ghaemiyeh.com
سرشناسه : مهریزی، مهدی، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : میراث حدیث شیعه/ به کوشش مهدی مهریزی، علی صدراییخویی.
مشخصات نشر : قم: موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر، ۱۳-
مشخصات ظاهری : 21ج.: نمونه.
فروست : پژوهشکده علوم و معارف حدیث؛ ۶.
شابک : ۶۵۰۰۰ ریال : 978-964-493-455-1 ؛ ۵۵۰۰۰ریال: ج.۱۸، چاپ اول: 9789644933332 ؛ ۷۰۰۰۰ریال: ج.۱۹، چاپ اول: 978964493341
وضعیت فهرست نویسی : برون سپاری
يادداشت : فهرستنویسی براساس جلد بیستم، ۱۳۸۸.
يادداشت : پشت جلد لاتینیشده:.The hadith heritage of Shiah)Mahdi Mihrizi. Mirath -i hadith-i Shiah.
يادداشت : ج.۱۸و۱۹(چاپ اول: ۱۳۸۷).
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : احادیث شیعه -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث. سازمان چاپ و نشر
رده بندی کنگره : BP۱۳۶/۹/م۹م۹ ۱۳۰۰ی
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۲۱۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۵۸۱۶۰۰
تنظیم متن دیجیتال: میثم حیدری دولت آبادی
بسم الله الرحمن الرحیم
میراث حدیث شیعه
به کوشش مهدی مهریزی، علی صدراییخویی.
میراث حدیث شیعه
موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث
فهرست
آغاز دفتر
مكتوبات حديثى اصحاب ائمه عليهم السلام 7
مهدى مهريزى
متون حديثى
فضائل شهر رجب 53
الحافظ عبيد اللّٰه بن عبد الله النيسابوري المعروف بالحاكم الحسكاني (قرن 5)
تحقيق: محمّدباقر محمودى
الاثنا عشرية 77
مؤلفى مجهول
تحقيق: مرتضى وفايى
شرح و ترجمۀ حديث
زبور العارفين 109
على قلى خان بن قرچقاى خان تركمانى قمى (قرن 11 ق)
تحقيق: على اوسط عبدالعلى زاده (ناطقى)
علوم حديث
المراشح (الحاشية على الرواشح السماوية) 289
ميرزا محمّد بن محمدهادى نائينى (قرن 13 ق)
تحقيق: سيد صادق حسينى اشكورى
فهرس الصدرية في الإجازات العليّة 349
على اكبر بن شير محمّد همدانى (1325 ق)
تحقيق: سيد جعفر حسينى اشكورى
معرفى نسخه
كتاب الدعاء 527
سيد اسماعيل عمادى حائرى مازندرانى (1350 ق)
معرّفى: سيد محمّد عمادى حائرى
شرح دعاى عرفه 539
سيد احمد فقيه امامى (1414 ق)
معرفى: محمدرضا زادهوش
فهارس
فهرست عمومى ميراث (دفترهاى 1-11)551
فهرست تفصيلى 561
مهدى مهريزى قسمت اوّل تاكنون در زمينۀ بازسازى منابع مفقود در زمينۀ حديث، در چهار دفتر از ميراث حديث شيعه سخن گفته ايم. در دفتر ششم، از ضرورت بازسازى منابع و اهداف و روش هاى اين كار، سخن به ميان آمد. در دفتر هفتم، مصادر اوّليۀ رجال، شناسايى شدند و سپس در دفتر نهم و دهم به معرّفى مكتوبات حديثى ائمّه عليهم السلام پرداخته شد.
در دفتر ششم، گفتيم كه در زمينۀ حديث شيعه، در سه حوزه، نيازمند بازشناسى و بازسازى هستيم: 1. مكتوبات حديثى ائمّه عليهم السلام؛ 2. مكتوبات حديثى اصحاب ائمّه عليهم السلام؛ 3. مصادر رجالى شيعه.
در اينجا بايد آن سخن را چنين تكميل كرد كه حوزۀ چهارمى نيز وجود دارد، و آن، آثار فقه الحديثى اى است كه ياران ائمه عليهم السلام در قرون اوّليه نگاشته اند و مفقود گشته است، مانند: كتب مختلف الحديث، علل الحديث و غريب الحديث.(1)
براين اساس، حوزه هاى نيازمند بازسازى و بازشناسى عبارت اند از:
مكتوبات حديثى ائمّه عليهم السلام؛
مكتوبات حديثى اصحاب ائمّه عليهم السلام؛
مصادر رجالى شيعه؛
آثار فقه الحديث.
1) . در اين زمينه، ر. ك: فصلنامۀ علوم حديث، ش 16، ص 5-7: «دانش هاى حديثى: گذشته، حال، آينده»، مهدى مهريزى.
اين نوشتار را با بحثى دربارۀ «اُصول أربعمائة» يا مكتوبات حديثى اصحاب ائمّه عليهم السلام آغاز مى كنيم.
نخستين بار، ابن شهرآشوب از شيخ مفيد نقل كرد كه اصول حديثى شيعه، چهارصد «كتاب» است.(1)از آن زمان تاكنون، همواره اين دغدغه، پژوهشگران حديثى را به خود مشغول داشته كه اين آثار را بشناسند و اطّلاعاتى از نويسندگان آن كتاب ها (اصول) و ويژگى ها و محتواى آنها به دست دهند.
آنچه تاكنون با عنوان «اصل» شناسايى شده، بدين شرح است:
در دو كتاب رجال النجاشي و الفهرست شيخ طوسى از 66 اصل نام برده شده است.(2)شيخ آقابزرگ تهرانى در الذريعة إلى تصانيف الشيعة، تعداد 117 اصل را معرّفى مى كند(3)و مؤلّف مقدمۀ المعجم المفهرس لألفاظ أحاديث بحار الأنوار، شمارگان را به 122 اصل رسانده است.(4)اِتانْ كُلبِرْگ، 109 اصل را بر پايۀ كتب شيخ طوسى، رجال النجاشي، معالم العلماء و الفهرست ابن نديم، معرّفى كرده است.(5)
روشن است كه اين ارقام، با ادّعاى اصول چهارصدگانه، فاصلۀ بسيار دارد. به نظر مى رسد پيش از جستجو در فهارس و مصادر، جهت بازشناسى اين آثار چهارصدگانه بايد پژوهشى را در زمينۀ «اصل»، «كتاب» و «تصنيف» به انجام رسانيد و در پرتو آن به جستجو و بازشناسى و بازسازى پرداخت.
در كتاب هاى «دراية الحديث» و برخى از آثار فقهى، بحث هايى دربارۀ تفاوت اصل و كتاب، مندرج است. نويسندگان اين آثار بر اساس فرض تفاوت دو عنوان، خواسته اند ويژگى هاى اصول را روشن سازند. در باب تفاوت اصل و كتاب، اين نظريه ها به چشم مى خورد:
الأصل في اصطلاح المحدّثين من أصحابنا بمعنى الكتاب المعتمد الذي لم ينزع من كتاب آخر.(1)
فالأصل مجمع عبارات الحجة عليه السلام و الكتاب يشتمل عليه و على الاستدلالات و الاستنباطات، شرعاً و عقلاً.(2)
إنّ الأصل هو الكتاب الذي جمع فيه مصنّفه الأحاديث التي رواها عن المعصوم عليه السلام أو عن الراوي، و الكتاب و المصنَّف لو كان فيهما حديث معتمد معتبر لكان مأخوذاً عن الأصل غالباً.(3)
فالأصل من كتب الحديث هو ما كان المكتوب فيه مسموعاً لمؤلّفه عن المعصوم أو عمّن سمع منه، لا منقولاً عن مكتوب؛ فإنَّه فرع منه.(4)
تعريف هاى بحر العلوم، وحيد بهبهانى و آقابزرگ تهرانى، به يك حقيقت برمى گردد و آن اين است كه اصل، نوشته اى را گويند كه از اثر ديگرى اخذ نشده باشد و محتوايش مسموعات نويسنده از معصوم يا راويان ديگر باشد.
به سخن ديگر، اصل در سه تعريف از تعاريف چهارگانۀ بالا، دو ويژگى دارد:
حديث معصوم است؛
سماع نويسنده از معصوم يا راوى ديگر است.
امّا در تعريف ملّا عناية اللّٰه قهپايى، ملاكِ اصل، يك چيز است و آن اين كه حديث معصوم در آن گردآمده باشد و غير از حديث، چيز ديگرى در آن نباشد؛ خواه اين احاديث، مأخوذ از اثرى ديگر باشند و يا فقط مسموعات نويسنده باشند.
اين تعاريف، چنان كه علّامه سيّد محسن امين ادّعا كرده(1)و استاد سيّد محمّدحسين حسينى جلالى آن را مستند ساخته است،(2)حدسى و تخمينى اند؛ زيرا نه متن اصول، بر جاى مانده تا با بررسى آنها بتوان به تعريفى دست يافت، و نه از سوى صاحبان اصول، تعريفى به دست ما رسيده است، و نه از سوى كسانى كه اين اصول را فهرست كرده اند، تعريفى در دست است. براين اساس، نمى توان به نتيجه اى اطمينان بخش دست يافت.
در اين تعاريف، به هيچ روى به تصنيف يا مصنَّف، اشاره اى نشده و صاحبان تعريف هاى يادشده از آن گذشته اند.
اگر بر همين مقدار بسنده شود، مشكلى بروز مى كند و آن اين است كه طبق اين تعاريف، واژۀ اصل با كتاب، متفاوت است و از سوى ديگر، آنچه به عنوان اصل در فهارس ثبت شده، از يكصد و اندى تجاوز نمى كند. پس چگونه محقّقان پيشين، اصول را چهارصد گفته اند، با آن كه تنها دربارۀ يك چهارم آنها اطّلاعات اوّليه در دست است؟
اين مشكل، برخى از نويسندگان و پژوهشگران را به جُستن راه حل هايى واداشته است كه بدانها اشاره مى شود:
استاد سيّد محمّدحسين حسينى جلالى، رقم چهارصد را براى اصول، مبالغه آميز دانسته و بر اساس برخى قرائنى كه ارائه كرده، وجود تنها يكصد اصل را مى پذيرد.(1)
دكتر مجيد معارف، ضمن مترادف دانستن تعابير كتاب و اصل در عصر ائمه عليهم السلام، شناسايى چهارصد اصل را طبيعى دانسته است و شش قرينه بر ادّعاى خود، اقامه مى كند.(2)
به نظر مى رسد براى جُستن راه حل، بايد به تعبير تصنيف و مصنَّف در كتب فهارس دقّت كرد و آن را با تعبيرهايى چون: اصل و كتاب سنجيد. در اين بررسى و تحليل مى توان راه حل بهترى را به دست آورد.
آنچه در اينجا به عنوان راه حل سوم و يا نظريه اى نو طرح مى شود، ريشه اش در كلام محقّقان پيشين يافت مى شود و تنها وجه ابداعى آن، تركيب و تحليلى جديد از آنهاست.
علّامه محمّد تقى شوشترى (م 1415 ق) بر تقابل «اصل» و «تصنيف» و عام بودن «كتاب» تأكيد مى ورزد و معتقد است ميان كتاب و اصل، تقابلى نيست:
لا تقابل بين الكتاب و الأصل؛ لقول الشيخ في أحمد بن ميثم: «روى عن حميد بن زياد كتاب الملاحم و كتاب الدلالة و غير ذلك من الاُصول»، و في أحمد بن سلمة: «روى عنه حميد بن زياد اُصولاً كثيرة، منها كتاب زياد بن مروان القندي»، و في أحمد بن مفلس: «روى عنه حميد كتاب زكريا بن محمّد المؤمن و غير ذلك من الاُصول»، و في عبد اللّٰه بن أحمد بن نهيك: «روى عنه كتباً كثيرة من الاُصول»، و في علي بن بزرج: «روى عنه كتباً كثيراً من الاُصول» و في كلّ من محمّد بن عبّاس بن عيسى و محمّد بن أحمد بن رجاء: «روى عنه حميد كتباً كثيرة في الاُصول»، و في يونس بن على العطّار: «روى عن حميد بن زكريا كتاب
أبي حمزة الثمالي و غير ذلك من الاُصول».
و إنّما المقابل للاُصول، التصنيف. و في حيدر بن محمّد بن نعيم السمرقندي: «روى جميع مصنّفات الشيعة و اُصولهم» و تقدّم كلامه في ديباجة فهرسته نقلاً عن أحمد بن الحسين الغضائري: «عمل كتابين أحدهما ذكر فيه المصنّفات و الآخر ذكر فيه الاُصول» و أما الكتاب فأعم منهما فقال الشيخ في أسباط بن سالم: «له كتاب أصل».(1)
بر اساس اين نظريه، اصل و كتاب، تقابل ندارند و گاه به يك معنا و به جاى يكديگر به كار مى روند، گرچه مترادف نيستند ليكن مصنَّف، معنايى مقابل اصل دارد.
نگارندۀ اين سطور با استفاده از اين سخن علّامۀ شوشترى و نيز تعاريف اصل در كلام سه انديشمندِ بزرگ شيعى (بحر العلوم، بهبهانى و تهرانى)، به نظريه اى رسيده است كه بدين صورت، گزارش مى شود:
اصل به دست نوشته هاى اوّليه اطلاق مى شود كه برگرفته از اثرى ديگر نيستند.
مصنَّف به نوشته هايى اطلاق مى شود كه از آثار پيشين بهره برده باشند.
كتاب، معنايى عام دارد و هم بر اصل و هم بر مصنَّف اطلاق مى گردد.
طبق اين نظريه:
تعريف بحر العلوم، وحيد بهبهانى و شيخ آقابزرگ تهرانى دربارۀ اصل، پذيرفتنى است؛ ولى قسمت دوم سخن آنان، يعنى تعريف كتاب، قابل قبول نيست؛ زيرا آنان، اصل و كتاب را مقابل يكديگر گرفته اند، و حال آن كه چنان نيست.
سخن علّامۀ شوشترى در تقابل اصل و مصنَّف را مى پذيريم.
دعوى مترادف بودن كتاب و اصل را نادرست مى دانيم؛ بلكه برآنيم كه كتاب، معنايى عام دارد و هم بر اصل و هم بر مصنّف، اطلاق مى گردد.
اينك شواهدى را براى اين نظريه اقامه مى كنيم:
1) . قاموس الرجال، ج 1، ص 64.
فإنّي لمّا رأيت جماعة من شيوخ طائفتنا من أصحاب الحديث عملوا فهرست كتب أصحابنا و ما صنّفوه من «التصانيف» و رووه من «الاُصول» و لم أجد أحداً استوفى ذلك و لا ذكر أكثره بل كلّ منهم كان غرضه أن يذكر ما اختص بروايته و أحاطت به خزانته من الكتب و لم يتعرض أحد منهم لاستيفاء جميعه إلّا ما قصده أبو الحسن أحمد بن الحسين بن عبيد اللّٰه (ره) فإنّه عمل كتابين، أحدهما ذكر فيه «المصنفات»، و الآخر ذكر فيه «الاُصول» و استوفاهما...
و لما تكرّر من الشيخ الفاضل... عمدْتُ إلى كتاب يشتمل على ذكر المصنفات و الاُصول و لم أُفرد أحدهما من الآخر لئلّا يطول الكتابان؛ لأن في المصنِّفين من له أصل فيحتاج إلى أن يعاد ذكره في كلّ واحد من الكتابين فيطول.(1)
جناب شيخ تا آخر مقدمۀ الفهرست، تقابل اصل و كتاب را در سه مورد ديگر نيز تكرار مى كند.
صراحت سخن شيخ طوسى بر اين كه اصل و مصنَّف متفاوت اند، جاى ترديد ندارد و حتّى در زمان ابن غضائرى نيز اين تفاوت، رايج بوده است. وى دو كتاب نوشته است، يكى دربارۀ اصول و ديگرى دربارۀ مصنَّفات.
عنوان «كتاب» در اين عبارت شيخ، عام است و بر اصول و مصنّفات، اطلاق مى گردد. پس در الفهرست شيخ طوسى بايد در جستجوى اصول و مصنّفات بود، نه اصول و كتب.
و صنَّف مصنَّفاتٍ كثيرة منها كتاب «الملاحم»... و له أصل.(2)
... ثقة كثير التصانيف، روى الاُصول أكثرها، له كتب كثيرة على عدد كتب الاُصول.(3)
... و لهم روايات كثيرة و اُصول و تصانيف.(1)
روى جميع الاُصول و المصنَّفات.(2)
اين عبارت، در الفهرست شيخ طوسى نيامده است.
... له كتب كثيرة تزيد على مائتي مصنَّف.(3)
و دربارۀ شيخ مفيد مى نويسد:
... و له قريب مائتي مصنَّفٍ كبار و صغار.(4)
و دربارۀ شيخ صدوق نوشته است:
... له نحو من ثلاثمائة مصنَّف.(5)
و دربارۀ ابن جنيد نوشته است:
... و كان جيّد التصنيف و حسنه.(6)
و دربارۀ خودش نوشته است:
... مصنِّف هذا الفهرست له مصنَّفات.(7)
همچنين از تأليفات نجاشى، كلينى، ابن جنيد و خود، با تعبير تصنيف ياد كرده است.
او دربارۀ كلينى مى نويسد:
صنَّف الكتاب المعروف بالكليني، يسمّى الكافي.(1)
و دربارۀ ابن جنيد مى نويسد:
... صنّف فأكثر.(2)
و دربارۀ خودش نوشته است:
أحمد بن العباس النجاشي الأسدي، مصنِّف هذا الكتاب، له كتاب.(3)
... روى عنه أحمد بن محمد بن عيسى، كتب مائة رجل من رجال الصادق عليه السلام، و له مصنَّفات كثيرة.(4)
ابن ابى عمير، خود، راوى صد كتاب است. بنابراين، على القاعده، بيشترين آثار وى تصنيف خواهد بود كه از آثار اوّليه استفاده كرده است.
... و قد روى جميع مصنّفاته [أي مصنّفات العيّاشي] و قرأها عليه، و روى ألف كتاب من كتب الشيعة بقراءة و إجازة... و له مصنَّفات....(5)
وى نيز همچون ابن ابى عمير، آثار گذشته را نقل كرده و خود، تصنيف كرده است.
شيخ طوسى در الفهرست، در موارد بسيارى، عبارت هايش را به گونه اى تنظيم كرده كه از آنها عام بودن كتاب نسبت به اصل، استفاده مى شود. براى نمونه، اين موارد را بنگريد:
له كتاب النوادر و من أصحابنا مَن عدَّه من جملة الاُصول.(1)
... له كتب منها كتاب الطهارة... و غيرها على نسق الاُصول.(2)
در اين زمينه كه كتاب از تصنيف عام تر است و يك قِسم از آن به شمار مى رود، در الفهرست شيخ طوسى و رجال النجاشي تعابيرى فراوان به عنوان شاهد يافت مى شود كه به اجمال، تنها به منابع يادشده و شمارۀ عبارت در آنها اشاره مى شود:
الفهرست شيخ طوسى، ش 1، 3، 4، 9، 35، 36، 52، 55، 56، 60، 63، 65، 72، 77، 86، 89 و 379.
رجال النجاشي، ش 67، 180، 194، 465، 571، 654، 674، 686، 689، 706، 819، 873، 945 و 1046.
الفهرست شيخ طوسى، ش 7، 32، 80، 107، 130، 150، 184، 249، 306، 421، 624، 693، 699، 741، 804، 876 و 885.
رجال النجاشي، ش 84، 1029، 1081 و 1113.
الفهرست، ش 182 و 381.
رجال النجاشي، ش 1047.
«صنّف كتابَ...» يا «صنّف كتبَ...»:
الفهرست، ش 52، 70 و 82.
رجال النجاشي، ش 337، 426، 522، 525، 610، 662، 696، 705، 835 و 2847.
«له كتابُ مصنف»:
الفهرست، ش 455.
«له كتاب الوفاة تصنيف»:
الفهرست، ش 58.
«و ما عرف من مصنفاته إلّا الكتاب الذي»:
الفهرست، ش 52.
«و تصنيفه لهم... له كتب كثيرة»:
الفهرست، ش 76.
«له نحو من خمسمائة مصنّف و رسالة... فمن كتبه»:
الفهرست، ش 587.
«حسن التصنيف... من كتبه»:
رجال النجاشي، ش 237.
در يك مورد، شيخ طوسى اين دو تعبير را مقابل هم قرار داده است، آنجا كه در شرح حال فضل بن شادان (/شاذان) نيشابورى مى نويسد:
له كتب و مصنَّفات.(1)
1) . همان، ص 124 (ش 552).
ازآن رو كه كتاب، اعم است و شامل اصل نيز مى گردد، ممكن است در اين تعبير، از كتاب، معناى اصل، اراده شده باشد و بدين جهت، آن را مقابل مصنَّف قرار داده است.
براين اساس، اصل به نوشته هايى اطلاق مى شود كه از روى منبع ديگرى اخذ نشده اند و مصنَّف به نوشته هايى اطلاق مى گردد كه از آثار پيشين نيز استفاده كرده اند و كتاب، عنوانى عام است كه هم بر اصل تطبيق مى شود و هم بر مصنّف. بر اين پايه، مدّعاى شيخ مفيد و ديگران كه اصول را چهارصد گفته اند، اين خواهد بود كه دست نوشته هاى حديثى نخستين در عصر حضور به چهار صد مى رسد، گرچه مجموع آثار شيعه بيش از اين تعداد است.
و نيز بر پايۀ همين نظر، به كار بردن تعبير «مصنَّف» براى اصول چهارصدگانه (چنان كه محقّق حلّى،(1)شهيد اوّل،(2)شيخ حسين بن عبد الصمد(3)و ميرداماد،(4)به كار برده اند، دقيق نيست و بر خلاف اصطلاح رايج در عصر شيخ طوسى است.
از اين چهار صد عنوان، برخى با تعبير «اصل» در فهارس معرّفى شده اند و برخى با تعبير «كتاب». و تنها مصنّفات ازاين گونه نوشته ها خارج مى گردند.
نكتۀ ديگرى كه مى توان از اين نظريه استنباط كرد، اين است كه: اين تعبير كه «اصحاب امام صادق عليه السلام چهارصد اصل نوشته اند» نيز صادق خواهد بود؛ زيرا مى توان در ميان آثار اصحاب امام صادق عليه السلام، چنين تعدادى را با عنوان اصل و كتاب نشان داد.
اينك پس از اين درآمد، مطالب در سه بخش عرضه مى گردد:
معرّفى كتب؛
تحليل و بررسى نتايج و شناسايى موارد قابل بازسازى.
پيش از معرّفى اصول، ذكر چند نكته مفيد است:
... ثقة كثير التصانيف، روى الاُصول أكثرها، له كتب كثيرة على عدد كتب الاُصول.(1)
اين تعبير، دو شاهد دارد كه تعداد اصول نزد شيخ طوسى معلوم بوده است: يكى آن كه مى گويد: حميد بن زياد، اكثر آنها را روايت كرده و ديگر آن كه كتاب هاى وى را به تعداد كتب اصول مى داند. ضمناً معلوم مى شود كتاب هايش نيز فراوان است؛ چون او را با وصف «كثير التصانيف» ياد كرده است.
از سوى ديگر در الفهرست، افراد كثير التصنيف را كه دويست يا سيصد اثر داشته اند، معرّفى كرده است، مانند: عياشى(2)و مفيد(3)با دويست اثر و شيخ صدوق(4)با سيصد اثر.
نكتۀ ديگرى كه بايد از آن ياد كرد، اين است كه اين عنوان را ظاهراً نويسندگان بر آثار خود اطلاق نكرده اند؛ بلكه در دوره هاى بعد، اين لقب به اين گونه آثار اعطا شده است.
نام صاحب اصل با سال ولادت و فوت، اگر در فهارس ثبت شده باشد؛
نام معصوم معاصر؛
نام راوى اصل؛
مصادر رجالى اى كه در آنها از اصل ياد شده است؛(1)
مصادر حديثى اى كه در آنها از اصل ياد شده است.
مصادر فقهى اى كه در آنها از اصل نام برده شده است.(2)
اينك به معرّفى اصول با مشخّصات ياد شده مى پردازيم:
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: اسماعيل بن مهران
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 261؛ أعيان الشيعة، ج 2، ص 85؛ معجم رجال الحديث، ج 1، ص 110؛ جامع الرواة، ص 8؛ طرائف المقال، ج 1، ص 392.
منابع و مآخذ حديثى: الاختصاص، ص 278؛ كتاب من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 293؛ بحار الأنوار، ج 67، ص 293؛ وسائل الشيعة، ج 30، ص 230.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
1) . فهرست نامه ها (همچون: الذريعة) و كتب تراجم (همچون: معالم العلماء و أعيان الشيعة) را تسامحاً در ضمن اطّلاعات رجالى آورده ايم.
2) . گفتنى است برخى كتب حديثى شيعه، به عنوان كتاب فقه تأليف شده اند (مانند: كتاب من لا يحضره الفقيه) و يا امروزه كتاب فقهى شمرده مى شوند (مانند: وسائل الشيعة)؛ امّا به دليل عدم اشتمال آنها بر مباحث فقهى، اين گونه كتاب ها را در زمرۀ منابع حديثى آورده ايم.
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: احمد بن عبد الواحد، على بن حبشى، احمد بن زيد، احمد بن عبدون، ابو طالب انبارى، حميد بن زياد و قاسم بن اسماعيل
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 104؛ الفهرست، ص 5؛ أعيان الشيعة، ج 2، ص 86؛ الذريعة، ج 1، ص 135؛ طرائف المقال، ج 1، ص 392.
منابع و مآخذ حديثى: الكافي، ج 7، ص 68؛ تهذيب الأحكام، ج 9، ص 184؛ وسائل الشيعة، ج 30، ص 291 و ج 20، ص 116 و ج 19، ص 365.
معصوم معاصر: امام سجّاد، امام باقر و امام صادق عليهم السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: سيف بن عميره و احمد بن محمّد بن سعيد
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 10؛ الفهرست، ص 6؛ معالم العلماء، ص 23؛ جامع الرواة، ج 2، ص 405؛ أعيان الشيعة، ج 1، ص 141.
منابع و مآخذ حديثى: شواهد التنزيل، ج 1، ص 387 (ح 534) و ج 2، ص 74 (ح 330)؛ فرج المهموم، ص 98.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: محمّد بن احمد و احمد بن محمّد بن ابى نصر
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 13؛ الفهرست، ص 8؛ قاموس الرجال، ص 85؛ الذريعة ج 2، ص 135.
معصوم معاصر: امام هادى عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى: احمد بن رياح
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 14؛ الذريعة، ج 2، ص 136؛ تنقيح المقال، ج 1، ص 11.
منابع و مآخذ حديثى: بحار الأنوار، ج 47، ص 303 و ج 51، ص 148.
معصوم معاصر: امام صادق، امام كاظم و امام رضا عليهم السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: محمّد بن سهل بن يسع
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 22؛ الفهرست، ص 9؛ معالم العلماء، ص 4؛ الذريعة، ج 2، ص 136؛ قاموس الرجال، ج 1، ص 139.
منابع و مآخذ حديثى: كتاب من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 288.
معصوم معاصر: امام رضا و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: عبيد اللّٰه بن احمد
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 216؛ معالم العلماء، ص 5، خلاصة الأقوال، ص 314؛ معجم رجال الحديث، ج 1، ص 216؛ أعيان الشيعة، ج 2، ص 167؛ تهذيب المقال، ص 260.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: محمّد بن ابى عبيد
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 20؛ معالم العلماء، ص 7؛ جامع الرواة، ص 23؛ خلاصة الأقوال، ص 313؛ الفهرست، ص 14.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: صفوان بن يحيى
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 97؛ الفهرست، ص 14؛ معالم العلماء، ص 4؛ معجم رجال الحديث، ج 5، ص 325.
منابع و مآخذ حديثى: وسائل الشيعة، ج 19، ص 437.
معصوم معاصر: امام باقر و امام صادق عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: حمّاد بن عيسى
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 98؛ الفهرست، ص 15؛ معالم العلماء، ص 5؛ معجم رجال الحديث، ج 1، ص 227؛ خلاصة الأقوال، ص 51.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: حميد و حسن بن محبوب
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 108؛ الفهرست، ص 9؛ خلاصة الأقوال، ص 52؛ أعيان الشيعة، ج 2، ص 227؛ تنقيح المقال، ص 33؛ قاموس الرجال، ج 1، ص 302.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: حسن بن محبوب
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 108؛ الفهرست، ص 18؛ معالم العلماء، ص 3؛ أعيان الشيعة ج 2، ص 231؛ الذريعة، ج 2، ص 137؛ قاموس الرجال، ج 1، ص 314.
منابع و مآخذ حديثى: (نامعلوم)
معصوم معاصر: امام باقر، امام صادق و امام كاظم عليهم السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: محمّد بن فضيل و صفوان بن يحيى
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 375؛ الذريعة، ج 2، ص 137؛ معجم رجال الحديث، ج 1، ص 288.
معصوم معاصر: امام رضا عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: ابراهيم بن سليمان
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 19؛ معالم العلماء، ص 4؛ معجم رجال الحديث، ج 1، ص 323.
منابع و مآخذ حديثى: (نامعلوم)
معصوم معاصر: امام باقر و امام صادق عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: داود بن حصين، ابراهيم بن مهزم و ابو القاسم بن اسماعيل
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 55؛ الفهرست، ص 111؛ معالم العلماء، ص 40؛ جامع الرواة، ص 237؛ أعيان الشيعة، ص 149؛ الذريعة، ج 2، ص 138.
معصوم معاصر امام رضا عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: ابن ابى عمير
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 461؛ الفهرست، ص 275؛ معالم العلماء، ص 135؛ جامع الرواة، ج 2، ص 414؛ أعيان الشيعة، ج 3، ص 281؛ الذريعة، ج 2، ص 138؛ معجم رجال الحديث، ج 23، ص 45.
معصوم معاصر: امام كاظم و امام رضا عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: محمّد بن سعيد
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 200؛ الفهرست، ص 27؛ جامع الرواة، ص 47؛ تنقيح المقال، ص 54؛ أعيان الشيعة، ج 2، ص 42؛ الذريعة، ج 2، ص 136.
منابع و مآخذ حديثى: الخصال، ج 2، ص 603؛ بحار الأنوار، ج 55، ص 379 و ج 96، ص 200.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: (نامعلوم)
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 83؛ جامع الرواة، ج 1، ص 48؛ الذريعة، ج 2، ص 139؛ قاموس الرجال، ج 1، ص 448.
معصوم معاصر: امام رضا عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: محمّد بن على كوفي
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 82؛ أعيان الشيعة، ج 4، ص 369؛ جامع الرواة، ج 1، ص 71؛ معجم رجال الحديث، ج 2، ص 191؛ الذريعة، ج 2، ص 139؛ معالم العلماء، ص 21.
معصوم معاصر: (نامعلوم)
وثاقت و ضعف نويسنده: ثقه
راوى اصل: احمد بن داود
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 29؛ رجال النجاشي، ج 1، ص 242.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: احمد بن محمّد بن سعيد
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 127؛ الذريعة، ج 2، ص 139.
منابع و مآخذ حديثى: الغيبة، للنعماني، ص 51-\55 (ح 240، 250، 253 و 269)؛ بحار الأنوار، ج 51، ص 58 و ج 52، ص 348.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: عبد الله بن بكير، حماد بن عثمان و جعفر بن بشير
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 265؛ خلاصة الأقوال، ص 78.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: محمّد بن زياد، ابن ابى عمير و على بن اسباط
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 266؛ معالم العلماء، ص 142؛ الفهرست، ص 86؛ نقد الرجال، ج 1، ص 187.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: محمّد بن عثمان، جعفر بن محمّد، محمّد بن ابى عمير، حسن بن محبوب و حميد بن زياد.
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 194؛ الفهرست، ص 54؛ معالم العلماء، ص 25؛ معجم رجال الحديث، ج 1، ص 198؛ قاموس الرجال، ج 1، ص 483.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: ابن ابى عمير
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 54؛ معالم العلماء، ص 26؛ خلاصة الأقوال، ص 137؛ قاموس الرجال، ج 1، ص 498؛ نقد الرجال، ص 196.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: اسماعيل بن اسحاق و عمرو بن عثمان.
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 51؛ معالم العلماء، ص 9؛ جامع الرواة، ص 9؛ نقد الرجال، ص 206.
معصوم معاصر: (نامعلوم)
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: ابراهيم بن سليمان
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 56؛ معالم العلماء، ص 10؛ تهذيب المقال، ص 414؛ نقد الرجال، ص 206؛ رجال النجاشي، ج 1، ص 116.
معصوم معاصر: امام باقر و امام صادق عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: صفوان بن يحيى
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 56؛ معالم العلماء، ص 10؛ جامع الرواة، ج 1، ص 95؛ الذريعة، ج 2، ص 142؛ معجم رجال الحديث، ج 4، ص 281.
معصوم معاصر: (نامعلوم)
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: ابراهيم بن سليمان
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 116؛ الفهرست، ص 52؛ معالم العلماء، ص 10؛ جامع الرواة، ج 1، ص 95؛ تنقيح المقال، ص 133.
معصوم معاصر: (نامعلوم)
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: احمد بن ميثم
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 57؛ معالم العلماء، ص 10؛ أعيان الشيعة، ج 5، ص 188؛ الذريعة، ج 2، ص 142.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: (نامعلوم)
منابع و مآخذ رجالى: معالم العلماء، ص 10؛ أعيان الشيعة، ج 5، ص 202؛ الفوائد الرجالية، ج 1، ص 302؛ الذريعة، ج 2، ص 142.
معصوم معاصر: امام كاظم عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: مجهول
راوى اصل: محمّد بن ابى عمير
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 60؛ مجمع الرجال، ج 1، ص 222؛ الذريعة، ج 2، ص 142؛ قاموس الرجال، ج 2، ص 116.
معصوم معاصر: امام صادق و امام رضا عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: محمّد بن حسين
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 46؛ معالم العلماء، ص 10؛ الذريعة، ج 2، ص 142،؛ اختيار معرفة الرجال، ص 589.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: محمّد بن خالد (از پدرش) و يحيى حلبى
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 257؛ الفهرست، ص 64؛ مجمع الرجال، ج 1، ص 245؛ معجم رجال الحديث، ج 4، ص 165.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: ابن ابى عمير
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 68؛ معالم العلماء، ص 29؛ جامع الرواة، ج 1، ص 121؛ معجم رجال الحديث، ج 4، ص 216؛ تهذيب المقال، ج 4، ص 223.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: ابن ابى عمير
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 279؛ الفهرست، ص 88؛ معالم العلماء، ص 28؛ الذريعة، ج 2، ص 143؛ معجم رجال الحديث، ج 4، ص 228.
معصوم معاصر: (نامعلوم)
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: مفضل بن صالح و ابراهيم بن سليمان
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 2، ص 407؛ الفهرست، ص 45؛ الذريعة، ج 2، ص 143؛ معجم رجال الحديث، ص 259.
منابع و مآخذ حديثى: مستدرك الوسائل، ج 8، ص 280 و ج 16، ص 322.
معصوم معاصر: امام صادق، امام كاظم و امام رضا عليهم السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: عبّاس بن معروف و عبد اللّٰه بن صلت.
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 269؛ الفهرست، ص 87؛ رجال البرقي، ص 127؛ معالم العلماء، ص 28؛ جامع الرواة، ص 128؛ خلاصة الأقوال، ص 80؛ معجم رجال الحديث، ج 4، ص 258.
معصوم معاصر: (نامعلوم)
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: (نامعلوم)
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 285؛ الفهرست، ص 90؛ معالم العلماء، ص 30؛ خلاصة الأقوال، ص 83؛ مجمع الرجال، ج 1، ص 283؛ معجم رجال الحديث، ج 4، ص 277.
معصوم معاصر: امام سجّاد، امام باقر و امام صادق عليهم السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: حسن بن محبوب
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 289؛ الفهرست، ص 90؛ معالم العلماء، ص 30؛ جامع الرواة، ص 134؛ الذريعة، ج 2، ص 144؛ معجم رجال الحديث، ج 4، ص 292.
منابع و مآخذ حديثى: كتاب من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 444؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 11.
معصوم معاصر: امام باقر و امام صادق عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: عبد الله بن محمّد و ابراهيم بن سليمان.
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 313؛ الفهرست، ص 95؛ معالم العلماء، ص 30؛ جامع الرواة، ص 124؛ معجم رجال الحديث، ج 4، ص 336.
معصوم معاصر: (نامعلوم)
وثاقت و ضعف نويسنده: ثقه در حديث؛ مجهول.
راوى اصل: محمّد بن امية بن قاسم حضرمى
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 93؛ الذريعة، ج 2، ص 144.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: ثقه
راوى اصل: احمد بن يوسف بن يعقوب جعفى
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 310؛ الفهرست، ص 94؛ معالم العلماء، ص 68؛ خلاصة الأقوال، ص 93؛ جامع الرواة، ج 1، ص 165؛ الذريعة، ج 2، ص 145؛ معجم رجال الحديث، ج 5، ص 122.
منابع و مآخذ حديثى: وسائل الشيعة، ج 20، ص 85 و ج 30، ص 228.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: محمّد بن ابى عمير و حسن بن محبوب.
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 127؛ الفهرست، ص 94؛ معالم العلماء، ص 32؛ أعيان الشيعة، ج 6، ص 306؛ الذريعة، ج 2، ص 145؛ معجم رجال الحديث، ج 5، ص 132.
منابع و مآخذ حديثى: وسائل الشيعة، ج 20، ص 85 و ج 30، ص 228.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: حسن بن محبوب
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 120؛ معالم العلماء، ص 290؛ الذريعة، ج 2، ص 145؛ معجم رجال الحديث، ج 5، ص 163.
منابع و مآخذ حديثى: وسائل الشيعة، ج 20، ص 86 و ج 30، ص 229.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: محمّد بن ابى عمير
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 141؛ الفهرست، ص 305؛ الذريعة، ج 2، ص 145؛ قاموس الرجال، ج 3، ص 91.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: حمّاد بن عيسى
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 340؛ الفهرست، ص 304؛ الذريعة، ج 2، ص 165؛ نقد الرجال، ج 1، ص 411؛ قاموس الرجال، ج 3، ص 160؛ معجم رجال الحديث، ج 5، ص 230.
منابع فقهى اصل: السرائر، ج 3، ص 589.
معصوم معاصر: امام كاظم عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: محمّد بن عبد الله بن غالب
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 113؛ الفهرست، ص 87؛ معالم العلماء، ص 30؛ الذريعة، ج 2، ص 145؛ معجم رجال الحديث، ج 5، ص 275؛ قاموس الرجال، ج 3، ص 194.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: حسن بن محبوب
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 150؛ الفهرست، ص 100؛ جامع الرواة، ج 1، ص 199؛ نقد الرجال، ج 2، ص 22؛ فوائد الرجالية، ج 1، ص 378؛ الذريعة، ج 2، ص 146؛ معالم العلماء، ص 35.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: ابن ابى عمير
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 152؛ الفهرست، ص 100؛ معالم العلماء، ص 34؛ معجم رجال الحديث، ج 5، ص 290.
معصوم معاصر: امام باقر و امام صادق عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: حسن بن محبوب
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 50؛ الفهرست، ص 90؛ معالم العلماء، ص 34؛ الذريعة، ج 2، ص 146؛ مجمع الرجال، ج 2، ص 116.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: ابن ابى عمير
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 100؛ معالم العلماء، ص 38؛ مجمع الرجال، ج 2، ص 156؛ قاموس الرجال، ج 3، ص 544؛ جامع الرواة، ص 277.
منابع و مآخذ حديثى: وسائل الشيعة، ج 20، ص 87 و ج 30، ص 229.
معصوم معاصر: امام باقر و امام صادق عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: ابن ابى عمير
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 100، معالم العلماء، ص 38؛ جامع الرواة، ص 231؛ مجمع الرجال، ج 2، ص 163؛ قاموس الرجال، ج 3، ص 401.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: صفوان بن يحيى
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 55؛ الفهرست، ص 59؛ جامع الرواة، ج 1، ص 98؛ معالم العلماء، ص 41؛ الذريعة، ج 2، ص 147؛ معجم رجال الحديث، ج 6، ص 203.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: ابن ابى عمير
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 106؛ معالم العلماء، ص 38؛ جامع الرواة، ج 1، ص 98؛ الذريعة، ج 2، ص 147؛ معجم رجال الحديث، ج 7، ص 31.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: ابن ابى عمير
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 111؛ معالم العلماء، ص 43؛ معجم رجال الحديث، ج 7، ص 288؛ قاموس الرجال، ج 3، ص 351.
منابع و مآخذ حديثى: حلية الأبرار، ج 1، ص 390؛ وسائل الشيعة، ج 19، ص 349 و ج 27، ص 104؛ بحار الأنوار، ج 104، ص 44؛ مستدرك الوسائل، ج 3، ص 101.
منابع فقهى اصل: الخلاف، ج 1، ص 103؛ المهذب البارع، ج 3، ص 401.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: حسن بن محبوب
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 326؛ الفهرست، ص 112؛ جامع الرواة، ص 261؛ نقد الرجال، ج 2، ص 129؛ قاموس الرجال، ج 3، ص 357. خلاصة الأقوال، ص 58.
منابع و مآخذ حديثى: وسائل الشيعة، ج 19، ص 349.
منابع فقهى اصل: الخلاف، ج 3، ص 264؛ منتهى المطلب، ج 4، ص 435.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: ابن ابى عمير
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 327؛ الفهرست، ص 116؛ معالم العلماء، ص 43؛ جامع الرواة، ج 1، ص 262؛ خلاصة الأقوال، ص 337؛ مجمع الرجال، ج 1، ص 212؛ معجم رجال الحديث، ج 7، ص 148؛ الذريعة، ج 2، ص 147؛ قاموس الرجال، ج 3، ص 583.
معصوم معاصر: (نامعلوم)
وثاقت و ضعف نويسنده: ثقه
راوى اصل: (نامعلوم)
منابع و مآخذ رجالى: معالم العلماء، ص 44.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: ابن ابى عمير
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 117؛ رجال النجاشي، ج 1، ص 137؛ جامع الرواة، ج 1، ص 264؛ مجمع الرجال، ج 1، ص 217؛ معجم رجال الحديث، ج 7، ص 172.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: حسن بن محبوب
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 113؛ مجمع الرجال، ص 52؛ الذريعة، ج 2، ص 148.
معصوم معاصر: (نامعلوم)
وثاقت و ضعف نويسنده: ثقه
راوى اصل: (نامعلوم)
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 60؛ معالم العلماء، ص 43؛ الذريعة، ج 2، ص 148.
منابع و مآخذ حديثى: (نامعلوم)
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: ابن ابى عمير و حسن بن محبوب.
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 144؛ خلاصة الأقوال، ص 128؛ معالم العلماء، ص 42؛ جامع الرواة، ص 285؛ معجم رجال الحديث، ج 7، ص 309.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: صفوان بن يحيى
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 122؛ معالم العلماء، ص 46؛ جامع الرواة، ص 285؛ رجال النجاشي، ج 1، ص 315.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: ابن ابى عمير
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 351؛ الفهرست، ص 122؛ معالم العلماء، ص 46؛ خلاصة الأقوال، ص 138؛ جامع الرواة، ج 1، ص 292.
منابع و مآخذ حديثى: وسائل الشيعة، ج 30، ص 229 و ج 20، ص 86؛ خاتمة المستدرك، ج 6، ص 130.
معصوم معاصر: (نامعلوم)
وثاقت و ضعف نويسنده: مجهول
راوى اصل: (نامعلوم)
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 122؛ مجمع الرجال، ج 2، ص 262؛ جامع الرواة، ج 1، ص 292؛ الذريعة، ج 2، ص 149.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 6؛ معالم العلماء، ص 49.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 70؛ معالم العلماء، ص 50.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 70؛ معالم العلماء، ص 50؛ رجال النجاشي، ص 164.
منابع و مآخذ حديثى: فلاح السائل، ص 202.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
منابع و مآخذ رجالى: معالم العلماء، ص 50؛ الفهرست، ص 139؛ رجال النجاشي، ج 1، ص 379.
معصوم معاصر: (نامعلوم)
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 144؛ الذريعة، ج 26، ص 150.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
منابع و مآخذ رجالى: الذريعة، ج 2، ص 150.
معصوم معاصر: امام باقر و امام صادق عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 72؛ معالم العلماء، ص 52.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 71؛ معالم العلماء، ص 51.
منابع و مآخذ حديثى: المستدرك، ج 3، ص 297.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 71؛ معالم العلماء، ص 51.
منابع و مآخذ حديثى: المستدرك، ج 3، ص 300.
معصوم معاصر: امام باقر و امام صادق عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 75؛ معالم العلماء، ص 54.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: (نامعلوم)
منابع و مآخذ رجالى: الذريعة، ج 2، ص 149.
معصوم معاصر: (نامعلوم)
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: ابن ابى عمير
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 68؛ معالم العلماء، ص 48؛ رجال النجاشي، ص 160.
معصوم معاصر: امام صادق، امام كاظم و امام رضا عليهم السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: حسن بن محبوب
منابع و مآخذ رجالى: معالم العلماء، ص 48.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: حسن بن محبوب
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 76؛ معالم العلماء، ص 55.
معصوم معاصر: امام صادق و كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: صفوان بن يحيى، ابن ابى عمير و حسن بن محبوب
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 140؛ مجمع الرجال، ج 5، ص 73؛ أعيان الشيعة، ج 11، ص 196؛ الذريعة، ج 2، ص 151.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: على بن نعمان و صفوان بن يحيى
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 137؛ مجمع الرجال، ج 3، ص 118؛ معالم العلماء، ص 55؛
الذريعة، ج 2، ص 151؛ تنقيح المقال، ج 2، ص 27.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: ابن ابى عمير
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 155؛ معالم العلماء، ص 55؛ معجم رجال الحديث، ج 9، ص 134؛ قاموس الرجال، ج 5، ص 113.
معصوم معاصر امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: ابن ابى عمير
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 138؛ رجال النجاشي، ج 1، ص 411؛ معالم العلماء، ص 55؛ معجم رجال الحديث ج 9، ص 138.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: صفوان بن يحيى
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 410؛ الفهرست، ص 156؛ معالم العلماء، ص 80؛ الذريعة، ج 2، ص 151؛ أعيان الشيعة، ج 11، ص 239؛ مجمع الرجال، ج 3، ص 126.
معصوم معاصر: (نامعلوم)
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: ابن ابى عمير
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 436؛ الفهرست، ص 143؛ جامع الرواة، ج 1، ص 367؛ الذريعة، ج 2، ص 152؛ معالم العلماء، ص 58.
معصوم معاصر: امام باقر و امام صادق عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: عبد الله بن جبله
منابع و مآخذ رجالى: الذريعة: ج 2، ص 152.
معصوم معاصر: امام على، امام حسن، امام حسين، امام سجّاد، و امام باقر عليهم السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: ابان بن ابى عياش و عمر بن اذينه.
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 8؛ الفهرست، ص 275؛ تهذيب المقال، ج 1، ص 180.
منابع و مآخذ حديثى: الغيبة لمفيد، ص 101.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: محمّد بن ابى عمير
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 166؛ معالم العلماء، ص 59.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: حمّاد بن عيسى
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 144؛ معالم العلماء، ص 58؛ نقد الرجال، ج 3، ص 399؛ جامع الرواة، ج 1، ص 400.
منابع و مآخذ حديثى: وسائل الشيعة، ج 30، ص 229 و ج 20، ص 86 و ج 30، ص 391.
معصوم معاصر: امام باقر و امام صادق عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: ابن ابى عمير
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 83؛ معالم العلماء، ص 59.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: حسن بن محبوب
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 168؛ معالم العلماء، ص 58؛ جامع الرواة، ص 406؛ معجم رجال الحديث، ج 10، ص 69.
معصوم معاصر: امام باقر و امام صادق عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: حسن بن على بن فضال
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 2، ص 456؛ الفهرست، ص 172؛ جامع الرواة، ج 1، ص 423؛ معجم رجال الحديث، ج 10، ص 189؛ الذريعة، ج 2، ص 159؛ قاموس الرجال، ج 5، ص 586.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: محمّد بن عبد الحميد
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 2، ص 158؛ الفهرست، ص 180؛ الذريعة، ج 2، ص 159؛ معجم رجال الحديث، ج 10، ص 197.
معصوم معاصر: (نامعلوم)
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: (نامعلوم)
منابع و مآخذ رجالى: الذريعة، ج 2، ص 163.
معصوم معاصر: امام سجّاد، امام باقر و امام صادق عليهم السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: (نامعلوم)
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 2، ص 29؛ الذريعة، ج 2، ص 63.
معصوم معاصر: امام هادى و امام عسكرى عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: مجهول
راوى اصل: (نامعلوم)
منابع و مآخذ حديثى: جمال الاُسبوع، ص 483.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: احمد بن محمّد بن ابى نصر بزنطى
منابع و مآخذ رجالى: الذريعة، ج 2، ص 163؛ الاُصول الستة عشر، ص 117.
معصوم معاصر: (نامعلوم)
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: (نامعلوم)
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 227.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: جعفر بن محمّد بن حكيم
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 179؛ معالم العلماء، ص 114؛ الذريعة، ج 2، ص 163.
منابع و مآخذ حديثى، بحار الأنوار، ج 1، ص 22 و ج 61، ص 50؛ مستدرك الوسائل، ج 1،
ص 141 و ج 9، ص 453 و ج 10، ص 396.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: ضعيف
راوى اصل: (نامعلوم)
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 210؛ معالم العلماء، ص 67.
معصوم معاصر: (نامعلوم)
وثاقت و ضعف نويسنده: ناموثّق
راوى اصل: (نامعلوم)
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 265؛ معالم العلماء، ص 64؛ مجمع الرجال، ج 4، ص 162.
منابع و مآخذ حديثى: (نامعلوم)
معصوم معاصر: امام رضا و امام جواد عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: موسى بن جعفر بغدادى
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 211؛ معالم العلماء، ص 63.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: حسن بن محبوب
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 182؛ الذريعة، ج 2، ص 164؛ معجم رجال الحديث، ج 12، ص 186.
معصوم معاصر، امام رضا عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: (نامعلوم)
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 212؛ معالم العلماء، ص 62؛ جامع الرواة، ج 1، ص 434؛ خلاصة الأقوال، ص 176؛ الذريعة، ج 2، ص 164؛ معجم رجال الحديث، ج 12، ص 300.
منابع و مآخذ حديثى: بحار الأنوار، ج 85، ص 312؛ وسائل الشيعة، ج 8، ص 289.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: حسن بن محبوب
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 221؛ معالم العلماء، ص 62؛ مجمع الرجال، القهپائي، ص 195.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: (نامعلوم)
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 137؛ الذريعة، ج 2، ص 165.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: (نامعلوم)
منابع و مآخذ رجالى: الذريعة، ج 2، ص 165؛ مكتبة سيّد بن الطاوس، ص 176.
معصوم معاصر: (نامعلوم)
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: (نامعلوم)
منابع و مآخذ رجالى: الذريعة، ج 2، ص 165.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: هارون بن موسى تلعكبرى
منابع و مآخذ رجالى: الذريعة، ج 2، ص 165.
معصوم معاصر: امام صادق عليه السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: هارون بن موسى تلعكبرى
منابع و مآخذ رجالى: الذريعة، ص 2، ص 166.
معصوم معاصر: امام كاظم و امام رضا عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: (نامعلوم)
منابع و مآخذ حديثى: جمال الاُسبوع، ص 259.
معصوم معاصر: امام باقر و امام صادق عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: (نامعلوم)
منابع و مآخذ رجالى: الذريعة، ج 2، ص 166.
معصوم معاصر: امام باقر و امام صادق عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: ابن ابى عمير
منابع و مآخذ رجالى: الفهرست، ص 325؛ نقد الرجال، ج 4، ص 206؛ جامع الرواة ج 2،
ص 185؛ الذريعة، ج 2، ص 166.
معصوم معاصر: امام جواد و امام هادى عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: تلعكبرى
منابع و مآخذ رجالى: الذريعة، ج 2، ص 166؛ قاموس الرجال، ج 9، ص 543؛ معجم رجال الحديث، ج 18، ص 193.
معصوم معاصر: امام رضا و امام جواد عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: احمد بن محمّد بن خالد
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 1، ص 425؛ الذريعة، ج 2، ص 166.
منابع و مآخذ حديثى: (نامعلوم)
معصوم معاصر: امام باقر و امام صادق عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: (نامعلوم)
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 2، ص 358؛ الفهرست، ص 249.
منابع و مآخذ حديثى: خاتمة وسائل الشيعة، ص 165.
معصوم معاصر: امام رضا، امام جواد و امام هادى عليهم السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: (نامعلوم)
منابع و مآخذ حديثى: مكتبة السيد الطاوس، ص 178؛ فرج المهموم، ص 91.
معصوم معاصر: امام باقر و صادق عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: حسن بن محبوب
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 2، ص 392؛ الفهرست، ص 349؛ جامع الرواة، ص 302؛ معالم العلماء، ص 127.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: ابن ابى عمير و صفوان بن يحيى
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 2، ص 397؛ الفهرست، ص 355.
معصوم معاصر: امام صادق و امام كاظم عليهما السلام
وثاقت و ضعف نويسنده: موثّق
راوى اصل: ابن ابى عمير و صفوان بن يحيى
منابع و مآخذ رجالى: رجال النجاشي، ج 2، ص 399؛ الفهرست، ص 356؛ معالم العلماء، ص 129.
منابع و مآخذ حديثى: الإقبال، ص 104.
معصوم معاصر: (نامعلوم)
وثاقت و ضعف نويسنده: (نامعلوم)
راوى اصل: (نامعلوم)
منابع و مآخذ حديثى: مهج الدعوات، ص 253؛ مكتبة السيّد الطاوس، ص 180.
در پايان، يادآور مى شود طبق جدول زير، از مجموع 122 اصل، يك اصل مربوط به دورۀ پيش از امام صادق عليه السلام و چهارده اصل مربوط به دورۀ پس از ايشان است و وضعيت شانزده اصل نيز نامعلوم است.
تصویر
متون حديثى
فضائل شهر رجب الحافظ عبد الله بن عبد الله النيسابورى المعروف بالحاكم الحسكانى (قرن 5) تحقيق: محمدباقر محمودى الاثنا عشرية مؤلف مجهول
تحقيق: مرتضى وفائى
عبيد اللّٰه بن عبد الله النيشابوري
المعروف بالحاكم الحسكاني (قرن 5 ق)
تحقيق: محمّد باقر المحمودي
هو عبيد اللّٰه بن عبد الله بن أحمد بن محمّد بن أحمد بن محمّد بن حسكان أبو القاسم الحسكاني الحذّاء الحاكم النيسابوري الحنفي صاحب شواهد التنزيل.
قال عنه تلميذه أبو الحسن الفارسي في تذييله على تاريخ نيسابور تحت الرقم 985 حسب الإعداد الجديد للكتاب:
[شيخنا] الحافظ المتقن [الحاكم، محدّث أصحاب الرأي في عصره، من المكثرين، و الجامع للأبواب و المصنف في كلّ فنّ بحسان الكتب] من أصحاب أبي حنيفة، فاضل مسنّ، من بيت العلم و الوعظ و الحديث، و هذا تميَّز من بينهم بطلب الحديث و تحصيله و معرفته حتّى تخرّج فيه.
سمع الكثير عالياً، و انتخب على الشيوخ، و جمع الأبواب و الكتب و الطرف.
و تفقه على القاضي الإمام أبي العلاء.
[و خرّج للقاضي أبي الحسين بن حمش الفوائد، و أملى سنين في داره، و حضر مجلس إملائه المشايخ، و قرأ على أبي بصير الزعفراني سنة 416، و أوّل شيخ سمع منه الحديث هو يعقوب بن محمّد بن شاذان النوقيري، سمع في سنة خمس و ستّ و سبع و تسعين و ثلاثمائة].
حدّث عن أبيه و جدّه، و السيد أبي الحسن و أهل بيته، و الحاكم أبي عبد الله، و الزيادي، و ابن بامويه، و طبقتهم من الأئمّة و الكبار، و بعدهم من أصحاب الأصمّ و السقاء و ابن فنجويه و أبي الحسن بن عبدان.
ثمّ بعد ذلك اختصّ بأبي بكر بن الحارث الأصبهاني و أخذ منه العلم [و كان من المكثرين عنه و المختصين بالاستفادة منه] و كذلك عن أحمد بن عليّ بن منجويه.
و سمع من أبي عبد الله المزكي و أبي حسان [المزكي] و ابن باكويه و النصروي و طبقتهم، و بعد ذلك عن القاضي أبي العلاء [صاعد بن محمّد] و أولاده. و لم يأل في الطلب ثمّ في النشر و الإفادة.
[و قد سمّع أولاده الكثير من الأحاديث و أفادهم من المشايخ، و سمّاهم بالأسامي المستغربة في المحدّثين].
هذا ما ذكره تلميذه عنه في تاريخ نيسابور سواء في ترجمته أو في ثنايا الكتاب، و قد وضعنا بعض ما ذكره في ثنايا الكتاب بين معقوفتين إتماماً للفائدة.
و هذه الدرّة الفريدة عثر عليها في خبايا أبنية مشهد الإمام الرضا عليه السلام عند ما راموا تجديد بعض الأبنية فوجدوها مع مجاميع دعائية و قرآنية مدفونة في جانب من الحرم الشريف محتسباً من الأعداء حسب الظاهر، و كان هذا الكشف سنة 1389 ه ق، و هي الآن تحت الرقم 12405 في مكتبة الإمام الرضا عليه السلام ضمن مجموعة كتبت سنة 429، و قد طبعت هذه الرسالة مع الطبعة الثانية لشواهد التنزيل ذيل المجلّد الثاني، إلّا أنّه وقع فيها أغلاط و تقديم و تأخير ممّا دعانا إلى نشرها ثانية، و الحمد لله أوّلاً و آخراً.
و قد بسطنا الكلام حول المؤلّف و اُسرته في مقدمة كتابه القيم شواهد التنزيل فلاحظ.
90 /أ/الحمد للّٰه على إفضاله، و الصلاة على المصطفى و آله.
أمّا بعد فإنّ العالم الزاهد حامد بن أحمد بن جعفر - أدام اللّٰه توفيقه(1)
حامد بن أحمد بن جعفر بن بسطام أبو محمّد الطحيري (؟) من أصحاب أبي عبد اللّٰه، عالم زاهد، صحب المهدي بن محمّد من كبار أصحابهم و تخرّج به، و كان من الزهد و الورع من الأفراد.
- سألني عن ذكر [فضيلة] شهر رجب في الآثار و ما روى فيه من الأخبار، فجمعت له في هذه التذكرة بعض ما ورد فيه على سبيل الاختصار؛ إيجاباً لطلبه، و استجلاباً لصالح دعوته، و تذكرة لأولاده و جماعة مختلفة، و من اللّٰه سبحانه التيسير و التسهيل، و هو حسبنا و نعم الوكيل.تفرّد بهذا الحديث زائدة، و رواه عنه جماعة.
إسماعيل بن الحسين بن عليّ بن الحسين بن هارون أبو محمّد الفقيه الزاهد قدم [نيسابور] البخاري حاجّاً الحجّة الخامسة سنة 399. [و كان] إمام وقته في الفقه، بالغ في الورع. [توفّي يوم الأربعاء الثامن من شهر شعبان من سنة 402].
3) . هو أحمد بن عليّ بن محمّد بن إبراهيم اليزدي الأصبهاني أبو بكر الحافظ المعروف بابن فنجويه، له ترجمة حسنة برقم 192 من منتخب السياق، ص 105، و تحت الرقم 987 من كتاب تذكرة الحفاظ.
عبد الوهّاب الثقفي، عن أيّوب، عن ابن سيرين، عن ابن أبي بكرة، عن أبيه رضى الله عنه عن النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم أنّه قال: إنّ الزمان قد استدار كهيئته يوم خلق اللّٰه السماوات و الأرض السنة اثنا عشر شهراً منها أربعة حرم ثلاث متواليات ذو القعدة و ذو الحجّة و المحرّم و رجب شهر مضر الّذي بين جمادى و شعبان [...].
و ذكر الحديث [و أنا] اقتصرته.
الراو [ي] الصحابي هو أبو بكرة نُفَيع بن الحارث، و اسم ابنه الراوي عنه عبد الرحمن، و الراوي عنه هو محمّد بن سيرين البصري، و الراوي عنه هو أيّوب السختياني الزاهد.
و هذا الحديث متفق عليه رواه محمّد بن إسماعيل البخاري في جامعه و مسلم بن الحجاج القشيري في مسنده جميعاً من طريق عبد الوهّاب الثقفي.
قد قال النّاس فيه فأكثروا، و أولى الأقاويل قول المصطفى صلّى اللّٰه عليه [و آله و سلّم]
أحمد بن عليّ بن أحمد بن محمّد بن شبيب أبو نصر الفامي الشبيبي الخندقي ثقة معروف كان يحضر مجالس الحديث، و يكتب الأمالي على كبر سنه، و الناس يكتبون عنه لعلوّ إسناده... توفي يوم الأربعاء لسبع بقين من ذي القعدة سنة خمس عشرة و أربعمائة.
أنبأنا عصام بن طليق عن أبي هارون العبدي، عن أبي سعيد الخدري رضى الله عنه قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم: ألا إنّ رجب شهر اللّٰه الأصمّ، و إنّما سمّي الأصمّ لانفراده من الأشهر الحرم، و شعبان شهري، و رمضان شهر اُمّتي. ألا من صام في رجب يوماً إيماناً و احتساباً استوجب رضوان اللّٰه الأكبر.
لا يفطر، و يفطر حتّى نقول: لا يصوم.
1) . انظر ترجمته في من توفي سنة 401 من كتاب مرآة الجنان و وفيات الأعيان.
رواه جماعة عن يوسف الصفّار.
و في رجب حمل اللّٰه - تعالى ذكره - نوحاً في السفينة، فصام رجب و أمر من معه أن يصوموا، فجرت بهم السفينة ستة أشهر، آخر ذلك يوم عاشوراء هبط على الجودي، فصام نوح و من معه و الوحش: شكراً لله تعالىٰ ذكره.
و في يوم عاشوراء فلق اللّٰه البحر لبني إسرائيل، و في يوم عاشوراء تاب اللّٰه على آدم و على [أهل] مدينة يونس، و فيه ولد إبراهيم و عيسى بن مريم عليهم السلام.
رواه جماعة عن عثمان بن مطر البصري.
عبد الخالق بن عليّ بن عبد الخالق بن إسحاق المؤذّن المحتسب أبو القاسم الشافعي النيسابوري ثقة مشهور، كثير الحديث و الرواية، مبارك الإسناد، سديد الطريقة، آمر بالمعروف، شديد في النهي عن المنكر... توفّي يوم الأحد لثمان بقين من ذي الحجّة سنة 405 قريباً من وفات أبي عليّ الدقاق.
صمّت أذناي إن لم أكن سمعت عمر بن أحمد بن أيّوب البغدادي بها، يقول: صمّت أذناي إن لم أكن سمعت الحسين بن محمّد بن عُفير الأنصاري، يقول: صمّت أذناي إن لم أكن سمعت محمّد بن يحيى بن ضريس ب «فيد»، يقول: صمّت أذناي إن لم أكن سمعت يعقوب بن موسى المدني - و أثنى عليه خيراً - يقول: صمّت أذناي إن لم أكن سمعت سلمة بن راشد، يقول: صمّت أذناي إن لم أكن سمعت راشداً أبا محمّد، يقول:
صمّت أذناي إن لم أكن سمعت أنس بن مالك رضى الله عنه، يقول: صمّت أذناي إن لم أكن سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم، يقول: من صام ثلاثة أيام من شهر حرام: الخميس و الجمعة و السبت كتب اللّٰه تعالى له عبادة تسعمائة عام.
هذا حديث غريب في المسلسلات، تفرّد به محمّد بن يحيى الفيدي و هو ثقة.
و رواه عنه جماعة، وقع إلينا عالياً من هذا الوجه.
1) . ذكره عبد الغافر في كتاب السياق، كما في الرقم 1273 من منتخبه: ص 576، ط 1، قال:
عليّ بن شجاع بن محمّد بن عليّ بن مسهر بن عبد العزيز بن سليمان بن عبد العزيز بن زكريا بن مصقلة بن هبيرة المصقلي الشيباني الصوفي أبو الحسن. قدم نيسابور سنة 13 [4] و سمع منه، و كان من أفاضل أهل أصبهان. حدث عن أبي حفص ابن شاهين و الدارقطني و أبي بكر ابن ختيش و عمر بن أحمد بن سابور و أبي عليّ الحافظ الشيرازي و أبي عبد الله ابن مندة و طبقتهم. توفّي سنة ثلاث و أربعين و أربعمائة.
2) . هو عبد الرحمن حمدان بن محمّد بن حمدان النصروي العدل أبو سعد السعدي النيسابوري الجليل الثقة من كبار المحدّثين بنيسابور، و من الاُمناء المعروفين من أهل العدالة... توفّي في صفر سنة ثلاث و ثلاثين و أربعمائة.
هكذا ذكره الصريفيني في ترجمته تحت الرقم 1012 من منتخب السياق، ص 478.
3) . و أيضاً روى المصنف ذيل هذا الحديث في الحديث 11 من رسالته في فضائل شهر رجب.
4) . له ترجمة موجزة برقم 1489 من منتخب السياق، ص 673، قال:
منصور بن عبد الله بن خلف الخالدي الذهلي الشيباني أبو عليّ معروف نسيب، سافر الكثير و سمع و صنف التصانيف؛ روى عنه أبو بكر محمّد بن يحيى بن إبراهيم.
إسماعيل بن يحيى، حدّثنا سعد، عن محارب بن دثار، عن جابر رضى الله عنه قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم: من صام يوماً من رجب و قام ليلة من لياليه، بعثه اللّٰه آمناً يوم القيامة، و مرّ على الصراط و هو يهلّل و يكبّر.
و من صام أكثر من ذلك و قام، أمَرَ اللّٰه - تبارك و تعالىٰ - المنادي يوم القيامة فينادي: ألا إنّ فلان بن فلان سعد سعادة لا يشقى بعدها.
و من صام أكثر الشهر أعطاه اللّٰه - تبارك و تعالىٰ - في الجنان مُدُناً و قصوراً لا يقدر وصفه الواصفون.
يا سلمان، أخبرَني بذلك جبرئيل و قال: يا محمّد، هذه علامة ما بينك و بين المنافقين؛ فإنّ المنافقين لا يقدرون على أن يفعلوا هذا أبداً.
1) . تقدمت ترجمته في تعليق الحديث الأوّل من هذه الرسالة.
قال سلمان: فقلت: [يا] حبيبي يا رسول اللّٰه، فكيف اُصلّي؟ قال: صلّ من أوّل الشهر عشر ركعات تقرأ فيها ما قلت لك، فإذا سلّمت فارفع يديك إلى السماء و قل: لا إله إلّا اللّٰه، وحده لا شريك له، له الملك و له الحمد، يحيي و يميت، و هو حيّ لا يموت، بيده الخير كلّه، و هو على كلّ شيء قدير.
اللهمّ لا مانع لما أعطيت، و لا معطي لما منعت، و لا ينفع ذا الجدّ منك الجدّ؛ ثمّ تمسح وجهك.
و تصلّي في وسط الشهر مثل ذلك و تقرأ فيها بفاتحة الكتاب و قل يا أيّها الكافرون و قل هو اللّٰه أحد ثلاث مرّات، و إذا سلّمت فارفع يديك إلى السماء و قل: لا إله إلّا اللّٰه، وحده لا شريك له، له الملك و له الحمد، يحيي و يميت، و هو حيّ لا يموت، بيده الخير، و هو على كلّ شيء قدير، إلهاً واحداً أحداً صمداً لم يتخذ صاحبة و لا ولداً.
ثمّ تمسح بهما وجهك، ثمّ تصلّي من آخر الشهر عشر ركعات تقرأ في كلّ ركعة مثل ذلك، فإذا سلّمت فارفع يديك إلى السماء و قل: لا إله إلّا اللّٰه، وحده لا شريك له، له الملك و له الحمد، يحيي و يميت، و هو حيّ لا يموت، بيده الخير، و هو على كلّ شيء قدير [و] صلّى اللّٰه على محمّد النبيّ الاُمّي، و لا حول و لا قوّة إلّا باللّٰه؛ ثمّ تمسح بهما وجهك وسل حاجتك؛ فإنّك يستجاب لك الدعاء، و يجعل اللّٰه تعالى بينك/ 94 /أ/و بين النّار سبع خنادق، كلّ خندق كما بين السماء و الأرض، و كتب اللّٰه لك بكلّ ركعة ألف ركعة، و كتب اللّٰه لك براءة من النّار و جوازاً على الصراط.
فلمّا فرغ [النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم من بيان ذلك] خرّ سلمان ساجداً لله تعالىٰ شكراً لما سمع من النبيّ صلّى اللّٰه عليه [و آله و سلّم] و صام ذلك اليوم.
إنّ على أهل كلّ بيت كلّ عام أضحاة و عتيرة، فقال: هل تدرون ما العتيرة؟ فلا أدري ما
1) . الظاهر هو أنّه أبو نصر المفسّر منصور بن الحسين بن محمّد بن أحمد بن القاسم المفسّر ابن أبي منصور المقرئ، [و هو] معروف مشهور، من بيت الفضل و العلم و الحديث و الورع. ولد سنة 337، و توفّي عام 424.
هكذا جاء تحت الرقم 1481 من منتخب السياق، للصريفيني، ص 669، ط 1.
أجابوه [ف] قال: العتيرة الّتي تسمونها الرجبية.
قال ابن عون:
قال لي ابن سيرين: سل الشعبي إذا لقيته: في أي يوم يذبح العتيرة؟ فسألته فقال الشعبي:
جيرانك أعلم النّاس بذلك. فسألتهم فقالوا: في اليوم العاشر من رجب.
[قال المؤلّف:] و هذا منسوخ بالاُضحية في يوم النحر، و هو اليوم العاشر من ذي الحجّة، و باللّٰه التوفيق.
حمزة بن محمّد بن أحمد بن جعفر بن محمّد بن زيد بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبو يعلى الزيدي، شريف نبيل فاضل عارف بالحديث و اللغة و الشعر.
سمع بقزوين: الحسن بن عليّ الطوسي، و إسحاق بن محمّد، و محمّد بن صالح الطبري، و عبد اللّٰه بن محمّد الأسفرايني.
و [سمع] بالري: عبد الرحمن بن حمّاد الطبراني، و عبد الرحمن بن أبي حاتم، و سهل بن محمّد الوراق، و أحمد بن جعفر بن نصر، و إبراهيم بن محمّد بن مسلم بن وارة.
دخل نيسابور آخراً فسمع محمّد بن يعقوب الأصمّ و محمّد بن يعقوب، و كتب عنه بشرفه الأئمّة الذين كانوا أكبر سنّاً منه.
و ذكره الحافظ أبو عبد الله في تاريخ نيسابور ذكراً موقراً فقال:
هو الشريف حسباً و نسباً، و الجليل همّةً و قولاً و فعلاً؛ ما رأيت في العلوم و غيرها له شبيهاً جلالةً و عفّةً و بياناً...
ورد نيسابور [سنة] سبع و ثلاثين [و ثلاثمائة]، ثم خرج إلى الري، فاجتمع الناس على سنّة أن يريدوه على البيعة فأبا عليهم، و قبض عليه أميرُ الجيش، و بعث به إلى بخارا، و قبّح أمره عند السلطان، و بقي بها مدّة ثمّ رجع إلى نيسابور سنة أربعين، و حينئذ أدْمِنَ الاختلاف إليه.
توفّي بنيسابور في رجب سنة ستّ و أربعين و ثلاثمائة، و حمل تابوته على البغال إلى القزوين.
ثم قال الرافعي:
و في تاريخ الخليل الحافظ: إنّه مات سنة اثنتين و أربعين و ثلاثمائة بنيسابور، و حمل إلى قزوين، و دفن في المقابر العتيقة.
و أيضاً قال الرافعي في آخر ترجمة أبي يعلى حمزة بن محمّد بن حمزة القزويني هذا:
قال الحاكم في ترجمة أبي يعلى هذا من تاريخ نيسابور: و عندي جزءٌ كتَبَه بخطّه أبو العبّاس محمّد بن يعقوب الأصمّ للسيّد حمزة هذا.
أقول: و ذكره أيضاً ابن عساكر أوسطه على - ما هو المصرح به في التدوين، ج 2 ص 477 - في حرف الحاء تحت الرقم 1776 من تاريخ دمشق، ج 5، ص 322 من المصوّرة الأردنيّة، و في ط دار الفكر: ج 15، ص 236؛ و في مختصر ابن منظور، ج 7 ص 268 و قال:
حدّث بدمشق عن: أبي الحسن محمّد بن عليّ بن حُبَيْش الناقد، و محمّد بن عليّ بن إسماعيل التوزي، و أبي العبّاس الفضل بن الفضل الكندي الهمداني، و أبي الحسن عليّ بن أحمد بن عبد الله المقدسي، و أبي عليّ عيسى بن محمّد بن أحمد الطوماري، و أبي بكر محمّد بن جعفر بن محمّد بن الهيثم الأنباري، و أبي عليّ بن الصواف، و أحمد بن يوسف بن خلاّد، و أبي بكر محمّد بن أحمد المفيد، و أبي إسحاق إبراهيم بن محمّد بن إبراهيم الديبلي، و أبي بكر ابن الجعابي.
روى عنه: أبو الحسين الميداني، و الحسين بن محمّد الحنائي، و عليّ بن محمّد بن شجاع، و أبو عبد الله الحسين بن عليّ الصيمري.
أنبأنا أبو محمّد عبد الله بن السمرقندي، وهبة اللّٰه بن أحمد ابن الأكفاني، قالا: أنبأنا أبو القاسم الحسين بن محمّد بن إبراهيم الحنّائي بدمشق، أنبأنا الشريف أبو يعلى حمزة بن محمّد بن حمزة الزيدي القزويني - قدم علينا دمشق سنة اثنتين و تسعين و ثلاثمائة - أنبأنا أبو بكر محمّد بن جعفر بن محمّد بن الهيثم الأنباري، أنبأنا جعفر بن محمّد بن شاكر الصائغ، أنبأنا قبيصة بن عقبة، أنبأنا سفيان الثوري، عن الأعمش، عن الحكم، عن عبد الرحمن بن أبي ليلى، عن كعب بن عجرة، قال: لمّا نزلت هذه الآية: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً» جاء رجل إلى النبيّ صلى الله عليه و سلم فقال: يا رسول اللّٰه، هذا السّلام قد عرفناه فكيف الصلاة [عليك]؟ قال: قل: اللهمّ صلّ على محمّد و على آل محمّد كما صلّيت على إبراهيم إنّك حميد مجيد، و بارك على محمّد و على آل محمّد إنّك حميد إبراهيم مجيد.
و ذكره أيضاً الآغا رضيّ القزويني رحمه الله تحت الرقم 24 من كتاب ضيافة الإخوان.
و قد ذكره أيضاً الشيخ النوري رحمه الله في خاتمة كتابه المستدرك عند الكلام على كتاب فقه الرضا.
و ذكره أيضاً الحاج آغابزرگ الطهراني - قدّس اللّٰه نفسه - في نوابغ الرواة من كتاب طبقات أعلام الشيعة في رابعة المائة، ص 124، ط 1.
، أنبأنا أبو الحسين محمّد بن الحسين الدينوري، حدّثنا يعقوب بن نعيم بن عمرو بن قرقارة، حدّثنا جعفر بن أحمد بن عبد الجبّار الينبعي ب «المدينة» عن أبيه، عن إبراهيم بن عبيد اللّٰه بن العلاء [قال]:حدّثتني فاطمة بنت عبد الله بن إبراهيم قالت: [قالت أُمّ داود:] لمّا قَتل أبو جعفر الدوانيقي عبد الله بن الحسن بن الحسن بن عليّ بن أبي طالب بعد قتل ابنيه محمّد و إبراهيم رضي الله عنهم جُعل ابني داود مكبَّلاً فغاب عنّي حيناً بالعراق لم أسمع له خبراً، و كنت أدعو اللّٰه و أتضرّع إليه و أسأل أهل الجدّ و الاجتهاد و العبادة معاونتي بالدعاء.
فدخلت يوماً على جعفر بن محمّد الصّادق رضى الله عنه أعوده من علّة وجدها، فسألته عن حاله و دعوت له فقال: ما فعل داود؟ - و كنت أرضعته بلبن بعض نسائه - فقلت له: و أين داود! قد فارقني منذ مدّة طويلة و هو محبوس بالعراق. فقال: و أين أنت عن دعاء الاستفتاح؛ فإنّه الدعاء الّذي يفتح له أبواب السماوات، و يلقى صاحبه بالإجابة من ساعته، و ليس لصاحبه عند اللّٰه إلّا الإجابة و الجنّة!.
[قالت:] قلت: و كيف لي بذلك أيّها الصّادق؟ قال: يا أُمّ داود، قد دنا الشهر العظيم شهر رجب، و هو شهر مسموع فيه الدعاء، فصومي ثلاثة أيّام - ثالث عشر و رابع عشر و خامس عشر - ثمّ اغتسلي في اليوم الثالث وقت الزوال، و صلّى صلاة الزوال ثماني
1) . و لعلّه هو المذكور تحت الرقم 83 من منتخب السياق، ص 47، قال:
محمّد بن أحمد بن عليّ بن حمدان بن حمويه العثماني أبو طاهر الرازي الشافعي، كان من أولاد المياسير، ثمّ اختلّ حاله و افتقر في آخر عمره. سمع ببلده و بنيسابور و مرو، و جمع جملة من الأبواب و المشايخ و خرّج لنفسه العوالي...
2) . يأتي له ترجمة مختصرة في آخر الحديث، و قد ترجمه جماعة آخرون منهم صاحب التدوين في ذكر أهل العلم بقزوين، فإنّه ذكره فيه في باب الحاء تحت الرقم 1693 ج 2، ص 475، ط دار الكتب العلمية ببيروت قال:
ركعات تحسنين قنوتهنّ، ثمّ تصلّين الظهر و بعد الظهر ركعتين، ثمّ بعد الركعتين ثماني ركعات، ثمّ صلّي العصر(1)و استقبلي القبلة، و اقرئي الحمد لله مائة مرّة، و قل هو اللّٰه أحد مائة مرّة، و آية الكرسي عشر مرّات [ثم] / 95 /أ/اقرئي سورة الأنعام و سورة الكهف ويس و الصافات و حم السجدة، و حم عسق، و حم الدخان، و سورة الفتح، و تبارك الّذي بيده الملك، و إذا السماء انشقت و ما بعدها إلى الختم، فإذا فرغت من ذلك و أنت مستقبل القبلة فقولي:
صدق اللّٰه الّذي لا إله إلّا هو الحيّ القيّوم ذو الجلال و الإكرام الحليم الكريم الّذي ليس كمثله شيء و هو السميع البصير، و بلّغت رسله رسالاته و أنا بذلك من الشاهدين.
اللهمّ لك الحمد، و لك المجد، و لك القهر، و لك النعمة، و لك الرحمة، و لك المهابة، و لك العظمة، و لك السلطان، و لك الامتنان، و لك التسبيح، و لك التقديس، و لك التهليل، و لك التكبير، و لك ما يرى و لك ما لا يرى، و لك ما فوق السماوات العلى و ما تحت الثرى، و لك الآخرة و الاُولى، و لك ما ترضى من الثناء، و لك الحمد و الشكر و النعماء.
اللهمّ صلّ على جبرئيل أمينك على وحيك، و القويّ على أمرك، و المطاع في سماواتك، و محال كراماتك و المتحمل لكلماتك، و الناصر لأنبيائك، المدمّر على أعدائك.
يا من على فاستعلى فكان بالمنظر الأعلى، يا من قرب فدنا، و بعد فنأى، و علم السرّ و أخفى.
يا من له التدبير و المقادير، يا من العسير عليه يسير، يا من هو على ما يشاء قدير.
يا مرسل الرياح، يا فالق الإصباح، يا باعث الأرواح، يا ذا الجود و السماح.
يا رادّ ما فات، يا منشر الأموات، يا ذا الجلال و الإكرام، يا حيّ يا قيّوم، يا حيّ حين لا حيّ، يا حيّ محيي الموتى، يا حيّ لا إله إلّا أنت، بديع السماوات و الأرض.
يا إلهي، صلّ على محمّد و على آل محمّد، كما صلّيت و باركت و ترحّمت على إبراهيم و آل إبراهيم، إنّك حميد مجيد، و ارحم ذلي و انفرادي و فاقتي و خضوعي بين يديك و اعتمادي عليك و تضرّعي إليك.
أدعوك دعاء الخاضع الذليل الخاشع الخائف المشفق البائس الفقير الحقير العائذ المستجير المقرّ بذنبه المستغفر من ربّه، دعاء من أسلمته ثقته، و رفضته أحبته، و عظمت
1) . و كان في أصليّ هاهنا كتب بخطّ الأصل تحت قوله «ثمّ صلّي العصر»: كان كتب تحت هذه الجملة: إن دخل الوقت.
فجيعته، دعاء حزين ضعيف مهين بائس مسكين.
اللهمّ و أسألك بأنّك ملك مقتدر، و أنّك ما تشاء من أمر يكن، و أنّك على ما تشاء قدير.
و أسألك بحرمة الشهر الحرام، و البيت الحرام، و البلد الحرام، و المشعر الحرام، و الركن و المقام، و المشاعر العظام، و قبر نبيّك محمّد عليه السّلام.
يا من وهب لآدم شيث، و لإبراهيم إسماعيل و إسحاق.
يا من ردّ يوسف على يعقوب، و يا من كشف بعد البلاء ضرّ أيّوب، و يا رادّ موسى على أمّه، و يا زائد الخضر في علمه، و يا من وهب لداود سليمان و لزكريّا يحيىٰ، و لمريم عيسى، و يا حافظ بنت شعيب، و يا كافل ولد موسى، أسألك أن تصلّي على محمّد و آل محمّد، و أن تغفر لي ذنوبي كلّها، و تجيرني من عذابك، و توجب لي رضوانكَ و أمانك و غفرانك و جنانك و إحسانك.
و أسألك أن تفكّ عنّي كلّ كلفة بيني و بين من يؤذيني، و تفتح لي كلّ باب، و تليّن لي كلّ صعب، و تسهّل علَيَّ كلّ عسير، و تخرس عنّي كلّ ناطق بسوء، و تكفّ عنّي كلّ باغ، و تمنع عنّي كلّ ظالم و حاسد، و تكفيني كلّ عائق يحاول تفريقاً بيني و بين طاعتك، وَ يُثَبِّطُني عن عبادتك.
يا من ألجم الجنّ المتمردين، و قهر عُتاة الشياطين، و أذلّ رقاب المتجبرين، و ردّ كيد المسلطين عن المستضعفين؟ أسألك بقدرتك على ما تشاء، و تسهيلك لما تشاء، أن تجعل لي قضاء حاجتي في ما تشاء.
ثمّ اسجدي على الأرض و عفّري خديك و قولي: اللهمّ لك سجدت و لك آمنت، فارحم ذلي و فاقتي.
و اجتهدي أن تسفح عيناك بقدر رأس إبرة؛ فإنّ ذلك آية الإجابة، و احفظي ما علمتك و احذري أن تعلّميه من يدعو به لغير حقّ؛ فإنّ فيه اسم اللّٰه الأعظم الّذي إذا دعي به أجاب، و إذا سئل به أعطى؛ فلو أنّ السماوات و الأرض كانتا رتقاً و البحار من دونهما، و كان ذلك من دون حاجتك، لسهّل اللّٰه لك الوصول إلى ذلك، و لو أنّ الإنس و الجنّ أعداؤك لكفاك اللّٰه مئونتهم، و ذلّل لك رقابهم إن شاء اللّٰه عزّ و جلّ.
اللهمّ صلّ على ميكائيل ملك رحمتك، و المخلوق لرأفتك، و المستغفر لأهل طاعتك.
اللهمّ صلّ على إسرافيل حامل عرشك، و صاحب الصور المنتظر لأمرك، الوجل المشفق من خيفتك.
اللهمّ صلّ على حملة العرش الطاهرين، و على السفرة الكرام البررة، و على ملائكتك الكرام، يا ذا الجلال و الإكرام.
اللهمّ صلّ على أبينا آدم بديع فطرتك الّذي أكرمته بسجود ملائكتك و إباحة جنّتك.
اللهمّ صلّ على اُمّنا حوّاء المطهّرة من الرجس المتردّدة بين محالّ القدس.
اللهمّ صلّ على هابيل وشيت و إدريس و نوح و إبراهيم و موسى و لوط و داود و سليمان و زكريّا و يحيى و عيسى و إيشيعيا و إرميا و دانيال و عزير و شمعون و هارون و يوشع و الخضر و ذي القرنين و يونس و إلياس و اليسع و ذي الكفل و الحواريّين و الأتباع.
اللهمّ صلّ على محمّد و على آل محمّد، و بارك على محمّد و آل محمّد، كما صلّيت و باركت و ترحمت على إبراهيم و آل إبراهيم إنّك حميد مجيد.
اللهمّ صلّ على الشهداء و السعداء و أئمّة الهدى و الأبدال و الأوتاد و السيّاح و العباد و المصلحين و الزهاد و أهل الجد و الاجتهاد، و خصّص محمّداً و أهل بيته بأفضل صلواتك و أفضل كراماتك، و بلّغ روحه تحية و سلاماً، و زده فضلاً و شرفاً و كرماً، حتّى تبلغه أعلى درجات أهل الشرف من النبيين و المرسلين و الأفاضل المقربين.
اللهمّ صلّ على من سمّيتُ و من لم أُسمّ من ملائكتك و أنبيائك و رسلك و أهل طاعتك، و أوصل صلواتي إليهم و إلى أرواحهم، و اجعلهم إخواني فيك و أعواني على دعائك.
و أستشفع بكرمك إلى كرمك و بجودك إلى جودك و برحمتك إلى رحمتك و بأهل طاعتك إليك.
اللهمّ إنّي أدعوك بكلّ ما سألك أحد منهم من مسألة شريفة غير مردودة، و بما دعوك به من دعوة مجابة غير مخيّبة.
يا اللّٰه يا رحمان يا رحيم يا كريم يا حليم يا عظيم يا جليل يا جميل يا كفيل يا وكيل يا مقيل يا مجير يا خفير يا منير يا خبير يا مبين يا مديل يا مجير يا كبير يا قدير يا بصير يا شكور يا برّ يا ظاهر يا ساتر يا محيط يا قريب يا ودود يا حميد يا مبدئ يا معيد يا شهيد يا محسن يا مجمل يا منعم يا مفضل يا قابض يا باسط يا هادي يا مرسل يا مرشد يا مسدّد يا معطي يا مانع
يا دافع يا باقي يا خلاّق يا رزّاق يا وهّاب يا توّاب يا فتّاح يا نفّاع يا نفّاح يا من بيده كلّ مفتاح يا رءوف يا عطوف يا كافي يا شافي يا معافي يا وفيّ يا مهيمن يا عزيز يا جبّار يا متكبّر يا سلام يا مؤمن يا أحد يا صمد يا فرد يا وتر يا قدّوس يا ناصر يا مونس يا باعث يا وارث يا عالم يا حاكم يا بارئ يا مصوّر يا مستجيب يا دائم يا قائم يا قديم يا عليم يا حكيم يا جواد يا بارّ يا سارّ يا عادل يا فاضل يا ديّان يا حنّان يا منّان.
قالت فاطمة: فكتبت الدعاء و انصرفت و دخل شهر رجب، ففعلت كما أمرني ثمّ رقدت، فلما كان في آخر الليل أُريت في منامي كلّ من كنت صلّيت عليه من الملائكة و النبيين و الشهداء و الصالحين و محمّد صلّى اللّٰه عليه [و هو] يقول: يا أُمّ داود، أبشري، و كلّ من ترين أعوانك و إخوانك، و كلّهم يستغفر لكِ و يبشّرك بنجح حاجتك، فأبشري فإنّ اللّٰه يحفظ ولدك و يردّه عليك.
قالت: فانتبهت من نومي، فما لبثت إلّا مسافة الطريق من العراق إلى المدينة للراكب المجدّ حتّى قدم عليّ داود فسألته عن حاله فقال: [بينا] إني لمحبوس في أضيق حبس و أثقل حديد، و ذلك في النصف من رجب، إذاً الدنيا كأنّها فتقت لي، فرأيتك على حصير صلاتك و حولَك رجال رءوسهم في السماء و أرجلهم في الأرض، عليهم ثياب خضر يسألون اللّٰه حولك، و قال قائل منهم - حسن الوجه نظيف الثياب طيّب الرائحة [على] حلية جدّي رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه -: يا ابن العجوز الصالحة أبشر؛ فقد استجاب اللّٰه لاُمّك فيك دعاءها. و انتهبتُ و رسول الدوانيقي على الباب، فاُدخلت عليه في جوف الليل، فأمر بفكّ الحديد عنّي و الإحسان إليَّ، و أمر لي بخمسين ألف درهم، فخرجت في يومي.
[قال المؤلف:] قلت: أبو يعلى العلوي هذا هو حمزة بن محمّد بن أحمد بن جعفر بن محمّد بن زيد بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب(1).
و سمعت القاضي أبا بكر أحمد بن الحسن الحيري(2)يقول: سمعت الشريف الفقيه الفاضل العالم الّذي ما رأيت مثله في الخلق و الخُلق و أنواع الفضائل أبا يعلى حمزة بن محمّد بن أحمد بن جعفر، و ذكر الحديث(3).
و ذكره [أيضاً] الحاكم أبو عبد الله الحافظ فقال: نجم أهل بيت النبوّة في زمانه
الشريف حسباً و نسباً و الجليل همّة و قولاً و فعلاً، ما أعلمني رأيت في مشايخ الإسلام له شبهاً، ورد نيشابور سنة ثلاثين و ثلاثمائة و استوطن سكة عيسى، و توفّي [في] النصف من رجب سنة ستّ و أربعين [و ثلاثمائة] و حمل تابوته إلى قزوين.
قلت: و هو الّذي جاء بهذا الدعاء إلى خراسان فسمعه منه مشايخها و وجوهها و رووه عنه و صدّقوه فيه، و مِثله في فضله الّذي حكيت عن/ 98 /أ/المشايخ لا يتّهم بالكذب و الاختلاق.
و مع ذلك فقد رواه غيره بغير هذا الإسناد، و جمعت الطرق في موضع آخر،(1)و هذا القدر هاهنا كاف(2)
و لأجل أن نشيّد هذه الرسالة الشريفة - و نستدرك ما فاتنا الآن من الطرق الّتي جمعها الحافظ الحسكاني في غير هذه الرسالة الشريفة - نذكر حرفيّاً ما رواه الشيخ الأجلّ محمّد بن عليّ بن الحسين - قدّس اللّٰه نفسه - في عنوان: «حديث أُمّ داود» في الحديث 14 من فضائل شهر رجب، ص 32 - و ما ذكره السيّد ابن طاوس في الإقبال: ج 3، ص 243 -:
قال: حدثني جماعة من أصحابنا، قالوا: حدثنا أبو الحسين عبيد اللّٰه بن محمّد بن جعفر القصباني البغدادي، قال: حدثنا أبو عيسى عبيد اللّٰه بن الفضل بن هلال - و كان أهل مصر يسمّونه شيطان الطاق لإيمانه رحمه الله - قال: حدثنا عبد الله بن محمّد البلوي، قال: حدثنا إبراهيم بن عبيد اللّٰه بن الفضل بن العلاء المدني، قال: حدثتني فاطمة بنت عبد الله بن إبراهيم بن الحسن [عن أُمّ داود أُمّ خالد البربرية].
[و أيضاً حدثني] جماعة من أصحابنا قالوا: حدثنا أبو الحسين عبيد اللّٰه بن محمّد بن جعفر القصباني، قال: حدثنا أبو محمّد الحسين بن وصيف العدل، قال: حدثنا عليّ بن يعقوب، قال: حدثنا عبد الله بن محمّد بن محفوظ بن المبارك الأنصاري البلوي، قال: حدثنا إبراهيم بن عبيد اللّٰه بن العلاء المدني، قال: حدثتني فاطمة بنت عبد الله بن الحسن [ظ] [عن أُمّ داود أُمّ خالد البربرية]؛ و حدثنا أبو محمّد الحسن بن حمزة العلوي رضى الله عنه، قال: حدثنا أبو غانم إسماعيل بن عبد الرحمن الحارثي بمكة، قال: حدثنا أبو محمّد عبد الله بن محمّد العلوي، قال: حدثنا إبراهيم بن عبيد اللّٰه بن العلاء [...]؛
و حدثنا حمزة بن محمّد بن أحمد بن جعفر بن محمّد بن زيد بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب عليه السلام، قال: أخبرنا أبو الحسين محمّد بن الحسين الدينوري، قال: حدثنا يعقوب بن نعيم بن [عمرو بن] قرقارة، قال: حدثنا جعفر بن أحمد بن عبد الجبّار الينبعيّ بالمدينة، عن أبيه، عن إبراهيم بن عبد الله العلاء، قال: حدثتني فاطمة بنت عبد الله بن إبراهيم؛
و حدثنا جعفر بن محمّد بن قولويه، قال: حدثنا أبو عيسى عبيد اللّٰه بن الفضل بن محمّد بن الهلال الطائي، قال: حدثنا أبو محمّد عبد الله بن محمّد العلوي، قال: حدثنا إبراهيم بن عبيد اللّٰه بن العلاء، قال: حدثتني فاطمة بنت عبد الله بن إبراهيم، [عن أُمّ داود] قالت: لمّا قَتل أبو الدوانيقي عبد الله بن الحسن بن الحسن بعد قتل ابنيه محمّد و إبراهيم؛
و حدثنا الشريف محمّد بن الحسن بن إسحاق بن الحسين بن إسحاق بن موسى بن جعفر بن محمّد بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب عليهم السلام، قال: حدثنا أبو جعفر محمّد بن حمزة بن الحسين بن سعيد المديني، قال: حدثني أبي، قال: حدثني أبو محمّد عبد الله بن محمّد البلوي، قال: حدثني إبراهيم بن عبيد اللّٰه بن العلاء، قال: حدثتني فاطمة بنت عبد الله بن إبراهيم بن الحسن [عن أُمّ داود] قالت:
لمّا قتل أبو الدوانيق عبد الله بن الحسن بن الحسن - بعد قتل ابنيه محمّد و إبراهيم - حمل ابني داود بن الحسن من المدينة مكبّلاً بالحديد مع بني عمّه الحسنيّين إلى العراق، فغاب عنّي حيناً و كان هناك مسجوناً فانقطع خبره و اُعمي أثره، و كنت أدعو اللّٰه و أتضرّع إليه و أسأله خلاصه، و أستعين بأخوالي من الزهاد و العبّاد و أهل الجدّ و الاجتهاد، و أسألهم أن يدعوا اللّٰه لي أن، يجمع بيني و بين ولدي قبل موتي فكانوا يفعلون و لا يقصّرون في ذلك، و كان يَصل إلَيَّ أنّه قد قتل، و يقول قوم: لا قد بني عليه أُسطوانة مع بني عمّه، فتعظم مصيبتي و اشتدّ حزني، و لا أدري لدعائي إجابة و لا لمسألتي نجحاً، فضاق بذلك ذرعي، و كبر سنّي، و رقّ عظمي، و صرت إلى حدّ اليأس من ولدي لضعفي و انقضاء عمري.
ثمّ إنّي دخلت على أبي عبد الله جعفر بن محمّد عليه السلام و كان عليلاً - قالت: - فلمّا سألته عن حاله و دعوت له و هممت الانصراف، قال لي: يا أُمّ داود، ما الّذي بلغك عن داود؟ - و كنت قد أرضعت جعفر بن محمّد بلبنه - فلمّا ذكره لي بكيت و قلت: جعلت فداك أين داود؟! داود محتبس في العراق و قد انقطع عنّي خبره، و يئستُ من الاجتماع معه، و إنّي لشديدة الشوق إليه و التلهّف عليه، و أنا أسألك الدعاء له؛ فإنّه أخوك من الرضاعة!
قالت: فقال لي أبو عبد الله: يا أُمّ داود، فأين أنت عن دعاء الاستفتاح و الإجابة و النجاح، و هو الدعاء الّذي يفتح اللّٰه عزّ و جلّ له أبواب السماء، و تتلقى الملائكة و تبشر بالإجابة، و هو الدعاء المستجاب الّذي لا يُحجب عن اللّٰه عزّ و جلّ، و لا لصاحبه عند اللّٰه - تبارك و تعالى - ثواب دون الجنّة.
قالت قلت: و كيف لي يا ابن الأطهار الصادقين؟ قال: يا أُمّ داود، فقد دنا هذا الشهر الحرام - يريد عليه السلام شهر رجب - و هو شهر مبارك عظيم الحرمة، مسموع الدعاء فيه، فصومي منه ثلاثة: الثالث عشر و الرابع عشر و الخامس عشر هي الأيّام البيض، ثمّ اغتسلي في يوم النصف منه عند زوال الشمس، و صلّى الزوال ثمان ركعات ترسّلين فيهنّ و تحسّنين ركوعهنّ و سجودهنّ و قنوتهنّ، تقرأ في الركعة الاُولى بفاتحة الكتاب و قل يا أيها الكافرون و في الثانية قل هو اللّٰه أحد، و في الستّ البواقي من الصور القصار ما أحببت؛ ثمّ تصلّين الظهر، ثمّ تركعين بعد الظهر ثمان ركعات تحسنين ركوعهنّ و سجودهنّ و قنوتهنّ؛ و لتكن صلاتك في أطهر أثوابك في بيت نظيف على حصير نظيف، و استعملي الطيب فإنّه تحبّه الملائكة، و اجتهدي أن لا يدخل عليك أحد يكلّمك أو يشتغلك. كتبت هاهنا، من أراد الباقي أن يكتب فليكتب من عمل السنة. فإذا فرغت من الدعاء فاسجدي على الأرض، و عفّري خدّيك على الأرض، و قولي: «لك سجدت، و بك آمنت، فارحم ذلّي و فاقتي و كَبْوَتي لوجهي» و اجهدي أن تسيح عيناك و لو مقدار رأس الذباب دموعاً؛ فإنّه آية إجابة هذا الدعاء حرقة القلب و انسكاب العبرة.
فاحفظي ما علّمتك، ثمّ احذري أن يخرج من يديك إلى غيرك ممن يدعو به لغير حقّ؛ فإنّه دعاء شريف، و فيه اسم اللّٰه الأعظم الّذي إذا دعي به أجاب و أعطى، و لو أنّ السماوات و الأرض كانتا رتقاً و البحار بأجمعها دونهما، و كان ذلك كلّه بينك و بين حاجتك، يسهّل اللّٰه عزّ و جلّ الوصول إلى ما تريدين، و أعطاك طلبتك، و قضى لك حاجتك، و بلّغك آمالك، و لكلّ من دعا بهذا الدعاء الإجابة من اللّٰه تعالىٰ ذَكَراً كان أو اُنثى، و لو أنّ الجنّ و الإنس أعداء لولدك لكفاك اللّٰه مئونتهم، و أخرس عنك ألسنتهم، و ذلّل لك رقابهم إن شاء اللّٰه.
قالت أُمّ داود: فكتب لي هذا الدعاء و انصرفت إلى منزلي، و دخل شهر رجب، فتوخّيت الأيّام و صمتها و دعوت كما أمرني، و صلّيت المغرب و العشاء الآخرة و أفطرت ثمّ صلّيت من الليل ما سنح لي مرتب في ليلي؟ و رأيت في نومي من صلّيت عليه [من] الملائكة و الأنبياء و الشهداء و الأبدال و العبّاد، و رأيت النبيّ صلى الله عليه و آله فإذا هو يقول لي: يا بنيّة، يا أُمّ داود، أبشري؛ فكلّ من ترين أعوانك و إخوانك و شفعاؤك، و كلّ من ترين يستغفرون لك و يبشّرونك بنجح حاجتك، فأبشري بمغفرة اللّٰه و رضوانه! فجزيت خيراً عن نفسك، و أبشري بحفظ اللّٰه لولدك و ردّه عليك إن شاء اللّٰه.
قالت أُمّ داود: فانتبهت عن نومي، فو الله ما مكث بعد ذلك إلّا مقدار مسافة الطريق من العراق للراكب المجدّ المسرع حتّى قَدم علَيَّ داود! فقال: يا أُمّاه، إنّي لمحتبس بالعراق في أضيق المحابس و علَيَّ ثقل الحديد، و أنا في حال اليأس من الخلاص، إذ نمت في ليلة النصف من رجب فرأيت الدنيا قد خفضت لي حتّى رأيتك على حصير في صلاتك، و حولك رجال رءوسُهم في السماء و أرجلهم في الأرض، عليهم ثياب خضر، يسبّحون من حولك، و قال قائل جميل الوجه [حليته] حلية النبيّ صلى الله عليه و آله، نظيف الثوب طيّب الريح حسن الكلام فقال: يا ابن العجوز الصالحة، أبشر فقد أجاب اللّٰه عزّ و جلّ دعاء اُمّك! فانتبهت فإذا أنا برسول أبي الدوانيق فاُدخلت عليه من الليل، فأمر بفكّ حديدي و الإحسان إليَّ، و أمر لي بعشرة آلاف درهم و أن أُحمل على نجيب و اُستسعى بأشدّ السير، فأسرعت حتّى دخلت إلى المدينة.
قالت أُمّ داود: فمضيت به إلى أبي عبد الله عليه السلام فسلّم عليه و حدّثه بحديثه، فقال له الصادق عليه السلام: إنّ أبا الدوانيق رأى في النوم عليّاً عليه السلام يقول له: «أطلق ولدي، و إلّا لاُلقينّك في النّار» و رأى كأنّ تحت قدميه النيران، فاستيقظ و قد سقط في يده [فى إقبال الأعمال: «يديه» و هو الأصح] فأطلقك.
و رواه أيضاً السيّد الأجلّ عليّ بن طاوس الحسني - رفع اللّٰه مقامه - بطرق عديدة في الفصل 65 من أعمال شهر رجب من كتاب إقبال الأعمال، ج 3، ص 239، ط الحديث.
و إليك ما ذكره في أوّل الفصل المشار إليه من كتاب الإقبال، قال:
اعلم أنّ هذا الدعاء الّذي نذكره في هذا الفصل دعاء عظيم الفضل، معروف بدعاء أُمّ داود، و هي جدّتنا الصالحة المعروفة باُمّ خالد البربرية أُمّ جدّنا داود بن الحسن بن الحسن ابن مولانا عليّ بن أبي طالب أمير المؤمنين عليه السلام، و كان خليفة ذلك الوقت قد خافه على خلافته، ثمّ ظهر له براءة ساحته فأطلقه من دون آل أبي طالب الذين قبض عليهم، و سيأتي شرح حال قبضها ولدها جدّنا داود، و حديث الدعاء الذي استجابه اللّٰه جلّ جلاله منها رحمه الله، و جمع شملها به بعد بُعْدِ العهود.
فأمّا حديث أنها أُمّ داود جدّنا و أنّ اسمها أُمّ خالد البربرية - كمّل اللّٰه لها مراضيها الإلهيّة - فإنّه معلوم عند العلماء و متواتر بين الفضلاء، منهم أبو نصر سهل بن عبد الله البخاري النسّابة، فقال في كتاب سرّ أنساب العلويّين ما هذا لفظه:
و أبو سليمان داود بن الحسن بن الحسن بن عليّ بن أبي طالب عليه السلام أمّه أمّ ولد تُدْعى أُمّ خالد البربرية.
أقول: و كتب الأنساب و غيرها من الطرق العليّة قد تضمنت وصف ذلك على الوجوه المرضية.
و أمّا حديث أنّ جدّتنا هذه أُمّ داود، و هي صاحبة دعاء يوم النصف من رجب، فهو أيضاً من الاُمور المعلومات عند العارفين بالأنساب و الروايات، و لكنّا نذكر منه كلمات عن أفضل علماء الأنساب في زمانه: عليّ بن محمّد العمري تغمّده اللّٰه بغفرانه، فقال في كتاب المبسوط في الأنساب ما هذا لفظه:
و ولد داود بن الحسن بن الحسن بن عليّ بن أبي طالب عليه السلام أمّه أُمّ ولد، و كانت امرأة صالحة، و إليها ينسب دعاء أُمّ داود.
قال شيخ الشرف في كتاب تشجير تهذيب الأنساب أيضاً - و نقلته من خطّه عند ذكر جدّنا داود - ما هذا لفظه: لاُمّ ولد إليها ينسب دعاء أُمّ داود.
و قال ابن ميمون النسّابة الواسطي - في مشجره إلى ذكر جدّتنا أُمّ داود -: إنّها تكنّى أُمّ خالد، إليها يُعزى دعاء أُمّ داود.
و أمّا رواية هذا الدعاء يوم النصف من رجب، فإنّنا رويناه عن خلق كثير قد تضمّن ذكر أسمائهم كتاب الإجازات في ما يخصّني من الإجازات بطرقهم المؤتلفة و المختلفة.
و هو دعاء جليل مشهور بين أهل الروايات، و قد صار موسماً عظيماً في يوم النصف من رجب، معروفاً بالإجابات و تفريج الكربات، و وجدت في بعض طرق مَن يرويه زيادات، و سوف أذكر أكمل روايته احتياطاً للظفر بفائدته.
فمن الرواة من يرفعه إلى مولانا موسى بن جعفر الكاظم صلوات اللّٰه عليه.
هذا هو الظاهر، و في أصليّ من الطبعة الحديث من كتاب الإقبال تقديم و تأخير.
و الحديث رواه أيضاً عليّ بن زيد البيهقي في الفصل الّذي عقده لذكر أعقاب الحسن المثنّى من كتاب لباب الأنساب (ج 1، ص 387، ط 1) قال: [و ولد الحسن بن الحسن عليهما السلام] داود بن الحسن [و] كان شجاعاً سخيّاً، و أمّه أُمّ ولد، و هو الّذي حبسه أبو جعفر المنصور، فخلص من الحبس بسبب دعاء والدته، و هو دعاء الاستفتاح الّذي يدعى به في نصف من رجب؟!.
و منهم من يرويه عن أُمّ داود جدّتنا رضوان اللّٰه عليها و عليه.
فمن الروايات في ذلك أن المنصور لما حبس عبد الله بن الحسن و جماعة من آل أبي طالب، و قتل ولديه محمّداً و إبراهيم، أخذ داود بن الحسن بن الحسن و هو ابن داية أبي عبد الله جعفر بن محمّد الصادق عليه السلام؛ لأنّ أُمّ داود أرضعت الصادق عليه السلام بلبن ولدها داود...
.[قال الحسكاني:] فهذا الّذي حضرني في الحال على طريق الاختصار و الاستعجال في ذكر رجب، و اللّٰه عزّ اسمه المحمود في جميع الأحوال و هو حسبنا و نعم المعين، و صلّى اللّٰه على محمّد و آله أجمعين(3).
1) . فمن دلّني من طريق موثوق على موضعِ جمعِ هذه الطرق من الحافظ الحسكاني فله علَيَّ عشرة آلاف تومان، و من صوّرها و أرسل إلَيَّ فله علَيَّ مائة ألف تومان و ما عند اللّٰه خير له.
2) . و الحديث رواه شيخ الشريعة و حافظ الشيعة محمّد بن عليّ بن الحسين القمّي - رفع اللّٰه مقامه - عن أبي يعلى هذا و بخمسة أسانيد اُخر في الحديث 14 من رسالته في فضائل شهر رجب، ص 32، ط 1.
3) . و هذه الرسالة لم نعهد لها وجوداً إلّا في مكتبة الإمام الرضا عليه السلام تحت الرقم 12405 في ضمن مجموعة كتبت سنة 429 و هذه المجموعة مع كتب اُخر كانت في جوف جدار الحرم الرضوي للتحفظ بها عن هجوم الكفّار، و عثروا عليها في سنة 1389 عند ما أرادوا أن يعمروا و يرمموا الحرم الرضوي و لم يعلم تاريخ الدفن في جوف الجدار، و هي رسالة لمؤلّف شواهد التنزيل.
حامد بن أحمد بن جعفر بن بسطام أبو محمّد الطحيري (؟) من أصحاب أبي عبد اللّه، عالم زاهد، صحب المهدي بن محمّد من كبار أصحابهم و تخرّج به، و كان من الزهد و الورع من الأفراد.
إسماعيل بن الحسين بن عليّ بن الحسين بن هارون أبو محمّد الفقيه الزاهد قدم [نيسابور] البخاري حاجّا الحجّة الخامسة سنة 399. [و كان] إمام وقته في الفقه، بالغ في الورع. [توفّي يوم الأربعاء الثامن من شهر شعبان من سنة 402].
هو أحمد بن عليّ بن محمّد بن إبراهيم اليزدي الأصبهاني أبو بكر الحافظ المعروف بابن فنجويه، له ترجمة حسنة برقم 192 من منتخب السياق، ص 105، و تحت الرقم 987 من كتاب تذكرة الحفاظ.
له ترجمة حسنة تحت الرقم 882 من كتاب منتخب السياق - للصريفيني، ص 424، ط 1، و علقناها حرفية على الحديث 131 من شواهد التنزيل، ج 1، ص 120، ط 2.
له ترجمة موجزة تحت الرقم 178 من منتخب السياق، ص 96، ط 1، و فيه:
أحمد بن عليّ بن أحمد بن محمّد بن شبيب أبو نصر الفامي الشبيبي الخندقي ثقة معروف كان يحضر مجالس الحديث، و يكتب الأمالي على كبر سنه، و الناس يكتبون عنه لعلوّ إسناده... توفي يوم الأربعاء لسبع بقين من ذي القعدة سنة خمس عشرة و أربعمائة.
انظر ترجمته في من توفي سنة 401 من كتاب مرآة الجنان و وفيات الأعيان.
و لعلّه هو أبو حامد البيهقي أحمد بن عليّ بن أحمد بن الحسين المترجم تحت الرقم (259) من منتخب السياق، ص 145، ط 1.
ذكره الصريفيني تحت الرقم 1188 من منتخب السياق، ص 544 - قال:
عبد الخالق بن عليّ بن عبد الخالق بن إسحاق المؤذّن المحتسب أبو القاسم الشافعي
النيسابوري ثقة مشهور، كثير الحديث و الرواية، مبارك الإسناد، سديد الطريقة، آمر بالمعروف، شديد في النهي عن المنكر... توفّي يوم الأحد لثمان بقين من ذي الحجّة سنة 405 قريبا من وفات أبي عليّ الدقاق.
عليّ بن شجاع بن محمّد بن عليّ بن مسهر بن عبد العزيز بن سليمان بن عبد العزيز بن زكريا بن مصقلة بن هبيرة المصقلي الشيباني الصوفي أبو الحسن. قدم نيسابور سنة 13 [4] و سمع منه، و كان من أفاضل أهل أصبهان. حدث عن أبي حفص ابن شاهين و الدارقطني و أبي بكر ابن ختيش و عمر بن أحمد بن سابور و أبي عليّ الحافظ الشيرازي و أبي عبد اللّه ابن مندة و طبقتهم. توفّي سنة ثلاث و أربعين و أربعمائة.
هكذا ذكره الصريفيني في ترجمته تحت الرقم 1012 من منتخب السياق، ص 478.
و أيضا روى المصنف ذيل هذا الحديث في الحديث 11 من رسالته في فضائل شهر رجب.
له ترجمة موجزة برقم 1489 من منتخب السياق، ص 673، قال:
منصور بن عبد اللّه بن خلف الخالدي الذهلي الشيباني أبو عليّ معروف نسيب، سافر الكثير و سمع و صنف التصانيف؛ روى عنه أبو بكر محمّد بن يحيى بن إبراهيم.
تقدمت ترجمته في تعليق الحديث الأوّل من هذه الرسالة.
الظاهر هو أنّه أبو نصر المفسّر منصور بن الحسين بن محمّد بن أحمد بن القاسم المفسّر ابن أبي منصور المقرئ، [و هو] معروف مشهور، من بيت الفضل و العلم و الحديث و الورع. ولد سنة 337، و توفّي عام 424.
هكذا جاء تحت الرقم 1481 من منتخب السياق، للصريفيني، ص 669، ط 1.
محمّد بن أحمد بن عليّ بن حمدان بن حمويه العثماني أبو طاهر الرازي الشافعي، كان من أولاد المياسير، ثمّ اختلّ حاله و افتقر في آخر عمره. سمع ببلده و بنيسابور و مرو، و جمع جملة من الأبواب و المشايخ و خرّج لنفسه العوالي...
ص 475، ط دار الكتب العلمية ببيروت قال:
حمزة بن محمّد بن أحمد بن جعفر بن محمّد بن زيد بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبو يعلى الزيدي، شريف نبيل فاضل عارف بالحديث و اللغة و الشعر.
سمع بقزوين: الحسن بن عليّ الطوسي، و إسحاق بن محمّد، و محمّد بن صالح الطبري، و عبد اللّه بن محمّد الأسفرايني.
و [سمع] بالري: عبد الرحمن بن حمّاد الطبراني، و عبد الرحمن بن أبي حاتم، و سهل بن محمّد الوراق، و أحمد بن جعفر بن نصر، و إبراهيم بن محمّد بن مسلم بن وارة.
دخل نيسابور آخرا فسمع محمّد بن يعقوب الأصمّ و محمّد بن يعقوب، و كتب عنه بشرفه الأئمّة الذين كانوا أكبر سنّا منه.
و ذكره الحافظ أبو عبد اللّه في تاريخ نيسابور ذكرا موقرا فقال:
هو الشريف حسبا و نسبا، و الجليل همّة و قولا و فعلا؛ ما رأيت في العلوم و غيرها له شبيها جلالة و عفّة و بيانا...
ورد نيسابور [سنة] سبع و ثلاثين [و ثلاثمائة]، ثم خرج إلى الري، فاجتمع الناس على سنّة أن يريدوه على البيعة فأبا عليهم، و قبض عليه أمير الجيش، و بعث به إلى بخارا، و قبّح أمره عند السلطان، و بقي بها مدّة ثمّ رجع إلى نيسابور سنة أربعين، و حينئذ ادمن الاختلاف إليه.
توفّي بنيسابور في رجب سنة ستّ و أربعين و ثلاثمائة، و حمل تابوته على البغال إلى القزوين.
ثم قال الرافعي:
و في تاريخ الخليل الحافظ: إنّه مات سنة اثنتين و أربعين و ثلاثمائة بنيسابور، و حمل إلى قزوين، و دفن في المقابر العتيقة.
و أيضا قال الرافعي في آخر ترجمة أبي يعلى حمزة بن محمّد بن حمزة القزويني هذا:
قال الحاكم في ترجمة أبي يعلى هذا من تاريخ نيسابور: و عندي جزء كتبه بخطّه أبو العبّاس محمّد بن يعقوب الأصمّ للسيّد حمزة هذا.
أقول: و ذكره أيضا ابن عساكر أوسطه على - ما هو المصرح به في التدوين، ج 2 ص 477 - في حرف الحاء تحت الرقم 1776 من تاريخ دمشق، ج 5، ص 322 من المصوّرة الأردنيّة، و في ط دار الفكر: ج 15، ص 236؛ و في مختصر ابن منظور، ج 7 ص 268 و قال:
حدّث بدمشق عن: أبي الحسن محمّد بن عليّ بن حبيش الناقد، و محمّد بن عليّ بن
إسماعيل التوزي، و أبي العبّاس الفضل بن الفضل الكندي الهمداني، و أبي الحسن عليّ بن أحمد بن عبد اللّه المقدسي، و أبي عليّ عيسى بن محمّد بن أحمد الطوماري، و أبي بكر محمّد بن جعفر بن محمّد بن الهيثم الأنباري، و أبي عليّ بن الصواف، و أحمد بن يوسف بن خلاّد، و أبي بكر محمّد بن أحمد المفيد، و أبي إسحاق إبراهيم بن محمّد بن إبراهيم الديبلي، و أبي بكر ابن الجعابي.
روى عنه: أبو الحسين الميداني، و الحسين بن محمّد الحنائي، و عليّ بن محمّد بن شجاع، و أبو عبد اللّه الحسين بن عليّ الصيمري.
أنبأنا أبو محمّد عبد اللّه بن السمرقندي، و هبة اللّه بن أحمد ابن الأكفاني، قالا: أنبأنا أبو القاسم الحسين بن محمّد بن إبراهيم الحنّائي بدمشق، أنبأنا الشريف أبو يعلى حمزة بن محمّد بن حمزة الزيدي القزويني - قدم علينا دمشق سنة اثنتين و تسعين و ثلاثمائة - أنبأنا أبو بكر محمّد بن جعفر بن محمّد بن الهيثم الأنباري، أنبأنا جعفر بن محمّد بن شاكر الصائغ، أنبأنا قبيصة بن عقبة، أنبأنا سفيان الثوري، عن الأعمش، عن الحكم، عن عبد الرحمن بن أبي ليلى، عن كعب بن عجرة، قال: لمّا نزلت هذه الآية:
يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً جاء رجل إلى النبيّ صلّى اللّه عليه و آله فقال: يا رسول اللّه، هذا السّلام قد عرفناه فكيف الصلاة [عليك]؟ قال: قل: اللهمّ صلّ على محمّد و على آل محمّد كما صلّيت على إبراهيم إنّك حميد مجيد، و بارك على محمّد و على آل محمّد إنّك حميد إبراهيم مجيد.
و ذكره أيضا الآغا رضيّ القزويني رحمه اللّه تحت الرقم 24 من كتاب ضيافة الإخوان.
و قد ذكره أيضا الشيخ النوري رحمه اللّه في خاتمة كتابه المستدرك عند الكلام على كتاب فقه الرضا.
و ذكره أيضا الحاج آغابزرگ الطهراني - قدّس اللّه نفسه - في نوابغ الرواة من كتاب طبقات أعلام الشيعة في رابعة المائة، ص 124، ط 1.
و كان في أصليّ هاهنا كتب بخطّ الأصل تحت قوله «ثمّ صلّي العصر»: كان كتب تحت هذه الجملة: إن دخل الوقت.
و قد عقد له الأفندي ترجمة مختصرة في حرف الحاء من كتاب رياض العلماء: ج 2 ص 212 ط 1.
كذا ذكره الصريفيني في ترجمته الحسنة برقم 174 من منتخب السياق: ص 93 ط 1، و في أصليّ المخطوط: «أحمد بن الحسين».
الظاهر أن مراد المصنف من قوله: «و ذكر الحديث» هو حديث أم داود.
فمن دلّني من طريق موثوق على موضع جمع هذه الطرق من الحافظ الحسكاني فله عليّ عشرة آلاف تومان، و من صوّرها و أرسل إليّ فله عليّ مائة ألف تومان و ما عند اللّه خير له.
و الحديث رواه شيخ الشريعة و حافظ الشيعة محمّد بن عليّ بن الحسين القمّي - رفع اللّه مقامه - عن أبي يعلى هذا و بخمسة أسانيد أخر في الحديث 14 من رسالته في فضائل شهر رجب، ص 32، ط 1.
و لأجل أن نشيّد هذه الرسالة الشريفة - و نستدرك ما فاتنا الآن من الطرق الّتي جمعها الحافظ الحسكاني في غير هذه الرسالة الشريفة - نذكر حرفيّا ما رواه الشيخ الأجلّ محمّد بن عليّ بن الحسين - قدّس اللّه نفسه - في عنوان: «حديث امّ داود» في الحديث 14 من فضائل شهر رجب، ص 32 - و ما ذكره السيّد ابن طاوس في الإقبال: ج 3، ص 243 -:
قال: حدثني جماعة من أصحابنا، قالوا: حدثنا أبو الحسين عبيد اللّه بن محمّد بن جعفر القصباني البغدادي، قال: حدثنا أبو عيسى عبيد اللّه بن الفضل بن هلال - و كان أهل مصر يسمّونه شيطان الطاق لإيمانه رحمه اللّه - قال: حدثنا عبد اللّه بن محمّد البلوي، قال: حدثنا إبراهيم بن عبيد اللّه بن الفضل بن العلاء المدني، قال: حدثتني فاطمة بنت عبد اللّه بن إبراهيم بن الحسن [عن امّ داود امّ خالد البربرية].
[و أيضا حدثني] جماعة من أصحابنا قالوا: حدثنا أبو الحسين عبيد اللّه بن محمّد بن جعفر القصباني، قال: حدثنا أبو محمّد الحسين بن وصيف العدل، قال: حدثنا عليّ بن يعقوب، قال: حدثنا عبد اللّه بن محمّد بن محفوظ بن المبارك الأنصاري البلوي، قال: حدثنا إبراهيم بن عبيد اللّه بن العلاء المدني، قال: حدثتني فاطمة بنت عبد اللّه بن الحسن [ظ] [عن امّ داود امّ خالد البربرية]؛ و حدثنا أبو محمّد الحسن بن حمزة العلوي رضي اللّه عنه، قال: حدثنا أبو غانم إسماعيل بن عبد الرحمن الحارثي بمكة، قال: حدثنا أبو محمّد عبد اللّه بن محمّد العلوي، قال: حدثنا إبراهيم بن عبيد اللّه بن العلاء [...]؛ و حدثنا حمزة بن محمّد بن أحمد بن جعفر بن محمّد بن زيد بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، قال: أخبرنا أبو الحسين محمّد بن الحسين الدينوري، قال:
حدثنا يعقوب بن نعيم بن [عمرو بن] قرقارة، قال: حدثنا جعفر بن أحمد بن عبد الجبّار الينبعيّ بالمدينة، عن أبيه، عن إبراهيم بن عبد اللّه العلاء، قال: حدثتني فاطمة بنت عبد اللّه بن إبراهيم؛
و حدثنا جعفر بن محمّد بن قولويه، قال: حدثنا أبو عيسى عبيد اللّه بن الفضل بن محمّد بن الهلال الطائي، قال: حدثنا أبو محمّد عبد اللّه بن محمّد العلوي، قال: حدثنا
إبراهيم بن عبيد اللّه بن العلاء، قال: حدثتني فاطمة بنت عبد اللّه بن إبراهيم، [عن امّ داود] قالت: لمّا قتل أبو الدوانيقي عبد اللّه بن الحسن بن الحسن بعد قتل ابنيه محمّد و إبراهيم؛
و حدثنا الشريف محمّد بن الحسن بن إسحاق بن الحسين بن إسحاق بن موسى بن جعفر بن محمّد بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب عليهم السّلام، قال: حدثنا أبو جعفر محمّد بن حمزة بن الحسين بن سعيد المديني، قال: حدثني أبي، قال: حدثني أبو محمّد عبد اللّه بن محمّد البلوي، قال: حدثني إبراهيم بن عبيد اللّه بن العلاء، قال:
حدثتني فاطمة بنت عبد اللّه بن إبراهيم بن الحسن [عن امّ داود] قالت:
لمّا قتل أبو الدوانيق عبد اللّه بن الحسن بن الحسن - بعد قتل ابنيه محمّد و إبراهيم - حمل ابني داود بن الحسن من المدينة مكبّلا بالحديد مع بني عمّه الحسنيّين إلى العراق، فغاب عنّي حينا و كان هناك مسجونا فانقطع خبره و أعمي أثره، و كنت أدعو اللّه و أتضرّع إليه و أسأله خلاصه، و أستعين بأخوالي من الزهاد و العبّاد و أهل الجدّ و الاجتهاد، و أسألهم أن يدعوا اللّه لي أن، يجمع بيني و بين ولدي قبل موتي فكانوا يفعلون و لا يقصّرون في ذلك، و كان يصل إليّ أنّه قد قتل، و يقول قوم: لا قد بني عليه اسطوانة مع بني عمّه، فتعظم مصيبتي و اشتدّ حزني، و لا أدري لدعائي إجابة و لا لمسألتي نجحا، فضاق بذلك ذرعي، و كبر سنّي، و رقّ عظمي، و صرت إلى حدّ اليأس من ولدي لضعفي و انقضاء عمري.
ثمّ إنّي دخلت على أبي عبد اللّه جعفر بن محمّد عليه السّلام و كان عليلا - قالت: - فلمّا سألته عن حاله و دعوت له و هممت الانصراف، قال لي: يا امّ داود، ما الّذي بلغك عن داود؟ - و كنت قد أرضعت جعفر بن محمّد بلبنه - فلمّا ذكره لي بكيت و قلت: جعلت فداك أين داود؟! داود محتبس في العراق و قد انقطع عنّي خبره، و يئست من الاجتماع معه، و إنّي لشديدة الشوق إليه و التلهّف عليه، و أنا أسألك الدعاء له؛ فإنّه أخوك من الرضاعة!
قالت: فقال لي أبو عبد اللّه: يا امّ داود، فأين أنت عن دعاء الاستفتاح و الإجابة و النجاح، و هو الدعاء الّذي يفتح اللّه عزّ و جلّ له أبواب السماء، و تتلقى الملائكة و تبشر بالإجابة، و هو الدعاء المستجاب الّذي لا يحجب عن اللّه عزّ و جلّ، و لا لصاحبه عند اللّه - تبارك و تعالى - ثواب دون الجنّة.
قالت قلت: و كيف لي يا ابن الأطهار الصادقين؟ قال: يا امّ داود، فقددنا هذا الشهر الحرام - يريد عليه السّلام شهر رجب - و هو شهر مبارك عظيم الحرمة، مسموع الدعاء فيه، فصومي منه ثلاثة: الثالث عشر
و الرابع عشر و الخامس عشر هي الأيّام البيض، ثمّ اغتسلي في يوم النصف منه عند زوال الشمس، و صلّي الزوال ثمان ركعات ترسّلين فيهنّ و تحسّنين ركوعهنّ و سجودهنّ و قنوتهنّ، تقرأ في الركعة الاولى بفاتحة الكتاب و قل يا أيها الكافرون و في الثانية قل هو اللّه أحد، و في الستّ البواقي من الصور القصار ما أحببت؛ ثمّ تصلّين الظهر، ثمّ تركعين بعد الظهر ثمان ركعات تحسنين ركوعهنّ و سجودهنّ و قنوتهنّ؛ و لتكن صلاتك في أطهر أثوابك في بيت نظيف على حصير نظيف، و استعملي الطيب فإنّه تحبّه الملائكة، و اجتهدي أن لا يدخل عليك أحد يكلّمك أو يشتغلك. كتبت هاهنا، من أراد الباقي أن يكتب فليكتب من عمل السنة. فإذا فرغت من الدعاء فاسجدي على الأرض، و عفّري خدّيك على الأرض، و قولي: «لك سجدت، و بك آمنت، فارحم ذلّي و فاقتي و كبوتي لوجهي» و اجهدي أن تسيح عيناك و لو مقدار رأس الذباب دموعا؛ فإنّه آية إجابة هذا الدعاء حرقة القلب و انسكاب العبرة.
فاحفظي ما علّمتك، ثمّ احذري أن يخرج من يديك إلى غيرك ممن يدعو به لغير حقّ؛ فإنّه دعاء شريف، و فيه اسم اللّه الأعظم الّذي إذا دعي به أجاب و أعطى، و لو أنّ السماوات و الأرض كانتا رتقا و البحار بأجمعها دونهما، و كان ذلك كلّه بينك و بين حاجتك، يسهّل اللّه عزّ و جلّ الوصول إلى ما تريدين، و أعطاك طلبتك، و قضى لك حاجتك، و بلّغك آمالك، و لكلّ من دعا بهذا الدعاء الإجابة من اللّه تعالى ذكرا كان أو انثى، و لو أنّ الجنّ و الإنس أعداء لولدك لكفاك اللّه مئونتهم، و أخرس عنك ألسنتهم، و ذلّل لك رقابهم إن شاء اللّه.
قالت امّ داود: فكتب لي هذا الدعاء و انصرفت إلى منزلي، و دخل شهر رجب، فتوخّيت الأيّام و صمتها و دعوت كما أمرني، و صلّيت المغرب و العشاء الآخرة و أفطرت ثمّ صلّيت من الليل ما سنح لي مرتب في ليلي؟ و رأيت في نومي من صلّيت عليه [من] الملائكة و الأنبياء و الشهداء و الأبدال و العبّاد، و رأيت النبيّ صلّى اللّه عليه و آله فإذا هو يقول لي: يا بنيّة، يا امّ داود، أبشري؛ فكلّ من ترين أعوانك و إخوانك و شفعاؤك، و كلّ من ترين يستغفرون لك و يبشّرونك بنجح حاجتك، فأبشري بمغفرة اللّه و رضوانه! فجزيت خيرا عن نفسك، و أبشري بحفظ اللّه لولدك و ردّه عليك إن شاء اللّه.
قالت امّ داود: فانتبهت عن نومي، فو اللّه ما مكث بعد ذلك إلاّ مقدار مسافة الطريق من العراق للراكب المجدّ المسرع حتّى قدم عليّ داود! فقال: يا امّاه، إنّي لمحتبس بالعراق في أضيق المحابس و عليّ ثقل الحديد، و أنا في حال اليأس من الخلاص، إذ نمت في ليلة النصف من رجب فرأيت الدنيا قد خفضت لي حتّى رأيتك على حصير في صلاتك، و حولك رجال رءوسهم في السماء و أرجلهم في الأرض، عليهم ثياب خضر، يسبّحون من حولك، و قال قائل جميل الوجه [حليته] حلية النبيّ صلّى اللّه عليه و آله، نظيف الثوب طيّب الريح حسن الكلام فقال: يا ابن العجوز الصالحة، أبشر فقد أجاب اللّه عزّ و جلّ
دعاء امّك! فانتبهت فإذا أنا برسول أبي الدوانيق فادخلت عليه من الليل، فأمر بفكّ حديدي و الإحسان إليّ، و أمر لي بعشرة آلاف درهم و أن أحمل على نجيب و استسعى بأشدّ السير، فأسرعت حتّى دخلت إلى المدينة.
قالت امّ داود: فمضيت به إلى أبي عبد اللّه عليه السّلام فسلّم عليه و حدّثه بحديثه، فقال له الصادق عليه السّلام: إنّ أبا الدوانيق رأى في النوم عليّا عليه السّلام يقول له: «أطلق ولدي، و إلاّ لالقينّك في النّار» و رأى كأنّ تحت قدميه النيران، فاستيقظ و قد سقط في يده [فى إقبال الأعمال: «يديه» و هو الأصح] فأطلقك.
و رواه أيضا السيّد الأجلّ عليّ بن طاوس الحسني - رفع اللّه مقامه - بطرق عديدة في الفصل 65 من أعمال شهر رجب من كتاب إقبال الأعمال، ج 3، ص 239، ط الحديث.
و إليك ما ذكره في أوّل الفصل المشار إليه من كتاب الإقبال، قال:
اعلم أنّ هذا الدعاء الّذي نذكره في هذا الفصل دعاء عظيم الفضل، معروف بدعاء امّ داود، و هي جدّتنا الصالحة المعروفة بامّ خالد البربرية امّ جدّنا داود بن الحسن بن الحسن ابن مولانا عليّ بن أبي طالب أمير المؤمنين عليه السّلام، و كان خليفة ذلك الوقت قد خافه على خلافته، ثمّ ظهر له براءة ساحته فأطلقه من دون آل أبي طالب الذين قبض عليهم، و سيأتي شرح حال قبضها ولدها جدّنا داود، و حديث الدعاء الذي استجابه اللّه جلّ جلاله منها رحمه اللّه، و جمع شملها به بعد بعد العهود.
فأمّا حديث أنها امّ داود جدّنا و أنّ اسمها امّ خالد البربرية - كمّل اللّه لها مراضيها الإلهيّة - فإنّه معلوم عند العلماء و متواتر بين الفضلاء، منهم أبو نصر سهل بن عبد اللّه البخاري النسّابة، فقال في كتاب سرّ أنساب العلويّين ما هذا لفظه:
و أبو سليمان داود بن الحسن بن الحسن بن عليّ بن أبي طالب عليه السّلام امّه امّ ولد تدعى امّ خالد البربرية.
أقول: و كتب الأنساب و غيرها من الطرق العليّة قد تضمنت وصف ذلك على الوجوه المرضية.
و أمّا حديث أنّ جدّتنا هذه امّ داود، و هي صاحبة دعاء يوم النصف من رجب، فهو أيضا من الامور المعلومات عند العارفين بالأنساب و الروايات، و لكنّا نذكر منه كلمات عن أفضل علماء الأنساب في زمانه: عليّ بن محمّد العمري تغمّده اللّه بغفرانه، فقال في كتاب المبسوط في الأنساب ما هذا لفظه:
و ولد داود بن الحسن بن الحسن بن عليّ بن أبي طالب عليه السّلام امّه امّ ولد،
و كانت امرأة صالحة، و إليها ينسب دعاء امّ داود.
قال شيخ الشرف في كتاب تشجير تهذيب الأنساب أيضا - و نقلته من خطّه عند ذكر جدّنا داود - ما هذا لفظه: لامّ ولد إليها ينسب دعاء امّ داود.
و قال ابن ميمون النسّابة الواسطي - في مشجره إلى ذكر جدّتنا امّ داود -: إنّها تكنّى امّ خالد، إليها يعزى دعاء امّ داود.
و أمّا رواية هذا الدعاء يوم النصف من رجب، فإنّنا رويناه عن خلق كثير قد تضمّن ذكر أسمائهم كتاب الإجازات في ما يخصّني من الإجازات بطرقهم المؤتلفة و المختلفة.
و هو دعاء جليل مشهور بين أهل الروايات، و قد صار موسما عظيما في يوم النصف من رجب، معروفا بالإجابات و تفريج الكربات، و وجدت في بعض طرق من يرويه زيادات، و سوف أذكر أكمل روايته احتياطا للظفر بفائدته.
فمن الرواة من يرفعه إلى مولانا موسى بن جعفر الكاظم صلوات اللّه عليه.
هذا هو الظاهر، و في أصليّ من الطبعة الحديث من كتاب الإقبال تقديم و تأخير.
و الحديث رواه أيضا عليّ بن زيد البيهقي في الفصل الّذي عقده لذكر أعقاب الحسن المثنّى من كتاب لباب الأنساب (ج 1، ص 387، ط 1) قال: [و ولد الحسن بن الحسن عليهما السّلام] داود بن الحسن [و] كان شجاعا سخيّا، و امّه امّ ولد، و هو الّذي حبسه أبو جعفر المنصور، فخلص من الحبس بسبب دعاء والدته، و هو دعاء الاستفتاح الّذي يدعى به في نصف من رجب؟!.
و منهم من يرويه عن امّ داود جدّتنا رضوان اللّه عليها و عليه.
فمن الروايات في ذلك أن المنصور لما حبس عبد اللّه بن الحسن و جماعة من آل أبي طالب، و قتل ولديه محمّدا و إبراهيم، أخذ داود بن الحسن بن الحسن و هو ابن داية أبي عبد اللّه جعفر بن محمّد الصادق عليه السّلام؛ لأنّ امّ داود أرضعت الصادق عليه السّلام بلبن ولدها داود...
از مؤلفى ناشناخته
تحقيق: مرتضى وفايى
مؤلف اين رساله ناشناخته است و در هر دو نسخۀ شناخته شدۀ آن، اسم مؤلف درج نشده است. ولى با توجه به نسخه اى از آن كه در سال 1107 ق تحرير و از روى نسخۀ اصل مقابله شده، مؤلفِ آن گويا از دانشمندان شيعى سدۀ دوازدهم هجرى است.
رسالۀ حاضر مجموعه اى از احاديث كوتاه و پاره اى از احاديث بلند نبى مكرم اسلام صلى الله عليه و آله از زبان خود آن حضرت و يا به نقل از ائمۀ اطهار عليهم السلام است.
مؤلف، اين رساله را در دوازده باب و هر باب شامل دوازده حديث تنظيم نموده است. وى هر باب را اختصاص به حرفى قرار داده كه احاديث دوازده گانه با آن آغاز شده است و لكن هيچ ترتيبى در تنظيم ابواب لحاظ نكرده است، نه بر اساس حروف الفبا و نه بر اساس ابجد.
ترتيب ابواب، اين گونه است:
از اين رساله تاكنون دو نسخه شناخته شده است:
نسخۀ كتابخانه آستان قدس رضوى، در ضمن مجموعۀ 19710 به قطع رقعى، كه در سدۀ يازدهم يا دوازدهم تحرير شده است.(1)
با توجه به اينكه احاديث اين دو رساله اختلافات قابل توجّهى با مصادر به دست آمده داشته، به همين دليل هيچ يك از دو نسخه اصل قرار نگرفت، و آنچه به نظر صحيح تر مى آمد ثبت و اختلاف آن با نسخۀ ديگر و مصادر در پاورقى ذكر شده است.
بعضاً كلماتى كه در هيچ يك از دو نسخه وجود نداشته امّا در همۀ مصادر به دست آمده موجود بوده، در ميان كروشه قرار داده شده است.
1) . فهرست هزار و پانصد نسخۀ خطى اهدايى رهبر معظم انقلاب حضرت آيت اللّٰه خامنه اى به كتابخانه آستان قدس رضوى، رضا استادى، ص 276.
2) . تصوير اين نسخه با عنايت معظم له در اختيار ما قرار گرفت، ولى پيش از چاپ، آن عالم وارسته دار فانى را وداع نمود. روحش شاد.
3) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه حضرت آيت اللّٰه طبسى حائرى، ابو الفضل حافظيان، مخطوط.
تصویر
تصویر
الحمد لله الذي أرشدنا شرائع الإسلام، و خصّصنا بإيضاح قواعد الأحكام، و وفّقنا بتهذيب الحديث الكافي الفقيه التّمام، و الصلاة على نبيّنا محمد خير البرر، و على الأئمة الطاهرين خير البشر.
أمّا بعد، هذا مختصر منتخب من الكتب المعتبرة من أحاديث النبيّ صلى الله عليه و آله بطريق الأئمة الاثني عشر، مشتمل على أبواب اثني عشر، مما نقلناه في البرّ و العدل و الإحسان، و سمّيناه اثنا عشرية.
الباب الأول 1(1): باب الألف
1) - 1. لم يوجد في نسخة «الف»، أوردناه من «ب» و هكذا إلى الأخير.
2) - 2. كفاية الأثر، الخزاز القمي، ص 27 و فيه: الأئمة بعدي؛ الصراط المستقيم، علي بن يونس العاملي، ج 2، ص 100؛ بحار الأنوار، ج 36، ص 322.
3) - 3. الكافي، ج 4، ص 26، باب فضل المعروف، ج 1؛ الاختصاص، ص 342؛ الأمالي، السيد المرتضى، ج 2، ص 66؛ البحار، ج 74، ص 133.
4) - 4. الأمالي، الطوسي، ص 261، ح 475؛ البحار، ج 20، ص 207.
5) - 5. من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 380، ح 5818؛ البحار، ج 58، ص 63.
الخامس: الناس في سعة ما لا يعلمون.(1)
السادس: التائب من الذنب كمن لا ذنب له.(2)
السابع: الولاء لمن أعتق.(3)
الثامن: إذا دخل المؤمن قبره، كانت الصلاة عن يمينه، و الزكاة عن يساره، و البرّ مظلٌّ عليه، و يتنحّى الصبر ناحية، فإذا دخل عليه الملكان اللّذان يليان(4)مساءلته قال الصبر للصلاة و الزكاة و البرّ(5): دونكم صاحبكم، فإن عجزتم عنه فأنا دونه.(6)
التاسع: الجنة تحت أقدام الاُمّهات.(7)
العاشر: استنزلوا الرزق بالصدقة.(8)
1) . عوالي اللئالي، ج 1، ص 424 و فيه «ما لم يعلموا»؛ مستدرك الوسائل، ج 18، ص 20؛ العقد الحسيني لوالد البهائي، ص 25، و فيه «مما لا يعلمون».
2) . عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 1، ص 79؛ البحار، ج 6، ص 21.
3) . الكافي، ج 5، ص 485 و ج 6، ص 197؛ البحار، ج 29، ص 567 و ج 30، ص 13.
4) . «الف»: يليان (خلافاً لجميع المصادر).
5) . من نسخة «ب» و الكافي و ثواب الأعمال.
6) . الكافي، ج 2، ص 90؛ ثواب الأعمال، ص 170؛ البحار، ج 6، ص 320.
7) . مجمع البيان، ج 8، ص 11؛ مستدرك الوسائل، ج 15، ص 180؛ نقله عن لب اللباب، للراوندي.
8) . قرب الإسناد، ص 18؛ التوحيد، ص 68؛ عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 1، ص 38.
9) . في المصادر «لأمّتي».
10) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، باب النوادر، ص 371؛ مكارم الأخلاق، ص 443.
11) . لم يوجد في نسخة «الف» أوردناه من «ب».
12) . الكافي، ج 5، ص 89؛ من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 166؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 320، و في الجميع «قوتها» بدل «رزقها»؛ مجمع الزوائد، الهيثمي، ج 5، ص 35، فيه «اطمأنت» بدل «استقرّت».
الحديث الأول: قال النبي صلى الله عليه و آله: ثلاثٌ من لقي اللّٰه عزّ و جلّ بهنّ فهو من أفضل الناس: من أتىٰ اللّٰه بما افترض عليه فهو من أعبد الناس، و من وَرَعَ عن محارم اللّٰه فهو من أورع الناس، و من قنع بما رزقه اللّٰه فهو من أغنى الناس.(1)
الثاني: ثلاثٌ لا يطيقها(2)هذه الاُمة: المواساة للأخ في ماله، و إنصاف الناس من نفسه، و ذكر اللّٰه على كل حال و ليس هو «سبحان اللّٰه و الحمدُ للّٰه و لا إله إلّا اللّٰه و اللّٰه أكبر»، و لكن إذا ورد عليه ما يحرم خاف اللّٰه عنه(3)و تركه.(4)
الثالث: ثلاثة إن أنصفتهم ظلموك: السفلة و أهلك و خادمك.(5)
الرابع: ثلاثة لا ينتصفون من ثلاثة: حرٌّ من عبد، و عالمٌ من جاهل، و قويٌّ من ضعيف.(6)
الخامس: ثلاث من مكارم الأخلاق في الدنيا و الآخرة: أن تعفو عمّن ظلمك، و تصل من قطعك، و تحلم على من جهل عليك.(7)
1) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، باب النوادر، ص 358؛ الخصال، ص 125؛ البحار، ج 74، ص 45.
2) . في جميع المصادر «لا تطيقها».
3) . وردت هذه الفقرة في جميع المصادر هكذا: «و لكن إذا ورد على ما يحرم عليه، خاف اللّٰه عنده و تركه».
4) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، باب النوادر، ص 358؛ الخصال، ص 125؛ مكارم الأخلاق، ص 436؛ وسائل الشيعة، ج 11، ص 202.
5) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 359؛ مكارم الأخلاق، ص 436؛ البحار، ج 74، ص 51.
6) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 357؛ مكارم الأخلاق، ص 335؛ البحار، ج 74، ص 49.
7) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، باب النوادر، ص 357، و فيه «عمّن جهل عليك»؛ الخصال، ص 125، و فيه «تعطي من حرمك، و تصل من قطعك، و تعفو عمن ظلمك»؛ وسائل الشيعة، ج 11، ص 140.
8) . هكذا في النسختين، و لكن في جميع المصادر «لقاء».
9) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 360؛ الخصال، ص 125، و فيه «و الإفطار من الصيام»؛ البحار، ج 74، ص 45، مع اختلاف.
السابع: ثلاث من حقائق الإيمان: الإنفاق مع الإقتار، و إنصافك الناس من نفسك، و بذل(1)العلم للمتعلّم.(2)
الثامن: ثلاث من سنن المرسلين: العطر، و إحفاء الشعر، و كثرة الطّروقة.(3)
التاسع: ثلاث يحسن فيهنَّ الكذب: المكيدة في الحرب، و وعدك زوجتك، و الإصلاح بين الناس.(4)
العاشر: ثلاثة يزدن في الحفظ و يذهبن البلغم: اللبان و السواك و قراءة القرآن.(5)
الحادي عشر: ثلاثة(6)
(8-7) . و لم نعثر على الروايتين في الكتب التي بأيدينا.
لا يشمّ رائحة الجنة: عاق والديه، و من باع حرّاً و أكل ثمنه، و من كذب على اللّٰه متعمداً(7).1) . «ب»: بذلك.
2) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 360، و فيه «من الإقتار»؛ الخصال، ص 125، و فيه «في الإقتار» و «إنصاف الناس»؛ البحار، ج 72، ص 27، مع اختلاف.
3) . من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 383؛ الكافي، ج 5، ص 320، و فيه «و أخذ الشعر»؛ الخصال، ص 92.
4) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 359؛ الخصال، ص 87؛ البحار، ج 74، ص 51، و في الجميع «عدتك زوجتك».
5) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 365؛ الخصال، ص 126، و فيه «يذهبن السقم»؛ البحار، ج 74، ص 55.
6) . «الف»: - ثلاثة.
7) . «ب»: من مسير ثلاثة أيام.
8) . مجمع البيان، ج 10، ص 383؛ نور الثقلين، ج 5، ص 595؛ اعجاز القرآن، الباقلاني، ص 76، و فيه «تحت ظل».
الثاني: نعم العون على تقوىٰ اللّٰه الغنى.(1)
الثالث: نيّة المؤمن خيرٌ من عمله.(2)
الرابع: نعم وزير الإيمان العلم، و نعم وزير العلم الحلم، و نعم وزير الحلم الرفق، و نعم وزير الرفق اللين.(3)
الخامس: نعم العون الدنيا على الآخرة.(4)
السادس: نظر المؤمن في وجه أخيه حُبّاً له عبادة.(5)
السابع: نضّر اللّٰه امرأ سمع مقالتي فوعاها، فأدّاها كما سمعها.(6)
الثامن: نوم الصائم عبادة، و صمته تسبيح.(7)
التاسع: نحن نحكم بالظاهر، و اللّٰه يتولّىٰ السرائر.(8)
العاشر: نوم العالم أفضل من عبادة [العابد] الجاهل.(9)
الحادي عشر: نُصرت بالرعب من مسيرة شهر.(10)
1) . الكافي، ج 5، باب الاستعانة بالدنيا على الآخرة، ص 71؛ من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 156.
2) . الكافي، ج 2، باب النية، ص 84؛ المحاسن، ج 1، ص 260، و فيه «نية المرء»؛ علل الشرائع، ج 2، ص 524.
3) . قرب الإسناد، الحميري، ص 68، ح 217؛ الكافي، ج 1، ص 48 و فيه «الصبر» بدل «اللين»؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 82.
4) . الكافي، ج 5، ص 72 و 73؛ من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 156؛ كتاب الزهد، الحسين بن سعيد، ص 51؛ البحار، ج 70، ص 127.
5) . مستدرك الوسائل، ج 9، ص 152؛ النوادر، الراوندي، ص 110؛ البحار، ج 71، ص 280.
6) . سبل السلام، ابن حجر، ج 4، ص 227؛ الاحتجاج، ج 1، ص 221، و فيه «نصر اللّٰه امرأ سمع مقالتي فوعاها ثم بلغها غيره...»؛ الكافي، ج 1، ص 403، و فيه «... عبداً سمع مقالتي فوعاها و حفظها و بلغها من لم يسمعها؛ الخصال، ص 149 و فيه «... عبداً سمع مقالتي فوعاها ثم بلغها إلى من لم يسمعها».
7) . مجمع البيان، ج 2، ص 15؛ عدة الداعي، ص 117؛ ثواب الاعمال، ص 51، و فيه «نَفَسه تسبيح».
8) . إيضاح الفوائد، ج 3، ابن العلامة، ص 486؛ مختلف الشيعة، ج 9، ص 307، و فيه «إنما أحكم بالظاهر»؛ شرح الأزهار، أحمد المرتضى، ج 3، ص 304.
9) . مكارم الأخلاق، ص 441؛ من لا يحضره الفقيه؛ ج 4، ص 367؛ البحار، ج 74، ص 57.
10) . مناقب آل أبي طالب، ج 1، ص 109؛ عوالي اللئالي، ج 2، ص 14؛ البحار، ج 16، ص 179.
الحديث الأول: قال النبي صلى الله عليه و آله: عدل ساعة خير من عبادة سبعين سنة.(3)
الثاني: عليٌّ مع الحقّ، و الحقّ مع على، يدور معه حيثما دار.(4)
الثالث: عليٌّ أخي و وصيّي، و وارثي من بعدي.(5)
الرابع: علامة لطف اللّٰه في خلقه عدل سلطانهم و رخص أسعارهم، و علامة غضب اللّٰه على خلقه جور سلطانهم و غلاء أسعارهم.(6)
الخامس: عليك بالدعاء بين الأذان و الإقامة؛ فإنّه لا يُردّ.(7)
السادس: عليكم بحسن الخلق؛ فإنّ حَسَنَ الخلق في الجنّة لا محالة، و إيّاكم و سوء الخلق؛ فإنّ سَيِّئ الخلق في النّار لا محالة.(8)
السابع: عجبت لمن يتكبّر و قد خرج من مخرج البول مرّتين.(9)
1) . قد ورد في النسختين «مُطْلَقات».
2) . الكافي، ج 6، ص 5، و فيه «نعم الولد، البنات ملطّفات، مجهزات، مونسات، مباركات، مفلّيات»؛ النوادر، الراوندي، ص 96؛ البحار، ج 101، ص 98.
3) . مشكاة الأنوار، ص 544؛ البحار، ج 72، ص 352؛ الكافي، ج 7، ص 175، و فيه: «ساعة من إمامٍ عدل أفضل من عبادة سبعين سنة».
4) . مناقب أمير المؤمنين، ج 2، ص 530؛ الفصول المختارة، ص 135 و 224 و...؛ البحار، ج 33، ص 376.
5) . كتاب الغيبة، النعماني، ص 70، و فيه «عليّ أخي و وصيّي و وارثي و خليفتي في اُمتي و وليّ كلّ مؤمن بعدي»؛ كمال الدين، الصدوق، ص 277، مثله مع زيادة «و وزيري»؛ البحار، ج 37، ص 206.
6) . الكافي، ج 5، ص 162؛ من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 269، و فيهما بدل «لطف اللّٰه» «رضا اللّٰه»؛ البحار، ج 74، ص 143.
7) . الذكرى، الشهيد الأول، ص 171؛ الدعوات، الراوندي، ص 36؛ البحار، ج 90، ص 348، و في جميع المصادر «الدعاء بين الأذان و الإقامة لا يُرد».
8) . عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 1، ص 34؛ روضة الواعظين، ص 378؛ البحار، ج 10، ص 369، و في جميع المصادر «فإن سوء الخلق».
9) . و قد نقله ابن أبي الحديد في شرح نهج البلاغة، ج 7، ص 111، عن قول الأحنف هكذا: «عجبت
الثامن: عليك بقراءة القرآن؛ فإنّ قراءته كفّارة للذنوب.(1)
التاسع: عجبت لمن يرىٰ الدنيا و تقلّبها بأهلها، كيف يطمئن إليها!(2)
العاشر: عفو الملك أبقىٰ للمُلك.(3)
الحادي عشر: عجبت لمن يحتمي من الطعام مخافة الداء، كيف لا يحتمي من الذنوب مخافة النار.(4)
الثاني عشر: عزُّ المؤمن استغناؤه عن الناس.(5)
1) . جامع الأخبار، ص 113، ح 197؛ البحار، ج 89، ص 17؛ مستدرك الوسائل، ج 4، ص 257.
2) . معدن الجواهر، الكراجكي، ص 44؛ الخصال، ص 525، و فيه «لم يطمئن إليها»؛ البحار، ج 70، ص 94.
3) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 381؛ وسائل الشيعة، ج 8، ص 519.
4) . من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 359؛ الأمالي، الصدوق، ص 247؛ البحار، ج 7، ص 347.
5) . الكافي، ج 2، ص 148؛ و فيه «شرف المؤمن قيام الليل، و عزّه استغناؤه عن الناس»؛ الخصال، ص 7 و فيه «الرجل» بدل «المؤمن»؛ البحار، ج 72، ص 105.
6) . الرواشح السماوية، ص 200؛ مشكاة الأنوار، و فيه «قيام الليل».
7) . عوالي اللئالي، ج 2، ص 22، و فيه «شغلونا عن الصلاة الوسطى صلاة العصر» فقط؛ مستدرك الوسائل، ج 3، ص 23؛ نقله عن لب اللباب، للراوندي؛ مسند أحمد، ج 1، ص 113، و فيه «ملأ اللّٰه قبورهم و بيوتهم ناراً».
8) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 377؛ البحار، ج 76، ص 267.
9) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 377؛ البحار، ج 100، ص 120.
السادس: شيعة عليٍّ هم الفائزون.(3)
السابع: شقرها خيارها، و كميتها صلابها(4)، و دهمها ملوكها لعن اللّٰه من جزه أعرافها و أذنابها، اللّهم بارك في الأشقر ثلاثا.(5)
الثامن: شمّوا النّرجس و لو في اليوم مرّة، و لو في الشهر مرّة، و لو في السنة مرّة، و لو في العمر مرّة؛ فإنّ في القلب حبّة من الجنون و الجذام و البرص، و لا يقطعها إلّا النرجس.(6)
التاسع: شرّ الناس من يضرّ الناس، و خير الناس من ينفع الناس.(7)
العاشر: شرار موتاكم العُزّاب.(8)
الحادي عشر: شوبوا أموالكم بالصدقة، يكفّر عنكم ذنوبكم و أيمانكم التي تحلفون بها، و يطيّب لكم تجارتكم.(9)
1) . في «ب» آية.
2) . عدّة الداعي، ص 274، و فيه «آية من كتاب اللّٰه»؛ عوالي اللئالي، ج 2، ص 148، و فيه «... و مشراط حجام؛ و لعقة من عسل»؛ البحار، ج 89، ص 176.
3) . عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 1، ص 57؛ الخصال، ص 496؛ البحار، ج 38، ص 95، و في الجميع زيادة «يوم القيامة».
4) . «الف»: «صلوتها»، لكن الصحيح «صلابها» كما جاء في المصادر.
5) . النوادر، الراوندي، 173، مع اختلاف؛ البحار، ج 61، ص 174؛ نقله عن النوادر و في ص 176 مثله عن الإمامة و التبصرة.
6) . مجمع البحرين، ج 4، ص 292؛ البحار، ج 59، ص 299، نقله عن طب النّبي.
7) . غرر الحكم، رقم 5676 و 5677 و فيهما «... من يظلم الناس» و «... من يغش الناس» بدون الفقرة الثانية؛ الاختصاص، ص 243، و فيه «خير الناس من انتفع به الناس، و شرّ الناس من تأذّى به الناس»؛ البحار، ج 72، ص 281.
8) . المقنعة، ص 497؛ روضة الواعظين، ص 374؛ البحار، ج 100، ص 220.
9) . من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 194، و فيه: «صونوا أموالكم»، و لكن ذكر في هامشه: «و في بعض
الحديث الأول: قال النبي صلى الله عليه و آله: رأيت على باب الجنة مكتوباً: أنتِ محرّمة على كلّ بخيل و عاقٍّ.(2)
الثاني: راحة الإنسان في حبس اللسان.(3)
الثالث: رجعنا من الجهاد الأصغر إلى الجهاد الأكبر.(4)
الرابع: رحم اللّٰه امرأ أعان ولده على برّه.(5)
السادس: رزقك يطلبك أشدّ من طلبك أجلك.(8)
1) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 353؛ مكارم الأخلاق، ص 433، و هكذا ورد الحديث: «يا على شرّ الناس من باع آخرته بدنياه، و شرٌّ من ذلك من باع آخرته بدنيا غيره»؛ البحار، ج 74، ص 46.
2) . شجرة طوبىٰ، محمد مهدى حائرى، ج 2، ص 373، و فيه «يا على، رأيت على باب الجنة مكتوباً: أنت محرّم على كل بخيل و مراء و عاقٍّ و نمّام»؛ مستدرك الوسائل، ج 1، ص 107؛، البحار، ج 69، ص 53، مع اختلاف فيها.
3) . جامع الأخبار، ص 109؛ مستدرك الوسائل، ج 9، ص 30؛ البحار، ج 68، ص 286.
4) . مجمع البيان، ج 7، ص 303؛ جامع الأخبار، ص 118؛ البحار، ج 67، ص 276، عن جامع الأخبار.
5) . الكافي، ج 6، ص 50، و فيه «رحم اللّٰه من»؛ الأمالي، الصدوق، ص 363، و فيه «رحم اللّٰه والداً»؛ البحار، ج 71، ص 65، عن الأمالي.
6) . «الف»: علياً.
7) . كشف الغمة، ج 1، ص 145؛ الطرائف، السيد بن طاوس، ص 102؛ سنن الترمذي، ج 5، ص 297، و في الجميع «حيث دار».
8) . جامع الأخبار، ص 108، و فيه «الرزق يطلب العبد أشد من أجله»؛ عيون الحكم و المواعظ، ص 554، و فيه «يطلبك رزقك أشدّ من طلبك له، فأجمل في طلبه»؛ البحار، ج 100، ص 33.
1) . «الف»: يصليها.
2) . علل الشرائع، ج 2، ص 362، و فيه «لركعتان في جوف الليل أحب إليّ من الدنيا و ما فيها»؛ مجمع البيان، ج 2، ص 368، و فيه «ركعتان يركعها العبد في...»؛ وسائل الشيعة، ج 5، ص 276، مثل العلل.
3) . «الف»: يصليها.
4) . الخصال، ص 165، و فيه «ركعتين يصليهما المتزوج أفضل عند اللّٰه من سبعين ركعة يصليها غير متزوج»؛ الكافي، ج 5، ص 328، و فيه «... المتزوج أفضل من سبعين ركعة يصليها أعزب؛ البحار، ج 100، ص 219.
5) . علل الشرائع، ج 2، ص 606 و فيه «رحم اللّٰه عبداً»؛ و في مسائل علي بن جعفر عليه السلام، ص 344، مثله؛ البحار، ج 2، ص 116.
6) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 194، و فيه «... النائم حتى يستيقظ و عن المجنون حتى يفيق و عن الطفل حتى يحتلم»؛ معدن الجواهر، الكراجكي، ص 31؛ البحار، ج 58، ص 134.
7) . عوالي اللئالي، ج 1، ص 232؛ التوحيد، ص 353 و فيه «رفع عن اُمّتي تسعة...»؛ وسائل الشيعة، ج 11، ص 295، و فيه «وضع عن اُمّتي تسع خصال».
8) . عوالي اللئالي، ج 1، ص 291؛ عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 1، ص 38، و فيه زيادة «و اصطناع الخير إلى كل برّ و فاجر»؛ الخصال، ص 15 و فيه «... التحبّب إلى الناس» و فيهما «بعد الإيمان باللّٰه».
9) . المعتبر، ج 2، ص 439، و فيه زيادة «للقرآن» و في ص 440 «يتقدم القوم»؛ مجمع الفائدة، ج 2، ص 462 مع اختلاف؛ البحار، ج 85، ص 62.
الثاني: ينادي مناد: اللّهم هب للمنفق خلفاً، و للممسك تلفاً.(1)
الثالث: يا على نوم العالم أفضل من عبادة العابد.(2)
الرابع: يُقطع في ربع دينار فصاعداً.(3)
الخامس: يا على، ما من خدش عودٍ و لا نكبة قدمٍ إلّا بذنب، و ما عفى اللّٰه عنه في الدنيا فهو أكرم من أن يعود فيه، و من عاقب عليه في الدنيا فهو أعدل من أن يثني على عبده.(4)
السادس: يا على، لا تسكن الرساتيق؛ فإن شيوخهم جهلة، و شبابهم غلمة، و نسوانهم كاشفة، و العالم فيهم كالجيفة بين الكلاب.(5)
السابع: يلزم الوالدين من العقوق لولدهما إذا كان صالحاً ما يلزم الولد لهما.(6)
الثامن: يشيب المرء و تشبّ فيه خصلتان: الحرص و طول الأمل.(7)
1) . مجمع البيان، ج 8، ص 222، و فيه «... و ينادي مناد: اللهم هب للمسك تلفاً»؛ الأمالي، الصدوق، ص 701، مع اختلاف كثير؛ البحار، ج 90، ص 380، عن الأمالي.
2) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 367؛ مكارم الأخلاق، ص 441 و فيه «العابد الجاهل»؛ البحار، ج 2، ص 25 عن المكارم.
3) . إيضاح الفوائد، ابن العلامة، ج 4، ص 521 و الكلام في حدّ السارق؛ سنن أبي داود، ج 4، ص 136.
4) . مجمع البيان، ج 9، ص 53؛ و فيه «و من عاقب» بدل «و ما عاقب»؛ الكافي، ج 2، ص 445 مع اختلاف كثير؛ البحار، ج 70، ص 316 عن مجمع البيان.
5) . جامع الأخبار، ص 163 و فيه «يا على، لا تسكن الرستاق؛ فإن شيوخهم جهلة، و شبابهم عرمة، و نسوانهم كشفة، و العالم بينهم كالجيفة بين الكلاب»؛ البحار، ج 73، ص 156 عنه.
6) . الخصال، ص 55؛ الكافي، ج 6، ص 48 و فيه «... لولدهما ما يلزم الولد لهما من عقوقهما»؛ البحار، ج 71، ص 70.
7) . لسان الميزان، ابن حجر، ج 6، ص 68 و فيه «و يشب خصلتان»؛ البحار، ج 70، ص 22 فى بيان ح 11، باب حب الدنيا و ذمّها.
8) . «ب»: و لستعة أشهر.
9) . «الف»: الثمانية.
10) . الكافي، ج 6، ص 52 و فيه زيادة «و لسبعة أشهر»، و فيه «لثمانية أشهر»؛ البحار، ج 57، ص 334 عنه.
1) . «ب»: إنّ لك من اللّٰه بذكر.
2) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 375 و فيه «... أنت من اللّٰه تبارك و تعالى بذكر، و دعاؤك فيها مستجاب...»؛ الخصال، ص 170 مثله؛ البحار، ج 74، ص 60.
3) . شجرة طوبى، ج 2، ص 374؛ مشكاة الأنوار، ص 282 و فيه «رضا اللّٰه مع رضا الوالدين، و سخط اللّٰه مع سخط الوالدين»؛ البحار، ج 71، ص 80 مثله. و في الجميع لم يُذكر «يا على».
4) . رسائل المرتضى، ج 2، ص 245؛ عوالي اللئالي، ج 1، ص 381 و فيه «يسّروا و لا تعسّروا، و بشّروا و لا تنفروا».
5) . عوالي اللئالي، ج 1، ص 259؛ مسالك الأفهام، الشهيد الثاني، ج 7، ص 13 و فيه «... مباه بكم الاُمم... حتى بالسقط»؛ البحار، ج 44، ص 170 و فيه زيادة «تكثروا... و لو بالسقط».
6) . في «ب» إذا كانت عاقرا.
7) . الكافي، ج 5، ص 334 و ليس فيها «جميلة»؛ دعائم الإسلام، ج 2، ص 197 و فيه «جملاء عاقراً»؛ وسائل الشيعة، ج 14، ص 34.
8) . من «ب».
9) . الدعوات، الراوندي، ص 21 و 129؛ مكارم الأخلاق، ص 469؛ البحار، ج 90، ص 312.
الخامس: تاجروا اللّٰه بالصدقة.(3)
السابع: تحت كلّ شعرة جنابة.(6)
الثامن: تجاوز اللّٰه عن اُمّتي ما حدّثت به نفوسها.(7)
التاسع: تهادوا تحاببوا.(8)
الحادي عشر: تبعث اُمّتي غرّاً محجّلين من آثار الوضوء.(11)
الثاني عشر: تختَّمْ بالعقيق؛ فإنّه اول جبل أقرَّ لله بالواحدانية، و لي بالنبوة، و لك - يا على - بالوصيّة، و لولدك بالإمامة، و لشيعتك بالجنّة، و لأعدائك بالنار.(12)
1) . «ب»: اُوجبت.
2) . ثواب الأعمال، ص 236؛ الكافي، ج 3، ص 13 و فيه «مثل مانعها»؛ البحار، ج 93، ص 67.
3) . نهج البلاغة، ج 4، ص 57 و فيه «إذا أملقتم فتاجروا...»؛ عدة الداعي، ص 60؛ البحار، ج 93، ص 133.
4) . «ب»: للرزق.
5) . من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 387؛ مكارم الأخلاق، ص 198؛ الكافي، ج 5، ص 335 و فيه «... فيهن اليمن»؛ وسائل الشيعة، ج 14، ص 37 و في الجميع «الزرق» بدل «الزرقى».
6) . فقه الرضا، ابن بابويه، ج 1، ص 83؛ الذكرى، الشهيد الأول، ص 100؛ مستند الشيعة، ج 2، ص 316.
7) . تذكرة الفقهاء، الحلّي، ج 1، ص 132 و فيه «... لاُمّتي عما حدثت...»؛ المبسوط، سرخسي، ج 1، ص 232 و فيه «إنّ اللّٰه تجاوز عن اُمّتي ما حدثت به أنفسهم ما لم يتكلموا أو يعلموا».
8) . الكافي، ج 5، ص 144 و فيه «تحابوا»؛ الخصال، ص 27؛ البحار، ج 72، ص 44.
9) . في جميع المصادر «من جمعة»، و في «ب»: إليَّ في كل جمعةٍ.
10) . كنز الفوائد، ص 141؛ جمال الاُسبوع، السيّد بن طاوس، ص 117؛ مستدرك الوسائل، ج 9، ص 80.
11) . مجمع البيان، ج 2، ص 206 و فيه «يبعث اُمّتي يوم القيامة من قبورهم...»؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 99، و فيه «يحشر اللّٰه اُمّتي يوم القيامة بين الاُمم...».
12) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 374 و فيه قال [على عليه السلام]: بم أتختّم يا رسول اللّٰه؟ قال: بالعقيق الأحمر فإنه...»؛ عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 1، ص 75 مع نقص «و لولدك بالإمامة - و لأعدائك بالنار».
عنه راض.(1)
الثاني: من سبّح تسبيح فاطمة الزهراء عليها السلام قبل أن يثنّي رجليه في دبر صلاة الفريضة غفر له، و لْيبدأ بالتكبير.(2)
الثالث: من قرأ آية الكرسي في دبر كلّ صلاة، لم يمنعه دخول الجنّة إلّا الموت.(3)
الرابع: من لم يأخذ من شاربه فليس منّا.(4)
الخامس: من لا يَرحم لا يُرحم.(5)
السادس: من صلّى على محمّد و آل محمّد مائة مرّة، قضى اللّٰه له مائة حاجة.(6)
السابع: من أكرم غريباً في غربته، أو نفّس غمّه، أو أطعمه، أو سقاه شربة، أو ضحك في وجهه فله الجنة.(7)
الثامن: من عرضت له فاحشة أو شهوة فاجتنبها من مخافة اللّٰه، حرّمه اللّٰه على النار، و آمنه يوم الفزع الأكبر، و أنجز له ما وعده في كتابه في قوله تعالىٰ: «وَ لِمَنْ خٰافَ مَقٰامَ
1) . عوالي اللئالي، ج 1، ص 359؛ الأمالي، الصدوق، ص 514 و فيه «من أكرم فقيراً».
2) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 32 مع اختلاف؛ الكافي، ج 3، ص 342 مع اختلاف.
3) . جامع الأخبار، ص 53؛ مكارم الأخلاق، ص 288؛ مجمع البيان، ج 2، ص 157 و في الأخيرين «صلاة مكتوبة».
4) . مكارم الأخلاق، ص 67؛ بحار الأنوار، ج 73، ص 112؛ مسند أحمد، ج 4، ص 366 مع اختلاف يسير في الجميع.
5) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 380؛ الاستبصار، ج 1، ص 267؛ البحار، ج 22، ص 151.
6) . مسند زيد بن على عليه السلام، ص 155؛ النوادر، الراوندي، ص 124؛ البحار، ج 27، ص 261.
7) . لم يوجد في المصادر التي بين أيدينا.
رَبِّهِ جَنَّتٰانِ».(1)
التاسع: من لم يُنتَفَع بدينه و لا دنياه، فلا خير في مجالسته.(2)
العاشر: من استصعبت عليه دابّته فليقرأ في أذنها اليمنى وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ.(3)
الحادي عشر: ما من رجل يموت و في قلبه مثقال حبّةٍ من خردل من حُبّ عليّ إلّا أدخله اللّٰه الجنّة.(4)
الحديث الأول: قال النبيّ صلى الله عليه و آله: قولوا الحقّ و لو على أنفسكم.(7)
الثاني: قلِّموا أظفاركم يوم الثلاثاء، و استحمّوا يوم الأربعاء، و اطلبوا حوائجكم يوم
1) . الأمالي، الصدوق، ص 514 و فيه «حرم اللّٰه عليه النار، و آمنه من الفزع الأكبر»؛ مكارم الأخلاق، ص 429؛ وسائل الشيعة، ج 11، ص 163.
2) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 354؛ السرائر؛ ج 3، ص 615؛ البحار؛ ج 74، ص 47 و في جميع زيادة «لك» بعد «فلا خير».
3) . مكارم الأخلاق، ص 443؛ البحار، ج 74، ص 58.
4) . الأمالي، الطوسي، ص 330؛ بشارة المصطفى، ص 361؛ البحار، ج 39، ص 247 و في الجميع «ما من عبد و لا أمة...».
5) . «ب»: فيه.
6) . جامع الأخبار، ص 124؛ شجرة طوبىٰ، ج 2، ص 375؛ مستدرك الوسائل، ج 15، ص 116 مع اختلاف يسير في الجميع.
7) . تذكرة الفقهاء، ج 2، ص 144؛ الدروس، ج 3، ص 121؛ البحار، ج 30، ص 414.
الخميس، و تطيَّبوا بأطيب طيبكم يوم الجمعة.(1)
الثالث: قدّموا قريشاً و لا تتقدّموها.(2)
الرابع: قاطع الرَّحم ملعون في كتاب اللّٰه في ثلاثة مواضع.(3)
الخامس: قراءة القرآن أفضل من الذكر، و الذكر أفضل من الصدقة، و الصدقة أفضل من الصوم، و الصوم جُنّة من النار.(4)
السادس: قليل تؤدّي شكره خير من كثير لا تطيقه.(5)
السابع: قولوا في الفاسق بما فيه تعرفه الناس؛ فإنّه لا غيبة لفاسق.(6)
الثامن: قتال المؤمن كفر، و أكل لحمه معصية.(7)
التاسع: قصّوا أضافيركم.(8)
العاشر: قطع الإسلام أرحام الجاهلية.(9)
1) . الخصال، ص 392؛ عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 2، ص 252، عن أبا الحسن عليه السلام؛ البحار، ج 56، ص 23 و في الجميع «... و أصيبوا من الحجامة حاجتكم يوم الخميس و...».
2) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 90؛ ذخائر العقبىٰ، ص 13؛ البحار، ج 40، ص 84 نقله عن شرح نهج البلاغة.
3) . الكافي، ج 2، ص 376؛ كشف الغمّة، ج 2، ص 294؛ البحار، ج 71، ص 208؛ و في الجميع «لا تصحبن قاطع رحم؛ فإنّي وجدته ملعوناً في كتاب اللّٰه في ثلاثة مواضع».
4) . عدة الداعي، ابن فهد الحلّي، ص 269؛ البحار، ج 89، ص 201؛ المحاسن، ج 1، ص 221 و فيه «قراءة القرآن في الصلاة أفضل من قراءة القرآن في غير الصلاة، و ذكر اللّٰه أكبر من الصوم و...».
5) . مجمع البيان، ج 5، ص 93؛ البحار، ج 22، ص 40؛ المعجم الكبير، ج 8، ص 218.
6) . مجمع البيان، ج 3، ص 225؛ التبيان في تفسير القرآن، ج 9، ص 349 و فيه «كي يحذره الناس»؛ مستند الشيعة، ج 14، ص 165.
7) . الاختصاص، ص 343؛ مستدرك الوسائل، ج 18، ص 210؛ من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 377 مع اختلاف.
8) . الكافي، ج 6، ص 491؛ من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 128؛ البحار، ج 73، ص 123.
9) . الدروس، ج 2، ص 309؛ مسالك الأفهام، ج 6، ص 232؛ البحار، ج 71، ص 109.
10) . «ب»: محصنة.
11) . المبسوط، ج 8، ص 15 و فيه «قذف محصنة...»؛ عوالي اللئالي، ج 3، ص 561 و فيه «قذف محصنة
الحديث الأول: قال النبيّ صلى الله عليه و آله: لقارئ القرآن بكلّ حرف يقرؤه في الصلاة مائة حسنة، و متطهّراً في غير الصلاة خمساً و عشرين، و غير متطهّر عشر حسنات.(2)
الثاني: للحاجّ الراكب بكلِّ خطوةٍ يخطوها(3)راحلته عشرون حسنه، و للحاجّ الماشي سبعمائة حسنة من حسنات الحرم.(4)
الثالث: لو كنت آمراً أحداً يسجد لأحدٍ غير اللّٰه، لأمرت المرأة أن تسجد لزوجها.(5)
الرابع: لو وُزِنَ إيمان عليٍّ على إيمان أهل الأرض لرجح إيمان عليّ.(6)
الخامس: لمبارزة عليٍّ لعمرو بن عبد ود يوم الخندق أفضل من عبادة اُمتي إلى يوم القيامة.(7)
1) . من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 137 و فيه «قليل في سنة»؛ تهذيب الأحكام، ج 3، ص 70؛ البحار، ج 94، ص 381.
2) . عدة الداعي، ابن فهد حلّي، ص 269 مع اختلاف؛ وسائل الشيعة، ج 4، ص 848.
3) . «ب»: تخطوها.
4) . مجمع البيان، ج 7، ص 145 و فيه «سبعون» بدل «عشرون»؛ عوالي اللئالي، ج 2، ص 86 مع اختلاف؛ مستدرك الوسائل، ج 8، ص 30.
5) . من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 438؛ الكافي، ج 5، ص 508 مع اختلاف؛ البحار، ج 23، ص 241.
6) . مناقب آل أبي طالب، ج 1، ص 292 و فيه «لو وزن إيمان على بإيمان اُمّتي، لرجح إيمان على على إيمان اُمّتي»؛ الأمالي، الطوسي، ص 238 مع اختلاف كثير؛ البحار، ج 38، ص 233.
7) . مناقب آل أبي طالب، ج 2، ص 327 و فيه «لمبارزة علي بن أبي طالب لعمرو بن عبد ود أفضل من عمل اُمتي إلى يوم القيامة»؛ الطرائف، السيّد بن طاوس، ص 60 مع اختلاف؛ البحار، ج 36، ص 165.
السادس: لكل شيءٍ دواء، و دواء الذنب الاستغفار.(1)
السابع: لو لا أنّ السّؤال يكذبون، ما أفلح مَن ردّهم.(2)
الثامن: لو أنّ أهل السماوات و الأرضين اشتركوا في دم مؤمنٍ، لأكبَّهم اللّٰه في النار.(3)
التاسع: ليس على النساء جمعةٌ و لا جماعةٌ و لا أذانٌ و لا إقامةٌ و لا عيادة مريضٍ، و لا هرولةٌ بين الصفا و المروة، و لا استلام الحجر، و لا حلقٌ و لا تولّي القضاء.(4)
العاشر: لو سرقت ابنتي فاطمة لقطعتُ يمينها.(5)
الحادي عشر: لو بغىٰ جبلٌ على جبلٍ لهدم اللّٰه الباغي.(6)
الثاني عشر: ليس لأِحدكم إلّا ما طابت به نفس إمامه.(7)
1) . الكافي، ج 2، ص 439 و فيه «دواء الذنوب»؛ ثواب الأعمال، ص 164 مع اختلاف؛ البحار، ج 90، ص 279.
2) . لسان الميزان لابن حجر، ج 7، ص 22؛ الكافي، ج 4، ص 15 و فيه «فلو لا أن المساكين»؛ البحار، ج 93، ص 171.
3) . روضة الواعظين، ص 261 مع اختلاف يسير؛ الكافي، ج 7، ص 272 مع اختلاف كثير؛ البحار، ج 101، ص 382 و 383.
4) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 371 ورد قسم منه إلى «إقامة»؛ الخصال، ص 511 مع زيادة؛ البحار، ج 74، ص 54.
5) . صحيح البخاري، ج 4، ص 151 و فيه «لو أنّ فاطمة ابنة محمّد صلى الله عليه و آله سرقت، لقطعت يدها» و لم نجده في مصادر الشيعة.
6) . الكافي، ج 2، ص 447 و فيه و في نسخة «ب» «لهدّ اللّٰه»؛ ثواب الأعمال، ص 275 و فيه «لجعل اللّٰه الباغي منهما دكّاً»؛ البحار، ج 72، ص 275.
7) . الخلاف، الطوسي، ج 3، ص 526 و فيه «ليس للمرء إلّا ما طابت به نفس إمامة» نقله عن العامة و لم نظفر عليه في مصادرنا؛ المحلى، ج 8، ص 234.
حديث الأول: قال النبيّ صلى الله عليه و آله: خذوا العلم من أفواه الرجال.(1)
الثاني: خير نسائكم الولود الودود، العزيزة عند أهلها، الذليلة عند بعلها.(2)
الثالث: خير نسائكم العفيفة الغلمة.(3)
الرابع: خير صلاة المرء في بيته، إلّا المكتوبة.(4)
السادس: خير العبادة الاستغفار.(7)
السابع: خير الرزق ما يكفي.(8)
الثامن: خير الدعاء الخفيّ.(9)
1) . عوالي اللئالي، ج 4، ص 78؛ البحار، ج 2، ص 105.
2) . الكافي، ج 5، ص 324 و فيه «إن خير نسائكم الولود الودود العفيفة، العزيزة في أهلها، الذليلة مع بعلها، المتبرجة مع زوجها»؛ من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 389 مع اختلاف؛ البحار، ج 100، ص 235.
3) . دعائم الإسلام، ج 2، ص 197؛ النوادر، الراوندي، ص 116؛ البحار، ج 100، ص 237.
4) . نهاية الأحكام، ج 2، ص 94؛ البحار، ج 31، ص 10، في بيان البدع في الدين؛ صحيح البخاري، ج 7، ص 99.
5) . خفّه: رجله؛ كرشه: بطنه؛ السقاء: دعاء من جلد.
6) . دعائم الإسلام، ج 2، ص 497؛ تهذيب الأحكام، ج 6، ص 394؛ مستدرك وسائل، ج 17، ص 130.
7) . المحاسن، ج 1، ص 30؛ البحار، ج 90، ص 201.
8) . مجمع البيان، ج 4، ص 77؛ البحار، ج 74، ص 168.
9) . مجمع البيان، ج 4، ص 77؛ المبسوط، السرخسي، ج 1، ص 33.
10) . «الف»: عبادة اللّٰه.
11) . تذكرة الفقهاء، العلامة الحلّي، ج 1، ص 186 و فيه «خير عباد اللّٰه الذين إذا سافروا قصّروا و أفطروا»؛ ثواب الأعمال، ص 36 و فيه «خياركم الذين إذا سافروا قصّروا و أفطروا»؛ وسائل الشيعة، ج 5، ص 541.
1) . لم نعثر عليه و لكن في عوالي اللئالي، ج 1، ص 415، «أن خير أعمالكم الصلاة»؛ مستدرك الوسائل، ج 3، ص 44.
2) . وسائل الشيعة، ج 14، ص 122؛ من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 443 و فيه «خيركم، خيركم لنسائه، و أنا خيركم لنسائي».
3) . الخصال، ص 33 و فيه «خصلتان، لا اُحبّ أن يشاركني فيها أحد: وضوئي؛ فإنه من صلاتي، و صدقتي فإنها من يدي إلىٰ يد السائل؛ فإنها تقع في يد الرحمن»؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 336؛ البحار، ج 77، ص 329.
إعجاز القرآن، أبي بكر محمّد بن الطيب الباقلاني (م 403 ق)، تحقيق: سيّد احمد صقر، مصر: دار المعارف، سوم.
الاحتجاج، أبي منصور أحمد بن على الطبرسي (م 560 ق)، تحقيق: سيّد محمّد باقر الخرسان، نجف: دار النعمان.
الاختصاص، محمّد بن محمّد بن النعمان المفيد (م 413 ق)، تحقيق: على اكبر غفارى، قم:
جماعة المدرسين في الحوزة العلمية.
الاستبصار، محمّد بن الحسن الطوسي (م 460 ق)، تحقيق: سيّد حسن الموسوي الخرسان، دار الكتب الإسلاميّه، چهارم.
الأمالي، محمّد بن علي بن بابويه الصدوق، تحقيق: مؤسسة البعثة، قم: مؤسسة البعثة، اول.
الأمالي، محمّد بن الحسن الطوسي (م 460 ق)، تحقيق: مؤسسه البعثة، دار الثقافة، اول.
بحار الأنوار، محمّد باقر المجلسي (م 111 ق)، بيروت: مؤسسة الوفاء، دوم.
التوحيد، محمّد بن علي بن الحسين بابويه الصدوق (م 381 ق)، تحقيق: سيّد هاشم الحسيني الطهراني، قم: جماعة المدرسين.
الخصال، محمّد بن علي بن الحسين بابويه الصدوق (م 381 ق)، تحقيق: على اكبر غفاري، قم: جماعة المدرسين.
الخلاف، محمّد بن الحسن الطوسي (م 460 ق)، تحقيق: مؤسسة النشر الإسلامي، مؤسسة النشر الإسلامي، اول.
الدروس، شمس الدين محمّد بن مكي العاملي (الشهيد الأول) (م 786 ق)، تحقيق: مؤسسة النشر الإسلامي، اول.
الدعوات، قطب الدين الراوندي (م 573 ق)، تحقيق: مدرسة الإمام المهدي، مدرسة الإمام المهدي، اول.
الذكرى، شمس الدين محمّد بن مكي العاملي (الشهيد الأول) (م 786 ق)، طبعة حجرية، اول.
الرواشح السماوية، محمّد باقر الحسيني الميرداماد (م 1041 ق)، قم: مكتبة السيّد المرعشي النجفي.
السرائر، محمّد بن منصور الحلّي (م 598 ق)، مؤسسة النشر الإسلامي، دوم.
الصراط المستقيم، علي بن يونس العاملي النباطي (م 877 ق)، تحقيق: محمّد باقر بهبودى، المكتبة المرتضوية، اول.
الطرائف، علي بن موسىٰ ابن طاوس الحلّي (م 664 ق)، قم: مطبعة الخيام، اول.
علل الشرائع، محمّد بن علي بن بابويه الصدوق (م 381 ق)، المطبعة الحيدرية، 1386 ق.
الفصول المختارة، محمّد بن محمّد بن النعمان المفيد (م 413 ق)، تحقيق: سيّد على ميرشريفى، بيروت: دار المفيد، دوم.
الكافي، محمّد بن يعقوب بن اسحاق الكليني (م 328 ق)، على اكبر غفارى، تهران:
دار الكتب الإسلامية، سوم.
المكتبة المرتضوية.
المحاسن، أحمد بن محمّد بن خالد البرقي (م 274 ق)، تحقيق: سيّد جلال الدين الحسيني، دار الكتب الاسلامية.
المحلى، ابن حزم الأندلسي (م 456 ق)، تحقيق: أحمد محمّد شاكر، بيروت: دار الفكر.
المعتبر، جعفر بن الحسن محقق الحلي (م 676 ق)، تحقيق: ناصر مكارم شيرازى، قم:
مؤسسة سيد الشهداء، 1364 ش.
المعجم الكبير، سليمان بن أحمد الطبراني (م 360 ق)، تحقيق: حمدي المجيد السلفي، مصر: مكتبة ابن تيمية، دوم.
المقنعة، محمّد بن محمّد بن نعمان المفيد (م 413 ق)، قم: مؤسسة النشر
الإسلامي، 1410 ق.
دار الحديث، 1377 ش، اول.
الكرماني و الاشتهاردي و البروجردي، اول.
بشارة المصطفى، محمّد بن أبي القاسم الطبري (م 525 ق)، نجف: المكتبة الحيدرية.
تذكرة الفقهاء، الحسن بن يوسف بن على الحلّي (م 726 ق)، المكتبة الرضوية.
التبيان في تفسير القرآن، محمّد بن الحسن الطوسي (م 460 ق)، تحقيق: أحمد حبيب قصير العاملي، مكتب الأعلام الإسلامي، 1409 ق، اول.
مجمع البيان لعلوم القرآن، أبي على الفضل بن الحسن الطبرسي (م 560 ق)، تحقيق: لجنة من العلماء، بيروت: مؤسسة الأعلمي، 1415 ق، اول.
نور الثقلين، عبد علي بن جمعة الحويزي (م 1112 ق)، تحقيق: سيّد هاشم رسولى محلاتى، مؤسسۀ اسماعيليان، چهارم.
تهذيب الأحكام، محمّد بن الحسن الطوسي (م 460 ق) تحقيق: سيد حسن الموسوي الخرسان، دار الكتب الإسلامية، 1365 ش، چهارم.
ثواب الأعمال، محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه الصدوق (م 381 ق)، قم: منشورات رضى، 1368 ش دوم.
جامع الأخبار، محمّد بن محمّد السبزواري (القرن السابع)، تحقيق: علاء آل جعفر، قم:
مؤسسۀ آل البيت، 1414 ق، اول.
دعائم الإسلام، نعمان بن محمّد بن منصور بن أحمد المغربي (م 363 ق)، تحقيق: آصف بن على أصغر فيضي، دار المعارف، 1383 ق.
ذخائر العقبىٰ، أحمد بن عبد الله الطبري (م 694 ق)، مكتبة القدسي، 1365 ق.
رسائل المرتضى، الشريف المرتضى (م 436 ق)، تحقيق: سيّد أحمد الحسيني، دار القرآن، 1405 ق.
روضة الواعظين، محمّد بن الفتال النيشابوري (م 508 ق)، تحقيق: سيّد محمّد مهدي
الخرسان، قم: منشورات رضي.
سبل السلام، محمّد بن إسماعيل الكحلاني (1182 ق)، مصر: مكتبة مصطفى البابي الحلبي، 1374 ق، چهارم.
سنن الترمذي، محمّد بن عيسى بن سورة الترمذي (م 279 ق)، تحقيق: عبد الوهاب عبد اللطيف، بيروت: دار الفكر، 1403 ق.
سنن أبي داود، سليمان بن أشعث السجستاني (م 275 ق)، تحقيق: سعيد محمّد اللّحام، بيروت: دار الفكر، بيروت، 1410 ق، اول.
شجرة طوبىٰ، محمّد مهدي الحائري (معاصر)، المكتبة الحيدرية، 1385 ق، پنجم.
شرح الأزهار، عبد الله بن فصاح (م 1375 ق)، القاهرة: مطبعة الحجازى.
شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد (م 656 ق)، تحقيق: محمّد أبو الفضل إبراهيم، دار إحياء الكتب العربية، 1378 ق، اول.
صحيح البخاري، محمّد بن إسماعيل بن إبراهيم بن المغيرة بن بردزبة (م 256 ق)، بيروت:
دار الفكر، 1401 ق.
عدة الداعي، أحمد بن فهد الحلّي (م 841 ق)، أحمد الموحدي القمي، قم: مكتبة الوجداني.
عوالي اللئالي، محمّد بن علي بن إبراهيم الأحسائي (ابن جمهور)، (م 880 ق)، تحقيق: آقا مجتبى العراقي، قم: مطبعة سيّد الشهداء، اول.
عيون أخبار الرضا عليه السلام، الصدوق، تحقيق: شيخ حسين الأعلمي، بيروت: مؤسسة الأعلمي، اول.
عيون الحكم و المواعظ، علي بن محمّد الليثي الواسطي (القرن السادس)، تحقيق: حسين الحسيني البيرجندي، قم: دار الحديث، اول.
فقه الرضا عليه السلام، علي بن بابويه القمي، تحقيق: مؤسسة آل البيت عليهم السلام، مشهد: المؤتمر العالمي للإمام الرضا عليه السلام، اول.
قرب الإسناد، أبي العباس عبد الله بن جعفر الحميري، تحقيق: مؤسسة آل البيت، نشر مؤسسة آل البيت، قم: اول.
كتاب الزهد، حسين بن سعيد الكوفي الأهوازي (القرن الثالث)، تحقيق: ميرزا غلامرضا عرفانيان، قم: المطبعة العلمية، 1399 ق.
كتاب الغيبة، محمّد بن إبراهيم النعماني (م 380 ق)، تحقيق: على اكبر غفارى، طهران:
مكتبة الصدوق.
كشف الغمّة، علي بن عيسى بن أبي الفتح الإربلي (م 693 ق)، بيروت: دار الأضواء، 1405 ق، دوم.
كفاية الأثر، علي بن محمّد بن على الخزاز القمي (م 400 ق)، تحقيق: سيد عبد اللطيف الحسيني الكوهكمري، قم: انتشارات بيدار، 1401 ق.
كمال الدين، محمّد بن علي بن بابويه الصدوق (م 381 ق)، تحقيق: على اكبر غفارى، مؤسسة النشر الاسلامى.
لسان الميزان، ابن حجر عسقلاني (م 852 ق)، بيروت: مؤسسة الأعلمي، دوم.
مجمع البحرين، فخر الدين الطريحي (م 1085 ق)، تحقيق: سيد احمد الحسيني، مكتب نشر الثقافة الإسلامية، دوم.
مجمع الزوائد، نور الدين علي بن أبي بكر الهيثمي (م 807 ق)، بيروت: دار الكتب العلمية، 1408 ق.
مجمع الفائدة، أحمد الأردبيلي (م 993 ق)، تحقيق: آقا مجتبى عراقى و على پناه اشتهاردى و سيد حسين يزدى، جامعة المدرسين، 1403 ق.
مختلف الشيعة، العلامة الحلّي (م 726 ق)، مؤسسة النشر الإسلامي، جامعة المدرسين، 1412 ق، اول.
مسائل علي بن جعفر عليه السلام (م 147 ق)، تحقيق: مؤسسة آل البيت عليهم السلام، المؤتمر العالمي للإمام الرضا عليه السلام، 1409 ق، اول.
مسالك الأفهام، زين الدين بن على العاملي (الشهيد الثاني)، (م 966 ق، مؤسسة المعارف الإسلامية، اول، 1413 ق.
مستدرك الوسائل، ميرزا حسين النوري (م 1320 ق)، تحقيق: مؤسسة آل البيت، 1408 ق، اول.
مستند الشيعة، أحمد بن محمّدمهدي النراقي (م 1245 ق)، مؤسسة آل البيت، 1415 ق، اول.
مسند أحمد، أحمد بن حنبل، (241 ق)، بيروت: دار صادر.
مسند زيد بن على عليه السلام (م 122 ق)، تحقيق: أحد علماء الزيدية، بيروت: دار الحياة.
مشكاة الأنوار، أبي الفضل على الطبرسي، (قرن السابع)، تحقيق: مهدى هوشمند، دار الحديث: اول.
معدن الجواهر، أبي الفتح محمّد بن على الكراجكي، تحقيق: سيّد أحمد الحسيني، مهر استوار، دوم.
مكارم الأخلاق، الحسن بن الفضل الطبرسي، (548 ق)، منشورات الشريف الرضي، 1392 ق، ششم.
مناقب آل أبي طالب عليهم السلام، أبي عبد الله محمّد بن على ابن شهرآشوب (م 588 ق)، لجنة من أساتذة النجف، المطبعة الحيدرية، 1376 ق.
مناقب أمير المؤمنين، محمّد بن سليمان الكوفي، (م 300 ق)، تحقيق: محمّد باقر المحمودي، مجمع إحياء الثقافة الإسلامية، 1412 ق، اول.
من لا يحضره الفقيه، محمّد بن علي بن بابويه الصدوق (م 381 ق)، تحقيق: على اكبر غفارى، قم: جامعة المدرسين، 1404 ق، دوم.
نهاية الأحكام، العلامة الحلي (م 726 ق)، تحقيق: سيد مهدى رجائى، قم: مؤسسۀ اسماعيليان، 1410 ق، دوم.
وسائل الشيعة، محمّد بن الحسن الحرّ العاملي (م 1104 ق)، تحقيق: عبد الرحيم الرباني الشيرازي، بيروت: دار إحياء التراث العربي.
شرح و ترجمۀ حديث
زبور العارفين على قلى خان بن قرچقاى خان تركمانى قمى (قرن 11 ق)
تحقيق: على اوسط عبدالعلى زاده (ناطقى)
على قلى خان بن قرچقاى خان تركمانى قمى (قرن 11 ق)
تحقيق: على اوسط عبدالعلى زاده (ناطقى)
شيخ على قلى فرزند قرچغاى خان تركمان يا تركمانى، از حكما و عرفاى نامى، قرن يازدهم هجرى است. ولادت او در حدود سال 1020 ق، اتّفاق افتاده و تا سال 1097 ق، زنده بوده است. در كتب تراجم، تاريخ ولادت و وفات او ذكر نشده است. در پايان جزء اوّل كتاب فرقان الرأيين و بنيان الحكمتين وى، تاريخ تأليف آن 1076 ذكر شده كه 56 سال از عمر مؤلّف گذشته بوده است.(1)
پدرش قرچغاى خان، از امرا و فرماندهان مشهور شاه عبّاس صفوى (985-1038 ق) بود. او در سال 1032 ق، موفّق به تسخير موصل شد و به سال 1035 ق، گرجستان را فتح كرد و در سال 1052 ق، شهر قندهار را از محمّد داراشكوه، پسر شاه جهان هندى، پس گرفت و در سال 1057 ق، توسط شاه عبّاس ثانى به حكومت خراسان منصوب شد.(2)
قرچغاى خان، دو پسر ديگر نيز داشت كه هر دو از علماى بزرگ
عصر خويش بودند.
پس بزرگ تر، منوچهر خان تركمان، از شاگردان ملّا محمدتقى مجلسى اوّل و داراى اجازه از وى به سال 1062 ق، است. پسر كوچك تر، شيخ محمّدعلى، پدر شيخ محمدكاظم تركمانى (م اوايل ق 12) بوده كه كتاب سبعۀ سماويه عمويش شيخ على قلى را در سال 1070 ق استنساخ كرده و بر آن، حواشى نوشته و به سال 1075 ق، وقف كرده است.(1)
شيخ على قلى خان، فنون ادب و مقدّمات علوم را در حوزۀ علميه اصفهان آموخت، دانش فقه و علم الحديث را در محضر ملّا محمدتقى مجلسى اوّل، و حكمت و فلسفه و عرفان را نزد آقا حسين خوانسارى و ملّا شمسا گيلانى فراگرفت و در اكثر علوم متداول زمان خويش، تبحّر بسيار داشت. از وى آثار بسيارى در فنون و علوم مختلف اسلامى به يادگار مانده است كه از مهم ترين آنها تأليفات زير را مى توان نام برد:
احياء حكمت،(2)
الإيمان الكامل،(3)
التعليقات على شرح الإشارات،(4)
سبعۀ سماويه،(5)
شرح أثولوجيا،(6)
فرقان الرأيين و بنيان الحكمتين،(1)
كتاب منطق، مشهور به منطق على قلى خان،(2)
زبور عارفين،(3)
زبور العارفين و براق العاشقين (رسالۀ حاضر)،(4)
ضياء العابدين،(5)
مزامير العاشقين،(6)
خزائن جواهر القرآن،(7)
مؤلّف، سالها عهده دار توليت آستانۀ حضرت معصومه عليها السلام در قم بوده كه بعد از وى، فرزندش مهدى قلى خان، متولّى گرديده و آثارى در تعميرات آستانۀ مقدّس دارند. بناى «مدرسۀ خان» و بازارچه معروف گذرخان، از كارهاى مهدى قلى خان است.(8)
1) . در فرق بين حكمت قدما مثل ارسطو و افلاطون و متأخّران، مانند فارابى و ابن سينا و ميرداماد و بيان مبانى و اصول آن. (همان، ج 16، ص 174).
2) . نويسنده در اين كتاب، منطق ارسطو را در چهار بخش مرتّب كرده است. (ر. ك: همان، ج 23، ص 53، ش 8023).
3) . به فارسى در يك مقدمه و سه باب، در حقيقتِ نفس، ترغيب به سوى عالم عقلى، تزهيد از عالم حسّى و تعليم مراتب سلوك. (ر. ك: همان، ج 12، ص 37؛ فهرست سپهسالار، ج 5، ص 555، ش 6567).
4) . ر. ك: همان (مستدركات)، ج 26، ص 307.
5) . به فارسى، در آداب دعا و اسباب استجابت آن و عبادات و سنن هر روز، هفته، ماه و سال. (ر. ك: فهرست نسخ خطّى كتابخانه آية اللّٰه مرعشى، ج 17، ص 178، ش 6602).
6) . خلاصه و معرّب كتاب زبور عارفين است، با اضافاتى در انتهاى كتاب در سير و سلوك، دعا و عرفان (ر. ك: همان، ج 20، ص 323).
7) . مؤلّف در اين كتاب چهار جلدى، آيات توحيد، ايمان، احكام، قصص، مواعظ و حِكَم، آفرينش آسمانها و زمين، رجعت، برزخ و جنّت و نار را جمع آورى و تفسير كرده است. تاريخ آغاز تأليف كتاب، رمضان سال 1083 بوده است. جلد اوّل با آيات توحيد آغاز مى شود و جلد چهارم با آيات جنّت و نار پايان مى يابد. هر جلد، مشتمل بر چند «خزينه» و هر خزينه، داراى فصولى است. (ر. ك: همان، ج 7، ص 154).
8) . مصادر شرح حال مؤلف عبارت اند از: طبقات أعلام الشيعة (قرن 11، ص 410-411؛ تربت پاكان، مدرّسى، ج 2، ص 235-241؛ معجم الدراسات القرآنية، ص 147؛ أعيان الشيعة، ج 8، ص 302؛ دائرة المعارف تشيّع، ج 1، ص 468 و ج 4، ص 223؛ الذريعة، مجلّدات و صفحات مختلف؛ مقدّمۀ تحقيق كتاب احياء حكمت كه أخيراً توسط نشر ميراث مكتوب، تحقيق و تصحيح شده و شرح حال مفصل مؤلّف را آورده است.
رسالۀ زبور العارفين و براق العاشقين، يكى از آثار عرفانى مؤلّف است كه به مراتب بندگى و سير و سلوك إلى اللّٰه و نيايشهايى چند اختصاص دارد.
مؤلف در خطبۀ كتاب، غرض از تأليف آن را تشويق به نيايش و ارتباط با معبود حقيقى و طريق سلوك عارفان و عاشقان دانسته است و آن را در يك «مقدمه»، چهار «زبور» و «خاتمه»، ترتيب داده است.
ابواب رساله به شرح زير است:
المقدّمة: في الترغيب على الدعاء و طلب المحبوب و ما ينبغي أن يقول؛
الزبور الأول: في مناجاة العارفين و العاشقين من الأئمة المعصومين عليهم السلام؛
الزبور الثاني: في الأحاديث القدسية و المعصومية و الآيات التنزيليّة العظيمة؛
الزبور الثالث: في الأحاديث المعصومية في بيان أحوال العارفين و العاشقين و صفاتهم و أخلاقهم؛
الزبور الرابع: في المواعظ و الحكم الهادية إلى طريق الحق و اليقين؛
الخاتمة: في بيان كيفيّة سلوك العارفين و إرادتهم القدسية.
تصحيح رساله بر اساس دو نسخۀ خطّى و به شيوۀ تلفيق انجام شده است: نسخه هاى مورد استفاده، عبارت اند از:
نسخۀ الف. نسخۀ كتابخانه مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى دفتر تبليغات حوزۀ علميه قم، به شمارۀ 757، كه در ذى قعدۀ 1247 توسط
ملّا يارعلى در 84 برگ 14 * 20 شانزده سطرى كتابت شده و در حاشيه داراى علائم تصحيح و مقابله است.
نسخۀ ب. نسخۀ كتابخانه آستان قدس رضوى، به شمارۀ 19628 از مجموعۀ اهدايى مرحوم آية اللّٰه سيّد احمد صفايى خوانسارى.
در مراجعه به منابع و مآخذ، سعى شد حتّى الامكان، احاديث و اقوال استخراج شوند. و اختلافات مغيّر معنا ضبط گردند و در صورت توافق يكى از دو نسخه با مأخذ مورد موافق در متن آمده و از ذكر اختلافات جزيى در پانوشتها دورى شده است.
در مورد دعاهاى مأثور از ائمۀ معصوم عليهم السلام، خصوصاً ادعيۀ منسوب به امام زين العابدين عليه السلام، با توجّه به اينكه بيشتر ادعيه، منتخب و گاهى فقرات دعا جابه جا و مقدّم و مؤخّر شده است، موارد در پانوشت يادآورى و مورد اختلاف داخل كروشه آورده شد.
شايان ذكر است كه با جستجوى بسيار، سعى شد احاديث، اقوال و ادعيه از منابع استخراج و بازيابى شوند. مع الأسف، چند مورد، ناخواسته مجهول باقى ماند كه از خوانندگان فاضل و محترم، پوزش مى طلبم.
در پايان، لازم مى دانم از جناب حجة الإسلام و المسلمين على صدرايى خويى كه امكان تصحيح اين اثر را فراهم كردند و با يادآورى هاى سودمندشان مرا مساعدت كردند، تشكر نمايم، و نيز از دوستان همكارشان آقايان: قاسم شيرجعفرى و مهدى سليمانى آشتيانى كه با تذكّرات علمى و فنّى و مقابله دو نسخۀ خطى مرا در تكميل، تصحيح و تحقيق اين رساله يارى كردند، كمال تشكّر و امتنان را دارم و از درگاه خداوند منّان براى همه توفيق مى خواهم.
و الحمد للّٰه ربّ العالمين اولاً و آخراً و ظاهراً و باطناً!
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
و به نستعين
الحمد للّٰه ربّ العالمين، و حبيب العارفين، و إله العاشقين.
و الصلاة و السلام على ملائكته المقرّبين و أنبيائه المرسلين و أوليائه المنتجبين، خصوصاً على حبيبه و محبوبه محمّد و آله الطاهرين و أشياعهم المخلصين.
و بعد، يقول العبد المذنب الرّاجي إلى الكريم المنّان على قلي ابن قرچقاي خان:
إنّ هذه رسالة شريفة روحيّة قدسيّة، مهيّجة لشوقة المشتاقين، و ملوّعة للَوعة المتعطّشين، مشتملة على مناجاة العارفين بالحقّ و العاشقين بالصدق الأئمّة المعصومين صلوات اللّٰه عليهم أجمعين، و الأحاديثِ القدسيّة(1)و المعصوميّة في بيان حال العارفين و العاشقين، و الحِكَمات الهادية إلى طريق الحقّ و اليقين، و الموصلة إلى الفناء و الوله في إله الأوّلين و الآخرين؛ ألّفتها لنفسي و لإخواني الطالبين و السالكين؛ و رتّبتها على/ 3 /مقدّمة، و أربعة زبور، و خاتمة. و سمّيتها ب «زبور العارفين و براق العاشقين»، فينبغي لنا و لإخواننا المؤمنين أن نقرأها بألحان حزينة داوديّة بلسان العاشقين الوالهين، و نجعلها ورداً في تعقيبات صلواتنا بأنين اللّائعين، و اللّٰه المؤيّد و الموفّق و المعين.
اعلم - يا أخي - أنّ غرضنا في هذه الرّسالة أوّلاً التشويق التامّ و العشق الكامل، ثمَّ الحركة الّتي تنبعث من الشّوق التامّ، ثمّ الاتّصال بالمشتاق إليه الحقيقي تعالى و تقدّس؛ لأنّ النّفس ما لم تصر مشتاقة تامّة و عاشقة كاملة، لم تتحرّك إلى المشتاق إليه.
فلمّا رأينا أنّ المناجاة المذكورة بألحان حسنة حزينة أشدّ تشويقاً و أسرع تأثيراً من سائر المشوّقات، قدّمناها(2)في الزبور الأوّل.
و لمّا رأينا أنّها لم تصر مشتاقة تامّة إلى النّشأة الآخرة و عالم الإلهي ما دامت جاهلة بأحوالها عند الموت و بعد الموت من الرّضى و السّخط عن بارئها، بل كانت خائفة من هول الموت و ما بعد الموت، و مع ذلك ذكرُ أحوال العارفين و العاشقين و كراماتهم من ألطاف ربّهم و توجّهات معشوقهم عليهم عند الموت و بعد الموت كان أشدّ تشويقاً و أبلغ تأثيراً كما ستطّلع عليها،(1)قدّمناه(2)على سائر المشوّقات التي كانت أبطأ تأثيراً في الزّبور الثّاني كما يقتضيه الترتيب في التّأثير و العلاج؛ ليزول عنها الخوف و يشتدّ شوقها/ 4 /و عشقها سريعاً، و قوي أقدامها على الحركة إلى المشتاق إليه تعجيلاً، و لئلّا يدخل أيضاً في البين ما هو أنقص تأثيراً.
ثمّ قصصنا عليها أحوال العارفين و العاشقين من أبناء جنسها في حين حياتهم بصفاتهم و سماتهم و كمالاتهم و درجاتهم في الزبور الثّالث؛ ليتأكّد شوقها و عشقها، و تنزجر عن نقصها و خسّتها، و يتحرّك عرق حميّتها، و تنافس(3)مع أبناء جنسها في السّبق و الارتفاع في هذه الصفات و الكمالات و القرب و الوصال.
و إنّما أخّرناه بعد ذكر أحوالهم عند الموت و بعد الموت، مع أنّ الترتيب في الكون و الوجود يقتضي تقديمه؛ لأجل نقص تأثيرها بالنسبة إلى ذكر أحوالهم و كراماتهم بعد الموت؛ لئلّا يدخل الضعيف بين القويّين فيبطأ التأثير.
فلمّا رأينا أنّها صارت مشتاقة تامّة و عاشقة كاملة، و منزجرة عن نقصها و خسّتها، و متنافسة مع أبناء جنسها في السبق و الارتفاع بهذه الزّبورات، شرعنا في تعليم علوم العملية التي هي حركة النفس في الكمال من أوّلها إلى آخرها من الأحاديث المعصوميّة صلوات اللّٰه عليهم أجمعين؛ فاختصرناها اختصاراً وافياً(4)، ثمّ أجملنا بعد ذلك في الخاتمة ذكر أحوال العارفين و مقاماتهم حين سلوكهم و بعد سلوكهم، إجمالاً
شافياً وافياً بعونه و توفيقه.
و لمّا/ 5 /أعطاني اللّٰه تعالى بفضله و كرمه هذه الرّسالة الكريمة و النّعمة العظيمة [الّتي] هي في الحقيقة عين جنّة المقرّبين بحورها و قصورها و أنهارها و أشجارها و رياحينها و فواكهها، و وفّقني و شرّفني بإتمامها، شكرت اللّٰه تعظيماً، و سجدت و عفّرت له حقيراً و ذليلاً، و أنشدت وصف حالي بالفارسيّة نظماً و تربيعاً:
يا رب ز كَرَم بهشت و حورم دادى *** شير و عسل و جام طهورم دادى
داود كجا و من مسكين ز(1)كجا *** يا رب تو به فضل خود زبورم دادى
1) . الف: - ز.
المقدّمة في الترغيب على الدّعاء و طلب المحبوب و ما ينبغي أن يقول من الدّعاء قبل المناجاة الآتية و طلب القرب و الوصال(1)إلى مطلوب العالمين
عن(2)رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: ما من ليلة إلّا و منادٍ ينادي من بطن العرش: يا بني آدم، إنّ اللّٰه تعالى يقرئكم السلام و يقول: شوّقناكم فلَمْ تشتاقونا، خوّفناكم فلَم تخافونا، بالليل تنامون، و بالنّهار تغفلون، فالمنزل الطّويل متى تقطعون(3).
و قال عزّ و جلّ في الوحي القديم: يا داود، لو يعلم المُدْبِرون عنّي كيف انتظاري لهم و رفقي و شوقي إلى ترك معاصيهم لَماتوا شوقاً [إليّ] و تقطّعت أوصالهم من محبّتي! يا داود، هذه إرادتي في المُدبِر عنّي، فكيف إرادتي في المقبلين عليّ/ 6 /يا داود، أحوج ما يكون العبد إليّ إذا استغنى عنّي، و أرحم ما أكون لعبدي إذا أدبر عنّي، و أجلّ ما يكون عبدي إذا رجع إليّ(4).
في أمالي الصدوق(5): [عن] المفضّل بن عمر [قال]: سمعت مولاي الصّادق عليه السلام يقول: في ما ناجى اللّٰه عزّ و جلّ موسى بن عمران عليه السلام: يا ابن عمران، كذب من زعم أنّه يحبّني فإذا جنّه اللّيل نام عنّي! أ ليس كلّ محبّ يحبّ خلوة حبيبه؟ ها أنا ذا - يا ابن عمران - مطّلع على أحبّائي، إذا جنّهم الليْلُ حَوَّلْتُ أبصارهم إليّ مِن قلوبهم، و مَثَّلْتُ نفسي(6)بين أعينهم، يخاطبوني عن المشاهدة، و يكلّموني عن الحضور. يا ابن عمران، هب لي من قلبك الخشوع، و من بدنك
الخضوع، و من عينيك(1)الدّموع، ثمّ ادعني في ظلم الليل فإنّك تجدني قريباً مجيباً(2).
من مصباح الشّريعة: قال الصّادق عليه السلام: المشتاق لا يشتهي طعاماً، و لا يلتذّ شراباً، و لا يستطيب رُقاداً، و لا يأنس حميماً، و لا يأوي داراً، و لا يسكن عمراناً، و لا يلبَس ليناً، و لا يقرّ قراراً، و يعبد اللّٰه ليلاً و نهاراً [راجياً] حتّى يصل إلى ما يشتاق إليه، و يناجيه بلسان شوقه معبِّراً عمّا في سريرته، كما أخبر اللّٰه تعالى عن موسى عليه السلام في ميعاد ربّه بقوله: «وَ عَجِلْتُ إِلَيْكَ رَبِّ لِتَرْضىٰ» /(3)
و فسّر النبيّ صلى الله عليه و آله عن حاله/ 7 /أنّه ما أكل و لا شَرِب و لا نام و لا اشتهى شيئاً من ذلك في ذهابه و مجيئه أربعين يوماً شوقاً إلى ربّه.
فإذا دخلت ميدان الشّوق فكبِّر على نفسك و مرادك من الدّنيا، ودع جميعَ المألوفات، و أحرِم عن سوى معشوقك(4)، و لبِّ بين حياتك و موتك: لبّيك اللّهمّ لبّيك، [أعظم اللّٰه أجرك]، فإنّ مثل المشتاق كمثل الغريق ليس له همّة إلّا خلاصه و قد نسي كلَّ شيءٍ دونه(5).
أقول لك: يا حبيب قلبي، و يا قرّة عيني، أ سَمعت قول حبيبك و حبيب العالمين و إلهك و إله الأوّلين و الآخرين، و أصغيت حديث إمامك و مولاك بسمع البصيرة و اليقين؟ فإن كنتَ لستَ بأقسى من الحجر و أثقل من المدَر، فأيقظ من نوم الغفلة، و اهجر من مرقد الكسلة و الرّاحة، و اشدُد حيازيمك للطّاعة و العبادة، فقم بين يديه قياماً شاخصاً والهاً ضارعاً باكياً داعياً لما يحبّه و يرضاه، لا سيّما بالمناجاة الآتيات في آناء الليل و أطراف النّهار؛ فإنّ النّفس لا تتأثّر و لا تستوجب للرحم و لا تستعدّ للقرب إلى اللّٰه تعالى إلّا بالوَلَه و التضرّع و التذلّل و الاستكانة و البصبصة و البكاء و التباكي إليه(6).
1) . الف: عينك.
2) . بحار الأنوار، ج 67، ص 14، ح 2، عن أمالي الصدوق، ص 292، المجلس السابع و الخمسون، ح 1.
3) . سورة طه، الآية 83.
4) . مصباح الشريعة: مشوّقك.
5) . بحار الأنوار، ج 67، ص 24، ح 24؛ مصباح الشريعة، ص 196، نشر مؤسسة الأعلمي - بيروت؛ ترجمة مصباح الشريعة، ص 589، الباب 98 في الشوق.
6) . ب: - إليه.
كما قال جلّ ثناؤه(1)لعيسى عليه السلام: يا عيسى، لا تدعُني إلّا متضرّعاً إليّ و همُّك همّاً واحداً؛ فإنّك متى تدعني كذلك أجبتك(2).
و قال: يا عيسى، ادعني دعاء الغريق/ 8 /الحزين الذي ليس له مغيث(3).
و قال: يا عيسى، ألن(4)لي قلبك، و أكثر ذكري في الخلوات، و اعلم أنّ سروري أن تبصبص إليّ، و كن في ذلك حيّاً و لا تكن ميّتاً(5).
فينبغي أن يقول في قُبيلتها بالتضرع و البصبصة البليغة اللّحيحة:
إلهي عبدُك الآبِقُ رَجَعَ إلى بابِكَ، عَبْدُك العاصي أتاكَ بالصُّلْحِ، عَبْدُكَ المُذنِبُ أتاكَ بالعُذْرِ، فاعْفُ عنّي بجودِكَ، و تَقَبَّلْ منّي بفضلِكَ، و انْظُر إليَّ برَحْمَتِكَ. اللّهمّ اغْفِر لي ما سَلَفَ، و اعْصِمني في ما بَقِيَ من الأَجَلِ؛ فإنَّ الخَيْرَ كُلُّهُ بيَدِكَ، و أنت بِنا رَءوفٌ رحيمٌ.
ثم تقول(6)هذا التّسبيح و هذا الدّعاء المروي عن الصّادق عليه الصلاة و السلام:
سُبحان من لا تَبيدُ معالِمُهُ، سُبحانَ من لا تَنْقُصُ خزائِنُهُ، سُبحانَ من لا اضْمِحلالَ لِفَخْره، سُبحانَ من لا يَنْفَدُ ما عندَهُ، سُبحانَ من لا انْقِطاعَ لمُدَّتِهِ، سُبحانَ من لا يُشارِكُ أَحَدٌ في أمرِهِ، سُبحانَ من لا إلهَ غَيْرُهُ.
يا من عَفا عن السيّئاتِ و لم يُجازِ بِها، اِرْحَمْ عَبدَكَ، يا اللّٰهُ يا اللّٰهُ نَفسي نَفسي، أَنا عبدُكَ يا سيّداه، أَنا عبدُكَ بين يديْكَ يا ربّاه. إلهي بكينونَتكَ، يا أملاهُ، يا رحماناهُ، يا غِياثاهُ، عَبدَكَ عَبدَكَ،
1) . ب: قال اللّٰه تعالى.
2) . بحار الأنوار، ج 14، ص 290، س 15؛ الكافي، ج 8، ص 131؛ كلمة اللّٰه للشهيد السيد حسن الشيرازي، ص 386، الفقرة 22.
3) . بحار الأنوار، ج 14، ص 295، س 8؛ الكافي، ج 8، ص 138، س 11؛ كلمة اللّٰه، ص 394، الفقرة 67.
4) . الكافي: أطِب.
5) . بحار الأنوار، ج 14، ص 298، س 16؛ الكافي، ج 8، ص 100، ح 103 و ج 2، ص 502، ح 3 باب ذكر اللّٰه في السرّ؛ عدّة الداعي، ص 146، في آداب المقارنة للدعاء؛ كلمة اللّٰه، ص 399.
6) . الف: ثم تقول.
لا حيلةَ لهُ، يا مُنتهىٰ رَغبتاهُ، يا مُجْرِيَ الدَّمِ في/ 9 /عُرُوقي، عَبْدُكَ يا سيّداهُ يا مالكاهُ.
أيا هُوَ أيا هُوَ، يا ربّاهُ، عَبْدَكَ عبدَكَ، لا حيلَةَ لي، و لا غِناءَ بي عن نفسي، و لا أستطيعُ لها ضَرّاً و لا نفعاً، و لا أَجِدُ مَنْ أُصانِعُه؛ تقطَّعَتْ أسبابُ الخدائِعِ عَنّي، و اضْمَحَلَّ كُلُّ مظنونٍ عنّي، أفْرَدَني الدَّهْرُ إليكَ فقُمْتُ بين يديْكَ هذا المقام.
يا إلهي، بِعِلْمِكَ كان هذا كُلُّهُ، فكيف أنتَ صانِعٌ بي، وليتَ شِعري كيف تقولُ لدعائي؟ أ تقولُ نَعَمْ أم تقولُ لا؟! فإن قلتَ: لا، فيا وَيلي يا وَيلي يا وَيلي، يا عَولي يا عَولي يا عَولي، يا شَقْوَتي يا شَقْوَتي يا شَقْوَتي، يا ذُلّي يا ذُلّي يا ذُلّي، إلى من [و] مِمَّن، أو عندَ من، أو كيفَ، أو ما ذا؟ أو إلى أيِّ شيءٍ ألجأ، و مَنْ أرجو، و مَنْ يجودُ علَيَّ بفضله حين ترفِضني، يا واسع المغفرة؟
و إن قُلتَ نعم، - كما هو الظنُّ بكَ و الرّجاءُ لكَ - فطوبى لي. أنا السّعيدُ و أنا المَسْعُودُ، فطوبى لي و أنا المرحومُ، يا مُتَرَحِّمُ يا مترئِّفُ يا مُتَعَطِّفُ يا مُتَحنِّنُ(1)يا مُتَمَلِّك يا مُقْسِطُ، لا عَمَلَ لي مع نجاحِ حاجتي، أسألكَ باسمكَ الذي جَعَلْتَهُ في مكنون غيبك و استقرَّ عندك فلا يخرجُ منك إلى شيءٍ سواكَ، أسألكَ به و بِكَ [و بِكَ] و به فإنّه أجلُّ و أشرفُ أسمائِكَ، لا شيءَ لي غير هذا، و لا أحَدٌ أعْوَدَ عَلَيَّ منكَ. يا كينونُ/ 10 /يا مُكوِّنُ، يا من عَرَّفني نَفسَهُ، يا من أمرني بطاعَتِه، و يا من نَهاني عن معصِيَتِهِ، و يا مَدْعُوُّ، يا مسئولُ، يا مطلوباً إليه، رَفَضْتُ وصيّتَكَ التي أوصَيْتَني بها و لم أُطِعْكَ، و لو أطَعْتُكَ في ما أمرتني لَكفَيتَني ما قُمْتُ إليك فيه، و أنا مع معصيتي لَكَ راجٍ، فلا تَحُلْ بيني و بين ما رَجَوْتُ.
يا مُترَحِّمُ لي، اَعِذْني من بين يَدَيَّ و من خَلفي و من فَوقي و من تحتي و من كُلِّ جهاتِ الإحاطَةِ بي.
اللّهمّ بمحمّدٍ سيّدي و بعليٍّ وليّي، و بالأئمّةِ الرّاشدين عليهمُ السّلامُ، اجعل علينا [صلواتِكَ و] رضوانَكَ و رأفَتَكَ و رحمَتَكَ، و أوسِعْ علينا من رزقِكَ، و اقْضِ عَنّا الدَّيْنَ و جميع حوائجنا، يا اللّٰهُ يا اللّٰهُ يا اللّٰهُ، إنَّكَ على كُلِّ شيءٍ قديرٌ(2).
ثمّ تدعو بهذا الدّعاء:
سيّدي سيّدي، هذه يدايَ قد مَدَدْتهما إليكَ بالذُّنوبِ مملوءةً، و عينايَ بالرَّجاءِ ممدودَةً، و حَقٌّ لِمَنْ دعاكَ بالنَّدَمِ تذَلُّلاً أن تُجيبهُ بالكَرَمِ تَفَضُّلاً.
سيّدي، أَ مِنْ أهل الشَّقَاءِ خَلَقْتَني فاُطيلَ بُكائي؟ أم مِنْ أهل السَّعادةِ خَلَقْتَني فاُبَشِّرَ رَجائي.
سيّدي، لو أنّ عذابي مِمّا يزيدُ في مُلكِكَ لسألتُكَ الصَّبْرَ عَلَيْهِ، غَيْرَ أنّي أعْلمُ أنّه لا يزيدُ في مُلكِكَ طاعَةُ المطيعين، و لا ينْقُصُ مِنْهُ/ 11 /معصيةُ العاصِين.
سيّدي، ما أنَا و ما خَطَري، هَبْ لي بفَضلك، و جَلِّلْني بسِتْرِكَ، و اعْفُ عن توبيخي بكَرَمِ وجهِكَ، إنَّكَ أكرمُ الأكرمينَ و أرحمُ الرَّاحِمينَ(1).
ثمّ تدعو بهذا الدّعاء:
إلهي ذُنوبي تُخوِّفُني مِنْكَ، و جُودُكَ يُبشِّرُني عنكَ، فأخْرِجني بالخَوفِ من الخطايا، و أوصِلْني بجودِكَ إلى العطايا، حَتّى أكونَ غداً في القِيامَةِ عَتيقَ كَرَمِكَ كما كُنتُ في الدُّنيا رَبيبَ نِعَمِكَ، فليسَ ما تَبْذُلُهُ غداً من النَّجاةِ بأعظمَ ممّا قَدْ مَنَحْتَهُ من الرّجاءِ، وَ مَتى خابَ في فنائِكَ آمِلٌ؟ أمْ مَتىٰ انْصَرَفَ عَنْكَ بالرَدِّ عَنْكَ سائِلٌ؟
إلهي ما دَعاكَ مَنْ لَم تُجِبْهُ؛ لأنَّكَ قُلْتَ: «اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ» و أَنْتَ لا تُخْلِفُ الميعادَ، فَصَلِّ على محمَّدٍ و آلِ مُحَمَّدٍ، يا إلهي و اسْتَجِبْ دُعائي(2).
ثمّ تدعو بهذا الدّعاء المأخوذ من الدعاء الإنجيليّة لعليّ بن الحسين عليهما السلام:
سَيّدي(3)إنْ كانَ صَغُرَ في جنبِ طاعَتِكَ عَمَلي، فقدْ كَبُرَ في جَنْبِ رَجائي(4)أَمَلي. سَيّدي(5)كيفَ
1) . موسوعة الأدعية، ج 3، ص 583؛ بحار الأنوار، ج 75، ص 146، ح 7. عن الأمالي.
2) . مصباح المتهجّد، ص 568، شهر رمضان؛ عنه بحار الأنوار، ج 94، ص 112.
3) . في حاشية ب زيادة: سيّدي سيّدي، إن كانت ذنوبي قد أخافتني، فإنّ محبّتي لك قد آمنتني. و هي صدر الفقرة 125 من الدعاء 199.
4) . الحصيفة: رجائِك.
5) . في حاشية ب زيادة: سيّدي، إن أنامتني الغفلة عن الاستعداد للقائك، فقد أيقظتني المعرفة
أتَقَلَّبُ(1)من عندِكَ بالخَيْبَةِ محروماً و ظنّي بكَ أنَّكَ تُقَلِّبُني بالنّجاةِ مرحوماً.
سَيِّدي، لَمْ أُسَلِّطْ على حُسْنِ ظَنّي بكَ قُنُوطَ الآيسينَ، فلا تُبْطِلْ لي صدقَ رجائي لَكَ في الآمِلِينَ(2)/ 12 /.
سَيّدي، إنْ دعاني إلى النّار مَخْشيُّ عِقابِكَ، فقد دعاني إلى الجنَّةِ مَرْجُوُّ ثَوابِكَ(3).
سَيّدي، إنْ أقْعَدَني التخَلُّفُ عن السَّبْقِ مَعَ الأبرارِ، فقدْ أقامَتْني الثِّقَةُ بِكَ على مَدارجِ الأخيارِ(4). و إنْ عَزُبَ عنّي تقويمُ لِما يُصْلِحُني(5)فلَمْ يَعزُبْ إيقاني بنَظَرِكَ إليَّ في ما يَنْفَعني، و إن انْقَرَضَتْ بغير ما أحبَبْتَ من السَّعْيِ أيّامي فَبالإيمانِ أمْضَيْتُ السَّالِفاتِ من أعوامي(6).
سَيّدي، ضَعُفَ جِسمي، و دَقَّ عَظْمي، و كَبُرَ سنّي، و نال الدَّهْرُ مِنّي، و نَفِدَتْ مُدَّتي، و ذَهَبَتْ شَهْوتي، و بَقِيتْ تَبِعَتي، فَجُدْ بِحلمِكَ على جَهْلي و بِعَفْوكَ على قبيح فعلي، و لا تُؤاخِذْني بما كَسَبْتُ من الذُّنوبِ العِظامِ في سالِفِ الأيّامِ.
سَيّدي، أنا المُعْتَرِفُ بإساءَتي، المُقِرُّ بخطيئاتي، المأسُورُ بأجرامي، المُرتَهِنُ بآثامي، المشهورُ(7)بإساءَتي، المُتَحَيِّرُ عن قَصْدِ طَريقي، اِنْقَطَعَتْ مقالَتي، و ضَلَّ عُمري، و بَطَلَتْ حُجَّتي في عَظِيم وِزْري، فامْنُنْ عَلَيَّ بِكَريمِ غُفرانِكَ، و اسْمَحْ لي بعظيمِ إحسانِكَ؛ فإنَّكَ ذو مَغْفِرَةٍ للطّالبينَ، شديدُ العِقابِ للمُجْرِمِينَ(8).
سَيّدي، جِئْتُ ملهوفاً قَدْ لَبِسْتُ عُدْمَ فاقَتي، و اَقامَني مَقامَ الأذِلّاء بين يَدَيْكَ/ 13 /ضُرُّ
حاجَتي. سَيّدي، كَرُمْتَ [بِكَرَمِكَ] فأكْرِمني إذْ كُنْتُ مِنْ سُؤَّالِكَ، وَ جُدْتَ بمعروفِكَ فاخْلُطْني بأهْلِ نَوالِكَ(1).
سَيّدي، أصبحتُ على بابٍ من أبوابِ مِنَحِكَ سائلاً، و عن التعَرُّضِ بِسِواكَ(2)عادِلاً، و لَيْسَ من جميلِ امْتِنَانِكَ رَدُّ سائِلٍ مَلهوفٍ و مُضْطَرٍّ لانتظارِ فَضْلِكَ المألُوفِ.
سَيّدي، إنْ حَرَمْتَني رُؤيَةَ محمَّدٍ صلَّى اللّٰهُ عَلَيهِ و آله و سَلَّمَ في دارِ السّلامِ، وَ أَعْدَمتني تِطْوافَ الوصائِفِ و الخُدّامِ، و صَرَفْتَ وَجْهَ تأميلي بالخَيْبَةِ في دارِ المُقامِ، فَغَيْرَ ذلكَ مَنَّتْني نَفسي منكَ، يا ذا الطَّوْلِ و الإنعامِ.
سَيّدي، و عِزَّتِكَ لو قَرَنْتَني بالأصْفادِ و مَنَعْتَني سَيْبَكَ مِنْ بَيْنِ العبادِ، ما قَطَعْتُ رجائي عَنْكَ، و لا صَرَفْتُ [وَجْهَ] انتظارِي لِلْعَفوِ مِنْك(3).
يا من آنَسَ العارِفينَ بِطيبِ(4)مُناجاتِهِ، و ألْبَسَ الخائِفِينَ ثَوْبَ مُوالاتِهِ، مَتى فَرِحَ مَنْ قَصَدَتْ سِواكَ هِمَّتُه، وَ مَتى اسْتراحَ مَنْ أرادَتْ غَيْرَكَ عَزيمَتُهُ، وَ مَنْ ذا الَّذي قَصَدَكَ بِصِدْقِ الإرادَةِ فَلَمْ تُشَفِّعْهُ في مُرادِهِ(5)، أمْ مَنْ ذا الّذي اسْتَرْشَدَكَ فَلَمْ تَمْنُن بإرشادِهِ(6)؟!
سَيِّدي، كُلُّ مَكروبٍ إليكَ يَلْتَجئ، و كُلُّ مَحزونٍ إيّاكَ يَرْتَجي، سَمِعَ/ 14 /العائذُونَ بجَزِيلِ ثَوابِكَ فَخَشَعُوا، و سَمِعَ المُوَلُّونَ عَنِ الْقَصْدِ بجُودِكَ فَرَجعوا، و سَمِعَ المُجْرمونَ لِسَعَةِ فَضْلِكَ(7)فَطَمِعُوا(8).
سَيّدي، وَ كَيْفَ أرُدُّ عارِضَ تَطَلُّعي إلى نَوالِكَ و إنَّما أنا في هذا الْخَلْق أحَدُ عِيالِكَ. سَيّدي،
و كَيْفَ أُسْكِتُ بالإفحامِ لِسانَ ضِراعَتي و قَدْ أقْلَقَني ما أُبْهِمَ عَلَيَّ مِنْ تقدير عاقِبَتي(1).
سَيّدي، إنْ كُنْتَ لا تَرْحَمُ إلّا المُجِدِّينَ في طاعَتِكَ، فَإلى مَنْ يَفْزَعُ المُقَصِّرُونَ؟ و إنْ كُنْتَ لا تَقْبَلُ إلّا [مِنَ] المُجتهِدينَ، فَإلىٰ مَنْ يَلْجَأُ الخاطِئونَ؟ وَ إنْ كُنْتَ لا تُكْرِمُ إلّا أهْلَ الإحسانِ، فَكَيْفَ يَصْنَعُ المُسيئونَ؟ و إنْ كانَ لا يَفُوزُ يَومَ الحَشْرِ إلّا المُتَّقونَ، فَبِمَنْ يَسْتَغيثُ المُذْنِبُونَ؟
سَيِّدي، إن كانَ لا يَجُوزُ على الصِّراطِ إلّا مَنْ أجازَتْهُ بَراءَةُ عَمَلِهِ، فأَنّى بالجَوازِ لِمَنْ لَمْ يَتُبْ إلَيْكَ قَبْلَ دُنُوِّ أجَلِهِ؟ و إنْ لَمْ تَجُدْ إلّا علىٰ مَنْ عَمَّرَ بالزُّهْدِ مَكْنُونَ سَريرَتِهِ، فَمَنْ لِلْمُضْطَرِّ الذي لم تُرْضِه(2)بَيْنَ العالَمين سَعْيُ نَقيَّتِهِ؟
سَيّدي، إنْ حَجَبْتَ عن أهْلِ تَوْحِيدِكَ نَظَرَ تَغَمُّدِكَ بِخَطيئاتِهِم، أوْبَقَهُمْ(3)غَضَبُكَ بينَ المُشْركينَ بِكُرُباتِهِم.
سَيّدي، إنْ لَم تُنْشِلنا يَدُ إحسانِكَ يومَ الوُرُودِ، اخْتَلَطْنا في الخِزْيِ يومَ الحَشْرِ بِذَوي الجُحُودِ، فأوجِبْ لنا بالإسلامِ مدخُورَ/ 15 /هِبَاتِكَ، وَ أصْفِ ما كَدَّرَتْهُ الجرائِمُ بِصَفْحِ صِلاتكَ.
سَيّدي، لَيْسَ لي عنْدَكَ عَهْدٌ اتَّخَذْتُهُ و لا كِبْرُ عَمَلٍ أخْلَصْتُهُ، إلّا أَنّي واثِقٌ بِكَرِيمِ أفْعَالِكَ، راجٍ لجَسيمِ إفضالِكَ، عَوَّدْتَني مِنْ جَميلِ تَطَوُّلِكَ عادَةً أنْتَ اَوْلىٰ بِإتْمامِها، و وَهَبْتَ لي مِنْ خُلُوصِ مَعْرِفَتِكَ حَقيقةً أَنْتَ المشكُورُ على إلهامِهَا(4).
سَيّدي، أمَرْتَ بالمعروفِ و أَنْتَ أولىٰ بِهِ مِنَ المأمورينَ، و حَضَضْتَ على إعطاءِ السّائِلينَ و أَنْتَ خَيْرُ المسئولِينَ، و نَدَبْتَ إلى عِتْقِ الرِّقابِ و أَنْتَ خَيْرُ المُعتِقينَ، و حَثَثْتَ على الصَّفْحِ عن المُذْنِبينَ و أَنْتَ أكرمُ الصَّافِحينَ(5).
سَيّدي، قد ذَكَرْتُكَ بالذِّكْر الّذي ألْهَمْتَنِيهِ، و وَحَّدْتُكَ بالتّوحيدِ الّذي أكْرَمتنِيهِ، و دَعَوْتُكَ
بالدُّعاءِ الّذي عَلَّمْتَنيهِ، فلا تَحْرِمني [بِرَحْمَتِكَ] الجزاءَ الّذي وَعَدْتَنيهِ، فَمِنَ النِّعْمَةِ لَكَ عَلَيَّ أنْ هَدَيْتَني بِحُسْنِ دُعائِكَ، و مِنْ إتمامِها أنْ تُوجِبَ لي مَحمودَ جزائِكَ.
سَيّدي، أنْتَظِرُ عَفْوَكَ كما يَنْتَظِرُهُ المُذْنِبُونَ، و لَسْتُ(1)أَيْأَسُ مِنْ رَحْمَتِكَ الّتي يَتَوَقَّعُها المُحْسِنُونَ(2).
ثمّ تدعو الدعاء المأثور عن عليّ بن الحسين عليه الصّلاة و السلام من الملك العلّام، و هي هذه:
إلهي إنْ كانَ قَدْ قَلَّ زادي(3)
و حمل الزاد أقبح كل شيء إذا كان الوفود على الكريم بل ينبغي أن يكون الزاد في ذلك المسير هو العزم و الإرادة و الشوق و الطلب و حسن الظنّ الخالص فقط، كما أشار عليه السلام بهذا في دعاء الوتر:
اللهم إني أجد بيني و بينك مشتبهات تقطعني دونك، و مبطئات تُقعِدني عن إجابتك، و قد علمتُ أنّ عبدك لا يرحل إليك إلّا بزاد، و أنّك لا تحجب عن خلقك إلّا أن تحجبهم الأعمال دونك، و قد علمتُ أنّ زاد الراحل إليك عزم إرادة يختارك بها و يصير بها إلى ما يؤدي إليك. اللّهم و قد ناداك بعزم الإرادة [قلبي]، و استبقى قلبي (؟) بفهم حجّتك لساني، و ما تيسّر لي من إرادتك. منه دام ظله.
في المَسيرِ إليكَ فَلَقَدْ حَسُنَ ظَنّي/ 16 /بالتَّوَكُّلِ عَلَيْكَ، و إنْ كانَ جُرْمِي قد أخَافَني مِنْ عُقُوبَتِكَ، فَإنَّ رَجائي قَدْ أَشْعَرَني بالأمْنِ مِنْ نِقْمَتِكَ، و إنْ كانَ ذَنْبي قد عَرَّضَني لِعِقَابِكَ، فَقَدْ أَدْنَاني(4)حُسْنُ ثِقَتِي بِثَوابِكَ، و إنْ كانَ أنامَتْني الغَفْلَةُ عَنِ الاسْتِعدادِ للِقَائِكَ فَقَدْ نَبَّهَتْني المَعْرِفَةُ بكَرَمِكَ و آلائكَ، و إنْ كانَ أوْحَشَ ما بَيْني و بَيْنَكَ فَرْطُ العِصيانِ و الطُّغيانِ فَقَدْ آنَستني بُشْرىٰ الغُفْرانِ و الرِّضْوانِ.1) . في الف و ب: ليس.
2) . الصحيفة السجادية الجامعة، الدعاء 199، الفقرات 141-143.
3) . ورد في حاشية ب: اعلم أنّ المراد من الزاد هاهنا هو الأعمال الحسنة كالنوافل و البرّ و الصلاة و نحوها، و هذا ممّا لا ينبغي أن يُعتمد إليه؛ لأنّ الاعتماد عليه نقص في التوكّل على اللّٰه و حسن الظنّ بفضله، كما ورد أنّ أمير المؤمنين عليه السلام كتب في كفن سلمان رحمه الله هذين البيتين: وفدت على الكريم بغير زاد من الحسنات و القلب السليم
4) . الصحيفة: آذنني.
أسألُكَ بِسُبُحاتِ وَجْهِكَ و أنوارِ قُدْسِكَ، و أَبْتَهِلُ إليكَ بِعَواطِفِ رَحْمَتِكَ و لَطائِفِ رَأفَتِكَ(1)أنْ تُحَقِّقَ ظَنِّي في ما(2)أُؤَمِّلُهُ مِنْ جَزيلِ إكرامِكَ و جَمِيل إنعامِكَ فِي القُربىٰ مِنْكَ و الزُّلْفى لَدَيْكَ و التَّمَتُّعِ بالنَّظَرِ إلَيْكَ، و هَا أَنا ذا مُتَعَرِّضٌ لِنَفَحاتِ رَوْحِكَ و عَطْفِكَ، و مُنْتَجِعٌ غَيْثَ جُودِكَ و لُطْفِكَ، فارٌّ من سَخَطِكَ إلىٰ رِضاكَ، وَ هارِبٌ مِنْكَ إلَيْكَ، راجٍ أحْسَنَ ما لَدَيْكَ، مُعَوِّلٌ على مَواهِبِكَ، مُفْتَقِرٌ إلى رِعايَتِكَ.
إلهي ما بَدَأتَ بي مِنْ فَضْلِكَ فَتَمِّمْهُ، و ما وَهَبْتَ لي مِنْ كَرَمِكَ فلا تَسْلُبْهُ، و ما سَتَرْتَهُ عَلَيَّ بِحِلْمِكَ فلا تَهْتِكْهُ، و ما عَمِلْتُهُ مِنْ قَبيحِ فِعلي فاغْفِرْهُ.
إلهي اسْتَشْفَعْتُ بِكَ إليكَ، و اسْتَجَرْتُ بِكَ مِنْكَ، أتَيْتُكَ/ 17 /طامِعاً في إحسانِكَ، راغِباً في امْتِنانِكَ، مُسْتَسْقياً وابِلَ طَوْلِكَ، مُسْتَمْطِراً غَمامَ فَضْلِكَ، طالِباً مَرضاتَكَ، مُريداً وَجْهَكَ، طارِقاً بابَكَ، قَاصِداً جَنابَكَ، وارداً شَريعةَ رِفْدِكَ، مُلْتَمساً سَنِيَّ الخَيْراتِ مِنْ عِنْدِكَ، وافِداً إلى حَضرةِ جَمالِكَ، مُسْتَكيناً لِعَظَمَتِكَ وَ جَلالِكَ، فَافْعَلْ بي ما أنتَ أهْلُهُ مِنَ المَغْفِرَةِ و الرَّحْمَةِ، و لا تَفْعَل بي ما أنا أهْلُهُ من العذابِ و النِّقْمَةِ، بِرحْمَتِكَ يا أرحمَ الرَّاحمين(3).
و ينبغي للداعي المفتاق و الطالب المشتاق أن لا ييأس من لطف معشوقه و رحم محبوبه، و لا يفتر عن التملّق و البصبصة(4)إليه بأنّه لا يرى أثر الإجابة و لطف قربه و وصاله، بل يصير بكلّه و تمامه الرجاء و حسن الظنّ باللّٰه، و الترنّم بما قال شاعر الترك في هذا المقام:
گوزللر مهربان اولمز دِمَك يانلشدر اى باقى *** اولور و اللّٰه باللّٰه همر يالواره گورسونلر
إلهي لَو لا الواجِبُ مِنْ قَبُولِ أمْركَ لَنَزَّهْتُكَ عَنْ ذِكْري إيّاكَ، عَلىٰ أنَّ ذِكري لَكَ بِقَدْري لا بِقَدْرِكَ، و ما عسىٰ أنْ يَبْلُغَ مِقداري حَتّىٰ أُجْعَلَ مَحَلّاً لِتَقديسكَ، و مِنْ أعْظَمِ النِّعَمِ عَلَينا جَرَيانُ ذِكْرِك على ألسِنَتنا، و إذْنُكَ لنا بِدُعائِكَ و تَنْزِيهِكَ وَ تَسْبيحِكَ/ 18 /.
إلهي فَأَلْهِمْنا ذِكْرَكَ في الملاءِ و الخَلاءِ و اللَّيْلِ و النَّهارِ و الإعْلانِ و الإسْرار و في السَّرَّاءِ و الضَّرَّاءِ، و آنِسنا بالذِّكْرِ الخَفيِّ، و اسْتَعْمِلْنا بالْعَمَلِ الزكِيِّ و السَّعْيِ المَرْضِيِّ، و جَازِنا بالميزانِ الوَفيِّ.
إلهي بِكَ هامَتِ القُلُوبُ الوالِهَةُ، و على مَعْرِفَتِكَ جُمِعَتِ العُقُولُ المُتبايِنَةِ، فلا تَطْمَئِنُّ القُلوبُ إلّا بِذِكْراكَ، و لا تَسْكُنُ النُّفُوسُ إلّا عِنْدَ رُؤياكَ، أنْتَ المُسَبَّحَ في كُلِّ مَكانٍ، و المعبودُ في كُلِّ زَمانٍ، و المَوجودُ في كُلِّ أوانٍ، و المَدعُوُّ بِكُلِّ لِسانٍ، و المُعَظَّمُ في كُلِّ جَنانٍ، فَأسْتَغْفِرُكَ مِنْ كُلِّ لَذَّةٍ بِغَيْرِ ذِكْرِكَ، و مِنْ كُلِّ رَاحَةٍ بِغَيْرِ أُنْسِكَ، و مِنْ كُلِّ سُرورٍ بِغَيْرِ قُرْبِكَ، و مِنْ كُلِّ شغلٍ بِغَيْر طاعَتِكَ.
إلهي أنْتَ قُلْتَ و قولُكَ الحقُّ: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اُذْكُرُوا اَللّٰهَ ذِكْراً كَثِيراً وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً»(1)وَ قُلْتَ: «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ»(2)فَأمَرْتَنا بِذِكْرِكَ، و وَعَدْتَنا عَلَيْهِ أَنْ تَذْكُرَنا تَشْريفاً [لَنَا] وَ إكراماً و تَفْخِيماً و إعظاماً، و هَا نَحْنُ ذاكِرُوكَ كَمَا أَمَرْتَنا، فَأَنْجِزْ لنا ما وَعَدْتَنا يا ذاكِرَ الذَّاكِرينَ و يا أَرْحَم الرَّاحِمين(3).
إلهي كَسْري لا يَجْبُرُهُ إلّا لُطْفُكَ و حَنانُكَ/ 19 /، وَ فَقْري لا يُغنِيهِ إلّا عَطْفُكَ و إحسانُكَ، وَ رَوْعَتي لا يُسَكِّنُها إلّا أمانُكَ، و ذَلَّتي لا يُعِزُّها إلّا سُلْطانُكَ، و اُمْنِيَّتي لا يُبَلِّغُنِيها إلّا فَضْلُكَ، و خَلَّتي لا يَسُدُّها إلّا طَوْلُكَ، و حاجَتي إليكَ لا يَقْضِيها غَيْرُكَ، و كَرْبي لا يُفَرِّجُهُ سِوى رَحْمَتِكَ، و ضُرِّي لا يَكْشِفُهُ غَيْرُ رَأفَتِكَ، و عَيْلَتي لا يَرُدُّها إلّا فَضْلُكَ(1)، و غُلَّتي لا يُبَرِّدُها إلّا وَصْلُكَ، و لَوْعَتي لا يُطْفِئُها إلّا لِقاؤُكَ، و شَوْقِي إليكَ لا يَبُلُّهُ إلّا النَّظَرُ إلىٰ وَجْهِكَ، و قَراري لا يَقِرُّ دُونَ دُنُوّي مِنْكَ، و لَهْفتي لا يَرُدُّها إلّا رَوْحُكَ، و سُقْمي لا يَشْفِيهِ إلّا طِبُّكَ، و غَمِّي لا يُزِيلُهُ إلّا قُرْبُكَ، و جُرْحي لا يُبْرِئُهُ إلّا صَفْحُكَ، و صَداءُ(2)قَلبي لا يَجْلُوهُ إلّا عَفْوكَ، وَ وَسْوَاسُ صَدْري لا يُزِيحُهُ إلّا مَنُّكَ(3).
فَيا مُنْتهى أمَلِ الآمِلِينَ، و يا غايَةَ سُؤالِ السَّائِلينَ، و يا أقْصىٰ طَلِبَةِ الطَّالِبينَ، و يا أعْلىٰ رَغْبَةِ الرَّاغِبينَ، و يا وَلِيَّ الصَّالِحِين، و يا أمانَ الخائِفِينَ، و يا مُجيبَ دَعْوَةِ المُضطَرِّينَ، و يا ذُخْرَ المُعْدِمينَ، و يا كَنْزَ الآيسينَ(4)و يا غِياثَ المُستَغيثِينَ، و يا قَاضِيَ حوائِجِ الفُقراءِ و المَساكِينِ، و يا أرْحَمَ الرَّاحِمينَ / 20 /، و يا أكْرَمَ الأكْرمينَ، لَكَ تَخَضُّعي و سُؤالي، و إليكَ تَضَرُّعي و ابْتِهالي، أسألُكَ أنْ تؤيّدني(5)مِنْ رَوْحِ رِضوانِكَ، و تُديمَ عَلَيَّ نَعيمَ(6)امتنانِكَ، و ها أَنا ذا بِبَابِ كَرَمِكَ واقِفٌ، و لِنَفَحاتِ بِرِّكَ مُتَعَرِّضٌ، و بِحَبْلِكَ الشَّدِيدِ مُعْتَصِمٌ، و بِعُرْوَتِكَ الوُثْقى مُتَمَسِّكٌ.
إلهي ارْحَمْ عَبْدَكَ الذَّليلَ، ذا اللِّسانِ الكَليلِ و العَمَلِ القَلِيلِ، و امْنُنْ عَلَيهِ بِطَوْلِكَ الجَزيلِ و اكْنُفْهُ تحتَ ظِلِّكَ الظَّلِيلِ، يا عَظيمُ يا جَميلُ يا أرْحَمَ الرَّاحِمينَ(7).
اللّهمّ يا مَلاذَ اللّائِذينَ، و يا مَعاذَ العائِذينَ، و يا مُنْجِيَ الهَالِكِينَ، و يا عاصِمَ البائِسِ(1)المُسْتَكينِ، و يا رَاحِمَ المَساكِينَ، و يا مُجِيبَ دَعْوَةِ المُضْطَرِّينَ، و يا كَنْزَ المُفْتَقِرينَ، و يا جَابِرَ المُنْكَسِرينَ، و يا مَأْوَى المُنْقَطِعِينَ، و يا ناصِرَ المُستضعفين، و يا مُجيرَ الخائِفِينَ، و يا مُغيثَ المَكْروبينَ، و يا حِصْنَ اللّاجِينَ، إنْ لَمْ أعُذْ بِعِزَّتِكَ فَبِمَنْ أعوذُ، وَ إنْ لَمْ أَلُذْ بِقُدرَتِكَ فَبِمَنْ ألوذُ؟! و قَدْ ألجَأَتْني الذُّنُوبُ إلى التَّشَبُّثِ بأذيالِ عَفْوِكَ، و أَحْوَجَتني/ 21 /الخَطايا إلى اسْتِفْتَاحِ أبوابِ صَفْحِكَ، و دَعَتْني الإساءَةُ إلى الإناخَةِ بِفِناءِ عِزِّكَ، و حَمَلَتْني المخافَةُ مِنْ نِقْمَتِكَ إلى(2)التَّمَسُّكِ بِعُروةِ عَطفِكَ، و ما حَقُّ مَنِ اعْتَصَمَ بِحَبْلِكَ أنْ يُخْذَلَ، و لا يَلِيقُ بِمَنِ استجارَ بِعِزِّكَ أنْ يُسْلَمَ أو يُهْمَلَ.
إلهي فلا تُخْلِنا مِنْ حِمايَتِكَ، و لا تُعْرِنا من رِعايَتِكَ، و رُدَّنا(3)عَنْ مَوارِدِ الهَلَكَةِ، فَإنّا بِعَيْنِكَ و في كَنَفِكَ وَ لَكَ. أسْأَلُكَ بِأهلِ خاصَّتِكَ مِنْ ملائِكَتِكَ و الصّالِحِينَ مِنْ بَرِيَّتِكَ أنْ تَجْعَلَ علينا واقِيَةً تُنَجِّينا [مِنَ الهَلَكاتِ و تُجَنِّبُنا] مِن الآفاتِ، و تُكِنُّنا مِنْ دَواهي المُصيباتِ، وَ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَينا مِنْ سَكينَتِكَ، و أَنْ تَغْشَى وُجُوهَنا بِأَنوارِ مَحَبَّتِكَ، و أَنْ تُؤوِيَنا إلى شديدِ رُكْنِكَ، و أنْ تَحْوِيَنا في أكنافِ عِصْمَتِكَ بِرأفَتِكَ وَ رَحْمَتِكَ يا أرحَمَ الرّاحمين(4).
يا مَنْ إذا سَأَلَهُ عَبْدُهُ أعطاهُ، و إذا أَمَّلَ ما عِنْدَهُ بَلَّغَهُ مُناهُ، و إذا أقْبَلَ عَلَيْهِ قَرَّبَهُ و أدْناهُ، و إذا جَاهَرَهُ بالعِصيانِ سَتَرَ عَلىٰ ذَنْبِهِ و عفاهُ، و إذا تَوَكَّلَ عَلَيْهِ أَحْسَبَهُ و كَفاهُ.
إلهي مَنْ ذا الَّذي نَزَلَ بِكَ(5)مُلْتَمِساً قِراكَ فَما قَرَيْتَهُ، وَ مَنْ ذا الّذي/ 22 /أَناخَ بِبَابِكَ مُرْتَجِياً نَداكَ
فَمَا أوْلَيْتَه، أَ يَحْسُنُ أنْ أَرْجِعَ عَنْ بابِكَ بِالخَيْبَةِ مَصْروفاً وَ لَسْتُ أعْرِفُ مَولًى سِواكَ بالإحسانِ مَوْصوفاً؟ كَيْفَ أرجُو غَيْرَكَ وَ الْخَيْرُ كُلُّهُ بِيَدِكَ؟! وَ كَيفَ أُؤَمِّلُ سِواكَ و الخَلْقُ و الأمْرُ لَكَ؟! أ أقْطَعُ رَجائي مِنْكَ وَ قَدْ أوْلَيتني ما لَمْ أسْألْهُ مِنْ فَضْلِكَ؟ أم تُفْقِرُني إلى مِثْلي و أنا مُعْتَصِمٌ(1)بِحَبْلِكَ.
يا مَنْ سَعِدَ بِرَحْمَتِه القاصِدونَ، و لَمْ يَشْقَ بِنِقْمَتِه المُستغفرونَ، كَيْفَ أنساكَ و لَمْ تَزَلْ ذاكِري، و كَيْفَ ألهو عنكَ و أنتَ مُراقِبي.
إلهي بِذَيْلِ عَفوِكَ(2)أعْلَقْتُ يَدي، و لِنَيْلِ عَطاياكَ بَسَطْتُ أَمَلي، فأخْلِصني بِخالِصَةِ تَوحيدِك، و اجْعَلني مِنْ صَفْوَةِ عَبيدكَ.
يا مَنْ كُلُّ هارِبٍ إليه يَلْتَجِئُ(3)، و كُلُّ طالِبٍ إيّاهُ يَرْتَجي، يا خَيْرَ مَرْجُوٍّ، و يا أكْرَمَ مَدْعُوٍّ، و يا مَنْ لا يُرَدُّ سائِلُهُ، و لا يُخَيَّبُ آمِلُهُ، يا مَنْ بابُهُ مَفْتُوحٌ لدَاعِيه، و حِجابُهُ مَرْفُوعٌ لِراجِيهِ، أسألُكَ بِكَرَمِكَ أنْ تَمُنَّ عَلَيَّ مِنْ عَطائِكَ بِما تَقِرُّ بِهِ عَيْني، وَ مِنْ رَجائِكَ بما تَطْمَئِنُّ بِهِ نَفْسي، و مِنَ الْيَقِينِ بما تُهَوِّنُ بِهِ عَلَيَّ مُصيباتِ الدُّنيا، و تَجْلُو بِهِ عَنْ بَصِيرتي/ 23 /غَشَوات الْعَمَى، برَحْمَتِكَ يا أَرْحَمَ الرَّاحِمينَ(4).
اللّهمّ أَلْهِمنا طاعَتَكَ، و جَنِّبْنا مَعْصِيَتَكَ، و يَسِّرْ لنا بُلُوغَ ما نَتَمَنَّى مِن ابْتِغاءِ رِضوانِكَ، و أحْلِلْنا بُحبُوحَةَ جِنانِكَ، و اقْشَعْ عَنْ بصائِرِنا سَحائِبَ(5)الارْتياب، و اكْشِفْ عَنْ قُلُوبنا أغْشِيَةَ الرَّيْبِ(6)و الحِجابِ، و أزْهِقِ الباطِلَ عَنْ ضَمائرنا، و أثْبِتِ الحَقَّ في سَرائِرِنا؛ فَإنَّ الشُّكُوكَ و الظُّنُونَ لَواقِحُ الفِتَنِ، و مُكَدِّرَةٌ لِصَفْوِ المَنائِحِ(7)و المِنَنِ.
اللّهمّ احْمِلْنا في سُفُنِ نَجاتِكَ، و مَتِّعْنا بِلَذِيذ مُناجاتِكَ، و أوْرِدنا حِياضَ حُبِّكَ، و أذِقْنا حَلاوَةَ وُدِّكَ و قُرْبِكَ، و اجْعَلْ شُغْلَنا(1)فِيكَ، وَ هَمَّنا في طاعَتِكَ، و أخْلِصْ نِيّاتِنا في مُعامَلَتِكَ فَإنّا بِكَ وَ لَكَ، و لا وَسيلَةَ لَنا إليكَ إلّا أنْتَ.
اللّهمّ اجْعَلنا من المُصْطَفَيْنَ الأخيارَ، و ألْحِقنا بالصّالِحين الأبرارِ السَّابِقِينَ إلى المَكْرُماتِ، المُسارِعينَ إلى الخَيْراتِ، العَامِلين للباقياتِ(2)الصّالِحاتِ، السّارِعِينَ(3)إلى رَفيعِ الدَّرَجاتِ، إنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيءٍ قَديرٌ و بالإجابَةِ جَديرٌ(4).
سُبحانَكَ ما أضْيَقَ الطَّريقُ(5)على مَنْ لَمْ تَكُنْ دليلَه، و ما أوْضَحَ الحَقُّ/ 24 /عِنْدَ مَنْ هَدَيْتَهُ سَبِيلَهُ.
إلهي فاسلُكْ بِنا سُبُلَ الوُصُولِ إلَيْكَ، وَ سَيِّرْنا في أقْرَبِ الطُّرُقِ للوفُودِ عَلَيْكَ، قَرِّبْ إلَيْنا البَعيدَ، وَ سَهِّلْ لَدَيْنا(6)العَسِيرَ الشَّديدَ، و ألْحِقْنا بِعِبادِكَ الّذينَ هُم بالبِدارِ إليكَ يُسارِعُونَ، و بابَكَ على الدَّوامِ يَطْرُقُونَ، و إيّاكَ في اللَّيْلِ و النَّهارِ يَعْبُدُونَ، و هُمْ مِنْ هَيْبَتِكَ مُشفِقُونَ، الّذينَ صَفَّيْتَ لَهُمُ المَشارِبَ، و بَلَّغْتَهُمُ الرَّغائِبَ، و أنْجَحْتَ لهُمُ المَطالِبَ، و قَضَيْتَ لَهُمْ مِنْ فَضْلِكَ المآرِبَ، و مَلأْتَ ضَمائِرَهُمْ مِنْ حُبِّكَ، و رَوَّيْتَهُمْ مِنْ صافي شَرابِ وُدِّكَ(7)، فبِكَ إلىٰ لَذِيذ مُناجاتِكَ وَصَلُوا، و مِنْكَ على أقْصىٰ مَقاصِدِهِمْ حَصَلُوا.
فَيا مَنْ هُوَ على المُقْبِلينَ عَلَيْهِ مُقْبِلٌ، و بالعَطْفِ عَلَيْهِمْ عائِد مُتَفَضِّلٌ، و بالغافِلِينَ عَنْ ذِكْرِهِ رَحيمٌ رَءوفٌ، و بِجَذْبِهِمْ إلى بابِهِ وَدُودٌ عَطُوفٌ، أسألُكَ أنْ تَجْعَلَنِي من أوْفَرِهِمْ مِنْكَ حَظّاً، و أعلاهُمْ عِنْدَكَ مَنزِلاً، وَ أجْزَلِهِم مِنْ وُدِّكَ قِسْماً، و أفْضَلِهِمْ في مَعْرِفَتِكَ نَصيباً، فَقَدِ انْقطعتْ إليكَ هِمَّتي
و انْصَرفَتْ نَحْوَكَ رَغْبَتي، فأنْتَ لا غَيْرُكَ مُرادي، و لَكَ لا لِسواكَ سَهَري و سُهادي، و لِقاؤُكَ قُرَّةُ عَيني، و وَصْلُكَ مُنى نَفسي، وَ إليكَ شَوْقي، و في مَحَبَّتِكَ وَلَهي، و إلى هَواكَ صَبابَتي/ 25 /، وَ رِضاكَ بُغْيَتي، وَ رُؤيَتُكَ حاجَتي، و جِوارُكَ طلِبَتي، و قُرْبُكَ غايَةُ مَسأَلَتي(1)، و في مُناجاتِكَ رَوْحي و راحَتي، وَ عِنْدَكَ دَواءُ عِلَّتي وَ شِفاءُ غُلَّتي و بَرْدُ لَوْعَتي وَ كَشْفُ كُرْبَتي، فَكُنْ أنيسِي في وَحْشَتي، و مُقيلَ عَثْرَتي، و غَافِرَ زَلَّتي، و قابِلَ تَوْبتي، و مُجيبَ دَعْوَتي، و وَلِيَّ عِصْمَتي، وَ مُغْنِيَ فاقَتي، و لا تَقْطَعْني عَنْكَ، و لا تُباعِدْني(2)مِنْكَ، يا نَعيمي و جَنَّتي، و يا دُنيايَ و آخِرَتي، يا أرْحَمَ الرَّاحِمينَ(3).(4)
إلهي مَنْ ذَا الّذي ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ فَرامَ مِنْكَ بَدلاً، وَ مَنْ ذا الّذي أنِسَ بِقُرْبِكَ فابْتَغى عَنْكَ حِوَلاً، إلهي فاجْعَلْنا مِمَّن اصْطَفَيْتَهُ لِقُرْبِكَ و وِلايَتِكَ، و أخْلَصْتَهُ لِوُدِّكَ وَ مَحَبَّتِكَ، وَ شَوَّقْتَهُ إلىٰ لِقائِكَ، و أرْضَيْتَهُ(5)بِقَضائِكَ، و مَنَحْتَهُ بالنَّظَرِ إلىٰ وَجْهِكَ، وَ حَبَوْتَهُ بِرِضاكَ، و أعَذْتَهُ مِنْ هَجرِكَ وَ قِلاكَ، و بَوَّأْتَهُ مَقْعَدَ الصِّدْقِ في جَوارِكَ، وَ خَصَصْتَهُ بِمَعْرِفَتِكَ، و أهَّلْتَهُ لِعبادَتِكَ، و هَيَّمْتَ قَلْبَهُ لإرادَتِكَ، و اجْتَبَيْتَهُ لِمُشاهَدَتِكَ، و أخْلَيْتَ وَجْهَهُ لَكَ، و فَرَّغْتَ فُؤادَهُ لِحُبِّكَ، وَ رَغَّبْتَهُ في ما عِنْدَكَ، و أَلْهَمْتَهُ ذِكْرَكَ، و أوْزَعْتَهُ شُكْرَكَ، و شَغَلْتَهُ بِطاعَتِكَ، و صَيَّرْتَهُ مِنْ صالِحي بَرِيَّتِكَ، و اخْتَرْتَهُ/ 26 / لِمُناجاتِكَ، و قَطَعْتَ عَنْهُ كُلَّ شَيءٍ يَقْطَعُهُ عَنْكَ.
اللّهمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ الارتياحُ إليكَ و الحَنينُ، و دَيْدَنُهُم(6)الزَّفْرَةُ و الأنِين، وَ جِباهُهُم ساجِدَةٌ لِعَظَمَتِكَ، و عُيُونُهُمْ ساهِرَةٌ في خِدْمَتِك، و دُمُوعُهم سائِلَةٌ مِنْ خَشيَتِكَ، و قُلوبُهُمْ مُعَلَّقَةٌ بِمَحَبَّتِكَ، و أفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَةٌ مِنْ هَيبَتِكَ(7).
يا مَنْ أَنْوارُ قُدْسِهِ لأبْصَارِ مُحِبِّيهِ رائِقَةٌ، و سُبُحاتُ نُورِ وَجْهِهِ لِقُلُوبِ عارِفِيهِ شائِقَةٌ، يا مُنْتَهىٰ(1)قُلُوبِ المُشتاقِينَ، و يا غَايَةَ آمالِ المُحِبِّينَ، أسألُكَ حُبَّكَ وَ حُبَّ مَنْ يُحِبُّكَ، و حُبَّ كُلِّ عَمَلٍ يُوصِلُني إلى قُرْبِكَ، و أنْ تَجْعَلَكَ أحَبَّ إليَّ مِمّا سِواكَ، و أنْ تَجْعَلَ حُبّي إيّاكَ قائِداً إلىٰ رِضوانِكَ و شَوقي إليكَ ذائداً عَنْ عِصيانِكَ، و امْنُنْ عَلَيَّ بالنَّظَرِ إليكَ، و انْظُر بِعَيْنِ الوُدِّ و العَطْفِ إليَّ، و لا تَصْرِفْ عنّي وَجْهَكَ، و اجْعَلني مِنْ أهْلِ السعادَةِ و الحُظُوظِ(2)عِنْدَكَ، [يا مُجيب] برحْمَتِكَ يا أرْحَمَ الرَّاحِمين، إنَّكَ على كُلِّ شَيءٍ قَديرٌ(3).
اللّهمّ(4)اجْعَلْنا مِنَ الّذينَ تَرَسَّخَتْ أشْجارُ الشَّوْقِ إليكَ في حَدائِقِ صُدُورِهِم، و أَخَذَتْ لَوْعَةُ مَحَبَّتِكَ بِمَجامِعِ قُلوبِهِمْ، فَهُمْ إلىٰ أوْكارِ الأذْكارِ(5)/ 27 /يَأْوُونَ، و في رِياضِ القُرْبِ و المُكاشَفَةِ يَرْتَعُونَ، و مِنْ حِياضِ المَحَبَّةِ بِكَأسِ المُلاطَفَةِ يَكْرَعُونَ، و شَرائِعَ المَصافاتِ يَردونَ، و قَدْ كُشِفَ الغِطاءُ عن بصائِرِهِمْ(6)، و انْجَلَتْ أظِلَّةُ(7)الرَّيْبِ عَنْ عقائِدِهْم في ضَمائِرِهم، و انْتَفَتْ مُخالَجَةُ(8)الشَّكِّ عَنْ قُلُوبِهِمْ و سَرائِرِهِمْ، و انْشَرَحَتْ بِتَحقيقِ المَعْرِفَةِ صُدورُهُمْ، و عَلَتْ بِسَبْقِ السَّعادَةِ في الزِّهادَةِ هِمَمُهُمْ، و عَذُبَ مِنْ(9)مَعينِ المُعامَلَةِ شِرْبُهُمْ، و طابَ في مَجالِسِ الاُنْسِ شَرابُهُمْ(10)، و أَمِنَ في مَواطِنِ المَخافَةِ سِرْبُهُمْ، و اطْمَأَنَّتْ بالرُّجُوعِ إلى رَبِّ الأربابِ أنْفُسُهُمْ، و تَيَقَّنَتْ بالفَوْزِ و الفَلاحِ
أرْواحُهُمْ، و قَرَّتْ بالنَّظَرِ إلىٰ مَحْبُوبِهِمْ أعْيُنُهُمْ، و اسْتَقَرَّ بإدراكِ السُّؤْلِ و نَيْلِ المأمولِ قَرارُهُمْ، و رَبِحَتْ في بَيْعِ الدُّنيا بالآخِرَةِ تِجارَتُهُمْ.
إلهي ما أَلَذَّ خَواطِرَ الإلهامِ بِذكْرِكَ عَلَى الْقُلُوبِ، و ما أحْلَى المَسيرَ إليكَ بالأوهامِ في مَسالِكِ الغُيُوبِ، و ما أطْيَبَ طَعْمَ حُبِّكَ، و ما أعْذَبَ شِرْبَ قُرْبِكَ، فأعِذْنا مِنْ طَردِكَ وَ إبْعادِكَ، و اجْعَلْنا مِنْ أَخَصَّ عَارِفِيكَ و أصْلَح عِبادِكَ و أصْدَقِ طَائِعِيكَ و أخْلَصِ عُبّادكَ، يا عَظِيمُ، يا جَليلُ، يا كَريمُ، يا مُنيلُ، برَحْمَتِكَ يا أرْحَمَ الرّاحِمينَ(1).
إلهي إنّ اخْتِلافَ تَدبيركَ و سُرْعَةَ أطواءِ مَقادِيرِكَ مَنَعا عِبادَكَ العارِفينَ بِكَ عن السُّكُونِ إلى عَطاءٍ و اليَأسِ مِنْكَ في بلاءٍ.
إلهي كَمْ من طاعَةٍ بَنَيْتُها و حالَةٍ شَيَّدْتُها هَدَمَ اعْتِمادي عَلَيْها عَدْلُكَ، بَلْ أقالَني مِنْها فَضْلُكَ.
إلهي حُكْمُكَ النّافِذُ وَ مَشِيَّتُكَ القَاهِرَةُ لَمْ يَتْرُكَا لِذي مَقالٍ مَقالاً و لا لذي حالٍ حالاً.
إلهي كيف أعزم و أنت القاهر، و كيف لا أعزم و أنت الآمر؟
إلهي إنّك تَعْلَمُ أنّي و إنْ لَمْ تَدُمِ الطّاعَةُ مِنّي فِعْلاً جَزْماً فقد دامَتْ مَحَبَّةً و عَزْماً... عَمِيت عَيْنٌ لا تَراكَ و لا تَزالُ عَلَيْها رَقيباً، و خَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصِيباً.
إلهي عَلِّمْني مِنْ عِلْمِكَ المَخزونِ، وَ صُنِّي بِسِتْرِكَ المَصُونِ.
إلهي حَقِّقني بِحَقائِقِ أهْلِ القُرْبِ، و اسْلُك بي مَسْلَكَ أهْلِ الجَذْبِ.
إلهي أَغْنِني بتَدبيرِكَ لي عن تَدْبِيري، و باخْتِيارِكَ لي عن اختيارِي، و أوْقِفْني على مَراكِزِ اضْطِراري.
إلهي أخْرِجْني مِنْ ذُلِّ نَفْسي، و طَهِّرْنِي مِنْ شَكِّي وَ شِرْكي(2)قَبْلَ حُلولِ رَمْسي، بِكَ أنْتَصِرُ
فَانْصُرْني، و عَلَيْكَ أتوكَّلُ فلا تَكِلْني، و إيّاكَ أسألُ فلا تُخَيِّبني، و في فَضْلِكَ أرْغبُ فلا تَحْرِمني، و بِجِنابِكَ أنْتَسِبُ فلا تُبْعِدْني، و بِبَابِكَ أقِفُ فَلا تَطْرُدْني.
إلهي هذا ذُلّي ظاهِرٌ بَيْنَ يَدَيْكَ، و هذا حالي/ 29 /لا يخفىٰ عَلَيْكَ، مِنْكَ أطلُبُ الوصولَ إليكَ، و بِكَ أسْتَدِلُّ عَلَيْكَ، فاهْدِني بنُورِكَ إليكَ، و أقِمني بِصِدْقِ العُبُوديَّةِ بَيْنَ يَدَيْكَ.
إلهي أغْنِني بِفَضْلِكَ حتّى أستَغْنِيَ بِكَ عَنْ طَلِبَتي، و اطْلُبني بِرَحْمَتِكَ حتّى أصِلَ إليكَ، وَ اجْذُبني بِمَنِّكَ حتّى اُقْبِلَ علَيْكَ. أنت الّذي أشْرَقْتَ الأنوارَ في قُلُوبِ أوليائِكَ حتّى عرفوكَ و وحَّدُوكَ، و أنتَ الّذي أزَلْتَ الأغيارَ عَنْ قُلُوبِ أحبّائِكَ حتّىٰ لَمْ يُحِبُّوا سِواكَ و لَمْ يَلجئوا إلىٰ غَيْرِكَ، أنتَ المُونِسُ لَهُمْ حَيْثُ أوْحَشَتْهُمُ العَوالِمُ، و أنت الّذي هَدَيْتَهُمْ حَيْثُ استبانَتْ لَهُمُ المَعالِمُ، ما ذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ، و مَا الّذي فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ، لقَدْ خابَ مَنْ رَضِيَ دُونَكَ بَدَلاً، وَ لَقَدْ خَسِرَ مَنْ بَغِيَ عَنْكَ مُتَحَوِّلاً، كَيفَ يُرجى سِواكَ و أنْتَ ما قَطَعْتَ الإحسانَ؟! و كَيْفَ يُطلَبُ مِنْ غَيْرِكَ و أنتَ ما بَدَّلْتَ عادَةَ الامتنان؟!
يا مَنْ أذاقَ أحبّاءَهُ حَلاوَةَ المؤانَسَةِ فَقاموا بَيْنَ يَدَيْهِ متملّقين، و يا مَن ألبَسَ أولياءَهُ مَلابِسَ هَيبَتِهِ فَقامُوا بَينَ يَدَيه مُستغفرينَ، أنْتَ الذَّاكِرُ قَبْلَ الذّاكِرِينَ، و أنتَ البادِئُ بالإحسانِ قَبْلَ تَوَجُّهِ العابِدينَ، و أنتَ الجوادُ بالعَطاءِ قَبْلَ طَلَبِ الطَّالِبِينَ، و أنتَ الوَهَّابُ ثُمّ لِما وَهَبْتَ لنا من المُسْتَقْرِضِينَ / 30 /. يا مَنْ احْتَجَبَ في سُرادِقاتِ عَرْشِهِ عَنْ أنْ يُدْرِكَهُ الأبصارُ، يا مَنْ تَجَلّىٰ بِكَمالِ بَهائِهِ فَحَقَّقَتْ عَظَمَتُهُ الأسرار(1)، كَيْفَ تَخْفى و أنتَ الظاهرُ، أمْ كَيْفَ تَغِيبُ و أنتَ الرّقيبُ الحاضِرُ، إنّكَ عَلىٰ كُلِّ شَيءٍ قَديرٌ(2).
سَيّدي إنّ آمالي(3)فيكَ يَتَجاوَزُ آمالَ الآمِلينَ، و سُؤالِي إيّاكَ لا يُشْبِهُ سُؤالَ السّائِلِينَ؛ لأنّ السّائِلَ إذا
مُنِع امْتَنَعَ عَنِ السُّؤالِ، وَ أَنا فَلا غناء بي عَنْكَ في كُلِّ حَالٍ(1).
سَيّدي لا تَرُدَّني في حاجةٍ قد أفْنَيتُ عُمري في طَلَبِها مِنْكَ، و لا أجِدُ غَيْرَكَ مَعْدِلاً بِها عَنْكَ(2).
سَيّدي وَ عِزَّتِكَ لَقَدْ أَحْبَبْتُكَ مَحَبَّةً اسْتَقَرَّتْ في قَلْبي حَلاوَتُها، و أَنِسَتْ نَفسي بِبِشارَتِها، و مُحَالٌ في عَدْلِ أقضِيَتِكَ أنْ تَسُدَّ أسبابَ رَحْمَتِكَ عَنْ مُعْتَقِدي مُحبّتكَ(3).
سَيّدي عَظُمَ مَنْ أسْعَدْتَهُ باصْطِفائِكَ، و عَدِمَ النَّصْرَ مَنْ أبْعَدْتَهُ مِنْ فنائِكَ.
سَيّدي ما أعْظَمَ رُوحَ قُلوبِ المُتَوكّلينَ عَلَيْكَ، و أنْجَحَ سَعْيَ الآمِلينَ لَدَيْكَ.
سَيّدي أنْتَ أنْقَذْتَ أولياءَكَ مِنْ حَيْرَةِ الشُّكُوكِ، و أوْصَلْتَ إلى نُفُوسِهِمْ حَبْرَةَ(4)المُلُوكِ، و زَيَّنْتَهُمْ بِحُلْيَةِ الوِقارِ و الهَيْبَةِ، و أَسْبَلْتَ عَلَيْهِمْ سُتُورَ العِصْمَةِ و التَّوْبَةِ، وَ سَيَّرْتَ هِمَمَهُمْ في مَلَكُوتِ السَّماءِ، و حَبَوْتَهُمْ بِخَصَائِصِ الفَوائِدِ/ 31 /و الجَبَاءِ(5)، و عَقَدْتَ عَزائِمَهُمْ بِحَبْلِ مَحَبَّتِكَ، و آثَرْتَ خَواطِرَهُمْ بِتَحْصِيلِ مَعْرِفَتِكَ، فَهُمْ في خِدْمَتِكَ متَصَرِّفُونَ، و عِنْدَ نَهْيِكَ و أَمْرِكَ واقِفُونَ، و بِمُناجاتِكَ آنِسُونَ، و لَكَ بِصِدْقِ الإرادَةِ مُجَالِسُونَ، و ذلكَ بِرَأفَةِ تَحَنُّنِكَ عَلَيْهِمْ، و ما أسْدَيْتَ مِنْ جَمِيلِ مَنِّكَ إلَيْهِمْ.
سَيّدي بِكَ وَصَلوا إلى مَرْضاتِكَ، و بِكَرَمِكَ اسْتَشْعَروا ملابِسَ مُوالاتِكَ.
سَيّدي فاجْعَلْني مِمَّنْ ناسَبَهُمْ مِنْ أهْلِ طَاعَتِكَ، و لا تُدْخِلْني فِيمَنْ جانَبَهُمْ مِنْ أهْلِ مَعْصِيَتِكَ(6).
و اجْعَلْ سِرّي مَعْقُوداً على مُراقَبَتِكَ، و إعلانِي مُوافِقاً لِطاعَتِكَ، و هَبْ لي جِسْماً رُوحانِيّاً، و قَلْباً سَماويّاً، و هِمَّةً مُتَّصِلَةً بِكَ، و يَقيناً صَادِقاً في حُبِّكَ(7).
سَيّدي و اجْعَلني من الّذين جَدُّوا في قَصْدِكَ فَلَم يَنْكِلوا، و سَلَكُوا الطَّرِيقَ إليكَ فَلَمْ يَعْدِلُوا،
و اعْتَمَدوا عَلَيْكَ في الوصولِ حتّى وَصَلُوا، فَرَوِيَتْ قُلُوبُهُمْ مِنْ مَحَبَّتِكَ، و أَنِسَتْ نُفُوسُهُمْ بمعرفَتِكَ، فَلَمْ يَقْطَعْهُمْ عَنْكَ قاطِعٌ، و لا مَنَعَهُمْ عَنْ بُلُوغ ما أمَّلُوهُ لَدَيْكَ مانِعٌ، فَهُمْ في ما اشْتَهَتْ أنْفُسُهُمْ خَالِدُونَ، (لاٰ يَحْزُنُهُمُ اَلْفَزَعُ اَلْأَكْبَرُ وَ تَتَلَقّٰاهُمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ هٰذٰا يَوْمُكُمُ اَلَّذِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ(1).(2).
(اللّهمّ و اجْعَلْنِي طَلِيقَ عَفْوِكَ وَ عَتيِقَ رَحْمَتِك، و اكْتُبْ لِي أَمَاناً من سَخَطِك، و بَشِّرْنِي بِذٰلِكَ فِي العاجِلِ دُونَ الآجِلِ بُشرى أَعرِفُها، و عَرِّفْنِي فيه عَلامَةً أتَبَيَّنُها، إنّ ذٰلِكَ لاَ يَضيقُ عَلَيْكَ فِي وُسْعِكَ و لا يَتَكَأّدُك فِي قُدْرَتِكَ... إنّك عَلَى كُلِّ شَيءٍ قدير.)(3)
اللّهمَّ صَلِّ عَلىٰ مُحَمَّدٍ و آلِهِ، و اكْفِنا طُولَ/ 32 /الأمَلِ، و قَصِّرْهُ عَنّا بِصِدْقِ العَمَلِ، حتّى لا نُؤَمِّلَ اسْتِتْمامَ ساعَةٍ بَعْدَ ساعَةٍ، و لا اسْتِيفاءَ يَوْمٍ بَعْدَ يَوْمٍ، و لا اتِّصالَ نَفَسٍ بِنَفَسٍ، و لا لُحُوقَ قَدَمٍ بِقَدَمٍ، و سَلِّمْنا مِنْ غُرُورِهِ، و آمِنّا مِنْ شُرورِه، و انْصِبِ المَوْتَ بَيْنَ أيْدِينا نَصْباً، و لا تَجْعَلْ ذِكْرَنا لَهُ غِبّاً، و اجْعَلْ لَنا مِنْ صالِح الأعْمالِ عَمَلاً نَسْتَبْطِئُ مَعَه المَصِيرَ إلَيْكَ، و نَحْرِص لَهُ عَلَى وَشَكِ اللِّحَاقِ بِكَ، حَتّىٰ يكونَ المَوْتُ مأْنَسَنا الّذي نَأْنَسُ بِهِ، وَ مأْلَفَنا الّذي نَشْتاقُ إليه، و حامَّتَنَا الّتي نُحِبُّ الدُّنُوَّ مِنْها، فَإذا أوْرَدْتَهُ عَلَيْنا وَ أَنْزَلْتَهُ بِنَا فَاسْعِدْنا بِهِ زائراً، و آنِسْنا بِهِ قادِماً، و لا تُشْقِنا بِضيافَتِهِ، و لا تُخزِنا بِزِيارَتِهِ، و اجْعَلْهُ باباً من أبوابِ مَغْفِرَتِكَ، و مِفْتَاحاً مِنْ مَفَاتِيحِ رَحْمَتِكَ، أَمِتْنا مُهْتَدِينَ غَيْرَ ضَالِّينَ، طائِعِينَ غَيْرَ مُسْتَكْرِهِينَ، تائِبينَ غَيْرَ عاصِينَ و لا مُصِرِّينَ، يا ضامِنَ جَزاءِ المُحسنِينَ، و مُسْتَصْلِحَ عَمَلِ المُفْسِدينَ(4).
من مناجاة الإنجيليّة له(5)أيضاً عليه السلام
سَيّدي(6)كأنّي بِنَفسي قد أُضْجِعتُ بِقَعْرِ حُفْرَتِها، و انْصَرفَ عَنْهَا المُشَيِّعُونَ مِنْ جِيْرَتها، و بَكَىٰ عَلَيها
الغَريبُ لِطُولِ غُرْبَتِها، و جادَ عَلَيها بالدُّمُوعِ المُشْفِقُ مِنْ عَشِيرَتِها، و ناداها مِنْ شَفِيرِ القَبْرِ ذُو(1)مَوَدَّتِها، وَ رَحِمَهَا/ 33 /المُعَادِي لَهَا فِي الحياةِ عِنْدَ صَرْعَتِها، و لم يَخْفَ عَلَى النَّاظِرِينَ إليها فَرْطُ فاقَتِها، و لا عَلَى مَنْ قَدْ رآها تَوَسَّدَتِ الثَّرىٰ عَجْزُ حيلَتِها، فَقُلْتَ: مَلائكَتي، فَريدٌ نَأىٰ عَنْهُ الأقرَبُونَ، و بَعيدٌ جَفاهُ الأهلونَ، و وَحيدٌ فارَقَهُ المالُ و البَنُونَ، نَزَلَ بي قريباً، وَ سَكَنَ اللَّحْدَ غَريباً، و كانَ لي في دارِ الدُّنيا داعِياً، و لِنَظَري لَهُ في هذا اليَوْمِ راجِياً، فَتُحْسِنُ عِنْدَ ذلِكَ ضِيافَتي، و تكونُ أشْفَقَ عَلَيَّ مِنْ أهلي و قَرابَتي(2).
الزبور الثاني الأحاديث القدسية و المعصومية، و الآيات التنزيلية العظيمة في بيان أحوال العارفين و العاشقين(1)، و ألطاف حبيبهم و كراماته عليهم حين حياتهم و عند موتهم و بعد موتهم
من تفسير الإمام الهمام حسن بن على العسكري - عليه الصلاة و السلام - في أحوال المؤمنين عند الموت:
قال الإمام عليه السلام: إنّ المؤمن الموالي لمحمّد و آله الطيّبين، المتّخذ لعليّ بعد محمّدٍ إمامه الذي يحتذي مثاله، و سيّده الذي يصدّق أقواله و يصوّب أفعاله، و يطيعه بطاعة مَنْ بعده(2)مِن أطايب ذرّيّته لاُمور الدين و سياسته، إذا حضره من [أمر] اللّٰه ما لا بدّ منه(3)، و نزل به من قضائه ما لا يُصدُّ عنه(4)، و حضره ملك الموت و أعوانه، وجد عند رأسه محمّداً رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله من جانب، و من جانب آخر عليّاً سيّد الوصيّين، و عند رجليه/ 35 /من جانب الحسن سبط سيّد النبيّين، و من جانب الحسين سيّد الشهداء أجمعين، و حواليه بعدهم خيار خواصّهم و محبّيهم الذين هم سادة هذه الاُمّة بعد ساداتهم من آل محمّد، ينظر إليهم المؤمن العليل، فيخاطبهم بحيث يحجب اللّٰه صوته عن آذان حاضريه كما يحجب رؤيتنا أهل البيت و رؤية خواصّنا عن عيونهم ليكون إيمانهم بذلك أعظم ثواباً لشدّة المحنة عليهم فيه(5)، فيقول المؤمن:
بأبي أنت و اُمّي يا رسول رب العزّة، بأبي أنت و اُمّي يا وصيّ رسول [ربّ] الرحمة، بأبي أنتما
و اُمّي يا شبلي محمّد و ضرغاميه، يا ولديه و سبطيه، يا سيّدي شباب أهل الجنّة المقرّبين من الرحمة و الرضوان، مرحباً بكم معاشر خيار أصحاب محمّد و على و ولديهما، ما أعظم شوقي إليكم، و ما اشتدّ(1)سروري الآن بلقائكم. يا رسول اللّٰه، هذا مَلَكُ الموت قد حضرني، و لا أشكُّ في جلالتي في صدره؛ لمكانك و مكان أخيك منّي.
فيقول رسول اللّٰه: كذلك هو. ثمّ يقبل رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله على ملك الموت فيقول: يا ملك الموت، استوص بوصيّة اللّٰه في الإحسان إلى مولانا و خادمنا و محبّنا و مؤثرنا.
فيقول [له] ملك الموت: يا رسول اللّٰه، مُرهُ أن ينظر إلى ما قد أعدّ [اللّٰه] له في الجنان.
فيقول له رسول اللّٰه: اُنظر. فينظر إلى العلوّ، و ينظر إلى ما لا يحيط به الألباب و لا يأتي عليه العدد و الحساب.
فيقول ملك الموت: كيف لا أرفق بمن ذلك ثوابه، و هذا محمّد و أعزّته زوّاره! يا رسول اللّٰه، لو لا أنّ اللّٰه جعل الموت عقبة لا يصل إلى تلك/ 36 /الجنان إلّا من قطعها لما تناولت روحه، و لكن لخادمك و محبّك هذا أُسوة بك و بسائر أنبيائه و رسوله و أوليائه الذين أذيقوا(2)الموت بحكم اللّٰه.
ثمّ يقول محمّد صلى الله عليه و آله و سلم: يا ملك الموت، هاك أخانا قد سلّمناه إليك فاستوص به خيراً. ثمّ يرتفع هو و من معه إلى رياض الجنان، و قد كشف عنه الغطاء و الحجاب لعين ذلك المؤمن العليل، فيراهم المؤمن هناك بعد ما كانوا حول فراشه، فيقول: يا ملك الموت، الوَحَى الوَحَى، تناول روحي و لا تلبثني هاهنا، فلا صبر لي عن محمّد و أعزّته و ألحقني بهم. فعند ذلك يتناول ملك الموت روحه فيسلّها كما تسلّ الشعر [ة] من الدقيق، و إن كنتم ترون أنّه في شدّة [فليس هو في شدّة] بل هو في رخاء و لذّة، فإذا اُدخل قبره وجد جماعتنا هناك، و إذا جاءه منكر و نكير قال أحدهما الآخر: هذا محمّد و عليّ و الحسن و الحسين و خيار صحابتهم بحضرة صاحبنا فلنصنع(3)لهم، فيأتيان فيسلّمان على محمّد سلاماً مفرداً، ثمّ يسلّمان على عليٍّ سلاماً مفرداً، ثمّ يسلمان على الحسن و الحسين
سلاماً يجمعانهما فيه، ثمّ يسلّمان على سائر من معنا من أصحابنا، ثمّ يقولان: قد علمنا - يا رسول اللّٰه - زيارتك في خاصّتك لخادمك و مولاك، و لو لا أنّ اللّٰه يريد إظهار فضله لمن بهذه الحضرة من أملاكه(1)و من يسمعنا من ملائكة(2)بعدهم لما سألناه، و لكن أمرُ اللّٰه لا بدّ من امتثاله. ثمّ يسألانه فيقولان: مَنْ ربّك؟ و ما دينك [و من نبيّك]؟ و من إمامك؟ و ما قبلتك؟ [و من شيعتك]؟ و مَنْ إخوانك؟
فيقول: اللّٰه ربّي، و محمّد نبيّي، و عليٌّ وصيُّ محمّدٍ إمامي، و الإسلام ديني، و الكعبة قبلتي، و المؤمنون/ 37 /الموالون لمحمّد(3)و عليّ [و آلهما] و أوليائهما و المعادون لأعدائهما إخواني، و أشهد أن لا إله إلّا اللّٰه وحده لا شريك له، و أشهد أنّ محمّداً عبده و رسوله، و أنّ أخاه عليّاً وليُّ اللّٰه، و أنّ مَنْ نصبهم للإمامة من أطائب عترته و خيار ذرّيّته خلفاء الاُمّة و ولاة الحقّ و القوّامون بالصدق(4).
فيقولان: على هذا حييتَ، و على هذا أُمِتَّ(5)، و على هذا تُبعث، و تكون إن شاء اللّٰه مع مَنْ نتولّاه في دار كرامة اللّٰه و مستقرّ رحمته(6).
في الكافي: روى عن الصيرفي أنّه قال: قلت لأبي عبد الله عليه السلام: جعلت فداك يا ابن رسول اللّٰه، هل يكره المؤمن على قبض روحه؟ قال: لا و اللّٰه إنّه إذا أتاه ملك الموت بقبض(7)روحه جزع عند ذلك، فيقول له ملك الموت: يا ولي اللّٰه، لا تجزع، فو الذي بعث محمّداً [صلى الله عليه و آله] لأنا أبرّ بك و أشفق عليك من والدٍ رحيمٍ لو حضرك، افتح عينيك فانظر. قال: و يمثَّل له رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و أمير المؤمنين عليه السلام و فاطمة و الحسن و الحسين و الأئمّة من ذرّيّتهم عليهم السلام، فيقال له: هذا رسول اللّٰه و أمير المؤمنين و فاطمة و الحسن و الحسين و الأئمّة عليهم السلام رفقاؤك. قال: فيفتح عينيه فينظر
فينادي روحَه منادٍ من قبل ربّ العزّة فيقول: يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ إلى محمّد و أهل بيته «اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً» بولاء عليٍّ «مَرْضِيَّةً» بالثواب «فَادْخُلِي فِي عِبٰادِي» يعني محمّداً(1)و أهل بيته «وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي»(2). فما شيء أحبُّ إليه من استلال روحه و اللحوق بالمنادي(3).
في الفقيه: سئل رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: كيف يتوفّى ملك الموت المؤمن؟ فقال: إنّ ملك الموت ليقف من المؤمن عند موته/ 38 /موقف العبد الذليل من المولى، فيقوم و أصحابه لا يدنوا منه حتّى يبدأه بالتسليم و يبشّره بالجنّة(4).
و في النوادر قال(5)النبي صلى الله عليه و آله: إذا رضي اللّٰه تعالى عن عبد قال: يا ملك الموت، اذهب إلى فلان فأتني بروحه، حسبي من عمله، قد بلوته فوجدته حيث اُحبّ. فينزل ملك الموت و معه خمسمائة من الملائكة معهم قضبان الرياحين و اُصول الزعفران، كلّ واحد منهم يبشّره ببشارة سوى بشارة صاحبه، و يقوم الملائكة صفّين لخروج روحه معهم الرّيحان، فإذا نظر إليهم إبليس وضع يده على رأسه ثمّ صرخ؛ فيقول له جنوده: مالك يا سيّدنا؟ فيقول: أ ما ترون ما اُعطي هذا العبد من الكرامة؟ أين كنتم عن هذا؟! قالوا: جهدنا؛ فلم يطعنا(6).
و روى عنه صلى الله عليه و آله قال: إذا وضع المؤمن في قبره يأتيه الملكان فيقول المؤمن: يا ملائكة اللّٰه ارفقا بي(7)فإنّي غريب! فبعث اللّٰه عزّ و جلّ إليه ملكاً(8)اسمه ذوبان، فيقول: يا عبد الله، اللّٰه يقرئك السّلام و يقول: لا تخف؛ فمن كنت معه فليس بغريب(9).
1) . الف: محمدٍ.
2) . سورة الفجر، الآية 27.
3) . الكافي، ج 3، ص 127، باب أنّ المؤمن لا يكره على قبض روحه، ح 2؛ عنه في بحار الأنوار، ج 6، ص 196، ح 49.
4) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 81، باب غسل الميّت، ح 23.
5) . نقلنا هذه الرواية عن النبي صلى الله عليه و آله من حاشية الف فقط.
6) . بحار الأنوار، ج 6، ص 161، ح 29، عن جامع الأخبار.
7) . الف: ارفقاني.
8) . النسختين: ملك.
9) . لم يوجد في المصادر.
من بصائر الدرجات في أحوال المؤمنين و كرامات ربّهم عليهم في البرزخ: عن عبد الله بن سنان قال: سألت أبا عبد اللّٰه عليه السلام عن الحوض؟ فقال لي: حوض ما بين بُصرى إلى صنعاء، أ تحبّ أن تراه؟ قلت: نعم جعلت فداك. فأخذ بيدي و أخرجني إلى ظهر المدينة، ثمّ ضرب برجله، فنظرت إلى نهر يجري لا يدرك حافّتيه إلّا الموضع الذي أنا فيه قائم، فإنّه شبيه بالجزيرة، فكنت أنا و هو وقوفاً، فنظرت إلى نهرٍ يجري، جانبه هذا ماءٌ أبيض من الثلج و من جانبه هذا لبن أبيض من الثلج، و في وسطه خمر أحسن من الياقوت، فما رأيت [شيئاً] أحسن من تلك الخمر بين اللبن و الماء.
فقلت له: جعلت فداك، من أين مخرج هذا و مجراه؟ فقال: هذه العيون التي ذكرها اللّٰه تعالى في كتابه: أنهار(1)في الجنّة، عين من ماءٍ، و عين من لبن، و عين من خمر، تجري في هذا النهر. و رأيت حافّتيه عليهما شجر(2)، فيهنّ جوار(3)معلّقات برءوسهنّ [شعر] ما رأيت شيئاً أحسن منهنّ، و بأيديهنّ آنية ما رأيت آنيةً أحسن منها ليست من آنية الدنيا.
فدنا عليه السلام من إحداهنّ فأومأ إليها بيده لتسقيه، فنظرت/ 39 /إليها و قد مالت لتغرف من النهر، فمالت الشجرة معها فاغترفت، (ثمّ ناولته فشرب)(4)، ثمّ ناولها فأومأ عليه السلام إليها، فمالت [لتغرف(5)فمالت] الشجرة معها، ثمّ ناولته فناولني فشربت، فما رأيت شراباً كان ألين منه و لا ألذّ، و كانت رائحته رائحة المسك. و نظرت في الكأس فإذا فيه ثلاثة ألوان من الشراب، فقلت له: جعلت فداك ما رأيت كاليوم قط و لا كنت أرىٰ أنّ الأمر هكذا؟ فقال لي: هذا أقلّ ما أعدّ(6)اللّٰه لشيعتنا؛ إنّ المؤمن إذا تُوفّي صارت روحه إلى هذا النهر، ورعت في رياضه، و شربت من شرابه؛ و إنّ عدوّنا إذا توفّي صارت روحه إلى وادي برهوت،
فاُخلدت في عذابه، و اُطعمت من زقّومه، و اُسقيت من حميمه، فاستعيذوا باللّٰه من ذلك الوادي(1).
من الأحاديث القدسيّة التي تكلّم الرب - تعالى و تقدّس - مع النبي صلى الله عليه و آله في المعراج (في بيان حال العارفين و العاشقين و ألطاف حبّهم و كراماته لهم في الدنيا و في القيامة و بعد القيامة، أورده الديلمي في كتابه المسمّى بإرشاد القلوب)(2)، مرويّاً (عن الشيخ أبو عمر بأسانيده عن إسحاق بن بشر)(3)عن الصّادق عليه السلام قال:
قال اللّٰه تعالى: يا أحمد، أوّل العبادة الصّمت و الصّوم، قال: هل تدري - يا أحمد - ما ميراث الصّوم؟ قال: لا يا رب. قال: ميراث الصوم: قلّة الأكل و قلّة الكلام. و العبادة الثانية الصمت، و يورث الصمت(4)الحكمة، و تورث الحكمة المعرفة، و تورث المعرفة اليقين، فإذا استيقن العبد لا يبالي كيف أصبح بعسرٍ أو بيسر(5).
فهذا مقام الرّاضين، فمن عمل برضاي/ 40 /أكرمته(6)بثلاث خصال: أُعرّفه شكراً لا يخالطه الجهل، و ذكراً لا يخالطه النسيان، و محبّةً لا يؤثر على محبّتي محبّة المخلوقين، فإذا أحبّني أحببته و حبّبته إلى خلقي، و أفتح عين قلبه إلى جلالي و عظمتي، فلا أُخفي عليه علمٌ بخاصّة خلقي، فاُناجيه في ظلم اللّيل و نور النّهار حتّى ينقطع حديثه مع المخلوقين و مجالسته معهم، و اُسمعه كلامي و كلام ملائكتي، و أُعرّفه سرّي الذي سترته على(7)خلقي، و ألبسته الحياء حتّى يستحي منه الخلق كلّهم، و يمشي على الأرض مغفوراً(8).
و أجعل قلبه وعاءً لأسرار معرفتي، حتّى لا أُخفي عليه شيئاً من جنّة و لا نارٍ، و أفتح عليه ما يمرّ
1) . بصائر الدرجات، ص 403، ح 3؛ الاختصاص: ص 321-322، غرائب أحوالهم و أفعالهم؛ عنهما في بحار الأنوار، ج 47، ص 88-89، ح 93 باب معجزاته و...
2) -
3) - 2 و. لم يرد في ب.
4) . المصدر: الصوم.
5) . إرشاد القلوب، ج 1، ص 378، عنه بحار الأنوار، ج 74، ص 27. بتفاوت و تقديم و تأخير؛ كلمة اللّٰه، ص 375.
6) . المصدر: ألزمته.
7) . المصدر: عن.
8) . المصدر: + \له.
على النّاس في يوم القيامة من الهول و الشدّة و ما اُحاسب به الأغنياء و الفقراء و الجهلاء و العلماء، و اُنوّمه(1)في قبره، و اُنزل عليه منكراً و نكيراً حتّى يسألاه و يبشّراه، و لا يرى غمرة الموت و لا ظلمة القبر و اللحد و هول المطلع، ثمّ لا أنصب له ميزانه و لا أنشر(2)له ديوانه، ثمّ لأضع كتابه في يده فيقرأه منشوراً، ثمّ لا أجعل بيني و بينه ترجماناً(3).
ثمّ أرفعه إليّ فينكب مرّة و يقوم مرّة و يقعد مرّة و يسكن مرّة، ثمّ يجوز على الصراط، ثمّ لم(4)يقرب له جهنّم، ثمّ تزيّن له الجنّة، و جيء بالنبيّين و الشهداء، و يتعلّق المظلومون بالظّالمين، و يوضع الكرسيّ لفصل القضاء، و يقول كلّ إنسان لخصمه: بيني و بينك الحَكَم العَدْل الذي لا يجور.
ثمّ أرفع الحجب بيني و بينه فاُنعمه بكلامي، و اُلذّذه بالنظر إليّ، فمن كان فعله في الدنيا هكذا كيف يكون رغبته في الدنيا؟! و كيف يكون حبّه للدّنيا و هو يعلم أنّ كلّ حيّ فيها يموت، و أنا الحيّ الّذي لا أموت، و لأجعلنّ مُلك هذا العبد فوق مُلك كلّ(5)المُلوك حتّى يتضعضع له كلّ مَلِكٍ، و يهابه/ 41 /كُلّ سلطانٍ جائرٍ و جبّارٍ عنيد، و يتمسّح به كلّ سبع ضارٍّ؛ و لأشوّقنّ إليه الجنّة و ما فيها، و لأستغرقنّ عقله بمعرفتي، ثمّ لأقومنّ مقام عقله، ثمّ لأهوّننّ عليه الموت و سكراته و مراراته و فزعه حتّى تشتاق إلى الجنّة شوقاً، حتّى إذا اُنزل عليه ملك الموت قال له: مرحباً [و] طوبى لك - ثلاث مرّات - [ف] - إنّ اللّٰه عزّ و جلّ إليك لمشتاق.
و اعلم - يا وليّ اللّٰه - أنّ الأبواب الّتي كان يصعد فيها عملك تبكي عليك، و أنّ محرابك و مصلّاك يبكيان عليك، فيقول له: امض برضوان اللّٰه و إكرامه، و يخرج روحه من جسده كما يخرج الشعرة من العجين(6).
و إنّ الملائكة تقومون على رأسه بيدَي كلّ ملك كأسٌ من ماء الكوثر و كأسٌ من الخمر، تسقون [روحه] حتّى تذهب سكرته و مرارته، و تبشّرونه بالبشارة العظمى، و تقولون له: طبت و طاب مثواك؛ إنّك تقدم(1)على العزيز الكريم الحبيب القريب.
فتطير الروح من أيدي الملائكة فتصعد(2)إلى اللّٰه في أسرع من طرفة عين، و لا يبقى حجابٌ و لا سِترٌ بينها و بين اللّٰه عزّ و جلّ، و اللّٰه تعالى إليها مشتاق، و تجلس إلى يمين العرش(3)، ثمّ يقال لها: أيّتها الروح كيف تركت الدنيا؟ فتقول: إلهي و سيّدي، سألتني عمّا لا أعلم، و عزّتك و جلالك [أنا] منذ خلقتني إلى هذه الغاية فأنا خائف(4)منك.
فيقول اللّٰه تعالى: صدقتَ يا عبدي، كنتَ بجسدك في الدنيا و روحُك معي؛ أعلم سرَّك و علانيتَك، سَلْ فاُعطِك، و تَمَنَّ عَلَيّ فاُكرمك، هذه جنّتي فتجنح فيها، و هذا جواري فاسكنه(5).
قالت الروح: إلهي عرّفتني نفسك فاستغنيت بها عن جميع خلقك، و عزّتك و/ 42 /جلالك لو كان رضاك في أن أُقطع إرباً إرباً أو اُقتل سبعين قَتْلَة بأشدّ ما يقتل به النّاس لكان رضاك أحبّ إليّ.
إلهي كيف أعجب بنفسي و أنا ذليل إن لم تكرمني، و أنا مغلوبٌ إن لم تنصرني، [و أنا ضعيف إن لم تقوّني]، و أنا ميّت إن لم تحيني بذكرك، و لو لا سِترُك لافتضحت أوّل مرّة عصيتُك!
إلهي كيف لا أطلب رضاك و قد أكملتَ علَيّ عقلي حتّى عرفتك، و عرفت الحقّ من الباطل، و الأمرَ من النهي، و العلم من الجهل، و النور من الظلمات!
فقال اللّٰه عزّ و جلّ: و عزّتي و جلالي لا أحجبُ بيني و بينك في وقت شئت(6)[من الأوقات] و كذلك أفعل بأحبّائي(7).
و منه أيضاً: يا أحمد، إنّ أهل [الخير و] الآخرة رقيقة وجوههم، كثير حياؤهم، قليل حُمقهم، كثير نفعهم، قليل مكرهم، الناس منهم في راحة، و أنفسهم منهم في تعب، كلامهم موزون، محاسبين لأنفسهم متعبين لها، تنام أعينهم و لا تنام قلوبهم، أعينهم باكيةٌ و قلوبهم ذاكرة، إذا كُتب النّاس من الغافلين كتبوا من الذّاكرين، في أوّل النعمة يَحمدون و في آخرها يشكرون، دعاؤهم عند اللّٰه مرفوع، و كلامهم عند اللّٰه مسموع، يفرح بهم الملائكة، يدور دعاؤهم تحت العرش(1)، يحبّ الرب أن يسمع كلامهم كما تحبّ الوالدة ولدها، لا يشغلهم عن اللّٰه شيء طرفة عين، لا يريدون كثرة الطّعام و الشراب و اللباس، الناس عندهم موتى، و اللّٰه عندهم حيٌّ قيّومٌ كريمٌ لا يموت، يدعون المدبرين كرماً، و يزيدون المقبلين تلطّفاً، قد صارت الدنيا و الآخرة عندهم واحدةً(2)، يموت الناس مرّة و يموت/ 43 /أحدهم في كلِّ يومٍ سبعين مرّةً من مجاهدة أنفسهم و مخالفة هواهم(3)و الشيطان الذي يجري في عروقهم، و لو تحرّكت ريح لزعزعتهم، و إن قاموا بين يديَّ فكأنّه بيان مرصوص، لا أرى في قلبهم(4)شغلاً لمخلوقين(5)، فو عزّتي و جلالي لاُحيينّهم حياةً طيّبةً إذا فارقت أرواحهم جسدهم(6)، و لا اُسلّط عليهم(7)ملك الموت، و لا يلي قبض روحهم(8)غيري، و لأفتحنّ لروحهم(9)أبواب السماء كلّها، و لأرفعنّ الحجب كلّها دوني، و لآمرنّ الجنان فليتزيننّ و الحور العين فلتشرقنّ، و الملائكة فلتصلّينّ، و الأشجار فلتثمرنّ و ثمارَ الجنّة فلتَدلّينّ(10)، و لآمرنّ ريحاً من الرّياح التي تحت العرش فلتحملنّ جبالاً من الكافور و المسك الأذفر فتصيرنّ وقوداً من غير
1) . الإرشاد: الحجب.
2) . إلى هنا في إرشاد القلوب، ج 1، ص 376؛ عنه في بحار الأنوار، ج 74، ص 24؛ كلمة اللّٰه، ص 368-369.
3) . النسختين: هوائهم.
4) . الف: قلبه. ب: قلوبهم.
5) . الإرشاد: لمخلوق.
6) . النسختين: أرواحه جسده.
7) . النسختين: عليه.
8) . النسختين: روحه.
9) . النسختين: لروحه.
10) . النسختين: فلتذلّين.
نارٍ فلتدخلنّ(1)، فلا يكون بيني و بينه(2)ستر، فأقول له عند قبض روحه: مرحباً و أهلاً بقدومك عليّ، اصعد بالكرامة و البشرى و بالرحمة و الرضوان، و جنّاتٍ لهم فيها نعيم مقيم، خالدين فيها أبداً إنّ اللّٰه عنده أجرٌ عظيم. فلو رأيت الملائكة كيف يأخذها واحد و يعطيها الآخر لتعجبنّ(3).
و منه أيضاً: يا أحمد، إنّ في الجنّة قصراً من لؤلؤة فوق لؤلؤة، و درّة فوق درّة، و ليس فيها فصم و لا وصلٌ، فيها الخواص، أنظر إليهم في كلّ يوم سبعين مرّة و اُكلّمهم، كلّما نظرت إليهم أزيد في ملكهم سبعين ضعفاً، و إذا تلذّذ(4)أهل الجنّة بالطعام و الشراب تلذّذوا اُولئك بذكري و كلامي و حديثي.
قال: يا رب، ما علامة اُولئك؟ قال: [هم في الدنيا] مسجونون؛ قد سَجنوا ألسنتهم من فضول الكلام، و بطونَهم من فضول الطعام(5).
من طريق آخر: قيل: إنّ اللّٰه/ 44 /لمّا رفع الحجاب بينه و بين المؤمنين نظروا إلى ربّهم، يبقون في نظرهم والهين شاخصين ثمانمائة سنةٍ في سكرتهم و في غالب شوقهم و في كثرة ظمئهم إلى اللّٰه، حتّى اشتاقت الحور، قلن: إلهنا و سيّدنا، طالت المدّة بيننا و بين أحبّتنا فإنّا منتظرة إليهم، ثمّ أخذتَهم عنّا. فيرسل الحُجّاب و يقول الرّحمن: امضوا إلى الجنّة. فيقولون: إلهنا و سيّدنا، دَعنا ننظر إليك لحظةً و لحظتين ثمّ افعل بنا ما تريد. فيقول: و عزّتي و جلالي منذ رفعت إليّ الحجاب بيني و بينكم على المشاهدة ثمانمائة(6)سنة فلأنتم في مناجاتنا و حضرتنا. فيقولون: اللحظة و اللحظتين! فيقول: لا تشبعون من رؤيتي، فارجعوا؛ فإنّ الحور و الولدان ينتظرون قدومكم(7).
في تفسير علي بن إبراهيم روى عن صهيب أنّه قال: قرأ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا
1) . الإرشاد: + \به.
2) . الإرشاد: بين روحه.
3) . بحار الأنوار، ج 74، ص 24-25؛ و لم يرد في الإرشاد المطبوع؛ كلمة اللّٰه، ص 368-370.
4) . النسختين: تلذّذوا.
5) . إرشاد القلوب، ج 1، ص 374-375؛ بحار الأنوار، ج 74، ص 23؛ كلمة اللّٰه، ص 365.
6) . ب: + \ألف.
7) . لم يرد في إرشاد القلوب المطبوع و بحار الأنوار.
اَلْحُسْنىٰ وَ زِيٰادَةٌ»(1)قال: إذا دخل أهل الجنّة الجنّة و أهل النّار النّار نادى منادٍ: يا أهل الجنّة، إنّ لكم عند اللّٰه موعداً يشتهي أن ينجزكموه. قالوا: ما هذا الموعد؟ أ لم يثقّل ميزاننا، و يبيّض وجوهنا، و يدخلنا الجنّة، و يُجِرْنا من النّار؟ قال: فيرفع الحجاب و ينظرون إلى وجه اللّٰه عزّ و جلّ، فما اُعطوا شيئاً أحبّ إليهم من النظر إليه(2).
من التوراة العظيم قال اللّٰه تعالى: يا أيّها النّاس، كيف رغبتم في دنيا فانيةٍ و نعيم زائلة و حياة منقطعة؟ و إنّ عندي للمطيعين الجنان، يدخلون من أبوابها الثمانية، في كلّ جنّةٍ سبعون ألف روضةً من نورٍ، في كلّ روضة سبعون ألف مدينة من اللؤلؤ و المرجان، في كلّ مدينة سبعون ألف قصر من الياقوت، في كلّ/ 45 /قصرٍ سبعون ألف دار من الزمرّد، في كلّ دار سبعون ألف بيت من الذهب الأحمر، في كلّ بيت سبعون ألف مقصورة من الفضّة البيضاء، في كلّ مقصورة سبعون ألف مائدة من العنبر الأشهب، في كلّ مائدة سبعون ألف صحيفة من الجوهر، في كلّ صحيفة(3)سبعون ألف سرير من الذهب الأحمر، على كلّ سرير سبعون ألف فراش من الحرير و السندس و الإستبرق و الديباج، و على حول كلّ سرير سبعون ألف نهرٍ من ماء الحيوان و اللبن و الخمر و العسل المصفّى لذّة للشاربين، و في وسط كلّ نهر سبعون ألف شجرة من الثمار، كذلك و في كلّ بيت سبعون ألف خيمة من الأرجوان، و في كلّ خيمة سبعون ألف فراش، و على كلّ فراش حوراء من الحور العين بين يديها سبعون ألف وصيفة كأنّهنّ بيض مكنون، و على رأس كلّ قصر من تلك القصور(4)سبعون ألف قبّة من الكافور، و في كلّ قبّة سبعون ألف هدية من الرحمن، ما لا عينٌ رأتْ و لا اُذنٌ سمعت و لا خطر على قلب بشرٍ «وَ فٰاكِهَةٍ مِمّٰا يَتَخَيَّرُونَ * وَ لَحْمِ طَيْرٍ مِمّٰا يَشْتَهُونَ * وَ حُورٌ عِينٌ * كَأَمْثٰالِ اَللُّؤْلُؤِ اَلْمَكْنُونِ * جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ»، لا يموتون و لا يهرمون و لا يجزعون و لا يحزنون و لا يبكون و لا
يصومون و لا يُصلّون و لا يمرضون و لا يتغوّطون و لا يبولون، و ما هم عنها بمخرجين، فمن طلب رضاي و دار كرامتي و نعمتي و جواري فليتقرّب إليّ بالاستهانة بالدنيا و الصدق، و القناعة بالقليل(1).
في الكافي: عن أبي جعفر عليه السلام قال: سئل رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله عن قول اللّٰه عزّ و جلّ: «يَوْمَ نَحْشُرُ اَلْمُتَّقِينَ إِلَى اَلرَّحْمٰنِ وَفْداً»(2)فقال:
يا على، إنّ الوفد لا يكونون إلّا ركباناً، اُولئك رجال اتّقوا اللّٰه، فأحبّهم اللّٰه تعالى، و اختصّهم و رضي أعمالهم/ 46 /، فسمّاهم المتّقين.
ثمّ قال له: يا على، أما و الذي فلق الحبّة و برأ النسمة، إنّهم ليخرجون من قبورهم، و إنّ الملائكة لتستقبلهم بنوقٍ من نوق العزّة، عليها رحال الذهب مكلّلة بالدرّ و الياقوت، و جلائلها الإستبرق و السندس، و خُطُمُها جَدْل الاُرجوان، تطير بهم إلى المحشر، مع كلّ رجل منهم ألف مَلَك من قدّامه و عن يمينه و عن شماله، تزفّونهم زفّاً حتّى ينتهوا(3)بهم إلى باب الجنّة الأعظم، و على باب الجنّة شجرة، إنّ الورقة منها يستظلّ(4)تحتها ألف رجل من النّاس، و عن يمين الشجرة عينٌ مطهّرةٌ مزكّية [قال:] فيسقون منها شربة [شربة] فيطهّر اللّٰه بها قلوبهم من الحسد، و يسقط عن أبشارهم الشعر؛ و ذلك قول اللّٰه تعالى: «وَ سَقٰاهُمْ رَبُّهُمْ شَرٰاباً طَهُوراً»(5)من تلك العين المطهّرة.
قال: ثمّ ينصرفون إلى عين اُخرى عن يسار الشجرة فيغتسلون فيها و هي عين الحياة، فلا يموتون أبداً. قال: ثمّ يوقف بهم قدّام العرش و قد سَلِموا من الآفات و الأسقام و الحرّ و البرد أبداً.
قال: فيقول الجبّار - جلّ ذكره - للملائكة الذين معهم: أُحشروا أوليائي إلى الجنّة، و لا توقفوهم مع الخلائق؛ فقد سبق رضائي عنهم، و وجبت رحمتي لهم، و كيف اُريد أن أُوقفهم مع أصحاب الحسنات و السيّئات. قال: فتسوقهم الملائكة إلى الجنّة، فإذا انتهوا بهم إلى باب الجنّة الأعظم
ضرب الملائكة الحلقة ضربة فتصرّ صريراً تبلغ صوت صريرها كلّ حوراء أعدّها اللّٰه تعالى لأوليائه في الجنان، فيتباشرون بهم إذا سمعوا صرير الحلقة، فيقول بعضهم(1)لبعضٍ: قد جاءنا أولياء اللّٰه، فيفتح لهم الباب فيدخلون الجنّة و تشرف عليهم أزواجهم من الحور العين و الآدميّين، فيقلن: مرحباً بكم/ 47 /فما كان أشدّ شوقنا إليكم! و يقول لهنّ أولياء اللّٰه مثل ذلك.
فقال عليّ عليه السلام: يا رسول اللّٰه، أخبرنا من قول اللّٰه تعالى: «غُرَفٌ مِنْ فَوْقِهٰا غُرَفٌ مَبْنِيَّةٌ»(2)بما ذا بنيت يا رسول اللّٰه؟
فقال: يا على، تلك غُرف بناها اللّٰه تعالى لأوليائه بالدرّ و الياقوت و الزبرجد، سقوفها الذهب محبوكة بالفضّة، لكلّ غرفة منها ألف باب من ذهب، على كلّ باب منها ملك موكّل به، فيها فرش مرفوعة بعضها فوق بعض من الحرير و الديباج بألوان مختلفة، و حشوها المسك و الكافور و العنبر، و ذلك قول اللّٰه تعالى: «وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ» /(3)إذا اُدخل المؤمن إلى منازله في الجنّة و وضع على رأسه تاج المُلكِ و الكرامة، اُلبس حلل الذهب و الفضّة و الياقوت و الدرّ المنظوم(4)في الإكليل تحت التاج.
قال: و اُلبس سبعين حلّة حريرٍ بألوانٍ مختلفةٍ و ضروبٍ مختلفةٍ منسوجةٍ بالذهب و الفضّة و اللؤلؤ و الياقوت الأحمر، فذلك قوله تعالى: «يُحَلَّوْنَ فِيهٰا مِنْ أَسٰاوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِبٰاسُهُمْ فِيهٰا حَرِيرٌ»(5)فإذا جلس المؤمن على سريره اهتزّ سريره فرحاً، فإذا استقرّ لوليّ اللّٰه تعالى منازله في الجنان استأذن عليه الملك الموكّل بجنانه ليهنّئه بكرامة اللّٰه تعالى إيّاه، فيقول له خدم(6)المؤمن الوصفاء و الوصائف: مكانك؛ فإنّ وليّ اللّٰه قد اتّكأ على أريكته، و زوجته الحوراء تهيّأ(7)له، فاصبر لوليّ اللّٰه.
قال: فتخرج عليه زوجته الحوراء من خيمة لها تمشي مقبلة و حولها وصائفها، و عليها سبعون حلّة منسوجة بالياقوت و اللؤلؤ و الزبرجد [و] هي من مسك و عنبر(1)، و على رأسها تاج الكرامة، و عليها نعلان من ذهب مكلّلتان بالياقوت و اللؤلؤ شراكهما ياقوت أحمر، فإذا دنت(2)من وليّ اللّٰه فهمّ / 48 /أن يقوم إليها شوقاً فتقول له: يا ولي اللّٰه، ليس هذا يوم تعب و لا نصب فلا تقم، أنا لك و أنت لي.
قال: فيعتنقان مقدار خمسمائة عام من أعوام الدنيا لا يملّها و لا تملّه. قال: فإذا فتر بعض الفتور من غير ملالة نظر إلى عنقها فإذا عليها قلائد من قصب من ياقوت أحمر، وسطها لوحٌ صفحته درّةٌ مكتوب فيها: أنت - يا ولي اللّٰه - حبيبي، و أنا الحوراء حبيبتك؛ إليك تناهت نفسي، و إليّ تناهت نفسك.
ثمّ يبعث اللّٰه تعالى إليه ألف ملك يهنّونه بالجنّة و يزوّجونه بالحوراء - قال: - فينتهون إلى أوّل باب من جنانه فيقولون للملك الموكّل بأبواب جنانه: استأذن لنا على وليّ اللّٰه؛ فإنّ اللّٰه بعثنا إليه نهنّئه. فيقول لهم الملك: حتّى أقول للحاجب فيعلمه مكانكم.
قال: فيدخل الملك إلى الحاجب و بينه و بين الحاجب ثلاث جنان حتّى ينتهي إلى أوّل باب فيقول للحاجب: إنّ على باب العرصة ألف ملك أرسلهم ربّ العالمين ليهنّئوا وليّ اللّٰه، و قد سألوني أن آذن لهم عليه. فيقول الحاجب: إنّه ليعظم علَيّ أن أستأذن لأحد على وليّ اللّٰه و هو مع زوجته الحوراء. قال: و بين الحاجب و بين وليّ اللّٰه جنّتان، قال: فيدخل الحاجب إلى القيّم فيقول: إنّ على باب العرصة ألف ملك أرسلهم ربّ العزّة يهنّئون ولي اللّٰه فاستأذن لهم. فيتقدّم القيّم إلى الخدّام فيقول لهم: إنّ رسل الجبّار على باب العرصة و هم ألف ملك أرسلهم اللّٰه يهنّئون وليّ اللّٰه فأعلموه بمكانهم. قال: فيعلمونه، فيؤذن للملائكة فيدخلون على وليّ اللّٰه و هو في الغرفة، و لها ألف باب و على كلّ باب من أبوابها ملك موكّل به. فإذا اُذن للملائكة بالدّخول على وليّ اللّٰه فتح كلّ ملك بابه الموكّل به - قال: - فيُدخل القيّم كلّ ملك من باب من أبواب الغرفة. قال: فيبلّغونه رسالة الجبّار جلّ
و عزّ، و ذلك قول اللّٰه تعالى: وَ اَلْمَلاٰئِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بٰابٍ من أبواب الغرفة «سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ»(1)/ 49 /إلى آخر الآية - قال: - و ذلك قوله: «وَ إِذٰا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيماً وَ مُلْكاً كَبِيراً»(2)يعني بذلك وليّ اللّٰه و ما هو فيه من الكرامة و النعيم و المُلْكِ العظيم الكبير، إنّ الملائكة من رسل اللّٰه تعالى يستأذنون عليه، فلا يدخلون عليه إلّا بإذنه، فذلك المُلكُ العظيم الكبير.
قال: و الأنهار تجري من تحت مساكنهم، و ذلك قول اللّٰه تعالى: «تَجْرِي مِنْ تَحْتِهِمُ اَلْأَنْهٰارُ» /(3).
و الثمار دانية منهم و هو قوله تعالى: «وَ دٰانِيَةً عَلَيْهِمْ ظِلاٰلُهٰا وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُهٰا تَذْلِيلاً»(4)من قربها منهم، يتناول المؤمن من النوع الذي يشتهيه من الثمار بفيه و هو متّكئ، و إنّ الأنواع من الفاكهة لَيَقُلْنَ لوليّ اللّٰه: يا ولي اللّٰه، كُلْني قبل أن تأكل هذا قبلي.
قال: و ليس من مؤمن في الجنّة إلّا و له جنان كثيرة معروشات و غير معروشات، و أنهارٌ من خمرٍ و أنهار من ماءٍ و أنهار من لبن و أنهار من عسل، فإذا دعا وليُّ اللّٰه بغذائه اُتي بما تشتهي نفسه عند طلبه الغذاء من غير أن يسمّي شهوته - قال: - ثمّ يتخلّى مع إخوانه، و يزور بعضهم بعضاً، و يتنعّمون في جنّاتهم في ظلٍّ ممدود في مثل ما بين طلوع الفجر إلى طلوع الشمس. و أطيب من ذلك لكلّ مؤمن سبعون زوجةً حوراء و أربع نسوة من الآدميّين، و المؤمن ساعة مع الحوراء وساعة مع الآدميّة، وساعة يخلو بنفسه على الأرائك متّكئاً ينظر بعض المؤمنين إلى بعض.
و إنّ المؤمن ليغشاه شعاعُ نورٍ و هو على أريكته و يقول لخدّامه: ما هذا الشعاع اللّامع؟ لعلّ الجبّار لحظني! فيقول له خدّامه: قدّوس قدّوس جلّ جلالُ اللّٰه، بل هذه حوراء/ 50 /من نسائك ممّن لم تدخل بها بعد قد أشرفت عليك من خيمتها شوقاً إليك، و قد تعرّضت لك و أحبّت لقاءك، فلمّا أن رأتك متّكئاً على سريرك تبسّمت نحوك شوقاً إليك، فالشعاع الذي رأيت و النّور الذي غَشِيَك هو من بياض ثغرها و صفائه و نقائه و رقّته.
قال: فيقول وليُّ اللّٰه: ائذنوا لها فتنزل إليّ، فيبتدر إليها ألف وصيفٍ و ألف وصيفةٍ يبشّرونها بذلك، فتنزل إليه من خيمتها و عليها سبعون حلّة منسوجة بالذهب و الفضّة مكلّلة بالدرّ و الياقوت و الزبرجد، صبغهنّ(1)المسك و العنبر بألوان مختلفة (كاعبٌ مقطومة خميصة كفلاً سوقاً)(2)يرى مخّ ساقها من وراء سبعين حلّة، طولها سبعون ذراعاً و عرض ما بين منكبيها عشرة أذرع، فإذا دنت من وليّ اللّٰه أقبلت الخدّام بصحائف الذهب و الفضة فيها الدرّ و الياقوت و الزبرجد فينثرونها عليها، ثمّ يعانقها و تعانقه فلا يملّ و لا تملّ.
قال: ثمّ قال أبو جعفر عليه السلام: أمّا الجنان المذكورة في الكتاب فإنّهنّ: جنّة عدن و جنّة الفردوس و جنّة نعيم و جنّة المأوى. قال: و إنّ للّٰه تعالى جناناً محفوفة بهذه الجنان، و إنّ المؤمن ليكون له من الجنان ما أحبّ و اشتهى يتنعّم فيهنّ كيف يشاء، و إذا أراد المؤمن شيئاً إنّما دعواه فيها إذا أراد أن يقول: سبحانك اللّهمّ، فإذا قالها تبادرت إليه الخدّام بما اشتهى من غير أن يكون طَلَبه منهم أو أمر به، و ذلك قول اللّٰه تعالى: «دَعْوٰاهُمْ فِيهٰا سُبْحٰانَكَ اَللّٰهُمَّ وَ تَحِيَّتُهُمْ فِيهٰا سَلاٰمٌ» / 51 /يعني الخدّام. قال: «وَ آخِرُ دَعْوٰاهُمْ أَنِ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ» /(3)يعني بذلك عند ما يقضون من لذّاتهم من الجماع و الطّعام و الشراب، يحمدون اللّٰه تعالى عند فراغهم.
و أمّا قوله: أُولٰئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ(4)قال: يعلمه الخدّام فيأتون به أولياء اللّٰه قبل أن يسألوهم إيّاه.
و أمّا قوله تعالى: «فَوٰاكِهُ وَ هُمْ مُكْرَمُونَ»(5)قال: فإنّهم لا يشتهون شيئاً في الجنّة إلّا أُكرموا به(6).
و ينبغي أن يعلم أنّ نعماء الجنّة و لذّاتها لا يقاس على نعماء الدنيا و لذّاتها، كيف لا؟ و لقد قال اللّٰه تعالى لعيسى عليه السلام: يا ابن مريم، لو رأت عينك ما أعددت لأوليائي الصّالحين
ذاب قلبك و زهقت نفسك شوقاً إليه(1).
و قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم: لو أنّ ثوباً من ثياب أهل الجنّة اُلقي إلى أهل الدنيا، لم يحتمله أبصارهم، و لماتوا من شهوة النظر إليه(2).
اُنظر يا هذا، إن(3)كان هذا حال الثوب فما ظنّك بلابسه!
و قال أمير المؤمنين عليه السلام: لو رميت ببصر قلبك نحو ما يوصف لك من نعيمها، لعزفتْ نفسك عن بدائع ما اُخرج إلى الدنيا من شهواتها و لذّاتها و زخارف مناظرها؛ و لو شغلت قلبك أيّها المستمع بالوصول إلى ما يهجم عليك من تلك المناظر المونقة، لزهقت نفسك و لتحمّلت من مجلسي هذا إلى مجاورة أهل القبور استعجالاً بها و شوقاً إليها(4).
اِسمع يا هذا، إذا كانت هذه المبالغة حاصلة من الوصف فكيف المشاهدة!
و قد ورد عنهم عليهم السلام: كلّ شيء من الدنيا سماعه أعظم من عيانه، و كلّ شيء من الآخرة عيانه أعظم من سماعه(5).
من الآيات العظيمات النازلة في شأن المؤمنين(6)و نعمائهم و كراماتهم من ربّهم في الجنّات العاليات
قال اللّٰه تبارك و تعالى: «وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ اَلَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْيٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ * فَرِحِينَ بِمٰا آتٰاهُمُ/ 52 /اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاّٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ * يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ فَضْلٍ وَ أَنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُضِيعُ أَجْرَ اَلْمُؤْمِنِينَ»(7).
1) . بحار الأنوار، ج 14، ص 33 باب مواعظ عيسى و حكمه، عن الكافي و الأمالي.
2) . بحار الأنوار، ج 8، ص 191، ح 168 عن عدّة الداعي.
3) . ب: إذا.
4) . بحار الأنوار، ج 8، ص 162، ح 104 عن نهج البلاغة و تنبيه الخواطر.
5) . بحار الأنوار، ج 8، ص 191، ح 167 باب الجنّة و نعيمها عن عدّة الداعي.
6) . ب: + \المتقين.
7) . سورة آل عمران، الآية 169-170.
و قال: «وَ بَشِّرِ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ كُلَّمٰا رُزِقُوا مِنْهٰا مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قٰالُوا هٰذَا اَلَّذِي رُزِقْنٰا مِنْ قَبْلُ وَ أُتُوا بِهِ مُتَشٰابِهاً وَ لَهُمْ فِيهٰا أَزْوٰاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ»(1).
و قال: «وَعَدَ اَللّٰهُ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا وَ مَسٰاكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنّٰاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اَللّٰهِ أَكْبَرُ ذٰلِكَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِيمُ»(2).
و قال: وَ قِيلَ لِلَّذِينَ اِتَّقَوْا مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّكُمْ قٰالُوا خَيْراً لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا فِي هٰذِهِ اَلدُّنْيٰا حَسَنَةٌ وَ لَدٰارُ اَلْآخِرَةِ خَيْرٌ وَ لَنِعْمَ دٰارُ اَلْمُتَّقِينَ * جَنّٰاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَهٰا تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ لَهُمْ فِيهٰا مٰا يَشٰاؤُنَ كَذٰلِكَ يَجْزِي اَللّٰهُ اَلْمُتَّقِينَ * اَلَّذِينَ تَتَوَفّٰاهُمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ اُدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ/(3).
و قال: «إِنَّ اَللّٰهَ يُدْخِلُ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ يُحَلَّوْنَ فِيهٰا مِنْ أَسٰاوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِبٰاسُهُمْ فِيهٰا حَرِيرٌ * وَ هُدُوا إِلَى اَلطَّيِّبِ مِنَ اَلْقَوْلِ وَ هُدُوا إِلىٰ صِرٰاطِ اَلْحَمِيدِ»(4).
و قال: اَلَّذِينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اَللّٰهِ وَ لاٰ يَنْقُضُونَ اَلْمِيثٰاقَ * وَ اَلَّذِينَ يَصِلُونَ مٰا أَمَرَ اَللّٰهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ يَخٰافُونَ سُوءَ اَلْحِسٰابِ * وَ اَلَّذِينَ صَبَرُوا اِبْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقٰامُوا اَلصَّلاٰةَ وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِيَةً وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ اَلسَّيِّئَةَ أُولٰئِكَ لَهُمْ عُقْبَى اَلدّٰارِ * جَنّٰاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَهٰا وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ/ 53 /وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّيّٰاتِهِمْ وَ اَلْمَلاٰئِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بٰابٍ * سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى اَلدّٰارِ(5).
و قال: إِنَّ اَلَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا
وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ اَلَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ * نَحْنُ أَوْلِيٰاؤُكُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ فِي اَلْآخِرَةِ وَ لَكُمْ فِيهٰا مٰا تَشْتَهِي أَنْفُسُكُمْ وَ لَكُمْ فِيهٰا مٰا تَدَّعُونَ * نُزُلاً مِنْ غَفُورٍ رَحِيمٍ»(1).
و قال: إِنَّ اَلَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا اَلْحُسْنىٰ أُولٰئِكَ عَنْهٰا مُبْعَدُونَ * لاٰ يَسْمَعُونَ حَسِيسَهٰا وَ هُمْ فِي مَا اِشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خٰالِدُونَ * لاٰ يَحْزُنُهُمُ اَلْفَزَعُ اَلْأَكْبَرُ وَ تَتَلَقّٰاهُمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ هٰذٰا يَوْمُكُمُ اَلَّذِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ(2).
و قال: «وَ سِيقَ اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى اَلْجَنَّةِ زُمَراً حَتّٰى إِذٰا جٰاؤُهٰا وَ فُتِحَتْ أَبْوٰابُهٰا وَ قٰالَ لَهُمْ خَزَنَتُهٰا سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهٰا خٰالِدِينَ * وَ قٰالُوا اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِي صَدَقَنٰا وَعْدَهُ وَ أَوْرَثَنَا اَلْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ اَلْجَنَّةِ حَيْثُ نَشٰاءُ فَنِعْمَ أَجْرُ اَلْعٰامِلِينَ» /(3).
و قال: «يٰا عِبٰادِ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْكُمُ اَلْيَوْمَ وَ لاٰ أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ * اَلَّذِينَ آمَنُوا بِآيٰاتِنٰا وَ كٰانُوا مُسْلِمِينَ * اُدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ أَنْتُمْ وَ أَزْوٰاجُكُمْ تُحْبَرُونَ * يُطٰافُ عَلَيْهِمْ بِصِحٰافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ أَكْوٰابٍ وَ فِيهٰا مٰا تَشْتَهِيهِ اَلْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ اَلْأَعْيُنُ وَ أَنْتُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ * وَ تِلْكَ اَلْجَنَّةُ اَلَّتِي أُورِثْتُمُوهٰا بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ * لَكُمْ فِيهٰا فٰاكِهَةٌ كَثِيرَةٌ مِنْهٰا تَأْكُلُونَ»(4).
و قال: «إِنَّ اَلْمُتَّقِينَ فِي جَنّٰاتٍ وَ عُيُونٍ * اُدْخُلُوهٰا بِسَلاٰمٍ آمِنِينَ * وَ نَزَعْنٰا مٰا فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْوٰاناً عَلىٰ سُرُرٍ مُتَقٰابِلِينَ * لاٰ يَمَسُّهُمْ فِيهٰا نَصَبٌ وَ مٰا هُمْ مِنْهٰا بِمُخْرَجِينَ * نَبِّئْ عِبٰادِي أَنِّي أَنَا اَلْغَفُورُ اَلرَّحِيمُ»(5).
و قال: «إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا/ 54 /اَلصّٰالِحٰاتِ يَهْدِيهِمْ رَبُّهُمْ بِإِيمٰانِهِمْ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهِمُ اَلْأَنْهٰارُ فِي جَنّٰاتِ اَلنَّعِيمِ * دَعْوٰاهُمْ فِيهٰا سُبْحٰانَكَ اَللّٰهُمَّ وَ تَحِيَّتُهُمْ فِيهٰا سَلاٰمٌ وَ آخِرُ دَعْوٰاهُمْ أَنِ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ»(6).
و قال: أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَيْهِمْ مِنَ اَلنَّبِيِّينَ مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنٰا مَعَ نُوحٍ وَ مِنْ ذُرِّيَّةِ إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْرٰائِيلَ وَ مِمَّنْ هَدَيْنٰا وَ اِجْتَبَيْنٰا إِذٰا تُتْلىٰ عَلَيْهِمْ آيٰاتُ اَلرَّحْمٰنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُكِيًّا * فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضٰاعُوا اَلصَّلاٰةَ وَ اِتَّبَعُوا اَلشَّهَوٰاتِ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا * إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَأُولٰئِكَ يَدْخُلُونَ اَلْجَنَّةَ وَ لاٰ يُظْلَمُونَ شَيْئاً * جَنّٰاتِ عَدْنٍ اَلَّتِي وَعَدَ اَلرَّحْمٰنُ عِبٰادَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّهُ كٰانَ وَعْدُهُ مَأْتِيًّا * لاٰ يَسْمَعُونَ فِيهٰا لَغْواً إِلاّٰ سَلاٰماً وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيهٰا بُكْرَةً وَ عَشِيًّا * تِلْكَ اَلْجَنَّةُ اَلَّتِي نُورِثُ مِنْ عِبٰادِنٰا مَنْ كٰانَ تَقِيًّا(1).
و قال: «ثُمَّ أَوْرَثْنَا اَلْكِتٰابَ اَلَّذِينَ اِصْطَفَيْنٰا مِنْ عِبٰادِنٰا فَمِنْهُمْ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سٰابِقٌ بِالْخَيْرٰاتِ بِإِذْنِ اَللّٰهِ ذٰلِكَ هُوَ اَلْفَضْلُ اَلْكَبِيرُ * جَنّٰاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَهٰا يُحَلَّوْنَ فِيهٰا مِنْ أَسٰاوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِبٰاسُهُمْ فِيهٰا حَرِيرٌ * وَ قٰالُوا اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِي أَذْهَبَ عَنَّا اَلْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنٰا لَغَفُورٌ شَكُورٌ * اَلَّذِي أَحَلَّنٰا دٰارَ اَلْمُقٰامَةِ مِنْ فَضْلِهِ لاٰ يَمَسُّنٰا فِيهٰا نَصَبٌ وَ لاٰ يَمَسُّنٰا فِيهٰا لُغُوبٌ»(2).
و قال: أُولٰئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ * فَوٰاكِهُ وَ هُمْ مُكْرَمُونَ * فِي جَنّٰاتِ اَلنَّعِيمِ * عَلىٰ سُرُرٍ مُتَقٰابِلِينَ * يُطٰافُ عَلَيْهِمْ بِكَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ * بَيْضٰاءَ لَذَّةٍ لِلشّٰارِبِينَ * لاٰ فِيهٰا غَوْلٌ وَ لاٰ هُمْ عَنْهٰا يُنْزَفُونَ * وَ عِنْدَهُمْ قٰاصِرٰاتُ اَلطَّرْفِ عِينٌ * كَأَنَّهُنَّ بَيْضٌ مَكْنُونٌ * فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلىٰ بَعْضٍ يَتَسٰاءَلُونَ/(3).
و قال: وَ اُذْكُرْ عِبٰادَنٰا إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ أُولِي اَلْأَيْدِي وَ اَلْأَبْصٰارِ * إِنّٰا أَخْلَصْنٰاهُمْ / 55 /بِخٰالِصَةٍ ذِكْرَى اَلدّٰارِ * وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنٰا لَمِنَ اَلْمُصْطَفَيْنَ اَلْأَخْيٰارِ * وَ اُذْكُرْ إِسْمٰاعِيلَ وَ اَلْيَسَعَ وَ ذَا اَلْكِفْلِ وَ كُلٌّ مِنَ اَلْأَخْيٰارِ هٰذٰا ذِكْرٌ وَ إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ لَحُسْنَ مَآبٍ * جَنّٰاتِ عَدْنٍ مُفَتَّحَةً لَهُمُ اَلْأَبْوٰابُ * مُتَّكِئِينَ فِيهٰا يَدْعُونَ فِيهٰا بِفٰاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ وَ شَرٰابٍ * وَ عِنْدَهُمْ قٰاصِرٰاتُ اَلطَّرْفِ أَتْرٰابٌ * هٰذٰا مٰا تُوعَدُونَ لِيَوْمِ اَلْحِسٰابِ * إِنَّ هٰذٰا لَرِزْقُنٰا مٰا لَهُ مِنْ نَفٰادٍ(4).
و قال: «إِنَّ اَلْمُتَّقِينَ فِي مَقٰامٍ أَمِينٍ * فِي جَنّٰاتٍ وَ عُيُونٍ * يَلْبَسُونَ مِنْ سُندُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ
مُتَقٰابِلِينَ * كَذٰلِكَ وَ زَوَّجْنٰاهُمْ بِحُورٍ عِينٍ * يَدْعُونَ فِيهٰا بِكُلِّ فٰاكِهَةٍ آمِنِينَ * لاٰ يَذُوقُونَ فِيهَا اَلْمَوْتَ إِلاَّ اَلْمَوْتَةَ اَلْأُولىٰ وَ وَقٰاهُمْ عَذٰابَ اَلْجَحِيمِ * فَضْلاً مِنْ رَبِّكَ ذٰلِكَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِيمُ»(1).
و قال: إِنَّ اَلْأَبْرٰارَ لَفِي نَعِيمٍ * عَلَى اَلْأَرٰائِكِ يَنْظُرُونَ * تَعْرِفُ فِي وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ اَلنَّعِيمِ * يُسْقَوْنَ مِنْ رَحِيقٍ مَخْتُومٍ * خِتٰامُهُ مِسْكٌ وَ فِي ذٰلِكَ فَلْيَتَنٰافَسِ اَلْمُتَنٰافِسُونَ * وَ مِزٰاجُهُ مِنْ تَسْنِيمٍ * عَيْناً يَشْرَبُ بِهَا اَلْمُقَرَّبُونَ(2).
و قال: إِنَّ اَلْمُتَّقِينَ فِي جَنّٰاتٍ وَ نَعِيمٍ * فٰاكِهِينَ بِمٰا آتٰاهُمْ رَبُّهُمْ وَ وَقٰاهُمْ رَبُّهُمْ عَذٰابَ اَلْجَحِيمِ * كُلُوا وَ اِشْرَبُوا هَنِيئاً بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ * مُتَّكِئِينَ عَلىٰ سُرُرٍ مَصْفُوفَةٍ وَ زَوَّجْنٰاهُمْ بِحُورٍ عِينٍ * وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ اِتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُمْ بِإِيمٰانٍ أَلْحَقْنٰا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ مٰا أَلَتْنٰاهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَيْءٍ كُلُّ اِمْرِئٍ بِمٰا كَسَبَ رَهِينٌ * وَ أَمْدَدْنٰاهُمْ بِفٰاكِهَةٍ وَ لَحْمٍ مِمّٰا يَشْتَهُونَ * يَتَنٰازَعُونَ فِيهٰا كَأْساً لاٰ لَغْوٌ فِيهٰا وَ لاٰ تَأْثِيمٌ * وَ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ غِلْمٰانٌ لَهُمْ كَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَكْنُونٌ * وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ/ 56 /عَلىٰ بَعْضٍ يَتَسٰاءَلُونَ * قٰالُوا إِنّٰا كُنّٰا قَبْلُ فِي أَهْلِنٰا مُشْفِقِينَ * فَمَنَّ اَللّٰهُ عَلَيْنٰا وَ وَقٰانٰا عَذٰابَ اَلسَّمُومِ * إِنّٰا كُنّٰا مِنْ قَبْلُ نَدْعُوهُ إِنَّهُ هُوَ اَلْبَرُّ اَلرَّحِيمُ/(3).
و قال: إِذٰا وَقَعَتِ اَلْوٰاقِعَةُ * لَيْسَ لِوَقْعَتِهٰا كٰاذِبَةٌ * خٰافِضَةٌ رٰافِعَةٌ * إِذٰا رُجَّتِ اَلْأَرْضُ رَجًّا * وَ بُسَّتِ اَلْجِبٰالُ بَسًّا * فَكٰانَتْ هَبٰاءً مُنْبَثًّا * وَ كُنْتُمْ أَزْوٰاجاً ثَلاٰثَةً * فَأَصْحٰابُ اَلْمَيْمَنَةِ مٰا أَصْحٰابُ اَلْمَيْمَنَةِ * وَ أَصْحٰابُ اَلْمَشْئَمَةِ مٰا أَصْحٰابُ اَلْمَشْئَمَةِ * وَ اَلسّٰابِقُونَ اَلسّٰابِقُونَ * أُولٰئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ * فِي جَنّٰاتِ اَلنَّعِيمِ * ثُلَّةٌ مِنَ اَلْأَوَّلِينَ * وَ قَلِيلٌ مِنَ اَلْآخِرِينَ * عَلىٰ سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ * مُتَّكِئِينَ عَلَيْهٰا مُتَقٰابِلِينَ * يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدٰانٌ مُخَلَّدُونَ * بِأَكْوٰابٍ وَ أَبٰارِيقَ وَ كَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ * لاٰ يُصَدَّعُونَ عَنْهٰا وَ لاٰ يُنْزِفُونَ * وَ فٰاكِهَةٍ مِمّٰا يَتَخَيَّرُونَ * وَ لَحْمِ طَيْرٍ مِمّٰا يَشْتَهُونَ * وَ حُورٌ عِينٌ * كَأَمْثٰالِ اَللُّؤْلُؤِ اَلْمَكْنُونِ * جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ * لاٰ يَسْمَعُونَ فِيهٰا لَغْواً وَ لاٰ تَأْثِيماً * إِلاّٰ قِيلاً سَلاٰماً سَلاٰماً * وَ أَصْحٰابُ اَلْيَمِينِ مٰا أَصْحٰابُ اَلْيَمِينِ * فِي سِدْرٍ مَخْضُودٍ * وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ * وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ * وَ مٰاءٍ مَسْكُوبٍ * وَ فٰاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ * لاٰ مَقْطُوعَةٍ وَ لاٰ مَمْنُوعَةٍ * وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ * إِنّٰا أَنْشَأْنٰاهُنَّ إِنْشٰاءً * فَجَعَلْنٰاهُنَّ أَبْكٰاراً * عُرُباً أَتْرٰاباً
لِأَصْحٰابِ اَلْيَمِينِ * ثُلَّةٌ مِنَ اَلْأَوَّلِينَ * وَ ثُلَّةٌ مِنَ اَلْآخِرِينَ»(1).
و قال: إِنَّ اَلْأَبْرٰارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كٰانَ مِزٰاجُهٰا كٰافُوراً * عَيْناً يَشْرَبُ بِهٰا عِبٰادُ اَللّٰهِ يُفَجِّرُونَهٰا تَفْجِيراً * يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ يَخٰافُونَ يَوْماً كٰانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيراً * وَ يُطْعِمُونَ اَلطَّعٰامَ/ 57 /عَلىٰ حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً * إِنَّمٰا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اَللّٰهِ لاٰ نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزٰاءً وَ لاٰ شُكُوراً * إِنّٰا نَخٰافُ مِنْ رَبِّنٰا يَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِيراً * فَوَقٰاهُمُ اَللّٰهُ شَرَّ ذٰلِكَ اَلْيَوْمِ وَ لَقّٰاهُمْ نَضْرَةً وَ سُرُوراً * وَ جَزٰاهُمْ بِمٰا صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِيراً * مُتَّكِئِينَ فِيهٰا عَلَى اَلْأَرٰائِكِ لاٰ يَرَوْنَ فِيهٰا شَمْساً وَ لاٰ زَمْهَرِيراً * وَ دٰانِيَةً عَلَيْهِمْ ظِلاٰلُهٰا وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُهٰا تَذْلِيلاً * وَ يُطٰافُ عَلَيْهِمْ بِآنِيَةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَ أَكْوٰابٍ كٰانَتْ قَوٰارِيرَا * قَوٰارِيرَا مِنْ فِضَّةٍ قَدَّرُوهٰا تَقْدِيراً * وَ يُسْقَوْنَ فِيهٰا كَأْساً كٰانَ مِزٰاجُهٰا زَنْجَبِيلاً * عَيْناً فِيهٰا تُسَمّٰى سَلْسَبِيلاً * وَ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدٰانٌ مُخَلَّدُونَ إِذٰا رَأَيْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤاً مَنْثُوراً * وَ إِذٰا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيماً وَ مُلْكاً كَبِيراً * عٰالِيَهُمْ ثِيٰابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَ إِسْتَبْرَقٌ وَ حُلُّوا أَسٰاوِرَ مِنْ فِضَّةٍ وَ سَقٰاهُمْ رَبُّهُمْ شَرٰاباً طَهُوراً * إِنَّ هٰذٰا كٰانَ لَكُمْ جَزٰاءً وَ كٰانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُوراً(2).
أقول لك: يا حبيبي و يا رَوْحي و راحتي، هذا قول ربّك الحقّ و وعده الصّدق الّذي جاء به نبيّك و سيّدك الصادق الأمين، فإن كانت طينة نفسك من القدسيّين و جوهر روحك من العلّيّين، و جذبتْ روحك تلك الكرامات العاليات، و تاقت نفسك إلى هذه النعمات الطاهرات النظيفات، فاترك الدنيا و لذّاتها، و طلِّقها ثلاثاً كما طلّقها إمامك و مولاك أمير المؤمنين عليه السلام؛ فإنّه لا يمكن الوصول إلى تلك الكرامات العالية، و لا يمكن المساس/ 58 /بهذه النّعمات الروحانيّة إلّا بالتطهّر من الأوساخ و الأرجاس و أنجاس المعنويّة.
و كيف لا؟ و لقد قال سيّدنا و مولانا حسن بن على العسكري عليهما السلام في تفسيره: عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: اتّقوا اللّٰه معاشر الشيعة؛ فإنّ الجنّة لن يفوتكم و إن أبطأت بها عنكم قبائح أعمالكم،
فتنافسوا في درجاتها.
قيل: فهل يدخل جهنّم أحدٌ من محبّيك و محبّي عليّ عليه السلام؟
قال: من قذر نفسه بمخالفة محمّد و عليّ، و واقع المحرّمات و ظلم المؤمنين و المؤمنات، و خالف ما رسم له من الشرعيّات، جاء يوم القيامة قذراً طَفَساً، يقول له محمّد و عليّ عليهما السلام: يا فلان، أنت قذر طَفَسٌ لا تصلح لمرافقة مواليك الأخيار، و لا لمعانقة الحور الحسان، و لا لملائكة اللّٰه [المقرّبين]، فيدخل إلى الطبق الأعلى من جهنّم فيعذّب ببعض ذنوبه.
و منهم من يصيبهم الشدائد في المحشر ببعض ذنوبه، ثمّ يلقطه من هنا من يبعثهم إليه [مواليه] من خيار شيعتهم كما يلقط الطير الحب.
و منهم من يكون ذنوبه أقلّ و أخفّ، فيطهّر منها بالشدائد و النوائب من السلاطين و غيرهم و من الآفات في الأبدان [في الدنيا]، ليُدلى في القبر و هو طاهر.
و منهم من يقرب موته و قد بقيت عليه [سيّئة] فيشتدّ نزعه فيكفّر به عنه، فإن بقي شيء و قويت عليه و يكون له(1)بَطَنٌ أو اضطراب في يوم موته فيقلّ من يحضره فيلحقه به الذلّ فيكفّر عنه فإن بقي [عليه] شيء اُتي به و لمّا يُلحد فيوضع فيتفرّقون عنه فيطهّر، فإن كانت ذنوبه أكثر و أعظم طهر منها بشدائد عرصات [يوم] القيامة، فإن كانت أكثر و أعظم طهر منها في الطبق الأعلى من جهنّم. و هؤلاء محبّينا أشدّ عذاباً و أعظمهم(2)ذنوباً، ليس هؤلاء يسمّون بشيعتنا/ 59 /و لكنّهم يسمّون بمحبّينا و الموالين لأوليائنا و المعادين لأعدائنا، إنّ شيعتنا من [شيّعنا و] اتّبع آثارنا و اقتدى بأعمالنا(3).
اِسمع - يا أخي - قول سيّدك و مولاك، و اعلم يقيناً أنّ كبائر ذنوب المؤمنين و سيّئاتهم كحبّ الدّنيا و فروعها و أغصانها اللازمة لها من الشهوية و الغضبيّة - مع حبّ الآخرة و لقاء ربّهم بمحبّةٍ ما - إذا صارت حالاً أو خلقاً لإصرارهم لها، لا يمكنها أن تغفر أو تزال بشفاعة شافع؛ لأنّ منزلة الحال و الخلق في النفس كمنزلة الطبع و الرين
في الحديد، فلا يمكن إزالة الطبع إلّا بمصقل الآلام، و لا يمكن إزالة الرين إلّا بالنّار المذيبة، فإذا كان الحال هكذا فَلِمَ لا تجتهد الآن لزوال الطبع و خليته أن يصير ريناً فلا يزول إلّا بالنّار؟ فيفعل العاقل بمثل هذا الفعل و يختار العسر على اليسر و المرجوح على الراجح مع علمه و يقينه بالراجح و المرجوح؟! كلّا بل لا يفعله إلّا المسحور بسحر الوسواس الشيطانيّة، و لا يعمله إلّا السّكران بسكر المحبّة الدّنياويّة. فإذا علمت هذا فأفق من هذا السكر بحركة التضرّع و الابتهال بقوّة الإيمان الطينيّة و الجبلية، و اخلص(1)من هذا السّحر بتعويذ التوبة و الإنابة و الاستعاذة بمطردة الذكر اللّاحوليّة و اللّاقوّتيّة(2)، و الصلاة على محمّد و آله الزكيّة.
و لا تغفل عن هذا؛ فإنّ هذا هذا، و اعلم أنّي لك من النّاصحين و المشفقين.
من مصباح الشريعة، قال/ 60 /الصادق عليه السلام: العارف شخصه مع الخلق، و قلبه مع اللّٰه، لو سها قلبه عن اللّٰه طرفة عين لمات شوقاً إليه. و العارف أمين ودائع اللّٰه، و كنز أسراره، و معدن نوره، و دليل رحمته على خلقه، و مطيّة علومه، و ميزان فضله و عدله، قد غَني عن الخلق و المراد و الدنيا، فلا مؤنس له إلّا(1)اللّٰه، و لا نطق و لا إشارة و لا نَفَس إلّا باللّٰه لله من اللّٰه مع اللّٰه(2)، فهو في رياض قدسه متردّد و من لطائف فضله إليه متزوّد، و المعرفة أصلٌ فرعه الإيمان(3).
من صحيفة الرضا عليه السلام قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: مثل المؤمن عند اللّٰه كمثل ملكٍ مقرَّب، و إنّ المؤمن أعظم عند اللّٰه عزّ و جلّ من الملك، و ليس شيء أحبّ إلى اللّٰه عزّ و جلّ من مؤمن تائبٍ و مؤمنة تائبةٍ(4).
من الكافي قال الصادق عليه السلام: إنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله صلّى بالنّاس الصّبح، فنظر إلى شابّ في المسجد و هو يخفق و يهوي برأسه مصفرّاً لونه، قد نحف جسمه و غارت عيناه في رأسه، فقال له رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: كيف أصبحت يا فلان؟ قال: أصبحت - يا رسول اللّٰه - موقناً. فعجب رسول اللّٰه من قوله و قال: إنّ لكلّ يقين حقيقة، فما حقيقة يقينك؟ فقال: إنّ يقيني - يا رسول اللّٰه - هو الذي أحزنني و أسهر ليلي و أظمأ هواجري، فعزفت نفسي عن الدنيا و ما فيها حتّى كأنّي أنظر إلى عرش ربّي و قد نُصب للحساب و حُشِر الخلائق لذلك و أنا فيهم، و كأنّي أنظر إلى أهل الجنّة يتنعّمون في الجنّة
و يتعارفون، على الأرائك متّكئون، و كأنّي أنظر إلى أهل النّار و هم فيها معذّبون مصطرخون، و كأنّي الآن أسمع زفير النّار [يدور] في مسامعي.
فقال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله لأصحابه: هذا عبد نوّر اللّٰه قلبه بالإيمان/ 61 /، ثمّ قال له: ألزم ما أنت عليه.
فقال الشابّ: اُدع اللّٰه لي - يا رسول اللّٰه - أنْ اُرزق الشهادة معك. فدعا له رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله فلم يلبث أن خرج في بعض غزوات النبي صلى الله عليه و آله فاستشهد بعد تسعة نفر و كان هو العاشر(1).
و منه أيضاً عن الصادق عليه السلام قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: من عرف اللّٰه و عظّمه منع فاه من الكلام و بطنه من الطعام، و عفا نفسه بالصّيام و القيام. قالوا: بآبائنا و أمّهاتنا يا رسول اللّٰه، هؤلاء أولياء اللّٰه؟ قال: إنّ أولياء اللّٰه سكتوا فكان سكوتهم ذكراً، و نظروا فكان نظرهم عبرة، و نطقوا فكان نطقهم حكمة، و مشوا فكان مشيهم بين الناس بركة، لو لا الآجال التي قد كتبت عليهم لم تقرّ أرواحهم في أجسادهم؛ خوفاً من العذاب و شوقاً إلى الثواب(2).
و منه أيضاً عن أبي عبد الله عليه السلام قال: قام رجل يقال له همّام - و كان عابداً ناسكاً مجتهداً - إلى أمير المؤمنين عليه السلام و هو يخطب، فقال: يا أمير المؤمنين، صف لنا صفة المؤمن كأنّنا ننظر إليه.
فقال: يا همّام، المؤمن هو الكيّس الفطن، بُشْره في وجهه، و حزنه في قلبه، أوسع شيءٍ صدراً، و أذلّ شيءٍ نفساً، زاجر عن كلّ فانٍ، حاضّ على كلّ حسن، لا حقودٌ و لا حسود، و لا وثّاب و لا سبّاب، و لا عيّاب و لا مغتاب، يكره الرفعة، و يشنأ السمعة، طويل الغم، بعيد الهمّ، كثير الصمت، وقورٌ ذكورٌ صبورٌ، شكورٌ، مغمومٌ بفكره، مسرورٌ بفقره، سهل الخليقة، ليّن العريكة، رصين الوفاء، قليل الأذى، لا متأفّك و لا متهتّك.
إن ضحك لم يخرق، و إن غضب لم ينزق، ضحكه تبسّم، و استفهامه تعلّم، و مراجعته تفهّم/ 62 /، كثير علمه، عظيم حلمه، كثير الرحمة، لا يبخل، و لا يعجل، و لا يضجر، و لا يحيف في
حكمه، و لا يجور في علمه، نفسه أصلب من الصّلد، و مكادحته أحلى من الشهد، لا جشع، و لا هلع، و لا عنف، و لا صلف، و لا متكلّف، و لا متعمّق، جليل المنازعة، كريم المراجعة، عدل إن غضب، رفيق إن طلب، لا يتهوّر، و لا يتهتّك، و لا يتجبّر، خالص الودّ، وثيق العهد، وفيّ العقد، شفيق، وَصول، حليم، حمول، قليل الفضول، راضٍ عن اللّٰه عزّ و جلّ، مخالف لهواه، لا يغلظ على من دونه، و لا يخوض في ما لا يعينه، ناصر للدّين، محام عن المؤمنين، كهف للمسلمين، لا يخرق الثناء سمعه، و لا ينكي الطمع قلبه، و لا يصرِف اللّعب حكمه، و لا يطّلع الجاهل علمه، قوّال، عمّال، عالم، حازمٌ، لا بفحّاشٍ و لا بطيّاش، وَصول في غير عنف، بذول في غير سرف، لا بختّال و لا بغدّار، و لا يقتفي أثراً، و لا يحيف بشراً، رقيق بالخلق، ساعٍ في الأرض، عونٌ للضعيف، غوثٌ للملهوف، لا يهتك ستراً، و لا يكشف سرّاً، كثير البلوى، قليل الشكوى، إن رأى خيراً ذكره، و إن عاين شرّاً ستره، يستر العيب، و يحفظ الغيب، و يقيل العثرة، و يغفر الذلّة، لا يطّلع على نصحٍ فيذره، و لا يدع جنْح حيف فيصلحه، أمين، رصينٌ، تقي، نقي، زكي، رضيٌّ، يقبل العذر، و يحمل الذكر، و يحسن بالناس الظنّ، و يتّهم على العيب(1)نفسه، يحبّ في اللّٰه بفقهٍ و علم، و يقطع في اللّٰه بجزمٍ و عزمٍ، لا يخرق به فرحٌ، و لا يطيش به مرحٍ، مذكِّر للعالم، معلِّم للجاهل، لا يتوقّع له بائقة، و لا يخاف له غائلة، كلّ سعي أخلص عنده من سعيه، و كلّ نفس/ 63 /أصلح عنده من نفسه.
عالمٌ بعيبه، شاغل بغمّه، لا يثق بغير ربّه، غريبٌ وحيدٌ جريدٌ، يحبّ في اللّٰه(2)، و يجاهد في اللّٰه ليتّبع رضاه، و لا ينتقم لنفسه بنفسه، و لا يوالي في سخط ربّه، مجالس لأهل الفقر، مصادق لأهل الصّدق، مؤازر لأهل الحقّ، عون للغريب(3)، أب لليتيم، بعلٌ للأرملة، حفيٌّ بأهل المسكنة، مرجوّ لكلّ كريهة، مأمول لكلّ شدّة، هشّاش، بشّاش، لا بعبّاس و لا بجسّاس، صليب، كظّام، بسّامٌ، دقيق النظر، عظيم الحذر، [لا يجهل و إن جهل عليه يحلم،] لا يبخل و إن بُخِل عليه صبر، عقل فاستحيى، و قنع فاستغنى، حياؤه يعلو شهوته، و ودّه يعلو حسده، و عفوه يعلو حقده، لا ينطق بغير
صواب، و لا يلبس إلّا الاقتصاد، مشيه التواضع، خاضع لربّه بطاعته، راضٍ عنه في كلّ حالاته، نيّته خالصة، أعماله ليس فيها غشٌّ و لا خديعة، نظره عبرة، و سكوته فكرة، و كلامه حكمة، مناصحاً متباذلاً متواخياً، ناصحٌ في السرّ و العلانية، لا يهجر أخاه، و لا يغتابه، و لا يمكر به، و لا يأسف على ما فاته، و لا يحزن على ما أصابه، و لا يرجو ما لا يجوز له الرجاء، و لا يفشل في الشدّة، و لا يبطر في الرخاء، يمزج العلم بالحلم و العقل بالصبر، تراه بعيداً كسله، دائماً نشاطه، قريباً أمله، قليلاً ذلله، متوقّعاً أجله، خاشعاً قلبه، ذاكراً ربّه، قانعة نفسه، منفيّاً جهله، سهلاً أمره، حزيناً لذنبه، مَيْتةً شهوته، كظوماً غيظه، صافياً خُلقه، آمناً منه جاره، ضعيفاً كبره، قانعاً بالذي قُدِّرَ له، متيناً صبره، محكماً أمره، / 64 /كثيراً ذكره، يخالط الناس ليعلم، و يصمت ليسلم، و يسأل ليفهم، و يتّجر ليغنم، لا ينصت للخبر ليفخر(1)به، و لا يتكل ليتجبّر(2)به على من سواه، نفسه منه في عناء، و الناس منه في راحة، أتعب نفسه لآخرته فأراح الناس من نفسه، إن بُغِي عليه صبر حتّى يكون اللّٰه الذي ينتصر له، بُعْدُه ممّن تباعد منه بغض و نزاهة، و دنوّه ممّن دنا منه لين و رحمة، ليس تباعده تكبّراً و لا عظمة، و لا دنوّه خديعةً و لا خلابة، بل يقتدي بمن كان قبله من أهل الخير، فهو إمام لمن بعده من أهل البر.
قال: فصاح همّام(3)صيحة، ثمّ وقع مغشيّاً عليه، فقال أمير المؤمنين عليه السلام: أما و اللّٰه [لقد] كنت أخافها عليه. و قال: هكذا تصنع الموعظة البالغة بأهلها.
فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين؟!
فقال: إنّ لكلٍّ أجلاً(4)لا يعدوه و سبباً لا يجاوزه، فمهلاً لا تعُد فإنّما نفث على لسانك شيطان(5).
و من طريق آخر في(6)نهج البلاغة قال عليه السلام:
فالمتّقون هم [فيها] أهل الفضائل: منطقهم الصواب، و ملبسهم الاقتصاد، و مشيهم التواضع. غَضُّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّٰه عليهم، و وقفوا أسماعهم على العلم النافع لهم، نُزِّلت أنفسهم منهم في البلاء كالتي(1)نُزِّلت في الرخاء. و لو لا الأجل الذى كتب اللّٰه لهم(2)لم يستقرَّ أرواحهم في أجسادهم طرفة عين؛ شوقاً إلى الثواب و خوفاً من العقاب، عظُمَ الخالق في أنفسهم فصغر ما دونه في أعينهم، فهم و الجنّة كمن قد رآها، فهم فيها متنعَّمون(3)، و هم و النّار كمن قد رآها فهم فيها مُعذَّبون، قلوبهم محزونة، و شرورهم مأمونة، و أجسادهم نحيفةٌ، و حاجاتهم(4)خفيفة، و أنفسهم عفيفة، [صبروا أيّاماً قصيرة أعقبتْهُم راحة طويلة، تجارةٌ مربحة يسّرها لهم ربّهم، أرادتهم الدنيا فلم يريدوها، و أسرتهم ففدوا أنفسهم منها].
أمّا الليل فصافّون أقدامهم، تالين لأجزاء القرآن يُرتّلونه ترتيلا، يحزِّنون به أنفسهم، و يستثيرون به دواء دائهم، / 65 /فإذا مرّوا بآية فيها تشويق ركنوا إليها طمعاً، و تطلَّعت نفوسهم إليها شوقاً، فظنّوا(5)أنّها نُصْب أعينهم، و إذا مرّوا بآية فيها تخويف أصغوا إليها مسامع قلوبهم، فظنّوا(6)أنّ زفير جهنّم و شهيقها في اُصول آذانهم، فهم حانون على أوساطهم، مفترشون بجباههم(7)و أكفّهم و رُكَبهم و أطراف أقدامهم، يطلبون إلى اللّٰه [تعالى] في فكاك رقابهم.
و أمّا النّهار فحلماء(8)علماء أبرار أتقياء، قد بَراهم الخوف بَريَ القداح، ينظر إليهم النّاظر فيحسبهم مرضى، و ما بالقوم [من] مرض و يقول: قد خولطوا! و قد(9)خالطهم أمر عظيم!
لا يرضَون من أعمالهم القليل، و لا يستكثرون الكثير، فهم لأنفسهم متّهمون، و من أعمالهم
مشفقون، إذا زُكّي أحد منهم خاف ممّا يقال له فيقول: أنا أعلم بنفسي من غيري، [و ربّي أعلم بي منّي بنفسي!] اللّهمّ لا تؤاخذني بما يقولون و اجعلني أفضل ممّا يظنّون، و اغفر لي ما لا يعلمون.
فمن علامة أحدهم أنّك ترى له قوةً في دين، و حزماً في لين، و إيماناً في يقين، و حرصاً في علم، و علماً في حلم، و قصداً في غنى، و خشوعاً في عبادة، و تجمّلاً(1)في فاقة، و صبراً في شدّة، و طلباً في حلال، و نشاطاً في هدى، و تحرّجاً عن طمع(2)إلى آخر الخطبة.
عن أبي عبد الله عليه السلام قال: ينبغي للمؤمن أن يكون فيه ثمان خصال: وقورٌ عند الهزاهز، صبور عند البلاء، شكور عند الرّخاء، قانع بما رزقه اللّٰه، لا يظلم الأعداء، و لا يتحامل للأصدقاء، بدنه منه في تعب، و النّاس منه في راحة. إنّ العلم خليل المؤمن، و الحلم وزيره، و الصبر أمير جنوده، و الرّفق أخوه، و اللين والده(3).
قال أمير المؤمنين عليه السلام: علامات المؤمن أربعة: أكله كأكل المرضى، و نومه كنوم الغرقى، و بكاؤه كبكاء الثكلى، و قعوده كقعود الرائب(4).
قال الصادق عليه السلام/ 66 /لمفضّل بن صالح: يا مفضّل، إنّ لله عباداً عامَلُوه بخالص من سرّه فعامَلَهم بخالص من برّه(5)، فهم الذين تمرّ صحفهم يوم القيامة فرغاً، فإذا وقفوا بين يديه ملأها من سرّ ما أسرّوا إليه. فقلت: يا مولاي، و لم ذلك؟ فقال: أجلّهم أن تطّلع الحفظة على ما بينه و بينهم(6).
من كتاب [المنبئ عن] زهد النبي صلى الله عليه و آله تصنيف الصّدوق رحمه الله، من وصايا النبي صلى الله عليه و آله قال:
و احذر - يا اُسامة - دعاء عباد اللّٰه الذين أنهكوا الأبدان، و صاحبوا الأحزان، و أهلّوا(7)
1) . الف و ب: تحمّلاً.
2) . نهج البلاغة (صبحي صالح)، الخطبة 193، يصف فيها المتقين.
3) . الخصال: ص 406؛ الكافي 2/230:2.
4) . صفات الشيعة: ص 30، ح 42. و الرائب: الحيران.
5) . الف و ب: سرّه. و المثبت من المصادر.
6) . بحار الأنوار، ج 67، ص 7/252، عن إرشاد القلوب، ج 1، ص 184؛ و بحار الأنوار، ج 68، ص 369، ح 19، عن عدّة الداعي.
7) . التحصين: أزالوا.
اللحوم، و أذابوا الشحوم، و أظمئوا الكبود، و أحرقوا الجلود بالأرياح و السمائم حتّى غشيت منهم الأبصار شوقاً إلى الواحد القهّار، فإنّ اللّٰه إذا نظر إليهم باهى بهم الملائكة و غشّاهم بالرحمة، بهم يدفع اللّٰه الزلازل و الفتن.
ثمّ بكى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله حتّى علا بكاؤه و اشتدّ نحيبه و زفيره و شهيقه، وهاب القوم أن يكلّموه، و ظنّوا أنّه لأمرٌ قد حدث من السماء.
ثمّ إنّه رفع رأسه فتنفّس الصعداء ثمّ قال: أوّه أوّه، بؤساً لهذه الاُمّة، ما ذا يُلفي(1)منهم من أطاع اللّٰه! كيف يطردون و يضربون و يكذبون من أجل أنّهم أطاعوا اللّٰه(2)فأذاءوهم(3)بطاعة اللّٰه، ألا و لا تقوم الساعة حتّى يبغض النّاس من أطاع اللّٰه و يحبّون من عصى اللّٰه(4).
و من هذا الكتاب أيضاً، مرفوعاً إلى النبي صلى الله عليه و آله أنّه قال: أ تدرون ما غمّي؟ و في أيّ شيء تفكّري؟ و إلى أيّ شيء أشتاق؟
قال أصحابه: لا، يا رسول اللّٰه، ما علمنا بهذه من شيء، أخبِرنا بغمِّك و تفكّرك و تشوّقك.
قال النبي صلى الله عليه و آله: اُخبركم إن شاء اللّٰه، ثمّ تنفس و قال: هاه شوقاً إلى إخواني من بعدي!
فقال أبو ذر، يا رسول اللّٰه، ألسنا/ 67 /إخوانك؟
قال: لا، أنتم أصحابي، و إخواني يجيئون من بعدي، شأنهم شأن الأنبياء، قوم يفرّون من الآباء و الاُمّهات و من الإخوة و الأخوات و من القرابات كلّهم ابتغاء مرضاة اللّٰه، يتركون المال للّٰه، و يذلّون أنفسهم بالتواضع للّٰه، لا يرغبون في الشهوات و فضول الدنيا، مجتمعون في بيت من بيوت اللّٰه كأنّهم غرباء، تراهم محزونين لخوف النّار و حبّ الجنّة، فمن يعلم قدرهم عند اللّٰه؟ ليس
بينهم قرابةٌ و لا مال يُعطون بها بعضُهم لبعض، أشفق من الابن على الوالد و الوالد على الولد، و من الأخ على الأخ.
هاه شوقاً إليهم، يفرغون أنفسهم من كدّ الدنيا و نعيمها بنجاة أنفسهم من عذاب الأبد و دخول الجنّة لمرضاة اللّٰه.
و اعلم - يا باذر(1)-، أنّ للواحد منهم أجر سبعين بدريّاً.
يا باذر، واحد منهم أكرم على اللّٰه من كلّ شيء خلق اللّٰه على وجه الأرض.
يا باذر، قلوبهم إلى اللّٰه، و عملهم للّٰه، لو مرض أحدهم له فضل عبادة ألف سنة صيامٌ نهارها و قيام ليلها، فإن شئت حتّى أزيدك يا أبا ذر؟ قلت: نعم يا رسول اللّٰه. قال: لو أنّ أحداً منهم إذا مات فكأنّما مات في السّماء الدنيا من فضله على اللّٰه، و إن شئتَ أزيدك؟
قلت: نعم يا رسول اللّٰه زدني.
قال: يا باذر، لو أنّ أحداً منهم تؤذيه قمّلة في ثيابه فله عند اللّٰه أجر أربعين حجّة و أربعين عمرة و أربعين غزوة و عتق أربعين نسمة من ولد إسماعيل، و يُدخِل واحدٌ منهم اثني عشر ألفاً في شفاعته.
فقلت: سبحان اللّٰه، و قالوا مثل قولي: سبحان اللّٰه، ما أرحمه بخلقه و ألطفه و أكرمه على خلقه!
فقال النبي صلى الله عليه و آله: أ تعجبون من قولي؟ و إن شئتم حتّى أزيدكم؟
قال أبو ذر: نعم يا رسول اللّٰه/ 68 /زدنا.
فقال النبي صلى الله عليه و آله: يا باذر، لو أنّ أحداً منهم اشتهى شهوةً من شهوات الدنيا فيصبر و لا يطلبها كان له من الأجر بذكر أهله ثمّ يغتمّ و يتنفّس، كتب اللّٰه بكلّ نَفَسٍ ألفي ألفي حسنة، و محا عنه ألفي ألفي سيّئة، و رفع له ألفي ألفي درجة، و إن شئت حتّى أزيدك يا باذر؟
قلت: حبيبي رسول اللّٰه زدني.
قال: لو أنّ أحداً منهم يصبر مع أصحابه لا يقطعهم، و يصبر في مثل جوعهم و في مثل غمّهم،
1) . المصدر: أبا ذر. و كذلك الموارد الآتية.
[كان] له من الأجر كأجر سبعين ممّن غزا معي غزا تبوك. و إن شئتَ حتّى أزيدك؟
قلت: نعم يا رسول اللّٰه.
قال: لو أنّ أحداً منهم وضع جبينه على الأرض ثمّ يقول: آه، فتبكي ملائكة السّماء السبع لرحمتهم عليه.
فقال اللّٰه: يا ملائكتي، ما لكم تبكون؟ فتقولون: يا إلهنا و سيّدنا، و كيف لا نبكي و وليّك على الأرض يقول في وجعه: آه؟!
فيقول اللّٰه: يا ملائكتي، اشهدوا أنتم أنّي راضٍ عن عبدي بالذي يصير في الشدّة و لا يطلب الراحة.
فتقول الملائكة: يا إلهنا و سيّدنا، لا تضرّ الشدّة بعبدك و وليّك بعد أن تقول هذا القول.
فيقول اللّٰه: يا ملائكتي، إنّ وليّي عندي كمثل نبيّ من أنبيائي، و لو دعاني وليّي و شفع في خلقي شفّعته في أكثر من سبعين ألفاً، و لِعبدي و وليي في جنّتي ما يتمنّى. يا ملائكتي، و عزّتي و جلالي لأنا أرحم بوليّى و أنا خير له من المال للتاجر و الكسب للكاسب، و في الآخرة لا يعذَّب وليّي و لا خوف عليه.
ثمّ قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: طوبى لهم يا باذر، و أنّ واحداً(1)
(2و3) . المصدر: لو أنّ أحداً.
منهم يصلّي ركعتين في أصحابه أفضل عند اللّٰه من رجل يعبد اللّٰه/ 69 /في جبل لبنان عمر نوح. و إن شئت حتّى أزيدك يا باذر؟قلت: نعم يا رسول اللّٰه.
قال: لو أحد(2) منهم يسبّح تسبيحةً خير له من أن يصير له جبال الدنيا ذهباً، و نظرة إلى واحد(3)منهم أحبّ إليّ من نظرة إلى بيت اللّٰه الحرام. و لو أحدٌ منهم يموت في شدّة بين أصحابه له أجر مقتول بين الركن و المقام، و له أجر من يموت في حرم اللّٰه، و من مات في حرم اللّٰه آمنه اللّٰه من الفزع الأكبر و أدخله الجنّة، و إن شئت حتّى أزيدك يا باذر؟
1) . ب: لواحد (بدل: و أن واحداً).
قلت: نعم يا رسول اللّٰه.
قال: يجلس إليهم قومٌ مقصّرون مثقّلون من الذنوب، فلا يقومون من عندهم حتّى ينظر اللّٰه إليهم فيرحمهم و يغفر لهم ذنوبهم لكرامتهم على اللّٰه.
ثمّ قال النبي صلى الله عليه و آله: المقصّر منهم أفضل عند اللّٰه من ألف مجتهد من غيرهم، يا باذر، ضحكهم عبادة، و فرحهم تسبيح، و نومهم صدقة، و أنفاسهم جهاد، و ينظر اللّٰه إليهم في كلّ يوم ثلاث مرّات.
يا باذر، إنّي إليهم لمشتاق.
ثمّ غمض عينيه و بكا شوقاً ثمّ قال: اللّهمّ احفظهم و انصرهم على من خالف عليهم و لا تخذلهم و أقرّ عيني بهم يوم القيامة، «أَلاٰ إِنَّ أَوْلِيٰاءَ اَللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ»(1).(2)
و عنه صلى الله عليه و آله قال: إنّ لله عباداً ليسوا بأنبياء و لا شهداء، يغبطهم النبيّون و الشهداء؛ لقربهم و مقعدهم من اللّٰه تعالى يوم القيامة.
فقال أعرابيّ: حدِّثنا - يا رسول اللّٰه - من هم؟
فقال: هم عباد من عباد اللّٰه شتّى، لم يكن بينهم أرحام يتواصلون بها، و لا دنيا يتباذلون بها، يتحابّون بروح اللّٰه، يجعل اللّٰه وجوههم نوراً، و يجعل/ 70 /منابر من نور قدّام عرش الرحمن، يفزع الناس و لا يفزعون، و يخاف الناس و لا يخافون(3).
و في الحديث القدسيّة المعراجيّة: يا أحمد، إنّ(4)المحبّة لله هي المحبّة للفقراء و التقرّب إليهم.
قال: يا رب، و من الفقراء؟
قال: الذين رضوا بالقليل، و صبروا على الجوع، و شكروا على الرخاء، و لم يشكوا
جوعهم و لا ظمأهم، و لم يكذبوا بألسنتهم، و لم يغضبوا على ربّهم، و لم يغتمّوا على ما فاتهم، و لم(1)يفرحوا بما آتاهم.
يا أحمد، محبّتي محبّة الفقراء(2)، فادْنُ الفقراء و قرّبْ مجلسهم منك [أدنك]، و بعّد الأغنياء و بعّد مجلسهم منك؛ فإنّ الفقراء أحبّائي(3).
يا أحمد، إنّ أهل الآخرة لا يهنؤهم الطّعام منذ عرفوا ربّهم، و لا تشغلهم مصيبة منذ عرفوا سيّئاتهم، يبكون على خطاياهم و يتعبون أنفسهم و لا يريحونها، و إنّ راحة أهل الآخرة في الموت، و الآخرة مستراحة العابدين، مونسهم دموعهم الّتي تفيض على خدودهم، و جلوسهم مع الملائكة الذين يمشون(4)عن أيمانهم و [عن] و شمائلهم، و مناجاتهم مع الجليل الذي فوق عرشه. إنّ أهل الآخرة قلوبهم في أجوافهم قد قرحت، يقولون: متى نستريح من دار الفناء إلى دار البقاء(5).
قال: يا أحمد، وجوه الزاهدين مصفرّة من تعب اللّيل وصوم النّهار، و ألسنتهم كلال إلّا من ذكر اللّٰه تعالى، قلوبهم في صدورهم مطعونة من كثرة ما يخالفون أهواءهم، قد ضمّروا أنفسهم من كثرة صمتهم، قد أعطوا المجهود من أنفسهم لا من خوف نار و لا من شوق جنّة، لكن ينظرون في ملكوت السماوات و الأرض [فيعلمون أنّ اللّٰه سبحانه و تعالى أهل للعبادة] كما(6)ينظرون إلى من فوقها(7).
سئل [النبي] صلى الله عليه و آله عن أولياء اللّٰه؟ قال: الذين إذا رُءوا ذُكِرَ اللّٰه(8).
و عنه - صلوات عليه و على آله - قال: قال اللّٰه تعالى: إذا علمتُ أنّ الغالب على عبدي الاشتغال بي، / 71 /نقلت شهوته في مسألتي و مناجاتي، فإذا كان عبدي كذلك فأراد أن يسهو حُلت
1) . الف و ب: و لا.
2) . المصدر: للفقراء.
3) . إرشاد القلوب، ج 1، ص 375؛ بحار الأنوار، ج 74، ص 23؛ كلمة اللّٰه، ص 366.
4) . المصدر: - يمشون.
5) . بحار الأنوار، ج 74، ص 25؛ كلمة اللّٰه، ص 370؛ و لم يرد في الإرشاد المطبوع.
6) . المصدر: كأنّما.
7) . إرشاد القلوب، ج 1، ص 377؛ بحار الأنوار، ج 74، ص 26؛ كلمة اللّٰه، ص 371-372.
8) . التحصين في صفات العارفين، ص 26، ح 41.
بينه و بين أن يسهو، اُولئك أوليائي حقاً، اُولئك الأبطال حقّاً، اُولئك الذين إذا أردتُ أن أُهلك [أهل] الأرض عقوبة زويتها عنهم من أجل اُولئك الأبطال(1).
هذا الحديث وصل إلينا برواية اُخرى و بعبارة اُخرى و أنا ساُورده في فصل الذكر إن شاء اللّٰه تعالى.
1) . الكافي، ج 2، ص 529؛ التحصين في صفات العارفين، ص 26، ح 42؛ بحار الأنوار، ج 90، ص 162 /ضمن الحديث 42 عن عدّة الداعي، ص 186.
منها في التفكّر(1)،
قال اللّٰه تعالى: «أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا فِي أَنْفُسِهِمْ مٰا خَلَقَ اَللّٰهُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ»(2).
و قال أمير المؤمنين عليه السلام: الفكر مرآة صافية، و الاعتبار مسدّد ناصح(3).
و اعلم أنّ التفكر هو الأصل و المبدأ لكلّ خير، و كمال كسبيّ لمن كان طينة نفسه طيّبة؛ لأنّه لا يبلغ الإنسان إلى خير و كمال كسبيّ و لا يبعد من أضداده إلّا بالتفكّر، كما ورد في الوحي القديم: من لم يتفكّر في كلّ شيء خفي عليه كلّ شيء، و من لم يعرف معدن الشرّ لم يقدر على نجاة منه، و من لم يعرف نفسه ما دامت في جسده فلا سبيل له إلى معرفتها بعد مفارقتها جسده(4).
و يؤيّده قوله تعالى: «وَ مَنْ كٰانَ فِي هٰذِهِ أَعْمىٰ فَهُوَ فِي اَلْآخِرَةِ أَعْمىٰ وَ أَضَلُّ سَبِيلاً»(5).
و هو ينقسم على ثلاثة أقسام: قسم في معرفة طبيعة الأشياء الكائنة و الفاسدة و صفاتها، و لوازمها الذاتيّة لها من همومها و آلامها و طفسها و وسخها و ريمها و قيحها و نتنها و هونها و حقارتها و فسادها و فنائها، باستقراء/ 72 /أشخاصها الكائنة و الفاسدة.
و هي التي إذا تذكّرت هي و نتائجها بعد الذهول منها(6)تسمّى ذكراً للموت و لسائر
العيوب المذكورة للدنيا، وساعة منه خيرٌ من قيام ليلة، كما قال حسن الصيقل: سألت أبا عبد اللّٰه عليه السلام عمّا يروي الناس: أنّ تفكّر ساعة خير من قيام ليلة. قلت: كيف يتفكّر؟ قال:
يمرّ بالخربة أو بالدار فيقول: أين ساكنوك، و أين بانوك؟ ما لك لا تتكلّمين؟(1).
و هو مبدأ و سبب لمعرفة الأشياء الغير الكائنة و الفاسدة إجمالاً و بالوجه؛ لأنه لا يمكننا معرفة الأشياء الغير الكائنة و الفاسدة إلّا بمعرفة الأشياء الكائنة و الفاسدة.
و مبدأ و سبب للزهد عن الدنيا أيضاً، كما قال عليه السلام لأبي عبيدة: أكثر ذكر الموت فإنّه هادم اللذّات(2).
إلّا أنّه سبب للزهد بوجه ما، لا بالكليّة؛ لأنّ الإنسان إذا تذكّر عيوب الدنيا تنفّر عنها تنفّراً ما لا كلّ التنفّر؛ لأنّه لم يعرف بعدُ صفات الأشياء الكائنة و الفاسدة و خيراتها و كمالاتها التي لا يقاس على كمالات الأشياء الكائنة و الفاسدة. و لم يعرف أيضاً أنّ نفسه هي من سنخ هذه الأشياء أم لا؟ و إن كانت من سنخها أ يمكنها أن يلحق و يتّصل بهذه الأشياء و الكمالات أم لا؟
فإذا لم يحصل(3)هذه المعرفة فلا يزهد عمّا هو فيه كلّ الزهد و إن كان عارفاً بنقصه و عيوبه؛ لأنّ النفس لم تدع شيئاً ما هو مالكه ما لم ترجو لما هو خير منه.
و قسم في معرفة الأشياء الغير الكائنة و الفاسدة و صفاتها و كمالاتها و خيراتها، من سرورها/ 73 /و لذّاتها و لطافتها و صفائها و شرفها و بهائها و دوامها و خلودها، و معرفة أنّ نفسه هي من سنخ الأشياء غير الفاسدة، و يمكنها أن تلحق بهذه الأشياء و تتّصف بصفاتها و كمالاتها باتّصاف ما، و هو أفضل من جميع العبادات، كما قال أبو عبد الله عليه السلام:
أفضل العبادة إدمان التفكّر في اللّٰه و في قدرته(4).
1) . بحار الأنوار، ج 68، ص 328، ح 27 عن مشكاة الأنوار؛ الكافي، ج 2، ص 54 باب التفكّر ح 2.
2) . بحار الأنوار، ج 6، ص 132، ح 30 عن أمالي الطوسي: في ما كتب أمير المؤمنين عليه السلام لمحمّد بن أبي بكر... «أكثروا ذكر الموت فإنّه هادم اللذّات».
3) . ب: لم يعرف.
4) . بحار الأنوار، ج 68، ص 321 ح 3، عن الكافي، ج 2، ص 55، ح 3.
و قال الرضا عليه السلام: ليس العبادة كثرة الصلاة و الصوم، إنّما العبادة التفكّر في أمر اللّٰه.
و هي التي إذا تذكّرت في النفس هي و نتائجها بعد الذهول عنها تسمّى ذكراً نفسيّاً للإله تعالى و تقدّس، و عالم الإلهي من العقول و النفوس القدسيّة من الفلكيّة و الإنسانيّة و الملائكة المقرّبين و صفاتهم و آلائهم و كمالاتهم، و هو مبدأ و سبب لحبّ اللّٰه تعالى و لمخلوقاته المقرّبين و حبّ التقرّب و الاتّصال إليه و إليهم، و مبدأ و سبب أيضاً للرّهبة و الزهد التامّ عن الدنيا، و الرغبة و الطلب التامّ إلى الآخرة.
و قسمٌ في معرفة الاُمور الموصلة إلى عالم الإلهي من الأخلاق و الأفعال الممدوحة ليتّصف بها، و معرفة الاُمور المانعة عن ذلك العالم الإلهي من الأخلاق السيّئة و الأفعال المذمومة ليجتنب عنها.
و إلى هذين القسمين و قسمين الأوّلين أشار الصّادق عليه السلام بقوله العزيز: وجدت علوم الناس كلّها في أربع: أوّلها أن تعرف ربّك، الثانية أن تعرف ما صنع بك، و الثالثة أن تعرف ما أراد منك، و الرابعة أن تعرف ما يُخرجك من دينك.(1)
فإذا علمت هذا يا حبيبي، فكن دائم الفكر لتكون ذاكراً عالماً عاملاً بالحقّ، و لا تكوننّ من/ 74 /الغافلين و الجاهلين.
و قد علمت أنّ الذكر ليس إلّا تذكّر القسمين الأوّلين من أقسام التفكّر و نتائجها.
و علمت أنّ أحد هذين القسمين سبب لزهدٍ ما عن الدنيا فقط، و الآخر سبب للزهد(2)عن الدنيا و الرغبة إلى الآخرة جميعاً، فلا شكّ أنّ تذكّرهما و تكرّرهما سبب لازدياد الزهد و التنفّر عن الدنيا و اشتداد الحبّ و الرغبة إلى الآخرة، و اشتدادهما سبب لتخلية النفس عن الأخلاق الذميمة و تحليتها بالأخلاق الحميدة؛ و ذلك أنّ النفس الطيّبة
القدسيّة إذ تحرّكت بحركة الفكريّة و الفحصيّة بقوّة الفكريّة إلى تحصيل ما تُفْقِده من الكمالات الحقيقيّة و ممّا تتشبّه به بالعالم الإلهيّة، تنوّرت بنور العقل و تتصوّر(1)بصور الأشياء الدائمة و الكمالات الحقّة بعد أن كانت متصوّرة بصور الأشياء الزائلة و الكمالات المموّهة المزخرفة، فتصير بالطبع مُحِبّة(2)و مشتاقة إلى الأشياء الدائمة و كمالاتها الحقّة، و مبغضة و متنفّرة عن الأشياء الزائلة و كمالاتها المزخرفة.
فإذا استحكم فيها الحبّ و الشّوق و البغض و التنفّر بسبب التذكّر و التكرّر المعلومين المذكورين تشرع حينئذ بحركة المجاهديّة و تتحرّك بجناحي القوّتين أي الشهويّة الحبّية و الشوقيّة و الغضبيّة البغضيّة و التنفريّة، فبتذكّرها محاسن الآخرة و تكرّرها فاض على قوّتها الشهويّة شوقاً و محبّةً آخر، فاشتدّت قوّتها الحبيّة و الشوقيّة، و باشتداد القوّة الحبيّة و الشوقيّة/ 75 /و بتذكّرها قبائح الدنيا و ممانعتها إيّاها عن الوصول إلى محبوبها، فاض على قوّتها الغضبيّة بُغْضٌ و تنفّر آخر، فاشتدّت قوّتها الغضبيّة، فباشتداد حرارة الحبيّة و البغضيّة الفائضة على قوّتي الشهويّة و الغضبية، تغلب النفس على سموم الباردة اللازمة للأخلاق الذميمة التي تكتسبها من الدنيا منذ أوّل تعلّقها بالبدن، فتزيلها من نفسها أوّلاً ما هو أسهلها يسيراً يسيراً، فيتّصف بالأخلاق الحميدة و بالأشياء التي تتشبّه بها بالعالم الإلهي لتتّصل بها و تتّخذ لها، فإذا تطهّرت عن خُلق ما من الأخلاق الذميمة و تحلّت بخُلقٍ ما من الأخلاق الحميدة، تحرّكت حينئذٍ بحركة الكماليّة من نقصٍ ما إلى كمالٍ ما، و إذا تحرّكت بهذه الحركة فاض عليها شوق و محبّة آخر، فاشتدّت قوّتاها فتنهض إلى مجاهدة آخر لتطهّرٍ آخر(3)فتطهّر منها و تتّصف بكمال آخر، و هكذا تتحرّك حتّى تطهر من كلّ رجسٍ و طفسٍ، و يتجلّى بكلّ نورٍ و حسن وصفاء، فتخلص من كلّ عذابٍ أليم و تدخل في كلّ لذّة
و نعيم، رزقني اللّٰه و إيّاكم يا معشر(1)إخواني المؤمنين.
و من هذا يظهر أنّ كلَّ شوقٍ و محبّة كانت علّة لتطهير، و كلُّ تطهّر كان علّة لتحلية، و كلّ تحلية كانت علّة لشوق و محبّة آخر؛ لأنّ النفس إذا قويت بشوق ما تطهّرت(2)من طفس ما، و إذا طهّرت من طفس ما تحلّت بنورٍ ما، و إذا تحلّت بنور ما قويت قوّتا الشوقيّة و الغضبيّة على تطهر(3)آخر كما قلنا، فالشوق علّة لتطهّر، و التطهير علّة لتحلية، و التحلية علّة لشوق آخر، و هكذا حتّى ينتهي إلى التحلية التي ليس فوقها تحلية في استعداد/ 76 /النفس الناطقة الإنسانيّة.
و إلى هذا أشار النبي صلى الله عليه و آله بقوله: من تقرّب إلى اللّٰه شبراً تقرّب إليه ذراعاً، و من تقرّب إلى اللّٰه ذراعاً تقرّب إليه باعاً، و من أقبل إلى اللّٰه ماشياً أقبل اللّٰه إليه مُهَرولاً(4).
و إذا علمت هذا - يا أخي - فاذكر اللّٰه و صفاته و آلاءه و أوامره و نواهيه ذكراً كثيراً دائماً، و اطمأنّ به كما اطمأنّ الطفل الرضيع باُمّه، و اذكر قول ربك البرّ الشفيق إذ قال عزّ من قائل: اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اَللّٰهِ أَلاٰ بِذِكْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ(5). و قوله العزيز:
«فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَ اُشْكُرُوا لِي وَ لاٰ تَكْفُرُونِ»(6). و قوله الكريم: «وَ اُذْكُرُوا اَللّٰهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»(7).
و اذكر قول سيّدك الصادق عليه السلام إذ قال: ما من شيء إلّا و له حدّ ينتهي إليه، فرض اللّٰه تعالى الفرائض فمن أدّاهنّ فهو حدّهنّ. و شهر رمضان فمن صامه فهو حدُّه، و الحجّ فمن حجّ فهو حدّه، إلّا الذكر فإنّ اللّٰه تعالى لم يرض منه بالقليل، و لم يجعل له حدّاً ينتهي إليه. ثمّ تلا: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا
اُذْكُرُوا اَللّٰهَ ذِكْراً كَثِيراً وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً»(1)(2).
و عنه عليه السلام قال: شيعتنا الذين إذا خلوا ذكروا اللّٰه كثيراً(3).
و منهم عليهم السلام: من أكثر ذكر اللّٰه تعالى أحبّه اللّٰه تعالى(4).
و قال النبي صلى الله عليه و آله: قال اللّٰه تعالى: إذا كان الغالب على عبدي الاشتغال بي جعلت همّه و لذّته في ذكري، و إذا جعلت همّه و لذّته في ذكري عشقني و عشقته، و رفعت الحجاب بيني و بينه، لا يسهو إذا سها الناس، اُولئك كلامهم كلام الأنبياء، اُولئك الأبدال حقّاً، اُولئك الذين إذا أردت بأهل الأرض عقوبةً أو عذاباً ذكرتهم فيه فصرفته بهم عنهم(5).
و قال أمير المؤمنين عليه السلام عند/ 77 /تلاوة: «رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ»(6):
إنّ اللّٰه سبحانه جعل الذكر جلاءً للقلوب، تسمع به بعد الوقرة، و تبصر به بعد العشوة، و تنقاد [به] بعد المعاندة، و ما برح للّٰه - عزّت آلاؤه - في البُرهَة بعد البُرهة و في أزمان الفترات عبادٌ ناجاهم في فكرهم، و كلّمهم في ذات عقولهم....
و إنّ للذكر لأهلاً أخذوه من الدنيا بَدَلاً، فلم تَشْغَلهم تجارة و لا بيع عنه، يقطَعون به أيّام الحياة، و يهتفون بالزواجر عن محارم اللّٰه في أسماع الغافلين، و يأمرون بالقسط و يأتمرون به، و ينهون عن المنكر و يتناهون عنه، فكأنّما قطعوا الدنيا إلى الآخرة و هم فيها، فشاهدوا ما وراء ذلك، و كأنّما اطّلعوا غُيوب(7)أهل البرزخ في طول الإقامة فيه، و حَقَّقت القيامة عليهم(8)عِداتها، [فكَشَفوا غِطاءَ
1) . بحار الأنوار، ج 90، ص 161، ح 42 عن عدّة الداعي، ص 233.
2) . سورة الأحزاب، الآية 41 و 42.
3) . بحار الأنوار، ج 90، ص 161، ح 42 عن عدّة الداعي، ص 234.
4) . بحار الأنوار، ج 90، ص 161، ح 39.
5) . نحوه في بحار الأنوار، ج 90، ص 162، عن عدّة الداعي، ص 235.
6) . سورة النور، الآية 37.
7) . الف و ب: من عيوب.
8) . الف و ب: - عليهم.
ذلك لأهل الدنيا حتّى كأنّهم] يرون ما لا يرى الناس و يستمعون ما لا يسمعون(1).
و عنهم عليهم السلام قال: إنّ اللّٰه يقول: من شغل بذكري عن مسألتي أعطيته أفضل ما اُعطي من سألني(2).
و ورد عنهم عليهم السلام قال: إنّ اللّٰه يقول: أيّما عبد اطّلعتُ على قلبه فرأيت الغالب عليه التمسّك بذكري تولّيت سياسته، و كنت جليسه و محادثه و أنيسه(3).
و عنهم عليهم السلام قال: ما أخلص عبدٌ الإيمانَ باللّٰه أربعين يوماً - أو قال: ما أجمل عبد ذكر اللّٰه أربعين يوماً، إلّا زهّده اللّٰه في الدنيا، و بصّره داءها و دواءها، و أثبت الحكمة في قلبه، و أنطق بها لسانه(4).
و ينبغي أن يعلم أنّ الذكر ينقسم على ثلاثة أقسام:
أوّلها لسانيّ و هو قسمان: جهري، و هو الذي يسمعه غيره من الإنسان و الملك، [و] سرّي و هو الذي يسمعه الملائكة فقط.
ثانيها: نفسي و هو الذي لا يسمعه إلّا اللّٰه تعالى.
ثالثها: فعلي و هو الذي/ 78 /يذكره الإنسان عند الأوامر و النواهي، ففعل الأوامر و اتّقى من النواهي، و كأنّه يتّصف بما ذكره من الأوامر بالإيجاب من النواهي بالسلب.
و الذكر السرّي أفضل من الجهري؛ كما قال الرضا عليه السلام: دعوة العبد سرّاً دعوة واحدة تعدل سبعين دعوة علانية(5).
و النفسي أفضل من السرّي فإنّه قال عليه السلام: لا يكتب الملك(6)إلّا ما أسمع نفسه. ثمّ قال:
1) . بحار الأنوار، ج 66، ص 325 عن نهج البلاغة، خ 222 من صبحي الصالح.
2) . بحار الأنوار، ج 90، ص 158 و 161 عن المحاسن و عدّة الداعي، ص 233 عن أبي عبد الله عليه السلام.
3) . بحار الأنوار، ج 90، ص 162 عن عدّة الداعي، ص 235.
4) . بحار الأنوار، ج 67، ص 240، عن الكافي، ج 2، ص 16، ح 6.
5) . بحار الأنوار، ج 92، ص 162 عن البلد الأمين عن الكافي، ج 2، ص 476، ح 1 باب إخفاء الدعاء.
6) . الف و ب: تكتب الملائكة.
و قال اللّٰه عزّ و جلّ: «وَ اُذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً»(1)فلا يعلم ثواب ذلك الذكر من نفس الرجل غير اللّٰه؛ لعظمته(2).
و قال عليه السلام: ممّا أوحى(3)اللّٰه تعالى على عيسى عليه السلام: يا عيسى، اذكرني في نفسك أذكرك في نفسي، و اذكرني في مَلَئك أذكرك في ملإٍ خير من ملإ الآدميّين(4).
يا عيسى، أَلِنْ(5)لي قلبك، و أكثر ذكري في الخلوات، و اعلم أنّ سروري أن تبصبص إليّ، و كن في ذلك حيّاً و لا تكن ميّتاً(6).
و الفعلي أفضل من النفسي كما قال العارف ابن الفهد في العدّة مرويّاً عن أبي عبيدة أنّه قال: قال لي الصادق عليه السلام: أ لا اُخبرك بأشدّ ما فرض اللّٰه على خلقه؟ قال: نعم. قال: من أشدّ ما فرض اللّٰه إنصافك النّاس من نفسك، و مؤاساتك أخاك المسلم في مالك، و ذكر اللّٰه كثيراً، أما إنّي لا أعني سبحان اللّٰه و الحمد للّٰه و لا إله إلّا اللّٰه و اللّٰه أكبر، و إن كان منه، و لكن ذكر اللّٰه عند ما أحلّ و حرّم، فإن(7)كان طاعةً عمل بها، و إن كان معصية تركها(8).
و قال النبي صلى الله عليه و آله: من أطاع اللّٰه فقد ذكر اللّٰه كثيراً و إن قلّت صلاته و صيامه و تلاوته للقرآن(9).
فقد جعل عليه السلام طاعة اللّٰه هي الذكر الكثير مع قلّة الصلاة و الصّيام و التلاوة.
1) . سورة الأعراف، الآية 205.
2) . بحار الأنوار، ج 82، ص 76، ح 10 عن تفسير العياشي، ج 2، ص 44، ح 134 بتفاوت.
3) . الف و ب: ناجى.
4) . بحار الأنوار، ج 57، ص 300، ح 10 عن الكافي، ج 2، ص 502 و ج 8، ص 141 مناجاة اللّٰه عزّ و جلّ لعيسى عليه السلام؛ الجواهر السنية، ص 91.
5) . في المصادر: «أطب» أو «أذلل».
6) . بحار الأنوار، ج 14، ص 298 عن الكافي، ج 8، ص 141 مناجاة اللّٰه عزّ و جلّ لعيسى عليه السلام؛ الجواهر السنيّة، ص 91.
7) . الف و ب: إن.
8) . بحار الأنوار، ج 66، ص 405 و 398 عن أمالي الطوسي و مجالس المفيد، و ج 90، ص 163، ح 43 عن مشكاة الأنوار.
9) . بحار الأنوار، ج 68، ص 177 عن معاني الأخبار، ص 399 و ج 74، ص 86 عن مكارم الأخلاق، مواعظ النبي صلى الله عليه و آله: «يا أبا ذر...».
و قال صلى الله عليه و آله: / 79 /إنّ اللّٰه جلّ ثناؤه يقول: [إنّي] لست كلّ كلام الحكيم أتقبّل و لكن هواه و همّه، فإن كان هواه و همّه في ما اُحبّ و أرضى جعلت صمته حمداً لي و وقاراً و إن لم يتكلّم(1).
فانظر يا هذا، كيف جعل مدار القبول و الثواب على ما في النفس من ذكر اللّٰه و الطمأنينة إليه و المراقبة له، و أنّه لا يقبل كلّ الكلام، بل إنّما يقبل منه ما كان مطابقا لما في القلب من الميل إلى اللّٰه سبحانه بالقيام بأوامره و الاجتناب عن مساخطه، و إنّه إذا كان موصوفاً بهذه الصفة جعل(2)صمته حمداً.
و ينبغي أن يعلم أيضاً أنّ الذكر الفعلي الذي هو الإطاعة لله حقاً(3)له مراتب بعضها أشرف من بعض، كما قال الشيخ الشهيد في روضة الواعظين: روى عن بعض الصّادقين أنّه قال: الذكر مقسوم على سبعة أعضاء: اللسان، و النفس، و الروح، و القلب، و العقل، و المعرفة و السرّ [و كلّ منها يحتاج إلى الاستقامة...] فذكر اللسان الحمد و الثناء، و ذكر النفس الجهد و العنا، و ذكر الروح الخوف و الرجا، و ذكر القلب الصّدق و الصفا، و ذكر العقل التعظيم و الحياء، و ذكر المعرفة التسليم و الرضا، و ذكر السرّ الرؤية و اللّقا(4).
و لقد ورد في آداب الذكر في مصباح الشريعة عن الصادق عليه السلام أنّه قال: من كان ذاكراً للّٰه على الحقيقة فهو مطيع، و من كان غافلاً فهو عاص، و الطاعة علامة الهداية، و المعصية علامة الضلالة، و أصلهما من الذكر و الغفلة، فاجعل قلبك قبلةً للسانك، لا تحرّكه إلّا بإشارة القلب و موافقة العقل و رِضاء(5)الإيمان؛ فإنّ اللّٰه تعالى عالم بسرّك و جهرك. و كن كالنازع روحه أو كالواقف في العَرْضِ الأكبر، غير شاغل نفسك عمّا عناك ممّا كلّفك به ربُّك في(6)أمره و نهيه و وعده و وعيده، و لا
تشغلها بدون ما كلّفك به.
و اغسل قلبك بماء الخوف و الحزن، و اجعل ذِكرَ اللّٰهِ(1)تعالى من أجلِ ذِكرِه لك؛ فإنّه ذكرك و هو غنيٌّ عنك، فذِكرُه لك/ 80 /أجلّ [و أشهى] و أتمّ من ذِكْرِك له و أسبق، و معرفتُك بذكره لك يورثك الخضوع و الانكسار و الحياء، و يتولّد من ذلك رؤية كرمه و فضله السابق، و تصغر عند ذلك طاعتك و إن كَثُرت في جَنْبِ مِنَنِه، و تخلُص لوجهه، و رؤيتك ذكرك له تورثك الرياء و العُجب و السفه و الغلظة في خلقه و استكثار الطاعات و نسيان فضله و كرمه، و لا يزداد بذلك من اللّٰه تعالى إلّا بعداً، و لا يستجلب به على مضيّ الأيّام إلّا وحشةً.
و الذكر ذكران: ذكر خالص بموافقة القلب، و ذكر صارف ينفي ذكر غيره، كما قال النبي صلى الله عليه و آله:
[إنّي] لا اُحصي ثناء عليك، أنت كما أثنيت على نفسك. و الرّسول صلى الله عليه و آله لم يجعل لذكره للّٰه(2)تعالى مقداراً عند علمه بحقيقة سابقة ذكر اللّٰه عزّ و جلّ له من قبل ذكره له، فمن دونه أولى، فمن أراد أن يذكر اللّٰه فليعلم أنّه ما لم يذكر اللّٰه العبد بالتوفيق لذكره لا يقدر العبد على ذكره تعالى(3).
و أقول: لمّا كانت الصلاة أفضل الأذكار و أشرفها لأنّها شاملة على السرّية و الجهريّة و الفعليّة مع الحضور التامّ و كمال الوله و التسليم، التي هي حفظ القوى و الحواس الظاهريّة عن الالتفات إلى غير ما يتعلّق بالصلاة و حفظ الحواس الباطنيّة عن الالتفات بغير(4)اللّٰه؛ لا، بل هي إعمال القوى و الحواس الظاهريّة لما يتعلّق بالصلاة مَلَكةً و طبيعيّةً من غير شعور و التفات إليها،(5)و حفظ الحواسّ الباطنيّة عن الالتفات إلى غير اللّٰه، و تسليم الصّرف إليه تعالى أمانته التي أودعها فينا، و هي القوّة الاختياريّة و القدرة التمكينيّة و الاستطاعيّة الفائضة المودّعة في النفس/ 81 /الناطقة الإنسانيّة،
و العقل الهيولاني التي(1)هي مبدأ و منشإ لميلين المتقابلين الاختياريّين إلى عالم الإلهي و المجرّدات و إلى عالم الطبيعي و الماديّات جمعاً، و منبت الدعوى الاستقلاليّة و الكبريائيّة، و يمتاز علوّ النّفس الإنسانيّة عن أخواتها و مصحاح التكليف لها بل تسليم علمنا و شعورنا إليه تعالى بالكلية فضلا عن تسليم القوّة الاختيارية و التمكينيّة، و الوله التامّ و الاتّصال البالغ بوجهه العزيز الكريم تعالى شأنه.
فينبغي لنا أن نذكرها و نعملها بنحوٍ أعلى و أتمّ؛ ليحصل لنا ملكة الحضور و الوله و التسليم و الموت، فنموت بإرادتنا - أي بسرورنا و رضائنا - من قوّتنا و قدرتنا الاختياريّة و التمكينيّة الضعيفة الوهنيّة العاجزة، و من علمنا و شعورنا الناقصة الخسيسة بذاتنا و لكمالاتنا الناقصة الخسيسة لحبيبنا و حياتنا و معشوقنا الحقّة - كما أمرنا نبيّنا و سيّدنا صلى الله عليه و آله بقوله: موتوا قبل أن تموتوا(2)- و نتّصل بمحبوبنا و معشوقنا، و نحيى بحياته و علمه الشّريفة الكاملة حياةً طيّبة دائمة سرمديّة، و نقوى بقدرته و إرادته و اختياره قوّةً قويّةً قاهرةً أبديّة؛ لأنّ الصلاة الحالية الوقتيّة ليست إلّا آلةً لملكة هذه الصلاة الدائميّة، فإذا جاء وقتها الذي جعله اللّٰه ميقاتاً لمعراجنا و مناجاتنا و سمعنا نداء الأذان، فلنتصور يقيناً أنّ ربّنا و سيّدنا و إلهنا و محبوبنا قد دعانا لكرامة ملك قربه العظيم و عطاء نعيم لقاء وجهه الكريم؛ لأنّ الأذان هو نداء و دعوة لنا في الملك الكريم المنّان، و الكريم(3)يعطي لما دعاه بتّة بغير أذىً و امتنان، فلنُعرض عن كلّ شاغل عنه فوراً و نتوجّه إلى قيامها/ 82 /ساعياً راجياً مسروراً و مشعوفاً، كما يُعرض أبناء الدنيا عن كل شاغل عند دعوة السلطان المحازي و يسعى إليه مسروراً و مشعوفاً،(4)بحيث لا يعرف في سعيه رجله من رأسه. و لقد روى أنّ النبي صلى الله عليه و آله ينتظر وقت الصلاة و يشتدّ
شوقه و يترقّب دخوله، و يقول لبلال مؤذنه: أرحنا يا بلال(1). أشار بذلك إلى أنّه في تعب شديد من عدم اشتغاله بوظائف الصلاة، و إن كان سرّه لا يخلو من ضروب المناجاة إلّا أنّ قرّة عينه في الصلاة(2)كما قاله، عليه أفضل الصلوات و التحيّات.
و روى عن بعض أزواجه أنّه قالت: كان رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يحدّثنا و نحدّثه، فإذا حضرته الصلاة فكأنّه لم يعرفنا و لم نعرفه(3)شغلاً باللّٰه عن كلّ شيء.
ثمّ تستشعر بعد هذه البهجة خشية اللّٰه في الوقوف بين يديه و نحن مطلخ بقذرات البدنيّة و ملوّثٌ بنجاسات التعلّقات الدنيويّة؛ فإنّ استشعار الخوف شعار العالِمين، كما أنّ الغفلة عن ذلك علامة الجاهلين.
و لقد روى أنّ سيّدنا و مولانا أمير المؤمنين عليه السلام إذا حضره وقت الصلاة يتململ و يتزلزل، فيقال له: مالك يا أمير المؤمنين؟ فيقول: جاء وقت أمانة عرضها اللّٰه تعالى على السماوات و الأرض فأبين أن يحملنها و أشفقن منها(4).
و كان علي بن الحسين عليهما السلام إذا حضر للوضوء اصفرّ لونه، فيقال له: ما هذا الّذي يعتادك عند الوضوء؟ فيقول: ما تدرون بين يدي من أقوم(5)؟
و كلّ ذلك إشارة إلى استحضار عظمة اللّٰه و الالتفات إليه حال العبادة و الانقطاع عن غيره.
و كذلك إذا قرأنا الأذان و الإقامة و تكلّمنا بكلمة الشهادتين فلنتصوّر أنّا محتضر و نسلّم روحنا إلى محبوبنا؛ كما أمرنا نبيّنا صلى الله عليه و آله: صلّوا صلاة/ 83 /المودّع(6)و إذا كبّرنا
1) . بحار الأنوار، ج 79، ص 193، س 7، و ج 80، ص 16، س 20.
2) . المصدر السابق.
3) . بحار الأنوار، ج 70، ص 400؛ و ج 81، ص 258، عن عدّة الداعي، ص 139.
4) . بحار الأنوار، ج 81، ص 248، عن كتاب اللؤلؤيات.
5) . بحار الأنوار، ج 77، ص 347، ح 33 عن أسرار الصلاة للشهيد.
6) . بحار الأنوار، ج 75، ص 159 عن عليّ بن الحسين عليه السلام: «... إذا صلّيت صلِّ صلاة مودّع»؛ سنن ابن ماجة، ح 4171؛ المحجّة البيضاء، ج 6، ص 52.
بتكبيرة الإحرام فلنتمثّل أنّا نزعنا و برئنا عن العالم الفاني بالكليّة و صرنا قرباناً لمحبوبنا و معشوقنا الحقيقي، و نتذكّر ما(1)قال سيّدنا و مولانا حسن بن على العسكري في تفسيره عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله:
إنّ العبد إذا توجّه إلى مصلّاه ليصلّي قال اللّٰه تعالى لملائكته: يا ملائكتي أ ما ترون هذا عبدي كيف قد انقطع(2)عن جميع الخلائق إليّ، و أمّل(3)رحمتي و جودي و رأفتي! أُشهدكم أنّي أخصّه برحمتي و كراماتي.
فإذا رفع يديه و قال: اللّٰه أكبرُ، و أثنى على اللّٰه بعده، قال اللّٰه لملائكته: يا عبيدي، أ ما ترونه كيف كبّرني و عظّمني و نزّهني عن أن يكون لي شريك أو شبيهٌ أو نظيرٌ، و رفع يديه تبرّياً(4)عمّا يقوله أعدائي من الإشراك بي! أُشهدكم - يا ملائكتي - أنّي ساُكبّره و اُعظّمه في دار جلالي، و اُنزّهه(5)من منزّهات(6)دار كرامتي، و اُبرّئه من آثامه و ذنوبه، و من عذاب جهنّم و من نيرانها.
فإذا قال «بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ» فقرأ فاتحة الكتاب و سورةً، قال اللّٰه للملائكة: أ ما ترون عبدي هذا كيف يتلذّذ بقراءة كلامي! أُشهدكم يا ملائكتي، لأقولنّ له يوم القيامة: اقرأ في جناني و ارقَ درجاتها. فلا يزال [يقرأ و] يرقى درجةً؛ بعدد كلّ حرف: درجةً من ذهب، و درجةً من فضّة، و درجةً من لؤلؤ [و درجة من جوهر]، و درجةً من زبرجد أخضر، [و درجةً من زمرّد أخضر] و درجة من نور ربّ العالمين.
فاذا ركع قال اللّٰه للملائكة: يا ملائكتي، أ ما ترون كيف تواضَعَ لجلال عظمتي! أُشهدكم لاُعظّمنّه في دار كبريائي و جلالي. فإذا رفع رأسه من الرّكوع قال اللّٰه تعالى: أ ما ترونه - يا ملائكتي -
كيف يقول؟! أرتفع/ 84 /عن(1)أعدائك كما أتواضع لأوليائك و أنتصب لخدمتك(2). أُشهدكم يا ملائكتي، لأجعلنّ خير(3)العاقبة له، و لأصيّرنّه إلى جناني.
فإذا سجد قال اللّٰه تعالى: يا ملائكتي، أ ما ترون كيف تواضع بعد ارتفاعه؟ و قال(4): إن كنت جليلاً مكيناً في دنياك، فأنا ذليل عند الحقّ إذا ظهر لي، سوف أرفعه بالحقّ و أدفع به الباطل.
فإذا رفع رأسه من السجدة الاُولى قال اللّٰه تعالى: يا ملائكتي، أ ما ترونه كيف قال؟ قال: إنّي و إن تواضعت لك فسوف أخلط الانتصاب في طاعتك بالذلّ بين يديك.
فإذا سجد ثانية قال اللّٰه تعالى: يا ملائكتي، أ ما ترون عبدي [هذا] كيف عاد إلى التواضع لي؟ لاُعيدنّ إليه رحمتي. و إذا رفع رأسه قائماً قال اللّٰه تعالى: يا ملائكتي، لأرفعنّه بتواضعه كما ارتفع إلى صلاته(5). ثمّ لا يزال يقول اللّٰه للملائكة هذا في كلّ ركعة، حتّى إذا قعد للتشهّد الأوّل و التشهّد الثاني، قال اللّٰه(6): يا ملائكتي، قد قضى خدمتي و عبادتي، و قعد يُثني عليّ و يصلّي على محمّد نبيّي(7)، لاُثنينّ عليه في ملكوت السماوات و الأرض، و لاُصلّينّ على روحه في الأرواح.
فإذا صلّى على أمير المؤمنين في صلاته قال [اللّٰه له: يا عبدي] لاُصلّينّ عليك كما صلّيت عليه، و لأجعلنّه شفيعك كما استشفعت به.
فإذا سلّم من صلاته سلَّم اللّٰه عليه و ملائكته(8).
و قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: و أيّما [عبدٍ] التفت في صلاته، قال اللّٰه تعالى: عبدي إلى أين تقصد
و مَن تطلب؟ أ ربّاً غيري تريد؟ أو رقيباً سواي تطلب؟ أو جواداً خلاي تبتغي؟ و أنا(1)أكرم الأكرمين، و أجود الأجودين، و أفضل المعطين. أُثيبك ثواباً لا يحصى قدره/ 85 /. فأقبلْ عَلَيّ؛ فإنّي عليك مقبلٌ، و ملائكتي عليك مقبلون.
فإن أقبل زال عنه إثم ما كان منه. و إن التفت بعدها أعاد اللّٰه مقالته، فإن أقبل زال عنه إثم ما كان منه، فإن التفت ثالثةً أعاد اللّٰه له مقالته، فإن أقبل زال عنه إثم ما كان منه. و إن التفت بعدها أعاد اللّٰه مقالته، فإن أقبل على صلاته غفر له ما تقدّم من ذنبه، و إن التفت رابعةً أعرض اللّٰه عنه و أعرضت(2)الملائكة عنه، و يقول: ولّيتُك(3)- يا عبدي - [إلى] ما تولّيت(4).
و من حديث آخر عن طريق آخر قال عليه السلام: إنّ العبد إذا التفت في صلاته ناداه اللّٰه عزّ و جلّ فقال:
عبدي، إلى من تلتفت؟ إلى من هو خير لك منّي؟! فإن التفت ثلاث مرّات صرف اللّٰه عنه نظره فلم ينظر إليه بعد ذلك أبداً(5).
و روى أنّ مولانا أبا الحسن عليّ بن الحسين عليهما السلام كان يوماً يصلّي فسقط طرف ردائه عن كتفه فلم يعدله حتّى فرغ من صلاته، فقال له رجلٌ: أ لا عدلت رداءك؟ قال له عليه السلام: يا هذا، أ تدري بين يدي من كنت واقفاً؟ إنّ اللّٰه لا يقبل من العبد من صلاته إلّا ما أقبل فيها.
فقال الرجل: إذاً هلكنا! فقال: كلّا، إنّ اللّٰه متمّم(6)لكم ذلك بالنوافل(7). فالنوافل الراتبة يتمّه الفرائض اليوميّة؛ ما كان فيها من نقص، يجبره و يتمّه.
و روى عنهم عليهم السلام: إنّ العبد ليصلّي الصلاة لا يُكتب له سدسها و لا عشرها، و إنّما يكتب للعبد
1) . المصدر: تبغي؟ و أنا.
2) . الف و ب: أعرض.
3) . الف و ب: وليّك.
4) . بحار الأنوار، ج 81، ص 244، ح 34، عن تفسير الإمام، ص 524. بتفاوت في آخر الحديث.
5) . بحار الأنوار، ج 81، ص 64، ح 16 و ص 239، ح 20 عن قرب الإسناد. باختلاف.
6) . بحار الأنوار: يتمّ.
7) . بحار الأنوار، ج 81، ص 265، عن دعائم الإسلام، ج 1، ص 158، بتفاوت كثير.
من صلاته ما عقل فيها(1).
روى عن معاذ بن جبل: من عرف مَنْ على يمينه و شماله متعمّداً فلا صلاة له(2).
و انظر - يا أخي - بهذه الكرامات، و احذر كلّ الحذر عن إعراضه عنك بوجهه الكريم بذهولك عنه عند الصلوات و المناجاة. و اجتهد كلّ الجهد بعون اللّٰه و قوّته في حفظ القوى العقليّة/ 86 /و الحسّيّة عن الالتفات إلى غير اللّٰه، و واظب عليه دائماً حتّى تصير تلك الحال بجذبات القدسيّة و عنايات الإلهيّة ملكةً، بل تصير بألطاف المحبوبيّة و المعشوقيّة لذّة و نشاطاً بعد ما كانت كلفة و مشقّة، فتصير الحال عند ذلك منعكساً، أي الخروج عن الصلاة و الالتفات إلى غير اللّٰه تصير كلفةً و مشقّةً، لأنّه(3)صار هذا طبيعيّة(4)و ذلك غير طبيعيّة كما كانت الأمر من قبل بالعكس.
و نقل عن الثقات أنّ أمير المؤمنين و إمام العاشقين رمي بالسّهم في بعض الغزوات فأصاب على رجله و استحكم في العظم، فلمّا قلع السهم بقي نصله تحت اللحم و لم يقدر على قلعه. فقال الجرّاح: و لا بدّ من شقّ اللّحم، فكرهوا عن ذلك و استعسروا، فقال له الحسن عليه السلام: و إن كان و لا بدّ من ذلك فاصبر حتّى يجيء وقت الصّلاة، فإذا دخل في الصلاة فافعل ما شئت. فلمّا دخل في الصلاة و وله ربّه تعالى شقّ اللحم و قلع النّصل بتعب كثير، فلمّا فرغ عن الصلاة و رأى ثيابه و مصلّاه ملطّخ بالدّم قال: و ما ذلك الدّم؟ قال ابنه الحسن عليه السلام: يا أبت شَقّ الجرّاح لحمك و قلع النّصل من رجلك. فقال عليه السلام: و اللّٰه ما أحسستُ بذلك شيئاً(5).
و قال الشاعر في حقّه بالفارسيّة و صدق ما قال:
گر نماز آن بود كه كرد آن مرد *** در جهان هيچ كس نماز نكرد(1)
اعلم أنّ اليقين يطلق على معنيين: أحدهما الذهني و العلمي، و هو عبارة عن القضيّة و الاعتقاد الذي لا يمكن عند العقل الفطري صدق خلافه. و هو قسمان: قسم بيّنٌ بنفسه، و قسم بيّن الأوسط(2)بالفكر و الرؤية، و هذا لا يحصل إلّا بالبرهان العقلي أو بخبر المخبر الصادق الذي لا يثبت صدقه أيضاً إلّا بالبرهان العقلي/ 87 /، و اليقين بهذا المعنى لا يتفاوت بالشدّة و الضعف.
ثانيهما العيني و العملي، و هو عبارة عن استعمال العلم اليقيني، أي صيرورة الصورة العلميّة اليقينيّة عيناً و حقيقةً في الخارج باستعمال المستعمل إيّاها، و اليقين بهذا المعنى يتفاوت بالشدّة و الضعف بحسب الأفراد المتفاضلة له، و بحسب أحوال المستعمل و استعماله إيّاه، كما سنذكره مفصّلاً إن شاء اللّٰه.
فاليقين بمعنى العلم و الاعتقاد هو معنى واحد يتكثّر بتكثّر(3)المعلومات المتعلّقة بالعمل و تعمّلاتها المسمّاة باليقينيّات العلميّة، مثلاً العلم اليقيني بأنّ الأشياء الدائمة الطاهرة اللطيفة النورانيّة حسنة و ممدوحة بالذّات، و ما هو حسن و ممدوحٌ بالذّات واجبٌ عند العقل أن يميل الإنسان و يتحرّك إليه ليصل به، و كلّ ميلٍ و حركةٍ من الشيء المألوف إلى مقابله لا بدّ فيها أن ينفصل أوّلاً عن المألوف و يتحمّل تعب
1) . في حاشية ب: و لقد أورد الديلمي أيضاً رحمه الله هذه القصة في إرشاده و قال: و من كراماته عليه السلام أنّه كان يُفرش له بين الصفين و السهام يتساقط و هو لا يلتفت عن ربه و لا يغير عادته، و كان إذا توجه إلى اللّٰه تعالى توجه بكليته، و انقطع نظره عن الدنيا و ما فيها، حتى أنهم إذا أرادوا إخراج الحديد و النُّشّاب من جلده الشريف تركوه حتى يصلي، فإذا اشتغل بالصلاة و أقبل على اللّٰه أخرجوا الحديد من جسده و لم يحسّ، فإذا فرغ من صلاته يرى فيقول لولده الحسن عليه السلام: إن هي إلّا فعلتك يا حسن! منه دام ظله.
2) . ب: بالأوسط.
3) . الف: - بتكثّر.
المفارقة عنه و تعب كفّ النفس عن الميل إليه، ثمّ يتحرّك إلى مقابله و يتحمّل تعب الحركة ليصل إليه.
يقين العمليّة لهذا العلم هو صيرورته عيناً و حقيقةً في الخارج بتعمّل الإنسان إيّاه، و الإنسان العامل له باعتبار أنّه قلع نفسه عن الدّنيا يسمّى زاهداً، و باعتبار أنّه تحمّل تعب المفارقة عن المألوف و تعب كفّ النّفس عن الميل إليه يسمّى صابراً عن الدنيا، و باعتبار أنّه مال و تحرّك إلى الآخرة يسمّى محبّاً راغباً و سالكاً إلى الآخرة، و باعتبار أنّه تحمّل تعب(1)الحركة يسمّى صابراً على العبادة.
و كذلك العلم اليقيني بأنّ الأفعال الصّادرة عن المخلوقات كلّها مستندة إلى اللّٰه تعالى؛ لأنّ ماهيّاتها و لوازم ماهيّاتها مقدّرة في علمه و مشيئته و موجودةٌ في الخارج بحوله و قوّته، فليس و لا/ 88 /واحد من المخلوقات بضارٍّ و لا نافعٍ إلّا بعلمه و تقديره و حوله و قوّته و إذنه و أمره؛ لأنّ العالم بالماهيّات و مقدّر الضارة و النافعة اللازمة لها في علمه و تقديره و موجدَها في الخارج هو اللّٰه(2)
أقول: و يؤيد ذلك ما قال العزيز الحكيم في القرآن العظيم: «مٰا أَصٰابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِي أَنْفُسِكُمْ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهٰا إِنَّ ذٰلِكَ عَلَى اَللّٰهِ يَسِيرٌ لِكَيْلاٰ تَأْسَوْا عَلىٰ مٰا فٰاتَكُمْ وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاكُمْ وَ اَللّٰهُ لاٰ يُحِبُّ كُلَّ مُخْتٰالٍ فَخُورٍ». منه.
كما ورد في الحديث: أنّ الضارّ و(3)النافع هو اللّٰه(4)، فإذا كان ذلك كذلك فواجب أن ييأس المؤمن [من] حوله و قوّته و حول جميع1) . الف: - تعب.
2) . و ورد في حاشية ب: قال سيّد الحكماء و العلماء الملقب بالداماد في قبساته: لقد صح متواتر النقل عن سيّد البرايا - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: جفّ الأقلام، و طويت الصحف. و قال عليه السلام: إنّ أول ما خلق اللّٰه القلم، و قال له: اكتب. فقال: ما أكتب؟ قال: القدر ما كان و ما يكون و ما هو كائن إلى الأبد. و قال عليه السلام: ما منكم من أحد إلا و كتب مقعده من النار و مقعده من الجنّة. قالوا: يا رسول اللّٰه، أ فلا نتكل على كتابنا، و ندع العمل؟ قال: اعلموا فكلٌّ ميسَّر لما خلق له، أمّا من كان من أهل السعادة فسييسّر لعمل أهل السعادة، و أمّا من كان من أهل الشقا فسييسَّر لعمل الشقوة. ثم قرأ «فَأَمّٰا مَنْ أَعْطىٰ وَ اِتَّقىٰ وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنىٰ» الآية.
3) . المصدر: - و.
4) . بحار الأنوار، ج 67، ص 154، ح 12، عن الكافي، ج 2، ص 58 باب فضل اليقين، ح 7.
المخلوقات و قوّتها و يعرض عنها، و يتوجّه إلى اللّٰه تعالى، و يتوكّل و يعتمد في جميع الاُمور من حصول الخير و زوال الشرّ على اللّٰه، فيفوّض الاُمور كلّها إلى اللّٰه تعالى.
يقين العلميّة(1)له هو صيرورة هذا العلم عيناً و حقيقةً باستعمال اليأس عن جميع المخلوقات و الإعراض عنها و التوجّه إلى اللّٰه و الاتّكال و الاعتماد على اللّٰه و تفويض الاُمور كلّها إلى اللّٰه تعالى، و الموقن بهذا اليقين يسمّى مفوّضاً و متوكّلاً.
و كذلك العلم اليقيني بأنّ الفاعل الذي هو فاعل لجميع الأفعال و الآثار - أي عالمها و مقدّرها في العلم و موجدها في العين - كان أعلم و أحكم و أعدل و أكرم و أرحم من جميع المخلوقات، و كلّ ما كان كمالاً و تماميّةً لنظام عالم المخلوقات و أجزائه أعطاه إيّاها و لا يبخل منه شيء عنها، و كلّ ما لم يعطه إيّاها كان نقصاناً أو إفساداً لها في الواقع.
يقين العلمية له هو صيرورة هذا العلم عيناً و حقيقةً في الخارج باستعمال تسليم علمه و إرادته و هواء إلى علمه و إرادته و رضائه تعالى و تقدّس، و الموقن بهذا اليقين يسمّى متسلّماً لأمر اللّٰه.
و هو ينقسم على قسمين: أحدهما: كان مسروراً و منبسطاً و شاكراً في المحبوبات الواردة له، و أمّا في المكروهات لاشتداد ألم المكروه و عدم اشتداد لذّة المحبّة للإله - تعالى و تقدّس - و عالمه الإلهي كان مكدّراً و مغموماً، إلّا أنّه لا يجزع و لا يشتكي إلى غير اللّٰه تعالى إلّا بإذنه و لا يضطرب اضطراب/ 89 /القبيح، بل كان صابراً و ثابتاً و وقوراً، و مثله كمثل السقيم الذي يتسلّم بأمر الحكيم و لكن بسبب عدم(2)اشتداد لذّة المحبّة للصحّة و لوازمها التي هي مشاهدة جمال الحكيم و بهاؤه و آلاؤه في ما نحن فيه أكل الدواء المرّ بكراهةٍ و كدورة، و المتسلّم الموصوف بهذه الصفة يسمّى صابراً.
و ثانيهما كان مسروراً و منبسطاً و شاكراً في المكروهات الواردة له بسبب اشتداد لذّة المحبّة للإله تعالى و عالمه الإلهي، كما كان مسروراً و منبسطاً و شاكراً في المحبوبات، و مَثَله كمثل السقيم الذي يتسلّم بأمر الحكيم، و بسبب اشتداد لذّة المحبة للصحة أكل الدواء المرّ بلا تعب و إكراه و كدورة، بل بالشعف و الانبساط التام، كما قال شيخنا البهائي قدس سره بالفارسيّة:
رنج راحت شد چو شد مطلب بزرگ *** گرد گله توتياى چشم گرگ
و المتسلّم الموصوف بهذه الصفة يسمّى راضياً، و هذا أفضل و أشرف قسمي التسليم و المتسلم، لا، بل هو التسليم بالحقّ و المتسلم بالصدق(1)لا غير، و لذلك قد يسمّى الرّاضي متسلّماً على الإطلاق من أجل أنّه هو الفرد الأكمل؛ كما قال أبو حازم:
قال لي علي بن الحسين عليهما السلام: أخبرني ما التسليم لأمر اللّٰه؟ قلت: الرضا بقضاء اللّٰه، و الصبر على بلاء اللّٰه، و ترك التعرّض لما أمر و نهى. قال: صدقت يا با حازم(2).
قال بعض المحقّقين: إنّ التسليم صفة يحصل بعد الرضى.
و عندي: أنّه صفة يحصل قبل الرضى كقبليّة العامّ على الخاصّ و المطلق على المقيّد؛ لأنّ الإنسان يسلِّم أوّلاً علمه و إرادته و هواه إلى اللّٰه تعالى، فلمّا سلّمها إلى
1) . و ورد في حاشية ب: و من قولنا «إن الراضي بالحق و المتسلّم بالصدق هو المسرور بالمكروه و المحبوب من حيث إنهما يردان عليه من المحبوب الحقيقي» يظهر أنّ الذي يسرّ بالمكروه و يحزن على المحبوب أو كان أحدهما أحبّ إليه من الآخر بحسب علمه و هواه لا بحسب أنه يرد عليه من المحبوب الحقيقي ليس راضياً و متسلّماً في الحقيقة؛ لأنّ صاحب هذا الحال لم يسلّم علمه و هواه إلى اللّٰه تعالى و ظنَّ أنه يسلّم، و ليس بعاشق و ظنّ أنه عاشق؛ كما ورد في الأثر أنّ أبا جعفر عليه السلام جاء إلى عيادة جابر بن عبد الله الأنصاري و سأل حاله، فأجاب عن حاله و قال: إنّ الهرم أحبّ إليَّ من الشباب، و السقم من الصحة، و الموت من الحياة. فقال أبو جعفر عليه السلام: أمّا أنا يا جابر، لو يهر مني أحبّ إليّ الهرم، و لو يشبّني أحبّ إليّ الشباب، و إن يُسقمني أحبُّ إليّ السقم، و إن يُصحّني أحبُّ إليّ الصحة، و إن أماتني أحبّ إليّ الموت، و إن أحياني أحبّ إليّ الحياة. منه.
2) . لم يوجد في المصادر.
اللّٰه صار المكروه و المحبوب الذي هو مكروه أو محبوب في علمه و وهمه عنده سواء، فلا يحزن على ما فاته من محبوباته، و لا يفرح بما أتاه/ 90 /منها من حيث إنّه محبوب عنده، بل يرضى و يفرح بهما من حيث إنّهما يردان عليه من المحبوب الحقيقي تعالى و تقدّس، لا بالعكس، أي يرضى و يفرح أوّلاً بالمكروه و المحبوب ثمّ يُسلّم علمه و إرادته و هواه إليه تعالى.
و يؤيّد ذلك ما ورد في الدعوات المأثورة: «و مُنّ عليَّ بالتوكّل عليك و التسليم لأمرك و الرضى بقدرك حتّى لا أُحبَّ تعجيل ما أخّرت و لا تأخير ما عجّلت»(1).
و كلّ واحد منهما - أي الصّابر و الراضي - يتفاوت بالشدّة و الضعف بحسب اشتدادات لذّة المحبّة إلى اللّٰه و ألم المكروه و ضعافهما، فأدنى درجة الصّابر هو الذي لا يجزع و لا يشتكي إلى غير اللّٰه تعالى، و لكن لشدّة كراهته و كدورته و عبوسه كاد أن يكون شاكياً و جزوعاً لغير اللّٰه، و أعلى درجته أن يكون الضعيف الهمّ شديد الوقار الذي كاد أن يقال له «راضٍ» أي مسرور، و أدنى درجة الراضي أن يكون قليل البسط الذي كاد أن يقال له «صابرٌ» أي مغمومٌ و وقورٌ، و أعلى درجته هو المسرور الّذي كاد أن لا يحسّ آلام المكروهات الشديدة لشدّة اشتداد لذّة المحبّة الإلهيّة.
و كذلك العلم اليقيني بأنّ ذوات المخلوقات و حقائقها(2)و علومها و أعمالها - و بالجملة جميع كمالاتها - ليست إلّا (ظلّ الذّات المطلق الذات و الغني الذات، و ظلّ كمالاته التي هي عين ذاته. و الذات الظلي الذات ليس إلّا ذاتاً بالغير و متذوّتاً بالغير، و المتذوت بالغير و كمالاته ليست إلّا مضافاً بالغير و للغير [و] من الغير لا غير، و يقين العمليّة له هو أن يسلب النفس دعوى التذوّت و الأنائيّة(3)و الكمال لنفسه التي هي منشأ الكبر و العجب عن نفسها بالكليّة، فصارت ظلًّا ذليلاً حقيراً فانياً في الذات المطلق
الذّات و الغني الذات تعالى و تقدّس/ 91 /و كمالاته، و لا تصوّر ذاته و لا أشار إليه إلّا بالغير و عن الغير، فينطق بلسان ذاته و وجوده بأن لا ذات و لا وجود و لا حول و لا قوّة إلّا باللّٰه و لله [و] من اللّٰه)(1).
و الموقن بهذا اليقين تسمّى فانياً في اللّٰه.
و كذلك العلم اليقيني بأنّ النفس جوهرٌ بسيطٌ مجرّدٌ، و علومُه الفعليّة و الانفعاليّة و الفطريّة و الكسبيّة بذاته و بسائر معلوماته ثابتةٌ في ذاته - بعنوان الوحدة و البساطة، و بسبب تعلّقه و تعشّقه بآلات الخيال و الواهمة و الذاكرة و(2)بصور الوهميّة و الخياليّة و العقليّة الانفعاليّة التي ترتسم في هذه الآلات بعنوان الكثيرة و التنضّل و استغراقه فيها - صار كأنّه شخص هذه الصور الخياليّة و الوهمية و العقلية الانفعالية، من غير أن يهلك ذاته، كما قال أرسطو(3)في أثولوجيا.
و لو انصرف نحو ذاته و علومه البسيطة و قطع التعلّق عن هذه الصور و العلوم الانفعاليّة المتكثّرة(4)لا يبطل ذاته و لا علمه بذاته(5)و بسائر معلوماته، بل صار ذاته و علمه بذاته و بسائر معلوماته ذاتاً بسيطاً و علماً بسيطاً مُرتسماً في ذاته المجرّدة فقط، بلا ملابسة الآلات و القوى الماديّة بعنوان الوحدة و البساطة، دفعةً و بنحو أعلى
1) . ما بين الهلالين ليست في ب، و فيه بدل ذلك:... شبه الذات الحقيقي و كمالاته الحقيقية، و شبه الذات الحقيقي ليس ذاتاً حقيقةً، كما أنّ شبه الإنسان الخارجي المصور في الحائط مثلاً ليس إنساناً حقيقة، فلا يطلق اسم الذات و الكمالات على المخلوقات و كمالاتها إلا بالمجاز؛ لشباهتها بالذات الحقيقى و كمالاته الحقيقية، كما لا يطلق اسم الإنسان على الإنسان الظلي المصور في الحائط إلا بالمجاز؛ لشباهته بالإنسان الخارجي. يقين العملية له هو أن تسلب النفس دعوى التذوّت و الوجود و الأنائية (؟) الحقيقية التي هي منشأ الكبر و العجب عن نفسها بالكلية، فصارت ذاتاً مجازية ذليلةً و حقيرة و فانية في الوجود الحقيقي تعالى و تقدس، كما كان الإنسان الظلي المصور في الحائط ذليلاً و حقيراً و فانياً في الإنسان الخارجي.
2) . الف: - و.
3) . الف: أرسطوا.
4) . الف: المكثرة.
5) . الف: - و لا علمه بذاته.
و أشرف و أشدّ و أظهر من علومنا الإجمالي و التفصيلي الانفعالي.
و يقين العملية له هو أن يقطع التعلق عن هذه الصّور و العلوم و يرجع إلى ذاته و علومه البسيطة على حسب ما يمكنه في هذه النشأة، و الموقن بهذه اليقين تسمّى فانياً في الذّات.
[و كذلك العلم اليقيني بأن النفس جوهر] (بسيط مطلق عن الخصوصيات المادية، و بتعلقها بالمادة و بالقوى المادية أي الوهمية و الخيالية صارت ذاتها و شعورها بذاتها جزئية و شخصية مادية، و لو انقطعت عن المادة و عن القوى المادية و قطعت تعلقها عن جزئية ذاتها و صفاتها الذي هو عين شعورها بذاتها و صفاتها الجزئية لا يفسد ذاتها و لا شعورها بذاتها و بجميع معلوماتها، بل صارت ذاتها و شعورها بذاتها و بجميع معلوماتها المكتسبة بآلاتها بسيطةً و مطلقةً التي أعلى و أشرف من الجزئية و الشخصية المادية. يقين العملية له هو أن يقطع علاقتها عن المادة و عن القوى المادية على حسب ما يمكنها في هذه النشأة، و هو قطع ميلها عن المادة و رفع التفاتها عنها يسيراً يسيراً حتى خلعت عنها و تجرّدت و صارت كأنها ليست بمدبّرة لها، ثم تقطع العلاقة عن جزئية ذاتها و صفاتها التي هي عين شعورها بذاتها و صفاتها الجزئية المادية، فرجعت إلى بساطتها و إطلاقها عن المادة على حسب ما يمكنها في هذه النشأة، و الموقن بهذا اليقين يسمّى فانياً في الذات)(1).
و كذلك العلم اليقيني بأنّ النفس كانت من الجواهر المجرّدة، و الجواهر المجردة(2)و علومها و كمالاتها الذاتيّة لها لا تصير معدومة و لا باطلةً البتة، فهذه النفس البسيطة المطلقة/ 92 /لو قطعت التعلّق عن ذاتها (البسيطة الذي هو عين شعورها بذاتها البسيطة، و غفلت عن ذاتها)(3)بالكلية، و مَحَتْ و وَلَهَتْ إلى الذات الحقيقي و كمالات
الحقيقيّة التي فوق البسيط و المطلق تعالى شأنه، لا تصير معدومة و لا يفسد منها شيءٌ، بل صارت ذاتها البسيطة و جميع كمالاتها من العلم و القدرة و الشرف و البهاء و أمثالها أشرف و أكمل ممّا كانت.
يقين العملية له هو أن يقطع التعلق عن ذاتها البسيطة الذي هو عين غفلتها التامّة عن الشعور بذاتها البسيطة فصارت كالعقول القادسة و الملائكة المهيّمة محواً و والهاً إلى اللّٰه تعالى و تقدس. و الموقن بهذا اليقين تسمّى فانياً في فناء اللّٰه، و هذه آخر مراتب اليقين و غاية ترقّياته، رزقني اللّٰه تعالى و لإخواني الموقنين بحقّ جاه محمّد و آله المعصومين.
فلمّا شرحنا معاني اليقين و مراتبه فلنشرع بالآيات و الأحاديث الواردة فيه:
قال اللّٰه تعالى: وَ جَعَلْنٰا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا لَمّٰا صَبَرُوا وَ كٰانُوا بِآيٰاتِنٰا يُوقِنُونَ(1).
و قال: وَ اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ مٰا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ أُولٰئِكَ عَلىٰ هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ(2).
أقول: هذا إشارة إلى يقين العلمي فقط.
و قال النبي صلى الله عليه و آله لبعض أصحابه: كيف أصبحت يا فلان؟
قال: أصبحت - يا رسول اللّٰه - موقناً!
فعجب رسول اللّٰه من قوله و قال: إنّ لكلّ يقين حقيقةً، فما حقيقة يقينك؟
فقال: إنّ يقيني - يا رسول اللّٰه - هو الذي أحزنني و أسهر ليلي و أظمأ هواجري، فعزفتْ نفسي عن الدنيا و ما فيها(3).
أقول: قوله عليه السلام «لكلّ يقين حقيقة» أي لكلّ يقين علمي حقيقة في الخارج، و قوله:
«هو الذي أحزنني» إلى آخره إشارة إلى اليقين العيني الخارجي.
عن أبي عبد الله عليه السلام قال: ليس شيء إلّا و له حدّ.
قلت: جعلت فداك، فما [حدّ التوكّل؟ قال: اليقين. قلت: فما] / 93 /حدّ اليقين؟
قال: أن لا يخاف مع اللّٰه شيئاً(1).
و عنه عليه السلام قال: إنّ أمير المؤمنين عليه السلام جلس إلى حائط مائل يقضي بين الناس، فقال بعضهم: لا تقعد تحت هذا الحائط فإنّه مُعوِرٌ.
فقال أمير المؤمنين: حرس امرأ أجلُه!
فلمّا قام سقط الحائط.
قال: و كان أمير المؤمنين عليه السلام ممّا يفعل هذا و أشباهه، و هذا اليقين(2).
أقول: هذين الحديثين نصّ صريح على يقين العملي فقط(3)
قلنا: لا يضرّ هذا على ما نحن فيه؛ لأنّ المراد هاهنا أن اليقين بمعنى العمل ورد في الحديث و غيره من كلام الفصحاء، و هو معنًى مقول بالتشكيك، و هو قسم من قسمي اليقين سواء كان مجازاً أو حقيقةً، فتأمل. منه دام ظله.
.و قال النبي صلى الله عليه و آله: قلت لجبرئيل عليه السلام: ما هو تفسير اليقين؟
قال: الموقن يعمل لله كأنّه يراه، فإن لم يكن يرى اللّٰه فإنّ اللّٰه يراه، و أن يعلم يقيناً أنّ ما أصابه لم يكن ليخطئه و أنّ ما أخطأه لم يكن ليصيبه(4).
أقول: هذا إشارة إلى يقين العلمي و العملي(5)جميعاً.
و قال أمير المؤمنين عليه السلام: لا يجد عبد طعم الإيمان حتّى يعلم أنّ ما يصيبه لم يكن ليخطئه، و أنّ ما أخطأه لم يكن ليصيبه، و أنّ الضارَّ النّافع هو اللّٰه(6).
1) . بحار الأنوار، ج 67، ص 142، ح 6، عن الكافي، ج 2، ص 57 باب فضل اليقين، ح 1.
2) . بحار الأنوار، ج 67، ص 149، ح 10، عن الكافي، ج 2، ص 58 باب فضل اليقين، ح 5.
3) . ورد في حاشية ب: فإن قلت: إطلاق لفظ اليقين بمعنى العمل إنما هو إطلاق على الفرع و اللازم بمعنى الملزوم و هو ضرب من المجاز!
4) . بحار الأنوار، ج 100، ص 23؛ عن عدّة الداعي، ص 65، و ج 74، ص 21، ح 4؛ عن معاني الأخبار.
5) . الف: العملي العلمي.
6) . بحار الأنوار، ج 67، ص 147-148، ح 9، عن الكافي، ج 2، ص 58 باب فضل اليقين، ح 7.
هذا إشارة إلى يقين العلمي فقط.
عن سعيد(1)بن القيس الهمداني قال: نظرت يوماً في الحرب إلى رجلٍ عليه ثوبان فحرّكتُ فرسي فإذا هو أمير المؤمنين عليه السلام، فقلت: يا أمير المؤمنين، في مثل هذا الموضع؟
فقال: نعم يا سعيد(2)، إنّه ليس من عبدٍ إلّا و له من اللّٰه حافظ و واقية، معه ملكان يحفظانه من أن يسقط من رأس جبل أو يقع في بئر، فإذا اُنزل القضا خَلَّيا بينه و بين كلّ شيء(3).
(حكى الديلمي في إرشاده عنه عليه السلام: لقد كان يُفرش له بين الصفين و السّهام تتساقط [حوله]، و هو لا يلتفت عن ربّه و لا يغيّر عادته(4).)(5)
أقول: و لقد صدر أيضاً عن محبّيهم و مواليهم الذين يشيعون بنورهم و يقتفون بآثارهم حالات عجيبة و آثار غريبة في اليقين.
منها ما روى الصدوق عن الرّضا عليه السلام أنّه قال: كان رجلاً من أصحاب عليّ عليه السلام يقال له قيس، كان يصلّي، فلمّا صلّى ركعةً أقبل أسود سالخ(6)/ 94 /فصار في موضع السجود، فلمّا نحّى جبينه عن موضع تطوّق الأسود في عنقه ثمّ انساب في قميصه. و إنّي أقبلت يوماً من الزّرع فحضرت الصّلاة فنزلت فصرت إلى ثمامة، فلمّا صلّيت ركعة أقبل أفعى نحوي فأقبلت على صلاتي لم أُخفّفها و لم ينقص(7)منها شيء فدنا منّي ثمّ رجع إلى ثمامة، فلمّا فرغتُ من صلاتي و لم أُخفّف دعائي دعوت بعضهم معي فقلت: دونك الأفعى تحت الثمامة [فقتله] و من لم يخَف إلّا اللّٰه كفاه.(8)
و هو فرع اليقين الفكريّة و تذكّره و أصل كلّ خير و كمال كسبي.
قال اللّٰه تعالى: «وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَنْدٰاداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ»(1).
و قال عزّ و جلّ: «يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ»(2).
و قال في الوحي القديم: يا ابن آدم، أنا و حقّي لك محبٌّ، فبحقّي عليك كن لي محبّاً. يا ابن آدم، لا تأنس بأحدٍ ما وجدتني و متى أردتني بارّاً قريباً(3).
و قال أيضاً في الوحي القديم: يا داود، من أحبّ حبيباً صدّق قوله، و من [أنس بحبيب قبل قوله، و من] رضي حبيباً رضي فعله، و من وثق بحبيب اعتمد عليه، و من اشتاق إلى حبيب جدّ في المسير(4)إليه. يا داود، ذكري للذاكرين، و جنّتي للمطيعين، و حبّي للمشتاقين، و أنا خاصّة للمحبّين(5).
و منه أيضاً: يا داود، أبلغ أهل أرضي أنّي حبيب من أحبّني، و جليس من جالسني و مونس لمن أنس بذكري، و صاحب لمن صاحبني، و مختار لمن اختارني، و مطيع لمن أطاعني، ما أحبّني عبد أعلم ذلك يقيناً من قلبه إلّا قبلته لنفسي، و أحببته حبّاً لا يتقدّم أحدٌ من خلقي، من طلبني بالحقّ وجدني، و من طلب غيري لم يجدني، فارفضوا - يا أهل الأرض - ما أنتم عليه من غرورها، و هلمّوا إلى كرامتي و مصاحبتي و مجالستي و مؤانستي، و آنسوني/ 95 /أؤانسكم و اُسارع إلى محبّتكم؛ فإنّي خلقت طينة أحبّائي من طينة إبراهيم خليلي و موسى نجيبي و محمّد حبيبي،
إنّي خلقت قلوب المشتاقين من نوري و نعّمتها بجلالي(1).
و فيه أيضاً قال اللّٰه تعالى: يا داود، إلى كم تذكر الجنّة(2)و لا سألتني الشوق إليَّ؟
قال: يا ربّ، من المشتاقون إليك؟
قال: إنّ المشتاقين إليّ صفّيتهم من كلّ كدر، و أنبهتهم بالحذر، و خرقت من قلوبهم إليَّ خرقاً ينظرون إليّ، و إنّي لأحمل قلوبهم بيديّ فأضعها على سمائي، ثمّ أدعو بخيار ملائكتي، فإذا اجتمعوا سجدوا لي فأقول: إنّي لم أدْعُكم لتسجدوا لي، و لكنّي دعوتكم لأعرض عليكم قلوب المشتاقين إليَّ، و اُباهي بكم أهل الشوق إليّ، و إنّ قلوبهم لتضيءُ في سمائي لملائكتي كما تضيء الشمس لأهل الأرض.
يا داود، إنّي خلقت قلوب المشتاقين من رضواني، و نعّمتها بنور وجهي، و اتّخذتهم لنفسي محدّثين، و جعلت أبدانهم موضع نظري إلى الأرض، و قطعت من قلوبهم طريقاً ينظرون به إليّ، يزدادون في كلّ يوم شوقاً.
قال داود: يا ربّ، أرني أهل محبّتك.
قال: يا داود، ائت جبل لبنان؛ فإنّ فيه أربعة عشر نفساً فيهم شبابٌ و فيهم كهول و فيهم مشايخ، فإذا أتيتهم فاقرأهم منّي السّلام و قل لهم: إنّ ربكم يقرئكم السّلام و يقول لكم: أ لا تسألوني حاجةً؛ فإنّكم أحبّائي و أصفيائي و أوليائي، أفرح لفرحكم و اُسارع إلى محبّتكم.
فأتاهم داود، فوجدهم عند عين من العيون يتفكّرون في عظمة اللّٰه عزّ و جلّ، فلمّا نظروا إلى داود نهضوا ليتفرّقوا عنه، فقال داود: إنّي رسول اللّٰه إليكم، جئتكم لاُبلّغكم رسالة ربّكم.
فأقبلوا نحوه، و ألقوا أسماعهم نحو قوله، و ألقوا أبصارهم إلى الأرض، فقال داود: إنّ ربّكم يقرئكم السلام و يقول لكم: / 96 /أ لا تسألوني حاجة؟ أ لا تنادونّي أسمع صوتكم و كلامكم؟ فإنّكم أحبّائي و أصفيائي و أوليائي، أفرح لفرحكم، و اُسارع إلى محبّتكم، و أنظر إليكم في
كلّ ساعة نظر الوالدة الشفيقة الرفيقة.
قال: فجرت الدموع على خدودهم، و قال شيخهم: سبحانك سبحانك، نحن عبيدك و بنو عبيدك، فاغفر لنا ما قطع قلوبنا عن ذكرك في ما مضى من عمرنا.
و قال الآخر: سبحانك سبحانك! نحن عبيدك و بنو عبيدك، فامنن علينا بحسن النظر في ما بيننا و بينك.
و قال الآخر: سبحانك سبحانك، نحن عبيدك، و بنو عبيدك، أ فنجترئ على الدّعاء و قد علمتَ أنّه لا حاجة لنا في شيء من اُمورنا، فأدم لنا لزوم الطريق إليك، و أتمّ بذلك المنّة علينا.
و قال الآخر: سبحانك سبحانك! نحن عبيدك و بنو عبيدك، نحن مقصّرون في طلب رضاك، فأعنّا عليه بجودك.
قال الآخر: سبحانك سبحانك! نحن عبيدك و بنو عبيدك، من نُطفةٍ خلقتنا، و مننت علينا بالتفكّر في عظمتك، أ فيجترئ على الكلام مَن هو مشتغل بعظمتك، متفكّر في جلالك، و طَلبَتُنا الدنوُّ من نورك!
و قال الآخر: سبحانك سبحانك! كلّت ألسنتنا عن دعائك؛ لعظمة شأنك و قربك من أوليائك و كثرة مننك على أهل محبّتك.
و قال الآخر: سبحانك سبحانك! أنت هديت قلوبنا لذكرك، و فرّغتنا للاشتغال بك، فاغفر لنا تقصيرنا في شكرك.
و قال الآخر: سبحانك سبحانك! قد عرفت حاجتنا إنّما هي النظر إلى وجهك.
و قال الآخر: سبحانك سبحانك! كيف يجترئ العبد على سيّده! إذا أمرتنا بالدعاء بجودك فهب لنا نوراً نهتدي به في الظلمات بين أطباق السماوات و الأرض.
و قال الآخر: سبحانك سبحانك. ندعوك أن تُقبل علينا و تديمه عندنا. / 97 /
و قال الآخر: سبحانك سبحانك، نسألك تمام نعمتك في ما وهبت لنا و تفضّلت به علينا.
و قال الآخر: سبحانك سبحانك. لا حاجة لنا في شيء من خلقك، فامنن علينا بالنظر إلى جمال وجهك.
و قال الآخر: سبحانك سبحانك! أسألك من بينهم أن تعمي عيني عن النظر إلى الدنيا و أهلها،
و قلبي عن الاشتغال بالآخرة.
و قال الآخر: سبحانك سبحانك! قد عرفت - تباركت و تعاليت - أنّك تحبّ أولياءك، فامنن علينا باشتغال القلب بك عن كلّ شيء دونك.
فأوحى اللّٰه إلى داود: قل لهم: قد سمعت كلامكم، و أجبتكم إلى ما أحببتم، فليفارق كلّ واحدٍ منكم صاحبه، و ليتّخذ لنفسه سرباً؛ فإنّي كاشف الحجاب بيني و بينكم حتّى تنظروا إلى جلالي و نوري.
قال داود: يا ربّ، بما نالوا هذا منك؟
قال: بحسن الظنّ، و الكفّ عن الدنيا و أهلها، و الخلوات في مناجاتهم [لي]، و إنّ هذا منزل لا يناله إلّا مَن رفض الدنيا و أهلها و لم يشتغل بشيء من ذكرها، ففزع قلبه لي و اختارني على جميع خلقي، فعند ذلك أعطف عليه، و اُفرغ نفسه، و أكشف الحجاب في ما بيني و بينه حتّى ينظر إليّ نظر الناظر بعينه إلى الشيء، و أُريه كرامتي في كلّ ساعة أُقرّبه من نور وجهي. إن مرض مرّضته كما تمرِّض الوالدة الشفيقة ولدها، و إن عطش أرويته، و اُذيقه طعم ذكري، فإذا فعلتُ ذلك - يا داود - عميتْ نفسه عن الدنيا و أهلها و لم أجبها إليه، لا يفتر من الاشتغال بي، يستعجلني بالقدوم، و أنا أكره أن اُميته؛ لأنّه موضع نظري من بين خلقي. لا يرى غيري و لا أرى غيره، / 98 /فلو رأيتُه - يا داود - قد ذابت نفسه، و نحلت [جسمه]، و تهشّمت أعضاؤه، و انخلع قلبه. إذا سمع بذكري أُباهي به ملائكتي و أهل سماواتي يزداد خوفاً و عبادة، و عزّتي و جلالي - يا داود - لاُقعدنّه في الفردوس، و لأشفينّ صدره من النظر إليّ حتّى يرضى و فوق الرضا(1).
قال الصادق(2)عليه السلام في صفة المشتاقين: المشتاق لا يشتهي طعاماً، و لا يلتذّ شراباً، و لا يستطيب رقاداً، و لا يأنس حميماً، و لا يأوي داراً، و لا يسكن عمراناً، و لا يلبس ليّناً، و لا يقرّ قراراً، و يعبد اللّٰه ليلاً و نهاراً [...] حتّى يصل إلى ما يشتاق إليه، و يناجيه بلسان شوقه معبّراً عمّا في سريرته، كما أخبر اللّٰه عن موسى في ميعاد ربّه بقوله: «وَ عَجِلْتُ إِلَيْكَ رَبِّ لِتَرْضىٰ» /(3)و فسّر النبي صلى الله عليه و آله عن حاله
أنّه ما أكل و لا شرب و لا نام و لا اشتهى شيئاً من ذلك في ذهابه و مجيئه أربعين يوماً؛ شوقاً إلى ربّه(1).
روى الديلمي في كتابه المسمى بإرشاد القلوب: أنّ شعيباً بكى حتّى عمي فردّ اللّٰه بصره، ثم بكى حتى عمي فردّ اللّٰه بصره، ثم بكى حتى عمي، فأوحى الله إليه: يا شعيب، إن كان هذا البكاء لأجل الجنّة فقد أبحتها(2)لك، و إن كان من النّار فقد حرّمتها عليك.
فقال: لا، بل شوقاً إليك.
فقال اللّٰه عزّ و جلّ: لأجل هذا أخدمتك نبيّي و كليمي موسى عشر سنين(3).
و فيه(4)أيضاً: روى أنّ داود عليه السلام خرج(5)مُصحِراً منفرداً، فأوحى اللّٰه إليه: يا داود، ما لي أراك وحدانيّاً؟
فقال: إلهي اشتدّ الشوق منّي إلى لقائك، و حال بيني و بينك خلقك.
فأوحى اللّٰه إليه: ارجع إليهم؛ فإنّك إن تأتني بعبدٍ آبق أُثبتك في اللّوح حميداً(6).
و قال النبي صلى الله عليه و آله و سلم في وصيّته لابن مسعود/ 99 /: أحبب لقاء اللّٰه، و لا تكره لقاءه؛ فإنّ اللّٰه يحبّ لقاء من يحبّ لقاءه، و يكره لقاء من يكره لقاءه(7).
و قال الصادق عليه السلام: حبُّ اللّٰه إذا أضاء على سرّ [عبدٍ] أخلاه عن كلّ شاغلٍ و كلّ ذكر سوى اللّٰه.
و قال أمير المؤمنين عليه الصلاة و السلام: حبّ اللّٰه نار اللّٰه(8)لا يمرُّ على شيء إلّا احترق، و نور اللّٰه لا يطّلع على شيء إلّا أضاء، و سحاب(9)اللّٰه ما ظهر من تحته شيء إلّا غطّاه(10)، و ريح اللّٰه ما تهبّ في شيء إلّا حرّكته، و ماء اللّٰه يحيى به كلّ شيء، و أرض اللّٰه ينبت منها كلّ شيء، فمن أحبّه اللّٰه أعطاه
1) . بحار الأنوار، ج 67، ص 24، ح 24 عن مصباح الشريعة، الباب الثامن و التسعون.
2) . الف و ب: بحتها.
3) . إرشاد القلوب، ج 1، ص 327؛ بحار الأنوار، ج 12، ص 380، ح 1 عن علل الشرائع. بتفصيل أكثر.
4) . ب: منه.
5) . الف و ب: أخرج.
6) . إرشاد القلوب، ج 1، ص 327، عنه بحار الأنوار، ج 14، ص 40، ح 26.
7) . بحار الأنوار، ج 14، ص 308، س 18 باب مواعظ عيسى و حكمه.
8) . المصدر: - اللّٰه.
9) . المصدر: سماء.
10) . الف و ب: أعطاه.
كلّ شيء من المال(1)و الملك.
و قال النبي صلى الله عليه و آله و سلم: إذا أحبّ اللّٰه عبداً من اُمّتي قذف في قلوب أصفيائه و أرواح ملائكته و سكّان عرشه محبّته(2)ليحبّوه، فذلك المحبّ حقّاً، طوبى له ثمّ طوبى له، و له عند اللّٰه شفاعة يوم القيامة(3).
و ممّا يناسب في هذا المقام أن يُلتمس قربه و محبّته بمناجاة المشتاقين و العاشقين - الذي أوردناه من قبل في الزبور الأوّل - بلسان ضريعٍ و عين دميع، و هو هذا: إلهي من ذا الّذي ذاق حلاوة محبّتك فرام منك بدلاً، و من ذا الذي أَنِس بقربك فابتغى عنك حولاً، إلهي فاجعلنا ممّن اصطفيته لقربك و ولايتك(4)إلى آخره.
ثمّ بما يليه و هو: إلهي فاجعلنا من الذين ترسّخت أشجار الشوق إليك في حدائق صدورهم إلى آخره.
ثمّ بدعاء السرّ الذي أعلمه اللّٰه نبيّه صلى الله عليه و آله في المعراج، و قال: يا محمّد، إنّ لي علماً أُبلّغ به مَن علمه رضائي مع طاعتي، و اُغلب له هواه إلى محبّتي، فمن أراد ذلك فليقل: «يا مزيل قلوب المخلوقين من هواهم إلى هواه، و يا قاصر/ 100 /أفئدة العباد لإمضاء القضاء بنفاذ القدر، ثبّت قلبي على طاعتك و معرفتك و ربوبيّتك، و أثبت [في قضائك و قدرك] البركة في نفسي و أهلي(5)ومالي في لوح الحفظ المحفوظ، بحفظك يا حفيظُ الحافظ حفظه، و احفظني بالحفظ الذي جعلت من حفظته به محفوظاً، و صيّر شئوني كلّها بمشيّتك في الطّاعة منّي لك مؤاتية(6)، و حبّب إليّ حبّ ما تحبّ من محبّتك إليّ في الدّين و الدّنيا [و] أحيني على ذلك في الدنيا، و توفّني عليه، و اجعلني من أهله على كلّ حال أحببت أم كرهت يا رحيم»؛ فإنّه إذا قال ذلك لم أُرِه في دينه فتنة، و لم اُكره إليه طاعتي [و مرضاتي] أبداً(7).
1) . الف و ب: الملك.
2) . الف و ب: محبّة.
3) . بحار الأنوار، ج 67، ص 23-24، ح 23 عن مصباح الشريعة، الباب 98.
4) . الصحيفة السجادية الجامعة، الدعاء 190.
5) . في حاشية ب: خ ل: أثبت من قضائك و قدرك و يسرك عملي و إرادتك و قصرك عملي و بدني و أهلي.
6) . الف و ب: متواتية.
7) . بحار الأنوار، ج 92، ص 318 باب في أدعية السرّ، عن البلد الأمين.
قال اللّٰه تعالى: «وَ لاٰ تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلىٰ مٰا مَتَّعْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ وَ رِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ أَبْقىٰ»(1).
و قال: و اِعْلَمُوا أَنَّمَا اَلْحَيٰاةُ اَلدُّنْيٰا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَةٌ وَ تَفٰاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكٰاثُرٌ فِي اَلْأَمْوٰالِ وَ اَلْأَوْلاٰدِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ اَلْكُفّٰارَ نَبٰاتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرٰاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطٰاماً وَ فِي اَلْآخِرَةِ عَذٰابٌ شَدِيدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اَللّٰهِ وَ رِضْوٰانٌ وَ مَا اَلْحَيٰاةُ اَلدُّنْيٰا إِلاّٰ مَتٰاعُ اَلْغُرُورِ(2).
و قال: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا مٰا لَكُمْ إِذٰا قِيلَ لَكُمُ اِنْفِرُوا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ اِثّٰاقَلْتُمْ إِلَى اَلْأَرْضِ أَ رَضِيتُمْ بِالْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا مِنَ اَلْآخِرَةِ فَمٰا مَتٰاعُ اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا فِي اَلْآخِرَةِ إِلاّٰ قَلِيلٌ * إِلاّٰ تَنْفِرُوا يُعَذِّبْكُمْ عَذٰاباً أَلِيماً» /(3).
في التوراة(4)العزيز قال اللّٰه تعالى: يا موسى، بقدر ما يميل قلبك على الدنيا أُخرجُ محبّتي عن قلبك؛ فإنّه لا يجتمع(5)حبّي و حبّ الدنيا في قلبٍ واحدٍ أبداً(6).
عن أبي ذرّ قال النبي صلى الله عليه و آله: إذا دخل النور القلب انفسح(7)القلب و استوسع.
قلت: فما علامة ذلك بأبي أنت و اُمّي يا رسول اللّٰه؟
قال/ 101 /: قال: الإنابة إلى دار الخلود، و التجافي عن دار الغرور، و الاستعداد للموت قبل نزوله(8).
و قال: يا باذر، أ تحبّ أن تدخل الجنّة؟
قلت: نعم فداك أبي و اُمّي.
1) . سورة طه، الآية 131.
2) . سورة الحديد، الآية 20.
3) . سورة التوبة، الآية 38-39.
4) . الف: في توراة. ب: من توراة.
5) . الف و ب: لا أجتمع.
6) . نحوه في المحجّة البيضاء، ج 8، ص 61: «في أخبار داود: إنّ اللّٰه تعالى أوحى...».
7) . الف و ب: يفسخ.
8) . بحار الأنوار، ج 74، ص 81، باب مواعظ النبي صلى الله عليه و آله؛ مكارم الأخلاق، ص 464 في وصاياه لأبي ذر.
قال: فاقصر من الأمل، و اجعل الموت نصب عينيك، و استحي(1)من اللّٰه حقّ الحياء(2).
قلت: يا رسول اللّٰه، كلّنا نستحيي من اللّٰه.
قال: ليس ذلك(3)الحياء، و لكن الحياء من اللّٰه أن لا تنسى المقابر و البلى، و [تحفظ] الجوف و ما وعى و الرأس و ما حوى، و من أراد كرامة الآخرة فليدَع زينة الدنيا، فإذا كنت كذلك أصبت ولاية اللّٰه تعالى(4).
و قال أمير المؤمنين عليه السلام: إنّ الحكمة لتنزل من السماء فلا تدخل قلباً فيه همّ غدٍ(5).
و قال الصادق عليه السلام: إذا أراد اللّٰه بعبد خيراً أزهده في الدنيا، و فقّهه في الدين، و بصّرها عيوبها، و من أُوتيهنّ فقد اُوتي [خير] الدنيا و الآخرة.
و قال عليه السلام: لم يَطلب أحدٌ الحقّ ببابٍ أفضل من الزهد في الدنيا، و هو ضدٌّ لما طلب أعداء الحق.
قال الراوي: قلت: جعلت فداك ممّا ذا؟
قال: من الرغبة فيها.
و قال: ألا من صبّار كريم، إنّما هي أيّام قلائل، ألا إنّه حرام عليكم أن تجدوا طعم الإيمان حتّى تزهدوا في الدنيا(6).
قال النبي صلى الله عليه و آله لاُسامة بن زيد: يا اُسامة، عليك بطريق الحقّ، و إيّاك أن تختلج دونه بزهرة رغبات الدنيا، و غضارة نعيمها، و بائد سرورها، و زائل عيشها.
فقال اُسامة: يا رسول اللّٰه، ما أيسر ما ينقطع به ذلك الطريق؟
قال: السهر الدائم، و الظمأ في الهواجر، و كفّ النّفس عن الشهوات، و ترك اتّباع الهوى،
و الاجتناب من أبناء الدنيا(1). / 102 /
من حديث القدسيّة المعراجية: يا أحمد، إن أحببت أن تكون أورع الناس، فازهد في الدنيا، و ارغب في الآخرة.
فقال: إلهي، و كيف أزهد في الدنيا و أرغب في الآخرة؟
قال: خذ من الدنيا خفّاً من الطعام و الشراب و اللباس، و لا تدّخر شيئاً لغدٍ، و دُم على ذكري.
فقال: يا ربّ، و كيف أدوم على ذكرك؟
فقال: بالخلوة عن الناس، و بغضك للحلو و الحامض، و فراغ بطنك و بيتك من الدنيا.
يا أحمد، و احذَر أن تكون مثل الصبيّ؛ إذا نظر إلى الأخضر و الأصفر أحبّه، و إذا اُعطي شيئاً من الحلو و الحامض اغترّ به(2).
يا أحمد، لا تتزيّن بلين اللباس و طيب الطعام و لين الوطاء؛ فإنّ النّفس مأوى كلّ شرٍّ، و هي رفيق كلّ سوء(3)، تجرّها إلى طاعة اللّٰه فتجرّك إلى معصيته، و تخالفك في طاعته و تطيعك في ما يكره، و تطغى إذا شبعت، و تشكو إذا جاعت، و تغضب إذا افتقرتْ، و تتكبّر إذا استغنتْ، و تنسى إذا كبرت، و تغفل إذا أمنت، و هي قرينة الشيطان(4).
يا أحمد، ليس من قال «إنّي اُحبّ اللّٰه» أحبّني، حتّى يأخذ قوتاً، و يلبس دوناً، و ينام سجوداً، و يطيل قياماً، و يلزم صمتاً، و يتوكّل عليّ، و يبكي كثيراً، و يقلّ ضحكاً، و يخالف هواه، و يتّخذ المسجد بيتاً، و العلم صاحباً، و الزهد جليساً، و العلماء أحبّاء، و الفقراء رفقاء، و يطلب رضائي، و يفرّ من سخطي، و يهرب من المخلوقين هرباً، [و] يفرّ من المعاصي فراراً، و يشتغل بذكري اشتغالاً، و يكثر التسبيح دائماً، و يكون بالوعد صادقاً، و بالعهد وافياً، و يكون قلبه طاهراً، و في الصلاة زاكياً، و في الفرائض مجتهداً، و في ما عندي من الثواب راغباً، و من عذابي راهباً، و لأحبّائي / 103 /قريناً و جليساً.
يا أحمد، لو صلّى العبد صلاة أهل السّماء و الأرض [و يصوم صيام أهل السماء و الأرض،] و طوى [من] الطعام مثل الملائكة، و لبس لباس العاري(1)، ثمّ أرى في قلبه من حبِّ الدنيا ذرّةً أو سُمعَتها أو رئاستها أو حُليتها(2)أو زينتها لا يجاورني في داري، و لأنزعنّ من قلبه محبّتي، [و] لأظلمنّ قلبه حتّى ينساني، و لا أذيقه(3)حلاوة محبّتي، و عليك سلامي و رحمتي(4).
قال الصادق عليه السلام: إذا تخلّى المؤمن من الدنيا سما و وجد حلاوة حبّ اللّٰه و كان عند أهل الدنيا كأنّه قد خولط، و إنّما خالط القوم حلاوة حبّ اللّٰه فلم يشتغلوا بغيره.
و قال عليه السلام: إنّ القلب إذا صفا ضاقت به الأرض حتّى يسمو(5).
و قال عليه السلام: إنّه(6)كتب أمير المؤمنين عليه السلام إلى بعض أصحابه يعظه: اُوصيك و نفسي بتقوى(7)مَنْ لا تحلّ معصيته، و لا يرجى غيره، و لا الغنى إلّا به؛ فإنّ من اتّقى اللّٰه تعالى عزّ و قوي و شبع و روى و رفع عقله عن أهل الدنيا، فبدنه مع أهل الدنيا، و عقله يعاين(8)الآخرة، فأطفأ بضوء قلبه ما أبصرت عيناه من حبّ الدنيا، فقذّر حرامها، و جانب شبهاتها، و أضرّ و اللّٰه بالحلال الصّافي إلّا ما لا بدّ منه من كسرة يشدّ بها صلبه، و ثوبٍ يواري به عورته من أغلظ ما يجد و أخشنه، و لم يكن له في ما لا بدّ له منه ثقةٌ و لا رجاءٌ، فوقعتْ ثقته و رجاؤه على خالق الأشياء، فجدَّ و اجتهد، و أتعب بدنه حتّى بدت الأضلاع و غارت العينان، فأبدل اللّٰه له من ذلك قوّةً في بدنه و شدّة في عقله(9)، و ما ذخر له في
1) . الف و ب: العابدين.
2) . المصدر: حليّها.
3) . الف و ب: و لا ذائقه.
4) . بحار الأنوار، ج 74، ص 30، عن إرشاد القلوب، ج 1، ص 381؛ مستدرك الوسائل، ج 12، ص 36.
5) . بحار الأنوار، ج 70، ص 56، ح 28 عن الكافي، ج 2، ص 130 باب ذم الدنيا، ح 10.
6) . الف: أن.
7) . الف و ب: + \اللّٰه.
8) . المصدر: معاين.
9) . جاء في حاشية ب: قال أمير المؤمنين عليه السلام: و كأني بقائلكم [يقول]: إذا كان هذا قوت ابن أبي طالب، فقد قعد به الضعف عن قتال الأقران و منازلة الشجعان. ألا و إن الشجرة البرّية أصلب عودا، و الروائع الخضرة أرقّ جلوداً، و النابتات العذية أقوى وقوداً و أبطأ خموداً. منه.
الآخرة أكثر.
فارفض الدنيا؛ فإنّ حبّ الدنيا يعمي و يصمّ/ 104 /و يبكم و يذلّ الرقاب، فتدارك ما بقي من عمرك، و لا تَقُل غداً و بعد غدٍ؛ فإنّما هلك من كان قبلك بإقامتهم على الأماني و التسويف، حتّى أتاهم أمر اللّٰه بغتةً و هم غافلون، فنقلوا على أعوادهم إلى قبورهم المظلمة الضيّقة، و قد أسلمهم الأولاد و أهلون(1).
فانقطِعْ إلى اللّٰه بقلب منيب من رفض الدّنيا، و عزمٍ ليس فيه انكسار و لا انخزال، أعاننا اللّٰه و إيّاك على طاعته، و وفّقنا و إيّاك لمرضاته(2).
من كتاب سعد الورام رحمه الله: قال أمير المؤمنين عليه السلام: من اشتاق إلى الجنّة سلا عن الشهوات(3).
و [قال السعد قدس سره:] لا يمكن دفع النّفس عن الشهوات ما لم يمنعها من التنعّم بالمباحات؛ فإن النّفس إذا لم تمنع بعض المباحات طمعت في المحظورات.
قال السعد قدس سره: فمن أراد حفظ لسانه عن الغيبة و الفضول فحقّه أن يلزم السكوت إلّا عن المهمّات، و لا يتكلّم إلّا بحقّ(4)، فيكون سكوته عبادة و كلامه عبادة؛ لأنّ الذي يشتهي به الحلال هو الذي بعينه يشتهي به الحرام، فالشهوة واحدة [و قد وجب على العبد منعها عن الحرام] فإن لم يعوّدها الاقتصار(5)على قدر الضرورة في الشهوات
1) . و جاء في حاشية ب: و روى عنهم عليهم السلام في توبيخ بعض أصحابه و أنا أحذف منه بعضا: «يا أشباحاً بلا أرواح، و يا ذباباً بلا مصباح، يا ذوي الهيئة المعجبة والهيم المعطنة، ما لي أرى أجسامكم عامرة و قلوبكم دامرة!» و قال: «يا طالب الجنة، ما أطول نومك، و أكلّ مطيتك، و أوهن همتك، فلله أنت من طالب و مطلوب! و يا هارباً من النار، ما أحثّ مطيتك إليها، و ما أكسبك لما يوقعك فيها». و روى عنهم في الزهد: «من عرف حقنا، و رجا الثواب بنا، و رضي بقوته نصف مد كل يوم، و ما يستر به عورته، و ما أكنّ به رأسه، و هم مع ذلك خائفون وجلون...» إلى آخر الحديث. منه.
2) . بحار الأنوار، ج 70، ص 75، ح 39، عن الكافي، ج 2، ص 136 باب ذمّ الدنيا، ح 23.
3) . تنبيه الخواطر و نزهة النواظر، ص 97.
4) . الف و ب: الحقّ.
5) . الف و ب: الاقتصاد.
غلبته الشهوة؛ فإنّ النفس تفرح في التنعم في الدنيا و تركن إليها و تطمئنّ بها أشِراً و بطِراً [حتّى تصير] ممتلئاً به، كالسكران الذي لا يفيق من سكره، و ذلك أنّ الفرح بالدّنيا سمّ قاتل يسري في العروق فيُخرِج من القلب الخوف و الحزن و ذكر الموت و أهوال يوم القيامة(1).
أقول: انظرْ - يا أخي - إلى حسن هذا الحديث و حديث ما قبله كيف جعل النجاة من نار الشهوات موقوفة على ترك التنعّم بالمباحات فضلاً عن المحرّمات؟ و كيف جعل الهلاك لازماً لارتكاب التنعّم بالمباحات، و ما أبلغ قوله عليه السلام(2)في هذا المقام:
«التنعّم بالمباحات» / 105 /و ما أحسن ما فسّره العارف بالذي خرج عن قدر الضروري الذي هو اقتصاد في الشهوات؛ لأنّ التنعّم عبارة عن اتّخاذ الملاذّ الدنيويّة لأجل أنّها ملاذّ، لا لأجل أنّها(3)قوام للبدن أو قوام للتعيّش في المنزل و المدينة، كما أنّ الاقتصاد عبارة عن اتّخاذ الملاذّ لأجل أنّها قوام للبدن أو التعيّش لا لأنّها ملاذّ، فمن اتّخذ ملاذّ المأكولات مثلاً على قدر ما يقوم به مزاج البدن و آلاته، و هو القدر المعتدل الضروريّ الذي قدّره النفس الشهويّة البهيميّة؛ كما قال عليه السلام: و أضرّ و اللّٰه بالحلال الصّافي إلّا ما لا بدّ منه(4)إلى آخره فهو في الحقيقة مستدوٍ(5)لا متنعم، و من اتّخذ منها من أجل أنّها ملاذّ فهو يأخذها على قدر قوّة النفس الشهويّة البهيميّة(6)، لا على قدر الضروري الذي قدّرها النفس(7)العاقلة، فهو متنعّم بالمأكولات لا مستدوٍ بها. و كذلك الأمر في سائر اللذّات الدنيويّة المتعلّقة بالبدن من الملبس و المنكح، و المتعلّقة بنظام العيش في المنزل و المدينة من الكبر و البهاء و إنفاذ الحكم و المطاعيّة و أمثالها، فمن اتّخذ بقدر
الضروري(1)الذي قدّره النفس العاقلة المطمئنّة فهو مستدوٍ، و من اتّخذ على قوّة النفس الوهميّة الأمّارة فهو متنعّم و إن كان لا يطلق لفظ التنعّم في غير المأكولات إلّا بالتوسعة و المجاز. و المتنعّم يجرّه تنعّمه إلى المحظورات كما بيّنه العارف بأوضح البيانات بل أقول: إنّ التنعّم بالمباحات هو عين المحظورات في شريعة المعرضين عن اللغو بالكرامات.
قال الطبرسي(2)في المجمع: روى أنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله خرج فرأى قبّة مشرفة، فقال: ما هذه؟
قال له أصحابه: هذا لرجلٍ من الأنصار، فمكث حتّى إذا جاء صاحبها فسلّم [عليه] / 106 /في الناس أعرض عنه، و صنع ذلك به مراراً حتّى عرف الرجل الغضب فيه(3)و الإعراض عنه، فشكا ذلك إلى أصحابه و قال: و اللّٰه إنّي لأنكر نظر رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، ما أدري ما حدث فيَّ و ما صنعت؟
قالوا: خرج رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله فرأى قبّتك فقال: لمن هذا؟ فأخبرناه، فرجع إلى قبّته فسوّاها بالأرض، فخرج رسول اللّٰه ذات يوم فلم ير القبّة، فقال: ما فعل بالقبّة التي كانت هاهنا؟
قالوا: شكا إلينا صاحبها إعراضك عنه فأخبرناه فهدمها.
قال: إنّ كلّ بناء يبنى وبالٌ على صاحبه يوم القيامة إلّا ما لا بدّ منه(4).
قال ابن الفهد في التحصين: قال رسول اللّٰه شاكياً عن المترفين من اُمّته: ترك القوم الطريق، و ركنوا إلى الدنيا، و رفضوا الآخرة، و أكلوا الطيّبات، و لبسوا الثياب المزيّنات، و خدمهم
أبناء فارس و الرّوم، فهم يغتذون(1)في طيب الطعام، و لذيذ الشراب، و زكيّ الرّيح، و مشيّد البنيان، و مزخرف البيوت، و متّخذ المجالس؛ يتبرّج الرجل منهم كما تتبرّج المرأة لزوجها، و تتبرّج النساء بالحليِّ و الحلل المزيّنة، زيّهم يومئذٍ زيّ الملوك الجبابرة، يتباهون بالجاه و اللباس. و أولياء اللّٰه عليهم العناء(2)شحبة(3)ألوانهم من السهار، منحنيةٌ أصلابهم من القيام، قد لَصِقت بطونهم بظهورهم من طول الصيام، قد أذهلوا أنفسهم و ذبحوها بالعطش؛ طلباً لرضى اللّٰه، و شوقاً إلى جزيل ثوابه، و خوفاً من أليم عقابه.
و إذا تكلّم منهم متكلّم بحقّ أو تفوّه بصدق قيل له: اُسكت فأنت قرين الشيطان، و رأس الضلالة! يتأوّلون كتاب اللّٰه على غير تأويله، و يقولون: «مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اَللّٰهِ اَلَّتِي/ 107 /أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ اَلطَّيِّبٰاتِ مِنَ اَلرِّزْقِ»(4).(5)
قال الشيخ(6)المفيد رحمه الله في إرشاده: إنّ أمير المؤمنين عليه السلام خرج ذات ليلة من المسجد و كانت ليلة قمراء، فأمّ الجبّانة(7)و لحقه جماعة يَقْفون أَثَرَه، فوقف ثمّ قال: من أنتم؟
قالوا: نحن شيعتك يا أمير المؤمنين.
فتفرّس في وجوههم ثمّ قال: فما لي لا أرى عليكم سيماء الشيعة؟
قالوا: و ما سيماء الشيعة يا أمير المؤمنين؟
قال: صفر الوجوه من السهر، عمش العيون من البكاء، حُدْبُ الظهور من القيام، خُمْصُ البطون من الصيام، ذُبْل الشفاه من الدّعاء، عليهم غبرة الخاشعين(8).
1) . الف و ب: يعتدون.
2) . الف و ب و مستدرك الوسائل: العباء.
3) . التحصين: مشحبة. مستدرك الوسائل: شاحبة.
4) . سورة الأعراف، الآية 32.
5) . التحصين في صفات العارفين، ص 21-22؛ جامع الأحاديث، ص 332 عن التحصين، عن كتاب المنبئ عن زهد النبي صلى الله عليه و آله.
6) . ب: - الشيخ.
7) . الف و ب: فأمر الجيلة.
8) . إرشاد المفيد، ج 1، ص 237.
و ورد في الوحي القديم: يا داود، تمسّك بكلامي، و خذ من نفسك لنفسك، و لا تؤمننّ(1)منها فأحجب عنك محبّتي، [و] لا تؤيس عبادي من رحمتي. اِقطع شهوتك لي؛ فإنّما أبحت الشهوات لضعفة خلقي. ما بال الأقوياء أن ينالوا الشهوات؛ فإنّها تنقص حلاوة مناجاتي، فإنّما عقوبة الأقوياء عندي في موضع التناول أدنى ما يصل إليهم أن أحجب عقولهم عنّي؛ فإنّي لم أرض الدنيا لحبيبي، و نزّهته عنها(2).
يا أحمد، إن أحببت أن تجد حلاوة الإيمان فجوّع نفسك، و ألزم لسانك الصمت، و ألزم نفسك خشية و خوفاً، فإن فعلت ذلك فلعلك تسلم، و إن لم تفعل فأنت من الهالكين.
يا أحمد، و عزّتي و جلالي ما أوّل عبادة العباد و توبتهم و قربهم إلّا الصوم و الجوع و طول الصمت و الانفراد من النّاس، و إنّ أوّل معصية يعمل العباد: شبع البطن، و فتح اللسان في ما لا يعنيه، و مخالطة المخلوقين بأهوائهم.
يا أحمد، إنّ العبد إذا جاع بطنه و حفظ لسانه علّمته الحكمة، فإن كان كافراً تكون حكمته حجّة عليه و وبالاً، و إن كان مؤمناً/ 108 /تكون حكمته له نوراً و برهاناً و شفاءً و رحمةً، فيعلم ما لم يكن يعلم، و يبصر ما لم يكن يبصر، فأوّل ما يبصر(3)عيوب نفسه حتّى يشتغل بها عن عيوب غيره، و اُبصّره(4)دقائق العلم حتّى لا يدخل عليه الشيطان من موضع، و اُبصّره حيل الشيطان و حيل نفسه حتّى لا يكون لنفسه عليه سبيل.
يا أحمد، ليس شيءٌ من العبادة أحبّ إليّ من الصّوم و الصمت، فمن صام و لم يحفظ لسانه كان كمن قام و لم يقرأ في صلاته شيئاً، فاُعطيه أجر القيام و لا اُعطيه أجر العابدين(5).
قال: ربّ دلّني على عمل أتقرّب به إليك؟
قال: اجعلْ ليلك نهاراً و نهارك ليلاً.
فقال: يا رب، و كيف يكون ذلك؟
قال: اجعل نومك صلاةً و طعامك الجوع.
يا أحمد، و عزّتي و جلالي ما من عبدٍ ضمن لي بأربع خصال إلّا أدخلته الجنّة: يطوي لسانه فلا يفتحه إلّا بما يعنيه، و يحفظ قلبه من الوسواس، و يحفظ علمي و نظري إليه، و تكون(1)قرّة عينه الجوع.
[يا أحمد] لو ذقت حلاوة الجوع و الصمت و الخلوة و ما ورثوا منها.
قال: يا رب، ما ميراث الجوع؟
قال: الحكمة، و حفظ القلب، و التقرّب إلى اللّٰه عزّ و جلّ، و الحزن(2)الدائم، و خفّة المئونة بين النّاس، و قول الحق، و لا يبالي عاش بيسرٍ أم بعسر.
يا أحمد، هل تعلم بأيّ وقت يتقرّب العبد إليّ؟
قال: لا يا رب.
قال: إذا كان جائعاً أو ساجداً(3).
في مصباح الشريعة قال الصادق عليه السلام: قلّة الأكل محمودٌ في كلّ حال و عند كلّ قوم؛ لأنّ فيه مصلحة الظاهر و الباطن، و المحمود من الغذاء(4)أربعة: ضرورة، و عُدّة، و فتوح، و قوت؛ فالأكل بالضرورة للأنبياء(5)، و العدّة للقوّام الأتقياء، و الفتوح للمتوكّلين، و القوت للمؤمنين.
و ليس شيء أضرّ بقلب من كثرة الأكل، و هي مورثة شيئين: قسوة/ 109 /القلب، و هيجان
الشهوة. و الجوع إدام المؤمن و غذاء للرّوح، و طعام للقلب، و صحّة للبدن(1).
في التحصين: ورد في الوحي القديم: يا داود، حذّر و أنذر أصحابك من أكل الشهوات؛ فإنّ القلوب المتعلّقة بشهوات الدنيا عقولها محجوبة عنّي(2).
و في الحديث: من أكل طعاماً للشهوة حرّم اللّٰه على قلبه الحكمة(3).
أقول: كفى في فضيلة الجوع وعظم شأنه و حسن ميراثه و نتائجه الحديث القدسي المعراجي الذي سبق ذكره في الزبور الثاني و هو هذا: قال اللّٰه تعالى: يا أحمد، أوّل العبادة الصمت و الصوم.
قال: هل تدري - يا أحمد - ما ميراث الصوم؟
قال: لا يا ربّ.
قال: ميراث الصوم قلّة الأكل و قلّة الكلام، و العبادة الثانية الصمت، و يورث الصمت الحكمة، و تورث الحكمة المعرفة، و تورث المعرفة اليقين، فإذا استيقن العبد لا يبالي كيف أصبح بعسرٍ أو بيسرٍ(4).
فهذا مقام الراضين؛ فمن عمل برضاي أكرمته بثلاث خصال: أُعرّفه شكراً لا يخالطه الجهل، و ذكراً لا يخالطه النسيان، و محبّة لا يؤثر على محبّتي حبّ(5)المخلوقين، فإذا أحبّني أحببته و حبّبته(6)إلى خلقي، و أفتح عين قلبه إلى جلالي و عظمتي، فلا أُخفي عليه خاصّة(7)خلقي، فاُناجيه في ظلم اللّيل و نور النهار حتّى ينقطع حديثه مع المخلوقين و مجالسته [معهم]، و اُسمعه كلامي و كلام ملائكتي، و أُعرّفه السرّ الذي سترته على خلقي، و ألبسته الحياء حتّى يستحيي منه الخلق
كلّهم، و يمشي على الأرض مغفوراً [له]، و أجعل قلبه وعاءً لأسراري، و لا أُخفي عليه شيئاً من جنّةٍ و لا نار(1)إلى آخر الحديث.
و قال العالم الربّاني مولانا محمّد محسن أدام اللّٰه فيضه العمّاني(2)، و نعم ما قال: لو لم يكن في الصّوم إلّا/ 110 /الارتقاء من حضيض حظوظ النفس البهيميّة(3)إلى ذروة التشبّه بالملائكة الروحانيّة لكفى به فضلاً و منقبة(4).(5)
قال اللّٰه تعالى: «لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا فِي هٰذِهِ اَلدُّنْيٰا حَسَنَةٌ وَ لَدٰارُ اَلْآخِرَةِ خَيْرٌ وَ لَنِعْمَ دٰارُ اَلْمُتَّقِينَ * جَنّٰاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَهٰا تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ لَهُمْ فِيهٰا مٰا يَشٰاؤُنَ كَذٰلِكَ يَجْزِي اَللّٰهُ اَلْمُتَّقِينَ»(6).
و قال عزّ و جلّ: «إِنَّمٰا يَتَقَبَّلُ اَللّٰهُ مِنَ اَلْمُتَّقِينَ»(7).
عن حفص قال: سألت أبا عبد اللّٰه عليه السلام عن الورِع من الناس؟
فقال: الذي يتورّع عن محارم اللّٰه(8).
و عنه عليه السلام قال: عليكم بالورع؛ فإنّه لا ينال ما عند اللّٰه إلّا بالورع(9).
و روى عن النبي صلى الله عليه و آله و سلم أنّه قال: إنّما سمِّي المتّقون لتركهم ما لا بأس به حذراً للوقوع في ما به بأس(10).
1) . بحار الأنوار، ج 74، ص 28 عن إرشاد القلوب، ج 1، ص 380 باختلاف.
2) . ب: العميم.
3) . الف: البهمية.
4) . الف: فضلاً منقية.
5) . المحجّة البيضاء، ج 2، ص 125 كتاب أسرار الصوم.
6) . سورة النحل، الآية 30-31.
7) . سورة المائدة، الآية 27.
8) . بحار الأنوار، ج 67، ص 299، ح 8 عن الكافي، ج 2، ص 77 باب الورع، ح 8.
9) . بحار الأنوار، ج 67، ص 297، ح 3 عن الكافي، ج 2، ص 76 باب الورع، ح 3.
10) . نحوه في المحجّة البيضاء، ج 3، ص 213 عن النبي صلى الله عليه و آله و سلم «لا يبلغ العبد درجة المتقين حتّى يدع ما لا بأس به مخافة ما به بأس».
قال الحسين بن على عليهما السلام: اُوصيكم بتقوى اللّٰه؛ فإنّ اللّٰه قد ضمن لمن اتّقاه أن يحوِّله عمّا يكره إلى ما يحبّ، و يرزقه من حيث لا يحتسب(1).
و قال أمير المؤمنين عليه السلام لأبي ذر عند وداعه في اليوم الذي أخرجه العثمان من المدينة و كان عليه السلام يشيّعه مع الحسنين و أصحابه: يا با ذرّ(2)، و اللّٰه أن لو كانت السماوات و الأرض على عبد رتقاً ثمّ اتّقى اللّٰه جعل له منها مخرجاً، فلا يؤنسك إلّا الحقّ، و لا يوحشك إلّا الباطل.
قال أبو ذر رحمه الله: و اللّٰه ما اُريد إلّا اللّٰه صاحباً، و ما لي مع اللّٰه وحشةٌ، حسبي اللّٰه لا إله إلّا هو، عليه توكّلت و هو ربّ العرش العظيم(3).
و قال الصادق عليه السلام: التقوى على ثلاثة أوجه: تقوى في اللّٰه، و هو ترك الحلال فضلاً عن الشبهات(4)، و هو(5)تقوى خاصّ الخاصّ، و تقوى من اللّٰه، و هو ترك الشبهات فضلاً عن الحرام، و هو تقوى الخاصّ، / 111 /و تقوى من خوف النار و العقاب و هو ترك الحرام، و هو تقوى العامّ.
و مثل التقوى كماء يجري في نهر، و مَثَل هذه الطبقات الثلاث في معنى التقوى كأشجار مغروسة على حافّة ذلك النهر، من كلّ لون و جنس، و كلّ شجرة منها يستمصّ الماء من ذلك النهر على قدر جوهره و طبعه و لطافته و كثافته، ثمّ منافع الخلق من تلك الأشجار و الثمار على قدرها و قيمتها؛ قال اللّٰه تعالى: «صِنْوٰانٌ وَ غَيْرُ صِنْوٰانٍ يُسْقىٰ بِمٰاءٍ وٰاحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَهٰا عَلىٰ بَعْضٍ فِي اَلْأُكُلِ»(6).
فالتقوى للطاعات كالماء للأشجار، و مَثَل طبائع الأشجار [و الثمار] في لونها و طعمها مَثَل مقادير الإيمان، فمن كان أعلى درجةً في الإيمان و أصفى جوهراً بالروح كان أتقى، و من كان أتقى
كانت عبادته أخلص و أطهر، و من كان كذلك كان من اللّٰه أقرب. و كلّ عبادة غير مؤسّسة على التقوى فهي هباء منثوراً(1)قال اللّٰه تعالى: «أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيٰانَهُ عَلىٰ تَقْوىٰ مِنَ اَللّٰهِ وَ رِضْوٰانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيٰانَهُ عَلىٰ شَفٰا جُرُفٍ هٰارٍ فَانْهٰارَ بِهِ فِي نٰارِ جَهَنَّمَ»(2).(3)
قال اللّٰه تعالى: «أَ فَأَمِنُوا مَكْرَ اَللّٰهِ فَلاٰ يَأْمَنُ مَكْرَ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْخٰاسِرُونَ»(4).
و قال: «وَ لاٰ تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْكٰافِرُونَ»(5).
و قال: «قُلْ يٰا عِبٰادِيَ اَلَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِيمُ»(6).
و قال: «وَ هُوَ اَلَّذِي يُنَزِّلُ اَلْغَيْثَ مِنْ بَعْدِ مٰا قَنَطُوا وَ يَنْشُرُ رَحْمَتَهُ وَ هُوَ اَلْوَلِيُّ اَلْحَمِيدُ»(7).
روى عن إسحاق بن عمّار أنّه قال: قال لي أبو عبد الله عليه السلام: يا إسحاق، خف اللّٰه كأنّك تراه، و إن كنت لا تراه فإنّه يراك، و إن كنت ترى أنّه لا يراك فقد كفرت، و إن كنت/ 112 /تعلم أنّه يراك ثمّ برزت له بالمعصية فقد جعلته من أهون الناظرين إليك(8).
روى عن بعض أصحابنا أنّه قال: قلت لأبي عبد الله عليه السلام: قوم يعملون بالمعاصي و يقولون: نرجو، فلا يزالون كذلك حتّى يأتيهم الموت.
فقال: هؤلاء قوم يترجّحون في الأماني، كذبوا ليسوا براجين، إنّ مَن رجا شيئاً طلبه، و من
1) . البحار: «منثور»، خلافاً لمصباح الشريعة.
2) . سورة التوبة، الآية 109.
3) . بحار الأنوار 295:67-296 ح 41 عن مصباح الشريعة، الباب 82 في التقوى.
4) . سورة الأعراف، الآية 99.
5) . سورة يوسف، الآية 87.
6) . سورة الزمر، الآية 53.
7) . سورة الشورى، الآية 28.
8) . الكافي، ج 2، ص 67-68، باب الخوف و الرجاء، ح 2؛ عنه بحار الأنوار، ج 67، ص 355، ح 2.
خاف شيئاً هرب منه(1).
و في نهج البلاغة عن أمير المؤمنين عليه السلام أنّه قال - بعد كلام طويل لمدّعٍ كاذب أنّه يرجو اللّٰه: يدّعي بزعمه أنّه يرجو اللّٰه، كذب و اللّٰه العظيم، ما باله لا يتبيّن رجاؤه في عمله، و كلّ من رجا عُرف رجاؤه في عمله إلّا رجاء اللّٰه فإنّه مدخول، و كلّ خوف محقّق إلّا خوف اللّٰه فإنّه مغلول، يرجو اللّٰه في الكبير و يرجو العباد في الصغير، فيعطي العبد ما لا يعطي الربّ، فما بال اللّٰه - جلّ ثناؤه - يقصر به عمّا يصنع لعباده أ [لا] تخاف أن تكون في رجائك له كاذباً أو تكون لا تراه للرجاء موضعاً، و كذلك إن هو خاف عبداً من عبيده أعطاه من خوفه ما لا يعطي ربّه، فجعل خوفه من العباد نقداً و خوفه من خالقه ضماراً [و وعداً](2).
و عن النبي صلى الله عليه و آله: و الذي لا إله إلّا هو لا يحسن [ظنّ عبدٍ مؤمن باللّٰه إلّا كان اللّٰه عند] ظنّ عبده المؤمن [لأنّ اللّٰه كريم بيده الخيرات يستحيي أن يكون عبده المؤمن] قد أحسن به الظنّ ثمّ يخلف ظنّه و رجاءه، فأحسنوا باللّٰه الظنّ، و ارغبوا إليه(3).
عن أبي الحسن الرضا عليه السلام قال لي: أحسن الظنّ باللّٰه؛ فإنّ اللّٰه تعالى يقول: أنا عند ظنّ عبدي [المؤمن] بي؛ إن خيراً فخيراً، و إن شرّاً فشرّاً(4).
قال علي بن إبراهيم في تفسيره أنّه قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: إنّ آخر عبد يؤمر به إلى النّار، فإذا اُمر به التفت، فيقول الجبّار: رُدّوه فيردّونه(5)، فيقول له: لم التفتَّ [إليَّ]؟
فيقول: / 113 /يا ربّ، لم يكن ظنّي بك [هذا]؟
فيقول: و ما كان ظنّك بي؟
1) . بحار الأنوار، ج 67، ص 357، باب الخوف و الرجاء، ح 4 عن الكافي، ج 2، ص 68، ح 5.
2) . بحار الأنوار، ج 67، ص 358، باب الخوف و الرجاء، بيان، عن نهج البلاغة.
3) . بحار الأنوار، ج 67، ص 366، باب الخوف و الرجاء، ذيل ح 14 عن الكافي، ج 2، ص 71 باب حسن الظن باللّٰه، ح 2.
4) . بحار الأنوار، ج 67، ص 366 باب الخوف و الرجاء ح 2 عن الكافي، ج 2، ص 72 باب حسن الظنّ باللّٰه، ح 3.
5) . الف و ب: يردوه.
فيقول: يا ربّ، كان ظنّي بك أن تغفر لي خطيئتي، و تسكنني جنّتك.
قال: فيقول الجبّار: يا ملائكتي، لا و عزّتي و جلالي و آلائي و علوّي و ارتفاع مكاني، ما ظنّ بي عبدي ساعةً من خير قطّ، و لو ظنّ بي ساعةً من خير ما روّعته بالنّار. أجيزوا له كذبه، و أدخلوه الجنّة.
ثمّ قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: ليس من عبد يظنّ باللّٰه خيراً إلّا كان عند ظنّه به؛ و ذلك قوله تعالى:
«وَ ذٰلِكُمْ ظَنُّكُمُ اَلَّذِي ظَنَنْتُمْ بِرَبِّكُمْ أَرْدٰاكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ مِنَ اَلْخٰاسِرِينَ»(1)
و في توحيد الصدوق قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: و الذي بعثني بالحقّ بشيراً، لا يعذّب اللّٰه بالنّار موحّداً أبداً، و إنّ أهل التوحيد ليشفعون فيشفّعون. ثمّ قال عليه السلام: إنّه إذا كان يوم القيامة(2)أمر اللّٰه - تبارك و تعالى - بقوم ساءت أعمالهم في دار الدنيا إلى النار، فيقولون: يا ربّنا، كيف تُدخلنا النّار و قد كنّا نوحّدك في دار الدنيا؟ و كيف تحرق بالنّار ألسنتنا و قد نطقتْ بتوحيدك في دار الدنيا؟ و كيف تحرق قلوبنا و قد عقدتْ على أن لا إله إلّا أنت؟ أم كيف تحرق وجوهنا و قد عفّرناها لك في التّراب؟ أم كيف تحرق أيدينا و قد رفعناها بالدعاء إليك؟!
فيقول اللّٰه جلّ جلاله: عبادي، ساءت أعمالكم في دار الدنيا، فجزاؤكم نار جهنّم.
فيقولون: يا ربّنا، عفوك أعظم أم خطيئتنا؟
فيقول عزّ و جلّ: بل عفوي.
فيقولون: رحمتك أوسع أو ذنوبنا؟
فيقول عزّ و جلّ: بل رحمتي.
فيقولون: إقرارنا بتوحيدك أعظم أم ذنوبنا؟
فيقول/ 114 /عزّ و جلّ: بل إقراركم بتوحيدي أعظم.
فيقولون: يا ربّنا، فليسعنا عفوك و رحمتك التي وسعت كلّ شيء.
فيقول اللّٰه جلّ جلاله: ملائكتي، و عزّتي و جلالي ما خلقت خلقاً أحبّ إليّ من المقرّين لي بتوحيدي و أن لا إله غيري، و حقٌّ علَيَّ أن لا اُصلي بالنّار أهل توحيدي، أدخلوا عبادي الجنّة(1).
روى عن أبي جعفر أنّه قال [أي الراوي]: قلت لأبي جعفر عليه السلام: إنّ لي حاجة.
قال: تلقاني بمكّة.
فلقيته بمكّة، فقلت: يا ابن رسول اللّٰه، إنّ لي حاجةً فقال: هات حاجتك. فقلت: يا ابن رسول اللّٰه، إنّي كنت أذنبت ذنباً في ما بيني و بين اللّٰه عزّ و جلّ لم يطّلع عليه أحد، [فعظم علَيَّ] و اُجلّك أن أستقبلك به.
قال: فقال: إنّه إذا كان يوم القيامة تجلّى اللّٰه لعبده المؤمن فيوقفه على ذنوبه ذنباً ذنباً، ثمّ يغفرها له لا يطّلع على ذلك ملكٌ مقرّبٌ و لا نبيٌّ مرسَلٌ(2).
و في حديث آخر: و يستر عليه من ذنوبه ما يكره أن يوقفه عليه، ثمّ يقول لسيّئاته: كوني حسنات؛ و ذلك قول اللّٰه تعالى: فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ/(3).
و في تحف العقول: قال النبي صلى الله عليه و آله لأمير المؤمنين عليه السلام: إنّ اللّٰه يعجب من عبده إذا قال: ربّ اغفر لي؛ فإنّه لا يغفر الذنوب إلّا أنت.
يقول: يا ملائكتي، عبدي هذا قد علم أنّه لا يغفر الذنوب غيري، أشهدوا أنّي قد غفرت له(4).
و في الخبر الصحيح: إنّ عبداً من العاصين لله و الساخطين عليه يرفع يداه إلى اللّٰه(5)- تبارك و تعالى - و يستغفر فلا ينظر اللّٰه - تبارك و تعالى - إليه، ثمّ يستغفر ثانياً و يتضرّع فيعرض اللّٰه عنه بوجهه الكريم، ثمّ يستغفر ثالثاً و يتبصبص، فيقول اللّٰه تعالى لملائكته: يا ملائكتي/ 115 /قد استحييت
1) . التوحيد، ص 29 باب ثواب الموحّدين، ح 31؛ و بحار الأنوار، ج 7، ص 287، ح 3 عن ثواب الأعمال.
2) . بحار الأنوار 259:7-260، ح 5 عن كتابي الحسين بن سعيد.
3) . المصدر السابق. و الآية في سورة الفرقان، الآية 70.
4) . بحار الأنوار، ج 74، ص 67 باب مواعظ النبيّ صلى الله عليه و آله، عن تحف العقول، ص 18: وصيّة له اُخرى إلى أمير المؤمنين عليه السلام.
5) . ب: إليه (بدل: إلى اللّٰه).
من عبدي، و ليس له غيري، فقد غفرت له(1).
و ينبغي أن يعلم أنّ الرجاء على قسمين:
أحدهما الخالص، و هو رجاء من فضل اللّٰه و إحسانه و عنايته المحضة المطلقة فقط.
و ثانيهما المشوب و المغشوش بالغير، و هو رجاء من فضل اللّٰه تعالى و من الأخلاق الحميدة و الأعمال الحسنة معاً.
و الخوف على قسمين:
أحدهما الخالص، و هو خوف من عدالة الحقّ و إعماله تعالى علينا على وفق الاستخفاف فقط(2)أعاذنا اللّٰه تعالى من عدله و إنصافه.
و ثانيهما المشوب و المغشوش بالغير، و هو خوف من عدله و من الأخلاق الذميمة و الأعمال القبيحة معاً.
فحقيقة الرجاء الخالص هو أنّ العبد بلغ في الرجاء درجةً لو اتّصف بجميع الأخلاق الذميمة و الأعمال القبيحة لا ينقص من رجائه من فضل اللّٰه و عنايته المحضة المطلقة مثقال ذرّة أبداً؛ لأنّ الراجي المخلص تيقّن بتّةً أنّ الأخلاق الذميمة و الأعمال القبيحة و إن كانت ناراً و عذاباً كائناً أو سيكون، إلّا أنّه تعالى لا يَجزي المؤمن الحقيقي على حسب استحقاقه في أخلاقه و أعماله، بل يجزي على حسناته فوق ما يستحق بحسناته، و على سيّئاته دون ما يستحقّ بسيّئاته إن كان يجزيه بسيّئاته، و تيقّن أيضاً أنّه لا عسر في قدرته القاهرة أن يحرق كلّها بنار محبّته في هذه النّشأة أو في البرزخ، و ينبت مكانها الحسنات في طرفة عين، بل يفعل ذلك بفضله و عنايته المحضة. و لا بدّ أن يفعل إن كان طينة العبد و ذاته مؤمناً حقيقيّاً في علمه و تقديره، لا غير مؤمن أو
مستعار كما ورد في/ 116 /حديث الطينات، و وقع في هذه النشأة في مثل البشر الحافي و سحرة فرعون مراراً كثيراً لا يكاد أن يحصى، و يمكن أن يكون هو من المؤمنين حقّاً، فلا ينقص رجاءه من فضل اللّٰه بسبب الأعمال القبيحة مثقال ذرّة أبداً.
و هذا قول أمير المؤمنين و إمام المتقين سلام اللّٰه عليه و على آله الطيبين: كن لما لا ترجو أرجى منك لما ترجو؛ فإنّ موسى عليه السلام خرج يقتبس ناراً لأهله فكلّمه اللّٰه عزّ و جلّ و رجع نبيّاً، و خرجت ملكة سبأ فأسلمت مع سليمان، و خرج سحرة فرعون يطلبون العزّة لفرعون فرجعوا مؤمنين(1).
و هذا معنى قولهم عليهم السلام في مناجاتهم: إلهي، إن كان قد قلّ زادي في المسير إليك، فلقد حسن ظنّي بالتوكّل عليك(2).
و هذا معنى قوله في الحديث القدسي: لا يتّكل العاملون على أعمالهم التي يعملونها لثوابي؛ فإنّهم لو اجتهدوا و أتعبوا أنفسهم و [أفنوا] أعمارهم في عبادتي كانوا مقصّرين غير بالغين في عبادتهم كُنه عبادتي في ما يطلبون عندي من كرامتي و النعيم في جنّاتي و رفيع درجاتي(3)العلى في جواري، و لكن برحمتي فليثقوا، و بفضلي فليفرحوا، و إلى حسن الظنّ بي فليطمئنّوا؛ فإنّ رحمتي عند ذلك تداركهم، و مِنّي يبلغهم رضواني، و مغفرتي يلبسهم عفوي؛ فإنّي أنا اللّٰه الرحمن الرحيم، و بذلك تسمّيت(4).
و حقيقة الخوف الخالص هو أنّ العبد بلغ في الخوف درجة لو اتّصف بجميع الأخلاق الحميدة و الأعمال الحسنة لا ينقص من خوفه من عدله تعالى مثقال ذرّةٍ أبداً؛ لأنّ الخائف المخلِص تيقّن بتة أنّ الأخلاق الحميدة و الأعمال الحسنة و إن كان لذّة
و جنّة كائنة و(1)سيكون، إلّا أنّه ليس بواجب على اللّٰه حتماً و ضرورة أن يتفضّل على جميع خلقه في جميع/ 117 /النشئات، بل يفعل على بعض العباد و هو غير المؤمن أو المستعار في بعض النشئات بعدله و بحسب الاستحقاق في هذه النشأة أو في البرزخ و ينعم عليه و يثيبه(2)، ثمّ ينزع عنه الأخلاق الحميدة و نتائجها في طرفة عين إن كانت طينة العبد و ذاته غير مؤمنة أو مستعار في علمه و تقديره؛ كما ورد في حديث الطينات، و وقع في هذه النشأة في مثل بلعم بن باعور و غيره مراراً كثيراً لا يكاد أن يحصى، و يمكن أن يكون هو من المستعارين ففعل به بالعدل و الاستحقاق، و لذلك قال عزّ و جلّ في الوحي القديم: يا ابن آدم، لا تأمن مكري ما لم تجز على الصراط(3)فلا ينقص خوفه من عدل اللّٰه تعالى بسبب الأخلاق الحميدة و الأعمال الحسنة مثقال ذرّةٍ أبداً.
فعلامة الرّجاء الخالص هي أن لا ينقص بسبب الأعمال القبيحة، كما أنّ علامة الرّجاء المشوب هي أن ينقص، كما قال العارف الشاذلي رحمه الله: و من علامة الاعتماد على العمل نقصان الرّجاء عند وجود الزلل.
و علامة الخوف الخالص هي أن لا ينقص بسبب الأعمال الحسنة، كما أنّ علامة الخوف المشوب هي أن ينقص؛ كما قال المصنّف رحمه الله: و من علامة الاعتماد على العبادات ازدياد الخوف عند نقصان الحسنات.(4)
و هذا معنى قول الصّادق عليه السلام أنّه قال: [كان أبي يقول:] ليس من عبد مؤمنٍ إلّا و في قلبه نوران: نور خيفة، و نور رجاء، لو وزن هذا لم يزد على هذا، و لو وزن هذا لم يزد على هذا(5).
إلى هذين أشار عليه السلام حين سئل عن وصيّة لقمان عليه السلام و قال: كان فيها الأعاجيب، و كان
أعجب ما كان فيها أن قال لابنه: خف اللّٰه/ 118 /خيفةً لو جئته ببرّ الثقلين لعذّبك، و ارج الله رجاءً لو جئته بذنوب الثقلين لرحمك(1).
فخوف المؤمن بالجملة كأنّه راجع إلى خوفه و حذره من اللّٰه إلى اللّٰه من أن يكون طينته مؤمنة مستعارة أو شقيّة ثابتة في علمه و تقديره تعالى، لا أن يكون أخلاقه ذميمة أو أعماله قبيحة، و إن كان من ذلك أيضاً خائفاً(2)من جهة أنّها علامات الشقا غالباً؛ لأنّه إن كانت طينته سعيدة فهذه الأخلاق و الأعمال القبيحة عارضة له من طينة شقيّة غيره، و العارض لا يلزم معروضه دائماً(3)، و رجاؤه راجع إلى رجائه، و طمعه من اللّٰه تعالى أن يكون طينته مؤمنة حقيقةً و سعيدة ثابتة في علمه و تقديره تعالى، لا أن يكون أخلاقه حميدةً و أعماله حسنة، و إن كان من ذلك أيضاً راج من جهة أنّها علامات السعادة غالباً؛ لأنّه إن كانت طينته سعيدة فهي تابعة و راجعةٌ إليها في وقت، و إن كانت شقيّة فهي عارضةٌ له من طينة سعيدة من غيره بسبب مزج الطينين(4)في علمه و تقديره في الأزل؛ كما ورد عنهم عليهم السلام في حديث الطين.
و في الكافي: قال أبو عبد الله عليه السلام: إنّ اللّٰه جبل النبيّين على نبوّتهم فلا يرتدّون أبداً، و جبل الأوصياء على وصاياهم فلا يرتدّون أبداً، و جبل بعض المؤمنين على الإيمان فلا يرتدّون أبداً، و منهم من اُعير الإيمان عارية فإذا هو دعا و ألحّ في الدعاء مات على الإيمان(5).
و في توحيد الصدوق قال: قال رجل لأمير المؤمنين عليه السلام: كيف لي بأن أعلم أنّي من المؤمنين حقّاً؟
قال: لا يعلم ذلك/ 119 /إلّا من أعلمه اللّٰه على لسان نبيّه و شهد له رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله بالجنّة، أو
شرح اللّٰه صدره ليعلم ما في الكتب التي نزّلها اللّٰه عزّ و جلّ على رسوله و أنبيائه.
قال: قال: يا أمير المؤمنين: و من يطيق ذلك؟
قال: من شرح اللّٰه صدره وفّقه له، فعليك بالعمل لله في سرّ أمرك و علانيتك، و لا شيء يعدل العمل(1).
و في الحديث المعراجيّة: عجبت لعبدٍ لا يدري أنّي راضٍ عنه أو ساخط و هو يضحك!(2)
قال اللّٰه تعالى: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِرْكَعُوا وَ اُسْجُدُوا وَ اُعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَ اِفْعَلُوا اَلْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» /(3).
و قال عزّ و جلّ: «لَيْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعىٰ * وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرىٰ * ثُمَّ يُجْزٰاهُ اَلْجَزٰاءَ اَلْأَوْفىٰ * وَ أَنَّ إِلىٰ رَبِّكَ اَلْمُنْتَهىٰ»(4).
قال الصادق عليه السلام: قال اللّٰه تعالى: يا عبادي الصّادقين، تنعّموا(5)بعبادتي في الدنيا؛ فإنّكم تتنعّمون بها في الآخرة(6).
و عنه عليه السلام قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: أفضل النّاس من عشق العبادة فعانقها و أحبّها بقلبه و باشرها بجسده و تفرّغ لها، فهو لا يبالي على ما أصبح من الدنيا على عُسرٍ أم على يسر(7).
عنه عليه السلام قال: إنّ العبد ليقوم في اللّيل فيميل به النعاس يميناً و شمالاً، و قد وقع ذقنه على صدره فيأمر اللّٰه تعالى أبواب السماء فتفتح ثمّ يقول للملائكة: انظروا إلى عبدي ما يصيبه من(8)التقرّب إليّ
لما(1)لم أفترضه عليه، راجياً منّي ثلاث خصال: ذنباً أغفره له، أو توبة أُجدّدها له، أو رزقاً أزيده فيه، أشهدوا ملائكتي أنّي قد جمعتهنّ(2).
و عنه عليه السلام قال: إنّ العبادة ثلاثة: قومٌ عبدوا اللّٰه تعالى خوفاً فتلك عبادة العبيد، و قومٌ عبدوا اللّٰه تعالى طلب الثواب فتلك عبادة الاُجراء، / 120 /و قوم عبدوا اللّٰه تعالى حبّاً له فتلك عبادة الأحرار، و هي أفضل العبادة(3).
قال اللّٰه تعالى: «يُرِيدُ اَللّٰهُ بِكُمُ اَلْيُسْرَ وَ لاٰ يُرِيدُ بِكُمُ اَلْعُسْرَ»(4).
عن أبي عبد الله قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: يا على، إنّ هذا الدين متين، فأوغل فيه برفقٍ، و لا تبغِّض إلى نفسك عبادة ربّك؛ فإنّ المنبت - يعني المفرط - لا ظهراً أبقى و لا أرضاً قطع، فاعمل عمل من يرجو أن يموت هرماً، و احذر حذر من يتخوّف أن يموت غداً(5).
و عنه عليه السلام قال: إنّ اللّٰه تعالى إذا أحبّ عبداً فعمل قليلاً جزاه بالقليل الكثير، و لم يتعاظمه أن يجزي بالقليل الكثير له(6).
و عنه عليه السلام قال: مرّ بي أبي و أنا في الطواف و أنا حدث، و قد اجتهدت في العبادة، فرآني و أنا أتصابّ(7)عرقاً، فقال لي: يا جعفر يا بني، إنّ اللّٰه إذا أحبّ عبداً أدخله الجنّة و رضي عنه باليسير(8).
عن أبي جعفر عليه السلام قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: ألا إنّ لكلّ عبادة شِرّةٌ، ثمّ تصير إلى فترة، فمن
1) . المصدر: بما.
2) . التهذيب، ج 2، ص 121، ح 460.
3) . الكافي، ج 2، ص 84 باب العبادة، ح 5.
4) . سورة البقرة، الآية 185.
5) . الكافي، ج 2، ص 87 باب الاقتصاد في العبادة، ح 6.
6) . الكافي، ج 3، ص 86 باب الاقتصاد في العبادة، ح 3.
7) . الف و ب: أنصاب.
8) . الكافي، ج 2، ص 86 باب الاقتصاد في العبادة، ح 4.
صارت شِرّة عبادته إلى سنّتي فقد اهتدى، و من خالف سنّتي فقد ضلّ و كان عمله في تباب. أما إنّي اُصلّي [و أنام] و أصوم و أُفطر و أضحك و أبكي، فمن رغب عن منهاجي و سنّتي فليس منّي(1).
قال اللّٰه تعالى: «وَ مٰا أُمِرُوا إِلاّٰ لِيَعْبُدُوا اَللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ»(2).
لأنّه ليس لله إلّا الخالص كما قال اللّٰه(3)تعالى: «أَلاٰ لِلّٰهِ اَلدِّينُ اَلْخٰالِصُ»(4).
و قال: «فَمَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ يُشْرِكْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً»(5).
روى عن حذيفة بن اليمان، قال: سألت النبي صلى الله عليه و آله عن الإخلاص ما هو؟ قال: سألت جبرئيل عن ذلك، قال: سألت ربّ العزّة عن ذلك فقال تبارك و تعالى: هو سرٌّ من سرّي، استودعتُه قلب من أحببت من عبادي(6).
و قال النبي صلى الله عليه و آله: من أخلص للّٰه/ 121 /أربعين صباحاً، ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه إلى لسانه(7).
و عنه صلى الله عليه و آله قال: قال اللّٰه تعالى: لا أطّلع على قلب عبد فأعلم فيه حبّ الإخلاص لطاعتي لوجهي و ابتغاء مرضاتي إلّا تولّيت تقويمه و سياسته، و من اشتغل [في صلاته] بغيري(8)فهو من مستهزئين بنفسه، مكتوب اسمه في ديوان الخاسرين(9).
قال الباقر عليه السلام: لا يكون العبد عابداً لله حقّ عبادته حتّى ينقطع عن الخلق كلّهم إليه تعالى،
1) . الكافي، ج 2، ص 85 بابٌ، ح 1.
2) . سورة البيّنة، الآية 5.
3) . ب: - اللّٰه.
4) . سورة الزمر، الآية 3.
5) . سورة الكهف، الآية 110.
6) . تفسير مجمع البيان، ج 1، ص 409.
7) . بحار الأنوار، ج 67، ص 242، ح 10 عن عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 2، ص 69؛ و ج 67، ص 249، ح 25 عن عدّة الداعي.
8) . في النسختين: «لغيري»، خلافاً للمصادر.
9) . بحار الأنوار، ج 82، ص 136، ح 36.
فحينئذٍ يقول: هذا خالص لي فيقبله بكرمه(1).
و قال الصادق عليه السلام: ما أنعم اللّٰه عزّ و جلّ على عبد أجلّ من أن لا يكون في قلبه مع اللّٰه عزّ و جلّ غيره(2).
و قال [النبي صلى الله عليه و آله و سلم]: إنّ لكلّ حقّ حقيقة، و ما بلغ عبد حقيقة الإخلاص حتّى لا يحبّ أن يُحمد على شيء من عملٍ للّٰه(3).(4)
عن سعيد بن جبير قال: جاء رجل إلى النبيّ صلى الله عليه و آله فقال: إنّي أتصدّق و أصل الرحم و لا أصنع ذلك إلّا للّٰه، فيُذكر [ذاك] منّي و اُحمد عليه، فيسرّني ذلك و أُعجب به، فسكت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و لم يقل شيئاً، فنزل قوله تعالى: قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحىٰ إِلَيَّ أَنَّمٰا إِلٰهُكُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَمَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ يُشْرِكْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً(5).
أقول: هذان الحديثان الأخيران أوّلهما صريح على أنّ الإخلاص الخالص هو أن لا يحبّ أن يحمد على شيء من عمل اللّٰه، و ثانيهما كالصّريح.
و لقد جاء في الكافي حديث يناقضهما بحسب الظاهر و هو هذا: روى زرارة عن أبي جعفر عليه السلام و قال: سألته عن الرجل يعمل الشيء من الخير فيراه إنسان فيسرّه ذلك؟
فقال: لا بأس، ما من أحد إلّا و هو يحبّ أن يُظهِر اللّٰه له في الناس الخير إذا لم يكن صنع ذلك لذلك(6).
و أنا أجمعهما إن شاء اللّٰه/ 122 /على حسب المعنيين المحتملين فأقول: السرور بظهور العبادة و حبّ الحمد عليها ينقسم على قسمين:
الأوّل: أنّ شوق الرجل و مراده يتعيّن بمراد نفسه، فيريد بتّة أنّ عبادته يظهر عند
1) . بحار الأنوار، ج 67، ص 98، و 211 ح 33، عن تفسير الإمام العسكري عليه السلام.
2) . بحار الأنوار، ج 70، ص 211.
3) . الف و ب: اللّٰه.
4) . بحار الأنوار، ج 69، ص 304، ح 51، عن عدّة الداعي.
5) . بحار الأنوار، ج 69، ص 282، و ج 67، ص 221، عن مجمع البيان، ج 6، ص 498.
6) . الكافي، ج 2، ص 297، ح 18، عنه بحار الأنوار، ج 69، ص 294، ح 18.
الخلق من الجنّ و الإنس(1)و الملائكة بلا اختيار منه، حتّى لو لم يظهر منها كلّاً أو بعضاً اغتمّ به، و هذا الرجل لم يَصِر عنده مدح الخلق و ذمّهم سواء، بل ظنّ أنّ مدح الخلق كمال يستكمل به، فيسرّ بظهور العبادة و بمدحهم عليها، و يغتمّ بخفائها و عدم مدحهم عليها، حتّى يبلغ حاله إلى منزلةٍ لو صار مذموماً عند الحقّ و ممدوحاً عند الخلق لا يبالي به نعوذ باللّٰه من ذلك.
و الثاني: أنّ شوقه و مراده يتعيّن بإرادة الحقّ و رضاه بحيث لو أظهر الحقّ عبادته و قدره و منزلته عند الجنّ و الإنس و الملائكة فيسرّ بذلك من حيث إنّ ذلك من قِبل الحقّ و رضاه، و من حيث أنّ ظهور الخير لازمٌ لذاته الخيرة الشريفة في الواقع و تابعٌ له؛ لا من حيث إنّ الظهور سببٌ لمدحهم و مدحُهم كمال يستكمل به، فليس به؛ كما أنّ النور لازم لذات الشمس؛ لأنّ ظهور شعاعها كمال يستكمل به و لو لم يظهرها، فيسرّ بذلك أيضاً من حيث إنّ ذلك من فعل الحقّ العليم بمصالح العباد، فهذا الرجل صار عنده مدح الخلق و ذمّهم سواءً، و ليس عنده كمال و نقص إلّا مدح اللّٰه و ذمّه لا غير، فلا(2)يسرّ بمدح الغير أصلاً(3).
و إذا تقرّر هذا فأقول: إنّ المنع من الحبّ في الحديثين الأوّلين هو الحبّ بمعنى الأوّل، و الجواز في هذا الحديث هو الحبّ بمعنى الثاني؛ لأنّه ما من أحد إلّا و هو يحبّ أن يكون ذاته بمنزلة الشمس التي ظهور شعاعها لازم لها، و لا ينبغي أن لا يحبّ أن يكون كذلك، و لا يكون كذلك إلّ ابتسليمه للّٰه تعالى حتّى/ 123 /يظهره اللّٰه متى شاء، و ما قلنا «أنّ البرّ و الخير لازم لذات المؤمن الخيّر، و إظهاره تعالى للمؤمن على الخلائق في النشأتين إنّما هو لأجل إظهار قدره و شأنه و منزلة ذاته على الخلائق، لا لأنّه يستكمل بمدحهم» مضمونه في الحديث كثير.
منها في عدم الالتفات إلى المدح و الذمّ و هو من توابع الإخلاص(1)
قال الصادق عليه السلام: لا يصير العبد(2)عبداً لله خالصاً حتّى يصير المدح و الذمّ عنده سواءً؛ لأنّ الممدوح عند اللّٰه عزّ و جلّ لا يصير مذموماً بذمّهم، و كذلك المذموم لا يصير ممدوحاً بمدحهم، فلا تفرح بمدح أحدٍ؛ فإنّه لا يزيد في منزلتك عند اللّٰه، و لا يغنيك عن المحتوم لك المقدور(3)عليك؛ كلّ من مدحك فقد قطع ظهرك، فما بالك تفرح بقطع الظهر. و لا تحزن أيضاً بذمّ أحدٍ؛ فإنّه لا ينقص عنك به ذرّة، و لا يَحُطّ عن درجتك شيئاً. و اكتف بشهادة اللّٰه لك و عليك «وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً»، و من لا يقدر على صرف الذمّ عن نفسه و لا يستطيع تحقيق المدح له كيف يُرجى مدحُه و يخشى ذمُّه، و اجعل وجه مدحك و ذمّك واحداً، وقف في مقامٍ تغتنم فيه مَدْحَ اللّٰه عزّ و جلّ [لك] و رضاه؛ فإنّ الخلق خُلقوا [من العجز] من ماء مهين، و ليس لهم إلّا ما سعوا، و قال: لاٰ يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لاٰ نَفْعاً وَ لا موتا وَ لاٰ حَيٰاةً وَ لاٰ نُشُوراً(4).(5)
قال النبي صلى الله عليه و آله: لا يكمُل إيمان العبد حتّى يكون النّاس عنده بمنزلة الأباعير(6).(7)
و قال صلى الله عليه و آله: يا باذر، لا يفقه الرجل كلّ الفقه حتّى يرى الناس في جنب اللّٰه أمثال الأباعير، ثمّ يرجع إلى نفسه فيكون هو أحقر من كلّ حقير(8).
و قال أبو جعفر عليه السلام لجابر بن يزيد: يا جابر/ 124 /اُوصيك بخمس: إن ظُلمتَ فلا تظلم، و إن خانوك فلا تخن، و إن كُذِّبت فلا تغضب، و إن مُدحت فلا تفرح، و إن ذُممت فلا تجزع، و فكّر
1) . الف: - و هو من توابع الإخلاص.
2) . ب: عبد.
3) . و في حاشية ب: المقدّر ظ.
4) . سورة الفرقان، الآية 3.
5) . مصباح الشريعة، الباب 47، في المدح و الذمّ، باختلاف.
6) . في المصادر: الأباعر، و كذا في الرواية التالية.
7) . المحاسن، ج 1، ص 8؛ رسائل الشهيد الثاني، ص 146.
8) . بحار الأنوار، ج 74، ص 83 باب مواعظ النبيّ صلى الله عليه و آله، عن مكارم الأخلاق، ص 465.
في ما قيل فيك، و إن عرفت من نفسك ما قيل فيك فسقوطك من عين اللّٰه عزّ و جلّ عند غضبك من الحقّ أعظم عليك مصيبةً ممّا خفت من سقوطك من أعين الناس، و إن كنت على خلاف ما قيل فيك فثواب اكتسبته من غير أن يتعب بدنك.
و اعلم بأنّك لا تكون(1)لنا وليّاً حتّى لو اجتمع عليك أهل مصرك و قالوا: إنّك رجل سوء، لم يحزنك ذلك، و لو قالوا: إنّك رجل صالح، لم يسرّك ذلك؛ و لكن أعرض نفسك على كتاب اللّٰه، فإن كنت سالكاً سبيله زاهداً في تزهيده راغباً في ترغيبه خائفاً من تخويفه فأثبت و أبشر؛ فإنّه لا يضرّك ما قيل فيك، و إن كنت مبايناً للقرآن فما الّذي تغرّك من نفسك. إنّ المؤمن معتنٍ(2)بمجاهدة نفسه ليغلبها على هواها، فمرّة يقيم أودَها و يخالف هواها في محبّة اللّٰه، و مرّة تصرعه نفسه فيتّبع هواها فينعشه اللّٰه فينتعش و يقبل اللّٰه عثرته فيتذكّر، و يفزع إلى التوبة و المخافة بصيرةً و معرفةً لما زيد فيه من الخوف، و ذلك بأنّ اللّٰه يقول: إِنَّ اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ اَلشَّيْطٰانِ تَذَكَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ/(3).
و قال عيسى عليه السلام في حكمه و مواعظه: طوبى لكم(4)إذا حُسدتم و شُتمتم و قيل فيكم كلّ كلمة قبيحةٍ كاذبةٍ، حينئذٍ فافرحوا و ابتهجوا؛ فإنّ أجركم قد كثر في السماء(5).
قال اللّٰه تعالى لعيسى عليه السلام: يا عيسى، انظر في عملك نظر العبد المذنب الخاطئ، و لا تنظر في عمل غيرك/ 125 /بمنزلة الربّ(6).
قال أبو الحسن عليه السلام: إنّ رجلاً من بني إسرائيل عبد اللّٰه أربعين سنة، ثمّ قرّب قرباناً فلم يقبل منه، فقال لنفسه: ما أُتيتُ(7)إلّا منك، و ما الذّنب إلّا لك. قال: فأوحى اللّٰه تعالى إليه: ذمّك لنفسك
1) . الف و ب: لو تكن.
2) . الف و ب: مغتني. و في حاشية ب: فينبغي للمؤمنين أن يعتني (ظ).
3) . بحار الأنوار، ج 75، ص 162 باب وصايا الصادق عليه السلام ح 1؛ و الآية في سورة الأعراف، الآية 201.
4) . الف و ب: طوباكم (بدل: طوبى لكم).
5) . بحار الأنوار، ج 14، ص 304، ح 17 عن تحف العقول.
6) . بحار الأنوار، ج 14، ص 298 باب مواعظ عيسى عليه السلام، من الكافي، ج 8، ص 141 و أمالي الصدوق، ص 312.
7) . الف و ب: أُوتيت.
أفضل من عبادة أربعين سنة(1).
و عنهم عليهم السلام: من تواضع لله رفعه اللّٰه، و هو عند المنكسرة قلوبهم(2).
و قيل: أوحى اللّٰه إلى داود عليه السلام: يا داود، إنّ أنين المذنبين أحبّ إليّ من تسبيح المسبّحين؛ لأنّ أنين هؤلاء للاحتقار، و تسبيح هؤلاء للافتخار(3).
قال(4)الباقر عليه السلام: أوحى اللّٰه إلى موسى عليه السلام: أ تدري لِمَ اصطفيتك بكلامي دون خلقي؟
قال: لا يا رب.
قال: يا موسى، إنّي قلّبت عبادي ظهراً لبطن فلم أر أذلّ لي نفساً منك، إنّك إذا صلّيت وضعتَ خدّيك إلى التراب(5).
و في رواية آخر: فأحببت(6)أن أرفعك من بين خلقي بدلاً من قوله: إذا صلّيت(7)إلى آخره.
و قال علي بن إبراهيم في تفسيره: أتى أصحاب الأيّوب لأيّوب عليه السلام و كان فيهم شابّ حدثُ السنّ، فقعدوا له(8)فقالوا: يا أيّوب، لو أخبرتنا بذنبك؛ لعلّ اللّٰه كان يجيبنا إذا سألناه، و ما نرى ابتلاءك بهذا(9)البلاء الذي لم يبتل به أحدٌ [إلّا] من أمرٍ كنت تستره؟
فقال أيوب: و عزّة ربّي إنّه ليعلم أنّي ما أكلت طعاماً إلّا و يتيمٌ أو ضعيف يأكل معي، و ما عرض
1) . الكافي، ج 2، ص 73، باب الاعتراف بالتقصير، ح 3.
2) . أورد الفقرة الاُولى: «من تواضع لله رفعه» في البحار، ج 14، ص 307 باب مواعظ عيسى عليه السلام و الثانية في ج 70، ص 157 باب الغفلة و اللهو، عن دعوات الراوندي: «سئل أين اللّٰه؟ فقال: عند المنكسرة قلوبهم».
3) . و لم يوجد في المصادر.
4) . ب: و عن.
5) . الكافي، ج 2، ص 123 باب التواضع، ح 7؛ بحار الأنوار، ج 13، ص 8، ح 8 عن العلل، ص 74، باب 50، ح 1.
6) . الف و ب: فحبّبت ما.
7) . عدّة الداعي، ص 165؛ في الاعتراف بالذنب.
8) . المصدر: إليه.
9) . الف و ب: هذا.
لي أمران كلاهما طاعةٌ لله إلّا أخذت بأشدّهما على بدني.
فقال الشابّ: سوأةً(1)لكم، عمدتم(2)إلى نبيّ اللّٰه فعيّرتموه حتّى أظهر من عبادة ربّه ما كان يسترهما.
فقال أيوب: يا ربّ، لو جلست مجلس الحكم منك لأدليت بحجّتي.
فبعث اللّٰه إليه غمامة فقال: أدلّ/ 126 /بحجّتك فقد أقعدتُك(3)مقعد الحكم، و ها أنا ذا قريب و لم أزل.
فقال: يا ربّ، إنّك لتعلم أنّه لم يَعرض لي أمران قط كلاهما لك طاعة إلّا أخذت بأشدّهما على نفسي، أ لم أحمدك؟ أ لم أشكرك؟ أ لم أُسبّحك؟
قال: فنودي من الغمام بعشرة ألف لسان: يا أيّوب، من صيّرك تعبد اللّٰه و النّاس عنه غافلون، و تحمده و تسبّحه و تكبّره و النّاس عنه غافلون؟! أ تمنّ على اللّٰه بما لله فيه المنُّ عليك؟!
قال: فأخذ [أيوب] التراب فوضعه في فيه ثمّ قال: لك العتبى يا رب، أنت فعلت ذلك بي.
فأنزل اللّٰه عليه ملكاً، فركض برجله فخرج الماء فغسله بذلك الماء، فعاد أحسن ما كان و أطرأ، و أنبت اللّٰه له خضراً و ردّ عليه أهله و ماله و ولده و زرعه(4).
روى الشيخ الصدوق في أماليه عن مالك بن أنس(5)قال: كان الصادق عليه السلام من عظماء العبّاد و كبار(6)الزهاد الذين يخشون اللّٰه عزّ و جلّ، و كان كثير الحديث، طيّب المجالسة، كثير الفوائد. و كان إذا قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، اخضرّ مرّة و اصفرّ اُخرى حتّى
1) . الف و ب: شوهاً.
2) . الف و ب: عبرتم.
3) . الف و ب: أُقعدك.
4) . تفسير القمّي، ج 2، ص 211، ذيل الآية: «وَ اُذْكُرْ عَبْدَنٰا أَيُّوبَ إِذْ نٰادىٰ رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ اَلشَّيْطٰانُ...» من سورة «ص»؛ عنه بحار الأنوار، ج 12، ص 343.
5) . الف و ب: ابن عامر (بدل: مالك بن أنس).
6) . المصدر: أكابر.
ينكره من كان يعرفه، و لقد حججت معه سنة فلمّا استوت راحلته عند الإحرام كان كلّما همّ بالتلبية انقطع الصّوت في حلقه، و كاد أن يخرّ من راحلته. فقلت: قل يا ابن رسول اللّٰه و لا بدّ لك من أن تقول! فقال لي: يا ابن أبي عامر، كيف أجسر أن أقول: لبّيك اللهمّ لبّيك، و أخشى أن يقول لي عزّ و جلّ: لا لبّيك و لا سعديك!(1)
و قال ابن الفهد رحمه الله: حدّثني بعض أصحابنا إنّ اللّٰه سبحانه أوحى إلى موسى عليه السلام: إذا جئت للمناجاة فأصحب معك مَن تكون خيراً منه. / 127 /فجعل موسى عليه السلام لا يعترض أحداً إلّا و هو لا يجسر أن يقول: إنّي خير منه، فنزل عن الناس و شرع في أصناف الحيوانات حتّى مرّ بكلب أجرب، فقال: أصحب هذا، فجعل في عنقه حبلاً ثمّ مرّ به، فلمّا كان في بعض الطريق شمّر [الكلب من] الحبل و أرسله، فلمّا جاء إلى مناجاة الربّ سبحانه قال: يا موسى، أين ما أمرتك به؟ قال: يا ربّ، لم أجده. فقال تعالى: و عزّتي و جلالي لو أتيتني بأحدٍ لمحوتك من ديوان النبوّة(2).
فانظري - يا نفس - إلى هذه الأخبار، و اعتبري وجودك الضعيف الذليل الحقير الخسيس في جنب وجود النبيّ الكريم و الإمام العظيم، و انكسري و اضمحلّي و صري فانيةً في فناء عزّته و عظمته و كبريائه، و إن زيّن عدوّك في نظرك أعمالك و تعجّبت منها فاذكري خبر معاذ بن جبل رحمه الله؛ فإنّ هذه الأخبار قاصمة ظهر العجب و الختالة، و ضاربةٌ عنق الوجود و الأنانيّة.
روى الشيخ الصدوق(3)بإسناده عمّن حدّثه عن معاذ بن جبل، قال: قلت: حدِّثْني بحديثى سمعتَه من رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، حفظته من دقّة ما حدّثك به(4)؟
1) . أمالي الصدوق، ص 143، المجلس الثاني و الثلاثون، ح 3؛ عنه بحار الأنوار، ج 47، ص 16.
2) . عدّة الداعي، ص 204، الرياء.
3) . كذا في النسخة. و الصحيح: أبو محمّد جعفر بن على القمّي (نزيل الري) في كتابه المنبئ عن زهد النبيّ صلى الله عليه و آله كما في عدّة الداعي و بحار الأنوار و التحصين.
4) . الف و ب:... حفظته و ذكرته في كل يوم من شدته و دقته.
قال: نعم، ثمّ بكا بكاءً طويلاً ثمّ قال: وا شوقاه إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و إلى لقائه! ثمّ قال: حدّثني رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و أنا رديفه، فقال: بينا نحن نسير إذ رفع بصره إلى السّماء فقال: الحمد لله الذي يقضي في خلقه ما أحبّ. ثمّ قال: يا معاذ.
قلت: لبّيك يا رسول اللّٰه، إمام الخير و نبيّ الرحمة.
فقال: أُحدّثك [شيئاً] ما حدّث نبيّ اُمّته، إن حفظته نفعك عيشك، و إن سمعته و لم تحفظه انقطعت حجّتك عند اللّٰه. ثمّ قال: إنّ اللّٰه خلق سبعة/ 128 /أملاك قبل أن يخلق السماوات، فجعل في كلّ سماء ملكاً قد جلّلها بعظمته، و جعل على كلّ باب من أبواب السماوات ملكاً بوّاباً، فتكتب(1)الحفظة عمل العبد من حيث يصبح إلى حين يمسي، ثمّ ترتفع الحفظة بعمله و له نورٌ كنور الشمس، حتّى إذا بلغ إلى السماء الدنيا فتزكّيه و تكثّره، فيقول الملك: قفوا و اضربوا بهذا العمل وجه صاحبه! أنا ملك الغيبة، فمن اغتاب لا أدع عمله يتجاوزني إلى غيري، أمرني بذلك ربّي.
قال: ثمّ تجيء الحفظة من الغد و معهم عملٌ صالح فتمرّ [به] فتزكّيه و تكثره حتّى يبلغ السّماء الثانية، فيقول الملك الذي في السماء الثانية: قفوا و اضربوا بهذا العمل وجه صاحبه، إنّما أراد بهذا غرض الدنيا، أنا ملكٌ صاحب الدنيا لا أدع عمله يتجاوزني إلى غيري.
قال: ثمّ تصعد الحفظة بعمل العبد مبتهجاً بصدقة و صلاة فيعجب به الحفظة و تجاوزه إلى السماء الثالثة، فيقول الملك: قفوا و اضربوا بهذا العمل وجه صاحبه و ظهره، أنا ملك صاحب الكبر، فيقول: إنّه عمل و تكبّر [فيه] على الناس في مجالسهم، أمرني ربّي أن لا أدع عمله يتجاوزني إلى غيري.
قال: و تصعد الحفظة بعمل العبد يزهر كالكوكب الدرّي في السّماء و له دويٌّ بالتسبيح و الصّوم و الحجّ، فتمرّ به إلى السماء الرابعة فيقول الملك: قفوا و اضربوا بهذا العمل وجه صاحبه و بطنه، أنا ملك العجب إنّه كان يعجب بنفسه، و إنّه عمل و أدخل نفسه العجب، أمرني ربّي أن لا أدع عمله يتجاوزني إلى غيري.
1) . الف و ب: فكتب.
قال: و تصعد الحفظة بعمل العبد كالعروس المزفوفة(1)إلى بعلها فتمرّ به إلى السّماء الخامسة بالجهاد و الصّلاة ما بين الصّلاتين، و لذلك العمل رنين كرنين الإبل عليه ضوء كضوء الشمس، فيقول الملك: قفوا، أنا ملك الحسد، و اضربوا بهذا العمل/ 129 /وجه صاحبه، و احملوه على عاتقه(2)إنّه كان يحسد من يتعلّم أو يعمل لله بطاعته، و إذا رأى لأحدٍ فضلاً في العلم و العبادة حسده و وقع فيه، فيحمله على عاتقه(3)و يلعنه عمله.
قال: و تصعد الحفظة بعمل العبد من صلاة و زكاة و حجّ و عمرة فيتجاوزون(4)به إلى السماء السادسة، فيقول الملك: قفوا، أنا صاحب الرحمة، اضربوا بهذا العمل وجه صاحبه و اطمسوا عينيه؛ لأنّ صاحبه لا يرحم شيئاً، إذا أصاب عبداً من عباد اللّٰه ذنباً للآخرة أو ضرّاً في الدنيا شمت به، أمرني ربّي أن لا أدع عمله يتجاوزني إلى غيري.
قال: و تصعد الحفظة بعمل العبد بفقهٍ و اجتهادٍ و ورع و له صوت كصوت الرعد و ضوءٌ كضوء البرق، و معه ثلاثة آلاف ملك فتمرّ بهم إلى السّماء السابعة فيقول الملك: قفوا و اضربوا بهذا العمل(5)وجه صاحبه، أنا ملك الحجاب أحجب كلّ عملٍ ليس للّٰه؛ إنّما أراد رفعةً عند القوّاد و ذكراً في المجالس(6)و صيتاً في المدائن، أمرني ربّي أن لا أدع عمله يتجاوزني إلى غيري ما لم يكن لله خالصاً.
قال: و تصعد الحفظة بعمل العبد مبتهجا به من صلاة و زكاة و صيام و حجّ و عمرة و حُسْنُ خلق و صمت و ذكرٍ كثيرٍ، تشيّعه ملائكة السماوات و الملائكة السبعة بجماعتهم فيطئون الحجب كلّها حتّى يقوموا بين يديه سبحانه، فيشهدون له بعمل و دعاءٍ، فيقول الجبّار: أنتم حفظة عمل عبدي، و أنا رقيب على ما في نفسه، إنّه لم يردني بهذا العمل، عليه لعنتي!(7)فتقول
الملائكة: عليه لعنتك و لعنتنا.
قال: ثمّ بكا معاذ بكاءً شديداً ثمّ قال: قلت: يا رسول اللّٰه، ما أعمل ما أخلص فيه؟
قال: اقتد بنبيّك(1)- يا معاذ - في اليقين.
قال: قلت: أنت رسول اللّٰه و أنا معاذ!
قال: و إن كان في عملك تقصير يا معاذ فاقطع لسانك عن/ 130 /إخوانك و [عن] حملة القرآن خاصّة، و لتكن(2)ذنوبك عليك لا تحملها على إخوانك، و لا تزكّ نفسك بتذميم إخوانك، و لا ترفع نفسك بوضع إخوانك، و لا تراه بعملك، و لا تُدخل من الدنيا في الآخرة، و لا تفحش في مجلسك لكي يحذروك بسوءِ خلقك، و لا تُناج مع رجل و أنت مع آخر، و لا تتعظّم على الناس فيقطع(3)عنك خيرات الدنيا و الآخرة، و لا تمزق الناس بلسانك فتمزقك كلاب أهل النار، قال اللّٰه تعالى: «وَ اَلنّٰاشِطٰاتِ نَشْطاً»(4)، أ فتدري ما النّاشطات؟ هي كلاب أهل النار تنشط اللحم و العظم.
قلت: و من يطيق هذه الخصال؟
قال: يا معاذ، أما إنّه يسير على من يسّره اللّٰه عليه(5).
قال: و ما رأيت معاذاً(6)يكثر تلاوة القرآن كما يكثر تلاوة هذا الحديث(7).
و حكي أنّ صبيحة ليلة المعراج جاء إبليس اللعين على هيئة شيخ متردّياً بيده
1) . في حاشية ب: قال: قلت: كيف النجاة ممّا ذكرت يا رسول اللّٰه؟ قال: اقتد بنبيّك.
2) . الف و ب: و لكن.
3) . المصدر: فينقطع.
4) . سورة النازعات، الآية 2.
5) . و في حاشية ب: نسخه: إنما يكفيك من ذلك أن تحبّ للناس ما تحبّ لنفسك، فإذن أنت قد سلمت.
6) . الف و ب: معاذ.
7) . بحار الأنوار، ج 81، ص 352-354 عن عدّة الداعي، ج 227-230 و فلاح السائل، ص 124.
عصاء إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و صادفه بالباب أمير المؤمنين، فقال له: مالك و لهذا الحريم أيّها اللعين!
فقال: جئت لحاجةٍ لي. فلم يأذن له و أمر بطرده عن حريم النبوّة، فبينا في هذا الحال إذ جاء جبرئيل عليه السلام بالإذن للدخول و عرض حاجته، فلمّا اُذن له دخل فسلّم و قال: يا محمّد، بارك اللّٰه لك في معراجك و في هذه المكرمة التي اختصّك اللّٰه بها. يا محمّد، هل رأيت إذا بلغت السّماء السّابعة على الجانب الأيمن تلك الفسحة التي غشيها نور اللّٰه عزّ و جلّ؟
فقال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: نعم، رأيت.
فقال: و هل رأيت على الجانب الأيسر ذلك الصحراء الذي قد اسودّ و غشيته الظلمة؟
فقال: نعم، رأيت.
فقال: و هل رأيت ذلك المنبر المتكسر المسودّ المنكوس على وجهه؟
فقال: نعم، رأيت.
(فقال: و هل رأيت تلك الراية المسودّة المنكوسة؟ فقال: نعم رأيت)(1)
فقال إبليس لعنه اللّٰه: / 131 /يا محمّد، قد كان يجلس في ذلك المقام حول منبري سبعمائة من الملائكة و أنا على غاية جبروتي و كبريائي، كنت أجلس على ذلك المنبر فأعِظُهم و اُناصحهم، و كان لا يردّ دعائي في أيّ مَنْ أدعو له، و كنت من غاية كبري و إعجابي بنفسي لا أراني محتاجاً إلى الدّعاء للنفسي و لا مفتقراً إلى الاستغفار لذنبي، فكان(2)عاقبة ذلك كلِّه أنْ وقع على عنقي الطوق الذي كنت أراه منذ آلاف سنةٍ معلّقاً تحت العرش من اللعنة، و أَهْوَوني من أَوج الثريّا إلى حضيض الثرى، و مع ذلك إنّي
لا أيْأس من روح اللّٰه تعالى و لا أخيب من رحمته، فأنت أيضاً - يا محمّد - ينبغي لك أن لا تغترّ بنبوّتك و لا تعجب بكرامتك، و تكون حذراً من أخذ(1)اللّٰه خائفاً من غيرته راجياً لرحمته متوقّعاً لرأفته(2).
قال اللّٰه تعالى: «وَ تَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ وَكِيلاً» /(3).
و قال: «وَ اُذْكُرِ اِسْمَ رَبِّكَ وَ تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلاً * رَبُّ اَلْمَشْرِقِ وَ اَلْمَغْرِبِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَكِيلاً»(4).
و قال: «وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اَللّٰهَ بٰالِغُ أَمْرِهِ»(5).
و قال: «أَ لَيْسَ اَللّٰهُ بِكٰافٍ عَبْدَهُ»(6).
و قال عزّ و جلّ حكاية عن مؤمن آل فرعون: «أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اَللّٰهِ»(7).
في مصباح الشريعة: قال الصادق عليه السلام: المفوّض أمره إلى اللّٰه تعالى في راحة الأبد و العيش الدائم الرغد، و المفوّض حقّاً هو العالي(8)عن كلّ همّةٍ دون اللّٰه؛ كقول أمير المؤمنين عليه السلام نظماً:
رضيت بما قسّم اللّٰه لي *** و فوَّضْتُ أمري إلى خالقي
كما أحسن اللّٰه في ما مضى *** كذلك يحسن في ما بقي
و التفويض خمسة أحرف؛ لكلّ حرفٍ منها حكم، فمن أتى/ 132 /بأحكامه فقد أتى به:
التاء من ترك التدبير في الدنيا، و الفاء من فناء كلّ همّة غير اللّٰه، و الواو من وفاء العهد و تصديق
الوعد، و الياء من اليأس من نفسك و اليقين بربّك، و الضاد من الضمير الصّافي لله و الضرورة إليه، و المفوّض لا يصبح إلّا سالماً من جميع الآفات، و لا يُمسي إلّا معافاً(1)بذنبه(2).
في عدّة الداعي: قال النبي صلى الله عليه و آله: قلت: يا جبرئيل، و ما تفسير التوكّل على اللّٰه؟
قال: العلم بأنّ المخلوق لا يضرّ و لا ينفع و لا يعطي و لا يمنع، و استعمال اليأس من المخلوقين، فإذا كان العبد كذلك لم يعمل لأحدٍ سوى اللّٰه، و لم يزغ قلبه، و لم يخف سوى اللّٰه، فلم يطمع إلى أحدٍ سوى اللّٰه، فهذا هو التوكّل على اللّٰه(3).
و عنه صلى الله عليه و آله: لو توكّلتم على اللّٰه حقّ توكّله، لرزقكم كما يرزق الطّير، تغدو خماصاً و تروح بطاناً(4).
عن أبي عبد الله عليه السلام قال: إذا أراد أحدكم أن لا يسأل ربّه شيئاً إلّا أعطاه، فلييأس من النّاس كلّهم، و لا يكون له رجاء إلّا من عند اللّٰه، فإذا علم اللّٰه تعالى ذلك من قلبه لم يسأله(5)شيئاً إلّا أعطاه(6).
و عنه عليه السلام قال: أوحى اللّٰه تعالى إلى داود: ما اعتصم بي عبدٌ من عبادي دون أحدٍ من خلقي عرفت ذلك من نيّته ثمّ تكيده السماوات و الأرض و من فيهنّ إلّا جعلت له المخرج من بينهنّ، و ما اعتصم عبدٌ من عبادي بأحدٍ من خلقي عرفت ذلك من نيّته إلّا قطعت أسباب السماوات من يديه، و أسختُّ الأرض من تحته، و لم اُبال بأيّ وادٍ هلك(7).
قال الصادق عليه السلام: قرأت في بعض الكتب أنّ اللّٰه - جلّ و عزّ - يقول: و عزّتي و جلالي و مجدي و ارتفاعي على عرشي، لأقطعنّ أمل كلّ مؤمّلٍ غيري باليأس، و لأكسونّه ثوب المذلّة عند الناس، و لأنحينّه من قربي، و لأبعدنّه من و صلى؛ أ يؤمِّل غيري/ 133 /في الشدائد، و الشدائد كلّها بيدي! و يرجو غيري، و يقرع بالفكر باب غيري، و بيدي مفاتيح الأبواب و هي
1) . المصدر: معافى.
2) . مصباح الشريعة، باب 86 في التفويض.
3) . بحار الأنوار، ج 68، ص 138، ح 3، عن معاني الأخبار؛ و عدّة الداعي، ص 84 في أوصاف الخواصّ.
4) . بحار الأنوار، ج 68، ص 151، ح 51.
5) . المصدر: لم يسأل اللّٰه.
6) . بحار الأنوار، ج 72، ص 107، ح 7 عن أمالي الطوسي.
7) . بحار الأنوار، ج 68، ص 144، عن فقه الرضا عليه السلام.
مغلقة، و بابي مفتوح لمن دعاني!
فمن ذا الذي أمّلني لنوائبه فقطعته دونها! و من ذا الذي رجاني لعظيمة فقطعت رجاه منّي! جعلت آمال عبادي عندي محفوظة فلم يرضوا بحفظي، و ملأت سماواتي ممّن لا يملّ من تسبيحي، و أمرتهم أن لا يغلقوا الأبواب بيني و بين عبادي فلم يثقوا بقولي، أ لم يعلم من طرقته نائبة من نوائبي أنّه لا يملك كشفها أحدٌ غيري إلّا من بعدِ إذني؟ فما لي أراه لاهياً عنّي! أعطيته بجودي ما لم يسألني، ثمّ انتزعته عنه فلم يسألني ردّه و سأل غيري.
أ فيراني أبدأُ بالعطاء قبل المسألة ثمّ أُسأل فلا اُجيب سائلي! أ بخيل أنا فيبخّلني عبدي؟ أ و ليس الجود و الكرم لي؟ أ و ليس العفو و الرحمة بيدي؟ أ و ليس أنا محلَّ الآمال فمن يقطعها دوني؟ أ فلا يخشى المؤمّلون أن يؤمّلوا غيري؟ فلو أنّ أهل سماواتي و أهل أرضي أمِلوا جميعاً، ثمّ أعطيت كلّ واحدٍ منهم مثل ما أمّل الجميع، ما انتقص من ملكي مثل عضو ذرّةٍ، و كيف ينقص ملك أنا قيّمه؟! فيا بؤساً للقانطين من رحمتي، و يا بؤساً لمن عصاني و لم يراقبني(1).
في مصباح الشريعة: قال الصادق عليه السلام في أسرار الحج: إذا أردت الحج فجرّد قلبك لله من قبل عزمك من كلّ شاغلٍ و حجاب [كلّ] حاجب، و فوّض اُمورك كلّها إلى خالقك، و توكّل عليه في جميع ما يظهر من حركاتك و سكناتك، و سلِّم لقضائه و حكمه و قَدَره، و دعِ الدنيا و الراحة و الخلق، و اخرج من حقوقٍ تلزمك من جهة المخلوقين، و لا تعتمد على زادك و راحلتك و أصحابك و قوّتك و شبابك و مالك، مخافة/ 134 /أن يصير ذلك عدوّاً و وبالاً؛ [فإنّ من ادّعى رضا اللّٰه و اعتمد على شيء صيّره عليه عدواً و وبالاً،] ليعلم أنّه ليس له قوّة و لا حيلة و لا لأحدٍ إلّا بعصمة اللّٰه و توفيقه(2).
عن تفسير العياشي عن أبي عبد الله عليه السلام - في حديث طويل - «وَ قٰالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ نٰاجٍ مِنْهُمَا اُذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ» /(3)قال: و لم يفزع يوسف في حاله إلى اللّٰه، فلذلك قال اللّٰه: «فَأَنْسٰاهُ اَلشَّيْطٰانُ [ذِكْرَ رَبِّهِ] فَلَبِثَ فِي اَلسِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ».
قال: فأوحى اللّٰه إلى يوسف في ساعته تلك: يا يوسف، من أراك الرؤيا التي رأيتها؟
فقال: أنت يا رب.
قال: فمن حبّبك إلى أبيك؟
قال: أنت يا ربّ.
قال: فمن وجّه السيّارة إليك؟
فقال: أنت يا ربّ.
قال: فمن علّمك الدعاء الذي دعوت به حتى جعل لك من الجبّ فرجاً؟
فقال: أنت يا رب.
قال: فمن جعل [لك] من كيد المرأة مخرجاً؟
فقال: أنت يا رب.
قال: فمن أنطق لسان الصبيِّ بعذرك؟
قال: أنت يا ربّ.
قال: فمن صرف [عنك] كيد امرأة العزيز بردّ(1)النّسوة؟
قال: أنت يا ربّ.
قال: فمن ألهمك تأويل الرؤيا؟
فقال: أنت يا ربّ.
قال: فكيف استغثت بغيري و لم تستغث لي، و تسألني أن أُخرجك من السجن و استغثت و أمّلت(2)عبداً من عبادي ليذكرك إلى مخلوق من خلقي في قبضتي و لم تفزع إليّ؟ فالبث في السجن بذنبك بضع سنين بإرسالك عبداً إلى عبد(3).
و في رواية اُخرى: كلّما قال الربّ تعالى: فمن يفعل بك كذا و كذا؟! صاح يوسف و وضع خدّه على الأرض و قال: أنت يا ربّ(4).
و في رواية اُخرى قال: لمّا قال للفتى: «اُذكرني عند ربّك»، أتاه جبرئيل فضربه برجله حتّى كشط له عن الأرض السابعة، فقال له: يا يوسف، انظر ما ذا ترى؟
قال: أرى حجراً صغيراً.
ففلق الحجر، فقال: ما ذا ترى؟
قال: أرى دودةً صغيرةً.
قال: فمن رازقها؟
قال: اللّٰه تعالى. / 135 /
قال: فإنّ ربّك يقول: لمَ أنْسَ هذه الدودة في ذلك الحجر في قعر الأرض السابعة، [أ] ظننت أنّي أنساك حتّى تقول للفتى: اذكرني عند ربّك. لتلبثنّ في السجن بمقالتك هذه بضع سنين.
قال: فبكى يوسف عند ذلك حتّى بكا لبكائه الحيطان.
قال: فتأذّى به أهل السجن، فصالحهم على أن يبكي يوماً و يسكت يوماً، فكان في اليوم الذي سكت أسوأ حالاً(1).
في تفسير علي بن إبراهيم: قال الصادق عليه السلام: حُبس إبراهيم و جُمع له الحطب، حتّى إذا كان اليوم الّذي ألقى فيه [نمرود إبراهيم] في النار برز نمرود و جنوده، و قد كان بني لنمرود بناءٌ عالٍ لينظر منه إلى إبراهيم كيف تأخذه النار، فجاء إبليس و اتّخذ لهم المنجنيق؛ لأنّه لم يقدر أحدٌ أن يقرب من تلك [النار] عن غَلْوة سهم(2)، و كان الطائر من مسيرة فرسخ يرجع عنها، فوُضع إبراهيم عليه السلام في المنجنيق، و جاء أبوه إليه و لطمه لطمةً شديدة و قال: ارجع عمّا أنت عليه، [و أنزل الربّ ملائكته إلى السماء الدنيا] و لم يبق شيء إلّا سأل الربّ فيه(3)، و قالت الأرض: يا ربّ، ليس على بسيطي(4)أحدٌ يعبدك من بين الأنام غيره فيحترق(5)، و ضجّت الملائكة و قالت: ربّ
هذا خليلك إبراهيم يحترق(1).
فقال جلّ جلاله: أما إنّه إن دعاني كفيته.
و قال جبرئيل عليه السلام: إلهي، خليلك إبراهيم، ليس في الأرض من يعبدك غيره، سلّطت عليه عدوّه ليحرقه بالنّار؟!
فقال تعالى: إنّما يقول هذا عبد مثلك يخاف الفوت، هو عبدي آخذه إذا شئت، فإن دعاني أجبته.
فدعا إبراهيم [ربّه] بسورة الإخلاص: يا اللّٰهُ [يا واحد] يا أحد يا صمد، يا من لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفواً أحد، نجّني من النّار برحمتك.
قال: فالتقى معه جبرئيل في الهواء و قد قُذف/ 136 /من المنجنيق، فقال: يا إبراهيم، هل لك إليّ من حاجةٍ؟
قال: أمّا إليك فلا، و أمّا إلى ربّي و ربّ العالمين فنعم. فدفع إليه خاتماً مكتوباً عليه: لا إله إلّا اللّٰه، محمّدٌ رسول اللّٰه، ألجأت أمري إلى اللّٰه، و أسندت ظهري إلى قوّة اللّٰه، [و فوّضت أمري إلى اللّٰه]، ما شاء اللّٰه، لا حول و لا قوّة إلّا باللّٰه، فأوحى اللّٰه تعالى إلى النار: «كُونِي بَرْداً». فاضطربت أسنان إبراهيم من البرد حتّى قال: «وَ سَلاٰماً عَلىٰ إِبْرٰاهِيمَ»، فانحطّ جبرئيل معه و جلس(2)يحدّثه و هما في روضة خضراء، و نظر إليه نمرود و هو على تلك الحال، فقال: من اتّخذ إلهاً فليتّخذ مثل إله إبراهيم. يا آزر، ما أكرم ابنك على ربّه!
قال عليه السلام: لمّا أمر اللّٰه سبحانه النّار «كُونِي بَرْداً وَ سَلاٰماً»، لم يعمل النار في الدنيا ثلاثة أيّام(3).
و في تفسير الطبري: قيل: إنّ إبراهيم اُلقي في النار و هو ابن ستّ عشر سنة(4).
عن أبان قال: جاء رجلٌ إلى الصادق عليه السلام فقال: بأبي أنت و اُمّي علّمني موعظةً.
فقال له عليه السلام: إن كان اللّٰه تعالى يكفل بالرزق فاهتمامك لما ذا؟ و إن كان الخلف من اللّٰه تعالى فالبخل لما ذا؟ و إن كانت العقوبة من اللّٰه تعالى النار فالمعصية لما ذا؟ و إن كان الموت حقّاً فالفرح لما ذا؟ و إن كان العرض على اللّٰه حقّاً فالمكر لما ذا؟ و إن كان الشيطان عدوّاً فالغفلة لما ذا؟ و إن كان الممرّ على الصراط حقّاً فالعجب لما ذا؟ و إن كان كلّ شيء بقضاء من اللّٰه و قدر فالحزن لما ذا؟ و إن كانت الدنيا فانية فالطمأنينة إليها لما ذا(1)؟
قال اللّٰه تعالى: «الم * أَ حَسِبَ اَلنّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ يُفْتَنُونَ * وَ لَقَدْ فَتَنَّا اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ اَلْكٰاذِبِينَ»(2).
روى عن أبي الحسن عليه السلام أنّه(3)/ 137 /قال: جاء العباس إلى أمير المؤمنين عليه السلام فقال له:
اِمش حتّى يبايع لك الناس.
فقال عليه السلام: أ تراهم فاعلين؟
قال: نعم.
قال: فأين قول اللّٰه: «أَ حَسِبَ اَلنّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا» الآيات.(4)
و قال عزّ و جلّ: «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ وَ لَمّٰا يَعْلَمِ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ جٰاهَدُوا مِنْكُمْ وَ يَعْلَمَ اَلصّٰابِرِينَ»(5).
و قال عزّ و جلّ: وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ اَلْخَوْفِ وَ اَلْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ اَلْأَمْوٰالِ وَ اَلْأَنْفُسِ وَ اَلثَّمَرٰاتِ وَ بَشِّرِ اَلصّٰابِرِينَ * اَلَّذِينَ إِذٰا أَصٰابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قٰالُوا إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ * أُولٰئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوٰاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُهْتَدُونَ(6).
في الكافي عن أبي عبد الله عليه السلام قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: إنّ اللّٰه أخذ ميثاق المؤمن على بلايا أربع؛ أشدّها عليه: مؤمن يقول بقول يحسده، أو منافقٌ يقفو أثره، أو شيطان يغويه، أو كافر يرى جهاده، فما بقاء المؤمن بعد هذا(1)؟
و منه(2)عن أبي عبد الله عليه السلام قال: ما أفلت المؤمن من واحدة من ثلاث، و لربّما اجتمعت الثلاث عليه: إمّا بعض(3)مَنْ يكون معه في الدار يغلق عليه بابه [يؤذيه]، أو جارٌ يؤذيه، أو مَنْ في طريقه إلى حوائجه يؤذيه، و لو أنّ مؤمناً علا قلّة جبل لبعث اللّٰه تعالى إليه شيطاناً يؤذيه، و يجعل اللّٰه له من إيمانه أُنساً لا يستوحش معه إلى أحدٍ(4).
و منه أيضاً عن أبي عبد الله عليه السلام قال: أخذ اللّٰه ميثاق المؤمن [على] أن لا يُصدَّق مقالته، و لا ينتصف من عدوّه، و ما من مؤمن يشفي نفسه إلّا بفضيحتها؛ لأنّ كلّ مؤمن مُلجَم(5).
قال علي بن إبراهيم في تفسيره: قوله تعالى: «إِلىٰ عٰادٍ أَخٰاهُمْ هُوداً» - إلى قوله - «أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ»(6)إنّ عاداً كانت بلادهم في البادية، و كان لهم زروع كثيرة و نخيلٌ/ 138 /و أعمارٌ طويلة [و أجسام طويلة]، و كانوا يعبدون الأصنام، فبعث اللّٰه إليهم هوداً يدعوهم إلى الإقرار باللّٰه و ترك عبادة الأصنام، فأبوا و لم يؤمنوا و آذوا هوداً، فكفّت السماء عنهم سبع سنين، و كان لهود زرعاً فجاء إلى منزله جماعة يطلبونه، فخرجت عليهم امرأة شمطاء عوراء شوهاء(7)، فقالت: من أنتم؟
قالوا: من بلاد كذا، أجدبت بلادنا، فجئنا إلى هود ليدعو لنا اللّٰه أن يمطر.
قالت: لو استجيبت لهودٍ دعا لنفسه، فقد اُحرق زرعه لعدم الماء!
قالوا: فأين هود؟
قالت: في موضع كذا.
فجاءوا إليه و قالوا: يا نبيّ اللّٰه، قد أجدبت بلادنا و مُنِعنا المطر، فاسأل اللّٰه ليمطر.
فهيّأ هود للصّلاة(1)و صلّى و دعا لهم، و قال: ارجعوا فقد أمطرتم(2)و أخصبت بلادكم.
فقالوا: يا نبيَّ اللّٰه، إنّا رأينا عجباً!
قال: و ما رأيتم؟
قالوا: رأينا في منزلك عجوزاً شمطاء عوراء، فقالت كذا و كذا.
قال هود: هي أهلي، و أنا أدعو اللّٰه لها بالبقاء.
قالوا له: و كيف ذلك؟
قال: لأنّه ما خلق اللّٰه مؤمناً إلّا و له عدوٌّ يؤذيه، فلئن يكون عدوّي في أسري ممّن أملكه خير من أن يكون هو مالكي(3).
و منه أيضاً في قصّة أيّوب عليه السلام مرويّاً بإسناده عن أبي عبد الله عليه السلام أنّه قال: ثمّ قال إبليس: يا ربّ، سلّطْني على بدنه، فسلطه على بدنه ما خلا عقله و عينه، فنفخ فيه إبليس فصار قرحة واحدة من قرنه إلى قدمه فبقي(4)في ذلك دهراً يحمد اللّٰه و يشكره حتّى وقع(5)في بدنه الدود، و كانت تخرج من بدنه فيردّها و يقول: ارجعي إلى موضعك الذي خلقك اللّٰه منه، و نتن حتّى أخرجه أهل القرية من القرية و ألقوه على المزبلة خارج القرية(6).
و روى عنهم عليهم السلام/ 139 /أنّه: من صبر على خُلق امرأته و احتسب ذلك في دينه، أعطاه اللّٰه
بكلّ يومٍ و ليلةٍ من الثواب مثل ذلك ما أعطى أيّوب [أنا اللّٰه] على بلائه(1).
في(2)التوراة العزيز قال اللّٰه تعالى: شهدت نفسي لنفسي [أنا اللّٰه] لا إله إلّا أنا، وحدي لا شريك لي، محمّد عبدي و رسولي، و من لم يرض بقضائي، و لم يصبر على بلائي، و لم يشكر على نعمائي، و لم يقنع بعطائي، فليخرج من أرضي و سمائي، و ليطلب ربّاً سوائي(3).
و لقد جاء في الأخبار أنّ نبيّاً من الأنبياء شكا بعض ما ناله من المكروه إلى اللّٰه تعالى، فأوحى اللّٰه(4)إليه: تشكوني و لستُ بأهل ذمٍّ و لا شكوى، هكذا [كان] بدء شأنك في علم الغيب فلم تسخط قضائي عليك، أ تريد أنْ أُغيّر الدنيا لأجلك أو أُبدّل اللّوح المحفوظ بسببك فأقضي ما تريد دون ما اُريد، و يكون ما تحبّ دون ما اُحبّ، فبعزّتي حَلَفْتُ لئن تلجلج(5)هذا في صدرك مرّة اُخرى لأسلبنّك ثوب النبوّة و لأوردنّك النّار و لا اُبالي(6).
قال الصادق عليه السلام: الصبر يُظهِر ما في بواطن العباد من النور و الصفاء، و الجزع يظهر ما في بواطنهم من الظلمة و الوحشة(7).
و عنه عليه السلام قال: إنّ الحرّ حرٌّ على جميع أحواله؛ إن تأتيه نائبة صبر لها، و إن تداكّت عليه المصائب لم تكسره و إن أُسِر و قهر و استبدل باليسر عسراً؛ كما كان يوسف الصدّيق الأمين عليه السلام لم يضرر حرّيّته أن استُعْبِد و قُهر و اُسر، و لم تضرّه ظلمةُ الجبّ و وحشته، و ما ناله أن من اللّٰه عليه، فجعل الجبّار العاتي له عبداً بعد أن(8)كان مالكاً فأرسله و رحم به أُمّة، و كذلك الصّبر يعقّب خيراً، فاصبروا و وطّنوا أنفسكم على الصّبر تؤجروا(9).
1) . تفسير القمي، ج 2، ص 240؛ عنه البحار، ج 12، ص 342.
2) . ب: من.
3) . إحياء علوم الدين، ج 4، ص 345؛ الجامع الصغير، ص 373، الرقم 6003؛ المحجّة البيضاء، ج 8، ص 89.
4) . ب: + \تعالى.
5) . المصدر: اختلج.
6) . المحجّة البيضاء، ج 8، ص 89.
7) . مصباح الشريعة، الباب 91 في الصبر؛ عنه بحار الأنوار، ج 68، ص 90، ح 44.
8) . الف و ب: إذ.
9) . بحار الأنوار، ج 79، ص 139، عن مسكّن الفؤاد؛ و ج 68، ص 69، ح 3، عن الكافي، ج 2: ص 89، ح 5.
عن أبي الصباح قال: / 140 /قلت لأبي عبد الله عليه السلام: ما أصاب المؤمن من بلاء أ فبذنبٍ؟
قال: لا، و لكن ليسمع اللّٰه أنينه و شكواه و دعاءه ليكتب له الحسنات و يحطّ عنه السيّئات، و إنّ اللّٰه ليعتذر إلى عبده المؤمن كما يعتذر الأخ إلى أخيه فيقول: لا و عزّتي و جلالي ما أفقرتك لهوانك علَيّ، فارفع هذا الغطاء، فيكشف فينظر في عوضه فيقول: ما - ضرّني يا ربّ - ما زويت عنّي، و ما أحبّ اللّٰه قوماً إلّا ابتلاهم، و إنّ عظيم الأجر لمع عظيم البلاء(1).
و قال النبي صلى الله عليه و آله: لَيُكتب للعبد الدرجة العليّة في الجنّة فلا يبلغها عمله، فلا يزال يتعهّدُ بالبلاء حتّى يبلغها(2).
عن أبي جعفر عليه السلام قال: قال اللّٰه تعالى: و عزّتي و جلالي لا اُخرج عبداً لي من الدنيا اُريد رحمته إلّا استوفيت كلّ سيّئة هي له: إمّا بتضيّق في رزقه، أو ببلاء في جسده، [و] إمّا بخوف أُدخله عليه، فإن بقي عليه شيء شدّدت عليه الموت. قال: و قال اللّٰه عزّ و جلّ: لا اُخرج عبداً لي من الدنيا اُريد عذابه إلّا استوفيت كلّ حسنة له: إمّا بالسعة في رزقه، أو بالصحّة في جسده، و إمّا بأمنٍ أُدخله عليه، فإنْ بقي شيء هوّنت عليه الموت(3).
و عنه(4)عليه السلام قال: مرّ نبيّ من أنبياء بني إسرائيل برجل بعضه تحت حائطٍ و بعضه خارجٌ منه قد نقبته الطير و مزّقته الكلاب، ثمّ مضى فوقعت له مدينة فدخلها فإذا هو عظيم من عظمائها ميّت على سرير مسجّى بالديباج حوله المجامر، فقال: يا ربّ، أشهد أنّك حكم عدل لا تجور، هذا عبدك لا يشرك بك طرفة عين أمَتَّهُ بتلك الميتة، و هذا عبدك لم يؤمن بك طرفة عين أَمَتَّهُ بهذه الميتة؟!
قال اللّٰه عزّ و جلّ: [عبدي]، أنا كما قلت حكم عدل لا أجور، ذلك عبدي كانت له عندي سيّئة و ذنبٌ فأمَتُّهُ بتلك الميتة لكي يلقاني و لم يبق عليه شيء، و هذا عبدي كانت له عندي حسنة فأمَتَّهُ بهذه
/ 141 /الميتة لكي يلقاني و ليس لي عندي شيء(1).
قال النبي(2)عليه السلام: الصّبر ثلاثة: صبر عند المصيبة، و صبر على الطاعة، و صبرٌ عن المعصية؛ فمن صبر على المصيبة حتّى يردّها بحسن عزائها كتب اللّٰه له ثلاثمائة درجةٍ ما بين الدرجة إلى الدرجة كما بين السماء و الأرض، و من صبر على الطاعة كتب اللّٰه له ستّمائة درجةٍ ما بين الدرجة إلى الدرجة كما بين تخوم الأرض إلى العرش، و من صبر عن(3)المعصية كتب اللّٰه له تسعمائة درجة ما بين درجة إلى درجة كما بين تخوم الأرض إلى منتهى العرش(4).
(سئل أبو جعفر عليه السلام عن الصبر الجميل، قال: ذاك صبر ليس فيه شكوى إلى الناس(5).(6)
و عن أبي عبد الله عليه السلام قال: إذا دخل المؤمن [في] قبره كانت الصلاة عن يمينه و الزكاة عن يساره، و البرّ مظلّ عليه و تنحّى الصبر ناحية، فإذا دخل عليه الملكان اللّذان يليان مساءلته قال الصبر للصلاة و الزكاة و البرّ: دونكم صاحبكم، فإن عجزتم عنه فأنا دونه(7).
عن حفص قال: قال أبو عبد الله عليه السلام: يا حفص، إنّ مَن صبر صبر قليلاً، و إنّ من جزع جزع قليلاً. ثمّ قال: و عليك بالصّبر في جميع اُمورك؛ فإنّ اللّٰه تعالى بعث محمّداً صلى الله عليه و آله فأمره بالصّبر و الرفق فقال: «وَ اِصْبِرْ عَلىٰ مٰا يَقُولُونَ وَ اُهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِيلاً * وَ ذَرْنِي وَ اَلْمُكَذِّبِينَ أُولِي اَلنَّعْمَةِ...»(8).
فألزم النبي صلى الله عليه و آله نفسه الصبر فتعدّوا فذكروا اللّٰه تعالى و كذّبوه، فقال عليه السلام: قد صبرت في نفسي و أهلي و عرضي، و لا صبر لي على ذكر إلهي، فأنزل اللّٰه تعالى: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا فِي سِتَّةِ أَيّٰامٍ وَ مٰا مَسَّنٰا مِنْ لُغُوبٍ * فَاصْبِرْ عَلىٰ/ 142 /مٰا يَقُولُونَ»(9). فصبر صلى الله عليه و آله في جميع أحواله
1) . بحار الأنوار، ج 14، ص 458-459، ح 14، عن كتاب المحتضر للحسن بن سليمان.
2) . ب: عنه (بدل: قال النبي).
3) . الف: على.
4) . بحار الأنوار، ج 79، ص 139، ح 23، عن مسكّن الفؤاد؛ الكافي، ج 2، ص 91، باب الصبر، ح 15.
5) . بحار الأنوار، ج 68، ص 93 عن سعد السعود، ص 120.
6) . ما بين القوسين ليس في الف.
7) . بحار الأنوار، ج 6، ص 230، ح 35؛ الكافي، ج 2، ص 90 باب الصبر، ح 8.
8) . سورة المزّمّل، الآية 10-11.
9) . سورة ق، الآية 38-39.
ثمّ بشّر في عترته بالأئمّة و وصفوا بالصّبر، فقال تعالى: وَ جَعَلْنٰا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا لَمّٰا صَبَرُوا وَ كٰانُوا بِآيٰاتِنٰا يُوقِنُونَ(1). فعند ذلك قال النبي صلى الله عليه و آله: الصبر من الإيمان كالرأس من الجسد، فشكر اللّٰه تعالى ذلك له، فأنزل اللّٰه تعالى: وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ اَلْحُسْنىٰ عَلىٰ بَنِي إِسْرٰائِيلَ بِمٰا صَبَرُوا وَ دَمَّرْنٰا مٰا كٰانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ مٰا كٰانُوا يَعْرِشُونَ(2). فقال عليه السلام: إنّه بشرى و انتقام. فأباح اللّٰه تعالى له قتال المشركين، فأنزل: «فَاقْتُلُوا اَلْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ» /(3)إلى آخر الآية. فقتلهم اللّٰه على أيدي رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و أحبّائه، و جعل له ثواب(4)صبره مع ما ادّخر له في الآخرة، فمن صبر و احتسب لم يخرج من الدنيا حتّى يقرّ اللّٰه عينيه(5)في أعدائه مع ما يدّخر له في الآخرة(6).
عن عبد الأعلى قال: سمعت أبا عبد اللّٰه عليه السلام يقول: إن أردتم أن تكونوا إخواني و أصحابي فوطّنوا أنفسكم على العداوة و البغضاء من الناس، و إلّا فلستم لي أصحاب(7).(8)
عن أبي عبد الله عليه السلام قال: إنّا صُبَّر، و شيعتنا أصبر منّا.
قلت: جعلت فداك كيف صار شيعتكم أصبر منكم؟
قال: لأنّا نصبر على ما نعلم، و شيعتنا يصبرون على ما لا يعلمون(9).
في تفسير العياشي عن جابر قال: قلت لأبي جعفر عليه السلام(10)(: ما الصّبر الجميل؟
قال: فذلك صبرٌ ليس فيه شكوى إلى النّاس، إنّ [إبراهيم] بعث [يعقوب] إلى راهب من الرهبان أو عابد من العبّاد في حاجة، فلمّا رآه الراهب حسبه إبراهيم فوثب إليه فاعتنقه ثمّ قال:
1) . سورة السجدة، الآية 24.
2) . سورة الأعراف، الآية 137.
3) . سورة التوبة، الآية 6.
4) . الف و ب: الثواب.
5) . ب: عينه.
6) . الكافي، ج 2، ص 88 باب الصبر، ح 3؛ بحار الأنوار، ج 9، ص 202-203، ح 66؛ و ج 68، ص 60، ح 1.
7) . بحار الأنوار، ج 14، ص 324، ح 8 باب مواعظ عيسى.
8) . هذه الرواية ليست في ب.
9) . الكافي، ج 2، ص 93 باب الصبر، ح 25؛ عنه بحار الأنوار، ج 68، ص 80، ح 16.
10) . من هنا إلى الموضع الذي يُذكر بعد صفحات سقط من ب.
مرحباً بخليل الرّحمن.
قال يعقوب: لست بإبراهيم، و لكنّي يعقوب بن إسحاق بن إبراهيم.
فقال له الراهب: فما بلغ بك ما أرى من الكبر؟
قال: الهمّ و الحزن.
فما جاوز صغير الباب حتّى أوحى اللّٰه/ 143 /إليه أن: يا يعقوب، شكوتني إلى العباد؟! فخرّ ساجداً عند عتبة الباب يقول: يا رب، لا أعود.
فأوحى اللّٰه إليه: إنّي قد غفرتها لك فلا تعودنّ إلى مثلها، فما شكى شيئاً ممّا أصابه من نوائب الدنيا، إلّا أنّه قال يوماً: «إِنَّمٰا أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اَللّٰهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ»(1).
و في رواية اُخرى: فما رئي ناطقاً بكلمة ممّا كان فيه حتّى أتاه بنوه فصرف(2)وجهه إلى الحائط و قال: إِنَّمٰا أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اَللّٰهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ/(3).
روى أبو بصير عن أبي جعفر عليه السلام: أنّ يعقوب كتب إلى عزيز:
بسم اللّٰه الرحمن الرّحيم، إلى عزيز مصرَ و مظهر العدل و موفي الكيل، من يعقوب بن إسحاق بن إبراهيم خليل اللّٰه صاحب نمرود الّذي جمع لإبراهيم الحطب و النّار ليحرقه بها فجعلها برداً و سلاماً و أنجاه منها. اُخبرك - أيّها العزيز - أنّا أهل بيتٍ قديم لم يزل البلاء إلينا سريعاً من اللّٰه ليبلونا بذلك عند السّرّاء و الضرّاء، و إنّ مصائبي(4)تتابعت عَلَيّ منذ عشرين سنة: أوّلها أنّه كان [لي] ابناً سمّيته يوسف، و كان سروري من بين وُلدي و قرّة عيني و ثمرة فؤادي، و إنّ إخوته من غير أمّه سألوني أن أبعثه معهم يرتع و يلعب، فبعثته معهم بكرةً و إنّهم جاءوني عشاءً يبكون، و جاءوني بقميصه بدم كذبٍ فزعموا أنّ الذئب أكله، فاشتدّ حزني و كثر على فراقه بكائي حتّى ابيضّت عيناي من الحزن،
و إنّه كان له أخٌ من خالته، و كنت متعجّباً و عليه رفيقاً و كان لي أنيساً، و كنت إذا ذكرت يوسف ضممته على صدري فيسكن بعض ما أجدُ في صدري، و إنّ إخوته ذكروا لي أنّك أيّها العزيز سألتهم عنه و أمرتهم أن/ 144 /يأتوك به، و إن لم يأتوك به منعتهم الميرة لنا من القمح من مصر، فبعثته معهم ليتماروا لنا قمحاً، فرجعوا إليّ فليس هو معهم، و ذكروا أنّه سرق مكيال الملك، و نحن أهل بيتٍ لا نسرق، و قد حبستَه و فجعتني به، و قد اشتدّ لفراقه حزني حتّى تقوّس لذلك ظهري، و عظمت به مصيبتي [مع] مصائب متتابعات عليّ، فمُنَّ عليَّ بتخلية سبيله و إطلاقه من محبسه، و طيّب لنا القمح، و أسمح لنا في السعر، و عجّل سراح آل يعقوب.
فلمّا مضى ولد يعقوب من عنده نحو مصر بكتابه نزل جبرئيل على يعقوب فقال له: يا يعقوب، إنّ ربّك يقول: من ابتلاك بمصائبك التي كتبت بها إلى عزيز مصر؟
قال: أنت بلوتني - يا ربّ - عقوبة منك و أدباً.
قال اللّٰه: فهل كان يقدر على صرفها عنك أحدٌ غيري؟
قال: اللّهمّ لا.
قال: أ فما استحييت منّي حين شكوت مصائبك إلى غيري و لم تستغث بي، و تشكو ما بك إلى غيري؟!
فقال يعقوب: أستغفرك يا إلهي، و أتوب إليك، و أشكو بثّي و حزني إليك.
فقال اللّٰه تعالى: قد بلغت بك يا يعقوب و بولدك الخاطئين الغاية في أدبي، و لو كنت - يا يعقوب - شكوت مصائبك إليّ عند نزولها بك و استغفرت و تبت إليّ من ذنبك لصرفتها عنك بعد تقديري إيّاها عليك، و لكن الشيطان أنساك ذكري فصرتَ إلى القنوط من رحمتي، و أنا اللّٰه الجواد الكريم أحبُّ عبادي المستغفرين التائبين الرّاغبين إليّ في ما عندي. يا يعقوب، أنا رادّ إليك يوسف و أخاه، و نعيد إليك ما ذهب من مالك و لحمك و دمك، و رادّ إليك بصرك، و نقوّم لك ظهرك، وطب نفساً و قرِّ عيناً، و إنّ الذي فعلتُه بك كان أدباً منّي لك فاقبل أدبي(1).
1) . تفسير العيّاشي، ج 2، ص 190، ح 65 من سورة يوسف؛ عنه بحار الأنوار، ج 12، ص 313-314، ح 129.
و ممّا يناسب في هذا المقام ما قال/ 145 /العارف الرومي بالفارسيّة:
اى دل شكايتها مكن تا نشنود دلدار من *** اى دل نمى پرسى مگر از يار بى زنهار من
اى دل مرو در خون من در اشك چون جيحون من *** نشنيده اى(1)شب تا سحر آن ناله هاى زار من
يادت نمى آيد كه او مى كرد روزى گفتگو *** مى گفت بس ديگر مكن انديشه گلزار من
اندازۀ خود را بدان نامى مبر زان گلستان
زين پس نباشد خود تو را كاگه شوى از كار من
گفتم امانم ده به جان خواهم كه باشى اين زمان
تو مرد ره من سرگران اى ساقى خمّار من
خنديد و گفتا اى پسر! آرى وليك از حد مبر *** وانگه چنين رو كرد سر اى مست و اى هشيار من
چون لطف ديدم راى او افتادم اندر پاى او
گفتم نباشم در جهان گر تو نباشى يار من
گفتا مباش اندر جهان تا روى من بينى عيان
خواهى چنين خواهى چنان در نفى خود دان كار من
گفتم منم در دام تو چون كم شوم بى جام تو
بفروش يك جامم به جان وانگه ببين بازار من
و قال الشيخ(2)أوحد الدين الكرماني:
صبرى كنم تا ستم او چه مى كند *** با اين دل شكسته غم او چه مى كند
هركس علاج درد دلى مى كنند ما *** دم دركشيم تا الم او چه مى كند
در دست ما چو نيست عنان ارادتى *** بگذاشتيم تا كرم او چه مى كند
قال اللّٰه تعالى: لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ)(1)وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذٰابِي لَشَدِيدٌ(2).
قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: ما أنعم اللّٰه على عبد من نعمةٍ صغيرة أو كبيرة فقال: الحمد للّٰه، إلّا كان قد اُعطي أكثر ممّا أخذ(3).
قال الصادق عليه السلام: في كلّ نفَس من أنفاسك شكر لازم لك، بل/ 146 /ألف أو أكثر، و أدنى الشكر رؤية النعمة من اللّٰه تعالى من غير علّة يتعلّق القلب بها دون اللّٰه عزّ و جلّ(4).
و عنه عليه السلام قال: كان رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله عند عائشة ليلتها فقالت: يا رسول اللّٰه، لِمَ تتعب نفسك و قد غفر اللّٰه لك ما تقدّم من ذنبك و ما تأخّر؟
فقال: يا عائشة، فلا(5)أكون عبداً شكوراً؟(6)
و عنه عليه السلام قال: شكر النعم اجتناب المحارم، و تمام الشكر قول الرجل: الحمد للّٰه رب العالمين(7).
و عنه عليه السلام قال: كان رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله إذا ورد عليه أمرٌ يسرُّه قال: الحمد للّٰه على هذه النعمة، و إذا ورد عليه أمرٌ يغتمّ به، قال: الحمد للّٰه على كلّ حال(8).
1) . إلى هنا سقط من ب، فالساقط منها ثلاث صفحات.
2) . سورة إبراهيم، الآية 14.
3) . كنز العمال، ج 3، ص 264؛ بحار الأنوار، ج 68، ص 32، ح 9، عن الكافي، ج 2، ص 96، ح 14 نحوه عن أبي عبد الله عليه السلام.
4) . بحار الأنوار، ج 68، ص 52، ح 77 عن مصباح الشريعة.
5) . المصدر: ألا.
6) . بحار الأنوار، ج 68، ص 24، ح 3، عن الكافي، ج 2، ص 95، ح 6 باب الشكر.
7) . الكافي، ج 2، ص 95، ح 10 باب الشكر؛ عنه بحار الأنوار، ج 68، ص 40، ح 29.
8) . الكافي، ج 2، ص 97، ح 19 باب الشكر، عنه بحار الأنوار، ج 68، ص 46، ح 56 عن أمالي الطوسي.
و عنه عليه السلام قال: أوحى اللّٰه تعالى إلى موسى عليه السلام: يا موسى، اشكرني حقّ شكري.
فقال: يا ربّ، و كيف أشكرك حقّ شكرك و ليس من شكرٍ أشكرك به إلّا و أنت أنعمت به عليّ؟
قال: يا موسى، الآن شكرتني حين علمت أنّ ذلك منّي(1).
و ممّا يناسب في هذا المقام دعاء المأثور عنهم عليهم السلام في الصبر و التسليم و الرضا و الشكر للّٰه تعالى و هو هذا:
اللّهمّ لا بدّ من أمرك، و لا بدّ من قدرك، و لا بدّ من قضائك، و لا حول و لا قوّة إلّا بك. اللّهمّ فكما قضيت علينا من قضاء أو قدرت علينا من قدرٍ فأعطنا معه صبراً يقهره و يدمغه، و اجعله لنا صاعداً في رضوانك يُنمي في حسناتنا و تفضيلنا(2)و سوددنا و شرفنا و مجدنا و نعمائنا و كرامتنا في الدنيا و الآخرة، و لا تنقص من حسناتنا. اللّهمّ و ما أعطيتنا من عطاء، أو فضّلتنا به من فضيلة، أو كرّمتنا به من كرامة، فأعطنا معه شكراً يقهره و يدمغه، و اجعله لنا صاعداً في رضوانك و في حسناتنا و تفضّلنا(3)و سوددنا و شرفنا و نعمائك و كرامتك في الدنيا و الآخرة. اللّهمّ و لا تجعله لنا أشراً و لا بطراً و لا فتنةً و لا مقتاً و لا عذاباً و لا خزياً في الدنيا و الآخرة(4). / 147 /
قال اللّٰه تعالى: «مٰا أَصٰابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِي أَنْفُسِكُمْ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهٰا...
لِكَيْلاٰ تَأْسَوْا عَلىٰ مٰا فٰاتَكُمْ وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاكُمْ وَ اَللّٰهُ لاٰ يُحِبُّ كُلَّ مُخْتٰالٍ فَخُورٍ»(5).
و قال عزّ و جلّ: وَ عَسىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اَللّٰهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ(6).
و قال: «فَلاٰ وَ رَبِّكَ لاٰ يُؤْمِنُونَ حَتّٰى يُحَكِّمُوكَ فِيمٰا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاٰ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّٰا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً»(1).
و قال عزّ و جلّ في الوحي القديم: يا ابن آدم، إن رضيت بما قسمت لك أرحت قلبك و بدنك و أنت محمودٌ محبوب عندي، و إن لم ترض بما قسمت لك فو عزّتي و جلالي (سلّطتُ عليك الدنيا حتى تركض فيها كركض الوحش في البرية، ثم و عزتي و جلالي)(2)لا تنال إلّا ما قدّرت لك و أنت مذموم عندي(3).
روى عن أبي حازم أنّه قال: قال لي علي بن الحسين عليهما السلام: أخبرني ما التسليم لأمر اللّٰه؟
قلت: الرضى بقضاء اللّٰه، و الصبر على بلاء اللّٰه، و ترك التعرّض لما أمر و نهى.
قال: صدقت يا أبا حازم(4).
و قال علي بن الحسين عليهما السلام: إنّ المراتب الرفيعة لا يُنال إلّا بالتسليم لله جلّ ثناؤه، و ترك الاقتراح عليه، و الرضى بما يُدبّرهم به(5).
سئل الصادق عليه السلام: بأيّ شيء عُلم(6)المؤمن أنّه مؤمن؟
قال: بالتسليم للّٰه، و الرضى في ما ورد عليه من سرور أو سخط(7).
و عنه عليه السلام في مصباح الشريعة، قال: صفة الرضى أن يرضى المحبوب و المكروه، و الرضى شعاع نور المعرفة، و الراضي فانٍ عن جميع اختياره، و الراضي حقيقةً هو المرضيُّ عنه، و الرضى اسم يجتمع فيها(8)معاني العبودية.
1) . سورة النساء، الآية 65.
2) . ما بين القوسين ليس في الف.
3) . لم يوجد في المصادر.
4) . لم يوجد في المصادر.
5) . بحار الأنوار: ج 46 و ص 22، ح 1 عن أمالي الصدوق. هذه الرواية ليس في ب.
6) . المصدر: يعلم.
7) . الكافي، ج 2، ص 62، ح 12؛ بحار الأنوار، ج 69، ص 336، ح 24، و ج 46، ص 22.
8) . المصدر: و الرضا... فيها.
و تفسير الرضى: سرور القلب؛ سمعت أبي محمّداً/ 148 /الباقر عليه السلام يقول: تعلّق القلب بالموجود شركٌ و بالمفقود كفرٌ، و هما خارجان من سنّة الرضى، و أعجب ممّن يدّعي العبوديّة لله عزّ و جلّ كيف ينازعه في مقدوراته، حاشا الرّاضين العارفين عن ذلك(1).
و عنه عليه السلام قال: إنّ أعلم الناس باللّٰه أرضاهم بقضاء اللّٰه(2).
و عنه عليه السلام: الصّبر و الرضا عن اللّٰه رأس طاعة اللّٰه، و من صبر و رضي عن اللّٰه في ما قضى عليه في ما أحبّ أو كره لم يقض اللّٰه تعالى [له] في ما أحبّ أو كره إلّا ما هو خيرٌ له(3).
و عنه عليه السلام قال: إنّ في ما أوحى اللّٰه تعالى إلى موسى بن عمران: يا موسى بن عمران، ما خلقت خلقاً أحبّ إليّ من عبدي المؤمن، و إنّي(4)إنّما ابتليته(5)لما هو(6)خير له، و أزوي عنه ما هو شرّ له لما هو خير له(7)، و أنا أعلم بما يصلح عليه عبدي؛ فليصبر على بلائي، و ليشكر نعمائي، و ليرض بقضائي، أكتبه في الصدّيقين إذا عمل برضائي و أطاع أمري(8).
و عنه عليه السلام قال: عجبت للمرء المسلم لا يقضي اللّٰه عليه بقضاء إلّا كان خيراً له، إن قُرّض بالمقاريض كان خيراً له، و إن ملك مشارق الأرض و مغاربها كان خيراً له(9).
روى عن ابن أبي عمير عن بعض أصحابه رفعه قال: بينما موسى عليه السلام يمشي على ساحل البحر إذ جاء صيّادٌ فخرّ للشمس ساجداً و تكلّم بالشرك، ثمّ ألقى شبكته فأخرجها مملوّةً، ثمّ أعادها فأخرج مثل ذلك حتّى اكتفى ثمّ مضى، ثمّ جاء آخرٌ فتوضّأ ثمّ قام و صلّى و حمد اللّٰه و أثنى عليه ثمّ
1) . مصباح الشريعة، الباب 89 في الرضا.
2) . الكافي، ج 2، ص 62، ح 2.
3) . بحار الأنوار، ج 68، ص 153، ح 60؛ عن الكافي، ج 2، ص 60، ح 3 باب الرضا بالقضاء.
4) . المصدر: فإنّي.
5) . ب: أبتليه.
6) . الف: + \له.
7) . ب:.. عنه لما هو خير له ما هو شرّ له. الف: - ما هو شرّ له.
8) . بحار الأنوار، ج 13، ص 349، ح 36؛ الكافي، ج 2، ص 61، ح 7.
9) . بحار الأنوار، ج 69، ص 331، ح 15؛ و الكافي، ج 2، ص 62، ح 8 باب الرضا بالقضاء.
ألقى شبكته فلم يخرج شيئاً، ثمّ أعادها فخرجت سميكة صغيرة، فحمد اللّٰه و أثنى عليه و انصرف.
فقال موسى: يا رب، عبدك [الكافر] جاء فكفر بك و صلّى للشمس و تكلّم بالشرك، ثمّ ألقى شبكته فأخرجها مملوّة، ثمّ أعادها فأخرج مثل ذلك حتّى اكتفى و انصرف، و جاء عبدك المؤمن فتوضّأ و أسبغ الوضوء ثمّ صلّى لوجهك و دعا، ثمّ/ 149 /ألقى شبكته فلم يخرج شيئاً، ثمّ أعادها فأخرج سميكة صغيرة فحمدك و انصرف؟!
فأوحى إليه: يا موسى، انظر عن يمينك.
فنظر موسى عليه السلام فكشف له عمّا أعدّ اللّٰه لعبده المؤمن فنظر.
ثمّ قيل له: اُنظر عن يسارك.
فنظر، فكشف له عمّا أعدّ اللّٰه لعبده الكافر فنظر.
ثمّ قال له: يا موسى، ما نفَع هذا [الكافر] ما أعطيته، و لا ضَرَّ هذا [المؤمن] ما منعته؟
فقال موسى عليه السلام: حقٌّ(1)لمن عرفك أن يرضى بما صنعت(2).
و الكافي(3)عن أبي جعفر عليه السلام قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: قال اللّٰه تعالى: إنّ مِن عبادي المؤمنين عباداً لا يصلح لهم أمر دينهم إلّا بالغنى و السعة و الصحّة في البدن، فأبلوهم بالغنى و السعة و الصحّة في البدن فيصلح عليهم أمر دينهم.
و إنّ من عبادي المؤمنين عباداً لا يصلح لهم أمر دينهم إلّا بالفاقة و المسكنة و السقم في أبدانهم، فأبلوهم بالفاقة و المسكنة و السقم فيصلح عليهم أمر دينهم، و أنا أعلم بما يصلح عليه أمر دين عبادي المؤمنين.
و إنّ من عبادي المؤمنين لمن يجتهد في عبادتي، فيقوم من رقاده و لذيذ وساده فيتهجّد لي الليالي فيتعب نفسه في عبادتي، فأضربه بالنعاس الليلة و الليلتين نظراً منّي له و إبقاءً عليه، فينام
حتّى يصبح فيقوم و هو ماقتٌ لنفسه زارئ عليها، و لو اُخلّي بينه و بين ما اُريد(1)من عبادتي لدخله العجب من ذلك، فيصيّره العجب إلى الفتنة بأعماله، فيأتيه من ذلك ما فيه هلاكه بعجبه بأعماله و رضاه عن نفسه، حتّى يظنّ أنّه قد فاق العابدين و جاز في عبادته حدّ التقصير، فيتباعد منّي عند ذلك و هو يظنّ أنّه يتقرّب إليّ، فلا يتّكل العاملون على أعمالهم التي يعملونها لثوابي؛ فإنّهم لو اجتهدوا و أتعبوا أنفسهم [و أفنوا] أعمارهم في عبادتي كانوا مقصّرين غير بالغين في عبادتهم كنه عبادتي في ما يطلبون عندي من كرامتي و النّعيم في جنّاتي و رفيع درجاتي(2)العلى في جواري، و لكن فبرحمتي فليثقوا، و بفضلي فليفرحوا، و إلى/ 150 /حسن الظنّ بي فليطمئنّوا؛ فإنّ رحمتي عند ذلك تداركهم، و منّي يبلغهم رضواني، و مغفرتي تلبسهم عفوي؛ فإنّي أنا اللّٰه الرحمن الرحيم، و بذلك تسمّيت(3).
و عنه عليه السلام قال: أيّما عبد أقبل قِبل ما يحبّ اللّٰه عزّ و جلّ أقبل اللّٰه قبل ما يحبّ، و من اعتصم باللّٰه عصمه اللّٰه، و من أقبل اللّٰه قبله و عصمه لم يبال لو سقطت السّماء على الأرض أو كانت نازلة نزلت على أهل الأرض فشملتهم بليّة، كان في حزب اللّٰه بالتقوى من كلّ بليّة؛ أ ليس اللّٰه تعالى يقول: «إِنَّ اَلْمُتَّقِينَ فِي مَقٰامٍ أَمِينٍ»(4).
عن الصادق عليه السلام قال: لقي الحسن بن على عليهما السلام عبد الله بن جعفر، قال: يا عبد الله، كيف يكون المؤمن مؤمناً و هو يسخط قسمه و يحقّر منزلته و الحاكم عليه اللّٰه! و أنا الضامن لمن لم يهجس في قلبه إلّا الرضى أن يدعو اللّٰه فيستجاب له(5).
و عنه عليه السلام قال: لم يكن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول لشيء قد مضى: لو كان غيره(6).
و حكي عن أحوال بعض العارفين من اُمّته و مواليه أنّه بلغ عمره سبعين سنة و لم يقل لشيء كان: ليته لم يكن، و لا لشيء لم يكن: ليته كان.
و سئل بعض العارفين: بأيّ درجة نلت من الرضى؟
قال: لو قلت ما شممت رائحته(1)لكنت صادقاً، و لكن إن جعلت (صراطاً على جهنّم و الخلائق يجوزون عليه)(2)جميعاً و يدخلون الجنّة، ثمّ قذفت(3)إلى النّار خالداً فيها، ما أجدُ في قلبي إكراهاً و لا اعتراضاً.
أقول: هذا ما التمس سيّدي و مولاي سيّد العابدين في الصحيفة الكاملة عن سيّده و مولاه - تعالى و تقدّس - و قال: اللّهمّ ارزقني التحفّظ من الخطايا، و الاحتراس من الزلل في الدنيا و الآخرة في حال الرضا و الغضب، حتّى أكون بما يرد علَيّ منهما بمنزلة سواءٍ(4).
(أقول: كفى في فضل الرضا و منقبته وعظم شأنه الحديث القدسي المعراجي الذي سبق ذكره في الزبور الثاني، و هو هذا: قال اللّٰه تعالى: إذا استيقن العبد، لا يبالي كيف أصبح بعسرٍ أو بيسر، فهذا مقام الراضين، / 151 /فمن عمل برضاي أكرمته بثلاث خصال: أعرفه شكراً لا يخالطه جهل، و ذكراً لا يخالطه النسيان، و محبّةً لا يؤثر على محبّتي حبّ المخلوقين، فإذا أحبّني أحببته و حبّبته إلى خلقي، و أفتح عين قلبه إلى جلالي و عظمتي(5)إلى آخره)(6).
و ينبغي أن يعلم و يؤخذ يقيناً و بتّة و لا يذهبَ عنّا هذا الأصل أبداً أنّ أصل هذه العلوم و الأعمال و السعي و الجهاد و نتيجتها التي هي الوصول إلى اللّٰه - تبارك و تعالى -
هو العناية الأزليّة الإلهيّة و طيب الطينة القدسيّة الفطريّة؛ لأنّ السعي و الجهاد التامّ الخالص و نتائجهما لا تحصل إلّا بالمحبّة الشديدة المفرطة للمحبوب الحقيقي، و هي لا تحصل إلّا بالفكر و الذكر و الوله التامّ الخالص دائماً، و لا سيّما في الأسحار و سائر الخلوات، و هي لا تحصل إلّا بالعناية الأزليّة و طيب الطينة القدسيّة الفطريّة، فإن كان هذه موجودة فتلك العلوم و الأعمال و الأذكار كأنّها لوازم ذاتيّة لطبيعتها و حقيقتها في علم بآدابها و تقدير خالقها - تعالى و تقدّس - و شروطٌ و أسباب في الخارج للوصول إلى اللّٰه تعالى.
و يؤيّده قوله عليه السلام في دعاء المباهلة: اللّهمّ هؤلاء أصحاب الكساء و العباء - إلى قوله - و طهّرتهم في منشأهم و مبتدئهم، و حرستهم عن نفث نافث إليهم، و أريتهم برهاناً على من عرض بسوء لهم، فاستجابوا لأمرك، و شغلوا أنفسهم بطاعتك، و ملئوا أجزاءهم من ذكرك، و عمروا قلوبهم بتعظيم أمرك، و جزّءوا(1)أوقاتهم في ما يُرضيك، و أخلّوا دخائلهم من معاريض الخطرات الشاغلة عنك، فجعلت قلوبهم مكامن لإرادتك، و عقولَهم مناصب لأمرك(2)و نهيك، و ألسنَتَهم تراجمة / 152 /لسنّتك(3)إلى آخره.
و إن كانت غير موجودة - أعاذنا اللّٰه تعالى - فلا ينفع العلوم و الأعمال و الأذكار أصلاً.
و يؤيّدهما ما نَقل سيّد الحكماء الملقّب بالداماد رحمه الله في قبساته و قال: و لقد صحّ بتواتر النقل عن سيّد البرايا - صلوات اللّٰه عليه و آله - أنّه قال: جفّ الأقلام، و طويت الصّحف(4).
و قال عليه السلام: إنّ أوّل ما خلق اللّٰه القلم، و قال له اكتب: فقال: ما أكتب؟ قال: القدر ما كان و ما
يكون و ما هو كائن إلى الأبد(1).
و قال عليه السلام: ما منكم من أحدٍ إلّا و كُتب مَقْعَدُه من النّار و مقعده من الجنّة.
قالوا: يا رسول اللّٰه، أ فلا نتّكل على كتابنا و ندع العمل؟
قال: اعملوا فكلٌّ ميسَّرٌ لما خلق له، أمّا من كان من أهل السعادة فسييسّر لعمل أهل السّعادة، و أمّا من كان من أهل الشقاء فسييسّر لعمل الشقوة، ثمّ قرأ: «فَأَمّٰا مَنْ أَعْطىٰ وَ اِتَّقىٰ * وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنىٰ * فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرىٰ * وَ أَمّٰا مَنْ بَخِلَ وَ اِسْتَغْنىٰ * وَ كَذَّبَ بِالْحُسْنىٰ * فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْعُسْرىٰ»(2).
و كذلك قوله تبارك و تعالى: «مٰا أَصٰابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِي أَنْفُسِكُمْ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهٰا [إِنَّ] ذٰلِكَ عَلَى اَللّٰهِ يَسِيرٌ * لِكَيْلاٰ تَأْسَوْا عَلىٰ مٰا فٰاتَكُمْ وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاكُمْ وَ اَللّٰهُ لاٰ يُحِبُّ كُلَّ مُخْتٰالٍ فَخُورٍ» /(3).
و قول الصّادق عليه السلام في مواعظه: و إن كان كلّ شيء بقضاء من اللّٰه و قدر فالحزن لما ذا!(4)
و قول الإمام عليه السلام في دعاء العرفة: إلهي حُكمُك النّافذ و مشيّتك القاهرة لم يَتركا لذي مقال مقالاً و لا لذي حال حالاً. إلهي كيف أعزم و أنت القاهر؟ و كيف لا أعزم و أنت الآمر؟ إلهي أغنني بتدبيرك لي عن تدبيري، و باختيارك لي عن اختياري، و أوقِفني على مراكز اضطراري، و اطلبني برحمتك حتّى أصل إليك، و اجذبني بمنّك حتّى أُقبل عليك(5).
و قولهم عليهم السلام: / 153 /جذبةٌ من جذبات الحقّ يوازي عمل الثقلين(6).
و أمثال هذا في التنزيل و الآثار كثيرٌ كاد أن لا يحصى.
و لقد اقتبس هذا المعنى عارف الرّومي قدس سره من مشكاة أنوارهم و أنشد في المثنوي(7)
1) . بحار الأنوار، ج 54، ص 362، باب 4 عن تفسير الرازي.
2) . صحيح البخاري، ج 1، ص 458، ح 1296، و ج 4، ص 1890، ح 4664، و ج 5، ص 2296، ح 5863 بتفاوت كثير. و الآيات في سورة الليل: 5-10.
3) . سورة الحديد، الآيتان 22-23.
4) . بحار الأنوار، ج 75، ص 191، ح 1 عن الأمالي للصدوق، ص 56.
5) . مفاتيح الجنان، ص 451 فقرات منتخبة من دعائه عليه السلام، المنقول عن الإقبال للسيّد بن طاوس.
6) . لم يوجد في مصدر.
7) . مثنوي معنوى مولوى: دفتر 1 ص 39 س 7 يا 1/809/1 يا 13/114/1.
و نعم ما أنشده و قال:
اين همه گفتيم ليك اندر بسيج *** بى عنايات خدا هيچيم هيچ
بى عنايات حق و خاصان حقّ *** گر ملك باشد سياهستش ورق
يك عنايت به ز صد كون اجتهاد *** تجربه كردند اين ره را رشاد
نيم ذرّه زان عنايت به بود *** كه ز تدبير خرد سيصد رصد
اين به قدر حيلۀ معدود نيست *** زين حيل تا تو نميرى سود نيست
غير مردن هيچ فرهنگى دگر *** در نگيرد با خداى حيله گر
ترك مكر خويشتن گير اى امير *** پا بكش پيش عنايت خوش بمير
بلكه مرگت بى عنايت نيز نيست *** بى عنايت هان و هان جايى مايست
اصل ماهى آب و حيوان از گل است *** حيله و تدبير، اينجا باطل است
قفل زفتست و گشاينده خدا *** دست در تسليم زن و اندر رضا
ذرّه ذرّه گر شود مفتاحها *** اين گشايش نيست جز از كبريا
در فكن تدبير خود را پيش دوست *** گرچه تدبيرت هم از تدبير اوست
چون فراموشت شود تدبير خويش *** بخت يابى اى جوان از سرّ خويش
چون فراموش خودى يادت كنند *** بنده گشتى آنگه آزادت كنند
/ 154 /آرزو بگذار تا رحم آيدش *** آزمودم اين چنين مى بايدش
و قال أيضاً في بحر الغزل:
گر ديو و پرى حارس با تيغ و سپر باشد *** چون حكم خدا آيد آن زيروزبر باشد
بر هرچه اميد استت كى گيرد آن دستت *** بر شكل عصا آمد و(1)آن مار دوسر باشد
وان غصّه كه مى گويى آن چاره بكردم دى *** هر چاره كه پندارى آن نيز غرر باشد
آن چاره نمى كردم آن مات نمى آمد آن(2)چارۀ لنگين را آخر چه اثر باشد
خود كرده شمن را تو چه خيزد از آن سودا اندر پى صد چون او صد دام دگر باشد
از مات تو فانى شو تا او بشود مائيت كان جنّت عدن او و(1)اين حصن فقر باشد منها في الفناء و الوصول و الاتصال إلى اللّٰه تعالى في هذه النشأة الدنيويّة بقدر ما يمكن من الفناء و الاتّصال مع الحياة الدنيويّة، و هو غاية حركات النفس و نهاية كمالاتها و ترقياتها في هذه النشأة.
قال اللّٰه تعالى حكاية عن معراج نبيّه صلى الله عليه و آله: «وَ هُوَ بِالْأُفُقِ اَلْأَعْلىٰ * ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّٰى * فَكٰانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىٰ»(2).
اعلم أنّ الفناء عبارة عن تجرّد النفس أي تبرّيها عن جميع ما سوى مبدئها و موجدها الحقيقي تعالى و تقدّس؛ لشدّة تعشّقها لموجدها حتّى عن ذاتها البسيطة و علمها البسيط(3)بذاتها و بسائر معلوماتها.
و الاتّصال عبارة عن المحو الشديد و الوله التامّ إلى اللّٰه تعالى، بحيث ذات الربّ - تعالى و تقدّس - صار بمنزلة الصورة و الكمال الأوّل له لشدّة الوله و الانمحاء، و ذات / 155 /العبد صار كأنّه مصوّراً و متمّماً به، و صار هو كأنّه هو تعالى و تقدّس؛ لشدّة الوله و الاستغراق من غير أن يهلك ذاته و هويّته، بل يكون أبين و أصفى، كما قال أرسطو في أثولوجيا. و هذا المعنى أي الاتّصال يلزمه الاتّصاف بصفات الإلهيّة المقدّسة عن العقليّة و الوهميّة، و مثال حقيقة هذا المعنى منزّهاً عن الأمثال - كما ضربه القوم لسهولة تفهيم الأفهام و دفع استبعاد عوام الأوهام - أنّ مَثَلَ هذه النفس كمثل قطعةٍ من الحديد الذي يتأثّر من حرارة النّار تأثّراً شديداً، فيتجرّد ذاته عن جميع صفاته حتّى من الشخصيّة الحسيّة، و يتّصف بصفات النّار، و صار عند الحسّ جزءاً من أجزاء النّار بحيث لا يقدر الحس أن يميّزه و يفرزه من النّار، ففي هذا المقام لو يحرق شيئاً و قال العقل: إنّ النّار تحرقه بالحديد، صدق، و إن قال: الحديد يحرقه بالنّار، صدق، و إن قال الحديد بلسان
المشتعلة: أنا النّار، فظاهر عند العقل الصريح أنّ القائل في الحقيقة هو النار المشتعلة لا الحديد؛ لأنّ الحديد لا يبقى فيه أثرٌ من آثاره و لا صفةٌ من صفاته أصلاً.
فإذا علمت هذا عرفت تأويل الأحاديث الواردة في الاتّصال و الاتّحاد، و نجوت من مهلكة الاعتقادات الفاسدة، كانقلاب ذات الممكن إلى ذات الواجب، أو انعدام ذات الممكن من صفحة الوجوب مطلقاً، أو معدوميّته في الواقع صرفاً يعني أنّه ليس موجود في الواقع أصلاً لا حقيقةً و لا مجازاً(1).
و الآن اسمع الحديث، قال النبيّ صلى الله عليه و آله: إنّ لي مع اللّٰه وقتٌ لا يسعني فيه ملك مقرّبٌ و لا نبي مرسل(2).
و قال صلى الله عليه و آله: قال اللّٰه تعالى: لا يزال/ 156 /يتقرّب العبد إليّ(3)بالنوافل حتّى اُحبّه(4)، فإذا أحببته كنت سمعه الّذي به يسمع، و بصره الّذي يبصر به، [و لسانه الذي به ينطق]، و يده التي بها يبطش، و رجله الّذي به يمشي(5).
و عنه عليه السلام قال: إنّ لنا مع اللّٰه حالات هو فيها نحن و نحن هو، و هو مع ذلك هو و نحن نحن(6).
قال الشيخ رجب الحلي قدس سره: معنى ذلك ما ورد من القدسيّات يقول الرب: عبدي أطعني أجعلك مثلي و لا مثل لي، أي: أُلبسك صفاتي، و اُنطقك بكلماتي، و اُظهر فيك آياتي. إنّ لله عباداً أطاعوه في ما أراد فأطاعهم في ما أرادوا، يقولون لشيء كن فيكون(7).
و قال في التوراة العزيز: يا ابن آدم، أنا ملك لا أزول؛ اعمل بما أمرتك، و انته عمّا نهيتك، حتّى أجعلك ملِكاً لا يزول. يا ابن آدم، أنا حيّ لا يموت؛ (اعمل بما أمرتك، و انته عما نهيتك، حتى
1) . ب: - لا حقيقةً و لا مجازاً.
2) . بحار الأنوار، ج 18، ص 360 بيان، و ج 79،، ص 243 توضيح.
3) . ب: إليّ العبد.
4) . الف و ب: أحببته.
5) . الكافي، ج 2، ص 352، ح 7 و 8؛ عنه بحار الأنوار، ج 72، ص 155، ح 25. و ج 87، ص 31، ح 15 عن المحاسن.
6) . لم يوجد في المصادر.
7) . عدّة الداعي، ص 291، عنه البحار، ج 90، ص 376، ح 16.
اجعلك حيّاً لا يموت.)(1) يا ابن آدم، أنا إذا قلت لشيء كن فيكون (اعمل بما أمرتك، و اللّٰه عما نهيتك، حتى أجعلك إذا قلت لشيء كن فيكون)(2).(1)
و قال اللّٰه تعالى في القرآن العظيم: «وَ مٰا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ رَمىٰ»(2).
و قال زين العارفين الشهيد الثاني في أسرار الصلاة:
درجات قراءة القرآن ثلاثة:
أدناها: أن يقدّر العبد كأنّه يقرأه على اللّٰه عزّ و جلّ، واقفاً بين يديه، و هو ناظر إليه و مستمع منه، فيكون حاله عند هذا التقدير السّؤال و التضرّع و الابتهال.
و الثانية: أن يشهد بقلبه كأنّه سبحانه يخاطبه بألطافه، و يناجيه بإنعامه و إحسانه، و هو في مقام الحياء و التعظيم لمنن اللّٰه و الإصغاء إليه و الفهم منه.
و الثالثة: أن يرى في الكلام المتكلّم، و في الكلمات الصّفات، و لا ينظر إلى قلبه، و لا إلى قراءته، و لا إلى التعلّق بالإنعام من حيث هو منعم عليه، بل يقصر الهمّة على المتكلّم، و يوقف فكره عليه، و يستغرق/ 157 /في مشاهدته، و هذه درجة المقرّبين.
و عنها أخبر جعفر بن محمّد الصادق عليه السلام بقوله: لقد تجلّى اللّٰه لخلقه في كلامه و لكنّهم لا يبصرون.
و قال أيضاً: و قد سألوه عن حالة لحقته في الصلاة حتّى خرّ مغشيّاً عليه، فلمّا أفاق قيل له في ذلك، فقال: ما زلت أُردّد هذه الآية على قلبي حتّى سمعتها من المتكلّم بها، فلم يثبت جسمي لمعاينة قدرته(3)، انتهى.
و من الخطب(4)العلويّة - صلوات اللّٰه عليه -(5)قال: أنا العابد و أنا المعبود، أنا الأوّل و أنا الآخر، أنا الظاهر و أنا الباطن.
فقام إليه رجل و قال: أنت أنت يا أمير المؤمنين.
فقال: أنا أنا لا إله إلّا اللّٰه ربّي و ربّ الخلائق أجمعين(1).
و في رواية اُخرى: فقال: بل ورائي غيري.
فقيل: و ما هو؟
فقال: نور شعشعاني، و حركةٌ سرمديّةٌ، و غيبٌ لا يدرك(2).
أقول: قوله عليه السلام: أنا أنا إلى آخره، أي(3): أنا لست إلّا أنا لا هو؛ لأنّه لا إله إلّا اللّٰه ربّي و ربّ الخلائق أجمعين، و إنّه تعالى قاله بلساني.
و يؤيّده رواية اُخرى بقوله: بل ورائي غيري.
و بالجملة هذا و أمثاله كلّها(4)إشارةٌ إلى تجرّد ذواتهم عن الصّفات المخلوقيّة و اتّصافهم بالصفات الخالقيّة و بكلامه(5)تعالى و تقدّس؛ كما عرفناك، و ليس فيها و في أمثالها استبعاد و استنكارٌ عقلي حتّى نردّها و نقول: هذه من روايات الغلاة.
و لقد قال شيخنا الصدوق في عيونه حكاية عن دعبل الخزاعي الشاعر أنّه قال: إذا قرأت قصيدتي التي أوّلها:
مدارسُ آياتٍ خَلَتْ مِنْ تِلاوَةٍ *** (و مَنْزِلُ وَحيٍ مُقفِرُ العَرَصاتِ
و انتهيت إلى قولي:
خروج الإمام لا محالة خارج)(6)*** يقوم على اسم اللّٰه و البركاتِ
يميّز فينا كلّ حقّ و باطل *** و يجزي على النعماء و النقمات
بكى الرّضا عليه السلام بكاء شديداً ثمّ رفع رأسه إليّ و قال لي: يا خزاعي، نطق روح القدس / 158 /على لسانك بهذين البيتين(7).
فإذا كان روح القدس نطق بلسان الدعبل و أظهر(1)الكلام بلسانه بحصول نسبة ما بينه و بين روح القدس - و هي تلطيف نفسه بسبب المحبّة و التفكّر في مدح آل محمّد عليهم السلام - فلِمَ لا يمكن أن ينطق الربّ - تعالى و تقدّس - أو يظهر كلامه على لسان أمير المؤمنين و إمام الأوّلين و الآخرين بعد خاتم النبيّين، فلا يستبعد عن ذلك إلّا نفوس الجاهلين، و لا يشمئزّ منها إلّا قلوب الناقصين.
1) . ب: أو ظهر.
على سبيل الإيجاز و الاختصار اللائق بهذا الكتاب
و لقد ختمت كتابي هذا بدرر كلام أبلغ الحكماء و أفصح العلماء الشيخ أبي علي بن سينا و صاحب حلية الأرواح نوّر مرقدهما، فانتخبت زبدة جواهر مقامات العارفين و خلاصة حلل حلية الأرواح للعاشقين، و رتّبتها على ثلاثة أغراض:
الأوّل: في الفرق بين سلوك العارفين و غير العارفين(1).
و الثاني: في بيان سلوك العارفين من أوّله إلى آخره.
و الثالث: في بيان الحالات الخلسيّة و الواردات القدسيّة على العارفين عند سلوكهم و رياضاتهم و بعد سلوكهم و رياضاتهم.
قال الشيخ في مقامات العارفين:
جلّ جناب(2)الحقّ عن أن يكون شريعة لكلّ واردٍ أو يطّلع عليه إلّا واحدٌ بعد واحدٌ:
تنبيه(3): إنّ للعارفين مقامات و درجات يختصّون بها و هم(4)في حياتهم الدنيا دون غيرهم، و كأنهم(5)في جلابيب من أبدانهم قد نضوها و تجرّدوا عنها إلى عالم القدس، و لهم اُمور خفيّة فيهم و اُمور ظاهرة عنهم، يستنكرها من ينكرها، و يستكبرها من يعرفها(6).
تنبيه: المعرض عن متاع الدنيا و طيّباتها يخصّ باسم الزاهد، و المواظب على نفل العبادات من القيام و الصّيام و نحوهما(1)/ 159 /يخصّ باسم العابد، و المنصرف بفكره إلى قدس الجبروت مستديماً لشروق نور الحق في سرّه يخصّ باسم العارف، و قد يتركّب بعض هذه مع بعض.
تنبيه: الزهد عند غير العارف معاملةٌ ما كأنّه يشتري بمتاع الدنيا متاع الآخرة، و عند العارف تنزّه ما عمّا يشغل سرّه عن الحقّ و تكبّر على كلّ شيء غير الحقّ، و العبادة عند غير العارف معاملة ما كأنّه يعمل في الدنيا لاُجرةٍ يأخذها في الآخرة هي الأجر و الثواب، و عند العارف رياضةٌ ما لهممه و قوى نفسه المتوهّمة و المتخيّلة ليجرّها بالتعويد عن جناب الغرور إلى جناب الحقّ، فتصير مسالمة للسرّ الباطن حين ما يتجلّى(2)الحقّ لا ينازعه فيخلص السرّ إلى الشروق السّاطع، و يصير ذلك ملكة مستقرّة كلّما شاء السرّ اطّلع إلى نور الحقّ غير مزاحمٍ من الهمم، بل مع تشييع منها له فيكون بكلّيّته(3)منخرطاً في سلك القدس(4).
إشارة: العارف يريد الحقّ الأوّل لا لشيء غيره، و لا يؤثر شيئاً على عرفانه، و تعبّده له فقط، و لأنّه مستحقّ للعبادة، و لأنّها نسبة شريفة إليه لا لرغبةٍ أو رهبةٍ، و إن كانتا فيكون المرغوب فيه أو المرهوب عنه هو الداعي و فيه المطلوب، و يكون الحقُّ ليس الغاية بل الواسطة إلى شيء غيره هو الغاية و هو المطلوب دونه(5).
إشارة: المستحلّ توسيطَ الحقّ مرحوم من وجهٍ؛ فإنّه لم يطعم لذّة البهجة به فيستطعمها، إنّما معارفته مع اللذّات المخدجة فهو حنون إليها غافل عمّا وراءها، و ما مثله بالقياس إلى العارفين إلّا مثل الصبيان بالقياس إلى المحتنكين؛ فإنّهم لمّا غفلوا عن طيّباتٍ عرض عليها البالغون، و اقتصر بهم المباشرة على طيّبات(6)اللّعب، صاروا يتعجّبون من أهل الجدّ إذا زَوَّروا(7)عنها عائفين لها عاكفين على غيرها، كذلك مَن غضّ النّقصُ بصره عن مطالعة بهجةِ
الحقّ أغلق كفيه بما يليه من اللذّات لذات الزور، فتركها(1)في دنياه عن كره، و ما تركها إلّا ليستأجل أضعافها، و إنّما يعبد اللّٰه/ 160 /و يطيعه لينجو له في الآخرة شبعه منها فيبعثَ إلى مطعم شهيّ و مشرب هنيء و منكح بهيّ إذا بعثر عنه، فلا مطمح لبصره في أُولاه و أُخراه إلّا إلى لذّات قبقبه و ذبذبه(2)، و المستبصر بهداية القدس في شجون واجب الإيثار قد عرف اللذّة الحقّ، و ولي وجهه سمتها مترحماً على هذا المأخوذ من رشده إلى ضدّه و إن كان ما يتوخّاه بكدِّه(3)مبذولاً له بحسب وعده(4).
قال صاحب حلية الأرواح:
أوّل ما يظهر للإنسان عند العقل هو الشعور، و منه ينبعث الشوق و الإرادة، ثمّ يحدث الحركة، فالسالك لا بدّ له من الشعور بكمالٍ و كاملٍ مطلق يمكن له أن ينال منه شيئاً إمّا بالعقد الإيماني مع السكون و الطمأنينة في النفس، و إمّا باليقين البرهاني على سبيل الاستبصار، فإذا اطمأنّ بأحدهما انبعث من باطنه شوق و رغبة في اعتلاق العروة الوثقى و هو الإرادة، ثمّ يتحرّك بعده إلى جناب القدس لنيل الروح و الاُنس، و حينئذٍ يحتاج إلى إزالة الموانع و تحصيل الشرائط، و ذلك لا يكون إلّا بالرياضة، و الرّياضة مشروطة باُمور و متضمّنة لاُصول.
أمّا الشرائط فعزيمة جازمةٌ لا ينقض و لو في جزئي ما ممّا عزم عليه لئلّا يتشوّش الوقت و يتفرّق الوجه، و صدقٌ في المواطن كلّها قولاً و فعلاً و فكراً لئلّا يفسد المنامات و الإلهامات بملكة الكذب، و توبة نصوح عمّا يشغل سرّه عن الحقّ لئلّا يجذبه التفات الخاطر إلى الباطل عن جناب الحقّ، و إنابة إسلامه إلى اللّٰه بحيث لا يمكن له أن يقبل إلى ما عداه بباطنه في شيء أصلاً، و أصل الباب فيها الإخلاص التامّ و هو تخليص العمل لله بحيث لا يشرك به أحداً و لو بطرفة عين، و لا يرى ظاهراً و لا باطناً و لو بخاطر؛ إذ الخطرة في العقل لغير اللّٰه - و لو لم يفعل - شرك خفيٌّ؛ كما أخبر به صلى الله عليه و آله: دبيب الشرك في اُمّتي أخفى من دبيب/ 161 / النملة السوداء في ليلة الظلماء على الصخرة الصمّاء.
و أمّا الاُصول فهي إمّا اُمور عدميّة أو وجوديّة، و كلا القسمين إمّا ظاهر و إمّا باطن.
أمّا العدميّات فيشملها(1)الزهد الحقيقي و هو التنزّه عمّا يشغل السرّ عن الحقّ، و هو في الظاهر ترك ما لا يعنيه ضرورة، و في الباطن تجريد السرّ عن كلّ خاطرٍ يجرّه أو يدعوه إلى غير الحقّ تعالى، و المؤدّي إلى الأمرين اُمور أربعة هي أساس المعاملة مع اللّٰه تعالى: قلّة الطعام، و قلّة المنام، و قلّة الكلام، و الاعتزال عن الأنام.
و أمّا الوجوديّات فهي اُمور يشملها في الظاهر العبادة، و في الباطن تلطيف السرّ لقبول الفيض. أمّا العبادة فهي تطويع النفس الأمّارة للنفس المطمئنّة بأوضاع و هياكل شرعيّة أمريّة لا استنباطيّة؛ لئلّا يكون للنفس فيها حظّ؛ لينخرط قواها كلّها في التوجّه إلى جناب الحقّ، و لا ينازع سرّ السائر إلى القدس في مطالبها، بل(2)يشايعه و ينجرّ إلى ما يناسب الأمر القدسي فيكون مجموع الهمّ، و نهايتها الحضور الدائم مع الحقّ كما قال: و اَلَّذِينَ هُمْ عَلىٰ صَلاٰتِهِمْ دٰائِمُونَ؛ و أوّلها الشكر الّذي هو أحد جزئي الإيمان قولاً و فعلاً و قلباً، يتصوّر جميع النّعم من المنعم؛ و أوسطها الذكر الدائم القلبي و تحصيل الملكات الفاضلة و الأخلاق الحميدة.
و أمّا تلطيف السرّ فهو رفع الغشاوات الطبيعيّة عن وجه القلب بهدء القوى البدنيّة و النفسانيّة و محاكاتها للسرّ في حركاتها؛ ليقبل إشراقات أشعّة الأنوار القدسية فتنور، و حصوله بالألحان الموسيقية بالأشعار المناسبة للأمر القدسي و المعاني الموجبة لإذعان الوهم، و صحبة الأزكياء الأتقياء، و استماع كلامهم و أحاديثهم في الطريقة و تبديل الأخلاق خصوصاً ما قرن بالنغمة الرخيمة و الصوت الحسن و العبارة البليغة و السمت الرشيدة على طريقة الوعظ و الخطابة/ 162 /و قراءة الوحي الإلهي و استماعه، و المداومة على الذكر بكلمة التوحيد، و الفكر اللطيف في آلاء اللّٰه و معاني آياته و صفات جلاله و أفعاله في عالم الملك، و في الحقائق اليقينيّة و المعارف الإلهيّة و صفاته الجماليّة و الكماليّة في عالم الملكوت و الجبروت.
و نهاية التلطيف: الفناء في وحدة الذاتيّة، و ظهور سلطان العشق الحقيقي، و البقاء السرمدي للأوّل الحقّ الواحد المطلق.
قال الشيخ:
[إشارة: ثمّ] إذا بلغت الإرادة و الرياضة حدّاً ما، عنت له خلسات من اطّلاع نور الحقّ عليه لذيذة كأنّها بروق تومض إليه ثمّ تخمد عنه، و هو المسمّى عندهم أوقاتاً، و كلّ وقت يكتنفه وجدان وجد إليه و وجد عليه، ثمّ إنّه ليكثر عليه هذه الغواشي إذا أمعن في الارتياض.
إشارة: ثمّ إنّه ليتوغّل في ذلك حتّى يغشاه في غير الارتياض، و كلّما لمح شيئاً عاج منه إلى جناب القدس يتذكّر من أمره أمراً فغشيه غاش، فيكاد يرى الحقّ في كلّ شيء.
إشارة: و لعلّه إلى هذا الحدّ يستعلي عليه غواشيه، و يزول هو عن سكينته، فيتنبّه جليسه لاستيفازه عن قراره، فإذا طالت عليه الرّياضة لم يستفزّه غاشية و هدى للتلبيس فيه.
إشارة: ثمّ إنّه ليبلغ به الرّياضة مبلغاً ينقلب له وقته سكينة، فيصير المخطوف مألوفاً و الوميضُ شهاباً بيّناً، و يحصل له معارفه مستقرّةً كأنّها صحبة مستمرّة(1)و يستمتع فيها ببهجته، فإذا انقلب عنها انقلب حيراناً أسفاً.
إشارة: و لعلّه إلى هذا الحدّ إنّما يتيسّر له هذه المعارفة أحياناً، ثمّ يتدرّج إلى أن يكون له متى شاء.
إشارة: ثمّ إنّه ليتقدّم هذه الرّتبة فلا يتوقّف أمره إلى مشيئته، بل كلّما لاحظ شيئاً لاحظ غيره و إن(2)لم يكن ملاحظته للاعتبار، فيسنح له تعريج عن عالم الزور إلى عالم الحقّ مستقرٌّ(3)به، و يحتف حوله الغافلون/ 163 /.
إشارة: فإذا عبر الرّياضة إلى النيل صار سرّه مرآةً مجلوة محاذيا بها شطر الحقّ، و درّت عليه اللذات العلي، و فرح بنفسه لما بها من أثر الحقّ، و كان له نظر إلى الحقّ و نظرٌ إلى نفسه، و كان بعد متردّداً.
إشارة: ثمّ إنّه ليغيب عن نفسه فيلحظ جناب القدس فقط، و إن لحظ نفسه فمن حيث هي لاحظة لا من حيث هي بزينتها، و هناك يحقّ الوصول.(4)
قال المحقّق الطوسي قدس سره:
هذه آخر درجات السلوك إلى الحقّ، و هي درجة الوصول التام، و يليها درجات السلوك فيه و هي تنتهي عند المحو و الفناء في التوحيد، على ما سيأتي، و في هذا المقام يزول التردّد المذكور في الفصل السّابق، و تتمّ الغيبة عن النفس و الوصول إلى الحقّ.
و اعلم أنّ الغيبة عن النفس لا ينافي ملاحظتها، و لذلك قال: «و إن لحظ نفسه فمن حيث هي لاحظة، لا من حيث هي بزينتها».
و بيانه: أنّ اللاحظ من حيث هو لاحظ إذا لحظ كونه لاحظاً فقد لحظ نفسه، إلّا أنّ هذه الملاحظة دون الملاحظة التي كانت قبلها؛ لأنّه كان هناك لاحظاً للنفس من حيث هي منتقشة بالحقّ متزيّنة بزينة حصلت لها منه فهو مبتهج بالنقش و الابتهاج بالنقش و إن كان بسبب الحقّ إعجاب بالنفس(1)و توجه إلى النفس، فإذن هو تارة متوجّه إلى النفس و تارة متوجّه إلى الحقّ، و لذلك حكم عليه بالتردّد؛ و أمّا هاهنا فهو متوجّه بالكليّة إلى الحقّ و إنّما يلحظ النفس من حيث يلحظ المتوجّه إليه الذي لا ينفكّ عن ملاحظة المتوجّه، فهي ملاحظة النفس بالمجاز أو بالعرض، و لذلك حكم هاهنا بالوصول الحقيقي.(2)
[قال شيخ الرئيس:]
تنبيه: الالتفات إلى ما تنزّه عنه شغل، و الاعتداد بما هو طوع/ 164 /من النفس عجز، و التبجّج بزينة الذات من حيث هي الذّات و إن كان بالحقّ تيه، و الإقبال بالكليّة على الحقّ خلاص.
إشارة: العرفان مبتدأ من تفريق و نفض و ترك و رفض ممعن في جمع هو جمع صفات الحق للذات المريدة بالصدق، منته إلى الواحد ثمّ وقوف.
إشارة: من آثر العرفان للعرفان، فقد قال بالثاني، و من وجد العرفان كأنّه لا يجده بل يجد المعروف به فقد خاض لجّة الوصول، و هناك درجات ليست أقلّ من درجات ما قبله، آثرنا فيها الاختصار؛ فإنّها لا يفهمها الحديث، و لا تشرحها العبارة، و لا يكشف المقال عنها غير الخيال، و من أحبّ أن يتعرّفها فليتدرّج إلى أن يصير من أهل المشاهدة دون المشافهة، و من الواصلين إلى العين دون السامعين للأثر.(3)
قال المحقّق قدس سره:
العرفان حالة للعارف بالقياس إلى المعروف فهي لا محالة غير المعروف، فمن كان غرضه من العرفان نفس العرفان فهو ليس من الموحّدين؛ لأنّه يريد مع الحقّ شيئاً غيره، و هذه حال المبتهج بزينة ذاته و إن كان بالحقّ، أمّا من عرف الحقّ و غاب عن ذاته فهو غائب لا محالة عن العرفان الذي هو حاله(1)لذاته، فهو قد وجد العرفان؛ لأنّه لا يجده بل يجد المعروف فقط، فهو الخائض لجّة الوصول أي معظمه، و هنالك درجات هي درجات التحلية بالاُمور الوجوديّة التي هي النعوت الإلهيّة، و هي ليست بأقلّ من درجات ما قبله أعني درجات التزكية من الاُمور الخلقيّة التي تعود إلى الأوصاف العدميّة؛ و ذلك لأنّ الإلهيّات محيطة غير متناهية، و الخلقيات محاط بها متناهية، و إلى هذا اُشير في قوله تعالى: «قُلْ لَوْ كٰانَ اَلْبَحْرُ مِدٰاداً لِكَلِمٰاتِ رَبِّي لَنَفِدَ اَلْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِمٰاتُ/ 165 /رَبِّي» الآية(2)فالارتقاء في تلك الدرجات سلوك إلى اللّٰه، و في هذه سلوك في اللّٰه، و ينتهي السلوكات بالفناء في التوحيد.
و اعلم أنّ العبارة من هذه الدرجات غير ممكنة؛ لأنّ العبارات موضوعة للمعاني التي يتصوّرها أهل اللغات ثمّ يحفظونها ثمّ يتذكّرونها ثمّ يتفاهمونها تعليماً و تعلّماً.
أمّا التي لا يصل إليها إلّا غائب عن ذاته فضلاً عن قوى بدنه فليس يمكن أن يوضع لها ألفاظ فضلاً عن أن يعبّر عنها بعبارةٍ. و كما أنّ المعقولات لا تدرك بالأوهام، و الموهومات لا يدرك بالخيالات، و المتخيّلات لا يدرك بالحواسّ، كذلك ما من شأنه أن يعاين بعين اليقين فلا يمكن أن يدرك بعلم اليقين، فالواجب على من يريد ذلك أن يجتهد في الوصول إليه بالعيان دون أن يطلبه بالبرهان.(3)
وعظ و(4)نصيحة:
يا إخواني الروحيين و يا أحبّائي القدسيّين، هل تَأثّرَ قلوبكم و تهزّز نفوسكم من هذه الكلمات المشوِّقة و حديّات الموجدة التي تلوت عليكم من المناجاة المعصوميّة و الأحاديث القدسيّة و الآيات الإلهيّة و المواعظ الروحيّة و الحكم النورية تأثّراً تامّاً
و اهتزازاً شديداً، أم لا؟ فإن تأثّرت(1)بلطف اللّٰه و فضله فاشكروا اللّٰه(2)و اسجدوه متعفّراً و متواضعاً و منكسراً و متذلّلاً لتجعلوا ذلك فضلاً و عناية محضة لكم، فتنجوا من مهاوي الكبر و العجب، و يستحقّوا بذلك لتضاعيف الفضل و النعمة من اللّٰه تعالى، ثمّ تداوموا و تواظبوا على قراءتها/ 166 /بألحان حزينة، كما وصّيناكم من قبل حتّى يقذف اللّٰه تعالى محبّته في قلوبكم و يشدّدها و يقوّيها يوماً فيوماً، فبقوّتها و شدّتها يوفّقكم و يعينكم على إعمال ما قرأتم من الكتاب، و يوصلكم إلى أعلى مطالبكم و مقاصدكم إن شاء اللّٰه.
و اعلموا يقيناً أنّ المداومة على قراءة حِكم اللّٰه و استماع مواعظه و مواعظ أنبيائه و قراءة مناجاتهم - صلوات اللّٰه عليهم - سبب قويّ لشدّة المحبّة الإلهيّة، و هي سبب قويّ للبغض و التنفّر(3)عن الدنيا و الإعراض عن فضولها و تنعّماتها و لفراغ القلب عن الأماني لها، و رفع هذه الموانع علّة معديّة للفكر و التوجّه التام إلى العالم الإلهي، و هذه علّةٌ لمعرفة اللّٰه تعالى و لمشاهدة جماله و جمال العالم الإلهي.
و يؤيّد ذلك ما ورد عن مولانا و إمامنا أبي جعفر عليه السلام: أنّ أصحاب محمّد صلى الله عليه و آله قالوا:
يا رسول اللّٰه، نخاف علينا النفاق.
قال: فقال لهم: و لم تخافون ذلك؟
فقالوا: إذا كنّا عندك فذكّرتنا و رغّبتنا وجِلْنا و نسينا الدنيا، و زهدنا حتّى كأنّا نعاين الآخرة و الجنّة و النّار و نحن عندك، فإذا خرجنا من عندك و دخلنا هذه البيوت و شممنا الأولاد و رأينا العيال و الأهل لكاد أن نحوّل من الحال التي كنّا عليها عندك، و حتّى كأنّا لم نكن على شيء، أ فتخاف علينا النفاق؟ و إنّ ذلك نفاق؟
فقال لهم رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: [كلّا] إنّ هذه خطوات الشيطان فيرغّبكم في الدنيا، و اللّٰه لو
تدومون على الحال التي وصفتم أنفسكم لصافحتْكم الملائكة و مشيتم على الماء، و لو لا أنّكم تذنبون فتستغفرون اللّٰه تعالى لأتى اللّٰه بخلق يذنبون فيستغفرون فيغفر لهم. إن المؤمن مفتن توّاب؛ أ ما سمعت قول اللّٰه تعالى: «إِنَّ اَللّٰهَ/ 167 /يُحِبُّ اَلتَّوّٰابِينَ وَ يُحِبُّ اَلْمُتَطَهِّرِينَ»(1). و قال: «اِسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ»(2)(3)انتهى(4)الحديث.
و إن لم تتأثّر قلوبكم - أعاذنا اللّٰه و إيّاكم - فاعلموا يقيناً أنّ زمهريراً هوّنه(5)اللذات الدنيويّة، و أماني تنعّماتها الموهوميّة سرَت في عروق أنفسكم سراية شديدة، و جعلت حاسّة عقولكم خدرة جامدة حتّى لم تدركوا حلاوة هذه الكلمات التي كانت حقيقة سكرة روحانية، و رزقة(6)حسنة للأرواح النورانيّة؛ كما لا يدرك المريض طعم الحلو لتحذر الذائقة لنزول المواد المخدرة عليها، فاجتهدوا(7)حينئذٍ في البصبصة و التضرّع و الابتهال إلى اللّٰه الكريم الرّحيم بالزفرة و البكاء و الأنين ليرحمكم اللّٰه تعالى و يقوّيكم على الرياضة، فتروّضوا أنفسكم أوّلاً بعون اللّٰه تعالى و قوّته بتقليل الطعام يسيراً يسيراً على قدر ما يحفظ به اعتدال المزاج حتّى صار تقليل الأكل عادة و طبيعة لكم، ثمّ بالاعتزال(8)عن المكبين على الدنيا و الغافلين عن الآخرة؛ لأنّ هذين كانا أسهل الرّياضات و مبدأً لجميع الرّياضات، و ذلك أنّ مِن تقليل الطعام ضعف مدد الداخلي للقوّة الشهوية البهميّة التي يلزمها الهواء و الهوس إلى المشتهيات البهميّة،
1) . سورة البقرة، الآية 222.
2) . سورة هود، الآية 3 و 90.
3) . بحار الأنوار، ج 6، ص 420، ح 78 عن الكافي، ج 2، ص 424 باب في تنقّل أحوال القلب، ح 1؛ و بحار الأنوار، ج 67، ص 56، ح 28. عن تفسير العيّاشي، ج 1، ص 109.
4) . ب: - انتهى.
5) . ب: أهويه.
6) . الف و ب: رزقه.
7) . الف. بنزول المواد الخدرة عليها، فاجتهد.
8) . الف و ب: بالاعتراض.
فضعفت الشهوية و لوازمها؛ و من الاعتزال ضعف مدد الخارجي للقوّة (الشهويّة البهميّة و الغضبيّة السبعيّة و لوازمها جميعاً، فضعفت القوّة الشهويّة و الغضبيّة جميعاً)(1)، و بضعفهما تضعف المحبّة للدنيا و لذّاتها. فلمّا فعلتم ذلك و أضعفهم المحبّة الدنياوية فجالسوا مع أهل الآخرة و اسمعوا المواعظ و الحكم منهم.
و اقرءوا هذا الكتاب مرّة ثانية؛ لعلّ اللّٰه يرحمكم و يقذف في قلوبكم حلاوة ذكره / 168 /و لذاذة محبّته إن شاء اللّٰه، و لا تيأسوا من روح اللّٰه، و لا تقنطوا من رحمته في كلّ حال أبداً؛ لأنّه لا ييأس من روح اللّٰه إلّا القوم الكافرون الذين كانوا طينتهم و جبلّتهم عاتبة طاغية(2)، فاليأس من اللّٰه الحليم الرّحيم علامة الشقاوة الجبليّة، كما كان الرجاء من اللّٰه العزيز الكريم و حسن الظنّ به(3)علامة السّعادة و الطهارة الجبليّة.
هذا آخر كتابي و آخر كلامي و نصيحة لي(4)و لكم، وفّقني اللّٰه تعالى و إيّاكم على ما يحبّه و يرضاه، و رزقني اللّٰه و إيّاكم ملازمة مولاي و مولاكم محمّد و على و آلهما المعصومين عليهم السلام في أعلى علّيّين بحقّ جاه محمّد و آله الطاهرين. و الحمد للّٰه ربّ العالمين، و صلّى اللّٰه على محمّد و آله أجمعين.
علوم حديث
المراشح (الحاشية على الرواشح السماوية) ميرزا محمّد بن محمدهادى نائينى (قرن 13 ق)
تحقيق: سيد صادق حسينى اشكورى فهرس الصدرية في الإجازات العليّة على اكبر بن شير محمّد همدانى (1325 ق)
تحقيق: سيد جعفر حسينى اشكورى
ميرزا محمد بن محمدهادى نائينى (قرن 13 ق)
تحقيق: سيد صادق حسينى اشكورى
صاحب الرسالة هو الميرزا محمد بن محمد هادي النائيني المتخلص ب «فائض»، من تلامذة حجة الإسلام الشفتي الأصفهاني و المجاز منه.
و قد وصلت إلينا من مؤلفاته ديوان شعره، و رسائله الرجالية.
قال العلامة الطهراني في الذريعة(1):
رجال الميرزا محمد بن محمدهادي النائيني المجاز من السيد حجة الإسلام الشفتي الأصفهاني في 1256، كتب الإجازة له بخطه على ظهر المجلد الأول من رجاله الذي تمّمه في 1265، و له ديوان تخلُّصه في شعره «الفائض».
و قال في المجلد الثالث(2):
ديوان فائض نائينى، للميرزا محمد بن محمدهادي النائيني تلميذ السيد حجة الإسلام الأصفهاني المجاز منه. و له كتاب في الرجال. و قد كتب اُستاده إجازة له بخطه على ظهر كتابه الرجال الموجود عند السيد شهاب الدين، كما كتبه إلينا.
و ذكر أنه فرغ من تأليفه 1265 و أن النسخة بخطه المتوسط و أنه شاعر تخلصه فائض.
أقول: أكثر كتابه الرجالي تلخيصات لرسائل اُستاده الشفتي، فالأصح أن يسمى كتابه ب «الرسائل الرجالية» لا «كتاب الرجال»، فتأمل.
و إليك عناوين رسائله:
المراشح، و هو الذي بين يديك.
ترجمة أبي بصير
ترجمة محمد بن إسماعيل.
ترجمة أبان بن عثمان
أصحاب العدة
ترجمة سهل بن زياد الآدمي
ترجمة محمد بن خالد البرقي
تلخيص ترجمة ابراهيم بن هاشم
ترجمة إسحاق بن عمار
تلخيص ترجمة حماد بن عيسى
ترجمة عمر بن يزيد
و نسخة الكتاب تحتفظ في مكتبة المرتضوي في المشهد الرضوي - عليه آلاف الثناء - في 73 صفحة، و المصورة منها موجودة في مركز إحياء التراث الإسلامي بقم تحت رقم (2582).
و قد صرّح النائيني بتاريخ تأليف الرسائل في مختلف الشهور من سنة
1265 في أصفهان، و الرسالة الأخيرة تمّت في يوم الخميس 25 جمادى الاُولى من نفس السنة.
أقول: الذي أظن أن المَرَاشِح جمع المَرْشَح - اسم مكان - أي أمكنة الرشح، و يحتمل بعيداً أن يكون جمعَ المِرْشَح اسم آلة.
و الرَّشْح: ندى العرق على الجسد كما في لسان العرب(1)مادة «رشح» قال بعد ذلك: و قد رَشَحَ يَرْشَحُ رَشْحاً و رَشَحاناً: نَدِيَ بِالعَرَق. و المِرْشَح و المِرْشَحَة: البطانة التي تحت لِبْدِ السَّرْج.. إلى أن قال(2): تقول: لم يَرْشَحْ له بشيء إذا لم يُعطه شيئاً.
و أما أن يكون مفردها المُرْشِح - من باب الإفعال - فإنه و إن ورد في اللغة(3)إلا أن هذا المعنى لا يناسب المقام. قال في اللسان(4): و رَشَحَتِ الناقةُ ولدَها و رَشَّحَتْهُ و أَرْشَحَتْهُ: و هو أن تحك أصل ذنبه و تدفعه برأسها و تقدّمه و تقف عليه حتى يلحقها و تُزَجِّيهِ أحياناً أي تقدّمه و تتبعه، و هي راشِح و مُرْشِح و مُرَشِّح، كل ذلك على النسب.
هذا، و لا مانع من جمع كلّ ما ذكرنا من المَرْشَح و المِرْشَح و المُرْشِح على المَرَاشِح؛ فإن كل هذه الأوزان تجمع على مَفَاعِل كما صرّح بذلك محمد يحيى القزويني من أعلام القرن الثاني عشر في كتابه الجموع و المصادر(5)قال: المَفَاعِل بفتح الميم و كسر العين يجيء وحداته على
أحد عشر وزناً:
الأول: المَفْعَل بفتح الميم و العين كالمَصْدَر على المَصادِر.
الثاني: المِفْعَل بالكسر و فتح العين كالمِطْبَخ على المَطَابِخ.. - إلى أن قال: -
السادس: المُفْعِل بالضم و كسر العين كالمُفْلِس على المَفَالِس. انتهى.
و الجدير بالذكر أن النائيني قدس سره أخذ عنوان كتابه هذا من مقدمة الرواشح السماوية؛ فإنه قال في آخر مقدمة كتابه(1): فلا علينا لو قدّمنا عضة من تلك المراشح في عدة رواشح.
و أما الرَّواشِح على وزان الفَوَاعِل فمفردها الرَّاشِحَة، كما هي عناوين أبواب كتاب المحقق الداماد.
قال القزويني(2): الفَوَاعِل يجيء وحداته على خمسة أوزان، و عدّ منها:
الفاعِلَة كالشَّاجِنَة على الشَّوَاجِن.
هذا، و قد زدنا بعض مهمّات المطالب و التوضيحات - مما ظننّا أنها محتاج إليها - من الرواشح للمحقق الداماد، و أضفنا عناوين المراشح بين المعقوفتين لكي يسهل تناولها، و أكثر هذه العناوين مأخوذة من الطبعة الحجرية للرواشح مع تعديل أو إضافة منّا.
و لا تكون هذه الرسالة إلا كمختصر للرواشح مع تعديل فيه و إضافة نظرات للنائيني لا بأس بها(3).
1) . الرواشح السماوية، ص 40 من الطبعة الحجرية.
2) . في الجموع و المصادر، ص 65.
3) . فرغت من تصحيح هذه النسخة الشريفة في قرية بنادك سادات المعروف ب «بُنَاف» من توابع يزد، في سنة 1423 ه (81/4/24) في الحوزة العلمية التي أسّسها الحجة المفضال السيد على الوزيري حفظه اللّٰه تعالى و رعاه. و شاركني في تصحيح الكتاب الأخ الصديق الشيخ محمد جواد صابريان، زاد اللّٰه في توفيقه.
الحمد للّٰه رب العالمين، و الصلاة على سيدنا محمد و آله الطاهرين
أما بعد: فيقول المفتاق إلى العفو و الغفران و الإقالة من الرب الرءوف الأحد ابن محمد هادي النائيني محمّد؛ سامحه اللّٰه تعالى يوم حساب ما يعد و يعتد، و غفر له ما لا يُحصىٰ و لا يعد، و لوالديه بالرفد الأرفد:
هذه تحقيقات رائقة و نكت فائقة افتلذتها من مصنفات الأفاضل من الأصحاب - رضوان اللّٰه عليهم - مما يتعلق بالأخبار و الرواة، أوردتها في تلك الورقات على ما ساعدني الأوقات بتوفيق اللّٰه سبحانه، و فيه مطالب:
المطلب الأول: في ما افتلذته من كتاب الرواشح(1)، و فيه مراشح، و يسمى(2)به الكتاب ليكون على طبق ما للانتخاب.
متن الحديث ألفاظه، و السند طريق المتن أي جملة من رواه على الترتيب
و التناقل. و يقال: هو الإخبار عن طريق المتن.
أقول: و الأول أوفق بالاستعمالات.
و الإسناد رفع الحديث إلى قائله بالتناقل(1).
أقول: فالفرق بين السند و الإسناد بأن السند جملة الراوين بأعيانهم و الإسناد من فعل الناقل.
و للمتن عوارض و أحوال بحسب نفسه،(2)و عوارض و أحوال بحسب طريقه، و البحث في الثاني، فالمتن بحسب طريقه متواتر أو آحاد.
فالأول: ما تكثرت رواته في كل طبقة طبقة في الأطراف و الأوساط، و بلغت في جميع الطبقات مبلغاً من الكثرة قد أحالت العادة تواطئهم على الكذب، و لا محالة يعطي العلم البتّي بمفاده إلّا مع شبهة قوية أو تقليد و تعصب أوجب اعتقاد نقيضه.
و الثاني: ما لا يكون كذلك و لو في بعض الطبقات.
و له أقسام أصلية و فرعية.
و أقسام الاُصول خمسة:
الأول: الصحيح و هو ما اتصل سنده بنقل عدل إمامي عن مثله في الطبقات بأسرها إلى المعصوم، و قد يطلق على سليم الطريق من الطعن بما يقدح في الوصفين و إن اعتراه في بعض الطبقات إرسال أو قطع، و من هناك يحكم مثلاً على رواية ابن أبي عمير مطلقاً بالصحة و تعد مراسيله على الإطلاق صحاحاً.
أقول: و فيه نظر؛ لأن مراسيله ليست صحاحاً بالاصطلاح و إن كانت في حكمها.
الثاني: الحسن و هو المتصل السند إلى المعصوم بإمامي ممدوح في كل طبقه غير منصوص على عدالته بالتوثيق و لو في طبقة ما فقط.
و فيه: أن المدح غير معتبر فيه، و قد يطلق على السالم مما ينافي الأمرين في سائر الطبقات و إن اعترى اتصاله انقطاع في طبقه ما كما عد مقطوعة زرارة مثلاً في مفسد الحج من الحسن.
الثالث: الموثق و هو ما دخل في طريقه فاسد العقيدة المنصوص على توثيقه مع انحفاظ التنصيص من الأصحاب على التوثيق أو المدح و السلامة عن الطعن بما ينافيهما جميعاً في جميع الطبقات.
أقول: إيراد المدح على نحو الترديد خالٍ عن الوجه.
ثم مطلق الطعن بالمنافي لا ينافيه ما لم يوجب عدم الاعتداد به.
الرابع: القوي و هو مروي الإمامي في جميع الطبقات الداخل في طريقه - و لو في طبقة ما - من ليس بممدوح و لا مذموم مع سلامته عن فساد العقيدة.
أقول: قوله رحمه الله «مع سلامته». انتهى، مستدرك، و الأقوى أنه من الحسن إلّا مع اعتبار المدح فيه، و أما أن عدم الذم مرتبة من المدح فهيّن جداً، و حيث إن استعماله كثير و هو متكرر الوجود متكثر الوقوع جداً فلا بد له من اعتبار اسم له بخصوصه، و كثيراً ما يطلق على الموثق أيضاً.
قال في الذكرى بعد إيراد الموثق و ذكر إطلاق اسم القويّ عليه: و قد يراد بالقوي مروي الإمامي غير المذموم و لا الممدوح أو مروي المشهور في التقدم غير الموثق؛ قاله في الرواشح(1)، يعني به المشهور في التقدم غير الموثق و لا الإمامي فيكون هذا القسم بالنسبة إلى الموثق كالحسن بالنسبة إلى الصحيح.
و في عدة نسخ:(2)معوّل على صحتها [مكان غير الموثق](3)عن الموثق.
هذا، و مسكين السمان و نوح بن دراج و ناجية بن عمارة الصيداوي و أحمد بن
عبد الله بن جعفر الحميري و الحكم بن مسكين من القوي على المعنى الأول.
الجمهور(1)اعتبروا في حد الصحيح سلامته عن الشذوذ و العلة و كونه مروي مَن يكون مع العدالة ضابطاً، و أصحابنا أسقطوا ذلك عن الاعتبار و هو الحق؛ لأنهم يفسرون الشذوذ بكون الذي يرويه الثقة مخالفاً لمروي الناس، و ذلك حال المتن بحسب نفسه و العلة بأسباب خفية غامضه قادحة يستخرجها الماهر في الفن، فإن كانت بنفس المتن فخارجة عن البحث، و إن كانت بالسند كالإرسال و القطع مثلاً في ما يكون في ظاهر الاتصال أو الجرح فيمن ظاهره العدالة - من دون أن يكون مستنداً إلى حجة قاطعة بل إلى قرائن تورث الظن أو الشك - فقيد الاتصال و العدالة يغنيان عن ذلك، و إلّا فليست بقادحه ضائرة في الصحة المستندة إلى أسبابها الحاصلة.
و أما الضبط و هو كون الراوي متحفظاً(2)متيقِّظاً(3)غير مغفَّل و لا شاكّ و لا ساهٍ في حالتي التحمل و الأداء فداخل في الثقة، و هم يتوسعون في العدل بحيث يشمل المخالف ما لم يبلغ خلافه حد الكفر و المبتدعَ ما لم يكن يروي ما يقوّي بدعته، و يكتفون في العدالة بعدم ظهور الفسق و البناء على ظاهر حال المسلم على خلاف الأمر عندنا، فاتّسعت عندهم دائرة الصحة.
قال بعض الأصحاب(4):
1) . المراد من الجمهور جمهور العامة كابن الصلاح و النووي و ابن جماعة و الطيّبي و غيرهم كما في الرواشح، ص 42.
2) . في الأصل المخطوط: متحفضاً.
3) . في المخطوطة: متيقّضاً - بالضاد -، و هو غلط.
4) . عبارة الرواشح (ص 43) هكذا: قال بعض الشهداء من أصحابنا المتأخرين في شرح بداية الدراية: و الخلاف.. إلى آخر ما جاء في المتن.
و الخلاف في مجرد الاصطلاح، و إلا فقد يقبلون الشاذ و المعلل، و نحن فقد لا نقبلهما و إن دخلا في الصحيح.
و هو صحيح، و الصحيح الذي لا يُعمل به عندنا لعوارض تعتريه غير قليل.
و من ذلك(1)صحيحة عبيد بن زرارة قال: سألت أبا عبد الله عليه السلام عن الركعتين الأخيرتين من الظهر؟ قال: تسبِّح و تحمد اللّٰه و تستغفر لذنبك، و إن شئت فاتحة الكتاب فإنها تحميد و دعاء.(2)
و رواية علي بن حنظلة عنه عليه السلام قال: سألته عن الركعتين الأخيرتين ما أصنع فيهما؟ قال: إن شئت فاقرأ فاتحة الكتاب، و إن شئت فاذكر اللّٰه؛(3)
لما قاله بعض الأصحاب من عدم قائل بمضمونهما.
أقول: و هذا كلام صحيح لعدم العمل بظاهرهما من أحد.
قال في الرواشح(4):
إن هنا محملاً صحيحاً لا يكون فيه اطّراح الحديث و لا خرق إجماع العصابة و شق عصاهم أي اجتماعهم و ائتلافهم و هو أن تكون واو (و لتستغفر لذنبك) بمعنى «حتى» للغاية، و ذلك باب واسع في مذهب البلاغة كما إذا قلت: «تحتمي من النَّهَم» و تصحّ(5)في بدنك، و «تتعبد اللّٰه(6)» و تكون حراً، و «تعبده» و تكون ملكاً، و التسبيح و التحميد
عَلَم للتسبيحات الأربع، و كذلك هي المراد من ذكر اللّٰه في الرواية الثانية(1).
و فيه: أن المراد عدم العمل بظاهرهما، و إبداء المحمل الصحيح لا ينافي كونه خلاف الظاهر.
ثم إنْ فتحنا باب الحمل فأحسن المحامل حمل الاستغفار على الندب، ثم بيَّن فيه(2)أن ثُلّةً من أهل عصره ذهبوا إلى وجوب الاستغفار بعد التسبيحات، ففريق منهم كانوا يقولون: «اللهم اغفر لذنبي» على لحنٍ فيه مخالف للعربية؛ إذ الذنب حينئذ يكون مفعولاً(3)له فيحتاج إلى تقدير المفعول به، فيصير الكلام في قوّة «اللهم اغفر لذنبي ذنبه» و تضحك(4)منه و عليه الثكلى.
و فيه: أن الذنب مفعول به بواسطة اللام، ثم لِمَ لا يكون التقدير: اللهم اغفر لي لذنبي؛ ليكون تعليلاً للاستغفار؟
و فريق(5): اللهم اغفر ذنبي، و فريق: أستغفر اللّٰه.
أورد أبو عمرو الكشي(6)جماعةً اجتمعت العصابة على تصحيح ما يصح عنهم و الإقرار لهم بالفقه و الفضل و الضبط و الثقة و إن كانت روايتهم بإرسال أو رفع أو عن
1) . قال في الرواشح: 44: فمعناه: تأتي بالتسبيحات الأربع حتى تكون بذلك في حكم المستغفر لذنبك و تكون هي في قوة الاستغفار منك و الكفارة لآثامك، و فيها مغفرة لذنوبك، لا أنك تأتي بالتسبيحات و تضمّ إليها كلمة الاستغفار أو دعاءه على ما يتبادر إلى الوهم حتى تنسب الرواية إلى الشذوذ.
2) . أي الرواشح. انظر: الرواشح السماوية، ص 45.
3) . كذا، و الصحيح، مفعولاً، كما هو كذلك في المصدر.
4) . في الرواشح المطبوع: و يضحك.
5) . هذه تتمة كلام صاحب الرواشح.
6) . في كتابه الذي هو أحد الاُصول و التي إليها استناد الأصحاب و عليها تعويلهم في رجال الحديث؛ كما صرح بذلك المحقق الداماد في الرواشح، ص 45، الراشحة الثالثة.
مجهول أو كانوا فاسدي العقيدة في أنفسهم، و لكنهم في الثقة و الجلالة في مرتبة قُصيا، و جعلهم على ثلاث درج و طبقات ثلاث.
الاُولى: و هي العليا في تسمية الفقهاء من أصحاب أبي جعفر و أبي عبد الله [عليهما السلام] قال بهذه العبارة:
اجتمعت العصابة على تصديق هؤلاء الأولين من أصحاب أبي جعفر عليه السلام و أصحاب أبي عبد اللّٰه عليه السلام و انقادوا لهم بالفقه، فقالوا: أفقه الأولين ستة: زرارة و معروف بن خَرَّبُوذ و بُرَيد [بن معاوية العجلي](1)و أبو بصير الأسدي و الفضيل بن يسار و محمد بن مسلم الطائفي.
قالوا: و أفقه الستة زرارة. و قال بعضهم مكان أبي بصير الأسدي: أبو بصير المرادي و هو ليث بن البَختَري.
الطبقة الثانية: و هي الدرجة الوسطى و هذه عبارته:
تسمية الفقهاء من أصحاب أبي عبد اللّٰه عليه السلام اجتمعت العصابة على تصحيح ما يصح عن هؤلاء و تصديقهم لما يقولون و أقروا لهم بالفقه من دون اُولئك الستة الذين عددناهم و سميناهم ستة نفر: جميل بن دراج و عبد اللّٰه بن مسكان و عبد اللّٰه بن بكير و حماد بن عيسى و أبان بن عثمان و حماد بن عثمان، قالوا: و زعم أبو إسحاق الفقيه يعني ثعلبة بن ميمون أفقه هؤلاء جميل بن دراج و هم أحداث أصحاب أبي عبد اللّٰه عليه السلام.
الطبقة الثالثة:(2)
قِر قاف أولها وقاف ثانيه ثالثة ميم و ضاد عاليه
زرارة معروف بريد الأسدي و ابن يسار و ابن مسلم السدي
و البعض من جماعة الأصحاب قد بدّل الأسدي بالمرادي
جميل و الأبان حمادان عبد التيهان عد ست ثاني
ثالثها يونس صفوان حسن محمد أحمد عبد الله عن
ثم ابن محبوب مع استبدال من ابن أيوب و بن فضال
ثم فضالة بن أيوب بدل له بعثمان بن عيسى قد حصل
و هي الدرجة الأخيرة قال:تسمية الفقهاء من أصحاب أبي إبراهيم الكاظم و أبي الحسن الرضا عليهما السلام، أجمع أصحابنا
على تصحيح ما يصح عن هؤلاء و تصديقهم و أقروا لهم بالفقه و العلم، و هم ستة نفر اُخر دون الستة نفر الذين ذكرناهم في أصحاب أبي عبد اللّٰه عليه السلام، منهم: يونس بن عبد الرحمن و صفوان بن يحيى بياع السابِري و محمد بن أبي عمير و عبد اللّٰه بن المغيرة و الحسن بن محبوب و أحمد بن محمد بن أبي نصر، و قال بعضهم مكان الحسن بن محبوب: الحسن بن علي بن فضال و فضالة بن أيوب، و قال بعضهم مكان فضالة: عثمان بن عيسى، و أفقه هؤلاء يونس بن عبد الرحمن و صفوان بن يحيى، و جعل الشيخ تقي الدين الحسن بن داود في رجاله [الطبقة] الثالثة هي الوسطى و [الطبقة](1)الثانية الدرجة الأخيرة، و كأنه نظر إلى جلالة يونس و صفوان و ابن أبي عمير.
ثم الكشي قال في ترجمة فضالة بن أيوب:
قال بعض أصحابنا: إنه ممن أجمع أصحابنا على تصحيح ما يصح عنهم و تصديقهم و أقروا لهم بالفقه و العلم.
و بالجملة: هؤلاء على اعتبار الأقوال المختلفة في تعيينهم أحد و عشرون بل اثنان و عشرون رجلاً، و مراسيلهم و مرافيعهم و مقاطيعهم و مسانيدهم إلى من يسمونهم(2)من غير المعروفين [معدودة عند الأصحاب رضوان اللّٰه عليهم](3)من الصحاح.
و الحق أن يفرق بين المندرج في حد الصحيح حقيقة و بين ما ينسحب عليه حكم الصحة، فيصطلح على تسمية الأول صحيحاً، و الثاني صِحّيّاً أي منسوباً إلى الصحة.
الأشهر عدّ الحديث من جهة إبراهيم بن هاشم أبي إسحاق القمي في الطريق حسناً و لكن في أعلى درجات الحسن التالية لدرجة الصحة؛ لعدم التنصيص عليه بالتوثيق.
قال في الرواشح(1):
و الصحيح أن الحديث من جهته صحيح، فأمرُه أجل و حاله أعظم من أن يتعدل و يتوثق بمعدل و موثّق غيره، بل غيره يتعدّل و يتوثق بتعديله و توثيقه إياه، كيف و أعاظم أشياخنا كرئيس المحدثين و الصدوق و المفيد و شيخ الطائفة و نظرائهم شأنهم أجل و خطبهم أكبر من أن يظن بأحد منهم أنه قد حاج إلى تنصيص ناص و توثيق موثق، و هو شيخ الشيوخ و قطب الأشياخ و وتد الأوتاد و سند الأسناد.
على أن مدحهم إياه بأنه أول من نشر حديث الكوفيين بقم و هو تلميذ يونس بن عبد الرحمن لفظة شاملة و كلمة جامعة و «كل الصيد في جوف الفَراء».
و هو بفتح الفاء: اسم طائر عظيم الجثة قائد لغيره من الطيور(2)
و في هامش آخر: و الفراء كجبل و سحاب: الحمار الوحش كما في القاموس و غيره. و هذا المثل ضُرب لأبي سفيان على ما قيل. و المراد أن صيد الفراء أولى من سائر الوحوش؛ لأن صيده مع ضخامة جثّته يغني عن صيد غيره؛ فكأنه كل الصيد، و كأن كل صيد في جوفه.
.أقول: و في كل ذلك نظر؛ غاية الأمر كون أخباره معتمداً عليها معمولاً بها لا الصحة الاصطلاحية.
و حكى(5)عن الشهيد في شرح الإرشاد أنه قال في كتاب الأيمان: إنه لا يمين للعبد مع مالكه؛ و هو مستفاد من أحاديث، منها صحيحة منصور بن حازم أن الصادق عليه السلام قال:
قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: لا يمين للولد مع والده، و لا للمملوك مع مولاه، و لا للمرأة مع زوجها. و في طريقها ابن هاشم، و لذلك يعدها أكثر المتأخرين حسنة. و العلامة رحمه الله قد حكم في كتبه على عدة من أسانيد الفقيه و (يب) [أي التهذيب] بالصحة و هو في الطريق، و عد طريق الصدوق إلى كردويه و إلى إسماعيل بن مهران مثلاً من الصحاح و طريقه إليها منه، و في (ست) [أي الفهرست]: أصحابنا ذكروا أنه لقي الرضا عليه السلام(1)، و في كتاب الرجال [أيضاً](2)أورده من أصحابه عليه السلام، و في الكتابين(3)في أحاديث الخمس أنه أدرك أبا جعفر الثاني عليه السلام.
هذا، و ربما وردت في الكافي روايته عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام مشافهة.
و في الكتابين: محمد بن يعقوب، عن علي بن إبراهيم، عن أبيه قال: سألت أبا عبد اللّٰه عليه السلام عن صدقات أهل الذمة و ما يؤخذ من ثمن خمورهم و لحم خنازيرهم و ميتتهم قال: عليهم الجزية في أموالهم.
و بعض(4)استبعد ذلك و قال:
الظاهر أن هذا مرسل؛ إذ ذكروا أنه لقي الرضا عليه السلام و هو تلميذ يونس و يونس (م) (ضا)، و في (د) أن أصله كوفي انتقل إلى قم (د) (كش) و يروي عن أبي جعفر الثاني عليه السلام.
قال في الرواشح(5):
أ ليس أبو عبد اللّٰه عليه السلام توفي سنة ثمان و أربعين و مائة، و هي [بعينها](6)سنة ولادة الرضا عليه السلام، و قبض الرضا عليه السلام بطوس سنة ثلاث و مائتين و مولانا الجواد عليه السلام إذ ذاك في تسع سنين من العمر، فيمكن أن يكون لإبراهيم؛ إذ يروي عن مولانا الصادق عليه السلام عشرون سنة.
1) . هنا كلمة «كذا» في المخطوطة خطّ عليها.
2) . الزيادة من الرواشح.
3) . أي التهذيب و الاستبصار. صرّح بذلك في الرواشح، ص 49.
4) . هذا البعض من معاصري الميرداماد، و عبّر عنه في الرواشح (ص 49-50) ببعض من عاصرناه ممن قد فاز بسعادة الشهادة في دين اللّٰه.
5) . الرواشح السماوية، ص 50.
6) . الزيادة من الرواشح.
من الشائع أن طريق الرواية من جهة أبي القاسم عبد العظيم بن عبد الله الحسني المدفون بمشهد الشجرة بالري (رض) من الحسن؛ لأنه ممدوح غير منصوص على توثيقه.
قال في الرواشح(1):
و عندي أن الناقد البصير و المتبصر الخبير يستهجنان ذلك و يستقبحانه جداً! و لو لم يكن له إلّا حديث عرض الدين و ما فيه من حقيقة المعرفة و قولُ سيدنا الهادي عليه السلام له: يا أبا القاسم، أنت ولينا حقّاً، مع ما له من النسب الطاهر و الشرف الباهر لكفاه؛ إذ ليس سلالة النبوة الطاهرة كأحد من الناس إذا ما آمن و اتّقى(2)، و كان عند آبائه الطاهرين مرضياً مشكوراً.
فكيف و هو صاحب الحكاية المعروفة التي أوردها النجاشي في ترجمته، و في فضل زيارته روايات متظافرة(3)فقد ورد: من زار قبره وجبت له الجنة(4).
و روى الصدوق في ثواب الأعمال مسنداً فقال: حدثني علي بن أحمد قال: حدثنا حمزة بن القاسم العلوي رحمه الله قال: حدثنا محمد بن يحيى العطار، عمن دخل على أبي الحسن علي بن محمد الهادي عليه السلام من أهل الري، قال: دخلت على أبي الحسن العسكري فقال: أين كنت؟ قلت: زرت الحسين عليه السلام. فقال: أما أنت لو زرت قبر عبد العظيم عندكم كنت كمن زار قبر الحسين عليه السلام.
و لأبي جعفر بن بابويه كتاب أخبار عبد العظيم بن عبد الله الحسني. ذكره النجاشي في
1) . الرواشح السماوية، ص 50، الراشحة الخامسة.
2) . فقد روى الكشي عن الإمام الرضا عليه السلام حديثاً في علي بن عبيد اللّٰه بن الحسين بن علي بن الحسين بن الحسن الزوج الصالح، و فيه: إن ولد على و فاطمة إذا عرّفهم اللّٰه لم يكونوا كالناس. نقلت ذلك من الرواشح.
3) . لم أفهم إلى الآن وجه التظافر و كثرة الروايات الواردة في فضل زيارته التي ادعاها الميرداماد رحمه الله، فليلاحظ.
4) . نقل في مستدرك الوسائل، ج 10، ص 367 باب 73 عن الرواشح هذا الحديث، و كذا نقل عن حواشي الخلاصة للشهيد الثاني أن هذا الحديث مما رواه بعض النسّابين عن الإمام الرضا عليه السلام.
عدّ كتبه.
و قولُ ابن بابويه و النجاشي و غيرهما «كان عابداً ورعاً مرضيّاً» يكفي في استصحاح حديثه فضلاً عما أوردناه.
ثعلبة بن ميمون مولى بني أسد [ثم](1)مولى بني سلامة منهم، تارة يقال له في كتب الأخبار في أضعاف الأسانيد و أثنائها و في الرجال أيضاً: أبو الحسن النحوي.
و تارةً: أبو إسحاق الفقيه.
قال أبو العباس النجاشي:
كان وجهاً في أصحابنا قارئاً فقيهاً نحوياً لغوياً راوية، و كان حسن العمل كثير العبادة و الزهد، روى عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام و أبي الحسن عليه السلام، له كتاب قد رواه جماعات من الناس.
انتهى.
و أصل «الراوية» بعير السقا؛ لأنه يروي الماء أي يحمله. و منه: راوي الحديث و راويته، و التاء للمبالغة.
و قال أبو عمرو الكشي في ترجمته:
ذكر حمدويه، عن محمد بن عيسى أن ثعلبة بن ميمون مولى محمد بن قيس الأنصاري، و هو ثقة خير فاضل مقدَّم، معدود في العلماء و الفقهاء الأجلة من هذه العصابة.
قال في الرواشح(2):
قلت: و الذي عهدناه من سيرة الكشي و سنته في كتابه أنه لا يورد الثقة و العلم و الفضل و التقدم في أجلة فقهاء العصابة و علمائها إلّا في من يحكم بتصحيح ما يصح عنه.
و بالجملة، في تضاعيف تتبع فهارس الأصحاب و طرقهم و اُصولهم و جوامعهم و استقصاء أحوال طبقات الأسانيد و مراتبها و درجاتها يستبين استصحاح ما صح عن ثعلبة.
و مع ذلك فإنّ رهطاً من أهل هذا العصر مهما وجدوا طريقاً صحيحاً حقيقياً فيه أبو إسحاق ثعلبة أشكل عليهم الأمر و ضاق عليهم المُنْتَدَح(1)و جعلوه حسناً غير صحيح.
قال [الشهيد الأول] رحمه الله في اللمعة في طلاق العدة:
و قد قال بعض الأصحاب: إن هذا الطلاق لا يحتاج إلى محلّلٍ بعد الثلاث - يعني به عبد الله بن بكير - فإنه قال: استيفاء العدة الثالثة يهدم التحريم؛ استناداً إلى رواية أسندها إلى زرارة.
و قال [الشهيد الثاني] رحمه الله في شرحه في (ضه) [أي الروضة البهية] نقلاً عن الشيخ رحمه الله:
إنه يجوز أن يكون ابن بكير أسند ذلك إلى زرارة نصرةً لمذهبه الذي كان أفتى به و ليس معصوماً لا يجوز عليه هذا، بل وقع منه من الغلط ما هو أعظم منه - قال: - و العجب مع هذا القدح العظيم أنه قال في الرجال: إن العصابة أجمعت على تصحيح ما يصح عنه و أقرّوا له بالفقه و الثقة، و ذكر غيره من علماء الرجال كذلك، و هذا الخبر مما صح عن عبد الله بن بكير لأنه في (يب) [أي التهذيب] رواه عن محمد بن محبوب، عن أحمد بن محمد، عن الحسن بن محبوب، عنه، عن زرارة؛ و الكل ثقات. انتهى.
و في الرواشح(2):
شذوذ الخبر لا ينافي صحته، و هذا الخبر الشاذ المنافي لعموم القرآن الكريم يجب الإعراض عنه مع صحته؛ لكونه على خلاف ما عليه علماء الإسلام.
و أيضاً ليس ببعيد أن يكون مشترطاً في صحة مروي الثقة الغير الإمامي أن لا يكون هو محتاجاً إلى روايته إياه في ترويج رأيه، فلا تصادم بين تجويزه و نقل ذلك الإجماع و لا بين صحة هذا الحديث و وجوب الإعراض عنه أصلاً.
أقول: الشيخ لم يستصِحَّ هذا الحديث و لا مطلق حديث ابن بكير، لا بالمعنى
المصطلح و لا بالمعنى الآخر، بل نقل عن الأصحاب ما نقل، و هذا لا يجري في مثل هذا الخبر قطعاً لإعراض الأصحاب عنه عياناً، فالمراد ما عداه.
ثمّ ما ذكره الشيخ رحمه الله من التجويز الظاهرُ أنه للجمع بين الأخبار، فلا اعتراض عليه.
أبو عيسى الوراق اسمه محمد بن هارون، من أجلة المتكلمين في أصحابنا، و السيد رحمه الله كثيراً يَنْقل عنه و يبني على قوله، و العامة يبغضونه جدّاً(1)فلا مطعن و لا غميزة فيه أصلاً.
و ذكره (د) [أي ابن داود] في الممدوحين و لم يذكره في المجروحين، مع التزامه إعادة من فيه غميزةٌ ما في المجروحين، فالطريق من جهته حسن.
و [أمّا] محمد بن هارون الراوي عن أبي محمد العسكري عليه السلام و يروي عنه محمد بن أحمد بن يحيى و أورده (د) في المجروحين، فضعيف. كل ذلك في الرواشح(2).
لقد ملأ الأفواه و الأسماع و بلغ الأرباع و الأصقاع أن السكوني - بفتح السين، نسبةً
1) . قال في الرواشح، ص 55: و العامة يبغضونه جدّاً و يشمئزّون عن نقله النصوص الجلية على أمير المؤمنين عليه السلام حتى أن علّامتهم التفتازاني في شرح المقاصد و إمامهم من قبل فخر الدين الرازي في كتابيه الأربعين و نهاية العقول كغيرهما من متكلّميهم يتقحمون في معاندة الحق و لا يستحيون من إنكار ضوء الشمس صاحية النهار، و يقولون: الظاهر أن هذه المذاهب أعني - دعوى النص الجلي - مما وضعه هشام بن الحكم و نصره ابن الراوندي و أبو عيسى الورّاق و إخوانهم.
2) . الرواشح السماوية، ص 55-56، الراشحة الثامنة، و هناك ثالث هو محمد بن هارون بن عمران الهمداني صاحب حكاية الحوانيت كما في الرواشح، فراجع.
إلى حي من اليمن، الشعيري(1)الكوفي، و هو إسماعيل بن أبي زياد و اسم أبي زياد مسلم - ضعيف لأنه كان عامياً، و ذلك من المشهورات الأغاليط، و الصحيح أن الرجل ثقة، و الشيخ في العدة قد عد جماعة قد انعقد الإجماع على ثقتهم و قبول روايتهم و تصديقهم و توثيقهم، منهم السكوني الشعيري و إن كان عامياً، و عمار الساباطي و إن كان فطحياً و في كتاب الرجال أورده في أصحاب الصادق عليه السلام بلا ذم أصلاً كالفهرست، و المحقق في نكت النهاية قال في مسألة انعتاق الحمل بعتق أمّه: هذه رواها السكوني، عن جعفر، عن أبيه عليه السلام، و لا أعمل بما يختص به السكوني، لكن الشيخ رحمه الله يستعمل أحاديثه وثوقاً بما عرف من ثقته.
و في المسائل العزية(2)أورد رواية: الماء يطهِّر و لا يطهَّر، و نقل قول الطاعن فيها بالسكوني و منافاته لمسائل اتفق عليها و أجاب:
هكذا قلنا: هو و إن كان عامياً فهو من ثقات الرواة، و قال شيخنا أبو جعفر رحمه الله في مواضع من كتبه: إن الإمامية مجمعة على العمل بما يرويه السكوني و عمار و من ماثلهما من الثقات، و لم يقدح بالمذهب في الرواية مع اشتهار الصدق، و كتب أصحابنا مملوة من الفتاوي المستندة إلى نقله. انتهى(3).
قول الجارح و المعدِّل من باب النقل و الشهادة حجة لا من باب الاجتهاد، فيجب بذل الوسع في تحصيله بالرجوع إلى كتاب الكشي و الصدوق و رجال الشيخ و فهرسته و النجاشي و أحمد بن طاوس و غيرها.
و أما ابن الغضائري فمسارع إلى الجرح.
و الحكم بصحة حديثٍ في قوة التعديل إلّا مع الخلاف في الراوي فلا تعديل عليه؛ إذ لعله من الاجتهاد، فإن لم يكن الراوي مذكوراً في الرجال أو كان غير معلوم الحال و لا هو بمختلف في أمره لم يكن على البعد من الحق أن يعتبر ذلك الحكم(1).
ألفاظ التوثيق و المدح: ثقةٌ؛ ثَبَتٌ - بالتحريك - أي حجة كما في الرواشح(2)
أقول: و لم يذكر المصنف رحمه الله الراشحة الحادية عشرة، و هو أنه هل حكم العالم المزكّي كالعلامة بصحة حديث مثلاً في قوة التزكية و التعديل لكل من رواته على التنصيص و التعيين و في حكم الشهادة الصحيح التعويل عليها في باب أيٍّ منهم بخصوصه أم لا؟ وجهان ذكرهما في الرواشح، ص 59، فراجع.
عدلٌ؛ صدوقٌ؛ عينٌ؛ وجهٌ؛ متقنٌ؛ حافظٌ؛ ضابطٌ؛ فقيهٌ؛ صحيحُ الحديث؛ نقي الحديث؛ يُحتجُّ بحديثه.ثُمَّ: شيخٌ؛ جليلٌ؛ مقدَّمٌ؛ صالحُ الحديث؛ مشكورٌ؛ خيِّرٌ؛ فاضلٌ؛ خاصٌّ؛ ممدوحٌ؛ زاهدٌ؛ قريبُ الأمر؛ لا بأس به؛ مسكونٌ إلى روايته.
و ألفاظ الجرح و الذمّ: ضعيفٌ؛ كذّابٌ؛ وضّاعٌ؛ كذوبٌ؛ غالٍ؛ عاميٌ؛ واهٍ؛ لا شيءٌ؛ متّهمٌ؛ مجهولٌ؛ مضطرب الحديث؛ متروك الحديث؛ مرتفع القول؛ مهملٌ؛ غير مسكونٍ إلى روايته. هذا(3).
المجهول اصطلاحاً مَن حَكم عليه أئمة الرجال بالجهالة كإسماعيل بن قُتَيبة من
أصحاب الرضا عليه السلام و بشر المستنير الجعفي من أصحاب الباقر عليه السلام؛ و لغويٌّ و هو من ليس بمعلوم الحال لعدم ذكره.
و الأول يجب أن يحكم بحسبه و من جهته على الحديث بالضعف و لا يعلّق الأمر على استبانة حاله بخلاف الثاني، فلا يحكم به على الحديث بالضعف، بل لا بد من الاستبانة من مظان استعلام حاله من الطبقات و الأسانيد و المشيخات و الإجازات و الأحاديث و السير و كتب الأنساب و ما يجري مجراها، فإنْ ظفر بما يصلح للتعويل فذاك و إلّا توقف.
قلت: نعم، و لكن الأول أيضاً متى استبان حاله فلا يكون مجهولاً.
قال رحمه الله(1)في شرح مقدمته على الدراية:
و قد كفانا السلف الصالح من العلماء بهذا الشأن مئونة الجرح و التعديل غالباً في كتبهم التي صنفوها في الضعفاء كابن الغضائري، أو فيها معاً كالنجاشي و الشيخ أبي جعفر الطوسي و السيد جمال الدين أحمد بن طاوس و العلامة جمال الدين بن المطهر و الشيخ تقي الدين ابن داود و غيرهم، و لكن ينبغي للماهر في هذه الصناعة و مَن وهبه اللّٰه تعالى أحسن بضاعة تدبُّر ما ذكروه و مراعاة ما قرروه؛ فلعله يظفر بكثير مما أهملوه، و يطلع على توجيه في المدح و القدح قد أغفلوه.. - إلى أن قال: - فلكل مجتهد نصيب. انتهى(2).
اصطلاح كتاب الرجال للشيخ في الأصحاب: أصحاب الرواية لا أصحاب اللقاء، و لذلك ذكر ابن أبي عمير في أصحاب الرضا عليه السلام لا في أصحاب الكاظم عليه السلام مع أنه لقيه عليه السلام، و هو من أوثق الناس عند الخاصة و العامة و أنسكهم و أعبدهم و أوحدهم جلالة و قدراً، و من أصحاب الإجماع، و أفقه من يونس.
قال في الفهرست: «إنه أدرك موسى عليه السلام و لم يرو عنه». يعني قليل الرواية عنه عليه السلام؛ إذ في كتب الأخبار خصوصاً الكتابين روايات مسندة عنه عن الكاظم عليه السلام. و قال النجاشي في كتابه: «إنه لقي موسى عليه السلام و سمع منه أحاديث كناه في بعضها فقال: يا أبا أحمد».
و أيضاً لم يذكره في أصحاب الجواد عليه السلام مع أنه قد أدركه لذلك، و ذكر في أصحاب الصادق عليه السلام القاسم بن محمد الجوهري و هو من أصحاب الكاظم عليه السلام لقاءً و روايةً و لم يلق أبا عبد اللّٰه عليه السلام اتفاقاً فأورده في أصحاب الكاظم عليه السلام، على أنه من أصحاب اللقاء له و الرواية جميعاً. و في كتب الأحاديث في مسانيد كثيرة: عن عبد الله بن مسكان عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام و عن حريز بن عبد الله عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام مع أنه قد ثبت و صح عن أئمة الرجال أن حريز(1)لم يسمع من أبي عبد اللّٰه عليه السلام إلّا حديثاً أو حديثين، و كذلك عبد الله بن مسكان لم يسمع إلّا حديث من أدرك المشعر فقد أدرك الحج، و هو قد كان مِن أروى أصحاب أبي عبد اللّٰه عليه السلام.
قال الكشي:
و ذلك لأن عبد الله بن مسكان كان رجلاً موسراً و كان يتلقى أصحابه عليه السلام إذا قدموا فيأخذ ما(2)عندهم.
و زعم أبو النضر محمد بن مسعود [العياشي] أن ابن مسكان كان لا يدخل على أبي عبد اللّٰه عليه السلام شفقة أن لا يوفيه حق إجلاله، فكان يسمع من أصحابه و يأبى أن يدخل عليه إجلالاً و إعظاماً له عليه السلام، و هو ممن أجمع العصابة على تصحيح ما يصح عنهم و تصديقهم لما يقولون و الإقرار لهم بالفقه و العلم، و عنه يروي صفوان بن يحيى و ابن أبي عمير و غيرهما من أجلاء أصحاب الحديث و كبرائهم.
و بالجملة، قد أورد الشيخ في أصحاب الصادق عليه السلام جماعة جمة إنما روايتهم عنه بالسماع من أصحابه و الأخذ من اُصولهم، فمنهم من لم يلقه و لم يدرك عصره عليه السلام، و منهم من لقيه و لم يسمع منه رأساً أو إلّا قليلاً، و كذلك في أصحاب الباقر عليه السلام عدة من هذا القبيل؛ فاستبان الفرق بين أصحاب الرواية بالإسناد عنه، و أصحاب الرواية
بالسماع منه، و أصحاب اللقاء من دون الرواية مطلقاً(1).
قد استُشكل(2)في استصحاح رواية صفوان بن يحيى عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام و هو ممن لم يلقه و لا أدرك عصره عليه السلام و ذلك في مواضع،(3)منها قولهم مثلاً: صحيحة صفوان بن يحيى أو ما رواه الشيخ في الصحيح، عن صفوان بن يحيى، عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام. و ذلك لغفلة طويلة و غُفول عريض عما مرّ في المرشح السابق كما في الرواشح(4)و أن أبا محمد صفوان بن يحيى بياع السابري روايته عنه عليه السلام معدودة من الصحاح و إن كان هو لم يرو عنه عليه السلام بل روى عن الرضا عليه السلام و الجواد عليه السلام و توكل لهما عليهما السلام لأنه روى عن أربعين رجلاً من أصحاب أبي عبد اللّٰه عليه السلام كما في الفهرست(5)، و لإجماع العصابة على تصحيح ما يصح عنه و الإقرار له بالفقه(6)، و لقول النجاشي و الشيخ:
إنه عين ثقة أوثق أهل زمانه عند أصحاب الحديث ذو منزلة شريفة له عند الرضا عليه السلام كان يصلي كل يوم مائة و خمسين ركعة، و يصوم في السنة ثلاثة أشهر، و يخرج زكاة ماله كل سنة ثلاث مرات بما قد سبق من التعاقد(7)بينه و بين عبد الله بن جندب و على بن النعمان في بيت
1) . انظر: الرواشح، ص 63-65 الراشحة الرابعة عشر، و قال في تتمة كلامه: إلا أن ذلك المسلك في كتاب الرجال يبتدئ من لدن أصحاب الباقر عليه السلام. فهذه راشحة جليلة النفع عظيمة الجدوى في هذا العلم، فكن منها على ذكرى عسى أن تستجدّ بها في مواضع عديدة.
2) . المستشكل هو فئة من الآخذين في هذه العلوم، على حدّ تعبير صاحب الرواشح.
3) . نقل في هامش الرواشح المطبوع، ص 65 عن المؤلف قدس سره أن من المواضع قول العلامة في المختلف و المنتهى و الشهيد في الذكرى.
4) . الرواشح، ص 66 الراشحة الخامسة عشر.
5) . قال الشيخ الطوسي في الفهرست، ص 83 برقم 346: صفوان بن يحيى... روى عن الرضا و الجواد و أبي جعفر عليهم السلام، و روى عن أربعين رجلاً من أصحاب أبي عبد الله عليه السلام، و له كتب كثيرة مثل كتب الحسين بن سعيد، و له مسائل عن أبي الحسن موسى عليه السلام و روايات.
6) . كما نقله الكشي. و عنه في الرواشح، ص 66.
7) . قد تقرأ في المخطوطة: المتعاقد، و ما أدرجناه موافق لنقل الرواشح.
اللّٰه الحرام وفاءً لهما بذلك، و كل شيء من البرّ و الصلاح يفعله لنفسه كان يفعله عن صاحبيه.
و قال الرضا عليه السلام [فيه](1): ما ذئبان ضاريان في غنم غاب عنها رعائها بأضر في دين المسلم عن(2)حبّ الرئاسة لكن صفوان لا يحب الرئاسة(3)
و قريب منه ما رواه الكشي في رجاله، ص 503 ح 966، و لكنه نقل في الكافي، ج 2، ص 297 باب طلب الرئاسة ح 1 هكذا:.. عَنْ مُعَمَّرِ بْنِ خَلَّادٍ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ عليه السلام أَنَّهُ ذَكَرَ رَجُلاً فَقَالَ إِنَّهُ يُحِبُّ الرِّئَاسَةَ فَقَالَ: مَا ذِئْبَانِ ضَارِيَانِ فِي غَنَمٍ قَدْ تَفَرَّقَ رِعَاؤُهَا بِأَضَرَّ فِي دِينِ الْمُسْلِمِ مِنَ الرِّئَاسَةِ.
و قد روى الكليني قريباً من هذه الرواية عن الإمام الصادق عليه السلام في الكافي، ج 2، ص 315 باب حب الدنيا و الحرص عليها ح 2:.. عَنْ حَمَّادِ بْنِ بَشِيرٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام يَقُولُ مَا ذِئْبَانِ ضَارِيَانِ فِي غَنَمٍ قَدْ فَارَقَهَا رِعَاؤُهَا أَحَدُهُمَا فِي أَوَّلِهَا وَ الآخَرُ فِي آخِرِهَا بِأَفْسَدَ فِيهَا مِنْ حُبِّ الْمَالِ وَ الشَّرَفِ فِي دِينِ الْمُسْلِمِ.
.و الرعاء - بكسر الراء قبل المهملة و بالمد - جمع راعٍ، و منه «حَتّٰى يُصْدِرَ اَلرِّعٰاءُ»(4)و أما الذي بمعنى صوت الإبل فهو بالضم و المعجمة(5)
ثم قال: و في حديث الإِيمان: حتى تَرى رِعاءَ الشَّاءِ يَتَطاوَلُون في البُنْيان... و في التنزيل: «حَتّٰى يُصْدِرَ اَلرِّعٰاءُ» جمع الراعي... قال الأَزهري: و أَكثر ما يقال رُعاةٌ للوُلاةِ، و الرُّعْيانُ لراعِي الغَنَمِ.
.و بالجملة: فهو لا يروي عنه عليه السلام(6)إلّا بسند صحيح أو إسقاطه الواسطة أبلغ في التصحيح من توسيط واحد موثق كما قال في الرواشح(7)، و فيه نظر واضح.
1) . الزيادة من الرواشح.
2) . في الرواشح: من، بدلاً من: عن.
3) . نقله العلامة رحمه الله في رجاله، ص 89 هكذا:.. الحسين بن سعيد عن معمر بن خلاد قال: قال أبو الحسن عليه السلام: ما ذئبان ضاريان في غنم قد غاب عنها رعاؤها، بأضر في دين المسلم من حب الرئاسة. ثم قال عليه السلام لكن صفوان لا يحب الرئاسة.
4) . سورة القصص، الآية 23.
5) . قال في لسان العرب، ج 14، ص 325 مادة (رعى): الرَّعْيُ: مصدر رَعَى الكَلأَ و نحوَه يَرْعى رَعْياً. و راعي الماشيةِ: حافظُها، صفةٌ غالبة غلَبةَ الاسم، و الجمع رُعاةٌ مثل قاضٍ و قُضاةٍ، و رِعاءٌ مثل جائعٍ و جِياعٍ، و رُعْيانٌ مثل شابّ و شُبَّانٍ، كسَّروه تكسير الأَسماء كَحاجِرٍ و حُجْرانٍ لأَنها صفة غالبة، و ليس في الكلام اسم على فاعل يَعْتَوِرُ عليه فُعَلَة و فِعالٌ إلا هذا و قولهم آسٍ و أُساةٌ و إساءٌ.
6) . الضمير يرجع إلى أبي عبد اللّٰه الصادق عليه السلام.
7) . عبارة الرواشح: 66-67 هكذا: من الثابت المتبيّن أن صفوان بن يحيى رضوان اللّٰه عليه ليس يروي
مراسيل محمد بن أبي عمير في حكم المسانيد؛ لما ذكره الكشي أنه حُبس بعد الرضا عليه السلام و نهب ماله و ذهبت كتبه، و كان يحفظ أربعين جلداً فلذا أرسل.
و قال النجاشي:
إن اُخته دفنت كتبه في حال استتارها(1)
قال في رجال النجاشي، ص 326 برقم 887: و روى أنه ضرب أسواطاً بلغت منه، فكاد أن يُقرّ لعظم الألم، فسمع محمد بن يونس بن عبد الرحمن و هو يقول: اتّق الله يا محمد بن أبي عمير! فصبر ففرج الله. و روى أنه حبسه المأمون حتى ولاه قضاء بعض البلاد، و قيل: إن اُخته دفنت كتبه في حال استتارها و كونه في الحبس أربع سنين فهلكت الكتب، و قيل: بل تركتها في غرفة فسال عليها المطر فهلكت، فحدّث من حفظه و مما كان سلف له في أيدي الناس، فلهذا أصحابنا يسكنون إلى مراسيله و قد صنف كتباً كثيرة.
و كونه في الحبس أربع سنين فهلكت الكتب.و قيل: بل تركتها في غرفة فسال عليها المطر فهلكت فحدّث من حفظه و مما كان له سلف فلذلك أصحابنا يسكنون إلى مراسيله.
و كونها مسانيد في الواقع لا يخرجها عن الإرسال بالنسبة إلينا كما في الرواشح(2).
ديدن النجاشي أنه إذا كان لمن يذكره من الرجال روايةً عن أحدهم عليهم السلام يورد ذلك في ترجمته أو ترجمة غيره، فمهما أهمل ذلك فذلك آية أن الرجل عنده من طبقة من لم يرو عنهم عليهم السلام، و كذلك كل من فيه مطعن و غميزة فيلتزم إيراد ذلك البتة في
ترجمته أو غيره، فمهما لم يورد ذلك [مطلقاً] و ذكره بلا مدح و لا ذمّ فالرجل عنده سالم من كل ذم، فابن داود لمّا(1)علم ذلك الاصطلاح فكلّما رأى ترجمة رجل خالية في النجاشي عن نسبته إليهم عليهم السلام بالرواية عن أحد منهم عليهم السلام أورده في كتابه و قال:
«لم» «جش»، و كلما رأى ذكر رجل في النجاشي مجرداً عن إيراد غمز فيه أورده في قسم الممدوحين من كتابه مقتصراً على ذكره أو قائلاً: «جش» ممدوح، و القاصرون اعترضوا عليه أن النجاشي لم يقل «لم» و لم يأت بمدح و لا ذم بل ذكر الرجل و سكت.
كذا في الرواشح(2).
قال ابن داود:
حمدان بن أحمد (كش) هو من خاصة الخاصة، أجمعت العصابة على تصحيح ما يصح عنه و الإقرار له بالفقه في آخرين.
قلت(3): الذي نجده في ما هو المعروف من كتاب الكشي في الرجال - و هو اختيار الشيخ رحمه الله و خيرته منه - ذكر حمدان في موضعين:
إحداهما(4): في ترجمة تسعة تاسعهم محمد بن أحمد و هو حمدان النهدي قال:
سألت أبا النضر محمد بن مسعود عن جميع هؤلاء - و نقل جواب أبي النضر إلى حيث قال: - و أما محمد بن أحمد النهدي فهو حمدان القَلانسي كوفي فقيه ثقة خير.
و الاُخرى(5): في ترجمة محمّد بن إبراهيم الحضيني - بالحاء(6)المهملة المضمومة
قبل الضاد المعجمة و النون بين الياءين - الأهوازي، قال ابن مسعود: قال: حدثني حمدان بن أحمد القلانسي، قال: حدثني معاوية بن حُكَيْم، عن أحمد بن محمد بن أبي نصر، عن حمدان الحضيني، قال: قلت لأبي جعفر عليه السلام: إن أخي مات. فقال: رحم اللّٰه أخاك فإنه كان من خصّيص شيعتي(1).
قال محمد بن مسعود: حمدان بن أحمد من الخصّيص. قال: الخاص الخاص.
و في الخلاصة: قال: خاصة الخاصة، كما في كتاب ابن داود.
قلت(2): فاعل «قال» الثاني أيضاً ابن مسعود، يعني أبو عمرو الكشي قال: [قال](3)ابن مسعود: حمدان بن أحمد من الخصيص. ثم أكّد ذلك و بيّنه فقال: الخاص الخاص.
و أحمد بن طاوس رحمه الله في كتابه نقل عن الكشي من قولي محمد بن مسعود قوله الأول مقتصراً عليه، من دون ما قاله أخيراً في التأكيد هكذا: قال ابن مسعود: حمدان بن أحمد من الخصيص.
فيتعجب(4)مما قال في ما وضعه على الخلاصة: قوله «خاصة الخاصة» يشعر بكون قوله «حمدان من الخصيص» استفهاماً، و أن الآخر جوابه. و حينئذ فالمجيب مجهول فلا دلالة فيه على ما يوجب الترجيح.
و قال في الاستبصار(5)في باب عدد التكبيرات على الميت: محمد بن أحمد الكوفي و لقبه(6)حمدان ثقة.
فأما ما قاله النجاشي: «محمد بن أحمد بن خاقان النهدي أبو جعفر القلانسي
1) . نقلها العلامة في الخلاصة، ص 152 برقم 70؛ و الكشي في رجاله، ص 563 برقم 1064.
2) . القائل هو المحقق الميرداماد في الرواشح، ص 69.
3) . الزيادة من الرواشح.
4) . في الرواشح: فليتعجّب. و هو أظهر.
5) . الاستبصار، ج 1، ص 476، باب 293، و ليست لفظة «ثقة» في الطبعة الحروفية منه.
6) . «و لقبه» ساقطة من الرواشح المطبوع، و لا تستقيم العبارة بدونها.
المعروف بحمدان كوفي مضطرب» فلا يوجب الضعف و الطعن مع شهادة العياشي و الكشي له بالفقه و الثقة و الخيرية و بأنه من الخصيص و من الخاص الخاص و حكم الشيخ له بالثقة و لا هو بمدافع للإجماع المنقول؛ إذ مقتضى ذلك الإجماع أنه لا يرسل و لا يسوغ القطع و الإسقاط إلّا مع كون الواسطة ثقة صحيح الحديث لا أنه لا يروي إلّا عن ثقة، و معنى الاضطراب هناك كونه مضطرب الحديث أكثر(1)الرواية عن الضعفاء، و ذلك لا ينافي كون الإرسال منه أبداً بإسقاط الواسطة الثقة لا غير لا أنه مضطرب المذهب.
كيف، و هو من الخصيص و الخاص الخاص! بشهادة من حكمُه القطبُ و قولُه المدارُ، على أن فساد المذهب لا يثلم في الإجماع المذكور(2)لكن كتاب الكشي ساذج(3)و لسانه ساكت عن ادعاء هذا الإجماع إلّا أن يقال(4): إن المعهود من سيرته أنه لا يطلق القول بالفقه و الثقة و الخيرية و العدّ من خاصّ الخاصّ إلّا في من يحكم بتصحيح ما يصح عنه و ينقل على ذلك الإجماع، أو لعل ابن داود قد ظفر بهذا الادعاء في أصل كتاب الكشي، و الشيخ رحمه الله لم يورده في اختياره المعروف من كتاب الكشي في هذا الزمان؛ كل ذلك في الرواشح(5)، فتأمل.
إن رئيس المحدثين(6)كثيراً يروي عن الفضل بن شاذان(7)عن طريق محمد بن
إسماعيل هكذا: محمد بن إسماعيل عن الفضل بن شاذان. و محمد بن إسماعيل هذا هو الذي يروي عنه الكشي أيضاً عن الفضل حيث يقول في كتابه في الرجال: محمد بن إسماعيل قال حدثني الفضل بن شاذان، عن ابن أبي عمير، عن إبراهيم بن عبد الحميد، عن أبي بصير قال: قلت لأبي عبد اللّٰه عليه السلام: ارتد الناس إلّا ثلاثة أبو ذر و سلمان و المقداد؟ [قال:](1)فقال عليه السلام: أين(2)أبو ساسان و أبو عمرة الأنصاري؟
محمد بن إسماعيل قال: حدثني الفضل بن شاذان، عن ابن أبي عمير، عن وهب بن حفص، عن أبي بصير، عن أبي جعفر عليه السلام قال: جاء المهاجرون و الأنصار و غيرهم بعد ذلك إلى على عليه السلام فقالوا له: أنت و اللّٰه أمير المؤمنين و أنت و اللّٰه أحق الناس و أولاهم بالنبي صلى الله عليه و آله، و هلم يدك نبايعك؛ فو الله لنموتن قدّامك! فقال على عليه السلام: إن كنتم صادقين فاغدوا عليّ غداً محلّقين الحديث.(3)
و هو محمد بن إسماعيل أبو الحسين - و يقال أبو الحسن - النيسابوري المتكلم الفاضل المتقدم البارع المحدث تلميذ الفضل بن شاذان الخصيص به، كان يقال بَنْدُفَرّ، البند - بفتح الباء الموحدة و تسكين النون و الدال المهملة أخيراً - العلم الكبير، جمعه:
بُنُود، و هو فَرُّ القوم - بفتح الفاء و تشديد الراء - و فُرَّتُهُم - بضمّ الفاء و على القاموس كلاهما بالضم و الحق الأول - [أي:] من خيارهم و وجههم الذي يَفْتَرُّونَ عنه أي يتحادثون و يتشافهون و يستكثرون من كشف أسنانهم بالحديث(4)عنه و البحث عن اُموره و يقال له أيضاً بندُوَيه، و ربما يقال ابن بندوَيه بانضمام «ويه» إلى «بند» كبابويه و نفطويه.
قال في الصحاح(5):
إذا تعجبت من طيب الشيء قلت: واهاً ما أطيبه! و إذا عزيته بالشيء(1)قلت: ويهاً يا فلان، و ويه كلمة يقال في الاستحثاث، و أما سيبويه و نحوه من الأسماء فهو اسم بُني مع صوت فجعلا اسماً واحداً و تثنيته سيبويهان، و جمعه سيبويهون.
و في القاموس(2): البند: العلم الكبير، و محمد بن بندويه من المحدثين.
فهذا الرجل شيخ كبير [فاضل](3)جليل القدر معروف الأمر دائر الذكر بين أصحابنا الأقدمين - رضوان اللّٰه عليهم(4)- في طبقاتهم و أسانيدهم و إجازاتهم، و الشيخ رحمه الله ذكره في كتاب الرجال في باب «لم» [أي من لم يرو عنهم عليهم السلام] فقال: محمد بن إسماعيل نيسابوري(5)يُدعى بندفر، و مكي بن علي بن سختويه فاضل.
و نقل عنه في الفهرست(6)في ترجمة أبي يحيى الجرجاني أحمد بن داود بن سعيد الفزاري(7)فقال: و ذكر محمد بن إسماعيل النيسابوري أنه هجم عليه علي بن طاهر(8)و أمر بقطع لسانه و يديه و رجليه و بضرب(9)ألف سوط و بصلبه(10)لسعاية سعي بها إليه معروفة، سعى بها محمد بن يحيى الرازي و ابن البغوي و إبراهيم بن صالح بحديث(11)روى محمد بن يحيى لعمر بن الخطاب فقال أبو يحيى: ليس هو عمر بن الخطاب و إنما هو عمر بن شاكر، فجمع الفقهاء فشهد مسلم أنه على ما قال هو عمر بن مسلم،
1) . الزيادة من الرواشح.
2) . القاموس المحيط، ج 1، ص 109 مادة (فرر).
3) . الزيادة من الرواشح.
4) . هنا رمز (رض) في الأصل فككناه كما في الرواشح.
5) . في الرواشح: يكنى أبا الحسن النيسابوري.
6) . الفهرست، ص 80، رقم 100.
7) . جاء هنا هامشٌ غير معلَّمٍ عليه و الظاهر أنَّ موضعه هنا و هو: فزر أبو قبيلةٍ من تميم، و فزارة أبو حيّ من غطفان.
8) . في الرواشح: محمد بن طاهر.
9) . في الرواشح: يضرب، بصيغة المضارع، و ما في المتن أظهر.
10) . في الرواشح: يصلبه.
11) . في الرواشح: لحديث.
و أنكر ذلك أبو عبد اللّٰه المروزي و كتمه بسبب محمد بن يحيى منه، و كأن أبو يحيى قال:
هما يشهدان لي. فلما شهد مسلم قال: غير هذا شاهد إن لم يشهد(1)فشهد بعض ذلك المجلس عنده رجل علمه - أي عرفه -(2).
و بالجملة طريق الكليني و الكشي و غيرهما من الرؤساء إلى الفضل بن شاذان من النيسابوريين الفاضلين تلميذيه(3)و صاحبيه محمد بن إسماعيل بن بندفر و أبي الحسن علي بن محمد القُتَيبي و حالُهما و جلالة أمرهما عند الماهر أعرف من أن يوضح(4).
و بعض أهل العصر يقول: محمد بن إسماعيل البُندقي، و آخرون أيضاً يحتذون مثاله و لا أرى له وجهاً؛ فإن بُندُقه - بالنون الساكنة بين الباء الموحدة و الدال المهملة المضمومتين قبل القاف - أبو قبيلة من اليمن، و لم يقع إليّ من كلام أحد أن محمد بن إسماعيل النيسابوري كان من تلك القبيلة إلّا في بعض كلام الكشي(5)في ترجمة الفضل بن شاذان، و ظني أنه تصحيف و تحريف من عمل قلم الناسخ.
و ليعلم أن طريق الحديث بمحمد بن إسماعيل النيسابوري هذا صحيح لا حسن كما وقع في بعض الظنون، و لقد وصف العلامة و غيره أحاديث كثيرة هو في طريقها بالصحة، و كذلك شقيقه علي بن محمد بن قُتيبة النيسابوري أيضاً صحيح لا حسن؛ كل ذلك في الرواشح(6).
1) . في هامش الرواشح: يعني قال أبو يحيى و محمد بن طاهر: إن لم يشهد أبو عبد الله فشاهد آخر غيره.
2) . في الرواشح: فشهد بعد ذلك المجلس عنده و خلا عنه.
3) . في الأصل: تلمذيه. و ما أدرجناه هو الصحيح المطابق لما في الرواشح.
4) . قال هنا في الرواشح، ص 72: إلا أن أبا الحسن علي بن محمد بن قتيبة كما يُكثِر الروايةَ عن شيخه الفضل بن شاذان فكثيراً ما تكون روايته عن عدة من الثقات غيره أيضاً. و أما أبو الحسين محمد بن إسماعيل فقلّما توجد له رواية عن غير أبي محمد الفضل بن شاذان النيسابوري.
5) . و الكلام هذا: ذكر أبو الحسين محمد بن إسماعيل البندقي النيسابوري أن الفضل بن شاذان بن الخليل نفاه عبد الله بن طاهر عن نيسابور بعد أن دعا به و استعلم كتبه، فذكر أنه يجب أن يقف على قوله في السلف، فقال أبو محمد: أتولّى أبا بكر و أتبرأ من عمر، فقال له: و لم تتبرأ من عمر؟ فقال: لإخراجه العباس من الشورى، فتخلص منه بذلك. انظر: الرواشح، ص 73.
6) . الرواشح السماوية، ص 70-74 الراشحة التاسعة عشر.
السواد الأعظم من الناس يغلطون فلا يفرقون بين المَشْيَخَة و المَشِيخَة و لا بين الشَّيْخَة و الشيخية و لا بين شيخان، و شَيخان و يضمون كاف الكشي، و يشددون النجاشي.
فالمَشْيَخَة - بإسكان الشين بين الميم و الياء المفتوحتين - جمع الشيخ كالشيوخ و الأشياخ و المشايخ على الأشهر الأكثر.
و قال المطرزي في كتابيه المُغرب و المُعرب: و إنها اسم للجمع، و المشايخ جمعها، و أما المَشِيخة - بفتح الميم و كسر الشين - فاسم المكان من الشيخ و الشيخوخة كالمَسِيحة من السياحة و السيح و السَّيحان، و المَتِيهة [مِنَ التيه](1)و التيهان، و معناها عند أصحاب هذا الفن: المسندة أي محل ذكر الأشياخ و الأسانيد، فالمَشِيخة موضع ذكر المَشْيَخة.
و الشيخَة - بكسر(2)الشين و سكون الياء و فتحها - لفظة جمعٍ معناها الهرمى الضعفى و(3)كغِلْمَة بكسر الغين المعجمة و سكون اللام، و عِوَدة بكسر المهملة و فتح الواو، في جمعي غُلام و عود.
و أما الشَّيْخَة [بفتح الشين و سكون الياء] فكلمة تأنيث للمرأة كالشيخ للرجل، كما العود(4)للمسنّ من الإبل، و العودَة للناقة المسنّة.
و الشِّيخان بالكسر جمع شيخ، و شَيخان بالفتح اسم موضع(5).
1) . الزيادة من الرواشح، و لا يستقيم المعنى بدونها.
2) . فى الأصل: بكشر، و هو سبقٌ ذهني من الكاتب.
3) . الظاهر أن الواو زائدة؛ لأنه في مقام التمثيل لو زني الشيخة لا العطف عليها، و لا توجد الواو في الرواشح.
4) . كذا، و في العبارة تكلّف، و في الرواشح: كالعود.
5) . قال في الرواشح، ص 75-76: قال ابن الأثير في نهايته: فيه - أي في الحديث - ذكر شيخان جمع
و اعلم أن الكشي صاحب أبي النضر محمد بن مسعود العياشي السُّلَمي السمرقندي من «كش» البلد المعروف على مراحل من سمرقند؛ قال الفاضل البرجندي(1):
كَشّ - بفتح الكاف و تشديد الشين المعجمة - من بلاد ماوراء النهر، بلد عظيم ثلاثة فراسخ، في ثلاثة فراسخ و النسبة إليها(2): كشّي. و في القاموس(3):
الكشي(4)بالضم: الذي يلقح به النخل، و كَش بالفتح: قرية بجرجان.
و ليست هذه النسبة إليها(5).
و النجاشي أبو العباس أحمد بن علي بن أحمد بن العباس بن محمد بن عبد الله بن إبراهيم بن محمد بن عبد الله بن النجاشي الذي وُلّي الأهواز، و كتب إلى مولانا أبي عبد اللّٰه عليه السلام يسأله، و كتب مولانا عليه السلام رسالة عبد الله بن النجاشي المعروفة، و لم يُر له عليه السلام مصنّف غيرها؛ كل ذلك في الرواشح(6).
النَّجَش بفتحتين و بالسكون أيضاً: أن تَستام السلعة بأزيد من ثمنها - و أنت لا تريد
شراءها - ليراك الآخر فيقع فيه، و كذا في النكاح و غيره، و أصله من نجش الصيد و هو إثارته، و الصواب النجاشي بتخفيف الجيم و الياء جميعاً(1).
و في المغرب: و النجاشي ملك الحبشة بتخفيف الياء سماعاً من الثقات [و هو اختيار الفارابي](2).
و عن صاحب التكملة: بالتشديد.
و عن الغوري كلتا اللغتين، و أما تشديد الجيم فخطأ ثم قال: و اسمه صحمة(3)و السين تصحيف(4).
المرشح العشرون
[الكلام في محمد بن أحمد العلوي العريضي]
في كثير من أسانيد الأحاديث: عن محمد بن أحمد العلوي عن أبي هاشم الجعفري.
و في كتاب الرجال ذكره في باب «لم» [أي باب من لم يرو عنهم عليهم السلام] و قال: روى عنه(5)أحمد بن إدريس.
قال في الرواشح(6):
يروي عنه: العمركي بن على البُوفكي النيسابوري، و محمد بن يحيى، و أحمد بن
1) . في هامش الرواشح، ص 77: لأن الألف عوض من إحدى ياء النسبة.
2) . الزيادة من الرواشح.
3) . كذا، و في الرواشح: أصحمة.
4) . انظر: الرواشح السماوية، ص 76-77 الراشحة العشرون. قال بعد ذلك: قال صاحب القاموس: أصحمة بن بحر ملك الحبشة النجاشي أسلم على عهد النبي صلى الله عليه و آله و سلم. و في النهاية الأثيرية: و فيه ذكر النجاشي في غير موضع. و هو اسم ملك الحبشة و غيره. و الياء مشدّدة، و قيل: الصواب تخفيفها، و في (ق) تخفيفها أسرع و تكسر نونها و هو أفصح.
5) . في الرواشح: «في باب (لم)، فقال محمد بن أحمد العلوي روى عنه».
6) . الرواشح السماوية، ص 77 الراشحة الحادية و العشرون.
إدريس، و سعد بن عبد الله، و محمد بن الحسن بن فرُّوخ الصفار. و العلّامة في باب نسيان إحرام المتمتّع عدّ طريقاً هو فيه صحيحاً في المنتهى(1)و في المختلف حسناً(2).
و يقال: العلوي نسبة إلى عليّ العُريضي ابن مولانا الصادق عليه السلام، و هو الذي يروي عن أخيه موسى عليه السلام مراراً، و هو مكرم معظم، حاله أعظم من أن يوصف، و نص على ذلك ابن طاوس الحسني الحسيني رحمه الله في ربيع الشيعة(3).
الأعمش الكوفي المشهور، ذكره الشيخ رحمه الله في أصحاب الصادق عليه السلام، و هو أبو محمد سليمان بن مهران الأزدي مولاهم معروف بالفضل و الثقة و الجلالة و التشيع و الاستقامة، و العامة أيضاً مثنون عليه مع اعترافهم بتشيّعه(4). له ألف و ثلاثمائة حديث.
مات سنة ثمان و أربعين و مائة عن ثمان و ثمانين سنة(5).
أبو عبد اللّٰه البزوفري هو الحسين بن علي بن سفيان بن خالد بن سفيان. قال النجاشي: شيخٌ ثقةٌ جليلٌ من أصحابنا، له كتبٌ(6).
1) . الأولى أن يقال: في المنتهى صحيحاً؛ حفظاً للسياق كما في الرواشح.
2) . قال في الرواشح، ص 77: و نحن نقول: الحق إطلاق الحكم على الطريق من جهته بالصحة و إن لم يوجد تنصيص عليه بالتوثيق بخصوصه.
3) . ذكر تفصيل ذلك في الرواشح، ص 77-78، فراجع إن شئت.
4) . قال في الرواشح، ص 78-79: و العجب أن أكثر أرباب الرجال قد تطابقوا على الإغفال من أمره. و لقد كان حريّاً بالذكر و الثناء عليه لاستقامته و ثقته و فضله و الاتفاق على علوّ قدره وعظم منزلته.
5) . لاحظ: الرواشح السماوية، ص 78-79 الراشحة الثانية و العشرون.
6) . إلى هنا في الرواشح السماوية، ص 79 الراشحة الثالثة و العشرون.
و البزوفري بضم الباء الموحدة و الزاء المعجمة و فتح الفاء بعد الواو الساكنة و الراء المهملة و الياء المشددة. عن توضيح الرجال.
يقول(1):
محمد بن يحيى الرازي الذي سعى على أبي يحيى الجرجاني مثلاً و لا يستشعرون(2)من أن هذه من السعاية المتعدية بالباء و «إلى» معاً في استعمال واحد، لا من السعي بمعنى العدو و العمل و الكسب و ولاية الأمر المتعدى تارة ب «إلى» و تارة باللام و تارة ب «على»(3).
و من الذائعات(4)قصة ذي اليدين و اسمه الخِرْباق كسرْبال، سمّي به لأنه كان يعمل بيديه جميعاً(5)و كان من الصحابة، و هو الذي قال: أقصر [ت] الصلاة أم نسيت يا رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله؟! و حكم الميزان العقلي و البرهان الحكمي وجوب عصمة النبي صلى الله عليه و آله عن السهو في ما يتعلق بأمور الدين و عليه الشيخ الرئيس.(6)قال الصدوق: و كان شيخنا محمد بن أحمد بن الحسن بن الوليد يقول: أول درجة في الغلوّ نفي السهو عن النبي صلى الله عليه و آله.
و فيه: أن أول درجة في إنكار حقّ النبوة إسناد السهو إلى النبي صلى الله عليه و آله في ما هو نبي
1) . القائل هو بعض فضلاء العصر غير المتثقّفين في العربية كما عبّر عنه كذلك في الرواشح، ص 80.
2) . الكلمة مشوشة في المخطوطة، أدرجناها من الرواشح.
3) . انظر: الرواشح السماوية، ص 80-81 الراشحة الرابعة و العشرون، ثمّ ذكر الضابط في ذلك عن ائمّة اللسان مثل الجوهري و ابن الأثير و الأزهري، فراجع.
4) . من قوله «و من الذائعات» إلى آخر هذا المرشح نقله في الرواشح، ص 83-88 الراشحة الخامسة و العشرون.
5) . نقل ذلك في الرواشح، ص 84 من الصحاح، و نقل عن المطرزي في المغرب أنه لقّب بذلك لطول يديه، و نقل عن بعض شروح صحيح مسلم أنه قيل: في يده طول، أي سعة و سخاوة. و قال بعضهم: قيل له ذو اليدين لأنه هاجر هجرتين.
6) . في إلهيات الشفا كما صرّح بذلك الميرداماد في الرواشح، ص 86.
فيه، و لا مغالاة؛ إذ هذه الملكة لنفس النبي صلى الله عليه و آله بإذن اللّٰه تعالى و فضله، و ما تضمنته الرواية إنما كان من باب تشريع السنّة و تعليم الاُمة لا لتدارك ما فاته من الصلاة المفروضة بالسهو.
ففي صحيحي بخاري(1)و مسلم(2)أنه صلى الله عليه و آله صلى العصر في ركعتين(3)
و في هامش الرواشح المطبوع (ص 85) نقلت تعليقة عن محمود البروجردي قال: الظاهر أنه قدس سره أخذ خلاصة عبائر المصابيح و المشكاة و الصحيحين في مضمون الرواية و نقلها على الترتيب مع حذف السند، فالعبارة بتفاريقها مع اختلاف يسير مأخوذة من الكتب الأربعة مروية عن أبي هريرة، و في الطريق على ما ظفرت به في صحيح مسلم سفيان بن عيينة.. إلى آخر ما قال، فراجع.
فقال ذو اليدين: أقصر [ت] الصلاة.. إلى آخره، فقال صلى الله عليه و آله: كل ذلك لم يكن. فقال: قد كان بعض ذلك. فقال صلى الله عليه و آله: أ كما يقول ذو اليدين؟ قالوا: نعم. فتقدّم فصلّى ما ترك(4).و من المختصّ برواية مسلم في صحيحه عن عمران بن حصين أنه صلى الله عليه و آله صلّى العصر و سلّم في ثلاث ركعات، ثم دخل منزله، فقام إليه رجل يقال له الخرباق فذكر صنيعه فخرج غضبان(5)فقال: أصدق هذا؟ قالوا: نعم. فصلّى ركعةً ثم سلّم ثم سجد سجدتين ثم سلّم(6).
و كذلك أيضاً رواه من رواه من أصحابنا معزياً(7)إلى ذي اليدين.
ثمّ مقتول أمير المؤمنين عليه السلام بنهروان - و قد ثبت و صحّ و تواتر مرويّ الاُمة من
1) . كذا، و المشهور البخاري.
2) . راوي الحديث أبو هريرة: نقله في الرواشح، ص 85 عن كتابي مصابيح البغوي و مشكاة الطيبي من المتفق على روايته في صحيحي البخاري و مسلم.
3) . تتمة الرواية هكذا:.. في ركعتين، فقام إلى خشبة معروضة في المسجد فاتّكأ عليها كأنه غضبان و وضع يده اليمنى على اليسرى و شبّك بين أصابعه و وضع خدّ الأيمن على ظهر كفّه اليسرى، و في القوم أبو بكر و عمر فهاباه أن يكلّماه، و في القوم رجل في يديه طول يقال له ذو اليدين، قال: يا رسول اللّٰه! أقصرت..
4) . للرواية تتمة نقلها في الرواشح (ص 85) إلّا أن في ما نقله هنا كفاية.
5) . في الرواشح: غضباناً.
6) . انتهى ملخّصاً. انظر تفصيله في الرواشح، ص 85.
7) . معزياً: ناسباً.
المخالف و المؤالف فيه عنه صلى الله عليه و آله: «يَقْتُلُهُ خير هذه الاُمة» و «يَقْتُلُهُ خير الخلق و الخليقة» و «يخرج على(1)خير فرقة من الناس» و «يقتله خير خلق اللّٰه» - هو على قول الأكثر: ذو الثديَّة بضم الثاء المثلثة و فتح الدال المهملة قبل الياء المثناة من تحت المشددة المفتوحة و الهاء الملفوظة في الوصل تاءً على تصغير الثدْي، سمي بذلك لما له في أحد جنبيه شبه ثدي المرأة(2).
ربما ظُنّ أنه حيث يقع في السند ابن سنان متوسطاً بين البرقي و إسماعيل بن جابر فهو محمد الأشهر جرحه لا عبد الله الثقة، فليس من طبقة البرقي إذ هو في أصحاب الصادق عليه السلام، فرواية البرقي عن عبد الله بإرسال و قطع، و استصحاحها كما عن العلامة و غيره لا يصح.
و فيه: أن محمد بن خالد البرقي ذكره في كتاب الرجال في أصحاب الكاظم عليه السلام، و أورده أيضاً في أصحاب الرضا عليه السلام و وثّقه، و قال: إنه و محمد بن سليمان الديلمي البصري و محمد بن الفضل الأزدي الكوفي الثقة جميعاً من أصحاب موسى عليه السلام.
و ذكره أيضاً في أصحاب الجواد عليه السلام و قال: محمد بن خالد البرقي من أصحاب موسى ابن جعفر و الرضا عليهما السلام.
فلا استبعاد في لقائه أصحاب الصادق عليه السلام كعبد الله بن سنان و غيره.
و أيضاً الثابت بنقل الكشي و النجاشي أن عبد الله كان خازناً للمنصور و المهدي و الهادي و الرشيد، فيكون هو و البرقي متعاصرين.
و أيضاً طريق الشيخ إلى عبد الله بن سنان في (ست) [أي الفهرست] ينتهي إلى علي بن
إبراهيم، عن ابن أبي عمير، عنه؛ و من طريق آخر إلى ابن بَطَّة عن أبي عبد اللّٰه محمد بن أبي القاسم، عن محمد بن على الهمداني، عنه؛ و من طريق آخر إلى الحسن بن الحسين السكوني عنه؛ و طريق النجاشي إليه إلى عبد الله بن جبلة عنه.
فإذا كان ابن أبي عمير و هو من أصحاب الرضا عليه السلام، و محمد بن على الهمداني و هو من أصحاب العسكري عليه السلام، و السكوني و هو من طبقة من لم يرو عنهم عليهم السلام، و كذا ابن جبلة قد أدركوا عبد الله بن سنان، فما البعد في إدراك من هو من أصحاب الكاظم عليه السلام إياه؟!
و أيضاً حَكَمَ بعض أئمة الرجال برواية عبد الله بن سنان عن الكاظم عليه السلام، و قد نقله النجاشي، فيكون طبقته بعينها طبقة ثعلبة بن ميمون و إسحاق بن عمار و داود بن أبي يزيد العطار و زرعة و غيرهم من أصحاب الصادق و الكاظم عليهما السلام، و البرقي يروي عنهم كثيراً(1).
الهمداني: من أصحاب أمير المؤمنين عليه السلام إلى أصحاب الصادق عليه السلام بإهمال الدال بعد الميم الساكنة، نسبة إلى همْدان قبيلة من اليمن منها الحارث، و أما في ما بعد فقد يكون كذلك، و قد يكون بالتحريك و بإعجام الذال نسبةً إلى هَمَدان(2)البلدة المعروفة، بناها هَمَذان بن الفَلُّوح(3)بن سام بن نوح، و ذلك كأحمد بن زياد بن جعفر الهمذاني الثقة، و محمد بن علي بن إبراهيم الهمذاني وكيل الناحية، هو و(4)ابنه القاسم، و أبوه
1) . الرواشح السماوية، ص 89-90 الراشحة السادسة و العشرون.
2) . كذا، و الأظهر أن يقال: همذان - بالذال - كما هو صريح عبارة المصنف: بإعجام الذال..، و كذلك في الرواشح؛ إلّا أن يراد ما هو المشهور الآن من تلفّظه همدان - بالدال المهملة -.
3) . في الرواشح المطبوع: همدان بن الفلوج.
4) . في المخطوطة: «و هو»، بدلاً من «هوو»، و هو غلط.
على، و جدّه إبراهيم، و هم جميعاً أجلّاء.
و التيمُلي(1)كما في الحسن بن علي بن فضال و غيرهم نسبة إلى تيم اللّٰه.
و للعرب في النسبة مذهبان: تقول في مثل أبي بكر و ابن الزبير: بكري و زبيري، و في مثل امرئ القيس و عبد شمس: مرئي و عبدي.
و ربما أخذتْ بعضَ الأول و بعض الثاني فركّبتها و جعلت بينهما اسماً واحداً، ففي عبد القيس و عبد الدار مثلاً: عَبْقَسيّ و عَبْدَريّ، و هذا سماعي.
و في المركبة ينسب إلى الصدر يقال حضري و معدي في حضرموت و معديكرب، و في نحو خمسة عشر و اثنى عشر - اسمي رجل -: خمسي و اثنى أو ثنوي، و إذا كان للعدد فلا يجوز.
و من التغيير الشاذ في النسبة نحو أسكوراني(2)إلى إسكندرية، و حروريّ إلى حرورا بالمدّ و القصر طريقة(3)الخوارج.
و دم بحراني و هو شديد الحمرة إلى بحر الرحم، و هو عمقها.
و أما البحراني إلى البحرين فعلى قول من جعل النون معتقب الإعراب.
و مما غيّر للفرق: الدَّهْري بالفتح للقائل بقدم الدهر، و الدُّهْري بالضم للشيخ المسنّ.
و قد يعوض من إحدى يائي النسب ألف فيقال: اليمنيّ بالتشديد و اليماني بالتخفيف.
و منه الثمانِي و الرباعِي بالتخفيف.
و يجب حذف تاء التأنيث فيقال: السجدة الصلَوِيّة، و الأموال الزكَوِيَّة، و الحروف الشَّفَهِيَّة أو الشَّفَوِيَّة(4).
1) . في الرواشح: التيمي. و ما في المتن هو الصحيح.
2) . في الرواشح: نسخة بدل: اسكندراني.
3) . الكلمة مشوشة في المخطوطة، و لا توجد اللفظة و كذا ما بعدها (الخوارج) في الرواشح المطبوع.
4) . إلّا أن الجوهري ليس يستصوب في الأخير إلّا الشفهيّة بالهاء، و يقول: الشفوية بالواو كالشفتيّة بالتاء في الخطاء. كما في الرواشح، ص 93.
و من القياس فتح المكسورة كنَمَري و دُؤَلي في نَمِر و دُئِل، و حذف ياء فَعِيلَة كحَنَفيّ و مَدَني إلى حَنِيفَة و المَدِينَة، و الفَرَضي إلى الفَرِيضَة إلّا ما كان مضاعفاً أو معتلّ العين كشديديّ و طويليّ. و كذا فُعَيْلَة بالضم كجُهَنيّ في جُهَيْنَة و عُرَني في عُرَيْنَة، و هما قبيلتان.
و أما فَعِيل - بلا هاء - فلا يغيّر كحَنيفي إلى الحَنيف، و كذا فُعَيْل بضمٍّ كهُذَيْلي إلى هُذيل.
و تسمية الهُذَلي من بني هُذَيْل و القُرَشيّ في النسبة إلى قُرَيْش شاذّان. و كذا فُعَيل و فُعَيْلة من المعتلّ كقُصَويّ بضمّ القاف، و اُمَويّ بضمّ الهمزة إلى قُصَيّ و اُمَيَّة.
و ابن بُحَيْنة(1)الصحابي راوي [حديث سجود السهو](2)و النسبة بُحَنيّ.
و إذا نسب إلى الجمع رُدّ إلى واحده فيقال: فَرَضيّ و صَحَفيّ و مَسْجِديّ للعالم بالفرائض و القاري من الصحف و ملازم المساجد.
و في الكشاف: الآفاقي، و الصواب الاُفُقي بضمّتين أو فتحتين.
و أما العَلَم كأنماري و كلّابي و مدائني فلا يرد(3)، و كذا الجاري مجرى العلَم كأنصاري و أعرابي.
و الفرق بين العُماني بضم العين و تخفيف الميم، و بين العَمّاني بفتح الاُولى و تشديد الثانية أنّ الأول نسبة إلى عُمان بالضم و التخفيف بلد على ساحل بحر فارس بينه و بين البحرين مسيرة شهر بحسبه و يقال: أَعمَنَ الرجلُ إذا صار إلى عُمان و دخل فيه.
و الثاني نسبة إلى عَمّان - بالفتح و التشديد - بلد بالشام، و يقال: قصبة كانت بلدة كثيرة بناها لوط عليه السلام فخربت قبل الإسلام، بينها و بين أذرعات أربعة و خمسون ميلاً.
و القاساني - بالقاف و السين المهملة -، نسبة إلى قاسان معرب كاسان بالكاف
و السين [المهملة] بلد من بلاد ماوراءالنهر، و أيضاً نسبة إلى قاسان بالسين المهملة ناحية بأصفهان منها علي بن محمد القاساني الأصفهاني الضعيف.
و القاشاني - بالشين المعجمة - نسبة إلى معرّب كاشان البلد المعروف من عراق العجم بين قم و أصفهان(1).
قول المحدثين: «روينا» و «نروى» على وجوه:
بالتخفيف من الرواية، إما على صيغة المعلوم، و ذلك معلوم معروف، أو المجهول، و المعنى «رُوي إلينا» و «يُروىٰ إلينا» سماعاً أو قراءةً أو إجازةً خاصةً أو عامةً أو مناولةً أو مكاتبةً أو و جادة.
و بالتشديد معلوماً أو مجهولاً، و ذلك إما من التروية بمعنى الرخصة و الإذن في الرواية، و من ذلك قول الصدوق في رمي الجمار: و قد رُويت رخصةً من أول النهار إلى آخره بالتشديد مجهولاً و نصب رخصةً؛ كذلك انتهى إلينا ضبطاً و أخذاً و سماعاً.
و يحتمل «رُوِيتُ» بالتخفيف مجهولاً على صيغة التكلم، و رفع «رخصة» بحسب المعنى أي الرخصةُ رُويت إليَّ سماعاً من الشيوخ.
و الأول هو المسموع المضبوط في النسخ المعتمد عليها المضبوطة. و منه قول الشيخ في (ست) في زيد النَّرْسي: بفتح النون قبل الراء قبل السين المهملة نسبة إلى قرية بالعراق، وزيد الزرّاد بالزاء المفتوحة قبل الراء المشددة، لهما أصلان لم يُروِّهما [ محمد بن علي بن الحسين بن بابويه، و قال في فهرسته: لم يروّهما](2)محمد بن الحسن بن الوليد و كان يقول: هما موضوعان و كذلك كتاب خالد بن عبد الله بن سدير،
و كان يقول: وَضَع هذه الاُصول محمد بن موسى الهمذاني، يعني محمد بن علي بن الحسين بن بابويه و محمد بن الحسن بن الوليد لم يرخّصا للرواة في رواية الأصلين و نقْلَهما عنهما لما ذكر.
ثم قال في (ست) بعد ذلك: «و كتاب زيد النرسي رواه ابن أبي عمير عنه» يعني أن روايته لهذا الكتاب يدفع ما قاله ابن الوليد من أنه موضوع.
و كذلك قال ابن الغضائري فيه، و في كتاب زيد الزرّاد أنه أيضاً مسموع من ابن أبي عمير.
و بالجملة: قول ابن الوليد ليس طعناً في الزيدين بل في كتابيهما، و كذا القول في خالد بن عبد الله بن سدير، و إن قول ابن الوليد في الكتاب المنسوب إليه: أُروّيه بتشديد الواو أي لا أُرخّص في روايته؛ لأنه موضوع وضعه الهمذاني» ليس طعناً فيه بل في كتابه، و حاله(1).
الثاني: من التروية بمعنى حثّ الراوي و تحريصه على الرواية أو الرخصة و الإذن له فيها، و ذلك متعلّق بالراوي و لحاظ حاله مع عزل النظر عن المروي.
قال في الصحاح(2):
رويت الحديث و الشعر رواية فأنا راوٍ، و رَوَّيتُهُ(3)الشعر تروية حملته على روايته و أرويته، أيضاً.
و في المغرب:
راوية(4)فيها ماء أصلها بعير السقاء لأنها يروي الماء أي يحمله.
و منه راوي(5)الحديث و راوِيَتهُ و التاء للمبالغة، يقال: روى الحديث و الشعر روايةً
1) . لا يستقيم المعنى إلّا أن نقول كما في الرواشح:.. و ليس طعناً فيه، بل في كتابه. و التروية بهذا المعنى يتعلّق بالأصل أو الكتاب أو الحديث المروي مع عزل النظر عن خصوص الراوي و حاله.
2) . صحاح اللغة، ج 6، ص 2364 مادة (روى).
3) . في الأصل: وريته.
4) . كذا في الرواشح، و في الأصل: رواية، و هو تصحيف.
5) . في الأصل: رواي، و هو من سبق القلم.
و رَوَيْتُه إيّاه: حَمَلْتُه على روايته، و منه: إنّا روينا في الأخبار(1).
المشهور أنّ الاُصول أربعمائة مصنَّف لأربعمائة مصنِّف من رجال الصادق عليه السلام بل و في مجالس الرواية عنه و السماع عنه عليه السلام، و رجاله عليه السلام في العامة و الخاصة على ما قاله المفيد رحمه الله في إرشاده زهاء أربعة آلاف رجل أي قدرها.
و كتبهم كثيرة إلّا أن ما استقر الأمر على اعتبارها هذه الأربعمائة.
و في (ست) أن أحمد بن محمد بن عيسى روى عن ابن أبي عمير كتب مائة رجل من رجال أبي عبد اللّٰه عليه السلام.
و الثقة الجليل رشيد الدين محمد بن علي بن شهرآشوب المازندراني رحمه الله قال في معالم العلماء(2):
قال المفيد محمد بن محمد بن النعمان البغدادي رحمه الله: صنّف الإمامية من عهد أمير المؤمنين عليه السلام إلى عهد الفقيه أبي محمد العسكري عليه السلام أربعمائة كتاب تسمى الاُصول.
يقال: قد كان من دأب أصحاب الاُصول أنهم إذ [ا] سمعوا من أحدهم عليهم السلام حديثاً بادروا إلى ضبطه في اُصولهم من غير تأخير، و كتُبُ حريز كلها تعدّ في الاُصول، و لا تعدّ فيها كتب الحسن بن محبوب السرّاد - و يقال: الزرّاد - و هو من أصحاب الإجماع، و كذا جامع البزنطي، بل معدود في الكتب، هذا(3).
1) . الرواشح السماوية، ص 96-98 الراشحة الثامنة و العشرون.
2) . معالم العلماء، ص 3.
3) . الرواشح السماوية، ص 98-99 الراشحة التاسعة و العشرون. ثمّ قال: فأما الصحيفة الكريمة السجادية فأعلى رتبةً و أجلّ خطباً من أن تعدّ و تدخل في الكتب المصنّفة و الاُصول المدوّنة المروية، و كذلك الصحيفة المباركة الرضويّة، و كذلك الرسالة المقدسة الرضوية المعروفة بالذهبية.. إلى أن قال: و ليعلم أن الأخذ من الاُصول المصحّحة المعتمدة أحد أركان تصحيح الرواية.
التخريج و التخرُّج في اصطلاح فن الرجال هو أن يكون الشيخ أخير شيوخ التلميذ، فإذا تم الاستكمال بالتلمّذ عليه قيل: إنه خرَّجه، و هو تخرَّج عليه.
و في اصطلاح المحدثين: تخريج متن الحديث نقل موضع الحاجة منه فقط أخذاً من تخريج الراعية المرتع، و هو أن تأكل بعضه و تترك بعضاً منه، و من قولهم: عام فيه تخريج أي خِصب و جَدب.
و يقابله الإخراج، و هو نقله بتمامه.
و تخريج الحديث بتمامه سنداً و متناً من الاُصول و الكتب هو أن يستخرج منه المتفق عليه بينها، أو الأصح طريقاً، أو الأجدى متناً، أو الأهم الأوفق للغرض في كل باب.
و يقابله الإخراج، و هو النقل منها كيف اتفق.
و في الاُصول و الفقه يقال التخريج و يراد: استخراج شيء من مذاق أحوال الأدلة و المدارك و غوامضها بالنظر التعقبي(1)بعد النظر الاقتضائي(2)- أي النظر الدقيق بعد مطلق النظر - و استنباط حكم جزئي بخصوصه خفي من دليل بعينه [من الأدلة](3)كتاب أو سنة مثلاً غير منسحب الحكم على ذلك الجزئي في ظاهر الأمر و جليل النظر بتدقيق النظر الفحصي فيه ليستبين اندراج هذا الجزئي في موضوعه.
و هذا معنى قولهم: تعدية الحكم من المنطوق إلى المسكوت عنه من غير أن يكون قياساً.
و يقابله الإخراج، و هو مطلق تبيين أحوال الأدلة و المدارك و إن لم تكن هي من الغوامض بمطلق النظر الصحيح، و إن كان على سبيل الاقتضاب لا على سبيل التعقب و مطلق استنباط الفرع من الأصل بالفعل، و إن لم يكن من الخفيّات بمطلق اتّفاق الرؤية من سبيل القوانين المقررة، و إن لم يكن بتدقيق الفحص البالغ و بذل أقصى المجهود بالنظر الأوفى السابغ.
و ليعلم أن تخريج متن الحديث إنما يجوز في ما لا يرتبط بعضه ببعض بحيث يكون الكل في قوة كلام واحد.
و أما [ما] هو كذلك فلا يجوز تخريجه، كأن يكون ذلك المتروك قيداً للمنقول أو استثناءً منه مثلاً كقوله صلى الله عليه و آله: من قال «لا إله إلّا اللّٰه، محمد رسول اللّٰه» فقد حقن ماله و دمه(1)إلّا بحقه و حسابه.
الأكثر على عدم اشتراط العدد في المزكي و الجارح في الرواية دون الشهادة، أي الجرحُ و التعديل يثبت كل منهما بقول العدل الواحد في الرواية دون الشهادة، و قال آخرون بعدم الفرق بل يجب الاثنان فيهما، و قال فريق: يثبت كل بالواحد.
و الحق ما عليه الأكثر.
و الضابط في بيان الفرق أن الرواية مقتضاها يكون شرعاً عامّة(2)و سنّةً كليةً في حق بني نوع الإنسان قاطبة، و خصوصيات الأشخاص و الأزمان تكون ملغاة في ذلك على خلاف شاكلة الأمر في الشهادة؛ إذ مقتضاها قضاء خاص و حكم جزئي بالقياس إلى أشخاص بأعيانهم و أزمنة بأعيانها.
و لما كان بناء أساس الشرع السويّ العام و السنة العادلة الكلية في حق جميع الناس على تحصيل المصلحة المظنونة و استدفاع المفسدة المظنونة بحسب نظام حال نوع المكلفين مع عزل النظر عن خصوصيات الآحاد و الأوقات كان الظن و ما يقتضيه واجب الاعتبار هناك لا محالة، فكان يجب العمل برواية العدل الواحد و إخبار العدل الواحد في الجرح و التعديل لحصول الظن المعتبر بذلك، فأما الشهادة فحيث إن مقتضاها يتعلق بجزئيات الحقوق المتنازع فيها و خصوصيات الأشخاص المتشاجرين عليها كان فيها مزيد احتياج إلى الاستظهار [و] تأكّد الظن، فلذلك احتيج إلى اعتبار التعدد في الشاهد و مزكّيه على خلاف الأمر في الراوي و مزكّيه؛ هكذا في الرواشح(1).
و فيه أن الأمر في حق جميع الناس لو كان على تحصيل المصلحة المظنونة.. إلى آخره، فهو في حق الأشخاص أولى و أحرى، كما أن الأمر لو كان في جزئيات الحقوق محتاجاً إلى مزيد استظهارٍ ففي الحقوق العامة أولى بالاستظهار.
على أنا نقول: إن الثابت بالاستقراء عدم اجتزاء الشارع في تعيين الموضوعات الخارجية بالعدل الواحد فالتزكية كذلك، غاية الأمر الشكّ في اندراجه تحت عموم أدلّة خبر الواحد، فلا بد من العلم بالعدالة أو ما يقوم مقامه، و هو تزكية العدلين. و هذا هو المراد من قولهم «إن التزكية شهادة» يعني أن حكمها حكم الشهادة بالأصل لا أنها شهادة حقيقية(2).
ثم(3)إنهم استدلوا على ذلك تارة بأن التعديل شرط لقبول الرواية فلا يزيد على مشروطه أي لا يحتاط فيه أزيد مما يحتاط في أصله كغيره من الشروط التي
1) . الرواشح السماوية، ص 100-101 الراشحة الحادية و الثلاثون.
2) . و هناك ردّ آخر ذكره بعض المحشين على الرواشح كما في هامش الرواشح المطبوع ص 101، و هو أن هذا الدليل لا يدل على عدم كفاية العدل الواحد في تزكية الشاهد. بل إنما يدلّ على عدم الاحتياج فيها إلى أزيد من اثنين، و المدعى هو الأول كما يشهد به ما ذكره في تفسير ما ذهب إليه الأكثر، فتدبر.
3) . من هنا عبارة صاحب الرواشح.
للمشاريط، و قد اكتفي في أصل الرواية بواحد، و في الشهادة باثنين، فيكون تعديل كل واحد كأصله؛ إذ فرع الشيء لا يزيد عليه، و هذا حق العبارة عنه.
و أما أن اشتراط العدالة في المزكي فرع اشتراطها في الراوي فكيف يحتاط في الفرع بأزيد مما يحتاط في الأصل؟ فليس بمنتظم؛ إذ الاحتياط في تعديل الراوي بأزيد من المزكي الواحد ليس احتياطاً بأزيد من العدالة المعتبرة، بل هو احتياط في تحصيل أصل العدالة التي هي الشرط في الراوي.
و قد يقال: إن بعض من لا يكتفي في مطلق تزكية الشاهد إلّا بعدلين يقول بثبوت هلال شهر رمضان بعدل واحد، فقد زاد الفرع عنده على الأصل، و هو ممن يحكم في هذا الاستدلال بامتناع ذلك و هو ساقط؛ لما دريت أن مطلق الشهادة مقتضاها أن لا يكتفى فيها إلا باثنين، فاعتبر في مزكي الشاهد أيضاً التعدد ليكون الفرع كالأصل.
ثم ربما خولف ذلك المقتضي في هلال رمضان لمزيد اهتمام بالصوم و احتياطه في إيجاب العبادة، و كذلك في شهادة المرأة الواحدة في ربع الوصية و ربع ميراث المستهلّ لدليل خاص و نصٍّ(1). كذا في الرواشح(2).
و فيه: أن المقصود رفع استبعاد زيادة الفرع على الأصل و أن الحاكم بامتناعها إمّا العقل أو الشرع، و حيث ثبت ذلك في محل فلا امتناع له، فهو كاشف عن عدم امتناعه و عدم دليل عليه لا عقلاً و لا شرعاً؛ و تارة بأن آية التثبت تدلّ بمفهوم الشرط على التعديل على نبأ جاء به عدل واحد، و سواء في ذلك أ كان النبأ روايةً أم تزكية راوٍ، و هذا أيضاً واضح لا غبار عليه.
و فيه: أن الآية في الحقيقة قاصرة عن إفادة أصل حجية خبر الواحد؛ فإن مفهوم الشرط في أمثال ذلك لا تفيد شيئاً كقوله تعالى: «إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً» /(3)و كذا مفهوم الوصف مع وجود علة التثبت في العدل أيضاً.
و مع التسليم فلا يشمل الموضوعات التي تحقق بالاستقراء عدم الاعتبار فيها بخبر الواحد من الشرع أو شك في أمرها.
و استدل معتبِر التعدد(1)بأن الجرح و التعديل شهادة، فيجب التعدد.
و يجاب بالمنع و بالمعارضة بأنهما إخبار فيكفي الواحد.
و على الجواب أن العرف قاض بكونهما من باب الشهادة، و لا يعارضه كونها إخباراً أيضاً، إذ كل شهادة إخبار خاص، و بأن في اعتبار التعدد زيادة احتياط فيكون أولى.
و هو هيّن جدّاً؛ فإنّ كلّ أولى لا يلزم تعيينه.
و قد يجاب بأن عدم اعتباره أحوط؛ إذ فيه تبعيد عن ترك العمل بأمر اللّٰه تعالى و نهيه.
و هو أوهن فإن في عدم اعتبار [ه] فتوى بغير علم، و حكمٌ بغير ما حكم فيه. قاله في الرواشح(2).
و بالجملة أمر الشهادة أضيق و بالاحتياط أخلق؛ لقوة البواعث على الطمع و الشَّرَه و شدة الاهتمام بدواعي المشارات(3)و الخصومات و لأنه خاصّ؛ فالمحابّة و المباغضة تؤثران فيه بخلاف أمر الرواية فإنه عام لا مدخل فيه لحب أو بغض.
و فيه وهن ظاهر.
ثم من يجعل الجرح و التعديل ملحقين بالشهادة مطلقاً يلزمه عدم قبول تزكية العبد و المرأة [مع] التعدد في باب الرواية كما في باب الشهادة، و من ألحقهما بالرواية مطلقاً أو في الراوي دون الشاهد يعوّل على تزكية العبد الواحد و المرأة الواحدة للراوي مع عدالتهما كما يقبل روايتهما.
قال رحمه الله:
و لبعض ضعفاء التحصيل من ذوي بضاعة مزجاة في العلوم ملفقات مشوشة في هذه المقامات لا يستحق الاشتغال بنقلها و تسخيفها(1).
مع التعارض يقدَّم الجرح مطلقاً أو مع كثرة الجارح أو التعديل مطلقاً أو مع كثرة المعدّل، أقوال قاله. و التحقيق أن شيئاً منهما ليس بأولى بالتقديم من حيث هو، و الكثرة أيضاً لا اعتداد بها، بل الأحق بالاعتبار قوة القهر و شدة التصبّر و تعوّد التمرّن على استقصاء الفحص.
و قيل: الجرح أولى؛ لكونه شهادة بوقوع أمر وجودي.
و رُدَّ بأنّ التعديل أيضاً شهادة بحصول ملكة وجودية(2)، و فيه نظر(3).
رواية الثقة عن رجل قيل: تعديل، و قيل: لا، و قيل: إن علم من عادته أنه لا يروي إلّا عن عدل فتعديل و إلا فلا(4).
و ثقة ثقة صحيح الحديث: في اصطلاح الرجال عبارة عن هذا المعنى.
أقول: فإن كان هناك شاهد على ذلك أيضاً فهو تعديل كعدم الطعن عليه بأنه يروي
1) . الرواشح السماوية، ص 103-104 الراشحة الحادية و الثلاثون.
2) . و هي العدالة، كما في الرواشح.
3) . لعلّ وجه النظر ما استثناه في الرواشح (ص 104 الراشحة الثانية و الثلاثون) حيث قال: إلّا أن يكتفى في العدالة بعدم الفسق من دول ملكة الكف و التنزه. و ربّما تنضاف إلى قول الجارح أو المعدّل شواهد مقوّية و أمارات مرجّحة في الأخبار و الأسانيد و الطبقات، فيختلف الحكم باختلاف الموادّ و الخصوصيات.
4) . نقل هذه المذاهب في الرواشح (ص 104) من شرح العضدي.
عن الضعفاء.
[
و أما الرضيلة(1)و الرحملة(2)بعد ذكر أحد فالظاهر أنها أعم من التعديل.
و اعلم أن النوفلي الذي يروي عن السكوني - و اسمه الحسين بن يزيد بن محمد بن عبد الملك النوفلي، نوفل النخع مولاهم الكوفي أبو عبد اللّٰه - ليس بضعيف اتفاقاً، و لم يقدح فيه أحد من أئمة الرجال. و عن قوم من القميين: حكى النجاشي أنه غلا في آخر عمره(3).
و قد عمل برواية هو في طريقه المحقق(4)مع مبالغته(5)في الطعن في الأسانيد، و كذلك الشيخ و غيره.
المستفيض - و يقال له المشهور و الشائع -: ما ذاع و شاع.
و العالي الإسناد منه: ما كان بالقرب من المعصوم و قلة الواسطة. و هذا أفضل أنحاء علو الإسناد سيما إذا كان بسند صحيح.
1) . المراد منه قول: رضي اللّٰه عنه.
2) . أي: رحمة اللّٰه عليه.
3) . عبارة الرواشح هكذا: قال الكشي: رمي بالفلوس غير أن يشهد أو يحكم بذلك: و النجاشي قال: كان شاعراً أديباً سكن الري و مات بها، و قال قوم من القميين: إنه غلا في آخر عمره. و اللّٰه أعلم. ثمّ قال: و ما رأينا له رواية تدلّ على هذا. له كتاب التقيّة...
4) . هو المحقق نجم الدين بن سعيد أبو القاسم صاحب كتاب المعتبر كما في الرواشح، ص 114.
5) . في الأصل: مَبالغه، و الصحيح ما أدرجناه.
و المرفوع: ما اُضيف إلى المعصوم من قول أو فعل أو تقرير سواء كان متصلاً أو منقطعاً بإسقاط بعض الأوساط أو إبهامه أو رواية بعض السند عمّن لم يلقه.
و المتصل - و يقال الموصول -: ما اتصل إسناده، و كان كلّ من طبقات الرواة قد سمعه ممن فوقه سماعاً حقيقيّاً أو في معناه كالإجازة أو المناولة، سواء كان مرفوعاً إلى المعصوم عليه السلام أو موقوفاً على غيره عليه السلام.
و المعنعن: ما يقال في سنده: فلان، عن فلان.
و المعلَّق: ما حذف فيه من مبدأ إسناده واحد أو أكثر.
و النادر - و يقال المفرد -: ما ينفرد به راويه من جميع الرواة. و ربما اُلحق بالشاذ.
و المُدْرَج: ما أُدرج في الحديث كلام بعض الرواة، فيظنّ أنه من الحديث.
الغريب و العزيز: إن العدل إذا انفرد بحديث سمّي غريباً، فإن رواه عنه اثنان أو ثلاثة سمّي عزيزاً، فإن رواه جماعة سُمّي مشهوراً.
و من الأفراد ما ليس بغريب كالأفراد المضافة إلى البلدان.
الشاذ - عند الأكثر -: ما رواه الفارد الثقة مخالفاً لما رواه جملة الناس(1).
المضطرب: ما اختلف راويه بعينه أو رواته بأعيانهم في طريق روايته على نحوين مختلفين مرّةً على وجه و اُخرى على وجه مخالف له(2).
الموضوع: المختلق و المصنوع(3).
و عن النبي صلى الله عليه و آله: ستكثر بعدي القالة عليّ.
و في رواية: سيكذب عليّ بعدي...
و في اُخرى: قد كثرت عليّ الكذّابة...
1) . انظر إلى هنا في الرواشح السماوية، ص 122-133 الراشحة السابعة و الثلاثون، و قد ذكر صاحب الرواشح لها أقساماً و تفاريع و شواهد من الأمثلة، و ذكر أيضاً أقساماً اُخرىٰ لم يذكرها المصنف قدس سره فراجع.
2) . الرواشح السماوية، ص 190-191.
3) . لاحظ عن الموضوع و ما بعده: الرواشح السماوية، ص 193 و ما بعدها.
و عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام: إنّ لكل رجل منا رجلاً يكذب عليه.
فإن صحّ ثَبَت الوضع، و إن كان مكذوباً فذاك.
و يعرف الوضع بإقرار واضعه أو ما ينزل منزلته من القرينة و بركاكة الألفاظ و سخافة المعنى و نحو ذلك، كما قد يحكم بصحته مع ضعف السند بما فيه من أساليب الوزانة و أفانين البلاغة و غامضات العلوم و خفيات الأسرار مما يأبى إلّا أن يكون صدوره من خزنة العلم و أرباب العصمة.
و الواضعون أصناف أضرّهم قوم ينتمون إلى الزهد، وضعوا أحاديث احتساباً للّٰه تعالى بزعمهم.
و قد قال السيد العبري في شرح منهاج الاُصول للبيضاوي في الإجماع: إن حديث «اقتدوا بالّذين من بعدي أبي بكر و عمر» موضوع.
و قاله أيضاً في شرح الطوالع.
و من ذلك ما قاله الطيبي في خلاصته:
روّينا عن أبي عصمة نوح بن أبي مريم أنه قيل له: من أين لك عن عكرمة عن ابن عباس في فضائل سورةٍ سورة، و ليس عند أصحاب ابن عباس هذا؟! فقال: إني رأيت الناس قد أعرضوا عن القرآن بفقه أبي حنيفة و مغازي محمد بن إسحاق فوضعت هذه الأحاديث حسبة.
و أبو عصمة هذا كان يقال له الجامع، فقال أبو حاتم بن حيان: جمع كلَّ شيء إلّا الصدق.
و كذا حال الحديث الطويل المشهور عن اُبيّ بن كعب عنه صلى الله عليه و آله في فضل سور القرآن سورة فسورة، بعث باعث عن مخرجه حتى انتهى إلى من اعترف بأنه و جماعة وضعوه [و أنّ أثر الوضع لبيّن عليه](1). روى بالإسناد عن المؤمّل بن إسماعيل قال:
حدثني ثقة [عن](2)ثقة قال: حدثني شيخ به فقلت [للشيخ]: من حدثك؟ قال: رجل
بالمدائن. فصرت إليه فقلت: من حدثك؟ قال: شيخ بواسط. فصرت إليه قال: حدثني شيخ بالبصرة. فصرت إليه فقال: الشيخ الذي سمعناه بعبّادان. فأتيت عبّادان فلقيته فأخذ بيدي و أدخلني بيتاً فيه قوم من المتصوّفة و معهم شيخ فقال: هذا حدثني. فقال(1):
من حدثك؟ فقال: لم يحدّثني أحد، و لكنّا رأينا الناس قد رغبوا عن القرآن فوضعنا لهم هذه الفضائل ليصرفوا قلوبهم إلى القرآن(2).
قال ابن الأثير في جامع الاُصول:
و من الواضعين جماعة وضعوا الحديث تقرباً إلى الملوك مثل غياث بن إبراهيم دخل على المهدي بن منصور و كان تعجّبه الحمامة الطيارة الواردة من الأماكن البعيدة فروى عن النبي صلى الله عليه و آله: لا سبق إلّا في خف أو حافر أو نصل أو جناح. فأمر له بعشرة آلاف درهم.
فلما خرج قال المهدي: أشهد أن قفاه قفا كذّاب على رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله ما قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله «جناح»، و لكن أراد أن يتقرب إلينا. و أمر بذبحها، و قال: أنا حملته على ذلك(3).
و قد ذكر في الكشاف في قوله تعالى «وَ لاٰ تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ»(4)إلى آخره و يحكى أنه بلغ المنصور أنّ أبا حنيفة خالف ابن عباس في الاستثناء المنفصل، فاستحضره لينكر عليه فقال أبو حنيفة: هذا يرجع إليك؛ إنك تأخذ البيعة بالأيمان، أ فترضى أن يخرجوا من عندك فيستثنوا فيخرجوا عليك؟ فاستحسن و رضي عنه.
و من الواضعين الزنادقة كعبد الكريم بن أبي العوجاء الذي أمر بضرب عنقه محمد بن سليمان العباسي، و بيان الذي قتله خالد القسري بالنار، و الخوارج كالأزارقة و النواصب، و بعض الغلاة كأبي الخطاب و يونس بن ظبيان و يزيد الصائغ.
1) . كذا، و الصحيح: فقلت. كما في الرواشح.
2) . انتهى ملخصاً. و انظر تفصيله في الرواشح السماوية، ص 195. قال الميرداماد رحمه الله بعد نقل هذا الحديث: و لقد أخطأ رهط من المفسرين كالواحدي و الثعلبي و الزمخشري و من تبع طريقتهم [أي أثرهم] في إيذاعهم هذه الأحاديث الموضوعة [في] تفاسيرهم، و العذر عنهم بأنهم لم يطلعوا على الوضع مع ما قد نبّه عليه جماعة من العلماء غير مسموع، و خطبُ من ذكره مسنداً كالواحدي أسهل.
3) . الرواشح السماوية، ص 195-196.
4) . سورة الكهف، الآية 23.
روى العقيليّ عن حماد بن زيد قال: وضعَت الزنادقة على رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله أربعة عشر ألف حديث.
و روى عن عبد الله بن يزيد المقري أن رجلاً من الخوارج رجع عن بدعته فجعل يقول: انظُروا هذا الحديث عمن تأخذونه؛ فإنا كنّا إذا رأينا رأياً جعلنا له حديثاً.
و مما وضعَته الزنادقة أنه صلى الله عليه و آله لما بلغ في قراءته إلى قوله تعالىٰ: «وَ مَنٰاةَ اَلثّٰالِثَةَ اَلْأُخْرىٰ»(1)ألقى الشيطان في أمنيّته - بضم الهمزة و تشديد الياء بعد النون واحدة الأماني - أي في تشهّيه ما يوجب اشتغاله بالدنيا... إلى أن قال صلى الله عليه و آله: تلك الغرانيق العلى، و إن شفاعتهن لترجى، ففرح به المشركون حتى شايعوه بالسجود لمّا سجد في آخرها، بحيث لم يبق في المسجد مؤمن و لا مشرك إلّا سجد، ثم نبّهه جبرئيل عليه السلام فاغتمّ صلى الله عليه و آله فعزّاه اللّٰه سبحانه بقوله: «وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لاٰ نَبِيٍّ إِلاّٰ إِذٰا تَمَنّٰى أَلْقَى اَلشَّيْطٰانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ..»(2)الآية.
و هو باطل بالعقل و النقل.
و الغرانيق هاهنا الأجسام، و هو في الأصل: الذكور الطوال العنق من طير الماء، واحده غُرنوق بالضم و غُرْنَيق بإسكان الراء بعد المعجمة المضمومة و فتح النون قبل المثناة من تحت الساكنة، سمي به لبياضه و رفعته في الطيران، و غُرانق بالضم كفرانق:
الشاب الناعم، و الجمع أيضاً الغَرانيق بالفتح.
و من الواضعين أهل السؤال، يضعون عليه صلى الله عليه و آله أحاديث يستأكلون منها(3).
و المبتدعة من المتصوفة [ذهبوا] إلى جواز وضع الحديث للترغيب و الترهيب، و استدلوا بما في بعض طرق الحديث: «من كذب عليّ متعمّداً ليضلّ به الناس فليتبوّأ مقعده من النار» و هذه الزيادة قد أبطلها نقلة الحديث على أنها لا تنجعهم؛ إذ مطلق الافتراء
إضلال و إن كان في حقٍّ.
و حملَ بعضهم «من كذب عليّ» على من قال: إنه ساحر أو مجنون، حتى قال بعض: إنما قال: من كذب عليّ، و نحن نكذب له و لشرعه.
و حكى القرطبي عن بعض أهل الرأي أن ما وافق القياس الجليّ جاز أن يعزى إلى النبي صلى الله عليه و آله(1)!
ثم نهضت الجهابذة بتفضيح الموضوعات.
و الجهبذ: النقّاد الخبير.
و قد صُنّف كتب في الموضوعة، منها الدر الملتقط في تبيين الغلط للحسن بن محمد الصغاني، و دونه كتاب أبي الفرج ابن الجوزي(2).
و في الحديث أحاديث يحكم عليها أنها موضوعات على رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، و هي من أحاديث الأئمة عليهم السلام و لها من طريق الأصحاب - رضوان اللّٰه عليهم - عنهم إليهم - صلوات اللّٰه عليهم - طرق مضبوطة، و لا يَحمل أعباءَ هذا الخطب إلّا الناقد المتهمّر.
و حكى الطيّبي عن الصغاني أنه قال [في الدر الملتقط](3):
قد وقع في كتاب الشهاب للقضاعي(4)كثير من الموضوعة(5)- ثم قال: - و مما يجري في كلام الناس معزوّاً إلى النبي صلى الله عليه و آله قولهم: إذا رُويتم عني حديثاً فأعرضوه على كتاب اللّٰه، فإن وافق فاقبلوه، و إن خالف فرُدُّوه.
و قال الخطابي [في كتاب معالم السنن]: هذا وضعَتْهُ الزنادقة.
و يدفعه قوله صلى الله عليه و آله: إنّي قد أُوتيت الكلام(6)و ما يعدله.
1) . الرواشح السماوية، ص 198-199.
2) . قال في الرواشح، ص 199: ففيه كثير من الأحاديث قد ادّعى وضعها و لا دليل على كونها موضوعة، بل إلحاق بعض منها بالضعيف أولى، و طائفة جمّة منها قد تلحق بالصحيح و الحسن عند أهل النقد.
3) . الرواشح السماوية، ص 199.
4) . هو كتاب شهاب الأخبار للقاضي القضاعي.
5) . و ذكر جملة من هذه الأحاديث كما في الرواشح، ص 199-202.
6) . في الرواشح: «الكتاب»، و ما في المتن أظهر.
و يروى: أُوتِيت الكتاب و مثله معه.
و منه قولهم: عليكم بدين العجائز.
و: كنت نبياً و آدم بين الماء و الطين.
عليكم بحسن الخط؛ فإنه من مفاتيح الرزق. المستحقّ محروم.
العلم علمان: علم الأديان [و] علم الأبدان.
لا تسافروا و القمر في العقرب.
و قال: قال الشيخ تقي الدين بن التيمية: ما يروى أن «أول ما خلق اللّٰه العقل، فقال له: أقبل، فاقبل، ثم قال له: أدبر، فأدبر. فقال: و عزتي ما خلقت خلقاً أكرم منك، فبك آخذ و بك اُعطي، و لك الثواب و عليك العقاب» [و يسمونه القلم، موضوع].(1)
هذا، و الحكم على وضع أكثر هذه زور و بهتان.
نعم، بعض هذه نُقل بالمعنى، و بعضها عن العترة الطاهرة سلام اللّٰه عليهم أجمعين، و اللّٰه العالم بحقائق الاُمور.
1) . الرواشح، ص 199-202.
على اكبر بن شير محمّد همدانى (1325 ق)
تحقيق: سيد جعفر حسينى اشكورى
مؤلّف اين كتاب، چنان كه خود در ابتداى آن آورده است، على اكبر بن شيرمحمّد بن گل محمّد بن محمّد طاهر همدانى نجفى، متخلّص به «دبير الدين» و مكنّا به «ابو المكارم» و ملقّب به «صدر الاسلام» است و بنا بر آنچه در اكثر كتب تراجم آمده، به سال 1270 ق، در همدان ديده به جهان گشود، ولى مرحوم امين عاملى در أعيان الشيعة (ج 8، ص 171) تاريخ تولدش را به سال 1280 ق، نگاشته و به تبع وى، عمر رضا كحّاله در معجم المؤلفين (ج 7، ص 40) همين اشتباه را تكرار نموده است.
مرحوم خان بابا مشار در مؤلفين كتب چاپى (ج 4، ص 508) به نقل از ريحانة الأدب، او را اصلاً از اهالى كربلا و محلّ سكونت وى را مشهد مقدس دانسته؛ ولى در ريحانة الأدب، چنين مطلبى ذكر نشده و يقيناً اشتباه است.
پدر صدر الاسلام، يكى از مستوفيان حاكم همدان بود و در تربيت
و تهذيب وى همت گماشت و او به سرعت رشد كرد تا جايى كه پا جاى پاى پدر گذاشت و به مقام «استيفا» رسيد.
او در سفرى كه به نجف اشرف داشته - كه از تاريخ اين سفر و دليل آن اطلاعى نداريم - با عالم اخلاقى مشهور، ملّا حسينقلى همدانى آشنا شده و همين آشنايى، تأثير زيادى در وى گذاشته تا جايى كه اموالش را از شبهات پاك كرد و نفسش را از رذايل اخلاقى زدود و به سفر حج، مشرّف شد.
وى در بازگشت از سفر حج، به نجف اشرف مراجعت كرد و نزد بسيارى از علماى مشهور زمان خود، تلمّذ نمود كه از مشهورترين آنها مى توان علماى ذيل را نام برد:
ميرزا حسين بن محمّد تقى نورى طبرسى، صاحب مستدرك الوسائل كه مؤلّف، اولين اجازۀ روايى خود را در ماه شعبان 1312 در نجف اشرف از وى اخذ نموده است. وى نصّ اين اجازه را در كتاب خود، كاسۀ درويشان آورده است.
ملّا حسينقلى همدانى، كه چنانچه ذكر شد، صدر الاسلام، در ابتداى ورود به نجف اشرف با وى آشنا شده و از محضر وى بهره مند شده است.
شيخ حسين بن ميرزا خليل تهرانى، كه در 26 رجب 1323 به اخذ اجازه از وى نائل شده است. در ابتداى كتاب حاضر، اين اجازه به خط مجيز آمده است.
سيد محمّد موسوى نجفى هندى، كه اجازه اى روايى او در روز جمعه پنجم ربيع الثانى 1323 در نجف اشرف به صدر الاسلام داده شده است. اين اجازه نيز در پايان كتاب حاضر، به خطّ مجيز آمده است.
شيخ الشريعۀ اصفهانى، كه ظاهراً فقه را در نزد وى آموخته نموده است.
آقا رضا همدانى، كه ظاهراً مباحث اصول فقه را نزد وى فرا گرفته است.
در مصادر مختلف، شرح حال صدر الاسلام آمده و به مقام علمى وى و تأليفاتش اشاره شده است.(1)
أعيان الشيعة، ج 8، ص 171؛ الذريعة، ج 1، ص 2 و 385 و ج 2، ص 233 و ج 3، ص 371 و ج 4، ص 405 و 406 و ج 5، ص 122 و ج 8، ص 207 و ج 9، ص 605 و 751 و ج 10، ص 189 و 216 و ج 15، ص 28 و ج 17، ص 232 و ج 18، ص 103 و 235 و ج 24، ص 5؛ تراجم الرجال، ج 1، ص 401؛ معجم رجال الفكر و الأدب، ج 3، ص 1344؛ معجم المؤلفين، ج 7، ص 40؛ مؤلفين كتب چاپى مشار، ج 4، ص 508؛ ريحانة الأدب، ج 3، ص 420 و 421؛ فهرست كتب چاپى فارسى، ج 1، ص 23 و ج 2، ص 2163 و ج 4، ص 4516.
مرحوم سيد محمّد موسوى هندى در اجازۀ خود، صدر الاسلام همدانى را چنين ستوده است:و إنّ ممّن انتظم بهذا النظام، و بحث عن الحلال و الحرام، و هاجر لطلبه عملاً بالوارد «اطلبوا العلم و لو بالصين» جناب العالم اللوذعي و العارف الألمعي المصباح الأزهر و الكوكب الأنور صدر الإسلام....
و نيز مرحوم ميرزا حسين بن ميرزا خليل تهرانى در مورد او چنين آورده:
و ممّن سعى في نيل هذا المرام، العالم العامل و الفاضل الكامل، قدوة أرباب التحقيق، و نخبة أهل التدقيق، عمدة العلماء و زبدة الفقهاء الحاج ميرزا عليّ أكبر.. فصار - بحمد اللّٰه - عالماً ربّانياً و علماً روحانياً، فحقيق أن يقتدى بأفعاله الدينيّة، و أن يؤخذ بأقواله الشرعية....
صدر الاسلام، علاوه بر داشتن مقام فقهى و اصولى، در بسيارى از
1) . براى اطّلاع بيشتر از شرح حال او به منابع زير مراجعه شود:
علوم متداول زمان خود مسلّط بوده است. او شاعرى توانا و آشناى به ادبيات فارسى و داراى منشئاتى ممتاز، و در علم جَفر و تفسير و اخلاق و اعتقادات، صاحب رأى بوده و در هر يك از اين علوم، تأليفاتى از خود به يادگار گذارده است كه در ذيل به آنها اشاره مى كنيم:
اين منظومه در تهران، در 59 صفحه، چاپ سنگى شده است.(1)
اخوان الصفا: رساله اى است در اخلاق و شامل حدود ده هزار سطر.(2)
الأعداد و الآفاق.(3)
تجويد القرآن: رسالۀ مختصرى است در تجويد قرآن.(4)
تكاليف الأنام في زمن غيبة الإمام: كتابى است فارسى در اعمالى كه مردم در عصر غيبت امام زمان عليه السلام موظّف به انجام دادن آن هستند، در نزديك به ده هزار سطر.(5)
الجفر: شامل متفرّقاتى در علم جفر است.(6)
خرابات: كشكول مؤلف است در بيان طبقات شعرا و بعضى
اشعارشان، طبقات حكما و عرفا و خوشنويسان، و ذكر تاريخ بلدان، و تاريخ حضرت ولى عصر (عج) و شرح بعض ادعيه و... در حدود ده هزار سطر. مؤلف در كتاب ديگر خود، كاسۀ درويشان، تاريخ تأليف اين كتاب را سال 1312 ق، نگاشته است.(1)
دعوة الحسنى في الأدعية الحسنى: در اعمال شب و روز. اين كتاب، به فارسى است و چندين بار در بمبئى و تهران به چاپ رسيده است.(2)
ديوان صدر همدانى: مشتمل بر اشعار مؤلف است.(3)
الردّ على البابية: به فارسى و در ردّ باب و بابى هاست.(4)
الردّ على الفوائد: ردّى است به زبان فارسى بر فوائد ميرزا ابو الفضل گلپايگانى بابى.(5)
فهرس الصدرية في الإجازات العلية:
كتاب حاضر است كه در بارۀ آن خواهيم گفت.
كاسۀ درويشان: جُنگى به نثر و نظمِ فارسى و عربى و شبيه كشكول شيخ بهايى و زنبيل فرهاد ميرزاست. مؤلف بعد از تأليف خرابات، و ناسخ التفاسير، با هدف تفريح و تنوّع، به اين مجموعه پرداخته و در آن، اشعارى از خود، و اجازات محدث نورى و سيد محمّد هندى و ميرزا حسين بن خليل تهرانى را آورده است.(6)
مثنوى صدريه: در اصول دين و اثبات مذهب جعفرى و ابطال
ساير فرق است و در تهران، به سال 1302 به چاپ رسيده است.(1)
صدر الاسلام، پس از ساليان درازى كه در نجف اشرف سكونت داشت؛ بنا به شهادت مصادر، به سال 1322 ق به زادگاه خويش همدان مراجعت كرد و در آن شهر به وظايف خود مشغول شد.
نكتۀ قابل توجه آن كه تمام مصادر، تاريخ مراجعۀ وى به همدان را سال 1322 نوشته اند؛ ولى از اجازات وى چنين معلوم مى شود كه تا سال 1323 در نجف اشرف بوده و در اين سال به شهر خود بازگشته است. حتى مرحوم ميرزا حسين تهرانى در اجازه اش، به مراجعت وى اشاره كرده كه چون عازم بازگشت به وطنش بوده، اين اجازه براى او صادر شده است.
سرانجام، وى در سال 1325 در زادگاهش ديده از جهان فرو بست و بنا به وصيّتش جسد او را به نجف اشرف برده، در آن مكان مقدس - چنان كه خود در اكثر كتبش براى دفن در آن مكان شريف، دعا نموده است - به خاك سپردند.
همۀ كتب تراجم، فوت وى را در همدان و به سال 1325 نوشته اند.
مرحوم شيخ آقابزرگ تهرانى نيز در نقباء البشر و در مجلدات مختلف
الذريعة كه تأليفات وى را متذكّر شده، همين سال را تاريخ فوت وى دانسته است. او در الذريعة (ج 24، ص 5) ضمن معرفى كتاب ناسخ التفاسير وى، در پاورقى متذكر شده كه تاكنون تاريخ وفات وى را به سال 1325 نگاشته ايم، ولى در چاپ كتابش تكاليف الأنام، مقدمه اى در احوال خويش به خط خود نگاشته و در آن، تاريخ تولد يكى از دخترانش را در ربيع الثانى 1326 آورده است. پس معلوم مى شود كه وى بعدازاين سال، وفات نموده است.
تا آنجا كه ما اطّلاع داريم، از وى، چهار پسر به نام هاى: عبد الصاحب، كمال الدين، جمال الدين و صدر الدين و دخترى كه در بالا به آن اشاره شد؛ به يادگار مانده است و كتاب حاضر را در حقيقت براى فرزندان پسر خود، نگاشته است.
در هيچ يك از مصادر، نام اين كتاب، بين تأليفات صدر الاسلام همدانى مذكور نيست و چنان كه خود مؤلف در ابتداى كتاب آورده، آن را «فهرس الصدرية في الإجازات العلية» ناميده و براى چهار تن از فرزندانش نگاشته و در آن، مشايخ روايى خود را آورده و در محرم سال 1322 در نجف اشرف از تأليف آن فارغ شده است.
مؤلف، در حقيقت، اجازۀ ميرزا حسين نورى را بهانه اى قرار داده و با حذف زوايد و حكّ و اصلاح و اضافه نمودن برخى مطالب در حاشيۀ آنچه محدث نورى در فايدۀ سوم از خاتمۀ مستدرك الوسائل در طرق روايى خود آورده، كتاب حاضر را جمع آورى كرده است.
تنها نسخۀ موجود از اين كتاب كه به خطّ مؤلف است، در كتابخانه دانشكدۀ الهيات دانشگاه تهران (به شمارۀ 13222 عمومى و 191 - ج) نگهدارى مى شود كه در ابتداى اين نسخه، اجازۀ ميرزا حسين بن
خليل تهرانى و در پايان آن، اجازۀ سيد محمّد موسوى هندى به خطّ آنها آمده است.
پس از استنساخ كتاب و حروفچينى آن، كتاب را با اصل نسخه مقابله كرديم و آنچه را مؤلف در حاشيه آورده بود، عيناً در پاورقى با عنوان «منه» آورديم. سپس كتاب را با فايدۀ سوم خاتمۀ مستدرك الوسائل مقابله نموديم و مواردى را كه اختلاف جزئى در نام اشخاص و يا مطالب داشت، در پاورقى متذكّر شديم.
در مواردى كه از خود، مطلبى را افزوده ايم و يا در خاتمۀ مستدرك الوسائل بود و وجود آن در اين كتاب، الزامى مى نمود، داخل كروشه قرار داديم. و نيز براى سهولت مراجعان، عناوين اصلى را در كروشه بر كتاب افزوده ايم.
همچنين كتبى را كه مؤلّف به عنوان مصدر، انتخاب و مطالبى را از آنها نقل كرده، تا حدّ ممكن به كتب چاپ شدۀ آنها ارجاع داده ايم.
و آخر دعوانا أن الحمد للّٰه رب العالمين
تصویر
تصویر
و به ثقتي، الحمد للّٰه رب العالمين، و صلّى اللّٰه على محمّد و آله الطاهرين.
أقول و أنا أقل الأنام طائف بيت اللّٰه الحرام «أبو المكارم دبير الدين صدر الإسلام عليّ أكبر بن شير محمّد بن كلمحمّد بن محمّد طاهر الهمداني أصلاً و النجفي مسكناً و مدفناً» بمحمّد و آله الطاهرين صلوات اللّٰه عليهم أجمعين: هذه «فهرس الصدريّة في الإجازات العليّة» كتبتها تذكرة لي و لإخواني و لأولادي «عبد الصاحب و كمال الدين و جمال الدين و صدر الدين» حفظهم اللّٰه تعالى، و جعلهم اللّٰه من العلماء العاملين، و من مروّجي شريعة خاتم النبيّين، و من العدول الّذين ينفون عن الدين تحريف الغالين و انتحال المبطلين.
أمّا بعد، فاعلم أنّ لي في نقل الروايات متّصلاً إلى الأئمّة الأطهار عليهم السلام طرقاً:
منها: عن الاُستاد الأعظم و الشيخ المعظم، أعني شيخي و اُستادي و مَن إليه في جميع العلوم استنادي، ثقة الإسلام و المسلمين و قدوة الفقهاء و المحدّثين، المبرّأ من كلّ دَرن و شَين «الحاجّ ميرزا حسين النوري الطبرسي النجفي» ابن العالم العليم الجليل و الشيخ العلّامة النبيل «المولى محمّد تقي النوري 0».
و قد أجازني في الغريّ الغرّاء - على مشرفها آلاف التحيّة و الثناء - في شهر شعبان من السنة الثانية عشر و الثلاثمائة بعد الألف (1312) من الهجرة، و له قدس سره طرق معلومة مثبتة في شجرته المسمّاة بمواقع النجوم و مرسلة الدر المنظوم إجمالاً و في الفائدة الثالثة من خاتمة مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل تفصيلاً، من أراد فليرجع إليها(1).
فمنها: ما أخبرني به إجازةً الاُستاد الأعظم و الشيخ المعظم ثقة الإسلام «النوري
1) . خاتمة مستدرك الوسائل.
الطبرسي قدس سرّه العزيز»، عن شيخه الأعظم و اُستاده المعظم، حجّة الإسلام و المسلمين رئيس الفقهاء و الاُصوليين «الشيخ مرتضى الأنصاري قدس سره»(1)، عن «المولى أحمد النراقي» صاحب المستند، و العوائد(2)، عن «السيّد مهدي الطباطبائي بحر العلوم»(3)، عن جماعة:
[
أوّلهم: الاُستاد الأكبر «الآغا محمّد باقر البهبهاني»(4)، عن والده الأجلّ «محمّد أكمل»، عن أساتيدهم الأعاظم مولانا «ميرزا محمّد الشيرواني» و «الشيخ جعفر القاضي» و مولانا «محمّد شفيع الأسترآبادي» و «الآقا جمال الدين الخوانساري» و «العلّامة المجلسي قدس سره».
و ثانيهم: «السيّد حسين القزويني»، عن والده «الأمير إبراهيم بن الأمير محمّد معصوم الحسيني القزويني»، عن جماعة:
أوّلهم: «العلّامة المجلسي».
و ثانيهم: «جمال الدين محمّد الخوانساري»، عن والده الاُستاد «الآغا حسين الخوانساري».
و ثالثهم: «الشيخ جعفر القاضي الكمرئي»، عن المولى «محمّد تقي المجلسي» بطرقه الآتية.
(ح)(1)و عن «السيّد حسين القزويني»، عن السيّد الشهيد «نصر الله بن الحسين الموسوي الحائري»، عن العالم الجليل «المولى أبي الحسن بن محمّد طاهر بن عبد الحميد ابن موسى بن عليّ بن معتوق بن عبد الحميد الفتوني النباطي العاملي الأصفهاني الغروي» صاحب تفسير مرآة الأنوار و مشكاة الأسرار، و ضياء العالمين في الإمامة، و الشرح على الكفاية و شرح آخر على المفاتيح المسمّى بشريعة الشيعة و دلائل الشريعة و رسالة فوائد الغروية، و رسالة مبسوطة في الرضاع و غير ذلك الآتي ذكره في مشايخ «السيّد عبد الله الجزائري» إن شاء اللّٰه، عن «العلّامة المجلسي قدس سره».
ثالثهم: «السيّد حسين بن السيّد أبي القاسم جعفر بن الحسين الحسيني الموسوي الخوانساري»، عن العالم الجليل «آغا محمّد صادق»، عن والده العلّامة «المولى محمّد ابن عبد الفتاح التنكابني الطبرسي المشتهر بسراب»، عن المحقّق الكامل «المولى محمّد باقر بن محمّد مؤمن الخراساني السبزواري» صاحب الذخيرة و الكفاية و غيرها(2)، عن المولى الفاضل «الشيخ يحيى بن الحسن اليزدي»، و السيّد الأجلّ «الأمير حسن الرضوي القائني المشهدي»، عن العالم المدقّق «سبط الشهيد الثاني الشيخ محمّد» الآتي عن قريب، و العالم الصالح «المولى مقصود بن زين العابدين»، و السيّد السند «السيّد حسين بن حيدر الكركي»، عن شيخنا «البهائي رحمه الله».
رابعهم: السيّد العالم إمام الجمعة «الأمير عبد الباقي»، عن والده العالم الفاضل «الأمير محمّد حسين الخاتون آبادي» سبط «العلّامة المجلسي»، عن والده السيّد الجليل «الأمير محمّد صالح بن عبد الواسع بن محمّد صالح بن الأمير إسماعيل بن الأمير عماد الدين بن الأمير سيّد حسن»، عن «العلّامة المجلسي» و العالم الجليل «شيخ عليّ سبط الشهيد الثاني»، و يروي عن «الأمير محمّد صالح» أيضاً «الشيخ أبو الحسن الشريف» المتقدّم.
(ح) و عن «الأمير محمّد حسين»، عن جدّه «العلّامة المجلسي»، و «المولى السراب» المتقدّم، و «المحقّق جمال الدين الخوانساري»، و المتبحّر الجليل «السيّد عليّ خان الشيرازي المدني» الّذي يروي عن أبيه عن آبائه عن الإمام عليه السلام.
خامسهم: العالم الجليل «آغا محمّد باقر بن محمّد باقر الهزارجريبي الغروي»، عن شيخيه الجليلين المحقّقين، اُستاده في العلوم العقلية و النقلية «الحاجّ الشيخ محمّد بن الحاجّ محمّد زمان القاساني أصلاً و الأصفهاني رئاسةً و النجفي خاتمةً» صاحب المؤلّفات العديدة، و الفقيه النبيه «الآميرزا إبراهيم بن الآميرزا غياث الدين محمّد الأصفهاني الخُوزاني» بحقّ روايتهما عن «الأمير محمّد حسين الخاتون آبادي» المتقدّم، و الفقيه العالم «الحاجّ محمّد طاهر بن الحاجّ مقصود عليّ الأصبهاني»، و العالم «الشيخ حسين الماحوزي»، و الشيخ الفاضل الكامل «المولى محمّد قاسم بن محمّد رضا الهزارجريبي الطبرسي» جميعاً عن «العلّامة المجلسي مولانا محمّد باقر رحمهم الله».
سادسهم: نخبة الفقهاء و زبدة العلماء «أبو صالح الشيخ محمّد مهدي بن بهاء الدين محمّد الفتوني العاملي النجفي»، عن شيخه الأعظم «أبي الحسن الشريف العاملي» المتقدّم.
سابعهم: العالم الفقيه الربّاني «الشيخ يوسف بن الشيخ أحمد بن الشيخ إبراهيم الدرازي البحراني الحائري»، عن شيخه الفاضل العلّامة الفهّامة «الشيخ حسين بن الشيخ محمّد جعفر الماحوزي البحراني»، و شيخه الكامل العامل «الشيخ عبد الله بن الشيخ عليّ ابن أحمد البحراني البَلادي»، عن شيخهما علّامة الزمان و نادرة الأوان «الشيخ سليمان بن الشيخ عبد الله الماحوزي البحراني»، عن شيخه و اُستاده الفقيه النبيه «الشيخ سليمان
بن عليّ الشاخوري البحراني»، عن شيخه العلّامة «الشيخ عليّ بن سليمان البحراني القدمي المِقْدَمي الملقّب بزين الدين المشتهر بديار العجم باُمّ الحديث»، عن «الشيخ البهائي»، عن أبيه «الشيخ حسين بن عبد الصمد الحارثي»، عن «الشهيد الثاني» رضوان اللّٰه تعالى عليهم.
(ح) و عن شيخنا «الشيخ سليمان الماحوزي»، عن المحقّق الزاهد «الشيخ أحمد بن الشيخ الفاضل الأسعد الشيخ محمّد بن يوسف المقابي البحراني»، عن «العلّامة المجلسي»، و عن والده الفقيه «الشيخ محمّد بن يوسف»، و عن «الشيخ عليّ بن سليمان المقدمي» المتقدّم، و روى «الشيخ أحمد» المذكور عن المحدّث العلّامة «السيّد محمّد مؤمن بن دوست محمّد الحسيني الأستَرآبادي» صاحب كتاب الرجعة و هو الفقيه المحدّث الشهيد بالحرم الشريف الإلهي، عن «السيّد نور الدين عليّ بن السيّد عليّ بن الحسين بن أبي الحسن الموسوي الحسيني العاملي الجبعي ثمّ المكّي» أخي «صاحب المدارك» لأبيه و أخي «صاحب المعالم» لاُمّه، صاحب الفوائد المكيّة في الرد على الفوائد المدنيّة، عن شيخيه الجليلين الأخوين المذكورين صاحبي المعالم و المدارك.
(ح)(1)و عن «الشيخ سليمان الشاخوري» المتقدّم، عن الشيخين الجليلين و العالمين النبيلين «الشيخ جعفر بن كمال الدين البحراني» المهاجر إلى بلاد الهند المستوطن في حيدرآباد، و الشيخ الفاضل الفقيه السديد في ذات اللّٰه «الشيخ صالح بن عبد الكريم الكزكراني البحراني» المتوطّن في بلاد شيراز، كلاهما عن «السيّد نور الدين العاملي» المتقدّم، و يروي عن «الشيخ صالح» المذكور «الشيخ سليمان الماحوزي» المتقدّم ذكره.
1) . الحيلولة الطريق الثاني لصاحب الحدائق، و قد مرّت رواية «الشيخ عبد الله البلادي» عن «الشيخ سليمان الماحوزي»، و هذا طريق آخر.
(ح) و عن شيخنا «صاحب الحدائق»، عن «الشيخ عبد الله البلادي»، عن الفاضل الجليل «الشيخ عليّ بن العالم الشيخ حسن بن الفاضل الشيخ يوسف» المذكور في أمل الآمل(1)بالفضل و التبحّر، «ابن الشيخ حسن البحراني البلادي»، عن «الشيخ محمّد بن ماجد بن مسعود البحراني الماحوزي»، عن «العلّامة المجلسي رحمه الله».
(ح) و عن «الشيخ عبد الله البلادي»، عن «الشيخ محمود بن عبد السلام الأوالي البحراني»، عن السيّد الأجلّ المعروف بالعلّامة «السيّد هاشم بن السيّد سليمان بن السيّد إسماعيل بن السيّد جواد التوبلي البحراني»، عن العالم الزاهد الجليل «الشيخ فخر الدين(2)ابن محمّد بن عليّ بن أحمد بن طريح الرماحي المسلمي النجفي المعروف بالشيخ الطريحي» صاحب مجمع البحرين و غيرها، و كان هو و ولده «الشيخ صفيّ الدين» و أولاد أخيه و أقربائه كلّهم علماء و فضلاء صلحاء أتقياء، عن العالم الفاضل «الشيخ محمّد ابن جابر النجفي»، عن «الشيخ محمود حسام الدين الجزائري»، عن «الشيخ البهائي رحمه الله».
(ح) و عن «الشيخ محمود بن عبد السلام البحراني»، عن العالم المتبحّر الجليل «الشيخ محمّد بن الحسن بن عليّ بن الحسين الحرّ العاملي المشغري»(3)، عن «العلّامة المجلسي قدس سره»، و عن الشيخ الجليل الأوحد «الشيخ زين الدين سبط الشهيد الثاني»، عن شيخه الّذي قرأ عليه مدّة «الشيخ البهائي»، و عن والده المعظّم «أبي جعفر الشيخ محمّد بن المحقّق صاحب المعالم» و غيره، عن والده العالم المحقّق «أبي منصور جمال الدين الشيخ حسن» صاحب المعالم و منتقى الجُمان في الأحاديث الصحاح و الحسان و غيرها، و عن ابن عمّته السيّد السند «شمس الدين محمّد بن عليّ بن الحسين بن
1) . أمل الآمل، ج 2، ص 349 (الرقم 1078).
2) . أقول: و في جامع المقال عرّف نفسه هكذا: الفقير إلى ربه الغني «فخر الدين محمّد عليّ الخراساني» و هو الأصح عندي «منه».
3) . قلت: و طرق الشيخ الجليل المتبحّر النبيل «الشيخ الحرّ العاملي قدس سره» مضبوطة في آخر كتابه المسمّى بجواهر السنيّة في الأحاديث القدسيّة، فليلاحظ هناك إن شاء اللّٰه تعالى «منه».
أبي الحسن الموسوي العاملي الجبعي» صاحب المدارك و شارح النافع، و كان شريك خاله في المشايخ الّذين قرأ عليهم في الشام و العراق و رويا عنهم، و هم على ما عثرنا عليه خمسة:
الأوّل: «الشيخ أحمد بن الحسن بن سليمان العاملي النباطي»، و هو يروي عن شيخنا «الشهيد الثاني رحمه الله».
الثاني: «السيّد نور الدين عليّ بن السيّد الزاهد الحسين بن أبي الحسن الموسوي» تلميذ «الشهيد الثاني» و صهره على بنته والد «صاحب المدارك» منها و والد «السيّد نور الدين» المتقدّم من أُمّ «صاحب المعالم»، يروي عنه أيضاً «الأمير فيض الله التفرشي» و «المحقّق الداماد».
الثالث: العالم الفقيه «السيّد عليّ بن الحسين بن محمّد بن محمّد الشهير بابن الصائغ الحسيني العاملي الجزيني» شارح الشرائع و الإرشاد، و يروي عنه «المولى الأردبيلي» أيضاً كما صرّح به «المجلسي» في أوّل الأربعين(1).
الرابع: العالم الربّاني و الفقيه المحقّق الصمداني «المولى أحمد بن محمّد الأردبيلي قدس سره».
الخامس من مشايخهما: الشيخ الجليل «الشيخ حسين بن عبد الصمد الحارثي» والد شيخنا «البهائي»، و هؤلاء المشايخ يروون عن شيخنا «الشهيد الثاني» غير المولى «المقدّس الأردبيلي» فإنّه يروي عن «السيّد عليّ الصائغ» المتقدّم عنه، و لم أعثر له على شيخ غيره.
(ح) و عن شيخنا «صاحب اللؤلؤة»، عن المولى الجليل «رفيع الدين بن فرخ(2)
الجيلاني الرشتي»، عن «العلّامة المجلسي رحمه الله».
(ح) و عن آية اللّٰه «بحر العلوم»، عن العالم المتبحّر الجليل «الشيخ عبد النبيّ القزويني اليزدي» صاحب «تتميم الأمل»، و هو أيضاً يروي عن «بحر العلوم» بل صنّف التتميم بأمره(1)، عن السيّد الفاضل «الأمير إبراهيم القزويني» المتقدّم ذكره، و ابنه العالم الكامل «الأمير محمّد مهدي»، و السيّد الفاضل «الأمير محمّد صالح القزويني»، و الفاضل العلّام «المولى عليّ أصغر المشهدي الرضوي»، عن «العلّامة المجلسي»، و «العلّامة الخوانساري» و «العلّامة الخراساني» بأسانيدهم الّتي تقدّم بعضها، و نشير - إن شاء اللّٰه - إلى باقيها.
(ح) و عن المولى الجليل صاحب المستند و العوائد الحاجّ «مولى أحمد النراقي قدس سره»(2)، عن والده النحرير العالم الخبير «المولى مهدي بن أبي ذر الكاشاني النراقي» صاحب كتاب اللوامع و مشكلات العلوم و غيرهما، عن مشايخه العظام:
أوّلهم: الاُستاد الأكبر «البهبهاني قدس سره».
و ثانيهم: المحدّث الجليل «البحراني» صاحب الحدائق بطرقهما المتقدّمة.
و ثالثهم: المحقّق الفقيه الجامع «الحاجّ شيخ محمّد بن الحاجّ محمّد زمان الكاشاني» بطرقه المتقدّمة في مشايخ الفريد «آقا باقر الهزارجريبي».
و رابعهم: «الشيخ محمّد مهدي الفتوني» الّذي مرّ ذكره في مشايخ «بحر العلوم قدس سره».
و خامسهم: العلم العلّامة «المولى محمّد إسماعيل بن محمّد حسين بن محمّد رضا بن علاء الدين محمّد المازندراني» الساكن في محلّة خواجو من محلّات أصبهان الشهير ب «المولى إسماعيل الخواجوئي»(3)، و هذا المولى الجليل يروي عن العالم النبيل
«الشيخ حسين الماحوزي» المتقدّم، عن مشايخه.
و سادسهم: العالم الأوحد المؤيَّد «المولى محمّد مهدي الهرندي الأصفهاني»، عن «الشيخ حسين الماحوزي» و «الأمير محمّد حسين الخاتون آبادي» بطرقهما المتقدّمة.
(ح) و عن الحاجّ «المولى أحمد النراقي» صاحب المستند، عن السيّد المتبحّر الربّاني «الآميرزا محمّد مهدي الشهرستاني الحائري»، عن شيخه المحدّث المحقّق «صاحب الحدائق».
(ح) و عن الحاجّ «مولى أحمد النراقي» صاحب «المستند»، عن شيخ الفقهاء «صاحب كشف الغطاء» الآتي ذكره إن شاء اللّٰه.
(ح) و عن شيخنا الأعظم «الشيخ مرتضى الأنصاري رحمه الله»(1)، عن «السيّد صدر الدين(2)محمّد بن السيّد صالح بن السيّد محمّد بن السيّد إبراهيم بن السيّد زين العابدين بن نور الدين عليّ بن الحسين بن محمّد بن الحسين بن عليّ بن محمّد بن أبي الحسن عبّاس بن محمّد بن عبد الله بن أحمد بن حمزة الصغير بن سعد اللّٰه بن حمزة الكبير بن محمّد بن عبد الله بن محمّد بن عليّ بن عبد الله بن محمّد بن طاهر بن الحسين القطعي بن أبي سبحة موسى بن إبراهيم الصغير المرتضى بن الإمام الكاظم عليه السلام، و هو الموسوي العاملي البغدادي الأصفهاني النجفي المدفن»، عن والده «السيّد صالح»، عن والده السيّد المؤيّد «السيّد محمّد»، عن شيخه و اُستاده «الشيخ محمّد بن الحسن الحرّ» صاحب الوسائل، عن «العلّامة المجلسي»، عن مشايخه المرحومين قدس سرهم إلى الأئمّة المعصومين صلوات اللّٰه عليهم أجمعين.
1) . توفي «الشيخ مرتضى الأنصاري» ليلة السبت الثامن عشر من جمادى الآخرة سنة ألف و مائتين و إحدى و ثمانين (1281)، و أوصى الحاجّ سيّد عليّ الشوشتري، و عزلت الأسواق في النجف الأشرف و سائر البلدان، و غسل في البحر، و دفن في حجرة «الشيخ حسين نجف» من خارج، و صلّى عليه السيّد المذكور، و باشر تغسيله «منه». تاريخ ولادتش غدير است تاريخ وفات او فراغ است 12811214
2) . مات رحمه الله في سنة 1264 ق.
و منها: ما أخبرني به إجازةً شيخي و اُستادي و مَن إليه في جميع العلوم استنادي ثقة الإسلام و المسلمين و قدوة الفقهاء و المحدّثين «الحاجّ ميرزا حسين النوري الطبرسي الغروي قدس سره»، عن شيخه و اُستاده أفقه الفقهاء و أفضل العلماء العالم العَلَم الربّاني «الشيخ عبد الحسين [بن عليّ] الطهراني قدس سره»(1)، عن شيخ الفقهاء «الشيخ محمّد حسن بن الشيخ باقر النجفي صاحب جواهر الكلام قدس سره، ابن المرحوم «عبد الرحيم نجل المرحوم آغا محمّد الصغير نجل المرحوم عبد الرحيم الشريف الكبير الأصفهاني الغروي رحمهم الله»، عن الشيخ الأعلم الأعصم «الشيخ جعفر بن المرحوم الشيخ خضر» من أهل جناجية من العشيرة المعروفة ب «آل عليّ»، عن شيخيه العلمين البحرين الزخّارين الاُستاد الأكبر «البهبهاني»، و «بحر العلوم العلّامة الطباطبائي» بأسانيدهما المتقدّمة.
جواهر الكلام]
(ح) و عن الشيخ الجليل الفقيه النبيه «الشيخ محمّد حسن صاحب جواهر الكلام قدس سره»، عن السيّد السند و العالم المؤيّد «السيّد جواد بن السيّد محمّد الحسيني العاملي» المتوطّن في الغريّ صاحب مفتاح الكرامة و غيرها، عن مشايخه الثلاثة «الاُستاد الأكبر» و «بحر العلوم» و صاحب كشف الغطاء «الشيخ جعفر النجفي قدس سره»، و عن السيّد الأجلّ الأكمل «الأمير سيّد عليّ بن السيّد محمّد عليّ بن السيّد أبي المعالي الصغير ابن العالم النحرير السيّد أبي المعالي الكبير الطباطبائي»، و كانت أمّه اُخت «الاُستاد الأكبر» و زوجته بنته، و هي أُمّ وَلَديه السيّدين العالمين الجليلين «السيّد محمّد صاحب المناهل»
1) . توفي الشيخ الجليل العالم الربّاني «الشيخ عبد الحسين الطهراني قدس سره» ليلة القدر 23 رمضان سنة 1286 في بلدة الكاظم عليه السلام بمرض ضيق الصدر و نحوه من الأعراض، عزلت الأسواق و أقاموا اللطم و عظموا الشعار و حمل إلى بلد الحسين عليه السلام و دفن فيه، و عمل له الفاتحة في النجف «السيّد محمّد تقي الطباطبائي» في مسجد الطوسي معظمة «منه».
و المفاتيح، و كان تحته بنت العلّامة «الطباطبائي رحمه الله»، و السيّد الزاهد «السيّد مهدي»، و من مصنّفاته رياض المسائل الّذي عليه المدار في هذه الأعصار، عن خاله المعظَّم الاُستاد الأكبر قدس سره.
(ح) و عن شيخ الفقهاء «صاحب الجواهر قدس سره»، عن العالم العارف «الشيخ أحمد بن زين الدين الأحسائي»، عن المشايخ الأجلّة و نواميس الملّة:
أوّلهم: «العلّامة الطباطبائي بحر العلوم قدس سره».
ثانيهم: كشاف الحقائق «صاحب كشف الغطاء».
ثالثهم: «العلّامة الحائري» صاحب الرياض قدس سره.
رابعهم: العالم الربّاني «الآميرزا مهدي الشهرستاني».
و خامسهم: العالم الجليل «الشيخ أحمد بن العالم الشيخ حسن البحريني»، عن والده «الشيخ حسن»، عن «الشيخ عبد الله البلادي» من مشايخ «صاحب الحدائق» كما تقدّم.
و سادسهم: العالم الجليل «الشيخ أحمد بن الشيخ محمّد من آل عصفور»، عن «صاحب الحدائق» و عن أبيه «الشيخ محمّد»، عن الجليل المتبحّر «الشيخ حسين الماحوزي» المتقدّم، و عن العالم الفاضل أخي صاحب الحدائق «الشيخ عبد العليّ البحريني»، عن مشايخه الثلاثة «الشيخ حسين» و «الشيخ سليمان الماحوزيَين» و «الشيخ عبد الله البلادي» بطرقهم المتقدّمة.
(ح) و عن الشيخ الاُستاد العلّامة في عصره «الشيخ عبد الحسين الطهراني» طاب ثراه، عن العالمين العلمين «السيّد محمّد شفيع الجاپلقي» صاحب الروضة البهيّة في الإجازات و «المولى محمّد رفيع الجيلاني»، عن سيّد الفقهاء الأعلام المدعوّ ب «حجّة الإسلام السيّد محمّد باقر بن السيّد محمّد تقي الموسوي الكيلاني» المتوطّن في أصفهان(1)، عن السيّد العالم المحقّق «السيّد محسن بن السيّد حسن الحسيني
1) . مات رحمه الله في سنة 1260، «منه».
الأعرجي الكاظمي البغدادي» صاحب كتاب الوسائل في عدّة مجلّدات، عن العالم النبيل «الشيخ سليمان بن معتوق العاملي»، عن شيخنا «صاحب الحدائق»، و عن «الآقا أمير سيّد عليّ الطباطبائي» صاحب الرياض قدس سره، مات في سنة 1231، عن الاُستاد الكلّ «البهبهاني قدس سره».
(ح) و عن «السيّد المحقّق الكاظمي رحمه الله»، عن العالم الجليل «الآميرزا أبي القاسم بن المولى محمّد حسن الجيلاني» المتوطّن في قم، صاحب الغنائم، و القوانين(1)، عن جماعة من المشايخ قال في بعض إجازاته نذكرهم على ترتيب أيام التحصيل عندهم:
أوّلهم: السيّد السند «السيّد حسين بن السيّد أبي القاسم الخوانساري»، و قد تقدّم في مشايخ «العلّامة الطباطبائي».
و ثانيهم: الاُستاد الأكبر «البهبهاني».
و ثالثهم: شيخه و اُستاده العالم النحرير «الهزارجريبي».
و رابعهم: الفقيه النبيه «الشيخ مهدي الفتوني» بطرقهم المتقدّمة.
(ح) و عن الشيخ الأجلّ الاُستاد «الطهراني رحمه الله»، عن العالم العليم العيلم و الفقيه المسلّم الحبر الصمداني «المولى حسين عليّ التويسركاني الملايري» صاحب كتاب كشف الأسرار في شرح الشرائع، و المقاصد العلية حاشية على القوانين في مجلّدين و غيرها، عن قدوة المحقّقين ترجمان الاُصوليين «الشيخ محمّد تقي بن عبد الرحيم الطهراني» المتوطّن في أصبهان، صاحب التعليقة الكبيرة على المعالم و غيرها من الرسائل في الاُصول و الفقه، عن شيخه و اُستاده و جدّ أولاده و أحفاده الشيخ الكبير «صاحب كشف الغطاء»، و عن «الشيخ أحمد بن زين الدين الأحسائي» بطرقهما، عن مشايخهم المرحومين إلى الأئمّة المعصومين صلوات اللّٰه عليهم أجمعين.
1) . مات رحمه الله في سنة 1231، «منه».
و منها: ما أخبرني إجازةً شيخي و اُستادي و من إليه في جميع العلوم استنادي ثقة الإسلام «النوري الطبرسي قدس سره»، عن سيّد الفقهاء الكاملين و سند العلماء الراسخين، فخر الشيعة و تاج الشريعة «السيّد [محمّد] مهدي القزويني» الأصل المتوطّن في الحلّة السيفيّة(1)، عن عمّه العالم العلم العلّامة صاحب المقامات العالية و الكرامات الباهرة «السيّد محمّد باقر نجل المرحوم السيّد أحمد القزويني رحمه الله»(2)، عن خاله المعظّم «بحر العلوم الطباطبائي قدس سره»، عن مشايخه المرحومين إلى الأئمّة المعصومين صلوات اللّٰه عليهم أجمعين.
و منها: ما أخبرني إجازة شيخي و اُستادي و من إليه في جميع العلوم استنادي، ثقة الإسلام «النوري الطبرسي قدس سره»، عن العالم الزاهد المجاهد الربّاني شيخنا الأجلّ الحاجّ «مولا عليّ بن الصالح الصفيّ الحاجّ ميرزا خليل الطهراني»(3)المتوطّن في أرض الغريّ، ابن «محمّد إبراهيم بن محمّد عليّ الرازي رحمهم الله»، عن شيخه و اُستاده «صاحب جواهر الكلام»، و عن العالم العامل التقيّ «الشيخ عبد العليّ الرشتي»(4)
كذا وجدت بخطه الشريف في الكتاب المذكور، و الحمد لله أوّلاً و آخراً، و هو - دام ظلّه العالي - ممّن أجازني بلا واسطة في النجف الأشرف، و إجازته مسطورة مرقومة في آخر هذا الكتاب فلاحظ «منه».
، عن العالم الفاضل1) . مات رحمه الله في سنة 1300، «منه».
2) . و هو ابن اُخت بحر العلوم قدس سره، مات في سنة 1246، و قيل في سنة 1248، «منه».
3) . مات في يوم السبت 25 صفر المظفر سنة ألف و مائتين و تسعين و سبع 1297 من الهجرة «منه».
4) . قال السيّد الجليل و الحبر النبيل الفقيه النبيه «السيّد محمّد بن هاشم بن مير شجاعتعليّ الهندي النجفي» في المجلّد الثالث من كشكوله: أجازنا الثقة الجليل «عليّ بن الخليل بن محمّد إبراهيم بن محمّد عليّ الرازي» جميع ما يرويه حتّى كتب النحو و نحوها يوم الجمعة رابع صفر سنة 1276، عن «الشيخ مرتضى» أطال اللّٰه بقاه، عن مشايخه منهم: «ملّا أحمد النراقي»، عن أبيه «ملّا مهدي»، عن مشايخ متعدّدين، و عن «الشيخ محمّد حسن بن باقر» و «الشيخ جواد ملّا كتاب» و «الشيخ رضا زين العابدين» و «السيّد محمّد بن السيّد جواد العاملي» جميعاً عن «السيّد جواد العاملي»، عن «السيّد مهدي بحر العلوم»، و تتّصل روايته بالمجلسي رحمه الله بطرق مختلفة في بعضها «الشيخ يوسف البحراني»، و إجازاته مذكورة في كتابه، و إجازات المجلسي في أربعينه مسطورة مذكورة تتصل «بالشهيد الثاني»، و أعلى طرقه عن الفاضل العالم العامل «الشيخ عبد العليّ الرشتي» عن «السيّد مهدي الطباطبائي» و هو أعلى طرقه.
«أبي عليّ محمّد بن إسماعيل بن عبد الجبّار بن سعد الدين» صاحب منتهى المقال في علم الرجال، و كان أصله من طبرستان و ميلاده في كربلاء، عن الاُستاد الأكبر «الوحيد البهبهاني»، عن مشايخه المرحومين إلى الأئمّة المعصومين صلوات اللّٰه عليهم أجمعين.
و لعلّه يروي عن سائر أساتيده و معاصريه ك «العلّامة الطباطبائي» و «صاحب الرياض»، و غيرهما.
و منها: ما أخبرني إجازةً شيخي و اُستادي و من إليه في جميع العلوم استنادي، ثقة الإسلام «النوري الطبرسي قدس سره»، عن العالم الجامع الكامل المتتبّع الماهر المؤيّد «الآميرزا هاشم الخوانساري» المتوطّن بأصبهان رحمه الله، عن والده العالم الجليل و السيّد النبيل «الآميرزا زين العابدين»، عن أبيه السيّد العالم الزاهد المجاهد «أبي القاسم جعفر الموسوي الخوانساري»، عن والده فخر المجتهدين «السيّد حسين بن العالم العلّامة أبي القاسم جعفر الكبير المشتهر بالمير ابن الحسين بن قاسم بن محبّ اللّٰه بن قاسم بن المهدي الموسوي» المتقدّم ذكره في مشايخ «صاحب القوانين رحمه الله».
(ح) و عن والده، عن السيّد المؤيّد الفاضل إمام الجمعة «الأمير محمّد حسين»، عن والده السيّد الجليل «الأمير عبد الباقي» بطرقه المتقدّمة.
(ح) و عن والده المبرور، عن الفقيه النبيه «السيّد محمّد الرضوي المشهدي»، عن شيخ الفقهاء «صاحب كشف الغطاء».
(ح) و عن والده المرحوم، عن السيّد السند «حجّة الإسلام السيّد محمّد باقر» المتقدّم ذكره.
(ح) و عن والده السعيد، عن والده، عن «العلّامة الطباطبائي قدس سره».
(ح) و عن سيّدنا الأجلّ «الآميرزا هاشم»، عن السيّد الجليل و العالم النبيل «الأمير سيّد حسن بن الأمير سيّد عليّ بن الأمير محمّد باقر بن الأمير إسماعيل الواعظ
الحسيني الأصبهاني رحمهم الله»، عن والده المجاز «الآميرزا زين العابدين» بطرقه المتقدّمة.
(ح) و عن السيّد الأيّد «الآميرزا هاشم رحمه الله»، عن الفقيه الوجيه و العالم النبيه المسدّد الصفي «الشيخ مهدي النجفي»، عن عمّه الأكمل الأفقه «الشيخ حسن»(1)صاحب كتاب «أنوار الفقاهة» و غيرها، عن والده شيخ الفقهاء صاحب «كشف الغطاء»(2).
(ح) و عن صاحب كشف الغطاء، عن «بحر العلوم الطباطبائي» عن العالم الأجلّ «آغا باقر الهزارجريبي»، عن الفاضل «الآميرزا إبراهيم القاضي»، عن السيّد المحقّق الفاضل «الأمير ناصر الدين أحمد بن المرحوم السيّد محمّد بن الفاضل المشهور الأمير روح الأمين الحسيني المختاري السبزواري»، عن تاج الفقهاء و المحقّقين و فخر العلماء المدقّقين «بهاء الدين محمّد بن تاج الدين حسن بن محمّد الأصفهاني الملقّب بالفاضل الهندي»(3)لمسافرته إلى هند في حال صغره، صاحب كشف اللثام عن قواعد الأحكام، عن والده العلّامة تاج أرباب العمامة «تاج الدين حسن المعروف بملّا تاجا»، عن العالم الجليل «المولى حسن عليّ» الآتي ذكره في مشايخ «العلّامة المجلسي رحمه الله».
(ح) و بالأسانيد السابقة عن العلّامة «بحر العلوم»، عن العالم الجليل «السيّد حسين القزويني»، عن السعيد الشهيد «السيّد نصر الله الحائري»، عن العالم المتبحّر النقّاد «السيّد عبد الله بن العالم السيّد نور الدين بن المحدّث النبيل السيّد نعمة الله الجزائري»،
1) . تاريخ وفات «الشيخ حسن بن الشيخ جعفر رحمهما الله» نقله ابنه «الشيخ عبّاس» - سلّمه اللّٰه تعالى - في ليلة الأربعاء الثامنة و العشرين من ذي القعدة سنة 1262، نقلته من خط العالم الربّاني الفقيه «السيّد محمّد الهندي النجفي» دام ظلّه، و وفات «الشيخ عليّ بن الشيخ جعفر رحمهما الله» سنة 1253، «منه».
2) . و هو الشيخ الجليل «الشيخ جعفر بن الشيخ خضر القناقناوي قدس سره»، كانت وفاته في سنة ثمان و عشرين بعد ألف و مائتين 1228، و وفات «الشيخ موسى بن الشيخ جعفر» سنة 1241، كذا في مجموعة الشيخ ثامر رحمه الله «منه».
3) . مات رحمه الله في سنة 1137، و قبره في تخت فولاد أصفهان «منه».
عن جماعة من المشايخ:
أوّلهم: «السيّد نصر الله الشهيد» المتقدّم ذكره، عن المحدّث الجليل «محمّد باقر المكّي»، عن الفاضل الجامع «السيّد عليخان» شارح الصحيفة، عن الجليل «الشيخ جعفر البحريني» المتقدّم ذكره، عن «الشيخ حسام الدين محمود بن درويش عليّ الحلّي»، عن «الشيخ البهائي قدس سره».
(ح) و عن «السيّد الشهيد»، عن الاُستاد الفاضل خاتمة المجتهدين «الشيخ أحمد بن إسماعيل الجزائري» المجاور بالغريّ صاحب كتاب آيات الأحكام و غيره، عن المولى الفاضل «محمّد نصير»، عن المولى «محمّد تقي المجلسي»، و عن اُستاده الفاضل المحقّق الزاهد «الشيخ حسين بن الفاضل العلّامة عبد عليّ الخمائسي النجفي»، عن والده و «الشيخ عبد الواحد بن أحمد البُوراني النجفي».
و يروي عن «الشيخ حسام الدين» المتقدّم أيضاً، عن «فخر الدين الطريحي النجفي الخراساني» بسنده المتقدّم.
و يروي «الشيخ أحمد» أيضاً عن الأجلّ «الشيخ أحمد بن محمّد بن يوسف» و «الأمير محمّد مؤمن الحسيني الأسترآبادي» و «الأمير محمّد صالح الخاتون آبادي» و قد تقدّم ذكر طرقهم.
و يروي عن «الشيخ أحمد» السيّد الجليل «عبد الله بن السيّد عَلوي البلادي البحراني الملقّب بعتيق الحسين عليه السلام»، و له قصّة معروفة مذكورة في بعض كتب الرجال، من(1)مشايخ «صاحب الحدائق رحمهم الله».
(ح) و عن «السيّد الشهيد» رحمه الله، عن المولى المتبحّر في الأحاديث المعصوميّة «المولى محمّد حسين الطوسي البغمجي»، عن «الشيخ محمّد الحرّ العاملي» و «العلّامة المجلسي» و العالم الفاضل «المولى محمّد أمين بن المولى محمّد عليّ الكاظمي» صاحب هداية المحدّثين إلى طريقة المحمّديين المعروف بمشتركات الكاظمي،
1) . في الطبعة الحجرية «عن» و هو خطأ.
عن شيخه المذكور صاحب مجمع البحرين، و جامع المقال «فخر الدين الطريحي».
(ح) و عن «السيّد الشهيد»، عن الفاضل المحقّق «الشيخ عليّ بن جعفر بن عليّ بن سليمان البحريني»، عن أبيه، عن أبيه، عن «الشيخ البهائي قدس سره».
(ح) و عن «السيّد الشهيد»، عن المتبحّر الجليل «المولى أبي الحسن الشريف العاملي الغروي»، عن خاله الفاضل «السيّد محمّد صالح الخاتون آبادي» صهر «المجلسي» و قد تقدّم، و عن «المحدّث الكاشاني» الآتي ذكره، و عن اُستاده المحدّث الفاضل «الشيخ محمّد حسين بن الحسن الميسي الحائري»، عن الشيخ الأجلّ «عبد الله بن محمّد العاملي»، عن العالم الجليل «الشيخ عليّ سبط الشهيد الثاني»، و عن الفاضل «الشيخ صفيّ الدين بن الشيخ فخر الدين الطريحي»، عن والده، و عن «الأمير شرف الدين عليّ الشولستاني» الآتي ذكره، و عن «الشيخ أحمد بن محمّد بن يوسف» المتقدّم في مشايخ العلّامة «الشيخ سليمان الماحوزي»، و عن الواعظ الزاهد العابد الصالح «الحاجّ محمود الميمندي»، عن المحدّث الجليل «صاحب الوسائل»، و عن المحدّث «الجزائري السيّد نعمة الله»، و عن «العلّامة المجلسي» كما تقدّم.
فهذه ثمانية طرق للمولى الشريف «المحقّق الغروي».
و الثاني من مشايخ «السيّد عبد الله الجزائري»: السيّد الأيّد «الأمير محمّد حسين الخاتون آبادي» سبط «المجلسي» بطرقه المتقدّمة.
و ثالثهم: السيّد الجليل الفقيه «السيّد رضي الدين بن محمّد بن عليّ ابن حيدر العاملي المكيّ»، عن والده المذكور، عن العلّامة المحقّق «محمّد شفيع بن محمّد عليّ
الأسترآبادي»، عن والده، عن المولى «محمّد تقي المجلسي رحمه الله».
و رابعهم: السيّد الجليل «صدر الدين محمّد باقر الرضوي القمي» المجاور بالغريّ، عن «الشريف أبي الحسن» و «الشيخ أحمد» المتقدّم ذكرهما.
و خامسهم: والده العالم الجليل «السيّد نور الدين» صاحب فروق اللغات في الفرق بين المتقاربات و سائر الرسائل العديدة، عن الشيخ الجليل «محمّد بن الحسن الحرّ العاملي»، و عن والده الحبر النبيل و المحدّث الجليل «السيّد نعمة الله بن عبد الله الموسوي» صاحب التصانيف الرائقة الدائرة، عن عدّة من المشايخ و هم تسعة:
الأوّل: السيّد السند «الأمير فيض الله بن السيّد غياث الدين محمّد الطباطبائي»، عن العالم الجليل «السيّد حسين بن السيّد حيدر الكركي» المتقدّم ذكره، عن «الشيخ نور الدين محمّد بن حبيب الله»، عن السيّد العالم اللبيب «محمّد مهدي بن السيّد محسن الرضوي المشهدي»، عن أبيه العالم الفاضل «السيّد محسن بن رضيّ الملّة و الدين محمّد ابن نادرشاه الرضوي المشهدي»، عن الشيخ الجليل الفقيه العارف النبيل «محمّد بن عليّ ابن إبراهيم بن أبي جمهور الأحسائي»، و هو يروي عن جماعة ذكرهم في أوّل العوالي أصحّها و أتقنها ما رواه عن الشيخ الأجلّ الأعظم «عليّ بن هلال الجزائري» الآتي ذكره.
الثاني: السيّد الجليل الشريف الفاضل «الأمير شرف الدين عليّ بن حجّة الله الحسني الشُّولستاني» الآتي ذكره في مشايخ «المجلسي رحمه الله».
الثالث: العالم المفسّر الجليل «الشيخ عبد عليّ بن جمعة العروسي الحويزي» الساكن بشيراز صاحب تفسير نور الثقلين في أربع مجلّدات، عن شيخه الجليل العالم قاضي القضاة «عزّ الدين المولى علي نقي بن الشيخ أبي العلا محمّد هاشم الطغائي الكمرئي
الفراهاني الشيرازي الأصفهاني» صاحب المؤلّفات العديدة، عن الشيخ الأجلّ «بهاء الدين العاملي رحمه الله».
الرابع: الشيخ المحدّث القاري الرجالي «جعفر بن كمال الدين البحراني» المتقدّم ذكره في مشايخ «صاحب الحدائق»، عن شيخه الفقيه العالم «عليّ بن نصر الله الجزائري»، عن الشيخ الصالح «يونس الجزائري» من تلامذة الشيخ «عبد العالي رحمه الله»، عن العالم الجليل «الشيخ عبد العالي»، عن والده «المحقّق الثاني».
و في الإجازة الكبيرة المتقدّمة(1)عن الشيخ الصالح الإمام «يونس الجزائري»، عن «المحقّق الثاني الشيخ عليّ بن عبد العالي الكركي» و هو خلاف ما صرّح به النقّاد الخبير «صاحب رياض العلماء(2)» و «الشيخ فرج الله الحويزاوي» في رجاله من روايته عنه بتوسّط «الشيخ عبد العالي» ولده الأرشد.
الخامس: الاُستاد المدقّق المحدّث «السيّد ميرزا محمّد بن شرف الدين عليّ بن نعمة الله الجزائري» الآتي ذكره في مشايخ «المجلسي» مع بعض مشايخه، عن العالم الفقيه المتبحّر في فن الحديث و الرجال «الشيخ عبد النبي بن الشيخ سعد الجزائري الغروي الحائري» صاحب المؤلفات الكثيرة الّتي منها كتاب حاوي الأقوال في معرفة الرجال و هو كتاب شريف متين، و قد أكثر النقل عنه «الشيخ أبو عليّ» في رجاله(3)، عن سيّد المحقّقين «صاحب المدارك».
السادس: الشيخ العالم بالاُصولَين «السيّد هاشم بن الحسين (الحسن خ ل) بن عبد الرءوف الأحسائي»، عن المؤيد «السيّد نور الدين» أخي «صاحب المدارك» لأبيه، و عن الشيخ العالم المتبحّر الجليل «جواد بن سعد اللّٰه بن جواد البغدادي الكاظمي»
شارح الجعفرية و الخلاصة و الدروس و صاحب آيات الأحكام المسمّى بمسالك الأفهام، عن شيخه الأجلّ «بهاء الدين العاملي رحمه الله».
(ح) و عن «السيّد هاشم الأحسائي»، عن «الشيخ محمّد بن عليّ بن محمّد الحرفوشي الحريري العاملي الكركي» صاحب المؤلفات الكثيرة الّتي منها شرح قواعد الشهيد رحمه الله، عن «عليّ بن عثمان بن خطاب بن مرّة بن مؤيّد الهمداني المعروف بابن أبي الدنيا المعمّر المغربي» الّذي أدرك أمير المؤمنين و من بعده من الأئمّة عليهم السلام و العلماء، و له قصص و حكايات ذكرها في البحار.
السابع: الشيخ الوحيد الجليل «حسين بن محيي الدين» صاحب شرح القواعد، عن والده الفاضل العالم «محيي الدين بن عبد اللطيف»، عن والده العالم الجليل «عبد اللطيف» كان فاضلاً عالماً محقّقاً صالحاً فقيهاً، قرأ عند شيخنا «البهائي»، و عند الشيخ «حسن بن الشهيد الثاني»، و «السيّد محمّد بن عليّ بن أبي الحسن العاملي» و غيرهم و أجازوه، له مصنّفات منها «كتاب الرجال» لطيف(1)، عن شيخنا «البهائي رحمه الله»، و صاحبي المعالم و المدارك، و عن والده «نور الدين عليّ»، عن والده «شهاب الدين أحمد بن أبي جامع العاملي» العالم العامل الثقة، عن «المحقّق الثاني رحمه الله».
(ح) و عن «الشيخ حسين بن محيي الدين»، عن السيّد الجليل «السيّد عليّ خان بن السيّد خلف بن السيّد عبد المطلب الموسوي الحسيني المشعشعي الحويزي» والي الحويزة و صاحب المؤلّفات الكثيرة، عن «الشيخ عليّ سبط الشهيد الثاني» بسنده المتقدّم.
الثامن من مشايخ «المحدّث الجزائري»: اُستاد الحكماء و المتكلّمين و مربّي
1) . كما في أمل الآمل، ج 1، ص 111 (الرقم 103).
الفقهاء و المحدّثين «آغا حسين بن الفاضل الكامل آقا جمال الدين محمّد الخوانساري» المحقّق المدقّق شارح الدروس، و يروي عن تاج المحدّثين «المولى محمّد تقي المجلسي» و عليه قرأ المنقول(1).
التاسع من مشايخه: شيخه و اُستاده «المولى محمّد باقر بن العالم الجليل المولى محمّد تقي بن المولى مقصود عليّ المجلسي»(2)، و هذا المولى يروي عن جماعة من نواميس الملّة و المشايخ الأجلّة و هم عشرون:
الأوّل: الشيخ الجليل «عليّ بن الشيخ محمّد بن صاحب المعالم» بطرقه المتقدّمة.
الثاني: سيّد الحكماء و المتألّهين النحرير الأفخم «الآميرزا رفيع الدين محمّد بن حيدر الحسيني الحسني الطباطبائي النائيني» صاحب الرسائل و الحواشي الكثيرة، عن الجليلين مربيي العلماء «المولى عبد الله التستري» و «بهاء الدين محمّد العاملي رحمهما الله» بطرقهما الآتية.
الثالث: السيّد الخبير الفاضل «الأمير محمّد قاسم بن الأمير محمّد الطباطبائي القهپائي»، عن شيخ الإسلام شيخنا «البهائي رحمه الله».
الرابع: العالم الفاضل الصالح المولى «محمّد شريف بن شمس الدين محمّد الرويدشتي
1) . كما أخذ المعقول عن النحرير «المولى الأمير أبي القاسم الفندرسكي».
2) . ولادته في سنة 1037، و يطابق ولادته مع هذه الكلمات: «جامع كتاب بحار الأنوار»، و عمره 73 سنة، مع أبيه 33 سنة، و بعد أبيه 40 سنة، و وفاته في ليلة السابع و العشرين من شهر رمضان المبارك في سنة 1110، و قيل في تاريخ وفاته بالفارسية: ماه رمضان كه بيست و هفتش كم شد تاريخ وفات باقر اعلم شد و قيل أيضاً في وفاته بالفارسية باقر علم شد روان بجنان «منه».
الأصفهاني»، عن الأجلّ «البهائي رحمه الله».
الخامس: العام الفاضل المولى «محمّد محسن بن محمّد مؤمن الأسترآبادي»، عن «السيّد نور الدين» أخي «صاحب المدارك» المتقدّم ذكره.
السادس: شيخ المحدّثين «الشيخ الحرّ العاملي» صاحب الوسائل، و قد تقدّم ذكره.
السابع: الفاضل النحرير «السيّد عليخان الشيرازي المدني الهندي» شارح «الصحيفة» بطرقه المتقدّمة.
الثامن: السيّد السند المحدّث النحرير «السيّد محمّد المشتهر بسيّد ميرزا الجزائري ابن شرف الدين عليّ بن نعمة الله الموسوي» صاحب جوامع الكلم و هو كتاب كبير في الحديث جمع فيه أحاديث الكتب الأربعة و غيرها، و هو من تلامذة «الشيخ محمّد بن خاتون العاملي» ساكن حيدرآباد، و صرّح بأنّه يروي عنه(1)، عن والده كما في إجازته «للعلّامة المجلسي» و نقلها عن خطه في البحار(2)، و «السيّد شرف الدين» يروي عن «الشيخ عبد النبي بن سعد الجزائري»، عن الشيخ الأعظم «نور الدين عليّ بن عبد العالي الكركي رحمه الله»(3)، و إنّه يروي أيضاً عن «السيّد أمير فيض الله التفرشي» و عن السيّد «الآميرزا محمّد الأسترآبادي» الرجالي(4).
التاسع: العالم الجليل «المولى محمّد طاهر بن محمّد حسين الشيرازي النجفي القمي» صاحب المؤلّفات الرشيقة النافعة، عن السيّد السند العالم الفاضل «السيّد نور الدين» أخي صاحب المدارك، و قد مرّ ذكر طرقه.
العاشر: السيّد الجليل الشريف «الأمير شرف الدين عليّ بن حجّة الله بن شرف الدين عليّ بن عبد الله بن الحسين بن محمّد بن عبد الملك الطباطبائي الحسني الحسيني الشولستاني الغروي»(1)
ثمّ قال: أجزت له عن مشايخي الذين عاصرتهم...، إلى أن قال: فليرو عن شيخنا السيّد السند «الأمير فيض الله بن السيّد الجليل الأمير عبد القاهر الحسني التفرشي»، عن شيخنا «الشيخ محمّد بن الشيخ السعيد الحسن بن زين الملّة و الدين العاملي»، عن الشيخ الجليل «السيّد حسن» المذكور، عن «الشيخ حسين بن الشيخ عبد الصمد الحارثي»، عن «زين الملّة و الدين الشهيد الثاني»، عن «الشيخ نور الدين عليّ بن عبد العالي الميسي»، عن «الشيخ محمّد بن داود الجزيني»، عن «الشيخ ضياء الدين عليّ»، عن والده «شمس الدين محمّد بن مكّي العاملي».
(ح) و عن «زين الملّة و الدين»، عن «جمال الدين أحمد بن خاتون»، عن «نور الملّة و الدين عليّ بن عبد العالي الكركي»، عن «الشيخ عليّ بن هلال الجزائري»، عن «الشيخ جمال الدين أحمد بن فهد الحلّي»، عن «زين الدين عليّ بن الخازن»، عن «محمّد بن مكّي»، عن جماعة من مشايخنا:
منهم: «السيّد عميد الدين عبد المطلب الحسيني» و «الشيخ فخر المحقّقين ابن العلّامة» و «أبو عبد الله محمّد بن القاسم ابن معيّة الحلّي الحسيني» و «السيّد نجم الدين مهنّا بن سنان المدني» و «قطب الدين محمّد الرازي»، عن الشيخ الأكمل «العلّامة الحلّي»، عن شيخه المحقّق «نجم الدين أبي القاسم جعفر بن الحسن بن يحيى بن سعيد الحلّي» و هو صاحب الشرائع، عن «السيّد فخّار بن معد الموسوي».
(ح) و عن الشيخ العلّامة «زين الملّة و الدين»، عن «الشيخ عليّ بن عبد العالي الميسي»، عن الشيخ السعيد «شمس الدين محمّد مؤذن الجزيني»، عن «الشيخ عليّ بن طيّ العنقاني العاملي»، عن «الشيخ محمّد القريضي العاملي»، عن «السيّد حسن بن أيّوب»، عن «السيّد عميد الدين»، عن الشيخ الأكمل آية اللّٰه «العلّامة الحلّي قدس سره»، عن والده «الشيخ سديد الدين»، عن «السيّد عبد الحميد»، عن «السيّد فخّار بن معد الموسوي»، عن «الشيخ شاذان بن جبرئيل القمي»، عن «الشيخ عماد الدين الطبري»، عن الشيخ الأجلّ «أبي عليّ الحسن بن الشيخ الطوسي رحمه الله»، عن والده «شيخ الطائفة» قدّس اللّٰه أسرارهم.
(ح) و عن «فخر المحقّقين أبي طالب محمّد الحلّي»، عن عمّه «رضي الدين بن يوسف بن عليّ بن المطهّر الحلّي»، عن «الشيخ أحمد بن مسعود الأسدي الحلّي»، عن «محمّد بن إدريس الحلّي»، عن «الشيخ عربي بن مسافر العبادي»، عن «الشيخ إلياس بن هشام الحائري»، عن الشيخ السعيد «الحسن بن محمّد الطوسي»، عن والده «محمّد بن الحسن الطوسي» جميع مصنّفاته و مقروّاته.
و عن الشيخ السعيد المذكور «الطوسي»، عن «الشيخ محمّد بن محمّد بن نعمان المفيد الرازي»، عن «جعفر بن محمّد بن قولويه»، عن «محمّد بن يعقوب الكليني» كتاب الكافي، و عن «الشيخ المفيد»، عن «الصدوق محمّد بن عليّ بن بابويه» كتاب من لا يحضره الفقيه و غيره ممّا ذكر في الفهرست.
و اتفق بتوفيق اللّٰه كتابة ما تيسّر لي رقمه في دار الفضل الشيراز في يوم الأحد الرابع عشر من شهر مبارك الصفر من شهور عام ثلاث و خمسين بعد الألف الهجرية (1053).
انتهى صورتها بحذف الألقاب من مشايخه العظام قدّس اللّٰه أسرارهم، و أنا المؤلف لهذه الرسالة «عليّ أكبر الهمداني النجفي» كتبته في الغريّ الغرّاء على مشرفها آلاف التحيّة و الثناء، في شهر جمادى الاُولى سنة 1322.
مؤلف توضيح المقال في شرح الاثنا عشرية في الصلاة لصاحب المعالم في مجلّدين1) . أقول: و رأيت إجازة من «الأمير شرف الدين الشولستاني قدس سره» لتلميذه «السيّد شاه محمود الشولستاني» بخطّه الشريف على ظهر كتاب التهذيب عرّف نفسه في أوّلها هكذا: «شرف الدين عليّ بن حجّة الله الحسني الحسيني الشولستاني النجفي نسباً و مولداً و نزيلاً و توطّناً»، ثمّ عرّف تلميذه المذكور في تلك الإجازة هكذا: العالم العامل الفاضل الورع التقي النقي الذكي الألمعي اللوزعي «الأمير نظام الدين شاه محمود بن السيّد الصالح المؤيّد الأمير محمّد الحسني الحسيني الشولستاني».
و غيرها، عن جمّ غفير من حَمَلة العلم و سَدَنة الدين:
أوّلهم: السيّد الجليل المعظم «الأمير فيض الله بن الأمير عبد القاهر الحسيني التفرشي» صاحب الحاشية على المختلف و شارح الاثنا عشرية في الصلاة، لصاحب المعالم، عن المحقّق «الشيخ محمّد بن صاحب المعالم»، و عن «صاحب المعالم» أيضاً، و عن السيّد الجليل «أبي الحسن عليّ بن الحسين الحسيني الشهير بابن الصائغ» و قد مرّ ذكر طرقهم.
ثانيهم: العالم المحقّق «الآميرزا محمّد بن عليّ بن إبراهيم الأسترآبادي» اُستاد أئمّة الرجال و صاحب المنهج و التلخيص و مختصره و آيات الأحكام، عن «ظهير الدين أبي إسحاق إبراهيم بن الشيخ نور الدين عليّ بن عبد العالي الميسي»، عن والده الجليل، و عن «المحقّق الثاني» الآتي ذكرهما.
ثالثهم: المدقّق «الشيخ محمّد بن المحقّق صاحب المعالم».
رابعهم: «ظهير الدين الشيخ إبراهيم الميسي» المتقدّم.
خامسهم: مربّي العلماء «المولى عبد الله التستري».
سادسهم: شيخ الإسلام «بهاء الدين العاملي رحمه الله».
الحادي عشر من مشايخ «العلّامة المجلسي»: العالم الصالح الشهيد الّذي مرّ ذكره «الأمير محمّد مؤمن بن دوست محمّد الأسترآبادي» نزيل مكّة المعظّمة، عن «السيّد نور الدين العاملي» كما تقدّم، و عن العالم الفاضل الشهيد بأيدي أهل السنّة السيّد السند «الأمير زين العابدين بن نور الدين مراد بن عليّ بن مرتضى الحسيني الكاشي» نزيل مكّة المعظمة، قتل لأجل الشيعة شهيداً في مكّة المعظمة، و دفن في مقابر عبد المطلب و أبى طالب عليهما السلام المعروف بمعلّى عند مقابر «ميرزا محمّد الأسترآبادي» و مولانا «محمّد أمين الأسترآبادي» و «الشيخ محمّد سبط الشهيد الثاني رحمهم الله»، و «الشيخ إبراهيم بن عبد الله الخطيب المازندراني»، عن شيخهما العالم المحدّث «المولى محمّد أمين بن محمّد الأسترآبادي» نزيل مكّة المعظمة، عن مشايخه العظام و هم «صاحب المدارك» و «صاحب المعالم» و «الآميرزا محمّد الأسترآبادي» بطرقهم المتقدّمة.
الثاني عشر: السيّد الفاضل الأجلّ الأكمل «الأمير فيض الله بن السيّد غياث الدين محمّد الطباطبائي القهپائي»، عن العالم الجليل «عزّ الدين أبي عبد الله السيّد حسين بن السيّد حيدر بن قمر الحسيني الكركي العاملي» المفتي بأصبهان، عن جمّ غفير من العلماء الأعلام:
أوّلهم: شيخنا «البهائي رحمه الله».
ثانيهم: «المحقّق الداماد رحمه الله».
ثالثهم: المدقّق «الشيخ محمّد الشهيدي».
رابعهم: «الشيخ نور الدين محمّد بن حبيب الله» بسنده إلى صاحب العوالي كما تقدّم.
خامسهم: الشيخ المحدّث المتكلّم الفقيه «نجيب الدين عليّ بن الشيخ شمس الدين محمّد بن مكّي بن عيسى بن حسن بن جمال الدين عيسى الشامي العاملي الجيلي ثمّ الجبعي»
صاحب شرح المزجي ل: الاثنا عشرية في الصلاة لاُستاده صاحب المعالم و جامع ديوانه، عن «الشيخ البهائي» و صاحبي المدارك، و المعالم، و عن أبيه، عن جدّه، عن «ظهير الدين الشيخ إبراهيم الميسي» المتقدّم ذكره، و شيخ الفقهاء «الشهيد الثاني»، و عن أبيه، عن جدّه لاُمّه «محيي الدين الميسي»، عن الحبر الجليل «الشيخ عليّ بن عبد العالي الميسي».
الثالث عشر: العالم الفاضل الجليل «القاضي أمير حسين» مجاور بيت اللّٰه الحرام و حامل كتاب فقه الرضا عليه السلام، و أمّا ما ذكره «العلّامة الطباطبائي» في فوائده أنّه هو «السيّد أمير حسين بن حيدر العاملي الكركي» و كان قاضي أصبهان و المفتي بها في دولة الصفوية أيام «الشاه طهماسب الصفوي» إلى آخر كلماته، فهو سهوٌ و اشتباه فتأمّل و راجع في الفائدة الثانية من خاتمة مستدرك الوسائل في شرح حال الكتب و مؤلّفيها حتّى يظهر لك الحقّ.
الرابع عشر: العالم العلّام و المولى القمقام «المولى محمّد صالح بن المولى أحمد السروي الطبرسي» شارح اُصول الكافي و روضته، صهر «المجلسي رحمه الله»، توفّي سنة (1081) و دفن في قبّة «المجلسي» بأصبهان، عن شيخنا الأجل «البهائي» بطريقه الآتي.
الخامس عشر: العالم المتبحّر الجليل «المولى خليل بن الغازي القزويني» شارح تمام الكافي بالفارسية المسمّى بالصافي و إلى أواسط كتاب الطهارة بالعربية المسمّى بالشافي و غيرها، عن شيخ الإسلام «بهاء الدين العاملي رحمه الله».
السادس عشر: الشيخ العالم الفاضل «القاضي أبو الشرف الأصفهاني»، عن المولى « درويش محمّد» الآتي ذكره.
السابع عشر: العالم النحرير الفقيه «أبو الحسن المولى حسن عليّ التستري الأصفهاني» مؤلف كتاب التبيان في الفقه و رسالة حرمة صلاة الجمعة في الغيبة، عن مروّج الملّة و الدين و مربّي الفقهاء و المحدّثين والده المعظم المولى «عزّ الدين عبد الله بن الحسين
التستري» و له تصانيف منها التتميم لشرح الشيخ «نور الدين عليّ» على قواعد الحلّي سبع مجلّدات(1)، قرأ على «المولى أحمد الأردبيلي»، و على الشيخ الأجلّ «أحمد بن نعمة الله بن أحمد بن محمّد بن خاتون العاملي رحمهم الله»، و على أبيه «نعمة الله»، و كان له منهما الإجازة للأخبار عن «المولى أحمد الأردبيلي» و عن «الشيخ أحمد بن نعمة الله»، عن والده المعظم «الشيخ نعمة الله بن العالم الجليل الشيخ شهاب الدين أبي العبّاس أحمد بن البحر القمقام شمس الدين محمّد بن خاتون العاملي العيناني»، عن والده المعظّم «أبي العبّاس أحمد» و عن «أبي الحسن عليّ بن عبد العالي الكركي» المحقّق الآتي ذكره الشريف، و يأتي تتمّة الطريق في ترجمة «المحقّق الثاني رحمه الله» إن شاء الله تعالى.
الثامن عشر من مشايخ «العلّامة المجلسي رحمه الله»: الفاضل الصالح التقيّ الفقيه ابن عمّة والده «الشيخ عبد الله بن الشيخ جابر العاملي»، عن والده الجليل «الشيخ جابر»، عن «المحقّق الثاني رحمه الله».
(ح) و عن «الشيخ عبد الله»، عن جدّ والد «المجلسي» من قبل أمّه العالم الجليل «المولى كمال الدين درويش محمّد بن العالم الصالح الشيخ حسن العاملي النطنزي ثمّ الأصفهاني»، كان من أكابر ثقات العلماء و هو مدفون في «نطنز» و له قبّة معروفة مشهورة، عن «المحقّق الثاني» بطرقه الآتية.
و هذا السند من أعلى طرق «المجلسي رحمه الله» حيث يروي عن «المحقّق رحمه الله» بواسطتين.
التاسع عشر: من مشايخه والده المعظّم و البحر الخضم «المولى محمّد تقي بن المقصود عليّ المجلسي»(2)، و هذا المولى الجليل يروي عن جَمٍّ من حملة الشريعة
و عيون الشيعة:
أوّلهم: الشيخ الأجلّ «المولى عبد الله الشوشتري» المتقدّم ذكره.
و ثانيهم: «المحقّق الداماد» الآتي ذكره.
ثالثهم: الشيخ الفاضل العابد «الشيخ يونس الجزائري»، عن الشيخ الجليل «عبد العالي»، عن والده «المحقّق الثاني».
رابعهم: السيّد السند «السيّد حسين بن السيّد حيدر الكركي» و قد تقدّم.
خامسهم: «القاضي أبو الشرف الأصفهاني» و قد تقدّم في مشايخ ولده المعظّم.
سادسهم: «الشيخ عبد الله بن جابر» و هو أيضاً من مشايخ ولده الجليل كما تقدّم.
سابعهم: الفاضل الصالح «الشيخ جابر بن عبّاس النجفي»، عن العالم الجليل «الشيخ عبد النبي بن الشيخ سعد الجزائري النجفي الحائري» صاحب كتاب حاوي الأقوال في معرفة الرجال.
ثامنهم: المحقّق النحرير «القاضي معزّ الدين محمّد بن تقي الدين الأصفهاني» القاضي بأصفهان في عصر «الشاه عبّاس الماضي»، عن العالم الجليل «الشيخ عبد العالي بن المحقّق الكركي» الآتي ذكره، و عن الأجلّ الأكمل «أبي إسماعيل الشيخ إبراهيم بن سليمان القطيفي البحراني الخطي الغروي» و هو العالم الفاضل الصالح المحقّق المعاصر «للمحقّق الثاني» صاحب التصانيف الرائقة، عن مروّج الملّة و الدين «المحقّق الثاني قدس سره»، و عن شيخه الّذي قال في حقّه «المحقّق المدقّق أفضل عصره و زبدة دهره المعتمد على الله الخلّاق «إبراهيم بن حسن الدرّاق»، عن العالم الجليل «عليّ بن هلال الجزائري» اُستاد «المحقّق الثاني» الآتي ذكره إن شاء الله تعالى.
تاسعهم: الشيخ الأعظم و الواعظ المعظّم «الشيخ أبو البركات»، عن «المحقّق الثاني رحمه الله».
عاشرهم: السيّد النحرير «ظهير الدين ميرزا إبراهيم بن الحسين الحسيني الهمداني»(1)له
1) . الهَمَداني - بفتح الهاء و فتح الميم - و هي بلدتنا، و فيها جبل «أَرْوَند» في قبلتها، و قبور كثيرة من
تأليفات منها: حاشية على إلهيات شفا و كان مخلوطاً مربوطاً مع «الشيخ البهائي رحمه الله»، عن شيخه الجليل «محمّد بن أحمد بن نعمة الله بن خاتون العاملي»، عن والده المحقّق «شهاب الدين أحمد» و جدّه العلّامة «الشيخ نعمة الله» إلى آخر ما تقدّم.
حادي عشرهم: العالم النحرير المتبحّر البصير شيخ الإسلام و المسلمين «بهاء الملّة و الحقّ و الدين محمّد بن العالم الجليل حسين بن عبد الصمد بن العالم الربّاني صاحب الكرامات الباهرة شمس الدين محمّد بن عليّ بن حسن بن محمّد بن صالح الجبعي اللويزاني الحارثي»(1)لانتهاء نسبه إلى «الحارث بن عبد الله الأعور الهَمْداني - بسكون الميم - الحُوتي - بضمّ المهملة و بالمثناة فوق - الكوفي أبو زهير» صاحب أمير المؤمنين عليه السلام و من أوليائه، قيل:
ولد ببعلبك و انتقل به أبوه إلى بلاد العجم(2)، و قيل: إنّه ولد بقزوين، ثمّ خرج من بلده إلى أن وصل إلى أصفهان(3)، و كان شيخ الإسلام في زمان «الشاه طهماسب» بأصبهان، و له تأليفات مشهورة.
و هذا الشيخ العظيم الشأن يروي عن والده المعظّم «عزّ الدين حسين بن عبد الصمد بن شمس الدين الجبعي» صاحب التصانيف الرائقة تلميذ «الشهيد الثاني» و مصاحبه في السفر و الحضر، كان شيخ الإسلام بقزوين ثمّ بالمشهد الرضوي ثمّ بهرات كلّ ذلك بأمر «السلطان طهماسب» و توسّط «الشيخ عليّ المنشار» الّذي كان شيخ الإسلام بأصبهان، و مات في بلاد البحرين سنة 984(4)، عن العالم الجليل
«بدر الدين السيّد حسن بن السيّد جعفر بن فخر الدين حسن بن أيّوب بن نجم الدين الأعرجي الحسيني العاملي الكركي» والد خاتمة المجتهدين «السيّد حسين المجتهد المفتي» و ابن خالة الشيخ الجليل «المحقّق الكركي» و شيخ شيخنا «الشهيد الثاني رحمه الله»، عن شيخيه الجليلين «المحقّق الثاني»(1)و سميّه «الميسي»(2)- طاب ثراهما - بطرقهما الآتية.
(ح) و عن والده «الشيخ حسين»، عن شيخه و اُستاده «الشهيد الثاني قدس سره».
العشرون من مشايخ «العلّامة المجلسي رحمه الله»: العالم الفاضل العارف الحكيم «المولى محسن بن الشاه مرتضى بن الشاه محمود المشتهر بفيض الكاشاني» صاحب الوافي و الصافي و المفاتيح و غيرها، يروي عن جماعة من المشايخ:
أوّلهم: «الشيخ البهائي قدس سره».
ثانيهم: «المولى محمّد طاهر القمي».
ثالثهم: «المولى خليل القزويني».
رابعهم: المحقّق «الشيخ محمّد بن الشيخ حسن بن الشهيد رحمه الله».
خامسهم: «المولى محمّد صالح المازندراني».
سادسهم: السيّد الجليل النبيل «السيّد ماجد بن السيّد العالم هاشم بن عليّ بن مرتضى بن عليّ بن ماجد الحسيني».
و سابعهم: الحكيم المتألّه الفاضل «محمّد [بن] إبراهيم الشيرازي الشهير بملّا صدرا» صاحب الأسفار الأربعة و غيرها، و هذا المولى يروي عن شيخنا «البهائي» طاب ثراه، و عن العالم المحقّق «مير محمّد باقر بن السيّد الفاضل الأمير شمس الدين محمّد
الحسيني الأسترآبادي الملقّب بالداماد» لأنّ أباه كان صهراً للشيخ الأجلّ «المحقّق الثاني» على بنته فافتخر بهذا اللقب و ورثه منه ولده(1).
و «الأمير محمّد باقر الداماد» يروي عن جماعة من المشايخ:
أوّلهم: «السيّد نور الدين عليّ بن الحسين بن أبي الحسن الموسوي العاملي» تلميذ «الشهيد الثاني» المتقدّم ذكره.
ثانيهم: خاله المعظّم العالم الجليل «الشيخ عبد العالي بن المحقّق الثاني».
ثالثهم: العالم الجليل «عزّ الدين الحسين بن عبد الصمد الحارثي الهمداني»، عن السيّد الأجلّ «السيّد حسين بن السيّد جعفر» المتقدّم ذكره، و عن أفضل المتأخّرين و أكمل المتبحّرين قدوة الشيعة و نور الشريعة «الشهيد الثاني الشيخ زين الدين بن نور الدين عليّ بن أحمد بن محمّد بن جمال الدين بن تقي بن صالح بن مشرف الجبعي العاملي»، و كان والده «الشيخ نور الدين عليّ المعروف بابن الحجّة أو الحاجّة».
و شيخنا الأجلّ الربّاني «الشهيد الثاني»(2)يروي عن جماعة:
أوّلهم: العالم الجليل «السيّد حسن بن السيّد جعفر الأعرج الحسيني» و قد مرّ ذكره.
ثانيهم: الشيخ النبيل «أحمد بن محمّد بن خاتون العاملي العيناثي»، عن أبيه بطريقه الآتي في ترجمة «المحقّق الثاني رحمه الله».
ثالثهم: الشيخ الأجلّ الأعظم «نور الدين عليّ بن عبد العالي الميسي العاملي»(3)زوج
1) . كما في رياض العلماء و حياض الفضلاء، ج 5، ص 42.
2) . در شهادت شهيد ثاني اقوال مختلف است كه در چه سالى بوده و اقوال مزبوره ازاين قرار است: سنة 964، سنة 965، سنة 966، سنة 967، فتدبّر «منه».
3) . قيل - و هو ابن عودي في رسالة بغية المريد من الكشف عن أحوال الشيخ زين الدين الشهيد رحمه الله -: مات رحمه الله
خالته و والد زوجته الكبرى.
و هذا الشيخ الجليل يروي عن جماعة من المشايخ العظام:
الأوّل: «الشيخ محمّد بن محمّد بن داود المؤذن العاملي الجزيني»(1)ابن عمّ «الشهيد الأوّل»، عن الشيخ الجليل «ضياء الدين عليّ» الفاضل الفقيه الجليل المعروف، عن والده الأجلّ «شمس الدين أبي عبد الله الشهيد الأوّل».
و عن «شمس الدين [ابن] المؤذن الجزيني»، عن السيّد الأجلّ «عليّ بن دقماق»(2)مؤلف كتاب نزهة العشاق في الأدب، و في بعض الإجازات «عليّ بن محمّد» و في الرياض: دقماق معرّب طخماق(3)، عن الشيخ «شمس الدين محمّد بن شجاع القطان الأنصاري الحلي» العالم الفاضل الكامل صاحب كتاب معالم الدين في فقه آل ياسين المعروف ب «ابن القطان» المنقول فتاويه في كتب الأصحاب، عن الشيخ الفاضل الفقيه المتكلّم المحقّق «جمال الدين أبي عبد الله المقداد بن عبد الله بن محمّد بن الحسين بن محمّد السيوري الأسدي الحلّي الغروي» صاحب التنقيح، و كنز العرفان في فقه القرآن و غيرهما، عن شمس الفقهاء «الشهيد».
و عن «ابن المؤذن الجزيني»، عن جدّه لاُمّه «أبي القاسم عليّ بن عليّ بن جمال
1) . ابن عودى جزينى شاگرد شهيد ثانى در رسالۀ بغية المريد مى گويد: و شيخ ما روايت مى نمايد از شيخ على بن عبد العالى الكركى بواسطة، پس مى گويد: و شيخ مذكور در نجف اشرف روز هيجدهم ذى حجۀ سال 940 وفات نمود مسموماً. انتهى، پس محقّق ميسى كه مجاز از محقّق كركى است هفت سال قبل از محقّق كركى وفات نموده و هذا صحيح «منه».
2) . و في نسخة اُخرى: «دقمان» «منه».
3) . رياض العلماء و حياض الفضلاء، ج 4، ص 82.
الدين محمّد بن طيّ العاملي الفقعاني»(1)العالم الفاضل المعروف صاحب الكتاب المعروف ب: مسائل ابن طي المتوفّى سنة 855، عن «شمس الدين محمّد بن محمّد بن عبد الله العريضي»(2)، عن الشيخ «زين الدين جعفر بن الحسام العاملي العيناثي»، عن «السيّد عزّ الدين الحسن بن أيّوب بن نجم الدين الأعرج الحسيني الأطراوي العاملي»، عن أربعة من أساطين الشريعة و هم: «فخر المحقّقين» و «السيّد عميد الدين» و أخوه «السيّد ضياء الدين» و «الشهيد الأوّل».
و عن «شمس الدين ابن المؤذّن الجزيني»، عن «عز الدين أبي المكارم الحسن بن أحمد بن يوسف بن عليّ الكركي المعروف بابن العشرة» عن جماعة من الأعلام:
أوّلهم: «رضي الدين أبو طالب محمّد بن الشهيد الأوّل»، كان عالماً فاضلاً جليل القدر، عن والده المعظّم، و عن «السيّد ابن معيّة» الآتي ذكره إن شاء الله تعالى.
و منهم العالم الزاهد «ابن فهد الحلّي» الآتي ذكره.
و منهم «الشهيد الأوّل» كما نصّ عليه «ابن أبي جمهور» في أوّل عوالي اللئالي.
و منهم «الشيخ شمس الدين محمّد بن نجدة الشهير بابن عبد العالي» كما في الرياض و إجازة «الشهيد الثاني»(3)أو «ابن عبد العليّ» كما في الأمل(4)، عن شيخه «الشهيد الأوّل».
الثاني من مشايخ «الميسي»: «الشيخ محمّد بن أحمد بن محمّد الصهيوني العاملي»، عن «الشيخ عزّ الدين حسن بن العشرة» بطرقه المتقدّمة، و عن «أحمد بن الحاجّ عليّ العاملي العيناثي» و هو من المشايخ الأجلاء و كان صالحاً عابداً فاضلاً محدّثاً، عن
«الشيخ زين الدين جعفر بن حسام العاملي» المتقدّم ذكره الشريف.
الثالث من مشايخه (أعني الميسي قدس سره)(1): مروّج المذهب و الملّة و شيخ المشايخ الأجلّة «نور الدين أبو الحسن عليّ بن الحسين بن عبد العالي العاملي الكركي» الفقيه المجتهد الكبير الملقّب تارة «بالشيخ العَلائي» و اُخرى «بالمحقّق الثاني»(2).
و يروي هذا الشيخ العظيم الشأن عن العالم الجليل «شمس الدين محمّد بن خاتون» المتقدّم ذكره في مشايخ «المولى عبد الله التستري»، عن «الشيخ أحمد بن الحاجّ عليّ العاملي العيناثي»، عن «زين الدين جعفر بن حسام العاملي» إلى آخر ما تقدّم في مشايخ سميّه «الميسي».
و يروي أيضاً عن الطود الأعظم و البحر الخِضَم «زين الدين أبي الحسن عليّ بن هلال الجزائري» شيخ مشايخ الإمامية في عصره، عن صاحب المقامات العالية في العلم و العمل «جمال الدين أبي العبّاس أحمد بن شمس الدين محمّد بن فهد الأسدي الحلّي» المدفون في البستان المتّصل بالمكان المعروف بخيمه گاه في الحائر الحسيني عليه السلام المتبرك بمزاره، صاحب التصانيف الرائقة ك: المهذّب، و عدّة الداعي، و التحصين في العزلة و غيرها.
و هذا الشيخ الجليل يروي عن جماعة من الأساطين من أجلّاء تلامذة «الشهيد
1) . محقّق ميسى كه شوهر خاله و پدر عيال محترمۀ كبراى شهيد ثانى است در سنۀ 933 وفات نمود و شهيد ثانى نزد او تلمذ نموده و بواسطۀ محقّق ميسى از محقّق كركى قدس سره روايت مى نمايد و محقّق كركى در سنۀ 940 در هيجدهم ذى حجه در نجف اشرف مسموماً وفات نمود، پس صاحب أمل الآمل و ديگران كه گفته اند وفات محقّق كركى در سنۀ 937 است اشتباه كرده اند، و همچنين اشتباه است بر جمعى كه گفته اند شهيد ثانى خدمت محقّق كركى تلمّذ نموده و وجه اشتباه آنها اين است كه محقّق ميسى على بن عبد العالى در اسم خود و پدر خود با محقّق كركى يكى است و محقّق ميسى كه مجاز از محقّق كركى است هفت سال قبل از محقّق كركى وفات نموده چنانكه ابن عودى جزينى شاگرد شيخ شهيد در رسالۀ بغية المريد در أحوال شهيد ذكر نموده فراجع «منه».
2) . مات رحمه الله في سنة 940 في ثامن عشر ذي حجّة الحرام في النجف الأشرف مسموماً، كذا في بغية المريد، و له ابن يسمى بعبد العالي بن المحقّق الثاني فتدبّر «منه».
الأوّل» و «فخر المحقّقين»:
الأوّل: «الشيخ مقداد السيوري» و قد تقدّم ذكره.
الثاني: «الشيخ زين الدين أبو الحسن عليّ بن أبي محمّد الحسن بن الشيخ شمس الدين بن الحسن الخازن الحائري المعروف بعليّ بن الخازن»، الفقيه الفاضل العالم الكامل، عن شيخه الشهيد «محمّد بن مكّي بن محمّد بن حامد رحمهم الله» كما عرفت.
الثالث: «الشيخ فخر الدين أحمد بن عبد الله بن سعيد بن المتوّج المعروف بابن المتوّج البحراني» صاحب المؤلّفات الكثيرة منها النهاية في تفسير خمسمائة آية، عن شيخه الأجلّ «فخر المحقّقين».
الرابع: السيّد الأجلّ العلّامة النحرير «بهاء الدين عليّ بن السيّد غياث الدين عبد الكريم بن عبد الحميد بن عبد الله بن أحمد بن حسن بن عليّ بن محمّد بن عليّ غياث الدين بن السيّد جلال الدين عبد الحميد» الّذي يروي عنه «محمّد بن جعفر المشهدي» في المزار الكبير «اِبن التقيّ عبد الله بن اُسامة العلوي الحسيني [ابن عبد الله بن اُسامة] ابن أحمد بن عليّ بن محمّد بن عمر الرئيس الجليل» الّذي ردّ اللّٰه على يده الحجر الأسود لما نهبت القرامطة مكّة في سنة ثلاث و عشرين و ثلاثمائة (323) و بنى قبّة جدّه أمير المؤمنين عليه السلام من خالص ماله، «ابن يحيى القائم بالكوفة، ابن الحسين النقيب الطاهر ابن أبي عانقة أحمد الشاعر المحدّث ابن أبي عليّ عمر بن أبي الحسين يحيى» من أصحاب الكاظم عليه السلام» المقتول سنة خمسين و مائتين (250) الّذي حمل رأسه في قوصرة إلى المستعين، «ابن أبي عانقة(1)الزاهد العابد الحسين الملقّب بذي الدمعة» الّذي ربّاه الصادق عليه السلام و أرّثه علماً جمّاً «ابن زيد الشهيد ابن السجّاد عليه السلام النيلي النجفي النسّابة» فله مؤلّفات كثيرة أحسنها كتاب الأنوار المضيئة في الحكمة الشرعية في مجلّدات عديدة.
1) . في خاتمة مستدرك الوسائل، ج 2، ص 297: «ابن أبي عبد الله..».
و يروي هذا السيّد الجليل الهمام عن أربعة من المشايخ العظام:
الأوّل: «فخر المحقّقين».
الثاني: السيّد الأجلّ «عميد الدين».
الثالث: أخوه الأرشد «السيّد ضياء الدين» بطرقهم الآتية.
الرابع: تاج الشريعة و فخر الشيعة «شمس الملّة و الدين أبي عبد الله محمّد بن الشيخ جمال الدين مكّي بن الشيخ شمس الدين محمّد بن حامد بن أحمد النبطي العاملي الجزيني»، و يروي هذا الشيخ العظيم الشأن المشهور ب «الشهيد الأوّل»(1)عن جمّ غفير من حفّاظ الدين و حرّاس الشرع المبين، جلّهم من تلامذة آية اللّٰه في العالمين:
أوّلهم: السيّد العالم النسّابة «تاج الدين أبو عبد الله محمّد بن السيّد جلال الدين أبي جعفر القاسم بن الحسين بن القاسم بن الحسن بن معيّة العلوي الحسني الديباجي».
و اعلم أنّ الشهيد رحمه الله يشارك شيخه هذا في الرواية عن كثير من مشايخه؛ فإنّهما متقاربا العصر؛ إذ بين وفاتيهما عشر سنين، فلذا أعرضنا عن ذكرهم و طرقهم حذراً من التكرار، و بقي جمع لم نعثر على رواية الشهيد عنهم، فلا بدّ من الإشارة إلى بعضهم:
الأوّل: العالم الجليل «السيّد علم الدين المرتضى عليّ بن السيّد النسّابة جلال الدين عبد الحميد بن السيّد النسّابة شيخ الشرف فخّار بن معد بن فخّار الموسوي»، عن والده السيّد
1) . أقول: و قد ذكر سبب شهادته في المجالس و الأمل في سنة 786 بدمشق، قال: فحبس سنةً فقتل ثمّ صلب و رجم ثمّ اُحرق في دولة بيدر و سلطنة برقوق بفتوى القاضي برهان الدين المالكي و عباد بن جماعة الشافعي «منه».
النسّابة وزين مسند النقابة «جلال الدين عبد الحميد»، عن والده الأرشد الأسعد «فخّار بن معد» الآتي في مشايخ «المحقّق الحلّي».
الثاني: «ظهير الدين محمّد بن فخر المحقّقين».
الثالث: السيّد السعيد «مجد الدين محمّد بن عليّ الأعرج الحسيني».
الرابع: «السيّد أبو القاسم عليّ بن السيّد غياث الدين عبد الكريم بن طاوس»، عن «السيّد عبد الحميد بن فخّار» المتقدّم ذكره، و عن والده الجليل «غياث الدين عبد الكريم بن جلال الدين أحمد بن طاوس رحمه الله».
و هذا السيّد الجليل يروي عن جماعة من المشايخ الأجلّة:
الأوّل: «نجم الدين المحقّق صاحب الشرائع».
الثاني: والده الأجلّ «أبو الفضائل أحمد».
الثالث: عمّه الأكمل «رضي الدين عليّ».
الرابع: الوزير الأعظم «الخواجة نصير الدين الطوسي».
الخامس: «الشيخ مفيد الدين بن جهم».
السادس: ابن عمّ المحقّق رحمه الله «نجيب الدين يحيى بن سعيد».
السابع: «السيّد عبد الحميد بن فخّار» المتقدّم ذكره.
الثامن: الحكيم المحقّق «الشيخ ميثم» شارح النهج، و يأتي - إن شاء اللّٰه - ترجمتهم و طرقهم في طيّ ذكر مشايخ «العلّامة رحمه الله».
الخامس من مشايخ «ابن معيّة»: السيّد الجليل «جلال الدين جعفر بن عليّ بن صاحب دار الصخر الحسيني»، عن «المحقّق رحمه الله».
السادس: «نصير الدين عليّ بن محمّد بن عليّ القاشاني»، و قد نشأ بحلّة و كان معاصراً ل «القطب الراوندي» و توفّي بالمشهد الغروي سنة خمس و خمسين و سبعمائة (755).
قلت: قال الاُستاد الأعظم ثقة الإسلام «النوري قدس سره»: و لم أعثر على مشايخه إلّا على «السيّد جلال الدين» المتقدّم، و معرفة طرق سائر مشايخ «السيّد تاج الدين» موقوفة إلى مزيد تتبّع و تدبّر لا أجد إليهما سبيلاً، فلنرجع إلى ذكر مشايخ شيخنا «الشهيد رحمه الله».
ثانيهم: [من مشايخ الشهيد الأوّل] «رضي الدين أبو الحسن عليّ بن الشيخ السعيد جمال الدين أحمد بن يحيى المزيدي الحلّي» الفقيه المعروف، و هذا الشيخ يروي عن ثمانية من المشايخ:
الأوّل: آية اللّٰه «العلّامة الحلّي رحمه الله».
الثاني: العالم الفاضل «تقي الدين الحسن بن عليّ بن داود الحلّي المعروف بابن داود» صاحب التصانيف الكثيرة من جملتها كتاب الرجال، سلك فيه مسلكاً لم يسبقه أحد من الأصحاب، و له من التصانيف نحواً من ثلاثين مصنّفاً كلّها في غاية الجودة.
و هذا الشيخ يروي عن السيّد الأجلّ المذكور، و ولده المتقدّم ذكره «عبد الكريم بن طاوس»، و «الشيخ نجم الدين المحقّق الحلّي» رحمهم الله بطرقهم الآتية.
الثالث: «نجيب الدين محمّد بن جعفر بن محمّد [بن] نما الحلّي» الفقيه الجليل شيخ المحقّق الآتي ذكره في جملة مشايخه.
الرابع: «الشيخ شمس الدين محمّد بن أحمد بن صالح» الآتي ذكره عن قريب.
الخامس: الشيخ العالم «صفي الدين محمّد بن نجيب الدين يحيى بن سعيد» صاحب الجامع.
السادس: الشيخ الإمام الأعلم شيخ الطائفة و ملاذها «شمس الدين محمّد بن جعفر بن نما الحلّي المعروف بابن الإبريسمي».
السابع: «السيّد رضي الدين [بن] معيّة الحسني».
الثامن: والده السعيد «جمال الدين أحمد بن يحيى المزيدي»، و طرق هؤلاء مرّ بعضها و يأتي باقيها.
ثالثهم - أي من مشايخ الشهيد الأوّل رحمه الله -: الشيخ الفاضل الفقيه «زين الملّة و الدين أبي الحسن عليّ بن أحمد بن طراد المطارآبادي»، و يظهر من «أربعينه» و غيرها أنّه يروي عن جماعة:
الأوّل: «العلّامة الحلّي رحمه الله».
الثاني: «تقي الدين الحسن بن داود».
الثالث: «الشيخ صفي الدين محمّد بن الشيخ الإمام شيخ الطائفة نجيب الدين أبي أحمد يحيى بن أحمد بن سعيد الحلّي»، عن والده «نجيب الدين» و هو ابن عمّ «المحقّق»، و يأتي في مشايخ «العلّامة» إن شاء الله تعالى.
رابعهم - أي من مشايخ الشهيد الأوّل -: الشيخ الأجلّ الأكمل «جلال الدين أبو محمّد الحسن بن الشيخ نظام الدين أحمد بن الشيخ نجيب الدين أبي إبراهيم - أو أبي عبد الله - محمّد بن نما» أحد الفقهاء المعروفين ب «ابن نما الحلّي الربعي».
و هذا الشيخ يروي عن «المزيدي» و قد تقدّم، و عن «نجيب الدين يحيى بن سعيد» ابن عمّ «المحقّق» و يأتي، و عن والده «نظام الدين أحمد» عن والده «نجيب الدين أبي عبد الله محمّد بن نما» الآتي ذكره في مشايخ «المحقّق» إن شاء الله تعالى، و عن أخيه «نجم الملّة و الدين جعفر بن محمّد» العالم الفاضل صاحب كتاب
مثير الأحزان في مصائب يوم الطف و شرح الثار في أحوال المختار عليه الرحمة، عن والده «نجيب الدين محمّد».
خامسهم - أي من مشايخ الشهيد الأوّل قدس سره -: «السيّد علاء الدين أبو الحسن عليّ بن محمّد بن الحسن بن زهرة الحسني الحلّي»، عن آية اللّٰه «العلّامة»، و عن العالم الجليل الشيخ «نجم الدين طومان بن أحمد الشامي العاملي»، عن العالم الجليل «شمس الدين أبو جعفر محمّد بن أحمد بن صالح السيبي القسيني» الفقيه الفاضل المعروف الّذي يروي عن جماعة كثيرة:
الأوّل: العالم الجليل «السيّد فخّار بن معد الموسوي».
الثاني: «نجيب الدين محمّد بن نما».
الثالث: المحقّق «نجم الدين» صاحب الشرائع.
الرابع: «السيّد رضي الدين عليّ بن طاوس».
الخامس: «أبي الفضائل أحمد بن طاوس» الآتي ذكر طرقهم عند ذكر مشايخ «العلّامة» و «المحقّق» رحمهما الله.
السادس: السيّد الجليل «رضي الدين محمّد بن محمّد بن محمّد بن زيد بن الداعي الحسيني الأفطسي(1)الآوي النقيب»، عن أخيه الروحاني «عليّ بن طاوس»، و عن والده «فخر الدين محمّد»، عن والده «رضي الدين محمّد»، عن والده «زيد»، عن والده «الداعي بن زيد بن عليّ بن الحسين بن الحسن بن أبي الحسن عليّ بن أبي محمّد الحسن النقيب الرئيس بن عليّ بن محمّد بن عليّ بن عليّ المعروف بالجزري» الّذي
1) . كذا في المصدر، و في مستدرك الوسائل: «الأفطسي»، و الصحيح ما في المستدرك.
قتله الرشيد «ابن أبي محمّد الحسن الأفطس صاحب راية محمّد بن عبد الله بن الحسن - حين خرج في المدينة - ابن أبي الحسن عليّ الأصغر ابن الإمام السجّاد عليه السلام»، عن «السيّد المرتضى» و «الشيخ أبي جعفر الطوسي» و «سلّار» و «ابن البرّاج» و «أبي الصلاح التقيّ الحلبي» جميع ما صنّفوه و رووه و اُجيز لهم روايته و سمعوه، و قيل: إنّه حسينيّ و هو الأصحّ، و قيل: حسنيّ.
السابع من مشايخ «شمس الدين محمّد»: أبوه العالم «أحمد بن صالح»، و هو يروي عن ثلاثة من المشايخ:
الأوّل: «نصير الدين راشد بن إبراهيم بن إسحاق بن إبراهيم البحراني» و قبره معروف في جزيرة النبيّ الصالح عليه السلام من قرى البحرين مع قبر «الشيخ أحمد بن المتوّج»، عن القاضي «أبي الحسن عليّ بن عبد الجبّار بن عبد الله بن عليّ المُقري الرازي» الفقيه الصالح، عن والده «القاضي عبد الجبار الملقّب بالمفيد» الآتي ذكره في مشايخ جماعة، و عن العالمين الجليلين «السيّد فضل اللّٰه الراوندي» و «القطب الراوندي».
و يروي «الفقيه الراشد» عن السيّد «الراوندي» بلا واسطة أيضاً.
الثاني: الشيخ الفقيه «قوام الدين محمّد بن محمّد البحراني»، عن «السيّد فضل الله الراوندي».
الثالث: الشيخ الفقيه الفاضل «عليّ بن محمّد بن فرج السوراوي»، عن العالم الجليل «الحسين بن رطبة» الآتي ذكر طرقه إن شاء اللّٰه تعالى.
الثامن: [من مشايخ] «الشيخ شمس الدين»: «عليّ بن ثابت بن عصيدة السوراوي»، عن «الشيخ عربي بن مسافر» الآتي في ذكر مشايخ «المحقّق رحمه الله».
التاسع: «الشيخ محمّد بن أبي البركات اليماني الصنعاني» أجازه في سنة 636، عن «الشيخ عربي بن مسافر» بطرقه.
سادسهم - أي من مشايخ الشهيد الأوّل -: السيّد الجليل «أبو طالب أحمد بن أبي إبراهيم محمّد بن زهرة الحسيني»، عن «العلّامة الحلّي»، و عن عمّه «علاء الملّة و الدين أبي الحسن عليّ بن زهرة» المتقدّم ذكره.
سابعهم - من مشايخ الشهيد الأوّل -: السيّد العالم الجليل الكبير العظيم الشأن «مهنّا بن الجليل سنان القاضي بالمدينة» ابن عبد الوهّاب قاضيها، ابن غيلة(1)قاضيها، ابن محمّد قاضيها، ابن إبراهيم قاضيها، ابن عبد الوهّاب قاضيها، ابن الأمير أبي عمارة(2)المهنّا الأكبر، ابن الأمير أبي هاشم داود بن الأمير شمس الدين أبي أحمد القاسم بن أبي عليّ عبيد اللّٰه بن أبي الحسن طاهر - الّذي قالوا في حقّه: كان عالماً عاملاً فاضلاً كاملاً حاوياً جامعاً تقيّاً نقيّاً جليل القدر عظيم الشأن رفيع المنزلة عالي الهمّة بحيث إنّ بني إخوته يعرف كلّ منهم بابن أخي طاهر واحدهم ممدوح المتنبّي - اِبن أبي الحسين يحيى النسّابة المتولّد في المدينة سنة 214 المتوفّى بمكّة سنة 277، ابن أبي محمّد الحسن بن أبي الحسن جعفر الحجّة - كان أبو القاسم طباطبا يعظّمه و يجلّله و يقول:
جعفر هو الحجّة من آل محمّد عليهم السلام -، تَلقّب بذلك، ابن أبي عليّ عبيد اللّٰه الأعرج - و كان سيّداً جليلاً وصفوه في الكتب بكلّ جميل -، ابن أبي عبد الله الحسين الأصغر» المحدّث الزاهد العفيف الراوي عن أبيه السجّاد عليه السلام، و عن أخيه لأبيه و أمّه «أبي جعفر الباقر عليه السلام»، و عن عمّته «فاطمة» و كانت تحدّث بفضله، و كان الصادق عليه السلام يقول: «عمّي الحسين من «اَلَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى اَلْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ اَلْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً» /(3)».
و روى «المفيد» في الإرشاد و غيره: له فضائل جليلة(1)توفّي بالمدينة سنة 157 و له سبع و خمسون (57) سنة، و قيل غير ذلك، و «السيّد مهنّا» هو صاحب المسائل عن «العلّامة» و له كتاب المعجزات.
و هذا السيّد الجليل يروي عن آية اللّٰه «العلّامة الحلّي»، و عن ولده «فخر المحقّقين».
ثامنهم - أي من مشايخ الشهيد الأوّل -: «السيّد جلال الدين عبد الحميد بن فخّار الموسوي» المتقدّم ذكره في مشايخ «ابن معيّة».
تاسعهم - من مشايخ الشهيد الأوّل -: السيّد الأجلّ «شمس الدين أبو عبد الله محمّد بن أحمد بن أبي المعالي العلوي الموسوي» توفّي سنة 769، و هو يروي عن السيّد الجليل «محمّد بن الحسن بن محمّد بن أبي الرضا العلوي»، عن «نجيب الدين يحيى بن سعيد» ابن عمّ «المحقّق» بطرقه، و عن الشيخ الإمام العلّامة الحافظ «كمال الدين عليّ بن الشيخ شرف الدين الحسين بن حماد الواسطي مولداً و الليثي نسباً»، و هذا الشيخ يروي عن جماعة:
الأوّل: «السيّد عبد الكريم بن طاوس» كما عرفت.
الثاني: «الشيخ شمس الدين أبو جعفر محمّد بن أحمد بن صالح» الّذي مرّ ذكره و طرقه.
الثالث: «الشيخ نجيب الدين يحيى بن سعيد» ابن عمّ «المحقّق» و يأتي ذكره.
الرابع: «نجم الدين جعفر بن محمّد بن نما» صاحب كتاب مثير الأحزان، و قد مرّ ذكره.
الخامس: «الشيخ كمال الدين ميثم البحراني» شارح النهج، و يأتي في مشايخ «العلّامة قدس سره».
السادس: «الشيخ شمس الدين أبو محمّد محفوظ بن وشاح بن محمّد» و كان هذا الشيخ
1) . إرشاد المفيد، ص 269.
من أعيان علماء عصره، عن المحقّق «نجم الدين جعفر بن سعيد».
السابع: المحدّث الجليل «الشيخ محمّد بن جعفر بن عليّ بن جعفر المشهدي الحائري» صاحب المزار الكبير بطرقه الآتية.
هذا، و يروي «السيّد شمس الدين محمّد بن أحمد بن أبي المعالي» أيضاً عن خاله «السيّد سعيد صفيّ الدين العلّامة أبي عبد الله محمّد بن الحسن بن أبي الرضا العلوي»، عن «السيّد شمس الدين فخّار بن معد الموسوي».
عاشرهم - من مشايخ الشهيد الأوّل -: الشيخ الإمام البليغ «جلال الدين محمّد بن الشيخ الإمام ملك الاُدباء شمس الدين محمّد بن أحمد الكوفي الهاشمي الحائري الحارثي» من تلامذة «المحقّق»، يروي عنه «ابن معيّة» و يروي «الشهيد» عنه، و عن «المحقّق»، كذا في الأمل(1)و الظاهر أنّه أيضاً يروي عن «المحقّق رحمه الله».
حادي عشرهم: الشيخ «قطب الدين أبو جعفر محمّد بن محمّد الرازي البُويهي الشيعي الإمامي» الحكيم الفقيه المتألّه المشهور صاحب شرح الشمسيّة و المطالع و غيرها.
قال الشيخ «ابن مكّي رحمه الله»: اتّفق اجتماعي به بدمشق أخريات شعبان سنة ستّ و سبعين و سبعمائة (776) فإذا بحر لا ينزف، و أجازني جميع ما يجوز عنه روايته، ثمّ توفّي في ثاني عشر ذي القعدة من السنة المذكورة بدمشق، و دفن بالصالحيّة، ثمّ نقل إلى موضع آخر رحمه الله، و كان إماميّ المذهب بغير شكٍّ و ريبة، صرّح بذلك و سمعته منه، و انقطاعه إلى بقيّة أهل البيت عليهم السلام معلوم(2)، انتهى.
و في رياض العلماء(3)في باب الألقاب: «الشيخ قطب الدين» يطلق على جماعة كثيرة:
الأوّل: على «الشيخ قطب الدين أبي الحسن سعيد بن هبة الله بن الحسن الراوندي»
صاحب كتاب الخرائج و الجرائح و غيره.
الثاني: على «الشيخ أبي الحسن قطب الدين محمّد بن الحسن بن الحسين الكيدري السبزواري» صاحب مناهج النهج بالفارسيّة و غيره.
الثالث: على «المولى قطب الدين محمّد بن محمّد الرازي البويهي» صاحب شرح المطالع، و المحاكمات و غيرهما، الفاضل المعروف الّذي هو من أولاد «ابن بابويه القمي».
الرابع: على «القطب الدين محمود بن مسعود الكازروني المعروف بعلّامة الشيرازي» تلميذ «الخواجة نصير الدين الطوسي» شارح القسم الثالث من المفتاح و شارح المختصر الحاجبي و غيرهما.
الخامس: على «القطب الدين المشهور بقطب المحيي» اُستاد مولانا «جلال الدواني» و هو «قطب الدين محمّد الكُوشكناري»، و الثلاثة الاُول من علماء الخاصّة، و الاثنان الأخيران من علماء أهل السنّة و الجماعة، انتهى.
أقول: و اشتبه الأمر على صاحب الروضات، و عدّه من أهل السنّة و الجماعة(1)، و الأمر سهل؛ لأنّه «الجواد قد يكبوا»، و قد تكلّم فيه و اعترض عليه اُستاد الاستناد «النوري قدس سره» في الفائدة الثالثة من خاتمة المستدرك فلاحظ.
ثاني عشرهم - يعني من مشايخ الشهيد الأوّل -: السيّد العالم الجليل المرتضى «عميد الدين عبد المطلب بن السيّد الأجلّ مجد الدين أبي الفوارس محمّد بن أبي الحسن عليّ فخر الدين العالم الفاضل الأديب الشاعر النسّابة اِبن محمّد بن أحمد بن عليّ الأعرج اِبن سالم بن بركات بن أبي البركات محمّد بن أبي الأعزّ محمّد بن أبي عبد الله الحسين النقيب بالحائر اِبن عليّ بن أبي محمّد الحسن بن محمّد الأعزّ ابن أبي محمّد أحمد الزائر اِبن أبي أحمد عليّ بن أبي الحسين يحيى النسّابة» إلى آخر ما تقدّم في نسب «السيّد مهنّا المدني»، و أمّه بنت «الشيخ سديد الدين» والد العلّامة و هو كان سيّداً جليلاً عالماً عاملاً فقيهاً محدّثاً، و مصنّفاته مشهورة معروفة، ولد ليلة النصف من شعبان سنة 681، و توفّي ليلة الاثنين عاشر
1) . روضات الجنات، ج 6، ص 38-48.
شعبان سنة 754(1)، و هو يروي عن جماعة:
الأوّل: والده «مجد الدين أبو الفوارس محمّد» العالم الجليل، و يقال لولده «بنو الفوارس»(2)، عن آية اللّٰه «العلاّمة الحلّي».
الثاني: جدّه «فخر الدين عليّ رحمه الله» عن السيّد الجليل «عبد الحميد بن فخّار».
الثالث: آية اللّٰه «العلّامة الحلّي قدس سره».
الرابع: «الشيخ مفيد الدين جهم» الآتي ذكره.
الخامس: العالم الفاضل «رضي الدين عليّ بن الشيخ سديد الدين يوسف» أخو «العلّامة» صاحب كتاب العدد القويّة، عن والده «سديد الدين يوسف»، و عن «المحقّق نجم الدين» و يأتي ذكر طرقهما.
ثالث عشرهم - يعني من مشايخ الشهيد الأوّل -: العالم الجليل «السيّد ضياء الدين عبد الله بن أبي الفوارس أخو السيّد عميد الدين» صاحب منية اللبيب في شرح التهذيب و هو المعروف ب «السيّد ضياء الدين الأعرج الحسيني»، عن خاله الأعظم و الطود الأشمّ «العلّامة الحلّي قدس سره».
رابع عشرهم - من مشايخ الشهيد الأوّل -: أجلّ مشايخه و أعظم أساتيده العالم المحقّق النقّاد الفقيه «فخر الدين و الملّة أبو طالب محمّد بن آية اللّٰه العلّامة» المعبّر عنه في الكتب الفقهيّة ب «فخر الدين» و «فخر الإسلام» و «فخر المحقّقين» صاحب التصانيف الشائعة، عن عمّه الأجلّ المتقدّم ذكره، و عن والده الشيخ الأجلّ الأعظم علّامة المشارق و المغارب و شمس سماء المفاخر و المناقب «الشيخ جمال الدين أبي منصور الحسن بن سديد الدين يوسف بن زين الدين عليّ بن المطهّر الحلّي» المشهور
ب «العلّامة» على الإطلاق قدس سره، و أمّه اُخت «نجم الدين أبي القاسم جعفر بن سعيد المحقّق رحمه الله».
و هذا الشيخ الجليل يروي عن جماعة من النواميس العظام و حفّاظ شريعة خير الأنام عليه و آله الصلاة و السلام:
الأوّل: الشيخ الجليل «مفيد الدين محمّد بن عليّ بن محمّد بن جهيم(1)الأسدي»، عن السيّد المؤيّد «فخّار بن معد».
الثاني: الحكيم المتألّه «كمال الدين ميثم بن عليّ بن ميثم البحراني رحمه الله» صاحب الشروح الثلاثة على نهج البلاغة، و قد أفرد في شرح حاله بالتأليف «المحقّق البحراني الشيخ سليمان» و سمّاه السلافة البهيّة، و هذا الشيخ يروي عن جماعة عثرنا على اثنين منهم:
الأوّل: الفيلسوف الأعظم «الخواجة نصير الدين» الآتي ذكره، و قيل: إنّ الخواجة تلمّذ على «الشيخ كمال الدين ميثم» في الفقه و «الشيخ كمال الدين» تلمّذ على «الخواجة» في الحكمة(2).
الثاني: الشيخ الجليل «جمال الدين - أو كمال الدين - عليّ بن سليمان البحراني» الفاضل الصمداني و العالم الربّاني، له مصنّفات حسنة، عن الشيخ المحقّق المتكلّم النحرير «كمال الدين أبي جعفر أحمد بن عليّ بن سعيد بن سعادة»، عن «الشيخ نجيب الدين محمّد السوراوي» الآتي ذكره في مشايخ «ابني طاوس».
الثالث من مشايخ آية اللّٰه «العلّامة»: «الحسن بن الشيخ كمال الدين عليّ بن سليمان» العالم العامل المتقدّم ذكره، عن والده، صرّح بذلك في إجازته الكبيرة(1).
الرابع: «الشيخ نجيب الدين أبو أحمد - أو أبو زكريّا - يحيى بن أحمد بن يحيى بن الحسن بن سعيد الحلّي الهُذلي» الفاضل العالم الفقيه الأديب النحوي المعروف ب «الشيخ نجيب الدين» ابن عمّ المحقّق و صاحب كتاب الجامع للشرائع، في الفقه و نزهة الناظر في الفقه في الجمع بين الأشباه و النظائر، و كتاب المدخل في اُصول الفقه، و كتاب الفحص و البيان عن سراد القرآن، كتاب معالم الدين في الفقه، كتاب كشف الالتباس عن نجاسة الأرجاس مسألة في نجاسة المشركين، كتاب في السفر، مسألة في البحث عن قضاء الصلوات الفائتة، و أمّه بنت الفقيه «محمّد بن إدريس» صاحب السرائر، توفّي في سنة 601(2)و قيل: سنة 609، و يروي هذا الشيخ عن جماعة:
الأوّل: «أبو حامد السيّد محيي الدين» الآتي ذكره في مشايخ «المحقّق».
الثاني: «نجم الدين» ابن عمّة «المحقّق».
الثالث: «نجيب الدين أبو إبراهيم محمّد بن نما» و يأتي في مشايخ «المحقّق» أيضاً.
الرابع: «شمس الدين أبو عليّ فخّار بن معد» شيخ «المحقّق».
الخامس: «الشيخ محمّد بن أبي البركات» و قد تقدّم ذكره.
الخامس من مشايخ آية اللّٰه «العلّامة»: والده الأجلّ الأكمل «سديد الدين أبو يعقوب - و يقال أبو المظفّر - يوسف بن زين الدين عليّ بن المطهّر الحلّي» الفقيه المتكلّم الاُصولي، و هذا الشيخ يروي عن جماعة:
الأوّل: المحقّق «خواجة نصير الدين الطوسي».
الثاني: السيّد العلّامة النسّابة «فخّار بن معد الموسوي».
الثالث: «نجيب الدين أبي إبراهيم محمّد بن نما».
الرابع: الشيخ الإمام «مهذّب الدين الحسين بن أبي الفرج ابن ردة النيلي» العالم المحقّق الجليل، عن «رضي الدين أبي نصر الحسن بن أمين الدين أبي عليّ المفضّل(1)بن الحسن الطبرسي» العالم الفقيه الجليل صاحب كتاب مكارم الأخلاق، عن والده الجليل صاحب مجمع البيان الآتي ذكره إن شاء اللّٰه تعالى.
و يروي «مهذّب الدين الحسين بن ردّة» أيضاً عن الشيخ الجليل «أحمد بن عليّ بن عبد الجبّار الطبرسي القاضي»، قال في الأمل: كان عالماً فاضلاً فقيهاً(2)، عن الإمام «قطب الدين سعيد بن هبة الله الراوندي» الآتي ذكره في مشايخ «ابن شهرآشوب».
الخامس: الفاضل الفقيه الصالح «السيّد أحمد بن يوسف بن أحمد العريضي العلوي الحسيني» عن «برهان الدين محمّد بن محمّد بن عليّ الحمداني القزويني» الآتي في مشايخ «الخواجة نصير الدين رحمه الله».
السادس: «الشيخ راشد بن إبراهيم البحراني» المتقدّم ذكره في مشايخ «شمس الدين محمّد بن أحمد بن صالح السيبي».
السابع: «الشيخ يحيى بن محمّد بن يحيى بن الفرج السوراوي» الفاضل الصالح، عن «رشيد الدين ابن شهرآشوب»، و عن «الحسين بن هبة الله بن رطبة» و يأتي ذكر طرقهما.
الثامن: «السيّد عزّ الدين بن أبي الحارث محمّد الحسيني» عدّه في الرياض من مشايخ إجازته(3)و لم أقف على طريقه.
التاسع: «السيّد صفي الدين أبو جعفر محمّد بن معد بن عليّ بن رافع بن أبي الفضائل معد بن عليّ بن حمزة بن أحمد بن حمزة بن عليّ بن أحمد بن موسى بن إبراهيم بن موسى الكاظم عليه السلام»، العالم الفاضل المحدّث، عن «برهان الدين محمّد بن محمّد القزويني» الآتي ذكره، و عن الشيخ «أبي الحسن عليّ بن يحيى الخيّاط» الآتي ذكره في مشايخ «السيّد عليّ بن طاوس رحمه الله».
العاشر: الشيخ الجليل «عليّ بن ثابت السورائي» و قد تقدّم في مشايخ «شمس الدين السيبي».
الحادي عشر: «السيّد رضي الدين عليّ بن طاوس».
الثاني عشر: «الشيخ سديد الدين سالم بن محفوظ» الآتي ذكره.
السادس من مشايخ «العلّامة الحلّي»: سلطان المحقّقين «الخواجة نصير الدين الوزير الأعظم محمّد بن محمّد بن الحسن الطوسي» الحكيم المحقّق الجليل، قال «العلّامة»: و كان هذا الشيخ أفضل أهل عصره في العلوم العقليّة و النقليّة، و له مصنّفات كثيرة في العلوم الحكميّة و الشرعيّة على مذهب الإماميّة(1)، و هذا النحرير الأعظم يروي عن جماعة:
الأوّل: والده الجليل «محمّد الطوسي»، عن السيّد الجليل «السيّد فضل الله الراوندي» الآتي في مشايخ «ابن شهرآشوب».
الثاني: العالم الفقيه الجليل «معين الدين سالم بن بدران بن عليّ المصري المازني» المذكور فتاويه في كتاب المواريث، و له كتاب موسوم بالتحرير، عن السيّد الجليل «ابن زُهرة» صاحب الغُنية الآتي ذكره في مشايخ «المحقّق» إن شاء اللّٰه تعالى.
الثالث: «الشيخ برهان الدين محمّد بن محمّد بن عليّ الحمداني القزويني» نزيل الري، عن الشيخ الجليل «سديد الدين محمود الحمصي» الآتي ذكره، و عن الشيخ الجليل
1) . بحار الأنوار، ج 107، ص 62.
«منتجب الدين أبي الحسن عليّ بن الشيخ أبي القاسم عبيد اللّٰه بن الشيخ أبي محمّد الحسن الملقّب بحسكا الرازي ابن الحسين بن الحسن بن الحسين بن عليّ بن موسى بن بابويه القمي» صاحب كتاب فهرست المعروف الّذي جمع فيه علماؤنا من عصر «الشيخ الطوسي» إلى عصره، و صار بمنزلة التذييل لفهرست الشيخ المسمّى بلقبه المنتجب، و الأربعين عن الأربعين الدائر بين المحدّثين، و يروي عن ابن عمّه «الشيخ بابويه بن سعد بن محمّد بن الحسن بن الحسين بن بابويه» بغير واسطة.
و أمّا مشايخه الّذين يروي عنهم على ما يظهر من فهرسته و أربعينه فكثير يزيد على مائة لا يسع هذا المختصر لضبطهم، غير أنّا نشير إلى بعضهم:
الأوّل: الشيخ المفسّر الجليل «أبو الفتوح الرازي» صاحب التفسير.
الثاني: «أمين الإسلام أبو عليّ الطبرسي» صاحب مجمع البيان، و يأتي ذكر طرقهما في مشايخ «ابن شهرآشوب».
الثالث: «السيّد أبو تراب مقدّم السادات المرتضى ابن الداعي بن القاسم الحسني» مؤلّف كتاب تبصرة العوام في المذاهب بالفارسيّة(1)، و كتاب الفصول، يروي عن «سلّار بن عبد العزيز».
الرابع: شيخ السادة «أبو حرب المجتبى ابنا الداعي بن القاسم الحسني» المحدّثان العاملان الفاضلان، كلاهما عن الشيخ الجليل «المفيد عبد الرحمن النيسابوري» عمّ الشيخ «أبي الفتوح الرازي» الآتي ذكره في ترجمته.
الخامس: الشيخ الجليل ابن عمّه «بابويه»، عن أبيه الفقيه الصالح الثقة «أبي المعالي سعد»، عن أبيه الفقيه «أبي جعفر محمّد»، عن أبيه الصالح الفقيه «ثقة الدين الحسن»، عن أبيه الجليل الفقيه العظيم الشأن «أبي عبد الله الحسين»، عن
1) . و قيل: أصله بالعربية، و ترجمه بعض الفضلاء بالفارسية «منه».
والده شيخ الشيعة و عين الإماميّة «عليّ بن الحسين بن موسى بن بابويه القمي رحمهم الله».
السادس: الشيخ الإمام «قطب الدين سعيد بن هبة الله الراوندي» الآتي ذكره إن شاء اللّٰه تعالى.
السابع: السيّد الإمام «أبو الرضا فضل اللّٰه بن عليّ الحسني الراوندي» الآتي في مشايخ «ابن شهرآشوب».
الثامن: والده الشيخ الجليل الإمام الفقيه «موفّق الدين أبو القاسم عبيد اللّٰه»، عن والده الشيخ «شمس الإسلام - أو شمس الدين - أبي محمّد الحسن المعروف بحسكا» الفقيه الجليل المعروف الّذي يروي عنه «عماد الدين الطبري» في كتاب بشارة المصطفى، و هو كثير المشايخ و صاحب التصانيف المعتبرة.
و في الرياض: حَسَكا - بفتح الحاء المهملة و فتح السين المهملة و الكاف المفتوحة و بعدها ألف لينة - مخفّف حسن كيا، و الكيا لقب له و معناه بلغة [أهل دار المرز من] جيلان و مازندران و الري «الرئيس» و نحوه، و يستعمل في مقام المدح(1).
عن أبيه الفقيه الصالح «الحسين»، عن والده «ثقة الدين الحسن» إلى آخر ما مرّ، و عن عمّه «أبي جعفر محمّد جدّ بابويه» المتقدّم ذكره، و عن «شيخ الطائفة أبي جعفر الطوسي»، و عن الشيخ الجليل «سلّار بن عبد العزيز»، و عن الفقيه النبيل «القاضي ابن البرّاج».
السابع من مشايخ العلّامة: «جمال الدين أبو الفضائل السيّد الجليل أحمد بن السيّد الزاهد سعد الدين أبي إبراهيم موسى بن جعفر - الّذي هو صهر «الشيخ الطوسي» على بنته كما سيأتي - ابن محمّد بن أحمد بن محمّد بن أحمد بن محمّد بن أبي عبد الله محمّد الملقّب بالطاوس - لحُسن وجهه و جماله، و قيل: لحسن صورته و قدماه غير مناسب لحُسن صورته - و هو ابن إسحاق - الّذي كان يصلّي في اليوم و الليلة ألف ركعة - ابن الحسن بن محمّد بن سليمان بن داود رضيع أبي عبد الله جعفر بن محمّد عليهما السلام
1) . رياض العلماء و حياض الفضلاء، ج 1، ص 172.
ابن الحسن المثنّى ابن الإمام الهمام الحسن السبط الزكيّ عليه السلام»، فقيه أهل البيت و شيخ الفقهاء و ملاذهم، صاحب التصانيف الكثيرة البالغة إلى حدود الثمانين الّتي منها كتاب البُشرى في الفقه في ستّ مجلّدات و غير ذلك، و كلّما اُطلق في مباحث الفقه و الرجال «ابن طاوس» فهو المراد منه، توفّي رحمه الله في سنة 707، و يروي عن جماعة من المشايخ العظام الذين يروي عن أكثرهم أخوه السيّد الأجلّ «رضي الدين عليّ» أيضاً، و هم على ما عثرنا عليه سبعة:
الأوّل: السيّد الجليل «فخّار بن معد الموسوي».
الثاني: «الحسين بن أحمد السوراوي».
الثالث: «السيّد صفي الدين محمّد بن معد الموسوي» المتقدّم ذكره في مشايخ والد «العلّامة».
الرابع: «الشيخ نجيب الدين محمّد بن نما».
الخامس: «السيّد محيي الدين» ابن أخي «ابن زهرة» صاحب الغنية.
السادس: «أبو عليّ الحسين بن خشرم».
السابع: الفقيه «نجيب الدين محمّد بن غالب»، و قيل(1): «محمّد بن أبي غالب»، عن الفقيه الصفيّ «محمّد بن معد الموسوي» و يأتي - إن شاء اللّٰه - ذكر طرقهم في مشايخ أخيه و «المحقّق».
الثامن من مشايخ «العلّامة الحلّي»: السيّد الأجلّ الأكمل «رضي الدين أبو القاسم و أبو الحسن عليّ بن سعد الدين موسى بن جعفر [آل] طاوس الحسيني»، و هو يروي عن جماعة صرّح بهم متفرقاً في مؤلفاته و غيره في إجازاتهم:
1) . كما في فرحة الغري لولده غياث الدين، ص 52.
الأوّل: العالم الصالح «الشيخ حسين بن محمّد السوراوي»، عن الشيخ الجليل «عماد الدين الطبري» صاحب بشارة المصطفى الآتي في مشايخ «شاذان بن جبرئيل القمي رحمهم الله».
الثاني: «أبو الحسن عليّ بن يحيى بن عليّ الفقيه الجليل الحنّاط» - بالحاء المهملة و النون المشدّدة - نسبة إلى بيع الحنطة، أو الخيّاط نسبة إلى الخياطة، و قال رحمه الله في كتاب كشف اليقين: أخبرني بكتاب تفسير محمّد بن العبّاس الماهيار الشيخ «عليّ بن يحيى الحافظ»، و لعلّه تصحيف الحنّاط أو الخيّاط، أو هو لقب مخصوص، و صرّح في الفلاح و الفتح و اليقين و الجمال أنّه أجازه سنة تسع و ستمائة (609) انتهى(1).
عن جماعة:
منهم: «الشيخ عربي بن مسافر» الآتي في مشايخ «المحقّق».
و منهم: «نصير الدين عليّ بن حمزة بن الحسن الطوسي»، في الأمل: فاضل جليل له مصنّفات يرويها «عليّ بن يحيى الخيّاط»(2).
و منهم: «الشيخ عليّ بن نصر الله بن هارون المعروف جدّه بالكمال الحلّي» لم أعثر على طريقهما.
و منهم: الشيخ المحقّق «محمّد بن إدريس الحلّي».
و منهم: العالم النحرير «ابن بطريق الحلّي» و يأتي ذكر طرقهما.
و منهم: «برهان الدين الحمداني القزويني» الّذي مرّ ذكره.
و منهم: الشيخ المقري «جعفر بن أبي الفضل محمّد بن محمّد بن شعرة الجامعي».
و منهم: الشيخ الفقيه العالم «أبو طالب نصير الدين عبد الله بن حمزة بن عبد الله بن حمزة بن الحسن بن عليّ بن النصير الطوسي»، و كان عظيم الشأن جليل القدر من أعيان علماء الإماميّة، صرّح بذلك صاحب المعالم في الإجازة الكبيرة(1)، و قرأ عليه تلميذه «محمّد بن الحسين القطب الكيدري» في شهور سنة ثلاث و سبعين و خمسمائة (573)، عن الشيخ الإمام «عفيف الدين محمّد بن الحسين الشُّوهاني»، عن شيخه الفقيه «عليّ بن محمّد القمي»، عن شيخه «المفيد عبد الجبّار بن عبد الله المُقري»، عن «شيخ الطائفة» انتهى.
الثالث: الشيخ الفاضل الجليل «أبو السعادات أسعد بن عبد القاهر بن أسعد الأصفهاني» العالم المعروف صاحب كتاب رشح الولاء في شرح دعاء صنمي قريش، قال في الفلاح: أخبرني في مسكني بالجانب الشرقي من بغداد الّذي أسكنني به الخليفة المستنصر في صفر سنة خمس و ثلاثين و ستمائة (635)(2)، و في الأمل: قرأ عليه «الخواجة نصير الدين» و «ابن ميثم»(3)، عن الشيخ الإمام «عماد الدين أبي الفرج عليّ بن الشيخ الإمام قطب الدين أبي الحسين الراوندي» الفقيه الثقة، عن والده «قطب الدين الراوندي» الآتي ذكره، و عن جماعة كثيرة نذكرهم في مشايخ «نجيب الدين ابن نما».
الرابع: «الشيخ نجيب الدين بن نما» و يأتي في مشايخ «المحقّق قدس سره».
الخامس: «السيّد شمس الدين فخّار بن معد الموسوي» الآتي ذكره.
السادس: «الشيخ تاج الدين الحسن بن الدربي» و يأتي طريقه في مشايخ «المحقّق».
السابع: «الشيخ صفي الدين محمّد بن معد الموسوي» الّذي مرّ ذكره في مشايخ والد «العلّامة».
الثامن: «الشيخ سديد الدين سالم بن محفوظ بن عزيزة بن وشّاح السوراوي الحلّي» الفقيه
العالم العامل صاحب المنهاج في الكلام، الّذي قرأ عليه «المحقّق» علم الكلام و غيره، عن «الشيخ نجيب الدين يحيى بن سعيد الأكبر» إلخ، و هو جدّ «المحقّق» و سيأتي ذكره.
التاسع: «السيّد أبو حامد محيي الدين محمّد بن عبد الله بن زهرة الحسيني الإسحاقي» ابن أخي «ابن زهرة الحلبي» صاحب الغنية.
العاشر: «نجيب الدين محمّد السوراوي» كما في بعض الإجازات، و لكن في الرياض:
«الشيخ يحيى بن محمّد بن يحيى بن الفرج السوراوي» كان فاضلاً صالحاً يروي عن «ابن شهرآشوب» و يروي «العلّامة» عن أبيه عنه، كذا أفاده الشيخ المعاصر في أمل الآمل(1)، و أقول: يروي «العلّامة» عن هذا الشيخ بتوسّط جماعة اُخرى أيضاً:
منهم: «الشيخ أبو القاسم جعفر بن سعيد المحقّق الحلّي» و «السيّد جمال الدين [أحمد] بن طاوس» و غيرهما كلّهم عن هذا الشيخ، و هو يروي عن الشيخ الفقيه «الحسين بن هبة الله بن رطبة» أيضاً عن ولد «الشيخ الطوسي».
ثمّ قد وقع في أوائل غوالي اللئالي(2)ل «ابن جمهور الأحسائي» أنّ والد العلّامة يروي عن «الشيخ نجيب الدين محمّد السوراوي»، عن «الشيخ هبة الله بن رطبة»، عن «الشيخ أبي عليّ الشيخ الطوسي»(3)و هو سهوٌ في سهو؛ إذ الصواب «يحيى بن محمّد السوراوي»، عن «الحسين بن هبة الله بن رطبة»، اللّهمّ إلّا أن يقال: إنّ والد العلّامة يروي عن الوالد و الولد معاً، و كذا الشيخ «نجيب الدين محمّد السوراوي» أيضاً يروي عن الوالد و الولد جميعاً فلاحظ و تأمّل(4)، انتهى.
التاسع: من مشايخ آية اللّٰه «العلّامة الحلّي قدس سره»: خاله الأكرم و اُستاده الأعظم رئيس العلماء و الفقهاء «الشيخ أبو القاسم نجم الدين جعفر بن الحسن بن يحيى بن سعيد الهُذلي الحلّي» الملقّب ب «المحقّق» على الإطلاق، توفّي في شهر ربيع الآخر سنة ستّ و سبعين و ستمائة (676) و قبره الشريف بالحلّة السيفيّة، عليه قبّة عالية يزار و يتبرّك به، و هو يروي عن جماعة من المشايخ العظام و فقهاء أهل البيت عليهم السلام:
الأوّل: والده «الشيخ حسن» عالم عظيم الشأن، عن والده «الشيخ أبي زكريّا يحيى الأكبر ابن الحسن بن سعيد الحلّي» كان من أكابر الفقهاء في عصره، عن الشيخ الفقيه «أبي محمّد عربي بن مسافر العبادي» و هو شيخ جليل كبير من أصحابنا رضي الله عنهم، و في الأمل:
فاضل جليل فقيه عالم يروي عن تلامذة «الشيخ أبي عليّ الطوسي» ك «إلياس بن هاشم»(1)و غيره، و يروي الصحيفة الكاملة عن «بهاء الشرف» بالسند المذكور في أوّلها(2)، و «العَبادي» بفتح العين المهملة منسوب إلى عَبادة اسم قبيلة، و هذا الشيخ يروي عن جماعة:
الأوّل: الشيخ الجليل «عماد الدين الطبري» صاحب بشارة المصطفى، و يأتي في مشايخ «ابن زهرة».
الثاني: الشيخ الأمين «حسين بن طحّال» و يأتي في مشايخ «ابن نما».
الثالث: الشيخ الفقيه الجليل «أبو عبد الله الحسين بن الشيخ جمال الدين هبة الله بن الحسين بن رطبة السوراوي» كان من أكبر مشايخ أصحابنا رضي الله عنهم، عن الشيخ الأجلّ «أبي عليّ بن شيخ الطائفة أبي جعفر الطوسي قدس سره».
الرابع: «الشيخ أبو محمّد إلياس بن محمّد بن هشام الحائري» العالم الفاضل الجليل، عن الشيخ «أبي عليّ الطوسي».
الثاني: السيّد الإمام العالم النحرير المعظّم «محيي الملّة و الدين أبو حامد نجم الإسلام محمّد بن أبي القاسم عبد الله بن عليّ بن زهرة الحلبي» صاحب كتاب الأربعين الّذي ألّفه في حقوق الإخوان و غيرها، و كانت أمّه بنت الشيخ الفقيه «محمّد بن إدريس» كما صرّح هو في بعض إجازاته، يروي عن جماعة:
الأوّل: «رشيد الدين بن شهرآشوب المازندراني» الآتي ذكر اسمه الشريف إن شاء اللّٰه تعالى.
الثاني: عمّه الأكرم «السيّد عزّ الدين أبو المكارم حمزة بن عليّ بن زُهرة الحسيني الحلبي» الفقيه الجليل المعروف صاحب الغنية و غيرها، المتولّد في شهر رمضان سنة إحدى عشر و خمسمائة (511) المتوفّى سنة خمس و ثمانين و خمسمائة (585)، و هو و أبوه و جدّه و أخوه و ابن أخيه من أكابر فقهائنا، و بيتهم بيت جليل بحلب، عن «أبي منصور السيّد الجليل محمّد بن الحسن بن منصور النقّاش» فاضل صالح فقيه، عن «أبي عليّ بن شيخ الطائفة».
و يروي «السيّد أبو المكارم» أيضاً عن الشيخ العفيف الزاهد القاري «أبي عليّ الحسن بن الحسين المعروف بابن الحاجّب الحلبي»، عن الشيخ الجليل «أبي عبد الله الحسين بن عليّ بن أبي سهل الزينوآبادي» بمشهد أمير المؤمنين عليه السلام، عن الشيخ الفقيه «رشيد الدين عليّ بن زيرك القمي»، و السيّد العالم «أبي هاشم المجتبى بن حمزة بن زهرة بن زيد الحسيني»، عن «المفيد عبد الجبّار الرازي» الآتي.
و يروي أيضاً عن الفقيه «أبي عبد الله الحسين بن طاهر بن الحسين الصغري»(1)،
1) . كذا في الأصل، و في خاتمة مستدرك الوسائل، ج 21، ص 11: الصوري.
عن الشيخ العالم «أبي الفتوح الرازي» الآتي ذكره.
و يروي السيّد أيضاً عن الجليل والده «عليّ بن زهرة».
الثالث: والده «أبو القاسم عليّ» صاحب المؤلّفات الكثيرة، عن أخيه «أبي المكارم بن زُهرة».
الرابع: الفقيه «ابن إدريس» صاحب السرائر و يأتي ذكر طرق ابن إدريس إن شاء اللّٰه تعالى.
الخامس: الشريف الفقيه «عزّ الدين أبو الحارث محمّد بن الحسن بن عليّ الحسيني العلوي البغدادي» كان من فضلاء عصره، عن الشيخ الفقيه «قطب الدين الراوندي».
السادس: الشيخ الأجلّ «شمس الدين أبو الحسين - أو أبو زكريا - يحيى بن الحسن بن الحسين بن عليّ بن محمّد بن بطريق الحلّي الأسدي» مؤلّف كتاب العمدة الّذي جمع فيه ما في «الصحاح الستّة» و تفسير الثعلبي و مناقب ابن المغازلي من مناقب أمير المؤمنين عليه السلام بحيث لم يغادر شيئاً من ذلك و لم يذكر فيه شيئاً من غيرها و لم يسبقه إلى هذا التأليف البديع أحد من أصحابنا، عن الشيخ الإمام «عماد الدين أبي جعفر محمّد بن أبي القاسم عليّ بن محمّد بن عليّ الطبري الآملي الكنجي»(1)العالم الجليل الفقيه النبيل صاحب كتاب بشارة المصطفى لشيعة المرتضى صلوات اللّٰه عليهما، في أربعة أجزاء على ما عثرنا على نسخ عديدة منه بعضها عتيقة، و في الأمل: انّه سبعة عشر أجزاء(2)، و هو غريب.
و هذا الشيخ يروي عن جماعة:
أوّلها: «الشيخ أبو عليّ بن الشيخ الطوسي».
ثانيها: «شمس الدين أبي محمّد الحسن بن بابويه المعروف بحسكا» كما تقدّم في
مشايخ سبطه «منتجب الدين رحمه الله».
ثالثها: الشيخ الأمين «أبو عبد الله محمّد بن أحمد بن شهريار الخازن» بمشهد أمير المؤمنين عليه السلام، كان صهر «الشيخ الطوسي» على ابنته، و إنّه ولد له منها «الشيخ أبو طالب حمزة» فكان «الشيخ الطوسي» جدّه الاُمي و الشيخ «أبو عليّ» خاله(1).
و له مشايخ عديدة على ما يظهر من البشارة، كالشيخ الجليل «أبي جعفر الطوسي» والد زوجته، و الشريف النقيب «أبي الحسن زيد بن ناصر العلوي»، عن الشريف «أبي عبد الله محمّد بن عبد الرحمن العلوي» صاحب كتاب التعازي، و ك «أبي يعلى حمزة بن محمّد بن يعقوب الدهّان» كان من أكابر علمائنا، عن «أبي الحسن محمّد بن أحمد الجواليقي»، عن «أحمد بن محمّد بن الحسن بن الوليد»، و كالشيخ الفقيه «أبي عبد الله جعفر بن محمّد الدوريستي»، عن أبيه «محمّد بن أحمد»، عن «الصدوق قدس سره»، و كالشيخ «أبي الفرج محمّد بن أحمد بن محمّد بن عامر بن علّان المعدّل» و غير هؤلاء ممّا لا حاجة إلى نقله(2).
رابعها: «الشيخ أبو البقاء إبراهيم بن الحسين بن إبراهيم الرقاء البصري».
خامسها: الشيخ الفقيه «أبو النجم محمّد بن عبد الوهّاب بن عيسى السمّان» الورع الفقيه.
سادسها: والده «أبو القاسم عليّ بن محمّد بن عليّ» الفقيه.
سابعها: «أبو اليقظان عمّار بن ياسر».
ثامنها: ولده «أبو القاسم سعد بن عمّار» يروي [هؤلاء الثلاثة](3)عن الشيخ الزاهد «إبراهيم بن أبي نصر الجرجاني»، عن السيّد الزاهد «محمّد بن حمزة الحسيني
المرعشي رحمه الله»، عن «أبي عبد الله الحسين بن بابويه» أخ «الصدوق رحمه الله».
تاسعها: «الشريف أبو البركات عمر بن إبراهيم بن حمزة العلوي الزيدي» في النسب و المذهب.
عاشرها: «أبو غالب سعيد بن محمّد الثقفي الكوفيان» كذا في البشارة و قال: أخبراني بها سنة (560)، عن الشريف «أبي عبد الله محمّد بن عليّ بن عبد الرحمن العلوي» صاحب كتاب التعازي، عن أبيه(1)، و عن «عمر بن إبراهيم الكناني المُقري»(2)، و عن «محمّد بن الحسين السملي»، و عن «جعفر بن محمّد الجعفري» و غيرهم بأسانيدهم الموجودة في البشارة و فرحة الغريّ(3).
حادي عشرها: «أبو محمّد الجبّار بن عليّ بن جعفر المعروف بحدقة الرازي»، قال في البشارة: أخبرني بها بقراءتي عليه سنة ثمان عشر و خمسمائة (518)، عن «أبي محمّد عبد الرحمن بن أحمد بن الحسين النيشابوري» و هو عمّ الشيخ «أبي الفتوح الرازي» المفسّر الآتي في مشايخ «ابن شهرآشوب».
ثاني عشرها: الشيخ الأديب «أبو عليّ محمّد بن عليّ بن قرداش(4)التميمي»، عن «أبي الحسين محمّد بن محمّد النقّاد الحميري».
ثالث عشرها: الشيخ العالم «محمّد بن عليّ بن عبد الصمد بن محمّد النيشابوري» الآتي في مشايخ «ابن شهرآشوب».
رابع عشرها: «أبو طالب يحيى بن الحسن بن عبد الله الجواني الحسيني»، عن الشيخ «أبي عليّ جامع بن أحمد الدهشاني»، عن الشيخ «أبي الحسن عليّ بن الحسين بن العبّاس»، عن «أبي إسحاق إبراهيم بن محمّد بن إبراهيم الثعالبي»، عن «أبي القاسم
1) . بشارة المصطفى، ص 50.
2) . في خاتمة مستدرك الوسائل، ج 21، ص 16 بزيادة: «.. الكناني المقري، و عن محمّد بن عبد الله الجعفي، و عن أبي المفضّل محمّد بن عبد الله الشيباني، و عن زيد بن جعفر بن محمّد بن صاحب، و عن..».
3) . بشارة المصطفى، ص 87.
4) . كذا في الأصل، و في خاتمة مستدرك الوسائل، ج 21، ص 17: قرواش.
يعقوب بن أحمد السرّي الفروضي»، عن «أبي بكر محمّد بن عبد الله بن محمّد»، عن «أبي القاسم عبد الله بن أحمد بن عامر الطائي» إلى آخر ما في صحيفة الرضا عليه السلام(1).
و هذا سند آخر غير الأسانيد الّتي ذكرها الاُستاد الأعظم - طاب ثراه - في الفائدة الثانية من خاتمة المستدرك فلاحظ(2).
الثالث من مشايخ «نجم الدين المحقّق قدس سره»: شيخ الفقهاء في عصره «أبو إبراهيم - أو أبو جعفر - محمّد بن جعفر بن أبي البقاء هبة الله بن نما بن عليّ بن حمدون الحلّي الربعي المعروف بابن نما» على الإطلاق.
هذا الشيخ الجليل يروي عن جماعة:
الأوّل: «برهان الدين محمّد بن محمّد القزويني» المتقدّم ذكره.
الثاني: والده «جعفر بن نما»، عن الفقيه «ابن إدريس» و يأتي، و عن «الحسين بن رطبة» و قد مرّ، و عن أبيه الجليل «هبة الله بن نما الموصوف بالرئيس العفيف» فاضل عالم فقيه جليل(3)، عن الشيخين الجليلين «أبي عبد الله الحسين بن أحمد بن طحال المقدادي» و «إلياس بن هشام»، عن «أبي عليّ ابن الشيخ الطائفة قدس سره».
الثالث: الشيخ الجليل السعيد المتبحّر «أبو عبد الله محمّد بن جعفر بن عليّ بن جعفر المشهدي الحائري المعروف بمحمّد بن المشهدي و ابن المشهدي» مؤلّف مزار الكبير و بغية الطالب و غيرها، يروي عن جماعة من الأعلام صرّح ببعضها المحقّق «صاحب المعالم» في إجازته الكبيرة، و ببعضها هو بنفسه في مزاره:
أوّلهم: «شمس الدين يحيى بن البطريق» و قد مرّ.
ثانيهم: «عزّ الدين السيّد بن زهرة» و قد سبق.
ثالثهم: «مهذّب الدين الحسين بن ردّة» الّذي مرّ ذكره في مشايخ والد «العلّامة».
رابعهم: «سديد الدين شاذان بن جبرئيل القمي» الآتي في مشايخ «السيّد فخّار».
خامسهم: «أبو البقاء هبة الله بن نما» و قد تقدّم.
سادسهم: «أبو عبد الله الحسين بن جمال الدين هبة الله بن الحسين بن رطبة السوراوي» الفقيه الجليل الموصوف في الإجازات بكلّ جميل.
سابعهم: الشيخ الأمير الزاهد «أبو الحسين - و يقال أبو الحسن - ورّام بن أبي فراس ورّام بن حمدان بن عيسى بن أبي نجم بن ورّام بن حمدان بن خولان بن إبراهيم بن مالك بن الحارث الأشتر النخعي» العالم الفقيه الجليل المحدّث المعروف صاحب كتاب تنبيه الخاطر الملقّب بمجموعة ورّام المذكور في الإجازات، توفّي بالحلّة السيفيّة و هو منها، و كان وفاته ثاني محرّم سنة 605، عن «سديد الدين محمود بن عليّ بن الحسن الحُمّصي الرازي» العلّامة المتكلّم المتبحّر صاحب كتاب المُنقذ من التقليد و المرشد إلى التوحيد المعروف بالتعليق العراقي الّذي هو في فنّ الكلام و غير ذلك من المؤلّفات.
و هذا الشيخ الجليل يروي عن الشيخ الإمام «موفّق الدين الحسين بن [أبي](1)الفتح الواعظ البكرآبادي الجرجاني» و هو فقيه صالح ثقة، عن الشيخ «أبي عليّ الطوسي».
و يروي «الشيخ ورّام» أيضاً عن السيّد الأجلّ الشريف «أبي الحسن عليّ بن إبراهيم العريضي العلوي الحسني»(2)كان من أجلّة علماء عصره و مشاهيرهم، عن «الحسين بن رطبة» و قد مرّ، و عن «الشيخ عليّ بن عليّ بن نما»، عن «أبي محمّد
الحسن بن عليّ بن حمزة الأقساسي» من ولد الشهيد بن الشهيد «يحيى بن زيد» العالم الشاعر الأديب الشريف المعروف ب «ابن الأقساسي».
ثامنهم: الشيخ العالم المُقري «أبو عبد الله محمّد بن هارون المعروف والده بالكمال رحمه الله»(1).
تاسعهم: الشيخ الجليل «أبو محمّد نجم الدين عبد الله بن جعفر بن محمّد الدوريستي» العالم الفقيه المحدّث المعروف، عن جدّه «أبي جعفر محمّد بن موسى بن جعفر»، عن جدّه الجليل «جعفر بن محمّد» الآتي في مشايخ «شاذان بن جبرئيل القمي رحمه الله».
عاشرهم: الشيخ الفقيه «أبو جعفر بن أبي الفضل بن شعرة الجامعاني»، عن السيّد الجليل «بهاء الشرف» راوي الصحيفة الكاملة.
حادي عشرهم: والده «جعفر بن عليّ المشهدي»، عن السيّد «بهاء الشرف» المذكور.
ثاني عشرهم: «الشريف أبو القاسم بن الزكيّ العلوي»، عن السيّد المذكور رحمه الله.
ثالث عشرهم: «الشريف أبو الفتح بن جعفريّة»، و وصفه «السيّد فخّار» في كتاب الحجّة بقوله: الشريف «أبو الفتح محمّد بن محمّد بن الجعفريّة العلويّة الطوسي الحسيني الحائري»، عن الشيخ الفقيه «عماد الدين أبي القاسم الطبري»، و عن «الشريف أبي الحسن محمّد بن الحسن بن أحمد بن الحسن العلوي الحسيني»، عن «أبي عبد الله محمّد بن أحمد بن شهريار الخازن»، عن والده.
رابع عشرهم: «سالم بن قُبادوَيْه» فاضل جليل القدر يروي كلاهما عن السيّد السند المذكور رحمه الله.
خامس عشرهم: «السيّد عزّ الدين شرفشاه بن محمّد الحسيني الأفطسي النيسابوري المعروف بزيارة الأفطسي» المدفون بالغريّ، عالم فاضل له نظم رائق و نثر لطيف، عن شيخه الفقيه «جمال الدين أبي الفتوح الرازي» الآتي.
سادس عشرهم: الشيخ المكين «أبو منصور محمّد بن الحسن بن المنصور النقّاش
1) . كذا في الأصل، و في خاتمة مستدرك الوسائل، ج 21، ص 26: المعروف بالكمال.
الموصلي»، عن «الشريف أبي الوفاء المحمّدي الموصلي»، عن «أبي عبد الله محمّد بن محمّد شيخنا المفيد رحمه الله»، و يروي «أبو منصور النقّاش» عن «أبي عليّ الطوسي» كما تقدّم.
سابع عشرهم: الشيخ الفقيه «أبو عبد الله محمّد بن عليّ بن شهرآشوب» الآتي ذكره.
ثامن عشرهم: السيّد الأجلّ «جلال الدين عبد الحميد بن التقي عبد الله بن اُسامة العلوي الحسيني» و هو جدّ السيّد الأجلّ «بهاء الدين عليّ» صاحب أنوار المضيئة كما تقدّم، و كان من أكابر علماء الإماميّة، عن السيّد الأجلّ «السيّد فضل اللّٰه الراوندي» الآتي، و عن الشيخ المُقري «أبي الفرج أحمد بن حشيش القرشي»، عن الشيخ العدل الحافظ «أبي الغنائم محمّد بن عليّ بن ميمون القرشي»، عن «الشريف أبي عبد الله محمّد بن عليّ بن الحسن بن عبد الرحمن العلوي الحسني» صاحب كتاب التعازي و غيره.
تاسع عشرهم: الشيخ الجليل الفاضل «أبو الخير سعد بن أبي الحسن الفرّاء رضى الله عنه»، كذا وصفه «المشهدي» في مزاره(1)، عن الشيخ الفقيه «أبي عبد الله الحسين بن طحّال المقدادي» المتقدّم ذكره، عن «أبي عليّ الطوسي رحمه الله».
العشرون: الشريف الأجلّ العالم «أبو جعفر محمّد المعروف بابن الحمد النحوي» أجازه سنة 571.
الحادي و العشرون: «عماد الدين الطبري»، قال في المزار: أخبرنا الشيخ الفقيه العالم عماد الدين محمّد بن أبي القاسم الطبري» قراءة عليه و أنا أسمع في شهور سنة ثلاث و خمسين و خمسمائة (553) بمشهد مولانا أمير المؤمنين عليه السلام(2)، عن الشيخ المفيد «أبي عليّ الطوسي».
الثاني و العشرون: «الشيخ عربي بن مسافر» تقدّم ذكره في مشايخ «المحقّق قدس سره» و «هبة الله بن نما بن عليّ بن حمدون» و قد تقدّم ذكرهما.
الرابع من مشايخ «ابن نما رحمه الله»: الشيخ الإمام «عماد الدين أبو الفرج عليّ بن الشيخ الإمام قطب الدين الراوندي» الفقيه الثقة، و يروي عنه جماعة كثيرة يظهر منها جلالة قدره، و مرّ ذكرهم متفرّقاً، و هو عن جماعة كثيرة:
أوّلهم: والده الإمام «قطب الدين الراوندي».
ثانيهم: «ضياء الدين السيّد فضل اللّٰه الراوندي».
ثالثهم: «جمال الدين الشيخ أبو الفتوح الرازي» المفسّر.
رابعهم: «سديد الدين محمود بن عليّ الحمصي».
خامسهم: «أمين الدين الفضل بن الحسن الطبرسي» صاحب مجمع البيان، و يأتي ذكر طرقهم.
الخامس من مشايخ «ابن نما رحمه الله»: «أبو الحسن عليّ بن يحيى بن عليّ الخيّاط» الّذي مرّ ذكره في مشايخ «رضي الدين عليّ بن طاوس رحمه الله».
الرابع من مشايخ «نجم الدين المحقّق الحلّي قدس سره»: السيّد السند النسّابة العلّامة «شيخ الشرف شمس الدين أبو عليّ فخّار بن معد الموسوي» و قد مرّ ذكر سلسلة آبائه في مشايخ «ابن معيّة» و هو من أكابر مشايخنا العظام، و هو مؤلّف كتاب الحجّة على الذاهب إلى تكفير أبي طالب عليه السلام، و يظهر منه مشايخه الّذي يروي عنهم:
الأوّل: الشيخ الفقيه «عربي بن مسافر» و قد تقدّم.
الثاني: السيّد الأجلّ «عبد الحميد بن عبد الله التقي» الّذي مرّ في مشايخ «ابن المشهدي».
الثالث: الشيخ الجليل «أبو الفضل سديد الدين شاذان بن جبرئيل بن إسماعيل بن
أبي طالب القمي» نزيل المدينة، العالم الفقيه الجليل صاحب المؤلّفات البديعة منها رسالة إزاحة العلّة في معرفة القبلة و غير ذلك، و هو يروي عن جماعة:
أوّلهم: «عماد الدين أبو القاسم الطبري» صاحب البشارة، و قد تقدّم.
ثانيهم: أبوه الفاضل «جبرئيل بن إسماعيل»، عن الشيخ «أبي الحسن محمّد بن محمّد البصري»(1)الفقيه الفاضل، و له الكتاب المفيد في التكليف، عن «علم الهدى السيّد المرتضى».
ثالثهم: الشيخ الفقيه «أبو محمّد ريحان بن عبد الله الحبشي» كان عالماً فقيهاً محدّثاً و هو بالديار المصريّة، مات في حدود الستين و خمسمائة (560)، عن «أبي الفتح محمّد بن عثمان الكراجكي» الآتي ذكره إن شاء اللّٰه تعالى، و عن القاضي «عزّ الدين عبد العزيز بن أبي كامل الطرابلسي» العالم الفاضل المحقّق الفقيه، عن «العلّامة الكراجكي» و عن الجليل «أبي الصلاح تقي الدين نجم بن عبيد اللّٰه الحلبي» الفقيه النبيه المعروف خليفة «لشيخ الطائفة أبي جعفر الطوسي» في البلاد الشاميّة صاحب الكافي في الفقه و شرح الذخيرة، و كتاب تقريب المعارف، و هو المراد ب «الحلبي» إذا اُطلق في كلمات الفقهاء، و هو رحمه الله يروي عن «السيّد المرتضى علم الهدى» و «الشيخ الطوسي».
و يروي القاضي «عبد العزيز بن أبي كامل» أيضاً عن سميّه اسماً و لقباً «عزّ الدين أبي القاسم عبد العزيز بن نحرير بن عبد العزيز بن البرّاج» الفقيه العالم الجليل القاضي في طرابلس الشام في مدّه عشرين سنة، تلميذ «علم الهدى» و «شيخ الطائفة»، و هو المراد ب «القاضي» على الإطلاق في لسان الفقهاء، و هو صاحب المهذّب و الكامل و الجواهر و شرح الجمل للسيّد و الموجز و غيرها، توفّي في شعبان سنة 481، و كان مولده و منشأه بمصر، عن «علم الهدى» و عن «شيخ الطائفة» و عن «أبي الصلاح الحلبي» و عن
1) . كذا في الأصل، و في خاتمة مستدرك الوسائل، ج 21، ص 34: البصروي.
«أبي الفتح الكراجكي».
رابعهم: الشيخ الفقيه «أبو محمّد عبد الله بن محمّد بن عمر العُمري الطرابلسي» من أجلّة علمائنا فاضل جليل القدر، عن القاضي «عبد العزيز بن أبي كامل الطرابلسي» المتقدّم ذكره.
خامسهم: السيّد الجليل «أبو المكارم ابن زُهرة» صاحب الغُنية، و قد مرّ ذكر طرقه.
سادسهم: «الشيخ أبو محمّد حسن بن حُسولة بن صالحان القمي» الخطيب بالجامع العتيق، عن الشيخ الصدوق «أبي عبد الله جعفر بن محمّد بن أحمد بن العبّاس الدوريستي» العالم الجليل المعروف بيته آباءً و أبناءً بالفقاهة و الفضل، عظيم الشأن كثير التصنيف و الرواية، و «دوريست» قرية على فرسخين من الريّ.
و هذا الشيخ الجليل يروي عن جماعة:
الأوّل: «الشيخ المفيد قدس سره».
الثاني: «السيّد المرتضى قدس سره».
الثالث: «السيّد الرضيّ قدس سره».
الرابع: «الشيخ الطوسي قدس سره»، و يأتي ذكر طرقهم إن شاء اللّٰه تعالى.
الخامس: والده «محمّد بن أحمد» عن «أبي جعفر محمّد بن عليّ بن بابويه الصدوق».
السادس: الشيخ الأقدم «أحمد بن محمّد بن عيّاش» صاحب كتاب الأغسال و كتاب مقتضب الأثر في عدد الأئمّة الاثني عشر عليهم السلام.
السابع: والده الشيخ الجليل «محمّد بن أحمد بن العيّاش(1)بن الفاخر الدوريستي» الفقيه العالم الفاضل، عن الشيخ الأجلّ «أبي جعفر محمّد بن عليّ بن بابويه الصدوق قدس سره».
1) . كذا في المصدر، و في خاتمة مستدرك الوسائل، ج 21، ص 38: العباس، و الصحيح ما في المتن.
سابعهم: «أبو جعفر محمّد بن موسى بن أبي عبد الله جعفر بن محمّد الدوريستي» المتقدّم، عن جدّه «أبي عبد الله» المذكور.
ثامنهم: السيّد السند «أحمد بن محمّد الموسوي» العالم الفاضل الجليل، عن «القاضي ابن القدامة»، عن السيّدين الجليلين «علم الهدى السيّد المرتضى» و أخيه «السيّد الرضي» طاب ثراهما.
تاسعهم: «الشيخ محمّد بن سراهنك» الفقيه، عن «عليّ بن عليّ بن عبد الصمد» الآتي في مشايخ «ابن شهرآشوب» إن شاء اللّٰه تعالى.
الرابع من مشايخ «فخّار بن معد الموسوي»: الشيخ الفقيه و المحقّق النبيه «فخر الدين أبو عبد الله محمّد بن أحمد بن إدريس الحلّي العجلي» العالم الجليل المعروف الّذي أذعن بعلوّ مقامه في العلم و الفهم و التحقيق و الفقاهة أعاظم الفقهاء في إجازاتهم و تراجمهم، توفّي سنة ثمان و تسعين و خمسمائة (598).
و هذا الشيخ الجليل يروي عن جماعة:
منهم: «الشريف أبو الحسن عليّ بن إبراهيم العلوي العريضي» و قد مرّ في مشايخ «الورّام».
و منهم: «الشيخ عربي بن مسافر العبادي» و قد مرّ أيضاً.
و منهم: «السيّد أبو المكارم صاحب الغنية».
و منهم: «الشيخ حسين بن رطبة» و قد مرّ ذكر طرقهما أيضاً.
و منهم: الفقيه «عبد الله بن جعفر الدوريستي» عن جدّه «أبي جعفر محمّد بن موسى»، عن جدّه «أبي عبد الله جعفر بن محمّد الدوريستي».
و منهم: «السيّد شرفشاه» عن «أبي الفتوح المفسّر الرازي» الآتي ذكره.
الخامس من مشايخ «الشيخ فخّار بن معد الموسوي»: الشيخ «أبو الفضل بن الحسين
الحلّي الأجدب رحمه الله»، عن «الشريف أبي الفتح محمّد بن محمّد بن الجعفريّة العلويّة الطوسي الحسيني الحائري» و قد تقدّم في مشايخ «المشهدي».
السادس: السيّد الصالح النقيب «أبو منصور الحسن بن معيّة العلوي الحسني»، عن الشيخ الفقيه «أبي محمّد عبد الله بن جعفر بن محمّد الدوريستي» المتقدّم ذكره.
السابع: السيّد النقيب «أبو جعفر يحيى بن محمّد بن أبي زيد العلوي الحسني النقيب البصري»، عن والده «أبي طالب محمّد بن محمّد بن أبي زيد النقيب الحسني البصري»، عن «تاج الشرف محمّد بن محمّد بن أبي الغنائم المعروف بابن السخطة العلوي الحسيني البصري النقيب رحمه الله»، عن الشريف الشيخ الإمام العالم «أبي الحسن نجم الدين عليّ بن محمّد الصوفي العلوي العمري النسّابة الشجري» المعروف صاحب كتاب المجدي في أنساب الطالبيّين.
الثامن: الشريف النقيب «أبو طالب محمّد بن الحسن بن محمّد بن معيّة العلوي الحسيني».
التاسع: «أبو العزّ محمّد بن عليّ الفويقي».
العاشر: والده الجليل، قال في كتاب الحجّة: إنّ أبي «معد بن فخّار بن أحمد العلوي الموسوي» حدّثني قال: أخبرني النقيب «أبو يعلى محمّد بن عليّ بن حمزة الإقسيسي العلوي الحسيني» بإسناده إلى «الواقدي».
الحادي عشر: العالم الأجلّ «رضي الدين أبو منصور عميد الرؤساء هبة الله بن حامد بن أحمد بن أيّوب بن عليّ بن أيّوب الحلّي اللغوي» الإمام الفقيه الفاضل الجامع الأديب الكامل المعروف ب «عميد الرؤساء».
ثمّ إنّ المذكور في الأمل و غيره أنّه من جملة السادة(1)، و استشكل في الرياض بعدم تبيّن ذلك من كلام «ابن العلقمي» و «السيوطي» قال: و يحتمل الاشتباه في ذلك
1) . أمل الآمل، ج 2، ص 342: السيّد عميد الرؤساء هبة اللّٰه بن حامد بن [أحمد] بن أيّوب، كان فاضلاً جليلاً، له كتب، يروي عنه السيّد فخّار.
ب «السيّد عميد الرؤساء» الآخر(1)، انتهى.
و أمّا الآخر فهو «عميد الرؤساء أبو الفتح يحيى بن محمّد بن نصر بن عليّ» الّذي يروي عن «الشيخ المفيد» بواسطة واحدة، و يؤيّد عدم السيادة كلام المحقّق «صاحب المعالم» حيث قال في الإجازة الكبيرة: و يروي - يعني العلّامة - عن والده عن «السيّد فخّار»، عن «الشيخ أبي الحسين يحيى بن بطريق» و الشيخ الإمام الضابط البارع «عميد الرؤساء هبة الله بن حامد بن أحمد بن أيّوب» جميع كتبهما و رواياتهما، انتهى(2).
و قد ظهر من تضاعيف كلماتنا أنّه يروي عن «العميد» المذكور «أبو جعفر القاسم بن الحسن بن معيّة» والد «السيّد تاج الدين» و السيّد العلّامة «عبد الله بن زهرة الحلبي» و الوزير «مؤيّد الدين ابن العلقمي» تلميذه و «السيّد فخّار» و غيرهم.
أمّا هو فيروي عن السيّد الأجلّ «بهاء الشرف نجم الدين أبي الحسن محمّد بن الحسن بن أحمد بن عليّ بن محمّد بن عمر بن يحيى بن الحسين النسّابة ابن أحمد بن المحدّث بن عمر بن يحيى بن الحسين ذي الدمعة بن زيد الشهيد ابن الإمام السجّاد عليه السلام» المذكور في أوّل النسخ المعروفة من الصحيفة الكاملة.
و قد روى عنه خلق كثير غير «عميد الرؤساء» ك «ابن سكون» و الشريف الأجلّ «نظام الشرف أبو الحسن بن العريضي العلوي» و «جعفر بن عليّ والد محمّد المشهدي» و «الشيخ هبة اللّٰه بن نما» و الشيخ المُقري «جعفر بن أبي الفضل بن شعرة» و الشريف «أبو القاسم بن الزكيّ العلوي» و الشريف «أبو الفتح بن الجعفريّة» و الشيخ «سالم بن قبادويه»(3)و الشيخ «عربي بن مسافر» و غيرهم، و مرّ ذكر الطرق إليهم.
الثاني عشر: من مشايخ الشيخ «فخّار بن معد الموسوي»: «الشيخ أبو الحسن عليّ بن محمّد بن محمّد بن عليّ بن محمّد بن محمّد بن السكون الحلّي» الفاضل العالم العابد الورع النحوي اللغوي الشاعر الفقيه المعروف ب «ابن السكون» و هو الشيخ الثقة من علمائنا.
[
و ذكر جماعة عن «الشيخ البهائي» أنّه القائل في أوّل الصحيفة: (حدّثنا)، و أنكر عليه «المحقّق الداماد» فقال: أمّا النسخة الّتي بخطّ «عليّ بن السكون رحمه الله» فطريق الإسناد فيها على هذه الصورة: أخبرنا «أبو الحسن عليّ بن محمّد بن إسماعيل بن أشناس البزّاز» قراءة عليه فاقرأ به(1)، قال: أخبرنا «أبو المفضل محمّد بن عبد الله بن عبد المطّلب الشيباني» إلى آخر ما في الكتاب(2)، انتهى.
و لا ثمرة علميّة في تشخيص القائل، و ما ذكراه من الترجيح غير معلوم، و «العميد» و «ابن السكون» كلاهما في طبقة واحدة و كلاهما من تلامذة «ابن العصّار اللغوي».
و سند الصحيفة الشائعة ينتهي إلى نسخة شيخنا «الشهيد رحمه الله»، و هو يرويها عن «السيّد تاج الدين محمّد بن قاسم بن معيّة» عن والده و هو يرويها عن كليهما، و كذا سائر طرق «الشهيد» المنتهية إلى «ابن نما» و «السيّد فخّار» و «السيّد عبد الله بن زُهرة الحلبي» فكلّهم يروونها عن كليهما، و كلاهما يروونها عن «السيّد بهاء الشرف».
هذا، و قال «السيّد الداماد قدس سره»: و يروي «السيّد شمس الدين فخّار بن معد الموسوي» تلميذ «ابن إدريس» الصحيفة عن «ابن السكون» و «عميد الرؤساء» المذكورين، و كان في نسخة الصحيفة ل «ابن السكون» اختلافات مع النسخ المشهورة.
و قد ضبط علماؤنا - قدّس اللّٰه أسرارهم - جميع اختلافات نسخها نقلاً عن خطّه الّذي وجده «الشيخ عليّ بن أحمد المعروف بالسديدي» و كذلك له اختلافات نسخ المصباح الكبير و المصباح الصغير كلاهما للشيخ «الطوسي»، و قد ضبط جماعة من الأصحاب هذه الاختلافات أيضاً نقلاً من النسخة الّتي كانت بخطّه فيهما جزاهم اللّٰه خيراً، انتهى.
الثالث عشر من مشايخه: السيّد السعيد الفقيه «أبو محمّد قريش بن السبيع بن مهنّا ابن السبيع العلوي الحسيني المدني» العالم الفاضل الجليل المحدّث، و قد يعبّر عنه اختصاراً ب «قريش بن مهنّا» و له كتب، عن الفقيه «الحسين بن رطبة»، عن «أبي عليّ الطوسي».
الخامس من مشايخ «أبي القاسم نجم الدين المحقّق»: «السيّد مجد الدين عليّ بن الحسن بن إبراهيم بن عليّ بن جعفر بن محمّد بن عليّ بن الحسن بن عيسى بن محمّد ابن عيسى بن عليّ العريضي» صاحب المسائل، عن أخيه الكاظم عليه السلام ابن جعفر الصادق عليه السلام المعروف ب «السيّد مجد الدين العريضي»، عن «ابن المولى»، عن «الحسين ابن رطبة»، عن «الشيخ أبي عليّ»، عن والده «أبي جعفر الطوسي رحمه الله».
و يروي أيضاً «السيّد مجد الدين العريضي» عن «أبي طالب حمزة بن محمّد بن أحمد ابن شهريار الخازن»، عن «أبي عليّ»، عن والده.
السادس: الشيخ المتكلّم الفقيه البارع «سديد الدين سالم بن محفوظ بن عزيزة» الّذي مرّ ذكره في مشايخ «عليّ بن طاوس»، عن «نجيب الدين يحيى جدّ المحقّق» كما تقدّم، و عن «ابن رطبة»، عن «أبي عليّ بن رطبة»، عن «أبي عليّ الحسن بن محمّد»، عن والده «محمّد بن الحسن الطوسي رحمه الله»، و لا منافاة بين رواية «سديد الدين» عن «ابن رطبة» تارة بلا واسطة و اُخرى معها، فتأمّل.
السابع: الشيخ الصالح «تاج الدين الحسن بن عليّ الدربي» عالم جليل القدر و هو من أجلّة العلماء و قدوة الفقهاء و من مشايخ «المحقّق» و «السيّد رضي الدين عليّ بن طاوس».
و يروي هذا الشيخ عن جماعة:
[
الأوّل: «الشيخ عربي بن مسافر».
الثاني: «ابن شهريار الخازن» و قد سبق ذكرهما.
الثالث: «الشيخ محمّد بن عبد الله البحراني الشيباني».
الرابع: فخر الشيعة و تاج الشريعة البحر المتلاطم الزخّار الّذي ليس له ساحل، مُحيي آثار المناقب و الفضائل «رشيد الملّة و الدين أبو عبد الله محمّد بن عليّ بن شهرآشوب بن أبي نصر بن أبي الجيش السروي المازندراني» الفقيه المحدّث المفسّر المحقّق الجامع لفنون الفضائل صاحب كتاب المناقب الّذي هو من نفائس كتب الإماميّة، و الظاهر المناقب الشائع الدائر في هذه الأعصار و قبلها - بل في عصر المجلسي - ليس هو الأصل بل هو مختصر منه اختصره «الحسين بن جبير» أو غيره، و «ابن جبير» صاحب نخب المناقب المذكور، و نهج الإيمان الّذي ذكر في ديباجته أنّه جمعه بعد الوقوف على ألف كتاب كما ذكره «الكفعمي» في بعض مجاميعه، و غيرهما، فاضل كامل عالم جليل، يروي عن «ابن شهرآشوب» بواسطة واحدة(1).
ول «ابن شهرآشوب» مؤلّفات حسنة غير المناقب منها كتاب الفصول في النحو، كتاب المكنون و المخزون و كتاب أسباب نزول القرآن و كتاب متشابه القرآن و كتاب الأعلام و الطرائق في الحدود و الحقائق و كتاب الجديدة، عاش مائة سنة إلّا عشرة أشهر، مات سنة ثمان و ثمانين و خمسمائة (588).
و هذا الحبر القمقام يروي عن جماعة من المشايخ العظام يعسر علينا إحصاؤهم فلنقتصر بذكر بعض الأعلام:
الأوّل: الشيخ الجليل «أبو منصور أحمد بن عليّ بن أبي طالب الطبرسي» صاحب كتاب الاحتجاج المعروف و الكافي في الفقه و مفاخر الطالبيّة و تاريخ الأئمّة و فضائل الزهراء عليها السلام، و هو عالم فاضل محدّث ثقة، عن السيّد العالم العابد «مهدي بن أبي حرب الحسيني المرعشي» العالم الفاضل الفقيه الورع، عن «الشيخ أبي عليّ»، عن والده «أبي جعفر الطوسي»،
1) . كما في رياض العلماء و حياض الفضلاء، ج 2، ص 39.
عن الصدوق «أبي عبد الله جعفر بن محمّد الدوريستي» المتقدّم في مشايخ «شاذان بن جبرئيل القمي».
الثاني: الشيخ العفيف «أبو جعفر محمّد بن الحسن(1)الشوهاني» نزيل مشهد الرضا عليه السلام، فقيه صالح، و يروي عنه أيضاً «أبو جعفر محمّد بن عليّ الطوسي»، عن الشيخين الجليلين «أبي عليّ الطوسي» و «أبي الوفاء عبد الجبّار بن عليّ المقري الرازي» الآتي.
الثالث: «الشيخ محمّد بن عليّ بن الحسن الحلبي».
الرابع: الشيخ «ركن الدين أبو الحسن عليّ بن عليّ بن عبد الصمد السبزواري النيسابوري التميمي» الفاضل العالم المحدّث، و هو الّذي ينتهي إليه رواية حرز الجواد المشهور صلوات اللّٰه على صاحبه، و الموجود في أكثر الإجازات و الروايات «عليّ بن عبد الصمد»، و الظاهر أنّه من باب الاختصار و النسبة إلى الجدّ، فإنّه من مشاهير الرواة، و يأتي أنّ «القطب الراوندي» يروي عنه أيضاً و صرّح في قصص الأنبياء [بذلك] و قال:
أخبرني الشيخ الصدوق «عليّ بن عليّ بن عبد الصمد النيشابوري»(2).
الخامس: أخوه الجليل «محمّد بن عليّ بن عبد الصمد» عالم فاضل جليل القدر، و يروي كلاهما عن الشيخين الجليلين «أبي عليّ الطوسي» و «أبي الوفاء الرازي»، و عن والدهما «أبي الحسن عليّ»، عن والده الجليل «عبد الصمد بن محمّد التميمي».
و هذا الشيخ واسع الرواية كثير المشايخ كما يظهر من الجزء الرابع من بشارة المصطفى، و يظهر منه و من غيره أنّه يروي عن «الشيخ الصدوق أبي جعفر محمّد بن عليّ بن بابويه» فهو في درجة «المفيد رحمه الله» فعدُّ سائر مشايخه الموجودة في البشارة خارج عن وضع هذا المختصر، و قد جمع جملة منها في الرياض(3)من أرادها راجعها.
و يروي «أبو الحسن عليّ بن عبد الصمد» أيضاً عن «السيّد أبي البركات عليّ بن
الحسين الحسيني الجوري - بالراء غير المعجمة - المعروف بالسيّد أبي البركات الجوري» عالم فاضل جليل.
السادس: والده «الشيخ عليّ بن شهرآشوب» العالم الفاضل الفقيه المعروف، عن الشيخين المتقدّمين(1)، و عن والده «شهرآشوب» الفاضل المحدّث، عن «الشيخ أبي جعفر الطوسي».
السابع: جدّه الجليل «شهرآشوب» كما نصّ عليه في أوّل المناقب(2).
الثامن: الشيخ الجليل «أبو الفتّاح أحمد بن عليّ الرازي» العالم العامل الفقيه، عن الشيخين السابقين.
التاسع: الشيخ العالم الرشيد «أبو سعيد عبد الجليل بن عيسى بن عبد الوهّاب الرازي» المتكلّم الفقيه اُستاد الأئمّة في عصره، له مقامات و مناظرات مع المخالفين مشهورة، و له تصانيف اُصوليّة، عن الشيخين المذكورين.
العاشر: «السيّد أبو الفضل الداعي بن عليّ بن الحسن الحسيني» و قد يعبّر عنه ب «أبي الفضل الداعي» كان عالماً فاضلاً، عن الشيخين السابقين.
الحادي عشر: الشيخ الفاضل الجليل «أبو المحاسن مسعود بن عليّ بن محمّد الصواني»(3)و عن «عليّ بن عبد الصمد التميمي» عنهما أيضاً.
الثاني عشر: «الشيخ أبو عليّ محمّد بن الفضل الطبرسي» العالم الصالح العابد، عنهما أيضاً.
الثالث عشر: الشيخ الجليل الفقيه «الحسين بن أحمد بن طحال» المتقدّم ذكره.
الرابع عشر: فخر العلماء الأعلام أمين الملّة و الإسلام «أبي عليّ الفضل بن الحسن بن الفضل الطبرسي» المفسّر الفقيه الجليل الكامل النبيل صاحب تفسير مجمع البيان و الآداب الدينيّة و أعلام الورى و الجوامع و كنوز النجاح و عمدة الحضر و غيرها، و وصفه بعض العلماء
بالشهيد(1)و لا نعلم كيفية شهادته و لعلّها كان بالسمّ.
ثمّ إنّه انتقل من المشهد الرضوي إلى سبزوار سنة ثلاث و عشرين و خمسمائة (523) و انتقل بها إلى دار الخلود سنة ثمان و أربعين و خمسمائة (548)(2)و قبره الشريف في المقبرة المعروفة بقتلگاه في المشهد الرضوي معروف يزار و يتبرّك به.
و هذا الشيخ الجليل يروي عن جماعة:
الأوّل: «الشيخ أبو عليّ الطوسي».
الثاني: الشيخ المفيد «أبو الوفاء عبد الجبّار الرازي» الآتي ذكره إن شاء اللّٰه.
الثالث: الشيخ الأجلّ «الحسن بن الحسين بن الحسن بن بابويه القمي الرازي» جدّ الشيخ «منتجب الدين» المتقدّم ذكره.
الرابع: الشيخ الإمام «موفّق الدين الحسين بن الفتح الواعظ البكرآبادي الجرجاني»، عن «أبي عليّ الطوسي».
الخامس: «السيّد محمّد بن الحسين الحسيني القصبي الجرجاني»، عن «الشريف أبي الحسين طاهر بن محمّد الجعفري»، عن «ابن عيّاش».
السادس: الشيخ الإمام السعيد الزاهد «أبو الفتح عبد الله بن عبد الكريم بن هوازن القشيري» الّذي روى عنه صحيفة الرضا عليه السلام.
السابع: «الشيخ أبو الحسن عبيد اللّٰه [بن] محمّد بن الحسين البيهقي» فاضل عالم محدّث من كبار الإماميّة.
الخامس عشر من مشايخ «ابن شهرآشوب»: الشيخ الإمام السعيد قدوة المفسّرين «جمال الدين أبو الفتوح الحسين بن عليّ بن محمّد بن أحمد الخزاعي الرازي النيشابوري»
الفاضل العالم الفقيه المفسّر الأديب العارف الكامل المعروف ب «أبي الفتوح الرازي» المنتهي نسبه الشريف إلى «عبد الله [بن] بديل بن ورقاء الخزاعي» الّذي كان أبوه من الصحابة، الّذي كان جهوريّ الصوت، و أمره رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله بمنى في حجّة الوداع أن ينهى الناس عن الصيام أيّام منى.
و «عبد الله» أيضاً من الصحابة و من السابقين الراجعين إلى أمير المؤمنين عليه السلام و المستشهدين بين يديه في صفّين بعد أن بالغ في الخدمة و أبلى ببلاء عظيم، و تفسيره يقرب من مائة و خمسين ألف بيت، و هو و إن كان بالفارسيّة إلاّ أنّه حاوٍ لكلّ ما تشتهيه الأنفس و تقرّ به الأعين، و من نظر إليه و تأمل في مجمع البيان للطبرسي يجده كالمختصر منه، و قيل: «الفخر الرازي» في تفسيره الكبير أيضاً قد أخذ عنه و بنى عليه أساسه، و لكن لأجل دفع الانتحال أضاف إليه بعد تشكيكاته(1).
و له مؤلّفات اُخرى منها شرح الشهاب الداخل كالتفسير في فهرست البحار، و قبره الشريف في صحن «السيّد حمزة بن موسى بن جعفر عليهما السلام» في قرب مزار «عبد العظيم الحسني عليه السلام» و عليه اسمه و نسبه بخطٍّ قديم.
و هذا الشيخ يروي عن جماعة:
الأوّل: الشيخ المفيد «أبو الوفاء عبد الجبّار الرازي رحمه الله» الآتي.
الثاني: والده «الشيخ عليّ بن محمّد» فاضل جليل، عن والده الشيخ الجليل المفيد «أبي سعيد محمّد بن أحمد بن الحسين النيسابوري» ثقة عين حافظ، له تصانيف منها:
الروضة الزهراء في مناقب فاطمة الزهراء عليها السلام و كتاب التفهيم في بيان القسيم، و الرسالة الواضحة في بطلان دعوى الناصبة و كتاب مُنى الطالب في إيمان أبي طالب عليه السلام و كتاب المولى و كتاب الأربعين عن الأربعين في فضائل أمير المؤمنين عليه السلام و يظهر من الأربعين أنّ له مشايخ كثيرة من الخاصّة و العامّة نشير إلى نبذة من الطائفة الاُولى:
1) . مجالس المؤمنين، ج 1، ص 490.
منهم: والده الشيخ الجليل «أبو بكر أحمد بن الحسين بن أحمد النيسابوري الخزاعي» صاحب الأمالي في الأخبار في أربع مجلّدات، و عيون الأحاديث، و الروضة في الفقه، و السنن و المفتاح في الاُصول، و المناسك، عن السيّدين الأعظمين «المرتضى» و «الرضي» و الشيخ «أبي جعفر الطوسي» و «السيّد أبي محمّد زيد بن عليّ بن الحسين الحسني» العالم العامل الفقيه.
و منهم: الشيخ الصائن «أبو القاسم عبد العزيز بن محمّد بن عبد العزيز الإمامي النيسابوري» فقيه عصره، له تصانيف في الاُصولين.
و منهم: الشيخ العدل «المحسن بن الحسين بن أحمد النيسابوري الخزاعي» عمّ الشيخ المفيد «عبد الرحمن النيسابوري» ثقة حافظ واعظ، و كتبه: الأمالي في الأحاديث، و كتاب السير و كتاب إعجاز القرآن و كتاب بيان من كنت مولاه و غيره.
و منهم: «السيّد أبو الخير داعي بن الرضا بن محمّد العلوي الحسيني»، فاضل محدّث، له كتاب آثار الأبرار و أنوار الأخيار في الأحاديث.
و منهم: أخوه الشريف «أبو إبراهيم ناصر بن الرضا بن محمّد بن عبد الله العلوي الحسيني» فقيه ثقة صالح محدّث، له كتاب في مناقب آل الرسول صلى الله عليه و آله، و كتاب أدعية زين العابدين عليه السلام، و يظهر من الأربعين أنّه يروي عن «قاضي القضاة عبد الجبّار» السابق.
و منهم: الوزير السعيد «ذو المعالي زين الكفاة أبو سعد منصور بن الحسين الآبي» عالم فاضل فقيه.
و منهم: الشيخ «أبو عبد الله الحسن بن الحسين بن بابويه» المتقدّم في مشايخ «الشيخ منتجب الدين».
أقول: قال الاُستاد الأعظم قدس سره: و لنكتفِ من مشايخه الذين هم في الأربعين أربعون بما ذكرنا(1).
الثالث: عمّ والده الشيخ الجليل المفيد الحافظ «أبو محمّد عبد الرحمن بن الشيخ
1) . خاتمة مستدرك الوسائل، ج 21، ص 79.
أبي بكر أحمد النيسابوري الخزاعي» نزيل الري الفاضل الكامل العالم المتبحّر، سافر في البلاد شرقاً و غرباً، و سمع الأحاديث عن المؤالف و المخالف، و له تصانيف منها سفينة النجاة في مناقب أهل البيت عليهم السلام، العلويّات، الرضويّات، و الأمالي، و عيون الأخبار، و مختصرات في المواعظ و الزواجر.
الرابع: «الشيخ أبو عليّ الطوسي رحمه الله».
الخامس: القاضي الفاضل «الحسن الأسترآبادي» و يأتي في مشايخ «ابن شهرآشوب».
السادس عشر من مشايخ «ابن شهرآشوب»: الشيخ الإمام «أبو الحسين سعيد بن هبة الله بن الحسن الراوند [ي] المعروف بالقطب الراوندي» العالم المتبحّر الفقيه المحدّث المحقّق صاحب المؤلّفات الرائقة النافعة الشائعة ك الخرائج و قصص الأنبياء وفقه القرآن و لبّ اللباب و الدعوات و شرحه على نهج البلاغة و غير ذلك، و ليس هو أوّل الشرّاح كما زعمه صاحب الرياض(1)بل أوّل من قرع هذا الباب و رام كشف النقاب عن وجه كلام هو فوق كلام المخلوق و دون كلام ربّ الأرباب «أبو الحسن البيهقي» المعروف و هو موجود إلى الآن.
و لهذا الشيخ الجليل مشايخ كثيرة نشير إلى جملة منها:
الأوّل: «الشيخ أبو عليّ الطبرسي» صاحب مجمع البيان.
الثاني: «عماد الدين محمّد بن أبي القاسم الطبري» صاحب البشارة.
الثالث: «السيّد مرتضى بن الداعي الرازي» صاحب تبصرة العوام.
الرابع: أخوه «السيّد مجتبى» و قد تقدّما في مشايخ «الشيخ منتجب الدين».
الخامس: «أبو الحسن عليّ بن عليّ بن عبد الصمد التميمي».
1) . رياض العلماء و حياض الفضلاء، ج 2، ص 421.
السادس: أخوه «محمّد بن عليّ» و قد مرّا في مشايخ «ابن شهرآشوب».
السابع: «السيّد أبو البركات محمّد بن إسماعيل الحسيني المشهدي» الفقيه المحدّث، و يروي «السيّد أبو البركات» أيضاً عن الشيخ الإمام «محيي الدين أبي عبد الله الحسين بن المظفّر بن عليّ الحمداني» نزيل قزوين، ثقة وجه كبير، قرأ على الشيخ الموفّق «أبي جعفر الطوسي» جميع تصنيفاته مدّة ثلاثين سنة بالغريّ على ساكنها السلام، و له تصانيف كثيرة، و هو المعروف «بالحمداني القزويني رحمه الله».
الثامن: «الشيخ أبو جعفر محمّد بن عليّ بن المحسن الحلبي» الفقيه الصالح، أدرك «الشيخ أبا جعفر الطوسي» و روى عنه، و عن «ابن البرّاج» و قرأ عليه السيّد الإمام «أبو الرضا» و الشيخ الإمام «قطب الدين أبو الحسين» الراونديان.
التاسع: «الشيخ أبو نصر الغاري» في الرياض: كان من أجلّة مشايخ «السيّد فضل اللّٰه الراوندي» كما سيأتي إن شاء اللّٰه تعالى، قال: و الغاري كما وجدته بخطّه الشريف بالغين المعجمة و الراء المهملة، و لعلّه نسبة إلى الغار و هي قرية من قرى الأحساء و هي معمورة إلى الآن و قد دخلتها و كان فيها في الأغلب جماعة من العلماء(1)، انتهى.
و قال «القطب الراوندي» في قصص الأنبياء: أخبرني «أبو نصر الغاري» عن «منصور العكبري» و هو الشيخ الأجلّ الصدوق «أبو منصور محمّد بن أبي نصر محمّد بن أحمد بن الحسين بن عبد العزيز العكبر المعدّل» المذكور بهذا الوصف و النسب في أوّل الصحيفة الكاملة بعد «أبي عبد الله محمّد بن أحمد بن شهريار الخازن» الراوي عنه.
و يروي عنه عن «أبي الفضل محمّد بن عبد الله بن المطلب الشيباني» كما فيها، و عن «السيّدين المرتضى و الرضيّ 0» كما صرّح به «القطب الراوندي» في القصص(2).
العاشر: «الشيخ أبو القاسم بن كميح» فاضل عالم كامل، يروي عن «المفيد» و يروي عنه «ابن شهرآشوب»(3)، عن «الشيخ أبي [عبد الله] جعفر الدوريستي»، عن
«المفيد قدس سره»(1).
الحادي عشر: الاُستاد «أبو جعفر محمّد بن المرزبان»، عن «الشيخ أبي عبد الله جعفر الدوريستي»، عن أبيه، عن «الصدوق رحمه الله».
الثاني عشر: «الشيخ أبو عبد الله الحسين المؤدّب القمي» عن «جعفر الدوريستي».
الثالث عشر: «الشيخ أبو سعد الحسن بن عليّ الأرآبادي».
الرابع عشر: «الشيخ أبو القاسم الحسن بن محمّد الحديقي»، كلاهما عن «أبي عبد الله جعفر الدوريستي رحمه الله».
الخامس عشر: «الشيخ أبو الحسين أحمد بن محمّد بن عليّ بن محمّد المرشكي».
السادس عشر: «الشيخ هبة الله بن دعويدار» فاضل عالم جليل الشأن.
السابع عشر: «السيّد عليّ بن أبي طالب السليقي» كلّهم عن الفقيه الجليل «أبي عبد الله جعفر بن محمّد الدوريستي».
الثامن عشر: «الشريف أبو السعادات هبة الله بن عليّ بن محمّد بن عبد الله بن حمزة بن محمّد بن عبد الله بن أبي الحسن بن عبد الله الأيمن بن عبد الله بن الحسن بن جعفر بن عبد الرحمن بن قاسم بن الحسن بن زيد بن الحسن بن عليّ بن أبي طالب عليهم السلام المعروف بابن الشجري البغدادي» المتولّد في سنة خمس و أربعمائة (405) و المتوفّى في يوم الخميس لعشر بقين من شهر رمضان سنة اثنين و أربعين و خمسمائة (542)، كان من أكابر علماء الإماميّة و مشايخهم و من أئمّة النحو و اللغة و أشعار العرب و أيّامها، صاحب الأمالي الّذي ألّفه في أربعة و ثمانين مجلساً، عن «أبي عبد الله جعفر بن محمّد الدوريستي» بطرقه السابقة، و عن «ابن قدامة»، عن «السيّد الرضي رحمه الله».
التاسع عشر: «الشيخ أبو المحاسن مسعود بن عليّ بن محمّد الصواني» المتقدّم ذكره.
العشرون: الاُستاد «أبو جعفر بن كميح» أخو الاُستاد «أبي القاسم» المتقدّم ذكره، الفقيه الفاضل الجليل يروي عن أبيه «كميح»، في الرياض: فاضل عالم جليل من أعاظم
1) . كما في قصص الأنبياء، ص 105.
علماء الأصحاب، عن «القاضي ابن البرّاج»(1)و قد تقدّم.
الواحد و العشرون: السيّد الجليل «ذو الفقار بن أحمد الحسيني» الآتي في مشايخ «السيّد فضل الله الراوندي».
الثاني و العشرون: «الشيخ عبد الرحيم البغدادي المعروف بابن الإخوة»، عن السيّدة النقيّة «بنت السيّد المرتضى» و هي كانت فاضلة جليلة تروي عن عمّها «السيّد الرضي» جامع كتاب نهج البلاغة.
و يروي عن «ابن الإخوة» أيضاً «عماد الدين عليّ بن الامام قطب الدين»، ففي إجازة «صاحب المعالم» في طرق «نجم الدين جعفر بن نما»: و يروي جميع كتب «المرتضى» أيضاً عن والده، عن الشيخ «عليّ بن قطب الدين الراوندي»، عن شيخه و اُستاده الإمام «أبي الفضل عبد الرحيم بن أحمد بن الاخوة البغدادي» عن «الشيخ أبي غانم العصمي الهروي» الشيعي الإمامي، عنه رحمه اللّٰه تعالى(2).
الثالث و العشرون: الشيخ الجليل «أبو جعفر محمّد بن عليّ النيشابوري» الآتي في مشايخ «السيّد الراوندي» روى عنه في دعواته(3)، و له ولدان فاضلان: أحدهما:
«الشيخ نصير الدين أبو عبد الله الحسين الشهيد» و قد مرّ في ترجمة «الشهيد الثاني قدس سره»، و الثاني: الشيخ الإمام «عماد الدين أبو الفرج عليّ» و قد مرّ في مشايخ «عليّ بن طاوس»، و كان والده و جدّه أيضاً من العلماء، و لم أجد تاريخ وفاته، إلّا أنّ فراغه من تأليف فقه القرآن كان سنة 562، و قبره الشريف في قم في قريب من مزار السيّدة فاطمة عليها السلام معروف يزار و يتبرّك.
السابع عشر من مشايخ «ابن شهرآشوب»: الاُستاد «أبو جعفر رحمه الله».
1) . رياض العلماء و حياض الفضلاء، ج 5، ص 431: فقيه فاضل، من مشايخ «ابن شهرآشوب»، و يروي «أبو جعفر» هذا عن أبيه، عن «القاضي ابن البرّاج»، عن «الشيخ المفيد»، كذا قاله «ابن شهرآشوب» في أوائل كتاب مناقبه، و هو أخو الشيخ «أبي القاسم بن كميح» الّذي هو أيضاً من مشايخ «ابن شهرآشوب».
2) . بحار الأنوار، ج 109، ص 47.
3) . دعوات الراوندي، ص 205.
الثامن عشر: العالم الاُستاد «أبو القاسم ابنا كميح»، عن أبيهما، عن «ابن البرّاج»، عن «الشيخ»، و من طريق «أبي جعفر الطوسي» أيضاً عنه.
التاسع عشر: السيّد الجليل «المُنتهى بن أبي زيد بن كيابكي الكجي الجرجاني» العالم الفقيه، عن أبيه «أبي زيد».
في الرياض: هو «السيّد عبد الله بن عليّ كيابكي ابن عبد الله بن عيسى بن زيد بن عليّ الحسيني الكجي الجرجاني» الّذي يروي عنه ولده «السيّد المنتهى ابن أبي زيد»، و هو يروي عن «السيّد المرتضى» و «السيّد الرضي»(1).
العشرون: «السيّد أبو الصمصام» الآتي في مشايخ «السيّد الراوندي».
الواحد و العشرون: القاضي «السيّد ناصح الدين أبو الفتح عبد الواحد بن محمّد المحفوظ بن عبد الواحد بن محمّد بن عبد الواحد التميمي الآمدي».
في الرياض: فاضل عالم محدّث إمامي شيعيّ(2)، له غرر الحكم و درر الكلم يذكر فيه أمثال أمير المؤمنين عليه السلام، و قد شرح كتابه الغرر و الدرر العالم المحقّق «جمال الدين الخوانساري» بالفارسيّة بأمر سلطان عصره «الشاه سلطان حسين الصفوي» في مجلّدين كبيرين رزقنا اللّٰه تعالى زيارته.
الثاني و العشرون: «القاضي عماد الدين أبو محمّد حسن الأسترآبادي» العالم الفقيه الجليل، و كان أيضاً من مشايخ «السيّد فضل الله الراوندي»، و يظهر من المناقب أنّه يروي عن «القاضي أبي المعالي أحمد بن عليّ بن قدامة» قاضي الأنبار(3).
1) . قد ورد في رياض العلماء و حياض الفضلاء، ج 3، ص 229 ما هذا نصّه: «السيّد أبو زيد عبد الله بن عليّ الكبابكي بن عبد الله بن عيسى بن زيد بن عليّ الكحي الحسيني الجرجاني»، الفقيه الجليل الفاضل العالم المعروف ب «السيّد أبي زيد الكبابكي»، يروي عن «السيّد المرتضى» و «السيّد الرضي»، و يروي عنه ولده «السيّد المنتهى بن أبي زيد» - المترجم في ج 5، ص 218 - و يروي «ابن شهرآشوب» عن ولده «السيّد المنتهى» المذكور.
2) . رياض العلماء و حياض الفضلاء، ج 3، ص 281-284.
3) . المناقب، ج 1، ص 12.
و في الأمل: فاضل فقيه جليل، يروي عن «المفيد» و «المرتضى» و «الرضي»(1)، توفّي في سنة ثمانين و أربعمائة (480) في خلافة «المُقتدي».
الثالث و العشرون: الشيخ الشهيد السعيد العالم النبيل الفقيه الثقة «أبو عليّ محمّد بن الحسن بن عليّ بن أحمد بن عليّ الحافظ الواعظ الفارسي النيسابوري» المدعوّ تارةً ب «الفتّال» و اُخرى ب «[ابن] الفارسي» و المنسوب إلى أبيه «الحسن» مرّة و إلى جدّه «عليّ» ثانية و إلى جدّه «أحمد» ثالثة، و الكلّ تعبير عن شخص واحد كما يظهر بالتأمّل في عبارة «ابن شهرآشوب» في المناقب(2)، و صرّح به أيضاً صاحب البحار(3)و غيره، و هو مؤلّف كتاب روضة الواعظين المعروف، و كتاب التنوير في التفسير، عن «الشيخ أبي جعفر الطوسي»، و عن أبيه «الحسن بن عليّ»، عن «السيّد المرتضى».
الرابع و العشرون: السيّد العالم «مهدي بن أبي حرب الحسيني» شيخ «الطبرسي صاحب الاحتجاج».
الخامس و العشرون: العالم المتبحّر «أبو الحسن - أو الحسن - ابن الشيخ أبي القاسم بن الحسين البيهقي» الفاضل المتكلّم الجليل المعروف ب «فريد خراسان»، و هو أوّل من شرح نهج البلاغة، و ذكر في هذا الكتاب بعض طرقه إلى «الرضيّ قدس سره»، و نحن نذكر عين عبارته ملخّصاً قال: قرأت كتاب نهج البلاغة على الإمام الزاهد «الحسن بن يعقوب بن أحمد القاري» في شهور سنة ستّ عشرة و خمسمائة (516) و خطّه شاهد لي بذلك و الكتابُ سماع له، عن «الشيخ جعفر الدوريستي» الفقيه و الكتابُ سماع لي، عن والدي الإمام «أبي القاسم زيد بن محمّد البيهقي»، و له إجازة عن «الشيخ جعفر الدوريستي»، و خط «الشيخ جعفر» شاهد عدل بذلك، و بعض الكتاب أيضاً سماع لي عن رجال لي رحمة اللّٰه عليهم، و الرواية الصحيحة في هذا الكتاب رواية «أبي الأعزّ(4)
محمّد بن همام البغدادي» تلميذ «الرضي» و كان عالماً بأخبار أمير المؤمنين عليه السلام(1).
السادس و العشرون: «أبو القاسم البيهقي» والد الشيخ المتقدّم، له كتاب حلية الأشراف، و لباب اللباب، و حدائق الحدائق، و مفتاح باب الاُصول، و يظهر أنّه يروي عن الشيخ الفقيه «أبي عبد الله جعفر بن محمّد الدوريستي»، و عن «السيّد أبي الحسن عليّ بن محمّد» المتقدّم، عن والده «السيّد محمّد بن جعفر»، و عن «السيّد عليّ بن أبي طالب الحسيني - أو الحسني - الآملي»، عن «السيّد أبي طالب يحيى بن الحسين - أو الحسن - بن هارون الحسيني الهروي» و كان من أكابر علمائنا يروي عن «أبي الحسين النحوي» سنة خمس و ثلاثمائة (305)، له كتاب الأمالي الّذي ينقل عنه «السيّد عليّ بن طاوس» في مؤلّفاته.
السابع و العشرون من مشايخ «ابن شهرآشوب»: الطود الأشمّ و البحر الخضم السيّد الإمام «ضياء الدين أبو الرضا فضل الله بن عليّ بن عبد الله - عبيد اللّٰه (خ ل) - بن محمّد ابن عبيد اللّٰه بن محمّد بن أبي الفضل عبيد اللّٰه بن الحسن بن عليّ بن محمّد السليق بن الحسن بن جعفر بن الحسن المثنّى بن الحسن المجتبى عليه السلام الراوندي الكاشاني» و هو من المشايخ العظام الّتي تنتهي كثيراً من أسانيد الإجازات إليه، و هو تلميذ «الشيخ أبي عليّ بن الشيخ الطائفة»، و له تصانيف تشهد بفضله و أدبه، و من أراد أن يطّلع على حاله و عدّ مؤلّفاته و ذكر مشايخه و رُواته يطلب من رياض العلماء(2)، و له أولاد و أحفاد و أسباط علماء أتقياء مذكورون في تراجم الأصحاب.
و يروي هذا السيّد الجليل عن جمّ غفير من المشايخ الأجلّة نذكر منهم ما عثرنا عليه:
الأوّل: الإمام الشهيد «أبو المحاسن عبد الواحد بن إسماعيل بن أحمد الروياني».
الثاني: «السيّد أبو البركات محمّد بن إسماعيل الحسيني المشهدي» الّذي مرّ في
مشايخ «القطب الراوندي».
الثالث: «شرف السادات السيّد أبو تراب المرتضى».
الرابع: أخوه الجليل «أبو حرب المنتهى ابنا السيّد الداعي الحسيني» و مرّ ذكرهما في مشايخ «المنتجب» رحمهم الله.
الخامس: «السيّد عليّ بن أبي طالب السليقي الحسني» الّذي مرّ في مشايخ «البيهقي».
السادس: الشيخ البارع «الحسين بن محمّد بن عبد الوهاب البغدادي».
السابع: «أبو جعفر محمّد بن عليّ بن مُحسن المقري» من مشايخ «القطب الراوندي».
الثامن: «القاضي عماد الدين أبو محمّد الحسن الأسترآبادي» المتقدّم ذكره.
التاسع: «السيّد نجم الدين حمزة بن أبي الأعزّ الحسيني» يروي هو و «القاضي الأسترآبادي» عن «القاضي أبي المعالي أحمد بن قدامة»، عن السيّدين الجليلين «المرتضى و الرضي».
و يروي «ابن قدامة» عن «المفيد» أيضاً.
العاشر: الشيخ الفقيه «أبو الحسن عليّ بن عليّ بن عبد الصمد» المتقدّم ذكره في مشايخ «ابن شهرآشوب».
الحادي عشر: أخوه الشيخ الجليل «محمّد بن عليّ بن عبد الصمد» و قد مرّ مع أخيه.
الثاني عشر: «الشيخ مكيّ بن أحمد المخلطي» عن «أبي غانم العصمي الهروي»، عن «السيّد المرتضى» قدّس اللّٰه أسرارهم.
الثالث عشر: «أبو عبد الله جعفر بن محمّد الدوريستي».
الرابع عشر: «عليّ بن الحسين بن محمّد»، في الرياض: و هو من مشايخ «السيّد فضل اللّٰه الراوندي»، و يروي عنه المناجاة الطويلة لأمير المؤمنين عليه السلام، و هو يرويها عن «أبي الحسن [عليّ] بن محمّد الخليدي»، عن «الشيخ أبي الحسن عليّ بن نصر القطّاني رضى الله عنه»(1)، عن «أحمد بن الحسن بن أحمد بن داود الوثابي القاشاني»، عن
1) . في الرياض، ج 3، ص 433: «القطامي»، و هذا صحيح.
أبيه، عن «عليّ بن محمّد بن شيرة القاشاني»(1)، عن مولانا الحسن العسكري عليه السلام(2).
و قال في موضع آخر: و يروي «الشيخ تاج الدين محمّد بن محمّد الشعيري»، «عن السيّد فضل اللّٰه» المناجاة الطويلة لعليّ عليه السلام، و هو يرويها عن «عليّ بن الحسين» إلى آخره(3).
الخامس عشر: «الشيخ أبو جعفر النيسابوري» الّذي هو بعينه «أبو جعفر محمّد بن عليّ بن الحسن النيسابوري» صاحب كتاب المجالس الّذي ينقل عنه «ابن شهرآشوب» في المناقب، و له أيضاً كتاب البداية، و هو يروي عن «أبي عليّ ابن الشيخ الطائفة قدس سره».
السادس عشر: «الشيخ أبو الحسين النحوي» كما صرّح به نفسه في كتابه ضوء الشهاب.
السابع عشر: «أبو عليّ الحدّاد» صرّح به في الدرجات(4)و لم أعرف حاله.
الثامن عشر: «الشيخ أبو نصر الغاري» بغين المعجمة و الراء المهملة الّذي تقدّم في مشايخ «القطب الراوندي».
التاسع عشر: «السيّد عماد الدين أبو الصمصام و أبو الوضّاح» الفقيه العالم المتكلّم الضرير «ذو الفقار بن محمّد بن معبد بن الحسن بن أبي جعفر أحمد الملقّب بحميدان أمير اليمامة ابن إسماعيل قتيل القرامطة ابن يوسف بن محمّد بن يوسف الأخيصر(5)بن موسى الجون بن عبد الله المحض بن الحسن المثنّى بن السبط الزكيّ الحسن بن عليّ عليهما السلام المروزي» الفقيه العالم المتكلّم.
و في المنتجب: عالم ديّن يروي عن السيّد الأجلّ «المرتضى أبي القاسم عليّ بن الحسين الموسوي»، و «الشيخ الموفّق أبي جعفر محمّد بن الحسن» قدّس اللّٰه روحهما(6).
1) . في الرياض، ج 3، ص 433: «علي بن محمّد شيرة القاشاني»، و في ج 4، ص 70 بزيادة: ابن.
2) . رياض العلماء و حياض الفضلاء، ج 3، ص 433.
3) . رياض العلماء و حياض الفضلاء، ج 4، ص 70.
4) . الدرجات الرفيعة، ص 506.
5) . كذا في الأصل، و في خاتمة مستدرك الوسائل، ج 21، ص 114: الأخيضر.
6) . فهرس منتجب الدين، ص 73.
و هذا السيّد الجليل يروي عن جماعة:
الأوّل: «الشيخ الطوسي قدس سره».
الثاني: «الشيخ محمّد بن عليّ الحلواني» تلميذ «السيّد المرتضى رحمه الله» عنه رحمه الله.
الثالث: الشيخ الجليل خرّيت(1)صناعة الرجال «أبي العبّاس أحمد بن عليّ النجاشي» صاحب الرجال المشهور.
الرابع: «الشيخ أبو الخير بركة بن محمّد بن بركة الأسدي» له كتاب حقايق الإيمان في الاُصول و كتاب الحجج في الإمامة و كتاب عمل الأديان و الأبدان.
الخامس: «الشيخ سلّار بن عبد العزيز الديلمي».
السادس: «السيّد المرتضى» كما تقدّم.
العشرون من مشايخه و مشايخ جلّ من في طبقته: الشيخ الجليل الملقّب ب «المفيد أبو الوفاء عبد الجبّار بن عبد الله بن عليّ المقري النيسابوري ثمّ الرازي» له تصانيف جليلة بالعربيّة و الفارسيّة.
و هذا الشيخ يروي عن جماعة:
أوّلهم: «شيخ الطائفة أبي جعفر الطوسي رحمه الله».
ثانيهم: «القاضي ابن البرّاج» و قد تقدّم في مشايخ «شاذان».
ثالثهم: الشيخ الجليل «أبي يعلى حمزة بن عبد العزيز الديلمي الطبرستاني المدعوّ بسلّار» في ألسنة الفقهاء و جملة من التراجم، و هو الفقيه الثقة المتكلّم الجليل صاحب كتاب المراسم في الفقه المعروف بالرسالة الّذي اختصره «المحقّق» صاحب الشرائع
1) . الخرّيت - بالكسر و التشديد - الدليل الحاذق الماهر، و الجمع الخراريت «منه».
بالتماس بعض أصحابه و غيره، و له المقنع في المذهب، توفي في صفر سنة 448 و قيل سنة 463 و فيه بُعد، و قيل: دفن في قرية خسروشاه من قرى تبريز(1).
و يروي «سلّار» عن شيخيه الجليلين علمي الهدى و العلم و التقى «الشيخ المفيد» و «السيّد المرتضى».
رابعهم: المولى الأجلّ «ذو الكفايتين أبو الجوائز الحسن بن عليّ بن محمّد بن باري الكاتب» كان من أجلّة مشايخ أصحابنا المعاصرين ل «الشيخ الطوسي»، و يروي عنه «المفيد أبو الوفاء عبد الجبّار بن عبد الله بن عليّ الرازي» قاله في الرياض(2)و «أبو الجوائز» يروي أيضاً عن «الشيخ أبي بكر محمّد بن أحمد بن محمّد المفيد الجرجراني(3)»، و يروي أيضاً عن «عليّ بن عثمان بن الحسين صاحب الديباجي»، عن «الحسن بن زكوان(4)الفارسي» الّذي أدرك زمن الرسول صلى الله عليه و آله، قال «عليّ بن عثمان»:
كنت ابن ثماني سنين بواسط و قد حضرها «الحسن بن زكوان الفارسي رحمه الله» في سنة ثلاث عشرة و ثلاثمائة (313) في أيّام المقتدر باللّٰه العبّاسي و كان ل «ابن زكوان» حينئذٍ ثلاثمائة و خمسة و عشرون (325) سنة، و قيل: «زكُردان».
خامسهم: الشيخ الفقيه «أبو عبد الله جعفر بن محمّد الدوريستي» المتقدّم ذكره.
الحادي و العشرون: «الشيخ أبو الفضل عبد الرحيم بن الإخوة البغدادي» المتقدّم ذكره في مشايخ «القطب الراوندي».
الثاني و العشرون: من مشايخ «السيّد فضل اللّٰه»: الفقيه الجليل الّذي ينتهي أكثر إجازات الأصحاب إليه «أبو عليّ الحسن بن شيخ الطائفة أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسي» العالم الكامل المحدّث النبيل الفقيه الثقة صاحب الأمالي الدائر بين سدنة الأخبار،
و يعبّر عنه تارة ب «أبي عليّ» أو «أبي عليّ الطوسي» و اُخرى ب «المفيد» أو «المفيد الثاني»، و له أيضاً شرح النهاية، و المرشد إلى سبيل التعبّد.
و هذا الشيخ الجليل يروي عن جماعة، و في الرياض: عن والده و طائفة من معاصريه و لكن أكثر رواياته الّتي عثرنا عليها عن والده الجليل قدّس اللّٰه أسرارهم(1).
تمّ ما خلّصناه من المستدرك من ذكر الطرق إلى أرباب المؤلّفين و مشايخنا الخلف و السلف الصالحين و اتّصال السند إلى أصحاب المجاميع الّتي عليها تدور رَحى مذهب الشيعة كالكتب الأربعة و ما يتلوها في الاعتبار، و أمّا شرح الطرق منهم إلى مصنّفات الرواة من الاُصول و الكتب فالمتكفّل لذلك فهارسهم و كتبهم المسندة و مشيختها.
نعم بقي علينا الإشارة إلى نبذة من أحوال جملة من هؤلاء المشايخ الذين إليهم تنتهي السلسلة في الإجازات و تكرّرت الإشارة إلى أسامي بعضهم و لنذكر منهم اثني عشر شيخاً: «الكراجكي» و «النجاشي» و «الشيخ الطوسي» و «الرضي» و «علم الهدىٰ» و «المفيد» و «ابن قولويه» و «الصدوق» و «النعماني» و «ثقة الإسلام» و «عليّ بن بابويه» و «أبو عمرو الكشّي».
أقول: ثمّ شرَح الاُستاد الأعظم قدس سره بعض أحوال هؤلاء المشايخ العظام قدّس اللّٰه أسرارهم، و ذكر أسامي مصنّفاتهم و مؤلّفاتهم و بعض كراماتهم و مقاماتهم الظاهرة و الباطنة، أعرضتها عنها خوفاً من الإطناب و الإسهاب، و لكن نذكر تبرّكاً أسامي مشايخهم و رواتهم و طرقهم الّتي تنتهي السلسلة في الإجازات إليهم إلى أن ينتهي إلى أهل بيت المعصومين عليهم السلام.
1) . رياض العلماء و حياض الفضلاء، ج 1، ص 334-338.
فهو الشيخ الجليل «أبو الفتح محمّد بن عليّ بن عثمان الكراجكي» الفقيه الجليل الّذي يعبِّر عنه «الشهيد» كثيراً ما في كتبه ب «العلّامة» مع تعبيره عن «العلّامة الحلّي» ب «الفاضل»، و هذا الشيخ يروي عن جملة من المشايخ الأجلّة كما يظهر من مؤلّفاته:
[
كاُستاده «الشيخ المفيد».
و «السيّد المرتضى».
و «أبي يعلى سلّار بن عبد العزيز الديلمي».
و «أبي عبد الله الحسين بن عبيد اللّٰه بن عليّ الواسطي» العالم الفقيه المعروف.
و الشيخ الجليل «محمّد بن أحمد بن عليّ بن الحسن بن شاذان» الفقيه النبيه القمي الإمامي ابن اُخت «أبي القاسم جعفر بن قولويه» أو هو خال أبيه.
و «الشيخ أبي الرجاء محمّد بن عليّ بن طالب البلدي» و هو تلميذ «النعماني» كما صرّح به في كنز الفوائد(1).
و «الشريف أبي عبد الله محمّد بن عبيد اللّٰه بن الحسين بن طاهر الحسيني».
و «أبي الحسن طاهر بن موسى بن جعفر الحسيني» عن «أبي القاسم ميمون بن حمزة الحسيني».
و «القاضي أبي الحسن أسد بن إبراهيم بن كلب السلمي الحراني».
1) . كنز الفوائد، ج 2، ص 67.
و «الشريف أبي منصور أحمد بن حمزة العريضي».
و «أبي العبّاس إسماعيل بن عنان»، و هما و الشيخ «أبو الرجاء» يروون عن «أبي المفضّل الشيباني» و غير ذلك من المشايخ.
و له الرواية عن بعض شيوخ العامّة أعرضنا عن ذكرها، توفّي رحمه الله كما في «تاريخ اليافعي» سنة 449(1).
هو الشيخ الجليل العالم النقّاد الخبير الّذي هو أفضل مَن خطّ في فنّ الرجال بقلم، أو نطق بفم الثقة المعتمد العدل «أبو العبّاس - أو أبو الحسين - أحمد بن عليّ بن أحمد بن العبّاس بن محمّد بن عبد الله بن إبراهيم بن محمّد بن عبد الله النجاشي» الّذي كان زيديّاً ثمّ رجع، و هو الّذي ولّى الأهواز و كتب إلى أبي عبد الله عليه السلام يسأله، فكتب عليه السلام إليه رسالة معروفة ب «الرسالة الأهوازية» الّتي نقلها «السيّد محيي الدين» في أربعينه(2)، و «الشهيد الثاني» في كشف الريبة(3)مسنداً إليه.
و «عبد الله النجاشي ابن عُثيم بن أبي السمال سمعان بن هبيرة الشاعر ابن ساحق بن بحيرة(4)بن اُسامة بن نضر بن قعين بن الحارث بن ثعلبة بن دودان بن أسد بن خزيمة بن مدركة بن اليسع بن إلياس بن نضر بن نزار بن معد بن عدنان» و هو صاحب الكتاب المعروف الدائر الّذي اتّكل عليه كافّة الأصحاب و غيرها.
و أمّا كتابه المشار إليه في الرجال فهو على ترتيب الحروف إلّا في بعضها و لم يلاحظ الحرف الثاني و لا أسامي الآباء و لذا صعب المراجعة إليه، فرتّبه على النحو الّذي أسّسه «ابن داود» في «الرجال» الشيخُ الجليل الفاضل «المولى عنايت اللّٰه القهپائي» في النجف الأشرف تلميذ «الأردبيلي رحمه الله» و «المولى عبد الله الششتري» صاحب جامع الأقوال و فيه فوائد حسنة، و رتّبه أيضاً العالم الفاضل «الشيخ داود بن الحسن الجزائري» المعاصر لشيخنا «صاحب الحدائق».
و أمّا مشايخه كما في كتابه و قد جمعهم «المحقّق الداماد رحمه الله» مع بسط في الكلام في رواشحه(1)و نحن نذكر خلاصته:
[
الأوّل: «الشيخ المفيد» و هو المراد بقوله: شيخنا «أبو عبد الله» و قوله: «محمّد بن محمّد» و «محمّد بن نعمان» و «محمّد» على الإطلاق.
الثاني: «أبو الفرج الكاتب محمّد بن عليّ بن يعقوب بن إسحاق بن أبي قرة القتاني»(2)الّذي وثّقه في الكتاب و أثنى عليه.
الثالث: «أبو عبد الله محمّد بن عليّ بن شاذان القزويني» الّذي أكثر رواياته عن «أحمد بن محمّد بن يحيى العطّار» و قد يعبّر عنه ب «أبي عبد الله بن شاذان القزويني» و «أبي عبد الله القزويني» و «ابن شاذان» و الكلّ واحد.
الرابع: «أبو الحسن محمّد بن أحمد بن عليّ بن الحسن بن شاذان الفامي القمي» المتقدّم ذكره في مشايخ «الكراجكي».
الخامس: «القاضي أبو الحسين محمّد بن عثمان بن الحسن النصيبي» أدركه و قرأ عليه بحلب.
السادس: «محمّد بن جعفر الأديب» و قد يعبّر عنه ب «محمّد بن جعفر المؤدّب» و اُخرى ب «محمّد بن جعفر القمي» و ب «أبي الحسن التميمي» و ب «أبي الحسن النحوي» و الكلّ واحد، يروي غالباً عن «أحمد بن محمّد بن سعيد بن عقدة الحافظ».
و في فرحة الغري ل «ابن طاوس»: ذكر «أبو جعفر الحسن بن محمّد بن جعفر التميمي المعروف بابن النجّار» في كتابه تاريخ الكوفة الموصوف ب المنصف، قال: أخبرنا «أبو بكر الدارمي» إلخ(1)، و الظاهر أنّه «ابن أبي الحسن» المذكور، و يروي عن «أبي الحسن» هذا الشريف الزاهد «أبو عبد الله محمّد بن عليّ الحسني» صاحب كتاب التعازي كما يظهر من فرحة الغريّ(2).
السابع: الشيخ الجليل «أبو العبّاس أحمد بن عليّ بن العباس بن نوح السيرافي» الثقة الخبير النقّاد الّذي صرّح بأنّه شيخه و مستنده و من استفاد منه.
الثامن: «الشيخ أبو الحسن أحمد بن محمّد بن عمران بن موسى المعروف بابن الجندي» و قد يعبّر عنه ب «أحمد بن محمّد بن عمران» و «أحمد بن محمّد الجندي» و «أبو الحسن بن جُندي» و «ابن الجُندي» و الكلّ واحد.
التاسع: «الشيخ أبو عبد الله أحمد بن عبد الواحد بن أحمد البزّاز» قال في ترجمته: شيخنا المعروف ب «ابن عبدون»، و هو أيضاً من مشايخ الشيخ.
العاشر: «الشيخ أبو الحسين أحمد بن الحسين بن عبيد اللّٰه الغضائري» المعروف رحمه الله.
الحادي عشر: «القاضي أحمد بن محمّد بن عبد الله الجعفي» الّذي يروي غالباً عن «أحمد بن محمّد بن عقدة الحافظ».
الثاني عشر: «أبو الحسن أحمد بن محمّد بن موسى الأهوازي المعروف بابن الصلت» الّذي هو من مشايخ الشيخ أيضاً، و طريقه إلى «الحافظ بن عقدة».
الثالث عشر: والده «عليّ بن أحمد بن عليّ بن العبّاس النجاشي».
الرابع عشر: «الشيخ أبو الحسين عليّ بن أحمد بن أبي جيد القمي» و قد يعبّر عنه ب «أبي الحسين عليّ بن أحمد بن محمّد بن طاهر» و ب «أبي الحسين بن أبي جيد» و هو أيضاً من مشايخ الشيخ.
الخامس عشر: «أبو القاسم عليّ بن شبل بن أسد الملقّب بالوكيل» و هو من مشايخ الشيخ، و كنّاه في رجاله ب «أبي شبل».
السادس عشر: «القاضي أبو الحسن عليّ بن محمّد بن يوسف».
السابع عشر: «الحسن بن أحمد بن إبراهيم».
الثامن عشر: «أبو محمّد الحسن بن أحمد بن الهيثم العجيلي» الّذي قال فيه: إنّه من وجوه أصحابنا.
التاسع عشر: الشيخ الجليل «أبو عبد الله الحسين بن عبيد اللّٰه بن إبراهيم الغضائري» الّذي هو من أجلّاء شيوخ الشيخ أيضاً.
العشرون: «أبو عبد الله الحسين بن جعفر بن محمّد المخزومي الخزّاز المعروف بابن الخُمري» الّذي قال «النجاشي» في ترجمة «الحسين بن أحمد بن المغيرة»: له كتاب عمل السلطان أجازنا روايته «أبو عبد الله الخُمري» الشيخ الصالح في مشهد مولانا أمير المؤمنين عليه السلام سنة أربعمائة (400)(1).
الواحد و العشرون: «أبو عبد الله الحسين بن أحمد بن موسى بن هدية» و قد يعبّر عنه ب «الحسين بن أحمد بن محمّد» و ب «الحسين بن محمّد بن هدية» و ب «أبي عبد الله بن
1) . رجال النجاشي، ص 68، ح 165.
هدية» و الكلّ واحد.
الثاني و العشرون: «القاضي أبو إسحاق إبراهيم بن مخلّد بن جعفر رحمه الله».
الثالث و العشرون: «أبو الحسن أسد بن إبراهيم بن كليب السلمي الحرّاني».
الرابع و العشرون: «أبو الخير الموصلي سلافة بن زكا» و هو من رجال «التلعكبري»، و في «لم»: «الحراني».
الخامس و العشرون: «أبو الحسن العبّاس بن عمر بن العبّاس بن عبد الملك بن أبي مروان الكلوذاني المعروف بابن المروان» الّذي أكثر رواياته عن «عليّ بن بابويه» و قد يعبّر عنه ب «العبّاس بن عمر الكلوذاني» و «العبّاس بن عمر بن العبّاس» و الكلّ واحد.
السادس و العشرون: «أبو محمّد عبد السلام بن الحسين بن محمّد بن عبد الله البصري» و قد يعبّر عنه ب «أبي أحمد عبد السلام بن الحسين البصري» و «عبد السلام بن الأديب».
السابع و العشرون: «أبو محمّد عبد الله بن محمّد بن محمّد بن عبد الله الأعجلي»(1).
الثامن و العشرون: «عثمان بن حاتم بن المُنتساب(2)التغلبي».
التاسع و العشرون: الشيخ الثقة الجليل «أبو محمّد هارون بن موسى التلعكبري».
الثلاثون: «أبو جعفر - أو أبو الحسين - محمّد بن هارون التلعكبري».
الواحد و الثلاثون: «أبو الحسين أحمد بن محمّد بن عليّ الكوفي الكاتب» الّذي يروي عنه السيّد الأجلّ «المرتضى» كتاب الكافي عن مؤلّفه «الكليني».
ثمّ قال «السيّد الداماد رحمه الله»:
و الّذي يظهر من طريقة «النجاشي» في كتابه رعاية علوّ السند و تقليل الوسائط كما هو دأب المحدّثين خصوصاً المتقدّمين، و هذا هو السبب في عدم روايته عمّن هو في طبقته من
العلماء الأعاظم ك «السيّد المرتضى» و «أبي يعلى محمّد بن الحسن بن حمزة الجعفري» و «أبي يعلى سلّار بن عبد العزيز الديلمي» و غيرهم.
أمّا حُسن حال هؤلاء المشايخ و جلالة قدرهم و علوّ مرتبتهم فضلاً عن دخولهم في زمرة الثقات بالقرينة العامّة الّتي تعمّهم مع قطع النظر عن ملاحظة حال آحادهم ظاهر من كلماته.
أقول: و ينبغي أن يلاحظ ما أورده الاُستاد الأعظم «النوري قدس سره» في مستدركه فراجع(1).
و أمّا قول «النجاشي» في تراجم عديدة: «عدّة من أصحابنا» أو «جماعة من أصحابنا» مِن دون تفسير صريح لهما، قال «السيّد الداماد رحمه الله»:
و الأمر هيّن على ما قرّرناه من وثاقة الكلّ و لعلّه السرّ في ترك البيان، و مع ذلك فيمكن التميّز بالمرويّ عنه أو بدلالة ظاهر كلامه في جملة من التراجم.
ثمّ شرح ذلك و نحن نذكره ملخّصاً:
العدّة عن «جعفر بن قولويه» و هم: «الشيخ المفيد» و «الحسين الغضائري» و «أبو العبّاس السيرافي» و «الحسين بن أحمد بن هدية»(2)يظهر ذلك في ترجمة «عليّ بن مهزيار» و «الكليني»(3).
العدّة عن «أبي غالب الزراري» و هم: «محمّد بن أحمد» و «السيرافي» و «الغضائري»، قال في ترجمة «محمّد بن سنان»: أخبرنا جماعة شيوخنا عن «أبي غالب»(4)، و قد تكرّر في التراجم رواية كلّ واحد عنه.
العدّة عن «أبي محمّد الحسن بن حمزة المرعشي» و هم: «محمّد بن أحمد» و «أحمد بن عليّ» و «الغضائري» و غيرهم، و قال في ترجمته بعد ذكر كتبه: أخبرنا بها شيخنا «أبو عبد الله» و جميع شيوخنا(5).
العدّة عن «محمّد بن أحمد بن داود» و هم: «المفيد» و «السيرافي» و «الغضائري»
و «أحمد بن عليّ» يظهر من ترجمته و من ترجمة خاله «سلامة»(1).
العدّة عن «القاضي أبي بكر الجعابي» و هم: «المفيد» و «محمّد بن عثمان»(2).
العدّة عن «أحمد بن إبراهيم بن أبي رافع الأنصاري» و هم: «الغضائري» و «أحمد بن عليّ»(3).
العدّة عن «جعفر بن أحمد بن سفيان»(4)و هم: «السيرافي» و «الغضائري».
العدّة عن «أبي الحسين محمّد بن عليّ» و هم: «الغضائري» و «أحمد بن عليّ»(5).
العدّة عن «أحمد بن محمّد بن يحيى العطّار» و هم: «السيرافي» و «الغضائري» و «ابن شاذان»(6).
العدّة عن «ابن عقده» وهم: «محمّد بن جعفر الأديب» و «أحمد بن محمّد بن هارون» و «أحمد بن محمّد بن الصلت» و «أبو عبد الله الجعفي»(7).
و بالجملة كان مولده - كما في الخلاصة(8)- في صفر سنة اثنتين و سبعين و ثلاثمائة (372) و توفّي بمَطيرآباد في جمادي الاُولى سنة خمسين و أربعمائة (450)، فكانت وفاته قبل وفاة «الشيخ الطوسي» بعشر سنين، و تولّى غسله «السيّد المرتضى» مع «الشريف أبي يعلى محمّد بن الحسن الجعفري» و «سلّار بن عبد العزيز» انتهى.
1) . رجال النجاشي، ص 384 (الرقم 1045) و ص 192 (الرقم 514).
2) . رجال النجاشي، ص 394 (الرقم 1055).
3) . رجال النجاشي، ص 84 (الرقم 203).
4) . في خاتمة مستدرك الوسائل، ج 21، ص 165: أحمد بن جعفر بن سفيان، و في رجال النجاشي، ص 26 (الرقم 49) و ص 306 (الرقم 840) ورد اسمه كما في المتن.
5) . رجال النجاشي، ص 51 (الرقم 111) و ص 186 (الرقم 495).
6) . رجال النجاشي، ص 81 (الرقم 198) و ص 348 (الرقم 939).
7) . رجال النجاشي، ص 111 (الرقم 281، 283، 284) و ص 113 (الرقم 495).
8) . رجال العلّامة الحلي، ص 20 و 21.
شيخ الطائفة على الإطلاق و رئيسها الّذي تلوى إليه الأعناق، محقّق الاُصول و الفروع و مهذّب فنون المعقول و المسموع، رافع أعلام الشريعة، عماد الإمامية و الشيعة «أبو جعفر محمّد بن الحسن بن عليّ الطوسي البغدادي الغروي» الّذي هو المراد ب «الشيخ» إذا اُطلق في كلمات الأصحاب.
كان تلميذ «الشيخ المفيد محمّد بن محمّد بن النعمان قدس سره»، و لقد كان مرجعاً لأهل زمانه حتّى أنّ تلامذته - على ما حكى «التقيُّ المجلسي قدس سره»(1)- ما يزيد على ثلاثمائة من مجتهدي الخاصّة و من العامّة ما لا يحصى، و قد كان الخليفة جعل له كرسيَّ الكلام يكلّم عليه الخاصّ و العامّ حتّى في الإمامة لخفّة التقيّة يومئذٍ و ذلك إنّما يكون لوحيد العصر.
و في الخلاصة:
ولد في شهر رمضان سنة خمس و ثمانين و ثلاثمائة (385)، و قدم العراق في شهور سنة ثمان و أربعمائة (408) و توفّي رضى الله عنه ليلة الاثنين الثاني و العشرين من المحرّم سنة ستّين و أربعمائة (460) بالمشهد الغروي و دفن بداره(2)، و قبره مزار يتبرّك به، و صارت داره مسجداً باقياً إلى الآن.
قال الاُستاد الأعظم قدس سره:
إنّه رحمه الله ولد بعد وفاة «الصدوق» بأربع سنين، و إنّه عمّر خمساً و سبعين (75) سنة، و إنّه يوم ورود العراق كان في سنّ ثلاث و عشرين (23) و إنّ مقامه فيها مع «الشيخ المفيد» كان نحواً من خمس سنين فانّ «المفيد» توفّي سنة 413، و مع «السيّد المرتضى» نحواً من ثمان و عشرين (28) سنة فإنّه توفّي سنة 436، و بقي بعد السيّد أربعاً و عشرين (24) سنة: اثنى عشر سنة منها في البغداد؛ لأنّ الفتنة الّتي كانت بين الشيعة و أهل السنّة صارت سبباً
لمهاجرته من بغداد - كانت سنة 448 - فكان بقاؤه في المشهد الغروي اثني عشر (12) سنة(1).
و له كتب: كتاب التبيان الجامع لعلوم القرآن و كتاب التهذيب و كتاب الاستبصار و كتاب الغيبة و كتاب النهاية في الفقه و كتاب المبسوط و كتاب الخلاف الّذي ناظر فيه المخالفين و انتخبه بعض العلماء، و كتاب الجمل و العقود و كتاب الإيجاز في الميراث، و كتاب يوم و ليلة في العبادات اليومية و كتاب العدّة في الاُصول و كتاب الفهرست الّذي ذكر فيه اُصول الأصحاب و مصنّفاتهم، و رتّبه «الشيخ عليّ بن عبد الله بن عبد الصمد بن الشيخ الفقيه محمّد بن الحسن بن رجب المقابي»، و رتّبه و شرحه العلّامة «الشيخ سليمان الماحوزي» و سمّاه ب معراج الكمال إلى معرفة الرجال بلغ إلى أوائل باب الباء، و لم يوفَّق لإتمامه، و كتاب الأبواب الّذي يعرف ب رجال الشيخ، و كتاب الاختيار و هو تهذيب كتاب معرفة الرجال للكشّي.
قال الاُستاد الأعظم قدس سره:
الموجود بأيدينا اليوم من رجال الكشّي هو اختيار الشيخ، و ليس للأصل أثر، و وقع الانتخاب أيضاً من اختيار الشيخ قدس سره(2).
و كتاب التلخيص الشافي في الإمامة و كتاب المفصح في الإمامة و كتاب ما لا يسع المكلّف الإخلال به، و كتاب ما يعلّل و ما لا يُعلّل، و شرح جمل العلم و العمل ما يتعلّق منه بالاُصول، و كتاب في اُصول العقائد كبير خرج منه الكلام في التوحيد و شيء من العدل، و مقدّمة في الدخول إلى علم الكلام، و هداية المسترشد و بصيرة المتعبّد و كتاب مصباح المتهجّد و كتاب مختصر المصباح، و مناسك الحج مجرّد العمل و الأدعية، و كتاب المجالس و الأخبار، و كتاب مقتل الحسين عليه السلام، و كتاب أخبار المختار، و كتاب النقض على ابن شاذان في مسألة الغار، و مسألة في العمل بالخبر الواحد، و مسألة في تحريم الفقاع، و المسائل الرجبيّة في آي القرآن، و المسألة الرواية(3)في الوعيد و المسائل الجيلانيّة أربع و عشرون مسألة، و المسائل الدمشقيّة اثنا عشر مسألة، و المسائل الإلياسيّة مائة
مسألة في فنون مختلفة، و المسائل الحائرية نحو ثلاثمائة مسألة، و المسائل الحلبيّة و مسائل في الفرق بين النبيّ و الإمام، و مسائل «ابن البرّاج»، و كتاب اُنس الوعيد، و كتاب شرح الشرح في الاُصول لم يذكرها في الفهرست و ذكره تلميذه «الحسن بن مهدي السليقي».
و أمّا مشايخه الذين يروي عنهم على ما يظهر من كتبه فهم جماعة:
[
أ - «الشيخ المفيد».
ب - «الحسين بن عبيد اللّٰه الغضائري».
ج - «أبو عبد الله أحمد بن عبد الواحد البزّاز المعروف بابن عبدون و بابن الحاشر».
د - «أبو الحسين عليّ بن أحمد المعروف بابن أبي جيد القمي».
ه - «أحمد بن محمّد بن موسى بن الصلت الأهوازي» و هو طريقه إلى «ابن عقدة».
و - «أبو القاسم عليّ بن شبل بن أسد الوكيل».
ز - السيّد الأجلّ «المرتضى».
ح - «الشريف أبو محمّد الحسن بن القاسم المجدي»(1).
ط - «أحمد بن إبراهيم القزويني».
ى - «أبو عبد الله الحسين بن إبراهيم القزويني».
يا - «جعفر بن الحسين بن حسكة القمي».
يب - «أبو زكريّا محمّد بن سليمان الحرّاني» أو «الحمداني» من أهل طوس.
يج - «الشيخ أبو طالب بن غرور»(2).
يد - «السيّد أبو الفتح هلال بن محمّد بن جعفر الحفّارة»(3)، قال في الرياض: فاضل عالم
عظيم القدر و الشأن و هو من أجلّاء [هذه] الطائفة الحقّة الإماميّة(1)، انتهى. و قيل: هو من العامّة، و هو غريب.
يه - «الشيخ أبو محمّد الحسن بن محمّد بن يحيى بن داود الفحّام» المعروف ب «ابن الفحّام السرّمَن رأى».
يو - «أبو عمرو عبد الواحد بن محمّد بن عبد الله بن مهدي» و هو الواسطة بين «الشيخ» و «ابن عقدة».
يز - «الحسين بن أبي محمّد هارون بن موسى التلعكبري» و هو طريق «الشيخ» إلى أخبار «أبي قتادة القمي».
يح - «محمّد بن أحمد بن أبي الفوارس الحافظ».
يط - «أبو منصور السكري» و هو من مشايخ «الشيخ» أيضاً كما يظهر من الأمالي يروي عن جدّه «عليّ بن عمر»، قيل: هو زيديّ، و قيل: عاميّ(2).
قال الاُستاد الأعظم قدس سره: أمّا كونه من العامّة فيبعدها ما رواه «الشيخ» عنه فيه، و أمّا كونه زيديّاً فاللّٰه أعلم.
ك - «محمّد بن عليّ بن خُشَيْش - بالخاء المعجمة المضمومة و الشين المفتوحة المعجمة و الياء الساكنة و الشين المعجمة أخيراً - ابن نضر بن جعفر بن إبراهيم التميمي»، يروي عن جماعة منهم: «أبو المفضل الشيباني» روى عنه في الأمالي المذكور أخباراً كثيرة(3).
كا - «أبو الحسن عليّ بن أحمد بن عمر بن حفص المقري المعروف بابن الحمامي المقري».
كب - «أبو الحسن محمّد بن محمّد بن محمّد بن مخلّد» قرأ عليه في ذي الحجّة سنة سبع عشرة و أربعمائة (417).
كج - «أبو الحسين عليّ بن محمّد بن عبد الله بن بشران المعروف بابن بشران المعدّل».
كد - «أبو عبد الله محمّد بن عليّ بن حموي البصري».
كه - «أبو الحسين بن سوار المغربي»، عدّه «العلّامة» في الإجازة الكبيرة من مشايخه العامّة.
كو - «محمّد بن سنان»، «عدّه العلّامة» في «الإجازة» من مشايخه منهم.
كز - «أبو عليّ بن شاذان المتكلّم» و هو أيضاً كسابقيه.
كح - «أبو الحسين حَسَنْبَش(1)المقري».
كط - «القاضي أبو القاسم التنوخي» و هو «أبو القاسم عليّ بن القاضي أبي عليّ المُحسن بن القاضي أبي القاسم عليّ بن محمّد بن أبي الفهم داود بن إبراهيم بن تميم القحطاني» صاحب «السيّد المرتضى» و تلميذه.
و في الرياض: و الأكثر على أنّه من الإماميّة(2)، لكنّ «العلّامة» قد عدّه في أواخر إجازته لأولاد «ابن زهرة» من جملة علماء العامّة و من مشايخ «الشيخ الطوسي» فتأمّل(3).
ل - «القاضي أبو الطيّب الطبري الحويري»، عدّه «العلّامة» فيها من مشايخه من رجال الكوفة(4).
لا - «أبو عليّ الحسن بن إسماعيل المعروف بابن الحمامي»، عدّه «العلّامة» في الإجازة من الخاصّة(5)، و احتمال اتّحاده مع «ابن الحمامي» المتقدّم فاسد؛ لاختلاف الاسم و الكنية و اسم الأب.
لب: «أبو عبد الله الحسين بن إبراهيم بن عليّ القمي المعروف بابن الحنّاط»، كذا في
الإجازة(1)، و قيل: «ابن الخيّاط»، و هو فاضل عالم فقيه جليل معاصر «للشيخ المفيد» و نظرائه، و يروي عن «أبي محمّد هارون بن موسى التلّعكبري» و يروي «الشيخ الطوسي» عنه(2)و هو من الخاصّة.
لج - «أبو عبد الله بن الفارسي»، عدّه «العلّامة» من مشايخه الخاصّة(3).
لد - «أبو الحسن بن الصفّار» و هو من علماء الخاصّة، و يروي عن «أبي المفضّل الشيباني» المعروف.
له - «أبو الحسين بن أحمد بن عليّ النجاشي»، كذا في الإجازة(4)، و الظاهر زيادة كلمة ابن في البين، و أنّ المراد منه «الشيخ النجاشي» المعروف، قاله الاُستاد الأعظم «النوري» طاب ثراه(5).
لو - «أبو محمّد عبد الحميد بن محمّد المقري النيسابوري»، عدّه «العلّامة» من الخاصّة(6).
لز - «أبو عبد الله أبو(7)سروة» و كان يروي عن «ابن قولويه» كثيراً من كتب الشيعة الصحيحة، كذا في الإجازة الكبيرة(8).
لح - «أبو عليّ الحسن بن محمّد بن إسماعيل بن محمّد بن أشناس البزّاز» الفقيه المحدّث الجليل المعروف ب «ابن أشناس» و تارةً ب «ابن الأشناس البزّاز» و تارةً ب «الحسن بن إسماعيل بن أشناس» و تارةً ب «الحسن بن أشناس» و الكلّ واحد.
و هو صاحب كتاب عمل ذي الحجّة الّذي نقل عنه بخطّ مصنّفه «السيّد بن طاوس»
1) . بحار الأنوار، ج 107، ص 137.
2) . رياض العلماء و حياض الفضلاء، ج 2، ص 5.
3) . بحار الأنوار، ج 107، ص 137.
4) . بحار الأنوار، ج 107، ص 137.
5) . خاتمة مستدرك الوسائل، ج 21، ص 189.
6) . بحار الأنوار، ج 107، ص 137.
7) . كذا في الأصل، و في خاتمة مستدرك الوسائل، ج 21، ص 190.
8) . بحار الأنوار، ج 107، ص 137.
في الإقبال و كان تاريخه سنة 437(1)، و في صدر إسناد بعض النسخ الصحيفة هكذا: أخبرنا «أبو الحسن محمّد بن إسماعيل بن أشناس البزّاز» قراءة عليه فأقرّ به، قال: أخبرنا «المفضل» إلخ.
و هو والد هذا الشيخ، و لكن في صدر الصحيفة المنسوبة إليه هكذا: أخبرنا «أبو الحسن محمّد(2)بن إسماعيل بن أشناس البزّاز» قراءة عليه فأقرّ به، قال: حدّثنا «أبو المفضّل محمّد بن عبد الله» إلخ.
هذا ما عثرنا عليه من مشايخه من كتبه و الإجازة الكبيرة و أمالي ولده «أبي عليّ رحمه الله».
السيّد الجليل و العالم النبيل «أبو الحسن محمّد بن أبي أحمد الحسين بن موسى بن محمّد بن موسى بن إبراهيم بن الإمام الهمام أبي إبراهيم موسى الكاظم عليه السلام» الشريف الرضيّ ذي الحسبين، لقّبه بذلك الملك «بهاء الدولة» و كان يخاطبه ب «الشريف الأجلّ».
تولّد في سنة تسع و خمسين و ثلاثمائة (359) ببغداد، كان أبوه يتولّى نقابه الطالبيّين و الحَكَم فيهم أجمعين و النظر في المظالم و الحجّ بالناس، ثمّ ردّت هذه الأعمال كلّها إليه في سنة ثمانين و ثلاثمائة (380)، و توفّي في سنّ سبع و أربعين (47) في بكرة يوم الأحد لستّ خلون من المحرّم سنة ستّ و أربعمائة (406)، و له كتب منها: خصائص الأئمّة عليهم السلام و نهج البلاغة و التفسير المسمّى ب حقائق التنزيل و دقائق التأويل.
و أمّا مشايخه:
[
منهم: «أبو الحسن عليّ بن عيسى النحوي» صاحب «أبي عليّ الفارسي».
منهم: «أبو الفتح عثمان بن جنّي» المعروف كما يظهر من تفسيره.
و منهم: «الشيخ المفيد» يروي عنه كما صرّح به في جملة من الإجازات.
و يروي أيضاً عن الشيخ الجليل «أبي محمّد هارون بن موسى التلّعكبري» كما يظهر من كتاب خصائصه، بل لم نجد فيه رواية له عن غيره.
السيّد المعظّم منبع العلوم و الأسرار و الحكم الملقب من جدّه «المرتضى» في الرؤيا الصادقة ب «علم الهدى أبو القاسم الثمانيني ذي المجدين عليّ بن الحسين الموسوي» أخو «الشريف الرضي».
و أمّا أُمّ السيّدين فهي بنت «الحسين بن أحمد بن الحسن» الملقّب تارةً ب «الناصر الكبير» و اُخرى ب «الناصر» و تارةً ب «ناصر الحقّ أبي محمّد الأطروش» العالم الكبير صاحب المؤلّفات الكثيرة على مذهب الإماميّة الّتي منها مائة مسألة، صحّحها سبطه «علم الهدى» و سمّاها ب الناصريات، و هو الّذي خرج بطبرستان و الديلم في خلافة المقتدر، و توفّي أو استشهد بآمل و قبره فيه، و توهّمت الزيديّة أنّه من أئمّتهم و أخطئوا بل هو من عظماء علماء الإماميّة، و هو «ابن عليّ بن الحسن بن عليّ بن عمر الأشرف بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب عليهم السلام».
قال «ابن الأثير الجزري» في جامع الاُصول:
السيّد الموسوي المعروف ب «المرتضى» هو أخو «الرضيّ» الشاعر، كانت إليه نقابة الطالبيّين ببغداد، و كان عالماً فاضلاً كاملاً متكلّماً فقيهاً على مذهب الشيعة، و له تصانيف كثيرة، حدّث عن «أحمد بن سهل الديباجي» و «أبي عبد الله المرزباني» و غيرهما، روى عنه «الخطيب الحافظ أبو بكر البغدادي»، ولد سنة 355، و مات ببغداد سنة 436(1).
و قال «القاضي التنوخي» صاحب «السيّد المرتضى»:
إنّ مولد السيّد المذكور سنة 355، و خلّف بعد وفاته ثمانين ألف مجلّد من مقروّاته و مصنّفاته
1) . جامع الاُصول، ج 11، ص 323.
و محفوظاته، و من الأموال و الأملاك ما يتجاوز عن الوصف، و صنّف كتاباً يقال له الثمانين، و خلّف من كلّ شيء ثمانين، و عمّر إحدى و ثمانين (81) سنة، فمن أجل ذلك سمّي ب «الثمانيني»، قلّد نقابة الشرفاء غرباً و شرقاً و إمارة الحاجّ و الحرمين و النظر في المظالم و قضاء القضاة، و بقي على ذلك ثلاثين (30) سنة،(1)انتهى.
قال الاُستاد الأعظم «النوري» طاب ثراه:
و هي مدّة حياته بعد وفاة أخيه «الرضيّ» و منه انتقل هذه المناصب إليه، و له كتاب الدرر و الغُرر.
قال «العلّامة الطباطبائي بحر العلوم»:
و أمّا مصنّفات السيّد فكلّها اُصول و تأسيسات غير مسبوقة بمثال من تقدّمه من علمائنا الأمثال.
و أمّا كتاب عيون المعجزات الدائر بين المحدّثين و نسبه إلى السيّد جزماً «السيّد هاشم البحريني» و ينقل عنه في كتبه، و احتمالاً شيخنا «المجلسي قدس سره» في البحار هو من مؤلّفات الشيخ الجليل «حسين بن عبد الوهّاب» المعاصر للسيّدين، و قد صرّح في مواضع من هذا الكتاب بأنّه مؤلّفه، و قد بسط القول في ذلك «صاحب الرياض» في ترجمة مؤلّفه في رياضه مع أنّه كثيراً من الأخبار المؤلّفة فيه لا يلائم مذاق «السيّد رحمه الله» فلاحظ(2).
[
و أمّا مشايخه فهو يروي عن «الشيخ المفيد» و «أبي محمّد هارون بن موسى التلعكبري» و «الحسين بن عليّ بن بابويه» أخي «الصدوق» و «أبي الحسن أحمد بن عليّ بن سعيد الكوفي» عن «محمّد بن يعقوب الكليني» و «أبي عبد الله المرزباني» و هو الشيخ الأقدم «محمّد بن عمران» أو «عبد الله بن موسى بن سعد بن عبيد اللّٰه الكاتب المرزباني الخراساني الأصل البغدادي المولد» و هو أيضاً من مشايخ «الشيخ المفيد» و غير هؤلاء من مشايخ عصره.
شيخ المشايخ العظام و ركن الملّة و الدين و الإسلام، صاحب التوقيعات المعروفة المهدوية المنقول عليها إجماع الإماميّة «الشيخ أبو عبد الله المفيد محمّد بن محمّد بن النعمان بن عبد السلام بن جابر بن النعمان بن سعيد بن جُبير بن وهيب بن هلال بن أوس بن سعيد بن سنان بن عبد الدّار بن الريّان بن قطر بن زياد بن الحارث بن مالك بن ربيعة بن كعب بن الحارث بن كعب بن علة بن حلا(1)بن مالك بن أُدد بن زيد بن يشحب بن عريب بن زيد بن كهلان بن سبأ بن يشحب بن يعرب بن قحطان».
قال «النجاشي»: شيخنا و اُستادنا رضى الله عنه فضله أشهر من أن يوصف.
و عدّ مؤلّفاته، ثمّ قال:
مات رحمه الله ليلة الجمعة لثلاث ليال خلون من شهر رمضان سنة ثلاث عشرة و أربعمائة (413)، و كان مولده يوم الحادي عشر من ذي القعدة سنة ستّ و ثلاثين و ثلاثمائة (336) و صلّى عليه «الشريف المرتضى أبو القاسم عليّ بن الحسين» بميدان الأشنان، و نقل في مقابر قريش، و قيل: مولده سنة ثمان و ثلاثين و ثلاثمائة (338)(2).
و في الفهرست: يكنّى «أبا عبد الله المعروف بابن المعلّم»، إلى أن قال: و له قريب من مائتي مصنّف كبار و صغار(3).
و قال «اليافعي» في تاريخه مرآة الجنان عند ذكر سنة 413:
و فيها توفّي عالم الشيعة و إمام الرافضة، صاحب التصانيف الكثيرة شيخهم المعروف ب «المفيد و بابن المعلّم» البارع في الكلام و الفقه و الجدل.
قال «ابن طيّ»: عاش ستّاً و سبعين سنة، و له أكثر من مائة مصنّف، و كانت جنازته مشهودة
شيّعه ثمانون ألف من الرافضة و الشيعة(1).
قال الاُستاد الأعظم «النوري قدس سره»:
و هو الّذي امتاز بين علماء الفرقة بما ورد عليه من التوقيعات من وليّ العصر و صاحب الأمر صلوات اللّٰه عليه.
و الّذي نقله في اللؤلؤة و غيرها عن رسالة «ابن بطريق الحلّي» أنّ مولانا صاحب الزمان - صلوات اللّٰه عليه و على آبائه و أهل بيته - كتب إليه ثلاثة كتب في كلّ سنة كتاباً(2)، و الّذي نقله في الاحتجاج اثنان فالثالث مفقود(3)، و الّذي يظهر من تاريخ وفات الشيخ أنّ وصول الكتاب الأخير إليه كان قبل وفاته بثمانية أشهر تقريباً.
و أمّا وجه تسميته «بالمفيد» قيل: لقّبه المفيد صاحب العصر و الزمان عجّل اللّٰه فرجه، و قيل: لقّبه به بعض علماء العامّة.
و أمّا مشايخ هذا الشيخ المعظّم فجماعة:
[
أ - العالم الجليل «أبو القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه» كما سيأتي في محلّه.
ب - «الشيخ الصدوق أبو جعفر محمّد بن عليّ بن بابويه القمي».
ج - «أبو الحسن أحمد بن محمّد بن الحسن بن الوليد القمي».
د - «أبو غالب أحمد بن محمّد بن سليمان الزراري» الثقة الجليل المعروف صاحب الرسالة في أحوال آل أعين.
ه - «أبو عبد الله محمّد بن عمران بن موسى بن سعد بن عُبيد اللّٰه المرزباني الكاتب البغدادي».
و - الفقيه المعروف «أبو عليّ محمّد بن أحمد بن الجُنيد الكاتب الإسكافي» المعبّر عنه
تارةً ب «ابن الجُنيد» و اُخرى ب «الإسكافي» و ثالثة ب «أبي عليّ» و رابعة ب «الكاتب»، صاحب التصانيف الكثيرة، المتوفّى سنة 381.
ز - شيخ الطائفة و عالمها «أبو الحسن محمّد بن أحمد بن داود بن عليّ القمي» الّذي حكى «الشيخ المفيد» أنّه لم ير أحفظ منه، صاحب الكتب الكثيرة الّتي منها المزار الّذي ينقل عنه كثيراً، المتوفّى سنة 368.
ح - الشيخ الثقة «أبو عليّ أحمد بن محمّد بن جعفر الصولي البصري» المُصاحب ل «الجلودي».
ط - شيخ الطائفة «أبو عبد الله محمّد بن أحمد بن عبد الله بن قضاعة بن صفوان بن مهران الجمّال» الّذي ناظر مع قاضي الموصل في دار الأمير «ابن حمدان» و بحضوره، ثمّ باهله فجعل كفّه في كفّه، فلمّا وصل القاضي إلى بيته حمّ و انتفخ الكفّ الّذي مدّه للمباهلة و اسودّت و هلك من الغد و انتشر بهذا ذكراً عند الملوك، صاحب الكتب الّتي أملأها من ظهر قلبه، و يعبّر عنه ب «الصفواني» في كتب الأصحاب.
ى - الشيخ المتقدّم «أحمد بن إبراهيم بن أبي رافع الأنصاري».
يا - السيّد الجليل العظيم الشأن «أبو محمّد الحسن بن حمزة بن عليّ بن عبد الله بن محمّد بن الحسن بن الحسين بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب عليهم السلام الطبري المرعشي» المعدود من أجلّاء هذه الطائفة و فقهائها، المتوفّى سنة 358.
يب - «القاضي أبو بكر محمّد بن عمر بن سالم بن محمّد البراء المعروف بالجعابي» الحافظ النقّاد المعبّر عنه ب «أبي بكر الجعابي» صاحب كتاب الكبير في طبقات أصحاب الحديث من الشيعة.
يج - «أبو الحسن عليّ بن محمّد بن خالد».
يد - «أبو الحسن محمّد بن المظفّر الورّاق».
يه - «أبو حفص محمّد بن عمر بن عليّ الصيرفي المعروف بابن الزيّات».
يو - «أبو عبد الله الحسين بن أحمد بن المغيرة البوشنجي العراقي».
يز - «الشريف أبو عبد الله محمّد بن الحسين الجواني».
يح - «أبو الحسن عليّ بن محمّد القرشي».
يط - «الشريف أبو عبد الله محمّد بن محمّد بن طاهر الموسوي».
ك - «أبو الحسن عليّ بن خالد المراغي القلانسي»، و يظهر من أسانيد أماليه أنّه غير «عليّ بن محمّد بن خالد» الّذي تقدّم(1).
كا - «أبو الحسن عليّ بن محمّد بن حبيش الكاتب».
كب - «أبو الحسن محمّد بن جعفر بن محمّد الكوفي النحوي التميمي»، و الظاهر أنّه الّذي ترجمه «النجاشي» و مدحه إلّا أنّه كنّاه ب «أبي بكر» فلاحظ(2).
كج - «أبو نصر محمّد بن الحسين البصير المقري».
كد - شيخ أصحابنا بالبصرة «أبو الحسن عليّ بن بلال بن أبي معاوية المهلبي الأزدي» صاحب الكتاب في الغدير.
كه - «أبو الحسن عليّ بن مالك النحوي».
كو - «أبو الحسين محمّد بن مظفّر البزّاز» و الظاهر أنّه غير ما سبق(3)لتعدّد الكنية و اللقب، بل في جملة أسانيد كتاب الإرشاد: «أبو بكر محمّد بن المظفّر»(4).
كز - «أبو الحسن عليّ بن أحمد بن إبراهيم الكاتب».
كح - «عبد الله بن جعفر بن محمّد بن أعين البزّاز».
كط - «أبو عبد الله محمّد بن داود الحَثمي»(5).
ل - «أبو الطيّب الحسين بن محمّد النحوي التمّار» صاحب «أبي بكر محمّد بن القاسم».
لا - «أبو الحسين أحمد بن الحسين بن اُسامة البصري».
لب - «أبو محمّد عبد الله بن محمّد الأبهري».
لج - «أبو الجيش المظفر بن محمّد البلخي الورّاق»، قال «ابن شهرآشوب» في معالم العلماء: إنّه قرأ على «أبي القاسم عليّ بن محمّد الرّقا» و «عليّ بن أبي الجيش البلخي»(1).
لد - «أبو عليّ الحسن(2)بن عبد الله القطّان».
له - «أبو الحسن أحمد بن محمّد الجرجاني».
لو «أبو عمرو عثمان بن أحمد الدقّاق».
لز - «أبو القاسم إسماعيل بن محمّد الأنباري».
لح - «الشريف أبو محمّد الحسن بن محمّد بن يحيى العلوي» الّذي أكثر الرواية عنه في الإرشاد.
لط - «أبو بكر عمر بن محمّد بن سليم(3)بن البُراء المعروف بابن الجعابي» الحافظ الثقة العارف بالرجال من العامّة و الخاصّة كما صرّح به الشيخ في الفهرست(4)، و هو والد «أبي بكر محمّد الجعابي» الّذي تقدّم(5).
م - الشيخ الثقة الجليل «أبو عبد الله الحسن(6)بن عليّ بن سفيان بن خالد بن سفيان البزوفري».
ما - «أبو عليّ الحسن بن عليّ بن الفضل الرازي».
مب - «أبو جعفر محمّد بن الحسين البزوفري» كما في أمالي أبي عليّ مكرّراً عن والده، عن «المفيد» عنه مع الترحّم عليه(7)و هو «ابن أبي عبد الله البزوفري».
مج - «أبو عبد الله محمّد بن عليّ بن رياح القرشي».
1) . معالم العلماء، ص 112 (الرقم 765).
2) . كذا في الأصل، و في خاتمة مستدرك الوسائل، ج 21، ص 243: الحسين.
3) . كذا في الأصل، و الصحيح: سالم كما في الفهرست.
4) . فهرست الشيخ، ص 325 و 326 (الرقم 506).
5) . تقدّم برمز: يب.
6) . كذا في الأصل، و في خاتمة مستدرك الوسائل، ج 21، ص 244: الحسين.
7) . أمالي الشيخ، ج 1، ص 56-169.
مد - «أبو الحسن زيد بن محمّد بن جعفر النيملي».
مه - «محمّد بن أحمد بن عبيد اللّٰه(1)المنصوري».
مو - «أبو القاسم عليّ بن محمّد الرفا»، صرّح به «السروي» في المعالم(2).
مز - «أبو عبد الله الحسين بن أحمد بن موسى بن هدية»، صرّح به في الرياض، و احتمل كونه بعينه «الحسين بن محمّد بن موسى» الّذي هو من مشايخ «النجاشي»(3).
مح - «الشيخ أبو عبد الله الحسين بن عليّ بن شيبان القزويني» و له كتاب علل الشريعة و قد يعبّر عنه ب «القزويني» و من كتابه ب العلل و هو من مشايخ «الشيخ المفيد» و يروي عن «عليّ بن حاتم» الثقة، و يروي عنه «أحمد بن عبدون» كما في الفهرست في ترجمة «الحسين بن عبد الله بن سهل الساعدي» و ترجمة «عليّ بن حاتم القزويني»(4)، كذا في الرياض(5).
مط - «محمّد بن سهل بن أحمد الديباجي».
ن - «جعفر بن الحسين المؤمن رحمه الله» روى عنه مترحّماً في الاختصاص(6).
هذا ما حضرني من مشايخه الذين أكثر الرواية عنهم في أماليه و إرشاده، و يوجد في أمالي أبي عليّ الطوسي و الذين صرّح بهم «النجاشي» في ذكر طرقه إليهم، و يعرف حال المجهولين و المهملين منهم بما شرحناه في حال مشايخ «النجاشي»، بل أمر «الشيخ» في هذه المقامات أضيق و أتقن كما لا يخفى على من وقف على طريقته، كذا ذكره الاُستاد الأعظم قدس سره(7).
1) . كذا في الأصل، و في خاتمة مستدرك الوسائل، ج 21، ص 244: عبد الله.
2) . معالم العلماء، ص 113 (الرقم 765).
3) . رياض العلماء و حياض الفضلاء، ج 2، ص 30 و 173.
4) . فهرست الشيخ، ص 145 (الرقم 218) و ص 285 (الرقم 426).
5) . رياض العلماء و حياض الفضلاء، ج 2، ص 153.
6) . الاختصاص، ص 5، 9، 70، 79، 82، 190، 205.
7) . خاتمة مستدرك الوسائل، ج 21، ص 245 و 246.
الفقيه الجليل المحدّث اُستاد «أبي عبد الله المفيد»، «أبو القاسم جعفر بن محمّد بن جعفر بن موسى بن قولويه القمي قدس سره».
قال «النجاشي»:
كان «أبو القاسم» من ثقات أصحابنا و أجلّائهم في الحديث و الفقه، روى عن أبيه و عن أخيه عن «سعد»، و قال: ما سمعت من «سعد» إلّا أربعة أحاديث، و عليه قرأ شيخنا «أبو عبد الله» الفقه و منه حمل، و كلّما يوصف به الناس من جميل وفقه فهو قوله، له كتبٌ حسان قرأت أكثر هذه الكتب على شيخنا «أبي عبد الله» و على «الحسين بن عبيد اللّٰه»، انتهى(1).
و أمّا وفاته كما في الخرائج(2): سنة سبع و ستّين، و في الخلاصة(3): انّ وفاته كانت في سنة تسع، و في رجال الشيخ(4): ثمان.
قال الاُستاد الأعظم طاب ثراه:
و الأوّل لعلّه من مواضع تصحيف السبع بالتسع، و ما في رجال الشيخ لا يقوم القصّة كما لا يخفى(5).
و عدّ «النجاشي» من كتبه كتاب الزيارات(6)و «الشيخ» في الفهرست: له كتاب جامع الزيارات(7)، و المراد منها كتاب كامل الزيارة و هو اسمه الّذي سمّاه به، و هو كتاب مشهور معروف بين الأصحاب مشتمل على مائة و ستّة أبواب.
ثمّ قال الاُستاد الأعظم قدس سره ما ملخّصه:
إنّ المهمّ في ترجمة هذا الشيخ المعظّم استقصاء مشايخه في هذا الكتاب الشريف؛ فإنّ فيه فائدة عظيمة لم تكن فيمن قدّمناه من مشايخ الأجلّة، فإنّه رحمه الله قال في أوّل الكتاب(1): و لم اُخرِج فيه حديثاً روى عن غير الأئمّة عليهم السلام إذ كان في ما رويناه عنهم من حديثهم عليهم السلام كفاية عن حديث غيرهم، و قد علمنا أنّا لا نحيط بجميع ما روى عنهم عليهم السلام في هذا المعنى و لا غيره، و لكن ما وقع لنا من جهة الثقات من أصحابنا رحمهم الله و لا أخرجت فيه حديثاً ممّا روى عن الشذاذ من الرجال يؤثر ذلك عنهم [عن المذكورين] غير المعروفين بالرواية المشهورين بالعلم و الحديث، انتهى(2).
فتراه رحمه الله نصّ على توثيق كلّ من رواه عنه فيه بل كونه من المشهورين بالحديث و العلم، و لا فرق في التوثيق بين النصّ على أحد بخصوصه أو توثيق جمع محصورين بعنوان خاصّ، و كفى بمثل هذا الشيخ مركّباً و معدّلاً، فنقول و اللّٰه المستعان: روى عنهم فيه(3)جماعة:
[
أ - والده «محمّد بن قولويه» الّذي هو من خيار أصحاب «سعد بن عبد الله» و أكثر «الكشي» النقل عنه في رجاله.
ب - «أبو عبد الرحمن محمّد بن أحمد بن الحسين الزعفراني العسكري المصري» نزيل بغداد، و أجاز عنه «التلعكبري» في سنة 325.
ج - «أبو الفضل محمّد بن أحمد بن إبراهيم بن سليمان الجعفي الكوفي المعروف بالصابوني» و ب «أبي الفضل الصابوني» صاحب كتاب الفاخر في الفقه المنقول فتاويه في كتب الأصحاب.
د - «ثقة الإسلام الكليني رحمه الله».
ه - «محمّد بن الحسن الوليد» شيخ القميّين و فقيههم.
و - «محمّد بن الحسن بن عليّ بن مهزيار».
ز - «أبو العبّاس محمّد بن جعفر بن محمّد بن الحسن القرشي البزّاز».
ح - الشيخ الجليل «محمّد بن عبد الله بن جعفر الحميري القمي» صاحب المسائل الّتي أرسلها إلى الحجّة - عجّل اللّٰه فرجه - فأجابها و التوقيعات بين السطور، رواها مسنداً «شيخ الطائفة» في كتاب الغيبة(1).
ط - «الحسن بن عبد الله بن محمّد بن عيسى» يروي عنه، عن أبيه، عن «الحسن بن محبوب»، و في بعض النسخ «الحسين».
ى - «أبو الحسن عليّ بن الحسين بن موسى بن بابويه القمي» العالم الجليل المعروف.
يا - أخوه «عليّ بن محمّد بن قولويه».
يب - «أبو القاسم جعفر بن محمّد بن إبراهيم بن عبد الله بن موسى بن جعفر الموسوي العلوي»، و الظاهر أنّه «المصري» الّذي أجاز عنه «التلعكبري» و سمع منه بمصر سنة 340.
يج - «أبو عليّ أحمد بن عليّ بن مهدي بن صدقة الرقي بن هاشم بن غالب بن محمّد بن عليّ الرقي الأنصاري» الّذي يروي عن أبيه عن الرضا عليه السلام، و سمع منه «التلعكبري» سنة 340.
يد - «محمّد بن عبد المؤمن المؤدّب القمي» الثقة صاحب كتاب النوادر الّذي فيه سبعمائة حديث.
يه - «أبو الحسن عليّ بن حاتم بن أبي خاتم(2)القزويني» صاحب الكتب الكثيرة الجيّدة المعتمدة الّذي روى عنه «التلعكبري» و سمع منه سنة 326.
يو - «عليّ بن محمّد بن يعقوب بن إسحاق بن عمّار الصيرفي الكسائي الكوفي العجلي»
المتوفّى سنة 332 الّذي روى عنه «التلعكبري» و له منه إجازة و سمع منه سنة 325.
يز - مؤدبه «الحسن(1)عليّ بن الحسين السعدآبادي القمي» الّذي يروي عنه «الكليني» و «الزراري» و «عليّ بن بابويه» و «محمّد بن موسى المتوكّل».
يح - «أبو عليّ محمّد بن همام بن سهيل الكاتب البغدادي» شيخ الطائفة و وجهها المولود بدعاء العسكري عليه السلام المتوفّى سنة 332، و قد أكثر الرواية منه «التلعكبري» و سمع منه سنة 323 و هو مؤلف كتاب التمحيص.
يط - «أبو محمّد هارون بن موسى بن أحمد بن سعيد بن سعد التلعكبري الشيباني» العظيم القدر و الشأن و المنزلة، الواسع الرواية، العديم النظير الّذي روى جميع الاُصول و المصنّفات، و لم يطعن عليه في شيء، المتوفّى سنة 388(2).
ك - «القاسم بن محمّد بن عليّ بن إبراهيم الهمداني» وكيل الناحية المقدّسة بهمدان بعد أبيه «محمّد» الّذي كان وكيلاً بعد أبيه «عليّ» وكلاء مشهورون مشكورون، و كفاهم بها فخراً و مدحاً.
كا - «الحسن بن زبرقان الطبري».
كب - «أبو عبد الله الحسين بن محمّد بن عامر بن عمران بن أبي بكر الأشعري القمي» الثقة الّذي أكثر «الكليني» من الرواية عنه في الكافي، و يروي عنه «محمّد بن الحسن بن الوليد» و «عليّ بن بابويه» و «ابن بطّة».
و هو الراوي غالباً عن عمّه «عبد اللّٰه بن عامر».
كج - «أبو عليّ أحمد بن إدريس بن أحمد الأشعري القمي» الفقيه الجليل، و هو من أجلّاء مشايخ «الكليني»، و يروي عنه ابنه «الحسين» و «ابن الوليد» و «ابن أبي جيد» و «محمّد بن الحسين بن سفيان البزوفري» و «أبو الحسين» و «أحمد بن جعفر بن سفيان البزوفري» و «عليّ بن محمّد بن قولويه» و «الصفّار» و «أبو محمّد الحسن بن
حمزة العلوي» توفّي سنة 306.
كد - «أبو عيسى عبيد اللّٰه بن الفضل بن محمّد بن هلال الطائي المصري»، و في بعض النسخ «عبد الله»، و في من لم يرو عنهم عليهم السلام من «رجال الشيخ»: عبيد اللّٰه» إلخ(1)، يكنّى «أبا عيسى المصري» خاصّيٌّ، روى عنه «التلعكبري».
كه - «حكيم بن داود بن حكيم» يروي عن «سلمة بن خطّاب».
كو - «محمّد بن الحسين - و في بعض المواضع الحسن - بن متّ الجوهري».
كز - «محمّد بن أحمد بن عليّ بن يعقوب».
كح - «أبو عبد الله محمّد بن أحمد بن يعقوب بن إسحاق بن عمّار».
كط - «أبو عبد الله محمّد بن أحمد بن يعقوب» و يحتمل اتّحاده مع سابقه بل اتّحاد الثلاثة، و يحتمل كونه «ابن يعقوب بن شيبة» المذكور في ترجمة جدّه الراوي عنه فلاحظ.
ل - «أبو عبد الله الحسين بن عليّ الزعفراني» حدّثه بالدير.
لا - «أبو الحسين أحمد بن عبد الله بن عليّ الناقد».
لب - «أبو الحسن محمّد بن عبد الله بن عليّ رحمهم الله».
العالم الجليل و المحدّث النبيل شيخ القميّين و رئيس المحدّثين «أبو جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن موسى بن بابويه القمي أباً و الديلمي أُمّاً»، المولود بدعوة صاحب الزمان عليه السلام و المعروف ب «الصدوق» صاحب من لا يحضره الفقيه و غيرها.
و هو اُستاد «المفيد محمّد بن محمّد بن النعمان»، كفى في وثاقته و جلالته وعظم
1) . رجال الشيخ، ص 481 (الرقم 28): عبيد اللّٰه بن محمّد بن الفضل بن هلال الطائي يكنّى أبا عيسى المصري خاصي.
شأنه ما وصفه الإمام - عجّل اللّٰه فرجه - في التوقيع الخارج من الناحية المقدّسة بأنّه فقيه خيّر مبارك ينفع اللّٰه به، فعمّت بركته الأنام، و انتفع به الخاصّ و العامّ، و بقيت آثاره و مصنّفاته مدى الأيّام، و عمّ الانتفاع بفقهه و حديثه فقهاء الأصحاب و من لا يحضره الفقيه من العوامّ(1).
ولد في سنة 305 أو 306 في مدينة قم؛ توفّي سنة 381 بالري، و دفن فيها، و قبره مشهور يزار و يتبرك.
و أمّا مشايخه فإنّه بنى في الفقيه من أوّل الأمر على اختصار الأسانيد و حذف أوائل السند، ثمّ وضع في آخره مشيخة يُعرف بها طريقه إلى من روى عنه، فهي المرجع في اتّصال سنده في أخبار هذا الكتاب، و ربّما أخلّ منها بذكر الطريق إلى بعض، فيكون السند باعتباره معلّقاً.
أقول: و قد شرح مشيخته الاُستاد الأعظم «النوري قدس سره» في مستدركه، و رتّب أسامي مشايخه و من روى عنهم بهذا الترتيب(2)، و نحن نذكرها عيناً فقال:
[
في ذكر مشايخ «الصدوق» الّذين روى عنهم في المشيخة و ما في أيدينا من كتبه، و صرّح ببعضهم المترجمون:
أ - «إبراهيم بن هارون الهيبتي»(3).
ب - «أبو إسحاق إبراهيم بن محمّد بن أبي حمزة بن عمارة الحافظ».
ج - «أبو الحسن أحمد بن ثابت الدواليني».
د - «أحمد بن الحسن بن عبد ربّه القطّان»، في كمال الدين: حدّثنا «أحمد بن الحسن ابن القطّان المعروف بأبي عليّ بن عبد ربّه الرازي» و هو شيخ كبير من أصحاب
الحديث(1).
و في موضع آخر: «أحمد بن محمّد بن الحسن القطّان»، و كان شيخاً لأصحاب الحديث ببلد الري يعرف ب «أبي عليّ بن عبد ربّه».
ه - «أبو منصور أحمد بن إبراهيم بن بكير الخوزي» روى عنه بنيسابور.
و - «أحمد بن إبراهيم بن الوليد السلمي».
ز - «أحمد بن أبي جعفر البيهقي».
ح - «أبو عليّ أحمد بن الحسن بن عليّ بن عبد ربّه».
ط - «أبو العبّاس أحمد بن الحسين بن عبيد اللّٰه بن محمّد بن مهران الآبي العروضي» قال «ابن شهرآشوب» في المعالم: له ترتيب الأدلة في ما يلزم خصوص الإماميّة دفعه عن الغيبة و الغائب، المفاراة(2)في المذهب في النقض على «أبي خلف»(3).
ى - «أحمد بن جعفر الهمداني» و هو بعينه «أحمد بن زياد بن جعفر الهمداني».
يا - «أبو نصر أحمد بن الحسين بن أحمد بن عبيد الضبي المرواني النيسابوري» و الظاهر أنّه بعينه «أحمد بن الحسين المرواني»، و في بعض الأسانيد «أبو نصير» و في بعضها «نصير».
يب - «أبو حامد أحمد بن الحسين بن الحسن بن عليّ الحاكم».
يج - «أحمد بن عليّ بن إبراهيم بن هاشم القمي».
يد - «أبو حامد أحمد بن عليّ بن الحسين الثعالبي».
يه - «أحمد بن قارون القائني».
يو - «أبو عليّ أحمد بن محمّد بن يحيى العطّار الأشعري القمي».
يز - «أحمد بن محمّد الأسدي».
يح - «أحمد بن محمّد بن إبراهيم العجلي».
يط - «أبو الحسن أحمد بن محمّد بن الصقر الصائغ».
ك - «أحمد بن محمّد بن الهيثم العجلي» و غير بعيد أن يكون هو العجلي المتقدّم.
كا - «أحمد بن محمّد بن إسحاق الدينوري القاضي».
كب - «أحمد بن محمّد بن عبد الرحمن المنقري».
كج - «أحمد بن محمّد بن عبد الرحمن المروزي المقري الحاكم»، و لعلّه «المنقري» المتقدّم.
كد - «أبو الحسين أحمد بن محمّد بن الحسين البزّاز».
كه - «أحمد بن محمّد بن عيسى بن أحمد بن عليّ بن أبي طالب» و في بعض أسانيده «أحمد بن عيسى بن عليّ بن أبي طالب»، و الظاهر اتّحادهما.
كو - «أحمد بن محمّد الشيباني المكتب».
كز - «أبو العبّاس أحمد بن محمّد بن أحمد بن الحسن بن الحكم».
كح - «أحمد بن محمّد بن زمرة - و في بعض النسخ ورقة - القزويني»(1).
كط - «أحمد بن محمّد بن إسحاق المغازي».
ل - «أبو الحسن أحمد بن محمّد بن أحمد بن غالب الأنماطي».
لا - «أحمد بن هارون القاضي»، و في بعض أسانيده:
لب - «أحمد بن هارون الطائي» و الظاهر الاتّحاد.
لج - «أحمد بن يحيى المكتب».
لد - «إسحاق بن عيسى».
له - «إسماعيل بن حكيم العسكري».
لو - «إسماعيل بن عليّ بن رزين».
لز - «إسماعيل بن منصور بن أحمد القصّار».
1) . كذا في الأصل، و في خاتمة مستدرك الوسائل، ج 23، ص 469: رزقة القزويني.
لح - «أبو معمّر إسماعيل بن إبراهيم بن معمّر».
لط - «أبو الفضل تميم بن عبد الله بن تميم القرشي الحيري».
م - «جعفر بن محمّد بن مسرور»، و في التعليقة: يحتمل كونه قولويه؛ لأنّ اسم قولويه مسرور، و هو في طبقة «الكشي» إلى زمان «الصدوق»، انتهى(1)، و فيه من البعد ما لا يخفى.
ما - «أبو القاسم جعفر بن محمّد بن موسى بن قولويه القمي».
مب - «جعفر بن عليّ بن الحسن».
مج - «جعفر بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن عبد الله(2)بن المغيرة الكوفي».
مد - «جعفر بن زيد بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب عليهم السلام»، كذا في الأسانيد، و قد سقط في بعض الأسامي بين «جعفر» و «زيد» فانّه لم يكن لزيد ابن اسمه جعفر، و لو كان لاستحال روايته عنه.
مه - «أبو محمّد جعفر بن نعيم بن شاذان الحاكم».
مو - «أبو محمّد جعفر بن أحمد بن عليّ الفقيه الإيلاقي الرازي» صاحب كتاب المسلسلات و غيره.
مز - «الحسن بن إبراهيم بن هاشم».
مح - «الحسن بن أبي عليّ أحمد بن إدريس الأشعري القمي»، و هو أخو «الحسين» الآتي.
مط - «الحسن بن أحمد بن الخليل بن أحمد».
ن - «أبو محمّد الحسن بن حمزة بن عليّ بن الحسن بن عبد الله بن أبي طالب».
نا - «الحسن بن عبد الله بن سعيد العسكري»، و في بعض الأسانيد «أبو أحمد بن الحسن» إلخ، و الظاهر زيادة لفظ الابن.
نب - «أبو طالب الحسن بن عبد الله بن سنان الطائي».
نج - «الحسن بن عليّ بن أحمد الصائغ»(1).
ند - «الحسن بن عليّ السكوني».
نه - «أبو القاسم الحسن بن محمّد السكوني المذكّر».
نو - «الحسن بن عليّ بن شعيب الجوهري».
نز - «أبو عليّ الحسن بن عليّ بن محمّد العطّار».
نح - «الحسن بن محمّد بن سعيد الهاشمي الكوفي».
نط - «أبو محمّد الحسن بن محمّد بن يحيى العلوي الحائي».
س - «الحسن بن يحيى بن ضريس»، في الرياض: هو من أجلّ مشايخ شيخنا «الصدوق» يروي عن أبيه(2).
سا - «الحسين بن إبراهيم بن أحمد بن هشام المكتب».
سب - «الحسين بن إبراهيم بن ناتانه»، مرّ عن «المجلسي» أنّه معرّب «ناتوان»، كذا في المستدرك(3).
سج - «الحسين بن إبراهيم بن بابويه».
سد - «أبو الطيّب الحسين بن أحمد بن قحط الرازي».
سه - «الحسين بن أحمد بن إدريس الأشعري».
سو - «الحسين بن أحمد البيهقي الحاكم».
سز - «أبو عبد الله الحسين بن أحمد العلوي».
سح - «أبو عبد الله الحسين بن إسماعيل الكندي».
سط - «أبو أحمد الحسين بن عبد الله بن سعيد بن الحسن بن إسماعيل بن حكيم العسكري».
ع - «أبو محمّد الحسين بن عبد الله بن سعيد العسكري» و لعلّه السابق و إن بعد؛
لتعدّد الكنية.
عا - «الحسين بن عليّ بن محمّد القمي المعروف بأبي عليّ البغدادي».
عب - «الحسين بن عليّ الصوفي».
عج - «أبو عبد الله الحسين بن يحيى البجلي».
عد - «الحسين بن محمّد بن سعيد الهاشمي»، و الظاهر أنّه بعينه «الحسين بن محمّد الهاشمي».
عه - «حمزة بن محمّد بن أحمد بن جعفر بن محمّد المحروق بن محمّد بن زيد بن عليّ بن الحسين».
عو - «الخليل بن أحمد».
عز - «خضر بن محمّد بن مسروق».
عح - «رافع بن عبد الله بن عبد الملك».
عط - «سليمان بن أحمد اللخمي».
ف - «سعد بن عبد الله» و هو غير الجليل المعروف.
فا - «صالح بن عيسى العجلي».
فب - «عبد الحميد بن عبد الرحمن بن الحسن النيسابوري الحاكم».
فج - «عبد الرحمن بن محمّد بن خالد البرقي».
فد - «أبو أسد عبد الصمد بن شهيد الأنصاري».
فه - «أبو القاسم عبد الله بن أحمد».
فو - «أبو محمّد عبد الله بن حامد».
فز - «عبد الله بن محمّد بن عبد الوهّاب الأصفهاني».
فح - «أبو القاسم عبد الله بن محمّد الصائغ».
فط - «أبو سعيد عبد الله بن محمّد بن عبد الوهّاب بن نصر الشجري» و لا يبعد اتّحاده مع السابق.
ص - «عبد الله بن نضر بن سمعان التميمي».
صا - «عبد الواحد بن محمّد بن عبدوس العطّار النيسابوري» و الظاهر أنّه المراد ب «عبد الواحد بن محمّد» في بعض الأسانيد، و احتمال التعدّد غير بعيد.
صب - «أبو محمّد عبدوس بن عليّ بن العبّاس الجرجاني».
صج - «أبو القاسم عتاب بن محمّد الوراميني الحافظ».
صد - «عليّ بن إبراهيم بن إسحاق» و قد يعبّر عنه ب «عليّ بن إبراهيم» و يحتمل التعدّد.
صه - «أبو الحسن عليّ بن أحمد بن عبد الله الأصفهاني الأسواري».
صو - «عليّ بن أحمد بن محمّد بن إسماعيل البرمكي الرازي».
صز - «عليّ بن أحمد بن عبد الله بن أحمد بن محمّد بن خالد البرقي».
صح - «عليّ بن أحمد بن محمّد».
صط - «عليّ بن أحمد بن متيل».
ق - «عليّ بن أحمد بن محمّد بن عمران الدقاق» و لعلّه المذكور سابقاً.
قا - «عليّ بن أحمد بن مهزيار».
قب - «عليّ بن أحمد بن محمّد بن عمران التبباق» كذا في نسخ صحيحة و لعلّه مصحّف «الورّاق».
قج - «عليّ بن أحمد بن موسى بن إبراهيم بن محمّد بن عبد الله بن جعفر الصادق عليه السلام».
قد - «عليّ بن حاتم القزويني».
قه - «عليّ بن الحسن القزويني».
قو - «عليّ بن الحسن بن الفرج(1)المؤذّن».
قز - «عليّ بن الحسين البرقي».
قح - «عليّ بن الحسين بن سفيان بن يعقوب بن الحارث - الحسن (خ ل) - بن إبراهيم الهمداني».
1) . كذا في الأصل، و في خاتمة مستدرك الوسائل، ج 23، ص 476: الفرح، و الصحيح ما في المتن.
قط - «عليّ بن الحسين بن شاذويه المكتب».
قي - «عليّ بن الحسين بن الصلت».
قيا - «أبو الحسن عليّ بن الحسين بن موسى بن بابويه القمي» والده المعظّم.
قيب - «عليّ بن سهل».
قيج - «عليّ بن عبد الرزاق الدرزاق».
قيد - «عليّ بن عبد الله الورّاق».
قيه - «عليّ بن محمّد - أحمد (خ ل) - بن خراتحت الخرقتي(1)النسّابة».
قيو - «أبو الحسن عليّ بن محمّد بن عمرو العطّار».
قيز - «عليّ بن محمّد بن موسى الدقّاق».
قيح - «عليّ بن محمّد بن عصام».
قيط - «عليّ بن مهرويه القزويني».
قك - «عليّ بن هبة اللّٰه الورّاق».
قكا - «عليّ بن عيسى المجاور».
قكب - «أبو الحسن عليّ بن الفضل بن العبّاسي البغدادي».
قكج - «عمّار بن الحسين الأشروسني».
قكد - «عمّار بن إسحاق الأشتر» و اتّحادهما غير بعيد.
قكه - «أبو القاسم غياث بن محمّد الحافظ».
قكو - «أبو العبّاس الفضل بن الفضل بن العبّاس الكندي» و في بعض النسخ «الكوفي الهمداني» أجاز له بهمدان سنة 354.
قكز - «أبو أحمد القاسم بن محمّد السراج الهمداني».
قكح - «محمّد بن إبراهيم بن أحمد الليثي».
قكط - «محمّد بن إبراهيم بن أحمد المعاذي المغازي (خ ل)».
1) . كذا في الأصل، و في خاتمة مستدرك الوسائل، ج 23، ص 476: الجزقني.
قل - «محمّد بن إبراهيم بن إسحاق المكتب الطالقاني».
قلا - «محمّد بن إبراهيم بن إسحاق الفارسي» و لا يبعد اتّحاده مع سابقه.
قلب - «أبو نضر محمّد بن أحمد بن تميم السرخسي» و في نسخة صحيحة «محمّد بن أكمل».
قلج - «محمّد بن أحمد بن محمّد بن زياد بن عبد الله بن الحسن بن الحسين بن عليّ بن الحسين عليه السلام».
قلد - «محمّد بن أحمد بن الحسين بن يوسف البغدادي».
قله - «محمّد بن أحمد بن سنان المعروف بمحمّد السناني».
قلو: «محمّد بن أحمد الشيباني».
قلز - «محمّد بن أحمد بن يونس المعاني».
قلح - «محمّد بن أحمد بن إبراهيم».
قلط - «محمّد بن أحمد البغدادي الورّاق».
قم - «محمّد بن أحمد القضاعي».
قما - «محمّد بن أحمد العثماني».
قمب - «محمّد بن أحمد بن يحيى العطّار» كذا في بعض الأسانيد، و يحتمل كونه مقلوباً.
قمج - «محمّد بن إسحاق بن أحمد المثنّى».
قمد - «محمّد بن بكران النقّاش».
قمه - «محمّد بن بكر بن عليّ بن محمّد بن المفضّل الحنفي».
قمو - «محمّد بن جعفر البندار».
قمز - «محمّد بن جعفر بن الحسن البغدادي».
قمح - «محمّد بن جعفر بن محمّد الخزاعي».
قمط - «محمّد بن حسان».
قن - «محمّد بن الحسن بن أحمد بن الوليد القمي».
قنا - «محمّد بن الحسن بن عليّ بن فضّال».
قنب - «محمّد بن الحسن بن متيّل».
قنج - «محمّد بن الحسن بن أبان».
قند - «محمّد بن الحسن بن إسحاق بن الحسين بن إسحاق بن أبي طالب».
قنه - «محمّد بن الحسن بن سعيد الهاشمي الكوفي».
قنو - «محمّد بن الحسن بن عمر».
قنز - «محمّد بن الحسين بن الحسن الديلمي الجوهري».
قنح - «محمّد بن الحسين» و لعلّه «البزّاز» كما في بعض الأسانيد.
قنط - «محمّد بن خالد السناني».
قس - «محمّد بن سعيد بن عزيز السمرقندي الفقيه» رواه عنه بأرض بلخ.
قسا - «محمّد بن عليّ بن أسد الأسدي».
قسب - «محمّد بن عليّ بن بشار القزويني».
قسج - «محمّد بن عليّ بن أحمد بن محمّد».
قسد - «محمّد بن عليّ بن شيبان القزويني».
قسه - «أبو بكر محمّد بن عليّ بن محمّد بن حاتم النوفلي الكرماني».
قسو - «محمّد بن عليّ بن هشام».
قسز - «محمّد بن عليّ بن مهرويه».
قسح - «محمّد بن عليّ ماجيلويه» و لعلّه المراد من «محمّد بن عليّ» حيث يطلق.
قسط - «محمّد بن عليّ القزويني» و لعلّه «ابن مهرويه» المتقدّم.
قع - «محمّد بن عليّ بن الشاه».
قعا - «محمّد بن عليّ المشّاط».
قعب - «محمّد بن عليّ بن إسماعيل».
قعج - «محمّد بن عليّ بن الأسود».
قعد - «محمّد بن عليّ بن نصر البخاري».
قعه - «محمّد بن عمر بن سلام بن البرء بن سَبَرة بن سيّار التميمي أبو بكر الجعابي».
[قعو - «محمّد بن عمر الحافظ» و لعلّه «الجعابي».
قعز - «محمّد بن عمرو بن عثمان بن الفضل العقيلي الفقيه».
قعح - «محمّد بن عمرو بن عليّ البصري»].
قعط - «محمّد بن عمرو البصري».
قف - «محمّد بن عمير البغدادي الحافظ».
قفا - «محمّد بن الفضيل بن زيدويه الجلاب الهمداني».
قفب - «محمّد بن القاسم الأسترآبادي» و يعبّر عنه أيضاً ب «الجرجاني» و في بعض الأسانيد «أبو القاسم».
قفج - «محمّد بن محمّد الخزاعي».
قفد - «محمّد بن محمّد بن عصام الكليني».
قفه - «محمّد بن محمّد بن غالب الشافعي».
قفو - «محمّد بن موسى بن المتوكّل» و لعلّه المراد من «محمّد بن موسى» حيث يطلق.
قفز - «محمّد بن المظفّر بن نفيس المصري الفقيه».
قفح - «محمّد بن يحيى بن عمران الأشعري».
قفط - «أبو طالب مظفّر بن جعفر بن مظفر العلوي السمرقندي البصري».
قص - «محمّد بن عليّ بن أحمد برزج صاحب الصادق عليه السلام ابن عبد الله بن منصور بن يونس».
قصا - «يحيى بن زيد بن العبّاس بن الوليد البزّاز».
قصب - «يحيى بن أحمد بن إدريس».
قصج - «أبو عليّ شريف الدين الصدوق».
قصد - «أبو الحسن بن يونس».
قصه - «أبو محمّد بن العبّاس الجرجاني».
قصو - «أبو القاسم بن محمّد بن أحمد بن عبدويه السراج الزاهد».
قصز - «أبو الحسن طاهر بن محمّد بن يونس خيو الفقيه».
قصح - «أبو أحمد بن هاني بن محمّد بن محمود العبدي» و في بعض المواضع «هاني بن محمود بن هاني» و في بعض المواضع «أبو أحمد هاني».
قصط - «أبو أحمد بن الحسين بن أحمد بن حمويه بن عبد النيسابوري الورّاق».
ر - «أبو أحمد الوجباتي»(1).
را - «أبو جعفر المروزي».
رب - «أبو الحسن بن يونس».
ر ج - «أبو عبد الله بن حامد» كذا في بعض الأسانيد، و لا يبعد زيادة كلمة «أبو» فيكون هو الّذي تقدّم.
رد - «أبو محمّد بن أبي عبد الله الشافعي الفرغاني».
ره - «أبو سعيد محمّد بن الفضل بن إسحاق المذكّر النيسابوري».
هذه جماعة وجدنا «الشيخ الصدوق رحمه الله» يروي عنهم في كتبه الّتي بأيدينا، و لعلّ الناظر في أسانيد غيره ممّن يروي عنه بلا واسطة أو معها يجد أزيد من ذلك.
و في روضات الفاضل المعاصر في ترجمته:
و أمّا رواية صاحب الترجمة قراءةً و إجازةً فهي كما يستفاد من تتبّع مؤلّفاته الموجودة بين ظهرانينا مضافاً إلى مشيخة كتاب الفقيه، عن جماعة كثيرة جدّاً تزيد على سبعين رجلاً من أفاضل رجال الفريقين، انتهى(2).
أقول: و أمّا كتبه فمنها من لا يحضره الفقيه، و هو أحد الكتب الأربعة الّتي عليها المدار في الأعصار، أخبرني الاُستاد الأعظم «ثقة الإسلام النوري قدس سره» بإسناده عن العالم النحرير «المولى مراد التفرشي» في أوّل شرحه على الفقيه المسمّى ب التعليقة السجادية.
قال شيخنا رحمه الله: إنّ أحاديث هذا الكتاب خمسة آلاف و تسعمائة و ثلاثة و ستّون حديثاً
منها ألفان و خمسون حديثاً مرسلاً. انتهى، و بذلك صرّح شيخنا «البهائي» في شرحه على الفقيه.
و قال شيخنا «محدّث البحراني» في اللؤلؤة عن بعض مشايخه:
أمّا الفقيه يشتمل مجموعه على أربع مجلّدات يشتمل على ستمائة و ستّة و ستّين باباً... إلى أن قال: فجميع الأحاديث المسندة ثلاثة آلاف و تسعمائة و ثلاثة عشر حديثاً، و المراسيل ألفان و خمسون حديثاً(1)، انتهى.
و مرادهم من المراسيل أعمّ ممّا لم يذكر فيه اسم الراوي بأن قال: «روى» أو قال:
«قال عليه السلام»، أو ذكر الراوي و صاحب الكتاب و نسي أن يذكر طريقه إليه في المشيخة، و هم على ما صرّح به «التقيُّ المجلسي رحمه الله» في شرحه الفارسي المسمّى ب اللوامع أزيد من مائة و عشرين رجل. قال:
و أخبارهم تزيد على ثلاثمائة، و الكلّ محسوب من المراسيل عند الأصحاب، لكنّا بيّنا أسانيدها: إمّا من الكافي، أو من كتبه أو من كتب «الحسين بن سعيد» بل ذكرنا أكثر أسانيد مراسيله و هي تقرب من خمسمائة، بل ذكرنا لكلّ خبر مرسل أخباراً مسانيد تقوية(2)، انتهى.
ثمّ قال الاُستاد الأعظم قدس سره:
و هذه فهرست أسامي الجماعة المذكورين على ما في «الشرح»:
ابن أبي سعيد المكاري، ابن أبي ليلى، أبو إسحاق السبيعي، أبو سعيد المكاري، أبو الصباح الكناني، أبو الصلت الهروي، أبو عبيدة الحذاء، أبو العلاء، أبو مالك المغربي، أبو هاشم البصري، أحمد بن النضر، الأرقط، إسحاق بن جرير، إسماعيل بن سعد، الأعمش سليمان بن مهران، أيّوب بن نوح، بريد بن معاوية العجلي، جعفر بن رزق اللّٰه، جميل بن صالح، الحجّال، حديد بن حكيم، حسّان الجمّال، الحسن التفليسي، الحسن بن عطيّة، الحسن بن موسى الخشّاب، الحسين بن عثمان الأحمسي، الحسين بن بشّار، الحسين بن عبد الله الأرّجاني، الحسين بن زيد، الحسين بن كثير، حفص بن عمرو، الحكم بن سليمان، حمّاد اللحّام، حمران بن أعين، حمزة بن محمّد، خالد بن الحجّاج، زكريّا بن عبد الله المؤمن، زياد بن المنذر، سدير الصيرفي، السري، سعد بن إسماعيل، سعد بن الحسن، سعد بن سعد،
سعيد بن المسيّب، سلمة بن تمام، سليم الفرّاء، سليم بن قيس، سهل بن زياد، شريف بن سابق التفليسي، شعيب بن يعقوب، صالح بن ميثم، صباح المزني، ضريح الكناسي، الطالقاني شيخ الصدوق، طريف بن سنان، طريف بن ناصح، عبّاد بن كثير البصري، عبّاس بن بكّار، عبد الرحمن بن أبي هاشم، عبد الرحمن بن أعين بن سيابة، عبد السلام بن صالح الهروي، عبد الله بن العبّاس، عبد الله بن عجلان السكوني، عبد الواحد بن المختار الأنصاري، عثمان بن عيسى، عقبة بن خالد، العلاء بن الفضل، عليّ بن أحمد الدقّاق، عليّ بن الحسن الفضّال، عليّ بن راشد، عليّ بن سعيد، عليّ بن عبد الله الورّاق، عليّ بن ميمون الصانع، عمرو بن إبراهيم، عمرو بن عثمان، عمر بن يزيد صاحب السابري، عنبسة بن مصعب، القاسم بن محمّد الجوهري، كامل، ليث المرادي، مثنّى بن الوليد الحنّاط، محمّد بن أبي حمزة، محمّد بن أحمد الستّاني(1)، محمّد بن يحيى بن عمّار، محمّد بن بحر الشيباني، محمّد بن الحكم بن زياد(2)، محمّد الطيّار، محمّد بن سليمان الديلمي، محمّد بن عبد الله بن هلال، محمّد بن عطيّة، محمّد بن عليّ الكوفي، محمّد بن عمرو بن سعيد، محمّد بن الفضل الهاشمي، محمّد بن الفضيل، محمّد بن مارد، محمّد بن مرازم، محمّد بن مروان، محمّد بن ميسرة، محمّد بن الوليد الخزّاز، محمّد بن يحيى الخزّاز، موسى بن بكر الواسطي، نشيط بن صالح، نصر الخادم، النضر بن شعيب، وهب بن عبد ربّه، هارون بن مسلم، هشام بن المثنّى، هلقام بن هلقام، اليسع بن عبد الله القمي، يونس الكناسي، يوسف بن محمّد بن إبراهيم، يونس بن ظبيان، يونس بن عبد الرحمن(3)، انتهى.
و معرفة طرقه إليهم في غاية السهولة للممارس بما أشار إليه الشارح و غيره، و إنّما الكلام في سائر مراسيله؛ فإنّ ظاهر المشهور إجراء حكم غيرها عليها، و لكن نصّ جماعة بامتيازها عن غيرها.
و قال «بحر العلوم قدس سره»:
قيل: إنّ مراسيل «الصدوق» في الفقيه كمراسيل «ابن أبي عمير» في الحجّية و الاعتبار، و إنّ هذه المزيّة من خواصّ هذا الكتاب، لا توجد في غيره من كتب الأصحاب(4).
و قال المحقّق «الشيخ سليمان البحراني» في البلغة، في جملة كلام له في اعتبار روايات الفقيه:
بل رأيت جمعاً من الأصحاب يصفون مراسيله بالصحّة و يقولون: إنّها لا تقصر عن مراسيل «ابن أبي عمير». منهم «العلّامة» في المختلف، و «الشهيد» في شرح الإرشاد، و السيّد «المحقّق الداماد» قدّس اللّٰه أرواحهم، انتهى.
ثمّ قال الاُستاد الأعظم طاب اللّٰه ثراه:
فظهر أنّ هذا القسم من مراسيل الفقيه يشارك مسانيده في ما ذكره من الحكم بالصحّة و كونه حجّة بينه و بين ربّه تعالى، أو يختصّ بالحكم باحتفافه بالقرائن الدالّة على صحّته بالمعنى الّذي لا بدّ من العمل بالخبر بعد وجودها فيه بما أوضحناه(1).
و أمّا سائر مصنّفاته و تأليفاته فهي كثيرة منها:...(2)
الشيخ الجليل المتبحّر النقّاد «أبو عبد الله محمّد بن إبراهيم بن جعفر الكاتب النعماني المعروف بابن زينب»(3).
قال «النجاشي»:
هو شيخ من أصحابنا عظيم القدر شريف المنزلة صحيح العقيدة كثير الحديث، قدم بغداد و خرج إلى الشام و مات بها، له كتب منها: كتاب الغيبة(4)
و كتاب الغيبة للشيخ الفاضل الكامل الزكي «محمّد بن إبراهيم النعماني» تلميذ «الكليني»، و نقل قدس سره من «الشيخ المفيد رحمه الله» أنّه قال في إرشاد بعد أن ذكر النصوص على إمامة الحجّة القائم - صلوات اللّٰه
، كتاب الفرائض، كتاب الردّ علىالإسماعيليّة(1)، انتهى.
قال الاُستاد الأعظم طاب ثراه:
و له «تفسير» متضمّن لخبر شريف واحد مسند عن الصادق عليه السلام، عن آبائه، عن أمير المؤمنين عليهم السلام في أنواع آيات القرآن و أمثلة كلّ نوع، يوجد مختصره من غير إسناد في أوّل تفسير عليّ بن إبراهيم القمي(2)، و قد اختصره السيّد الأجلّ «المرتضى» المعروف برسالة المحكم و المتشابه(3)، و كان تلميذاً لثقة الإسلام «محمّد بن يعقوب الكليني قدس سره».
[
و أمّا شيوخه في كتابه الغيبة فهم جماعة كثيرة:
أ - «أحمد بن محمّد بن سعيد بن عبد الرحمن بن عقدة الكوفي الزيدي»، قال في أوّل خبر أسنده عنه: و هذا الرجل ممّن لا يطعن عليه في الثقة و لا في العلم بالحديث و الرجال الناقلين له(4).
ب - «عليّ بن أحمد بن عبيد اللّٰه البَنْدبيجي» و في نسخة «البذيجي» عن جماعة منهم
«عبيد اللّٰه بن موسى العلوي العبّاسي»، عن «عليّ بن إبراهيم بن هشام» و في نسخة:
عن «هارون بن مسلم».
ج - الشيخ الجليل «محمّد بن همام بن سهيل»، قال في موضع: حدّثنا «محمّد بن همام» في منزله ببغداد في شهر رمضان سنة سبع و عشرين و ثلاثمائة (327)، قال:
حدّثني «أحمد بن مابندار» سنة سبع و ثمانين و مائتين (287)(1).
د - «محمّد بن الحسن بن محمّد بن جمهور» كلاهما عن «الحسن بن محمّد بن جمهور العمى».
ه - ثقة الإسلام «محمّد بن يعقوب الكليني» و هو اُستاده.
و: «عبد الواحد بن عبد الله بن يونس الموصلي».
ز - «أبو القاسم الحسين بن محمّد البلادري» و في نسخة «البادري»، أقول: و هي قرية ببغداد، عن «يوسف بن يعقوب القسطي» المقري بواسط.
ح - «محمّد بن عبد الله بن المعمّر» و في نسخة «العمر الطبراني» بطبريّة سنة ثلاث و ثلاثين و ثلاثمائة (333)، و كان هذا الرجل من موالي «يزيد بن معاوية» و من الثقات (النصاب خ ل).
ط - «عليّ بن عبيد اللّٰه» عن «عليّ بن إبراهيم بن هاشم».
ى - «أبو سليمان أحمد بن محمّد بن هوذة بن حراسة» و في نسخة «أبي هراسة الباهلي» عن «إبراهيم بن إسحاق النهاوندي» بنهاوند سنة ثلاث و تسعين و مائتين (293) و في أكثر المواضع سبعين مكان تسعين، و قد يروي عنه بتوسّط «عبد الواحد بن عبد الله بن يونس».
يا - «أبو القاسم موسى بن محمّد الأشعري الثقة القمي المؤدّب» ساكن شيراز «ابن بنت سعد بن عبد الله الأشعري» سنة 313 بشيراز عن «سعد بن عبد الله».
يب - الشيخ الجليل «هارون بن موسى التلعكبري».
1) . الغيبة، ص 249.
يج - «عبد العزيز بن عبد الله بن يونس» أخو «عبد الواحد» المذكور.
يد - «عليّ بن الحسين المسعودي» صاحب إثبات الوصيّة، و مروج الذهب، عن «محمّد بن يحيى العطّار» بقم.
يه - «سلامة بن محمّد بن الحسين(1)بن عليّ بن مهزيار» عن «أبي الحسين عليّ بن عمر المعروف بالحاجي» و عن «أحمد بن محمّد السيّاري»، عن «أحمد بن داود» أيضاً، و في نسخة «أحمد بن عليّ بن داود» و هو عن «عليّ بن الحسين بن بابويه».
يو - «أبو عليّ أحمد بن محمّد بن أحمد بن يعقوب بن عمّار الكوفي» عن أبيه.
يز - «محمّد بن أحمد بن يعقوب»، عن «أبي عبد الله الحسين بن محمّد»، و الظاهر أنّه والد الشيخ المتقدّم، و أنّهم من أحفاد «إسحاق بن عمّار الصيرفي الكوفي»، و قد تقدّم أنّه من مشايخ «جعفر بن قولويه».
يه - «أبو الحارث - الحارث - عبد الله بن عبد الملك» و في نسخة «عبد المطلب بن سهل الطبراني» عن «محمّد بن المثنّى - المبنى - البغدادي».
يط - «محمّد بن عبد الله بن جعفر الحميري» عن أبيه، كذا ذكره في الرياض، و لم أجده في كتابه، و كذا روايته عن «هارون بن موسى» و «عبد العزيز»، و لعلّ نسخ كتابه مختلفة، كذا ذكره الاُستاد الأعظم طاب ثراه(2).
أقول: و في نسخة الغيبة عندي وجدته هكذا: «محمّد» صاحب كتاب قرب الإسناد «ابن عبد الله بن جعفر الحميري» عن أبيه... إلخ، ثمّ كتَب المحشّي في هامش الكتاب:
يحتمل احتمالاً قويّاً أن يكون هذه الزيادة من الناظرين في الكتاب، و أمّا «عبد العزيز» و «عبد الواحد» هما ابنا «عبد الله بن يونس الموصلي» فمذكوران فيها كما مرّ، و أمّا «هارون بن موسى» فلم نجد فيها بل هو «هارون بن محمّد» فلاحظ.
فخر الشيعة و تاج الشريعة ثقة الإسلام و كهف العلماء الأعلام «أبو جعفر محمّد بن يعقوب الكُلَيني» مصغّراً و بتخفيف اللام المنسوب إلى كلين - كزُبَير - قرية من قرى فشابويه الّتي هي إحدى كُور الريّ و فيه قبر أبيه «يعقوب»، لا مكبّراً - كأمير - الّذي هو قرية من ورامين كما زعمه «الفيروزآبادي»(1)و ما له و الدخول في هذه المطالب! «الرازي» الشيخ الجليل العظيم الكافل لأيتام آل محمّد عليهم السلام بكتابه الكافي.
قال «النجاشي»:
«محمّد بن يعقوب بن إسحاق الكليني» و كان خاله «علان الكليني الرازي» شيخ أصحابنا في وقته بالريّ و وجههم، و كان أوثق الناس في الحديث و أثبتهم، صنّف الكتاب الكبير المعروف ب «الكليني» يسمّى الكافي في عشرين سنة - إلى أن قال: - و مات «أبو جعفر الكليني رحمه الله» ببغداد سنة تسع و عشرين و ثلاثمائة (329) سنة تناثر النجوم، و صلّى عليه «محمّد بن جعفر الحسيني أبو قيراط» و دفن بباب الكوفة(2).
قال «بحر العلوم قدس سره» في رجاله:
و هو [إلى] الآن مزار معروف بباب الجسر و هو باب الكوفة، و عليه قبّة عظيمة(3).
قال الاُستاد الأعظم «النوري» طاب ثراه:
و القبر الشريف في شرقي بغداد في تكية المولويّة، و عليه شباك من الخارج إلى يسار العابر من الجسر مشهور تزوره العامّة و الخاصّة(4).
أقول: و أنا زرته هناك - طيّب اللّٰه رمسه - في سنة 1309.
ثمّ قال:
و اعلم أنّ له رحمه الله غير كتاب جامع الكافي كتباً اُخرى منها: كتاب وسائل الأئمّة عليهم السلام، ينقل عنه «السيّد رضي الدين بن طاوس» في كشف المحجة(1)و فلاح السائل و فتح الأبواب(2). و لم نعثر على من نقل عنه بعده فكأنّه ضاع من قلّة الهمم و انقلاب الاُمم.
و ضبط السيّد تاريخ الوفاة في سنة ثمان و عشرين، و تبع ذلك «الشيخ» في الفهرست(3)، و قال في كشف المحجة:
و هذا الشيخ «محمّد بن يعقوب» كان حياته في زمن وكلاء مولانا المهدي عليه السلام: «عثمان بن سعيد العَمْري» و ولده «أبي جعفر محمّد» و «أبي القاسم الحسين بن روح» و «عليّ بن محمّد السمري» رحمهم الله، و توفّي «محمّد بن يعقوب» قبل وفاة «عليّ بن محمّد السمري رضى الله عنه»؛ لأنّ «عليّ بن محمّد السمري» توفّي في شعبان سنة تسع و عشرين و ثلاثمائة (329)، و هذا «محمّد بن يعقوب الكليني» توفّي ببغداد سنة ثمان و عشرين و ثلاثمائة (328) فتصانيف هذا الشيخ «محمّد بن يعقوب» و رواياته في زمن الوكلاء المذكورين في وقت يجد طريقاً إلى تحقيق منقولاته و تصديق مصنّفاته(4)، انتهى.
و قال «النجاشي» في شرح كتبه:
«كتاب العقل»... - إلى أن قال: - «كتاب الوصايا»، «كتاب الفرائض»، «كتاب الروضة»، و له غير كتاب الكافي كتاب الردّ على القرامطة إلخ.
و قال «الشيخ» في الفهرست:
له كتب منها: الكافي و هو مشتمل على ثلاثين كتاباً أوّله كتاب العقل... إلى أن قال: كتاب الحدود، كتاب الديات، كتاب «الروضة» من آخر كتاب الكافي، و له كتاب الرسائل... إلخ(5)، انتهى.
و قيل: إنّ «الروضة» ليس من تأليف «الكليني» بل هو من تأليف «ابن إدريس»
و إن ساعده في الأخير بعض الأصحاب. و ربّما ينسب هذا القول الأخير إلى «الشهيد الثاني رحمه الله» و لكن لم يثبت.
قال في اللؤلؤة:
قال بعض مشايخنا المتأخّرين: أمّا الكافي فجميع أحاديثه حصرت في ستّة عشر ألف حديث و مائة و تسعة و تسعين (16199) حديثاً، الصحيح منها - باصطلاح من تأخّر - خمسة آلاف و اثنان و سبعون (5072)، و الحسن مائة و أربعة و أربعون (144) حديثاً، و الموثّق مائة حديث و ألف حديث و ثمانية عشر (1118) حديثاً، و القويُّ منها اثنان و ثلاثمائة (302)، و الضعيف منها أربعمائة و تسعة آلاف و خمسة و ثمانون (9485) حديثاً(1)، انتهى.
قال الاُستاد الأعظم قدس سره:
و الظاهر أنّ المراد من القويِّ ما كان بعض رجال سنده أو كلّه الممدوح من غير الإماميّ و لم يكن فيه من يضعف به الحديث.
و له إطلاق آخر يطلب من محلّه، و على ما ذكره فأكثر من نصف أخبار الكافي ضعيف لا يجوز العمل به إلّا بعد الانجبار.
و أين هذا من كونه أجلّ كتب الشيعة و مؤلّفه أوثق الناس في الحديث و أثبتهم، و ليكن في كتاب تكليف الشلمغاني المردود المعاصر له خبر مردود إلّا اثنان، فتأمّل.(2)
و قال السيّد الأجلّ «بحر العلوم قدس سره» في رجاله:
و قد ضُبط أخباره في ستّة عشر ألف حديث و مائة و تسعة و تسعين (16199) حديثاً، وجدت ذلك منقولاً عن خطّ العلّامة(3).
و قال «الشهيد قدس سره» في الذكرى:
إنّ ما في الكافي يزيد على ما في مجموع الصحاح الستّ للجمهور، و عدّة كتب الكافي اثنان و ثلاثون، انتهى(4).
قال الاُستاد الأعظم قدس سره(1):
كثيراً ما يقول «الكليني رحمه الله» في كتابه الكافي: (عدّة من أصحابنا) عن فلان، و هو يريد رجالاً بأعيانهم، فمنها ما تبيّن أساميهم و هي ما تكرّرت في الأسانيد، و منها ما لم تبيّن و هي في مواضع معدودة.
فمن القسم الأوّل: العدّة عن «أحمد بن محمّد بن عيسى»، و العدّة عن «أحمد بن محمّد بن خالد»، و العدّة عن «سهل بن زياد».
أمّا الاُولى: فقال «الشيخ النجاشي» في ترجمته: و قال «أبو جعفر الكليني» كلّما كان في كتابي هذا عدّة من أصحابنا عن «أحمد بن محمّد بن عيسى» فهم: «محمّد بن يحيى» و «عليّ بن موسى الكميداني» و «داود بن كورة» و «عليّ بن إدريس» و «عليّ بن إبراهيم بن هاشم»، و كذا نقله «العلّامة» عنه قدس سره في الخلاصة(2).
و أمّا الثانية: ففي الخلاصة عنه: و كلّما ذكرت في كتابي هذا: عدّة من أصحابنا عن «أحمد بن محمّد بن خالد البرقي» فهم «عليّ بن إبراهيم» و «أحمد بن عبد الله بن اُميّة» و «عليّ بن محمّد بن عبد الله بن اُذينة» و «عليّ بن الحسين السعدآبادي»، انتهى(3).
و في الكافي في الباب التاسع من كتاب العتق: عدّة من أصحابنا «عليّ بن إبراهيم» و «محمّد بن جعفر» و «محمّد بن يحيى» و «عليّ بن محمّد بن عبد الله القمي» و «أحمد بن عبد الله» و «عليّ بن الحسين» جميعاً عن «أحمد بن محمّد بن خالد» عن «عثمان ابن عيسى»... إلخ(4).
هكذا في جملة من النسخ، و في بعضها: عدّة من أصحابنا، عن «أحمد بن محمّد بن خالد» عن «عثمان..» إلخ.
و أمّا الثالثة: ففي الخلاصة عنه رحمه الله أنّه قال: و كلّما ذكرت في كتابي المشار إليه عن «سهل بن زياد» فهم: «عليّ بن محمّد بن إبراهيم علان» و «محمّد بن أبي عبد الله» و «محمّد بن
الحسن» و «محمّد بن عقيل الكليني»(1)انتهى.
و قد أطال الأصحاب الكلام في هؤلاء العدد في تشخيصهم و تمييز ما أبهم منهم و في جرحهم و تعديلهم، بل أفرد له جماعة بالتأليف، و لا أرى كثير فائدة فيه بخصوص المقام و إن كان فيه بعض الفوائد، و وجه عدم الفائدة واضح:
أمّا أوّلاً: فلما أوضحناه من الوثوق و الاطمئنان بتمام أخباره من جهة القرائن الداخلية خصوصاً بهذا الصنف من أخباره الّذي قد أكثر منه.
و أمّا ثانياً: فلأنّهم قديماً و حديثاً إذا رأوا في كلام أحد من العلماء «عند الأصحاب» أو «عند أصحابنا» أو «قال بعض أصحابنا» و نظائر ذلك لا يشكّون في أنّ المراد بهم الفقهاء العدول و العلماء الثقات الّذين يحتجّ بقولهم في مقام تحصيل الإجماع أو الشهرة أو غير ذلك.
نعم، لم يختصّوا ذلك بالإمامية، بل يطلقون الأصحاب على سائر فرق الشيعة الّذين هم في الفروع كالإماميّة، كالواقفيّة و الفطحيّة و أضرابهما، لا الزيديّة الذين صاروا عيالاً لأبي حنيفة في الفروع.
قال المحقّق «السيّد محسن الكاظمي رحمه الله» في عدّته بعد ذكر عدد «الكليني»: و رجال هذه العدد منهم المشاهير ك «العطّار» و «ابن إدريس» و «عليّ بن إبراهيم»، و فيهم من قد يخفى حاله، و فيهم من لا نعرفه و إن كان في نفسه معروفاً، و ما كان «الكليني» ليتناول عن مجهول، و ناهيك في حسن حالهم كثرة تناول مثل «الكليني» عنهم.
و قال في موضع آخر في عدد القرائن الدالّة على التوثيق: كقول الثقة: حدّثني الثقة أو غير واحد من أصحابنا أو جماعة من أصحابنا، لبعد أن لا يكون ثقة في جماعة يروي عنهم الثقة و يتناول، و لا سيّما مثل المحمّدين الثلاثة رضي الله عنهم(2)، انتهى.
و أمّا القسم الثاني: و هي العدد الّتي لم تُبيَّن أشخاصهم:
ففي باب نهي المحرم عن الصيد: عدّة من أصحابنا عن «أحمد بن محمّد بن أبي نصر»(3).
و في باب الخمس: عدّة من أصحابنا عن «أحمد بن محمّد بن عيسى بن يزيد»(1).
و في باب ما لا يجب له الإفطار و التقصير: «حميد بن زياد» عن «ابن سماعة» عن عدّة، عن «أبان بن عثمان» عن «زرارة»(2).
و في باب أن أوّل ما خلق اللّٰه من الأرضين موضع البيت: «محمّد بن يحيى» عن «محمّد بن أحمد» عن «الحسين بن عليّ بن مروان» عن عدّة من أصحابنا، عن «أبي حمزة الثمالي»(3).
و في باب التطوّع في وقت الفريضة: «عليّ بن إبراهيم»، عن أبيه، عن «ابن أبي عمير»، عن «عمر بن أذينة»، عن عدّة من أصحابنا أنّهم سمعوا أبا جعفر عليه السلام يقول... الخبر(4).
و في باب النوادر من كتاب الجنائز: عدّة من أصحابنا، عن «سهل بن زياد»، عن «عثمان بن عيسى»، عن عدّة من أصحابنا، قال: لمّا قبض أبو جعفر عليه السلام...
الخبر(5).
و في باب أنّ الأئمّة يعلمون علم ما كان و ما يكون: عدّة من أصحابنا، عن «أحمد بن محمّد» عن «محمّد بن سنان» عن «يونس بن يعقوب» عن «الحارث بن المغيرة» و عدّة من أصحابنا منهم: «عبد الأعلى» و «أبو عبيدة» و «عبد الله بن بشر الخثعمي» سمعوا أبا عبد الله عليه السلام يقول... الخبر(6).
إلى غير ذلك و من أراد التفصيل فليلاحظ الخاتمة من المستدرك(7)و اللّٰه المستعان.
الشيخ العليم الفقيه المعتمد «أبو الحسن عليّ بن الحسين بن موسى بن بابويه القمي» صاحب المقامات الباهرة و الدرجات العالية الّتي تنبئ عنها مكاتبة الإمام العسكري عليه السلام و توقيعه الشريف إليه، و صورته على ما رواه «الشيخ الطبرسي» في الاحتجاج:
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم
الحمد للّٰه ربّ العالمين، و العاقبة للموحّدين، و النار للملحدين، و لا عدوان إلّا على الظالمين، و لا إله إلّا اللّٰه أحسن الخالقين، و الصلاة على خير خلقه محمّد و عترته الطاهرين.
أمّا بعد، اُوصيك يا شيخي و معتمدي و فقيهي «أبا الحسن عليّ بن الحسين بن بابويه القمي» - وفّقك اللّٰه لمرضاته، و جعل من ولدك أولاداً صالحين برحمته - بتقوى اللّٰه و إقام الصلاة و إيتاء الزكاة؛ فانّه لا تقبل الصلاة من مانعي الزكاة.
و اُوصيك بمغفرة الذنب و كظم الغيظ و صلة الرحم و مواساة الإخوان و السعي في حوائجهم في العسر و اليسر، و الحلم عند الجهل، و التفقّه في الدين، و التثبّت في الاُمور، و التعهّد للقرآن، و حسن الخلق، و الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر، قال اللّٰه عزّ و جلّ: «لاٰ خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِنْ نَجْوٰاهُمْ إِلاّٰ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاٰحٍ بَيْنَ اَلنّٰاسِ»(1)و اجتنابِ الفواحش كلّها، و عليك بصلاة الليل؛ فإنّ النبيّ صلى الله عليه و آله أوصى عليّاً عليه السلام فقال: يا عليّ، عليك بصلاة الليل، عليك بصلاة الليل، عليك بصلاة الليل، و من استخفّ بصلاة الليل فليس منّا.
فاعمل بوصيّتي، و أمُرْ جميع شيعتي بما أمرتك به حتّى يعملوا عليه، و عليك بالصبر و انتظار الفرج؛ فإنّ النبيّ صلى الله عليه و آله قال: أفضل أعمال اُمّتي انتظار الفرج. و لا تزال شيعتنا في حزن حتّى يظهر ولدي الّذي بشّر به النبيّ صلى الله عليه و آله حيث قال: إنّه يملأ الأرض قسطاً و عدلاً كما ملئت ظلماً و جوراً.
فاصبر يا شيخي و معتمدي «أبا الحسن» و أمر جميع شيعتي بالصبر؛ فإنّ الأرض لله يورثها من يشاء و العاقبة للمتّقين و السلام عليك و على جميع شيعتنا و رحمة اللّٰه و بركاته، و حسبنا اللّٰه و نعم الوكيل، نعم المولى و نعم النصير، انتهى.
1) . سورة النساء، الآية 114.
و نقله «القاضي» في المجالس(1)و في الرياض؛ و نقل «الشهيد» و «القطب الكيدري» أيضاً في كتاب الدرّة الباهرة من أصداف الطاهرة هذا المكتوب من جملة كلام الحسن العسكري عليه السلام(2)، انتهى.(3)
قال الاُستاد الأعظم «النوري قدس سره»:
و لم أجده فيه، و لعلّ نسخه مختلفة.
و لا يخفى أنّه لو فرض كون صدور التوقيع في سنة وفاة الإمام الزكيّ عليه السلام - و هي سنة ستّون بعد المائتين (260) - كانت مدّة بقاء «أبي الحسن عليّ» بعد ذلك قريبة من سبعين سنة، فلو كان عند صدور التوقيع من الشيوخ سنّاً فهو من المعمّرين، و إلّا فخطاب الشيخ و الفقيه و المعتمد منه عليه السلام إلى من هو في السنّ من الأحداث يدلّ على مقام عظيم، كما يدلّ عليه أيضاً ما تقدّم في ترجمة ولده الأرشد «أبي جعفر الصدوق» من دعاء الحجّة عليه السلام له و إجابته عليه السلام مسئوله.(4)
و قال «النجاشي»:
هو شيخ القميّين في عصره و متقدّمهم و فقيههم و ثقتهم، كان قدم العراق و اجتمع مع «أبي القاسم الحسين بن روح رحمه الله» و سأله مسائل، ثمّ كاتبه بعد ذلك على يد «عليّ بن جعفر بن الأسود»... إلى آخر كلماته.
ثمّ عدّ تصانيفه و قال:
أخبرنا «أبو الحسن العبّاس بن عمر بن العبّاس بن محمّد بن عبد الملك بن أبي مروان الكلوذاني رحمه الله» قال: أخذت إجازة «عليّ بن الحسين بن بابويه» لمّا قدم بغداد سنة ثمان و عشرين و ثلاثمائة (328) بجميع كتبه، و مات «عليّ بن الحسين» سنة تسع و عشرين و ثلاثمائة (329) و هي السنة الّتي تناثرت فيها النجوم(5).
[
و اعلم أنّ ضبط أسامي مشايخ هذا الشيخ الجليل متوقّف على تصفّح أسانيد أخبار كتب ولده «أبي جعفر الصدوق» الموجودة في هذه الأعصار، و هو متوقّف على الفراغ من شغل أهمّ غير ميسور لنا، و الّذي حضرنا من أساميهم:
«سعد بن عبد اللّٰه الأشعري»، و «عليّ بن إبراهيم القمي»، و «محمّد بن يحيى العطّار»، و «عبد اللّٰه بن جعفر الحميري»، و «أحمد بن إدريس الأشعري»، و «محمّد بن الحسن الصفّار»، و «عليّ بن الحسين السعدآبادي»، و «عليّ بن موسى الكميداني»، و «عليّ بن الحسن بن عليّ الكوفي»، و «الحسين بن محمّد بن عامر»، و «محمّد بن أحمد بن عليّ بن الصلت»، انتهى.
كذا ذكره الاُستاد الأعظم «الحاجي النوري الطبرسي قدس سره»(1).
الشيخ المقدّم الجليل «أبو عمرو محمّد بن عمر بن عبد العزيز الكشّي».
قال «الشيخ» في الفهرست:
ثقة بصير بالأخبار و الرجال، حسن الاعتقاد، و له كتاب الرجال، أخبرنا جماعة عن «أبي محمّد هارون بن موسى» عنه(2).
و في الرجال: من غلمان العيّاشي ثقة بصير بالرجال و الأخبار، مستقيم المذهب(3).
و قال «النجاشي»:
كان ثقة عيناً، روى عن الضعفاء كثيراً، و صحب «العيّاشي» و أخذ عنه و تخرج عليه في داره الّتي كانت مرتعاً للشيعة و أهل العلم، له كتاب الرجال كثير العلم إلّا أنّ فيه أغلاطاً
كثيرة [أخبرنا «أحمد بن عليّ بن نوح» و غيره، عن] «جعفر بن محمّد» عنه بكتابه(1).
و يظهر من معالم العلماء أنّ اسم كتابه معرفة الناقلين عن الأئمّة الصادقين عليهم السلام(2)و اختصره «شيخ الطائفة أبو جعفر الطوسي رحمه الله» و صرّح جماعة من أئمّة الفنّ أنّ الموجود المتداول من رجال الكشي من عصر «العلّامة» إلى وقتنا هذا هو اختيار الشيخ، و أمّا الأصل فذكر جماعة من المتتبّعين أنّهم لم يقفوا عليه.
ثمّ إنّ السيّد الفاضل «يوسف بن محمّد بن زين الدين الحسيني الشامي» رتّب هذا الكتاب على ترتيب رجال الشيخ في سنة إحدى و ثمانين و تسعمائة (981)، و كان عندي منه نسخة ذهبت عنّي.
ثمّ رتّبه على ترتيب منهج المقال و أمثاله الشيخ العالم «زكيّ الدين المولى عناية اللّٰه بن شرف الدين بن عليّ القهپائي مولداً النجفي مسكناً» تلميذ المحقّقين الورعَين «المولى عبد اللّٰه التستري» و «المدقّق الأردبيلي» صاحب مجمع المقال في سنة إحدى عشر بعد الألف (1011) و عندنا نسخة الأصل منه، و له عليها حواشٍ نافعة و رمزها «ع»، و قد أشار في ترجمة كلّ أحد - كالسيّد المتقدّم - إلى المواضع الّتي فيها ذكر لهذا الرجل مدحاً و قدحاً.
و رتّبه أيضاً الشيخ الفاضل «الشيخ داود بن الحسن الجزائري» المعاصر ل «صاحب الحدائق» كما صرّح به في اللؤلؤة(3)، و لم نعثر على نسخته.
و اعلم أنّه قد ظهر لنا من بعض القرائن أنّه قد وقع في «اختيار الشيخ» أيضاً تصرّف من بعض العلماء أو النسّاخ باسقاط بعض ما فيه، و أنّ الدائر في هذه الأعصار غير حاوٍ لتمام ما في الاختيار، و لم أر من تنبّه لذلك، و لا وحشة من هذه الدعوى بعد وجود هذه القرائن.
أقول: ثمّ ذكر الاُستاد الأعظم «النوري قدس سره» بعض المطالب الّتي ذِكره في هذه
الوجيزة تورث الإطناب و أسقطتها في هذا الكتاب، على ما ذكرها أكثر العلماء الأعلام في دواوينهم، فلاحظ(1).
قال الفاضل البارع «المهندس البرجندي» في كتابه المعمول في مساحة الأرض و البلدان:
«كش» - بفتح الكاف و تشديد الشين المعجمة - من بلاد ماوراء النهر، بلد عظيم ثلاثة فراسخ، و النسبة إليه كشّي. انتهى.
لا ما قاله «الفيروزآبادي»: «كش» بالفتح، قرية بجرجان(2).
و يشهد لصحّة ما ذكره أنّ أغلب مشايخه و الرواة عنه من أهل تلك البلاد؛ فإنّه من غلمان «العيّاشي السمرقندي» الراوي عنه القارئ عليه المستفيد منه و المعتمد عليه في التعديل و الجرح.
أمّا مشايخه: فهو يروي عن:
[
«أبي الحسن حمدويه بن نصير الكشّي».
و عن «محمّد بن سعيد الكشّي».
و عن «أبي جعفر محمّد بن أبي عوف البخاري».
و عن «إبراهيم بن محمّد بن العبّاس الخُتَّلي»، و الختّل كسكّر بلد بما وراء النهر خرج منه جمع كثير من العلماء.
و عن «أبي إسحاق إبراهيم بن نصير الكشّي».
و عن «أبي محمّد جبرئيل بن محمّد(3)الفاريابي»، قال «الشيخ»: و كان مقيماً بكش(4).
و عن «نصر بن صباح البلخي».
و عن «عليّ بن محمّد القتيبي النيسابوري».
و عن «محمّد بن إسماعيل» عن «الفضل بن شاذان»، و المراد النيشابوري كما هو الحقّ عندنا.
و عن «طاهر بن عيسى الورّاق»، قال «الشيخ» في «من لم يرو عنهم عليهم السلام من رجاله»:
هو أبو «محمّد» من أهل كش صاحب كتب، روى عنه «الكشّي»(1).. إلخ.
و يروي عن «أبي سعيد جعفر بن أحمد بن أيّوب التاجر السمرقندي؛
و عن «أبي صالح خلف بن حمّاد العامّي الكشّي»؛
و عن «آدم بن محمّد القلانسي البلخي»؛
و عن «أبي عبد الله جعفر بن محمّد» شيخ من جرجان عاميٌّ؛
و عن «جعفر بن معروف يكنّى أبا محمّد» من أهل كش؛
و عن «محمّد بن أحمد بن أبي عوف البخاري»؛
و عن «عبيد بن محمّد النخعي الشافعي»؛
و عن «محمّد بن الحسن البراثي الكشّي»؛
و عن «عثمان بن حامد الكشّي»؛
و عن «محمّد بن نصير»، قال «الشيخ»: من أهل كش ثقة جليل القدر كثير العلم، روى عنه «أبو عمرو الكشّي»(2)
و عن «سعد بن جناح الكشّي»؛
و عن «أبي سعيد محمّد بن رشيد الهروي»؛
و عن «أبي سعيد جعفر(3)بن أحمد بن أيّوب السمرقندي»؛
و عن «أحمد بن محمّد بن يعقوب البيهقي»؛
و عن «أبي عليّ أحمد بن عليّ بن كلثوم السرخسي»، قال: و كان من الفقهاء، و كان
مأموناً على الحديث.
هذا، و يروي عنه: الثقة الجليل «أبو أحمد حيدر بن محمّد بن نعيم السمرقندي».
و أنت خبير بأنّ المراد من كش في هذه الموارد هو البلد المعروف، و فيه تولّد «تيمور لنك» و حمله في خصوص المقام على تلقّح النخل، و قراءته بالضمّ من اعوجاج السليقة كما في القاموس، و كان بعض من عاصرناه يقرأه بالضمّ مستنداً إلى بعض نسخ المنتقى ل «صاحب المعالم» و إعرابه فيه بالضمّ، و هو عن جادّة الاستقامة بمراحل.
هذا، و يروي «أبو عمرو الكشي» عن جماعة آخرين غيرهم مثل:
«محمّد بن قولويه»، و «أبي سعيد الآدمي سهل بن زياد»، و «عليّ بن الحسن»، و «أبي عليّ أحمد بن عليّ السلولي»، و «الحارث بن نصير الأزدي»، و «أبي عبد الله محمّد بن إبراهيم الورّاق»، و «الحسين بن الحسن بن بندار»، و «أبي أحمد»، و «محمّد بن الحسن البراثي»، و «إسحاق بن محمّد»، و «يوسف بن السخت»، و «محمّد بن بشير»، و «محمّد بن أحمد»، و «إبراهيم بن محمّد بن يحيى بن عبّاس»، و «الحسين [ابن اشكيب]» عن «محمّد بن خالد البرقي»، و «عبد الله بن محمّد» عن «الوشّاء»، و «إبراهيم بن عليّ الكوفي»، و «أبي الحسن أحمد بن محمّد الخالدي»، و «صدقة بن حمّاد»، و «أحمد بن منصور»، و «أحمد بن إبراهيم القرشي»، و «أبي جعفر محمّد بن عليّ بن القاسم بن أبي حمزة القمي»، و «أبي محمّد الدمشقي».
و «أبي الحسن أحمد بن الحسن الفارسي»، و «إبراهيم بن المختار بن محمّد بن العبّاس»، و «أبي بكر أحمد بن إبراهيم السنسُني»، و «أبي عمرو بن عبد العزيز».
هذا آخر ما أوردناه من ذكر طرقنا و إجمال شرح جملة من المشايخ العظام، و من أراد التفصيل فليرجع إلى الفائدة الثالثة من خاتمة الكتاب المستدرك للاُستاد الأعظم «النوري» طاب ثراه.
فيها فوائد عظيمة في ذكر عدد أصحاب الإجماع
و عدد أحاديث الكتب الأربعة
قال الاُستاد الأعظم - طاب ثراه - في الفائدة السابعة من مستدركه(1)قال:
قال «الشيخ أبو عمرو الكشّي» في رجاله:
تسمية الفقهاء من أصحاب أبي جعفر و أبي عبد الله عليهما السلام، اجتمعت العصابة على تصديق هؤلاء الأوّلين من أصحاب أبي جعفر و أبي عبد الله عليهما السلام و انقادوا لهم بالفقه فقالوا: أفقه الأوّلين ستة: «زرارة» و «معروف بن خرّبوذ» و «بريد» و «أبو بصير الأسدي» و «الفضيل بن يسار» و «محمّد بن مسلم الطائفي»، قالوا: و أفقه الستّة «زرارة».
و قال بعضهم مكان «أبي بصير الأسدي» «أبو بصير المرادي» و هو «ليث بن البختري».
تسمية الفقهاء من أصحاب أبي عبد الله عليه السلام اجتمعت العصابة على تصحيح ما يصحّ من هؤلاء و تصديقهم لما يقولون، و أقرّوا لهم بالفقه، من دون اُولئك الستّة الّذين عددناهم و سمّيناهم، و هم ستّة نفر: «جميل بن درّاج» و «عبد الله بن مسكان» و «عبد الله بن بكير» و «حمّاد بن عيسى» و «حمّاد بن عثمان» و «أبان بن عثمان»، قالوا: و زعم «أبو إسحاق الفقيه» و هو «ثعلبة بن ميمون» أنّ أفقه هؤلاء «جميل بن درّاج» و هم حدّاث أصحاب أبي عبد اللّٰه عليه السلام.
تسمية الفقهاء من أصحاب أبي إبراهيم و أبي الحسن عليهما السلام اجتمع أصحابنا على تصحيح ما يصحّ عن هؤلاء و تصديقهم و أقرّوا لهم بالفقه و العلم، و هم ستّة نفر آخر، دون الستّة النفر الّذين ذكرناهم في أصحاب أبي عبد الله عليه السلام منهم: «يونس بن عبد الرحمن» و «صفوان بن يحيى بيّاع السابري» و «محمّد بن أبي عمير» و «عبد الله بن المغيرة» و «الحسن بن محبوب» و «أحمد بن محمّد بن أبي نصر».
و قال بعضهم مكان «الحسن بن محبوب» «الحسن بن عليّ بن فضّال» و «فضالة بن أيّوب».
و قال بعضهم مكان «فضالة» «عثمان بن عيسى» و أفقه هؤلاء «يونس بن عبد الرحمن»
1) . خاتمة مستدرك الوسائل، ج 3، ص 757 من الطبعة الحجرية.
و «صفوان بن يحيى».
و قال «ابن داود» في رجاله في ترجمة «حمدان بن أحمد» نقلاً عن «الكشّي»: إنّه من خاصّة، الخاصّة أجمعت العصابة على تصحيح ما يصحّ عنه و الإقرار له بالفقه في آخرين، انتهى.
و الموجود من نسخ «الكشّي» خال عنه، و لعلّه أخرجه من الأصل؛ إذ الشائع الدائر مختصره. ثمّ قال قدس سره:
أمّا عددهم - و هم غير الأخير - اثنان و عشرون: ثمانية عشر منهم هم الّذين نقل «الكشّي» الإجماع عليهم على الظاهر من عدم كون «فضالة» عطفاً على «ابن أبي نصر» كما توهّمه «التقيّ المجلسي» في شرح الفقيه؛ إذ يصير عددهم حينئذٍ سبعة، و قد صرّح بأنّهم ستّة، مع أنّه ذكر في الطبقة الاُولى معتقده، ثمّ ذكر الخلاف في «أبي بصير» الرابع منهم، فلا بدّ و أن يكون هنا كذلك، و الأربعة ممّن نقل عن بعض الأصحاب الإجماع عليهم، فالستّة عشر منهم محلّ اتّفاق إجماعه و إجماع الآخر عليهم، و انفرد الأوّل بنقل الإجماع على اثنين و هما «أبو بصير الأسدي» و «ابن محبوب»، و الآخر بنقله على أربعة و هم «أبو بصير المرادي» و «ابن فضّال» و «ابن أيّوب» و «عثمان».
هذا إن كان المراد بالبعض في المواضع الثلاثة واحداً، و إلّا فيكثر نقل الإجماع على جماعة.
ثمّ إنّه لا منافاة بين الإجماعين في محلّ الانفراد؛ لعدم نفي أحد الناقلين ما أثبته الآخر و عدم وجوب كون العدد في كلّ طبقة ستّة، و إنّما اطّلع كلّ واحد [على] ما لم يطّلع عليه الآخر، و الجمع بينهما ممكن فيكون الجميع مورداً للإجماع، [و] إنّما فسّرنا قوله «بعضهم» ببعض الأصحاب؛ لعدم جواز نقل «الكشّي» في أمثال المقام عن غير العلماء الأعلام و الفقهاء العظام.
قال «السيّد المحقّق رحمه الله» في تلخيص الرجال في ترجمة «فضالة»: قال بعض أصحابنا:
إنّه ممّن أجمع أصحابنا على تصحيح ما يصحّ عنهم و تصديقهم، و أقرّوا لهم بالفقه و العلم (كش).
و قال في منهاج المقال في ترجمته: و في (كش) قال بعض أصحابنا.. إلخ، و العبارة
تقدّمت في «أحمد بن محمّد بن أبي نصر» و نقل في «أحمد» عين عبارة (كش) في الطبقة الثالثة.
أقول: قال الاُستاد الأعظم «النوري قدس سره» في ترجمة «أحمد بن عائذ» و «أحمد بن أبي نصر»:
إنّه ممّن قال بالوقف ثمّ رجع و التزم الحجّة عليه السلام - يعني الكاظم - عليه السلام و أقرّ بإمامته و إمامة من بعده من ولده، فلاحظ.
و قال في موضع آخر في ذكر طرق «الشيخ» في التهذيب:
و إلى «أحمد بن محمّد بن أبي نصر» صحيح ممّا أخذه من كتاب الجامع، و أمّا إلى نوادره فموثّق في المشيخة و (ست) - انتهى. ثمّ قال: - و توهّم بعض أفاضل المعاصرين في رسالة توضيح المقال أنّ قوله «قال بعض أصحابنا» عين عبارة «الكشّي» - قال: - و أمّا ناقل الإجماع المزبور فهو «الكشّي» على ما هو المعروف، و ربّما ينقل عن غيره كما في «فضالة بن أيّوب» حيث قال: قال بعض أصحابنا: إنّه ممّن أجمع أصحابنا.. إلخ، و هو توهّم عجيب مع أنّه لم يترجم «فضالة» في كتابه أصلاً، و قد سبقه إلى هذا التوهّم «المحقّق الداماد رحمه الله» في الرواشح فقال بعد نقل تمام عبارة (كش) و كلام ل «ابن داود» ما لفظه: ثمّ إنّ «أبا عمرو الكشّي» قال في ترجمة «فضالة بن أيّوب»: قال بعض أصحابنا: إنّه ممّن أجمع أصحابنا على تصديق ما يصحّ عنهم، و أقرّوا لهم بالفقه و العلم، انتهى.
و أنت خبير بأنّه ليس في رجال الكشّي ترجمة «فضالة» أصلاً، و كيف كان فلا إشكال في ذلك، و إذا ضمّ إلى الجماعة ما في رجال ابن داود يصير العدد ثلاثة و عشرين.
انتهى ما أردت نقله ملخّصاً حامداً مصلياً.
[
و لنذكر في هذا المقام عدد أحاديث الكتب الأربعة الدائر في كلّ الأعصار تيمّناً:
أمّا الكافي: كما في جامع المقال ل «الطريحي» قال:
فجميع أحاديثه حصرت في ستّة عشر ألف حديث و مائة و تسعة و تسعين (16199) حديثاً.
أقول: و قد مرّ نظيره في ترجمته، فلاحظ و لا تغفل.
و أمّا الفقيه: و قد مرّ في ترجمته عدد أحاديثه، و قال «الطريحي» في جامعه:
إنّ عدد أحاديث الفقيه خمسة آلاف و تسعمائة و ثلاثة و ستّون (5963) حديثاً، انتهى.
و أمّا التهذيب: قال الاُستاد الأعظم «النوري قدس سره»:
قد جمعنا عدد أبواب التهذيب و أحاديثها، فكان عدد الأبواب ثلاثمائة و ثلاثة و تسعين (393) باباً، و عدد الأحاديث ثلاثة عشر ألف و خمسمائة و ستّين (13560) حديثاً ينقص عن أحاديث الكافي بألفين و ستمائة و تسعة (2609) أحاديث، انتهى.
و أمّا الاستبصار: قال «الطريحي» في جامعه:
فهو مجزّأٌ ثلاثة أجزاء، الجزء الأوّل و الثاني يشتملان على ما يتعلّق بالعبادات، و الثالث يتعلّق بالمعاملات و غيرها من أبواب الفقه، و الأوّل يشتمل على ثلاثمائة باب يتضمّن جميعها ألفاً و ثمانمائة و تسعة و سبعين (2879) حديثاً، و الثاني تشتمل على مائتين و سبعة عشر (217) باباً يتضمّن ألفاً و مائة و سبعة و سبعين (2177) حديثاً، و الثالث يشتمل على ثلاثمائة و ثمانية و تسعين (398) باباً.
يشتمل جميعها على ألفين و أربعمائة و خمسة و خمسين (2455) حديثاً، فأبواب الكتاب تسعمائة و خمسة و عشرون (925) باباً يشتمل على خمسة آلاف و خمسمائة و أحد عشر (5511) حديثاً.
كذا حصَرها الشيخ في أواخر الاستبصار؛ لئلّا يقع فيها زيادة أو نقصان، انتهى.
جمعها (41263)، جميع أحاديث الكافي (16199)، جميع أحاديث الفقيه (5963)، جميع أحاديث التهذيب (13590)، جميع أحاديث الاستبصار (5511).
أمّا تأليفاته كما ذكره - طاب ثراه - في الخاتمة من مستدركه:
كتاب نفس الرحمن في فضائل سيّدنا سلمان عليه السلام، و هو أوّل مؤلّفاته بعد الشجرة المونقة العجيبة في سلسلة إجازات العلماء المسمّاة ب مواقع النجوم و مرسلة الدر المنظوم، كتاب دار السلام في ما يتعلق بالرؤيا و المنام في مجلّدين، كتاب فصل الخطاب في مسألة تحريف الكتاب، كتاب معالم العبر في استدراك البحار السابع عشر، كتاب جنّة المأوى في من فاز بلقاء الحجّة عليه السلام في الغيبة الكبرى من الّذين لم يجمعوا في البحار، رسالة الفيض القدسي في أحوال العلّامة المجلسي رحمه الله، كتاب الصحيفة الثانية العلوية، كتاب الصحيفة الرابعة السجادية، كتاب النجم الثاقب في أحوال الإمام الغائب عليه السلام بالفارسية، رسالة ميزان السماء في تعيين مولد خاتم الأنبياء صلى الله عليه و آله بالفارسية، كتاب ظلمات الهاوية، رسالة في ردّ بعض الشبهات على كتابه فصل الخطاب، رسالة البدر المشعشع في ذريّة موسى المبرقع، كتاب مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل في مجلّدات تقرب من تمام الرسائل، كتاب كشف الأستار عن وجه الغائب عن الأبصار - عجّل اللّٰه تعالى فرجه و صلّى عليه - جواب قصيدةٍ بعثها بعض علماء أهل السنّة إلى علماء الإماميّة فيها بعض الشبهات في أصل ولادة المهدي صلوات اللّٰه عليه، رسالة سلامة المرصاد رسالة فارسية في ذكر زيارة العاشوراء غير معروفة و أعمال مقامات مسجد الكوفة غير ما هو الشائع الدائر بين الناس الموجود في المزارات المعروفة، رسالة مختصرة بالفارسية في مواليد الأئمّة عليهم السلام على ما هو الأصحّ عنده، كتاب مستدرك مزار البحار لم يتمّ، حواشي على رجال أبي عليّ لم يتم، ترجمة المجلّد الثاني من دار السلام لم يتم، إلى غير ذلك من الحواشي و الرسائل.
أقول: و قد سقط من قلمه الشريف بعض تأليفاته المطبوعة و غيرها: فمنها كلمۀ
طيّبه بالفارسيّة مطبوعة(1)، و منها كتاب لؤلؤ و مرجان بالفارسيّة مطبوعة، و منها تحيّة الزائر و منها شاخۀ طوبى بالفارسيّة و غير ذلك من مؤلّفاته الّتي لم تخرج من السواد إلى البياض.
ولد في ثامن عشر (18) شهر شوّال من سنة أربع و خمسين بعد المائتين و الألف (1254) في قرية «يالُو» من قرى نُور إحدى كور طبرستان المشهور بمازندران.
توفّي قدس سره في ليلة الأربعاء السابع و العشرون (27) من جمادي الآخرة سنة العشرين و الثلاثمائة بعد الألف (1320) من الهجرة النبويّة، و دفن في الإيوان الحجرة الثالثة الواقعة في الصحن المقدّس الغروي من باب القبلة من جهة اليمين حين الدخول، حشره اللّٰه مع الرسول و الأئمّة الأبرار بمحمّد و آله الأطهار.
و أنا أقلّ الطلّاب و المشتغلين و أذلّ الأنام و المجاورين «أبو المكارم دبير الدين صدر الإسلام الحاجّ ميرزا عليّ أكبر بن شير محمّد بن محمّد بن محمّد طاهر الهمداني أصلاً و النجفي» مسكناً و مدفناً إن شاء اللّٰه تعالى. حرّرتها - و أنا مؤلّفها - في شهر محرّم الحرام سنة 1322 في الغريّ الغرّاء على مشرّفها آلاف الصلاة و الثناء حامداً مصلّياً مستغفراً منيباً إلى اللّٰه تعالى جلّ شأنه و بهر برهانه.
1) . قد وردت اسمها في مستدرك الوسائل، ج 3، ص 878 من الطبعة الحجرية.
الحمد للّٰه على تواتر نعمائه و تظافر آلاؤه، و الصلاة و السلام على محمّد سيّد أنبيائه و على آله و اُمنائه عليّ و أبنائه.
و بعد، فإنّ نعم اللّٰه لا تحصى و آلاؤه لا تستقصى، و أوّل هاتيك النعم إبرازنا إلى أوج الوجود من حضيض العدم، ثمّ نعمة العقل الّذي به للتكليفات الربّانيّة تأهّلنا، و به للألطاف الرحمانية توصّلنا، و لا نعمة بعد ذلك أفضل و لا أكمل و لا أجزل من نعمة العلم بالأحكام و معرفة الحلال و الحرام، و حسب العلماء قول اللّٰه تعالى: «هَلْ يَسْتَوِي اَلَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْلَمُونَ» و قال تعالى: «إِنَّمٰا يَخْشَى اَللّٰهَ مِنْ عِبٰادِهِ اَلْعُلَمٰاءُ» و أمر عباده بالرجوع إليهم فقال: و سئلوا أَهْلَ اَلذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ.
و ورد: «النظر إلى وجه العالم عبادة» و «النظر إلى باب العالم عبادة» و «العلماء ورثة الأنبياء» و «مداد العلماء كدماء الشهداء، و في بعض الأخبار: أفضل من دماء الشهداء».
و إنّ ممّن انتظم بهذا النظام و بحث عن الحلال و الحرام و هاجر لطلبه عملاً بالوارد «اطلبوا العلم و لو بالصين» جناب العالم اللوزعي و العارف الألمعي المصباح الأزهر و الكوكب الأنور «صدر الإسلام الحاجّ ميرزا عليّ أكبر بن الميرزا شير محمّد بن الحاجّ كل محمّد بن محمّد طاهر الهمداني» وفّقه اللّٰه لمرضاته و جعله من أهل الدين و حماته، و حيث إنّه يميل إلى طريقة السلف و لا يقنع بقليل الشرف استجازني في الرواية، فأجزته أن يروي عنّي جميع مرويّاتي و مصنّفاتي و جميع مسموعاتي و مقروّاتي و ما رويته عن مشايخي العظام و أساتيدي الكرام - رضوان اللّٰه عليهم أجمعين - بطرقي المعلومة المثبتة في رجالي المسمّى ب نظم اللئالي في علم الرجال(1)بأسانيدي المتّصلة
1) . المذكور في الذريعة، ج 24، ص 225 (الرقم 1163).
بالنبيّ و أهل بيته المعصومين صلوات اللّٰه عليهم أجمعين.
فمنها: عن شيخنا «المرتضى الأنصاري التستري» مرجع الإماميّة في دينهم و دنياهم قدس سره من غير واسطة، و قد أجازني من غير واسطة في الحرم العبّاسي - على مشرّفه الصلاة و السلام - يوم الجمعة في النصف من شعبان سنة ست و سبعين بعد الألف و المائتين (1276) بعد فراغه من الظهرين، عن جميع مشايخه بطرقهم المختلفة و أعلاها عن التقيّ الزكيّ العالم العامل «ملا أحمد النراقي رحمه الله»، عن «السيّد مهدي الطباطبائي بحر العلوم قدس سره»، عن شيخيه «الشيخ يوسف صاحب الحدائق» و الاُستاد الأكبر «الآغا البهبهاني 0»، و طرقهما بعد ذلك معلومة، و له قدس سره طرق اُخر غير هذا الطريق عن «السيّد عليّ صاحب الرياض» و غيره.
و منها: عن العالم الربّاني و الفقيه الصمداني «المولى عليّ بن الخليل بن محمّد إبراهيم بن محمّد عليّ الرازي الطهراني» و هو الثقة الجليل و العالم النبيل علّامة ثبت ورع محيط بالمعقول و المنقول سليم الجنبة، له من العلم و الفضل ما لا يسعني شرحه، و رأيت صاحب الأمر - عليه الصلاة و السلام - مرّتين على صورته الشريفة فانتبهت فعلمت أنّ ذلك لعظم شأنه، و قد أجازني جميع ما يرويه حتّى كُتُب النحو و نحوها يوم الجمعة رابع صفر سنة ستّ و سبعين بعد الألف و المائتين (1276)، عن شيخنا «الشيخ مرتضى الأنصاري قدس سره»، عن مشايخه و منهم العالم الفاضل «المولى أحمد النراقي» عن أبيه العالم العامل «مولى مهدي»، عن مشايخ متعدّدين.
و عن شيخنا «الشيخ محمّد حسن بن باقر 0» صاحب التصنيف المشهور المسمّى ب جواهر الكلام، و الشيخ العالم الثقة الورع التقيّ النقيّ «الشيخ جواد بن الشيخ تقيّ ملّا كتاب»، و الشيخ الجليل «الشيخ رضا بن زين العابدين» و «السيّد محمّد بن السيّد جواد العاملي» جميعاً عن «السيّد جواد العاملي» عن «السيّد مهدي بحر العلوم»، و تتّصل روايته ب «المجلسي رحمه الله» مصنّف بحار الأنوار بطرق مختلفة في بعضها «الشيخ يوسف البحراني»، و إجازاته مذكورة في كتابه، و إجازات «المجلسي» أيضاً مذكورة مسطورة في أربعينه، و كتاب الإجازات من بحاره تتّصل ب «الشهيد الثاني»
و غيره، و عن العالم الفاضل العامل «الشيخ عبد العليّ الرشتي» عن «السيّد مهدي الطباطبائي» و هو أعلى طرقه.
و منها: عن سيّد الفقهاء و سند العلماء العالم العامل الكامل «السيّد مهدي القزويني الحلّي»، و الطرق بعد ذلك معلومة لديه، أفاض الباري نعمه عليه.
و اُوصيه بلزوم التقوى و الاحتياط و مجانبة التفريط و الإفراط، و أن لا ينساني من الدعاء في مظانّ استجابة الدعوات؛ فانّه قاضي الحاجات و منجح الطلبات، و صلّى اللّٰه على محمّد و آله الطاهرين.
و كان ذلك في يوم الجمعة الخامس من شهر ربيع الثاني في السنة الثالثة و العشرين بعد الألف و الثلاثمائة (1323) هجرية على مهاجرها آلاف التحيّة، في الغريّ على مشرّفه أفضل الصلاة و السلام.
الأقلّ محمّد الموسوي النجفي الهندي(1)
قال - دام ظلّه - في المجلّد الثاني من كتاب رجاله المسمّى ب نظم اللئال في علم الرجال و هو بخطّه الشريف في باب الميم ما هذا لفظه:
«محمّد بن هاشم بن مير شجاعت عليّ الموسوي الرضوي الشهير بالهندي» مصنّف هذا الكتاب، مرّ مع أخيه بعض أحواله، و ولد سنة ألف و مائتين و اثنين و أربعين (1242) أو في الّتي بعدها، و ذلك في كلمة (مغرب).
قلت: و هو - دام ظلّه - حيّ في النجف حين كتابتي هذه الورقة و هو مكفوف البصر، و عمره حينئذٍ 81 سنة.
قال دام ظلّه:
و تعلّم القرآن في مدّة يسيرة جدّاً و عمدتها ثلاثة أيام، و عمدة تلمّذه في الفقه على «الشيخ محسن بن خَنْفَر»، ثمّ بعد وفاته على «الشيخ مرتضى الأنصاري» شيخ الطائفة في هذا العصر، و له منه إجازة.
و له من الكتب كتاب شوارع الأعلام إلى شرائع الإسلام شرّح به شرائع «المحقّق الحلّي» بوجه بين الإطناب و الإيجاز، خرج منه العبادات و بعض المعاملات، و كتاب الصراط المستقيم شرح المنهج القويم، و الأصل له أيضاً، و كتاب اللئالي الناظمة للأحكام اللازمة لم يستقص فيه المستحبّات بخلاف الواجبات و هو متن تامٌّ في الفقه كلّه، و كتاب حقائق الاُصول في اُصول الفقه، و كتاب الدرر المنثورة و الكنوز المستورة فيه عمد مسائل اُصول الفقه غير مرتّب و فيه من الرجال و غيره بعض المسائل، و كتاب مختصر العيون الغامزة على خبايا الرامزة في العروض، و العيون للدماميني و الرامزة للخزرجيّ، و كتاب السبيكة الذهبيّة في الأعاريض العربيّة، و كتاب التعليق على حجيّة المظنّة ل «شيخنا المرتضى» المذكور دام ظلّه العالي، و كتاب الأضواء المزيلة للشبه الجليلة، و كتاب التحريرات لتقريرات اُستادنا الشيخ محسن قدس سره، و كتاب فيه تحريرات تقريرات لشيخنا «المرتضى» - دام ظلّه العالي - و تعليق عليها و عليه بخط شيخنا «المرتضى» - دام عزّه - حواشي، و كتاب مختصر مراسم سلّار و إذا كان أصله في غاية من الوجازة فما ظنّك بمختصره، و غير ذلك، و قد أحصيت له حين ذكر هذه الترجمة عشرين مجلّداً أكثرها كبار يبلغ المجلّد أربعاً و عشرين كراساً فصاعداً، و نسأل اللّٰه أن يجعل ذلك خالصاً لوجهه الكريم، انتهى.
قلت: و له - دام ظلّه - أيضاً تسع عشرة مجلّدات كبار المسمّاة ب «كشاكيل» في العلوم المتفرقة، قرأت كلّها في النجف الأشرف، و كلّها بخطّه الشريف، و أكثرها في الطبّ و الجفر و علم الحروف و الفقه و الاُصول و سائر العلوم العربيّة و غيرها، و بالجملة هو بحر لا ساحل له، و شأنه أجلّ من تلك التعريفات و التوصيفات، و هو مرادي في بعض تأليفاتي ب «السيّد الاُستاد» دام ظلّه العالي. كتبتها في النجف سنة 1323 و أنا خادم العلماء «عليّ أكبر بن الحاجّ ميرزا شير محمّد بن الحاجّ كلمحمّد بن العادل الثقة محمّد طاهر الهمداني رحمهم الله».
[فوائد]
قال السيّد السند الاُستاد - دام ظلّه العالي - في ترجمة العالم الربّاني و الفقيه الصمداني «المولى عليّ بن الخليل بن محمّد إبراهيم بن محمّد عليّ الرازي الطهراني»:
هو ثقة جليل، عالم نبيل، علّامة ثبت ورع، محيط بالمعقول و المنقول، سليم الجنبة، له من الفضل ما لا يحتمل شرحه هذا المختصر، و قد أجازني جميع ما يرويه حتّى كتب النحو و غيرها يوم الجمعة رابع صفر سنة ست و سبعين بعد الألف و المائتين (1276)، عن شيخنا «الشيخ مرتضى الأنصاري» أطال اللّٰه بقاه، عن مشايخه.
و أجازني أيضاً شيخنا «المرتضى الأنصاري التستري» - دام ظلّه العالي - من غير واسطة في الحرم العبّاسي - على مشرفه الصلاة و السلام - يوم الجمعة في النصف من شعبان سنة ستّ و سبعين بعد الألف و المائتين (1276) بعد فراغه من الظهرين، و عادته أن يصلّيها في الحرم الحسيني فاتّفق ذلك على خلافها فقال:
بسم اللّٰه الرّحمن الرّحيم
الحمد للّٰه ربّ العالمين، و صلّى اللّٰه على محمّد و آله الطاهرين. أجزتك أن تروي عنّي جميع ما لي أن أرويه عن جميع مشايخي بطرقهم المختلفة، و أعلاها ما أرويه عن التقي «ملّا أحمد النراقي» عن «السيّد مهدي الطباطبائي» عن شيخيه «الشيخ يوسف صاحب الحدائق» و «الآقا رحمه الله» و طرقهما بعد ذلك معلومة.
قال: ولي طرق اُخر غير هذا الطريق من «السيّد عليّ صاحب الرياض» و غيره.
و قال أيضاً الاُستاد المعظم المذكور أعني السيّد السند «السيّد محمّد النجفي الهندي» دام ظلّه: و تلمّذت عند «الشيخ حسن بن الشيخ جعفر بن الشيخ خضر القناقناوي». و كان قدس سره عالماً علّامة فاضلاً ثقة تقيّاً ورعاً محتاطاً لا نظير له في زمانه في الاقتدار على التفريع و التصوير في مسائل الفقه و في حسن الخلق و الأدب و الوجاهة عند المؤالف و المخالف، له مصنّفات جيّدة فيه و في اُصول الفقه، منها: أنوار الفقاهة، توفّي رحمه الله في سنة اثنين و ستّين بعد الألف و المائتين (1262) في عام الوباء في شهر شوّال تلك السنة.
و كانت الرئاسة العلميّة الدينيّة و الدنيويّة قبل «الحسن بن جعفر» لأخيه «عليّ بن جعفر» [المتوفى سنة 1253] كان أعلم و أعظم منه، و له شرح على قواعد العلّامة في الخيار.
و قبلهما موسى بن جعفر [المتوفى سنة 1241] كان بمنزلة السلطان في العراق في مسموعية الكلمة عند أئمّة الجور مع عظم شأنه في العلم و الفضل.
و قبلهم لأبيهم «الشيخ جعفر» شيخ الطائفة في زمانه و حاله في الثقة و الجلالة و العلم أشهر من أن يذكر، له كتب منها: كشف الغطاء فيه العبادات لم يعمل مثله في كثرة الفروع و الإحاطة بها و نحو ذلك، و منها: شرحه على القواعد في المعاملات، و منها: كتاب له في اُصول الفقه، و عثرت على كتاب له في الردّ على الأخباريّين مجلّد كبير بخطّه الشريف على الظاهر، و الظاهر أنّه بعد لم يخرج إلى المبيضّة و أنّه نسخة واحدة، و كأنّه مكتوم إذ لم أسمع به قبل مشاهدته و لم أعرفه من غيرها، و كانت وفاته قدس سره في سنة ثمان و عشرين بعد ألف و مائتين (1228).
و رأيت بخطّه الشريف في كتاب رجاله المسمّى ب نظم اللئال في علم الرجال ما هذا نصّه في ترجمة «بحر العلوم قدس سره»:
«السيّد مهدي بن السيّد مرتضى بن السيّد محمّد الحسني الحسيني الطباطبائي النجفي» ثقته و جلالته و فضله أشهر من أن يذكر، و له كرامات كثيرة روتها الثقات و هو كاسمه بحر العلوم.
و في منتهى المقال بعد الثناء عليه بما هو أهله بل فوقه: كان ميلاده الشريف في كربلاء المشرفة ليلة الجمعة في شهر شوّال المكرّم من سنة خمس و خمسين بعد المائة و الألف (1155) تاريخ ولادته الميمونة (لنصرة آي الحق قد ولد المهدي)، و اشتغل برهة على والده الماجد قدس سره، و كان عالماً ورعاً تقيّاً صالحاً بارّاً.
و قرأ على جماعة من المشايخ منهم شيخنا «يوسف البحراني» و انتقل في النجف الأشرف، و تلمّذ على جماعة من فضلائها منهم: «الشيخ مهدي الفتوني» و «الشيخ محمّد تقي الدور» و غيرهما، ثمّ عاد إلى كربلاء و اشتغل على الاُستاد «مه» و رجع إلى النجف و أقام بها و داره الآن محط رحال العلماء، و هو بعدَ الاُستاد إمام أئمّة العراق و سيّد الفضلاء على الإطلاق و شيّع الجمع الكثير من اليهود.
قلت: و بعض أساطين العامّة في مكّة المشرّفة، مات سنة ألف و مائتين و إحدى عشر (1211).
و عن السيّد السند الاُستاد الاستناد - دام ظلّه - قال:
قال «المولى عليّ بن الخليل الثقة الجليل الرازي» في بعض إجازته لبعض من استجاز منه - و هو «الشيخ محمّد عليّ عزّ الدين العاملي» - بعد الثناء عليه: فأجزت له جميع مقرواتي و مسموعاتي و مصنّفاتي و جميع ما رويته بإسنادي المتّصلة إلى النبي و الأئمّة عليهم السلام، عن الشيخ العالم الثقة الورع التقي النقي «الشيخ جواد بن الشيخ تقي مولى كتاب»، عن شيخه الشريف «السيّد جواد العاملي»، عن السيّد العلّامة «السيّد محمّد مهدي»، عن المشايخ العظام الذين منهم «المحقّق البهبهاني محمّد باقر بن محمّد أكمل»، عن أبيه، عن جماعة: منهم «الآميرزا محمّد الشيرواني» و «الشيخ جعفر القاضي» و «محمّد شفيع الأسترآبادي» بأسانيدهم عن الأئمّة عليهم السلام.
و منهم: «المولى محمّد باقر الهزارجريبي» عن أساتيده «محمّد بن محمّد زمان» و «آميرزا إبراهيم القاضي بأصبهان» بحقّ روايتهم عن «الأمير محمّد حسين بن الأمير محمّد صالح» من أولاد بنت «المجلسي رحمه الله» و «محمّد طاهر بن مقصود عليّ» و «محمّد قاسم بن محمّد رضا الهزارجريبي الطبرسي»، جميعاً عن مولانا «محمّد باقر المجلسي» بأسانيده المتّصلة إليهم صلوات اللّٰه عليهم أجمعين.
و منهم: «الشيخ يوسف البحراني صاحب الحدائق»، عن «الشيخ حسين الماحوزي البحراني»، «الشيخ عبد الله بن عليّ البلادي»، عن شيخهما «الشيخ سليمان بن عبد الله الماحوزي»، عن «الشيخ سليمان بن عليّ الشاحوزي»، عن «الشيخ عليّ بن سليمان المقدمي البحراني»، عن شيخه «الشيخ البهائي»، عن أبيه «الشيخ حسين بن عبد الصمد الحارثي»، عن «الشهيد الثاني» رحمهم الله.
و ما رواه «سليمان بن عبد الله الماحوزي» المتقدّم، عن الشيخ «أحمد بن الشيخ محمّد بن يوسف» عن أبيه، عن «الشيخ عليّ بن سليمان» المتقدّم.
و روى «الشيخ أحمد» المذكور عن «السيّد محمّد مؤمن الحسيني الأسترآبادي» صاحب كتاب الرجعة، عن «السيّد نور الدين»، عن أخويه أحدهما لأبيه و هو صاحب المدارك و الآخر لاُمّه و هو صاحب المعالم عن جماعة منهم: والد صاحب المدارك «السيّد عليّ» و منهم: «الشيخ حسين بن عبد الصمد».
و للشيخ «سليمان الماحوزي» طرق اُخر يوجب ذكرها التطويل المنافي لغرض المشيخة.
و للعلّامة «السيّد الطباطبائي» طريق آخر أيضاً.
انتهى ما أردنا ذكره من كلام «الشيخ عليّ» الاُستاد دام ظلّه، و أنا أروي عنه بإجازته لي ذلك، و قد ذكرت له طرقاً اُخر في ترجمته.
و أروي عن «الشيخ المرتضى» - دام ظلّه العالي - بلا واسطة حسبما بيّنته في الترجمة المذكورة، و اللّٰه الموفّق، انتهى كلماته - دام ظلّه العالي - نقلت عن خطّه الشريف في النجف الأشرف سنة 1323.
قلت: و أنا أيضاً أروي عنه بإجازته الشريفة المثبتة في هذه النسخة الشريفة كما ترى لي تمام ذلك بطرقه المعلومة المذكورة، و أحمد للّٰه تعالى على ذلك، و «ذلك فضل اللّٰه يؤتيه من يشاء و اللّٰه ذو الفضل العظيم».
و أنا العبد أذلّ الأنام «عليّ أكبر صدر الإسلام الهمداني النجفي» وفّقه اللّٰه تعالى لابتغاء مرضاته و أيّده بتأييداته، في النجف الأشرف على مشرفها آلاف التحيّة و التحف في السنة 1323.
1) . و أمّا شرح حالاته و بعض تأليفاته:
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد الله الّذي رفع درجات العلماء بأن جعلهم ورّاث الأنبياء و نوّاب الأوصياء، و فضّل مدادهم على دماء الشهداء، و الصلاة و السلام على أشرف الأنام محمّد صلى الله عليه و آله الّذي اجتهد في تبليغ الأحكام، و على آله المعصومين الغرّ الكرام ما أشرق صبح و دجى ظلام، و لعنة اللّٰه على أعدائهم إلى يوم فصل الخصام.
و بعد فلا يخفى على من تديّن بدين الإسلام أنّ من عناية اللّٰه تعالى على الأنام إحداث العلماء العظام و الفقهاء الكرام لإحكام الأحكام و إرشاد الناس إلى الحلال و الحرام في كلّ عصر من الأعصار صوناً لشريعة سيّد الأنام.
و ممّن سعى في نيل هذا المرام العالم العامل و الفاضل الكامل قدوة أرباب التحقيق و نخبة أهل التدقيق، عمدة العلماء و زبدة الفقهاء «الحاجّ ميرزا عليّ أكبر صدر الإسلام الهمداني» أعانه اللّٰه ببلوغ الآمال و أيّده بجنود الإقبال و أسعده في جميع الأحوال، قد بذل جهده في إحكام الأحكام الشرعيّة، و عرق جبينه في إتقان القواعد الدينيّة و المسائل الفرعيّة، و حضر عندنا و عند العلماء الراشدين و الأساتيد المتبرّعين، حتّى بلغ بحمد اللّٰه مبلغاً عظيماً، و وقف من هذا الوادي موقفاً جسيماً، فصار بحمد اللّٰه عالماً ربّانياً و علماً روحانياً، فحقيق أن يقتدى بأفعاله الدينيّة، و أن يؤخذ بأقواله الشرعيّة.
و حيث قد بدى له الرجوع إلى وطنه المأنوس لإحياء ما به من موات النفوس، استجاز منّي تأسّياً بالمتقدّمين و إرشاد المتأخّرين، و لمّا أن وجدته أهلاً لذلك أجزته أن يروي عنّي جميع ما سمع منّي و سمعته و رويته من مشايخي العظام بطرقي المعلومة في محلّها موصياً إيّاه بلزوم الاحتياط و مجانبة التفريط و الإفراط، و أن لا ينساني من
الدعاء في مظانّ استجابة الدعوات؛ فانّه وليّ الحسنات.
و قد استأذن منّي في مباشرة الاُمور الحسبيّة، فأذنت له التصدّي لها مع كون المصلحة في تصدّيه و المفسدة في تركه، مع مراعاة الاحتياط فإنّه سبيل النجاة.
و كان ذلك في السادس و العشرين (26) من رجب الأصم من شهور سنة 1323.
الراجي عفو ربّه الجليل نجل المرحوم الحاجّ ميرزا خليل قدس سره.
معرفى نسخه
كتاب الدعاء سيد إسماعيل عمادى حائرى مازندرانى (1350 ق)
معرّفى: سيد محمّد عمادى حائرى شرح دعاى عرفه سيد أحمد فقيه امامى (1414 ق)
معرفى: محمدرضا زادهوش
سيّد اسماعيل عمادى حائرى مازندرانى (م 1350 ق)
معرفى: سيّد محمد عمادى حائرى
گردآورى، نگاهداشت و پرداختن به دعا، از ديرباز از دلبستگى هاى عالمان شيعى بوده است. از دوران صفوى بدين سو، نگارش كتب ادعيه فزونى گرفت. سرحلقۀ اين كتب را مى توان مفتاح الفلاح اثر ارجمند شيخ بهايى (م 1030 ق) دانست كه خود ترجمه هاى چندى به فارسى دارد(1)، ازجمله آداب عبّاسى به قلم صدر الدّين تبريزى (م 1050 ق)، كه كهن ترين ترجمه از آن است.(2)جداى از اينها، كتاب هاى ارزشمندى همانند: خلاصة الأذكار اثر فيض كاشانى (م 1090 ق)، زاد المعاد اثر علامه محمّدباقر مجلسى (م 1110 ق)، ذريعة النجاح اثر مير محمّد صالح خاتون آبادى (م 1116 ق) در دورۀ صفويه نگاشته شد.(3)
1) . براى آگاهى از اين ترجمه ها، ر. ك: فصلنامۀ علوم حديث، ش 11، بهار 1378، ص 109-\112: «ترجمۀ مفتاح الفلاح و ترجمۀ آقاجمال خوانسارى»، على صدرايى خويى.
2) . براى آگاهى از اين اثر، ر. ك: معرّفى نگارنده از آداب عبّاسى: ميراث حديث شيعه، دفتر هفتم، ص 517-\528.
3) . آقاى رسول جعفريان، گزيده اى از كتاب هاى دعا از دورۀ صفوى تا عهد قاجار را ياد كرده است. ر. ك: مقالات تاريخى، رسول جعفريان، دفتر اوّل، مقالۀ «ادبيات دعا در شيعه»، ص 382-\390.
آنچه در اين مقال بدان مى پردازيم، يكى از رسائل متأخّر است كه به خامۀ فقيهى بزرگ و زاهدى عارف به رشتۀ تحرير در آمده است.
حضرت مستطاب آية اللّٰه آقا سيّد اسماعيل عمادى حائرى مازندرانى رحمه الله، نجل عمدة التّجّار آقا سيّد فضل الله بارفروشى، در ميانۀ سال هاى 1275-1280 ق، در بارفروش (بابل كنونى) ديده به جهان گشود. ايّام طفوليت را به تحصيل علم سپرى كرد و در مدرسۀ صدر بارفروش(1)به كسب دانش و معرفت پرداخت، تا آنكه در جوانى به عنوان يكى از برجسته ترين و نزديك ترين شاگردان آية الحق حاج ملّا محمّد اشرفى (م 1315 ق) شناخته شد. پس از آن به همراه همدرس خويش، آقا سيّد عبد الغفّار مازندرانى (م 1365 ق) به عتبات هجرت نمود. در نجف اشرف از محضر ميرزا حبيب الله رشتى (م 1312 ق)، ميرزا حسين خليلى تهرانى (م 1326 ق)، آخوند ملّا محمّدكاظم خراسانى (م 1329 ق)، شيخ عبد الله مازندرانى (م 1330 ق) و آقا سيّد محمّد كاظم يزدى (م 1337 ق) بهره جُست و به مقام عالى اجتهاد، دست يافت و از علمايى چون آخوند خراسانى و آقا سيّد محمّد كاظم يزدى به اخذ اجازۀ اجتهاد مطلق نائل آمد. در اخلاق و عرفان از محضر عارف سترگ، آخوند ملّا حسينقلى همدانى (م 1311 ق) مستفيض گشت و در علوم غريبه (جَفر و كيميا) نيز از استادان ويژه اى بهره برد و در اين علوم مهارت يافت.
ايشان پس از پانزده سال اقامت در نجف، مقيم كربلا گرديد و افزون بر تدريس فقه و اصول، امامت حرم مطهّر امام حسين عليه السلام را عهده دار شد.(2)وى در عتبات به
1) . بارفروش از عهد صفويه بدين سو، مركز علمى و دينى مازندران بوده است و مدرسۀ صدر اعظم از مدارس مهمّ علوم دينى در آن روزگار در اين شهر بوده است.
2) . شهرت ايشان به «پيشنماز» كه در برخى اسناد آمده، از همين روست. (ر. ك: خاتمۀ مناهج الرّشادة في أسرار الشّهادة، روح اللّٰه [عالمى] بارفروشى، چاپ سنگى، تهران، 1336 ق، ص 15).
فقاهت، زهد و وَرَع بسيار، شُهره بود و اكثر اوقاتش به اوراد و اذكار و عبادات مى گذشت....
بارى، پس از چهل سال اقامت در عتبات به سال 1348 ق (1308 ش)، به مازندران عزيمت كرد تا پس از اداى مقصود به عتبات مراجعت نمايد. ازاين رو، قريب دو سال از پايان عمر شريف خود را در مازندران به سرآورد. با ورود به مازندران، از سوى علما و اعيان و رئيس معارف وقت، به «اتّفاق كلّ» اِبرام گشت كه امامت مسجد جامع عتيق بارفروش را - كه امامت آن به عهدۀ اعلم علماى آن سامان بوده است - بپذيرد؛ ولى وى استنكاف ورزيد. در همين زمان بود كه نام خانوادگى «عمادى حائرى» را براى خاندانش برگزيد.(1)
بارى، در شبى سرد كه وى براى تهجّد برخاسته بود، بيمار گرديد و پس از چند روزى - در حالى كه قصد بازگشت به عتبات را داشت - در سجدۀ نماز مغرب و در نزديك ترين حالت به معبود خويش به ديار باقى شتافت (شعبان 1350 ق/دى 1310 ش).
سال رحلت زد رقم كِلكِ «عِماد» *** قَد ذَهَب عَينٌ إلى دار الأمين(2)
پيكر مطهّرش را در جوار مزار آية الحق حاج ملّا محمّد اشرفى در جنب ميدان مسجد جامع بابل به خاك سپردند - اعلى اللّٰه مقامه الشّريف -. از آنجا كه ايشان قصد بازگشت به عتبات را داشت، تمام نوشته ها، تقريرات و كتب خويش را در آنجا وانهاد . ازاين رو، پس از ارتحالش، مجموع آثار وى در عتبات ماند و اكنون اطّلاعى از
1) . به علّت انتساب به مير عماد الدّين حسينى (م 803 ق) از حكّام مذهبى طبرستان و اقامت طولانى در حائر حسينى.
2) . مقطع قصيده اى كه حفيد ايشان، استاد سيّد اسماعيل عمادى حائرى در بزرگداشت جدّ خويش رحمه الله سروده است. مصرع دوم بيت، برابر با 1310 - كه تاريخ ارتحال ايشان به شمسى است - مى باشد. تنها فرزند ذكور وى، عالم ربّانى مرحوم حجت الاسلام و المسلمين آقا سيّد محمّد عمادى حائرى (1268-1331 ش) بوده است.
آنها در دست نيست. تنها نوشتارى كه از ايشان به دست داريم، كتابى در دعاست كه اين مقال، عهده دار معرّفى آن است.
نسخۀ خطّى اين اثر، در 230 صفحه است كه متأسّفانه در حدود هفت برگ از آغاز آن افتاده است. بدين رو، نام آن مشخّص نيست و كتاب الدّعاء، نامى است كه نگارنده بر آن نهاده است. اين نسخه در اندازۀ 5 * 12 سانتى متر به خطّ بسيار زيباى مؤلّف رحمه الله است.
توضيحات فارسى آن به خطّ شكستۀ نستعليق، و متن ادعيه با خطّ نسخ، تحرير شده است. گرچه از انتهاى كتاب نيز برگى افتاده، امّا كتاب خود ناتمام بوده است. چنين گمان مى رود كه مؤلف رحمه الله اين رساله را براى برخى از اذكار خويش نگاشته باشد.
بخش مُعْظَمِ اثر، به نقل ادعيه اختصاص دارد و در برخى موارد در حاشيۀ صفحات به اختلافات نسخ، اشاره گرديده است.
شيوۀ تقسيم بندى رساله، براساس «باب» است كه برخى باب ها خود به چند فصل تقسيم مى شود، به گونۀ زير:
باب [...]، فقط دو فصل از اين باب در نسخه موجود است.
باب الحفظ، شامل پنج فصل.
باب النّجاة، شامل دو فصل.
باب فى أعمال مختلفة.
باب المراد.
باب الزّيارات.
برخى از فصول، خود عناوين جداگانه اى دارند، مثلاً: فصل دومِ «باب الحفظ»، با عنوان: «در بيان بعضى از ادعيه كه باعث مغفرت است و خلاصى از ذنوب...»(1)، و
1) . نسخۀ خطى، ص 30.
فصل دومِ «باب النّجاة»، با عنوان: «ادعيۀ غنا»(1)آمده است.
مؤلّف رحمه الله، روايات و ادعيه را از كتب متعدّدى نقل مى كند و در برخى موارد به ذكر صحّت سند نيز مى پردازد. مجموع كتاب هايى كه مؤلّف از آنها نقل مى كند، اينهاست:
الأربعين از شيخ بهايى.(2)
أعلام الدّين از ديلمى.(3)
إغاثة الدّاعي از سيّد بن طاوس.(4)
بحار الأنوار از محمّدباقر مجلسى.(5)
بلد الأمين از كفعمى.(6)
تحفة الزائر محمّد باقر مجلسى.(7)
التفسير المنسوب إلى الإمام العسكري عليه السلام.(8)
التفسير الكبير (روض الجنان و روح الجنان) از ابو الفتوح رازى.(9)
خلاصة الأذكار از فيض كاشانى.(10)
دعوات قطب راوندى.(11)
زاد المعاد از محمّدباقر مجلسى.(12)
عدّة الدّاعي از ابن فهد حلّى.(1)
فوائد از علم الهدى ثانى (محمّد فرزند فيض كاشانى).(2)
الكافي از كلينى.(3)
الكلم الطّيّب و الغيث الصيّب از سيّد على خان مدنى.(4)
المجالس (الأمالي) از صدوق.(5)
المجتنى من الدّعاء المجتبى از سيد بن طاوس.(6)
مجموع الدّعوات از محمد بن هارون بن موسى تلعكبرى.(7)
المصباح (جُنّة الأمان الواقية و جنة الإيمان الباقية) از كفعمى.(8)
مصباح كبير (مصباح المتهجّد) از شيخ طوسى.(9)
معاني الأخبار از صدوق.(10)
مشكاة الأنوار از محمدباقر مجلسى.(11)
مفاتيح النّجاة از محمّدباقر سبزوارى.(12)
مهج الدّعوات از سيّد بن طاوس.(13)
1) . همان، ص 16 و 34.
2) . همان، ص 100.
3) . همان، ص 16، 22، 23، 57، 73-75، 80، 81، 84 و 98.
4) . همان، ص 116 و 118.
5) . همان، ص 29 و 74.
6) . همان، ص 19، 20، 47، 75، 76، 84 و 92.
7) . همان، ص 36.
8) . همان، ص 24، 47، 136 و 164.
9) . همان، ص 195.
10) . همان، ص 92.
11) . همان، ص 35.
12) . همان، ص 74 و 92.
13) . همان، ص 18، 40، 71، 74، 83، 86، 90، 107، 112، 120 و 160.
در مواردى نيز به نقل از علماى مشهور شيعه، بدون يادكردِ نام كتاب، پرداخته شده است، بدين قرار:
1) . همان، ص 120.
2) . همان، ص 30.
3) . همان، ص 72.
4) . همان، ص 31، 72 و 96.
5) . همان، ص 17، 43، 63، 82، 93 و 103.
6) . همان، ص 26، 43، 44، 48، 66 و 101.
7) . همان، ص 31.
8) . همان، ص 17، 31، 44، 45، 66، 83 و 202.
9) . همان، ص 101.
10) . همان، ص 17 و 66.
11) . همان، ص 21، 35، 84، 101 و 106.
12) . همان، ص 79.
ابو جعفر محمّد بن على بن حسين قمى (شيخ صدوق)، ابو جعفر محمّد بن حسن بن على طوسى (شيخ طوسى)].
ختامِ كلام را به ذكر گزيده هايى چند از متن كتاب، اختصاص مى دهيم:
[فصل]
... بدان كه حالت سجده، بهترين حالت قرب حضرت احديّت است و اگر كسى با توجّه و اقبال و تضرّع و ابتهال سجده كند، جميع حجاب ها كه بين او و بين عالم نور و مبدأ فيض و ظهور است، برداشته مى شود و اخبار عجيبه و آثار غريبه در آن وارد گرديده و ديده شد، كه اينجا مقام ذكر آنها نيست. بايد از آن غفلت ننمود. و اللّٰهُ الهادي.(1)
و بايد علاوه بر استغفارات موظّفه در صبح و عصر و بعد از هر نماز و وقت خواب و غيرها، اقلاًّ روزى هزارمرتبه، به هر حال كه انسان باشد، خوانده شود. و از براى آن، ختم صحيحى است كه سيّد بن طاوس در كتاب مجتنىٰ ذكر فرموده است، و استغفار اعرابى كه سبزوارى رحمه الله در مفاتيح، و غيره فى غيره، از حضرت امير عليه السلام نقل نموده اند و از براى هر مطلب، خصوص از براى رفع فقر و حصول مال، نهايت نفع دارد.
1) . نسخۀ خطّى، ص 18.
ديگر «حولقه»(1)است كه از كلمات مخزونۀ عرش الهى است و بعضى معانى آن در كتاب معاني الأخبار صدوق قدس سره مذكور است. و آن را خواصّ عجيبه است و عمدۀ آنها رفع وسوسه و حديث نفْس و همّ و غمّ و جُبن است كه از متعلّقات قوّۀ واهمه است كه متعلّق به شياطين است و بدترين قواى نفسانيّه است و به هيچ، انسانى را زود هلاك مى كند به هلاك ابدى - نعوذ باللّٰه منها - و بايد اقلاًّ روزى صد مرتبه خوانده شود.
ديگر، تسبيح صدّيقۀ كبرىٰ، فاطمه زهراست - صلوات اللّٰه و سلامه عليها و على أبيها و بعلها و بنيها و أمّها و شيعتها - كه مراد از ذكر كثير در قرآن مجيد، همان است. و آن را اسرار عجيبه و آثار غريبه است و عمدۀ آن، حفظ ايمان و حُسن خاتمه است و در هر وقت، خصوص بعد از نماز واجبى و مستحبّى و وقت خواب، سنّت مؤكّده است و بايد اقلاًّ بعد از هر نماز، ترك نشود. و شرط كمال آن، اين است كه هيئت نماز به هم خورده نشود و بعد از آن، «لا إلٰهَ إلّا اللّٰه» و «أستغفِر اللّٰه» گفته شود.
و دعاى بسيار عظيمى بعد از آن وارده شده است كه مجلسى رحمه الله در مجلّد ثامن عشر بحار به سند بسيار صحيح از حضرت صادق عليه السلام آن را روايت كرده است... و دعا اين است: «لا إله إلّا اللّٰه، «إنّ اللّٰهَ و ملائكتَه يُصَلّون علَى النّبي يا أيّها الّذين آمنوا صلّوا عليه و سلّموا تسليماً»، لبّيك ربّنا لبّيك و سَعْدَيك...».(2)
[فصل]
ديگر آنكه در استجابت دعوات، به غايت نافع است و آزموده است و سريع الأثر است، دعايى است كه سيّد بن طاوس قدس سره در كتاب مهج الدعوات به سند صحيح از مشكاتِ مصباحِ انوار، صدّيقۀ كبرىٰ، امّ ابيها، فاطمۀ زهرا - صلوات اللّٰه و سلامه عليها - از حضرت رسول صلى الله عليه و آله روايت كرده است كه آن حضرت فرمود به او: اى
دخترك من! آيا تعليم نكنم به تو دعايى كه هيچ كس نخوانَد خدا را به آن، مگر آنكه مستجاب شود دعاى او و اثر نكند در تو سِحر و نه زَهر، و شماتت نكند بر تو دشمن، و عارض نشود تو را شيطان، و اعراض نكند از تو رحمان، و سلب نشود از تو نعمت، و رد نشود دعاى تو، و برآورده شود جميع حاجات تو؟
حضرت فاطمه عليها السلام عرض كرد كه: اى پدر! اين دوست تر است نزد من از دنيا و ما فيها.
حضرت فرمود كه مى گويى - اين است دعا -: «يا أَعَزَّ مذكورٍ و أقْدَمَهُ قَدِماً في العزّ و الجبروت... حوائجي يا كريمُ».
پس حضرت فرمود كه چون اين دعا بخوانى و حاجت خود طلب كنى، در جواب تو گفته شود: «نعم! نعم! - فهنيئاً لقاريه، الحمد للّٰه ربّ العالمين.»(1)
«... و از آن حضرت [امام محمّدباقر عليه السلام] مروى است كه اگر قسم ياد كنم كه در اين دعا [دعاى سمات] اسم اعظم است، هر آينه، برىء الذّمّه مى باشم، و مى خوانم اين دعا را بر ظلم كنندگان و دشمنان ما و كسانى كه خود را عزيز مى گيرند بر ما. و محمّد بن على راست مى گويد، كه نخواندم اين دعا را در هيچ مهمّى و شدّتى، مگر آنكه ديدم سرعت اجابت آن را... و هركس نتواند بخواند، بنويسد بر كاغذى و با خود همراه داشته باشد.»(2)
روح بلندش شادمان و قرين اجداد اطهارش باد!
تصویر
سيّد احمد فقيه امامى (1352-1414 ق)
معرّفى: محمّدرضا زادهوش
تبلور عشق در جان نيايشگر، رويكردى به جانب خداوند را پديد مى آورد كه در قالب هاى گوناگون نيايش جارى مى شود، برخى دستاويز بيان و صورت اند و ديگران در پى عنايت به معنا و اداى درست هدف ها و آرمان ها.
از اين ميان، بارقه هاى تابندۀ واژه هايى كه بر زبان توانمند معصومان - صلوات اللّٰه عليهم - روان گرديده است، فروغى ديگر دارد. راستين بودن مقصد در نيايش مأثور و تكيه داشتن صورت و معنا بر آيات قرآن، و زيبايى واژگان به كارگرفته شده، همگى موجب پسنديده تر شدن و كارآمدتر بودن چنين نيايش هايى است.
تنها آنچه مسلّم مى نمايد، حفظ صورت، الفاظ و شيوۀ بيان اين ادعيه، و رعايت قيد زمان و مكان در آنهاست كه البته هر يك، موجب پديدار شدن آثار روحانى ويژه اى خواهد بود.
دعاى عرفۀ امام حسين عليه السلام، نيايشى ازاين دست است؛ توسط معصوم در قالب الفاظ ريخته شده و براى آن، آثار و پيامدهاى فراوانى، ازجمله استجابت قطعى خواسته هاى نيايشگر را برشمرده اند و از معدود ادعيه اى است كه در فاصلۀ زمانى اندكى، قابل تكرار نيست.
پناه بردن به خنكاى دعاى عرفه و معانى ژرف آن در فرجامين ساعات عصر روز عرفه، ما را به آشنايى با نيايش فرا مى خواند و شوق دانستن ترجمه و شرحى از اين دعاى شريف را در انسان بر مى انگيزاند.
روز عرفه، خود روزى پُراهمّيت در شمار مى آيد؛ چه آنكه جايگاه شايسته اى نزد تمام مسلمانان دارد و هر كسى در آن روز - در هر كجا كه باشد -، مستجاب الدّعوه است و گفته اند كه اگر مسلمانى در آن روز آمرزيده نگردد، سال پس از آن بايد كه در مراسم حج حضور يابد.
دربارۀ بررسى و شرح همه جانبۀ دعاى عرفه مطالب زيادى نگاشته شده است:
اين كه دعا بخشى الحاقى دارد يا ندارد؟ و اگر دارد، مربوط به كدام قسمت دعاست و گويندۀ آن كيست؟ بر مذهب تشيّع است با غير آن؟ اگر غير شيعه است، چگونه همانندى هايى با كلام معصوم پديد آورده؟ و يا چنانچه آن شخص در شمار پيروان مذهبى است كه اهميّتى به دعا و اين قبيل اعمال نمى دهند و يا روحى لطافت پرور ندارند، با ضميمه كردن اين بخش به دعا در طلب چه بوده است؟ و يا به طور كلّى، اِسناد آن به سرور آزادگان امام حسين عليه السلام صحيح مى نمايد يا خير؟ و ازاين قبيل پرسش ها كه انتشار نتيجۀ هر پژوهش در زمان خويش، نظرها و نقدِ نظرها را به خود جلب كرده و شمار همين نقّادى ها، و از سويى عنايت به مأثورات و عمل مشهور بزرگان، توجّه پژوهندگان دينى را به اهمّيت اين دعا، بيشتر و بيشتر نموده است.
علاوه بر درج شدن متن دعاى عرفه در كتاب هاى گوناگون ادعيه(1)و ازجمله مفاتيح الجنان، و چاپ آن در بسيارى از گزيده هاى فراهم آمده از كتب ادعيه و برخى از
1) . ازجمله در: مصباح الزّائر و الإقبال ابن طاوس؛ بلد الأمين كفعمى (ص 251-258)، زاد المعاد (ص 91-96) و... بحار الأنوار مجلسى؛ الحكم العطائيّه ى احمد عبيد (ص 80-90).
كتاب هاى مناسك حجّ،(1)مى توان به چاپ هاى مستقلّى از اين دعا نيز اشاره نمود كه در زير بدان ها اشاره مى شود:
اقيانوس خروشان (متن و ترجمۀ دعاى عرفه و شرح مختصرى از زندگانى ابى عبد الله)، [بى جا، بى نا،] 1362 ش، 88 ص.
ترجمۀ دعاى عرفه، محمّدرضا زادهوش، 24 ص، رقعى (آمادۀ چاپ).
در معبد عشق (دعاى كميل، دعاى عرفه، مناجات شعبانيّه...)، ترجمه و گردآورى: محمود صلواتى، قم: نشر فاضل، 1375 ش، 79 ص.
دعاى حضرت حسين بن على سيّد الشّهداء عليه السلام در روز عرفه، محمود شريفى، [بى جا، اهواز،] 1351 ش، (شعر فارسى).
دعاى روز عرفه (روز شناخت) كلاس شناخت و سازندگى امام حسين عليه السلام در عرفات، ترجمۀ تصويرى و تفسيرى: عبد الكريم بى آزار شيرازى، 1361، 1368 ش و 1372 ش/تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1374 ش، 64 ص، نهم، وزيرى.
مصوّر (رنگى)، نقشه، عنوان روى جلد: «دعاى روز عرفه، شناخت و خودسازى (كلاس شناخت و سازندگى امام حسين عليه السلام در عرفات)».
دعاى روز عرفۀ شريعت: عبّاس قمى (1254-1319 ش)، [تهران:] كانون انتشارات شريعت، 1377 ش، 70 ص، دوم، جيبى.
دعاى عرفۀ امام حسين عليه السلام، كتابخانه دانشكدۀ الهيّات دانشگاه مشهد، ش 1000.
(فهرست، ج 2، ص 151)
دعاى عرفۀ امام حسين عليه السلام، تهران: ابرون، 1377 ش، 75 ص.
دعاى عرفۀ امام حسين عليه السلام و دعاى عرفۀ امام سجّاد عليه السلام، ترجمه: على مشكينى اردبيلى و مهدى الهى قمشه اى، تهران: نهضت زنان مسلمان، 1363 ش، ث + \ 105 ص، مصوّر.
1) . ازجمله در: مناسك حج ابو القاسم كوكبى تبريزى (قم: علميه، 1374 ش).
(فهرست، ج 1، ص 736 و 771)
على اكبر نايينى، بغداد: مطبعة المعارف، 15 ذى قعدۀ 1367 ق، 16 ص، جيبى.
ابو الحسن شعرانى (1281-1352 ش)، تهران: اسلاميّه، 1345 ش، 168 ص.
داود خواجوى، تهران: نشر مشكاة، 1417 ق/ 1375 ش، 76 ص.
نياز موفق (دعاى كميل و دعاى عرفه و مناجات خمسة عشر)، ترجمۀ نثر و نظم: نصرت اللّٰه اربابى (موفّق)، با مقدّمه: هبة اللّٰه جذبى و محمّدجواد آموزگار، تهران: سيف اللّهى، 1363 ش، 176 ص.
دعاى عرفه، 1351 ش، تهران، غدير، 16 ص.
دعاى عرفه، 1377 ش، تهران، سازمان تبليغات اسلامى، 62 ص.
دعاى عرفۀ امام حسين عليه السلام، ترجمۀ محمّد قدّوسى، 1378 ش، تهران، سازمان تبليغات اسلامى، 64 ص.
دعاى عرفۀ امام حسين عليه السلام، ترجمۀ على اشرف مؤيّدى، 1378 ش، تهران، سازمان تبليغات اسلامى، 96 ص.
دعاء الإمام الحسين عليه السلام يوم عرفة، 1377 ش، تهران، مؤسسة الحسين عليه السلام، 36 ص.
هر چند شارحان دعاى عرفه اندك شمار و معدودند، ولى گسترۀ بحث آنان نسبت به شارحان و پديدآورندگان شروح ادعيۀ ديگر به گونه اى روشن متفاوت است.
شرح هاى نوشته شده بر دعاى عرفه به شرح زير است:
بركات دعاى عرفه: عباس عزيزى، 1378 ش، قم، سلسله، 96 ص، رقعى.
تحفة الأبرار، مصطفى بن ابراهيم قارى (م 1080 ق).
توحيد در مكتب امام حسين عليه السلام، جواد اميرى اراكى، قم، دار النّشر، [1363 ش]، 103 ص.
سيرى در دعاى عرفۀ امام حسين عليه السلام، عليرضا سيّد كبارى، قم: آستانۀ مقدّسه، 1374 ش، 54 ص.
شرح دعاى عرفه، محمّدابراهيم موسوى كاشانى (ق 12)، قم: كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى، رسالۀ سوم از مجموعۀ شمارۀ 6025. (فهرست، ج 16، ص 26)
شرح دعاى عرفه، محمّدعلى بن عبّاس على خروارى سبزوارى (م 1342 ش)، مشهد: كتابخانۀ مركزى آستان قدس رضوى، ش 479-15857. (فهرست، ج 15، ص 313)
شرح دعاى عرفه، ماجد بن هاشم صادقى بحرانى شيرازى اصفهانى (م 1097 ق)، تحقيق: فارس حسون كريم (چاپ شده در: فصل نامۀ ميقات حجّ، سال دوم، ش 3، 1416 ق).
شرح دعاى عرفه، اكبر گودرزى (چاپ نشده).
شرح دعاى عرفه، محمّدعلى بن ابى طالب زاهدى جيلانى اصفهانى (م 1181 ق).
شرح دعاى عرفه، سيّد احمد فقيه امامى، نسخۀ خطّى كتابخانۀ شخصى فرزند مؤلّف.
شرح دعاى عرفه، محمدعلى فاضل خوانسارى، كتابخانۀ مركزى آستان قدس رضوى، ش 6746.
شرح دعاى عرفه، سيد على اكبر واعظ موسوى (محب الاسلام)، [بى تا]، مشهد، [بى نا]، 20 ص.
شرح دعاى عرفه امام حسين عليه السلام، محمّدتقى تقوى قائنى، [تهران:] بدر، 1371 ش، 550 ص.
شكواى سبز (دريافت هايى از سه مناجات ندبه، شعبانيّه، عرفه)، سيّد مهدى شجاعى، تهران: كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان، 1376 ش، 88 ص، رقعى.
كنوز المعرفة في شرح دعاء عرفة، على اكبر بن نصر الله مولوى حائرى موسوى شيرازى (ق 13)، كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى، ش 8430. (فهرست، ج 22، ص 24)
مظهر العجائب و منبع الغرائب في شرح دعاء سيّدنا الحسين بن علي بن أبي طالب عليهما السلام، سيّد خلف بن عبد المطّلب مشعشعى موسوى حويزى (م 1030 ق). (الذريعة، ج 8، ص 193؛ فصلنامۀ علوم حديث، س 1، ش 1، پاييز 1375، صص 127-152.
نيايش حسين عليه السلام در بيابان عرفات با خدايش، محمّدتقى جعفرى (1302 - 1377 ش)، تهران: ولىّ عصر، 1361 ش، 139 ص، اوّل/ويرايش دوم، تهران: شمس 1374 ش، 166 ص/تهران: مؤسّسۀ نشر كرامت، 166 ص، دوم، با عنوان: «نيايش امام حسين عليه السلام در صحراى عرفات».
نيايش در عرفات، لطف اللّٰه صافى گلپايگانى، قم: دفتر انتشارات اسلامى، 266 ص، اوّل، رقعى.
وصال العارفين (شرح بر دعاى عرفۀ امام حسين عليه السلام)، احمد زمرّديان شيرازى، شيراز: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1378 ش، 909 ص، اوّل، وزيرى، مصوّر.
آية اللّٰه سيد احمد فقيه امامى در هفدهم ربيع اوّل 1352 /تابستان 1312 ش، در محلّۀ تاريخى - مذهبى «درب امام» اصفهان چشم به جهان گشود. مقدّمات و سطح را نزد پدرش حاج آقا عطاء اللّٰه امامى (م 1387 ق) از مجتهدان مسلّم زمانه و ميرزا محمّدعلى معلّم حبيب آبادى (م 1396 ق) فرا گرفت و در 1373 ق، به قم سفر نمود تا در درس
خارج فقه و اصول حضرات آيات: بروجردى، امام خمينى، سلطانى و درس فلسفۀ علامۀ طباطبايى حاضر گردد.
اين فقيه بزرگوار از سال 1384 ق، به تدريس دروس سطح و خارج در حوزۀ علميّۀ اصفهان و تبليغ و منبر در مساجد و محافل روى نمود و با احياى مدرسۀ ذو الفقار و مدارس وابسته، رونق بخشيدن دوباره به مسجد تاريخى بابا على سقّا و تأسيس كتابخانۀ عمومى الزّهراء عليها السلام در سال 1400 ق، نام خويش را براى هميشه در جريدۀ خادمان به دانش و فرهنگ به ثبت رساند.
وى سرانجام صبح روز پنجشنبه دهم جمادى ثانى 1414، مطابق با چهارم آذرماه 1372 در شصت سالگى، در همان كتابخانه اى كه خويش به تأسيس و توسعۀ آن همّت گمارده بود، دار فانى را وداع گفت. پيكر پاكش صبح روز جمعه، طىّ مسافتى طولانى از اصفهان تا امامزاده ابو العبّاس(1)خوارسگان تشييع و به خاك سپرده شد.(2)
از آثار اين عالم فرزانه، به جز روش رهبران انقلابى(3)و چرا جمهورى اسلامى(4)بيش از پنجاه عنوان كتاب با دستخط شريف مؤلّف بر جاى مانده كه تاكنون هيچ يك به چاپ نرسيده اند و همگى در كتابخانۀ شخصى فرزند مؤلّف، موجود است.
1) . از نسل حضرت ابو الفضل عليه السلام.
2) . مصادرى كه از آية اللّٰه فقيه امامى نام برده اند، به اختصار چنين است: گلزار مشاهير؛ فهرست كتاب هاى چاپى فارسى؛ مؤلّفين كتب چاپى؛ الذريعة؛ فهرست موضوعى انتشارات دانشگاه تهران (1325-1342 ش)؛ موسوعة مؤلّفي الإماميّة؛ كتاب شناسى علوم پزشكى؛ يادنامه؛ ريشه هاى تشيّع و حوزۀ علميّۀ اصفهان؛ مجلّۀ نور علم؛ روزنامه هاى اطّلاعات (1372/10/14 ش)؛ كيهان (72/9/7)؛ سلام (72/9/7)؛ رسالت (72/10/15)؛ هفته نامه هاى محلّى نويد اصفهان (72/9/10 و 72/10/15)، صبح اولياء (1372/9/11 ش) و....
3) . چاپ اراك، 1400 ق، 236 ص، وزيرى.
4) . چاپ اصفهان، 1357 ش، 24 ص، رقعى.
از اين ميان مى توان به بخشى از آثار حديثى وى كه برخى از آنها گرد آمده از سخنرانى ها و جلسات مختلف است، اشاره نمود كه عبارت اند از:
شرح خطبۀ فدكيّه.
شرح فرازهايى از صحيفۀ سجّاديّه.
شرح نامۀ امير مؤمنان عليه السلام به مالك اشتر.
قواعد و فوائد درايه.
نظرات علمى و سياسى در نهج البلاغه.
شرح دعاى عرفه (در دو جلد).
از جملۀ شرح هاى دعاى عرفه كه شامل ترجمۀ دعا نيز مى باشد، شرح مورد گفتگو به قلم آية اللّٰه فقيه امامى است. وى يكى از روزهاى ماه رمضان 1363 ش، از قرآن مجيد استخاره مى گيرد كه آيا تأليف و به انجام رساندن شرحى بر دعاى عرفه در توان او خواهد بود يا خير؟
وى پس از اطمينان يافتن از اين كه از عهدۀ كار برخواهد آمد، به شرح فقرات اين دعا مى پردازد و پس از اتمام، در صفحۀ مقابل هر شرح، متن و ترجمۀ همان فقرۀ مورد بحث از دعا را قرار مى دهد. متن عربى اين صفحات به خطّ ثلث جلىّ و ترجمۀ فارسى به خطّ شكسته و هر دو بخش، از آثار شادروان حبيب اللّٰه فضائلى (1301 - 1376 ش) و به درخواست شارح محترم نگاشته شده است.
شارح، گاه به مباحث لغوى و تلفّظ و وزن كلمات و شواهد و معانى هر كلمه مى پردازد و از جملۀ منابعش در اين بخش، نقل هايى از كتاب هاى معمول، همچون مجمع البحرين طريحى و سپس ارائۀ ترجمۀ فارسى اين نقل هاست، كه نمونه اى آورده مى شود:
يا عدّتي في شدّتي، اى پشتوانۀ روز سختى ام.
در مجمع البحرين مى گويد: «و العُدّة: ما أعددته لحوادث الدّهر من المال و السّلاح و نحو ذلك؛ عدّه، چيزى است كه انسان براى پيشامدهاى روزگار، مهيّا مى سازد از مال و اسلحه».
اين شرح، بر خلاف شرح هاى ديگر به جامانده از اين دعا كه به مسائل عرفانى و گاه مسائل و برداشت هاى انقلابى از متن دعا پرداخته اند، بيشتر شرحى قرآنى بر دعايى روايى است و جاى جاى، شواهد، نمونه ها و همانندى هاى كلمات را از آيات قرآن استخراج نموده است:
فأيّ نعمك يا إلهي اُحصي عدداً و ذكراً؟
خداوندا! كدام از نعمت هاى تو را مى توانم بشمارم؟ و يا مى توانم ياد كنم و به زبان آورم؟
نعمت هاى خداوند آن قدر فراوان است كه خداوند مى فرمايد: «و إن تعدّوا نعمة اللّٰه لا تحصوها».(1)
«و لو أنّ ما في الأرض من شجرة أقلام و البحر يمدّه من بعد سبعة أبحر ما نفدت كلمات اللّٰه».(2)
«قل لو كان البحر مداداً لكلمات ربّي لنفد البحر قبل أن تنفد كلمات ربّي و لو جئنا بمثله مدداً».(3)
از آيات قرآن مجيد استفاده مى شود كه هر موجودى در حدّ وجودى خود، نعمتى است و شمارش آن نعمت ها براى انسان ممكن نيست؛ چون علم و دانش موقعى حاصل مى شود كه انسان، تسلط و احاطۀ بر اشيا داشته باشد، و چنين احاطه اى براى بشر غير ممكن است، و بر فرض [آن كه] علم به موجودات پيدا كند. شمارۀ آنها براى بشر ممكن نيست.
اميد كه اين اثر و ديگر آثار و آراى ارزشمند اين فقيه عالى مقدار، روى تصحيح و تحقيق به خود ببيند و به چاپ برسد.
فهرست عمومى ميراث (دفترهاى 1-11)
فهرست تفصيلى
فهرست عمومى ميراث (دفترهاى 1-11)
آداب عباسى، صدر الدين تبريزى (معرفى) 517/7
إبطال شبه المتأوّلين لنصّ ولاية أمير المؤمنين عليه السلام، 83/6
الاثنا عشرية، مؤلفى مجهول 77/11
إجازات الرواية و الوراثة، شيخ آقابزرگ تهرانى 529/7
إجازات العلّامة المجلسي 521/4
اجازات شيخ صالح بحرانى 481/6 و 517/10
اجازات فيض كاشانى 597/2 و 447/3
اجازات علامۀ حلى 493/9
إجازات المحقّق الكركي 311/1
إجازات محمّد أمين الأسترآبادي 519/6
اجازات محمدقاسم و محمّد جعفر نراقى 387/3
إجازات الميرزا جعفر الطباطبائي الحائري 417/3
اجازات ميرزا مهدى بن ابو القاسم شهرستانى 521/5
اجازۀ خاتون آبادى به زين الدين على خوانسارى
مناقب الفضلاء
اجازۀ حسن صدر به امامى خويى 453/3
اجازۀ نراقى به ملّا على آرانى 435/8
أدعية السر، فضل اللّٰه راوندى 189/4
الأربعون حديثاً، عاملى (پدر شيخ بهايى) 135/2
الأربعون حديثاً، قطيفى 9/8
الأربعون حديثاً، محمدتقى مجلسى 103/1
الأربعون حديثاً في فضائل أمير المؤمنين عليه السلام،
ابن ابى الفوارس 63/5
الأربعون حديثاً في فضائل أمير المؤمنين عليه السلام
صحيفة المحبة
الأربعون الزاهرة المنسوبة إلى العترة الطاهرة، ابن جزرى 147/4
الأربعين في إثبات إمامة أمير المؤمنين، مفيد شيرازى 33/3
إزالة الأوهام في اشتباهات العوام في الأسماء و الأعلام، خويى (معرفى) 629/2
الاستبصار في النص على الأئمة الأطهار عليه السلام، كراجكى 89/2
الأشعثيات يا الجعفريات (منتخب) الأربعون الزاهرة ألقاب الرسول و عترته، قطب راوندى 15/1
الأنوار، ابن همام اسكافى منتخب الأنوار
إيجاز المقال، حويزى (معرفى) 479/8
الإيضاح، قاضى نعمان 35/10
برّ الإخوان،؟ 13/3
تاج الأشعار، فنجگردى سلوة الشيعة
تحفة الإخوان، مرندى (معرفى) 529/9
تحقيقى در تاريخ وفات فاطمۀ زهرا عليها السلام 444/6
ترجمۀ دعاى صباح، جامى 231/1
ترجمۀ مفتاح الفلاح آداب عباسى
ترجمۀ منظوم احاديث
: ترجمۀ منظوم دعاى صباح
: زبدة الأخبار
: ستين عادلى
: صحيفة المحبة
: گنج گهر
: نظم نثر اللئالي
: نظيم اللئالي
ترجمۀ منظوم دعاى صباح، قطب الدين نيريزى 239/6
ترجمه و شرح دعاى صباح، كازرونى 327/9
التعازي، كوفى 79/4
التعقيبات و الدعوات، ابن فهد حلى 83/1
توضيح المرام في شرح تهذيب الأحكام (معرفى) 515/9
جوامع الكلام في دعائم الإسلام، سيد ميرزا جزايرى 529/6
جواهر المطالب في فضائل على بن أبي طالب عليه السلام 55/9
حاشية أصول الكافي، استرآبادى 229/8
حاشية من لا يحضره الفقيه، استرآبادى 449/1
حاشية من لا يحضره الفقيه، شيخ بهايى 293/7
حديث قدسى
: أدعية السر
: شرح حديث «أنا اللّٰه الّذي لا إله إلّا أنا»
الخطبة المؤنقة لأمير المؤمنين عليه السلام 19/10
دعاى سمات
: وسيلة النجاة فى شرح دعاى سمات
دعاى صباح امام على عليه السلام
: ترجمۀ دعاى صباح، جامى
: ترجمۀ منظوم دعاى صباح، نيريزى
دعاى كميل
: شرح دعاى كميل
دعاى ندبه
: شرح دعاى ندبه. فقيه امامى (معرفى)
رسالة في أحوال الأخبار، قطب راوندى
مختصر رسالة في أحوال الأخبار
رسالة في تحقيق حال كتاب فقه الرضا عليه السلام، چهار سوقى 455/7
رشح الولاء، شفروه اصفهانى (معرفى) 585/5
رواشح السماوية. ميرداماد
: المراشح (حاشيه بر رواشح)
زبدة الأخبار، عادل خراسانى 202/1
زبور العارفين، تركمانى قمى 109/11
زندگى نامه خود نوشت شيخ آقابزرگ تهرانى 401/1
زندگى نامه خود نوشت شيخ على شريعتمدار 357/3
زندگى نامه خود نوشت ملا على آرانى
شرح الأحوال من البداية إلى المآل
السبعين في فضائل أمير المؤمنين عليه السلام
: صحيفة المحبة
ستايش نامۀ علامه مجلسى 551/5
ستين عادلى، عادل خراسانى 214/1
سلوة الشيعة (تاج الأشعار)، فنجگردى 263/7
شرح احوال علامۀ مجلسى، بلاغى 21/4
شرح الأحوال من البداية إلى المآل 451/8
شرحان لحديث «هل رأيت رجلاً»، ملا على نورى 141/3
شرح حديث «أنا اللّٰه الّذي لا إله إلّا أنا...»، محمّد مؤمن حسينى 161/3
شرح حديث «نية المؤمن خير من عمله» 285/9
شرح حديث نقطه، ابن تركه 173/1
شرح حديث حقيقت، ابن همام شيرازى 207/5
شرح حديث حقيقت، دهدار 187/2
شرح حديث حقيقت، علامه حلى 183/3
شرح حديث رأس الجالوت، نراقى 233/2
شرح حديث «من عرف نفسه»، تنكابنى 143/1
شرح حديث عمران صابى، مختارى نائينى 463/6
شرح الحديثين (1 - الرياء شرك و تركه كفر 2 - حبنا أهل البيت يكفّر الذنوب)، بحرانى 357/6
شرح دعاى سمات
وسيلة النجاة
شرح دعاى صنمى قريش، شفروه رشح الولاء
شرح دعاى كميل اصطهباناتى كاشف الأسرار
شرح دعاى عرفه (معرفى) 539/11
شرح دعاى يا «من تُحَلّ» 411/8
شرح طرق الشيخ الطوسي، شريعتمدار استرآبادى 497/2
شرح مائة كلمة من كلمات أمير المؤمنين عليه السلام
كاشف النكات في شرح الكلمات
صحيفة المحبة، سائل كاشانى 211/2
ضياء المفازات في طرق مشايخ الإجازات، شيخ آقابزرگ تهرانى 403/5
طريق الهداية في علم الدراية، زنجانى 331/5
عرائس الحديث، روزبهان بقلى المكنون في حقائق الكلم النبويّة
عيون الأخبار في مناقب الأخيار (منتخب)، بغدادى 213/7
برّ الإخوان 13/3
غاية المرام في فضائل عليّ و أولاده الكرام عليه السلام، شيعى سبزوارى 13/6
فصول في التعقيبات و الدعوات، ابن فهد حلى التعقيبات و الدعوات
فضائل شهر رجب، حسكانى 53/11
فقه الرضا عليه السلام
رساله في تحقيق حال كتاب فقه الرضا عليه السلام
الفوائد الرجالية، محقق كركى: 535/2
الفوائد الرجالية،؟ 255/1
فوائد في الدراية، شهيد ثانى 433/7
فهرس الصدرية في الإجازات العليّة، همدانى 349/11
كاشف الأسرار (شرع دعاى كميل)، اصطهباناتى 199/3
كاشف النكات في شرح الكلمات، احمد بن أبي الحسن 269/6
كتاب الدعاء، مازندرانى (معرفى) 527/11
الكفاية في علم الدراية، ابو طالب زنجانى 279/5
گنج گهر، نديمى 145/8
لب اللباب في علم الرجال، شريعتمدار استرآبادى 395/2
مائة كلمة من كلمات امير المؤمنين عليه السلام، جاحظ
: كاشف النكات في شرح الكلمات
مجمع البحرين في مناقب السبطين الحسن و الحسين عليهما السلام رضوى 251/4
مختصر رسالة في أحوال الأخبار، قطب راوندى 249/5
المراتب في فضائل علي بن أبي طالب عليه السلام، بُستى 105/6
المراشح، نائينى 289/11
مسند الإمام الرضا عليه السلام 35/9
مشيخة الاستبصار شرح طرق الشيخ الطوسي
مشيخة التهذيب شرح طرق الشيخ الطوسي
مفتاح الفلاح، شيخ بهايى
مكتوبات حديثى ائمه: 7/10
: آداب عباسى (ترجمه مفتاح الفلاح)
المكنون في حقائق الكلم النبويّة، روزبهان بقلى شيرازى 255/2 و 35/8
المناجاة الالهيات، به روايت فضل اللّٰه راوندى 53/2
مناقب الفضلاء، خاتون آبادى 439/4
منتخب الأنوار في تاريخ الأئمة الأطهار عليه السلام، ابن همام اسكافى 13/5
منتخب الجواهر العلية في الكلمات العلوية، بغدادى 33/7
ميزان السماء در تعيين مولد خاتم الأنبياء، محدّث نورى 387/6
نثر اللئالي
: گنج گهر
: نظم نثر اللئالي
ندبة الإمام السجاد عليه السلام، برواية الآوي 165/5
نظم نثر اللئالي، اشرف مراغى 265/3
نظيم اللئالى، سيفى قزوينى 365/2
نهج البلاغة (معرفى نسخه اى كهن از نهج البلاغة) 431/1
وسيلة النجاة في شرح دعاء السمات 343/10
وصية النبي صلى الله عليه و آله لعليّ بن أبي طالب عليه السلام 11/2
ولايت نامۀ اميرالمؤمنين عليه السلام 255/9
هدية الخير، بهاء الدوله نوربخش 351/9 و 219/10
آرانى. ملا على
اجازۀ نراقى به آرانى 435/8
شرح الأحوال من البداية إلى المآل 451/8
آقابزرگ تهرانى
إجازات الرواية و الوراثة 529/7
زندگى نامۀ خودنوشت شيخ آقابزرگ تهرانى 401/1
ضياء المفازات في طرق مشايخ الإجازات 403/5
آوى. حسن بن محمد
ندبة الإمام السجاد عليه السلام برواية الآوي 165/5
ابن ابى الفوارس. محمّد بن ابى مسلم
الأربعون في فضائل أمير المؤمنين عليه السلام 63/5
ابن تركه اصفهانى. صائن الدين على
شرح حديث نقطه 173/1
ابن جزرى. محمّد بن محمّد، شمس الدين
الأربعون الزاهرة المنسوبة إلى العترة الطاهرة 147/4
ابن فهد حلى. احمد بن محمد
فصول في التعقيبات و الدعوات 83/1
ابن همام اسكافى. ابو على محمّد بن همام
منتخب الأنوار في تاريخ الأئمة الأطهار 13/5
ابن همام شيرازى
شرح حديث حقيقت 207/5
أحمد بن أبي الحسن عليّ بن إبراهيم
كاشف النكات في شرح الكلمات 269/6
اردبيلى، يوسف بن محسن
تحقيقى در تاريخ وفات فاطمۀ زهراء عليها السلام 444/6
استرآبادى. على شريعتمدار
زندگى نامۀ خودنوشت شيخ على شريعتمدار 357/3
استرآبادى، محمد امين
اجازات محمدامين الأسترآبادى 519/6
حاشية اصول الكافي 229/8
حاشية من لا يحضره الفقيه 449/10
استرآبادى. محمد جعفر شريعتمدار
شرح طرق الشيخ الطوسي 497/2
لبّ اللباب في علم الرجال 395/2
اشرف مراغى. ابو على
نظم نثر اللئالي 265/3
اصطهباناتى. ميرزا ابو الحسن لارى
كاشف الأسرار (شرح دعاى كميل) 199/3
بحرانى. احمد بن محمد بن يوسف
ستايش نامۀ علامه مجلسى 551/5
بحرانى. شيخ صالح
اجازات شيخ صالح بحرانى 481/6 و 517/10
بحرانى، شيخ على بن عبد الله
شرح الحديثين 357/6
بستى. قاضى ابو القاسم
المراتب في فضائل عليّ بن أبي طالب عليه السلام 105/6
بغدادى. مولى على
منتخب الجواهر العلية في الكلمات العلوية 33/7
بغدادى. محمد بن محمد حسينى
عيون الأخبار في مناقب الأخيار (منتخب) 213/7
بلاغى. سيد عبد الحجة
شرح احوال علامه مجلسى 21/4
تبريزى. صدر الدين محمد
آداب عباسى (معرفى) 517/7
تركمانى قمى. على قلى خان بن قرچقاى خان
زبور العارفين 109/11
تميمى سبزوارى، على بن محمد
الخطبة المؤنقة لأمير المؤمنين عليه السلام 19/10
تنكابنى. سيد محمدمهدى
شرح حديث «من عرف نفسه» 143/1
جامى. سيد محمود بن ابى نصر حسينى
ترجمه دعاى صباح 231/1
حسكانى، عبيد اللّٰه بن عبد الله النيسابوري
فضائل شهر رجب 53/11
حسينى. محمدمؤمن بن قوام الدين محمد
شرح حديث «أنا اللّٰه الّذي لا إله إلّا أنا» 161/3
حلى. حسن بن يوسف
شرح حديث حقيقت 183/3
حموى. ابراهيم بن محمد، شيخ الاسلام
مسند الإمام الرضا عليه السلام 35/9
حويزى. فرج اللّٰه
إيجاز المقال (معرفى) 479/8
خاتون آبادى. محمدحسين
مناقب الفضلاء 439/4
خاكى. على خان
ولايت نامۀ اميرالمؤمنين عليه السلام 255/9
خويى. ابو القاسم بن عبد الله
إزالة الأوهام (معرفى) 629/2
جزايرى. سيد ميرزا محمد
جوامع الكلام في دعائم الإسلام (معرفى) 529/6
چهارسوقى. محمدهاشم بن زين العابدين
رسالة في تحقيق حال كتاب فقه الرضا عليه السلام 455/7
دهدار، محمد
شرح حديث حقيقت 187/2
راوندى. فضل اللّٰه بن على
المناجاة الإلهيّات 53/2
أدعية السر 189/4
راوندى. قطب الدين
ألقاب الرسول و عترته 15/1
مختصر رسالة في أحوال الأخبار 149/5
رضوى. ولى بن نعمة اللّٰه
مجمع البحرين في مناقب السبطين 251/4
روزبهان بقلى شيرازى
المكنون في حقائق الكلم النبوية 255/2، 35/8
زنجانى. ابو طالب
الكفاية في علم الدراية 279/5
سائل كاشانى
صحيفة المحبة 211/2
سيفى قزوينى. محمد
نظيم اللئالي 365/2
شريعتمدار استرآبادى استرآبادى
شفروه اصفهانى. اسعد
رشح الولاء (معرفى) 585/5
شهرستانى. مهدى
اجازات ميرزا مهدى شهرستانى 521/5
شهيد ثانى. زين الدين
فوائد في الدراية 433/7
شيخ بهايى. محمد
حاشية من لا يحضره الفقيه 293/7
شيخ طوسى
شرح طرق الشيخ الطوسي 497/2
شيعى سبزوارى. حسن
غاية المرام 13/6
صدر. سيد حسن
اجازۀ صدر به امامى خويى 453/3
طالقانى. ملا نعيما عرفى
توضيح المرام في شرح تهذيب الأحكام (معرفى) 515/9
طباطبايى حائرى. جعفر
إجازات الميرزا جعفر الطباطبائى 417/3
طريحى. فخر الدين بن محمدعلى
جواهر المطالب في فضائل علي بن أبي طالب عليه السلام 55/9
عادل خراسانى
زبدة الأخبار 202/1
ستين عادلى 214/1
عاملى. حسين (پدر شيخ بهايى)
الأربعون حديثاً 135/2
علامه حلى. حسن بن مطهر
اجازات علامۀ حلى 493/9
علامى تونى، عبد الواسع بن محمّد
وسيلة النجاة في شرح دعاء السمات 343/10
علوى حسنى كوفى. محمد
التعازي 79/4
على بن ابى طالب عليه السلام
أدعية السر 189/4
دعاى صباح 231/1، 239/6
دعاى كميل 199/3
سلوة الشيعة (تاج الأشعار) 263/7
كاشف النّكات 269/6
المناجاة الإلهيات 53/2
على بن حسين، زين العابدين عليه السلام
ندبة الإمام السجاد عليه السلام 265/5
عمادى مازندرانى. سيد اسماعيل
كتاب الدعاء (معرفى) 527/11
فقيه امامى. سيد احمد
شرح دعاى عرفه (معرفى) 539/11
فنجگردى. ابو الحسن على
سلوة الشيعة (تاج الأشعار) 263/7
فيض كاشانى
اجازات فيض 597/2 و 447/3
قاضى نعمان بن محمّد بن حيون مغربى
الإيضاح 35/10
قطيفى
الأربعون حديثاً 9/8
كازرونى. محمدتقى بن محمدشفيع
ترجمه و شرح دعاى صباح، كازرونى 327/9
كراجكى. ابو الفتح محمد
الاستبصار (الاستنصار) 89/2
كربلايى. على بن حسين
شرح حديث «نية المؤمن خير من عمله» 285/9
مجلسى. محمدباقر
إجازات العلامة المجلسي 521/4
ستايش نامه علامه مجلسى 551/5
مجلسى. محمدتقى
الأربعون حديثاً 103/1
محقق كركى. على
الفوائد الرجالية 535/2
إجازات المحقق الكركي 311/1
محمّد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله
وصية النبي لعلي بن أبي طالب صلى الله عليه و آله 11/2
مختارى نائينى. بهاء الدين محمد
شرح حديث عمران صابى 463/6
مرندى. ملا محمد سعيد واعظ
تحفة الإخوان، مرندى (معرفى) 529/9
مفيد شيرازى. محمد
الأربعين في إثبات إمامة أمير المؤمنين عليه السلام 33/3
مولانا. سيد محمد
طريق الهداية في علم الدراية 331/3
مؤلفى ناشناخته
الاثنا عشرية 77/11
إبطال شبه المتأوّلين 83/6
برّ الإخوان 13/3
شرح دعاى يا من تُحَلّ 411/8
الفوائد الرجالية 255/1
نائينى. ميرزا محمّد بن محمدهادى
المراشح 289/11
نديمى
گنج گهر 145/8
نراقى. احمد
اجازه به ملا على آرانى 435/8
نراقى. عبد الصاحب
شرح حديث رأس الجالوت 233/2
نراقى. محمدجعفر
اجازات محمدجعفر نراقى 387/3
نراقى. محمدقاسم
اجازات محمدقاسم نراقى 387/3
نسفى. عمر بن محمد
وصية النبي صلى الله عليه و آله لعلي بن أبي طالب عليه السلام 11/2
نوربخش. بهاء الدوله
هدية الخير 351/9 و 219/10
نورى. ميرزا حسين محدث
ميزان السماء 387/6
نورى. ملا على
شرحان لحديث «هل رأيت رجلاً» 141/3
نيريزى. قطب الدين محمد
ترجمۀ منظوم دعاى صباح 239/6
همدانى. على اكبر بن شير محمّد همدانى، صدر الاسلام
فهرس الصدرية في الإجازات العليّة 349/11
اردبيلى. يوسف محسن
تحقيقى در تاريخ وفات فاطمه زهرا عليها السلام 444/6
اسلامى. محمد
الاستبصار 89/2
انتظارى. رمضانعلى
ترجمه و شرح دعاى صباح، كازرونى 327/9
انصارى، قمى. محمدرضا
المراتب 105/6
سلوة الشيعة 263/7
بركت. محمد
الأربعين 33/3
رشح الولاء (معرفى) 585/5
كاشف النكات 269/6
جوامع الكلام (معرفى) 529/6
مسند الإمام الرضا عليه السلام 35/9
ترابيان فردوسى. محمد
ترجمه منظوم دعاى صباح 239/6
جديدى. محمدرضا
طريق الهداية 331/3
جهانبخش. جويا
مناقب الفضلاء 439/4
ستايش نامه علامه مجلسى 551/5
حافظيان. ابو الفضل
اجازات فيض كاشانى 597/2 و 447/3
زبدة الأخبار 202/1
حائرى. احمد محمدرضا
ضياء المفازات 403/5
حسون. محمد
الفوائد الرجالية للمحقق الكركي 535/2
إجازات المحقق الكركي 311/1
حسون كريم. فارس
التعازي 79/4
حاشية من لا يحضره الفقيه 293/7
حسينى. احمدرضا
وصية النبي صلى الله عليه و آله لعلي بن أبي طالب عليه السلام 11/2
حسينى. محمدرضا
ترجمه دعاى صباح 231/1
شرح حديث رأس الجالوت 233/2
شرح دعاى «يا من تحل» 411/8
حسينى اشكورى، سيد احمد
إجازات العلامة المجلسي 521/4
اجازات شهرستانى 521/5
زندگى نامۀ خودنوشت شيخ آقابزرگ تهرانى 401/1
ولايت نامۀ اميرالمؤمنين عليه السلام 255/9
حسينى اشكورى. سيد جعفر
اجازات شيخ صالح بحرانى 481/6 و 517/10
اجازات علامۀ حلى 493/9
اجازات محمّدقاسم و محمّد جعفر نراقى 387/3
زندگى نامۀ خودنوشت شيخ على شريعتمدار 357/3
الفهرس الصدرية في الإجازات العليّة 349/11
گنج گهر 145/8
حسينى اشكورى. سيد صادق
إجازات الميرزا جعفر الطباطبايى 417/3
إيجاز المقال (معرفى) 479/8
إزالة الأوهام (معرفى) 629/2
توضيح المرام في شرح تهذيب الأحكام (معرفى) 515/9
شرح الحديثين 357/6
شرح حديث «نية المؤمن خير من عمله» 285/9
المراشح، نائينى 289/11
حسينى جلالى. سيد محمدحسين
ضياء المفازات 403/5
حسينى جلالى. سيد محمدرضا
مختصر رسالة في أحوال الأخبار 249/5
خالقى. محمدهادى
منتخب عيون الأخبار 213/7
ربانى. هادى
منتخب الجواهر العلية 33/7
رحمتى. محمدكاظم
الإيضاح 35/10
ميزان السماء 387/6
زادهوش. محمد رضا
شرح دعاى ندبه (معرفى) 539/11
سيد كبارى. سيد عليرضا
ألقاب الرسول و عترته 15/1
شيرجعفرى. قاسم
مجمع البحرين في مناقب السبطين 251/4
وسيلة النجاة في شرح دعاء السمات 343/10
طيار مراغى. محمود
نظم نثر اللئالي 265/3
عرب زاده. ابو الفضل
نسخه اى كهن از نهج البلاغه 431/1
على عسكرى. سعيدرضا
أدعية السر 189/4
المناجاة الإلهيات 53/2
عمادى حائرى. سيد محمد
آداب عباسى (معرفى) 517/7
الخطبة المؤنقة لأمير المؤمنين 7 به روايت تميمى سبزوارى 19/10
شرح حديث حقيقت 207/5
كتاب الدعاء (معرفى) 527/11
هدية الخير 351/9 و 219/10
فاضلى. على
إجازات محمدامين الأسترآبادي 519/6
حاشية اُصول الكافي 229/8
حاشية من لا يحضره الفقيه، استرآبادى 449/10
فرخ. على
شرح حديث «أنا اللّٰه الذي لا إله إلّا أنا» 161/3
شرح حديث نقطه 173/1
شرح طرق الشيخ الطوسي 497/2
الكفاية في علم الدراية 279/5
فقيهى. محمدمهدى
صحيفة المحبّة 211/2
قبادلو. رضا
الأربعون حديثاً، ابن ابى الفوارس 63/5
الكاظم. محمد
ندبة الإمام السجاد عليه السلام 165/5
إبطال شبه المتأوّلين 83/6
گودرزى. حسين
نظيم اللئالي 365/2
ستين عادلى 214/1
محمودى. محمد باقر
فضائل شهر رجب، حسكانى 53/11
مولوى. محمدحسين
لب اللباب 395/2
الفوائد الرجالية 255/1
مهريزى. مهدى
شرح حديث حقيقت، دهدار 187/2
شرح حديث حقيقت، علامه حلى 183/3
شرح حديث من عرف نفسه، تنكابنى 143/1
مكتوبات حديثى ائمه عليهم السلام (بخش دوم) 7/10
ناجى اصفهانى. حامد
شرحان لحديث «هل رأيت رجلاً» 141/3
ناطقى. على اوسط
الأربعون حديثاً، عاملى 135/2
زبور العارفين، تركمانى قمى 109/11
(كاشف الأسرار) شرح دعاى كميل 199/3
نورمحمدى. محمدجواد
الأربعون الزاهرة 147/4
التعقيبات و الدعوات 83/1
وفايى. مرتضى
الاثنا عشرية 77/11
هزار. عليرضا
الأربعون حديثاً، قطيفى 9/8
شرح حديث عمران صابى 463/6
غاية المرام 13/6
منتخب الأنوار 13/5
هوشمند. مهدى
برّ الإخوان 13/3
رسالة في تحقيق حال كتاب فقه الرضا عليه السلام 455/7
جواهر المطالب في فضائل علي بن أبي طالب عليه السلام 55/9
فهرست 5 مكتوبات حديثى اصحاب ائمه عليهم السلام 7
مكتوبات حديثى اصحاب ائمّه عليهم السلام 8
تفاوت «اصل» و «كتاب» 9
نظريه اى ديگر 11
الف. تقابل تصنيف با اصل 13
ب. تصنيف، يعنى منابع مأخوذ از آثار ديگر 14
ج. عام بودن كتاب نسبت به اصل 16
د. عام بودن كتاب نسبت به تصنيف 16
ه. تقابل كتاب با تصنيف 17
بخش يكم: اصول 19
نمودار اصول برحسب معاصرت با ائمه عليهم السلام 49
متون حديثى
فضائل شهر رجب 53
التمهيد 53
المؤلّف 53
الرسالة 54
متن رساله 55
1 - باب الدعاء في استهلال شهر رجب 55
2 - باب تعيين النبيّ - صلّى اللّٰه عليه - شهر رجب و أنّه... 55
3 - باب تسمية شهر رجب شهر اللّٰه تعالىٰ 56
4 - باب لم سمّي شهر رجب بالأصمّ 56
5 - باب كون أيّامه مكتوبة على باب السّماء 57
6 - باب فضل الاغتسال في رجب 57
7 - باب صوم النبيّ - صلّى اللّٰه عليه - في شهر رجب 57
8 - باب أمر النبيّ - صلّى اللّٰه عليه - بصوم رجب 58
9 - باب فضل صوم أيّام رجب 58
10 - باب فضل الصوم في ثلاثة أيّام متوالية من رجب 59
11 - باب فضل صوم يوم المبعث 59
12 - باب فضل القيام و التهجّد في ليالي رجب 59
13 - باب فضل الصَّلاة في رجب على عدد أيّامه 60
14 - باب الذبيحة في شهر رجب 61
15 - باب الصّلاة و الدعاء في منتصف شهر رجب 62
التعليقات 68
الاثنا عشرية 77
درآمد 77
مؤلف 77
الاثنا عشرية 77
نسخه ها 78
روش تصحيح و تحقيق 78
متن رساله 81
الباب الأول: باب الألف 81
الباب الثاني: باب الثّاء 83
الباب الثالث: باب النون 84
الباب الرابع: باب العين 86
الباب الخامس: باب الشين 87
الباب السادس: باب الرّاء 89
الباب السابع: باب الياء 90
الباب الثامن: باب التاء 92
الباب التاسع: باب الميم 94
الباب العاشر: باب القاف 95
الباب الحادي عشر: باب اللام 97
الباب الثاني عشر: باب الخاء 99
منابع 101
شرح و ترجمۀ حديث
زبور العارفين 109
درآمد 109
شيوۀ تصحيح 112
متن رساله 118
المقدّمة 121
في الترغيب على الدّعاء و طلب المحبوب 121
الزبور الأوّل 131
في مناجاة العارفين و العاشقين من الأئمّة المعصومين صلوات اللّٰه عليهم أجمعين 131
الزبور الثاني 143
الأحاديث القدسية و المعصومية، و الآيات التنزيلية العظيمة في بيان أحوال... 143
الزبور الثالث 167
في الأحاديث المعصومية في بيان أحوال العارفين و العاشقين و... 167
الزبور الرابع 179
في المواعظ و الحكم الهادية إلى طريق الحقّ و اليقين و الموصلة إلى... 179
تنبيه و إيقاظ 268
خاتمة 277
في بيان كيفيّة سلوك العارفين و إرادتهم القدسيّة 277
الغرض الأوّل: فى الفرق بين سلوك العارفين و غير العارفين 277
الغرض الثاني: فى بيان سلوك العارفين من اوله إلى آخره 279
الغرض الثالث: فى بيان الحالات الخلسية و الواردات القدسية على العارفين 281
وعظ و نصيحة: 283
علوم حديث
المراشح 289
تقديم 289
نظرة في اسم الكتاب 291
متن رساله 295
المرشح الأول: في الأقسام الأولية للحديث 295
المرشح الثاني: في مصطلح الجمهور في معنى الصحيح 298
المرشح الثالث: طبقات أصحاب الإجماع 300
المرشح الرابع: الكلام في إبراهيم بن هاشم القمي 302
المرشح الخامس: الكلام في عبد العظيم بن عبد الله الحسني 305
المرشح السادس: الكلام في ثعلبة بن ميمون 306
المرشح السابع: الكلام في عبد الله بن بكير 307
المرشح الثامن: الكلام في أبي عيسى الورّاق 308
المرشح التاسع: الكلام في إسماعيل بن أبي زياد السكوني 308
المرشح العاشر: أقوال الرجاليّين جرحاً و تعديلاً 309
المرشح الحادي عشر: ألفاظ التوثيق و الجرح 310
المرشح الثاني عشر: المجهول الاصطلاحي و اللغوي 310
المرشح الثالث عشر: أصحاب الرواية أو اللقاء 311
المرشح الرابع عشر: القول في رواية صفوان إشكالاً و جواباً 313
المرشح الخامس عشر: مراسيل ابن أبي عمير 315
المرشح السادس عشر: ديدن النجاشي في النقل 315
المرشح السابع عشر: الكلام في حمدان القلانسي و حمدان النهدي 316
المرشح الثامن عشر: الكلام في محمد بن إسماعيل 318
المرشح التاسع عشر: الفروق اللغوية في المشيخة و الشيخة و...: 322
المرشح العشرون: الكلام في محمد بن أحمد العلوي العريضي 324
المرشح الحادي و العشرون: الكلام في سليمان بن مهران الأعمش الكوفي 325
المرشح الثاني و العشرون: الكلام في أبي عبد الله الحسين البزوفري 325
المرشح الثالث و العشرون: في ضبط بعض الألفاظ 326
المرشح الرابع و العشرون: تحقيق في ابن سنان 328
المرشح الخامس و العشرون: فيها ضوابط في النسبة 329
المرشح السادس و العشرون: في كلام المحدّثين في اختلاف صيغ الرواية 332
المرشح السابع و العشرون: في بيان عدد الاُصول و ذكر أحوال مصنّفيها 334
المرشح الثامن و العشرون: في الفرق بين التخريج و التخرّج 335
المرشح التاسع و العشرون: في عدم اشتراط العدد في المزكّي و الجارح 336
المرشح الثلاثون: في تعارض الجرح و التعديل 340
المرشح الحادي و الثلاثون: في أن رواية الثقة تعديل المرويّ عنه 340
المرشح الثاني و الثلاثون: في أقسام الحديث 341
فهرس الصدريّة في الإجازات العليّة 349
درآمد 349
اساتيد صدر الاسلام: 350
تأليفات وى 351
تاريخ فوت و محل دفن وى 354
روش تحقيق 355
متن رساله 359
مشايخ السيّد مهدي بحر العلوم 360
مشايخ السيّد حسين القزويني 360
مشايخ المولى محمّد باقر الهزارجريبي 362
مشايخ الشيخ يوسف البحراني 362
مشايخ الشيخ سليمان الماحوزى 363
مشايخ صاحب المدارك و صاحب المعالم 365
مشايخ المولى أحمد النراقي 366
مشايخ الشيخ عبد الحسين الطهراني 368
مشايخ الشيخ حسن صاحب جواهر الكلام 368
مشايخ الشيخ أحمد الأحسائي 369
مشايخ الميرزا القمي صاحب القوانين 370
مشايخ السيّد هاشم الچهارسوقي الخوانساري 372
مشايخ السيّد عبد الله الجزائري 373
مشايخ الشيخ أبي الحسن الشريف العاملي 375
مشايخ السيّد نعمة الله الجزائري 376
مشايخ المولى محمّد باقر المجلسي 379
مشايخ الأمير شرف الدين عليّ الشولستاني 381
مشايخ السيّد حسين المفتي الكركي العاملي 383
مشايخ المولى محمّد تقي المجلسي 385
مشايخ الشيخ بهاء الدين العاملي 387
مشايخ المولى محسن فيض الكاشاني 388
مشايخ السيّد محمّد باقر الداماد 389
مشايخ الشهيد الثاني 389
مشايخ المولى عليّ بن عبد العالي العاملي الميسي 390
مشايخ ابن العشرة الكركي 391
مشايخ ابن فهد الحلي 393
مشايخ السيّد عليّ الشهيد النيلي النجفي 394
مشايخ الشهيد الأوّل 394
مشايخ السيّد ابن معيّة العلوي 394
مشايخ ابن طاوس 395
مشايخ الشيخ عليّ المزيدي الحلّي 396
مشايخ ابن داود الحلّي 396
مشايخ الشيخ عليّ المطارآبادي 397
مشايخ ابن نما الحلّي 397
مشايخ الشيخ شمس الدين محمّد السيبي 398
مشايخ السيّد محمّد الآوي 398
مشايخ الشيخ أحمد بن صالح السيبي 399
مشايخ الشيخ عليّ الواسطي الليثي 401
ذكر الأقطاب المشهورة 402
مشايخ السيّد عميد الدين المدني 404
مشايخ العلّامة الحلّي 405
مشايخ كمال الدين ميثم البحراني 405
مشايخ الشيخ نجيب الدين الحلّي 406
مشايخ والد العلّامة الحلّي 407
مشايخ الخواجة نصير الدين الطوسي 408
مشايخ الشيخ منتجب الدين 409
مشايخ ابن طاوس صاحب البُشرى 411
مشايخ ابن طاوس رضي الدين عليّ الحسيني 412
مشايخ ابن حنّاط 412
مشايخ الشيخ محمّد السوراوي 414
مشايخ نجم الدين جعفر المحقّق الحلّي 415
مشايخ ابن مسافر العبادي 415
مشايخ الحلبي صاحب الأربعين 416
مشايخ ابن زهرة صاحب الغنية 416
مشايخ الطبري 417
مشايخ الخازن 418
مشايخ ابن نما الحلّي 420
مشايخ ابن المشهدي 421
مشايخ عليّ بن قطب الراوندي 424
مشايخ فخّار بن معد الموسوي 424
مشايخ ابن شاذان القمي 425
مشايخ الشيخ جعفر الدوريستي 426
مشايخ ابن إدريس الحلّي 427
في ذكر سند صحيفة الكاملة و فيه وثاقة ابن السكون الحلّي 430
مشايخ الحسن بن عليّ الدربي 431
مشايخ ابن شهرآشوب المازندراني 432
مشايخ الطبرسي صاحب مجمع البيان 435
مشايخ أبي الفتوح الرازي 436
مشايخ قطب الراوندي 438
مشايخ السيّد فضل اللّٰه الراوندي 444
مشايخ السيّد عماد الدين المروزي 447
مشايخ المفيد الرازي 447
مشايخ أبي عليّ الطوسي ابن الشيخ 449
الأوّل: مشايخ أبي الفتح محمّد الكراجكي 450
الثاني: مشايخ النجاشي 452
الثالث: مشايخ شيخ الطائفة الطوسي 460
الرابع: مشايخ السيّد الرضيّ 464
الخامس: مشايخ السيّد المرتضى علم الهدىٰ 466
السادس: مشايخ المفيد 468
السابع: مشايخ ابن قولويه 474
الثامن: مشايخ الشيخ الصدوق 478
التاسع: مشايخ النعماني 493
العاشر: أمّا «عدّة الكافي» 499
الحادي عشر: مشايخ عليّ بن بابويه القمي 504
الثاني عشر: مشايخ الكشّي 506
خاتمة 509
عدد أحاديث الكتب الأربعة 511
في ذكر مؤلّفات أُستادي الأعظم الأعلم ثقة الإسلام الحاجّ ميرزا حسين
النوري الطبرسي الغروى و تاريخ ولادته و وفاته و غيرها 513
إجازة السيّد محمّد الموسوي النجفي الهندي لمؤلف الكتاب 515
إجازة ميرزا حسين الحاج ميرزا خليل لمؤلف الكتاب 522
معرفى نسخه
كتاب الدّعاء 527
درآمد 527
مختصرى در ترجمت مؤلّف 528
كتاب الدّعاء 530
شرح دعاى عرفه 539
درآمد 539
ترجمه ها و چاپ ها 540
شروح دعا 542
زندگى مؤلّف 544
آثار وى 545
ويژگى هاى شرح دعاى عرفه 546
فهارس
فهرست عمومى ميراث حديث شيعه دفترهاى (1-11) 551
عنوان رساله ها 551
پديدآورندگان 554
مصححان و محققان 558
فهرست تفصيلى 560