ghaemiyeh.com
سرشناسه : مهریزی، مهدی، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : میراث حدیث شیعه/ به کوشش مهدی مهریزی، علی صدراییخویی.
مشخصات نشر : قم: موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر، ۱۳-
مشخصات ظاهری : 21ج.: نمونه.
فروست : پژوهشکده علوم و معارف حدیث؛ ۶.
شابک : ۶۵۰۰۰ ریال : 978-964-493-455-1 ؛ ۵۵۰۰۰ریال: ج.۱۸، چاپ اول: 9789644933332 ؛ ۷۰۰۰۰ریال: ج.۱۹، چاپ اول: 978964493341
وضعیت فهرست نویسی : برون سپاری
يادداشت : فهرستنویسی براساس جلد بیستم، ۱۳۸۸.
يادداشت : پشت جلد لاتینیشده:.The hadith heritage of Shiah)Mahdi Mihrizi. Mirath -i hadith-i Shiah.
يادداشت : ج.۱۸و۱۹(چاپ اول: ۱۳۸۷).
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : احادیث شیعه -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث. سازمان چاپ و نشر
رده بندی کنگره : BP۱۳۶/۹/م۹م۹ ۱۳۰۰ی
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۲۱۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۵۸۱۶۰۰
تنظیم متن دیجیتال: میثم حیدری دولت آبادی
بسم الله الرحمن الرحیم
میراث حدیث شیعه
به کوشش مهدی مهریزی، علی صدراییخویی.
میراث حدیث شیعه
موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث
تصویر
تصویر
مهدى مهريزى
در طول تاريخ اسلام، شهرهاى بزرگى در نگهدارى، انتشار و ترويج ميراث اسلامى سهيم بوده اند كه شهرهايى چون مكه، مدينه، بغداد، نيشابور، حلّه، قم، رى و بصره از اين قبيل اند.
اين شهرها پايگاه هايى بزرگ براى محدثان و عالمان به شمار مى رفته اند و هر يك بر حسب شرايط اجتماعى و فرهنگى، سال ها، محور فعاليت هاى مكاتب حديثى بوده اند. اين شهرها، ازآن رو كه مركز رفت وآمدهاى علمى بوده اند، مورد توجّه مورخان و تاريخ نويسان قرار گرفته اند و فعاليت هاى علمى آنها به ثبت رسيده است.
ليكن در كنار اين پايگاه هاى بزرگ، ديگر شهرهاى جهان اسلام نيز به فراخور شرايط فرهنگى - اجتماعى شان، در اين ماندگارى بى تأثير نبوده اند. جستجو در مصادر و منابع و يافتن اين گونه تلاش ها، مايۀ دلْگرمى، تشويق و احساس ريشه دار بودن ساكنان اين خطّه ها مى گردد. اگر مردمان يك منطقه احساس كنند در بارورى فرهنگ و تمدن ملّى و دينى خود، سهمى و لو اندك داشته اند، در كنار احساس غرور، اميدوار به آينده به تكاپو و تلاش خواهند پرداخت.
اين نوشتار، بر اساس مقدمۀ پيش گفته، اشاره اى كوتاه دارد به يكى از شهرهاى به ظاهر كم آوازه در نگهدارى و نشر ميراث حديث. شهر اروميه در استان آذربايجان غربى، كه در مجاورت شهرهاى عالم خيزى چون خوى و تبريز قرار دارد، عالمان بلندآوازه و سخت كوشى در خدمت به حديث در خود پرورانده است. گفتنى است مقصود اين نوشتار، برشمردن عالمان اُرمَوى در تمام عرصه هاى علم و فرهنگ
نيست؛ بلكه تنها ميراث بانان حديثى منظور نظرند.
اينك، گزارش اجمالى از اين خادمان حديث و ميراث دينى، بر حسب جستجو در فهارس و كتب مرجع، ارائه مى گردد:
صدر الذاكرين، على بن عبد الحسين اُرمَوى (متخلّص به «واله») (م 1330 ق) وى صحيفة المحبة را كه حاوى چهل حديث در فضايل حضرت على عليه السلام و اهل بيت اوست، به نظم درآورده و نام توان روان بر آن نهاده است. وى در جمادى الاوّل 1316، اين اثر را به پايان برده و در 1322 ق، در آن تجديد نظر نموده است.(1)
يوسف بن عبد الله حسنى اُرمَوى شافعى (م 958 ق) وى اثرى حديثى به نام الأربعون به زبان عربى نگاشته است كه تاريخ كتابت برخى نسخه هاى آن به 1195 ق، مى رسد.(2)
محمّد شفيع اُرمَوى. وى شرح خطبه طتنجيه، اثر محمّد كريم خان بن ابراهيم كرمانى (م 1288 ق) را در سال 1399 ق، كتابت كرده است.(3)
محمّد حسين اُرمَوى. وى در سال هاى 1335 تا 1352 ق، در نجف حضور داشته و تعداد زيادى از آثار حديث شيعه را كتابت كرده است كه از آن ميان، اكنون تعداد 39 نسخه در كتابخانۀ بزرگ آستان قدس رضوى موجود است.(4)
عبد الكريم بن ابى طالب اُرمَوى (م 1358 ق). وى كتاب ثواب الأعمال شيخ صدوق را با نام گلزار قدسى ترجمه كرده است.(5)همچنين شرحى بر «دعاى صباح» نوشته است.(6)
دكتر سيّد جلال الدين محدّث اُرمَوى (1283-1358 ش). وى عالمى سخت كوش و پرتلاش بود كه بسيارى از آثار برجستۀ شيعى به همت او تصحيح شده، به چاپ
رسيد. از وى، پنجاه اثر در تأليف، ترجمه و تصحيح به جاى مانده است(1)كه شانزده اثر آن به حديث و دانش هاى حديثى مربوط است.(2)
وى داراى كتابخانه اى عظيم بود كه نسخه هاى خطى ارزنده اى در آن نگهدارى مى شد و اينك به مركز احياء ميراث اسلامى، وابسته به حضرت آيت اللّٰه سيستانى در قم منتقل شده است.
تاكنون دو مراسم بزرگداشت براى وى در تهران (17 بهمن 26/1375 رمضان 1417) و اروميه (27 و 28 مرداد 1378) برگزار شده است.(3)
وى معاصر محدث نورى بوده و در نجف، كتابخانۀ وى را ديده است.(5)مرقد او اينك در شهر اروميه، مورد توجّه و اعتقاد است.
ملّا محمّدحسن بن محمّدولى اروميه اى. وى، جلد سيزدهم بحار الأنوار علّامۀ مجلسى را به فارسى ترجمه كرده كه از 1302 ق، تا به حال هفت نوبت به چاپ رسيده است.(6)
فخر الاسلام، شيخ محمّدصادق اُرمَوى (م 1330 ق).
وى نخست از عالمان مسيحى بود و سپس اسلام آورد و مذهب شيعه را اختيار كرد و كتب بسيارى در
1) . گفتنى است در مقالۀ دكتر سيّد جلال الدين محدث ارموى به قلم فاضل ارجمند جناب آقاى على صدرايى خويى، از وى 49 اثر معرفى شده است؛ ولى در الذريعة (ج 16، ص 375) كتابى به نام فهرس أسماء الرجال المذكورة في كتاب «التدوين» از او معرفى شده كه در مقالۀ آقاى صدرايى نيامده و بدين جهت، تعداد آثار وى به پنجاه مى رسد.
2) . مجله علوم حديث، ش 13، ص 127-142؛ معجم مؤلفى الشيعة، ص 12؛ مجلۀ آينۀ پژوهش، ش 42، ص 94.
3) . مجله علوم حديث، ش 13، ص 140-142.
4) . معجم مؤلفي الشيعة، ص 21-22.
5) . الصراط، ص 69-70.
6) . فهرست كتاب هاى چاپى فارسى، خان بابا مشار، ج 1، ص 853.
دفاع از اسلام نوشت؛ از آثار اوست:(1)كشف الأثر في إثبات شقّ القمر،(2)و وجوب نقاب و حرمت شراب.(3)
دفتر دوازدهم از ميراث حديث شيعه، به پاس خدمات دكتر سيّد جلال الدين ارموى به ميراث حديثى شيعه، به وى تقديم مى شود؛ كسى كه در سرعت و دقت در تحقيق آثار كهن شيعى، با وجود دور بودن از حمايت هاى اجتماعى، سياسى و جمعى، در دوران خويش و بلكه تا امروز، سرآمد است.
آنچه در اين دفتر آمده و به گونه اى با مرحوم محدّث ارتباط دارد، ازاين قرار است:
المعارف الالهية، سيّد احمد حسينى عاملى؛
قانون العدالة، اثر حسين بن سيف الدين هروى، كه بر اساس تنها نسخه موجود در كتابخانه محدّث ارموى تصحيح شده است؛
شرح دعاى صباح، اثر رضى الدين شوشترى؛
أنجاب الثقات في فحول الرواة، اثر على نقى شريف ترشيزى، كه بر اساس تنها نسخۀ موجود در كتابخانۀ محدّث تصحيح شده است.
إجازات الحديث، اثر موجود در كتابخانۀ محدث ارموى.
شرح حال مختصرى از محدّث ارموى.
زندگى نامۀ شيخ على خاكمردانى به قلم محدّث اُرمَوى (از اساتيد مرحوم محدّث).
اميد است اين مجموعه بتواند در نكوداشت مرحوم محدّث و ماندگارى نامش، سهيم باشد.
مهدى مهريزى
شرح و ترجمه حديث
المعارف الالهية (شرح حديث من عرف نفسه)
قانون العدالة
شرح دعاى صباح
سيّد احمد حسينى عاملى (م 1054-1060 ق)
تحقيق: مهدى مهريزى
دربارۀ «حديث معرفت نفس» و منزلت آن نزد حكيمان و عالمان مسلمان، مصادر و شروح نگاشته شده بر آن، در دفتر اوّل ميراث حديث شيعه، به هنگام تصحيح رساله اى در شرح حديث «من عرف نفسه فقد عرف ربّه»(1)مطالبى به قلم آمد.
در اينجا يكى ديگر از رساله هايى كه در شرح اين حديث نگاشته شده، تصحيح مى گردد. اين رساله، از آنِ سيّد احمد بن سيّد زين العابدين حسينى عاملى است.
در رياض العلماء دربارۀ نويسندۀ اين رساله آمده است:
عالمٌ فاضلٌ زاهدٌ محقّق متكلّم من تلامذة مير محمّد باقر الداماد و قد أجاز له إجازة أثنى عليه فيها و ذكر أنّه قرأ عنده بعض كتاب الشفاء و غيره و قرأ عند الشيخ البهائي.(2)
همين عبارت در أمل الآمل نيز آمده است.(3)
علامۀ امين نيز به اجمال از شرح حال وى سخن گفته و آورده كه در ايران و در خاندانى بزرگ و دانشمند، پرورش يافت و نزد ميرداماد و
شيخ بهايى تلمّذ نمود و از هر دو اجازۀ حديث دريافت كرد و نيز دامادِ ميرداماد بود.
همو از وى با لقب سيّد كمال الدين يا سيّد نظام الدين امير احمد ياد كرده و برايش دوازده اثر نيز گزارش كرده است.(1)
محقّق كتاب تقويم الإيمان ميرداماد و شرح آن كشف الحقائق، از سيّد احمد حسينى عاملى شرحِ حالى نسبتاً جامع ارائه كرده و تحقيقاتى را به مطالب علامۀ امين افزوده است. ازجمله، وفات او را ميان سال هاى 1054 و 1060 قمرى مى داند. وى همچنين تأليفات سيّد احمد را بالغ بر 41 اثر دانسته است.(2)البتّه در موسوعة مؤلفي الشيعة از 51 اثر از او نام برده شده است.(3)سيّد احمد، در اصفهان درگذشت و در تكيۀ آقا رضى به خاك سپرده شد.
شيخ آقابزرگ در الذريعة دربارۀ رسالۀ ياد شده مى نويسد:
معارف الإلهية في شرح «حديث من عرف نفسه عرف ربه» للسيد أحمد بن زين العابدين العلوي العاملي، تلميذ المحقّق الداماد و صهره و المجاز منه سنة 1017. أوّله: [الحمد للّٰه الذي جعل الإنسان مظهراً لما في الأكوان، و الصلاة على رسوله المبعوث إلى الإنس و الجان].(4)
علامۀ امين نيز تنها المعارف الإلهية(5)را در زمرۀ آثار سيّد احمد حسينى عاملى برمى شمُرَد و به شرح حديث معرفت نفس، اشاره اى ندارد.
ميرزا عبد الله افندى در رياض العلماء، در شرح حال سيّد ماجد، به اين
رساله اشاره دارد و مى نويسد:
و له (للسيد ماجد) رسالة في تحقيق معنى قوله عليه السلام: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» و قد ردّ رسالته هذه السيّد الأمير أحمد، صهر السيّد الداماد برسالة رأيتها.(1)
سيّد احمد، اين رساله را در بررسى و ردّ رسالۀ يكى از عالمان معاصر خود نگاشته است، چنان كه در مقدمه آورده است «فلما وصل إلينا»؛ ليكن به صراحت از نويسنده ياد نكرده است. امّا آنجا كه از او با عنوان «بعض أماجد زماننا» ياد كرده و در دعايش نوشته «لا زال كاسمه ماجداً»، روشن مى شود كه نامش «ماجد» بوده و بيش از اين از متن رساله به دست نمى آيد.
امّا تصريح ميرزا عبد الله افندى - در عبارتى كه پيش ازاين نقل شد - نام او را كاملاً روشن مى سازد؛ چرا كه به صراحت نوشته كه سيّد ماجد، رساله اى در شرح «حديث معرفت نفس» داشته و سيّد احمد، آن را رد كرده و او اين رديه را رؤيت كرده است.
بدين ترتيب، نويسندۀ رسالۀ نخست، سيّد ماجد بن هاشم بن على بن مرتضى بحرانى بوده است كه در أمل الآمل، چنين توصيف شده:
كان فاضلاً جليلاً شاعراً أديباً، له رسالة في الاُصول، اجتمع مع الشيخ بهاء الدين محمّد العاملي و كان بينهما مودّة، و كان الشيخ يثني عليه و يبالغ في ذلك.
افندى در ادامه مى نويسد:
و كان ساكناً بشيراز و مات بها، و قبره في مقبرة السيّد أحمد بن موسى الكاظم الشهير ب «شاهچراغ » و قد زرته بها، و كان ممّن يقول بوجوب صلاة الجمعة و يواظب عليها.
1) . رياض العلماء، ج 5، ص 5.
وفات وى را سال 1028 ق، گفته اند(1)و آثارى كه در الذريعة برايش معرّفى شده عبارت اند از: حاشية على الاثني عشرية الصلاتية، سلاسل الحديد في تفنيد أهل التقليد، فصوص سليمانية (شرح دعاى بيت المعمور «يا من أظهر الجميل...»)، مقالة في العام المخصص، المقامات، رسالة في مقدمة الواجب، الرسالة اليوسفية، تحفۀ سليمانيه (ترجمه و شرح عهدنامه مالك اشتر)، تذكرۀ سليمانيه (ادعيه)، شرح دعاى عرفه.(2)(چاپ شده در مجلّۀ «ميقات» سال دوم، ش 3، 1416 ق).
يادآور مى شود كه در رياض العلماء، دو نام ذكر شده است: يكى سيّد ماجد بن على بن مرتضى بحرانى و ديگرى سيّد ماجد بن هاشم بن على بن مرتضى بحرانى، و در پايان نوشته است:
و يحتمل اتحاده مع الأوّل بل الظاهر ذلك.(3)
گفتنى است از رسالۀ سيّد ماجد در شرح «حديث معرفت نفس»، تاكنون اطّلاعى به دست نيامده است.
از اين رساله، دو نسخه با مشخّصات زير موجود است:
يزد، كتابخانۀ شيخ على علومى، ش 62، به خطّ مؤلف.(4)
مركز احياى ميراث اسلامى، ش 2993، كتابت قرنِ دوازدهم.(5)
در تصحيح رساله، نسخۀ دوم، اساس كار قرار گرفته است.
تصویر
تصویر
بسم الله الرحمن الرحيم و نستعين بالعليم الحكيم
الحمد الله الّذي جعل الإنسان مظهراً لما في الأكوان، و الصلاة على رسوله المبعوث إلى الإنس و الجانّ، و آله الهادين إلى رحيق العرفان.
أمّا بعد: فلمّا وصل إلينا ما سلكه في معنى الحديث المرتضوي بعض أماجد زماننا و أفاضل أواننا - لا زال كاسمه ماجداً -، أدام اللّٰه تعالى مجدَه بجوده أبداً - فلا جناح علينا إن توجّهنا إليه بعين الوداد، و اللّٰه وليّ الفضل و الرشاد.
و ذلك حيث قال: قال أمير المؤمنين و سيّد الوصيّين، و ربّما يُروىٰ عن النبيّ - صلّى اللّٰه عليهما -: «من عرف نفسه عرف ربّه»(1)و قد ذُكر في معناه وجوه كثيرة منها أنّ الإنسان مشتمل على غرائب الصنع و دقائق الخلق حتّى قيل: أنّه عالم صغير لمساواته العالم الكبير و محاذاته له، كما بُيّن في غير هذا الموضع، بل قيل: إنّه العالم الكبير، و إنّ العالم الآخر مشتمل على ما في الإنسان، انتهى بما تقريره على نظمه الطبيعيّ.
إنّ الإنسان لمّا كان عين الأعيان و منتخب ما في الأكوان بحيث لا يدعُ صغيرةً و لا كبيرةً إلّا أحصاها، فيشبه أن تكون نسبته إليها نسبة القرآن إلى الكتب السماويّة بأسرها، لاحتوائه مع وجازته على جميع ما فيها، و لا يبعد أن يكون المراد من الكتاب المبين في قوله العزيز في غير موضع هو هذا؛ يرشدك إليه ما نطق به كلام اللّٰه الناطق بقوله العليّ شعر:
و أنت الكتاب المبين الذي *** بأحرفه يظهر المضمر
و بالجملة: إنّ هذه النشأة المقدّسة و إن كانت صغيرة صورة، لكنّها كبيرة سيرة،
1) . عوالى اللئالى، ج 1، ص 54 و 102؛ تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 85؛ المناقب، ص 375؛ موسوعة اطراف الحديث النبوى الشريف، ج 8، ص 359، و نيز رجوع شود به: ميراث حديث شيعه، دفتر اول، ص 143.
و أمّا ما سواها من العوالم بأسرها فإنّما هي تفاصيل لما انطوى فيها فيكون الكلّ في الكلّ كما هو الظاهر من التأمّل في قوله تعالى: «كِتٰابٌ أُحْكِمَتْ آيٰاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ»(1)و في قوله: «مٰا يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقٰالِ ذَرَّةٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِي اَلسَّمٰاءِ وَ لاٰ أَصْغَرَ مِنْ ذٰلِكَ وَ لاٰ أَكْبَرَ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ»(2)و في قوله: «وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ يٰابِسٍ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ»(3).
قال رئيس صناعة(4)الحكمة في إلهيّات شفائه: إنّ النفس الناطقة كمالها الخاصّ به(5)أن يصير عالماً عقليّاً مرتسماً فيه صور الكلّ و النظام المعقول في الكلّ و الخير الفائض في الكلّ مبتدءاً من مبدأ الكلّ و سالكاً إلى الجواهر الشريفة الروحانيّة(6)المطلقة ثمّ الروحانيّة(7)المتعلّقة نوعاً ما من التعلّق بالأبدان ثمّ قال لك(8)حتّى تستوفي في نفسها هيئة الوجود كلّه فينقلب عالماً معقولاً موازياً للعالم الموجود كلّه مشاهداً لما هو الحُسنُ المطلق(9)و الخير المطلق، و الجمال الحق و متّحداً به و متنقّشاً بمثاله و هيئته و منخرطاً في سلكه و صائراً من جوهره، انتهى مرشداً فيما ادّعينا.
ثمّ لا يخفى أن قوله سبحانه محمول على معنى آخر على ما سلكه معلّم الكلّ في الكلّ، مُقنّن رحيق التحقيق من عدّة السبل - أدام اللّٰه لواء تعليمه على رءوس
1) . هود: 1.
2) . يونس: 61.
3) . الأنعام: 59.
4) . في المخطوطة: صاعة.
5) . ذكر في الهامش: باعتبار الإنسان.
6) . ذكر في الهامش: أي العقول الصرفة، و هي أحد و خمسون على مشرب التحقيق، و يقال لها الكرّوبيون «م».
7) . أي النفوس الفلكية التي تحرك الأفلاك و النفوس العناصر.
8) . خطاب للنفس.
9) . أي ذات الواجب جل مجده «م».
المتعلّمين إلى يوم الدين - في آخر كتابه التقديسات بقوله: و لعلّ في قوله عزّ من قائل:
«وَ عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ اَلْغَيْبِ لاٰ يَعْلَمُهٰا إِلاّٰ هُوَ»(1)إشارة إلى الإحاطة بالأسباب(2)المنتهية إلى شخصيّات نظام الوجود، فهي مفاتيح الغيب و ليس يحيط بجميع الأسباب إلّا هو، ثمّ في قوله الكريم: «وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ يٰابِسٍ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ» و كذلك في كريمة اُخرى «وَ مٰا يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقٰالِ ذَرَّةٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِي اَلسَّمٰاءِ وَ لاٰ أَصْغَرَ مِنْ ذٰلِكَ وَ لاٰ أَكْبَرَ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ» إن سيق القصد إلى انكشاف الموجودات بحسب وجوداتها العينيّة رِيمَ بالكتاب المبين شخصُ النظام الجملي التامّ المتّسق، و إن سيق إلى معلوميّتها بحسب صورها المنطبعة في المدارك العقلانيّة و النفسانيّة عُني به جوهر مفارق تنتقش فيه صورة نظام الوجود من أوّله إلى أقصاه، و اللّٰه عنده علم الكتاب، انتهى(3).
ثمّ لا يخفى أنّ الكتاب المبين على ما سلكه - دام ظلّه - أوّلاً و إن كان آخر مراتب القدر و لكن يجري فيه القضاء العينيّ باعتبار آخر على ما إليه الإشارة بقوله الشريف:
شخص النظام الجملي، لإشعاره بأخذه مرّة واحدة لا تفصيل فيه و لا الكثرة الإفراديّة تعتريه(4)المعبّر عنه بالسلسلة العرضيّة تارةً، و بالمبدع اُخرى؛ لعدم واسطة شرط بينه و بين مبدئه أصلاً، كما يعبّر عنه بماله من الاعتبار(5)الأوّل بالسلسلة الطوليّة على ما إليه الإشارة الإلهيّة بقوله: «كِتٰابٌ أُحْكِمَتْ آيٰاتُهُ» الآية.
و نعم ما قال رئيس صناعة المشّاء أبو علي بن سينا: إذا نسبت العلّة الاُولى إلى الكلّ معاً كان مُبدِعاً، و إذا نسبت بالتفصيل لم يكن/ 3 /مبدعاً
لكلّ شيء بل لما لا واسطة بينه و بينه(1).
هذا(2)، فقد ظهر أنّ نسبة الصادر الأوّل في هذه السلسلة كنسبة جملتها في المبدعيّة إلى مبدئها لعدم توسّط شرط ما بينهما، و إنّما قيّدنا ذلك بالقضاء العينيّ حيث إنّ هنا قضاء آخر علميّاً سابقاً على الموجودات الخارجيّة من الصور الثابتة في العالم العقلي على الوجه الإجمالي الكليّ مجتمعة مجملة على سبيل الإبداع و القدر عبارة من حصول صور الموجودات في العالم النفسي على الوجه الجزئي التفصيليّ مطابقة لما في الموادّ العينيّة من الصور و الأعراض التابعة للطبائع على حسب اختلاف استعداد المواد القابلة المرتبطة بالمبادئ الفاعلة من الأنوار(3)الشاهقة و الأنفس و الأجرام الفلكيّة بما يلحقها من الأوضاع و الحركات و العوارض و الهيئات تباعاً لمحرّكاتها من الأشواق و التصوّرات إلى أقصى الغايات و قصوى النهايات أي عنايته الأزليّة المرسومة بإحاطته بجميع العاليات و السافلات.
و بالجملة: المعتبر في القضاء العلمي أن يكون في حيّز الإبداع فتكون صور الموجودات الجزئيّة المتغيّرة الفاسدة هناك، متميّزة بوجوه كليّة منضمّ بعضها إلى بعض حتّى انحصر جملةٌ منها بحسب الصدق في جزئيّ جزئيّ من تلك الصور، هذا إذا اعتبر في القضاء الصور في حدّ الإبداع، و أمّا إذا لم يعتبر ذلك يكون كلّ سابق من المراتب التفصيليّة قضاء لما يتلوه لكونه مجملاً بالقياس إليه.
و أمّا القضاء العلمي للجوهر الصرف الذي هو العقل الأوّل أو القلم أو الحقيقة المحمّديّة على اختلاف التعبيرات فذات مُبدعه لقربه إليه بحسب السلسلة الطوليّة، بل إنّه لمّا كان وجوداً علميّاً للجميع لكونه مبدأه فيكون هو الكلّ في وحدة فيكون قضاء، و ذلك قدراً.
ثمّ لا يخفى أنّ الظاهر من الآية الكريمة الإلهيّة أن يكون للأشياء وجود بحسب
القضاء مقدّم على وجودها بحسب القدر «مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلاّٰ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ»(1)ضرورة أنّ تنزيل الشيء فرع أن يكون له وجود على نحو آخر، و تمام التحقيق فيما أوردناه في شرحنا لكتاب تقويم الإيمان، و فيه من المزايا في الخبايا.(2)
و لنرجع إلى ما قصدنا، فنقول: إنّ ما وقع عن بعض الأماجد/ 4 /بقوله: حتّى قيل أنّه عالم صغير لمساواته الكبير، و محاذاته له، اه.
ثمّ لا يخفى أنّ العالم لمّا كان ما يعلم به الشيء كالخاتم ما يختم به، و من البيّن أنّ متتبّعي الآفاق و الأنفس اصطلاحُهم على إطلاق العالم بهذا المعنى على كلّ ذرّة من الذرّات لكونها مرآةً لمعرفة الواجب بالذات حسبما تغلب عليها نشأة من النشآت سيّما هذه النشأة المقدّسة الإنسانيّة الجامعة للمجرّدات و الماديّات الدالّة على ما له من الصفات، يرشدك إليه قوله تعالى: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ»(3)، و من هنا إنّ كلّ ما في الوجود عالم من العوالم شعر:
سبحان من جعل العوالم كلّها *** مجموعةً في فطرة الإنسان
فتعيّن أن يكون المراد منه(4)معنى آخر و هو ما سواه - تعالى مجده - على ما هو الظاهر.
و بالجملة إنّ العالم لمّا كان عبارة عمّا سواه تعالى، و الإنسان مُنتخب عنه أُنموذجٌ له يكون عالماً صغيراً بالقياس إليه، فقد استبان أنّ إطلاق العالم عليه بمعنيين:
أحدهما كونه مرآةً له تعالى مجده، و ثانيهما كونه اُنموذج ما سواه - تعالى عزّه - و كلّ من الموجودات من العاليات و السافلات متساوية الأقدام في كونه عالماً بالاعتبار الأوّل دون الآخر، فتدبّر.
و أمّا ما وقع عنه أيضاً بقوله: إنّ العالم الآخر مشتمل على ما في الإنسان فلا يعجبني ضرورة أنّ اشتماله على ما فيه لا اختصاص له به لاحتوائه على كلّ ذرّة من الذرّات و ما فيها و أمر ما فيه، لا يخفى على اُولي النهى مع جريان المناقشة فيه بنفسه
و عدم ملائكته لما أورده متّصلاً به بقوله:
و تزعم أنّك جزء صغير *** و فيك انطوى العالم الأكبر.
أمّا الأوّل فلأنّ كلّ ما في العالم منطو في الإنسان من غير عكس على ما هو الظاهر بعين العرفان، و من هنا وقع عنهم: لو أن العرش و ما حواه ألف مرّة في زاوية قلب العارف لما ملأه.
فإن قلت: أ ليس الإنسان جزءاً من العالم فكيف يزيد على الكلّ؟
قلت: أمّا أوّلاً فلأنّ المراد من العالم ما سوى هذه النشأة المباركة، و أمّا ثانياً فلأنّ العارفين المحقّقين من اُولي القلوب السائرين في فضاء ساحات/ 5 /الغيوب يجعلونه من حيث الوجود العيني و ما يشتمل عليه من الأجزاء و الأحوال بحسبه جزءاً من العالم حتّى يكون العالم الصغير هو الموجودات العينيّة، و العالم الكبير هذه النشأة الإنسانيّة بجميع ما يشتمل عليه من الموجودات الذهنيّة و العينيّة، فيزيد على العالم الكبير بما لها من الموجودات الذهنيّة.
فإن قلت: العالم الكبير أيضاً يشتمل عليها إذ العقول و النفوس الفلكيّة ناطقة كما هو المشهور لدى النهى.
قلت: أمّا العقول فلا إحساس لها رأساً؛ ظاهراً و باطناً، و أمّا النفوس الفلكيّة فلا إحساس لها بالحواسّ الظاهرة قطعاً، و أمّا سائر الحيوانات أُولو القوى و الآلات فليس إحساسها كإحساسها لكون المدرك هنا هو الجوهر المجرّد كما لا يخفى، و إن كان ذلك بالآلات و القوى، و هو بخلاف ما عليه أمر غيرها، و فيه من التأمّل بعدُ من وجهين(1)، بل الظاهر لدى النهى أنّ هذه النشأة المقدّسة جامعة جميع الكمالات، مستجمعة جُمَل السعادات، مستعدّة لقبول طرفي التضاد كما يظهر من التدبّر فيما ذكره خير البشر و قالع باب خيبر - صلوات اللّٰه عليه - بقوله العزيز:
1) . أحدهما وجود الإدراك بالآلة في غيرها، و ثانيهما أنّ أرباب الأذواق من أهل الإشراق ذهبوا إلى تعلّق الجواهر المجرّد بغيره من الحيوانات أيضاً فلا مزيّة على غيره من هذه الجهة أيضاً، منه.
دواؤك فيك و ما تَبْصُر *** و داؤك منك و ما تَشْعُر(1)
فتكون النسبة الصحيحة حاصلةً لها إلى لطائف الملكوت بروحها، و إلى كثائف الناسوت(2)ببدنها إن ساعدته السعادة الأزليّة، و وفّقته العناية الإلهيّة بتقوية الروح القدسيّة بأغذيتها و أشربتها، و هي الإيمان و الطاعة و المعرفة و الطهارة في الآخرة و الاُولى، و تحفّظها عن السموم المهلكة و هي الكفر و المعصية و الغفلة بلا خفاء طلعت شمس روحه عن مشرق فتوحه مشعشعة بانعكاس أنوار التجلّي عليه من سرادقات(3)الجمال ملتمعة بأشعّة الفيوض القدسيّة من سبحات(4)الجلال حتّى عزلت عمّال حواسّه عن الأعمال، بل انعزلت عمّا لها من(5)الذات و الذاتيّات، «فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ» على ما يرشدك إليه: فإذا أحببته كنتُ سمعه و بصره و يده و رجله؛ فبي يسمع و بي يُبصر و بي يبطش و بي يمشي، فإذاً انقطع عن نفسه و اتّصل بالحقّ عن خلقه فرأى كلّ قدرة مستغرقة في قدرته، و كلّ علم مستغرقاً في علمه، و كلّ إرادة/ 6 /مستغرقة في إرادته، «أَلاٰ إِلَى اَللّٰهِ تَصِيرُ اَلْأُمُورُ».
و من هنا الفقر كاد يكون كفراً(6)، أي الفقر التامّ المعنى بالسرّ الخفيّ الإلهي يكاد أن يكون كفراً أي سرّاً مغطّى مستتراً لا ينكشف إلّا لمن ارتفعت كينونته و رفعت بينونته، و في اسمه و رسمه، أو موهماً كفره و ذلك لأنّه لمّا انتهى سلوكه إلى اللّٰه و في اللّٰه يستغرق في بحر التوحيد و يتمّ العرفان بحيث يضمحلّ ذاته في ذاته و صفاته في صفاته و يغيب عمّا سواه تعالى، و لا يرى في الوجود إلّا اللّٰه فيطلع عن مشرق فنائه
1) . جواهر المطالب في مناقب الإمام على عليه السلام لابن الدمشقي، ج 2، ص 136؛ كتاب الأربعين للشيخ الماحوزي، ص 281؛ مجمع البحرين، ج 1، ص 122.
2) . أي الظلمة. «م».
3) . في النسخة «سراقات»، و هو تصحيف. و في هامشها: أي الحجب.
4) . مراتب الصفات السلبية. «م».
5) . بيان ما. «م».
6) . الكافي، ج 2، ص 307؛ الخصال، ص 12؛ الأمالي للصدوق، ص 371.
شمس البقاء بشعاع «لا إله غيري»، أو «سبحاني سبحاني ما أعظم شأني»، و أمثاله ممّا يوقع توهّم كفر قائله.
و بالجملة هذا هو المراد ممّا وقع عن أرباب التوحيد من الاتّحاد، و لذا قال الشيخ السهروردي تقريب هذا المرام إلى العقول و الأحلام بعد ما تبيّن بطلان الاتّحاد أنّ النفس و إن لم تكن في البدن لما كان بينها و بين البدن علاقة شديدة أشارت إلى البدن بأنا حتى أنّ أكثر النفوس نسبت أنفسها و ظنّت أن هو بأنّها هي البدن كذلك لا مانع أن يحصل لنفس مع الباري علاقة شوقيّة نوريّة لاهوتيّة يحكم عليها شعاع قيّوميّ طامس يمحو عنها الالتفات إلى شيء يشير(1)إلى مبدئها إشارة روحانيّة فيستغرق الإنبات.(2)
شعر:
تركت للناس دنياهم و دينهم *** شغلاً بذكرك يا ديني و دنياي
و من الظاهر أنّ هذه الحالة الشعشعانيّة منحصرة في هذه النشأة الكاملة الإنسانيّة، و أيضاً إنّها تزيد على ما سواها من العوالم بأسرها حسبما حكم به الشيخ الربّاني محي الدين الأعرابي في فصوصه بقبولها للتجليّات الغير المتناهية وسعته الذات(3)و جميع الأسماء و الصفات الغير المتناهية التي ما وسعها السماء و الأرض يعني العالم العلوي و السفلي صوريّاً كان أو معنويّاً أي مجرّداً كان أو مادّيّاً، يؤيّده الحديث القدسي بقوله العرشي: «ما وسعني أرضي و لا سمائي و لكن وسعني قلب عبدي المؤمن»(4)و من هنا وقع عن بعض العرفاء: لو أنّ العرش و ما حواه مائة ألف ألف مرّة في زاوية من زوايا قلب العارف لما أحسّ بها.
ثمّ لا يخفى جواز أن يكون إليه الإشارة الإلهيّة بقوله تعالى: «إِنّٰا عَرَضْنَا اَلْأَمٰانَةَ عَلَى اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبٰالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ
إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً(1)»(2)فلذا تشرّف إنسان العين(3)بل عين الإنسان بخطاب «لولاك لما خلقت الأفلاك»(4)و أيضاً يزيد غيرها بالأحوال و الصفات الناشئة من تركيب النفس و القوى المتلوّنة كالغضب و الشهوة و غيرها من المُدركة الظاهرة و الباطنة و المُحرّكة.
فقد استبان من جملة هذه الآيات الساطعة و البيّنات اللامعة عن مشرقة البيان أنّ النشأة الإنسانيّة حاوية لما ليس منطوياً فيما عداها من العوالم بأسرها فتعيّن أن يكون هو الأكبر من العالم الآخر حتّى لو بدّل اشتمال العالم على ما في الإنسان بمحاذاته له لما كان وجه صحيح له فقد بان بعين العرفان كون الإنسان مشتملاً على ما في العالم مع زيادات تَتْرىٰ من دون كونه مشتملاً على ما في الإنسان من طرق شتّى «فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوٰادِ اَلْمُقَدَّسِ طُوىً»(5).
و أمّا الثاني(6)فلأنّ ما في ذلك النظم المقدّس المرتضوي محتوٍ على احتواء الإنسان لا الاحتواء على ما في الإنسان فلا يكون موافقاً لما أورده سنداً له فأحسن تدبّره.
ثمّ ما ذكره متّصلاً بهذا المنظوم بقوله: فمن عرف نفسه بهذه المعرفة كانت وسيلة إلى معرفة الصانع و صفات جلاله و جماله على أبلغ الوجوه بحسب الطاقة إلخ منظوم معلوم قطعاً إلّا أنّ تقديم الجمال على الجلال أولى، و الأمر فيه هيّنٌ كما لا يخفى، و إنّما ذلك لأنّه مظهر جميع الأسماء و الصفات على الإطلاق و احتوائه على جميع ما في الآفاق فنور يشرق/ 8 /من صبح الأزل على هياكل
الماهيّات آثار توحيده حسبما يرشدك إليه قوله سبحانه: «سَنُرِيهِمْ آيٰاتِنٰا فِي اَلْآفٰاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ اَلْحَقُّ»(1)ألا كلّ شيء ما خلا اللّٰه باطل.
ثمّ لا يخفى أنّ المراد من المعرفة حينئذٍ مطلق العلم به و إن كان في ضمن التصديق به.
ثمّ ذكر ذلك الفاضل الماجد: و منها أنّ إدراك حقيقة النفس متعذّر أو متعسّر - إلى قوله - و إذا كان هذا حال النفس مع أنّها أدنى الأشياء إلى نفسها فكيف يطمع في إدراك الواجب، انتهى.
و الظاهر من المعرفة عند أربابها هو هذا حيث إنّها الإدراك التصوّري سيّما بالبسيط الحقيقي كما لا يخفى، فيناسب هذا التقرير غاية المناسبة ذاتها و نهاية المعانقة أسناها، و إن صحّ إطلاقها على العلم التصديقي كما مرّ كما لا يخفى على الفلسفي.
و إذا تقرّر هذا فنقول: سرّ عدم تعقّل النفس نفسها بساطة جوهر ذاتها و عدم تركّبها من الأجزاء المعنويّة(2)و إن تركيب من الأجزاء العقليّة كما لا يخفى، فمن عجز عن معرفة نفسه فأخلقُ به أن يعجز عن معرفة ربّه؛ شعر:
و ليس يعرفه مَن ليس يشهد *** و كيف يشهد ضوءَ الشمس مكفوف
و إنّما ذلك لبساطته الصرفة الأحديّة و هويّته الصمديّة المقدّسة عن الكثرة قبل الذات(3)و مع الذات(4)و بعد الذات(5).
ثمّ قال: و الغرض امتناع إدراك حقيقة الواجب بتعليقه على ما علم استحالته لا الاستدلال على امتناعه ليرد عليه أنّ استثناء نقيض المقدم لا ينتج،
هذا كلامه. و لا يخفى عليك أنّ من اللازم ما يكون مساوياً لملزومه فينتج استثناء نقيض المقدم نقيض تاليه كما ينتج عكسه، و كذا الأمر في استثناء عين التالي، و لعلّ الأمر فيما نحن بصدده كذلك فتدبّر على أنّ فيه كلاماً فوق هذا فلا حاجة له إلى ما التزمه بقوله : و يمكن ردّه إلى قياس استثنائيّ بالنظر إلى ما يعطيه الكلام كما ذكرنا لا بالنظر إلى ظاهره، و حاصله: لو عرف ربّه لعرف نفسه انتهى. ثم استشهد لما أورده أوّلاً بقوله و إلى هذا أشار عليه السلام/ 9 /بما روى عنه. شعر:
كيفيّة النفس ليس المرء يدركها *** فكيف كيفيّة الجبّار في القدم
هو الذي أوجد الأشياء من عدم *** فكيف يدركه مستحدث النسم
انتهى.
يعني أن ليس في وسع الممكن المحدَث و وُجْده أن يقدر قدر الواجب القديم خلقه، «وَ مٰا قَدَرُوا اَللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ»، ضرورة توقّفه على ضرب من المناسبة الحقيقيّة أو المجازية ليست و لا يكون بين الممكن المحدث و الواجب القديم، فكيف له الوصول إلى سرادقات عزّه لأنّه و ماله يجوز عليه الفناء، بل إنّه الفناء بذاته حين البقاء فضلاً عمّا له من الأحوال فلا يناسب بوجه ما ذلك المبدأ المتعال «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْبَصِيرُ»، و من هاهنا حذّر عباده بقوله:
«وَ يُحَذِّرُكُمُ اَللّٰهُ نَفْسَهُ وَ اَللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ»(1).
و قد بالغ فيه صلى الله عليه و آله و سلم على ما روى عنه أنّه قال: «كلّنا في ذات اللّٰه حمقى»(2)، «تفكّروا في آلاء اللّٰه و لا تتفكّروا في ذاته»(3)هذا سبحان من لم يجعل لخلقه سبيلاً إلى معرفته إلّا بالعجز عن معرفته.
و بالجملة لمّا كانت النفس قطرة من قطرات سحائب رحمته، و رشحة من رشحات بحار رأفته يكون لامحةً بحراً لُجّيّاً(1)لا ساحل لها، فإذا أُحيلت تلك المعرفة الوجوبيّة الربوبيّة على معرفة جوهر نفسها فيتحيّر فيها بتراكم أمواج الفكرة و تلاطم أمواجها، و من هنا قيل: النفس بحرٌ لا ساحل له، فأحالهم في المعرفة عليهم، فلمّا دخلوا بحر معرفتهم غرقوا، و ما برحوا يقاسون أمواج البحر فكرةً و كشفاً إلى أن عرفوا أنّ معرفتهم بهم بحر لا ساحل له ينتهى إليه فينقلهم إلى معرفة الربوبيّة فيئسوا، و بهذا نطق كلام اللّٰه الناطق: «لا اُحصي ثناءً عليك، أنت كما أثنيتَ على نفسك»(2)، فقد استبان أنّ ذاتك على ذاتك لا يكون مسلكاً و دليلاً، «قُلِ اَلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ مٰا أُوتِيتُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ إِلاّٰ قَلِيلاً»(3)، و «زدني فيك تحيّراً»(4)لنرى(5)آياتك الكبرى إنّك على كلّ شيء قدير و بالإجابة جدير.
و من تضاعيف الكلام ظهر اندفاع الإيراد بأنّه إذا لم يكن بين الرب و المربوب و الرازق و المرزوق مناسبة رأساً/ 10 /فكيف يحكم الحاكم بالقسط بقوله: من عرف نفسه عرف ربّه.
حسين بن سيف الدين هروى (قرن 10 ق)
سيد جعفر اشكورى
به موجب روايت مشهور نبوى «من حفظ على اُمتي أربعين حديثاً مما يحتاجون إليه بعثه اللّٰه تعالى فقيهاً عالماً»، دانشمندان بسيارى هر يك در موضوعات مختلف به جمع آورى چهل حديث اهتمام ورزيده اند و هر يك به فراخور زمان و مكان و مناسب با احتياجات محيط خود، به گردآورى سخنان نورانى و زندگى ساز نبى اكرم و ديگر ائمۀ هدى - عليهم صلوات اللّٰه الملك المنّان - پرداخته و در قالب ترجمه، شرح و نظم، آنها را به منصّۀ ظهور رسانيده اند.
يكى از كسانى كه قدم در اين عرصه نهاده، مرحوم ملّا حسين بن سيف الدين هروى است كه در كتب تراجم، وى را با عنوان «عالمٌ فاضل اديب شاعر» معرّفى نموده اند.
از زندگانى وى اطّلاع چندانى در دست نيست و در كتب تراجمى كه نامى از وى آمده، او را از علماى اوايل سدۀ دهم معرّفى نموده اند(1)و تأليف ديگرى در ترجمۀ منظوم چهل حديث از سخنان امير مؤمنان على عليه السلام
1) . طبقات أعلام الشيعه، قرن دهم، ص 76؛ اعيان الشيعه، ج 6، ص 192.
از وى معرّفى نموده اند كه نسخه اى از آن به خطّ شاه محمود نيشابورى به سال 952 ق، از موقوفات شاه سلطان حسين صفوى به سال 1110 ق در كتابخانۀ آستان قدس رضوى موجود است.(1)
البته مرحوم بيانى در احوال و آثار خوشنويسان، چندين نسخۀ ديگر از اين رساله را در كتابخانه هاى ديگر معرّفى نموده است.(2)
در اينجا دو نكته شايان ذكر است:
مرحوم بيانى نيز نام پدر او را «سيف الدين» آورده است.
اين رساله، شامل چهل حديث نبوى است كه ناظم، آنها را در موضوع عدالت و ستم پادشاهان جمع آورى نموده و آن را به نام «سلطان معزّ الدين ابو الغازى» به نظم كشيده و قانون العداله ناميده است.
ناظم، اين اشعار را بنا بر مادّه تاريخى كه در پايان رساله آورده، به مدّت ده روز سروده كه آغاز آن روز، استفتاح (نيمۀ رجب) سال 907، مطابق جملۀ «مدح اربعين حديث» بوده است و بنا بر گفتۀ خود، بايد روز 25 رجب اين سال از آن فارغ شده باشد.
در هيچ يك از مصادر و فهارس كتب خطّى، اثرى از اين رساله يافت نشد و تنها نسخه اى كه از آن به دست آمد، نسخۀ حاضر بود كه سابقاً از متملّكات مرحوم سيّد جلال الدين محدّث اُرمَوى بوده و در حال حاضر در كتابخانۀ مركز احياى ميراث اسلامى به شمارۀ 2005/2 نگهدارى مى شود.
اين مجموعه، مشتمل بر سه رساله است كه رسالۀ اوّل توسط محسن على ميرى اردستانى در اواخر ربيع الثانى 933 كتابت شده است. لذا اين نسخه در زمانى نزديك به عصر مؤلّف، كتابت شده است.
در اين رساله سعى بر آن شده كه احاديث، مُعرب شود و مصادر آنها استخراج گردد؛ ولى برخى از احاديث در مصادر روايى يافت نشد كه در پاورقى بدانها اشاره شده است و اگر مضمونى قريب به روايت موجود در متن وجود داشته، در حاشيه متذكّر آن شده ايم.
تصویر
تصویر
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم
حديث صحيحى كه محدّثان دار الحديث ارباب علم و فضل، و راويان دار العدالۀ اصحاب ضبط و عدل، در بدايت كتب و رسائل روايت كنند، حمد و ذكر الهى است - جلّ ذكره و عزّ اسمه - كه آثار فيض انعام وافر و متّصل و متواتر [ش] به صحيح و ضعيف و عزيز و شريف رسيده، و مجهول و مشهور و معضل و مهجور از خوان اكرامش به وجه حسن مهما امكن، نفع گرفته:
جهان را رسيدست اكرام او *** گرفته بد و نيك انعام او.
و خبر غريبى كه ثقات و آحاد به طريق اجتماع و اِفراد در ابتداى صحايف و لطايف نقل كنند، مدح و ثناى پادشاهى است - عظُم سلطانه و عمّ إحسانه - كه پيش از خلقت انسان، مناصب رياست و حكومت هر ناحيه را مناسب قابليت هر طايفه [اى] از ايشان مقرّر ساخت، ارباب عدل و اعتبار را به تشريف «إِنَّ اَللّٰهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اَلْإِحْسٰانِ»(1)بنواخت، اصحاب ظلم و عدوان را به توبيخ و تغيير «وَ مَأْوٰاهُمُ اَلنّٰارُ وَ بِئْسَ مَثْوَى اَلظّٰالِمِينَ»(2)از زمرۀ جماعت مقسطين جدا گردانيد [و] قلم عدل او رقم عزل و نكال بر نواصى عمّال متّصف به ضلال و مجرمان ديوان شرع و احكام به موجب آيۀ «يُعْرَفُ اَلْمُجْرِمُونَ بِسِيمٰاهُمْ فَيُؤْخَذُ بِالنَّوٰاصِي وَ اَلْأَقْدٰامِ»(3)كشيد:
مر او راست شاهى و فرماندهى *** بر او ختم كرده است شاهنشهى.
و جواهر و زواهر صلوات و كواكب مواكب تحيّات زاكيات، نثار مرقد مقدّس و
مشهد اقدس صاحبْ جاهى است كه سلسلۀ رفيعۀ او مُعَنعَن و مسلسل مرفوع است به انبياى مرسل، و اخبار دُرَربار او كه از وضع اغيار، معرّا و مبرّاست و چون آفتاب معروف و هويدا غير منكر است و معلّل ذات كامل الصفاتش منفصل و منقطع از عالم مسند عالى مَسند نبوّت آدم:
سرو سرور انبيا و رسل *** طريقش بُود بهترين سُبُل
جهان را بُود هادى و پيشوا *** همه مقتدى اند و او مقتدا.
عليه من الصلاة أذكاها، و من التحيات أنماها، و السلام على آله الطاهرين و أولاده الطيّبين إلى يوم الدين.
امّا بعد، اين رساله اى است مسمّا به قانون العداله، مشتمل است بر اربعين از احاديث سيّد المرسلين و خاتم النبيين كه صدر بى كينه اش مشكات مصابيح انوار هدايات، و قلب با سكينه اش مَظهر انواع افاضات و مُظهر مفاتيح جمع مشكلات است - عليه أفضل الصلوات و أكمل التحيات - كه بندۀ درگاه «أضعف» عباد اللّٰه القوي حسين بن سيف الدين الهروي أثبته اللّٰه على متابعة الشرع النبوى» جهت تحفۀ ملازمت درگاه عالمْ پناه حضرت پادشاه اسلام، ظلّ اللّٰه العلّام على الأنام، سلطان عادل، خاقان عالم عامل، آن كه نوشيروان بدان عدل و احسان اگر بودى، ز خدّام او عدل آموختى، و جمشيد خوش نويد، بدان حشمت و رفعت اگر ماندى؛ از نور خورشيد طاعت او چراغ هدايت بر افروختى، اعدلِ سلاطين عالم، افضل خواقين عرب و عجم، مظهر آثار امن وامان، فرمان فرماى زمين و زمان:
شهى جم حشمتى جمشيدجاهى *** سليمانْ اقتدارى دين پناهى
بُوَد هر خادمش نوشيروانى *** به دورش كس نديده دادخواهى
آفتاب بى زوال «السلطان ظلّ اللّٰه»، مورد دعاى مستطاب «اللّهم وال من والاه»، صورت رحمت يزدانى، آيت قدرت سبحانى، سلطان غزات و مجاهدين، قهرمان طغات و معاندين، حامى امصار اهل ايمان، ماحى آثار كفر و طغيان، تابع شريعت
مصطفوى، جامع طريقت مرتضوى، معزّ السلطنة و الدنيا و الدين:
«ابو الغازى»، آن خسرو نيكْراى *** كه هم خَلق از او راضى و هم خداى
همه كار او بر طريق ثواب *** دعاگوى او جملۀ شيخ و شاب
بر آرد جهان آفرين كار او *** خداى جهان آفرين يار او
1 - خلّد اللّٰه تعالى مُلكه و سلطانه، و أفاض على العالمين عدله و إحسانه - تأليف نموده است، باشد كه به وسيلۀ اين رساله، ارباب دولت و اصحاب حشمت به مزيد عدالت، ميل و رغبت نمايند و اين امر در آخرت، سبب سعادت بى بضاعت گردد كه:
«الدالّ على الخير كفاعله»، و نيز در حديث آمده است از حضرت سيّد انام - صلّى اللّٰه عليه و آله - كه: «من حفظ على اُمتى أربعين حديثاً ممّا يحتاجون إليه بعثه اللّٰه تعالى فقيهاً عالماً»، يعنى هركس را كه توفيق كردگار، رفيق روزگار فرخنده آثار او گردد كه چهل حديث از احاديث من كه امّت بدان محتاج باشند، برايشان قرائت نمايد و حفظ گرداند، حضرت حق - سبحانه و تعالى - برانگيزانَد او را در روز جزا از جملۀ فقها و علما.
بنابراين اشارت با بشارت، بندۀ بى بضاعت كه سنّ او قريب به اربعين رسيده بود و اوقات جوانى را بما لا يعنى صرف كرده و در اين مدّت يك اربعين در راه رضاى ربّ العالمين با سالكان دين در كُنج زاويۀ يقين بر نياورده، در اين رساله از احاديث كه در باب عدل و ظلم حكّام و سلاطين واقع بود، اختيار اربعين نمود و در اسناد عالى و ذكر راوى، كما ينبغى اگر شروع مى نمود، رساله به تطويل مى انجاميد، به جهت اختصار، ترك اسناد و حذف راوى اختيار كرد، و چون طبايع سليم و اذهان مستقيم را به نظمْ ميلِ تمام بود، ترجمۀ احاديث را در سلك نظم نيز انتظام داد كه به عين رضا ملحوظ گردد و به حسن اصغا محظوظ:
و عين الرضا عن كل عيب كليلة *** و لكنّ عين السخط تبدي المساويا
در اين نسخه گر عيب بينى، بپوش *** و گر سهو يابى، به اصلاح كوش
و اللّٰه الموفّق فى كلّ الأمور، «وَ هُوَ عَلِيمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ».
حديث اول: السُّلْطانُ العادِلُ ظِلُّ اللّٰهِ في أَرْضِهِ.(1)
يعنى: پادشاه عادل، سايۀ خداست در روى زمين.
پادشاهى كه باشد او عادل *** گفته او را رسول «ظل اللّٰه»
تا توانى به عدل كوش كه عدل *** در دو كون است نيك نامى شاه
حديث دوم: عَدْلُ ساعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبٰادَةِ سِتِّين سَنَة.(2)
يعنى: عدل كردن يك ساعت، بهتر است از شصت ساله عبادت.
عدل را پيشه ساز در عالم *** كار خود را به ظلم، باز مده
زانكه امروز، عدل يك ساعت *** باشد از شصت ساله طاعت بِهْ
يعنى: در عدل، عزت دين است و قوّت سلطان و صلاح جميع مسلمانان.
هست از عدل، مملكت آباد *** انتظام مهام در عدل است
عزّت دين و قوّت سلطان *** نفع خاص و عوام در عدل است
يعنى: هركس عدل كرد، پادشاه شد و هر كه ظلم كرد، هلاك و گمراه شد.
هيچ كارى بِهْ از عدالت نيست *** اين چنين گفته، سيّد لَولاك
هر كه او عدل كرد، شاهى يافت *** جور و ظلم ار نمود، گشت هلاك
يعنى: پادشاه كافر، اگر عدل دارد، باقى مى ماند و پادشاه ظالم، اگر مؤمن است نمى ماند.
مَلِكى كو به عدل متّصف است *** گر همه كافر است، مى شايد
ور مسلمان صاحب ظلم است *** مُلك، با او بسى نمى پايد
يعنى: سوگند به آن كسى كه جان محمّد در قبضۀ قدرت اوست، كه عمل پادشاه عادل را در هر روزى مثل عمل هاى رعيّت او به آسمان مى برند.
به خدايى كه جان پيغمبر *** هست در قبضۀ مشيّت او
كامده طاعت شهِ عادل *** چون همه طاعت رعيّت او
حديث هفتم: بِالعَدْلِ قٰامَتِ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ.(1)
يعنى: به عدل برپاست آسمان و زمين.
شاه را داد و عدل مى بايد *** صفتى بِهْ ز داد و عدل كجاست؟
عدل كن زانكه گفت پيغمبر *** آسمان و زمين به عدل به پاست
يعنى: اگر پادشاه در ميان خلق نبودى، آدميان يكديگر را مى خوردند.
1) . الكافى، ج 5، ص 266؛ غوالى اللئالى، ج 4، ص 103 (ح 150).
پادشه گر نبودى، آدميان *** هرچه مى خواستند، مى كردند
گر نبودى ز حاكمان ترسان *** خون هم را چو آب مى خوردند
يعنى: زيادتى كه به شما مى رسد از [سم] پادشاه، به سبب نقصان اعمال شماست.
بر سرِ خلق آنچه مى آيد *** شاه را در ميان، گناهى نيست
از عمل هاى زشت ايشان است *** و اندرين، هيچ اشتباهى نيست
حديث دهم: إنَّ أَحَبَّ النّٰاس إِلٰى اللّٰهِ يَوْم القِيٰامَةِ وَ أَقْرَبَهُم مِنْه مَجْلِساً إِمامٌ عادِل، وَ إِنَّ أَبْغَضَ النّٰاسِ إِلَى اللّٰهِ يَوْمَ القِيٰامَةِ وَ أَبْعَدَهم مِنْه مَجْلِساً إِمامٌ جٰائِرٌ.(1)
يعنى: به تحقيق كه دوست ترين آدميان به خدا و نزديك تر ايشان از روى قرب به حضرت اعلى - تقدّس و تعالى - در روز جزا، پادشاه عادل است كه به عدل و احسان با مسلمانان زندگانى كرده، و دشمن ترينِ خلق از روى غضب در روز قيامت و دورترينِ ايشان از روى مجالست به درگاه عزّت، پادشاه ظالم است كه به جور و عدوان بر زيردستان تعدّى نموده.
شاه عادل به نزد حق باشد *** روز محشر، احبّ و هم اقرب
شاه ظالم ز دور بنشسته *** با چنان حال، مستحقّ غضب
يعنى: هيچ نفع، پُرفايده تر از رفق و عدل پادشاه نيست، و هيچ ضرر، زياده تر از
1) . روضة الواعظين، ص 467؛ بحار الأنوار، ج 72، ص 351؛ مسند أحمد، ج 3، ص 22؛ سنن الترمذي، ج 2، ص 394 (ح 1344)؛ السنن الكبرى، ج 10، ص 88؛ مسند ابن المبارك، ص 164؛ كنز العمال، ج 6، ص 10، (ح 14607).
خشم و جور والى عالى جاه، نه.
عدل شه چون به رفق گردد يار *** هيچ نفعى از آن اعم نبْوَد
ور بود خشم و جور هر دو يكى *** ضررى زان زياده هم نبْوَد
حديث دوازدهم: إِنَّ المُقْسِطينَ عِنْدَ اللّٰهِ تَعالى عَلٰى مَنٰابِرَ مِنْ نُورٍ عَنْ يَمينِ الرَّحْمٰن.(1)
يعنى: به درستى كه حاكمان عادل، باشند از روى عزّت و قرب، قريب به حضرت مَلِك غفور در روز قيامت بر منبرهايى از نور.
روز محشر، قرين حق باشند *** حاكمان به عدل و دين معمور
هر يك آنجا نشسته بر تختى *** باشد آن تخت كرسى اى از نور
حديث سيزدهم: مَنْ أَهٰانَ سُلْطٰانَ اللّٰهِ فِى الأَرْضِ أَهٰانَهُ اللّٰه.(2)
يعنى: هركس كه اهانت سلطان روزگار - كه عزيزكردۀ آفريدگارست - نمايد، حضرت كردگار، آن كس را ذليل و خوار گردانَد.
هر كه جويد اهانت سلطان *** ايزد، او را ذليل و خوار كند
كردگارش عزيز گردانَد *** هر كه تعظيمِ شهريار كند
حديث چهاردهم: مَنْ رَأى مِنْ أَميرِهِ شَيْئاً يُكْرِهُهُ فَلْيَصْبِر.(3)
يعنى: هركس كه از حاكم خود مكروهى ببيند، بايد كه صبر كند.
1) . روضة الواعظين، ص 467؛ بحار الانوار، ج 72، ص 351، ح 59؛ مسند أحمد، ج 3، ص 22؛ سنن الترمذي، ج 2، ص 394 (ح 1344)؛ السنن الكبرى، ج 10، ص 88؛ مسند ابن المبارك، ص 164؛ كنز العمال، ج 6، ص 10 (ح 14607).
2) . رياض الصالحين، ص 339.
3) . سبل السلام، ج 3، ص 261؛ نيل الاوطار، ج 7، ص 356 (ح 3181)؛ مسند أحمد، ج 1، ص 275؛ سنن الدارمى، ج 2، ص 241؛ صحيح البخارى، ج 8، ص 87؛ صحيح مسلم، ج 6، ص 21؛ كنز العمال، ج 6، ص 53 (ح 14811).
هر كه بيند ز حاكمى مكروه *** صبر بايد شِعار خود سازد
با وى از كين مخالفت نكند *** كار او را به خالق اندازد
حديث پانزدهم: مَنْ يُطِعِ الأَميرَ فَقَدْ أَطاعَنيٖ، وَ مَنْ يَعْصى الأَميرَ فَقَدْ عَصاني.(1)
يعنى: هركس كه اطاعت و فرمانبردارى حاكم كند، به تحقيق كه اطاعت من كرده، و هركس كه به حاكم، عاصى شود، به من عاصى شود.
گر تويى تابع خدا و رسول *** حاكم خويش را اطاعت بر
زانكه عاصى شدن به حاكم هست *** عين عاصى شدن به پيغمبر
حديث شانزدهم: اسْمَعُوا وَ أَطيٖعُوا وَ إِن استُعمِلَ عليكم عبدٌ حبشىٌّ.(2)
يعنى: فرمان بريد و اطاعت كنيد و اگرچه بر شما بندۀ حبشى را حاكم سازند.
بر شما گر كسى شود حاكم *** كش نباشد صفا و لطف خوشى
هست سمع و اطاعتش واجب *** گر همه هست بندۀ حبشى
حديث هفدهم: لا طاعَةَ لِمخلُوقٍ في مَعْصِيَةِ الخٰالِق.(3)
يعنى: فرمانبردارى مخلوق در معصيت خالق، جايز نيست.
هست واجب اطاعت حاكم *** در امور نكو و مستحسَن
در امورى كه معصيت باشد *** نيك نبْوَد متابعت كردن
1) . نيل الأوطار، ج 7، ص 359 و ج 8، ص 49؛ صحيح مسلم، ج 6، ص 13؛ صحيح بخارى، ج 4، ص 8؛ فتح البارى، ج 13، ص 99؛ مسند الشاميين، ج 4، ص 272 (ش 3255).
2) . تذكرة الفقهاء، ج 1، ص 145 و 179 (ط ق)، فتح القدير، ج 4، ص 328، مغني المحتاج، ج 4، ص 130؛ نيل الأوطار، ج 9، ص 167؛ الغدير، ج 10، ص 273.
3) . المهذب، قاضى ابن براج، ج 2، ص 467؛ شرائع الاسلام، ج 3، ص 723.
حديث هجدهم: إنْ أمّر عليكم عبدٌ مُجدَعٌ يَقُودُكم بكتابِ اللّٰهِ فاسْمَعوا له و أطيعوا.(1)
يعنى: اگر بر شما بندۀ بينى بُريده را امير سازند كه شما را به كلام خدا و طريق هُدى دلالت مى كند، سخن او بشنويد و اطاعت او كنيد.
عبدِ بينى بُريده اى را شاه *** بر شما گر امير گردانَد
سر نبايد كشيد از سخنش *** چون شما را به راه حق خوانَد
حديث نوزدهم: إِنَّ الأَميرَ إِذَا ابْتَغى الرَّيْبَة فِي النّٰاس أَفْسَدَهُم.(2)
يعنى: هرگاه حاكم در حقّ رعيت بدگمان شود و تجسّس عيوب ايشان نمايد، افساد مى كند و حال را بر ايشان تباه مى كند.
هر اميرى كه بدگمان باشد *** در حق خلق مى كند افساد
ور گمان نكو بَرَد، بى شك *** خانۀ عدل مى كند آباد
حديث بيستم: بَشِّرُوا وَ لا تُنَفّرُوا وَ يَسِّرُوا وَ لا تُعَسِّرُوا.(3)
يعنى: چون بر مسلمانان حاكم شويد ايشان را بشارت و مژدگانى دهيد و از خود متفرّق مسازيد و كارها را بر ايشان آسان گيريد و دشوار مگردانيد.
گر تو حاكم شوى رعيّت را *** مژدگانى ده و ز خود مَرَمان
كار را بر رعيّت آسان گير *** تا شود بر تو كارها آسان
1) . صحيح مسلم، ج 4، ص 80 و ج 6، ص 15؛ تحفة الاحوذى، ج 6، ص 399؛ صحيح ابن حبان، ج 10، ص 427؛ نصب الراية، ج 3، ص 109، كنز العمّال، ج 6، ص 50 (ح 14798).
2) . مسند أحمد، ج 6، ص 4؛ سنن أبي داود، ج 2، ص 453 (ح 4889)؛ مجمع الزوائد، ج 5، ص 215؛ الآحاد و المثاني، ج 4، ص 401.
3) . مسند أحمد، ج 4، ص 399 و 412؛ صحيح مسلم، ج 5، ص 141؛ سنن أبي داود، ج 2، ص 443، (ح 4835)؛ مسند أبي يعلى، ج 13، ص 306، (ح 7319).
حديث بيست ويكم: إِنْ ولّيتَ أمراً فَاتَّقِ اللّٰه وَ أعْدِل.(1)
يعنى: اگر حاكم شوى بر امرى در روزگار، از خدا بترس و عدل پيش آر.
والى خلق بودن آسان نيست *** با تو گويم اگر خدا ترسى
در حكومت به قول پيغمبر *** عدل مى بايد و خدا ترسى
حديث بيست و دوم: مٰا عَدَل إِمامٌ اتَّجَرَ في رَعيَّتِهِ.(2)
يعنى: عدل نمى كند پادشاهى كه تجارت مى كند در ميان رعيّت.
پادشه را تجارت دنيا *** بى تكلّف كه هيچ حاجت نيست
با رعيّت، تجارت سلطان *** راستى را كه از عدالت نيست
حديث بيست و سوم: مٰا مِنْ أَحَدٍ أَعْظَمُ ثَواباً مِن وَزيرِ أَميرٍ يَأْمُرُهُ بِطاعَةِ اللّٰهِ عزّ و جلّ وَ يُطيعُهُ.(3)
يعنى: هيچ كس را آن ثواب نيست كه وزير حاكم را؛ [وزيرى] كه حاكم خود را به طاعت خدا دلالت كند و اطاعت او نمايد.
پيش حق نيست كس گرامى تر *** از وزير امير روشن راى
كه مر او را به راه حق خواند *** هم مطيعش بُود به امر خداى
1) . الغدير، ج 10، ص 362؛ مسند أحمد، ج 4، ص 101 و ج 5، ص 66؛ مجمع الزوائد، ج 5، ص 186 و ج 9، ص 355؛ مسند أبي يعلى، ج 13، ص 370 (ح 7380)؛ كنز العمّال، ج 11، ص 748 (ح 33653).
2) . مسند الشاميين، ج 2، ص 272 (ح 1322)؛ الجامع الصغير، ج 2، ص 500 (ح 7941)؛ كنز العمال، ج 6، ص 23 (ح 14676)؛ فيض القدير، ج 5، ص 581 (ح 7941)؛ لسان الميزان، ج 7، ص 10. گفتنى است در اكثر مصادر، «ما عدل و ال» آمده است.
3) . مسند الشهاب، ج 1، ص 321 (ح 542) و ج 2، ص 23 (ح 806-808)؛ تاريخ بغداد، ج 4، ص 246 (ش 1926 با اختلافاتى در متن).
حديث بيست و چهارم: إِنَّكُمْ سَتَحْرِصُونَ عَلَى الإِمارَةِ، وَ سَتَكُون نِدٰامَةً يَوْمَ القِيامَة.(1)
يعنى: به درستى كه شما بر امارت و حكومت حرص مى ورزيد و در روز قيامت، امارت پشيمانى و ندامت خواهد بود.
بر حكومت بسى مباش حريص *** كز حكومت به جز غرامت نيست
صاحبِ منصب امارت را *** در قيامت به جز ندامت نيست
حديث بيست و پنجم: مٰا مِنْ عَبْدٍ يَسترعيهِ اللّٰهُ رَعِيَّةً فَلَم يَحفَظْها بِنَصيحةٍ إلّا لَم يَجِدْ رائِحَةَ الجَنَّة.(2)
يعنى: آن كس را كه خدايت عالى بر رعيّت، والى گرداند و او رعيّت را به نصيحت نگاه ندارد، بوى جنّت نخواهد شنيد.
والى اى كو رعيت خود را *** به نصيحت، محافظت نكند
نشنود هيچ بوى جنّت را *** تا دگر اين معاملت نكند
حديث بيست و ششم: لا غَدْرَ أَكْبَرُ مِنْ غَدْرِ أَميرِ العامَّة.(3)
يعنى: هيچ مكر و بى وفايى عظيم تر از مكر و بى وفايى حاكم بشر نيست.
حاكم خلق، با وفا بايد *** مكر و حيله نه لايق بشر است
مكر حاكم، بلا خلاف و گزاف *** از همه مكرها عظيم تر است
1) . سنن النسائي، ج 7، ص 162؛ السنن الكبرى، بيهقى، ج 3، ص 129 و ج 10، ص 95؛ السنن الكبرى، نسائى، ج 3، ص 463 (ح 5927 و 5928)؛ صحيح ابن حبان، ج 10، ص 334؛ الجامع الصغير، ج 1، ص 388.
2) . سبل السلام، ج 4، ص 190؛ صحيح البخاري، ج 8، ص 107؛ رياض الصالحين، ص 333؛ البداية و النهاية، ج 8، ص 111.
3) . مسند أحمد، ج 2، ص 126؛ مستدرك حاكم، ج 4، ص 506؛ المعجم الأوسط، ج 4، ص 141؛ فيض القدير، ج 2، ص 228.
حديث بيست و هفتم: أيُّما راعٍ لم يَرحَمْ رعيَّتَه حَرَّمَ اللّٰهُ عَلَيه الجنَّةَ.(1)
يعنى: هر حاكم كه بر رعيّت خود رحم نكند، خدا جنت را بر او حرام گرداند.
والى اى كو ز غايت عظمت *** ترك رحمت به خاص و عام كند
مالك الملك هم بر آن بى رحم *** جنت خويش را حرام كند
حديث بيست و هشتم: مٰا مِنْ أَميرِ عَشيرَةٍ إلّا يُؤْتى بِهِ يَوْم القِيٰامَةِ مَغْلُولاً حَتَّى يفك عَنْهُ العَدْل أَوْ يوبقه الجَوْر.(2)
يعنى: هركس در دنيا بر ده كسى امير بوده باشد، او را غل كرده به صحراى محشر آورند؛ عدل، او را رهايى دهد از بند، و جور، او را هلاك گردانَد.
هر كجا حاكمى بُود در دهر *** غل به گردن به محشر آرندش
عدل، او را خلاص گرداند *** جور سازد هلاك در بندش
حديث بيست و نهم: مَنْ وَلَّى شَيْئاً مِنْ أَمْرِ المُسْلِمين فَاحْتَجَبَ عَنْ أُولِى الحاجَةِ وَ الضَّعَفَة اِحْتَجَبَ اللّٰهُ عَنْه يَوْمَ القِيامَة.(3)
يعنى: هر حاكم كه روى را پنهان كند و محجوب سازد خود را از محتاجان و ضعيفان، محجوب شود روز قيامت از او حضرت سبحان.
حاكمى كو پنهان شود از خلق *** تا نبينند اهل حاجاتش
حق تعالى از او شود محجوب *** در جزا اين بُود مكافاتش
1) . الجامع الصغير، ج 1، ص 465 (ش 3003)؛ كنز العمال، ج 6، ص 21 (ش 14659)؛ فيض القدير، ج 3، ص 203.
2) . تاريخ مدينة دمشق، ج 18، ص 319؛ السنن الكبرى، ج 3، ص 129.
3) . سبل السلام، ج 4، ص 123؛ نيل الأوطار، ج 9، ص 171؛ عوالي اللئالي، ج 2، ص 344؛ سنن أبي داود، ج 2، ص 17؛ رياض الصالحين، ص 334؛ كنز العمّال، ج 6، ص 35 (ح 14739).
حديث سى ام: أَوَّلُ مَنْ يَدْخُلُ النّٰارَ أَميرٌ مُتَسَلِّطٌ لَمْ يَعدِلْ.(1)
يعنى: اوّل كسى كه به دوزخ درآيد، حاكمى باشد كه بر خلق تسلّط داشته باشد و در ميان ايشان عدل نكرده باشد.
گر مسلّط شوى ترحّم كن *** نيك اگر بايدت جزاى عمل
هر اميرى كه او نه عدل كند *** در جهنّم درآيد او اوّل
حديث سي ويكم: إِنَّ أَهْوَنَ الخَلْقِ عَلَى اللّٰهِ تَعالى مَنْ وَلَّى مِنْ أَمْرِ المُسْلِمينَ شَيْئاً فَلَمْ يَعْدِلْ فيهم.(2)
يعنى: خوارترينِ خلق پيش خداى، حاكمى است كه بر مسلمانان حاكم گردد و عدل نكند.
هر كه گردد امير يا حاكم *** بر گروهى ز بندگان خدا
در ميانشان اگر نه عدل كند *** از همه خوارتر بُود فردا
حديث سى ودوم: مَنْ وُلَّي أَمْراً مِنْ أُمُورِ المُسْلِمين ثُمَّ أَغْلَقَ بٰابَه دُونَ الضَّعيفِ وَ ذَوِي الحاجَةِ أَغْلَقَ اللّٰهُ دُونَه بٰابَ رَحْمَتِهِ عِنْدَ حٰاجَتهِ وَ فَقْرِهِ.(3)
يعنى: هركس كه حاكم گردد و دَرِ خانۀ خود را در بندد به روى ارباب حاجت، خداى تعالى بر بندد دَرِ رحمت را به روى او در وقت فروماندگى و حاجت.
حاكمى كو به روى محتاجان *** در ببندد ز راه گير مدام
درِ رحمت به روى او بندد *** حضرت ذوالجلال والاكرام
حديث سى وسوم: مٰا مِنْ حٰاكِمٍ يَحْكُمُ بَيْن النَّاسِ إِلاّ جاء يَوْمَ القِيٰامَةِ وَ مَلَكٌ آخِذٌ بِقَفاه، ثُمَّ يَرفَع رَأْسَه فَإنْ قٰالَ أَلقِهِ أَلْقٰاه في مهواةٍ أَرْبَعينَ خَريفاً.(1)
يعنى: هر حاكمى كه باشد، از قفاى او فرشته اى گرفته باشد در روز قيامت و چون دادخواه، او را به حشرگاه آرد، اگر حكم كند مالك الملوك بدان مَلَك كه او را در دوزخ انداز، بيندازد در چاهى كه چهل ساله عمق آن باشد.
روز محشر چو دادخواه آرند *** هر كجا حاكمى است بى سپهش
افكنندش به حكم در چاهى *** كو چهل سال را رسد به تهش
حديث سى وچهارم: إِيّٰاكَ و دَعْوَة المَظْلُومِ.(2)
يعنى: بترس و حذر كن از دعاى مظلوم.
مالك الملك اهل دولت را *** كرده حاكم براى مظلومان
حاكمان را مدام بايد بود *** بر حذر از دعاى مظلومان
حديث سى وپنجم: الظُّلْمُ ظُلُمٰاتٌ يَوْمَ القِيامَة.(3)
يعنى: در ظلم، تيرگى و ضلالت است و صاحب ظلم را در قيامت، عذاب و عقوبت.
ظلم را هست تيرگى بسيار *** هست در تيرگى ش گمراهى
1) . شرح الأزهار، ج 4، ص 308؛ نيل الأوطار، ج 9، ص 162؛ مسند أحمد، ج 1، ص 430؛ سنن ابن ماجة، ج 2، ص 775؛ المصنّف، ج 5، ص 354.
2) . بدائع الصنائع، ج 2، ص 33؛ المجموع، ج 5، ص 426؛ تحفة الفقهاء، ج 1، ص 287.
3) . الرسالة السعدية، ص 149؛ المجموع، ج 6، ص 243؛ سبل السلام، ج 4، ص 183؛ مستدرك الوسائل، ج 12، ص 99؛ غوالي اللئالي، ج 1، ص 149؛ بحار الأنوار، ج 7، ص 229؛ مسند أحمد، ج 2، ص 106؛ سنن الدارمي، ج 2، ص 24؛ صحيح البخاري، ج 3، ص 99؛ صحيح مسلم، ج 8، ص 18.
صاحب ظلم را به روز حساب *** جز عقوبت دگر چه مى خواهى؟
حديث سى وششم: إنّ شَرَّ الرُّعّاءِ الحُطَمَة.(1)
يعنى: بدترينِ حاكمان، كسى است كه دل مسلمانان [را] مى شكند و ظلم و تعدّى مى نمايد.
دل شكستن به كار آسان است *** خوش بُود گر دلى به دست آرى
بدترِ حاكمان كسى است كه هست *** كار او ظلم و مردم آزارى
حديث سى وهفتم: كُلُّكُمْ رٰاعٍ، وَ كُلُّكُمْ مَسْئولٌ عَنْ رَعِيَّته.(2)
يعنى: شما راعيان، خلقانيد و شما را از حال رعيّت سؤال خواهند كرد.
حاكمان، راعيان خلقانند *** ملكشان را زوال خواهد بود
از رعيّت، جميع ايشان را *** روز محشر سؤال خواهد بود
حديث سى وهشتم: إِذٰا أَرٰادَ اللّٰهُ بَالأَميرِ خَيْراً جَعَلَ لَهُ وَزيرَ صِدْقٍ.(3)
يعنى: اگر خداى تعالى به حاكم، نيكى خواسته، وزير راستگويى او را روزى مى كند.
حق چو خواهد به حاكمى نيكى *** دهد او را وزير نيكويى
1) . الآحاد و المثاني، ج 2، ص 326؛ مسند أحمد، ج 5، ص 64؛ صحيح مسلم، ج 6، ص 9؛ السنن الكبرى، بيهقى، ج 8، ص 161؛ مجمع الزوائد، ج 5، ص 212.
2) . الرسالة السعدية، ص 1491؛ المجموع، ج 1، ص 26؛ روضة الطالبين، ج 1، ص 72؛ المبسوط، ج 5، ص 217؛ المغني، ج 2، ص 412؛ مسند أحمد، ج 2، ص 5؛ صحيح البخاري، ج 1، ص 215؛ صحيح مسلم، ج 6، ص 8.
3) . سنن ابن داود، ج 2، ص 14؛ صحيح ابن حبان، ج 10، ص 346؛ رياض الصالحين، ص 341؛ الجامع الصغير، ج 1، ص 64؛ كنز العمال، ج 6، ص 82.
ور بدى خواسته به او دهدش *** ظالمى كج نهاد بد گويى
حديث سى ونهم: إنَّ اللّٰهَ لَيُملي الظالمَ حَتّى إذا أخَذَهُ لَم يُفْلِتْهُ.(1)
يعنى: به تحقيق كه خداى تعالى مهلت داده است ظالم را و هرگاه كه او را بگيرد، [رها] نخواهد گذاشت.
مهلتى گرچه هست ظالم را *** چند روزى به صد فسون و حيل
ليك روى خلاصى اش نبْوَد *** چون بگيرد خداى عزّ و جلّ
حديث چهلم: لا يَأتي عَلَيْكُمْ زَمانٌ إِلاّ الذي بَعْدَهُ أَشَدُّ مِنْه حَتّى تَلْقَوا رَبَّكُمْ.(2)
يعنى: هيچ زمانى نخواهد آمد [جز آن] كه آن زمان، بدتر خواهد بود از زمان گذشته.
هر زمانى كه بعدازاين آيد *** هست بدتر از اين زمان، بسيار
چون زمانى چنين نخواهى يافت *** اين زمان را بسى غنيمت دار
چون به توفيق ايزد متعال *** هم به يُمن شه جميله خصال
يافت اين نسخه زيور اتمام *** شد قبول افاضل ايّام
جمله اين نسخه را گزين كردند *** مدح گفتند و آفرين كردند
افتتاحش به روز استفتاح *** بعدِ ده روز يافت اين اصلاح
سال تاريخش از سرِ تحديث *** آمده «مدح اربعين حديث»
يا الهى! به حرمت و كَرَمت *** هم به حقّ رسول محترمت
كز بلا شاه را مبرّا دار *** كارهايش به لطف خويش برآر
رضى الدين محمد شوشترى (قرن 11 و 12)
تحقيق: سيد جعفر حسينى اشكورى
دعا، كليد ارتباط با واجب الوجود است كه آدمى در آن خواسته هاى خود را از خداوند منان طلب مى كنند، ولى چون هر انسانى روش راز و نياز به معبودش را نمى داند، حاملان رسالت و وحى الهى ائمة معصومين عليهم السلام براى تعليم مردم ادعيه اى از لسان مباركشان صادر گشته تا طريق نيايش را به آنان بياموزند.
در اين راستا علماى ما نيز كتب ادعيۀ بسيارى تأليف و در آن ادعيۀ وارده از اوصياى الهى را گرد آورده، به آداب مخصوص خواندن دعا و هنگامۀ استجابت آن اشاره كرده اند تا آدمى از نيايش خود بهترين والاترين بهره ها را ببرد.
يكى از ادعيۀ مشهور و منسوب به اميرالمؤمنين على عليه السلام دعاى معروف صباح است كه در اين مختصر بر آن نيستيم تا به بحث سندى آن بپردازيم، ولى آنچه مسلم است آنكه مضامين عالى آن گواهى بر صدور آن از لسان مقدس معصوم عليه السلام مى دهد.
اين دعا مورد توجه عالمان و دانشمندان بسيارى قرار گرفته و شروح و ترجمه هاى متعددى بر آن نگاشته اند كه مرحوم شيخ آقابزرگ تهرانى در كتاب ارزشمند الذريعة به معرفى برخى از اين آثار پرداخته است.(1)
1) . براى اطلاع بيشتر رجوع شود به الذريعة، ج 4، ص 101-102؛ و ج 6، ص 85، و ج 8، ص 190؛ و ج 13.
ازجمله دانشمندانى كه به شرح اين دعاى مبارك پرداخته مرحوم «رضى الدين محمد بهاء الدين محمد بن حسن على بن عبد الله تسترى»(1)از عالمان سده يازدهم و دوازدهم هجرى است كه متأسفانه از شرح حال وى اطلاع چندانى در دست نيست، ولى اجداد وى تمامى از بزرگان و نام آوران بوده، در كتب تراجم مذكورند.
مرحوم ميرزا عبد الله افندى در رياض العلماء ضمن شرح حال ملا عبد الله و فرزندنش ملا حسنعلى تسترى، اولاد و نوادگان آنان را ستوده و چنين آورده:
و له رحمه الله أولاد و أحفاد عُبَّاد صلحاء مشتغلون بتحصيل العلوم، و إلى الآن موجودون معروفون.(2)
از مترجم له تأليفات چندى موجود است كه عبارت اند از:
اين رساله در برخى منابع، ترجمهء شرائع الدين ناميده شده است.(1)
در بيان آداب حرز امام جواد عليه السلام، با ديباچه اى به نام شاه سلطان حسين صفوى و مشتمل بر بيان سند اين حرز به فارسى به نقل از مهج الدعوات است.
در الذريعة (ج 1، ص 17) و إجازات الحديث (ص 119) اين رساله به پدر مترجم له بهاء الدين محمد بن حسنعلى بن عبد الله تسترى نسبت داده شده است.
نسخه اى از اين رساله در كتابخانه ى مركزى دانشگاه تهران به شماره (4594) به خط مؤلف موجود است كه در آغاز آن وقف نامۀ كتاب به خط آقاجمال خوانسارى به سال 1113 با مهر شاه سلطان حسين صفوى آمده است.
خطبه مانندى است در صلوات و تحيات بر ائمه معصومين عليهم السلام كه در آغاز آن به نام شاه سلطان حسين صفوى اشاره شده است.
نسخه اى از اين كتاب به خط مؤلف در كتابخانه ى مركزى دانشگاه تهران به شماره (4594) موجود است كه با رساله ى قبل (حرز جواد عليه السلام) در يك مجموعه قرار گرفته اند.
آغاز هر دو رساله داراى سر لوح زرين و نسخه سلطنتى و جزء كتابخانه ى سلطان حسين صفوى بوده و در آغاز مجموعه چندين تاريخ عرض نسخه به سالهاى 1107، 1118، 1128، 1158، 1160، 1162، 1258 ق، ديده مى شود.
از قديمى ترين تاريخ عرض نسخه در چهارم صفر 1107 چنين
1) . تراجم الرجال، ج 2، ص 463.
بر مى آيد كه اين دو رساله، قبل از اين تاريخ تأليف. شده اند.
مرحوم شيخ آقابزرگ تهرانى در الذريعة (ج 13، ص 67 و 68) اين كتاب را از تأليفات مترجم له معرفى نموده كه آن را جهت مريم بيگم نگاشته است.
شرح نسبتاً مفصلى بر دعاى صباح امير مؤمنان على عليه السلام است كه بيشتر نظر شارح به مسائل اعتقادى بوده و پس از آوردن مقدارى از متن به ترجمه و سپس شرح آن پرداخته و از آيات و روايات بسيارى بهره برده و در آغاز شرح، مقدمۀ نسبتاً مفصلى را در اثبات صانع آورده است.
شارح، كتاب حاضر را به مريم بيگم اهدا نموده است، البته در نسخۀ كتابخانه ى آية الله مرعشى نجفى، كتاب به شاه سلطان حسين صفوى اهدا شده است.
دو نسخه از اين كتاب در دسترس است:
نسخۀ حاضر مشتمل بر 104 برگ در 15 سطر و 20/5 * 14 سم مى باشد و با رمز «الف» مشخص شده است.(1)
1) نسخۀ حاضر سابقاً در كتابخانه ى مرحوم سيد جلال الدين محدث ارموى بود كه به كتابخانۀ مركز احياء ميراث اسلامى منتقل شده است.
نسخۀ حاضر مشتمل بر 126 برگ در 17 سطر و 15/5 * 11 سم مى باشد و با رمز «ب» مشخص شده است.
روش تحقيق
نسخۀ كتابخانه ى مركز احياء كه در آن زمان مؤلف كتابت شده، با نسخۀ كتابخانه ى مرعشى مقابله گرديد و موارد اختلاف در هامش مشخص شد، البته اگر كلمه و يا كلماتى در يكى از نسخ افتادگى داشت، اين گونه موارد داخل كروشه [] به روش تلفيقى و بدون توضيح در متن آمده است.
در نسخۀ «الف» شارح خود عناوينى را براى مباحث مختلف كتاب در حاشيه آورده كه ما عين عبارات وى را ما بين [] و به صورت عنوان آورده ايم.
اگر ما بين متن كتاب و مصادر و منابع چاپ شده اختلاف اندكى وجود داشت، در پاورقى با عنوان «خ ل» به اين گونه موارد اشاره شده است.
در حاشيه به مصادر مؤلف تا حد امكان اشاره اى رفته و چون در نسخۀ الف چندين حاشيه از شارح آمده بود، با عبارات «منه» در حاشيه مشخص شده است.
و ما توفيقي إلا بالله عليه توكلت
تصویر
تصویر
بسم الله الرحمن الرحيم
حمد و ثناى بى منتها نثار درگاه(1)بدايع آثار متكلّمى كه به امر نافذ «هو اللّٰه الخالق البارى»، زبان صباح را از كتم عدم به دار الملك وجود متوجّه نموده، طريق سلوك مسالك نجاح و فلاح به آحاد عباد آموخت.
و شكر و تحيّاتِ بيرون از حدّ و احصا، نثار بارگاه معبود بى شريك و انبازى كه از محض فضل نامتناهى اين هفت رواق اَطباق(2)سماوات طِباق را كه نمونه اى از انشاى اِبداع اوست، و دواير قوى پرتوىِ هفت [طبقۀ] زمين كه نقطۀ امتحان اِختراع اوست، به انوار كواكب ثواقب و انواع جواهر زَواهر براى هدايت عِباد به معرفت مبدأ و معاد آراست.
و اين گنبد مينايى را بااين همه خوبى و زيبايى به آفتاب عالمتاب و ماه جهانتاب و بروج سعادتْمَناب و نجوم هدايت مآب، به اين دل فريبى مزيّن ساخت، و اضداد عناصر و اركان و ساحت هفت چرخ بوقلمون [را] به يكديگر ارتباط و ايتلاف داد، و به فضل جسيم، ديدۀ حقيقت بين مُسترشدان مَسالكِ هدايت را از مدارك گمراهى منعطف ساخته، به وسيلۀ پادشاهانِ ممالك يقين اعنى، ائمّۀ معصومين - صلوات اللّٰه عليهم اجمعين - به منهج قويم و طريق مستقيم رسانيد، و محبّان اين خاندان را به نعيم مقيم، نوازش فرموده، از مشرب عَذبِ مغفرت و مَنهلِ زلالِ مكرمت، شراب عفو و مرحمت چشانيد، و پيروانِ ايشان كه صد هزار گناه با عمر كوتاه كرده باشند، به يك دم نَدَم صدسالۀ جرايم [و مآثِم] از احوالشان به صيقل گرى شفقت و لطف و احسان زدود، و نواى بشارت «إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلتَّوّٰابِينَ»(3)به
گوششان رساند، و ظلمت نادانى و گمراهى را از صحايف اعتقادشان محو نمود، و مخالفان و دشمنان آن سروران را به عذاب اليم واصل جحيم و زقّوم و حميم، وَعيد فرمود:
ياد كن زان كه بَرَد هوش ز قوم *** هيبت نعرۀ «و امتازوا اليوم»
مجرمان، بارِ تعب بردارند *** محرمان، راه طَرَب پردازند.
و درود از حدّ و حساب بيرون، و سلام از حيّز حصر و شمار افزون، بر صبح پيراى انجمن اصطفا، قابل خلعت گران مايۀ «وَ لَقَدِ اِصْطَفَيْنٰاهُ فِي اَلدُّنْيٰا»،(1)نور حديقۀ آب و گِل، نُور حَدقۀ جان و دل، آفتاب فَلَك پيغمبرى، ماه آسمان دلبرى، دُرّ دُرج «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ اَلَّذِي خَلَقَ»(2)، دُرّى برج «فَلاٰ أُقْسِمُ بِالشَّفَقِ * وَ اَللَّيْلِ وَ مٰا وَسَقَ»،(3)صدر مقاصد «دَنٰا فَتَدَلّٰى * فَكٰانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىٰ»،(4)تاج معراج «سُبْحٰانَ اَلَّذِي أَسْرىٰ»،(5)شاه لشكرگاه «إِذْ يَغْشَى اَلسِّدْرَةَ مٰا يَغْشىٰ»،(6)ماه جهان آراى «مٰا زٰاغَ اَلْبَصَرُ وَ مٰا طَغىٰ»،(7)شهريارِ با تمكين
«كنت نبيّا و آدم بين الماء و الطين»،(8)رايحۀ فايحۀ «وَ مٰا أَرْسَلْنٰاكَ إِلاّٰ رَحْمَةً لِلْعٰالَمِينَ»(9)، بهترينِ خلقان، خلاصۀ ايجاد عالَمِ كون و مكان، زُبدۀ عناصر و اركان، خاتم پيغمبران كه به منطوق آيۀ وافى هدايۀ «وَ مٰا يَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوىٰ»(10)آيين زنادقه و فلاسفه را منسوخ نمود و به زبان عَذب البيان «وَ نُنَزِّلُ مِنَ
1) . بقره، آيۀ 130.
2) . علق، آيۀ 1.
3) . انشقاق، آيۀ 16-17.
4) . نجم، آيۀ 8-9.
5) . اسراء، آيۀ 1.
6) . نجم، آيۀ 16.
7) . نجم، آيۀ 17.
8) . شرح اصول الكافى، ملّا صالح المازندرانى، ج 7، ص 165؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج 1، ص 183؛ عوالى اللئالى، ج 4، ص 121؛ بحار الأنوار، ج 16، ص 402؛ تحفة الأحوذى، ج 10، ص 56.
9) . انبياء، آيۀ 107.
10) . نجم، آيۀ 3.
اَلْقُرْآنِ مٰا هُوَ شِفٰاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ»(1)مؤدّا فرمود، و عَلَم در فضاى معجزْ لواى «قُلْ لَئِنِ اِجْتَمَعَتِ اَلْإِنْسُ وَ اَلْجِنُّ عَلىٰ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا اَلْقُرْآنِ لاٰ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كٰانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً»(2)برافراشت.
و صلوات ناميات و تحيّات زاكيات، بر شموس فِردَوس اَعلا، و نجوم سپهر جَنّت المَاوى، سفيرانِ ممالك ملكوت، دبيران مَسالكِ جبروت، خورشيدرُخساران مشترى پيكر، زُهره ديداران زَهرامنظر، صدرنشينان ايوان «إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ»،(3)بدرقه پيروان «فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اَللّٰهُ»،(4)سنبله هاى آسمان تعليم «فاعْلَم اَنَّهُ لا اِلٰهَ إلّا اللّٰهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰهِ»، بهتران افراد بشر، اعنى ائمّۀ اِثنا عَشَر - عليهم سلامُ اللّٰه المِلكِ الأكبر - باد كه اوج فلك را زيردست و ذروۀ سپهر را در شكست دادند، و آفتاب روى زمين و بروج فلك دين مبين اند.
امّا بعد، بر آراى صائبۀ ارباب يقين و اذهان ثاقبۀ ديده ورانِ دور بين، حقيقت اين معنى چون صبح صادق، روشن، و ظهور اين دعوى مانند آفتاب پرتوافكن است كه به مقتضاى كريمۀ «قُلْ مٰا يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لاٰ دُعٰاؤُكُمْ»(5)اهتمام در مزاولۀ دعا نزد عقلا لازم و متحتّم است، و مقصود(6)اصلى از دعا، تحصيل رضا و مطلب كلّى منحصر بر دين هدايت اقتضاست، و «دعاى صباح» افصح فصحا و قدوۀ بُلَغا و خير اوليا و سيّد اوصيا، متكلّم به كلام «لَوْ كُشِفَ الْغِطاء»،(7)اختر برج «أنْتَ مِنّي بِمَنْزِلَةِ
1) . اسراء، آيۀ 82.
2) . اسراء، آيۀ 88.
3) . رعد، آيۀ 7.
4) . آل عمران، آيۀ 31.
5) . فرقان، آيۀ 77.
6) . خ ب، آيۀ مقصد.
7) . شرح اصول الكافى، المازندرانى، ج 3، ص 173؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج 1، ص 317؛ شرح مائة كلمة، ابن الميثم، ص 52؛ عيون الحكم و المواعظ، ص 415؛ الفضائل ابن شاذان، ص 137؛ الطرائف، ابن الطاوس، ص 512؛ عين العبرة، ص 22؛ الصراط المستقيم، ج 1، ص 230؛ بحار الأنوار، ج 84، ص 304؛ نور البراهين، ج 1، ص 223 و..
هٰاروُن مِنْ مُوسىٰ»،(1)كه ميان ادعيۀ مستفيض و مشهور است و چون صبح صادق به علوّ رتبه و رفعتِ شأن نيز ممتاز است، اين قليل البضاعه، «ابن بهاء الدّين محمّد بن حسنعلى بن عبد الله الشوشترى رضى الدين محمّد» شرح كلمات حقّانيّت انتظام و تشريح عبارات بلاغتْ انجام و توضيح عبارات وافرة الدلالات فصاحتْفرجام و تفصيل صنايع و بدايع و تحصيل فواضل و فوائد و استقصاى كنايات بديعه و استعارات لطيفه كه در عبارات رشيقۀ انيقۀ آن واقع است، نمى تواند نمود؛ زيرا كه از حيطۀ قدرت و امكان اين نادان، بيرون است كه مستشعر به همۀ مزاياى معانى آن، حسب الواقع، تواند شد و همۀ آن را جز به تعليم ائمۀ طاهرين - صلوات اللّٰه عليهم أجمعين - بدست نمى تواند آورد كه فوقِ كلام مخلوق است.
چون تواند كرد اِدراك رموزش فهم ما؟ *** ذرّه را كى مى تواند كرد حصر آفتاب؟
نزد علماى بلاغت، مبيَّن، و پيش عُرَفا و اهل فصاحت، معيّن است كه اگر فُصحاى بليغ البيان و بُلغاىِ هر زمان، به جدّ و اجتهاد تمام، على مرور السنين و الأعوام خواهند كه لطايف حقايق و معانى آن را، على وجه التّمام، بيان نمايند كه به مثابۀ طلوع صبح سربلند و سرافراز و از قرار ظل مستوى خورشيد در طَرَفى نهار بى شريك و انباز است، نتوانند نمود كه مُبتنى بر تمام ادلّۀ عقليّه و مباحث مهمّه است به ترتيب طبيعى؛ امّا(2)به موجب حديث «مٰا لٰا يُدرَكُ كُلّه، لا يُتركُ كُلُّه»،(3)باعث بر ترجمۀ جواهر ارقام آن دقايق مكرمت و انعام ايزد متعال است و سرافرازى قلم دو زبان ميان ارباب بيان بر لوح شهود و عيان، همين تقديم سپاس و ستايش خداوند كريم عديم المثال عميم النّوال است كه به دست يارى نمودارى
1) . الهداية، شيخ صدوق، ص 157؛ رسائل الشريف المرتضى، ج 4، ص 76؛ الاقتصاد، شيخ الطوسى، ص 222؛ الكافي، ج 8، ص 107، ح 80؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 20؛ علل الشرائع، ج 1، ص 222؛ عيون اخبار الرضا عليه السلام، ج 2، ص 210؛ الخصال، الصدوق، ص 211؛ أمالى، الصدوق، 238؛ معانى الأخبار، ص 74؛ كفاية الأثر، ص 135؛ تحف العقول، ص 430؛ روضة الواعظين، ص 89.
2) . خ ب: ليكن.
3) . عوالى اللئالى، ج 4، ص 58؛ كشف الخفاء، ج 2، ص 196.
از بعضى اوصاف او - جلّ شأنه - كوشند كه از خلق روزگار تا به بعضى از آن فوائد متذكّر گرديده، در حين دعا عارف به خدا بوده، مجرّد تحريك قوا نباشد، و استفاده و اقتباس انوار معرفت آفريدگار، على سبيل الاقتصار و طريق الايجاز، رقم زدۀ كِلك عجز و انكسار گردد؛ زيرا كه در معرفت جلال ايزد متعال لا يزال، به قدر قوّت و توانايى اجتهاد بايد نمود، و جميع بنى نوع انسان را به سپاس و حق گزارى حضرت معبود، بذلِ جهد شايد فرمود. اگر چه شواهد بر اين مطلب در عالَمِ صورت و معنى از حيطۀ ضبط بيرون، و از تقدير و تقرير ناطقه، افزون است، امّا حُجَج و بيّنات و شواهدى كه در اين دعا واقع است، از جملۀ تفضّلات و دهِش الهى است كه به وساطت حضرت وصايت پناهى به خلائق رسيده، مشتمل بر اينكه معرفت واجب الوجود به دو طريق است:
مَسلك حجّت و برهان، و مَنهج حدس و وجدان، و اوّل بر دو قِسم است:
اوّل، نظر در طبيعت موجود مطلق، كه طريق صدّيقان است.
دوّم، نظر در حال ممكنات، كه مسلك متكلّمين است؛ زيرا كه فرق ميان وجود مطلق و وجود ممكن، آن است كه اوّل مستغنى است از سبب، و دوم، محتاج است به سبب.
و از نظر كردن به وجود هر يك از ممكنات، اِثبات واجب بالذّات مى تواند شد به اينكه وجود بالغير، فرع وجود بالذّات است و اين، منهجِ صدّيقان است كه چون ملاحظۀ آيات آفاقى نمودى و آنها را در جميع ممكنات به يك وَتيره ديدى، مى يابى كه آنها لِذاتها وجود ندارند. پس چاره اى نيست از موجودى كه وجود او لِذاته باشد.
و باز، چون جميع موجودات مشترك اند در امكان، پس محتاج اند به مرجّحى كه ترجيح وجود آنها بر عدمشان دهد، و آن نيست، مگر واجب الوجود، و بر هر دو تقدير، اثبات واجب الوجود است.
و حصول اين مراد، از فقرات اربعۀ اوّل دعا ظاهر است و ترقّى از اين مرتبه به فقرۀ شريفۀ «يا مَنْ دَلَّ عَلىٰ ذاتِهِ بِذاتِه» شده، كه چون تأمّل نمايند، پروردگار خود را
خواهند يافت كه واجب الوجود و قائم به ذات است و محتاج نخواهند بود به ملاحظۀ نشان هاى آفاقى و انفُسى.
پس اوّل، استدلال است به خدا بر خدا، و دوم، استدلال است به غير خدا بر خدا، و سيّم، استدلال است به خدا بر غير خدا تا سالكان مسالك توحيد و ايمان و نائمان بَوادى ظلمت و طغيان، در ترتيب سلوك، از بدايت به حسَبَ اتّصاف وجوب وجود عارف گرديده، استنباط نهايت نمايند، باز به مجموع مراتب رجوع نموده، چنانچه در طى ترجمه، ظاهر [و باهر] خواهد شد.
نظر همّت و توجّه را بر مشاهدۀ انوار ثلاثه مقصور دانند و در همۀ حالات از شدّت و رخا و عافيت و بلا در مقام خوف و رجا و خضوع و خشوع و توبه و انابه با كمالِ حيا و اعتراف عجز و قصور به ياد معبود قيام نمايند، و دعا را سبب دفع بلا و رادّ قضا و جلب نعما و صادّ كيد اعدا دانند، و پناه از عذاب نيران و وصول به درجۀ اَبرار در دار القرار شناسند و هر صباح، دست دعا و سؤال را بر درگاه مُفضّل بى نياز، چون پنجۀ آفتاب بر گشايند، و روى تضرّع و افتقار به دل و جان و چهرۀ نيازمندى و انكسار با اطمينان جَنان به قبلۀ بارگاه مقلّب ليل و نهار، خورشيدوار آرند.
و بعدازاين مراتب، همۀ اغيار را در نظر اعتبار، معدوم پندارند و براى حق و جمال مطلق باقى مانند كه اين، نهايتِ درجات صدّيقين و غايت افكار عارفين باشد.
و چون عبادت معبود، خالى از چهار وجه نيست: يا از جهت كمالات ذاتيّۀ اوست، يا از جهت آن است كه مخلوقات را از كتمِ عدم به ساحت نور وجود آورده، يا از جهت اميد شفقت و مرحمت و يارى اوست، يا از جهت بيم ضرر رسانيدن اوست، و اين دعاى بزرگوار [عالى مقدار]، همه را شامل است.
و چون براهين خداى - عز و جلّ - اقوى از دلايل همه كس است و ارشاد ائمۀ هُدا در تكميل خلائق بس است، براهين عقليه بر وجود وجوب بارى تعالى
و بر اين كه قادر عالم مختار حكيم حىّ مُدرك مريد سميع بصير متكلّم صادق باقى است، از افتتاح دعاى ارشاد نما مُبَرهن است، و از براى حصول نجات و رفع درجات دنيا و عقبا [و اثبات صانع] كافى است كه خلق راه يابند از اين كه به محض فضل و كَرَم از ظلمت آباد عدم، افاضۀ چنين نورى نموده كه در عالم وجود، از آن اعلا و اعظم، تصوّر نتوان نمودن و بى وجودآورنده اى(1)كه جايز نباشد عدم او، و نتواند بود كه هرگز نباشد و وجود او از مقتضاى ذاتش باشد و از غير نباشد، نمى تواند وجود يابد.
آيا نمى بينى كه هيچ كارى از كارها كه خواهش دارى، حصول آنها را هرگز به خودى خود حاصل نمى تواند شد، و هيچ ذره اى از ذرّات اين انجمن و پَر كاهى در اين خرمن، بى آنكه محرّكى او را حركت دهد، از جاى خود نمى جنبد، و اگر چيزى كه نبودن او جايز است، مى توانست بى سببى هست شود، بايست در عالم وجود، نمودارى از آن به نظر رسد، و اين معنى دالّ است بر اين كه چيزى كه تواند نباشد بى فاعلى نمى باشد.
و از مقدّمۀ دعاى هدايت نماى ظلمت زداى كه نور صبح و حركت آفتاب است، وجود محرّك مستفاد است. پس دالّ است كه نقشى كه از قلم صنع(2)بر لوح وجود، پرتو ظهور نور انداخته و حدوث يافته، بعد از نابودن است، و چون در اين، فوائد بسيار و منافع بى شمار است، پس فاعل آن، قادر مختار و داناى كلّ حال است.
و باز با وجود حِصانت نُه چرخ بوقلمون و صيانت اين طارم هفت اورنگ گردون، هر روزه نورِ نمايان آوردن، و باز هر روزه با شدّت نوريّت در كتم عدم اصلى
و سبق ظلم ذاتى فرو بردن، از حدود امكان بيرون است، و دالّ است كه فاعل آن، قادر مختار و عالِم و حكيم بى زوال است.
و باز معلوم است كه هيچ قادر به قدرت و هيچ عالِم به علم و هيچ حكيم به حكمت، مانند اين نتواند كرد كه قدرت هاى همۀ خلائق در اينجا مستهلك باشد، مگر كه قادر الذّات عالِم الذّات محكم كار، اين تواند كرد.
و باز دالّ است كه صدور خير و لطف و ساير آثار رحمت از او جلّ شأنه بعنوان تفضّل است، پس فاعل مختار متفضّل باشد.
و باز چون فاعل به ثبوت رسيد كه مختار است، موجب نباشد كه صدور فعل، لازمِ ذاتش باشد و تركِ فعل ممكنش نباشد و از او بى اختيار به وجود آيد، مانند احراق نسبت به آتش، كه برين تقدير عاجز و ناقص و جاهل باشد و خدايى را نشايد.
و چون فعلِ فاعلِ مختار، مقرون به ارادۀ اوست و بديهى است كه مريد شىء شعور به آن شىء دارد، و شعور به شىء علم به آن شىء است، پس آفريدگار عالَم، چون قادر مختار است، پس بالضرورة عالِم است، و چون قادر و عالِم است، پس بالضرورة حىّ است.
و باز دالّ است كه تحريك فعل اختيارى است، و وجود و عدم ممكنات، نظر به ذاتشان يكسان است، و اختيار وجود آنها بر عدم، به جهت مرجّحى است، و مرجّحِ علم به مصلحت است كه مبدإ ايجاد افعال او - جلّ شأنه - است به
مقدورات مخصوصه در اوقات خاصّه و اراده كه به جانب وجود تعلّق گيرد و جانب عدم، مكروه است.
و باز معلوم است كه قدرت آفرين و علم آفرين، صاحب قدرت و علم است.
و باز آفرينندۀ جميع معارف و حقايق است در علما. پس عالِم است به جميع علوم به طريق اولىٰ.
و باز چون اِفاضۀ همه كمالات از اوست، و همۀ توانايان و دانايان و بينايان و شنوايان و گويايان و زندگان و صاحب كمالان را او - جلّ شأنه - توانايى و دانايى و بينايى و شنوايى و گويايى و زندگى و كمال بخشيده، پس به ذات خود، كامل من جميع الجهات و قادر الذّات و عالِم الذّات است و عالِم [به] مبصرات و مسموعات و مذوقات است.
و باز آن كه زنده نباشد، چون تواند كه زندگى بخشد؟
[هر كه را در ذات نبود زندگى *** كى تواند داد كس را زندگى؟]
و آن كه نداند [گويد] چون تواند گويا گرداند.
[وانكه نبود بهره از نطق و بيان *** كى تواند كرد گويا ديگران]
و بر اين قياس ملاحظه كن.
و همچنين عدم اين امور، نقص و عجز است، و واجب الوجود، از شوايب جميع نقايص، منزّه است.
و باز، دالّ است كه عالِم است به اشيايى كه مُدرَك حواس ظاهره و باطنه است؛ زيرا كه او، سبحانه متّصف به علم و قدرت است. پس حىّ است و حىّ، دريابندۀ همۀ اين امور است.
و باز، دالّ است كه متكلّم است و موجِد كلام است و صادق است؛ چه عدم نطق و كذب، نقص و قبيح است، و او - جلّ شأنه - از نقايص و قبايح، منزّه است. پس بايد كه متّصف باشد بر قدرت بر نطقى كه از جنس اصوات و حروف است.
و باز، دالّ است به اين كه همه چيز نزد قدرت و سمع و علم و بصر او يكسان است؛ چرا كه با علم به جميع اجزاى زمان و مكان، بيرون از زمان و مكان است. پس هيچ برگى از درخت نمى افتد، مگر آن كه مى داند، و دور نيست از علم او هم وزن مورچه اى كه در زمين و آسمان است.
و باز، چون آسمانها اجسام اند و كواكب اجرام اند، و مخلوقات، مساوى خالق نتوانند بود در ذات و صفات، پس صانع آنها جسم نباشد.
و باز اگر جسم باشد، انقسام پذيرد به طول و عرض و عمق، و هرچه چنين باشد، ذى اجزا باشد - اگر چه به حسب فرض باشد - و اجزا با كُلّ در ماهيت شريك باشند، و هرچه او را ماهيت كلّيه باشد، واجب نباشد، و چون واجب الوجود است، پس ماهيت او - جلّ شأنه - عين وجود و تشخّص اوست.
و باز، اگر وجود زايد بر ذات مقدّسش باشد؛ آن ذات ذا وجود خواهد بود، و چون بالاى هر صاحبْ وجودى موجودى است - چه تعليق حكم بر وصف مُشعِر به علّيت آن وصف است - پس لازم آيد به تقدير زياده بودن وجود بر ذات حق، يا تركيب، يا انتها به وجود قائم به ذات.
و باز، چون هر جسمى كه هست، خالى از حركت و سكون نيست و اين هر دو از توابع جسم اند و تا جسم نباشد، حركت و سكون صورت نبندد و اين هر دو حادث اند، زيرا كه حركت كه آمد، سكون برطرف شد و سكون كه حاصل شد، حركت نيست گشت و هرچه قديم باشد، عدم بر او روا نباشد، پس حدوث جسم به ظهور پيوست و هر حادث، محتاج به مُحدِث است و محتاج، ناقص و معيوب است و ناقص، خدايى را نشايد.
و باز، چون جسم نباشد، فرزند او را نتواند بود كه از ازدواج دو مثل حاصل مى شود؛ چه، اگر او را فرزندى باشد، مثل او خواهد بود، و هرگاه او را مثل باشد، از ممكنات باشد نه واجب الوجود.
و باز، چون آفرينندۀ همه چيزهاست - كه ازجمله پدران و پسران اند - پس او را اينها نباشد. پس او را مِثل و مجانس و مشارك و مساوى و ضدّ و نِدّ در حقيقت نوعيّه و جنسيّه و در معنى عَرَضى و در قدرت نباشد.
و باز، جوهر نتواند بود؛ زيرا كه جوهر ماهيّتى را گويند كه اگر موجود شود، قائم به محل باشد كه آن محل، علّت وجود او باشد، و واجب را ماهيّت نيست و وجود او - جلّ شأنه - عين تشخّص و هويّت اوست. پس اوّلِ او را ابتدايى نيست و آخرِ او را انتهايى نيست كه واجب الوجود است، و اطلاق پيوند سابق و لاحق بر او - جلّ شأنه - محال است و مستمر الوجود است. پس باقى باشد.
و باز، عَرَض نيست و محلّ چيزى نيست و حلول در چيزى نكرده و در محل و جهت نيست، و مرئى نيست كه اين امور، خالى از احتياج به غير نيستند و از سمات
حدوث اند و او - جلّ شأنه - قديم است.
و باز، منزّه است از اتّحاد؛ يعنى با غير يكى نشود، زيرا كه بعد از فرض اتّحاد بين شيئين، اگر مميّز هر دو باقى است، پس اتحاد نيست؛ زيرا كه امتياز بين شيئين، مُثبِت بقاى هر دو است، و اگر مميز هر دو منتفى است، هر دو معدوم اند، و اگر مميّز يكى معدوم باشد نه آن ديگر، پس آن موجود باشد و ديگرى معدوم.
پس ظاهر شد كه اتّحاد مفروض الوجود، هرگز تحقّق نتواند يافت. پس اتّحاد به غير، غير معقول است و ممكن نيست.
و آنچه خلق فرموده، به محض حكمت است و تكليف ما لا يطاق به عباد نفرموده
و باز، چون داناست به قبح ظلم و ستم، و تواناست بر ترك آن، و بى نياز است از فعل آن، و داناست به طاقت، همه كس هرچه كند، خير خلق در آن است و از روى حكمت و مصلحت به فعل آورد، راه خير و شر نموده و قدرت بر هر دو كرامت فرموده. پس اگر به راه خير روند، شكرشان بايد كرد، و اگر به راه شر روند، بايدشان نفْس خود را مذمّت كرد.
و باز حق تعالى موصوف نيست به صفات زايدۀ موجودۀ قائمه به ذات. يعنى:
چنانچه خلق در ايجاد فعلى از افعال، محتاج اند به قيام صفت توانايى، و در اطّلاع به احوال اشيا، محتاج اند به قيام صفت دانايى، در واجب تعالى حال بر اين منوال نتواند بود؛ زيرا كه هر صفت زايده، غير موصوف است و محتاج به موصوف است، و هر محتاج، به غير ممكن است، و هر ممكن، حادث است و او - جلّ شأنه - قديم است و باز، تعدّد لازم آيد و مستلزم فساد گردد.
و چون مبيّن شد كه معانى زايده بر ذات منتفى است، پس نفى معانى مستلزم نفى احوال است.
و باز، واجب الوجود، در واقع نفس الأمر يك فرد است كه اگر العياذ باللّٰه دو فرد مى بود، اجتماع نقيضين لازم مى آمد يا ارتفاع نقيضين يا عجز يكى و قدرت آن ديگر پس اگر دو واجب فرضاً موجود باشد، يكى از آن دو فرد [خواهد] در وقت معيّن روشنى صبح را بيرون آورد، و ديگرى خواهد در همان وقت در ظلمت باقى دارد.
اگر مراد هر دو حاصل شود، اجتماع نقيضين لازم آيد؛ زيرا كه نور و ظلمت در وقت معيّن ضدّين اند، و اگر مراد هيچ يك به عمل نيايد، عجز هر دو لازم آيد، و در آن وقت ، نه نور باشد و نه ظلمت و از اين، ارتفاع نقيضين لازم آيد، و اگر مراد يكى حاصل شود و مراد ديگرى حاصل نشود، ترجيح بلا مُرجّح لازم آيد و لوازم همه باطل باشد. پس تعدّد واجب، باطل باشد.
و باز اگر و العياذ باللّٰه، خدايى ديگر مى بود، كتب و رسل مى فرستاد و خلق را به بندگى خود مى خوانْد و آثار پادشاهى او پيدا و صنايعش هويدا مى بود، و چون چنين نيست، يقين مى دان كه يكى است.
و باز، ملاحظه كه كنى، مى يابى اجزاى فلك را به هم پيوسته و هر يكى مُمِدّ ديگرى است و هر يكى از ديگرى انتفاع مى يابند.
و باز، حيوانات و نباتات، مدد ديگرى مى كنند و از يكديگر بهره مى برند، و اين نيز دالّ است كه آفرينندۀ همه يكى است كه اگر متعدّد بودى، اين اتّصال و ارتباط نداشتى و تدبيرات، اين چنين تمام و كمال نبودى و هر يك، ديگرى را ضدّ شدى و آسمان و زمين تباه و فاسد شدى.(1)
1) . و ادلۀ مذكوره، همه تمام است در اثبات صانع و صفات ثبوتى و سلبى، و بعدازاين ادلّه كه از دعاى ارشادنما استنباط شده، از براى زيادتى بصيرت مذكور نمود. «منه عفى عنه».
پس در اين دعاى بزرگوار، ارشاد به عبادت و هدايت به طاعت فرموده كه تعلّق به حكمت عمليّه دارد، مشتمله بر ادلّۀ عقليۀ جامعۀ ميان حكمت عمليّه و علميه به خلق اشياى ماضيه و آتيه و منافع امور اخرويه و دنيويه، تا دل ها و زبان ها به شناخت او - جلّ شأنه - دانا و به ثناى(1)او گويا باشند و به اعانت و امداد او جلّ شأنه تدبّر در صدور امور نمايند.
و باز، تهديد به [روز] جزا و علم به سرّ و اخفى و موت و فنا و ايما به عبادت و تقوا و ابداع قواى عمليه و نظريه و حصر كمالات در مرتبتين علم و عمل فرموده، تا(2)داعى در حين دعا تصحيح عقايد حقّه نموده، عالم به مدعوّ(3)آن بوده، شروع به دعا نمايد و ثنا و ستايش به جا آورد و تعظيم مقرّبان درگاه كبريا را لازم شمُرَد و اين را براى اطاعت و بندگى(4)و محض عبادت و سرافكندگى به جا آورد، كه تحصيل زاد آخرت كه مأوا و محلّ قرار است نموده باشد، و از عقاب ابدى خلاصى يافته، به ثواب سرمدى فايز گردد.
و نيز مقاصد و مطالب او در دار دنيا و سراى عقبا به حصول موصول گردد و خداى - عزّ و جلّ - توفير ثواب او فرمايد و تمام و كمال على اَحسن الحال، به او عنايت نمايد.
و چون پيشنهاد خاطرِ(5)فاتر آن است كه مطالب كلام بلاغتْ نظامِ هدايتْ انجامش سهل المأخذ هر طالبى بُود و هر راغبى را حظّى وافر حاصل آيد، براى زيادتى انكشاف مقصود به لفظى و عبارتى بى ساخته و الفاظى پرداخته كه مناسب مطلب بود، مُعَنْوَنْ نمود و خلاصۀ اصول دين و ايمان و زبدۀ معرفت و ايقان را از دعاى بزرگوار ارشاد نما به محبّت حضرت مصطفى و اهل بيت مطهّر آن دودمان پسنديدۀ خدا و ائمّه هُدا - عليهم صلوات اللّٰه الملك العلى - استنباط نمود
و آن را به عبارت فارسى آسان، رقم زدۀ كلكِ بيان نمود تا ناظران از اِطنابِ ملال نيابند و از ايجاز، به جانب اجتناب نشتابند و از محاسن كلام و نفايس ارقامش فايده يابند و در سلوك جادۀ شرع مبين و طريقۀ حقّۀ ائمّۀ طاهرين، طريق احتياط مرعى دارند و اين گنهكار روسياه را به دعاى خير و طلب مغفرت ياد نمايند.
اميد از ناظران چنان است كه به لطف و مرحمت نگرند و هرچه در او سقيم يابند، به لطف عميم خود حواله نمايند و در اصلاح آن كوشند و به ذَيل عفو و اغماض پوشند و بر «الإنسانُ يُساوق السهو و النسيان» حمل نمايند و تحفۀ مجلس اِرَم تزيين، و تحفۀ محفل خُلد آيين،(1)
اللّهمّ خلّد ظلال جلاله على مفارق العالمين، و ابذل عدله و احسانه على رءوس الداعين و انصره على أعداء الدّين، بحرمة أئمّة الطّاهرين - صلواتُ اللّٰه عليهم اجمعين -.
نوّاب مستطاب قمر ركاب، خورشيد احتجاب، چراغ سلسلۀ علّيۀ مصطفويه، مشعل برافروختۀ دولت صفويه، بانوى عرصۀ جهان، زيبندۀ تختگاه عاطفت و احسان، سايۀ مرحمتش پردۀ سِتر شخص خطاپوشى، و معنى رأفتش عطابخشى و عدالت كوشى، قطرۀ جودش دريا نوال، و رشحۀ همّتش باران گوهر مثال، مزرع آمال شرع نبوى را كشور، رواج اوامر الهى را به فرق فرمانبردارى افسر، ملكۀ عصمت شعار، مالكۀ عفت دثار، صفوۀ معظمات زمان، زبدۀ مكرمات عهد و اوان، بلقيس العصر فى استجلاب الكمالات، مريم الدهر فى اكتساب اسباب1) . خ ب: ناصر اعلام دين مبين، مروّج شريعت مقدسۀ سيّد المرسلين، پادشاه پادشاهان جهان، وسيلۀ وفور آثار عدل و احسان،... بساط امن وامان، ناهج مناهج حقيقت و ايمان، تراز كسوت عصمت و فرمانروايى، نگين خاتم عظمت و كشورگشايى، مهر سپهرِ گيتى سعادت و بختيارى، و خورشيد سپهر سلطنت و جلالت و كامكارى، گوهر صدف ابّهت و شهريارى، منظور نظر عنايت حضرت احدى، معاذ اعاظم سلاطين، ملاذ اكارم خواقين، ملجأ الضعفاء و المساكين، عزّ الاسلام و المسلمين، واضع ميدان عدل و انصاف، [...] بنيان جور و اعتساف، مزين سرير سلطنتِ قاهره، مروّج قواعد شريعت باهره، خسرو فلك اقتدار، سايۀ عاطفتِ حضرت آفريدگار، [...] اطوارى كه مجالس داعيان قديم به مصباح دعايش روشن است، و محافل مخلصان صميم بر جادّه عبوديّت و هواخواهى مستقيم از رياحين ثنايش گلشن است، والى اماجد ثَقَلين... خواقين خافقين، سلطان سلاطين مشرقين، السّلطان، ابن السلطان بن السّلطان و الخاقان، ابن الخاقان بن الخاقان، شاه سلطان حسين الحسينى الموسوى الصفوى بهادرخان، لا زال مؤيداً بتأييدات الملك المنّان.
السعادات، شاهزادۀ عالميان، عصمة الدنيا و الدين، «مريم سلطان بيگم»، لا زال ظلّ عصمتها جليلاً، و طرف الحوادث عن جمال عصمتها كليلاً بحرمة ائمّة الطاهرين - صلوات اللّٰه عليهم أجمعين - نمود كه به نظر اقبال مشرّف و به شرف التفات مزيّن گردد، و از حضيض خمول به اوج اشتهار قبول رسد تا ميان خواص و عوام، شهرت تمام يابد و به آن انام، انتفاع يابند و ثواب آن واصل روزگار فرخنده آثار سايۀ شفقت پروردگار گردد. و الحمد لله حَق حمده حمداً لَا ابتداءَ لَهُ و لَا انتهاءَ له.
قال الشريف يحيى بن قاسم العلوى اليَمنى - أَدامَ اللّٰهُ علُوَّه - اللّٰه حسبى: ظفرت بسفينة طويلة مكتوبة فيها بخطّ سيّدى و جدّى أمير المؤمنين و قائد الغر المحجّلين ليث بنى غالب على بن أبي طالب عليه السلام هذه صورته: بسم اللّٰه الرّحمن الرّحيم. هذا دعاء علّمَنى رسولُ اللّٰه - صلى اللّٰه عليه و آله و سلّم - و كانَ يَدعُو به في كلّ صباح و في كل كُربة و هو: اللهمّ يا من دَلَع.. إلى آخر الدّعاء، و كتبه علي بن أبي طالب عليه السلام في آخر نهار الخميس حادي عشر شهر ذي الحجة سنة خمس و عشرين من الهجرة، و قال الشريف: نقلته من خطّ المبارك و كان مكتوباً بالقلم الكوفى على الرَّق فى السابع و العشرين من ذى القعدة سنة أربع و ثلاثين و سبعمائة.
و روى عن أمير المؤمنين عليه السلام إنّه قال: «من قرأ هذا الدّعاء في كلّ صباح بعد أداء الفريضة لكل حاجة يصير مقروناً بالإجابة و لو كان العالَم مملوّاً من البلاءِ لا يَصِلُ إليه، و كان قاريه في نظر الخلائق مكرّماً معززاً و العدوُّ لا يغلب عليه، و لو قَصَد شخص أن يفعل به السّيّئة يعود إليه، و يقبل اللّٰه من قاريه ألفَ ألفَ حَسَنةً، و يمحو عنه ألفَ ألفَ سيّئةً و يسلّم من الوباء و الطاعون و مَوتِ المفاجاة، و يصل إليه رزقه من حيث لا يحتسب، و يخرج من الدّنيا بالايمان، و إذا خرج عن القبر يومَ القيامةِ جاء ملك فوق رأسه قائماً مع بُراقٍ و يقعده عليه و أوصله إلى الجنّة، و في هذا الدّعاء مندرج سِرّ اللّٰهِ تعالى و مَن قرأه بالاعتقاد الصّحيح له حظّ عن الولاية، و لا يذلّ و لا يحقر في الدّنيا و لا في الآخرة، و أكابر الدّهر داوموا على هذا الدعاء»، و سمّاه أمير المؤمنين «مفتاح الفتوح و رموز الكنوز».
يعنى: گفته است سيّد بزرگوار بلندمرتبه، يحيى پسر قاسم علوى يمنى - هميشه
دارد خداى، عزّ و جلّ، بزرگى او را - بس است و كافى است مرا خدا. فيروزى يافتم به ديدن سفينۀ طولانيه كه نوشته شده در آن به خطّ مبارك صاحب و آقاى من و جدّ من كه پادشاه مؤمنان است و كشانندۀ دست و پا سفيدان است، شير اولاد غالب است، پسر ابى طالب - بر او باد درود. اين بود صورت نوشتۀ او: «به نام خداى بخشايندۀ مهربان.
اين دعايى است كه تعليم فرمود مرا فرستادۀ خدا - رحمت كند خدا بر او و بر آل او و سلام فرستد - و حال آن كه بود كه مى خواند اين دعا را در هر صباحى و در هر اندوهى، و او دعاى: "اللّهم يا مَن دَلَع" است تا آخر دعا، و نوشت دعاى مذكور را على بن ابى طالب در آخر روز پنجشنبه يازدهم شهر ذى حجۀ سال بيست و پنجم از هجرت رسول خدا از مكّۀ معظّمه به مدينۀ طيّبه، و گفته است سيّد بزرگوار كه: نقل كردم من اين دعا را از روى خط مبارك و نوشته شده بود به قلم كوفى بر پوست آهو نامه اى در بيست و هفتم از شهر ذى قعدة الحرام سال هفتصد و سى و چهار.
و روايت شده است از اميرالمؤمنين اين كه گفته است: «كسى كه بخواند اين دعا را در هر صباح، بعد از گزاردن نماز واجبى براى هر مطلبى، مى گردد نزديك شده به قبول، و اگر بوده باشد تمام عالم پُر از بلا، نمى رسد به سوى خوانندۀ او از بلا هرگز ضررى، و مى باشد خوانندۀ اين دعا در چشم همۀ مخلوقات، گرامى داشته شده و معزّز و معتبر، و هيچ دشمنى غالب نمى شود بر او، و اگر قصد كند شخصى اين را كه بكُند به خوانندۀ اين دعا بدى، باز مى گردد به سوى خودش، و مى پذيرد خداى - عزّ و جلّ - از قارى اين دعا هزار هزار حسنه را، و برطرف مى كند از او هزار هزار بدى را، و ايمن مى دارد از وبا و مرگى كه ميان مردم مى افتد و از مردن به ناگاه، و مى رساند به سوى او روزى او را از جايى كه گمان نداشته باشد، و بيرون مى برد او را از سراى دنيا با ايمان، و چون بيرون آيد از قبر روز قيامت مى آيد، فرشته اى بالاى سر او حال كونى كه ايستاده باشد با بُراق، و مى نشاند او را بر روى بُراق و مى رساند او را سواره به سوى بهشت».
و در اين دعا پيچيده شده است اسرار خداى تعالى، و كسى كه خواند اين دعا را به اعتقاد درست، مر آن كس راست بهرۀ كاملى و نصيب شاملى از دوستى ائمۀ
طاهرين، و خوار نمى شود و حقير نمى گردد در نظر اهل دنيا و در نظر اهل عقبا، و بزرگان روزگار، مداومت كرده اند بر خواندن اين دعا، و ناميده است اين دعا را اميرالمؤمنين عليه السلام كليد همۀ گشايش ها و ايما و اشارۀ همۀ گنج ها.
دَلَعَ: أي: أَخرج.
تَبَلُّج: أي: اضاء و اتّضح و عَلَنَ.
و الباء للملابسة، أو للمصاحبة، أو بتقدير الحال من المفعول، أو من الضمير المستتر فى اللسان، و اضافة النطق إلى التبلّج بيانية، إن كان المراد الصبح الثانى، و إن كان المراد الصبح الأوّل، فالإضافة لاميّة.
زبان صبح، كنايه و عبارت است از روشنى صبح و آن روشنى نيز به زبان تشبيه است، و چنانچه زبان، مخفيات ضمير باطن را مُخبِر است، صباح نيز مخفيات ظلمت شب را مُظهِر است و از معنى كه فهمند، به نطق تعبير مى كنند. پس مراد از اين كه زبان صباح گويايى با اوست، اين خواهد بود كه: گويا فهميده و شناخته است آنچه خداى - عزّ و جلّ - اراده كرده است از او. پس به منزلۀ ناطق است.
و در بعضى نسخ دعا، «اللّهمّ يا مَن دَلَع» واقع شده و براى هدايت خلق، شروع به بعضى از عجايب حكمت هاى خداى - عزّ و جلّ - شده.
و ندا به «مَنْ» يا براى تعيينى است كه از صفات حاصل مى شود، يا براى تعظيم است. يعنى: اى آن كسى كه بيرون آورده است او از ميان تاريكى عدم، يا تاريكى شب، روشنى صباح را كه كنايه از روشنى روز باشد با گويايى روشنى او، يا چسبانيدن گويايى روشنى به او، يا حال كونى كه ناطق و آمر است به روشنى و ظهور اين لسان، و اضائۀ اين زبان يا كنايه است از نورى كه مرتفع مى گردد از افق مشرق طلوع [مى كند] و خبر مى دهد از ظهور اين كوكب منير و تيغ كشيدن اين خسرو عالمگير به نطق و تكلّم، و امرى كه آن اشراق اين زبان و اضائۀ اين لسان است و دالّ ا ست بر صنع آفريدگار و قدرت مدبّر ليل و نهار.
بدان كه فقرۀ شريفه، فتح باب اهتدا و رجاست. عالم در بدايتْ هيچ نبود و تاريك بود. به روشنايى روز منّت نهاد و از جرم آفتاب بر جهانيان، چراغ روشن برافروخت تا هر كسى كسب معاش خود كند و روى به مقصود خود نهد، و در طلب منافع به غرض رسد و در تاريكى هاى برّ و بحر راه يابد و به حُسن محسّنات و قبح مقبّحات عالِم شود، و افعال حسنه كند، و از قبح اجتناب نمايد، و شكر مُنعم كند و تعظيمِ حق و امتثال فرمان او كند، و كسى كه در اين امور نظر نكند، تقصير و تفريط از او باشد.
پس اين نعمت عظيم و تدبير عجيب حاصل نمى تواند شد، مگر به تدبير مُدبر قادر قاهر عالم حكيم مريد كاره سميع بصير متكلّم ازلى ابدى سرمدى باقى غنى؛ صادق عادلى كه جسم و جوهر و عرض نباشد و مثل و ضدّ و ندّ نداشته باشد و ديده نتواند شد و محلّ هيچ چيز نباشد و حلول در چيزى نكرده باشد و متّحد با چيزى نباشد و جزء نداشته باشد، منزّه باشد از زمان و مكان، مقدّس از جهات و احياز،(1)و از جميع صفات نقص و امكان.
سَرَّحَ أى: اَرْسَلَ.
و قِطَع: جمع قطعه است.
و غياهب: جمع غيهب، و غيهب، چيزهاى تيره رنگ و تاريك و سياه.
و تلجلُج: تردّد و تحرّك است.
و در بعضى نسخ، «سَرَحَ» به تخفيف راء واقع شده است و نظر با تطابق «دَلَعَ»، اَنسب است.
1) . خ ب: احيان.
يعنى: رها كرده و واگذاشته است او - جلّ شأنه - پاره هاى شب بسيار تاريك را در حال تاريكى هاى تردّد و تحرّك او كه راه به در شدى از آن نمى يابى و خلاصى از آن ندارد.
و اين فقرۀ شريفه، فتح باب خوف است كه خلق در او هيچ نبينند و هيچ ندانند و از تصرّف مكاسب و معاش باز مانند.
و نيز براى فوايدى است كه مترتّب است بر مخلوقات، تا آرام گيرند و قرارگاه و وقت آسايششان باشد و اَبدانشان از كلال برآيد و حواسّشان قوّت يابد، و قوّت هاضمه برانگيزد براى هضم طعام و برسد غذا به همۀ اعضا اگر هميشه روز بودى، خلق كى آسودى؟(1)و پيوسته مشغول كار بودندى و بدن ها كاهيده شدى و حريصان چندان مشغول امور گشتندى كه خود را از كار افكندى، و باز اگر شب نبودى، زمين از حرارت آفتاب به مرتبه اى گرم شدى كه حيوانات و نباتات ضايع شدندى.
پس قادر حكيم و عالم خبير مقدّر فرمود كه گاهى روز و گاهى شب باشد، مانند چراغى كه گاهى براى اهل خانه افروزند كه كارهاى خود را تمشيت دهند، و گاهى برگيرند كه استراحت كنند. پس نور و ظلمت كه ضدّ يكديگرند، براى نظام عالم در كارند.
و باز اگر هميشه شب بودى، طلب معاش از كجا بودى؟ پس اين به كار است آسايش را و از آن ناگزير است آرايش را تا هر افسردگى در روز به خلق رسد، به آسودگى شب بَدَل يابد، و اين، دلالت كند بر كمال قدرت و علم؛ زيرا كه هر كه كارى كند از تاريكى احتراز كند تا نگاشتۀ او تباه نشود، و او - جلّ شأنه - در رحم و ظلمات ثلاث صورت نگارد و به امور جليل و دقيق رسد كه كار او - جلّ شأنه - با كار خلق نماند و فعل او با فعل ديگران ننمايد.
1) . خ ب: خلق را كى آسودگى بودى.
اَتْقَنَ أى: اَحكَم.
و صَنع أى: خلق.
و دَوار: مبالغۀ دائر است؛ يعنى: بسيار و نيك گردنده.
و مَقادير: جمع مقدار است، يعنى: اندازه و حساب درست، و «فى مقادير» در مقام حال است از «صنع الفلك» كه مفعولٌ به است، يا صفت مفعول مطلق است به اين تقدير كه اتقاناً كائناً فى مقادير تبرّجه.
و تبرّج: آراستگى و خود آرايى است و آراستن آسمان دنيا به زينت كواكب است.
و اين فقرۀ شريفه، فتح باب اقتداست؛ يعنى: اى آن خداوندى كه محكم گردانيد و استوار ساخت او - جلّ شأنه - آفرينش فلكِ بسيار گردنده را به اعتبار ايجاد سرعت حركت و دوام دور در اندازه هاى خودآرايى او از كواكب و بروج و نجوم، و آن را به زينت آفتاب و ماه و ستارگان بياراست كه به حساب راست در اين دوازده بروج انتقال مى كنند، سيرى متفاوت، يا در اظهار مراتبشان سيرشان مقرّر فرمود، و تقدير شب و روز كرد در درجات و مقاديرشان، كه آفتاب در سالى دوازده برج قطع كند از:
حَمَل، ثور، جوزا، سرطان، اسد، سُنبله، ميزان، عقرب، قوس، جَدى، دلو، حوت، كه هر ماه در منزلى است از منازل مذكوره، و براى ماه، بيست و هشت منزل تعيين فرمود: شُرطين، بطين، ثريّاً، دَبَران، هَقَعه، هَنَعه، ذِراع، نثره، طَرفه، جبهه، زبره، صرفه، عَوا، سماك، [اغزل،] الغفر، زبانا، اكليل، قلب العقرب، شوله، نعايم، بلده، سعد الذابح، سعد بلع، سعد السّعود، سعد الأخبية، فرع الدّلو المقدم، فرع الدّلو المؤخر، رِشا، كه ماه [در] هر شب در منزلى است از منازل مذكوره، به حساب درست نه به گزاف، تا آنچه آفتاب به سالى حركت كند، ماه به بيست و هشت روز قطع كند تمام بروج اثنى عشر را، و ماه در عرض ماهى قطع كند مدار اين چنين و مدار او چنان، براى آفتاب در فلك خود، سيصد و شصت
مطلع و سيصد و شصت مغرب(1)قرار داد كه هر روز از مطلعى بيايد و به مغربى فرو شود و مدار و مسير او مختلف شود.
و از آنجاست كه دو روز در سالى مانند يكديگر نباشد، الّا متفاوت، و به قدر اختلاف او در سير شب، پيدا و كثرت منافع آن براى دين و دنيا جز خدا نداند، كِشت پروراند و نبات روياند و ميوه رساند و نور گستراند و راه نمايد، ما لا يُحصى كثرة.
و چون آفتاب فرو شود، ماه برآرد و در نور او تزايد و تناقص پذيرد، و در دو شب آخر ماه - كه آن را محاق گويند - مخفى گرداند تا ايّام حساب و شهور و سنين معلوم گردد، و اجل ديون و اوقات معاملات و عبادات از روزه و حج نيز معلوم نمايد، آفتاب طبّاخى كند و ماه(2)صباغى، آن پرورَد و اين رنگ كند تا كار، مهيّا باشد و عيش در ميانه مهنّا باشد، چون راى را بدين راه نيست و انديشه را بر اين گذرگاه نيست، پس فعل طبايع قديمة الشعور نيست و به تدبير قادر بى زوال و داناى كلّ حال است.
و باز دالّ است بر اين كه ازجمله نعمتهاى خدا بر بندگان، تسخير سماويّات است تا خلائق منتفع گردند، و شك نيست كه انتفاع به آنها وقتى مى تواند بود كه خلق فلك دوّار در كمال احكام باشد كه خلائق، ايمن باشند از وقوع سماويّات بر ارضين.
تَشَعْشَع: برافروختن است.
ضياء: روشنى.
نور: نيز روشنى است، و بعضى بر آن اند كه فرق ميان ضيا و نور به آن است كه ضوء، قائم به ذات خود است و نور، قائم به ذات خود نيست؛ چه بعضى روشنى قمر
را مستفاد از نور شمس مى دانند. و از كريمۀ «اَللّٰهُ نُورُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ»(1)و همچنين حديثى كه بعدازاين در باب ماه مذكور خواهد شد، دالّ است كه نه چنين باشد.
و تأجّج: زبانه كشيدن است و برافروختن، و طلوع آفتاب هر چند ازدياد پذيرد، روشنى او نيز ازدياد پذيرد، مانند زبانه كشيدن آتش كه هر چند آتش افروز اضافه شود، زبانۀ آتش ازدياد پذيرد.
و فقرۀ شريفه، فتح باب اقتداست؛ يعنى: آن خداوندى كه روشن ساخت و افروخت او - جلّ شأنه - روشنى آفتاب را به نور افروختگى او و زبانه كشيدن روشنى او كه مانند زبانه كشيدن آتش است.
فقرات شريفۀ اربعه ازجمله تعداد نعمت است و مورد عبارات مورد منّت، و اين كه آفريننده بى غرض نيست و از غرض خالى نيست و در هر يك از آنها وقف شده، و وقوف اربعه دلالت مى كنند بر اين كه هر يك از فقرات اربعه مستقل اند در اداى معنى الوهيت و ربوبيّت، و مستغنى اند در بيان از غير خود، و با وجود اين حال، مترتّب اند بر يكديگر.
انشاى حوادث از روشنى و تاريكى و احكام خلق فلك دوّار و افروختن ضياء شمس چون چيزى را پس از چيزى به وجود آورده، دليل است بر اين كه فاعل آنها واجب الوجود قادر عالم حىّ مريد مدرك(2)سميع بصير متكلّم باقى است.
و باز دالّ است كه اينها آثارند و هر اثرى را البته مؤثّرى مى بايد، و مؤثّر اوست - جلّ شأنه -.
و باز دالّ است بر اين كه فاعل كامل است در فاعليّت؛ امّا ارادۀ او - جلّ شأنه - تعلّق نگرفته بود به برآوردن زبان صباح در وقت ايجاد تا معلوم گردد حدوث آن پس باقى مانده بود در حيّز عدم تا حين تعلّق اراده به روشنى او.
و باز دليل است كه بر خالق ليل و نهار و گردانندۀ ادوار، چيزى مخفى نيست از روى خيريّت و شريّت و نور و ظلمت.
و باز دليل است كه مُوجِد زمان اوست و نزد او - جلّ شأنه - صبح و شامى نبوده و عدم و وجود و قلّت و كثرت، نزد او برابر است.
و باز دليل است بر اين كه اين اجرام بااين همه عظمت، امتناعى نمى توانند كرد از آن چيزهايى كه او - جلّ شأنه - ارادۀ احداث فرموده در آنها از انواع تصرّفات و تدابير.
و باز دليل است كه احد عرضين كه نور و ظلمت باشد، در مكان ديگرى از كمال علم و قدرت است.
و باز دليل است بر اين كه اين تدبير شريف در اين خلق لطيف، كافى است براى دلالت و اعتبار.
و باز دليل است كه مُتفطّن گردند اين همه منافع عظيمۀ بى عمد و تدبير نيست و به بخت و اتفاق نمى تواند شد.
پس ملاحده كه به صانع عالم قائل نيستند، و طبيعيان حكمايى كه مى گويند اشيا به طبايع خود مى آيند و مى روند، بى مُدبِّرى و صانعى، كوران اند كران اند سفيهان اند، ميل كرده اند از اصحاب هدايت و چريده اند در مراعى رجاست و نجاست.
و باز دليل است كه متصرّف در آنها اوست - جلّ شأنه - به مشيّت و ارادۀ خود.
و باز دليل است كه عدم آنها قبل از وجودشان است و وجودشان بعد از عدمشان است، و اينها لطف است به مخلوقات و هر يك كاشف از وجود او - جلّ شأنه - اند.
و باز دليل است كه معارف، بديهى نيستند و معرفت بايد به نظر و استدلال استخراج شود از هدايات و الطاف الهى.
و باز دليل است كه اينها الطافى اند كه خلق به طاعت و بندگى نزديك شوند و از معصيت دور و به اين ادلّۀ واضحه مهتدى گردند.
بدان كه آدمى چون محتاج است به تحصيل مطعوم و ملبوس و اعداد مسكن و ساير مصالح، و اين امور، بدون سعى و جدّ و حركت به حصول نمى رسد، و عالم در بدايت، تاريك بود. حق - جلّ و علا - روشنى روز را از ظلمت آباد عدم به جرم
آفتاب قرار داد و بر عالميان، چراغ روشن برافروخت و به روشنايى روز، انتفاع داد تا كيفيات ظاهر گردد و صفو(1)از كدر و عَرَض از جوهر متميز گردد و هر كسى روى به مقصد نهد.
و نيز از منافع عايده به عالميان، ظلمت است، چون در روز حركت واقع شده و تَعَب عارض گشته. پس به خواب و راحت احتياج است تا اعيا و تعب زايل شود.
و به تقديرى كه حق تعالى آفتاب را در موضع معيّن از فلك اگر ساكن مى فرمود و منع حركت او مى نمود، پس هميشه روز بود و گرما در كمال شدّت مى شد، و اگر به سمت الرأس ساكن مى فرمود، گرما به مرتبه اى اشتداد به هم مى رسانيد كه به هيچ وجه من الوجوه، صلاحيت سُكنا و عمارت نبود، به جهت قرب او به مسامت آفتاب، و در جوانب ديگر، هميشه ظلمت بود و سرما در كمال شدّت و اشدّ از آنچه تصوّر توان كرد، و هيچ نباتى نمى روييد و حيوانى سكنا نمى توانست كرد به جهت بُعد او از مسامت آفتاب، و حصول انتفاع در هر دو جا حاصل نمى توانست شد، مگر به تعاقب ليل و نهار تا منافع عالميان به حصول رسد.
و با وجود تعاقب، ضرور بود كه شب و روز در كمال درازى و كوتاهى نباشد و هر واحدى را مدّت معتدله و مقدار معتدلى باشد، چنانچه بر وفق مصالح مقدّر فرموده كه در اكثر معموره و عمدۀ آن، نهايت، روز از پانزده ساعت متجاوز نباشد، اگر فرضاً مقدار آن را صد ساعت يا دويست ساعت قرار مى فرمود، آنچه بر روى زمين بودند از حيوانات و نباتات، همه هلاك مى شدند؛ امّا حيوانات به جهت آن كه در اين مدّت، ساكن نمى شدند و قرار نمى گرفتند و در روز با اين درازى مشغول چرا مى گرديدند و آدميان، مشغول كار و حركت مى شدند و اين، سبب هلاكشان مى شد.
و اما نباتات، از حرارت آفتاب، خشك مى شدند و مى سوختند.
و شب نيز اگر به اين طول مى بود حيوانات از حركت باز مى ماندند و طلب معاش نمى توانستند كرد و از گرسنگى هلاك مى شدند، و حرارت طبيعيۀ نباتات، كم مى شد
1) . خ ب: صفا.
و فاسد و متعفن مى شدند. پس هر واحدى را مدّت معتدله و مقدار معتدلى قرار فرمود تا در امكنۀ صلاحيت، سُكناى حيوانات و تولد نباتات باشد.
و باز هر يكى را مغلوب ديگرى فرمود كه اگر نه از تقدير قادر الذاتى مى بود، ممتنع بود كه غالب، مغلوب و مغلوب، غالب گردد.
و باز دليل است بر اين كه محدث يگانه و احدى الذات است كه مغلوب را غالب، و غالب را مغلوب مى گردانَد كه اگر محدث فرضاً متعدّد مى بود، كى روا مى داشتند احدهما كه صنع خود را مغلوب ديگرى كنند.
و باز دليل است بر بعث؛ زيرا كه ظلمت شب را كه آورد، نور روز را برطرف كرد؟ و نورِ روز را كه آورد، ظلمت شب را فانى كرد؟ پس قادر است بر اعادۀ باطل شده و فنا پذيرفته.
و باز معلوم است كه نور و ظلمت، ضِدَّين اند و هر واحد از ضِدَّين، مبطل منفعتِ آن ديگر است، و انتفاع از احدهما به حصول نمى تواند رسيد، مگر نزد حصول ديگرى، پس هيچ كس قدرت ندارد كه قلب حقيقت ضِدَّين از معاوقه به معاونه نمايد، مگر يگانۀ قادر الذّاتى. پس ازدواج ميان شب و روز براى حصول اَغراض بسيار و منافع بى شمار است كه تصرّف فرموده در آنها بر وجهى نافع به اسباب نافعه، و هر يكى را گاه غالب و گاه مغلوب ديگرى نموده تا به جارى مجراى ضرورت، معلوم شود كه افعال مُحكمۀ چنين فعل هيچ ممكن نتواند بود و از طبيعت عديمة الشعور به عمل نتواند آمد و به بخت و اتفاق واقع نتواند شد، پس حكمايى كه انكار عمد و تدبير اشيا كرده اند، بسيار است ضلالت و شقاوت ايشان.
پس معلوم شد كه اين امور، فعل واجب الوجود است، و اوست كه حقايق جليّات و خفيّات امور را ظاهر ساخته و همۀ اشيا را در مواضع خود، قرار داده تا تدبّر كنند در صدور امور و راه برند به معبود [غفور] و شكرگزارى كنند.
و باز تخصيص اخراج زبان صباح به او - جلّ شأنه - با آن كه همه آلا و نعما از اوست و غير متناهى است، دليل است كه به جارى مجراى ضرورت، معلوم است و در وهم ها مركوز است كه هيچ مخلوق را دسترس به چنين امر عظيمى نيست، و هيچ قادر به قدرت، اين نتواند كرد و همۀ خلق از اين عاجز باشند، و چون او - جلّ شأنه - قادر الذات است، اين تواند كرد.
و باز چنانچه اخراج زبان صباح، دالّ بر اوصاف كمال است، اِرسال قطع ليل مُظلِم نيز دالّ بر اوصاف كمال است، به دلايل مذكوره، و نيز تنبيه است بر اين كه هيچ كس در زمان ظلمت، ساكن از متحرّك نشناسد و عِلو از سِفل تميز نكند و صبيح از قبيح باز نداند، او - جلّ شأنه - بر همۀ مخفيات مطّلع باشد و تدبير و تقدير فرمايد و از تاريكى و ظلمت، احتراز نكند.
و باز، تقديم اخراج زبان صباح بر ارسال قطع ليل مُظلِم - با آن كه در اين نيز منافع بسيار است - براى آن است كه بيرون آوردن زبان صباح بر قدرت اكثر است، يا انتفاع خلائق به آن ابلغ است، يا آن كه شروق، قبل از غروب است، يا براى آن است كه تاريكى موجب گمراهى و ملال و غم، و سبب خوف و خشيت است، و كسى كه از محنت تاريكى به راحت روشنى رسد، فرح و بهجت و مسرّت او افزايد.
و باز، مُشعِر مى تواند بود بر تقديم خلق آسمان بر زمين.
و باز، دليل است بر كمال قدرت بى غايت كه بى علاقه و عُروه و ستون سقف به پاى دارد و بلند برافرازد كه صنعت او - جلّ شأنه - بر خلاف صنعت همۀ صانعان باشد؛ زيرا كه هيچ كس، سقف پيش از اساس نتواند ساخت و بى ستون بلند، نتواند برافراشت.
و باز، دليل است بر كمال قدرت بى غايت كه چون آسمان ها مساوى ساير اجسام اند از جسميت، پس بالذات، قابل ميل هابط باشند؛ و ليكن واجب تعالى به محض قدرت كاملۀ خود، آنها را تا قيام قيامت نگاه دارد و از سقوط، محفوظ نمايد، و اين اجرام ثقيله را بااين همه عظمت در هوا بى عُروه و علاقه و ستون معلّق بدارد، و اين، حجّتى است قاطع، و برهانى است ساطع بر كمال قدرت و لطف تدبير صانع.
و باز در طلوع و غروب آفتاب، احوال عجيبه و آثار غريبه وديعه فرموده كه به نظر و تأمّل، معلوم مى شود كه اين همه غرايبِ آثار و منافع بى شمار، بدون تدبير قادر در كمال اختيار، عقلاً محال است كه به ظهور رسد.
يكى آن كه طلوع آفتاب شبيه خلق عالَم و تكوين اوست، و غروب او شبيه خراب عالم و وقت قيام(1)است، تقرير تشبيه اين كه ظلمت، صفت عدمى است. پس شديد المناسبه است به عدم اصلى مستمر از ازل تا وقت حدوث عالم، چنانچه در اوّل شب، ظلمت مستقر بود در جميع اَقطار سماوات و اكناف ارض. پس ظلمت عدم نيز مستقر بود آنجا نه لوح بود نه قلم، و نه نور بود و نه ظلمت، و نه آسمان بود و نه زمين، و نه طول بود و نه عَرض، و نه هيچ چيز. كان اللّٰهُ وَ لَمْ يَكُنْ مَعَهُ شَىءٌ غَيْرُهُ
1) . خ ب: قيامت.
وَ كَما قٰالَ جلّ شأنُه: «هُوَ اَلْأَوَّلُ وَ اَلْآخِرُ»(1)ظاهر فرمود در آن ظلمت، نهرى از نور ايجاد، و خلق و تكوين و ابداع مخلوقات فرمود، چنانچه شكافت و پديد آورد از بحر ظلمات شب، نهرى از نور، و بيرون آورد روشنى صباح را. پس طلوع نور، مسبوق است به تراكم ظلمات عدم و حال ابداع، شبيه است به نور صحيح در بحار ظلمات شب.
و باز، دليل است بر آن كه چنانچه مخلوقات متناهى اند، اين حالت نيز متناهى است. اين است حال تشبيه طلوع ايجاد و تكوين از مشرق ابداع و احسان و فضل انعام او - جلّ شأنه - به طلوع صبح. فتأمّل فى هذه الأسْرار، فَإنّها دالَّةٌ على وُجُودِ القادِرِ المختارِ.
و باز، آفتاب كه طلوع نمود، لحظه لحظه بلندى و قوّت و كمال او در زيادتى است تا زمانى كه به وسط السّماء رسد، و اين حالت اوّل است، و شبيه به حالت اوّل تولّد طفل است در زمان نشو و نما كه لحظه لحظه در نشو و نماست، و چون آفتاب در وقتى كه به وسط السّماء رسيد، اندك زمانى به حالت واحده مى ماند كه اثر ارتفاع و انخفاضى از او پديد نمى آيد، و اين، حالتِ دومين است كه شبيه به حالت انسان است در زمان شباب و مدّت وقوف كه نموّى و زياده و نقصانى در انسان در آن حالت پديد نمى آيد، و آفتاب بعد از آن حالت كه ميل به ربع غربى فلك مى كند و در آن واقع مى شود، آناً فآناً شروع در انحطاط دارد و اندك اندك، نقصان در نور او حاصل مى شود و قوّت حرارت او كم مى شود و ضعف و فتور در او پديد مى آيد. اين شبيه است به حالت انسان در سنّ كهولت كه حالت چهارم است، و بعدازاين حالت، شروع مى كند در نقصان ظاهر و انحطاط بيّن و نور او كم مى شود و شعاع و قوّۀ او نيز
1) . الحديد: 3.
كم مى شود و بلند مى شود امتداد سايۀ او و آناً فآناً، زياده مى شود نقصان او تا مى رسد به افق مغرب، و اين، شبيه سنّ شيوخه است، تا به حدّ غروب مى رسد و غروب كه نمود، ذهاب نور او مى شود و زرد مى شود رنگ او و ارتعاش مى يابد ذات او و نقصان به هم مى رساند قوّت او و ساقط مى شود از نظر و مى افتد بر روى زمين، پس گويا فانى و باطل مى شود و اين، شبيه حالت آدمى است نزد مرگ كه قُواى او ضعيف و سست مى شود و رنگ زرد مى شود و رعشه و ضعف به هم مى رسد، نور رو و خوبى صورت، زايل مى شود و به روى رخت خواب و زمين مى افتد، به حيثيتى كه قادر بر سر برداشتن نيست.
و احوال اربعۀ كواكب، مشابه سِنّ نموّ و وقوف و كهولت و شيوخت حيوان و نبات است و بعد از غروب اثر او كه شفق است، قدرى در افق مغرب باقى مى مانَد، بعد از اندك زمانى نيز زايل مى شود كه مطلقاً از او اثرى باقى نمى ماند. اين حالت نيز مشابه حالت انسان است بعد از موت كه اندك زمانى نام و آثار او باقى مى ماند و بعد از اندك زمانى نام و نشان و آثار او باطل مى شود كه گويا هرگز نبوده. پس احوال خمسۀ آفتاب، مشابه احوال خمسۀ انسان است.
و باز، طلوع كوكب، شبيه ولادت صبى است و همچنان كه فرزند ظاهر مى شود بعد از آن كه نبود، اين درجه در اين وقت و ساعت، ظاهر مى شود بعد از آن كه نبود، و براى اين وجه، مشابه است كه منجّمين، درجۀ طالع آفتاب را سبب حيات او گرفته اند.
و باز ظاهر مى شود كه اَجرام عُلويه و اَجسام سُفليه، نزد بر آمدن شروع مى نمايند در كمال بعد از نقصانشان، و نزد منحدر شدن از وسط السّماء تا غروب شروع در نقصان دارند بعد از كمال. پس اين كمالات بعد از نقصانات و نقصانات بعد از كمالات، بر سبيل دوام و استمرار، دليل است كه كمالاتشان بذاتها نيست.
و همچنين نقصاناتشان، فى اَنفُسها نيست، بلكه به حسب تسخير مُسَخر و تدبير مُدَبِّر قاهرى است كه انحاى تصرّفات مى كند در آنها به قدرت كاملۀ خود، و جارى مى گردانَد آنها را به حسب اراده و مشيت باهرۀ خود. «أَلاٰ لَهُ اَلْخَلْقُ وَ اَلْأَمْرُ تَبٰارَكَ اَللّٰهُ رَبُّ اَلْعٰالَمِينَ».(1)
و اختلاف كرده اند در اين كه غروب كه كرد، چون مى شود؟ بعضى بر آن اند كه ماهى فرو مى برد او را، و بعضى بر آن اند كه فرو مى رود در عين حمئه، و اقوال ديگرى نيز هست.
و باز، كوكبى مشاهده مى شود كه در حال غروب است، كوكب ديگر مى بينيم همان وقت در مقابل او از افق شرق، طالع مى شود و كوكب طالعه، شروع در ارتفاع و تصاعد دارد و همچنين، ديگرى به وسط السّماء رسيده و ديگرى در ربع غربى واقع شده و نزديك به غروب است. اين احوال نيز مشابه احوال خلق است در اين عالَم. مردى مى ميرد و ديگرى زنده مى شود و طفل است و آناً فآناً، در نشو و نماست تا به جوانى مى رسد و ديگرى ما بين پيرى و جوانى است [و ديگرى] به پيرى رسيده است.
و باز، چون كواكب را ملاحظه كنى، مختلفة الاحوال اند. بعضى سعداند و بعضى نحس، و برخى قوىّالنورند و بعضى ضعيف النّور، و بعضى قريب از وسط فلك واقع اند و بعضى در اطراف فلك واقع اند، و بعضى در شَرَف اند و بعضى در وبال اند.
همچنين، اشخاص اين عالم، بعضى در سعادت اند و بعضى در نحوست؛ بعضى در غِنا و توانگرى اند و بعضى در ذلّ درويشى اند و احتياج، و بعضى در دولت و عُلوّند و بعضى در ذلّت و سقوط. پس همچنان كه مُدَبِّر عالم عُلوى تدبير نظام
1) . اعراف، آيۀ 54.
كواكب به احسن وجهى فرموده، با اختلافشان در طلوع و غروب و نورانيت و ظلمت، همچنين، تدبير احوال عالم سُفلى فرموده با اختلافشان در سعادت و شقاوت، و غنا و فقر، و صحّت و مرض، كَما قٰالَ جَلَّ وَ عَلا: «كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ»(1)مِن كَيفيّة التدبيرِ و التسْخير فى عالَم العُلوى و السُّفلى.
و باز، آفتاب روزى كه در نقطۀ اوّل سرطان است - كه روز اوّل تابستان باشد - تا رسيدن او به اوّل نقطۀ جَدى - كه اوّل زمستان باشد - مجموع، شش ماه است كه طلوع مى كند هر روز از مَطلع ديگرى، و اين صد و هشتاد مَطلع است، و بعد از آن از اوّلِ نقطه جدى تا به اوّل نقطۀ سرطان كه مى رسد هر روزه به مغرب ديگر غروب مى كند.
پس صد و هشتاد مطلع است آفتاب را، و صد و هشتاد مغرب، و به حركات تسخيريه حاصل مى شود تفاوت فصول اربعه تا آن كه در هر سال، چهار فصل مختلف پديد آيد و مصلحت حكيم عليم، ظاهر گردد.
و در فصول اربعه، منافع بسيارى قرار فرموده تا پياپى بر اين عالم وارد شوند و به زياده و نقصان، در اين جهانْ تصرّف نمايند تا حيوانات و نباتات، فاسد نشوند. مثلاً در فصل زمستان، قرار داده كه حرارت در باطن درخت و نبات پنهان گردد كه موادّ ميوه ها در آن متولّد گردد و در هوا، كثافتى پديد آيد كه از آن، ابر و باران [و برف] در هوا متولّد شود و بدن حيوانات، محكم گردد و قوّت يابد، و در فصل بهار كه موادّى كه در زمستان در اشجار و نباتات متولد شده به حركت آيند و گل ها و گياه ها و شكوفه ها برويند و حيوانات براى فرزند به هم رسانيدن به حركت آيند، و در فصل تابستان، به سبب شدّت حرارت هوا ميوه ها پخته شوند و رطوبات فصليّه و اخلاط فاسدۀ اَبدان حيوانات تحليل يابد و رطوبت روى زمين كم شود كه عمارات و اعمال
1) . رحمان: 29.
به آسانى ميسّر گردد، و در فصل پاييز، هوا صاف گردد و بيمارى ها كم شود و شب ها دراز شود كه اعمالى كه در شب بايد كرد، بيشتر ميسّر گردد.
و باز براى مصالح عباد مقرّر فرموده كه از سرما داخل گرما به تدريج شوند و به عكس، كه اگر حصول اين دفعى مى بود، باعث ضرر بدن ها و فساد ضراعات(1)مى شد و احداث امراض مُزمِنه مى گرديد، چنانچه اگر كسى از حمّام بسيار گرمى به هواى بسيار سردى دفعتاً داخل شود، موجب بيمارى او مى شود. پس مقرّر فرموده كه سرما اندك اندك بكاهد تا گرما به نهايت رسد، و گرما اندك اندك بكاهد تا سرما به نهايت رسد، و اشتمال صنعت بر حكمت، دليل واضحى است بر وجود علم و قدرت او - جلّ شأنه -.
اگر كسى گويد: اين تأنّى و تدريج از جهت عدم سرعت خاصّۀ شمس است در پست شدن و بلند شدن، مى گوييم: علّت عدم سرعت و بُطء حركت شمس چيست؟ اگر گويند: علتش [به جهت] بزرگى دايره است كه آفتاب، آن را به حركت خاصّه قطع مى كند، باز از آن علّت مى پرسيم تا منتهى شود به آن كه از حكمت صانع عالم است كه به قدرت كامله و حكمت شامله اين حركت را بر قانون مصلحت منطبق گردانيده؛ زيرا كه ترجيح بلا مرجّح، محال است و تسلسل، علل ممتنع است.
و استدلال از احوال مغارب و مشارق بر مدبّر حكيم خالق غايت ظهور دارد؛ زيرا كه اجرام كوكبيّه و اَجسام فلكيّه را ممكن نيست كه حركات از نفس طبايعشان باشد، براى آن كه اجسام متساويند در جسميّت و تمام ماهيّت، و حكم اشياى
1) . خ ب: خراجات، و ظاهراً صحيح، زراعات باشد.
متساويه در ذات و تمام ماهيّت تساوى است در لوازم و احكام. پس هر حكمى و چيزى كه بر واحدى صحيح باشد، بر باقى نيز صحيح خواهد بود، و چون حال چنين است، پس ناچار اختصاص هر يك از ايشان به طبعه و حيّزه و شكله و حركته منسوب باشد به خالق قادر مختار.
و باز آن كه اگر حركات ايشان طبيعى مى بود، مى بايست شروق و غروب بر نهج واحده باشد؛ زيرا كه چيزى كه از لوازم طبيعت واحده باشد، واجب است بقاى او بر حالت واحده و عدم تغيير او، و اين ثابت است كه آفتاب، هر روز از مشرقى طلوع مى كند و به مغربى ديگر، غروب مى كند. پس ثابت شد كه حركات افلاك از ذات و طبايعشان ناشى نيست؛ بلكه به تدبير مدبر قادر مختار، و تقدير مقدر عالم حكيم بى زوال و انتقال است كه حركت مى دهد آنها را بر حَسَب مشيّت و مقتضى ارادۀ خود، و از براى هر يك، مقادير معيّنى تعيين فرموده كه دَور و سيرشان به او منتهى شود و قرار گيرد و ساكن گردد.
و باز در محلّ ارتفاع، غايتى قرار داده كه از آن در نگذرد، و همچنين در حين هبوط، نهايتى تعيين فرموده كه از آن تجاوز نكند و غايت حركت و سيرشان تا انقضاى دنياست كه هميشه متحرّك اند تا حين انقضاى دنيا، و شكّى نيست كه اين اتّساق و انتظام، دليل صريح است بر وجود قادر مختار و صانع حكيم، چنانچه برآوردن زبان صباح، مُشعِر است به آنچه مذكور گرديد «فَتَبٰارَكَ اَللّٰهُ أَحْسَنُ اَلْخٰالِقِينَ».(1)
باز، غروب در آخر روز، مشابه اماتۀ احياست، و شب به منزلۀ عدم محض است
1) . مؤمنون، آيۀ 14.
و اين حالت، مشابه حال خلق است در عدم ما بين نفختين؛ زيرا كه شب كه آمد، روز برطرف شد و از او اثرى باقى نمانْد و بعد از آن روز، آمد و شب را تلف كرد. پس مُدبّر و مُقَدّر قادر است بر اعادۀ افنا فرموده، اگر چه باقى نباشد از او اثرى، كما قالَ - عزّ شأنُه -: «قٰالَ مَنْ يُحْيِ اَلْعِظٰامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ * قُلْ يُحْيِيهَا اَلَّذِي أَنْشَأَهٰا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ».(1)
و باز بيرون آوردن روشنى صبح از ميان تاريكى شب، مثابۀ قيام خلق است نزد حشر و نشر، و چون نفخ در سه مرتبه واقع مى شود:
اوّل، نفخۀ فَزَع است كقوله تعالى: «يَوْمَ يُنْفَخُ فِي اَلصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ».(2)يعنى روزى كه بدمند در صور، پس بترسند هر كه در آسمان ها و در زمين اند.
دويم، نفخۀ صَعِق است كه: «وَ نُفِخَ فِي اَلصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ»(3)و نفخ كرده مى شود [در بوق]. پس بيهوش مى شوند (يعنى مى ميرند) هر كه در آسمان ها و [هر كه در] زمين است.
سيم، نفخۀ احياست كه: «ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرىٰ فَإِذٰا هُمْ قِيٰامٌ يَنْظُرُونَ».(4)پس بار ديگر مى دمند در بوق. پس ناگاه ايستاده اند و نظر مى كنند - يا انتظار مى كشند - كه با ايشان چه خواهند كرد، و باز فرموده: «فَإِذٰا نُقِرَ فِي اَلنّٰاقُورِ * فَذٰلِكَ يَوْمَئِذٍ يَوْمٌ عَسِيرٌ * عَلَى اَلْكٰافِرِينَ غَيْرُ يَسِيرٍ».(5)پس هرگاه بدمند در بوق، پس آن روزى است كه دشوار است بر كافران و آسان نيست.
و مشهور آن است كه نفخ در صور، دومرتبه واقع مى شود: يكى براى اماته، و دويم بار براى احيا، و جماعت مفسّرين به سه نفخه قائل اند، و بر هر تقدير، نفخ در صور براى اماته و احيا البته واقع مى شود. پس فرود مى آيد اسرافيل عليه السلام به دنيا با صور، و روايت است كه صور دو طرف دارد و ميان طرفين هر يك به قدر آسمان و زمين است. پس بدمد به طرفى كه به جانب زمين است. پس در زمين، صاحبْ روحى نمى مانَد، مگر آن كه مى ميرد، و بيرون مى آيد از طرفى كه به جانب آسمان هاست و مى دمد. پس در آسمان ها صاحب روحى نمى ماند، مگر آن كه مى ميرد مگر اسرافيل. پس حق تعالى مى فرمايد به اسرافيل كه: «بمير» او نيز مى ميرد.
و حضرت سيّد الساجدين [امام زين العابدين] عليه السلام مى فرمايد: «و اِسرافيلُ صٰاحِبُ الصُّورِ الشّاخصُ الذى يَنتَظِرُ مِنكَ الإذن و حُلولَ الأمر فَيَنْتَبِه بِالنّفخة صرعى رَهايِنَ الْقُبُورِ».(1)يعنى: اسرافيل، صاحب صور است كه ديده ها گشوده است و انتظار مى كشد كه چه وقت رخصت دهى او را دميدن در صور و فرو آمدن امر قيامت را. پس آگاه مى سازد و زنده مى گرداند به دميدن در صور، جميع مرده ها را كه در قبرها در گروِ اعمال خودند.
و حشر، مخصوص انسان نيست؛ بلكه حيوانات نيز محشور مى گردند و دليل بر اين است آيۀ كريمه: «وَ إِذَا اَلْوُحُوشُ حُشِرَتْ»،(2)يعنى هرگاه وحشيان، حشر شوند.
و روايت است از ابو ذر - رضى اللّٰه عنه(3)- كه: روزى من در خدمت [با سعادت] رسول خدا صلى الله عليه و آله بودم كه دو بُز بر يكديگر شاخ زدند. فرمود: «مى دانيد اينها به چه سبب بر يكديگر شاخ زدند؟». صحابه گفتند(4)كه: [خدا و رسول خدا بهتر مى دانند ما] نمى دانيم. حضرت فرمود: «و ليكن خدا مى داند و در ميان ايشان حكم مى كند».
و نيز دليل است بر حشر حيوانات كريمۀ «وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ طٰائِرٍ يَطِيرُ بِجَنٰاحَيْهِ إِلاّٰ أُمَمٌ أَمْثٰالُكُمْ مٰا فَرَّطْنٰا فِي اَلْكِتٰابِ مِنْ شَيْءٍ ثُمَّ إِلىٰ رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ»(1)يعنى: نيست هيچ حيوانى كه راه رود بر روى زمين و نه مرغى كه به دو بال خود پرواز كند، مگر اُمّتى چندند، مانند شما در اين كه حق تعالى ايشان را خلق كرده است و حفظ مى نمايد و روزى مى دهد، و تقصير نكرده ايم و ترك ننموده ايم در قرآن مجيد (و يا در لوح محفوظ) هيچ چيزى را پس به سوى خدا محشور مى شوند. پس حشر همه خواهد فرمود كه تدارك و تقاصّ مَظالم همۀ ايشان از يكديگر بكند.
پس احوال ثلاثۀ حشر، بعينها در آفتاب، موجود است؛ زيرا كه غروب آفتاب در مغرب، مُشابه نفخۀ فَزَع است، و چون آفتاب نزديك به مغرب رسد، هنوز زوال شفق نشده، فَزَع و خوف، مستولى مى شود بر حيوانات و هر يكى از آن، متوجّه مأوا و مسكن خود مى گردند، حتى وحوش و طيور، و زوال بالكلّيه شفق، مُشابه نفخۀ صَعِق است كه هر حيوانى را خواب غلبه مى كند كه گويا مُرده و معدوم گرديده اند كه آوازشان بر طرف شده و نَفَس هاشان ساكن گرديده، و طلوع مشابه نفخۀ بعث و احياست؛ زيرا كه چون آفتاب نزديك به مشرق مى رسد، گويا نفخ روح نور مى شود در اموات عالم ظلمات، و مشاهده احوال ثلاثۀ آفتاب، مُشعِر بر نفخات ثلاثۀ حضرت اسرافيل است.
و اين معلوم است كه ارواح، اعظم و اقوى اند از اجسام. پس هرگاه در عالم اجسام جسمى باشد كه اين تأثيرات در او باشد، پس چه بُعد دارد كه در عالم ارواح از مخلوقات خدا مَلَكى باشد كه او را نيز اين تاثيرات باشد؟ مع هذا، كلام خدا ناطق است به آن و اقاويل انبيا به مبدأ و معاد، مُخبر است از آن، زيرا كه عالم افلاك با مَلَكى [كه] موكّل بر ايشان است و عالم ارواح با مَلَكى كه موكّل بر ايشان است، مسخّرند تحت سرادقات قدرت و عزّت و عتبات الهيّه و ربوبيّه.
1) . انعام: 38.
و امّا معرفت معاد هم چنان كه كواكب در بزرگى و كوچكى و كمال و نقصان متفاوت اند، و آفتاب، مانند پادشاهى است بر ايشان، و مستولى است بر همۀ كواكب و همۀ كواكب، تحت شروق نور اويند و مَلَكى موكّل بر ايشان است احوال ثلاثه را عارض ايشان مى سازد، پس چه بُعد دارد كه در عالم ارواح، مَلَكى باشد كه مانند پادشاه باشد بر ايشان و مستولى باشد بر ايشان و احوال مذكوره را به امر مَلِك منّان، عارض ايشان سازد؟ و بعضى [آيۀ] كريمۀ «يَوْمَ يَقُومُ اَلرُّوحُ وَ اَلْمَلاٰئِكَةُ صَفًّا»(1)را به آنچه مذكور شد، حمل نموده اند و مُسما به «يمين» ربّ العزّت گرفته اند، كما فى قوله - عزّ شأنه -: «وَ اَلْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ وَ اَلسَّمٰاوٰاتُ مَطْوِيّٰاتٌ بِيَمِينِهِ».(2)
و از اينجا نيز بطلان قول حكمايى كه مى گويند كه: معاد، عبارت از آن است كه ارواح به موضع وجود رسند، ظاهر گرديد، و مى گويند: اگر ايشان را حال نيك باشد، آن را بهشت خوانند، و اگر [حال] بد باشد، او را دوزخ خوانند، و گويند: معنى بهشت و دوزخ كه در قرآن واقع شده كه حق تعالى مى فرمايد: «اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً»(3)اين است كه روح به عقل اوّل رسد.
و گويند: ثواب بر دوگونه باشد: يكى روحانى كه آن نظر باشد به عالم ملكوت به چشم عقل، و يكى لذّت و راحت كه تعلّق به جسم دارد، و عِقاب هم بر دو نوع باشد:
يكى روحانى و آن دورى بود از ملكوت، ديگر جسمانى، چون حرارت و برودت.
و گويند: حشر اَجساد، محال بُوَد و چون روح از اين تن مفارقت كند، اگر او را خصال حميده باشد و از او به حيوانى رنج نرسيده باشد، به عقل بپيوندد و او را
لذت باشد و اين معنى را بهشت خوانند، و اگر نفس شرير بُوَد، چون از جسد جدا شود و قصد عقل اوّلى كند، چون به كرۀ اثير رسد، زير آن بماند و نتواند قصد ملكوت كرد.
اگر زير قطب جنوبى ماند، از گرما معذّب شود، و اگر زير قطب شمالى مانَد، از زمهرير معذّب شود و معنى عذاب دوزخ و زمهرير، اين بُوَد.
و گويند: سعادت آن باشد كه روح به عالم عِلوى رسد، و شقاوت آن باشد كه در عالم ظلمت مانَد، و اكثر فلاسفه، تَناسُخى باشند و گويند: نفس، ميل نكند، الّا به مثل آن جسدى كه بيرون آمده و نفس خير با خير شود و نفس شر با شر، و بعضى از ايشان گويند: همه چيز بالطبع خود، متكوّن مى شوند بى مدبرى و صانعى و پيوسته دنيا چنين بوده و خواهد بود، [ما] هميشه مرغ از تخم و تخم از مرغ ديديم و آدمى از منى ديديم و منى از آدمى، و هميشه چنين بود و چنين باشد و يكى تلف شود و ديگرى به وجود آيد و نَفْسِ تالِف به وجود لاحق، نقل كند.
و اين قوم را اعتقاد به صانعى و انبيا و كتب و رسل و ملائكه و آنچه به خلق رسانيده اند از اوامر و نواهى و احكام و اخبار نباشد، و به ملّت و شرايع و دين هاى رسل و عذاب قبر و حشر و نشر و ثواب و عقاب و صِراط و ميزان و جنّت و نار نيز نباشد و فضايح مقالات ايشان را - خَذَلَهُم اللّٰه تعالى - به صد هزار طومار بيان نمى توان(1)نمود.
و بدان كه ارواح مانند مَبدءاند و اجسام، مانند مَظهَر، و گواهى مى دهد فِطرت سليمه بر اين كه هر واحدى از ارواح و اجسام، محتاج اند به يكديگر، و احتياج بعضى به بعضى از اظهرِ دلايل است بر احتياج ارواح و اجسام و انوار و ظلمات به خداى فرد صمد الذى «لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ * وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ».(2)
باز حق - جلّ و علا - كه خلق آسمان فرمود نه آفتابى بود و نه ماهى و نه كوكبى، سايۀ آسمان بر زمين افتاد و تاريكى متراكمى سختى زمين را فرو گرفت، بعد از آن، حق - سبحانه و تعالى - خلق آفتاب و كواكب فرمود، و چون نارِ خالص و ظلمت خالصه موجب مَضارّ بسيار است، اما ضَوءِ خالص كه كيفيت فايضه اى از آفتاب است، افادۀ گرمايى سخت مى كند و از زيادتى قوّت و شعاع، حِسّ بَصَر را مى بَرَد و متحيّر مى سازد و اين مؤدّى به فساد است. و اما ظلمت خالصه، مكروه طبع و سبب تنفّر مزاج است و افادۀ برودت قوى مى كند و گاه باشد سبب موت شود، و اين نيز مؤدّى به فساد است از جهت آن كه تركيب انسانى، تركيب ضعيفى است و حواسّ انسانيّه، طاقت ادراك كيفيات امور قويّه ندارند، زيرا كه نظر به ضوء قوى، سبب كورى مى شود و شنيدن آوازهاى قويّه، سبب كرى مى شود و ملامسۀ گرماى سخت و سرماى سخت، مورث موت مى شود. پس ناچار است از اعتدال در مدركات و محسوسات.
و سايه، كيفيّت معتدله اى است از امتزاج نور و ظلمت. پس پست فرموده و كشيده است سايه را از ما بين ظهور فجر تا طلوع آفتاب، و اين زمان، نيكوتر ازمنه است؛ زيرا كه ظلمت خالصه سبب برودت مزاج و انقباض نور بصر است و شعاع شمس، سبب سخونت و مفرّق نور بصر است، و در آن زمان، هر دو علّت منتفى است، و اين معلوم است از كيفيات حاصله تحت سقف ها و پناه ديوارها كه منشأ منافع بسيار است و اين كيفيت زايد است بر جسم و لَون و از نعم عظيمه و منافع جليه است.
و باز، هر چند ارتفاع آفتاب زياد مى شود، نقصان سايه ها در جانب مغرب بيشتر مى شود و حركات متجدّد و متصرّم اند و اندك اندك يافت مى شوند و دفعتاً حاصل نمى توانند شد و اين، منفعت عظيمى است كه اگر دفعتاً ازالۀ اظلال مى فرمود، سبب
اختلاف(1)مصالح مى شد. پس تأثير قدرت حق - جلّ و علا - در تمديد آن و ازالۀ آن، اندك اندك، افادۀ فايده رعايت مصالح اين عالم است و خوش تر احوال است، و از اين است كه حق - جلّ و علا - وصف جنّت به «ظِلٍّ مَمْدُودٍ» فرموده.
و باز از امارات حدوث است.
و باز، دالّ است بر اين كه: اگر آفتاب نبودى، سايه كى شناخته شدى؟ و اگر نور نبودى، ظلمت از كجا متميز گشتى؟ پس اشيا به اضدادها شناخته مى شوند كه اندك اندك، شعاع شمس را ارتفاع مى دهد و به جاى او سايه مى آورد.
و باز، او را به تدريج قبض مى نمايد و زايل مى سازد جهت انتظام مصالح؛ چه، اگر يك بار مقبوض مى فرمود، مهمّات مردمان كه به آفتاب باز بود، معطّل خواهد ماند.
و باز تا دليل ديگر باشد بر حدوث كه به تحويل و انتقال متبصّر شوند و به تحريك او - جلّ شأنه - مهتدى شوند.
و باز، آسمان را سبز فرموده از براى منافع بسيار، ازجمله آن است كه موافق ترين رنگ هاست به ديده و نور بصر را تقويت مى نمايد، و اطباى حاذق به كسى كه بينايى او كُند شده باشد، حكم كرده اند كه پيوسته نظر كند به تغار كبودى كه مملوّ از آب باشد، و نيز اطباء، ضعيف الباصره را امر مى كنند به نظر در خضرت و نظر به خُضرت را باعث تقويت باصره مى دانند. پس سبزى [اى] كه در آسمان قرار فرموده، براى زيادتى قوّت باصره است.
و باز، سبب زوال همّ و سوداست و زينتى است براى نگرندگان؛ و امّا سبزى
1) . خ ب: اختلال.
آسمان از چه چيز است؟ بعضى بر آن اند كه از كوه قاف است كه به يك سال مسافت، عقبِ مطلع شمس واقع است و از زمرّد سبز است و سبزى آسمان از آن است، يا بنا بر حكمت بالغه، جرم او را سبز فرموده، و يا سبزى او از سنگينى است كه واقع است در طبقۀ آخرين زمين كه زير گاو است، كما قال اللّٰه تعالى: «إِنْ تَكُ مِثْقٰالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَكُنْ فِي صَخْرَةٍ أَوْ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ أَوْ فِي اَلْأَرْضِ يَأْتِ بِهَا اَللّٰهُ»(1)بر هر تقدير، حكمت الهى در همۀ چيزها ظاهر است.
و حكمايى كه مى گويند آسمان ها را لَون و ضَوئى نيست و بسايط را ضوء و لَونى نيست،(2)باطل است؛ زيرا كه لون، مشاهد و محسوس است.
و باز، زيادتى و نقصان حال ظِلّ و تغيّر او از حالى، به حالى دليل است بر وجود قادر عليم و صانع حكيم؛ زيرا كه متغير است و هر متغيّر، حادث است و هر حادث، ممكن و محتاج به مؤثّر است.
و باز مى گوييم: اين كيفيت يا از واجبات است يا از جايزات. اوّل به بديهۀ عقل باطل است، و الّا عارض او نمى شد تغيّرات. پس از جايزات است و در اين صورت، وجود بعد از عدم اظلال و عدم بعد از وجود ايشان را ناچار باشد از حكيم قادر مختارى كه تقدير بقا و انتقال و قوّت و ضعفشان به مقدار نافع فرموده.
و باز، معلوم است كه اين تدبيرات متقنه و اين امور محكمه به انتظامى درست از
كمال رحمت و فضل او - جلّ شأنه - است و هيچ كس را دسترس به اين نيست.
و باز مى گوييم كه به خلق سطح مُقَعَّرِ فلكِ اعظم، مكان را ظاهر فرمود، و به تحريك سطح مُحدَّبِ او زمان را، و مكان، نزديك تر است به ما از زمان. پس خالق زمان و مكان اوست - جَلّ جلالُه -. پس مكان و مكانيات و زمان و زمانيات شاهد و معترف اند بر منزه بودن او - جلّ شأنه - از علايق مكان و لواحق زمان و مناسبات حدوث و امكان و مشابهات افلاك و اركان.
و باز، زمان را مقدّر فرمود از چهار وجه: سال، ماه، روز و شب، ساعت.
پس سال، عبارت است از حركت آفتاب از نقطۀ معيّنه از فلك خاص تا آن كه باز عَود نمايد به همان نقطۀ معيّنه كه او را نقطۀ اعتدال ربيعى گويند.
و شهر، عبارت است از حركت ماه از نقطۀ معيّنه از فلك خاص تا آن كه باز عَود كند به همان نقطه، و اين، مبدأ شهور است.
و اكثر جماعت بر آن اند كه زمان شب، عبارت است از مدّت بودن شمس، تحت الأرض، و زمان روز، عبارت است از مدّت بودن شمس، فوق الأرض.
و ساعت، دو قسم است: مُستوى و معوج. ساعت مستوى جزوى است از بيست و چهار جزو شب و روز، و معوج، جزوى است از دوازده جزو شب و روز.
پس سال عبارت است از دَور آفتاب در دوازده برج تمام، و از مدار او حاصل مى شود فصول اربعه كه بهار و تابستان و پاييز و زمستان است، و تعديد بيان جميع منافع آن در قوّۀ اين نادان نيست و بعضى مذكور شد.
و بعضى ديگر، احكام حجّ است، ديگر، غيبت زوج و عدم اطّلاع بر وجود او و انتظار زوجه است. [ديگر، احكام متوفّى عنها زوجهاست. ديگر، مدّت حمل و فصال است]. ديگر، احكام نفقه است. ديگر، نذور متعلّقۀ به اوقات است. ديگر، احكام صوم ايّام واجبه و محرّمه و مستحبه و مكروه است. ديگر، حرمت قتال
است در بعضى از اوقات كه اينها منافع متّصلۀ بدنى است.
امّا منافع متّصلۀ به دنيا، انقضاى مدّت ديون و اجارات و اجير و انقضاى مدّت مُتعه و انقضاى عدّه است.
پس بدان كه ماه، جرمى است و آفتاب، جرمى است و اجسام، همه متماثل اند در جسميّت و تمام ماهيّت، و اشياى متساويه در تمام ماهيت، ممتنع است اختلافشان در لوازم. پس حصول ضَوء در جِرم آفتاب و ماه، امر جايز الوجودى است و ممتنع الحصول و العدم نيست، و چون امر چنين است، رجحان وجود ضَوء بر عدم آن البته بايد به ترجيح قادر و فاعل مختار باشد، و هرچه فعل فاعل مختار باشد، ايجاد و اعدام او مساوى است. اگر خواهد، ايجاد فرمايد و اگر نخواهد، اعدام فرمايد.
پس معلوم شد كه اسناد اين اختلافات حاصله در نور قمر به قرب و بُعد او از شمس نخواهد بود؛ بلكه به سبب ايجاد قادر مختار خواهد بود. پس قادر مختار، ازالۀ نور از جِرم شمس و قمر مى كند و طبيعت عديمة الشعور، اين نتواند كرد و مع هذا، صفاتى كه حق - جلّ و علا - در قرآن بيان فرموده، در روز قيامت، دليل است بر آنچه مذكور شد.
و باز ردَّ است بر حكمايى كه قائل اند به عدم خرق و التيام افلاك و آنها را قديم مى دانند، و زعمِ فاسد ايشان اين است كه هرچه قديم باشد، عدم بر او محال است.
پس بنابراين، بايد برطرف شدن و متفرق شدن افلاك و كواكب نيز محال باشد با آن كه حق تعالى مى فرمايد: در قيامت، آسمان ها از يكديگر خواهند پاشيد و شق خواهند شد و پيچيده خواهند شد مانند طومارى را كه به هم پيچند و كواكب، از يكديگر خواهند پاشيد، كما قالَ عزّ شأنه: «إِذَا اَلشَّمْسُ كُوِّرَتْ * وَ إِذَا اَلنُّجُومُ اِنْكَدَرَتْ»(1)
1) . تكوير، آيۀ 1-2.
«وَ إِذَا اَلسَّمٰاءُ كُشِطَتْ»(1)«إِذَا اَلسَّمٰاءُ اِنْشَقَّتْ»(2)«يَوْمَ نَطْوِي اَلسَّمٰاءَ كَطَيِّ اَلسِّجِلِّ لِلْكُتُبِ».(3)
و در حديث است كه نور مخلوق خداى تعالى به هيچ چيز تجلّى نمى كند، مگر آن كه آن چيز، فروتنى مى كند، چنانچه به كوه طور واقع گرديد و خُرد و مُرد شد و تا قيامت، ريگ روان است. پس هنگامى كه تجلّى كند به آفتاب ذهاب، ضوء او مى شود، يا مَلَكى كه او را سَيْر مى فرمايد، نور او را زايل مى كند، يا او را در دريايى كه در آسمان است، به حَسَب مصلحت فرو مى برد هر قدرى را كه مأمور است. اگر مأمور به تمام شود، ضوء او به تمام پوشيده مى شود يا به قدرى كه مأمور است.
و آنچه اهل هيئت مى گويند، به ظنّ و تخمين است و برهان قطعى كه افادۀ جزم كند بر آن، ندارند و از حضرت اميرالمؤمنين - صلوات اللّٰه و سلامه عليه و على اولاده الطيبين - از سياهى روى ماه پرسيدند. فرمود كه: از اثر مَسح پَرِ حضرت جبرئيل عليه السلام است».
و بيان اين، آن است كه حق تعالى نور قمر را هفتاد جزو خلق فرمود و نيز نور آفتاب را هفتاد جزو خلق فرمود. پس به حضرت جبرئيل عليه السلام امر فرمود كه پَرِ خود را به ماه بمالد و شصت و نه جزو از نور او را به آفتاب نقل نمايد. پس انتقال شصت و نه جزو نور قمر به شمس نمود و يك جزو، نور قمر باقى ماند، كما قال عزَّ شأنه:
«فَمَحَوْنٰا آيَةَ اَللَّيْلِ وَ جَعَلْنٰا آيَةَ اَلنَّهٰارِ مُبْصِرَةً».(4)
باز كه نظر به سواد روى قمر مى كنى، چند حرف ظاهر مى شود: اوّل جيم، دويم ميم، سيم، ى، چهارم لا بر صورت و هيئت جميل، و در وقت مشاهدۀ ماه نقل شده كه بايد تنزيه حق - سبحانه و تعالى - به اين تنزيه نمود كه «سبحان من خلقه جميلاً»، و اين
دليل است بر منزه بودن او - جلّ شأنه - از صفات اجسام كه جمع بين المتضادين و سواد و نور با جمال و كمال فرموده.
در تبيان از ابن عبّاس منقول است كه: حق تعالى در مبدإ خلقت، جوهرى آفريد، و در بعضى جاها جوهر سبز، و در بعضى ياقوت سبز واقع گرديد. حاصل، نظر هيبت بر او انداخت، بگداخت و آب گشت. بعضى از آن را به آتش تغليب فرمود و از آن جنّ را خلق فرمود، و بعضى را تغليب به باد كرد و در بعضى جاها واقع شده كه تغليب به هوا فرمود) و از آن، ملائكه را آفريد(1)، و بعضى را تغليب به خاك فرمود و از آن، آدميان و ساير حيوانات آفريد، و اصل همه آب است كه «مِنَ اَلْمٰاءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ».(2)پس با وجود اتّحاد عنصرى بر وفق مقتضاى مشيت ازلى، اختلاف حركات و هيئات و صور و اعضا و قوا و افعال با اتّحاد اصلى دلالتى تمام دارد بر اين كه صانع واجب الوجود قادر عالم مريد مدرك سميع بصير حى صادق، باقى است.
و باز، جهت تخويف بندگان، كسوف و خسوف در شمس و قمر قرار داده تا رجوع كنند به طاعت و مشغول گردند به عبادت، و مُتَنبّه شوند كه ضَوء شمس و قمر، نعمت بسيار عظيمى است كه به مجرد اين كه دمى ازالۀ نور ايشان مى فرمايد، اين همه خوف عارض مى گردد. پس اگر و العياذ باللّٰه، اين حالت هميشه مى بود، خلق چگونه زندگانى مى كردند؟ و پيوسته در خوف و خطر و در معرض تزلزل بى مقر بودند. نه زراعتى مى شد و نه ثمرى به حصول مى رسيد.
و باز معلوم است كه هرگاه آفتاب جهانتاب در معرض انكساف و اُفول
باشد و ماه عالمتاب در مَحاق انخساف و ذيول باشد، پس نَه حركات اقبالى ايشان را در ديده بصيرت، اعتبارى است، و نه حالات اِدبارى ايشان را چندان وقع و مقدارى، اگر چه در عالم(1)انبساط، همچو صبح صادق و مهرِ شارق، خندان و شادمان مى نمايد، امّا آناً فآناً و ساعةً فساعتاً، تباهى اقبالشان از تلوّن احوال ترقّب شايد نمود و از تباهى انتقالشان در عروض زوال و انتقال لا يزال، منتظر و مشاهد بايد بود تا اهل عالم از ضياء آفتاب عالمتاب توحيد و معرفت. بهره يابند و به معرفت او - جلّ شأنه - شتابند.
و باز، اين اختلافات را در جِرم قمر قرار فرمود تا باعث بر رفع قوّت شبهۀ فلاسفه باشد كه مى گويند: اَجرام فلكيه را تطرّق تغيير به احوالشان نمى باشد و قابل خَرق و التيام نيستند. پس او، سبحانه، به حكمت قاهره و قدرت باهره. اين اختلافات را در قمر قرار داده و از دو درجه در او اختلاف قرار داده: يكى: محوى كه ظاهر مى شود از روى او، دويم: مقدار ضَوء او را مختلفه فرموده در هر روز، و آفتاب را به حالت واحده داشته، و ماه را گاه بَدر كرده و گاه هلال، و گاه در بوته و محاق، و گاه در عقدۀ خُسوف دو بال تا معلوم گردد از اين كه تغيير به احوالشان راه خواهد يافت و ابدى نمى توانند بود.
و باز، اختلاف قرار داده در ستارگان و حركات ايشان كه بعضى از جاى خود حركت مى كنند و در حركت از يكديگر جدا نمى شوند، و بعضى از برجى به برجى حركت مى كنند و در حركت، از يكديگر جدا مى شوند، و هر يكى را دو حركت مختلف مى باشد:
يكى عام كه همۀ كواكب به آن متحرّك اند و آن حركت شبانه روزى است كه از
1) . خ ب: حال.
مشرق به مغرب حركت مى كنند.
و ديگرى، حركت خاصّه است كه هر يك براى خود دارند كه آن حركت از مغرب به سوى مشرق است، مانند مورى كه بر روى سنگ آسيا به جانب چپ حركت كند و آسيا را به جانب راست حركت دهند. پس مور دو حركت مختلف مى كند: يكى به اراده كه از پيش روى خود مى كند، و يكى به كراهت و جبر، كه آسيا او را به پس مى گرداند. اگر حركات ايشان از نفس طبايعشان مى بود، چرا همه ساكن نمى بودند؟ و چرا همه از برج به برج منتقل نمى شدند؟ زيرا كه اهمال، يك معنى است. چگونه از آن دو حركت مختلف به اندازۀ مقرّر به حساب راست به عمل مى آيد؟
پس ظاهر مى شود كه اين دو حركت مختلف متّسق منتظم به تدبير مدبِّر و تقدير مُقدّر حكيمِ عليم است كه آنها را حركت مى دهد بر وفق ارادۀ خود و انتقال مى دهد(1)بر وفق مشيت خود.
و باز، بعضى از ايشان ثابتان اند و بعضى متغيّرند. اگر همه بر يك نسق مى بود، مى گفتند: اين، فعل طبايع است.
و باز، اگر اختلاف در اوضاع آنها نسبت به يكديگر نمى بود، دلالتى كه از اوضاع نجوم مى كردند و از اختلافات اوضاع نسبت به يكديگر (از مقابله و مقارنه و تثليث و تربيع و تسديس) بر امورى كه در عالم بعدازاين حادث مى شد راست مى آمد و يكى از اسباب علوم انبيا و اوصيا برطرف مى شد.
و باز، اگر همه منتقل مى بودند و حركات سريعه مى كردند براى سير سيارات منازل و بروج معلومه، به هم نمى رسيد و نام ها و علامت هاى بروج، برطرف مى شد،
1) . خ ب: مى نمايد.
و چون حركات همه بر يك نسق نيست، پس مستند به طبيعت عديمة الشعور نمى تواند بود، و به اهمال و اتفاق نيست؛ بلكه به تقدير قادر مختار است، و [همۀ اين] اختلافات دليل است بر اين كه همه اجرام سماويه نيز قابل اختلاف اند و اختلافاتشان به اين نسق و ضبط به تقدير قادر حكيم است.
و باز تا دالّ باشد بر اين كه اين امور، فعل طبايع نيست، زيرا كه معلوم است كه آسمان و زمين، متشاكل در جسميت اند و متجانس اند در اين كه مخلوقند، و لزومى ندارد كه اجناس به يكديگر مانند باشند، نبينى كه انگور چندگونه باشد و به شكل و لون و طعم، مختلف باشد؟ و همچنين خربوزه و انار هم اين چنين است، و اگر چه جنس يكى باشد و در خلقت متشابه باشند، امّا در حكمت نباشند تا تنبيه باشد بر اين كه امور فعل طبايع نيست و مستندند به قادر الذاتى كه قهر فرموده است آنها را به حَسَب اختلافاتشان به ارادۀ خود.
و باز، در حقيقت آفتاب اختلافات واقع شده. قدماى فلاسفه برآن اند كه فَلَكى است ميان تُهى و مملو از آتش و دهنى دارد كه اين حرارت و شعاع، از آن ساطع مى شود.
و بعضى ديگر از قدماى ايشان گفته اند: مانند ابر است.
و بعضى گفته اند: از آبگينه است و قبول ناريت از عالَم مى كند و شعاعش را بر عالم مى افكند.
و بعضى ديگر از قدماء گفته اند: جسم لطيفى است كه از آب دريا منعقد شده.
و بعضى ديگر گفته اند: اجزاى بسيارى است كه از آتش مجتمع شده.
و بعضى گفته اند: جوهر پنجم است به غير عناصر چهارگانه.
باز، در شكلش اختلاف كرده اند. بعضى گفته اند صفحۀ عريضى است، و گروهى گفته اند كُره مدحرجه است.
و همچنين در مقدارش اختلاف كرده اند. بعضى گمان كرده اند كه به قدر زمين است، و بعضى گفته اند كمتر از زمين است، و بعضى گفته اند از جزيرۀ عظيمه بزرگ تر است، و اصحاب هندسه مى گويند كه صد و هفتاد برابر زمين است.
پس اين اختلافات اقوال در آفتاب دليل است بر آن كه حقيقتش را درست نيافته اند و اين سخنان به گمان گفته اند، و مشهور ميان متأخّرينِ حكما آن است كه جوهر ديگر است غير عناصر اربعه، در شكلش مشهور كروى بودن است، و در مقدارش آن كه صد و شصت برابر زمين و ربع و ثمنى است.
و اقوال سابقه از قدماى حكماست و در اين زمان، متروك است.
و حكما قائل به نُه فلك اند، و از قرآن و احاديث و ادعيه، هفت فلك و عرش و كرسى ظاهر مى شود.
و حكما افلاك را قابل خَرق و التيام نمى دانند. پس مكذّب معراج رسول خدا و قرآن اند كه در شب قدر، نزول ملائكه و روح مى شود و ملائكه به زيارت رسول خدا و ائمه هدى عليهم السلام مى آيند و شب به روضۀ سيّد الشهداء و خامس آل عبا مى مانند و صبح عروج مى كنند. پس آسمان، قابل خرق و التيام هست.
بدان كه هرچه در كائنات موجود است، براى انسان است و نمودارى نيز از آنها در آدم ايجاد فرموده است. نامش عالَم اصغر و مُنطوى است بر عالَم اكبر. [قال اميرُ البَرَرَة قاتِل الكَفَرَة و مُرغِمُ الفَجَرةِ:
و تَزعَمُ أنّكَ جِرْمٌ صَغيرٌ *** وَ فيكَ انطوَى الْعالَمُ الأكبرُ].
معرفت او قرين معرفت پروردگار عالميان است كه «من عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»،(1)و در تطبيق عالَمِ صغير - كه آدم باشد - بر عالم كبير، كتاب ها مى توان نوشت كه اين ترجمه را گنجايش ذكر آنها نيست، با آن كه علم انسانى از ذكر همۀ آن قاصر است و جز خداوند عالميان، آنها را نداند؛ امّا چون بعضى از مشابهات را مذكور نمود، اگر بعضى ديگر نيز مذكور شود، نامناسب نخواهد بود.
پس بدان كه خداوند عالميان، چندين هزار دفاين و خزائن و دقايق در انسان تعبيه فرموده و صفات مَلَكى و حيوانى و شيطانى و سَبعى و نباتى و جمادى در او قرار داده، از روى صورت، عالَمِ كوچك و از روى معنى، عالَمِ بزرگ است. از خودشناسى به خداشناسى مى توان رسيد و از چشمۀ حيات جاودانى آب زندگانى توان نوشيد. آدم، نسخۀ عالم است و ملاحظه كه كنى از جهتى، مانند آسمان است و از جهتى ديگر، مانند زمين است و از جهتى ديگر، مانند زمان است، و از جهتى ديگر مانند مكان است.
و باز كه نظر كنى، آسمان و زمين، نظر به آدم پدر و مادر مهربان اند، و چون عادت الهى جارى شده كه اشيا را به اسباب ايجاد كند، مى توان گفت: ارواح و نفوس و حواس و قوايى چند در آدم قرار داده تا هر يك، مقتضى امرى گردد.
مانند روح حيوانى كه قوّۀ حيوانيت بر او قائم است و از دل به جميع اعضا مى رود و قوّت حيات در دل به او تعلّق گرفته است و به واسطۀ رگ هاى شريان كه حركت مى كند و نبض حركت آن رگ هاست، روح به جميع اعضاى بدن پهن مى شود و حيات اعضا از اوست كه حفظ مى كند اعضا را از فساد [و تعفّن].
1) . شرح اُصول الكافى، ملّا صالح از مازندرانى، ج 3، ص 23؛ مصباح الشريعة، ص 13؛ مطلوب كل طالب، ص 5؛ شرح مائة كلمة، ابن ميثم البحرانى، ص 57؛ عيون الحكم و المواعظ، ص 430؛ الصراط المستقيم، ج 1، ص 156؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 32؛ نور البراهين، ج 1، ص 93 و..
دويم: روح نفسانى كه قوّۀ حِسّ و حركت به آن تعلّق دارد و به وساطت پى ها كه رسته اند از دماغ، به مذهب اكثر حكما، و از دل، به مذهب ارسطو، به جميع اعضا مى آيد و قوّۀ حسّ و حركت مى رساند.
سوّم: روح طبيعى كه قوّتى كه به او قائم است، موجب غذا دادن به اعضا و نموّ آن مى شود و به واسطۀ(1)رگ هايى كه به جگر رسته اند، به مذهب حكماء، و از دل، به مذهب ارسطو، قوّت به جميع اعضا مى آيد و افادۀ آن دو فعل مى كند، و اين سه روح از بخار اخلاط، خصوصاً خون و هوايى كه استنشاق مى شود، به هم مى رسد و چون در دل مى رسد، روح مى شود و به مذهب اكثر حكما، نفس ناطقه به ارواح حيوانى تعلّق دارد.
و روح طبيعى را دو خدمتكار است: يكى خفّت، كه عبارت است از قوّتى كه قابل محيط باشد، و يكى ثقل بر عكس آن.
و باز، دو قِسم قوّتى ديگر قرار فرموده در حيوان: مُدركه و محرّكه. امّا محرّكه، منقسم مى شود به دو قِسم: باعثه و فاعله.
و باعثه، قوّتى است كه چون نفس در خيال گيرد، امرى كه مطلوب باشد حصول آن يا دفع آن، قوّت باعثه، قوّت فاعله را باعث بر تحريك اعضا شود. پس اگر باعث جذب منفعتى باشد، او را «قوّت شهوت» خوانند، و اگر دفع مضرّتى باشد،
1) . خ ب: وساطت.
«قوّت غضب» خوانند.
و فاعله، قوّتى است كه عَضلات و اَدَوات تحريك را براى تحريك، مهيّا گرداند.
و امّا مُدركه، پس ده قوّت است: پنج ظاهر و پنج باطن. امّا پنج ظاهر: يكى قوّۀ باصره است كه ادراك اشكال و اَلوان مى كند و فرق ميان سياهى و سفيدى و ساير رنگ ها و دورى و نزديكى و نور و ظلمت مى كند، و سامعه، كه ادراك آوازها مى كند و آنها را از يكديگر مى شناسد، و شامّه، كه بوى خوش و ناخوش از يكديگر امتياز مى كند، و ذائقه، كه ادراك شيرينى و ترشى و تلخى و شورى مى كند، و لامسه، كه ادراك درشتى و نرمى و گرمى و سردى و تَرى و خشكى و گرانى و سبكى مى كند.
امّا پنج باطن: اوّل، حسّ مشترك است كه چون چيزى به دو چشم ادراك شود، صورت آن در حسّ مشترك يكى نمايد. مثلاً يك چشم، يك كس را احساس تواند كرد. چون آن چشم را بگيرى، به چشم ديگر، همان كس را احساس تواند كرد. پس اگر حِسّ مشترك اين دو صورت را با هم جمع نكند، يك كس همه چيز را دو بيند، مانند: احوَل، و چون آخر حواسّ ظاهر و اوّل حواس باطن است و هر چيزى كه از حواس ظاهر معلوم شود، اوّل به او رسد و بعد از او به حواس باطن، و همچنين به عكس، او را بدين دو سبب، حِسّ مشترك خوانند و او مُدرك محسوسات است.
دويم، خيال است. چون چيزى را ديده باشد و او از چشم غايب شده باشد و خواهد كه صورت او را مشاهده كند، تواند كرد به اين قوّه، و خيال، چيزها را به مردم رساند، بى آنكه چيزها حاضر باشند.
سيم، واهمه است و اين، قوّتى است كه چيزهايى را كه ديده يا نديده باشند، قوّت واهمه به دروغ به نفس رسانَد؛ خواه آن معنى در واقع باشد يا نه، چنانچه هزار آفتاب در آسمان به حَسَب توهّم نمايد و هزار كوه از طلا و نقره بنمايد، و ادراكِ معانى جزئيۀ متعلّقه به محسوسات، به آن حاصل شود، مانند: عداوت جزئيه كه گوسفند از گرگ احساس كند و سبب گريز او شود، و محبّت جزئيه كه برّه از مادر خود ادراك كند
و سبب ميل او شود، و وهم مدرك معانى محسوسات باشد.
و متخيّله قوّتى است كه تركيب كند صور محسوسه و معانى جزئيه را بعضى به بعضى، و جدا كند بعضى را از بعضى.
و حافظه قوّتى است كه هرچه از حواس ظاهر و باطن به او رسد، نقش آن چيز را نگاه دارد و از اين است كه مردم يك بار كه يكديگر را ديدند، بار ديگر كه به هم رسند، هم را شناسند؛ زيرا كه اول كه به هم رسيدند، نقششان در حافظه نوشته شد، و چون نوبت ديگر به هم رسند، قوّۀ ذاكره آن نقش اول را با اين نقش ديگر كه دوم بار نقش گرفته، برابر كند، بعد از آن داند كه اين شخص را پيش تر ديده است.
و باز، آلات و اَدَواتى چند به جهت انقباض و انبساط اعضا كرامت فرموده، مانند پى و رباط و عضله و غشا و وريد و وتر و شريان، و حجاب حاجز ميان آلات غذا و نفس، و حجاب اغرقما كه تنصيف فضاى سينه كرده است و غشاء، محلّل اضلاع و غشاى مستبطن اضلاع.
و باز، سه نفس ديگر در آدمى قرار داده است: يكى نفس امّاره كه اطاعت قوّۀ عقليۀ عمليۀ قائم به نفس ناطقه نكند و او را به كرْه و جبر، مطيع خود سازد و به سبب استيلاى قوّت شهوانيه و غضبيه كه از تخيّلات و توهمات و احساسات به هم رسيده باشد، و قوّۀ عقليۀ عمليه را از جانب قدس به جانب اسفل ميل فرمايد.
ديگر، نفس لوّامه كه هرگاه در بعضى اوقات اطاعت نفس ناطقه و قوّۀ عقليۀ عمليه كند، و گاهى سر از اطاعت او پيچد و بعد از آن، او را ندامت عارض شده، خود را ملامت كند.
ديگر، نفس مطمئنه است كه قوّۀ عقليه عمليه هرگاه قوّۀ حيوانيه را فرمانبردار خود سازد، به سبب مغلوبيّت قوۀ شهوانيه و غضبيّه، از جانب اسفل به جانب عالم قدس - كه جانب اعلاست - ميل فرمايد، و در قرآن مجيد، نفوس ثلاثه مذكور است، و تفصيل نفوس ثلاثه را افضل المتكلّمين خواجه نصير الدين رحمه الله در شرح اشارات در مقامات عارفين بيان نموده.
و باز، سه قوّت ديگر در انسان قرار فرموده:
اوّل: غاذيه تا جسم ضعيف نشود و هرچه تحليل يابد، در بدن باز آيد. پس گرسنگى هر روزه، مقتضى طعام خوردن است كه زندگى و قوام بدن به غذاست و آن قوّه، غذا را مستحيل گردانَد به چيزى كه مشابه و مشاكل عضوى است كه به غذا محتاج است و براى بدل ما يتحلّل است.
دويم، ناميه است كه تا غذا را داخل كند در ميان اجزاى اصليۀ بدن (مانند استخوان و عَصَب و اَمثال اينها) تا زياد شود طُول و عَرض و عمق آن.
و سيم، مُوَلّده است كه از ماده اى كه غاذيه تحصيل كرده، قدرى جدا كند كه از آن منى به عمل آيد كه مادّۀ وجود شخصى ديگر گردد؛ زيرا كه مرگ آدمى را ضرورى است، اگر توالد و تناسل نشود نوع به زودى برطرف شود.
و قوّۀ غاذيه را چهار خدمتكار است: جاذبه، ماسكه، هاضمه، دافعه، و مراتب هضم، چهار است:
اوّل، در معده كه غذا مانند كَشكاب مى شود و آن را «كَيلوس» گويند.
و هضم دويم در جگر مى شود؛ زيرا كه چون هضمش در معده تمام شد، خالص و لطيف آن از رگى چند كه «ماساريقا» گويند، از معده به جگر داخل مى شود و در آنجا نيز طبخى ديگر مى يابد و كثيف آن مستحيل به اَخلاط اربعه مى شود.
و هضم سيم در رگ هاى بدن مى شود.
و هضم چهارم در اعضا مى شود.
و قوّۀ مولّده دوتاست: يكى آن است كه فضلۀ هضم چهارم را در خُصيه منقلب به منى مى گردانَد.
دويم آن كه هر جزوى از منى را مستعدّ عضوى از اعضاى اصليّه مى گرداند كه بعضى استخوان مى شود و بعضى عَصَب و بعضى رباط.
آن گاه، منى وقتى به جسمى نقل مى كند، اگر در رَحِم قرار گيرد و فاسد نشود، آن گاه چهل روز نطفه است، و بعد از آن تا چهل روز، خون بسته مى شود. آن گاه تا چهل روز، چون پاره گوشت خاييده مى شود. آن گاه تا چهل روز ديگر شروع در اعضا مى كند و در چهارماهگى، روح در او پديد مى آيد و محتاج به غذا مى شود،
و غذاى او خونى است كه از ناف به او مى رسد و بعد از مدّتى متولّد مى شود.
و گاه باشد كه خداى - جلّ جلاله - او را بقا كرامت فرمايد.(1)پس چندين هزار قطره منى يكى نطفه بيش نشود، و از چندين هزار نطفه، يكى بيش متولّد نشود، و از چندين هزار متولّد، يكى بيش نمانَد، و از چندين هزار باقى، يكى بيش به دين اسلام نيايد، و از چندين هزار مسلمان، يكى بيش مؤمن موحّد عارف به خداى - عزّ شأنه - و ائمۀ هدى عليهم السلام نشود، و از چندين هزار مؤمن، يكى بيش معرفت به هم نرساند.
و مع هذا، حقّ - جلّ و علا - مردمان را براى معرفت آفريده، كما قال - عزّ شأنه -: «وَ مٰا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاّٰ لِيَعْبُدُونِ»(2)اى ليعرفون. پس البته مردمان را استطاعت داده.
و نيز ازاين جهت مى تواند بود كه آنچه خداى تعالى از عالَم سُفلى و عُلوى آفريده است، نمودارى از آن در انسان نموده.
و باز مى تواند بود كه از آن جهت باشد كه انسان را متخلّق به اخلاق خود فرموده باشد، اگر چه ظاهر است كه مخلوق را با خالق، و ممكن را با واجب، و عاجز و جاهل را با قادر و عالِم، طرفِ نسبت از كجا مى تواند بود؟ و ممكنات را چه يارا كه اوصاف او - جلّ جلاله - را بر ايشان قرار توان نمود؟ [ما للترابِ و رَبّ الأربابِ خاك را با عالَم پاك چه كار؟].
امّا بنا بر هدايت عباد به نمودار بعضى از صفات خود، ايشان را موصوف فرمود مثلاً بلا تشبيه او - جلّ جلاله - قادر الذّات و عالِم الذّات است. انسان را نيز قدرت و علم فى الجمله داده كه علم و قدرت انسان از او - جلّ شأنه - است و عالِم به علم و قادر به قدرت از او گرديده اند و او - جلّ جلاله - عالِم الذات و قادر الذّات است، نَه عالِم به علم و قادر به قدرت از اوست و به غير ذات مقدّس چيزى نيست؛ امّا انسان، محتاج به آلات است.
و باز تا ارادۀ حق تعالى نباشد، چيزى به ظهور نرسد و در انسان نيز تا اراده نباشد و روح امر نكند، دست نگيرد و پا روان نشود. پس اينها الطافى است كه بندگان معرفت حاصل كنند و مشغول اطاعت و بندگى باشند و از ضلالت و جهالت و معصيت، دور گردند، و از ترتيب اعضا و تركيب اجزاى خود، عارف شوند كه هرگاه بدن به اين كوچكى و تن به اين ضعيفى و سستى را مُدَبّرى و آمرى و ناهى باشد كه حركات و سَكَنات به تدبير او واقع شود و كُنهش معلوم نباشد كه اگر معلوم مى بود اين همه اختلافات در او از عقلاء واقع نمى شد، پس جزم كنند كه اين خَلْق عظيم و آسمان و زمين را مُدبّرى هست كه اين همه تدبيرات محكمه و امور متقنه به تدبير اوست و كُنهش معلوم نيست، و از آمر بودن روح بر بدن و فرمان دادن جان شيرين بر تن نيز اجراى فرمان حق تعالى را بر اين عالم، جزم نمايند.
پس بدان كه مشابهت تن با آسمان، آن است كه آسمان مُطَبَّق است، سَر آدمى نيز مانند آن مُطبَّق است. در فلك، دوازده برج است از حَمَل تا حوت، در تن مردم، دوازده راه مانند آن است: دو چشم، دو گوش، دو سوراخ بينى، دو پستان، دو عورت، دهان، ناف، در فلك بيست و هشت منزل است، در تن آدم، بيست و هشت عَصَب مانند آن است. درجات فلك، سيصد و شصت است، در تن، سيصد و شصت رگ است مانند آن. بر فلك، هفت كوكب سيّار است، چون: زحل، مشترى، مريخ، آفتاب، زهره، عطارد، ماه، در تن(1)نيز هفت اعضاى رئيسه مانند آن است، و باز قوايى كه در سر آدمى قرار داده است كه متخيّله، متوهّمه، متفكّره، مدبّره، ذاكره، حافظه، حِسّ مشترك باشد، مانند آن است. در فلك، ثابتات بسيارند. در تن، قوّتهاى طبيعى بسيارند، افلاك بر عناصر اربعه محيطاند، تن نيز محيط است به اخلاط اربعه از سودا، صفرا، خون، بلغم.
1) . خ ب: بدن آدمى.
در آسمان ملائكه مى باشند، چون جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و عزرائيل عليهم السلام كرّوبى، روحانى، بر سر آدمى حواس مانند آن است. مثلاً حضرت جبرئيل، كارش وحى رسانيدن است. در تن آدمى قوّت فكر به جاى آن است و نطق از عالم باطن و اندرون خبر مى دهد و به زبان مى آورد، و حضرت ميكائيل عليه السلام، كارش حفظ ارزاق است، در آدمى [قوّۀ] حفظ مانند آن است. و حضرت عزرائيل، روح از تن جدا مى كند، قوّۀ كتابت در انسان مانند آن است كه معنى از لفظ جدا مى كند و آن معنى را به ديگرى مى رساند. و حضرت اسرافيل در صُور خواهد دميد كه تا اموات از قبور سر برآورند، فكر به جاى آن است كه در مقدّمات تصرّف كند تا نتيجه اى برانگيزد.
و باز كه ملاحظه كنى، در تن آدم، گوش را به جاى افلاك يابى، و چشم [را] به جاى آتش، و بينى [را] به جاى باد، و دهان [را] به جاى آب، و دست [را] به جاى خاك. مثلاً اگر گردش افلاك نباشد، باران نيايد و نبات نرويد و حيوان و نبات، پديد نيايد، و به واسطه آتش، كمال يابد و اين حالت به ميانجى هوا در زمين پديد آيد. مثلاً اگر گوش نباشد، در ذائقه ات نطق حاصل نشود، و تا سخنى از راه گوش فرو نشود، از زبان بيرون نيايد هم؛ چه گُنگ مادرزاد كه سخن از راه گوش او فرو نمى شود كه از زبانش بيرون آيد و حرف نمى تواند زد، و چشم جاسوسى است از هر طرف، چيزها مى بيند و پخته مى گردانَد و به دل مى رساند و كتابت از دست كه به مثابۀ زمين است، پديد مى آيد، و اين حالت، به ميانجى بينى به عمل مى آيد كه اگر بينى نباشد، نَفَس نتواند زد. پس گوش به جاى افلاك، و چشم به جاى آتش، و ذائقه به جاى آب، و بينى به جاى هوا، و دست به جاى خاك است.
چون مشابهت تن را به آسمان دانستى، اكنون مشابهت تن با زمين آن است كه در
زمين، كوه هاست، در بدن، استخوان ها مانند آن است. در زمين درختان اند، بعضى دراز، بعضى كوتاه، در تن، موى ها مانند آن است، بعضى دراز و بعضى كوتاه.
مجموع عالَم، هفت اقليم است، در بدن، هفت اندام است: سر و دست ها و پاها و پشت و شكم. در زمين، زلزله پديد مى آيد، در تن، عطسه به جاى آن است. در زمين، چشمه ها و جوى هاى آب از شيرين و خوش و تلخ و شور و ناخوش روان است، در بدن رگ ها مانند آن است.
و باز هم چنان كه چشمه ها بعضى شيرين و خوش، و بعضى تلخ و شور و ناخوش است، در تن نيز چشمۀ چشم، شور و چشمۀ گوش، تلخ و چشمۀ بينى، ناخوش و چشمۀ دهن، شيرين و خوش است؛ چون چشمۀ چشم بر پيه واقع است و پيه، بى نمك، زود ضايع شود، حق - جلّ و علا - او را شور قرار داده كه تا شورى او را نگاه دارد، و چشمۀ گوش را تلخ قرار داده كه اگر حشرات خواهند به گوش درآيند، چون به آب تلخ رسند، بازگردند و آسيب نرسانند، و چشمۀ بينى از آن ناخوش قرار داده كه از بوهاى خوش لذّت يابد، و چشمۀ دهان از آن خوش قرار داده كه هميشه ذائقه در لذت باشد.
چون مشابهت تن را با زمين دانستى، پس بدان كه مشابهت [تن] با سال آن است كه سال را دوازده ماه است، در تن نيز دوازده راه است. چنانچه از پيش معلوم شد، در سال چهار فصل است، در تن، چهار اصل است. هفته هفت روز است، در تن، هفت عضو است سال، سيصد و شصت روز است، در تن، سيصد و شصت رگ است.
و چون اين مشابهات را دانستى، مشابهت تن را با مملكت نيز بدان: مملكت را پادشاه و وزير و خزينه دار و رسولان و جاسوسان و شحنه و خراج خواه و صَناع
و رعيت مى باشد، در تن نيز مانند آنها هست: روح به منزلۀ پادشاه، و عقلْ وزير، و شهوتْ خراج خواه، و غضبْ شحنه، و قواى ديگر مانند صُناع اند، و آلات مانند رعيت اند، چنان كه هاضمه، طباخ و مصوّره، قصار و همچنين حال باقى قوا و چشم ها و گوش ها مانند جاسوسان اند كه از هر طرف كه چيزها بينند و شنوند، به پادشاه رسانند.
و باز كه ملاحظه كنى، بدن به منزلۀ خانۀ پادشاه است كه او را حَشَم و مدبّران و غلامان و ضابطان و ايشك آقاسيان بسيار است. حشم و خَدَم، اعضا و جوارح اند و مدبران و غلامان و ضابطان و ايشك آقاسيان، قوايى اند كه مذكور شد، بعضى از آنها براى اين اند كه آنچه وارد ايشان شود، فرا گيرند، آن گاه آنچه بايدشان قبض كرد، قبض كنند و آنچه بايدشان دفع كرد، دفع كنند و آنچه بايدشان ضبط كرد، ضبط كنند تا هنگام حاجت به كار آيد و به عمل آورند و مهيّا كنند آنچه بايدشان مهيّا كرد.
و باز كه ملاحظه كنى، آسمان و زمين براى آدم، چون پدر و مادر مهربان اند، آسمان، پدرى است مهربان، باران مى فرستد كه مانند نطفه است، و زمين فرو مى گيرد كه مانند رَحِم است، و غذاهايى كه طفل نتواند خورد، خود مى خورد تا در پستان او شير مى شود و لايق غذاى طفل مى گردد. آن گاه شير را از دو پستان به فرزند مى رساند. مثلاً عناصر اربعه را كه نتوانند خورد، مى خورَد و مى پرورَد و غذا مى سازد. آن گاه از راه حيوانات و نباتات كه به مثابۀ دو پستان عالم اند، به مردمان مى خورانَد. پس حالا آدمى در شكم مادر است و مى بيند و مى داند. پس زندگانى نحوى بايدش كرد كه از شكم مادر كه خلاصى يابد و از سراى فانى به خانۀ باقى رحلت نمايد، در نابينايى و شقاوت سرمدى نباشد، مع هذا، همۀ پيغمبران و دوازده امام عليهم السلام براى اين معنى آمده اند كه مردمان را از نابينائى بينا گردانند.
و باز كه ملاحظه مى كنى، عالَم را بعضى ظاهرند و بعضى باطن. عالَم ظاهر افلاك و عناصر اربعه و مواليد، ثلاثه اند، انسان را نيز عالَم ظاهرى و باطنى مى باشد. عالم
ظاهر، قوايى است كه آدمى ادراك آنها مى كند، امّا قوايى كه باطن اند، آيا عدد ايشان چند است؛ يا يكى است كه جهات اعتباريه در اوست، يا ملائكه چندند كه به امر حق - جلّ و علا - اين امور را به عمل مى آورند، حَسَب الواقع، ادراك نتوان كرد.
و چنانچه عالم باطن را جز خدا نداند، عالم باطن انسان را جز خدا نداند. پس سواى افعال عباد كه موجد آنها بندگان اند، موجد مخلوقات و آلات و اَدَوات خداست و غرايب بى شمارى خداى - عزّ و جلّ - در آدم قرار [داد] فرموده و در مقام كشف «سَنُرِيهِمْ آيٰاتِنٰا فِي اَلْآفٰاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ اَلْحَقُّ أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ».(1)«وَ فِي اَلْأَرْضِ آيٰاتٌ لِلْمُوقِنِينَ * وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ»(2)مشاهده مى تواند شد و كوشكى كه در آدم قرار فرموده، دو جهت در اوست: جهتى در عالم غيب، و جهتى در عالم شهادت بر مثال عرش الهى كه «قلب المؤمن، عرش الله الأعظم». پس خداوند عالميان را به آن موضع، سر و كارى هست.
و اين مقدّمات را كه معلوم نمودى و اطّلاع فى الجمله بر اوصاف و اعضا و اجزا حاصل نمودى، و عالم ارواح و اجسام را شناختى، و باقى و فانى از هم فرق كردى، و مجموع موجودات عالم علوى و سفلى را در خود مشاهده نمودى، و خود را وعاء معانى عالم يافتى، چنانكه حكما گفته اند، و بر حقايق خود و تركيب و تأليف اجزاى خود واقف شدى، دانستى كه چنين مصنوعى را البته و بلا شك، صانعى بايد، واجب الوجود، عالم، قادر، قديم، ازلى، ابدى، سرمدى، حكيم، سميع، بصير، متكلّم، صادق، باقى، خالق، رازق، اوّل، آخر، ظاهر، باطن، كه نه جوهر است و نه عرَض، نه جسم و نه جان، و نه ساكن و نه متحرّك، و نه جاهل و نه زايل، و نه متّصل و نه منفصل، و نه بيفزايد و نه بكاهد، و نه محتاج به حلول باشد و نه متّحد شود به چيزى، و نه محلّ حوادث باشد و نه زمان و نه مكان خواهد، و نه حدوث و نه تغيير بر او روا باشد، و هرچه در وهم و فهم آيد كه او چنان باشد نه چنان باشد،
«سبحانك ما عرفناك
حق معرفتك لا احصي ثناء عليك أنت كما أثنيت على نفسك»(1)و بايد كه هيچ دشمنى را قوى تر از نفس امّاره نداند كه
«أعدا عدوك نفسك التي بين جنبيك»(2).
امّا اطّلاع بر مقابح نفس، تعذّرى تمام دارد؛ زيرا كه هركس نفس خود را دوست مى دارد و حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرموده:
«حبّك للشيء يعمي و يصم»(3)و نيز فرموده:
«اللهم الهمنى رشدي و أعذني من شر نفسي و لا تكلني إلى نفسي طرفة عين ابدا»(4).
و باز رجوع كه به نفس خود كنى، مى يابى كه غيرِ چشم و گوش و دست و دل و زبان و اعضاى ظاهرى و باطنى، چيز ديگر دارى كه اگر از جميع اعضا غافل باشى، از آن غافل نتوانى بود كه جمعى آن را «نفس ناطقه» نامند و نمى دانند كه گرم است يا سرد، زرد است يا سرخ، كوچك است يا بزرگ، و به هيچ وجه، پى به صفات آن نمى برند و از او به غير آن كه آمر و ناهى و مُدبر است، چيزى نمى دانند. پس نسبت به جميع عالم موجودى تعقّل كنند، وراى موجودات مأنوسه كه البته بايد باشد، و هرگز نباشد كه نتواند بود و همۀ موجودات را از كَتمِ عدم به ساحت نور وجود او آورده و كُنهش معلوم نتواند بود، و او را به صفات و خلق و ايجاد و آمر و ناهى بودن شناسند و
«من عرف نفسه فقد عرف ربه»، مُنبِّه اين مى تواند بود و تفضيل همۀ منافع و قُوا و تطبيق عالم انسان كه به ظاهر عالم صغير و به باطن عالم كبير، بلكه اكبر از آن است، در اين مختصر، خوفاً من الاطاله، بيان نتوان نمود. لهذا به همين قدر اكتفا نمود.
پس فقرات كثيرة الثمرات شريفه، فتح باب رجا و خوف و اقتدا و شكر است، دالّ بر اين كه رويۀ ادلّه به نمودن او - جلّ شأنه و لا إله غيره - است.
1) . التوحيد، الصدوق، ص 114؛ عوالى اللئالى، ج 4، ص 132؛ بحار الأنوار، ج 68، ص 23.
2) . عدة الداعي، ص 295؛ عوالى اللئالى، ج 4، ص 118؛ بحار الأنوار، ج 67، ص 36؛ فيض القدير، ج 5، ص 456؛ مجمع البحرين، ج 1، ص 419.
3) . المجازات النبوية، ص 175.
4) . سنن الترمذى، ج 5، ص 182؛ المعجم الكبير، ج 18، ص 174؛ كنز العمّال، ج 2، ص 194.
و ممكن است اِشعار بر توبيخ باشد كسانى را كه از اين ادلّۀ واضحه و براهين ساطعه بر قدرت قاهره استدلال ننمايند، و بناى فقرات شريفه، استدلال از حدوث اجسام و اعراض است بر وجود صانع، و از نظر در احوال مخلوقات است بر وجود خالق - جلّ شأنه - و صفات او - جلّ شأنه - واحدة فواحدة، و مقدّمات برهان حركات آفتاب است و اثبات واجب از آن جهت كه مبدأ اين حركت است و محرّك، البته بايد موجود باشد پيش از ايجاد حركت و حركت حادث، و هر حادث، بديهى اولى است كه محتاج به محدث است.
بدان كه عالَم، حادث است؛ يعنى معدوم بوده، بعد از عدم در خارج موجود شده؛ زيرا كه اجسام به اَسرِها از آسمان ها و زمين ها و آنچه در آنها جا دارند، يا متحرّك اند و يا ساكن، و حركت و سكون حادث اند، پس آنها نيز حادث باشند.
حركت، عبارت از بودن اوّل جسم است در مكان دوم، و سكون، عبارت از بودن دويم جسم است در مكان اوّل، و هر يك از اين دو، مقتضى مسبوقيت به غيرند، و هر چيز كه مقتضى مسبوقيت به غير باشد، حادث است؛ زيرا كه ازليت منافى مسبوقيت است. پس جسمى كه خالى از اين دو حادث نتواند بود نيز حادث باشد، و چون حركت و سكون و ارتفاع و هبوط و ضيا و نور و ظلمت و تردّد و طلوع و غروب در حيطۀ امكان اند و از صفات ممكنات اند، فلا محاله محتاج اند به فاعلى كه اينها را از نيستى به هستى آورد. پس فاعل آنها يا واجب است يا ممكن بنا بر اوّل، اثبات واجب است، و بنا بر دويم، نقل كلام به فاعل آن فاعل مى شود به واسطۀ بطلان دور و تسلسل.
پس فاعل، ذات مقدّسى است كه اقتضاى وجود و هستى خود كند و موجود بِذاته و قادر و عالمِ بذاته باشد. پس لا محاله زنده خواهد بود و مريد و سميع و بصير
و مُدرك و باقى خواهد بود، كه اگر چنين نباشد ناقص باشد، و نقص عيب است و معيوب خدايى را نشايد.
و باز، دليل است بر عدم زيادتى وجود و ساير صفات كمال بر ذات او - جلّ شأنه -، زيرا كه هرچه آن را عقل تحليل به شىء و وجود تواند كرد - به اين معنى كه هرچه وجود زايد بر ذات او باشد - هر آينه، اتصاف او به وجود علّت طلبد، و حينئذ، اگر علت اتّصاف ذات او باشد، به وجود لازم آيد تقدّم اتصاف او به وجود بر تأثير اتّصاف در وجود؛ زيرا كه عقل حاكم است به اين كه ايجاد فرع وجود است. پس اگر وجود سابق، عين وجود لاحق باشد، تقدّم شىء بر نفس لازم آيد، و اگر غير باشد، نقل كلام به اتصاف آن وجود كنيم. پس تسلسل لازم آيد در وجود، يا انتها به وجودى كه عين ذات باشد كه وجود وجوب بالذّات است، و چون وجود از او منفك نشود، پس مستمر الوجود و باقى باشد.
و تصرّف در سماويات از طلوع و غروب و اختلاف حركات در سرعت و بُطء بر نظم عجيب و ترتيب غريب و زوال و انتقال و تغيّر از حالى به حالى و از شأنى به شأنى، ادلّ دليلى است بر اين كه اينها مسخّرند، تحت امر يگانه قادر الذاتى كه به فرمان او كار مى كنند، و اينها فعل طبايع نتواند بود كه اگر فعل طبايع باشد، اين همه اختلاف در آنها نمى باشد.
و باز، دالّ است كه موجد آنها قادر مختار است كه اگر خواهد كند، و اگر نخواهد، نكند، نه موجب كه اثر او از او جدا نشود و لازمۀ ذات او باشد؛ زيرا كه به اين همه افعال محكمۀ متقنه كه مشتمل است بر منافع بسيار و فوائد بى شمار كه وضعى از آن از اوفق متصوّر نمى تواند بود، عقل حكم مى كند كه به ايجاب نمى تواند بود، كه اگر به عنوان ايجاب باشد، اگر چه بعضى متضمّن فوائد باشد، بعضى نخواهد بود، مانند فعل آتش، و چون همۀ افعال متضمن حِكَم و مصالح است، پس صدور آنها به اراده و اختيار است.
و باز تنبيه است بر اين كه نور غنىّ واحد است كه اگر العياذ باللّٰه متعدّد بود، لازم مى آمد كه هر يك از ايشان ناقص باشند؛ چه، بديهى است كه ذاتى همه چيزها به او محتاج باشند، اكمل است از ذاتى كه بعضى چيزها به او محتاج باشند. پس اگر دو غنى و خدا مى بود، لازم مى آمد كه هيچ يك از آنها به صفت اكمليت متّصف نباشد، و اين را نهايت منافات است با غناى مطلق، و هر كه او را نقصى به وجهى از وجوه باشد، ممكن و محتاج باشد نه غنى، فلا محاله، واجب بر تقدير تعدّد، ممكن و محتاج باشد.
و باز اگر متعدّد باشد؛ تخالف ميانشان ممكن باشد و اين، مستلزم فساد گردد.
و نيز فقرات شريفه حَثَّ است و ترغيب بر وجوب نظر، و دليل است بر فساد تقليد.
و باز، ملاحظۀ آفتاب كه مى شود، به جِرم از همه بهتر، و به نور از همه بيشتر، و به قدر از همه بلندتر است، و معلوم است كه طلوع و غروب و كسوف مى كند و كِبَر جِرم و علوّ قدر او را حمايت نمى كند. ماه و ستارگان كه از او فروترند. البته مانند او ناقص و معيوب خواهند بود، و چيزى كه بيايد و برود و بنشيند و برخيزد و نور او برطرف شود و گاهى غالب و گاهى مغلوب باشد، خدايى را نشايد.
و باز، تنبيه است بر خطا و جهل عَبَدۀ ايشان در اعتقادشان، و تحميق و تجهيل است ايشان را كه ناقص و عاجز خدايى را نشايد.
و حكمت در اين كه روز قيامت، محو ضَوء و نور آفتاب و ماه مى شود و اثر نورشان برطرف مى شود و افتاده مى شوند در جهنّم، اين مى تواند بود كه حسرت
و ندامت و عذابى باشد بر عَبَدۀ ايشان، و نيز در قيامت، منادى ندا خواهد كرد كه:
عَبَدۀ ايشان پيروى ايشان كنند در جهنّم.
پس هر كه تفكّر نمايد در يكى از هزار و اندكى از بسيار، غرايب صنع و بدايع قدرت و لطايف حكمت هايى كه در آسمان ها با كواكب و بروج نورانى قرار فرموده، البته جزم مى كند كه خالق چنين خلقى و مدبّر چنين نظامى با اين اتمّيت و اكمليّت هرچه هست، از صنايع او بر وجه حكمت است و جز يگانۀ قادر الذاتى واجب الوجودى اين امور نتواند كرد.
«فسبحان الله رب السماوات السبع و رب الأرضين السبع و ما فيهن و ما بينهن و ما تحتهن و ما فوقهن و هو رب العرش العظيم».
پس پيوسته در خلقت غريب و فطرت عجيب آسمان ها و زمين ها و كيفيت نظام و نَسَق آنها فكر و انديشه كنند و دائم الذكر باشند و در تماشاى آثار قدرت الهى و انوار صنعت نامتناهى گوى خبرت به ميدان فكرت افكنند كه چون اين هفت رواق اطباق سبع سماوات طباق را بى مساعدتِ عمودى استوار كرده، و به نقاشى خامۀ قدرت صحن او را به اقسام جواهر زواهر كواكب ثواقب، آراستگى داده و در فضاى با صفاى او ماه با جاه را خرگاه نور در بزمگاه سرور ارزانى داشته، و در مجمر منظر او براى عطارد سعادت، موارد عطر حكمت و بخور فِطنت به هم بر آميخته، و در بساط با انبساط او طنبور پُرسور نشاط را به دست ناهيد عشرت تمهيد به نوازش آورده، و در سراپردۀ او جمشيد خورشيد را بر وسائد نور و چهار بالش ظهور، آرام بخشيده، و بهرام عالى مقام را در ميدان او با صمصام انتقام به جلوۀ تمام ظهور داده، و برجيس كامل التقديس را در ساحت او به تأسيس مبانى امانى و ترصيص قواعد كامرانى گماشته، و زحل رفيع المحل را در ايوان مشيّد البنيان او به تشريف پاسبانى نواخته، سهيل يمنى را چون خاتون خُتَنى در عرصۀ او دامن تنخيركشان(1)نمايان ساخته، و جوزاى كامكار را با حمايل زرنگار بر وثاق او به عالميان عيان گردانيده،
1) . خ ب: تبختر.
و بنات النعش را در حجرۀ لاجوردى فام به مقام احترام رسانيده، اين بود ظاهر فقرات كثيرة الثمرات اربعه كه به قلم انكسار بر صحيفۀ ليل و نهار، مرقوم گرديد.
و چنانچه آيات قرآن مبين [را] مفيدى است ظاهرى و معانى است باطنى كه هركس به قدر تفاوت مراتب و تباين مشارب و از تفسير اهل بيت از آن سودمندند، همچنين اين كلام معجزْنشان بر آن نَسَق، انتظام مى تواند داشت و در انكشاف حجاب اسرارش نقوش فراوان بر صحايف تأليف مى توان نگاشت، الحق، دعايى است كثيرة الفوائد كه به طغراى هدايتْ آراسته، و ثنايى است به رقوم سعادتْ نگاشته، آنچه خلق را وسيلۀ صلاح خاتمه تواند بود و ذريعۀ حُسنِ عاقبت تواند گشت، در ضمن مطاوى فقرات كثيرة الثمراتش مندرج است. هر كه در سلوك جادۀ اصول دين و ترويج دين مبين سيّد المرسلين به طريقۀ ائمۀ طاهرين عمل نمود، در ضمن آن ترقّى بر درجات رستگارى مشاهده خواهد نمود و بى حساب و پرسش به تشريف آمرزش، نوازش خواهد يافت.
پس چرا بعيد باشد كه ادعيۀ منقوله از ائمۀ طاهرين را حال بر اين منوال باشد، بنابراين چنانچه [احوال] نشئۀ اُولى و اُخرى از فقرات شريفه ظاهر شد، احوال نشئۀ وسطا نيز ظاهر مى تواند شد، و اين نادان به عون ملك منان استنباط آن نيز نمود تا مردمان از آن نيز بهره يابند و اين گنهكار را به دعاى خير ياد نمايند.
بدان كه حق تعالى - جلّ و علا - روا نداشت كه در امور دنياوى و معاش، خلق را در ظلمات برّ و بحر رها و سرگردان كند. آفتاب و ماه، چندين ستاره مانند هم در اهتدا پديد كرد تا به آنها مهتدى شوند، كى روا دارد كه خلق را در ظلمات ضلالت، رها كند و در ايشان راهنمايى پديد نكند؟! و دين نزديك او - جلّ و علا - از دنيا اولى تر و آخرت از اولى دوست تر، در باب دنيا هدايت خلق خواست، در باب دين، كى ضلالت خواهد؟! آنجا راه نمود، اينجا كى سزد و سزاوار باشد كه از راه ببَرد؟!
«تعالى الله عن ذلك علوا كبيرا».
[دليل بر اين كه مراد از زبان صباح، حضرت رسالت است و مراد از اتقان صنع فلك دوّار، ائمۀ معصومين اند و همچنين مراد از شعشع ضياء الشمس، رسول خدا و سيّد اوصياست].(1)
از براى انتفاع دنيا، آفتاب و ماه و ستاره را راه بر خلق كرد كه در زمين، ايشان را از ظلمات برّ و بحر رهاند، از براى آخرت نيز بايد خلق را از ظلمات كفر و جهالت رهاند، چنانچه در آسمان ستارگان مى باشند، در زمين نيز ستارگان البته مى بايد كه باشند.
و دليل بر اين، چون ستارگان بردارد، ستارگان آسمان را فرود آرد، و ستارگان زمين را كه براندازد، آسمان از ستارگان بپردازد؛ زيرا كه ائمه، امان اهل زمين اند، چنان كه ستارگان، امان اهل آسمان اند: «النُّجومُ أمانٌ لِأهلِ السَّماءِ وَ اهلُ بَيتي أمانٌ لِاُمّتي فَإذا خَلَتِ السَّماءُ مِنَ النُّجُومِ أَتىٰ أهْلَ السَّمَاءِ مَا يُوعَدُون، وَ إِذَا خَلَتِ الْأرضُ مِنْ أهْلِ بَيتي أتىٰ أَهلَ الأرضِ ما يُوعَدون».(2)هرگاه غرض دنيايى هدايت باشد، كى سزد و سزاوار باشد كه در دين، ضلالت باشد و راهنمايى و روشنايى نباشد و تلبيس ادلّه كند و حق را پوشيده دارد و مردمان را در چاه جهالت، سرگردان دارد؟! هرگاه خواهد در دنيا بر راه باشى، كى خواهد [كه] در دين، گمراه باشى؟!
اگر شب و روز در بيابانى يا در دريايى، به آفتاب و ماه و ستاره نگر و چشم به ايشان دار كه دليل اند، و راه رو را از دليل، چاره نيست، و همچنين در دين به آفتاب و ماه و ستارگان درخشان نگر كه راهنمايان ايشان اند بر جميع مردم از كوچك و بزرگ و سياه و سفيد و عرب و عجم و كُرد و لُر، و بر همه طالع گرديده اند و همه را منتفع
مى گردانند و نفع خود را از هيچ كس، منع نمى نمايند، و هر نزديك و دور، از ايشان بهره يابند و از فيض نور خود، هيچ كس را محروم نمى گردانند.
پس هرگاه كسى خود را از فيض آفتاب منتفع نگردانَد، او خود را محروم كرده و او را بر آفتاب، حجّتى نيست؛ بلكه آفتاب را بر او حجّت است. پس در صورتى كه آفتاب و ستاره بينى و به او اهتدا نكنى، او را چه زيان؟! و اگر ائمه را يابى و به ايشان اقتدا نكنى، ايشان را چه نقصان؟! در هر دو حال، زيان تو راست و جزاى كردار بر توست.
پس هيچ چيز را خداى - جلّ و علا - مجمل و مهمل نگذاشته، كسى كه به آنها مهتدى نشود، تاوان بر اوست، عالَم در ابتدا هيچ نبود و تاريك بود، حق - جلّ و علا - از جِرم آفتاب، چراغ روشن برافروخت تا خلائق به منافع رسند.
همچنين جهان را اول فطرت و مبدإ بعثت ظلمت [ضلالت و جهالت] فرو گرفته بود، عالم تيره و تار گرديده بود و ضلالت داشت، و فِرَق مشركين و طوائف عَبَدۀ اوثان در جهالت تعبّد اصنام و پرستش عالم اجرام و آتش پرستى مشغول بودند، روشنى آفتاب عالمتاب هدايت محمّدى و ماه جهانتاب ارشاد اميرالمؤمنين عليه السلام [ايشان] را از ظلمت آباد كفر و جهالت بيرون آورد و [حق تعالى] عالم را به ضيا و نور ايشان و يازده فرزند از نسل ايشان، منوّر گردانيد، گمراهان راه يافتند و هر كسى راه و مقصد خود بديد و به غرض و مقصود خود رسيد.
و همچنان كه آفتاب كه به مغرب رسيد، به جاى او ماهى برآورد، همچنان غروب ضياى نور محمدى كه شد، مردمان از طلوع نور حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام منتفع مى بودند و به هدايت او مهتدى شدند، كما قال صلى الله عليه و آله: «أَنَا وَ عليّ مِنْ نُورٍ واحِدٍ، وَ أَنَا كالشّمسِ وَ عَليٌّ كَالقَمَر»(1)به روشنى هدايت آن ماهِ جهان افروز، خلق از ظلمت گمراهى خلاص شدند، و به نور معرفت الهى رسيدند و از شب تار تاريكِ جهالت به
1) . نظير اين روايت است آنچه در كتب ذيل وارد شده است: الخصال، ص 31؛ أمالى الصدوق، ص 307؛ معانى الأخبار، ص 56؛ روضة الواعظين، ص 129؛ شرح الأخبار، قاضى نعمان، ج 1، ص 220؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج 1، ص 27؛ عوالى اللئالى، ج 4، ص 86 و..
روشنى صبح معرفت و هدايت رسيدند.
و چون ماه نيز غروب كرد ستاره برآورد، و از عقب او نيز ستاره، و از عقب او نيز ستاره، و همچنين، و قرآن مجيد كه نور ممتدّ است، همچنان سوره از پس سوره و آيه از عقبِ آيه فرستاد، پس كى روا دارد كه آسمانِ دين را هرگز از راهنمايى و نور و ضيايى خالى دارد و مردمان را راهنمايى نباشد كه به ميامن لوامع هدايت ايشان از صحراى وسيع الفضاى ضلالت، رهايى يابند و به طريق مستقيم و صراط قويم معرفت و هدايت رسند.
از اين است كه آفتاب نور محمدى را كه به محلّ غروب رسانيد، نور اميرالمؤمنين على عليه السلام را طلوع فرمود، و همچنين، ماه نور او كه به محلّ غروب رسيد، ستارگان درخشان اولاد طيّبين طاهرين معصومين او را از عقب يكديگر طلوع فرمود، و يكى كه به محلّ غروب رسيد، ديگرى طلوع فرمود.
همچنان كه فلك دنيا را از آفتاب و ماه و ستارگان خالى نگذاشت، فلك دين را نيز خالى نگردانيد، و هرگاه كه يكى فرو شد، ديگرى برآورد تا به عدد بروج آسمان بروج فلك دين و نجوم آسمان معرفت و يقين پديد آيد، آن گاه كه نوبت به آخر رسد، شب غيبت دراز شود و ظلمت ضلالت، مستولى گردد و تاريكى ضلالت و جهالت عالمگير شود، متوقّعان راحت و منتظران فَرَج دربند انتظار دراز مانند، انجام كار هم بر وفق آغاز شود، كما قال صلى الله عليه و آله: «اَلإسْلامُ بَدَأ غَريباً وَ سَيَعُودُ [غريباً] كَمٰا بَدَأ فَطوبى لِلغُرَباءِ».(1)
و از غروب ستارۀ غَرّا كه در اسلام پديد آمد، اگر چه [به] درازا كشيد، امّا نوميد نبايد بود كه هر شبى را روزى و هر ظلمتى را ضيا و نورى در عقب است و هر غَسَقى را فَلَقى در پى است، و هر رنجى را راحتى بر اثر است، كما قال صلى الله عليه و آله: «إنَّ الْفَرَجَ مَعَ الْكَرْبِ وَ إنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً».(2)وقتى كه ظلمت به غايت رسد رايت ضيا پديد آيد، و چون
1) . نيل الأوطار، ج 9، ص 229؛ عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 1، ص 218؛ كمال الدين، ص 66؛ الغيبة، النعمانى، ص 322؛ مكارم الاخلاق، ص 449؛ بحار الأنوار، ج 8، ص 12 و..
2) . كتاب من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 413؛ وسائل الشيعة، ج 15، ص 263؛ الفرج بعد الشدة، ج 1، ص 27؛ أمالى الطوسى، ص 675؛ ذخائر العقبىٰ، ص 235؛ بحار الأنوار، ج 67، ص 183.
تاريكى به نهايت رسد؛ نور عدل طالع شود، بسا درماندگانى كه در ظلمت شب، گرفتار گرديده باشند كه ناگاه، زبان صباح طالع شود و بر سر ايشان، آفتاب عدل، سر زند و شعاع قهر بر ستمگر زند تا چنانكه نورش ظلمت را باطل كند، عدلش نيز بيداد و ستم را ناچيز كند. «يَمْلأ الْأرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلاً كما مُلِئَت ظُلْماً وَ جَوْراً».(1)
بنابراين، معنى شريفۀ
اين مى تواند بود كه زبان صباح، كنايه از شخص زبان آور حضرت رسالت باشد و در اين صورت، حمل لسان و نطق بر حقيقت خواهد بود، و لفظ صباح نيز استعارۀ لطيفه خواهد بود از آن حضرت؛ زيرا كه خاصيت صباح آن است كه عالَم را روشن گردانَد و خلق را از گمراهى و تاريكى نجات دهد، آن حضرت نيز روشن گردانيد دل هاى اهل عالم را به ضياى وحى و نور رسالت. پس زبان صباح، استعاره است از ظهور و وضوح هدايت آن حضرت صلى الله عليه و آله، يا استعاره باشد از قلب منوّر آن حضرت صلى الله عليه و آله به سبب نور معارف و علومى كه خدا در قلب آن سرور قرار داده است، و در روشنى، مانند زبان صباح است كه خوب تر و خوش تر احوال شب و روز است.(2)
و وصف جنّت به ظلّ ممدود نيز مُشعر بر آن است، و شدّت و صعوبتى در اوامر و نواهى آن سرور صلى الله عليه و آله به قاطبۀ انسان نيست، [چنانچه تكاليف مشكلۀ شاقّه بر امُمَ سابقه بود، پس هدايت آن حضرت، نظر به همۀ مردمان و اوامر و نواهى آن سرور به قاطبۀ ايشان] در كمال خوبى و آسانى است، و به سبب وجود با جودِ آن حضرت، مردمان به آسانى از تاريكى هاى كفر و جهالت، رهايى يافتند و به سهولت به روشنى ايمان و طاعت و بندگى رسيدند.
و همچنان كه اهل عالم به زبان صباح مستبصرند، به آن حضرت نيز مهتدى شدند و از تاريكى هاى هيچ ندانستن و هيچ نديدن و حيران و سرگردان بودن،
خلاص شدند.
و چون صبح طالع شد، اثر ضوء او به عالم مى رسد و به روزنه ها نور او مى افتد، همچنين از پرتو نور و ضياى وجود با جود(1)آن حضرت، انوار علم بر دل هاى اهل عالم افتاد و شعاع آن به روزنه هاى حواسّ ناس افتاد، و انواع طاعات و عبادات بر اعضا و جوارح پديد آمد.
پس زبان صباح، استعاره است از آن حضرت و اين، استعارۀ لفظ محسوس است از براى معقول، كنايه از اين است كه آن حضرت، راهنماى خلق و مرشد ايشان است به راه حق، يا دل منوّر آن حضرت، مانند زبان صباح بود كه مردمان از پرتو نور آن راه يافتند.
و «بنُطقِ تَبلّجه» كنايه خواهد بود از اين كه نشر معرفت ربّانى نمود و افشاى فيوض سبحانى از او شد و ظلمت جهل و نادانى از صفحۀ روزگار، ناپديد و فانى گرديد.
يا كنايه است از كمال علم و معرفت و غايت فصاحت و [نهايت] بلاغت آن حضرت كه اهل عالم منتفع گرديدند و بر سياه و سفيد و صغير و كبير، درخشان و نورافشان گرديد و منع نور و فيض جود از هيچ كس نفرموده.
يا كنايه است از اين كه سخن آن حضرت در آشكار بودن و ظهور، مانند نور و زبان صباح است، يا از جهت اعتصام و تمكّن از تحصيل معارف و تمسّك و التجاى به خدا، نور هدايت ملصق است به آن حضرت و منفك نيست از آن سرور، و ضياى معارف آن حضرت و محاسن آن سرور بر عالميان، وضوح و ظهورِ تمام يافت.
يعنى: اى آن كسى كه بيرون آورده است او از ميان تاريكى هاى كفر و جهالت؛ شخص زبان آور فصيح بليغ نورانى حضرت رسالت را، و آفتاب عالمتاب، آن اوج فلك هدايت را با نطق و تكلّمى كه آن اشراق اين زبان و اضائۀ اين بيان و هدايت عالميان است و رهانندۀ ضلالت از ايشان، و دليل قدرت پروردگار(2)و علامت خوبى
صنعت مُدبّر ليل و نهار كه با عدم تَلَمُّذ و تذكار و اَعوان و اَنصار بر همۀ اهل روزگار تَفَوُّق يافت و بر ايشان غالب گرديد و حق را ظاهر گردانيد و پرتو نور و ضيا بر عالميان انداخت و به معرفت مَبدء و مَعاد، ارشاد نمود و لمعات اِشراق نور هدايت او بر اهل هر ديار و ادوار تافت.
و مؤيّدات بر اين معنى بسيار است.(1)
شد به دنيا رخش چراغ افروز شب ما گشت از التفاتش روز
باز فردا چراغ افروزد كه از آن، جرم عاصيان سوزد.
ازجمله، قوله تعالى: «وَ اَلشَّمْسِ وَ ضُحٰاهٰا * وَ اَلْقَمَرِ إِذٰا تَلاٰهٰا * وَ اَلنَّهٰارِ إِذٰا جَلاّٰهٰا»(2)يعنى؛ سوگند به آفتاب و تابش آن، و سوگند به ماه، چون پى آفتاب رود، و سوگند به روز، چون روشن گردانَد زمين را.در تفسير محمّد بن عبّاس، روايت است از مجاهد، از ابن عبّاس كه گفت: مراد به «وَ اَلشَّمْسِ وَ ضُحٰاهٰا» پيغمبر صلى الله عليه و آله است و به «وَ اَلْقَمَرِ إِذٰا تَلاٰهٰا» على بن ابى طالب عليه السلام است و به «وَ اَلنَّهٰارِ إِذٰا جَلاّٰهٰا» امام حسن و امام حسين عليهماالسلام اند.(3)
و باز مؤيّد اين معنى است خبرى كه در طريقين از رسول خدا مروى است كه:
من در ميان شما مانند آفتابم و على [بن ابى طالب] مانند ماه، چون آفتاب غائب شود به ماه هدايت جوييد و به وسيلۀ او راه راست نجات طلبيد.
و در خبر ديگر از حضرت صادق عليه السلام روايت است كه گفت: مراد به سماء در:
«وَ اَلسَّمٰاءِ وَ مٰا بَنٰاهٰا»(4)رسول خداست كه خورشيد سپهر رسالت و فلكِ آفتاب
1) . و نعم ما قال:
2) . شمس: 1-3.
3) . و مؤيد اين معنى نيز مى تواند بود: «يٰا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ إِنّٰا أَرْسَلْنٰاكَ شٰاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً * وَ دٰاعِياً إِلَى اَللّٰهِ بِإِذْنِهِ وَ سِرٰاجاً مُنِيراً» يعنى: اى پيغمبر برگزيده، ما فرستاديم تو را گواه بر تصديق و تكذيب امت و مژده دهنده به رحمت، و بيم كننده از عقوبت، و خوانندۀ بندگان به پرستش ما به فرمان ما، و چراغى روشن كه به واسطۀ ضوء نور، تو كفر ظلمت محو شود و تاريكى ضلالت به نور هدايت تو مبدّل گردد. «منه».
4) . شمس، آيۀ 5.
نبوّت است، و مقصود به ارض در قول حق تعالى: «وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا طَحٰاهٰا»(1)شيعۀ آل محمّد صلى الله عليه و آله اند و ايشان اَرَضى اند كه حق تعالى در حقّ ايشان فرمود: «اَلْأَرْضِ اَلَّتِي بٰارَكْنٰا فِيهٰا»(2)و جاى ديگر فرموده: «وَ اَلْبَلَدُ اَلطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ».(3)
و باز، مؤيّد اين معنى است، قوله تعالى: «وَ عَلاٰمٰاتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ»(4). در كافى از حضرت صادق عليه السلام مروى است كه اين آيه خواند و فرمود: نجم، رسول خداست و علامات، ائمه هدى عليهم السلام اند.
و نيز از وشّاء روايت است كه: پرسيدم از حضرت امام رضا عليه السلام از اين آيۀ [شريفه]. فرمود كه:
«نحن العلامات و النجم رسول الله صلى الله عليه و آله»(5). و اطلاق علامات بر ائمۀ طاهرين براى آن است كه ايشان اند نشان هايى كه به سبب ايشان از تاريكى جهالت راه راست يابند، چنانچه به ستاره در شب، راه به مقصود يابند.
و بعدازاين نيز مؤيّدات و منبّهات در اين باب در ضمن فقرات ثلاثۀ آتيه خواهد آمد.
اين فقرۀ شريفه، وَعيد و تخويف مى تواند بود خلفاى ثلاثه و متابعان ايشان را، يعنى: رها كرده است و انداخته است از نظر اعتبار، و اعتنا پاره هاى شب تاريك كفر و جهالت را به جهت فرط عناد و مبالغه در انكار ايشان با تاريكى هاى تردّد و تحرك او، كه چاره ندارند و مفرّى نمى يابند و مغلوب نفوس شوم خوداند، و نمى توانند بود كه تاريكى كفر و جهالت، عالمگير شود، بلكه هميشه آفتاب هدايت ائمه هدى عليهم السلام باقى خواهد
بود و ابداً مردمان، مُستضىء و نورانى اند به نور معرفت ايشان.
و ابا بكر و عمر و عثمان - عليهم اللعنة و النيران - در تاريكى كفر و جهالت، متردّد و متحرك اند و هر كه در تاريكى كفر و ضلالت تردّد كند، هرگز راه نيابد و به مقصود نرسد و كارى نسازد، و اگر كارى كند، كار او تباه و باطل شود. پس اگر ظاهراً نيز عمل خيرى كند، عملش باطل و بى حاصل باشد و هيچ نبيند و هيچ نداند، و در ظلمت كفر و ضلالت باشد و از شبهه و گمراهى هرگز بيرون نيايد، و مَدْخَل ايشان، ظلمت و جهنّم باشد و مَخرج ايشان براى داد مظلومان و استيفاى حقوق سروران از آن ملعونان باشد، و غرامت افعالشان(1)بر خودشان باشد؛ زيرا كه حق تعالى، اسباب هدايت از وضوح ادلّه و ارسال پيغمبر آخر الزمان و آنچه از شرايط لطف و لوازم توفيق است از قدرت و تمكين و در خدمت آن سرور بودن، به آن ملعونان عطا فرموده بود و راه حق را از باطل پديد ساخته بود، و رسول خدا، مكرّر برايشان حق را از جانب خدا تفهيم فرموده بود و از ايشان، عهد و ميثاق فرا گرفته بود، آن [به](2)ظاهر بينندگانِ كوردين و كفَره به يقين، نابينايى را بر خود خريدند و به اراده و اختيار خود، كفر ورزيدند.
و محكم كرده است كار فلك دينِ بسيار گردنده را در اندازه هاى خودآرايى و آراستگى او، كه فلكِ دين را تا قيام قيامت [در دوازده برج مى گردد و تقدير زمان هدايت ايشان را تا قيام قيامت] باقى فرموده و مرتبۀ ايشان را ظاهر ساخته.
يا محكم فرمود كار سرور فلك، دين را از صفات بشريه، و نگاه داشت آسمان دلِ حضرت سيّد المرسلين را بر اين كه واقع شود بر زمين نفس به اين كه متّصف باشد به صفات حيوانيه، مگر به قدر آنچه مأمور بود از جانب پروردگار از ضروريّات مأكول
و ملبوس در اندازه هاى بروج اثنا عشر كه ايشان را نيز از صفات بشريه نگاه داشت، مگر به قدر ضرورى، و آسمان دل هاى ايشان را نيز محكم فرمود بر اين كه واقع شود بر زمين هاى نفس ايشان.
يا كار فلك دين را كه رسول خداست، در دوازده برج محكم كرد كه دين آن سرور را تا قيام قيامت، انقطاعى و انقراضى طارى نخواهد شد و در زمان حضرت قائم عليه السلام احكامش كمال ظهور به هم مى رسانَد و همۀ اديان باطله از روى زمين ناپديد خواهد گرديد و همۀ خلائق به يگانه پرستى و دين حق خواهند گرويد.
و مؤيّدات در اين باب، قدرى مذكور شد و منها قوله تعالى: «وَ هُوَ اَلَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اَلنُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِهٰا فِي ظُلُمٰاتِ اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ».(1)در تفسير على بن ابراهيم مذكور است كه: مراد از نجوم، اهل بيت رسول اللّٰه اند كه ستاره هاى آسمان هدايت و ثابتان سپهر دلالت اند.(2)پس معنى آيه آن است كه: اوست آن خدايى كه ظاهر ساخت براى هدايت شما نجوم را (يعنى اهل بيت محمّد صلى الله عليه و آله را) تا به سبب وجود آنها راه راست يابيد و بر هدايت باشيد در ظلمات برّ و بحر.
و تعبير از آن سروران به دوازده بُرج و دوازده شهر نيز شده و مؤيّد اين معنى مى تواند بود: «إِنَّ عِدَّةَ اَلشُّهُورِ عِنْدَ اَللّٰهِ اِثْنٰا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتٰابِ اَللّٰهِ يَوْمَ خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ مِنْهٰا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذٰلِكَ اَلدِّينُ اَلْقَيِّمُ فَلاٰ تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ».(3)در تفسير اهل البيت آمده كه:
مراد از شهور، ائمۀ اثناعشرند، و اربعۀ حُرُم از اين شهور، على بن ابى طالب عليه السلام و على بن الحسين و على بن موسى [الرضا] و على بن محمّد عليهم السلام اند كه
اسماء [مباركۀ] ايشان از اسماى اعلاى الهى اشتقاق يافته است، و خداى تعالى است على عظيم و اشتقاق كرده براى ايشان نامى از نام هاى خود.(1)بنابراين تأويل، معنى آيۀ كريمه آن است كه: شمارِ شهور كه عبارت از ائمه هدى -- عليهم السلام اند نزد خداى تعالى دوازده شهر است در لوح محفوظ (يا در قرآن مجيد) روزى كه آفريد خدا آسمان ها را و زمين را و از آن شهور، چهار را به اعتبار اشتقاق نام، حرمتى است و اين احترام ايشان دين راستى است. پس ظلم مكنيد بر نفس هاى خود در اين شهور دوازده گانه كه بر آن چيزى افزائيد يا از آن پاره اى كاهيد.
و مؤيّد اين معنى، احاديث وارد شده. هرگاه كسى تأمّل نمايد، تسميۀ دوازده امام به شهور اثنا عشر بعيد نيست؛ چرا كه اشتقاق شهر از شُهرت است، و ماه را به جهت آن شهر گويند كه در ميان خلق به كثرتِ احتياج، مشهور است، و شك نيست كه شهرت آن سروران در تسميۀ ايشان به شهور استبعاد ارباب عناد را راه گفتگو نماند.
چون نباشند شهرۀ آفاق؟ *** شهريار زمانه ايشان اند.
و معرفت شهور كه محرّم و صفر است تا به آخر و حرام از آنها رجب و ذوالقعده و ذوالحجه و محرّم است، اين دين قيم نيست؛ زيرا كه يهود و نصارا و باقى ملل و اديان و هفتاد و دو گروه و شيعه، همۀ اين ماه ها را مى شناسند و به نام هاشان مى شمارند، و اين مشخّص است كه دين، قيّم نيست؛ بلكه مقصود به اين شهور، ائمۀ اثنى عشرند، كما وَرَدَ في تفسير أهل البيت.
و نيز مؤيّد اين معنى مى تواند بود: «وَ اَلْفَجْرِ * وَ لَيٰالٍ عَشْرٍ * وَ اَلشَّفْعِ وَ اَلْوَتْرِ *
1) . الهداية الكبرى، ص 377؛ الغيبة، النعمانى، ص 88؛ الغيبة، الطوسى، ص 149؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج 1، ص 244.
وَ اَللَّيْلِ إِذٰا يَسْرِ»(1). حق تعالى مى فرمايد: سوگند به فجر كه وقت مناجات دوستان است، يا [قسم] به نماز صبح كه آرامِ جان بيدلان است، يا به صبح روز اول محرّم كه تاريخ هجرى منوط بر آن است، يا اوّل ذى الحجّه كه ليالى عشر، مقترن بدان است، يا بامداد آدينه، كه وقت حجّ مسكينان است، يا صباح روز عرفه كه هنگام نياز حاجيان است، يا سفيدۀ روز عيد كه روزِ قربان است، يا بياض صبح قيامت كه روز ديوان ديَّان است.
و ديگر فرمود: به ليالى عشر، يعنى ده شب ذى الحجّة كه روز عرفه در آن است، يا دهۀ اوّل محرّم، كه عاشورا عاشر آن است، يا دهۀ آخر شهر رمضان، كه به قول اكثر، شب قدر در آن است، يا دهۀ ميان شعبان كه «شب بَرات» در وسط آن است.
و ديگر فرمود: به شَفْع و وَتْر، يعنى به جفت و طاق كه كنايه از عناصر و افلاك اند، يا از بروج و سيّارات، يا از نماز صبح و شام، يا از درجات جنان و دركات نيّران، يا مسجدَين مكّه و مدينه و مسجد اقصى، يا جَبَلين صفا و مروه و بيت الحرام، يا شَفْع، اشاره به مخلوقات است كه «وَ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ خَلَقْنٰا زَوْجَيْنِ»(2)و وَتْر، اشاره به خالق موجودات است كه «قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ».(3)
ديگر فرمود: «وَ اَللَّيْلِ إِذٰا يَسْرِ»(4)يعنى سوگند به شب، چون روز شود، و مراد از اين شب، قدر است، يا شب مزدلفه، و بعضى بر عموم ليالى محمول داشته اند مفسّرين بر اين وجه تفسير كرده اند.
و امّا آنچه در تفسير محمّد بن عبّاس از حضرت صادق عليه السلام منقول است، آن است
كه: فجر، عبارت است از حضرت قائم عليه السلام، و ليالى عشر، ائمه هدا عليهم السلام از حسن بن على تا حسن بن على عليهم السلام اند، و شَفْع، اشاره به حضرت مرتضى و فاطمۀ زهرا عليهما السلام است، و وَتْر، عبارت از حق تعالى است كه واحد و متفرّد است(1)، و چون شب بگذرد، كنايه از انقضاى ايّام طغات است كه به ظهور حضرت قائم، به صبح عدالت تبديل خواهد يافت، و منبّهات ديگر بر آن معنى نيز خواهد آمد.
و افروخته است روشنى آفتاب عالمتاب حضرت رسالت را به نور روشنى او، يا به نور روشنى على بن ابى طالب، بنا بر حديث «أنَا وَ عَليٌّ مِنْ نُورٍ واحدٍ»(2)كه مانند زبانه كشيدن آتش است در اناره و اشراق كه نور هدايت ايشان را بر عالميان، روشن و نمايان ساخته.
و مؤيّدات بر اين معنى نيز بسيار است، از [آن] جمله از عبد الله بن مسعود روايت است كه گفت: شنيدم از رسول خدا كه فرمود: «إنّ لِلشَّمْسِ لَوَجْهَيْنِ وَجْه يُضيءُ لِأهْلِ الْأرْضِ وَ وَجْه يُضيء لِاَهْلِ السَّماءِ، وَ عَلى الْوَجْهَيْنِ مِنْهما كِتابَةٌ، ثمّ قٰال:
أ تَدْرُونَ مَا الْكِتابَةُ؟ قُلنا: اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أعْلَمُ. قالَ: الكِتابةُ الّتي تَلي أهْلَ السَّماءِ «اَللّٰهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض»(3)، وَ الْكِتابةُ الّتي تَلي أهْلَ الْأرْضِ [مُحمَّدٌ] وَ عَليٌّ نُورُ الأرَضينَ».(4)يعنى: «به درستى كه براى آفتاب، هر آينه دو روست: رويى روشنى مى دهد مر اهل زمين را،
1) . تأويل الآيات، الحسينى، ج 2، ص 792؛ بحار الأنوار، ج 24، ص 78، ح 19؛ البرهان فى تفسير القرآن، ج 4، ص 457.
2) . علل الشرائع، ج 1، ص 134؛ عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 1، ص 63؛ الخصال، الصدوق، ص 31؛ أمالى صدوق، ص 307؛ معانى الأخبار، ص 56؛ روضة الواعظين، ص 129.
3) . نور، آيۀ 35.
4) . مدينة المعاجز، ج 2، ص 406؛ بحار الأنوار، ج 27، ص 9؛ مائة منقبة، القمى، ص 77؛ نهج الايمان، ص 633.
و رويى روشنى مى دهد مر اهل آسمان را، و بر دو روى از شمس نوشته است». بعد از آن گفت: «آيا مى دانيد چه نوشته است؟». گفتيم ما: خدا و رسول او داناترند. گفت: «نوشته اى كه بر روى اهل آسمان هاست، اين است كه:
خدا، منوّر آسمان ها و زمين است، و نوشته اى كه بر روى زمين است، اين است كه:
[محمّد و] على، روشنى زمينه هاست.
و نيز(1)نيشابورى در تفسير خود از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده كه از براى ماه دو روست كه روشن مى گرداند به آن دو رو اهل آسمانها و زمينها را و بر هر دو روى او چيزى نوشته است آيا مى دانيد چه نوشته شده است؟ گفتند: خدا و رسول داناترند، پس فرمود: بر روئى كه به طرف آسمان است نوشته شده است: «اَللّٰهُ نُورُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ»(2)، و بر رويى كه به طرف زمين هاست نوشته شده است: «مُحَمَّدٌ وَ عَليٌّ نُورُ الْاَرَضينَ»(3).
ديگر مؤيّد اين معنى آيۀ كريمۀ: «اَللّٰهُ نُورُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكٰاةٍ فِيهٰا مِصْبٰاحٌ اَلْمِصْبٰاحُ فِي زُجٰاجَةٍ اَلزُّجٰاجَةُ كَأَنَّهٰا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبٰارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لاٰ شَرْقِيَّةٍ وَ لاٰ غَرْبِيَّةٍ يَكٰادُ زَيْتُهٰا يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نٰارٌ نُورٌ عَلىٰ نُورٍ يَهْدِي اَللّٰهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشٰاءُ وَ يَضْرِبُ اَللّٰهُ اَلْأَمْثٰالَ لِلنّٰاسِ وَ اَللّٰهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ»(4)است، چون نور متعارف، كيفيتى است كه باصره ادراك مى كند، اولاً، و به واسطۀ او ساير مُدرَكات ديده مى شود، هم چه كيفيتى كه از آفتاب به اجسام كثيفه فَيَضان مى پذيرد، اطلاق نور به اين معنى بر خداى غفور نشايد.
پس بعضى در كلام تقديرى كرده اند كه «اَللّٰه ذو النّورِ»، يعنى خدا، خداوند و صاحب نور آسمان ها و زمين است؛ چه هرچه نورى دارد، ذاتى يا عَرَضى، همه از عطيّۀ فيض اوست، يا مصدر به معنى اسم فاعل است كه «اَللّٰهُ مُنَوِّرُ السَّماواتِ وَ الْأرْضِ».
خدا روشن كنندۀ آسمان هاست به ملائكۀ مقرّبين، و نوردهندۀ زمين است به انبياى مرسلين و ائمۀ معصومين، يا روشنى بخش آيينۀ دل هاى ساكنان
آسمان است به اَنوار معرفت و ضيا بخش جِنان ساكنان زمين است به نور يقين و ايمان و عبادت، يا آرايندۀ آسمان هاست كه اماكن طاعات ملائكه اند، و آرايندۀ زمين است كه مواضع عبادت اهل اسلام است، يا آرايندۀ آسمان هاست به نجوم، و آرايندۀ زمين است به انبيا و ائمه و مؤمنان، يا آرايندۀ آسمان هاست به تسبيح مُسبِّحان، و آرايندۀ زمين هاست به تلبيۀ حاجيان و تكبير غازيان، يا آرايندۀ آسمان هاست به بيت المعمور، و آرايندۀ زمين است به كعبۀ وافر السّرور، يا مُدَبّر آسمان هاست [و مقدّر] زمين است كه امور اهل آسمان ها و زمين را به تدبير بى نظير نوازش فرموده؛ چه هر دليلى از دلايل قدرت و بدايع صُنعت كه در دواير سپهر بَرين و در زمين واقع است، دليل واضح است بر وجود و قدرت و علم و حكمت او - جلّ شأنه -، يا راهنماى اهل آسمان ها و زمين است به هستى و وجود خود، يا بهجت و مسرّت [بخش] اهل آسمان ها و زمين است براى مردمان.
مَثَل زد نور خود را تا متفطن شوند و فرمود: «مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكٰاةٍ فِيهٰا مِصْبٰاحٌ» يعنى صفت نورى كه منسوب به خداى - عزّ شأنه - مانند چراغدانى است كه در او چراغى افروخته باشد، و بعضى گفته اند: مشكاة نى اى است از آهن كه در وسط قنديل مى باشد، و بنابراين قول «مشكاة» فتيلۀ شعله باشد در آن نى.
«اَلْمِصْبٰاحُ فِي زُجٰاجَةٍ» و آن چراغى افروخته در قنديلى است از آبگينه «اَلزُّجٰاجَةُ كَأَنَّهٰا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ» و آن آبگينه از نهايت ضياء و صفا، گويا ستاره اى است درخشنده «يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبٰارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ» كه افروخته مى شود از روغن درختى با بركت بسيار نفع كه آن، درخت زيتون است، و آن را مبارك ناميد به جهت آن كه در زمين مقدّسه رُسته و حضرت ابراهيم و شصت و نه پيغمبر ديگر - على نبينا و عليهم السلام - بر آن درخت، دعاى بركت خوانده اند. «لاٰ شَرْقِيَّةٍ وَ لاٰ غَرْبِيَّةٍ» نه در جانب شرقى واقع است كه ديار چين و خطا و مانند آن باشد، و نه در طرف غرب است كه طبرستان و مانند آن باشد؛ بلكه منبت آن درخت، ارض شام است، يا آن كه نپيوسته در آفتاب است تا مُحتَرق شود، و نه هميشه در سايه است كه ميوۀ او خام بماند؛ بلكه هم از رعايت آفتاب بهره مند است و هم از وقايۀ سايه، محفوظ.
و بعضى گفته اند: از اشجار عالم نيست كه وصف شرقى و غربى بر آن تواند شد، بلكه اين را از بهشت آورده اند «يَكٰادُ زَيْتُهٰا يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نٰارٌ نُورٌ عَلىٰ نُورٍ»؛ يعنى نزديك است كه روغن آن درخت از غايت ضيا و خوبى روشنايى دهد، هر چند آتش به او نرسيده باشد، نورى باشد بر نورى؛ يعنى: ضياى زيت با نور مصباح يار شده باشد و لطافت شيشه، كه ضابطۀ شعاع و جوامعِ لوامع است، بر آن افزوده باشد.
«يَهْدِي اَللّٰهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشٰاءُ». راه مى نمايد خداى تعالى به نور خود، هر كه را مى خواهد «وَ يَضْرِبُ اَللّٰهُ اَلْأَمْثٰالَ لِلنّٰاسِ وَ اَللّٰهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ» و مى زند خداى تعالى براى مردمان، مَثَل ها؛ يعنى معقولات را در صُوَر محسوسات براى ايشان بيان مى فرمايد تا زود بفهمند و خداى تعالى بر همۀ چيزها داناست و داند كه چه چيز به طاعت قريب(1)مى گرداند مكلّفان را و از معصيت دور مى گرداند ايشان را.
اين تمثيل را به چند وجه ذكر كرده اند. بعضى گفته اند كه: مراد از نور، نور ايمان است و حق تعالى، سينۀ مؤمن را به مشكاة تشبيه كرده، و دل او را در سينه به قنديل آبگينه، و ايمان را به چراغى افروخته در قنديل، و قنديل را به كوكب درخشنده، و كلمۀ توحيد را به شجرۀ مباركه كه هم از آفتاب خوف و هم از ظِلالِ رجا بهره يابند، و نزديك است فيض آن كلمه بى آنكه به زبان آيد، آسمان ها و زمين را روشنى بخشد، و زبان كه اقرار آن نمايد و جَنان كه با آن نيز يار گردد، نور عَلىٰ نورٍ باشد، و وجه تشبيه ايمان به چراغ، از آن روشن تر است كه احتياج به بيان داشته باشد.
و قولى آن است كه چراغ، معرفت است و زجاجه، دل عارف و مشكاة، سينۀ اوست و شجرۀ مباركۀ زيتونه، تلقين شجرۀ مباركۀ محمّدى است كه نه شرقى است و نه غربى است، بلكه مَكّى است و تعليم سيّد اَبرار به عارف اَسرار، معرفت پروردگار را، نورٌ على نور است.
و قولى آن است كه: نور، نور محمّدى است و مشكاة، آدم عليه السلام و زجاجه، نوح [نبى اللّٰه] و زيتونه، ابراهيم [خليل الرحمن]. نه به يهود مايل است؛ چه يهود، غرب
1) . خ ب: نزديك.
را قبله ساخته اند، و نه به نصارا مايل است؛ چه ايشان، رو به جانب شرق كنند، و مصباح، حضرت رسالت است.
و قولى آن است كه: مشكاة، سينۀ با سكينۀ حضرت رسالت است و زجاجه، دل بى غَلّ او، و مصباح، عِلم او و شجره، خُلق شامل او كه نه در جانب اِفراط است و نه در طرف(1)تفريط، و نزديك است كه از اخلاق حميده و محاسن ستودۀ او عالم، نورانى گردد و از اِنضمام اخلاق آن سرور با افعال، سِرّ نورٌ عَلىٰ نُورٍ سِمَت ظهور يابد و از اين تأويل نيز(2)تعبير از لسان صباح به آن حضرت، كمال ظهور يافت.
امّا در تفسير اهل بيت عليهم السلام وارد [شده] است كه: مِشكاة حضرت رسالت است و زجاجه، فاطمۀ زهرا عليها السلام، كه كوكبى است درخشان ميان زنان بهشت و افروخته شده است از شجرۀ مباركۀ ابراهيم كه نه شرقى است و نه غربى است چنانكه گذشت(3)بلكه ملّت او مسلمانى است و مايل است از همۀ اديان باطلۀ بيگانه پرستى، و ظهور ائمه هدا عليهم السلام از نسل آن سيّدۀ نساء است و از امامى عقب امامى، معنى نورٌ على نور، هويداست.
و در بعضى احاديث وارد است كه: مِصباح، كنايه از علم است و زجاجه، سينۀ ائمه(4)هداست و مشكاة، عبارت از ذات محمّدى است كه منبع علوم اوّلين و آخرين است و شجرۀ مباركه على بن ابى طالب، كه ائمه از نسل او ظاهر گرديده اند(5)، و چون نور هدايت ايشان با قرآن قرين شود، سرّ نورٌ على نور، سِمَت ظهور پذيرد.
بدان كه چنانچه لسان صباح، روشنى دنياست، آن حضرت و ائمۀ
طاهرين عليهم السلام نيز روشنى دين و عُقبايند، آن، چراغ دنياست؛ اين، چراغ دين و عقباست آن، چراغ آب و گِل است؛ اينها چراغ هاى جان و دل. و در بارۀ آفتاب فرمود: «وَ جَعَلْنٰا سِرٰاجاً وَهّٰاجاً»(1). دربارۀ آن حضرت فرمود:
«و جعلنا سراجا منيرا»(2). به طلوع صبح، از خواب [غفلت] بيدار شوند و به طلوع نور آن حضرت، از خواب ضلالت و عدم رسته، به عرصه گاه هدايت راه يابند، و به انوار وجود با جود آن سرور، از ظلمات كفر و آتش پرستى و شرك و عبادت اجسام(3)رهايى يابند و به سرحدّ ضياى يگانه پرستى و معارف يقينى رسيده اند.
يعنى: اى آن كسى كه راه نموده است بر خود و شناخت و هستى خود به خودى خود «فِطْرَتَ اَللّٰهِ اَلَّتِي فَطَرَ اَلنّٰاسَ عَلَيْهٰا»(4)كه اوست دليل لامع پيدا بر ذات و صفات خود؛ زيرا كه هميشه به خودى خود ظاهر است و آثار قدرت و علم و كمالات، مِن جميع الجهاتش ، پيوسته واضح است و آناً فَآناً، قبول دعاى بيچارگان و بى كسان مى نمايد، وقتى كه از روى بندگى و اخلاص خوانند او را، و ردّ دعاى ايشان نمى كند و هميشه از اوست كه كَرَم و لطف و احسان مى يابند.
پس هرچه به نظر آيد، آثار صُنع او - عزّ شأنه - نمايد و به غير آثار صنع او - جلّ شأنه - به هيچ وجه مِن الوجوه، چيزى ننمايد و آنهايى كه اين معنى دريافته اند، به غيرِ رضاى او چيزى نيافته اند و مرادات او - جلّ شأنه - را بر ارادات و خواهش هاى خود، اختيار كرده اند و هيچ چيز از وجود او - جلّ شأنه و عظم سلطانه و لا إله غيره - ظاهرتر نيست و هستى او پيداتر از همۀ هستى هاست و به خودى خود، پيداست و پيدايى ساير هستى ها از اوست.
بدان كه منفعت، دليل آن است كه مستدل را به مدلول رسانَد پس كسى كه به مدلول رسيد، چگونه مشغول به دليل مى گردد؟ و كسى كه به او - جلّ شأنه - پى برد و رسيد، چگونه التفات به اوضاع و احوال مخلوقات مى كند؟ پس او را دلالت است بر هر چيزى، نه چيزى را بر او، و او شهادت دهد بر هر شىء، نه شىء بر او، و در ورطۀ عظيمى كه افتادى، مانند حرق و غرق و هلاكت و رنج عظيمى، يا به دست ظالمى يا سبعى يا افعى گرفتار گرديدى و از جميع خلائق مأيوس گشتى و دست از همه كس و همه جا كوتاه كردى، چون دلت متعلّق مى شود به رهانندۀ قادرى؟ و چگونه استغاثه مى نمايى به فريادرسندۀ حاضرى؟ عالمى كه پناه درماندگان و فريادرسِ فريادكنندگان و چارۀ بيچارگان است، پس در اثبات مراد، چه احتياج است به دليل هاى آفاقى و انفسى؟!
بدان كه هرچه او را اوّلى است، آن را «حادث» مى نامند و هرچه او را اوّل و نهايت(1)نباشد، قديم خوانند، يا هرچه پيش از موجود شدن معدوم در واقع و نفس الأمر بوده است، حادث است، و هرچه مسبوق به عدم واقعى نباشد، قديم.
و چون اين مقدمه را دانستى، بدان كه در ميان موجودات مى بايد كه البته واجب الوجودى باشد كه اگر واجب الوجود نباشد، هيچ موجودى نخواهد بود، [و اين بديهى البطلان است. پس البته واجب الوجودى هست، امّا اين كه اگر واجب الوجود نباشد، هيچ موجودى نخواهد بود] به جهت آن كه ما عداى واجب ممكن است، و ممكن به غير موجدى غير خود در خارج به هم نمى تواند رسيد. پس هرگاه موجودى غير ممكن نباشد، طبيعتاً ممكن الوجود نخواهد بود، و موجود غير ممكن، البته واجب است.
و اين استدلال است به حال مفهوم وجود بر اين كه بعضى افراد او واجب است، و اين حالى است از احوال طبيعت كه مقتضاى طبيعت است، و نظر در حال اصل
1) . خ ب: آخرين.
وجود و لزوم اتّصاف آن به صفت وجوب و سبقت او به جميع ممكنات و ازليّت قيام او به ذات و اتّصاف او به صفت وجوب و از وصفى وجوب وجود بر توحيد و نفى شريك، و همچنين بر ساير صفات كمال و نُعوت جلال از قدرت و علم و اراده و حيات و سمع و بصر و بقا و حكمت و لطف و رأفت و غلبه و عزّت، و همچنين بر نفى مادّه و موضوع و محل و جسميت و تخيّر و تقدّر و تركيب و اشارت و ضِدّ و نِدّ و جنس و فصل و حدّ ساير نقص ها، و همچنين همۀ موجودات از قدرت كاملۀ او پيدا و از نور هستى او برپايند، و او - جلّ شأنه - به ذات خود هست و قائم و موجود است و عين هستى است پس همۀ مخلوقات را به او احتياج است و او را - جلّ شأنه - به هيچ چيز احتياج نيست.
و باز مى توان از فقرۀ شريفه استدلال كرد كه صفات ذاتِ او - جلّ جلاله - عين ذاتِ اوست، نه زايد بر ذات؛ يعنى دلالت نمود عينِ خود را به شناختن ذات خود، به خودى خود. «أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ».(1)
و اى آن كسى كه منزه و پاك است مِن حيث الذات و الآلاء و الصّفات از مانند بودن آفريده هاى خود؛ زيرا كه هيچ چيز مثل او - جلّ شأنه - نيست، و هيچ خلق در صفات و حالات با او - جلّ شأنه - موافق نمى تواند بود و يگانه و فرد و وَتْر است در كمالات و شبيه و مانندى ندارد؛ چه، سراپردۀ عظمت و جلال لا يزال او - عَزّ شأنه - رفيع تر از آن است كه او را به انبيا و اوليا و سُعدا و اَشقيا و شمس و قمر و ملك و جنّ و اِنس و پرى و شجر و حجر و زمين و آسمان و آنچه در اينهاست و آنچه بالاى اينها و آنچه زير آنهاست و هرچه مصنوع باشد و به حلول و اتّحاد نسبت توان داد، و او را - جلّ شأنه - به چيزى يا چيزى را به او شبيه توان ساخت، و سرادق كبرياى بى زوال او
1) . فصلت: 53.
عظيم تر است از آن كه ذوى العقول، مدح و ثناى او، كما هو، توانند نمود؛ چه، به هر مرتبه از مراتب ثنا كه مشغول گردند، فوق او اطوارى چند است از استحقاق ثنا و تعظيم، كما أشار إليه سيد المرسلين - صلوات اللّٰه و سلامه عليه و على آله الطيّبين -:
«لا اُحصي ثناءً عَلَيكَ أنتَ كما اثنيت عَلى نَفسِكَ»(1)و قٰالَ داود عليه السلام: «يا رَبّ! كيفَ أشكركَ و شكري لَكَ نِعمةٌ اُخرىٰ توجِبُ عليَّ الشُّكرَ»(2).
و باز، ثناى نيكو آن است كه تعقّل مثنى عليه ممكن باشد، يا ادراك صفات و نعوت جلال او چنانچه هست ميسّر باشد، و همۀ عقول و اوهام قاصرند از اين مقام و عاجزند از ادراك آن پس قول از مادِحين و مخلوقين، اگر چه به صورت مدح متعارف واقع باشد و دالّ بر كمال مدح باشد، امّا در نفس الامر حقّ مدح او - جلّ و علا - نخواهد بود از جهت عدم اطّلاع بر آنچه مدح و ثناى اوست.
پس فقرۀ شريفه، تنبيه است بر بطلان آنچه حكم كند اَوهام و عُقول در حق او - جلّ شأنه -.
و باز، دليل است بر بطلان مقالات صوفيّه كه مى گويند: وجود موجود، منحصر در ذات واجب الوجود است و ما عداى او از ممكناتِ موجود نمايند و عارض ذات واجب و ممكنات را وجودى مطلقاً نيست.
و صوفيّه شش فرقه اند: اوّل، دعواى اتّحاد كنند و رئيس ايشان، حسين بن منصور حلّاج است و آن ملعون، در سِحر، مهارتى تمام داشت و در سال سيصد و نه از هجرت، اِعلامِ حامد وزير خليفه كردند كه حلاّج، دعواى خدايى مى كند و مدّعى
مُرده زنده كردن است، و نيز مى گويد [كه] جنّ، خدمتش مى كنند و هرچه از ايشان خواهد، براى او حاضر مى كنند و ابو عمرو قاضى در زمان معتذر(1)عبّاسى، فتوا به قتل او كرد، و مُقتدر امر نمود كه او را به قتل آورند و گفت هزار تازيانه اش بزنند و بعد از آن، گردنش بزنند و سرش را از دار بياويزند و تن آن ملعون را بسوزانند.
و از بايزيد نقل كرده اند كه مى گفته: «سبحان و سبحانى ما أعظم شأني» و مى گفته: «بر آسمان رفتم و به يك يك گرديدم، هيچ نديدم. خيمه بر عرش زدم»، و از اين مزخرفات، بسيار مى گويند.
فرقه ديگر(2)از ايشان، خود را عاشق خوانند و گويند: انبيا به غير حق - سبحانه و تعالى - مشغول شدند و خلق را به خدا مى خواندند و به تكاليف. پس خلق را باز مى داشتند از آن كه مشغول به حق باشند، و هرچه خلق را از حق باز دارد، باطل است.
پس التفات به قول انبيا و رُسُل نبايد كرد.
و گويند: نبوّت، كسبى است، و اينها خود را عُشّاق خدا دانند و خود را بهترينِ خلق خدا دانند و گويند: علايق جسمانى را از خود دور كرديم، تا به منزل رسيديم، و مَثَلى بيان كنند كه حكايت است كه نقّاشان چين و روم با هم دعوا كردند و هر يك از ايشان گفتند كه نقش ما بهتر است سلطان فرمود تا صُفّه اى را پرده در ميان كشند و هر يك در طرفى كار كنند تا معلوم شود كدام بهتر است. پس به اين طريق، هر يك به كار خود مشغول شدند و از كار ديگرى خبر نداشتند. پس اهل چين نقّاشى كردند در غايت سعى و خوبى، و اهل روم، طرف خود را صيقلى كردند، مانند آينه. بعد از فراغ كه پرده از ميان برگرفتند، نقش اهل چين عكس انداخت و به واسطه لطافت صيقل، بهتر نمود كار روميان و پسنديده تر افتاد از كار اهل چين.
و مقصود آن مكذّبانِ قول خدا آن است كه هركس، ترك علايق دنيا كرد و به كفر و رياضت مشغول شد، صفاى باطن حاصل كرد و مستعدّ علوم غيبيه گشت و اين،
نبوّت باشد.
و فرقۀ ديگر از ايشان را «نوريّه» خوانند كه گويند: حجاب، دو است: يكى نورى و يكى نارى. آنچه نورى است، مشغولى است به گفتار(1)و صفات خوب و توكّل و شوق و [ذوق] و تسليم و مراقبه و وجد و حال، و آنچه نارى است، مشغولى است به افعال شيطان، چون، فسق و فجور و حرص و شهوت و اَمثال آن، چنان كه شيطان، نارى است، فعلِ او نارى است.
[در] نسخه اى به نظر رسيد كه يكى از اين قوم كه خود را از اهل رضا و تسليم مى دانست، در صحرا رفيق شخصى شده بود. روزى با رفيقى كه با او همراه بود، مى گفت كه: ديشب لحظه اى به خواب رفتم. فلان شخص بيامد و دست بر پاى من گذاشت. من خاموش بودم،(2)دست بالاتر بُرد و زيرجامه [ى مرا] بيرون كرد و مقصود خود، حاصل كرد. من او را از خود منع نكردم. رفيق او گفت به او كه: چون شب خاموش بودى، چرا امروز او را رسوا كردى؟ در جواب گفت: او را نه تشنيع مى كنم، بلكه رضا و تسليم خود را معلوم تو مى كنم كه تا چه مرتبه است.
و [اين طايفه] گويند كه: طاعت، نه از براى بهشت بايد كرد و نه از خوف جهنّم. مع هذا، حق تعالى در قرآن، مدح اَصفياى خود نموده، مى فرمايد كه: «يَدْعُونَنٰا رَغَباً وَ رَهَباً»(3)و رسول خدا، سؤال جنّت و استعاذه از نار، هميشه مى نموده.
و فرقۀ ديگر «واصليّه» اند كه مى گويند: نماز و روزه و حجّ و جهاد و ساير احكام شرعى براى آن وضع كرده اند(4)كه اوّل، مشغول به آن شوند و تهذيبِ اخلاق، حاصل كنند و به واسطۀ آن، معرفت حق حاصل گردد؛ يعنى به حق رسند و چون واصل شوند، تكليف برخاست،(5)و هيچ از شرايع دين، واجب نيست و هر فسق
و فجورى كنند، نيكوست.
و فرقۀ ديگر «» نظريّه اند، گويند: اعتبار به نظر و استدلال نباشد و معرفت خدا به تلقين و مجاهدۀ شيخ، حاصل شود، و گويند: سعادت اُخروى به مجاهده و رياضت، حاصل شود، و گويند: انبيا به مجاهده و رياضت، كمال حاصل كرده اند، و اين قول، پوچ صريح است بر اين كه نبوّت، كسبى است.
و فرقۀ(1)ديگر، همۀ همّت ايشان شكم است. خِرقه پوشند و سجّاده، مهيّا دارند و ازبهر كسوه و لقمه، [پيوسته] در اطراف عالم گردند و هميشه طالب طعام باشند و رقص و تصفيق كنند و دعواى حلول و اتّحاد كنند و جبرى باشند و سماع و رقص كنند، و [اگر] از ايشان پرسند كه عارف كيست، گويند: «آن كه از اندرون تو خبر دهد و تو خاموش باشى»، و پيغمبر صلى الله عليه و آله فرموده است كه: «نحن نحكُم بالظّاهِرِ وَ اللّٰهُ يَتولى السَّرائر»(2). نَعُوذُ بِاللّٰهِ مِن الضّلالَةِ وَ الغَواية.
و بطلان اعتقادات فاسدۀ ايشان، قبل از اين از تنزيهات به دليلِ ظاهر شد كه حق - جلّ و علا - منزّه است از صفات نقص و امكان، و از احتياج به حلول و اتحاد و غنى الذات است، امّا مجملاً، فساد اَفعال و احوال ايشان را بيان مى نمايد تا طالبان حق و يقين از آن بى دينان، در كمال گريز باشند.
يكى آن كه: اين گروه، اَشعار را با اَوراد تركيب مى نمايند و با شعرها خوانندگى مى كنند و به اين بِدعت - كه تركيب كردن شعر با ذِكر است - ارتكاب مى نمايند در شب جمعه و روز جمعه در مسجدها، و از غايت جهل نمى دانند كه در كتاب كلينى رحمه الله به سند صحيح از حضرت [سيّد السّاجدين] امام زين العابدين عليه السلام منقول است كه گفت: پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده كه: «مَنْ سَمِعْتُمُوهُ يُنْشِدُ الشِّعرَ في الجامِعِ فَقُولُوا فَضَّ اللّٰهُ فٰاكَ إنَّمٰا نُصِبَتِ الْمَساجِدُ لِلْقُرآنِ»(3). يعنى: كسى كه بشنويد از او كه مى خواند شِعر در [مسجد] جامع، پس بگوييد به او كه بشكند خداى تعالى دهنت را. جز اين نيست
كه نصب كرده شده [است] مساجد از براى خواندن قرآن.
و علّامۀ حلّى - طاب ثراه - در كتاب نهج الحقّ و كشف الصدق، در بحث سادس از مباحث تنزيهيّه، اين طايفه و معتقدان ايشان را سرزنش كرده، بعد از ذكر عقيدۀ ايشان و فرموده: «فَانْظُر إلىٰ هؤلاءِ المَشايخِ الّذين يتبرّكون بمُشاهَدَتِهِم كيف اعتقادُهم في ربّهم وَ تجويزُهُم عَلَيهِ تارَةً الحلُولَ و اُخرى الاتِّحادَ وَ عِبادَتُهُمْ الرَّقصُ و التصفيقُ و الغناء و قد عاب اللّٰه تعالى عَلَى الجاهليّة الكُفار في ذلك فَقال اللّٰهُ تعالى «وَ مٰا كٰانَ صَلاٰتُهُمْ عِنْدَ اَلْبَيْتِ إِلاّٰ مُكٰاءً وَ تَصْدِيَةً»(1)و أي تَغَفُّلٍ أبلغ مِن تَغَفّل مَن يَتَبركُ بِمَنْ يَتَعَبَّدُ بما عاب [اللّٰه] بِه الكُفارَ فإنّها لا تعمى الأبصارُ وَ لكِنْ تَعمى القُلُوبُ التي في الصدُور»(2).
يعنى: پس ببين به سوى اين شيوخ كه بركت مى جويند ديدن ايشان را، كه چگونه است اعتقاد ايشان در پروردگارشان و جايز و روا داشتن ايشان بر خدا يك مرتبه، حلول را و مرتبۀ ديگر، اتحاد را، و حال آن كه بندگى كردن ايشان، رقّاصى كردن است و دست بر هم زدن است و خوانندگى كردن است، و به تحقيق كه سرزنش كرده است حق - سبحانه و تعالى - بر جاهليّت، كفار را در آن. پس فرموده است حق تعالى: و نيست دعا و نماز كفّار نزد كعبه، مگر فرياد كردن و صفير كشيدن و دست زدن، و كدام تغافل نمودن رساتر است [ايشان را] از به عمد جهالت ورزيدن آن كسى كه تبرّك نمايد به كسى كه عبادت مى كند خداى را به چيزى و نوعى كه عيب كرده به آن كفار را. پس به درستى كه آنها كور نيست چشم هاى ايشان، و ليكن نابيناست دل هاى ايشان كه در سينه هاست.
و بعد از آن، نقل مى كند كه جمعى از اين فرقه را در روضۀ حضرت امام حسين عليه السلام ديدم كه يكى از ايشان نماز نمى كرد. چون پرسيدم، گفتند: واصل شده است و او را حاجت به نماز نيست. بعد از آن مى گويد: «فَانْظُر أيُّها العاقِلُ إلىٰ هؤلاء وَ عقائِدهم في اللّٰهِ كما تقدَّم و عبادتهم ما سبق و اعتذارهم في ترك الصَّلاة ما مَرَّ، و مع ذلك فأنّهم عندهم الأبدال فهؤلاء أجهل الجهالِ؛ پس ببين اى عاقل به سوى اين
گروه و اعتقادات ايشان در جناب حق تعالى، چنان كه پيش گذشت، و بندگى ايشان آنچه پيشى گرفت و عذر آوردن ايشان در ترك نماز، آنچه گذشت، و با آن حال پس به درستى كه ايشان نزد خودشان از اوليا و اَبدال اند. پس اين فرقه، جاهل ترينِ نادانان اند.
و احاديث در مذمّت اين طايفه واقع شده. از آن جمله، شيخ مفيد - رضوان اللّٰه - عليه در ردّ كتاب على أصحاب الحلاج، بسند معتبر از حضرت امام على نقى عليه السلام روايت كرده است كه: از آن حضرت پرسيدند از حال اين گروه، از چلّه نشستن ايشان و خوانندگى كردن و خوانندگى شنيدن ايشان و اصول گرفتن [و دست گرفتن] و دست به هم كوفتن و رقص كردن و چرخيدن و نعره كردن و بيهوش گشتن. آن حضرت فرمود كه: «كُلُّهم مِنَ المرائين و الخدّاعين و لا يَشتغلون بهذه الأعمال إلّا لِغرور الناس و انّها من الشّيطان و انّهم يتبعونه، فقيل له: يا ابن رسول اللّٰه يَقولون لا شُعُور لَنا في بعضها، فَتلا عليه السلام: «يُخٰادِعُونَ اَللّٰهَ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ مٰا يَخْدَعُونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ وَ مٰا يَشْعُرُونَ»؛(1)همۀ اين گروه از رياكاران و فريبندگان اند و اشتغال نمى يابند به اين كردارها، مگر از براى فريب دادن مردمان و به درستى كه اين عمل ها از جانب شيطان است و اين كه ايشان پيروى كرده اند او را. پس گفته شد مر او را: اى پسر رسول خدا! مى گويند كه شعور نيست ما را در بعضى از آن عمل ها. پس خوانْد حضرت - كه بر او باد درود - اين آيه را: "زعم منافقان آن است كه فريب مى دهند خداى را و آن كسانى را كه گرويده اند، و فريب نمى دهند، مگر خودشان را، و بى خبرند و شعور بر اين معنى ندارند"».
[و محمّد ابن يعقوب كلينى به سند متّصل(2)از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام
روايت كرده كه آن حضرت فرمود: «سماعُ(1)اللَّهوِ وَ الغِناء يَنبتُ النفاق في القلب، كما ينبتُ الماءُ الزَّرع»(2)].
و نيز محمّد بن يعقوب كلينى [در كافى] به سند متّصل از حضرت امام محمّد باقر عليه السلام روايت كرده كه: محمّد بن مسلم گفت كه شنيدم از آن حضرت كه مى فرمود:
«الغِناء ممّا وَعَدَ اللّٰهُ عَليه النّارُ و تلا هذه الآية: «وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ اَلْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اَللّٰهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ يَتَّخِذَهٰا هُزُواً أُولٰئِكَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِينٌ»(3).(4)
يعنى: غنا ازجمله چيزهايى است كه وعده كرده است [خدا] بر پاداش آن آتش جهنّم را و خواند اين آيه را: «و از مردمان، كسى هست كه مى خرد سخن به بازى (يعنى سخن فريب دهنده اى را تا گمراه سازد ايشان را از راه خدا)، در حالتى كه علم ندارد به حال آن چيزى كه مى خرد آن را و به سوء عاقبت آن، و فرا مى گيرد راه خدا را افسوس و سخريت آن گروه. مر ايشان راست عذابى خواركننده».
و فتوايى از آخوند مرحوم مولانا حسنعلى - رضوان اللّٰه عليه - جدّ كمترين به نظر رسيد كه نوشته بود: غنا، فسق است و فاعل آن، عاصى است و طاعت و عبادت شمردن آن، فسقى ديگر است.
و مولانا [محمّد] محسن كاشى - رحمة اللّٰه عليه - كه به تصوّف شهرت دارد، در كلمات طريفه چند فقره در مذمّت اين گروه نوشته: «منهم قوم يسمون بأهل الذكر و التصوف يدّعون البَراءَةَ مِنَ التصَنُّعِ و التكلُّفِ، يَلبسونَ خِرقاً وَ يُجِلسُونَ حَلقاً يختَرِعونَ الأذْكارَ و يَتَغَنّونَ بِالأَشْعارِ، يُعلِنون بِالتَّهليلِ وَ لَيسَ لَهُمْ إلى العِلْمِ وَ المَعرِفَةِ سَبيلٌ، ابتَدَعُوا شَهيقاً و نهيقاً وَ اخْتَرَعُوا رقصاً و تَصفيقاً، قد خاضوا فِي
الفِتَنِ وَ أخَذوا بِالْبِدَعِ دُوْنَ السُّنَنِ، رَفَعُوا أصْواتَهُمْ بِالنِّداءِ وَ صاحُوا صَيحَةَ الشّنْعاءَ، أمِنَ الضَّرْبِ يَتَألَّمُونَ أم مِنَ الطَّعْنِ يَتَظَلَّمُون، أم مع أكفائهِم يَتَكَلَّمُونَ، إنَّ اللّٰهَ لا يَسمَعُ بِالصَّمّاخِ فَاقصُرُوا مِنَ الصُّراخِ، أ يُنٰادُونَ باعِداً أم يُوقظُونَ راقِداً تَعالَى اللّٰهُ لا تأخذه السِّنَةُ وَ لا تَيقظُهُ الألسنَةُ، سَبِّحوُا تَسْبيحَ الحيتان في النَّهْرِ وَ ادعُوا رَبَّكُم تَضَرُّعاً وَ خيفةً وَ دُوْنَ الجَهْرِ إنَّهُ لَيْسَ مِنْكُمْ بِبَعيدٍ، بَلْ هُوَ أقْرَبُ إِلَيْكُمْ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ».
يعنى: از ايشان گروهى هستند كه ناميده شده اند به اهل ذكر و تصوّف، ادّعا مى نمايند بيزارى را از تصنّع و تكلّف، مى پوشند خرقه ها را و مى نشينند حلقه ها را، از پيش خود درآورده اند ذكرها را، و خوانندگى مى كنند به اشعارها، بلند مى كنند لا إله الّا اللّٰه گفتن را، و نيست ايشان را به سوى علم دين و شناخت پروردگار عالميان، راهى. بدعت كرده اند فرياد كردن خر و آواز كردن او را، و از نو پديد آورده اند رقّاصى كردن و دست زدن را، به تحقيق كه فرو رفته اند در فتنه ها و فرا گرفته اند بدعت ها را نه سُنَن ها را كه ترك سنن ها كرده اند، بلند كرده اند آوازهاى خود را به خواندن، و فرياد زده اند فرياد زدن زشت نازيبا، آيا از خوردن كتك و شمشير، درد دارند يا از طعن نيزه شكايت مى نمايند، يا با همسرانِ خود گفتگو مى نمايند؟ به درستى كه خدا نمى شنود به سوراخ گوش، بلكه به علم است [و هرچه كنند، مى داند]. پس كوتاه كنيد از فرياد كردن. آيا مى خوانيد دورى را؟ يا بيدار مى كنيد خوابى را؟ بلندمرتبه تر و بزرگوارتر است خدا. فرا نمى گيرد او را خواب، و بيدار نمى كند او را زبان ها. مشغول ذكر و تسبيح او باشيد، مانند تسبيح كردن ماهى ها در نهر، و بخوانيد پروردگار خود را از روى زارى و آهستگى و پنهانى، و مخوان به جهر و آشكارا. به درستى كه او نيست از شما دور؛ بلكه او نزديك تر است به سوى شما از رگ گردن شما به شما.
و مشهور ميان علما آن است كه غِنا، آن است كه كسى آهنگى بگيرد و در آن، آواز را در حلق بگرداند، چنانچه عوام آن را تحرير و تركيب [گويند] و علما، مدّ صوت يا
ترجيع گويند.
و بعضى بر لفظ ترجيع، عبارت مُطرب افزوده اند كه طرب آورنده است، و مراد آن است كه اثرى در مستمع كند و سُرورى يا حُزنى در او راه يابد.
و علماى لغت، غِنا را به معنى آهنگ گرفتن و آواز در حلق گردانيدن مى دانند.
بنابراين، غِنا مشتمل بر لفظ مُهمِل مستعمل «يللا تللا» و هر آهنگى است كه آواز را با آن در حلق گردانند و موافق بحرهاى موسيقى باشد.
قال العلّامة في التحرير: «الغِناء حرام و هو مَدُّ الصّوت المشتمل على الترجيع المُطْرِب يفسق فاعلُه و يُردّ شهادتُه [به] سواء كان في الشعر أو القرآنِ، و كذا مُستمِعُه سواء كان اعتقد إباحتَه أو تحريمه».(1)
و با وجود آن كه آواز خوب، بد نيست و آهنگ بى تحرير، مذموم نيست، روزى عمّم مرحوم مولانا عبد الله از والد مرحوم خود مولانا حسنعلى - رحمة اللّٰه عليه - نقل كرد كه: والدم كه قرآن تلاوت مى نمود، مرا خوش مى آمد در طفوليت از تلاوت او.
يك روزى به تقريبى گفتم: شما خوب مى خوانيد قرآن را. گفت: من قرآن را خوب مى خوانم؟ گفتم: بلى. مى گفته مرحوم مولانا حسنعلى كه تا حيات والدم باقى بود، ديگر هرگز بلند تلاوت او را نشنيدم.
حاصل، اين جماعت، خوانندگى مى كنند و مى شنوند و دست به هم مى كوبند و مى چرخند و اظهار بيهوشى مى كنند و در چلّه مى نشينند و ترك حيوانى مى كنند و اكثر ايشان، ترك تزويج نيز مى كنند. مع هذا، كثرت ازواج از سُنَن پيغمبران و كثرت طروقه از اوصاف انبياست، و آنچه از احوال ايشان مذكور شد، بدعت است. پس استحكام قواعد ايمان و قلع و قمع اهل بِدَع و خدعه و مُرائيان بر ذمّۀ ظلّ اللّهى ثابت است و رعايت و حمايت شرع و دين، بر همۀ مردمان، خصوصاً بر ايشان واجب است.
1) . تحرير الاحكام، ج 2، ص 209.
و باز، فقرۀ شريفه دليل است بر نفى صفات سلبيّه از او - جلّ شأنه - كه مركّب نيست، جسم و جوهر و عَرَض نيست، در محل نيست، محلّ حوادث نيست، ديدنى نيست به چشم سَر، شريك ندارد در ذات و صفات، محتاج به هيچ امر در هيچ چيز نيست، و چون اوصاف مذكوره در حقّ او - جلّ شأنه - بأسرِها باطل باشد كه اين اوصاف لوازم مخلوقات اند، پس ملزوم كه هم جنسى و مشابهت با مخلوقات است، باطل باشد.
جلَّ: عظم.
ملائمة: مناسبت و فراهم آوردن.
كيفيات: جمع كيفيت به معنى چگونگى.
يعنى: و اى آن كسى كه بزرگ و بلند است، او از مناسبت چگونگى هاى خود.
يعنى منزّه و مبرّاست از كيفياتى كه خلق فرموده كه اگر كيفيات مى داشت، مناسب كيفيات خود مى بود. پس او را كيفيات نيست.
يا او - جلّ و علا - در انديشه ها و عقول، بزرگ تر است از آن كه مكيّف به كيفيتى باشد و به هيچ وجه من الوجوه، مكيّف به كيفيتى نيست؛ زيرا كه كيفيات، از لوازم ممكنات است و او از لوازم امكان، منزّه و مبرّاست.
يا هيچ كس نمى تواند دانا شد بر كُنه ذات اقدس و صفات مقدّس او؛ زيرا كه صفات مقدس او عين ذات اقدس است، كما قال النبي صلى الله عليه و آله و سلم: «مٰا عَرَفْناكَ حَقَّ معرَفَتِكَ»(1)و كما قال [محمدٌ]، باقر علوم الأولين و الآخرين - صلوات اللّٰه عليه و على آبائه الطاهرين -:
«هل يُسمّى عالِماً و قادِراً إلّا أنَّه وَهَبَ العِلْم لِلعُلماء وَ القدرةَ لِلقادِرينَ فَكُلّما مَيَّزتُمُوهُ بأوْهامِكُمْ في أدَقِّ مَعانيه، فَهُوَ مَخلوقٌ مَصْنُوعٌ مِثْلَكُمْ مردُودٌ إِلَيكُمْ وَ الباري تعالى
1) . عوالى اللئالى، ج 4، ص 132؛ بحار الأنوار، ج 66، ص 292.
واهِبُ الحَياةِ وَ مُقَدِّرُ المَوْتِ وَ لَعَلَّ النَّملُ الصِّغارُ يَتَوَهَّمُ أنَّ للّٰهِ تعالىٰ زبٰانيينِ كَمٰا لَهٰا فَإنَّها يَتَصَوّرُ أنَّ عَدَمَها نُقصانٌ لِمَنْ لا يَكونانِ لَهُ هكذا حالُ العُقلاء».(1)
آيا نام برده مى شود دانا به همۀ جزئيات و كلّيات، و توانا به همۀ مقدورات، مگر به واسطه آن كه بخشنده است دانايى را به دانايان و توانايى را به توانايان؟ پس هر چيزى را كه شما جدا گردانيد او را به وَهم هاى خود در دقيق ترين و باريك ترين معنى هاى او، پس او ساخته و آفريدۀ شماست، يا ساخته شدۀ شماست. مثل شما برگشته شده است به سوى شما و حق تعالى، بخشندۀ زندگانى و اندازه كنندۀ مرگ است، و شايد كه مورچۀ كوچك، توهّم كند اين كه مر خداى تعالى را دو شاخ است، چنان كه از براى اوست. پس به تحقيق كه مورچه تصوّر مى كند اين را كه نبودن آنها نقصان است از براى كسى كه ندارد آن را همچنين است حال دانايان در چيزى كه وصف مى كنند خداى تعالى را به آن. پس قادر و عالم بودن، بخشيدن علم و قدرت است.
پس فقرۀ شريفه، دالّ است بر نفى صفات زايده بر ذات، و دليل است بر بطلان قول اشاعره.
خواطر: جمع خاطر است، و خاطر، انديشه اى است كه در دل درآيد.
و ظنون: جمع ظن است و ظن، معنى [اى] است كه نزد ظان؛ قوى باشد كه مظنون، چنان است كه او گمان برده، يا آن كه روا دارد كه بر خلاف آن باشد، و چون گمان، گاه خطا و گاه صواب است، پس اعتماد را نشايد. و هنگام مخالفت عقل و وهم در احكام اعتقادى، غالب، حكم عقل باشد و وهم، مغلوب، چنانچه اگر شخصى عنان اختيار به وهم گذارد، او را به مرتبۀ حيوانات عجم فرو دارد و از موجودات به غير محسوسات، هيچ مسلَّم ندارد، چنان كه آنان كه مغلوب وهم و خيال اند، موجود
1) . الرواشح السماوية، ص 133؛ بحار الأنوار، ج 66، ص 293؛ نور البراهين، ج 1، ص 93.
منحصر در جسم و جسمانى دانند پس اين معنى مناسب نباشد.
و قال الفَرّاء: «الظّن العِلْمُ وَ الظّن يكون شكّاً و يكون يقيناً» و قوله تعالى: «وَ ظَنُّوا أَنَّهُ وٰاقِعٌ بِهِمْ»(1)أي: عَلِموا.
و اضافۀ خاطر به ظنون، بيانى است؛ يعنى: اى آن كسى كه نزديك است از انديشه هايى كه انداخته شدۀ علم و يقين است كه انديشه ها و يقين ها و عقل ها يقين دارند كه موجدى مى خواهند و تصديق به وجود او - جلّ شأنه - كرده اند، و مى دانند كه موجدشان واجب الوجود است، متّصف به صفات كمال، و منزّه است از صفات نقص و زوال.
يا نزديك است ذات احديّت او به خاطرها و گمان ها، به اين معنى كه علم او محيط است به سرائر ضماير و امور نهانى؛ زيرا كه قرب او حسّى و مكانى نتواند بود، و منزّه است جناب اقدس(2)او از عوارض قواى بشريّه كه مَنشأ شكوك و شبهات است.
بَعُدَ: دورى است، و مراد اينجا از بُعد، كمال بُعد است كه به معنى امتناع و محال باشد.
مُلاحَظه: نگريستن به گوشۀ چشم.
عُيُون: جمع عَيْن، به معنى چشم.
يعنى: و اى آن كسى كه ممتنع و محال است كه ديده و نگريسته شود به گوشۀ ديده ها و چشم ها، خواه ديده هاى عقلانى و خواه ديده هاى جسمانى.
امّا ديده هاى جسمانى، زيرا كه جناب مقدس او متعالى است از ملابسۀ مكان و اوضاع و از مشابهت جسم و جسمانى و ممازجت تركيب و لوث حيّز و آميزش
جهت و نقص وضع و محاذات، و هرچه مقدّس باشد از امور مذكوره، مُدرك نشود به حِس بصر.
و امّا ديده هاى عقلانى؛ زيرا كه از بساطت به مرتبه اى است كه ديده هاى عقلانى را نيز ميسّر نيست ادراك آن، چه جاى آن كه چشم بينندگان و حاسّۀ نگرندگان از ديدۀ سر به او - جلّ شأنه - رسند: «اَنْتَ كَمٰا أثْنَيتَ عَلىٰ نَفْسِكَ في كِتابِكَ الْمُنزَلِ عَلىٰ نَبِيِّكَ الْمُرْسَلِ سَيِّدِ الْاخْيارِ وَ رَسُولِ الْمختارِ - صَلَواتُ اللّٰهِ وَ سَلامُهُ عَلَيهِ وَ عَلىٰ آلِه الْأطْهارِ - لا يُدْرِكُهُ الأبصارُ [وَ هُوَ يُدْرِكُ الأبصارَ] وَ كَما قٰالَ وَصيُّ سَيِّدِ الْأبْرارِ: لا تَراهُ العُيُونُ بِمُشاهَدَةِ الْعَيانِ، وَ لكِنْ تُدْرِكُهُ الْقُلُوبُ بِحَقائِقِ الْإيمانِ».(1)
نبيند او را چشمها به ديدن ظاهر و آشكار، و ليكن در مى يابند او را دل هاى به اركان ثابته ايمان كه آن تصديق به وجود وجوب و صفات كمال و نعوت جلال او - عزّ و علاست -.
اينجا «كان»، تامّه است، يعنى: اى آن كسى كه داناست به آنچه ايجاد فرموده، پيش از آن كه وجود يابند، يعنى نظر به علم او ماضى و حال و استقبال نمى باشد و علم او را - جلّ شأنه - مطلقاً تغييرى نيست، و تغيير نظر به نشئۀ قاصرۀ عالم اِمكان است كه به شوب عدم ممزوج است. آنجا كه محض هستى و كمال است، غبار عدم را كجا راه است؟ و قبل الوجود و حين الوجود، و بعد الوجود علم او يكسان است و محيط است به جميع اشيا و زمان ها.
و همچنان كه ذات مقدّس او - جلّ شأنه - زمانى نيست، بلكه محيط و عالى است بر زمان، عِلم آن حضرت - عزّ شأنه -(2)زمانى نيست، بلكه محيط است به جميع
ازمنه، دفعتاً واحدتاً، و علم او زمانى نيست مانند ممكنات و عالى است بر جميع اشياى حادثۀ زمانيه از جهت احاطۀ به آنها و اسباب آنها.
حاصل هرچه صحّت معلوميّت داشته باشد، بر آن وجه كه صحيح باشد، قديم تعالى - جلّ شأنه - عالِم است به آن، و هيچ جزئى و كلّى از عِلم او خارج و خالى نيست.
فقرات ثلاثۀ شريفه، دالّ بر عظمت و قدرت و بساطت و علم است و ترغيب به ايمان و طاعت و تحذير از كفر و معصيت است، و يقين دارند ذوى العقول كه مُوجدى مى خواهند كه باقى دارد ايشان را كه علم او محيط باشد به سرائر ضمائر و امور نهانى، و با وجود قُرب محال باشد كه نگريسته شود به چشم ها، و اين كه عالِم است به عواقب طاعات و معاصى، پس داناست كه با مطيعان چه خواهد كرد و عاصيان را چه جزا خواهد داد.
و باز، دليل است كه علم و قدرت قبل الفعل است.
إرْقاد: خوابانيدن.
و مِهاد: جمع مَهد، به معنى گهواره.
أمن: بى ترسى از غلبۀ اعدا و از ضرر مخلوقات و از هَوام و دواب و همۀ جانوران.
أمان: عافيت از جميع بلاها و امراض و اوجاع [و آلام و اَسقام و اَورام].
عدم خوف، تشبيه است به حال شخصى كه در گهواره و بستر راحت به خاطر جمع و رفاه حال خواب كند، و گهواره، كنايه از جامۀ خواب است.
باز اين فقرۀ شريفه نيز ازجمله تعداد نعم است و تذكار آلا بر بندگان، و همۀ نِعَم و كرامات در او مندرج است تا متذكّر شوند و شكر كنند و كفران نورزند و آگاه شوند كه خطا نبايد كرد.
يعنى: اى آن كسى كه خوابانيدى مرا در بسترهاى امن وامان خود و مرا از شرّ
همۀ اعدا و غلبۀ ايشان نگاهدارى فرمودى.
ايقاظ: بيدار ساختن.
منح: عطا.
منن: جمع منَّ، به معنى نعمت.
احسان: همه انواع نيكويى كه با مخلوقات به جا آورد، يا بذل انعام يا عفو از جرايم [و مآثم] يا شفقت به مخلوقات.
اين فقرۀ شريفه نيز ازجمله تعداد نعماست، مجملاً، و همۀ آنها را شامل است.
يعنى: اى آن كسى كه بيدار ساخته است مرا به سوى چيزهايى كه بخشيده است به من آن چيزها را از نعمت هاى خود و نيكويى هاى خود؛ چه، درِ روزى و توبه را بر من گشوده و احسان فرموده با آن كه افاضۀ ذات فياض او عامّ است به جميع عباد، و خزائن رحمت او شامل است به همۀ بلاد، و مى رساند به همه كس به قدر استحقاق، كه اين نيز سبب رفاه حال هر يك از عباد و سبب تعيّش سكنۀ همه بلاد است.
كَفّ: باز داشتن.
أكُفّ: دست ها.
سوء: بدى.
يد: به معنى قوّت و قدرت و ملك و تصرّف و نعمت و تولاى فعل به نفس خود، و جارحۀ مخصوصه آمده، و چون حق تعالى منزّه است از اوصاف اجسام و از اجزاى متباينه متفرّقه [است]، پس او را جارحۀ مخصوصه نيست كه اگر باشد، ممكن و محتاج باشد و خدايى را نشايد.
يعنى: اى آن كسى كه باز داشته است از من، دست هاى همۀ بدها را، و مرا نگاه داشته است از شرّ همۀ اشرار به قدرت و قوّت و پادشاهى و غلبه خود، يا نگاهدارى من به خودى خود نموده و ضرر همۀ مخلوقات را از من دفع فرموده و همه را مغلوب
و مقهور قدرت و پادشاهى خود ساخته.
فقرات [ثلاثۀ] شريفه نيز دليل است بر كمال شفقت و رحمت، و مترتّب است بر يكديگر براى تمامى نعمت.
فقرۀ شريفه، فتح باب استجابت دعا و از آداب ديندارى است. يعنى: رحمت فرست خداوندا بر آن كسى كه راه نماينده است به سوى معرفت تو و شرايع دين تو در شبِ بسيار تيره وتار.
ليل: استعاره است از زمان جاهليّت.
و الليل: براى امورى كه مخفى و تاريك بود و در آن وقت، ظلمت كفر، عالم را فرو گرفته بود و قوانين شرع، مضمحل و نابود بود و مردمان در سياهى تاريكى كفر و گمراهى بت پرستى و ضلالت بودند و راه به حق نمى بردند و زمان انقطاع وحى بود و پيغمبرى نبود.
به سبب نور وجود با جود محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم از غرقاب كفر به ساحل ضياى ايمان رسيدند، و از مشكات انوار آن حضرت، اقتباس نور تحقيق، و از ارشاد هدايتِ آن جناب، استنارۀ معرفت حق و توفيق نمودند، و از ظلمت آباد ضلالت، به نور هدايت مهتدى شدند.
ماسك: چنگ زننده.
اسباب: جمع سبب، و يقال للطريق إلى الشيء: سببٌ، و للحَبل الّتي يتوسّل إلى الماء: سببٌ، و يقال للباب: سبب، و لكل ما يتوسّل به إلى الشىء يبعد عنك سبب.
حَبل: ريسمان، و عرب تشبيه مى كند نور محمّد را به حبل، و در حديث است كه:
«اَلْقُرآنُ حَبْلُ اللّٰهِ الْمَتينُ لا يَقضي عَجائبُه وَ لا يخلُق عَنْ كَثْرَةِ الرَّدِّ، مَنْ قٰالَ بِه صَدَقَ وَ مَن عَمِلَ بِه رَشَدَ، وَ مَنْ اعتَصَمَ بِه هُدِيَ إلى صِراطٍ مُستَقيمٍ»(1)و قال ابو عبيدة: «الاعتصامُ بحبل اللّٰهِ اتّباعُ
1) . نظير اين روايت است آنچه در نهج البلاغة، (ج 2، ص 49)؛ بحار الأنوار (ج 32، ص 241)، سنن
القُرآنِ و تركُ الفرقَةِ».(1)
وَ الحَبلُ في كلام العرب يَنصرف على وجوهٍ:
منها: العَهدُ و الْأمان، فإنَّ كِتابَ اللّٰهِ أمانٌ لَكُمْ وَ عَهْدٌ مِنْ عَذابِ اللّٰهِ، و في الحديث:
«كِتابُ اللّٰهِ حَبلٌ ممدودٌ»(2)أي: نور مَمدوُدٌ.
شرف: به معنى شريف است، كما يقال: كَرَمُ قَومِهِمْ، أي: كريم قومهم.(3)
أطوَل: افعل تفضيل از طول به ضم طاء، يا افعل تفضيل از طول به فتح طاء به معنى افضل، كقوله تعالى: «ذِي اَلطَّوْلِ»(4)أي: ذي الغِنىٰ و الفضل، و في الحديث:
«تَطاوَلَ عَليهمُ الرَّبُّ بفضلِه»،(5)أي: اشرَفَ.
يعنى: افاضۀ رحمت و خير و كمال كن بر آن كسى كه چنگ زننده و نگاهدارنده است از راه و دليل هاى معرفت تو ريسمان بزرگوارى را كه بسيار بلند و درازتر است از آنچه تصوّر توان كرد كه هرگز انقطاع نمى پذيرد، يا رحمت فرست بر آن كسى كه نگاهدارنده بُوَد از دليل هاى معرفت تو و حجج واضحه بر وجود و ربوبيّت تو، حَبل شرف اطول را كه قرآن و دوازده امام باشد.
و مؤيّدات بر اين معنى بسيار است، كقوله تعالى: «وَ اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اَللّٰهِ جَمِيعاً وَ لاٰ تَفَرَّقُوا»(6). حق تعالى مى فرمايد: اى بندگان من! دست در ريسمان من زنيد و پراكنده مشويد، و سِرّ در اين معنى آن است كه بندگان را قابليت و استعداد آن نيست كه از حق تعالى استفاضۀ فيوضات كنند. پس استفاضۀ بركات و فيوضات از مستفيضان
و مستفيدان اين درگاه بايد كرد و هر چند ميانۀ مُفيض و مفيد و مستفيض و مستفيد مناسبت بيشتر است، استفاده و استفاضۀ بيشتر تحقّق مى پذيرد، و چون مبدإ فيّاض در نهايت تجرّد و تقدّس است و ما مستفيدان در غايت تعلّق و تدنّس، پس لا بدّ است از واسطه اى كه ذوجهتين باشد كه هم به حليۀ تجرّد آراسته باشد و هم به سرمايۀ تعلّق پيراسته باشد تا به جهت تجرّد - كه مناسب مَبدء است - استفاضۀ فيض نمايد و به جهت تعلّق كه مناسبت فى الجمله به ما دارد، افاده فرمايد و از او مستفيد گرديم.
و آن، واسطه هاديان راه نجات و خازنان گنجينۀ اولو العلم(1)درجات اند و تنبيه بر اين معنى است: «وَ اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اَللّٰهِ جَمِيعاً وَ لاٰ تَفَرَّقُوا» كه شما را قابليت آن نيست كه از مبدإ فيّاض، استفاضه توانيد نمود، چرا كه مناسبت بالكليه منتفى است. پس شما به حبل خدا كه ائمه هدايند، درآويزيد و چنگ زنيد تا راه به مقصود يابيد.
شيخ مفيد - رضوان اللّٰه عليه - روايت كرده از محمّد بن الحسن از على بن الحسين - صلوات اللّٰه عليهما - كه گفت: روزى رسول خدا در مسجد نشسته بود و اصحاب، چون نجوم بر جوانب آن حضرت قرار گرفته بودند. پيغمبر صلى الله عليه و آله به ايشان فرمود كه: «الحال، مردى خواهد آمد از اهل بهشت كه بپرسد از آنچه خواهد». على بن الحسين - صلوات اللّٰه عليهما - گويد: پس مردى درآمد، شبيه به مردم مصر و پيش آمد و بر رسول خدا سلام كرد و بعد از اداى شرط تحيّت، نشست و گفت:
يا رسول اللّٰه! شنيده ام كه حق تعالى مى گويد: «وَ اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اَللّٰهِ جَمِيعاً وَ لاٰ تَفَرَّقُوا».(2)
چه چيز است اين حبل كه خداى تعالى به چنگ زدن آن امر فرموده؟ على بن الحسين گويد: رسول خدا ساعتى به تأمّل، سر مبارك به زير افكند و به جانب
على بن ابى طالب عليه السلام اشاره كرد و گفت: «اين است حبل خدا؛ آن حبلى كه هر كه چنگ در او زند، در دنيا و آخرت به حليۀ سعادت تزيين يابد. على بن الحسين گفت كه: آن مرد برخاست و از پشت على بن ابى طالب عليه السلام درآمد و او را در برگرفت و مى گفت:
«اعْتَصَمْتُ بِحَبْلِ اللّٰهِ وَ حَبْلِ رَسُولِه» و آن گاه برخاست و از مسجد بيرون رفت.
مردى از اهل مسجد برخاست و گفت: يا رسول اللّٰه! چه مى فرمايى كه خود را به اين مرد رسانم و در خواهم تا براى من استغفار كند. رسول خدا گفت: چون به او رسى، او را به خود مهربان خواهى يافت. على بن الحسين - صلوات اللّٰه عليهما - گفت: پس آن شخص، خود را به [آن] مرد مصرى رسانيد و به او گفت: براى من استغفار كن. آن مرد گفت: آيا فهميدى آنچه رسول خدا به من گفت و آنچه من به عرض او رسانيدم؟ گفت: بلى. پس گفت: اگر به اين حبل متين - كه على بن ابى طالب است - تمسّك نمايى، تو را حق تعالى بيامرزد، و الّا از مغفرت الهى محروم خواهى بود.(1)
و نيز ابان بن تَغلِب روايت كرده از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام كه گفت: ماييم آن حبل خدايى كه حق تعالى فرمود: «دست در او زنيد و از او پراكنده مشويد.(2)
پس هر كه چنگ اطاعت در قرآن و در دامن متابعت دوازده امام عليهم السلام زند، بى شبهه و شك به حَبل خدا اعتصام نموده باشد، و آن كه به حبل الهى اعتصام نمود، در دنيا به خلعت سرافرازى و در آخرت، به تشريف رستگارى امتياز و افتخار يابد.
و مؤيّد اين معنى است خبرى كه در عيون اخبار الرضا آورده كه حمزة بن محمّد به اسناد طويل از امام رضا عليه السلام نقل كرده از پدران عالى مقدار او از اميرالمؤمنين عليهم السلام كه گفت رسول خدا: «مَنْ يُحِبُّ أَنْ يَرْكَبَ سَفينَةَ النَّجاةِ وَ يَتَمَسَّكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثقىٰ وَ [يَعْتَصِمَ] بِحَبْلِ
اللّٰهِ الْمَتينِ فَلْيُوال عَليّاً بَعْدي وَ لْيُعادِ عَدُوَّهُ وَ لْيَأتَمَّ بِالأئمةِ الْهُداةِ مِنْ وُلْدِهِ فَإنَّهُمْ خُلَفائي وَ أوْصِيائي وَ حُجَجِ اللّٰهِ عَلَى الْخَلْقِ بَعْدي وَ سادَةُ اُمَّتي وَ قادَة الأَتْقِياء إلىٰ الْجَنَّةِ حِزْبُهُمْ حِزبي وَ حزبي حِزبُ اللّٰهِ وَ حِزْبُ أعدائِهمْ حِزبُ الشَّيطانِ».(1)
هر كه دوست دارد اين كه سوار شود كشتى رستگارى را و چنگ در زند به دستاويز محكم و دست زند به ريسمان خدا كه به غايت استوار است، پس بايد كه دوست دارد على را بعد از من، و بايد دشمن دارد دشمن او را، و بايد اقتدا كند به امامانى كه راهنمايند از فرزندان او، پس به تحقيق كه ايشان، جانشينان من اند و اوصياى من اند و حجّت هاى خدايند بر مخلوقات بعد از من، و سروران امّت من اند و پيشواى پرهيزكاران اند به سوى بهشت. گروه ايشان، گروه من است، و گروه من، گروه خداست، و گروه دشمنان ايشان، گروه شيطان است.
و چرا چنين نباشد كه رغبت به صحبت اخيار، واجب است تا از بركات ايشان، منافع دنيا و آخرت به حصول رسد، و اجتناب از مجالست و مخالطت فجّار نيز واجب و لازم است تا از شومۀ ربط با ايشان، نتيجه هاى بد به ظهور نرسد.
الفت مفسدان و بدْفعلان *** مردمِ نيك را تباه كند
هر كه با ديگ همنشين گردد *** جامۀ خويش را سياه كند.
و اين معنى احتياج به دليل ندارد و مشاهد است كه ارباب فضل و كمال از قرب ناقص دلگير، بلكه از جان شيرين سير مى شوند. «إن أرَدْت أنْ تعَذّبَ عالماً فَاقْرَنْ مَعَهُ جاهلاً».
و باز مؤيّد اين معنى خبرى است كه حضرت رسول - صلّى اللّٰه عليه و آله و سلم - فرمود كه: خبر رفتن من از ميان شما نزديك آمد «و قد دعيت و يوشك أن اجيب(2)و انّي مخلّف فيكم الثقلين ما ان
تمسّكتم بها لن تضلّوا أبداً: كتاب اللّٰه و عترتي أهل بيتي، و انّ اللطيف الخبير أخبرني أنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض و قال اللّٰه تعالى «اَلَّذِينَ يَتَّبِعُونَ اَلرَّسُولَ اَلنَّبِيَّ اَلْأُمِّيَّ اَلَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي اَلتَّوْرٰاةِ وَ اَلْإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهٰاهُمْ عَنِ اَلْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ اَلطَّيِّبٰاتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ اَلْخَبٰائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ اَلْأَغْلاٰلَ اَلَّتِي كٰانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اِتَّبَعُوا اَلنُّورَ اَلَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ»(1).(2)
يعنى: و به تحقيق كه مرا بخواندند و نزديك شد اين كه اجابت كنم. و به تحقيق كه من مى گذارم در ميان شما دو چيز نفيسِ بزرگ كه دو خليفه اند كه اگر چنگ زنيد هر دو را، گمراه نشويد هرگز: كتاب خدا - كه قرآن است - و ذريّۀ من - كه اهل بيت من اند -، و به تحقيق كه خداى، مهربانى كنندۀ به بندگان دانا به همه احوال ايشان؛ خبر داد مرا كه اين دو از يكديگر جدا نشوند تا پيش من آيند و به من رسند بر حوض كوثر، و فرموده است خداى - عزّ شأنه -: آنان كه پيروى مى كنند اين پيغمبر را كه از امّ القرى است - كه مكّۀ معظّمه باشد - پيغمبرى كه مى يابند نام او را نوشته شده در تورات [موسى] و انجيل [حضرت عيسى]، از صفت او آن است كه امر به معروف كند و باز دارد از منكر، و حلال كند بر ايشان چيزهاى پاكيزه را، و حرام كند بر ايشان چيزهاى پليد را، و فرو نهد از ايشان، بار گران و تكاليف شاقّۀ بسيار را، و عهد گران كه در گردن ايشان بود. پس آن كسانى كه ايمان آوردند به او و حرمت داشتند، او را، و يارى كردند او را، و آنان كه پيروى كردند نورى را كه فرستاده شده است با او - كه على بن ابى طالب باشد - ايشان، رستگاران باشند و ظفريافتگان و دست زدگان به ثواب خدا.
اگر گويند: در حق نور گفت: «أَنْزَلَ معه» و اين به قرآن لايق باشد نه به حضرت امير، جواب از اين لفظ معه است كه فرمود با او فرو فرستادند، چنانچه حضرت
امير از آسمان مُنزَل نيست، حضرت رسول نيز از آسمان منزل نيست. پس آنچه مخالف در حق رسول گويد و انزال او موافق در حقّ على گويد و انزال او آنچه از زمين نجد به زمين غور آيد، او را «انزال» گويند و رسول را از زمين نجد به مكّه فرستادند و آن زمين از همۀ عالم، افراشته تر و رفيع تر است. براى آن عاليه اش خوانند، چون رسول صلى الله عليه و آله و سلم از اين زمين مبعوث شده و زمين بلند است آنچه جز آن است، نظر به آن غور است. حضرت امير نيز همين حكم دارد؛ زيرا كه اين هر دو از يك گروه و آشيانه اند و از يك قبيله و يك بطن اند و از يك زمين و شهرند؛ بلكه از يك خانه و يك نَسَب اند. از ميانۀ ايشان جز يك پدر مختلف نشود.
و ممكن است معنى اين باشد كه: «اُنْزِلَ مَعَهُ مِن أصْلابِ الطّاهِرينَ إلى أرْحٰامِ الطاهرات».
بيانش خبرى كه روايت كرده اند ثقات روات از حضرت رسول در آن بيمارى كه به لقاء الهى فايز گرديد، در بين آن روزى فرمود: «اُدعُوا إلَىَّ قَريني؛ قرين من را به [سوى] من خوانيد». عائشه گفت: پدرم را مى خواهد. رفتند و او را خواندند.(1)چون بيامد و بنشست، رسول خدا چون به او(2)نظر كرد، باز فرمود: «اُدعُوا إلَيَّ قَريني».
حفصه گفت: پدرم را مى خواهد، رفتند و او را خواندند.(3)چون نظر جناب پيغمبر به عمر افتاد باز فرمود: «اُدعُوا إلَيَّ قَريني». امّ سلمه گفت: «وَ اللّٰهِ مٰا عَنىٰ إلّا عَليّاً، به خدا [قسم كه] نخواهد، جز على را». رفتند جناب اميرالمؤمنين را آوردند و جماعتى از صحابه حاضر بودند. چون او را بديد، فرمود:
هٰذا قَريني في الدّنيا وَ الْآخِرَةِ، كٰانَ قَريني في ظَهْرِ آدَمَ وَ آدَمُ في الجَنَّةِ، وَ كانَ قَريني في ظهْرِ نُوحٍ و نوحٌ في السَّفينةِ، و كٰانَ قَريني في ظهْرِ إبْراهيمَ حينَ ألْقي في النّارِ، وَ هذا قَريني في ظهرِ
إسماعيلَ حينَ اضطَجَعَ لِلذبح. ثُمَّ لَمْ تَزَلْ تنتَقِلُ مِنْ أصْلاٰبِ الطّاهرينَ إلى أرحام الطّاهِراتِ إلىٰ أنْ صِرْنا إلى ظَهر عَبدِ الْمُطَّلِبِ. فَقَسم اللّٰهُ تَعالىٰ ذلِكَ النُّورَ وَ النُّطْفَةَ فَجَعَلَ نصفَه في عبدِ الله فَجِئتُ مِنْهُ مُحَمَّدٌ صلى الله عليه و آله و سلم وَ نِصفَهُ في أبي طالبٍ فَجاءَ مِنْهُ عَليٌّ عليه السلام».(1)
اين است قرين من در دنيا و در آخرت. اين بود قرين من در پشت آدم، در وقتى كه آدم عليه السلام در بهشت بود، و اين بود قرين من در پشت نوح، وقتى كه نوح در كشتى بود؛ و اين بود قرين من در صُلب ابراهيم [خليل]، هنگامى كه او را به آتش انداختند؛ و اين بود قرين من در پشت اسماعيل، هنگامى كه او را خوابانيدند براى كشتن.(2)پس آن گاه هميشه مى گرديديم در [صُلبها و] پشت هاى پاكان در ارحام طاهرات تا آن كه رسيديم به صلب عبد المطّلب. پس دو قسم كرد خداى تعالى آن نور و [آن] نطفه را.
پس قرار داد نصف او را در عبد الله. پس آمدم من از او به وجود - كه صلوات و بركات خدا بر او و بر اولاد امجاد او باد - و يك نيمه از آن نور و نطفه را در ابى طالب قرار داد.
پس آمد از او به وجود، [جناب] على عليه السلام.
آن گاه او را پيش خود خواند و با او سرّى بسيار گرفت و زبان در دهن او كرد.(3)
چون مرغ كه بچّه را دانه دهد، او را دانه مى داد. چون باز آمد، گفتند: «مٰا ذا عَهَدَ إليكَ».
[صحابه عرض كردند: يا اميرالمؤمنين! رسول با تو چه عهد فرمود؟]. آن جناب فرمود: «عَلَّمَني ألفَ بابٍ مِنَ الْعِلْمِ فَفَتَح مِنْ كُلِّ بابٍ ألفُ بابٍ آخَر، تعليم كرد مرا هزار در از علم، كه از هر در، گشوده مى شود هزار باب علم ديگر» و از اين وجه،(4)آن حضرت را «بطين» نامند.
«وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ».(5)آنان كه ايمان آوردند به رسول و تعظيم و توقير كردند و حرمت داشتند و يارى كردند و متابعت كردند آن نور را كه با او فرود آمد (يعنى
على بن ابى طالب عليه السلام عَلَى تفسير اهل البيت عليهم السلام) و روا باشد كه اين الفاظ، اگر چه ماضى است، به معنى مستقبل گيرند، يا معنى آن است كه: آنان كه به او ايمان آرند و او را حرمت دارند و يارى كنند و متابعت قرآن و امام كنند، ايشان رستگاران باشند.
و باز مؤيّد اين معنى است قوله تعالى: «فَآمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ اَلنُّورِ اَلَّذِي أَنْزَلْنٰا وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ».(1)يعنى: «ايمان آوريد به حق تعالى و رسول او و به آن نورى كه فرستاده ايم» و مراد از نور، ائمۀ معصومين - صلوات اللّٰه عليهم - اجمعين اند به دليل حديثى كه در كافى از ابى خالد الكابلى مروى است كه گفت: از حضرت امام محمّدباقر عليه السلام از اين آيه پرسيدم. فرمود: «اى ابى خالد! نور، امامان اند از آل محمد - صلوات اللّٰه عليهم أجمعين - و ايشان، و اللّٰه؛ نور خدايند در آسمان و زمين. اى ابا خالد! هر آينه نور امام در دل ها روشن تر است از آفتاب نورانى در روز. ايشان، و اللّٰه، روشن مى گردانند دل هاى مؤمنان را به هدايت، و محجوب مى دارد حق تعالى نور خود را از هر كه مى خواهد. پس دل هاى ايشان، سياه و تيره گردد. و اللّٰه، اى ابا خالد! دوست نمى دارد ما را و به راه ولايت ما هدايت نيابد بنده، تا حق تعالى دل او را از اَدناس ضلالت، مطهّر نگردانَد، و مطهّر نمى گرداند حق تعالى دل بنده را تا آن كه با ما قواعد اطاعت و تسليم مرعى دارد و با ما به صلح باشد، و چون با ما به صلح باشد، حق تعالى سالم گردانَد او را از عذاب در روز فَزَع اكبر، يعنى در روز قيامت.(2)
و باز، مؤيّد اين معنى است، قوله تعالى: «وَ مٰا يَسْتَوِي اَلْأَعْمىٰ وَ اَلْبَصِيرُ
وَ لاَ اَلظُّلُمٰاتُ وَ لاَ اَلنُّورُ * وَ لاَ اَلظِّلُّ وَ لاَ اَلْحَرُورُ * وَ مٰا يَسْتَوِي اَلْأَحْيٰاءُ وَ لاَ اَلْأَمْوٰاتُ».(1)يعنى: مساوى نيست نابينا و بينا. يعنى كسى كه در راه حق با بصيرت باشد يكى نيست با آن كه بر بينائى(2)باشد، و نه تاريكى و نه روشنايى، يعنى ظلمت [كفر] با ضياى حق، يكى نيست، و نه سايه و [نه] گرما. يعنى سايۀ بهشت با حرارت دوزخ، برابر نيست، و برابر نيستند زندگان و مردگان؛ يعنى مؤمنانى كه زندۀ جاودانى اند با كافران و عاصيان كه مردۀ دو جهانى اند، ميانشان مساوات نيست.
و از اين آيۀ شريفه نيز سِرّ آن كه لسان صباح را استعاره است از حضرت رسول، و رها كردن شب را از نظر اعتبار، كنايه از ملاعين ثلاثه، و اتقان صُنع فلك دين را در مقادير بروج اثنا عشر و افروختن ضياى حضرت رسول را به نور او با نور على بن ابى طالب، ظاهر مى تواند شد.
در طريقۀ عامّه از انس بن مالك از ابن عبّاس منقول است كه گفت: «اَعمى ابو جهل است، و بصير، اميرالمؤمنين عليه السلام است، و همچنين، ظلمات، عبارت از آن لعين، و نور، اشاره به آن سَرور ممالك يقين است، و ظل در آيه، سايۀ اميرالمؤمنين در بهشت است، و حرور، كنايه از دوزخ است براى ابى جهل. آن گاه همه را جمع كرد و گفت: «وَ مٰا يَسْتَوِي اَلْأَحْيٰاءُ وَ لاَ اَلْأَمْوٰاتُ»(3)و احياء، عبارت از على و حمزه و جعفر و حسن و حسين و فاطمه و خديجه اند، و اَموات كافران مكّه اند(4).
بدان كه انسان را چشمى است كه ادراك مى كند به سبب آن، نور محسوسى را كه از اجرام نيّره بر اجسام كثيفه واقع مى شود، و بينايى است كه آن را قوّۀ عاقله خوانند.
و شك نيست كه بصيرت، اقوى از بصر است، براى آن كه قوّۀ باصره، ادراك نفسِ خود نمى كند و ادراك ادراك خود نمى كند [و ادراك آلات خود نمى كند] كه آن چشم است. و قوّۀ عاقله، ادراك نفس خود و ادراكِ ادراك خود و ادراك آلات خود - كه قلب و دماغ است - مى كند، و بصر، ادراك كليّات نمى كند و بصيرت، ادراك كلّيات مى كند، و ادراك حسىّ سبب احساس ادراك ديگرى نمى شود، و ادراك عقلى، سبب ادراكات ديگر مى شود، و حسّ به سبب ورود كثرت محسوسات بر او مضطرب مى شود. مثلاً بعد از آواز سخت؛ آواز ضعيف را نمى شنود، و همچنين چشم، چيزهاى بسيار نزديك و بسيار دور را نمى بيند، و قوّۀ عاقله، به سبب كثرت توارد علوم، زياد مى شود، و همچنين قوّۀ عاقله، بعد از چهل سال زياد مى شود و قوّۀ حاسّه كم مى شود تا آن كه استدلال كرده اند بر بقاى قوّۀ عاقله بعد از خرابِ بدن.
و باز قوّۀ عاقله حالاتش مختلف نمى شود در قُرب و بُعد. پس ادراك مى كند مافوق عرش را تا تحت ثرا در لحظۀ واحده و ادراك خدا و صفات او - جلّ شأنه - مى كند با آن كه او - جل شأنه - منزّه است از قُرب و بُعد وجهت.
و نيز احساس نمى كند حسّ از اشيا، مگر امور ظاهره را، و عقل، متعرّض حقايق اشياء و اجزا و جزئيات و ذاتيات و عرضيّات و جنس و فصل و نوع و صنف و غير اينها از تقسيمات مى شود. و هرگاه روح باصره نور باشد، پس بصيرت كه به مراتب شتّى اشرف است، از او أولى است به اين كه نور باشد.
و باز هم چنان كه نور بصر، محتاج است به معيّنى از خارج [كه آفتاب يا چراغ باشد، نور بصيرت نيز محتاج است به معيّنى از خارج] كه دليل او، باشد و او پيغمبر و دوازده امام اند عليهم السلام، و ازاين جهت است كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را در جايى نور خواند كه «قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ»(1)و در جايى «سِرٰاجاً مُنِيراً»(2)و اميرالمؤمنين عليه السلام را نيز نور خواند كه «وَ اِتَّبَعُوا اَلنُّورَ اَلَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ»(3)و قرآن را نور خواند كه «وَ اَلنُّورِ
اَلَّذِي أَنْزَلْنٰا».(1)پس اجسام لطيفه، پيغمبر و دوازده امام در عالم اجسام و ارواح مطهرۀ ايشان در عالم ارواح، همچو آفتاب اند در عالم اجسام و ارواح.
و از اين است كه كمالات را «انوار» مى گويند و ملكات ذميمه را «ظلمات»، و شك نيست كه آفتاب و نور روحانى، افضل است از شمس جسمانى؛ زيرا كه آفتاب جسمانى را ابر مى پوشانَد و آفتاب روحانى را سماوات سبع، حاجب نمى تواند شد.
«إِلَيْهِ يَصْعَدُ اَلْكَلِمُ اَلطَّيِّبُ».(2)آفتاب [جسمانى] در شب، غروب مى كند و آفتاب روحانى، غايب نمى شود. إنَّ ناشِئَةَ اللّيلِ هيَ أشَدُّ وَطْأً وَ أقْوَمُ قيلاً.
«سُبْحٰانَ اَلَّذِي أَسْرىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلاً».(3)شمس، صداع مى آورد و او صعود مى كند.
آفتاب، رو را سياه مى كند. پيغمبر، سبب سفيدى روها مى شود. «يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ».(4)
آفتاب مى سوزاند؛ پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه، سبب نجات از احراق مى شوند آفتاب در قيامت به جهنّم(5)مى افتد؛ پيغمبر در بهشتِ عنبر سرشت، به پايه اى كه از او رفيع تر نباشد، جاى دارد. شمس منفعتش در دنياست و بس؛ ائمه، منفعتشان در دنيا و عقباست. آفتاب، سبب معرفت خلق است ائمۀ هدا، سبب معرفت خالق است.
آفتاب از براى فنا خلق شده و ائمۀ هدا از براى بقا. «ما خُلقتم للفناء، بل خُلقتم للبَقاء». آفتاب دنيا زوال تاريكى از خانه مى كند ائمۀ هدا، زوال ظلمت و معصيت و كفر از دل مى كنند. آفتاب به راه ها و مكان ها راه مى نمايد. ائمۀ هُدا، هدايت روح و قلب مى كنند و به شعشعۀ خورشيد مرحمت، ظلمتِ خطا را از صحايف احوال مجرمان نادم، محو مى فرمايند.
پس آفتاب روحانى و معنوى را با آفتاب صورى كى و كجا نسبت توان نمود كه همۀ مردمان را در دنيا و آخرت به مصباح هدايت به طريق نجاح و فلاح مى رسانند و به سرچشمۀ سِداد ارشاد مى فرمايند. پس تشبيه آن سروران به زبان صباح و اتقان صُنع فلك دين به ائمۀ معصومين، اينجا نيز به ظهور پيوست.
و اين كه اضائه و نور هدايت ايشان و دلالت اشعۀ اِشراق آن سروران است كه روشن گردانيده است آسمان ها و زمين را، و تدبير امور عباد به معرفت مبدأ و معاد كرده اند، پس مشبَّهٌ به، اقواست از مشبّه، و مردمان و انس و جان از مضايق مزالق و غوايت ضلالت به نور هدايت ايشان روشن اند. پس هر كه به مشاكلى تجلّيات دانش در آينۀ آفرينش عكس انوار جمال بينش مشاهده نمود، به رشحۀ دوستى و و لا و رايحۀ فايحۀ شناخت ائمه هُدا عليهم السلام متمسّك شد، بندۀ موحد و مؤمن متوحّد گرديد.
حاصل كتاب خدا و ائمه هدا، امان و پيمانى اند از عذاب [و عِقاب] الهى. اين هر دو، موضع اسرار الهى و متّصف به علوم نامتناهى اند؛ آمر به طاعات و بازدارنده از مناهى؛ ساكت اند به ظاهر و گويا به حَسَب دلالت و برهان باهر، يا ماسك است و فراگيرنده است. ازجمله دليل ها و حجّت هاى معرفت تو، عهد و پيمان قرآن و دوازده امام را به امر به عمل كردن و متابعت نمودن ايشان؛ زيرا كه خلائق را امر فرمود كه متمسّك به ايشان هر دو باشند كه كتاب خدا و ائمۀ هدايند كه دو ريسمان دين متين اند و دو قواعد دين مبين اند كه خلق به وسيلۀ ايشان و ترك جدايى از ايشان بر وجه امنيّت از حضيض جهل و قعر چاه ضلالت به اوج عزّت و هدايت ترقّى مى نمايند، و به معرفت ربوبيّت پى مى برند، و به درجات عاليه و مدارج متعاليه صاعد مى شوند؛ و درازى ايشان يا به اعتبار علوّ قدر است، يا به اعتبار عدم انقطاع ايشان است، ابداً، يا به اعتبار آن است كه مردمان به سبب اين دو حبل، راه به معرفت بارگاه ربوبيّت يافته اند و مقرّب درگاه احديّت گرديده اند.
و اشرفيّت و افضليّت آن، ظاهر است و احتياج به بيان ندارد كه دو قانون محكم اند و دو حجّت قاطع اند و دو نور ممتدّند و دو حبل سعادت اند كه يكى مستجمع جميع احكام منزله، و ديگرى مستجمع هدايت جميع پيغمبران مرسله اند.
هر كه دست يقين به حبل متين اين هر دو زد، از ظلمات كفر و جهالت رَست و به نور معرفت هدايت و ايمان و يقين رسد.
بدان كه فضيلت به دو سبب تحقّق مى تواند يافت و از اين دو سبب، تقدّم و سبقت به وجود مى آيد:
اوّل به علم كه از بركت آن، مطالب اخروى و [مآرب] دنيوى از پردۀ خفا جلوۀ ظهور مى يابد، و مقاصد دنيوى و اوامر و نواهى، صورت محصول مى پذيرد.
و شبهه اى نيست كه حضرت على با رسول خدا در علم يكى بود و آنچه آن سرور آفرينش دانستى، آن مظهر دانش و بينش دانستى و فرمودى(1): «أنَا مَدينَةُ الْعِلْمِ وَ عَليٌّ بابُها»(2)بر اين معنى، شاهدى است صادق و آيۀ مباهله بر اين مطلب، گواهى است ناطق.
و معلوم است كه رسول خدا از همه انبيا به همه جهت، بهتر بود و شاه ولايت به منزلۀ نفس آن سرور بود. پس در علم و ساير كمالات، از همه بيشتر باشد. و مؤيّد اين است حديثى كه كلينى از حمران بن اعين روايت كرده كه گفت: جبرئيل عليه السلام دو انار براى سيّد ابرار و رسول پروردگار آورد و آن جناب يكى را تناول فرمود و ديگرى را دو نصف كرد، نصفى را خود تناول فرمود و نصفى ديگر را به شاهِ ولايت خورانيد آن گاه رسول خدا فرمود: «اى برادر! هيچ مى دانى كه [اين] دو انار چيست؟». گفت:
نه. فرمود: «امّا انار، اوّل نبوّت بود و تو را در آن نصيبى نيست، و امّا انار دويم، عِلم است و تو با من شريكى راوى گويد، گفتم: أصلحك اللّٰه! شراكت على عليه السلام با پيغمبر چگونه بود؟ گفت: نياموخته بود حق تعالى - جلّ و علا - محمّد صلى الله عليه و آله و سلم را آن كه مأمور
ساخت او را(1)به تعليم آن علم به على عليه السلام.(2)پس هرچه سرور كائنات به آن علم و دانش داشت، سيّد اوصيا نيز به آن صفت، اطّلاع يافته بود.
و نيز در كلينى از محمّد بن مسلم چنين روايتى به اندك تغييرى منقول است(3).
و باز در كلينى به اسناد متّصل از ابى بصير منقول است كه گفت: به خدمت ابا عبد الله عليه السلام رفتم و گفتم: فداى تو گردم، از تو سؤالى دارم. اينجا كسى هست كه سؤال مرا شنَود و بر سؤال من اطّلاع يابد؟ گفت: آن گاه ابا عبد الله، پرده اى را كه در ميانۀ او و خانۀ ديگر بود، برداشت و در آنجا درآمد و گفت: يا ابا محمّد! بپرس از آنچه خواهى. گفتم: فداى تو گردم! شيعۀ تو خبر مى دهند كه رسول خدا آموخت على را بابى از علم كه از آن، هزار باب ديگر مفتوح مى شد. پس گفت آن حضرت عليه السلام:
يا ابا محمّد! آموخت رسول خدا على را هزار باب علم، كه از هر بابى هزار باب مفتوح مى شد. ابو بصير گويد كه گفتم: اين است به خدا قسم آن علمى كه اهل بيت به آن اختصاص دارند.
گويد كه آن حضرت، ساعتى ساكت شد و تأمل كرد و گفت: اين علم است و نيست آن علم. گفت: آن گاه آن حضرت عليه السلام گفت: يا ابا محمّد! نزد ماست «جامعه» و ايشان [يعنى مردمان] چه مى دانند كه جامعه چيست. ابو بصير گويد كه گفتم: جامعه چيست؟ گفت: صحيفه اى است طول آن هفت ذرع به ذراع رسول خدا صلى اللّٰه عليه و آله و سلّم و املاى آن حضرت است به لفظ مبارك خود و خطّ على به دست خود كه رسول صلى الله عليه و آله و سلم تقرير نمود و على عليه السلام به قلم سعادت، شيم تحرير فرمود، و در آن صحيفه است همۀ حلال ها و حرام ها و هر چيز كه مردمان را به آن احتياج باشد، حتى ارشى كه در خدش است، و دست مبارك بر من زد، پس فرمود كه: اذن مى دهى مرا يا ابا محمّد؟ ابو بصير گويد، گفتم: فداى تو گردم! من از توام. بكن آنچه خواهى. پس به
دست مبارك مرا بيفشرد و گفت: ارش اين، چنان كه گويا در غضب بود. گفتم: اين است به خدا قسم آن علم؟ فرمود: اين است هر آينه علم و نيست اين آن علم.
آن گاه ساعتى ساكت شد، گفت: نزد ماست «جِفر» و چه مى دانند ايشان كه جِفر چيست. گفت پس گفتم: چيست جفر؟ فرمود كه: ظرفى است از پوست كه در اوست علم انبيا و اوصيا و علماى ماضيه از بنى اسرائيل. ابو بصير گويد عرض كردم كه: اين است آن علم؟ فرمود: اين علم است و نيست اين آن علم.
آن گاه ساعتى سكوت اختيار كرد. پس فرمود: نزد ماست «مصحف فاطمه عليها السلام» و چه مى دانند ايشان كه مصحف فاطمه چيست. ابو بصير گويد عرض كردم: چيست مصحف فاطمه؟ آن جناب فرمود كه: اين، مصحفى است كه در اوست سه برابر [اين] قرآن شما و قسم به خدا كه نيست در آن مصحف از قرآن شما يك حرف. گويد ابو بصير كه گفتم: اين است به خدا قسم آن علم؟ فرمود: اين علم است و نيست آن علم.
پس آن گاه ساعتى ساكت شد. پس گفت: به تحقيق كه نزد ماست علم آنچه بود و علم به آنچه باشد تا قيامِ قيامت. ابو بصير گويد گفتم: فداى تو گردم! پس چه چيز است آن علم؟ حضرت عليه السلام فرمود: آنچه حادث مى شود به شب ها و به روزها، امرى بعد از امرى، و چيزى بعد از چيز ديگر تا روز قيامت؛ يعنى علم به تفصيل آنچه حادث شود تا به روز قيامت(1).
و تفسيرى به نظر رسيد كه اسعد اردبيلى، مسنداً از عبد الملك بن سليمان نقل كرده كه بود كه در ذخيرۀ حوارى عيسى عليه السلام مكتوبى پديد آمد كه در آن به قلم سريانى نوشته بودند و از تورات نقل كرده بودند كه: چون نزاع
1) . الكافى، ج 1، ص 238-240.
شد ميانۀ حضرت موسى عليه السلام و حضرت خضر عليه السلام در قصّۀ كشتى و غلام و جِدار و موسى به قوم خود برگشت، برادرش هارون سؤال كرد او را از آنچه از حضرت خضر شنيده و ديده بود از عجائب دريا موسى عليه السلام گفت: وقتى ما و خضر در كنار دريا بوديم كه مرغى پيش ما فرود آمد و قطره اى از آب به منقار خود برداشت و به جانب مشرق انداخت، و قطره اى ديگر بر گرفت و به طرف مغرب انداخت، و مرتبۀ سوم، قطره اى برگرفت و به آسمان انداخت. بار چهارم قطره اى برداشت و به جانب زمين افكند، و مرتبۀ پنجم، قطره اى برداشت و به دريا افكند. ما و خضر عليه السلام از اين حالت در حيرت افتاديم. از حضرت خضر پرسيدم، گفت: نمى دانم. ناگاه، صيّادى پيدا شد كه در دريا صيد مى كرد. به ما نگاه كرد و گفت: چيست شما را كه متفكّر شده ايد؟ آيا تفكّرِ شما از كار اين مرغ است؟ گفتم: تفكّر ما اين است گفت: من مرد صيّادم و علم دارم به اشارۀ اين مرغ و شما پيغمبرانيد و نمى دانيد؟ گفتيم: ما نمى دانيم مگر آنچه را خدا به ما تعليم داده.
پس گفت: اين، مرغى است در دريا كه «مسلم»(1)نام دارد، به جهت آن كه چون به آواز آيد. مسلم، مسلم(2)مى گويد و اشاره به انداختن آب از منقار خود به جانب مشرق و مغرب و زمين و آسمان و دريا آن است كه مى گويد: خواهد آمد در آخر الزمان، پيغمبرى كه بوده باشد علم اهل مشرق و مغرب و علم اهل آسمان و زمين پيش علم او مثل اين قطره اى كه در دريا انداخته شد، و به ارث خواهد رسيد علم او به ابن عمّش و وصى او، و نزد اين حال، نزاعى كه در ميان ما و خضر بود، تسكين يافت و هر يك به قلّت دانش خود اقرار كرديم، بعد از آن كه عجب مى آمد ما را به علم خود. آن گاه صيّاد غايب شد، دانستيم كه مَلَكى بود كه خداى تعالى فرستاده بود تا نقص دانش ما را به ما ظاهر سازد؛ چرا كه هر يك در دانش ادّعاى كمال مى كرديم(3)، و اين خبر در مصابيح القلوب نيز به اندك تغييرى مذكور است.
و در حديث آمده كه: ثُلث قرآن در شأن ائمۀ هدا وارد شده و ثلثى در مذمّت دشمنان ايشان است و ثلث ديگر، فرايض و احكام [دين مبين] است، و حضرت اميرالمؤمنين، مكرّر مى فرموده كه: منم كلام اللّٰه الناطق(1).
پس چون پادشاهان ممالك دين و يقين، ائمۀ معصومين - صلوات اللّٰه عليهم أجمعين و لعنة اللّٰه على أعدائهم ابد الآبدين - در علم و كمال از همه برتر باشند، به مضمون صدق مشحون «قُلْ هَلْ يَسْتَوِي اَلَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْلَمُونَ»(2)مرتبۀ آن برگزيدگان از ما سوى [اللّٰه]، افضل خواهد بود و عالم و جاهل، مساوى نباشند و مفضول را بر فاضل كى و كجا افضليت تواند بود، و مرجوح بر راجح، رجحان نتواند نمود، و اين معنى نزد مصنّفان، محتاج به بيان و موقوف به استدلال و برهان نيست.
دويم: به عمل كه موجب ادراك هر سعادت و كمال است و ميزان اعتبار، فرمانبردارى است و از محاسنِ كردار است كه به منازل ابرار توان رسيد و بى عمل، هيچ كمال به زيور قبول ازل نرسد؛ بلكه مقصود از آفرينش، جز بندگى و فرمانبردارى نتواند بود و اين معنى از كريمه «وَ مٰا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاّٰ لِيَعْبُدُونِ»(3)ظاهر و باهر است.
و اين نيز مبين [و معيّن] است كه بعد از پيغمبر آخر الزّمان هيچ فردى از افراد انسان به كثرت عبادت امير مؤمنان و پيشواى متّقيان نبود، مگر ائمه از ذريّۀ آن، و در حين عبادت، به مرتبه اى واصل درياى اخلاص شدى كه از ما سوى اللّٰه به نحوى ديده پوشيدى كه هنگام نماز از پاى مبارك آن نيكوخصال، زهرِ آلوده نصال بيرون آوردندى و او خبر نشدى.
و باز در اعلاى لِواى اسلام، بذل جهدى كه از آن سرور، مشهور و معروف است، از هيچ كس صورت ظهور نيافتى و پيوسته در كارزارها، خود را پروانه وار بر آتش قتال زدى و از محاربۀ دليران و شجاعان، هيچ انديشه به خاطر مبارك راه ندادى.
كفايت آن مِهتر سلسلۀ امامت در مهمّات، از آن اوضح است كه به مئونت بيان درجۀ عيان پذيرد، و به هيچ مقاتله، عنان همّت والا نهمت مصروف نساختى كه آفتاب فتح و ظفر از افق تتقْ اقبالِ اهل اسلام طالع نگرديدى، و فرس عزيمت به ميدان هيچ مطلبى در نهضت نياوردى كه به چوگان فطرت و كفايت، گوى مراد نرُبودى، و به هرچه توجّه نمودى، موافق مقصود به اتمام رساندى و موافق مطلوب فيصل پذير گردانيدى، و به رشدى كامل و فهمى شامل، سخن گفتى، و همه سيرت هاى حميده و طريق هاى پسنديده داشتى.
تاج بها بر سر دين، او نهاد *** قفل هوا از درِ دين، او گشاد
حق طلبان را به نظرهاى خاص *** داد ز انديشۀ باطل، خلاص.
و رسول خدا دربارۀ او فرمودى: «يا على! لَوْ وُضعَ ايمانُ الخلائقِ و أعمالُهُمْ في كَفَّةِ ميزانٍ وَ عَمَلُكَ يَوْمَ أُحُدٍ في الكَفَّةِ الأُخْرىٰ لَرجحَ عَمَلُكَ يَوْمَ أُحُدٍ عَلىٰ جَميعٍ مٰا عُمِل»(1).
يعنى: هرگاه نهاده شود ايمان و اعمال تمام خلائق در كفّۀ ترازويى و در كفّۀ ديگر، عمل على را بگذارند كه در روز جنگ اُحد به جا آورده بود، هر آينه، عمل على راجح آيد بر اعمال تمام خلق عالم از جن و بنو آدم؛ چه از انسان و چه حيوان.
و نيز [دربارۀ آن جناب] فرموده: «لَضَرْبَةُ عليٍّ يَومَ الأحْزاب خيرٌ مِنْ عِبٰادَةِ الثقَلينِ»(2)
[يعنى: ضربت على در روز جنگ احزاب بهتر است از عبادت جنّ و انس].
و مُؤيّد بر اين معنى است خبرى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «لَوِ اجْتَمَعَ النّٰاسُ عَلىٰ حُبِّ عَليّ بْنِ أبي طالِبٍ لَما خَلَقَ اللّٰهُ - عَزَّ وَ جَلَّ - النّارَ».(1)[هرگاه جمع مى شدند مردم جميعاً بر دوستى على بن ابى طالب و مخالفت در محبّت شاه ولايت نمى كردند، هر آينه حق تعالى آتش دوزخ را خلق نمى كرد].
و خبر: «حُبُّ عَليٍّ بَراءَةٌ مِنَ النّارِ»(2).
و خبر: «عِنْوانُ صَحيفَةِ الْمُؤمنِ، حُبُّ عليّ بن ابى طالبٍ»(3).
و خبر: «حُبُّ عَليِّ بنِ ابى طالبٍ حَسَنَةٌ لا يَضُرُّ مَعَهَا سَيِّئةٌ، وَ بُغْضُهُ سَيِّئَةٌ لا يَنْفَعُ بِهٰا حَسَنَةٌ»(4).
و خبر: «لا في السماء وَ لا فِى الأرضِ مُؤمِنٌ إلّا وَ يُحِبُّ عَليّاً حُبُّهُ فَرضٌ و بُغْضُهُ كُفرٌ»(5).
و سيّد اوصيا، در قنوت نماز وَتْر، لعن بر آن اشقيا را مداومت مى نموده و ورد خود ساخته بود و الحال، آن قنوت مشهور است به «دعاى صَنَمى قريش».
و در نهج البلاغة فرموده است: «اَللّٰهُمَّ إنّي اسْتعدِيكَ(6)عَلىٰ قُرَيشٍ فَاِنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوا رَحِمي وَ أكفَئوا إنائي وَ أجْمَعُوا عَلىٰ مُنٰازَعَتي حَقّاً كُنْتُ أوْلىٰ بِهِ مِنْ غَيْري وَ قَالوا ألٰا إنَّ في الحَقِّ أنْ تَأخُذَه و في الْحَقِّ أنْ تَمْنَعَهُ فَاصْبِرْ مَغْمُوماً أوْ مُتْ مُتَأسِّفاً فَنَظَرتُ فَإذا لَيْسَ لي رافِدٌ وَ لا ذابٌّ وَ لا
1) . الرسالة السعدية، ص 23؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج 3، ص 35؛ الفضائل، ابن شاذان، ص 112؛ عوالى اللئالى، ج 4، ص 86؛ بحار الأنوار، ج 29، ص 41 و 42 و ج 39، ص 248.
2) . مناقب ابن شهرآشوب، ج 3، ص 4؛ الصراط المستقيم، ج 2، ص 50؛ الأربعين القمى، ص 463؛ بحار الأنوار، ج 39، ص 258؛ نهج الايمان، ص 452؛ ينابيع المودة، ج 2، ص 75.
3) . المسترشد، ص 359؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج 2، ص 3؛ العمدة، ابن بطريق، ص 4؛ الفضائل، ابن شاذان، ص 114؛ بحار الأنوار، ج 27، ص 142؛ الجامع الصغير، ج 2، ص 182؛ كنز العمّال، ج 11، ص 601؛ تاريخ بغداد، ج 5، ص 177؛ تاريخ ابن عساكر، ج 5، ص 230.
4) . الفصول المهمة، ج 1، ص 377؛ بشارة المصطفى، ص 153؛ المناقب، الخوارزمى، ص 76 و..
5) . عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 1، ص 68؛ كنز العمّال، ج 11، ص 622.
6) . در برخى نسخه ها: استعينك.
مُسٰاعِدٌ إلّا أهْلَ بَيْتي فَضَنَنْتُ بِهِمْ عَن الْمُنيةِ فَاَغْضَيْتُ عَلى الْقَذىٰ وَ جَرَّعْتُ ريقي عَلَى الشَّجى وَ صَبَرْتُ مِنْ كَظْمِ الْغَيْظِ عَلىٰ أمْرٍ مِنَ الْعَلْقَمِ وَ آلم لِلْقَلْبِ مِنْ حز الشَّفارِ»(1).
يعنى: خداوندا! به درستى كه من يارى مى خواهم از تو بر قبيلۀ قريش؛ يعنى طلب مى كنم از جناب قهاريّت تو كه داد من از قريش پُرطيش بستانى و روزگار را بر ايشان سياه گردانى - از جهت آن كه ايشان بُريدند علاقۀ خويشى مرا و به رو افكندند ظرف آب مرا، يعنى منقلب ساختند و تغيير دادند خلافت و حكومت مرا، و اجماع كردند و فراهم آمدند بر جنگ كردنِ با من در حقّى كه بودم من سزاوارتر به آن از غير خود، و گفتند: به درستى كه در حقّ است اين كه بگيرى منصب خلافت را، و در حقّ است اين كه ممنوع شوى از او، يعنى اخذ خلافت، و منع آن را برابر مى دانستند و تميز حق از باطل نمى كردند.(2)پس شكيبايى كن در حالتى كه غمناك باشى، يا بمير در حالتى كه اندوه خورنده باشى. پس چون ديدم كه نيست مرا نصرت كننده اى و نه دفع كننده اى از شرّ اعدا، و نه يارى كننده اى، مگر جماعتى قليل از اهل بيت من، پس فرو بردم خشم خود را به سبب ايشان از مرگ، كه اندكْ مردمى بودند و كشته مى شدند. پس به هم نزديك آوردم پلك هاى چشمم را بر خاشاكى و جرعه جرعه؛ فرو بردم آب دهن خود را بر اندوه در گلو مانده؛ يعنى در مشقت بلا، مثل كسى بودم كه خاشاك در چشم او افتاده باشد، و صبر كردم از فرو خوردن خشم بر امرى كه بود تلخ تر از درخت عَلقَم، كه در نهايت، تلخى است و به درد آورنده تر مَر دل را از بُريدن كاردهاى بزرگ.
پس كذب ملعون على قوشچى ظاهر شد كه مى گويد در شرح تجريد كه:
شكايت امر خلافت از آن حضرت ظاهر نشد، و در خطبۀ مشهور به «شقشقيه» نيز آن حضرت در امر خلافت و امامت، شكايت و تظلّم نموده.
هر متأمّل صاحب انصاف و ادراك كه در اين كلام سوزناك تأمّل نمايد و طريق
تعصّب و تقليد بگذارد، به تحقيق و يقين دريابد كه ابو بكر و عمر و عثمان - عليهم اللّعنةُ و النيران - به سبب فراگرفتن خلافت، ايذا و جفا به آن سرور آل عبا رساندند و حقّ او را به قهر و ستم گرفتند. پس بنا بر قول خدا و رسول او، واجب اللعن اند.
«اَللّٰهُمَّ الْعَنْهُمْ لَعْناً وَبِيْلاً وَ عَذِّبْهُمْ عَذاباً أليماً».
بدان كه هر آيه كه در قرآن مجيد مُنبِئ از سعادتى و مُخبِر از كرامتى و مُشعِر بر نعمت و رحمتى است، مقصود اصلى از آن، وسايط آفرينش ما سوا و روابط آشنايى بندگان با خدا ائمۀ هدا - عليهم صلواتُ اللّٰه الملك العُلىٰ - اند و شيعيان ايشان اند و به نوعى از مناسبت، دالّ بر رفعت جاه و جلال و كنايه از عُلوّ رتبه و امتياز ايشان وقوع يافته، و همچنين هر آيه كه متضمّن شناعتى و منقَصَتى است، يا مُشعِر بر عذاب و عقوبتى است، كنايه از سوء حال و بدى مآل اعدا و مخالفان ايشان است. مثلاً عدل، اقرار به خدا و اعتقاد به نبوّت حضرت مصطفى و امامت ائمه هُداست، و هر صفت كمالى كه ملاحظه شود، البته راجع شود به ايشان، و هر صفت نقصى كه ملاحظه شود (مانند: ظلم و فسق و عصيان و جِبت و طاغوت و اَنصاب و اَزلام و رجس و نجس و ضلالت و جهالت و بَغى و فاحشه و بُهتان و قول زور و كِذب و بهتان و عمى و ليل و مَوت و خبيث) كنايه از آن ملاعين ثلاثه و متابعان ايشان اند و به ايشان راجع است.
و حضرت امام جعفر صادق - عليه سلام اللّٰه الخالق - فرموده است در حديث طولانى كه: «قرآن به صورت نيكويى در قيامت خواهد آمد و شفاعتِ حاملان خود خواهد كرد». راوى پرسيد كه: آيا قرآن سخن مى تواند گفت؟ حضرت تبسّم فرمود و فرمود: «خدا رحم كند شيعيان ما را كه آنچه از ما مى شنوند، تسليم مى كنند و اذعان مى نمايند». بعد از آن فرمود: «مى خواهى سخن قرآن را به تو بشنوانم؟». گفت: بلى.
فرمود كه: «چون نماز نهى مى كند، پس سخن مى گويد و فحشا و منكر مردى چندند و مائيم ذكر خدا و بزرگ تريم».(1)پس اگر آن حضرت و ائمه را «كلمة اللّٰه» و «نور اللّٰه» و «شهر اللّٰه» در بطن قرآن اطلاق كنند، مى تواند بود.
1) . نور الثقلين، ج 4، ص 161؛ الكافى، ج 2، ص 598؛ بحار الانوار، ج 7، ص 321 و...
و چنانچه متابعت ائمه، باعث حصول درجات دارَين و رفع درجات نشأتين است، متابعت ارباب ضلالت نيز مصدر غوايت و ضلال دنيوى و مُظهِر هلاكت و نكال اخروى است؛ چون كسى نه از راه دليل، بل از روى عميا و تقليد طريقۀ ارباب بدع و غلط پيش گيرد و ديدۀ ترصّد از امّت وسط باز پوشد، فردا كه كشفِ كار و هَتْكِ اَسْتار كنند، مُحِق از مُبطِل پيدا آيد، گناهكاران شرمنده و سرها در پيش افكنده، به مضمون صدق مشحون «وَ لَوْ تَرىٰ إِذِ اَلْمُجْرِمُونَ نٰاكِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ»(1)ايشان را به موقّف حساب درآرند، نه پاى گريز و نه راه ستيز، نه قدرت آن كه سرفراز كنند، و نه چشم آن كه ديده باز كنند، بر راست نگرند، انبيا را بينند و بر چپ نگرند، اوصيا را به نظر درآورند و از پيش، ملائكه را حاضر يابند؛ سررشته هاى معاذير و وسيله هاى مكر و تزوير از دست شده باشد، سرهاى ندامت به گريبان خجالت كشيده، دل به عقوبت و هلاكت نهند، قاضى آن را بينند كه رشوه نستاند و ديوانى كه طغيانى در او نرود و شاهدان ببينند كه ميل جايز ندارند، ترازويى بينند كه ميلى و ظلمى در او نباشد، گفتگويى كه در او غلط گنجايش نپذيرد و حسابى كه به سهو، آشنايى نيابد، و كتابتى كه هيچ سهو و نقصان در او نباشد نه قوّتى كه بر باطل اصرار ورزند، و نه قدرتى كه بر خطا اجتماع نمايند، بر چنين حالى انگشت تلهّف به دندان تأسّف گيرند و چون از همه جا سررشتۀ اميد را گسيخته يابند، در كمال وحشت به ذيل استشفاعِ امامانى كه در اين نشئه، خود را بر فتراك ولايت ايشان بسته بودند تشبُّث نمايند و بواعث اميد مغفرت و شفاعت پيشوايان خود را منحصر شناسند.
و هر فرقه را منتهاى مقصد اين باشد كه نامش در جريدۀ امام و مقتداشان مذكور شود تا رقوم عقوبت و نكال، از صفايح احوالشان محو پذيرد و در آن روز، هر قومى با رئيس خود كه اعتقاد را تزيين به ولايت و انقياد او داده بودند، نسبت دهند، بعضى را با خير الأنام و دوازده امام به عرصۀ محشر درآورند، و برخى را با خلفاى جور در
1) . سجده: 12.
آن وحشتكدۀ پُرحسرت، دعوت نمايند كه «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ».(1)
[حشر غلامان على با على *** نشر مريدان عمر با عمر].
رؤسا و مرءوسان را حاضر سازند و گويند برخيزند هر قوم و بخوانند امامشان را، پس شيعيان برخيزند [و جناب اميرالمؤمنين و ذرّيه طاهرين، او را ندا كنند. پس دوازده امام در سر دوستان حاضر آيند]، پس هر كه قدم بر منزل مخالفت ايشان گذاشته باشد و ديگرى را با او و يازده امام از ذريّۀ او تساوى داده باشد و سينۀ پركينۀ خود را به رقوم ايذا و اضرار و قتل و غصب حقوق ايشان پرداخته باشد و دعواى خلافت كرده باشد، مورد آيۀ كريمۀ «وَ قُلِ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شٰاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شٰاءَ فَلْيَكْفُرْ إِنّٰا أَعْتَدْنٰا لِلظّٰالِمِينَ نٰاراً أَحٰاطَ بِهِمْ سُرٰادِقُهٰا»(2)خواهد بود.
در كافى به اسناد متّصل از حضرت امام محمد باقر عليه السلام روايت است كه فرمود:
جبرئيل عليه السلام اين آيه را چنين آورد: «وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ في وِلايَةِ عَليٍّ فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكفُر إنّا اعتَدْنا لِلظالِمينَ لِآلِ مُحَمَّدٍ حَقَّهُمْ نٰاراً اَحٰاطَ بِهِمْ سُرادِقُها». يعنى: بگو اى محمّد به اهل خلاف كه آنچه آوردم براى شما در ولايت على بن ابى طالب عليه السلام، حقّ است و سخن راست و درست است. از پروردگار شما، هر كه خواهد ايمان آورد و هر كه خواهد، كافر شود. اكنون فاعل مختار است و خدا را حاجت به ايمان و كفران شما نيست(3).
[گر جملۀ كاينات كافر گردند *** بر دامن كبرياش ننشيند گَرد].
اگر اطاعت كنيد، به ثواب ابد سرافراز گرديد و اگر كُفران ورزيد، به عذاب نيران و آتش جاويدان گرفتار آييد كه ما مهيّا و آماده ساخته ايم براى ستمكاران حقوق آل محمّد آتشى را كه فراگيرد، ايشان را سراپرده هاى آن آتش.
پس فرداى قيامت، پيروان آن گمراهان، به زبان حسرت [و لسان حيرت] گويند: «يا وَيْلَتى لَيْتَني لَمْ أتَّخِذ فُلاناً خَليلاً وَ يا لَيتَ بَيْني وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشرِقَيْن»
و رجوع به دنيا را آرزو نمايند و ايشان را ميسّر نباشد و در هنگام يارى و در معرض هوادارى از هم بيزارى نمايند و آه و افسوس برآرند. پس بر شيعيان دوازده امام، لازم است كه بر بهترين نعمت هاى او - جلّ شأنه - كه محبت اهل بيت است، به سپاس و ستايش و شكر الهى قيام نمايند تا محبّت ايشان را زياده گردانَد.
اى كشيده به جهان خوان كَرَم *** حاضر خوان تو الوان نِعَم
نِعَم و شكر نعم هر دو ز توست *** نشود جز به تو اين كار، درست
به جمال نعمم بينا كن *** به سپاس نعمم گويا كن
روز و شب با نعمم همدم دار *** به سپاس نعمم خرّم دار.
الناصع: الخالص من كلّ شيء، و نصح: وَضَحَ و بَانَ.
و الحَسَب: الخُلق و حسبه دينه، و الحسب: الفعال الحسن للرّجل و لآبائه مأخوذ من الحساب إذا حسبوا مناقبهم و مآثر آبائه و حسبها.
و ذُرى الشيء بالضّم: اعاليه، الواحد ذَروة و ذُروة.
و كاهِل: ميانۀ دو شانه و دوش و بلندى كوه، و اكتهل النبات: إذا تم طوله و ظهر نوره، و الكهل من الرّجال الذى جاوز الثلاثين و قوله تعالى: «وَ يُكَلِّمُ اَلنّٰاسَ فِي اَلْمَهْدِ وَ كَهْلاً»(1)اراد انه يكلم الناس في المهد آيةً و يكلّمهم بالوحي و الرسالة، و فلان كاهل اهله أي: عمدتهم في المهمّات و سندهم في الملمّات، و قول النبي صلى الله عليه و آله: «هَلْ لَكَ في أهلِكَ مِنْ كاهلٍ» أي: هل لك في اهلك مَنْ يعتمدهُ للقيام بعَوْل مَنْ تخلّف مِن صِغار وُلدِك لئلا يضيعوا.
و اعبلتِ الشَجَرَةُ: طلع ورقُها، و الأعبل: حجارة بيض، و عبلة: أميَّةُ الصّغرى و هي حيّ مِنْ قريش، و قال الشّاعر: كأنما لأمتها الأعبل، يعنى: فى الحصانة كالحِجارة.
1) . آل عمران، آيۀ 46.
يعنى: خداوندا! رحمت كن بر آن كسى كه ظاهركنندۀ گوهر پاك خود و آباى عالى مقدار خود است. حال كونى كه در مرتبۀ بلندى داشته و معتمد بوده [باشد]، بزرگ تنان و اقوياى قوم قريش را، و بلاهايى كه نازل ايشان مى شده و كارهاى سختى كه عارض ايشان مى گرديده، رفع مى نموده و هميشه ملجأ و پناه بوده، و ايذا و آزارى كه از ايشان به آن گوهر پاك مى رسيده، منظور نمى فرموده و قيام به حال ايشان مى فرموده و ضايعشان نمى گذاشته.
يا خالص كنندۀ دين بود از هر شِرك و عيبى در بلندى زمان كهولت كه شكوفۀ رسالت آن درخت سعادت بخت، طلوع نمود و به آن سرور نزول وحى و رسالت شده، دعوت خلق نمود به دين خالص و يگانه پرستى.
يا ظاهركنندۀ مِهترى و بزرگى است در بلندى كوه هاى ضخيم. در مرتبۀ بسيار بلند كه تشبيه باشد رفعت مرتبۀ آن سرور به ذروۀ كاهل اعبل كه بلندى كوه ستبر سفيد يا ميانۀ دو شانۀ شخص بزرگ تن باشد، تشبيه معقول به محسوس.
يا صاحب حَسَب پاكيزه بوده، حال كونى كه در بلندى كوه ضخيم بوده [باشد] يا دوش ستبر، به اين معنى كه هيچ كس، دسترس به آن مرتبۀ رفيعه نداشته و تزلزل به او راه نيافته، و از سلسله اى بوده كه از همه بزرگ تر و بلندتر و شريف تر بوده كه اصل طيّب آن حضرت از بهترين و عزيزترين اصل ها و نَسَب ها بوده، و مادّۀ طاهرى بوده كه خداى - عزّ و جلّ - او را برگزيده از معدن هاى بلند و آن درخت سعادت بخت را مستعد رسالت ساخته كه استعاره باشد از پدران عالى مقدار و امّهات عصمت و عظمت تبار آن حضرت كه اصلاب طيّبين آباى كِرام آن حضرت و ارحام طاهرات امّهات آن أعلىٰ مقام از ناپاكى كفر و شرك، و از لَوث فُجور منزّه و مبرّا بوده اند، و حين نزول الوحى و الرّساله، بر خلائق خلوص نَسَبِ آن حضرت از هر شين و عيب، معلوم شده.
بدان كه پدران و مادران آن سرور تا به حضرت آدم و حوّا، هميشه مؤمنان بوده اند، به دليل عقلى و نقلى:
امّا دليل عقلى: آن است كه، العياذ باللّٰه، اگر چنين نباشد، سبب نفرت طبايع باشد
از اين كه خلق، اجابتِ دعوتشان كنند و قبول قولشان نمايند و امتثال اوامرشان كنند، و هرگاه دعوت كنند كافران و فاسقان را به ايمان و اسلام، و كفر و فسق در ايشان باشد، كُفّار و فُسّاق عيبشان كنند و گويند: كفر و فسق و عيب در شما و نَسَب شما حاصل است.
ديگر آن كه حق تعالى، كافران و مشركان را نجس خوانده و ايشان را از براى پاك كردن پليدان فرستاده. پس بايد ناپاك زاده نباشند و كفر در ايشان نباشد و دنائتِ نَسَب نيز نداشته باشند و معصوم باشند.
پس خلفاى جور كه ابا بكر و عمر و عثمان و متابعان ايشان و بنى اميّه و خلفاى عباسيّه اند، به اين دليل نيز ثابت شد كه لايق امامت و خلافت نيستند كه در مبدإ؛ فطرت كفر در بعضى از ايشان بود، و تا حين الموت متّصف به صفت كفر و نفاق و ظلم و فجور و عصيان بودند، مع ذلك، دنائت نَسَب عُمَر از آن شهرتش زياده است كه احتياج به بيان داشته باشد. پس لياقت امامت و خلافت به هيچ وجه من الوجوه نداشتند.
و امّا دليل نقلى: قوله تعالى: «وَ تَقَلُّبَكَ فِي اَلسّٰاجِدِينَ»(1)كه بر سبيل منّت و تعداد نعمت بر آن حضرت گفت كه: من تو را در پشت ساجدان مى گردانيدم. اگر ساجدان اصنام باشند، اين نعمت و منّت نباشد، بلكه منقصت باشد.
دليل ديگر بر اين مطلب، اجماع طائفۀ محقّه است و اجماع ايشان، حجّت است، لِكَون المَعصوم فيهم، و آنچه وجه حجّت اجماع است، دخول معصوم است در ايشان، چنانچه بيانش در كتب اصول فقه مشروح است. پس پيغمبران و امامان، البته معصومان اند.
ديگر اخبار متواتر آمده از رسول خدا مى فرموده: «نَقَلَني [اللّٰه] مِنْ أصْلابِ الطّاهِرينَ إلَى أَرْحامِ الطّاهِراتِ لم يُدَنسني بدنسِ الجاهِليّةِ»(2). اگر فرضاً ميان ايشان كافرى بود، او را به طاهر وصف نشايستى كردن كه كافران، نجس اند و طاهر نيستند، و اخبار در اين باب، بسيار است و ادلّه همين قدرى كه مذكور شد، كافى است، و دوازده امام نيز به ادلّۀ مذكوره ثابت شد كه پاكان اند؛ زيرا كه از يك نَسَب و اَصل اند.
ثابت: ايستادن و استوار بودن.
و زحاليف: جمع زُحلوفه بضم زا به معنى مواضع لغزنده.
و زمن: جمع زمان و زمان، امر منتزع از بقاى واجب يا مقدار حركت فلك.
يعنى: خداوند، رحمت فرست بر آن كسى كه استوار و ثابت بود. قدم عقل كامل او در جاهاى لغزنده هاى اقدام عقول در زمان هاى اوّل كه عبارت از اوّل فطرت بوده باشد، يعنى قبل الاسلام كه در آن زمان ها نيز بر يگانه پرستى استوار بود و در عالم ذرّ و پيش از همۀ مخلوقات هم به تسبيح مشغول بود و هرگز از جادّۀ خداپرستى انحراف نداشت.
يا خداوندا! تعظيم كن بر آن كسى كه ثابت بود بر قواعد ايمان و زوال شركت، و عصيان مى نمود بر مكان هاى سراشيب لغزنده در زمان هاى اول كه زمان جاهليت باشد، كنايه از اين معنى كه ثباتِ قدم در هنگامى ورزيده بود كه خلق، به سر در آمده بودند و در ضلالت كفر و جهالت شرك بودند و آن هنگام، نزول وحى و رسالت بر آن حضرت نشده بود و زمان انقطاع وحى بود و كتاب آسمانى نبود و خلائق، ايمان نياورده بودند، از ثبات قدوم هدايت، لزوم آن سرور جميع شرايط ايمان كمال گرفت و وجود اهليّت پذيرفت و يگانه پرستى و خداشناسى را بر همۀ اديان باطله غالب گردانيد.
اهل بيت، فرزندان رسول است و مراد ائمۀ معصومين -- عليهم السلام اند و عموم و شمول او بر اتباع و اصحاب در كمال بُعد است و كريمۀ «إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»،(1)دليل بر عدم شمول و عموم است، و اوصاف مذكوره نيز دالّ بر عدم عموم است.
و اصل آل، اهل بوده، هاء را بدل به الف كردند، [آل شد].
أخيار: جمع خير است.
و أبرار: جمع برّ، و البرّ، خلاف العقوق و نيكويى و طاعت.
1) . احزاب، آيۀ 33.
مصطفى: برگزيده، و مصطفين، جمع مصطفى، مانند أدْنَيْنَ و اَقْصَيْنَ كه جمع اَدْنىٰ و اَقْصىٰ است.
يعنى: خداوندا! رحمت و تعظيم كن بر آل آن حضرت كه دوازده امام اند و پاكان اند از پليدى. جميع گناهان صغيره و كبيره، از اوّل عمر تا نهايت آن كه بهترين مخلوقات اند و برگزيدگان اند به هدايت و ارشاد نيكوكارترين همۀ بندگانند به عبادت و بندگى پروردگار.
فتح: گشودن.
مصاريع: جمع مصراع و مصراع در.
مفاتيح: جمع مفتاح و مفتاح كليد.
فلاح: نجات و فيروزى و بقاى عمر.
بدان كه بندگان را سه چيز است: دل و نَفس و روح. دل، طالب معرفت و ايمان است و نفس، طالب رزق و احسان [است] و روح، طالب عفو و غفران. فقرۀ شريفه جامع آن سه چيز است يعنى: بگشاى خداوندا از براى انتقاع ما درهاى بستگى هاى صباح را به كليدهاى رحمت و معرفت و ايمان و رزق و احسان و عفو و غفران و فيروزى و رستگارى از آتش جهنّم و نيران، يا [آن كه] مصاريع صباح، كنايه از فتح ابواب هدايت است كه رحمت و فلاح، مشعر است بر آن.
و كنايه نيز مى تواند بود از فتح ابواب آسمان كه هفت در است از براى انتفاع بندگان: يكى درِ باران، دوم درِ روزى، سيّم در تدبير، چهارم درِ فرود آمدن ملائكه و روح، پنجم دَر بالا رفتن اعمال عباد، ششم درِ فرود آمدن ملائكه به بشارت، هفتم دَرِ رحمت است.
و باز ظاهر شد بُطلان قول فلاسفه كه مى گويند: آسمان، قابل خرق و التيام نيست تا خلائق در جميع احوال، اميدوار به رحمت و حفظ آفريدگار بوده، مأيوس از فضل
رحمت و نعمت هاى او نباشند و در نعمت و عافيت و رخا، و در شدّت و مصيبت و بلا، بر حَسَب مدّعا بعد از قيام به مراسم نماز و لوازم نياز، دست دعا به درگاه بى نياز برآورند كه به اجابت، قرين گردد.
يا فتح ابواب آسمان كنايه است از دخول بهشت جاودان بر سبيل عموم به تخصيص ادلّۀ عقليه كه دالّ است بر اين كه مؤمن را بر ايمان ثواب [اَبد] باشد و احباط باطل است، پس لا محاله بايد ما را به ثواب ايمان به بهشت برد و از آتش جهنّم رستگارى دهد.
يعنى: و بپوشان مرا، بارخدايا، از بهترين خلعت ها و جامه هاى راه نمودن و توفيق دادن و شايستگى كه اداى واجبات و حقوق ناس بكنم و اوامر را به عمل آورده، ترك مناهى بكنم. پس لُبس خلعت هاى هدايت لازم دارد، خلع امراض عقايد باطله و اعتقادات فاسده را، و ممكن است مراد از صلاح، توبه باشد بدليل قوله تعالى: «وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صٰالِحِينَ»(1)أي: تائبين يعنى: بپوشان، بارخدايا، مرا بهترين خلعت هاى توبه و انابه را.
و فقرۀ شريفه، دليل است بر اين كه هدايت از دو وجه است: يكى طلب معرفت و عبادت، دويم طلب توبه. پس هر دو را طلب نموده و اين، متضمّن است تحصيل جميع خيرات را و دفع تمام مضرات را.
غَرَس: درخت نشاندن.
شِرب: بهره و انتفاع يافتن از آب و آشاميدن.
جِنان: دل، و قلب را به جهت آن جِنان گويند كه در سينه مستور است، و اضافۀ شُرب به جِنان، بيانى است.
1) . يوسف، آيۀ 9.
ينابيع: جمع ينبوع است، به معنى چشمه.
بر اين تقدير، مراد از غرس، استحكامى است كه لازمۀ درخت نشاندن است.
و خشوع: فروتنى و زارى نمودن است، و خشوع در بدن و بصر و صوت مى باشد، و درخت، فروتنى استعاره مصرّحه است و غرس، ترشيح الاستعاره.
و احتمال مى رود كه بناى كلام بر تشبيه باشد. يعنى: بنشان خداوندا از براى بزرگى كه تو راست در زمين، آبشخور دل من، چشمه هاى فروتنى و شكستگى را.
مورد اين فقرۀ شريفه، خضوع و خشوع است و متضمن تسليم و تفويض امور به خداى - عزّ و جلّ - يعنى: شجرۀ خضوع و خشوع را در دل من سبز گردان كه هميشه خاضع و خاشع عظمت تو باشم، و توكّل بر جناب تو داشته باشم و غير را لا يعطى و لا يمنع و لا يضر و لا ينفع دانم.
و در بعضى نُسَخ
واقع است.
غزر: فرو بردن است.
و تِرب به كسر تاء: خاك.
و مراد از حيات، روح است كه حيات به او متعلّق است.
و ينابيع: جمع نبع است، و نبع، درختى است كه كمان از او سازند كه كنايه از نهايتِ مرتبۀ خضوع باشد.
يعنى: فرو بر و بكار، بارخدايا، در خاك وجود و روح من، درخت هاى خميدۀ فروتنى و انكسار را.
جَرى له الشيء و دَرَّ له: به معنى دام، و به معنى ريختن و روان كردن نيز آمده.
هيبت: ترسناكى.
آماق: جمع موق، به معنى گوشۀ(1)چشم كه به طرف بينى واقع است.
و ذرفات: جمع ذرف به معنى سيل، و اضافۀ ذرفات به دموع، اضافۀ صفت به موصوف است، و در بعضى نسخ، «زفرات» واقع است كه جمع «زفره» باشد و زفره از سينه نَفَسِ دردناك كشيدن است.
و بر اين تقدير اجرا ظاهر نيست و محتاج است به تكلّفى؛ يعنى: جارى گردان، بارخدايا، به جهت ترسناكى كه مرا هست از تو، از گوشه هاى چشم من سيل هاى اشك ها را يا قطرات اشك ها را، يا چون كسى خوف كند و از كسى ترسد، گريه در گلوى او مى پيچد و بيرون نمى آيد و نَفَسِ دردناك مى كشد. پس ممكن است [كه] معنى اين باشد كه: روان گردان يا ريزان گردان از جهت مخافتى كه مراست از تو از گوشه هاى چشم من گريه هاى در گلو پيچيده را كه نفس هاى دردناك از آن مُشعِر است، يا اشك هاى صدادار و گريه هاى آوازدار دارد.
ادّب أي: أصلح، و در بعضى نسخ به ذال مجمعه واقع گرديده است به معنى: اطرد و امنع.
و النزق: الخفة و الطيش، و نزق الفرس كنصر نزا اي: وثب.
و الخرق: ضدّ الرّفق.
و ازمّة: جمع زمام، و زمام: مهار شتر.
و القنوع: بفتح القاف: القناعة، و بضمها: السّؤال.
يعنى: شايسته و درست گردان، خداوندا، خفّت مزاج و سبك بارى و بدخويى و سركشى خوى بد را از من به مهارهاى قناعت كردن. تشبيه نموده نفس را به شتر سركش بدخويى، و سؤال تذلّل و خوارى و انقياد و تأديب نفس نموده كه به منزلۀ مهار است.
بدان كه از قناعت كردن و به اندكْ بضاعت، راضى شدن، غنا و تفوّق بر خلق خدا
1) . خ ب: كنج.
به هم مى رسد. از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام از آيۀ كريمۀ «فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً»(1)سؤال كردند، حضرت عليه السلام فرمود: «يعنى بايد زندگانى دهيم بندۀ صالح را در دنيا، زندگانى خوب و پاكيزه». پس حضرت در جواب سائل فرمود: «هي الْقَناعَةُ»(2)يعنى حيات طيّبه قناعت است و اكتفا نمودن به اندكْ بضاعت.
يا دفع كن، خداوندا، سفاهت و اضطراب احتياج و بدى فقر را كه از خوى بد من ناشى است به مهارهاى قناعت، كه سؤال از كسى نكنم و مالك نفْس خود باشم و صبر نمايم و آبروى خود را ضايع نسازم كه سبب خوارى و بى اعتبارى من گردد.
و اين معنى ظاهر است؛ زيرا كه استغناى قناعت، فقرا را به صدر تمكّن رسانَد و تكاپوى حرص توانگران را در صف نعال نشانَد. پس در همه حال از فقر و غنا و صحّت و مرض و ضيق و سِعَت، توكّل بر جناب تو داشته باشم و خلق را لا يضرّ و لا يعطى و لا ينفع و لا يمنع دانم و در اين صورت، تشبيه قناعت به زمام شتر، بالكنايه است و زمام، ترشيح تشبيه است.
يعنى: اى خداى من! اگر پيشى نگرفته بود به من بخشش ها و نعمت هايى كه از فضل كَرَم توست، در حالتى كه با نيكويى تأييد و هدايت توست، به طريق تفكّر در آثار قدرت و انوار عظمت و اقسام نعمت و انواع رحمت.
فقرۀ شريفه، دليل است بر سبقت رحمت و تجاوز از معصيت و عفو از گناهان و تأخير عقوبت، و رفيق اين طريق، توفيق است. به هر كه عطا فرمود، عزيزِ دوجهان شد و از هر كه باز گرفت، مخذول دوجهان گشت، و اين توفيق اِلقاى معرفت و هدايت است به دل ها، و دل ها در قبضۀ تصرّف خداوند يكتاست. به هر كه عطا فرمود و كشف غطا از او شد، از حجاب حرمان به شهود لقا و نور ايمان، فايز گرديد.
سلوك: راه رفتن و در بردن چيزى در چيزى، كقوله تعالى: «اُسْلُكْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ».(1)
يعنى: پس كه باشد راه نمايندۀ من و دربرنده و داخل كنندۀ من در روشن ترين راهى به سوى معرفت ذات و صفات و آلا و نعما و شرايع و احكام دين تو كه راه شريعت حضرت مصطفى و ائمۀ هدا باشد. پس ادلّه و براهين به حدّى رسانيده اى و بر وجهى نموده اى كه سبب معرفت و موجب علم من شده، كه گويا معلوم را به رأى العين مى بينم.
و در اين فقرۀ شريفه، هدايت و توفيق و ارشاد و اعتماد [و سؤال و دعا] و التجا و ابتهال مودّع است؛ و چون بنده را سه حالت است: حالتى كه گذشته است، و حالتى كه در آن است، و حالتى كه خاتمۀ كار است، و نسبت او با حالت گذشته و حالتى كه در آن است، احتياج او به ايجاد و ابقاست، و در حالتى كه در آن است، احتياج او به حفظ و رزق و احسان است و در خاتمه، احتياج او به عفو و غفران است.
پس اين دو فقرۀ شريفه، شامل همه هست كه اوّلاً ايجاد فرموده و بقا داده و نِعَم بى پايان در حال حيات مهيّا فرموده، و هدايت و معرفت و توفيق داده، و چون داخل در دين و راه شريعت حضرت مصطفى و ائمه هُدا فرموده، پس از كمال رحمت و عفو و كَرَم، قبول توبه خواهد فرمود و از معاصى خواهد گذشت و داخل روضۀ رضوان و بهشت جاويدان خواهد فرمود.
اسلام: به خوارى واگذاشتن.
أناة: به معنى حلم و سكون و تأنّى و مدارا و صبر و تأخير عقوبت آمده.
قائد: كشنده.
أمَل: اميد و آرزوها كه نفسْ آراسته و خواسته از هواهاى نفسانى و قرار داده،
1) . قصص، آيۀ 32.
و قائد: كنايه از نَفْسِ اَمّاره است و هر كه زمام اختيار به يد اقتدار نفس امّاره داد، خذلان يافت، به دليل قوله تعالى: «وَ مٰا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّي».(1)
يعنى: و پاك نمى كنم نفس خود را؛ يعنى نمى گويم كه نفس من از ميل به آرزوها [معُرّا] و مُبرّاست. به درستى كه نفس، هر آينه، فرماينده است به بدى و معصيت، مگر آن را كه ببخشد پروردگار من كه از فرمان نفس بر امان باشد و قصد بد به فعل نياورد و او را به عصمت، هدايت دهد.
مقيل: عفوكننده.
و عثرات: جمع عثر، به معنى لغزش و موافقت هواى نفس.
و كبوات: جمع كبوت، به معنى به سر در آمدن و حِدَّت نفس.
و هوى: به معنى قوّتى است قائمه به آدمى كه او را نفس امّاره گويند كه آدمى را راغب به لذّات حسيّه از شهوانيه و غَضَبيّه مى سازد، مخالف آنچه قوّۀ عاقله - كه به نفس ناطقه قائم است - اقتضا مى كند.
يعنى: پس كيست عفوكنندۀ جرايم [و مآثم] و لغزش ها و آمرزندۀ مهلكات و گناهان من از سر به در آمدن هاى هوا و هوس؛ چون كسى كه در مكانى باشد، وقتى كه لغزيد، دور مى شود از آن مكان. پس به سبب ارتكاب گناهان، دور خواهد شد از درگاه حق، و اضافۀ كبوات به هوا، بيانى خواهد بود؛ يعنى: پس كيست كه در تواند گذشت [از] گناهانى كه من مرتكب شده ام و از من صدور يافته از به سر درآمدن ها و افتادن هايى كه آنها همه هلاكت است.
اين دو فقرۀ شريفه، تعليم امّت است، و الّا ائمه عليهم السلام معصومان اند از گناهان صغيره و كبيره از اوّل عمر تا آخر عمر، يا كسر نفس و انقطاع از ما سوا و توجّه به جانب مولاست، و نيز كيفيت سير سعدا و سبب نجات و رفع درجات و قبول توبه و اميد عفو و رحمت در اين دو فقرۀ شريفه مندرج است.
1) . يوسف، آيۀ 53.
محاربه: با يكديگر نزاع كردن است و حرب نمودن، و اينجا مراد از نفْس، يا نفس ناطقه يا نفس مطمئنّه است؛ يعنى: و اگر فرو گذارَد و خوار گردانَد يارى كردن تو نزد كارزار نفس با شيطان، كه نفس ناطقه غالب بر شيطان نشود؛ و العياذ باللّٰه؛ شيطان غلبه كند.
فقرۀ شريفه، مُشعِر است بر اين كه گمراهى از دو وجه به هم مى رسد: از نفس و شيطان، مرا از شرّ هر دو نگاهدارى كن، و بر سبيل تعداد نعمت است و مورد آن، مورد منّت مُشعِر بر عدم اصرار بر مناهى و توجّه به ملاهى كه سبب عذاب و سخط الهى است.
و دليل است بر بطلان قول اشاعره كه اسناد قبايح و ضلالات و فعل بنده را به خدا مى دهند. پس سياق فقرۀ شريفه و تتمّۀ آن منبّه است بر اين كه ارتكاب قبايح و ضلالات به قدرت بنده است و از هواهاى نفسانى حادث است.
وكل: باز گذاشت كار است و وكيل، آن است كه كار به او گذاشته شود.
و نَصَب: رنج و تعب است.
و حرمان: نااميدى است.
و در بعضى نسخ، «وَكَّلْتَني» واقع شده يعنى: به تحقيق واگذاشته خواهد بود مرا، فروگذاشتِ تو به سوى جا و جهت بى بهره بودن و نااميدى كه دورى است از بركات رحمت تو. مع هذا، رحمت تو به حُسن توفيق، شامل حال من گرديده و مرا به اوضح طريق، راه نموده و تسليم قائد امل و منى نساخته اى و خوار نفس و شيطان نساخته اى، و از فضل و رحمت خود، محروم و نااميد نگردانيده اى، و چون هميشه مرحمت فرموده اى، اِقالۀ عثرات من نيز خواهى فرمود كه در وعدۀ تو خُلفى
نمى رود، و اين همه نظر به من، تفضّلاتى است زايده بر لطف و هدايت.
و دليل است بر بطلان قول مجبّره كه مى گويند: خالق و فاعل و مُنشى هر كفر و ضلالت و فضايح و قبايح، خداى تعالى است، تَعَالَى اللّٰهُ عَمَّا يَقُولُ المُلحِدُونَ عُلُوّاً كبيراً، و قدرت موجبه است و ارادۀ موجب مراد است و قدرت مع الفعل، خدا آفريند، و چون بنده محلّ فعل است، اگر خواهد به خراباتش بَرَد، و اگر خواهد به صومعه، و اگر خواهد به بتخانه، و اگر خواهد به كعبه، و بنده را هيچ مشيّت نيست.
آن گاه، فرداى قيامت بر اين مناقشه و محاسبه و مؤاخذه كند، و العياذ باللّٰه، در اين صورت، بنده را حجّت بر خدا باشد و خدا را بر بنده، هيچ حجّت نباشد.
اينجا رؤيت به معنى عِلم است.
و اِتيان: آمدن.
و آمال: جمع اَمَل و اَمَل، آرزو [باشد] و در صورت، استفهام است و در معنى، براى تقرير، و يا استفهام از براى تحقير طلب امان است، نظر به احسان خداوند متعال، اگر چه نظر به داعى عظيم است. يعنى: آرزوهاى من، نظر به احسان تو، قدرى و وَقْعى ندارد، و بر تو ظاهر است و علم تو محيط است به آنها عطا كن آنها را.
يا [آن كه] استفهام بر سبيل استحضار غير مُدركات است، نظر به مُدركات، و ممكن است استفهامِ انكارى باشد.
و در صورت اوّل، معنى اين خواهد بود كه: اى خداى من! البته مى دانى كه نيست آمدن به سوى درگاه عطاى تو، مگر از جهت حصول آرزوها.
أم: يقع موضع بل كما فى قوله تعالى: [«أَمْ يَقُولُونَ شٰاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ اَلْمَنُونِ»(1)
1) . طور، آيۀ 30.
أي: بل يقولون، و قال سيبويه: أم بمعنى الاستفهام لقوله تعالى:] «أَمْ تُرِيدُونَ أَنْ تَسْئَلُوا رَسُولَكُمْ»(1)أي: أ تريدون، يا ام متّصله است، چون قبل از او همزۀ استفهام واقع شده.
و در بعض نسخ، بدل عَلِقْتُ، «عَقَلْتُ» واقع شده، و عقل به معنى بندِ گردن است و عاقل را از آن اخذ كرده اند؛ زيرا كه خود را از ارتكاب قبيح و ناشايست، بند مى كند و باز مى دارد.
و معنى اسباب و حَبل گذشت؛ يعنى: بلكه درآويخته ام يا بند كرده ام به راه هاى ريسمان هاى محكم تو كه در نهايتِ احكام است و موصِل است به مطالب و آرزوها، مگر هنگامى كه دور گردانيده مرا گناهان من از خانۀ وِصال كه عبارت از خلوتْسراى وصول به جناب مولا باشد و قطع تعلّق از ما سِوا.
هرگاه شخصى را اهتمام بسيار به چيزى تعلّق پذيرد و محبّت او در ضميرش جاى گيرد، جز مقصود در ساحت ضمير و فضاى سينه نبيند و هرچه بيند. دوست پندارد و هرچه گويد، دوست گويد و هرچه شنود، دوست شنود و پيوسته طوطىِ زبان و هزار دستانِ جِنان به نواى او نواسنج و مدام در درياى اشتياق وصال مستغرق لُجّه «مَنْ أحَبَّ شَيئاً يَكثُرُ ذِكْرَهُ» باشد، هرگاه نقد مجازى كه در معرض زوال و نقصان و محل تغيّر و زيان است، بر اين گونه اعتبار پذيرد، چرا نشايد كه با دوست و مُنعِم حقيقى پيوسته، حال بر اين منوال باشد و اين سعادت را غنيمت شمارد كه مبادا گوهر فرصت از دست رفته، چهرۀ حسرت و ندامت در آئينۀ دلها نمايش پذيرد.
و وقتى به خانۀ وصال مى رسد كه ظاهر خود را به شريعت حقّه و به متابعت ائمۀ هدا و سنن مصطفى پاكيزه گردانَد و باطن خود را از ملكات رديّه و اخلاق دَنيّه مبرّا سازد و نَفْس را به علوم حَقّه متّصف گردانَد و از خواهش هاى نفْسانى خالى شود، و به غير جناب مقدّس الهى و تحصيل رضاى او - جلّ شأنه - امرى منظور خود نسازد و ارادت خود را تابع مشيت حق - جلّ جلاله - گردانَد و دامن از لوث دنياى دنى
1) . بقره، آيۀ 108.
پاكيزه كرده به ملأ اعلى متعلق شود پس به خانه وصال حق تعالى رسيده خواهد بود.
بئس: كلمۀ ذمّ است.
و مطيّه: مركب شتر است، و امطيتُ أي: أخذتُ المطيّة؛ يعنى: چه بد مَركبى است آن شترى كه نشسته است بر آن شتر، نفس من از هواها و آرزوهاى خود.
و اين معلوم است كه آرزوها، لا يزال متجدّد است و به حدى نمى رسد كه از آن تجاوز نتواند كرد و هيچ كس به جميع آرزوهاى خود نمى رسد و جميع مشتهيات، هيچ فردى از افراد ناس در دنيا به عمل نمى تواند آمد. پس مغرورشدگان به حُطام ناپايدار دنيا بايد متنبّه شوند كه اجل، در عقب است و مطيع و منقاد نفس امّاره نبايد بود كه مانند شتر سوار است و پيوسته، مشغول رفتار و آناً فآناً در قطع منازل و مراحل است و مرگ را سريع مى گردانَد و عن قريب رجوع به سوى جزاى كردار است و بسيار نيست چيزى كه عاقبت او فنا باشد.
و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده: «أشْرفُ الغِنىٰ تَرْكُ المُنى»(1). شريف ترين توانگرى ترك آرزوست؛ زيرا كه آن، مستلزم قناعت است و قناعت، مستلزم غناى نَفْس به دليل «القَناعَةُ كَنْزٌ لا يَفْنى»(2)و قال عليه السلام أيضاً: «مَنْ أطالَ الاَمَلَ أساءَ الْعَمَلَ»(3). كسى كه دراز گردانيد آرزوى خود را و بسيار خواست اميد و آرزوى خود را. بد ساخت عمل خود را؛ زيرا كه طول اَمل، مستلزم غفلت و تقصير در عمل است.
في الحديث: «المؤمنُ واهٍ راقع»(4). الواهي: هو الذي يذنب فيصير بمنزلة السقاء
1) . نهج البلاغة، ج 4، ص 10؛ كتاب من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 389؛ عيون الحكم و المواعظ، ص 114.
2) . روضة الواعظين، ص 456؛ مشكاة الأنوار، ص 233؛ الدر المنثور، ج 1، ص 361.
3) . بحار الأنوار، ج 70، ص 166؛ المناقب، الخوارزمى، ص 377؛ نهج البلاغة، ج 4، ص 10؛ الكافى، ج 3، ص 259 و...
4) . الغارات، ج 1، ص 160؛ مجمع الزوائد، ج 10، ص 201؛ المعجم الصغير، ج 1، ص 66؛ كنز العمال،
الواهي، يعنى: الّذي لا يمسك الماء، شبّه الزال الخاطئ به و يضرب لِمَن لا يَستقيمُ امره.
يا واه، مُعرَّب واى است يا واه، كلمۀ تعجب است.
و لِما، علّت تعجّب [است] و تعجّب، تغيّر نفس است به چيزى كه سببش پوشيده و از عادت خارج باشد، و ذكر، حضور المعنى للنّفس باشد.
و غرض از تعجّب در اين مقام، يا انذار و تخويف نفس است تا از معاصى پرهيزد و اجتناب كند، يا تعجب از اين كه آرزوهاى نفس و خيرات زمانه (مانند صحّت و جوانى و امنيّت و نعمت) به اندك زمانى و فرصتى تبديل به نقيض مى يابد، يا تعجّب است از تأخير توبه و انابه و استغفار كه نفس قرار توبه مى دهد. پس ناگاه، مرگ مانع مى شود ميان او و ميان توبه و ارتكاب گناه مى كند و سبب هلاك نفس مى شود. پس گناه كننده اى است لغزنده و خطاكننده اى است مانند سقاى واهى كه هميشه در سرگردانى است.
و تسويل: زينت دادن است؛ يعنى: پس در عجبم مر آن چيزى را كه آراسته است از براى من نفْس من از انديشه ها و آرزوها و گمان هاى او.
فقرۀ شريفه نيز دليل است بر بطلان قول مجبّره كه زعم فاسدشان اين است كه و العياذ باللّٰه، خداى تعالى از كافر و عاصى كفر و معصيت مى خواهد، و تعليم آداب است به امّت و اقرار ايشان به گناهان، و الّا به دليل عقلى و نقلى ثابت است عصمت قائل دعا و اولاد طيبين طاهرين او عليهم السلام.
تَبّ: خُسران و هلاكت است و منه قوله تعالى: «وَ مٰا كَيْدُ فِرْعَوْنَ إِلاّٰ فِي تَبٰابٍ»(1)
1) . غافر، آيۀ 37.
أي: خسار.
و جُرأت: دليرى كردن بر عصيان و بى باكى و مشغولى به گناهان.
سيّد: آقا و بزرگ و واجب الإطاعه.
و مولى: خداوندگار و اولى به امر.
يعنى: زيانكار باد، زيان كار بودنى و هلاك باد، هلاك بودنى مر نفس مرا به جهت جرئت و دليرى او به سبب ارتكاب گناهان و مخالفت فرمان واجب الإطاعه بر آقا و خداوندگارِ خود.
فقرات شريفه، ذمايم افعال و معايب احوال است، و تقديم اظهار عجز و قصور بر اداى شكر و عبوديت حضرت معبود تا به اجابت اقرب باشد، و تعليم امّت است، و الّا عصمت ايشان، ثابت است و بعد از اظهار نِعَم و احسان و اقرار به معايب نفس و گناهان، شروع به سؤال از درگاه مَلِك مُتعال نموده تا به اجابت، اقرب باشد.
قَرْع: [در] كوفتن؛ يعنى: اى خداى من! كوبيده ام درِ رحمت تو را به قوّت، يا به دست اميدوارى خود و حسن ظنى كه به جناب تو دارم كه هميشه مرحمت و احسان فرموده اى و هرگز تعجيل در عقوبت نفرموده اى. در اين صورت، باب رحمت، استعارۀ بالكنايه است، و همچنين يَدْ و رجا و قَرْع - كه از ملايمات است - ترشيح خواهد بود.
هَرب: گريختن.
لاجئ: پناه گيرنده.
أهواء: جمع هوا، به معنى خواهش.
يعنى: اى خداى من! گريخته ام به سوى درگاه تو از هرچه رضاى تو در آن نباشد، در حالتى كه پناه گيرنده ام به سوى درگاه تو از بسيارىِ خواهش هاى نفس خود.
معنى علقت و حبل گذشت.
أنامل: جمع «أنمله» است، به معنى سر انگشت.
و وِلا: دوستى.
يعنى: اى خداى من! درآويخته ام و چنگ زده ام به كناره هاى ريسمان هاى محكم عنايت تو، سرْانگشت هاى دوستى خود را كه به مطالب و آرزوها فايز گردانى مرا.
تشبيه نموده تمسّك و تعلّق خود را به جناب احدى، به شخصى كه دست به ريسمان محكمى زده باشد و درآويخته باشد تا او را از تزلزل نگاه دارد و ترقّى كند تا به مرتبۀ عالى رسد.
صَفح: اعراض است [و كان تامّه است].
جُرم: كسب گناه است.
زَلَل: جمع «زلّة» به معنى لغزيدن.
و خطا: گناه.
يعنى: پس درگذر، بارخدايا، از آن چيزهايى كه محقّق شده كه كسب كرده ام آنها را از لغزش خود و گناهان خود.
و در بعضى نسخ، «عمّا كانَ منّي مِنْ زَلَلي و خطائي» واقع شده؛ يعنى: عفو كن، بارخدايا، از آن چيزهايى كه ثابت گشته و تحقّق يافته از من از افتادن من و گناهكارى من.
إقالَة: عفو كردن گناه است.
و صَرعة: افتادن، منصوب به نزع خافض است به اين تقدير كه: «مِنْ صَرْعَةِ ردائي».
و رِدا: هلاكت است و در بعضى نسخ دعا، بدل ردائى، «دَائى» واقع است.
يعنى: و درگذر از من يا خلاص كن مرا، خداوندا، از بارِ گناهان، يا از افتادنى كه باعث هلاكت من است، و افتادن، كنايه از دورى درگاه الهى است كه به سبب كسب گناهان حاصل شده، يا درگذر از من به جهت افتادنى كه آن، درد گناهان است، يا رهايى ده مرا از افتادن و به سر درآمدنى كه درد و هلاكت من در آن است.
پس به تحقيق كه تويى آقاى من و خداوندگار من كه بندگى و فرمانبردارى تو بر من فرض عين است، و تويى كه مرا حيات بخشيده و نگاهدارى مى كنى و روزى مى دهى.
و محلّ استوارى منى كه تكيه بر شفقت بى غايت و رحمت بى نهايت تو كرده ام در اين كه عفو فرمايى جرم مرا و از زلل و خطاى من درگذرى، و رهايى دهى مرا از افتادنى كه كسب گناهان است، و دردى از آنها بالاتر نمى باشد كه تويى استوارى من در قبول توبه و برآوردن اميدها و مطالبى كه دارم، نه غيرِ تو.
و تويى نهايت اميدها و آرزوهاى من كه به تو مى رسد همۀ آنها و به جناب تو منتهى مى شود، و در بعض نسخ، «مُنَائي» واقع شده و معنى متّحد است.
منقلب: يا عبارت از دنياست كه دار انقلاب است و منه قوله تعالى: «وَ سَيَعْلَمُ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ».(1)
و مثوى: كنايه از سراى عقبا و منه قوله تعالى: «وَ اَللّٰهُ يَعْلَمُ مُتَقَلَّبَكُمْ وَ مَثْوٰاكُمْ»،(2)أى:
منصرفكم و مقامكم فى الاُولى و العقبى.
يا منقلب، جاى بازگشت و مثوىٰ جاى قرار است، يا منقلب، كنايه از سَفَر و مثوى از حضر است؛ يعنى: در حالتى كه منقلبم از دار فانى به سراى باقى.
طَرد: دور كردن.
التجا: پناه بردن به جايى.
اى خداى من! چگونه مى رانى و دور مى گردانى نادارى را از اعمال حَسَنه كه پناه آورده باشد از بار گناهان به سوى درگاه رحمت تو، در حالتى كه [آن] مسكين بيچاره گريزنده است، كه كنايه باشد از اين كه توبه كننده است. پس بر او ببخشا و قبول توبه او بفرما تا دور نباشد از درگاه كبرياى تو، و نزديك شود به ساحت بارگاه عظمت و جلال تو.
تَخيَّب: نااميد و بى بهره ساختن است.
و مسترشد: طالب راه راست است.
و ساعياً: حال از مسترشد است كه مفعولٌ به است.
يعنى: يا چگونه نااميد و بى بهره مى گردانى طلب هدايت كننده را به معرفت ذات و صفات و آلا و نعماى خود كه رو آورده است به سوى فضاى درگاه تو، در حالتى كه آن طلب رشدكننده، شتابنده و سعى كننده است در وصول به آن راه و مرتبه.
بدان كه اين متعارف است ميان فصحا كه حرف بسيار بيفكنند، چون كلام را بر او دليل بود و منه قوله تعالى: «يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا».(1)
و در بعضى نسخ دعا، بدل تطرد، «تَرُدُّ» واقع است و معنى متّحد است؛ يعنى:
1) . يوسف، آيۀ 29.
آيا چگونه منع مى فرمايى يا دور و نااميد مى گذارى تشنه جگرى را كه رسيده باشد به سوى درياهاى زلال مالامال رحمت تو در حالتى كه آن تشنه جگر، آب جوينده و خواهنده است؛ چه هر چند عطا فرمايى، از درياى عطاى تو چيزى كم نمى شود كه خزانۀ كرمت بى غايت و درياى رحمتت، بى نهايت است، و به همه كس از صالح و طالح و بِرّ و فاجر مى رسد و قبول توبه از همه مى فرمايى. مع هذا، از من تشنه جگرترى نيست و مستحق رحمم. افاضه به من نيز بفرما. پس كنايه است از استفاضۀ رحمت عام و مرحمت تمام.
كلّا: يا حرف رَدع است، يا به معنى «حقاً» است.
مترعة: به معنى «مملوّه» است.
ضنك: تنگى است.
مُحُول: جمع محل است، به معنى خشك سالى.
يعنى: نه چنان است و نمى تواند شد اين كه منع كنى مسكينى را، يا نااميد گردانى طلب هدايت كننده اى را، يا محروم گردانى تشنه جگرى را، و چون چنين باشد و حال آن كه درياهاى رحمت تو پُر است و مالامال است در تنگى و قحطها [و خشك سالى ها، يا حقاً حوضهاى تو پُر است در تنگى قحطها].
و از فقرۀ شريفه ظاهر مى شود رحمت هاى الهى هميشه هست و نمى كاهد و نمى افزايد. اين كه بعضى جاها قحط مى شود، به سبب سوء افعال و اعمال اهل آن بُلدان است، پس آنچه در عالم وجود است، از حُسن تدبير صانع قدير و عالم خبير است و صانع عليم، خلق را مُهمَل نمى گذارد، مگر به يكى از سه وجه: اول اين كه، و العياذ باللّٰه، عاجز باشد. دويم آن كه جاهل باشد به كيفيت تدبير. سيم آن كه شرارت
و خسّت او مانع باشد از ايصال خير و نفع عباد.
و همۀ اينها در حق او - جلّ شأنه - محال است؛ زيرا كه خالق چنين خلقى عاجز نمى باشد، و نظام چنين وضعى را كه اَوفق از آن متصوّر نتواند بود، از جاهل محال است كه به ظهور رسد، و كسى كه اين همه لطف و احسان نموده باشد، به خسّت و شرارت منسوب نمى تواند بود، هر چند عقول پى به مصالح بسيارى از آن نبرد، و چون مصالح حكمت در بعضى چيزها مخفى نيست و وجوه حكمت و صواب در بعضى ظاهر است، كافى است.
نظر پاك اين چنين بيند *** نازنين جمله نازنين بيند.
و هرگاه به عقل صحيح نظر كنند، هر چيزى را كه در عالم وجود بينند، البته در نهايت استقامت و كمال يابند. مثلاً آتش كه عنصر غضب است و مى سوزاند، اگر نباشد، تعيّش ميسر نگردد، و آب كه عنصر رحمت است، گاه باشد مؤدى به ويرانى خانۀ پيره زنى عاجزى شود. مثلاً:
زهر ماران، مار را باشد حيات *** از براى ديگران باشد ممات.
و آب دهن ايشان، نظر به انسان هم چنان است.
پس بنا بر كريمۀ «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ»،(1)اگر ايشان به زبان حال يا مقال گويند: پروردگارا! خلق انسان را با اين اقتدار و تمكين چراست كه ما را مى كُشند و مى خورند و آزار مى رسانند و از خوف ايشان بر روى زمين ظاهر نمى توانيم شد و منفعت در خلق انسان چيست، فساد قول ايشان، احتياج به بيان و برهان نخواهد داشت. پس انسان نيز همين حالت دارد، و چون بعضى شواهد حكمت در خلقت موذيات برايشان مخفى است، خيال مى كنند كه در خلق آنها منفعتى نيست. مع هذا، جزء اعظم ترياق فاروق، گوشت افعى است و اطبّا نفع او را عظيم شمرده اند بر تقديرى كه حرام باشد دوا نتواند شد.
1) . اسراء: 44.
و باز، گروهى از جاهلان و ملحدان - قاتلهم اللّٰه أنّىٰ يؤفكون - كه مى گويند:
عيش آدمى مى بايد از هر كدورتى خلاص و صافى باشد و به هيچ آلام، مشوّب و مخلوط نباشد و به اين سبب، انكار صانع مى كنند. احمقى چند نفهميده اند كه اگر چنين مى بود كه به هيچ وجه، آلامى و كدورتى نمى بود، آن مقدار شرّ و طغيان و فساد در ايشان به هم مى رسيد كه فراموششان مى شد كه از جنس بشرند يا مربوب مدبّر قضاوقَدَرند، همچنان كه گروهى كه به ناز و نعمت برآمده اند و در رفاهيت و امنيّت و توانگرى نشو و نما يافته اند، به مرتبه اى از طغيان اند كه هرگز به خاطر ايشان خطور نمى كند كه مخلوق اند، چه جاى آن كه ضعيفى را رحم كنند، يا فقيرى را دستگيرى نمايند، يا اگر مبتلايى را بينند، بر او رقّت نمايند، يا نسبت به دل شكسته و بيچاره اى اظهار مهربانى نمايند، يا شفقتى براى مكروبى به عمل آورند، و چون شدّتى و آزارى و مكروهى به ايشان رسد، از اكثر فسادهايى كه مرتكب بودند، منزجر گردند. پس بسا اَلَم ها كه راحت ها در عقب دارد، و بسا تلخى ها كه شيرينى بازمى آورَد، و مكروهى كه به مردمان مى رسد اگر صالحان اند، در خوبى مى افزايند و بصيرتشان زياد مى شود، و اگر فجّار و اشرارند، طغيان را كم مى كنند و از معاصى، خود را منع مى نمايند.
پس خالق عليم، اينها را براى خير و منفعت عباد به عمل آورد كه اگر با هر رنجى راحتى و با هر يسرى عُسرى نمى بود، به سبب امتداد رفاهيت و نعمت فجّار، ميل مى كردند به معاصى و مبالغه مى كردند در آنها، و نيكان سُست مى شدند در عبادت و كسل مى ورزيدند. پس در بلاها و حادث ها، حكمتِ بسيار است كه تا مانع مردمان شود از معاصى، و سبب تنبيه ايشان شود و موجب رشد و صلاح ايشان گردد، و اگر نه چنين بود از حد به در مى رفتند، چنانچه در ازمنۀ سابقه به سبب امتداد رفاهيت از نمرود مردود و فرعون بى عون و از قوم عاد و ثمود ظهور نمود كه واجب شد بر ايشان، هلاك و پاك كردن ايشان به توفان و باد. پس هر يك از مواد قابلۀ ممكنات به
قدر قابليت و مصلحت و استعداد بهره يابند از حُسن تقدير معبود و كمال تدبير عالم وجود.
و غول: جمع «واغل» است و هو أن يدخل على القوم من غير أن يدعى، فيشرب معهم.
يعنى: و حال آن كه درگاه رحمت سراى تو و راه فضل و عطاى تو گشاده است از براى جستجو نمودن وصول رحمت و داخل شدن بى طلب. مى تواند بود كه معنى اين باشد كه من در آن عرضه نيستم و آن قدر و قيمت ندارم كه بخوانى مرا و بار دهى مرا به رحمتْ سراى خود، امّا جمعى را خوانده اى. من به وسيلۀ آن جمع - كه ائمه هدا و انبيا و ملائكه اند - چون درگاه رحمت تو براى ايشان باز است و كَرَم تو عام است و احتياج به تداركى نيست، اگر من و مانند من صد هزار هزار بى آنكه خوانده شوند و داخل درگاه تو گردند از فضل تو محروم نخواهند گرديد، من خود را با ايشان انداخته ام، يقين كه مرا هم محروم نخواهى فرمود.
يعنى: توئى نهايت همۀ مسئول، نه غير تو، كه همۀ در خواست ها به تو منتهى مى شود، و تويى پايان همه اميدداشته شده ها نه غير تو، كه اميدها و آرزوها همۀ آنها به تو بازگشت مى شود و كار همۀ مخلوقات از تو - جلّ شأنه - ساخته مى شود، نه از غير تو.
عِقال: به معنى «حبال» است و اضافۀ عقال به مشيّت بيانى است و نفس را به رشته تشبيه نموده، و ازمّه - كه از ملايمات است - ترشيح التشبيه واقع شده.
يعنى: خداوندا اين است مهارهاى نفْس من كه بسته ام و محكم كرده ام آنها را به
ريسمان هاى محكم ارادۀ تو؛ يعنى مهار نفس خود را به بندهاى مشيّت تو بسته ام و زمام اختيار خود را به يد اقتدارِ آفريدگار خود داده ام و منقاد و مطيع مشيّت تو گرديده ام، و تفويض همۀ امور خود به تو نموده ام كه آنچه مصلحت و صلاح من در آن باشد، به عمل آورى.
و اين مشيّت را حمل به جبر و اكراه بايد نمود، و الّا حق - جلّ و علا - مريد ايمان و طاعت همۀ عباد است بر وجه اختيار، به دليل عقلى، و فقرۀ شريفه، دالّ است بر اين كه حق تعالى، مريد است به ارادۀ محدث. نبينى كه چون كسى گويد: لا أفعلُ ذلك إلّا أن تَفْعَلَ؛ اين كار نكنم تا تو نكنى». پس آنچه موقوف باشد به محدث، قديم نتواند بود.
و ازمّه اينجا كنايه است از دخول در ذلّ حاجت، و در تحت تصرّف قدرت صانع عالم، يعنى: در تحت تصرّف تو و مقهور تسلّط توأم، و مستعار است از امكانى كه محوج است به صانع. پس تخليه مكن ميان من و ميان اختيار من، بدى را كه تا هر كارى كه از من سر، زند، به عِقال مشيّت تو بسته باشد كه خير و صلاح من، البته در آن خواهد بود.
أعباء: جمع «عِبء»، بالكسر، بار پلاسى كه پوشند.
و درء: دفع و سلب و منع است.
يعنى: اى خداى من! اين است بارها و گرانى هاى گناهان من كه دفع [و منع] و سلب نموده ام آنها را به يارى رحمت تو، به سبب توبه و رجوع و استغفار، يا اين است گرانبارى هاى گناهان من كه دفع كرده ام آنها را به يارى رحمت تو.
اهواى مضلّه: بِدَع و ضلالات است كه سبب نقصان حظّ ثواب است.
يعنى: اين است آرزوهاى گمراه كنندۀ من كه بر گمراهى مى دارد مرا كه باز گذاشته ام آنها را به سوى جناب نوازش و آمرزش تو؛ چون هرچه مى كنى، بر وفق
حكمت و مصلحت است. پس به تدبير و صلاح هواى من، قيام فرما و دفع اهواى مضلّه - كه سبب گمراهى است از راه - از من بكن، و حفظ و حراست من از شرّ آنها بفرما، و دفع اذيّت اعدا بكن، و آرزوهاى باطل و انديشه هاى لاطائل - كه وساوس شيطانى است - از من سلب كن كه توكّل به جناب تو كرده ام و از هواهاى نفس امّاره، منقطع شده ام به سوى درگاه لطف تو. پس لطف تو آن خواهد كرد كه مرا به رآه راست بياورد و از ظلمات هواها خلاصى دهد.
يا معنى اين است كه: هواهايى كه من به جناب لطف تو بازگذاشته ام، بده آنها را تا تمنّاى حالِ غير نكنم، و مراد از اين، تصفيۀ طبع باشد به اسقاط وساوس كه بعضى از آنها تمنّاى حال غير است، و حسد بردن و غل و حِقد و رِيا و افعال ذميمۀ قلبى و خصال قبيحۀ نفسى كه از وساوس شيطانى حادث مى شود تا تمنّاى آنها نكنم.
فقرۀ شريفه، طلب لطف است به طريق مبالغه. پس بگردان، بارخدايا، صباح مرا اين صباح حال كونى كه فرودآينده باشد بر من به روشنى هدايت و ارشاد، كه اقتباس ضياى دين تو كنم و از اِشراق نور تو و هدايت معرفت تو از ظلمت گمراهى دور گردم.
يا مراد از ضياء هُدا، اسباب و آلات ايمان است از اقدار و تمكين و اِزاحۀ عِلَل و نصب ادلّه و الطاف زايده و توفيق، يا علم و بيانى است كه ائمۀ معصومين - صلوات اللّٰه عليهم أجمعين - بر آن اند، يا روشنى و هدايت دل است بر اسلام و ايمان و اعمال حسنه و نيّات مستحسنه كه سبب دفع آرزوهاى رديه و باعث حصول زيادتى علم گردد.
دنيا غير منصرف است به جهت الف تأنيث مقصوره، و او مؤنّث اَدنىٰ است كه افعلِ تفضيل است و موصوف او حيات يا نشئه يا دار يا مانند آن است، و بعضى از اهل عربيّت او را منصرف مى دانند و تنوين داخل او مى كنند و «دنياً» مى گويند.
يعنى كه: مقارن باشد به سلامت در دين من از گناهان و معايب نفسانى و عقوبات آخرت، و در دنياى من از آلام جسمانى و مِحَن و تعلّقات، چون دنيا، نه جاى خلاص و نه سراى خلوص است. پس سالم مانم از عقوبات آخرت، و فارغ باشم از مِحَن و اوجاع و امراض در دار دنيا كه پيوسته به طاعت و عبادت مشغول باشم و توفير ثواب من فرمايى و تمام و كمال آن را عنايت فرمايى.
يعنى: بگردان شامگاه مرا حال كونى كه سپرى باشد از مكر دشمنان؛ يعنى حافظ و مانعى از مكر دشمنان و غدر ايشان، شب مرا بگردان، اعم از آن كه هواهاى نفسانى باشد؛ زيرا كه در شب ها و فراغ از كارها هواها غالب مى شود، به دليل «أعْدى عدوك نَفْسُكَ التي بين جَنْبيك»، يا سپرى كن شب ها را از مكرِ جنّ و انس.
وِقاية: نگاهدارى.
و مرديات: مهلكات، و در بعضى نسخ دعا، «مَرَدات» است، به معنى از حد در گذشتن آرزوها از حبّ مال و جاه و كثرت ازواج و زخارف دنيا و طول اَمَل كه سبب بر تأخير توبه مى شود و به آن سبب، آدمى مستحق عِقاب [و عذاب] مى گردد.
يعنى: و نگاه دار مرا از مهلكات هواى نفس؛ چون ازجمله منافع عايده به شب، سكون و راحت و فراغ از كسب معاش [و خلاص از تلاش] است. پس در شب، هواهاى نفسانى غلبه به هم مى رساند. پس تخصيص شام به مرديات نيز به اين اعتبار مى تواند بود.
به تحقيق كه تويى توانا بر آنچه مى خواهى و غير تو بر آنچه خواهد، توانايى ندارد. پس اضداد ايمان و مهلكات هوا را از من دور گردان كه تو بر من تسلّط و غلبه دارى و مالك منى و دل من در قبضۀ اقتدار تو است، يا تو قادرى كه مرا از شرّ اعدا نگاه دارى.
مى بخشى از پادشاهى هر كه را مى خواهى، به مقتضاى حكمت و مصلحت، و مى ستانى پادشاهى را از هر كه مى خواهى.
بعضى بر آن اند كه مراد از پادشاهى، پادشاهى ظاهر است كه حق تعالى زمام اقتدار جهان دارى را به قبضۀ اقتدار هر كه مى خواهد [مى دهد و به او] مى سپارد، و عنان شهريارى از كف اقتدار هر كه مى خواهد، بيرون مى آورَد. مفتاح اختيار به يد اقتدار قضاى اوست، يا آن كه پادشاهى، پادشاهى نبوّت و رسالت و امامت است كه از بنى اسرائيل گرفت و به اسماعيل داد، يا پادشاهى مكّۀ معظمه است كه كفّار قريش را محروم نمود و به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم حواله فرمود.
ارجمند مى سازى هر كه را مى خواهى، و خوار مى گردانى آن را كه مى خواهى.
به دست قدرت توست [خير، يعنى] همۀ نيكى ها، به اختيار امور خيريّه، يا امور مذكوره كه ايتاى ملك و نَزْع آن و اعزاز و اذلال است كه محض حكمت است، و هرچه محض حكمت باشد، خيرِ محض خواهد بود، و اين نيز دليل است بر اين كه فاعل شرور و قبايح، خدا نيست و بنده است بنا بر سوء فعل خود.
به درستى كه تو بر همه چيز توانايى از خلق و اعطا و نَزْع و اعزاز و اذلال، و قادر الذاتى و به هيچ وجه من الوجوه، قصور از جانب قدرت تو نيست؛ بلكه قصور از جانب مقدور است.
[هرچه هست از قامت ناساز بى اندام ماست *** ورنه، تشريف تو بر بالاى كس كوتاه نيست].
در مى آورى تو شب را در افق ديگر در روز، در وقت درازى روز كه زوال آفتاب است، به نقطۀ انقلاب شَتَوى تا زمان حلول او به نقطۀ انقلاب صيفى كه از اجزاى شب مى كاهى و در اجزاى روز مى افزايى تا روزى كه اوّل سرطان است، اطوَل ايّام مى شود، و در اوّل جَدْى، اقصر ايّام و حال آن كه در مى آورى روز را در همان وقت در شب در افق ديگر، و شب را بدان سبب زياده مى سازى كه در آخر قوس، اطوَل ليالى و در آخر جوزا، اَقصَر ليالى مى گردد.
بدان كه هر بلدى به اعتبار طول و عرض روز و شب را در درازى و كوتاهى متفاوت قرار فرموده. پس وقتى كه از شب مى كاهانَد، در همان وقت نيز به شب مى افزايند و در روز مى افزايد، و در همان وقت كه از روز مى كاهانَد، مستمر بر وتيرۀ واحده در اكثر معموره به حساب راست و تقديرِ درست.
بدان كه فقرۀ شريفه، دليل است بر فساد و بطلان قول ثَنَويان و مجوسان كه مى گويند: عالم را دو صانع است: يزدان و اهرمن يزدان را خدا گويند و اهرمن را شيطان، و گويند يزدان، مطبوع است، بر خير و شرّ نتواند كرد، و اهرمن، مطبوع است، بر شر و خير نتواند كرد؛ و ثنويّان گويند دو صانع نور و ظلمت اند. بعضى از ايشان گويند هر دو قديم اند و بعضى گويند: نور، زنده و ظلمت، خواهد مُرد يا مُرده است، و وطى مادر و خواهر و عمّه و خاله و آنچه از ايشان برآيد، حلال دانند، و غسل جنابت نكنند، و مُرده در خاك دفن نكنند و در دخمه اى گذارند.
و مكرّر، به دليل ثابت شد كه نور و ظلمت، جسم اند و هر جسم، محتاج به اجزا و حادث. پس خدايى را نشايد، و اگر و العياذ باللّٰه چنين مى بود، اِسناد نور و ظلمت به خداى تعالى نمى شد، يا مى بايست هميشه روز باشد يا هميشه شب باشد؛ زيرا كه يزدان و اهرمن نمى خواستند، هر يك حكم خود و كار خود را مغلوب
ديگرى كنند.
و چون چنين نيست و گاهى شب و گاهى روز است و اين موافق مصالح اهل عالم است، پس جزم حاصل است كه شب و روز و ظلمت و نور به تدبير مدبّر اَحَدى الذّات و قادر الذّاتى است كه شبيه و نظير و مانند و ضدّ و نِدّ ندارد و هيچ قادر به قدرت، اين نتواند كرد، و هيچ عالِم به كثرت منافع و اسرار آن پى نبرد، و هيچ مريد، ارادۀ چنين امر عظيم نتواند كرد، و از معدوم، اين نيايد.
و نيز دليل است بر جميع صفات كمال، و مبرّا و منزّه است از همۀ سمات نقص و زوال، و الّا كِى اين تفضّلات تواند كرد.
بيرون مى آورى زنده را از مُرده و بيرون مى آورى مرده را از زنده؛ يعنى: از مُرده، فرزند زنده متولّد مى سازد و از زنده، فرزند مُرده، يا از نطفه و بيضه و دانۀ حيوان و درخت و مرغ بيرون مى آورَد، و يا خبيث از طيّب و طيّب از خبيث، يا بيرون مى آورى مؤمن و عالم از مُرده كه كافر و جاهل باشد و بالعكس هم اين چنين، زيرا كه ايمان و علم، مستلزم حيات ابدند و كفر و جهل، مستتبع ممات ابد، و اين امور، دليل اند بر وجود و كمال، مِن جميع الجهات، صانع عالم، و نيز اين فقرۀ شريفه، دليل است بر فساد قول ثَنَويّه.
و روزى مى دهى از خزائن رحمت خود، هر كه را مى خواهى بى شمار، از جهت بسيارى كه هرگاه همه مخلوقات تدبّر كنند از احصاى جزئى از اجزا و از اندكى از بسيار آن، عاجز آيند و تصوّر مقدار آن نتوانند نمود و به قليلى از آن پى نتوانند برد.
پس مقام، مقام تنزيه است.
پاكى [تو] و به پاكى ياد مى كنم تو را از همۀ نقص ها و عيب ها و از صفات
اجسام به پاكى ياد كردنى. بارخدايا! حال كونى كه متوسّلم به ثنا و ستايش تو - كه موصوف به اين اوصاف و فاعل اين افعالى و مستجمع جميعِ صفات كمال و منزّه از همۀ سمات نقص و زوالى، كيست آن كس كه داند عظمت و كبرياى تو را، پس نترسد از قهّاريت و غالبيت و عِقاب تو؟! و كيست آن كس كه داند كه چه كمال ذاتى و جلال لايزالى دارد بر بندگان و برترى از صفات ايشان، و نترسد از هيبت جلال و عظمت بى زوال تو؛ زيرا كه همه مكوّنات از حضرت عزّت به سبب دخول ايشان در تحت ذلّت خائف اند و همه در وجود و حيات و ما يحتاج، محتاج اند به جناب احديّت، فريادرس همۀ ستم رسيدگان و دادرسِ همۀ بيچارگان است.
اين فقرۀ شريفه، تمهيد قواعد خوف است و فقرات آتيه، تذكّر نعمت هاى عظيمه و تمهيد قواعد رجاست، تا اِشعار باشد به تساوى هر دو.
تأليف: الفت و محبت دادن و يكديگر را به هم پيوند دادن است.
و فِرَق: جمع فِرقه است، به معنى گروه.
يعنى: الفت و محبّت دادى به قدرت كاملۀ خود، همۀ گروه هاى مختلفه را از هر نوع و جنس تا زندگانى ممكن و تعيّش ميسّر باشد، يا مراد از گروه ها، گروه هاى مختلفۀ عناصرند كه اضداد يكديگرند و هر يك به واسطۀ اختلاف طبايع و طلب، حيّز از يكديگر، جدايى مى خواهند. پس اين اضداد را با يكديگر الفت داده و بعضى را به بعضى محتاج و مربوط گردانيده [است]، و اين اتّساق و انتظام احوال، دليل واضح [و برهان قاطع] است بر وجود و يگانگى خداوند متعال.
پس از ائتلاف اجزاى عالم و ارتباط آنها به يكديگر و احتياج هر يك به ديگرى معلوم است كه همه، لازم يكديگرند و متلازمان مى بايد يا احدهما علّت ديگرى باشد، يا هر دو معلول يك علّت باشند، و اجزا چون همه ممكن اند، به علّت محتاج اند. پس بايد همه به يك علّت منتهى شوند.
و ايضاً اگر دو علّت باشد، يكى ديگرى را ضدّ شود، آسمان و زمين تباه شود و فاسد گردد.
و باز اين عالم را كه مشاهده كنى، مانند سرايى است كه آسمان رفيع، مانند سقفى است برافراشته و بى عروه و علاقه و ستون و طناب، او را به پاى داشته و از روى زمين بلند ساخته، و زمين وسيع، مانند بساطى است گسترانيده و ستاره ها، مانند چراغان اند افروخته، و جواهرى كه در كوه ها مخزون اند، ذخيره هايى اند اندوخته، و مردمان به منزلۀ شخصى اند كه اين خانه را به او بخشيده اند، و نباتات و حيوانات را به جهت مصالح و كارگذارى او آفريده اند. پس اگر مثلاً در خانه دو كدخدا باشد، يقين است كه احوال آن خانه مختل و باطل مى شود.
پس در عالم، دو مُدبّر نمى تواند بود كه اگر [دو] مى بود، احوال عالم، مختل و باطل مى بود [و شاعر ساخته است:
اى در اين كار گهى هوش رباى *** روز و شب، چشم نِه و گوش گشاى
نه ز چشم تو ز ديدن اثرى *** نه به گوشَت ز شنيدن خبرى
كور و كَر، چند نشينى چندين *** بى خبر چند نشينى چندين
پرده از چشم جهان بين كن باز *** بنگر پيش و پس و شيب و فراز
بين كه اين دايرۀ گردون چيست *** روز و شب، گِرد تو جاويدان چيست
بر سرت چتر مرصَّع كه فراشت *** بر وى اين نقش مُلَمَّع كه نگاشت
عين ممكن به براهين خرَد *** نتواند كه شود هست به خود
چون ز هستيش نباشد اثرى *** چون به هستى رسد از او دگرى
ذات نايافته از هستى بخش *** كى تواند كه شود هستى بخش
خشك ابرى كه ز آب است تهى *** نايد از وى صفت آب دهى
هرچه او را بُوَد از بود نشان *** گر بُوَد منحصر اندر امكان
لازم آيد كه نيايد به وجود *** هيچ موجود در اين عرصۀ جود
نقش بى خامۀ نقّاش كه ديد *** نغمه بى رحمۀ مطرب كه شنيد
نايد از ممكنِ تنها چون كار *** حاجت افتاد به واجب ناچار
او به خود هست وجهان هست به او *** نيست دان هرچه نپيوست بدو
جنبش از وى رسد اين سلسله را *** روى در وى بود اين قافله را
عالم و اين همه آثار در اوست *** چرخ و اين جنبش بسيار در اوست
همه را دانه از دام از اوست *** همه را جنبش و آرام از اوست
غنچه در باغ نخندد بى او *** ميوه در شاخ نبندد بى او
از محيطِ فلك و اوجِ سماك *** تا حضيض سَمَك و مركز خاك
شكل و ترتيب فلك بر يك حال *** دَور و سير همه بر يك منوال
يكى از صورت خود، ناكشته *** يكى از گردش خود، نگذشته
متّفق وضع دواير با هم *** منتظم، سِلك عناصر با هم
همه بر يك صفت و يك آيين *** ميخ زيرين نشده بالايين
سال و مَه، روز و شب و شام و سحر *** يك به يك، گرم رو تيزْگذر
تا به آمدشدِ خود در گروند *** بر يكى قاعده آيند و روند
چار فصلى كه به هر سال دراست *** به همين رسم و روش، ره سپر است
اين مواليد سه گانه كه جهان *** پُر از آنهاست، چه پيدا، چه نهان
نوعِ نوعش نه كم آيد نه فزون *** از نهان خانۀ ابداع، برون
كارهايى به چنين نظم و نَسَق *** كار يك كارگزار است، الحق
كشور آباد نگردد به دو شاه *** بشكند از دو سپهدار سپاه
از دو بانو كه شوند آشفته *** خانه اميد مدارش رُفته
رنج طفل است اداى دو اديب *** مرگ رنجور، دواى دو طبيب].
و باز كه ملاحظه مى كنى، اجزاى عالم كبير بر عالم، صغير چنان كه از پيش نيز معلوم شد، منطبق است، و در نظير عالم صغير [كه] بدن انسان باشد، دو مدبّر و دو آمر و دو ناهى نمى تواند بود. پس در اين عالَم، دو مدبّر نمى تواند بود و از طبيعت عديمة الشعور، اين امور متقنۀ محكمه به ظهور نمى تواند رسيد.
و باز، دليل است بر اين كه پيوستن ايشان به يكديگر و تركيب اضداد مختلفه با همديگر، مستلزم كمال قدرت است.
و باز، دليل است بر اين كه قدرت هاى ممكنات در تركيب اضداد مستهلك است، و هيچ قادر به قدرت، اين نتواند كرد، مگر قادر الذات.
و اشعار مى تواند بود فقرۀ شريفه بر اين كه اجسام، مركب اند از اجزاى لا يتجزى، نه هيولا و صورت، تا تدبّر نمايند كه گروههاى مختلفه و اضداد را چگونه اجتماع داد، و چگونه نسّاج حكمتش ساحت پاك بوقلمون خاك را به انواع حيوانات و اقسام نباتات و جمادات بياراست، و به چندين هزار نقوش بر نَسَق عجيب و نَمَط غريب رنگ آميزى داد، و چگونه ماشطۀ قدرتش زُلف گل و طرّۀ مسلسل رياحين و ياسمين را به زيبايى و دلربايى هرچه تمام تر بر روى نوعروسان بوستان برهم بافت، و به چه خوبى پرده از روى شاهد مخمل نشين گل، و مقنعه از رخسار مخدّرۀ سنبل برداشت، و به چه محبوبى نغمات بلابل را بر رءوس اشجار و صلاصل را در هنگام اسحار به الحان درآورد، و چگونه خطّ سبزه را كه در غايت دل فريبى است، بر روى عارض چمن و رخسارۀ گلشن به وضع احسن بردمانيد، و زبان سوسن را در تغرّس انوار ازهار نسترن و تفرّس عرايس ياسمن از هجوم تحيّر، الكن گردانيد، و چگونه در هر گلزارى عندليبان را چون مُغنيان با هم دمساز و در هر مرغزارى قمريان را چون مُقرِيان با يكديگر هم آواز ساخت.
و باز تفكّر نمايد كه اختلاف الوان مرغان در پَروبال و رنگ آميزى هاى گوناگون با استواى اشكال كه نقّاشان بى نظير از كشيدن آن به قلم تصوير و پرگار تقدير معترف اند، به عجز و تقصير از طبيعت عديمة الشعور چگونه سمت ظهور مى تواند يافت، و چگونه به اهمال و اتّفاق، اتّفاق مى تواند افتاد، و از زمان بى اراده و شعور، كى مى تواند به ظهور رسيد، و محال است نزد عقول كه اين امور، خود به خود حاصل شود؛ بلكه البته به تقدير قادر خلّاق است.
فَلَق: به معنى خلق است و به معنى سفيدى و شكافتن نيز آمده است.
يعنى: و شكافتن تاريكى هاى شب را به يارى رحمت خود به روشنى صبح، يا فلق كنايه از امور دين است؛ يعنى: شكافتى و روشن ساختى به يارى و مددكارى رحمت خود، تاريكى جهل را به نورِ دين و روشنى ايمان و يقين، تنبيه بر اين كه قلع ضلالت [و قمع] جهالت به مرتبه اى فرموده اى كه عود صورت نمى بندد، مثل شكافتن، كه اصلاً التحام نمى پذيرد، يا آفريدى به رحمت خود، آفريده شده ها را.
دجى: تاريكى اوّل شب است.
و غَسَق: به معنى غاسق است كه مطلق شب، مراد باشد.
يعنى: نورانى گردانيدى به وسيله بخشش ذاتى خود، تاريكيهاى شب را، يا روشن گردانيدى به كَرَم خود، به سبب خَلق قمر و كواكب، تاريكى هاى شب را، يا روشن گردانيدى و افروختى به كَرَم ذاتى خود، به سبب وجود با وجود ائمه معصومين - صلوات اللّٰه عليهم أجمعين - تاريكى هاى كفر و جهل ضلالت را كه خلق به وسيلۀ نور ايشان، مهتدى شدند و رآه به امور دين يافتند.
و اين فقرۀ شريفه، ازجمله تذكير نعماى عظيمه است به عباد كه طلب معرفت نمايند و در اوقات معيّنه، مشغول عبادت گردند و تحصيل كسب معاش نمايند.
همر: ريختن است.
و مياه: جمع ماء.
و صم: به معنى صُلب و سخت.
صياخيد: جمع صيخود، يعنى سنگ محكم ميان پُر.
عذب: آب شيرين.
اجاج: آب تلخ.
و در بعض نسخ دعا، «أنْهرْت» بدل «أهمرتَ» واقع است، و انهار، جوى ساخته است به معنى روان گردانيدن.
و «عذباً» و «أُجاجاً» يا حال است از مياه كه مفعولٌ به است، يا تميزند.
يعنى: ريختى و روان گردانيدى و بيرون آوردى آب ها را از صلب سنگ هاى سخت محكم، در حالتى كه آن آب ها بعضى شيرين و خوشگوار، و بعضى تلخ و ناگوارند، يا از روى شيرينى و خوشى و تلخى و شورى بنا بر حكمت تا معلوم شود كه اين فعل طبايع نيست، و هيچ قادر به قدرت، اين نتواند كرد، مگر قادر الذّات، و آنچه كند، بر وفق حكمت و مصلحت باشد، بعضى چنان و بعضى چنين با وجود آن كه در آب شور نيز حكمت هاست: يكى آن كه ميوه هايى كه از او شرب مى شود، شيرين تر و نازك تر(1)است، و فوائد ديگر نيز دارد كه وقت احتياج، معلوم مى شود.
و باز، منافعى كه در آب به حُسن تدبير ربّ الأرباب قرار يافته، زياده از آن است كه به عشرى از عشير آن توان پرداخت. اولاً آن كه حيات هرچه بر روى زمين است از حيوانات و نباتات، به آب است، و ديگر با اطعمه و اشربه تا ممزوج نسازند، انتفاع از آنها نتوانند يافت، و جامه ها و بدن ها را از چرك، پاك مى كند و به آن، خاك را گل مى سازند، به جهت عمارات عاليه، و ضرر آتش افروخته را به آن دفع مى كنند، و حمّام ها به آن داير است كه مردم را از كلال و ماندگى باز مى دارد، و منافع ديگر هست كه وقت احتياج، معلوم مى شود.
و باز، درياها را مقر و مأواى تعيّش حيوانات دريا قرار داده، و معدن مرواريد و مرجان و عنبر قرار داده، و بسيارى ادويه و جواهر از درياى بيرون مى آورند، و در
1) . خ ب: پاكيزه تر.
سواحل درياها، عود و انواع گياه هاى خوش بو و عقاقير [/داروها] و ادويه حاصل مى شود، و محلّى است براى تجارات كه به بلاد هند تردّد كنند و امتعه و عقاقير را نقل نمايند تا فاسد نشود، و اگر بايست به چهارپايان اين همه نقل و تحويل شود، بسيارى از امتعه و عقاقير، در بلاد خود مى ماندند و فاسد مى شدند و معيشت تجّار، منقطع مى شد.
پس اين نيز دليل است بر آن كه اين عالم را صانعى و اين كارخانه را مدبّرى است متّصف به صفات كمال و منزّه از صفات نقص و زوال.
إنزال: فرو فرستادن است.
و معصرات: ابرهاست، و بعضى گفته اند: بادهاى فشارنده اند جهت حصول باران.
و ثجاج: بارانى را گويند كه به شدّت و كثرت بارد.
يعنى: فرو فرستادى از ابرها يا بادهاى آب دار، باران ريزان بسيار تا زمين مُرده را زنده گردانَد و معصرات را سبب ساخته، نه از اين رآه كه او را - جلّ شأنه - به سبب حاجت است؛ بلكه تا معلوم گردد كه اين عالم عالم اسباب است، و در روايت آمده كه با هر قطره اى مَلَكى فرود مى آيد كه بگذارد آن قطره را در هر موضعى كه خداى تعالى فرمان بخشيده، و بعد از آن، عود به آسمان نمى كند و تا قيامت، متوجّه ذكر حضرت احديّت باشد.
و باز، وزيدن باد از حُسن تقدير خالقِ عباد است كه اگر باد نَوَزد، موجب حدوث امراض خواهد بود و بُقول و سبزى ها متعفن مى گردند و احداث موادّ طاعون و وبا در بدن ها پديد مى آيد، و آفت در غلّات به هم مى رسد و باعث ترويح بدن هاست.
و نيز ابرها را از موضعى به موضعى مى برد و به يكديگر مى چسبانَد كه تمام افق را فرا گيرد، و بعد از باران، ابر را از هم مى پاشد و درخت ها را آبستن مى كند و كشتى ها را جارى مى سازد و آب ها را سرد مى كند و آتش را مى افروزد و چيزهاى تَر
را مانند جامۀ و زمين خشك مى كند، چون در زمستان، زمين افسرده گرديده، نه سبزه را نشو و نمايى، و نه گُل را برگ و نوايى است، و فصل ربيع را كه پديد آورد، قوّۀ ناميه از پسِ پرده چهره گشايد و صفّ سحاب را اشاره رسد كه تا آن مقدار كه در اناى وسع و وِعاى طاقتش گنجد و موافق حكمت و مصلحت باشد، از آب درياى [قدرت] برداشته و در اوج هوا با آن كه جسم است و طالب خير است، بى علاقۀ اعتصام و رابطۀ ارتسام، ايستادگى نمايد، و اطفال مهد وجود نبات را كه از صدمات زمهرير كام آرزوى ايشان، خشك شده و نهال طراوتشان پژمرده گشته، به رضاع اصِطناعْ تازه و سيراب گردند تا سر از مغاك تيره برآوردند و سبب تذكّر مردمان گردد به نعماى بى منتهاى الهى كه به لوازم بندگى قيام و به مراسم شكرگزارى اقدام نمايند، نه همين خوردن و خوابيدن شناسند؛ بلكه به چشم عبرت درنگرند كه كه مى رويانَد و كه مى پرورانَد و كه مى رساند و كميّت و كيفيّت آن كه مى داند، اينها همه علامات و دلالت وجود او - جلّ شأنه - اند.
و باز براى منافع عباد است كه باران را از جهت فوق(1)انزال مى فرمايد تا جميع بلند و پست زمين را فرو گيرد و همه سيراب گردند، كه اگر نه از علو مى باريد، كوه ها و تل ها و مواضع رفيعه را احاطه نمى كرد و زراعت هاى زمين، كم مى شد؛ زيرا كه زراعتى كه از آب روان به عمل آيد، در اكثر بلاد، كمتر است از زراعتى كه از باران به عمل مى آيد، و باران، هر دشت و كوه و هامون را فرا مى گيرد و زراعت ديم در دشت ها و دامنهاى كوه و سر تل ها به عمل مى آيد، و بسيارى از مردم از مشقّت جارى كردن آب از موضعى به موضعى فارغ اند و منازعۀ ميان ايشان به سبب اجراى [آب و] قنوات نمى باشد و ارباب قوّت، تعدّى نمى توانند كرد كه متصرّف شوند و ضعفا را محروم گردانند.
و باز مقرّر فرموده كه قطره قطرۀ باران از بالا به زير آيد تا به قعر زمين فرو رود
1) . خ ب: علو.
و باطن زمين را سيراب گردانَد.
و باز اگر به يك دفعه مى ريخت، بر روى زمين جارى مى شد و به اعماق فرو نمى رفت و زراعت ها و درختان را مى شكست، اكنون به تدريج و قطره قطره مى فرستد، زمين را سيراب مى گرداند و زراعات را مى روياند و زمين را آبادان مى كند و به زراعات [ايستاده] زيان نمى رساند و بدن هاى مردم را ملايم و نرم مى گرداند و يبوست را برطرف مى كند و وبا و طاعون و امراضى كه از فساد هوا به هم مى رسد، زايل مى سازد، و آفت برگ درختان و زراعت ها را مى شويد و هوا را از كدورت، جلا مى بخشد.
جمعى از ملاحده كه مى گويند كه از نزول باران، بسا باشد خانۀ پيره زنى ويران شود، يا از كثرت آن، آفت در زراعات به هم رسد، و يا فساد و عفونتى در هوا حادث شود كه موجب حدوث امراض در ابدان و آفات در زراعات گردد مى گوييم كه: گاه باشد چنين باشد، بنا بر آن كه خداى تعالى صلاح اديان ايشان را بهتر مى داند، نظر به ايشان از وفور اموال و استقامت ابدان ايشان، و مردم را به اين بلاها مبتلا مى گردانَد تا موجب انزجار ايشان از معاصى گردد و كريمۀ «وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ اَلْخَوْفِ وَ اَلْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ اَلْأَمْوٰالِ وَ اَلْأَنْفُسِ وَ اَلثَّمَرٰاتِ»(1)بر اين، شاهدى است ناطق و گواهى است صادق، و ذكر همۀ منافع آن با آن كه در قوّۀ اين نادان نيست، موجب تطويل كلام است.
باز، فقرۀ شريفه دالّ است بر حشر و نشر؛ زيرا كه او - جلّ شأنه - هرگاه اموات حبوب و نبات را نشر تواند داد، استخوان پوسيده را حشر تواند كرد.
بريّه: خلائق.
سراج: چراغ.
وهّاج: درخشان.
1) . بقره، آيۀ 155.
يعنى: و گردانيدى آفتاب و ماه را براى انتفاع خلائق، در حالتى كه چراغى اند درخشنده و روشنى دهنده، يا گردانيدى حضرت مصطفى و مرتضى صلوات اللّٰه عليهما - را براى هدايت مردمان، چراغى درخشان كه به نور هدايت ايشان، مردمان از ظلمت كفر و جهالت و طغيان به ضياى يقين و ايمان رسيدند.
فقرات كثير الثمرات ستّه تذكير نعماى و تنبيه بر قواعد رجاست.
الممارسة: المعالجة.
و لغوب: به معنى درماندگى و مشقّت و رنج و تعب.
العالج: المارس، و منه الحديث «إنّ الدّعاءَ ليلقى البلاءَ فيعتلجان»(1)أي: يتصارعان.
يعنى: بى آنكه معالجه خواهى، در آنچه آغاز و بنا فرموده و آفريده، نه سستى و فتور قوّتى را و نه علاجى. يعنى عملى و آلتى را به اين معنى كه نرسيده است آفريدگار - جلّ شأنه - را در آنچه آفريده است و پيدا كرده رنجى و درماندگى و تعبى و نه عملى و آلتى چون ساير صُنّاع، بدون رنج و تعب و بدون آلت و اسباب و بدون فتور قوّت و ملال و كدورت، منعت نمى توانند كرد.
و اينها از لوازم اجسام اند، چه فاعل، هرگاه جسم باشد، در بدايت حال، افعال او به تحريك نفْس واقع مى شود، و چون حركات متوالى شد، منجر مى شود به رنج و تعب و مشقّت و اسباب و آلات و اين مقصور بر جسميّت است، صانع عالم آفريدگار اجسام و منزه و مبرّا از اوصاف ايشان است و ايجاد اشيا به كلمۀ «كن» مى فرمايد.
و باز دليل است بر كمال قدرت و علم و حكمت و اوصاف كمال و نعوت جلال.
1) . بحار الأنوار، ج 56، ص 230؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 209؛ المعجم الأوسط، ج 3، ص 66؛ الفائق فى غريب الحديث، ج 2، ص 394؛ النهاية فى غريب الحديث، ج 3، ص 286.
توحّد: يگانه و يكتاست.
و بقا: عبارت از وجودى است كه عدم سابق و فناء لاحق به او رآه نيابد و مستمر الوجود باشد در ازل الآزال و ابد الآباد؛ زيرا كه وجود او - عزّ اسمه - لذاته است، و هر كه را وجود، لذاته باشد، بقاى لِذاته خواهد بود. پس لاجرم، ازلى و ابدى و سرمدى خواهد بود.
يعنى: اى خداوندى كه يگانه و يكتايى به غلبه و تسلّط كه همه كس را دفع و منع توانى كرد و كسى را نرسد و ياراى آن نباشد كه تو را منع و دفع تواند كرد، و هيچ وقتى از اوقات و حالى از احوال زوال و انتقال، به ساحت بقا و فنا به عظمت و جلال تو رآه نتواند يافت كه واجب الوجودى.
فقرۀ شريفه و فقرۀ آتيه بر سبيل تهديد و تمهيد قواعد خوف است كه او - جلّ شأنه - يگانه است به غلبه و تسلّط و عدم زوال و انتقال و مستمر الوجود است. پس هرچه اراده كند، مى تواند كرد و عاجز نيست از ميرانيدن و زنده گردانيدن و نيست گردانيدن و عذاب و عِقاب كردن، و همه مغلوب و مقهور قدرت اويند.
و باز، ثبات قدرت و عظمت و بقا و سرمديّت و تنزيه او - جلّ شأنه - از شريك و اضداد و انداد ظاهر مى شود.
و باز مشتمل مى تواند بود به دو قِسم از ثنا: يكى در دنيا و يكى در عقبا.
يعنى: و اى خداوندى كه داناست به مرگ همۀ ارواح در اين جهان قبل از وقوع آن و نيستى همۀ مكوّنات، و عنان اماته و فنا در قبضۀ قدرت آن يگانۀ يكتاست.
و در بعضى نُسَخ دعا «وَ قَهَر عِبادَهُ بِالْمَوْتِ وَ الْفَناءِ» واقع [شده] است، يعنى:
قهر كرده است بندگان را به موت و نيستى، و فقرۀ اصل بنا بر عموم و شمول انسب است و مؤيّد آن است قوله تعالى: «كُلُّ شَيْءٍ هٰالِكٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ»(1)و «كُلُّ مَنْ عَلَيْهٰا فٰانٍ * وَ يَبْقىٰ
1) . قصص، آيۀ 88.
وَجْهُ رَبِّكَ ذُو اَلْجَلاٰلِ وَ اَلْإِكْرٰامِ»(1)قبل از قيامت در فناى اشيا، چنانچه از آيات كريمه معلوم شد شكى نيست كه جميع زنده ها به غير حق تعالى، مى ميرند و بعد از مُردن در قيامت زنده مى شوند.
امّا خلاف است در اين كه اجرام و اجسام و ارواح و اشباح به غير جناب مقدّس الهى، معدوم بالمرّه مى شوند، يا ارواح باقى اند و جميع اجسام از آسمان ها و زمين ها و جميع اجساد، معدوم مى شوند و باز ايشان را برمى گردانَد.
اكثر متكلّمين برآن اند كه ارواح و اجساد مكلّفين، معدوم نمى شوند و خواجه نصير الدين [طوسى - عليه الرّحمه -] مى گويد: دليل سمعى دلالت بر فناى اجسام كرده و تأويل مى كنند در مكلّف به تفريق اجزا، چنان كه در قصّۀ حضرت ابراهيم عليه السلام وارد شده و اجزاى متفرّق گشته و پراكنده شده كه اجزاى اصليّه اند، يا همۀ اجزا را جمع مى فرمايد و ارواح را به آنها برمى گردانَد.
و بعضى [از] احاديث، صريح است در فنا و انعدام بالكليّه، چنانچه از آيات معلوم است، و حضرت امام جعفر صادق عليه السلام در جواب زنديق فرمود كه: روح، باقى است تا وقتى كه در صور بدَمَند(2)، پس در آن وقت، باطل مى شوند اشيا و فانى مى شوند. پس نه حسّى مى مانَد و نه محسوسى. پس برمى گردانَد اشيا را چنانچه آغاز كرده بود مدبّر آنها و آن، چهار صد سال است كه خلق، قطع مى شوند، و خدايى كه قادر است از كتم عدم، بى شبيه و مثالى ايجاد كند، قادر الذات است كه بعد از اعدام، ايجاد كند و قادر الذات است. مع هذا اعاده، سهل تر و آسان تر است و كلام خداى تعالى در اكثر قرآن، ناطق است از آن و اخبار انبيا و ائمه عليهم السلام مُخبِر است از آن. پيشِ قدرت [او] كارها مشكل و دشوار نيست و عجز را با قوّت حق، كار نيست.
و از حين موت تا حين فنا، عالم برزخ است و روح، باقى است در عالم برزخ، و مُرده اى را كه در قبر مى گذارند، دو مَلَك مى آيند: منكر و نكير يا مبشّر و بشير،
و روح را به او برمى گردانند تا كمر و مى نشانند و از او سؤال مى كنند، مگر بعضى را كه تلقين كرده باشند و مستضعف و طفل و مجنون نباشند. بعضى بعد از سؤال، در راحت و نعمت اند و برخى در عذاب و سخط و ضغطه و فشار در اين بدن است.
پس فقرۀ شريفه، ذكر مواقف و مقامات و اهوال دوزخ و احوال بهشت و درجات [و دركات] و شدايد و ظلمات و حساب و صراط و ميزان و پريدن نامۀ اعمال مشتمل و مندرج است و حق جلّ شأنه داند كه با مطيعان چه خواهد كرد و با عاصيان چه خواهد پرداخت.
رحمت بفرست بر حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم و بر خانوادۀ آن سرور كه پرهيزكاران اند و لوث معصيت، هرگز به گردِ دامن تقوا و عصمت ايشان از اوّل عمر تا آخر عمر نرسيده و معصومان اند و پاكان اند از عقايد باطله و افعال و خصال قبيحه در دين و دنيا، و امر به هرچه فرموده اند، از جانب خدا و عين صلاح و محض فلاح است.
پس زنان آن حضرت را عموماً شامل نيست و شامل بهترين زنان بهشت و خديجۀ كبرا خواهد بود، و خلفاى جور و آنهايى كه معصوم و پرهيزكار نبودند، خارج اند.
يعنى: بپذير دعاى مرا و بندگى و عبادت مرا.
و بشنو آواز فرياد مرا. اين تأكيد فقرۀ سابق است.
نسخه است، يعنى: نيست كن دشمنان مرا.
و محقّق و ثابت و يقين و واصل گردان به يارى افزونى بخشش ذاتى خود، مقصود مرا و اميدوارى مرا در طلب حاجات و اعطاى مسئولات كه از درگاه تو توقّع دارم.
اَمَل و رجا ممكن است يكى متعلّق به دنيا و ديگرى متعلّق به عُقبا باشد، به اين معنى كه حصول مقاصد دنيوى و اخروى من بكن؛ زيرا كه حمل كلام بر تأسيس، اولى است از تأكيد.
انتجاع: طلب كردن و رو آوردن.
الضرّ: بدحالى.
مأمول: اميد و طلب خير.
يعنى: اى بهترينِ همۀ كسانى كه طلب كنند و رو آورند به او از براى دفع نمودن بدحالى و گشودن طلب خير و حصول اميد؛ چه، ساحت درگاه و فناى بارگاه او از براى دفع بدحالى ها و گشايش اميدها مفتوح است. پس به او بايد اميدوار بود نه به غير او.
و در بعضى نسخ دعا بدل انتجع «دُعى» واقع است، اى: صرتُ مدعواً؛ يعنى:
اى بهترينِ همۀ كسانى كه خوانند او را، و «المأمول»، عطف است بر «مَن» كه درياى خير مَن انْتَجَع است يعنى: اى بهترينِ همۀ كسانى كه خوانند او را كه اميد داشته شود، به اين معنى كه به او اميدوار باشند.
يعنى: از براى هر شدّت و صعوبتى و دشوارى و از براى حصول هر آسانى، به درگاه تو فرستاده ام و فرود آورده ام و اندوخته ام مراد خود را.
فقرۀ شريفه، متضمّن توكّل است و طلب فتح و نصرت و استعانت از درگاه او - جلّ شأنه -، و مى تواند بود كه
متعلّق به مأمول باشد؛ يعنى: از براى دفع هر دشوارى و حصول هر آسانى، فرود آوردم حاجت خود را و يقين دارم كه با كَرَم ذاتى، قضاى حوائج من خواهى فرمود.
پس برمگردان و بى بهره مساز مرا از بلندى عطاهاى خود، در حالتى كه بى بهره و نااميد باشم، و ممكن است «سَني مَواهبِكَ»، اضافۀ صفت باشد به موصوف؛ يعنى از بخشش هاى بلند خود.
يَا كَرِيمُ.
اى بخشندۀ بى مانند و نظير.
يَا كَرِيمُ.
اى بزرگ بخشش!
يَا كَرِيمُ.
اى بزرگوار و در كمال عظمت و بزرگوارى. تكرير لفظ بزرگوار كريم، از براى تأكيد استجابت دعاست.
أي: حالكون الأمل و الرجاء و كشف الضر و المأمول متلبسه بالجود الفائض منك، يعنى: حال كونى كه اَمَل و رجا و كشف ضر، پوشيده باشد به بخشش تو.
اى بخشنده ترينِ بخشندگان!
ختم دعاى بزرگوار به رحمت، يا براى آن است كه هيچ كس مأيوس و محروم از بخششِ او نيست و در دار دنيا، رحمتش شامل مؤمن و كافر و بِرّ و فاجر است، يا براى ترغيب به ايمان و عبادت است و ترهيب از كفر و معصيت؛ چون دانند كه او - جلّ شأنه - رحيم است رحمت او خلائق را داعى بر ايمان و طاعت و عبادت گردد، و صارف از كفر و معصيت باشد.
بعد از اتمام دعا، سر به سجده گذارند و روى نياز به درگاه بى نياز گذارند
و حاجات خود را از [جناب] قاضى الحاجات و واهب العطيّات، سؤال نمايند كه به اجابت، قرين خواهد گرديد.
و منقول است كه حضرت سيّد الساجدين امام زين العابدين - صلوات اللّٰه عليه و على آبائه و أولاده الطيبين الطاهرين - بعد از اتمام دعا، در سجده اين دعا را مى خوانده اند:
إِلٰهِي! قَلْبِي مَحْجُوبٌ، وَ عَقْلِي مَغْلُوبٌ، وَ نَفْسِي مَعْيُوبٌ، وَ هَوَائِي غَالِبٌ، وَ طَاعَتِي قَلِيلٌ، وَ مَعْصِيَتِي كَثِيرٌ، وَ لِسَانِي مُقِرٌّ بِالذُّنُوبِ، فَكَيْفَ حِيلَتِي يا عَلّامَ الغُيُوب وَ يَا سَتَّارَ الْعُيُوبِ، وَ اغْفِرْ لي ذنوبي كلّها يا غَفّار الذُّنُوب يَا شَديدَ الْعِقاب، يا غَفُورُ يا حليمُ يا رَحيمُ اقضِ لي حاجاتي بِحَقِّ الْقُرآن الْعَظيمِ وَ النبي الْكَريم وَ آلِهِ الطّاهِرينَ تُبْتُ إِلَيْك يا ذَا الْجَلالِ و الْاِكرام من جَميع الذُّنوبِ و الآثامِ، وَ الْحَمدُ للّٰهِ رَب الْعٰالَمين وَ صَلّى اللّٰهُ عَلىٰ محَمَّدٍ وَ آلِهِ أجْمَعين.
يعنى: اى خداى من! دل من در پرده شده است، يعنى تاريك است، و عقل من غلبه كرده شده، يعنى حيران است، و نفس من عيبناك است، به اعتبار كسب گناهان، و خواهش هاى نفسانى من بر من غالب است، و بندگى من، كم و اندك و هيچ است، و گناهان من، فراوان و بسيار است، و حال آن كه زبان من اعتراف كننده است به گناهان. پس چگونه خواهد بود چارۀ من، اى بسيار داناى همۀ پنهانى ها، و حال آن كه تويى بسيار پوشانندۀ عيب ها، و بيامرز براى من، گناهان مرا، همۀ آنها را، اى بسيار آمرزندۀ گناهان، اى بسيار پوشانندۀ عيب ها، اين كه سخت است عذاب و شكنجۀ تو، اى بسيار آمرزنده، اى بردبار در عدم تعجيل عقوبت، اى مهربان به بندگان، برآور براى من مطلب هاى مرا، به حقّ قرآنى كه بزرگ است مرتبه و قدر و منزلۀ او، و به حقّ پيغمبرى كه بزرگ است و مهربان، و به حق آل او كه پاكان اند، رجوع مى كنم به سوى درگاه تو، اى صاحب بزرگى و بزرگوارى، از همۀ گناهان و از بار گناهان، و همۀ ستايش ها مر خدايى راست كه پروردگارِ عالميان است، و رحمت فرستاده است خدا بر محمّد و آل او، همگى.
علوم حديث
على نقى شريف
سيد صادق اشكورى
الحمد للّٰه على آلائه، و الشكر على نعمائه، و الصلاة و السلام على سيد ولد آدم: نبيّه الأعظم، و على آله سادات الدنيا و الآخرة.
و بعد: فالذي بين يدي القارئ الكريم هو كتاب أنجاب الثقات في فحول الرواة» للفاضل المشارك على نقي الشريف الترشيزي من أعلام أواخر القرن الثالث عشر.
و لم يحرِّضنا إلى تصحيحه و طبعه إلا أن المؤلِّف و كتابه يعدّان ممن لم يذكرهما علماء التراجم و أصحاب الكتب في مصنَّفاتهم؛ فإنه - ككثير من علمائنا الإمامية - غير مشهور و لا مذكور في المدوّنات الرجالية و التراجم، و قد نجد لبعضهم ذكراً بعد قرون متمادية في تضاعيف المخطوطات أو المسودّات لجهد جاهدٍ أو رغبة راغبٍ.
و لم نحظ لذكر عن مؤلِّفنا هذا سوى ما أفاده سماحةُ سيدي العلامة الوالد - حفظه اللّٰه - في سفره الرائع تراجم الرجال(1)- الذي تنشر موادّها التاريخية لأول مرة - مستفيداً من المخطوطة الوحيدة لهذا الكتاب، فقال:
1) . تراجم الرجال، ج 2، ص 253-254.
على نقي الشريف الترشيزي، فاضل مشارك في العلوم، توفي والده و هو لم يبلغ سن المراهقة، نشأ فقيراً صابراً على الفقر مع عفة عما في أيدي الناس، تتلمذ على كثير من العلماء و لم يسمّهم عند ذكر نفسه في آخر رجاله. من أعلام أواخر القرن الثالث عشر و أوائل القرن الرابع عشر.
له الرشحات في اُصول الفقه، و مرتع النواظر في تفريح الخواطر في الأدعية، و شرح خطبة القاضي الفاضل، و شرح خلاصة الحساب إلى بحث المساحة، و معرفة التقويم و أنجاب الثقات في فحول الرواة. أتمّه في العشر الثاني من ذي القعدة سنة 1309.
أقول: لم أجد في رجاله هذا إلا أنه ذكر عند ترجمة المحقق الطوسي - طاب ثراه -، عن الحاج محمد إبراهيم الكرباسي بعد أن بجّله و عظّمه، فقال:
إني سمعت غير مرة من العالم الأعظم و الفاضل الأفخم وحيد عصره و زمانه و فريد دهره و أوانه في العلم و الزهد الحاج محمد إبراهيم الكرباسي أعلى اللّٰه مقامه أنه يقول: لم يجئ في علماء الإسلام أعلم منه - أي من المحقق الطوسي -.
و نبّه بعد سطور على أن العلامة الوحيد البهبهاني ممن هو قريب إلى عصره.. فقال:
أصحاب الأئمة المعصومين و رواتهم.. من الصدر السالف.. إلى العلامة البهبهاني في التعليقات في قريب من زماننا هذا.
و ذكر بعد ترجمة الشيخ منتجب الدين و الكلام عن البحار للمجلسي و الوافي للفيض و الوسائل للحر العاملي قدس اللّٰه أسرارهم، فقال:
و سمعت من بعض الأساتيد في مجلس الدرس في مسألة أنه لا يجوز العمل بالعام قبل الفحص عن المخصّص يقول: إن الوافي أحسن من غيره لذلك، و البحار مشهور في ألسنة الخواص و العوام فإنه كالنور على شاهق الطور -
ثم قال: - و قال بعض العلماء: إن الوسائل جيّد الترتيب.
و الترشيزي ممن يتهجّم على القائلين بقطعية صدور أخبار الكتب الأربعة؛ فإنه بعد التعبير عن الأسترآبادي ب «مولانا محمد أمين الأسترآبادي» و نقل قوله و غيره من الأخباريين قال: «لا يليق التنطّق بها لأهل العلم». ثم يدافع عن علم الرجال و يذكر بعض الأحاديث المؤيدة إلى أن يقول: «فلا تعتدّ بكلام من يقول: علم الرجال حرام، و الاجتهاد طريق العامة».
و كان المؤلف رحمه الله يتمنّى أن يدوّن رسالة شافية كافية في علم الرجال إلا أن فقد الأحبة و تشتّت الخيال و تفرق البال و كثرة الملال منعته عن ذلك - على حدّ تعبيره - فاكتفى بما أتى.
و النسخة الوحيدة من هذا الكتاب كانت من مخطوطات مكتبة المحقق المغفور له المحدّث الاُرموي - رضوان اللّٰه عليه -، و تحتفظ الآن في مركز إحياء التراث الإسلامي بقم تحت الرقم (3109).
و إننا بعد أن شرعنا في عملية التصحيح و التعليق رأينا أن المخطوطة التي بأيدينا مضطربة المتن و أغلاط(1)مشوّشة العبارة مع تصحيفات لا يمكن الغضّ عنها، فقارنّا النصوص بالمصادر كلمةً كلمةً حسب وسعنا إلا ما زاغ عنه البصر، و أضفنا المصادر اللازمة في المتن المخطوط واضعين ذلك بين المعقوفتين []، و كذا فعلنا في العناوين الرجالية التي أضفناها كي يسهل الرجوع إليها، و في بعض الأحيان أضفنا بعض الكلمات أو العبائر بين المعقوفتين لاستقامة المتن.
و لقد جاء في أول النسخة المخطوطة - قبل شروع بمتن الكتاب -
1) . نحتمل أن الكتاب قرئ كلّها أو بعضها على كاتب من الأعاجم فنسخه، حيث توجد بعض الأغلاط الأدبية أو الكلمات المحرفة نظير «تجريد الاقائد» (العقائد).
تعريفٌ عن الكتاب و المؤلف، هذا نصّه:
هذه رسالة هدية إلى السدة السنية الرفيعة التي لا زالت مجدرة بتقبيل الأحرار، و ملجأة للصغار و الكبار، و هي للبدر المنير و النور المبين، الذي سحاب يده وابل، و رزيزه هاطل، الحذيق المعظم و النبيل المفخّم، المتوّج بتاج الفتوة و النباهة، و المزيّن بالبذل و الكرامة و السخاوة، الذي جلالة قدره باهرة، و شرافة منزلته ظاهرة، صاحب الآراء السديدة، و المكارم العديدة، و رأيت أنّ العلماء عنده قد ارتفع مقدارهم و غلبت بعد نهاية رخصه أسعارهم، و إذا رأى أحد خلقه و طبعه السليم فقال: ما هذا إلا ملك كريم! و لم أُصرّح باسمه تعظيماً، و عبّرت بلقبه الشريف تبجيلاً و تفخيماً، و هو النوّاب الأشرف الأمجد الوالا الحضرة(1)ركن الدولة(2)العلية العالية، أطال اللّٰه تعالى أيامه و شهوره و أعوامه، ما دام الفرقدان مع البنات و الربيع مع الأوقات و الثبات، و تلك الهدية أهديت كجرادة إلى سليمان من علي نقي الشريف إلى الذي هو غمرني باللطف و الشفقة و الإحسان، و أبقاه...(3)بجاه المعصومين، آمين آمين.
و يا ليتنا وجدنا نسخة اُخرى من هذا الكتاب أو مخطوطة اُخرى من مؤلفات الترشيزي لكي يكون عملنا أتقن و علمنا به أكثر.
و الجدير بالذكر أنّا لو سبرنا الكتاب وجدناه لم يتبع المسير المتعارف عند الرجاليين - لا في مقدماتهم و لا فوائدهم و لا تراجمهم -، و ذلك يتضح بسرد مجمل عمله رحمه الله هنا؛ إذ إنه شرع أولاً بترجمة العياشي و الكشي لتمهّرهما في هذا الفن و الاعتماد عليهما و سبقهما الزماني.. ثم بعد ذلك تعرض إلى مقدمة درائية أكثر من كونها رجالية حيث ذكر أقسام الخبر و خلط بين الصحيح عند القدماء و المتأخرين، ثم ذكر أصحاب الإجماع و ترجم كل واحد منهم على حدة، و تعرض عرضاً
تحت عنوان «توضيح فيه دراية» إلى الفرقة الناووسية، ثم ذكر مسألة درائية مهمة هي: «هل يكون تعديل الرواة و المحدّثين من باب الشهادة أو الخبر أو من باب الظنون الاجتهاديّة؟» و ذكر أبان بن تغلب و رجع إلى أصحاب الإجماع، ثم فائدة مهمة ذكر فيها المرجئة و بحث عن فضالة بن أيوب و مؤمن الطاق و ابن أبي يعفور.
و هكذا إلى جميع الرواة لا تضبطهم طبقة و لا صحبة و لا حروف معجمة و لا غير ذلك، بل كل ما وصل إلى ترجمة ذكر ما يقارنها من نظيره! و ذكر في ضمن ذلك بعض الفوائد الرجالية كالمحامدة الأربعة و الخصيصين بالنبي و الأئمة عليهم السلام و الزهاد الثمانية و السلاطين السبعة! و فيه خروج عما كان بصدده - على حد تعبير - بل خروج عن المباني الاعتقادية بضمّ الإمام الرضا عليه السلام إلى أبي يزيد و غيره، و هو غريب منه بل عجيب.
.. إلى غير ذلك من المباحث و الفوائد كالبحث عن حجية الأخبار النبوية و الاُصول الأربعمائة و ردّ القول بقطعية صدور أخبار الكتب الأربعة.
و بعد هذا كله، فإني أقدّم ثنائي العاطر و شكري المتواصل إلى كل من آزرني بالتنبيه على زلّاتي آخذاً بيدي لإحياء هذا الجهد المتواضع، و اللّٰه العاصم، و هو من وراء القصد.
تصویر
بسم الله الرحمن الرحيم
أحمدك يا من لا يخيّب سائله و لا يردّ نائله، حمداً كما هو أهله و مستحقّه، و لا حول و لا قوّة إلاّ به، و اُصلّي على العقل الأوّل و النبيّ الآخر، الذي(1)كان بشيراً و نذيراً، و على آله و أصحابه سيّما من كان لكلّ قوم هادياً و نصيراً، صلاةً زاكية نامية دائمة.
و بعد: فيقول العبد الأثيم «على نقي الشريف» عفى اللّٰه عن جرائمه ببركة «رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ/ 3 /عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ»(2): لمّا كان الذين أجمع العلماء على تصحيح ما يصحّ عنهم أسماؤهم و تراجمهم في كتب(3)الرجال متفرقة متشتّتة، أردت أن أذكر ترجمة كلّ واحد منهم جميعاً في رسالة منفردة، و بعد ذكر هؤلاء الأكابر أُزيّن تلك الرسالة بذكر جماعة من أصحاب المعصومين صلوات اللّٰه عليهم أجمعين، و كذا أذكر أحوال جماعة اُخرى [من](4)الذين تكون مشتبهة أحوالهم بين جماعة، و اُضيف فيها بأدنى مناسبة لتكثير الفائدة اُموراً بتوفيق الملك العلّام، و عليه التّكلان.
فنقول: لمّا كثر في كتب الرجال قول الكشي و ذكر العياشي لِتمهّرهما في هذا الفن و الاعتماد عليهما، و كانا أسبق زماناً من أكثر الأفاضل و الأماثل، و كانا في طبقة ثقة الإسلام محمّد بن يعقوب الكليني، فنقدّم ذكر أحوالهما لزيادة البصيرة.
فنقول:
العيّاشي اسمه محمّد بن مسعود بن محمّد بن عيّاش - بالشين المعجمة - السلمي
السمرقندي/ 4 /المكنّى بأبي نضر(1)- بالمعجمة - المعروف بالعيّاشي، ثقة صدوق عين من عيون هذه الطائفة [و كبيرها].
و قيل:
إنه من بني تيم(2)، جليل القدر واسع الأخبار بصير بالرّواية مضطلع بها، له كتب كثيرة تزيد على مائتي مصنّف، و كان يروي عن الضّعفاء كثيراً، و كان أوّل عمره عاميّ المذهب سمع حديث العامة و أكثر منه ثمّ تبصر و عاد إلينا، أنفق على العلم و الحديث تركة أبيه سائرها، و كانت ثلاثمائة ألف دينار (صه).(3)
و النجاشي(4)إلى قوله: هذه الطائفة، ثمّ فيه: و كان يروي عن الضّعفاء.. إلى قوله:
و عاد إلينا، و زاد:
و هو حديث السنّ، و سمع جماعة من شيوخ الكوفيين و البغداديين و القميين.
قال أبو عبد الله الحسين بن عبيد اللّٰه: سمعت القاضي أبا الحسن علي بن محمّد قال [لنا] أبو جعفر الزاهد: أنفق أبو النضر على العلم و الحديث تركة أبيه سائرها/ 5 /و كانت ثلاثمائة ألف دينار، و كانت داره كالمسجد بين ناسخ أو قارٍ أو مقابل أو معلّق، مملوّة من الناس، و صنّف أبو النضر كتباً منها كتاب التفسير، ثمّ ساق الكلام في تعدادها و هي تزيد على المائة. ثمّ قال:
أخبرني أبو عبد الله بن شاذان القزويني، عن حيدر بن محمّد السمرقندي عنه.
و في الفهرست(5):
جليل القدر واسع الأخبار بصير بالرّواية مضطلع بها، له كتب كثيرة تزيد على مأتي مصنّف، ذكر فهرست كتبه ابن إسحاق النديم.
ثمّ قال بعد تعدادها:
أخبرني جماعة عن أبي المفضل، عن جعفر بن محمّد بن مسعود العياشي، عن أبيه بجميع كتبه، و من لم يرو عن الأئمّة بل من أصحابهم، أكبر أهل المشرق علماً و فضلاً و أدباً و فهماً
و نبلاً في زمانه، صنّف أكثر من مأتي مصنّف ذكرنا في (فهرست) و كان له مجلس للخاص و مجلس للعام.(1)
و أمّا الكشي: فاسمه محمّد بن عمر بن عبد العزيز، - و الكش بلد قرب سمرقند، و المشهور في هذا/ 6 /الزمان بشهر سبز - و المكنّى بأبي عمرو، بصير بالأخبار و الرجال حسن الاعتقاد، و كان ثقة عيناً، روى عن الضعفاء، و صحب العياشي و أخذ عنه و تخرج عليه، له كتاب الرجال كثير العلم إلّا أن فيه أغلاطاً كثيرة (صه).(2)
و في (جش)(3):
كان ثقة عيناً، و روى عن الضعفاء كثيراً، و صحب العياشي و أخذ عنه و تخرّج عليه في داره التي كانت مرتعاً للشيعة و أهل العلم، له كتاب الرجال كثير العلم إلّا أنّ فيه أغلاطاً كثيرة، روى جعفر بن محمّد بكتابه.
و في (ست)(4)
ثقة بصير بالأخبار و الرجال حسن الاعتقاد، و له كتاب الرجال، أخبرنا به جماعة عن أبي محمد هارون بن موسى، عنه.
و في (لم)(5): من غلمان العياشي ثقة بصير بالرجال و الأخبار مستقيم المذهب.(6)
1) . و الحاصل أن محمد بن مسعود العياشي جلالة قدره عند العلم و العلماء غير خفية مع كثرة تصانيفه و كتبه و اهتمامه في ترويج الشريعة المطهرة و الانفاق للمحصلين و الأسفار في البلدان البعيدة لجمع الأخبار، كيف يمكن توصيفه في كلمات عديدة. «هذا تعليق لجامع الوريقات».
2) . خلاصة الأقوال، ص 146، برقم 39.
3) . رجال النجاشي، ص 372، برقم 1018. و انظر: رجال ابن داود، ص 328، برقم 1440.
4) . الفهرست، ص 141، برقم 604.
5) . أي في باب من لم يرو عن واحد من الأئمة عليهم السلام من رجال الشيخ الطوسي. انظر: رجال الشيخ الطوسي، ص 440، برقم 6288.
6) . و بالجملة؛ فإن الكشي يكون من تلاميذ العياشي، و كثر نقله عن اُستاده الجليل و الحبر النبيل، و يكون في علم الرجال ناقداً بصيراً و كلامه معتبراً عند جميع العلماء. «منه».
أقول: قال بعض الأجلّة: ذكر جملة من مشايخنا أن كتاب رجاله المذكور كان جامع الرواة العامّة و الخاصّة خالطاً بعضهم ببعض، فعمد إليه شيخ الطائفة فلخّصه و أسقط/ 7 /منه الفضلات و سمّاه باختيار، و الموجود في هذه الأزمان بل زمان العلامة و ما قاربه إنّما هو اختيار الشيخ لا الكشي الأصل.
مقدّمة
اعلم أنّ الخبر عند المتقدّمين ينقسم إلى صحيح و غير صحيح، و الصحيح عندهم ما كان معتضداً بأمارات توجب الوثوق و الاعتماد عليه ككون وثاقة رواته أو وجوده في كثير من الاُصول الأربعمائة أو في البعض بطرق متعدّدة، أو تكرّره في أصل أو أصلين، أو وجوده في أصل أحد الجماعة الذين أجمعوا على تصحيح ما يصحّ عنهم كصفوان بن يحيى و ابن أبي عمير، أو على تصديقهم كمحمّد بن مسلم و زرارة، أو على العمل بروايتهم كعمّار، أو اعتضاده بعمل الطائفة، أو اعتماد الشيخ الجليل عليه كما يظهر من اعتماد الصدوق على شيخه محمّد بن الحسن [بن] الوليد(1)
اُنظر: رجال النجاشي، ص 383، برقم 1042. و ذكره في رجال ابن داود من الذين قال النجاشي في كل منهم: «ثقة» مرتين. لاحظ: رجال ابن داود، ص 384.
حتّىٰ أنّه صرّح في صوم الفقيه بأن ما صحّحه شيخه هو الصحيح و ما لم يصحّحه فليس بمعتمد، أو وقوعه في أحد الكتب المعروضة على الأئمّة فأثنوا على مؤلّفها ككتاب عبد الله الحلبي/ 8 /المعروض على الصادق [عليه السلام]، و كتاب يونس بن عبد الرحمن و الفضل بن شاذان المعروضين على العسكري عليه السلام.و الحاصل أنّهم يطلقون على كلّ حديث كان معتمد الصّدور عنهم بأي نحو يقتضي ذلك من الاُمور المذكورة أو غير ذلك بحيث حصل الاعتماد عليه، و أمّا المتأخّرون فليس الصحيح عندهم ذلك و هو ما كان جميع سلسلة سنده إماميين
1) . في الهامش: محمد بن الحسن بن الوليد القمي جليل القدر عارف بالرجال، له كتب. و يقال: إنه نزيل قم و ما كان أصله منها، ثقة ثقة عين مسكون إليه جليل القدر عظيم المنزلة، يروي عن الصفار «خلاصة الأقوال».
موثقين مع الاتّصال بالمعصوم صريحاً أو مفهوماً بالفحوى و الأمارات، و الباعث على ذلك أنّ المتأخّرين لمّا طال تباعدهم عن زمن الأئمّة و الرّواة، و اندرس في البين كثير من الشواهد و الأمارات حتّى انحصر معظم أسباب الوثوق عندهم في وثاقته و تحرّزه عن الكذب، و لم يعتمدوا على اعتماد جليل على رواية لأنّه يشبه التقليد و التبعيّة و هم بمعزل عنه بالكليّة، و لتكثر الأجلاء و اختلافهم في الأداء و لم يجدوا للشيخوخة ما يميّزوا الشيخ عن/ 9 /سائر العلماء، قسّموا الرواية بهذا الاعتبار إلى أقسام أربعة:
واحد منها يكون الصحيح، و قد أشار إلى هذه الطريقة للقدماء و بيّنها شيخنا البهائي في مشرق الشمسين(1)، ثمّ قال ما حاصله:
إنّ الباعث للمتأخّرين على عدولهم عن طريقة القدماء و وضع هذا الاصطلاح هو تطاول الأزمنة بينهم و بين الصدر السالف و اندراس بعض الاُصول المعتمدة لتسلّط الظلمة من أهل الضلال و الخوف من إظهاره و انتساخها، و انضمّ إلى ذلك اجتماع ما وصل إليهم من الاُصول في الكتب المشهورة في هذا الزمان، فالتبست المأخوذة من الاُصول المعتمدة بغيرها، و اشتبهت المتكررة فيها بغير المتكررة، و خفي عليهم كثيرة من القرائن، فاحتاجوا إلى قانون يتميّز به الأحاديث المعتبرة عن غيرها فقُرِّر هذا الاصطلاح - و قال: - أول من سلك هذا الطريق العلّامة.(2)انتهى.
فعلم من جميع ذلك سبب عدول المتأخّرين عن طريقة المتقدّمين، و لا يترتّب على هذا/ 10 /قدح و طعن على من قرّر هذا الاصطلاح كما فعل بعض الأخباريّة مثل مولانا محمّد أمين الأسترآبادي، لقد أساء الأدب بالنسبة إلى آية اللّٰه العلّامة، فكلّ صحيح عند المتأخّرين صحيح عند القدماء من غير عكس.
إذا ظهر ذلك فقد جَمع أسماء الذين أجمع العلماء على تصحيح ما يصحّ عنهم شعراً السيد المكرّم و البدر المفخّم الفاضل الباذل الكامل البارع سيّد الأفاخر و الأكابر
زين الفقهاء في الأوائل و الأواخر «السيد محمّد مهدي الطباطبائي الملقّب ببحر العلوم» و رتَّبهم على ثلاث طبقات(1)
قد أجمع الكل على تصحيح ما يصح عن جماعة فليعلما
و هم أُولو نجابة و رفعة أربعة و خمسة و تسعة
فالستة الاُولى من الأمجاد أربعة منهم من الأوتاد
زرارة كذا بريد قد أتى ثم محمد و ليث يا فتى
كذا فضيل بعده معروف و هو الذي ما بيننا معروف
و الستة الوسطى أُولو الفضائل رُتبَتُهم أدنى من الأوائل
جميلنا الجميل مع أبان و العبدلان ثم حمّادان
و الستة الاُخرى هم صفوان و يونس عليهم الرضوان
ثم ابن محبوب كذا محمد كذاك عبد الله ثم أحمد
و ما ذكرناه الأصح عندنا و شذّ قول من به خالفنا
عدة أحمد بن عيسى بالعدد خمسة أشخاص بهم تمّ السند
عليّ العليّ و العطار ثم ابن إدريس و هم أخيار
ثم ابن كورة كذا ابن موسى فهؤلاء عدد ابن عيسى
و إن عدة التي عن سهل من كان فيه الأمر غير سهل
ابن عقيل و ابن عون الأسدي كذا على بعد مع محمد
و عدة البرقي و هو أحمد علي بن الحسن و أحمد
و بعد ذين ابن اُذينة على و ابن لإبراهيم و اسمه على
قد أجمع الكلّ على تصحيح ما يصحّ عن جماعة فلْيُعْلَمَا
و أنا أذكرهم على ذلك الترتيب مع ذكر الشعر لتسهيل الحفظ فقال:و ظهر منه أن الصحيح منطبق على كلا الاصطلاحين؛ لأنّ المقصود منه أن كلّ خبر نقله(2)عادلٌ ضابط إماميّ و وصل أحد هؤلاء يكون ذلك صحيحاً؛ لأنّهم لا ينقلون إلّا / 11 /عمن كان متّصفاً بتلك الأوصاف من جهة حذاقة و مهارة و فقاهة، كلّ واحد منهم يكون آبياً أن ينقلوا عن غير عدل ضابط.
و هم أُولو نجابة و رفعة
و هذا مأخوذ من كلام جعفر بن محمد الصادق عليه السلام، فقد قال بالنسبة إلى أربعة منهم: هم نجباء نقباء(1)اُمناء اللّٰه على حلاله و حرامه(2)، فأيّ رفعة تكون فوق ذلك! أربعة و خمسة و تسعة
فالفذلكة هم الثمانية عشر، فالمجموع مع البدلي الأحد و عشرون.
[فالستة الاُولى من الأمجاد *** أربعة منهم من الأوتاد]
فالستّة الاُولى من الطبقات الثلاث من الأمجاد، أربعة منهم من الأوتاد، و هم:
زرارة و بريد و محمّد بن مسلم و أبو بصير ليث المرادي فضلاء الأصحاب، قال الصادق عليه السلام: هم أوتاد الأرض لو لا هؤلاء لانقطعت آثار النبوّة و اندرست.(3)
فالستّة الاُولى:
زرارة ثمّ(4)بريد قد أتىٰ
أمّا الأوّل فهو زرارة بن أعين(5)بن سُنْس - بضمّ السين المهملة و إسكان النون
1) . لفظة «نقباء» لا توجد في المصادر المطبوعة عندنا.
2) . فقد روى الكشي في رجاله (ص 170، رقم 286) عن حمدويه بن نصير، عن يعقوب بن يزيد، عن محمد بن أبي عمير، عن جميل بن دراج، عن الصادق عليه السلام يقول: «بشّر المخبتين بالجنة: بريد بن معاوية العجلي و أبو بصير ليث بن البختري المرادي و محمد بن مسلم و زرارة، أربعة نجباء اُمناء اللّٰه على حلاله و حرامه، لو لا هؤلاء انقطعت آثار النبوة و اندرست». و انظر: خلاصة الأقوال، ص 136، برقم 2؛ رجال ابن داود، ص 392، برقم 6؛ وسائل الشيعة، ج 27، ص 142، باب 11، ح 33429. و سيأتي من المؤلف قدس سره نقل هذه الرواية.
3) . هذا مضمون حديثين: أحدهما قد مضى قبل أسطر، و أما الثاني فنصّه هكذا: «أوتاد الأرض و أعلام الدين أربعة: محمد بن مسلم، و بريد بن معاوية، و ليث بن البختري المرادي، و زرارة بن أعين». انظر: رجال الكشي، ص 238، رقم 431.
4) . كذا، و في بعض النسخ: كذا، بدلاً من: ثمّ.
5) . في الهامش: أعين والد زرارة، إنه كان غلاماً رومياً اشتراه رجل من بني شيبان فربّاه و تبنّاه و أحسن تأديبه، و حفظ القرآن و عرف الأدب و خرج بارعاً أديباً، فاعتقه. و كان أبوه سنس [سنسن] و كان راهباً
و بعدها سين مهملة(1)
و انظر: رجال الطوسي (ص 127، رقم 1293) ترجمة بكير بن أعين، خلاصة الأقوال، (ص 76، رقم 2) ترجمة زرارة بن أعين؛ رجال النجاشي، (ص 175، رقم 463) ترجمة زرارة و غيرها.
أقول: و من المظنون قويّاً أنه سقط من قلم الناسخ بعد العبارة المذكورة أعلاه: و بعدها نون. كما هو كذلك في خلاصة الأقوال، (ص 76، رقم 2) حيث قال: سنسن: بضم السين المهملة و إسكان النون، و بعدها سين مهملة، و بعدها نون.
- شيخ من أصحابه(2)في زمانه/ 12 /و متقدّمهم، و كان قارئاً فقيهاً متكلّماً شاعراً أديباً قد اجتمعت فيه خلال الفضل و الدين، ثقة صادق في ما يرويه.و قد ذكر الكشي أحاديث تدلّ على عدالته، و عارضتْ تلك الأحاديث أخبار اُخر تدلّ على القدح فيه قد ذكرناها في كتابنا الكبير و ذكرنا وجه الخلاص عنها. و الرجل عندي مقبول الرواية، مات سنة خمسين و مائة (صه).(3)
قال الشهيد الثاني في الحاشية:
حاصل ما ذكره الكشي في حقّ زرارة أحاديث تزيد على العشرين تقتضي ذمَّه، كلُّها ضعيفةُ السند جدّاً، و في أكثرها محمّد بن عيسى العبيدي(4)، إلّا حديثاً واحداً طريقه صحيح إلّا أنّه مرسل؛ لأنّه رواية محمّد بن قولويه عن محمّد بن أبي القسم [القاسم] بن ماجيلويه،
1) . هذا، و لكن أكثر من ذكر اللفظة أو ضبطها قال: سُنْسُن بنون في آخرها. قال ابن داود في رجاله: (ص 41، رقم 122) في ترجمة أحمد بن محمد بن سليمان: سنسن بالمهملتين المضمومتين و النونين و كذا في: ترجمة بكير بن أعين (ص 72، رقم 257) و ترجمة زرارة بن أعين (ص 155، رقم 619).
2) . الصحيح: أصحابنا، كما في خلاصة الأقوال.
3) . خلاصة الأقوال: 76 برقم 2.
4) . قال العلامة في رجاله خلاصة الأقوال (ص 141-142، رقم 22): محمد بن عيسى بن عبيد بن يقطين مولى بني أسد بن خزيمة أبو جعفر العبيدي اليقطيني يونسي. اختلف علماؤنا في شأنه، فقال شيخنا الطوسي رحمه الله: إنه ضعيف، استثناه أبو جعفر بن بابويه من رجال نوادر الحكمة و قال: لا أروي ما يختص بروايته. قال الشيخ: و قيل: إنه كان يذهب مذهب الغلاة. ثم ذكر عدة روايات عن الكشي في مدحه.. إلى أن قال أخيراً: و الأقوى عندي قبول روايته.
عن زياد بن أبي الحلال(1)عن الصادق عليه السلام.(2)و ظاهرٌ أن زياد الذي هو من رجال الباقر و الصادق عليهما السلام لم يبق إلى زمن ماجيلويه المعاصر لابن بابويه و مَن في طبقته، و نقلت الأخبار الواردة بمدحه/ 13 /خالية عن المعارض المعتبر، و فيها خبر صحيح قد تقدّم متنه و سنده في باب الباء.
هذا ما يتعلّق بكتاب الكشي الذي أشار إليه المصنّف، و وقفت في الكافي للكليني على أربعة أخبار اُخر تقتضي القدح فيه: اثنان منها في كتاب الإيمان و في طريقها محمّد بن عيسى عن يونس، و الآخران في كتاب الميراث(3)و طريقهما كذلك أيضاً، و لكن إحداهما بطريق آخر حسن، و لكنّه مرجوح عند معارضة الصحيح الذي ورد في مدحه.
و بالجملة؛ فقد ظهر اشتراك جميع الأقوال القادحة في إسنادها إلى محمّد بن عيسى، و هو قرينة عظيمة على الميل و الانحراف منه على زرارة مضافاً إلى ضعفه في نفسه.
و قال السيد جمال الدين بن طاوس(4)و نعم ما قال: و لقد أكثر محمّد بن عيسى من القول في زرارة حتّىٰ لو كان بمقام عدالة كادت الظنون تسرع إليه بالتهمة، فكيف و هو مقدوح!
انتهى كلام المحشي.
[و قال الأردبيلى فى جامع الرواة(5)]
و قال الكشي(6): اجتمعت العصابة/ 14 /على التصديق(7)و الانقياد بالفقه في ستة هم أفقه
1) . في المخطوطة: أبي الجلال، و ما أدرجناه من المصادر.
2) . انظر الرواية في: رجال الكشي، ص 147 برقم 234؛ و رواه في البحار، ج 5، ص 45 باب 1 ح 71 نقلاً عن رجال الكشي.
3) . الظاهر أنهما الروايتان المذكورتان في الكافي، ج 7، ص 94 باب ميراث الولد مع الأبوين ح 3 و ص 96 باب ميراث الولد مع الزوج و المرأة ح 1، فراجع.
4) . و يكون للسيد موسى بن جعفر بن محمد بن أحمد بن محمد بن طاوس العلوي الحسيني أولاد أجلاء عظماء كرماء: منهم السيدان الكبيران السعيدان رضي الدين على و جمال الدين أحمد ابنا موسى، هذان السيدان السندان زاهدان عابدان و دعاة، و نقل عن رضي الدين على كرامات، و الآخر منهم عبد الكريم بن أحمد السيد المعظم غياث الدين الفقيه النسابة النحوي العروضي الزاهد العابد، نقل اُمور عن ذكاوته و قوة حافظته و خلقه و جميل قاعدته و حلو معاشرته لا يكاد أن يوجد مثله. «منه».
5) . جامع الرواة، ج 1، ص 325.
6) . رجال الكشى، ص 238 برقم 431.
7) . في المخطوطة: تصديقه. و عبارة الكشي هكذا:.. على تصديق هؤلاء الأولين من أصحاب
الأوّلين من أصحاب أبي جعفر و أبي عبد الله عليهما السلام قالوا: و أفقه الستّة زرارة.
و ذكر أحاديث كثيرة تدلّ على علوّ رتبته وعظم منزلته و جلالة قدره يضيق المقام عن إيرادها، و عارض ذلك بأخبار تدلّ على القدح فيه.
و كفى جواباً عنها و عذراً فيها ما روى في الصحيح أنّ أبا عبد الله عليه السلام أرسل إليه: إنّما أعيبك دفاعاً منّي عنك؛ فإنّ الناس و العدوّ يسارعون إلى كلّ من قرّبناه و حمدنا مكانه لإدخال الأذى في من نحّبه و نقرّبه، و يذمّونه(1)لمحبّتنا له و قربه و دنوّه منّا، و يرون إدخال الأذى [عليه] و قتله، و يحمدون كلّ من رغبناه(2)[نحن و إن نحمد أمره] فإنّما أعيبك فإنّك؛ رجل اشتهرت بنا و بميلك(3)إلينا و أنت في ذلك مذموم عند الناس(4)فيكون ذلك [منّا] دافع شرّهم عنك؛ يقول اللّٰه عزّ و جلّ: «أَمَّا اَلسَّفِينَةُ فَكٰانَتْ لِمَسٰاكِينَ يَعْمَلُونَ فِي اَلْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَهٰا وَ كٰانَ وَرٰاءَهُمْ مَلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ» صَالِحَةٍ «غَصْباً». هذا التنزيل من عند اللّٰه (صالحة)، لا و اللّٰه(5)ما عابها إلاّ لكي تسلم من الملك، [و لا تعطب على يديه، و لقد كانت صالحة ليس للعيب منها مساغ و الحمد للّٰه](6)فافهم المثل - يرحمك اللّٰه! - فإنّك [و اللّٰه] أحبّ الناس إليّ و أحبّ أصحابنا إليّ(7)حيّاً و ميّتاً، فإنّك أفضل [سفن] ذلك البحر القمقام [الزاخر] و إن [من] ورائك ملكاً ظلوماً غضوباً يرغب عبور كلّ سفينة صالحة ترد من بحر الهدىٰ ليغصبها و أهلها(8)[و] رحمة اللّٰه عليك حيّاً و رحمته و رضوانه [عليك] ميّتاً.(9)
1) . في المصدر: يرمونه.
2) . في المصدر: عبناه.
3) . في المصدر: لميلك.
4) . هنا جملات ساقطة من الرواية:.. غير محمود الأثر لمودتك لنا و بميلك إلينا، فأحببت أن أعيبك ليحمدوا أمرك في الدين بعيبك و نقصك..
5) . فى المخطوطة: هؤلاء (بدل: لا و اللّٰه).
6) . الزيادة من المصدر.
7) . في المصدر: أصحاب أبي.
8) . في المصدر:.. الهدى ليأخذها غصباً ثم يغصبها.
9) . انظر: رجال الكشي، ص 138-139 برقم 221؛ عنه في بحار الأنوار، ج 2، ص 246 باب 29 ح 59 و وسائل الشيعة، ج 11، ص 257 باب 5 ح 14735.
هذا مع [أن] إسنادها - يعني أخبار القدح - مقدوحة، و بلوائح(1)الكذب أكثرها مشحونة.
أقول: من الواضحات أن الأخبار القادحة تكون من باب التقيّة و الاتقاء و إلّا جلالة قدره و علو منزلته كالشمس في رابعة النهار.(2)
و نُقل أنّه كان وَسيماً جسيماً أبيض، و كان يخرج إلى الجمعة و على رأسه برنس أسود و بين عينيه سجّادة و في يده عصا، فيقدم(3)له الناس [سماطين] ينظرون إليه لحسن هيئته، و المتكلّمون من الشيعة تلاميذه. و يقال: عمره تسعين(4)سنة.
... ثمّ(5)بريد قد أتىٰ العجلي - بضمّ الباء/ 16 /و فتح الراء - ابن معاوية أبو القاسم عربي، روى أنّه من حواري الباقر و الصادق عليهما السلام و روى عنهما و مات في حياة أبي عبد الله عليه السلام، و هو وجه من وجوه أصحابنا ثقة فقيه له محلّ عند الأئمّة. قال الكشي: إنّه ممّن اتّفقت العصابة على تصديقه و ممّن انقاد [وا] له بالفقه.
و روى في حديث صحيح عن جميل بن درّاج قال: سمعت أبا عبد اللّٰه [عليه السلام] يقول:
«بشّر المخبتين بالجنّة بريد بن معاوية العجلي..» و ذكر آخرين، و مات في سنة مائة و خمسين (صه).(6)
و الحديث هكذا: بشّر المخبتين: بريد العجلي، و أبو بصير ليث بن البختري المرادي، و محمّد بن مسلم و زرارة، أربعة نجباء اُمناء اللّٰه على حلاله و حرامه، لو لا هؤلاء انقطعت آثار النبوّة و اندرست.(7)
1) . فى المخطوطة: لوائح.
2) . ذكر ذلك في رسالة أبي غالب الزراري، ص 136.
3) . في المصدر: فيقوم.
4) . في المطبوع من رسالة أبي غالب: سبعين.
5) . في بعض النسخ: كذا (بدلاً من: ثم).
6) . خلاصة الأقوال: 26-27 الباب السادس برقم 1.
7) . رواه باختلاف قليل - و قد أسبقناه - في خلاصة الأقوال، ص 136 برقم 2؛ رجال ابن داود، ص 392 برقم 6؛ وسائل الشيعة، ج 27، ص 142 باب 11 ح 33429 و غيرها.
و لو كان حديث قدح فيه لعلم جوابه مما قيل في زرارة.
ثمّ محمّد و ليث يا فتى
و محمّد بن مسلم بن رباح(1)المكنّى بأبي جعفر، و كان أصله من أهل/ 17 /الطائف كما صرّح به النجاشي(2)
و ليس في عبارته المنقولة تصريح بأنه من أهل الطائف، و الذي صرّح بأنه طائفي هو الكشي في رجاله: (ص 161 برقم 272) فإنه عنون الرجل بمحمد بن مسلم الطائفي الثقفي.
و أقرّه صاحب الحدائق.و به قال المولى المعظم و الشيخ المكرّم محمّد تقي المتّقي المجلسي. و الطائف من حوالي مكّة، و كان يسكن بالكوفة مدّة مديدة، و لذا لم يقل في ترجمته إنّه كوفي، و يؤيّده أنّه ثقفي يعني من حي ثقيف(3)
و انظر: مجمع البحرين 30/5.
و هو قبيلة من هوازن، و هوازن قبيلة من قيس، و قيس قبيلة من مضر، و مضر - بفتح الميم(4)و فتح المعجمة - منسوبة إلى مضر بن1) . في بعض المصادر: رياح بالياء المثناة.
2) . عبارة النجاشي في رجاله (ص 323-324 برقم 882) هكذا: محمد بن مسلم بن رباح أبو جعفر الأوقص الطحان مولى ثقيف الأعور، وجه أصحابنا بالكوفة. فقيه ورع، صحب أبا جعفر جعفر و أبا عبد الله عليهما السلام، و روى عنهما، و كان من أوثق الناس. له كتاب يسمى الأربعمائة مسألة في أبواب الحلال و الحرام. أخبرنا أحمد بن على، قال: حدثنا ابن سفيان، عن حميد، قال: حدثنا حمدان القلانسي، قال: حدثنا السندي بن محمد، عن العلاء بن رزين، عنه به. و مات محمد بن مسلم سنة خمسين و مائة.
3) . قال الخليل في العين (ج 5، ص 138) مادة (ثقف): و ثقيف حيّ من قيس. و قال في لسان العرب 19/9: ثقيف حيّ من قيس، و قيل: أبو حيّ من هوازن و اسمه قَسيّ. و قد يكون ثقيف اسماً للقبيلة. و الأول أكثر. ثم نقل عن سيبويه أن النسبة إلى ثقيف: ثقفي على غير قياس.
4) . كذا، و الظاهر: بضم الميم. كما في لسان العرب (ج 5، ص 177 مضر) قال: قال ابن سيده: مُضَرُ اسم رجل، قيل سمّي به لأنه كان مولعاً بشرب اللبن الماضر، و هو مُضَرُ بن نِزار بن مَعَدّ بن عدنان. ثم نقل عن الجوهري (في الصحاح) أنه: قيل لمُضَرَ الحمراءُ و لربيعةَ الفَرَسُ؛ لأنهما لما اقتسما الميراث اُعطي مُضَرُ الذهبَ و هو يؤنث، و اُعطي ربيعةُ الخيلَ.
نزار بن معد بن عدنان من أجداد الرسول صلى الله عليه و آله.
مضافاً إلى ما في القاموس من أنّ الطائف بلاد ثقيف.(1)
كم من أب قد عَلا بابنٍ له شرفاً كما عَلا برسول اللّٰهِ عدنانُ
و ممّا ذكرنا ظهر عدم التنافي بين قول الأعلام: إنّ محمّد بن مسلم وجه أصحابنا بالكوفة.(2)
و الحاصل أنّه فقيه ورع من الأوتاد، صاحَبَ أبا جعفر و أبا عبد الله عليهما السلام و روى عنهما، و كان من أوثق الناس.
روى الكشي(3)مسنداً عن العلاء بن رزين، عن عبد الله بن أبي يعفور، قال: قلت لأبي عبد الله عليه السلام: ليس كلّ ساعة ألقاك، و لا يمكن القدوم و يجيء الرجل/ 18 /من أصحابنا فيسألني و ليس عندي كلّما سألني عنه، قال: فما يمنعك من محمّد بن مسلم [الثقفي]؟ فإنّه قد سمع من أبي، و كان عنده وجهاً.(4)
و عن أبي جعفر بن قولويه مسنداً إلى علي بن أسباط، عن أبيه أسباط بن سالم، عن أبي الحسن موسى بن جعفر عليه السلام: إنّ محمّد بن مسلم من حواري محمّد بن على و ابنه جعفر بن محمّد الصادق عليهما السلام.(5)
قال الكشي(6): إنّه ممّن اجتمعت العصابة على تصديقه و الانقياد [له] بالفقه.
1) . في الهامش: و المناسب في هذا المقام:
2) . هذه عبارة النجاشي في رجاله: ص 323 برقم 882.
3) . رجال الكشي، ص 161 برقم 273، و انظر: خلاصة الأقوال، ص 149 برقم 59، الاختصاص، ص 201 ما روي في محمد بن مسلم؛ بحار الأنوار، ج 46، ص 328 باب 8 ح 10 عن الاختصاص.
4) . في المصدر: وجيهاً. و في البحار: مرضياً وجيهاً.
5) . روى ذلك العلامة في خلاصة الأقوال: (ص 150 برقم 50)، و انظر الرواية التي نقلها في البحار ج 46، ص 343 باب 8 ح 35) عن الاختصاص.
6) . رجال الكشي، ص 238 برقم 431.
و بالجملة؛ [حال](1)محمّد بن مسلم بن رياح أبو جعفر الأرقص(2)الطحان مولى ثقيف الأعور(3)أظهر من الشمس، و حديث «بشّر المخبتين بالجنّة...» و يكون واحداً منهم يكفي، و كذا كونه من الحواريين، و يعبّر عنه في جملة من الأخبار بالطحان، و التعبير به له حكاية(4)، و كذا له حكاية مع أبي حنيفة.(5)
........ و ليث يا فتى
و هو أبو بصير مشترك بين رجلين: أحدهما ليث بن البختري - بالباء المنقطة تحتها نقطة و الخاء المعجمة الساكنة و التاء المنقطة فوقها النقطتين المفتوحة و الراء / 19 /المكسورة - المرادي و يكنّى أبا محمّد أيضاً.
1) . الزيادة منّا.
2) . في رجال النجاشي: الأوقص.
3) . العبارات مأخوذة من النجاشي كما سلف.
4) . حكاية طحنه أنه كان رجلاً موسراً جليلاً فقال له أبو جعفر عليه السلام: «تواضع». فأخذ قوصرة تمر فوضعها على باب المسجد و جعل يبيع التمر، فجاء قومه فقالوا: فضحتنا. فقال: أمرني مولاي بشيء فلا أبرح حتى أبيع هذه القوصرة. فقالوا: أما إذا أبيت إلاّ هذا فاقعد في الطحانين. ثم سلموا إليه رحًى، فقعد على بابه و جعل يطحن. روى ذلك في رجال الكشي، ص 165 برقم 278. و انظر: الاختصاص، ص 51 مسائل عبد الله بن سلام؛ بحار الأنوار، ج 72، ص 121 باب 51 ح 13، مستدرك الوسائل، ج 11، ص 297 باب 28 ح 13082.
5) . حكايته مع أبي حنيفة رواها الكشي في رجاله (ص 162-163) في ترجمة محمد بن مسلم الطائفي الثقفي برقم 275: عن ابن بكير عن محمد بن مسلم قال: إنى لنائم ذات ليلة على السطح إذ طرق الباب طارق فقلت: من هذا؟ فقال: شريك يرحمك اللّٰه. فأشرفت فإذا امرأة. فقالت لي: بنت عروس ضربها الطلق، فما زالت تطلق حتى ماتت و الولد يتحرك في بطنها و يذهب و يجيء، فما أصنع؟ فقلت: يا أمة اللّٰه، سئل محمد بن على بن الحسين الباقر عليه السلام عن مثل ذلك فقال: يشقّ بطن الميت و يستخرج الولد. يا أمة اللّٰه، اِفعلي مثل ذلك، أنا - يا أمة اللّٰه - رجل في ستر، من وجّهك إليّ؟ قال: قالت لي: رحمك اللّٰه! جئت إلى أبي حنيفة صاحب الرأي فقال: ما عندي فيها شيء، و لكن عليك بمحمد بن مسلم الثقفي فإنه يخبر، فمهما أفتاك به من شيء فعودي إليّ فأعلمينيه. فقلت لها: امضي بسلام. فلما كان الغد خرجت إلى المسجد و أبو حنيفة يسأل عنها أصحابه فتنحنحت فقال: اللهم غفراً دعنا نعيش.
روى الكشي عن حمدويه بن نضير، عن يعقوب بن يزيد، عن محمّد بن أبي عمير، عن جميل بن درّاج قال: سمعت أبا عبد الله عليه السلام يقول: بشّر المخبتين بالجنّة: بريد بن معاوية العجلي و أبو بصير ليث بن البختري المرادي و محمّد بن مسلم و زرارة أربعة نجباء اُمناء اللّٰه على حلاله و حرامه، لو لا هؤلاء انقطعت آثار النبوّة و اندرست.(1)
و في رجال الفاضل الأسترآبادي:
ليث المرادي ابن البختري أبو محمّد، و قيل: أبو بصير الأصغر روى عن أبي جعفر و أبي عبد الله عليهما السلام، قاله النجاشي.(2)
[روى] عن أبي عبد الله و أبي الحسن عليهما السلام كما في الفهرست.(3)
روى الكشي(4)عن الحسين بن بندار القمّي قال: حدّثني سعد بن عبد الله، عن محمّد بن عبد الله المسمعي، عن علي بن حديد و على بن أسباط، عن جميل بن درّاج قال: سمعت أبا عبد الله عليه السلام يقول: أوتاد الأرض و أعلام الدين أربعة: محمّد بن مسلم و بريد بن معاوية و ليث البختري و زرارة بن أعين.
و بهذا/ 20 /الإسناد عن محمّد بن عبد الله المسمعي، عن علي بن أسباط، عن محمّد بن سنان، عن داود بن سرحان، قال: سمعت أبا عبد الله عليه السلام يقول: إنّ أصحاب أبي كانوا زيناً أحياءً و أمواتاً أعني زرارة و محمّد بن مسلم و منهم ليث المرادي و بريد العجلي، هؤلاء القوّامون بالقسط، هؤلاء القوّالون [بالصدق] و هؤلاء «اَلسّٰابِقُونَ اَلسّٰابِقُونَ أُولٰئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ(5)».(6)
1) . ذكرنا بعض منابع الحديث في ما سلف، و منها: رجال الكشي، ص 170 برقم 286.
2) . رجال النجاشي، ص 321 برقم 876.
3) . قال الطوسي في الفهرست (ص 130 برقم 574): ليث المرادي يكنى أبا بصير، روى عن الصادق و الكاظم عليهما السلام، و له كتاب.
4) . رجال الكشي، ص 238 في ترجمة بريد بن معاوية العجلي.
5) . سورة الواقعة، الآية 10.
6) . رجال الكشي، ص 238-239 برقم 433، و صدر الحديث هكذا: إني لاُحدث الرجل بحديث و أنهاه عن الجدال و المراء في دين اللّٰه تعالى و أنهاه عن القياس، فيخرج من عندي فيتأول حديثي على غير تأويله،
و رواه أيضاً عن محمّد بن قولويه، عن سعد بن محمّد بن عبد الله المسمعي.(1)
و عن حمدويه قال: حدثني يعقوب بن يزيد، عن ابن أبي عمير، عن هشام بن سالم، عن سليمان بن خالد الأقطع قال: سمعت أبا عبد الله [عليه السلام] يقول: ما أجد(2)أحداً أحيا ذكرنا و أحاديث أبي إلّا زرارة و أبي بصير ليث المرادي و محمّد بن مسلم و بريد بن معاوية، و لو لا هؤلاء ما كان أحد يستنبط هذا، هؤلاء حفاظ الدين و اُمناء أبي على حلال اللّٰه و حرامه، و هم السابقون إلينا في الدنيا [و] السابقون إلينا في الآخرة(3).(4)
و بهذا الإسناد عن ابن أبي عمير، عن جميل بن/ 21 /درّاج، قال: سمعت أبا عبد اللّٰه عليه السلام يقول: بشّر المخبتين بالجنّة: بريد بن معاوية العجلي و أبو بصير ليث المرادي و محمّد بن مسلم و زرارة أربعة نجباء أمناء اللّٰه على حلاله و حرامه، لو لا هؤلاء لانقطعت آثار النبوّة و اندرست.(5)
و قالوا: و روى في ذمّه ما لا يصلح معارضاً و لا حجّة.
و الثاني منهما: يحيى بن القاسم الحذاء - بالحاء المهملة - من أصحاب الكاظم عليه السلام يعرف بأبي بصير الأسدي و يكون واقفيّاً.(6)و ليس يعجبني أن أذكره في عداد هؤلاء
1) . لم أجد هذا الإسناد في رجال الكشي.
2) . هذه اللفظة ليست في رجال الكشي المطبوع، و فيه: ما أحد أحيا..
3) . جاء هنا في الهامش: هؤلاء الأربعة فضلاء الصحابة. و ليس صريح رواية، و يمكن عدّه مضموناً لبعض الروايات.
4) . رواه الكشي في رجاله، ص 136-137 برقم 219.
5) . رواه العلامة في رجاله، ص 136 برقم 2، و الكشي في رجاله، ص 170 كما مرّ.
6) . قال العلامة الحلي في رجاله (ص 264 الفصل 26) ما ملخصه: يحيى بن القاسم الحذاء من أصحاب الكاظم عليه السلام، و كان يكنى أبا بصير. اختلف قول علمائنا فيه، قال الشيخ الطوسي: إنه واقفي، و روى الكشي ما يتضمن ذلك. و قال النجاشي: ثقة وجيه. و الذي أراه العمل بروايته و إن كان مذهبه فاسداً. و انظر: رجال الطوسى، ص 346 برقم 5172؛ رجال الكشي، ص 474.
الأكابر و أن يعد في الإجماع البدلي.
قوله:
كذا الفضيل بعده معروف
أمّا الفضيل فهو ابن يسار النهدي - و النهد قبيلة باليمن كما يظهر من القاموس(1)- المكنّى بأبي القاسم عربي بصري حميم(2)
و في رجال النجاشي، و العلامة: صميم. و هو الأظهر؛ إذ الصميم بمعنى الخالص و الأصيل. قال في العين (ج 7، ص 93): هو من صميم قومه أي من خالصهم و أصلهم. فالمعنى أنه بصري أصيل. و أما كون الحميم بمعنى العادل فلم أجده في كتب اللغة. نعم، هو بمعنى الذي يودّك و تودّه، كما صرّح به في العين، (ج 3، ص 34 حمم)، و أضاف عليه في لسان العرب (ج 12، ص 152) معنى القريب فقال: و الحميم: القريب، و الجمع أَحِمّاء، و قد يكون الحميم للواحد و الجمع و المؤنث بلفظ واحد.
ثقة روى عن أبي جعفر عليه السلام و أبي عبد الله عليه السلام، و مات في أيّامه.(3)و لم ينقل عن أحد ما بذل شيء ما على قدحه.
و قال ابن نوح: يكنى أبو مسور(4)عنه حماد بن عيسى (صه).(5)
و قال الكشي(6): حدّثني علي بن محمّد بن قتيبة، عن الفضل بن شاذان، و محمّد بن / 22 /مسعود، عن ابن أبي عمير، عن عدّة من أصحابنا قال: كان أبو عبد اللّٰه عليه السلام إذا نظر إلى الفضيل بن يسار مقبلاً قال: بشّر المخبتين بالجنّة. و كان يقول: إن فضيلاً من أصحاب أبي، و إنّي لأحبّ الرّجل أن يحبّ أصحاب أبيه.
1) . القاموس المحيط مادة نهد، و صرّح به أيضاً في لسان العرب، ج 3، ص 430 (نهد).
2) . جاء في الهامش: حميم - أي عادل.
3) . رجال النجاشي، ص 309 برقم 846؛ و قريب منه ما في خلاصة الأقوال، ص 132 الفصل 19 في الفاء برقم 1.
4) . في المخطوطة: أبو سور.
5) . هذا رمز لخلاصة العلامة كما هو واضح، إلاّ أن العبارة التي نقلها المصنف قدس سره هي من رجال النجاشي، ص 309 برقم 846؛ و انظر رجال ابن داود، ص 274 برقم 1184.
6) . رجال الكشي، ص 213 برقم 380، و عنه في خلاصة الأقوال، ص 132 برقم 1.
و قال الكشي: إنّه ممّن اجتمعت العصابة على تصديقه و الإقرار له بالفقه.
و في (الكش) ما نقله (صه)(1)و غيره بطرق متعدّدة(2)بأنّه من أهل الجنّة، و جلالته و علو منزلته باهرة، و يروي عنه جماعة كثيرة من أصحاب المعصومين عليهم السلام.
قوله:
........ معروف
ابن خَرَّبوذ - بالمعجمة المفتوحة و الراء المشدّدة و الباء الموحّدة و الذال المعجمة بعد الواو - روى الكشي فيه قدحاً و مدحاً، و الطرق(3)فيها ضعف (صه).(4)
قال بعضهم: ابن خرّبوذ المكّي و الصدوق بدل المكّي القرشي مولاهم كوفي.
قال الكشي(5):
ذكر أبو القاسم نصر بن الصباح، عن الفضل بن شاذان قال: دخلت على محمّد بن أبي عمير و هو ساجد فأطال السجود، فلمّا رفع رأسه ذكر له طول/ 23 /سجوده فقال له: كيف لو رأيت جميل بن درّاج؟! ثمّ حدثه أنّه دخل على جميل بن درّاج فوجده ساجداً فأطال السجود، فلمّا رفع رأسه قال له محمّد بن أبي عمير: أطلت السجود! فقال له: لو رأيت معروف بن خرّبوذ.
هذا الخبر تدلّ على مدحه، كذا قيل.
و أمّا ما يدلّ على القدح(6): جعفر بن معروف، عن محمّد بن الحسين، عن جعفر بن بشير، عن
1) . خلاصة الأقوال، ص 132 برقم 1، نقل العلامة العبارتين المنقولتين من الكشي.
2) . منها ما رواه عن حمدويه و إبراهيم، قالا: حدثنا محمد بن عيسى، عن إبراهيم بن عبد الله قال: كان أبو عبد اللّٰه عليه السلام إذا رأى الفضيل بن يسار قال: بشر المخبتين، من أحب أن يرى رجلاً من أهل الجنة فلينظر إلى هذا. و في تعبير آخر: مرحباً بمن تأنس به الأرض، أو: هو منّا اَهل البيت. انظر: رجال الكشي، ص 212-214 في الفضيل بن يسار.
3) . في المصدر: و الطريق.
4) . خلاصة الأقوال، ص 170 برقم 10.
5) . رجال النجاشي، ص 211 برقم 373.
6) . انظر: رجال النجاشي، ص 211-212 رقم 375.
ابن بكير، عن محمّد بن مروان، قال: كنت قاعداً عند أبي عبد الله عليه السلام أنا و معروف بن خربوذ، فكان ينشد في الشعر فاُنشده و يسألني و أسأله و أبو عبد الله عليه السلام يسمع، فقال أبو عبد اللّٰه عليه السلام:
إنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله قال: لأن يمتلئ جوف الرجل قيحاً خير له أن يمتلئ شعراً، فقال معروف: إنّما يعني بذلك الذي يقول الشعر فقال: ويحك أو ويلك!، قد قال ذلك رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله.
لأنّ الرواية متضمنّة لقوله: «ويحك» أو «ويلك».
طاهر(1)، عن جعفر، عن الشحّام(2)، عن محمّد بن الحسين، عن سلام بن بشير الرمّاني، و عن علي بن إبراهيم التيمي، عن/ 24 /محمّد الاصفهاني.. إلى أن قال(3)
انظر: رجال الكشي: 212 برقم 376.
أي معروف: أخبرني ابن المكرمة - يعني أبا عبد الله عليه السلام - أنّ قبر عبد الله بن الحسن [بن الحسن] و أهل بيته على شاطئ الفرات، قال: فحملهم أبو الدوانيق فقبروا على شاطئ الفرات.و فيه أيضاً حكاية إجماع العصابة.(4)
هذا جملة ما ذكروه.
قيل بضعف الرواية.
أقول: و إنّي و إن كنت لست بلائق في تلك الحلية لأنّ ذلك الميدان مقام الشجعان مثل البدر المنير و السيد الكبير السيد الداماد(5)، و لكن في كمال الجبن و الخوف اُشير [إلى] أن طول السجود لا يدلّ على جلالة القدر و التوثيق التام، و كذا «ويحك» أو
1) . أي روى طاهر.. انظر الرواية في رجال الكشي، ص 212 برقم 376.
2) . في المصدر المطبوع: الشجاعي، بدلاً من: الشحام.
3) . أول الرواية هكذا: «.. عن محمد الاصفهاني قال: كنت قاعداً مع معروف بن خربوذ بمكة و نحن جماعة، فمرّ بنا قوم على حمير معتمرون من أهل المدينة، فقال لنا معروف: سلوهم هل كان بها خبر؟ فسألناهم فقالوا: مات عبد الله بن الحسن، فأخبرناه بما قالوا. قال: فلما جاوزوا مرّ بنا قوم آخرون، فقال لنا معروف: فسلوهم هل كان بها خبر؟ فسألناهم فقالوا: كان عبد الله بن الحسن أصابته غشية و قد أفاق، فأخبرناه بما قالوا. فقال: ما أدري ما يقول هؤلاء و اُولئك! أخبرني ابن المكرمة..
4) . أي قول الكشي في رجاله (ص 238 برقم 431) قال: اجتمعت العصابة على تصديق هؤلاء الأولين من أصحاب أبي جعفر عليه السلام و أبي عبد الله عليه السلام، و انقادوا لهم بالفقه.. و عدّ منهم معروف بن خربوذ.
5) . في الهامش: للسيد الداماد كتاب يقال له الرواشح السماوية أوله في علم الرجال.
«ويلك» في موضع أو في مقام لا يدلّ على القدح و عدم التوثيق. ليت شعري على أي شيء يدل إنشاد الشعر و السؤال و الجواب عنه، و تفسير قول النبي صلى الله عليه و آله و معناه، كذا التعبير عن الصادق [عليه السلام] بابن المكرّمة، و كذا قوله «فحملهم أبو الدوانيق» مع شدّة التقيّة و خصومة المنصور لا سيّما في محضره الشريف.
و مع جميع ذلك لا ينافي/ 25 /إجماع العصابة قوله:
و هو الذي في بيننا معروف
و الظاهر أنّ غير المعروف قيل: مكان أبي بصير المرادي أبو بصير الأسدي يحيى بن القاسم الحذاء.
و لفظ «ثمّ» في كلام السيد: «زرارة ثمّ بريد»، و كذا «ثمّ محمّد» ليس للتأخير في الرتبة، بل للذكر لأنّهم كالحلقة المفرغة لا يعلم أين طرفاها.
قوله: «و الستة الوسطى» من الطبقات الثلاث «أُولو الفضائل» لأنّهم العلماء و الزهاد و العبّاد، و كونهم من أصحاب الأئمّة الطاهرين و تشرّفهم بحضورهم و استماع الآثار و الأخبار عنهم، فأيّ فضيلة تكون فوقها!
رُتبَتُهم أدنى من الأوائل
لكونهم [هم] «اَلسّٰابِقُونَ اَلسّٰابِقُونَ أُولٰئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ»، و لو لا هؤلاء لانقطعت آثار النبوّة و اندرست، و كونهم فضلاء الأصحاب و أوتاد الأرض و غير ذلك من الفضائل.
قوله:
جميلنا الجميل............
ابن درّاج - بالدال غير المعجمة و الراء المشدّدة و الجيم - [و] درّاج يكنّى بأبي الصبيح ابن عبد الله أبي على النخعي/ 26 /و يكنّى بأبي محمّد.
و قال ابن فضّال:
أبو محمّد شيخنا و وجه الطائفة ثقة روى عن أبي عبد الله و أبي الحسن عليهما السلام: و أخوه نوح بن
دراج(1)القاضي أيضاً من أصحابنا و كان يخفي أمره و مات في أيّام الرضا عليه السلام، و كان أكبر من نوح، و عمي في آخر عمره، و أخذ عن زرارة، له أصل (صه).(2)
و قال الكشي(3):
إنّه ممّن اجتمعت العصابة على تصحيح ما يصحّ عن هؤلاء و تصديقهم لما يقولون و أقرّوا لهم بالفقه، [من دون اُولئك الستة الذين عددناهم و سميناهم]: جميل بن درّاج و عبد اللّٰه بن مسكان و عبد اللّٰه بن بكير و حماد بن عيسى و حماد بن عثمان و أبان بن عثمان، قالوا: و زعم أبو إسحاق الفقيه - يعني ثعلبة بن ميمون - أن أفقه هؤلاء جميل بن درّاج، و هم [أحداث] أصحاب أبي عبد اللّٰه عليه السلام.
و قال الكشي(4):
روى حمدويه و إبراهيم ابنا نصير، عن أيّوب بن نوح، عن عبد الله بن المغيرة، عن محمّد بن حسان، قال: سمعت أبا عبد الله عليه السلام يتلو هذه الآية «فَإِنْ يَكْفُرْ بِهٰا هٰؤُلاٰءِ فَقَدْ وَكَّلْنٰا بِهٰا قَوْماً لَيْسُوا بِهٰا بِكٰافِرِينَ»(5)ثمّ أهوى(6)إلينا و نحن جماعة وفينا جميل بن درّاج.(7)/ 2(7) /
و يروي عنه جماعة كثيرة من الصحابة بواسطة و بغير واسطة.
و بالجملة؛ الجمال منحصر في جميل.
كما يفهم من قوله:
........... مع أبان
1) . في الهامش: نوح بن دراج كان قاضياً في الكوفة في زمان الرشيد.
2) . خلاصة الأقوال، ص 34 برقم 1؛ و انظر: رجال ابن داود، ص 92 برقم 342؛ رجال النجاشي، ص 126 برقم 328.
3) . رجال الكشي، ص 375 تسمية الفقهاء من أصحاب أبي عبد الله عليه السلام برقم 705.
4) . رجال الكشي، ص 251 برقم 467.
5) . سورة الانعام، الآية 89.
6) . في المخطوطة: أهدى.
7) . في المصدر تتمة بعد قوله: فينا جميل بن دراج، و هي: و غيره، فقلنا: أجل و اللّٰه - جعلت فداك - لا نكفر بها.
الأحمر، و هو أبان بن عثمان، قال الكشي(1):
قال محمّد بن مسعود: حدثني علي بن الحسن، قال: كان أبان بن عثمان من الناووسية، و كان مولى لبجيلة، كان يسكن بالكوفة -
ثمّ قال: - إنّ الصحابة اجتمعت على تصحيح ما يصحّ عن أبان بن عثمان، و الإقرار له بالفقه.(2)
قال العلّامة(3):
و الأقرب عندي قبول روايته و إن كان فاسد المذهب؛ للإجماع المذكور.
قال فخر المحقّقين:
سألت والدي عنه فقال: الأقرب عدم قبول روايته؛ لقوله تعالى: «إِنْ جٰاءَكُمْ فٰاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا»(4)و أيّ فسق أعظم من عدم الإيمان!
أقول: و قد قامت المعركة بين الأعلام، و كثر القيل و القال في المقام في أبان بأنّه يكون فاسد المذهب أم لا؟ و بعد التدبّر في كلماتهم يظهر بنقل ابن مسعود بأنّه حدّثه علي بن حسن بن فضّال بأنّ أبان من الناووسيّة و لم يقل به أحد غيره، فينحصر أخبار فساد مذهبه بابن فضّال. / 28 /
و قال فخر المحقّقين بعد سؤاله عن والده المكرم و جوابه بعدم قبول روايته للآية و أيّ فسق أعظم من عدم الإيمان ما لفظه:
الظاهر أنّ حكمه بعدم إيمانه لقول ابن فضّال، و أنت خبير بحال ابن فضّال لأنّه فطحيّة المذهب.
هذا، فلا يعارض قوله إجماع الثابت المذكور بنقل الكشي على أن من قبل كلام ابن فضّال يلزمه قبول قول أبان لاشتراكهما في عدم الإيمان.
و قال البحر القمقام و النحرير العلّام العالم البهبهاني:
ترحم على أبان في موضعين من الفهرست(1)و هو يعطي عدم كونه ناووسيّاً كما هو الصواب.
و يؤيّده روايته أنّ الأئمّة اثنا عشر(2)، و كثرة روايته عن الكاظم عليه السلام.
و قال المقدس الأردبيلي في كتاب الكفالة من شرح الإرشاد(3):
غير واضح كون أبان ناووسيّاً؛ فلعلّ من قال بكونه ناووسيّاً رأى كلمة «قادسيّاً» فظنّها «ناووسيّاً» أو كانت في نسخة محرفة، و يظهر بعد تحرير جميع ما ذكره فيه كونه قادسيّاً لا ناووسيّاً و يكون عدلاً.
توضيحٌ/ 29 /فيه دراية
الناووسيّة: هم القائلون بالإمامة إلى الصادق [عليه السلام] الواقفون عليه، و قالوا: إنّه حيّ لن يموت حتّىٰ يظهر و يظهر أمره و هو القائم المهدي.(4)
و في الملل و النحل:
زعموا أنّ عليّاً مات، و ستنشقّ الأرض منه قبل يوم القيامة فيملأ الأرض عدلاً، قيل: نسبوا إلى رجل يقال له: ناووس، و قيل: قرية تسمّىٰ بذلك.
أقول: الذي اختاره الشهرستاني(5)نفسه في الكتاب المذكور هكذا: الناووسيّة أتباع رجل يقال له: ناووس، و قيل: نسبوا إلى قرية ناووسا، قالت: إنّ الصادق حيّ بعد و لن يموت حتّىٰ يظهر و يظهر أمره و هو القائم المهدي.
و نقل ما مرّ من زعم انشقاق الأرض عن علي، عن أبي حامد الزوزني.
1) . انظر فهرست الشيخ الطوسي: 18 برقم 52 ترجمة أبان بن عثمان الأحمر.
2) . روى في الكافي عن أبان، عن زرارة، قال: سمعت أبا جعفر عليه السلام يقول: نحن اثنا عشر إماماً منهم حسن و حسين ثم الأئمة من ولد الحسين (ع). و روى عنه في الأمالي للصدوق (ص 111 المجلس 23) عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله انه قال: الأئمة من بعدي اثنا عشر؛ أولهم أنت يا على و آخرهم القائم الذي يفتح اللّٰه - تعالى ذكرُه - على يديه مشارق الأرض و مغاربها. و انظر: إعلام الورى، ص 391 الفصل 2؛ الخصال، ج 2، ص 478؛ عيون الأخبار، ج 1، ص 56 و 65 و غيرها.
3) . المسمى بمجمع الفائدة و البرهان.
4) . انظر عنهم: الفصول المختارة، ص 305 و 314؛ الفصول العشرة، ص 109؛ الغيبة، للشيخ الطوسي، ص 21.
5) . في الهامش: الشهرستان بلد بين المرو و الخوارزم، و الشهرستان الآخر في الاصفهان، و صاحب الملل من الأول.
هل يكون تعديل الرواة و المحدّثين من باب الشهادة أو الخبر أو من باب الظنون الاجتهاديّة بالنسبة إلينا؟
الظاهر الأخير لا من باب الأوّل و لا الثاني؛ لأنّه بعيد أن يعتبر في كلّ واحد واحد من الرّواة تزكيته بتزكية عدلين/ 30 /من أجل: أنّه شهادة، و من شأنها التعدّد، و مقتضاها حصول العلم بها كما قال صاحب المعالم.
و أنت خبير بأن العلم و الظنّ غير معتبر في الشهادة، و هي تكون القائم مقام العلم، و يكون حجيّتها من باب التعبّد، و إن لم يحصل منها العلم و الظنّ بل الوهم، و كذلك لا يكون من باب الخبر؛ لأنّه لا يكون حجيته من باب التعبّد بل من حيث الوصف و هو حصول الظنّ، و هو أيضاً من باب الظنّ المطلق أو الخاص، فيظهر بين الأعلام من التشاجر في أبان بأنّه من الظنون الاجتهاديّة.(1)
لمّا ذكرنا أحوال أبان بن عثمان يكون له سَميّ جليل القدر و المنزلة و هو أبان بن تغلب، و إن لم يكن من أهل إجماع العصابة، و لست أعجب عدم ذكره، ذكرت أحواله لتزيين تلك الوريقات.
و هو ابن تغلب - بالتاء المنقوطة فوقها نقتطين المفتوحة و الغين المعجمة الساكنة - ابن رياح(2)بن سعيد البكري الجُريري - بالجيم المضمومة و الراء قبل الياء المنقطة تحتها نقتطين بعدها - مولى جرير(3)ثقة/ 31 /جليل القدر عظيم المنزلة في أصحابنا، لقي أبا محمّد عليّ بن الحسين عليهما السلام و أبا جعفر و أبا عبد الله عليهما السلام
و قدم إلى المدينة و روى عنهم.(1)
و قال له الباقر [عليه السلام]: اجلس في مسجد المدينة و أفت الناس؛ فإنّي اُحبّ أن يُرى في شيعتي مثلك.(2)
و مات في حياة أبي عبد الله عليه السلام فقال الصادق عليه السلام، لمّا أتاه نعيه(3): أما و اللّٰه لقد أوجع قلبي موت أبان.(4)
و مات في سنة إحدى و أربعين و مائة.
و روى أنّ الصادق عليه السلام قال له: يا أبان، ناظر أهل المدينة؛ فإنّي أحبّ أن يكون مثلك من رواتي و رجالي (صه).(5)
و في الفهرست(6)و النجاشي(7): و كان قارياً فقيهاً لغويّاً.
و في النجاشي(8)أيضاً أنّه من وجوه القرّاء، لغويّ سمع العرب و حكى عنهم، و كان مقدّماً في كلّ فن من القرآن و الفقه و الحديث و الأدب و اللغة و النحو.
له كتب و له قراءة مفردة مشهورة عند القراء.
و روى(9)أنّه دخل على أبي عبد الله عليه السلام، فلمّا بصر به أمر/ 32 /بوسادة فاُلقيت، و صافحه و اعتنقه و ساءله و رحب به.(10)و انّه كان إذا قدم المدينة تقوّضت(11)إليه الخلق،
1) . قريب منه في رجال النجاشي، ص 10 برقم 7 (باب الألف).
2) . رجال النجاشي، ص 10 برقم 7؛ رجال ابن داود، ص 10 برقم 4.
3) . في الهامش: و النعي خبر الموت.
4) . رجال النجاشي، ص 10 برقم 7.
5) . خلاصة الأقوال، ص 21 برقم 1.
6) . الفهرست، ص 17 برقم 51.
7) . رجال النجاشي، ص 11 برقم 7.
8) . رجال النجاشي، ص 10 برقم 7.
9) . انظر: رجال النجاشي، ص 11-12 برقم 7.
10) . في الهامش: و رحب به: توسع.
11) . في المخطوطة: تفوضت.
أحدهما: ابن مسكان، و هو عبد الله بن مُسكان - بالميم المضمومة و السين الساكنة المهملة - أبو محمّد مولى عنزة.
و عنزة: قبيلة أبوهم عنزة بن جثم و عنزة بن معاذ بطن من هوازن، ثقة عين روى عن أبي الحسن موسى عليه السلام و قيل: إنّه روى عن أبي عبد الله عليه السلام و ليس يثبت.
و روى أنّه لم يسمع عن الصادق عليه السلام إلّا حديث من أدرك المشعر فقد أدرك الحجّ، و كان مِن أروى(3)أصحاب أبي عبد الله عليه السلام، و كان لا يدخل على أبي عبد الله عليه السلام شفقة أن لا يوفيه حقّ(4)إجلاله، و كان يسمع من أصحابه، و كان يأبى أن يدخل عليه إجلالاً و إعظاماً (صه).(5)
أقول: مع ثبوت ذلك إن كان، و إلا فخلافه أظهر كما يأتي آنفاً، [و] لعلّه إنّما دخل على الكاظم عليه السلام مع امتناعه من الدخول على أبيه لترقّبه في العلم/ 33 /و العمل حتّىٰ صار في زمن الكاظم عليه السلام أهلاً للدخول.
قال الكشي(6): هو ممّن اجتمعت العصابة على تصحيح ما يصحّ منهم و أقرّوا لهم بالفقه.
1) . السارية: الستُون «منه». أقول: هذه كلمة فارسية استعملها المؤلف لتوضيح كلمة السارية. قال في العين (ج 7، ص 291 سرى): و السارية: أُسطوانة من حجارة أو آجر.
2) . في المخطوطة: و عبدلان.
3) . «أروى» أفعل التفضيل.
4) . في المخطوطة: عن. و ما في المتن من المصدر.
5) . خلاصة الأقوال، ص 106 برقم 22، و انظر: رجال الكشي، ص 382 برقم 716.
6) . انظر: رجال الكشي: 375.
و قال النجاشي(1): مات أيّام أبي الحسن عليه السلام قبل الحادثة، له كتب.
روى عنه أزيد من عشرين من أجلاء الأصحاب مثل: يونس بن عبد الرحمن و صفوان بن يحيى و ابن أبي عمير، حتّىٰ قال في القاموس: مسكان - بالضمّ - شيخ للشيعة اسمه عبد الله(2)بترك والده. للمقام منافيات، أحدها و ليس يثبت - أنّه روى عن أبي عبد الله عليه السلام مع قوله «سمعت أبا عبد الله عليه السلام يقول» في الكافي، و كذا روايته به عنوان «عن أبي عبد الله عليه السلام» و «قال أبو عبد الله عليه السلام» كثير في الكافي و التهذيب، و مع ذلك كيف يحمل حال من لم يسمع من أبي عبد الله عليه السلام إلا حديث «من أدرك المشعر» و كذا لا يدخل عليه، و مثل مِن أروىٰ أصحاب أبي عبد الله عليه السلام و عد قريباً من ثلاثين حديثاً من الكتب الأربعة و غيرها عنه عن/ 34 /أبي عبد الله عليه السلام كما قال المولى الأعظم الأفخم التقي المتقي محمّد تقي المجلسي في شرح الفقيه.
و الجواب عمّا ذكر بالحمل على الإرسال و المراسلة و غير ذلك بعيد جدّاً.
و كيف كان، بعد جميع ذلك جلالة قدره و علوّ منزلته باهرة.
و الثاني منهما: عبد الله بن بكير بن أعين الشيباني.
قال النجاشي(3):
هو من أصحاب الصادق عليه السلام، روى عن أبي عبد الله، و إخوته عبد الحميد و الجهم و عمر و عبد الأعلى، روى عبد الحميد عن أبي الحسن موسى عليه السلام، و ولد عبد الحميد: محمّد و الحسين و على(4)رووا(5)الحديث، له كتاب [كثير] الرواة منهم عبد الله بن الجبلة.
و قال العلّامة(1): قال الشيخ الطوسي: إنّه فطحيّ المذهب إلّا أنّه ثقة.
و قال الكشي(2):
قال محمّد بن مسعود: عبد الله بن بكير و جماعة من الفطحيّة هم فقهاء أصحابنا، و ذكر جماعة منهم عمّار الساباطي و عليّ بن أسباط و بنو الحسن بن علي بن فضال على و أخواه - و هو قال في موضع آخر/ 35 /: - إن عبد الله بن بكير ممّن اجتمعت العصابة على تصحيح ما يصحّ عنه و الإقرار بالفقه، فأنا أعتمد على روايته و إن كان مذهبه فاسداً.
و في (ست)(3):
له كتاب رويناه بالإسناد الأوّل عن ابن بطة، عن أحمد بن محمّد بن عيسى، عن الحسن بن علي بن فضّال، و الإسناد من غيرهم.
و قوله:
........... ثم حمّادان
أحدهما: حمّاد بن عثمان بن زياد الرواسي الناب ثقة جليل القدر (فهرست).(4)
و زاد في (صه)(5): من أصحاب الكاظم و الرضا عليهما السلام.
روى الكشي(6)عن حمدويه:
سمعت أشياخي يذكرون أن حماداً و جعفراً و الحسين بني(7)عثمان بن زياد الرواسي، و حماد يلقّب بالناب، كلّهم ثقات فاضلون خيار - و قال(8): - إنّه ممّن اجتمعت العصابة على تصحيح
1) . خلاصة الأقوال، ص 106 برقم 24.
2) . العبارة المنقولة من الكشي مأخوذة من خلاصة الأقوال، ص 106 برقم 24، و انظر: رجال الكشي، ص 345.
3) . الفهرست للشيخ الطوسي، ص 106 برقم 452.
4) . الفهرست للشيخ الطوسي، ص 60 برقم 230.
5) . خلاصة الأقوال، ص 56 برقم 3.
6) . رجال الكشي، ص 372 برقم 694، و انظر خلاصة الأقوال، ص 56 رقم 3.
7) . في المخطوطة: بن.
8) . رجال الكشي، ص 375 تسمية الفقهاء من أصحاب أبي عبد الله عليه السلام، و انظر: خلاصة الأقوال، ص 56 رقم 3 و رجال ابن داود، ص 131 رقم 511.
ما يصحّ عنه و الاقرار له بالفقه.
و زاد في (فهرست)(1)على ما ذكر:
له كتاب، أخبرنا عدّة من أصحابنا، عن محمّد بن علي بن الحسين، عن أبيه، عن سعد بن عبد الله، و الحميري، عن محمّد بن الوليد الخزاز، عنه. و عنه ابن أبي عمير، و الحسن/ 36 / بن على الوشاء، و الحسن بن [علي بن] فضال.
هذا ملخّص ما ذكروه في أحواله.
و الثاني: حمّاد بن عيسى الجهني البصري أبو محمّد مولى - و قيل: عربي - الكوفي و سكن البصرة، روى عن أبي عبد الله و أبي الحسن و الرضا عليهم السلام، و مات في حياة أبي جعفر الثاني [عليه السلام]، و لم يحفظ عنه [رواية] عن الرضا عليه السلام و لا عن أبي جعفر عليه السلام، و كان ثقة في حديثه صدوقاً.
قال: سمعت عن أبي عبد الله عليه السلام سبعين حديثاً فلم أزل اُدخل الشكّ على نفسي حتّى اقتصرت على هذه العشرين. دعا له أبو عبد اللّٰه [عليه السلام] بأن يحجّ(2)خمسين حجّة فحجّها و غرق بعد ذلك (صه).(3)
و قال زين المجتهدين: كان الغرق في غسل إحرام الحجّ الحادي و الخمسين، و كان من جُهينة.(4)
أقول: قال في لسان العرب (ج 13، ص 101 جهن): و جُهَيْنَة أبو قبيلة من العرب. و في المثل: و عند جُهَينةَ الخبر اليقينُ، و هي قبيلة. و صرّح بكونها قبيلة في مجمع البحرين، ج 6، ص 230.
و توفّي في سنة تسع و مائتين، و قيل: ثمان و مائتين بوادي قناة(5)و هو وادٍ يسيل
من الشجرة إلى المدينة، و هو غريق الجحفة و له نيف و تسعون سنة. (صه).(1)
و قال الشيخ في الفهرست(2): له كتب.
و قال الكشي(3): اجتمعت العصابة؟ / 37 /على تصحيح ما يصحّ عنه و أقرّوا [له] بالفقه في آخرين.
روى الكشي(4)عن حمدويه، عن العبيدي، عن حماد بن عيسى قال: دخلت على أبي الحسن الأوّل عليه السلام فقلت: جعلت فداك! ادع اللّٰه أن يرزقني داراً و زوجاً(5)و ولداً و خادماً و الحجّ في كلّ سنة. فقال: اللهمّ صلّ على محمّد و آل محمّد و ارزقه داراً و زوجةً و ولداً و خادماً و الحجّ خمسين سنة. فلمّا شرط خمسين سنة علمت أنّي لا أحجّ أكثر من خمسين سنة، قد رزقت كلّ ذلك، و حججت ثمان و أربعين. فحجّ بعد هذا الكلام حجّتين تمام الخمسين، ثمّ خرج حاجّاً فلمّا صار في موضع الإحرام دخل يغتسل فجاء الوادي فحمله و غرقه الماء.
و قوله:
و الستة الاُخرى...........
من الطبقات الثلاث
........... هم صفوان
أوّلهم: صفوان بن يحيى، هو أبو محمّد البجلي بيّاع السابري كوفي.
قال الشيخ الطوسي(6):
1) . خلاصة الأقوال، ص 56 برقم 2.
2) . الفهرست، ص 61 برقم 231.
3) . رجال الكشي، ص 375 تسمية الفقهاء من أصحاب أبي عبد الله عليه السلام.
4) . رجال الكشي، ص 316-317 برقم 572 باختلاف يسير.
5) . في المصدر: زوجة. و كلاهما صحيح.
6) . في الفهرست، ص 83 برقم 346، و عنه العلامة في خلاصة الأقوال، ص 88 برقم 1، و انظر: رجال ابن داود، ص 384؛ الاختصاص، ص 88، رجال البرقي، ص 55.
إنّه أوثق زمانه عند أصحاب الحديث و غيرهم(1)و كان يصلّي كلّ يوم خمسين و مائة ركعة، و يصوم في السنة ثلاثة أشهر، و يُخرج زكاة ماله كلّ سنة ثلاث مرّات، و ذلك أنه اشترك / 38 /هو و عبد اللّٰه بن جندب و على بن النعمان(2)في بيت اللّٰه [الحرام] فتعاقدوا جميعاً إن مات واحد منهم يصلّي من بقي منهم صلاته و يصوم عنه و يزكّي عنه زكاته، فمات صاحباه و بقي صفوان بعدهما، و كان يفي لهما فيصلي لهما و يصوم عنهما و يزكّي عنهما، و يحجّ عنهما و كلّ شيء من البرّ و الصلاح يفعله لنفسه كذلك يفعله عن صاحبيه، و كان وكيل الرضا عليه السلام.
و قال أبو عمرو الكشي(3):
أجمع أصحابنا على تصحيح ما يصحّ عن صفوان بن يحيى [بيّاع السابري] و الإقرار له بالفقه.
و روى عن محمّد بن قولويه، عن سعد، عن أحمد بن محمّد، عن الحسين بن سعيد، عن معمر بن خلاد قال: قال أبو الحسن عليه السلام: ما ذئبان ضاريان في غنم [قد] غاب عنها رعاؤها أضرّ في دين المسلم من حبّ الرئاسة، ثمّ قال: لكن صفوان لا يحبّ الرئاسة.(4)
و كان له عند الرضا عليه السلام منزلة شريفة، و توكّل للرضا عليه السلام و أبي جعفر عليه السلام، و سلم مذهبه من الوقف، و كانت [له] منزلة من الزهد و العبادة. (صه).(5)
و قال النجاشي(6):
إنّه ثقة عين روى أبوه عن الصادق عليه السلام، ذكره/ 39 /الكشي في رجال موسى [عليه السلام] و سلم مذهبه من الوقف، و جماعة من الواقفة بذلوا له مالاً كثيراً، و كانت له منزلة من الزهد و العبادة و كان من الورع و العبادة على ما لم يكن أحد من طبقته.
1) . في المصدر: و أعبدهم، بدلاً من: و غيرهم، و هو الظاهر بقرينة ما بعدها.
2) . في المخطوطة: مغان.
3) . رجال الكشي: 556، و عنه في خلاصة الأقوال: 88 برقم 1.
4) . روى ذلك العلامة في خلاصة الأقوال، ص 89 برقم 1، و انظر: رجال الكشي، ص 503 رقم 966، و عنه في البحار، ج 70، ص 154 باب 124 حب الرئاسة ح 13؛ وسائل الشيعة، ج 17، ص 191 باب 45 ح 22324.
5) . الجملة الأخيرة عبارة العلامة رحمه الله في خلاصة الأقوال ناقلاً عن الشيخ الطوسي رحمه الله، و صرّح في الفهرست (، ص 83) أنه روى عن الرضا و الجواد و أبي جعفر عليهم السلام.
6) . رجال النجاشي، ص 197 برقم 524، و انظر: رجال ابن داود، ص 188 رقم 770.
و روى الكشي(1)عن علي بن محمّد، عن أحمد بن محمّد، عن علي بن الحسين بن داود القمّي قال: سمعت أبا جعفر عليه السلام يذكر صفوان بن يحيى و محمّد بن سنان بخير و قال: رضي اللّٰه عنهما، فما خالفاني و ما خالفا أبي قط، بعد ما جاء فيهما ما قد سمعه غير واحد.
و روى عن محمّد بن قولويه، عن سعد، عن أحمد بن محمّد بن عيسى مثل ما تقدّم إلا أنّ فيه: رضي اللّٰه عنهما برضائي عنهما فما خالفاني قطّ.(2)
و عن أبي طالب عبد الله الصلت القمّي، قال: دخلت على أبي جعفر الثاني [عليه السلام] في آخر عمره فسمعته يقول: جزى اللّٰه صفوان بن يحيى و محمّد بن سنان و زكريّا بن آدم عنّي خيراً.(3)
[و أسند الكشي إلى جعفر بن محمد بن إسماعيل قال: أخبرني معمر بن خلاد:
قال: رفعت ما خرج من غلة إسماعيل بن الخطاب بما](4)أوصى [به] إلى صفوان بن يحيى فقال: رحم اللّٰه إسماعيل بن خطاب(5)و رحم اللّٰه صفوان؛ فإنّهما من حزب آبائي، و من كان [من] حزبنا أدخله اللّٰه الجنّة.
مات/ 40 /صفوان بن يحيى في سنة عشر و مائتين بالمدينة، بعث إليه أبو جعفر عليه السلام بحنوطه و كفنه، و أمر إسماعيلَ بن موسى بالصلاة عليه(6)، و روى عن أربعين رجلاً من أصحاب أبي عبد الله عليه السلام.
و قوله:
[و] يونس عليهما(1)الرضوان
و هو يونس بن عبد الرحمن مولى علي بن يقطين أبو محمّد، كان وجهاً في أصحابنا متقدّماً عظيم المنزلة، روى عن أبي الحسن موسى عليه السلام و عن الرضا عليه السلام، و كان الرضا عليه السلام يشير إليه في العلم و الفتيا، و كان ممّن بُذل له على الوقف مال جليل فامتنع من أخذه و ثبت على الحقّ.
روى الشيخ المفيد(2)عن أبي القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه، عن عليّ بن الحسين بن بابويه، عن عبد الله بن جعفر الحميري قال: قال لنا أبو هاشم داود بن القاسم الجعفري(3): عرضت على أبي محمّد صاحب العسكر(4)عليه السلام كتاب يوم و ليلة ليونس، فقال: تصنيف من هذا؟ قلت: تصنيف يونس مولى آل يقطين، فقال: أعطاه اللّٰه لكلّ(5)حرف نوراً يوم القيامة. (صه).(6)
روى الكشي(7)عن علي بن محمّد القتيبي، عن الفضل بن شاذان قال: حدّثني عبد العزيز بن المهتدي/ 41 /و كان في خير في روايته(8)و كان وكيل الرضا عليه السلام و خاصّته، قال: سألت الرضا عليه السلام فقلت: إنّي لا ألقاك في كلّ وقت، فعن من(9)آخذ معالم ديني؟ قال: خذ عن يونس بن عبد الرحمن.
1) . ضمير التثنية راجع إلى قول السيد بحر العلوم في شعره: صفوان و يونس.
2) . في كتابه مصابيح النور، كما نقل عنه النجاشي في رجاله، ص 447 برقم 1208.
3) . في المخطوطة: بن جعفري.
4) . في المخطوطة: صاحب العسكري.
5) . في المصدر: بكل.
6) . خلاصة الأقوال: 184-185 برقم 1.
7) . رجال الكشي: 483، و عنه في خلاصة الأقوال، ص 184-185 برقم 1.
8) . في المصدر و خلاصة الأقوال: و كان خير قمي رأيته.
9) . في المخطوطة: في من، و ما أدرجناه من المصدر.
و قال العلّامة(1):
و في حديث صحيح عن علي بن محمّد القتيبي، عن الفضل بن شاذان، عن محمّد بن الحسن الواسطي، و جعفر بن عيسى، و محمّد بن يونس: أنّ الرضا عليه السلام ضمن ليونس الجنّة ثلاث مرّات.
و قال النجاشي(2):
و مدائح يونس [كثيرة] ليس هذا موضع بيانها، و إنّما ذكرنا هذا حتّى لا نخلّيه(3)عن بعض حقوقه.
و قال زين المتأخّرين:
أورد الكشي في ذمّه نحو عشرة أحاديث، و حاصل الجواب عنها يرجع إلى ضعف سندها و جهالة بعض رجالها، و اللّٰه أعلم بحاله.
قال النجاشي(4):
قال محمّد بن علي بن الحسين: سمعت محمّد بن الحسن بن الوليد يقول: كُتُب يونس بن عبد الرحمن التي هي بالروايات كلّها صحيحة معتمد عليها(5)
انظر: رجال النجاشي، ص 333 برقم 896؛ خلاصة الأقوال، ص 141 رقم 21، رجال ابن داود، ص 508 رقم 459 كلها في ترجمة محمد بن عيسى بن عبيد.
إلّا ما ينفرد به محمّد بن عيسى بن عبيد عن يونس، و لم يروه غيره؛ فإنّه لا يعتمد عليه و لا يفتى به.(6)و قال/ 42 / [الكشي:](7)الفضل بن شاذان يقول: الثقة قال: سمعت الرضا عليه السلام
1) . خلاصة الأقوال، ص 185.
2) . رجال النجاشي، ص 447 برقم 1208.
3) . في المخطوطة: لا تخلى.
4) . لم أجد ما ذكره في رجال النجاشي، و لكنها مروية مضموناً في الفهرست، ص 181 برقم 789 و رجال ابن داود، ص 528 برقم 550.
5) . في الهامش: ذكر أبو جعفر بن بابويه عن ابن الوليد أنّه قال هذا الكلام: رأيت أصحابنا ينكرون هذا القول و يقولون: ليس في أقرانه مثله يعني: محمد بن عيسى.
6) . في الهامش: قلت سابقاً: لا يعتمد بشأن جرح القميين.
7) . الزيادة منا. انظر: رجال الكشي، ص 203 رقم 357، و خلاصة الأقوال، ص 29 رقم 5 عن الكشي؛ رجال ابن داود، ص 396 برقم 26.
يقول: أبو حمزة الثّمالي في زمانه؛ كلقمان في زمانه و ذلك أنّه خدم أربعة منّا: علي بن الحسين و محمّد بن على و جعفر بن محمّد و برهة من عصر موسى بن جعفر عليهم السلام، و يونس في زمانه كسلمان الفارسي في زمانه.
علي بن محمّد القتيبي قال: حدّثني أبو محمّد [الفضل بن شاذان](1)قال: حدّثني أبو جعفر البصري و كان ثقة فاضلاً صالحاً قال: دخلت مع يونس بن عبد الرحمن على الرضا عليه السلام فشكا إليه ما يلقى من أصحابه من الوقيعة فقال الرضا عليه السلام: دارِهم؛ فإنّ عقولهم لا تبلغ.(2)
حمدويه بن نصير، قال: حدثني محمد بن إسماعيل الرازي، قال: حدثني عبد العزيز المهتدي(3)قال: كتبت إلى أبي جعفر عليه السلام: ما تقول في يونس بن عبد الرحمن؟ فكتب إليّ بخطه: أحبّه و ترحّم(4)عليه و إن كان يخالفك أهل بلدك.(5)
و وجدت(6)بخط محمد بن شاذان بن نعيم في كتابه:
سمعت أبا محمد القماص الحسن بن علويّة الثقة [يقول:] سمعت الفضل بن شاذان يقول:
حجّ يونس بن عبد الرحمن أربعاً و خمسين حجّة، و اعتمر أربعاً و/ 43 /خمسين عمرة، و ألّف ألف جلد رداً على المخالفين.(7)
و الحاصل أن جلالة قدره و اُبهة منزلته لاتسع الدفاتر فضلاً عن هذه الوريقات، و يكون [من] المثل السائر بين العلماء أن قدح القميين لا يضرّ بالتوثيق و العدالة خصوصاً مع قول المعصوم: فدارِهم؛ فإن عقولهم لا تبلغ.
1) . الزيادة من المصدر.
2) . رجال الكشي، ص 488 برقم 929.
3) . في المصدر: بن المهتدي.
4) . في المخطوطة: و أترحّم، و لا يساعد بقية العبارة.
5) . رجال الكشي، ص 489 برقم 931.
6) . المتكلم هو الكشي.
7) . رجال الكشي، ص 485 برقم 917، و قال في تتمة كلامه: يقال: انتهى علم الأئمة عليهم السلام إلى أربعة نفر: أولهم سلمان الفارسي، و الثاني جابر، و الثالث السيد، و الرابع يونس بن عبد الرحمن.
قوله:
ثم ابن محبوب...........
و يقال له: الزرّاد، و يكنّى أبا على، كوفي ثقة عين روى عن أبي الحسن الرضا عليه السلام(1)، و كان جليل القدر، و يعدّ في أركان الأربعة في عصره (فهرست)(2)و (صه).(3)
و قال الكشي(4):
أجمع أصحابنا على تصحيح ما يصحّ عن هؤلاء و تصديقهم و أقرّوا لهم بالفقه و العلم، - ثمّ قال: - و مات الحسن بن محبوب في آخر سنة أربع و عشرين و مائتين، و كان من أبناء خمس و سبعين سنة.
و في (فهرست)(5)على ما مرّ:
له كتب كثيرة منها: كتاب المشيخة و كتاب النوادر نحو ألف ورق، و له كتاب العتق رواه أحمد بن محمّد بن عيسى، أخبرنا بجميع كتبه و رواياته عدّة من أصحابنا، و روى عن ستّين رجلاً.
و في الكشي(6): عن/ 44 /أحمد بن محمّد بن أبي نصر قال: قلت لأبي الحسن الرضا عليه السلام: إنّ الحسن بن محبوب الزرّاد أتى برسالة. قال: صدق، لا تقل الزراد، بل قل السراد؛ إنّ اللّٰه يقول: «وَ قَدِّرْ فِي اَلسَّرْدِ».(7)
قال علماء الرجال في تقديم زمان ابن محبوب على بعض آخر من الرواة أو تأخيره عنه [كلاماً] تركته؛ لأنّه خارج عن مقصودنا.(8)
1) . في المخطوطة: أبي الحسن عليه السلام و الرضا عليه السلام، و حذفنا الواو طبقاً للمصدرين الفهرست و خلاصة الأقوال.
2) . الفهرست، ص 46 برقم 156.
3) . خلاصة الأقوال، ص 37 برقم 1.
4) . رجال الكشي، ص 584 برقم 1094، و انظر خلاصة الأقوال، ج 37 رقم 1.
5) . الفهرست، ص 46 برقم 151 باختصار من المؤلف.
6) . رجال الكشي، ص 585 برقم 1095.
7) . سورة السبأ: الآية 11.
8) . إشارة إلى ما نقله الكشي في رجاله (ص 585) عن نصر بن الصباح أنه قال: ابن محبوب لم يكن يروي
قوله:
.......... كذا محمد
و هو محمّد بن أبي عمير بن(1)زياد بن عيسى، أبو محمّد مولى الأزد من موالي المهلّب بن(2)أبي صفرة، و قيل: مولى بني اُميّة، و الأوّل أصح، بغدادي الأصل و المقام، لقي أبا الحسن موسى عليه السلام و سمع منه أحاديث، و كنّاه فقال: يا أبا محمّد(3)! و روى عن الرضا عليه السلام، [كان] جليل القدر عظيم المنزلة فينا و عند المخالفين. (صه).(4)
و قال الكشي(5):
إنّه [ممن] اجتمعت العصابة على تصحيح ما يصحّ عنه و أقرّوا له بالفقه و العلم.
و قال الشيخ الطوسي(6):
إنه أوثق الناس عند الخاصّة و العامّة و أنسكهم نسكاً و أورعهم و أعبدهم، أدرك من الأئمّة ثلاثة: أبا إبراهيم موسى بن جعفر عليه السلام و لم يرو عنه، و روى/ 45 /عن أبي الحسن الرضا و أبي جعفر الثاني عليهما السلام.
و قال النجاشي(7):
1) . (بن) هنا زائدة لأنه قال في المصدر: محمد بن أبي عمير، و اسم أبي عمير زياد بن عيسى.
2) . في المخطوطة: المهلبين، بدلاً من: المهلب بن.
3) . كذا، و في المصدر: أبا أحمد.
4) . خلاصة الأقوال، ص 140-141 برقم 17؛ رجال ابن داود: 287 برقم 1250.
5) . رجال الكشي، ص 556 برقم 1050؛ و انظر: خلاصة الأقوال، ص 141.
6) . الفهرست، ص 142 برقم 607؛ و لاحظ: خلاصة الأقوال، ص 141.
7) . العبارة التي نقلها المصنف قدس سره مأخوذة من الفهرست للشيخ الطوسي، ص 142، و انظر رجال ابن داود، ص 287 رقم 1250. و قال النجاشي في رجاله: (ص 326 برقم 887) في ترجمة ابن أبي عمير: الجاحظ يحكي عنه في كتبه. و قد ذكره في المفاخرة بين العدنانية و القحطانية. و قال في البيان و التبيين: حدثني إبراهيم بن داحة عن ابن أبي عمير، و كان وجهاً من وجوه الرافضة.
إن الجاحظ ذكره في كتابه في فخر القحطان على عدنان بهذه الصفة التي وصفناه، و ذكر أنّه واحد زمانه في الأشياء كلّها، و قال: كان وجهاً من وجوه الرافضة.
و قال الكشي(1):
قال ابن مسعود: حدّثني علي بن حسن [بن] فضّال، قال: ابن أبي عمير أفقه و أصلح و أفضل.
مات سنة سبعة عشر و مائتين، و كان حبس في أيّام الرشيد، فقيل: ليلي القضاء، و قيل: ليدلّ على مواضع الشيعة و أصحاب موسى بن جعفر [عليهما السلام].
و روى(2)أنّه ضُرب أسواطاً بلغت منه فكاد أن يقرّ لعظم الألم، فسمع محمّد بن يونس بن عبد الرحمن و هو يقول: اتّق اللّٰه يا محمّد بن أبي عمير! فصبر ففرّج اللّٰه عنه، فاُضرّ به في هذا الشأن أكثر من مائة ألف درهم. و قيل: إن اُخته دفنت كتبه في حال استتارها و كونه في الحبس أربع سنين فهلكت الكتب، و قيل: بل تركتها في غرفة فسال عليها المطر فهلكت، فحدّث من حفظه و ممّا كان سلف له في أيدي الناس، فلهذا أصحابنا يسكنون إلى مراسيله. / 46 /
و قد صنّف كتباً كثيرة، و أمّا نوادره فهي كثيرة لأنّ الرواة كثيرة.
و قال الشهيد الأوّل: إنّ الأصحاب أجمعوا على قبول مراسيله لأنّه لا يروي إلّا عن ثقة.
أقول: كذا قال العلّامة(3)
و اتبعه العلامة المجلسي في البحار، ج 87، ص 64 باب 7.
و قال ابن طاوس في فلاح السائل، (ص 158): و مراسيل محمد بن أبي عمير كالمسانيد عند أهل الوفاق.
، و المقصود منه أنّ كثرة الإرسال لا يقدح في السند مع كون المرسل يكون مثله، و أمّا من روى عنه فجمع كثير مذكور في كتب هذا الفنّ.1) . رجال الكشي، ص 591 برقم 1106 إلى قوله: أفضل، و ما بعده منقول في خلاصة الأقوال، ص 141؛ رجال النجاشي، ص 326 برقم 887؛ رجال ابن داود، ص 287 برقم 1250.
2) . لاحظ: رجال النجاشي، ص 326-327 برقم 887.
3) . يفهم ذلك من توثيقه الرجل في رجاله، ص 140؛ و هكذا النجاشي في رجاله، ص 326 برقم 887؛ و صرّح بالعمل بمراسيله في جمال الأسبوع، (ص 419) قال بعد نقل رواية: و هذا محمد بن أبي عمير مراسيله يعمل بها كما يعمل بمسانيد غيره من الثقات.
قوله:
كذاك عبد الله...........
و هو عبد الله بن المغيرة - بضمّ الميم و كسر الغين المعجمة قبل الياء المنقطة تحتها نقطتين - أبو محمّد البجلي(1)
أقول: و الصحيح أنه نسبة إلى بَجِيلَة أو بَجْلَة، و الأول أظهر. قال في لسان العرب، (ج 11، ص 46 بجل): و بَجِيلَة: قبيلة من اليمن، و النسبة إليهم بَجَلِيّ بالتحريك. و يقال إنهم من مَعَدّ إلى أن قال: - و بنو بَجْلَة حيّ من العرب، ثم نقل عن التهذيب أن بَجْلَة حيّ من قيس عيلان.
و انظر: مجمع البحرين، ج 5، ص 317 (بجل).
مولى جند [ب] بن عبد الله بن سفيان العلقمي(2)، كوفي ثقة ثقة، لا يعدل به أحد من جلالته و دينه و ورعه، روى عن أبي الحسن [موسى عليه السلام].قال الكشي:
روى أنّه كان واقفيّاً ثمّ رجع - ثمّ قال: - إنّه [ممن] أجمعت العصابة على تصحيح ما يصحّ عنه و الإقرار له بالفقه. (صه).(3)
و قال النجاشي(4): إنّه صنّف ثلاثين كتاباً.
و قد نقل الكشي(5)سبب رجوعه عن الوقف فقال: وجدت بخطّ أبي عبد اللّٰه محمّد الشاذاني(6)، قال العبيدي محمّد بن عيسى: حدّثني علي بن الحسن [بن علي] بن/ 47 / فضّال قال: قال عبد الله بن المغيرة: كنت واقفاً فحججت على تلك الحال، فلمّا صرت مكّة(7)خلج في صدري شيء، فتعلقت بالملتزم، فقلت: اللهم قد علمت طلبتي
و إرادتي فأرشدني إلى خير الأديان! فوقع في نفسي أن آتي(1)الرضا عليه السلام، فأتيت المدينة فوقفت ببابه، فقلت للغلام: قل لمولاك: رجل من أهل العراق بالباب، فسمعت نداءه:
اُدخل يا عبد الله بن المغيرة، فدخلت، فلمّا نظر إليّ قال: قد أجاب اللّٰه دعوتك و هداك لدينك.
فقلت: أشهد أنّك حجّة اللّٰه و أمينه [على خلقه].
و جمع من العلماء قالوا: لم يثبت وقفه؛ فإن عبد الله بن المغيرة مشترك بين البجلي و الخزاز و الثاني مهمل.
و قال صاحب الحدائق نقلاً عن بعض الفضلاء بأن عبد الله بن المغيرة البجلي الثقة لم يرو إلّا عن الكاظم عليه السلام، و أدرك الرضا عليه السلام و لم يرو عنه.
فمتى ورد عبد الله بن المغيرة فهو الخزّاز من أصحاب الرضا عليه السلام، و متى ورد عن الكاظم عليه السلام فهو مشترك بين البجلي الثقة و الخزّاز المهمل، إلّا أن يكون قرينة معينة هناك، و حمل الرواية المذكورة لأجل/ 48 /قوّة سندها على حذف الوصف و الاكتفاء بالاسم صارت مشتبهة أو اشتباه من النسّاخ كما قال العلّامة البهبهاني اُستاد الأساتيد.
و بالجملة؛ غير الكشي - فإنّه قال: و روى و كان عنده أيضاً غير معلوم - لم يقل به أحد، و على فرض صحّته لا يكون مضراً بجلالة قدره.
و روى عنه جمع: أيوب بن نوح، و صفوان، و أحمد بن محمّد بن أبي نصر، و ابن أبي عمير و غيرهم.
و قوله:
.......... ثم أحمد
و هو أحمد بن محمّد بن أبي نصر زيد مولى السكوني أبو جعفر، و قيل: أبو على المعروف بالبزنطي، و البزنط ثياب معروفة كما أنّ السكوني - بفتح السين - حي باليمن(2)كما في السرائر، كوفي لقي الرضا عليه السلام و كان عظيم المنزلة عنده ثقة جليل
القدر. (صه).(1)
و في الخبر الصحيح في العيون(2)قال: كنت شاكاً في أبي الحسن الرضا عليه السلام فكتبت إليه كتاباً أسأله فيه الإذن عليه و قد أضمرت في نفسي إذا دخلت عليه أسأله من ثلاث آيات(3)- إلى أن قال: - و كتب [عليه السلام] بجواب ما أردت أن أسأله عنه عن الآيات الثلاث.
/ 49 /و في (صه)(4): و في الكشي:
و كان له اختصاص بأبي الحسن الرضا عليه السلام و بأبي جعفر عليه السلام، أجمع أصحابنا على تصحيح ما يصحّ عنه و أقرّوا له بالفقه.
و في النجاشي(5): لقي الرضا و الجواد عليهما السلام، و كان عظيم المنزلة عندهما.
و في الفهرست(6):
روى عنه أحمد بن محمّد بن عيسى و محمّد بن الحسين بن [أبي] الخطّاب و محمّد بن عبد بن الحميد.(7)
و في (صه)(8)و في النجاشي(9)أنّه مات سنة إحدى(10)و عشرين و مائتين بعد وفاة
1) . خلاصة الأقوال، ص 13 برقم 1، و انظر: الفهرست للشيخ الطوسى، ص 19 رقم 53.
2) . عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 2، ص 212 ح 18، و عنه في البحار، ج 49، ص 36 باب 3 ح 17.
3) . تتمة الحديث هكذا:.. قد عقدت قلبي عليها. قال: فأتاني جواب ما كتبت به إليه: عافانا اللّٰه و إياك، أما ما طلبت من الإذن عليّ فإن الدخول إليّ صعب، و هؤلاء قد ضيّقوا عليّ في ذلك، فلست تقدر عليه الآن و سيكون إن شاء الله. و كتب عليه السلام بجواب ما أردت أن أسأله عنه عن الآيات الثلاث في الكتاب، و لا و اللّٰه ما ذكرت له منهنَّ شيئاً، و لقد بقيت متعجّباً لما ذكرها في الكتاب، و لم أدر أنه جوابي إلاّ بعد ذلك فوقفت على معنى ما كتب به عليه السلام.
4) . خلاصة الأقوال، ص 13 برقم 1.
5) . رجال النجاشي، ص 75 برقم 180.
6) . الفهرست، ص 19 برقم 53.
7) . في المخطوطة: عبد بن الحميد.
8) . خلاصة الأقوال، ص 13 برقم 1.
9) . رجال النجاشي، ص 75 برقم 180.
10) . في المخطوطة: أحد.
الحسن(1)بن علي بن فضّال. قيل: و فيهما(2)أنّ حسن بن فضّال مات سنة أربع و عشرين و مائتين. و على هذا فقيل: وفاة الحسن بثلاث سنين، و الظاهر أنّ هذا نسبة وفاة ابن محبوب إلى وفاة ابن فضّال أو بالعكس.(3)
و ذكر الكشي أحاديث كثيرة في جلالته، و عن العدّة: لا يروي إلّا عن الثقة. و في أوائل الذكرى: أنّ الأصحاب أجمعوا على قبول مراسيله كابن أبي عمير و صفوان بن يحيى.
و في (فهرست)(4):
روى عنه(5)كتاباً.
و له من الكتب كتاب الجامع أخبرنا به عدّة من أصحابنا، منهم الشيخ [أبو عبد الله محمد بن محمد بن النعمان المفيد]، و ابن عبدون/ 50 /و الحسين بن عبيد اللّٰه [و غيرهم] عن أحمد بن محمّد بن سليمان الزراري(6)، قال: حدّثنا [به] خال أبي محمّد بن جعفر، و عمّ أبي علي بن سليمان، عن محمّد بن الحسين بن أبي الخطّاب، عنه.
و ابن أبي جيد، عن محمّد بن الحسن بن الوليد، عن محمّد بن الحسن الصفّار، عن أحمد بن محمّد بن عيسى، و محمّد بن عبد الحميد العطّار، عنه.
و له كتاب النوادر، [أخبرنا به](7)أحمد بن محمّد بن موسى، عن أحمد بن محمّد بن سعيد، عن يحيى بن زكريا بن شيبان عنه.
و في جميع كتب الرجال ذكروا جلالة قدره و علوّ منزلته.
1) . في المخطوطة: حسن.
2) . انظر: خلاصة الأقوال، ص 38-39 رقم 2، رجال النجاشي، ص 36 رقم 72.
3) . في خلاصة الأقوال، ص 13 برقم 1 في ترجمة البزنطي؛ و كذا النجاشي، ص 75 برقم 180: مات رحمه الله سنة إحدى و عشرين و مائتين بعد وفاة الحسن بن علي بن فضال بثمانية أشهر. و الظاهر أن نسخة المؤلف قدس سره لم توجد فيها عبارة (بثمانية أشهر) فقال ما قال.
4) . الفهرست، ص 19-20 برقم 53.
5) . أي: عن الرضا عليه السلام.
6) . في المخطوطة: الرازي.
7) . في المخطوطة بدلاً من العبارة التي بين المعقوفتين واو العطف (و)، و لا معنى لها.
هذا خلاصة ما ذكرت في أحوال أهالي إجماع العصابة.
و قال السيد:
و ما ذكرناه الأصح عندنا *** و شذّ قول من به خالَفَنا
و من جملة القول الشاذّ بصير الأسدي يكون الأصل، و المرادي بدل عنه، و أمّا الأسدي فاسمه يحيى بن القاسم الحذاء - بالحاء المهملة - من أصحاب الكاظم عليه السلام، كان يكنّى أبا بصير - بالباء الموحّدة و الياء بعد الصاد - و قيل: إنه أبو محمّد، و اختلف علماؤنا فيه.
قال الشيخ الطوسي: إنّه واقفي. / 51 /
و روى الكشي ما يتضمّن ذلك قال:
و أبو بصير يحيى بن القاسم الأسدي و هذا(1)يكنى أبا محمد، قال ابن مسعود: سألت علي بن الحسن بن فضال عن أبي بصير هذا [هل كان] متهماً بالغلوّ؟ فقال: [أما] بالغلوّ فلا، و لكن [كان] مخلطاً.(2)
قال النجاشي(3):
يحيى بن القاسم أبو بصير الأسدي و قيل: أبو محمّد ثقة وجيه، روى عن أبي جعفر و أبي عبد الله عليهما السلام.
و التشاجر فيه كثير.
و بسند حسن(4): جلس أبو بصير على باب أبي عبد الله [عليه السلام] ليطلب الإذن، فلم يأذن له، فقال: لو كان معنا طبق لأذن لنا! فجاء كلب فشغر في وجه أبي بصير، قال: اُف! اُف! ما هذا؟! قال جليسه: هذا كلبٌ شغر في وجهك.
أقول: لو كان هذا صدقاً لدلّ على قلّة معرفته و درايته [و] ضعف عقله في حق الإمام المعصوم، و الاعتذار بأنّه مزح مع البوّاب عذر أسوء عن إثمه، و في المثل السائر:
يعرف المرء بجليسه.
البطائني كان قائداً لأبي بصير.(1)
قال العلماء(2): إنّ علي بن أبي حمزة - و اسم أبي حمزة سالم - البطائني أبو الحسن مولى الأنصار كوفي و كان قائد أبي بصير يحيى بن القاسم.
قال ابن مسعود: سمعت علي بن الحسن بن فضّال/ 52 /يقول: ابن أبي حمزة كذّاب ملعون.(3)
و قال الكشي: قال ابن مسعود: قال أبو الحسن عليّ بن الحسن بن فضال: علي بن أبي حمزة كذّاب متّهم.(4)
و روى أصحابنا أنّ أبا الحسن الرضا [عليه السلام] قال بعد موته: إنّه أُقعد(5)في قبره فسئل(6)عن الأئمّة فأخبر بأسمائهم حتّىٰ انتهى إليّ فسُئل فوقف، فضُرب على رأسه ضربة امتلأ قبره ناراً.(7)
و في الكشي(8): علي بن محمّد قال: حدّثني محمّد بن أحمد، عن أبي عبد الله الرازي عن أحمد بن محمّد بن أبي نصر، عن محمّد بن فضيل(9)، عن أبي الحسن [عليه السلام] قال:
1) . صرّح بذلك العلامة في خلاصة الأقوال، ص 231 برقم 1؛ و النجاشي في رجاله، ص 249 برقم 656؛ و انظر النجاشي، ص 36 رقم 73.
2) . منهم العلامة في رجاله، ص 231 برقم 1؛ و النجاشي في رجاله، ص 249 برقم 656.
3) . رجال الكشي، ص 404 برقم 756؛ خلاصة الأقوال، ص 231 برقم 1.
4) . رجال الكشي، ص 403 برقم 755.
5) . في المخطوطة: أقعده.
6) . فى المخطوطة: فسأله.
7) . رجال الكشي، ص 444 برقم 834، و ص 403 برقم 755؛ و عنه في البحار، ج 6، ص 242 باب 8 ح 61.
8) . رجال الكشي، ص 405 برقم 760.
9) . في المصدر: الفضيل.
قلت: جعلت فداك! إنّي خلفت ابن أبي حمزة و ابن مهران و ابن أبي سعيد أشدّ(1)أهل الدنيا عداوة لله لك، قال: فقال لي: ما ضرك من ضلّ إذا اهتديت(2)الحديث.
و فيه غير ذلك من الذّموم، و إنّه كان عنده ثلاثون ألف دينار(3)للكاظم عليه السلام فجحدها فكان ذلك سبب وقفه(4)، و هذا حال القاعد.
حديث آخر(5)يدلّ على وقف أبي بصير: حدثنا(6)علي بن محمّد بن قتيبة قال:
حدّثني الفضل بن شاذان قال: حدّثنا محمّد بن الحسن الواسطي و/ 53 /محمّد بن يونس قالا: حدّثنا الحسن بن قيام(7)الصيرفي قال: حججت في سنة ثلاث و تسعين و مائة و سألت أبا الحسن الرضا عليه السلام فقلت: جعلت فداك! ما فعل أبوك؟ قال: مضى كما [مضى] آباؤه، قلت: كيف أصنع بحديث حدّثني به يعقوب بن شعيب، عن أبي بصير أنّ أبا عبد الله عليه السلام قال: إن جاءكم من يخبركم أن ابني هذا مات و كفن و قبر و نفضوا أيديهم من تراب قبره فلا تصدّقوا به؟ قال: كذب أبو بصير ليس هكذا حدّثه، إنّما قال: إن جاءكم عن صاحب هذا الأمر.
ورد النزاع و التشاجر بين العلماء في أحواله و قبول روايته و وقفه على أبي عبد الله أو الكاظم عليهما السلام.
و ورود الأخبار فيه كثير و خارج عمّا كنت في صدده، و كلامنا يكون في أنّه شاذ،
1) . في المخطوطة: أشرّ، و هو مخالف للقياس و السياق.
2) . تتمة الحديث هكذا:.. إنهم كذبوا رسول اللّٰه (ص) و كذبوا أمير المؤمنين و كذبوا فلاناً و فلاناً و كذبوا جعفراً و موسى، و لي بآبائي عليهم السلام أسوة. قلت: جعلت فداك! إنا نروي أنك قلت لابن مهران: أذهب اللّٰه نور قلبك و أدخل الفقر بيتك! فقال: كيف حاله و حال برّه؟ قلت: يا سيدي، أشد حال، هم مكروبون و ببغداد لم يقدر الحسين أن يخرج إلى العمرة. فسكت و سمعته يقول في ابن حمزة: أما استبان لكم كذبه؟! أ ليس هو الذي يروي أن رأس المهدي يهدى إلى عيسى بن موسى و هو صاحب السفياني؟!.
3) . في المخطوطة: + و.
4) . انظر: رجال الكشي، ص 404 في ترجمة البطائني و ص 493 في أصحاب الإمام الرضا عليهم السلام.
5) . انظر: رجال الكشي، ص 475-476 برقم 902.
6) . في المصدر: حدثني.
7) . في المصدر: قياما.
و قلّ من يقول: بأنّه أصل.
و من الشواذّ قول القائل: بأن مكان ابن محبوب الحسن بن علي بن فضال.(1)
و هو كوفي يكنّى أبا محمّد بن عمرو بن أيمن مولى تيم اللّٰه. لم يذكره أبو عمرو في رجال أبي الحسن الأول [عليه السلام].(2)
قال أبو عمرو: قال الفضل بن شاذان: كنت/ 54 /في قطيعة الربيع في مسجد الربيع أقرأ على مقرئ يقال له إسماعيل بن عباد، فرأيت قوماً يتناجون فقال أحدهم: بالجبل رجل يقال له ابن فضال أعبد ما رأينا و(3)سمعنا به، قال: إنه يخرج إلى الصحراء فيسجد السجدة فيجيء الطير فيقع عليه، فما تظنّ(4)إلّا أنّه ثوب أو خرقة، و إن الوحش لترعى حوله فلا تنفر(5)منه لما قد آنست به، و إنّ عسكر الصعاليك ليجيئون يريدون الغارة أو قتال قوم، فإذا رأوا شخصه طاروا في الدنيا فذهبوا.
قال أبو محمّد: فظننت أنّ هذا رجل كان في الزمان الأوّل فبينا أنا بعد ذلك بيسير قاعد في قطيعة(6)
انظر: القاموس المحيط.
الربيع مع أبي [رحمه الله] إذ جاء شيخ حلو الوجه حسن الشمائل عليه قميص برسيّ(7)و رداء برسيّ و في رجله نعل مخضر(8)، فسلّم على أبي فقام إليه أبي1) . انظر: رجال الكشي، ص 556 رقم 1050؛ فإنه بعد تصريحه بإجماع الأصحاب على تصحيح ما يصح عن هؤلاء.. قال: و قال بعضهم مكان الحسن بن محبوب: الحسن بن علي بن فضال و فضالة بن أيوب، و قال بعضهم مكان ابن فضال: عثمان بن عيسى.
2) . هذه و ما بعدها عبارة النجاشي في رجاله، ص 34 برقم 72 ترجمة ابن فضال.
3) . في المصدر: أو.
4) . في المصدر: يظن.
5) . في المخطوطة: فأتنفر.
6) . في الهامش: و قطيعة كشريفة محال ببغداد أقطعها المنصور اُناساً من أعيان دولته ليعمروها و يسكنوها و هي قطيعة إسحاق و منها قطيعة الربيع (قاموس).
7) . في المصدر: نرسي، و كذا ما بعده.
8) . في المصدر: مخصر.
فرحّب به و بجّله، فلمّا أن مضى يريد ابن أبي عمير، قلت: من هذا الشيخ؟ قال: هذا الحسن بن علي بن فضال، قلت: هذا ذاك العابد الفاضل؟ قال: هو ذاك، قلت: ليس هو ذاك ذاك يكون بالجبل. قال: / 55 /ما أغفل عقلك من غلام! فأخبرته بما سمعت من القوم فيه قال: هو ذاك، فكان يختلف بعد ذلك أبي، ثمّ خرجت إليه بعد ذلك إلى الكوفة فسمعت منه كتاب ابن بكير و غيره من الأحاديث، فكان يحتمل كتابه و يجيء إلى الحجرة فيقرئه عليّ.(1)
فبعد التتبّع في كلمات الأعلام يظهر أنّه ليس محلّ كلام في زهده و عبادته و ورعه و عدم ميله إلى أهل الدنيا، و كان جميع عمره فطحياً مشهوراً بذلك حتّىٰ حضره الموت فمات و قد قال بالحقّ.(2)
أخبرنا محمّد بن محمد قال: حدّثنا أبو الحسن بن داود: قال: حدّثنا أبي، عن محمّد بن جعفر المؤدّب، عن محمّد بن أحمد بن يحيى، عن علي بن ريّان(3)، [عن محمد بن عبد الله بن زرارة بن أعين] قال: كنّا في جنازة الحسن، فالتفت إليّ و إلى محمّد بن الهيثم التميمي، فقال [لنا]: أ لا أُبشّركما؟، فقلنا له: و ما ذاك؟ فقال: حضرت الحسن بن علي بن فضال قبل وفاته و هو [في] تلك الغمرات و عنده محمّد بن الحسن بن الجهم، قال: فسمعته يقول: يا أبا محمّد، تشهّد. قال: فتشهد الحسن، فعبر عبد الله و صار إلى أبي الحسن [عليه السلام]، فقال/ 56 /له محمّد بن الحسن: و أين عبد الله؟ فسكت ثمّ عاد، فقال له: تشهد، فتشهد و صار إلى أبي الحسن [عليه السلام] فقال [له]: و أين عبد الله؟ - يردّد عليه ذلك ثلاث مرّات - قال الحسن: قد نظرنا في الكتب فما رأينا لعبد الله شيئاً.(4)
قال أبو عمرو الكشي(5): كان الحسن بن علي بن فضّال فطحياً يقول بإمامة عبد الله بن جعفر فرجع.
و ذكره الكشي في أصحاب الرضا [عليه السلام] خاصّة، و له كتب.
[حدثنا](1)عبد الله بن محمّد بن بنان عنه بكتابه الزهد و أحمد بن محمّد بن عيسى عنه بكتابه المتعة و كتاب الرجال.
و في (صه)(2):
عن الرضا عليه السلام و كان خصيصاً به و كان جليل القدر عظيم المنزلة زاهداً ورعاً ثقةً في روايته.
و قال الكشي(3): اجتمعت العصابة على تصحيح ما يصحّ عنه.
ما ذكرنا مختصر في أحواله.
توضيح: الفطحيّة(4)هم القائلون بإمامة عبد الله بن جعفر بن محمّد، و سمّي بذلك لأنّه قيل: [إنه كان] أفطح الرأس، و قال بعضهم: إنّه كان أفطح الرجلين، و قال بعضهم:
إنّهم نسبوا إلى رئيس لهم من أهل الكوفة يقال له عبد الله بن فطيح، و الذين قالوا بإمامته دخلت عليهم الشبهة/ 57 /لمّا رووا عنهم أنّهم قالوا: الإمامة في الأكبر من ولد الإمام إذا مضى. ثمّ منهم من رجع عن القول بإمامته لما امتحنه بمسائل من الحلال و الحرام لم يكن عنده جواب، و لما ظهر [منه] من الأشياء التي لا ينبغي أن تظهر(5)من الإمام. ثمّ إنّ عبد الله مات بعد أبيه بسبعين يوماً فرجع الباقون إلاّ شذاذاً منهم عن القول بإمامته إلى القول بإمامة أبي الحسن موسى [عليه السلام] و رجعوا إلى الخبر الذي روى أنّ الإمامة لا تكون في الأخوين بعد الحسن و الحسين عليهما السلام، و بقي شذاذ منهم على القول بإمامته، و بعد أن مات قال بإمامة أبي الحسن موسى عليه السلام.(6)
1) . الزيادة من رجال النجاشي، ص 36 برقم 72.
2) . خلاصة الأقوال، ص 37 برقم 2.
3) . في رجاله، ص 556 تسمية الفقهاء من أصحاب أبي إبراهيم عليه السلام.
4) . العبارة التي نقلها المؤلف مأخوذة من رجال الكشي، ص 254، و انظر عن الفطحية: الإرشاد، ج 2، ص 211.
5) . في المصدر: يظهر.
6) . إلى هنا في رجال الكشي، ص 254-255.
و روى عن أبي عبد الله عليه السلام أنّه قال لموسى: يا بني، إنّ أخاك سيجلس مجلسي و يدعى الإمامة بعدي، فلا تنازعه(1)بكلمة فإنّه أوّل أهلي لحوقاً بي.(2)
و كان عبد الله أكبر إخوته بعد إسماعيل و لم تكن منزلته عند أبيه منزلة غيره من ولده في الإكرام، و كان متّهماً بالخلاف على أبيه في الاعتقاد و يقال: إنّه كان يخالط الحشويّة و يميل إلى مذهب المرجئة، و ادعى بعد أبيه الإمامة؛ و احتجّ أنه أكبر إخوته الباقين فاتبعه جماعة [من أصحاب أبي عبد الله عليه السلام] ثمّ رجع أكثرهم إلى القول بإمامة أخيه موسى عليه السلام، كذا في الإرشاد.(3)/ 58 /
المرجئة: هم المعتقدون بأنّ [مع] الإيمان لا يضر المعصية كما لا ينفع مع الكفر طاعة؛ سُمّوا بذلك لاعتقادهم أنّ اللّٰه تعالى أرجأ تعذيبهم أي أخّره عنهم، و عن أبي قتيبة: هم الذين يقولون: الإيمان قول بلا عمل.
و في الأخبار: المرجئيُّ يقول: من لم يصلّ و لم يصم و لم يغتسل عن جنابة و هدم الكعبة و نكح أمّه فهو على إيمان(4)جبرئيل و ميكائيل.
و قيل: هم الذين يقولون: كلّ الأفعال من اللّٰه تعالى، و ربّما فُسّر المرجئي بالأشعري، و ربّما يطلق على أهل السنّة لتأخيرهم علياً من الثلاثة.
قال العلّامة البهبهاني نوّر اللّٰه مرقده: و من الشاذّ قيل: بدل ابن محبوب عثمان بن عيسى.
و هو أبو عمرو الكلابي العامري ثمّ من ولد عبيد بن رواس(1)، و الصحيح أنّه مولى بني رواس، و كان شيخ الواقفة و وجهها، و أحد الوكلاء المستبدين بمال موسى بن جعفر [عليهما السلام]، و روى عن أبي الحسن عليه السلام. ذكره الكشي في رجاله.(2)
و قال نصر الصباح(3): و كان له في يده/ 59 /مال يعني الرضا عليه السلام، فمنعه فسخط عليه، قال: ثمّ تاب و بعث إليه بالمال، و كان يروي عن أبي حمزة، و كان رأى في المنام [أنه] يموت بالحائر - على صاحبه السلام - فترك منزله بالكوفة و أقام بالحائر حتّى مات و دفن هناك، صنّف كتباً منها كتاب المياه، أخبرنا ابن شاذان، عن أحمد بن محمّد بن يحيى، عن سعد، عن(4)علي بن إسماعيل بن عيسى، عن عثمان به؛ و كتاب القضا [يا] و الأحكام، أخبرنا به والدي(5)علي بن أحمد قال: حدّثنا محمّد بن علي، عن أبيه، عن سعد، عن أحمد بن محمّد بن عيسى، عنه بكتابه.(6)
و قال الكشي(7):
ذكر نصر بن الصباح أنّ عثمان بن عيسى كان واقفيّاً، و كان وكيل موسى أبي الحسن [عليه السلام] و في يده مال، فسخط عليه الرضا عليه السلام قال: ثمّ تاب.. - إلى آخر ما ذكر - و كان شيخاً عمّر ستين سنة.
و في (فهرست) حكاية إجماع العصابة.(8)
و في (صه)(9)بعد كلام النجاشي و الكشي رجّح الوجه عند [5] التوقّف في
1) . في المخطوطة: دواس، و في المصادر: رواس أو رؤاس.
2) . إلى هنا في رجال النجاشي، ص 300 برقم 817، و انظر: خلاصة الأقوال، ص 244 رقم 8.
3) . نقله النجاشي في رجاله، ص 300 برقم 817 عن الكشي.
4) . في المخطوطة: بن.
5) . في النجاشي:.. و كتاب القضايا و الأحكام، و كتاب الوصايا، و كتاب الصلاة، أخبرنا عدة من أصحابنا، عن أحمد بن محمد بن سعيد، عن جعفر بن عبد الله المحمدي، عن عثمان بكتبه، و أخبرني والدي..
6) . في رجال النجاشي: بكتبه.
7) . رجال الكشي، ص 597 برقم 1117، عنه في خلاصة الأقوال، ص 244 برقم 8.
8) . قال الكشي في رجاله، ص 556 ضمن تسمية الفقهاء من أصحاب أبي إبراهيم و أبي الحسن الرضا عليهما السلام برقم 1050: و قال بعضهم مكان ابن فضال: عثمان بن عيسى.
9) . قال في خلاصة الأقوال، ص 244 برقم 8: و الوجه عندي التوقف في ما ينفرد به.
ما يتفرّد به.
و في العدّة: أنّ الأصحاب يعملون بأخباره/ 60 /على وجه يؤذن بالاتّفاق، و إنّه كان وكيلاً فيكون عادلاً، و فسقه ارتفع بالتوبة، و يشهد على صحّة روايته.
و من الشاذّ بل أشذّ كون فضالة بن أيّوب مستقلاً واحداً من الذين أجمعوا على تصحيح ما يصحّ عنهم.
و فضالة بن أيّوب الأزدي من أصحاب أبي إبراهيم موسى الكاظم عليه السلام سكن الأهواز، روى عن الكاظم عليه السلام، و كان ثقة في حديثه مستقيماً في دينه (صه).(1)
و مثله النجاشي(2)و زاد: له كتاب الصلاة.
و قال الكشي(3): قال بعض أصحابنا: إنّه ممّن اُجمع على تصحيح ما يصحّ عنهم و تصديقهم.
و سيّد الأقوال قول السيّد، و الاعتماد على ما قال هذا البدر المنير و الأمير الكبير في العلم و الجلالة: و شذّ قول من خالفه.
أشرع في ذكر جماعة اُخرى من الأماثل و الأفاضل من الصحابة، فأقول:
أبو جعفر الأحول، هو محمّد بن علي بن نعمان(4)الملقّب بمؤمن الطاق(5)مولى بجيلة من أصحاب الكاظم عليه السلام ثقة، و كان/ 61 /يلقّب بالأحول، و المخالفون يلقّبونه:
1) . خلاصة الأقوال، ص 133 الباب الثالث برقم 81.
2) . رجال النجاشي، ص 310 برقم 850.
3) . قال الكشي في رجاله، ص 556 برقم 1050 في تسمية الفقهاء من أصحاب أبي إبراهيم و أبي الحسن الرضا عليهما السلام:... و قال بعضهم مكان الحسن بن محبوب: الحسن بن علي بن فضال و فضالة بن أيوب.
4) . في خلاصة الأقوال: النعمان.
5) . مؤمن الطاق واحد من المتكلمين من الصحابة. «منه».
شيطان الطاق، كان دكانه في طاق المحامل بالكوفة، يُرجع إليه في النقد فيخرج كما ينقد فيقال: شيطان [الطاق] و كان كثير العلم حسن الخاطر (صه).(1)
و في الكشي(2): حمدويه بن نصير قال: حدّثنا محمّد بن الحسين بن أبي الخطّاب، عن نضر(3)بن شعيب، عن أبان بن عثمان، عن عمر بن يزيد، عن أبي عبد الله عليه السلام، قال:
زرارة و بريد بن معاوية و محمّد بن مسلم و الأحول أحبّ الناس إليَّ أحياءً و أمواتاً، و لكنّهم يجيئوني(4)فيقولون لي، فلا أجد بدّاً أن أقول.
علي بن محمّد بن الحسن.(5)
قال: حدّثني محمّد بن أحمد، عن يعقوب بن يزيد، عن ابن أبي عمير، عن أبي العباس البقباق، عن أبي عبد الله عليه السلام، أنّه قال: أربعة أحبّ الناس إليّ أحياءً و أمواتاً: بريد العجلي و زرارة و محمّد بن مسلم و الأحول.(6)
حمدويه قال: حدّثنا محمّد بن عيسى، عن أبي محمّد القاسم بن عروة، عن أبي العباس [البقباق] قال أبو عبد الله عليه السلام: زرارة بن أعين و محمّد بن مسلم و بريد بن/ 62 /معاوية و الأحول أحبّ الناس إليّ أحياءً و أمواتاً، و لكنّ الناس يكثرون [عليّ] فيهم فلا أجد بدّاً من متابعتهم [قال:] فلمّا كان من قابل قال: أنت الذي تَروي [عليّ ما تروي] في زرارة و بريد و محمّد بن مسلم و الأحول؟ قال: قلت: نعم، فكذبت عليك. قال: إنّما ذلك إذا كانوا صالحين! قلت: هم صالحون.(7)
حدّثني حمدويه [بن نضير]، عن يعقوب بن يزيد، عن القاسم بن عروة، عن أبي
1) . خلاصة الأقوال، ص 138 برقم 11؛ و انظر: رجال ابن داود، ص 326 برقم 1432، و رجال النجاشي، ص 325 برقم 886.
2) . رجال الكشي، ص 185 برقم 325، و انظر: رجال ابن داود، ص 394 برقم 16.
3) . في المصدر: النضر.
4) . في المخطوطة: يحبّوني.
5) . لا توجد «بن الحسن» في المصدر المطبوع.
6) . رجال الكشي، ص 240 برقم 438.
7) . رجال الكشي (اختيار معرفة الرجال)، ص 239 برقم 434.
العباس الفضل بن عبد الملك، قال: سمعت أبا عبد الله عليه السلام يقول: أحبّ الناس إليّ أحياءً و أمواتاً أربعة: بريد بن معاوية العجلي و زرارة و محمد بن مسلم و الأحول، و هم أحب الناس إليّ أحياءً و أمواتاً.(1)
و روايات أخر تدلّ على حسن خاطره و جودة ذهنه و قوّة مناظرته.
و روى في ذمّه: عن محمّد بن مسعود، عن علي بن محمّد القمّي قال: حدّثني أحمد بن محمّد بن عيسى، عن علي بن الحكم، عن فضل(2)بن عثمان، عن أبي عبد الله عليه السلام أنّه أشار بعد أن جرى حديث كون صاحب الطاق جدلاً.. إلى أنّه قال: أَجَل.(3)
. [يقول:] أخبرني عن كلامك هذا من كلام إمامك؟ فإن قال نعم كذب علينا، و إن قال: لا قال له:
كيف تتكلم بكلام لا يتكلّم به إمامك؟ / 63 /ثمّ قال: إنّهم يتكلّمون بكلام إن أنا أقررت به و رضيت أقمت على الضلالة، و إن برئت عنهم شقّ على، نحن قليل و عدوّنا كثير قلت: جعلت فداك! فاُبلغه عنك ذلك؟ قال: أما إنّهم قد دخلوا في أمر ما يمنعهم عن الرجوع عنه إلا الحميّة. قال:
فأبلغت ذلك أبا جعفر الأحول، فقال: صدق بأبي و اُمّي، ما يمنعني من الرجوع عنه إلّا الحميّة.(4)
عليّ قال: حدّثنا محمّد بن أحمد، عن محمّد بن عيسى، عن مروك بن عبيد، عن أحمد بن نضر(5)، عن المفضّل بن عمر قال: قال لي أبو عبد اللّٰه [عليه السلام]: اِيْتِ الأحول فمره لا يتكلّم، فأتيته في منزله فأشرف عليّ، فقلت له: يقول لك أبو عبد الله عليه السلام: لا تتكلّم(6)، قال: أخاف أن لا أصبر.(7)
و اُجيب أن في سند الأوّل علي بن محمّد القمّي و يحتمل كونه أحمد بن محمّد بن
يزيد كما في روايات اُخر، و هو غير معلوم الحال و لا مذكور في كتب الرجال، قال أحمد بن طاوس: ظاهر كلام الصادق عليه السلام راجع إلى إيثار التقيّة في إيثار ترك أصحابه للخوض في الكلام.
و أمّا قوله: «ما يمنعهم/ 64 /من الرجوع إلّا الحميّة» فهو إشارة إلى أنّ الكلام المشار إليه لم تقارنه نية الإخلاص.
و في سند الثاني: محمّد بن عيسى و المفضّل، و فيهما قول و بعد فمن الذي أن يخطّئ هذا مع روايات المدح ما يصير عذراً عن مثل ذلك، فتنبّه.
أقول: ظاهر كلام الصادق عليه السلام و باطنه ليس إلّا التقيّة؛ لأنّ المخالفين مع شدّة عداوتهم معه بحيث يلقّبونه بالشيطان و كونه كثيراً ما مع أبي حنيفة و جرأة مكالمته و عدم خوفه عن أحد صار باعثاً لما ذكره فيه، و جلالة شأنه أظهر من الشمس، و حكايات مذكورة في الكتب له مع أبي حنيفة.(1)
و منها ما ذكره النجاشي في رجاله (ص 326) من أنه قال له أبو حنيفة يوماً: يا أبا جعفر، تقول بالرجعة؟ فقال له: نعم. فقال له: أقرضني من كيسك هذا خمسمائة دينار، فإذا عدت أنا و أنت رددتها إليك. فقال له في الحال: اُريد ضميناً يضمن لي أنك تعود إنساناً؛ فإني أخاف أن تعود قرداً فلا أتمكن من استرجاع ما أخذت مني!
و من لطيف مناظراته ما رواه في فروع الكافي (ج 5، ص 450 في أبواب المتعة ح 8) أنه سأل أبو حنيفة أبا جعفر محمد بن النعمان صاحب الطاق فقال له: يا أبا جعفر، ما تقول في المتعة؟ أ تزعم أنها حلال؟ قال: نعم. قال: فما يمنعك أن تأمر نساءَك أن يُسْتَمتَعْنَ و يكتسِبْنَ عليك؟ فقال له أبو جعفر: ليس كل الصناعات يُرغب فيها و إن كانت حلالاً، و للناس أَقدارٌ و مراتبُ يرفعون أَقدارَهم، و لكن ما تقول يا أبا حنيفة في النبيذ؟ أ تزعم أنه حلال؟ فقال: نعم. قال: فما يمنعك أن تُقْعِدَ نساءَك في الحوانيت نَبّاذات فيكتسِبْن عليك؟ فقال أبو حنيفة: واحدة بواحدة و سَهْمُك أنفذُ.. و للقصة تتمة فراجعها إن شئت.
و انظر بعض مناظراته في: مستدرك الوسائل، ج 15، ص 336 باب 18 ح 18428 و بحار الأنوار، ج 47، ص 398 باب 12، و ج 76، ص 89 باب 77 ح 7؛ الاحتجاج، ج 2، ص 380؛ الصراط المستقيم، ج 3، ص 274 و غيرها.
1) . منها مناظرته مع أبي حنيفة في الطلاق الثلاث، ذكره في الاختصاص (ص 109) عن يعقوب بن يزيد البغدادي، عن محمد بن أُبي عمير.
الفضل بن شاذان - بالشين و الذال المعجمتين و النون - ابن الخليل - بالخاء المعجمة - أبو محمّد الأزدي(1)النيشابوري، كان أبوه من أصحاب يونس، و روى عن أبي جعفر الثاني و قيل: عن الرضا عليهما السلام أيضاً.
و كان ثقة جليلاً فقيهاً متكلّماً، له عظم(2)شأن في هذه الطائفة، قيل: إنّه صنّف مائة و ثمانين كتاباً و ترحّم عليه مرّتين أبو محمّد [عليه السلام] / 65 /و روى ثلاثاً ولاء، و نقل الكشي عن الأئمّة [عليهم السلام] مدحه، ثمّ ذكر ما ينافيه، و قد أجبنا [عنه] في كتابنا الكبير، و هذا الشيخ أجل [من] أن يغمز عليه، فإنّه رئيس طائفتنا [رضي اللّٰه عنه] (صه).(3)
و قال النجاشي(4):
أجل(5)أصحابنا الفقهاء و المتكلّمين، و له جلالة في هذه الطائفة و هو في قدره أشهر من أن نصفه.
و قال الشيخ في الفهرست(6): فقيه [متكلم] جليل القدر، و له كتب و مصنّفات.
روى الكشي(7)عن [حامد بن محمد العلجردي البوسنجي] الملقّب بنور(8)من أهل بوزجان(9)من نيشابور: أنّ أبا محمّد الفضل بن شاذان كان وجّهه إلى العراق(10)فذكر أنّه دخل على أبي محمّد عليه السلام فلمّا أراد أن يخرج سقط عنه كتاب(11)و كان من تصنيف
1) . في المخطوطة: أزدي.
2) . في المخطوطة: عظيم.
3) . خلاصة الأقوال، ص 132-133 برقم 2.
4) . رجال النجاشي، ص 306 برقم 840.
5) . في المصدر المطبوع: أحد، و أظن أنه أظهر بقرينة قوله في ما بعد: و له جلالة.
6) . الفهرست، ص 124 برقم 552.
7) . رجال الكشي، ص 542 في ترجمة أبي محمد الفضل بن شاذان برقم 1027.
8) . في المصدر: الملقب بفورا، و في خ ل: الملقب بخوراء.
9) . في المصدر: البوزجان.
10) . في المصدر: إلى العراق إلى حيث به أبو محمد الحسن بن على صلوات اللّٰه عليهما، فذكر..
11) . في المصدر: منه كتاب في حضنه ملفوف في رداء له، فتناوله أبو محمد عليه السلام و نظر فيه، و كان الكتاب
الفضل، فناوله أبو محمّد عليه السلام و نظر و ترحّم عليه. و ذكر أنّه قال: أغبط أهل خراسان بمكان الفضل بن شاذان و كان بين أظهركم.(1)
و ذكر الكشي(2)قال: سمعت محمّد بن إبراهيم الورّاق بسمرقند(3)يقول: خرجت إلى الحجّ فأردت أن أمرّ على رجل كان من أصحابنا معروف بالصدق/ 66 /و الصلاح و الورع و الخير يقال له بورق البوشنجاني(4)- قرية من قرى هرات - و أزوره و أحدث به عهدي، فأتيته فجرى ذكر (الفضل بن شاذان رحمه الله)(5)فقال بورق: كان الفضل بن شاذان به [بَطَن] شديد العلّة.(6). إلى أن قال: فخرجت إلى سرّمن رأى و معي كتاب يوم و ليلة، فدخلت على أبي محمّد عليه السلام و اُريته ذلك الكتاب فقلت له: جعلت فداك! إن رأيت أن تنظر فيه. قال: فنظر فيه و تصفّحه ورقةً ورقةً و قال: هذا صحيح ينبغي أن يعمل به. فقلت له: الفضل بن شاذان شديد العلّة و يقولون: إنّه من دعوتك [بموجدتك] عليه لما ذكروا عنه أنّه قال: إنّ وصيّ إبراهيم خير من وصيّ محمّد صلى الله عليه و آله و لم يقل به - جعلت فداك! - هكذا كذبوا عليه، فقال: نعم، كذبوا عليه، و رحم اللّٰه الفضل.(7)
قال بورق: فرجعت فوجدت الفضل قد مات في الأيّام التي قال أبو محمّد [عليه السلام]:
رحم اللّٰه الفضل!.
1) . في المصدر: أظهرهم، و هو الظاهر.
2) . رجال الكشي، ص 537-538 برقم 1023.
3) . في المصدر: الوراق السمرقندي.
4) . في المصدر: البوسنجاني بالسين المهملة.
5) . ما بين الهلالين من زياداتنا، و في المخطوطة: الكشي، بدلاً منها، و لا معنى لها.
6) . تتمة الكلام في المصدر هكذا:.. و يختلف في الليلة مائة مرة إلى مائة و خمسين مرة، فقال له بورق: خرجت حاجّاً فأتيت محمد بن عيسى العبيدي، و رأيته شيخاً فاضلاً في أنفه عوج - و هو القنا -، و معه عدة رأيتهم مغتمّين محزونين، فقلت لهم: ما لكم؟ قالوا: إن أبا محمد عليه السلام قد حبس. قال بورق: فحججت و رجعت، ثم أتيت محمد بن عيسى، و وجدته قد انجلى عنه ما كنت رأيت به. فقلت: ما الخبر؟ قال: قد خلي عنه. قال بورق: فخرجت.. إلى آخر ما جاء في المتن.
7) . في المصدر: فقال نعم رحم اللّٰه الفضل.
و فيه أحاديث اُخر في مدحه و إن كان فيها بعض الذمّ أيضاً(1)
و انظر: رجال الكشي، ص 542-544 رقم 1028 و 1029.
هو أجلّ من ذلك.و فيه أيضاً(2)/ 67 /عن سهل بن البحر الفارسي قال:
سمعت الفضل آخر عهدي به يقول: أنا خلف لمن مضى [أدركت محمد بن أبي عمير و صفوان بن يحيى و غيرهما، و حملت عنهم منذ خمسين سنة] و مضى هشام بن الحكم [رحمه الله] و كان يونس بن عبد الرحمن [رحمه الله] خلفه، كان يردّ على المخالفين، ثمّ مضى يونس و لم يخلف خلفاً غير السكاك(3)
و يظهر من كلام الفضل جلالته. «محرره على نقي الشريف».
فردّ على المخالفين حتّى مضى [رحمه الله] و أنا خلف لهم من بعدهم [رحمهم اللّٰه]و الفضل كان يروي عن جماعة منهم: محمّد بن أبي عمير، و صفوان بن يحيى، و الحسن بن محبوب، و الحسن بن علي بن فضّال، و محمّد بن إسماعيل بن بزيع، و محمّد بن الحسن الواسطي، و محمّد بن سنان، و إسماعيل بن سهيل، و عن أبيه شاذان بن الخليل، و أبي داود المسترق، و عمّار بن المبارك، و عثمان بن عيسى، و فضالة بن أيّوب، و على بن الحكم، و إبراهيم بن عاصم، و أبي هاشم داود بن القاسم الجعفري، و القاسم بن عروة، و ابن أبي نجران.(4)
1) . مثل ما رواه الكشي في رجاله، (ص 538-539 برقم 1024) قال: ذكر أبو الحسن محمد بن إسماعيل البندقي النيسابوري أن الفضل بن شاذان بن الخليل نفاه عبد الله بن طاهر عن نيسابور بعد أن دعى به و استعلم كتبه و أمره أن يكتبها، قال: فكتب تحته: الإسلام الشهادتان و ما يتلوهما. فذكر أنه يحب أن يقف على قوله في السلف. فقال أبو محمد: أتولّى أبا بكر و أتبراُ من عمر. فقال له: و لِمَ تتبرأ من عمر؟ فقال: لإخراجه العباس من الشورى. فتخلص منه بذلك.
2) . رجال الكشي، ص 539 برقم 1025.
3) . في الهامش: السكاك: محمد بن خليل أبو جعفر بغدادي يعمل السكك صاحبُ هشام بن الحكم و تلميذه أخذ عنه، له كتب منها: كتاب في الإمامة (النجاشي) [رجال النجاشي، ص 328 برقم 889] و في الفهرست [ص 132 برقم 584]: صاحب هشام بن الحكم، و كان متكلماً من أصحاب هشام، و خالفه في أشياء إلا في أصل الإمامة.
4) . انظر عن الجماعة الراوي عنهم الفضل: رجال الكشي، ص 543-544 رقم 1029.
و هو عبد الله بن أبي يعفور - بالياء المنقّطة تحتها نقطتين و العين المهملة الساكنة و الفاء و الراء بعد الواو -، و اسم أبي يعفور/ 68 /واقد - بالقاف -، و قيل: وقدان، يكنّى أبا محمّد ثقة ثقة جليل في أصحابنا كريم على أبي عبد الله عليه السلام، و مات في أيّامه و كان قارئاً يقرأ في مسجد الكوفة.
و روى الكشي عن محمّد بن قولويه، عن سعد، عن علي بن سليمان بن داود الرازى، عن علي بن أسباط، عن أبيه أسباط بن سالم، عن أبي الحسن موسى [عليه السلام]: أنّ عبد الله [بن] أبي يعفور من حواري أبي جعفر محمّد بن على [عليهما السلام] و حواري جعفر بن محمّد عليهما السلام.(1)
و عن عليّ القمّي(2)القتيبي، عن الفضل بن شاذان، عن ابن أبي عمير، عن عدّة من أصحابنا قال: كان أبو عبد الله عليه السلام يقول: ما وجدت أحداً يقبل وصيّتي و يطيع أمري إلّا عبد اللّٰه بن أبي يعفور (صه).(3)
و قال الكشي في مدحه أحاديث كثيرة.(4)
و في تهذيب الحديث للشيخ الطوسي(5)في باب الشهادة أنّ أبي يعفور هذا لزمته شهادة فشهد [بها] عند أبي يوسف القاضي، فقال له أبو يوسف: ما عسيت أن أقول فيك - يا ابن أبي يعفور! - و أنت جاري، ما علمتك إلّا/ 69 /صدوقاً(6)طويل الليل و لكن تلك الخصلة! و قال: ما هي؟ قال: ميلك إلى الترفّض. فبكى ابن أبي يعفور حتّى سالت دموعه، ثمّ قال: يا أبا يوسف، نسبتنى إلى قوم أخاف أن لا أكون عنهم(7)قال:
1) . رجال الكشي، ص 9-10 برقم 20.
2) . لا توجد لفظة (القمي) في المصدر المطبوع.
3) . من أول ترجمة ابن أبي يعفور إلى هنا في خلاصة الأقوال، ص 107 برقم 25.
4) . رجال الكشي، ص 246-250 برقم 453-464.
5) . التهذيب، ج 6، ص 278 الباب 91 البيّنات ح 168؛ و رواه الكليني في الكافي، ج 7، ص 404 باب النوادر ح 8.
6) . في المخطوطة: صدقاً.
7) . في المصدر: منهم. و هو الظاهر.
و أجاز شهادته.
روى عنه ثابت بن شريح، و عيسى الفراء، و عريف، و عبد اللّٰه بن مسكان، و أبان بن عثمان، و فضالة بن أيّوب الثقة، و محمد بن حمران، و أبو حمراة(1)معقل العجلي، و حماد بن عثمان الناب، و زياد بن أبي الجلال الثقة، و منصور بن حازم، و على بن رئاب، و على بن رزين، و حنان بن سدير.
السكوني: بفتح السين و ضمّ الكاف، السكون: حىّ باليمن كما سبق ذكره.
و هو إسماعيل بن أبي زياد، و ليس له توثيق في الرجال، بل صريح الخلاصة أنّه العامي.(2)
و آثار التقيّة يظهر من أخباره؛ حيث إنّ المعصوم يحكي عن آبائه غالباً في أخباره(3)إلّا أنّ في ترجمته: له كتاب كبير.(4)هذا ما عندي من أحواله.
قال الأجلّة من سادات العلماء:
سمعت بعض المشايخ أنّه من/ 70 /قضاة العامّة، و التقيّة من أجل مصاحبتهم له غالباً و لم يثبت عاميته نفسه، و يشهد بذلك عدم ذكر ذلك في كلام من سبق على العلّامة في الكتب الرجاليّة على ما ظفرت به، فانظر إلى الرواشح(5)بعد كلام طويل في تزكيته: و بالجملة؛ لم
1) . كذا.
2) . قال في خلاصة الأقوال، (ص 199 برقم 3) ما نصّه: إسماعيل بن أبي زياد السكوني الشعيري كان عامياً. و قال في نزهة الناظر، ص 154: و السكوني من رجال العامة.
3) . هذه إشارة إلى أن المعصوم عليه السلام حينما كان في قبال رجل عامّي و أراد أن يذكر حديثاً فكان يسنده إلى آبائه الكرام إلى النبي المختار - صلوات اللّٰه عليهم - حتى يقبل العامي ذاك الحديث المسند، و إلاّ فالشيعي يقول بإمامة المعصوم، و لا يحتاج إلى إسناد كما هو واضح.
4) . قال الشيخ الطوسي في الفهرست، ص 13 برقم 38: إسماعيل بن أبي زياد السكوني و يعرف بالشعيري أيضاً، و اسم أبي زياد مسلم، له كتاب كبير، و له كتاب النوادر، أخبرنا برواياته ابن أبي جيّد، عن محمد بن الحسن بن الوليد، عن محمد بن الحسن الصفار، عن إبراهيم بن هاشم، عن الحسين بن يزيد النوفلي، عن السكوني، و أخبرنا بها الحسين بن عبيد اللّٰه، عن الحسن بن حمزة العلوي، عن علي بن إبراهيم، عن أبيه، عن النوفلي، عن إسماعيل بن مسلم الشعيري.
5) . الرواشح السماوية، ص 57-58 الراشحة التاسعة من طبعة مكتبة السيد المرعشي العامة بقم.
يبلغني من أئمّة التوثيق و التوهين في الرجال رمي السكوني بالضعف، و قد نقلوا إجماع الإماميّة على تصديق نقله و العمل برواياته، فإذاً فرواياته ليست [...] بل هي من الموثقات المعمول بها، و الطعن فيها بالضعف من ضعف التمهّر و قصور التتبّع. انتهى.
و كيف كان، فهو من الذين لم يثبت سوء مذهبهم.
مضافاً إلى نقل الشيخ الإجماع على قبول روايات جماعة منهم السكوني، في بحث خبر الواحد عن العدّة مع ذكر ما سمعت من الرواشح، و لكن المشهور في عصر العلّامة و من بعده مع علوّ شأنه ضعف خبره حتّى صار من الأمثال.
و المناسب في هذا المقام ذكر النوفلي، و هو حسين بن يزيد/ 71 /بن محمّد بن عبد الملك النوفلي النخعي كوفي أبو عبد الله، كان شاعراً أديباً سكن بالريّ و مات بها.
و قال قوم من القمّيين: إنّه غلا في آخر عمره.(1)
و في ترجمته أيضاً: له كتاب التقيّة و كتاب السنّة.(2)
و في غالب الأسانيد هو و السكوني يصاحبان(3)، و مصاحبة الغالي مع العامي و كتاب التقيّة ربّما يرشد بعدم عامية السكوني أيضاً، و ليس في الكتب الرجاليّة زائداً عمّا ذكرت في أحواله شيء.(4)
و في خلاصة الأقوال (ص 216-217) بعد نقل ما في المتن و قول النجاشي فيه، قال: و أما عندي في روايته لمجرد ما نقله عن القميين و عدم الظفر بتعديل الأصحاب له.
1) . في الهامش: و جرح القميين لا يعتدّ بشأنه.
2) . لاحظ: رجال النجاشي، ص 38 برقم 77؛ و خلاصة الأقوال، ص 216 برقم 9.
3) . مثل ما رواه علي بن إبراهيم، عن أبيه، عن النوفلي، عن السكوني، عن أبي عبد الله عليه السلام في الكافي، ج 1، ص 12 من كتاب العقل و الجهل ح 9، و في، ص 23 ح 16: علي بن محمد، عن سهل بن زياد، عن النوفلي، عن السكوني، عن جعفر، عن أبيه عليهما السلام.. و أكثر ما رأيت من أسانيده فيها: علي بن إبراهيم، عن أبيه، عن النوفلي، عن السكوني.
4) . قال ابن داود في رجاله، ص 447 برقم 151: الحسين بن يزيد بن عبد الملك النوفلي من نوفل النخع. (كش:) رمي بالغلوّ. (جش:) و ما رأينا له رواية تدل على هذا.
هشام بن سالم الجواليقي الجعفي مولى بشر بن مروان أبو الحكم [كان] من سبي الجرجان(1)، روى عن أبي عبد الله عليه السلام و أبي الحسن [عليه السلام]، ثقة ثقة (صه).(2)
قال النجاشي:(3)له كتاب روى عنه ابن أبي عمير.
و في الفهرست:(4)له أصل روى عنه ابن أبي عمير و صفوان بن يحيى و على بن الحكم.
قال ابن طاوس: ظاهر أنّه صحيح الاعتقاد معروف الولاية غير مدافع.
قال الفضلاء:
و ما رواه الكشي(5)من أنّه يزعم أنّ للّٰه(6)عزّ و جلّ صورةً و أنّ آدم مخلوق على مثال الربّ،
1) . كذا، و في المصدر: الجوزجان.
2) . خلاصة الأقوال، ص 179 برقم 2، و صرّح بذلك النجاشي في رجاله، ص 434 برقم 1165.
3) . رجال النجاشى، ص 434 برقم 1165 قال: له كتاب يرويه جماعة، أخبرنا محمد بن عثمان، قال: حدثنا جعفر بن محمد، قال: حدثنا عبيد اللّٰه بن أحمد، قال: حدثنا ابن أبي عمير عنه بكتابه.
4) . الفهرست، ص 174 برقم 760 باختصار من المؤلف.
5) . رجال الكشي، ص 284 برقم 503، و الحديث بتمامه هذا: محمد بن مسعود، قال: حدثني علي بن محمد القمي، قال: حدثني أحمد بن محمد بن خالد البرقي، عن أبي عبد الله محمد بن موسى بن عيسى من أهل همدان، قال: حدثني اشكيب بن عبدك الكسائي، قال: حدثني عبد الملك بن هشام الخياط، قال: قلت لأبي الحسن الرضا عليه السلام: أسألك جعلني اللّٰه فداك!؟ قال: «سل - يا جبلي - عما ذا تسألني؟» فقلت: جعلت فداك! زعم هشام بن سالم أن لله عزّ و جلّ صورة و أن آدم خلق على مثال الرب و يصف هذا و يصف هذا - و أوميت إلى جانبي و شعر رأسي - و زعم يونس مولى آل يقطين و هشام بن الحكم أن اللّٰه شيء لا كالأشياء و أن الأشياء بائنة منه و هو بائن من الأشياء، و زعما أن إثبات الشيء أن يقال جسم، فهو جسم لا كالأجسام، شيء لا كالأشياء، ثابت موجود غير مفقود و لا معدوم، خارج عن الحدين حد الإبطال وحد التشبيه، فبأيّ القولين أقول؟ قال: فقال عليه السلام: أراد هذا الإثبات، و هذا شبّه ربه تعالى بمخلوق، تعالى اللّٰه الذي ليس له شبيه و لا عدل و لا مثل و لا نظير و لا هو في صفة المخلوقين، لا تقل بمثل ما قال هشام بن سالم، و قل بما قال مولى آل يقطين و صاحبه. قال: قلت: فنعطي الزكاة من خالف هشاماً في التوحيد؟ فقال برأسه: لا.
6) . في المخطوطة: اللّٰه.
ففي الطريق محمّد بن موسى بن عيسى الهمداني - و هو ضعيف - و اسكيب بن عبدك الكيساني(1)و عبد الملك بن هشام الخيّاط، و هما مجهولا الحال.
على كون عبدك كيسانياً ذمّ حاضر. انتهى.
أقول: جلالة مثله يكون آبياً أن يعتقد بأنّ اللّٰه جسم؛ مع مصاحبته جعفر بن محمّد و موسى ابنه، و كونه من المحدّثين البارعين، على أنّ لفظ الصورة مشترك عند العلماء بين معانٍ عديدة من جملتها الموجود البحت الذي لا تعلّق بجسم و جسماني، و الفرق حاصل عند العلماء بين المثل و المثال، و الثاني لا يستلزم الأوّل؛ فإنّ مثل الشيء: هو المشارك له في تمام الحقيقة، و مثاله: هو مشاركه في النسب و الإضافات، و اللّٰه منزّه عن المثل «وَ لَهُ اَلْمَثَلُ اَلْأَعْلىٰ»، و ما ذكرنا من الاعتذار كاف له من غيره، و اللّٰه أعلم بحقيقة الحال.
هو أبو محمّد مولى كندة، روى عن أبي عبد الله و أبي الحسن/ 73 /موسى عليهما السلام، و كان ثقة في الروايات حسن التحقيق بهذا الأمر، و رويت له مدائح جليلة عن الإمامين الهمامين، [و كان] ممّن فتق [الكلام] في الإمامة و هذّب(2)المذهب بالنّظر، و كان حاذقاً بصناعة الكلام حاضر الجواب.(3)
و روى الكشي(4)بسنده عن داود أبي هاشم(5)الجعفري قال: قلت لأبي
1) . في المصدر: اشكيب بن عبدك الكسائي.
2) . في المخطوطة: هذا، و ما أدرجناه من خلاصة الأقوال.
3) . صرّح بذلك العلامة في خلاصة الأقوال، ص 178 برقم 1 من الباب الأول في هشام، و انظر: رجال النجاشي، ص 433 برقم 1164.
4) . رجال الكشي، ص 278 برقم 495، و عنه العلامة في خلاصة الأقوال، ص 178.
5) . في المخطوطة: داود بن هاشم. و ما أدرجناه من خلاصة الأقوال و رجال الكشي.
جعفر [عليه السلام]: ما تقول في هشام بن الحكم؟ فقال: رحمه اللّٰه! ما كان أذّبه(1)
انظر: القاموس المحيط، ج 1، ص 68؛ لسان العرب، ج 1، ص 380.
عن هذه الناحية.و رويت روايات اُخر في مدحه، و اُورد في خلافه روايات(2)اُجيب عنها.
قال العلّامة(3): [هذا الرجل] عندي عظيم الشأن رفيع المنزلة.
و في الفهرست(4): سئل يوماً عن معاوية، شهد بدراً؟ قال: نعم من ذلك الجانب.
أقول: كفى في جلالة قدره و حذاقته في العلم حديث واحد مذكور في اُصول الكافي، و هو الحديث الثاني عشر عن أبي الحسن [عليه السلام] و يكون ذلك الحديث مشتملاً على مطالب جليلة، و متضمّن لعلوم كثيرة من القرآنيّة و مقاصد شريفة/ 74 /إلهية من صفات الواجب و تهذيب الأخلاق و السياسات المدنيّة و المعاد و غير ذلك من العلوم، فإذا لم يكن الراوي جليلاً عالماً حاذقاً لا يقول الإمام تلك المطالب له، و كذا حديث الرجل الشامي.
كما روى يونس بن يعقوب(5)قال: كنت عند أبي عبد الله [عليه السلام] فورد عليه رجل من أهل الشام فقال: إنّي رجل صاحب كلام وفقه و فرائض، و قد جئت لمناظرة أصحابك .. إلى أن قال أبو عبد اللّٰه [عليه السلام] ليونس: اُخرج إلى الباب من ترى من المتكلّمين فأدخله. قال:
فخرجت فوجدت حمران(6)بن أعين - و كان حسن الكلام - و محمّد بن النعمان الأحول - و كان متكلّماً - و هشام بن سالم و قيس الماصر - و كانا متكلّمَين - و كان قيس عندي
1) . في الهامش: ذبّ عنه: دفع و منع. في اللغة.
2) . انظر الروايات الواردة في هشام بن الحكم إثباتاً و نفياً في رجال الكشي، ص 255 برقم 475 و ما بعده.
3) . في خلاصة الأقوال، ص 179 برقم 1.
4) . الفهرست، ص 174 برقم 761، و نقله في رجال ابن داود، ص 367 برقم 1643 أيضاً.
5) . الكافي، ج 1، ص 171 باب الاضطرار إلى الحجة ح 4، و انظر: وسائل الشيعة، ج 27، ص 177 باب 13 ح 33533؛ بحار الانوار، ج 47، ص 157 باب 5 ح 221؛ الاحتجاج، ج 2، ص 364-367، و الفاظ الرواية تختلف بعض الاختلاف، و ما في المتن أوفق لنقل الاحتجاج.
6) . في المخطوطة: عمران، و هو غلط.
أحسنهم كلاماً و كان قد تعلم الكلام من علي بن الحسين [عليهما السلام] فأدخلتهم عليه، فلمّا استقرّ بنا المجلس و كنّا في خيمة لأبي عبد الله [عليه السلام] في طرف جبل في طريق الحرم، و ذلك قبل الحج بأيام، فأخرج أبو عبد الله [عليه السلام] رأسه من الخيمة و إذا هو ببعير يخب من خلفه، فقال: هشام و ربّ الكعبة! و قال: كنّا ظننّا أنّ هشاماً رجل من ولد عقيل كان شديد المحبّة لأبي عبد الله [عليه السلام] فإذا هشام بن الحكم قد ورد و هو/ 75 /أوّل ما اختطت(1)لحيته و ليس فينا إلّا من هو أكبر سنّاً منه.
قال: فوسّع له أبو عبد الله [عليه السلام]، و قال له: ناصرنا بقلبه و لسانه و يده...
ثمّ بعد تمام المناظرة قال: «يا هشام، لا تكاد تقع؛ تلوي رجليك إذا هممت بالأرض، مثلك(2)فليكلّم الناس، اتّق الزلّة، و الشفاعةُ من ورائك».
و كذا مناظرته مع عمرو بن عبيد(3)و إثبات الإمامة له تدلّ على شدّة إخلاصه.
فبعد هذا لا يعتدّ بكلام من يقول بسوء عقيدته باللّٰه و أنّه يعتقد بأنّ اللّٰه جسم مثل صاحب الملل و النحل، و كذا غيره من المخالفين؛ فجلالته و مهارته في العلوم و حسن اعتقاده أظهر من الشمس.(4)
1) . في المخطوطة: اخطت، و ما أدرجناه من الاحتجاج.
2) . في الاحتجاج: إذا هممت بالأرض طرت مثلك.
3) . رواه في الكافي، ج 1، ص 169 باب الاضطرار إلى الحجة ح 3، الأمالي للصدوق، ص 589 المجلس 86، رجال الكشي، ص 271 في ترجمة هشام بن الحكم، علل الشرائع، ج 1، ص 193 باب 152، الاحتجاج، ج 2، ص 367، بحار الانوار، ج 23، ص 6 باب 1 ح 11 و ج 58، ص 248 باب 46 ح 1.
4) . انظر عنه ايضاً: الفهرست لابن النديم، ص 223؛ الأعلام للزركلي، ج 8، ص 85 عن عدة مصادر.
5) . في الهامش: ذكرت في الحاشية في زرارة ترجمة أعين و والد سنس، و إنه كان راهباً نصرانياً، و ذكر أنّه من غسان دخل بلد الروم، و كان يدخل بلاد الإسلام بأمان ابنه أعين و يرجع إلى بلاده.
6) . انظر: خلاصة الأقوال، ص 63 رقم 5، رجال الطوسي، ص 132 رقم 1362 و ص 194 رقم 2415؛
و زاد في (صه)(1): أنّه مشكور.
و روى الكشي(2)عن محمّد بن الحسن(3)، عن أيّوب بن نوح، عن سعيد العطّار، عن حمزة الزيّات، عن حمران بن أعين، عن أبي جعفر [عليه السلام] أنّه قال له: أنت من شيعتنا في الدنيا و الآخرة و روى(4)أنّه من حواري/ 76 /محمّد بن على و جعفر بن محمّد [عليهما السلام].
و روى ابن عقدة(5)عن جعفر بن عبد الله قال: حدّثنا حسن بن علي، عن عبد الله بن بكير، عن زرارة، عن(6)شهاب بن(7)عبد ربّه، قال: جرى(8)ذكر حمران عند أبي عبد الله [عليه السلام] فقال: مات و اللّٰه مؤمناً.
و في الكشي(9): محمّد بن شاذان، عن الفضل بن شاذان، قال: روى عن ابن أبي عمير عن عدّة من أصحابنا، عن أبي عبد الله [عليه السلام] قال: كان يقول: حمران بن أعين مؤمن لا يرتدّ و اللّٰه أبداً.
حمدويه بن نصير قال: حدّثني محمّد بن عيسى، عن ابن أبي عمير، عن ابن اُذينة، عن زرارة قال: قدمت المدينة و أنا شابّ أمرد، فدخلت سرادقاً لأبي جعفر [عليه السلام] بمنى، فرأيت قوماً جلوساً في الفسطاط و صدر المجلس ليس فيه أحد، و رأيت رجلاً
1) . خلاصة الأقوال، ص 63 برقم 5.
2) . الرواية بهذه العبارة مأخوذة من خلاصة الأقوال، ص 63 برقم 5، و نص الرواية في رجال الكشي، ص 462-463 برقم 882 هكذا: «سمعت حمران بن أعين يقول: قلت لأبي جعفر عليه السلام: أ من شيعتكم أنا؟ قال: إي و اللّٰه في الدنيا و الآخرة، و للرواية تتمة فلاحظها.
3) . في المخطوطة: الحسين، و ما أدرجناه من خلاصة الأقوال و رجال الكشي.
4) . خلاصة الأقوال، ص 63 برقم 5؛ رجال الكشي، ص 9؛ الاختصاص، ص 61.
5) . خلاصة الأقوال، ص 63-64 برقم 5.
6) . في المخطوطة: من، و ما أدرجناه هو الظاهر.
7) . في المخطوطة: الدين.
8) . في المخطوطة: جدي.
9) . رجال الكشي، ص 176.
يتحجّم(1)فعرفت برأيي أنّه أبو جعفر [عليه السلام] فقصدت نحوه، فسلّمت عليه و ردّ السلام عليّ، فجلست بين يديه و الحجّام خلفه، فقال: أ من بني أعين أنت؟ فقلت: نعم، أنا زرارة بن أعين، قال: أنا(2)عرفتك بالشبه، أ حَجَّ(3)/ 77 /حمران؟ قلت: لا، و هو يقرئك السلام، فقال: إنّه من المؤمنين حقاً لا يرجع أبداً، إذا لقيته فاقرأه منّي السلام، و قل له: لِمَ حدثت الحكم بن عيينة(4)عنّي(5)أنّ الأولياء(6)محدّثون؟ لا تحدّثه و أشباهه بمثل هذا الحديث.(7)
و فيه أحاديث اُخر(8)في جلالته.
و يكنّى أبا الحسن، و قيل: أبو حمزة.(9)
و في رسالة أبي غالب الزراري(10):
حمران بن أعين، لقي سيّدنا سيّد العابدين علي بن الحسين عليه السلام، و كان حمران [من] أكبر مشايخ الشيعة المفضّلين الذين لا يشكّ فيهم، و كان أحد حملة القرآن و من يعدّ و يذكر(11)اسمه في القراءات(12)، روى أنّه قرأ على أبي جعفر محمّد بن على عليهما السلام و كان مع ذلك عالماً بالنّحو و اللغة، و لقى حمران و زرارة و بكير أبا جعفر محمّد بن على و أبا عبد الله جعفر بن
1) . في الكشي: يحتجم.
2) . في الكشي: إنما.
3) . في المخطوطة: احتج.
4) . في الكشي: عتيبة.
5) . في المخطوطة: على.
6) . في الكشي: الأوصياء.
7) . رجال الكشي، ص 178 برقم 308، و عنه في البحار، ج 26، ص 80 باب 2 ح 42.
8) . رواها في رجال الكشي، ص 171-176 برقم 303-314.
9) . في رسالة أبي غالب، ص 134: و كان بكير يكنى أبا الجهم، و حمران يكنى أبا حمزة. و قال الشيخ الطوسى في رجاله، ص 132 برقم 1362: حمران بن أعين الشيباني مولاهم يكنى أبا الحسن و قيل: أبو حمزة، تابعي.
10) . رسالة أبي غالب، ص 113 في من صحب الأئمة عليهم السلام من آل أعين. و في المخطوطة: أبو غالب الرازي.
11) . في المخطوطة: و من بعده يذكر.
12) . في المصدر: القرّاء.
محمّد [عليهما السلام] و لقى به(1)بعض إخوتهم و جماعة من أولادهم مثل حمزة بن حمران و عبيد بن زرارة و محمّد بن حمران و غيرهم أبا عبد الله عليه السلام و رووا عنه.
و بالجملة؛ إنّ الأخبار الواردة في مدحه في كتب الحديث و/ 78 /الرجال ربّما توافرت حتّىٰ أنّه يظهر منها أنّه كان أجلّ و أحسن من زرارة.
و قيس الماصر يكون واحداً من المتكلّمين من أصحاب أبي عبد الله [عليه السلام]، و إنّه تعلم الكلام من علي بن الحسين عليهما السلام.(2)
و قال يونس بن يعقوب(3): و كان عندي أحسن في الكلام من هشام بن الحكم و حمران و الأحول.
و قال الصادق [عليه السلام] لقيس: أنت و الأحول قفّاذان حاذقان.(4)
و ليس يحسن خلو تلك الوريقات من ذكر أصحاب النبي صلى الله عليه و آله، فنذكر بعضهم فأقول:
سلمان و أبو ذر و المقداد و عمّار، و الشمس دالّة على جلالتهم، و أذكر جماعة أخرى:
فحذيفة بن اليمان العبسي عداده في الأنصار، و قد عُدّ من الأركان الأربعة.
1) . المصدر: - به.
2) . هو صريح رواية الكافي، ج 1، ص 171 باب الاضطرار إلى الحجة عليه السلام ح 4، و قد سلف في ترجمة هشام.
3) . يفهم ذلك من الرواية التي مضى في ترجمة هشام بن الحكم عن الاحتجاج، ج 2، ص 364-367 و الكافي، ج 1، ص 171 ح 4 و غيرهما، فراجع.
4) . الكافي، ج 1، ص 173 باب الاضطرار إلى الحجة عليه السلام، تتمة ح 4؛ و انظر: الإرشاد، ج 2، ص 198؛ إعلام الورى، ص 283 و غيرهما.
و نحوه في (صه).(1)
سكن الكوفة و مات بالمدائن بعد بيعة أمير المؤمنين عليه السلام بأربعين يوماً.(2)
و في (الكش)(3): جبرئيل بن أحمد الفاريابي البرناني، عن الحسن بن خزاز(4)، عن ابن فضال، عن ثعلبة(5)بن ميمون، عن زرارة/ 79 /، عن أبي جعفر عليه السلام، عن أبيه، عن جدّه، عن علي بن أبي طالب عليه السلام قال: ضاقت الأرض بسبعة، بهم ترزقون و بهم تنصرون و بهم تمطرون، منهم: سلمان الفارسي و المقداد و أبو ذر و حذيفة رحمة اللّٰه عليهم. و كان [على عليه السلام] يقول: و أنا إمامهم، و هُم الذين صلّوا على فاطمة [عليها السلام].
ثمّ فيه(6)أيضاً: ابن مسعود، قال: أخبرني أبو الحسن علي بن [الحسن بن علي بن] فضّال، عن محمّد بن وليد(7)البجلي، عن العباس بن هلال، عن أبي الحسن الرضا عليه السلام و ذكر أنّ حذيفة لمّا حضرته الوفاة و كان آخر الليل، قال لابنته: أية ساعة هذه؟ قالت:
آخر الليل، قال: الحمد للّٰه [الذي] بلغني هذا المبلغ و لم أُوال ظلماً على صاحب حقّ و لم أُعادِ صاحب حقّ، فبلغ زيد بن عبد الرحمن بن عبد يغوث فقال: كذب - و اللّٰه! - لقد والى على عثمان، فأجابه بعض من حضره أن عثمان والاه - يا أخا زهرة - [و] الحديث منقطع.
ثمّ فيه(8)أيضاً سأل الفضل بن شاذان عن ابن مسعود و حذيفة فقال: لم يكن حذيفة مثل ابن/ 80 /مسعود لأن حذيفة كان زكيّاً، و ابن مسعود خلط [و] والى القوم، و مال معهم و قال بهم.
1) . خلاصة الأقوال، ص 60 الباب الثاني عشر في حذيفة، برقم 1، و انظر اختيار معرفة الرجال، ص 60 برقم 511.
2) . صرّح بذلك الشيخ الطوسي في اختيار معرفة الرجال، ص 35 برقم 178.
3) . رجال الكشي، ص 6 في ترجمة سلمان الفارسي؛ و انظر: بحار الأنوار، ج 22، ص 351 باب 10 ح 77.
4) . في المصدر: خرزاذ.
5) . في المخطوطة: تغلب.
6) . رجال الكشي، ص 36 برقم 72.
7) . في المصدر: الوليد.
8) . رجال الكشي، ص 38 برقم 78 و السؤال فيه بصيغة المجهول و لم يرد فيه (الفضل بن شاذان).
في المجالس ما يظهر منه جلالته و أنّه ما كان يريد الخلافة لنفسه بل لعلي [عليه السلام].(1)
نُقل(2)عن محمّد بن جرير الطبري الشافعي في مؤلَّفه عن أبي علقمة، قال: قلت لابن عبادة، و قد مال الناس إلى بيعة أبي بكر: أ لا تدخل في ما دخل فيه المسلمون؟ قال: إليك عنّي فو الله لقد سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول: إذا أنا متّ تضلّ الأهواء و يرجع الناس إلى أعقابهم، فالحقّ يومئذ مع على، و كتاب اللّٰه بيده، لا تبايع(3)أحداً غيره، فقلت له: هل سمع هذا الخبر أحد غيرك عن رسول اللّٰه [صلى الله عليه و آله]؟ فقال: اُناس في قلوبهم أحقاد و ضغائن. قلت: بل نازعتك به نفسك أن يكون هذا الأمر لك دون الناس! فحلف أنّه لم يهمّ بها و لم يردها و أنّهم لو بايعوا عليّاً كان أوّل من بايعه.
و في الكشي(4)في ترجمة ابنه قيس:
ذكر يونس بن/ 81 /عبد الرحمن في بعض كتبه.. إلى أن قال: و سعد لم يزل سيّداً في الجاهليّة و الإسلام، و أبوه و جدّه و جدّ جدّه لم يزل فيهم الشرف، و كان سعد يجير فيجار، و ذلك لسؤدده، و لم يزل هو و أبوه أصحاب إطعام في الجاهليّة و الإسلام. انتهى.
و من كتاب الاستيعاب(5)
انظر ذلك في تفسير جوامع الجامع، ج 1، ص 224؛ طرائف المقال، ج 2، ص 86.
:كان عقيباً نقيباً سيّداً جواداً مقدّماً وجيهاً، له سيادة و رئاسة، يعترف له قومه بها، و تخلّف عن بيعة أبي بكر و خرج من المدينة، و لم يرجع إليها إلى أن مات بحوران(6)من أرض الشام. انتهى.
1) . يفهم من طرائف المقال: 228 أن هذه العبارة مستفادة من تعليقة الشهيد الثانى رحمه الله على خلاصة الأقوال.
2) . نقل ذلك محمد طاهر القمي المتوفى سنة 1098 في الأربعين في إمامة الأئمة الطاهرين، ص 228؛ و انظر: طرائف المقال، ج 2، ص 86 هامش رقم 743.
3) . في المخطوطة: لاتباع.
4) . رجال الكشي، ص 110 ترجمة قيس بن سعد، و انظر عن سعد بن عبادة: تهذيب التهذيب لابن حجر، ج 3، ص 476؛ طبقات ابن سعد، ج 3، ص 142؛ تنقيح المقال، ج 2، ص 16 من الطبعة الحجرية: المعارف، ص 259؛ كنز العمال، ج 13، ص 404؛ سير أعلام النبلاء، ج 1، ص 270 عن عدة مصادر؛ ينابيع المودة، ج 1، ص 35 و غيرها بكثير.
5) . في الهامش: و الاستيعاب كتاب لابن عبد البر ذكر فيه جميع أصحاب النبي [صلى الله عليه و آله]. «منه».
6) . في المخطوطة: بخوذان، و في طرائف المقال: بخوزان، و في سائر ما راجعناه مثل: جوامع الجامع
و سبب قتله غيلة في طريق الشام مشهورة في الكتب(1)، مسطور عن البلاذري(2)
و في الهامش: و البلادري يكون من العامة و معتبراً عند العلماء، و كثر نقل العلامة عنه في نهج الحق و كذا غيره من الأعلام.
في تاريخه: إنّ عمر بعث محمّد بن مسلمة الأنصاري و خالد بن وليد من المدينة ليقتلاه، فرمى إليه كلّ منهما سهماً فقتلاه.و من كتاب روضة الصفا: أنّه قتل بتحريك بعض الأعاظم.
هذا، و في النفس منه شيء، فقد ورد(3)عن أمير المؤمنين عليه السلام: أوّل من جرّأ الناس علينا/ 82 /سعد بن عبادة فتح باباً ولجه غيره، و أضرم ناراً كان لهبها عليه وضوؤها لأعدائه.
ذكر بعض العامّة العمياء(4)أنّ طائفة من الجنّ قتلت سعداً لأنّه بال قائماً، و رووا(5)[بيتين] و قد صعدت بعض الأشجار و هي تضرب بالدفوف و تقول:
قد قتلنا(6)سيد الخزرج *** سعد بن عبادة
و رميناه بسهمين *** فلم تخط(7)فؤاده(8)
يقولون سعد شكت الجنّ قلبه ألا ربّما صححت دينك بالغدرِ
و ما ذنب سعد أنه بال قائماً و لكن سعداً لم يبايع أبا بكرِ
و قد صبرت من لذة العيش أنفس و ما صبرت عن لذّة النهي و الأمر
1) . انظر: بحار الأنوار، ج 60، ص 298؛ طرائف المقال، ج 2، ص 86.
2) . في المخطوطة: البلادري.
3) . انظر: شرح نهج البلاغة، لابن أبي الحديد، ج 20، ص 307-308 برقم 522.
4) . لاحظ: شرح نهج البلاغة، لابن أبى الحديد، ج 10، ص 111 في ذكر سعد بن عبادة و نسبه.
5) . في المخطوطة: وروها.
6) . في شرح النهج: نحن قتلنا.
7) . في شرح النهج: فلم نخطئ.
8) . في الهامش: و من فوهاتهم أنّ هذا الشعر من الجن. أقول: من بعضهم الأبالسة لا من الجن خَذَلهم اللّٰه! أقول: و نعم ما قاله بعض المتأخرين كما نقله ابن أبي الحديد في شرح نهج البلاغة، ج 10، ص 111:
سعد بن مالك الخزرج يكنّى أبا سعيد الخدري الأنصارى العربي.(1)
و (صه)(2)في الكنى:
أبو سعيد الخدري [من السابقين] الذين رجعوا إلى أمير المؤمنين عليه السلام. ثمّ ذكر أنّه من الأصفياء.(3)
و في رجال الميرزا(4): في ما كتبه الرضا عليه السلام للمأمون من محض الإسلام: الولاية لأمير المؤمنين عليه السلام [و] الذين مضوا على منهاج الرسول و لم يبدّلوا و لم يغيّروا بعد نبيّهم: سلمان الفارسي و أبو ذر جندب بن جنادة و المقداد بن الأسود و عمّار بن ياسر و سهل بن حنيف و حذيفة اليمان و أبو الهيثم بن التيهان و خالد بن سعيد و عبادة بن صامت و أبو أيوب الأنصاري/ 83 /و خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين و أبو سعيد الخدري و أمثالهم رضي اللّٰه عنهم.
زيد بن أرقم الأنصاري عربي مدني خزرجي، عمي بصره(5)و في الكشي(6): عن الفضل بن شاذان أنّه من السابقين الذين رجعوا إلى أمير المؤمنين عليه السلام.
و في (صه)(7):
1) . كذا عبّر عنه الشيخ الطوسي في اختيار معرفة الرجال، ص 65 برقم 587.
2) . خلاصة الأقوال، ص 189 برقم 20.
3) . خلاصة الأقوال، ص 192 في من ذكره البرقي من أصحاب أمير المؤمنين عليه السلام من الأصفياء. و انظر: رجال البرقى، ص 3، رجال ابن داود، ص 166 برقم 666.
4) . و الرواية منقولة بتفصيلها في عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 2، ص 121 باب 25 ما كتبه الرضا عليه السلام للمأمون في محض الإسلام و شرائع الدين ح 1، و عنه في البحار، ج 10، ص 352 باب 20 ح 1 و ج 65، ص 261 ح 20، باختلاف يسير في الألفاظ.
5) . كذا عبّر عنه في رجال الطوسى، ص 64 برقم 565.
6) . رجال الكشي، ص 38.
7) . خلاصة الأقوال، ص 74 برقم 4 من الباب الأول في الفصل 11.
من الجماعة السابقين الذين رجعوا إلى أمير المؤمنين عليه السلام. قاله الفضل بن شاذان.
خالد بن زيد أبو أيّوب الأنصاري.(1)
و عن الإكمال:
شهد بدراً و العقبة و المشاهد كلّها مع رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، نزل عليه رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله حين قدم المدينة شهراً حتّى بنيت مساكنه و مسجده، و مات بأرض الروم غازياً سنة خمسين، و قيل:
إحدى و خمسين، و قيل: اثنين و خمسين، و قبره بقسطنطنيّة.(2)
و في (الكش)(3):
سئل الفضل بن شاذان عن أبي أيّوب خالد بن زيد الأنصاري و قتاله مع معاوية المشركين؟ فقال: كان ذلك منه قلة فقه و غفلة، ظنّ أنّه إنّما يعمل عملاً لنفسه يُقوي به/ 84 /الإسلام(4)و يزهي به الشرك(5)
أقول: ذكر في لسان العرب، (ج 14، ص 361 مادة زهو): الاستخفاف، و قال: زَهاهُ و ازْدَهاهُ: استَخَفَّه و تهاون به.
و في المصدر: يوهي، من مادة (و هي)، و الوَهْي: الشقّ في الشيء و الضعف، و أَوْهاهُ أي: أَضْعفه كما صرّح بذلك في لسان العرب، ج 15، ص 417. و هذا المعنى أظهر.
و ليس عليه من معاوية شيء كان معه أو لم يكن.(6)و قال(7)أيضاً:
1) . انظر التعبير عنه كذلك في رجال الطوسي، ص 38 برقم 223، و في بعض نسخه إضافة: صاحب منزل رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله.
2) . انظر عنه: شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد، ج 10، ص 112 في ذكر أبي أيوب الأنصاري و نسبه. التاريخ الكبير، ج 2، ص 136-137؛ تاريخ مدينة دمشق لابن عساكر، ج 16، ص 40 و غيرها.
3) . رجال الكشي، ص 38 برقم 77.
4) . و في الهامش و صادقٌ في حقه أن يقال له: حفظتَ شيئاً و غابَتْ عنك أشياء.
5) . و في الهامش يزهي به الشرك أي: يبطل و يستخف.
6) . و في الهامش و فهم من كونه مع معاوية و إعانته [أنه] ليس عليه ذنب، و لا يكون ذلك إلا من قلة الدراية كما قال به الفضل.
7) . رجال الكشي، ص 38، و انظر: خلاصة الأقوال، ص 189 برقم 20 و رجال ابن داود، ص 399 برقم 43.
من السابقين الذين رجعوا إلى أمير المؤمنين عليه السلام: أبو الهيثم بن التيهان و أبو أيّوب. انتهى.
و في المؤالف و المخالف(1):
إن أوّل جمعة وقى أبو بكر منبر النبي صلى الله عليه و آله قام إليه اثنا عشر رجلاً من الصحابة، ستة من المهاجرين و ستّة من الأنصار، و خوّفوه اللّٰه سبحانه و وعظوه و أغلظوا له في الكلام، منهم: أبو أيّوب الأنصاري، و هو آخر من قام من القوم بعد أن حمد اللّٰه و أثنى عليه [قال:] معاشر قريش، أ ما سمعت أنّ اللّٰه تعالى يقول: «اَلَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوٰالَ اَلْيَتٰامىٰ ظُلْماً إِنَّمٰا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نٰاراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً»(2)و قال جلّ من قائل: «إِنّٰا أَعْتَدْنٰا لِلظّٰالِمِينَ نٰاراً أَحٰاطَ بِهِمْ سُرٰادِقُهٰا»(3)فإيّاكم و قول الناس في غد: بالأمس سمعوا قول نبيّهم، و اليوم أغضبوا أهل بيته!.. إلى آخره.
روى الكشي عن الفضل بن شاذان أنه خلط (صه).(4)/ 85 /
و قال الكشي(5):
سئل الفضل بن شاذان عن ابن مسعود و حذيفة؟ فقال: لم يكن حذيفة مثل ابن مسعود؛ لأنّ حذيفة كان زكيّاً(6)و ابن مسعود خلط و والى القوم و مال معهم و قال بهم.
و الزائد على ذلك غير معلوم من حاله.
1) . الخصال، ج 2، ص 464 في الخصال الاثني عشر، شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج 14، ص 207؛ الصراط المستقيم، ج 2، ص 81 باب 15؛ الصوارم المهرقة، ص 58؛ مدينة المعاجز، ج 2، ص 239؛ الأربعين للماحوزي المتوفى سنة 1121، ص 259، الفوائد الرجالية لبحر العلوم، ج 1، ص 466 و ج 2، ص 129؛ بيت الأحزان، للمحدث القمي: 94 باختلاف و إجمال و تفصيل في النقول.
2) . سورة النساء، الآية 10.
3) . سورة الكهف، الآية 29.
4) . الخلاصة، ص 236 برقم 2.
5) . رجال الكشي، ص 38 برقم 78.
6) . في المصدر: ركناً.
قال بعض العلماء(1): إنّه ابن أخي أبي ذر، ممّن أقام بالبصرة و كان شيعياً.
و زاد في (صه): من السابقين الذين رجعوا إلى أمير المؤمنين عليه السلام.
و نقل الكشي(2)عن الفضل بن شاذان أنه من السابقين.
و زاد في (صه)(3)أنه من السابقين [الذين] رجعوا إلى أمير المؤمنين عليه السلام.
ذكر ذلك الكشي(4)عن الفضل بن شاذان.
عن كتاب الخصال(5)
و انظر: رجال البرقي، ص 66.
: من الاثني عشر الذين نصحوا أبا بكر و لم يُنْجِع.(6)أبو الهيثم هذا اسمه مالك.
صاحب رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، المدني العربي الخزرجي.(7)
1) . و هو كلام العلامة الحلي في الخلاصة، ص 129 برقم 4 و كذا ما بعده، لا أنهما رجلان. و الظاهر أن المؤلف رضى الله عنه نقل هذه العبارة من موضع آخر، و عبارة الخلاصة هكذا: عبادة بن الصامت بن أخي أبي ذر، ممن أقام بالبصرة، و كان شيعيّاً من السابقين الذين رجعوا إلى أمير المؤمنين عليه السلام.
2) . رجال الكشي: 38، و انظر رجال ابن داود: 219 برقم 911.
3) . خلاصة الأقوال: 189 برقم 21.
4) . رجال الكشي، ص 38 برقم 78.
5) . الخصال، ج 2، ص 464 ح 4، و الرواية مفصّلة، و الذى قاله الهيثم بن التيهان هذا (انظر الصفحة 464 من الخصال): يا أبا بكر، أنا أشهد على النبي صلى الله عليه و آله أنه أقام علياً فقالت الأنصار ما أقامه إلا للخلافة. و قال بعضهم: ما أقامه إلا ليعلم الناس أنه وليُّ من كان رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله مولاه. فقال (ع): إن أهل بيتي نجوم أهل الأرض فقدّموهم و لا تقدموهم.
6) . لم يُنْجع أي لم يُفلح أبو بكر، من قولهم: أَنْجَعَ الرجلُ إذا أَفْلَح؛ كما صرّح بذلك في لسان العرب، ج 8، ص 348.
7) . انظر: اختيار معرفة الرجال، ص 59 رقم 498، ص 93 رقم 921، 111 رقم 1087.
شهد بدراً و ثماني عشرة غزوة مع النبي صلى الله عليه و آله، مات سنة ثمان و سبعين.(1)
و في (صه)(2):
أورد الكشي(3)في مدحه روايات كثيرة من غير أن يورد ما يخالفها. قال الفضل بن شاذان: إنّه من السابقين الذين/ 86 /رجعوا إلى أمير المؤمنين عليه السلام.
و قال ابن عقدة(4): إنّه منقطع إلى أهل البيت. و روى مدحه عن محمّد بن مفضل، عن محمّد بن سنان، عن حريز، عن الصادق عليه السلام.
و في (الكش)(5)حديث السابقين.
و فيه(6)أيضاً: حمدويه و إبراهيم ابنا نصير، عن أيّوب بن نوح، عن صفوان بن يحيى، عن عاصم بن حميد، عن معاوية بن عمّار، عن أبي الزبير المكّي، قال: سألت جابر بن عبد الله الأنصاري، فقلت: أخبرني أيّ رجل كان علي بن أبي طالب عليه السلام؟ فرفع حاجبيه عن عينيه - و قد كان سقط على عينيه - فقال: ذلك(7)خير البشر؛ أما و اللّٰه إنّا كنّا لنعرف المنافقين على عهد رسول اللّٰه ببغضهم إيّاه.
روى(8)عن علي بن محمّد، عن [محمد بن] أحمد بن يحيى، عن محمّد المنقري(9)، عن علي بن الحكم، عن فضيل(10)بن عثمان، عن أبي الزبير المكي، قال:
1) . صرّح بذلك الشيخ الطوسي في رجاله، ص 31 برقم 134 و ابن داود في رجاله، ص 79 برقم 284.
2) . خلاصة الأقوال، ص 35 الباب الثالث برقم 1.
3) . انظر: رجال الكشي، ص 39-44 رقم 86-93.
4) . حكاه عنه في خلاصة الأقوال، ص 34 برقم 1.
5) . رجال الكشي، ص 38، و انظر: خلاصة الأقوال، ص 34 رقم 1.
6) . رجال الكشي: 39-40 برقم 86.
7) . في المصدر: ذاك.
8) . رجال الكشي، ص 44 برقم 92؛ علل الشرائع، ج 1، ص 142 ح 120؛ الأمالي للصدوق، ص 76 المجلس 18، إعلام الورى، ص 160، بحار الأنوار، ج 39، ص 300 باب 87 ح 110؛ من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 493 باب تأديب الولد و امتحانه ح 4744.
9) . في رجال الكشي: محمد بن السفري.
10) . في رجال الكشي: فضل.
رأيت جابراً يتوكّأ على عصاه و هو يدور [في] سكك المدينة و مجالسهم، و يقول:
على خير البشر، من(1)أبى فقد كفر. معاشر الأنصار، أدّبوا أولادكم على حبّ عليٍّ/ 87 / فمن أبى فلينظر في شأن أمّه.
أبو محمّد جعفر بن معروف، عن الحسن بن علي بن نعمان(2)، عن أبيه، عن عاصم الحنّاط، عن محمّد بن مسلم، قال: قال لي أبو عبد الله عليه السلام: إنّ لأبي مناقب ما هي(3)لآبائي: إنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله قال لجابر بن عبد الله الأنصاري: إنّك تدرك محمّد بن على، فاقرأ [ه] منّي السلام، فأتى جابر منزل علي بن الحسين عليهما السلام، فطلب محمّد بن على فقال: هو في الكتّاب أرسل لك إليه؟ قال: لا، و لكنّي أذهب إليه. فذهب في طلبه فقال للمعلّم: أين محمّد بن على؟ قال: في تلك الرفقة(4)أرسل لك إليه؟ قال: و لكنّي أذهب إليه. فجاءه و التزمه و قبّل رأسه و قال: إنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله أرسلني إليك برسالة أن أقرئك السلام، قال: عليه و عليك السلام، ثمّ قال [له] جابر: بأبي أنت و اُمّي! اضمن لي أنت الشفاعة يوم القيامة، قال: قد فعلت ذلك يا جابر.(5)
و فيه(6)أحاديث أخر في مدحه.
و في (صه)(7): أنّه من الأصفياء.
و لا يخفى أنّه من الجلالة بمكان لا يحتاج إلى التوثيق.
88 /
و في (صه)(8)من السابقين الذين رجعوا إلى أمير المؤمنين عليه السلام. قاله الفضل بن شاذان.
1) . في رجال الكشي: فمن.
2) . في الكشي: النعمان.
3) . في الكشى: هنّ. و كلاهما صحيح.
4) . في المخطوطة: الرفعة.
5) . رجال الكشي، ص 42-43 برقم 89، و عنه و عن الاختصاص في البحار، ص 46، ص 228 باب 3 ح 10 و 11.
6) . أي في رجال الكشي، ص 39-44 برقم 86-93.
7) . خلاصة الأقوال، ص 192 في من ذكره البرقي من أصحاب أمير المؤمنين عليه السلام من الأصفياء. و انظر: رجال البرقي، ص 3.
8) . خلاصة الأقوال، ص 66 برقم 3.
و قال في الإكمال(1):
شهد بدراً مع رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و جعل شهادته بشهادة رجلين و كان يسمّىٰ ذو الشهادتين شهد صفّين مع على عليه السلام، و قتل يومئذ سنة سبع و ثلاثين.
و في (الكش)(2):
قال الفضل بن شاذان: من السابقين(3)الذين رجعوا إلى أمير المؤمنين عليه السلام: أبو الهيثم بن التيهان، و أبو أيّوب، و خزيمة بن ثابت، و جابر بن عبد الله، وزيد بن أرقم، و أبو سعيد الخدري، و سهل بن حنيف، و البراء بن مالك، و عثمان بن حنيف، و عبادة بن صامت: ثمّ من(4)دونهم: قيس بن سعد بن عبادة، وعدي بن حاتم، و عمرو بن حمق، و عمران بن الحصين، و بريدة الأسلمي.
ثمّ أذكر جمعاً من الصحابة الخواصّ لمولانا و مقتدانا أمير المؤمنين عليه السلام.
منهم:
كان من أصحاب سرّه و أخصّ خواصّه، و حديث الحقيقة(5)/ 89 /يدلّ على كونه
1) . و انظر: الاختصاص، ص 64، رجال ابن داود، ص 140 رقم 552.
2) . رجال الكشي، ص 38.
3) . في المخطوطة: التابعين، و ما أدرجناه من المصدر؛ و قد سلف من المصنف رحمه الله في ترجمة الباقين من هؤلاء لفظة «السابقين»، مراراً.
4) . في المصدر: ممن.
5) . حديث الحقيقة نقله السيد نعمة اللّٰه الجزائري في نور البراهين (ج 1، ص 221) ثم ذكر شرح معانيه نقلاً عن بعض محقّقي معاصريه، و الحديث هذا: قال كميل بن زياد لأمير المؤمنين عليه السلام: يا أمير المؤمنين! ما الحقيقة؟ فقال: ما لك و الحقيقة؟ فقال: أ و لست صاحب سرك يا أمير المؤمنين؟ فقال: بلى و لكن أخاف أن يطفح عليك ما يرشح مني. فقال: أو مثلك من يخيب سائلاً؟ فقال: الحقيقة كشف سبحات الجلال من غير إشارة. فقال: زدني فيه بياناً يا أمير المؤمنين! فقال: نفي الموهوم مع صحّ و المعلوم. فقال: زدني فيه بياناً. فقال: هتك السر لغلبة السر. فقال: زدني فيه بياناً. فقال: جذب الأحدية لصفة التوحيد. فقال: زدني فيه بياناً. فقال: نور يلمع من صبح الأزل فيظهر على هياكل التوحيد آثاره. فقال: زدني فيه بياناً. فقال:
من أصحاب السرّ، حيث قال: أ لست صاحب سرّك و تقريره، فقال: بلى، و كذا يدلّ على كمال علمه و كثرة عقله و جودة ذهنه قوله: أطفئ السراج فقد طلع الصبح، مع نهاية غموضته. و إليه المنسوب الدعاء المشهور.(1)
و قد قتله الحجاج بن يوسف و قد كان قد أخبره بقتله.(2)
و كذا قَتل ذلك اللعين قنبر مولى أمير المؤمنين عليه السلام(3)مع كونه من خواصّه كما في (صه)(4)، و كذا في (الكش)(5)مدحه.
و في كتاب الحديث في باب «ما يقبل من الدعاوي بغير بينة» حديث مشهور(6)
انظر: الكافي، ج 7، ص 385 باب شهادة الواحد و يمين المدعي ح 5؛ المناقب، ج 2، ص 105 نقلاً عن الأحكام الشرعية؛ وسائل الشيعة، ج 27، ص 265 باب 14 ح 33737، بحار الأنوار، ج 101، ص 299 باب 11 ح 6 عن الأحكام الشرعية.
يدلّ1) . انظر الدعاء في: مصباح المتهجد، ص 844، مصباح الكفعمي، ص 555 و غيرهما.
2) . انظر: شرح ابن أبي الحديد، ج 17، ص 149 في كميل بن زياد و نسبه، و بحار الأنوار، ج 33، ص 522 باب 29.
3) . صرّح بذلك ابن داود في رجاله: 278 برقم 1206.
4) . خلاصة الأقوال، ص 192.
5) . فقد نقل الكشي في رجاله (ص 72 برقم 129) عن إبراهيم بن الحسين الحسيني العقيقي مرفوعاً أنه سئل قنبر: مولى من أنت؟ فقال: أنا مولى من ضرب بسيفين و طعن برمحين و صلّى القبلتين و بايع البيعتين و هاجر الهجرتين و لم يكفر باللّٰه طرفة عين، أنا مولى صالح المؤمنين و وارث النبيين و خير الوصيين و أكبر المسلمين و يعسوب المؤمنين و نور المجاهدين و رئيس البكائين وزين العابدين و سراج الماضين وضوء القائمين و أفضل القانتين و لسان رسول رب العالمين.. إلى آخر الرواية بتفصيلها، فراجع.
6) . و هو ما جرى بين أمير المؤمنين عليه السلام و شريح القاضي في درع طلحة، حيث قال عليه السلام: هذه درع طلحة أُخِذت غلولاً يوم البصرة، و استدعى شريح منه عليه السلام بيّنة، فأتاه بالحسن عليه السلام فلم يقبل، و أتاه بقنبر فقال شريح: هذا مملوك و لا أقضي بشهادة مملوك! فغضب على عليه السلام ص و احتجّ عليه إلى أن قال عليه السلام: و ما بأس بشاهدة المملوك إذا كان عدلاً.
على كون قنبر عدلاً عنده صلوات اللّٰه عليه.
فانظروا - أيّها العقلاء - إلى جرأة ذلك الملعون على قتل أولياء اللّٰه!!
[رجعٌ إلى كميل بن زياد]
و كان كميل عاملاً على بعض بلد كان قرب فرات.
و بالجملة: جلالة شأنه لائحة عند الخواص و العوام.(1)
و منهم:
جلالة قدره و شرافة منزلته وعظم شأنه كالشمس في رابعة النهار، و اختصاصه بأمير المؤمنين عليه السلام أظهر من أن يخفى/ 90 /و تأسفه بموته.
و يدلّ على كمال اختصاصه به قوله: لقد كان لي كما كنت لرسول اللّٰه صلى الله عليه و آله.(2)
قال الكشي(3): لما نعي الأشتر إلى أمير المؤمنين عليه السلام تأوّه حزناً، و قال: رحم اللّٰه مالكاً و ما مالك! عزّ به عليَّ هالكاً! لو كان صخراً لكان صلداً(4)
انظر: القاموس المحيط، ج 1، ص 308؛ لسان العرب، ج 3، ص 256.
و لو كان جبلاً لكان فنداً(5)انظر: القاموس المحيط، ج 1، ص 324، لسان العرب، ج 3، ص 338.
، و كأنّه قدّ منّي قدّاً.(6)و قوله: «عزّ به عليّ هالكاً» يعني أي شقّ و اشتدّ عليّ هلاكه.
[و] ذكر جماعة من أهل السير(7)أنّه لمّا بلغ معاوية إرسال عليٍّ الأشتر إلى مصر،
1) . و انظر عن كميل بن زياد: الغارات، ج 1، ص 148.
2) . صرّح بذلك العلامة في خلاصة الأقوال، ص 169 برقم 1 و رجال ابن داود، ص 283 برقم 1232.
3) . رجال الكشي، ص 66 في ترجمة مالك الأشتر.
4) . في الهامش: الصلْد - و يُكْسَر - الصلب الأملس «قاموس».
5) . في الهامش: الفِنْد بالكسر، الجبل العظيم أو قطعة منه طولاً «قاموس».
6) . هنا في المخطوطة كلمة قد تقرأ: «وني» لم أفهم المراد منها.
7) . انظر: شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج 6، ص 75 و ج 15، ص 98، الغارات، ج 1، ص 167 خبر قتل الأشتر رحمه الله، بحار الأنوار، ج 33، ص 555-556 ح 722.
عظم ذلك عليه و بعث إلى رجل من أهل الخراج، و قيل: دسّ إليه مولى عمر، و قيل:
مولى عثمان، فاختاله فسقاه السمّ فهلك، و لمّا بلغ موته خطب الناس فقال: أمّا بعد:
فإنّه كان لعلي بن أبي طالب يدان يمينان/فقطعت إحداهما يوم صفّين و هو عمّار بن ياسر، و قد قطعت أخرى اليوم و هو مالك الأشتر.(1)
و في شرح ابن أبي الحديد(2):
كان فارساً شجاعاً رئيساً من أكابر الشيعة و عظمائها، شديد التحقّق/ 91 /بولاء أمير المؤمنين عليه السلام و نصره.
و في (الكش)(3):
محمّد بن علقمة بن الأسود النخعي، قال: خرجت في رهط اُريد الحجّ، منهم: مالك بن الحارث الأشتر و عبد اللّٰه [بن] تفل(4)التيمي و رفاعة بن شدّاد البجلي حتّىٰ قدمنا الربذة، فإذا امرأة على قارعة الطريق تقول: يا عباد اللّٰه المسلمين هذا أبو ذر صاحب رسول اللّٰه قد هلك قريباً ليس لي أحد يعينني عليه، فنظر بعضنا إلى بعض و حمدنا اللّٰه على ما ساق إلينا و استرجعنا على عظم المصيبة، ثمّ أقبلنا معها و جهّزناه و تنافسنا(5)
قال في لسان العرب (ج 6، ص 238 نفس): و تنافسنا ذلك الأمر و تنافسنا فيه: تحاسدنا و تسابقنا. و في التنزيل: «و في ذلك فليتنافس المتنافسون» أي و في ذلك فليتراغب المتراغبون.
في كفنه حتّىٰ خرج من بيننا بالسواء ثمّ تعاونّا على غسله حتّىٰ فرغنا عنه، ثمّ قدمنا مالكاً الأشتر فصلّى بنا عليه، ثمّ دفنّاه. فقام الأشتر على قبره فقال: اللهمّ هذا أبو ذر صاحب الرسول عبدك في العابدين و جاهد فيك المشركين لم يغيّر و لم يبدّل، لكنّه رأى منكراً فغيَّره بلسانه و قلبه حتّىٰ جُفي و نُفي و حُرم و احتقر، ثمّ مات وحيداً غريباً، اللهمّ/ 92 /فاقصم من حرمه و نفاه(6)من مهاجره و حرم رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، فقال:] فرفعنا أيدينا جميعاً و قلنا: آمين.1) . لاحظ المصادر السالفة.
2) . شرح نهج البلاغة، ج 15، ص 98 فصل في نسب الأشتر و ذكر بعض فضائله.
3) . رجال الكشي، ص 65 ترجمة مالك الأشتر برقم 118؛ و انظر: روضة الواعظين، ج 2، ص 284 مجلس في ذكر فضائل أصحابه رضي اللّٰه عنهم.
4) . كذا، و في الكشي: الفضل، و في الروضة: قفل.
5) . في الهامش: و التنافس: المرغوب و طلب النفيس من الشيء.
6) . في المخطوطة: فناه.
منهم، و من السابقين الذين رجعوا إلى أمير المؤمنين عليه السلام و هو مشكور، لم يبايع أبا بكر (صه).(1)
و في (الكش)(2):
عن الفضل بن شاذان أنّه من السابقين الذين رجعوا إلى أمير المؤمنين عليه السلام.(3)
قلت لما بغى العدوّ علينا حسبنا ربّنا و نعم الوكيل
حسبنا ربنا الذي فتح ال بصرة بالأمس و الحديث طويل
و عليّ إمامنا و إمام نسواننا أتى به التنزيل
يوم قال النبي من كنت مولا ه فهذا مولاه خطب جليل
و نقله الشريف الرضي باختلاف يسير و زيادة بيت في خصائص الأئمة، ص 43.
و فيه أيضاً - بعد ذكر خبر موثق عن الرضا [عليه السلام] فيه مدح قيس(4)- قال الكشي:
[في أصحاب أمير المؤمنين عليه السلام] أربعة نفر و أكثر يقال لكلّ واحد منهم: قيس، و لا أعلم أيّهم هذا؛ و أوّل الأربعة قيس بن [سعد بن] عبادة و هو أميرهم و أفضلهم، و قيس بن عبادة(5)البكري و هو خليق أيضاً، و قيس بن مرّة(6)بن حبيب غير خليق [به]؛ لأنّه هرب إلى معاوية، و قيس بن مهران خليق [ذلك به] أيضاً.
1) . خلاصة الأقوال: 134 برقم 1 من الباب الثاني؛ و انظر: رجال الطوسي، ص 79 رقم 771؛ رجال ابن داود: 279 رقم 1210.
2) . رجال الكشي، ص 38.
3) . أقول: و من أشعار قيس في موالاة أمير المؤمنين عليه السلام ما نقله الشيخ الطوسي في كتابه: الاقتصاد الهادي إلى طريق الرشاد، ص 221:
4) . و الخبر رواه في رجال الكشي (ص 95-96 برقم 151) و هذا نصّه: حدثني محمد بن مسعود، قال: أخبرنا علي بن الحسن، قال: حدثني معمر بن خلاد قال: قال أبو الحسن الرضا عليه السلام: إن رجلاً من أصحاب على عليه السلام يقال له قيس كان يصلي فلمّا صلّى ركعة أقبل أسود فصار في موضع السجود، فلما نحى جبينه عن موضعه تطوق الأسود في عنقه ثم انساب في قميصه.. إلى آخر الخبر.
5) . في المصدر: عباد.
6) . في المصدر: قرّة.
ابن عمّ أمير المؤمنين عليه السلام، أعانه على غسل النبي صلى الله عليه و آله و صبّ الماء عليه بعد شدّ عينيه بالعصابة لئلّا ينظر إليه. كلّ ذلك بوصيّته. كذا في غير واحد من الأخبار، و الزائد من ذلك/ 93 /غير مذكور في كتب الرجال من أحواله.
و كان من الأبدال.(1)
و زاد في (صه)(2): بضمّ الحاء و بعد ابن عدي: من أصحاب أمير المؤمنين عليه السلام.
و في القاموس(3): رجلٌ بِدْل بالكسر، و يحرَّك: [شريف] كريمٌ، جمعه: أبدال.
و في (الكش)(4): قال الفضل بن شاذان: و من التابعين الكبار [و] رؤسائهم و زهّادهم: جندب(5)بن زهير قاتل الساحر، و عبد اللّٰه بن بديل، و حجر بن عدي.
و فيه أيضاً في ترجمة عمرو بن حمق(6): في ما كتب الحسين عليه السلام في جواب معاوية:
أ لست القاتل حجر بن عدي أخا كندة [و] المصلّين العابدين الذين كانوا ينكرون الظلم و يستعظمون البدع و لا يخافون [في اللّٰه] لومة لائم؟! ثمّ قتلتَهم ظلماً و عدواناً بعد [ما كنت] أعطيتهم الأيمان المغلظة و المواثيق المؤكّدة.
و في الوجيزة(7): من الشهداء السعداء.
1) . صرّح بذلك في خلاصة الأقوال، ص 59 برقم 1 من الباب العاشر.
2) . خلاصة الأقوال، ص 59 برقم 1، و عده العلامة في ص 193-194 من أصحاب أمير المؤمنين عليه السلام من اليمن.
3) . القاموس المحيط، ج 3، ص 333.
4) . رجال الكشي، ص 69 برقم 124.
5) . في المخطوطة: جند، و كذا في ما يأتي.
6) . رجال الكشي، ص 48 ترجمة عمرو بن الحمق برقم 98.
7) . لم يكن عندي الوجيزة حين التعليق حتى أُراجعه، و لكن نقله عنه في طرائف المقال، ج 2، ص 79 برقم 7366.
في (الكش)(1):
قال الفضل بن شاذان: إنه من التابعين و رؤسائهم و زهادهم جندب بن زهير قاتل الساحر، و عدّ جماعة منهم عمرو بن حمق - بالحاء المهملة و القاف بعد الميم - قال الكشي(2): عن الفضل بن شاذان، إنه من السابقين الذين رجعوا إلى أمير المؤمنين عليه السلام (صه).(3)
و في (الكش)(4): أنه من حواري على عليه السلام.
و فيه(5)أيضاً حكاية إرسال النبي صلى الله عليه و آله سرية(6)و قوله: إنّكم تضلّون(7)و تمرّون برجل و يذبح لكم كبشاً، فاقرءوه عنّي السلام و هو عمرو بن حمق.
و الحديث طويل يتضمّن نهاية جلالته و علوّ مرتبته.
و السند: جبريل بن أحمد [الفاريابي]، عن محمّد بن عبد الله بن مهران، عن الحسن بن محبوب، عن معاوية بن عمّار، رفعه.
و فيه(8)أيضاً حكاية كتاب معاوية إلى الحسين عليه السلام و جوابه و هو طويل، في جملته:
أ و لستَ القاتل عمرو بن حمق صاحب رسول اللّٰه؟! الصالح الذي أبْلَتْه العبادة فنحلت جسمه و صفرت لونه، بعد ما آمنتَه و أعطيته من عهود اللّٰه و مواثيقه ما لو أعطيته طائراً نزل(9)إليك من رأس الجبل، ثمّ قتلته جرأة على ربّك.
1) . رجال الكشي: 69 برقم 124، و في العبارة تكرير لما سبق.
2) . رجال الكشي: 38.
3) . خلاصة الأقوال، ص 120 برقم 4 من الباب 12.
4) . رجال الكشي، ص 9 في ترجمة سلمان الفارسي في حديث طويل قد مضى بعضه في ما سلف.
5) . رجال الكشي: 46 في ترجمة عمرو بن الحمق، و رواه في إرشاد القلوب، ج 2، ص 280 في فضائله من طريق أهل البيت عليهم السلام.
6) . في المخطوطة: سيرته.
7) . في المخطوطة: تقتلون.
8) . رجال الكشي، ص 48 برقم 98 ترجمة عمرو بن الحمق.
9) . في المخطوطة: أنزل.
قال الكشي: و منهم(1)البراء بن عازب/ 95 /الأنصاري الخزرجي كنيته أبو عامر.(2)
و في (صه)(3): مشكور بعد أن أصابته دعوة أمير المؤمنين عليه السلام في كتمان حديث غدير خمّ فعمي.
و في (الكش)(4): روى جماعة من أصحابنا، منهم: أبو بكر الحضرمي، و أبان بن تغلب، و الحسين بن أبي العلا، و صباح المزني، عن أبي جعفر عليه السلام و أبي عبد الله عليه السلام: أنّ أمير المؤمنين عليه السلام قال للبراء بن عازب: كيف وجدت هذا الدين؟ قال: كنّا بمنزلة اليهود قبل أن نتّبعك تخفّ علينا العبادة، فلمّا اتبعناك(5)[و] وقع حقائق الإيمان في قلوبنا وجدنا العبادة قد تثاقلت في أجسادنا. قال أمير المؤمنين عليه السلام: فمن ثَمَّ يحشر الناس يوم القيامة في صور الحمير، و تحشرون فرادى [فرادى] يؤخذ بكم إلى الجنّة.
[ثم] قال أبو عبد الله عليه السلام: [ما بدا لكم؟!] ما من أحد يوم القيامة إلا و هو يعوي عواء البهائم أن: اشهدوا لنا و استغفروا(6)لنا! فنعرض عنهم فما هم [بعدها] بمفلحين.
قال أبو عمرو الكشي(7): [هذا] بعد أن أصابته دعوة أمير المؤمنين عليه السلام.
في ما روى من جهة العامّة(8): روى عبد الله بن إبراهيم، عن أبي مريم الأنصاري / 96 /عن المنهال بن عمرو، عن زرّ بن حبيش(9)قال: خرج علي بن أبي طالب عليه السلام من
1) . أقول: لو كان مراد المصنف رضى الله عنه من لفظة «و منهم» أنه من السابقين الذين رجعوا إلى أمير المؤمنين عليه السلام، فهو البراء بن مالك كما في رجال الكشي (ص 38) لا البراء بن عازب المترجم له، و البراء بن مالك غير هذا يقيناً إذ هو أخو أنس، و قد شهد اُحداً و الخندق و قتل يوم تستر كما في رجال ابن داود (ص 64-65 برقم 225)، و قد ذكر كلاهما العلامة في خلاصة الأقوال في باب واحد (ص 24)، فراجع.
2) . صرّح باسمه و كنيته كذلك الشيخ الطوسي في اختيار معرفة الرجال، ص 27 برقم 79.
3) . خلاصة الأقوال، ص 24 برقم 3 من الباب الأول في البراء.
4) . رجال الكشي، ص 44 برقم 94.
5) . في المخطوطة: نتبعك.
6) . في المخطوطة: استغرقوا.
7) . رجال الكشي، ص 45 ذيل الرقم 94 بلافصل. و انظر: خلاصة الأقوال الحلي، ص 24 رقم 3.
8) . رواه عن العامة في رجال الكشي، ص 45 برقم 95.
9) . في المخطوطة: جيش.
القصر، فاستقبله ركبان متقلّدون بالسيوف و عليهم العمائم، فقالوا: السلام عليك يا أمير المؤمنين و رحمة اللّٰه و بركاته! السلام عليك يا مولانا! فقال: من هاهنا من أصحاب رسول اللّٰه؟ فقام خالد بن زيد أبو أيوب، و خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين، و قيس بن [سعد بن] عبادة، و عبد اللّٰه بن بديل [بن] ورقاء، فشهدوا جميعاً أنّهم سمعوا رسول اللّٰه يوم غدير خم [يقولُ]: من كنت مولاه فعليّ مولاه.
فقال على عليه السلام لأنس بن مالك و البراء بن عازب: ما منعكما أن تقوما فتشهدا؛ فقد سمعتما كما سمع القوم؟! ثمّ قال: اللهمّ إن كان كَتَماها معاندة فابتلهما(1)، فعمي البراء و برص قدما أنس، فحلف أنس أن لا [يكتم] منقبة لعلي عليه السلام و لا فضلاً أبداً.
و أمّا البراء بن عازب فكان يَسأل عن منزله فيقال: هو في موضع كذا و كذا، فيقول:
كيف يرشد من أصابته الدعوة(2)؟! / 97 /
و في مجالس الصدوق(3)في المجلس السادس و العشرين روى رواية بطريقه عن جابر بن عبد الله: ان الذي أصابته الدعوة بالعمى هو الأشعث بن قيس، و أما البراء فإنّه دعي عليه بالموت من حيث هاجر منه؛ تولّاه معاوية اليمن، فمات بها.
و في الاستيعاب: أنّه مات بالكوفة.
و في المجالس: عن الأعمش: أنّ رجلين من خيار التابعين شهدا عندي أنّ البراء كان يقول: أنا أتبرأ في الدنيا و الآخرة من تقدّم على عليّ.
1) . في المخطوطة: فأقبلهما.
2) . و انظر الرواية في البحار، ج 41، ص 213 ح 26 نقلاً عن الكشي؛ الغدير، ج 1، ص 191، رجال الطوسي (اختيار معرفة الرجال)، ج 1، ص 246 و غيرها.
3) . انظر: الأمالي للشيخ الصدوق، ص 185 المجلس 26 ح 190، و فيه: و أما أنت - يا براء بن عازب - إن كنت سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول: «من كنت مولاه فهذا على مولاه، اللهمّ وال من والاه و عاد من عاداه» ثم لم تشهد لي اليوم بالولاية، فلا أماتك اللّٰه إلا حيث هاجرت منه. قال جابر بن عبد الله الأنصاري: و اللّٰه! رأيت أنس بن مالك و قد ابتلي ببرص يغطيه بالعمامة فما تستره، و لقد رأيت الأشعث بن قيس و قد ذهبت كريمتاه و هو يقول: الحمد لله الذي جعل دعاء أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليَّ بالعمي في الدنيا، و لم يدع عليّ بالعذاب في الآخرة فاُعذّب. و انظر: الخصال، ص 219 ح 44، بحار الأنوار، ج 31، ص 446 ح 3 و 4.
و في (صه)(1): إنّه من الأصفياء.
و عن الاستيعاب:
شهد البراء بن عازب الجمل و الصفين و النهروان، ثمّ مات بالكوفة بعد نزوله فيها.
و عن شرح البخارى:
البراء - بتخفيف الراء بالمد و قيل بالقصر - روى عن النبي صلى الله عليه و آله ثلاثمائة و خمسة أحاديث، نزل الكوفة، و توفي في أيّام مصعب بن زبير، و شهد مع على عليه السلام مشاهده.
كان من خواص أمير المؤمنين عليه السلام، و عُمّر بعده (جش).(2)
و (صه)(3)إلا/ 98 /المجاشعي. و زاد: و هو مشكور.
في الفهرست(4): من خاصة أمير المؤمنين عليه السلام، و زاد(5): التميمي الحنظلي.
و في (الكش)(6):
روى ابن مسعود، [عن علي بن الحسين، عن مروك بن عبيد] عن إبراهيم بن أبي البلاد، عن رجل، عن الأصبغ قال: قلت له: [كيف] سمّيتم شرطة الخميس؟ قال: إنّا ضمنّا له الذبح، و ضمن لنا الفتح - يعني أمير المؤمنين [صلوات اللّٰه عليه] -.
نصر بن الصباح [البلخي]، عن أحمد بن محمّد بن عيسى، عن الحسين بن سعيد(7)عن إسماعيل بن بزيع، عن أبي الجارود، قال: قلت للأصبغ بن نباتة: ما كان منزلة هذا الرجل فيكم؟ فقال: ما أدري ما تقول، إلا أن سيوفنا [كانت] على عواتقنا، فمن أومأ
1) . خلاصة الأقوال، ص 192؛ و انظر: رجال البرقي، ص 3.
2) . رجال النجاشي، ص 8 برقم 5.
3) . خلاصة الأقوال، ص 24 برقم 9.
4) . الفهرست، ص 37 برقم 109.
5) . ظاهر العبارة أنها زيادة الشيخ في الفهرست، و ليس كذلك، بل هي عبارة العلامة في خلاصة الأقوال (ص 193) فإنه قال: الأصبغ بن نباتة بضم النون أوّلاً، التميمى الحنظلي. و قد ترجمه العلامة في ما سلف من كتابه (ص 24 برقم 9) كما مرّ في عبارة المؤلف رضى الله عنه.
6) . رجال الكشي، ص 103 برقم 165؛ و انظر: الاختصاص، ص 65.
7) . في المخطوطة: الحسن بن السعيد.
و عبد اللّٰه بن يحيى الحضرمي، و زاد في (صه)(3): قال له على عليه السلام يوم الجمل: أبشر يا ابن يحيى! فإنّك و أباك من شرطة الخميس حقّاً؛ لقد أخبرني رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله باسمك و اسم أبيك في شرطة الخميس، و اللّٰه سمّاكم في السماء شرطة الخميس على لسان نبيه محمّد.
و في (كش)(4): روى عن أمير المؤمنين عليه السلام أنّه قال/ 99 /لعبد الله بن يحيى الحضرمي يوم الجمل.. إلى آخر ما مرّ.
و قال البرقي(5): إنّه في الأولياء من أصحابه أبو الرضا عبد الله بن يحيى الحضرمي.
و كذا في (صه) أيضاً.(6)
و في نهاية [ابن] الأثير:
الخميس: الجيش، سمّي به لأنّه مقسوم خمسة(7)أقسام: المقدمة و الساق و الميمنة و الميسرة و القلب و الشرطة، أوّل طائفة من الجيش تشهد الوقعة(8).
و قال بعض الأعلام(9):
1) . في المصدر: إليه.
2) . رجال الكشي، ص 5، الجزء الأول، و بسند آخر في ص 103 في ترجمة الأصبغ. و انظر: الاختصاص، ص 65.
3) . خلاصة الأقوال، ص 104 برقم 8.
4) . رجال الكشي، ص 6 من الجزء الأول برقم 10؛ و انظر: رجال البرقي، ص 3؛ سفينة البحار، ص 1، ص 695.
5) . رجال البرقى، ص 4.
6) . لم يصرح العلاّمة - على ما تورقت الخلاصة - بكونه من الأولياء. نعم، ذكر حديث أنه من شرطة الخميس كما قد سلف، و قد فرّق البرقي بين الأصفياء و الأولياء و شرطة الخميس، و إن كان من الممكن جمع العناوين في معنون واحد، فإنه قال في أول رجاله (3): الأصفياء من أصحاب أمير المؤمنين عليه السلام ثم الأولياء ثم شرطة الخميس، فراجع.
7) . في المصدر: بخمسة.
8) . النهاية في غريب الحديث، ج 2، ص 79 مادة (خمس) و ج 2، ص 460 مادة (شرط).
9) . ذكر ذلك في مجمع البحرين، ج 1، ص 702 (خمس)؛ و انظر نفس المصدر، ج 2، ص 499 (شرط).
شرطة الخميس أعيانه، من الشرط و هو العلامة، لأنّهم لهم(1)علامة يعرفون بها، أو من الشرط و هو التهيّؤ لأنّهم يهيّئون(2)لدفع الخصم.
و قوله عليه السلام: «إنك و أباك من شرطة(3)الخميس» يريد إنّكما من أعيان حزبنا يوم القيامة. فهذه الرواية تشهد بتعديلهما.
من السابقين الذين رجعوا إلى أمير المؤمنين عليه السلام على قول الفضل بن شاذان، على ما في (الكش).(4)
و في (صه): «بريد» بغير هاء، و الظاهر أنّ بها هو الصواب.
ثمّ قال(5): من السابقين الذين رجعوا إلى أمير المؤمنين: هو و البراء بن مالك.
و في الاحتجاج(6)ما يدلّ على جلالته/ 100 /و إنكاره على أبي بكر، و قصّته مشهورة.
و لمّا سمع بموت النبي و كان في قبيلته أخذ رايته فنصبها على باب أمير المؤمنين عليه السلام، فقال عمر: الناس اتّفقوا على بيعة أبي بكر، ما لك تخالفهم؟ قال:
لا أُبايع غير صاحب هذا البيت.(7)
و في الأربعين في إمامة الأئمّة الطاهرين(8)أسند إلى الكناني، إلى الثمالي، إلى الصادق عليه السلام(9)أنّ بريدة قدم من الشام و قد بويع لأبي بكر، فقال له: أنسيت تسليمنا(10)
1) . في المجمع: لأن لهم، و هو أظهر.
2) . في المجمع: متهيّئون.
3) . في المخطوطة: الشرط.
4) . رجال الكشي، ص 38 ذيل رقم 78.
5) . خلاصة الأقوال، ص 27 باب 6 برقم 2.
6) . الاحتجاج، ج 1، ص 75 ذكر طرف مما جرى بعد وفاة رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، و انظر: الخصال، ج 2، ص 461.
7) . نقله في هامش بحار الأنوار، ج 28، ص 197 بلفظ (روى)، و لم يذكر مأخذها.
8) . الأربعين، ص 90، و هو للمولى محمد طاهر القمي الشيرازي المتوفى سنة 1098، و قد رواه ابن شهرآشوب في المناقب، ج 2، ص 253، الصراط المستقيم، ج 2، ص 53-54؛ نهج الإيمان لابن جبر، ص 464.
9) . السند في المناقب هكذا: إبراهيم الثقفي، عن عبد الله بن جبلة الكناني، عن ذريح المحاربي، عن الثمالي، عن الصادق عليه السلام.
10) . في المخطوطة: بتسليمنا. و ما أدرجناه من المناقب.
على على بإمرة المؤمنين(1)واجبة من اللّٰه و رسوله؟! قال: إنّك غبتَ و شهدنا، و إنّ اللّٰه يحدث الأمر بعد الأمر، و لم يكن [اللّٰه تعالى] ليجمع لأهل هذا البيت النبوّة و الملك.
و في رواية الثقفي و السدي(2)، أنّ عمر قال: إنّ النبوّة و الإمامة لا تجتمع في بيت واحد، فقال بريدة: «أَمْ يَحْسُدُونَ اَلنّٰاسَ عَلىٰ مٰا آتٰاهُمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنٰا آلَ إِبْرٰاهِيمَ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ وَ آتَيْنٰاهُمْ مُلْكاً عَظِيماً»(3)فقد جمع لهم ذلك [قال: فغضب عمر، و ما زلنا نعرف في وجهه الغضب حتى مات].(4)
و نقل في المناقب، ج 2، ص 253 عن بريدة الأسلمي أنه أنشد:
أمر النبي معاشراً هم أُسوةٌ و لازم أن يدخلوا فيسلّموا
تسليم من هو عالم مستيقن أن الوصي هو الإمام القائم
عدي بن حاتم الطائي(5)
بأبه اقتدى عديٌّ في الكرم و من يشابه أبه فما ظلم
و هذا البيت مقتبس من المثل السائر: «من أشبه أباه فما ظلم».
و اختُلف في معنى نفي الظلم في المثل، قيل، فما ظلم في وضع الشبه موضعه، و قيل: فما ظلم أبوه حين وضع زرعه حيث أدّى إليه الشبه، و قيل: الصواب: فما ظلمت أي اُمّه حيث لم توان [كذا] بدليل جيء الولد على مشابهة أبيه فقلنا ذلك معترضةً.
و في (صه)(6): قال الفضل بن/ 101 /شاذان: إنّه من الذين رجعوا إلى أمير المؤمنين عليه السلام.
1) . انظر حديث التسليم على على عليه السلام بإمرة المؤمنين في ذيل إحقاق الحق، ج 4، ص 275 و ما بعدها نقلاً عن مصادر العامة، و انظر بعضها في المناقب لابن شهرآشوب، ج 2، ص 253 و ما بعدها؛ نهج الإيمان، ص 461 الفصل 26 في تسميته عليه السلام بإمرة المؤمنين.
2) . رواه في المناقب، ج 2، ص 253، الصراط المستقيم، ج 2، ص 54، الأربعون حديثا للشيرازي، ص 90، نهج الإيمان، ص 464-465.
3) . سورة النساء، الآية 54.
4) . إلى هنا في الأربعين، و ما أضفناه من المناقب.
5) . في الهامش: و شعر قاله رؤبة بمدح عدي بن حاتم:
6) . خلاصة الأقوال: 130 برقم 11، و انظر: رجال ابن داود، ص 233 رقم 973.
و زاد في (الكش)(1): من السابقين.
و في شرح ابن أبي الحديد ما يدلّ على جلالته و كثرة إخلاصه لمولانا أمير المؤمنين عليه السلام.(2)
أبو الأسود الدؤلي(3)
اسمه ظالم بن عمرو أو ظالم.(4)
و قال بعض العلماء: إنّه قاضي البصرة، ابتكر النحو.(5)
و الظاهر من الأخبار مدح أبي الأسود الدؤلي بحيث عدّ حديثه حسناً.(6)
ألا يا عين ويحك فاسعدينا أ لا أبكي أمير المؤمنينا
رُزئنا خير من ركب المطايا و حثحثها و من ركب السفينا
و من لبس النعال و من حذاها و من قرأ المثاني و المئينا
و من بعد النبي فخير نفس أبو حسن و خير الصالحينا
و كنا قبل مهلكه بخير ترى فينا وصي المسلمينا
فلا و اللّٰه لا أنسى عليّاً و حسن صلاته في الراكعينا
و في شرح ابن أبي الحديد، ج 18، ص 414: و كان أبو الأسود الدؤلي من عقلاء الرجال و ذوي الحزم و الرأي.
و في كتاب عمدة عيون صحاح الآثار(7)ليحيى بن البطريق الحلّي و هو من أجلّاء علمائنا:
1) . رجال الكشي، ص 38.
2) . قال ابن أبي الحديد في شرحه على نهج البلاغة (ج 1، ص 259) في أخبار يوم الجمل: قوله «و الوتر منا في عدي» يعني عدي بن حاتم الطائي، و كان من أشد الناس على عثمان و من أشدّهم جهاداً مع على عليه السلام، و انظر الشرح، ج 16، ص 38-39.
3) . و قد تظافرت الروايات على أنّ أول من وضع النحو أبو الأسود و أنّه أخذه من مولانا و مقتدانا أمير المؤمنين، و كان أبو الأسود كوفي الدار بصرة المنشأ، و مات و قد أسنّ. «محرره على نقي الشريف».
4) . اختيار معرفة الرجال، ص 94 برقم 938.
5) . انظر: الكنى و الألقاب، ج 1، ص 9؛ طرائف المقال، ج 2، ص 73.
6) . أقول: و من أشعاره في مصاب أمير المؤمنين عليه السلام ما رواه في المناقب، ج 3، ص 315؛ و البحار، ج 42، ص 242-243، و أذكر هنا بعض أبياته، و اللفظ للبحار:
7) . العمدة، ص 10 من المقدمة، و نقل عن الدؤلي بعد ما ذكره في المتن:
أبو الأسود الدؤلي، و هو من الفضلاء الفصحاء من الطبقة الأولى من شعراء الإسلام و شيعة أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام.
اُريد أن أذكر جمعاً من المحامدة، و أبتدئ بالمحامدة الأربعة و إن كانوا قليل الرواية.
قال الكشي(1): حدّثني نصر بن الصباح، قال: [حدثني أبو يعقوب إسحاق بن محمد البصري، قال:] حدّثني أمير بن علي، عن أبي الحسن الرضا عليه السلام قال: كان أمير المؤمنين عليه السلام يقول: إنّ المحامدة تأبى أن يعصي اللّٰه عزّ و جلّ قلت: و من المحامدة؟ قال:
محمّد بن جعفر، و محمّد بن أبي بكر، و محمّد بن أبي حذيفة، و محمّد بن أمير المؤمنين.
أقول: أمّا محمّد بن الحنفيّة، فكفى في جلالة قدره و عظيم منزلته و شرفه أنّه ابن أمير المؤمنين صلوات اللّٰه عليه و على أولاده أجمعين، و اعتقد جماعة أنّه الإمام الغائب، و هم الكيسانية(2)القائلون بالإمامة إلى الحسين ثمّ محمّد بن الحنفيّة، و أنّه
حيّ غاب في جبل رضوى، و ربّما يجتمعون في ليالي الجمعة في الجبل و يشتغلون بالعبادة؛ كذا قيل.
و العجب من بعض الناس حيث قال: إنّه مثل عيسى بأنّ مولانا و سيّدنا أمير المؤمنين عليه السلام مسّ بيده الشريفة على بطن أمّه فصارت حاملاً و ولدت محمّداً!
و الثاني: محمّد بن أبي بكر بايع عليّاً مولانا أمير المؤمنين عليه السلام بالبراءة من أبيه(1)
و في حديث آخر: كان مع أمير المؤمنين عليه السلام من قريش خمسة نفر أحدها محمد بن أبي بكر.. إلى آخره؛ رواه في الاختصاص، و ابن داود و غيرهما.
، و جلالة قدره و اُبهة منزلته لا يخفى على أحد، كيف و لا يكون كذلك مع كونه ربيباً لسيدنا أمير المؤمنين عليه السلام، و يكون أخاً لعبد الله بن جعفر من قبل أمّه أسماء بنت عميس؟ و جلالتها وعظم منزلتها و إخلاصها/ 103 /للصدّيقة الطاهرة أظهر من أن يكون محتاجاً للبيان، و حزنُ مولانا و مقتدانا لمّا نُعي موته(2)، و كون محمّد مؤدَّباً بالآداب الشريعة، لعن اللّٰه قاتله و من سمع بقتله و رضي به!و الثالث: محمّد بن أبي حذيفة(3)كان عامل مولانا و سيّدنا أمير المؤمنين عليه السلام
1) . صرّح بذلك في: الاختصاص، ص 70؛ رجال ابن داود، ص 284 برقم 1241 و 1242 و ص 356 برقم 1591؛ خلاصة الأقوال، ص 138 برقم 3؛ اختيار معرفة الرجال، ص 63 برقم 111 و بعده. و في حديث رواه في الاختصاص و غيره أنه قال لأمير المؤمنين عليه السلام يوماً من الأيام: ابسط يدك أبايعك. فقال: أ وَ ما فعلت؟ فقال: بلى. فبسط يده فقال: أشهد أنك أمام مفترض طاعتك و أن أبي في النار. فقال أبو عبد اللّٰه عليه السلام: كانت النجابة من قبل أمه أسماء بنت عميس لا من قبل أبيه.
2) . فإنه كان عاملاً لأمير المؤمنين عليه السلام في مصر، و لمّا قتلوه أرسل على عليه السلام مالكاً الأشتر إلى مصر؛ كما تجد خبر ذلك في الاختصاص، ص 79 و عنه في نهج السعادة، ج 5، ص 52.
3) . في الهامش: محمد بن أبي حذيفة - بناءً على ما نُقل عنه - اللسان قاصرٌ عن تمجيده.
على مصر.(1)
قال الكشي(2): بعد خبر المحامدة - المذكور في ابن أبي بكر: أمّا محمّد بن أبي حذيفة هو ابن عتبة بن ربيعة، و هو ابن خال معاوية.
و أخبرني(3)بعض رواة العامة عن محمّد بن إسحاق قال: حدثني رجل من أهل الشام، قال: كان محمّد بن أبي حذيفة بن عتبة بن ربيعة مع علي بن أبي طالب [عليه السلام] و من أنصاره و أشياعه، و كان ابن خال معاوية و كان رجلاً من خيار المسلمين، فلمّا توفّي [عليّ] أخذه معاوية و أراد قتله و حبسه في السجن دهراً، ثمّ قال معاوية ذات يوم: أ لا نرسل إلى هذا السفيه محمّد بن أبي حذيفة فنبكته(4)و نخبره بضلالته و نأمره أن يقوم فيسبّ علياً؟ قالوا: نعم، فبعث إليه/ 104 /فأخرجه من السجن، فقال له معاوية: يا محمّد بن أبي حذيفة، أ لم يأن ذلك(5)أن تبصر ما كنت عليه من الضلالة بنصرتك علي بن أبي طالب الكذاب؟! أ لم تعلم أن عثمان قُتِل مظلوماً، و أنّ عائشة و طلحة و زبير خرجوا يطلبون بدمه، و أنّ علياً هو الذي دسّ في قتله، و نحن اليوم نطلب بدمه؟!.
قال محمّد بن أبي حذيفة: أ لم تعلم أنّي أحس(6)للقوم بك رحماً و أعرفهم بك؟ قال: أجل، فقال: فو الله الذي لا إله غيره ما أعلم أحداً أشرك في دم عثمان و ألبّ عليه غيرك: لما استعملك و من كان مثلك، فسأله المهاجر(7)و الأنصار أن يعزلك فأبى ففعلوا به ما بلغك. و اللّٰه! ما أحد اشترك في دمه بديئاً و أخيراً إلا(8)طلحة و زبير
1) . صرّح بذلك ابن داود في رجاله: 285 برقم 1242، و انظر: الغارات، ج 1، ص 124، شرح ابن أبي الحديد، ج 6، ص 57.
2) . رجال الكشي، ص 70 برقم 125.
3) . ضمير المتكلم راجع إلى الكشي. انظر: رجال الكشي (اختيار معرفة الرجال)، ص 70-72 رقم 126.
4) . في المخطوطة: و جئته. و لا معنى له.
5) . في المصدر: لك.
6) . في المصدر: إنك تعلم أني أمس.
7) . في المصدر: المهاجرون. و هو الظاهر.
8) . في المخطوطة:... دمه دماء أخيرا إلا.
و عائشة؛ فهم الذين شهدوا عليه بالعظيمة و ألبّوا عليه الناس، و شركهم في ذلك عبد الرحمن بن عوف و ابن مسعود و عمّار و الأنصار جميعاً.
قال: قد كان ذلك.
قال: و اللّٰه! إنّي لأشهد أنّك منذ عرفتك في الجاهليّة و الإسلام لعلى خلق واحد، ما زاد فيك/ 105 /الإسلام لا قليلاً و لا كثيراً، و إنّ علامة ذلك فيك لبيّنة تلومني على حبّ على، خرج مع [عليّ] كلّ صوّام قوّام مهاجري و أنصاريّ(1)، و خرج معك كلّ أبناء المنافقين و الطلقاء و العتقاء(2)، خدعتهم عن دينهم، و خدعوك عن دنياك، و اللّٰه يا معاوية! ما خفي عليك ما صنعت، و ما خفي عليهم ما صنعوا إذا خلوا(3)لأنفسهم، سخط(4)اللّٰه في طاعتك، و اللّٰه! لا أزال اُحبّ علياً لله و لرسوله، و اُبغضك لله و لرسوله أبداً ما بقيت. قال معاوية: و إنّي أراك على ضلالك بعد، رُدُّوه [فردّوه و هو يقرأ في السجن:
«رَبِّ اَلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمّٰا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ»(5)] فمات في السجن.
و الرابع: محمّد بن جعفر بن أبي طالب، فهو مع عبد الله بن جعفر اُمّهما أسماء بنت عميس، و كانا أخوين مع محمّد بن أبي بكر من قبل الاُمّ، و محمّد قدم على على الكوفة، و هو قليل الرواية.
و يكون عبد الله بن جعفر أيضاً قليل الرواية(6)
أقول: و الرواية ما رواها سليم بن قيس الهلالي كما في الاحتجاج، (ج 2، ص 285)، و عنه في البحار (ج 44،
، و لا ينافي ذلك جلالة قدره1) . في المخطوطة: الأحضار.
2) . في المخطوطة: و الضعفاء.
3) . في المصدر: أحلوا.
4) . في المصدر: بسخط.
5) . سورة يوسف، الآية 33.
6) . في الهامش: رواية نقل عن عبد الله بن جعفر في أنّ الأئمة اثنا عشر و تعداده جميعهم من أمير المؤمنين إلى القائم [عليهم السلام] عند المعاوية يعادل ألف حديث، و قال: سمعت من النبي صلى الله عليه و آله
وعظم منزلته.
و قُتل محمّد بصفّين كما قال بعضهم، و الزائد/ 106 /على ذلك غير معلوم [من] حاله.
و من المحامدة: محمّد بن إسماعيل، هذا الاسم مشترك بين اثني عشر رجلاً من الرواة سوى محمّد بن إسماعيل بن بزيع، و هم محمّد بن إسماعيل بن ميمون الزعفراني، و محمّد بن إسماعيل بن أحمد البرمكي الرازي صاحب الصومعة، و عشرة آخرون؛ أما العشرة الباقون فلم يوثِّق أحد علماء الرجال أحداً منهم، و على هذا فلنذكر حال كلّ من هؤلاء الثلاثة فنقول:
أمّا محمّد بن إسماعيل بن بزيع فهو أبو جعفر مولى أبي جعفر المنصور، [و] ولدُ بزيع بيت، منهم حمزة بن بزيع. و كان من صالحي هذه الطائفة و ثقاتهم كثير العمل.(1)
قال الشيخ الطوسي(2):
إنّ محمّد بن إسماعيل بن بزيع ثقة صحيح الرواية [كوفي] مولى المنصور.
قال الكشي(3):
كان من رجال أبي الحسن موسى عليه السلام، و أدرك أبا جعفر الثاني عليه السلام، قال حمدويه عن أشياخه:
إنّه و أحمد بن حمزة كانا في عداد الوزراء، و كان عليّ بن نعمان وصّى بكتبه لمحمّد بن إسماعيل/ 107 /و قال علي بن الحسن: إنّه ثقة [ثقة] عين.
و حكى بعض أصحابنا(1)عن ابن الوليد قال: و في رواية محمّد بن إسماعيل بن بزيع، قال الرضا عليه السلام: إنّ للّٰه تعالى بأبواب الظالمين من نوّر اللّٰه به البرهان و مكّن له في البلاد ليدفع بهم عن أوليائه و يُصلح اللّٰه به(2)اُمور المسلمين؛ إليهم(3)ملجأ المؤمنين من الضرر، و إليه(4)مفزع ذي الحاجة من شيعتنا، بهم يؤمن اللّٰه روعة المؤمنين في دار الظلم(5)، اُولئك المؤمنون حقاً، اُولئك اُمناء اللّٰه في أرضه، اُولئك نور اللّٰه في رعيّتهم يوم القيامة، و يزهر نورهم لأهل السماوات كما تزهر الكواكب الدريّة(6)لأهل الأرض، اُولئك من نورهم نور القيامة، يضيء(7)منهم القيامة، خلقوا و اللّٰه للجنّة و خلقت الجنّة لهم، فهنيئاً لهم، ما على أحدكم أن لو شاء لنال هذا كلّه.
قال: قلت له: بما ذا جعلني فداك؟ قال: تكون معهم فتسرّنا بإدخال السرور على المؤمن من شيعتنا تكن منهم يا محمد.
و روى الكشي(8)عن علي بن محمّد/ 108 /قال: حدّثني بنان بن محمّد، عن علي بن مهزيار، عن محمد بن إسماعيل بن بزيع، قال: سألت أبا جعفر عليه السلام أن يأمر لي بقميص من قمصه أُعدّه لكفني، فبعث به إليَّ. قال: قلت له: كيف أصنع به جعلت فداك؟ قال: أنزع أزراره.
قال الكشي(9): وجدت في كتاب محمّد بن الحسن(10)بن بندار القمي بخطّه:
1) . حكاه في خلاصة الأقوال، ص 140 برقم 15 و رجال النجاشي، ص 331 برقم 893.
2) . في خلاصة الأقوال: بهم.
3) . في المخطوطة: كأنهم.
4) . في خلاصة الأقوال: و إليهم، و بعدها: يفزع ذو الحاجة.
5) . في خلاصة الأقوال: الظلمة.
6) . في خلاصة الأقوال: الزهرية.
7) . في خلاصة الأقوال: و تضيء.
8) . رجال الكشي، ص 245 برقم 450 و ص 564 برقم 1065؛ و نقله في خلاصة الأقوال، ص 140 برقم 15.
9) . رجال الكشي، ص 564 برقم 1066؛ و حكاه النجاشي في رجاله، ص 331.
10) . في المصدر: الحسين.
حدّثني محمّد بن الحسن العطّار، عن محمّد بن أحمد بن يحيى، قال: كنت بفيد فقال لي محمّد بن علي بن الجلال(1): مر بنا إلى قبر محمّد بن إسماعيل بن بزيع لنزوره. فلمّا أتيناه جلس عند رأسه مستقبل القبلة و القبر أمامه، ثمّ قال: أخبرني صاحب هذا القبر - يعني محمّد بن إسماعيل - أنّه سمع أبا جعفر عليه السلام يقول: من زار قبر أخيه المؤمن فجلس عند قبره و استقبل(2)القبلة و وضع يده على القبر و قرأ «إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِي لَيْلَةِ اَلْقَدْرِ» سبع مرّات أمن من الفزع الأكبر.
و قال النجاشي(3)بعد(4)الحكاية المذكورة:
و له كتب، روى عنه أحمد بن محمد بن عيسى و معاوية بن الحكيم و إبراهيم بن هاشم و محمّد بن أبي الخطاب.
و بالجملة؛ إنّ ابن/ 109 /بزيع من أصحاب أبي الحسن الرضا و أبي جعفر الجواد [عليهما السلام] و قد أدرك عصر الكاظم [عليه السلام] و روى عنه كما ذكره علماء الرجال(5)و كان من مشايخ الفضل بن شاذان كما ذكره الكشي.(6)
و قال أبو العباس في تاريخه(7):
إنّ محمّد بن إسماعيل بن بزيع سمع منصور بن يونس و حماد بن عيسى و يونس بن عبد الرحمن، قال: و سألت عنه علي بن الحسن بن فضال فقال: ثقة ثقة عين.
محمّد بن إسماعيل يكنّى أبا الحسن نيسابوري يدعى بندفر.(8)
1) . في المصدر: بلال.
2) . في المخطوطة: و استقبله.
3) . رجال النجاشي، ص 330-331 بمضمونها.
4) . كذا، و الصحيح: قبل، على ما في المطبوع من رجاله.
5) . كما صرّح به في رجال النجاشي، ص 331 و غيره.
6) . قال الكشي في رجاله، ص 543 برقم 1029: و الفضل بن شاذان رحمه الله كان يروي عن جماعة منهم محمد بن أبي عمير... و محمد بن إسماعيل بن بزيع.
7) . نقله عنه النجاشي في رجاله، ص 331.
8) . انظر ترجمته في تنقيح المقال، ج 2، ص 80-81 من الطبعة الحجرية.
و في الوافي:
صرح بكونه بندفر، حيث قال: محمّد بن إسماعيل في صدر السند من كتاب الكافي الذي يروي عن الفضل بن شاذان النيسابوري و هو محمّد بن إسماعيل النيسابوري الذي يروي عنه أبو عمرو الكشي أيضاً عن الفضل، و يصدر به السند، و هو أبو الحسن المتكلّم البارع المحدّث تلميذ الفضل بن شاذان الخصيص به يقال له: بندفر، توهم كونه محمّد بن إسماعيل بن بزيع أو محمّد بن إسماعيل البرمكي صاحب الصومعة بعيد جداً.
و في الرواشح(1):
اِعلمن أنّ محمّد بن إسماعيل/ 110 /هذا - أي الذي يروي عن الفضل و هو الذي يروي عنه أبو عمرو الكشي أيضاً عن الفضل بن شاذان، و يصدر به السند - هو محمّد بن إسماعيل أبو الحسن النيسابوري المتكلّم الفاضل البارع المحدّث تلميذ الفضل الخصيص به، كان يقال له: بندفر، البند - بفتح الموحّدة و تسكين النون و الدال المهملة أخيراً - العلم الكبير، جمعه بُنُود، و فَرّ القوم - بفتح الفاء و شدّ الراء - و فُرّتهم - بضمّ الفاء - و على [قول] صاحب القاموس(2)كلاهما بالضمّ، و الحق الأوّل، أي من خيارهم و وجههم، و يقال له أيضاً: بندويه، و قال [في القاموس](3): البند: العلم الكبير، و محمّد بن بندويه من المحدثين.
و هذا الرجل شيخ كبير فاضل جليل القدر معروف الأمر دائر الذكر بين أصحابنا الأقدمين في طبقاتهم و أسانيدهم و إجازاتهم.
و بالجملة(4)، طريق أبي جعفر الكليني و أبي عمرو الكشي و غيرهما من رؤساء الأصحاب و قدمائهم إلى أبي محمّد الفضل [بن شاذان] النيسابوري من النيسابوريين الفاضلين تلميذيه و صاحبيه أبي الحسن(5)محمّد بن إسماعيل بندفر(6)و أبي الحسن علي/ 111 /بن محمّد القتيبي، و حالهما و جلالة أمرهما عند المتمهّر الماهر في هذا الفنّ أعرف أن يوضح و أجل من أن يبيّن.
و ربّما يبلغني(1)من بعض أهل العصر يذكر أبا الحسن(2)، فيقول: محمّد بن إسماعيل البندقي النيسابوري، و آخرون أيضاً يحتذون مثاله، و إنّي لست أراه مأخوذاً عن دليل معوّل عليه، و لا أرى له وجهاً على(3)سبيل مركون إليه؛ فإن بندقة - بالنون الساكنة بين الباء الموحّدة و الدال المهملة المضمومتين قبل القاف - أبو قبيلة باليمن، و لم يقع لي في كلام أحد من الصدر السالف أنّ محمّد بن إسماعيل النيسابوري كان من تلك القبيلة، غير أنّي وجدت في نسخة وقعت إليَّ من كتاب الكشي في ترجمة الفضل: البندقي(4)، و ظني أنّ في الكتاب: البندفر - بالباء و الفاء - كما في كتاب رجال الشيخ [و سائر الكتب، و -] بالقاف و الباء - تصحيف و تحريف.
ثمّ ليعلم(5)أنّ طريق الحديث بمحمّد بن إسماعيل النيسابوري هذا صحيح لا حسن كما قد وقع في بعض الظنون، و لقد وصف [العلامة] و غيره/ 112 /من أعاظم الأصحاب أحاديث كثيرة هو في طريقها بالصحّة، و كذا شقيقه علي بن محمّد بن قتيبة أيضاً [صحيح] لا حسن.
و للأوهام التافهة(6)الذاهبة هنا(7)إلى محمّد بن إسماعيل البرمكي صاحب الصومعة، أو(8)محمّد بن إسماعيل بن بزيع أو غيرهما من المحمّدين بني إسماعيل باشتراك الاسم - و هم(9)اثنا عشر رجلاً - احتجاجات عجيبة و محاجّات غريبة، و لو لا خوف إضاعة الوقت و إشاعة اللغو(10)لاشتغلنا بنقلها و توهينها.
1) . ضمير المتكلم راجع إلى الميرداماد، فتفطّن.
2) . في المصدر: أبا الحسين.
3) . في المخطوطة: إلى.
4) . هذا تلخيص من المصنف أو سقط في العبارة، و في المصدر: من كتاب الكشي في ترجمة الفضل بن شاذان حكاية عنه بهذه الألفاظ: ذكر أبو الحسين محمد بن إسماعيل البندقي النيسابوري أن الفضل بن شاذان بن الخليل نفاه عبد الله بن طاهر عن نيسابور بعد أن دعا به و استعلم كتبه، فذكر أنه يحب أن يقف على قوله في السلف. فقال أبو محمد: أبو بكر [كذا] و أتبرّأ من عمر. فقال له: و لِمَ تتبرّأ من عمر؟ فقال: لإخراجه العباس من الشورى. فتخلص منه بذلك. و ظني أن.. إلى آخر العبارة.
5) . انظر: الرواشح السماوية، ص 74.
6) . في المصدر: التائهة.
7) . في المصدر: هناك. و لكليهما وجه.
8) . في المخطوطة: و.
9) . في المخطوطة: و هي.
10) . في المخطوطة: اللهو.
انتهى كلامه نقلنا [ه] مع طوله لكفايته من توضيح المرام في هذا المقام.
محمّد بن إسماعيل بن أحمد البرمكي المعروف بصاحب الصومعة، أبو عبد الله، سكن بقم(1)و ليس أصله منها، ذكر ذلك أبو العبّاس بن نوح، و كان ثقة مستقيماً. له كتب [منها كتاب التوحيد، أخبرنا أحمد بن علي بن نوح، قال: حدثنا الحسن بن حمزة، قال:
حدثنا] محمّد بن جعفر الأسدي، عنه في النجاشي.(2)
و (صه)(3)إلى قوله: ابن نوح، و قال:
اختلف علماؤنا [في شأنه] فقال النجاشي: إنّه ثقة مستقيم، و قال [ابن] الغضائري: إنّه ضعيف. و قول النجاشي عندي أرجح.
محمّد بن إسماعيل بن ميمون/ 113 /الزعفراني، و كنيته أبو عبد الله، فهو عين ثقة روى عنه الثقات و روى عنهم، و لقى أصحاب أبي عبد الله [عليه السلام].(4)
قال النجاشي(5): له كتاب روى عنه عبد الله بن محمّد بن خالد.
و قال العلّامة(6)
و لم أجد نص العبارة المذكورة أعلاه في خلاصة الأقوال.
: و الزعفراني و البرمكي؛ فإنّهما ثقتان من أصحابنا.و اُريد أن أُجدّد الكلام من رأس، و أذكر خاص الخواص و الخصيصين بالنبي صلى الله عليه و آله
1) . في رجال النجاشي: قم، و ما في المخطوطة يوافق نقل العلامة في خلاصة الأقوال.
2) . رجال النجاشي، ص 341 برقم 915.
3) . خلاصة الأقوال، ص 154 برقم 89. و لاحظ رجال ابن الغضائري، ج 5، ص 150.
4) . إلى هنا عبارة النجاشي في رجاله، ص 345 برقم 933.
5) . رجال النجاشي، ص 345-346 برقم 933.
6) . انظر: خلاصة الأقوال 156 برقم 101 عن الزعفراني فقد صرّح أنه ثقة. و أما البرمكي فقد رجّح قول النجاشي أنه ثقة في خلاصة الأقوال، ص 155 برقم 89.
و بكلّ واحد من الأئمّة الطاهرين من أصحابهم.
و في كتاب الكشي(1): محمّد بن قولويه، عن سعد بن عبد الله، عن علي بن سليمان بن داود الرازي، عن علي بن أسباط، عن أبيه أسباط بن سالم، قال: قال أبو الحسن موسى بن جعفر عليه السلام: إذا كان يوم القيامة نادى منادٍ: أين حواري محمّد بن عبد الله الذين لم ينقضوا العهد و مضوا إليه؟ فيقدم سلمان و المقداد و أبو ذر.. الحديث.
فأذكر أحوال كلّ واحد من هؤلاء الثلاثة بنحو الاختصار، و إلاّ لم يكف الدفاتر.
أما سلمان فهو مولى رسول اللّٰه [صلى الله عليه و آله]، يكنى أبا عبد الله، أوّل الأركان الأربعة.(2)
و في (الكش)(3): في الموثق عن الصادق [عليه السلام]: / 114 /أدرك سلمان العلم الأوّل و [العلم] الآخر، و هو بحر لا ينزح(4)و هو منا أهل البيت، بلغ من علمه أنّه مرّ برجل في رهط فقال له:
يا عبد الله، تب إلى اللّٰه عزّ و جلّ من الذي عملت به في بطن بيتك البارحة! ثمّ مضى فقال له القوم: لقد رماك سلمان بأمر فما دفعته عن نفسك؟! قال: إنّه أخبرني عن أمر ما اطّلع عليه إلّا اللّٰه و أنا.
و فيه(5): و آخر مثله، و زاد أنّ الرجل كان أبي بكر بن أبي قحافة.
و حكى(6)عن الفضل بن شاذان: ما نشأ في الإسلام رجل من كافّة الناس أفقه من سلمان الفارسي.
و قال محيي الدين العربي في الفتوحات المكيّة: «إنّ سلمان معصوم»، و استدلّ على
1) . رجال الكشي، ص 9 برقم 20، و انظر: الاختصاص، ص 61، و قد مرّ الحديث و بعض فقراته في أوائل الكتاب، فراجع.
2) . عبّر عنه كذلك في اختيار معرفة الرجال، ص 65 برقم 586؛ و انظر: رجال ابن داود، ص 175 رقم 707 و خلاصة الأقوال، ص 84 برقم 1.
3) . رجال الكشي، ص 12 ترجمة سلمان الفارسي؛ الاختصاص، ص 11.
4) . كذا في المخطوطة و الاختصاص، و في رجال الكشي: لا ينضح.
5) . رجال الكشي، ص 12.
6) . رجال الكشي، ص 16 ترجمة سلمان، و ص 484 ضمن ترجمة يونس بن عبد الرحمن، حيث إن تتمة الحديث هكذا: و لا نشأ رجل بعده أفقه من يونس بن عبد الرحمن رحمه الله.
عصمته بقول النبي صلى الله عليه و آله: سلمان منّا أهل البيت(1)
أقول: ليس حديث «سلمان منا أهل البيت» قضية في واقعة، فإنّه قد صرّح إلى كونه من أهل البيت في مواطن كثيرة من أهل بيت العصمة سلام اللّٰه عليهم، فإن الكشي روى في رجاله (ص 12) عن الصادق عليه السلام أنه قال في حديث: و هو منّا أهل البيت، و نقل أيضاً عن أمير المؤمنين عليه السلام في قصة مشهورة نقلها في رجال الكشي (ص 14) و البحار (ج 22، ص 373): و إن سلمان منا أهل البيت، فتفطّن.
بما لا مزيد عليه، و الكشف و الكرامات منه غير عزيز.و في (الكش)(2): أبو عبد الله جعفر بن محمّد شيخ من جرجان عاميّ قال: حدّثنا محمّد بن حميد الرازي.. إلى أن قال: فسار - أي سلمان - حتّىٰ انتهى إلى كربلاء، فقال:
ما تسمّون هذه؟ قالوا: كربلاء. قال: هذه مصارع إخواني/ 115 /، هذا موضع رحالهم، و هذا مناخ ركابهم، و هذا مهراق دمائهم، يقتل فيها خير الأوّلين، و يقتل بها خير الآخرين. ثمّ سار حتّىٰ انتهى إلى حروراء فقال: ما تسمّون هذه الأرض؟ قالوا:
حروراء، قال: خرج منها شرّ الأوّلين، و يخرج شرّ الآخرين.
أقول: الحرورية - لعنَهم اللّٰه - الذين هم تبرءوا من على عليه السلام و شهدوا عليه بالكفر، نسبة إلى الحرورا، موضع بقرب الكوفة كان أوّل مجمعهم فيه.(3)
و فيه(4)أيضاً: أنّ أبا ذر كان عند سلمان و هما يتحدّثان، و سلمان يطبخ و انكبّت القدر على وجهه(5)و لم يسقط منه و لا ودكه شيء، و وضعها على حالها الأوّل، و وقع
1) . روى ذلك في هامش غريب الحديث لابن سلام (ج 4، ص 130) قال: هو الذي دلّ المسلمين على حفر الخندق في غزوة الأحزاب حتى اختلف عليه المهاجرون و الأنصار كلاهما يقول: سلمان منّا. فقال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: سلمان منّا أهل البيت. و نقله عدة من المصادر العامية في ترجمة سلمان، و هي: تهذيب التهذيب، ج 4، ص 137؛ الإصابة، ج 3، ص 113؛ صفة الصفوة، ج 1، ص 21 و غيرها.
2) . رجال الكشي، ص 19 في ترجمة سلمان الفارسى، عنه في البحار، ج 22، ص 386 باب 11 ح 28، و للحديث تتمة لم يذكرها المصنف رحمه الله.
3) . انظر سبب تسميتهم بالحرورية و قضية ذلك في شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج 2، ص 272 في أخبار الخوارج؛ بحار الأنوار، ج 33، ص 350 باب 23 في قتال الخوارج.
4) . رجال الكشي، ص 14 في ترجمة سلمان الفارسى برقم 33؛ بحار الأنوار، ج 22، ص 373 باب 11 ح 12.
5) . في المصدر: على وجهها، أي وجه القدر. و هو الظاهر بل الصحيح بقرينة ما بعده.
مرّة أخرى كذلك و فعل سلمان كذلك.(1)
أقول: ليس هذه الاُمور موضع التعجّب بالنسبة إلى سلمان حيث يكون من أهل البيت و إدراكه علم الأوّلين و الآخرين.
و بالجملة، كتب الخاصّة و العامّة مملوّة من أوصافه و لا يحتاج إلى زيادة بسط.
و احتجاج سلمان على عمر بن الخطاب دليل على تصلُّبه في الشريعة في جواب كتاب كتبه إليه/ 116 /حين كان عامله على المدائن بعد حذيفة اليمان:
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم
من سلمان مولى رسول اللّٰه إلى عمر بن الخطاب؛
أمّا بعد، فإنّه أتاني منك كتاب - يا عمر - تؤنبني فيه و تعيّرني و تذكر فيه أنّك بعثتني أميراً على أهل المدائن، و أمرتني أن أقص أثر حذيفة و أستقصي أيّام أعماله و سيره، ثمّ اُعلمك قبيحها و حسنها، و قد نهاني اللّٰه عن ذلك - يا عمر - في محكم كتابه حيث قال جلّ و علا: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ اَلظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ اَلظَّنِّ إِثْمٌ وَ لاٰ تَجَسَّسُوا وَ لاٰ يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ تَوّٰابٌ رَحِيمٌ»(2)و ما كنت لأعصي اللّٰه في أثر حذيفة و اُطيعك.
و أمّا ما ذكرت أني أقبلت على سفّ الخوص(3)و أكل الشعير، فما هما ممّا يعيَّر به المؤمن و يؤنّب عليه، و أيمُ اللّٰه يا عمر! لأكل الشعير وسف الخوص و الاستغناء به عن رفيع المطعم و المشرب و عن غصب مؤمن [حقّه] / 117 /و ادعاء ما ليس له بحقّ، أفضل و أحب إلى اللّٰه عزّ و جلّ و أقرب للتقوى، و لقد رأيت رسول اللّٰه إذا أصاب الشعير أكله
1) . نقله المصنف - طاب ثراه - بالمعنى، و في تتمة الحديث بعد ما نقل تعجّب أبي ذر من فعل سلمان عنه أمير المؤمنين عليه السلام فقال على عليه السلام: يا أبا ذر، إنّ سلمان لو حدّثك بما يعلم لقلت: رحم اللّٰه قاتل سلمان! يا أبا ذر، إنّ سلمان باب اللّٰه في الأرض من عرفه كان مؤمناً، و من أنكره كان كافراً، و إن سلمان منّا أهل البيت.
2) . سورة الحجرات، الآية 12.
3) . قال الخليل في العين، ج 7، ص 201: إسفاف الخوص: نسجه بعضاً في بعض، و كل شيء ينسج بالأصابع. و قال في ج 4، ص 285: الخوص: ورق النخل و المقل و النارجيل و نحوه.
و فرح به و لم يسخطه.
و أمّا ما ذكرت من عطائي فإنّي قدمته ليوم فقري و فاقتي و حاجتي، و ربّ العزّة يا عمر! ما اُبالي إذا جاز طعامي لهواتي و انساغ في حلقي لباب(1)البرّ و مخّ المعز [ة] كان أو جشارة(2)
أقول: يفهم هذا المعنى من مادة «جشر» فإنه قال في العين (ج 6، ص 33): الجاشر: الغليظ، و الجشير: الجوالق الضخم. و قريب منه في لسان العرب (ج 4، ص 137) إلاّ أنه لم أجد فيهما هذه المادة على وزان «فعالة».
و الذي في المصدر المطبوع: الخشارة. و هو المعنى المناسب للمقام. قال الخليل الفراهيدي في العين (ج 4، ص 168) الخشارة من الشعير ما لم يكتنز، إنما هو كالسحالة و النخالة مما لا لبّ فيه. و قال في لسان العرب (ج 4، ص 239): الخُشار و الخشارة: الردي من كل شيء. و خصّ اللحياني به رديء المتاع.
الشعير.و أمّا قولك: إنّي ضعّفت(3)سلطان اللّٰه و وهنته(4)و أذللت نفسي و امتهنتها حتى جهل أهل المدائن إمارتي، و اتّخذوني جسراً يمشون فوقي، و يحملون عليَّ ثقل حمولتهم، و زعمتَ أن ذلك ممّا يوهن سلطان اللّٰه و يذلّه، فاعلم: أنّ التذلل في طاعة اللّٰه أحب إليّ من التعزز في معصيته، و قد علمت أنّ رسول اللّٰه يتألف الناس و يتقرّب منهم و يتقرّبون منه في نبوّته و سلطانه حتّىٰ كأنه بعضهم في الدنوّ منهم، و قد كان يأكل الجشب(5)
انظر: القاموس المحيط، ج 1، ص 46 قال: جشب الطعام - كنصر و سمع - فهو جَشْب و جَشِب و مِجْشاب و جَشيب و مَجْشُوب، أي غليظ أو بلا أدم، و جشبه: طحنه جريشاً. و انظر: تاج العروس، ج 1، ص 182.
و يلبس الخشن، و كان الناس عنده - قرشيّهم و عربيّهم/ 118 /و أبيضهم و أسودهم - سواءً في الدين، و أشهد أني سمعته يقول: من ولي سبعة من المسلمين بعدي ثمّ لم يعدل فيهم لقي اللّٰه و هو عليه غضبان، فليتني - يا عمر - أسلم من إمارة المدائن مع ما ذكرت أنّي أذللت نفسي و امتهنتها، فكيف - يا عمر! - حال من ولي الأمّة من بعد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله! و إنّيسمعت يقول اللّٰه تعالى: «تِلْكَ اَلدّٰارُ اَلْآخِرَةُ نَجْعَلُهٰا لِلَّذِينَ لاٰ يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فَسٰاداً وَ اَلْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ».(1)
اعلم أنّي لم أتوجّه أسوسهم و اُقيم حدود اللّٰه فيهم إلّا بإرشاد دليل عالم، فنهجت فيهم بنهجه و سرت فيهم بسيرته.
و اعلم أنّ اللّٰه - تبارك و تعالى - لو أراد بهذه الاُمّة خيراً و أراد بهم رشداً لولّى عليهم أعلمهم و أفضلهم، و لو كانت هذه الاُمّة خائفين و لقول نبيّ اللّٰه متّبعين و بالحقّ عاملين ما سمّوك أمير المؤمنين، «فَاقْضِ مٰا أَنْتَ قٰاضٍ، إِنَّمٰا تَقْضِي هٰذِهِ اَلْحَيٰاةَ اَلدُّنْيٰا» و لا تغترّ بطول عفو اللّٰه [عنك] و تمديده بذلك من تعجيل عقوبته.
و اعلم/ 119 /أنّه ستدركك عواقب ظلمك في دنياك و آخرتك، و سوف تُسأل عمّا قدّمت و أخَّرت [و الحمد لله وحده].(2)
هذا مختصر من أحواله.
و كان اسم أبيه عمرو(3)البهراني، و كان الأسود بن عبد يغوث قد تبنّاه فنسب إليه، يكنى أبا معبد، و هو ثاني الأركان الأربعة.(4)
و في (صه)(5): أنّه عظيم القدر، شريف المنزلة، جليل، من خواصّ على [عليه السلام].
علي بن الحكم، عن سيف بن عميرة، عن أبي بكر الحضرمي قال: قال أبو جعفر [عليه السلام]: ارتدّ الناس إلّا ثلاثة نفر: سلمان و أبو ذر و المقداد. و قلت: فعمّار؟ قال: قد كان حاص حيصة(6)ثمّ رجع ثمّ قال: إن أردت الذي لم يشكّ و لم يدخله
1) . سورة القصص، الآية 83.
2) . انظر: الاحتجاج، ج 1، ص 130 احتجاج سلمان الفارسي على عمر بن الخطاب، عنه في بحار الأنوار ج 22، ص 360 باب 11 ح 4.
3) . في المخطوطة: عمر. و ما أدرجناه من مصادر ترجمته.
4) . صرح بذلك في اختيار معرفة الرجال، ص 81 برقم 797؛ رجال ابن داود، ص 352 برقم 1565.
5) . خلاصة الأقوال، ص 169 برقم 1 من الباب 11 في الآحاد.
6) . في الهامش: حاص حيصة أي مال ميلاً.
شيء فالمقداد.(1)
و عن طريق العامّة في تهذيب الأسماء و اللغات: في الترمذي(2): قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: إنّ اللّٰه أمرني بحبّ أربعة، و أخبرني بأنّه يحبّهم، قيل: يا رسول اللّٰه، إن تسمّهم(3)لنا قال: على منهم - يقول ذلك ثلاثاً - و أبو ذر و المقداد و سلمان.
و قال الترمذي(4): حديث حسن، و حاله في الجلال أشهر من أن يذكر.
و كان المقداد واحداً/ 120 /من المنكرين على أبي بكر حين جلس في مجلس رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله كما عن أبان بن تغلب(5)، قال: قلت لأبي عبد الله جعفر بن محمّد الصادق عليه السلام: جعلت فداك! هل كان أحد من أصحاب رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله أنكر على أبي بكر
1) . رجال الكشي، ص 11 في ترجمة سلمان الفارسي برقم 24؛ و عنه بحار الأنوار، ج 22، ص 440 ح 9 و ج 28، ص 239 ح 26؛ خلاصة الأقوال، ص 128 برقم 1 في ترجمة عمار بن ياسر؛ الاختصاص، ص 10 في ذكر السابقين المقربين.
2) . سنن الترمذي، ج 5، ص 299 طبعة دار الفكر ح 3802، و ص 594 ح 3718 من طبعة اُخرى: و عنه في الأربعون حديثاً للشيرازي، ص 236 باختلاف يسير. و انظر: مسند أحمد، ج 5، ص 356، سنن ابن ماجة، ج 1، ص 53 ح 149، و ما في المتن يقرب من نقل ابن ماجة أيضاً، و لاحظ: جامع الأصول، ج 8، ص 579 ح 6393، و نقل من طرقنا باختلاف في الألفاظ منها في البحار، ج 39، ص 11 و ج 31، ص 185، ج 26، ص 63؛ الأمالي للمفيد، ص 124؛ الاختصاص، ص 9؛ المسترشد، ص 411، أسرار آل محمد عليه السلام، ص 461.
3) . فى المخطوطة: تسمّيهم. و في المصادر: «من هم؟ سَمِّهم» أو «و من يا رسول اللّٰه» و عبائر قريبه منهما.
4) . لم أجد هذا الكلام في سنن الترمذي، فتفحّص.
5) . انظر: الاحتجاج، ج 1، ص 75-77، و عنه في البحار، ج 28، ص 189 باب 4 ح 2؛ و اليقين، ص 453 باب 171، و قد سمّى المنكرين على أبي بكر في رجال البرقي، ص 63.
فعله و جلوسه في مجلس رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله؟ فقال: نعم، كان الذي أنكر على أبي بكر اثني عشر رجلاً من المهاجرين: خالد بن سعيد بن العاص - و كان من بني أميّة - و سلمان الفارسي و أبو ذر الغفاري و المقداد [بن] الأسود الكندي و عمار بن ياسر و بريدة الأسلمي؛ و من الأنصار: أبو الهيثم [بن] التيهان و سهل و عثمان ابنا حنيف و خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين و أُبي بن كعب و أبو أيّوب الأنصاري...
و قال المقداد: يا أبا بكر، ارجع عن ظلمك، و تب إلى ربّك، و ألزم بيتك، و ابك على خطيئتك، و سلّم الأمر لصاحبه الذي هو أولى به منك، فقد علمت(1)ما عقد(2)رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله في عنقك من بيعته، و ألزمك من النفوذ تحت راية اُسامة بن زيد و هو/ 121 /مولاه، و نبّه على بطلان وجوب هذا الأمر لك و لمن عضدك عليه بضمّه لكما إلى علم النفاق و معدن الشنآن و الشقاق عمرو بن العاص، الذي أنزل اللّٰه تعالى فيه على لسان نبيّه: «إنّ شانئك هو الأبتر»(3)فلا اختلاف بين أهل العلم أنّها نزلت في عمرو، و هو كان أميراً عليكما و على سائر المنافقين في الوقت الذي أنفذه رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله في غزاة ذات السلاسل، و إنّ عمرواً قلّدكما حرس عسكره، فأين(4)الحرس إلى الخلافة؟! اتّق اللّٰه و بادر بالاستقالة قبل فوتها؛ فإن ذلك أسلم لك في حياتك و بعد وفاتك، فلا تركن إلى دنياك، و لا تغرّنّك قريش و غيرها، فعن قليل تضمحل عنك دنياك ثمّ تصير إلى ربّك فيجزيك بعملك، و قد علمت و تيقّنت أنّ أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام هو صاحب هذا الأمر بعد رسول اللّٰه بما جعله اللّٰه [فسلّمَه إليه] له فإنّه اتمّ لسترك و أخفّ لوزرك، فقد - و اللّٰه - نصحت لك إن قبلت نصحي، و إلى اللّٰه ترجع الاُمور. / 122 /
و الثالث من الحواريين: أبو ذر، فجلالة شأنه كالشمس في كبد السماء، و هو و سلمان كاللازم الخارجي، حيث ذكر واحد منهما يسبق الذهن إلى الآخر.
و اسمه جندب بن جنادة الغفاري، [و قيل: جندب بن السكن](1)و قيل: اسمه برير بن جنادة، مهاجري، مات في زمن عثمان بالربذة، أحد الأركان الأربعة.(2)
و في الكافي(3)
و انظر: الأمالي، ص 345 المجلس 55.
: علي بن إبراهيم، عن أبيه، عن ابن محبوب، عن محمّد بن يحيى الخثعمي عن أبي عبد الله [عليه السلام]، قال: إنّ أبا ذر أتى رسول اللّٰه [صلى الله عليه و آله] و معه جبرئيل في صورة دحية الكلبي و قد استخلاه رسول اللّٰه، فلمّا رآهما انصرف عنهما و لم يقطع كلامهما، فقال جبرئيل: [يا محمّد، هذا أبو ذر قد مرّ بنا و لم يسلّم علينا] أما لو سلّم لرددناه عليه. يا محمّد إنّ له دعاءً يدعو به معروفاً عند أهل السماء، فسله عنه إذا عرجتُ إلى السماء. فلمّا ارتفع جاء أبو ذر إلى النبي صلى الله عليه و آله فقال له: «ما منعك - يا أبا ذر - أن تكون سلَّمتَ علينا حين مررتَ بنا؟» فقال: ظننت - يا رسول اللّٰه - أنّ / 123 /الذي معك دحية، فقال: «ذلك جبرئيل، و قال: أما لو قال: سلّم علينا لرددنا عليه».فلمّا علم أبو ذر أنّه كان جبرئيل دخله من الندامة حيث لم يسلّم عليه ما شاء اللّٰه، فقال: «ما هذا الدعاء الذي تدعو به؟ فقد أخبرني جبرئيل أنّ لك دعاءً معروفاً في السماء» فقال: يا رسول اللّٰه! أقول:
اللهمّ إنّي أسألك الأمن و الإيمان بك و التصديق بنبيّك و العافية من جميع البلاء و الشكر على العافية و الغناء عن شرار الناس.
و نحوه في (الكش).(4)
و في الكشي(5)أيضاً: حدّثني علي بن محمّد القتيبي(6)، عن الفضل بن شاذان، عن أبيه، عن علي بن الحكم، عن موسى بن بكر(7)قال: [قال أبو الحسن عليه السلام:] قال أبو ذر: من جزى اللّٰه عنه الدنيا خيراً فجزاها اللّٰه عليَّ بعد رغيفَي شعيرٍ أتغذّى بأحدهما و أتعشّى بالآخر، و بعد
1) . الزيادة من رجال الطوسي.
2) . رجال الطوسي، ص 33 برقم 143 و ص 59 برقم 496؛ الفهرست، ص 45 برقم 149.
3) . الكافي، ج 2، ص 587 ح 25، و عنه في البحار، ج 22، ص 400 باب 12 ح 9، و ج 92، ص 354 باب 129 ح 8 عن الأمالي للصدوق.
4) . رجال الكشي، ص 25 برقم 49.
5) . رجال الكشي، ص 28 برقم 54؛ روضة الواعظين، ص 285.
6) . في المخطوطة: محمد بن القتيبي.
7) . في المخطوطة: البكر.
شملتَي صوفٍ أتزر(1)بإحداهما و أرتدى بالاُخرى.
قال: و قال عليه السلام: إنّ أبا ذر بكى من خشية اللّٰه حتّىٰ اشتكى عيناه فخافوا عليهما(2)، فقيل له: يا أبا ذر، لو دعوت اللّٰه/ 124 /في عينيك؟ فقال: إنّي عنهما لمشغول، و ما عناني أكبر(3). فقيل: و ما شغلك عنهما؟ قال: العظيمتان الجنّة و النار.
قال: و قيل له عند الموت: يا أبا ذر، مالك؟ قال: عملي. قالوا: إنّما نسألك عن الذّهب و الفضّة؟ قال: ما أُصبح فلا أمسي و ما أمسي فلا(4)أُصبح، كندوج(5)
و في هامش مدينة المعاجز (ج 6، ص 96) عند نقل خبرٍ فيه لفظة «كندوج»: كذا في المصدر و البحار، و في الأصل: من كدوح فلبسها. و الكندوج شبه المخزن أو الخابية أو الدن، و لعله معرب «كندو» أو «كندوك».
أقول: و في شرح ابن أبي الحديد (ج 18، ص 223) في قضية: هذا كندوج العمل يعني خزانته. و قد ذكر جمعها القمي في تفسيره (ج 1، ص 346) فقال: فأمر يوسف أن يبنى كناديج من صخر و طينها بالكلس. و انظر: الأصفى للفيض، ج 1، ص 577. و قال مفخر الأدباء السيد على خان المدني في الدرجات الرفيعة، ص 235: الكندوج بفتح الكاف و سكون النون و ضم الدال المهملة و بعد الواو جيم: شبه المخزن لفظ معرب.
نضع(6)فيه حر متاعنا، سمعت حبيبي رسول اللّٰه [صلى الله عليه و آله يقول:] «كندوج المرء قبره».جبرئيل بن أحمد قال: حدّثني محمّد بن عيسى، عن [ابن] أبي نجران، عن صفوان بن مهران الجمال، عن أبي عبد الله [عليه السلام] قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: إنّ اللّٰه أمرني بحبّ أربعة» قالوا: و من هم يا رسول اللّٰه؟ قال: [«علي بن أبى طالب». ثم سكت، ثم قال: «إن اللّٰه أمرني بحب أربعة» قالوا: و من هم يا رسول اللّٰه؟ قال:] «علي بن أبي طالب و المقداد بن الأسود و أبو ذر الغفاري و سلمان الفارسي(7).
و مرّ هذا الحديث عن طرق العامّة في ترجمة المقداد.
و مرّ في مالك أنّ أبا ذر مات غريباً وحيداً بالربذة، و قبره مزار معروف فيها و تعرف الآن بالصفراء بين الحرمين الشريفين، لا يكفي جلالة شأنه وعظم منزلته أن يكتب إلّا في دفتر/ 125 /واحد و كتاب فارد، فكيف بتلك الوريقات، و ذكرتُ كلمات عديدة في أحواله لتزيين تلك الرسالة.
و في حديث ابن قولويه(1)، عن أبي الحسن موسى بن جعفر [عليهما السلام] في ذكر الحواريين بعد ذكر الحواريين [من أصحاب] النبي [صلى الله عليه و آله]: ثمّ ينادي المنادى: أين حواري علي بن أبي طالب وصيّ رسول اللّٰه؟ فيقدم عمرو بن الحمق و محمّد بن أبي بكر و ميثم [بن يحيى] التمّار مولى بني أسد و اُويس القرني.
مرّ بنحو الاختصار أحوال عمرو بن الحمق.
و كذا محمّد بن أبي بكر في ذكر المحامدة.
و أمّا ميثم: فهو ابن يحيى. و في (صه)(2)أنّه: مشكور.
و في (الكش)(3): روى عن أبي الحسن الرضا، عن أبيه، عن آبائه [عليهم السلام] قال: أتى ميثم التمّار دار أمير المؤمنين [عليه السلام] فقيل: إنّه نائم، فنادى بأعلى صوته: أيّها النائم! و اللّٰه لتخضبنّ لحيتك [من رأسك]، فانتبه أمير المؤمنين فقال: أدخلوا ميثماً، فقال له:
لتخضبنّ لحيتك من رأسك، فقال: صدقت و أنت - و اللّٰه - لتقطعنّ يداك و رجلاك و لسانك، و لتقطعنّ من النخلة التي بالكناسة، و تشقّ أربع قطع، فتصلب أنت على ربعها، و حجر بن عدي على ربعها، / 126 /و محمّد بن أكثم على ربعها، و خالد بن مسعود على ربعها.
قال ميثم: فشككت في نفسي أنّ عليّاً يخبرنا بالغيب! فقلت له: أو كائن ذلك يا أمير المؤمنين؟ فقال: إي و ربّ الكعبة! كذا عهد إليَّ النبيّ. فقلت: من يفعل بي ذلك يا
أمير المؤمنين؟ فقال: ليأخذنّك العتلّ(1)
انظر: القاموس المحيط، ج 4، ص 12.
الزنيم(2)قال في القاموس المحيط، ج 4، ص 126: و الزنيم: المستلحق في قوم ليس منهم، و الدعي كالمزنم - كمعظم - فيهما، و اللئيم المعروف بلؤمه أو شرّه.
ابن الأمة الفاجرة عبيد اللّٰه بن زياد. قال: و كان يخرج إلى الجبانة و أنا معه، فيمرّ بالنّخلة فيقول: يا ميثم، إنّ لك و لها شأناً من الشأن.فلمّا وُلي عبيد اللّٰه بن زياد الكوفة و دخلها، تعلّق عمامته بالنّخلة التي بالكناسة فتخرق فتطيّر من ذلك فأمر بقطعها، فاشتراها رجل من النجّارين فشقّها أربع قطع.
قال ميثم: فقلت لصالح ابني: فخذ مسماراً من حديد، فانقش عليه اسمي و اسم أبي و دقّه بعض تلك الأجذاع. فلمّا مضى بعد ذلك أيّام أتاني قوم من أهل السوق، فقالوا: يا ميثم! انهض معنا إلى الأمير، نشكو إليه عامل السوق و نسأله أن يعزله عنّا و يولّي علينا غيره. قال: و كنت خطيب القوم، فنصت لي/ 127 /و أعجبه منطقي. فقال له عمرو بن حريث: أصلح اللّٰه الأمير! تعرف هذا المتكلّم؟ فقال: من هو؟ قال: هذا ميثم التمّار الكذّاب مولى الكذّاب علي بن أبي طالب!! قال: فاستوى جالساً، فقال لي:
ما تقول؟ قلت: أصلح اللّٰه الأمير! بل أنا الصادق مولى الصادق علي بن أبي طالب [أمير المؤمنين] حقّاً. فقال لي: لتبرأنّ من على و لتذكرنّ مساويه و تتولّى عثمان و تذكرنّ محاسنه أو لأقطعنّ يديك و رجليك و لأصلبنّك، فبكيت، فقال لي: بكيت من القول دون الفعل؟ فقلت: و اللّٰه! ما بكيت من القول و لا من الفعل، و لكن بكيت من شكّ دخلني يوم أخبر لي سيّدي و مولاي. فقال لي: و ما قال لك؟ قال: فقلت: أتيت الباب فقيل: إنّه نائم، فناديت: فانتبه أيّها النائم! فو اللّٰه لتخضبنّ لحيتك [من رأسك]، فقال:
صدقت و أنت - و اللّٰه! - لتقطعنّ يداك و رجلاك و لسانك و لتصلبنّ، فقلت: و من يفعل بي ذلك يا أمير المؤمنين؟ فقال: يأخذك العتلّ الزنيم ابن الأمة الفاجرة عبيد اللّٰه بن زياد. / 128 /
قال: فامتلأ غيظاً، ثمّ قال: و اللّٰه لأقطعنّ يديك و رجليك و لأدعنّ لسانك حتّىٰ
أُكذبك و [اُكذّب] مولاك! فأمر به فقُطع يداه و رجلاه، ثمّ اُخرج فأمر به أن يصلب، فنادى بأعلى صوته: أيّها الناس، من أراد أن يسمع الحديث المكنون من علي بن أبي طالب.. [قال:] فاجتمع الناس و أقبل يحدّثهم بالعجائب.
قال: و خرج عمرو بن حريث(1)، و هو يريد منزله، فقال: ما هذه الجماعة؟! فقالوا:
ميثم التمّار يحدّث الناس من علي بن أبي طالب. قال: فانصرف مسرعاً فقال: أصلح اللّٰه الأمير! بادر فابعث إلى هذا من يقطع لسانه، فإنّي لست آمن أن يغيّر(2)قلوب أهل الكوفة، فيخرجوا عليك. قال: فالتفت إلى حرسيٍّ فوق رأسه(3)، فقال: اذهب فاقطع لسانه.
قال: فأتاه الحرسي فقال: يا ميثم. قال: ما تشاء؟ قال: اُخرج لسانك؛ قد أمر الأمير بقطعه. قال ميثم: أ لا زعم ابن [الأمة] الفاجرة أنّه يكذّبني و [يكذّب] مولاي؟! هاك لساني! قال: فقطع لسانه فتشحّط ساعة في دمه، ثمّ مات فأمر به/ 129 /فصلب.
قال صالح(4): مضيت بعد ذلك بأيّام فإذا هو قد صلب على الربع الذي كنت قد دققت فيه المسمار. انتهى.
و في الوجيزة(5): إنّه من أعاظم الشهداء.
و روى(6)أنّ أبا جعفر كان يحبّه حبّاً شديداً، و أنّه كان مؤمناً شاكراً في الرخاء صابراً في البلاء.
1) . في الهامش: اللهم العن عمرو بن حريث لعناً وبيلاً.
2) . في المصدر: أن تتغير.
3) . في المخطوطة: رأسي.
4) . في المخطوطة: طالح.
5) . الوجيزة (رجال المجلسي)، ص 329 برقم 1963 من طبعة بيروت.
6) . رواه العلامة في خلاصة الأقوال، ص 173 برقم 25.
7) . في المخطوطة: واحدا واخر. و لعله: و أحد أواخر. و حينئذ لفظة «من» بعدها زائدة.
8) . قاله الفضل بن شاذان كما في خلاصة الأقوال، ص 24 برقم 8. و انظر: رجال الكشي، ص 97
[و القرني] منسوب إلى القَرَن(1)
قال الخليل في العين (ج 5، ص 142): قَرَن حيّ من اليمن منهم أويس القرني. و في لسان العرب (ج 13، ص 341): و القَرَن: موضع، و هو ميقات أهل نجد، و منه اُويس القرني.. ثم قال بعد أسطر: قَرَن: حيّ من مراد من اليمن، منهم اُويس القرني منسوب إليهم.
- بفتح الراء -.جليل القدر عظيم الشأن، و هو من خيار التابعين، لم ير النبي [صلى الله عليه و آله] و لم يصحبه، فقال النبي ذات يوم لأصحابه: أبشروا برجل من اُمّتي يقال له: اُويس القرني؛ فإنّه يشفع لمثل ربيعة و مضر(2).(3)
و قتل بصفّين في الرجّالة مع أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام، و يكون جماعة من العرفاء و الصوفيّة ينسبون أنفسهم إلى اُويس و يقال لهم: أُويسي.(4)
قرنها بايد كه تا صاحبدلى پيدا شود بو سعيدى در خراسان يا اويسى در قرن
و كان في زماننا هذا عبد الوهاب النائني(5)و محمّد بن حسن النائني و كذا مولى السيد الجليل السيد محمّد تقي القاساني و جماعة أخرى من الاُويسيّة.
و لمّا جاء الكلام إلى أن/ 130 /اُويس من الزهاد الثمانية، أذكر سائرهم:
في (الكش)(6):
علي بن محمّد بن قتيبة، قال: سئل أبو محمّد الفضل بن شاذان عن الزهّاد الثمانية؟ فقال:
الربيع بن خيثم(7)، و هرم بن حيّان، و اُويس القرني، و عامر بن عبد قيس، و كانوا مع
1) . في الهامش: القَرَن: قبيلة من مراد منها اُويس القرني.
2) . في الهامش: ربيعة و مضر بالكثرة مشهورة.
3) . رجال الكشي، ص 99 في ترجمة اُويس القرني؛ روضة الواعظين، ج 2، ص 289 و عنه في البحار، ج 42، ص 156 باب 124 ح 24.
4) . و على مذاقهم قال الحكيم الغزنوي بالفارسية:
5) . في الهامش: النائن: بليدة قرب اصفهان.
6) . رجال الكشي، ص 97 برقم 154، و انظر: نقد الرجال، ج 1، ص 251.
7) . في المصدر: خيثم بتقديم الثاء. و حيث إن كليهما واردان في المصادر التي راجعتها فلم أجزم بأحدهما.
على [عليه السلام] و من أصحابه، و كانوا زهّاداً أتقياء.
و أمّا أبو مسلم أُهبان بن صيفي(1)فإنّه كان فاجراً مرائياً، و كان صاحب معاوية دهراً، و هو الذي يحث الناس على قتال على، فقال لعلي: ارفع إلينا المهاجرين و الأنصار حتّى تقتلهم بعثمان! فأبى على [ذلك]، فقال أبو مسلم: الآن طاب الضراب، إنّما وضع فخّاً و مصيدة.
و أمّا مسروق(2)فإنّه كان عشّاراً لمعاوية، و مات في عمله ذلك بموضع سفل من واسط على دجلة، يقال له الرصافة، و قبره هناك.
و الحسن كان يلقى [أهل] كلّ فرقة(3)بما يهوون، و يتصنّع للرئاسة، و كان رئيس القدريّة.(4)
و اُويس القرني مفضّل عليهم كلّهم. انتهى كلام الفضل.
قيل: إنَّ الكشي ذكر أن الزهّاد ثمانية و ذكر سبعة، و كان ثامن سقط من قلمه/ 131 / و ذكر جمع أنّه الأسود بن يزيد، و هو فاجر خبيث.
و في النقد(5):
سمعت [من] بعض الفضلاء: جرير بن عبد الله البجلي واحد من الزهاد الثمانية، روى أنّ مسجده بالكوفة من المساجد المحدثة فرحاً بقتل الحسين(6)، و كذلك انحرافه عن أهل البيت و تخريب أمير المؤمنين داره بالكوفة مشهور.(7)
1) . انظر عنه: رجال ابن داود، ص 535، رجال الطوسي، ص 24 برقم 34؛ خلاصة الأقوال، ص 206 برقم 2، قال في الأخير: أُهبان - بضم الهمزة - بن صيفي سيّئ الرأي في على عليه السلام. و قريب منه ما في ابن داود و الطوسي. و ما ذكره المؤلف رضى الله عنه في المتن جاء في رجال الكشي (ص 97) في ذكر الزهاد الثمانية و كذا ما بعده.
2) . ذكر ذلك في رجال الكشي، ص 97. و نقل ابن أبي الحديد في شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 96 فصل في ذكر المنحرفين عن على عليه السلام عن هيثم بن مجالد عن الشعبي أن مسروقاً ندم على إبطائه عن علي بن أبي طالب عليه السلام.
3) . في المخطوطة: فرق. و ما أدرجناه من رجال الكشي.
4) . انظر عن الحسن البصري: تذكرة الأولياء، ج 1، ص 35-47 من طبعة ناصرخسرو.
5) . نقد الرجال، ج 1، ص 252 من طبعة مؤسسة آل البيت:.
6) . فقد روى في الكافي، ج 3، ص 490 باب مساجد الكوفة ح 2 بإسناده إلى عبيس بن هشام، عن سالم، عن أبي جعفر عليه السلام قال: جُدِّدت أربعة مساجد بالكوفة فرحاً لقتل الحسين عليه السلام: مسجد الأشعث و مسجد جرير و مسجد سماك و مسجد شَبَث بن رِبعي. و انظر: التهذيب، عيد مبارك 3، ص 250 باب 25 ح 7.
7) . نقل تفصيل ذلك ابن أبي الحديد في شرحه على النهج (ج 3، ص 115-119) مفارقة جرير بن
و في شرح ابن أبي الحديد(1)قالوا:
و كان الأشعث بن قيس الكندي و جرير بن عبد الله يبغضانه، و هدم عليٌّ دار جرير بن عبد الله؛ قال إسماعيل بن جرير: هدم على دارنا مرّتين.(2)
لا شك أنّه من الكفرة الفجرة.
أقول: فانظروا أيّها العقلاء إلى هذه الثلاثة، أعني: أهبان و مسروق و جرير بن عبد الله أو الأسود حيث كان واحداً منهم أبو مسلم سيء الرأي في على، و هو مع ذلك كان زاهداً و العشار زاهداً أو من كان راضياً بقتل جماعة من المهاجرين و الأنصار بلا جهة.
و أمّا الحسن البصري(3)، ففي شرح ابن أبي الحديد(4)أنّه كان يبغض عليّاً و يذمّه.
روى عنه عماد بن مسلمة أنّه قال: لو كان/ 132 /على يأكل الحشف بالمدينة لكان خيراً له ممّا دخل فيه.(5)
و روى عنه أنّ عليّاً عليه السلام رآه و هو يتوضّأ للصلاة، و كان ذا وسوسة، فصبّ على أعضائه ماء كثير [اً]، فقال له: أرقت ماءً كثيراً يا حسن!، فقال: ما أراق أمير المؤمنين من دماء المسلمين أكثر! فقال: أ وَ ساءك ذلك» قال: نعم.
قال: لا زلت مسوءا!
فما زال الحسن عابساً قاطباً مهموماً إلى أن مات.(6)انتهى.
1) . شرح ابن أبي الحديد، ج 4، ص 74 فصل في ذكر المنحرفين عن على [عليه السلام].
2) . ثم نقل ابن أبي الحديد في شرحه (ج 4، ص 75) عن الحارث بن الحصين أن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله دفع إلى جرير بن عبد الله نعلين [من] نعاله و قال: احتفظ بهما فإن ذهابهما ذهاب دينك، فلما كان يوم الجمل ذهبت إحداهما، فلما أرسله على عليه السلام السلام إلى معاوية ذهبت الاُخرى، ثم فارق علياً و اعتزل الحرب.
3) . في الهامش: قبر الحسن بالبصرة مزار مشهور.
4) . شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج 4، ص 95، و انظر: بحار الأنوار، ج 34، ص 293 باب 34.
5) . نفس المصدر.
6) . نفس المصدر. ثم نقل بعض ما قيل في محاسنه و أنه لم يكن منحرفاً عن أمير المؤمنين عليه السلام!! فراجع.
قال بعض الفضلاء: ذكر هذا الخبر بتفاوت يسير في الألفاظ على ذمّه متواتر.
أقول: و ممّا يعلم بعد الفحص الأكيد أنّ الحسن و أمثاله من الوعّاظ و الحكوميين و أصحاب النقول و الروايات - ممّن سمّاهم أشباه الناس علماء لكثرة محفوظاتهم و رواياتهم سيّما إذا انضمّ إليها من تحسين الكلام و ترويج المعنى بتبليغ العبارات(1)و الاستعارات - كثيراً ما يغترون(2)بعلمهم و حالهم، و يزعمون أن لا علم إلّا ما وصل إليهم بالنقل من الصحابة و التابعين، و الدليل على ما ذكرنا قول الأعرابي: سئل عن الحسن، قال: فصيح. ذا لفظ، / 133 /فصيح إذا وعظ! و الّا إن كان له أدنى دربة و دراية مع تمكّنه من تشرّفه بحضور سيّد الأوصياء و سند الأصفياء لتشرف، لكن مع الخذلان صار كذلك.
ليت الحسن اكتفى بالإقامة بالبصرة و لم يتفوه بالترهات التي نقلوها عنه.
و بالجملة: التوثيق بل المدح لم ينقل أحد من العلماء فيه، و لكن الذمّ ما لا يحصى.
نعم، الصوفيّة قاطبة يقولون بأنّه من الأولياء(3)حتّى خواجة، قال بالفارسيّة:
حسن ز بصره، بلال از حبش، صهيب از شام *** ز خاك مكه أبو جهل اين چه بوالعجبى است
و الحاصل: أنَّ أربعة من الزهاد الثمانية - [الذين] علمتَ أحوالهم - كانوا من الناصبين و الخوارج و اُولي الأذناب، و أزهدهم و أشهرهم الحسن البصري، و كان أمّه أمةً لاُمّ المؤمنين زوجة النبي [صلى الله عليه و آله] أُمّ السلمة.
و أما تلك الأربعة الاُخرى الذين كانوا مع أمير المؤمنين [عليه السلام] فأحدهم: اُويس القرني، فجلالة قدره و شرافة منزلته مع كونه من الشهداء و السعداء لا يكاد أن يخفى على أحد من ذوي/ 134 /البصائر.
و قد مرّ آنفاً عُشر من العشرين أوصافه في ترجمته.
و واحد منهم: عامر بن عبد قيس فغير معلوم حاله غير أنَّ في (صه)(1)و كذا في (الكش)(2)و في بعض كتب اُخر(3)أنّه من الزهاد الثمانية، و كان مع على [عليه السلام].
و كذا هرم بن حيان، قالوا في ترجمته: إنّه من الزهاد الأتقياء(4)
و انظر بعض كلامه مع اُويس القرني في شرح ابن أبي الحديد ج 3، ص 163 و ج 10، ص 42، و عدّه في ج 18، ص 56 أعبد العرب. و نقل عنه في مجموعة ورام (ج 1، ص 73) أنه قال: ما آثر الدنيا على الآخرة و لا عصى اللّٰه كريمٌ.
و لا يدلّ ذلك على توثيق، و كذا كونه مع أمير المؤمنين عليه السلام؛ فإنّ جميع أهل الكوفة كانوا معه.نعم، الزهد من عظائم مكارم الصالحين و جلائل صفات المتقين و التجافي عن دار الغرف، و هو الزهد في الدنيا و الرغبة في ما عند اللّٰه، و للزهد مراتب، و حيث كان مسروق العشار الخارجي في عداد الزهّاد لم يَعلم أحدٌ ما معنى الزهد و ما أرادوا منه؟!
و بالجملة: لا يعلم مقصودهم منه شيء، فيجب عليهم بيانه.
1) . خلاصة الأقوال، ص 124 برقم 2.
2) . رجال الكشي، ص 97.
3) . كرجال ابن داود: 193 برقم 793. و نقل ابن أبي الحديد في شرحه على نهج البلاغة، ج 2، ص 94 في نبذ من أقوال الصالحين و الحكماء عن عامر بن عبد القيس أنه قال: الدنيا والدة للموت، ناقضة للمبرم، مرتجعة للعطية، و كل من فيها يجري إلى ما لا يدري، و كل مستقر فيها غير راض بها، و ذلك شهيد على أنها ليست بدار قرار.
4) . انظر عنه: رجال الكشي، ص 97 في الزهاد الثمانية. و روى الشيخ المفيد في الإعلام، ص 41 باب أقل الحمل و أكثره عن أصحاب الحديث من العامة أن هرم بن حيان ولدته أمه لثمان سنين و قد ثغر!
و أمّا الربيع بن خثيم(1)فما نقل عنه نصر بن المزاحم(2)من أنّه كان من أصحاب ابن مسعود و سأل و طلب من أمير المؤمنين إرساله بثغر من ثغور المسلمين(3)، و كان شاكّاً من محاربة أمير المؤمنين مع معاوية في جوازها. / 135 /
فيعلم من ذلك كميّة معرفته بحقّ أمير المؤمنين [عليه السلام]!
و كذا ما ذكر الغزالي في إحياء العلوم:
كان الربيع بن الخيثم(4)حفر في داره قبراً و كان إذا وجد في قلبه قساوةً دخل فيه و اضطجع و مكث ما شاء اللّٰه، ثمّ يقول: «رَبِّ ارْجِعُوني لَعَلّي أَعْمَلُ صَالِحاً فِيمَا تَرَكْتُ»(5)يردّدها ثمّ يرد على نفسه: يا ربيع، قد رجعناك فاعمل! لا يدلّ على شيء يعتد به.(6)
و روى الربيع عن ابن مسعود و أبي أيّوب و عنه الشعبي و إبراهيم.
و في شرح ابن أبي الحديد(7):
روى أبو نعيم، عن عمرو(8)بن ثابت عن أبي إسحاق قال: ثلاثة لا يؤمَنون على علي بن أبي طالب: مسروق و مرة و شريح. و روى أنّ الشعبي رابعهم.
و المقصود من ذكر ذلك فهم حال الشعبي و كونه راوياً عن الربيع، و الزائد عن ذلك غير معلوم، و اللّٰه أعلم بحقيقة الحال.
1) . في المخطوطة: الخيثم، و ما أدرجناه من المصدر و البحار و غيرهما.
2) . وقعة صفين، ص 115 اختلاف الناس في السير مع على عليه السلام. و انظر: البحار، ج 32، ص 406 باب 11.
3) . و هو ثغر الري كما في المصدر.
4) . كذا.
5) . سورة المؤمنون، الآية 99-100.
6) . في الهامش: و قبر الربيع يكون بالخراسان، و الآن مشهور به خواجه ربيع.
7) . شرح ابن أبى الحديد، ج 4، ص 96 فصل في ذكر المنحرفين عن على عليه السلام.
8) . في المخطوطة: من عمر.
المشهور في الألسنة أنّ السلاطين سبعة، كما أنّ الزهّاد ثمانية.
الأوّل: الإمام الثامن الضامن علي بن موسى الرضا عليه و على آبائه السبعة المعصومين و أبنائه الأربعة الطاهرين ألف ألف تحيّة و سلام.
و الثاني: أبو يزيد البسطامي، و اسمه طيفور.
ذكر جمع من العلماء من الخاصّة و العامّة مثل آية اللّٰه العلّامة و شيخنا البهائي و المولى المحقّق المدقّق عبد الرزاق اللاهجي و الخطيب الرازي و القاضي العضد و ابن خلّكان أنّه كان سقّاء لأبي عبد الله جعفر بن محمّد الصادق عليه السلام.(1)
قال ابن خلّكان: إنّ أبا يزيد مع جلالة شأنه و اُبّهة منزلته كان سقّاء لأبي عبد الله عليه السلام.
سمعت من بعض الأفاضل قال: قال أبو يزيد: لو لا رآني جعفر بن محمّد لذهبت كافراً عن الدنيا.
و رياضاته الشاقّة مشهورة، منها: ذهابه إلى المكّة المعظّمة في مدّة اثنتي عشرة سنة، و صلاته في كلّ قدم ركعتان صلاة التحيّة أو سجدة شكر، و المولى الرومي نسب إليه في المثنوي الكشف و الكرامات، و قبره مزار بالبسطام، و لم ينقل أحد منه ما يخالف الشريعة.(2)
و الثالث: أبو سعيد بن أبي الخير، و مسقط رأسه المحنة، و قبره بهمدان/ 137 / معروف، و رياضاته في الكتب السير و التواريخ مسطورة.(3)
و نقل أنّ الشيخ الرئيس صار تائباً بيده من شرب المسكرات، و اعترف بجلالته، و له رباعيّات كثيرة من الشعر بالفارسيّة، و يقولون: إنّ كلّ واحد منها قال لدفع بعض الأوجاع و الأمراض.
و الرابع: إبراهيم بن أدهم، كان سلطاناً بالبلخ، ترك السلطنة و دخل في حلقة العرفاء(1)، و سمعت أنّ العلّامة المجلسي قدح فيه و ذمّه، و كان مع السفيان الثوري.(2)
و في (صه)(3): إنّ السفيان الثوري ليس من أصحابنا.
و الكشي ذكر حديثين متقاربين - سند أحدهما نقي - في ذمّه(4)، و اعتراضه على الصادق [عليه السلام] في لبس الثياب الجياد.(5)
و يكون إبراهيم مجهولاً حاله.(6)
[و]
و الخامس و السادس: محمود القزنوي(7)، و السنجر بن جلال الدين السلجوقي،
1) . و قد روى ابن أبي الحديد في شرح نهج، (ج 10، ص 42) في ذكر فوائد العزلة عن سفيان بن عيينة أنه قال: لقيت إبراهيم بن أدهم في بلاد الشام فقلت له: يا إبراهيم، تركت خراسان؟! فقال: ما تهنأت بالعيش إلا هاهنا، أفرّ بديني من شاهق إلى شاهق، فمن رآني قال موسوس أو حمّال.
2) . في الهامش: و السفيان الثوري يعد من الصوفية.
3) . خلاصة الأقوال، ص 228 برقم 2؛ و كذا ابن داود في رجاله، ص 458 برقم 209.
4) . انظر رجال الكشي، ص 393-397 رقم 739 و 741.
5) . رواها الكشي في رجاله: 393 برقم 740، و الرواية هذه: محمد بن مسعود، قال: حدثني الحسين بن إشكيب، قال: حدثني الحسن بن الحسيني المروزي، عن يونس بن عبد الرحمن، عن أحمد بن عمر، قال: سمعت بعض أصحاب أبي عبد الله عليه السلام يحدّث أن سفيان الثوري دخل على أبي عبد الله عليه السلام و عليه ثياب جياد، فقال: يا أبا عبد اللّٰه، إن آباءك لم يكونوا يلبسون مثل هذه الثياب؟! فقال: إن آبائي عليهم السلام كانوا في زمان مقفر مقتر، و هذا زمان قد أرخت الدنيا عزاليها، فأحقّ أهلها بها أبرارهم.
6) . نقل عن إبراهيم الأدهم حكايات و أقوال في تذكرة الأولياء، ج 1، ص 87-105.
7) . كذا، و المشهور على الألسنة و المكتوبات: الغزنوي - بالغين لا القاف -.
و أحوالهما في كتب التواريخ بالتفصيل مذكورة.
خرجت عمّا كنت بصدده.
ثمّ ينادي المنادي: أين حواري الحسن... فيقدم(1): سفيان [بن] أبي ليلى الهمداني، و حذيفة بن أُسيد(2)الغفاري...(3)
أمّا سفيان: فذكر الكشي(4): روى عن علي بن/ 138 /الحسن الطويل، عن علي بن نعمان، عن عبد الله بن مسكان، عن أبي جعفر عليه السلام قال: جاء رجل من أصحاب الحسن يقال له: سفيان بن أبي ليلى و هو على راحلة له، فدخل على الحسن و هو محتب في فناء داره، فقال له: السلام عليك يا مذلّ المؤمنين! فقال له: انزل و لا تعجل - إلى أن قال: - سمعت أبي يقول: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «لن تذهب الأيّام و الليالي حتّى يلي أمر هذه الاُمّة رجل واسع البلعوم رحب الصدر، يأكل و لا يشبع و هو معاوية، فلذلك فعلت، ما جاء بك؟ قال: حبّك، قال: اللّٰه؟ [قال: اللّٰه.] فقال: و اللّٰه! لا يحبنا عبد أبداً و لو كان أسيراً في الديلم إلا نفعه اللّٰه بحبّنا، و إنّ حبّنا ليساقط الذنوب من بني آدم كما يساقط الريح الورق من الشجر.
و على بن الحسن هذا مجهول كما قيل مع [أن] الخبر مرفوع عنه.
و في (صه)(5)ذكر مضمونه، ثمّ قال: و الظاهر أنّه قال ذلك من محبّة، و لم يثبت عندي بهذا عدالة المشار إليه، بل هو من المرجّحات.
و في التحرير الطاوسي: ظهر لي أنّه قال ذلك من محبة.
و في (الكش)(1): من أصحابه عاتب الحسن [عليه السلام] بقوله له: يا مذلّ/ 139 /المؤمنين! و اعتذر له بأنّه قال ذلك محبّةً.
و حذيفة بن أسد الغفاري(2): و في بعض الكتب أنّه ابن أسيد - بفتح الهمزة - الغفاري أبو سَريحة(3)- بمهملتين مفتوح الأوّل - صحابي من أصحاب الشجرة، مات سنة اثنين و أربعين.
ثمّ ينادي المنادي: أين حواري الحسين بن على [عليهما السلام]، فيقدّم كلّ من استشهد معه و لم يتخلّف عنه.
ثمّ ينادي المنادي: أين حواري علي بن الحسين [عليهما السلام]، فيقدّم(4)جبير بن مطعم و يحيى بن أمّ الطويل و أبو خالد الكابلي و سعيد بن المسيّب.(5)
فجبير بن مطعم: قال العلّامة في (صه)(6): إنّه من حواري علي بن الحسين [عليه السلام].
1) . رجال الكشي، ص 111 برقم 178، و ليس هذا نص الكشي؛ و قريب منه عبارة العلامة في خلاصة الأقوال، ص 81 برقم 2؛ و نص على ذلك في رجال ابن داود، ص 172 برقم 689، و قال بعده: و فيه نظر.
2) . انظر عنه: رجال البرقي، ص 7، رجال ابن داود، ص 101 رقم 384؛ الاختصاص، ص 6؛ رجال الطوسي، ص 35 رقم 179 و ص 93 رقم 926.
3) . في المخطوطة: مريحة بالميم، و ما أدرجناه من رجال الشيخ و غيره. و في رجال ابن داود، ص 101 برقم 384: أبو سريحة، و في نسخة: أبو سرعة.
4) . في المصدر: فيقوم.
5) . تتمة رواية الحواريين التي نقلناه آنفاً عن الكشي في رجاله، ص 9؛ و الاختصاص للشيخ المفيد: 61.
6) . خلاصة الأقوال، ص 36 برقم 3.
7) . منها ما رواه الكشي في رجاله في ترجمة يحيى بن اُم الطويل، الذي يأتي آنفاً في ترجمة أبي خالد الكابلي.
8) . صرّح بذلك الشيخ الطوسي في رجاله: 33 برقم 152.
و يحيى بن اُم الطويل: قال الكشي(1):
إنّه من حواري علي بن الحسين [عليهما السلام]، قال الفضل بن شاذان: لم يكن في زمن علي بن الحسين في أوّل أمره إلّا خمسة أنفس و ذكر من جملتهم: يحيى بن أمّ الطويل.(2)
و في (الكش)(3)أيضاً أنّ الحجّاج قطع يديه و رجليه و قتله.
و أبو خالد الكابلي: اسمه وردان - بالراء بعد الواو و قبل الدال - و لقبه كنكر - / 140 /بالنون بين الكافين و الراء أخيراً - روى الكشي(4)أنّه من حواري علي بن الحسين [عليهما السلام].
و في (الكش)(5)أيضاً: محمّد بن نصير، عن محمّد بن عيسى، عن جعفر بن عيسى، عن صفوان، عمّن سمعه، عن أبي عبد الله [عليه السلام] قال: ارتدّ الناس بعد قتل الحسين إلّا ثلاثة:
أبو خالد الكابلي و يحيى بن أمّ الطويل و جبير بن مطعم، ثمّ إنّ الناس لحقوا و كثروا.
و روى يونس عن حمزة بن محمّد الطيّار مثله، و زاد [فيه]: و جابر بن عبد الله الأنصاري.(6)
و وردان الكابلي الأصغر روى عن أبي جعفر و عن أبي عبد الله [عليهما السلام]، و الكبير اسمه كنكر.(7)
1) . رجال الكشي، ص 123 برقم 194.
2) . ذكر ذلك الكشي في رجاله، ص 115 برقم 184 في ترجمة سعيد بن المسيب؛ و العلامة في خلاصة الأقوال، ص 177 برقم 2 في ترجمة وردان.
3) . رجال الكشي، ص 123 في ترجمة يحيى بن اُم الطويل برقم 194.
4) . نقله عنه في خلاصة الأقوال، ص 177، و انظر اسمه و لقبه أيضاً في رجال الكشي، ص 115 برقم 184.
5) . رجال الكشي، ص 123 برقم 194.
6) . انظر: رجال الكشي، ص 123 رقم 194؛ و رجال ابن داود، ص 371 برقم 1662.
7) . لاحظ: رجال ابن داود، ص 362 رقم 1617؛ و رجال الشيخ الطوسي، ص 148 رقم 1642.
و نحوه قال الصدوق.
و في الكافي(1)في مولد الصادق: أنّه(2)من ثقات علي بن الحسين و سعيد بن المسيّب.
و في (الكش)(3):
قال الفضل بن شاذان: لم يكن في زمن عليّ بن الحسين في أوّل أمره إلاّ خمسة أنفس: سعيد بن جبير و سعيد بن المسيّب و محمّد بن جبير بن مطعم [و] يحيى بن أُمّ الطويل و أبو خالد الكابلي، و اسمه وردان و لقبه كنكر، و سعيد بن المسيّب ربّاه أمير المؤمنين عليه السلام.
و فيه(4)بسند ضعيف(5)عن أبي جعفر قال: سمعت علي بن الحسين [عليه السلام] يقول:
سعيد بن المسيّب أعلم الناس بما تقدّمه من الآثار و أفهمهم في زمانه.
و فيه(6)بسند كذلك عنه: و أمّا سعيد بن المسيّب فنجا؛ و ذلك أنّه كان يفتي بقول العامّة، و كان آخر أصحاب رسول اللّٰه [صلى الله عليه و آله] فنجا.
و في (صه)(7)بعد ذكر الحواريين قال: و يقال: إنّ أمير المؤمنين ربّاه، و هذه الرواية فيها توقّف.
و قال الشهيد الثاني:
إنى لأعجب من إدخال هذا الرجل في هذا القسم مع ما هو المعلوم من حاله و سيرته و مذهبه في الأحكام الشرعيّة المخالفة لطريقة أهل البيت، و قد كان لطريقه جهة أبي هريرة أشبه، و حاله بروايته أدخل، و المصنّف نقل أقواله في التذكرة و المنتهى بما يخالف طريقة أهل
1) . الكافي، ج 1، ص 472 باب مولد أبي عبد الله جعفر بن محمد عليه السلام ح 1.
2) . أي أبا خالد الكابلي.
3) . رجال الكشي، ص 115 برقم 184 في ترجمة سعيد بن المسيب.
4) . رجال الكشي، ص 119 برقم 189 في ترجمة سعيد بن المسيب.
5) . و السند هذا: حدثني محمد بن قولويه، قال: حدثني سعد بن عبد الله القمي، عن القاسم بن محمد الاصفهاني، عن سليمان بن داود المنقري، عن محمد بن عمر، قال: أخبرني مروان، عن أبي جعفر..
6) . رجال الكشي، ص 123 في ترجمة يحيى بن اُم الطويل.
7) . خلاصة الأقوال، ص 79 ذيل الرقم 1.
البيت و روى (الكش)(1)في كتابه أقاصيص و مطاعن.
و قال المفيد في الأركان:
و أمّا ابن المسيّب: فليس يدفع نصبه و ما اشتهر عنه(2)من الرغبة عن الصلاة على [جنازة] زين العابدين [عليه السلام]. قيل له: لا(3)تصلّي على/ 142 /هذا الرجل الصالح من أهل البيت الصالح؟! قال: صلاة ركعتين أحبّ إليّ من الصلاة على الرجل الصالح من أهل البيت الصالح.
و روى عن مالك أنّه كان خارجيّاً أباضياً، و اللّٰه أعلم. انتهى.
ثمّ في (الكش)(4)بطريق ضعيف أيضاً(5)عن علي بن زيد قال: قلت لسعيد بن المسيّب: إنّك أخبرتني أنّ عليّ بن الحسين النفس الزكيّة و أنّك لا تعرف له نظيراً؟ قال: كذلك و ما هو مجهول ما أقول فيه؛ و اللّٰه! ما أرى مثله. فقلت: هذه الحجّة الوكيدة عليك، فلِمَ لا تصلي على جنازته؟
.. إلى أن قال(6): أخبرني أبي [الحسين]، عن أبيه، عن النبي صلى الله عليه و آله، عن جبرئيل، عن اللّٰه عزّ و جلّ: أنّه ما من عبد من عبادى آمن بي و صدّق بك و صلّى في مسجدك على خلاء من الناس إلّا غفرت له ما تقدّم من ذنبه و ما تأخّر، فلم أر شاهداً أفضل من علي بن الحسين [عليه السلام حيث حدثني بهذا الحديث]، فلمّا أن مات شهد جنازته البرّ و الفاجر و أثنى عليه الصالح و الطالح، و انهالت(7)الناس [يتبعونه] حتّى وضعت الجنازة، فقلت: أن أدركت الركعتين يوماً من الدهر فاليوم. / 143 /فلم يبق إلا رجل و امرأة، ثمّ خرجا إلى الجنازة و وثبتُ لاُصلّي، فجاء تكبير من السماء، فأجابه تكبير من الأرض، فأجابه تكبير من السماء فأجابه تكبير من الأرض، ففزعت و سقطت على وجهي، فكبّر من في السماء
1) . رجال الكشي، ص 116 و ما بعدها ضمن ترجمة سعيد بن المسيب.
2) . نقل ذلك القاضي نور اللّٰه التستري في الصوارم المهرقة، ص 227.
3) . في الصوارم: أ لا.
4) . رجال الكشي، ص 116 برقم 186.
5) . روى عن عبد الرزاق، عن معمر، عن الزهري، عن سعيد بن المسيب، و عبد الرّزاق، عن معمر، عن علي بن زيد..
6) . في رواية اُخرى بعدها برقم 188 في الصفحة 117-118.
7) . في المصدر: و انهال.
سبعاً و من في الأرض سبعاً، و صلّى على علي بن الحسين [عليه السلام] و دخل الناس المسجد، فلم أدرك الركعتين و لا الصلاة على علي بن الحسين
«إن هذا لهو الخسران المبين»(1).
فقلت: [يا سعيد] لو كنت [أنا] لم أختر إلّا الصلاة عليه.
فبكى و قال: ما أردت إلّا الخير، ليتني كنت صلّيت عليه؛ فإنّه ما رئي شيء مثله.
و قال العلّامة البهبهاني: يكون في الكافي(2)في باب مولد الصادق [عليه السلام] عن إسحاق بن جرير قال: قال أبو عبد الله [عليه السلام]: كان سعيد بن المسيّب و القاسم بن محمّد بن أبي بكر و أبو خالد الكابلي من ثقات علىّ بن الحسين.
و ذكر الثقة الجليل الحميري في أواخر الجزء الثالث من قرب الإسناد(3)أنّه ذكر عند الرضا القاسم بن محمّد بن أبي بكر خال أبيه، و سعيد بن المسيّب فقال: كانا على هذا الأمر.
و قال المحقّق البحراني:
في تاريخ/ 144 /ابن خلكان ما يشعر بتشيّعه، و ربّما يلوح من كلام الشيخ في أوائل التبيان. انتهى.
و اعتذر(4)عنه بأن مخالفة طريقته لطريقة أهل البيت لا ينافي التشيع، كيف و كثير من أصحابهم و أعاظم شيعتهم في غير واحد من المسائل بناؤهم بل فتواهم على ما ظهر علينا و على من تقدّم عليه أنّه موافق للعامّة كما لا يخفى على المطّلع، بل بعض منه ظهور مخالفتهم لطريقتهم صار بحيث عد بطلانه من ضروريات مذهب الشيعة كالقياس، فإذا كان مثل ابن الجنيد قال به - بل و يكثر من نظائره - فما ظنّك بغيره و بالنسبة إلى ما بطلانه أخفى من بطلان القياس؟! سيّما أصحاب علي بن الحسين؛ لأنّه لشدّة التقيّة لم يتمكّن من إظهار الحق اُصولاً و فروعاً إلاّ قليلاً لقليل.
و يومي إليه أنّ الشيعة الذين لم يقولوا بإمامة الباقر عليه السلام تبعوا العامة إلّا ما شذّ؛ و ذلك لأنّه أوّل من تمكّن من ذلك، و مع ذلك لم يتمكّن إلّا القليل، ثمّ من بعده الصادق ثمّ الكاظم و هكذا.
و مع ذلك لا يبعد/ 145 /أن يكون كثير من الحق تحت خباء الخفاء إلّا أن يمنّ اللّٰه علينا بظهور خاتم الأوصياء و مزيل الجور و الجفاء - عجّل اللّٰه فرجه و سهّل اللّٰه مخرجه - مع أنّه نقل عن عبد الله بن العباس و غيره ممّن ثبت تشيّعه آراء و مذاهب مخالفة للشيعة مع إفتائه كذلك تقيّةً و لأجل النجاة كما نصّ عليه الإمام.
و أمّا عدم صلاته - لو صحّ - فلعلّه أيضاً كان تقيّة و دفعاً للتهمة مع أنّه مرّ عنه عذره، فلعلّ [الأمر] كذلك، بل هو المظنون، فلا وجه للطعن.
ثمّ ينادي المنادي: أين حواري محمّد بن على [و حواري جعفر بن محمد]؟ فيقدم(1)عبد الله بن شريك العامري و زرارة بن أعين و بريد بن معاوية العجلي و محمّد بن مسلم و أبو بصير ليث بن البختري المرادي و عبد اللّٰه بن أبي يعفور و عامر بن عبد الله بن جذاعة(2)و حجر بن زائدة و حمران بن أعين.(3)
و أمّا الأوتاد الأربعة أعني: زرارة و بريد و محمّد بن مسلم و ليث المرادي، فذكرنا(4)في ترجمتهم بنحو الاختصار أحوالهم، و كذا عبد الله بن أبي يعفور.
فعبد الله بن شريك العامري ففي (صه)(5):
يكنى أبا المحجل(1)، روى/ 146 /عن علي بن الحسين و أبي جعفر [عليهما السلام] و كان عندهما وجيهاً مقدّماً.
و روى الكشي(2)أنّه من حواري الباقر و الصادق عليهما السلام. و روى السيّد علي بن أحمد العقيقي ثناءً عظيماً في حقّه.
و في (الكش)(3)أيضاً: حدثنا أبو صالح خلف بن حماد الكشي، قال: حدثنا أبو سعيد سهل بن زياد الآدمي الرازي، قال: حدثني علي بن الحكم، عن علي بن المغيرة، عن أبي جعفر [عليه السلام]: قال: كأنّي(4)بعبد الله بن شريك العامري، عليه عمامة سوداء، و ذؤابتاها(5)بين كتفيه، مصعداً في لحف الجبل بين يدي قائمنا أهل البيت في أربعة ألف يكبرون و يكرون.(6)
و أما عامر بن عبد الله بن جذاعة، فروى الكشي عن محمّد بن قولويه، عن سعيد(7)، عن علي بن سليمان بن(8)داود الرازي، عن علي بن أسباط، عن أبيه أسباط، عن أبي الحسن موسى [عليه السلام]: أنّ عامر بن عبد الله بن جذاعة من حواري أبي جعفر محمّد بن على و حواري جعفر بن محمّد، و روى حديثاً مرسلاً(9)ينافي ذلك، و التعديل أرجح / 147 /أوجه (صه).(10)
و تنظَّر فيه الشهيد الثاني؛ لأنّ في حديث المدح مجهولين، و المنافي مرسلة الحسين بن سعيد، و هو لا يقصر عن مقاومة التعديل إن لم يرجح عليه.
ثمّ قال: و بالجملة فحال الرجل مجهول لعدم صحّة الخبرين. انتهى.
1) . في المخطوطة: أبا الجحل، و ما أدرجناه من خلاصة الأقوال.
2) . عنه في خلاصة الأقوال، ص 108 برقم 27، و انظر رجال الكشي، ص 217.
3) . رجال الكشي، ص 217 برقم 390.
4) . في المخطوطة: كان.
5) . في المخطوطة: ذوابيها.
6) . في المصدر: أربعة آلاف مكرون و مكرورون.
7) . في المخطوطة: سعد.
8) . في المخطوطة: عن، و الظاهر أنه غلط.
9) . سيأتي نقل الرواية من المؤلف رضى الله عنه، فانتظر.
10) . خلاصة الأقوال، ص 124 باب 15 برقم 1.
و قال بعض العلماء: خبر الذمّ ضعيف؛ لشموله ذمّ حجر بن زائدة، و هو مقبول عند أصحابنا غير مطعون.
و قال الصدوق: عامر بن عبد الله بن جذاعة الأزدي عربي.
و زاد النجاشي(1): روى عن أبي عبد الله [عليه السلام]... إبراهيم بن مهزم، عن عامر بن جذاعة بكتابه.
و قال العلّامة البهبهاني: لا يبعد ترجيح التعديل لأن الظاهر مقبولية خبر الحواريين و معروفيتها و شهرتها.
و حجر بن زائدة الحضرمي، قال الصدوق:
و زاد النجاشي(2): روى عن(3)أبي جعفر و أبي عبد الله [عليهما السلام]، ثقة صحيح المذهب صالح، من هذه الطائفة.
و في حجر بن زائدة و حمران بن أعين روى (الكش)..، ثمّ نقل حديث الحواريين، ثمّ قال: روى أنّ أبا عبد الله [عليه السلام] قال: لا غفر اللّٰه له/ 148 /إشارة إلى حجر بن زائدة، إلا أنَّ الراوي الحسين بن سعيد رفعه إلى أبي عبد الله [عليه السلام]،
و قال الشهيد الثاني:
في الطريق علي بن سليمان بن داود، و هو مجهول الحال، و حديث القدح عنه مرسل فبقي الاعتماد على توثيق النجاشي.
و الذي في (الكش)(4): عن علي بن محمّد، عن أحمد بن محمّد بن عيسى، عن
الحسين بن سعيد، يرفعه، عن عبد الله بن وليد(1)قال: قال لي أبو عبد اللّٰه [عليه السلام]: ما تقول في المفضّل؟ قلت: و ما عسيت أن أقول فيه بعد ما سمعت منك. فقال: لكن عامر بن جذاعة و حجر بن زائدة أتياني فعاباه عندي، فسألتهما الكفّ عنه، فلم يفعلا، ثمّ سألتهما أن يكفّا عنه فأخبرتهما بسروري بذلك، فلم يفعلا، فلا غفر اللّٰه لهما.
و في الصحيح: عن ابن أبي عمير، عن حسين بن أحمد المنقري، عن يونس بن ظبيان قال: قلت للصادق [عليه السلام]: أ لا تنهى هذين الرجلين عن هذا الرجل؟ فقال: من هذا الرجل؟ و من هذين الرجلين؟ [قلت:] أ لا تنهى حجر بن زائدة/ 149 /و عامر بن جذاعة عن المفضل بن عمر؟ قال: يا يونس، قد سألتهما أن يكفّا عنه فلم يفعلا [فدعوتهما و سألتهما و كتبت إليهما و جعلته حاجتي إليهما فلم يكفّا عنه](2)فلا غفر اللّٰه لهما - إلى أن قال: - لو أحباني لأحبّا مَن أُحِبُّ.(3)
و لا بأس [أن] أذكر حكاية المفضل:
و في (الكش)(4): جبرئيل(5)بن أحمد، عن محمّد بن عيسى، عن يونس، عن حماد بن عثمان، قال: سمعت أبا عبد الله عليه السلام يقول للمفضل بن عمر الجعفي: يا كافر! يا مشرك! ما لك و لابني إسماعيل»! و كان منقطعاً إليه يقول فيه مع الخطابيّة، ثمّ رجع بعده.
حمدويه بن نصير، عن يعقوب بن يزيد، عن ابن أبي عمير، عن هشام بن الحكم و حماد بن عثمان، عن إسماعيل بن جابر: نحوه، إلاّ الرجوع بعده.(6)
الحسين بن الحسن [بن] بندار القمي، عن سعد بن عبد الله، عن محمّد بن
1) . في المصدر: الوليد.
2) . الزيادة من الكافي.
3) . رواه في الكافي، ج 8، ص 373 ح 561؛ و انظر: فلاح السائل، ص 158 الفصل 19؛ مجموعة ورام، ج 2، ص 177؛ مستدرك الوسائل، ج 12، ص 233 ح 13972.
4) . رجال الكشي، ص 321 برقم 581.
5) . في المخطوطة: جبر.
6) . أي إلاّ أنه ليس في الرواية: «ثم رجع بعده». و الرواية هكذا: ايت المفضل، قل له: يا كافر! يا مشرك! ما تريد إلى ابني تريد أن تقتله! انظر: رجال الكشي، ص 323 رقم 586.
الحسين بن أبي الخطاب و الحسن بن موسى، عن صفوان بن يحيى، عن عبد الله بن مسكان، قال: دخل حجر بن زائدة و عامر بن جذاعة الأزدي على أبي عبد الله [عليه السلام] فقالا له: جعلنا فداك! إنّ المفضل بن عمر يقول: إنّكم تقدّرون/ 150 /أرزاق العباد - إلى أن قال: - لعنه اللّٰه و برئ منه!(1)قال: أ تلعنه و تَبراُ عنه(2)؟ قال: نعم.(3)
و بالجملة: إنّ مفضل بن عمر كان [من] الخطابيّة(4)
ثم تمارى الكفر به إلى أن قال: إن اللّٰه تعالى انفصل من الصادق و حلّ فيه و إنه أكمل من اللّٰه تعالى، «فتعالى اللّٰه عما يقول الظالمون علواً كبيراً». كذا في التعليقات من العلامة البهبهاني نوّر اللّٰه مرقده.
انظر عن الخطابية: كمال الدين، ج 1، ص 100 في مناظرة المؤلف مع ملحدٍ عند ركن الدولة.
، و نقلوا عنه كلمات منكرة، قال الكشي(5): و ذكرت الطيّارةُ الغالية في بعض كتبها عن المفضل أنّه قال: لقد قتل مع أبي إسماعيل يعني أبا الخطاب سبعون نبياً.. الحديث.قال أبو عمرو(6): قال يحيى بن عبد الحميد الحماني في كتابه المؤلّف في [إثبات] إمامة أمير المؤمنين عليه السلام: قلت لشريك: إنّ أقواماً يزعمون أن جعفر بن محمّد ضعيف في الحديث! قال: اُخبرك [القصة]: كان جعفر بن محمّد رجلاً صالحاً مسلماً ورعاً اكتنفه(7)قوم جهال(8)يستأكلون الناس بذلك، [و يأخذون منهم الدراهم] و كانوا يأتون [من ذلك بكل] منكر مثل المفضّل بن عمر و بنان و عمر(9)النبطي و غيرهم جهّال
1) . في المخطوطة: عنه.
2) . في المصدر: فتلعنه و تتبرأ منه.
3) . رجال الكشي، ص 323 برقم 587.
4) . في الهامش: و الخطابية: منسوبة إلى محمد بن المقلاص يكنى أبا الخطاب، و كان يزعم أن الأئمة أنبياء ثم آلهة، و الآلهة نور من النبوة و نور من الإمامة، و لا يخلو العالم من هذه الأنوار، و أن الصادق هو ابنه، و ليس المحسوس الذي يرونه، بل إنه لما نزل إلى العالم ليس هذه الصورة الإنسانية لئلا ينفر منه.
5) . رجال الكشي، ص 324 ذيل الرقم 588؛ و عنه في البحار، ج 25، ص 323 باب 10 ح 92.
6) . انظر رجال الكشي، ص 324 ذيل الرقم السالف (588)، عنه في البحار، ج 25، ص 302 باب 10 ح 67.
7) . في المصدر: فاكتنفه، و هو الظاهر.
8) . هنا في المصدر زيادة، و هي: يدخلون عليه و يخرجون من عنده و يقولون: حدثنا جعفر بن محمد، و يحدّثون بأحاديث كلها منكرات كذب موضوعة على جعفر.
9) . في البحار كما في المتن: بنان و عمر، و في رجال الكشي: بيان و عمرو.
ضلّال.. إلى آخره ملخّصاً.
و كذا نسب إلى المفضل ترك الصلاة، و كذا قوله: إنّ إسماعيل بعد أبي عبد الله يكون إماماً و لكن قالوا: إنّه رجع عن الخطابيّة، و كون رجوعه يظهر من حديث حماد(1)، و تكون هذا: عن محمّد بن عيسى، عن ابن أبي عمير، / 151 /عن حماد بن عثمان، عن إسماعيل بن عامر، قال: دخلت على أبي عبد الله [عليه السلام] فوصفت له الأئمّة حتّىٰ انتهيت إليه، فقلت: إسماعيل من بعدك؟ فقال: أما ذا فلا، فقال حماد: [فقلت لإسماعيل:] و ما دعاك إلى أن تقول: إسماعيل من بعدك؟ قال: أمرني المفضل بن عمر.
قال ابن مسعود(2): عن إسحاق بن محمّد البصري، عن عبد الله بن قاسم، عن خالد الجوان قال: كنت أنا و المفضّل بن عمر و ناس من أصحابنا بالمدينة و قد تكلّمنا في الربوبيّة، فقلنا: مرّوا إلى باب أبي عبد الله [عليه السلام] حتّىٰ نسأله. فقمنا بالباب فخرج إلينا فهو يقول: «بَلْ عِبٰادٌ مُكْرَمُونَ».(3)
قال الكشي(4): إسحاق و(5)عبد الله و خالد من أهل الارتفاع.
قال ابن مسعود: عن عبد الله بن محمّد بن خلف، عن علي بن حسان الواسطي، عن موسى بن بكر، قال: سمعت أبا الحسن [عليه السلام] يقول لما أتاه موت المفضل بن عمر:
رحمه اللّٰه كان الوالد بعد الوالد، أما إنّه قد استراح.(6)
و الحاصل: أنّ بينهم تشاجراً شديداً في رجوعه و حسن اعتقاده، و يروى عنه المناكير أيضاً، و بعد اللتيا و التي إنّه لا يكون غالياً، و يدلّ/ 152 /على عدم غلوّه بل و على جلالته و وثاقته كونه من وكلاء الكاظم و الصادق عليهما السلام مدّة مديدة و من خدّامهما
كما يظهر من التتبّع ظهوراً لا يبقى منه ريب، فلو كان غالياً لما كان رضياً بذلك بل أطرداه كما في غيره، و هذا يرجّح أخبار المدح؛ لأن فيه أخبار المدح كثيرة، و ما نقلناه لعدم سعة هذا المختصر(1)لها و يرفع التهمة.
و العجب عن الكشي من إتيانه برواية شريك الملعون قدحاً فيه.
و أمّا تركه الصلاة قال الكشي(2): وجدت بخطّ جبرئيل بن أحمد الفاريابي في كتابه، حدّثني محمّد بن عيسى، عن ابن أبي عمير، عن معاوية بن الوهب و إسحاق بن عمّار، قالا: خرجنا نريد زيارة الحسين، فقلنا: لو مررنا بأبي عبد الله المفضل بن عمر فعساه يجيء معنا، فأتينا(3)الباب فاستفتحناه فخرج إلينا فأخبرناه، فقال: أستخرج الحمار. فأخرج فخرج إلينا [و ركب] و ركبنا، فطلع الفجر علينا على أربعة فراسخ من الكوفة، فنزلنا فصلّينا و المفضل واقفٌ لم ينزل يصلّي، فقال: يا أبا عبد الله، / 153 / لا تصلّي!؟ قال: صلّيت قبل أن أخرج من منزلي! و اعتذر عن ذلك.
و قوله: «صلّيت» تركه للصلاة مجاهرة و مخالفة لرفقائه و مكابرة، و مكابرته بعيد، و اعتذاره بما اعتذر أبعد، بأنّ الظاهر كون الحكاية موضوعة عليه، و على تقدير الصحّة يمكن أن يكون في وقت خطابيّته، لكنّه رجع، و اللّٰه أعلم.
و كذا الاعتذار عن «إسماعيل من بعدك». قال: «أمرني المفضل»، بأنّه لا يدلّ على الطعن عليه؛ لأنّه أراد أن يعرف الإمام بعده مع أنّه سمع أنّ الإمامة في الأكبر.
و بالجملة: يظهر من أخباره أنّه كان في الغالب على حسن العقيدة، و على تقدير كونه خطابياً يكون ذلك في وقتٍ ما، فلا يضرّ نظراؤه كابن المغيرة و ابن الوشاء و غيرهما، فظهر الجواب عن سائر ما ورد في ذمّه بوروده في تلك الأوقات.
خرجت ممّا كنت بصدده.
فأقول: آخر الحديث(1)قوله: ثمّ ينادى سائر الشيعة مع سائر الأئمّة [عليهم السلام] يوم القيامة، فهؤلاء المتحوّرة(2)أوّل السابقين و أوّل المقرّبين/ 154 /و أول المتحوّرين من التابعين.
اعلم أنّ الأخبار النبويّة التي كانت رواتها عن طريق المخالفين مثل أن يكون الراوي نحو أبي هريرة و أنس بن مالك و سمرة بن الجندب و أبي موسى الأشعري و عمرو بن العاص و كعب الأحبار و معاوية بن أبي سفيان و أبي بردة و غيرهم، فإنّهم و أمثالهم من الناصبين و الخوارج و المنافقين و الأعداء لآل النبي، فكيف يكون قولهم حجّة و الاعتماد بأنّ ما رواهم يكون صدورها عن النبي صلى اللّٰه عليه و آله.
قال ابن أبي الحديد(3):
ذكر شيخنا أبو جعفر الإسكافي أنّ معاوية وضع قوماً من الصحابة و قوماً من التابعين على رواية [أخبار] قبيحة في على [عليه السلام تقتضي الطعن فيه و البراءة منه] و جعل لهم جعلاً يرغب في مثله فاختلقوا ما أرضاه.(4)
مع كون معاوية خال المؤمنين! و يكون نفسه و عينه من الرواة و من الصحابة على زعمهم، و كلامه معوّل عليه، هذا أحد رجال القوم و حملة أحاديثهم و رواة شرعهم الذي قد أخذوا منه شطراً من دينهم و جملة/ 155 /وافرة من أحكامهم و حلالهم و حرامهم في آخرين من أشباهه كأنس و أبي موسى الأشعري، و من أجلّاء رواتهم عمرو بن العاص و المغيرة بن شعبة و جرير بن عبد الله البجلي.
1) . أي آخر حديث الحواريين السالف. انظر: رجال الكشي، ص 9-10، الاختصاص، ص 61.
2) . لا توجد هذه اللفظة في المصدر المطبوع.
3) . شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 63 فصل في ذكر الأحاديث الموضوعة؛ عنه في البحار، ج 30، ص 401 باب 20؛ و انظر البحار، ج 33، ص 215 باب 17.
4) . قال ابن أبي الحديد في تتمة كلامه: منهم أبو هريرة و عمرو بن العاص و المغيرة بن شعبة، و من التابعين عروة بن الزبير.
فلهذا لا يكون الأخبار النبويّة عند الإماميّة حجّة حيث كانت حالها كذلك، فانحصرت الحجيّة عندهم في الأخبار الولوية التي صدرت من المعصومين من زمن أمير المؤمنين عليه السلام إلى الغيبة الكبرى، و كانت الأخبار الواردة عنهم في كتب الصحابة متفرّقة، و كان اسم تلك الكتب الاُصول و عددها الأربعمائة غير النوادر، فجمعها من المتقدّمين المحامدة الثلاثة الذين لا يكاد أن يوجد لكلّ واحد منهم نظير في العلم و الوثاقة و الجلالة و الشرافة.
فأوّلهم: محمّد بن يعقوب بن إسحاق أبو جعفر الكليني، و كان خاله علان الكليني شيخ أصحابنا في وقته بالري و وجههم، و كان أوثق الناس في الحديث و أثبتهم، صنّف الكتاب الكبير المعروف بالكليني يسمّى الكافي في عشرين/ 156 /سنة [ثم عدّد كتبه إلى أن قال:] كنت أتردّد إلى المسجد المعروف بمسجد اللؤلؤي و هو مسجد نفطويه النحوي أقرأ القرآن على صاحب المسجد، و جماعة من أصحابنا يقرءون كتاب الكافي على أبي الحسن أحمد بن أحمد الكوفي الكاتب [...] و مات أبو جعفر الكليني [رحمه اللّٰه] ببغداد سنة تسع و عشرين و ثلاثمائة سنة تناثر النجوم، و صلّى عليه محمّد بن جعفر الحسني أبو قيراط، و دفن بباب الكوفة. (النجاشي).(1)
(صه) (2)إلى قوله: صنّف كتاب الكافي في عشرين سنة. و فيها: و محمّد شيخ أصحابنا.
و في الفهرست(3):
ثقة عارف بالأخبار، و له كتب منها: كتاب الكافي مشتمل على ثلاثين كتاباً... أخبرنا بجميع [كتبه و] رواياته الشيخ [المفيد] أبو عبد الله محمّد بن محمّد بن النعمان، عن أبي القاسم
جعفر بن محمّد بن قولويه، عنه... و توفّي ببغداد سنة ثمان و عشرين و ثلاثمائة و دفن بباب الكوفة في مقبرتها. قال ابن عبدون: رأيت قبره في صراط(1)الطائي، و عليه لوح مكتوب اسمه و اسم أبيه.
و في المعالم:
محمّد بن يعقوب الكليني يكنى أبا جعفر جليل القدر عالم بالأخبار و له مصنّفات يشتمل / 157 /عليها كتابه المعروف ب الكافي، مات سنة تسع و عشرين و ثلاثمائة في شعبان.
و في التعليقات(2):
عدّه في جامع الاُصول من مجددي مذهب الإماميّة على رأس المائة الثالثة، و السيد المرتضى في رأس المائة الرابعة، بعد أن عدّ الرضا [عليه السلام] من المجدّدين له في رأس المائة الثانية.
و قال في الكتاب المذكور:
أبو جعفر محمّد بن يعقوب الرازي الإمام على مذهب أهل البيت، عالم في مذهبهم كبير فاضل عندهم مشهور.
أقول: في سنة وفاته انقطعت السفارة بموت علي بن محمّد السمري، و وقعت الغيبة الكبرى. و يقال: إنّ جامعه الكافي الذي لم يصنف مثله في الإسلام عرض على - القائم عجل اللّٰه تعالى فرجه - فاستحسنه، و اللّٰه العالم.
و قبره معروف في بغداد الشرقية مشهور تزوره الخاصّة و العامّة في تكية المولوية، و عليه شبّاك من الخارج إلى يسار العابر من الجسر.
نقل صاحب كتاب روضة العارفين عن بعض الثقات المعاصرين له: أنّ بعض حكّام بغداد رأى بناء قبره فسأل عنه فقيل: إنّه قبر بعض الشيعة/ 158 /، فأمر بهدمه، فحفر القبر فرأى بكفنه لم يتغيّر و مدفون معه صغير بكفنه أيضاً، فأمر بدفنه و بنى عليه قبة، فهو إلى الآن قبره معروف مزار و مشهد. انتهى ما نقله.
و رأيت في بعض كتب أصحابنا: أنّ بعض حكّام بغداد أراد بنبش قبر سيدنا أبي الحسن موسى بن جعفر عليه السلام و قال: الرافضة يدّعون في أئمتهم أنّهم لا تبلى أجسادهم
بعد موتهم و اُريد! أن اكذّبهم فقال له وزيره: إنّهم يدّعون في علمائهم أيضاً ما يدّعون في أئمّتهم، وهنا قبر محمّد بن يعقوب الكليني من علمائهم، فَأْمُرْ بحفره فإن كان على ما يدّعونه عرفنا صدق مقالتهم في أئمّتهم، و إلّا تبيّن للناس كذبهم، فَأَمَرَ بحفره.. إلى الآخر.
و الثاني، منهم: محمّد بن علي بن الحسين بن موسى بن بابويه القمّي يكنّى أبا جعفر، جليل القدر حفظة بصير بالفقه و الأخبار و الرجال، له مصنّفات كثيرة، روى عنه التلعكبري.(1)
و في المعالم و في (صه)(2):
ابن علي بن الحسين بن موسى بن بابويه القمي أبو جعفر نزيل الري شيخنا و فقيهنا/ 159 / و وجه الطائفة بخراسان، ورد بغداد سنة خمس و خمسين و ثلاثمائة، و سمع منه شيوخ الطائفة و هو حدث السنّ، كان جليلاً حافظاً للأحاديث بصيراً بالرجال ناقداً للأخبار، لم يُر في القمّيين مثله في حفظه و كثرة علمه، له نحو من ثلاثمائة مصنّف، ذكرنا أكثرها في الكتاب الكبير. مات بالريّ سنة إحدى و ثمانين و ثلاثمائة.
و في النجاشي(3)إلى قوله: و هو حدث السن، ثمّ زاد:
أخبرنا بجميع كتبه و قرأت أكثرها على والدي علي بن أحمد بن العباس النجاشي [رحمه اللّٰه] و قال [لي]: أجازني جميع كتبه لما سمعنا منه ببغداد، و مات [رضى الله عنه] بالريّ سنة إحدى و ثمانين و ثلاثمائة.
[و] في الفهرست(4):
يكنّى أبا جعفر، كان جليلاً - إلى قول (صه)(5)- له نحو من ثلاثمائة مصنّف، ثمّ زاد: أخبرنا
1) . صرّح بذلك الشيخ الطوسي في رجاله: 439 برقم 6275، و انظر: رجال ابن داود، ص 324 رقم 1425.
2) . خلاصة الأقوال، ص 147 برقم 44.
3) . رجال النجاشي، ص 389-392 برقم 1049.
4) . الفهرست، ص 156-157 برقم 695.
5) . أي قوله: حافظاً للأحاديث بصيراً بالرجال ناقداً للأخبار، لم ير في القميين مثله في حفظه و كثرة علمه.
بجميع كتبه و رواياته جماعة من أصحابنا منهم: الشيخ أبو عبد الله محمّد بن محمّد بن النعمان و أبو عبد الله الحسين بن عبيد اللّٰه و أبو الحسين جعفر بن الحسن بن حسكة القمّي، و أبو زكريا محمّد بن سليمان الحمراني، كلّهم عنه.
و في التعليقات: ذكر المحقّق/ 160 /البحراني في حاشية البلغة نقل المشايخ معنعناً عن شيخنا - و قد كان سأل عن ابن بابويه فعدّ له و وثّقه و أثنى عليه و قال:
سئلت قديماً عن زكريا بن آدم و الصدوق محمد بن علي بن بابويه: أيّهما أفضل و أجلّ مرتبةً؟ فقلت: زكريا بن آدم؛ لتوافر الأخبار بمدحه. فرأيت شيخنا الصدوق عاتباً عليَّ و قال: من أين ظهر لك فضل زكريا بن آدم عليَّ! و أعرض عنّي. انتهى.
و في حاشية اُخرى له:
كان بعض من مشايخنا يتوقف في وثاقة شيخنا الصدوق و هو غريب مع أنّه رئيس المحدثين المعبّر عنه في عبارات الأصحاب بالصدوق، و هو المولود بالدعوة الموصوفُ في التوقيع بالمقدّس الفقيه، و صرّح العلّامة في المختلف بتعديله و توثيقه، و قبله السيد بن طاوس في كتاب فلاح السائل و غيره.
و لم أقف على أحد من الأصحاب في روايات الفقيه إذا صحّ طريقها، بل رأيت جمعاً من الأصحاب يصفون مراسيله بالصحة، و يقولون: إنّها لا تقصر عن مراسيل ابن أبي عمير، منهم: العلّامة في المختلف، و الشهيد في شرح الإرشاد، و السيد المحقّق الداماد.
انتهى.
و قال جدي المجلسي:
وثّقه السيد ابن طاوس صريحاً في كتاب النجوم، بل وثّقه جميع الأصحاب لمّا حكموا بصحّة أخبار كتابه، و/ 161 /ظاهر كلامه صلوات اللّٰه عليه - في التوقيع توثيقهما؛ فإنّهما لو كانا كاذبين لامتنع أن يصفهما المعصوم بالخيريّة. انتهى.
أشار بما ذكره في أبيه من قوله: سترزق ذكرين خيّرين(1)، ثمّ نقل توثيقه في كلام السيد ابن طاوس في كتاب كشف المحجّة و كتاب غياث الورى و كتابه الإقبال و كذا عن ابن إدريس في السرائر و عن العلّامة في المختلف و المنتهى و عن الشهيد في شرح الإرشاد و الذكرى.
1) . انظر رجال النجاشي، ص 261 برقم 684؛ خلاصة الأقوال، ص 94 رقم 20 ترجمة علي بن الحسين بن موسى بن بابويه؛ رجال ابن داود، ص 242 رقم 1020؛ بحار الأنوار، ج 51، ص 306 باب 15 ح 22.
قال صاحب منتهى المقال(1)الشيخ أبو علي بن الشيخ:
و ما مرّ من استغراب الشيخ سليمان من بعض المشايخ المتوقّفين في وثاقته غريب، و أغرب منه قوله: لم أقف على أحد من الأصحاب يتوقّف في روايات الفقيه. و أغرب من ذلك كلّه قول المقدس المجلسي: لو كانا كاذبين.. إلى آخره.
أمّا الأوّل: فلأنّك خبير بأنّ الوثاقة أمر زائد على العدالة مأخوذ فيه بالضبط، و المتوقّف في وثاقته لعلّه لم يحصل له الجزم به، و لا غرابة في ذلك أصلاً. / 162 /
و أمّا الثاني: فلأن الحكم بصحة الرواية لا يستلزم وثاقة الراوي كما هو واضح.
أقول: العجب كلّ العجب، أنّ الاشتغال بمثل تلك المقالات و الجواب عنها بعيد عن العلماء؛ فإنّ عين الدهر لم رأت مثله بعد؛ فإن جلالته و وثاقته من البديهيّات الأوليّة.
و الثالث منهم: الجليل الأجل و البدر الأكمل محمّد بن الحسن بن على الطوسي أبو جعفر شيخ الإمامية رئيس الطائفة، جليل القدر عظيم المنزلة، ثقة، عين، صدوق، عارف بالأخبار و الرجال، و الفقه و الاُصول، و الكلام و الأدب و التفسير، جميع الفضائل ينسب(2)إليه.
صنّف في كل فنون الإسلام، و هو المهذِّب للعقائد في الاُصول و الفروع، الجامع لكمالات النفس في العلم و العمل، و كان تلميذ الشيخ المفيد محمّد بن محمد بن النعمان، وُلِد [قدس اللّٰه روحه] في شهر رمضان سنة خمس و ثمانين و ثلاثمائة، و قدم العراق في شهور سنة ثمان و أربعمائة، و توفي ليلة الاثنين الثاني و العشرين/ 163 /من المحرم سنة ستين و أربعمائة بالمشهد المقدس الغروي - على ساكنه آلاف السلام - و دفن بداره. قال الحسن بن مهدي السليقي: تولّيت أنا و الشيخ أبو محمّد بن الحسن بن عبد الواحد(3)العين زربي و الشيخ أبو الحسن اللؤلؤي غسله في تلك
الليلة و دفنه (صه).(1)
و قال شيخنا الشهيد:
قال السليقي: من مصنفاته التي لم يذكرها في الفهرست كتاب شرح الشرح في الاُصول، و كتاب مبسوط أملأ علينا منه شيئاً صالحاً، و مات المصنف قبله.
و في النجاشي(2):
جليل في أصحابنا ثقة عين، من تلامذة شيخنا أبي عبد الله، له كتب منها: كتاب التهذيب و هو كتاب كبير، و كتاب الاستبصار، و كتاب النهاية، و كتاب المفصح في الامامة، و كتاب ما لا يسع المكلّف الإخلال به، و كتاب العدة في اُصول الفقه، و كتاب الرجال من روى عن النبي و عن الائمة [عليهم السلام]، و كتاب فهرست كتب الشيعة و أسماء المصنّفين، و كتاب المبسوط في الفقه، و مقدّمة في المدخل إلى علم الكلام، و كتاب الإيجاز في الفرائض، و/ 164 / مسألة في العمل بخبر الواحد، و كتاب ما يعلل و ما لا يعلل، كتاب الجمل و العقود، و كتاب تلخيص الشافي في الإمامة، مسألة في الأحوال، كتاب التبيان في تفسير القرآن، شرح المقدّمة و هو رياض(3)العقول، كتاب تمهيد الاُصول و هو شرح جمل العلم و العمل، مسألة...(4)
و في الفهرست(5):
محمد بن الحسن بن على الطوسي مصنّف هذا الفهرست، له مصنّفات.
ثم ذكرها و زاد على ما مرّ:
مسائل الخلاف مع الكلّ في الفقه، و مسألة في تحريم الفقاع، و المسائل الجنبلائيّة(6)أربع و عشرون مسألة، و المسائل الرجبيّة في [تفسير] آي من القرآن(7)، و المسائل الدمشقيّة اثني عشرة مسألة، المسائل الرازيّة في الوعيد، مسائل في الفرق بين النبيّ و الامام، المسائل الحلبية في النقض على
ابن شاذان في مسألة الغار(1)، و مختصر في عمل يوم و ليلة، مناسك الحجّ [في] مجرّد العمل و الأدعية، مصباح المتهجّد في عمل السنة [كبير]، و كتاب اُنس الوحيد مجموع، كتاب الاقتصاد في ما يجب على العباد، كتاب مختصر المصباح، / 165 / المسائل الالياسية في فنون مختلفة، مسائل ابن السراج، و مختصر أخبار المختار، المسائل الحائريّة نحو ثلاثمائة مسألة، هداية المسترشد و بصيرة المتعبّد، كتاب اختيار الرجال، كتاب المجالس و الأخبار، كتاب مقتل الحسين [عليه السلام]، كتاب في الاُصول كبير خرج منه الكلام في التوحيد و بعض الكلام في العدل.
و قال العلّامة البهبهاني: قال جدي: سمعنا من المشايخ أن فضلاء تلامذته الذين كانوا مجتهدين يزيدون على ثلاثمائة فاضل من الخاصّة و العامّة ما لا يحصى.
أقول: الألفاظ قاصرة عن محامد أوصافه و جلالة قدره و عظمة شأنه.
و أما شيخه و اُستاده و اُستاد الكلّ محمّد بن محمّد بن النعمان بن عبد السلام(2)، فضله أشهر من أن يوصف في بين الخاصّة و العامّة في الفقه و الكلام و الرواية و الثقة و العلم، ذكر ابن كثير الشامي في تاريخه على ما ذكره غير واحد من علمائنا، قال:
توفي في سنة ثلاثة عشر و أربعمائة عالم الشيعة/ 166 /و إمام الرافضة، صاحب التصانيف الكثيرة، المعروف بالمفيد و بابن المعلّم ايضاً، البارع في الكلام و الجدل و الفقه، و كان يناظر كلّ عقيدة بالجلالة و العظمة في الدولة البويهيّة، و كان كثير الصدقات، عظيم الخشوع، كثير الصلاة و الصوم، خشن اللباس، و كان عضد الدولة ربما زار الشيخ المفيد، و كان شيخنا ربعاً نحيفاً أسمر عاش ستّاً و سبعين سنة، و له أكثر من مائتي مصنّف، و كان يوم وفاته مشهوراً،
1) . و يفهم من الفهرست المطبوع أن المسائل الحلبية غير النقض على ابن شاذان حيث قال: و له - أي المصنف و هو الشيخ الطوسي رحمه الله - المسائل الحلبيّة، و له كتاب النقض على ابن شاذان في مسألة الغار.
2) . ذكر نسبه النجاشي في رجاله (ص 399) هكذا: محمد بن محمد بن النعمان بن عبد السلام بن جابر بن النعمان بن سعيد بن جبير بن وهيب بن هلال بن أوس بن سعيد بن سنان بن عبد الدار بن الريان بن قطر بن زياد بن الحارث بن مالك بن ربيعة بن كعب بن الحارث بن كعب بن علة بن خلد بن مالك بن أدد بن زيد بن يشجب بن عريب بن زيد بن كهلان بن سبأ بن يشجب بن يعرب بن قحطان - ثم قال بلافصل: - شيخنا و اُستاذنا رضي اللّٰه عنه.
و شيّعه ثمانون ألفاً من الرافضة و الشيعة. انتهى.
له كتب(1):(2)الرسالة المقنعة، الأركان من(3)دعائم الدين، كتاب الإيضاح، و كتاب الإفصاح في الامامة، كتاب الإرشاد، كتاب الرد على الجاحظ و(4)العثمانية، كتاب نقض المروانية، كتاب نقض فضيلة المعتزلة، كتاب المسألة الكافئة في إبطال توبة الخاطئة، كتاب النقض على ابن عباد في الإمامة، كتاب النقض [على] علي بن عيسى الرمّاني، كتاب النقض على أبي عبد الله البصري، كتاب اُصول الفقه، كتاب مصابيح النور، كتاب الإشراق(5)، رسالة الجندي(6)إلى أهل مصر، كتاب الرد على أصحاب الحلّاج، مسألة في وجوب الجنّة لمن تنسب ولادته إلى النبيّ، كتاب النقض على ابن الجنيد في اجتهاد الرأي.(7)
مات ليلة الجمعة لثلاث خلون من شهر رمضان سنة ثلاث عشرة و أربعمائة، و كان مولده يوم الحادي عشر من ذي القعدة سنة ستّ و ثلاثين و ثلاثمائة، و صلّى عليه الشريف المرتضى أبو القاسم عليّ بن الحسين بميدان الأشنان، و ضاق على الناس مع كبره، و دفن في داره سنين(8)، و نقل إلى مقابر قريش بالقرب من السيد أبي جعفر [عليه السلام].
و قيل: مولده سنة ثمان و ثلاثين و ثلاثمائة (النجاشي).
و في (صه)(9):
من أجل مشايخ الشيعة و رئيسهم و اُستادهم، و كلّ من تأخّر عنه استفاد منه، و فضله أشهر من أن يوصف في الفقه و الكلام و الرواية، أوثق أهل زمانه و أعلمهم، انتهت رئاسة الاماميّة إليه
1) . من قوله: له كتب.. في رجال النجاشي، ص 399-403 برقم 1067.
2) . في المخطوطة هنا واو زائدة.
3) . في المصدر: في.
4) . المصدر المطبوع: - و.
5) . في المصدر: الاشراف.
6) . في المصدر: الجنيدي.
7) . هذه بعض مؤلفات الشيخ المفيد أعلى اللّٰه مقامه، و قد ذكر في رجال النجاشي أكثر من ذلك لخّصها المؤلف رحمه الله.
8) . كذا في المخطوطة و المصدر، و في خلاصة الأقوال: سنتين.
9) . خلاصة الأقوال، ص 147 برقم 45.
في وقته، و كان حسن الخاطر دقيق الفطنة/ 168 /حاضر الجواب، له قريب من مائتي مصنّف كبار و صغار مات.. - ثم ذكر كما مرّ عن النجاشي و زاد بعد قوله: بالقرب من السيد أبي جعفر: - الجواد [عليه السلام] عند الرجلين إلى جانب قبر شيخه الصدوق أبي القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه.
و في الفهرست(1):
من جملة متكلمي الإمامية، انتهى رئاسة الإمامية في وقته إليه في العلم، و كان مقدّماً في صناعة الكلام، و كان فقيهاً متقدّماً فيه(2)حسن الخاطر.. - إلى قوله: - و صغار - ثمّ زاد:
و له قدس سره مناظرات لطيفة و حكايات مع القوم جيدة و طريفة أفرد لها المرتضى كتاباً و ذكر أكثرها، من جملتها ما أشار إليه العلّامة بقوله «و له حكاية»، و قد ذكرها ابن إدريس في آخر السرائر(3)ملخّصها: أنّه كان أيّام اشتغاله على أبي عبد الله المعروف بالجعل في/ 169 /مجلس علي بن عيسى الرماني فسأله رجل بصري علي بن عيسى عن يوم الغدير و الغار؟ فقال: أمّا خبر الغار فدراية، و أمّا خبر الغدير فرواية، و الرواية ما توجب ما توجبه الدراية، ثم انصرف البصري، فقال المفيد: ما تقول في من قاتل الإمام العادل؟ فقال: كافر، ثمّ استدرك و قال: فاسق. قال: ما تقول في أمير المؤمنين على؟ قال: إمام. قال: ما تقول في طلحة و الزبير و يوم الجمل؟ قال: تابا قال: أمّا خبر الجمل فدراية، و أمّا خبر التوبة فرواية. فقال له: أ كنتَ حاضراً حين سألني البصري؟ قال: نعم، فدخل منزله و أخرج معه ورقة قد ألصقها، و قال: أوصلها إلى شيخك أبي عبد الله. فجاء بها إليه فقرأها و لم [يزل] يضحك هو و نفسه، و قال: قد أخبرني بما جرى
لك في مجلسه و لقّبك المفيد.
و له نظير هذه الحكاية مع القاضي عبد الجبار المعتزلي لأن السائل في الموضعين هو المفيد نفسه، و بدل خبر الغار جلوس الخلفاء، و بعد اسكات القاضي قام القاضي / 170 /فأجلسه مجلسه، و قال: أنت المفيد حقاً! فانقبض فرق المخالفين و همهموا، فقال القاضي: هذا الرجل أسكتني، فإن كان عندكم جواب فقولوا حتى أُجلسه في مجلسه الأول، فسكتوا و تفرّقوا، فوصل خبر المناظرة إلى عضد الدولة فأحضر المفيد و سأله عمّا جرى، فأخبره، فأكرمه غاية الإكرام و أمر له بجوائز عظام.
و من طرائفه مع أبي بكر الباقلاني، قال له بعد مناظرة جرت بينهما و أفهمه: أ لك أيّها الشيخ في كلّ علم معرفة؟ فقال: نِعم ما تمثلت به أيّها القاضي من أداة أبيك! فضحك الحاضرون، و خجل القاضي.
و جلالة هذا البدل الكبير لا يدرك الواصف المطري خصائصه إلا التوقيع حيث دلّ على عظم شأنه، و إلا أمثال إسكات القاضي يكون دون شأنه.
ذكر في الاحتجاج(1)توقيعات من الصاحب - عجل اللّٰه تعالى فرجه - في جلالته، منها: للأخ السديد و الولي الرشيد الشيخ المفيد أبو عبد الله محمّد بن محمّد بن النعمان - أدام اللّٰه إعزازه.. - إلى أن قال: - سلام عليك أيّها الوليّ المخلص [في الدين المخصوص] فينا باليقين.. - إلى أن قال: - و نعلّمك(2)، أدام اللّٰه توفيقك لنصرة الحقّ، و أجزل مثوبتك من(3)نطقك عنّا بالصدق، إنّه قد أذن لنا في تشريفك بالمكاتبة.. إلى آخره.
و منها(4): من عبد الله الرابط(5)في سبيله إلى ملهم الحقّ و دليله، بسم اللّٰه الرحمن الرحيم، سلام اللّٰه عليك أيّها الناصر للحق الداعي إليه بكلمة الصدق.. - إلى أن قال: - كنّا نظرنا مناجاتك
عَصَمَك اللّٰه بالسبب الذي وهبه اللّٰه لك من أوليائه و حرسك(1)به من كيد أعدائه.. إلى آخره.
و حكي(2)أنّه وجد مكتوباً على قبره بخطّ القائم - عجل اللّٰه تعالى فرجه -:
«لا صوَّت الناعي بفقدك إنّه *** يوم على آل الرسول عظيم
إن كنت(3)قد غيّبت في حدث الثرى *** فالعلم و التوحيد فيك مقيم
و القائم المهدي يفرح كلّما *** تُليت عليك من الدروس علوم»
و نقل ابن أبي الحديد(4)و غيره: أنّه رأى في المنام فاطمة الزهراء و معها الحسن و الحسين و هي تقول له: يا شيخ، علّم(5)، علّمهما الفقه، ثم جاءت في الصبح فاطمة أُمّ المرتضى و الرضي بهما، و قالت له ذلك.
فالألسنة قاصرة/ 172 /عن محامده.
و أمّا المرتضى فهو علي بن الحسين بن موسى بن محمّد بن موسى بن إبراهيم بن موسى بن جعفر بن محمّد بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب أبو القاسم المرتضى [ذو المجدين] علم الهدى [رضى الله عنه]، متوحّد في علوم كثيرة، مجمع على فضله، متقدّم في علوم مثل علم الكلام و الفقه و أصول الفقه و الأدب من النحو و الشعر و اللغة و غير ذلك.
و له ديوان شعر يزيد على عشرين ألف بيت.
توفي في شهر ربيع الأول سنة ستّ و ثلاثين و أربعمائة، و كان مولده في رجب سنة خمس و خمسين و ثلاثمائة.
و يوم توفي كان عمره ثمانين سنة و ثمانية أشهر و أيام [نضّر اللّٰه وجهه]، و صلّى عليه ابنه في داره و دفن فيها، و تولّى غسله أبو الحسين أحمد بن الحسين النجاشي(1)و معه الشريف أبو يعلى محمّد بن الحسن الجعفري و سلّار بن عبد العزيز الديلمي.
و له مصنّفات كثيرة، ذكرناها في [كتابنا] الكبير [و] بكتبه استفادت الإمامية منذ زمنه إلى زماننا هذا، و هو سنة ثلاث و تسعين و ستّمائة، و هو ركنهم و معلّمهم قدّس اللّٰه / 173 /روحه و جزاه اللّٰه من أجداده خيراً (صه).(2)
و عليها(3)عن الشهيد الثاني:
ذكر أبو القاسم التنوخي - صاحب السيد -: حصرنا(4)كتبه فوجدناها ثمانين ألف مجلد من مصنّفاته و محفوظاته و مقروءاته. قاله صاحب تنزيه ذوي العقول.
و قال الثعالبي في كتاب اليتيمة(5):
إنّها قُوِّمت بثلاثين ألف دينار بعد أن أهدي إلى الرؤساء و الوزراء منها شطراً عظيماً.
و كتب على قوله «و دفن فيها»:
ثم نقل إلى جوار جده الحسين. ذكره صاحب تنزيه ذوي العقول.(6)
1) . في الخلاصة: أبو أحمد الحسين بن العباس النجاشي.
2) . خلاصة الأقوال، ص 94 برقم 22، و انظر مقدمة أمالي المرتضى (غرر الفوائد و درر القلائد) بقلم محمد أبو الفضل إبراهيم حيث إنه ذكر ترجمة الشريف المرتضى، و ذكر له 71 تأليفاً. و ذكر سماحة سيدي الوالد العلَم العلامة السيد أحمد الحسيني الإشكوري - حفظه اللّٰه تعالى - في مقدمة رسائل الشريف المرتضى 117 مؤلفاً له، و ذكر في مقدمة تحقيق كتابه الكلامي: الذخيرة 123 كتاباً له، فراجع.
3) . أي على خلاصة الأقوال. انظر: تعليقة الشهيد الثاني على خلاصة الأقوال: 46، نقلناه عن نقد الرجال، ج 3، ص 254 - ص 255.
4) . في المخطوطة: حضرنا.
5) . نقله عنه الشهيد الثاني في تعليقته على خلاصة الأقوال، ص 46.
6) . تعليقة الشهيد الثاني، ص 46، الفوائد الرجالية للسيد بحر العلوم، ج 3، ص 107-108؛ نقد الرجال، ج 3، ص 254.
و في النجاشي(1)بعد المرتضى:
حاز من العلوم ما لم يدانه فيه أحد في زمانه، و سمع من الحديث فأكثر، و كان متكلّماً شاعراً أديباً عظيم المنزلة في العلم و الدين و الدنيا... مات لخمس بقين من شهر ربيع الأول سنة ستّ و ثلاثين و أربعمائة، و صلّى عليه ابنه في داره، و تولَّيتُ غسله و معي الشريف أبو يعلى محمّد بن الحسن الجعفري و سلّار بن عبد العزيز.
و في الفهرست(2)بعد علي بن أبي طالب [عليه السلام]:
كنيته أبو القاسم، [لقبه] المرتضى الأجل علم الهدى، متوحّد.. إلى أن قال: [له ديوان] يزيد على عشرين/ 174 /ألف بيت.
و في المعالم(3):
أدام اللّٰه تأييده، أكثر أهل زمانه أدباً و فضلاً، متكلّم فقيه جامع العلوم كلّها، يروي عن التلعكبري و الحسين بن علي بن بابويه و غيرهم من شيوخنا.
له تصانيف كثيرة، ذكرنا بعضها في الفهرست، و سمعنا منه أكثر كتبه و قرأناها عليه.
و عدّه في جامع الاُصول(4)من مجددي مذهب الإماميّة في رأس المائة الرابعة.
و قلنا في المفيد رأياً بالنسبة إليه و إلى أخيه.
و عن الشهيد في أربعينه(5)نقلاً من خطّ صفي الدين بن مسعود الموسوي أنّه كان
1) . رجال النجاشى، ص 270-271 برقم 708.
2) . الفهرست: 98-99 برقم 421؛ و انظر: خلاصة الأقوال، ص 94 رقم 22.
3) . هذه الكلمات صريح ما قالها الطوسي في رجاله: 434 برقم 6209، و عنه القاضي ابن البراج في جواهر الفقه، ص 16، و نقل ذلك في جامع الرواة، ج 1، ص 575 أيضاً. و الظاهر وقوع السهو هنا، خصوصاً بقرينة العبارة بعدها: «ذكرنا بعضها في الفهرست..». و لعل المصنف - طاب ثراه - أخذ عبارة الطوسي من المعالم، فتدبّر.
4) . جامع الاُصول، ج 12، ص 222، و في هامش الاحتجاج (ج 2، ص 320) عن الخطيب في تاريخ بغداد أنه أثنى عليه و قال: كتبت عنه، و عن جامع الاُصول أنه عدّه ابن الأثير من مجددي مذهب الإمامية في رأس المائة الرابعة. و انظر: طرائف المقال، ج 2، ص 523، و التعليقة على منهج المقال، ص 329؛ و الكنى و الألقاب، ص 481.
5) . قال محقق خاتمة المستدرك فيه (ج 6، ص 413) بالهامش: لم أقف على شيء في كتاب الأربعين للشهيد الثاني يناسب هذا الكلام، و لعل كلمة «أربعينه» محرّفة عن «جامعيه»، فلاحظ.
يجري على تلامذته رزقاً، فكان للشيخ أبي جعفر الطوسي أيّام فراقته عليه كلّ شهر اثنا عشر ديناراً، و للقاضي ابن البراج كلّ شهر ثمانية دنانير، و كان وقف قرية على كاغذ الفقهاء.(1)انتهى.
و عن تاريخ إتحاف الورى بأخبار أُمّ القري(2)في حوادث سنة تسع و ثمانين و ثلاثمائة قال:
فيها حجّ الشريفان المرتضى و الرضي فاعتقل بهما في أثناء الطريق ابن الجراح الطائي، فأعطياه تسعة آلاف دينار/ 175 /من أموالهما.
و ذكر المحقّق الثاني في الرسالة الخراجيّة(3)
و انظر: مقدمة رسائل المرتضى، ج 1، ص 22 عن رسالة قاطعة اللجاج، ص 40-41 (ص 280 من طبعة اُخرى)؛ مقدمة الناصريات، ص 16.
أنَّه كان للسيّد ثمانون قرية تجر و تجبى إليه.و أمّا سبب اشتهاره بعلم الهدى، فقد ذكره الشهيد في أربعينه، و غيره في غيره(4)، و هو أنه مرض الوزير أبو سعد(5)محمّد بن الحسين بن عبد الرحيم سنة عشرين و أربعمائة، فرأى في منامه أمير المؤمنين عليه السلام [و كأنّه] يقول له: قل لعلم الهدى يقرأ عليك حتى تبرأ. فقال: يا أمير المؤمنين، و من علم الهدى؟ فقال [عليه السلام]: علي بن الحسين الموسوي.
فكتب إليه، فقال [المرتضى رضى الله عنه]: اللّٰه اللّٰه في أمري! فإن قبولي لهذا اللقب
1) . انظر: الدرجات الرفيعة، ص 460؛ مقدمة رسائل الشريف المرتضى، ج 1، ص 22، خاتمة المستدرك، ج 6، ص 413.
2) . الكتاب لأبي القاسم بن الفهد الهاشمي، و نقل القضية البروجردي في طرائف المقال، ج 2، ص 470.
3) . قال المحقق الكركي (المحقق الثاني) في الخراجيات، ص 85: الشريف المرتضى علم الهدى ذي المجدين أعظم العلماء في زمانه الفائز بعلو المرتبتين في أوانه.. بلغنا أنه كان في بعض دول الجور ذا حشمة عظيمة و ثروة جسيمة و صورة معجبة، و أنه قد كان له ثمانون قرية.
4) . الأربعون حديثاً للشهيد الأول، ص 51-52 تحقيق مدرسة الإمام المهدي عليه السلام، و نقله عنه في مقدمة الناصريات، ص 13؛ رسائل الشريف المرتضى، ج 1، ص 26، خاتمة المستدرك، ج 3، ص 213؛ الاحتجاج، ج 2، ص 332.
5) . في المخطوطة: أبو سعيد. و ما أدرجناه من المصدر. و انظر عن هذا الوزير: الكامل، ج 9، ص 542 في حوادث سنة 439؛ و البداية و النهاية، ج 12، ص 56.
شناعة عليّ. فقال الوزير: و اللّٰه! ما كتبت إليك إلّا ما أمرني به مولاي أمير المؤمنين عليه السلام.(1)
و بالجملة: شرف المنزلة له بمقام لا يتمّ بهذه الكلمات العديدة في بيان أوصاف هذا الفحل الفحول؛ فإن ابن خلّكان مع شدّة عداوته لعلماء أهل البيت لا يمكن له أن ينكر جلالة السيد في كثرة علمه، فإنّه قال: كتاب الغرر و الدرر يدلّ على غزارة علمه.(2)
أقول: شكر اللّٰه مساعيه الجميلة في ترويج شريعة جدّه.
و من أجلّ/ 176 /العلماء الأعلام الذي يليق أن يقال فيه:
هيهات لا يأتي الزمان بمثله *** إنّ(3)الزمان بمثله لبخيل(4)
فإن عين الدهر لو نظرت إليه بعين الأحوال لعل رآها مثله.
و هو الحسن بن يوسف بن علي بن مطهر آية اللّٰه العلّامة الحلّي مولداً و مسكناً، محامده أكثر من أن تحصى و أشهر من أن تخفى.
مولده، تاسع [و] عشرين من شهر رمضان سنة ثمان و أربعين و ستمائة، و مماته ليلة السبت حادي عشر المحرّم سنة ستّ و عشرين و سبعمائة، و دفن في المشهد الغروي على ساكنه الصلاة و السلام.(5)
و الحاصل: الوصف لهذا البحر القمقام و الحبر العلّام بل الأسد الضرغام إلّا في اللسان، تعداد مدائحه محال يسير(6)و كلّ إطناب في ذكر فضائله حقير، و لهذا
1) . و نقل الشهيد في تتمة القصة: فعلم القادر باللّٰه بالقضية فكتب إلى المرتضى: تقبّل - يا علي بن الحسين - ما لقّبك به جدّك عليه السلام. فقبل و سمع الناس.
2) . لم يتوفّر لديَّ الآن تاريخ ابن خلكان - و هو وفيات الأعيان - إلاّ أن في خاتمة المستدرك (ج 3، ص 217) نقل عن الجزري في مختصر تاريخ ابن خلكان: أن السيد المرتضى كان نقيب الطالبيين، إماماً في علم الكلام و الأدب و الشعر.. إلى أن قال: و له كتاب الغرر و الدرر، و هي مجالس أملاها تشتمل على فنون من معاني الأدب، تكلّم فيها على النحو و اللغة، و تدل على فضل و توسّع و اطلاع.
3) . في المخطوطة: فإنّ.
4) . مثل مشهور قاله أبو تمام في مرثية محمد بن حميد كما في مختصر المعاني، ص 303.
5) . انظر: رجال ابن داود، ص 78 رقم 466؛ نقد الرجال، ج 2، ص 69-70 رقم 176 (من التسلسل 1395).
6) . في المخطوطة: تصير.
قال السيد مصطفى(1):
يخطر ببالي أن لا أصفه؛ إذ لا يسع كتابي هذا ذكر علومه و تصانيفه و فضائله و محامده، و إنّ كلّ ما يوصف به الناس من جميل و فضل فهو فوقه، ثمّ قال: له أزيد من سبعين كتاباً(2)في الاُصول و الفروع و الطبيعي و الإلهي و غيرها. / 177 /انتهى.
و في كتاب حياة القلوب(3):
الشيخ العلّامة آية اللّٰه في العالمين جمال الملّة و الدّين الحسن بن يوسف بن علي بن المطهّر الحلّي، كان - طاب ثراه - حامي بيضة الدين، و ماحي آثار المفسدين، ناموس الهداية و كاسر ناقوس الغواية، متمّم القوانين العقليّة و حاوي الفنون النقليّة، مجدّد مآثر الشريعة المصطفويّة، مجدّد جهات الطريقة المرتضويّة.
ثمّ ذكر مولده و وفاته و قال: قد تلمّذ في علم الكلام و الفقه و الاُصول و العربيّة و سائر العلوم الشرعية [عند] المحقّق نجم الدين أبي القاسم و عند والده الشيخ سديد الدين يوسف بن المطهّر الحلّي، و [في] المطالب العقليّة و الحكميّة عند اُستاد البشر نصير الملّة و الحقّ و الدين الطوسي، و عليِّ [بن] عمر الكاتب(4)القزويني و غيرهما من علماء الخاصّة و العامّة.
و في إجازة صاحب الحدائق الكبيرة(5):
كان هذا الشيخ وحيد عصره و فريد دهره، الذي لم يكتحل حدقة الزمان له بمثل و لا نظير، كما لا يخفى على/ 178 /من أحاط خبراً بما بلغ إليه من عظم الشأن في هذه الطائفة، «وَ لاٰ يُنَبِّئُكَ مِثْلُ خَبِيرٍ».
1) . و هو السيد مصطفى التفرشي في كتابه نقد الرجال، ج 2، ص 70.
2) . عدّ في خلاصة الأقوال عند ترجمة نفسه قريباً من ستّين كتاباً. انظر: خلاصة الأقوال، ص 45 رقم 52.
3) . نقله في طرائف المقال (ج 2، ص 438) عن المجلسي في حياة القلوب. و قال في الهامش: كذا في الأصل، و هو اقتفاء لما في اللؤلؤة من دون ذكر اسم العلامة المجلسي. و الصحيح هو محبوب القلوب للشيخ قطب الدين الإشكوري أو الشكوري.
4) . في الطرائف: الكاتبي.
5) . لؤلؤة البحرين، ص 226، عنه في مقدمة قواعد الأحكام، ج 1، ص 119؛ مختلف الشيعة، ج 1، ص 118؛ إرشاد الأذهان، ج 1، ص 140؛ و انظر: الفوائد الرجالية للسيد بحر العلوم، ج 2، ص 290؛ طرائف المقال، ج 2، ص 440.
ثمّ قال - بعد مناظرته قدس سره مع أهل الخلاف في مجلس السلطان محمّد خدابنده و إلزام أئمّة المخالفين و تشيع السلطان و الطائعين(1)-:
لو لم يكن له إلّا هذه المنقبة لفاق بها على جميع العلماء فخراً و علا بها ذكراً، فكيف و مناقبه [لا تعدّ و] لا تحصى، و مآثره لا يدخلها الحصر و الاستقصاء.
و بالجملة: فإنّه بحر العلوم الذي لا يوجد له ساحل، و كعبة الفضل التي تطوى إليها المراحل، و لهذا قيل: إنّه وزّع تصنيفه على أيّام عمره من ولادته إلى موته فكان قسط يوم كراساً مع ما كان عليه من الاشتغال و الدرس و التدريس و الإفادة و الاستفادة و الأسفار و الحضور عند الملوك و المباحثات مع الجمهور و نحو ذلك، و هذا هو العجب العجاب الذي لا شك و لا ارتياب. انتهى.
و ما مرّ عن النقد، من أنّه له أزيد من سبعين كتاباً لعلّ/ 179 /هذا المقدار هو المعروف المشهور بين العلماء، و إلّا فقد ذكر في كتاب مجمع البحرين(2)عند ذكر مادة «علم» أنّ بعض الفضلاء وجد بخطّه خمسمائة مجلّد من مصنّفاته غير خط غيره [من تصانيفه].
بل [عن] كتاب روضة العارفين(3): نقل بعض شراح التجريد أنّ للعلّامة نحواً من ألف مصنّف كتب تحقيق.
و كلّ ما ذكرنا منه كان أقلّ قليل من محامده جزاه اللّٰه من الإسلام و المسلمين و الملّة و الدين و القرآن المبين و الأئمّة الطاهرين خير الجزاء.
و أمّا محمّد بن محمّد بن الحسن الطوسي فكلّ الصيد في جوف الفرا، نصير الملّة و الدين سلطان الحكماء و المتكلّمين لا يحتاج إلى التعريف لغاية شهرته، مع أنّه كلّ ما يقال فيه فهو دون رتبته.
و في النقد(1):
روى عن أبيه محمّد بن الحسن، و كان اُستاد العلاّمة و روى عنه أحاديث، و كان أصله من جهرود من توابع ساوه، و الآن [هذا] من توابع قم، له كتب...(2)مات سنة اثنتين و سبعين و ستمائة.
[و] ذكر العلّامة في إجازته لبني زهرة(3)/ 180 /عند تعداد مشايخه و مصنّفاتهم فقال:
و من ذلك جميع ما صنّفه الشيخ السعيد المعظم خواجه نصير الملّة و الحق و الدين محمّد بن محمّد بن الحسن الطوسي قدس اللّٰه روحه، و قرأه و رواه عنّي عنه. و كان هذا الشيخ أفضل أهل عصره في العلوم العقليّة و النقليّة، و له مصنّفات كثيرة في العلوم الحكميّة و الأحكام الشرعيّة على مذهب الإماميّة، و كان أشرف من شاهدناه في الأخلاق، نوّر اللّٰه ضريحه.
قرأت عليه إلهيات الشفا لأبي علي بن سينا و بعض التذكرة في الهيئة تصنيفه ثمّ أدركه المحتوم [قدّس اللّٰه روحه].
أقول: إنّي سمعت من غير مرّة من العالم الأعظم و الفاضل الأفخم وحيد عصره و زمانه و فريد دهره و أوانه في العلم و الزهد الحاج محمّد إبراهيم الكرباسي - أعلى اللّٰه مقامه - أنّه يقول: لم يجئ في علماء الإسلام أعلم منه.
و لهذا، الحقير أقول: إذا لم يجئ في الإسلام مثله لم يجئ بطريق أولى في سائر / 181 /الأديان بل في حكماء اليونان عديله و نظيره في الطبيعيّات و الإلهيات و الرياضيّات، و الشاهد على قولي تحرير كتاب أقليدس الصوري في الهندسة، و التحرير المجسطي في النجوم، و تحرير الكرات و علم المناظر و المرايا، و كتاب الاُسطرلاب، و كتاب التذكرة في الهيئة، و شرح الإشارات، و نقد التنزيل، و نقد المحصّل، و تجريد العقائد في علم الكلام، و كثرة اشتغاله بأمر رصد المراغة، و السياسات المدنيّة، و التدبير بقمع و قلع ملاحدة
1) . نقد الرجال، ج 4، ص 313 برقم 690/5046.
2) . في المصدر: منها شرح الإشارة، حقّق فيه مذاهب الحكماء على أتمّ تحقيق، و منها: تحرير المجسطي، و تحرير أقليدس، و تجريد العقائد، و التذكرة و غير ذلك من الكتب و الرسائل. تولد رحمه الله في سنة سبع و تسعين و خمسمائة.
3) . نقله العلامة المجلسي في البحار، ج 104، ص 62-63.
الإسماعيليّة و النحوسات المنكوبات العباسيّة و اهتمامه في ترويج الشريعة الغراء و كثرة الأسفار.
و سمعت من بعض الأعلام: لو لم يكن خواجه لم يكن دافع لشبهات الإمام الرازي العريض القفا و لا يكون له منكر في علماء المخالفين مع شدّة عداوتهم بالعلماء الاماميّة، و لا يبعد أن يكون صدور تلك الأمور من شخص واحد في زمان قليل من الكرامات، شكر اللّٰه مساعيه الجميلة بالنبي و آله.
اعلم: أنّ/ 182 /من كان له أدنى دربة و نظر من عين الإنصاف من غير عصبيّة و اعتساف في أحوال كلّ واحد من علماء الإماميّة مرّة، و في أحوالات جميعهم اُخرى، رأى أنّهم فحول و أبدال لا يكون لكلّ واحد منهم نظير في سالف الزمن و اللاحق، و صدّق قول النبي صلى الله عليه و آله: علماء أمتي كأنبياء بني إسرائيل(1)إن كان مقصوده منه عموماً و إن كان خاصاً - و المراد منهم الأئمة - لا أعلم أنّ بينهما نسبةً، أو لا بدّ أن يقال: «أفضل» كما في رواية اُخرى.(2)
و على كلا الوجهين: إنّهم سادات العلماء و رؤساؤهم، و إنّهم مواليهم و الأولى بالتصرّف بهم والي الجميع بحكم الآية الشريفة «وَ اُولِي الأَمْرِ مِنْكُم»(3)و بتفسير المفسرين.
و بالجملة قلت: لا تخلو هذه الوريقات من ذكر بعضهم، و إلا بالتفصيل و الاستقصاء لا يكفي الدفاتر و المجلدات من الكتب، و ما دُوّن في أحوالاتهم يكون جميعه مختصرات، كال فهرست و الإيضاح و الخلاصة و المجالس و كتاب/ 183 /العياشي
1) . رواية مرسلة رواها العلامة الحلي في تحرير الأحكام، ج 1، ص 38؛ و عنه في المستدرك، ج 17، ص 320 ح 21468؛ و انظر: الصراط المستقيم، ج 1، ص 131؛ منية المريد، ص 182، بحار الأنوار، ج 2، ص 22 ح 67.
2) . فقد نقل عن مفتاح الفلاح للشيخ البهائي أنه قال صلى اللّٰه عليه و آله: علماء أمتي أفضل من أنبياء بني إسرائيل. نقله في هامش بلغة الفقيه للسيد محمد بحر العلوم، ج 3، ص 229.
3) . سورة النساء، الآية 59. و انظر التفاسير الواردة ذيل الآية.
و الكشي و النجاشي و أمل الآمل و غير ذلك، و لا يمكن الاستيعاب من دون شك و ارتياب.
و كذلك بالنسبة إلى أصحاب الأئمّة المعصومين و رواتهم فكلّ ما دُوّن يكون أقلَّ قليل من الصدر السالف من الفضل بن شاذان و العياشي و الكشي و محمّد بن إسماعيل البندفري و ابن قتيبة و غيرهم من السلف إلى العلّامة البهبهاني في التعليقات في قريب من زماننا هذا، كما لا يخفى على ذوي البصائر.
فيها فائدة
اعلم أنّك قد سمعت أنّ المحامدة الثلاثة من المتقدّمين جمعوا أخبار الإماميّة التي صدرت من المعصومين؛ فإنّ في معالم ابن شهرآشوب(1)نقل عن المفيد:
إنّ الإماميّة صنّفوا من(2)عهد أمير المؤمنين [عليه السلام] إلى زمان العسكري [عليه السلام] - بل أنا أقول:
إلى زمان الغيبة الكبرى - أربعمائة كتاب تسمّى الاُصول.
ثمّ قال بعد الحكاية:
لا يخفى أنّ مصنّفاتهم أزيد من الاُصول، فلا بدّ من وجه تسمية بعضها أصولاً دون الباقي، فقيل: إنّ الأصل ما كان مجرد كلام/ 184 /المعصوم، و الكتاب ما كان فيه كلام مصنّفه أيضاً، و اُيّد ذلك بكلام الشيخ في بعض الرواة(3)حيث قال: له كتاب الفضائل و له أصل. ثمّ قال: و في التأييد نظر، إلاّ أنّ ما ذكره لا يخلو من قرب و ظهور.
أقول: ربّما يطلق عليهما اسم واحد، أو يطلق على ما كان غير مرتّب مثل أن يكون خبر في الصوم و دوّنه في الصلاة أو في الحج أو في الجهاد، و أمّا الكتاب فلا يكون كذلك.
و بالجملة: لا يكون في ذلك ثمرة يعتدّ بها.
و في المتأخرين ثلاثة أخرى من المحامدة الذين هم من الأجلّاء الكرام من الأعلام:
أحدهم: تاج المحدّثين و فخر الأزكياء و المحقّقين العلّامة المجلسي.(1)
و الآخر: الحبر الخبير و العالم النحرير و المولى الأعظم و القمقام المفخّم الفيض القاساني؛
و الثالث: الفحل البارع في الحديث و الشيخ الجليل و العالم النبيل الشيخ الحرّ العاملي؛
جمعوا أخبار أهل البيت مرّة اُخرى، فما كان منها في غير الكتب/ 185 /الأربعة مع ما كان فيها سواء كان مؤلّفه و مصنّفه المحامدة القدماء [أم لا]؛ لأن لهم كتباً عديدةً غير تلك الأربعة، فللصدوق غير الفقيه كتبٌ مثل: العيون، و الأمالي، و علل الشرائع، و معاني الأخبار، و ثواب الأعمال، و التوحيد، و إكمال الدين، و الهداية، و غير ذلك.
و كذا للشيخ أو غيرهم من الأعلام البارعين الموثّقين الماهرين في الأخبار كالشيخ المفيد، و على بن إبراهيم القمي، و العياشي، و الشيخ الطبرسي(2)صاحب الاحتجاج، و على بن عيسى صاحب كشف الغمّة، و غيرهم من العلماء من مشاهير الثقات و فحول المحدّثين الذين يكون كلّ واحد منهم البحر الزاخر.
و من جملتهم: علي بن عبيد اللّٰه بن بابويه(3)، ذكر اسمه العلّامة المجلسي في أوائل
1) . انظر عن العلامة المجلسي كتابَي: تلامذة العلامة المجلسي، و إجازات الحديث، كلاهما من تأليفات سيدي العلامة الوالد حفظه اللّٰه و رعاه، و ألّف المكثر المعاصر الشيخ على دواني كتاباً بالفارسية أسماه: علامه مجلسي بزرگ مرد علم و دين.
2) . المخطوطة: + و.
3) . هو المعروف بالشيخ منتجب الدين، و فهرسته مشهور بفهرست الشيخ منتجب الدين أو فهرست ابن بابويه.
البحار(1)عند ذكر فهرست الكتب التي أخذ منها؛ فإن من مؤلّفات هذا الشيخ: كتاب الأربعين عن الأربعين في مناقب سيّدنا أمير المؤمنين عليه السلام.
و قال بعض الأعلام(2): و هذا الشيخ منتجب الدين/ 186 /كثير الرواية واسع الطرق.
و قال في أمل الأمل(3): كان فاضلاً عالماً ثقة صدوقاً محدّثاً حافظاً راويةً علّامةً.
و الحاصل: أنّ العلّامة المجلسي جمع الأخبار التي في الكتب الأربعة و غيرها في البحار، و المحقق الفيض في الوافي، و الشيخ الحرّ في الوسائل، و بذلوا جهدهم في ترتيبها و تنميقها و الفحص عن رجالها و الجدّ في مرامها و الحلّ في معضلاتها و البيان في مقاصدها و لغاتها و البحث عن متونها و أسنادها بقدر الوسع و الطاقة بما لا مزيد عليها، لا سيّما المحقّق المدقّق الفيض في الوافي؛ فإنّ له بيانات رشيقة أنيقة، فمن لاحظ فيها بعين الإنصاف رأى قولنا حقاً و صدقاً مطابقاً للواقع.
و سمعت من بعض الأساتيد في مجلس الدرس في مسألة أنّه لا يجوز العمل بالعام قبل الفحص عن المخصّص، يقول:
إن الوافي أحسن من غيره لذلك، و البحار مشهور في ألسنة الخواص و العوام؛ فإنّه كالنّور على شاهق الطور.
و قال بعض العلماء:
إن الوسائل يكون جيّد الترتيب، و اصطلاح المتأخرين مثل الصحيح و الحسن و الموثق و الضعيف و كذا اصطلاحات علماء الدراية مثل المتواتر و المستفيض و المقبول
1) . بحار الأنوار، ج 1، ص 35 و ج 105، ص 170. قال العلامة المجلسي في بحاره (ج 1، ص 35) عن الشيخ منتجب الدين: من مشاهير الثقات و المحدثين و فهرسته في غاية الشهرة، و هو من أولاد الحسين بن علي بن بابويه.
2) . هو الشهيد الثاني رحمه الله في شرح الدراية، ص 125 (و ص 157 من طبعة إيران) في بحث رواية الأبناء عن الآباء؛ فإنه بعد ذكر منتجب الدين و أنه يروي عن ستة آباء قال: و هذا الشيخ منتجب الدين كثير الرواية واسع الطريق (الطرق) عن آبائه و أقاربه و أسلافه. و انظر: مقدمة الهداية، للشيخ الصدوق، ص 44، و الفوائد الرجالية للسيد محمد مهدي بحر العلوم، ج 3، ص 9.
3) . أمل الآمل، ج 2، ص 193 برقم 583.
و المعتبر و المسند و المتصل و المرسل و المقطوع و المضمر و المكاتب و المعنعن و غير ذلك ممّا دُوّن في علم الدراية باقية على حالها و مرعيّة في أخذها.
و القول: بأنّ جميع الأخبار التي تكون في الكتب الأربعة قطعيّة، و أنّ هذا الاصطلاح مستحدث من زمن العلّامة و شيخه أحمد بن طاوس - و شرّ الاُمور محدَثاتها - شبهةٌ في مقابل البديهيّات؛ فإنّ مولانا محمّد أمين الأسترآبادي قال: إنّ أحاديثنا كلّها قطعية الصدور عن الأئمة فلا حاجةَ إلى ملاحظة أسانيدها.
أمّا الكبرى: فظاهرةٌ.
و أمّا الصغرى: فلأنّ أحاديثنا محفوفة بقرائن مفيدة لذلك:
منها: القرائن الحالية و المقاليّة في متونها و اعتضاد بعضها ببعض، و كون الراوي ثقة في نفسه أو في الرواية غير راض بالافتراء و/ 188 /لا يتسامح في أمر الدين، فيأخذ الرواية من غير ثقة أو مع فقد قرينة الاعتبار.
و منها: نقل العالم الثقة الورع في كتابه المؤلف للإرشاد و رجوع الشيعة إليه.
و منها: كون راويها ممن اجتمعت العصابة على تصحيح ما يصح عنه.
و منها: كونه ممن نصّ في الروايات على توثيقه و الأمر بالأخذ منه و من كتابه و أنّه المأمون في أمر الدين و الدنيا.
و منها: وجودها في أحد الكتب الأربعة - الكافي و الفقيه و التهذيب و الاستبصار - بشهادة مؤلّفيها بصحة ما فيها من الأخبار، و أنّهم أخذوها من الكتب المعتمدة و الاُصول المعتبرة التي إليها المرجع و إليها المعوَّل.
و بمثل هذه الكلمات التي ذكرها مولانا محمد أمين، ذكرها الشيخ الكامل الفاضل الحرّ العاملي في آخر الوسائل. فإنّك إذا نظرت بأدنى نظر رأيت أنّ جميعها مقدوحة مزيفة لا يليق التنطّق بها لأهل العلم، و هذا راجع إلى أنّ علم الرجال علم منكر يجب التحرُّز عنه؛ لأن فيه/ 189 /تفضيح الناس و قد نُهينا عن التجسّس عن معايبهم و اُمرنا بالغضّ و التستّر، كما قال به الأخباري! فإن طول الزمان و مرور الأيام و الأعوام كيف
تبقي القرائن الحالية و المقالية مع اختلاف النسخ و أغاليطها و تحريفها و السهو و النسيان بالنسبة إلى حال الرواة و خطوط رديّة؟! فقد سمعتَ في ما مرّ في أبان فإنه كان قادسياً فاشتبه بالناووسيّ لرداءة خطه كما قال به بعض الأعلام.
و إنّ في أخبار مستفيضة أنّ في رواياتنا كانت جملة من الأخبار الموضوعة، و في النبوي المعروف: ستكثر بعدي القالة عليّ.(1)
و في المروي عن الصادق [عليه السلام]: إنّ لكلّ رجل منّا رجلاً يكذب عليه.(2)
و في الآخر(3)عنه: إنّا أهل بيت صادقون، و لا نخلو من كذّاب يكذّب علينا فيسقط صدقنا بكذبه [علينا عند الناس].
في الآخر(4): إنّ المغيرة بن سعيد [لعنه اللّٰه] دسّ في كتب أصحاب أبي أحاديث لم يحدّث بها أبي، فاتقوا اللّٰه و لا تقبلوا علينا ما خالف قول ربّنا و سنة نبيّنا.
و عن يونس(5)/ 190 /أنّه قال: وافيت العراق فوجدت قطعة من أصحاب أبي جعفر عليه السلام و أصحاب أبي عبد الله [عليه السلام] متوافرين، فسمعت منهم و أخذت كتبهم و عرضتها من بعد على أبي الحسن الرضا [عليه السلام] فأنكر منها أحاديث كثيرة أن تكون من أصحاب أبي عبد الله [عليه السلام] و قال [لي]: إنّ أبا الخطاب كذب على أبي عبد الله، لعن اللّٰه أبا
1) . لم نقف عليه بهذه اللفظة في المجاميع الحديثية، و قد روى في بعض الكتب الفقهية و الرجالية، و أول من رواه في ما نعلم المحقق الحلي في المعتبر (ج 1، ص 29). نعم، في حديث مروي عن الرسول الأعظم صلى الله عليه و آله أنه قال في حجة الوداع: قد كثرت عليّ الكذّابة و ستكثر بعدي، فمن كذب عليّ متعمّداً فليتبوأ مقعده من النار، فإذا أتاكم الحديث عني فأعرضوه على كتاب اللّٰه و سنتي؛ فما وافق كتاب اللّٰه و سنتي فخذوا به، و ما خالف كتاب اللّٰه و سنتي فلا تأخذوا به. انظر: الاحتجاج، ج 2، ص 446.
2) . لم يُرْوَ في المجاميع الحديثية، و قد نقله في المعتبر، ج 1، ص 29 مرسلاً عن الصادق عليه السلام، و انظر: الحدائق الناضرة، ج 1، ص 21.
3) . رجال الكشي، ص 305 برقم 549.
4) . رجال الكشي، ص 224 برقم 401؛ و انظر: رجال ابن داود، ص 517 برقم 495؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 249 باب 29.
5) . رجال الكشي، ص 224 في ترجمة المغيرة بن سعيد برقم 401؛ و عنه في البحار، ج 2، ص 250 باب 29 ح 62.
الخطاب! و كذلك أصحاب أبي الخطاب يدسّون من(1)هذه الأحاديث إلى يومنا هذا في كتب أصحاب أبي عبد الله، فلا تقبلوا علينا خلاف القرآن.(2)
و إنّ سيرة العلماء قديماً و حديثاً على تدوين كتب الرجال و تنقيحها و تحصيلها بالاشتراء و الاستكتاب و على مطالعتها و الرجوع إليها في معرفة الرواة و العمل بها في الاعتداد برجال و الطعن في آخرين و التوقف في طائفة ثالثة حتّى أنّ كثيراً منهم كانت لهم مهارة في هذا العلم كالصدوق و المفيد و الشيخ و العلّامة و غيرهم من أجلاء العلماء، و أيّ عاقل - فكيف بمثل هؤلاء/ 191 /الأجلّاء - يرضى بكون ذلك كلّه لغواً مكروهاً أو حراماً؟! فليس ذلك إلا للافتقار إليه مثل سائر ما يتوقف عليه الفقه، بل ربما يظهر اهتمامهم به أشدّ من غيره.
و الجواب عن جميع ما ذكروه يظهر من كلام مختصر لبعض الأجلّة من سادات العلماء، حيث قال: بعد إجراء اُصول عديدة مثل أنّ الأصل عدم السقط و عدم التحريف و عدم الغلط و عدم السهو و عدم النسيان و عدم التقية و عدم الكذب و غير ذلك حتى إجراء أصول عشرة، إلى أنْ حصل لنا الظن بالصدور أو الدلالة في خبر.
هذا حاصل ما ذكره، و مع مجيء تلك الاحتمالات كيف تكون أخبار الكتب الأربعة أو أخبار غيرها قطعية الصدور عن الأئمة أو قطعية الدلالة؟! و يكون المثل السائر بين العلماء [جارياً هنا:] «إذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال».
و إذا ذهب أحد إلى القاضي منفرداً رجع راضياً.
و إذا سمعت ما قلنا، فلا تعتدّ(3)بكلام من يقول: إنّ الكتاب جميعه متشابهات، و العقل/ 192 /ليس بحجة، و الإجماع كذلك، و علم الرجال حرام، و الحكمة زندقة،
1) . المصدر: - من.
2) . تتمة الحديث هكذا: فإنا إن تَحَدَّثْنا بموافقة القرآن و موافقة السنة إنا عن اللّٰه و عن رسوله نُحَدِّث، و لا نقول فلان و فلان فيتناقض كلامنا، إنّ كلام آخرنا مثل كلام أولنا، و كلام أولنا مصداق لكلام آخرنا، فإذا أتاكم من يُحدِّثكم بخلاف ذلك فردّوه عليه و قولوا: أنت أعلم و ما جئت به؛ فإن مع كل قول منّا حقيقةً و عليه نوراً، فما لا حقيقة معه و لا نور عليه فذلك من قول الشيطان.
3) . في المخطوطة: يعتد.
و الاجتهاد طريق العامة، و وقع تخريب الشريعة ثانياً، و الأول: في السقيفة، و الثاني:
في زمان قسّموا الأخبار إلى الأربعة أقسام: الصحيح و الحسن و الموثق و الضعيف، بل لا بدّ أخذ الأحكام من الكتب الأربعة و أخبارها قطعية الصدور و قطعية الدلالة أخذاً مسلَّماً بدون التصرف و القيل و القال.
هذا قول هؤلاء الرجال(1)
إذا وصف الطائي بالبخل مادر و قرع قسا بالفهاهة باقل
و قال السها للشمس: أنت خفية و قال الدجا للصبح: لونك حائل
و المقصود أن في هذا الزمان جماعة من الطغام صاروا أعداءً للعلم و العلماء، و الطعن و اللعن لا يكون في حقهم فائدة و رئيسهم و مرءوسهم جهلاء، و لا أدري ما أقول لهؤلاء القوم الذين لا يكادون أن يفقهوا حديثاً!
أقول: الأشعار لأبي العلاء المعري في سقط الزند، ص 533. و كان الجدير بالمؤلف - طاب ثراه - أن يذكر البيتين اللذين بعدهما؛ إذ فيهما النتيجة، فقال:
و فاخرت الأرض السماء سفاهة و كاثرت الشهب الحصا و الجنادل
فيا موت زر إن الحياة ذميمة و يا نفس جدي إن دهرك هازل
و انظر: شرح ابن أبي الحديد على نهج البلاغة، ج 16، ص 136.
و حدث في زماننا هذا جماعة نظيرهم يقولون: إنّ علم الحكمة موروثة من النصارى، و علم المنطق ساباط الكفر، و النحو و الصرف و اللغة كتبها من العامّة، و علم الاُصول من أبي حنيفة و من تبعه، و علم الفقه صار مسائله في هذا الزمان بديهياً سألوا من آبائكم و اُمّهاتكم و من مولى الكتاب، و تكون تلك الجماعة أعداءً للفقهاء و الحكماء و الاُدباء، و لكلّ مَن علم شيئاً من العلوم لعدم سنخيّتهم مع العلماء، حتّى أنّهم غيّروا عمائمهم و تكون/ 193 /ذات ذؤابتين؛ اللهم ادفع شرّهم عن الإسلام و المسلمين.و بالجملة: كنت مريداً أنّ أدوّن رسالة شافيةً كافية في ما قلت، في أوّلها رأيت عدم مساعدة الزمان و فقدان الأحبة و الإخوان و تشتّت الخيال و تفرّق البال و كثرة الملال و وفور أصحاب القلقلة و القال و عدم اطلاع أحد عن الرواة و الرجال:
1) . في الهامش: و المناسب في هؤلاء الجماعة قول أبي العلاء إلى آخر كلامه، و هو:
كأن لم يكن بين الحجون إلى الصفا *** أنيس و لم يسمر بمكة سامر(1)
بلى نحن كنّا أهلها فأبادنا صروف الليالي و الجدود العواثر
و يمنعنا من كل فجّ نريده أقب كسرحان الآن بات ضامر
و كل لجوج في الجراء طمره كعجزاء فتحاء الجناحين كاسر
و انظر ما ذكره المؤلف و البيت الذي بعده في التبيان للشيخ الطوسي، ج 4، ص 472-473.
مع رواج سوق الجهل و الجهال حتى أنّي قنعت بعارية كتاب من هذا الفن و لو بعارية مضمونة لم يكن عند أحد منه أثر و لا خبر(2)، فليبكِ الباكون على موت العلماء و العلوم!
و الشاهد على حالي شعر بالفارسية:
اگر نه سرنگون سار است اين طشت *** لبالب بودى از خون دل من(3)
قنعت بذلك المقدار من تدوين تلك الرسالة.
و أنا العبد الأقل الأثيم الحقير المحتاج إلى عفو الغني القدير الصانع الخبير البصير، على نقى الشريف الترشيزي/ 194 /اُريد أن أذكر شرذمة من كيفياتي و حالاتي:
أقول: إني ذهبت إلى الكتاب(4)، و كنت ابن سبع سنين و مضى زمان قليل، مات والدي و والدتي، و تَرَكَتُهما و مخلّفاتهما في أيدي الأباعد و الأقارب، و تفرَّقَتْ كأيادي سبا، و جئت بخُفَّيْ حُنين(5)و بقيت صغيراً فقيراً في زحمات شديدة و نصبات وكيدة
1) . الشعر من قصيدة طويلة، و هي لعمرو بن الحارث بن مضاض بن عمرو كما في كنز الفوائد للكراجكي: 106 و بعدها:
2) . في الهامش: صار الجهل مشهوداً، و العلم كأن لم يكن شيئاً مذكوراً!
3) . في الهامش: شعر خاقانى.
4) . كذا، و لعله: المكتب، أو تقرأ: الكُتّاب. المراد منه مدرّس القرآن أو الألفباء الابتدائي على الرسم المعهود سابقاً.
5) . في الهامش: «جئت بخُفّي حنين» من الأمثال المشهورة و أيادي سبا كذلك.
بلسان ذي عوج و معيشتي ذات جرح.
و مضى بذلك المنوال، و تغير حال، إلى حال و صار مسقط رأسي كالسجن، لا ناقتي فيها و لا جملي حتى صرت ابن سبع عشر أو أكثر، تعرّقت راجلاً حافياً، صفر الكفّ، منفرداً، عارياً من اللباس، راضياً بقميص من الكرباس، و أكثر الأوقات جائعاً، و بكسرات قانعاً، و كنت في الشتاء كالعين الحرباء و الغز الجرباء، و كنت بسّاماً بشّاشاً للتستّر عن الأغيار و التحفظ للاعتبار.
و مع وجود تلك الكيفيات كنت ملازماً في خدمة الحكماء الإلهيّين البارعين الكاملين و الفقهاء العاملين الذين لم رأت عين الدهر/ 195 /مثلهم نظراء، و أُمّ الزمان عقيم أن تلد ولدين(1)أن تشبه بهم.
هيهات لا يأتي الزمان بمثلهم *** إنّ الزمان بمثلهم لبخيل(2)
كلّهم شموس الجلالة و النّبالة في العلم، و أقمار الكمال و الورع و الحلم، كلّ واحد منهم أوحدي الزمان و ألمعي الدوران، و ما سمعت بأديب إلا تشرّفت بحضوره، و لا أديب حتى جنيت من ثماره، كلّهم حدائق بساتين الكمالات بهم ناضرة، و عيون
أصحاب العلوم بجانبهم ناظرة، و حبّذا بذلك الأوان.
هل الأزمن اللاتي مضين رواجع(1)
انظر: صحاح الجوهري، ج 5، ص 1828 مادة «نزل»؛ لسان العرب، ج 11، ص 658 نفس المادة.
و مضت أعوام كنت بالبحث و الدرس و التكرار، و دوّنت كتاباً في أصول الفقه و سمّيته ب الرشحات، و كتاباً في الأدبيّة و اسمه مرتع النواظر في تفريح الخواطر، و شرحاً لخطبة كانت للقاضي الفاضل، و شرحاً لخلاصة الحساب إلى المساحة، و مسائل عديدة في الفقه، و معرفة التقويم لبعض الخلاّن القديم.
و أَلَّفتُ تلك الرسالة مع عدم الأسباب و الكتاب في علم الرجال، و سمّيتها ب «أنجاب الثقات/ 196 /في فحول الرواة».
و أكثر الأوقات أكون مصاحباً للكتب و أنيساً بالمطالعة متدوّباً في فهم الأخبار الصادرة عن أهل البيت الطيبين الطاهرين المعصومين.
اللهمّ إنّي أسألك - بجاه الأولياء - التوفيق للعلم و العمل، و لما تحبّ و ترضى، آمين آمين يا ربّ العالمين.
و قد فرغتُ من تسويدها في العشر الثاني من شهر ذي القعدة الحرام، و كان التاريخ تسع و ثلاثمائة بعد الألف من الهجرة النبوية صلّى اللّٰه عليه و على آله المعصومين أبداً ما دامت السماء و الأرضين سنة 1309(2)
گر بود لفظش كج و معنيش راست آن كجى لفظ مقبول خداست
و كذا عند الأكابر؛ لأن أنظارهم أمثالهم.
اجازات و مشايخ روايى
اجازات الحديث موجود در كتابهاى خطى كتابخانۀ محدث ارموى
زندگى نامۀ سيد جلال الدين محدث ارموى
زندگى نامۀ شيخ على ولديانى
تدوين: سيد جعفر حسينى اشكورى
در ميان نسخه هاى خطى كتابخانۀ مرحوم محدث ارموى كتب بسيارى يافت مى شود كه توسط مؤلف يا ديگران تصحيح و مقابله شده است و طبعاً در برخى از آنان اجازات و انهاءات و بلاغات مختصر و مفصلى ديده مى شود.
در اين بخش برخى از اين اجازات گردآورى شده و سعى بر آن بوده اجازاتى انتخاب شود كه براى اولين بار منتشر شده و به خط مجيزهاى موجود مى باشد كه در ذيل هر اجازه به شمارۀ كتاب در مركز احياء ميراث اسلامى و نام كتاب يا رساله اى كه اجازه در آغاز يا انجام آن نوشته شده اشاره نموده ايم.
اميد است كه اهل فن را مفيد واقع شود.
بسم الله الرحمن الرحيم
إجازة الميرزا محمد بن الحسن بن زين الدين العاملي للأمير بهاء الدين علي بن يونس الحسيني الغروي التفرشي الأفطسي(1)
بسم اللّٰه و الحمد للّٰه
يقول فقير عفو اللّٰه محمد بن الحسن العاملي: إنّ السيّد السند الراقي بهمته السامية إلى أوج المعالي السنيّة، و المتفق نفيس العمر في تحصيل الكمالات الموجبة لانتظامه في سلك ذوي الفضائل الجلية، المستغني بواضح المزايا عن الإطناب في تعريفاته الرسميّة «الأمير بهاء الدين» بلغه اللّٰه أجل مراتب اليقين، قد التمس من هذا الضعيف ذكر شيء من الأحوال ليكون تذكرةً في هذا المجمع الذي اختص بمزيد الكمال، فأجبته إلى مطلوبه رغبة في الخطور على خاطره الخطير، و عدم المحو عن صحيفة الضمير؛ لعلّي أن أفوز بصالح الدعوات من جنابه الكريم في أوقات الخلوات، و الذي يمكن ذكره على سبيل الإجمال امتثالاً لما أراده(2)بصريح المقال:
أنّ مولد الفقير قد نظمه الوالد قدس سره في هذين البيتين:
أحمد ربي اللّٰه إذ جاءني *** محمد من فيض نعمائه
تاريخه لا زال مثل اسمه *** بجوده تسعده اللّٰه (980)
ثمّ إنّي اشتغلت بما لا بدّ منه من العلوم العقلية و النقلية فقهاً و حديثاً على والدي المحقّق جمال الدين الحسن قدّس اللّٰه نفسه و طهر رمسه، و بعد ذلك على شيخي الأجل العلاّمة السيد شمس الدين محمّد بن أبي الحسن الحسيني قدّس اللّٰه روحه الزكية و أفاض عليه المراحم الربانية، و كان الاشتغال عليهما معاً بعد الانفراد
تصویر
في الابتداء على الوالد قدّس سرّه.
و بعد و فاتهما إلى رحمة اللّٰه سبحانه و رضوانه توجّهت إلى مكّة المشرفة و أقمت بها نحواً من خمس سنين مشتغلاً في الحديث على شيخي المحقّق ميرزا محمّد الأسترآبادي أيّده اللّٰه تعالى، و كان في أثناء المدّة جملة من الوقت في الاشتغال بما لا بدّ منه من الاُصول على السيّد الأوحد الأفضل الأمير نصير الدين حسين قدّس اللّٰه روحه، مضافاً إلى بعض ما لا بدّ منه من العلوم الضروريّة على المولى الأكمل رئيس المدققين مولانا محمد أمين أعزّه اللّٰه تعالى، و صرفت برهة من الزمان في الاشتغال على جماعة من فضلاء العامة في علوم ضروريّة إلى أن سهّل اللّٰه سبحانه الوصول إلى العتبات المشرفات - على ساكنيها أفضل الصلوات.
و لمّا كان من لطف اللّٰه عليّ أن صرت منتظماً في سلك أصحاب الإجازات تيمناً بالدخول في جملة رواة حديث أهل بيت النبوة و معدن الكرامات - عليهم سلام اللّٰه و صلاة - و لي طرق عديدة إلى ما أشرت إليه و أكملها عن والدي - قدّس اللّٰه روحه - بحقّ روايته إجازةً عن عدّة من مشايخه منهم: الشيخ حسين بن عبد الصمد - قدّس اللّٰه روحه - بحق روايته إجازةً عن جدّي المحقّق السعيد الشهيد زين الملّة و الدين - رفع اللّٰه درجته كما شرف خاتمته - عن عدّة من مشايخه المذكورين في إجازته للشيخ حسين - قدّس اللّٰه روحه - إلى علمائنا العاملين رضوان اللّٰه عليهم أجمعين.
و قد أجزت لسيدنا الأجل المذكور في العنوان - وقاه اللّٰه حوادث الزمان - جميع ما تجوز لي روايته، سائلاً منه أن لا ينساني من دعواته في مظان إجاباته، مشترطاً عليه ما اشترط عليّ من سلوك سبيل الاحتياط؛ فإنّ من سلكه ليس بناكب عن الصراط و اللّٰه المسئول أن يوفقه لما يرجوه من الآمال، و يحرسه بعين عنايته في جميع الأحوال، و صلّى اللّٰه على محمّد و آله أكمل نبي و أشرف آل.
و قد اتفق بتوفيق اللّٰه كتابة هذه الكلمات في النجف الأشرف - على ساكنه أفضل الصلاة - يوم مبعث أشرف المرسلين عام أربع و عشرين بعد الألف الهجرية على
مشرفها أكمل التحيّة.
إجازة الشيخ عبد اللّٰه بن صالح السماهيجي البحراني للسيد محمد بن على الحسيني الحائري(1)
بسم اللّٰه الرّحمن الرّحيم
الحمد لله وحده، و صلّى اللّٰه على من لا نبي بعده محمّد و آله الطاهرين.
و بعد: فقد قرأ عليّ حديث حماد المشهور في الصلاة من هذا الكتاب، و جملةً من أحاديث من لا يحضره الفقيه من كتاب الطهارة السيّد السند الثقة و المعتمد نخبة السادات الأتقياء و زبدة القادات الأتقياء أخي و خليلي «السيّد محمد بن السيد على الحسيني الحائري»، و قد سمع منّي أيضاً جملةً من أحاديث كتاب جواهر البحرين بقراءة الشيخ حسين، و جملةً من المسائل مدّة مرافقتي له و مصاحبتي إيّاه في كربلاء و مشهد الكاظمين عليهما السلام و سرّمن رأى، و الطريقة(2)المتعلقة بالاُصول و الفروع، و استجازني في رواية ما سمع منّي عنّي و رواية كتب الحديث.
فأجزت له - دامت سيادته و قامت سعادته - رواية ذلك كلّه لمن شاء و أراد، و عليه مسلك الاحتياط و السداد، و قد أجزت له رواية كتبي و مصنّفاتي و معتقداتي، لا سيّما كتاب المشار إليه و الصحيفة العلوية و الكتاب الذي أهديته إيّاه المسمّى ب - نفحة الهداية و رشحة النهاية، و نخبة الواجبات، و الفاكهة الكاظمية و غيرها عنّي عن عدّة من مشايخي الكرام و الأفاضل العظام:
منهم: شيخي و أُستادي العلاّمة الفهامة بقية العلماء و نقوة العظماء الشيخ سليمان بن عبد اللّٰه البحراني، عن عدّة من مشايخه الأفاضل و أساتذته الأماثل منهم: العلاّمة الفهامة الجليل النحرير سميّ الإمام محمد الباقر، عن عدّة من مشايخه الأجلاء منهم:
والده سميّ أبي جعفر الثاني محمد التقي، عن عدّة من مشايخه الأزكياء الأكارم منهم:
الشيخ المشتهر بهذه الطائفة بهاء الملّة و الدين محمد العاملي، عن عدّة من مشايخه
الفقهاء و أساتذته النبهاء منهم: والده الشيخ حسين بن عبد الصمد الحارثي، عن عدّة من مشايخه الكرام و الأساتذة الفخام منهم: الشهيد الثانى، عن عدّة من مشايخه الأكابر و أساتذته الزواخر منهم: الشيخ علي بن عبد العالي الميسي، عن عدّة من مشايخه منهم: الشيخ محمد بن داود المؤذن الجزيني، عن الشيخ الكامل ضياء الدين، عن الشهيد محمد بن مكي، عن عدّة من مشايخه منهم: الشيخ فخر الدين محمد، عن والده العلاّمة الحسن بن يوسف الحلّي، عن عدّة من مشايخه المشاهير منهم: المحقق نجم الدين أبي القاسم جعفر بن الحسن بن سعيد الحلّي صاحب الشرائع و المختصر و المعتبر، عن السيّد الجليل النسّابة فخّار بن معد الموسوي، عن شاذان بن جبرئيل القمي، عن محمد بن أبي القاسم الطبري، عن الشيخ الفقيه أبي على الحسن، عن والده شيخ الطائفة أبي جعفر محمد بن الحسن الطوسي صاحب كتاب التهذيب و الاستبصار، عن عدّة من مشايخه منهم: الشيخ المفيد، عن عدّة من مشايخه منهم: أبو القاسم جعفر بن محمد بن قولويه صاحب كتاب كامل الزيارة، و منهم: الفقيه النبيه رئيس المحدّثين محمد بن علي بن الحسين بن بابويه صاحب كتاب من لا يحضره الفقيه، عن مشايخه المذكورين في أواخر كتابه، و عن ابن قولويه، عن عدّة من مشايخه منهم: الشيخ الكبير و العالم النحرير الشيخ محمد بن يعقوب الكليني، عن مشايخه المذكورين في كتابه، عن أهل بيت العصمة سلام اللّٰه عليهم، عن آبائهم، عن النبي، عن جبرئيل، عن رب العزّة جل شأنه.
و عليه التثبت و الاحتياط التام كما اشترطه عليّ مشايخي في القول و العمل، ملتمساً من أخلاقه الكريمة و سجاياه التي هي على نهج الاستقامة مقيمة أن يخصني بصالح الدعوات في أوقات الخلوات و أعقاب الصلوات، و زيارة السادات القادات الأئمّة الهداة خصوصاً سيد الشهداء باقي أصحاب العبا المتشرفة بضريحه المقدس أرض كربلاء في الحياة و الممات، وفقه اللّٰه تعالى لمراضيه و جعل مستقبله خيراً من ماضيه.
و كتب هذه الأحرف ببنانه الوازرة خادم المحدّثين و تراب أقدام العلماء العاملين المتمسك بولاية أهل بيت نبيه الطاهرين العبد المذنب الجاني «عبد اللّٰه بن صالح بن
جمعة بن شعبان بن علي بن أحمد بن ناصر بن محمد بن عبد اللّٰه السماهيجي البحراني الحسيني أُمّاً، الإمامي مذهباً، ناصر الدين لقباً، أبو على كنيةً، البهبهاني الآن مسكناً» ختم اللّٰه تعالى له بصالح الأعمال، و بلّغه من خيرات الدارين الآمال بحق محمد و آله آمين، تحريراً في يوم الأربعاء سابع جمادى الاُخرى في السنة الرابعة و الثلاثين بعد المائة و الألف من هجرة سيد المرسلين بالمشهد الكاظمي على مشرفه السلام، حامداً مصلياً مسلماً مستغفراً داعياً لإخوانه المؤمنين، و الحمد اللّٰه رب العالمين.
إجازة المولى محمد النيسابوري الأخباري للمولى محمد إبراهيم الطبسي(1)
بسم اللّٰه
الحمد للّٰه، و سلام على عباده الذين اصطفى.
أمّا بعد: فقد سمع منّي الولد الروحاني و الخلف الروحاني، ذو الذهن السليم و الطبع المستقيم، الألمعي اللوذعي الفطن الذكي الفاضل الكامل «المولى محمد إبراهيم الطبسي» من اللّٰه عليه بلطفه الخفي سماع تفهّم و تدقيق، فأجزته - دام علاه - أن يروي عنّي هذه الرسالة و سائر مصنّفاتي و مؤلّفاتي و مرويّاتي و مجازاتي و وجاداتي بشرط الضبط و الاحتياط و التزام سويّ الصراط.
و ألتمس منه خير الدعاء بعد مماتي و في المحيى، و لي طرق عديدة سديدة ذكرتها في كليات الرجال و صفاء اللؤلؤة و النبذة و غيرها، فله أن يروي عنّي بها، و أعلاها و أصحّها ما حدّثني به الشيخ الورع المعمّر رحلة عصره موسى بن على البحراني تغمّده اللّٰه برحمته، عن الشيخ الورع الحاج عبد الهادي الهمداني رضي اللّٰه عنه، عن حجّة العصر م ح م د بن الحسن العسكري عجّل اللّٰه فرجه، أمره بالعمل بالجامع الكافي لأبي جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق الكليني الرازي قدس سره.
و كتب الجاني «أبو أحمد محمد بن عبد النبي بن عبد الصائغ النيسابوري الخراساني» - عفى اللّٰه عنه - في أوّل شهر شعبان المعظم من سنة 1234 بدار السلطنة
1) . مجاز سه رساله از رسائل مجيز را در مجموعۀ شمارۀ (2578) گرده آورده كه اجازۀ حاضر در پايان اجازۀ حاضر رسالۀ مصادر الأنوار في تحقيق الاجتهاد و الأخبار آمده است.
طهران حفّت بالأمان حامداً مصلياً مستغفراً.
إنهاءات الشيخ محمد بن الحسن الحر العاملي للمولى مراد الكشميري(1)
(1)
أنهاه المولى الجليل الفاضل الصالح مولانا ملا محمد مراد الكشميري وفقه اللّٰه لمراضيه، قراءةً و ضبطاً و تحقيقاً و تدقيقاً في مجالس آخرها أوّل صفر سنة 1078، حرّره محمّد الحرّ العاملي.
(2)
أنهاه - وفّقه اللّٰه تعالى - قراءةً و بحثاً و تصحيحاً و تدقيقاً في مجالس آخرها آخر شعبان سنة 1079، حرّره محمّد الحرّ العاملي.
(3)
أنهاه المولى الجليل الفاضل الصالح مولانا مراد الكشميري - وفّقه اللّٰه تعالى - قراءةً و بحثاً و تحقيقاً في مجالس آخرها أوّل ربيع الأوّل سنة 1083، حرّره محمد الحر.
إجازة الحر العاملي للشيخ يوسف بن على البحراني(2)
بسم اللّٰه الرّحمن الرّحيم
الحمد للّٰه رب العالمين، و الصلاة و السلام على محمّد و آله الطاهرين.
و بعد: فقد استخرت اللّٰه سبحانه و أجزت للمولى الجليل النبيل الفاضل الكامل العالم العامل المحقق المدقق الزاهد العابد، جامع المعقول و المنقول، حاوي الفروع و الاُصول «الشيخ يوسف بن على البحراني الحويزائي» وفّقه اللّٰه لما يحبّه و يرضاه و خار له فى ما قدره و قضاه، و كثّر أمثاله و أدام إقباله، إجابة لالتماسه بل امتثالاً لأمره و إن كان قدري في العلم و العمل دون قدره، بعد ما قرأ عندي جملة من كتب الحديث
و غيرها قراءة بحث و تحقيق و تنقيح و تدقيق بحيث ظهر جدّه و اجتهاده و قابليته و استعداده و أهليته لنقل الحديث و روايته بل نقده و درايته، و قد بحثنا معه في معاني أحاديث الأئمّة و غيرها من المطالب المهمّة فأحسن و أجاد و أفاد أكثر ممّا استفاد.
فأجزت له أن يروي عنّي جميع كتب الحديث و غيرها ممّا للرواية فيه مدخل من كتب التفسير و الفروع و الفقه و النحو و الصرف و المعاني و البيان و البدائع و المنطق و اللغة و العروض و الاُصول و الكلام و الرجال و الدراية و غير ذلك: عنّي، عن الشيخ الأجل الأكمل الشيخ زين الدين بن الشيخ محمد بن الشيخ حسن بن الشيخ زين الدين الشهيد الثاني العاملي، عن الشيخ الأجل الأوحد بهاء الدين محمد بن الشيخ حسين بن عبد الصمد العاملي، عن أبيه، عن الشهيد الثاني، و عن شيخنا الجليل الورع أبي عبد اللّٰه الحسين بن الحسن بن يونس بن ظهير الدين العاملي و هو أوّل من أجازني، عن الشيخ نجيب الدين علي بن محمد بن مكي العاملي، عن الشيخ بهاء الدين العاملي، عن أبيه، عن الشهيد الثاني.
و عن شيخنا المذكور، عن الشيخ نجيب الدين العاملي، عن الشيخ الأجل الشيخ حسن ولد الشهيد الثاني بالطرق المذكورة في إجازته و في أول المنتقى و غيرهما، و عن شيخنا، عن الشيخ نجيب الدين، عن أبيه، عن جدّه، عن الشهيد الثاني، و عن خال والدي الشيخ الجليل علي بن محمود العاملي، عن الشيخ الجليل الشيخ محمد بن الشيخ حسن بن الشيخ زين الدين الشهيد الثاني، عن أبيه، بطرقه.
و لنا طرق اُخرى محرّرة في آخر كتاب الأحاديث القدسية و في آخر كتاب تفصيل وسائل الشيعة، فأجزت له - وفّقه اللّٰه تعالى - أن يروي عنّي الأحاديث المدوّنة في الكتب المعتمدة بهذه الطرق المشار إليها، و أن يعمل بمضمونها و يفتى به من استفتاه بعد بذل الجهد في الاحتياط في فهم الأحاديث، و الاعتماد على الدلالات الظاهرة الواضحة التي يطمئن إليها القلب و يحصل بها العلم، و ترجيح الأحاديث عند التعارض بالمرجّحات المنصوصة عنهم عليهم السلام و التوقفِ و الاحتياط عند الاشكال و قيام الاحتمال، و عدم التعويل على ما لم يقم عليه الدليل و لم يرد في نص صريح و إن كان مشهوراً؛ فرب مشهور لا أصل له و خصوصاً ما كان أصله من علماء العامة و هو
مخالف لطريقة الأئمّة عليهم السلام، و ألتمس منه أن لا ينساني من الدعاء الصالح.
و كتب بيده «محمد بن الحسن بن علي بن محمد الحر العاملي» عفى اللّٰه عنهم، حامداً مصلياً مسلماً مستغفراً في تاريخ نصف شهر ربيع الأول سنة 1086، و الحمد للّٰه، و صلّى اللّٰه على محمّد و آله.
إجازة ناصر الدين محمد بن أحمد الخراساني التوني للسيد عبد اللّٰه بن على الهمداني المشتهر بمير ميران(1)
بسم اللّٰه الرّحمن الرّحيم
الحمد لله اللطيف الخبير السميع البصير الواحد الأحد الصمد الذي لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفواً أحد، و هو الأوّل و الآخر و الظاهر و الباطن الذي يعجز الواصفون عن كنه صفته و لا يطيقون حمل معرفة إلهيته، و نشهد ألّا إله إلا اللّٰه وحده لا شريك له و أنّ محمداً عبده و رسوله بعثه بالحق نبياً دالاً عليه و هادياً إليه، فهدى به من الضلالة، و استنقذنا به من الجهالة «مَنْ يُطِعِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فٰازَ فَوْزاً عَظِيماً» و نال ثواباً جزيلاً، و من يعص اللّٰه و رسوله فقد خسر خسراناً مبيناً و استحق عذاباً أليماً.
و الحمد لله الذي وفقنا للانقياد لأوليائه الذين قرن طاعتهم بطاعته و طاعة رسوله، و حكم بتقديمهم على غيرهم، و جعلهم خزاناً لعلمه و خلفاءَ في أرضه، و أذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيراً؛ عن اللّٰه يبلغون و إليه يدعون، و هم عباد مكرمون و هم الناس المحسودون على ما آتيهم اللّٰه من الإمامة دون خلق اللّٰه أجمعين، صلوات اللّٰه على رسوله و عليهم اجمعين.
و بعد: فإنّ علم الحديث قد تسنم إلى أكمل الغايات و ترفع إلى غاية النهايات، غير أنّه قد طمست في هذه الأيام آثاره و خمدت ناره و قلّت رجاله، سوى بقية قد تمسكت منها بالحبل الوثيق و الركن القوي بالتحقيق، الذين أخذوا عن مشكاة الضياء و شجرة سيد الأوصياء الذين ثبتت عصمتهم و تيقنت إمامتهم، يرويه كل واحد منهم عن أبيه عن جدّه عن النبي عن جبرئيل عن ربّ العالمين، ثم نقلتْه عنهم الثقات
1) . اجازۀ حاضر در پايان نسخه اى از من لا يحضره الفقيه به شمارۀ (2258) آمده است.
تصویر
المنتقدون العدول الموثقون السالمون عن الطعن في أقوالهم و الخلل في أحوالهم، إلى أن وصل ذلك إلينا قدوة عن قدوة.
و ممن فاز في هذا الزمان بهذه الكرامة السيد النبيل الجليل الفاضل الكامل العامل «السيد عبد اللّٰه المشتهر بمير ميران ابن السيّد الحسيب النسيب السيد على الهمداني» و قد قرأ عليّ كتاب من لا يحضره الفقيه من أوّله إلى آخره، و التهذيب كذلك، و الكافي الاّ ما شذ منه مما هو محفوظ في الكتابين المذكورين، و من كتب الرجال كتاب خلاصة الأقوال و كتاب الشيخ النبيل الحسن بن داود و كتاب شرح الدراية في علم دراية الحديث.
و قد أجزت له أن يروي الكتب المذكورة بالأسانيد المذكورة في فهرس الكتب المذكورة و خصوصاً كتاب من لا يحضره الفقيه، فإني أرويه بحق روايته عن الشيخ العالم العامل زبدة الفضلاء ميرزا محمد الأسترآبادي، عن شيخه جمال الإسلام و عمدة الأنام الشيخ إبراهيم بن الشيخ الفرد البدل مربي العلماء الشيخ نور الدين علي بن الشيخ الصالح التقي عبد العالي الميسي، عن الشيخ شمس الدين محمد بن داود، عن الشيخ ضياء الدين علي بن الشيخ المولى الأجل فقيه أهل البيت في زمانه مجموعة الفضائل شمس الدين أبو عبد اللّٰه محمد بن مكي، عن شيخه فخر المحققين، عن الشيخ الأعلم تاج الشريعة ركن الإسلام جمال الدين الحسن بن مطهر، عن الشيخ المحقق نجم الدين أبو القاسم جعفر بن سعيد، عن السيد العالم أحمد بن يوسف العريضي، عن الشيخ برهان الدين محمد بن محمد القزويني، عن السيد أبي الرضا فضل اللّٰه الراوندي، عن السيد أبي الصمصام ذي الفقار الحسني، عن السيد المرتضى ذي المجدين أبي القاسم علي، عن الشيخ أبي عبد اللّٰه المفيد، عن الشيخ أبي جعفر محمد بن علي بن الحسين بن موسى بن بابويه القمي.
و أُوصيه و نفسي العاصية أوّلاً بتقوى اللّٰه في السر و العلن، و تحرّي رضاه في الأقوال و الأفعال و أن لا ينساني من صالح دعواته في خلواته و جلواته.
و كتب ذلك الأحرف بيده الفانية الفقير إلى رحمة اللّٰه تعالى المستغفر من ذنوبه «ناصر الدين محمد بن أحمد الخراساني ثم التوني ثم البيدستاني» وفقه اللّٰه للعمل
تصویر
بما يرضيه، و يوفقه عند مساخطه و مناهيه، و حشره في ذمة النبي الاُمي و عترته، و أدخله في حزبه و شفاعته، و كانت الكتابة بالمشهد المقدس الرضوي - على مشرفه التحية و الصلاة و السلام من اللّٰه الكبير العلي - في العشر الآخر من شهر شوال سنة خمس و ثلاثين بعد الألف من الهجرة - على من نسبت إليه أفضل الصلاة و التحية - حامداً للّٰه تعالى، مصلياً على رسوله، مسلماً على آله المعصومين، و الحمد للّٰه رب العالمين.
إجازة المولى محمد باقر المجلسي للمولى كلب حسين بن فضلعلي التبريزي(1)
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم
الحمد للّٰه، و سلام على عباده الذين اصطفى محمد و آله خيرة الورى.
و بعد: فلمّا كان المولى الأولى الفاضل الكامل الصالح الفالح التقي الذكي الألمعي «مولانا كلب حسين بن مولانا فضل على التبريزي» وفّقه اللّٰه سبحانه للعروج على أعلى مدارج الكمال في العلم و العمل، و صانه عن الخطل و الزلل، ممّن انجذب بشراشره إلى طلب المعالي، و وصل كدّ الأيام بسهر الليالي، و أقبل على تتبع أخبار أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم - و نشر آثارهم، و قرأ عليّ و سمع منّي شطراً وافياً من العلوم العقلية و النقلية و أكثر الأخبار المشهورة المأثورة عن العترة الطاهرة سلام اللّٰه عليهم.
ثمّ استجازني فأجزت له رواية ما صحّ لي روايته و جاز لي إجازته من كتب أصحابنا - رضوان اللّٰه عليهم - بطرقي المتكثرة المتصلة إليهم و هي جمة ما بي عن الإحصاء، و أوردت جلّها في آخر مجلّدات كتاب بحار الأنوار، و لنذكر له هنا سنداً و احداً و هو: ما أخبرني عدّة من الأفاضل الكرام و العلماء الأعلام منهم: والدي العلامة قدّس اللّٰه أرواحهم، بحقّ روايتهم عن شيخ الإسلام و المسلمين بهاء الملّة و الحق و الدين محمد العاملي، عن والده الفقيه النبيه عز الدين الشيخ حسين بن
1) . اجازۀ حاضر در پايان نسخه اى از الكافي به شمارۀ (2667) آمده است.
عبد الصمد الحارثي قدّس اللّٰه سرّهما، عن أفقه الفقهاء المتبحرين الشيخ السعيد الشهيد زين الملّة و الدين بن علي بن أحمد الشامي رفع اللّٰه درجته، عن شيخه الأجل نور الدين علي بن عبد العالي الميسي رحمة اللّٰه عليه، عن شمس الدين محمد بن المؤذن الجزيني قدّس سرّه، عن الشيخ النجيب ضياء الدين على روّح اللّٰه روحه، عن والده الأعلم الأكمل السعيد الشهيد الشيخ محمد بن مكّي حشره اللّٰه تعالى مع الشهداء الأولين، عن الشيخ المدقِّق فخر المحققين أبي طالب محمد، عن والده العلامة المشتهر في المشارق و المغارب جمال الملة و الحق و الدين الحسن بن يوسف بن المطهر شكر اللّٰه مساعيهما الجميلة في الإسلام و الإيمان، عن شيخه المحقق النحرير العلامة نجم الملة و الدين أبي القاسم جعفر بن الحسن بن يحيى بن سعيد قدّس اللّٰه نفسه، عن السيّد الجليل النسّابة شمس الدين فخار بن معد الموسوي طهر اللّٰه رمسه، عن الشيخ النبيل أبي الفضل شاذان بن جبرئيل القمي رحمه الله، عن الشيخ الفقيه العماد أبي جعفر محمد بن أبي القاسم الطبري قدس سره، عن الشيخ الأجل أبي على الحسن طيب اللّٰه نفسه، عن والده الأفضل الأكمل شيخ الطائفة المحقّة في الأعصار و الأمصار أبي جعفر محمد بن الحسن الطوسي برّد اللّٰه مضجعه، عن الشيخ المحقق العلامة السعيد السديد أبي عبد اللّٰه محمد بن محمد بن النعمان الملقب بالمفيد قدّس اللّٰه لطيفه، عن الشيخ الجليل الثقة أبي القاسم جعفر بن محمد بن قولويه قدس سره، عن الشيخ التمام ثقة الإسلام أبي جعفر محمد بن يعقوب الكليني أجزل اللّٰه تشريفه.
«ح» و بالإسناد المتقدم عن الشيخ المفيد روّح اللّٰه روحه، عن الشيخ الفقيه الصدوق رئيس المحدّثين أبي جعفر محمد بن الحسين بن موسى بن بابويه القمي رضي اللّٰه عنه و أرضاه، فأبحت له - زيد تأييده - أن يروي عني جميع مؤلفات هؤلاء المشايخ المتقدم ذكرهم - نور اللّٰه ضرائحهم - و غيرهم بتلك الأسانيد و غيرها ممّا ذكرته في كتابنا الكبير، و أن يروي عنّي كتب والدي قدّس اللّٰه لطيفه و مؤلفاته و جميع مصنّفاتي لا سيّما: كتاب بحار الأنوار و كتاب الفرائد الطريفة و كتاب مرآة العقول و كتاب ملاذ الأخيار و كتاب شرح الأربعين و كتاب عين الحياة و كتاب حياة القلوب و كتاب جلاء العيون و كتاب مشكاة الأنوار و كتاب تحفة الزائر و كتاب حلية المتقين و ترجمة توحيد المفضل بن عمر و ترجمة
وصية أمير المؤمنين - صلوات اللّٰه عليه للاشتر رضى الله عنه - و رسائل العقائد و الأوزان و الاختيارات و الشك و السهو و سائر مسائلي و رسائلي.
و آخذ عليه ما اُخذ عليّ من ملازمة التقوى و رعاية نهاية الاحتياط في النقل و الفتوى؛ فإنّ المفتي على شفير جهنم. و ألتمس منه أن لا ينساني و مشايخي في الخلوات و أعقاب الصلوات.
و كتب بيمناه الوازرة الداثرة أفقر العباد إلى عفو ربه الغني «محمد باقر بن محمد تقي» - عفى اللّٰه عن جرائمهما - في شهر صفر - ختم بالسعادة و الظفر - من شهور سنة ست و تسعين و ألف من الهجرة المقدّسة حامداً مصلياً مسلماً.
إنهاء المولى محمد باقر المجلسي للمولى محمد على المشهدي(1)
اين انهاء غير از آن است كه در ميراث حديث شيعه دفتر چهارم، ص 567 به چاپ رسيد.
بسم اللّٰه الرّحمن الرّحيم
أنهاه المولى الفاضل الصالح الفالح الورع الذكي التقي «مولانا محمد على المشهدي» - وفّقه اللّٰه تعالى لمراضيه - سماعاً و تصحيحاً و ضبطاً في مجالس آخرها آخر شهر جمادى الآخرة لسنة 1110، فأجزت له - كثّر اللّٰه أمثاله - أن يروي عنّي ما أخذه منّي بأسانيدي المتّصلة إلى أرباب العصمة صلوات اللّٰه عليهم.
و كتب الفقير إلى اللّٰه الغني «محمد باقر بن محمد تقي» عفى اللّٰه عن جرائمهما، حامداً مصلياً مسلماً.
إنهاء المولى محمد باقر المجلسي للمولى محمد يوسف الرازي(2)
بسم اللّٰه الرّحمن الرّحيم
أنهاه المولى الفاضل الذكي النقي «مولانا محمد يوسف الرازي» - أيّده اللّٰه تعالى - سماعاً و تصحيحاً في مجالسَ آخرُها حادي عشر شهر جمادى الثانية لسنة اثنتين و تسعين بعد الألف الهجرية، فأجزت له روايته عنّي بأسانيدي المتصلة إلى المؤلّف
قدّس الله روحه الزكية.
و كتب بيمينه الجانية الفانية أفقر العباد «محمد باقر بن محمد تقي» عفي عنهما، حامداً مصلياً مسلماً.
إنهاء المولى محمد باقر المجلسي للمولى محمد سديد(1)
بسم اللّٰه الرّحمن الرّحيم
أنهاه المولى الفاضل الكامل الصالح الذكي الرشيد «مولانا محمد سديد» - أيّده اللّٰه تعالى - سماعاً و تصحيحاً و ضبطاً في مجالس آخرها رابع شهر جمادى الثانية من شهور سنة خمس و سبعين بعد الألف من الهجرة المقدسة، و أجزت له - دام تأييده - أن يروي ما أخذه عنّي بأسانيدي المتكثرة المتصلة إلى أصحاب العصمة و الطهارة صلوات اللّٰه عليهم أجمعين. و كتب الخاطئ الخاسر «ابن محمد تقي، محمد باقر» - عفي عنهما - حامداً مصلياً مسلماً.
إجازة المولى يحيى البحراني للسيد نور اللّٰه الحسيني(2)
تيّمناً بذكره الأعلى
خلاصة الأقوال قول لا إله إلاّ اللّٰه في جميع الأحوال، و كشف المقال شهادة أنّ محمداً رسول اللّٰه، و أنّ عليّاً وليّ اللّٰه في كلّ حال، و الصلاة بعد حمده تعالى على آله المعصومين من النساء و الرجال.
و بعد: فقد أنهى عليّ حضرة مَن نوّره اللّٰه تعالى بنور سيّد الأنام، و رتّبه بنسبه الجلي اللازم الاحترام، صاحب المراتب العليّة و الإفاضات الجليّة، مستجمع أحاسن الصفات، مجمع مكارم الأخلاق لسموّ الذات، ذي النسب العلوي الطاهر و الحسب البهي الظاهر شاه ضياء السادة و الإفاضة و النقابة و الدراية و الإفضال «نور اللّٰه الحسيني» أمدّ ظلّه العالى، هذا الكتاب الموسوم ب خلاصة الأقوال في معرفة الرجال بقسميه
المشتملين على المعتمدين و المردودين، قراءةً و بحثاً و تحقيقاً و ضبطاً تماماً، و أجزت له - أُبّد ظله - الرواية عنّي محتاطاً عنّي، عن شيخي بل شيخ الفرقة الناجية شيخ زين الدين علي بن عبد العال، عن شيخه زين الدين علي بن هلال الجزائري، عن شيخه شهاب الدين أحمد بن فهد الحلّي، عن شيخه محمد بن حامد بن مكّي الملقّب بالشهيد، عن شيخه السيّد عميد الدين عبد المطلب بن الأعرج الحسيني، عن شيخه فخر الدين محمد بن الحسن، عن والده البحر القمقام جمال الدين الحسن بن يوسف بن علي بن مطهر، عن شيخه نجم الدين جعفر بن سعيد الحلّي، عن شيخه محمد بن نما الحلّي، عن شيخه محمد بن إدريس الحلّي، عن خاله أبي على ابن الشيخ، عن والده الشيخ أبي جعفر شيخ الطوسي، عن شيخه محمد بن محمد بن نعمان الملقّب بالمفيد، عن شيخه أبي جعفر محمد بن قولويه، عن شيخه أبي جعفر محمد بن بابويه الملقب بالصدوق، عن والده و اُستاده زين الدين علي بن بابويه، عن شيخه محمد بن يعقوب الكليني، عن شيخه علي بن إبراهيم، عن أبيه إبراهيم بن هاشم، عن الإمام أبي الحجة الحسن العسكري ابن الإمام على الهادي، عن محمد الجواد، عن أبي الحسن علي بن موسى الرضا، عن الفقيه عالم أهل البيت موسى الكاظم، عن أبيه جعفر الصادق، عن أبيه محمد الباقر، عن أبيه السجاد زين العابدين، عن والده الحسين الشهيد، عن والده علي بن أبي طالب، عن رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليهم أجمعين، عن جبرئيل، عن اللّٰه سبحانه و تعالى.
و شرطت عليه الدعاء في الخلوات و موضع الإجابات، وفّقه اللّٰه تعالى و إيّانا لمراضيه، [و كتب الفقير إلى اللّٰه يحيى بن حسين البحراني](1).
إجازة محمد مهدي الفتوني العاملي للشيخ محمّد سميع التبريزي(2)
بسم اللّٰه الرّحمن الرّحيم
الحمد لله الذي شرّف حملة العلم و أعلاهم قدراً، و أكرم المجاهدين فيه و أعدّ
تصویر
لهم من فضله أجراً و ذخراً، و صلّى اللّٰه على من أسّس هذا الدين القويم و شاده لمنتحله متحرياً إرشاده، و آله المستحفظين للدين الهادين المهتدين.
و بعد: فيقول الكثير الهفو الراجي العفو «محمد المهدي ابن الشيخ بهاء الدين محمد الفتوني العاملي النجفي»: إنّه لمّا استجازني ولدي الأبر الأعلم الفرد العلم الذكي الألمعي النبيه اللوذعي ولدنا «الشيخ محمد سميع التبريزي» - حفظه اللّٰه - بعد طول صحبة و فرط أُلفة حيث قرأ عليّ شطراً من الكتب الفقهية و قسطاً من أحاديث أهل البيت عليهم السلام، و كان ذا فكر سديد في الذكاء شديد و رأي في اقتناص المعارف شديد، و وجدته أهلاً لذلك لسداد رأيه و سلاسة طبعه، أجزت له - أيّده اللّٰه - أن يروي عنّي ما صحّت لي روايته و حصلت لي إجازته، من كتب أصحابنا في معقول أو منقول من فروع أو اُصول، سيّما من الكتب الأربعة التي بلغت الغاية في الاشتهار و صار عليها المدار - أعني الكافي و الفقيه و التهذيب و الاستبصار - للمحمدين الثلاثة قدّس اللّٰه اسرارهم و رفع مقدارهم.
فمنها: ما أخبرني به سماعاً و قراءةً شيخنا رئيس المحدّثين و اُستاد من في عصره من الطلبة الأحدثين العالم الورع الفاضل البرع المولى أبو الحسن الشريف العاملي مدرّس النجف الأشرف نوّر اللّٰه مرقده و أعلى في الجنان مقعده، عن شيخه و اُستاده و محلّ اعتماده العالم الربّاني بلا نكير و الفاضل النحرير الحسن التقرير و التحرير المحيي مراسم الملّة و الدين شيخ الإسلام و المسلمين الخادم أخبار الأئمّة الأطهار نور اللّٰه في بلاده و ضياؤه في عباده المولى محمد الباقر المجلسي، عن أبيه الإمام العالم الزاهد الورع العابد المولى محمد التقي طاب ثراه، عن شيخه شيخ الإسلام و نخبة العلماء الأعلام المتغذي بلبان العلم و الأدب من لدن شبٍّ إلى دبٍّ الفاضل النحرير العالم بلا نظير الشيخ بهاء الدين محمد العاملي، عن والده الفقيه النبيه الذي عزّ له شبيه الشيخ حسين بن عبد الصمد الحارثي، عن شيخه الإمام المحقّق الفاضل المدقّق قدوة العلماء الأعلام و عمدة الفضلاء الكرام الشيخ زين الدين الشامي الشهير بالشهيد الثاني، عن شيخه الأفضل الأكمل الشيخ نور الدين علي بن عبد العال الميسي،
تصویر
عن الورع المفلح الشيخ محمد بن المؤذن الجزيني(1)، عن الشيخ العالم المبين الشيخ ضياء الدين علي، عن والده فخر العلماء و بدء الفضلاء المحدّث الفقيه العالم النبيه الفائز بالشهادة المختوم له بالسعادة الشيخ محمد بن مكّي أعلى اللّٰه مقامه و أجزل له إكرامه، عن العالم الذكي المحقّق الزكي فخر المحققين أبي طالب محمد، عن والده و شيخه آية اللّٰه لعباده و نوره في بلاده ذي الذهن الوقّاد و الفكر النقّاد العلم على الإطلاق العلاّمة بالاستحقاق الشيخ جمال الدين أبي منصور الحسن بن يوسف بن المطهر الحلّي أحلّه اللّٰه دار المقامة و جعل له نوراً يسعى أمامه يوم القيامة، عن السيّد الأنجب الفائز بشرف الحسب و النسب الحائز منقبة العلم و الأدب السيد فخار بن معد، عن الشيخ الأجل الأكمل الشيخ شاذان بن جبريل القمي، عن الشيخ الجليل العالم النبيل أبي القاسم الشيخ محمد الطبري، عن سلالة العلم و خلاصة الحلم الشيخ أبي على الحسن، عن أبيه إمام الفرقة النائفة و شيخ الطائفة محيي مراسم المذهب الأنور و مروّض روض الدين الأزهر رئيس المتأخرين و قدوة المجتهدين و المحدّثين الكاشف نقاب الإشكال عن وجوه الأخبار الهاتك الأستار عن الأسرار من الآثار الشيخ أبي جعفر محمد بن الحسن الطوسي شكر اللّٰه مساعيه و حباه بمواهبه و مراضيه، عن شيخه الإمام علم الأعلام المرابط ثغر الإسلام الحامي حوزه من الخصام بأخذ حسام القاطع ألسنة الملحدين بقواطع الحجج و البراهين الإمام السعيد ذي الرأي السديد الشيخ أبي عبد اللّٰه محمد بن محمد بن النعمان المفيد أعطاه اللّٰه من الأماني ما ليس عليه مزيد، عن الإمام الطاهر البحر الزاخر و البدر الزاهر محدّث أهل البيت الذي لا يوصف بكذا و كيت معدن العلم و محتده و مصدر الفضل و مورده الشيخ الصدوق أبي جعفر محمد [بن] علي بن موسى بن بابويه القمي جزاه اللّٰه عن الدين خير الجزاء و أجزل له من لطفه أحسن الخباء، و طرقه إلى الأئمّة الحجج على الأمّة معلومة مفهومة، و لنذكر منها طريقاً:
الصدوق ابن بابويه، عن أبيه، عن محمد بن يحيى، عن العمركي الخراساني
1) . و هو محمد بن محمد بن محمد بن داود «صح».
الوفكي(1)، عن علي بن جعفر، عن أخيه موسى بن جعفر عليهما السلام قال: سألت عن الرجل:
هل يصلح له أن يجمع رداءه على يسار؟ قال: لا يصلح جمعهما على اليسار، لكن اجمعهما على يمينك أو دعهما.
أبو جعفر محمد علي بن الحسين بن بابويه قال: حدّثنا محمد بن إبراهيم بن إسحاق، عن عبد العزيز بن يحيى، عن محمد بن زكريا، عن محمد بن عمارة، عن محمد بن السائب، عن الصادق، عن الباقر، عن زين العابدين، عن الحسين الشهيد، عن أبيه أمير المؤمنين، عن رسول ربّ العالمين، عن جبريل الأمين، عن اللّٰه ربّ العالمين.
و إنّ لنا طريقاً آخر رويناه سماعاً عن شيخنا و شيخ المعاصرين المشتغلين الإمام بالتحقيق صاحب التدقيق و التحقيق الفاضل العلاّمة العالم الفهّامة حاوي المعقول و المنقول مرآة اسرار التحقيق مشكاة أنوار التدقيق أُستادي في العربية و الاُصول و في شطر من العلم الديني المنقول من الفروع و الاُصول الشيخ محمد رضا بن محسن الشيرازي طيب اللّٰه نفسه و عطر رمسه، عن شيخه علاّمة زمانه و فهامة أوانه شيخ الإسلام و مقتدى الأنام آقاجمال الخونساري، عن أبيه علم الأعلام اُستاد الكلّ في الكلّ الفائق الأقران و لا أقران [له] إلاّ النيّران شارح الإرشاد بما لا مزيد عليه من التدقيق و السداد آقا حسين الخونساري أظلّه اللّٰه تحت عرش جلاله و أفاض عليه جزيل نواله، عن مشايخه إلى آخر السلسلة.
و إنّ لنا طريقاً آخر فقد روينا سماعاً و قراءةً عن الاُستاد الأعظم العالم العلم الفاضل المحقّق المسدّد المؤيّد ناظورة أهل العلم و نادرة ذوي العدل شيخ الإسلام و المسلمين و قدوة الفضلاء المسلمين الآخوند ملا محمد شفيع الجيلاني، عن شيخه العلم المعلوم المعروف بجمع العلوم آقاجمال الخونساري الذي مرّ ذكره آنفاً.
و إنّ لنا طريق إجازة من العالم الأقدم العالم العلم ذي الرأي السديد و الفكر المقرون بالتسديد من الربّ الحميد بقيّة الخلف الذي ثنيت له الوسادة الذي حدّد ما
1) . في المخطوطة: الوفكي.
بنى أهل العلم رشاده الشيخ يوسف بن الشيخ أحمد البحراني حفظه اللّٰه باللطف الرباني، عن سائر مشايخه من العلماء البحرينيين و الفضلاء المتبحّرين إلى آخر السلسلة المنتهية إلى المعصومين صلوات اللّٰه عليهم أجمعين.
و المرجو الملتمس من ولدنا الموفّق «الشيخ محمد سميع التبريزي» المذكور أن يذكرني بصالح الدعوات في مظان الإجابات و في الخلوات عند مناجاة ربّ الأرضين و السماوات، و اللّٰه يوفّقه للرشاد و يؤيّده بالسداد فإنّ اللّٰه يهدي السبيل و دليل أهدى من كلّ دليل، و الحمد لله أوّلاً و آخراً و ظاهراً و باطناً، و الصلاة على رسوله النبي الكريم و على وصيّه العلي العظيم و على أولاده الأئمّة الهادين المهتدين المستحفظين للدين.
و كتب بيده الفانية الجانية «محمد المهدي بن الشيخ بهاء الدين محمد الفتوني العاملي النجفي» و لنختم الكلام بذكر اللّٰه أحسن الختام.
إجازة المولى مهدي بن محمد مهدي النراقي للسيد أحمد الموسوي الكاشاني(1)
بسم اللّٰه الرّحمن الرّحيم
الحمد لله الذي جعل العلماء أعلام الحقّ و نوراً تهتدي به الخلق، منبّهين لمن نام من الأنام و هادين لمن ضلّ عن طريقة الإسلام، قد وفّقهم لأخذ الفروع و الأحكام و لاستنباط مسائل الحلال و الحرام، و جعلهم من متحمّلي الأخبار و الروايات، و نوّر قلوبهم بأنواع المعارف و الدرايات، و الصلاة و السلام على رسوله المبعوث من الملك العلاّم إلى كافّة الأنام من الخاص و العام لتبليغ معارف الإسلام، و على آله الهداة الاُمناء و الولاة الأدلاّء ما أظلت الخضراء و أقلت الغبراء.
و بعد: فيقول أقل الأقلين و أذل الأذلين المحتاج إلى رحمة ربّه الغني «مهدي بن محمد مهدي النراقي» وفّقه اللّٰه سبحانه لتحصيل المعارف الربّاني، و الاحتراز
1) . اجازۀ حاضر در پايان نسخه اى از معراج الاُصول به شمارۀ (3017) كه از تأليفات مجاز مى باشد نگاشته شده است.
عن زخارف العالم الفاني: إنّ أربح المكاسب و أنجح المطالب و أعظم المآرب بعد الإيمان باللّٰه عزّ و جلّ و التصديق بما جاء به الرسول الصادق المصدق صلى الله عليه و آله و الاعتصام بولاية خلفائه و أوصيائه الطاهرين المعصومين هو ما يتوصل به إلى السعادة الأبدية، و يتخلص به من الشقاوة السرمدية من الاقتداء بالملّة النبوية و السنّة المحمدية على القادع بها من الصلوات أفضلها و من التحيّات أكملها، و ذلك لا يتمّ إلاّ بنقل الحديث و روايته و ضبطه و دراسته و صرف الأيّام في مدارسته؛ فطوبى لمن وجه إليه همّته، و صرف فيه ليله و نهاره.
و كان ممّن جدّ في الطلب و بذل الجهد في هذا المطلب و بلغ من المقام ما بلغ جناب الفاضل العالم العامل التقي الصالح الكامل اللوذغي الألمعي و الورع النقي سليل الأماجد الكرام المؤيّد المسدّد «آقا سيّد أحمد» جعله اللّٰه من خلص عبده و جعل يومه خيراً من أمسه، فالتمس منّي الإجازة بعد ما أخذ من أحاديث العترة ما أخذ، و سمع من علومهم ما سمع، و صرف برهة من عمره في فهم الأخبار، و اشتغل مدّة من زمانه في استخراج درر المعاني من أصداف الآثار، و تردّد إليّ سنين متكاثرة و اختبرته باستنباط مسائل فقهيّة، فوجدته لذلك أهلاً و صار إنجاح مسئوله فرضاً لا نفلاً، فمع ضيق المجال و تكثر الأشغال و اختلال البال سارعت إلى إجابته، و كان ذلك في حين ما عزمت التشرف إلى بيت اللّٰه الحرام، فأجزت له - وفّقه اللّٰه سبحانه - رواية ما صحّ لي روايته من المعقول و المنقول لا سيّما الأحاديث و الآثار الإمامية، و كذا أجزت له أن يروي عنّي ما أجازني مشايخي من كتبهم و مؤلّفاتهم و فتاويهم، و شرطت عليه ما شرط عليّ مشايخي من الأخذ بالاحتياط و الوقوف عند الشبهات و غير ذلك، سائلاً منه إجرائي على خاطره الشريف في الخلوات و مظانّ الإجابات، و الإجازة المبسوطة المشتملة على ذكر الطرق موقوفة على مراجعتي من بيت اللّٰه الحرام، و كتبت هذا المختصر في شهر رجب سنة 1265.
تصویر
إجازة الشيخ حسن الدمستاني للشيخين عبد الحسين بن أحمد الإصبعي و على نقي بن محمد الزيرآبادي(1)
بسم اللّٰه الرّحمن الرّحيم
الحمد لله الذي تجلّى للأذهان في العالَمَين العقلي و الحسّي، و تقدّس عن محلَّيْه الكلامين اللفظي و النفسي، و الصلاة و السلام على من شرف بوطي قدمه العرش و الكرسي، و نوّه باسمه في القرآن و الحديث القدسي محمد صلّى اللّٰه عليه و آله الوارثين لعلمه الموهبي و الحدسي، و الفائزين بشرفه النوعي و الجنسي.
و بعد: فيقول المفتقر إلى اللطف الأقدس الصمداني «حسن بن محمد الدمستاني»: من الواضع المعلوم أنه لا شرف إلاّ باقتناء العلوم، و لا علم إلاّ ما استند إلى الحيّ القيّوم و لو بصحّة النقل عن المعصوم؛ لا جرم امتازت رواية الحديث بالفخر الظاهر و الشرف الفاخر، و تنافست فيها الأكابر، و تواصت بها الأوائل و الأواخر، و ممّن استبق إلى إحراز قصباتها و اتّسق في نظام طبقاتها: الشيخان الجليلان و المهذّبان النبيلان نصلا سهمي الحدس و الإصابة و قابا قوسي البلاغة و الخطابة الذكي الألمعي «الشيخ عبد الحسين بن أحمد الاصبعي» و العالم الإلهي «الحاج على نقي بن آقا محمد الزيرآبادي» فإنّهما قرءا عليّ جملة من العلوم و أحاديث منسوبة إلى المعصوم، فمن ذلك اُصول الكافي و كتاب الاستبصار و عبادات تهذيب الأخبار و إلهيّات الشرح الجديد للتجريد و مقدّمة في علم العروض، و كانا في الأكثر في القراءة متناوبين و في السماع منّي وقت التحرير مصطحبين، فكم تعمّقا في متون الأخبار و أسنادها و علّقا فرائد الفوائد في أجيادها، فعاد بحثهما إفادة لا استفادة، و صحّ ما قيل: في الفرع ما في الأصل و زيادة.
و قد استجازاني ملكهما اللّٰه تعالى نواصي الأماني، فاستخرت اللّٰه تعالى و أجزت لهما أن يرويا عنّي ما سمعاه منّي وقت الدرس و غيره و ما سمحت به القريحة الفاترة من نظمي و نثري و خطبي و ديوان شعري و ما حرّرته من المسائل و رصفته
1) . اجازۀ حاضر در مجموعۀ شمارۀ (3159) آمده است.
من الرسائل ككتاب أوراد الأبرار في مآتم الكرار عليه الصلاة و السلام و كتاب الهداية و الرسالة الصحارية في علم الكلام و كتاب انتخاب التنبيهات و رسالة الجهر و الإخفات و رسالة عدم انفعال الماء القليل بالملاقاة و غيرها.
بل أجزت لهما - أدام اللّٰه ظلّهما - أن يرويا عنّي ما صحّ لي روايته سماعاً و إجازة من مشايخي - قدّس اللّٰه أرواحهم - من جميع الفنون سيّما الكتب الأربعة للمحمدين الثلاثة التي عليها المدار في هذه الأعصار؛ و هي كتاب الكافي للشيخ السابق إلى جميع الاُصول و ترتيبها، و كافي الفقيه مئونة الاستبصار في تهذيبها، و ناظِم زواهر جواهره في أحسن أساليبها، و مستخرج دقائق أسرارها و أعاجيبها ثقة الإسلام و ركن الاستلام الشيخ محمد بن يعقوب الكليني قدّس اللّٰه تعالى [نفسه] الزكية و أتحفه من مواهبه السنيّة؛ و كتاب من لا يحضره الفقيه للشيخ الزكي مزكي النفوس و محليها بخصال كمالها، و مصلي حلية جامعي الأخبار و مجلي إشكالها، مقنع الفقيه عذراً يحكم بصحتها عن إضمارها و ارسالها، و مقلد الاُمة شكراً ببيان كيفية العمل لمعاشها و مآلها، فله ثواب أعمالها «مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا» الشيخ الصدوق محمد بن علي بن الحسين بن موسى بن بابويه القمي رفع اللّٰه تعالى مقامه و أحلّه دار المقامة، و كتابا التهذيب و الاستبصار للشيخ الرفيع المقدار، موقد مصباح الاستبصار بتبيان الكتاب و تهذيب الأخبار، و مفصل جمل مسائل الخلاف بمبسوط المقال، الجامع بين النصّ و الاعتبار شيخ الطائفة و ناموسها محمد بن الحسن الطوسي أفاض اللّٰه تعالى عليه رواشح فضله القدّوسي.
و ذلك أنّي أروي جميع ذلك عن شيخي و أُستادي و من عليه في الحديث استنادي: الشيخ الثقة الجليل، محدب فلك التبجيل و جذر مكعّب التحصيل، معلم الحكمة و فيلسوفها و مجلي شمسها بعد كسوفها، الملقية إليه الحقائق أفلاذ أكبادها، و المنقادة إليه الدقائق على امتناع قيادها، محلي جِيد الدهر بقلائد الأيادي الشيخ عبد اللّٰه بن الشيخ على البلادي أهطل اللّٰه تعالى على ثراه صوب الغوادي، عن شيخه بل شيخ الكل في الكل الخافضة لديه الحكماء جناح الذل، حديد الفكرة لكنّه للعلوم مغناطيس، صافي الحكمة فمن أفلاطون و ذيمقراطيس، وحيد دهره في العلم
و العمل و نسيج وحده في البحث و الجدل، فمن ادعى مشاركته في تلك الصفة فما أنصفه، و من اعتنى بما حققه من المعقول و رصّفه علم أنّ الفلسفة عين السفَه و رأى أنّ في الشفاء مرضاً و أنّه هو الجوهر الفرد و غيره عرضاً، أُغلوطة الزمان و نادرة الدوران الشيخ سليمان بن الشيخ عبد اللّٰه الماحوزي طهر اللّٰه تعالى رمسه و قدّس نفسه، و ممّا أنشده لنفسه من مقطوعة له في الفخر و أصدق بما قال:
و لو حلج الحلاج عندي مباحث *** الوجود لذاق الرشد بعد عمائه
و لو حضر الشيخ الرئيس بمجلسي *** لأقلع عمّا قاله في شفائه
خفافيش هذا العصر كفّاً عن العلاء *** فقد أشرقت فيكم شموس سمائه
عن الشيخ النبيه العالم الفقيه، رفيع الرتبة و الشأن الشيخ سليمان بن علي بن أبي ظبية الشاخوري، عن الشيخ الفاخر مطلع شموس المفاخر و مقمع رءوس المناكر، المتصاغرة لديه الأكابر و المتغايرة عليه المنابر، معلّم العلوم الدينية و ناشر الأحاديث المعصومية علاّمة الزمان الشيخ علي بن سليمان القدمي، عن الشيخ الآخذ بأقطار الحكمة و أقطابها، حامل تدويرها و مدير صوابها و زبدة اُصولها و بحر حسابها، فمن أتقن ما حقّقه فاز باليقين و تمسّك بالعروة الوثقى و الحبل المتين بهاء الملّة و الحق و الدين محمد كساهم اللّٰه تعالى من نوره البهي و سقاهم من كأس حبّه الشهي.
«ح» و عن شيخنا الشيخ عبد اللّٰه بن على البلادي المتقدّم، عن الشيخ الرفيع المقام ترصيع تاج الأعلام و منار منهاج دار السلام الشيخ محمود بن عبد السلام المعني، عن السيد الكبير و العالم النحرير، فجر الفخر المستطير و أوج الشرف الخطير، الهادي بالبرهان المنير إلى علمي الحديث و التفسير السيد هاشم بن السيد سليمان بن السيد عبد الجواد التوبلي، عن الشيخ الشهير في الخافقين الساقي من رحيق التحقيق ما يتحلى به عن الشارب عارض الدين، فمن طلب مجمع بحرَي علمي القرآن و الحديث فعنده مجمع البحرين الشيخ فخر الدين بن طريح النجفي، عن الشيخ الفاخر و العلم الظاهر الأوحد الشيخ محمد بن جابر النجفي، عن الشيخ الباذل نفائس علومه للمستفيدين الشيخ محمود بن حسام الدين الجزائري، عن شيخنا البهائي.
«ح» و عن الشيخ محمود بن عبد السلام المتقدّم، عن الشيخ المتّصف بالفضائل
الجمّة و مرتب الوسائل لهداية الاُمّة الشيخ محمد بن الحسن الحرّ العاملي، عن الشيخ المعتمد الأمين الشيخ زين الدين بن الشيخ محمد بن الشيخ حسن بن الشيخ زين الدين الشهير بالشهيد الثاني، عن شيخنا البهائي.
«ح» و عن شيخنا المعظم قدره الشيخ سليمان المقدّم ذكره، عن الشيخ المستوي على عروش الفواضل و الفضائل، و المحتوي على علوم الأواخر و الأوائل، عاقل عقائل المسائل في ظلال الحمائل، و مُروي أوام السائل بأوضح الدلائل، المتعذّر وصف كماله على من يحاول و أين الثريا من يد المتناول الذي لو تقدم عصره لاستنار(1)من بلاغته الصاحب و الصابي الشيخ أحمد بن الشيخ محمد بن يوسف المقابي فُرشت له في الفردوس نفائس الزرابي، و كان لهذا الشيخ الرتبة العليا في الزهد في الدنيا و الغاية القصوى في الورع و التقوى و العادة المستجادة في الخشوع في العبادة مع خَلْق وسيم و خُلُق كالنسيم إن نثر أو نظم أخجل الدر النثير و النظيم، فمن شعره ما قاله معارضة لشاعر أشعر بالتعريض ذمّاً لمن لا يستحق الذم بل التقريض حيث قال:
لا يخدعنك عابد في ليله *** يبكي و كن من شرّه متحذرا
لم يسهر الليل البعوض و لم يصح *** في جنْحه إلاّ ليشرب دم الورى
و قد انتدب لمعارضته كثير من العلماء الأعيان، و كان الشيخ أحمد مجلي فرسان ذلك البرهان حيث قال:
عجباً لمن قعدت به أفكاره *** عن فهم سر مليكه في ما برا
ذمّ الذين تهجدوا و هم هم *** قوم لوجه اللّٰه قد هجروا الكرى
لم يسهر الليل البعوض لقصده *** ظلماً و لا طلباً لشرب دم الورى
لكنّه حيث الدماء تنجست *** بالنص أرسل للدماء مطهرا
و قلت مرتاحاً للجري في جملتهم لعلّي أكون سُكَيْتاً لحلبتهم:
يا ضارباً مثل البعوض لعائد *** للّٰه قد هجر الكرى أَطْرِق كرا
اللّٰه يمدحه و أنت تذمه *** للّٰه أنت لو ارْتَأَيْتَ مفكّرا
1) . فى المخطوطة: لا شنار.
كم حكمة خفيت عليك وجوهها *** في طيّ تسليط البعوض على الورى
كم من دم نجس و كم متكبر *** رجعا لديه مطهراً و محقرا
و كان هذا الشيخ تلميذاً لأبيه الذي ليس له سواه في الفضل شبيه، و لا عجباً فالفتى سرّ أبيه، و كان الأب مع تبحّره في العلوم على الإطلاق قد بلغ في مكارم الأخلاق حدّاً لا يكاد يطاق، أخبرني شيخي و أُستادي و من إليه في العلوم الأدبية و العقلية استنادي المعروف بالتواضع مع جلالة قدره و المتفضل بالمعروف في يسره و عسره الشيخ أحمد بن الشيخ إبراهيم المقابي - تغمّده اللّٰه تعالى بغفرانه و أسكنه بحبوحة جنانه - قال: كان للشيخ محمد بن يوسف ثلاثة أولاد كلّهم فضلاء أفضلهم الشيخ أحمد، و اتفق أنّهم سافروا العراق مع جماعة من الأعيان لتقبيل عتبات الحضرات الزكيات على مشرفيها أفضل الصلوات و أكمل التحيات، فأصابهم الطاعون فماتوا أجمعون قال: و كنت تلميذاً لأبيهم فبينما أنا أقرأ عليه في حلقة الدرس إذ فاجأنا الخبر بموتهم أجمعين و خرج الناس من بيوتهم فزعين، فطبقتُ الكتاب و لم أتمالك من البكاء و الانتخاب. هذا و الشيخ قار في مركز الوقار لم يفتزه صدمة المصاب و لم يزعجه تقاقم الأوصاب، و لكنّه بكى و استرجع و تقبل الرضا و القلب موجع، ثمّ أشار إليّ بتتميم الدرس فامتنعت، فعزم عليّ فأطعت و أتممت القراءة على مضض، فانبسط في التقرير و ما انقبض و لم يزل يظهر البشر و يكثر الشكر، و لم يبق إلاّ نزراً من الزمان و لحق بجوار الرحمن أفاض اللّٰه تعالى عليهم شآبيب الرضوان و أسكنهم فراديس الجنان.
و لم أجد للشيخ أحمد - رحمه اللّٰه تعالى - في الإجازات أنّه يروي عن أبيه، و لكنّه يروي عن العلاّمة المحدّث السيّد محمّد مؤمن الحسيني الأسترآبادي صاحب رسالة الرجعة، عن الثقة الأمين السيّد نور الدين، عن أخويه أحدهما لأبيه و هو السيّد السامي المقام مدار مدارك الأحكام و منار مناهج الإسلام الأوحد السيّد محمّد، و الآخر و هو علاّمة الزمان مكلّل معالم الاُصول ب منتقى الجمان الشيخ حسن بن شيخنا الشهيد الثاني، عن السيّد الرضي و النجم المضي السيّد على المشهور بابن أبي الحسن و هو والد السيّد محمّد و السيّد نور الدين المذكورين، عن الشيخ المحرز من قصب
الحقائق ما يقصر السابق عن إحرازها، و المبرز من غوامض الدقائق ما يعجز الحادق عن إبرازها، صاحب التصانيف الأنيقة و الشروح الرشيقة من روضة بهية تضاهي روض الجنان و مقاصد علية يهوي إليها الجنان، و تمهيد قواعد لاستنباط الأحكام و تنوير مسالك لشرائع الإسلام العالم الرّباني الشيخ زين الدين الشهير بالشهيد الثاني نوّر اللّٰه تعالى تربتهم و أعلى في علّيين رتبتهم.
«ح» و عن الشيخ محمود بن عبد السلام المتقدّم، عن الشيخ المتّصف بالفضائل الجمّة و مرتب الوسائل لهداية الاُمّة الشيخ محمّد بن الحسن الحرّ العاملي، عن الشيخ المعتمد الأمين الشيخ زين الدين بن الشيخ محمّد بن الشيخ حسن بن الشيخ زين الدين الشهيد الثاني، عن شيخنا البهائي.
«ح» و عن شيخنا الشيخ سليمان بن عبد اللّٰه الماحوزي، عن الشيخ الشامخ الفخار البحر الزخار و الغيث المدرار غواص بحار الأنوار و كشاف معاني الأخبار الذي في زيارة مشهده جلاء العيون و تحفة الزائر مولانا الآخوند محمّد باقر، عن والده المرتقي في مراتب الكمال إلى حيث يمتنع المَرقى و الملتقى من سوانح الجلال ما يغبط به الملتقي ملا محمّد تقي بن مقصود على المجلسي، عن شيخنا البهائي، عن والده البري عن المساوي و الغني بعلمه عن المواسي، مفتي الفرقة المحقة في الجامع العبّاسي الشيخ حسين بن عبد الصمد العاملي الحارثي، و كان قد اختار الجوار بمكّة المشرفة للوفاة بها، فرأى فيها طَيفاً قيام القيامة و أنّه قد صدر الأمر الإلهي بنقل بلاد البحرين إلى الجنة، فانتقل إليها و جاور بها حتّى اختار اللّٰه تعالى له الدار الآخرة على الاُولى، و آثر جواره للملإ الأعلى، و دفن في قرية المصلى فرثاه ولده البهائي بقصيدة غرّاء منها قوله:
ثويت يا بحر بالبحرين فاجتمعت *** ثلاثة أنت أنداها و أصفاها
عن شيخنا الشهيد الثاني، عن عدّة من مشايخه أعلاها سنداً كما قال في بعض إجازاته، عن الإمام الأعظم الجليل الزاهد العابد نور الدين علي بن عبد العالي الميسي، عن شيخه الإمام السعيد ابن عمّ الشهيد شمس الدين محمّد بن محمّد بن داود الشهير بابن المؤذّن الجزيني، عن الشيخ ضياء الدين علي، عن والده الظاهر فضله ظهور
المحسوس المنعش بالذكرى نفائس النفوس و المجدّد ببيان الأحكام دوارس الدروس المبتلى تبجيلاً بالجيل المتعوس حتى مضى قتيلاً لأشباه المجوس الأوحد الزكي الشيخ محمّد بن مكّي رفع اللّٰه درجته كما شرف خاتمته.
«ح» و عن شيخنا الشهيد الثاني، عن الشيخ الجليل جمال الدين أحمد بن الشيخ شمس الدين محمّد بن خاتون، عن أفضل المتأخّرين و أكمل المتبحرين نور الملّة و الحق و الدين علي بن عبد العالي الكركي العاملي، عن الشيخ المستكمل خصال الكمال الشيخ علي بن هلال الجزائري، عن الشيخ العالم العابد جمال المحاريب و المساجد جمال الدين أحمد بن فهد الحلّي، عن الشيخ زين الدين علي بن الخازن و شيخه المقداد السيوري، عن شيخنا الشهيد محمّد بن مكّي نوّر اللّٰه تعالى مضاجعهم و رفع في الجنان مواضعهم.
«ح»(1)و عن شيخنا الفاخر الآخوند محمّد باقر المجلسي، عن والده، عن السيّد الأمجد الأفخر السيّد حسين بن السيّد حيدر الحسيني الكركي المفتي باصفهان، عن الشيخ نور الدين محمّد بن حبيب اللّٰه، عن السيّد الأوحد السيّد محمّد مهدي، عن والده الكامل البارع السيّد محسن الرضوي، عن الشيخ الجليل المتكلّم محمّد بن الحسن بن علي بن إبراهيم بن أبي جمهور الأحسائي بطرقه التي أوردها في صدر كتابه غوالي اللئالي و لنورد منها طريقاً واحداً و هو: ما رواه قدس سره عن والده، عن شيخه ناصر الدين بن نزار، عن الشيخ الزاهد جمال الدين حسن الشهير بالمطوع الجرواني، عن الشيخ شهاب الدين أحمد بن فهد بن إدريس الأحسائي - و هو غير الشيخ أحمد بن فهد الحلّي - و من غريب الاتفاق أنّ كلاً منهما له شرح على كتاب الإرشاد و كانا متعاصرين، عن شيخه فخر المحققين الشيخ أحمد بن أبي عبد اللّٰه بن المتوج البحراني، عن شيخه فخر المحققين أبي طالب، عن والده المنبسط فضله على بساط البسيطة و آفاقها الذي ما سوبق في حلية كمال إلاّ احترز قصب سباقها، و لا خوصم في عصبة جدال إلاّ أخذ بأعناقها، الدامغ بكشف الحق و نهج الصدق باطل نصّابها و نابذها بأذلة تبصبص
1) . هذا موضع التحويل إلى قوله و بالأسانيد «منه».
بأذنابها منتهى المطلب في الإرشاد إلى إيضاح مناهج الدين آية اللّٰه في العالمين جمال الملّة و الحقّ و الدين الحسن بن يوسف بن علي بن المطهّر الحلّي المشهور بالعلاّمة زاد اللّٰه إكرامهم و اكرامه، عن شيخه المعتبر قوله في شرائع الإسلام المغني مختصره عن بسط الكلام في الأحكام المحقّق الفريد نجم الدين جعفر بن سعيد، عن الشيخ نجيب الدين محمّد بن نما، عن الفقيه محمّد بن إدريس الحلّي، عن الشيخ عربي بن مسافر العبادي، عن شيخه إلياس بن هشام الحائري، عن شيخه أبي علي، عن أبيه شيخ الطائفة المحقّة و رئيس الملّة الحقّة.
«ح» و عن العلاّمة جمال الملّة و الدين الحلّي، عن شيخه الإمام الأعظم البحر الخضم الذي يقذف جواهر الحكم، الفيلسوف الصافي من الوصم الشيخ ميثم بن علي بن ميثم الماحوزي صاحب شرحي نهج البلاغة، عن شيخه علاّمة الزمان الشيخ علي بن سليمان الستراوي، عن الشيخ كمال الدين بن سعادة، عن الشيخ نجيب الدين محمّد السوراوي، عن ابن رطبة، عن الشيخ أبي علي، عن أبيه شيخ الطائفة قدّس اللّٰه تعالى أرواحهم و نوّر أشباحهم.
و بالطرق المذكورة لشيخ الطائفة و ما لم يذكر عن شيخه الإمام السعيد و الهمام الوحيد و الدر النضيد و الجوهر الفريد أبي عبد اللّٰه محمّد بن محمّد بن النعمان المفيد، عن الشيخ أبي جعفر محمّد بن قولويه، عن ثقة الإسلام محمّد بن يعقوب الكليني.
«ح» و عن الشيخ المفيد، عن الشيخ الصدوق رئيس المحدّثين أبي جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه إلى آخر ما اشتملت عليه كتبهم - رضوان اللّٰه تعالى عليهم - و فهارستهم من الطرق المتصلة بأهل العصمة القائلين بالحق عن الحق سبحانه بلا وَصْمة الذين بفرض ولايتهم كمال الدين و تمام النعمة، و برواية كل متأخر عمّن تقدمه جميع مصنّفات ذلك المتقدم في كل طبقة طبقة ممّن صرّح به هنا و من لم يصرح به مع وجوده في الإجازات المبسوطة المتداولة بين أصحابنا كإجازة شيخنا الشهيد الثاني للشيخ الأجل المعتمد الشيخ حسين بن عبد الصمد، و إجازة العلاّمة لأولاد زهرة، و ما اشتمل عليه المجلّد الأخير من كتاب بحار الأنوار لشيخنا المجلسي - عطّر اللّٰه تعالى مرقده - من الإجازات المنسوبة إلى العلماء الأبرار... اللّٰه تعالى عليهم
صوب لطفه المدرار.
فأجزت لهما - أدام اللّٰه تعالى ظلالهما و بلغهما من الخير آمالهما - أن يرويا عنّي جميع ذلك لمن أحبّا و اختارا، شارطاً عليهما ما شرطه عليّ مشايخي - قدّس اللّٰه أرواحهم - من الاحتياط في العمل و تجنب موارد الزلل، سائلاً منهما الدعاء لي و لوالدي بالنجاة من الملمات في الحياة و بعد الممات سيّما في الخلوات و أوقات الصلوات.
و كتب المجيز بيمينه الجانية آتاه اللّٰه تعالى كتابه بها و ألبسه بكرمه ثياب البهاء المتعطش إلى الفيض الأقدس الصمداني «حسن بن محمّد بن علي بن خلف البحراني الدمستاني» حامداً مصلياً مسلماً مستغفراً، بعصر الجمعة سابع شوال سنة 1178، و الحمد للّٰه رب العالمين، و صلوات اللّٰه و سلامه على محمّد و آله الطيبين الطاهرين، اللهمّ اغفر لي و لوالدي و كافة المؤمنين إنك غفور رحيم.
إجازة علي بن حسين بن عبد العالي لأبي محمّد الحسن بن تركي العزيزي(1)
بسم اللّٰه الرّحمن الرّحيم
«رَبَّنٰا آتِنٰا فِي اَلدُّنْيٰا حَسَنَةً»
الحمد لله الذي تفرّد بالكمال فكلّ كامل سواه منقوص، و استوعب عموم الجلال فكلّ ذي عموم عداه مخصوص، و شاد(2)بنيان الإفصال(3)فكلّ ذي بنيان خلاه مرصوص، أحمده على جليل ما علّم و جميل ما أنعم، و أشكره على عظيم ما أكرم و كريم ما فهّم، و الصلاة على نبيّه المؤيّد بأبين آيات و أوضح معجزات المبعوث مناراً للحق و رحمةً لجميع الخلق محمّد الذي «دَنٰا فَتَدَلّٰى فَكٰانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىٰ»، و على آله الذين حفظوا شرعته و أقاموا سننه صلاةً تزايد بتزايد الأوقات و تضاعف بتضاعف الآنات.
أمّا بعد: فإنّ أحوج الكدود إلى واسع رحمة الملك الودود «علي بن حسين بن عبد العالي» قضى اللّٰه مناه و جعل في قلبه غناه يقول: لمّا كان شرف الإنسان و كماله و رفعته و جلاله إنّما هو بامتثال الأوامر الإلهيّة و الانقياد إلى التكاليف الشرعيّة المأخوذة عن خاتم الأنبياء و سيّد الأوصياء بطريق عترتهما الأئمّة النجباء البررة الاُمناء صلوات اللّٰه عليهما و عليهم ما تعاقب الظلام و الضياء و تتابع الصباح و المساء، و كان ذلك بالنسبة إلينا متعذراً بدون الرواية التي هي مفتاح الدراية، و كان الأخ في اللّٰه المختار في الدين المؤيّد بالنفس القدسيّة و الأخلاق الرضيّة و الشيم المرضية «جمال الملة و الدين أبو محمّد الحسن بن تركي العزيزي» - أسعده اللّٰه في أُولاه و أُخراه و أعطاه ما يتمنّاه و بلغه ما يرضاه - ممّن أقبل بكليته على تحصيل العلم فحصل منه على أوفر حظّ و أكثر سهم، هذا و قد التمس من العبد إجازة ما أرويه من كتب علمائنا الماضين و آثار سلفنا الصالحين رضوان اللّٰه عليهم أجمعين، و كأنّه استسمن ذا ورم أو نفخ في غير ذي صرم، فلمّا لم أجد بدّاً من إجابته خوف ارتكاب المحظور من مخالفته، أجبت ملتمسه و أشهبت(1)قبسه معترفاً بقلّة البضاعة و قصور الباع في الصناعة، متمثلاً بقول بعضهم:
فقد تسجع الورقاء و هي حمامة *** و قد ينطق الأوتار و هي جماد
و استخرت اللّٰه تعالى و أجزت - له أدام اللّٰه فضله و كثّر في العالمين مثله - أن يروي عنّي جميع ما للرواية فيه مدخل عند العلماء من معقول و منقول بالقراءة و السماع و الإجازة، فليروه كما شاء و أحب لمن شاء و أحب، مراعياً شرائط الرواية عند اُولي الدراية مقتصراً على أخبرني و أنبأني، فمن ذلك ما صنّفه و ألّفه و قرأه و سمعه و اُجيز له روايته الشيخ الأعظم و الإمام الأكرم جمال الدين أبو العبّاس أحمد بن محمّد بن فهد الحلّي قدّس اللّٰه نفسه و طهر رمسه، بحقّ روايتي ذلك عن الشيخ الإمام مفتي خاصة الإسلام شيخ الطائفة و رئيسها في زمنه غير مدافع شيخنا زين الملة و الحق و الدين أبي جعفر علي بن هلال أدام اللّٰه ظلّه، بروايته عنه بلا واسطة.
1) . فى المخطوطة: أسهبت.
تصویر
و أجزت له أن يروي بالإسناد المذكور جميع ما صنّفه و ألّفه الإمام الأعلم و الاُستاد المقدّم خير المذهب المشهود له بالسعادة و المختوم له بالشهادة مولانا شمس الملة و الدين أبو عبد اللّٰه محمد بن مكّي سقى اللّٰه ضريحه بمياه الرضوان و رفعه إلى أعلى غرف الجنان، عن الشيخ جمال الدين أحمد المذكور، عن شيخه الفقيه العالم زين الدين علي بن الخازن الحائري، عن الشيخ الشهيد المقدّم ذكره بلا واسطة.
و عن الشيخ أحمد المذكور، عن الشيخ ضياء الدين ولد الشهيد، عن والده بلا واسطة، و له أن يروي ذلك أعني ما صنّفه الشيخ الشهيد مضافاً إلى جميع ما قرأه و سمعه و رواه بأصناف الرواية من المناولة و الإجازة بطرقه المتصلة بشيوخه الذين نشير إلى بعضهم إن شاء اللّٰه تعالى، عن شيخنا الإمام الأعظم زين الدين علي بن هلال المذكور آنفاً حرس اللّٰه ذاته، بروايته عن والدي المرحوم المغفور عز الدين أبي عبد اللّٰه الحسين بن عبد العالي قدّس اللّٰه لطيفه، بروايته عن ولد الشهيد، بحق روايته عن والده.
و أجزت له أن يروي بهذا الإسناد - أعني المذكور أخيراً - جميع ما صنّفه الشيخ الفاضل الكامل فخر الدين أبو طالب محمّد بن المطهر - قدّس اللّٰه روحه - و ألّفه و قرأه و سمعه و اُجيز له روايته، عن الشيخ الشهيد، عنه بلا واسطة.
و بالإسناد المقدم ذكره عن الشيخ جمال بن أحمد المذكور بواسطة شيخه السيّد السعيد بهاء الدين علي بن عبد الحميد النسّابة، عن فخر الدين بلا واسطة.
و أجزت له أن يروي جميع ما صنّفه الشيخ الإمام البحر القمقام جمال الدين أبو منصور الحسن بن يوسف بن علي بن المطهّر - طاب ثراه - بالإسناد المقدم ذكره، عن الشيخ السعيد الشهيد، عن عدّة من أصحابنا منهم: المولى السيّد المرتضى عميد الحق و الدين أبو عبد اللّٰه عبد المطلب بن الأعرج الحسيني طاب ثراه، و منهم: الشيخ الإمام العالم الكامل فخر الملة و الدين أبو طالب محمّد بن المطهّر، و منهم: الشيخ الإمام العلاّمة رضي الدين أبو الحسن علي بن المزيدي، و منهم: الشيخ الإمام المحقّق زين الدين أبو الحسن علي بن طراد المطارآبادي، جميعاً عنه - أعني الإمام جمال الدين - بلا واسطة.
و بهذا الإسناد و الذي قبله جميعاً عن الإمام جمال الدين جميع مصنفات الإمام كمال الدين أبي جعفر بن سعيد - رضي اللّٰه عنهما - عنه.
و بطرق اُخرى بالإسناد المتّصل بشيخنا الشهيد، عن شيخه عميد الدين و فخر الدين جميعاً، عن الشيخ العلاّمة رضي الحق و الدين علي بن مطهّر، عن الإمام كمال الدين بلا واسطة.
و عنه عن الشيخين الإمامين رضي الدين و زين الدين المذكورين آنفاً، عن الشيخ الإمام العلاّمة صفي الدين محمّد بن سعيد، عن الإمام كمال الدين أيضاً.
و عنه أيضاً عن الشيخ الإمام زين الدين الأخير، عن الشيخ الإمام سلطان الاُدباء تقي الدين أبي محمد الحسن بن داود، عن الإمام كمال الدين أيضاً.
و عنه عن الشيخ الإمام المصقع البليغ ملك الاُدباء و الشعراء شمس الدين محمّد بن الكوفي الهاشمي الحارثي، عن الشيخ نجم الدين بلا واسطة.
و بالإسناد عن الإمام جمال الملّة و الدين جميع مصنّفات الشيخ السعيد العلاّمة نجيب الدين أبي زكريّا يحيى بن سعيد، عنه بلا واسطة.
و بالإسناد عن الإمام جمال الدين أيضاً جميع مصنّفات الإمامين السعيدين السيّدين الزاهدين العابدين البدلين رضي الحق و الدين أبي القاسم على، و جمال الحق و الدين أبي الفضائل أحمد ابني طاوس الحسنيّين بلّ اللّٰه ثراهما بمياه الرضوان، عنهما بلا واسطة.
و بالإسناد عن الإمام جمال الدين جميع مصنّفات والده السعيد سديد الدين أبي المظفر يوسف بن المطهّر، عنه بلا واسطة.
و بالإسناد الأوّل أعني المتصل بالشيخ جمال الدين أحمد بن فهد، عن شيخه السيّد السعيد علي بن عبد الحميد النيلي، عن شيخه الأعظم فخر آل أبي طالب محمّد جميع مرويّات السيّد السعيد المعظم غياث الملّة و الدين عبد الكريم بن طاوس الحسني، عنه بلا واسطة.
و أجزت له أن يروي بهذا الإسناد المذكور آنفاً عن الشيخ السعيد فخر الدين، عن والده الإمام جمال الدين جميع ما صنّفه الشيخ السعيد جعفر بن الشيخ نجيب الدين
محمد بن نماء، عن الشيخ جعفر بلا واسطة.
و بهذا الإسناد جميع ما صنّفه والده الشيخ السعيد نجيب الدين أبو إبراهيم محمد بن نماء الحلّي قدّس اللّٰه نفسه، عن ولده الشيخ جعفر، عنه.
و أرويها - أعني مصنّفات الشيخ السعيد محمّد بن نماء - مضافة إلى جميع مرويّاته بالإسناد الأخير أعني المتّصل بشيخنا الشهيد السعيد محمّد بن مكّي، عن الشيخ الشهيد، عن الإمام جمال الملّة و الدين، عن السيّدين السعيدين رضي الحق و الدين و جمال الحق و الدين ابني طاوس و كمال الدين و نجيب الدين أبو سعيد و سديد الدين ابن المطهّر، جميعاً عن الشيخ الإمام نجيب الدين محمّد المذكور.
و بهذا الإسناد بعينه جميع مصنّفات و مرويّات السيّد السعيد العلاّمة فخّار بن معد الموسوي، عن المذكورين، عنه.
و بالإسناد عن ابن نماء و السيد فخار المذكور جميعاً مصنّفات الشيخ الإمام العلاّمة شيخ العلماء و رأس الفضلاء فخر الدين أبي عبد اللّٰه محمّد بن إدريس عنه، و عن السيّد فخّار بلا واسطة، و نجيب الدين محمّد بن نماء بواسطة الشيخ الإمام العلاّمة أبي عبد اللّٰه محمّد بن جعفر المشهدي جميع مصنفات شاذان بن جبريل، عنه.
و أجزت له - أدام اللّٰه تعالى أيّامه - أن يروي بالإسناد المقدّم عن شيخنا ابن إدريس جميع مصنّفات الشيخ الإمام السعيد الأعظم شيخ الطائفة و فقيهها أبي جعفر محمد بن الحسن الطوسي، بحقّ روايته عن عربي بن مسافر..(1).
1) . دنبالۀ اجازه متأسفانه از بين رفته است.
دكتر سيد جلال الدين حسينى ارموى، مشهور به محدّث و محدّث اُرمَوى، فرزند سيد قاسم، فرزند سيد عبد اللّه است كه متأسفانه در منابع موجود، به نَسَب نامه سيادت او اشاره اى نشده است. او در رمضان 1323 ق، برابر با دوم قوس (آذر) 1283 ش، در شهر سرسبز اروميه، ديده به جهان گشود.
محدّث، فراگيرى علم و دانش را از دوران كودكى شروع كرد و پس از اتمام تحصيلات مقدماتى و فراگرفتن ادبيات فارسى به تكميل معلومات خود پرداخت. او ادبيات عربى (صرف، نحو، معانى، بيان و عَروض) و علوم اسلامى (فقه، اصول، منطق، فلسفه، حديث و رجال) را سال هاى سال در محضر اساتيد دانشور اروميه، همچون شيخ على خاكمردانى خويى و ديگران فراگرفت. از آن پس، براى بهره گيرى از حوزۀ علوم اسلامى مشهد مقدس به آنجا مسافرت نمود.
محدّث، مدت چهار سال از حوزۀ پرفيض مشهد بهره برد، تا اينكه پس از واقعه
1) . اين مقاله قبل از اين در فصلنامه علوم حديث، ش 13، پاييز 1378، ص 127-142، به چاپ رسيده است.
كشف حجاب و قتل عام مسجد گوهرشاد، به تهران مهاجرت نمود و در نظر داشت كه براى ادامۀ تحصيل، راهى نجف اشرف شود؛ ولى روزگار در اين تصميم با وى همراهى نكرد.
از استادان دوران تحصيل محدّث ارموى، اطّلاع چندانى در دست نيست و فقط نام چند تن از اساتيد وى در شرح حال او ذكر شده است كه عبارت اند از:
1 - شيخ على خاكمردانى خويى. (شرح حال وى پس از اين خواهد آمد).
2 - سيد محمدحسين ارموى عربْباغى: ارموى از جانب وى به «محدّث»، ملقّب گرديد.
آثار علمى محدّث ارموى، دو بخش است: اوّل، آثارى كه خود او تأليف يا ترجمه كرده است. دوم، آثارى كه به تحقيق و تصحيح و حواشى او انجام يافته است.
الف) تأليفات و ترجمه ها:
عشق و محبّت.
ايمان و رجعت (4 ج). اين كتاب را در رد كتاب «اسلام و رجعت» نوشته است.
كشف الكربة في شرح دعاء الندبة.
ذيل ميزان الملل على بخش ميرزا قاجار.
فيض الإله في ترجمة القاضى نور اللّه. اين كتاب در مقدمه الصوارم المهرقة در 123 صفحه به چاپ رسيده است.
ب) آثارى كه با تحقيق و تصحيح و حواشى و مقدمه محدّث ارموى به چاپ رسيده است:
1337 ش، از سوى انتشارات دانشگاه تهران در 434 صفحه به چاپ رسيده است.
ترجمۀ التنبيهات العلية على وظائف الصلاة القلبية (معروف به أسرار الصلاة). متن رساله از شهيد ثانى و ترجمۀ آن از محمدصالح بن محمدصادق واعظ از دانشمندان عصر صفوى است. اين ترجمه در سال 1327 ق، در 164 صفحه به چاپ رسيده است.
فهرست أسماء الرجال المذكورة أحوالهم في كتاب «التدوين» للرافعي. چون كتاب التدوين رافعى در زمان مرحوم محدّث چاپ نشده بود، لذا وى اين فهرست را از روى نسخۀ خطّى كتابخانۀ اسكندريه تهيه كرد و در سال 1334 ش، در 119 صفحه منتشر نمود.
الإيضاح، نوشته فضل بن شادان نيشابورى. اين كتاب، اوّلين بار توسط انتشارات دانشگاه تهران در سال 1351 ش، در 728 صفحه به چاپ رسيده است.
التفضيل، تأليف محمد بن على بن عثمان كراجكى (م 449 ق). كتاب ياد شده در سال 1329 ق، به وسيله دار الكتب الإسلامية در 44 صفحه همراه كتاب التعريف بوجوب حق الوالدين به چاپ رسيده است.
الرسالة العلية في الأحاديث النبوية، تأليف كمال الدين حسين كاشفى سبزوارى. اين كتاب در سال 1344 ق، از سوى بنگاه ترجمه و نشر كتاب در 528 صفحه منتشر شده است.
الصوارم المهرقة، تأليف قاضى نور الله شوشترى. اين كتاب در سال 1327 ش، در 340 صفحه به چاپ رسيده است.
الاُصول الأصيلة، تأليف ملّا محسن فيض كاشانى. كتاب ياد شده در سال 1349 ش، در 208 صفحه به چاپ رسيده است.
الفهرست، تأليف منتجب الدين على بن بابويه رازى. تصحيح اين كتاب، پايان نامه دكتراى محدّث بوده و در سال 1366 ش، از سوى كتابخانه آية اللّه مرعشى در 586 صفحه منتشر شده است.
الفصول الفخرية في اُصول البرية، تأليف جمال الدين احمد بن عنبه. اين كتاب در سال 1346 ش، در 348 صفحه به چاپ رسيده است.
الغارات، تأليف ابراهيم بن محمد ثقفى كوفى. اين كتاب در سال 1354 ش، در
دو جلد در 1200 صفحه به چاپ رسيده است.
المحاسن، تأليف ابو جعفر احمد بن محمد بن خالد برقى. كتاب ياد شده در سال 1330 ش، در دو جلد در 712 صفحه به چاپ رسيده است.
تفسير شريف لاهيجى، تأليف بهاء الدين محمد شريف لاهيجى. اين كتاب در سال 1086 ق، نوشته شده كه جلد اوّل و دوم آن به تصحيح محدّث ارموى در سال 1340 ش، در 1900 صفحه به چاپ رسيده و جلد سوم و چهارم آن به تصحيح دكتر محمد ابراهيم آيتى منتشر شده است.
تفسير گازُر (موسوم به جلاء الأذهان و جلاء الأحزان)، تأليف ابو المحاسن حسين بن حسن جرجانى. اين كتاب در يازده جلد در سال هاى 1337 تا 1341 شمسى منتشر شده است.
شرح غرر الحكم و دُرر الكَلِم. متن اين كتاب از عبد الواحد بن محمد تميمى آمِدى و شرح آن از جمال الدين محمد خوانسارى است كه به تصحيح محدّث ارموى در سال 1342 ش، در 4000 صفحه منتشر شده است.
نقض، نوشتۀ عبد الجليل رازى قزوينى. محدّث، اين كتاب را در چهار مرحله تحقيق و منتشر نموده است. در مرحلۀ اوّل، اصل كتاب كه فارسى است به سال 1331 ش منتشر شد. در مرحلۀ دوم، به سال 1335 ش، مقدّمۀ نقض در 160 صفحه به چاپ رسيد. در مرحلۀ سوم، فهرست نقض و مقدّمه آن با عنوان كليد نقض (فهرست بعض مثالب النواصب) به سال 1336 در 206 صفحه منتشر گرديد. در مرحلۀ چهارم، محدّث، تعليقاتى را كه در طول 27 سال بعد از چاپ اصل كتابْ جمع آورى نموده بود، در دو جلد به سال 1358 ش، در 2000 صفحه (تقريباً) منتشر ساخت.
حكمت اسلام، تأليف محمد صالح بن محمد باقر قزوينى. اين كتاب در سال 1354 ش، در 200 صفحه توسط بنگاه ترجمه و نشر كتاب، منتشر شده است.
ديوان قوامى رازى، از شعراى نيمۀ اول سدۀ ششم هجرى. اين ديوان در سال 1334 ش، در 285 صفحه منتشر شده است.
19 و 20. رجال ابن داود، تأليف تقى الدين حسن بن على بن داود حلّى؛ رجال
البرقي، تأليف ابو جعفر احمد بن محمد بَرقى. كتاب اوّل در 570 صفحه به همراه كتاب دوم در يكصد صفحه، در يك مجلّد به سال 1342 شمسى منتشر شده است.
22 و 23 و 24. سه رساله در علم رجال به نام هاى: توضيح الاشتباه و الإشكال، تأليف محمدعلى ساروى؛ رسالة في معرفة الصحابة، تأليف محمد بن حسن حرّ عاملى؛ رجال قائن، تأليف محمدباقر آيتى بيرجندى. اين رسالات زير نظر محدّث ارموى به وسيلۀ سيد كاظم موسوى تصحيح و در سال 1345 ش، در 360 صفحه منتشر شده است.
شرح المائة كلمة لأمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام، تأليف ابن ميثم بحرانى كه در سال 1349 ش، در 411 صفحه منتشر شده است.
شرح فارسى شهاب الأخبار. متن از قاضى قُضاعى است و شرح آن توسط يكى از دانشمندان شيعى سده هفتم هجرى نوشته شده كه در سال 1342 ش، در 404 صفحه به زيور طبع، آراسته شده است.
27 و 28. شرح فارسى مصباح الشريعة و مفتاح الحقيقه (متن منسوب به امام صادق عليه السلام است و شرح آن از عبد الرزاق گيلانى است كه به ضميمه رساله نيّت آقاجمال خوانسارى در سال 1344 ش، در 648 صفحه به چاپ رسيده است.
29 تا 34. شش رسالۀ فارسى از رسائل ملا محمد طاهر قمى. شامل رسائل: معالجة النفس، مباحث النفس (در بيان اصلاح نفس)، ترجمه تنبيه الراقدين (در بيان چگونگى مرگ و انتقال به سراى باقى)، رساله در بيان زكات و اقسام آن، ترجمه نماز و آداب به جاى آوردن آن، و تحفه عباسى است كه در سال 1339 ش، در 342 صفحه منتشر شده است.
فردوس (در تاريخ شوشتر و برخى از مشاهير آن)، تأليف علاء الملك مرعشى شوشترى. اين كتاب در سال 1352 ش، در 315 صفحه منتشر شده است.
نجاتيّه (در ذكر احكام غيبت و تعريف توبۀ نصوح و شرايط و آداب آن). اين كتاب، تأليف شيخ ابو محمد بسطامى است و در سال 1334 ش، در 154 صفحه منتشر شده است.
نسائم الأسحار من لطائف الأخبار، از ناصر الدين منشى كرمانى. اين كتاب در سال 1338 ش، در 260 صفحه به چاپ رسيده است.
ميزان الملل، تأليف على بخش ميرزا قاجار.
ديوان اشعار ميرزا ابو الفضل تهرانى.
ديوان اشعار سيد فضل اللّه راوندى كاشانى.
مفتاح التحقيق، از شيخ على معزّى دزفولى.
نقاوة الاصابة، تأليف حاج ميرزا ابو الفضل تهرانى.
شرح صد كلمه اميرالمؤمنين عليه السلام، تأليف عبد الوهاب.
مطلوب كل طالب من كلام أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام، تأليف رشيد الدين وطواط.
الأربعين من الأربعين عن الأربعين، از شيخ منتجب الدين رازى.
محدّث به ائمه عليه السلام عشق مى ورزيد و به همين جهت، تمام تلاش و توان خود را در احياى متون حديثى شيعه و كتاب هاى رجال، صرف نمود. آثار تحقيقى و تصحيحى محدّث در اين زمينه عبارت اند از:
كشف الكربة في شرح دعاء الندبة كه شرح مفصّل دعاى ندبه است. مؤلف از دو شرح ديگر اين دعا ازجمله شرح استادش ملا على خاكمردانى، در تأليف آن استفاده نموده و در اين كتاب، دو سند و طريق معتبر براى دعاى ندبه ذكر و صحّت آنها را اثبات نموده است. سوگمندانه اين شرح تاكنون به زيور طبع آراسته نشده و محقّقان از آن، محروم اند.
المحاسن، تأليف ابو جعفر احمد بَرْقى.
الرسالة العلية في الأحاديث النبوية، نوشته ملا حسين واعظ كاشفى.
شرح غرر الحكم و درر الكلم، از آقاجمال خوانسارى.
شرح المائة كلمة، به قلم ابن ميثم بحرانى.
شرح فارسى شهاب الأخبار.
شرح فارسى مصباح الشريعة.
شرح صد كلمه اميرالمؤمنين عليه السلام، از عبد الوهاب.
مطلوب كل طالب من كلام على بن أبى طالب عليه السلام، تأليف رشيد الدين وطواط.
أربعون حديثاً، نوشته منتجب الدين رازى.
فهرست منتجب الدين.
رجال أبى داود.
رجال البرقى.
توضيح الاشتباه و الإشكال، از سارَوى.
رسالة في معرفة الصحابة، تأليف شيخ حرّ عاملى.
استاد جلال الدين همايى در وصف محدّث ارموى چنين مى نويسد:
حضرت فاضل محقّق مقدام و عالم مدقّق عالى مقام، جناب مستطاب، سيد المؤلفين، آقا مير جلال الدين محدّث ارموى - أدام اللّه أيّام إفاضاته العالية - كه الحق أُرومۀ فضل و جرثومۀ ادب است...(1)
و در جاى ديگر مى نويسد:
چند سال قبل، روزى كه شَرَف ديدار و صحبت فيضْبارِ حضرت فاضلِ محقّق بزرگوار و سيد جليل عالى مقدار، جناب مستطاب، عمدة الفضلاء و المؤلفين، آقاى مير جلال الدين محدّث حسينى ارموى - أحسن اللّه توفيقه و تشديده و أجزل من كلّ عارفة مزيده و تأييده - دست داد، نظر به مراتب جدّ و جهد و نيروى مجاهدت و خلوص عقيدت و صدق عزيمت و نفوذ صريمت كه در حضرت معظم له سراغ داشتم و بروز شواهد و امارات كه مبشّر توفيق ايشان بود،...(2)
استاد همايى (متخلّص به سنا) همچنين در قطعاتى كه به مناسبت انتشار
كتاب هاى تحقيقى محدّث ارموى سروده، به كرّات وى را ستوده است. وى در مادّه تاريخ پايان چاپ شرح غرر الحكم آقاجمال خوانسارى مى گويد:
غرر آمِدى كه در آفاق *** همچو خورشيد، مشتهر باشد
شرح او از جمال خوانسارى است *** كه به علم و ادب، سَمَر باشد
طبع از همّت محدّث گشت كه *** ورا فضل بى شمَر باشد
بر وى الحق درود بايد گفت *** كِشْ چنين دست پرهنر باشد
گر به كارى چنين موفّق گشت *** مدد لطف دادگر باشد
اين چنين ره، كسى رود كاو را *** جهد و توفيق، راه بر باشد
شد جلال و جمال با هم يار *** كِش چنين جاودان اثر باشد
و در مادّه تاريخ طبع تفسير گازُر با تصحيح محدّث ارموى چنين سروده:
محدّث را بود الحق در اين كار *** ميان همسران، حقّ تفاخر
هزارش آفرين، للّه دَرُّه *** كه آورد از خزينه اين چنين دُر
مدد بى شبهه از توفيق حق داشت *** فمن لم يُغنِهِ الحق مَسَّهُ الضُّر
آية اللّه العظمى حاج سيد هادى ميلانى نيز در مدح وى مى نويسد:
جناب مستطاب، فاضل محقّق و علاّمه متتبّع، آقاى مير جلال الدين ارموى محدّث - دامت أيّامه - از مفاخر عالم تشيع و ذخائر اين عصر مى باشند كه همواره آثار گرانبها، نتيجۀ تتبّع سال هاى متمادى را در دسترس قرار مى دهند و در تصحيح و تعليق و نشر كتب ذى قيمت و بسيار سودمند، سعى بليغْ مبذول مى دارند.(1)
كتاب شناس خبير، علامه شيخ آقابزرگ تهرانى نيز در تقريظى كه بر تفسير گازر (تصحيح استاد محدّث ارموى) نگاشته، وى را چنين ستوده است:
استاد، علامۀ بحّاثه، آقاى سيد جلال الدين محدّث ارموى - زيد افضاله - كه جداً در اتعاب نفس خود از جهت ترتيب مقدمۀ جميله و تصحيح مضامين متن و تعليقات مفيده بر آن، خوددارى ننموده،...
1) . از تقريظ آية اللّه العظمى ميلانى بر تفسير گازر.
استاد دانشمند و كتابشناس فرزانه، سيد احمد حسينى در تراجم الرجال در بيان خصوصيات علمى و مذهبى محدّث ارموى چنين مى نويسد:
كان شديد الولاء لأهل البيت عليهم السلام يرى أن الحق لا يوجد إلاّ في الأحاديث المأثورة عنهم، و لا يمكن تطبيق الإسلام الصحيح إلاّ باتّباعهم و الأخذ عنهم، و لذا كان شديد الذبّ عن مذهبهم، حاد اللسان مع من يجادله في ذلك.
كانت له همّة عالية و نشاط لا يَعرف التعب و الكلل في التحقيق و تصحيح الكتب و طبعها، مع نفس طويل جداً في تعاليقه بحيث أصبح أكثر منها أكبر و أضخم من الأصل.(1)
محقّق ارجمند، مير هاشم محدّث كه به حق، خَلَفى صالح و وارثى لايق (در طريق كسب كمالات) براى محدّث ارموى است، در بيان خصوصيات اجتماعى، علمى، مذهبى و خانوادگى پدرش چنين مى گويد:
بارزترين خصوصيت پدرم، عشق و علاقۀ قلبى و شديدش به دين اسلام و مذهب تشيّع بود. روزى نبود كه ايشان مطلبى از تاريخ اسلام برايمان نگويد و هيچ وعده غذايى در خانه ما خورده نمى شد، مگر اينكه ايشان از ائمۀ اطهار عليه السلام ذكرى مى كرد. در فاصله عاشورا تا اربعين هر سال، يعنى در همۀ اين چهل روز، زيارت عاشورا را با صد لعن و صد سلام مى خواند. به دعاى ندبه، عشق عجيبى داشت و اين عشق را در كتابى كه تحت نام كشف الكربة فى شرح دعاء الندبة نوشته، نمايان كرده است.
افسوس كه ثمرۀ شصت سال عشق او، هنوز به صورت دست نوشته است و شرايط چاپ آن فراهم نشده است.
بسيار روشن و منطقى بود، هيچ گاه اسلام را از دريچۀ تحجّر و تنگ نظرى و خشونت به ما نياموخت؛ بلكه سعۀ صدر و گذشت و بزرگوارى را سرلوحه كارهاى خود داشت.
استاد، به ائمۀ اطهار عليه السلام ارادتى خاص داشت، به طورى كه در تمام نوشته هايش اين ارادتْ هويداست. از ايشان، نصيحت نامه اى خطاب به فرزندانش در دو صفحه باقى مانده كه: ما در شرايط سخت زندگى و هنگامى كه تمام درها را به روى خود بسته ببينيم، به آخرين حجّت خدا، حضرت ولى عصر - ارواحنا فداه - پناه ببريم.
اهل تظاهر نبود و تا آخر عمر نخواست كه خود را به رخ ديگران بكشد.
در رفتار اجتماعى بسيار متواضع و فروتن بود. دوستان كمى داشت؛ امّا نسبت به آنان وفادار بود و اداى حق
1) . تراجم الرجال، سيد احمد حسينى، ج 1، ص 129.
دوستى را به هر كدام، در موارد مختلف آثارش نمايانده است. اين افراد عبارت اند از مرحومان: سيد نصر اللّه تقوى، سيد جمال الدين اخوى، علامه محمد قزوينى، استاد عبد الحميد بديع الزمانى كردستانى و سيد هادى سينا.(1)
محدّث ارموى، براى رشد و بالندگى فرهنگى جامعه خود، تمام توان و نهايت تلاش خود را به كار برد. او حاصل تلاش هاى طاقت فرساى علمى و تحقيقى خود را در اختيار جامعۀ علمى قرار مى داد كه الحق بايد اذعان نمود در اين رآه، موفّق بوده است.
محدّث، علاوه بر نوشته هاى علمى، خدمات اجتماعى فراوانى نيز انجام داده كه در ذيل، به برخى از آنها، اشاره مى شود:(2)
محدّث در شانزدهم مهر سال 1318 ش، در تهران به استخدام وزارت فرهنگ درآمد و عازم تبريز گرديد و در دبيرستان نظام تبريز به تدريس پرداخت؛ لكن با ورود روس ها به آذربايجان در سال 1320 ش، به تهران مراجعت نمود و به تدريس ادبيات فارسى و عربى در دبيرستان هاى پايتخت مشغول شد و هم زمان، مديريت قسمت كتاب هاى خطّى كتابخانۀ ملّى را برعهده داشت و سپس به دانشگاه منتقل شد و در يازدهم آبان 1335 ش، با پايۀ دهم دبيرى به سِمت دبيرى دانشكده معقول و منقول، منصوب شد.
در سال 1342 ش، مرحوم محدّث از رسالۀ دكترى خود كه تحقيق و تصحيح فهرست منتجب الدين بود، دفاع كرد و به اخذ درجۀ دكترا در رشتۀ ادبيات عرب، نائل شد.
محدّث، پس از سى سال تدريس (هفده سال در آموزش وپرورش و سيزده سال در دانشكده ادبيات و دانشكده منقول و معقول دانشگاه تهران) در سال 1348 ش، به افتخار بازنشستگى رسيد.
محدّث ارموى، در پنجم آبان ماه سال 1358 ش، بر اثر سكته قلبى جهان را بدرود گفت و در حرم حضرت عبد العظيم حسنى عليه السلام در جوار مرقد مفسّر نامى شيعه، ابو الفتوح رازى، آرام يافت.
بعد از بيست سال از درگذشت محدّث، همايشى براى گراميداشت خدمات ارزندۀ وى، به همّت ادارۀ كل فرهنگ و ارشاد اسلامى آذربايجان غربى و با همكارى انجمن آثار و مفاخر فرهنگى در 27 و 28 مرداد 1378 در اروميه برگزار گرديد و جامعۀ علمى ايران با گوشه اى از فعاليت ها و تلاش هاى طاقت فرساى او آشنا شد.
روحش شاد و يادش گرامى باد!
الف) يادنامه محدّث ارموى (به مناسبت همايش بزرگداشت زنده ياد دكتر سيد جلال الدين محدّث ارموى)، 27-28 مرداد 1378، اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامى آذربايجان غربى، اروميه، 58 ص.
ب) خلاصه مقالات همايش محدّث ارموى، 27-28 مرداد 1378، ادارۀ كل فرهنگ و ارشاد اسلامى آذربايجان غربى، اروميه، 86 ص.
عناوين مقالاتى است كه خلاصۀ آنها در خلاصۀ مقالات همايش محدّث ارموى منتشر شده؛ و اصل آنها در ادارۀ كل ارشاد اسلامى آذربايجان غربى (دبيرخانه همايش)، محفوظ است، بدين قرار است:
نگرشى بر اهمّيت تصحيح نسخ خطّى و آثار دكتر محدّث ارموى، دكتر سعيد قره آغاجلو .
دو كتاب گرانقدر از تصحيحات استاد دكتر جلال الدين محدّث ارموى، دكتر سيد جعفر حميدى.
محدّث خودستيز و صبح خيز، دكتر سجادى.
استاد محدّث ارموى در آينه تعليقات «نقض»، دكتر ماندنى مواساتيان.
يادى از استاد محدّث ارموى، پروين باقرى اهرنجانى.
از حسام الدين چلبى تا جلال الدين ارموى، ابو الفضل على محمدى.
شناخت و معرّفى يكى از مفاخر علمى اروميه، مهدى علايى حسينى.
محدّث ارموى و تفسير شريف لاهيجى، رضا شكرانى.
نقش محدّث در دفاع از حقّانيت مذهب تشيّع، دكتر طاهره خوشحال دستجردى.
اروميه، جايگاه علما و فضلاى بزرگ، دكتر بديع اللّه دبيرى نژاد.
محدّث و عشق به ولايت، دكتر رحيمِنژاد سليم.
يادى از حضرت استاد محدّث ارموى، امير هوشنگ دانايى.
در توصيف محدّث (شعر)، هما قدرتى.
النقض و اسلوب نقد، دكتر محمدمهدى ناصح.
تأثير نگرش هاى علمى استاد محدّث، دكتر فريدون تقى زاده.
شناخت و معرّفى مفاخر علمى و فرهنگى، خليل حقيقت گر.
شناخت ابعاد مختلف زندگى فرهنگى و آموزشى محدّث، پروين ناهيدى.
گذرى بر «مصباح الشريعة»، الهام سادات واعظى.
شناخت ابعاد مختلف زندگى محدّث، محمود محمدى بندرى.
تحليلى بر آثار محدّث ارموى، حسين عظيم زاده.
ارزش و اهمّيت كار محدّث، حسينعلى بيهقى.
شيوۀ استاد محدّث در مقدمه نويسى و تصحيح و تعليق متون، رحمان مشتاق مهر.
مطالبى راجع به محدّث، مهدى آغاسى.
محدّث، پاسدار فرهنگ شيعه، دكتر ابو القاسم رادفر.
معرّفى و نقد كتاب «نسائم الأسحار»، مصطفى مجرّد.
مرد اگر هست، به جز عالم ربّانى نيست، دكتر محمد دامادى.
شرح حال شيخ على ولديانى، استادِ محدّث، على صدرايى خويى.
ديدگاه هاى انتقادى استاد محدّث، دكتر ناصر عليزاده.
محدّث، مصححى پُركار و پُردان، دكتر فاطمه مدرسى.
حديث عشق على را محدّثى داند، دكتر امير محمود انوار.
سيرى در حواشى «الإيضاح»، دكتر جليل تجليل.
مستدركاتى بر تصحيحات قياسى محدّث ارموى در چاپ ديوان قوامى رازى، دكتر احمد سميعى گيلانى.
تحقيقى در زبان كتاب «نقض»، دكتر على اشرف صادقى.
استاد محدّث در پژوهشگاه تحقيق و حفظ امانت، دكتر عباس كى منش.
ج) تراجم الرجال، سيد احمد حسينى، كتابخانه آية اللّه مرعشى، قم، 1414 ق، ج 1، ص 128-129.
د) مفاخر آذربايجان، عقيقى بخشايشى، نشر آذربايجان، تبريز، 1374 ش، ج 1، ص 377-378.
ه) نقباء البشر، شيخ آقابزرگ تهرانى، دار المرتضى، مشهد، 1404 ق، ج 1، ص 306.
و) چهار نامه از عباس اقبال به جلال محدّث، به اهتمام مير هاشم محدّث، كلك، سال اوّل (1369)، ش 11-12، ص 327-331.
ز) به ياد مير جلال الدين محدّث ارموى، كيهان فرهنگى، سال دوم (1364)، ش 8، ص 36-37.
ح) جلال الدين محدّث ارموى، كلك، ش 21 (آذر 1370)، ص 191-192.
ط) سيد جلال الدين محدّث ارموى، آينده، سال پنجم (1358)، ص 949-953.
ى) اطّلاعات تكميلى درباره جلال الدين محدّث، على محدّث، آينده، سال ششم (1359)، ص 307-309.
على صدرايى خويى
ملا على خاكمردانى در سال 1292 در قريۀ خاكمردان (بخش ولديان) از توابع خوى چشم به جهان گشود تحصيل علوم را در زادگاهش خوى شروع و علوم مقدماتى را در اين شهر تحصيل نمود. او براى ادامۀ تحصيل راهى عتبات عاليات عراق شد و در محضر عالمان عصر در نجف اشرف شرف اندوز علوم گرديد.
مهم ترين استادان وى در نجف اشرف آخوند ملا محمّد كاظم خراسانى صاحب كفاية الاُصول و ملا هادى تهرانى صاحب محجة العلماء هستند.
خاكمردانى بعد از مدت مديدى توقف در نجف اشرف به ايران مراجعت نمود و در ايران به شهرهاى مختلف ازجمله اروميه، شبستر، تهران، خراسان، تبريز، ساوجبلاغ (مهاباد) و شرفخانه مسافرت كرد و عاقبت در شهر اروميه ساكن گرديد و به تبليغ و ترويج علم و مذهب پرداخت. او در شهر اروميه به تدريس علوم پرداخت كه متأسفانه تعداد شاگردان وى و اسامى آنها در جايى مضبوط نيست. و تنها نام دو تن از شاگردان وى به دست ما رسيده است.
يكى از آن دو، عالم فرزانه سيد جلال الدين محدث ارموى و ديگرى آقاجمال آق داشى است كه وصى وى نيز بوده است.
ولديانى پس از مدتى سكونت در اروميه به علت اصطكاك با اخبارى مسلكان اروميه، آن شهر را ترك گفت و در بندر شرفخانه اقامت گزيد و در همان شهر، سراى فانى را وداع گفته.
از مزار خاكمردانى و همچنين از بازماندگان وى امروزه اطلاعى در دست نيست.
خاكمردانى - چنانچه مرحوم خيابانى ذكر نموده - در سال 1350 ق درگذشت، و وصى وى آقاجمال آق داشى بود كه گويا در اروميه ساكن بوده است. همين امر مى رساند كه خاكمردانى پس از كوچ به شرفخانه، متعلقاتى در اروميه داشته و آثارش نيز در آنجا بوده است؛ چنان كه خيابانى در سال 1352 ق آنها را در اروميه در نزد وصى وى آقاجمال ملاحظه نموده است. خاكمردانى دربارۀ علت كوچ خود از اروميه در قطعه شعرى چنين مى سرايد:
عزيمت كرد روزى عنكبوتى *** كه بهر خود كند تحصيل قوتى
به جايى ديد شهبازى نشسته *** ز قيد دست شاهان باز رسته
به گرد آن تنيدن كرد آغاز *** كه بر بندد پروبالش بالش ز پرواز
زمانى كار در پيكار او كرد *** لعاب خود همه در كار او كرد
چو آن شهباز كرد از وى كناره *** نماندش غير تارى چند پاره
كه اشاره به منازعاتش با اخبارى مسلكان دارد؛ ولى در ضمن به بزرگى از آنها ياد مى كند.
خاكمردانى با بهرۀ وافرى كه در علوم داشته، در موضوعات گوناگون فقهى، حديثى، اعتقادى، تاريخى، پزشكى و ادبى قلم فرسايى كرده و در هر يك آثارى از خود بر جاى نهاده است كه سوگمندانه تاكنون اثرى از وى منتشر نشده است.
مرحوم خيابانى (صاحب علماى معاصرين و ذخائر الأسفار) در سفرى كه به اروميه داشته تمامى آثار وى را كه همه به خط خود خاكمردانى است، در نزد وصى وى آقاجمال آق داشى ملاحظه نموده و بخش هايى از آنها
را در دو كتاب ذخائر الأسفار و علماى معاصرين(1)درج نموده است.
مؤلفان دو كتاب بزرگان سخن سرايان، و سخن سرايان آذربايجان غربى، عنوان نموده اند كه به هنگام نگارش آن كتاب (سال 1345 ش) تعدادى از آثار خاكمردانى به خط خود وى در نزد آنها بوده است.(2)
مجموعه اى از آثار خاكمردانى حاوى چند رساله از وى و چند رساله از استادش هادى تهرانى - كه همه به خط خاكمردانى تحرير گرديده - در كتابخانۀ حضرت آيت اللّٰه مرعشى در قم نگهدارى مى شود.
كتاب شناسى آثار وى چنين است:
خيابانى از كتاب، مجلدات را ديده است:
جلد اول: در وقايع ماه رمضان؛
جلد دوم: در وقايع ماه شوال؛
جلد سوم: در وقايع ماه ذى القعده؛
جلد چهارم: در وقايع ذى الحجه؛
جلد پنجم: در وقايع ماه محرم؛
جلد ششم: در وقايع ماه صفر، كه خيابانى گويد: تا 13 روز صفر را تأليف نموده و گويا بقيه را تأليف ننموده است.
وسيلة القربة فى شرح دعاء الندبة. شرح مفصلى بر دعاى ندبه است كه خاكمردانى به تقاضاى محدث ارموى تأليف نموده و در 30 شعبان 1345 آن را به پايان رسانيده و ارموى آن را به فارسى ترجمه فرموده است. شيخ آغابزرگ تهرانى مى گويد كه هم مسوده و هم مبيضه (پاكنويس) اين اثر را به خط مؤلف در تهران نزد محدث ارموى رؤيت نموده است.(1)
لسان التكملة في جواب الأسئلة.
شرح قصيدۀ عينيۀ حميرى.
الرسالة الطبية.
تذكرة العارفين. تكمله اى است كه مؤلف بر كتاب تشريح الصدور خود، در ده مجلس نگاشته است.
8 و 9. دو رساله در رد وهابيت يكى به عربى و ديگرى به فارسى.
عقد الفرائد في شرح القصائد، كه در آن پنج قصيدۀ بى نقطۀ ميرزا محمدحسن ارومى(2)(متوفاى بعد از 1260 ق) را كه در مدح اهل بيت سروده بوده، به همان سبك وى، بى نقطه تخميس نموده و سپس شرح كرده است كه جمعاً در 637 بيت قرار گرفته است.
التعادل و التراجيح در اصول فقه، كه حاشيه بر معالم الدين شيخ حسن عاملى است.
شرح دعاء الصباح حضرت على عليه السلام.
تعديل الاوج و الحضيض في نفي الجبر و التفويض.
عقد النكاح، در چگونگى عقد نكاح.
حاشية مختصر المعاني تفتازانى.
شرح الدرة النجفية بحر العلوم،(1)كه تأليف آن ناتمام مانده است.
رساله در جواهر و اعراض به فارسى.
رساله در تناقض بين دو قضيه در علم منطق.
شرح القواعد شهيد اول، كه ناتمام مانده است.
مثنوى به فارسى در شرح حالات خودش.
تخميس قصيدۀ طوسيۀ صاحب بن عباد.
غاية المقصود فى حكم الزواج المفقود.
ديوان اشعار.
شيخ على خاكمردانى، طبعى روان و دلكش در سرودن اشعار عربى و فارسى داشت و در اشعارش به «ملتجى» تخلص مى كرد. متأسفانه ديوان اشعار وى تاكنون به دست نيامده و فقط بخشى از اشعارش در كتاب هاى شرح حال ذكر شده است. آنچه از اشعار وى در دست است عبارتند از:
الف: اشعار فارسى. ملتجى، يك مثنوى به فارسى در شرح احوال زندگانى و مسافرت هاى خود سروده، كه نسخۀ اصل آن در سال 1345 ش در نزد مؤلفان كتاب بزرگان و سخن سرايان آذربايجان غربى بوده و آنها اين مثنوى را چنين معرفى نموده اند:
اين مثنوى در شرح احوال زندگى مصنف و مسافرت هاى او به رشتۀ نظم كشيده شده و فاقد تاريخ است و برخى مطالب آن نشان مى دهد كه گوينده در فلسفه و حكمت قديم دست داشته است. سرايندۀ مثنوى ضمن شرح احوال خود بعضى مطالب اجتماعى و اختلافات بين فرق اسلامى را مورد بحث قرار داده و آرزو كرده است كه اين اختلافات از
1) . رساله هاى رديف 11 تا 16 در ضمن مجموعه اى به خط خود مؤلف همراه با: رساله ودائع النبوة، الحق و الحكم، تفسير آية النور، الاستصحاب، و المشتق همه از استاد مؤلف شيخ هادى تهرانى، در كتابخانه آية اللّٰه مرعشى به شمارۀ 10980 موجود است. (فهرست كتابخانه مرعشى، ج 27، ص 389-393).
ميان برخيزد و ملل اسلامى به اتفاق و اتحاد نائل آيند. و اينك چند بيت از مقدمۀ مثنوى او:
زينة الاقوال نام داور است *** هرچه شد خالى ز نامش ابتر است
بر حديث «كلّ امر» امتثال *** لازم آمد تا نيابد ره زوال
اى خدا! اى واهب اصل وجود! *** اى تو منظور همه اهل سجود!
علت ابداع باشى بى غرض *** جمله معلول تو، جوهر يا عرض
از تو باشد جمله نعمت هاى ما *** قوّت و قدرت، فتوت هاى ما(1)
در كتاب شبستر و پيرامون نيز چند بيت از اشعار ملتجى به نقل از جنگى در كتابخانۀ آقاى بيت اللّٰه جمالى نقل شده است:
عزيمت كرد روزى عنكبوتى *** كه بهر خود كند تحصيل قوتى
به جايى ديد شهبازى نشسته *** ز قيد دست شاهان باز رسته
به گِرد آن تنيدن كرد آغاز *** كه بر بندد پروبالش ز پرواز
زمانى كار در پيكار او كرد *** لعاب خود همه در كار او كرد
چون آن شهباز كرد از وى كناره *** نماندش غير تارى چند پاره(2)
و در مرثيۀ جناب سكينه دختر امام حسين عليه السلام در منازل شام چنين مى سرايد:
سكينه از تو پدرجان! هنوز صد گله دارد *** ضعيفه دخترك آخر چه قدر حوصله دارد؟
شده صداى جرس زينت قوافل عالم *** جرس ز صوت فغانم هميشه قافله دارد
ز اهل كوفه عجب نيست كشتن شه عالم *** كه خادمش ملك و هم ز حور قابله دارد
اگر ز نسبت طه به عترتش شرفى نه *** فلا محاله به ديگر كسان مماثله دارد
بلى نبوده فلك سازگار هيچ اصيل *** هميشه با نجبايش چنين معامله دارد
سكينه را به ره شام عشق روت كشيد *** ز تار موى عذارت شهود و سلسله دارد
براى صحت دعوى علاوه از غل و زنجير *** بيا ببين كه به پاها نشان آبله دارد
طواف كعبۀ رويت صفاى قلب عليلم *** پياده پشت سرت بهر سعى، هروله دارد
اگر ز قوس عداوت خورم سهام، نرنجم *** دلم ز عشق، چو ميزان ز تار، سلسله دارد
براى ذكر مصيبت چو «ملتجى» است دل من *** به روز حشر، شفاعت رجا مبادله دارد(1)
ب: اشعار عربى. از اشعار عربى مرحوم ملتجى خاكمردانى چندين قصيده در دست است كه عبارت اند از:
ارومى پنج قصيدۀ بى نقطه در مدح امامان عليهم السلام سروده، كه ملتجى به همان سبك بى نقطه آنها را تخميس و سپس در كتاب عقد الفرائد فى شرح القصائد شرح كرده است. چند بيت از تخميس «ملتجى» عبارت
1) . ذخائر الأسفار (سفرنامه علمى ملا على خيابانى صاحب علماى معاصرين به خوى و اروميه) نسخه عكسى نگارنده، ص 69.
است از:
دَعُوا وُدَّ وَدٍّ و السُّواعِ المُلَحَّدِ *** هَلُمُّوا إلى الأطهار أولادِ أحمد
لإهمال وُدِّ الطهر سُوء لمولدٍ *** وِدادٌ عَدا وُدِّ الرسولِ محمّد
هلاكٌ و إهلاكٌ و داءٌ و باطلٌ
و لم آل وُسْعاً لادّكار المَعالمِ *** و أحكي مراماً للمُعدّ و سالم
مُساوٍ لدى الإعلام عامٍ كعالم *** هو الأوّل المعلول كلُّ العوالم
له حاكم للكلّ مولًى و موئلٌ
مُدِلٌّ إلى الأحكام وعرٍ و سهلِه *** إلى أمره داعٍ و مُروي أهله
لَدَى الوعد مسراعٌ و ماحٍ لمهلِه *** اساس لإسلام مُمدٌّ لأهله
وعاء لأحكام و حامٍ و حائلٌ
لأوّلِ القول اسم اللّٰه بنيان *** محامد العبد للرحمن شكران
تجاهل الشخص للنعماء كفران *** زيادة المرء في دنياه نقصان
و ربحه غير محض الخير خسران
مصانع الخير حيٌّ لا ممات له *** سعادة العلم عزّ لا فوات له
جهالة المرء موت لا حياة له *** و كلّ وجدان حظٍّ لا ثبات له
فإن معناه في التحقيق فقدان
من كان غمّض عيناه لم يجد كربا *** مهما نزد من لقاء للورى طربا
عاشر برفق و لا تبد الرضا غضبا *** من عاشر الناس يلقى منهم نصبا
لأنّ سُوسهم بغي و عدوان
كلّ عبيد الهوى ذَرهم و حَلقَهم *** غمّض عن العين إذ لم تَرَض خُلقهم
1) . قصيدۀ بستى، قصيده اى است با قافيه لام كه آن را در مقابل قصيده لاميۀ شنفرى كه به «لامية العرب» مشهور است، سروده است و به همين جهت قصيدۀ بستى به «لامية العجم» مشهور شده و شروح متعددى بر آن نگاشته شده است.
لا تكشفنّ من ذوي الشوهاء دلقهم *** و من يفتّش عن الإخوان يلقهم
لا سيّما أهل هذا الدهر خوّان
و لا تقف بمقام مولد الأسف *** و لا تبت بمكان غير ذي شرف
فذا كلام حكيم شاع من سلف *** من استنام إلى الأشرار نام و في
قميصه منهم صلّ و ثعبان
مدارج الحلم صعب للصعود فكم *** من الورى فى ارتقاء زلّ منه قدم
فجانبِ الخُرق لا عن حيرة و ندم *** و رافق الرفق في كل الاُمور فلم
يذمم رفيق و لم يذممك إنسان
من كان ذا شرف عظّمْ جلالته *** و احفظ لنسل كريم خفّ ملالته
خالف هواك أقم بالعزّ حالته *** صُن حرّ وجهك لا تهتك غلالته
فكُلُّ حُرٍّ لحرّ الوجه صوّان
أُولو الحجى ناصحوا قولاً و قد محضوا *** متابعو قولهم أهل الهوى رفضوا
و لم يزل جلّهم إن شاوروا فرضوا *** فللتدابير فرسان إذا ركضوا
فيها أبرّوا كما للحرب فرسان
لو لا يفيض لخلقٍ خالق مددا *** لم تلق في فرح أو نعمة أحدا
قد قلّ منه سرور بل يرى كمدا *** لا تحسبنّ سروراً دائماً أبداً
مَن سرّه زمن ساءته أزمان
گفته شد كه محدث ارموى مدتى را در نزد خاكمردانى تحصيل علم نمود و به همين جهت ارموى عنايت خاصى به وى داشت. خاكمردانى نيز به محدث ارموى عنايت ويژه اى داشت و كتاب وسيلة القربة في شرح دعاء الندبة را به درخواست ارموى، براى وى تأليف نمود. ارموى بعداً كتاب استادش را به فارسى ترجمه نموده و در مقدمۀ آن شرح حال مفصلى از خاكمردانى آورده است. و نام آن را كشف الكربة فى
شرح دعاء الندبة گذاشت.
نوشته اى كه در اينجا عرضه مى شود گويا همان مقدمۀ مذكور است كه محدث نگاشته و در آن به جزئيات زيست نامۀ وى پرداخته است. نسخۀ اصل آن كه در ده صفحۀ يك رو است، به عنايت دوست گرامى، فاضل ارجمند سيد جعفر حسينى اشكورى در اختيار اين جانب قرار گرفت كه از عنايت ايشان سپاسگزارم.
شرح حال خاكمردانى در مصادر زير قابل دسترسى است:
علماى معاصرين، ملا على خيابانى، ص 149-159؛
ذخائر الأسفار، همو؛
تذكرة الفضلاء، شيخ جابر فاضلى خويى، با تصحيح نگارنده (مخطوط)؛
بزرگان و سخن سرايان آذربايجان غربى، ص 222؛
تاريخ خوى، مهدى آقاسى، ص 525-527؛
سخنوران آذربايجان، عزيز دولت آبادى، ج 2، ص 876؛
تذكرۀ شعراى آذربايجان، محمّد ديهيم، ج 4، ص 102؛
گنجينۀ دانشمندان، شريف رازى، ح 5، ص 68-71؛
مقدمۀ كشف الكربة في شرح دعاء الندبة، محدث ارموى، اين كتاب تاكنون به چاپ نرسيده است.
نقباء البشر، شيخ آقابزرگ تهرانى، ح 4، ص 1490؛
ريحانة الادب، مدرس تبريزى، ج 1، ص 434؛
سيماى خوى، على صدرايى خويى، ص 187-188.
بسم الله الرحمن الرحيم
/ص 1 /اوّلى آنها عالم جامع و فاضل بارع مرحوم آقا شيخ على خويى است كه اصلاً خاكمردانى بوده، لكن در ميان اهالى خوى به ولديانى شهرت داشته و در ميان سايرين به خويى معروف بوده است و خلاصۀ ترجمۀ حالش اين است كه بعد از تكميل مقدمات و علوم عاليه در خوى و تحصيل قسمتى از علوم غائيه نيز در آنجا به عزم تكميل آنها به عتبات عاليات مشرف شده و چند سال در آن بقاع متبركه به فيض مجاورت و تكميل علوم غائيه اشتغال داشته است.
گويا مدت اقامتش در نجف هشت سال بوده است؛ بنا بر آنچه به نظرم مى آيد كه از خودش شنيده باشم. پس به طهران آمده، چند سال نيز در آنجا مشغول/ص 2 / تدريس فقه و اصول و تكميل بعضى از نواقص معقول بوده [است] پس از آن به شيراز و بعضى ولايات ديگر فارس مسافرت كرده تا بالاخره به آذربايجان مراجعت [كرده] و به منظور به دست آوردن جاى مناسبى براى افاضۀ كمالات و علوم خود پيوسته از شهرى به شهرى و مكانى به مكانى شدّ رحال و نقل و انتقال مى نموده است.
تا آنكه رحل اقامت در شهر اروميه انداخت و آن خطّه را مقر افاده و محل افاضه مراتب علمى خود ساخت.
در اوائل امر به ترويج احكام دين و تعليم شعائر شريعت سيد المرسلين از قبيل تدريس علوم و اقامۀ نماز جماعت و تصدى منبر و بيان مواعظ حسنه و امر به معروف و نهى از منكر/ص 3 /و نظائر اين گونه امور پرداخت و اهالى نيز حسن استقبال نموده، از مراتب كمالات و بيانات علميه و ارشاديۀ او استفاده و استفاضه مى كردند. و با آنكه وظيفۀ مردم بوده كه امور معاش او را كاملاً منظم و مرتب نمايند، مع الاسف هيچ گونه توجهى به انجام اين وظيفۀ شرعيه نداشتند، به طورى كه در
سراسر اين مدت پيوسته مبتلا به فقر و فاقه بوده و از اين ابتلا هرگز افاقه نمى يافت، تا آنكه كاسۀ صبرش لبريز شده و طاقتش طاق گرديد ناچار به فصل خصومات و قضاء حكومات اشتغال ورزيد، ليكن از اين طريق/ص 4 /هم گشايشى حاصل نشد.
زيرا چنان كه عادت ابناء زمان است مردم عوام كم كم تصدى به قضا و حكومت شرعيۀ او را دستاويز اعراض از او ساخته و معاصران نيز نظر به جامعيتى كه او داشت از رآه حسد، اين بهانه را در نظر عوام بزرگ جلوه داده و مردم را از او متنفر و دلسرد نمودند. بدين جهت رآه استفاده از مراتب علميۀ او بر روى مردم بسته شد و آن مرحوم نيز از مردم اعراض نموده و به خود پرداخت و ترك محراب و منبر كرده، پس به ناچار گوشه گيرى اختيار كرد/ص 5 /و فقط راهى كه باز مانده بود همان تصدى به قضاوت و حكومت شرعيه بود، ولى از اين رآه نيز به واسطۀ ناسازگارى روزگار و ابتلا به مردم دنياپرست مكار، فائده اى نبرده، بلكه جانش را نيز در رآه اين امر بر باد داد.
تفصيل اين اجمال آنكه در آن اوقات/ص 6 /نظر به تاخت وتاز و قتل و غارت بى شمارى كه از طرف آسورى ها در شهر اروميه اتفاق افتاده بود [و] اهالى دهات، متفرق و متوارى و غالباً مردها از زنها جدا و دور افتاده بودند. و از طرفى نيز زن ها نمى دانستند كه آيا شوهرانشان كشته شده اند يا در قيد حيات هستند؟ بدين جهت امور معاش زن هاى بى شوهر كه عده شان زياد بود مختل و محتاج به ملجأ و پناهگاهى مى شدند و رآه چاره و خلاص مى جستند. يك عده شان رآه چاره را در تقاضاى طلاق مى ديدند تا شوهر اختيار كرده و/ص 7 /از عسرت معيشت و بى سرپرستى نجات يابند.
و چون مرجع منحصر در آن وقت براى طلاق اين گونه زن ها كه شوهرانشان غايب و مقطوع الخبر بودند، عالم مذكور بود، زنى به بهانۀ آنكه شوهرش مانند سائر غايبين، مفقود الاثر و مقطوع الخبر مى باشد، پيش او آمده و موافق مدعاى خود شهودى به محضر او آورده و تقاضاى طلاق خود را كرد. عالم مذكور نيز حسب امارات و ظواهر، به حكومت شرعيه، زن را طلاق داد و آن زن هم شوهر ديگر اختيار
كرده و از او حامله شد. در اين اثناء شوهر/ص 8 /سابقش پيدا شده و چون از قضيه مستحضر گرديد، زن را با شوهر به قتل رسانيده و فرار كرد و حتى اعلان قتل قاضى مطلِّق را در موقع فرصت نيز داد.
و اخيراً معلوم شد كه طلاق، بى مورد بوده و شهود از روى دروغ، مدت غيبت را كه كمتر از ميزان شرعى بوده، به صورت ميزان شرعى وانمود كرده اند و [امر بر] قاضى در اثر تمويه و حيلۀ شهود و مدعيۀ غيبت شوهر مشتبه شده و به چنين عملى مبادرت كرده است.
به هر حال اين امر موجب شد كه عالم مزبور مورد باز خواست و تعقيب قرار گرفته و در نتيجه عالم مزبور را مجبور/ص 9 /به ترك بلد كردند و بدين جهت به يكى از دهات رفته و در آنجا سكونت اختيار كرد و بعد از اندك مدتى به واسطۀ تراكم همّ و غم زياد و اندوه انبوه كه از اين پيش آمد ناگوار به او هجوم آورده بود، در حال غربت از دار دنيا به عالم بقا رحلت كرد و در ده شرفخانه به خاك سپرده شد.
عالم مزبور علاوه بر علوم متعارفه از علوم غريبه نيز بى اطلاع نبوده است.
چنان كه در كشف الكربة بيان كرده ام، نگارنده، قسمت مهمى از ادبيات را در محضر او تحصيل كرده و چند سال از بيانات او مستفيد بوده ام.
/ص 10 /چنانكه در اول شرح خود اشاره فرموده، اين شرح را به خواهش من نوشته است. عالم مزبور علاوه بر شرح مذكور، قريب بيست جلد تأليف و تصنيف دارد كه اسامى بعضى از آنها را در كشف الكربة ذكر كرده ام. هر كه طالب به آنجا مراجعه كند.
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر