.

12) . ج 3، ص 1295.

13) . ش: المهنى.

14) . ق: ص.

15) . ج 5، ص 2051.

[242] المنحة: العطيّة (ص)(1).

[243] الكدّ: الشّدّة في العمل و طلب الكسب (ص)(2).

[244] النّدّ - بالكسر -: المثل و النّظير (ص)(3).

[245] الاصر: الذّنب و الثّقل(4).

[246] اليسار و اليسارة: الغنى. و قد أيسر الرّجل: أي استغنى (ص)(5).

[247] قتر على عياله يقتر و يقتر قترا و قتورا: أي ضيّق عليهم في النّفقة. و كذلك التّقتير و الاقتار (ص)(6).

[248] فتنته المرأة: إذا دلّهته و حيّرته. و التّدلية(7): ذهاب(8)العقل من الهوى. يقال: دلّهه / a 249 /الحبّ‌: أي حيرّه و أدهشه(9). و الدّهش(10): التّحيّر (ص)(11).

[249] الورع - بكسر الراء(12)-: الرّجل التّقيّ (ص)(13).

[250] [السّبيل: الطّريق. و الجمع سبل. يذكّر و يؤنّث](14).

[251] النّهج: الطّريق الواضح، و كذلك المنهج و المنهاج (ص)(15).

21. دعاؤه عليه السّلام إذا أحزنه أمر

[252] الضّرير: صاحب الضّرورة و يراد به شديد الاحتياج (ص).

[253] الحقير: الصّغير الذّليل (ص)(16).

[254] [رجل مهين: أي حقير](17)


1) . ج 1، ص 408.

2) . ج 1، ص 527.

3) . ج 1، ص 540.

4) . ج 2، ص 579.

5) . ج 2، ص 858.

6) . ج 2، ص 786.

7) . ق: التدلهة.

8) . ق و ش: + من.

9) . ج 6، ص 2231.

10) . ق: أدهشه.

11) . ج 3، ص 1006.

12) . ق: - الراء.

13) . ج 3، ص 1296.

14) . ق: - [].

15) . ج 1، ص 346.

16) . ج 2، ص 635.

17) . ج 6، ص 2210. ق: - [].

[255] الدّخور: الصّغار و الذّلّ‌. يقال: دخر الرّجل - بالفتح - فهو داخر. و أدخره غيره (ص)(1).

[256] لأى لأيا: أبطأ بطأ. و اللّأواء: الشّدّة(2).

[257] الوجل: الخوف (ص)(3).

[258] شعرت بالشيء - بالفتح - أشعر به شعرا: أي فطنت له. و منه قولهم: ليت شعري: أي ليتني علمت (ص)(4).

[259] فجر فجورا: أي فسق. و فجر: أي كذب، و أصله الميل. و الفاجر:

المائل (ص)(5).

[260] المنّة: النّعمة (س)(6).

[261] اليد: القوّة. و اليد: النّعمة و الاحسان(7).

22. دعاؤه عليه السّلام عند الشّدّة

[262] تجهّمه: استقبله بما يكره. و تجهّمه: كلح في وجهه(8). و الكلوح: تكشّر(9)في عبوس (ص)(10).

[263] حصرني(11)الشّيء و أحصرني: أي حبسني (ص)(12).

[264] الجرأة: مثل الجرعة و هي الشّجاعة (ص)(13).

[265] كلأه اللّه كلاءة - بالكسر -: حفظه و حرسه. يقال: اذهب في كلاءة اللّه. و اكتلأت منهم: أي احترست (ص)(14).


1) . ج 2، ص 655.

2) . ج 6، ص 2478.

3) . ج 5، ص 1840.

4) . ج 2، ص 699.

5) . ج 2، ص 778.

6) . ج 5، ص 2041: النعمة: المنة.

7) . ج 6، ص 2540.

8) . ج 5، ص 1892.

9) . ق: تكسّر.

10) . ج 1، ص 399.

11) . ق: حصر بي.

12) . ج 2، ص 632.

13) . ج 1، ص 40.

14) . ج 1، ص 69.

[266] المقدرة: القدرة(1).

[267] الشّبهة: الالتباس. و المشتبهات(2)من الامور: المشكلات(3). المتشابهات:

المتماثلاث (ص)(4).

[268] التّحفّظ: التّيقّظ(5)و قلّة الغفلة (ص)(6).

[269] تحرّست من فلان و احترست بمعنى تحفّظت منه (ص)(7).

[270] انحطّت النّاقة في سيرها: أي أسرعت (ص)(8).

[271] الاخلاص في الطّاعة: ترك الرّياء (ص)(9).

23. دعاؤه عليه السّلام بالعافية

[272] السّامّة: الخاصّة. يقال كيف السّامّة و العامّة (ص)(10).

[273] الملمّة و الملامة(11): النّازلة من نوازل الدّنيا(12)(ص)(13).

[274] الهامّة: واحدة الهوامّ‌. و لا يقع هذا الاسم إلاّ على المخوف من الأحناش(14)(ص)(15).

[275] المرود على الشيء: المرون(16)عليه. و المارد: العاتي. و العاتي: المتكبّر. و عتا الشّيخ: كبر و ولّى(17). و قد مرد الرّجل - بالضم - مرادة: فهو مارد و مريد (ص)(18).

[276] أترفته(19)النّعمة: أي أطغته(20)و كلّ مجاوز(21)حدّه في العصيان(22)فهو


1) . ج 2، ص 787.

2) . ق: المشبّهات.

3) . ق: - المشكلات.

4) . ج 6، ص 2236.

5) . ش: التيقض.

6) . ج 3، ص 1172.

7) . ج 2، ص 913.

8) . ج 3، ص 1119.

9) . ج 3، ص 1037.

10) . ج 5، ص 1954.

11) . ش: اللاّمة؛ ص: -.

12) . ق: الدنية.

13) . ج 5، ص 2032.

14) . ش: الأجناس.

15) . ج 5، ص 2062.

16) . ق: المؤذن.

17) . ج 6، ص 2418 (العاتي).

18) . ج 1، ص 535.

19) . ق: أتوفته.

20) . ج 4، ص 1333.

21) . ق: مجاور.

22) . ق: عن الحد.

طاغ (ص)(1).

[277] خطر الشّيء بقلبي: أي حصل (س).

[278] قمعته و أقمعته(2)بمعنى: قهرته و أذللته (ص)(3).

[279] الدّحر: الطّرد و الابعاد (ص)(4).

[280] لمزه يلمزه، إذا ضربه و دفعه(5). و لهزت(6)القوم: أي خالطتهم و دخلت(7)بينهم (ص)(8).

[281] الرّاجل: خلاف الفارس. و الجمع رجل، مثل صاحب و صحب(9).

24. دعاؤه عليه السّلام لأبويه

[282] [العسوف(10): الظّلوم (ص)](11).

[283] الوسن: النّعاس. و الوسنان. النّعسان (ص)(12).

[284] خفض الصّوت(13): غضّه. يقال: خفّض عليك القول، و خفّض عليك: أي هوّن (ص)(14).

[285] العريكة: الطّبيعة. و فلان ليّن العريكة، إذا/ b 249 /كان سلسا (ص)(15).

[286] [الوظيفة: ما يقدّر للإنسان في كلّ يوم من رزق أو طعام أو غيره (ص)](16).

[287] الحتم: إحكام الأمر. و الحتم: القضاء (ص)(17).

[288] عزمت على كذا عزما: إذا أردت فعله و قطعت عليه(18). قال اللّه تبارك و تعالى:


1) . ج 6، ص 2412.

2) . ق: أقعمته.

3) . ج 3، ص 1272.

4) . ج 2، ص 655.

5) . ج 2، ص 892.

6) . ق و ش: لمزت.

7) . ق: خالفهم و دخل.

8) . ج 2، ص 892.

9) . ج 4، ص 1705.

10) . ق: الغشوم.

11) . ج 4، ص 1403. ش: - [].

12) . ج 6، ص 2214.

13) . ق: المصوت.

14) . ج 3، ص 1075.

15) . ج 4، ص 1599.

16) . ج 4، ص 1439. ش: - [].

17) . ج 5، ص 1892.

18) . ق: على ذلك.

وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً(1)أي صريمة [أمر] (ص)(2).

25. دعاؤه عليه السّلام لولده

[289] الولد: قد يكون واحدا و جمعا، و كذا الولد - بالضم - و قد يكون الولد جمع ولد كأسد و أسد. و الولد - بالكسر - لغة في الولد(3).

[290] أود الشّيء - بالكسر - يأود(4)أودا: أي اعوجّ‌. و تأوّد: تعوّج. و آدني الحمل(5)يئودني أودا: أي أثقلني (ص)(6).

[291] العضد: السّاعد، و هو من المرفق إلى الكتف. و عضدته أعضده: أعنته.

و المعاضدة: المعاونة (ص)(7).

[292] يقال: حدب عليه و تحدّب عليه: أي تعطّف عليه (ص)(8).

[293] ذرّيّة الرّجل: ولده(9).

[294] يقال: فلان خبال على أهليه: أي عناء. و الخبال أيضا: الفساد(10).

[295] السّؤل(11): ما يسأله الانسان(12).

26. دعاؤه عليه السّلام لجيرانه و أوليائه

[296] [نبذت الشّيء أنبذه: إذا ألقيته من يدك. و نابذه الحرب: أي كاشفه (ص)(13).

المكاشف: الذي لم يداهن (س(14).

[297] الكافّة: الجميع. يقال: لقيتهم كافّة: أي كلّهم](15).


1) . سورۀ طه، آيۀ 115.

2) . ج 5، ص 1985.

3) . ج 1، ص 550-551.

4) . ق و ش: أود الشيء يأود بالكسر.

5) . ق: أودني الجمل.

6) . ج 1، ص 439.

7) . ج 1، ص 506.

8) . ج 1، ص 108.

9) . ج 2، ص 663.

10) . ج 4، ص 1682.

11) . ق: السؤال.

12) . ج 5، ص 1723.

13) . ج 2، ص 571.

14) . ق: ص.

15) . ج 4، ص 1422. ش: - [].

27. دعاؤه عليه السّلام لأهل الثّغور

[298] الثّغر: موضع من فروج البلدان (ص)(1)الذي يخاف مجيء العدو منها (س).

[299] حميته حماية: أي دفعت عنه. و اسم الفاعل الحامي، و الجمع حماة(2)(ص)(3).

[300] شيء سابغ: أي كامل واف. و سبغت(4)النّعمة تسبغ - بالضم - سبوغا. و أسبغ اللّه عليه النّعمة: أي أتمّها، و إسباغ الوضوء: أي إتمامه (ص)(5).

[301] شحذت السّكّين(6)أشحذه شحذا: أي حددته. المشحذ: المسنّ (ص)(7).

[302] الحوزة: النّاحية. و حوزة الملك: بيضته (ص)(8).

[303] حام الطّير و غيره حول الشّيء يحوم حوما و حومانا(9): دار. و حومة القتال:

معظمه، و كذلك حومة الماء و الرّمل و غيره (ص)(10).

[304] ألّفت بين الشّيئين(11)تأليفا، فتألّفا و ائتلفا (ص)(12)إذا تحابّا(13)بعد(14)المنافرة (س).

[305] التّدبير في الأمر: أن تنظر إلى ما يؤول إليه عاقبته (ص)(15)فتفعله على وجه لا يلحقه الفساد (س).

[306] المواترة(16): المتابعة. و لا يكون إلاّ إذا وقع بينهما فترة و إلاّ فهي مداركة و مواصلة(17).

[307] الميرة(18): الطّعام يمتاره(19)الانسان. و قد مار لأهله يميرهم ميرا، إذا أتاهم


1) . ج 2، ص 605.

2) . ق: جمع حامي و حماة.

3) . ج 6، ص 2319.

4) . ش: أسبغت.

5) . ج 4، ص 1321.

6) . ش: المسكين.

7) . ج 2، ص 565.

8) . ج 2، ص 873.

9) . ق: - و حومانا.

10) . ج 5، ص 1908.

11) . ق: + تألفا.

12) . ج 4، ص 1332.

13) . ق: تحلّبا.

14) . ش: - بعد.

15) . ج 2، ص 655.

16) . ش: المتواترة.

17) . ج 2، ص 843.

18) . ش: + إعطاء.

19) . ق: يماره.

بالمير. و منه قولهم: ما عنده خير و لا مير (ص)(1).

[308] اللّطف في العمل: الرّفق فيه. و اللّطف من اللّه تعالى: التّوفيق و العصمة (ص)(2).

[309] اطّرد(3)الشّيء: تبع بعضه بعضا. و تطرّد الأنهار: جريانها (ص)(4).

[310] القرن - بالكسر -: كفؤ له(5)في الشّجاعة (ص)(6).

[311] الوثيق: الشّيء المحكم. و الجمع وثاق(7)(ص)(8).

[312] الفؤاد: القلب. و الجمع: أفئدة/ a 250 / (ص)(9).

[313] التّشريد: الطّرد و التّفريق. و منه قوله تعالى: فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ‌(10)أي فرّق و بدّد جمعهم (ص)(11).

[314] رحم معقومة: أي مسدودة لا تلد (ص)(12).

[315] المحال: الكيد و المكر (ص)(13).

[316] مددت الرّجل بكذا: أي أعنته به(14).

[317] أردفت النّجوم: توالت و تتابعت. و التّرادف: التّتابع (ص)(15).

[318] النّقص و النّقيصة: العيب. و فلان يتنقّص فلانا: أي يقع فيه و يثلبه (ص)(16).

[319] حشدوا يحشدون - بالكسر -: أي اجتمعوا، و كذلك احتشدوا و تحشّدوا (ص)(17).

[320] ذهلت عن الشّيء: نسيته و غفلت عنه. و أذهلني عنه كذا (ص)(18).


1) . ج 2، ص 821.

2) . ج 4، ص 1427.

3) . ق: الطرد.

4) . ج 1، ص 499.

5) . ص: كفؤك.

6) . ج 6، ص 2181.

7) . ق و ش: وثائق.

8) . ج 4، ص 1563.

9) . ج 2، ص 517.

10) . سورۀ انفال، آيۀ 57.

11) ج 1، ص 491.

12) . ج 5، ص 1988.

13) . ج 5، ص 1817: المحل.

14) . ش: - به.

15) . ج 4، ص 1364.

16) . ج 3، ص 1059.

17) . ج 1، ص 462.

18) . ج 4، ص 1702.

[321] ركن الشّيء: جانبه الأقوى (ص)(1).

[322] أقرعته: كففته. و مقارعة الأبطال: قرع كف(2)بعضهم بعضا (ص)(3).

[323] الشّوكة: شدّة البأس و الحدّة في السّلاح (ص).

[324] الدّاء: المرض. و الجمع أدواء(4).

[325] ألحّ السّحاب بالمكان: أقام به، مثل ألثّ (ص)(5).

[326] أرض حصّاء: أي جرداء لا خير فيها (ص)(6). و الأحصّ مذكّر الحصّاء.

[327] حزب الرّجل: أصحابه (ص)(7).

[328] الجوح(8)- بالجيم و الحاء المهملة -: الاستيصال. و منه الجائحة(9): و هي الشّدّة التي تذهب المال من سنة أو فتنة. يقال: جاحتهم و اجتاحتهم (ص)(10)أي استأصلتهم.

و استأصلت الشّيء: أي قطعته و لم أدع شيئا من أصله (س).

[329] العتاد: العدّة. تقول: أخذ للأمر(11)عدّته و عتاده: أي أهبته و آلته (ص)(12).

[330] و تحزّبوا: تجمّعوا(13).

28. دعاؤه عليه السّلام متفزّعا إلى اللّه

[331] يقال: انقطع فلان إلى فلان: أي(14)إذا اختص به و لم يذهب إلى غيره (س)(15).

[332] الرّفد: العطاء (ص)(16).

[333] السّفه: ضدّ الحلم. و أصله الخفّة (ص)(17).


1) . ج 5، ص 2126.

2) . ش: - كف.

3) . ج 3، ص 1264.

4) . ج 1، ص 51.

5) . ج 1، ص 400.

6) . ج 3، ص 1032.

7) . ج 1، ص 109.

8) . ش: الجوع.

9) . ش: الجائعة.

10) . ج 1، ص 360.

11) . ق: خذ الأمر.

12) . ج 1، ص 502.

13) . ج 1، ص 109.

14) . ش: - فلان أي.

15) . ق و ش: ص.

16) . ج 1، ص 472.

17) . ج 6، ص 2234.

[334] ضلّ الشّيء يضلّ ضلالا(1): أي ضاع و هلك. و فلان يلومني ضلّة، إذا لم يوفّق للرّشاد في عذله(2)(ص)(3).

[335] الثّروة: كثرة العدد(4). يقال: إنّه لذو ثروة(5)و ذو ثراء، يراد به لذو عدد و كثرة مال (ص)(6).

[336] الحزم: ضبط الرّجل أمره و أخذه بالثّقة، فهو حازم (ص)(7).

[337] الاعتبار: العبرة(8).

[338] وفق و اتّفق بمعنى (ص)(9).

29. دعاؤه عليه السّلام إذا قتر عليه الرّزق

[339] الحسم: القطع.(10)

30. دعاؤه عليه السّلام في قضاء الدّين

[340] تبذير(11)المال: تفريقه إسرافا (ص)(12).

[341] زوى فلان المال عن وارثه زيّا، إذا منعه (ص)(13).

[342] خوّله اللّه الشّيء: أي ملّكه إيّاه (ص)(14).

[343] بينهما وصلة: أي اتّصال (ص)(15).

[344] بلغت المكان(16)بلوغا: وصلت إليه.(17)و المراد بالوصلة: الموصل، و بالبلغة:


1) . ش: إضلالا.

2) . ق: عدله.

3) . ج 5، ص 1748.

4) . ق: العدو. ش: + و المال.

5) . ش: ذروة.

6) . ج 6، ص 2292.

7) . ج 5، ص 1898.

8) . ج 2، ص 732.

9) . ج 4، ص 1567.

10) . ج 5، ص 1899.

11) . ق: تبذّر.

12) . ج 2، ص 587.

13) . ج 6، ص 2369.

14) . ج 4، ص 1690.

15) . ج 5، ص 1842.

16) . ق: المكات.

17) . ج 4، ص 1316.

المبلّغ (س).

[345] قد تذرّع فلان بذريعة: أي توسّل بوسيلة (ص)(1).

31. دعاؤه عليه السّلام في التّوبة

[346] تداولته الأيدي: أي أخذته هذه مرّة و هذه مرّة (ص)(2).

[347] الزّمام: الخيط الذي يشدّ في البرة، أو(3)في الخشاش(4)- بالكسر -: الذي يدخل في أنف البعير. و هو من خشب/ b 250 /و البرة من صفر(5).(6)

[348] استحوذ عليه الشّيطان: أي غلب (ص)(7).

[349] تعاطاه: تناوله. و فلان يتعاطى كذا: أي يخوض فيه (ص)(8).

[350] التّغرير: حمل النّفس على الغرر. و غرّه يغرّه غرورا: خدعه (ص)(9).

[351] قشعت الرّيح السّحاب: أي كشفته، فانقشع و تقشّع (ص)(10). أي انكشف و ذهب (س).

[352] الجليل: العظيم (ص)(11).

[353] الأمّ - بالفتح -: القصد (ص)(12).

[354] أفرخ الرّوع: أي ذهب الفزع. يقال: ليفرخ روعك: أي ليخرج عنك فزعك كما يخرج الفرخ عن البيضة(13).

[355] مثل بين يديه مثولا: أي انتصب. و منه قيل لمنارة السّراج(14): ماثلة (ص)(15).


1) . ج 3، ص 1211.

2) . ج 4، ص 1700.

3) . ق و ش: و.

4) . ج 5، ص 1944.

5) . ق: من خشو البرة و من فرطر (؟).

6) . ج 3، ص 1004.

7) . ج 2، ص 563.

8) . ج 6، ص 2431.

9) . ج 2، ص 769.

10) . ج 3، ص 1265.

11) . ج 4، ص 1659.

12) . ج 5، ص 1865.

13) . ج 1، ص 428.

14) . ص: المسرجة.

15) . ج 5، ص 1816.

[356] التّخشّع: تكلّف الخشوع. و الخشوع: الخضوع(1). و الخضوع: التّطامن و التّواضع (ص)(2).

[357] طأطأ رأسه: طامنه و حفظه(3)(ص)(4).

[358] بثّ الخبر و أبثّه بمعنى: أي نشره. يقال أبثثتك سرّي: أظهرته(5)لك (ص)(6).

[359] [نجز حاجته ينجزها: قضاها و نجز وعده و أنجزه: وفا بوعده (ص)(7)و انتجز و تنجّز و استنجز: طلب الوفاء (س)](8).

[360] الدّنس: الوسخ (ص)(9).

[361] قارف فلان الخطيئة: أي خالطها. و قارف امرأته: أي جامعها. و يقال: ما اقترفت(10)لذلك: أي ما(11)دانيته(12)و لا خالطت أهله (ص)(13).

[362] [تأنّى في الأمر: أي ترفّق و تنظّر (ص)(14)و تأنّيت فلانا: أمهلت (س)](15).

[363] فسخ الشّيء: نقضه. و فسخت ثوبي: طرحته (ص)(16).

[364] كنفت الرّجل أكنفه: أي حطته و صنته. و المكانفة: المعاونة. و الكنف:

الجانب (ص)(17).

[365] الافضال: الاحسان. و أفضل عليه و تفضّل بمعنى (ص)،(18)و تطوّل مثله (س).

[366] وجب القلب وجيبا: اضطرب(19).


1) . ق: - الخضوع.

2) . ج 3، ص 1204.

3) . ش: حفضه.

4) . ج 1، ص 60.

5) . ش: ظهرته.

6) . ج 1، ص 273.

7) . ج 2، ص 895.

8) . ش: - [].

9) . ج 2، ص 928.

10) . ش: اقترت.

11) . ش: اما.

12) . ق: دانيت.

13) . ج 4، ص 1415-1416.

14) . ج 4، ص 2273.

15) . ش: - [].

16) . ج 1، ص 429.

17) . ج 4، ص ص 1424.

18) . ج 5، ص 1791.

19) . ج 1، ص 232.

[367] الخفير(1): المجير. خفرت(2)الرّجل أخفره(3)- بالكسر -: إذا أجرته و كنت له خفيرا تمنع عنه (ص)(4).

[368] الوجل: الخوف (ص)(5).

[369] أناب إلى اللّه: أقبل و تاب (ص)(6).

[370] استحطّني فلان من الثّمن شيئا(7)أي طلب أن اسقط له شيئا من الثّمن. فحطّت له: أي أسقطت له. فالحطّة: الاسقاط. و أما قوله تعالى: وَ قُولُوا حِطَّةٌ‌(8)أتي حطّ عنّا أوزارنا. و يقال: هي كلمة امر بنو إسرائيل بقولها لو قالوها لحطّت أوزارهم (ص)(9).

[371] خاب الرّجل خيبة: إذا لم ينل ما طلب (ص)(10).

[372] أنقذه من(11)فلان و استنقذه و تنقّذه(12)بمعنى: أي نجّاه و خلّصه (ص)(13).

32. دعاؤه عليه السّلام بعد صلاة اللّيل

[373] بٰاؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اَللّٰهِ‌(14): رجعوا به، أي صار عليهم. و كذلك باء بإثمه يبوء بوءا. و تقول باء بحقّه: أقرّ، و ذا يكون - أبدا - بما عليه، لا له (ص)(15).

[374] يقال: من أين خبرت هذا الأمر؟: أي من أين علمت. و الاسم الخبر - بالضم - و هو العلم بالشّيء (ص)(16).

[375] عزب(17)عنّي فلان يعزب و يعزب: أي بعد و غاب (ص)(18).


1) . ق: الحفير؛ ش: الحقير.

2) . ش: حقرت.

3) . ق: حفره.

4) . ج 2، ص 648.

5) . ج 5، ص 1840.

6) . ج 1، ص 229.

7) . ق: + ص.

8) . سورۀ بقره، آيۀ 58.

9) . ج 3، ص 1119.

10) . ج 1، ص 123.

11) . ش: - من.

12) . ق: تتقذه.

13) . ج 2، ص 572.

14) . سورۀ بقره، آيۀ 61.

15) ج 1، ص 38.

16) . ج 2، ص 641.

17) . ش: عزت.

18) . ج 1، ص 181.

[376] أنظرته: أي أخّرته. و استنظره: أي استمهله (ص)(1).

[377] ردي - بالكسر - يردى: هلك. و أرداه غيره. و يقال: ردى و تردّى، إذا سقط / a 251 /في بئر، أو تهوّر(2)من جبل (ص)(3).

[378] الصّحراء: البريّة. و أصحر الرّجل: أي خرج إلى الصّحراء (ص)(4).

[379] لاذ به لوذا و(5)لياذا: أي لجأ إليه و عاذ به (ص)(6)فالملاذ: اسم المكان مثل المقام (س).

[380] القنوط(7): اليأس (ص)(8).

[381] الأمل: الرّجاء (ص)(9).

[382] هجد و تهجّد: أي نام ليلا. و هجد و تهجّد: أي سهر، و هو من الأضداد. و منه قيل لصلاة اللّيل: التّهجّد (ص)(10).

[383] انتهاك(11)الحرمة: تناولها بما لا يحلّ‌. نهكت(12)الثّوب - بالفتح - أنهكه(13)نهكا:

أي لبسته حتّى خلق. و نهكت الطّعام: بالغت في أكله (ص)(14)و يمكن أن يقال من هذا الفعل انتهك بمعنى نهك (س).

[384] اجترح(15)أي اكتسب. و الجوارح(16)من السّباع و الطّير: ذوات الصّيد.

و جوارح الانسان: أعضاؤه التي(17)يكتسب بها (ص)(18).

[385] العائدة: العطف و المنفعة. يقال: هذا الشّيء أعود عليك من كذا، أي أنفع.


1) . ج 2، ص 831.

2) . ش: هوّر.

3) . ج 6، ص 2355.

4) . ج 2، ص 708.

5) . ق: او.

6) . ج 2، ص 570.

7) . ق: + التحا (؟).

8) . ج 3، ص 1155.

9) . ج 4، ص 1627.

10) . ج 1، ص 552.

11) . ش: انتهك.

12) . ق: نكهت.

13) . ش: انهكته.

14) . ج 4، ص 1613.

15) . ش: + الشيء.

16) . ق و ش: بالجوارح.

17) . ق و ش: الذي.

18) . ج 1، ص 358.

و فلان ذو صفح و عائدة: أي ذو عفو و تعطّف (ص)(1).

[386] الكفؤ: النّظير (ص)(2).

[387] شهد له بكذا شهادة: أي أدّى ما عنده من الشّهادة، فهو شاهد، و الجمع شهد، كصاحب و صحب. و جمع الجمع: شهود و أشهاد (ص). و استشهد بكذا: أي أتى بشاهده(3)(ص)(4).

[388] الحشمة: الاستحياء. و احتشمته(5)و احتشمت منه بمعنى (ص)(6).

[389] مكان حرج و حرج: أي ضيّق (ص)(7).

[390] حجاب الجوف: ما يحجب بين الفؤاد و سائره (ص)(8)أي بين القلب و سائر الجوف (س).

[391] [رجل حظيّ‌: إذا كان ذا حظوة و منزلة. و حظي عند الأمير و احتظى به بمعنى (ص)(9)و أحظى: اسم تفضيل من حظى (س)](10).

[392] صدف عنّي: أعرض(11).

[393] صلق الفحل يصطلق بنابه، و ذلك صريره(12)إذا حكّ بعض أنيابه ببعض و سمع لها صوت، فهو صالق (س).

[394] فغر فاه: أي فتحه (ص)(13).

[395] العثرة الزّلّة (ص)(14).

[396] شحنت السّفينة: أي ملأتها (ص)(15)ملاء، لا مزيد عليه (س).


1) . ج 1، ص 511.

2) . ج 1، ص 68.

3) . ش: بشهادة.

4) . ج 1، ص 491.

5) . ق: احشمته.

6) . ج 5، ص 1900.

7) . ج 1، ص 305.

8) . ج 1، ص 107.

9) . ج 6، ص 2316.

10) . در «ش» محو شده.

11) . ج 4، ص 1384.

12) . ج 4، ص 1509.

13) . ج 2، ص 782.

14) . ج 2، ص 736.

15) . ج 5، ص 2143.

33. دعاؤه عليه السّلام في الاستخارة

[397] الذّريعة: الوسيلة (ص)(1).

[398] زاح الشّيء يزيح زيحا: أي بعد و ذهب و أزاحه غيره (ص)(2).

[399] غمط عيشه: أي بطره و حقره (ص)(3).

[400] جنح: أي مال(4).

34. دعاؤه عليه السّلام إذا ابتلي أو رأى مبتلى بذنب

[401] [قصبه: أي عابه. قال الكميت: على أنّي اذمّ و اقصب (ص)](5).

[402] المساوي: العيوب. و منه قولهم: (الخيل تجري على مساويها)(6): أي إنّها و إن كانت بها أوصاب(7)و عيوب، فإنّ كرمها يحملها على الجرى (ص)(8).

[403] العورة: سوأة الانسان و كلّ ما يستحيا منه(9)(ص)(10).

[404] الدّخل: العيب و الرّيبة. و كذلك الدّخل - بالتّحريك - يقال: هذا الأمر فيه دخل و دغل بمعنى (ص)(11)فالدّخيلة مصدر، كالقطيعة و الصّريمة (س).

[405] صفو الشّيء: خالصه. و محمد صلّى اللّه عليه و آله صفوة اللّه من خلقه. يقال/ b 251 /: صفوة مالي، و صفوة مالي. و إن حذفوا الهاء قالوا: صفو مالي - بالفتح - لا غير (ص)(12).

[406] البريّة: الخلق (ص)(13).


1) . ج 3، ص 1211.

2) . ج 1، ص 371.

3) . ج 3، ص 1147.

4) . ج 1، ص 360.

5) . ج 1، ص 203. ش: - []. اين كلمه مربوط به دعاى مكارم الأخلاق است اما در «ق» همين جا آمده است.

6) . ق: مساوتها.

7) . ق: أقصاب.

8) . ج 1، ص 57.

9) . ق: به.

10) . ج 2، ص 759.

11) . ج 4، ص 1696.

12) . ج 6، ص 2401.

13) . ج 1، ص 36.

35. دعاؤه عليه السّلام في الرّضا

[407] يقال(1): زوى فلان المال عن وارثه، إذا منعه (ص)(2).

[408] الخسيس: الدّنيء (ص)(3).

36. دعاؤه عليه السّلام إذا نظر إلى السّحاب

[409] الآية: العلامة (ص)(4).

[410] بدرت الشّيء أبدر بدورا: أسرعت إليه. و كذلك بادرت إليه. و تبادر القوم:

تسارعوا. و ابتدروا السّلاح: تسارعوا إلى أخذه (ص)(5).

[411] المحل: الجذب(6)و هو انقطاع المطر و يبس الأرض من الكلأ (ص)(7).

[412] الوحر في الصّدر، مثل الغلّ (ص)(8).

[413] المادّة: الزّيادة المتّصلة. و مدّ اللّه في عمره. و مدّه في(9)غيّه: أمهله و طوّل له (ص)(10).

37. دعاؤه عليه السّلام إذا اعترف بالتّقصير عن تأديه الشّكر

[414] الاستطاعة: الإطاقة (ص)(11)و أطاق الشّيء: أي قدر عليه و على تحمّله (س).

[415] أفاضوا في الحديث: أي اندفعوا (ص)(12).

[416] أملى اللّه له: أي أمهله و طوّل له (ص)(13).

[417] قد أوشك فلان: أي أسرع. و وشك البين: سرعة الفراق (ص)(14).


1) . ش: - يقال.

2) . ج 6، ص 2369.

3) . ج 2، ص 919.

4) . ج 6، ص 2275.

5) . ج 5، ص 586.

6) . ش: الجذب.

7) . ج 5، ص 1817.

8) . ج 2، ص 844.

9) . ق: في.

10) . ج 1، ص 534.

11) . ج 3، ص 1255.

12) . ج 3، ص 1099.

13) . ج 6، ص 2497.

14) . ج 4، ص 1615.

[418] المناقشة: الاستقصاء في الحساب. و في الحديث: من نوقش في الحساب عذّب (ص)(1).

[419] الكدح: العمل و السّعي و الكسب. يقال: هو يكدح في كذا: أي يكدّ(2).

38. دعاؤه عليه السّلام في طلب العفو

[420] الحجر: الحرام، يكسر و يضمّ و يفتح. و قرئ بهنّ في قوله تعالى: حِجْراً مَحْجُوراً: /(3)أي يقول المشركون يوم القيامة إذا رأوا ملائكة العذاب: حِجْراً مَحْجُوراً:

أي حراما محرّما، يظنّون أنّ ذلك ينفعهم كما كانوا(4)يقولون في الدّنيا لمن يخافونه في الشّهر الحرام (ص)(5).

[421] ألمّ الرّجل من اللّمم، و هي صغار الذّنوب. و يقال: هو مقاربة المعصية(6)من غير مواقعة (ص)(7).

[422] الادراك: اللّحوق. يقال: مشيت حتّى أدركته. و الدّرك: التّبعة، يسكّن و يحرّك.

يقال: ما لحقك من درك فعليّ خلاصه (ص)(8).

[423] استقلّ بالشّيء إذا تحمله منفردا، كما يقال: فلان استقلّ بالأمر (ص) أي قام به وحده (س).

[424] أمر فادح، إذا عاله(9)و بهظه (ص)(10). أمر فادح: أي شاقّ‌(11)(س).

[425] الاصر: الذّنب و الثّقل (ص)(12).

[426] آسيته بمالي: أي جعلته فيه إسوتي (ص)(13)أي مثلي مساويا لي فيه (س).


1) . ج 3، ص 1023.

2) . ج 1، ص 398.

3) . سورۀ فرقان، آيۀ 22.

4) . ق: يكونون.

5) . ج 2، ص 623.

6) . ق: المعضية.

7) . ج 5، ص 2032.

8) . ج 4، ص 1582.

9) . ش: غاله.

10) . ج 1، ص 390.

11) . ش: ساق؛ ق: شاو.

12) . ج 2، ص 579.

13) . ج 6، ص 2268.

[427] الورطة: الهلاك (ص)(1).

[428] القدس و القدوس: الطّهر(2).

39. دعاؤه عليه السّلام إذا ذكر الموت

[429] الغبّ‌: أن ترد الابل الماء يوما و تدعه(3)يوما. و كذا الغبّ في الحمّى. و الغبّ في الزّيارة، قال الحسن: في كلّ‌(4)اسبوع(5)، يقال: زر غبّا تزدد حبّاً (ص)(6).

40. دعاؤه عليه السّلام في طلب السّتر

[430] التّبحبح: التّمكّن في الحلول [و المقام](7). و بحبوحة الدّار: وسطها (ص)(8).

[431] الشّنار: العيب و العار (ص)(9).

[432] الفوج: الجماعة من النّاس. و الجمع أفواج (ص)(10).

41. دعاؤه عليه السّلام عند ختمه القرآن

[433] المهيمن: / a 252 /الشّاهد (ص)(11).

[434] فرقت بين الشّيئين: أفرق فرقا و فرقانا (ص)(12)و المراد بالمصدر هنا اسم الفاعل أي فارقا (س).

[435] الحيف(13): الجور و الظّلم. و قد حاف عليه يحيف: أي جار (ص)(14).

[436] البرهان: الحجّة(15).


1) . ج 3، ص 1166.

2) . ج 2، ص 957.

3) . ق: تدعيها؛ ش: تدعها.

4) . ش: - كل.

5) . ش: + مرّة.

6) . ج 1، ص 190.

7) . ق: مرّة.

8) . ج 1، ص 354.

9) . ج 2، ص 704.

10) . ج 1، ص 336.

11) . ج 6، ص 2217.

12) . ج 4، ص 1540.

13) . ق و ش: الحوف؛ ص: متن.

14) . ج 4، ص 1347.

15) . ج 5، ص 2078.

[437] الجيس من الرّجال، إذا كان عنّينا. و الجمع جواسي (س).

[438] التّسهيل: التّيسير(1).

[439] المحكم من القرآن و الحديث: الذى لا يحتمل التّأويل مثل: قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ،(2)و المتشابه بخلافه (س).

[440] خلجه و اختلجه: إذا جذبه و انتزعه (ص)(3).

[441] الزّيغ: الميل (ص)(4).

[442] الحبل: العهد. و الحبل: الأمان، و هو مثل الجوار (ص)(5).

[443] المعقل: الملجأ (ص)(6)و يطلق كثيرا على(7)البنيان المنيع الحصين (س).

[444] البلوج: الاشراق. يقال: بلج الصّبح [يبلج](8)- بالضم - و تبلّج: أضاء، و ابتلج مثله. و كذلك الحقّ‌(9)إذا اتّضح الصّبح. و يقال: أبلج الصّبح إذا أسفر أو أضاء (ص)(10).

[445] المصباح: السّراج. و قد استصبحت به: أوقدته (ص)(11)و انتفعت بنوره (س).

[446] الالتماس: الطّلب. و التّلمّس: التّطلّب مرّة بعد اخرى (ص)(12).

[447] العلم: العلامة. و العلم: الرّاية (ص)(13).

[448] النّهج: الطّريق الواضح(14)(ص)(15)و أنهج طريقا: أي طرق طريقا (س).

[449] العرصة: كلّ بقعة بين الدّور واسعة ليس بها بناء. و الجمع العراص و العرصات (ص)(16).


1) . ج 5، ص 1733.

2) . سورۀ توحيد، آيۀ 1.

3) . ج 1، ص 311.

4) . ج 4، ص 1320.

5) . ج 4، ص 1664.

6) . ج 5، ص 1769.

7) . ش: على كثير.

8) . ق و ش: - []؛ ص: + [].

9) . ق: الجوّ.

10) . ج 1، ص 300.

11) . ج 1، ص 380.

12) . ج 2، ص 972.

13) . ج 5، ص 1990.

14) . ش: الوضح.

15) . ج 1، ص 346.

16) . ج 3، ص 1044.

[450] الشّمائل: الأخلاق (ص)(1).

[451] قفوت أثره قفوا و قفوا(2)أي اتّبعته. و قفّيت على أثره بفلان: أي أتبعته إيّاه (ص)(3).

و أقف بنا آثاره: أي أتبعنا آثاره.

[452] خاض القوم في الحديث: أي أفاضوا فيه (ص)(4).

[453] الدّرن: الوسخ (ص)(5).

[454] الاملاق: الافتقار (ص)(6).

[455] الخصب - بالكسر -: ضدّ الجذب(7)(ص)(8).

[456] الضّريبة: الطّبيعة و السّجيّة. الجمع الضّرائب (ص)(9).

[457] الهوّة: الوهدة العميقة(10). و الوهدة(11): المكان المطمئنّ‌(12). و المطمئنّ‌(13):

المنخفض(14)(ص).

[458] الذّياد: الطّرد. يقال: ذذته عن كذا. و ذذت الابل: سقتها و طردتها (ص)(15).

[459] الحشرجة: الغرغرة عند الموت و تردّد النّفس (ص)(16).

[460] التّرقوة: العظم الذي بين النّحر و العاتق (ص)(17).

[461] تجلّى: أي انكشف (ص)(18).

[462] اللّحد - بالتّسكين -: الشّقّ في جانب القبر. و ألحدت الميّت: أي وضعته في


1) . ج 5، ص 1740.

2) . ق: - قفوا.

3) . ج 6، ص 2466.

4) . ج 3، ص 1075.

5) . ج 5، ص 2112.

6) . ج 4، ص 1557.

7) . ش: الجذب.

8) . ج 1، ص 120.

9) . ج 1، ص 169-170.

10) . ج 6، ص 2538.

11) . ق: الوهدة العميقة الهوة و الهوة.

12) . ج 1، ص 551.

13) . ش: - و المطمئن.

14) . ق: المنحفض. ر. ك: صحاح، ج 1، ص 272؛ لسان العرب، ج 3، ص 471.

15) . ج 1، ص 468.

16) . ج 1، ص 306.

17) . ج 4، ص 1453.

18) . ج 6، ص 2305.

اللّحد (ص)(1). و اسم المكان منه ملحد و الجمع ملاحد (س(2).

[463] كلّ شيء كثر(3)حتّى علا و غلب فقد طمّ يطمّ‌. يقال: فوق كلّ طامّة طامة. و منه سمّيت القيامة طامّة (ص)(4).

[464] النّكد: العسر (ص)(5).

42. دعاؤه عليه السّلام إذا نظر إلى الهلال

[465] البهيم: الأسود. يقال: ليل بهيم: أي أسود. و البهمة: السّوداء. و الجمع بهم، مثل ظلمة و ظلم (ص).

[466] امتهنت الشّيء: أي ابتذلته (ص)(6)و لم أصنه عمّا ابتذلته فيه (س).

[467] اليمن: البركة (ص)(7).

[468] مباشرة الامور: أن تليها بنفسك (ص)(8).

[469] استوزعت اللّه شكره فأوزعني: أي استلهمته فألهمني(9)(ص)(10).

[470] الجنّة - بالضم -: ما استترت به من سلاح. / b 252 /و الجنّة: السّترة. و الجمع الجنن(11).

43. دعاؤه عليه السّلام إذا دخل شهر رمضان

[471] حباه حبوة: أي أعطاه. و الحباء: العطاء (ص)(12).

[472] التّمحيص: الابتلاء و الاختبار (ص)(13).

[473] لغا يلغوا لغوا: أي قال باطلا (ص)(14).


1) . ج 1، ص 531-532.

2) . ق: ص.

3) . ق: كثير.

4) . ج 5، ص 1976.

5) . ج 1، ص 542.

6) . ج 6، ص 2209.

7) . ج 6، ص 2220.

8) . ج 2، ص 590.

9) . ق و ش: استمهلته فأمهلني: ص: متن.

10) . ج 3، ص 1297.

11) . ج 5، ص 2094.

12) . ج 6، ص 2308.

13) . ج 3، ص 1056.

14) . ج 6، ص 2483.

[474] لهوت بالشّيء ألهو(1)لهوا: إذا لعبت به (ص)(2)و قد يطلق اللّهو على اللّعب بالآلات المطربة (س).

[475] يد بسط: أي مطلقة. و قد يكون بسط اليد بمعنى مدّها إلى الشّيء. للأخذ و للبطش(3)(س).

[476] الوعاء: واحد الأوعية. يقال: أوعيت الزّاد و المتاع، إذا جعلته في الوعاء (ص)(4)فوعى الوعاء الزّاد يعيه. فالزّاد موعوّ (س).

[477] الاستيناف: الابتداء (ص)(5)في الشّيء مرّة اخرى (س).

[478] أهّله اللّه للخير(6)تأهيلا (ص)(7)جعله أهلا له أو أهلا به: أى آنسا(8)به (س).

44. دعاؤه عليه السّلام في وداع شهر رمضان

[479] الشّوب: الخلط (ص)(9).

[480] التّوبة النّصوح: الصّادقة(10).

[481] السّوم في البيع: طلب(11)زيادة عن الثّمن الذي هو ثمن المبيع (س).

[482] الدّخور: الصّغار و الذّلّ (ص)(12).

[483] أزلفه: قرّبه. و الزّلفة و الزّلفى: القربة و المنزلة العالية (ص)(13).

[484] الثّواب: جزاء الطّاعة و كذا المثوبة (ص)(14).

[485] حاولت الشّيء: أي أردته (ص)(15).


1) . ق: - ألهو.

2) . ج 6، ص 2487.

3) . ق: الأخذ أو البطس؛ ش: للأخذ و البطش.

4) . ج 6، ص 2525.

5) . ج 4، ص 1333.

6) . ق: الخير.

7) . ج 4، ص 1629. ق: س.

8) . ق: انشأ.

9) . ج 1، ص 158.

10) . ج 1، ص 411.

11) . ق: طلبه.

12) . ج 2، ص 655.

13) . ج 4، ص 1270.

14) . ج 1، ص 95.

15) . ج 4، ص 1681.

[486] الذّمام: الحرمة (ص)(1).

[487] القرين: المصاحب(2). و قرينة الرّجل: زوجته (ص)(3).

[488] الفجيعة: الرّزيّة. و قد فجعته المصيبة: [أي أوجعته. و كذلك التّفجيع. و تفجّعت له: أي توجّعت](4)(ص)(5).

[489] [المضض: وجع المصيبة](6).

[490] شيء نفيس: أي يتنافس فيه و يرغب (ص). و نفس الشّيء ينفسه(7): أي صار نفيسا. و نافسه مثل ضاربه: أي لا تعدّ نفسها نفيسة عنده (ص)(8).

[491] البرم - بالتحريك -: مصدر قولك برم به - بالكسر - إذا سئمه(9). و تبرّم به(10)مثله. و أبرمه: أي أملّه و أضجره(11).

[492] غاض الماء يغيض غيضا: أي قلّ و نضب(12). و غاض ثمن السّلعة: أي نقص (ص)(13).

[493] الكآبة: سوء الحال. و الانكسار من الحزن (ص)(14).

[494] غبر الشّيء يغبر: أي بقي. و الغابر: الماضي. و الغابر: المستقبل، و هو من الأضداد (ص)(15).

45. دعاؤه عليه السّلام يوم الفطر

[495] الالحاح مثل الالحاف(16)تقول ألحّ عليه بالمسألة (ص)(17)[إذا كرّر المسألة](18).


1) . ج 5، ص 1926.

2) . ق: الصاحب.

3) . ج 6، ص 2182.

4) . ق: - [].

5) . ج 3، ص 1256.

6) . ج 3، ص 1106. ق: - [].

7) . ق: + ينفسه.

8) . ج 2، ص 982.

9) . ق: سبهه.

10) . ق: - به.

11) . ج 5، ص 1869.

12) . ق: نصب.

13) . ج 3، ص 1069.

14) . ج 1، ص 207.

15) . ج 2، ص 765.

16) . ق: الإلحاق.

17) . ج 1، ص 400.

18) . ق: - [].

[496] اجتباه: أي اصطفاه(1).

[497] العفاء: التّراب. و العفاء: الدّروس و الهلاك. و الاعفاء مثله (ص)(2).

[498] انتجعت فلانا، إذا أتيته تطلب معروفه (ص)(3)و العرف و المعروف:

العطاء (س).

[499] نزعت(4)الشّيء: أي قلعته. و نزعت(5)إلى كذا: أي اشتقته. و نزع عن الامور نزوعا: انتهى عنها (ص)(6).

[500] فاء يفيء فيئا: رجع و عاد (ص)(7).

[501] دحضت رجله تدحض دحضا: زلقت. و دحضت الشّمس عن كبد السّماء:

زالت. و دحضت حجّته دحوضا: بطلت(8)(ص)(9).

[502] ويل: كلمة مثل ويح إلاّ أنها كلمة عذاب، و ويح كلمة رحمة (ص)(10).

[503] بلوته بلوا: جرّبته و اختبرته. و بلاه(11)اللّه بلاء، و أبلاه إبلاء حسنا. و ابتلاه: أي اختبره. و التّبالي: / a 253 /الاختبار. و قولهم لا اباليه: أي لا أكترث له. و أبليت الثّوب: أي لبسته حتى بلى و عدم (ص)(12).

[504] الفهاهة: العيّ في النّطق بالحجّة. قال الشاعر:

فلم تلفني فهّا و لم تلف حجّتي *** ملجلجة(13)أبغي لها من يقيمها

(ص)(14).


1) . ج 6، ص 2298.

2) . ج 6، ص 2431.

3) . ج 3، ص 1288.

4) . ش: النزوع نزعت.

5) . ش: نزعته.

6) . ج 3، ص 1289.

7) . ج 1، ص 63.

8) . ق: بطلته.

9) . ج 3، ص 1075-1076.

10) . ج 5، ص 1846.

11) . ق: إبلاءه.

12) . ج 6، ص 2285.

13) . ق: ملحلة.

14) . ج 6، ص 2245.

[505] قصاراك أن تفعل كذا - بالفتح -: أي غايتك و آخر أمرك (ص)(1).

[506] حسر البعير يحسر حسورا: أعيا(2).

46. دعاؤه عليه السّلام يوم العرفة

[507] ابتدعت الشّيء: اخترعته لا على مثال. و اللّه سبحانه بديع السّماوات و الأرض (ص)(3)بهذا المعنى (س).

[508] أله - بالفتح - إلاهة: أي عبد عبادة. و منه قرأ ابن عباس: و يذرك و إلهتك(4)، بكسر الهمزة. و قال: و عبادتك و كان يقول: إنّ فرعون كان يعبد. و منه قولنا اللّه. و أصله إلاه على فعال بمعنى مفعول؛ لأنّه مألوه: أي معبود، كقولنا: إمام بمعنى مفعول لأنّه مؤتمّ به، فلمّا ادخلت عليه الألف و اللاّم حذفت الهمزة تخفيفا لكثرته في الكلام، و لو كانتا(5)عوضا منها لما اجتمعتا(6)مع المعوّض منه في قولهم: الآله. و قطعت الهمزة في النّداء للزومها تفخيما لهذا الاسم (ص)(7).

[509] الرّقيب: الحافظ. و الرّقيب: النّاظر (ص)(8).

[510] البهاء: الحسن (ص)(9).

[511] السّنخ: الأصل (ص)(10).

[512] احتذى مثاله: أي اقتدى (ص)(11).

[513] النّصف: النّصفة (ص)(12).

[514] العدل - بالكسر و الفتح -: النّظير و المثل (ص)(13).


1) . ج 2، ص 793.

2) . ج 2، ص 629.

3) . ج 3، ص 1183.

4) . سورۀ اعراف، آيۀ 127.

5) . ق و ش: كانت.

6) . ش: اجتمعت.

7) . ج 6، ص 2223.

8) . ج 1، ص 137.

9) . ج 6، ص 2288.

10) . ج 1، ص 423.

11) . ج 6، ص 2311.

12) . ج 4، ص 1432.

13) . ج 5، ص 1760.

[515] [أمطته: نحّيته. و منه إماطة الأذى عن الطّريق (ص)](1).

[516] ماريته اماريه(2)مراء: أي جادلته (ص)(3).

[517] [الجدد: الأرض الصّلبة. و في المثل: من سلك الجدد أمن العثار (ص)(4).

[518] بهره بهرا: أي غلبه (ص)](5).

[519] الفطرة: الخلقة. و قد فطره يفطره - بالضم - فطرا: أي خلقه (ص)(6).

[520] النّسم: جمع نسمة، و هي النّفس. و النّسمة: الانسان (ص)(7).

[521] أغرق النّازع في القوس: أي استوفى مدّها(8). و نزع في الشّبه إلى أبيه: أي ذهب (ص)(9)و(10)الحمد يقوى من استوفى ذهابا في توفيته (س).

[522] النّحلة: العطيّة من غير طلب (ص)(11).

[523] الأزر: القوّة. و قوله تعالى: اُشْدُدْ بِهِ أَزْرِي(12)أي ظهري (ص)(13).

[524] نكب(14)عن الطّريق و ينكب نكوبا: أي عدل (ص)(15).

[525] ألقيته: أي طرحته. و ألقيت إليه بالمودّة (ص)(16)أي أظهرتها له (س).

[526] الصّفر: الخالي(17)(ص)(18).

[527] [الدّلّ و الدّلال: رفع النّفس لما فيه من الفضل. و الاسم الدّالّة (ص)](19).

[528] أترفته النّعمة: أي أطغته (ص)(20).


1) . ج 3، ص 1162. ش: - [].

2) . ش: - أماريه.

3) . ج 6، ص 2491.

4) . ج 1، ص 449.

5) . ج 2، ص 598. ش: - [].

6) . ج 2، ص 781.

7) . ج 5، ص 2040.

8) . ج 4، ص 1536.

9) . ج 3: ص 1289.

10) . ق: في.

11) . ج 5، ص 1826.

12) . سورۀ طه، آيۀ 31.

13) ج 2، ص 578.

14) . ق: + ينكب.

15) . ج 1، ص 228.

16) . ج 6، ص 2484.

17) . ق: الخالص.

18) . ج 2، ص 714.

19) . ش: - [].

20) . ج 4، ص 1333.

[529] [نطت الشّيء بغيره: خلطته به (س)](1).

[530] تنصّل فلان من ذنوبه: أي تبرّأ (ص)(2).

[531] توحّد اللّه بعصمته: أي عصمه و لم يكله إلى غيره (ص)(3).

[532] استدرجه إلى كذا: إذا استنزله اللّه درجة فدرجة(4)حتى يورطه فيه. و استدراج اللّه العصاة أن يرزقهم الصّحة و النّعمة فيجعلون رزق اللّه ذريعة و متسلّقا إلى ازدياد/ b 253 /الكفر و المعاصي.

[533] تشاحّ‌(5)الرجلان على الأمر: لا يريدان أن يفوتهما. و فلان يشاحّ على فلان: أي يضنّ به و يبخل (ص)(6).

[534] تبّره تتبيرا: كسّره و أهلكه (ص)(7).

[535] انحرف عنه و تحرّف عنه و احرورف: أي مال (ص)(8).

[536] الغمرة: الشّدّة. و الجمع غمرات. و غمرات الموت: شدائده (ص)(9).

[537] رهقه - بالكسر - يرهقه: إذا غشيه و لم يبعد عنه. و(10)الرّهق: السّفه و الطّغيان.

و منه قوله تعالى: فَزٰادُوهُمْ رَهَقاً (11)(ص)(12).

[538] أرسله من يده: إذا رماه (س).

[539] السّقطة: العثرة و الزّلّة و كذا السّقاط(13).

[540] وهل في الشّيء يوهل وهلا: إذا غلط فيه و سها (ص)(14).


1) . ش: - [].

2) . ج 5، ص 1831.

3) . ج 1، ص 545.

4) . ش: - فدرجة.

5) . ش: + كشاف (؟).

6) . ج 1، ص 378.

7) . ج 2، ص 600.

8) . ج 4، ص 1343.

9) . ج 2، ص 772.

10) . ش: + يقال.

11) . سورۀ جن، آيۀ 3.

12) ج 4، ص 1486-1487.

13) . ج 3، ص 1132.

14) . ج 5، ص 1846.

[541] الآلاء: النّعم. واحدها ألى(1)- بالفتح - و قد يكسر(2)(ص)(3).

[542] الشّماتة: الفرح بمصيبة العدوّ (ص)(4).

[543] البطشة: السّطوة و الأخذ بالعنف. و كذا البطش (ص)(5).

[544] قرعته كذا: أي ضربته. و القارعة: الشّدّة من شدائد الدّهر، و هي الدّاهية (ص)(6).

[545] أبلس من رحمة اللّه: أي يئس. منه سمّي إبليس (ص)(7).

[546] الوجس: فزعة القلب (ص)(8).

[547] الدّون: الحقير الخسيس (ص)(9).

[548] الحذر: التّحرّز (ص)(10).

[549] أعذر الرّجل: أي صار ذا عذر. و في المثل: أعذر من أنذر (ص)(11).

[550] العمه(12): التّحيّر و التّردّد. و قد عمه الرجل - بالكسر - فهو عمه و عامه (ص)(13).

[551] السّهو: الغفلة. و قد سها عن الشّيء فهو ساه (ص)(14).

[552] الكرّ: الرّجوع (ص)(15)و تلحقه الهاء (س).

[553] تبوّأت منزلا: أي نزلته. و بوّأت للرّجل منزلا و بوّأته بمعنى(16): أي هيّأته و مكّنت له فيه (ص)(17).

[554] أجزلت له العطاء: أي اكثرت (ص)(18).


1) . ش: أعلا.

2) . ق: و قد تنكر.

3) . ج 6، ص 2270.

4) . ج 1، ص 255.

5) . ج 3، ص 996.

6) . ج 3، ص 1263.

7) . ج 2، ص 906.

8) . ج 2، ص 984.

9) . ج 5، ص 2115.

10) . ج 2، ص 626.

11) . ج 2، ص 740.

12) . ق: العمة.

13) . ج 6، ص 2242.

14) . ج 6، ص 2386.

15) . ج 2، ص 805.

16) . ق: - بمعنى.

17) . ج 1، ص 37.

18) . ج 4، ص 1655.

[555] النّوال: العطاء. و النّائل مثله (ص)(1).

[556] الدّعة: الخفض (ص)(2)و هو العيش الخالي عن التّشويش (س).

[557] حبط عمله - بالكسر - حبطا بالتسكين - و حبوطا: بطل ثوابه و أحبطه اللّه (ص)(3).

[558] حاطه يحوطه حوطا و حيطة و حياطة: أي كلأه و رعاه (ص)(4).

47. دعاؤه عليه السّلام في يوم الأضحى و الجمعة

[559] عبّيت الجيش: إذا هيّأته في مواضعه (ص)(5).

[560] [أصابه: أي وجده (ص)](6).

[561] عكف على الشّيء يعكف عكوفا: أي أقبل عليه مواظبا(7).

[562] [ابتززت الشّيء: أي استلبته (ص)](8).

[563] شيعة الرّجل: أتباعه و أنصاره (ص)(9).

48. دعاؤه عليه السّلام في دفاع كيد الأعداء

[564] تقحيم النّفس في الشّيء: إدخالها فيه(10).

[565] الشّعب - بالكسر -: الطّريق في الجبل. و الجمع الشّعاب (ص)(11).

[566] نضا سيفه و انتضاه: سلّه (ص)(12).

[567] ظبة السّهم: طرفه(13)(ص)(14)و ظبة الشّيء: حدّه (س).


1) . ج 5، ص 1836-1837.

2) . ج 3، ص 1295.

3) . ج 3، ص 1118.

4) . ج 3، ص 1121.

5) . ج 6، ص 2418.

6) . ش: - []. ج 1، ص 165.

7) . ج 4، ص 1406.

8) . ش: - []. ج 2، ص 862.

9) . ج 3، ص 1240.

10) . ج 5، ص 2006.

11) . ج 1، ص 156.

12) . ج 6، ص 2511.

13) . ش: حرفه.

14) . ج 6، ص 2417.

[568] المدية - بالضم -: الشّفرة (ص)(1).

[569] شباة(2)كلّ شيء: حدّ طرفه. و الجمع الشّبا (ص)(3).

[570] أرهفت سيفي: أي رقّقته (ص)(4).

[571] دفت الدّواء و غيره: أي بللته بماء أو بغيره (ص)(5)لأجل الشّرب (س).

[572] المسدّد: المقوّم. و سدّد رمحه، هو خلاف قولك: عرّضه (ص)(6)و سدّد سهامه إذا وجّهها نحو المرمى (س). / a 254 /

[573] الزّعاق: الملح، و طعام مزعوق إذا كثر ملحه (ص).

[574] أرصدت له: أعددت له (ص)(7).

[575] الغلّة: حرارة العطش و كذلك الغليل. و الغليل: الضّغن و الحقد (ص)(8).

[576] [الشّوى: جمع](9)شواة، و هي جلدة الرّأس. و الشّوى: اليدان و الرّجلان و الرّأس من الآدميّين. يقال: رماه فأشواه، إذا لم يصب المقتل(10)(ص)(11).

[577] السّريّة: قطعة من الجيش. و الجمع سرايا (ص)(12).

[578] أضبيت على الشّيء: أشرفت عليه لأن أظفر به(13).

[579] الطّريدة: ما طردت من صيد و غيره (ص)(14).

[580] النّهزة: الفرصة. و انتهزتها إذا اغتنمتها(15)(ص)(16).

[581] الملق: الودّ و اللّطف الشّديد. [و الملق: صاحب الودّ و اللّطف](17)(ص)(18).


1) . ج 1، ص 2490.

2) . ش: شبا.

3) . ج 6، ص 2388.

4) . ج 4، ص 1367.

5) . ج 4، ص 1361.

6) . ج 1: ص 482.

7) . ج 1، ص 471.

8) . ج 5، ص 1784.

9) . ش: - [].

10) . ق: يصيب القتل.

11) . ج 6، ص 2396.

12) . ج 6، ص 2375.

13) . ج 6، ص 2406.

14) . ج 1، ص 499.

15) . ق: غنمتها.

16) . ج 2: ص 987.

17) . ش: - [].

18) . ج 4، ص 1556.

[582] الحنق: الغيظ (ص)(1).

[583] الدّغل - بالتحريك -: الفساد مثل الدّخل (ص)(2).

[584] الزّبية: الرّابية(3)لا يعلوها الماء. و الزّبية: حفرة تحفر للأسد، سمّيت بذلك لأنّهم كانوا يحفرونها في موضع عال (ص)(4).

[585] الرّكس: ردّ الشّيء مقلوبا (ص)(5).

[586] قمعته و أقمعته: أي قهرته و ذللته، فانقمع (ص)(6).

[587] الرّبق - بالكسر -: حبل فيه عدّة عرى، تشدّ به البهم. الواحدة من العرى: ربقة (ص)(7).

[588] الشّرق: الشّجا و الغصّة (ص)(8)و شرق بكذا إذا لم يمكنه تجرّعه (س).

[589] سلقه(9)بالكلام سلقا، إذا آذاه، و هو شدّة القول باللّسان (ص)(10).

[590] الجدول: النّهر الصّغير (ص)(11).

[591] أكديت الرّجل عن الشّيء: رددته. و أكدى الرّجل، إذا قلّ خيره (ص)(12).

49. دعاؤه عليه السّلام في الرّهبة

[592] السّوأة: العورة و الفاحشة. و السّوأة و السّوءاء: الخلّة القبيحة (ص)(13).

[593] [ألقى بيده: أي سقط في يده. (ص)](14)

[594] الرّمّة - بالكسر -: العظام البالية (ص)(15).


1) . ج 4، ص 1465.

2) . ج 4، ص 1697.

3) . ق و ش: الزابية.

4) . ج 6، ص 2366.

5) . ج 2، ص 933.

6) . ج 3، ص 1272.

7) . ج 4، ص 1480.

8) . ج 4، ص 1501.

9) . ق: سلق.

10) . ج 4، ص 1497.

11) . ج 4، ص 1654.

12) . ج 6، ص 2472.

13) . ج 1، ص 56.

14) . ش: - [] در صحاح اللغة هم يافت نشد. در ق كلمه «يئس» هم در پايان آمده كه به نظر مى رسد زايد باشد.

15) . ج 5، ص 1937.

50. دعاؤه عليه السّلام في التّضرّع

[595] الصّنع و الصّنيع: العطاء(1). و الصّنيعة: العطيّة (س).

[596] الظّلامة و الظّليمة و المظلمة: ما تطلبه عند الظّالم، و هو اسم ما اخذ منك ظلما (ص)(2).

[597] انتصر منه: أي انتقم منه (ص)(3).

[598] التّضجيع في الأمر: التّقصير. و تضجّع في الأمر: أي تقعّد(4).

51. دعاؤه عليه السّلام في الالحاح

[599] اتّكلت على فلان في أمري: إذا اعتمدت عليه. و التّوكّل: إظهار العجز و الاعتماد على غيرك (ص)(5).

52. دعاؤه عليه السّلام في التّذلّل

[600] كلّمته فأفحمته: إذا أسكتّه في خصومة أو غيرها (ص)(6).

[601] كبا يكبو كبوة: سقط(7).

[602] حرّ الوجه: ما بدا من الوجنة(8). و الوجنة: ما ارتفع من الخدّين (ص)(9).

[603] الاستكانة: الخضوع (ص)(10).

[604] الأوصال: المفاصل(11).


1) . ق: القطاء.

2) . ج 5، ص 1977.

3) . ج 2، ص 829.

4) . ج 3، ص 1248.

5) . ج 5، ص 1845.

6) . ج 5، ص 2000.

7) . ج 6، ص 2471.

8) . ج 2، ص 627.

9) . ج 6، ص 2212.

10) . ج 6، ص 2190.

11) . ج 5، ص 1842.

53. دعاؤه عليه السّلام في استكشاف الهموم

[605] [التّلقين: التّفهم. و لقّني: فهّمني](1).

تمّت حاشية ابن إدريس على الصحيفة الكاملة و وافق الفراغ من تنسيخه غرة شهر جمادي الأوّل من عام ثمان و ثمانين و ألف من هجرة الرسول.

و الحمد للّه رب العالمين.


1) . ش: - []. ج 6، ص 2196.

الدرّة الحمراء في زيارة العاشوراء

اشاره

محمّد بن ابو الحسن شهدادى مصاحبى نايينى (1278 ق) تحقيق: مهدى باقرى سيانى

درآمد

اشاره

از درخشان ترين دوران حوزۀ كهن و پربركت اصفهان، قرن سيزدهم هجرى است كه اين شهر مجمع عالمان و فرهيختگان بزرگى بوده كه هر كدام چون ستاره اى در آسمان علم و فقاهت شيعه نورافشانى نموده است و اينك نام برخى از رادمردان نامدار زينت بخش اين اوراق مى گردد كه عبارت اند از:

حضرات آيات: سيّد محمّد باقر شفتى، حاج محمّد ابراهيم كلباسى، شيخ محمّد تقى رازى نجفى اصفهانى، آقا محمّد على هزارجريبى، سيّد صدر الدين عاملى، حاج محمّد جعفر آباده اى، مير سيّد محمّد شهشهانى، آخوند ملّا حسين على تويسركانى، مير سيّد حسن مدرّس و....

مؤلف

از ديگر چهره هاى درخشان اين دوران، مؤلّف اين رساله، مرحوم علّامۀ فقيه «ميرزا محمّد شهدادى نايينى مصاحبى» است.

مؤلّف در خانواده اى اهل فضل و كمال كه اغلب از عالمان، شاعران و خوش نويسان بوده اند تولّد يافته و در سال 1258 هجرى با جمعى از

اقوام نزديك خويش از قريۀ محمّديۀ نائين به اصفهان نقل مكان نموده و بيست سال پايانى عمر خويش را در اين شهر گذرانيده و به واسطۀ كمالات وجودى خويش با دو تن از عالمان بزرگ معاصر خود - يعنى مرحوم حاج محمّد جعفر آباده اى و مير سيّد محمّد شهشهانى - مصاحبت و همنشينى داشته و تمامى يا اغلب آثار خويش را در اين دوران به انجام رسانيده است.

مرحوم معلّم حبيب آبادى از وى چنين ياد مى كند: «... ملّا ميرزا محمّد از بزرگان علما، فقها و اهل فضل و ادب و جامع معقول و منقول بوده است»(1).

از دوران تحصيل، اساتيد و شاگردان وى اطّلاع چندانى در دست نيست. تنها نكته اى كه در اين مورد مى تواند راه گشا باشد يادداشتى است كه وى در ابتداى جلد سوم مهم ترين كتاب خود يعنى قناطر الوصول إلى [مدائن] علم الاصول دارد و از آن چنين استفاده مى شود كه وى آثار خود را به حاج محمّد جعفر آباده اى(2)ارائه نموده و همو بر آن تقريظ نگاشته و در اثناى اين تقريظ نام پنج اثر از آثار مرحوم شهدادى را ذكر كرده است. پس از نقل اين تقريظ، دستخط كوتاهى است از مرحوم آباده اى به تاريخ بيست و چهارم رمضان 1274 هجرى قمرى كه وى تقريظ اوّل را تأييد نموده است(3).

مرحوم مؤلّف در سال 1278 هجرى قمرى در اصفهان ديده از جهان فروبست و در تكيۀ شيخ محمّد تقى رازى در تخت فولاد اصفهان به


1) . مكارم الآثار، ج 6، ص 2231، ش 1296.

2) . وى علّامۀ فقيه رجالى محمّد جعفر بن محمّد صفى فارسى آباده اى شاگرد سيّد محمّد باقر شفتى، سيّد محمّد مجاهد و حاج محمّد ابراهيم كلباسى و از مشاهير علماى شيعه است (متوفّاى 19 رمضان 1280 ق)؛ ر. ك: دانشمندان و بزرگان اصفهان، ج 1، ص 27-30.

3) . فهرست نسخه هاى خطى مجلس شوراى اسلامى، ج 38، ص 612، ش 14465. فهرست نگار محترم در توضيح اين كتاب و تقريظ بر آن نام محمّد جعفر فارسى را ذكر نموده كه منظور حاج محمّد جعفر آباده اى است.

خاك سپرده شد(1).

آثار مؤلّف

صاحب مكارم الآثار در شرح حال مؤلّف، يازده اثر از وى نام مى برد كه در ذيل همراه با توضيحاتى ذكر مى شود:

1.

قناطر الوصول إلى [مدائن] علم الأصول: ظاهرا مهم ترين اثر وى مى باشد و شامل سه جلد بوده است. تأليف آن در روز جمعه 18 ذى قعدۀ 1273 ق به پايان رسيده است. نسخه اى از جلد سوم اين كتاب در كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى با شمارۀ 14465 نگهدارى مى شود(2).

2.

الرسالة الهلالية: رساله اى كوتاه در مباحث نجومى است كه تأليف آن در 27 رجب 1266 ق پايان يافته و اخيرا (سال 1384 شمسى) با همّت محقّق گرامى جناب آقاى رضا مختارى و در شمارۀ دوم ميراث فقهى (جلد اوّل در رؤيت هلال) به زيور طبع آراسته گرديده است.(3)اين رساله تنها اثر منتشر شده از مرحوم شهدادى است.

3.

اللؤلؤ المكنون: موضوع اين رساله وقت نافلۀ ظهر و عصر است و تأليف آن در پنجم شوّال 1266 ق پايان پذيرفته و با تحقيق اين جانب به زودى منتشر خواهد شد.

4.

الدرّة الحمراء: رسالۀ حاضر و با موضوع كيفيت زيارت عاشوراست كه توضيح آن در ادامه خواهد آمد.

5.

نظم الدرر: اين رساله در مبحث طهارت و(4)تاريخ تأليف آن مربوط به


1) . مكارم الآثار، ج 6، ص 2232.

2) . فهرست نسخه هاى خطى مجلس شوراى اسلامى، ج 38، ص 611.

3) . ر. ك: رؤيت هلال: ج 1، ص 611-618.

4) .... مرحوم معلّم حبيب آبادى، اين كتاب را چنين معرفى مى نمايد: «يازدهم: كتاب نظم الدرر در حلّ و عقد مختصر» -

سال 1371 و قبل از آن است.

6.

العرائس البكرية في المحرّمات بالمصاهرة: مؤلّف، اين رساله را قبل از نوشتن قناطر الوصول إلى [مدائن] علم الاصول تأليف نموده است.

7.

اصلاح ذات البين: رساله اى در مبحث شقاق و خلع است كه مانند دو رسالۀ قبل و با استناد به تقريظ اوّل مرحوم آباده اى در ابتداى جلد سوم كتاب قناطر الوصول، تأليف آن به سال 1371 و قبل از آن باز مى گردد.

8.

الرسالة الكرّية: رساله اى در تعيين مقدار كر به وزن و مساحت است.

9.

مجلاة المشاعر: شرح يا تعليقه اى بر كتاب مشاعر ملاّصدراست.

10.

كشف النهاية في علم القراءة: از تاريخ تأليف اين رساله و دو رسالۀ قبلى اطّلاعى در دست نيست.

11.

بيت الشرف(1): رساله اى مفصل در آداب و احكام حج و عمره و ظاهرا آخرين اثر مرحوم شهدادى است. آغاز اين رساله بحثى پيرامون آداب سفر دارد. نسخۀ موجود از اين رساله 256 صفحه اى و به خط مؤلّف است. تأليف اين اثر در روز جمعه 24 ربيع الثانى 1277 ق به پايان رسيده است و نسخه اى از آن در كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى با شمارۀ 14464 نگهدارى مى شود.(2)

رسالۀ حاضر

الف: اين رساله داراى نكات تازه و بديعى پيرامون زيارت عاشورا و كيفيت آن است. مؤلّف ابتدا دو سند اين زيارت شريف (سند شيخ


1) . مرحوم معلّم حبيب آبادى از اين اثر با عنوان مسالك النهج در مناسك حج نام مى برد.

2) . فهرست كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، ج 38، ص 610.

طوسى در مصباح المتهجّد و سند ابن قولويه در كامل الزيارات) را مورد بررسى قرار داده و پس از آن ده فرع مطرح مى نمايد.

ب. تأليف اين رساله در 16 محرم الحرام 1296 به پايان رسيده است.

مؤلّف پس از اين اثر و در مدّت زمانى كمتر از 9 ماه، دو اثر ديگر خويش يعنى رسالۀ هلاليه و رسالۀ اللؤلؤ المكنون را به پايان مى رساند.

ج. مؤلّف اهتمامى خاص به آراء فقيه و رجالى نامور معاصر خويش، مرحوم سيّد محمّد باقر شفتى دارد و از وى در اين رساله با تعابيرى چون «سيّد المجتهدين» و «عمدة المحقّقين» نام مى برد.

د. مؤلّف در اين رساله يادآور مى شود كه تحقيق خود را بر يكى از علماى بزرگ زمان خود ارائه نموده و مورد پذيرش وى واقع شده است. نويسندۀ رساله در اين مورد مى فرمايد: «... و لقد أعلمت ما أدركته بعض الصواحب العظام من العلماء الكرام و تلقّاه بالقبول» و ظاهرا منظور از «بعض الصواحب العظام»، مرحوم حاج محمّد جعفر آباده اى است.

ه‍. مؤلّف، حواشى سودمندى بر رساله دارد كه در برخى موارد با رمز «منه» تصريح به آن نموده و به برخى نيز تصريح ننموده است كه آن را با رمز [منه قدّس سرّه] مشخص ساخته ايم.

و. تنها نسخۀ شناخته شده از اين رساله در سال 1348 ق و ظاهرا توسّط مرحوم آية الله سيّد احمد صفايى خوانسارى (متوفّاى 1359 ق) كتابت شده و در كتابخانۀ وى نگهدارى گرديده و پس از وى به فرزندش مرحوم آية اللّه سيّد مصطفى صفايى خوانسارى منتقل شده است و اكنون نيز به شمارۀ 19498 در كتابخانۀ آستان قدس رضوى نگهدارى مى شود(1).


1) . ر. ك: فهرست هزار و پانصد نسخۀ اهدايى رهبر معظّم انقلاب به كتابخانۀ آستان قدس رضوى، ص 286.

ز: در تحقيق اين رساله - به خصوص مبحث اسناد و راويان زيارت عاشورا - از سه كتاب ارزشمند مربوط به آن بهرۀ فراوان برده ام كه عبارت اند از شفاء الصدور في شرح زيارة العاشور، اللؤلؤ النضيد في شرح زيارة مولانا أبي عبد اللّه الشهيد و كتاب از اين صبح روشن.

ح. در پايان ضمن طلب علوّ درجات براى علّامۀ فقيه ميرزا محمّد شهدادى مصاحبى نايينى مؤلّف اين رساله، از دو استاد گران قدر، حضرات آيات حاج آقا هادى نجفى و حاج سيّد محمّد رضا حسينى جلالى - كه در به انجام رسيدن اين تحقيق از ارشادات آنها بهره مند بوده ام - و همچنين دوست فاضل و گرامى جناب آقاى رحيم قاسمى - كه ضمن معرّفى رساله، نسخه اى از آن را در اختيار اين جانب قرار دادند - تشكر و تقدير مى نمايم.

تصویر

T09

تصویر

T10

متن رساله

اشاره

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم الحمد للّه الذي شرّفنا بدين الإسلام، و جعلنا من امّة أشرف الأنبياء محمّد خير الأنام، و صيّرنا من شيع الأئمّة الاثني عشر عليهم الصلاة و السلام، و جعل ولايتهم وسيلة للقرب و الزلفى، و زيارتهم ذريعة إلى الدرجة القصوى، سيّما زيارة الشهيد المظلوم و الغريب و المغموم، مولانا و مولى الكونين أبي عبد اللّه الحسين روحنا فداه.

و الصلاة و السلام على من أرسله بالهدى و دين الحقّ ليظهره على الدين كلّه و لو كره المشركون، و على آله الأطايب الذين بأضواء وجودهم قامت السماوات و الأرضون، و بأنوار هدايتهم اهتدى المؤمنون المتّقون، و بهم يثاب و يعاقب يوم لا ينفع مال و لا بنون، عليهم صلوات اللّه الملك العزيز الجبّار، و على أعدائهم لعنة اللّه الغالب المنتقم القهار.

أمّا بعد: فيقول العبد الذليل الأثيم الجاني محمّد بن أبي الحسن الشهدادي المصاحبي المحمّديّة(1)النائيني - عفى اللّه عن جرائمها -: إنّه لمّا كانت زيارة مولانا الحسين المظلوم سيّد الشهداء و شفيع يوم الجزاء - عليه ألف ألف التحيّة و الثناء - مثمرة لاستحقاق المثوبة الاخروية، و مورثة /B1/ للفوز بالسعادة الأبدية، و لا سيّما زيارته - عليه الصلاة و السلام - في اليوم العاشوراء من شهر محرّم الحرام، و كانت الرواية(2)الشريفة الواردة فيها و في كيفيتها و بيان موقع صلاتها غير خالية عن الغلق و الاضطراب، بل كانت صعبة مستصعبة بحيث لا يمكن استفادة المعنى المراد منها على وجه يطمئنّ به النفس لأكثر الناظرين، دعاني ذلك إلى أن اوردها و ابيّن أوّلا سندها، ثمّ أشرحها شرحا موضحا لإبهامها، مبيّنا لإجمالها، مسهّلا لصعوباتها، رافعا لمعضلاتها.


1) . كذا في المخطوطة.

2) . المراد به جنس الرواية لأنّه اثنتان. [منه قدّس سرّه].

من جهة كيفية الزيارة و كميّتها و آدابها، و موضع الإتيان بصلاتها و كيفيتها و كمّيتها، بقدر ما بلغ إليه نظري القاصر، و وسع له فكري الفاتر؛ لينتفع به الصلحاء المؤمنون الراغبون في السنن و الطاعات، و يستمدّ به الأزكياء المتّقون المائلون إلى النوافل و المستحبات، و سمّيته ب‍ «الدرّة الحمراء في زيارة العاشوراء، راجيا من اللّه العطوف الرءوف أن يعصمني بفضله عن الزلل، و يوفّقني بلطفه لإتمامه على وجه الصواب، و أن يتقبّل(1)بمنّه، و يجعله بكرمه ذخيرة ليوم الحساب؛ فقد فوّضت أمري إليه؛ إذ لا حول لي و لا قوّة إلاّ به، و هو حسبي و نعم /A2/ الوكيل، نعم المولى و نعم النصير، فبعونه تعالى و حسن توفيقه أقول:

قد روى شيخ الطائفة - عطّر اللّه مرقده - في المصباح(2)في هذا الباب روايتين: إحداهما:

ما رواه عن محمّد بن إسماعيل بن بزيع(3)، عن صالح بن عقبة، عن أبيه، عن أبي جعفر عليه السّلام قال: من زار الحسين بن على عليهما السّلام في يوم عاشوراء من المحرّم حتّى يظل عنده(4)باكيا، لقي اللّه عزّ و جلّ يوم يلقاه بثواب ألفي حجّة و ألفي عمرة و ألفى غزوة، ثواب كلّ حجّة و عمرة و غزوة كثواب من حجّ و اعتمر و غزا مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و مع الأئمة الراشدين عليهم الصلاة و السلام.

قال: قلت: جعلت فداك، فما لمن كان في بعيد البلاد و أقاصيها و لم يمكنه المصير إليه في ذلك اليوم‌؟

قال: إذا كان كذلك برز إلى الصحراء، أو صعد سطحا مرتفعا في داره، و أومأ إليه بالسلام، و اجتهد في الدعاء على قاتليه، و صلّى من بعد ركعتين، و ليكن ذلك في صدر النهار قبل أن تزول الشمس، ثمّ ليندب الحسين عليه السّلام و يبكيه و يأمر من في داره ممّن لا يتّقيه بالبكاء عليه، و يقيم في داره المصيبة بإظهار الجزع عليه، و ليعزّ بعضهم بعضا بمصابهم الحسين عليه السّلام، فأنا من لهم إذا فعلوا ذلك على اللّه تعالى جميع ذلك.

قلت: /B2/ جعلت فداك، أنت الضامن ذلك لهم و الزعيم‌؟!


1) . كذا في المخطوطة، و الصحيح بمقتضى السياق: يتقبّله.

2) . مصباح المتهجّد، ص 772-773.

3) . طريق الشيخ إليه صحيح. [منه قدّس سرّه].

4) . أي عند قبره الشريف. [منه قدّس سرّه].

قال: أنا الضامن و أنا الزعيم لمن فعل ذلك.

قلت: و كيف يعزّي بعضنا بعضا؟

قال: تقولون: «أعظم اللّه أجورنا بمصابنا بالحسين عليه السّلام، و جعلنا و إيّاكم من الطالبين بثاره مع وليّه الإمام المهديّ من آل محمّد عليهم السّلام»، فإن استطعت أن لا تنتشر يومك في حاجة فافعل؛ فإنّه يوم نحس لا تقضى فيها حاجة مؤمن، فإن قضيت لم يبارك له و لم ير فيها رشدا، و لا يدّخرنّ أحدكم لمنزله فيه شيئا، فمن ادّخر في ذلك اليوم شيئا لم يبارك له فيما ادّخر و لم يبارك في أهله، فإذا فعلوا ذلك كتب اللّه لهم ثواب ألف حجّة و ألف عمرة و ألف غزوة كلّها مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و كان له أجر و ثواب مصيبة كلّ نبيّ و رسول و وصيّ و صدّيق و شهيد مات أو قتل منذ خلق اللّه الدنيا إلى أن تقوم الساعة.

قال صالح بن عقبة و سيف بن عميرة:(1)قال علقمة بن محمّد الحضرمي: قلت لأبي جعفر عليه السّلام: علّمني دعاء أدعو به في ذلك اليوم إذا أنا زرته من قرب، و دعاء أدعو به إذا لم أزره من قرب و أو مأت من بعد البلاد و من داري بالسلام عليه.

قال: يقال لي: يا علقمة، إذا أنت /A3/ صلّيت الركعتين بعد أن تؤمئ إليه بالسلام، فقل عند الإيماء إليه بعد التكبير هذا القول؛ فإنّك إذا قلت ذلك فقد دعوت بما يدعو به زوّاره من الملائكة، و كتب اللّه لك مائة ألف ألف درجة، و كنت كمن استشهد مع الحسين عليه السّلام حتّى تشاركهم في درجاتهم، ثمّ لا تعرف إلاّ في الشهداء الذين استشهدوا معه، و كتب لك ثواب زيارة كلّ نبيّ و كلّ رسول و زيارة كلّ من زار الحسين عليه السّلام منذ يوم قتل - عليه السلام و على أهل بيته - تقول:

السلام عليك يا أبا عبد اللّه... إلى آخر الزيارة المعهودة أعني دعاء السجدة. قال علقمة:

قال أبو جعفر عليه السّلام: إن استطعت أن تزوره في كلّ يوم بهذه الزيارة من دارك فافعل، و لك ثواب جميع ذلك.

أقول: إنّ الذي يستنبط من مشيخة الشيخ رحمه اللّه في كتاب التهذيب(2)أنّ الذي روى في ذلك الكتاب عن محمّد بن إسماعيل بن بزيع فقد روى عن الشيخ المفيد محمّد بن محمّد بن النعمان، عن جعفر بن محمّد بن قولويه، عن محمّد بن يعقوب الكليني، عن محمّد


1) . قوله «قال صالح بن عقبة و سيف بن عميرة» مقول قول محمّد بن إسماعيل بن بزيع. «منه».

2) . مشيخة التهذيب، ج 10، ص 5-8.

بن إسماعيل بن بزيع؛ و يشبه أن يكون الأمر في المصباح أيضا مثله في التهذيب، و إذن فالرواية إلى هنا صحيحة.

و أمّا صالح بن عقبة فقد قال ابن الغضائري في /B3/ حقّه: إنّه غال كذّاب [لا يلتفت إليه](1)كما نقل عنه(2)المير مصطفى رحمه اللّه(3)و ليس في كتب الرجال إشعار بمدحه(4)

... و أمّا مدحه أو وثاقته فقد قال الفاضل النوري قدّس سرّه في خاتمة المستدرك ما لفظه: «السند إلى صالح صحيح بما مرّ، أمّا هو فيشير إلى مدحه بل وثاقته و لو بالمعنى الأعمّ امور...»، و عدّ منها: رواية يونس الذي هو من أصحاب الإجماع عنه.

و منها: رواية جمع من المشايخ و الثقات عنه كمحمّد بن إسماعيل بن بزيع و محمّد بن الحسين بن أبي الخطاب و غيرهما.

و منها: رواية الحسن بن عليّ بن بقّاح - بالقاف المشدّدة - الذي قالوا في حقّه: «صحيح الحديث عنه»، و هذه الكلمة تدلّ على وثاقة كلّ من يروي عنه.

و منها: ذكر النجاشي الشيخ - رحمهما اللّه - له في فهرستهما الموضوعين لذكر المصنّفين من أصحابنا، ثم ذكرهما كتابه و طريقهما إليه و عدم الطعن عليه بشيء، و كذا السروي في معالم العلماء [ص 95، رقم 408].

و منها: عدّ الصدوق رحمه اللّه كتابه من الكتب المعتدة. انتهى ملخّصا.

أقول: أمّا استفادة حسنه منها فليست ببعيدة كما ذهب إليه المحقّق المامقاني قدّس سرّه في النتائج، ص 75 و غيره...» اللؤلؤ النضيد، ص 88-90؛ و راجع: الفهرست [للشيخ الطوسي]، ص 245، رقم 362 و رجال النجاشي، ص 200، رقم 532.

، و كذا أبوه عقبة(5)و علقمة(6)

الف. من مشايخ ابن قولويه؛ و على بعض المباني مشايخ ابن قولويه - بلا واسطة أو مع الواسطة - كلّهم ثقات.

ب. عدّه الشيخ في رجال الباقر و الصادق عليهما السّلام، و في الأخير قائلا «أسند عنه» و على مذهب جماعة من الأعلام هذه العبارة تدلّ على توثيق الرجل أو مدحه.

ج. يعبّر عنه المحقّق الداماد قدّس سرّه ب‍ «حسن الحديث»، و هذا دليل آخر على اعتباره.

د. نقل عنه في الكشي مناظرة تدلّ على بصيرته و حسن حاله. -

أيضا ليسا ممدوحين و إن لم يكونا مذمومين، نعم سيف بن

1) . الرجال لابن الغضائري، ص 69، رقم 70.

2) . في المخطوطة: + «من»، و الظاهر أنّه زائد خطأ.

3) . نقد الرجال، ج 3، ص 208، رقم 3437.

4) . و لكن مع هذا كلّه يمكن عدّه (أي صالح بن عقبة) من الحسان و الممدوحين، بل الثقات كما اعترف به المحقّق المامقاني و المحدّث النوري، و غيرهما، و إليك نصّ كلام الفاضل الشبستري في كتابه اللؤلؤ النضيد؛

5) . عقبة بن قيس مجهول، [منه قدّس سرّه]؛ و عدّه الشيخ في رجاله في أصحاب الباقر عليه السّلام قائلا أنّه مجهول، و روى عنه صالح بن عقبة عن أبي جعفر و أبي عبد اللّه عليهما السّلام في الكافي و التهذيب و من لا يحضره الفقيه ثمان روايات؛ راجع: رجال الطوسي، ص 142، رقم 1539 و ص 261، رقم 3715؛ معجم رجال الحديث، ج 12، ص 171، رقم 7747؛ قاموس الرجال، ج 7، ص 223، رقم 4921؛ الموسوعة الرجالية الميسّرة، ص 229، رقم 3769.

6) . علقمة بن محمّد الحضرمي كوفي، من رجال الباقر و الصادق عليهما السّلام، يمكن عدّه من المعتبر بل الموثّق؛ لأنّه:

عميرة ممدوح بالتوثيق(1)و كيف كان فالرواية ضعيفة،(2)

ثمّ لا يخفى عليك عدم تطرّق احتمال عدم النقاوة في سند زيارة عاشوراء؛ لاشتماله على صالح و أبيه عقبة؛ بيان ذلك هو أنّ هذا السند لصدر الرواية الشريفة، و المذكور في صدر الرواية هو ثواب مطلق زيارة الحسين عليه السّلام يوم عاشوراء من قرب أو بعد و سائر وظائف يوم عاشوراء.

و أمّا سند متن الزيارة الشريفة فاشترك فيه صالح بن عقبة مع سيف بن عميرة الثقة في نقلهما إيّاها عن علقمة بن محمّد الحضرمي و محمّد بن إسماعيل رواها هناك عن كليهما...

بل قد تفطّن صاحب شفاء الصدور في الكتاب المذكور على عدم حصول الضرر في سند صدر الرواية الشريفة أيضا؛ حيث إنّ ظاهر كلام سيف: «قال علقمة بن محمّد الحضرمي: قلت بأبي جعفر عليه السّلام: علّمني دعاء أدعو به...» هو أنّ علقمة كان حاضرا في مجلس أبي جعفر عليه السّلام و سمع ما رواه صالح عن أبيه عن أبي جعفر عليه السّلام، ثمّ استدعى تعليم زيارة مخصوصة، ففي الحقيقة روى محمّد بن إسماعيل بن بزيع عن صالح بن عقبة و سيف جميعا عن علقمة صدر الرواية الشريفة و ذيلها.

أقول: و هذا استظهار في غاية المتانة، و يؤيّده قوله عليه السّلام في جواب علقمة: «إذ أنت صلّيت الركعتين بعد أن تؤمي إليه بالسلام فقل...»، حيث إنّ اللام في «الركعتين» للعهد الذكري...؛ و الذي يدلّ على ما ذكر أيضا زائدا على ما تقدّم هو أنّ الشيخ الثقة الجليل أبا القاسم جعفر بن قولويه قدّس سرّه قد روى هذا الخبر الشريف صدرا و ذيلا عن سيف و صالح، عن علقمة، عن أبي جعفر عليه السّلام؛ و لا يخفى أنّ هذا الاستشهاد يستقيم في سند كامل الزيارات؛ بناء على عدم اشتمال السند على لفظ «جميعا» بين قوله «صالح بن عقبة» و قوله «عن مالك الجهني» و إمّا بناء على الاشتمال....

فعلم ممّا تلونا عليك إلى هنا عدم توقّف صحّة السندين - أعني صدر الرواية الشريفة و ذيلها - على إثبات وثاقة صالح و أبيه، و الحمد للّه اللؤلؤ النضيد، ص 90-93.

فتحصّل عن جميع ما ذكرنا من كلامه بتفصيله و بما مرّ من كلام المحدّث النوري و بما مرّ من كلمات الأعلام قدس سرّه حول علقمة بن محمّد الحضرمي أنّ هذا السند يمكن أن يعتمد عليه في مثل هذا العمل، و اللّه الموفّق. لمزيد البحث راجع المصادر التالية.

خاتمة المستدرك، ج 4، ص 362، رقم 152؛ شفاء الصدور، ج 1، ص 67.

لكنّها مجبورة بالعمل و تكرّرها في كتب الأصحاب(3)و تلقّيها بالقبول، فهي صالحة للركون إليها و الاستناد بها

1) . سيف بن عميرة النخعي عربي كوفي ثقة له كتاب؛ راجع: رجال النجاشي، ص 189، رقم 504؛ فهرست الطوسي، ص 224، قم 333؛ خلاصة الأقوال، ص 160، قم 468.

2) . قال صاحب اللؤلؤ النضيد في هذا المجال ما نصّه:

3) . يكفي إيراد أعاظم المحدّثين لهذه الزيارة في كتبهم المعدّة للعمل مثل الشيخ الطوسي في المصباح و الكفعمي و ابن طاوس في كتب الأدعية.

و التعويل عليها؛(1)

... و من رواياته [أي صالح بن عقبة] الخير الشريف في كيفية زيارة العاشوراء و ما فيها من الأجر و الثواب، و كذا في البكاء على أبى عبد اللّه عليه السّلام الذي تلقّاه الأصحاب بالقبول، بل صار العمل الذي تضمّنه في الشيوع و الاعتماد و مشاهدة الخيرات العاجلة فيه متفرّدا في جميع الأعمال المستحبّة و السنن الأكيدة كتفرّد ابن الغضائري من بين جميع المشايخ في جرحه. خاتمة المستدرك، ج 4، ص 364.

مضافا إلى ما برهن عليه في علم الاصول من جواز التسامح في أدلّة السنن(2).

ثمّ إنّ الظاهر من المصباح بل صريحه: أنّ محمّد بن إسماعيل روى عن صالح بن عقبة و سيف بن عميرة، و به ينطق ترتّب أعصارهم سبقا و لحوقا؛ فإنّ الأخيرين سابقان بحسب الزمان على محمّد؛ لأنّهما من أصحاب مولانا الصادق و الكاظم عليهما السّلام، و هو من أصحاب موالينا الكاظم و الرضا و الجواد عليهم السّلام؛ كما يظهر من التتبع في كتب الرجال.

قال المير مصطفى رحمه اللّه في رجاله(3)في ترجمة صالح بن عقبة بن قيس: [هو] من أصحاب أبي عبد اللّه و أبي الحسن الكاظم عليهما السّلام(4)- ثمّ قال: - [إنّه] لم يرو عن الأئمة عليهم السّلام(5).

و في ترجمة سيف بن عميرة: [هو] كوفيّ ثقة من أصحاب الصادق و الكاظم عليهما السّلام [له كتاب روى عنه محمّد بن خالد الطيالسي] نقلا عن رجال النجاشي(6).

و في ترجمة محمّد بن إسماعيل بن بزيع [قال]: قال محمّد بن عمر الكشّي: كان محمّد بن إسماعيل بن بزيع من رجال أبي الحسن موسى عليه السّلام، و أدرك أبا جعفر الثاني عليه السّلام(7)انتهى(8).


1) . و يكفى في هذا المقام ما أورده المحدّث النوري قدّس سرّه حول هذه الزيارة الشريفة:

2) . راجع: رسالة التسامح في أدلّة السنن [المطبوع ضمن الرسائل الفقهية للشيخ الأعظم الأنصاري]، ص 133-174 و القواعد الفقهية [للسيّد البجنوردي]، ج 3، ص 325-340، القاعدة 35.

3) . نقد الرجال، ج 2، ص 411، رقم 25/2592.

4) . في بعض النسخ المخطوطة من نقد الرجال عدّ الرجل من أصحاب أبي عبد اللّه و أبي الحسن الكاظم عليهما السّلام، و لكن في المطبوعة عدّه من أصحاب الصادق عليه السّلام فقط.

5) . لم يرد له ذكر في لم يرو عن الأئمّة عليهم السّلام.

6) . نقد الرجال، ج 2، ص 388، قم 6/256؛ و راجع: رجال النجاشي، ص 189، قم 504؛ و الفهرست، ص 224، رقم 333؛ و معالم العلماء، ص 56، رقم 377.

7) . و هو مولانا محمّد التقيّ الجواد عليه السّلام. «منه».

8) . نقد الرجال، ج 4، ص 140، رقم 4482.

و على هذا فالحريّ أن يكون هو /A4/ راويا عنهما لا المرويّ عنه لهما. و على أيّ حال صدر الرواية و ذيلها مختلفان من حيث الراوي؛ فإنّ محمّد بن إسماعيل بن [بزيع] روى صدرها إلى قوله عليه السّلام «إلى أن تقوم الساعة» عن صالح بن عقبة، عن أبيه، عن مولانا الباقر عليه السّلام، و روى(1)ذيلها - أعني قوله «قلت لأبي جعفر عليه السّلام: علّمني دعاء أدعو به...» - عن صالح بن عقبة و سيف بن عميرة، عن علقمة؛ فالراوي لصدر الحديث عن مولانا أبي جعفر عليه السّلام هو عقبة بن قيس والد صالح، و الراوي لذيله عنه عليه السّلام هو علقمة بن محمّد الحضرمي، و على الحالين فالراوي عن صالح بن عقبة هو محمّد بن إسماعيل بن بزيع؛ إلاّ أنّه روى صدر الرواية عنه بانفراده، و ذيلها عنه و عن سيف بن عميرة كليهما.

ثانيتهما: ما رواه رضى اللّه عنه عن محمّد بن خالد الطيالسي، عن سيف بن عميرة(2)قال:

خرجت من الكوفة مع صفوان بن مهران الجمّال(3)و جماعة من أصحابنا إلى الغريّ بعد ما خرج أبو عبد اللّه الصادق عليه السّلام قبلنا من الحيرة(4)إلى المدينة، فلمّا فرغنا من الزيارة(5)صرف صفوان وجهه إلى ناحية أبي عبد اللّه عليه السّلام فقال لنا: تزورون الحسين عليه السّلام من هذا المكان من عند رأس أمير المؤمنين عليه السّلام من هاهنا؛ و(6)أومأ إليه أبو عبد اللّه عليه السّلام(7)و أنه معه.

قال: فدعا صفوان /B4/ بالزيارة التي رواها علقمة بن محمّد الحضرمي عن أبي جعفر عليه السّلام في يوم عاشوراء، ثمّ صلّى ركعتين عند رأس أمير المؤمنين عليه السّلام، و ودّع دبرهما(8)أمير المؤمنين، و أومأ إلى الحسين عليه السّلام بالسلام منصرفا وجهه نحوه و ودّع، و كان ممّا(9)دعا في دبرهما(10): يا اللّه يا اللّه يا اللّه، يا مجيب دعوة المضطرّين... إلى آخر الدعاء.


1) . أي محمّد بن إسماعيل بن بزيع. «منه».

2) . كوفي ثقة [روى عن أبي عبد اللّه و أبي الحسن عليهما السّلام. رجال النجاشي، ص 189، الرقم 504]. «منه».

3) . كوفي [ثقة يكنّى أبا محمّد. رجال النجاشي، ص 198، رقم 525]. «منه قدّس سرّه».

4) . في الحديث ذكر الحيرة بكسر الحاء، و هي البلد القديم بظهر الكوفة، كان يسكنه النعمان بن المنذر، و النسبة إليها حاريّ‌. مجمع البحرين، ج 1، ص 605. [منه قدّس سرّه].

5) . أي زيارة مولانا أمير المؤمنين عليه السّلام. [منه قدّس سرّه].

6) . الواو للحال، و الجملة مقول لقول صفوان. «منه».

7) . أي جعفر الصادق عليه السّلام. [منه قدّس سرّه].

8) . «دبرها» نسخة بدل. [منه قدّس سرّه].

9) . «فيما» نسخة بدل. [منه قدّس سرّه].

10) . «دبرها» نسخة بدل. [منه قدّس سرّه].

قال سيف بن عميرة: فسألت صفوان فقلت له: إنّ علقمة بن محمّد الحضرمي لم يأتنا بهذا عن أبي جعفر عليه السّلام، إنّما أتانا دعاء الزيارة. فقال صفوان: وردت مع سيّدي أبي عبد اللّه عليه السّلام إلى هذا المكان، ففعل بمثل الذي فعلناه في زيارتنا، و دعا بهذا الدعاء عند الوداع بعد أن صلّى كما صلّينا، و ودّع كما ودّعنا؛ ثم قال لي صفوان: قال لي أبو عبد اللّه عليه السّلام: تعاهد هذه الزيارة، و ادع بهذا الدعاء، وزر به؛ فإنّي ضامن على اللّه تعالى لكلّ من زار بهذه الزيارة، و دعا بهذا الدعاء من قرب أو من بعد، أنّ زيارته مقبولة، و سعيه مشكور، و سلامه واصل غير محجوب، و حاجته مقضيّة من اللّه تعالى بالغا ما بلغت، و لا يخيّبه. يا صفوان، وجدت هذه الزيارة مضمونة بهذا الضمان عن أبي، و أبي عن أبيه عليّ بن الحسين مضمونا بهذا الضمان، و عليّ بن الحسين عن أبيه /A5/ الحسين مضمونا بهذا الضمان، و الحسين عن أخيه الحسن مضمونا بهذا الضمان، و الحسن عن أبيه مضمونا بهذا الضمان، و أمير المؤمنين عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله مضمونا بهذا الضمان، و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عن جبرئيل مضمونا بهذا الضمان، و جبرئيل عن اللّه عزّ و جلّ مضمونا بهذا الضمان، و قد آلى(1)اللّه على نفسه عزّ و جلّ أنّ من زار الحسين عليه السّلام بهذه الزيارة من قرب أو بعد، و دعا بهذا الدعاء، قبلت منه زيارته، و شفّعته(2)في مسألته بالغا ما بلغت، و أعطيته سؤله، ثمّ لا ينقلب عنّي خائبا، و أقلبه مسرورا قرير العين بقضاء حاجته و الفوز بالجنّة و العتق من النار، و شفّعته(3)في كلّ من شفع خلا ناصب لنا أهل البيت. آلى اللّه تعالى بذلك على نفسه، و أشهدنا بما شهدت(4)به ملائكة ملكوته على ذلك.

ثمّ قال جبرئيل: يا رسول اللّه، أرسلني إليك سرورا(5)و لبشرى لك و سرورا و لبشرى لعليّ و فاطمة و الحسن و الحسين و للأئمّة(6)من ولدك إلى يوم القيامة، فدام - يا محمّد - سرورك و سرور عليّ و فاطمة و الحسن و الحسين و الأئمة و شيعتكم إلى يوم البعث /B5/ .

ثمّ قال لي صفوان: قال لي أبو عبد اللّه عليه السّلام: يا صفوان، إذا حدث لك إلى اللّه حاجة، فزر بهذه الزيارة من حيث كنت، و ادع بهذا الدعاء، و سل ربّك حاجتك تأتك من اللّه؛ و اللّه غير مخلف


1) . من الإيلاء بمعنى اليمين. [منه قدّس سرّه].

2) . أي قبلت شفاعته. [منه قدّس سرّه].

3) . أي قبلت شفاعته. «منه».

4) . «أشهد به» نسخة بدل. [منه قدّس سرّه].

5) . «مسرورا»، نسخة بدل. [منه قدّس سرّه].

6) . «إلى الأئمة» نسخة بدل. [منه قدّس سرّه]

وعده و رسوله صلّى اللّه عليه و آله بمنّه، و الحمد للّه.

وعده و رسوله صلّى اللّه عليه و آله بمنّه، و الحمد للّه.(1)

أقول: إنّ محمّد بن خالد الطيالسي ممدوح؛ بأنّ له كتاب أو كتب(2)فهو ممدوح بغير التوثيق(3)إلاّ أنّ طريق الشيخ إليه غير معلوم، فالرواية ضعيفة؛ و لكن لمّا كانت متلقّاة بالقبول و متكرّرة في كتب الأصحاب، فلا حاجة إلى الفحص و البحث عن حال رواتها، و لا سيّما أنّ المسألة من جملة السنن؛ و قد عرفت جواز التسامح في أدلّتها، فلا إشكال فيها و في الرواية المتقدّمة بحسب السند.

و أمّا بحسب الدلالة فلا شبهة أيضا(4)في أنّ صدر الرواية الاولى الذي(5)رواه عقبة إلى قوله «قال قلت: جعلت فداك...» يدلّ على أنّ القريب الذي يمكنه الوصول إلى حضرته القدسية عليه السّلام إذا زاره في ذلك اليوم حزينا مغموما حتّى يصير باكيا عند مرقده المبارك، كان له تلك السعادة الأبدية المذكورة، و المثوبة الجزيلة الاخروية المسفورة، سواء زاره /A6/ بالزيارة المعهودة أم غيرها من الزيارات الموظّفة أم غيرها؛ فإنّ الزيارة في اللغة بمعنى القصد.

قال في المجمع: زاره يزوره زيارة: قصده، و في العرف كما صرّح به في المجمع أيضا:

قصد المزور إكراما له و تعظيما له و استيناسا به(6)، و الأقوى عندي ثبوت الحقيقة الشرعية للفظ الزيارة في المعنى المذكور كما بيّن في الاصول، و حينئذ فمقتضى إطلاق الرواية تأدّي السنّة بأي لفظ و أيّ لسان دلّ على الإكرام و التعظيم و الاستيناس، بل لكلّ فعل دلّ على ذلك أيضا(7)، فتأمّل.

و كذا لا إشكال في أنّ قوله عليه السّلام في جواب عقبة «إذا كان كذلك برز إلى الصحراء، أو صعد سطحا مرتفعا - إلى قوله عليه السّلام - إلى أن تقوم الساعة» يدلّ على أن البعيد الذي لا يمكنه


1) . مصباح المتهجّد، ص 214.

2) . له كتاب النوادر [رجال النجاشي، ص 340، رقم 910]. [منه قدّس سرّه].

3) . قال التوحيد في حقّه: رواية الأجلة دليل الاعتماد، و يؤيّده رواية حميد اصولا كثيرة عنه، راجع.

4) . فكما لا إشكال في السند. «منه».

5) . صفة صدر. [منه قدّس سرّه].

6) . مجمع البحرين، ج 2، ص 304-305.

7) . إشارة إلى أنّ الإطلاق لعلّه لم ينصرف إلى الفعل. «منه».

المصير إلى حضرته العليّة عليه السّلام إذا برز إلى الصحراء أو صعد سطحا مرتفعا و أومأ إليه بالسلام، و بالغ في اللعن على قاتليه، ثم صلّى ركعتين بعد السلام و اللعن، ثمّ بكى و ندب عليه - صلوات اللّه عليه - و أمر أهله و من في داره بذلك، و أقام المصيبة في داره، و عزّى بعضهم بعضا بالعبائر الماضية، فهو بعد ما فعل جميع ذلك كان له ما ذكر من الأجر /B6/ العظيم الذي لا ينفصم، و الثواب الجزيل الذي لا ينقطع.

و مقتضى إطلاق الرواية - كما تقدّم - الاكتفاء بمطلق السلام و اللعن و إن لم يكن بالزيارة المعهودة و اللعن المعيّن.

نعم، يجب أن يكون الزيارة هاهنا(1)بلفظ السلام؛ لاشتمال الرواية عليه، بخلاف اللعن على قاتليه - سلام اللّه عليه و لعنة اللّه على قاتليه - فمقتضى إطلاق الرواية تأدّي السنّة بأيّ لفظ و أيّ لسان كان دعاء على قاتليه؛ إذ(2)هو المصرّح به فيها، و هذه الجملة ممّا لا تأمّل فيها. و استفادة ما ذكرنا من حكم القريب و البعيد من صدر الرواية إلى الموضع الذي أشرنا إليه في غاية الظهور، و ليس يجوز لأحد أن يخالف في شيء من ذلك، أو يشكّ فيه.

و الذي يجب أن يعلم أنّ هذا العمل الذي يفعله القريب أو البعيد بمقتضى صدر الرواية، و إن تأدّت به السنّة و يثاب فاعله بما يثاب، فاعله بما يثاب، إلاّ أنّه ليس من زيارة العاشوراء المعهودة بين الأتقياء المتداولة في الألسنة و الأفواه التي صارت هذه اللفظة(3)اسما لها في هذه الأعصار و ما قاربها، و شرع الإتيان بها في جميع الأوقات للحوائج، حتّى أنّه لو نذر أحد أن يأتي بزيارة /A7/ العاشوراء لا يبرّ نذره بالإتيان بهذا المطلق المستفاد من صدر الرواية. بل الآتي بمطلق الزيارة في يوم عاشوراء - قريبا كان أو بعيدا على ما فصّل - لو أخبر بأنّه أتى بزيارة العاشوراء يكون كاذبا في الظاهر(4)، و أن ديّن بنيّته في الواقع لو نوى خصوص ما أتى به، و لصحّة سلبها(5)عن المأتيّ به، و كلّ ذلك ظاهر لا


1) . أي في البعيد. [منه قدّس سرّه].

2) . أي الدعاء على قاتليه. [منه قدّس سرّه].

3) . أي زيارة العاشوراء. [منه قدّس سرّه].

4) . لاستفادة الزيارة المعهودة من كلامه، مع أنّ المفروض عدم الإتيان بها. «منه».

5) . أي لصحّة سلب الزيارة المعهودة عن المأتي به. «منه».

إشكال فيه.

و إنّما الإشكال في تحقيق حقيقة الزيارة المعهودة المتداولة بين المؤمنين المسمّاة بذلك الاسم عندهم و في حقيقة المعنى المراد ممّا رواه علقمة في الزيارة المعهودة عن مولانا الباقر عليه السّلام أعني قوله عليه السّلام: يا علقمة، إذا أنت صلّيت الركعتين بعد أن تومئ إليه بالسلام، فقل عند الإيماء إليه بعد التكبير هذا القول؛ فإنّك إذا قلت ذلك فقد دعوت بما يدعو به زوّاره...؛ فإنّ المستفاد من هذا الكلام الشريف؛ هو حقيقة الزيارة المعهودة المتعارفة، لكنّه في بادئ الرأي يتطرّق إليه احتمالات عديدة، فلذلك صار مطرح أنظار العلماء و مسرح أفكار الأذكياء، فالمهمّ بيان ما هو أظهرها و الحريّ باختياره و اللائق بالاعتماد عليه في تعيين ماهيّة الزيارة المعهودة، فبتوفيق من اللّه المتعال أقول:

أنّ الذي يختلج بالبال في حلّ‌ /B7/ الإشكال أنّ المستفاد من ظاهر الرواية أنّ علقمة بن محمّد الحضرمي كان حاضرا في مجلس مولانا الباقر - عليه الصلاة و السلام - حين سأله عقبة عن حال البعيد، و أجابه بمطلق الزيارة كما عرفت مفصّلا مشروحا، و لم يكتف علقمة بالزيارة المطلقة، و أراد أن يسمع من لفظه المبارك ألفاظ الزيارة و عبائرها، فاستدعى منه عليه السّلام تعليم زيارة مخصوصة ليزور بها في القرب و البعد؛ فقال:

«علّمني دعاء أدعو به إذا أنا زرته من قرب(1)، و دعاء أدعو به إذا لم أزره من قرب و أومأت من بعد البلاد و من داري بالسلام عليه».

و الذي يدلّ على كون علقمة حاضرا في مجلسه عليه السّلام حين سأله عقبة وضع الضمير موضع الظاهر في قوله «أنا زرته» دون «زرت الحسين عليه السّلام»، و حاصل مراده من هذا السؤال استعلام زيارة مخصوصة يزور بها الحسين عليه السّلام حيث أراد زيارته من قرب أو بعد، فأسعف عليه السّلام حاجته و أجاب بقوله: يا علقمة، إذا أنت صلّيت الركعتين بعد أن تومئ إليه بالسلام، فقل عند الإيماء إليه من بعد التكبير هذا القول؛ فإنّك إذا قلت ذلك...، و حيث إنّ علقمة لم يكتف بالإطلاق /A8/ الأوّل و استدعى زيارة مخصوصة على حدة فقضيّة ذلك أن يكون الجواب منساقا لتقييد هذا الإطلاق واردا لبيان فرد كامل منه على وجه يكون الزيارة المأمور بها في الجواب زيارة مخصوصة مقيّدة لتلك المطلقة بها يتحصّل


1) . أي أردت زيارته. «منه».

حقيقة زيارة العاشوراء المعهودة، و إن كانت متّحدة مع المطلقة في الخارج بناء على ما هو الحقّ من وجود الكلّي الطبيعي بعين وجود أشخاصه، لا أن يكون الزيارة المأمور بها في الجواب زيارة خاصّة بعد الإتيان بزيارة اخرى من أفراد المطلقة بأن يكون ماهيّة زيارة العاشوراء مركّبة منهما، أو السابقة شرطا في تحصّلها و ترتّب ثمراتها عليها كما ربما يتخيّل.

و الإنصاف أنّ المفهوم من السؤال و الجواب المذكورين(1)عند أهل اللسان و في المحاورات العرفية و مكالمات أرباب الفصاحة و البلاغة هو ما ذكرنا ليس إلاّ، و يكون الجواب مبنيّا للفرد الكامل من الزيارة المطلقة المرغّب إليها أوّلا، و زيارة العاشوراء المتداولة بين الناس هو ذلك الفرد الكامل، حتّى أنّ من نذرها مثلا لا ينصرف نذره إلاّ إليها و إن كان الآتي بمطلقها أيضا مأجورا مثابا. و إذا ثبت /B8/ بمقتضى فهم العرف أنّ الجواب منساق لتقييد هذا الإطلاق و مبيّن للفرد الكامل منه يكون جواب الشرط - أعني قوله عليه السّلام «إذا أنت صلّيت الركعتين...» - قوله سلام اللّه عليه: «فإنّك إذا قلت ذلك...» دون قوله «فقل»؛ إذ هو بالحقيقة تفسير للايماء الذي تكون الركعتان بعده؛ و يشهد بذلك ما عن كامل الزيارة(2)من أنّ بدل قوله «فقل»: «و قلت عند الإيماء إليه بالسلام...»، و يكون قوله عليه السّلام «عند الإيماء» إشارة إلى إيماء المعهود المستفاد من قوله «تومئ إليه بالسلام»؛ إذ الظاهر من الكلام في المقام هو العهد، و قوله هذا القول بيان للسلام الذي يكون الركعتان بعده، فيصير حاصل المعنى أنّك إذا صلّيت الركعتين بعد أن تومئ إليه بالسلام المتحصّل بالقول الآتي بأن تقول(3)عند الإيماء إليه المتقدّم على الركعتين بعد التكبير هذا القول الذي يأتي؛ فإنّك إذا قلت ذلك فقد دعوت بما يدعو به زوّاره، و لو سلّم أن يكون قوله «فقل» جواب الشرط، فحينئذ يكون المراد أنّك إذا أردت صلاة ركعتين بعد الإيماء إليه بالسلام المتحقّق في ضمن هذا القول فليكن قولك /A9/ عند الإيماء(4)المذكور هذا القول الآتي، و على التقديرين يكون محلّ الركعتين بعد تمام


1) . متعلّق بقوله «المفهوم». [منه قدّس سرّه].

2) . كامل الزيارات، ص 193-194.

3) . هذا معنى قوله فقل. «منه».

4) . الذي يكون الركعتان بعده. [منه قدّس سرّه].

القول الآتي الحاصل بإكمال دعاء السجدة؛ لأنّه عليه السّلام لم يبيّن محلّهما في أثناء القول المأمور به، و قضيّة ذلك أن يكون بعد إكماله، و ذلك ما أردناه.

و قوله «من بعد التكبير» إمّا متعلّق ب‍ «قل» فيكون التكبير بعد الإيماء، و إمّا في موضع الحال من الإيماء فيكون قبله، و لعلّ الأوّل أظهر؛ لافتقار الثاني إلى الإضمار المخالف للأصل.

و مقتضى إطلاق التكبير الاكتفاء بالواحد، و عن الكفعمي أنّه حدّده بمائة(1)، و لا بأس بالعمل به؛ نظرا إلى المسامحة في أدلّة السنن، فقد اتّضح بذلك أنّ زيارة العاشوراء المعهودة المتداولة بين الفرقة المحقّة هو ذلك القول الذي أوّله: «السلام عليك يا أبا عبد اللّه»، و يختتم بدعاء السجدة، و محل صلاتها بعد الفراغ عن دعاء السجدة، و بها تتأدّى السنّة و يترتّب عليها ثمراتها الماضية.

فإن قلت: إنّه يحتمل أن يكون سؤال علقمة عن زيارة مخصوصة بعد الإتيان بالزيارة المطلقة، فتكون زيارة العاشوراء مجموع الزيارتين بينهما صلاة ركعتين، لا عن خصوص أصل الزيارة كما حملت السؤال عليه.

قلت: هذا و إن لم يكن بعيدا إلاّ أنّه مع كونه غير بعد فهو مخالف للظاهر؛ لأنّ الظاهر أنّه إذا وقع /B9/ السؤال بعد الترغيب إلى زيارة مطلقة يتعلّق ذلك السؤال باستعلام خصوص فرد كامل من هذه المطلقة دون غيره بعد الإتيان بها. أ لا ترى: أنّه إذا قيل: «من أهدى إلى زيد بهدية فله كذا» و يعقبه السؤال بالاستعلام كيفية الهدية و كمّيتها، يستفاد منه أنّ مقصود السائل استعلام الفرد الكامل من تلك الهدية لا هدية اخرى بعد الإهداء بتلك الهدية.

و إذن ثبت أنّ مقصود السائل استعلام فرد كامل من المطلق؛ لعدم اكتفائه بالمطلق، يكون الجواب مبنيّا لهذا الفرد؛ لوجوب مطابقته للسؤال، و مقتضى ذلك أنّ زيارة العاشوراء زيارة واحدة أوّلها: «السلام عليك يا أبا عبد اللّه»، و آخرها آخر دعاء السجدة، و صلاتها بعد الفراغ عن دعائها.(2)


1) . المصباح، ص 482.

2) . أي دعاء السجدة. [منه قدّس سرّه].

إذ انتقش ما ذكر في لوح الخاطر فاعلم: أنّ من أراد زيارة مولانا الحسين عليه السّلام فإن كان قريبا يومئ إلى قبره الشريف، و إن كان بعيدا برز إلى الصحراء أو صعد سطحا مرتفعا و توجّه إلى أرض كربلاء - على مشرّفه ألف ألف الصلوات و الثناء -، و هو(1)يحصل في بلدة أصفهان و ما والاها بالميل عن القبلة بقدر عشرة(2)أجزاء تقريبا من ثلاثمائة و ستين جزءا من دائرة الأفق، و يومئ إلى حضرته العليّة - عليه آلاف السلام و التحية - و يكبّر مائة تكبيرة و يقول: السلام عليك /A10/ يا أبا عبد اللّه - إلى - و آل نبيك، ثمّ يأتي باللعن مائة مرّة، ثمّ بالسلام مائة مرّة، ثم يقول: اللّهم خصّ أنت أوّل ظالم باللعن منّي...

إلى آخره، ثمّ يسجد و يدعو فيها بدعائها المأثور؛ و بعد الفراغ عن دعاء السجدة يصلّي ركعتين بقصد صلاة الزيارة، فإذا فعل ذلك فقد أتى بالزيارة المعهودة المتعارفة، و كان له ما ذكر من الأجر الجزيل و الثواب الجليل إن شاء اللّه القادر الرءوف الكفيل.

و توجيه الرواية على ما ذكرنا و إن كان في بادئ الرأي مستغربا في النظر، إلاّ أنّه يظهر بعد التأمّل التامّ أنّه يجب و لا بدّ منه بمقتضى مثل هذا السؤال الصادر عن علقمة و الجواب الصادر عن مولانا الباقر عليه السّلام و أنّه مطابق في العرف لما يحكم به الفصحاء و البلغاء لدى المحاورات في أمثال المقام(3)كما مرّت الإشارة إليه.

فإن قلت: سلّمنا أنّ السؤال قد وقع عن الفرد الكامل عن هذا المطلق، و لكن لا نسلّم أنّ المركّب لا يكون فردا له، بل هو أولى بالأكملية، فلم لا يجوز أن يكون الزيارة الكاملة هي المركّبة من مطلقة بعدها الصلاة‌؟ و هذا الخاصّ الذي أوّله «السلام عليك» و آخره دعاء السجدة كما هو الظاهر من الجواب، و ذلك لا ينافي تطابقه للسؤال؛ لأنّه وقع عن استعلام الفرد الكامل، و هذا المركّب المذكور في جواب أيضا هو الفرد الكامل.


1) . أي التوجّه إلى الارض الأقدس المذكورة. «منه».

2) . لأنّ عرض مكّة كام [- 61] و عرض كربلا لام [- 61] فهو يزيد على عرض مكة بمقدار تسع درجات و خمسين دقيقة «منه». و الظاهر أنّ المؤلّف قدّس سرّه أخطأ في حساب الأبجدية؛ لأنّ «كام» و «لام» كلاهما يساوي 61 فلا فرق بينهما، فلا بدّ من إبدال «لال» ب‍ «لام» فيصير 71 و صار الحساب صحيحا تقريبا.

3) . من أنّ الظاهر في مثل المقام مع عدم اكتفاء السائل بالإطلاق أن يسأل عن الفرد من المطلق لا عنه بعد الإتيان بالمطلق. «منه».

قلت: نعم، لكنّ الظاهر /B10/ في مثل المقام مع عدم اكتفا السائل بالإطلاق أن يسأل عن أصل ما يدعو به لا عمّا يدعو به بعد الدعاء المطلق، و قضية تطابق الجواب للسؤال أن يجاب بأصل ما يدعو به و هو أمر بسيط، لا بما يدعو به بعد الدعاء المطلق ليكون مركّبا و غير مطابق للسؤال، مضافا إلى أنّ تركّب زيارة العاشوراء من زيارتين بينهما صلاة ممّا لم يقل به أحد و لم يفهمه من الحديث المذكور، و إن أبيت عن ذلك ففي المقام وجوه وجيهة اخرى(1)يتّجه بالتوجّه إليها وجاهة التوجيه الذي وجّهنا به الرواية، و يتنوّر بالتأمّل فيها أنّ ما ذكرنا هو المعنى المراد منها، و يستضيء بالتفكّر فيها أنّ ما اخترنا هو المنساق منها، و بها يستظهر بل يعلم أنّ ما صرنا إليه هو الحقّ الحقيق الموافق للتحقيق الحريّ بالاختيار و الانتصار:

أحدها: أنّه قد تبيّن في علم الاصول أنّ اللام في الاسم المحلّى بها متى وجد معهود في الكلام يكون للعهد، و كونها لغيره مشروط بفقده؛ و يشبه أن يكون هذا من المسلّمات عند أهل العلم، و مقتضى ذلك أن يكون اللام في قول مولانا أبي جعفر عليه السّلام «فقل عند الإيماء إليه» إشارة إلى إيماء المستفاد من قوله «بعد أن تومئ إليه بالسلام»، و لام السلام إشارة إلى السلام في قوله عليه السّلام أوّلا «أومأ إليه بالسلام» كما أنّ اللام في قوله قبل «و صلّى من بعد ركعتين»، و قد /A11/ قرّر فيه أيضا أنّ النكرة المعادة نكرة، و المعادة معرفة، و المعرفة المعادة أمر واحد.

و الأوّل في المقام قوله عليه السّلام: «أومئ إليه» و «بعد أن تومئ».

و الثاني: قوله سلام اللّه عليه: و «صلى بعد ركعتين» و «صلّيت الركعتين» و كذا قوله صلّى اللّه عليه: و «أومئ» و «أن تومئ» و «عند الإيماء».

و الثالث: السلام في قوله عليه السّلام: «أومئ إليه بالسلام» و «بعد أ تومئ إليه بالسلام».

و قضية ذلك كلّه - و اللّه العالم - أن يكون المراد بالصلاة و السلام في المقامين و بالإيماء في المقامات الثلاث صلاة واحدة و سلاما واحدا و إيماء متّحدا لا متعدّدا.

و قد عرفت سابقا أنّ قوله «هذا القول» بيان للسلام في قوله: «بعد أن تومئ إليه


1) . في المخطوطة: أخر.

بالسلام»، و بناء على جميع ما ذكر فيكون حاصل المعنى المراد و هو(1)عليه السّلام: «اعلم أنّك - يا علقمة - حيث لم تكتف بالزيارة المطلقة الكلية و أردت الخصوصية الكاملة، و أن تأتي بالكلّي في ضمن فرد كامل تسمعه من جواهر كلامي، فليكن الفرد المطلوب بهذه الكيفية؛ يعني: إذا أتيت بالركعتين من الصلاة التي أمرت بها في بيان الكلّي المسبوقتين بالإيماء بالسلام، فليكن إيماؤك المتقدّم على الصلاة بعد التكبير هذا القول الآتي».

و بيان حاصل المعنى المراد /B11/ من الكلام بعبائر مختلفة لا يوجب التجوّز فيه، فلا مجاز في الكلام أصلا، و لا حاجة إلى التأويل بالإرادة، و يشبه أن يكون من ينكر كون المعنى المذكور ظاهرا من الرواية منسبقا إلى الذهن مكابرا لمقتضى عقله.

فإن قلت: إذا كان هذا المذكور في جواب علقمة فردا لذلك الكلّي و تقييدا لذاك الإطلاق لكان بيانا له، و عليه فينحصر الكلّي في الفرد، و لم يكن الكلّي مشروعا على حيال ذاته، و لم يجز إيجاده في ضمن فرد آخر، و هو مع أنّه باطل في نفسه مخالف لما صرت إليه أوّلا.

قلت: كلاّ، ثمّ كلاّ؛ فإنّه لا إشعار في ما ذكر بالملازمة المذكورة؛ إذ المراد أنّ مراده عليه السّلام و هو(2): «اعلم أنّك - يا علقمة - حيث لم تكتف بذلك الكلّي المطلق فأوجده في ضمن هذا الفرد الأكمل الذي علّمتك إيّاه، و من اكتفى و استقنع به فليوجده في ضمن أيّ فرد شاء»، و هذا ممّا لا ينبغي أن يرتاب فيه أحد.

ثانيها: أنّه لو كان عليه السّلام أراد بقوله «فقل عند الإيماء إليه» إيماء آخر سوى الإيماء المتقدّم بأن يكونا زيارتين اثنتين لكان يجب أن يخاطب في الإيماء نفسه بخطاب الأمر و يقول: «فأومئ إليه» و «قل بعد التكبير هذا القول» كما يشهد به الذوق السليم، و يقضي به الطبع المستقيم.

ثالثها: أنّه لو كانت هذه الزيارة /A12/ المعهود المخصوصة زيارة اخرى مغايرة لتلك الزيارة المطلقة لكانت لم تكن معها صلاة؛ لأن الركعتين مخصوصتان بتلك


1) . كذا في المخطوطة.

2) . كذا في المخطوطة.

الزيارة المطلقة على هذا الفرض،(1)فيلزم أنّ مولانا أبا جعفر عليه السّلام أمر بزيارة هي أشرف الزيارات مجرّدة عن الصلاة، و ليس في زيارات المعصومين عليهم السّلام زيارة لم تكن معها صلاة إلاّ بعض الزيارات المختصرة جدّا، و هي لو وجدت فهي في غاية الندرة و الشذوذ، فتلك مع تلك الفضيلة كيف يجوز خلوّها عن الصلاة، فيعلم بذلك أنّ مراده عليه السّلام - و هو أعلم - بيان الفرد الأكمل لتلك الماهيّة الكلية.

فإن قلت: إنّ صلاتها تستفاد من فعل صفوان.

قلت: إنّه في رواية اخرى لا ارتباط لها بهذه؛ فإنّ الكلام في أنّ ذلك المولى الجليل - أعني أبا جعفر عليه السّلام - لا يأمر بمثل هذه الزيارة الكاملة مجرّدة عن الصلاة، و ليس يجوز لعاقل أن يتعقّل أنّ تينك الركعتين يحتسبان لهما، أو يلتزم تجرّد هذه مع تلك الفضيلة عن الصلاة؛ لأنّ الأوّل ما أشبه قول من يقول: إنّ ركعتي الشفع مثلا تحتسبان لنافلة الليل و نافلة الصبح؛ و الثاني غريب ما أغربه، و عجيب ما أعجبه! إذ تجرّد زيارة العاشوراء المعهودة مع تلك الثمرات الجليلة و المثوبات /B12/ الجزيلة عن الصلاة كأنّه لم يقل به أحد، فهو مخالف لإجماع الطائفة، فكيف يمكن أن يتفوّه أنّها كذلك صدرت عن مولانا أبي جعفر عليه السّلام‌؟!

فإن قلت: لم لا يجوز أن يكون الزيارة المعهودة ماهيّة مركّبة من زيارتين مطلقة و معيّنة بينهما صلاة واحدة محتسبة لهما.

قلت: إنّ زيارة كلّ من المعصومين عليهم السّلام و إن كانت متعددة، فكلّ واحد كالسور القرآنية زيارة واحدة بسيطة لا تركيب فيها، و لو فرض وجود زيارة من زياراتهم عليهم السّلام على وجه تكون في أثنائها صلاة فهي زيارة واحدة لا مركّبة من الزيارتين.

و ما فرضه المورد من جهة اختلاف الإيماءين يتحصّل التركيب(2)لكون ذلك الكلّي على هذا التقدير زيارة على حدة، فالتزام ذلك و القول بكون زيارة العاشوراء مركّبة من زيارتين بينهما صلاة على وجه لم يتحقّق السنّة إلاّ بهما، و لم يترتّب الثمرات


1) . أي: على تقدير كون هذه زيارة اخرى. «منه».

2) . كذا في المخطوطة.

المذكورة إلاّ عليهما، كأنّه من المبدعات؛ إنّ هذا لشيء عجاب!

رابعها: بعض فقرات الرواية الثانية و هي قال - أي سيف بن عميرة -: «فدعا صفوان بالزيارة التي رواها علقمة بن محمّد بن الحضرمي عن أبي جعفر عليه السّلام في يوم عاشوراء ثمّ صلى ركعتين» انتهى.

فإنّ قوله: ثمّ صلّى ركعتين» صريح في كون الصلاة بعد الزيارة التي /A13/ رواها علقمة عن مولانا أبي جعفر عليه الصلاة و السلام، و قد ظهر في الرواية الاولى أنّ علقمة لم يرو عنه إلاّ الزيارة المصدّرة(1)ب‍ «السلام عليك يا أبا عبد اللّه» المختتمة بدعاء السجدة، فيجب أن يكون الصلاة بعدها.

خامسها: ما في الرواية الثانية أيضا و هو قوله: «و كان ممّا دعا في دبرهما - أي دبر الركعتين - يا اللّه يا اللّه يا اللّه، يا مجيب دعوة المضطرين» إلى آخر الدعاء؛ فإنّه أيضا صريح في أنّ الركعتين كانتا بعد الزيارة المعهودة التي رواها علقمة، و الدعاء المذكور محلّه بعد الركعتين.

غاية ما في الباب أنّه يظهر من ذلك أنّ هذا الدعاء ليس جزءا من الزيارة المعهودة، و نحن لا نتحاشى عن ذلك.

سادسها: قول صفوان في الرواية المذكورة(2)في جواب سيف بن عميرة حيث قال(3)له:(4)إنّ علقمة بن محمّد الحضرمي لم يأتنا بهذا(5)عن أبي جعفر عليه السّلام، إنّما أتانا بدعاء الزيارة(6)وردت(7)مع سيّدي أبي عبد اللّه عليه السّلام إلى هذا المكان، ففعل بمثل الذي فعلناه في زيارتنا، و دعا بهذا الدعاء عند الوداع بعد أن صلّى كما صلّينا؛ فإنّ قوله «بعد أن صلّى»


1) . الحصر إضافي بالنسبة إلى زيارات، و إلاّ فإنّ علقمة قد روى الصلاة أيضا، و بعد حصر الزيارة المروية في ذلك لزم كون الصلاة التي رواها علقمة صلاة بعد الزيارة ممّا لا كلام فيه. «منه».

2) . أي الثانية. [منه قدّس سرّه].

3) . أي سيف بن عميرة. [منه قدّس سرّه].

4) . أي صفوان. [منه قدّس سرّه].

5) . أي بدعاء قرأه صفوان، و هو: يا اللّه يا اللّه يا اللّه. «منه».

6) . أي: السلام عليك يا أبا عبد اللّه إلى آخر دعا السجدة. [منه قدّس سرّه].

7) . هذا مقول قول صفوان. [منه قدّس سرّه].

صريح في أنّ الدعاء المذكور(1)بعد الصلاة و هي بعد الزيارة.

و التحقيق: أنّ مرجع تلك الوجوه الثلاثة الأخيرة إلى وجهين، إلاّ أن كلاّ منهما كالبرهان على المدّعى:

أحدهما: /B13/ أنّ صفوان دعا بالزيارة المعهودة، و صلّى ركعتين بعدها، و دعا بعدهما بالدعاء المذكور(2)، و أسند ذلك إلى فعل مولانا الصادق عليه السّلام، و هو(3)صريح في مطلوبنا؛ فإنّه رواية على حدة عن مولانا الصادق عليه السّلام مطابقا للمدّعى، و صريح في أنّ الدعاء المعروف بدعاء علقمة ليس بدعاء علقمة، بل إنّما هو دعاء صفوان.

ثانيهما: أنّ سيف الراوي عن علقمة عن أبي جعفر عليه السّلام صرّح بأنّ ما وصل إلينا عن أبي جعفر عليه السّلام بتوسيط علقمة إنّما هو الزيارة و الصلاة بعدها؛ إذ لم ينكر على صفوان إلاّ الدعاء؛ و قد عرفت أنّ الزيارة التي رواها علقمة كانت منحصرة في «السلام عليك يا أبا عبد اللّه» إلى آخر دعاء السجدة، و اللازم من ذلك كون الصلاة التي رواها علقمة بعد هذه الزيارة دون غيرها؛ و هو المدّعى.

و بعبارة أوضح: إنّه لا كلام و لا ريب في أنّ علقمة روى صلاة بعد الزيارة كما يعلم ذلك من قوله قال: يا علقمة، إذا أنت صلّيت الركعتين بعد أن تومئ إليه بالسلام... الخ؛ فبعد ثبوت انحصار الزيارة التي رواها علقمة فيما ذكر(4)يثبت المدّعى،(5)و معلوم أنّ هذه الرواية مروية عن أبي جعفر عليه السّلام، فيكون دليلا آخر على المطلوب سوى ما تقدّم؛ فإنّه(6)كان بتوسيط /A14/ صفوان مرويا عن أبي عبد اللّه عليه السّلام فما وجّهنا به الرواية الاولى آنفا لو سلّم كونه مخالفا للظاهر، بل و كونه مع تكلّف شديد أيضا؛ فإنّ كلّ واحد من ذينك الوجهين بانفراده مع الغضّ عن الآخر دليل قويم على صرفها عن الظاهر، و حجّة قاطعة على لزوم ارتكاب التكلّف فضلا عن اعتضاد كلّ منهما بالآخر، و التزم خلاف


1) . و هو: يا اللّه يا اللّه يا اللّه، يا مجيب دعوة المضطرّين. [منه قدّس سرّه].

2) . أي: يا اللّه يا اللّه يا اللّه، يا مجيب دعوة المضطرّين. [منه قدّس سرّه].

3) . أي: دعا صفوان بالزيارة.

4) . أي في «السلام عليك يا أبا عبد اللّه» إلى آخر دعا السجدة. [منه قدّس سرّه].

5) . و هو كون الصلاة بعد الزيارة و انحصار الزيارة في «السلام عليك يا أبا عبد اللّه» إلى آخر دعاء الزيارة. [منه قدّس سرّه].

6) . أي ما تقدّم. [منه قدّس سرّه].

الظاهر مع قيام الحجّة عليه غير عزيز في مكالمات الفصحاء و محاورات البلغاء و لا سيّما إذا كانت الحجّة صادرة عن الحجّة كما هو المفروض.

فإن قلت: لم لا يجوز أن يكون رواية علقمة غير منحصرة في خصوص هذه الزيارة المعهودة بل هذه مع الزيارة المطلقة‌؟ و هذا هو المستفاد من قوله عليه السّلام: يا علقمة، إذا أنت صلّيت الركعتين بعد أن تومئ إليه بالسلام، فقل عند الإيماء إليه... إلى آخره، بأن كان الإيماء ان متغايرين، و إذن فيكون زيارة العاشوراء المعهودة ماهيّة مركبة من زيارة مطلقة و اخرى معيّنة بينهما صلاة، و كان مراد سيف من قوله «روى دعاء الزيارة» هو هذا المجموع.

قلت: إنّ الذي يقتضيه الإنصاف أنّ الظاهر المتبادر من قوله «روى دعاء الزيارة «هو خصوص هذه الزيارة المعهودة خصوصا بملاحظة قوله «ثمّ صلّى ركعتين»؛ لأنّ ما رواه /B14/ علقمة على تقدير تعدّد الزيارتين - كما فرضت - لم يكن بعد الأخيرة منه صلاة، فهذا دليل على أنّ ما رواه علقمة منحصر في الزيارة المعهودة، و يكون الصلاة بعدها على ما حقّقنا؛ لأنّ سيف لم ينكر الصلاة.

و الحاصل: أنّا نقول: إنّ علقمة روى خصوص هذه الزيارة مع الصلاة بعدها، و الخصم يزعم أنّه روى زيارتين مطلقة و معيّنة، و قوله «ثمّ صلّى ركعتين» مناف ذلك.

و حاصل الكلام و فذلكة المرام: أنّك إن كنت تعترض من باب المكابرة على الوجوه الماضية، فلا أظنّك تجترئ على التكلّم في تينك الحجّتين الأخيرتين الصادرتين عن الحجّتين أعني أبا جعفر و أبا عبد اللّه عليهما السّلام؛ فإنّهما دليلان قطعيان على ما اخترناه و صرنا إليه؛ فقد اتّضح مما حقّقنا: أنّ الّذي يجب أن يعتقد هو على الخصوص دون غيره أنّ المستفاد من صدر الرواية الاولى أنّه قد سنّ ليوم العاشوراء بالنسبة إلى البعيد زيارة مطلقة مبدوّة بالسلام على مولانا الشهيد المظلوم عليه السّلام مختومة بالاجتهاد و المبالغة في الدعاء و اللعن على قاتليه - صلّى اللّه عليه، و عذّب قاتليه عذابا أليما، و لعنهم لعنا وبيلا -، ثمّ بعد ذلك صلاة ركعتين، و الذين يفعلون ذلك فاولئك عليهم صلوات من ربّهم و مغفرة و لهم أجر عظيم /A15/ و المستفاد من ذيلها المدلّلة بالرواية الثانية أنّه قد سنّ في ذلك اليوم بالنسبة إلى كلتا الفرقتين - أعني القريب و البعيد - زيارة اخرى

هي الفرد الكامل من مطلقها المعهودة بين المؤمنين و الأتقياء، و هي زيارة واحدة بسيطة بساطة إضافية مفتتحة ب‍ «السلام عليك يا أبا عبد اللّه» مختتمة بدعاء السجدة في آخرها ثمّ صلاة ركعتين بعد الفراغ عن دعاء السجدة، و الذين يفعلون ذلك فاولئك على هدى من ربّهم و اولئك هم المفلحون.

فإن قلت: إنّ الرواية الاولى على ما نقل عن بحار الأنوار(1)عن كامل الزيارة مخالفة لما هو مروي في المصباح منافية لكون الركعتين مخصوصة بما بعد الزيارة؛ إذ فيها بدل التكبير الركعتين(2)قال عليه السّلام: يا علقمة، إذا أنت صلّيت الركعتين بعد أن تومئ إليه بالسلام، و قلت عند الإيماء و بعد الركعتين هذا القول، فإنّك إذا قلت هذا القول فقد دعوت بما يدعو به زوّاره من الملائكة... إلى آخره؛ فإنّها - كما ترى - تدلّ على تشريع أربع ركعات؛ ركعتين قبل الزيارة، و ركعتين بعدها؛ لوحدة الإيماءين كما هو الظاهر لما مرّ، و لو جعل الإيماء في قوله «عند الإيماء» غير الإيماء المدلول عليه بتؤمئ تدلّ على تقدّم الركعتين على الزيارة المعهودة /B15/ ، و على التقديرين مخالفته لما في المصباح واضحة.

و لا ريب أنّ هذه الرواية و ما في المصباح رواية واحدة، و قضية ذلك أن يكون المدلول واحدا، فلا محالة يجب التصرّف في إحداهما:

إمّا بجعل التكبير فيما في المصباح مجازا عن الصلاة تسمية للكلّ باسم الجزء، أو سهوا من الناسخ، و الاستناد بما في كامل الزيارة.

و إمّا بجعل الركعتين فيما فيه(3)مجازا عن التكبير تسمية للجزء باسم الكلّ‌، أو غلطا من الكاتب، و الاعتماد على ما في المصباح، فقيام هذا الاحتمال في كلّ من تينك العبارتين في الرواية كساها ثوب الإجمال، و سقطت به عن معرض الاستدلال.

قلت: إنّ الحجج الماضية قاضية بالقضاء(4)بمدلول ما في المصباح و قضاء الركعتين(5)بعد الزيارة؛ و لا سيّما الحجّتين الصادرتين عن الحجّتين عليهما السّلام براهين قاطعة على


1) . بحار الأنوار، ج 98، ص 290، ح 1.

2) . أي لفظة الركعتين. [منه قدّس سرّه].

3) . أي في كامل الزيارة. [منه قدّس سرّه].

4) . أي الحكم و الإفناء. [منه قدّس سرّه].

5) . أي أداء الركعتين و الإتيان بهما في قوله: «فإذا قضيت الصلاة». «منه».

التصرّف فيما في كامل الزيارة و إرجاعه إلى ما فج المصباح و التعويل عليه.(1)

و نقول هاهنا أيضا: إنّ هذه الزيارة المعهودة مصداق للزيارة المطلقة الكليّة و فرد منها كما يشهد بذلك ما فيها من المبالغة في اللعن و الاجتهاد في الدعاء على قتلة الحسين عليه السّلام من أوائلها إلى مخاتمها في أثنائها قبل اللعن المعدود المحدود و خصوص اللعن الحدود، ثمّ بعد السلام /A16/ كذلك(2)اللعن على خنازير و أكالب معيّنة مطرودة و قردة و ثعالب مشخصة مردودة؛ فإنّ كلّ ذلك أقوى شاهد على أنّ هذه الزيارة أكمل أفراد الزيارة المطلقة.

و المنصوص عليه في الرواية كون الصلاة في الزيارة المطلقة صلاة واحدة بعدها، فكذا الحال في هاتيك التي هي فرد منها؛ لوضوح اتّحاد الماهيّة مع الفرد و انطباقها عليه.

لا أقول إنّها جزئية حقيقية؛ لأنّها متفرّعة على الوجود، بل جزئية إضافية، و لا مرية في أنّ كلّما هو ذاتي أو عرضي للكلّي فهو ذاتي أو عرضي للجزئي مطلقا إضافيا كان أو حقيقيا و لا عكس. و كذا كل ما اعتبر في الكلّي؛ لترتّب الأثر عليه، فهو معتبر في الجزئي من غير عكس. و الصلاة المتأخرة في تلك الزيارة المطلقة لا تخلو إمّا أن تكون داخلة في ماهيّاتها ذاتية لها أو خارجة عنها معتبرة فيها؛ لترتّب ثمراتها عليها، أو ذاتها(3)داخلة في ذاتها،(4)و وصف كونها متأخّرة أمر معتبر فيها لترتّب الأثر عليها، و بأيّ وجه أخذت فيها(5)فبمثله مأخوذ في هذه الزيارة الجزئية و تخالف تلك الكلية و هذه الجزئية في تأخّر الصلاة و تقدّمها، أو في اعتبارها في إحداهما دون الاخرى أو تعددها في البعض و وحدتها في الآخر غير معقول(6)إذ كلّ جزئي لا محالة مشتمل على ما اشتمل عليه الكلّي و زيادة، و كون الفرد موصوفا بالأكملية لا يخرجه عن الفردية، فكما /B16/ أنّ الأفراد الناقصة تلك الكلية المطلقة يعتبر تأخر صلاتها فكذا الحال في


1) . أي على ما في المصباح. [منه قدّس سرّه].

2) . أي المعدودة المحدودة. «منه».

3) . أي ذات في الصلاة. [منه قدّس سرّه].

4) . أي ذات الزيارة. [منه قدّس سرّه].

5) . أي في الزيارة المطلقة. [منه قدّس سرّه].

6) . «تخالف» مبتدأ و «غير معقول» خبره. [منه قدّس سرّه].

الفرد الكامل منهم.

و دعوى أنّ الزيارة المعهودة ماهيّة أخرى مباينة للزيارة المطلقة لا فرد منها مكابرة محضة؛ بل فرية بلا مرية؛ ضرورة أن علقمة بعد ما أمر مولانا عليه السّلام بالزيارة المطلقة لم يكتف بها، و سأل عمّا هو الفرد الأكمل منها لا ماهيّة اخرى؛ كما يشهد به ظاهر سياق السؤال و إلقاء الجواب بما فيه(1)بعد الإيماء بالسلام من الاجتهاد و غاية المبالغة في اللعن المأمور بها في صدر الرواية؛ فإنّ ذلك ينادي بأنّ الزيارة المعهودة هي الفرد الكامل من الزيارة الكلية المطلقة بل الأكمل، و جزئي إضافي لها، بل و يظهر بعد التأمّل التامّ أنّها عينها في العين،(2)و كونها جزئيا إضافيا لها إنّما هو بتحليل من العقل لا في الوجود الخارجي؛ لاتحادهما فيه.

و يوضحه أنّ الأمر إنّما يتعلّق بالماهيّة من حيث الوجود، لا من حيث هي هي؛ لأنّها من حيث هي هي ليست إلاّ هي، و قد ثبت في العلوم الأصليّة «أنّ الشيء ما لم يتشخّص لم يوجد»(3)فالأمر المتعلّق بهذه الجزئية الإضافية إنّما تعلّق بها من حيث الوجود، فمتعلّق الأمر هي ماهيّة تلك(4)من جهة انطباقها على الفرد و اتّحادها معه في الوجود.

و من البيّن أنّه كما اتّحدت هذه الجزئية الإضافية مع الفرد في الوجود، فكذلك الكليّة المطلقة التي /A17/ فوقها أيضا متّحدة مع الفرد، فالكلّ في الوجود الخارجي شيء واحد؛ لأنّ الفرد هي الماهيّة، و الماهيّة هو الفرد في ظرف الخارج؛ إذا الفرد ليس إلاّ الماهيّة المكتنفة بعوارض مشخصة، و التفرقة بالكلية و الجزئية الإضافية و الحقيقة إنّما هو بلحاظ من العقل.

و إذا ثبت كون الزيارة المعهودة فردا من الزيارة المطلقة، و لو باعتبار كونها جزئيا إضافيا لها و اتحادها معها في الخارج على التفصيل المذكور لا يتعقل اختلافهما من


1) . أي في الفرد الأكمل. [منه قدّس سرّه].

2) . أي في الوجود الخارجي. [منه قدّس سرّه].

3) . راجع الأسفار الأربعة، ج 2، ص 409.

4) . أي الإضافية الجزئية. [منه قدّس سرّه].

جهة الصلاة، بل يجب أن يكون صلاتها كصلاتها ركعتين فقط، و بعدها ليس إلاّ و قضية ذلك التصرّف فيما في كامل الزيارة و إرجاعها إلى ما في المصباح و الاعتماد عليه، مضافا إلى أنّ إبقاء ما في كامل الزيارة على ظاهره مناف لحكاية سيف بن عميرة مع صفوان في الرواية الثانية كما لا يخفى.

ثمّ لا يخفى عليك أنّ الترجمة الصادرة عن العلاّمة المجلسي - شكر اللّه سعيه - مطابقة للمرويّ في كامل الزيارة حيث قال في زاد المعاد في ترجمة قول مولانا أبي جعفر عليه السّلام في جواب علقمة: «هرگاه بكنى آن دو ركعت نماز را، بعد از آنكه اشاره كنى به جانب آن حضرت به سلام و گفته باشى بعد از اشاره و نماز اين قول را كه مذكور خواهد شد»(1)و لم يقل: «بعد از اشاره و تكبير»، و لهذا بني الأمر في تأدّي السنّة على الاحتياط و الإتيان /B17/ بستّ صلوات؛ لأنّ الإشارتان إن كانتا متّحدتين - كما هو الظاهر - يكون مقتضى الرواية اكتناف القول المذكور بصلاتين: إحداهما قبله، و الاخرى بعده.

و القول المذكور صالح لاحتمالات عديدة:

أحدها: أن يكون المراد به تمام الزيارة المبدوّة ب‍ «السلام عليك يا أبا عبد اللّه» المختتمة بدعاء السجدة.

ثانيها: أن يكون المراد به اللعن مائة مرّة إلى الخاتمة المذكورة.

ثالثها: أن يكون المراد به السلام مائة مرّة إلى تلك الخاتمة.

رابعها: أن يكون المراد به الدعاء قبل السجدة إلى الخاتمة.

خامسها: أن يكون المراد به دعاء السجدة، و لمّا كان دعاء السجدة خاتمة للقول المذكور على جميع الاحتمالات، فلا بدّ في حصول الامتثال من صلاة واحدة بعده. و إذا قرأ أوّلا «السلام عليك يا أبا عبد اللّه - إلى قوله - و آل نبيّك» و صلّى ركعتين، ثمّ استأنف الزيارة، و بعد الفراغ عن اللعن مائة مرّة قبل السلام أتى بصلاة اخرى، و كذا بعد السلام قبل دعاء «اللهم خصّ أنت أوّل ظالم» - إلى آخره - صلّى صلاة ثالثة، ثمّ أتى


1) . زاد المعاد، ص 437.

بعده قبل السجدة بصلاة رابعة، فقد أدّى السنة، و امتثل بالنسبة إلى جميع الاحتمالات لكون القول المذكور بأيّ معنى أخذ مكتنفا بصلاتين قبله و بعده؛ لما ذكر أوّلا أنّه لا مناص من صلاة واحدة بعد الفراغ من السجدة، و يكون /A18/ جميع الصلوات إذن خمسا.

و لمّا احتمل اختلاف الإيماءين و أن يكون الزيارة المعهودة غير الزيارة المطلقة، فلو زار بإحدى الزيارات البعيدة و صلّى ركعتين، ثمّ أتى بالأعمال المذكورة، لكان أجود لإتيانه بجميع الاحتمالات المتصوّرة في الرواية مع اتحاد الإيماءين و تغايرهما.

و أنت إذا أحطت خبرا بما دللنا به على ما في المصباح، و كون الركعتين في كامل الزيارة مرادا به التكبير مجازا أو محرّفا من قلم الناسخ، و اتحاد الإيماءين، و كون الزيارة المعهودة زيارة واحدة من الحجج الماضية عقلا و نقلا(1)بما لا مزيد عليه، تعرف أنّ الحقّ الحقيق بالاختيار(2)هو الاحتمال الأوّل - أعني كون المراد بالقول المذكور تمام الزيارة المعهودة المفتتحة ب‍ «السلام عليك يا أبا عبد اللّه» المختتمة بدعاء السجدة - و هي مكتنفة بالتكبير قبلها و صلاة واحدة بعدها، و بذلك تتأدّى السنّة و تتحقّق حقيقة زيارة العاشوراء المعهودة المتداولة بين الأتقياء و المؤمنين، و أنّ سائر الاحتمالات بنية السقوط لا حاجة إلى تحمّلها في أداء السنة، بل و أكثرها(3)ممّا لا يختلج بالبال و لا يمرّ بالخيال قطعا.

فإن قلت: إنّ هناك احتمالا سابعا؛ و هو أن يكون المراد بقوله عليه السّلام /B18/ «أنت إذا صلّيت الركعتين بعد أن تومئ إليه بالسلام - إلى قوله - هذا القول» فعل جميع تلك الأعمال قبل الصلاة و بعدها مكرّرا بأن يدعو بدعاء الزيارة بكمالها إلى آخر دعاء السجدة، ثمّ صلّى ركعتين، ثمّ دعا مرّة اخرى بتمام ما دعا به أوّلا.


1) . قوله «عقلا و نقلا» أمّا الأوّل فهو أنّ الزيارة المعهودة فرد من الزيارة المطلقة، و كلّما اعتبر في الكلي اعتبر في الجزئي إلى آخر ما مضى، و أمّا الثاني فهو حكاية سيف مع صفوان على التفضيل. «منه».

2) . بيان لما في قوله بما دللنا. «منه».

3) . و هي ما سوى الاحتمال الآخر المدلول عليه بقوله: و لما... [للحاشية تتمة لم يقرأ في تصوير النسخة].

قلت: هذا الاحتمال أيضا كسوابقه بيّن الاندفاع، بل ممّا لا وجه له(1)إلاّ على المحكيّ عن كامل الزيارة من ثبوت الركعتين بدل التكبير، و قد مرّ الجواب عنه و أنّه لا اعتماد عليه، فلا نعيده حذرا عن الإطناب.

و ينبغي أن يعلم: أنّ الذي استفدته من الروايتين من كون زيارة العاشوراء المعهودة المتعارفة زيارة واحدة، و أنّ صلاتها صلاة واحدة، و محلّها بعد الفراغ عن دعاء السجدة؛ فقد استفدته بخصوص فهمي الفاتر و نظري القاصر من غير تقليد لأحد، أو الاطّلاع على فتوى فقيه؛ إذ لم أحضرني من الكتب الفقهية، و للّه الحمد و له الشكر.

شيء: و لقد أعلمت ما أدركته بعض الصواحب العظام من العلماء الكرام و تلقّاه بالقبول،(2)ثمّ بعد ذلك وقفت على كتاب السؤال و الجواب لسيّد المجتهدين و عمدة المحقّقين الملقّب بحجّة الإسلام - نوّر اللّه مضجعه(3)- فإذا هو فتواه قد اتّفق موافقا لما وصل إليه فكري الفاتر. و إنّي و إن انتفعت من كتابه بعد ما وقفت عليه و استفدت منه فوائد، إلاّ أنّ الذي أدركته من الروايتين /A19/ لم أكن أدركته من كلامه و فتياه(4)بل قد يتّفق الاتفاق بينهما من باب البخت و الاتفاق، و من هنا قد ظنّ أنّ الذي حرّرته و ذهبت إليه في خصوص الزيارة الشريفة المذكورة قد أخذت منه تقليدا له، و ليس هذا إلاّ من بعض الظنّ‌، مع أنه قد تعارف عند العلماء الأعلام أن يستمدّ بعضهم بكلمات بعضهم و يستشهدون بها لإثبات مطالبهم، فليس يجوز للقاصرين الغير المعدودين في عداد


1) . حاصله أن يزور بالزيارة المعهودة المبدوّة ب‍ «السلام عليك يا أبا عبد اللّه» إلى آخر دعاء السجدة، ثمّ صلّى ركعتين و يزور بالزيارة المذكورة إلى خاتمته؛ أعني آخر دعاء السجدة مرّة اخرى، و بذلك يتأدّى السنّة و يتحقّق حقيقة زيارة العاشوراء المعهودة المتداولة بين المؤمنين. «منه».

2) . و الظاهر هو الفقيه الاصولي العلاّمة الحاج محمّد جعفر الآباده اي قدّس سرّه.

3) . و هو العلاّمة الفقيه، الاصولي الرجالي السيّد محمّد باقر الشفتي الجيلاني الملقّب بالسيّد حجّة الإسلام؛ في كتابه السؤال و الجواب، ج 1، ص 25-41.

4) . و اعتمادي بالحقيقة على تينك الروايتين اللتين هما كالطود العظيم على لافظيهما ألف ألف التحيّة و السلام، و الوجوه الباقية و الأسئلة و الأجوبة سواء كانت من مقتضيات أفكاري أو مأخوذة من غيري تيمّنا و تبرّكا فهي من المؤيّدات، و إلاّ ففي الواقع و نفس الأمر وجودها و عدمها سيّان، و لست بحمد اللّه سبحانه في الاجتماع على المطالب الكلية الغامضة إلى التشتت بكلام... [للكلام تتمة لم تقرأ].

العلماء أن يحملوا ذلك على العجز و التقليد من حيث لا يشعرون؛ لما في صدورهم من الغلّ و الظغن، و لا سيّما المتعلّمين الذين يظنّون أنّهم عالمون و ليسوا بعالمين؛ و يكتبون الرسائل للناس و يترجمون عبائر غيرهم من غير تصرّف منهم و ليسندون إلى أنفسهم، ثمّ يدعون الناس إليهم، نعوذ باللّه من شرور أنفسنا و سيئات أعمالنا. و لم يكن عندي من كتب العلماء الأعلام كتاب بل و لا ورق لأطّلع على فتاويهم في هذا الباب.

نعم حكى السيّد المعظّم ما ذهبت إليه عن الشيخ المفيد - نوّر اللّه مرقديهما - و وجدت بخط الفضلاء العظام أنّه حكى هذا المذهب عن الفاضل السبزواري - عطّر اللّه مضجعه(1)- و أرجو من اللّه أن يغفر لي جميع ذنوبي و خطاياى ما تقدّم منها و ما تأخّر، و لا يؤاخذني فيما نسيت أو أخطأت؛ إنّه هو الغفور الرحيم.

فروغ

/B19/ الأوّل: أنّه لا إشكال في أنّ البروز إلى الصحراء و الصعود إلى السطح المرتفع يكون أولى و أفضل؛ و الإتيان بالزيارة بأحد الوجهين أتم و أكمل، إلاّ أنّه ليس شرطا في تحقّق حقيقتها و تحصّل ماهيّتها، بل يترتّب عليها أصل ثمراتها المذكورة في أيّ مكان اتّفقت؛ لقول أبي عبد اللّه عليه السّلام في الرواية الثانية: فإنّي ضامن على اللّه تعالى لكلّ من زار بهذه الزيارة و دعا بهذا الدعاء من قرب أو من بعد أنّ زيارته مقبولة... إلى آخره.

و قوله عليه السّلام: و قد آلى اللّه على نفسه عزّ و جلّ أنّ من زار الحسين عليه السّلام بهذه الزيارة من قرب أو بعد و دعا بهذا الدعاء قبلت منه زيارته... إلى آخر ما قال، و كذا قوله عليه السّلام مخاطبا لصفوان: يا صفوان: إذا حدث لك إلى اللّه حاجة فزر بهذه الزيارة من حيث كنت... إلى آخر ما قال؛ فإنّ تلك الفقرات الصادرة عنه عليه السّلام مطلقة، و قد دللنا في الاصول على أنّ المطلقات في المندوبات لا تحمل على المقيّدات؛ بل التقييد فيها كمال في كمال، و مستحب في مستحب. و قضية ذلك كون البروز إلى الصحراء أو الصعود إلى السطح المرتفع موجبا لأكمليتها و أفضليتها. نعم يعتبر في تحقّق ماهيّتها القيام لعدم انصراف المطلقات إلى حالة اخرى


1) . قد حكى المحدّث النوري قدّس سرّه في كتابه سلامة المهاد عن المحقّق السبزواري قدّس سرّه في كتابه مفاتيح النجاة ما هذه لفظه: «صحيح و مشهور ميان علما آن است كه نماز زيارت، مطلقا بعد از زيارت است». راجع: اللؤلؤ النضيد، ص 159.

من الأحوال سوى القيام، و الفرق بينها و بين عدم البروز إلى الصحراء و عدم الصعود إلى السطح /A20/ المرتفع واضح؛ فإنّها ممّا ينصرف إليه الإطلاق بخلاف الحالات المخالفة للقيام؛ مضافا إلى ما يلاحظ من مفهوم الزيارة؛ فإنّه قصد المزور تعظيما له و إكراما له و استيناسا به.

و لا يخفى أنّه لا يلائم غير حالة القيام، فالإتيان بها جالسا مثلا بقصد كونها سنّة بدعة، و أمّا من جهة عموم مطلوبية تولّي الأئمّة - عليهم السلام و السلام عليهم - و التبري عن أعدائهم و اللعنة عليهم فالآتي بها جالسا يكون مثابا مأجورا من تلك الجهة، إلاّ أنّه لا يتحقّق بذلك حقيقة الزيارة المعهودة.

الثاني: أنّه لا ينبغي التأمّل في تحصّل حقيقتها في صدر النهار الزوال، بل و كذا في سائر آنائها أيضا من غير ترجيح بعضها على آخر؛ كما يدلّ عليه قول مولانا أبي جعفر عليه السّلام في الرواية الاولى مخاطبا لعلقمة: إن استطعت أن تزوره في كلّ يوم بهذه الزيارة من دارك فافعل، و لك ثواب جميع ذلك.

إذ لا تأمّل في شمول اليوم لجميع ساعاته و آناته؛(1)و ما ربّما يتوهّم من أنّ النهار في صدر الرواية مقيّد بصدره و اليوم في ذيلها مطلق، و هو في المندوبات و إن كان لا يحمل على المقيّد إلاّ أنّ كونه أفضل من المطلق ممّا لا ريب فيه، و قضيّة ذلك أن تكون في صدر النهار أفضل من سائر آناته و بقية ساعاته مدفوع بأنّ هذا الكلام جيّد حقيق بالتسليم لو لا قوله عليه السّلام /B20/ في ذيل الرواية «و لك ثواب جميع ذلك»؛ فإنّه صريح في مساواة جميع آنات النهار و ترتّب الثمرات المذكورة جميعها على الإتيان بها في أيّ وقت من أوقات اليوم، فلا إشكال فيه كما لا يخفى، و إنّما الإشكال في الإتيان بها ليلا، و الأظهر الأقوى عندي مساواته للنهار في ذلك؛ إذ إطلاق اليوم على ما يعمّ الليل و النهار شائع ذائع متعارف؛ فهو في الرواية محمول عليه لا على خصوص النهار. و لو سلّم فنقول: قول مولانا الصادق عليه السّلام في أثناء الرواية الثانية مخاطبا لصفوان: تعاهد هذه الزيارة و أدع بهذا الدعاء و زره؛ فإنّي ضامن... إلى آخره، و قوله عليه السّلام في ذيلها: إذا حدث لك إلى اللّه


1) . في المخطوطة يقرأ: آاونته.

حاجة فزر بهذه الزيارة من حيث كنت؛ نصّان على ترتّب جميع الثمرات المترتبة عليها في جميع الأوقات؛ لأنّ التعاهد يعمّ جميع الأوقات و الزيارة في أيّ مكان؛ ليشمل كلّ زمان.

فإن قلت: إنّ قوله عليه السّلام «هذه الزيارة» في المواضع الثلاثة إشارة إلى الزيارة المتحصّلة في صدر النهار، فيكون المراد الإتيان بها في صدر النهار في سائر الأيّام لا في بقية آناتها و لا في الليل.

قلت: هذا الكلام غير مفهوم المعنى، و ليس في الرواية إشعار بهذا القيد؛ إذ ما يستفاد منها أنّ ما هو المشروع في صدر نهار العاشوراء فأت به في سائر الأيّام و الليالي و جميع الآنات /A21/ و الأوقات، و قولك «ما هو المشروع في صدر نهار العاشوراء فأت به في صدر سائر الأيّام» يشبه قول من يقول: إنّ ما هو المشروع في صدر نهار العاشوراء فات به في صدر نهار عاشوراء سائر الأيّام»، و هذا غير معقول بالضرورة.

بيان الملازمة أنّه لا وجه لاعتبار صدر النهار الذي هو أحد القيدين، دون كونه من العاشوراء الذي هو قيد آخر، و مجرّد إمكان اعتبار الأوّل في سائر الأيّام دون الثاني لا يوجب اعتباره، مع إطلاق النصّ بل و عمومه؛ فإنّ قوله عليه السّلام «من حيث كنت» يدلّ بالالتزام على أيّ زمان شئت؛ إذ الكون في المكان لا يخلو عن الزمان.

فالتحقيق أنّ هذه الزيارة المعهودة قد شرعت في جميع آناء الليل و أطراف النهار، و يتحصّل حقيقتها في تلك الأوقات، و يترتّب عليها ثمراتها المذكورة بكمالها، بل لا يبعد دعوى أفضليتها(1)في الأسحار؛ للعمومات الدالّة على أفضليتها من سائر ساعات الليل و أوقات النهار؛ و هذا كلّه ظاهر عند اولي البصائر و الأبصار.

الثالث: أنّ إطلاق الروايتين و إن اقتضى في بادئ الرأي أنّ أصل هذه الزيارة ما عدا صلاتها غير مشروطة بالطهارة عن الحدث و الخبث، حتّى أنّ الآتي بها محدثا لا يكون مبدعا بل مصيبا و مثابا، إلاّ أنّ المستفاد منها بعد تعمّق النظر فيها و التفكّر في سياقها و التأمّل في فقراتها أنّها /B21/ مشروطة بالطهارة عن الحدث قطعا؛ لأنّ‌


1) . أي الزيارة.

الثمرات المذكورة فيها من تلك المثوبات العظيمة و حصول الدرجات الرفيعة، و أنّ من دعاها فقد دعا بما يدعو به زوّاره عليه السّلام من الملائكة، و سائر ما يترتّب عليها من العوائد التي نطقت به الرواية، لا تلائم فعلها من غير طهارة، بل بداهة العقل قاضية بحرمان المحدث عن ذلك، مضافا إلى أنّ المفهوم منها هو(1)التعظيم و الإكرام لحضرته المقدّسة عليه آلاف السلام و التحيّة، و المناسب لذلك هو الإتيان بها متطهّرا، فتحقّق حقيقة هذه الزيارة المعهودة الكاملة الجامعة لتلك الفضائل المسفورة إنّما هو بالطهارة ليس إلاّ، حتّى أنّ من نذرها لا يجوز له الإتيان بها محدثا. نعم باعتبار عموم مطلوبية تولّي الأئمّة - عليهم السلام و السلام عليهم - و التبرّي عن أعدائهم و اللعنة عليهم لو فعلها محدثا يكون مأجورا من تلك الجهة، إلاّ أنّه لا يحصل به الزيارة المعهودة.

الرابع: أنّ الغسل لها و إن كان ليس في هاتين الروايتين إشعار به، لكنّه يستحب لها قبلها؛ لأنّ المستفاد من الأخبار الأخر الواردة في زيارة المعصومين عليهم السّلام من قرب أو بعد استحباب الغسل قبلها؛ منها رواية سليمان بن عيسى، عن أبيه، عن مولانا الصادق عليه السّلام في بيان كيفية زيارة نفسه - سلام اللّه عليه - بالنسبة إلى من نأى عن خدمته العليّة العالية.(2)

و منها رواية سدير عنه عليه السّلام.(3)

و منها رواية حنان بن سدير /A22/ عنه - صلوات اللّه عليه - في بيان كيفية زيارة مولانا الحسين الشهيد عليه السّلام لمن بعد عن حضرته القدسية، عليه ألف ألف السلام و التحيّة(4).

و كذا يستفاد استحبابه لها من فتاوى العلماء(5)

القسم الثالث: ما سنّ للمكان و هو امور: أحدها...، ثامنها بدخول أحد المشاهد المشرّفة...» راجع: كشف الغطاء، ج 2، ص 308-314.

و قال تلميذه الفاضل الشيخ محمّد تقى الرازي النجفي الأصفهاني - صاحب هداية المسترشدين - في الأغسال المسنونة ما هذا لفظة: «منها الغسل عند السفر إلى زيارة الحسين عليه السّلام، بل يستحبّ فيه غسلان... و عن أبي بصير عن الصادق عليه السّلام: «إذا أردت الخروج إلى أبي عبد اللّه عليه السّلام فصم قبل أن تخرج ثلاثة أيّام: يوم الأربعاء و يوم الخميس و الجمعة. فإذا أمسيت ليلة الجمعة فصلّ صلاة الليل، ثمّ قم فانظر في نواحي السماء فاغتسل تلك الليلة قبل المغرب، ثمّ تنام على طهر، فإذا أردت المشي إليه فاغتسل و لا تطيّب و لا تدّهن و لا تكتحل حتى تأتي القبر». تبصرة الفقهاء، ج 2، ص 205-206؛ و راجع: الأمان من أخطار الأسفار، ص 33؛ تهذيب الأحكام، ج 6، ص 76، ح 19؛ وسائل الشيعة، ج 14، ص 539، ج 1.

الأخيار - عليهم رضوان اللّه الملك

1) . إذ الزيارة هو قصد المزور تعظيما له و إكراما له و استيناسا به. «منه».

2) . كامل الزيارات، ص 302، ج 4.

3) . نفس المصدر ص 301 و 302، ج 2 و 5.

4) . نفس المصدر، ص 303، ج 7.

5) . قال الشيخ الكبير صاحب كشف الغطاء: «المبحث الثاني في الأغسال المسنونة، و هي على أقسام: الأوّل ما سنّ للفعل، و هي امور: أحدها...، رابعها: غسل زيارة النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أو الأئمّة أو الزهراء عليهم السّلام أو...

الغفّار - حيث ذكروا في باب الأغسال المندوبة مضافا إلى الغسل المندوب لدخول المشاهد المشرّفة و الروضات المقدّسة غسلا آخر على حدة لزيارة كل واحد من المعصومين عليهم السّلام؛ فإنّها بإطلاقها شامل للزيارة من قرب و من بعد.

الخامس: أنّه يشترط التوجّه إلى قبره الشريف من الافتتاح إلى الاختتام، فلو فعلها إلى غير تلك الجهة لم يأت بالزيارة المعهودة، بل لو فعلها بقصد توظيفها كذلك فهو مبدع؛ و لو أتى بها لا بهذا القصد، بل من جهة عموم التولّي و التبرّي - كما مرّ - لا يبعد أن يثاب من تلك الجهة.

السادس: أنّ اللعن و السلام المتكرّر كلّ منهما بكمال أعدادها من أجزائه المقوّمة لها، فلو أتى بهمها أو بأحدهما مرّة واحدة، أو أكثر أو أقلّ من مائة مطلقا أو قال في آخره مائة مرّة لم يكن ممتثلا، و لا يحصل به السنّة المسنونة، بل نيّتها سنّة بدعة، نعم لو فعلها باعتبار العموم المتقدّم يكون مأجورا بهذا الاعتبار، إلاّ أنّه خارج عن مورد الكلام.

السابع: أنّه يشترط فيها بتمامها - من الافتتاح إلى الاختتام بدعاء السجدة و الصلاة بعدها - وحدة المجلس عرفا، فلو أتى بها متفرّقا لا يتحصّل حقيقتها /B22/ المعهودة المقرّرة لها الثمرات الماضية، و حكم نيّة تشريعها كذلك، أو من جهة العموم المتقدّم حكم الفرع السابق عليه.

الثامن: أنّه لا إشكال في أنّ صلاتها ممّا لا بدّ منها؛ و هل هي جزء الماهيّة أو شرطها؟ وجهان: و الثاني هو الأقوى، و لو تركها فالأمر فيها كالسابق من أنّ قصد توظيفها بدون الصلاة بدعة، و من جهة العموم المذكور سنّة.

التاسع: أنّه قد علم من الروية الثانية تشريع هذه الزيارة في جميع الأيّام و الأوقات، و على هذا فلو دعاها في غير يوم العاشوراء بدل «هذا يوم» في الموضعين(1)ب‍ «يوم قتل الحسين صلواتك عليه» في الأوّل لمكان اللهمّ‌، و «صلوات اللّه عليه» في الموضع الثاني لفقد الخطاب.

العاشر: دعاء الوداع بعد الزيارة - و هو المبدوّ ب‍ «يا اللّه يا اللّه يا اللّه يا مجيب دعوة المضطرين» المختوم ب‍ «إنّه قريب مجيب» - ليس دعاء علقمة كما هو المعروف عند العوام؛ لأنّه لم يرو عن أبي جعفر عليه السّلام إلاّ خصوص الزيارة المعهودة، بل هو دعاء صفوان؛ لأنّه حكى عن فعل مولانا أبي عبد اللّه عليه السّلام و في الرواية الثانية في حكاية سيف و صفوان تصريح بذلك كما مرّت الإشارة إليه. و كيف كان فليس جزءا من الزيارة المعهودة، بل هو دعاء على حدّة للوداع، و في اشتراطه بالطهارة عن الحدث و القيام ما مرّ في أصل الزيارة فلا نعيده؛ حذرا عن الإطالة.

قد اختتم بخط مؤلّفه /A23/ المفتاق إلى رحمة ربّه الرءوف الرحيم، راجيا من لطفه العميم أن يجعله خالصا لوجهه الكريم، موجبا لثوابه الجسيم، و أن يغفر لي جميع ذنوبي و خطاياى و ما وقع فيه من تقصير في بذل الجهد أو خلل أو خطأ أو سهو أو نسيان أو زلل؛ إنّه هو الغفور الرحيم، فله الحمد و له الشكر كما هو أهله، و الصلاة و السلام على محمّد و آله و عترته و أهل بيته و ذريّته الأطائب المعصومين سلام اللّه عليهم أجمعين، و لعنة اللّه على أعدائهم إلى يوم الدين. و قد اتّفق الفراغ منه في اليوم السادس عشر من شهر محرّم الحرام من شهور سنة ألف و مائتين و تسع و ستّين (1269) من الهجرة المباركة، على هاجرها ألف ألف السلام و التحيّة.


1) . الأوّل: «اللهمّ إنّ هذا يوم تبرّك به بنو اميّة» إلى آخره، و الثاني: «و هذا يوم فرحت به آل زياد» إلى آخره. «منه».

فهرس مصادر التحقيق

1.

اختيار معرفة الرجال (رجال الكشي)، لشيخ الطائفة أبي جعفر الطوسي، تحقيق جواد القيّومي، مؤسّسة النشر الإسلامي، قم، 1384 ش.

2.

از اين صبح روشن، للسيّد حسن المؤمني، دليل ما، تهران، 1384 ش.

3.

الأمان من أخطار الأسفار، للسيّد بن طاوس، مؤسّسة آل البيت عليهم السّلام لإحياء التراث، قم، 1409 ق.

4.

إيضاح الاشتباه، للعلاّمة الحلّي، تحقيق الشيخ محمّد الحسّون، مؤسّسة النشر الإسلامي، قم، 1411 ق.

5.

بحار الأنوار، للعلاّمة محمّد باقر المجلسي، الطبعة الثانية، مؤسّسة الوفاء، بيروت، 1403 ق.

6.

تبصرة الفقهاء، للشيخ محمّد تقي الرازي النجفي الأصفهاني، تحقيق السيّد صادق الحسيني، مجمع الذخائر الإسلامية، قم، 1427 ق.

7.

رسالة التسامح في أدلّة السنن، للشيخ مرتضى الأنصاري، مجمع الفكر الإسلامي، قم، 1415 ق.

8.

توضيح المقال في علم الرجال، للمولى عليّ الكني، تحقيق محمّد حسين مولوى، دار الحديث، قم، 1421 ق.

9.

تهذيب الأحكام، للشيخ الطائفة أبي جعفر الطوسي، تحقيق سيّد حسن الخرسان، الطبعة الرابعة، دار الكتب الإسلامية، طهران، 1365 ش.

10.

خاتمة مستدرك الوسائل، للمحدّث النوري، مؤسّسة آل البيت عليهم السّلام لإحياء التراث، قم، 1415 ق.

11.

خلاصة الأقوال في معرفة الرجال، للعلاّمة الحلّي، تحقيق جواد القيّومي، نشر الفقاهة، قم، 1417 ق.

12.

دانشمندان و بزرگان اصفهان، للسيّد مصلح الدين المهدوي، تحقيق رحيم القاسمي و محمّد رضا نيلفروشان، نشر گلدسته، اصفهان، 1384 ش.

13.

الرجال، لابن الغضائري، تحقيق السيّد محمّد رضا الحسيني الجلالي، دار الحديث، قم، 1422 ق.

14.

رجال البرقي، لأبي جعفر أحمد بن محمّد بن خالد البرقي، جامعة تهران، تهران، 1342 ش.

15.

رجال الطوسي، لشيخ الطائفة أبي جعفر الطوسي، تحقيق جواد القيّومي، مؤسّسة النشر الإسلامي، قم، 1415 ق.

16.

رجال النجاشي (فهرس أسماء مصنّفي الشيعة)، لأبي العبّاس النجاشي، تحقيق السيّد موسى الشبيري الزنجاني، مؤسّسة النشر الإسلامي، قم، 1407 ق.

17.

رسائل فقهية، للشيخ الأعظم الأنصاري، مجمع دار الفكر الإسلامي، قم، 1414 ق.

18.

روضة المتقين، للعلاّمة محمّد تقي المجلسي، بنياد فرهنگ اسلامى، تهران، 1399 ق.

19.

رؤيت هلال (مجموعة الرسائل)، إعداد الشيخ رضا المختاري و الشيخ محسن الصادقي، مكتب الإعلام الإسلامي، قم، 1384 ش.

20.

زاد المعاد، للعلاّمة محمّد باقر المجلسي، مكتبة السعدي، تهران.

21.

سماء المقال في علم الرجال، لأبي الهدى الكلباسي، تحقيق السيّد محمّد الحسيني القزويني، مؤسّسة ولى العصر - عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف -، قم، 1419 ق.

22.

شفاء الصدور في شرح زيارة العاشور، للميرزا أبي الفضل التهراني، تحقيق السيّد على موحّد الأبطحي، الطبعة الثالثة، سيّد الشهداء عليه السّلام، 1407 ق.

23.

طرائف المقال في معرفة طبقات الرجال، للسيّد على أصغر الجابلقي البروجردي، تحقيق السيّد مهدي الرجائي، مكتبة آية اللّه مرعشي، قم، 1410 ق.

24.

عدّة الرجال، للسيّد محسن المقدّس البغدادي، مؤسّسة الهداية، قم، 1415 ق.

25.

عوائد الأيّام، للمولى أحمد النراقي، مكتب الإعلام الإسلامي، قم، 1417 ق.

26.

فهرست كتب الشيعة و اصولهم، لشيخ الطائفة أبي جعفر الطوسي، تحقيق السيّد عبد العزيز الطباطبائي، مكتبة محقّق الطباطبائي، قم، 1420 ق.

27.

فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى (جلد 26)، إعداد على الصدرائي الخوئي، مكتب الإعلام الإسلامي، قم، 1377 ش.

28.

فهرست هزار و پانصد نسخۀ خطى، إعداد رضا الاستادي، مؤسّسة إسماعيليان، قم، 1373 ش.

29.

قاموس الرجال، للشيخ المحقّق محمّد تقي التستري، الطبعة الثانية، مؤسّسة النشر الإسلامي، 1424 ق.

30.

القواعد الفقهية، للمحقّق السيّد محمّد حسن البجنوردي، تحقيق محمّد حسين الدرايتي و مهدي المهريزي، مؤسّسة الهادي، قم، 1419 ق.

31.

كامل الزيارات، لجعفر بن محمّد بن قولويه، تحقيق بهزاد الجعفري، نشر الصدوق، تهران، 1375 ش.

32.

كشف الغطاء عن مبهمات الشريعة الغرّاء، للشيخ جعفر كاشف الغطاء، مكتب الإعلام الإسلامي، مشهد المقدّسة، 1422 ق.

33.

اللؤلؤ النضيد في شرح زيارة مولانا أبي عبد اللّه الشهيد، لنصر اللّه بن عبد اللّه التبريزي الشبستري، انتشارات الإمام المهدي (عج)، قم.

34.

مجمع البحرين، للشيخ فخر الدين محمّد الطريحي، تحقيق السيّد أحمد الحسيني الإشكوري، الطبعة الثانية، نشر الثقافة الإسلامية، تهران، 1408 ق.

35.

المصباح (جنّة الأمان الواقية و جنّة الإيمان الباقية)، للشيخ إبراهيم العاملي الكفعمي، موسسة الرضي و الزاهدي، قم، 1405 ق.

36.

مصباح المتهجّد، لشيخ الطائفة أبي جعفر الطوسي، مؤسّسة فقه الشيعة، بيروت، 1411 ق.

37.

معالم العلماء، لمحمّد بن عليّ بن شهرآشوب المازندراني، إعداد السيّد محمّد صادق بحر العلوم، دار الأضواء، بيروت.

38.

معجم رجال الحديث و تفصيل طبقات الرواة، للسيّد أبي القاسم الموسوي الخوئي، الطبعة

الخامسة، نشر آثار الشيعة، قم، 1413 ق.

39.

مقامع الفضل، للعلاّمة آقا محمّد على كرمانشاهي، مؤسّسة العلاّمة وحيد البهبهاني، قم، 1421 ق.

40.

مكارم الآثار، للميرزا محمّد على معلّم حبيب آبادي، إعداد السيّد محمّد على الروضاتي، نشر نفائس مخطوطات أصفهان، اصفهان.

41.

موسوعة الرجالية الميسّرة، لأحمد الترابي، الطبعة الثانية، مؤسّسة الإمام الصادق عليه السّلام، قم، 1424 ق.

42.

نقد الرجال، للسيّد مير مصطفى الحسيني التفريشي، مؤسّسة آل البيت عليهم السّلام لإحياء التراث، قم، 1418 ق.

43.

الوجيزة في الرجال، للعلاّمة محمّد باقر المجلسي، تحقيق محمّد كاظم رحمان ستايش، وزارة الثقافة و الإرشاد الإسلامي، تهران، 1420 ق.

44.

وسائل الشيعة، للشيخ محمّد بن الحسن الحرّ العاملي، الطبعة الثالثة، مؤسّسة آل البيت عليهم السّلام لإحياء التراث، قم، 1416 ق.

علوم حديث رسالة فى علم الرجال

سيّد حسين بن محمّد حسينى (قرن 13-14 ق)

تحقيق: حميد احمدى جلفايى

رسالة في علم الرجال

اشاره

سيّد حسين بن محمّد حسينى (قرن 13 و 14 ق) تحقيق: حميد احمدى جلفايى

التمهيد

اشاره

إنّ علمي الرجال و الدراية يعدّا من العلوم الإسلاميّة التي يتوقّف عليهما الفقه و الاستنباط، و كلّ منهما يبحث فيه عن الأحاديث و رجال الحديث من الأبعاد المختلفة التي قد بحث حولها كثير من المتأخّرين و المتقدّمين من المحقّقين و أهل الفنّ‌.

و قد صنّفت في هذا المجال كتب و رسالات كثيرة من الأزمنة القديمة إلى زماننا الحاضر، بعضها طبعت من ناحية المحقّقين و المراكز التحقيقيّة، و بعضها خطّيّة موجودة في المكاتب العلمية، و لا ينبغي أن تبقى تلك الآثار و الذخائر مخطوطة محصورة في المكاتب، بل لا بدّ أن يسعى في إحيائها و نشر أثمارها لعموم الطالبين و المجتهدين في تلك العلوم و الفنون.

و أمّا هذه رسالة و زينة ثمينة في علم الرجال، قد صنّفها أحد من العلماء العظام الذي كان يعيش في القرن الثالث عشر، و هو السّد حسين بن محمّد الحسيني رحمه اللّه.

و قد أجاد البحث فيها إنصافا، و أخذ فيها من أقوال فحول علم الرجال و المحقّقين و آرائهم، و رتّبه على مقدّمة و أبواب و خاتمة:

المقدّمة: في تعريف علم الرجال، و بيان موضوعه و غايته.

الباب الأوّل: في أنّ التزكية الرجاليّة و جرحها هل هي من قبيل الشهادة أو الرواية أو الظنون الاجتهاديّة‌؟

الباب الثاني: هل يجوز الاكتفاء بتعديل العلاّمة رحمه اللّه و من تأخّر عنه أم لا؟

الباب الثالث: هل يجوز الاكتفاء بتصحيح الغير أم لا؟

الباب الرابع: هل يجوز الاكتفاء في تعديل و الجرح على أخبار الآحاد المنقولة عن الأئمّة الأطهار عليهم السّلام الدالّة على منع الرواة أو دفعها أم لا؟ بناء على كونهما من باب الشهادة أو الرواية.

الباب الخامس: في بيان اصطلاح المتأخّرين من أصحابنا في تقسيم الخبر باعتبار اختلاف رواية إلى الأقسام الأربعة المشهورة، و هي:

الصحيح، و الحسن، و الموثّق، و الضعيف.

الباب السادس: في بيان طائفة من الاصطلاحات المتداولة في كتب الرجال.

و الخاتمة: في فوائد متفرّقة.

نبذة حول المؤلّف

لم نقف - مع الأسف - على ذكر المصنّف و ترجمته في كتب التراجم و الفهارس و غيرهما، إلاّ ما ورد في كتاب تراجم الرجال حيث قال في موضع:

محمّد حسين بن محمّد الحسيني (القرن 13-14 ق) فقيه، متبحّر في علوم الحديث و الرجال، من أعلام أواخر القرن الثالث عشر و أوائل القرن الرابع عشر.(1)

و قال في موضع آخر:

محمّد حسين بن محمّد الحسيني النجف آبادي فاضل، له معرفة


1) . تراجم الرجال، ج 1، ص 181.

بالمذاهب و الأديان، كان يسكن في نجف آباد من توابع أصفهان، و هو من علماء أوائل القرن الرابع عشر، له ردّ على البابيّة.(1)

و يحتمل أنّ الثاني غير الأول، و يشتركا في الاسم و الأب، و اللّه أعلم.

قد سمّيت الرسالة في بعض الفهارس: «دراية الحديث»، لكن ما أثبتناه أصوب؛ بملاحظة قول المصنّف رحمه اللّه في بدء الرسالة هكذا: «إنّ هذا مكتوب في علم الرجال، و مأخوذ من...».

و قد أرجع المصنّف في نفس هذه الرسالة إلى رسالة - أو رسائل - اخرى له صنّفت في حجّيّة الظنّ‌، و يدلّ هذا على تبحّره في علمي الاصول و الفقه أيضا.

و على ما قلناه يفهم من آثاره ثلاثة عناوين:

1.

رسالة في الردّ على البابيّة.

2.

رسالة في حجّيّة الظنّ‌.

3.

رسالة في علم الرجال (و هي الرسالة التي بين يديك).

4.

إجازته لأحد من علماء عصره (و هو مجهول)؛ توجد نسخة منه في مكتبة المرعشي رحمه اللّه، الضميمة الرابعة من المجموعة 6868.(2)

مخطوطات الرسالة

توجد لهذه الرسالة أربع مخطوطات:

الاولى: في مكتبة كاشف الغطاء بالنجف الأشرف، مع الرقم 1571، كاتبها مجهول.

الثانية: في مكتبة مدرسة غرب بهمدان، الضميمة الثانية من المجموعة 489، حرّرت في سنة 1271 ق، كاتبها مجهول.(3)


1) . المصدر السابق، ج 2، ص 668.

2) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ آية اللّه مرعشى، ج 18، ص 62.

3) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ غرب همدان، ص 243.

الثالثة: في مكتبة آية اللّه المرعشي رحمه اللّه بقم، الضميمة الثانية من المجموعة 5467، المظنون أنّها بخطّ المؤلّف رحمه اللّه، ناقصة من أوّلها و وسطها.(1)

الرابعة: في مكتبة آية اللّه المرعشي رحمه اللّه بقم، الضميمة الخامسة من المجموعة 8871، حرّرها محمّد رحيم الخوئي في سنة 1264 إلى 1268 ق.(2)

و لم تصل يدي - مع الأسف - إلى الثلاثة الأخيرة، فاعتمدت على النسخة الاولى فقط، و هي نسخة كاملة دقيقة، و خطّها جيّد جدّا لا تعادلها في حسن الخطّ نسخة اخرى.

ثمّ قمنا بتقويم المتن، مستفيدا من المصادر المختلفة المربوطة بالرجال و الدراية، أو غيرهما من المصادر، و خرّجت الأقوال و المنقولات الواردة فيها؛ رجاء على أنّها تفيد الطالبين، و تثمر القارئين.

و في الختام نقدّم جزيل الشكر إلى جميع الساعين في تهيئة مجموعة ميراث حديث شيعه، في مؤسّسة دار الحديث بقم، لا سيّما الإخوان المعظّمين المحقّقين: الشيخ على صدرائي الخوئي، و الشيخ قاسم شيرجعفري، و الأخ الفاضل مهدي الآشتياني، أيّدهم اللّه تعالى و إيّاي بما يحبّ و يرضى.


1) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ آية اللّه مرعشى، ج 14، ص 248.

2) . المصدر السابق، ج 23، ص 59.

تصویر

T11

تصویر

T12

متن رساله

اشاره

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم نحمدك - يا ربّ - بجميع محامدك، و نشرك - يا سيّدي - على جميع آلائك و مواهبك، و نصلّى على نبيّك محمد صلّى اللّه عليه و آله نبيّ الرحمة، و على الأئمّة الطاهرين من آله خير الأئمّة. فيقول الفقير إلى اللّه حسين بن محمّد الحسيني، اوتي كتابهما بيمناهما، و جعل عقباهما خيرا من دنياهما: إنّ هذا المكتوب في علم الرجال، و مأخوذ من فحول الرجال، حرّرته تذكرة لنفسي و لبعض المسلمين من الأحباب، و رتّبته على مقدّمة و خاتمة و أبواب.

المقدّمة ففي حدّ العلم و موضوعه و غايته

و حدّه: ما يبحث فيه من أحوال الراوي من حيث اتّصافه بشرائط قبول الخبر و عدمه.

و هذا التعريف هو مطّرد و هو واضح، كذلك منعكس يشمل جميع أصناف مباحث هذا العلم ممّا كان تعلّقه أوّلا و بالذات بالمخبر، و ثانيا و بالعرض بالخبر، كالقول بأنّ فلانا ثقة، أو عدل، أو فاسق، أو ضعيف، أو لاقى فلانا، أو لم يلاقه، و هكذا.

و بالعكس كقولهم: أجمعت العصابة على تصحيح ما يصحّ عن فلان؛ لإفادته المدح اتّفاقا في من يقال له ذلك.

و الفرق بينه و بين علم الدراية - الباحث عن أحوال سند الخبر و متنه و كيفيّة تحمّله و آداب نقله - أنّ ذلك العلم يستفاد منه أحوال الجزئيات الشخصيّة من الرجال، و لذا ربما يقال: إنّ تعداده في عداد العلوم ليس كما ينبغي؛ إذ العلوم الحقيقيّة يستفاد منها قواعد كلّيّة يقتدر بها على معرفة الجزئيّات الغير المحصورة، على أنّ العلوم الحقيقيّة لها جهة نظر و تأمّل يحتاج بها فهمها و إدراكها إلى إعمال فكر و استعمال

القوى الباطنة، و ليس استناد هذا العلم إلاّ إلى الحواسّ الظاهرة الخارج إدراكاتها عن زمرة العلوم.(1)

و علم الدراية يبحث فيه عن أحوال سند الخبر و متنه، بحثا تعلّق بالمفاهيم لا بالمصاديق، كقولهم: إنّ الخبر الصحيح ما كان جميع سلسلة سنده إماميّا عادلا ضابطا، و هكذا.

و موضوعه: رواة سلسلة الأخبار المنقولة عن النبي صلّى اللّه عليه و آله و آله الأطهار - صلوات اللّه عليهم - في جميع الأزمنة و الأعصار، و كون الموضوع الجزئيّات الحقيقيّة غير قادح بعد وجود الجهة الجامعة بينها، و هو كونه راويا نظير موضوع علم الفقه، و عدم صدق تعريف الموضوع و هو: ما يبحث فيه عن عوارضه الذاتيّة التي تعرضه لذاته، كالتعجّب اللاحق للإنسان لذاته، أو لجزئه كالحركة بالإرادة اللاحقة له بواسطة أنّه حيوان، أو لأمر خارج مساو له مستند إليه لازم لذاته، كالضحك العارض للمتعجّب الخارج منه المساوي له في التحقيق المستند إلى ذاته(2)لعدم كون الفسق و العدالة و نحوهما ممّا يذكر في أحوال الرجال في كتب الرجال منها غير مضرّ إمّا بمنع صحّة هذا التعريف - لأنّا وجدنا التخلّف كثيرا كما في موضوع علم الفقه؛ إذ الأحكام الشرعيّة ليست من عوارض فعل المكلّف لذاتها، بل مستندة إلى أمر الشارع - أو بتخصيصه بعد تسليمه بالعلوم الحقيقيّة.

و غايته: تحصيل شرائط قبول الخبر، و هذا الغرض ثابت لجميع الفرق العاملة بالأخبار، سواء كانوا من أرباب الظنون المخصوصة أو المطلقة، أو ممّن لم يعمل في صنف الأخبار إلاّ بما كان قطعيّا منها بالتواتر أو الاحتفاف بالقرائن الدالّة على صحّة الصدور، كالمرتضى و من تبعه؛ إذا لا ريب أنّ لملاحظة أحوال الرواة مدخليّة كثيرة في حصول العلم فضلا عن الظنّ‌، إلاّ لفرق خمسة:

اولاها: من لم يشترطوا في العمل بالخبر شرطا، بل انقادوا لكلّ خبر، كما نسبه إلى


1) . انظر: طرائف المقال، ج 1، ص 37.

2) . انظر للمزيد: الشفاء، قسم المنطق، ج 3، ص 155؛ الحكمة المتعالية، ج 1، ص 30؛ تعليقة الأسفار للسبزواري، ج 1، ص 32؛ كفاية الاصول، ص 7؛ نهاية النهاية في شرح الكفاية، ص 3؛ فوائد الاصول، ص 20.

الحشويّة في المعتبر،(1)و اورد عليهم التناقض بقوله: ستكثر بعدي القالة(2)، و فساد هذا القول أوضح من أن يوضح، و أجلى من أن يبيّن، بل عدم الدليل عليه كاف، فضلا عن قيام الدليل الواضح على العدم.

و ثانيتها: من زعموا أنّ الأخبار المودعة في الكتب الأربعة أو مطلقا قطعيّة الصدور عن المعصوم عليه السّلام، و هؤلاء طائفة من الأخباريّة؛ قال في الوافية بعد أن ذكر أنّ علم الرجال من جملة شروط الاجتهاد:

و هاهنا شكوك:

الأوّل: ما ذهب إليه الفاضل مولانا الأسترآبادي أنّ العلم بأحوال الرجال غير محتاج إليه للعمل بأحاديث الأحكام؛ لأنّ أحاديثنا كلّها قطعيّة الصدور عن المعصوم عليه السّلام، و ما كان كذلك فلا يحتاج إلى ملاحظة سنده؛ أمّا الكبرى فظاهر، و أمّا الصغرى فلأنّ أحاديثنا محفوفة بالقرائن المفيدة للقطع بصدورها عن المعصوم عليه السّلام.(3)

فمن جملة القرائن: أنّا كثيرا ما نقطع بالقرائن الحاليّة أو المقاليّة بأنّ الراوي كان ثقة في الرواية، لم يرض بالافتراء و لا برواية ما لم يكن بيّنا واضحا عنده و إن كان فاسد المذهب أو فاسقا بجوارحه. و هذا النوع من القرينة وافرة في كتب أحاديثنا.

و منها: تعاضد بعضها ببعض.

و منها: نقل الثقة العالم الورع في كتابه الذي ألّفه لهداية الناس و لأن يكون مرجع الشيعة أصل رجل أو روايته، مع تمكّنه من استعلام حال ذلك الأصل أو تلك الرواية، مع تمكّنه من أن يتمسّك بروايات أخر صحيحة.

و منها: أن يكون رواية أحد من الجماعة التي أجمعت العصابة على تصحيح ما يصحّ عنه.

و منها: أن يكون روايته(4)من الجماعة التي ورد في شأنهم من بعض الأئمّة عليهم السّلام:


1) . المعتبر، ج 1، ص 29.

2) . الحديث منتسب إلى الرسول الأعظم صلّى اللّه عليه و آله، لكن لم نقف عليه في المجاميع الحديثيّة المعتبرة.

3) . انظر: الفوائد المدنيّة، ص 30 و 40 و 53.

4) . في المصدر: «راويه»، و هو الأصحّ‌.

«أنّهم ثقات مأمونون، خذوا عنهم معالم دينكم»، و «هؤلاء امناء اللّه في أرضه»(1)، و نحو ذلك.

و منها: وجوده في أحد كتابي الشيخ و في الكافي و في من لا يحضره الفقيه؛ لاجتماع شهادتهم على صحّة أحاديث كتبهم، و على أنّها مأخوذة من تلك الاصول المجمع على صحّتها - انتهى كلامه -. و ذكر في بيان شهادتهم أنّ ابن بابويه ذكر في أوّل كتابه: «إنّي لا اورد في هذا الكتاب إلاّ ما افتي به، و أحكم بصحّته، و هو حجّة بيني و بين ربّي»(2).

و قال محمّد بن يعقوب في أوّل الكافي مخاطبا لمن سأله تصنيفه: «و قلت: إنّك تحبّ أن يكون عندك كتاب كاف بجميع(3)فنون علم الدين، ممّا يكتفي به المتعلّم، و يرجع إليه المسترشد، و يأخذ عنه من يريد علم الدين و العمل بالآثار الصحيحة عند الصادقين عليهما السّلام. و اعلم يا أخي - أرشدك اللّه تعالى - أنّه لا يسع أحدا تمييز الشيء ممّا اختلف الرواية فيه عن العلماء برأيه إلاّ ما أطلقه العالم بقوله عليه السّلام:

أعرضوها على كتاب اللّه، فما وافق كتاب اللّه - عزّ و جلّ - فخذوه، و ما خالف كتاب اللّه فردّوه.(4)

و قوله عليه السّلام: دعوا ما وافق القوم؛ فإنّ الرشد في خلافهم(5).

و قوله عليه السّلام: خذوا المجمع عليه؛ فإنّه لا ريب فيه.(6)

و نحن لا نعرف من جميع ذلك إلاّ أقلّه، و لا نجد شيئا أحوط و لا أوسع من ردّ علم ذلك كلّه إلى العالم عليه السّلام، و قبول ما وسع من الأمر فيه بقوله: بأيّهما أخذتم من باب التسليم وسعكم.(7)


1) . لم نعثر على الخبرين في مصدر معتبر.

2) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 3.

3) . في المصدر: «يجمع من جميع» بدل «بجميع».

4) . التهذيب، ج 7، ص 275، ذيل ح 5؛ الاستبصار، ج 1، ص 190، ح 9؛ الاحتجاج، ج 2، ص 446 (و في كلّها مع اختلاف يسير).

5) . و عنه في وسائل الشيعة، ج 27، ص 112، ح 33352.

6) . و عنه في وسائل الشيعة، ج 27، ص 112، ح 33351.

7) . و عنه في وسائل الشيعة، ج 27، ص 112، ح 33351.

و قد يسّر اللّه - و له الحمد - تأليف ما سألت، و أرجو أن يكون بحيث توخّيت، فمهما كانت [فيه] من تقصير نيّتنا في إهداء النصيحة، أن(1)كانت واجبة لإخواننا و أهل ملّتنا مع ما رجونا أن نكون مشاركين لكلّ من اقتبس منه و عمل بما فيه من دهرنا هذا، و في غابره إلى انقضاء الدنيا؛ إذ الربّ تعالى واحد، و الرسول محمّد خاتم النبيّين واحد، و الشريعة واحدة، و حلال محمّد صلّى اللّه عليه و آله حلال، و حرامه حرام إلى يوم القيامة».(2)انتهى.

و قال: «إنّ كلامه صريح في أنّه قصد بذلك التأليف إزالة حيرة السائل، و من المعلوم أنّه لو اتّفق(3)كتابه هذا ممّا يثبت عن أصحاب العصمة عليهم السّلام و ممّا لم يثبت لزاد السائل حيرة و إشكالا، فعلم أنّ أحاديث كتابه كلّها صحيحة.(4)

و قال الشيخ في أوّل الاستبصار ما حاصله: إنّ الحديث على خمسة أقسام: إمّا متواتر أو لا، و الثاني إمّا محفوف بالقرائن المفيدة للقطع، أو لا، و الثاني إمّا أن لا يعارضه خبر آخر أو يعارضه، و الثاني إمّا أن يتحقّق الإجماع على صحّة أحد الخبرين أو على إبطال الآخر أو لم يكن كذلك.(5)

و جعل الأقسام كلّها قطعيّة إلاّ الأخير، أمّا الأوّل - و هو المتواتر - فظاهر، و أمّا المحفوف بالقرائن الموجبة للعلم فظاهر أيضا، و إنّه صرّح بأنّه يجري مجرى المتواتر.

و أمّا الثالث - و هو كلّ خبر لا يعارضه خبر آخر - فقال فيه: فإذا كان خبر لا يعارضه خبر آخر فإنّ ذلك يجب العمل به من باب الذي عليه الإجماع في النقل، إلاّ أن يعرف أنّ فتاواهم بخلافه، و يفهم منه أنّ نقل هذا القسم من المعصوم عليه السّلام مجمع عليه، و هذا فوق حدّ الشهادة بالصحّة.

و أمّا الرابع، فقال فيه: «و لأنّه إذا ورد الخبران المتعارضان، و ليس بين الطائفة إجماع على صحّة أحدهما و لا على إبطال الآخر، فكأنّه إجماع على صحّة أحد


1) . كذا في المخطوطة.

2) . الكافي، ج 1، ص 8 و 9 (مع اختلاف يسير).

3) . في المصدر: «لو لفق».

4) . الفوائد المدنيّة، ص 50 و 272.

5) . الاستبصار، ج 1، ص 3-4.

الخبرين، و إذ كان إجماعا على صحّتهما كان العمل بهما جائزا سائغا»، فادّعى الإجماع على صحّة هذا القسم.

فعلم منه أنّ كلّ خبر لا يعلم الإجماع على خلافه فهو عنده صحيح، فهذا شهادة منه على [صحة] جلّ الأحاديث له بل كلّها؛ إذ القسم الخامس ممّا لا يكاد يوجد.

و قال أيضا: «و أنت إذا فكّرت في هذه الجملة، وجدت الأخبار كلّها لا تخلو من قسم من هذه الأقسام، و وجدت أيضا [أنّ‌] ما عملنا عليه في هذا الكتاب و في غيره من كتبنا في [الفتاوى في] الحلال و الحرام لا يخلو من واحد من هذه الأقسام».

و يفهم منه أنّ كلّ حديث عمل هو به، فهو عنده صحيح.

و قال في أوّل التهذيب: «و أذكر مسألة، و أستدلّ عليها؛ إمّا من ظاهر القرآن من صريحه أو فحواه أو دليله أو معناه، و إمّا من السنّة المقطوع بها من الأخبار المتواترة و الأخبار التي تقترن إليها القرائن التي تدلّ على صحّتها، و إمّا من إجماع المسلمين - إن كان فيها - أو إجماع الفرقة المحقّة. ثمّ أذكر بعد ذلك ما ورد من أحاديث أصحابنا المشهورة في ذلك، و انظر في ما ورد بعد ذلك ممّا ينافيها و يضادّها، و ابيّن الوجه فيها، إمّا بتأويل أجمع بينها أو(1)أذكر وجه الفساد فيها، إمّا من ضعف إسنادها، أو عمل العصابة بخلاف مضمونها».(2)

و هذا الكلام صريح في أنّ ما لم يتعرّض لتأويله أو طرحه، فهو إمّا من المتواتر، أو من الحفوفات بالقرائن المفيدة للقطع، أو من الأحاديث المشهورة عند أرباب الحديث؛ فالأوّلان ظاهران أنّهما من قبيل القطعي، و أمّا الثالث فهو أيضا كذلك؛ إذ شهرة الحديث عند أربابه أيضا ممّا يفيد القطع بصدوره عن المعصوم عليه السّلام.

و بيان شهادة الشيخ الطوسي بهذا الوجه الذي ذكرته في هذه الرسالة ممّا لم أجده في كلام هذا القائل، بل هو نقل أنّ الشيخ في كتاب العدّة ذكر أنّ ما عملت به من الأخبار فهو صحيح، و لكن تصفّحت العدّة فما رأيت هذا الكلام فيه.

و ذكر أيضا أنّ الشيخ كغيره كان متمكّنا من إيراد الأخبار الصحيحة من الكتب


1) . في المخطوطة: «و» و الظاهر أنّه تصحيف.

2) . التهذيب، ج 1، ص 3.

القطعيّة الاعتبار، فلا وجه لتلفيقه الأخبار الصحيحة و الضعيفة، بل هذا ممّا يقطع العقل بحسب العادة بامتناعه.

و يمكن أن يكون قوله: «لاجتماع شهادتهم على صحّة أحاديث كتبهم» إشارة إلى كلام الكليني و ابن بابويه، و قوله: «و على أنّها مأخوذة من تلك الاصول المجمع على صحّتها» إشارة إلى كلام الطوسي في العدّة؛ حيث قال في بيان جواز العمل بخبر الواحد الوارد من طريق أصحابنا الإماميّة المرويّ عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و الأئمّة عليهم السّلام:

«إذا كان الراوي ممّا لا يطعن في روايته و يكون سديدا في نقله؛ و الذي يدلّ على ذلك إجماع الفرقة المحقّة، فإنّي وجدتها مجتمعة على العمل بهذه الأخبار التي رووها في تصانيفهم، و دوّنوها في اصولهم، لا يتناكرون ذلك و لا يتدافعونه»،(1)انتهى.

فإنّ هذا الكلام يدلّ على أنّ الاصول الأربعمائة كلّها كان العمل بها إجماعيّا، و ظاهر أنّ كتابي الشيخ أخذ أحاديثهما عنها، بل الكتب الأربعة كلّها كذلك،(2)انتهى.

أقول: دعوى قطعيّة أخبارنا - سيّما في أمثال زماننا - من أغرب الدعاوي، و قد أشبعنا الكلام في ذلك في رسائلنا المحرّرة في مسألة حجّيّة الظنّ‌، و الكلام في المقام بعنوان الإجمال أنّ القطع أمر وجداني، و لمّا راجعنا إلى وجداننا لم نر حصول هذا الوصف فيه، و ليس ذلك من جهة تقصيرنا في الفحص عن الأمارات الموجب تراكمها للقطع لو لم يكف كلّ منها فيه، بل لأجل قصورها عن إفادة القطع بل الظنّ‌، و ما ذكره رحمه اللّه من القرائن القطعيّة بزعمه مع الإغماض عن دلالة بعضها على وقوع الاحتياج إلى علم الرجال لم يفد لنا شيئا في ذلك، و لا يدلّ شيء منها على المدّعى، فإن كان عندك الإنصاف فلا تمش بطريق الاعتساف.

و تفصيل الجواب: أمّا عن الأوّل مع توضيح منّي و هو:

إنّا نعرف بملاحظة حال الراوي - بمراعاة جزمه في نقل الرواية، و احتياطه مثل ترديده بين اللفظين المحتملين، و مثل قوله في الموضع الذي شكّ‌: «أظنّ أنّه قال


1) . عدّة الاصول، ج 1، ص 47.

2) . الوافية، ص 261-266 (مع اختلاف يسير).

كذا» و «لا أحسبه إلاّ قال كذا» و هكذا - أنّ هذا الرجل ثقة في الرواية و لا يرضى بالافتراء بإمامه، فبان العلم بكون الراوي ثقة لا يرضى بالافتراء... إلخ، [و هذا] لا يحصل إلاّ بالنظر في أحوال الرجال، فهل هذا إلاّ رجوع إلى الاحتياج إلى علم حال الراوي‌؟ إذ ليس المراد من معرفة الرجال معرفتها من كتاب خاصّ‌، مع أنّ حصول هذا العلم مطلقا ممنوع، سيّما مع العلم بكون الراوي فاسد المذهب أو فاسقا بجوارحه. و أيضا وفور هذا النوع من القرينة ممنوع؛ إذ الظاهر أنّ خبرا تكون سلسلة سنده كلّها رجالا يحصل في كلّ منهم العلم بعدم افترائه و سهوه و غلطه في غاية الندرة، مع أنّ كثيرا ما يدلّس المرء أمره لترويج الباطل، و يرائي من نفسه الزهد و الورع لتغرير الناس، و نفي هذا الاحتمال بحيث يقطع بعدمه لأمثالنا في أمثال زماننا في غاية البعد.

و أمّا عن الثاني: فبأنّ تعاضد البعض بالبعض يعارض تناقض البعض بالبعض أوّلا، و لا يوجب حصول القطع بالحديث إلاّ أن يوصل إلى حدّ التواتر و هو لا يوجد إلاّ في غاية الندرة ثانيا، مع أنّ الأخبار المتعاضدة المتّحدة المعاني [التي] لا يكون مشتركة في شيء من رجال السند قليلة الوجود فلا يوجب الاستغناء المذكور ثالثا.

و أمّا عن الثالث: فبأنّ نقل الثقة لا يوجب القطع، و ما ذكره من التأييد يكون التأليف لهداية الناس، فهو لا يوجب القطعيّة، و إنّما يوجبها لو لم يجز العمل بالآحاد، مع أنّ كثيرا من علمائنا المتأخّرين ذكروا في كتابهم المؤلّف لهداية الناس ما لا يفيد إلاّ ظنّا، كالشهرة و الإجماع المنقول و نحوها؛ أ ما تسمع قول الصدوق في أوّل الفقيه: «لم أقصد فيه قصد المصنّفين من(1)إيراد جميع ما رووا»؟(2)على أنّ اللازم منه الصحّة عنده، و أتى لنا بأنّه صحيح في نفس الأمر، و ما ذكره من تمكّنهم من استعلام المآخذ بطريق القطع فهو ممنوع، و لو سلّم في الجملة ففي الجميع غير مسلّم، مع أنّ العلم بكون الراوي كما ذكره نوع من علم الرجال.

و أمّا عن الرابع: فبأنّ الجماعة التي نقل الاتّفاق على العمل بحديثهم في غاية القلة، و أيضا هذا الإجماع ظنّي، و أيضا هذا الوجه يدلّ على عدم قطعيّة الأخبار؛ إذ الإجماع


1) . في المصدر: «في».

2) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 2.

بتصحيح ما يصحّ عنهم يشعر بأنّ هؤلاء لا يحكم بصحّة روايتهم، و أيضا دلالة هذه العبارة على القطعيّة عند القدماء ممنوعة، كما أنّها عند المتأخّرين لا تدلّ على القطعيّة، مع أنّ معرفة هؤلاء لا تحصل إلاّ بعلم الرجال، سيّما مع وقوع الاختلاف فيهم؛ فإنّ بعضهم ذكر مكان الأسدي: ليث المرادي، و بعضهم مكان الحسن بن محبوب: ابن فضالة بن أيّوب، و جعل بعضهم مكانه: الحسن بن عليّ بن فضّال، و بعضهم مكان فضالة: عثمان بن عيسى.

و أمّا عن الخامس: فبأنّ معرفة أنّ هذا الرجل من المأمونين يحتاج إلى علم الرجال، مع أنّ ما ورد في هذا المعنى أخبار آحاد لا تفيد القطع، و على فرض إفادتها القطع نقول: وثاقة الرجل إنّما تمنع عن تعمّد الكذب. سلّمنا جميع ذلك، و لكنّ الأمر بالمتابعة لا يدلّ على قطعيّة ما يروون، غاية الأمر أنّه يفيد و جواب العمل بفتياهم.

و أمّا عن السادس: فبأنّ شهادة المشايخ بصحّة ما في كتبهم لا تدلّ على قطعيّة؛ إذ الصحيح في مصطلحهم يطلق على الحديث باعتبار اعتضاده بامور يوجب الاعتماد عليه و الركون إليه، و يشهد بما ذكر ما حكي عن شيخنا البهائي في فواتح كتاب مشرق الشمسين من أنّ المتعارف بين القدماء إطلاق الصحيح على كلّ حديث اعتضد بما يقتضي اعتمادهم عليه، أو اقترن بما يوجب الوثوق به و الركون إليه؛ و ذلك بامور:

منها: وجوده في كثير من الاصول الأربعمائة التي نقلوها عن مشايخهم بطرقهم المتّصلة بأصحاب العصمة عليهم السّلام، و كانت متداولة لديهم في تلك الأعصار، مشتهرة بينهم اشتهار الشمس في رابعة النهار.

و منها: تكرّره في أصل واحد أو أصلين منها فصاعدا بطرق مختلفة و أسانيد عديدة معتبرة.

و منها: وجوده في أصل معروف الانتساب إلى الجماعة الذين أجمعوا على تصديقهم، كزرارة، و محمّد بن مسلم، و الفضيل بن يسار؛ و(1)على تصحيح ما يصحّ عنهم، كصفوان بن يحيى، و يونس بن عبد الرحمن، و أحمد بن محمّد بن أبي نصر؛ أو على العمل برواياتهم، كعمّار الساباطي و نظرائه ممّن عدّهم شيخ الطائفة


1) . كذا، و في المصدر: «أو»، و هو الأنسب للمقام.

في كتاب العدّة، كما نقله عنه المحقّق في بحث التراوح من المعتبر.(1)

و منها: اندراجه في أحد الكتب التي عرضت على أحد الأئمّة فأثنوا على مؤلّفها، ككتاب عبيد اللّه بن عليّ الحلبي الذي عرض على الصادق عليه السّلام، و كتاب يونس بن عبد الرحمن و الفضل بن شاذان المعروضين على العسكري عليه السّلام.

و منها: أخذه من أحد الكتب التي شاع بين سلفهم الوثوق بها و الاعتماد عليها، سواء كان مؤلّفها من الفرقة الناجية الإماميّة [ككتاب الصلاة لحريز بن عبد اللّه السجستاني، و كتب بني سعيد و عليّ بن مهزيار، أو من غير الإماميّة] ك‍ كتاب حفص البختري [ابن] غياث القاضي، و كتب الحسين بن عبيد اللّه السعدي، و كتاب القبلة لعليّ بن الحسن(2)الطاطري.

و قد جرى رئيس المحدّثين ثقة الإسلام محمّد بن بابويه - قدّس اللّه روحه - على متعارف القدماء من(3)إطلاق الصحيح على ما يركن إليه و يعتمد عليه، فحكم بصحّة جميع ما أورده من الأحاديث في كتاب من لا يحضره الفقيه، و ذكر أنّه استخرجها من كتب مشهورة، عليها المعوّل، و إليها المرجع.(4)- انتهى كلامه -.

بل ربما يصفون الخبر بالقطعي و يريدون ذلك فضلا عن أن يصفوه بالصحّة، و يشهد بذلك ما ذكره الشيخ في أوّل الاستبصار في تقسيم الخبر؛ فإنّه جعل ما وافق ظاهر الكتاب بل و مفهومه المخالف من القطعي.(5)و يظهر من التتبع أيضا أنّ الصدوق يريد من الصحيح ما هو المعتمد الراجع الصدق؛ أ لا ترى أنّه كثيرا ما يعتمد في تصحيح الحديث بتصحيح شيخه ابن الوليد، و سيجيء لهذا تتمّة إن شاء اللّه تعالى، فانتظر له.

هذا هو الكلام المنقول عن الأمين.(6)

و عن الحدائق أنّه قال في مقام إبطال الاصطلاح بتنويع الحديث إلى الأنواع الأربعة


1) . راجع: المعتبر، ج 1، ص 60.

2) . في النسخة: «الحسين»، و هو سهو.

3) . في المصدر: «المتقدّمة في» بدل «القدماء من».

4) . مشرق الشمسين، ص 269 و 270.

5) . راجع: الاستبصار، ج 1، ص 4.

6) . راجع: الفوائد المدنيّة، ص 247-253؛ الوافية، ص 261-274.

المشهورة مدّعيا صحّة الأخبار به:

إنّ التوثيق و الجرح اللّذين بنوا عليها الأخبار إنّما أخذوهما من كلام القدماء. و كذلك الأخبار التي رويت في أحوال الرواة من المدح و الذمّ إنّما أخذوها عنهم، فإذا اعتمدوا عليهم في مثل ذلك، فكيف لا يعتمدون عليهم في تصحيح ما صحّحوه من الأخبار، [و اعتمدوه] و ضمّنوا صحّته كما صرّح به جملة منهم، كما لا يخفى على من لاحظ ديباجتي الكافي و من لا يحضره الفقيه و كلام شيخ رحمه اللّه في العدّة و كتابي الأخبار؟ فإن كانوا ثقاتا و عدولا في الأخبار بما أخبروا [به] ففي الجميع، و إلاّ فالواجب تحصيل الجرح و التعديل من غير كتبهم، و أنّى لهم به.

لا يقال: «إخبارهم بصحّة ما رووه في كتبهم يحتمل الحمل على الظنّ القويّ باستفاضة أو شياع أو شهرة معتدّ بها أو قرينة أو نحو ذلك»؛ لأنّا نقول أوّلا: إنّ أصحاب هذا الاصطلاح مصرّحون بأنّ مفاد الأخبار عند المتقدّمين هو القطع و اليقين، و إنّما عدلوا عنه إلى الظنّ لعدم تيسّر ذلك لهم.

و أمّا ثانيا: فلما تضمّنته تلك العبارات ممّا هو صريح في صحّة الأخبار بمعنى القطع و اليقين بثبوتها من المعصومين عليهم السّلام، فإن قيل: تصحيح ما حكموا بصحّته أمر اجتهادي لا يجب تقليدهم فيه، و نقلهم المدح و الذمّ رواية يعتمد عليهم فيها!

قلنا: إخبارهم بكون الراوي ثقة أو كذّابا و نحو ذلك أمر اجتهادي استفادوه بالقرائن المطّلعة على أحواله أيضا.(1)

و بالجملة هم ممّن سهرت عيونهم في تصحيحها، و ذابت أبدانهم في تنقيحها، و قطعوا في تحصيلها من معادنها البلدان، و هجروا في تنقيحها الأولاد و النسوان، سيّما و قد ورد عن الأئمّة المنع عن العمل بكلّ رواية ردّوها من الأحاديث الموضوعة، فهؤلاء الثقات إذا سمعوا ذلك، كيف يحتمل نقلهم ما لا يثقون بصحّته، و لا يعتمدون على حقّيّته‌؟!

بل من المقطوع و المعلوم عادة من أمثالهم أنّهم لا يذكرون و لا يريدون في مصنّفاتهم إلاّ ما اتّضح لهم به الحال، و أنّه في الصدق و الاشتهار كالشمس في رابعة


1) . الحدائق الناضرة، ج 1، ص 16 و 17 (مع اختلاف يسير).

النهار؛ لأنّهم نوّاب حفّاظ الشريعة و حرّاسها، و بهم استحكم بناؤها و أساسها، فلا حاجة إلى ملاحظة السند الموقوفة على الرجوع إلى علم الرجال غالبا، كما مرّ.

أقول: تقسيم الحديث إلى الأنواع الأربعة قد حدث في زمان العلاّمة أو شيخه أحمد بن طاوس - رحمهما اللّه -، و كان الباعث على وضع هذا الاصطلاح على ما نقل عن شيخنا البهائي رحمه اللّه:

هو تطاول الأزمنة بين المتأخّرين و بين الصدر السالف، و اندراس بعض الاصول المعتمدة لتسلّط الظلمة و الجائرين من أهل الضلال، و الخوف من إظهارها و انتساخها، و انضمّ إلى ذلك اجتماع ما وصل إليهم من الاصول المشهورة في هذا الزمان، فالتبست [الأحاديث] المأخوذة من الاصول المعتمدة بغيرها، و اشتبهت المكرّرة فيها بغيرها، و خفي على المتأخّرين كثيرة من القرائن، فاحتاجوا إلى قانون يتميّز به الأحاديث المعتبرة عن غيرها، فقرّروا هذا الاصطلاح.(1)

و الظاهر أنّ التوثيق و التعديل أيضا كان من جملة القرائن الموجبة للاعتماد عند القدماء، كما يستفاد من طريقتهم في تعديل الرجال و توثيقهم، و يدلّ عليه الأخبار المنقولة عنهم عليهم السّلام في الرجوع إلى الأعدل و الأفقه و غيرهما.

ثمّ أقول: إنّه رحمه اللّه في الحدائق،(2)و صاحب الوسائل في الوسائل قد أطالوا الكلام في المقام حتّى أنهى الثاني الوجوه إلى الاثنين و العشرين، و لكنّهما لم يأتيا بشيء يورث ظنّا فضلا عن القطع، و عمدة الوجوه الاثنان منها:

أحدهما: تصديق نفس المشايخ بصحّة أخبارهم على زعم الخصم.

و الثاني: ما شاع في الألسنة من أنّ الأخبار قد وصلت إلينا بعد النقل و الانتخاب بيد الأجلاّء و الثقات من الأصحاب، و لم يعتمد اللاحق خبرا إلاّ بعد قراءة السابق عليه و سماعه منه، و ما هذا شأنه كيف يحتمل بقاء الضعاف فيه‌؟! بل لا يكون إلاّ صحيحا من العيب، و سالما من الشكّ و الريب.

و الجواب أمّا عن مسألة تصديق المشايخ و ضمانهم صحّة ما نقلوا في كتبهم،


1) . مشرق الشمسين، ص 270 (مع اختلاف يسير).

2) . الحدائق الناضرة، ج 1، ص 16.

فبأنّا نقول: إنّ تصديق المشايخ إمّا يعتبر من باب التعبّد و من باب الشهادة، أو لأنّه يحصل بسبب تصديقهم القطع بقطعيّة ما نقلوا في كتبهم؛ إذ إخبار الثقة الجليل في الأمر الجلي يفيد العلم، فإن كان مقصودك الأوّل فيرد عليه.

أوّلا: إنّه لم يوجد الحكم بالصحّة إلاّ في كلام الفقيه، و شهادة الواحد غير معتبرة.

و ثانيا: ليس مثل هذا الكلام في مثل هذا المقام شهادة، و الشهادة أمر عرفي غير متحقّقة في المقام، بل هو إفتاء و إخبار عن الأمر الاجتهادي، و إفتاء الفقيه ليس حجّة لفقيه آخر.

و ثالثا ليس معنى الصحّة هو القطع حتّى في اصطلاحهم كما مرّ، و هذا هو الوجه في اعتماد الأصحاب على توثيقاتهم و تعديلاتهم، و عدم اعتمادهم على تصحيح ما صحّحوا؛ إذ الأوّل إخبار عن الأمر المحسوس، و يجوز الأخذ به من باب الشهادة أو الرواية بخلاف الثاني.

و ملخّص الكلام أنّه يرد على ما ذكر من الاستدلال وجوه كثيرة من الاعتراض غير خفيّة على الناظر.

و إن كان مقصودك الثاني، فيرد عليه أنّ تصحيح المشايخ ليس أزيد من تصحيح سائر الأصحاب، و أنّ جميعها مسبّب عن الأمارات و القرائن المختلفة باختلاف الأنظار، و كم من خبر يكون صحيحا عند بعضهم يكون ضعيفا عند الآخر، فلم يكن أمثال هذه التصحيحات إلاّ من باب اجتهاد المجتهد و استنباط المستنبط، و اجتهاد أحد المجتهدين ليس حجّة على الآخر. فإن كنت و لا بدّ من التقليد، فلا أقل رجّح تقليد المشهور الذين لم يجوّزوا العمل بالأخبار إلاّ بعد ملاحظة أحوال الرواة على تقليد المشايخ، مع أنّك إذا لاحظت أحوال المشايخ ترى أنّهم لم يبنوا على العمل بأخبارهم إلاّ بملاحظة الاجتهاد في السند و الدلالة؛ أ ما سمعت قول الصدوق رحمه اللّه أنّه قال: «كلّ خبر كان صحيحا عند شيخي ابن الوليد فهو صحيح عندي، و كلّ خبر كان ضعيفا عنده فهو ضعيف عندي»؟!(1)و هل هذا يفيد قطعيّة الخبر؟!


1) . راجع: هداية المسترشدين، ص 384.

و لصاحب الحدائق فيها كلام ذكره لإثبات مدّعاه، و غير خفيّ على كلّ ذي مسكة أنّه أدلّ دليل على مدّعانا، و لفظه هذا:

و نقل الصدوق في كتاب عيون أخبار الرضا عليه السّلام حديثا في سنده محمّد بن عبد اللّه المسمعي، ثمّ قال بعد تمام الحديث ما هذا لفظة: «قال مصنّف هذا الكتاب: كان شيخنا محمّد بن الحسن [ابن] الوليد سيّئ الرأي في محمّد بن عبد اللّه المسمعي راوي هذا الحديث، و إنّما أخرجت هذا الخبر في هذا الكتاب لأنّه كان في كتاب الرحمة، و قد قرأته عليه، فلم ينكره و رواه لي».(1)

أقول: كتاب الرحمة لسعد بن عبد اللّه، و كان من الكتب المشهورة كما اعترف به الصدوق رحمه اللّه في أوّل من لا يحضره الفقيه،(2)و هو رحمه اللّه مع اعترافه بكونه من الكتب المشهورة لم يعتمد على خبره، بل اعتمد على تصحيح الغير، و هو شيخه ابن الوليد.

و حال الشيخ الطوسي في الاجتهاد في السند و الدلالة غير محتاجة إلى البيان، و تدوينه في علم الرجال و ملاحظة طريقته في كتابيه أصدق شاهد على المدّعى.

فالعجب ممّن تابعه كيف استغنى عنه! و كذا العجب أنّ القدماء مع قرب عهدهم و سهولة اطّلاعهم بأحوالهم لم يعوّل بعضهم على بعض، و بعض المتأخّرين يعوّلون مع بعده!

أ لا ترى أنّ الصدوق رحمه اللّه ما أورد جميع ما في الكافي في من لا يحضره الفقيه، بل قال فيه:

«و لم أقصد فيه قصد المصنّفين في إيراد [جميع] ما رووه، بل قصدت... إلخ»(3)مشعرا بعدم صحّة الكتب السابقة عنده منها الكافي، بل سائر كتب نفسه.

و كذا الشيخ الطوسي رحمه اللّه ما أورد جميع ما في الكافي في(4)التهذيب و الاستبصار.

و قد حكي عن جماعة من القدماء الطعن في بعض أخبار الكافي بما يقتضي أن لا يكون محلّ اعتبار، فعن المفيد رحمه اللّه أنّه قال في رسالته في الردّ على الصدوق: «فأمّا ما يتعلّق به أصحاب العدد من أنّ شهر رمضان لا يكون أقلّ من ثلاثين يوما، فهي أحاديث


1) . عيون أخبار الرضا عليه السّلام، ج 2، ص 21، ذل ح 45؛ الحدائق الناضرة، ج 1، ص 14.

2) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 4.

3) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 2.

4) . في النسخة: «و» بدل «في»، و هو سهو واضح.

شاذّة قد طعن نقلة الآثار من الشيعة في سندها»(1)مع أنّه مذكور في الكافي.(2)

و كذا عن ابن زهرة و عن السيّد أنّه طعن على الخبر الدالّ على سهو النبي صلّى اللّه عليه و آله المروي في الكافي.(3)

و عن ابن إدريس أنّه طعن على الخبرين الدالّين على جواز بيع القرض:

هل يحلّ لمحصّل و عامل بالأدلّة [أن] يرجع في ديانته إلى العمل بهذين [الخبرين]؟ و فيهما من الاضطراب ما فيهما، و أصلهما و راويهما واحد و هو محمّد بن الفضيل، و أخبار الآحاد عندنا لا يعمل عليها، و لا يرجع في الأدلّة إليها؛ لأنّها لا تثمر علما و لا [توجب] عملا.(4)

و عن الشيخ رحمه اللّه أنّه طعن في كتابي الأخبار على خبر حذيفة، و هو مرويّ في الكافي بطرق متعدّدة، و على خبر عماد الدالّ على جواز بيع الدراهم بالدنانير نسيئة المروي في الكافي و نحو ذلك.(5)

و عن الصدوق رحمه اللّه أنّه طعن في باب الرجلين يوصى إليهما، فيتفرّد كلّ واحد منهما بنصف التركة على خبره المروي في الكافي، فقال: «لست افتي بهذا الحديث، بل افتي بما عندي بخطّ الحسن بن على عليهما السّلام»(6)، مع أنّ الأوّل - كما قيل - متأخّر.

فإن قلت: لعلّ الردّ من جهة المعارضة بالأقوى الكاشفة عن صدور المردود تقيّة، لا من جهة الضعف و عدم الصحّة.

قلت: ذلك خلاف الظاهر، سيّما بالنسبة إلى كلام الشيخ و كلام الصدوق في أوّل كتابه.

و الجواب عن الثاني: أنّ نقد الأخبار و انتخابها ليس كتصفية الدرهم المغشوش عن الغشّ‌، بل هو عبارة عن ترجيح بعضها على البعض و إخراج الراجح و إبقاء


1) . راجع: جوابات أهل الموصل، ص 19 (مع اختلاف يسير).

2) . انظر على سبيل المثال: الكافي ج 4، ص 2، ح 7.

3) . الكافي، ج 3، ص 357، ج 6؛ المدارك، ص 233.

4) . السرائر، ج 2، ص 43.

5) . انظر: الاستبصار، ج 3، ص 94؛ التهذيب، ج 7، ص 100.

6) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 203.

المرجوح بملاحظة القرائن و الأمارات، و لا ريب أنّ أمر القرائن غير منضبط و مختلف باختلاف أنحاء الناس؛ إذ ربّ شيء يكون قرينة عند بعضهم، و ليس قرينة عند الآخر؛ أ لا ترى أنّ الشيخ جعل في أوّل الاستبصار من جملة القرائن القطعيّة موافقة الكتاب،(1)و ليس هذا قرينة عندنا؟! و قس على هذا حال الصدوق الذي ذكر في أوّل كتابه ما ذكر.

و بالجملة فالاعتماد بمثل ما ذكر - مع ما ذكرنا - على مثل كتاب الصدوق رحمه اللّه اعتماد على الغير، و قد نهي عنه بلا ريب، نعم لو ثبت اعتماد المشهور من القدماء على ما اعتمد عليه الصدوق من الأخبار المذكورة في كتابه مع ضعفها سندا يجوز للغير الاتّكال عليه؛ لانجبار الضعف بالشهرة، و أنّى للخصم إثبات ذلك‌؟! فيا ليت أنّ الصدوق ذكر بدل ما اعتمد عليه من الأخبار جميع الأخبار كسائر المصنّفين؛ إذ هو بالنسبة إلينا أنفع؛ إذ ربّ خبر يكون معتبرا عندنا لأجل قرينة غير معتبرة عنده، و بالعكس.

و من هذا الباب أنّا نعتمد بما تفرّد به ابن عيسى عن يونس بوثاقتهما، و لم يعتمد الصدوق عليه؛ إذ لم يظهر سبب القدح لنا مع ظهور الوثاقة.

و الحاصل أنّه يجب لنا الاجتهاد في السند، و لا يجوز الاعتماد على الغير، سيّما بعد ملاحظة ما ورد في علاج التعارض من تقديم الأعدل و الأفقه، و ما ورد عن النصّ أنّ «لكلّ رجل منّا رجلا يكذب عليه»،(2)و مثله عن النبي صلّى اللّه عليه و آله.

و مثله عن الصادق عليه السّلام: إنّا أهل بيت صادقون لا نخلو من كذّاب يكذب علينا، فيسقط بكذبه علينا عند الناس، و مثله عن الصادق عليه السّلام يقول: لا تقبلوا علينا حديثا إلاّ ما وافق القرآن و السنّة، أو تجد معه شاهدا من أحاديثنا المتقدّمة؛ فإنّ المغيرة بن سعيد(3)دسّ في كتاب(4)[أصحاب] أبي أحاديث لم يحدث بها إليّ‌، فاتّقوا اللّه و لا تقبلوا علينا ما خالف قول ربّنا و سنّة نبيّنا صلّى اللّه عليه و آله.(5)


1) . انظر: الاستبصار، ج 1، ص 4.

2) . انظر: رجال الكشّي، ص 226، قم 404؛ المعتبر، ج 1، ص 29؛ بحار الأنوار، ج 25، ص 287، ح 42.

3) . في النسخة: «سعد»، و هو سهو.

4) . في المصادر الآتية: «كتب».

5) . رجال الكشّي، ص 489، الرقم 399. و عنه في بحار الأنوار، ج 2، ص 250، ح 62.

قال يونس: وافيت العراق، فوجدت بها قطعة من أصحاب أبي جعفر عليه السّلام، و وجدت أصحاب أبي عبد اللّه عليه السّلام متوافرين، سمعت منهم و أخذت كتبهم، و عرضتها من بعد على أبي الحسن الرضا عليه السّلام، فأنكر منها أحاديث كثيرة أن تكون من أحاديث أبي عبد اللّه عليه السّلام و قال: إنّ أبا الخطّاب كذب على أبي عبد اللّه عليه السّلام، لعن اللّه أبا الخطّاب، و كذلك أصحاب أبي الخطّاب يدسّون في هذه الأحاديث إلى يومنا هذا، فلا تقبلوا خلاف القرآن.(1)

و ثالثتها: من زعموا أنّ الأخبار المودعة في الكتب قطعيّة الاعتبار، و هذا القول منسوب إلى طائفة منهم، و هو مقتضي بعض أدلّتهم مثل الاعتماد على قول المشايخ من باب الشهادة، و قد مرّ الكلام في تضعيفه هنا في الجملة، و في رسالتنا في حجّيّة الظن مستوفى، فمن أراد زيادة البصيرة فليراجع إليها.

و لهم وجه آخر ما وجدت في كلامهم، و نحن نذكر لهم، و هو التمسّك بمنطوق آية النبأ الدالّ على جواز الاعتماد على خبر الفاسق بعد التبيين، نظرا إلى أنّ التبيين أعمّ من القطعي و الظنّي و التفصيلي و الإجمالي، و الظنّي الإجمالي حاصل في كتب الأخبار بملاحظة القرائن الكثيرة التي منها تصديق المشايخ العظام، شكر اللّه سعيهم، بمحمّد و آله الكرام.

و هذه الوجه أمتن من جميع الوجوه التي ذكروها، و يردّها وجوه ثلاثة:

الأوّل: منع عموم التبيين، بل هو مختصّ بالقطعي كما هو معناه الحقيقي؛ إذ هو مأخوذ من البيان الذي هو الظهور، سيّما بعد ملاحظة العلّة المنصوصة في ذيلها، و هي أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهٰالَةٍ‌(2)إلخ.

و سيّما أنّ تخصيص النهي عن الوثوق بخبر الفاسق على الغير المفيد للظنّ لا وقع له؛ إذ سجيّة العقلاء قد استقرّت على عدم ترجيح أحد المتساويين على الآخر حذرا من الترجيح بغير مرجّح، و مثل هذا لا يحتاج إلى النهي أصلا، بل هذه قرينة واضحة على أنّ مورد النهي صورة الظنّ‌. اللّهمّ إلاّ أن يقال: إنّ متعلّق النهي هو الظنّ الابتدائي الحاصل من الخبر، و بعد التأمّل في حال المخبر و ملاحظة فسقه يرتفع الوثوق


1) . انظر: المصادر السالفة.

2) . سورة الحجرات، الآية 6.

و الاطمئنان بل أصل الظنّ‌، فكأنّه - تعالى شأنه - أظهر غفلتهم في الاعتماد على الظنّ الذي لا استقرار له بعد التأمّل، فتأمّل.

و الثاني: منع عموم التبيين للتبيين الإجمالي على فرض شموله على الظنّي؛ إذ الظاهر منه التبيين في كلّ واحد من أخبار الفاسق تفصيلا، و لم يظهر من القرائن المذكورة لصحّة الأخبار إلاّ كون جملة هذه الكتب و هذه الأخبار المذكورة صحيحة، و الظنّ بالجملة بل القطع بها لا يستلزم الظنّ و القطع بجميع الأجزاء.

و الثالث: بعد تسليم ثبوت الظنّ التفصيلي لكلّ واحد من الأخبار المنقولة أنّ العمل بالأخبار بمجرّد وجودها في الكتب و الاصول - و لو كان مظنونا - بدون ملاحظة السند و أحوال الرواة خلاف الإجماع؛ إذ بناء جميع الأصحاب من زمان الغيبة الصغرى إلى زماننا هذا على ملاحظة حال الرجل في خبره، كما مرّت الإشارة سابقا بما يدلّ على كون ذلك دأب الصدوق و شيخ بان الوليد و الشيخ الطوسي و غيرهم، و هو ظاهر على من لاحظ كلماتهم في الكتب الفقهيّة.

و رابعتها: من ادّعوا أنّ الأخبار مظنونة الصدور عن المعصوم عليه السّلام بغير ملاحظة أحوال الرجال، و هو الفاضل النراقي في المناهج مدّعيا عدم الاحتياج إلى معرفة أحوال الرواة مطنبا في المقام، و حاصله: أنّ من اطّلع على اهتمام السلف في صرف الأحاديث و نقدها يحصل له الظنّ بصدق ما دوّنوه، بل نقول: لو لم ندّع العلم ندّعي الظنّ المتأخّم له بأنّ الثقة الضابط العالم إذا جمع كتابا في الأحاديث في زمان يكثر فيه القرائن، بل يمكن تحصيل العلم غالبا - سيّما مع الوجود الاصول المعتبرة المعروضة على المعصوم عليه السّلام المتخلّف من أيدي الثقات العدول - و يريد كونه مرجعا للناس و دستورا لهم، و يقرب زمانه من زمان الحجّة عليه السّلام، و يتمكّن من تمييز الصحيح عن الفاسد، لا يجمع إلاّ ما ظهر له صحّته، سيّما مع شهرة الكذّابين و اجتناب الرواة عنهم، و هل الظنّ بصحّة تلك الأخبار أدون من الظنّ الحاصل من قول المعدّلين سيّما إذا ضمّ إلى ذلك شهادة جمع من العدول على صحّة تلك الأخبار، أو الإجماع على العمل بها؟ نظرا إلى [أنّ‌] الشيخ رحمه اللّه يقول:

إنّي وجدت الفرقة المحقّة مجتمعة(1)على العمل بهذه الأخبار التي رووها في تصانيفهم، و دوّنوها في اصولهم، لا يتناكرون ذلك و لا يتدافعونه؛(2)

و إلى السيّد المرتضى رحمه اللّه يقول في جواب المسائل التبانيّات:

أكثر أخبارنا المرويّة [في كتبنا] معلومة مقطوعة على صحّتها؛ إمّا بالتواتر أو بأمارة دلّت على صحّتها و إن وجدناها في الكتب مرويّة من طريق الآحاد.(3)

و قال شيخنا الشهيد رحمه اللّه في الذكرى:

كتب من أجوبة مسائل أبي عبد اللّه عليه السّلام أربعمائة مصنّف لأربعمائة مصنّف، و دوّن من رجاله المعروفين أربعة آلاف رجل و كذا مولانا الباقر عليه السّلام، و رجال باقي الأئمّة عليهم السّلام مشهورون معروفون، و لهم مصنّفات مشهورة، و الإنصاف يقتضي الجزم بنسبة ما نقل عنهم إليهم.(4)

و قال شيخنا الشهيد الثاني رحمه اللّه في شرح الدراية:

قد كان استقرار الإماميّة على أربعمائة مصنّف سمّوها اصولا، فكان عليها اعتمادهم، فتداعت الحال إلى ذهاب معظمها، و لخّصتها جماعة خاصّة في كتب خاصّة، و أحسن ما جمع منها: الكافي و التهذيب و الاستبصار و من لا يحضره الفقيه.(5)

و قال صاحب المعالم:

إنّ أثر الإجازة بالنسبة إلى العمل إنّما يظهر حيث لا يكون متعلّقها معلوما بالتواتر و نحوه، ككتب أخبارنا [الأربعة]؛ فإنّها متواترة إجمالا، و العلم بصحّة مضامينها تفضيلا يستفاد من قرائن الأحوال، و لا دخل للإجازة غالبا.(6)

و قال شيخنا البهائي في وجيزته:

إنّ جميع أحاديثنا إلاّ ما ندر ينتهي إلى أئمّتنا الاثني عشر - إلى أن قال: - و كان


1) . في المصدر: «مجمعة».

2) . عدة الاصول، ص 338.

3) . لم نعثر عليه في مجموعة رسائله. لكن انظر: الفوائد المدنيّة، ص 49؛ منتقى الجمان، ج 1، ص 2.

4) . الذكرى، ج 1، ص 59 (مع اختلاف و تلخيص).

5) . الرعاية في شرح الدراية، ص 73 (مع اختلاف يسير).

6) . معالم الدين و ملاذ المجتهدين، ص 212.

جمع قدماء محدّثينا من كلام أئمّتنا عليهم السّلام في أربعمائة كتاب تسمّى اصولا، ثمّ تصدّى جماعة من المتأخّرين لجمع تلك الكتب و ترتيبها؛ تقليلا للانتشار و تسهيلا على طالبي الأخبار، فألّفوا كتبا مضبوطة مشتملة على الأسانيد المتّصلة بأصحاب العصمة كالكافي و من لا يحضره الفقيه و التهذيب و الاستبصار و مدينة العلم و الخصال و الأمالي و عيون الأخبار و غيرها.(1)

و قال الفاضل التوني:

إنّ أحاديث الكتب الأربعة مأخوذة من اصول و كتب معتمدة معوّل عليها، كان مدار العمل عليها عند الشيعة، و كان عدّة من الأئمّة عليهم السّلام [عالمين] بأنّ شيعتهم يعملون بها في الأقطار و الأمصار، و كان مدار معاملة الحديث و سماعه في زمن العسكريّين عليهما السّلام بل بعد زمن الصادق عليه السّلام على هذه الكتب، و لم ينكر أحد من الأئمّة على أحد من الشيعة في ذلك، بل قد عرض عدّة من الكتب عليهم، ثمّ إن ضمّنت مع ذلك شهادة المشايخ أنفسهم يقرب الظنّ من العلم - انتهى -.(2)

قلت: الجواب أوّلا: منع حصول الظنّ لكلّ واحد من الأخبار، و ثانيا: بناء العمل عليه الإجماع ظاهرا كما مرّ.

و خامستها: من ادّعوا أنّ الأخبار مظنونة الاعتبار، و هذه الطائفة مستغنية عن ملاحظة الرجال، و لكن لم يثبت إلى الآن من يدّعي ذلك بالنسبة إلى جميع الأخبار الموجودة، و لو ادّعى أحد فالجواب واضح بملاحظة ما مرّ.

بقي الكلام في أمرين:

أحدهما: أنّ الفاضل التوني بعد ما حكم ببطلان دعوى قطعيّة الأخبار المودعة في الكتب، و إبطال دعوى عدم الاحتجاج إلى علم الرجال، ذهب إلى أنّ تلك الأخبار قطعيّة العمل؛ للعلم العادي بأنّ الكتب الأربعة مأخوذة من الاصول المعتمدة، و معنى كون الأصل معتمدا هو ما ثبت من القرائن جواز العمل عليها بنصّ الأئمّة عليهم السّلام و تقريرهم، و إن اشتمل بعضها على ما علم أنّه من غيرهم عليهم السّلام؛ لأجل تقيّة أو ضيق وقت عن البيان و


1) . الوجيزة في علم الدراية، ص 136 و 551 (في ضمن مجموعة رسائل دراية الحديث، طبعة دار الحديث - بقم) مع التلخيص و اختلاف يسير.

2) . الوافية، ص 279 و 280 (مع تلخيص و اختلاف يسير).

التفصيل و تمييز ما هو الحقّ عن غيره، ثمّ أورد على نفسه بعدم الاحتياج إلى علم الرجال على ما ذكرت.(1)

و أجاب عنه بأنّ ما قلته إنّما هو في غير المتعارضات، و أمّا المتعارضات فلم يحصل لنا العلم بالعمل بها إلاّ مع الرجوع إلى الترجيح، و لم يحصل لنا العلم بجواز العمل بأحد المتعارضين من دون مراجعة إلى الترجيح، و لا ريب أنّ التفتيش عن حال الرواة أحد أسباب الترجيح.

و الجواب أنّ دعوى حصول القطع بجواز العمل بكلّ ما فيها، و إن كان راويها من الكذّابين المشهورين الذين ورد لعنهم و لزوم الاجتناب عنهم عن الأئمّة، أو من الضعفاء و المجاهيل، مردودة على مدّعيها. و ما استشهد به من عمل السيّد و الشيخ و ابن إدريس و غيرهم بالأخبار الضعيفة، فلا يدلّ على مدّعاه؛ إذ لعلّهم عملوا بها لاحتفافها بالقرائن الموجبة للاعتماد، و لذا نعمل نحن بالأخبار الضعاف المنجبرة بالشهرة.

و الثاني: أنّ بعض الأخباريّين لمّا رأى شناعة دعوى قطعيّة الأخبار وجّه قولهم بقطعيّة الأخبار و دعوى حصول العلم بصحّة الأصل و صدوره عن المعصوم عليه السّلام و بصدق مثل الصدوق فيما أسند إلى الأصل أنّ المراد هو ما يطمئنّ به النفس و تقتضي العادة بالصدق، و هذا هو العلم العادي، و هو يحصل بخبر الثقة الضابط المحترز عن الكذب، بل و غير الثقة إذا علم من حاله أنّه لا يكذب أو دلّت القرائن على صدقه، و هذا هو الذي اعتبره الشارع، إلى أن قال:

و الحاصل أنّ مثل هذا الاطمئنان يجوز العمل به، فإن شئت فسمّه علما، و إن شئت فسمّه ظنّا، و النزاع بين الأخباريّين و المجتهدين لفظي.(2)

قلت: يرد عليه إيراد كثير ذكرته في الرسالة المحرّرة في مسألة الظنّ‌، و نذكر هنا اثنين:

أحدهما: أنّ معنى العلم العادي ليس ما ذكر؛ إذ العلم هو اليقين، و لا فرق بين العلم


1) . انظر: الوافية، ص 278-283.

2) . لم نقف على قائله.

العادي و العقلي من هذه الجهة، و إنّما الفرق بينهما في أنّ أسباب الأوّل أمر عادي، كعلمنا بأنّ الجبل الغائب عنّا بعد لحظة لم يصر ذهبا، و الثاني عقلي كعدم جواز اجتماع النقيضين.

و مناط الفرق بينهما أنّ العقلي كما يستحيل خلافه عند العالم، يستحيل خلافه بالنظر إلى ذاته، بخلاف العلم العادي؛ فإنّه يستحيل خلافه عند العالم ما دام عالما، و لا يستحيل خلافه بالنظر إلى ذاته؛ لانحراف العاديّات بالمعجزات و الكرامات.

و الثاني: أنّك بعد الاعتراف بأنّ المراد بالعلم هو الظنّ‌، فحجّيّته تحتاج إلى دليل و لو كان مشابها بالعلم، و لو ادّعى المدّعي بدل العلم العادي العلم العرفي الذي هو مرتبة ثالثة مغايرة للعلم العادي و العقلي - و هو الذي كان بناء العرف عليه في جميع اموراتهم، و هو يطمئنّ به النفس، و يحتمل خلافه احتمالا يعتنى به - نردّه أيضا بمنع وجود مثل هذا العلم في الأخبار، كما لا يخفى على ذوي الأبصار.

ثمّ مثل هذا العلم، هل حجّة أم لا؟ وجوه، و الحقّ التفصيل بين ما اعتبر الشارع فيه العلم و ما في معناه - كما في أحكام الطهارات و النجاسات العادي و نحوها، فيحكم فيه بعدم اعتبار العلم العرفي، بل المناط فيه العلم الحقيقي - و بين ما لم يعتبر فيه، بل أثبت حكما على موضوع من الموضوعات من غير اعتبار العلم و نحوه فيه، فيحكم فيه باعتباره؛ لأنّ طريقة العرف في أمثاله هو المحكم.

فإن قلت: ليس مورد لم يعتبر الشارع فيه العلم؛ إذ الاصول التي اعتبرها الشارع عند عدم الدليل اشتمل أدلّتها على لفظ العلم و اليقين، مثل قوله عليه السّلام: الناس في سعة ما لم يعلموا،(1)و قوله عليه السّلام: لا ينقض اليقين بالشكّ أبدا.(2)

قلت: ليس مدرك الاصول في جميع المقامات هذه الأخبار؛ إذ الاصول العدميّة حجّيّتها من باب بناء العقلاء، و أخبار الاستصحاب في دلالتها على المدّعى ألف كلام؛ فإذا وجد بناء العقلاء على خلاف الاصول، فلم يبق دليل على اعتبار الاصول.


1) . الكافي، ج 6، ص 297، ج 2؛ التهذيب، ج 9، ص 99، ح 432؛ المحاسن، ج 2، ص 239، ح 1737؛ الجعفريّات، ص 27؛ النوادر للراوندي، ص 220.

2) . راجع: التهذيب، ج 1، ص 422، ح 1335؛ الاستبصار، ج 1، ص 183، ح 641؛ علل الشرائع، ج 2، ص 361، ح 1.

و بقيّة الشكوك مذكورة في كتب الأصحاب، و لا طائل تحتها، فإن شئت الاطّلاع فراجع الوافية و غيره.

الباب الأوّل في أنّ التزكية الرجاليّة و جرحها هل هي من قبيل الشهادة أو الرواية أو الظنون الاجتهاديّة‌؟

لكلّ قول:

الاوّل لجملة الأصحاب، منهم صاحب المعالم.(1)

و الثاني: للمشهور بين المتأخّرين.

و الثالث: لجماعة اخرى من المتأخّرين.(2)

و احتمل بعض مشايخنا أن يكون من باب حجّيّة أهل الخبرة نظير حجّيّة قول أهل اللغة في اللغة من غير أن يعتبر فيه شروط الشهادة و الرواية.

و لازم القول الأوّل مراعاة أحكام الشهادة من لزوم تعدّد المعدّل و الجارح و غيره.

و لازم القول الثاني مراعاة أحكام الرواية و شروطها من العدالة بالمعنى الأخصّ أو الأعمّ‌، و الإيمان و البلوغ و العقل و الضبط، كلّ على مذهبه في الاصول.

و لازم الثالث ملاحظة الوصف.

و النسبة بين الثالث و الأوّلين عموم من وجه إن اعتبر النافي على هذا القول مراعاة وصف الظنّ‌، حتّى في تعديل العدلين أو العدل، و إلاّ فعموم مطلقا، و قد يورد على الملازمة المذكورة في الأوّلين بمنع اقتضاء كونه من باب الشهادة التعدّد، و من باب الرواية مراعاة اعتبار شرائط الخبر.

و لا وجه له عند الأحقر؛ أمّا في الأوّل فلأنّ التعدّد هو الأصل في الشهادة، و الاكتفاء بالوحدة في بعض المواضع لدلالة الدليل الخارجي عليه، و يشهد على هذا تتبّع كلمات الأصحاب في كلّ باب من الأبواب بحيث يظهر كونه مفروغا عنه بينهم و


1) . معالم الدين و ملاذ المجتهدين، ص 204.

2) . راجع: الفوائد الرجاليّة للتوحيد البهبهاني، ص 25؛ الفوائد الرجاليّة للسيّد بحر العلوم، ج 2، ص 309؛ الرسائل الرجاليّة لأبي المعالي، ص 274.

مجمعا عليه عندهم، بل هو مركوز في ذهن عامّة الناس فضلا عن الخواصّ‌، و تصفّح الأخبار و ملاحظة الآثار الواردة عن الأئمّة الأطهار عليهم الصلوات في جميع الساعات، منها ما ورد في عدم الاكتفاء في الشهادة على الزنا بشهادة رجلين، و افتقاره إلى أربعة دون القتل؛ معلّلا بأنّ الشهادة على الزنا شهادة على الفعلين؛ إذ يفهم عنه أنّ كلّ فعل من الأفعال ممّا اخذ في صحّة شهادته ملاحظة التعدّد و الاثنينيّة.

و منها ما ورد في علّة تعدّد الشهادتين في الأذان في أنّها شهادة. و عدم مناسبة المعلول مع العلّة في الأخبار بالنسبة إلى أفهامنا السقيمة و عقولنا القاصرة غير قادح في صحّة الاستدلال بها و الاعتماد عليها؛ إذ المتّبع هو الظاهر من لفظ الإمام بأيّ نحو من أنحاء الكلام.

و أمّا في الثاني؛ فلأنّ الرواية عبارة عمّا اجتمع فيه الشرائط المذكورة، و منع الملازمة منع الملزوم حقيقة، و تحقيق الحقّ في المقام أنّ مقتضى الإنصاف القول بأنّه من باب الشهادة، و اعتبار لوازم الشهادة فيه بناء على مذهب من قال بحجّيّة الأخبار من باب الظنّ الخاصّ‌؛ لصدق الشهادة عليه عرفا، و لازمه التعدّد لما مرّ.

نعم لو نقل التزكية عن الغير يصدق عليه تعريف الخبر، و يجوز الاكتفاء بالوحدة فيه، و من هنا اندفع الإيراد المشهور من أنّ الشهادة الفرعيّة بعد مرتبة واحدة غير معتبرة شرعا إجماعا، و تزكية أرباب الرجال رواة أواخر الأئمّة عليهم السّلام فضلا عن أوائلهم فلم تكن شهادتهم إلاّ شهادة فرع بعدّة مراتب.

وجه الاندفاع أنّ ما ذكر داخل تحت الرواية لو نقل عن الغير كما هو دأب الكشّي رحمه اللّه، و لو وثّقه - كما هو دأب النجاشي غالبا - فيمكن له العلم بأحوالهم بالتتابع و التظافر مع عدم بعد زمانه بكثير، فلا يكون داخلا تحت الشهادة الفرعيّة.

و أمّا بالنسبة إلى مذهبنا في خصوص العمل بالأخبار، فهذه الكلمات كلّها ساقطة، أو ليس احتياجنا إلى علم الرجال من هذه الجهات، بل لأجل تحصيل الوثوق بالخبر من حيث هو من أيّ رجل كان و بأيّ سبب من الأسباب يحصل الوثوق به. و كيف كان فقد استدلّ الأوّلون على اعتبار التعدّد بأنّ التزكية شهادة، و من شأنها اعتبار التعدّد فيها كما هو ظاهر صغرى و كبرى، و أنّ مقتضى اشتراط العدالة اعتبار حصول العلم بها، و

البيّنة تقوم مقامه شرعا فتغني عنه، و ما سوى ذلك يتوقّف الاكتفاء به على الدليل.

و استدلّ المشهور على الاكتفاء بالواحد بوجوه ثلاثة:

أوّلها: أنّ التعديل شرط للرواية، فلا يزيد على مشروطه، و قد اكتفي في أصل الرواية بالواحد.

و ثانيها: مفهوم آية النبأ نظرا إلى أنّ تزكية الواحد داخلة فيه، فيكون المزكّى عدلا لا يجب التشبّث به عند خبره، و اللازم التعدّي منه إلى غيره.

و اجيب عن الوجه الأوّل: بالمطالبة بالدليل على نفي الزيادة على المشروط، فلا نراه إلاّ مجرّد دعوى. سلّمنا، لكن زيادة الشرط بهذا المعنى على مشروطه بهذه الزيادة المخصوصة أظهر في الأحكام الشرعيّة عند من يعمل بخبر الواحد من أن يبيّن؛ إذ أكثر شروطها تفتقر المعرفة بحصولها على بعض الوجوه إلى شهادة الشاهدين، و المشروط يكفي فيه الواحد.

قلت: قد أطنب بعض الأصحاب في النقض و الإبرام في المقام، و ليس بمهمّ‌، و الصواب أن يقال: إنّ هذا الوجه ممنوع صغرى و كبرى، بل هو قياس صرف.

و عن الثاني: أنّ مبنى اشتراط العدالة في الراوي على أنّ المراد من الفاسق في الآية من له هذه الصفة في الواقع، فيتوقّف قبول الخبر على العلم بانتفائها و هو موقوف على العدالة، و إنّما صرنا إلى قبول الشاهدين لقيامها مقام العلم شرعا، و فرض العموم في الآية على وجه يتناول الإخبار بالعدالة يؤدّي إلى حصول التناقض في مدلولها؛ و ذلك لأنّ الاكتفاء في معرفة العدالة بخبر الواحد يقتضي عدم توقّف قبول الخبر على العلم بانتفاء صفة الفسق؛ ضرورة أنّ إخبار العدل بمجرّده لا يوجب العلم، و قد قلنا: إنّ مقتضاها توقّف القبول على العلم بالانتفاء، و هذا تناقض ظاهر، فلا بدّ من حملها على إرادة الإخبار بما سوى العدالة.

قلت: ملخّصه أنّه يلزم التناقض بين المنطوق و المفهوم، و التخصيص في المفهوم أولى.

و أجاب بعض الأصحاب عن هذا بأنّ دلالة المنطوق على عدم قبول المزكّى - بالمفعول - من باب المقدّمة العلميّة، و هو دلالة التزاميّة عقليّة، و دلالة المفهوم على

أقول: و تحقيق المقام - لا على وجه الإطناب - أنّ ملاحظة أحوال الرواة مختلفة باختلاف الآراء في مسألة الخبر الواحد، فمن كان بناؤه على الظنّ المطلق فيها، فلازم مذهبه مراعاة وصف الظنّ‌.

و من كان نباؤه على اعتبار الخبر المظنون الصدق و الموثوق بصدوره عن الإمام عليه السّلام، فلازم مذهبه في مقام التحقيق و الغضّ عن المجادلة اعتبار أحوال الرواة و ملاحظة تعديلهم و جرحهم من باب الشهادة؛ لصدق موضوع الشهادة على التوثيق و الجرح عرفا، و حكمه - و هو اعتبار التعدّد - معلوم شرعا، و الإيراد بعد تحقّقها في ما كتب في كتب الرجال - تارة بأنّه نقش، و اخرى بأنّ أكثره من باب فرع الفرع، و ثالثه بعدم الدليل على اعتبار الشهادة على سبيل الكلّيّة - مردود بأنّ الكتابة اخت اللفظ و معتبرة عند الأصحاب في هذه المقامات إجماعا، و الثاني بما عرفت جوابه، و الثالث بأنّ دليل الكلّيّة موجود لا وجه للتأمّل فيه، و ما يمكن أن يقال في قباله أحد امور:

الأوّل: التمسّك بعموم مفهوم آية النبأ أو الحديث الشريف الحسن كالصحيح بإبراهيم بن هاشم: إذا شهد المسلمون عندك فصدّقهم(1)المعلّل بقوله تعالى: يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ‌.(2)

و «المسلمون» و إن كان جمعا، لكنّ المراد به الجنس الفرد؛ لأنّه الظاهر عرفا و أكثر استعمالا عند عدم إرادة العموم، سيّما في المقام؛ بملاحظة العلّة المذكورة، و منع خروج ما نحن فيه عن تحته، إمّا بمنع صدق الشهادة عليه - و فيه ما مرّ - أو تسليمه بوضع اعتبار التعدّد فيها في المقام؛ لأنّ عمدة دليل ما أسّسنا من الأصل فيها - و هو اعتبار التعدّد فيها - هو الإجماع رميا للأخبار بضعف الأسناد، و لا إجماع هنا، بل المشهور على الخلاف.

و فيه أنّ الآية خالية عن الدلالة، و الخبر كما أنّه غير باق في معناه الحقيقي، كذلك غير باق في أقرب المجازات إليه و هو الجنس الفرد؛ إذ مورده الشهادة على شرب


1) . الكافي، ج 5، ص 299، ح 1. و عنه في وسائل الشيعة، ج 19، ص 82، ج 24207؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 273، ح 13؛ و ج 47، ص 267، ح 38 (و في كلّها: «المؤمنون» بدل «المسلمون»).

2) . سورة التوبة، الآية 61.

الخمر، و الواحد غير كاف إجماعا فيه، فلا بدّ أن يحمل على خلاف الظاهر؛ إمّا على الجنس الجمع مرادا به ما يشمل الاثنين، و لا ينافيه ذكر العلّة المذكورة، أو على أنّ المراد من التصديق ليس ترتيب آثار الصدق عليه كما هو ظاهر اللفظ، بل مجرّد الاعتناء بطرف الصدق في قبال عدم الاعتناء الكلّي، و هو يجتمع مع عدم حجّية قول المخبر بل حجّيّة خلافه، و ثمرته الإرشاد إلى عدم الإقدام على الخلاف إلاّ في مقام التعارض.

و على كال التقديرين الحديث خال عن الدلالة على المطلوب.

و الثاني: عدم وفائها في رفع الحاجة، و هو حسن عندي، و إن تأمّل فيه بعضهم.

و الثالث: أنّ تعيين الموصوف في المشتركات لا يتمّ إلاّ بالظنّ كما لا يخفى، فلا يثمر التوثيق بالأمارة المعتبرة بعد أن لم يتمّ تعيين الموصوف إلاّ بالظنّ‌، فبالأخرة كانت الضرورة ملجئة إلى العمل بغير العلم.

و هذا الإيراد كما هو وارد على القول بالشهادة، كذلك وارد على القول بالرواية.

و فيه منع؛ إذ تعيين المشتركات للماهر في الفنّ يتمّ غالبا من دون اعتبار الظنّ‌، و المواضع النادرة لا دليل على حجّيّة الظنّ فيها، و من هنا ظهر عدم جواز الاتّكال في تعيين المشتركات على ما ذكره بعض المتأخّرين في المشتركات الرجاليّة كمشتركات الكاظمي و غيره؛ إذ ليس بذلك إلاّ الاعتماد على اجتهاد الغير.

الباب الثاني هل يجوز الاكتفاء بتعديل العلاّمة و من تأخّر عنه، أم لا؟

و الحقّ هو الثاني؛ لأنّهم ليسوا بأهل خبرة في هذا الفنّ‌، و ليس مكتوبهم إلاّ نقلا عن الغير كما هو الظاهر من خلاصة العلاّمة.

و على فرض عدم النقل: فهو ناش من اجتهادهم.

الصحيح ما اتّصل سنده إلى المعصوم عليه السّلام بنقل العدل الإمامي عن مثله في جميع الطبقات، و إن اعتراه شذوذ.(1)

و عرّف الحسن كذلك بما اتّصل سنده بإمامي ممدوح بلا معارض ذمّ مقبول، من غير نصّ على عدالته في جميع مراتبه أو بعضها مع كون الباقي بصفة الرجال الصحيح.(2)

و عرّف الموثّق بما دخل في طريقه من نصّ الأصحاب على توثيقه مع فساد عقيدته، و لم يشتمل باقيه على ضعف.(3)

و قال في تعريف الضعيف: إنّه لا يجتمع فيه شروط أحد الثلاث.(4)

قال في المنتقى:

و كلامه فيما عدا الصحيح جيّد، و أمّا فيه فيرد عليه و على الشهيد رحمه اللّه في الذكرى أيضا أوّلا: أنّ قيد العدالة مغن عن التقييد بالإمامي؛ لأنّ فاسد المذهب لا يتّصف بالعدالة حقيقة، كيف و العدالة حقيقة عرفيّة في معنى معروف، و لا يجامع فساد العقيدة قطعا.

و ادّعاء والدي رحمه اللّه في بعض كتبه توقّف صدق وصف الفسق بفعل المعاصي المخصوصة على اعتقاد الفاعل كونها معصية عجيب!

و ثانيا: أنّ الضبط شرط في قبول خبر الواحد، فلا وجه لعدم التعرّض له في [التعريف].(5)

قلت: قد يمكن أن يقال في جواب المنتقى: إنّ ذكر العدل - جريا على ما هو المتعارف عند أرباب هذا الاصطلاح من اعتبار العدالة - على حسب أفعال الجوارح دون الاعتقاد، فلم يكن ذكره لغوا، بل عدم ذكره يكون مخلاّ في طرد الحدّ، و إنّ الضبط لمّا كان هو الأصل في الإنسان، و لم يعهد توصيف أحد من الرواة بكثرة السهو و النسيان، فلم يكن ذكره مخلاّ في طرد الحدّ.


1) . بداية الدراية، ص 19؛ الرعاية في شرح البداية، ص 80.

2) . بداية الدراية، ص 21؛ الرعاية في شرح البداية، ص 81.

3) . بداية الدراية، ص 33؛ الرعاية في شرح البداية، ص 82.

4) . بداية الدراية، ص 240.

5) . منتقى الجمان، ص 5.

و في جواب إيراد الشهيد الثاني رحمه اللّه على تعريف الصحيح: إنّ صدق اتّصال الرواية إلى الإمام بعدل إمامي بمجرّد وجود العدل الإمامي في الطبقة العليا ممنوع، نعم الإيراد على تعريف الحسن و الموثّق غير قابل الاندفاع إلاّ أن يقال: إنّ الرواية المشتملة على الطبقات الكثيرة روايات متعدّدة بمقدار تعدّد الطبقات، و الحدّ محمول على اعتبار الرواية من حيث هي هي، مع قطع النظر عن ملاحظة الرواية الاخرى.

و على هذا يصحّ توصيف الرواية التي رواها الإمامي الممدوح عن غيره بالحسن، و هكذا الموثّق.

و ليس هذا إطلاق آخر للحسن و الموثّق، بل إطلاق واحد، لكن قد يلاحظ التوصيف بملاحظة جميع الطبقات، و قد يلاحظ بملاحظة بعضها، إلاّ أنّ الإطلاق الثاني يحتاج إلى تقييد.

و بهذا الوجه يدفع الإيراد عن الشهيد رحمه اللّه، لكن يرد عليه إيراد آخر، و هو أنّ مثل ذلك يجري في الصحيح أيضا، فلم اعتبر فيه ملاحظة جميع الطبقات بأن يقال: «هذه الرواية صحيحة» مشارا بها إلى الرواية التي ذكرها في التهذيب المشتملة على الأسانيد الكثيرة، و يعتبر في صحّة اتّصافها بالصحّة كون جميع طبقاتها صحيحة.

و قد يلاحظ بالنسبة إلى راو معيّن كما يقال في الصحيح عن فلان، و يعتبر في صحّة اتّصافها بالصحّة كونها صحيحة إلى فلان و الفلان غير داخل فيه.

و قد يضاف إلى راو معيّن، و يقال: «صحيحة فلان»، و هذا يقع غالبا في الراوي المتّصل إلى المعصوم عليه السّلام، و هذا يدلّ على صحّة الرواية إلى فلان بدخول الغاية أيضا بل ما بعد فلان إلى أن يصل إلى المعصوم عليه السّلام لو لم يكن في الطبقة المتّصلة إلى المعصوم عليه السّلام، و الإضافة بأدنى ملابسة.

و قس على هذا سائر أقسام الخبر، فافهم و اغتنم.

بقي الكلام في شيئين:

أحدهما: في بيان سبب إحداث هذا الاصطلاح، و قد أشرنا إليه سابقا إجمالا و قلنا:

إنّ أوّل من أحدث هذا الاصطلاح هو العلاّمة رحمه اللّه، أو شيخ السيّد أحمد بن طاوس صاحب البشرى رضوان اللّه عليهما. و سرّه - على ما سمعناه من الأساتيد و رأيناه في

كونه إماميّا، و الضبط.

و الحقّ أن يقال: إنّه لم يرد به إلاّ العدالة، و كونه إماميّا أو ضابطا غير داخل تحت معنى اللفظ.

و دعوى ثبوت الاصطلاح تحتاج إلى بيّنة من نقل عن ألسنتهم أو كتبهم، و هي غير موجودة.

و كذا دعوى أنّ غير الإمامي غير موثوق به، خال عن الدليل أن اريد عدم الوثوق به شرعا، و ما زعم أنّه دليل مثل قوله تعالى: وَ لاٰ تَرْكَنُوا إِلَى اَلَّذِينَ ظَلَمُوا(1)، فليس بدليل، و مخالفة للحسّ و العيان المغني عن البيان إن اريد عدم الوثوق به عرفا.

نعم يستنبط كونه إماميّا من عدم التعرّض إلى فساد المذهب، و لذا يفهم ذلك من غير لفظ الثقة.

و يفهم كونه ضابطا بموافقته للأصل و الظاهر.

ثمّ إنّ الظاهر من الثقة العدالة بالمعنى الأخصّ لا الأعمّ‌، أي مجرّد التحرّز عن الكذب، كما نسب إلى الشيخ رحمه اللّه أنّ ذلك مذهبه في عدالة الراوي.

و يدلّ على أنّ المراد به الأوّل أمران:

الأوّل: ظهور نفس اللفظ فيه.

و الثاني: أنّ ديدن علماء الرجال قد استقرّ على زيادة قيد الحديث لو أراد المعنى الثاني، و يقولون: فلان ثقة في الحديث، اللّهمّ إلاّ أن يفرق بين اللفظين بأنّ المراد من الثاني كونه موثّقا في الروايات المنقولة عن الأئمّة عليهم السّلام، بحمل الحديث على الحديث المتعارف، بخلاف الأوّل؛ فإنّه يدلّ على كونه ثقة في جميع أخباره، و حينئذ يكفينا الوجه الأوّل، أي ظهور نفس اللفظ فيه باعتبار إطلاق الثقة الظاهر في الثقة على الإطلاق، لا الإطلاق المطلق حتّى يدلّ على كونه إماميّا أيضا، بل بحسب أفعال الجوارح و الأعضاء الظاهرة، مع أنّه أيضا محتمل.

نعم هنا إشكال آخر أورده شيخنا البهائي رحمه اللّه على ما نقل: قال:


1) . سورة هود، الآية 113.

من المشكلات أنّا لا نعلم مذهب الشيخ الطوسي رحمه اللّه في العدالة، و أنّه يخالف مذهب العلاّمة، و كذا لا نعلم مذهب بقيّة أصحاب الرجال كالكشّي و النجاشي و غيرهم، ثمّ نقبل تعديل العلاّمة في التعديل على تعديل اولئك، و أيضا كثير من الرجال ينقل عنه أنّه كان على خلاف المذهب. ثمّ رجع و حسن إيمانه، و القوم يجعلون روايته من الصحاح مع أنّهم غير عالمين بأنّ أداء الرواية متى وقع، [أ] بعد التوبة أم قبلها؟ و هذان الإشكالان لا أعلم أنّ أحدا قبلي تنبّه لشيء منهما - انتهى -.(1)

و اجيب عن الإشكالين؛ أمّا عن الأوّل، فبوجوه:

الأوّل: أنّ العدالة تحمل على العدالة الواقعيّة، كما هو الشأن في أفعال المسلمين و أقوالهم، و الكاشف عنها اعتقاد المعتقد، غاية الأمر أنّ الواقع يصير مختلفا بحسب الآراء، و لا ضير فيه؛ إذ كلّ مجتهد مكلّف على العمل برأيه، و على هذا استقرّت طريقة المسلمين و سجيّتهم في مقام الشهادات في الدعاوي و غيرها.

و الثاني: أنّ معنى العدالة شيء واحد، و لا خلاف فيه، و هو عبارة عن الملكة؛ إذ هي وصف من الأوصاف القائم بالإنسان كسائر الأوصاف مثل الشجاعة و السخاوة، فكيف يعقل تفسيرها بالأفعال، مع أنّ الأخبار الواردة في الباب أدلّ دليل في المطلق، سيّما صحيحة ابن أبي يعفور. و ما نسب إلى بعض القدماء كابن الجنيد و السيّد و الشيخ - رضوان اللّه عليهم - من قناعتهم في العدالة على مجرّد ظهور الإسلام مع عدم ظهور الفسق فليس خلافا في المسألة؛ لدلالة عباراتهم المحكيّة في سائر المقامات على كونها عبارة عن الملكة، و إنّما اكتفوا به تمسّكا بأنّ الأصل في المسلم هو العدالة، و إنّما الخلاف في الكاشف عنها، فاكتفى بعضهم بما ذكر، و الآخر بحسن الظاهر. نعم عن بعض المتأخّرين القول بحسن الظاهر خاصّة، و هو غير مضرّ في ما نحن بصدده من حمل كلمات المعدّلين على الملكة؛ لخلوّ كلمات القدماء عن هذا المذهب.

و الثالث: أنّ هذا الإشكال لا محلّ له في المقام؛ إذ هو فرع وجود لفظ العدالة في كلمات المعدّلين، و لم نجد له أثرا في كلماتهم، و إنّما الموجود في كلماتهم لفظ


1) . نقله الفاضل التوني رحمه اللّه في الوافية، ص 274.

فكلاهما صادقان في دعواهما و إن لم يمكن الجمع بينهما، كما لو عيّن الجارح السبب، و نفاه المعدّل، فلا بدّ حينئذ من الرجوع إلى المرجّحات كالكثرة و الأعدليّة و الأورعيّة و غير ذلك.

و الأقوى عندي وفاقا لجماعة من المحقّقين الرجوع إلى المرجّحات في القسم الأوّل أيضا، و بعد فقد الرجحان الخارجي الرجحان الداخلي مع الجارح ظاهر؛ لما مرّ.

و منها قولهم: «ثقة ثقة» بتكرار اللفظ. و هو يدلّ على زيادة الاعتناء به.

و ربّما قيل: إنّ الثاني بالنون موضوع الثاء.(1)

و المشهور هو الأوّل، بل الثاني لا معنى له.

و منها قولهم: «ثقة في الحديث».

و قد مرّ أنّه يدلّ على كونه موثّقا في الروايات المنقولة عن الأئمّة عليهم السّلام.

و منها قولهم: «أجمعت العصابة على تصحيح ما يصحّ عنه».

و هذه العبارة وقعت في عبارة الكشّي خاصّة،(2)و هذه الجماعة على ما في منتهى المقال: زرارة، و معروف بن خرّبوذ، و يزيد بن معاوية العجلي، و أبو بصير الأسدي - و قال بعضهم مكانه: أبو بصير المرادي، و هو ليث بن البختري - و الفضيل بن يسار، و محمّد بن مسلم، و جميل بن درّاج، و عبد اللّه بن مسكان، و عبد اللّه بن بكير، و حمّاد بن عثمان، و حمّاد بن عيسى، و أبان بن عثمان، و يونس بن عبد الرحمن، و صفوان بن يحيى، و ابن أبي عمير، و عبد اللّه بن المغيرة، و الحسن بن محبوب، و أحمد بن محمّد بن أبي نصر، و فضالة بن أيّوب.

و قال بعضهم مكان ابن محبوب: الحسن بن عليّ بن فضّال، و بعضهم مكانه:

عثمان بن عيسى.(3)


1) . قيل: حكي ذلك عن ابن دريد. و انظر: مقباس الهداية، ص 69؛ الفوائد الرجاليّة للبهبهاني، ص 23؛ نهاية الدراية للسيّد الصدر، ص 394.

2) . رجال الكشّي، ص 238، رقم 431 و ص 375، رقم 705؛ و ص 556، رقم 105.

3) . حكاه عن استاده صاحب الرياض رحمه اللّه. راجع: منتهى المقال: ج 1، ص 56. و انظر للمزيد: رياض المسائل، ج 1، ص 602؛ رجال ابن داود، ص 84، رقم 524؛ سماء المقال، ص 314؛ الفوائد الرجاليّة، ص 373؛ الفصول الغرويّة، ص 303؛ مدارك الأحكام، ج 3، ص 98؛ خاتمة الوسائل، ص 220-253؛ معجم الرجال، ج 1، ص 248-287.

و أمّا معنى الكلام المذكور فقد اختلف فيه على وجوه:

الأوّل: ما ذكره في منتهى المقال(1)مدّعيا ظهوره فيه، و ناقلا عن المحقّق البهبهاني رحمه اللّه اختياره و نسبته إلى المشهور،(2)و عن صريح بعض الأجلّة التصريح بأنّ عليه الشهرة،(3)بل حكي عن المحقّق الداماد نسبة إلى الأصحاب مؤذّنا بدعوى الإجماع حيث قال في الرواشح السماويّة بعد عدّ الجماعة:

و بالجملة هؤلاء على اعتبار الأقوال المختلفة في تعيينهم أحد و عشرون، أو اثنان و عشرون رجلا، و مراسيلهم و مرافيعهم و مقاطيعهم و مسانيدهم إلى من يسمعون من غير المرفوعين معدودة عند الأصحاب من الصحاح من غير اكتراث منهم.(4)

و عن الوافي نسبة إلى المتأخّرين.(5)

و هو أنّ المراد صحّة ما روى هذا الجماعة حيث تصحّ الرواية إليهم، فلا يلاحظ ما بعدهم إلى المعصوم عليه السّلام، و إن كان فيه ضعف.(6)

و نقل في منتهى المقال عن محمّد أمين الكاظمي رحمه اللّه أنّه بعد اختياره [قال:] «ما اختاره، و من هنا صحّح العلاّمة و الشهيد و البهائي و السيّد محمّد رواية أبان بن عثمان مع أنّه ناووسي»(7)انتهى.

و عن الشهيد رحمه اللّه أنّه قال في نكت الإرشاد في كتاب البيع بعد ذكر رواية عن الحسن بن محبوب، عن خالد بن جرير، عن أبي الربيع الشامي هكذا:

و قد قال الكشّي: أجمعت العصابة على تصحيح ما يصحّ عن الحسن بن محبوب،


1) . انظر: منتهى المقال، ج 1، ص 53 - ص 58.

2) . انظر: الفوائد الرجاليّة للبهبهاني، ص 29 و 30.

3) . راجع المصدر السالفة.

4) . الرواشح السماويّة، ص 47.

5) . الوافي ج 1، ص 27.

6) . و نحو ذلك أيضا في مشرق الشمسين، ص 269 و 270.

7) . انظر: منتهى المقال، ج 1، ص 55؛ مشرق الشمسين، ص 269؛ الفوائد الرجاليّة للبهبهاني، ص 31؛ الفوائد المدنيّة، ص 373؛ مسالك الأفهام، ج 2، ص 58؛ مختلف الشيعة، ج 2، ص 497؛ المعتبر، ج 1، ص 210؛ توضيح المقال، ص 196.

قلت: و في هذا توثيق ما لأبي الربيع - انتهى -.(1)

و عن المسالك أنّه في بحث الارتداد وصف خبرا فيه الحسن بن محبوب عن غير واحد بالصحّة.(2)

و الثاني: أنّه يدلّ على توثيق ما بعد هذه الجماعة، فيكون اخبر الذي فيه أحد من هذه الجماعة صحيحا اصطلاحيّا؛ و وجه ذلك أحد أمرين:

إمّا توهّم أنّ المراد بالصحّة في المقام الصحّة المصطلحة عند المتأخّرين، المستلزمة لكون جميع الطبقات إماميّا عادلا، كما نقله في المنتقى عن بعض مشايخه حيث قال:

و قد قوي الوهم في هذا الباب على بعض من عاصرناه من مشايخنا، فاعتمد في توثيق كثير من المجهولين على صحّة الرواية عنهم، و اشتمالها على أحد الجماعة الذين نقلوا الإجماع على تصحيح ما يصحّ عنهم، و هم ثمانية عشر رجلا ذكرهم الكشّي - انتهى -.(3)

و هو فاسد جدّا؛ أوّلا أنّا نرى بالعيان أنّ نفس بعض هذه الجماعة مقدوح في مذهبه، و ثانيا أنّ هذا الاصطلاح متأخّر عن هذه العبارة؛ إذ هي وقعت في عبارة الكشّي، و لا يحمل كلام القدماء على الاصطلاح المتأخّر.

و إمّا توهّم إجماع العصابة على الحكم بصحّة كلّ ما يرويه هذه الجماعة كاشف عن أنّ هذه الجماعة لم يرووا إلاّ عن الثقة، و الاعتماد في الحكم بالصحّة في كلّ مقام لأجل القرائن الخارجيّة و إن كان ممكنا في حدّ ذاته، لكنّه بعيد غايته؛ إذ الاطّلاع بجزئيّات الأخبار في جميع الأعصار، و ملاحظة احتفافها بالقرينة، ربما يعدّ مستحيلا عادة.

و الجواب عنه واضح، نعم يمكن أن يفهم منه اعتدادها بالنسبة إلى ما بعد هذه الجماعة كما أشار إليه الشهيد رحمه اللّه، فتأمّل.


1) . غاية المراد في شرح نكت الإرشاد، ج 2، ص 41.

2) . راجع: مسالك الأفهام، ج 2، ص 58.

3) . منتقى الجمان، ص 15.

و الثالث: ما نسب إلى القيل من أنّه لا يفهم منه إلاّ كون هذه الجماعة ثقات، و نوقش عليه بأن ليس في التعبير بتلك العبارة لتلك الجماعة دون غيرهم عمّا لا خلاف في عدالته فائدة.

و اجيب بأنّه: إن أردت عدم خلاف من المعدّلين المعروفين في الرجال، فقيه أوّلا أنّا لم نجد من وثّقه جميعهم؛ و إن أردت عدم وجدان خلاف منهم، ففيه أنّ هذا غير ظهور الوفاق، مع أنّ سكوتهم ربما يكون فيه شيء، فتأمّل.

و ثانيا: إنّ اتّفاق خصوص هؤلاء غير إجماع العصابة، و خصوصا أنّ مدّعي هذا الإجماع الكشّي ناقلا عن مشايخه، فتدبّر. هذا مع أنّه لعلّ عند هذا القائل يكون صحيح الحديث أمرا زائدا على التوثيق، فتأمّل.

و إن أردت اتّفاق جميع العصابة، فلم يوجد ثقة جليل سالما عن قدح، فضلا عن أن تحقّق اتّفاقهم على سلامته منه، فضلا من أن يثبت عندك، فتأمّل.

و الأحسن في الجواب أن يقال: إنّ انعقاد الإجماع على وثاقة هؤلاء لا ينافي انعقاده في غيرهم، و ليس في العبارة المتقدّمة ما يدلّ على العدم؛ لاشتمالها على كلمة «من» الدالّة على أنّ هؤلاء معدودة من أصحاب الإجماع.

نعم يرد عليه أنّ تصحيح القدماء حديث شخص لا يستلزم توثيقه منهم.

نعم يمكن أن يقال: يبعد تحقّق الإجماع على تصحيح جميع ما رواه مع عدم كونه ثقة، سيّما بعد ملاحظة دعوى الشيخ الاتّفاق على اعتبار العدالة.

و التحقيق في المقام أن يقال: أنّ الجمود على المعنى اللغوي للفظ يقتضي اختيار القول بأنّه يدلّ على انعقاد الإجماع على صحّة روايات هؤلاء الجماعة، فهو كنظير قولهم: «فلان صحيح الرواية، أو صحيح الحديث»، و اشتمال الأسناد المتأخّرة تارة على الصحيح و أخرى على الضعيف صار داعيا لأداء هذا المطلوب بهذه العبارة.

و لا يدلّ هذا إلاّ على توثيق ما بعدهم، و لا على صحّة رواياتهم؛ إذ ذكرنا سابقا أنّ الرواية المشتملة على الطبقات الكثيرة منحلّة إلى روايات متعدّدة بمقدار تعدّد الرواة، و أنّ الصحّة و الضعف قد يلاحظان بالنسبة إلى بعض الطبقات. و لفظة «ما» في قوله: «ما يصحّ عنه» كناية عن قول ما قبل زرارة، مثلا: «روى فلان عن الإمام عليه السّلام»، و الإجماع قد

انعقد على تصحيح ذلك، و أين هذا من الدلالة على صحّة الرواية مطلقا حتّى لا يلاحظ ما بعد زرارة إذا لم يكن معصوما، فضلا عن توثيقه‌؟! إلاّ أنّ ملاحظة الفهم العرفي يقتضي اختيار المعنى الأوّل؛ إذ الظاهر من لفظ «ما» عند الإطلاق على حسب العرف هو تمام الرواية من الراوي الخاصّ إلى المعصوم عليه السّلام.

و بعبارة اخرى: الرواية المتعارفة مشتملة على جميع الطبقات، و إرادة هذا تكفي في إثبات المدّعى، بل يمكن ادّعاء هذا الظهور حتّى في قولهم: صحيح الرواية، أو صحيح الحديث، أو ثقة في الحديث، فتأمّل.

و لكن كون هذا المعنى مشهورا متعارفا عند الأصحاب غير معلوم، بل عدمه معلوم، كما لا يخفى على من لاحظ كتبهم.

و ما في منتهى المقال من حكاية الإجماع عن المحقّق الداماد رحمه اللّه لا حقيقة له؛ إذ عبارته التى حكاها لا تدلّ على مدّعاه، نعم تدلّ على اختيار المحقّق الداماد ذلك المعنى الذي اختاره.

و منشأ السهو أنّه توهّم من لفظ «الأصحاب» الواقع في كلامه إرادة هؤلاء العلماء اللاحقين، و ليس كذلك، بل مراده من الأصحاب هم الذين وقعت في عبارة الكشّي التأدية عنهم بالعصابة.

و كذا ما استشهد رحمه اللّه بتصحيحات بعض الأصحاب لعلّه في غير محلّه؛ إذ منهم صاحب المدارك و الشهيد الثاني، و هما لا يصنعان في تصحيح الأخبار بمجرّد هذا جدّا، كذا قيل.

و الاستشهاد بكلام [الشهيد] الثاني رحمه اللّه في المسالك لا يخفى ما فيه؛ أمّا أوّلا: فلأنّه وصف الخبر بالصحّة إلى الحسن، و قد سبق أنّ الصحّة قد تلاحظ بالنسبة إلى بعض الطبقات.

و أمّا ثانيا: فلأنّ الرواية إذا انتهت إلى الجماعة، تعدّ صحيحة عند أرباب الظنون الخاصّة أيضا تنزيلا للجماعة، و إن كانوا ضعفاء بمنزلة عدل واحد، و قد انتهت الرواية المتقدّمة إلى غير واحد، و هو عبارة أخرى عن الجماعة.

و أمّا ثالثا: فلأنّ غير الواحد الذي نقل عنهم ابن المحبوب لعلّه مشتمل على من

كان عادلا عنده رحمه اللّه، نظير عدّة الكافي المشتملة على العدل.

و كذا الاستشهاد بكلام الشهيد لا يخلو من غرابة.

هذا هو الكلام في دلالة هذه العبارة.

و أمّا سندها فقد سمعت أنّ العبارة عبارة الكشّي، و الظاهر أنّ مدّعي الإجماع ليس هو؛ لنقله الفهرست في عدد بعضهم بل شيخه أو سائر العلماء، و على أيّ حال لا كلام فيه من هذه الجهة؛ إذ الظاهر أنّ الناقل ثقة جليل، الكشّي كان أوى غيره، إنّما الكلام في اعتبار هذا؛ إذ الإجماع في المقام ليس إجماعا اصطلاحيّا، و على فرض كونه منه، في حجّيّة الإجماع المنقول في الموضوعات ما سمعته في خصوص الأخبار الآحاد، نعم يثمر ذلك لأرباب الظنون المطلقة مطلقا، أو في خصوص الرجال، و أمّا من كان بناؤه على الظنّ الخاصّ حتّى في خصوص الرجال - كما هو مذهب جماعة كثيرة - فلا ينفعه ذلك، بل يمكن أن يقال بأنّه غير نافع مطلقا؛ إذ هذا الإجماع لم ينقله أحد إلاّ الكشّي، و لم يعتبر عند عمدة الفقهاء سيّما القدماء، و هو غير خفيّ على من لاحظ كتبهم، بل ردّ بعضهم الخبر برميه بالضعف و إن كان في سندها منهم. اللّهمّ إلاّ أن يقال: إنّ عدم عمل العلماء غير مانع عن حصول الظنّ‌؛ إذ جهة إعراضهم معلومة؛ لأنّهم كانوا من أرباب الظنون الخاصّة، و لم يقم حجّة على اعتبار مثل هذا.

و الحقّ في المقام أن يقال: إنّ ذلك أمارة من الأمارات، بل أقومها، و لا يبعد عدّ الخبر باعتباره كالصحيح، بل قال وحيد عصره في الفوائد الرجاليّة: «و عندي أنّ رواية هؤلاء إذا صحّت إليهم لا تنقص من أكثر الصحاح»،(1)فتأمّل جيّدا.

تمّ بالخير، و الحمد للّه ربّ العالمين.


1) . الفوائد الرجاليّة للبهبهاني، ص 30.

منابع و مأخذ

1.

القرآن الكريم.

2.

الاحتجاج على أهل اللجاج؛ لأبي منصور أحمد بن عليّ بن أبي طالب الطبرسي (م 620 ق).

تحقيق و نشر: مؤسّسة الجواد، بيروت.

3.

الاختصاص؛ لأبي عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان العكبري البغدادي المعروف بالشيخ المفيد (م 413 ق). تحقيق: عليّ أكبر الغفّاري، مؤسّسة النشر الإسلامى التابعة لجماعة المدرّسين، قم، الطبعة الاولى 1413 ق.

4.

اختيار معرفة الرجال (رجال الكشّي)؛ لأبي جعفر محمّد بن الحسن بن عليّ الطوسي (م 460 ق). تحقيق: حسن المصطفوي، منشورات مكتبة المشهد 1408 ق.

5.

الأربعون حديثا؛ لمحمّد بن الحسين العاملي المعروف بالشيخ البهائي (م 1031 ق).

تحقيق و نشر: مؤسّسة دار الثقلين، بيروت.

6.

الإرشاد في معرفة حجج اللّه على العباد؛ لأبي عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان العكبريّ البغدادي المعروف بالشيخ المفيد (م 413 ق). تحقيق و نشر: مؤسّسة آل البيت قم، الطبعة الاولى 1413 ق.

7.

إرشاد القلوب؛ لأبي محمّد الحسن بن أبي الحسن الديلمي (م 841 ق). منشورات الشريف الرضي، قم، الطبعة الاولى 1412 ق.

8.

إعلام الورى بأعلام الهدى؛ لأبي عليّ الفضل بن الحسن الطبرسي (م 548 ق). تحقيق و نشر: دار الكتب الإسلاميّة، طهران، الطبعة الثالثة.

9.

الإقبال بالأعمال الحسنة؛ للسيّد رضي الدين أبي القاسم عليّ بن موسى بن جعفر بن طاوس (م 664 ق). تحقيق و نشر: دار الكتب الإسلاميّة، طهران، الطبعة الثانية 1367 ق.

10.

الأمالي للصدوق؛ لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381 ق). مكتبة الإسلاميّة، طهران، الطبعة الرابعة 1362 ش.

11.

الأمالي للطوسي؛ لأبي جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشيخ الطوسي (م 460 ق).

تحقيق: مؤسسة دار الثقافة، قم، الطبعة الاولى 1414 ق.

12.

الأمالي للمفيد؛ لأبي عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان العكبريّ البغدادي المعروف بالشيخ المفيد (م 413 ق). مؤسسة النشر الإسلامي، قم، الطبعة الثانية 1404 ق.

13.

بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار؛ للعلاّمة محمّد باقر بن محمّد تقيّ المجلسي (م 1110 ق). مؤسّسة الوفاء، بيروت، 1404 ق.

14.

بشارة المصطفى لشيعة المرتضى؛ لأبي جعفر محمّد بن محمّد بن عليّ الطبري (م 553 ق).

المطبعة الحيدريّة، النجف الأشرف، الطبعة الثانية 1383 ق.

15.

بصائر الدرجات في فضائل آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله؛ لأبي جعفر محمّد بن الحسن بن فروخ الصفّار القمّي (القرن الثالث). تحقيق: محسن كوچه باغي، الطبعة الثانية 1404 ق.

16.

تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة؛ للسيّد شرف الدين عليّ الحسينيّ الأسترآبادي (م 940 ق). تحقيق و نشر: مؤسّسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين - قم، الطبعة الاولى 1409 ق.

17.

تحرير الأحكام؛ لأبي منصور الحسن بن يوسف بن عليّ بن المطهّر الحلّي المعروف بالعلاّمة الحلّي (م 726 ق). تحقيق و نشر: مؤسّسة آل البيت، قم، الطبعة الحجريّة.

18.

تحف العقول عن آل الرسول صلّى اللّه عليه و آله؛ لأبي محمّد الحسن بن عليّ بن الحسين الحرّاني المعروف بابن شعبة (م 381 ق). تحقيق: عليّ أكبر الغفّاري، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم، الطبعة الثانية 1404 ق.

19.

تصحيح الاعتقاد؛ لأبي عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان العكبريّ البغدادي المعروف بالشيخ المفيد (م 413 ق). تحقيق و نشر: المؤتمر العالمي بمناسبة ذكرى ألفيّة الشيخ المفيد، قم، الطبعة الاولى 1413 ق.

20.

تصنيف غرر الحكم و درر الكلم؛ لعبد الواحد بن محمّد التميميّ الآمدي (م 550 ق).

تحقيق و نشر: مركز الإحياء و التحقيق للعلوم الإسلاميّة، قم، الطبعة الاولى 1366 ش.

21. تفسير عليّ بن إبراهيم القمّي؛ لأبي الحسن عليّ بن إبراهيم بن هاشم القمّي (م 307 ق).

تحقيق و نشر: مؤسّسة دار الكتاب، قم، الطبعة الثالثة 1404 ق.

22.

تفسير مجمع البيان؛ لفضل بن الحسن الطبرسي (القرن السادس). مؤسسة الأعلمي - بيروت.

23.

التفسير المنسوب إلى الإمام العسكري عليه السّلام؛ تحقيق و نشر: مدرسة الإمام المهدي، قم، الطبعة الاولى 1409 ق.

24.

تنبيه الخواطر و نزهة النواظر (مجموعة ورّام)؛ لأبي الحسين ورّام بن أبي فراس (م 605 ق).

مكتبة الفقيه، قم.

25.

التوحيد؛ لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381 ق). مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم، الطبعة الثانية 1398 ق.

26.

تهذيب الأحكام في شرح المقنعة؛ لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسن المعروف بالشيخ الطوسي (م 460 ق). تحقيق: سيّد حسن الموسوى، منشورات دار الكتب الإسلاميّة طهران، الطبعة الرابعة 1365 ق.

27.

تهذيب الكمال في أسماء الرجال؛ ليونس بن عبد الرحمن المزّي (م 742 ق). تحقيق:

الدكتور بشّار عوّاد معروف، مؤسّسة الرسالة، بيروت، الطبعة الاولى 1409 ق.

28. الثاقب في المناقب؛ لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن حمزة الطوسي (م 560 ق). تحقيق:

رضا علوان، مؤسّسة أنصاريان، قم، الطبعة الثانية 1412 ق.

29.

ثواب الأعمال و عقاب الأعمال؛ لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381 ق). منشورات الشريف الرضي، قم، الطبعة الثانية 1364 ش.

30.

جامع الرواة؛ للمولى محمّد بن عليّ الأردبيلي الغروي الحائري (م 1101 ق). مكتبة المحمّدي، قم.

31.

الخرائج و الجرائح؛ لأبي الحسين سعيد بن عبد اللّه الراوندي المعروف بقطب الدين الراوندي (م 573 ق). تحقيق و نشر: مؤسّسة الإمام المهدي (عج)، قم، الطبعة الاولى 1409 ق.

32.

خصائص الأئمّة عليهم السّلام: (خصائص أمير المؤمنين عليه السّلام)؛ لأبي الحسن الشريف الرضي محمّد بن الحسين بن موسى الموسوي (م 406 ق). تحقيق: محمّد هادي الأميني، مجمع البحوث الإسلاميّة التابع للحضرة الرضويّة المقدّسة، مشهد، 1406 ق.

33.

الخصال؛ لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381 ق). تحقيق: عليّ أكبر الغفّاري، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم، الطبعة الثانية 1403 ق.

34.

الخلاف؛ لأبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسي المعروف بالشيخ الطائفة (م 460 ق).

تحقيق: سيّد عليّ الخراساني، مؤسسة النشر الاسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم، الطبعة الأولى 1417 ق.

35.

الدرّ المنثور في التفسير المأثور؛ لجلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر السيوطي (م 911 ق). منشورات دار المعرفة، الطبعة الاولى 1365 ق.

36.

دعائم الإسلام و ذكر الحلال و الحرام و القضايا و الأحكم؛ لأبي حنيفة النعمان بن محمّد بن منصور بن أحمد بن حيّون التميمي المغربي (م 363 ق). تحقيق: آصف بن عليّ أصغر فيضي، دار المعارف، مصر، الطبعة الثانية 1385 ق.

37.

الدعوات؛ لأبي الحسين سعيد بن عبد اللّه بن الحسين الراوندي المعروف بقطب الدين الراوندي (م 573). تحقيق و نشر: مؤسّسة الإمام المهدي (عج)، قم، الطبعة الاولى 1407 ق.

38.

دلائل الإمامة؛ لأبي جعفر محمّد بن جرير بن رستم الطبري (القرن الخامس).

منشورات مطبعة الحيدريّة، النجف الأشرف 1383 ق.

39.

رجال النجاشي؛ لأبى العبّاس أحمد بن عليّ النجاشي، مؤسّسة النشر الإسلامي، الطبعة الرابعة 1413 ق.

40.

روضة الواعظين و بصيرة المتّعظين؛ لمحمّد بن الحسن بن عليّ بن أحمد بن عليّ الفتّال النيسابوري (م 508 ق). منشورات الشريف الرضي، قم.

41.

الزهد؛ لأبي محمّد حسين بن سعيد بن الحمّاد بن مهران الأهوازي (القرن الثالث).

تحقيق: ميرزا غلامرضا عرفانيان، الطبع من سيّد أبو الفضل حسينيان، الطبعة الثانية 1402 ق.

42.

السرائر الحاوي لتحرير الفتاوى؛ لأبي جعفر محمّد بن منصور بن أحمد بن إدريس الحلّي (م 598 ق). تحقيق و نشر: مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم، الطبعة الثانية 1410 ق.

43.

سعد السعود للنفوس؛ للسيّد رضي الدين أبي القاسم عليّ بن موسى بن جعفر بن طاوس (م 664 ق). منشورات دار الذخائر، قم.

44.

سماء المقال في علم الرجال؛ لأبي الهدى الكلباسي (م 1356 ق). تحقيق: السيّد محمّد الحسيني، مؤسّسة وليّ العصر عليه السّلام للدراسات الإسلاميّة، قم، الطبعة الاولى 1419 ق.

45.

الصحاح؛ لأبي نصر إسماعيل بن حمّاد الجوهري (م 398 ق). تحقيق: أحمد بن عبد الغفور عطّار، دار العلم للملايين، بيروت، الطبعة الرابعة 1410 ق.

46.

الصحيفة السجاديّة؛ الجامعة لأدعية الإمام زين العابدين (ع). تحقيق: السيّد محمّد باقر الأبطحي، مؤسسة الإمام المهدي (عج)، الطبعة الاولى 1411 ق.

47.

صفات الشيعة؛ لأبي محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381 ق). منشورات أعلمي، طهران.

48.

عدّة الداعي و نجاح الساعي؛ لأبي العبّاس جمال الدين أحمد بن محمّد بن فهد الحلّي (م 841 ق). تصحيح: أحمد الموحّدي، دار الكتاب الإسلامي، قم، الطبعة الاولى 1407 ق.

49.

علل الشرائع؛ لأبي محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381 ق). مكتبة الداوري، قم.

50.

العمدة (عيون صحاح الأخبار في مناقب إمام الأبرار)؛ ليحيى بن حسن بن الحسين الأسدي الحلّي المعروف بابن بطريق (م 600 ق). مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم، 1407 ق.

51.

عوالي اللآلي العزيزيّة في الأحاديث الدينيّة؛ لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن إبراهيم الأحسائي المعروف بابن أبي جمهور (م 940 ق). تحقيق: مجتبى العراقي، مطبعة سيّد الشهداء عليه السّلام، قم، الطبعة الاولى 1405 ق.

52.

عيون أخبار الرضا؛ لأبي محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381 ق). تحقيق: السيّد مهدي الحسيني اللاجوردي، منشورات جهان قم 1378 ق.

53. الغيبة؛ لأبي محمّد بن إبراهيم بن جعفر الكاتب النعماني (م 350 ق). تحقيق:

عليّ أكبر الغفّاري، مكتبة الصدوق، طهران، الطبعة الاولى 1397 ق.

54.

فلاح السائل و نجاح المسائل؛ للسيّد رضي الدين أبي القاصم عليّ بن موسى بن جعفر بن طاوس (م 664 ق). مركز الأحياء و التحقيق للعلوم الإسلاميّة، قم.

55.

قرب الإسناد: لأبي العبّاس عبد اللّه بن جعفر الحميري (القرن الثالث). تحقيق، مؤسسة آل البيت (ع)، الطبعة الاولى 1413 ق.

56.

القاموس المحيط؛ لفيروزآبادي (817 ق).

57.

القواعد و الفوائد؛ لأبي عبد اللّه محمّد بن مكّيّ العاملي المعروف بشهيد الأوّل (م 786 ق).

تحقيق: السيّد عبد الهادي الحكيم، منشورات مكتبة المفيد، قم.

58. قوانين الاصول (- القوانين المحكمة)؛ للمحقّق الفقيه ميرزا أبو القاسم القمّي (م 1231 ق).

الطبعة الحجريّة.

59.

الكافي؛ لأبي جعفر ثقة الإسلام محمّد بن يعقوب بن إسحاق الكليني الرازي (م 329 ق). تحقيق: عليّ أكبر الغفّاري، دار الكتب الإسلاميّة، طهران، الطبعة الرابعة 1365 ش.

60.

كامل الزيارات؛ لأبي القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه القمّي (م 368 ق). تحقيق: نشر الفقاهة، الطبعة الاولى 1417 ق.

61.

كشف الغمّة في معرفة الأئمّة عليهم السّلام؛ لأبي الحسن عليّ بن عيسى بن أبي الفتح الإربلي (م 687 ق). تصحيح: السيّد هاشم الرسوليّ المحلاّتي، منشورات مكتبة بني هاشمي، تبريز 1381 ق.

62.

كمال الدين و تمام النعمة؛ لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381 ق). تحقيق: عليّ أكبر الغفّارى، مؤسّسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم، الطبعة الاولى 1405 ق.

63.

المجازات النبويّة؛ لأبي الحسن محمّد بن الحسين الموسوي المعروف بالشريف الرضي (م 406 ق). تحقيق و شرح طه محمّد الزيني، مكتبة بصيرتي، قم.

64.

المحاسن؛ لأبي جعفر أحمد بن محمّد بن خالد البرقي (م 280 ق). دار الكتب الإسلاميّة، قم، الطبعة الثانية 1371 ق.

65.

مختلف الشيعة في أحكام الشريعة؛ لحسن بن يوسف بن عليّ بن المطهّر الحلّي المعروف بالعلاّمة الحلّي (م 726 ق). تحقيق و نشر: مؤسّسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم، الطبعة الاولى 1412 ق.

66.

مختلف الشيعة؛ لأبي منصور الحسن بن يوسف بن المطهّر الأسدي (م 726 ق).

مؤسسة النشر الإسلامي بقم.

67.

مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل؛ لميرزا حسين النوري الطبرسي (م 1320 ق). مؤسّسة آل البيت، قم، الطبعة الاولى 1407 ق.

68.

المصباح (جنّة الأمان الواقية و جنّة الإيمان الباقية)؛ للشيخ تقي الدين إبراهيم بن عليّ بن الحسن العاملي الكفعمى، (م 900 ق). منشورات الشريف الرضي، قم، الطبعة الثانية 1405 ق.

69.

مصباح المتهجّد؛ لأبي جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشيخ الطوسي (م 460 ق).

تحقيق و نشر: مؤسّسة فقه الشيعة، بيروت، الطبعة الاولى 1411 ق.

70.

معالم الدين و ملاذ المجتهدين؛ للشيخ جمال الدين الحسن نجل الشهيد الثاني (م 1011 ق). تحقيق و نشر: مؤسّسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم.

71.

معاني الأخبار؛ لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381 ق). تحقيق: عليّ أكبر الغفّارى، مؤسّسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم، الطبعة الاولى 1361 ش.

72.

المعتبر في شرح المختصر؛ لأبي القاسم جعفر بن الحسن الحلّي (م 676 ق). منشورات مؤسسة سيّد الشهداء - قم 1364 ش.

73.

معجم رجال الحديث و تفصيل طبقات الرواة؛ للسيّد أبي القاسم الموسوي الخوئي (م 1413 ق). الطبعة الخامسة 1413 ق.

74.

معدن الجواهر و رياضة الخواطر؛ لأبي الفتح محمّد بن عليّ الكراجي (م 449 ق). تحقيق:

أحمد الحسيني، المكتبة المرتضويّة، طهران، الطبعة الثانية 1394 ش.

95. مناقب آل أبي طالب (المناقب لابن شهرآشوب)؛ لأبي جعفر رشيد الدين محمّد بن عليّ بن شهرآشوب المازندراني (م 588 ق). تحقيق: السيّد هاشم الرسوليّ المحلاّتي، منشورات العلاّمة، قم.
76.

من لا يحضره الفقيه؛ لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381 ق). تحقيق: عليّ أكبر الغفّارى، مؤسّسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم، الطبعة الثالثة 1413 ق.

77.

المؤمن (ابتلاء المؤمن)؛ لحسين بن سعيد الكوفى الأهوازي (القرن الثالث). تحقيق و نشر:

مدرسة الإمام المهدي (عج)، قم، الطبعة الاولى 1404 ق.

78.

المهذّب البارع في شرح المختصر النافع؛ لجمال الدين أبي العبّاس أحمد بن محمّد بن فهد الحلّي (م 841 ق). تحقيق: الشيخ مجتبى العراقي، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم، الطبعة الثالثة 1407 ق.

79.

مهج الدعوات و منهج العبادات؛ لأبي القاسم بن موسى الحلّي المعروف بابن طاوس (م 664 ق). منشورات دار الذخائر، قم، الطبعة الاولى 1411 ق.

80.

نقد الرجال؛ للسيّد مصطفى بن الحسين الحسيني التفرشي (القرن الحادي عشر). تحقيق و نشر: مؤسّسة آل البيت، الطبعة الاولى 1418 ق.

81.

النهاية في غريب الحديث و الأثر؛ لأبي السعادات مبارك بن مبارك الجزري المعروف بابن الأثير (م 606 ق). تحقيق: طاهر أحمد الزاوي، مؤسّسة إسماعيليان، قم، الطبعة الرابعة 1364 ش.

82.

نهج البلاغة؛ ما اختاره أبو الحسن الشريف الرضي محمّد بن الحسين بن موسى الموسوي من كلام الإمام أمير المؤمنين عليه السّلام (م 406 ق). تحقيق: صبحي صالح، منشورات دار الهجرة، قم.

83.

نهج الحقّ و كشف الصدق؛ لأبي منصور الحسن بن يوسف بن عليّ بن المطهّر الحلّي المعروف بالعلاّمة الحلّي (م 726 ق). مؤسّسة دار الهجرة، قم، الطبعة الاولى 1407 ق.

84.

ينابيع المودّة لذوي القربى؛ لسليمان بن إبراهيم القندوزي الحنفي (م 1294 ق). تحقيق:

السيّد عليّ جمال أشرف الحسيني، مطبعة الاسوة، طهران، الطبعة الاولى 1416 ق.

اجازات و مشايخ

نزهة الأنظار في مشايخ الإجازة إلى أئمة الأطهار عليهم السّلام

سيد محمد كاظم بن احمد جزائرى (قرن 14)

تحقيق: سيد جعفر حسينى اشكورى

أنوار (هدية) الكلام في ما رأيناه في هذا المقام

سيد محمد كاظم بن احمد جزائرى (قرن 14)

تحقيق: سيد جعفر حسينى اشكورى

نزهة الأنظار في مشايخ الإجازة إلى أئمة الأطهار عليهم السّلام

اشاره

سيد محمد كاظم بن احمد جزائرى (قرن 14 ق) تحقيق: سيد جعفر حسينى اشكورى

درآمد

مؤلّف

نام كامل وى «سيد محمد كاظم بن احمد بن محمد جعفر بن عبد الصمد جزايرى شوشترى» است. او در ذى حجۀ سال 1339 ق در شوشتر ديده به جهان گشود و تحصيلات خود را در نجف اشرف به پايان رساند.

اساتيد وى آن چنان كه خود نگاشته، عبارت اند از: آقاى اديب - مؤسّس دبستان دولتى علوى ايرانيان نجف -، شيخ عبد اللّه تبريزى، سيّد محمود خان، شيخ مرتضى طالقانى و شيخ شمس بادكوبى.

او مدتى مقيم نجف اشرف بوده و پس از آن در تهران سكنا گزيده و تا پايان عمر در اين شهر به سر برده است.

آثار

جزايرى آثار چندى در موضوعات گوناگون نگاشته كه هيچ كدام به چاپ نرسيده است. عنوان كتاب هاى وى چنين است:

1.

ترجمۀ هدايۀ نحو، فارسى؛

2.

نخبة البشر في أحوال علماء القرن الرابع عشر؛

3.

أنوار الكلام فيما رأيناه في هذا المقام (رساله اى كه پس از اين رساله تقديم مى گردد)؛

4.

زندگى نامه، به صورت پراكنده و كشكول، فارسى؛

5.

خودشناسى، به صورت پراكنده و كشكول، فارسى؛

6.

كليد نجات، در خواص آيات و سوره هاى قرآن، فارسى؛

7.

در بهشت، در تفسير بعضى آيات قرآن، فارسى؛

8.

باغ اميد، شامل چهل حديث، فارسى؛

9.

نزهة الأنظار في مشايخ الإجازة إلى أئمة الأطهار (رسالۀ حاضر)؛

10.

گلزار احمد.

نسخۀ همۀ اين آثار - به جز كتاب ترجمۀ هدايه - در كتابخانۀ آستان قدس رضوى نگهدارى مى شود.

علاوه بر اين آثار، دو نسخۀ خطى، در دست است كه به دست جزايرى تحرير شده است با اين مشخصات:

الف: مجموعه اى شامل چهار رساله (غاية التقريب في تهذيب التهذيب، از سيد محمد حسين بن محمد بن على مرعشى شهرستانى؛ البيان البديع في ابن بزيع، از سيد حسن بن هادى صدر كاظمى؛ ديوان الإمام السجاد عليه السّلام؛ نخبة البشر في أحوال علماء القرن الرابع عشر، تأليف خود جزايرى) و شامل 86 برگ، كه جزايرى در سال 1359 و 1360 ق در نجف اشرف تحرير نموده و به شمارۀ 10109 در كتابخانۀ آية اللّه مرعشى نگهدارى مى شود.(1)

ب: مجموعه اى شامل دو رساله (تذكرۀ شوشتر، از سيد عبد اللّه جزايرى شوشترى: هدية الكلام(2)، تأليف خود جزايرى) در 55 صفحه كه


1) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ آية اللّه مرعشى، ج 26، ص 75-77.

2) . نام رساله در مقدّمۀ نسخه «هدية الكلام» ذكر گرديده، ولى فهرست مسجد اعظم به اشتباه «هداية الكلام» درج شده است.

جزايرى آن را در سال 1384 ق در قم تحرير نموده و به شمارۀ 291 در كتابخانۀ مسجد اعظم قم نگهدارى مى شود.(1)

نزهة الأنظار

جزايرى در اين رساله اجازات نقل روايت را كه از مشايخ عصر خود دريافت نموده، گردآورى كرده است.

اجازات دانشمندانى كه در اين رساله درج گرديده عبارت است از:

1.

اجازۀ آقا سيّد ميرزا هادى خراسانى؛

2.

اجازۀ سيّد ابراهيم قزوينى؛

3.

اجازۀ شيخ آقابزرگ تهرانى در ذيل مشيخه؛

4.

اجازۀ حاج شيخ عباس قمى؛

5.

اجازۀ ميرزا محمد طهرانى ساكن سامرا؛

6.

اجازۀ ميرزا محمد على غروى اردوبادى؛

7.

اجازۀ شيخ محمد رضا طبسى خراسانى؛

8.

اجازۀ شيخ آغابزرگ تهرانى و عالم زاهد حاج شيخ على بن ابراهيم قمى؛

9.

اجازۀ شيخ على اكبر نهاوندى.

جزايرى از گردآورى و تدوين اين رساله در روز چهارشنبه هشتم ارديبهشت 1350 ش برابر با دوم ربيع الأول سال 1391 ق در تهران فارغ شده است.

نسخه هاى رساله

از اين كتاب دو نسخه در دست است كه هر دو به خط مؤلّف تحرير شده است، با اين مشخصات:


1) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ آية اللّه مرعشى، ج 26، ص 75-77.

1.

نسخۀ كتابخانۀ مسجد اعظم قم به شماره 291، كه تحرير آن در ذى قعدۀ 1384 ق پايان يافته است.(1)

2.

نسخه اى كه اصل آن در كتابخانۀ مرحوم شرف الدين در شوشتر و تصويرى از آن در مركز احياء ميراث اسلامى به شمارۀ 3060 نگهدارى مى شود و تحرير آن در روز چهارشنبه هشتم ارديبهشت 1350 ش برابر با دوم ربيع الأول سال 1391 ق در تهران پايان يافته است.

تصحيح از روى هر نسخه انجام پذيرفت و نسخۀ دوم چون تحرير آخر مؤلّف بود، اصل قرار گرفت.

و آخر دعوانا أن الحمد للّه رب العالمين


1) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ مسجد اعظم قم، ص 439.

تصویر

T13

تصویر

T14

متن رساله

اشاره

بسم اللّه الرحمن الرحيم الحمد للّه على كلّ نعمة، و أسأل اللّه من كلّ خير، و أعوذ باللّه من كلّ شرّ، و أستغفر اللّه من كلّ ذنب.

چنين گويد بندۀ گنهكار تبه روزگار «محمد كاظم بن احمد بن محمد جعفر بن عبد الصمد جزايرى شوشترى» غفر اللّه له و لوالديه بحقّ محمد و آله أئمة المعصومين صلوات اللّه عليهم أجمعين.

پس از تأليف كتاب «در بهشت» در تفسير بعضى از آيات قرآن كريم، بر آن شدم كه مختصرى از حالات خود را در اينجا ثبت نمايم؛ شايد سبب طلب مغفرت دوستان باشد.

بسى تير و دى ماه و ارديبهشت *** بيايد كه ما خاك باشيم و خشت

كسانى كه از ما به غيب اندرند *** بيايند و بر خاك ما بگذرند

پس از ما بسى گل دهد بوستان *** نشينند با يكدگر دوستان

ولادت حقير ماه ذى حجۀ سنۀ يك هزار و سيصد و سى و نه هجرى در شهرستان شوشتر بوده، تحصيلات خود را در نجف اشرف نموده ام، نام استادان خود را تا آنجا كه اطّلاع دارم به شرح زير مى باشد: مقدمات نزد آقاى اديب مؤسّس دبستان دولتى علوى ايرانيان نجف، و شيخ عبد اللّه تبريزى و سيّد محمود خان و شيخ مرتضى طالقانى و شيخ شمس بادكوبى كه عموما از دنيا رفته اند و شادى روح و آمرزش آنان را از خداوند متعال مسئلت مى نمايم، إنّه قريب مجيب.

محضر علماى اعلام - رضوان اللّه عليهم أجمعين - رسيده و اجازاتى در نقل احاديث اهل بيت عليهم السّلام اخذ نموده كه نقل آنها در اين مختصر خالى از فائده نيست، لذا به نقل آنها - اگرچه به زبان عربى هستند - مى پردازم، بعون اللّه الملك الوهاب.

1 اجازۀ مرحوم حجة الإسلام آقا سيّد ميرزا هادى خراسانى - رضوان اللّه عليه - ساكن كربلاى حسينى صلوات اللّه عليه على ظهر كتابه الموسوم بأصول الشيعة و فروع الشريعة

بسم اللّه الرحمن الرحيم الحمد للّه الذي أجازنا لتحديث قديم نعمه و حديث آلائه، و الصلاة و السلام على أفضل أنبيائه المبعوث بأكمل أنبائه محمد و الطاهرين من عترته و أبنائه.

و بعد: فإنّه استجازني الولد الأمجد السيّد السند و البحر المعتمد الباهر من وجهه الظاهر أثر الترقيات الفائقة في العلم و العمل نتيجة العلماء الأعاظم «السيّد محمد كاظم نجل السيّد الأجل العالم الأكمل البارع الأوحد السيّد أحمد الجزائري» أدام اللّه تعالى لهما كلّ خير حريّ‌، فاستخرت اللّه تعالى و أجزته أن يروي عنّي جميع مصنفاتي و مؤلفاتي في جميع العلوم و غيرها و كلّما رويته من الأحاديث و الأخبار و الآثار من مشايخي الأجلّة و أساتيدي قدّس اللّه أسرارهم بطرقي الكثيرة و إجازاتي الوفيرة المتصلة بأهل بيت العصمة و الطهارة صلوات اللّه عليهم أجمعين.

و اوصيه بما أوصاني به الشيوخ - قدّس اللّه سرّهم - من الاحتياط في الدين و التحرّز عن مخالفة المشتهر بين المجتهدين، و أن يذكرني و مشايخي في أوقات دعواته و صلواته، وفّقه اللّه تعالى و إيّانا لمرضاته؛ إنّه ولي حميد، و الحمد للّه ربّ العالمين.

حرّره الأحقر الفاني «محمد هادي الحسيني الخراساني الحائري» في رابع عشر من المحرم سنة 1359.

2 إجازة العلاّمة حجة الإسلام مرحوم آقا سيّد إبراهيم قزوينى قدّس سرّه نزيل كربلاء

بسم اللّه الرحمن الرحيم الحمد للّه ربّ العالمين، و الصلاة و السلام على صفوته(1)المنتجبين من الخلق أجمعين محمد و آله الطاهرين، و اللعنة الدائمة على أعدائهم أجمعين من الآن إلى يوم الدين.

و بعد: فإنّ علم الفقه و الحديث من أغلى ما تعالت فيه الهمم العلية، و أنفس ما تنافست فيه النفوس القدسية، و قد استجازني صاحب المفاخر و المكارم أعني به جناب «السيّد كاظم نجل المولى المعتمد و السيّد المؤيّد حضرة السيّد أحمد التستري الجزائري» دام تأييدهما. و إنّي مع قلة معرفتي بحقّه رأيت معالم الخير من سيماه لائحة و آثار السعادة منه لائحة، فلذلك أجزت له وفّقه اللّه أن يروي عنّي ما صحّ عن علمائنا المتقدّمين و المتأخّرين - رضوان اللّه عليهم أجمعين - كالاصول الأربعة التي هي أقوى مستند الشيعة و فروعها كالبحار و الوافي و الوسائل و العوالم و كلّ أصل ثبت صدوره عن علماء الشيعة، و اشترطت عليه أن يلتزم بتصحيح إسنادها و عباراتها و تصحيح أغلاط بعض نسخها و التحفّظ عن تغييرها في نقل معانيها.

فله أن يرويها عنّي بحقّ إجازتي عن المرحوم والدي العلاّمة - طاب ثراه - بحقّ إجازته قدّس سرّه عن العالم العامل التقيّ الحاج مولى علي بن المرحوم ميرزا خليل الطهراني قدّس سرّهما، و عن العلاّمة المحقّق و المؤسّس المدقّق شيخ العلماء مقتدى الفقهاء الحاجّ الشيخ مرتضى الأنصاري التستري قدّس سرّه، و أسأله الدعاء في مظانّ الإجابة.

و كتب هذه الأحرف بيده الجانية الفانية «محمد إبراهيم الموسوي القزويني الحائري» في الثالث عشر من شهر المحرم من سنة ألف و الثلاثمائة و التسعة و الخمسين 1359 هجري.

مهر: عبده محمد إبراهيم بن هاشم الموسوي


1) . خ م: صور.

3 اجازۀ مرحوم آقا شيخ آقابزرگ طهرانى در آخر كتاب مشيخه - طاب ثراه -

بسم اللّه الرحمن الرحيم الحمد لوليّه، و الصلاة و السّلام على نبيّه و آل نبيّه.

و بعد: فقد استجاز مني السيّد السند المقبل الصالح «السيّد كاظم بن السيّد أحمد الموسوي» زاد اللّه توفيقه و كثّر اللّه أمثاله، فاستخرت اللّه و أجزته أن يروي عنّي عن مشايخي المسطورين في هذه المشيخة و غيرهم بجميع طرقهم، فليرو عنّي لمن شاء و أحبّ مراعيا للاحتياط ملازما للتقوى في سائر الحالات. حرّره الجاني «آغابزرگ الطهراني» في 24 محرم الحرام 1358.

4 اجازۀ مرحوم شيخ عباس قمى - طاب ثراه - كه در زير اجازۀ فوق نگاشته است

بسم اللّه الرحمن الرحيم ثمّ استجازني دام تأييده، فأجزت له أن يروي عنّي جميع ما صحّت لي روايته و جازت لي إجازته بطرقي إلى أرباب المؤلّفات من مشايخنا المحدّثين الثقات و من الرواة عن الأئمّة الهداة عليهم السّلام، فليرو عنّي مراعيا للتقوى و ملازما للاحتياط و لا ينساني من الدعاء في الأسحار و في أعقاب الصلوات، و الصلاة على محمد و آله خير البريّات، و أنا الأحقر «عباس القمي» عفي عنه في تاسع ربيع الأوّل سنة 1358.

5 اجازۀ مرحوم آقا ميرزا محمد طهرانى ساكن سامرا رحمه اللّه تعالى

بسم اللّه الرحمن الرحيم الحمد للّه ربّ العالمين، و أشرف الصلوات و أفضل التحيّات على خاتم الأنبياء و المرسلين و آله الطيّبين الطاهرين.

و بعد: فقد استجازني رواية ما صحّت لي روايته و ساغت لي إجازته سيّد الفضلاء

الأزكياء و سلالة الفقهاء الأتقياء، قرّة عين الفضل و الكمال، و شمس سماء المجد و الإقبال، السيّد الفاضل الورع التقيّ اللوذعي الألمعي «السيّد كاظم ابن السيّد العلاّمة السيّد أحمد بن العالم العيلم السيّد جعفر ابن الإمام الهمام السيّد عبد الصّمد» من أجلّ تلامذة سيّدنا الاستاد الأعظم المجدّد علاّمة البشر و مجدّد المذهب و الملّة و الدين على رأس المائة الرابعة عشر الحاج ميرزا محمد حسن الفروي العسكري الشيرازي، و من أحفاد المحدّث العلاّمة السيّد نعمة اللّه الجزائري قدّس اللّه أرواحهم. و لمّا رأيته وفّقه اللّه تعالى أهلا لذلك و فوق ما هنالك أجزت له أن يروي عنّي ما صحّت لي روايته و ساغت لي إجازته عن مشايخي العظام الذين هم أساطين الإسلام، و منهم: - و هو أعظمهم - سيّدنا الاستاد الأعظم المذكور، و غيره من أساتذتي المذكورون في إجازتي، و الطرق متكثرة متشعّبة مذكورة في المجلد الخامس و العشرين من كتابنا الكبير الموسوم بمستدرك البحار في الاستدراك على المجلّدات الخمسة و العشرين من البحار لجدّنا غواص بحار الأنوار، و لنقتصر على طريق واحد فأقول:

أجزته - أيّده اللّه تعالى - أن يروي عني جميع ما صنّفت في فنون الإسلام من الخاص و العام، عن وحيد عصره و فريد دهره الحاج ميرزا حسين ابن العبد الصالح الحاج ميرزا خليل الطبيب الطهراني، عن أخيه و شيخه و أخيه العالم العلاّمة الربّاني الحاج مولى على الطهراني، عن الشيخ الجليل النبيل الشيخ عبد على الرشتي صاحب الشرح على الشرائع، عن الإمام الهمام صاحب الكرامات الباهرة السيّد محمد مهدي بحر العلوم، عن شيخه و خاله الإمام المجدّد على رأس المائة الثالثة عشر المولى محمد باقر البهبهاني، عن والده الأكمل محمد أكمل، عن جدّه و جدّنا العلاّمة المجلسي، عن والده العلاّمة على الإطلاق المولى محمد تقي، عن شيخه بهاء الملّة و المذهب و الدين الشيخ بهاء الدين محمد العاملي، عن والده عزّ الدين عبد الصّمد العاملي الجبعي الحارثي، عن شيخه الإمام الأعظم زين الدّين ابن على الشهير بالشهيد الثاني بسنده المذكور في إجازته المذكورة في إجازات البحار.

و آخذ عليه - وفّقه اللّه تعالى للعلم و العمل - ما أخذه عليّ مشايخي - قدّس أرواحهم - من الاحتياط الذي هو طريق النجاة في جميع أقواله و أفعاله في ليله و نهاره،

و أن لا ينساني في حياتي و بعد وفاتي في خلواته و أعقاب صلواته.

و كتبه بيده الجانية الفانية العبد المذنب الجاني «محمد بن رجبعلي الطهراني» نزيل سامراء، على الثاوين بها و المغيّب فيها آلاف التحيّة و الثناء، و معمّرها و محيي آثار التشيّع بها بعد الحجّتين سيّدنا الاستاد الأعظم المجدد و شيخنا الأعظم خاتمة الفقهاء و المجتهدين الآميرزا محمد تقي الحائري العسكري الشيرازي، عشية يوم الجمعة الواحد و العشرين من شهر رمضان سنة 1358 في الغريّ السريّ‌، على الثاوي به آلاف الثناء و التحية من اللّه العليّ حامدا مصلّيا و مستغفرا.

مهر: العبد محمد 1335

6 اجازة العلاّمة ميرزا محمد على الغروي الأوردبادي رضوان اللّه عليه

بسم اللّه الرحمن الرحيم الحمد للّه، و سلام على عباده الذين اصطفى.

و بعد: فقد رغب إليّ الشاب الفاضل الصالح سلالة العلماء الأعاظم «السيّد محمد كاظم نجل العالم الفاضل المسدّد السيّد أحمد خلف العالم الأجل النور الأزهر السيّد جعفر، ابن العلاّمة الأوحد العلم المفرد حجة الإسلام السيّد عبد الصمد، ابن الحاج آقا أحمد بن محمد بن الطيّب بن محمد بن نور الدين بن السيّد الفقيه المتكلّم المحدّث البارع السيّد نعمة اللّه الموسوي الجزائري» قدّس اللّه أسرارهم، في تخويله بالإجازة لرواية أحاديث أئمة الدين من العترة الطاهرة - صلوات اللّه عليهم أجمعين - و كتب علمائنا الإماميّة حبّاً منه للكون في عداد رواة أحاديثهم، فيشمله ما ورد عنهم عليهم السّلام في التنويه بفضلهم الظاهر و شرفهم الوضّاح، و للتيمّن بأنفاس المشايخ الواقعين في سلسلة الإسناد، و إدراك شرف الاتّصال بسلفه الطاهر سلام اللّه عليهم، و الاقتداء بأساطين الدين الذين لم يزالوا دائبين على الإجازة و الاستجازة، و ربّما ضربوا لها آباط الإبل و طووا المفاوز و الحزوم، و فيهم من يوجبها و توقف الاستنباط عليها، و في العصر الأوائل كانوا بها يصحّحون نسب الكتب إلى مؤلفيها، و كم تبرح كذلك فيما لم يتواتر منها، و لرغبة منه في الخروج في نقلياته عن الوجادة إلى

غيرها من الفوائد الجمة.

و إذ توسّمت فيه الخير كلّه يوم عرفته من روّاد المعرفة ملمّا بالعلم، متوسّما بالصلاح، متولّعا بالنقل، جمّاعا للآثار إلى مجد طريف، و شرف تالد، و سؤدد باهر، و خطر ظاهر، و حسب طاهر، و نسب يشئوا البدر ألقه، و يفوق الردع عبقه، لم أجد منقدحا من إنجاز طلبته و الكون في ظنّه الحسن بي على قصوري عن كلّ فضيلة و تقاعسي عن كلّ شاو، فضلا عن أن أكون كأحد ممن يستجاز منه، غير أنّي مأمور و معذور.

فلسيّدنا المستجيز الرواية عنّي لما صحّت لي روايته من أحاديثنا المعتبرة و كتبنا المعتمدة عليها عن مشايخ بأسانيدهم المتصلة إلى أرباب الكتب فإلى منبثق أنوار النبوة صلّى اللّه عليهم، و إليك أسماؤهم:

1.

الوالد العلاّمة حجة الإسلام آية اللّه ميرزا أبو القاسم الغروي الاوردبادي قدّس سرّه، عن شيخ الطائفة الشيخ محمد طه نجف بإسناده المذكور في آخر رجاله إتقان المقال.

2.

شيخنا الإمام آية اللّه ميرزا محمد تقي الحائري الشيرازي، عن الزعيم الكبير الحاج ميرزا حسين الخليلي الرازي النجفي، عن أخيه المذكور إسناده في خاتمة المستدرك و غيره.

3.

سيّد الطائفة آية اللّه السيّد ميرزا على آقا الشيرازي، عن العلاّمة السيّد ميرزا عصاء اللّه، عن أبيه صاحب الروضات، و أسانيده مذكورة في أحسن الوديعة، و عن عمّه العلاّمة ميرزا محمد هاشم الخوانساري بأسانيده المذكورة في خاتمة المستدرك.

4.

سيّد الفقهاء آية اللّه أبو محمد الحسن صدر الدين العاملي الكاظمي، عن الأعلام الهداة الحاج ملا على الخليلي الرازي و أخيه الحاج ميرزا حسين و معز الدين سيّدنا المهدي القزويني و ميرزا محمد هاشم الخوانساري و العلاّمة النوري، و أكثر أسانيدهم مذكورة في خاتمة المستدرك للعلاّمة النوري.

5.

سيّد فقهاء العصر آية اللّه الحاج آقا حسين الطباطبائي القمي، عن العلمين الهاديين الحاج سيّد مرتضى الكشميري المذكور إسناده في مشيخة شيخنا العلاّمة الرازي، و عن الحاج ميرزا حسين الخليلي و الحاج الشيخ عباس القمي.

6.

الزعيم الكبير آية اللّه ميرزا محمد حسين النائيني النجفي، عن الشيخ محمد طه نجف، و الحاج ميرزا حسين الخليلي.

7.

الحجّة البالغة السيّد عبد الحسين شرف الدين العاملي، عن والده العلاّمة السيّد يوسف، عن الفقيهين الأعظمين الشيخ محمد حسين الكاظمي و الحاج ميرزا حبيب اللّه الرشتي، و عن ميرزا محمد هاشم الخوانساري و شيخ الشريعة الأصبهاني و السيّد حسن صدر الدين العاملي الكاظمي و العلاّمة النوري بأسانيدهم، و له الرواية عن خمسة من مشايخ العامّة و واحد من علماء الزيدية.

8.

مثال الفقه و التّقى الحاج شيخ على القمي، عن العلاّمة النوري و الحاج الشيخ عباس القمي.

9.

علم الفقه و التّقى السيّد محمد على الشاه عبد العظيمي، عن الفقيه الأورع الشيخ محمد حسين الكاظمي.

10.

العلاّمة الحجة السيّد المصطفى النخجواني، عن المثل الأعلى للفقه و السلوك السيّد المرتضى الكشميري.

11.

العلاّمة المدقّق الشيخ أسد اللّه الزنجاني، عن الحاج ملا على الخليلي، و ميرزا محمد هاشم الچهارسوقي الخوانساري، و العلاّمة السيّد على القزويني، و العالم الورع الحاج السيّد حسين ابن السيّد قريش القزويني، و السيّد محمد الهندي، و عن رجل إلهيّ لم يذكر بذكر اسمه.

12.

العلاّمة الفقيه الحاج شيخ عبد الحسين البغدادي، عن العلمين العيلمين الشيخ محمد طه نجف و السيّد محمد الهندي.

13.

سيّد الفقهاء السيّد أبو تراب الخوانساري، عن الشيخ محمد حسين الكاظمي و المولى لطف اللّه المازندراني و آية اللّه الحاج السيّد حسين الكوهكمري و صاحب الروضات و أخيه ميرزا محمد هاشم و المحقّق الشيخ محمد باقر به الشيخ محمد تقي الأصفهاني صاحب الحاشية و السيّد محمّد ابن عم سيّدنا المجيز و الشيخ عبد على الأصفهاني و السيّد محمد على الخوانساري.

14.

حجة الإسلام الشيخ محمد باقر نزيل برجند، عن العلاّمة النوري و الحاج

مولى على الخليلي و المولى لطف اللّه المازندراني و آية اللّه الفاضل الإيرواني.

15.

العلاّمة الحجة الشيخ أبو محمد رضا ابن الفقيه المفسّر العارف الشيخ محمد حسين ابن المحقّق الشيخ محمد باقر ابن أستاد المجتهدين الشيخ محمد تقي صاحب الحاشية الأصفهاني، عن العلاّمة النوري و السيّد حسن صدر الدين العاملي الكاظمي و العلاّمة السيّد محمد القزويني و آية اللّه شيخ الشريعة الأصبهاني.

16.

العلاّمة المؤلّف الحاج الشيخ على أكبر النهاوندي نزيل خراسان، عن العلاّمة النوري و شيخ الشريعة الأصبهاني و المحقّق الحاج ميرزا حبيب اللّه الرشتي و العلاّمة السيّد أبي القاسم الإشكوري صاحب الحاشيتين على المكاسب و الرسائل للإمام الأنصاري.

17.

العلاّمة الحاج ميرزا فرج اللّه التبريزي، عن الحاج ميرزا حسين الخليلي و آية اللّه السيّد محمد كاظم الطباطبائي اليزدي.

18.

العلاّمة الفقيه الحاج شيخ عبد اللّه المامقاني، عن أبيه آية اللّه الشيخ محمد حسن المامقاني و العلاّمة النوري و الشيخ على ابن الشيخ محمد بن خاتمة الفقهاء صاحب الجواهر و الشيخ حسن ميرزا الخراساني النجفي.

19.

العلاّمة الحجّة الزعيم السيّد نجم الحسن الرضوي اللكهنوي الهندي، عن السيّد الفقيه الطباطبائي اليزدي و الحاج ميرزا حسين الخليلي و سيدنا الزعيم السيّد إسماعيل الصدر و الشيخ عباس ابن الشيخ حسن آل كاشف الغطاء.

20.

العلاّمة الحجّة السيّد محمد باقر الرضوي اللكهنوي الهندي عن المحقّق الرشتي و السيّد الطباطبائي اليزدي و الحاج ميرزا حسين الخليلي و العلاّمة النوري و المحقّق الخراساني و شيخ الشريعة الأصبهاني و سيّد العلماء الحاج ميرزا محمد حسين الشهرستاني الحائري و الحاج الشيخ عبد اللّه المازندراني، و عن والد سيّدنا المجيز السيّد أبي الحسن.

21.

العلاّمة الحجّة السيّد أبو الحسن النقوي اللكهنوي الهندي آل المجتهد الكبير السيّد دلدار علي، عن معاصر العلاّمة الكبير السيّد ناصر حسين و العلاّمة السيّد سبط حسين و شيخ الشريعة الأصبهاني و الزعيم الخطير السيّد آقا حسن الهندي بأسانيدهم.

22.

الفقيه الورع الحاج السيّد مرتضى ابن السيّد أحمد ابن السيّد المرتضى الحسيني الميلاني التبريزي الشهير بالحاج السيّد حاج آقا، عن العلاّمة ميرزا عبد الرحيم الكليبري التبريزي، عن الحاج ميرزا حسين الخليلي و السيّد محمد الهندي و شيخ الشريعة الأصبهاني و المحقّق الخراساني.

23.

العلاّمة البارع ميرزا على أكبر التبريزي الخياباني، عن الفقيه الأوحد آية اللّه الحاج آقا رضا الهمداني و الحاج سيّد مرتضى الكشميري و المحقّق الخراساني و الحاج الشيخ عبد اللّه المازندراني و الشيخ محمد باقر النهاوندي و الشيخ حسن التويسركاني و الشيخ إبراهيم اللاهيجي و المحقّق المولى على النهاوندي.

24.

العلاّمة الحاج ميرزا على أصغر ملك التبريزي، عن الحاج ميرزا حسين الخليلي و السيّد حسن صدر الدين العاملي الكاظمي و الحاج الشيخ عبد اللّه المازندراني.

25.

العالم البارع الحاج السيّد أحمد بن المصطفى بن هاشم المصطفى بن الحسن بن الحسين الموسوي الحائري الاسكوئي التبريزي، عن آية اللّه ميرزا محمد تقي الشيرازي و المولى محمد على الخوانساري النجفي و العلاّمة الحاج الفاضل الخراساني و العلاّمة الحاج السيّد عباس الشاهرودي الخراساني، و هذه إجازة مدبّجة.

26.

العالم الفاضل ميرزا حسن العياري التبريزي، عن الآيات الباهرات الشيخ محمد طه نجف و الفاضل الشرابياني و ميرزا أبي القاسم الحجّة الطباطبائي الحائري و العلاّمة ميرزا محمد على الرشتي و عن والد شيخنا المجيز العلاّمة الحاج المولى على المجتهد بأسانيدهم، و هذه أيضا إجازة مدبّجة.

27.

العلاّمة الحجّة الشيخ مرتضى بن الشيخ عباس بن الشيخ حسن آل كاشف الغطاء، عن أبيه و المحقّق الخراساني و السيّد محمد القزويني.

28.

العلاّمة الحجّة الشيخ هادى بن الشيخ عباس بن الشيخ على آل كاشف الغطاء، عن أبيه و الشيخ محمد طه نجف و الحاج آقا رضا الهمداني و العلاّمة السيّد حسين القزويني، و عن ابن عمّ أبي شيخنا المجيز الشيخ عباس ابن الشيخ حسن.

29.

العلاّمة الحجّة الشيخ محمد حسين ابن الشيخ علي بن الشيخ محمد رضا

ابن الشيخ على آل كاشف الغطاء، عن الشيخ عباس بن الشيخ على و الشيخ عباس الشيخ حسن ابن عمّ جده الشيخ محمد رضا، و عن العلاّمة النوري و الفقيه البارع الورع الشيخ على الخيقاني النجفي بأسانيدهم.

30.

العلاّمة الحجّة الشيخ اللنكراني، عن الحاج ميرزا حسين الخليلي و السيّد أبي تراب الخوانساري و السيّد حسن صدر الدين العاملي الكاظمي و السيّد محمد على الشاه عبد العظيمي.

31.

العالم البارع المفضال السيّد مهدي الغريفي البحراني النجفي، عن الشيخ محمد طه نجف و السيّد محمد كاظم الطباطبائي و السيّد محمد على الشاه عبد العظيمي و السيّد مصطفى النخجواني و الحاج الشيخ عبد اللّه المامقاني و السيّد عبد اللّه البهبهاني الرازي و الشيخ عبد الهادي الهمداني البغدادي و السيّد عبد اللّه الغريفي نزيل بوشهر الرازي و الشيخ عبد الهادي الهمداني البغدادي و السيّد عبد اللّه الغريفي نزيل بوشهر و الشيخ علي بن الحسن بن علي بن سليمان البلادي و السيّد باقر الهندي و غيرهم، و هذه إجازة مدبّجة.

32.

العلاّمة الحجّة السيّد ميرزا هادي الخراساني الحائري، عن آية اللّه ميرزا محمد تقي الشيرازي و السيّد محمد على الشاه عبد العظيمي و الحاج ميرزا فرج اللّه التبريزي و الحاج الشيخ عبد اللّه المامقاني و السيّد مصطفى النخجواني و السيّد حسن صدر الدين العاملي و السيّد محمد الهمداني النجفي و السيّد محمد إبراهيم القزويني الحائري و شيخ الشريعة الأصبهاني و السيّد محمد البحراني الحائري و السيد محمد القاساني و السيّد محمد باقر البهبهاني و السيّد على التنكابني و ميرزا محمد على الرشتي و العلاّمة الشيخ آقابزرگ الرازي و الشيخ فضل اللّه المازندراني و الشيخ إسماعيل المحلاتي و الشيخ على الحلي النجفي و السيّد كاظم البهبهاني الحائري و الحاج ميرزا على الشهرستاني الحائري و الشيخ غلام حسين المرندي الحائري و السيّد حسن ابن السيّد ميرزا صالح القزويني و السيّد مصطفى الكاشاني و السيّد إسماعيل الريزي الأصبهاني و إمام الجمعة بنهاوند من أحفاد الوحيد البهبهاني و السيّد يحيى المجومردي.

33.

بحّاثة العصر الحاضر العلاّمة الأوحد الشيخ آقابزرگ الرازي، عن العلاّمة

النوري و المحقّق المولى على النهاوندي و الشيخ طه نجف و الحاج السيّد مرتضى الكشميري و الحاج ميرزا حسين الخليلي و المحقّق الخراساني و الحاج السيّد أحمد الرازي الكربلائي و الشيخ محمد صالح بن أحمد بن صالح آل طعان البحراني و ميرزا محمد على الرشتي و الشيخ على الخيقاني و السيّد محمد على الشاه عبد العظيمي و شيخ الشريعة الأصبهاني و الشيخ موسى بن جعفر الكرمانشاهاني و السيّد أبي تراب الخوانساري و الشيخ علي بن الشيخ محمد رضا ابن الشيخ على آل كاشف الغطاء و السيّد حسن صدر الدين العاملي الكاظمي و السيّد ناصر حسين اللكهنوي الهندي.

34.

العلاّمة الحجّة ميرزا محمد الطهراني نزيل سامراء، عن الحاج ميرزا حسين الخليلي و السيّد أبي تراب الخوانساري.

35.

العالم الورع الشيخ عبد الجواد ابن الحاج المولى أبي الحسن المازندراني الحائري، عن شيخ الطائفة الإمام الأنصاري المرتضى و المحقّق العلاّمة الأردكاني الحائري و الفقيه الأورع الشيخ زين العابدين المازندراني الحائري و آية اللّه ميرزا محمد تقي الشيرازي الحائري.

36.

محدّث العصر الحاضر ثقة الإسلام الحاج الشيخ عباس القمي، عن العلاّمة النوري و غيره.

37.

العلاّمة السيّد محمد إبراهيم القزويني الحائري، عن أبيه العلاّمة السيّد هاشم و العلاّمة السيّد أحمد الأصفهاني الحائري.

38.

العلاّمة السيّد محسن ابن السيّد حسين القزويني، عن عمّه العلاّمة السيّد محمد و المحقّق الخراساني جميعا عن جدّه آية اللّه سيّدنا المهدي قدّس سرّه.

39.

العالم فاضل الشيخ جعفر ابن الشيخ حسن القريشي النجفي، عن الإمام المجدّد الشيرازي و الحاج المولى على خليلي و السيّد مهدي القزويني و السيّد حسن صدر الدين الكاظمي و المحقّق الخراساني.

40.

العالم فاضل السيّد أحمد بن الحسين بن محمد بن الحسين بن عبد الكريم ابن محمد جواد بن عبد اللّه بن نور الدين الجزائري، عن جمع أنا اشاركه في الرواية عنهم، و تفرّد هو بالرواية عن كمال الدين ميرزا آقا الدولت آبادي الملايري النجفي

و العلاّمة الحجة السيّد عبد الصمد التستري الجزائري و الشيخ محمد بن العظيم بن الرفيع بن الشفيع البروجردي الرازي و ثقة الإسلام السيّد محمد المازندراني و العلاّمة الحجّة الشيخ محمد رضا الدزفولي و الشيخ علي بن الشيخ محمد رضا آل كاشف الغطاء و السيّد أبي القاسم بن أحمد بن الحسين بن عبد الكريم الموسوي الجزائري.

41. السيّد أحمد البهبهاني، عن أبيه السيّد محمد باقر و الفاضل الإيرواني و الشيخ زين العابدين المازندراني الحائري و الشيخ محمد حسن آل يس الكاظمي و ميرزا أبي القاسم الحجّة الطباطبائي الحائري.

هؤلاء أحد و أربعون شيخا نروي عنهم كتب أصحابنا الإماميّة و أحاديثهم في الاصول و الفروع و سائر المعارف الإلهيّة بأسانيدهم المنتهية إلى أرباب العصمة صلوات اللّه عليهم أجمعين، و لنا مشايخ آخرون طوينا الكشح عن ذكرهم روما للاختصار و قد ذكرنا تفاصيل هاتيك الأسانيد في غير واحد من إجازاتنا المفصلة، و لنذكر هاهنا إسنادا واحدا ننهيه إلى معادن العلم و مهابط الوحي تبرّكا و تيمّنا بالاتّصال بهم، و لتفاصيل أسانيد علمائنا مظانّ تطلب منها كخاتمة مستدرك الوسائل للعلاّمة النوري، و لؤلؤ البحرين لصاحب الحدائق، و الروضة البهيّة للسيّد الجابلقي، و المجلّد الأخير من البحار للعلاّمة المجلسي، و كتاب الإجازات لشيخنا العلاّمة ميرزا محمد الرازي نزيل سامراء و الإجازة الكبيرة لزميلنا العلاّمة النقوي.

فنقول: حدّثنا شيخنا الوالد قدّس سرّه، عن شيخ الطائفة الشيخ محمد طه نجف، عن مثال الفقه و التّقى الحاج المولى على الخليلي عن الفقيه الشيخ عبد على الرشتي شارح الشرائع، عن آية اللّه بحر العلوم الطباطبائي، عن شيخه الإمام المجدّد الوحيد البهبهاني، عن أبيه العلاّمة الأجل المولى محمد أكمل، عن المدقّق الشرواني، عن الإمام المجدّد العلاّمة المجلسي، عن والده التقي، عن شيخ الإسلام بهاء الملّة و الدين الحارثي العاملي، عن والده العلاّمة الحسين بن عبد الصمد، عن شيخنا الإمام زين الملّة و الدين الشهيد الثاني، عن الشيخ علي بن عبد العال الميسي، عن الشيخ الإمام المجدّد المحقّق الكركي، عن الشيخ علي بن هلال الجزائري، عن الفقيه العارف الزاهد أحمد بن فهد الحلّي، عن العلاّمة الفاضل المقداد السيوري، عن شمس الفقهاء الشهيد الأوّل، عن

فخر الدين أبي طالب محمد، عن أبيه الإمام آية اللّه العلاّمة الحلّي، عن خاله الإمام المحقّق الحلي، عن السيّد فخّار بن معد الحسيني، عن الفقيه محمد بن إدريس الحلّي، عن المفيد الثاني أبي على الحسن، عن أبيه الإمام شيخ الطائفة أبي جعفر الطوسي، عن شيخ الامّة المفيد أبي عبد اللّه محمد بن محمد بن النعمان، عن شيخه الفقيه الأجل أبي القاسم ابن قولويه صاحب الكامل، عن الشيخ الإمام ثقة الإسلام أبي جعفر محمد ابن يعقوق الكليني، عن محمد بن يحيى، عن أحمد بن محمد بن عيسى، عن محمد ابن خالد، عن أبي البختري، عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ العلماء ورثة الأنبياء، و ذلك أنّ الأنبياء لم يورثوا درهما و لا دينارا، و أنّما أورثوا أحاديثهم، فمن أخذ بشيء منها فقد أخذ حظّا وافرا، فانظروا علمكم هذا عمّن تأخذونه، فإنّ فينا أهل البيت في كلّ خلف عدولا ينفون عنه تحريف الغافلين و انتحال المبطلين و تأويل الجاهلين، انتهى.

ليس المراد أنّهم لا يورثون ما بأيديهم كما يحسبه الذين في قلوبهم زيغ، بل أنّهم بما هم عليه من الزهد و الإعراض عن الدنيا و حطامها و زبارجها، و بما هم عليه من مقام التعليم و الإرشاد بالأقوال و الأعمال لا يخلّفون مالا و لا يبقون ما بأيديهم لما بعدهم إيثار له على الإنفاق في سبيله سبحانه حتّى يرثهم الوارث، و هذا لا ينافي إيراثهم الطائف التي بأيديهم من ضروريات الحياة من مساكن و ملابس و مراكب إلى أضرابها، أو ما أفاء اللّه عليهم من منائح و نحل حسب المصالح الوقتية، أو ما اتيحت لبعضهم من ثروة طائلة؛ كيف و آيات المواريث مطلقة و لا مقيّد لها، و لو وجد هناك مقيّد من سنة فأصر به أن يضرب عرض الحائط لمخالفته القرآن، ففيه نصّ بإرث يحيى و سليمان.

فالخلاصة من مفاد الحديث أنّ الأنبياء بلحاظ ما تحلّوا به من السفارة الإلهية لا يناسبهم إلاّ أن يؤثر عنهم العلوم و المعارف الإلهية و الأخلاق الفاضلة و الاجتماعيات الصحيحة و المدنيات الناجعة و الحضارة الراقية و الإصلاحات المهذّبة، لا المال التي يتكالب عليه أبناء الدنيا و إن ملكوه عفوا في بعض الأحيان لمصالح تقتضيها الظروف عائدة إلى شيء ممّا ذكر، فليس في الحدث أيّ دلالة على ما اختلقوه من إفك في مواريث الأنبياء خلافا منهم للّه و لرسوله صلّى اللّه عليه و آله.

و إلى المولى سبحانه نبتهل في أن يجعلنا من مصاديق هذا الحديث الشريف و من الآخذين بحجزة صاحب الرسالة صلّى اللّه عليه و آله و الأئمة الامناء من عترته دون غيرهم بالأخذ بما يؤثر عنهم و العمل به بمحمد و آله أجمعين صلّى اللّه عليه و عليهم.

و قوله عليه السّلام: «فانظروا علمكم هذا...» إلماع إلى تحرّي المصادر الوثيقة في أخذ علوم النبوّة و أحاديثها المشار إليها بقوله هذا، و هو الذي يناسبه التعليل بقوله عليه السّلام:

«فإنّ‌..»، و ليست هي إلاّ أئمّة أهل البيت عليهم السّلام، فليحذر المؤمن عن الركون إلى من عداهم فيهلك هلك من أضلّته النزعات الأهوائية.

هذا؛ و لسيّدنا المستجيز أن يروي عنّي عن مشايخ هؤلاء بأسانيدهم جميع كتب الشيعة و أحاديثهم الموثوق بها، مع ملازمة التقوى و التثبّت في النقل، و التبصّر في الرواية، و التحفّظ على المتون و الأسانيد، و التجنّب عن السفاسف و ورطات المتوسعين ممّا يشوّه الحقائق الراهنة و يمسّ كرامة المذهب. و قد أجزت له بذلك كلّه، و أسأل اللّه له و لي التوفيق، و الحمد للّه ربّ العالمين، و صلّى اللّه على سيّدنا محمد و آله الطاهرين، الأحقر محمد على الغروي الاوردبادي سنة 1358 هجري.

الخاتم: محمد على

7 صورة إجازة العلاّمة الشيخ محمد رضا الطبسي الخراساني

بسم اللّه الرحمن الرحيم الحمد للّه الّذي أوحى إلى عبده ما أوحى، و الصلاة و السلام على من دنى فتدلّى فكان قاب قوسين أو أدنى، و على خلفائه خير الورى، و أوصيائه حملة علم العليّ الأعلى، و على مروّجي شريعته الغرّاء و الملّة البيضاء الذي رفع إسناد العلماء فعرجوا به إلى رتبة الأوصياء و الأنبياء، و فضّل مدادهم على دماء الشهداء الذين كانوا رواة وحيه و امناء أمره و نهيه، الذين حفظوا ما استودعوه من أحاديث أهل العصمة، و أدوا إلى الخلف مواريث الأئمة، و صانوا متون الروايات عن التحريف بالعرض و المقابلة، و أسانيد الأحاديث عن الانقطاع بالقراءة و المناولة.

و بعد: فإنّ من جملة من أحبّ الدخول في عداد الرواة عن الأئمة الطاهرين

و رغب اتّصاله بأسانيد أسلافنا الماضين و مشايخنا الصالحين نتيجة الفقهاء و المجتهدين و قدوة المحصّلين و زين المشتغلين «السيّد محمد كاظم نجل السيّد العالم و النحرير الكامل الممجّد الآغا حاج سيّد أحمد الجزائري» أيّده اللّه و أبقاه و بلّغه غاية ما يتمنّاه، فاستجاز هذا العبد الفاني «محمد رضا بن المرحوم عباس على الطبسي الخراساني» نزيل النجف الأشرف، فأطعت مسئوله فاستخرت اللّه جلّ شأنه، فأجزت له - دام توفيقاته - أن يروي عنّي جميع ما صحّت لي طرقه و جاز لي روايته عن مشايخي الثقات بحقّ روايتي عنهم، و حيث أنّ لهذا العبد طرقا كثيرة ربّما تربوا إلى أربعين فنشير إلى بعضها اقتداء و اقتفاء بأساتيدنا الصالحين، فأوّل من أجازني و ألحقني باتصال الأسانيد:

1.

سميّنا المكرّم العلاّمة الكبير الشيخ آغا محمد رضا الأصفهاني آل العلاّمة الاصولي الشيخ محمد تقي الأصفهاني صاحب الحاشية نوّر ضريحه، عن عدة من مشايخه منهم: العلاّمة الشهير الشيخ فتح اللّه المعروف بشيخ الشريعة الأصفهاني و العلاّمة المحدّث النوري - نوّر اللّه مرقده - و العالم المحقّق الحاج شيخ باقر البهاري الهمداني، عن المولى حسين قلي الهمداني، عن العلاّمة الأنصاري، و عن جماعة اخرى.

2.

و عن سيّدنا الأعلم فقيه أهل البيت مفتي الشيعة على الإطلاق و آية اللّه في الآفاق رئيس الفرقة الاثني عشر و مجدّد المذهب في وسط القرن الرابع عشر السيّد الإمام الممتحن استادنا الأعظم الأفقه الورع(1)السيّد أبو الحسن الموسوي الأصبهاني متّع اللّه و جميع المسلمين بطول بقائه الذي هو اليوم حامي حوزة الإسلام و غوث المسلمين و القائم بحوائج أهل العلم و المشتغلين الذي هو اليوم في شرق الأرض و غربها جماع لشمل كلمة الشيعة و ناهض في جميع الأقطار لإحياء الشرع و الشريعة و أصبح الإسلام و اليوم هو زعيمه الفريد و حاميه الوحيد، فكم من أبنية شيّدت بحضرته من بناء المساجد و المواكب العزائيّة مما يحتاجون إليها الناس من العوام


1) . في خ م: الأورع.

و الخواص، و الحاصل خدماته بالإسلام و أهله مما لا يمكن بيانه و لا يخفى على أحد أعيانه. اللهم أدم ظلّه و أطل عمره بحقّ محمد و آله الطاهرين، عن السيّد العلاّمة الحجّة صاحب تأليفات النافعة أبي محمد السيّد حسن بن العلاّمة السيّد هادي الكاظمي و الشيخ العلاّمة الحجّة الشيخ الشريعة المتقدّم ذكره.

3.

و عن استادنا العلاّمة آية اللّه الحاج شيخ عبد الكريم اليزدي، عن المحدّث النوري.

4.

و عن الشيخ العالم الاصولي الشيخ آغا ميرزا محمد القمي، عن العلاّمة الحاج محمد حسن آل كبة البغدادي، عن آية اللّه الرازي الخليلي.

5.

و عن المحدّث الخبير و النقّاد البصير التقيّ النقيّ خاتمة المحدّثين في عصرنا الثقة الأمين الحاج شيخ عباس القمي نوّر مرقده، عن استاده العلاّمة النوري، عن الشيخ الإمام الأنصاري، عن العلاّمة النراقي، عن السيّد العلاّمة بحر العلوم، عن الاستاد الأكبر المحقّق البهبهاني، عن أبيه، عن العلاّمة المجلسي.

6.

و عن العلاّمة الورع الشيخ هادي بن العلاّمة الشيخ عباس بن العلاّمة الشيخ عباس بن العلاّمة الشيخ علي بن الاستاد الأكبر الشيخ جعفر صاحب كشف الغطاء النجفي.

7.

و عن العلاّمة الشيخ محمد حسين آل كاشف الغطاء، عن العلاّمة النوري و الشيخ العلاّمة الميرزا الخليلي الرازي و غيرهما.

8.

و عن الشيخ المتتبع المتضلّع الشيخ ميرزا محمد الطهراني، عن السيّد العلاّمة آية اللّه الشيرازي، و عن المحدّث النوري، و الشيخ العلاّمة المفسّر المولى فتح على السلطان آبادي، و الشيخ العلاّمة الرازي المتقدّم، و الفقيه السيّد العلاّمة الرجالي السيّد أبي تراب الخوانساري.

9.

و عن سيّدنا العلاّمة الحجّة الباري(1)أبي محمد السيّد حسن بن السيّد هادي الكاظمي، و مقاماته لا يخفى على أحد و في عصرنا غالب الإجازات تنتهي إليه نوّر اللّه مرقده الشريف.


1) . في خ م: البالغة.

10.

و عن السيّد العلاّمة السيّد نجم الدين الحسن الهندي اللكهنوي، عن العلاّمة الطباطبائي السيّد محمد كاظم، و العالم الشيخ الفقيه الشيخ عباس صاحب أنوار الفقاهة، و الآية العلاّمة الحجّة السيّد إسماعيل الصدر الموسوي الأصفهاني، و الآية الشيخ العلاّمة الحسن المامقاني، و عن جماعة اخرى من علماء الهند كالسيّد مفتي محمد عباس آل العلاّمة السيّد الجزائري و غيرهم.

11.

و عن(1)السيّد العلاّمة السيّد ناصر حسين، عن والده العلاّمة السيّد حامد حسين صاحب عبقات الأنوار، و عن السيّد سبط الحسين، عن السيّد العلاّمة آية اللّه الشيرازي، و عن السيّد العلاّمة السيّد ميرزا محمد حسين الشهرستاني، و الشيخ الفقيه زين العابدين المازندراني، و عن استاده آية اللّه العلاّمة الخراساني، و عن العلاّمة الشريعة الأصفهاني، و العالمان المحقّقان الشيخ محمد حسين الحائري و الشيخ عبد اللّه المازندراني، و عن آية الباري السيّد حسن بن العلاّمة السيّد هادي الكاظمي، و عن آية اللّه الكبرى العلاّمة السيّد أبي الحسن الموسوي الأصفهاني أدام اللّه ظلّه العالي، و الشيخ العلاّمة الشيخ على الگنابادي.

12.

و عن شيخنا العلاّمة البحّاثة الشيخ عبد الحسين الرشتي، عن استاده آية اللّه الخراساني، و الفقيه العلاّمة الشيخ الشريعة الأصفهاني، و عن العلاّمة الشيخ عبد اللّه المازندراني، و عن السيّد العلاّمة السيّد أبي تراب الخوانساري.

13.

و عن السيّد العالم السيّد أحمد الخوانساري نزيل خوانسار بتوسط ولده المصفّى المعاصر السيّد مصطفى نزيل قم، عن آية اللّه في الأرضين استاد الفقهاء و المتهجدين السيّد أبي الحسن الموسوي الأصفهاني أدام اللّه ظلّه، و عن آية اللّه النائيني، عن الشيخ العلاّمة شيخنا الحاج شيخ علي بن إبراهيم القمي، عن المحدّث النوري، و عن العالم الورع الآغا ميرزا حسن بن الميرزا إبراهيم الأصفهاني، و العلاّمة الشيخ الشريعة الأصفهاني.

14.

و عن الشيخ الكبير شيخ الفقهاء الشيخ أسد اللّه الزنجاني نوّر مرقده، عن


1) . في خ م بزيادة: و عن السيّد العلاّمة السيّد أبي الحسن النقوي اللكهنوي، عن السيّد العلاّمة....

جماعة منهم: السيّد العلاّمة السيّد على القزويني صاحب التعليقة على معالم الأصول، و الفقيه السيّد العلاّمة السيّد حسين الشهير بحاجي سيّد درويش،(1)و عن آية اللّه الميرزا الشيرازي، و العالم العلاّمة الحاج ملا على المعروف بحاجي ميرزا خليل، و الفقيه العلاّمة السيّد محمد الهندي، و المحقّق السيّد العلاّمة الحاج ميرزا محمد هاشم الخوانساري.

15.

و عن استادنا العلاّمة في المعقول الميرزا محمد على الشاه آبادي.

16.

و عن الشيخ الورع الفقيه الحاج شيخ علي بن إبراهيم القمي دام بقاه، عن استاده المحدّث النوري قدّس سرّه، و عن شيخ المحدّثين الحاج شيخ عباس القمي نوّر مرقده.

17.

و عن الشيخ المحدّث المؤلف الجليل العلاّمة الحاج شيخ على أكبر النهاوندي نزيل مشهد الرضا - عليه آلاف التحيّة و الثنا - عن جماعة منهم: الثقة المحدّث النوري، و عن آية اللّه القزويني، و العلاّمة شيخ الفقهاء الرازي، و العلاّمة الحاج ميرزا محمد هاشم الچهارسوقي، و عن مثال الفقه و التّقى الحاج ملا على الخليلي، و المحقّق العلاّمة الحاج ميرزا حبيب اللّه الرشتي، و المدقق السيّد العلاّمة السيّد أبي القاسم الإشكوري، و شيخنا العلاّمة الشريعة الأصفهاني.

18.

و عن العلاّمة المحدّث الحاج شيخ محمد باقر البرجندي الجازاري، عن جماعة منهم: الشيخ الفقيه المولى فتح اللّه المازندراني، و المحقّق العلاّمة الإيرواني، و شيخنا المحدّث النوري، و المولى العلاّمة المولى علي بن الحاج ميرزا الخليلي، و غيرهم.

19.

و عن شيخنا المتتبّع المتضلّع البحّاثة الشيخ محسن الرازي المشهور بشيخ آغابزرگ صاحب الذريعة في تصانيف الشيعة من عدّة من الأعلام منهم المحدّث النوري، و عن الشيخ الفقيه الشيخ محمد طه نجف التبريزي، و عن العلاّمة الحاج سيّد مرتضى الكشميري، و المدقّق العلاّمة المؤسس صاحب تشريح الأصول الآخوند ملا على النهاوندي، و الشيخ العلاّمة الحاج ميرزا حسين بن الحاج ميرزا خليل الرازي،


1) . في خ م: قريش.

و المولى السيّد العلاّمة السيّد حسن بن السيّد هادي الكاظمي، و شيخنا العلاّمة الشريعة الأصفهاني، و المحقّق السيّد العلاّمة الحاج سيّد محمد على الشاه عبد العظيمي، و الفقيه الورع الشيخ العلاّمة الرجالي الشيخ علي بن الحسين الخيقاني، و العلاّمة الشيخ الفقيه الميرزا محمد على الرشتي قدّس سرّه، و آية اللّه المؤسّس العلاّمة الخراساني نوّر اللّه مرقده، و السيّد الفقيه السيّد أبو تراب الخوانساري و غيرهم.

20.

و عن السيّد العلاّمة الفقيه السيّد محسن الأمين نزيل الشقراء صاحب التأليفات الممتعة النافعة في كلّ فنّ منها أعيان الشيعة، عن عدة من الجهابذة منهم: الفقيه الورع الشيخ محمد طه نجف طاب ثراه، و السيّد الفقيه السيّد محمد الهندي قدس سرّه، و السيّد الجليل السيّد محمد بن السيّد محمد تقي، عن عمّه السيّد على صاحب البرهان القاطع.

21.

و عن الشيخ الفقيه الشيخ محمد على القمي.

22.

و عن السيّد العالم العلاّمة الحاج سيّد فخر الدين القمي المعروف بشيخ الإسلام.

23.

و عن الشيخ العلاّمة الشيخ على أكبر الخوانساري، عن العلاّمة الحاج ميرزا حسين الكبير السبزواري، عن مرتضى الإمام الأنصاري.

24.

و عن السيّد العلاّمة السيّد ميرزا هادي الخراساني، عن عدّة كثيرة من الأعلام مثل التقى المتّقي آية اللّه الشيرازي، و الشريعة الأصفهاني، و الآغا ميرزا محمد على الرشتي، و السيّد العلاّمة السيّد آقا القزويني، و العالم الحاج محمد حسن كبّة قدّس سرّه، و العلاّمة الشيخ على آل كاشف الغطاء، و السيّد العلاّمة السيّد محمد على الشاه عبد العظيمي، و السيّد محمد القزويني، و السيّد محمد باقر البهبهاني، و الميرزا فرج اللّه، و السيّد على التنكابني، و السيّد محمد القاساني، و الشيخ فضل اللّه المازندراني، و الشيخ إسماعيل المحلاتي، و الشيخ على الحلّي، و السيّد مصطفى النخجواني، و السيّد مصطفى القاساني، و السيّد إسماعيل الريزي و جماعة أخرى ممّن يطول

بذكرهم.

25.

و عن السيّد العلاّمة الفقيه البحّاثة السيّد عبد الحسين الموسوي المعروف بشرف الدين أدام اللّه بقاه، عن عدة من الأعلام منهم: السيّد العلاّمة آية الباري السيّد حسن بن السيّد هادي الكاظمي نوّر اللّه مرقده، و السيّد العلاّمة الميرزا محمد هاشم الأصفهاني، و المحدّث النوري، و الشريعة الأصفهاني، و لنا من جنابه طرقا إلى كتب أهل السنّة عامة و إلى كتب الزيدية خاصة و لا نحتاج الآن بذكرها.

26.

و عن السيّد العلاّمة الفقيه السيّد عبد الصاحب الحلو النجفي، عن الشيخ الأوحد الشيخ محمد طه نجف، و عن السيّد العلاّمة السيّد عدنان، و عن الشيخ الفقيه الشيخ موسى خنفر.

27.

و عن العلاّمة الشيخ على الشاهرودي، عن آية اللّه الخراساني.

28.

و عن العلاّمة الفقيه الشيخ محمد كاظم الشيرازي، عن استاده التقي المتّقي نوّر ضريحه.

29.

و عن السيّد العالم الحاج سيّد أحمد الخوانساري.

30.

و عن السيّد العالم العلاّمة السيّد محمد التبريزى، عن عدة منهم: آية اللّه في العالمين السيّد أبو الحسن الأصفهاني، و العلاّمة الميرزا محمد حسين النائيني، و استادنا الأعظم الشيخ ضياء الدين العراقي.

31.

و عن الشيخ العلاّمة الفقيه الشيخ حسن اللنكراني، عن السيّد الحجّة أبي محمد السيّد حسن [بن] السيّد هادي الكاظمي نوّر مرقده، و عن السيّد العلاّمة السيّد محمد على الشاه عبد العظيمي نوّر مرقده.

32.

و عن استاذنا الأعظم المحقّق الأصولي العلاّمة الشيخ ضياء الدين العراقي.

33.

و عن الشيخ المعمّر ملحق الأحفاد بالأجداد الشيخ الفقيه الشيخ عبد الجواد المازندراني الحائري في الحائر الحسيني بعد فريضة الصبح ممّا يلي الرأس الشريف، عن الشيخ الإمام المرتضى الأنصاري و المولى أحمد النراقي، عن العلاّمة السيّد بحر

العلوم، عن السيّد حسين القزويني، عن السعيد الشهيد السيّد نصر اللّه الحائري، عن المحقّق الجلسي - أعلى اللّه مقامه - بإسناده المتّصل إلى شيخنا العلاّمة الصدوق في الأمالي، عن محمد بن علي، عن علي بن محمد أبي القاسم، عن أبيه، عن محمد بن أبي عمر العدني، عن أبي العباس بن حمزة، عن أحمد بن سوار، عن عبيد اللّه بن عاصم، عن سلمة بن وردان، عن أنس بن مالك قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: المؤمن إذا مات و ترك ورقة واحدة عليها علم تكون تلك الورقة يوم القيامة سترا فيما بينه و بين النار، و أعطاه اللّه بكلّ حرف مكتوب عليها مدينة أوسع من الدنيا سبع مرات، و ما من مؤمن يقف(1)ساعة عند العالم إلاّ ناداه ربّه عزّ و جلّ‌: جلست إلى حبيبي، و عزّتي و جلالي لأسكنت الجنة معه و لا ابالي، فلنكتف بهذا المقدار.

و لنا طرق عديدة من جماعة من أهل العصر طوينا عنها كشحا خوفا للتطويل، فأجزت له - دام توفيقاته - أن يروي عنّي جميع ما صحّ لي روايته و ساغت لي إجازته، بهذه الطرق الكثيرة و غيرها ممّا ذكرناها في رسالة مستقلّة المسماة ب‍ الأعلام الظاهرة في مشايخ إجازة الأخبار عن الأئمة الطاهرة مؤلفات أصحابنا الإمامية من التفسير و الفقه و الأصول و كتب الأدعية لا سيّما ما يدور عليها فقه آل الرسول كجوامع الأربع لمحمدين الثلاث المتقدّمين و هي الكافي الشريف و الفقيه و التهذيبين، و جوامع الكبار الآخر لمحمدين الثلاث المتأخّرين و هي البحار و الوسائل الوافي.

و اوصيه بما أوصاني به مشايخي الثقات الصالحين من سلوك جادّة التقوى فإنّ فيه صلاح الدارين و فلاح النشأتين، و السعي في قضاء حوائج إخواننا المؤمنين، و أن لا ينساني من الدعاء في مظانّ الاستجابة كما أنّي لا أنساه إن شاء اللّه.

كتبه بيمناه الوازرة العبد الذليل الحقير الفاني «ابن المرحوم عباس على الطبسي الخراساني محمد رضا» في 29 شهر محرم الحرام سنة 1360 هجري نزيل النجف الأشرف - على ساكنها ألف آلاف الهدية و التحف - و أنا الأحقر محمد رضا الطبسي الخراساني.


1) . في خ م: يقعد.

8 صورت اجازۀ آقا شيخ آغابزرگ تهرانى و عالم زاهد حاج شيخ على بن ابراهيم قمى - نوّر اللّه مرقدهما الشريفين - ساكنان نجف اشرف

بسم اللّه الرحمن الرّحيم الحمد للّه الذي يجيز و لا يجاز، و الحكيم الذي يعوذ و لا يعاذ، و الكريم الذي آحاد نعمائه العالية متواترة على بريته كتواتر أحاديث إكرامه، و الصلاة و السلام على محمد صلّى اللّه عليه و آله الأمجاد، و على آله الطاهرين من الأرجاس و الأرجاز.

و بعد: فيقول الحقير الجاني الأسير الفاني «محمد محسن المشهور بآغا بزرگ الطهراني»: إنّ السيّد الشابّ الجليل قدوة المشتغلين النبيل «السيّد محمد كاظم نجل السيّد العالم الحاج سيد أحمد آل العلاّمة السيّد نعمة اللّه الجزائري» أحبّ الدخول في سلسلة الرواة عن الأئمة الهداة، فاستخرت اللّه و أجزت له - دام توفيقاته - أن يروي عنّي ما صحّت لي روايته و ساغت لي إجازته عن مشايخي العظام و امناء اللّه على الحلال و الحرام، و هم كثيرون نكتفي بذكر بعضهم تأسّيا بالسلف الثقات الصالحين.

فمنهم المحدّث الخبير و النقّاد البصير العلاّمة النوري صاحب المستدرك بطرقه، و منهم الشيخ الفقيه الورع الشيخ محمد طه نجف، و منهم سيّدنا العلاّمة الشريف الحاج سيّد مرتضى الكشميري، و منهم شيخنا العلاّمة الأصولي الآخوند المولى على النهاوندي صاحب تشريح الأصول، و منهم شيخنا الفقيه الأصولي الرجالي الشيخ فتح اللّه النمازي المعروف بشيخ الشريعة الأصفهاني، و منهم شيخنا العلاّمة المحقّق آية اللّه الخراساني نوّر ضريحه، و منهم شيخنا الفقيه الميرزا محمد على الرشتي و غيرهم ممّن يطول المقال بذكرهم مع تشويش البال و كثرة الاشتغال. و لنكتف بذكر هذه العدة من الأعلام الزهر المنتجبين من نقباء البشر في هذا القرن الرابع عشر من هجرة سيّد البشر و آله الأئمة الاثنى عشر عليهم صلوات اللّه الملك الأكبر.

فليرو السيّد المعظّم عن هؤلاء مؤلّفات الإمامية و مسانيدهم المعتمدة المعتبرة كجوامع الكبار من البحار و الكتب الأربعة المعروفة و سائر كتب الأخبار مراعيا في

الرواية سلوك الاحتياط و ملازما للتقوى و مجانبا للهوى، و الرجاء من جانبه أن لا ينساني من الدعاء في مظانّ الاستجابة.

و قد وقع الفراغ من كتابة هذه الإجازة في الليلة الرابعة و العشرين من صفر الخير سنة ستّين و ثلاثمائة بعد ألف من الهجرة النبوية، حرّرته بيدي الجانبة الفانية، و أنا الجاني آغابزرگ الطهراني، و الأحقر علي بن إبراهيم القمي.

9 اجازۀ علاّمه آقاى حاج شيخ على اكبر نهاوندى نوّر اللّه مرقده الشريف

بسم اللّه الرحمن الرّحيم الحمد للّه الذي أسلكنا سبيل الهدى، و وفّقنا للسير بين طريق الصواب و الخطاء، و الصلاة و السلام على محمد المصطفى و أهل بيته و عترته مصابيح الدجي.

أما بعد: فقد طلب منّي السيّد الجليل الفاضل سلالة العلماء الأعاظم «السيّد محمد كاظم نجل السيّد الأجلّ الأمجد الحاج سيّد أحمد بن محمد جعفر بن عبد الصمد بن أحمد بن محمد بن طيّب بن محمد بن نور الدين بن السيّد العلاّمة السيّد نعمة اللّه الموسوي الجزائري» أبقاه اللّه تعالى و وفّقه لمرضاته، إجازة رواية ما صحّ لي روايته من الأحاديث المرويّة عن النّبي و الأئمة المعصومين التي جمعها أصحابنا - رضوان اللّه عليهم - من الكتب المعتبرة و الطرق المعروفة.

و أجزت له رواية ما رويتها من ذلك لا سيّما عن المحدّث الخبير مولانا الحاج ميرزا حسين النوري الطبرسي نوّر اللّه مرقده، عن العلاّمة الأنصاري بطرقه المذكورة في خاتمة مستدرك الوسائل، لا سيّما الأصول الأربعة التهذيب و الاستبصار و كتاب الكافي و من لا يحضره الفقيه.

و كذلك أجزت له رواية ما ألّفه و صنّفه هذا الضعيف في ما يتعلّق بالأخبار و غيرها، فليرو عنّي جميع ذلك محتاطا مراعيا للشرائط المحفوظة في الأصول، و المرجوّ أن يذكرني في صالح دعواته و يخطرني بالبال في بعض خلواته.

و كتب هذه الكلمات بيده الجانية «على أكبر بن حسين النهاوندي» على طرق الاستعجال في وقت تشرّف سيّدنا المستجيز بزيارة القبة الحضرة الرضوية - على

ساكنيها آلاف الصلاة و السلام و التحية - في يوم الثامن و العشرين من شهر رجب المرجّب سنة 1362 سنة ألف و ثلاثمائة و اثنين و ستّين من الهجرة النبويّة على هاجرها آلاف الصلاة و السلام و التحية، و أنا الأحقر على أكبر النهاوندي.

محلّ الخاتم: هو العلي الأكبر

اين بود اجازات حقير، و چون حالات خود را در زندگى نامه و خودشناسى مفصّلا نوشته ام، لذا با ذكر تأليفات خود، اين مختصر را خاتمه مى دهم و از خواننده پوزش مى طلبم.

كتاب هاى حقير به شرح زير است:

1.

ترجمۀ هداية نحو، فارسى.

2.

أنوار الكلام في رأيناه في هذا المقام، عربى.

3.

زندگى نامه، كشكول، فارسى.

4.

خودشناسى، كشكول، فارسى.

5.

كليد نجات، خواص آيات و سوره هاى قرآن، فارسى.

6.

در بهشت، تفسير بعضى آيات قرآن، فارسى.

7.

باغ اميد، چهل حديث، فارسى.

8.

نزهة الأنظار في مشايخ الإجازة إلى أئمة الأطهار.

9.

گلزار احمد.

كتب فوق الذكر به جز ترجمۀ هدايه در كتابخانۀ قدس رضوى مى باشند. به همين جا شرح حالات خود را به پايان مى رسانم در تاريخ روز چهارشنبه هشتم ارديبهشت ماه سال يك هزار و سيصد و پنجاه (1350) شمسى، مطابق دوم ربيع الأول سال يك هزار و سيصد و نود و يك (1391) هجرى، در شهر تهران با كمال عجله، و چنانچه اشتباهى رخ داده از خواننده اميد عفو را دارم، و أنا الأحقر المذنب المنزوى «محمد كاظم بن أحمد بن محمد جعفر الجزائري الموسوي» غفر اللّه له و لوالديه بمحمد و آله الطاهرين - صلوات عليهم أجمعين - حامدا مصلّيا مستغفرا، و إنّي وقعت في زمان صار الجهل فيه مشهورا، و علم الدين كأن لم يكن شيئا مذكورا، لا إله إلاّ اللّه.

أنوار (هدية) الكلام في ما رأيناه في هذا المقام

اشاره

سيد محمد كاظم بن احمد جزائرى (قرن 14 ق) تحقق: سيد جعفر حسينى اشكورى

درآمد

مؤلّف

نام كامل وى «سيد محمد كاظم بن احمد بن محمد جعفر بن عبد الصمد جزايرى شوشترى» است. شرح حال وى در مقدمۀ رسالۀ قبلى ذكر گرديد.

أنوار الكلام

مؤلّف، دو رساله در شرح حال عالمان نوشته است، بدين مشخصات:

1. نخبة البشر في أحوال علماء القرن الرابع عشر.

در اين رسالۀ مؤلّف بنا داشته است احوال علماى قرن چهاردهم را درج نمايد، ولى تنها شرح حال 24 شخصيت را آورده است. اين رساله را مؤلّف در سال 1359 ق تأليف نموده و نسخۀ اصل آن در كتابخانۀ آية اللّه مرعشى نجفى به شمارۀ 10109 نگهدارى مى شود.(1)

و از روى همين نسخه توسط محقق گرامى جناب آقاى حسين متقى تصحيح، و در سالنامۀ ميراث اسلامى ايران به چاپ رسيده است.(2)


1) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ آية اللّه مرعشى، ج 26، ص 77.

2) . ميراث اسلامى ايران، به كوشش رسول جعفريان، دفتر نهم، ص 275-290.

2. رسالۀ ديگرى كه مؤلّف، آن را در شرح حال عالمانى كه در نجف ملاقات نموده، نوشته است. او ابتدا نام آن را «هدية الكلام في من رأيناه في هذا المقام» نهاده، ولى بعدا در آن تجديد نظر نموده و نام آن را أنوار الكلام في ما رأيناه في هذا المقام گذارده است. اين رساله شامل شرح حال 23 شخصيت است.

بين كتاب اوّل (نخبة البشر) و رسالۀ دوم (أنوار الكلام) نسبت عموم و خصوص من وجه وجود دارد؛ بدين معنى كه هفده شرح حال در هر دو مشترك است، ولى شش شرح حال در أنوار الكلام وجود دارد كه در نخبة البشر نيست و هفت شرح حال ديگر در نخبة البشر وجود دارد كه در أنوار الكلام نيست. بدين تفصيل:

شرح حال هاى مشترك در هر دو رساله

1.

ميرزا ابو الحسن عبد الحسين مشكينى؛

2.

سيّد ابو الحسن موسوى اصفهانى؛

3.

سيّد آقا احمد بن حسين موسوى جزايرى تسترى؛

4.

حاج سيّد احمد بن محمد جعفر موسوى جزايرى؛

5.

حاج شيخ محمد تقى طهرانى؛

6.

حاج سيّد محمد جعفر بن عبد الصمد موسوى جزايرى؛

7.

شيخ محمد جعفر يزدى؛

8.

حاج آقا سيّد حسين بن محمود قمى طباطبايى؛

9.

حاج شيخ محمد حسين بن محمد حسن معين التجّار اصفهانى؛

10.

حاج شيخ عباس بن محمد رضا قمى؛

11.

حاج شيخ على بن ابراهيم قمى؛

12.

شيخ مرتضى بن عباس بهبهاني؛

13.

سيّد محمود بن سلطان على خان حسينى مرعشى؛

14.

ميرزا محمد علي بن ابو القاسم اردوبادى؛

15.

شيخ مرتضى طالقانى؛

16.

سيّد نعمة اللّه بن محمد جعفر موسوى جزايرى؛

17.

سيّد نور الدين بن محمد جعفر موسوى جزايرى.

شرح حال هاى مختص به أنوار الكلام

18.

سيّد ابو القاسم خويى؛

19.

باقر بن حسين بن محمود قمى طباطبايى؛

20.

سيّد تقى بن احمد طالقانى؛

21.

ميرزا محمد حسين نايينى؛

22.

حاج سيّد علي بن محمد كاظم يزدى طباطبايى؛

23.

سيّد هدايت اللّه جزايرى.

شرح حال هاى مختص به نخبة البشر

24.

سيّد احمد بن سيد محمد موسوى جزايرى؛

25.

باقر تسترى؛

26.

عبد الجواد مازندرانى؛

27.

عبد الصمد تسترى؛

28.

ميرزا محمد طهرانى؛

29.

على اكبر خوانسارى؛

30.

ميرزا هادى خراسانى؛

نسخه هاى «أنوار الكلام»

از اين رساله تاكنون سه نسخه شناسايى گرديده كه هر سه به خطّ مؤلّف و به منزلۀ سه تحرير است، با اين تفصيل:

1. نسخۀ كتابخانۀ مركز احياء ميراث اسلامى به شماره 168، كه

مؤلّف تأليف آن را در 16 رمضان 1358 به پايان رسانده است.(1)

در آغاز اين نسخه تقريظى از ميرزا محمد على اردوبادى تحرير شده است. متن تقريظ وى چنين است:

«بسم اللّه خير الأسماء له الحمد و المجد و الكبرياء و صلّى اللّه على سيّدنا خاتم الأنبياء و آله الأئمّة الامناء.

و بعد: فإنّ سيّدنا المؤلّف لا يزال ملمّا بمواضيع شريفة هي ريّ الصادي و بهجة النادي، شنشنة سلفه الأعاظم الذين أفادوا فأجادوا، و ملئوا الدهر صحائف كريمة و كتبا قيّمة، و نشروا العلم على أديم الأرض نجوما و بدورا نشئت السماء بدرا ديّها و أقمارها، و ثبوا في جوّ العالم عرفا كريما للفضائل تهبّ به الصبا.

و لقد حدا شرف المنبت و طهارة الجذوم سيّدنا المؤلّف إلى أن يكون له اسوة بسلفه الطاهر، و أن يكونوا قدوة له في تحرّي الفضائل، فكان هذا المعجم الصغير من نماذج تلك النزعة الشريفة (و المرء مخبوء تحت لسانه لا طيلسانه)، و الأمل وطيد بأنّه في مسيره الحثيث إلى التقدّم سوف يدرك شاءوا منيعا و ذروة رفيعة من العبقرية و النبوغ إن شاء اللّه تعالى، و الحمد للّه بدءا و عودا. الأحقر محمد على الغروي الاردوبادي».

با مهر بيضوى، با سجع «محمد على».

2. نسخۀ كتابخانۀ مسجد اعظم قم به شمارۀ 291.(2)مؤلّف تحرير و تنظيم اين نسخه را در شهر قم در 11 ذى قعدۀ 1384 ق، به پايان رسانده است. مؤلّف پس از پايان كتاب، اجازات خود را نيز اضافه نموده كه همان رسالۀ قبلى - نزهد الانظار في مشايخ الاجازة إلى الأئمة

1) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ مركز احياء ميراث اسلامى، ج 1، ص 238.

2) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ مسجد اعظم قم، ص 439.

الاطهار عليهم السّلام - است كه پيش ازاين رساله درج شده است.

3. نسخۀ كتابخانۀ مرحوم شرف الدين در شوشتر، كه عكس آن در كتابخانۀ مركز احياء ميراث اسلامى به شماره 3060 محفوظ است.

اين نسخه را مؤلّف در سال 1391 ق برابر با سال 1350 ش در تهران تحرير نموده است. در اين نسخه مؤلّف نام كتاب را به أنوار الكلام في ما رأيناه في هذا المقام تغيير داده و اجازاتش را مستقلا در رساله اى با نام نزهة الأنظار و قبل از أنوار الكلام تحرير نموده است.

ميرزا محمد جزايرى (عموزادۀ مؤلّف و متوفاى 1385 ش در تهران) بر رسالۀ أنوار الكلام تعليقات سودمندى نگاشته كه نام آن را مرام الأنام في حاشية أنوار الكلام في ما رأيناه في هذا المقام ناميده است. اين تعليقات در هر دو نسخۀ كتاب موجود است.

تحقيق حاضر بر اساس دو نسخۀ مذكور سامان يافته و در پاورقى نيز تعليقات ميرزا محمد جزايرى، درج شده است.

و الحمد للّه أوّلا و آخرا.

تصویر

T15

تصویر

T16

متن رساله

اشاره

بسم اللّه الرحمن الرحيم الحمد للّه على جميع نعمه، و نشكره على جميع قسمه، و نصلّى و نسلّم على محمد صلّى اللّه عليه و آله الذي نصبه علما على طاعته و قائدا إلى جنّته، و على باب علمه الذي نصبه علما للإسلام و رفعه لكسر الأصنام، و على أولاده مصابيح الظلام من اليوم إلى يوم القيام(1)

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمد للّه الذي رفع درجات العلماء، و جعلهم مشكاة الضياء و للأنبياء خلفاء، و رجّح مدادهم على دماء الشهداء، و الصلاة و السلام على صاحب الشريعة الغرّاء خاتم المرسلين و مقنّن الملّة البيضاء محمد صلّى اللّه عليه و آله الخيرة الأتقياء.

أما بعد: فيقول العبد الجاني المحتاج إلى رحمة ربّه الباري «محمد بن نعمة اللّه بن محمد جعفر بن عبد الصمد الموسوي الجزائري الشوشتري النجفي» المسكين بحمد اللّه و المدفن إن شاء اللّه: إنّ هذه حواش علّقتها على هذا الكتاب المسمّى ب‍ أنوار الكلام فيما رأيناه في هذا المقام، و سمّيتها ب‍ مرام الأنام في حاشية أنوار الكلام في ما رأيناه في هذا المقام، و أسأله أن يوفقني ربي تعالى لإتمامه.

.

و بعد: فيقول العبد الفقير الجاني الأسير الفاني المستحق إلى رحمة ربّه الراحم «السيّد محمد كاظم بن أحمد بن محمد جعفر بن عبد الصمد بن أحمد بن محمد بن طيّب بن محمد بن نور الدين بن نعمة اللّه الموسوي الحسيني الجزائري» حشرهم اللّه مع أجدادهم الطاهرين المعصومين صلوات اللّه عليهم أجمعين: لا يخفى على إخواننا المؤمنين الكرام أنّ هذه وجيزة تبحث فيها عن أحوال علماء الأعلام الذين رأيناهم في هذا المقام، جمعتها لتكون ذخيرة منّي عند ربّي العلاّم، و أسأل اللّه التوفيق لاختتام المرام، سمّيتها ب‍ أنوار الكلام(2)فيما رأيناه في هذا المقام، و اللّه أعلم بالصواب.

حرف ألف

ميرزا أبو الحسن بن عبد الحسين المشكيني

كان عالما فاضلا ورعا في دين اللّه اصوليا فقيها، له حاشية على كفاية الأصول في


1) .

2) . در نسخۀ مسجد اعظم: هدية الكلام.

المجلّدين: المجلد الأول مطبوع في النجف الأشرف، و الثاني ليس بمطبوع(1)، و له غير ذلك من المؤلفات في الفقه و الأصول، توفي شهر جمادى الثانية سنة 1358 ثمانية و خمسين و ثلاثمائة بعد ألف من الهجرة النبويّة - على هاجرها آلاف الصلاة و السلام و التحية - في الكاظمين عليهما السّلام، و حمل جنازته إلى النجف الأشرف، و دفن بمقبرة الواقعة في يمين مقبرة الآية اللّه السيّد محمد كاظم اليزدي في الصحن الشريف.

و له من الأولاد الذكر و ثلاثة: اثنين منهما مشتغلين في النجف الأشرف و الآخر في مملكة الإيران.

السيّد أبو الحسن الموسوي الأصبهاني

أبوه السيّد محمد دفين خوانسار ابن العالم السيّد عبد الحميد دفين أصفهان ابن العالم السيّد محمّد الموسوي الأصفهاني دام ظلّه، انتهت إليه رئاسة الدينية و المرجعية التقليدية، و في الحقيقة عالم فقيه مقلّد مدرّس رئيس عين الجراية لطلاب العلم، مولده 1284 أربعة و ثمانين و مائتين بعد ألف(2)، من أجلّاء تلامذة ملّا كاظم الخراساني و يروي إجازة عنه و عن غيره.

السيّد أبو القاسم الخوئي

عالم فاضل، له تقريرات ميرزا حسين النائيني في الأصول، و له غير ذلك من المؤلفات لا مجال لذكرهم.

السيّد آقا أحمد بن حسين بن محمد بن حسين بن عبد الكريم بن محمد جواد بن عبد اللّه بن نور الدين بن نعمة اللّه الموسوي الجزائري التستري المعروف بالسيّد آقا ابن سيّد بزرگ بن إمام جمعة التستري

عالم فاضل، له مؤلفات كثيرة منها: كتاب تعويد اللسان بتجويد القرآن و كتاب الإجازات(3)و الفوز العظيم في أحوال حسين بن عبد الكريم و غير ذلك(4)، سمعت منه أنّه ولد سنة


1) . قال: الثاني ليس بمطبوع، أقول: طبع أخيرا في هذه الأيام.

2) . توفيّ - رحمه اللّه تعالى - في الساعة الثانية من الليلة التاسعة من شهر ذي الحجّة الحرام سنة 1365 رحمة اللّه تعالى عليه إن شاء اللّه «محمّد عفي عنه».

3) . اسمه إجازات المشايخ و مجازات الشوامخ مرتّب على ثلاثة فصول: الفصل الأول: صور إجازات بعض العلماء له، الفصل الثاني: إجازاته - دام بقاه - لبعض أهل العلم، الفصل الثالث: إجازات أخر اقتضى الاهتمام بثبتها و ضبطها، انتهى. «محمد عفي عنه».

4) أقول: مراده من غير ذلك الكواكب الدريّة نظما و كتاب العجالة و صيغ النكاح و تتمة الشجرة و تنمية الثمرة و رسالة في آداب صلاة الليل و تعليقات على الروضة البهيّة في شرح اللمعة الدمشقية.

1291 واحد و تسعين و مائتين بعد ألف، و قال - مد ظلّه - في تاريخ ولادته هذه الأشعار:

يا سائلا ميلاد عبد عاثر *** اصغ إلى كلامه المكاثر

قد ولد العبد الحقير أحمد *** ابن الحسين الحبر ذي المفاخر

ابن الذكيّ اللوذعي الألمعي *** محمد ابن الحسين الطاهر

والده عبد الكريم بن الجواد الفطن *** أبوه عبد اللّه ذو المأثر

أبوه نور الدين خير ولد *** للسيّد المحدّث الجزائري

في شهر ذي القعدة رابع عشر *** وقت(1)طلوع فجر صدق باهر

من يومه الاسبوع يوم الأحد *** سنونه مفهومة من صاغر(2)

(1291)

يروي إجازة عن جماعة منهم: السيّد كمال الدين ميرزا آقا الدولت آبادي الملايري النجفي، و جدّي العلاّمة الحاج السيّد عبد الصمد التستري الجزائري(3)و الشيخ محمد بن(4)العظيم بن الرفيع بن الشفيع البروجردي الرازي(5)، و ثقة الإسلام السيّد محمد(6)المازندراني، و العلاّمة الحجّة الشيخ محمد رضا الدزفولي(7)، و الشيخ علي بن الشيخ محمد رضا آل كاشف الغطاء، و خاله السيّد أبو القاسم(8)بن أحمد بن الحسين بن عبد الكريم المذكورين الموسوي الجزائري(9).


1) . هكذا: مطلع فجر صادق و باهر. «محمّد عفي عنه».

2) . لو كان هكذا أحسن و هو: سنونه أبجد عين ناظر (1291).

3) . المتوفى سنة 1337.

4) . أقول: مراده من غير ذلك الكواكب الدريّة نظما و كتاب العجالة و صيغ النكاح و تتمة الشجرة و تنمية الثمرة و رسالة في آداب صلاة الليل و تعليقات على الروضة البهيّة في شرح اللمعة الدمشقية.

5) . أقول: رأيت صور أجازته - مد ظلّه - بخطوط مجيزية و استنسختها بحمد اللّه تعالى. «محمّد عفي عنه».

6) . السيّد محمد معروف بثقة الإسلام المازندراني الساروي ناظم ديوان الهاشمي مطبوع في كربلا.

7) . مؤلّف كتب كثيرة في الفقه و الأصول منها: جهد المقلّ في أجوبة المسائل و غيره. «محمد عفي عنه».

8) . المولود سنة 1281، المتوفى سنة 1354.

9) . و الفاضل المتتبع الشيخ آغابزرگ الطهراني، و الميرزا محمد السامرائي، و هبة الدين، و السيّد أبو القاسم الأصفهاني دام ظلّهم العالي. «محمّد عفي عنه»

الحاج سيّد أحمد بن محمد جعفر بن عبد الصمد بن أحمد بن محمد بن طيب بن محمد بن نور الدين بن نعمة اللّه الموسوي الجزائري.

الحاج سيّد أحمد بن محمد جعفر بن عبد الصمد بن أحمد بن محمد بن طيب بن محمد بن نور الدين بن نعمة اللّه الموسوي الجزائري(1)

هذا؛ و كان له اليد في غالب العلوم إلاّ أنّه لم يشتهر حقّ الاشتهار و لم يعرف حقّ المعرفة، و له مؤلّفات في النثر و النظم، و من مؤلفاته: تنبيه الجاهلين المطبوع في 95 ص في البمبئي سنة 1340، و مفتاح النجاة و هي منظومة فارسية في أصول الدين و فروع الدين طبع في النجف سنة 1340 أيضا، و منهج اليقين و هو منظوم عربي في أصول الدين طبع في النجف الأشرف على نفقة أبي الحسن مشير التجّار الساكن اليوم في الشام ابن الحاج رئيس.

و قد توفي المترجم ذي القعدة سنة 1364، محمد الموسوي الجزائري كتب هذه الترجمة على الاستعجال.

.

عالم فاضل شاعر له تأليفات منها: كتاب منهج اليقين في أصول الدين(2)، و مفتاح النجاة(3)المطبوعين في النجف الأشرف، و تنبيه الجاهلين(4)المطبوع في بمبئي، و نفاس الأخبار(5)، و أربعين حديث و غيره، ولد في شهر ذي الحجّة سنة 1306 في أرض تستر(6)، و يروي عن جماعة منهم: الحاج ميرزا حسين النائيني قدّس سرّه(7)، و شيخنا الحاج شيخ عباس القمي - حفظه اللّه(8)- الذي يأتي ذكره، و الشيخ آغابزرگ الطهراني.(9)

سافر في هذه السنة إلى مشهد مولاي علي بن موسى الرضا صلوات اللّه عليه،


1) . هو عمي السيّد الجليل الفقيه الأديب السيّد أحمد بن محمد بن جعفر بن الصمد الجزائري التستري الأصل النجفي التحصيل و المسكن و الطهراني المدفن، ولادته سنة 1307 كما حدّثني بذلك أخوه الأصغر منه الحاج السيّد نور الدين مد ظلّه، اشتغل بالعلوم الدينيّة هو و بنو أعمامه السيّد المفضال الأوحد السيّد محمد بن محمد مهدي ابن عبد الصمد المذكور و هو خالي من طرف الام، و السيّد المتقي الحاج السيّد محمد تقي بن محمد حسين بن عبد الصمد و هو جدّي من طرفها، اشتغلوا جميعا على الشيخ الفاضل المولى محمد حسين التستري المتوفى سنة 1368، ثم سافر المترجم لتكميل دروسه العالية من السطوح و خارج الفقه و الأصول إلى النجف، و أدرك المحقّق الخراساني صاحب الكفاية و حضر بحثه، و بعد وفاته أخذ يتردّد عند العلماء و في طليعتهم الأساتيد الثلاثة المتأخّرون المولى محمد حسين النائيني المتوفى سنة 1355 و الفقيه العظيم الاستاد ضياء الدين العراقي المتوفى سنة 1361 و الزعيم الروحي السيّد أبو الحسن الأصفهاني المتوفى سنة 1365.

2) . و هي منظومة عربي. «محمد عفي عنه».

3) . منظومة فارسي. «محمد عفي عنه».

4) . أيضا في أصول الدين، و لكن لا نظما بن نثرا، نعم نثر فيه بعض الأشعار منه.

5) . لم أر من نفائس الأخبار و أربعين حديثه أثرا.

6) . و توفي شهر ذي القعدة الحرام سنة 1364 في طهران و دفن هناك في قرب ابن بابويه القمي رحمة اللّه تعالى.

7) . المتوفى سنة 1355 في النجف الأشرف، و المدفون في الصحن الشريف قدس اللّه سرّه.

8) . ابن الشيخ محمد رضا بن رمضان القمي المولود سنة 1295، مؤلّف كتب كثيرة كمفاتيح الجنان في الأدعية و منتهى الآمال في أحوال النبي و الآل و غيره، توفي سنة 1359.

9) . الشيخ محمد محسن بن محمد على الشهير بالشيخ آغابزرگ الطهراني أدام اللّه تعالى بقاه، مؤلّف كتاب الذريعة إلى تصانيف الشيعة و مصفّى المقال في ذكر مصنّفي الرجال و غيره حفظه اللّه تعالى، انتهى. «محمد عفي عنه».

كتب لي بعض الأشعار بخطه و كتب في مكتوبه: إنّي قلت هذه الأشعار و دائما أقرأ هذه الأشعار بالحرم الرضوية، إنّي أذكر هذه الأشعار تيمنا و تبرّكا لاختتام هذا الكتاب و التوسّل إلى حضرة ثامن الأئمة عليه السّلام لشفاعتي يوم الحساب و طبع هذا المختصر:

شكر و ستايش خدا *** آمده ام بهر دعا

خدمت شاه دين رضا امام تاجدار من

عمّ بزرگوار من


امام هشتمين توئى *** قبلۀ هفتمين توئى

شافع مذنبين توئى *** گشا گره ز كار من

عمّ بزرگوار من


تا بروم سوى وطن

خدمت شاه ذو المنن

شير خدا ابو الحسن

گشا گره ز كار من

عمّ بزرگوار من


تو باب حيّ داوري *** تو وارث پيمبري

تو نور چشم حيدري *** گشا گره ز كار من

عمّ بزرگوار من


تا بروم سوى وطن

گر بروم به خوش دلى

خدمت جدّ خود على بسى خوشى است اين ولى

عمّ بزرگوار من


ز انبيا تو بهترى

به اوليا تو سروري

به ازكيا تو رهبري

گشا گره ز كار من

عمّ بزرگوار من


من از نجف بيامدم

به شهر توس خدمتت

بوسه زنم به تربتت

فيض برم ز مرقدت

عمّ بزرگوار من


تا كه سعادتي برم *** خوشه برم ز نعمتت

امام تاجدار من *** گشا گره ز كار من

عمّ بزرگوار من


چه ياد غربتت كنم خوشم كه من به غربتم

بر سر خوان نعمتت *** غرقۀ بزم رحمتم

عمّ بزرگوار من


خسته ز رنج فرقتم

مست زخم وحدتم

بادۀ وصلت اى شها

برده ز من قرار من

عمّ بزرگوار من


قسم به جدت اى شها *** نما به من ترحّمي

ز بحر جودت اى شها *** مرا بس است شبنمي

عمّ بزرگوار من


چو شبنمي به من رسد

جهان شود به كام من

عطا شود مرام من

گشا گره ز كار من

عمّ بزرگوار من


حرف الباء

باقر بن حسين بن محمود القمي الطباطبائي

عالم عابد فاضل ساكن كربلاء(1).

حرف التاء

الحاج الشيخ محمد التقي الطهراني

ابن الآقا مرتضى الهمداني الأصل الطهراني المولد في سنة 1282(2)و المسكن نزيل بمبئي الملقّب بالمقدّس من شدّة ورعه و قدسه، كان من خواصّ تلاميذ شيخنا العلاّمة الحاج ميرزا حسين الطهراني، و آية اللّه المولى محمد كاظم الخراساني، و شيخنا العلاّمة الحاج آغا رضا الهمداني، و كان في طهران تلمّذ على الميرزا الآشتياني، و صحب في النجف جملة من تلاميذ الآخوند المولى حسين قلي الهمداني، فربّي بيد الأساتيد علما و عملا و وفّق الجمع بينهما إلى أن ألحّ عليه جمع من الشيعة القاطنين في بمبئي في الذهاب إليهم ليستفيدوا من بركاته، فأجابهم في حدود سنة 1326 هجري، و إلى اليوم مستنيرون بأنواره. كتب في الفقه و الأصول كثيرا، لكنّها بعدا في المبيضّة، و له كتاب الأربعين يذكر الخبر و يتكلّم في سنده أوّلا ثمّ في شرحه و دلالته، و الغالب عليه أخبار الأحكام و الأخلاق، و له رسالة في وجوب الحجاب، و بعد مشغول بالتصنيف، انتهى.

أقول: قرأت عنده جزء من الكافي و تفسير الصافي، توفي، في آخر شوّال سنة 1358.

السيّد تقي بن أحمد الطالقاني

ساكن الغريّ فاضل؛ ذكرته في هذا الكتاب لأنّه من فضلاء طلاّب زمانه.(3)توفّي في مدينة المنوّرة، و دفن هناك رضوان اللّه عليه.


1) . در نسخۀ اصل ترجمه حذف شده است، ولى در نسخۀ «ش» و «م» مطالب فوق آمده است.

2) . حدّثني ثقة قال: قال لي: إنّي ولدت في يوم وفات علاّمة الأنصاري نوّر اللّه مرقده. (مؤلف). در نقباء البشر تاريخ تولد شيخ محمّد تقى تهرانى 1281 ق آمده است كه مطابق با سال وفات شيخ انصارى است. ولى در متن رسالۀ حاضر 1282 ذكر شده است. ر. ك: نقباء البشر، ج 1، ص 269.

3) . در نسخۀ اصل ترجمه حذف شده است، ولى در نسخۀ «ش» و «م» مطالب فوق مذكور است.

حرف الجيم

الحاج سيّد محمد جعفر بن عبد الصمد بن أحمد بن محمد بن طيّب بن محمد بن نور الدين بن نعمة اللّه الموسوي الحسيني الجزائري

كان عالما فاضلا زاهدا عابدا له مجالس اسمه نجاة العقبات(1)، ولد سنة 1274، و قال الوفائي - عليه الرحمة - في تاريخ ولادته بالفارسية هذين البيتين:

هشتم ماه حجة الإسلام *** دوحۀ احمدى گرفته ثمر

بهر تاريخ سال مولد او *** سر بدر كرد خامه از دفتر

گفت از لاله زار عبد صمد *** لالۀ جعفرى بود جعفر

(1274)

و توفي في شهر شوال(2)سنة 1352 و قلت في تاريخ وفاته:

چون پديدار شد مه شوّال *** رفت از اين جهان شهنشاهى

بهر تاريخ فوت او هشيار *** «شنبغ» را حساب كن خواهى

(1352)

و له من الأولاد الذكور أربعة أحدهم والدي الّذي ذكرته، و الثاني و الثالث و الرابع يأتي ذكرهم إن شاء اللّه.

و يروي إجازة عن شيخ محمد طاهر الدزفولي، و العلاّمة الشيخ محمد تقي الشيرازي، و السيّد محمد كاظم اليزدي الطباطبائي، و دفن بوادي السلام بالنجف الأشرف، جمع اللّه بيني و بينه و بين أئمة الطاهرين صلوات اللّه عليهم أجمعين.

الشيخ محمد جعفر التفتي اليزدي

عالم فاضل محبّا للحديث و الرجال، أخذ عليّ و سمع منّي جمع من الأحاديث و المشايخ، و يروي عن شيخ إجازتنا الحاج شيخ عباس القمي، و العلاّمة الرازي،


1) . أقول: إنّ المطلب في هذا المقام اشتبه [عليه]؛ لأنّ المجالس من تأليف أبيه أي أبي سيّد محمد جعفر و لا من سيّد حضرته. كتبه الأحقر الجاني محمد الموسوي الجزائري سنة 1365.

2) . توفّي شهر محرّم. «محمّد».

و عنده وجيزة كتب له في ترجمة حياتي(1)، انتهى.

حرف الحاء

الحاج آقا سيّد حسين بن محمود القمي الطباطبائي

الحاج آقا سيّد حسين بن محمود القمي الطباطبائي(2)

من تلامذه العلاّمة ميرزا محمد تقي الشيرازي يروي إجازة عن شيخ إجازتنا خاتم المحدّثين الحاج شيخ عباس القمي - حفظه اللّه - الذي يأتي ذكره إن شاء اللّه، و الحاج سيّد مرتضى الكشميري، و الحاج ميرزا حسين الخليلي و هو ساكن في كربلاء، و أولاده و أحفاده أهل علم و فضل؛ هداهم اللّه إن شاء اللّه إلى صراط مستقيم، و حفظ بوجودهم شريعة سيّد المرسلين.

الشيخ حسين بن مشكور النجفي

عالم فاضل نزيل النجف الأشرف.

الحاج شيخ محمد حسين ابن الحاج محمد حسن معين التجّار الأصفهاني

عالم فاضل زاهد عابد، تلمّذ أوائل أمره على الشيخ الجليل الشيخ حسن التويسركاني في السطوح، ثم اختصّ ببحث استاده شيخنا العلاّمة المولى محمد كاظم الخراساني، و كتب على كفاية استاده حاشية، و كان والده مجاورا للكاظمية و بها توفي أوائل سنة 1344، و هو اليوم أحد المدرّسين في النجف، و طبع حاشيته على الكفاية الموسومة بنهاية الدراية في طهران سنة 1344 و ذكر في آخره تصانيفه مثل: حاشية البيع و الخيارات من مكاسب العلاّمة الأنصاري، و حاشية طهارته، و رسالة الاجتهاد و التقليد، و رسالة العدالة، و رسالتان في المشتق، و رسالة في المعاد، و أيضا له ديوان بالفارسية في مدح أهل البيت عليهم السّلام، و من جملة أشعاره في مدح أسد اللّه الغالب عليّ بن أبي طالب عليه السّلام هذا المخمّس:


1) . الظاهر أنّ هذه الترجمة بخط والد المؤلّف كما أشار إليه المحشّي و قال: المظنون عندي أنّ هذه السطور التي في الحاشية بخط والد المؤلّف.

2) . توفي يوم الخميس 14 ربيع الاول سنة 1362، و دفن في النجف الأشرف في مقبرة شيخ الشريعة الأصفهاني في الصحن الشريف، انتهى. «محمّد عفي عنه».

صبا درود بى كران بحيث يملأ الفضا *** بكن نثار آستانۀ عليّ مرتضى

وليّ كارخانۀ قدر مهيمن قضا *** محيط معرفت مدار حلم و مركز رضا

كه كعبۀ درش بود مطاف و مستجار من

و يروي عن السيّد حسن الصدر.

حرف الخاء إلى الظاء

لا يوجد في زماننا.

حرف العين

الحاج شيخ عباس بن محمد رضا القمي

زاهد عابد محدّث خبير بصير و عالم عامل، ينبغي أن تقول خاتم المحدّثين، صاحب تأليفات كثيرة منهم: كتاب مفاتيح الجنان و سفينة البحار و منتهى الآمال و أنوار البهيّة و الكنى و الألقاب و غير ذلك. ولد سنة 1291(1)، و هو يروي عن جماعة منهم: الميرزا حسين النوري الطبرسي طاب ثراه، و السيّد حسن الصدر و غيره.

أقول: و أنا أروي عنه إجازة و حضرت مجلسه - دام ظلّه - كرارا مرارا.

الحاج شيخ علي بن إبراهيم القمي

زاهد عالم عابد(2).

الحاج سيّد علي بن محمد جعفر بن عبد الصمد الموسوي الجزائري

عالم فاضل، نزيل تستر من بلاد خوزستان المحروسة، توفّي سنة 1372، و دفن في بلدة قم.(3)

الحاج سيّد علي بن محمد كاظم اليزدي الطباطبائي

عالم زاهد عابد، ساكن الغري، يروي عن عمّه.


1) . توفّي سنة 1359 الهجري القمري.

2) . و هو يروي عن حاج شيخ عباس القمي و غيره.

3) . ترجمه فقط در نسخۀ «م» آمده است.

حرف الغين إلى الكاف

لا يوجد في زماننا.

حرف الميم

الشيخ مرتضى بن عباس البهبهاني

كان عالما فاضلا زاهدا، و كان له المقامات العلمية و العملية، تلمّذ عند تلامذة الشيخ هادي بن محمد أمين الطهراني المعروف في النجف الأشرف و غيرهم، توفّي في الليلة الثالث عشر من شهر رمضان الموافق لليلة الخميس سنة 1358 ثمانية و خمسين و ثلاثمائة بعد ألف، قلت في تاريخ وفاته:

لمّا مضى ثالث عشر من شهر *** راح صديقي مرتضى من دهر

في رمضان أفضل الشهور *** و ليلة الجمعة نزول النور

في أرض الغريّ‌، و دفن بوادي السلام، و عاش في هذا الدنيا الدنيّة أكثر من ستّين سنة، سمعت منه قال: لمّا توفّي الشيخ جعفر التستري(1)أنا ابن ستّة أو سبعة سنين - الترديد منّي - سمعت منه - نوّر اللّه تبارك و تعالى مرقده - حكايات لطيفة من شرح فقهاء الماضين - رحمهم اللّه تعالى منهم - قال: سمعت عن والدي قال: سمعت عن رجل ثقة قال: كنت عند العالم الفاضل الحاج سيّد على التستري(2)

نجل محمد بن طيّب على من فضله في كلّ علم منجلي

شاق إلى الفوز بقرب ربّه لا كمتيّم هوى لصبّه

و مذ تجلّى ربّه الغفور أرّخته فاض عليه النور (1283)

نوّر اللّه مرقده، فدخل عليه العلاّمة الأنصاري رحمه اللّه، فنظر إليه السيّد فقال له بلسان الفارسي: «مرتضى رياست به تو متوجّه شده خودت را بپا»، ترجمته بالعربية هكذا: «مرتضى فقد توجّه إليك الرئاسة فواظب على نفسك». فلمّا سمع عنه العلاّمة الأنصاري هذا الكلام بكى فقال له: يا سيّدي، فقد اشتغلت بأمرك في العلوم الدينيّة، جمع اللّه بيني و بينه و بين

1) . سنة 1303. «محمد الموسوي الجزائري».

2) . علي بن محمد بن طيّب بن محمد بن نور الدين بن نعمة اللّه الموسوي الجزائري، صار في مدة عمره سنتين رئيسا على المسلمين، توفّي سنة 1283 بغافر، و قال في كتاب فصوص اليواقيت في تاريخ وفاته ما هذا لفظه: و من غرر التواريخ قولنا في وفاة الحاج السيّد علي بن محمد بن طيّب الموسوي التستري و هو أحد مشايخ إجازتنا:

أوليائه في منازل المخبتين؛ فإنّه أرحم الراحمين.

السيّد محمود بن سلطان على خان الحسيني المرعشي

عالم فاضل، ولد سنة 1286 (غفور) بأرض تستر، و قلت في تاريخ ولادته:

اسمع من الفقير ابن أمجد *** الكاظم ابن أحمد المؤيّد

قد ولد سيّدنا المحمود *** خليلنا استادنا الممجود

أبوه سلطان على خان و قد *** سافر من الدنيا إلى بيت اللحد

مولده لفظ (غفور) اكتسب *** إن أنت مسموع كلامي فاحتسب(1)

صاحب مؤلّفات كثيرة منها: كتاب فوائد المحمودية، و منجي العباد، و تقريرات على ألفية ابن مالك، و غير ذلك من الكتب، يروي إجازة عن العلاّمة الرازي(2).

ميرزا محمد علي بن ميرزا أبو القاسم الأوردبادي

قال شيخ إجازتنا في كتاب الكنى و الألقاب: العالم الفاضل البارع الأديب الشاعر، رأيت بخطّه أنّه ولد 21 رجب سنة 1312، و أخذ العلم عن والده و أساتذة العلم: شيخ الشريعة الأصبهاني و حجة الإسلام الميرزا على آقا الشيرازي و الشيخ البلاغي - قدّس اللّه أسرارهم - و غيره، له تآليف كثيرة و رسائل و مقالات كثيرة و أشعار جيّدة، و من شعره في مدح أمير المؤمنين عليه السّلام:

فقد وضح الهدى في يوم خمّ *** ينوء بعبئه النبأ العظيم

فغضّت طرفها عنه نمير *** كما عن رشده ضلّت تميم

و يروي(3)عن أكثر من أربعين مشايخ لا مجال لذكرهم، و أنا أروي عنه.

ميرزا محمد حسين النائيني

عالم فاضل مرجع للتقليد في زمانه، توفي سنة 1355، و دفن بمقبرة المعروف باسمه في الصحن الشريف في النجف الأشرف، يروي عن جماعة منهم الحاج ميرزا


1) . در نسخۀ «ش»: إن أنت في علم الحساب كملا.

2) . المراد من العلاّمة الرازي هو العلاّمة المتتبع الجليل صاحب الذريعة الشيخ آغابزرگ الطهراني دام ظلّه العالي إن شاء اللّه تعالى. «محمّد».

3) . و يروي عن العلاّمة الكبير السيّد آقا التستري أدام اللّه تعالى ظلّه، السابق ذكره. «محمّد عفى عنه».

حسين النوري الطبرسي طاب ثراه.

الشيخ مرتضى الطالقاني

عالم فاضل، أحد المدرّسين في النجف الأشرف و هو ساكن في مدرسة آية اللّه السيّد محمد كاظم اليزدي رحمة اللّه عليه.

حرف النّون

السيّد نعمة اللّه بن محمد جعفر الموسوي الجزائري

السيّد نعمة اللّه(1)بن محمد جعفر الموسوي الجزائري

عالم فاضل، يروي عن شيخنا العلاّمة الرازي.

السيّد نور الدين بن محمد جعفر الموسوي الجزائري

السيّد نور الدين(2)بن محمد جعفر الموسوي الجزائري

عالم فاضل، له كتاب خصائص الزينبية بالفارسية، يروي عن جماعة منهم: الشيخ محمد باقر نزيل بيرجند قدّس سرّه، و السيّد حسن الصدر، و السيّد على الطباطبائي اليزدي الذي مرّ ذكره، و السيّد هبة الدين الشهرستاني، و السيّد آقا التستري و غيره. توفّي سنة 1384 في كربلاء، و دفن هناك.

حرف الواو و الياء

لا يوجد في زماننا.

حرف الهاء

السيّد هداية اللّه الجزائري

عالم فاضل، ساكن مدارس الهند، و له أشعار لطيفة انتهى(3).

تمّت رسالة هديّة الكلام بيد مؤلّفه الفقير الجاني الأسير الفاني «محمد كاظم(4)بن


1) . والدى - رحمه اللّه تعالى - كان عالما فاضلا غنيّا عن الوصف، ولد سنة 1326، و توفّي في بلدة شوشتر سنة 1362 و دفن في النجف الأشرف في سرداب جدّه الحاج سيد أحمد رحمه اللّه تعالى. «محمّد عفي عنه».

2) . عمّي العلاّمة المكين الحاج السيّد نور الدين دام ظلّه، مؤلّف: اصلاحات خوزستان، و الخصائص الزينبية، و أحسن المقال في تفسير الآل و غيره، ولد سنة 1313، حفظه اللّه تعالى إن شاء اللّه. «محمّد عفي عنه».

3) . اين شرح حال در نسخۀ اصل نيامده است.

4) . أقول: المؤلّف هو ابن عمّي الحاج السيّد أحمد - رحمه اللّه تعالى - و هو ساكن في الطهران. سابقا كان في النجف الأشرف، و اشتغل في العلوم الدينيّة، و لكن أخيرا مشى إلى الطهران، و والده توفّي هناك، و دفن أيضا هناك، فهو أيضا سكن هناك في الطهران، و نسأل اللّه تعالى أن يهدينا جميعا إلى الصراط السويّ‌، و قد تمّ على يد محشّيه الأحقر «محمد الموسوي الجزائري الغروي» المسكن إن شاء اللّه عفى اللّه عن جرائمه في سنة 1365 هجري.

أحمد بن محمد جعفر بن عبد الصمد بن أحمد بن محمد بن طيّب بن محمد بن نور الدين بن نعمة اللّه الموسوي الجزائري النجفي المسكن و المدفن» إن شاء اللّه. نحمد اللّه لسعادة اختتام هذه الوجيزة؛ لأنّه درّة عزيزة. و الحمد للّه أوّلا و آخرا، و صلّى اللّه على سيّدنا محمد و آله الطّيبين الطاهرين - صلوات اللّه عليهم أجمعين - في يوم السادس عشر من شهر رمضان المبارك سنة 1358 ثمانية و خمسين و ثلاثمائة بعد ألف.

قلت في تاريخ اختتامه هذه الأشعار:

حرّره الخاطي محمد كاظم *** على الذنوب كلّها ملازم

في شهرنا المشهور بالمبارك *** أفضل شهر عند كل سالك

لمّا مضى ثالث عشر منها و قد *** راح صديقي مرتضى إلى اللحد

سادس عشر ختمت من كلام *** هذا الكتاب المختصر مرام(1)


1) . قد صحّحته و علّقت عليه، و أنا الأحقر المؤلّف محمد كاظم الموسوي الجزائري.

فهارس:

فهارس عمومى ميراث (دفترهاى 1-20)

اشاره

فهارس عمومى ميراث (دفترهاى 1-20)

فهرست تفصيلى

الف: فهرست عنوان رساله ها

آداب الدعاء، سيد محمد موسوى 191/19

آداب عباسى، صدر الدين تبريزى (معرفى) 517/7

إبطال شبه المتأوّلين لنصّ ولاية أمير المؤمنين عليه السّلام 83/6

الاثنا عشرية، مؤلف ناشناخته 77/11

اجازات حديثى در كتابخانۀ محدث ارموى 407/12

اجازات الرواية و الوراثة، شيخ آقابزرگ تهرانى (معرفى) 529/7

اجازات سيّد عبد اللّه شبّر 523/16

اجازات شيخ صالح بحرانى 481/6 و 517/10

اجازات فيض كاشانى 597/2 و 447/3

اجازات علامه حلى 513/9

اجازات علامه مجلسى 521/4

اجازات فخر المحققين 421/14

اجازات محقّق كركى 311/1

اجازات محمّد أمين استرآبادى 519/6

اجازات محمد قاسم و محمّد جعفر نراقى 387/3

اجازات ميرزا جعفر طباطبائى حائرى 417/3

اجازات ميرزا مهدى بن ابو القاسم شهرستانى 521/5

اجازۀ خاتون آبادى به زين الدين على خوانسارى - مناقب الفضلاء

اجازۀ سيد حسن صدر به امامى خويى 453/3

اجازۀ نراقى به ملّا على آرانى 435/8

احاديث نبوى در متون كهن فارسى، زادهوش 307/17

أحوال رجال الاصول الستة عشر، احمديان 507/19

أخبار الزينبيات، العبيدلى 21/16

أدعية السر، فضل اللّه راوندى 189/4

الأربعون حديثا، عاملى (پدر شيخ بهايى) 135/2

الأربعون حديثا، قطيفى 9/8

الأربعون حديثا، محمد تقى مجلسى 103/1

الأربعون حديثا (منتخب)، محمد تقى هروى 493/17

الأربعون حديثا في فضائل أمير المؤمنين عليه السّلام، ابن ابى الفوارس 63/5

الأربعون حديثا في فضائل اهل البيت عليهم السّلام، ابن جعفريه 115/14

الأربعون حديثا في فضايل أمير المؤمنين عليه السّلام، سائل - صحيفة المحبة

الأربعون الزاهرة المنسوبة إلى العترة الطاهرة، عليه السّلام ابن جزرى 147/4

الأربعون الودعانية، ابن ودعان 185/17

الأربعين في إثبات إمامة أمير المؤمنين عليه السّلام، مفيد شيرازى 33/3

إزالة الأوهام في اشتباهات العوام في الأسماء و الأعلام، خويى (معرفى) 629/2

الاستبصار في النص على الأئمة الأطهار عليهم السّلام، كراجكى 89/2

الإسناد المصفى إلى آل المصطفى (المشيخة) 341/14

الأشعثيات يا الجعفريات (منتخب) - الأربعون الزاهرة

: الأربعون الزاهرة المنسوبة إلى العترة الطاهرة، عليهم السّلام

اعمال مساجد الكوفه، شريعتمدار استرآبادى 41/18

ألقاب الرسول و عترته، قطب راوندى 15/1

انجاب الثقات في فحول الرواة 235/12

الأنوار، ابن همام اسكافى - منتخب الأنوار

أنوار (هدية) الكلام في ما رأيناه في هذا المقام، سيد محمد كاظم جزائري 513/20

ايجاز المقال، حويزى (معرفى) 479/8

الإيجاز فى علمى الرجال و الدراية، استرآبادى 291/15

الإيضاح، قاضى نعمان 35/10

ايضاح الأنباء فى تعيين مولد خاتم الأنبياء صلّى اللّه عليه و آله و مقتل السيد الشهداء عليه السّلام، شهيد ثقة الاسلام تبريزى 167/20

بدرة المعاني في ترجمة اللئالي 133/16

برّ الإخوان، مؤلف ناشناخته 13/3

تاج الأشعار، فنجگردى - سلوة الشيعة

تبيان اللغه در لغت قرآن و صحيفه 81/15

تحفة الإخوان، مرندى (معرفى) 549/9

التحفة العلويّة 187/16

تحقيقى در تاريخ وفات فاطمۀ زهرا عليها السّلام 444/6

ترجمۀ دعاى صباح، سيد محمود جامى 231/1

ترجمۀ السيّد عبد الله الشبّر، قطيفى 493/16

ترجمۀ مفتاح الفلاح، تبريزى - آداب عباسى

ترجمۀ منظوم احاديث

: ترجمۀ منظوم دعاى صباح، قطب الدين نيريزى

: زبدة الأخبار، عادل خراسانى

: ستين عادلى، عادلى خراسانى

: صحيفة المحبة، سائل كاشانى

: گنج گهر، نديمى

: نظم نثر اللئالي، اشرف مراغى

: نظيم اللئالي، سيفى قزوينى

ترجمۀ منظوم دعاى صباح، قطب الدين نيريزى 239/6

ترجمه و شرح دعاى صباح كازرونى 347/9

التعازي، كوفى 79/4

التعقيبات و الدعوات، ابن فهد حلى 83/1

توضيح المرام في شرح تهذيب الأحكام (معرفى) 535/9

جوامع الكلام في دعائم الإسلام، سيد ميرزا جزايرى 529/6

جواهر الكلمات فيما يتعلق باحوال الرواة،

هزارجريبى 331/15

جواهر المطالب في فضائل على بن أبي طالب عليه السّلام 73/9

حاشية الاستبصار، استرآبادى 35/13

حاشية أصول الكافي، استرآبادى 229/8

حاشية رسالة عديمة النظير في أحوال أبي بصير 447/13

حاشية الصحيفة السجادية، ابن ادريس حلى 259/20

حاشية من لا يحضره الفقيه، استرآبادى 449/10

حاشية من لا يحضره الفقيه، شيخ بهايى 293/7

حديث قدسى

: أدعية اسر، فضل اللّه راوندى

: شرح حديث «أنا اللّه الّذي لا إله إلاّ أنا»

الخطبة المؤنقة لأمير المؤمنين عليه السّلام 19/10

الدرة الحمراة فى كيفية زيارة عاشوراء، محمد بن ابو الحسن شهدادى نايينى 373/20

دعاى سمات

: شرح دعاى صباح، شيخ عباس قمى

: وسيلة النجاة فى شرح دعاء السمات

دعاى صباح امام على عليه السّلام

: ترجمۀ دعاى صباح، سيد محمود جامى

: ترجمۀ منظوم دعاى صباح، قطب الدين نيريزى

: شرح دعاى صباح، شوشترى

دعاى كميل

: كاشف الاسرار (شرح دعاى كميل)

دعاى عرفۀ امام حسين عليه السّلام

: شرح دعاى عرفه، فقيه امامى (معرفى)

ذيل الإسناد المصفى إلى آل المصطفى 411/14

الرسالة الحقوقية، بحرانى 155/19

رسالة عديمة النظير في أحوال أبى بصير، خوانسارى 275/13

رسالة في أحوال الأخبار، قطب راوندي

مختصر رسالة في أحوال الأخبار

رسالۀ في أحوال أبي بصير، چهارسوقى 459/13

رسالة في تحقيق حال كتاب فقه الرضا عليه السّلام، چهار سوقى 455/7

رسالة فى علم الرجال، حسين بن محمّد حسينى 419/20

رسالة فى ما لم يثبت فيه حديث صحيح من الأبواب، فيروزآبادى 441/17

رشح الولاء، شفروه اصفهانى (معرفى) 585/5

رواشح السماوية، ميرداماد

: المراشح (تلخيص الرواشح السماوية)

زبدة الأخبار، عادل خراسانى 202/1

زبور العارفين، تركمانى قمى 109/11

زندگى نامۀ خودنوشت سيّد محمّد باقر يزدى 545/19

زندگى نامۀ خودنوشت شيخ آقابزرگ تهرانى 401/1

زندگى نامۀ خودنوشت شيخ على شريعتمدار 357/3

زندگى نامۀ خودنوشت ملا على آرانى - شرح الأحوال من البداية إلى المآل

زندگى نامۀ خودنوشت محمّد تقى هروى 479/17

زندگى نامۀ شيخ على ولديانى 461/12

زندگى نامۀ سيد جلال الدين محدث ارموى 447/12

السبعين في فضائل أمير المؤمنين عليه السّلام : صحيفة المحبة

ستايش نامۀ علامه مجلسى 551/5

ستين عادلى، عادل خراسانى 214/1

سلوة الشيعة (تاج الأشعار)، فنجگردى 263/7

سيف منتضى در شرح حديث امام رضا عليه السّلام 235/19

شرح احوال علامۀ مجلسى، بلاغى 21/4

شرح الأحوال من البداية إلى المآل 451/8

شرح چهار حديث منتخب از اربعين هروى 493/17

شرحان لحديث «هل رأيت رجلا»، ملا على نورى 141/3

شرح حديث «ان الارض على الحوت»، ملا على نورى 197/15

شرح حديث «أنا اللّه الّذي لا إله إلاّ أنا...»، محمّد مؤمن حسينى 161/3

شرح حديث زينب عطاره، ملا على نورى 305/18

شرح حديث «نية المؤمن خير من علمه» 305/9

شرح حديث نقطه، ابن تركه 173/1

شرح حديث «حبنا أهل البيت يكفّر الذنوب» 357/6

شرح حديث حقيقت، ابن همام شيرازى 207/5

شرح حديث حقيقت، خلخالى 113/16

شرح حديث حقيقت، دهدار 187/2

شرح حديث حقيقت، علامه حلى 183/3

شرح حديث حقيقت، على مرندى 327/14

شرح حديث رأس الجالوت، نراقى 233/2

شرح حديث «الرياء شرك و تركه كفر»، بحرانى 357/6

شرح حديث «من عرف نفسه»، تنكابنى 143/1

شرح حديث «من عرف نفسه»، سيد احمد علوى - المعارف الالهية

شرح حديث النورانية، ملا على نورى 197/15

شرح حديث عمران صابى، خويى - سيف منتضى در شرح حديث امام رضا عليه السّلام

شرح حديث عمران صابى، مختارى نائينى 463/6

شرح الحديثين (1 - الرياء شرك و تركه كفر 2 - حبنا أهل البيت يكفّر الذنوب)، بحرانى 357/6

شرح دعاى سمات

وسيلة النجاة فى شرح دعاء السمات

شرح دعاى السمات، شيخ عباس قمى 443/18

شرح دعاى صباح، شوشترى 53/12

شرح دعاى صنمى قريش، شفروه - رشح الولاء شرح دعاى كميل، اصطهباناتى - كاشف الأسرار

شرح دعاى عرفه، فقيه امامى (معرفى) 539/11

شرح دعاى «يا من تحلّ‌» 411/8

شرح طرق الشيخ الطوسي، شريعتمدار استرآبادى 497/2

شرح مائة كلمة للجاحظ

كاشف النكات في شرح الكلمات

شرح نهج البلاغة، و وبرى 37/15

الشفا في أخبار آل المصطفى عليهم السّلام، تبريزى (معرفى) 507/13

الشهاب فى الحكم و الآداب، بحرانى 37/17

صحيفة المحبة، سائل كاشانى 211/2

ضياء المفازات في طرق مشايخ الإجازات، شيخ آقابزرگ تهرانى 403/5

طريق الهداية في علم الدراية، مولانا 331/3

عرائس الحديث، روزبهان بقلى شيرازى - المكنون في حقائق الكلم النبويّة

عيون الأخبار في مناقب الأخيار (منتخب)، بغدادى 213/7 و 9/17

غاية المرام في فضائل عليّ و أولاده الكرام عليهم السّلام، شيعى سبزوارى 15/6

فصوص سليمانيه (شرح دعاى اهل بيت المعمور:

يا من اظهر الجميل) 243/15

فصول في التعقيبات و الدعوات، ابن فهد حلى - التعقيبات و الدعوات

فضائل شهر رجب، حسكانى 53/11

فقه الرضا عليه السّلام

: رساله في تحقيق حال كتاب فقه الرضا عليه السّلام

الفوائد الرجالية، ابو الهدى كلباسى 233/16

الفوائد الرجالية، بيرجندى 129/13

الفوائد الرجالية، محقق كركى 535/2

الفوائد الرجالية، مؤلف ناشناخته 255/1

فوائد في الدراية، شهيد ثانى 433/7

فهرس الصدرية في الإجازات العليّة، همدانى 349/11

قانون العدالة، هروى 31/12

كاشف الأسرار (شرح دعاى كميل)، اصطهباناتى 199/3

كاشف النكات في شرح الكلمات 269/6

كتاب الدعاء، مازندرانى (معرفى) 527/11

كتاب على عليه السلام 9/19

كشف الأحزان و سرور الإخوان 25/18

كشف المحجة فى شرح خطبة اللمّة، شبر 351/19

الكفاية في علم الدراية، ابو طالب زنجانى 479/5

گنج گهر، نديمى 145/8

لب اللباب في علم الرجال، شريعتمدار استرآبادى 395/2

مائة كلمة من كلمات امير المؤمنين عليه السّلام، جاحظ

: كاشف النكات في شرح الكلمات

مائدة الأسحار لخلّص المؤمنين الأخيار 157/14

المجالس المختارة من «عيون الأخبار فى مناقب الأخيار»، بغدادى 9/17

مجمع الاحاديث، حجت كوه كمرى (معرفى) 441/14

مجمع البحرين في مناقب السبطين الحسن و الحسين عليهما السّلام، رضوى 251/4

مختلف الرجال، بيرجندى 253/13

مختصر رسالة في أحوال الأخبار، قطب راوندى 249/5

المراتب في فضائل عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، بستى 105/6

المراشح (تلخيص الرواشح السماوية)، نائينى 289/11

مسند الإمام الرضا عليه السّلام 55/9

المشيخة - الإسناد المصفى إلى آل المصطفى

مشيخة الاستبصار - شرح طرق الشيخ الطوسي

مشيخة التهذيب - شرح طرق الشيخ الطوسي

معارج الوصول إلى معرفة فضل آل الرسول و البتول عليهم السّلام (معرفى) 503/18

المعارف الالهية، أحمد حسينى علوى 13/12

مفتاح الفرج، محمد حسين بن محمد صالح خاتون آبادى 83/20

مفتاح الفلاح، شيخ بهايى

: آداب عباسى (معرفى)

مكتوبات حديثى ائمه عليهم السّلام 7/9 و 7/10

مكتوبات حديثى أصحاب ائمه عليهم السّلام 7/11

المكنون في حقائق الكلم النبويّة، روزبهان بقلى شيرازى 255/2 و 35/8

ملحق نسخه من نهج البلاغة و جزء ابن ناقه 15/14

المناجاة الالهيات، به روايت فضل اللّه راوندى 53/2

مناقب الفضلاء، خاتون آبادى 439/4

منبع الأحكام، تنكابنى 469/18

منبع الغرر و مجمع الدرر 7/13

منتخب الأنوار في تاريخ الأئمة الأطهار عليهم السّلام، ابن همام اسكافى 13/5

منتخبات نسمات الأسحار 121/18

منتخب الجواهر العلية في الكلمات العلوية، بغدادى 33/7

منهاج الحق و اليقين في تفضيل عليّ أمير المؤمنين على ساير الأنبياء و المرسلين، سيّد ولىّ بن نعمة اللّه رضوى 9/20

مولد الفاطمة عليها السّلام، شيخ صدوق 173/19

ميراث بانان حديث در اروميه 7/12

ميزان السماء در تعيين مولد خاتم الأنبياء، محدّث نورى 387/6

نگاهى به اخبار «ان الارض على الحوت» 7/15

نثر اللئالي، طبرسى

: گنج گهر، نديمى

: نظم نثر اللئالي، اشرف مراغى

ندبة الإمام السجاد عليه السّلام، به روايت آوى 165/5

نزهة الأنظار في مشايخ الإجازة إلى أئمة الأطهار، سيد محمد كاظم جزائرى 481/20

نزهة أهل الحرمين فى عمارة المشهدين 455/19

نسمات الأسحار (منتخب) 121/18

نظم نثر اللئالي، اشرف مراغى 265/3

نظيم اللئالى، سيفى قزوينى 365/2

نهج البلاغة «معرفى نسخه اى كهن از نهج البلاغة» 431/1

وسيلة النجاة في شرح دعاء السمات 343/10

وصية النبي صلّى اللّه عليه و آله لعليّ بن أبي طالب عليه السّلام 11/2

ولايت نامۀ اميرالمؤمنين عليه السّلام، على خان خاكى 275/9

هداية السعداء في زيارة الشهداء 93/16

هدية الخير، بهاء الدوله نوربخش 371/9 و 219/10

ب: فهرست پديدآوردگان

آرانى. ملا على (1244 ق)

اجازۀ نراقى به آرانى 435/8

زندگى نامۀ خودنوشت ملا على آرانى 503/15

شرح الأحوال من البداية إلى المآل 451/8

آقابزرگ تهرانى (1389 ق)

إجازات الرواية و الوراثة 529/7

الإسناد المصطفى إلى آل المصطفى (المشيخة) 341/14

ذيل الإسناد المصطفى إلى آل المصطفى (المشيخة) 411/14

زندگى نامۀ خودنوشت شيخ آقابزرگ تهرانى 401/1

ضياء المفازات في طرق مشايخ الإجازات 403/5

آوى. حسن بن محمد (قرن 8 ق)

ندبة الإمام السجاد عليه السّلام برواية الآوي 165/5

ابن ابى الفوارس رازى. محمّد بن ابى مسلم (قرن 6 ق)

الأربعون في فضائل أمير المؤمنين عليه السّلام 63/5

ابن ادريس حلى، محمد بن منصور (قرن 598 ق)

حاشية الصحيفة السجادية 259/20

ابن تركه اصفهانى. صائن الدين على (830 ق)

شرح حديث نقطه 173/1

ابن جزرى. محمّد بن محمّد، شمس الدين (833 ق) الأربعون الزاهرة المنسوبة إلى العترة الطاهرة عليهم السّلام 147/4

ابن ساوجى - نخجوانى. محمد بن سعد

ابن جعفريه. ضياء الدين محمّد الحائرى (573 ق)

الأربعون حديثا في فضائل اهل البيت عليهم السّلام 115/14

ابن ناقه. احمد بن يحيى المسلى الكوفى (593 ق)

ملحق نسخه من نهج البلاغة و جزء ابن ناقه 15/14

ابن فهد حلى. احمد بن محمد (841 ق)

فصول في التعقيبات و الدعوات 83/1

ابن و دعان موصلى. محمد بن على (م 494 ق)

الأربعون الودعانية 185/17

ابن همام اسكافى. ابو على محمّد بن همام (336 ق)

منتخب الأنوار في تاريخ الأئمة الأطهار عليهم السّلام 13/5

ابن همام شيرازى (قرن 11 و 12 ق)

شرح حديث حقيقت 207/5

أحمد بن أبي الحسن عليّ بن إبراهيم (قرن 12 ق)

كاشف النكات في شرح الكلمات 269/6

أحمديان. محمد على (1417 ق)

أحوال رجال الاصول الستة عشر 507/19

اردبيلى. يوسف بن محسن (قرن 14 ق)

تحقيقى در تاريخ وفات فاطمۀ زهراء عليها السّلام 444/6

ارموى، سيد جلال الدين - محدث ارموى استرآبادى. على شريعتمدار (1315 ق)

زندگى نامۀ خودنوشت شيخ على شريعتمدار 357/3

استرآبادى. محمد (1025 ق)

حاشية الاستبصار 35/13

استرآبادى. محمد امين (1036 ق)

اجازات محمد امين الأسترآبادى 519/6

حاشية الاستبصار 35/13

حاشية اصول الكافي 229/8

حاشية من لا يحضره الفقيه 449/10

استرآبادى. محمد جعفر شريعتمدار (1263 ق)

اعمال مساجد الكوفه 41/18

الايجاز فى علمى الرجال و الدراية 291/15

شرح طرق الشيخ الطوسي 497/2

لبّ اللباب في علم الرجال 395/2

هداية السعداء في زيارة الشهداء 93/16

اسكافى. ابن همام - ابن همام اسكافى

اشرف مراغى. ابو على (قرن 9 ق)

نظم نثر اللئالي 265/3

اصطهباناتى. ميرزا ابو الحسن لارى (1338 ق)

كاشف الأسرار (شرح دعاى كميل) 199/3

اصفهانى. ابن تركه - ابن تركه اصفهانى

بحرانى. احمد بن محمد بن يوسف (1102 ق)

ستايش نامۀ علامه مجلسى 551/5

بحرانى. شيخ صالح (1098 ق)

اجازات شيخ صالح بحرانى 481/6 و 517/10

بحرانى. شيخ على بن عبد اللّه (1319 ق)

شرح الحديثين 357/6

بحرانى شيرازى. سيد ماجد (1097 ق)

فصوص سليمانيه (شرح دعاى اهل بيت المعمور: يا من اظهر الجميل) 243/15

بحرانى. يحيى بن عشيره (قرن 10 ق)

الرسالة الحقوقية 155/19

الشهاب فى الحكم و الآداب 37/17

بستى. قاضى ابو القاسم (420 ق)

المراتب في فضائل عليّ بن أبي طالب عليه السّلام 105/6

بغدادى. مولى على (نامعلوم)

منتخب الجواهر العلية في الكلمات العلوية 33/7

بغدادى. محمد بن محمد حسينى (480 ق)

عيون الأخبار في مناقب الأخيار (منتخب) 213/7 و 9/17

بلاغى. سيد عبد الحجة (1335 ش)

شرح احوال علامه مجلسى 21/4

بيرجندى. محمد باقر قائنى (1352 ق)

الفوائد الرجالية 129/13

مختلف الرجال 253/13

تبريزى. صدر الدين محمد (قرن 11 ق)

آداب عباسى (معرفى) 517/7

تبريزى. محمد رضا بن عبد المطلب (1208 ق)

الشفا في أخبار آل المصطفى عليهم السّلام (معرفى) 507/13

تركمانى قمى. على قلى خان بن قرچقاى خان (قرن 11 ق)

زبور العارفين 109/11

تميمى سبزوارى. على بن محمد (قرن 6 ق)

الخطبة المؤنقة لأمير المؤمنين عليه السّلام 19/10

تنكابنى. محمد بن سليمان (1302 ق)

منبع الأحكام 469/18

تنكابنى. سيد محمد مهدى (حدود 1280 ق)

شرح حديث «من عرف نفسه» 143/1

تونى. عبد الواسع علّامي - علاّمى تونى

ثقة الاسلام تبريزى. شهيد ميرزا على (شهادت 1330 ق)

ايضاح الأنباء فى تعيين مولد خاتم الأنبياء صلّى اللّه عليه و آله و مقتل سيّد الشهداء عليه السّلام 167/20

جامى. سيد محمود بن ابى نصر حسينى (نامعلوم)

ترجمه دعاى صباح 231/1

جزايرى. سيد ميرزا محمد (زنده در 1085 ق)

جوامع الكلام في دعائم الإسلام (معرفى) 529/6

جزائرى. محمد كاظم (قرن 14 ق)

أنوار (هدية) الكلام في ما رأيناه في هذا المقام 513/20

نزهة الأنظار في مشايخ الإجازة إلى أئمة الأطهار عليهم السّلام 481/20

چهارسوقى. محمد هاشم بن زين العابدين (1318 ق)

رسالة في تحقيق حال كتاب فقه الرضا عليه السّلام 455/7

رسالة في أحوال أبى بصير 459/13

حجت كوه كمرى. سيد محمد (1372 ق)

مجمع الاحاديث (معرفى) 441/14

حسكانى. عبيد اللّه بن عبد اللّه النيسابوري (قرن 5 ق)

فضائل شهر رجب 53/11

حسينى. حسين بن محمّد (قرن 13-14 ق)

رسالة فى علم الرجال 419/20

حسينى. محمد مؤمن بن قوام الدين محمد (قرن 12 ق)

شرح حديث «أنا اللّه الّذي لا إله إلاّ أنا» 161/3

حلى. حسن بن يوسف (726 ق)

اجازات علامه حلى 513/9

شرح حديث حقيقت 183/3

حموى. ابراهيم بن محمد. شيخ الاسلام (722 ق)

مسند الإمام الرضا عليه السّلام 55/9

حويزى. فرج اللّه (حدود 1100 ق)

إيجاز المقال (معرفى) 479/8

خاتون آبادى. محمد حسين (1151 ق)

مفتاح الفرج 83/20

مناقب الفضلاء 439/4

خاكى. على خان (قرن 10 ق)

ولايت نامۀ اميرالمؤمنين عليه السّلام 275/9

خلخالى. محمد على بن محمد حسين (قرن 13 ق)

شرح حديث حقيقت 113/16

خوانسارى. مهدى بن حسن (1246 ق)

عديمة النظير في أحوال أبي بصير 275/13

خويى. ابو القاسم بن عبد اللّه (1365 ق)

إزالة الأوهام (معرفى) 629/2

خويى. محمد بن ابو القاسم (قرن 13 ق)

سيف منتضى در شرح حديث امام رضا عليه السّلام 235/19

دهدار. خواجه محمد (1016 ق)

شرح حديث حقيقت 187/2

راوندى. فضل اللّه بن على (572 ق)

المناجاة الإلهيّات 53/2

أدعية السر 189/4

راوندى. قطب الدين (573 ق)

ألقاب الرسول و عترته 15/1

مختصر رسالة في أحوال الأخبار 249/5

رضوى. ولى بن نعمة اللّه (قرن 10 ق)

مجمع البحرين في مناقب السبطين 251/4

منهاج الحق و اليقين في تفضيل عليّ أمير المؤمنين على ساير الأنبياء و المرسلين 9/20

روزبهان بقلى شيرازى (606 ق)

المكنون في حقائق الكلم النبوية 255/2، 35/8

زرندى. شمس الدين محمد بن يوسف (750 ق)

معارج الوصول إلى معرفة فضل آل الرسول و البتول عليهم السّلام 503/18

زنجانى. ابو طالب (1329 ق)

الكفاية في علم الدراية 279/5

سائل كاشانى (قرن 10 ق)

صحيفة المحبة 211/2

سبزوارى. على تميمى - تميمى سبزوارى

سبزوارى. حسن شيعى - شيعى سبزوارى

سيفى قزوينى. محمد (1150 ق)

نظيم اللئالي 365/2

شبر. عبد اللّه بن محمد رضا (1242 ق)

الإجازات السيّد عبد اللّه شبّر 523/16

ترجمة السيّد عبد اللّه الشبّر 493/16

كشف المحجة فى شرح خطبة اللمّة 351/19

شبيرى زنجانى. سيد موسى

حاشية رسالة عديمة النظير في أحوال أبي بصير 447/13

شريعتمدار استرآبادى - استرآبادى

شفروه اصفهانى. اسعد (قرن 7 ق)

رشح الولاء (معرفى) 585/5

شوشترى. رضى الدين محمد (قرن 11 و 12 ق)

شرح دعاى صباح 53/12

شهدادى نائينى. محمد بن ابو الحسن شهدادى (م 1278 ق)

الدرة الحمراة فى كيفية زيارة العاشوراء 373/20

شهرستانى. سيد مهدى (1216 ق)

اجازات ميرزا مهدى شهرستانى 521/5

شهيد ثانى. زين الدين بن على عاملى (966 ق)

فوائد في الدراية 433/7

شيخ بهايى. محمد بن حسين (1030 ق)

حاشية من لا يحضره الفقيه 293/7

شيخ صدوق. محمد بن على قمى (381 ق)

مولد الفاطمه (ع) 173/19

شيخ طوسى. محمد بن حسن (460 ق)

شرح طرق الشيخ الطوسي 497/2

شيعى سبزوارى. حسن (قرن 8 ق)

غاية المرام 15/6

صدر كاظمينى. سيد حسن (1354 ق)

اجازۀ سيد حسن صدر به امام خويى 453/3

نزهة اهل الحرمين فى عمارة المشهدين 455/19

طالقانى. ملا نعيما عرفى (قرن 12 ق)

توضيح المرام في شرح تهذيب الأحكام (معرفى) 515/9

طباطبايى حائرى. جعفر (1321 ق)

إجازات الميرزا جعفر الطباطبائى 417/3

طريحى. فخر الدين بن محمد على (1085 ق)

جواهر المطالب في فضائل علي بن أبي طالب عليه السّلام 73/9

عادل خراسانى (قرن 10 ق)

زبدة الأخبار 202/1

ستين عادلى 214/1

عاملى. حسين بن عبد الصمد (پدر شيخ بهايى) (984 ق)

الأربعون حديثا 135/2

عبيدلى. سيد يحيى بن حسن (277 ق)

أخبار الزينبات 21/16

علامى تونى. عبد الواسع بن محمّد (قرن 12 ق)

وسيلة النجاة في شرح دعاء السمات 343/10

علوى حسنى كوفى. محمد (445 ق)

التعازي 79/4

علوى عاملى. سيد احمد (قرن 11 ق)

المعارف الالهية (شرح حديث من عرف نفسه) 13/12

على بن ابى طالب عليه السّلام (40 ق)

أدعية السر 189/4

دعاى صباح 231/1، 239/6

دعاى كميل 199/3

المناجاة الإلهيات 53/2

على بن الحسين. زين العابدين عليه السّلام (94 ق)

ندبة الإمام السجاد عليه السّلام 165/5

عنبرى. ابو فراس عبد الرحيم بن عبد العظيم (نامعلوم ق)

منبع الغرر و مجمع الدرر 7/13

عمادى مازندرانى. سيد اسماعيل (1350 ق)

كتاب الدعاء (معرفى) 527/11

فخر المحققين محمد بن حسن بن يوسف حلى (772 ق)

اجازات فخر المحققين 421/14

فقيه امامى. سيد احمد (1414 ق)

شرح دعاى عرفه (معرفى) 539/11

فنجگردى. ابو الحسن على (513 ق)

سلوة الشيعة (تاج الأشعار) 263/7

فيروزآبادى. مجد الدين محمّد بن يعقوب (م 817 ق)

رسالة فى ما لم يثبت فيه حديث صحيح من الأبواب 441/17

فيض كاشانى. محسن بن مرتضى (1091 ق)

اجازات فيض 597/2 و 447/3

قاضى نعمان بن محمّد بن حيون مغربى (363 ق)

الإيضاح 35/10

قزوينى. خليل بن غازى (1089 ق)

الحاشية على اصول الكافى (جمعها) 229/8

قطيفى. ابراهيم بن سليمان (984 ق)

الأربعون حديثا 9/8

قطيفى. محمد بن معصوم (1296 ق)

ترجمة السيّد عبد الله الشبّر 493/16

قمى. شيخ عباس (1359 ق)

شرح دعاء السمات 443/18

كازرونى. محمد تقى بن محمد شفيع (قرن 14 ق)

ترجمه و شرح دعاى صباح 347/9

كراجكى. ابو الفتح محمد (449 ق)

الاستبصار (الاستنصار) 89/2

كلباسى. ابو المهدى بن ابو المعالى (1365 ق)

الفوائد الرجالية 235/16

كربلايى. على بن حسين (قرن 12 ق)

شرح حديث «نية المؤمن خير من عمله» 305/9

مجلسى. محمد باقر (1110 ق)

إجازات العلامة المجلسي 521/4

ستايش نامۀ علامه مجلسى 551/5

مجلسى. محمد تقى (1070 ق)

الأربعون حديثا 103/1

محدث ارموى. سيد جلال الدين (1358 ش)

زندگى نامه شيخ على ولديانى 461/12

محقق كركى. على بن عبد العالى (940 ق)

الفوائد الرجالية 533/2

إجازات المحقق الكركي 311/1

محمّد بن ابو طالب (قرن 13 ق)

مائدة الأسحار لخلّص المؤمنين الأخيار 157/14

مختارى نائينى. بهاء الدين محمد (حدود 1140 ق)

شرح حديث عمران صابى 463/6

مدرس چهاردهى. محمد على (1324 ق)

تبيان اللغة در لغت قرآن و صحيفه 81/15

مرندى. على بن محمد جواد (1369 ق)

شرح حديث حقيقت 327/14

مرندى. ملا محمد سعيد واعظ (قرن 11 ق)

تحفة الأخوان (معرفى) 549/9

مفيد شيرازى. محمد (قرن 12 ق)

الأربعين في إثبات إمامة أمير المؤمنين عليه السّلام 33/3

موسوى. نور الدين محمد (حدود 1301 ق)

آداب الدعاء 191/19

مولانا. سيد محمد (1363 ق)

طريق الهداية في علم الدراية 331/3

مؤلف ناشناخته

الاثنا عشرية 77/11

إبطال شبه المتأوّلين 83/6

برّ الإخوان 13/3

التحفة العلويّة في شرح حديث حدوث اسماء الحسنى 187/16

شرح دعاى يا من تحلّ 411/8

الفوائد الرجالية 255/1

كشف الأحزان و سرور الإخوان 25/18

منتخب نسمات الأسحار 121/18

نائينى. محمّد بن محمد هادى (قرن 13 ق)

المراشح (تلخيص الرواشح السماوية) 289/11

نخجوانى. محمد بن سعد (ابن الساوجى) (قرن 8 ق)

بدرة المعاني في ترجمة اللئالي 133/16

نجفى. سيد محمد باقر نجفى

زندگى نامۀ خودنوشت سيّد محمّد باقر يزدى 545/19

نديمى (قرن 9 ق)

گنج گهر 145/8

نراقى. احمد (1245 ق)

اجازه به ملا على آرانى 435/8

نراقى. عبد الصاحب (1297 ق)

شرح حديث رأس الجالوت 233/2

نراقى. محمد جعفر (قرن 13 ق)

اجازات محمد جعفر نراقى 387/3

نراقى. محمد قاسم (قرن 13 ق)

اجازات محمد قاسم نراقى 387/3

نسفى. عمر بن محمد (537 ق)

وصية النبي صلّى اللّه عليه و آله لعليّ بن أبي طالب عليه السّلام 11/2

نوربخش. بهاء الدوله (915 ق)

هدية الخير 371/9 و 219/10

نورى. ميرزا حسين محدث (1320 ق)

ميزان السماء 387/6

نورى. ملا على (1246 ق)

شرح حديث «ان الارض على الحوت» 233/15

شرح حديث زينب عطاره 305/18

شرح حديث النورانية 197/15

شرحان لحديث «هل رأيت رجلا» 141/3

نيريزى. قطب الدين محمد (1173 ق)

ترجمۀ منظوم دعاى صباح 239/6

وبرى. احمد بن محمد (قرن 6 ق)

شرح نهج البلاغه 37/15

هروى. حسين بن سيف الدين (قرن 10 ق)

قانون العدالة 31/12

هروى اصفهانى. محمد تقى بن حسين (م 1299 ق)

زندگى نامۀ خودنوشت هروى 479/17

الاربعون حديثا (شرح چهار حديث) 493/17

هزارجريبى. احمد بن محمد مفيد (قرن 13 ق)

جواهر الكلمات فيما يتعلق باحوال الرواة 331/15

همدانى. على اكبر بن شير محمّد، صدر الاسلام (1325 ق)

فهرس الصدرية في الإجازات العليّة 349/11

ج. فهرست دفترهاى منتشر شده

دفتر اول

آغاز دفتر 7

ألقاب الرسول و عترته، قطب راوندى 15

التعقيبات و الدعوات، ابن فهد حلى 83

الأربعون حديثا، محمد تقى مجلسى 103

شرح حديث «من عرف نفسه»، تنكابنى 143

شرح حديث نقطه، ابن تركه 173

زبدة الأخبار، عادل خراسانى 202

ستين عادلى عادل خراسانى 214

ترجمۀ دعاى صباح، سيد محمود جامى 231

الفوائد الرجالية، مؤلف ناشناخته 255

اجازات محقّق كركي 311

زندگى نامۀ خودنوشت شيخ آقابزرگ تهرانى 401

نهج البلاغه «معرفى نسخه اى كهن از نهج البلاغه» 431

دفتر دوم

آغاز دفتر 7

وصية النبي صلّى اللّه عليه و آله لعليّ بن أبي طالب عليه السّلام 11

المناجاة الالهيات، به روايت فضل اللّه راوندى 53

الاستبصار في النص على الأئمة الأطهار عليهم السّلام، كراجكى 89

الأربعون حديثا، عاملى (پدر شيخ بهايى) 135

شرح حديث حقيقت، دهدار 187

صحيفة المحبة، سائل كاشانى 211

شرح حديث رأس الجالوت، نراقى 233

المكنون في حقائق الكلم النبويّة، روزبهان بقلى شيرازى 255

نظيم اللئالى، سيفى قزوينى 365

لب اللباب في علم الرجال، شريعتمدار استرآبادى 395

شرح طرق الشيخ الطوسي، شريعتمدار استرآبادى 497

الفوائد الرجالية، محقق كركى 535

اجازات فيض كاشانى 597

إزالة الأوهام في اشتباهات العوام في الأسماء و الأعلام، خويى (معرفى) 629

دفتر سوم

آغاز دفتر 7

برّ الإخوان، مؤلف ناشناخته 13

الأربعين في إثبات إمامة أمير المؤمنين عليه السّلام، مفيد شيرازى 33

شرحان لحديث «هل رأيت رجلا»، ملا على نورى 141

شرح حديث «أنا اللّه الّذي لا إله إلاّ أنا...»، محمّد مؤمن حسينى 161

شرح حديث حقيقت، علامه حلى 183

كاشف الأسرار (شرح دعاى كميل)، اصطهباناتى 199

نظم نثر اللئالي، اشرف مراغى 265

طريق الهداية في علم الدراية، مولانا 331

زندگى نامۀ خودنوشت شيخ على شريعتمدار 357

اجازات محمد قاسم و محمّد جعفر نراقى 387

اجازات ميرزا جعفر طباطبائى حائرى 417

اجازات فيض كاشانى 447

اجازۀ سيد حسن صدر به امامى خويى 453

دفتر چهارم (ويژه علامه مجلسى)

آغاز دفتر 7

شرح احوال علامۀ مجلسى، بلاغى 21

التغازي، كوفى 79

الأربعون الزاهرة المنسوبة إلى العترة الطاهرة، ابن جزرى 147

مجمع البحرين في مناقب السبطين الحسن و الحسين عليهما السّلام، سيد ولى رضوى 251

أدعية السر، فضل اللّه راوندى 189

مناقب الفضلاء خاتون آبادى 439

اجازات علامه مجلسى 521

دفتر پنجم

آغاز دفتر 7

منتخب الأنوار في تاريخ الأئمة الأطهار عليهم السّلام، ابن همام اسكافى 13

الأربعون حديثا في فضائل أمير المؤمنين عليه السّلام، ابن ابى الفوارس 63

ندبة الإمام السجاد عليه السّلام، به روايت آوى 165

شرح حديث حقيقت، ابن همام شيرازى 207

مختصر رسالة في أحوال الأخبار قطب راوندى 249

الكفاية في علم الدراية، ابو طالب زنجانى 279

ضياء المفازات في طرق مشايخ الإجازات، شيخ آقابزرگ تهرانى 403

اجازات ميرزا مهدى بن ابو القاسم شهرستانى 521

ستايش نامۀ علامه مجلسى، محمد بحرانى 551

رشح الولاء، شفروه اصفهانى (معرفى) 585

دفتر ششم

آغاز دفتر 7

غاية المرام في فضائل عليّ و أولاده الكرام عليهم السّلام، شيعى سبزوارى 15

إبطال شبه المتأوّلين لنصّ ولاية أمير المؤمنين عليه السّلام 83

المراتب في فضائل علي بن أبي طالب عليه السّلام، ابو القاسم بستى 105

ترجمۀ منظوم دعاى صباح، قطب الدين نيريزى 239

كاشف النكات في شرح الكلمات، احمد بن أبى الحسن 269

شرح الحديثين (1 - الرياء شرك و تركه كفر 2 - حبنا أهل البيت يكفّر الذنوب)، على بحرانى 357

ميزان السماء در تعيين مولد خاتم الأنبياء، محدّث نورى 387

تحقيقى در تاريخ وفات فاطمۀ زهرا عليها السّلام، اردبيلى 444

شرح حديث عمران صابى، مختارى نائينى 463

اجازات شيخ صالح بحرانى 481

اجازات محمّد أمين استرآبادى 519

جوامع الكلام في دعائم الإسلام، سيد ميرزا جزايرى (معرفى) 529

دفتر هفتم

آغاز دفتر 7

منتخب الجواهر العلية في الكلمات العلوية، بغدادى 33

عيون الأخبار في مناقب الأخيار (منتخب)، بغدادى 213

سلوة الشيعة (تاج الأشعار)، فنجگردى 263

حاشية من لا يحضره الفقيه، شيخ بهايى 293

فوائد في الدراية، شهيد ثانى 433

رسالة في تحقيق حال كتاب فقه الرضا عليه السّلام، چهارسوقى 445

آداب عباسى، صدر الدين تبريزى (معرفى) 517

اجازات الرواية و الوراثة، شيخ آقابزرگ تهرانى (معرفى) 529

دفتر هشتم

الأربعون حديثا، قطيفى 9

المكنون في حقائق الكلم النبويّة (2)، روزبهان بقلى شيرازى 35

گنج گهر (ترجمۀ منظوم نثر اللئالى)، نديمى 145

الحاشية على أصول الكافي، استرآبادى 229

شرح دعاى «يا من تحلّ‌» 411

اجازۀ نراقى به ملّا على آرانى 4358

شرح الأحوال من البداية إلى المآل، ملا على آرانى 451

إيجاز المقال في علم الرجال، حويزى (معرفى) 479

دفتر نهم

مكتوبات حديثى ائمه عليهم السّلام (1) 7

مسند الإمام رضا عليه السّلام به روايت حموى 55

جواهر المطالب في فضائل على بن أبي طالب عليه السّلام، فخر الدين طريحى 73

ولايت نامۀ أمير المؤمنين عليه السّلام، على خان خاكى 275

شرح حديث «نية المؤمن خير من عمله»، على كربلايى 305

ترجمه و شرح دعاى صباح، كازرونى 347

هدية الخير (1)، بهاء الدوله نوربخش 371

اجازات علامه حلى 513

توضيح المرام في شرح تهذيب الأحكام، عرفى طالقانى (معرفى) 535

تحفة الإخوان، مرندى (معرفى) 549

دفتر دهم

مكتوبات حديثى ائمه عليهم السّلام (2) 7

الخطبة المؤنقة لأمير المؤمنين عليه السّلام 19

الإيضاح، قاضى نعمان مغربى 35

هدية الخير (2)، بهاء الدوله نوربخش 219

وسيلة النجاة في شرح دعاء سمات، تونى كاشانى 343

حاشية من لا يحضره الفقيه، محمد امين استرآبادى 4490

اجازات شيخ صالح بحرانى 517

دفتر يازدهم

مكتوبات حديثى أصحاب ائمه عليهم السّلام (3) 7

فضائل شهر رجب، حاكم حسكانى 53

الاثنا عشرية، مؤلف ناشناخته 77

زبور العارفين، على قلى خان تركمانى 109

المراشح (تلخيص الرواشح السماوية)، نائينى 289

فهرس الصدرية في الإجازات العليّة، همدانى 349

كتاب الدعاء عمادى حائرى (معرفى) 527

شرح دعاى عرفه، فقيه امامى (معرفى) 539

دفتر دوازدهم (ويژۀ محدث ارموى)

ميراث بانان حديث در اروميه 7

المعارف الالهية، أحمد حسينى علوى 13

قانون العدالة، هروى 31

شرح دعاى صباح شوشترى 53

انجاب الثقات في فحول الرواة، على نقى شريف 235

اجازات حديثى موجود در كتابخانۀ محدث ارموى 407

زندگى نامۀ سيد جلال الدين محدث ارموى 447

زندگى نامۀ شيخ على ولديانى 461

دفتر سيزدهم

منبع الغرر و مجمع الدرر، ابو الفراس عنبرى 7

حاشية الاستبصار، محمد امين استرآبادى 35

الفوائد الرجالية، محمد باقر بيرجندى 129

مختلف الرجال، محمد باقر بيرجندى 253

رسالة عديمة النظير في أحوال أبى بصير، خوانسارى 275

حاشية رسالة عديمة النظير، آيت الله شبيرى زنجانى 447

رسالة في أحوال أبي بصير، چهارسوقى 459

الشفا في أخبار آل المصطفى عليهم السّلام، تبريزى (معرفى) 507

دفتر چهاردهم

آغاز دفتر 7

ملحق نسخه من نهج البلاغة و جزء ابن ناقه 15

الأربعون حديثا في فضائل اهل البيت عليهم السّلام، ابن جعفريه 115

مائدة الأسحار لخلّص المؤمنين الأخيار (شرح دعاى سحر) 157

شرح حديث حقيقت، على مرندى 327

الإسناد المصفى إلى آل المصطفى (المشيخة) 341

ذيل الإسناد المصفى إلى آل المصطفى 411

اجازات فخر المحققين 421

مجمع الاحاديث، آيت اللّه حجت (معرفى) 441

دفتر پانزدهم

نگاهى به اخبار «ان الارض على الحوت»، مهريزى 7

شرح نهج البلاغه (ما سلم من شرح الوبري لنهج البلاغة) 37

تبيان اللغه در لغت قرآن و صحيفه، مدرس چهاردهى 81

شرح حديث «ان الارض على الحوت»، ملا على نورى 197

شرح حديث النورانية، ملا على نورى 197

فصوص سليمانيه (شرح دعاى يا من اظهر الجميل)، سيد ماجد بحرانى 243

الإيجاز فى علمى الرجال و الدراية، شريعتمدار استرآبادى 291

جواهر الكلمات فيما يتعلق باحوال الرواة، احمد هزارجريبى 331

زندگى نامۀ خودنوشت ملا على آرانى 503

دفتر شانزدهم

به بهانۀ تصحيح «أخبار الزينبيات»، مهريزى 7

أخبار الزينبيات، عبيدلى 21

هداية السعداء في زيارة الشهداء، شريعتمدار استرآبادى 93

شرح حديث حقيقت، محمد على خلخالى 113

بدرة المعاني في ترجمة اللئالي، ابن ساوجى نخجوانى 133

الفوائد الرجالى، ابو الهدى كلباسى 233

التحفة العلويّة فى شرح حديث حدوث الاسماء 187

ترجمة السيّد عبد الله شبّر، قطيفى 493

اجازات سيّد عبد اللّه شبّر 523

دفتر هفدهم (ويژۀ پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله)

المجالس المختارة من «عيون الأخبار»، بغدادى 9

الشهاب فى الحكم و الآداب، بحرانى 37

الأربعون الودعانية، ابن ودعان 185

احاديث نبوى در متون كهن فارسى، زادهوش 307

رسالة فى ما لم يثبت فيه حديث صحيح من الأبواب، فيروزآبادى 441

شرح حال خودنوشت محمد تقى هروى 479

شرح چهار حديث منتخب از اربعين هروى 493

دفتر هيجدهم

نگاهى به حديث زينب عطاره 7

كشف الأحزان و سرور الإخوان 25

اعمال مساجد الكوفه، شريعتمدار استرآبادى 41

منتخبات نسمات الأسحار 121

شرح حديث زينب عطاره، ملا على نورى 305

شرح دعاء السمات، شيخ عباس قمى 443

منبع الأحكام، ميرزا محمد تنكابنى 469

معارج الوصول إلى معرفة فضل آل الرسول و البتول عليهم السّلام، زرندى 503

دفتر نوزدهم

كتاب على عليه السّلام 9

الرسالة الحقوقية، بحرانى 155

مولد فاطمه عليها السّلام، شيخ صدوق 173

آداب الدعاء، سيد محمد موسوى 191

سيف منتضى در شرح حديث امام رضا عليه السّلام (شرح حديث عمران صابى)، خويى 235

كشف المحجة فى شرح خطبة اللمّة، سيد عبد اللّه شبر 351

نزهة اهل الحرمين فى عمارة المشهدين، سيد حسن صدر 455

أحوال رجال الاصول الستة عشر، محمد على احمديان 507

زندگى نامۀ خود نوشت سيّد محمّد باقر يزدى 545

دفتر بيستم

منهاج الحق و اليقين في تفضيل عليّ أمير المؤمنين عليه السّلام، رضوى 9

مفتاح الفرج، خاتون آبادى 83

ايضاح الأنباء فى تعيين مولد خاتم الأنبياء صلّى اللّه عليه و آله و مقتل سيّد الشهداء عليه السّلام، ثقة الاسلام تبريزى 167

حاشية الصحيفة السجادية، ابن ادريس حلى 259

الدرة الحمراة فى كيفية زيارة عاشوراء، شهدادى نايينى 373

رسالة فى علم الرجال، حسينى 419

نزهة الأنظار في مشايخ الإجازة إلى أئمة الأطهار، جزائرى 481

أنوار (هدية) الكلام في ما رأيناه في هذا المقام، جزائرى 513

فهرست تفصيلى

فهرست مطالب 5

متون حديثى منهاج الحق و اليقين في تفصيل عليّ امير المؤمنين على سائر الأنبياء و المرسلين 7

درآمد 9

نويسندۀ كتاب 9

شناخت كتاب 12

بررسى منابع كتاب 14

الف. كتاب هاى ناشناخته 15

ب. كتاب هاى منسوب 16

شناخت دست نوشته ها و شيوۀ تحقيق كتاب 18

1.

نسخۀ الف 18

2.

نسخۀ ب 19

متن رساله 24

مقدمة المؤلف 24

المطلب الأوّل: من كتاب مقتضب الأثر 27

المطلب الثاني: ما روى عن على بن موسى الرضا عليه السّلام 30

المطلب الثالث: ما ذكر فى كتاب جامع الفوائد 34

المطلب الرابع: ما ذكر فى كتاب كفاية الطالب 37

المطلب الخامس: ما ذكره ابن شهرآشوب فى مناقبه 38

المطلب السادس: ما ذكر فى كتاب المجتبى فى توضيح أسرار المصطفى و المرتضى 43

المطلب السابع: ما ذكره الشيخ أبو جعفر الطوسي في كتابه مصباح الأنوار في مناقب الأئمّة الأطهار 46

المطلب التاسع: ما ذكره الفقيه أبو الحسن محمّد بن أحمد بن عليّ بن الحسين بن شاذان 51

المطلب العاشر: ما رواه ابن شيرويه الديلمي في كتاب الفردوس 55

المطلب الحادي عشر: ما ذكر في كتاب الفردوس من باب العين 57

المطلب الثانى عشر: ما ذكره الإمام الحسن بن عليّ العسكريّ عليه السّلام 61

المطلب الثالث عشر: قد مدح اللّه تعالى السابقين في كتابه العزيز 64

المطلب الرابع عشر: ما رواه جابر بن عبد اللّه الأنصاري 69

فهرس مصادر التحقيق 73

شرح و ترجمۀ حديث

مفتاح الفرج 83

درآمد 83

پيشينۀ تأليفات و تصنيفات در خصوص استخاره 84

مؤلّف رساله 92

دو نكتۀ تكميلى در ترجمۀ مؤلّف 95

مفتاح الفرج 96

نسخه هاى رساله و روش تحقيق 96

متن رساله 101

مفتاح اوّل: در بيان استخاره به جناب اقدس حق تعالى 103

مفتاح دوم: در بيان نوع دوم استخاره 119

مفتاح سوم: در بيان استخاره به عنوان استشاره 125

مفتاح چهارم: در بيان استخاره به قرآن مجيد 132

مفتاح پنجم: در بيان استخاره به تسبيح 139

مفتاح ششم: در بيان استخارۀ ذات الرقاع 143

مفتاح هفتم: در بيان اقسام غير مشهورۀ ذات الرقاع 149

مفتاح هشتم: در بيان استخاره به بنادق 152

تذنيب: در امورى كه استخاره در آنها رواست 157

منابع و مأخذ 159

إيضاح الأنباء في تعيين مولد خاتم الأنبياء و مقتل سيّد الشهداء عليهما السّلام 167

درآمد 167

مؤلّف 167

نسب نامه و شمّه اى از حالات اجداد وى 168

شمّه اى از سوانح عمرى ميرزا على آقا ثقة الإسلام 176

پاره اى گزارشات و آخرين سانحۀ آن مرحوم 179

مادّه تاريخ آن مرحوم 188

نسخۀ مورد استفاده 189

متن رساله 191

مقدمۀ مؤلف 191

باب اوّل: در ذكر اقوال اماميّه و غيرهم 193

فصل اوّل: در ذكر اقوال اماميّه 193

فصل دويم: در ذكر اخبارى كه در اين باب به نظر رسيده 200

فصل سيم: در ذكر اقوال علماى اهل سنّت 206

باب دوم: در تعيين فاصلۀ ما بين سال ولادت و اوّل تاريخ هجرى و تعيين غرّۀ ماه ولادت 215

فصل اوّل: در ذكر بعض اصطلاحات منجّمين از غرّۀ وسطا و امر اوسط و كبيسه 215

فصل سوم: قول كلينى و مسعودى و اهل سنت مطابق استخراج نيست 221

فصل چهارم: در تطبيق با تواريخ عمومى 223

1.

تاريخ هبوطى 223

2.

تاريخ بخت نصرى 224

3.

تاريخ اسكندرى 225

4.

تاريخ مسيحى 226

باب سيم: در تعيين سال شهادت حضرت سيّدالشّهدا أرواحنا فداه 239

فصل اوّل: در ذكر جماعتى كه اين مصيبت هائله را در سال شصتم دانند 239

فصل دويم: در ذكر قائلين به قول دويم كه سال شهادت شصت و يك است 240

فصل سيّم: در اينكه عاشورا در روز جمعه واقع شده بود 243

فصل چهارم: در استخراج ابو الفرج از زيجات كه عاشورا جمع بوده است 244

فصل پنجم: استخراج شيخ مفيد 245

فصل ششم: قول به روز دوشنبه بى وجه صرف است 246

فصل هفتم: در ذكر موضع شمس در روز عاشورا 249

خاتمه: و در آن دو فائده است 250

فائدۀ اولى: در تعيين موضع شمس در بعض روزها از ايّام عربيّه 250

فائدۀ دويم: در ذكر بعضى از فضائل روز نوروز 251

منابع و مآخذ 254

حاشية الصحيفة السجادية 259

درآمد 259

سير تاريخى صحيفه پژوهى تا سدۀ 12 هجرى 259

1. دورۀ روايت (از ابتداى انشاى صحيفه تا 516 ق) 259

1/2. ابن اعلم (على بن نعمان اعلم) 261

1/2. ابن مطهر (محمد بن احمد بن مطهر) 264

1/3. ابن مالك (على بن مالك) 265

1/4. ابن فضل (ابو عيسى عبيد اللّه بن فضل بن محمد بن هلال نبهانى) 270

1/5. ابن حمّاد (علىّ بن حمّاد بن العلاء) 271

1/6. ابن اشكيب (حسين بن اشكيب مروزى) 271

2. دورۀ رواج نزد خواص (از 516 ق تا زمان محمد تقى مجلسى) 272

2/1. ترجمه هاى فارسى صحيفه در اين دوره 280

3. دورۀ رواج عام (از حدود 1020 ق به بعد) 284

ابن ادريس و صحيفۀ سجاديه 296

1.

اسناد روايتى ابن ادريس 299

2.

حاشيۀ ابن ادريس بر صحيفۀ سجاديه 304

2/1. انتساب حاشيه 306

2/2. دربارۀ متن 307

3/3. دست نويس هاى حاشيه 309

متن رساله 191

مقدمة المؤلف 318

1.

دعاؤه عليه السّلام إذا ابتدأ بالدّعاء 318

2.

دعاؤه عليه السّلام بعد التّحميد 319

3.

دعاؤه عليه السّلام لحملة العرش 320

4.

دعاؤه عليه السّلام في ذكر محمّد و آله 321

5.

دعاؤه عليه السّلام لأتباع الرّسل 321

6.

دعاؤه عليه السّلام لنفسه 322

7.

دعاؤه عليه السّلام في الصّباح 323

8.

دعاؤه عليه السّلام في المهمّات 324

9.

دعاؤه عليه السّلام في الاستعاذة من المكاره 324

10.

دعاؤه عليه السّلام في الاشتياق 325

11.

دعاؤه عليه السّلام في اللّجإ إلى اللّه تعالى 325

12.

دعاؤه عليه السّلام في الاعتراف 325

13.

دعاؤه عليه السّلام في الحوائج 327

14.

دعاؤه عليه السّلام على الظّالمين 328

15.

دعاؤه عليه السّلام عند المرض 330

16.

دعاؤه عليه السّلام إذا استقال من ذنوبه 330

17.

دعاؤه عليه السّلام على الشّيطان 333

18.

دعاؤه عليه السّلام إذا دفع عنه ما يحذر 335

19.

دعاؤه عليه السّلام في الاستسقاء 335

20.

دعاؤه عليه السّلام في مكارم الأخلاق 337

21.

دعاؤه عليه السّلام إذا أحزنه أمر 340

22.

دعاؤه عليه السّلام عند الشّدّة 341

23.

دعاؤه عليه السّلام بالعافية 342

24.

دعاؤه عليه السّلام لأبويه 343

25.

دعاؤه عليه السّلام لولده 344

26.

دعاؤه عليه السّلام لجيرانه و أوليائه 344

27.

دعاؤه عليه السّلام لأهل الثّغور 345

28.

دعاؤه عليه السّلام متفزّعا إلى اللّه 347

29.

[دعاؤه] عليه السّلام إذا قتر عليه الرّزق 348

30.

دعاؤه عليه السّلام في قضاء الدّين 348

31.

دعاؤه عليه السّلام في التّوبة 349

32.

دعاؤه عليه السّلام بعد صلاة اللّيل 351

33.

دعاؤه عليه السّلام في الاستخارة 354

34.

دعاؤه عليه السّلام إذا ابتلي أو رأى مبتلى بذنب 354

35.

دعاؤه عليه السّلام في الرّضا 355

36.

دعاؤه عليه السّلام إذا نظر إلى السّحاب 355

37.

دعاؤه عليه السّلام إذا اعترف بالتّقصير عن تأدية الشّكر 355

38.

دعاؤه عليه السّلام في طلب العفو 356

39.

دعاؤه عليه السّلام إذا ذكر الموت 357

40.

دعاؤه عليه السّلام في طلب السّتر 357

41.

دعاؤه عليه السّلام عند ختمه القرآن 357

42.

دعاؤه عليه السّلام إذا نظر إلى الهلال 360

43.

دعاؤه عليه السّلام إذا دخل شهر رمضان 360

44.

دعاؤه عليه السّلام في وداع شهر رمضان 361

45.

دعاؤه عليه السّلام يوم الفطر 362

46.

دعاؤه عليه السّلام يوم العرفة 364

47.

دعاؤه عليه السّلام في يوم الأضحى و الجمعة 368

48.

دعاؤه عليه السّلام في دفاع كيد الأعداء 368

49.

دعاؤه عليه السّلام في الرّهبة 370

50.

دعاؤه عليه السّلام في التّضرّع 371

51.

دعاؤه عليه السّلام في الالحاح 371

52.

دعاؤه عليه السّلام في التّذلّل 371

53.

دعاؤه عليه السّلام في استكشاف الهموم 372

الدرّة الحمراء في زيارة العاشوراء 373

درآمد 373

مؤلف 373

رسالۀ حاضر 376

متن رساله 381

مقدمة المؤلف 381

الشرح 382

فهرس مصادر التحقيق 413

علوم حديث

رسالة في علم الرجال 419

التمهيد 419

نبذة حول المؤلّف 420

مخطوطات الرسالة 421

متن الرسالة 425

المقدّمة ففي حدّ العلم و موضوعه و غايته 425

الباب الأوّل: في أنّ التزكية الرجاليّة و جرحها هل هي من قبيل الشهادة أو 447

الباب الثاني: هل يجوز الاكتفاء بتعديل العلاّمة و من تأخّر عنه، أم لا؟ 453

الباب الثالث: هل يجوز الاكتفاء بتصحيح الغير، أم لا؟ 454

الباب الرابع: هل يجوز الاكتفاء في التعديل و الجرح على الأخبار الآحاد 454

الباب الخامس: في بيان اصطلاح المتأخّرين من أصحابنا في تقسيم الخبر باعتبار اختلاف

راويه إلى الأقسام الأربعة المشهورة، و هي: الصحيح و الحسن و الموثّق و الضعيف 455

الباب السادس: في بيان طائفة من الاصطلاحات المتداولة في كتب الرجال فوائد 463

منابع و مآخذ 470

اجازات و مشايخ

نزهة الأنظار في مشايخ الإجازة إلى أئمة الأطهار عليهم السّلام 481

درآمد 481

مؤلّف 481

نزهة الأنظار 483

متن الرسالة 486

مقدمۀ مؤلف 487

1.

اجازۀ حجة الإسلام آقا سيّد ميرزا هادى خراسانى 488

2.

اجازۀ حجة الإسلام آقا سيّد إبراهيم قزوينى 489

3.

اجازۀ آقا شيخ آقابزرگ طهرانى در آخر كتاب مشيخه 490

4.

اجازۀ شيخ عباس قمى 490

5.

اجازۀ آقا ميرزا محمد طهرانى ساكن سامرا 490

6.

اجازۀ ميرزا محمد على الغروي الأوردبادي 492

7.

اجازۀ الشيخ محمد رضا الطبسي الخراساني 501

8.

اجازۀ آقا شيخ آقابزرگ تهرانى و حاج شيخ على بن ابراهيم قمى 509

9.

اجازۀ شيخ على اكبر نهاوندى 510

أنوار (هدية) الكلام في ما رأيناه في هذا المقام 513

درآمد 513

مؤلّف 513

أنوار الكلام 513

شرح حال هاى مشترك در هر دو رساله 514

شرح حال هاى مختص به أنوار الكلام 515

شرح حال هاى مختص به نخبة البشر 515

نسخه هاى «أنوار الكلام» 515

متن الرسالة 520

أبو الحسن بن عبد الحسين المشكيني 520

أبو الحسن الموسوي الأصبهاني 521

أبو القاسم الخوئي 521

أحمد بن حسين بن محمد الموسوي الجزائري 523

باقر بن حسين بن محمود القمي الطباطبائي 526

محمد التقي الطهراني 526

تقي بن أحمد الطالقاني 526

محمد جعفر بن عبد الصمد الموسوي الحسينى الجزائري 527

محمد جعفر التفتي اليزدي حسين بن محمود القمي الطباطبائي 528

حسين بن مشكور النجفي 528

محمد حسين ابن الحاج محمد حسن معين التجّار الأصفهاني 528

عباس بن محمد رضا القمي 529

علي بن إبراهيم القمي علي بن محمد جعفر بن عبد الصمد الموسوي الجزائري 529

علي بن محمد كاظم اليزدي الطباطبائي 529

مرتضى بن عباس البهبهاني 530

محمود بن سلطان على خان الحسيني المرعشي 531

محمد علي بن ميرزا أبو القاسم الأوردبادي 531

محمد حسين النائيني 531

مرتضى الطالقاني 532

نعمة اللّه بن محمد جعفر الموسوي الجزائري 532

نور الدين بن محمد جعفر الموسوي الجزائري 532

هداية اللّه الجزائري 532

فهارس

فهارس عمومى ميراث (دفترهاى 1 تا 20) 537

الف: فهرست عنوان رساله ها 537

ب: فهرست پديدآوردگان 543

ج: فهرست دفترهاى بيست گانه 549

فهرست تفصيلى 559