ghaemiyeh.com
سرشناسه : مهریزی، مهدی، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : میراث حدیث شیعه/ به کوشش مهدی مهریزی، علی صدراییخویی.
مشخصات نشر : قم: موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر، ۱۳-
مشخصات ظاهری : 21ج.: نمونه.
فروست : پژوهشکده علوم و معارف حدیث؛ ۶.
شابک : ۶۵۰۰۰ ریال : 978-964-493-455-1 ؛ ۵۵۰۰۰ریال: ج.۱۸، چاپ اول: 9789644933332 ؛ ۷۰۰۰۰ریال: ج.۱۹، چاپ اول: 978964493341
وضعیت فهرست نویسی : برون سپاری
يادداشت : فهرستنویسی براساس جلد بیستم، ۱۳۸۸.
يادداشت : پشت جلد لاتینیشده:.The hadith heritage of Shiah)Mahdi Mihrizi. Mirath -i hadith-i Shiah.
يادداشت : ج.۱۸و۱۹(چاپ اول: ۱۳۸۷).
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : احادیث شیعه -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث. سازمان چاپ و نشر
رده بندی کنگره : BP۱۳۶/۹/م۹م۹ ۱۳۰۰ی
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۲۱۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۵۸۱۶۰۰
تنظیم متن دیجیتال: میثم حیدری دولت آبادی
بسم الله الرحمن الرحیم
میراث حدیث شیعه
به کوشش مهدی مهریزی، علی صدراییخویی.
میراث حدیث شیعه
موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث
تصویر
تصویر
مهدى مهريزى
در بخش اول اين نوشتار به تاريخچه و فهرست مكتوبات حديثى ائمه عليهم السلام پرداخته شد و در پايان از يكصد و سى اثر ياد شد كه به ائمه منسوب اند. در قسمت دوم و پايانى اين نوشتار به آخرين مبحث مى پردازيم:
آثار يادشده، در سه گروه، قابل دسته بندى اند:
آثارى كه به صورت كامل، موجودند؛ چه آنهايى كه مستقلاً به چاپ رسيده اند و چه آنهايى كه در ضمن مصادر حديثى نقل شده اند، خواه در انتساب آنها ترديدى باشد يا نباشد.
اين آثار، 35 مورد از يكصد و سى اثر را به خود اختصاص داده اند و عبارت اند از:(1)
1) . عناوين آثار به ترتيب شماره هاى بخش قبل ذكر مى شود و شمارۀ داخل پرانتز، همان شماره مسلسل آثار در بخش قبل است.
رسالة المحكم و المتشابه(1)(8)
الصحيفة السجادية (21)
رسالة الحقوق (22)
مناسك الحج (23)
رسالة إلى سعد الإسكاف (28)
رسالة إلى سعد الخير (29)
التوحيد (36)
الإهليلجة في التوحيد (37)
الأهوازية (38)
رسالة إلى أصحابه (39)
الجعفريات(2)(40)
رسالة في الغنائم (41)
رسالة في وجوه معايش العباد (42)
نثر الدُّرَر (44)
وصيّة النبي (45)
خواص القرآن(3)(73)
صحائف الإمام الصادق (74)
ذكر مناظرة جعفر الصادق عليه السلام (75)
رسالة من يعلم (76)
رسالة لجعفر (77)
الرسالة المفضّلية (78)
الصراط (79)
الهفت (80)
مصباح الشريعة (81)
رسالةٌ (91)
رسالة في العقل (92)
رسالة في التوحيد (93)
الرسالة الذهبية(1) (95)
ما كتبه إلى المأمون (100)
الأمالي في التفسير (116)
رسالة الرد (117)
أجوبة يحيى (123)
الزيارة الجامعة (124)
تفسير العسكري.(1)(125)
آثارى كه به صورت كامل موجود نيستند، ولى از منابع و مصادر حديثى قابل بازيابى و بازسازى هستند. اين آثار 36 مورد و بدين شرح اند:
1) . در اين باره، ر. ك: كيهان انديشه، ش 28، ص 122-141؛ پژوهشهاى قرآنى، ش 5-6، ص 312-331: «نگاهى به تفسير منسوب به امام حسن عسكرى عليه السلام»، سعيد رضوى؛ پژوهشى در تفسير العسكري، محمد مسعود راهنماى منفرد، پايان نامۀ كارشناسى ارشد.
2) . در اين باره، ر. ك: كتاب على، مصطفى قصير العاملى، بيروت: 1415 ق/ 1995 م؛ مكاتيب الرسول، ج 1، ص 72-89؛ آيات الأحكام، محمّد بن على بن ابراهيم استرآبادى، ج 1، ص 18-27؛ بصائر
3) . در اين باره، ر. ك: بحار الأنوار، ج 1، ص 11 و 30؛ مستدرك الوسائل (الخاتمة)، ج 1، ص 224-229.
جمع القرآن و تأويله (3)
كتاب السنن و القضايا و الأحكام (40)
الجفر (5)
الجامعة (6)
وصيّة لمحمد بن حنفية (9)
كتاب في علوم القرآن (10)
صحيفة الفرائض (11)
كتاب زكات النعم (12)
جنّة الأسماء (15)
مصحفُ على(2) (16)
التعليقة النحوية (17)
كتاب عجائب أحكامه (18)
ما أثر عنه من الأدعية (19)
مسنده (20)
صحيفة في الزهد (24)
1) . در اين زمينه، ر. ك: صحيفة علي بن أبي طالب، رفعت فوزى، قاهره: 1406 ق/ 1986 م؛ فصلنامۀ علوم حديث، ش 3، ص 41-60: صحيفۀ امير مؤمنان، قديم ترين سند حديثى موجود در ميان مسلمانان، محمّدصادق نجمى.
2) . در اين باره، ر. ك: پژوهشهاى قرآنى، ش 5-6، ص 214-245 نخستين صحيفۀ تفسيرى، مصحف امام على عليه السلام، حسن حكيم باشى؛ هفته نامۀ گلستان قرآن، ش 160 (يكم خرداد 1381)، ص 33-34: مصحف امام على عليه السلام، محسن معينى؛ تاريخ قرآن، محمود راميار، ص 365-368.
الجامع في الفقه (25)
تفسير القرآن (27)
كتاب الهداية (30)
كتاب الحج (46)
تقسيم الرؤيا (65)
رسالة إلى أصحاب الرأي و القياس (66)
وصية لعبد الله بن جندب (67)
وصية لأبي جعفر (68)
كلامه في وصف المحبّة (69)
رسالة في احتجاج على الصوفية (70)
كلامه في خلق الإنسان و تركيبه (71)
حكمه القصيرة (72)
مسند الإمام موسى بن جعفر (82)
صحيفة الرضا(1)(94)
أمالي الرضا (96)
أمالي الرضا (97)
كتاب الإهليجية (98)
مجالس الرضا (99)
كتاب المنقبة (126).
آثارى كه بازيابى آنها ممكن نيست يا دشوار است؛ زيرا با عنوان كلّى و مبهم در
1) . در اين باره، ر. ك: مستدرك الوسائل (الخاتمة)، ج 1، ص 217-223.
منابع منسوب شده اند. اين آثار 59 مورد بوده، عبارت اند از:
كتاب في أبواب الفقه (13)
كتابُ آخر (14)
نسخةٌ (26)
كتابٌ (31)
كتابٌ (32)
كتابٌ (33)
نسخةُ أحاديث (34)
نسخةُ أحاديث (35)
كتابُ رسائله (43)
كتابٌ (47)
كتابٌ مبوَّب في الحلال و الحرام (48)
كتابٌ (49)
كتابٌ (50)
كتابٌ (51)
كتابُ نوادر (52)
كتابُ نوادر (53)
كتابُ نوادر (54)
نسخةٌ كبيرة (55)
نسخةٌ (56)
نسخةٌ (57)
نسخةٌ (58)
نسخةٌ (59)
نسخةٌ (60)
نسخةٌ (61)
نسخةٌ (62)
كتاب نسب إليه (63)
نسخٌ (64)
كتابٌ (83)
كتابٌ (84)
كتابٌ (85)
نسخةٌ (86)
نسخةٌ (87)
نسخةٌ (88)
مسائل (89)
مسائل (90)
كتابٌ (101)
كتابٌ (102)
كتابٌ (103)
نسخة مبوبة كبيرة (104)
نسخةٌ (105)
نسخةٌ (106)
نسخةٌ (107)
نسخةٌ (108)
نسخةٌ (109)
مسائل (110)
مسائل (111)
مسائل (112)
مسائل (113)
مسائل (114)
مسائل (115)
قطعة من أحكام الدين (118)
نسخةٌ (119)
نسخةٌ (120)
نسخةٌ (121)
مسائل (122)
نسخةٌ (127)
مسائل (128)
مسائل (129)
مسائل (130).
در زمينۀ مكتوبات فهرست شده، دو نوع كار مى بايد انجام گيرد:
براى رفع ترديد نسبت به مواردى كه در انتساب آنها شكّى وجود دارد و نيز بررسى موارد تداخل عناوين، كشف و شناسايى منابع جديد، پژوهشهايى جدّى مورد نياز است.
پژوهشهايى كه تاكنون دربارۀ تفسير العسكري، مصباح الشريعة، فقه الرضوي، رسالة المحكم و المتشابه و... به انجام رسيده، ازاين قبيل است و هنوز در مورد آنها و موارد ديگر، جاى تأمّلهاى عميق، باقى است.
بسيارى از اين عناوين، به نظر متداخل مى رسد كه مى بايد با تحقيقات كامل و بيشترى، وضعيت آنها روشن گردد، مانند ارتباط كتاب في علوم القرآن با كتابٌ أملى فيه ستين نوعاً من علوم القرآن، و كتاب السنن و القضايا و الأحكام با كتاب في الفقه، و....
در اين زمينه مى بايد از كهن ترين مصادر آغاز كرد و در نسبت دادن، آنها را ملاك و ميزان قرار داد. اگر از اثرى در منابع و فهارس كهن، ياد نشد، انتساب آن با ترديد جدّى مواجه است. بدين ترتيب، در پژوهش، اين سه موضوع اساسى در اولويت قرار مى گيرد:
پژوهش و تحقيق در انتساب؛
تحقيق در كشف و شناسايى منابع جديد؛
بحث و بررسى نسبت به تداخل عناوين آثار.
تعدادى از مكتوبات ياد شده، به صورت كامل، باقى نمانده و يا در مصادر حديثى، يكجا منقول نيست؛ ليكن در مصادر حديثى از آنها نقل مى شود، مانند: كتاب على، صحيفة الرضا، صحيفة على و....
بازيابى و ارائۀ مستقل اينها يكى از پژوهشهاى جدّى اى است كه در دفترهاى پيشين ميراث، به ضرورت آن و راهكاريش آن اشاره شد.
اميد است در دفترهاى آتى ميراث حديث شيعه بتوانيم به اين دو مسأله بپردازيم و البته همّت و يارى پژوهشگران و محقّقان، در سرعت يافتن و اتقان اين گونه كارها بر كسى پوشيده نيست.
متون حديثى
الخطبة المؤنقة لأمير المؤمنين عليه السلام به روايت على بن محمّد تميمى سبزوارى (قرن 6 ق) الإيضاح قاضى نعمان بن محمّد بن حيون مغربى (363 ق)
الخطبة المؤنقة لأمير المؤمنين
به روايتِ على بن محمد تميمى سبزوارى (قرن 6 ق)
تحقيق: سيّد محمّد عمادى حائرى
در يكى از آغازين روزهاى مهرماهِ يك هزار و سيصد و هشتاد شمسى، نگارندۀ اين سطور به چاپى عكسى از نسخۀ خطى بياضى كهن (به نگارش درآمده از سال 753 ق به بعد) باز خورد(1). اين سفينه - كه «جُنگ مهدوى» نام گرفته - نسخه اى است از كُتُب خانۀ گرانبار دكتر اصغر مهدوى(2)- دامت معاليه - كه مركز نشر دانشگاهى كه چندى است چاپِ عكسىِ نسخ (نسخه برگردان) را وجهۀ همّت خود ساخته، به نشر آن دست يازيده است. اين ناچيز كه از خُردى دل و ديده در گرو كتاب دارد، بى درنگ به تفحّص و تصفّح در آن پرداخت و در اين ميانه ديدگانش به خطبۀ «مونقۀ» امير مؤمنان على عليه السلام به روايت على بن محمّد بن على تميمى، روشن گشت. كلامى اعجازگون و بلاغت نُمون.
آورده اند كه روزى اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به گرد هم نشسته بودند و از
اين سخن مى راندند كه چه حرفى بيش از ديگر حروف در سخن به كار مى رود؟ پس بر آن اتّفاق كردند كه حرف «الف» بيش از ساير حروف در گفتار كاربرد دارد. در اين هنگام امير مؤمنان برخاست و به بِداهه خطبه اى ايراد كرد كه در آن «الف» به كار نرفته بود. و همين خطبه است كه آن را «مونقه» خوانده اند.
استاد محمد باقر محمودى، دربارۀ لفظ «مونقه» نوشته است:
المونقة: الحسنة المعجبة، من قولهم: «أنق الشيء - من باب علم - أنقاً» فهو أنق و أنيق و مونق: حسن معجب. و تسمية الخطبة بالمونقة ظاهرة؛ لأنّها تعجب من سمعها(1).
قطب الدين راوندى رحمه الله (م. 573 ق) در الخرائج و الجرائح مى گويد:
إنّ الصحابة اجتمعوا يوماً و قالوا: ليس من حروف المعجم أكثر دوراناً من الألف.
فنهض على عليه السلام و خطب على البديهة خطبة طويلة تشتمل على الثّناء على اللّٰه و الصلاة على النبيّ صلى الله عليه و آله و فيها الوعد و الوعيد، و المواعظ و الزواجر، و ذكر الجنّة و النّار، و النصيحة للخلق و غير ذلك، و ليس فيها ألف واحدةً، و هي معروفة(2).
ابن ابى الحديد (م. 656 ق) در شرح نهج البلاغة مى نويسد:
و أنا الآن أذكُرُ من كلامه الغريب ما لم يُورده أبو عبيد و ابن قتيبة في كلامهما و أشرحه أيضاً، و هي خطبةٌ رواها كثيرٌ من الناس له عليه السلام خاليةً من حرف الألف. قالوا: تذاكر قوم من أصحاب رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: أيُّ حروفِ الهجاء أدخَل في الكلام؟ فأجمعوا على الألف، فقال عليٌّ عليه السلام:
حمدتُ من عظمت منّته... [الخ](3).
محمّد بن طلحه شافعى (م. 652 ق) پس از نقل اين خطبه، چنين مى گويد:
فهذه الخطبة أسجلها من علم بيانه المؤتلف، و ارتجلها لوقته عريّة عن الألف، و جعلها عنوان علمه المتنوّع و فضله المختلف، تشهد أنّ العناية الربّانية مرت له أخلاف العلوم و الآداب، و استخرجت بمخضها له منه زبد الأوطاب، و أنزلت على قلبه و لسانه معرفة الحكمة و فصل الخطاب(1).
همانند اين سخنان را،
ابن شهرآشوب مازندرانى (م. 588) در مناقب آل أبي طالب(2)،
محمّد بن يوسف شافعى (م. 658) در كفاية الطالب(3)،
على بن يوسف بن جبر (م. ق 7) در نهج الإيمان(4)،
حسن بن ابى الحسن ديلمى (م. ق 8) در أعلام الدّين(5)،
على بن يونس عاملى (م. 877) در الصراط المستقيم(6)،
ابراهيم بن على كفعمى (م. 900) در المصباح(7)،
على متّقى هندى (م. 975) در كنز العمّال(8)،
و محمّد باقر مجلسى (م. 1070) در بحار الأنوار(9)،
با اختلافاتى در اسناد و متن خطبه، آورده اند.
يكى از كسانى كه به روايت خطبۀ مونقه پرداخته، على بن محمّد بن على تميمى سبزوارى (زنده در 553 ق) است كه اين خطبه را به
1) . مطالب السئول، محمّد بن طلحه الشافعي، ص 214.
2) . مناقب آل أبي طالب، ج 2، ص 58.
3) . كفاية الطالب، ص 393-397.
4) . نهج الإيمان، ص 278.
5) . أعلام الدين، ص 72-73.
6) . الصراط المستقيم، ج 1، ص 222.
7) . المصباح، ص 742-745.
8) . كنز العمّال، ج 16، ص 208-213.
9) . بحار الأنوار، ج 40، ص 163، ج 74، ص 340-343.
واسطۀ پدر و جدّ خويش، از شيخ صدوق رحمه الله نقل كرده است.
در سند اين روايت، به دو كس از صاحبانِ كتاب (عبد العزيز بن يحيى الجلودى، محمّد بن زكريّا الجوهرى) برمى خوريم كه در شمار مشايخ صدوق اند. ازاين رو شايد اين خطبه در كُتُب آنها بوده است و صدوق نيز آن را از طريق ايشان در كتب خود نقل كرده؛ امّا اينك در هيچ يك از كتاب هاى صدوق رحمه الله اين خطبه را نمى يابيم.
بارى؛ راويان خطبه مونقه بر طبق اين سند، بدين قرارند:
على بن محمّد بن على بن عبد الصّمد تميمى نيشابورى سبزوارى، فاضلى جليل القدر(1)و برخاسته از خاندانى شُهره به فقاهت و فضيلت است. وى از طريق پدر و جدّ خويش، از شيخ صدوق رحمه الله روايت مى كند. از آنجا كه نسخه اى از امالى صدوق رحمه الله را به سال 553 ق روايت و كتابت كرده(2)، بنابراين تا اين سال در قيد حيات و از هم روزگاران ضياء الدّين راوندى (م. ح 572 ق)، قطب الدين راوندى (م. 573 ق) و ابن شهرآشوب مازندرانى (م. 588 ق) بوده است. جز اين چيزى ديگر از تاريخ ولادت، رحلت و زندگانى او دانسته نيست. تنها اثرى كه از وى مى شناسيم، كتابى در دعا به فارسى، با نام ذخيرة الآخرة است(3).
1) . لقبى است كه شيخ حرّ عاملى رحمه الله، بدان او را ستوده است. ر. ك: أمل الآمل، ج 2، ص 198، 202.
2) . رياض العلماء و حياض الفضلاء، ميرزا عبد الله افندى، ج 4، ص 222.
3) . صاحب اين قلم چندى است كه تصحيح و تحقيق اين گرامى كتاب را به پايان آورده كه به خواست خداى در آينده اى نزديك منتشر خواهد شد. وجوه اهميّت اين اثر را در مقدّمۀ كتاب آورده ام. لازم به يادآورى است كه جناب آقاى رسول جعفريان نيز، چاپى از آن ارائه كرده است. (قم، انتشارات انصاريان، 1375).
محمّد بن ابو الحسن على تميمى، از علماى بزرگى است كه از پدر خود روايت مى كند و از مشايخ، قطب الدين راوندى(1)، ابن شهرآشوب مازندرانى(2)و عماد الدين طبرى(3)به شمار مى آيد.
ابو الحسن على بن عبد الصّمد تميمى، از شاگردان شيخ طوسى و خود از مشايخ بزرگ است(4). منتجب الدين رازى (م. 585) از او با عنوان «فقيه ديّن ثقة» ياد مى كند(5).
وى از مشايخ مشهور و از كسانى است كه از صدوق رحمه الله، سماع حديث كرده اند(6).
محمّد بن على بن الحسين بن موسى بن بابويه القمى (م. 381 ق)، از بزرگ ترين مشايخ اماميه است و مشهورتر از آن كه در اين مختصر بتوان از او سخن راند.
1) . ر. ك: قصص الأنبياء، قطب راوندى، ص 35، 48، 188؛ الخرائج و الجرائح، همو، ج 2، ص 795، ج 3، ص 1062.
2) . ر. ك: مناقب آل أبي طالب، محمّد بن على بن شهرآشوب، ج 1، ص 33-34.
3) . ر. ك: بشارة المصطفى، عماد الدين الطبري، ص 260، 262، 263، 231 به بعد.
4) . النابس في القرن الخامس، آقابزرگ تهرانى، ص 122-123.
5) . الفهرست، منتجب الدين رازى، ص 76.
6) . ر. ك: خاتمة مستدرك الوسائل، حسين النوري الطبرسي، ج 3، ص 65.
وى از جملۀ مشايخ صدوق رحمه الله است(1).
از صاحبانِ كتاب، و از مشايخ بزرگ. نجاشى (م. 450 ق)، بيش از شصت كتاب از وى برمى شمارد. از آن جمله است: كتاب مسند أمير المؤمنين عليه السلام، كتاب رسائل على عليه السلام، كتاب من روى عنه من الصحابة، كتاب مواعظه عليه السلام، كتاب الدعاء عنه عليه السلام(2).
از صاحبانِ كتاب، و از مشايخ بزرگ. نجاشى، كتاب هايى را از او نام برده است. از آن جمله است: الجمل الكبير، كتاب صفين الكبير، مقتل الحسين عليه السلام، كتاب الأجواد، مقتل أمير المؤمنين عليه السلام. بنا بر گفتۀ نجاشى، وى به سال 298 ق درگذشت(3).
عبارت «جعفر بن» در سند متنى كه به دست داريم، نيامده است؛ امّا كاوش در اسناد احاديث در كتابهاى صدوق رحمه الله و نيز ديگران، به نيكى آشكار مى سازد كه اين عبارت بايد به سند روايت افزوده شود(4).
1) . ر. ك: خاتمة مستدرك الوسائل، حسين النوري الطبرسي، ج 5، ص 478.
2) . ر. ك: رجال النجاشي، احمد بن على النجاشي، ص 240-244؛ الفهرست، محمّد بن الحسن الطوسي، ص 191.
3) . ر. ك: رجال النجاشي، أحمد بن على النجاشي، ص 346-347.
4) . براى نمونه، ر. ك: التوحيد، صدوق، ص 170؛ كمال الدين و تمام النعمة، همو، ص 576؛ معاني الأخبار، همو، ص 91؛ علل الشرائع، همو، ص 90.
وى از مشايخ صدوق بوده است، امّا دانسته هاى چندانى در مورد او و پدرش به دست نياورده ام.
وى از امام صادق عليه السلام روايت مى كند و در شمار اصحاب امام عليه السلام از وى ياد شده است(1).
نگارنده، نخست، متن «خطبۀ مونقه» را بر پايۀ آنچه در جنگ مهدوى (ص 310-312) آمده است، ويراست. پس از آن دوست دانشمند جناب ابو الفضل حافظيان مرا به نسخۀ ديگرى از خطبۀ مونقه به روايت تميمى سبزوارى در كتابخانۀ حضرت عبد العظيم حسنى رهنمون گشت (نسخۀ شمارۀ 195، تاريخ كتابت: قرن 11، كاتب:
نامعلوم، خط: شمارۀ سطرها: 19) اين بنده نيز متنِ خطبۀ آن نسخه را با آنچه در جُنگ مهدوى آمده بود، سنجيد و دگرسانى هاى اندك آن را با نشان «ع» در پانوشت ياد كرد.
حاصل اين كوشش، متن پيش روست كه تقديم حديث پژوهان و بلاغت جويان مى گردد.
1) . رجال الطوسي، محمّد بن الحسن الطوسي، ص 284.
تصویر
تصویر
بسم الله الرحمن الرحيم
قال عليّ بن محمّد بن أبي الحسن بن عبد الصمد التميمي السبزواري: حدّثنا الشيخ الفقيه العالم الوالد قال: حدّثنا الشيخ الفقيه أبو الحسن عليّ بن عبد الصمد بن محمّد بن التميمي، والدي رحمه الله قال: حدّثنا السيّد العالم أبو البركات عليّ بن الحسين الجوري - قدّس اللّٰه روحه - قال: حدّثنا الشيخ أبو جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن موسى بن بابويه القمي رضى الله عنه، عن محمّد بن إبراهيم بن إسحاق، عن عبد العزيز بن يحيى الجلودي، عن محمّد بن زكريّا الجوهري، عن [جعفر بن] محمّد بن عمارة، عن أبيه، عن محمّد بن السائب، عن الصادق، عن أبيه، عن جدّه علي بن الحسين، عن الحسين، عن عليّ بن أبي طالب عليهم السلام قال: اجتمع أصحاب رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله فتذاكروا الّتي أيّ الحروف أدخَلُ في الكلام، فأجمعوا أنّ الألف أكثرُ دخولاً في الكلام من سائر الحروف. فقام أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام فخطب هذه الخطبة على البديهة و سمّاها «المونقة»، فقال - و هي المعجبة -:
حَمدتُ من عَظُمتْ مِنَّتُه، و سَبَغَت نعمتُه، و سَبَقَت غَضَبَه رَحمتُه، و تَمَّت كلمتُه، و نَفذتْ مشيّته، و بَلغت(1)قضيّته. حَمِدْتُ(2)حَمدَ مُقرٍّ بربوبيّته، متَخَضِّعٍ لعبوديّته، متَنَصِّلٍ من خطيئته، معترفٍ بتوحيده، مؤمّلٍ من ربّه رحمةً تُنجيه يومَ يُشغَلُ عن فصيلته و بَنيه.
و نستعينه و نسترشده و نستهديه و نؤمنُ به و نتوكّل عليه، و شهدتُ له شهودَ مخلصٍ موقنٍ، و فَرَّدْتُهُ تفريدَ مؤمنٍ مُتْقِنٍ، و وحّدتهُ توحيدَ عبدٍ مُذعنٍ.
ليس له شريكٌ في مُلْكِه، و لم يكن له وليٌّ في صنعه. جلّ عن مشيرٍ و وزيرٍ، و عن عونِ مُعينٍ و نصيرٍ. عَلِمَ فَستَر، و بَطَنَ فخَبر، و ملك فقهر، و عُصِي فغفر، و حكم فعدل. لم يَزَل و لن يَزول. ليس كمثله شيء، و هو قبل كلِّ شيء و بعد كلّ شيء. ربٌّ متفرّدٌ بعزّته، متمكّنٌ بقوّته، متقدّسٌ بعلوّه، متكبّرٌ بسُمُوِّه. ليس يدركه بصرٌ، و لم يحط(1)به نظرٌ. قويٌّ منيعٌ، عليمٌ سميعٌ بصيرٌ رءوفٌ رحيمٌ عطوفٌ.
عَجَزَ عن وصفه من يصفُه، و ضلّ عن نعته من يعرفه. قَرُبَ فبعُد، و بَعُدَ فَقَرُب.
يُجيبُ دعوة من يدعوه و يرزقه و يَحبوه. ذو لطفٍ خفيّ، و بطشٍ قويّ، و رحمةٍ موسعةٍ، و عقوبةٍ موجعةٍ. رحمته جنّةٌ عريضةٌ مونقةٌ و عقوبته جحيمٌ ممدودة موبقة.
و شهدت ببعث محمّد عبده و رسوله و صفيّه و خليله و نبيّه. بعثه في خير عصر و حين فترة و كُفرٍ؛ رحمةً لعبيده و منّة لمريده. ختم(2)به نبوّته، و وضّح(3)به حجّته، فوعظ و نصح و بلّغ و كدح. رءوف بكُلّ مؤمنٍ، رحيمٌ سخيٌّ رضيّ وليّ زكيّ. عليه رحمةٌ و تسليمٌ و بركة و تكريم من ربّ غفورٍ رحيمٍ قريبٍ مجيب.
وصّيْتُكم - مَعْشرَ مَن حَضَرَني - بوصيّة ربّكم، و ذكّرتكم سنّة نبيّكم، فعليكم بِرَهبةٍ تُسَكّنُ قلوبكم، و خشيةٍ تُذري دموعكم، و تقيّة تنجيكم قبل يومٍ يُذهلكم و يبليكم، يوم يفوز فيه من ثَقُل وَزنُ حَسَنَتِه و خفَّ وزنُ سيّئته.
و لتكن مسألتكم و تملّقكم مسألة ذُلٍّ و خضوعٍ و شكرٍ و خشوعٍ و توبةٍ و نزوعٍ و ندَمٍ و رجوعٍ، و ليَغْتنِم كُلّ مغتنمٍ منكم صِحّتَه قبلَ سَقَمِه، و شَيْبَتَه قبل هَرَمِه، و سَعَتَه قبل فقره، و فَرغَتَه قبل شغلِه، و حضرته قبل سفره، قبل أن يَكبر و يَهرَم و يَمْرَض و يسقَم و يمَلّه طبيبه، و يُعرض عنه حبيبهُ(4)، و يتغيّر عقلُه، ثمّ قيل: هو موعوك، و جسمه منهوك؛ ثمّ جُدل في نزع شديد، و حضرَ كلّ قريبٍ و بعيدٍ، فشخص ببصره، و طمح
بنظره، و رشح جَبينهُ، و خَطف عرنينهُ، و سكن حنينهُ، و جُذبت نفسه، و بكتْ عِرسُه، و حُفِرَ رَمسُه، و يَتَمَ منه وَلدهُ، و تفرّق عنه عددهُ، و قُسم جمعَهُ، و ذهب بصره و سمعه، و لُقِّن و مُدِّد و وُجِّه و جُرِّدَ و غُسِل و عُرِّيَ و نُشِفَ و سُجّي و بُسط له و هُيِّئَ و نُشِرَ عليه كفنُه، و شُدَّ منه ذَقَنُهُ، و قُمِّصَ و عُمِّمَ و وُدِّع، و عليه سُلّم، و حمّلَ فوقَ سَرير، و صُلّي عليه بتكبير، و نُقِل من دُورٍ مزخرفةٍ، و قصورٍ مشيّدةٍ و حجر مُنجّدةٍ؛ فجعل في ضريحٍ ملحود، ضيّقٍ موصودٍ، بلبنٍ منضودٍ، مسقّفٍ بجُلمود، و هيلَ عليه حفره، و حُثي عليه مَدَرُه، فتحقّق حذرُه، و نُسِيَ خبرُه، و رَجَع عنه وليُّه(1)و نديمُه و نسيبُه، و(2)تبدّل به قرينهُ(3)و حبيبُه، فهو حَشوُ قبرٍ و رهينُ قَفر. يسعى في جسمه دودُ قبره، فيَسيل صديدُه من منخره. يسحَقُ ثوبه لحمه، و ينشفُ دمَه، و يَرِمُّ عظمُه، حتّى يوم حشره.
فَيُنْشَرُ من قبره، و يُنفخ في صورٍ، و يُدْعى بحشرٍ و نشورٍ(4). فَثَمّ بُعثِرت قبورٌ، و حصّلت صدورٌ، و جيء بكلّ نبيٍّ و صِدّيقٍ و شهيدٍ و نطيقٍ، و حكم بفصلِ قديرٍ بعبيده خبيرٍ بصير. فكم من زفرةٍ تُفنيه و حسرةٍ تُنضيه، في موقفٍ مهولٍ و مشهدٍ جليلٍ، بين يدي ملكٍ عظيمٍ، بكلّ صغيرةٍ و كبيرةٍ عليم.
فحينئذ يُلجِمه عَرَقه، و يَحفِزه قلقه. عَبْرَتُه غير مرحومةٍ، و صَرخَتُه غير مَسموعةٍ، و حُجَّتُهُ غير مقبولةٍ، و نُوّلَ صحيفته، و تبيّن جريرته. نظر في سُوء عَمله، و شَهِدَته عينهُ بنَظَره، و يدُه ببطشه، و رِجلهُ بخَطوه، و فرجُه بلَمسِه، و جِلدُه بمسِّه.
و تهدَّدَهُ(5)منكَرٌ و نكيرٌ، و كُشف له عن حيثُ يَصير. فَسُلْسِلَ جِيدُه، و غُلِّلَ يده، و سيقَ يُسْحَبُ وحده، فَوَرَدَ جهنَّم بكربٍ و شدّةٍ، فَظَلَّ يُعَذَّبُ في جحيمٍ، و يُسقى شربةً من حميمٍ، تشوِي وجهه، و تسلخ جِلدَه، يَضْرِبُهُ زِبْنِيَةٌ بِمِقْمَعٍ من حديدٍ، و يعودُ جلدُه بعد
نُضجٍ جديدٍ(1)، يَستغيثُ فيعرضُ عنه خَزَنَةُ جهنّم، و يَسْتَصْرِخُ فَيَلْبَثُ حِقْبَةً يندم.
نعوذ بربٍّ قدير من شرّ كلّ مصير، و نَسْأله عفوَ مَنْ رَضِي عنه، و مغفرةَ مَن قَبِلَ منه؛ هو وليّ مسألتي و مُنجِحُ طَلِبتي.
فمن زُحْزِحَ عن تعذيب ربّه، و جُعِل جَنّته بقربه، و خُلِّد في قصورٍ مُشَيَّدَةٍ، و مُلِكَ به حور عينٍ و حَفَدة، و طيف عليهِ بكئوسٍ، و سُكِنَ حظيرة فردوسٍ، و تَقَلَّبَ في نعيمٍ، و سُقِي من تسنيمٍ من عينٍ سلسبيلٍ، و مُزِجَ له بزنجبيلٍ مختّمٍ بِمِسكٍ، و عبيرٍ مُستديمٍ لِلملك، مُستَشعرٍ للسّرور. يشربُ من خُمور في روضٍ مغدقٍ، و ليسَ يصدَّع في شُربه، و ليس يُنزف. هذه مُنقَلَبُ مَن خَشِيَ رَبَّهُ، و حَذَّرَ نَفسَه؛ و تلك عقوبة من عصى مُنشِئَه، و سَوَّلَت له نفسُه مَعْصِيَتَه. ذلك قولٌ فصلٌ و حكمٌ عدلٌ. خير قَصَصٍ قُصَّ، و وعظٍ نُصَّ، «تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ»(2)، نزل به روحُ قدسٍ مبينٍ، في قلبِ نبيٍّ مهتدٍ رشيدٍ. صَلَّت عليه رُسُلٌ سَفَرَةٌ، مُكرَّمونَ بَرَرَةٌ. عُذْتُ بربٍّ رحيمٍ عليمٍ، من شرِّ كلِّ عدوٍّ لعينٍ رجيمٍ. يَتَضَرَّعُ مُتَضَرِّعُكُمْ، و يَبْتَهِلُ مُبْتَهِلُكُمْ، فَنَسْتَغْفِرُ رَبَّ كلِّ مَربوبٍ لي و لَكم.
ثمّ قرأ عليه السلام: «تِلْكَ اَلدّٰارُ اَلْآخِرَةُ نَجْعَلُهٰا لِلَّذِينَ لاٰ يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فَسٰاداً وَ اَلْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ» /(3).
تمّت الخطبة بعون اللّٰه و حُسن توفيقه.
أعلام الدّين في صفات المؤمنين، حسن بن أبي الحسن الديلمي، تحقيق: مؤسسة آل البيت لإحياء التراث، قم، مؤسسة آل البيت لإحياء التراث، الطبعة الاُولى، 1408 ق.
أمل الآمل، محمّد بن الحسن الحرّ العاملي، تحقيق: السيّد أحمد الحسيني، بغداد، مكتبة الأندلس، الطبعة الاُولى، 1385 ق.
بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار، محمد باقر المجلسي، بيروت، دار إحياء التراث العربي، الطبعة الثالثة، 1403 ق.
بشارة المصطفى لشيعة المرتضى، عماد الدين محمّد بن أبي القاسم الطبري، تحقيق: جواد القيومي الأصفهاني، قم، مؤسسة النشر الإسلامي، الطبعة الاُولى، 1420 ق.
التوحيد، محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه - صدوق، تصحيح و تعليق: السيد هاشم الحسيني الطهراني، قم، منشورات جامعة المدرسين في الحوزة العلمية، 1398 ق.
جُنگ مهدوى، چاپ عكسى، زير نظر دكتر نصر الله پورجوادى، تهران، مركز نشر دانشگاهى، 1380.
خاتمة مستدرك الوسائل، الشيخ حسين النوري الطبرسي، تحقيق: مؤسسة آل البيت لإحياء التراث، قم، مؤسسة آل البيت لإحياء التراث، الطبعة الاُولى، 1416 ق.
الخرائج و الجرائح، قطب الدين الراوندي، تحقيق: مؤسسة الإمام المهدي، قم، مؤسسة الإمام المهدي، الطبعة الاُولى، 1409 ق.
رجال الطوسي، محمّد بن الحسن الطوسي، تحقيق: جواد القيومي الأصفهاني، قم، مؤسسة النشر الإسلامي، الطبعة الاُولى، 1415 ق.
رجال النجاشي، أحمد بن علي بن أحمد النّجاشي الأسدي الكوفي، تحقيق: السيّد موسى الشبيري الزنجاني، قم، مؤسسة النشر الإسلامي، الطبعة الرابعة، 1413 ق.
رياض العلماء و حياض الفضلاء، الميرزا عبد الله أفندي الأصبهاني، تحقيق: السيّد أحمد الحسيني، قم، مكتبة آية اللّٰه المرعشي، الطبعة الاُولى، 1401 ق.
شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد، تحقيق: محمّد أبو الفضل إبراهيم، بيروت، دار إحياء التراث العربي، الطبعة الثانية، 1387 ق.
علل الشرائع، محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه - صدوق، نجف، المكتبة الحيدرية، 1385 ق.
الصراط المستقيم إلى مستحقي بالتقديم، علي بن يونس العاملي النباطي البياظي، تصحيح و تعليق: محمد الباقر البهبودي، تهران، المكتبة المرتضوية، الطبعة الاُولى، 1384 ق.
الفهرست، محمّد بن الحسن الطوسي، تحقيق: مؤسسة نشر الفقاهة، قم، مؤسسة النشر الفقاهة، الطبعة الاُولى، 1417 ق.
الفهرست، منتجب الدين علي بن بابويه الرازي، تحقيق: دكتر سيّد جلال الدين محدّث ارموى، به كوشش: محمّد سمامى حائرى، قم، كتابخانۀ آيت اللّٰه العظمى مرعشى نجفى، چاپ اوّل، 1366.
قصص الأنبياء، قطب الدين راوندي، تحقيق: غلامرضا عرفانيان يزدى، بيروت، مؤسسة المفيد، الطبعة الاُولى، 1409 ق.
كفاية الطالب في مناقب علي بن أبي طالب، محمّد بن يوسف القرشي الشافعي، تحقيق و تصحيح و تعليق: محمد هادي الأميني، نجف، المطبعة الحيدرية، الطبعة الثانية، 1390 ق.
كمال الدين و تمام النعمة، محمد بن علي بن الحسين بن بابويه - صدوق، تصحيح و تعليق:
على أكبر الغفاري، قم، مؤسسة النشر الإسلامي، 1405 ق.
كنز العمّال في سنين الأقوال و الأفعال، على المتّقي الهندي، تحقيق: الشيخ بكري حيّاني -
الشيخ صفوة السقا، بيروت، مؤسسة الرسالة، 1409 ق.
المصباح في الأدعية و الصلوات و الزيارات، إبراهيم بن علي بن الحسن بن محمّد العاملي الكفعمي، تصحيح و إشراف: الشيخ حسين الأعلمي، بيروت، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، الطبعة الاُولى، 1414 ق.
مطالب السئول في مناقب آل الرسول، محمّد بن طلحة القرشي الشافعي، إشراف: السيّد عبد العزيز الطباطبائي، بيروت، مؤسسة البلاغ، الطبعة الاُولى، 1419 ق.
معاني الأخبار، محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه - صدوق، تصحيح: على أكبر الغفاري، قم، مؤسسة النشر الإسلامي، الطبعة الاُولى، 1361.
مناقب آل أبي طالب، محمّد بن علي بن شهرآشوب السّروي المازندراني، تحقيق: د.
يوسف البقاعي، بيروت، دار الأضواء، الطبعة الثانية، 1412 ق.
النابس في القرن الخامس (طبقات أعلام الشيعة - قرن 5)، الشيخ آغابزرگ الطهراني، تحقيق: على نقي منزوي، بيروت، دار الكتب العربي، الطبعة الاُولى، 1391 ق.
نسخه هاى خطى، جلد دوم، محمد تقى دانش پژوه - ايرج افشار، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ اوّل، 1341.
نهج الإيمان، على بن يوسف بن جبر، تحقيق: السيّد أحمد الحسيني، مشهد، مجتمع امام هادى، الطبعة الاُولى، 1418 ق.
نهج السعادة في مستدرك نهج البلاغة، محمد باقر المحمودي، بيروت، دار التعارف للمطبوعات، الطبعة الاُولى، 1396 ق.
الإيضاح
قاضي نعمان بن محمّد بن حيون (363 ق)
تحقيق: محمدكاظم رحمتى
با ظهور فاطميان در شمال افريقا در سال 296 ق، فعّاليت هاى جديدى جهت تثبيت مذهب اسماعيليه آغاز گرديد.(1)در اين برهۀ تاريخى، فاطميان مى بايست ساختار فقهى، كلامى و ادارى خود را شكل مى دادند. قبل از اين دوره، توجّه اصلى آنها تلاش در به دستگيرى قدرت بود؛ اما اين مسأله، يعنى ارائۀ يك ساختار فقهى - كلامى، با دشوارى هايى روبه رو بود. مهم ترين اين دشوارى ها، مواجهۀ عالمان اسماعيلى در شمال افريقا، با فقيهان مالكى، حنفى و خارجى (اَباضى) بود. سواى برخوردهاى نظامى، از اين مواجهات كلامى، تنها در يك مورد، گزارش تقريباً كاملى برجا مانده است.(2)در مورد اين حادثه، كتابى از فقيهى اسماعيلى به نام ابو عبد الله جعفر بن احمد بن محمّد هيثم(3)با عنوان المناظرات بر جا مانده و به تازگى نيز به
1) . براى اطّلاع بيشتر در مورد اسماعيليه، ر. ك: تاريخ و عقايد اسماعيليه، فرهاد دفترى.
2) . در مورد برخورد نظامى اباضيه با فاطميان، مى توان به قيام ابو يزيد خارجى اشاره كرد. (ر. ك: دائرة المعارف بزرگ اسلامى، مدخل: «ابو يزيد نكارى»).
3) . در متن عيون الأخبار، نام وى در برخى موارد، اين گونه ثبت شده است: ابو عبد الله بن الأسود بن
چاپ رسيده است؛ گرچه اين اثر هم به طور كامل موجود نيست و تنها بخشى از آن بر جا مانده است.(1)
Poonawala, I, K, Biobibligraphy of Ismaili Literature, pp:181-182.. نسخه اى ديگر از اين اثر را آقابزرگ تهرانى مشاهده نموده است. به دليل خطاى ايوانف كه اثر را تنها مجموعه اى حاوى نكات اخلاقى و نصايح معرّفى نموده، آقابزرگ، مؤلّف را شخص ديگرى و از عالمان امامى معرفى كرده است (ر. ك: الذريعة، ج 2، ص 340). كتاب مناظرات، حاوى مجموعۀ خاطرات داعى اسماعيلى است كه بين سال هاى 332 تا 336 ق، به رشتۀ تحرير درآمده است (در مورد اين كتاب، ر. ك: آيينه پژوهش، ش 64، ص 102-103).
بخش هايى از اين اثر، در اختيار داعى اسماعيلى، ادريس عماد الدين (م 872 ق) بوده است و او در تأليف اثرش عيون الأخبار، از آن سود جسته است. اين مجموعه، حاوى استدلال هايى در مورد اثبات امامت على عليه السلام و برخى رويدادهاى آغازين حركت فاطميان در شمال افريقاست. مهم ترين درگيرى اين فقيه اسماعيلى با عالم مالكى ابو عثمان سعيد بن محمّد بن حدّاد (م 302 ق) بوده است.(2)گزارش پاسخ هاى ابو عثمان1) . اين كتاب با عنوان The Advent of The Fatimids ، توسط ويلفرد مادلونگ و پاول و الكر، به چاپ رسيده است (انتشارات تاوريس، لندن، 2000 م). اصل كتاب، در دسترس نيست و تنها منقولاتى از آن، در اثر مهم در بارۀ اسماعيليه، الأزهار، نوشتۀ حسن بن نوح بهروچى (م 939 ق) بر جا مانده است. ر. ك:.
2) . در مورد اين فقيه مالكى، ر. ك: طبقات علماء إفريقية، الخشنى، تحقيق: محمّد زينهم محمّد عزب، القاهرة: مكتبة المدبولي، 1413 ق، ص 26-28 و 61-71؛ رياض النفوس، أبو بكر المالكي، بيروت: 1983 ق، ج 2، ص 75-96؛ معالم الإيمان في معرفة أهل قيروان، ج 2، ص 295-316؛ تراجم المؤلّفين التونسيين، محمّد محفوظ، بيروت: دار الغرب الإسلامي، 1982 م، ج 2، ص 105-108. غالب اطّلاعات دربارۀ اين فقيه، مبتنى بر نوشتۀ خشنى است، كه او نيز بخشى از ردّيۀ ابو عثمان ضد ابن هيثم را در اثر خود، نقل كرده است. بخشى از مناظرۀ وى با ابن هيثم در مسألۀ غدير خم را ابو حيان نقل كرده است (ر. ك: الإمتاع و المؤانسة، ج 3، ص 195). در الإمتاع، نام فقيه مالكى به خطا، عثمان بن خالد تصحيح شده است.
به ابن هيثم را فقيهان متأخّر مالكى نقل نموده اند. از مجموع اين دو گزارش مى توان ارزيابى دقيقى از مباحث در گرفته بين اين دو ارائه نمود؛ چرا كه در هر دو گزارش، استدلال هاى فرد مقابل، به تمامى بيان نشده است.(1)
"The Dialectic of Power; Sunni-Shii Debates in Tenth Century North Africa," Studia Islamica, 2000, pp:5-21.. اين نكته قابل توجه است كه در منابع اسماعيلى از ابن هيثم سخنى به ميان نمى آيد و تنها به مناظرۀ بين ابو عبد الله شيعى و مخالفانش اشاره مى شود (تاريخ الخلفاء الفاطميين، ص 140).
در مورد تلاش هاى فقهى اسماعيليه قبل از سيطرۀ بر افريقا، اطّلاعات اندكى وجود دارد.(2)به نوشتۀ ابن هيثم، ابو عبد الله شيعى - كه نقش مهمّى در به قدرت رسيدن فاطميان داشته است -، خود، فردى مطّلع در فقه بوده است.(3)همو از فقيهى به نام افلح بن هارون عبانى به عنوان فردى دانشمند و صاحب تأليف در علم فقه نام مى برد.(4)
همان گونه كه پوناوالا اشاره كرده است، در اين دوره، اسماعيليان از نظر فقهى، همان آراى غالب در محلّ اقامت خود را دنبال
1) . به تازگى سميه همْدانى، تحليلى از مباحث كتاب المناظرات ارائه نموده است. ر. ك:.
2) . خشنى از فقيهى به نام محمّد بن محفوظ (م 306) نام مى برد و بيان مى دارد: «محمّد بن محفوظ... من أهل لموزة و كان شيعياً من قبل» (طبقات علماء إفريقية، ص 92). همچنين ر. ك: تاريخ الخلفاء الفاطميين، ص 63. در اين كتاب در ذيل وقايع سال 296 ق، آمده است: «ابو عبد الله شيعى بعد از فتح قيروان، محمّد بن عمر مروزى را كه دستى در فقه بر اساس رأى اهل بيت عليهم السلام داشت و به تشيّع شهرت داشت، به قضاوت منصوب نمود (ص 140).
3) . Studies in Early Ismailism, p:101.
4) . همان، ص 102. نكتۀ با اهمّيت ديگر اين است كه وى از طريق ابو معشر حلوانى از ملوسى نقل حديث نموده است. ابن هيثم، در ادامه بيان مى دارد كه وى آثار فقهى فراوانى را استنساخ نموده است. (همان، ص 103؛ تاريخ الخلفاء الفاطميين، ص 211). خشنى تنها اشاره اى كوتاه به مقام قضاوت افلح بن هارون در دورۀ فاطميان دارد (طبقات علماء إفريقية، ص 92).
مى كرده اند.(1)علّت اصلى اين امر، نبودِ متون مدوّن فقهى بود؛ زيرا ائمۀ فاطمى بر خلاف اماميه و زيديه، دلْمشغولى اى به فقه نداشتند.
بنا بر نوشتۀ كتاب الحواشي (منسوب به امين جى بن جلال 1010 ق)،(2)
Biobibliography of Ismaili Litrature, p.185.
علاوه بر نسخ معرّفى شده از كتاب الحواشي، ر. ك:.
Catalogue of Arabic Manuscripts in the Library of the Insititute of Ismaili Studies, AdamGacek, vol; 1(Londan,1984), p.43.
جعفر بن منصور اليمن، آراى فقهى اى بيان نموده است كه با آراى قاضى نعمان، متفاوت است. مسألۀ نخست، در مورد تعداد ركعات «صلاة السنة» است كه ازاين حيث، نظر جعفر با نظر حنفيان، همانند است.(3)همچنين مؤلف الحواشي نقل كرده كه جعفر بن منصور در كتاب الرشد و الهداية آورده است كسى كه چهار همسر در تزويج خود دارد، نمى تواند همسر ديگرى را به نكاح خود در آورد و اگر يكى از همسران خود را طلاق دهد و با زنى ديگر ازدواج كند، تمامى همسرانش بر وى حرام مى شوند، در حالى كه قاضى نعمان مى گويد كه فرد با طلاق دادن يكى از همسران خود و تمام شدن عدّۀ آن زن، مى تواند با فرد ديگرى ازدواج كند.(4)در مورد فعّاليت فقهى اسماعيليان ايران، تنها ابن نديم (م 377 ق) از نگارش آثارى توسط ابو حاتم رازى (م 322 ق) و ابو الحسين نسفى (م 332 ق) خبر مى دهد1) . 1.Mediaeval Ismaili History and:Thought, ed Farhad Daftary, Cambridge, 1996, "Al-Qadi al-Numan and Ismaili Jurisprudencce", I, K,Poonawala, pp:117-143, at p.117
2) . در مورد اين فقيه اسماعيلى و آثارش بخصوص كتاب با اهمّيت الحواشي ر. ك:
3) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 207-208.
4) . همان، ج 2، ص 235. در برخى منابع كتاب الرشد به منصور پدر جعفر نسبت داده شده است. ر. ك: Poonawala.I,K,Op.cit, p.34.
كه متأسفانه، اين آثار برجا نمانده اند.(1)
در كنار فعّاليت هاى تبليغى، نخستين عالمان حكومت نوپاى فاطميان، به نگارش آثار فقهى دست يازيدند. در اين ميان، فقيه برجستۀ فاطمى، قاضى نعمان بن محمّد بن حيون (م 363 ق)، در اواخر ايام حكومت مهدى عبّاسى (297-322 ق)، به احتمال قوى بعد از سال 312 ق، تأليف مفصّل ترين اثر فقهى خود با نام الإيضاح را به اتمام رساند.(2)
«و خدمت المهدي بالله من آخر عمره تسع سنين و شهوراً و أياماً».
اين كتاب در 220 باب و در بيش از سه هزار صفحه، تدوين شده بود.(3)تأليف اين كتاب به دستور مهدى عبّاسى آغاز شده بود.(4)BSOAS,37,3,1974,p;577,no, 44.
متأسفانه از اين اثر مفصّل، تنها بخشى از «كتاب الصلاة» بر جا مانده است.(5)به منظور استفادۀ افراد بيشترى از كتاب، قاضى نعمان، بنا به درخواست خليفۀ فاطمى، تلخيصى از اين كتاب با نام1) . الفهرست، ابن النديم، ص 240. ظاهراً حتى اين آثار، تماماً فقهى نبوده اند؛ چرا كه ابن نديم در مورد ابو حاتم مى نويسد: «له... كتاب جامع فيه فقه و غير ذلك».
2) . تاريخ الخلفاء الفاطميين بالمغرب، داعى ادريس عماد الدين (م 827)، تحقيق: محمّد اليعلاوى، بيروت: دار الغرب الإسلامي، 1985 م، ص 560. قاضى نعمان در المجالس و المسائرات (بيروت: 1996 م، ص 79) مى نويسد:
3) . ر. ك: الاقتصار، تحقيق: وحيد ميرزا، دمشق، 1957 م، ص 9؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 103؛ فهرست الكتب و الرسائل مجدوع، ص 33.
4) . در اين مورد، در چند جاى الإيضاح اشاره هاى صريحى وجود دارد كه تأليف كتاب به دستور خليفۀ فاطمى بوده است. همچنين ر. ك: تاريخ الخلفاء الفاطميين بالمغرب، ص 560. همچنين ر. ك:
5) . اسماعيل بن عبد الرسول، از عالمان اسماعيلى قرن دوازدهم، بعد از نقل عبارت قاضى نعمان در اشاره به كتاب الإيضاح مى گويد: «و از اين كتاب قاضى نعمان - كه خداى از او خشنود باد -، در خزانۀ دعوت، به جز بخشى اندك از كتاب صلاة موجود نيست كه بيشتر اين بخش را در بر دارد» (فهرست الكتب و الرسائل، ص 33).
مختصر الإيضاح تأليف نمود.(1)
Poonawala,Op.cit,p.52.
داعى عماد الدين در مورد اين كتاب مى نويسد: «و كتاب مختصر الإيضاح... و كان ابتداؤه في تأليف هذا الكتاب على عهد أمير المؤمنين المهدي بالله بأمره، على ما أراه و أهله و بينه له و فصله (تاريخ الخلفاء الفاطميين، ص 560). فهرست الكتب و الرسائل، ص 32.
درخشش قاضى نعمان در دورۀ خلافت معزّ عبّاسى (341-365 ق) بود كه در زمان وى، به سمت قاضى القضاتى انتخاب شد. پس از آن، در مجالسى با حضور معز و برخى داعيان ديگر اسماعيلى، كار تدوين دعائم الإسلام، متن نهايى فقه اسماعيليه را آغاز نمود. مبناى كار در الدعائم، كتاب الإيضاح بوده است؛ اما در اينجا بر خلاف الإيضاح، تنها به نقل قول مختار و حكم فقهى مورد نظر اشاره نموده و اسناد احاديث را نيز حذف كرده است.(2)بعد از آن، متن خلاصۀ ديگرى نيز از دعائم با نام مختصر الآثار يا اختصار الآثار، تدوين نمود.(3)Al-Qadi,(al-Numan)and Ismaili Jurisprudence,p.123.
اين كتاب بين اسماعيليان بُهره، متداول بوده و نسخ متعددى از اين كتاب، موجود است:
Biobibliography of Ismaili Literature,p.54-55.
شهرت كتاب دعائم در محافل اسماعيلى، در مدت كوتاهى پس از تدوين آن، نشان از اعتبار گستردۀ اين كتاب دارد.(4)1) . اين اثر نيز مفقود است. ر. ك:
2) . تاريخ الخلفاء، ص 560 و 562؛ فهرست الكتب و الرسائل، ص 18-19.
3) . نام كامل اين كتاب، اختصار لصحيح الآثار عن أئمة الأطهار است و قبل از سال 348 ق، تأليف شده است. ر. ك:
4) . اين كتاب حتى در محافل اماميه نيز مشهور بوده است. در مورد فقيه امامى معين الدين سالم بن بدران مصرى نقل شده كه در مسائل فقهى به كتاب الدعائم به عنوان منبعى فقهى رجوع مى كرده است (رياض العلماء، ج 2، ص 411). همچنين ابو الفتح كراجكى (م 449 ق) اين كتاب را تلخيص نموده است؛ آن گونه كه مجلسى (م 1111 ق) نوشته است، برخى از معاصرانش كتاب الدعائم را اثرى تأليف شده توسط شيخ صدوق (م 381 ق) مى دانسته اند. مجلسى، ضمن معرّفى قاضى نعمان به عنوان مؤلف كتاب، به وثاقت
حتى نويسندگان غير اسماعيلى نيز در هنگام اشاره به آراى فقهى اسماعيليه، به اين كتاب اشاره نموده اند.(1)
در مورد قاضى نعمان (م 363 ق)، اطّلاعات اندكى وجود دارد. وى در سال 313 ق، به خدمت نخستين خليفۀ فاطمى، المهدى بالله درآمد.(2)
ظاهراً قاضى نعمان در ابتداى گرويدن خود به اسماعيليه، نزد برخى دعات اسماعيليه، تلمّذ كرده باشد. وى در مقدمۀ كتاب الهمة كه در زمان القائم باللّٰه تأليف نموده است، مى نويسد يكى از اساتيدش رساله اى اسماعيلى براى مطالعه به او داد. او تصوّر نمود كه مؤلف رساله، اسماعيلى نباشد؛ امّا استادش به وى تذكّر داد كه مؤلف رساله، فردى اسماعيلى است (ر. ك: الهمة، ص 33).
اين كه او در اين دوره چه سِمتى داشته، نامعلوم است. تنها بر اساس اين كه نگارش كتاب الإيضاح به وى محوّل شده است، شايد بتوان گفت كه وى، جايگاه خاصّى داشته است. احتمالاً او قبل از آنكه به مذهب اسماعيليه بگرود، حنفى بوده است. دليل اين امر، خصومت كمتر حنفيان نسبت به مالكيان در مورد شيعيان و اقامت قاضى نعمان در قَيرَوان است كه شهرى حنفى مذهب بوده است.(3)احتمالاً وى قبل از1) . به عنوان مثال، مقدسى، كه اثر خود را پس از 375 ق، نگاشته است، در مورد فقه اسماعيليه به كتاب الدعائم اشاره كرده و اكثر اصول فقه اسماعيليه را همانند با معتزله دانسته است (أحسن التقاسيم، بيروت: دار الصادر، ص 238). ابو القاسم بستى، عالم زيدى مشهور (م ح 420 ق) نيز در ردّيۀ مشهور خود بر اسماعيليه، به الدعائم اشاره كرده است (Stern,op.cit, p.309) . همچنين ر. ك: راحة العقل، حميد الدين كرمانى، تحقيق: مصطفى غالب، بيروت: دار الأندلس، ص 109.
2) . در كتاب المناظرات (ص 71)، از حضور فردى به نام ابن حيون در مجلس بحثى در حضور ابو عبد الله شيعى در سال 296 ق، ياد شده است. اين فرد مى تواند قاضى نعمان بن محمّد بن حيون باشد. وى در آن زمان، در قيروان ساكن بوده است. همچنين ر. ك: .BSOAS,37,3,1974,p:577
3) . در مورد مذهب قاضى نعمان، مادلونگ در جايى نوشته است: در مورد اظهار نظر ابن خلكان كه قاضى
تأسيس دولت فاطمى به آيين اسماعيليه گرويده است. بر اساس نوشتۀ اسماعيل كمال پوناوالا، در كتاب طبقات علماء إفريقية، نوشتۀ محمّد بن عبد الله خشنى (م ح 371 ق)، شخصى به نام محمّد بن حيان، از فقهاى قيروان به عنوان عالمى اسماعيلى معرّفى شده است.(1)ظاهراً اين شخص، پدر قاضى نعمان، محمّد بن حيون است و حيان، صورت ديگر نگارشى حيون باشد.(2)
«خشنى، قاضى نعمان را فردى از اهل سوسه معرّفى كرده است كه پيرو عقايد ابن سحنون مالكى بوده است. وى سپس به مذهب اسماعيليه گرويد و تقيّه مى نمود.
عبارت عربى اى كه خشنى در مورد معرّفى وى به عنوان يك اسماعيلى به كار برده است، كلمۀ «تشرقة» است. بر اساس نوشته هاى موجود در آن دوران، اسماعيليه بيشتر با عبارت هاى «مثل المشرقي» و «المشارقة» شناخته مى شده اند (ر. ك: افتتاح الدعوة، ص 76 و 93). همچنين، ر. ك: البيان المغرب، ابن العذاري، ج 1، ص 126، 152، 173، 185، 188 و 189؛ الكامل، ابن الأثير، ج 9، ص 295.
همچنين ر. ك: طبقات علماء إفريقية، ص 78-80. خشنى فهرستى از عالمانى كه به دين اسماعيليان گرويده اند، با عنوان «باب ذكر من شرق...» بيان كرده است.
همچنين در مورد ديگر عالمان شيعى در اين دوره، ر. ك: طبقات علماء إفريقية، ص 44 و 91: «و اشتهر أمر أبي عبد الله... و سمّي المشرقي لقدمه من المشرق و نسب إليه من اتبعه، فسموا المشارقة و كان إذا
همان گونه كه در قبلذكر شد، اوج شهرت قاضى نعمان، زمان المعزّ بالله بوده است.(1)در اثر چاپ نشده اى به نام المناقب و المثالب، قاضى نعمان در عبارتى كوتاه، بعد از ياد نمودن از دعوت مهدى و به قدرت رسيدن وى مى نويسد:
و كانت له من المعجزات و البراهين و الآيات ما يخرج ذكره عن حد هذا الكتاب، و لقد ألّفنا في ذلك كتاباً و تذكر [نا] هجرته و قيامه و سيرته و دعوته و أيامه في مقدار هذا الكتاب، فمن أراد استقصاء ذلك وجده فيه بتمامه، و كذلك أثبتنا سيرة القائم و المنصور من ولده، و ما اقتفينا به آثاره من بعده و أخبار الفتنة التي استدبرها القائم و استقبلها المنصور، و كل ما جرى في ذلك(2)
نكتۀ جالب توجه اين است كه در منابع اسماعيلى از ابو يزيد خارجى به دجّال تعبير مى شود. براى نمونه، ر. ك: تاريخ الخلفاء الفاطميين، ص 271-273.
من خبر مذكور و أمر مشهور في كتاب أيضاً في مقدار ذلك، فمن ابتغى ذلك أصابه فيه، و ذكرنا سير المعزّ من بعدهم (صلع)، و ما سمعناه منه و تأدّى إلينا عنه من شريف كلمة و لفظة فاضلة في كتابين: أحدهما في ذكر أيامه و سيرته، و الآخر في جزالة ألفاظه و حكمته، و نحن نجمع ذلك فيها و ننظمه في أبوابهما إلى حين تأليف هذا الكتاب، فمن ابتغى أيضاً شيئاً من ذلك وجده فيهما...(3)در اين برهۀ زمانى بود كه وى به منصب قاضى القضاتى منصوب
1) . قاضى نعمان در كتاب المجالس و المسائرات، گزارش هاى دقيقى از احوال خود در اين دوره ارائه نموده است. اين مجالس با عنوان «مجالس الحكمة»، كانونى براى تبليغ و ارائۀ ديدگاه هاى اسماعيليان بوده است.
2) . اشاره به قيام يزيد خارجى دارد. در اين مورد، ر. ك: دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 6، ص 413-415 (مدخل: «ابو زيد نكارى»)؛ المقفي الكبير، ص 146-191؛ تاريخ الخلفاء الفاطميين، ص 264-344، 352-451.
3) . المناقب و المثالب، نسخه خطّى (كتابخانۀ مرحوم سيد عبد العزيز طباطبايى قم)، ص 363-364. در مورد محتواى كتاب، ر. ك: ص 65-67.
گرديد؛ منصبى كه بعد از مرگش در سال 363 ق، در خاندان وى موروثى گرديد.(1)
EI2,8,117-118Biobibli ograph yofIsmaili Literature, p:68-98.
مقدمۀ محمّد كامل الحسين بر كتاب: الهمة في آداب اتباع الأئمة، دار الفكر العربي، بى تا، بى جا، ص 5-19؛ شرح الأخبار، ج 1، ص 17-82؛ مستدرك الوسائل، ج 19 ص 128-159؛ فهرست كتابخانۀ اهدايى سيد محمّد مشكاة، ج 3، بخش 3، ص 1365-1374؛ نيز ر. ك: مقالات اسماعيل كمال پوناوالا در:
BSOAS:37,3,1974,pp:572-579, BSOAS,36,1,1973 ,pp:109-115.
در مورد تصدّى مقام قضاوت در بين خاندان وى، ر. ك: مقالات پوناوالا، 1973 م، ص 109، پ 2؛ تاريخ الخلفاء الفاطميين، ص 559-569؛ المقفي الكبير، ص 360-366، 389-399. در مورد مدفن قاضى نعمان، سخاوى خبر از وجود آن در زمان خود داده و مى نويسد: «و امّا مزار قاضى نعمان درجهت قبلۀ جامع، معروف به اولياست». نعمان، مؤلف كتاب هايى ازجمله دعائم الإسلام و اللئالي و الدّرر است. عاضد به زيارت قاضى نعمان كه در محلۀ قرافة الكبرى بخشى در فسطاط كه مقبرۀ بسيارى از عالمان و زهّاد در آن قرار دارد كه معروف به الجنة و النار بود، مى رفت (معجم البلدان، ج 4، ص 359-360) قاضى روزى به عائذ گفت: چون به ديدارم مى آيى، خادم تو خبر آمدنت را برايم مى آورد. پس از آن، عائذ بدون فرستادن خادمش براى خبر دادن ورودش به نزد قاضى مى رفت. روزى كه عائذ به نزد قاضى بود، او به ذكر فضايل خاندان وى پرداخت. عائذ به قاضى گفت: از خود و نياكانت برايم سخن بگو (تحفة الأحباب و بغية الطالب، ص 304 گرچه نام خليفۀ ذكر شده، نادرست است).
گرچه پيش ازاين زمان نيز وى، مقام رفيعى نزد خلفاى فاطمى به دست آورده بود. قاضى نعمان، در اثر ديگرى مى نويسد:إن توقيعاً خرج إليَّ من المنصور يقول لي فيه: يا نعمان! استخرج من كتاب الله ما رفضته العامة و أنكرته. فقلت في نفسي، و أي شيء في كتاب اللّٰه يتهيأ لأحد يدين بدين الإسلام أن ينكره و يرفضه؟ و تعاظمتُ ذلك.
فرأيت في الوقت أني لا أجد منه حرفاً، و لم أستحسن مراجعته. ثم استعنت باللّٰه، و علمت أنّ ذلك لم يقل ولي اللّٰه إلّا و هو موجود. ففتحت المصحف لأقرأه، فأوّل ما وقفت عليه «بسم الله الرحمن الرحيم»، ذكرت قول من قال: إنّها ليست من القرآن، فأثبت ذلك، فانفتح لي القول حتى جمعت من ذلك جزءً فيه عشرون ورقة، فرفعته إلى المنصور فاستحسنه و أُعجب به، ثم قال: تحاذ. فانتهيت إلى سورة المائدة من أول فاتحة الكتاب
1) . در مورد حيات قاضى نعمان و فرزندان وى، ر. ك:
و البقرة، و قد جمعت من ذلك أزيد من ستّمائة ورقة. و كان المنصور بالله (صلع) إذا لقيته هذّب بما رفعته إليه منه، فقال: ما تقدم لأحد مثله. ثم قبض - صلوات الله عليه و رحمته و بركاته - و لم أُتممه.(1)
در مورد خاستگاه فقه اسماعيليه، به جز چند گزارش پراكنده كه ذكر شد، هيچ اطّلاع ديگرى در منابع وجود ندارد.(2)
StudiaIslamica, 31,pp:81-82.
اين آثار عبارت اند از: دعائم الإسلام، الاقتصار، الينبوع، مختصر الآثار، اختلاف اُصول المذهب،
همگى نوشتۀ قاضى نعمان. كتاب الحواشي منسوب به امين جى بن جلال و كتاب مسائل نوشتۀ امين جى. اساس همۀ اين آثار، كتاب الإيضاح، نخستين اثر فقهى قاضى نعمان است. در متن موجود كتاب الإيضاح، به خوبى سهم بارز متون زيديه و اماميه در تدوين فقه اسماعيليه به چشم مى خورد. شايد همين مسأله، علّت اساسى براى تدوين دعائم الإسلام بوده است. با تدوين الدعائم، فقه اسماعيليه صورت به ظاهر مستقلى به خود گرفته است. انجام گرفتن اين عمل تنها با حذف اسانيد و مراجع امكان پذير بوده است. گرچه عدم نقل اسناد مى تواند به دليل عدم اهميت قائل شدن براى آنها باشد (اين نكتۀ آخر توضيح شفاهى آقاى حسن انصارى است) در مورد فقه اسماعيليه، همچنين ر. ك:
Asaf.A.A. Fyzee, Compendium Of FatimiidLaw, Simla, India, 1969.
ف. كاسترو نيز در مقاله اى به اين مسأله اشاره دارد كه فقه اسماعيلى كه قاضى نعمان آن را پى نهاد، همانند با فقه مالكى بين غصب و تعدى تمايز مى نهد و نتيجه مى گيرد كه اين ويژگى ظاهراً به دليل تربيت مالكى قاضى نعمان باشد:
"Su Gasbe Taaddinel Fiqh Fatimida, "Annali Di Ca Foscari, 16,3,1975, p:95-100.
از سوى ديگر، متن مرسل دعائم، هويت منابع مورد استفاده در تأليف آن را پنهان مى كند.متن مسند كتاب الإيضاح، اين امكان را به ما مى دهد تا در مورد ماهيت و منابع فقه اسماعيليه، اطّلاعات مهمّى را به دست آوريم. در مورد
1) . عيون الأخبار، السبع السادس، ص 49؛ تاريخ الخلفاء الفاطميين، ص 568-569. همچنين ر. ك: نامۀ معز به قاضى نعمان (اختلاف اُصول المذهب، ص 46 به بعد).
2) . آصف بن على اصغر فيضى در مقاله اى كوتاه با عنوان ابعادى از فقه اسماعيليه، هفت اثر را به عنوان مراجع فقه اسماعيليه مستعلويه (بهرۀ داودى) معرفى مى كند:
حضور تشيّع در شمال افريقا قبل از ظهور دولت فاطمى، در منابع، نكات قابل ذكر چندانى وجود ندارد. بااين حال، شواهدى در دست است كه از وجود تشيّع در اين نواحى قبل از ظهور فاطميان خبر مى دهد. در مجلس بحث بين ابن هيثم و ابو عبد الله شيعى، يكى از مسائل مطرح، علّت حصر تعداد امامان به دوازده بوده است. در اين مورد، ابو عبد الله شيعى از ابن هيثم مى پرسد: «آيا اصحاب تو كه ما آنان را به امامت امام فاطمى دعوت نموديم، امامت را بعد از امام جعفر صادق عليه السلام، در فرزند وى امام كاظم عليه السلام، سپس در فرزند وى تا محمّد بن حسن عليه السلام محدود مى دانند؟». ابن هيثم پاسخ مى دهد:
«آرى، اين چنين است و من خود نيز بر اين قول بودم؛ اما چهار سالى است كه از آنها و عقيده به اين مسأله دورى گزيده ام».(1)
اين عبارت، به وجود شيعيانى در آن نواحى دلالت دارد.
از سوى ديگر، قاضى نعمان در كتاب الإيضاح، دو نقل از عالمى به نام ابو الحسن (/ابو الحسين) على بن [حسين] بن ورسند نقل نموده است. در مورد اين عالم امامى، در منابع رجالى سخنى به ميان نيامده است و تنها نكات پراكنده اى در منابع جغرافيايى و كتب ملل و نحل دربارۀ وى موجود است. بر اساس اين منقولات، وى ظاهراً بر
1) . المناظرات، ص 34. در جاى ديگر، ابن هيثم بيان مى دارد كه پس اين تغيير در عقيده به قول واقفيان گرويده است. او علّت اين امر را اجماع اماميه در مورد امامت ائمه تا ايشان معرّفى كرده است (همان، ص 35). ازاين حيث، وى همانند با منصور اليمن (افتتاح الدعوة، تحقيق: وداد قاضى، بيروت، 1970 م، ص 33: قد قرأ... و الفقه على مذاهب الإمامية الاثني عشرية؛ المقفي الكبير، محمّد اليعلاوي 1407 ق، ص 60؛ تثبيت دلائل النبوة، ج 2، ص 389-390)، على بن فضل (كشف أسرار الباطنية، محمّد بن مالك الهمداني، تحقيق: عزّت العطار، قاهره، 1939، ص 21) ابو عبد الله شيعى (وفيات الأعيان، ابن خلكان، بيروت، 1956-1959 م، ج 4، ص 65) و حسن صباح (تاريخ گزيده، حمد الله مستوفى، تحقيق: عبد الحسين نوايى، تهران، 1339 ش، ص 518) است كه همگى ابتدا از رجال اماميه بوده و سپس به كيش اسماعيليه درآمدند.
مذهب واقفه بوده است.(1)
عبارت ابو عبد الله شيعى، ظاهراً به همين پيروان ابن ورسند اشاره داشته باشد كه ابن هيثم، احتمالاً يكى از پيروان تعاليم وى بوده است. در هر صورت، در منابع، از ابن ورسند به عنوان مؤسس فرقۀ بجليه ياد شده است (ر. ك: 2 EI ، ذيل: «بجليه»، ترجمۀ همين مدخل در دانش نامۀ جهان اسلام).
اين منقولات نشان مى دهد كه تشيّع قبل از ظهور فاطميان در شمال افريقا وجود داشته است.(2)ويلفرد مادلونگ، در مقاله اى با عنوان «منابع فقه اسماعيلى»،(3)منابع مورد استفاده در تأليف الإيضاح را معرّفى نموده است. در اينجا برخى اطّلاعات تكميلى بر مطالب ارائه شده توسط ايشان، آورده مى شود.
1) . مقدسى بعد از ذكر مواردى مثل ذكر قنوت در نماز صبح و بلند خواندن «بسم الله» و خواندن نماز شب در يك ركعت و مسائل ديگر مى نويسد: «و هذه الاُصول مذاهب الإدريسية و غلبتهم بكورة سوس الأقصى...» (أحسن التقاسيم، ص 238). ظاهراً منظور مقدسى در اين عبارت ها، بجليه و پيروان ابن ورسند باشد. همچنين ر. ك: اين عبارت ادريسى: «و أهل السوس فرقتان، فأهل مدينة تارودنت يتمذهبون بمذهب المالكية من المسلمين و هم حشوية، و أهل بلد تويومن بمذهب موسى بن جعفر، و بينهم أبداً القتال...» (نزهة المشتاق في اختراق الآفاق، ج 1، ص 228). ابن حوقل كه در حدود سال 378 ق، به نگارش اثر خود مشغول بوده است، مى نويسد: مردم سوس اقصى در مغرب غربى، برخى داراى مذهب سنّى مالكى و برخى ديگر داراى مذهب شيعۀ موسوى بوده اند كه سلسلۀ امامت را پس از امام موسى كاظم عليه السلام قطع كردند و به پيروان على بن ورسند پيوستند (صورة الأرض، ابن الحوقل، ص 91). در مورد ورود عبيد الله مهدى نيز گزارش شده است كه وى در بدو ورود خود به افريقا، نخست به سوس رفت: Studiesin Early Ismailism,p.105.
2) . در مورد تحليلى از اطلاعات موجود در منابع مختلف در مورد ابن ورسند، ر. ك: مكتب ها و فرقه هاى اسلامى در سده هاى ميانه، ويلفرد مادلونگ، ترجمه: جواد قاسمى، آستان قدس رضوى، 1375 ش، ص 230 به بعد: «نكاتى چند در مورد تشيّع غير اسماعيلى در مغرب». برخى مطالب منقول در اين مقدمه، از اين مقاله نقل شده است. بااين همه مطالب منقول به منبع اصلى ارجاع داده شده و به متن كتب رجوع شده است.
3) . مكتب ها و فرقه هاى اسلامى در سده هاى ميانه، ص 252 به بعد.
ففي كتاب حمّاد بن عيسى، روايته عن حريز، عن زرارة، عن أبي عبد الله عليه السلام.
براين اساس، عبارت هاى منقول، در اصل از كتاب الصلاة نوشتۀ حريز است.(2)كتاب الصلاة وى، منبع مهم فقهاى اماميه در بحث نماز بوده است و عمدۀ روايات وى را در اين موضوع، در آثار فقهى خود نقل كرده اند.(3)نجاشى نيز در مورد طريق خود در روايت كتاب الصلاة مى نويسد:
كتاب الصلاة حريز را نزد قاضى ابو الحسين محمّد بن عثمان، به سماع او از ابو القاسم جعفر بن محمّد بن عبيد الله موسوى، از ابو العباس عبيد الله بن احمد بن نهيك، از ابن ابى عمير خوانده ام. ابن ابى عمير نيز كتاب را نزد حمّاد بن عيسى خوانده است. حمّاد نيز كتاب را نزد حريز سماع نموده است.(4)
كتاب سجستانى تا زمان ابن ادريس در دسترس بوده است. همو
1) . همان، ص 258-259.
2) . دو تدوين از اين كتاب در دست بوده است. يكى مفصّل و ديگرى كوتاه شده. ظاهراً متن مفصّل بيشتر رواج داشته است (ر. ك: رجال النجاشي، ص 145، ش 375)؛ الفهرست، ص 277؛ وسائل الشيعة؛ تحقيق: سيد محمّد رضا حسينى، مؤسسة آل البيت، 1414 ق، ج 30، ص 40، الكافي، ج 3، ص 311: «حمّاد بن عيسى قال: قال لي أبو عبد الله عليه السلام يوماً: يا حماد، تحسن أن تصلي؟ قال: قلت: يا سيدي، أنا أحفظ كتاب حريز في الصلاة...».
3) . ر. ك: ابواب «صلاة» در كتاب هاى الكافي، الاستبصار، التهذيب، و من لا يحضره الفقيه.
4) . رجال النجاشي، ص 145 (ش 375).
بخش هاى موجود اين كتاب را نقل كرده است.(1)نجاشى نيز كتابى در «صلاة» به حمّاد نسبت داده است. ظاهراً اين مسأله، ناشى از اين نكته باشد كه گاهى راوى يك تأليف، به دليل شهرت در روايت از آن اثر، به عنوان مؤلف همان كتاب نيز شناخته مى شده است يا اين كه راوى، بخش هايى را به كتاب، افزوده يا بخش هايى از آن را حذف كرده است كه در اين صورت، اثرش تأليف جديدى دانسته شده است كه گرچه در اصل، عمدۀ مطالب وى از همان فرد باشد، اما منابع از او به عنوان مؤلف آن اثر ياد كرده اند.(2)
وى در همين سال در مصر براى ابو احمد عبد الله بن على حافظ، مشهور به ابن عدى (م 365 ق)، جعفريات را روايت نموده است.(6)با
1) . السرائر، ج 3، ص 585-589. همچنين ر. ك: مستطرفات السرائر، ص 71-75. جالب توجّه اين است كه ابن ادريس از كتاب وى به عنوان «اصل» ياد مى كند؛ الذريعة، ج 2، ص 145.
2) . به عنوان مثال، عبد الرحمن بن ابى نجران، ضمن روايت كتاب القضايا نوشتۀ محمّد بن قيس بجلى، مطالبى را به آن افزوده است. به همين دليل در منابع از وى به عنوان مؤلف كتابى با همين عنوان نيز ياد شده است. (رجال النجاشي، ش 622؛ الذريعة، ج 17، ص 152).
3) . مكتب ها و فرقه هاى اسلامى، ص 259-260.
4) . رجال النجاشي، ص 379 (ش 1031).
5) . رجال الطوسي، ص 500-502.
6) . تيسير المطالب في أمالي أبي طالب، تحقيق: عبد الكريم الفضائل، بيروت، 1975، ص 353، 355.
وجود اين قاضى نعمان، در هيچ جا اشاره اى به سماع نزد ابن اشعث ننموده است. نكتۀ قابل ذكر اين است كه برخى روايات منقول از اين كتاب، در متن چاپى موجود نيست.(1)اين مسأله دلالت بر وجود چند روايت و تأليف براى اين كتاب دارد. برخلاف اظهار نظر دانشمند محترم آقاى مادلونگ كه گفته است روايات اين كتاب (يعنى جعفريات) تا زمان نگارش مستدرك الوسائل در سال 1315 ق، به متون اماميه وارد نشده بودند، بايد گفت كه كتاب جعفريات(2)، قبل از علامۀ حلّى در بين اماميه شناخته شده بوده و روايت آن نيز متداول بوده است. به عنوان مثال، سهل بن احمد ديباجى (م 380 ق)، كتاب جعفريات را براى محمّد بن احمد بن فارس از محمّد بن محمّد بن اشعث، روايت نموده است.(3)همچنين ضياء الدين فضل الله بن على حسينى (م ح 571 ق) در كتاب النوادر خود، از جعفريات نقل روايت كرده است.(4)علامۀ حلّى در اجازۀ معروف خود به بنى زهره، به طريق ديگرى جز آنچه ضياء الدين حسينى در النوادر آورده، اشاره كرده است.(5)
1) . در مورد مؤلف اين اثر ر. ك: مكتب ها و فرقه هاى اسلامى، ص 259-260، مستدرك الوسائل، تحقيق و نشر: آل البيت عليهم السلام، قم، 1415 ق، ج 19، ص 15-37.
2) . مكتب ها و فرقه هاى اسلامى، ص 259. چهل حديث منتخب از اين كتاب را شمس الدين محمّد بن يوسف جزرى تأليف نموده است كه اين كتاب را علامه مجلسى مى شناخته است (ميراث حديث شيعه، ج 4، ص 250-251: «رسالۀ الأربعون الزاهرة المنسوبة إلى العترة الطاهرة»، تحقيق: محمّد جواد نور محمّدى.
3) . تاريخ بغداد، ج 9، ص 121-122.
4) . كتاب النوادر، ص 82 به بعد.
5) . بحار الأنوار، ج 107، ص 132.
كتاب الصلاة من رواية أبي ذر أحمد بن الحسين بن أسباط.(1)در مورد مؤلّف اين اثر، تنها ابن شهرآشوب سخن گفته است كه وى نيز اطّلاعات خود در مورد اين فقيه را ظاهراً از كتاب الإيضاح اخذ كرده است.(2)شايد وى با محدّث مشهور امامى، على بن اسباط، ارتباطى داشته باشد.
جامع علي بن أسباط (م 220 ق).(3)ابن اسباط، از اصحاب امام رضا و امام جواد عليهما السلام دانسته شده است. نجاشى در بين آثار وى از كتابى به نام «جامع» اسم نبرده است.(4)
جامع يا المسائل عبيد الله بن على الحلبي.(5)اين اثر تا قرن پنجم به صورت مجموعه اى در دسترس بوده است. عدّه اى از اماميۀ ميافارقين، از سيد مرتضى (م 436 ق) پرسيده بودند كه در مورد مسائل فقهى به كدام يك از اين آثار رجوع كنند: الرسالة على بن موسى بن بابويه قمى يا كتاب [التكليف] شلمغانى يا كتاب [المسائل] عبيد الله حلبى؟ سيّد در پاسخ، رجوع به كتاب هاى ابن بابويه و حلبى را ارجح از رجوع به كتاب شلمغانى دانسته بود.(6)
1) . معالم العلماء، ص 25: احمد بن الحسين بن أسباط له كتاب الصلاة؛ مكتب ها و فرقه هاى اسلامى، ص 260.
2) . ابن شهرآشوب در مورد قاضى نعمان مى نويسد: وى امامى نيست بااين حال كتاب هاى نيكويى دارد، از آن جمله، الإيضاح است (معالم العلماء، نجف، 1380 ق، ص 126).
3) . مكتب ها و فرقه هاى اسلامى، ص 260.
4) . رجال النجاشي، ص 252-253 (ش 663)؛ امّا ابن شهرآشوب، از آثار وى به كتاب الجامع اشاره كرده است. (المعالم، ص 63).
5) . در مورد وى، ر. ك: رجال النجاشي، ص 230-231 (ش 612)، مكتب ها و فرقه هاى اسلامى، ص 260-261.
6) . رسائل الشريف المرتضى، تحقيق: سيّد مهدى الرجائى، ج 1، ص 279 (ش 1405).
الجامع من كتب طاهر بن زكريا بن الحسين.(1)به دليل مرسل بودن احاديثِ منقول از اين كتاب، نمى توان در مورد دورۀ فعاليت مؤلّف آن سخن گفت.
كتب أبو عبد الله محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي.(2)قاضى نعمان در مورد ماهيت اين كتب يا اسامى آنها توضيحى نداده است؛ اما بر اساس منقولات، مى توان مهم ترين اين كتاب ها را الأمالي احمد بن عيسى بن زيد (م 247 ق)(3)دانست كه ابو جعفر محمّد بن منصور مرادى (م 292 ق)، آن را گردآورى كرده است. همچنين برخى از اين احاديث، از مجموع الفقه منسوب به زيد بن على، با اين سلسله سند:
«أبو عبد الله أحمد بن عيسى بن زيد، عن حسين بن علوان،(4)عن أبي خالد الواسطي، عن زيد بن عليّ»،(5)نقل شده است. احاديثى از على عليه السلام، از طريق حسين بن عبد الله بن ضميره با اين سلسله سند:
«زيد بن أحمد بن إسماعيل بن محمّد بن إسماعيل بن جعفر الصادق، عن خاله زيد بن الحسين بن عيسى بن زيد، عن أبي بكر بن أبي اُويس، عن حسين بن عبد الله بن ضميرة،(6)عن أبيه، عن عليّ عليه السلام»
1) . مكتب ها و فرقه هاى اسلامى، همان، ص 261. همچنين ر. ك: المعالم، ص 61.
2) . همان، ص 261-262، المعالم، ص 116.
3) . در مورد وى، ر. ك: دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 7، ذيل: «احمد بن عيسى بن زيد»، حسن انصارى قمى؛ لوامع الأنوار، ج 1، ص 325-333. اين امالى با عنوان رأب الصدع به چاپ رسيده است و تمام ارجاعات ما به همين چاپ است.
4) . الكامل في ضعفاء الرجال، ج 2، ص 359-361.
5) . ر. ك: لوامع الأنوار، ج 1، ص 325 به بعد.
6) . احاديث وى مورد استناد امامان زيدى است. قاسم بن ابراهيم، الهادى إلى الحق، احمد بن عيسى و اسماعيل بن ابى اويس، از او نقل حديث نموده اند (الفلك الدوار، ص 168). در مورد وى ر. ك: لسان الميزان، ج 2، ص 534-536؛ الكامل في ضعفاء الرجال، ج 2، ص 356-359.
روايت شده است.(1)در برخى موارد، ابن سلام در سلسله روايت خود، نام مرادى را حذف نموده و حديث را مستقيماً از قول احمد بن عيسى بن زيد نقل كرده است. در مورد ابن سلام، ابن عذارى در خبرى كوتاه، ضمن اشاره به اقامت وى در برقه، از وفاتش در سال 310 ق، خبر مى دهد.(2)
جامع غياث بن إبراهيم، رواية إسماعيل عنه.(3)راوى اين اثر ، اسماعيل بن ابان بن اسحاق ازدى ورّاق (م 216 ق) است.(4)
المسائل من رواية حسين بن على.(5)نام كامل راوى اين كتاب، ابو عبد الله حسين بن على بن حسن بن على بن عمر بن على بن حسين عليه السلام (م 312 ق) است.(6)وى بيشتر به حسينِ شاعر شهرت دارد.(7)وى برادر حسن بن على، معروف به ناصر كبير (م 304 ق) است و به ابو عبد الله مصرى نيز شهرت دارد.(8)كتاب المسائل كه وى آن را روايت نموده
1) . نام كامل وى ابو جعفر محمّد بن منصور بن يزيد مقرى مرادى است. مرادى، نقش مهمّى در تدوين متون حديثى زيديه ايفا نموده است. او كتابى به نام الذكر نگاشت كه در آن، احاديث را بر اساس موضوع مرتّب كرده بود (الفلك الدوار، ص 17، پ 4)؛ اما نقش مهم وى تأليف كتابى با عنوان كتاب علوم آل محمّد صلى الله عليه و آله است. اين كتاب با عنوان بدائع الأنوار في محاسن الآثار يا أمالي أحمد بن عيسى بن زيد مشهور است (الفلك الدوار، ص 56، 180 و 228؛ الفهرست، ابن النديم، ص 244).
2) . كان متفقهاً على مذهب الشيعة (البيان المغرب، ج 1، ص 188).
3) . مكتب ها و فرقه هاى اسلامى، ص 262-263؛ المعالم، ص 89-90.
4) . رجال النجاشي، ص 305 (ش 833).
5) . مكتب ها و فرقه هاى اسلامى، ص 263-264.
6) . ابن عدى، حسين شاعر را در مصر ديده و از وى نقل حديث نموده است. به عنوان مثال در الكامل في الضعفاء، (ج 2، ص 351)، وى را اين گونه ياد مى كند: «ابن عدي ثنا أبو عبد الله الحسين بن علي بن الحسن (در متن به خطا حسين) بن علي بن عمر بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب بمصر ثنا أبي...».
7) . تاريخ الإسلام، الذهبى، ص 435؛ لباب الأنساب، ابن الفندق، ج 2، ص 557؛ المجدي، ص 152.
8) . ر. ك: نشريۀ معارف، دورۀ هفدهم، سال اوّل، 1379، ص 126: «ابو زيد علوى و كتاب او در ردّ اماميه»،
است، در حقيقت، همان كتاب مسائل علي بن جعفر بن محمّد عريضى است.(1)نجاشى (م 450 ق)، اين اثر را چنين معرفى كرده است:
له كتاب في الحلال و الحرام يروى تارة غير مبوّب و تارة مبوّباً.
و پس از آن، سلسله سندهاى روايت هر يك از دو صورت كتاب را ذكر مى كند؛(2)اما در شرح حال اسماعيل بن محمّد بن اسحاق، اين اثر را به عنوان «المسائل» معرّفى كرده است.(3)اهمّيت اين كتاب در اين است كه جزء معدود آثار امامى اى است كه سير تدوين متون امامى از مجموعۀ احاديث فاقد نظم (غير مبوّب) به كتب مدوّن و باب بندى شده (مبوّب) را نشان مى دهد.(4)احاديث منقول از اين كتاب، به دو سلسله سند نقل شده اند:
الف. الحسين بن عليّ عن أبيه، عن علي بن جعفر بن محمّد، عن أخيه موسى الكاظم عليه السلام، عن أبيه.
ب. الحسين بن علي، عن إبراهيم بن سليمان الهمداني،(5)عن إسماعيل، عن العلاء [بن رزين القلاء]، عن محمّد بن مسلم، عن أبي جعفر عليه السلام.
1) . رجال النجاشي، ش 60 و 662؛ شذرات الذهب، ج 2، ص 24؛ الذريعة، ج 20، ص 360.
2) . رجال النجاشي، ص 252.
3) . همان، ص 29.
4) . در مورد متن چاپ شده ر. ك: مقدمۀ محقّقانۀ آقاى سيّد محمد رضا جلالى حسينى در آغاز كتاب المسائل. در مورد متون مبوّب و غير مبوّب قديمى اماميه ر. ك: فصلنامۀ علوم حديث، ش 17، ص 75-77: «الأصول الأربعمائة».
5) . در يك مورد، كتاب المسائل مستقيماً به وى اسناد داده شده است. به نظر مادلونگ، محتمل است كه «المسائل» تحريف «المناسك» باشد؛ اما اگر قرائت المناسك درست باشد، در اين صورت، موضوع كتاب مى بايد بحث حج باشد نه صلاة.
نام كامل ابراهيم بن سليمان، ابو اسحاق ابراهيم بن سليمان بن عبد (/عبيد) الله بن حيان (/خالد) نهمى است.(1)ابراهيم بن سليمان، از شيوخ حديث حميد بن زياد (م 310 ق) بوده است. اين سلسله سند، افتادگى دارد و تعيين هويت اسماعيل ذكر شده در سلسلۀ سند، امكان پذير نيست. اين فرد، ممكن است اسماعيل بن محمّد بن اسحاق باشد كه نجاشى از وى به عنوان كسى كه راوى كتاب المسائل بوده، نام مى برد؛(2)امّا مشكل در اينجاست كه وى نمى تواند از علاء بن رزين، مستقيماً نقل حديث كرده باشد.
روايت هاى اين كتاب، برگرفته از القضايا، نوشتۀ ابو عبد الله محمّد بن قيس بجلى (م 151 ق) است.(7)
1) . در مورد وى، ر. ك: رجال النجاشي، ص 18-19 (ش 20).
2) . روى عن عم أبيه علي بن جعفر صاحب المسائل (رجال النجاشي، ش 60).
3) . مكتب ها و فرقه هاى اسلامى، ص 265.
4) . الأنساب سمعاني، ج 1، ص 170؛ رجال الطوسي، ص 500.
5) . در مورد عباد بن يعقوب رواجنى و گرايش مذهبى وى، ر. ك: الفلك الدوار، ص 103. حاكم جشمى (م 494 ق)، وى را در زمرۀ زيديه نام برده است. بنا بر نقل متون زيديه، وى در سلسله روات حديثى قرار دارد كه بر اساس آن على عليه السلام نظر به تحريم متعه داده است. اين مسأله، يكى از نكات متمايزكنندۀ فقه اماميه با زيديه و اسماعيليه است. همچنين ر. ك: تاريخ الخلفاء الفاطميين بالمغرب، ص 534-535.
6) . در اين مورد، ر. ك: الاُصول الأربعمائة، اتان كلبرگ، ص 106-109.
7) . رجال النجاشي، ص 323، (ش 881).
كتاب القضايا من رواية أحمد بن هارون بن هاني القهمي [كذا]. اين كتاب و راوى آن، مجهول اند.(1)
كتاب القضايا من رواية حسن بن حسين. سلسله سند روايت از اين كتاب، اين گونه است: «حسن بن حسين الأنصاري، عن عليّ بن القاسم الكندي، عن محمّد بن عبيد الله بن أبي رافع، عن أبيه، عن جدّه، عن عليّ عليه السلام».
اين در واقع، سلسله روايت از كتاب السنة و الأحكام و القضايا، نوشتۀ ابو رافع است.(2)
كتاب اُصول مذاهب الشيعة من رواية محمّد بن الصلت.(1)بر اساس نقل هاى موجود از اين كتاب، ابن صلت از دايى خود، محدّث مشهور امامى، ابن ابى عمير، يعنى ابو احمد محمّد بن زياد بن عيسى اَزْدى (م 217 ق) نقل حديث نموده است.(2)
المسند. آخرين افراد در سلسله روايت از اين كتاب، شايد بتوانند به ما در شناخت مؤلّف آن كمك كنند. اين افراد عبارت اند از: ابو نعيم [فضل بن دكين] (م 219 ق)، احمد [بن عيسى بن زيد] (م 247 ق)، ابو غسان - كه شايد همان مالك بن اسماعيل نهدى (م 219) باشد -،](3)نصر بن مزاحم (م 212 ق)، ابو خالد عمرو بن خالد واسطى (م 150 ق)، راوى اثر مهم زيديه با نام مسند الإمام زيد، صفوان بن عيسى (م 198 يا 208 ق)، سعيد بن سالم قداح (م قبل از 200 ق)، ابو عاصم ضحاك بن مخلد شيبانى (م 212 يا 214 ق)، حماد بن مسلمه، سعيد بن ابى عروبه (م 156 يا 157 ق)، مخول بن ابراهيم نهدى، محمّد بن عبد الملك بن ابى شوارب (م 244 ق)، يوسف بن يعقوب ماجشون (م 183 يا 185 ق)، هشيم بن بشير واسطى (م 183 ق).(4)بر اساس سال وفات اين افراد، احتمالاً گردآورندۀ اين مجموعه، فردى زيدى يا امامى در نيمۀ اول قرن سوم هجرى باشد.
كتب أبي [/أبى الحسين] علي بن الحسين بن ورسند.(5)در مورد اين فقيه امامى كه قبل از ظهور فاطميان در شمال افريقا اقامت داشته
است، در قبل سخن گفتيم.
18 - كتاب عليّ.(3)قبل از اين نقل، متن افتادگى دارد؛ اما بررسى سلسله سند به ما امكان مى دهد تا مؤلّف احتمالى اين اثر و راوى اين حديث را شناسايى كنيم. اين حديث، در اصل از ابراهيم بن عبد الله بن حنين
1) . همان، ص 269. غير از افراد ذكر شده، كتاب مى تواند نوشتۀ فرد ديگرى از عالمان امامى باشد. براى فهرستى ازاين دست آثار، ر. ك: الذريعة، ج 25، ص 304-307. در شرح حال يكى از نوادگان زيد بن على، يعنى احمد بن على بن يحيى بن زيد بن على، گفته شده است كه وى كتابى به نام اليوم و الليلة را روايت كرده است (المجدي في أنساب الطالبيين، علي بن محمّد العمري، تحقيق: أحمد المهدوي، قم، 1409 ق، ص 166).
2) . رسالة في عمل اليوم و الليلة، نوشتۀ شيخ طوسى در مجموعۀ الرسائل العشر، 1414 ق، ص 139-152. در قرن پنجم و ششم جاى گزين اين نوع آثار، رساله اى كلامى فقهى با نام «الجمل و العقود» گرديد. از اين نوع آثار، متون چندى بر جامانده است (الذريعة، ج 5، ص 144-145). نخستين اثر ازاين دست، اما با نام متفاوت كتاب الهداية شيخ صدوق است.
3) . مكتب ها و فرقه هاى اسلامى، ص 269. به نظر مادلونگ، آخر حديث را بايد اين گونه خواند: «... عن.. و هو من كتّاب علي، عن عليّ». (JNES,35[1976]p.40) . بر اساس اين قرائت، اين منبع از فهرست منابع فوق حذف مى گردد.
نقل شده است كه وى آن را به نقل از پدرش از على عليه السلام نقل كرده است.(1)
19 - در يك مورد، براى تعيين معناى كلمه اى، قاضى نعمان از كتاب العين، نوشتۀ عالم لغوى خليل بن احمد فراهيدى، مطلبى را نقل مى كند. بر اساس نوشتۀ ادريس عماد الدين (م 827 ق) در كتاب عيون الأخبار، قاضى نعمان، كتابى به نام الحروف تأليف نموده و در اين كتاب، دربارۀ خليل بن أحمد، چنين نگاشته است:
و كذلك روى القاضي النعمان بن محمّد في كتاب الحروف أنّ الخليل بن أحمد كان في أيّام الصادق بن جعفر بن محمّد عليه السلام و أنّه الّذي أمره أن يصنع علم العروض في أوزان الشعر و الكلام، و أصل له فيه الاُصول و أراه الأعلام، فمنهم أصل العلم و فرعه.(2)
ظاهراً علّت توجه به آثار اين عالم لغوى، همين بوده كه اسماعيليان وى را از شاگرادان امام صادق عليه السلام مى دانسته اند. ابو حاتم رازى نوشته است: «و سمعت بعض أهل العلم يذكر أن الخليل بن أحمد أخذ رسم العروض عن رجل من أصحاب محمّد بن عليّ أو من أصحاب عليّ بن الحسين عليه السلام...» (الزينة، ص 92).
نسخۀ خطّى موجود از اين كتاب، نسخه اى منحصر به فرد است كه اصل آن، در اختيار عبّاس همدانى بوده است. سپس نسخه به دانشگاه توبينگن آلمان انتقال يافته است.(3)در حاشيۀ اين نسخه، مُهر دانشگاه توبينگن وجود دارد. متأسّفانه، نسخۀ ديگرى از اين اثر تا به حال
1) . تهذيب الكمال، ج 2، ص 124.
2) . Poonawalla, BSOAS, 1973,36,p.111.
3) . فهرست نسخه هاى عكسى كتابخانۀ آية الله مرعشى، ج 1، ص 137. در حاشيۀ نسخه، مُهرى وجود دارد كه از آنِ خانوادۀ همدانى است و عبارت: «بمحمّد و بعلي فيض العلي من العلي» با تاريخ 1284 ق، در آن مشهود است. اين نسخه را دكتر حسين مدرسى از آلمان به ايران آورده است.
يافت نگرديده است.(1)
در كتاب الحواشي، نقل قول هاى فراوانى از الإيضاح نقل شده است. آخرين نقل قول در باب الديات (دعائم الإسلام، ج 2، ص 412) است. اين دلالت دارد كه تقريباً همۀ كتاب در نزد مؤلف حواشى موجود بوده است. مجدوع كه در حوالى 1183 در گذشته، بيان داشته است كه تنها بخش كوتاهى از آغاز «باب الوضوء» الإيضاح در دسترس اوست. (فهرست الكتب و الرسائل، ص 33). از نسخۀ مورد استفاده ما، پيش تر، زيراكسى نيز در اختيار آية الله شبيرى زنجانى و مرحوم نمازى شاهرودى بوده است و آقاى نمازى، همين نسخه را در مستدرك علم الرجال (ج 8، ص 369) معرّفى كرده است. (تذكّر حجة الاسلام كمالى).
در مورد شيوۀ تصحيح متن، اين نكات قابل ذكر است:1 - نكات ذكر شده در كروشه، مطالبى است كه در اصل متن، موجود نبوده و به آن اضافه شده است.
2 - به منظور حفظ متن اصلى كتاب، اختلافات احاديث با صورت هايى منقول در آثار شيعى، چندان در متن لحاظ نگرديد. تنها در مواردى كه درك متن با اضافه شدن عبارت هايى كامل مى گرديده، چنين اضافاتى انجام شده است. سلسله سندها در موارد بسيارى، جز طريق ذكر شده در اين كتاب است و حتى متن احاديث، تفاوت هايى با متن الإيضاح دارد. بااين حال، در تخريج احاديث، به روايات نزديك به متن كتاب، ارجاع داده شده است.
3 - در تخريج احاديث و تصحيح متن، دوست بزرگوارم حجة الاسلام اياد كمالى زحمات فراوانى را بر عهده داشته اند. در تصحيح اسناد كتاب نيز از راهنمايى هاى حجة الاسلام جواد محمودى استفادۀ فراوانى برده ام. بااين حال، مسئوليت خطاهاى احتمالى متن، بر عهدۀ اين جانب است.
1) . ر. ك: Biobibli ography of Ismaili Literature, p.51.
4.Idem, Al-Qadi Al-Numan's Works and The Sources, BSOAS, 36(1973)p:109-115.
تصویر
تصویر
(هذا ما وجد من كتاب الإيضاح لسيدنا القاضي النعمان بن محمّد بن حيون)(1)
/ 2 /عن زيد الشحّام(2)، عن أبي عبد اللّٰه قال: سمعته يقول: «أحبّ الأعمال إلى اللّٰه الصلاة و هي آخر وصايا الأنبياء، فما شيء أحسن من أن يغتسل الرجل أو يتوضّأ فيسبغ الوضوء، ثمّ يَبرز حيث لا يراه إنسيٌّ، فيشرف [اللّٰه] عليه و هو راكع و ساجد. إنّ العبد إذا سجد نادى إبليس: يا ويلتاه! أطاعوا و عصيت، و سجدوا و أبيت».(3)
و قال: «أقرب ما يكون العبد من اللّٰه إذا سجد».(4)و فيه عن جميل بن دراج، عن عائذ(5)[الأحمسي] قال: قال لي أبو عبد اللّٰه من غير أن أسأله: «إذا جئت بالصلوات الخمس لم تُسأل عمّا سوىٰ ذلك».(6)و فيه رواية اُخرى: «لم تُسأل...(7)يعني النافلة».
و هذه الرواية هي أفسر و الأولى في معناها، و اللّٰه أعلم.
و فيه عن حسين بن أبي يعقوب، عن رجل/ 3 /، عن أبي جعفر قال: قال:
«للمصلّي ثلاث: يتناثر عليه الرحمة من أعنان السماء إلى مفرق رأسه، و تحفّ به الملائكة من موضع قدمه إلى أعنان السماء، و يناديه ملك: لو تعلم أيّها المصلّي من
1) . الظاهر أنّ العبارة هذه من الناسخ.
2) . هو أبو أُسامة زيد بن يونس الشحام. اُنظر رجال النجاشي، الرقم 462.
3) . الكافي، ج 3، ص 264، من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 136.
4) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 136.
5) . في الأصل: «غانم». راجع: معجم رجال الحديث، ج 9، ص 206.
6) . الكافي، ج 3، ص 487 و مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 353 (من نوادر الحكمة لمحمّد بن محمّد الأشعري)
7) . يوجد بياض في الأصل.
تناجي ما انصرفت»(1).
عن جعفر بن محمّد عليه السلام أنّه قال: «الصلوات(2)الخمس مَن حافظ على مواقيتهنّ و أقام حدودهنّ لقي اللّٰه يوم القيامة و له عهد يدخله الجنّة، و من ضيَّع مواقتيهنّ و لم يقم حدودهنَّ لقي اللّٰه و لا عهد له عنده؛ فإن شاء غفر له، و إن شاء عذّبه». قيل: فمن كان في الصلاة فأعجلته حاجة؟ قال: «أو لا يعلم أنّ قضاء الحاجة بيد الّذي يصلّي له هو؟».(3)
و في كتاب القضايا رواية أحمد بن الحسين [بن حفص الخثعمي]، عن عباد بن يعقوب [الرواجني] قال: أخبرنا أسباط بن محمّد(4)، عن موسى بن عبيدة [بن نشيط](5)، عن [إبراهيم بن] عبد اللّٰه بن حنين(6)، عن أبيه من كتاب عليٍّ، عن عليّ - صلوات اللّٰه عليه - قال: «مثل الّذي لا يتمّ صلاته كمثل حُبْلَى حملت حتى إذا دنى نفاسها أسقطت، فلا هي ذات حمل و لا هي ذات ولد».(7)
في كتاب الصلاة من رواية أبي ذرّ أحمد بن الحسين بن أسباط، عن يزيد بن خليفة قال: سمعت أبا عبد اللّٰه يقول/ 4 /: «إذا قام المصلّي إلى الصلاة نزلت عليه الرحمة من أعنان السماء إلى أعنان الأرض، و حفّت به الملائكة، و ناداه ملك: لو يعلم هذا
1) . الكافي، ج 3، ص 265؛ من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 210.
2) . في الأصل: «الصلاة».
3) . الكافي، ج 3، ص 267؛ التهذيب، ج 2، ص 239 (الرقم 945).
4) . الظاهر أنّه «أسباط بن محمّد بن ميسرة». راجع تهذيب الكمال، ج 2، ص 354.
5) . تهذيب الكمال، ج 29، ص 104.
6) . في الأصل: «خير» أو «حسين». تهذيب الكمال، ج 2، ص 124 روى عن أبيه و عليّ بن أبي طالب عليه السلام و لم يسمع منه.
7) . رأب الصدع، ج 1، ص 220 (الرقم 271) عن عليّ عليه السلام أنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله قال: «يا عليّ» و ذكر الحديث؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 136.
المصلّي ما في الصلاة ما انفتل»(1).
و فيه روايته عن هارون بن...(2)عبد الحميد العطار الكوفي، عن أحمد بن محمّد بن أبي نصر البزنطي، عن داود بن سرحان، عن عبد اللّٰه بن فرقد، عن حمران بن أعين، عن أبي عبد اللّٰه قال: «فرض اللّٰه الصلاة، ففرضها خمسين [صلاة] في اليوم و الليلة، الظهر منها ستة عشر ركعة، ثمّ رحم خلقه و لطف بهم تبارك و تعالى فجعلها خمس صلوات في اليوم و الليلة. و كان سبب ذلك حين فرضها اللّٰه على نبيّه صلى الله عليه و آله أنّه هبط من السماء - يعني ليلة اُسري به - فَمرَّ على النبيّين، فلم يسأله/ 5 /أحد حتى انتهى إلى موسى فسأله فأخبره، فقال له: ارجع فاطلب إلى ربّك يحطّ عنك؛ فإنّي لم أزل أعرف من بني إسرائيل الطاعة حتى نزلت الفرائض فأنكرتهم. فرجع النبيّ (صلع) فحطّ عنه خمس صلوات، فلمّا انتهى إلى موسى أخبره فقال: ارجع، فرجع فحطَّ عنه خمس صلوات، فلم يزل يحطُّ عنه خمساً و يمرّ على موسى فيسأله حتى صارت خمس صلوات، فاستحيى رسول اللّٰه (صلع) أن يرجع إلى ربّه يسأله أن يحطّ عنه منها شيئاً -، ثمّ قال أبو عبد اللّٰه: - جزى اللّٰه موسى عن هذه الاُمّة خيراً».(3)
قال اللّٰه جلّ ذكره: «إِنَّ اَلصَّلاٰةَ كٰانَتْ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ كِتٰاباً مَوْقُوتاً»(4).
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذرّ أحمد بن الحسين بن أسباط/ 6 /، عن سماعة بن مهران، عن أبي عبد اللّٰه و سئل عن هذه الآية، فقال: «موقوتا مفروضا».(5)
و فيه: عن عبد اللّٰه بن مسكان، عن أبي بصير قال: سألته عن قول اللّٰه: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ
لِلدِّينِ حَنِيفاً»(1)؟ قال: «أمره أن يقيمه للقبلة حنيفاً، ليس فيه من عبادة الأوثان شيء خالصاً مخلصاً».(2)
و في كتاب حمّاد بن عيسى روايته عن حريز(3)بن عبد اللّٰه، عن زرارة بن أعين قال:
سألت أبا جعفر عن قول اللّٰه عزّ و جلّ: «إِنَّ اَلصَّلاٰةَ كٰانَتْ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ كِتٰاباً مَوْقُوتاً»(4)قال: «يعني وجوبها، أي موجوباً».(5)
في كتاب حمّاد بن عيسى روايته، عن حريز بن عبد اللّٰه، عن زرارة بن أعين قال: سألت أبا جعفر عمّا فرض اللّٰه/ 7 /من الصلاة؟ فقال: «خمس صلوات في الليل و النهار».
قلت: هل سمّاهنّ في كتابه؟ قال: «نعم، قال اللّٰه لنبيه: «أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ لِدُلُوكِ اَلشَّمْسِ إِلىٰ غَسَقِ اَللَّيْلِ»(6)و دلوكها: زوالها، و في ما بين دلوك الشمس إلى غسق الليل أربع صلوات سمّاهن و بيَّنهن، و غسق الليل انتصافه. ثمّ قال [تبارك و تعالى]: «وَ قُرْآنَ اَلْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ اَلْفَجْرِ كٰانَ مَشْهُوداً»(7)، فهذه الخامسة، و قال في ذلك: «أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ طَرَفَيِ اَلنَّهٰارِ»(8)و طرفاه: المغرب و الغداة، «وَ زُلَفاً مِنَ اَللَّيْلِ»(9)[و هي] صلاة العشاء الآخرة. و قال:
«حٰافِظُوا عَلَى اَلصَّلَوٰاتِ وَ اَلصَّلاٰةِ اَلْوُسْطىٰ»(10)و هي: صلاة الجمعة و الظهر في سائر الأيام،
1) . سورة الروم، الآية 30.
2) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 131؛ الكافي، ج 2، ص 15؛ التهذيب، ج 2، ص 42؛ تفسير العياشي، ج 2، ص 12.
3) . في الأصل: «و جرير» و هو تصحيف.
4) . سورة النساء، الآية 103.
5) . الكافي، ج 3، ص 272.
6) -
7) - 6 و. سورة الإسراء، الآية 78.
8) . سورة هود، الآية 114.
9) -
10) 9 و. سورة البقرة، الآية 238.
و هي أوّل صلاة صلّاها رسول اللّٰه (صلع)، و هي وسط صلاتين/ 8 /بالنهار صلاة الغداة و صلاة العصر».(1)
و في جامع الحلبي عن أبي عبد اللّٰه قال: «الصلاة التي افترضها اللّٰه تعالى على المؤمنين خمس».(2)
و قد أجمع المسلمون على أعداد ركعات الصلوات المفروضات الخمس، فأجمعوا على أنّ صلاة الظهر أربع ركعات، يخافت فيها بالقراءة، و يجلس فيها جلستين، في كلّ مثنى جلسة للتشهّد؛ و أنّ عدد صلاة العصر أربع ركعات كصلاة الظهر، لا يجهر فيها بالقراءة، و يجلس فيها في كل مثنى جلسة للتشهّد؛ و أنّ عدد صلاة المغرب ثلاث ركعات، يجهر في الركعتين الأوّلتين منها بالقراءة و يخافت في الثالثة، و يجلس في الركعتين الأوّلتين جلسة للتشهّد/ 9 /و في الآخرة جلسة؛ و أنّ عدد صلاة العشاء الآخرة أربع ركعات، يجهر في الركعتين الأوّلتين منها بالقراءة و يخافت في الركعتين الآخرتين، و يجلس فيهما جلستين في كل مثنى جلسة للتشهّد(3)و أنّ عدد صلاة الصبح ركعتين، يجهر فيهما بالقراءة، و يجلس فيهما جلسة واحدة للتشهّد.
أجمعوا أنّ هذا فرض المقيم، و سأذكر النوافل و السنّة في ما بعد إن شاء اللّٰه. و قد جاء حديث عن النبيّ (صلع) في إمامة جبرئيل له فيه عدد ركعات الصلوات على مثلما ذكرته من الإجماع، و سنذكره في موضعه إن شاء اللّٰه تعالى.
في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي
الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي جدّه، عن جعفر بن محمّد (صلع) قال: «إنّ أبا ذر قام عند الكعبة فقال: أنا جندب و ابن السكن الغفاري، إنّي لكم ناصح شفيق. فاكتنفه الناس فقالوا: لما دعوتنا؟ فقال: إنّ أحدكم إذا أراد سفراً لاتّخذ من الزاد ما يصلحه، فطريق يوم القيامة أحقّ ما تزوّدتم له.
فقام رجل فقال: أرشدنا. فقال: حجِّ حجّةً لعظائم الاُمور، و صمْ يوماً لزجرة النشور، و صلِّ ركعتين في سواد/ 11 /الليل لوحشة القبور». و ذكر باقي الحديث.(1)
و فيها بهذا الإسناد عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلع)، عن جدّه، عن أبي جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه قال: قال رسول اللّٰه (صلع): «من أسبغ وضوءه، و أحسن صلاته، و أدّى زكاة ماله، و كفّ غضبه، و سجن لسانه، و بذل معروفه، و استغفر ربّه، و أدّى النصيحة لأهل بيتي، فقد استكمل حقائق الإيمان، و أبواب الجنّة له مفتّحة».(2)
و في كتاب يوم و ليلة عن الحسن، عن أبي عبد اللّٰه - صلوات اللّٰه عليه - قال: كان أبو جعفر يقول: «يا مبتغي العلم، صلِّ قبل أن لا تقدر على ليل و لا نهار تصلّي فيهما، إنّما مثل الصلاة لصاحبها/ 12 /مثل رجل دخل على سلطان فأنصت له حتى يفرغ من حاجته، كذلك الرجل المسلم إذا دخل في الصلاة لم يزل ينظر اللّٰه إليه حتى يفرغ من صلاته».(3)
في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن
1) . لاحظ تمام الحديث في دعائم الإسلام، ج 1، ص 270؛ من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 184.
2) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 134، و لم أجده في المطبوع من كتاب الجعفريات، بل يوجد قريب منه، انظر الجعفريات ص 378 (ح 1514)؛ من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 259؛ مسائل عليّ بن جعفر، ص 339؛ أمالي الصدوق، ص 332؛ ثواب الأعمال، ص 26؛ الخصال، ج 2، ص 345.
3) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 134؛ مستدرك الوسائل، ج 3، ص 76.
أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي جدّه عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - قال: قال رسول اللّٰه (صلع): «إنّ في الجنة شجرة تخرج من أصلها خيل بُلق(1)لا تروث و لا تبول، مُسرجَة ملجمة، لجمُها الذهب، و سروجها الدُرّ و الياقوت، فيستوي عليها أهل عليين، فيمرّون على من/ 13 /أسفل منهم، فيقولون: يا أهل الجنة انصفونا، أي ربّ، بما بلغت عبادك هذه المنزلة؟ فيقول عزّ و جلّ: كانوا يصومون و كنتم تأكلون، و كانوا يقومون الليل و كنتم تنامون، و كانوا يتصدّقون و كنتم تبخلون، و كانوا يجاهدون [و كنتم تجبنون](2)».
/ 14 /عن حريز، عن زرارة بن أعين، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام و ذكر صلاة رسول اللّٰه (صلعم): «فإذا سقط الشفق صلّى العشاء، ثمّ آوى إلى فراشه».(3)
و في كتب محمّد بن سلام روايته عن أبي جعفر - يعني محمّد بن منصور [المرادي] - قال: كان عبد اللّٰه بن موسى يصلّي العشاء الآخرة إذا غاب الشفق.(4)
و ليس في هذه الرواية ما يدلّ على أنّه لا وقت للعشاء بعد سقوط الشفق، و أكثر ما فيها ما يدلّ على إيجاب تعجيلها في أوّل الوقت اقتداءً بفعل النبيّ صلى الله عليه و آله في ما روى حمّاد بن عيسى، [عن حريز بن عبد اللّٰه، عن زرارة بن أعين] عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام: أنّ رسول اللّٰه (صلعم) كان يصلّيها عند مغيب الشفق. و قد تقدم في ذكر/ 15 / إمامة جبرئيل النبيّ (صلعم) ما دلَّ على أنّ لها وقتين، و أنّ آخر وقتها إلى أن
ينقضي ثلث الليل.
ففي الجامع من كتب طاهر بن زكريا بن الحسين [روايته] عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - قال: «أخّرَ رسول اللّٰه (صلعم) العشاء الآخرة ليلة من الليالي حتى ذهب من الليل ما شاء اللّٰه، فجاء عمر فدقّ الباب عليه، فقال: يا رسول اللّٰه، نام النساء و نام الصبيان، ذهب الليل. فخرج رسول اللّٰه (صلعم) فقال: إنّه ليس لكم أن تؤذونني، إنّما عليكم أن تسمعوا و تطيعوا».(1)
و في كتب [محمّد] بن سلام، عن [أحمد بن] عيسى [بن زيد] عن أبيه، عن جدّه قال: «أبطأ رسول اللّٰه (صلع) بالعشاء الآخرة حتى رقد النساء و الصبيان، ثمّ خرج فقال:
ما أمسى أحد/ 16 /في الدنيا خيراً منكم، و لا صلَّى هذه الصلاة أحد قبلكم».(2)
و قد جاء أنّ تأخيرها أفضل؛ ففي كتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى [بن] جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد، عن أبيه: أنّ رسول اللّٰه (صلعم) أبطأ عن العشاء الآخرة إلى ثلث الليل، فخرج و قد كثر لَغَط أهل المسجد، فصلّى بهم ثمّ استقبلهم بوجهه، فقال: «أما إنّه ما يَنتظر هذه الصلاة أحد من أهل الأديان غيركم، و لو لا ضعف الضعيف و نوم الصغير لأخَّرت وقتها إلى هذا الوقت»، و ذكر باقي الحديث.
ففي هذا دليل على أنّ تأخيرها لمن استطاع ذلك أفضل، و الرخصة لمن صلّاها / 17 /قبل ذلك بعد أن يغيب الشفق استدلالاً بفعل رسول اللّٰه (صلع)، و أنّه لم يوجب تأخيرها، و أيَّ ذلك فعله فاعل كان مصيباً للسنّة إن شاء اللّٰه.
فقد اختلفوا في تأخيرها في السفر، فروى قوم أنّها تؤخَّر إلى ثلث الليل؛ ففي كتب ابن سلام، عن أبي مريم [عبد الغفار بن القاسم الأنصاري](3)عن أبي عبد اللّٰه
جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - قال: «سمعت أبي يذكر عن رسول اللّٰه (صلع) في وقت صلاة العشاء أنّها إلى ثلث الليل في السفر و الحضر».(1)
و روى آخرون أنّها تصلّى في السفر قبل غياب الشفق؛ ففي كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلع) أنّه قال: «و لا بأس أن يعجّل العشاء الآخرة/ 18 /في السفر قبل أن يغيب الشفق قليلاً».(2)
و في كتاب حمّاد بن عيسى روايته عن حريز بن عبد اللّٰه، عن زرارة بن أعين، عن أبي جعفر، و ذكر صلاة رسول اللّٰه (صلعم) و قال: «إذا كان النبيّ في سفرٍ يعجّل وقت العشاء الآخرة في آخر وقت المغرب، و كذلك وقت المغرب، و كذلك كان يفعل في اليوم البارد و اليوم المَطير».(3)
و هذه الرواية و إن لم يكن مفسَّرة، فإنّ المراد بها - و اللّٰه أعلم - الجمع بين المغرب و العشاء في السفر و الليلة الباردة و الليلة المطيرة؛ إذ لا أعلم خبراً و لا قولاً يدلّ على أنّ صلاة المصلّي تجزيه قبل الوقت، إلّا في باب الجمع بين الصلاتين، إلّا خبراً شاذّاً [سنذكره] في موضعه إن شاء اللّٰه.
أجمع الرواة عن أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم - في ما علمت و رأيته في ما جُمعت عنهم في الكتب المنسوبة إليهم: أنّ الشفق هو الحمرة، يعنون الحمرة المعترضة في اُفق المغرب لا البياض.
ففي الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد، عن أبيه قال: قال رسول اللّٰه (صلعم): «الشفق الحمرة،
و الغسق الحمرة».(1)
و في كتاب يوم و ليلة عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد عليه السلام أنّه قال: «سقوط الشفق ذهاب الحمرة من الاُفق - يعني اُفق المغرب - لا البياض».(2)
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذر أحمد بن الحسين بن أسباط، عن معاوية بن عمّار/ 20 /قال: سمعت أبا عبد اللّٰه يقول: «الشفق هو الحمرة».(3)
و في كتاب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي روايته عن أبي جعفر - يعني محمّد بن منصور الكوفي - أنّه قال: «الشفق الحمرة، و هو يغيب قبل أن يغيب البياض».
و فيها عنه، عن قاسم بن إبراهيم العلوي قال: الشفق الحمرة، و إنّما يقول: الشفق البياض من لا يعرف اللغة.(4)
و معنى قول قاسم في اللغة: أنّ العرب تسمّي الثوب الأحمر شفقاً، كذلك حكاه ابن الأعرابي(5)و غيره عنهم.
و في حديث إمامة النبيّ جبرئيل ما دلَّ على أنّ الشفق الحمرة لا البياض؛ لأنّه أَمَّهُ في أوّل الليل عند سقوط الشفق، و في الثانية في ثلث الليل. و قد حُكي عن الخليل بن أحمد(6)أنّه قال: حارست البياض/ 21 /في بعض الليالي الصيف فوجدته لا يغيب حتى ينتصف الليل، و الّذي لا يشكّ فيه أحد أنّ البياض يقيم في ليالي الصيف إلى ثلث الليل، و لو كان الشفق هو البياض كما ذهب إليه قوم، لم يكن يجزي صلاة العشاء قبل ذهابه؛ إذ الصلاة لا تجزي من تعمّد صلاتها قبل وقتها، إلّا في حال الجمع بين
1) . الكافي، ج 3، ص 278.
2) . التهذيب، ج 2، ص 275.
3) . الكافي، ج 3، ص 278.
4) . رأب الصدع، ج 1، ص 212 (الرقم 256).
5) . الظاهر أن مراده أبو ربيعة الأعرابي من فصحاء العرب، معاصر للخليل بن أحمد. اُنظر تاريخ التراث العربي (علم اللغة)، فؤاد سزگين، ص 45.
6) . راجع حوله: تاريخ التراث العربي (علم اللغة)، ص 80-89.
الصلاتين، و لو كان ذلك لم يكن للوقت معنى. و العشاء في اللغة هو اختلاط الظلام، و اللّٰه أعلم.
اختلف الرواة عن أهل البيت (صلعم) في وقت صلاة الليل، فروى بعضهم أنّها بعد أن يمضي نصف الليل؛ ففي كتاب يوم و ليلة عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد عليه السلام قال:
«ثمّ افتتح الصلاة - يعني صلاة الليل - / 22 /بعد زوال الليل بعد أن يمضي النصف الأوّل إلى طلوع الفجر، في أيّ الأوقات صلّيت من ذلك أجزأك».(1)ففي كتاب الصلاة من رواية أبي ذر أحمد بن الحسين بن أسباط، عن حمّاد، عن(2)معمّر بن يحيى(3)قال:
سمعت أبا جعفر يقول: «لا صلاة بعد العشاء حتى ينتصف الليل».(4)
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد عليه السلام أنّه قال: «وقت صلاة الليل من حيث ينتصف حتى صلاة الفجر». ففي كتاب حمّاد بن عيسى روايته عن حريز بن عبد اللّٰه، عن زرارة بن أعين، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام أنّه ذكر صلاة رسول اللّٰه (صلعم) فقال: «فإذا زال الليل صلّى ثماني ركعات».(5)
و في حديث نوف الشامي(6)، و ذكر صلاة/ 23 /أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه - فقال: لمّا زال الليل قام أمير المؤمنين - يعني قام لصلاة الليل - و ذكر الحديث.
و روى آخرون أنّ صلاة الليل إلى آخر الليل، لم يجعلوا لذلك وقتاً؛ ففي كتاب
الصلاة من رواية أبي ذر أحمد بن الحسين بن أسباط، عن أبان، عن إسماعيل الجعفي(1)، عن أحدهما - يعني أبا جعفر و أبا عبد اللّٰه صلوات اللّٰه عليهما - قال: «كان رسول اللّٰه (صلعم) إذا وقع الشفق صلّى العتمة، ثمّ لم يصلّ بعدها شيئاً حتى يرقد»(2). فليس في قوله «يرقد» حدٌّ، قد يقع ذلك على أقلّ من ساعة.
و في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي روايته عن زيد بن أحمد بن إسماعيل [بن محمّد بن إسماعيل بن جعفر الصادق]، عن خاله زيد [بن] الحسين [بن عيسى بن زيد]، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه بن أبي اُويس(3)، عن/ 24 / حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جدّه ضميرة، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده -: أنّ رسول اللّٰه (صلعم) كان يصلّي اثنتي عشرة ركعة ما بين صلاة العشاء الآخرة إلى الفجر، و يوتر بركعة.(4)
و ليس في الرواية الاُولى - و اللّٰه أعلم - تحريم صلاة الليل قبل أن يمضي نصفه، و أكثر ما فيها أنّ رسول اللّٰه (صلعم) و من روى ذلك عنه من ولده كانوا يفعلون ذلك.
و ما روى من قول أبي جعفر عليه السلام: «لا صلاة حتى ينتصف الليل»(5)إن ثبت ذلك عنه فقد يمكن ألّا يكون قوله هذا من باب الأمر الواجب؛ لأنّ صلاة الليل من أبواب التطوّع، و ليس للتطوّع وقت لا يجزي إلّا فيه، فلمن شاء التطوّع أن يتطوّع متى شاء إلّا / 25 /الأوقات التي نهي عن الصلاة فيها، و سنذكر في ما بعد إن شاء اللّٰه تعالى.
و قد جاء أنّ صلاة الليل تقضى بالنهار، و سنذكر ذلك في موضعه إن شاء اللّٰه.
و الفضل في صلاة الليل أن تصلّى بعد زوال الليل أو بعد مضيّ ثلثه الأوّل؛ لما جاء
في ذلك من وقت صلاة رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و الّذي ذكرت عنه في الرواية الثانية أنّه كان (صلعم) يصلّي اثنتي عشر ركعة ما بين صلاة العشاء الآخرة إلى الفجر، و يوتر بركعة، لم يأت فيه وقت محدود، و لا حرج على من صلّى قبل ذلك من بعد صلاة العشاء لما قدّمت ذكره.
تمّ الجزء الأوّل من كتاب الصلاة، يتلوه الثالث منه و هو السادس عشر.
اختلف الرواة عن أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم - في وقت صلاة الوتر، فروى بعضهم أنّ وقت الوتر في الليل، و اختلفوا في وقته من الليل.
و في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث/ 26 / الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن [موسى بن] جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جده، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي جدّه: أنّ عليّاً - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - قال: «الوتر إلى انتصاف الليل». و فيها بهذا الإسناد أنّه قال: «الوتر ما بين صلاة العشاء الآخرة و الفجر».(1)
و في كتاب حمّاد بن عيسى روايته عن حريز بن عبد اللّٰه، عن زرارة بن أعين، عن أبي جعفر أنّه قال و ذكر صلاة رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله فقال: «أوتر في الربع الآخر في الليل».(2)
و في كتاب القضايا من رواية محمّد بن الحسين بن [حفص أبو] جعفر، عن عباد بن يعقوب قال: أخبرنا مخول [بن إبراهيم النهدي](3)، عن [إسرائيل بن يونس السبيعي]،(4)عن أبي إسحاق [عمرو بن عبد اللّٰه السبيعي]، عن الحارث [بن عبد اللّٰه الأعور]، عن
عليّ: أنّه كان يوتر أوّل الليل و وسطه و آخره، فاستقام الوتر على آخر الليل.
و في كتب أبي عبد اللّٰه/ 27 /محمّد بن سلام روايته عن أبي عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد]، عن حسين [بن علوان]، عن أبي خالد، عن زيد، عن آبائه، عن عليّ [عليه السلام] أنّ رجلاً أتاه، فقال: إنّ أبا موسى الأشعري يزعم أنّه لا وتر بعد طلوع الفجر.
فقال عليّ عليه السلام: «لقد أغرق في ذكر و أفرط في الفساد، الوتر ما بين الصلاتين، و الوتر ما بين الأذانين». فسأله عن ذلك فقال: «الوتر ما بين صلاة العشاء إلى صلاة الفجر، و ما بين أذان الفجر إلى الإقامة».
و في المسند عن أبي نعيم [فضل بن دكين](1)روايته عن حريز بن عبد اللّٰه، عن زرارة بن أعين، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام أنّه قال: «إذا أوترت من أوّل الليل ثُمّ قمت من آخر الليل فوترك الأوّل قضاءٌ، و ما صلّيت من صلاة في ليلتك كلّها فليكن قضاءً إلى آخر صلاتك فإنّها لليلتك، و ليكن آخر صلاتك الوتر وتر ليلتك».(2)فالسنّة في الوتر أن يكون بعد صلاة الليل، و قد ذكرت صلاة الليل و وقتها في ما تقدّم/ 28 /.
اختلف الرواة عن أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم - في الوقت الّذي يصلّي فيه المصلّي ركعتي الفجر، فروى بعضهم أنّها تُصلّى قبل الفجر بليل.
ففي كتاب حمّاد بن عيسى روايته عن حريز بن عبد اللّٰه، عن زرارة بن أعين، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام أنّه قال: «متى ما صلّيتهما - يعني ركعتي الفجر - بعد ذهاب ثلثي الليل، أو ذهاب ثلاثة أرباعه و بقي ربعه أجزأ عنك».
و فيه عن مخلّد بن حمزة، عن محمّد بن مسلم قال: سألت أبا جعفر عن وقت
ركعتي الفجر؟ فقال: «سدس الليل الباقي».(1)
و فيه عن محمّد بن عامر، عن القاسم الشيباني قال: سمعت أبا عبد اللّٰه يقول: أتى جبرئيل النبيّ صلى الله عليه و آله فأمره و ذكر شيئاً فقال: «و تصلّي ركعتي الفجر بليل/ 29 /».
و فيه بهذا الإسناد عنه عليه السلام قال: مرَّ رسول اللّٰه (صلعم) على رجل من أصحابه يصلّي الفجر و المؤذّن يؤذّن؛ فقال له النبيّ (صلع): «تريد أن تصلّي الغداة مرّتين؟» قال: و كيف أصنع يا نبيّ اللّٰه؟ قال: «صلّها بعد ارتفاع الضحى أو الضحى».
و في الجامع من كتب طاهر بن زكريا [روايته] عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلعم) قال: «إن فاجأك الصبح و قد أصبحت جدّاً ابدأ بالمكتوبة، و الركعتان قبل الفجر بمنزلة الوتر، إن كنت أصبحت جدّا بدأت بالّذي يجب عليك».
و في جامع الحلبي عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال:
«و من نام حتى يدخل وقت الغداة و لم يصلِّ الركعتين، فلا يصلّهما و ليبدأ بالغداة».
و فيه رواية ثانية، و هي أنّها تُصلّى قبل الفجر و معه و بعده؛ ففي كتاب حمّاد بن عيسى روايته عن حريز بن عبد اللّٰه، عن زرارة بن أعين/ 30 /قال: قلت لأبي عبد اللّٰه جعفر [بن محمّد]: متى أحبُّ إليك بأن اُصلّي ركعتي الفجر؟ قال: «بعد الوتر قبل الفجر و عند الفجر، و بعد الفجر في الساعة التي يريح فيها المسافر و يفيق فيها المريض».
و في جامع الحلبي عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام أنّه قال: «و لا بأس أن تصلّي قبل الفجر و معه و بعده قليلاً».
و في كتاب حمّاد بن عيسى روايته عن حريز بن عبد اللّٰه، عن زرارة بن أعين، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام و ذكر صلاة رسول اللّٰه (صلعم) فقال: «ثمّ تصلّي ركعتي الفجر بعد الفجر و عنده و بعده».
و فيه رواية(2)ثالثة، و هي أنّ صلاة الفجر لا يجب أن تُصلّى إلّا بعد طلوع الفجر؛
ففي كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيار الكوفي روايته عن أبي عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد]، عن حسين [بن علوان]، عن أبي خالد [الواسطي] قال: سألت زيد بن عليّ فقلت: صلّيتُ ركعة قبل طلوع الفجر و ركعة بعد طلوع الفجر؟ فقال: أعدهما فإنّهما بعد طلوع الفجر.
و فيه بهذا الإسناد عن زيد بن عليّ، عن آبائه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه كان يقول: «لا تصلّيهما حتى تطلع / 31 /الفجر» يعني ركعتي الفجر.
و فيها عن قاسم بن إبراهيم العلوي أنّه قال: لو جاز أن تصلّيهما قبل طلوع الفجر جاز أن تصلّيهما بعد العتمة. و قول قاسم بن إبراهيم هذا قول حسن.
و ركعتا الفجر مسمّاة باسم الوقت الّذي تصلّى فيه. و قد يمكن أن يكون ما روى في أوّل الليل - من أن يصلّيهما المصلّي ليلاً - أن يكون لقضاء فوات من اليوم الماضي؛ كراهية أن يصلي في المستقبل و لم يصلي الماضي إن صحّت الرواية، و قد روى مثل ذلك في كتاب حمّاد بعقب الحديث الّذي ذكره زرارة عن أبي جعفر قال: فقلت: فإن لم ينتبه تلك الساعة و يصلّيهما مع صلاة الليل بعد الوتر؟ قال: «نعم»، يعني ركعتي الفجر.
و أمّا ما روى أنّ رسول اللّٰه (صلعم) رأى رجلاً يصلّي و المؤذّن يؤذّن...(1)و لا أحسبه إلّا وهماً من النقلة؛ و قد روى في موضع آخر: أنّه إنّما كان يقيم الصلاة.
و في الجامع من كتب طاهر بن زكريا عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد/ 32 /:
مرّ رسول اللّٰه (صلعم) على رجل يقال له: ابن العشب(2)و هو يصلّي ركعتي الفجر في المسجد، و الصلاة تقام، فضرب على منكبيه، ثمّ قال: «يا ابن العشب، أ صُلّي الفجر ركعتين أم أربعاً؟»، قال: فمتى أُصلّيهما جعلت فداك؟ قال: «إذا
طلعت الشمس و ارتفعت».
و قد نهي في مثل هذا الوقت عن ركعتي الفجر في المسجد؛ ففي كتاب المسائل من رواية الحسين بن عليّ، عن أبيه، عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى [بن جعفر] أنّه سأل أباه جعفر بن محمّد عليه السلام عن رجل ترك ركعتي الفجر حتى دخل المسجد و قد قام الإمام في الصلاة؟ قال: «يدخل في صلاة القوم، و يدع الركعتين فإذا ارتفعت الشمس قضاهما(1)».(2)و إنّما هذا لحرمة صلاة الجماعة، لا لمعنى الوقت. و إذا بقي من وقت الفجر ما يصلّيهما فيه فلا بأس أن يصلي ركعتي الفجر إذا كان وحده، و قد روى مثل ذلك؛ ففي الجامع من كتب طاهر بن زكريا [روايته]، عن أبي عبد اللّٰه جعفر/ 33 /بن محمّد عليه السلام أنّه سُئل عن الرجل يقوم و قد نُوّر بالغداة؟ قال: «يصلي ركعتين ثمّ الغداة».(3)
أجمع(4)الرواة عن أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم - في ما علمت و رأيته في الكتب المنسوبة إليهم على أن أول وقت الفجر حين يبدو الفجر، و استحب كثير منهم الصلاة في ذلك الوقت، ثمّ اختلفوا في آخر وقته، فروى بعضهم أنّ آخر وقته أن تضيء آفاق السماء؛
ففي كتاب الصلاة من رواية أبي ذر أحمد بن الحسين بن أسباط عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلع) أنّه قال: «وقت الفجر حين يبدو إلى أن يضيء آفاق السماء».
و فيه عنه عليه السلام قال: «[وقت] الفجر حين ينشقّ إلى [أن] يتخلّل الضوء السماء، [و] لا ينبغي تأخير ذلك عمداً، و لكنّه وقت من شغل أو نام أو سهى».(5)
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلع)
أنّه قال: «وقت الفجر حين ينشق الفجر إلى أن يتخلل الصبح، و لا ينبغي تأخير ذلك عمداً، و لكنه وقت لمن/ 34 /شغل أو سهى أو نام».(1)
و فيه قال: «الصبح من الفجر إلى الإسفار».
و فيه رواية ثانية أنّ آخر وقت الفجر طلوع القرص، أو ما يدلّ على طلوعها؛ ففي كتاب يوم و ليلة عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «أوّل وقت الفجر اعتراض الفجر في اُفق المشرق، و آخر وقت الفجر أن تبدو الحمرة في اُفق المغرب».(2)
و في كتب محمّد بن سلام روايته عن جعفر [بن محمّد الطبري](3)، عن قاسم بن إبراهيم أنّه قال: «من أدرك من الصبح ركعة قبل طلوع الشمس فقد أدركها».(4)
و في كتاب اُصول مذاهب الشيعة من رواية محمّد بن الصلت، عن خاله محمّد بن أبي عمير، عن حمّاد بن عثمان، عن عبيد اللّٰه الحلبي، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد عليه السلام أنّه قال: «وقت الفجر ما بين طلوع الفجر المضيء إلى طلوع القرص».(5)فهذه رواية ثانية.
و الاختيار في صلاة الفجر/ 35 /على مذاهب الأئمّة الطاهرين - صلوات اللّٰه عليهم - أن تصلي في أوّل وقتها، و قد ذكرت في ما تقدم ما يؤيد ذلك في قول مجمل من فضل الصلوات في أوائل أوقاتها، و قد جاء في صلاة الفجر اختيار ذلك؛ ففي كتاب الصلاة من رواية أبي ذر أحمد بن الحسين بن أسباط، عن علاء [بن رزين] القلاء، عن محمّد بن مسلم قال: سألته - يعني أبا جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام - عن الرجل يصلي
1) . التهذيب، ج 2، ص 39 (الرقم 123).
2) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 139؛ التهذيب، ج 2، ص 36 (الرقم 111)؛ فقه الرضا عليه السلام، ص 72.
3) . جعفر بن محمّد بن شعبة النيروسي - نسبة إلى قريه من قرى الرديان - كان من العلماء... صحب الإمام القاسم بن إبراهيم الرسي، و روى عنه و عن موسى بن عبد اللّٰه بن موسى بن عبد اللّٰه و عباد بن يعقوب الرواجني و هو من شيوخ الإمام الناصر المروئي. ر. ك: أعلام المؤلفين الزيدية، ص 284.
4) . أي أدرك الغداة تامة، انظر التهذيب، ج 2، ص 40؛ الاستبصار، ج 1، ص 275.
5) . الكافي، ج 3، ص 283.
الفجر حين يطلع الفجر؟ قال: «لا بأس به».(1)
و في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيار الكوفي روايته عن أبي جعفر - يعني محمّد بن منصور الكوفي - قال: كان عبد اللّٰه بن موسى يصلي الفجر إذا اعترض الفجر، و كذلك كان أبو عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد].(2)
و فيها عنه قال: أخبرني عبد اللّٰه بن موسى، عن أبيه أنّه/ 36 /كان يترصّد الفجر في مكان مرتفع، فلمّا طلع الفجر و استبانه أذّن، ثمّ دخل البيت فركع ركعتي الفجر، ثمّ أقامَ الصلاة فصلّى بنا فقرأ البقرة و آل عمران. قال عبد اللّٰه بن موسى: ثمّ خرجت فرأيت النجوم.(3)
و فيها رواية عن زيد بن أحمد بن إسماعيل [بن محمّد بن إسماعيل بن جعفر الصادق]، عن زيد بن الحسين، عن أبي بكر بن أبي اُويس قال: حدثني بكير بن عبد الوهّاب، عن إسماعيل بن عبد اللّٰه بن أبي اُويس، عن أبيهما، عن الحسن بن زيد بن عليّ [بن] أبي طالب: أنّ عليّاً عليه السلام كان يغلس بالصبح إلّا المرة في الحين، فإنّه كان يحبّ أن يدلّ الناس أنّهم من ذلك في سعة.
و في كتاب حمّاد بن عيسى روايته عن حريز بن عبد اللّٰه، عن زرارة بن أعين/ 37 /، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام و ذكر صلاة رسول اللّٰه (صلعم) قال: «ثمّ يصلي الفجر إذا اعترض الفجر و أضاء حسّاً».(4)
في كتاب يوم و ليلة، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد عليه السلام: أنّ الدليل على طلوع الفجر [اعتراض الفجر في اُفق المشرق و آخرُ وقت الفجر] أن تبدو الحمرة في
اُفق المغرب.(1)
و في كتاب اُصول مذاهب الشيعة من رواية محمّد بن الصلت، عن محمّد بن أبي عمير، عن حمّاد بن عثمان، عن الحلبي، عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام أنّه قال: «و الدلالة على طلوع القرص بدو الحمرة في جانب المغرب».(2)
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذر أحمد بن الحسين بن أسباط، عن معاوية قال:
قال أبو عبد اللّٰه: «الفجر هو البياض المعترض».(3)
و في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد/ 38 /بن سلام بن سيار الكوفي روايته عن زيد بن أحمد بن إسماعيل بن محمّد بن إسماعيل، عن زيد بن الحسين، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه بن أبي اُويس، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جدّه ضميرة، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه قال: قال رسول (صلعم) في البياض الّذي في وسط السماء: «إنّما هو ذَنَب السرحان(4)، و إنّما هو فجر واحد» يعني المعترض.(5)كذا وجدته في كتابي: «وسط السماء» و لا أظنه إلّا وهماً من النقلة، و إنّما أظنّه «اُفق السماء».
أجمع الرواة في ما علمت عن أهل البيت (صلعم) و في ما رأيت من الكتب المنسوبة إليهم على الصلاة/ 39 /بعد صلاة الفجر حتى تطلع الشمس، و بعد صلاة العصر حتى تغرب الشمس، إلّا قضاء صلاة استثناها بعضهم سنذكرها إن شاء اللّٰه
1) . فقه الرضا عليه السلام، ص 72.
2) . الكافي، ج 3، ص 278.
3) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 271؛ المقنعة، ص 300.
4) . الفجر الأوّل تسميه العرب: «ذنب السرحان». دعائم الإسلام، ج 1، ص 139.
5) . راجع: من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 501؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 271؛ وسائل الشيعة، ج 4، ص 210؛ بحار الأنوار، ج 93، ص 311.
تعالى؛ ففي كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيار الكوفي روايته عن إسماعيل [بن أبان بن إسحاق الأزدي]، عن غياث [بن إبراهيم]، عن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه كره الصلاة بعد ركعتي الفجر.
و في كتاب الجامع من كتب طاهر بن زكريا [روايته] عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلع) أنّه قال: «لا صلاة بعد الفجر حتى تطلع الشمس؛ فإنّ رسول اللّٰه (صلع) كان يقول: «إنّ الشمس تطلع بين قرني الشيطان»، و قال: «لا صلاة بعد العصر حتى يصلّى المغرب».(1)
و في كتاب النهي من رواية الحسن بن جعفر، عن إسحاق بن موسى/ 40 /، عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى بن جعفر، عن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن آبائه: أنّ رسول اللّٰه (صلع) نهى عن الصلاة بعد الصبح حتى تطلع الشمس، و عن الصلاة بعد العصر حتى تغرب الشمس.(2)
و في كتاب القضايا رواية أحمد بن هارون بن هاني القهمي [كذا] بإسناده قال: يكره الصلاة في أربعة أحيان؛ بعد أن تصلي الفجر حتى تطلع الشمس و ترتفع، و نصف النهار حتى تزول الشمس، و يوم الجمعة إذا قام الإمام على المنبر، و بعد العصر حتى تغرب الشمس.
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: قال رسول اللّٰه (صلع): «إنّ الشمس تطلع و تغرب بين قرني الشيطان».(3)
قال عبد اللّٰه: هذا من رسول اللّٰه (صلعم) على الذم لمن/ 41 /كان يصلي في هذين الساعتين؛ لأنّهما وقتان كانا للذين يصلّون للشمس حين تطلع و حين تغرب، فنهى
رسول اللّٰه (صلعم) عن الصلاة في هذين الوقتين خلافاً لهما. و فيه قال: سألته عن الصلاة بالنهار قال: لم يكن عليٌّ يصلّي حتى تزول الشمس.(1)
و في جامع الحلبي عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - قال: «و خمس صلوات تقضى على كل حال؛ متى ذكرت صلاة فريضة نسيتها تقضيها مع غروب الشمس و طلوعها، و ركعتي الإحرام و ركعتي الطواف، و كسوف الشمس عند طلوعها و غروبها، و لا صلاة في غير هذا حتى تطلع الشمس أو تغيب؛ فإنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله كان يقول: إنّ الشمس تطلع بين قرني الشيطان، و تغرب بين قرني الشيطان».(2)
اتّفق الرواة عن أهل البيت (صلعم) / 42 /في ما رأيته و علمتُ في الكتب المنسوبة إليهم على كراهية الصلاة بعد صلاة الفجر حتى تزول الشمس خلا ما [ذكرته] في الباب الّذي قبل هذا الباب من قضاء الصلاة الفائتة، و ما لا بدَّ من الصلاة فيه مثل الطواف و الإحرام و ما وافق ذلك من السير، خلا شيء ادّعا روايته عنهم من لا يلتفت إلى قوله من العامة.
ففي كتاب الصلاة من رواية أبي ذر أحمد بن الحسين بن أسباط، عن معاوية بن عمّار قال: سمعت أبا عبد اللّٰه عليه السلام يقول: «يكره الصلاة في نصف النهار».(3)ثمّ قال: «لم يكن عليٌّ يصلّي حتى تزول الشمس».(4)
و فيه عن حمّاد، عن معمّر بن يحيى قال: سمعت أبا جعفر - يعني محمّد بن عليّ عليه السلام - يقول: «لا صلاة بعد الغداة حتى تزول الشمس».(5)
1) . الكافي، ج 3، ص 289؛ التهذيب، ج 2، ص 266؛ الاستبصار، ج 1، ص 277.
2) . الكافي، ج 3، ص 180 و 290؛ مستدرك الوسائل، ج 3، ص 48.
3) . لا صلاة نصف النهار إلّا يوم الجمعة، الاستبصار، ج 1، ص 412؛ التهذيب، ج 3، ص 13 (الرقم 44).
4) . تقدّم تخريجه.
5) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 208؛ مستدرك الوسائل، ج 2، ص 147-149.
و في كتاب حمّاد بن عيسى روايته عن حريز بن عبد اللّٰه، عن زرارة بن أعين، عن أبي جعفر قال: «كان رسول اللّٰه (صلع) / 43 /لا يصلّي من النهار شيئاً حتى يزول النهار».(1)
و فيه بهذا الإسناد عن جعفر عليه السلام أنّ عبد الواحد الأنصاري سأله عن صلاة الضحى، فقال: «يا عبد الواحد، أوّلُ من سنَّ الضحى قومك الأنصار، و ذلك لأنّهم كانوا يأتون النبيّ صلى الله عليه و آله فيقيمون عنده إلى ارتفاع الضحى، فيكرهون أن ينصرفوا إلى منازلهم حتى يصلّوا في مسجد رسول اللّٰه (صلعم)، فنهاهم النبيّ فلم ينتهوا». قال زرارة: فقلت لأبي جعفر: و ما كان النبيّ يصلّي الضحى؟ قال: «لا، ما صلّاها قطُّ، غير أنّه قد صلّى في المسجد الحرام يوم فتح مكّة شكراً للّٰه تعالى، لم يصلّها قبل ذلك و لا بعدها».(2)
و في الجامع من كتب [طاهر] بن زكريا، عن أبي عبد اللّٰه قال: «لم يكن عليٌّ يصلّي حتى تزول الشمس».
و في كتاب القضايا من رواية محمّد بن سلام و محمّد بن الحسين بن حفص الخثعمي، عن عباد بن يعقوب/ 44 /قال: أخبرنا عبيد يعني [ابن] محمّد بن قيس البجلي، عن أبيه قال: قلت لأبي جعفر: إنّ الناس يقولون: إنّ عليَّ بن أبي طالب عليه السلام كان يصلّي الضحى ركعتين و أربع سجدات في السفر و الحضر. فقال: «و اللّٰه، ما صلاهما قطُّ، و لا بأس بالصلاة».
و قد ذكرتُ في الباب الّذي قبل هذا الباب ما روى من إباحة قضاء صلاة الفريضة، و ركعتي الإحرام، و ركعتي الطواف، و صلاة الكسوف في كل الأوقات المنهيّ عن الصلاة فيها. و جاء في هذا الباب النهي عن الصلاة فيها حتى تزول الشمس. و إنّما المراد في هذا التطوّع، فأمّا قضاء صلاة فريضة واجبة، أو نافلة مسننة تفوت إنساناً، فبقضائها ما بين أن ترتفع الشمس إلى أن تزول فلا بأس، و سنذكر ما جاء في ذلك من الإباحة/ 45 /في ما بعد إن شاء اللّٰه.
قد ذكر [ت] في باب الظهر و العصر [و المغرب] و العشاء و الفجر ما ثبت عن الطاهرين - صلوات اللّٰه عليهم - من صلاة النافلة، و سنذكر في أبواب النوافل عدد النوافل مع كل صلاة إن شاء اللّٰه.
و الّذي عليه العمل عند من يجب التسليم لقوله، أنّ مع كل صلاة فريضة نافلة مستنّة مأمور بها منهيّ عن تضييعها.(1)و قد جاء أخبار يدلّ ظاهرها على [أن] وقت الفريضة إذا دخل لم يجب على مصلٍّ أن يصلّي نافلة. و لها معانٍ على غير ذلك سنذكرها و الوجهَ فيها إن شاء اللّٰه تعالى؛
ففي كتاب الصلاة من رواية أبي ذر أحمد بن الحسين بن أسباط [روايته] عن محمّد بن مسلم قال: قلت لأبي عبد اللّٰه: إذا دخل وقت الفريضة أتنفّل أو أبدأُ بالفريضة؟ قال: «إنّ الفضل أن تبدأ بالفريضة، و إنّما أُخّرت الظهر/ 46 /ذراعاً من جهة صلاة الأوّابين».(2)
و في كتاب حمّاد بن عيسى روايته عن حريز بن عبد اللّٰه، عن زرارة بن أعين، عن أبي جعفر قال: قال: «لا تصلّي من النافلة شيئاً في وقت الفريضة؛ فإنّه لا يُقضىٰ النافلة في وقت الفريضة، فإذا كان وقت الفريضة فابدأ بالفريضة».(3)
و فيه بهذا الإسناد عن زرارة بن أعين قال: قلت لأبي جعفر محمّد بن عليّ (صلعم) اُصلّي نافلة و عليّ فريضة أو في وقت فريضة؟ فقال: «لا، إنّه لا يقبل نافلة في وقت فريضة، أ رأيت إن كان عليك صوم(4)من شهر رمضان أ كان لك أن تتطوّع حتى
تقضيه؟»، قلت: لا. قال: «فكذلك الصلاة». فقال: «فقايسني(1)و ما كان يقايسني».(2)
و في كتاب المسائل رواية [أبي عبد اللّٰه حسين بن عليّ بن الحسن بن عليّ بن عمر بن عليّ بن الحسين، عن] إبراهيم بن سليمان الهمداني، عن إسماعيل، عن العلاء [بن رزين القلاء]، عن محمّد بن مسلم قال: سألت أبا جعفر عن الرجل يبدأ بالتطوّع / 47 /قبل المكتوبة؟ قال: «إذا دخل الوقت فابدأ بالمكتوبة».(3)
فهذه أخبار جاءت تمنع المصلّي أن يصلّي نافلة إذا دخل وقت الفريضة، فأمّا صلاة الظهر و صلاة العصر فقد جاءت مع بعض هذه الأخبار إباحةُ صلاة النافلة بعد حلول وقتها؛ يدلّ على ذلك ما روى عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام - و قد ذكرته في ذكر وقت صلاة الظهر - أنّه قال لزرارة بن أعين (و قد سأله(4)عن وقت الظهر فذكر الحديث) فقال: «أ تدري لِمَ جعل الذراع و الذراعان؟» قلت: لم؟ قال: «لمكان الفريضة، لك أن تتنفّل من زوال الشمس إلى أن يمضي ذراع، فإذا بلغ فيئك ذراعاً بدأت بالفريضة و تركت النافلة، و إذا بلغ فيئك ذراعان بدأت بالفريضة» يعني بالفريضة هاهنا: صلاة العصر.(5)
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذر أحمد بن الحسين بن أسباط/ 48 /، عن عبد اللّٰه بن مسكان، عن زرارة مثل هذا الحديث سواء.
و في كتاب حمّاد بن عيسى، عن حريز بن عبد اللّٰه، عن زرارة بن أعين مثله سواء، و زاد فيه: «و القدمين و الأربع».(6)و قد جاءت رواية تدلّ على ما ذكرته.
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّ سائلاً سأله فقال: اُصلّي وقت صلاةٍ فريضةٍ نافلةً كنت أُصلّيها قبلها؟ قال:
«نعم، في أوّل وقت إلى أن يصلّي الإمام»،(1)ففي هذا بيان ما ذكرته؛ لقوله: نافلة كنت أُصلّيها قبلها.
أجمع الرواة عن أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم - على الإبراد بصلاة الظهر في شدّة الحرّ؛ ففي كتاب الصلاة من رواية أبي ذر أحمد بن الحسين بن أسباط، عن علاء [بن رزين] القلاء، عن محمّد بن مسلم قال: مَرَّ بي أبو جعفر - يعني محمّد بن عليّ عليه السلام - في مسجد/ 49 /الرسول و أنا اُصلّي، فدخلت إليه من العشيّ - أو لقيه - فقال: «يا محمّد، مررتُ بك و أنت تصلّي!» - و كان حين مرَّ بي وقت زوال الشمس - «فأيَّ صلاة كنت تصلّي؟» فقلت: جعلت فداك كنت أتنفّل. فقال لي: «إياك أن تصلّي تلك الساعة، أبرد بها في شدّة الحرّ» يعني الظهر.(2)
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد أنّه كان يقول إذا كان اليوم الشديد قال لهم: «أبردوا بالصلاة اليوم». و روى عنه عليه السلام أنّه سُئِلَ عن وقت الظهر؟ فقال: «لا يعتدل الشتاء و الصيف، أمّا في الشتاء فحين تزول الشمس، و أمّا في الصيف فتبرد بها».
و في كتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي عبد اللّٰه/ 50 /جعفر بن محمّد، عن أبيه أنّ رسول اللّٰه (صلعم) قال: «إذا اشتدَّ الحرّ فأبردوا بالصلاة؛ فإنّ شدّة الحرّ من فيح جهنم».(3)
أجمع الرواة عن أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم - في ما علمت و رأيتُ في ما صار إليَّ من الكتب المنسوبة إليهم على أنّ صلاة الجمعة عند وقت زوال الشمس لا يجب تأخيرها عن ذلك.
ففي كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي روايته عن أبي مريم [عبد الغفار بن القاسم الأنصاري]، عن جعفر بن محمّد قال: حدثني أبي قال: قلت لجابر بن عبد اللّٰه: كيف كانت صلاتكم مع رسول اللّٰه (صلعم) يوم الجمعة؟ قال: كنا نصلّي معه ثمّ نرجع نريح نواضحنا يعني الجمال.(1)
و فيها بهذا الإسناد عن جابر بن عبد اللّٰه قال: كانت صلاة رسول اللّٰه (صلعم) في الجمعة حين تزول الشمس/ 51 /من وسط السماء.(2)
و فيها عن زيد [بن أحمد] بن إسماعيل بن محمّد، عن خاله زيد بن الحسين بن عيسى بن زيد، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه بن أبي اُويس، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جدّه ضميرة، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه كان يصلّي الجمعة حين تزول الشمس.(1)
و فيها بهذا الإسناد عنه عليه السلام أنّه قال: «كان الناس ينصرفون إلى بيوتهم يوم الجمعة فلا يجدون ظلّاً حتى يأتون سقيفة بني ساعدة، فمن آوى إلى بيته لم يضع ثيابه حتى يركع ركعتين».
و فيها بهذا الإسناد عنه عليه السلام أنّه قال في قول اللّٰه تعالى: «أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ لِدُلُوكِ اَلشَّمْسِ إِلىٰ غَسَقِ اَللَّيْلِ»(2)قال: «دلوك الشمس حين تغيب عن الجانب الأيمن - قال: - و كانوا/ 52 / يُصلّون الجمعة ذلك الوقت».(1)
و في كتاب حمّاد بن عيسى روايته عن حريز بن عبد اللّٰه، عن زرارة بن أعين، عن أبي جعفر قال: «وقت صلاة الجمعة يوم الجمعة ساعة تزول الشمس».(1)
و فيه عنه عن محمّد بن عمّار، عن القاسم الشيباني قال: سمعتُ أبا عبد اللّٰه يقول:
«أتى جبرئيل النبيّ (صلع) فأمره أن يصلّي الجمعة إذا زالت الشمس، و أن يصلّي العصر يوم الجمعة وقت الظهر».(2)
و في جامع الحلبي عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «و صلاة الجمعة يوم الجمعة [في] وقت واحد حين تزول الشمس، ليس قبلها صلاة».(3)
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد عليه السلام أنّه قال: «و وقت الجمعة زوال الشمس».(4)
و فيه عنه، عن أبيه عليهما السلام، عن جابر بن عبد اللّٰه الأنصاري: أنّهم كانوا يصلّون مع رسول اللّٰه (صلعم) الجمعة، ثمّ يرجعون فيستقبلون نهاراً.
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذر أحمد بن الحسين/ 53 /بن أسباط، عن عبد اللّٰه بن مسكان، عن إسماعيل بن عبد الخالق قال: سألت أبا عبد اللّٰه عن وقت الظهر؟ فقال: «بعد الزوال يقدَّم، أو نحو ذلك إلّا في الجمعة و في السفر فإنّ وقتها حتىٰ(5)تزول الشمس».(6)
أجمع الرواة عن أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم - في ما علمتُ و رأيته في ما صار
إليَّ من الكتب المنسوبة إلى أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم - على أنّ صلاة الظهر و العصر يجمع بينهما، و كذلك صلاة المغرب و العشاء، إلّا أنّ بعضهم روى أنّ ذلك لعلّة. و روى آخرون أنّه يجمع بين الصلاتين لغير علّة، و اختلفوا في الوقت الّذي يجمع فيه الصلاتين. فروى بعضهم أنّهما يجمعان في أوّل الوقت الأوّل منهما؛
ففي كتب محمّد بن سلام [روايته] عن جعفر يعني ابن محمّد الطبري، عن قاسم بن إبراهيم العلوي أنّه قال في المسافر يجمع بين الظهر/ 54 /و العصر في أوّل الوقت: في أوّل وقت الظهر بعد الزوال، و المغرب و العشاء إذا غربت الشمس؛ لأنّ اللّٰه - تبارك و تعالى - يقول: «أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ لِدُلُوكِ اَلشَّمْسِ إِلىٰ غَسَقِ اَللَّيْلِ».(1)
و فيها عن أبي جعفر [محمّد بن منصور المرادي] قال: سألت عبد اللّٰه بن موسى و [أحمد بن عيسى و] عبيد اللّٰه بن عليّ و قاسم بن إبراهيم و محمّد بن عليّ بن جعفر بن محمّد و أبا الطاهر عن جمع الصلاتين في السفر، الظهر و العصر إذا زالت الشمس، فلم يروا به بأساً. قال عبد اللّٰه بن موسى: هو عمل - يعني اتّباعاً -. و قال عبيد اللّٰه بن عليّ: ما زلنا نفعله.(2)
و فيها عن يحيى بن عبد اللّٰه بن موسى قال: صلّيت مع أبي في سفر، فصلّى الظهر و العصر حين زالت الشمس.(3)
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد عليه السلام أنّه قال: «لا بأس أن يصلّي العشاء الآخرة على أثر المغرب إذا كانت ليلة مطيرة، أو ريح، أو ظلمة، و قد كان/ 55 /النبيّ صلى الله عليه و آله يجمع بين الصلاتين ليلة المطر».(4)
و فيه رواية ثانية، و هي: أنّ الجمع بين الصلاتين الظهر و العصر في وقت الاُولى منهما، و بين المغرب و العشاء في وقت الاُخرى منهما.
و في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيار الكوفي، عن أبي جعفر [يعني محمّد بن منصور الكوفي] قال: سألت أبا عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد و عبد اللّٰه] بن موسى و عبيد اللّٰه بن عليّ و أبا الطاهر، عن جمع المغرب و العشاء لمن احتاج إلى جمعهما قبل أن يغيب الشفق أو بعد [ه]، و قد ذُكر عن هؤلاء في أوّل الباب أنّهم قالوا في الظهر و العصر: يجمعان أوّل الوقت. فكأنّهم فرّقوا بين الجمع بين الظهر و العصر، و بين المغرب و العشاء، فرأوا أن الظهر و العصر يجمعان في وقت الظهر، و المغرب و العشاء في وقت العشاء.
و فيه رواية ثالثة، و هي أنّ الصلاتين يجمعان بين الوقتين؛ ففي كتاب الصلاة من رواية أبي ذر أحمد بن الحسين بن أسباط، عن إسحاق/ 56 /بن عمّار، عن عبيد اللّٰه الحلبي قال: قال لي أبو عبد اللّٰه: «أخّر المغرب في السفر، و أخّر العتمة بجمعهما».
و في كتب [محمّد] بن سلام عن أبي جعفر [محمّد بن منصور المرادي]، عن أبي عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد] أنّه قال: كان يؤخَّر المغرب - يعني في الجمع بينها و بين العشاء الآخرة -.(1)
و فيها عن قاسم بن إبراهيم في ذكر صلاة المغرب و العشاء فقال: و إن أخّرها - يعني صلاة المغرب - حتى يصليهما جميعاً فواسع؛ قد جاء الحديث عن النبيّ - صلوات اللّٰه عليه - أنّه خرج من سَرِف حين غربت الشمس، فلم يصلِّ المغرب حتى دخل مكّة (صلعم) و بينهما عشرة أميال.
و فيه رواية رابعة، و هي أن يؤخّر المغرب حتى يقرب من غياب الشفق، فعلى هذا يصلّي المغرب في آخر وقتها، و العشاء في أول وقتها.(2)
و هذه الرواية/ 57 /أشبه بمذاهب الطاهرين أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم -؛ لأنّ الصلاة في وقتها أفضل، و في ما تقدم ذكره بلغة لما جاء فيه من الروايات إن شاء اللّٰه.
ففي كتاب الصلاة من رواية أبي ذر أحمد بن الحسين بن أسباط، عن عبد اللّٰه بن سنان قال: كنا بالمدينة فشهدنا المغرب في مسجد رسول اللّٰه (صلعم) في ليلة مطيرة، فأخروا المغرب حتى قريب من غيبوبة(1)الشفق، ثمّ نادوا و أقاموا الصلاة، ثمّ صلّوا المغرب، ثمّ أمهلوا الناس حتى صلّوا ركعتين بعد المغرب، ثمّ قام المنادي فأقام كما هو في المسجد فصلوا العشاء، ثمّ انصرفوا إلى منازلهم. فسألت أبا عبد اللّٰه عن ذلك فقال: «نعم قد كان رسول اللّٰه (صلعم) يفعل ذلك».(2)
و في كتب محمّد بن سلام [روايته عن زيد بن أحمد]، عن [خاله] زيد بن الحسين/ 58 /، عن أبي بكر بن أبي اُويس، عن [حسين بن عبد اللّٰه] بن ضميرة، عن أبيه، عن جده، عن عليّ عليه السلام أنّه كان يصلّي في السفر الصلوات لوقتها إلّا الظهر و العصر، فإنه كان يترك الظهر حتى إذا كان آخر وقتها صلى الظهر و العصر جميعاً.
فأمّا ما ذكرته في أول الباب من إجماعهم على الجمع بين الصلاتين، ففي كتاب يوم و ليلة عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه -: أنّ رسول اللّٰه (صلعم) جمع بين الظهر و العصر و بين المغرب و العشاء من غير سفر و لا مرض و لا علة.(3)
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «كان رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله في السفر إذا عجّلت به الحاجة يجمع بين الصلاتين/ 59 /الظهر و العصر، و يجمع بين المغرب و العشاء».(4)و فيه: «إنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله كان يصلّي الظهر و العصر جميعاً، و يصلّي المغرب و العشاء جميعاً».(5)
و في الكتب الجعفرية [من] رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن
1) . في الأصل: غيوبة.
2) . الكافي، ج 3، ص 286؛ وسائل الشيعة، ج 4، ص 218.
3) . الكافي، ج 3، ص 286.
4) . الكافي، ج 3، ص 431؛ التهذيب، ج 3، ص 233 (الرقم 609).
5) . الصراط المستقيم، ج 3، ص 291؛ عوالي اللئالي، ج 1، ص 205؛ و روى الحميدي في الجمع بين الصحيحين قال: صلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله الظهر و العصر جميعاً و المغرب و العشاء، من غير خوف و لا سفر و لا مطر.
موسى بن إسماعيل، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي جدّه جعفر بن محمّد، عن أبيه قال:
«كان رسول اللّٰه (صلع) يجمع بين المغرب و العشاء في الليلة المطيرة».(1)
و لم أرَ في ما رأيتُ عن أهل البيت (صلعم) اختلافاً في الجمع بين الصلاتين إلّا شيئاً جاء في كتاب حمّاد بن عيسى، و قد فسّره في موضع آخر منه، و روى فيه عن حريز، عن زرارة، عن أبي جعفر أنّه قال: «لا قران(2)بين صلاتين»(3)، فليس ذلك على النهي عن الجمع، و إنّما هو ألّا تصلّى صلاتين إلّا بفصلٍ بينهما بسلام.
و في موضع آخر من الكتاب عن حمّاد بن عيسى، عن عمر/ 60 /بن يزيد(4)، عن أبي عبد اللّٰه: إنّهم رووا لنا عن أبيك أنّه قال: «لا قران بين أُسبوعين، و لا قران بين صومين، و لا قران بين صلاتين، و لا قران بين سورتين في ركعة»، فقال عليه السلام: «إنّما قال ذلك في الفريضة أن يقرنها بغيرها» و ذكر الحديث. قال: قلت: و ما فصل بينهما؟ قال:
«إذا سلّمت فقد فصلت». و إنّما ذكرت هذا لئلّا يشتبه على من رآه فظنّ أنّه عنى بقوله:
«لا قران بين صلاتين» الجمع بينهما، فذكرته و تفسيرَه من الكتاب نفسه.
قد ذكرتُ في ما تقدّم الأوقات المنهيّ عن الصلاة فيها، و أنّ منها وقت طلوع الشمس حتى ترتفع، و وقت استوائها حتى تزول، و وقت غروبها حتى تتوارى بالحجاب، و أتيتُ في ذلك بما حضرني من الدلائل و أخبرتُ أنّ الأوقات المنهيّ فيها / 61 /التطوّع أُبيحَ فيها قضاء الفائتة من الفريضة و النافلة المسنّنة و صلوات السنن المندوب إليها، و قد جاءت روايات تدخل في هذا الباب تؤيّد ما قدّمت ذكره.
جاء أنّ رسول اللّٰه (صلع) نام عن صلاة الفجر، فلمّا استيقظ مشى حتى طلعت
الشمس، فقضى ما فاته؛(1)ففي كتاب الصلاة من رواية أبي ذر أحمد بن الحسين بن أسباط، عن عبد اللّٰه(2)بن سنان، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلع)؛ و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام؛ و في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيار الكوفي [روايته] عن زيد بن أحمد، عن زيد بن الحسين، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه [بن أبي اُويس]، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب/ 62 /صلوات اللّٰه عليه.
و في كتب الجعفرية رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي جدّه جعفر بن محمّد، عن أبيه؛ و في الجامع من كتب طاهر بن زكريا، عن جعفر بن محمّد عليه السلام؛ أجمعَ من سُمّيتْ من الرواة في هذه الكتب المذكورة على معنى هذا الحديث الّذي أنا ذاكره، و زاد بعضهم على بعض في اللفظ: أنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله غلبته عيناه - يعنون في سفر كان فيه - فلم يستيقظ حتى آذاه حَرُّ الشمس. فقال: «يا بلال، ما لك!» فقال: أرقدني الّذي أرقدك يا رسول اللّٰه. فقاد ناقته حتى خرج، فقال لأصحابه:
«لا تعجلوا عن الوضوء؛ فإنّكم بِتُّم بوادي شيطان».(3)و في بعض الروايات: «على بيت من بيوت الجنّ» ثمّ صلّى ركعتين، ثمّ صلّى الصبح. و في قولهم «صلّى ركعتين، ثمّ صلّى الصبح» ما يؤيد أنّه/ 63 /لا بأس أن تقضى الفريضة و النافلة المسنّنة بعد ارتفاع الشمس إلى أن تزول، و إن كان النهي جاء مجملاً في المنع من الصلاة في هذا الوقت.
و قد ذكر حمّاد بن عيسى في كتابه عن حريز بن عبد اللّٰه، عن زرارة بن أعين، عن أبي جعفر أنّه قال: قال رسول اللّٰه (صلعم): «إذا دخل وقت صلاة مكتوبة فلا صلاة نافلة حتى يبدأ بالمكتوبة».(4)قال: فقدمت الكوفة فأخبرت الحكم بن عتيبة و أصحابه،
فقبلوا ذلك منّي. فلمّا كان قابلٌ أتيت أبا جعفر فحدّثني أنّ رسول اللّٰه (صلع) بينا هو في بعض أسفار [ه] إذ عرس(1)هو و أصحابه بالليل، فقال رسول اللّٰه (صلع): «من يكلؤنا(2)؟» فقال بلال: أنا. و نام بلال، و نام الركب جميعاً، و نام رسول اللّٰه (صلع) حتى أصابه حرّ الشمس. فقال لبلال: «يا بلال، ما أرقدك؟» قال بلال: يا رسول اللّٰه (صلع) أخذ بنفسي الّذي أخذ بأنفاسكم. فقال رسول اللّٰه (صلع) / 64 /: «قوموا فتحوّلوا من مكانكم الّذي أصابكم فيه الغفلة» و قال: «يا بلال، أذّن» فأذّن، فصلّى رسول اللّٰه (صلعم) ركعتي الفجر، ثمّ صلّى بهم الصبح. ثمّ قال: «من نسي صلاة فليصلّها إذا أدركها؛ فإنّ اللّٰه يقول: «وَ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ لِذِكْرِي» /(3). قال زرارة: فحملتُ هذا الحديث إلى الكوفة إلى الحَكم و أصحابه. فقال لي: نقضت حديثك الأوّل.
فقدمت على أبي جعفر فأخبرته بما قال القوم. فقال: «يا زرارة، أ لا أخبرتَهم أنّه قد كان فات الوقتان جميعاً، و أنّ ذلك كان قضاء من رسول اللّٰه (صلع)»(4).
ففي هذا ما يدلّ على إباحة القضاء في الأوقات المنهيّ عن الصلاة فيها، و أنّه إنّما جاء النهي عن التطوّع لا عن القضاء، و اللّٰه أعلم.(5)
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلعم) / 65 /أنّه سُئل عن الرجل يفوته العصر حتى تصفرّ الشمس؟ قال: «يصلّي إذا ذَكر أيَّ ساعة كانت، و لا صلاة بعد صلاة الفجر حتى تطلع الشمس، و لا حين استوائها حتى تزول، و لا وقت غروبها».(6)
و في كتاب حمّاد بن عيسى روايته عن حريز بن عبد اللّٰه، عن زرارة بن أعين، عن أبي
جعفر أنّه قال: «و كلّ شيء تقضي فيه ما فاتك في تلك الساعة التي فاتك ما فاتك، فإن لم تفعل، ففي كلّ ساعة تحلّ لك فيها الصلاة تحلّ لك فيها القضاء».
في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل و كتابه المعروف ب الجامع عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال في رجل نام أو نسي فلم يصلِّ المغرب و العشاء قال: «إن استيقظ قبل الفجر بقدر ما يصلّيهما جميعاً فليصلّهما، و إن خاف أن يفوته/ 66 /إحداهما فليبدأ بالعشاء الآخرة، و إن استيقظ بعد الصبح فليصلِّ الفجر، ثمّ المغرب، ثمّ العشاء قبل طلوع الشمس، و إن خاف أن يطلع الشمس فتفوته إحدى الصلاتين فليصلِّ المغرب، و يدع العشاء حتى تنبسط الشمس و يذهب شعاعها، و إن خاف أن يعجله طلوع الفجر عنهما فليؤخّرهما جميعاً حتى تطلع الشمس و يذهب شعاعها».(1)
و في جامع الحلبي: و إذا فاتك صلاة فذكرتها في وقت اُخرى، فإن كنت تعلم أنّك إذا صلّيت التي فاتتك كنت من الاُخرى في وقت فابدأ بالتي فاتتك، و إن كنت تعلم أنّك إذا صلّيت التي فاتتك فاتتك التي بعدها فابدأ بالتي أنت في وقتها، و اقضِ الاُخرى بعدها».(2)
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذر أحمد بن الحسين بن أسباط: أنّ أبا عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - / 67 /سُئل عن الرجل يفوته الظهر حتى يدخل وقت العصر؟ قال: «إن كان أوّل وقتها صلّى الظهر، ثمّ صلّى العصر في وقتها، و إن كان قد أغفل الظهر و ضيَّع أن يصلّي العصر في وقتها فليصلِّ العصر قبل ذلك». قلت: فإن كان في وقتها؟ قال: «فليصلِّ الظهر إذا ظنّ أنّه يصلّي العصر في وقتها».
و في جامع الحلبي مثل هذا في المعنى سواء. و في كتاب محمّد بن سلام روايته عن زيد بن [أحمد بن إسماعيل، عن زيد بن] الحسين، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه بن
أبي اُويس، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه كان يقول: «من نسي صلاة حتى تدخل عليه وقت اُخرى، فخاف أن يخرج من وقت الاُولى، فليبدأ بالتي نسي».(1)
و في كتاب حمّاد بن عيسى روايته عن حريز بن عبد اللّٰه، عن زرارة قال: قلت لأبي جعفر: رجل عليه وتر من صلاة قام يقضيه، فخاف/ 68 /أن يدركه الصبح و لم يصلِّ صلاة ليلته؟ قال: «يؤخّر القضاء و يصلّي صلاة ليلته؛ فإنّه إن قضى الاُولى ثمّ أصبح كانت عليه الصلاتين جميعاً قضاءً، و لكنّه يصلّي هذه ثمّ يقضي إذا أصبح».(2)
و في الجامع الحلبي: و إذا قمت من آخر الليل فأدركك الصبح و لم تفرغ من صلاتك فأوتر ثمّ صلّ ما فاتك من أوّل الليل.
و في جامع من كتب طاهر بن زكريا، عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام: أنّه سُئل عن رجل نسي الاُولى و العصر جميعاً و ذكر ذلك قبل غروب الشمس؟ قال: «إن كان في وقت لا يخاف فوت أحدهما فليبدأ بالاُولى، و إن كان يخاف فوت أحدهما فليصلِّ العصر في ما بقي من وقتها، ثمّ يصلّي الاُولىٰ [بعد ذلك] على أثرها».(3)
في الجامع من كتب طاهر بن زكريا، عن الحسن بن زياد(4)[الصيقل] قال: سألته - يعني أبا عبد اللّٰه/ 69 /جعفر بن محمّد صلوات اللّٰه عليه - عن رجل نسي الاُولىٰ حتى صلّى ركعتين من العصر؟ قال: «فليجعلهما للاُولى و يستأنف العصر بعد». قلت له:
نسي المغرب حتى صلّى ركعتين من العشاء الآخرة ثمّ ذكر؟ قال: «فليتمّ صلاته ثمّ
يصلّي المغرب بعد». قال: قلت له: جعلت فداك، قلتَ لي حين نسي الاُولىٰ و هو في وقت العصر قلتَ: «يجعلها الاُولىٰ ثمّ يستأنف العصر»، و قلتَ لهذا: «يتمّ صلاة العتمة ثمّ يقضي المغرب بعد؟» قال: قال: «ليس هذا مثل هذا؛ إنّ العصر ليس بعدها صلاة و العشاء بعدها صلاة(1).(2)
و في جامع الحلبي مثل هذا سواء.(3)ففي كتاب المسائل من رواية الحسين بن عليّ، عن أبيه، عن عليّ بن جعفر [عن أخيه موسى بن جعفر، عن أبيه] قال: سألته عن الرجل نسي صلاة الليل فيذكر إذا قام في صلاة الزوال كيف يصنع؟ قال: «يبدأ بالزوال، فإذا صلّى/ 70 /صلاة الظهر قضى قضاء صلاة الليل».(4)و في جامع الحلبي: «و إن كنت دخلت في فريضة ثمّ ذكرت نافلة كانت عليك فامض في الفريضة».(5)و فيه: «و إذا أمَّ الرجلُ قوماً في صلاة العصر، فذكر و هو في الصلاة أنّه لم يكن صلّى الظهر، فليجعلها الظهر الّذي فاتته، ثمّ يستأنف العصر بعد قضاء القوم صلاتهم».(6)
في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلع) قال في الرجل ينسىٰ أن يصلّي الظهر حتى صلّى العصر، قال: «يجعل صلاة العصر صلاة الظهر، ثمّ يصلّي العصر بعد ذلك».(7)
و في الجامع من كتب طاهر بن زكريا بن الحسين، عن الحلبي قال: سألته - يعني أبا عبد اللّٰه عليه السلام - عن رجل نسي أن يصلّي الاُولى حتى صلّى العصر؟ قال: «فليجعل صلاته
1) . في الأصل: «أبداً» بدل «صلاة».
2) . التهذيب، ج 2، ص 270 (الرقم 1075)؛ وسائل الشيعة، ج 4، ص 288.
3) . الاستبصار، ج 1، ص 260.
4) . قرب الإسناد، ص 173 (ح 766)؛ مسائل عليّ بن جعفر، ص 180.
5) . الكافي، ج 3، ص 363؛ التهذيب، ج 2، ص 342 (الرقم 1418).
6) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 141؛ الاستبصار، ج 1، ص 287.
7) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 141؛ فقه الرضا عليه السلام، ص 122.
التي صلّى الاُولىٰ، ثمّ يستأنف العصر».(1)
و في جامع الحلبي: «و من نسي أن يصلّي الظهر حتى صلّى العصر، فليجعل العصر التي صلّى الظهر، ثمّ يصلّي العصر بعد ذلك، و إن نسي أن/ 71 /يصلّي المغرب حتى صلّى العشاء الآخرة، فليصلّ المغرب ثمّ يصلّي العشاء الآخرة».(2)
و الفرق هاهنا بين صلاة المغرب و صلاة الظهر لمعنيين، أحدهما: ما قد ذكرتُ في الباب قبل هذا - أعني أبا عبد اللّٰه جعفر بن محمّد عليه السلام - أنّه قال: «ليس هذا مثل هذا؛ إنّ العصر ليس بعدها صلاة، و العشاء بعدها أبداً»، و المعنى الثاني: إنّه لا يمكنه أن يجعل المغرب عشاءً؛ لاختلاف عدد ركعاتهما.
و في كتاب المسائل عن الحلبي، عن العلي، عن محمّد بن مسلم، عن أبي جعفر: في الرجل ينام عن الظهر و ينساها حتى دخل وقت العصر، فقام فصلّى العصر. قال:
«يجعل التي صلّى الظهر، و يصلّي العصر».(3)
في جامع الحلبي عن أبي عبد اللّٰه جعفر [بن] محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «إنَّ العبد ليقوم يقضي النافلة فيعجب اللّٰه به ملائكته. فيقول: يا ملائكتي، عبدي يقضي ما لم يكتب عليه».(4)
و في كتب الجعفرية من(5)رواية/ 72 /أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي عبد اللّٰه الحسين بن عليّ - صلوات اللّٰه
عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه قال: «اجتمعنا ولد فاطمة على أنّه من فاته شيء من صلاة الليل قضاها بالنهار، و من فاته شيء من صلاة النهار قضاها بالليل» و قرأ «وَ هُوَ اَلَّذِي جَعَلَ اَللَّيْلَ وَ اَلنَّهٰارَ خِلْفَةً لِمَنْ أَرٰادَ أَنْ يَذَّكَّرَ أَوْ أَرٰادَ شُكُوراً»(1).(2)
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل: و سئل عمّن فاتته صلاة النهار متى يقضيها؟ قال: «متى شاء؛ إن شاء بعد المغرب، و إن شاء بعد العشاء».(3)
و في الجامع من كتب طاهر بن زكريا [روايته] عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «إن استطعت أن تقضي ما فاتك من تطوّع النهار بالليل فافعل».(4)
و في جامع الحلبي: «و ما فاتك من صلاة الليل فاقضه بالنهار، و ما فاتك من صلاة / 73 /النهار فاقضه أيّ ساعة شئت بعد المغرب، و إن شئت بعد العشاء».(5)
و في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام [روايته] عن أبي عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد]، عن محمّد [بن بكر الأرحبي]، عن أبي الجارود قال: سألتُ أبا جعفر عن الوتر نام عنه الرجل أو ينساه؟ قال: «يوتر من النهار، و كان عليّ بن الحسين يوتر عند زوال الشمس، و كان زيد بن عليّ ربما أوتر ضحى». و فيها عن أبي الطاهر، عن حسين بن زيد قال: سُئل جعفر عن الوتر إذا فاته؟ فقال: «إذا زالت الشمس».
و في كتاب حمّاد بن عيسى، عن حريز بن عبد اللّٰه، عن زرارة بن أعين، عن أبي جعفر قال: «إذا فاتك وتر في ليلتك فمتى ما قضيته من الغد قبل الزوال قضيته وتراً، أو متى ما قضيته نهاراً، أو بعد ذلك اليوم قضيته شفعاً تضيف إليه اُخرى». قلت: و لم جُعلت
الشفع؟ قال: «عقوبة لتضييعه الوتر».(1)
و فيها بهذا الإسناد عن أبي جعفر قال: «إذا اجتمع عليك وتران أو ثلاثة أوتر(2)أو أكثر/ 74 /فافصل بين كلّ وترين بصلاة، إلّا الوتر الآخر، و لا تقدّم شيئاً قبل شيء، الأوّل فالأوّل، تبدأ إذا أنت قضيت بصلاة ليلتك، ثمّ الوتر» و قال: «لا وتران في ليلةٍ إلّا و أحدهما قضاء».(3)و في جامع الحلبي: «و من نام عن الوتر حتى يصبح فليقض بالنهار ما لم تزل الشمس، فإذا زالت فمتى شاء».(4)
أجمع الرواة عن أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم - في ما علمت و رأيته في ما جُمعت من الكتب المنسوبة إليهم: أنّ من صلّى صلاة قبل دخول وقتها أنّ عليه الإعادة إذا دخل الوقت، و هذا كالإجماع من المسلمين إذا تعمّد ذلك، إلّا أن من لا أتهم و لكنّي أشكُّ في حفظه، أخبرني عن بعضِ مَن يجب قبول قوله(5): أنّ ذلك جائز. و ما اجتمع عليه الرواة عن أهل البيت (صلع) و دخل عليه النظر أولى و أحقُّ أن يتّبع. و المصلّي صلاة فريضة قبل دخول وقتها يصلّي ما لم يجب عليه، فإذا/ 75 /وجب عليه بعد ذلك فرض صلاة بدخول وقتها، كان عليه أن يأتي به. و قد ذكر بعض الرواة و سنذكره: أنّ الإعادة تجب على من صلّى صلاة قبل وقتها؛ تعمّد ذلك أو جهله.
في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد، عن أبيه أنّ أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه
1) . التهذيب، ج 2، ص 166 (الرقم 658)؛ الاستبصار، ج 1، ص 294.
2) . في الأصل: «وتر» و هو تصحيف ظاهراً، و ليس في المصدرين شيء هنا.
3) . الكافي، ج 3، ص 453؛ التهذيب، ج 2، ص 274 (الرقم 1087).
4) . الكافي، ج 3، ص 452؛ التهذيب، ج 2، ص 165 (الرقم 647).
5) . الظاهر أنّه يشير إلى الخليفة الفاطمي، و هو: عبيد اللّٰه المهدي.
عليه و على الأئمّة من ولده - قال: «من صلّى في غير وقت صلاة فعليه الإعادة(1)إذا هو استبان ذلك». يعني بقوله «في غير الوقت» قبل الوقت؛ إذ لا أعلمُ اختلافاً بين المسلمين أنّ من صلّى بعد الوقت فلا إعادة عليه، و إنّما هو قضاءُ فرض قد كان وجب عليه.
و في كتاب حمّاد بن عيسى/ 76 /روايته عن حريز بن عبد اللّٰه، عن زرارة بن أعين قال: قلت لأبي جعفر: رجل صلّى الظهر و هي متغيّمة، فلمّا تجلّت مضى، فلم تكن حين صلّى على غير القلبة(2). قال: «يعيد الصلاة».(3)
و في كتاب المسائل من رواية أبي [عبد اللّٰه] الحسين بن عليّ، عن أبيه، عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى بن جعفر، عن أبيه جعفر بن محمّد أنّه سأله عن رجل يستمع الأذان فيصلّي الفجر و لا يدري طلع أو لا، هل يجزيه ذلك؟ قال: «لا يجزيه حتى يعلم أنّه قد طلع».(4)و هذا - و اللّٰه أعلم - إذا كان الّذي يسمع أذانه من لا يعرفه أو يشكّ في معرفته بالفجر، أو هو عنده مَن يعلم وقت الفجر. و أمّا إذا كان الإمام عدلاً مرضيّاً عارفاً بالوقت ممّن لا يرى الأذان قبل الفجر فلا بأس بالصلاة على أذانه؛ إذ واسع للمكافيف و الضعفاء الأبصار/ 77 /، و من لا علم له إذا أخبر أحدهم مختبر ممّن هذه حاله بدخول وقت من أوقات الصلاة إنّ له أن يصلّي، و كذلك غيرهم إلّا أن يعلم بيقينه أنّه غير وقت فيصلّي، فعليه الإعادة. و قد ذكرتُ في باب معرفة الزوال ما روى عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد عليه السلام أنّه قال: «لا تصلّي(5)حتى تستيقن و تستبين، فلَأنْ تصلّيها في وقت العصر خير لك من أن تصلّيها قبل أن تزول».(6)
في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن(1)الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر، عن أبيه، عن جدّه أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي عبد اللّٰه الحسين بن عليّ، أنّه سُئل عن الأذان و ما يقول الناس فيه؟ فقال عليه السلام: «الوحي ينزل على نبيّكم و تزعمون أنّه أخذ الأذان عن عبد اللّٰه بن زيد؟!» قال: «سمعتُ أبي عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه - / 78 /يقول:
أهبط اللّٰه - تبارك و تعالى - ملكاً حين(2)عرج برسول اللّٰه (صلع)، فأذّن مثنى [مثنى]، أقام مثنى [مثنى]. ثمّ قال جبرئيل: يا محمّد، هكذا أذّنْ للصلاة».(3)
و فيها عن محمّد بن الأشعث قال: حدثني أبو الحسن أحمد بن الحسن بن قاسم الكوفي (رسول نفسه)(4)قال: أخبرنا حسين بن حسن قال: أخبرنا قيس بن محمّد التميمي قال: أخبرنا يونس بن أرقم الكندي(5)قال: أخبرنا [أبو الجارود](6)زياد بن المنذر الهمداني قال: أخبرنا أبو يَعْلى [ال] منذر [بن يعلى] الثوري(7)قال: قلت لمحمّد بن عليّ بن الحنفية: الناس يتحدثون أنّ هذا الأذان إنّما كان من رؤيا رآها رجل من الأنصار في منامه. فغضب غضباً شديداً، ثمّ قال: عمدتم إلى أحسن دينكم فزعمتم أنّما هو من بدء رؤيا رآها رجل من الأنصار في منامه! فقلت: إنّ هذا حديث قد استفاض في الناس/ 79 /. فقال: و اللّٰه، هذا هو الباطل، و لكن رسول اللّٰه (صلع) حين
1) . الأصل: + \محمّد بن.
2) . في الأصل «حتى» كما في دعائم الإسلام، ج 1، ص 142.
3) . الجعفريات، ص 73 (الرقم 236)؛ الذكرى، ص 168؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 142.
4) . انظر حوله: المنتظم، ج 12، ص 174؛ لسان الميزان، ج 1، ص 227. قال ابن يونس: مات في مصر سنة 262 ق.
5) . تهذيب الكمال، ج 9، ص 517.
6) . في الأصل: سعيد بن زياد، و الظاهر أنّه تصحيف.
7) . تهذيب الكمال، ج 28، ص 515.
عرج به إلى السماء انتهى إلى مكان منها فوقف، و بعث اللّٰه - تبارك و تعالى - ملكاً لم يُرَ في السماء قبل ذلك الوقت و لا بعده، فقال: علّمْه الأذان، فقال الملك: اللّٰه أكبر، اللّٰه أكبر، فقال اللّٰه عزّ و جلّ: «صدق عبدي أنا أكبر». فقال الملك: أشهدُ أن لا إله إلّا اللّٰه، أشهدُ أن لا إله إلّا اللّٰه. قال اللّٰه تبارك و تعالى: «صدق عبدي أنا اللّٰه، لا إله إلّا أنا». فقال الملك: أشهد أنّ محمّداً رسول اللّٰه. قال اللّٰه تبارك و تعالى: «صدق عبدي؛ أنا أرسلته، و أنا اخترته، و أنا انتجبته». فقال الملك: حيَّ على الصلاة، حيَّ على الصلاة. قال اللّٰه عزّ و جلّ: «صدق عبدي، و دعا لفريضتي و حقي، فمن أتاها محتسباً لها كانت كفارةً لكل ذنب». فقال الملك: حيَّ على الفلاح/ 80 /، حيَّ على الفلاح. قال اللّٰه [تبارك] و تعالى: «صدق عبدي؛ هي الفلاح، و هي النجاح». فقال الملك: قد قامت الصلاة. قال اللّٰه تبارك و تعالى: «صدق عبدي؛ أنا أقمت فريضتها و حدودها و مواقيتها». ثمّ إنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله صلّى بأهل السماء، فتمَّ شرفه على جميع الخلق صلى الله عليه و آله.(1)
و فيها: عن أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، قال: أخبرنا أبو عبد الرحمن سلمة بن شبيب(2)النيسابوري قال: أخبرنا يونس بن موسى البصري قال: أخبرنا الحسن بن حمّاد [بن يعلي](3)قال: أخبرنا زياد بن المنذر التميمي، عن محمّد بن عليّ بن الحسين، عن أبيه، عن جدّه، عن عليّ عليه السلام قال: «لمّا أراد اللّٰه - تبارك و تعالى - تعليم رسوله الأذان أتاه جبرئيل بدابة، فذهب يركبها فاستصعبت عليه، فقال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: يا جبرئيل، ائتني/ 81 /بدابة هي ألين عليَّ من هذه، فأتى ببرقة، فلمّا أراد أن يركبها استصعبت عليه. فقال جبرئيل: اسكني برقة؛ فما ركبك أكرم على اللّٰه من محمّد. قال: فركبتها حتى انتهيت إلى الحجاب الّذي يلي الرحمن تبارك و تعالى، قال:
فبينما هو كذلك إذ خرج ملك من الحجاب. فقال رسول اللّٰه (صلع): يا جبرئيل، من هذا؟ فقال جبرئيل: يا حبيب اللّٰه، و الّذي بعثك بالحق إنّي لأقرب الخلق مكاناً، و إنّ
هذا الملك ما رأيته منذ خلقتُ قبل ساعتي هذه. فقال الملك: اللّٰه أكبر، اللّٰه أكبر. فقال [تبارك و] تعالى من وراء الحجاب: صدق عبدي و أنا أكبر، أنا أكبر. ثمّ قال الملك:
أشهد أنّ لا إله إلّا اللّٰه. فقال له من وراء الحجاب: صدق عبدي أنا اللّٰه لا إله إلّا أنا. ثمّ قال الملك: أشهد أن محمّداً رسول اللّٰه، أشهد أنّ محمّداً رسول اللّٰه.
قال: فقيل له من وراء الحجاب: صدق عبدي، أنا أرسلت محمّداً. ثمّ قال الملك:
حيَّ على الصلاة، حيَّ على الصلاة، حيَّ على الفلاح، / 82 /حيَّ على الفلاح، قد قامت الصلاة.
قيل له من رواء الحجاب: صدق عبدي، أنا اللّٰه لا إله إلّا أنا. قال: فأخذ الملك بيد محمّد و قدّمه فأمّ بأهل السماء، منهم: آدم و نوح عليهما السلام» قال أبو جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين: «فيومئذٍ أكملَ اللّٰه لمحمّد (صلع) الشرف على أهل السماء و أهل الأرض».(1)
و في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي، عن محمّد بن بكر، عن أبي الجارود، عن أبي العلاء قال: قلت لمحمّد بن عليّ(2): يا أبا القاسم، أ لا تحدثني عن هذا الأذان؟ فإنّما نقول: إنّما رآه رجل من الأنصار في منامه، فأخبر به رسول اللّٰه (صلع) فأمره أن يعلمه بلالاً. قال: ففزع لذلك و قال: ويحكم! أ لا تتقون اللّٰه! عمدتم إلى أمر من أحسن دينكم، فزعمتم أنّما رآه رجل رؤياً! قلت: و كيف كان؟ قال(3): إنّ رسول اللّٰه اُسري به حتى انتهى إلى ما شاء اللّٰه من السماء، فعرضت عليه الصلاة، فبعث اللّٰه ملكاً ما رُئي في السماء قبل ذلك/ 83 /الوقت، و ذكر باقي الحديث مثل الأوّل.(4)
ذكر الأذان بحيّ على خير العمل(1)
قد ذكرتُ في هذا الباب الماضي بدء الأذان و كيف عُلِّمَهُ النبيّ (صلع)، و الّذي جاء فيه من لفظ الأذان في رواية واحدة و إن اختلفت أسانيدها، و لم يُذكر فيها «حيَّ على خير العمل» و لا أظن - و اللّٰه أعلم - أنّ ذلك تُرك من الرواية إلّا لمثل ما قدّمت ذكره في كتاب الطهارات من الوجوه التي من أجلها اختلفت الرواة عن أهل البيت (صلع)(2)، فإن لم يكن ذلك فقد ثبت أنّه أُذّن بها على عهد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله حتى توفّاه اللّٰه تعالى، و أنّ عمر أقطعه، و قد يزيد اللّٰه في فرائض دينه بكتابه و على لسان نبيه ما شاء لا شريك له.
و أنا ذاكر ما جاءت به الرواية من الأذان بحيّ على خير العمل.
في كتب أبي الحسين عليّ بن فرسند [ورسند؟] روايته عن أحمد، عن الحسين، عن لؤلؤ، عن بشر، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام قال: «أسقط عمر من الأذان: حيَّ على خير العمل، فنهاه عليٌّ فلم ينته».
و في كتب/ 84 /أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي، عن أبي عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد]، عن محمّد بن بكر، عن أبي الجارود قال: سمعت أبا جعفر يقول: «كان عليّ بن الحسين إذا قال: حيَّ على الفلاح، قال: حيَّ على خير العمل - قال: - و كانت في الأذان فأمرهم عمر أن يكفّوا عنها مخافة أن يتثبَّط الناس عن الجهاد و يتّكلوا على الصلاة».(3)
و في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد، عن أبيه، أنّ عليّ بن الحسين كان يؤذّن، فإذا بلغ «حيَّ على الصلاة، حيَّ على الفلاح»، قال: «حيَّ على خير العمل» و يقول: «هذا الأذان الأوّل».
و فيها بهذا الإسناد عن جعفر بن محمّد، عن نافع [مولى ابن عمر] أنّ عبد اللّٰه بن عمر كان إذا أقام الصلاة فبلغ «حيَّ على الفلاح» قال: «حيَّ على خير العمل».(1)
و في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام عن أبي عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد]، عن محمّد [بن بكر الأرحبي] عن أبي الجارود/ 85 /، عن حسان قال: أذَّنْتُ ليحيى بن زيد بخراسان، فأمرني أن أقول: حيَّ على خير العمل.(2)
و فيها: عن أبي جعفر - يعني محمّد بن منصور [المرادي] قال: سألتُ أبا عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد] قلت: تقول إذا أذّنت: حيَّ على خير العمل؟ قال: نعم. قلت:
في الأذان و الإقامة؟ قال: نعم، و لكني أُخفيها.(3)
معنى قوله: «أُخفيها» بمعنى التقية؛ لأنّ ذلك هو السنة.
و فيها: عن أبي سليم قال: أخبرنا عبد الرحمن بن القاسم القطّان قال: أخبرنا إسماعيل بن إسحاق، عن حسن بن حسين، عن عليّ بن القاسم، عن ابن الربيع، عن منصور، عن هلال بن سنان، عن علقمة بن قيس قال: أمر عليُّ بن الصباح أن يلحق في أذانه: حيَّ على خير العمل.
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل في الأذان بما يقال فيه، قال: بيننا و بينهم:
حيَّ على خير العمل.
و في جامع عليّ بن أسباط، عن الحسن بن جهم قال: ذكرتُ لأبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد عليهم السلام ما نحن فيه و ما الناس فيه/ 86 /من إذلال بني العباس، قلت: و متى الفرج؟ قال: النداء يجيء على خير العمل على المنارة.
و مثل هذا كثير، و سنذكر ما يجيء منه في أبواب الأذان في ما بعد إن شاء اللّٰه تعالى، و معه الباب بعقب ما ذكرته في بدء الأذان؛ لئلا يظنّ ظانٌّ أنّ ذلك هو كمال سنّة الأذان.
في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي حمّاد بن الحسين، عن وكيع بن الجرّاح، عن عبيد اللّٰه بن الوليد [الوصافى] عن عبد اللّٰه بن الحسن بن [حسن بن] عليّ قال: قال لي عليّ (صلع): «ما آسىٰ على شيء إلّا أنّي وددت أنّي سألت رسول اللّٰه (صلع) الأذان للحسن و الحسين».(1)
و فيها: عنه عن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي جدّه، عن أمير المؤمنين - (صلعم) و على الأئمّة من ولده - أنّ رسول اللّٰه (صلع) قال: «ثلاث لو تعلم اُمّتي ما لها فيها لضربتْ عليها بالسهام؛ الأذان، و الغدوّ إلى الجمعة، و الصف الأوّل».(2)
و فيها/ 87 /: بهذا الإسناد، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام قال: «قلت: يا رسول اللّٰه (صلع) إنّك رغّبتنا في الأذان حتى [قد] خفنا أن يضطرب عليه أمتك بالسيوف.
فقال [رسول اللّٰه]: أما إنّه لن يعدو ضعفاءكم».(3)
و في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلّام بن سيّار الكوفي روايته عن أبي عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد]، عن حسين [بن عُلوان]، عن(4)أبي خالد، عن زيد، عن آبائه، عن عليّ عليه السلام قال: قال رسول اللّٰه (صلع): «[يأتي] المؤذّنون أطول الناس أعناقاً يوم القيامة، ينادون بشهادة أنّ لا إله إلّا اللّٰه و أنّ محمّداً عبده و رسوله».(5)
و فيها عن أبي عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد]، عن محمّد بن بكر، عن أبي الجارود قال: حدثني حبيب بن يسار قال: سمعت عبد اللّٰه بن محمّد [بن عليّ بن
أبي طالب](1)أبا هاشم يحدث عن أبيه قال: ما أذّن امرؤ مسلم التماس اللّٰه، و تنجُّز موعده، و رغبةً في ما عنده، إلّا كان كالشاهر بسيفه في سبيل اللّٰه حتى يغمده.(2)
أجمع الرواة عن/ 88 /أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم - في ما علمت و رأيته في ما جمعت من الكتب المنسوبة إلى أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم - على أنّ الأذان مثنى مثنى، و اختلفوا في الإقامة فروى بعضهم أنّها مثنى مثنى، و روى بعضهم أنّها تفرد، و أجمعوا...(3)
قال أبو جعفر [يعني محمّد بن منصور بن يزيد المرادي](4): و كان عبد اللّٰه بن موسى يؤذّن مثنى مثنى و يقيم كذلك.(5)
و فيها عن عليّ بن عبد اللّٰه، عن أبيه [أحمد بن عيسى بن زيد] أنّه قال: الإقامة شفع.(6)
و في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي روايته عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر، عن أبيه، عن جدّه، عن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه قال: «اجتمعنا - ولد فاطمة عليها السلام - على أنّ الأذان مثنى مثنى».(7)
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذرّ أحمد بن الحسين بن أسباط، عن عبد اللّٰه بن
1) . دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 6، ص 373-381؛ تاريخ الإسلام (241-250)66؛ سير أعلام النبلاء، ج 12، ص 17.
2) . رأب الصدع، ج 1، ص 191، (الرقم 228).
3) . كتب الكاتب في الحاشية: «سقط في نسخة».
4) . الظاهر أن هذه الرواية من كتب ابن سلام.
5) . رأب الصدع، ج 1، ص 200، (الرقم 240).
6) . رأب الصدع، ج 1، ص 201.
7) . الكافي، ج 3، ص 303.
مسكان، عن يزيد بن الحكم، عمّن حدّثه، عن أبي عبد اللّٰه قال: سمعته يقول: «لأن اُقيم مثنى مثنى، أحبّ إليَّ مِنْ أَنْ أُؤذّن و اُقيم واحدة واحدة».(1)
و في/ 89 /كتاب حمّاد بن عيسى روايته عن حريز بن عبد اللّٰه، عن زرارة بن أعين، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام أنّه قال: «الأذان و الإقامة مثنى مثنى»(2)و ذكرهما مثل ما في كتاب يوم و ليلة سواء، و قال: «يا زرارة، تفتح الأذان بأربع تكبيرات، و تختمه بتكبيرتين و تهليلتين».(3)
و فيه رواية ثانية، و هي أنّه إن أذّن و أقام اكتفى في الإقامة(4)بواحدة واحدة، و إن أقام بلا أذان فمثنى مثنى؛ ففي كتاب الصلاة من رواية أبي ذرّ أحمد بن الحسين بن أسباط، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد عليه السلام أنّه قال: «و إن أذّنت اكتفيت في الإقامة بواحدة واحدة، و مثنى مثنى أحبُّ إليَّ، و إن أقمت بلا أذان فمثنى مثنى».(5)
و فيه رواية ثالثة، و هي أنّ الإقامة إنّما تفرد في السفر؛(6)ففي كتاب الصلاة من رواية أبي ذرّ أحمد بن الحسين بن أسباط، عن عبد الرحمن، عن(7)أبي عبد اللّٰه قال:
«الأذان في السفر مثنى مثنى، و الإقامة واحدة واحدة».
/ 90 /و فيه رواية رابعة، و هي أنّ الأذان مثنى مثنى، و الإقامة واحدة واحدة؛(8)ففي كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيار الكوفي روايته عن جعفر بن محمّد الطبري، عن قاسم بن إبراهيم العلوي، أنّه قال في الأذان و الإقامة: قد اختلف فيهما،
1) . التهذيب، ج 2، ص 62 (الرقم 218).
2) . الكافي، ج 3، ص 303.
3) . التهذيب، ج 2، ص 61 (الرقم 213).
4) . في الأصل: «الأذان» و الصحيح ما أثبتناه من حاشية النسخة.
5) . التهذيب، ج 2، ص 62 (الرقم 218)، قريب منه.
6) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 189.
7) . في الأصل: «بن».
8) . التهذيب، ج 2، ص 61 (الرقم 214)؛ الاستبصار، ج 1، ص 307؛ تفسير فرات الكوفي، ص 452؛ وسائل الشيعة، ج 5، ص 415 و 424.
و أصحّ ما سمعنا و أعجبه إلينا أن يقول إذا أذّن، فذكر الأذان مثنى مثنى، مثل ما في كتاب يوم و ليلة سواء، و قال في الإقامة: اللّٰه أكبر، اللّٰه أكبر، أشهد أن لا إله إلّا اللّٰه، أشهد أنّ محمّداً رسول اللّٰه، و ذكر باقي الإقامة مرّة مرّة، و قال: قد قامت الصلاة، مرتين. ثمّ قال: تشفّع الأذان، و توتر الإقامة لتعرف.(1)
و فيها بروايته عن زيد بن أحمد بن إسماعيل، عن زيد بن الحسين، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه [بن أبي اُويس]، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب (صلع) / 91 /أنّه كان يفرد الإقامة و يثنّي الأذان.(2)
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذر أحمد بن الحسين بن أسباط، عن علاء [بن رزين] القلاء، عن أبي عبيدة [زياد بن عيسى الحذّاء](3)قال: رأيت أبا جعفر [محمّد بن عليّ] و هو يكبّر واحدة واحدة. فقال: «لا بأس إذا كنت مستعجلاً».(4)
فهذه أربع روايات، و أصحّها و أبينها الرواية الاُولىٰ مثل ما في كتاب يوم و ليلة و ما وافقه و عليه العمل.
في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي روايته عن زيد بن أحمد بن إسماعيل، عن زيد [بن] الحسين، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه بن أبي اُويس، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جدّه ضميرة، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه قال: «يَستقبل المؤذّن القبلة في أوّل تكبيره و في التشهد باللّٰه و رسوله، و يدور/ 92 /في ما سوى ذلك - يعني في المنارة -».
و فيها: عن أبي جعفر يعني محمّد بن منصور [المرادي]، عن عبد اللّٰه بن موسى
قال: و يجعل - يعني المؤذّن - إصبعه السبابة في اُذنه، و يستدير في أذانه يمنة و يسرة [و] يحول وجهه عن يمينه و يساره إذا قال: حيَّ على الصلاة، حيَّ على الفلاح.(1)
و في الجامع من كتب طاهر بن زكريا [روايته] عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «و ينبغي للمؤذّن إذا أذّن أن يستقبل القبلة، و يرتّل الأذان، و تُحْدَرُ الإقامة، و يجهر بأعلى صوته، فإنّه يشهد له من يسمعه، و يقعد بين الأذان و الإقامة قعدة».(2)
و في جامع الحلبي: و لا بد من قعدة بين الأذان و الإقامة، و تجزي في القعدة بين الأذان و الإقامة أن يمسح الأرض بيده مسحة واحدة من كان مستعجلاً.
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل قلت: و يؤذّن مستقبل القبلة/ 93 / و غيرها؟ [قال] يعني أبا عبد اللّٰه عليه السلام: «إذا كان التشهد مستقبل القبلة، فلا بأس».(3)
و في كتاب حمّاد بن عيسى: «لا يجزيك من الأذان إلّا ما أسمعت نفسك أو فهمته».(4)
و فيه: و ذكر الأذان - يعني أبا جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام - فقال: «و افصح بالألف - يعني بالألف ما كان بالأذان منها - و بِالهاء في قولك اللّٰه و الصلاة»، و ذكر ما يقوله من سمع الأذان.
في كتب [محمّد] بن سلام [روايته] عن أبي عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد]، عن حسين [بن عُلوان]، عن أبي خالد، عن زيد، عن آبائه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه -...(5)
1) . رأب الصدع، ج 1، ص 202، (الرقم 241) يرويه عن قاسم بن إبراهيم.
2) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 145؛ مصباح المتهجد، ص 29.
3) . الكافي، ج 3، ص 305.
4) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 184؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 145.
5) . الظاهر أنه يوجد سقط هنا. و لقد كتب في حاشية النسخة ما يلي: «تم الجزء الرابع. يتلوه الخامس و هو الثامن عشر».
و فيه رواية ثالثة، و هو أنّ ذلك يجزي الجماعة؛ ففي كتب ابن سلام روايته عن زيد بن أحمد، عن زيد بن الحسين، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه بن أبي اُويس، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على آله من ولده/ 94 / - أنّه كان يقول: «لا بأس أن يصلّي القوم بغير أذان».
و فيه رواية رابعة، و هي أنّ الصلاة بأذان و إقامة أفضل، و تجزي الإقامة بغير أذان؛ ففي الجامع من كتب طاهر بن زكريا، عن آدم [بن المتوكل](1)بياع اللؤلؤ، عن عبد اللّٰه بن سنان، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد عليه السلام أنّه قال: «و الأذان و الإقامة في جميع الصلوات أفضل، و من صلّى بأذان و إقامة صلّى خلفه صفّان من الملائكة، و من صلّى بإقامة صلّى خلفه صفٌّ من الملائكة».(2)
و في جامع الحلبي عن أبي عبد اللّٰه أنّه قال: «يجزيك إذا صلّيت في بيتك إقامة بغير أذان، و إذا أذّنت و أقمت صلّى خلفك صفّان من الملائكة، و إذا أقمت بغير أذان صلّى خلفك صفّ واحد».(3)
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد عليه السلام أنّه سُئل عن الرجل هل يجزيه في الحضر و السفر/ 95 /إقامة ليس معها أذان؟ قال: «نعم، لا بأس به»(4)و قال: «إنّك إذا أذّنت و أقمت، صلّى خلفك صفّان من الملائكة».
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذرّ أحمد بن الحسين بن أسباط، عن حمّاد، عن محمّد بن مروان، عن حمّاد، عن الفضيل بن يسار(5)قال: سألت أبا عبد اللّٰه عن الإقامة
1) . راجع النجاشي، الرقم 260، له أصل.
2) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 186.
3) . التهذيب، ج 2، ص 50، (الرقم 166).
4) . التهذيب، ج 2، ص 51، (الرقم 171).
5) . في الأصل: «بشار». و في الحاشية: الظاهر زيادة «عن حمّاد» قبل محمّد بن مروان أو بعده، و كون «عن» قبل «حمّاد» أو بعده مصفحاً من الواو. و بشار مصحف من يسّار بلا ريب، «منه رحمه الله».
بغير أذان؟ قال: «إن رضيت بصفٍّ واحد من الملائكة».
و فيه عن عبد اللّٰه بن مسكان، عن محمّد بن مسلم قال: قال لي أبو جعفر عليه السلام: «إذا أذّنت و أقمت صلّى خلفك صفّان من الملائكة، و إذا صلّيت بغير أذان صلّى خلفك صفٌّ».(1)
فكل هذه الروايات يبيح الصلاة بالإقامة من غير أذان؛ لأن في قولهم: «صلّى خلفه صفٌّ من الملائكة» ما يدلّ على أنّ صلاته جائزة، و إن كان غيرها أفضل منها.
و فيه رواية خامسة، و هي أن يؤذّن و يقيم في صلاة المغرب و صلاة الفجر، و لا بأس بترك الأذان في سائر الصلوات(2)ففي كتب أبي الحسن [الحسين؟] عليّ بن/ 96 / الحسين بن ورسند [فرسند] البجلي روايته عن أحمد بن إبراهيم بن(3)عليّ بن يقطين، عن عبد اللّٰه بن موسى بن جعفر أنّه قال: «و لا تدع الأذان في الصبح و المغرب».(4)
و في الجامع من كتب طاهر بن زكريا، عن آدم [بن المتوكل] بياع اللؤلؤ، عن عبد اللّٰه بن سنان، عن أبي عبد اللّٰه قال: «لا بدّ في الفجر و المغرب من أذان و إقامة في الحضر و السفر، و لا يقصّر فيهما في حضرٍ و لا سفر، و يجزيك إقامة بغير أذان في الظهر و العصر و العشاء».(5)
و في جامع الحلبي عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد عليه السلام أنّه قال: «و كلُّ صلاة تقصّر في موضع آخر، و الإقامة و الأذان أفضل في السفر، فالإقامة تجزي فيها في السفر و الحضر، و كلّ صلاة لا تقصّر في السفر الأذان الإقامة...».(6)
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذر أحمد بن الحسين بن أسباط، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد عليه السلام أنّه قال: [لا تدع] الأذان في الصلاة كلها، فإن تركته فلا تتركه في
المغرب و الفجر؛ فإنه ليس فيهما تقصير.(1)و فيه عن الحسن بن الحسين [الجحدري](2)قال: سألت أبا عبد اللّٰه عن الإقامة في السفر؟ قال: «يجزيك/ 97 /الإقامة إلّا في الفجر و المغرب، فإنّ أبي (صلع) كان يؤذّن و يقيم - يعني فيهما -».
و في كتاب حمّاد بن عيسى، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام أنّه قال: «أدنى ما يجزي من ترك الأذان أن تفتتح الليل بأذان و إقامة و [النهار بأذان و إقامة و] يجزيك سائر الصلوات بإقامة إقامة بغير أذان».
و فيه رواية سادسة، و هي أنّ الصلاة في السفر يجزي بغير أذان؛ و في كتب محمّد بن سلام، عن زيد بن أحمد، عن زيد بن الحسين، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه بن أبي اُويس، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب (صلع) أنّه قال: «الأذان في السفر، الإقامة ليس غيرها».
و فيه رواية سابعة و عليها العمل، و هي أنّ الأذان و الإقامة لكل صلاة مفروضة. و قد ذكرت في كثير من الأبواب - في ما تقدم من أول الكتاب إلى أن بلغت هذا الموضع - ما جاء عن الأئمّة عليهم السلام و أذانهم للصلاة، نحو ما/ 98 /ذكرته في صلاة العصر أنّ أبا جعفر نزل في مشربة اُم إبراهيم، و ذكرت صلاته الظهر و العصر، و أنّه أذّن و أقام في كل صلاة.(3)و مثله كثير، مَن تتبّعه عرفه، و عليه ظاهر اُمور الناس، و قد جاء في نص الفرائض ذكر الأذان؛ قال اللّٰه جل ذكره: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا نُودِيَ لِلصَّلاٰةِ مِنْ يَوْمِ اَلْجُمُعَةِ»(4)و قال: «وَ إِذٰا نٰادَيْتُمْ إِلَى اَلصَّلاٰةِ اِتَّخَذُوهٰا هُزُواً وَ لَعِباً».(5)و هذا عليه العمل في القديم و الحديث، و به أمر من يجب قبول قوله(6)أن يؤذّن لكل صلاة و يقام.
و قد جاءت روايات محكمة عن أهل البيت - صلوات اللّٰه [عليهم] - غير ما ذكرته؛ ففي كتاب حمّاد بن عيسى، عن حريز بن عبد اللّٰه، عن زرارة بن أعين، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام و ذكر ابتداء الصلاة و قال: «ثمّ قم و عليك الخشوع و السكينة و الوقار، فأذِّن و أقم» و ذكر الحديث.(1)
(2و3و4) . الكافي، ج 3، ص 305.
و في جامع الحلبي عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلع) أنّه قال: «فإذا زالت الشمس فأذّن - و ذكر الأذان و صلاة الزوال/ 99 /ثمّ قال: - فإذا فرغت من صلاة الزوال فأقم»، و ذكَر الإقامة و صلاة الظهر، ثمّ ذكر الصلوات الخمس فأمره بالأذان و الإقامة لكل صلاة منها.
و هذا هو المأمور به، و الّذي جاء في الروايات قبل هذا رخصة، و أرجو أن يجزي من فعله، و لا أعلم في شيء من الروايات عن أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم - أنّ من ترك الأذان و الإقامة ثمّ صلّى أنّ صلاته فاسدة، و سأذكر ما يوافق ذلك عنهم إن شاء اللّٰه.
في كتاب المسائل من رواية الحسين بن عليّ، عن إبراهيم بن سليمان الهمداني، عن إسماعيل، عن علاء [بن رزين] القلاء، عن محمّد بن مسلم، عن أبي جعفر، في الرجل ينسى أن يؤذّن حتى يقيم؟ قال: «فليؤذّن و ليقم»(2) و قد اختلفوا فيه إذا لم يَذكر ذلك حتى دخل في الصلاة؛ فروى بعضهم أنّه إذا قرأ مضى في صلاته و لا شيء عليه؛(3)
ففي كتاب المسائل بالإسناد الأوّل عن محمّد بن مسلم قال: سألت أبا جعفر عن الرجل ينسى الأذان و الإقامة حتى دخل وقت/ 100 /الصلاة؟ قال: «إن كان ذكر قبل أن يدخل في الصلاة فليسلّم على النبيّ عليه السلام، ثمّ ليقم، و إن قد قرأ فليتمّ صلاته و لا يُعِد».(4)
1) . الاستبصار، ج 1، ص 304.
و في جامع الحلبي و كتاب الصلاة من رواية أبي ذر مثل هذا سواء.
و فيه رواية ثانية، و هي أنّه ينصرف ما لم يقرأ بفاتحة الكتاب؛ و في كتاب حمّاد بن عيسى روايته عن حريز بن عبد اللّٰه، عن زرارة بن أعين قال: قلت له يعني جعفر بن محمّد (ع م): فإن نسي الأذان حتى دخل في الصلاة؟ قال: «لينصرف فليؤذّن ما لم يقرأ الفاتحة، فإن كان قرأها فليمض في صلاته، و لا إعادة عليه إذا نسي، لأنّ الأذان سنّة و الصلاة فريضة، فلا يقطع الفريضة لمكان السنّة التي نسي».(1)
و فيه رواية ثالثة، و هي أنّه إذا دخل في الصلاة فليس عليه شيء؛ ففي الجامع من كتب طاهر بن زكريا، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد عليه السلام في رجل نسي الأذان و الإقامة حتى دخل في الصلاة؟ قال: ليس عليه شيء. و هذا الوجه - و اللّٰه أعلم - / 101 / لما ذكره أبو جعفر من أنّ الصلاة فريضة و الأذان سنّة، و لا يقطع الفريضة لمكان السنّة، و سنذكر في ما بعد ما يؤيّد هذا القول إن شاء اللّٰه تعالى.
في الجامع من كتب طاهر بن زكريا بن الحسين، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «و إن شككت في الأذان و قد دخلت في الإقامة فامضه، و إن شككت في الإقامة و قد دخلت في الصلاة فامضه».(2)
و قد ذكرت في كتاب الطهارة ما ثبت عن أهل البيت (صلع) أنّ مَن شكّ في شيء من فرض الصلاة بعد فراغه منه و دخوله في غيره أن ليس شكه بشيء، و أنّ اليقين لا يفسده الشك، و الأذان و الإقامة أولى بهذا، و اللّٰه أعلم.
و في جامع الحلبي عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال:
«و من أخطأ في أذانه فليمض، و من أخطأ في إقامته فليعد».(3)
و في كتاب حمّاد بن عيسى، عن حريز، عن زرارة، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام أنّه ذكر الأذان/ 102 /فقال: «ابدأ بالأوّل فالأوّل، فإذا قلت: حيَّ على الصلاة، فابدأ بالشهادتين ثمّ حيَّ على الصلاة».(1)و فيه عنه عليه السلام أنّه قال: «و إذا أذّن المؤذّن بنقص الأذان و أنت تريد أن تصلّي بأذانه، فأتمّ أنت ما نقص [هو] من أذانه».(2)
أجمع الرواة عن أهل البيت (صلع) أنّ(3)الأذان قبل الوقت لا تجزي، و أمر بعضهم بإعادته، و اختلفوا في الأذان قبلها، و روى آخرون الرخصة في الأذان بصلاة الفجر قبل الفجر في ما علمته و رأيته في ما صار إليَّ من الكتب المنسوبة إلى أهل البيت (صلع)؛ ففي الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر بن محمّد، عن أبيه قال: «من أذَّن في غير وقت أعاد، و من صلّى في غير وقت أعاد».
و في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي روايته عن حسن بن حسين [عن حسين] بن سليمان الكناني، عن أبي خالد، عن زيد، عن آبائه قال: «من أذّن قبل الفجر فقد أحلَّ ما حرّم اللّٰه/ 103 /، و حرّم ما أحلّ اللّٰه».(4)يعني بذلك لمن يسمعه من يتقدى بأذانه ممن عليه فرض لا يزيله عنه إلّا ذهاب الليل، أو يوجبه عليه دخول النهار؛ كالعدّة على المرأة، و الدين إلى أجل، و النذر إلى وقت معلوم، و أعمال الحجّ، و صلاة الفجر و غير ذلك. و يعني بتحريم ما أحلّ اللّٰه مثل هذا، أو إمساك الصائم عن الأكل و الشرب و الجماع، و الصائم و غير الصائم من صلاة الليل و ما أشبه ذلك ممّا يَظنّ من يفعل هذا أو يمسك عنه من أنّ الفجر قد طلع إذا سمع الأذان.
و فيها عن حسن بن حسين، عن [ابن] أبي يحيى [المدني]، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه كان يقول: «لا أذان إلّا لوقت بلغ».(1)
و أمّا من روى إباحة الأذان قبل الفجر؛ ففي الجامع من كتب طاهر بن زكريا، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (ص) أنّه قال: «إنّ النبيّ (صلع) كان له مؤذّنان، مؤذّن يؤذّن بليل، و مؤذّن آخر إذا طلع الفجر و هو بلال، فكان يقول/ 104 /عليه السلام: إذا سمعتم أذان بلال فكفّوا عن الطعام».(2)
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذرّ أحمد بن الحسين بن أسباط، عن عبد اللّٰه بن سنان قال: سألت أبا عبد اللّٰه - يعني جعفر بن محمّد (ع م) - عن النداء قبل [طلوع] الفجر؟ قال: لا بأس بالنداء قبل طلوع الفجر، و أمّا السنّة فمع الفجر، و إنّ ذلك لينفع الجيران» يعني قبل الفجر.(3)
و معنى قوله: «ينفع الجيران» من علم منهم أنّه قبل الفجر فتأهّب للصلاة أو قام يصلّي لا أن يطلع الفجر، أو قام ذو الحاجة منهم إلى حاجته، و اللّٰه أعلم.
و الأذان مع الفجر أولى، و هو السنّة و عليه العمل، و قد تدخل الشبهة على من سمع أنّ الأذان قبل الفجر يجزي، فيؤذن نصف الليل أو قبل ذلك أو بعده؛ إذ لا حد في ذلك يوقف عليه، فيكون هذا كمن أذّن للظهر ضحى، أو مع المغرب لصلاة العشاء، و إن كان هذا إجماع أنّه لا يجزي، و قد جاءت رواية مع إباحة الأذان قبل الفجر أنّ الأصل و الأعلى أن يؤذّن مع الفجر/ 105 /. و ما فيه الفضل أولى أن يعتمد عليه ممّا يدخله الشبهة و ما فيه الاختلاف؛ و قد روى عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلع) في الجامع من كتب طاهر بن زكريا أنّه قال: «الأذان مع الفجر من السنّة».
و في كتاب الحلبي عنه (ع م) أنّه قال: «و لا بأس بالأذان قبل طلوع الفجر، و لا يؤذّن لصلاة حتى يدخل وقتها - يعني غير صلاة الفجر قال: - و الأذان الموقّت في كل الصلوات - الفجر و غيرها - أفضل».(1)
ذكر التثويب(2)
عن مجاهد قال: كنت مع ابن عمر فسمع رجلاً يثوّب... فقال: اخرج بنا من عند هذا المبتدع.
اختلف الرواة عن أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم - في التثويب في أذان الفجر، و ممّا بين الأذان و الإقامة.
ففي كتاب الصلاة من رواية أبي ذرّ أحمد بن الحسين بن أسباط، عن معاوية بن وهب قال: سألت أبا عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلع) عن التثويب الّذي بين الأذان و الإقامة. فقال: «ما أعرفه».(3)
و في كتاب يوم و ليلة، و الجامع من كتب طاهر بن زكريا، و جامع الحلبي، و كتاب الصلاة من رواية أبي ذرّ أحمد بن الحسين بن أسباط، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلع)؛ و في كتاب حمّاد بن عيسى/ 106 / [روايته عن حريز، عن زرارة بن أعين] عن أبي جعفر عليه السلام في ما حكيت من هذه الكتب من كيفية الأذان، أنّ الرواة فيها قالوا عمّن ذكرته من الأئمّة عليهم السلام: إنّ المؤذّن يقول في صلاة الفجر في الأذان بعد قوله: «حيَّ على خير العمل»، [الصلاة] خير من النوم. و قالوا: ليس هو من الأذان. و قال بعضهم: هو التثويب. و قال بعضهم: و إن شئت أن تقول موضع «الصلاة خير من النوم»: حيَّ على الصلاة، حيَّ على الفلاح(4)- يعني بين الأذان و الإقامة - فافعل. فأما ما جاء من قول
1) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 146.
2) . التثويب في الأذان هو قول: «الصلاة خير من النوم». راجع المصنف، عبد الرزاق بن همام الصنعاني، ج 1، ص 475: عن ابن جريح قال: قلت لعطاء: فما حكي عليك إذا أذّن المؤذّن بالليل... ثمّ ينادي بصوته إلّا «حيَّ على الصلاة» مراراً؟ قال: لم أعلم و لم يبلغني.
3) . الكافي، ج 3، ص 303؛ التهذيب، ج 2، ص 63 (الرقم 223)؛ من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 188.
4) . راجع: التهذيب، ج 2، ص 63 (الرقم 224)؛ الاستبصار، ج 1، ص 309، (الرقم 1148).
المؤذّن: «الصلاة خير من النوم» فالعمل على تركه؛ و قد أجمعوا على أنّه ليس من الأذان، و إذا كان كذلك فهو كسائر الكلام، فترك الكلام من الأذان أولى؛ و قد جاء أنّه لا بأس بالكلام في الأذان، و سنذكره في ما بعد إن شاء اللّٰه.
و أمّا التثويب ب «حيّ على الصلاة، حيَّ على الفلاح» بين الأذان و الإقامة، و إنذار المؤذّن الإمام بالصلاة، فعليه العمل، و ليس من الأذان و الإقامة، و إنّما هو كلام يتكلم به المؤذّن، و لا أعلم أحداً يمنع المؤذّن من الكلام في ما بين الأذان و الإقامة/ 107 /، و سنذكره في موضعه. و قد روى كثير من الناس أنّ بلالاً كان يؤذّن رسول اللّٰه (صلع) بالصلاة، و إنذار الإمام بالصلاة شبيه بإنذار المؤذّن و غيره الناس في أسواقهم و المواضع التي لا يسمعون فيها الأذان بقوله: «الصلاة رحمكم اللّٰه»، و الأمر بالصلاة، و الدعاءُ إليها و التنبيه عليها فضل و برّ، و اللّٰه أعلم.
اختلف الرواة عن أهل البيت (صلع) في الكلام في الأذان، فروى بعضهم أنّ الكلام في الأذان و الإقامة مكروه إلّا من ضرورة أو حاجة لا بد له منها يعني المؤذّن؛
ففي كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي روايته عن جعفر يعني [جعفر] بن محمّد الطبري، عن قاسم بن إبراهيم العلوي أنّه قال: «لا يتكلم المؤذّن في أذانه و لا في إقامته إلّا من ضرورة أو حاجة لا بدّ له منها».(1)
و فيه رواية ثانية، و هي أن لا بأس بالكلام في الأذان، و لا يتكلم في الإقامة؛ ففي كتاب الصلاة من رواية أبي ذر أحمد بن الحسين بن أسباط [روايته] عن عمرو بن/ 108 / أبي نصر(2)قال: قلت لأبي عبد اللّٰه: أ يتكلم الرجل في الأذان؟ قال: «لا بأس به». قلت:
في الإقامة؟ قال: «لا».(3)
و فيه رواية ثالثة، و هي أن لا بأس بالكلام في الأذان و الإقامة ما لم يقل: قد قامت الصلاة؛ ففي جامع الحلبي عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلع) أنّه قال: «و لا بأس أن يتكلم الرجل في أذانه و إقامته، فإذا قال المؤذّن: قد قامت الصلاة، حرم الكلام على المؤذّن و على أهل المسجد، إلّا أن يكونوا اجتمعوا شتّى و ليس لهم إمام».(1)
و في كتاب الصلاة رواية أحمد بن الحسين بن أسباط، عن معاوية بن وهب قال:
سألت أبا عبد اللّٰه عن الرجل يتكلم في إقامته؟ قال: «إذا قال المؤذّن: قد قامت الصلاة، حرم الكلام على أهل المسجد، إلّا أن يكونوا اجتمعوا من مواضع شتّى و ليس لهم إمام، فلا بأس أن يقول بعضهم لبعض: تقدّم».(2)
و في كتاب حمّاد بن عيسى روايته عن حريز بن عبد اللّٰه، عن زرارة، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام أنّه قال: «إذا قال المؤذّن: قد قامت الصلاة، حرم الكلام على الإمام و على أهل المسجد، إلّا في تقديم الإمام».(3)
و فيه رواية/ 109 /رابعة عنه: و لا بأس بالكلام في الأذان، و قال بعضهم: و لا في الإقامة؛ ففي الكتب الجعفرية رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «لا بأس أن يتكلم الرجل في أذانه».(4)
و في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي، عن زيد بن أحمد بن إسماعيل، عن زيد بن الحسين، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه بن أبي اُويس، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات
اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه كان لا يرى بالكلام في الأذان بأساً.(1)
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل أنّه سأل أبا عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلع): أ يتكلم الرجل و هو في أذانه و إقامته؟ قال: «نعم، لا بأس».(2)
و الأذان باب من أبواب البرّ، و لا يجب على من دخل في برّ أن يقطعه أو يخرج منه، إلّا إلى ما هو مثله/ 110 /أو أفضل منه. و كذلك لا يجب على المؤذّن أن يقطع أذانه متعمداً بكلام و لا غيره، فإن اضطرّ إلى ذلك أو جهله أو نسيه لم يكن عليه في ذلك شيء، و إن تعمّد ذلك رجوت ألّا يأثم؛ لِما جاء في ذلك من الرخصة إن شاء اللّٰه، و ترك الكلام أسلم له، و به يؤمر.
اختلف الرواة عن أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم - في الأذان و الإقامة على غير طهارة، فروى بعضهم أن الأذان تجزي على غير طهارة؛
ففي كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي روايته عن زيد بن أحمد بن إسماعيل بن محمّد بن إسماعيل بن جعفر بن محمّد، عن خاله زيد بن الحسين بن عيسى بن زيد بن عليّ، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه بن أبي اُويس، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه كان يقول: «لا بأس أن يؤذّن المؤذّن و هو على غير طهر ثمّ يتوضأ».(3)
/ 111 /و في كتاب المسائل رواية الحسين بن عليّ [بن الحسن بن عليّ] بن عمر بن عليّ بن الحسين، عن إبراهيم بن سليمان الهمداني، عن إسماعيل(4)، عن العلاء
[بن رزين]، عن محمّد بن مسلم، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام أنّه سُئل عن الرجل يؤذّن و هو على غير طهر؟ فقال: «لا بأس».
و في الجامع من كتب طاهر بن زكريا، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «و إذا أذَّن المؤذّن و أقام و هو على غير طهر، فإنّه لا يُلتفت إلى المؤذّن، و يمضي القوم في صلاتهم».
و فيه: «و إذا أذَّن المؤذّن و أقام على غير طهر، و قد دخل الإمام في الصلاة مضى كما هو».
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذرّ أحمد بن الحسين بن أسباط، عن علاء [بن رزين] القلاء، عن محمّد بن مسلم قال: قلت: أ يؤذّن الرجل و هو على غير طهر؟ قال:
«نعم، لا بأس».(1)
و فيه رواية ثانية، و هي أنّه لا بأس أن يؤذّن على غير طهر، و لا يقيم إلّا طاهراً؛(2)
ففي كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي رواية عن جعفر [بن محمّد الطبري]، عن قاسم [بن إبراهيم] / 112 /أنّه قال: لا يؤذّن الجنب و لا يدعو الناس إلى الصلاة و هو على غير طهارة لها، و إن أذَّن و هو على غير وضوء أجزأ أذانه.(3)
و في الجامع من كتب طاهر بن زكريا، عن آدم [بن المتوكل] بيّاع اللؤلؤ، عن عبد اللّٰه بن سنان، عن أبي عبد اللّٰه أنّه قال: «لا بأس أن تؤذّن و أنت على غير طهر، و لكن لا تقيم إلّا و أنت طاهر».(4)
و في جامع الحلبي عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلع) أنّه قال: «و لا بأس أن يؤذّن الرجل على غير طهر، و يكون طاهراً أفضل، و لا يقيم إلّا على طهر».(5)
و في كتاب المسائل من رواية الحسين بن عليّ، عن أبيه، عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى: أنّه سأل أباه جعفر بن محمّد عن الرجل يؤذّن أو يقيم و هو على غير وضوء أ يجزيه ذلك؟ قال: «أمّا الأذان فلا بأس، و أمّا الإقامة فلا يقيم إلّا على وضوء.
قلت: فإن أقام و هو على غير وضوء أ يصلّي بإقامته؟ قال: لا».(1)
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل أنّه سأل أبا عبد اللّٰه جعفر بن محمّد عليه السلام: عن الرجل أ يؤذّن و هو على غير وضوء؟ قال: «نعم، و أحبّ إليَّ/ 113 /ألّا يقيم إلّا و هو على وضوء».(2)
و في كتاب حمّاد بن عيسى [روايته عن حريز، عن زرارة]، عن أبي جعفر أنّه قال: «قد تؤذّن و أنت على غير وضوء، و لكن إذا أقمت فعلى وضوء متهيئاً للصلاة».(3)
و قد ذكر في كتاب الطهارة ما روى عن الأئمّة عليهم السلام من استحباب الطهارة قبل دخول وقت الصلاة، و أبين ما في ذلك ممّا لا يسع تضييعه ما دلَّ عليه الكتاب؛ قول اللّٰه تعالى ذكره: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا قُمْتُمْ إِلَى اَلصَّلاٰةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ»(4)و ذكر الطهارة، و على من قام إلى الصلاة أن يتطهّر، و القائم إلى الأذان قائم إلى حد من حدود الصلاة، فالواجب عليه أن يتطهّر قبل أن يؤذّن، فإن أذّن قبل أن يتطهّر وجب ألّا يحرج، كما جاء في ذلك من الرخصة إن شاء اللّٰه، و لكنه قد أساء و أعظم في الإساءة و أكثرَ تهاوناً للصلاة من أقامها و هو على غير طهارة متعمداً لذلك.
اختلف الرواة عن أهل البيت (صلعم) / 114 /في أذان الجالس، فروى بعضهم أن لا يؤذّن أحد جالساً إلّا راكب أو مريض؛ ففي جامع الحلبي عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن
محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «و لا بأس أن يؤذّن المريض جالساً، و ليس يؤذّن جالساً إلّا راكب أو مريض».(1)
و فيه رواية ثانية، و هو: لا بأس بأن يؤذّن جالساً و راكباً و ماشياً؛ ففي كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام، عن زيد بن أحمد، عن زيد بن الحسين، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه بن أبي اُويس، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جده، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب (صلع) أنّه كان لا يرى بأساً أن يؤذّن الرجل جالساً.(2)
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل أنّه قال: قلت - يعني لأبي عبد الله جعفر بن محمّد عليه السلام -: أ يؤذّن الرجل و هو على دابّته؟ و يؤذّن و هو يمشي؟ قال: «لا بأس».(3)
و فيه رواية ثالثة، و هو أن ذلك إنّما تجزيه إذا كان التشهّد مستقبل القبلة؛ ففي كتاب المسائل من رواية الحسين بن عليّ، عن إبراهيم بن سليمان/ 115 /الهمداني، عن إسماعيل، عن العلاء [بن رزين]، عن محمّد بن مسلم، عن أبي جعفر في الرجل يؤذّن و هو يمشي أو على ظهر دابته؟ قال: «نعم، إذا كان التشهد مستقبل القبلة فلا بأس».(4)
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذر أحمد بن الحسين بن أسباط، عن علاء [بن رزين] القلاء، عن محمّد بن مسلم قال: قلت له [يعني محمّد بن عليّ عليه السلام]: أ يؤذّن الرجل و هو يمشي و على ظهر دابته؟ قال: «نعم، إذا كان التشهد مستقبل القبلة فلا بأس».
و فيه رواية رابعة، و هو أنّه يؤذّن حيث ما توجّه - يعني إذا كان راكباً -؛ ففي كتاب حمّاد بن عيسى روايته عن حريز بن عبد اللّٰه، عن زرارة بن أعين، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام أنّه قال: «و تؤذّن و أنت [على غير وضوء في ثوب واحد] قاعداً أو قائماً و راكباً
أينما توجّهت».(1)
و أجمعوا في ما علمت و رأيت في ما جمعت من الكتب المنسوبة إلى أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم - أنّ الإقامة لا تجزي إلّا على الأرض قائماً؛ ففي الجامع من كتب طاهر بن زكريا، عن الحسين، عن عاصم، عن أبي اُسامة/ 116 /، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «لا بأس أن تؤذّن و أنت جالس، و لا تقيم إلّا و أنت قائم».(2)
و في جامع الحلبي: «لا بأس أن يؤذّن الرجل و هو جالس على المحمل و الدابة، فأمّا الإقامة فلا إلّا و هو قائم على الأرض».(3)
و في كتاب المسائل من رواية الحسين بن عليّ، عن أبيه، عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى بن جعفر، أنّه سأل أباه جعفر بن محمّد عليه السلام عن الأذان و الإقامة أ يصلح على الدابة؟ قال: «أمّا الأذان فلا بأس، و أمّا الإقامة فلا حتى ينزل على الأرض».(4)
الأذان قائماً على الأرض، و الإقامة كذلك أفضل؛ روى ذلك عن أبي جعفر؛ ففي جامع غياث بن إبراهيم رواية إسماعيل [بن أبان بن إسحاق الأزدي](5)عنه، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد، عن أبيه؛ و في كتب محمّد بن سلام بهذا الإسناد عن أبي جعفر عليه السلام أنّه قال: «من السنّة ألّا يؤذّن الرجل إلّا قائماً، لا يؤذّن جالساً، فإن أذّن مسافر أو مريض جالساً أو راكباً،(6)أجزأ عنه بما جاءت في ذلك الرخصة. و لا يقيم/ 117 /إلّا قائماً على الأرض إلّا ألاّ يستطيع القيام من علّة به أو آفة أو عذر يمنعه من القيام؛ فإنّ اللّٰه «لاٰ يُكَلِّفُ اَللّٰهُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا»(7)، و من كانت هذه حاله فقد وسعه أن يصلّي جالساً إذا لم يستطع
القيام، و الصلاة أوجب من الأذان و الإقامة، و اللّٰه أعلم.
اختلف الرواة عن أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم - في المؤذّن يؤذّن و يقيم غيره؛ ففي الكتب الجعفرية رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن عليّ: أنّ الحارث الصدائي(1)أتى النبيّ (صلع) فأقرّ بالإسلام، و النبيّ (صلع) في سفره، ثمّ أدلج فأدلج معه الحارث، فلمّا نزل النبيّ (صلع) قال: «يا أخا صداء(2)هل معك من ماء؟» قال: نعم. فأتاه الحارث بماء فتوضّأ، و أمره فأذّن، ثمّ جاء الناس و جاء بلال فأراد أن يقيم، فقال رسول اللّٰه (صلع): «إنّما/ 118 / يقيم من أذّن أخو صدائي(3)».(4)
و فيها رواية ثانية بهذا الإسناد: عن أبي جعفر محمّد بن عليّ، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه - قال: «لا بأس أن يؤذّن المؤذّن و يصلّي بإقامة غيره».(5)
و في كتب محمّد بن سلام روايته عن جعفر [بن محمّد الطبري]، عن قاسم [بن إبراهيم] في الرجل يؤذّن و يقيم غيره؟ قال: لا بأس أن يقيم الصلاة بالقوم، و يقوم غيره - مؤذّنهم الّذي أذّن لهم - إذا اضطروا إلى ذلك.(6)
1) . في الأصل: الصيداني، انظر الوافي بالوفيات، ج 15، ص 9؛ و ذكر هذا الحديث ذيل ترجمته ابن عبد البر و ابن حجر، انظر: الاستيعاب، ج 2، ص 531؛ الإصابة، ج 2، ص 582.
2) . في الأصل: صيدا. و صداء: حيٌّ من اليمن. انظر: الوافي بالوفيات، ج 15، ص 9؛ معجم البلدان، ج 3، ص 397.
3) . في الأصل: صيدا.
4) . الاعتصام، ج 1، ص 315.
5) . في دعائم الإسلام، ج 1، ص 146: «يقيم».
6) . قال محمّد بن منصور المرادي: ليس على النساء أذان و لا إقامة، و قد ذكر عن عليّ - صلوات اللّٰه عليه -
و فيها: عن زيد بن أحمد بن إسماعيل بن محمّد، عن زيد بن الحسين، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه بن أبي اُويس، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه قال: «لا بأس أن يؤذّن المؤذّن و يصلّي بإقامة غيره».(1)
و في كتاب الجامع من كتب طاهر بن زكريا، عن عاصم، عن أبي اُسامة، عن أبي عبد اللّٰه قال: أذّن إسماعيل فأرسله أبو عبد اللّٰه، فأمرني فأقمت الصلاة.
و في جامع الحلبي: و لا بأس أن يؤذّن الرجل فيقيم آخر.
و في هذا سعة إن شاء اللّٰه تعالى؛ إذ جائز/ 119 /أن يصلّي بإقامة من غير أذان، و قد ذكرته في ما تقدّم، و الّذي جاء في الحديث الأوّل: أنَّ رسول اللّٰه (صلعم) أمر الّذي أذّن أن يقيم، و منع بلالاً من الإقامة؛ و ليس في الحديث أنّ ذلك لا يجزي غيره أو لا يجزي صلاته، و إنّما هو أمَره النبيّ صلى الله عليه و آله أن يؤذّن، و أمره أن يقيم، و نهى بلالاً عن ذلك، كما لو أمر رجلاً بذلك و بلال حاضر لأمره أو غائباً عنه. و في الحديث ما دلَّ على أنّه إذا غاب المؤذّن أذّن غيره؛ لأنّ بلالاً لمّا غاب أمَرَ النبيُّ (صلعم) الحارث فأذّن، و بذلك يجب على هذا التمثيل - إذا أذّن المؤذّن ثمّ غاب و خيف فوات الصلاة أو لم يخف - أن يقيم غيره، و اللّٰه تعالى أعلم.
اختلف الرواة عن أهل البيت (صلعم) في أذان النساء و إقامتهن، فروى قوم أنّه لا أذان عليهن و لا إقامة؛ ففي كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي روايته عن جعفر يعني [ابن] محمّد الطبري، عن قاسم بن إبراهيم/ 120 /العلوي، في النساء: هل عليهن أذان و إقامة؟ قال: ليس عليهن أذان و لا إقامة. و قد ذكرت عن عليّ
1) . في رأب الصدع هذا القول منسوب إلى أبو جعفر محمّد بن منصور المرادي. راجع رأب الصدع، ج 1، ص 210.
أنّه قال: ليس عليهن ذلك.(1)
و فيها: عن زيد بن أحمد، عن زيد بن الحسين، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه بن أبي اُويس، عن حسين(2)بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه قال: «لا تُؤذّن المرأة، و لا تنكح، و لا تؤمّ الناس».(3)
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذرّ أحمد بن الحسين بن أسباط، عن جميل بن درّاج قال: سألت أبا عبد اللّٰه - يعني جعفر بن محمّد صلوات اللّٰه عليه - عن المرأة هل عليها أذان و إقامة؟ قال: «لا».(4)
و فيه رواية ثانية، و هي أنّ عليها مكان الأذان تشهّد الشهادتين؛ ففي جامع الحلبي عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلعم) أنّه قال: «و ليس على النساء أذان و لا إقامة، و يجزيها أن تشهد الشهادتين؛ أشهد أن لا إله إلّا اللّٰه و أشهد أنّ محمّداً عبدُه و رسوله».(5)
و فيه رواية ثالثة، / 121 /و هي أنّه يستحبّ للمرأة أن تؤذّن، فإن لم تفعل أجزأتها [أن تشهد] الشهادتين؛ ففي كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل: و سألته - يعني أبا عبد اللّٰه جعفر بن محمّد عليه السلام - أ تُؤذّن المرأة في الصلاة؟ قال: «نعم، فإن لم تفعل فإنّه يجزيها أن تكبّر و تشهد أن لا إله إلّا اللّٰه و أنّ محمّداً رسول اللّٰه.(6)
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذرّ أحمد بن الحسين بن أسباط، عن عبد اللّٰه بن سنان قال: سألت أبا عبد اللّٰه عن المرأة تؤذّن للصلاة؟ قال: «حسن إن فعلتْ، فإن لم
تفعل أجزأها أن تكبّر و أن تشهد أن لا إله إلّا اللّٰه و أنّ محمّداً رسول اللّٰه».(1)
و في كتاب حمّاد بن عيسى [روايته عن حريز]، عن زرارة، عن أبي جعفر أنّه سئل عن المرأة، [هل] عليها أذان و إقامة؟ قال: «إن كانت تسمع أذان القبيلة فليس عليها شيء، و إلّا فليس عليها أكثر من الشهادتين».(2)
و هذه الرواية أشبه بقول الطاهرين أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم -.
في الجامع من كتب طاهر بن زكريا، عن أبي عبد اللّٰه/ 122 /جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «لا بأس بأذان الغلام قبل أن يبلغ أشدّه» و الأشدّ الاحتلام.
قال: حدثني أبو الحسن، عن عبد اللّٰه بن سنان، عن أبي عبد اللّٰه قال: سأله أبي - و أنا حاضره - عن [قول اللّٰه عزّ و جلّ: «حَتّٰى إِذٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ»](3): اليتيم متى يجوز أمره؟ قال:
«حتى يبلغ أشدّه». قلت: و ما أشُدُّه؟ قال: «احتلامه». قلت: قد يكون الغلام ابن ثمانية عشر و لا يحتلم، أو أقلّ أو أكثر؟ قال: «إذا بلغ ثلاثة عشر سنة كُتبتْ له الحسنات، و كتبت عليه السيئات، و جاز أمره، إلّا أن يكون سفيهاً أو ضعيفاً».(4)
و في جامع الحلبي عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «لا بأس أن يؤذّن العبد و الغلام [الّذي] لم يحتلم».(5)
اختلف الرواة عن أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم - في أجر المؤذّن؛ ففي الكتب
الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر بن محمّد (صلع) عن أبيه، عن جدّه/ 123 /، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلع) عن أبيه، عن أمير المؤمنين - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه قال: «آخر ما فارقتُ حبيب قلبي أن قال: يا عليّ، إذا صلّيت بقوم فَصل بصلاة أضعف مَن خلفك، و لا تتخذ مؤذّنا يأخذ أجراً».(1)
و فيها رواية ثانية بهذا الإسناد عن عليّ عليه السلام أنّه قال: «من السحت أجر المؤذّن، و لا بأس أن يجرى عليه من بيت المال».(2)
و فيه رواية اُخرى من كتب محمّد بن سلام: عن جعفر بن محمّد، عن قاسم بن إبراهيم قال: لا بأس بأخذ الجعل على الأذان، إذا لم يعقد ذلك عليه عقد مشارطة.
فأولى الروايات بالصواب ما عليه العمل، و هو أن يجرى على المؤذّن من بيت المال، و لو لم(3)يكن ذلك جائزاً أو كان حراماً لم يؤمر به، و إنّما المنهيّ عنه أن يستأجر أهل قبيلة أو قرية مؤذّناً يؤذّن لهم على شرط معلوم، و اللّٰه أعلم/ 124 /.
تم الجزء الخامس، و يتلوه السادس من كتاب الصلاة، و هو التاسع عشر.
في كتاب الصلاة من رواية أبي ذرّ أحمد بن الحسين بن أسباط، عن حفص بن [سالم أبو] ولّاد(4)قال: قلت لأبي عبد اللّٰه: المؤذّن ربما أقام و الإمام لم يجيء أ فيجلس حتى يجيءَ، أو يقوم حتى يجيءَ؟ قال: «إذا أقام فقوموا، فإن جاء إمامكم، و إلّا قدمتم غيره».(5)
في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي عبد اللّٰه الحسين بن عليّ، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه قال: «من سمع النداء و هو في المسجد ثمّ خرج منه فهو منافق، إلّا رجل يريد الرجوع إليه».(1)
يعني (صلع) في الرجل يريد الرجوع/ 125 /إليه أن يكون على غير طهارة فيخرج ليتطهّر، أو يرهقه أمر يخاف منه فيخرج إليه و يعقد ضميره على الرجوع و يرى أنّه يدرك الصلاة، و ما أشبه [ذلك]، و اللّٰه أعلم. و إنّما هذا لمن لم يصلِّ الصلاة التي تقدّم لها، فأمّا من صلّاها فإن شاء صلّى معهم و جعلها سبحة، و إن شاء خرج.
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل، عن أبي عبد اللّٰه، عن أبيه محمّد بن عليّ عليه السلام أنّه [قال]: «إذا صلّيت صلاة و أنت في مسجد فاُقيمت تلك الصلاة، فإن شئت فصلّ، و إن شئت فاخرج، و إن صلّيت معهم فاجعلها سبحة».(2)و هذا لا يكون إلّا في صلاة يجزي التطوع بعدها، و سنذكر الدليل على ذلك في موضعه إن شاء اللّٰه.
في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر، عن أبيه، عن/ 126 /جدّه، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه قال: «ليؤذّن لكم أفصحكم، و ليؤمَّكم أفقهكم».(3)
في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي روايته عن جعفر يعني ابن محمّد الطبري، عن قاسم بن إبراهيم العلوي، أنّه سُئل عن الأعمى [أ] يؤذّن؟ قال:
لا بأس بأذان الأعمى، قد كان ابن أُمّ مكتوم مكفوف البصر، و كان يؤذّن للنبي صلى الله عليه و آله.(1)
في الجامع من كتب طاهر بن زكريا بن الحسين، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «و اعلم أنّه ليس في النافلة أذان و لا إقامة، إنّما هو في الفريضة»، و هذا إجماع في ما أعلم، و اللّٰه أعلم.
في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن/ 127 /موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد، عن أبيه: أنّ أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه - مرَّ بمنارة طويلة فأمر بهدمها، و قال: «لا تكون إلّا على سطح المسجد».(2)
و العمل على غير هذا، و قد بقيت صوامع للأذان أعلىٰ من سقوف المساجد.
و لعلّ الحديث و إن صحَّ فإنّما أمر أمير المؤمنين عليّ - صلوات اللّٰه عليه و على آله - بهدم منارة بعينها لِعلّة كانت فيها، لعلّه اُحدثت فكانت تُطِلُّ على قوم في دورهم، أو تَضرّ بهم فأمر بإزالة الضرر، و اللّٰه أعلم.
في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر، عن أبيه، عن جدّه، عن أمير المؤمنين/ 128 /عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه قال: قال رسول اللّٰه (صلع): «من ولد له مولود فليؤذّن في اُذنه اليمنى بأذان الصلاة، و ليقم في اُذنه اليسرى؛ فإنّ ذلك عصمة من الشيطان الرجيم و الإفزاع [له]».(1)
و في المسند عن أحمد [بن عيسى] بن [زيد، عن] حسين بن علوان، عن أبي خالد، عن زيد، عن آبائه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - قال: لمّا طُلقت فاطمة بنت رسول اللّٰه (صلع) بالحسين أذّن بذلك النبيّ (صلع) فأرسل إليها أسماء بنت عميس و عائشة و قال: «إذا هي وضعت ما في بطنها فليؤذّن إحداكما في اُذنه اليمنىٰ، و ليقم الاُخرى في اُذنه اليسرى، و اقرأ بفاتحة الكتاب و آية الكرسي و آخر سورة الحشر و سورة الإخلاص - و [هي] «قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ» - و المعوّذتين، فأنتما إذا فعلتما/ 12(9) /ذلك عافاه اللّٰه من لطمة الشيطان.
و في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي روايته عن إسماعيل [بن أبان بن إسحاق الأزدي]، عن غياث [بن إبراهيم]، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد، عن أبي رافع مولى رسول اللّٰه (صلع) [أنّ رسول اللّٰه (صلع)] أذَّن في اُذن الحسن و الحسين حين ولدا.(2)
في كتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه، عن
أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه قال: قال رسول اللّٰه (صلعم): «إذا تغوَّلت بكم الغيلان فأذّنوا بالصلاة».(1)
في المسند من رواية أبي غسان [مالك بن إسماعيل النهدي](2)قال: أخبرنا حسن [بن صالح بن حيّ](3)عن أبي حيّان التيمي،(4)عن أبيه [سعيد بن حيّان التيمي](5)عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - (صلع) و على الأئمّة من ولده/ 130 / - أنّه قال: «لا صلاة لجار المسجد إلّا في المسجد». قيل: و من جار المسجد؟ قال: «من سمع المنادي».(6)
و في كتاب القضايا من رواية أبي الحسين(7)، عن عبّاد بن يعقوب [الرواجني] قال:
أخبرنا عمرو بن ثابت، عن [أبي] إسحاق [عمرو بن عبد اللّٰه السبيعي]، عن الحارث [بن عبد اللّٰه الأعور]، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب (صلع) أنّه قال: «لا صلاة لجار المسجد إلّا يأتي المسجد [إن](8)ليس به علة».(9)
و في كتاب القضايا رواية أحمد بن الحسين [بن حفص الخثعمي]، و [في كتب] محمّد بن سلام [بن سيّار الكوفي روايته] عن عباد بن يعقوب، عن عبيد اللّٰه بن
1) . الجعفريات، ص 73 (ح 235)؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 147.
2) . الكامل في الضعفاء، ج 6، ص 382؛ تاريخ الإسلام، الذهبي (211-220) ص 402.
3) . تهذيب الكمال، ج 6، ص 180.
4) . يحيى بن سعيد بن حيان. تهذيب الكمال، ج 31، ص 323.
5) . تهذيب الكمال، ج 10، ص 399.
6) . التهذيب، ج 1، ص 92 (الرقم 244).
7) . و هو: «حسن بن حسين العوراني الكوفي»، راجع الذهبي، ميزان الاعتدال، ج 1، ص 483.
8) . أضفناه للضرورة، و الرواية في المصدر هكذا: «لا صلاة لمن لم يشهد الصلوات المكتوبات من جيران المسجد إذا كان فارغاً صحيحاً.
9) . التهذيب، ج 3، ص 261، (ش 735) نحوه.
محمّد بن قيس البجلي، عن أبيه، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ (ع م) أنّه قال: «لا صلاة لمن لم يشهد الصلوات المكتوبات من جيران المسجد إلّا(1)في المسجد».(2)
في كتاب النهي من رواية الحسن(3)بن جعفر، عن إسحاق بن موسى، عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى بن جعفر، عن أبيه، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام، عن آبائه: أنّ/ 131 /رسول اللّٰه (صلع) نهى أن تُشدّ الرواحل إلّا إلى المسجد الحرام و مسجد الرسول عليه السلام.(4)
و في [الكتب] الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه قال: «الصلاة في المسجد الحرام مائة ألف صلاة، و صلاة في مسجد المدينة عشرة ألف صلاة، و صلاة في بيت المقدس ألف صلاة، و صلاة في المسجد الأعظم مائة صلاة، و صلاة في مسجد القبيلة خمس و عشرون صلاة، و صلاة في [مسجد] السوق باثنتا عشرة صلاة، و صلاة الرجل في بيته وحده صلاة واحدة».(5)
و فيها بهذا الإسناد عن عليّ - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «النافلة في المسجد الأعظم عمرة مبرورة، و صلاة الفريضة(6)تعدل حجة متقبلة».(7)
1) . في الأصل «يعني» بدل «إلّا».
2) . قرب الإسناد، ص 130 (ح 510).
3) . في الأصل: «الحسين».
4) . حول هذا الحديث انظر دراسة م. كستر تحت عنوان، "أ لا تشد الرحال...، دراسة حول الحديث"، في مجلة Le Museon, 1949, pp; 173-196
5) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 152؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 148؛ أمالي الطوسي، ص 527.
6) . في الأصل: «النافلة».
7) . الجعفريات، ص 24 (ح 463)؛ الكافي، ج 3، ص 491؛ التهذيب، ج 3، ص 251 (الرقم 689).
/ 132 /و في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي [روايته] عن زيد بن أحمد، عن زيد بن الحسين، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه بن أبي اُويس، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب (صلع) أنّه قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «صلاة في مسجدي هذا نافلة أفضل من بضع و عشرين صلاة في غيره إلّا في المسجد الحرام، و صلاة فيه مكتوبة أفضل من ألف صلاة في ما سواه إلّا في المسجد الحرام».(1)
في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه قال: قال/ 133 / رسول اللّٰه (صلع): «الجلوس في المساجد انتظار الصلاة عبادة ما لم يحدث». قيل: و ما الحدث؟ قال: «الاغتياب».(2)
و فيها بهذا الإسناد: أنّ رسول اللّٰه (صلع) قال: «من كان القرآن حديثه، و المسجد بيته، بنى اللّٰه له بيتاً في الجنة، و رفعه درجة دون الدرجة الوسطى».(3)
و في كتاب حمّاد مثله و قال: «درجة دون درجة الرسالة».
و فيها به عن رسول اللّٰه (صلعم) أنّه قال: «المؤمن مجلسه مسجده، و صومعته بيته».(4)
1) . التهذيب، ج 6، ص 15 (الرقم 33)؛ أمالي الطوسي، ص 527.
2) . الجعفريات، ص 61 (الرقم 174)؛ الكافي، ج 2، ص 356؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 100؛ أمالي الصدوق، ص 420؛ تحف العقول، ص 47.
3) . التهذيب، ج 3، ص 255 (الرقم 707)؛ أمالي الصدوق، ص 501؛ ثواب الأعمال، ص 27؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 148.
4) . الكافي، ج 2، ص 662؛ التهذيب، ج 3، ص 249 (الرقم 684)؛ الجعفريات، ص 90، ح 313؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 748.
و في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي روايته عن زيد بن أحمد، عن زيد بن الحسين، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه بن أبي اُويس، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جدّه، عن عليّ - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «انتظار الصلاة بعد الصلاة في المساجد أفضل [من] الرباط».(1)
و فيها بهذا الإسناد عن عليّ (صلع): أنّه كان يقول: «من السنّة إذا جلست في المسجد أن تستقبل القبلة».(2)
و فيها به أنّ عليّاً - صلوات اللّٰه عليه - قال: «إنّ/ 134 /المسجد ليشكو الخراب إلى ربِّه». فقيل: يا أمير المؤمنين، و إنّ له لساناً يتكلم به؟ قال: «إي و ربّي، ما من مسجد يبنى لله و إلّا و له لسان مثل لسان أحدكم، و خلق مثل خلق أحدكم، و إنّه يتبشبش بالرجل إذا غاب عنه من عمّاره إذا هو رجع من غيبته، كما يتبشبش أحدكم بغائبه إذا قدم عليه».(3)
و في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي روايته عن رزيق بن الزبير(4)عن جعفر بن محمّد عليه السلام أنّه قال: «إنّ الجلوس في المسجد من غير صلاة عبادة، و النظر في المصحف عبادة، و تسليمك على أخيك المسلم عبادة».
و في [الكتب] الجعفرية بالإسناد الأوّل عن عليّ عليه السلام أنّه قال: «إذا نزلت الآفات و العاهات عوفي أهل المسجد».
و فيها به عنه (ع م) أنّه قال: «الاحتباء في المساجد حيطان العرب،(5)و الاتكاء في المسجد رهبانية العرب. و المؤمن مجلسه مسجده، و صومعته بيته».(6)
في/ 135 /الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه قال: «جنّبوا مساجدكم رفع أصواتكم، و بيعَكم و شراءكم و سلاحكم، و جمّروها في كل سبعة أيام، وضعوا فيها المطاهر».(1)
و فيها بهذا الإسناد عن عليّ - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «من وقّر المسجد من نخامته، لقي اللّٰه يوم القيامة ضاحكاً و قد اُعطي كتابه بيمنه».(2)
و فيها به عنه عليه السلام و ذكر المسجد فقال: «إنّه ليتلوّى عند النخامة كتلوّي أحدكم بالخيزران(3)إذا وقع به».(4)
و في كتب ابن سلام روايته عن إسماعيل بن أبان قال: أخبرنا سلام بن سلام، عن زيد، عن جعفر الحجاري، عن عليّ بن أبي طالب [أنّه قال:] «من ازدرد ريقه في المسجد تعظيماً لحقّ المسجد، جعل اللّٰه ريقه/ 136 /ذلك شفاء في جوفه، و كتبت له به حسنة، و محي عنه سيّئة، و رفع له به درجة».(5)
و فيها بهذا الإسناد عن عليّ عليه السلام أنّه كان يكره التنخّم في المسجد و يقول: «من تنخّم فليصلّ ركعتين».
و في كتاب المسائل من رواية أبي عبد اللّٰه الحسين بن عليّ، عن أبيه، عن عليّ بن
جعفر، عن أخيه موسى، عن أبيه جعفر بن محمّد، أنّه سأله عن الشِّعر أ يصلح أن يُنشد في المسجد؟ قال: «لا بأس».(1)
و فيها به عنه عليه السلام عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «كشفُ السرَّة و الفخذ [و الركبة] في المسجد من العورة».(2)و في حديث آخر: «و الركبة».
و في كتب محمّد بن سلام روايته عن جعفر بن محمّد الطبري، عن قاسم بن إبراهيم أنّه سُئل عن النوم في المسجد؟ فقال: ما اُحبّ النوم في المسجد إلّا لمضطر أو معتكف.
و في الجامع من كتب طاهر بن زكريا عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «نهى رسول اللّٰه (صلعم) عن سلِّ السيف و بري النبل(3)في المسجد / 137 /و قال: إنّ المسجد إنّما جُعِل لغير ذلك».(4)
و في كتاب القضايا من رواية أحمد بن الحسين بن حفص الخثعمي و محمّد بن سلام، كلاهما عن عباد بن يعقوب، عن عبد الله بن محمّد بن قيس البجلي، عن أبيه، عن أبي جعفر، عن عليّ أنّه كره أن يسلّ السيف في المسجد و أن يبرى النبل في المسجد.
و في كتاب النهي من رواية الحسن بن جعفر عن إسحاق بن موسى، عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى بن جعفر، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن آبائه أنّ رسول اللّٰه (صلع) نهى أن تقام الحدود في المساجد، و أن ترفع فيها الأصوات، و نهى أن تُنشد الضالّة في المسجد، و نهى أن يُسلّ السيف في المسجد، و نهى أن يرمى فيه بالنبل، و نهى عن الشرى و البيع في المسجد.(5)
و في كتاب المسائل رواية الحسين بن عليّ، عن إبراهيم بن سليمان الهمداني [عن إسماعيل]، عن العلاء [بن رزين]، عن محمّد بن مسلم، عن أبي جعفر قال: سألته عن الحية و العقرب/ 138 /إذا رآها الرجل في المسجد؟ قال: «يقتلها إن آذته».(1)
و في كتب محمّد بن سلام بإسناده عن [حسين بن عبد اللّٰه بن] ضميرة، عن أبيه، عن جدّه، عن عليّ عليه السلام أنّه كان يقول: «لا تتخذوا المساجد ملاوم». قال أبو بكر: يعني الحديث.
و فيها به عن عليّ (ع م) أنّه كان ينهى عن رفع الصوت، و عن الجلد، و عن القضاء في المساجد كلها.
و في كتاب المسائل من رواية الحسين بن عليّ، عن أبيه، عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى بن جعفر، أنّه سأل أباه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - عن السيف يعلق في المسجد؟ قال: «أمّا في القبلة فلا، و أمّا في جانبه فلا بأس».(2)
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه سأله: أ يعلِّق الرجل السلاح في المسجد؟ قال: «نعم، فأمّا المسجد الأكبر فلا؛ فإنَّ جدّي نهى رجلاً رآه يَبري مَشاقص(3)في المسجد».(4)
و الرواية العالية: أنّ السلاح لا يعلق في المسجد، كان مسجد قبيلة أو جامعاً، و تركُ ذلك في كل المساجد أسلم، و قد/ 139 /ذكرت ما جاء في ذلك من الروايات في سائر الباب مجملة.
في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن
جدّه، عن أبي جدّه جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن آبائه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه قال: «لتمنعنّ مساجدكم يهودكم و نصاراكم و صبيانكم، أو ليمسخنّكم اللّٰه قردة و خنازير ركعاً سجداً».(1)
و فيها بهذا الإسناد عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله أنّه قال: «جنّبوا مساجدكم مجانينكم و صبيانكم».(2)
و في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي [روايته] عن جعفر بن محمّد الطبري، عن قاسم بن إبراهيم العلوي، في اليهود و النصراني و المجوسي يدخلون المسجد؟ قال: لا يدخل المساجد أحد من أهل الذمة و المشركين؛ لأنّ كلّهم مشرك؛ و قد قال اللّٰه تعالى: «إِنَّمَا اَلْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ/ 140 /فَلاٰ يَقْرَبُوا اَلْمَسْجِدَ اَلْحَرٰامَ بَعْدَ عٰامِهِمْ هٰذٰا».(3)و كذلك المساجد كلها بيوت اللّٰه، و قد قال اللّٰه تعالى: «إِنَّمٰا يَعْمُرُ مَسٰاجِدَ اَللّٰهِ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ».(4)
في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي جدّه أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه قال:
قال رسول اللّٰه (صلع): «كره اللّٰه لكم ستّاً؛ العبث في الصلاة، و المنَّ في الصدقة، و الرفث في الصيام، و الضحك عند القبور، و إدخال الأعين في الدور، و الجلوس في المساجد و أنتم جنب».(5)
و في كتاب حمّاد بن عيسى، عن حريز بن عبد اللّٰه، عن زرارة بن أعين، عن أبي جعفر أنّه سُئل عن الحائض و الجنب يدخلان المسجد؟ فقال: «لا يدخلان المسجد إلّا مجتازين؛ إنّ اللّٰه يقول: «وَ لاٰ جُنُباً/ 141 /إِلاّٰ عٰابِرِي سَبِيلٍ حَتَّىٰ تَغْتَسِلُوا»».(1)
و في كتاب النهي من رواية الحسن بن جعفر، عن إسحاق بن موسى، عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى بن جعفر، عن أبيه جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن آبائه: أنّ رسول اللّٰه (صلع) نهى أن يجلس الجنب في المسجد الحرام و مسجد الرسول (صلع).
و جاءت رخصة في أن يمرَّ في المسجد مرّاً؛ قال اللّٰه جل ذكره: «وَ لاٰ جُنُباً إِلاّٰ عٰابِرِي سَبِيلٍ».
و في كتب محمّد بن سلام [روايته] عن زيد بن أحمد، عن زيد بن الحسين، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه بن أبي اُويس، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جده، عن عليّ عليه السلام أنّه كان يقول في قول اللّٰه تعالى: «وَ لاٰ جُنُباً إِلاّٰ عٰابِرِي سَبِيلٍ»، قال: «هو الجنب يمرّ في المسجد».(2)
في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام روايته عن أبي عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد]، عن حسين بن علوان، عن أبي خالد، عن زيد، عن آبائه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه - / 142 /أنّه قال: «دخل رجل من أهل اليمن و قد أكل الثوم إلى المسجد فآذى به رسول اللّٰه (صلعم) و المسلمين، فقال رسول اللّٰه (صلع): من أكل من هذه البقلة فلا يقرب مسجدنا».(3)
و في كتاب النهي من رواية الحسن بن جعفر، عن إسحاق بن موسى، عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى بن جعفر، عن أبيه، عن آبائه أنّ رسول اللّٰه (صلع) نهى آكل الثوم أن يؤذي برائحته أهل المسجد.(1)
و ليس في هذا ما يدلُّ على النهي عن أكل الثوم؛ لأنّ أكل الثوم حلال، و إنّما يكره لمن أكل منه - ما يوجد رائحته منه - أن يدخل المسجد، فأمّا من أكل منه ما لا يوجد له رائحة، أو أكله مطبوخاً هو أو غيره من البقول التي توجد رائحتها، فلا بأس بدخوله المسجد. و الاختيار لمن استغنى عن أكل شيء من ذلك في الأوقات التي يعلم أنّ رائحتها لا تزول عنه إلّا بعد مضيّ صلاة من الصلوات الفرائض، لا يأكل من ذلك شيئاً - لما يقطعه من ذلك - عن دخول المسجد/ 143 / - و قد ذكرت فضل ذلك - و عن شهود الجماعة، و سأذكر فضلها إن شاء اللّٰه تعالى.
في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام روايته [عن محمّد بن منصور المرادي]، عن أبي عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد]، عن حسين [بن علوان]، عن أبي خالد [الواسطي]، عن زيد، عن آبائه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه [عليه] و على الأئمّة من ولده - أنّه كان إذا دخل المسجد قال: «بسم اللّٰه و باللّٰه، السلام عليك أيّها النبيّ و رحمة اللّٰه و بركاته، السلام علينا و على عباد اللّٰه الصالحين، سلام عليكم و رحمة اللّٰه و بركاته».(2)
و فيها رواية عن زيد بن أحمد، عن زيد بن الحسين(3)، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه بن
1) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 149-150.
2) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 150؛ التهذيب، ج 5، ص 99.
3) . زيد بن الحسين بن عيسى بن زيد هو الّذي ذكره المزي بعنوان زيد بن الحسن العلوي. يروي عن عبد اللّٰه بن موسى و أبي بكر بن أبي اُويس، و يروي عنه يحيى بن الحسن العقيقي صاحب النسب. راجع تهذيب الكمال، ج 10، ص 445/56 ذيل ترجمة أبي بكر بن أبي اُويس (عبد الحميد بن عبد اللّٰه).
أبي اُويس، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه كان يقول: «من حقّ المسجد إذا دخلته أن تصلّي فيه ركعتين، و من حقّ الركعتين أن تقرأ فيهما باُمّ الكتاب، و من حقّ القرآن أن تعمل بما فيه».(1)
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل/ 144 /عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «و اقرأ حين تدخل المسجد - و أنت تريد الصلاة بالليل - خمس آيات من آل عمران»، و تلا قول اللّٰه عزّ و جلّ: «إن فِي خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ» إلى قوله: «إِنَّكَ لاٰ تُخْلِفُ اَلْمِيعٰادَ»(2)ثمّ قال: «ثمّ يقرأ بآية الكرسي و المعوّذتين قبل أن يكبّر».(3)و فيه: و «إذا دخلت المسجد فصلِّ على النبيّ (صلعم)، تقول: السلام عليك أيّها النبيّ و رحمة و بركاته، صلّى اللّٰه على محمّد النبيّ. فإذا خرجت صلّيت عليه، فإذا دخلت المسجد و الناس يصلّون فَسلّم عليهم - و قال: - إنّ رجلاً أتى المسجد فَكبّر حين دخل ثمّ قرأ، فقال رسول اللّٰه (صلعم): أعجل العبد ربّه. ثمّ دخل آخر، فحمد اللّٰه و أثنى عليه، ثمّ كبّر، فقال رسول اللّٰه (صلعم): سل تُعطَه».(4)
في كتب محمّد بن سلام روايته عن عَنْبَسة [بن بجاد العابد](5)، عن عبد اللّٰه بن الحسين قال: لمّا اُمر رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله/ 145 /أن يتخذ مسجداً، فكان في علاجه عليّ و عمّار(6)و سلمان ينقلون التراب، إذ أقبل عثمان و عليه ثوب له، فطرحه على رأسه من
التراب و الغبار ثمّ جلس ناحية، فرجزوا فقالوا:
لا يستوي من يبتني المساجدا *** و من تراه راكعاً و ساجداً
كمن يمرّ عانداً معانداً *** عن التراب لا يزال حائداً
فغضب عثمان و قال: تركنا أموالنا و أهلنا و جئنا، فسمّعونا ما نكره؛ لقد هممت أن آمر بهذا العبد مَن يَرثم أنفه! فقال رسول اللّٰه (صلعم): «يا عثمان، إنّما عمّار جلدة ما بين العينين، فمتى تُنكأُ الجلدة يدمى الوجه. و هذه مطاياك فارحل إذا شئت».(1)
و في الجامع من كتب طاهر بن زكريا، عن عبد اللّٰه بن سنان، عن أبي عبد اللّٰه قال:
«بنى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله مسجده بالسميط(2)ثمّ إن المسلمين كثروا، فقالوا: يا رسول اللّٰه، لو أمرت بالمسجد فزيد فيه. قال: نعم، فزاد فيه و بناه بالسعيدة. ثمّ إن المسلمين كثروا، فقالوا: يا رسول اللّٰه، لو أمرت بالمسجد فزيد فيه. قال: نعم، فزاد فيه و بناه بالاُنثى و الذكر. ثمّ اشتدَّ عليهم الحرّ فقالوا: يا رسول اللّٰه، لو أمرت بالمسجد فظلّل، فأمر فاُقيمت فيه/ 146 /سواري(3)من جذوع النخل، ثمّ طرحت عليها العوارض و الأذخر(4)، فعاشوا فيه في الحرّ حتى أصابتهم الأمطار، فجعل المسجد يكفّ عليهم، فقالوا: يا رسول اللّٰه، لو أمرت بالمسجد فطيّن، فقال لهم رسول اللّٰه (صلعم): عريش كعريش موسى(5)، فلم يزل كذلك حتى قبضه اللّٰه - صلى اللّٰه عليه -. و كان جداره قبل أن يظلّل قدر قامة» و ذكر أنّ السميط: لبنة لبنة. و السعيدة: لبنة و نصف، و الاُنثى و الذكر:
لبنتان مخالفتان.(6)
1) . اختيار معرفة الرجال، أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسي، تحقيق حسن المصطفوي، مشهد 1348، ص 31 (الرقم 59)، ص 32 (الرقم 60)؛ السيرة النبوية، ابن هشام، ج 2، ص 142.
2) . السميط: الآجر القائم بعضه فوق بعض.
3) . جمع سارية، و هي الاُسطوانة.
4) . الحشيش الأخضر.
5) . جاء في الحاشية: «فقال صلى الله عليه و آله: لا عريش كعريش موسى، و الأمر أقرب من ذلك، و قبض صلى الله عليه و آله و المسجد عريش. من كتاب الطهارة».
6) . الكافي، ج 3، ص 295؛ التهذيب، ج 3، ص 261 (الرقم 738)؛ معاني الأخبار، ص 159.
و في كتاب مسائل الحلبي عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه -:
و سُئل عن المكان الّذي كان حشاً زماناً، فنظّف أ يتخذ مسجداً؟ قال: «نعم، إذا اُلقي فيه شيء حتى يواريه؛ فإنّ ذلك ينظّفه و يطهّره».(1)
في كتاب حمّاد بن عيسى، عن حريز بن عبد اللّٰه [عن زرارة بن أعين، عن أبي عبد اللّٰه أنّه] قال: «إنّ أمير المؤمنين عليّ (صلع) سُئل عن أفضل مناقبه؟ فقال: أفضل مناقبي ما/ 147 /لم يكن لي فيه صنع. قيل: و ما ذلك يا أمير المؤمنين؟ قال: إنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله لمّا قدم المدينة أمر بابتناء المسجد، فما بقي أحد من أصحابه إلّا نقب باباً إلى المسجد، فجاء جبرئيل فأمره أن يأمرهم أن يسدوا أبوابهم و يدع باب عليّ، فبعث رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله معاذ بن جبل(2)إلى أبي بكر فأمره أن يسدَّ بابه، فقال: سمعاً و طاعةً، فسدَّ بابه، ثمّ بعثه إلى عمر... فأمره أن يسدّ بابه، فقال: دع لي بقدر ما أنظر إليك بعيني، فأبى عليه رسول اللّٰه - صلى اللّٰه عليه - فسدَّ بابه، ثمّ بعثه إلى طلحة و الزبير و عثمان و عبد الرحمن و سعد و حمزة و العباس، فأمرهم بسدِّ أبوابهم، فسمعوا و أطاعوا. فقال حمزة و العباس(3): يأمرنا بسدِّ أبوابنا و يدَع باب على! فبلغ ذلك النبيّ - صلى اللّٰه عليه و على آله - فقال: قد بلغني ما قلتم في سدِّ الأبواب، إنّ اللّٰه أوحى إلى موسى أن يتخذ بيتاً طاهراً لا يجنب فيه إلّا [هو و] هارون و أبناؤه - قال أبو جعفر: يعني لا يجامع فيه / 148 / - و إنّ اللّٰه أوحى إليَّ أن أتخذ بيتاً طاهراً لا ينكح فيه إلّا أنا و عليّ و الحسن و الحسين، و و اللّٰه ما أنا أمرت بسدِّ أبوابكم، بل اللّٰه أمرني به» و ذكر باقي الحديث.(4)
1) . مسائل عليّ بن جعفر، ص 229؛ قرب الإسناد، ص 223 (ح 1128)؛ من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 236؛ التهذيب، ج 3، ص 260 (الرقم 729).
2) . في الأصل: «جعفر بن أبي طالب» و لكن في دعائم الإسلام و شرح الأخبار: معاذ بن جبل.
3) . العباس عم النبيّ لم يسلم حتى فتح مكّة، و هذا الأمر وقع قبل فتح مكّة فتأمل.
4) . الكافي، ج 5، ص 340؛ التهذيب، ج 6، ص 15 (الرقم 34) لاحظ تمام الحديث في شرح الأخبار، ج 2، ص 203-205؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 17-19.
و في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي روايته عن إسماعيل [بن أبان بن إسحاق الأزدي]، عن غياث [بن إبراهيم]، عن جعفر، أنّه سُئل عن سدّ الأبواب إلّا باب أبي بكر؟ فقال: «إنّما هذا حديث حدّثه الزهري لبني اُمية، إنّما قال رسول اللّٰه (صلع): سدّوا الأبواب الشوارع - يعني إلى المسجد - إلّا باب عليّ. فقال حمزة: ما بال باب ابن عمّه يفتح و باب عمّه يسدّ؟ فقال: ما أنا فتحت بابه و لا سددت بابَك، و لكن اللّٰه فعله».
و فيها بهذا الإسناد عن غياث بن أبي يحيى الأسلمي(1)قال: رأيت بيوت النبيّ (صلعم) في المسجد و أدركتها و عددتها بيتاً بيتاً، فلم يكن لأبي بكر فيها بيت. و فيها:
عن إسماعيل [بن أبان بن إسحاق الأزدي]، عن غياث [بن إبراهيم]، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلعم) أنّه قال: «رأيتها و أنا غلام - يعني بيوت النبيّ صلى اللّٰه عليه و على آله الشارعة في المسجد - فلم يكن فيها لأبي بكر بيت».
في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن موسى بن إسماعيل، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي جدّه جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جده، عن أبي جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب (صلع) أنّه كان يقول في قول اللّٰه - جل ذكره -: «قَدْ نَرىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي اَلسَّمٰاءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضٰاهٰا» قال: «جاء جبرئيل - صلّى اللّٰه عليهما - فلم يزل ينحّيه حتى وجّهه إلى القبلة، فصلّى ركعتين، و المغرب قبلة لمن لم يعرف القبلة».(2)
و في الكتب الجعفرية بهذا الإسناد المذكور عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه قال: [قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله] في قول اللّٰه تعالى:
«وَ عَلاٰمٰاتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ»(1)قال: «العلامة هو الجَدي، عليه تبنى القلبة، و به يهتدى في البرّ و البحر».(2)
يعني عليه السلام بالجدي جدي بنات النعش الصغرى، و بنات [ال] نعش/ 150 /الصغرى تقدم بنات النعش الكبرى على مثل تأليفها، أربعة منها نعش، و ثلاثة بنات. فمن الأربعة الفرقدان، و هما المقدمان، و من البنات الجدي، و هو آخرها. كذا ذكر بعض أهل المعرفة بالكواكب، و هو شيء بَيّن لمن تأمّله، و هو في ناحية الشمال.
في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن أبي جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّ رسول اللّٰه (صلع) قال: «الصلاة إلى غير سُترة من الجفاء».(3)
و فيها بهذا الإسناد عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب (صلع) و على الأئمّة من ولده: أنّ رسول اللّٰه (صلعم) قال: «إذا صلّى أحدكم بأرض فلاة فليجعل بين يديه مثل مؤخرة الرجل/ 151 /، فإن لم يجد فسهم من الكنانة، فإن لم يجد فخط».(4)
و فيها بهذا الإسناد الأوّل عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: أنّه كانت له عنزة(5)في أسفلها عكاز يتوكأ عليها، و يخرجها في العيدين يصلّي إليها، و كان يجعلها في السفر
قبلة يصلّي إليها.(1)
و في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي روايته عن جعفر بن محمّد(2)الطبري، عن قاسم بن إبراهيم العلوي: أنّه قال: إذا صلّى الرجل في فضاء من الأرض و لم يجد ما يستره، خطّ خطاً بين يديه.(3)
و في جامع الحلبي: و يسترك إذا صلّيت طول ذراع تجعله بين يديك.
و في كتاب المسائل رواية الحسين بن عليّ، عن أبيه، عن عليّ بن جعفر، عن أخيه، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد: أنّه سُئل عن الرجل يصلّي خلف النخلة فيها حملها؟ قال: «لا بأس».(4)
و فيه بهذا الإسناد عنه أنّه قال: «و يسترك إذا صلّيت طول ذراع تجعله بين يديك، و كان رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله/ 152 /يضع رحله بين يديه إذا صلّى، و كان طوله ذراع».
في كتب محمّد بن سلام [روايته] عن زيد بن أحمد، عن زيد بن الحسين، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه بن أبي اُويس، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جده، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه كان يكره أن يصلّي إلى بعير و يقول: «ليس بعير إلّا على ذروته شيطان».(5)
و فيها عن جعفر [بن محمّد الطبري]، عن قاسم بن إبراهيم: في الرجل يصلّي إلى بعيره أو دابته قال: «الاستتار من ذلك كله أعجب إلينا».
و في جامع الحلبي: «و لا يصلّي خلف راقد، و لا متحدثين، و لا يصلّي الرجل
بحذاء المرأة إلّا أن يتقدمها بصدره أو كلّه».(1)
في كتب محمّد بن سلام روايته عن زيد بن [أحمد بن إسماعيل، عن خاله زيد بن] الحسين، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه [بن أبي اُويس]، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جدّه عن عليّ - صلوات اللّٰه عليه - أنّ رسول اللّٰه (صلع) / 153 / قال: «إذا قام أحدكم بسترة في الصلاة فَلْيَدْنُ منها؛ فإنّ الشيطان يمرّ بينه و بينها(2)، و لقد مرَّ البارحة بيني و بين السارية، فأخذت بحلقه حتى وجدت برد لسانه على ظهر كفى، و لو لا ما كان من سليمان النبيّ لأصبح مربوطاً إلى الاُسطوان».(3)
و في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن موسى بن إسماعيل، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - (صلع) و على الأئمّة من ولده - أنّه قال: قال رسول اللّٰه (صلعم): «لا يتباعد أحدكم إلى القبلة، يكون بينه و بين القبلة فرجة فيتخذه الشيطان طريقاً. قيل: يا رسول اللّٰه، فنبِّئنا عن ذلك. قال: كمربض الثور».(4)
في كتب محمّد بن سلام روايته عن إسماعيل [بن أبان بن إسحاق الأزدي]، عن غياث [بن إبراهيم]، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد، عن أبيه: أنّه كره / 154 /من التصاوير ما كان في القبلة،(5)فأمّا ما كان في شمالك(6)أو خلال البيوت
فلا بأس به.(1)
و في الجامع من كتب طاهر بن زكريا: عن جعفر بن محمّد (صلع) أنّه قال: «ربما قمت اُصلّي و بين يديّ وسادة فيها تماثيل طير، فجعلت عليه ثوباً».(2)
و في كتاب المسائل من رواية الحسين بن عليّ [بن الحسن بن عليّ بن عمر بن عليّ بن الحسين]، عن إبراهيم بن سليمان الكوفي، عن إسماعيل، عن العلاء، عن محمّد بن مسلم، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام أنّه سُئل عن التماثيل؟ فقال: «لا بأس بها إن كانت عن يمينك أو شمالك، أو خلفك أو تحت قدميك، و إن كانت في القبلة فألق عليها ثوباً».(3)
في كتب محمّد بن سلام روايته عن إسماعيل [بن أبان بن إسحاق الأزدي]، عن غياث [بن إبراهيم]، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد أنّه كره أن يكون المسجد في دار يغلق عليه باب. و معنى هذا منه عليه السلام: أن يكون المسجد مسجداً يؤذّن للناس بالصلاة فيه، و يكون له مؤذّن و إمام/ 155 /راتب، فأمّا إن يتخذ الرجل لنفسه من داره موضعاً يصلّي فيه و يسمّيه مسجداً فلا بأس بذلك، و يكون كسائر ما يملكه من داره.
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلع):
أنّه سُئل عن المسجد يكون في الدار، فيبدو بأهله أن يتوسعوا بطائفة منه، أو يحوّلوه إلى غير مكانه؟ قال: «لا بأس به».(4)
في الكتب الجعفرية رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله قال: «إمام القوم وافدهم إلى اللّٰه، فقدِّموا في صلاتكم أفضلكم».(1)
و فيها عن ابن الأشعث، عن محمّد بن عمرو السوسي قال: أخبرنا نصر بن مزاحم العطار، عن يحيى بن العلاء(2)
(4و3) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 151.
، عن عبد اللّٰه بن يزيد/ 156 /، عن حرملة بن عبد العزيز القرشي، عن أمير المؤمنين (صلع) أنّه قال: «لا تقدِّموا سفهاءكم في صلاتكم و لا على جنائزكم؛ فإنهم وفدكم إلى ربكم».(3)في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر بن محمّد، عن أبيه عن جدّه، عن جدّه، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد، عن أبيه: أنّ أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب (صلع) قال: «لا اُحبّ أن يؤمّ المريض الأصحاء [إنّما] كان ذلك لرسول اللّٰه خاصة».(4)
و في كتاب حمّاد بن عيسى روايته عن حريز، عن زرارة، عن أبي جعفر أنّه سُئل عن الصلاة خلف العبد؟ فقال: «لا بأس إذا كان فقيهاً، و لم يكن هناك أفقه منه». قال: قلت:
اُصلّي خلف الأعمى؟ قال: «نعم، إذا كان معه من يسدّده و كان أفضلهم، و قال أمير المؤمنين: لا يصلّينَّ أحدكم خلف الأجذم و الأبرص و المجنون و المحدود
و ولد الزنا، و الأعرابي(1)/ 157 /لا يؤمّ المهاجرين».(2)
و في [الكتب] الجعفرية بالإسناد الأوّل عن عليّ (صلع) أنّه قال: «و لا يؤُمّ المفلوج الأصحاء، [و] لا المقيَّد المطلقين»(3). و فيها به عنه أنّه قال: «و لا يؤُمّ الأعمى في الصحراء إلّا أن يوجّه إلى القبلة».(4)و فيها به قال: «لا يؤم العبد إلّا أهله». و فيها به قال:
«لا يؤمّ الأخرس المتكلمين، فإن أمَّهم أعادوا الصلاة». و فيها به أنّه كان يكره أن يصلّى خلف الأعرابي و المكفوف و المملوك.
و في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي روايته عن عبد الواحد، عن حسن بن حسين، عن عبد الكريم [بن عبد الرحمن البجلي] عن أبي إسحاق [عمرو بن عبد اللّٰه السبيعي]، عن الحارث [بن عبد اللّٰه الأعور]، عن عليّ أنّه قال:
«لا يؤم المسافر المقيمين، و لا المقيَّد المطلقين».(5)
و فيها روايته عن أبي الطاهر(6)قال: حدثني أبي، عن أبيه، عن جدّه، عن عليّ عليه السلام قال: «كنت مع النبيّ (صلعم) فأتى(7)[بني محجم] فقال: من يؤمّكم؟ فقالوا: فلان.
فقال: لا يؤمّكم ذو خزبة(8)/ 158 /في دينه».(9)
و فيها عن جعفر بن [محمّد]، عن قاسم [بن إبراهيم] في إمامة الأعمى و ولد الزنا
1) . في الأصل: و لا الأعرابي.
2) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 151؛ الكافي، ج 3، ص 375.
3) . الكافي، ج 3، ص 375.
4) . الكافي، ج 3، ص 375؛ دعائم الاسلام، ج 1، ص 151.
5) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 151 و بحار الأنوار، ج 85، ص 110 نقلاً عن دعائم الإسلام.
6) . أبو الطاهر العلوي هو: أحمد بن عيسى بن عبد اللّٰه بن محمّد بن عمر بن عليّ بن أبي طالب عليهم السلام. توفّي 250 ق. لوامع الأنوار، ج 1، ص 338؛ تاريخ الإسلام (241-250)66؛ سير أعلام النبلاء، ج 12، ص 17.
7) . في الأصل: «فأتاني».
8) . في رأب الصدع: عن أبي جعفر المرادي قال: الخزبة الّذي يكون شبه الخدش. ج 1، ص 302. و في الأصل: «ذو جرمة»، و في الحاشية: ذو جرحة ظ.
9) . رأب الصدع، ج 1، ص 302، (الرقم 456).
و المملوك؟ قال: «يجوز إمامتهم كلهم إذا لم يعرف أحد منهم بكبيرة و لا ريبة».(1)
فهذا خلاف ما ذكرته، و فيها ما يوافق ما ذكرته عن أبي عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد]، عن حسين [بن علوان]، عن أبي خالد [الواسطي]، عن [أبي] جعفر أنّه كان يكره الصلاة خلف المملوك و المكفوف و الأعرابي،(2)و على هذا مذهب أهل البيت (صلع)، و ليس قول قاسم بن إبراهيم ممّا يجب أن يرجع إليه عن قول الأئمّة عليهم السلام.
و في جامع الحلبي: «و خمسة لا يؤمّون الناس على كل حال؛ المحدود و المجنون و الأبرص و ولد الزنا و الأعرابي».(3)
و في كتاب النهي من رواية الحسن بن جعفر، عن إسحاق بن موسى، عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى بن جعفر، عن أبيه أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن آبائه: أنّ رسول اللّٰه (صلعم) نهى أن يؤمّ المقيَّد المطلقين، و نهى أن يؤمّ المفلوج الأصحاء.(4)و في الحديث: «لا يصلين أحدكم و هو حاقن»(5). و هو أن يؤمّ و هو حاقن.
و في كتاب الحلبي/ 159 /المعروف ب كتاب المسائل عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «لا يؤمّ القوم ولد الزنا، و العبد خير منه».
و في كتاب حمّاد بن عيسى، عن حريز [عن زرارة]، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد عليه السلام أنّه قال: «لا يؤمّ الأعرابي المهاجرين، و لا يؤمّ ولد الزنا».(6)
في جامع الحلبي عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلع) أنّه قال: «و لا تَعْتَدَّ بالصلاة خلف الناصب، و لا الحروري، و اجعله سارية من سواري المسجد، و اقرأ لنفسك كأنك وحدك».(1)
و في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه أنّه قال: «كان الحسن و الحسين يصلّيان خلف مروان بن الحكم، فقالوا الأجانب: ما كان أبوك يصلّي إذا رجع إلى البيت/ 160 /فأقول: [لا و اللّٰه] ما كانوا يزيدون على صلاة الأئمّة».(2)و فيها و قوله عليه السلام - مجيباً لهم على التقيّة - «ما كانوا يزيدون على صلاة الأئمّة» يعني أئمّة الهدى (صلع) و إن ثبت أنّهم لم يعتدوا [بتلك] الصلاة، فقد صلّوا لأنفسهم على نحو ما ما أمر به جعفر بن محمّد عليه السلام في الباب.
و في كتاب المسائل من رواية الحسين بن عليّ، عن أبيه، عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى بن جعفر أنّه سأل أباه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - عن الصلاة معهم؟ فقال له: «زوَّج رسول اللّٰه (صلع) عثمان، و صلّى عليٌّ (ع م) وراءه، و صلّى الحسن و الحسين وراء مروان، و نحن نصلّي معهم».(3)
و في الكتب الجعفرية بالإسناد الأوّل عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - قال: «ثلاثة إن خالفتم فيهنَّ أئمتكم هلكتم به؛ جمعتكم و جهاد عدوّكم و مناسككم».(4)
و في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام [روايته عن محمّد بن منصور المرادي]، عن أبي عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد]، عن محمّد بن بكر [الأرحبي]، عن
أبي الجارود [زياد بن منذر النهدي] قال: قال لنا أبو جعفر: «لا تصلّوا خلف ناصبي و لا كرامة، إلّا أن تخافوا على أنفسكم أن تُشهروا أو يشار إليكم، فصلّوا في بيوتكم، ثمّ اجعلوا صلاتكم معهم تطوّعاً.(1)
و فيها بهذا الإسناد عن أبي جعفر أنّه قال: «صلّى عليٌّ خلف عثمان اثنتا عشرة سنة، و صلّى الحسن و الحسين خلف معاوية، و نحن نصلّي معهم - ثمّ قال: - قد كان الحسن ربما يتخلَّف و يعتلُّ بالمرض خيفة الشهرة و أن يقال: ما له ما يشهد الصلاة؟»(2)
و فيها عن إسماعيل بن إسحاق، عن إسماعيل بن صبيح، عن يحيى، عن إسماعيل بن [أبي] زياد [السلمي](3)قال: سألت أبا جعفر عن الصلاة [خلف المخالف] قال: «إنّي لأكره الصلاة خلف الناصب، و لكن لا تتركوا الصلاة في مساجدكم؛ فإنّي أكره أن تخلوا مساجدكم و يشار إليكم، و لكن إذا صلّيتم خلف ناصب فاقرءوا لأنفسكم».(4)
و في الكتب الجعفرية بالإسناد عن أمير المؤمنين عليّ - صلوات اللّٰه عليه / 162 / - قال: «ثلاثة إن خالفتم فيها أئمتكم هلكتم؛ جُمعتكم و جهاد عدوّكم و مناسككم».(5)
قد ذكرت في كتاب الطهارة ما جاء عن الأئمّة (صلع) من ذكر التقية في حين أئمّة الجور، فصلاتهم كانت معهم داخلة في ذلك، و لو وجب ترك الصلاة معهم و جهاد العدو و الحج لتعطّلت شرائع الإسلام، و قد أقام اللّٰه علم الأئمّة المهتدين(6)، و ردَّ الحق على أهله من سلالة النبيين و ذرية علم الوصيين، فذهب عن أتباعهم التقية،
و الحمد لله ربِّ العالمين.
و العمل اليوم على أن لا يؤتمّ إلّا بمن عُرفت إمامته معرفة اليقين، و أخذ عهده، و صلحت حاله في ظاهر أمره و باطن سرّه، و ليس تبيَّن لي على من صلّى بصلاتهم الإعادة أن يكون قد صلّى بذلك سنيناً فأفسد صلاته.(1)
و قد ذكر محمّد بن سلام في كتبه عن أبي عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد] ما يدلُّ على ذلك؛ قال أبو عبد اللّٰه: الإمام وافد القوم إلى اللّٰه، فلا اُحبّ أن يكون وافدي/ 163 / من ليس على رأيي و مذهبي.
و لا أقول: إنّ من صلّى خلف من يقيم أحكام الصلاة و إن كان مخالفاً لأهل العدل في رأيه ليست له صلاة، و ليس له تضعيف صلاة الجماعة؛ مِن قِبَل أني إنّما أنقم على المخالف الناصب أحداثه التي أحدثها. فأقول: لا تقبل له صلاة لتلك الأحداث، و أمّا الصلاة إذا أتى بتمام ما اُمر به من أحكامها فلا يجوز أن يقال: إنّك لم تتمّ [الصلاة] بأحداثك التي أحدثت؛ لأنّا إن قلنا له: إنك لم تتمّ الصلاة، و قد أتمّها، كنا غير قائلين الحق.
و إن قلنا: إنّ تمامها منه ليس بتمام، يذهب إلى أن يقول: لم نأمر الإمام المحدث بالصلاة؟ فقد اُمر بها. فإن اُمر بها بإحكامها و بتمامها و أقامها على ما وصف له لم يجز لنا أن نقول له: لم تتمها، و قد أتمها.
فكنّا نقول: إنّها غير مقبولة منه لأحداثه، و إن كان قد أتمها. فإذا كان من خالف هذا الإمام و المخالف على حقٍّ، و مذهب صحيح - و هو تارك للحدث الّذي نقمه على إمامه - فقد أجزتُ عنه الصلاة إن شاء اللّٰه، غير أنّ الاحتياط عندنا أن يصلّيها الرجل لنفسه/ 164 /في ذلك الوقت بتمام أحكامها، و إن صلّاها خلف من لا يوثق به في دينه افتتح الصلاة و نواها لنفسه، و سبّح و كبّر و تشهّد، ينوى بها نفسه.(2)
و قال في من دخل في صلاة مع من لا يأتمُّ به: يجعلها تطوّعاً إلّا الفجر و العصر؛ فإنّه لا تطوّع بعدهما إلى أن تطلع الشمس أو تغرب، فإذا ابتلي رجل بذلك فليدخل معهم بلا قراءة و لا تسبيح و لا افتتاح. و هذا يدلُّ على ما ذكرته أنّه لا يجب الإعادة على من صلّى بصلاة من لا يأتمّ به، و قد أساء في هذا الوقت إن فعل، و إنّما كان هذا قبل التقية.
اختلف الرواة عن أهل البيت (صلع) في المتيمم يؤمّ المتوضين، فروى بعضهم أنّ ذلك لا بأس به؛ ففي كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي [روايته] عن زيد بن أحمد بن إسماعيل، عن زيد بن الحسين، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه بن أبي اُويس، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جدّه، عن أمير المؤمنين / 165 /عليّ بن أبي طالب (صلع) أنّه كان يقول: «لا بأس أن يؤمّ المتيمم المتوضين».(1)
و في الجامع من كتب طاهر بن زكريا [روايته] عن جميل [بن درّاج](2)قال: سألت أبا عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلع) عن إمام قوم أجنب و ليس معه ما يكفيه للغسل، و معهم ما يتوضّئون به أ يتوضأ بعضهم و يؤمّهم؟ قال: «إنّ اللّٰه جعل الأرض طهوراً».(3)
و في جامع الحلبي، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - مثل هذا سواء. و فيه رواية ثانية، و هي أن لا يؤمّ متيممٌ متوضين.(4)
و في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد، عن أبيه أنّ عليّاً (صلع) قال: «لا يؤمّ المتيمم المتوضين».(5)
و في كتب ابن سلام عن عبد الواحد، عن حسن بن حسين، عن عبد الكريم [بن عبد الرحمن البجلي]، عن أبي إسحاق [عمرو بن عبد اللّٰه السبيعي]، عن الحارث [بن عبد اللّٰه الأعور]، عن عليّ (صلع) / 166 /أنّه قال: «و لا يؤمّ المتوضين المتيمم».(1)
و فيها عن الحكم بن سليمان قال: أخبرنا سعد بن سعيد، عن صالح بن رستم(2)، عن محمّد بن المنذر، عن جابر بن عبد اللّٰه قال: كنا في غزاة فأصابت عمرو بن العاص جنابة فتيمم، فقدّمنا أبا عبيدة بن الجرّاح؛ لقول النبيّ عليه السلام: «لا يؤم المتيمم المتوضين».(3)
و في كتاب النهي من رواية الحسن بن جعفر عن إسحاق بن موسى، عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى، عن أبيه جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن آبائه: أنّ رسول اللّٰه (صلع) نهى أن يؤمّ المتيمم المتوضين.
فهاتان روايتان،
و الاختيار: لا يؤمّ المتيمم المتوضين إن وجدنا مكانه خلفاً منه، أو وجد منهم(4)و من يخلفه منهم، فالأسلم و الأعلى و الأفضل له و لهم أن يؤمّهم متوضئ إلى أن يجد إمامهم ماءً يتوضى أو يتطهر به إن وجب عليه الغسل، فإن لم يكن فيهم من يخلفه، أو صلّى بهم جاهلاً أو عامداً بعد أن يتيمّم، فلا أرى أن تبطل صلاتهم؛ لأني/ 167 /لم أرَ ذلك في شيء من الروايات عن أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم - ممّا ذكرته و ما لم أذكره. و إنّما أمروا برواية من روى ذلك عنهم ألّا يفعل، و قد يحتمل أن يكون ذلك أمر اختيار لا أمر إيجاب، إذا لم يأمروا من فعل ذلك بالإعادة، و كيف يؤمر بإعادة الصلاة و قد رخص اللّٰه له في أن يصلّيها متيمماً إذا لم يجد الماء! و قد جاءت الرواية أنّه قال:
«و إذا صلّى الإمام بالقوم و هو على غير وضوء فعليهم الإعادة، و عليه أن يعيد».(1)
و في كتاب القضايا رواية أحمد بن الحسين، عن عباد بن يعقوب قال: أخبرنا الحارث، عن عمران، عن جعفر، عن أبيه، عن عليّ أنّه قال: «إذا صلّى الرجل بالقوم و هو على غير وضوء أعاد و أعادوا».
و في المسند عن نصر بن مزاحم(2)عن أبي خالد، عن زيد، عن آبائه، عن عليّ قال:
صلّى عمر بن الخطاب بالناس صلاة الفجر، فلمّا قضى الصلاة أقبل عليهم فقال: أيها الناس إن عمر صلّى بكم الصلاة و هو/ 168 /جنب. فقال له الناس: فما ترى؟ فقال:
عليَّ الإعادة و لا إعادة عليكم. فقال له عليّ عليه السلام: «بل عليك الإعادة و عليهم، [أ لا ترى] أنّ القوم [يأتمّون] بإمامهم [يدخلون بدخوله و يخرجون بخروجه، و] يركعون [بركوعه] و يسجدون [بسجوده]؟».(3)فهذه الرواية أثبت، و لا أعلم شيئاً من صلاة الإمام يفسد إلّا فسد بفساد ذلك صلاة المأمومين، و سنذكر ذلك في موضعه.(4)
و في المسند عن عمرو بن خالد، عن حبيب بن يسار، عن زادان(5)قال: صلّى عليٌّ بالناس الفجر و هو جنب، فلمّا قضى الصلاة أمر المنادي فنادى: «أيّها الناس إني صلّيت بكم و أنا جنب، و أنا معيد فأعيدوا».(6)
و قد ذكرت في كتاب الطهارة ما روى عن رسول اللّٰه (صلع) أنّه قال: «لا يقبل اللّٰه صلاة إلّا بطهور».(7)فعلى من علم أنّه صلّى بصلاة إمام صلّى به على غير طهارة أن يعيد صلاته؛ لأنّ صلاة المأموم معقودة بصلاة الإمام، إن سهى الإمام وجب على المأموم أن يسجد بسجوده للسهو، و إن لم يسه هو/ 169 /. و في هذا نظائر كثيرة سنذكرها في
مواضعها إن شاء اللّٰه تعالى.
في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيار الكوفي روايته عن زيد بن أحمد بن إسماعيل، عن زيد بن الحسين، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه بن أبي اُويس، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب (صلع) أنّه قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «يؤمّكم أكثركم نوراً، و النور القرآن، و كلّ أهل مسجد أحقّ بالصلاة في مسجدهم، إلّا أن يكون أمير»، يعني بذلك الإمام في السفر.(1)
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلع) [أنّه سئل] عن القوم يكونون جميعاً [إخواناً] مَنْ أحقُّ أن يؤمّهم؟ قال: إنّ رسول اللّٰه (صلع) قال: «إن صاحب الفراش أحق بفراشه، و صاحب المسجد أحق بمسجده - و قال: - أكثرهم قرآناً». و في حديث آخر: «و أقدمهم هجرة، فإن استووا فأقرؤهم، فإن استووا فأفقههم، فإن استووا/ 170 /فأكبرهم سنّاً».(2)
ذكر إمامة الرجل الواحد(1)الرجلين
في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام روايته عن زيد بن أحمد بن إسماعيل بن محمّد بن إسماعيل بن جعفر، عن خاله زيد بن الحسين بن عيسى بن زيد، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه بن أبي اُويس، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه - أنّه كان يقول: «إذا كان ثلاثة نفر يؤمّهم واحد منهم، و تأخّر اثنان وراءه».(2)
و في جامع الحلبي: «و يؤمّ الرجلين أحدهما، و يكون عن يمينه»، يعني المأموم(1)
يكون عن يمين الإمام.
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل أنّ أبا عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - قال في الرجلين: «يؤمّ أحدهما صاحبه، يكون عن يمينه، فإذا كانوا أكثر من ذلك قاموا خلفه».
و قد ذكرت في أبواب المواقيت عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام أنّه قام إلى نخلة، فجعل رجلاً كان معه عن يمينه، و صلّى به الظهر و العصر.(1)و قد جاءت في إمامة الرجل - الرجلَ الواحد/ 171 /روايةٌ فيها بعض الشبهة على من لم يتّسع فهمه.
في كتاب القضايا رواية عليّ بن الحسن بن الحسين(2)، عن عليّ بن القاسم الكندي(3)، عن محمّد بن عبد اللّٰه بن عليّ بن أبي رافع، عن أبيه، عن جدّه، عن عليّ (صلع) أنّه قال: «لا يؤم الرجل الرجل خلفه، و ليؤمّ الرجلين و فوق ذلك». ففي هذا اللفظ بيان أنّه إنّما كره ذلك أن يتأخر الواحد خلف الإمام، و السنّة في ما تقدّم ذكره أن يقوم إلى جانبه، و قد ذكرت ما جاء عن الأئمّة (ع م) في هذا الباب و في غيره من الكتاب.
اختلف الرواة عن أهل البيت (صلع) في الإمام يؤتمّ به و بين المأموم و بينه حاجز، فروى بعضهم أنّ ذلك لا يجوز؛ ففي كتاب حمّاد بن عيسى روايته [عن حريز] عن زرارة بن أعين، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلع) أنّه سُئل عن الرجل بينه و بين الإمام حائط؟ قال: / 172 / «ليس يؤتمّ(4)بمن بينك و بينه جدار».
و فيها بهذا الإسناد: «و إن كان بينهم - يعني بين الإمام و المأمومين - من جدار أو باب، فليست صلاتهم تلك لهم بصلاة، إلّا من كان حيال الإمام. فهذه المقاصير(5)لم
تكن في زمان أحد من الماضين، و إنّما أحدثها الجبارون، ليست لمن صلّى خلفها مقتدياً(1)بصلاة الإمام صلاة».(2)
و فيه رواية ثانية، و هي أنّ ذلك يجزي؛ ففي كتب محمّد بن سلام روايته عن زيد بن [أحمد، عن خاله زيد بن] الحسين، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه بن أبي اُويس، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه قال: «لا بأس بأن يصلّي القوم بصلاة الإمام و هم في غير المسجد».(3)
و فيها بهذا الإسناد عنه عليه السلام أنّه قال: «كان الناس يصلّون مع الإمام في حجر أزواج النبيّ (صلعم)». و هذه حجة مع قول الإمام عليه السلام.
و قد نرى المقاصير في المساجد الجوامع و العلو فيها بين الصحن و السقف / 173 /، و هذا و إن كان يرى بعضه من بعض فهو في معنى الحائط، فإذا صلّى قوم بصلاة الإمام يسمعون تكبيره و يرونه لو أرادوا رؤيته من وراء حائط، لم يكن بصلاتهم بأس. و لو صلّوا من وراء حائط ساتر لم يؤمروا بالإعادة؛ لما قدّمتُ ذكره، و اللّٰه أعلم.
في كتب محمّد بن سلام روايته عن زيد بن أحمد، عن خاله زيد بن الحسين، عن
أبي بكر بن عبد اللّٰه بن أبي اُويس، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جدّه أنّ أبا سليم السلمي خرج مغارب الشمس يقود جمله الّذي ينضح عليه، فمرَّ على مسجد بني سلمة و قد اُقيمت صلاة المغرب، فقام معهم و وطئ على خطام الجمل، [ف] قدّم الجمل الخطام من تحت رجله، فذهب الجمل فصلّى أبو سليم لنفسه، ثمّ خرج يطلب جمله، فقال معاذ بن جبل: أمرٌ و اللّٰه لاُخبرنّ ذلك رسول اللّٰه. فسمع ذلك أبو سليم فغدا نحو النبيّ (صلعم) فأخبره بالّذي/ 174 /صنع و قال: طوَّل علينا معاذ يا رسول اللّٰه (صلعم)، فصلّيت لنفسي و طلبت جملي، ثمّ طلع معاذ، فلمّا جاءه قال له رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «يا معاذ، خفّفْ على من تصلّي به، و لا تطوّل عليهم، و لا تكن فتّاناً، أو صلِّ معنا هاهنا».
و في جامع الحلبي عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلع) أنّه قال: «و إذا صلّيت بقوم فخفّف، و إذا صلّيت وحدك فثقّل؛ فإنها العبادة».
و في كتاب المسائل من رواية الحسين بن عليّ، عن أبيه، عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى، عن أبيه جعفر بن محمّد أنّه سُئل عن الرجل يكون خلف الإمام فيطوّل التشهد، فخاف البول أو يخاف على شيء يفوت أو يعرض له وجع، كيف يصنع؟ قال:
«يسلّم و ينصرف، و يدع الإمام».
اختلف الرواة عن أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم - في الرجل يؤمّ النساء ففي كتب محمّد بن سلام روايته عن أبي عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد]، عن حسين [بن علوان] / 175 /، عن أبي خالد، عن زيد، عن عليّ أنّه قال: «لا يؤمّ الرجل النساء و ليس معهم رجل، أ رأيت إن أحدث كيف يصنع».(1)
و في كتاب حمّاد بن عيسى، عن حريز، عن زرارة أنّه سأل أبا جعفر عن المرأة تؤم النساء؟ قال: «لا إلّا على الميت، إذا لم يكن له أحد أولى منها تقوم وسطهن في الصف
1) . رأب الصدع، ج 1، ص 446، (الرقم 703).
معهنَّ، فتكبِّر و يكبِّرن».(1)و قد رويت رواية تخالف هذه الرواية في لفظها.
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل: أنّ جعفر بن محمّد عليه السلام سُئل عن الرجل يؤمّ النساء في الفريضة؟ قال: «نعم، و إن كان معهن غلمان قاموا بين أيديهن، و كذلك إن كانوا عبيداً»(2)و هذه الرواية أشبه، فإن أحدث أمَّتْهُنَّ إحداهن؛ ثبت أنّ المرأة تؤمّ النساء.
ففي كتب [محمّد] بن سلام بالإسناد الأوّل عن زيد، عن آبائه، عن عليّ عليه السلام قال:
«دخلت مع رسول اللّٰه (صلعم) على أُمّ سلمة فإذا نسوة في جانب البيت يصلّين / 176 /. فقال رسول اللّٰه (صلعم): يا أُمّ سلمة، أيَّ صلاة يصلّين؟ قالت: يا رسول اللّٰه، المكتوبة. قال: أ فلا أميتهنَّ؟ قالت: يا رسول اللّٰه، و يصلح ذلك؟ قال: نعم، لا هنَّ أمامكِ و لا خلفكِ عن(3)يمينكِ و عن شمالكِ».(4)
و في الجامع من كتب طاهر بن زكريا [روايته] عن جعفر بن محمّد عليه السلام قال: «المرأة تؤمّ النساء في الصلاة، و تقوم وسطاً منهنَّ، و يقمْنَ عن يمينها و عن يسارها».(5)
و في جامع الحلبي مثل هذا سواء.
و في كتاب النهي من رواية الحسن بن جعفر، عن إسحاق بن موسى،(6)عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى [بن جعفر]، عن أبيه جعفر بن محمّد، عن آبائه أنّ(7)رسول اللّٰه - صلى اللّٰه عليه و على آله - نهى أن تؤمّ المرأة الرجال(8). و هذا إجماع - في ما علمت،
1) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 295 (الرقم 1178).
2) . الكافي، ج 3، ص 377، مع اختلاف القليل؛ من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 397.
3) . في الحاشية: «لكن الظاهر: و لك لا يقمن أمامك و لا خلفك، بل عن يمينك و عن شمالك».
4) . رأب الصدع، ج 1، ص 447 (الرقم 704)؛ الاعتصام بحبل اللّٰه المتين، ج 2، ص 39.
5) . الكافي، ج 3، ص 376.
6) . يحتمل أن يكون إسحاق بن موسى الكاظم بن جعفر الصادق؛ راجع المجدي، ص 118؛ تهذيب الأنساب، ص 147.
7) . في الأصل: «عن».
8) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 152
و اللّٰه أعلم - في المرأة أنّها لا تؤمّ الرجال.
في كتب محمّد بن سلام روايته عن زيد بن أحمد بن إسماعيل بن محمّد بن إسماعيل بن جعفر بن محمّد/ 177 /، عن خاله زيد بن الحسين بن عيسى بن زيد بن عليّ، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه بن أبي اُويس، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جدّه ضميرة، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه - أنّه كان لا يرى بتلقين الإمام القرآن في الصلاة بأساً.(1)
و فيها رواية عن جعفر بن محمّد الطبري، عن قاسم بن إبراهيم العلوي أنّه قال في الإمام يتحير في قراءته فيقف، هل يفتح عليه مَن خلفه؟ قال: «إذا طال تحيره فلا بأس أن يفتح عليه من خلفه...».(2)
و قد روى عن عليّ (صلع) رواية رأى بعض الناس أنّها خلاف هذا، و ليست بخلافه؛(3)ففي كتاب القضايا من رواية أحمد بن الحسين [بن حفص الخثعمي] و [في كتب] محمّد بن سلام [روايته] عن عبّاد بن يعقوب [الرواجني]، عن عبيد بن محمّد بن قيس البجلي، عن أبيه، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام، عن أمير المؤمنين عليّ (صلع) أنّه كان يقول: «إذا نسي الإمام آية و هو في/ 178 /الصلاة، فلا يذكّرها أحد و هو في الصف في الصلاة».(4)
و في كتب محمّد بن سلام [روايته] عن أبي جميل، عن حسن بن حسين، عن عليّ بن القاسم [الكندي]، عن عبيد اللّٰه(5)بن عليّ بن أبي رافع، عن أبيه، عن جدّه، عن
عليّ (صلع) أنّه قال: «إذا نسي الإمام آية و هو في الصلاة، فلا يذكّرها من في الصف في الصلاة».
و ليس هذا خلاف ما جاء في الأوّل(1)
(2و3) . الكافي، ج 3، ص 375.
لأن هذا إنّما هو في الإمام ينسى آية فيتجاوزها و هو متماد في القراءة، فهذا لا يجب على من خلفه أن يلقّنه، و صلاته جائزة بالإجماع، لا أعلم فيه اختلافاً، و الأوّل هو أن يقف الإمام و يتحير فيتلجلج و يتردد، فهذا يجب على من حفظ لما تردد فيه أن يفتح عليه، فهذا هو الوجه و ليس في الباب ممّا علمته اختلاف، و اللّٰه أعلم.في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن/ 179 /جعفر، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد صلوات اللّٰه عليه، عن أبيه عليهما السلام، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب (صلعم) أنّه قال: في رجلين صلّيا، فقال أحدهما للآخر: كنتُ إمامك. و قال الآخر: بل أنا كنت إمامك. قال: «صلاتهما جميعاً تامة».(2)
و فيها بهذا الإسناد عنه عليه السلام أنّه قال في رجلين صلّيا، فقال أحدهما للآخر: كنتُ آتمّ بك. و قال الآخر: بل أنا كنت آتمّ بك. قال: «صلاتهما فاسدة [فليستأنفا]».(3)
فمعنى هذا الآخر غير الأوّل؛ لأنه قال في الأوّل: كل واحد منهما كان عند نفسه إماماً، فكل واحد صلّى لنفسه، فصلاته تامة. و قال في هذه الاُخرى: إنّ كل واحد منهما عقد صلاته بصلاة صاحبه، فظن أنّه إمامه و لم يكن كما عقد، و كل واحد منهما يصلّي بصلاة من لم يؤمّه، فهذه صلاة لا تجوز.
و في كتب محمّد بن سلام روايته عن غياث [بن إبراهيم]، عن جعفر بن محمّد أنّه كره أن يتطوع/ 180 /الإمام في مكانه الّذي أمَّ فيه.
1) . في الأصل: «و هذا خلاف ما جاء في الأذان»، و ما أثبتناه من الحاشية.
و في [الكتب] الجعفرية بالإسناد الأوّل أنّ عليّاً (صلع) كان إذا خرج من الصلاة خرق الصفوف خرقاً.(1)
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلع) أنّه سُئِلَ عن [رجل أمَّ] قوماً فصلّى بهم ركعتين ثمّ مات؟ قال: «يقدّمون(2)رجلاً آخر فيعيدون الركعة - يعني التي مات فيها - و يطرحون الميت [خلفهم]، و يغتسل من مَسَّه».(3)
و فيه في الرجل يؤمّ القوم [في الصلاة] هل ينبغي له أن يُعَقِّب بأصحابه بعد التسليم؟ قال: «يسبّح و يذهب من شاء لحاجته، و لا يعقّب رجل له حاجة بتعقيب الإمام(4)» يعني الدعاء بعد الصلاة.
و في كتاب حمّاد بن عيسى روايته عن حريز بن عبد اللّٰه، عن أبي عبد اللّٰه أنّه قال: «لا بأس أن يؤمّ القوم الغلام إذا كان أقراهم».(5)
و في الجامع من كتب طاهر بن زكريا، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد عليه السلام أنّه قال:
«إذا انصرفت من الصلاة فانصرف عن يمينك».(6)
/ 181 /و في كتاب القضايا من رواية أبي جعفر أحمد بن حفص الخثعمي، عن عبّاد بن يعقوب، عن عبيد بن محمّد بن قيس البجلي، عن أبيه قال: أمرتُ رجلاً سأل أبا جعفر قال: قلت: إنّ لنا جاراً ناصبياً [و] من حاله كذا و كذا، إن لم أُصلِّ خلفه اشتهرت، فاُصلّي خلفه؟ قال: «صلِّ معهم - قال: - فيصلّى بهم أحب إليَّ».(7)
و في جامع عليّ بن أسباط بإسناده عن أبي جعفر أنّه قال: «لا تصلون بهم، فإن
صلاتكم تحضرها الملائكة، و صلاتهم تحضرها الشياطين». و هذا خلاف الأوّل، و الأوّل أصح، و عليه العمل.
في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن آبائه، عن رسول اللّٰه (صلعم) أنّه قال:
«من صلّى الصلاة الخمس في جماعة، فظنّوا به خيراً».(1)
و في/ 182 /كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام روايته عن زيد بن أحمد بن إسماعيل بن محمّد بن إسماعيل بن جعفر بن محمّد، عن خاله زيد بن الحسين بن عيسى بن زيد، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه بن أبي اُويس، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جده ضميرة، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب (صلع) أنّ رسول اللّٰه (صلعم) قال: «لن تزال اُمّتي يكفّ عنها ما لم يظهروا خصالاً؛ عملاً بالرياء، و إظهار الرشاء، و قطع الأرحام، و ترك الصلاة في جماعة، و ترك البيت أن يُؤمّ، فإذا تُرك هذا البيت أن يُؤمّ لم يناظروا».(2)
و في كتاب القضايا من رواية أحمد بن الحسين [بن حفص الخثعمي]، عن عباد بن يعقوب قال: أخبرنا سعيد بن عمير بن مسعدة، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه قال: قال رسول اللّٰه (صلعم): «من صلّى الصلاة الخمس في جماعة فظنوا به [كل] خير، و أجيزوا(3)شهادته».(4)
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل عن أبي عبد اللّٰه/ 183 /جعفر بن محمّد (صلع) أنّه قال: «إن الصلاة في جماعة أفضل من صلاة الفذّ(1)
(2و3) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 153.
بأربع و عشرين صلاة».(2)و في الجامع من كتب طاهر بن زكريا عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلع) أنّه قال: «الصلاة في جماعة يفضل صلاة الفَذّ بأربعة و عشرين صلاة، فيكون أربعة و عشرين ضعفاً».
و في كتاب حمّاد بن عيسى، عن حريز بن عبد اللّٰه، عن الفضل و زرارة أنّهما سألا أبا جعفر عن الصلاة في جماعة أ فريضة هي؟ قال: «الصلاة فريضة، و ليس الاجتماع بمفترض في الصلوات كلها، و لكنّه سنة، و من تركها رغبةً عنها و عن جماعة المؤمنين من غير علّة فلا صلاة له».(3)
[ففي الكتب الجعفرية] من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي جده، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب (صلعم) أنّه قال/ 184 /: «من صلّى الغداة(2)في جماعة رفعت صلاته يومئذٍ في صلاة الأبرار، و كتب يومئذٍ في وفد المتقين».(3)
و فيها بهذا الإسناد عن أبي جعفر محمّد بن عليّ: أنّ عليّاً (صلع) قام الليل كلّه، فلمّا انشقّ عمود الصبح صلّى الغداة(4)و خفق برأسه، فلمّا صلّى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله صلاة الغداة لم ير عليّاً، فأتى فاطمة عليها السلام فقال: «أي بُنيّة، ما بال ابن عمك لم يشهد معنا صلاة
الغداة؟» فأخبرَتْه بالخبر. فقال رسول اللّٰه - صلى اللّٰه عليه و على آله -: «ما فاته من صلاة الغداة في جماعة أشدُّ عليه من قيام الليل كلّه». ثمّ أنبهه، فقال: «يا عليّ، إنّه من صلّى الغداة في جماعة فكأنما أحيا معها الليل كلّه قائماً و راكعاً و ساجداً. أو ما علمت - يا عليّ - أنّ الأرض تعجّ إلى اللّٰه من نوم العالم عليها قبل طلوع الشمس!».(1)
و في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي روايته عن أبي عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد]، عن حسين [بن علوان]، عن أبي خالد [الواسطي] عن زيد، عن آبائه، عن أمير المؤمنين عليّ/ 185 /بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّه غدا على [ابن] أبي الدرداء(2)فوجده منبطحاً(3)، فقال له عليّ: «ما لك؟» فقال: كان منّي من الليل شيء فنمت. فقال عليّ (ع م): «أ فتركت صلاة الصبح في جماعة؟» قال: نعم. قال عليّ: «يا أبا الدرداء، لأنْ اُصلي العشاء الآخرة و الفجر في جماعة أحبّ إليَّ من أن اُحيي ما بينهما؛ أ وَ ما سمعت رسول اللّٰه (صلع) و هو يقول: لو يعلمون ما فيهما لأتوهما و لو حبواً(4)و إنّهما ليكفّران ما بينهما».(5)
في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن موسى بن إسماعيل، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي جدّه جعفر بن محمّد (ع م) عن أبيه، عن أبي جدّه، عن [عليّ بن] الحسين بن عليّ، عن [أبيه، عن] أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «الاثنان جماعة، و الثلاثة نفر جماعة».(6)
1) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 153 مع اختلاف اليسير.
2) . هو بلال بن أبي الدرداء. تهذيب الكمال، ج 22، ص 471؛ الوافي بالوفيات، ج 10، ص 280.
3) . في دعائم الإسلام: نائماً. و المنبطح: المستلقي على وجهه.
4) . الحبو في اللغة مثل حبو الصبي قبل أن يقوم، و هو زحفه معتمداً على يديه و ركبتيه.
5) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 153 و 154 مع اختلاف يسير.
6) . الجعفريات، ص 65 (الرقم 198 و 199) و قائل القول رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله.
و في الجامع من كتب طاهر بن زكريا، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «إذا أمّ الرجل صاحبه فهو بمنزلة الجماعة».(1)
و في/ 186 /كتاب حمّاد بن عيسى روايته عن حريز بن عبد اللّٰه، عن زرارة بن أعين، عن أبي جعفر أنّه قال: «أتى رجل من جهينة [إلى] رسول اللّٰه (صلعم)» و ذكر حديثاً و قال، فأقول: يا رسول اللّٰه، أكون بالبادية و معي أهلي و ولدي و غلمتي فاُؤذن و اُقيم و اُصلّي بهم؛ أ فجماعة نحن؟ قال رسول اللّٰه: «نعم». قال: فإنّ الغلمة يتبعون الإبل و أبقى أنا و ولدي و أهلي فأؤذّن و اُقيم و اُصلّي بهم، أ فجماعة نحن؟ قال: «نعم». قال:
فإنّ بُنيّ يتبعون قطر السحاب فأبقى أنا و أهلي، فاُؤذّن و اُقيم و اُصلّي بهم، أ فجماعة نحن؟ قال: «نعم» [قال:] فإنّ المرأة تذهب في مصالحها فأبقى وحدي فاُؤذن و اُقيم و اُصلّي، أ فجماعة أنا؟ قال رسول اللّٰه (صلعم): «نعم، المؤمن وحده جماعة».(2)
و فيه عن حمّاد بن عيسى عن إبراهيم بن عمر [اليماني](3)، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد عليه السلام أنّه قال: «المؤمن وحده حجة، و المؤمن وحده جماعة».(4)
في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن/ 187 /سلام روايته عن أبي عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد]، عن حسين [بن علوان]، عن أبي خالد، عن زيد، عن آبائه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب (صلع) أنّه قال: «تحت ظل العرش - يوم لا ظل إلّا ظله - رجلٌ خرج من بيته فأسبغ الطهر، ثمّ مشى إلى بيت من بيوت اللّٰه ليقضي فيه فريضة من فرائض اللّٰه، فهلك في ما بينه و بين ذلك، و رجل قام في جوف الليل بعد ما هَدَأت كل عين فأسبغ الطهر، ثمّ قام إلى بيت من بيوت اللّٰه فهلك في ما بينه و بين ذلك».(5)
و فيها عن أبي الطاهر قال: حدثني أبي، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي جدّه، عن عليّ (ع م) قال: قال رسول اللّٰه (صلع): «لمّا اُسري بي إلى السماء قيل لي: فيم اختصم الملأ الأعلى؟ قلت: لا أدري فعلِّمني. قال: في إسباغ الوضوء في السبرات، و نقل الأقدام إلى الجماعات، و انتظار الصلاة بعد الصلاة».(1)
و في المسند عن صفوان بن عيسى، عن الحارث [عن عبد الرحمن] بن أبي ذُباب(2)، عن [سعيد بن] المسيب(3)، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب (صلع) قال: قال رسول اللّٰه/ 188 /: «إسباغ الوضوء في المكاره، و نقل الأقدام إلى المساجد، و انتظار الصلاة بعد الصلاة يغسل الخطايا غسلاً».(4)
في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جده، عن أبي جدّه جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب (صلع) أنّه قال: قال رسول اللّٰه (صلعم): «خير صفوف الصلاة المقدَّم، و خير صفوف الجنائز المؤخّر». قيل: يا رسول اللّٰه (صلعم) و كيف ذلك؟ قال: «لأنّه سترة للنساء».(5)
و فيها بهذا الإسناد عن رسول اللّٰه (صلع) أنّه قال: «ثلاثة لو تعلم اُمّتي ما لهم فيهم لضربوا عليهم بالسهام؛ الأذان، و الغدوّ إلى الجمعة، و الصف الأوّل».(6)
1) . رأب الصدع، ج 1، ص 330 (الرقم 497)، دعائم الإسلام، ج 1، ص 100.
2) . في الأصل: رياب. تهذيب الكمال، ج 5، ص 253 و 254.
3) . تهذيب الكمال، ج 11، ص 68.
4) . رأب الصدع، ج 1، ص 331 (ش 497)؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 100.
5) . الجعفريات، ص 60 (الرقم 173).
6) . الجعفريات، ص 62 (الرقم 179)؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 144.
و في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام روايته عن زيد بن أحمد بن إسماعيل، عن خاله زيد بن الحسين، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه بن/ 189 /أبي اُويس، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب (صلعم) أنّه قال: قال رسول اللّٰه (صلعم): «خير صفوف الرجال أوّلها، و خير صفوف النساء آخرها، و شرّ صفوف النساء أوّلها، و لو يعلم الناس ما في الصف الأوّل لم يصلِّ فيه [أحد] إلّا بسهمه، و خيركم أَليَنُكُم مناكباً في الصفوف».(1)
و فيها عن أبي عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد]، عن حسين [بن علوان]، عن أبي خالد، عن زيد، عن آبائه، عن عليّ (صلع) أنّه قال: «أفضل الصفوف أوّلها و هو صفّ الملائكة، و أفضل المقدّم ميامن الإمام».(2)
و في الجامع من كتب طاهر بن زكريا بن الحسين [روايته] عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «و أفضل الصفوف أوّلها، و أفضل المقدّم ميامين الإمام، و أفضل الميامن ما دنى من الإمام».(3)
في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي روايته عن عبد اللّٰه بن زاهر، عن عمرو(4)بن جميع، عن جعفر، عن أبيه، عن جدّه قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «فضل ميامين الصفوف على مياسرها، كفضل الجماعة على صلاة الرجل وحده».(5)
و فيها/ 190 /عن أبي عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد]، عن حسين [بن علوان]، عن أبي خالد، عن زيد، عن آبائه، عن عليّ - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «أفضل
الصفوف مقدمها، و أفضل المقدم ميامن الإمام» يعني إذا استقبل الإمام القبلة.(1)
في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام [روايته] عن زيد بن أحمد، عن خاله زيد بن الحسين، عن أبي بكر بن عبد اللّٰه بن أبي اُويس، عن حسين بن عبد اللّٰه بن ضميرة، عن أبيه، عن جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب (صلع) أنّه كان يقول: «من رأى فرجة بين يديه في صف فليسدّها؛ فإنّه لا ينبغي لأحد أن يصلّي و بين يديه فرجة».
و في كتاب المسائل من رواية أحمد بن الحسين [بن حفص الخثعمي]، عن عبّاد بن يعقوب، عن عبيد بن محمّد بن قيس البجلي، عن أبيه، عن جعفر بن محمّد بن عليّ، عن عليّ - صلوات اللّٰه عليه - أنّه كان يقول: «من استطاع أن يتمّ الصف الأوّل أو فالّذي يليه فليفعل؛ فإنّ ذلك أحب إلى نبيكم (صلع)».
و فيه بهذا الإسناد عن عليّ (صلع) أنّه قال: «أتمّوا الصفوف/ 191 /؛ فإنّ اللّٰه و ملائكته يصلّون على الذين يتمّون الصفوف».(2)
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «أتمّوا الصفوف إذا رأيتم خللاً منها، و لا يضرُّك أن تتأخّر إذا وجدت ضيقاً في الصف، فتتمّ الصف الّذي خلفك أو تمشي متحرفاً [حتى تتم الصف]».(3)
و في الجامع من كتب طاهر بن زكريا [روايته] عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «و أتمّوا(4)الصفوف، و إذا رأيت خللاً فلا يضرك أن تمشي متحرفاً حتى تتم الصف، فهو حسن».(5)
في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - أنّ رسول اللّٰه (صلعم) قال: «صِلوا صفوفكم، و حاذوا / 192 /بين مناكبكم، و لا تخالفوا [بينهما] فتختلفون، و يتخللكم الشيطان تخلل أولاد الحذف».
و فيها بهذا الإسناد أنّ رسول اللّٰه (صلعم) [قال]: «خياركم ألينكم مناكباً في الصلاة».(1)
و في كتب أبي عبد اللّٰه [محمّد بن سلام روايته عن أحمد بن عيسى بن زيد]، عن حسين [بن علوان]، عن أبي خالد، عن زيد، عن آبائه، عن عليّ (ع م) عن رسول اللّٰه (ص) أنّه قال: «إذا قمتم في الصلاة فأقيموا صفوفكم، و الزموا عواتقكم، و لا تدعوا خللاً فيتخللكم الشيطان كما يتخلل أولاد الحذف». قال أبو عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد]: يعني المعزى.
قال أبو عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد]: «[الحذف] غنم صغار تكون بمكة».(2)و رأيته في كتاب العين عن الخليل بن أحمد [الفراهيدي] قال: الحَذَف: ضرب من الغنم الصغار السود، واحدها حذفة(3)، فمثّل (صلعم) تخلل الشيطان الصفوف إذا وجد فيها خللاً بتخلل أولاد الغنم الغنم، و دخولها في ما بينها، و اللّٰه أعلم.
و في كتب ابن سلام [روايته] عن محمّد بن بكر، عن أبي الجارود قال: سمعت أبا جعفر يقول: «اُقيمت صلاة العشاء الآخرة فابتدر الناس الصف الأوّل/ 193 /
فازدحموا عليه، فالتفت إليهم رسول اللّٰه - صلى اللّٰه عليه و على آله - فقال: «أقيموا صفوفكم لا تخالفوا، فيخالف اللّٰه بين قلوبكم».(1)
(2و3) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 252.
و في الجامع من كتب طاهر بن زكريا [روايته] عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلع) أنّه قال: «أتمّوا صفوفكم؛ فإنّي أنظر إليكم من خلفي. لتقيمُنّ صفوفكم أو ليخالفن اللّٰه بين قلوبكم».(2)
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل عن جعفر بن محمّد (صلع) أنّه قال: قال رسول اللّٰه (صلعم): «أقيموا صفوفكم؛ فإنّي أراكم من خلفي كما أراكم من بين يديَّ، و لا تختلفوا فيخالف اللّٰه بين قلوبكم».(3)
اختلف الرواة عن أهل البيت (صلع) في صلاة الرجل الواحد خلف الصفوف؛ ففي الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن موسى بن إسماعيل، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي جدّه جعفر بن محمّد، عن أبيه أنّ عليّاً - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - قال: قال لي/ 194 /رسول اللّٰه (صلع):
«يا عليّ، لا تكونن في العيكل». قلت: و ما العيكل يا رسول اللّٰه (صلعم)؟ قال: «تصلّي خلف الصفوف وحدك».(2)
و في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام [روايته] عن [عليّ بن أبي عبد اللّٰه، عن] أبيه عن أبي(3)عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد]، عن حسين [بن علوان]، عن أبي خالد، عن زيد، عن آبائه، عن عليّ عليه السلام أنّه قال: «صلّى رجل خلف الصفوف، فلمّا انصرف رسول
اللّٰه (صلعم) قال: هكذا صلّيت معه وحدك، ليس معك أحد؟ قال: نعم، قال: فأعد الصلاة»، و فيه رواية ثانية.
ففي الجامع من كتب طاهر بن زكريا [روايته] عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (صلع) [أنّه سُئل] عن رجل دخل مع قوم في جماعة فقام وحده [و] ليس معه في الصف غيره و الصف الّذي بين يديه متضايق؟ قال: «[إذا كان كذلك] يصلّي فهو معهم».(1)
و في كتب ابن سلام [روايته] عن أبي عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد]، عن حسين [بن علوان]، عن أبي خالد، عن زيد، عن آبائه، عن عليّ عليه السلام أنّه كان يقول: «إذا صلّى الرجل خلف الصفوف، فصلاته تامة».
/ 195 /فهاتان روايتان، و الأعلى [و] الأفضل لمن صلّى في جماعة أن يقوم في الصف الأوّل، فإن لم يجد فيه فرجة ففي الثاني و كذلك، فإن كانت الصفوف كلّها متصلة و لم يجد موضعاً فصلّى وحده خلف الصفوف، كانت صلاته مجزية عنه إن شاء اللّٰه، و [هو] الّذي جاء في ذلك عن عليّ عليه السلام. فأما من وجد وضعاً في الصف فصلّى وحده خلف الصف فقد أساء، و يؤمر أن يعيد، فإن لم يفعل فأرجو أن تجزيه إن شاء اللّٰه.
و قد يمكن أن يكون أمر النبيّ (صلعم) للذي صلّى خلف الصفوف(2)بإعادة الصلاة أمر ندب لا أمر فرض؛ لأنّه لم يقل: هذه الصلاة لا تجزيك. و يدلّ على ذلك ما روى عن عليّ عليه السلام في الرواية الثانية، و هو الّذي روى الحديث الأوّل، و إسناد الحديثين واحد، و هما في كتاب واحد، و الّذي على مَن آثر الحوطة على دينه أن يعيد ما صلّى وحده خلف الصفوف/ 196 /و قد وجد موضعاً في الصف، و ذلك هو الأسلم و الأعلى و الأفضل.
في الكتب الجعفرية بالإسناد عن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن آبائه: أنّ عليّاً - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده - قال: «إذا جاء الرجل و لم يستطع أن يدخل في الصف فليقم حذو الإمام، فإذا قام حذو الإمام أجزأه، فإن هو غادر الصف(1)فسدّ عليه فضل صلاته».(2)
و في كتاب المسائل من رواية الحسين بن عليّ، عن أبيه، عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى بن جعفر بن محمّد، عن أبيه [أنّه] سأل أباه جعفر بن محمّد عليه السلام عن القيام خلف الإمام في الصف ما حَدّه؟ فقال: «قم في الصف ما استطعت، فإذا قعدت فضاق المكان في الصف، فتقدّم أو تأخر، فلا باس».(3)
(4و5و6) . الكافي، ج 3، ص 385.
في كتاب حمّاد [بن عيسى]، عن حريز، عن زرارة، عن أبي جعفر عليه السلام/ 197 /أنّه قال:
«و إن صلّى قوم بينهم و بين الإمام ما لا يتخطى، فليس الإمام بإمام».(4)
و فيه بهذا الإسناد عنه عليه السلام أنّه قال: «و أيُّ صفٍّ كان أهله يصلّون بصلاة الإمام، و بينهم و بين الصف الّذي يتقدَّمهم قدر ما لا يتخطى فليس ذلك لهم بصلاة».(5)
و فيه بهذا الإسناد عن جعفر بن محمّد عليه السلام أنّه قال: «و قد ينبغي للصفوف أن تكون تامة متواصلة بعضها إلى بعض، لا يكون بين صفين ما لا يتخطى، يكون قدر ذلك مسقط جسد الإنسان إذا سجد(6) - و قال: - أيُّما امرأة صلّت بإمام بينها و بينه قدر
ما لا يتخطى فليست [صلاتها] بصلاة».(1)
و في الجامع من كتب طاهر بن زكريا [روايته] عن أبي عبد اللّٰه (صلع) أنّه قال:
«و ليكن الذين يلون الإمام اُولي الأحلام [منكم] و النهى، فإن نسي [الإمام] أو تعايا قوّموه».(2)
اختلف الرواة عن أهل البيت (صلعم) في الاصطفاف بين السواري؛ / 198 /ففي الكتب الجعفرية بالإسناد عن جعفر بن محمّد، عن أبيه أنّ عليّاً (ع م) كان يكره الصلاة بين الأساطين.
و فيه رواية ثانية في كتاب المسائل من رواية أحمد بن الحسين [بن حفص الخثعمي] عن إسماعيل بن يحيى بن سالم، عن زياد بن الحباب قال: سألت أبا جعفر (ع م) عن الصلاة بين الأساطين؟ فقال: «لا بأس».
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام أنّه قال: «لا أرى [بالصفوف] بين الأساطين بأساً».(3)
فهاتان روايتان، في الرواية الاُولى أنّ عليّاً عليه السلام كرهه، و لم يوجب على من صلّى بين الأساطين الإعادة، و الأعلى و الأفضل أن تجتنب(4)الصلاة بين السواري ما وجد موضعاً غيره، كما يجب أن يتّقي مؤخر(5)الصفوف إذا وجد في المقدم موضعاً، فإن اُضطُرّ إلى ذلك أو جهله أو صلّى فيه لم تفسد صلاته؛ لما جاء في ذلك عن أبي جعفر و أبي عبد اللّٰه - صلوات اللّٰه عليهما -؛ و لأنّ الرواية/ 199 /الأُولى ليست فيه فساد صلاة
من صلّى بين الأساطين.
في كتاب حمّاد [بن عيسى، عن حريز بن عبد اللّٰه]، عن زرارة، عن أبي جعفر (صلع) [أنّه سُئل] عن المرأة تصلّي بحيال الرجال؟ قال: «تصلّي بحذاء(1)الرجل إذا كان بينها و بينه قدر ما يتخطى أو قدر عظم(2)الذراع فصاعداً، فلا بأساً به.(3)
و في كتاب الجامع من كتب طاهر بن زكريا [روايته] عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام أنّه سُئل عن الرجل يزامل امرأته في المحمل، يصلّيان جميعاً؟ قال: «لا، و لكن يصلّي الرجال فإذا فرغ صلّت المرأة»، و عن الرجل يصلّي إلى زاوية الحجرة و امرأته أو أمته تصلّي [ب] حذائه في الزاوية الاُخرى، فقال: «لا ينبغي ذلك إلّا أن يكون بينها و بينه ستر، فإن كان بينهما ستر أجزأه».
و فيه عن أبي بصير(4)قال: سألته عن الرجل و المرأة يصليان جميعاً في بيت واحد، المرأة عن يمين الرجل بحذائه، قال: «لا، إلّا أن يكون بينهما ستر/ 200 /ذراع أو نحوه».(5)
و فيه عن محمّد بن حمران [النهدي](6)قال: سألت أبا عبد اللّٰه عن المرأة تكون عن يمينك أو يسارك جالسة و أنت تصلّي؟ قال: «لا بأس».(7)
و في كتاب المسائل من رواية الحسين بن عليّ، عن أبيه، عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى، عن أبيه جعفر بن محمّد أنّه سأله عن الرجل هل يصلح له أن يصلّي في
مسجد حيطانه كوى كله قبلته و جانباه و امرأة تصلّي بحياله يراها و تراه؟ قال:
«لا بأس».(1)
في كتاب حمّاد بن عيسى روايته عن أبي جعفر عليه السلام أنّه قال في رجل دخل مع قوم في صلاتهم و هو لا ينوي بها صلاة، فأحدث إمامهم فأخذ بيد هذا فقدَّمه فصلَّى بهم، فقال: «ينبغي للرجل ألّا يدخل مع قوم في صلاتهم و هو لا ينوي بها صلاة».(2)
و فيها بهذا الإسناد أنّه قال/ 201 /: «من صلّى و كانت نيّته الصلاة، و لم يدخل فيها غيرها، قبلت منه إذا كانت ظاهرة و باطنة».
و قد ذكرت في كتاب الطهارة ما روى عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب (صلع) أنّه قال: «من توضأ و لم يَنْوِ بوضوئه صلاة ثمّ جاء وقت صلاة، لم يجزه وضوؤه ذلك، كما لو صلّى أربع ركعات و لم ينو بها الظهر»، ثمّ قال بعد ذلك: «هي الظهر لم تجزه». و هذا في ما علمت إجماع: أنّ الصلاة لا تجزي إلّا بنية.(3)
في كتب محمّد بن سلام بإسناده عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب (صلع) أنّه قال: النية في قول اللّٰه عزّ و جلّ «فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَ اِنْحَرْ»(4)، قال: «النحر رفع اليدين نحو الوجه».(5)
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد - صلوات
اللّٰه عليه - أنّه قال: «و إذا فتحت الصلاة فارفع كفيك ثمّ ابسطهما بسطاً».(1)
و في كتاب يوم و ليلة عن أبي عبد اللّٰه (صلع) / 202 /أنّه قال: «و إذا أقمت الصلاة فارفع يديك، و لا تجاوز بهما اُذنيك».(2)
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذر [أحمد بن الحسين بن أسباط] عن سماعة بن مهران، عن أبي بصير، عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام قال: «إذا أحرمت في الصلاة فارفع يديك، و لا تجاوز بهما اُذنيك».
و فيه عن عبد اللّٰه بن سنان قال: رأيت أبا عبد اللّٰه (ع م) يرفع بهما بحيال وجهه حين يفتتح الصلاة.(3)
و فيه عن معاوية بن عمّار قال: رأيت أبا عبد اللّٰه عليه السلام إذا افتتح الصلاة رفع يديه أسفل من وجهه قليلاً.
و في جامع الحلبي عن أبي عبد اللّٰه (ع م) قال: «إذا افتتحت الصلاة فارفع يديك قبال وجهك، و لا ترفع أكثر من ذلك، و ابسطهما(4)بسطاً، ثمّ كبر».(5)
و في كتاب حمّاد روايته عن حريز، عن زرارة، عن أبي جعفر عليه السلام أنّه ذكر الدخول في الصلاة، قال: «ارفع يديك، و لا تجاوز بكفّيك اُذنيك».(6)
في المسند عن سعيد بن سالم القداح(7)، عن سفيان الثوري، عن عبد اللّٰه بن
1) . الكافي، ج 3، ص 310؛ التهذيب، ج 2، ص 67 (الرقم 244)؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 157.
2) . الكافي، ج 3، ص 309، مع اختلاف يسير.
3) . التهذيب، ج 2، ص 66، (الرقم 236)
4) . في الأصل: أمكنهما.
5) . الكافي، ج 3، ص 310 مع اختلاف في المتن؛ التهذيب، ج 2، ص 67 (ح 244)؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 157.
6) . الكافي، ج 3، ص 309.
7) . اُنظر تهذيب الكمال، ج 10، ص 454.
محمّد بن عقيل(1)، عن محمّد بن عليّ ابن الحنفية، عن عليّ عليه السلام أنّ رسول اللّٰه (صلع) قال: «افتتاح الصلاة الوضوء، و تحريمها التكبير، و تحليلها التسليم».(2)
و في الكتب الجعفرية بالإسناد عن جعفر، عن أبيه، عن عليّ عليه السلام أنّه قال: «من لم يفتتح الصلاة، فليس في الصلاة».
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذر [أحمد بن حسين بن أسباط]، عن معاوية بن عمّار قال: سمعت أبا عبد اللّٰه - صلوات اللّٰه عليه - يقول: «إذا لم تفتتح الصلاة فأعد الصلاة».
و في جامع الحلبي عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام أنّه قال: «افتتاح الصلاة تكبيرة الإحرام، فمن تركها أعاده، و تحريم الصلاة التكبير، و تحليلها التسليم».(3)
و لم أرَ في ما صار إليَّ من الكتب المنسوبة إلى أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم - أنّ الصلاة تفتتح إلّا بالتكبير/ 204 /، و عليه عامّة الناس، و أجمع الرواة عن أهل البيت (صلع) على أنّ أقلّ ما يجزي في افتتاح الصلاة من التكبير تكبيرة واحدة، و رووا أنّه يكبّر أكثر من ذلك.
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذر [أحمد بن حسين بن أسباط]، عن عبد اللّٰه بن سنان، عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام أنّه قال: «كان رسول اللّٰه (صلعم) في الصلاة و الحسين عليه السلام إلى جانبه، فكبَّر رسول اللّٰه (صلعم) فلم يُحِر [الحسين] بالتكبير(4)، ثمّ كبَّر رسول اللّٰه (صلعم)، فلم يزل يكبّر يعالج الحسين و لا يُحر(5)حتى أكمل رسول اللّٰه (صلعم) سبعاً، فأجاز الحسين التكبير في السابعة - فقال أبو عبد اللّٰه: - فصارت سنة».(6)
1) . تهذيب الكمال، ج 11، ص 158؛ ج 26، ص 148.
2) . رواه الخمسة إلّا النسائي؛ من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 33؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 157.
3) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 157.
4) . في الحاشية: «فلم يُجر صح أي لم يُجِب» و في الأصل: فلم يجز التكبيرة.
5) . في الأصل: يجيزه.
6) . التهذيب، ج 2، ص 67 (الرقم 1151 و 1152).
و في كتاب يوم و ليلة عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام نحواً من هذا الحديث.
و في كتاب حمّاد [بن عيسى] روايته عن حريز، عن زرارة، عن أبي جعفر (صلع) أنّه قال: «أدنى ما يجزيك من التكبير في التوجّه إلى الصلاة تكبيرة واحدة، و ثلاث تكبيرات خير، و سبع أفضل».(1)
و في جامع الحلبي/ 205 /عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام أنّه قال: «و التكبير لافتتاح الصلاة واحدةٌ و ثلاث و سبع، فإن كبّرت سبعاً فكبّر ثلاثاً متواليات»، و هذا كثير في الكتب المنسوبة إلى أهل البيت (صلعم) و سنذكر بعضاً منه في ما بعد إن شاء اللّٰه.
و الّذي عليه العمل أن تفتتح الصلاة بتكبيرة واحدة، و لا أعلم أحداً من الرواة عن أهل البيت (صلع) و لا غيرهم قال: إنّ تكبيرة واحدة لا تجزي. و الّذي جاء في الكتب المنسوبة إلى أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم - من التكبير فوق واحدة قد يمكن أن يكون أرادوا به التطوع، و قد جاء في كتاب يوم و ليلة عن أبي عبد اللّٰه (صلع) أنّه قال: «إذا كنت تصلّي وحدك فكبّر سبعاً أو خمساً أو ثلاثاً أو واحدة، فإن كنت إماما فكبّر واحدة».(2)
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذرّ [أحمد بن حسين بن أسباط] عن معاوية بن ميسرة [بن شريح القاضي الكندي](3)قال: سمعت أبا عبد اللّٰه (ع م) يقول: «يجزيك تكبيرة واحدة لدخولك في الصلاة».(4)
/ 206 /و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذر [أحمد بن حسين بن أسباط] عن إبراهيم [بن سليمان] الخزاز(5)، عن زيد الشحام قال: قلت لأبي عبد اللّٰه عليه السلام: كيف افتتاح
الصلاة؟ قال: «تكبيرة واحدة». قلت: فالسبع تكبيرات؟ قال: «الفضل في ذلك».(1)
و في كتاب اُصول مذاهب الشيعة رواية ابن الصلت عن خاله محمّد بن أبي عمير، عن حمّاد بن عثمان، عن الحلبي، عن أبي عبد اللّٰه (ع م) أنّه قال: «و أدنى ما تجزى به من الصلاة حتى تكمل فرض اللّٰه افتتاح الصلاة بتكبيرة»، و ذكر الحديث.
و في المسند عن أبي عاصم [ضحاك بن مخلد الشيباني](2)، عن أبي عوانة [الوضاح بن عبد اللّٰه اليشكري](3)عن الحكم [بن عتيبة](4)، عن عاصم بن ضمرة(5)، عن عليّ عليه السلام أنّه قال: «إذا جلس مقدار التشهد ثمّ أحدث فقد تمّت صلاته».(6)
و فيه عن أبي نعيم [فضل بن دكين]، عن زهير [بن معاوية](7)، عن أبي إسحاق [عمرو بن عبد اللّٰه السبيعي](8)، عن الحارث [بن عبد اللّٰه الأعور](9)، عن عليّ عليه السلام أنّه قال:
«و من وجد قيئاً أو أذى أو رعافاً و قد تشهد فليقم، و لا ينظر الإمام فقد تمت صلاته».(10)
و فيه عن حمّاد بن سلمة، عن الحجاج [بن أرطاة](11)عن أبي/ 207 /إسحاق [عمرو بن عبد اللّٰه السبيعي]، عن الحارث [بن عبد اللّٰه الأعور]، عن عليّ عليه السلام قال: «إذا رفع رأسه من آخر السجود و أحدث فقد تمت صلاته».(12)
1) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 265.
2) . تهذيب الكمال، ج 13، ص 287
3) . تهذيب الكمال، ج 30، ص 441.
4) . تهذيب الكمال، ج 4، ص 114.
5) . تهذيب الكمال، ج 13، ص 496.
6) . المسائل الصاغانية، ص 122.
7) . تهذيب الكمال، ج 23، ص 198.
8) . تهذيب الكمال، ج 22، ص 102.
9) . تهذيب الكمال، ج 23، ص 198.
10) . التهذيب، ج 2، ص 319 (الرقم 1302) مع اختلاف يسير في المتن.
11) . تهذيب الكمال، ج 22، ص 108؛ ج 5، ص 420.
12) . الاستبصار، ج 1، ص 345، و 402 مع اختلاف في المتن و السند.
و فيه عن سعيد بن(1)أبي عروبة(2)، عن قتادة [بن دعامة]، عن أبي حرب(3)[بن أبي الأسود]، عن أبي الأسود [الدؤلي](4)، عن أبيه قال: قال عليّ عليه السلام: «إذا رفع الرجل رأسه من السجود و استتم جالساً فقد تمت صلاته».
ليس في شيء من هذا أنّه أباح الانصراف من الصلاة بلا تسليم، و جاء عن أهل البيت (صلعم) أن قوله: «السلام عليك أيها النبيّ و رحمة [اللّٰه] و بركاته، السلام علينا و على عباد اللّٰه الصالحين» يحلّ الصلاة و يقوم مقام التسليم.(5)
في كتب [محمّد] بن سلام روايته عن أبي عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد]، عن حسين [بن علوان]، عن أبي خالد [الواسطي]، عن زيد، عن آبائه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب (صلع) أنّه كان إذا استفتح الصلاة قال: «اللّٰه أكبر، وجّهت وجهي للذي فطر السماوات و الأرض، عالم الغيب و الشهادة/ 208 /حنيفاً مسلماً و ما أنا من المشركين، إنّ صلاتي و نسكي و محياي و مماتي للّٰه رب العالمين، لا شريك له و بذلك اُمرت و أنا من المسلمين».(6)
و فيها عن محمّد بن بكر، عن أبي الجارود قال: سألت أبا جعفر عليه السلام عن مفتاح الصلاة فقال: «يا أبا الجارود، إذا قمت فقل: اللّٰه أكبر، ثمّ قل: وجّهت وجهي - و ذكر مثل الكلام الأوّل ثمّ قال: - و قل بعد ما شئت».(7)
1) . في الأصل: «عن».
2) . المتوفى سنة 156 أو 157 ق، انظر ميزان الاعتدال الذهبي، ج 2، ص 151، تهذيب التهذيب، ج 4، ص 64؛ تهذيب الكمال، ج 11، ص 5.
3) . تهذيب الكمال، ج 33، ص 37؛ ج 23، ص 503.
4) . تهذيب الكمال، ج 33، ص 37.
5) . انظر الكافي، ج 3، ص 338؛ الاستبصار، ج 1، ص 347؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 188.
6) . رأب الصدع، ج 1، ص 227 (الرقم 282).
7) . رأب الصدع، ج 1، ص 229 (الرقم 283).
و فيها عن عليّ بن أبي عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد] أنّه قال في استفتاح الصلاة: «تفتتح باستفتاح عليّ بن أبي طالب (صلع)».(1)
و في المسند عن مخول [بن إبراهيم النهدي]، عن غياث بن إبراهيم [عن محمّد بن بكر، عن أبي الجارود] أنّه قال: سألت جعفر بن محمّد (صلعم) عن استفتاح الصلاة؟ فقال: «تكبر ثمّ تقول: وجّهت وجهي» و ذكر مثل الأوّل.(2)
و في جامع الحلبي عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام أنّه قال: «و إن كبّرت ثلاثاً متواليات فقل:
وجهت وجهي» و ذكر [مثل] الأوّل.(3)
و في كتاب حمّاد، عن حريز، عن زرارة، عن أبي جعفر عليه السلام أنّه قال: «و يجزيك من الكلام/ 209 /في التوجه إلى الصلاة أن تقول: وجهت وجهي» مثل الأوّل سواء.
و وجه ثان منه في المسند من رواية محمّد بن عبد الملك [بن أبي الشوارب البصري](4)، عن يوسف بن [يعقوب] الماجشون(5)قال: أخبرنا عن أبي عبد الرحمن [بن هرمز] الأعرج(6)، عن [عبيد اللّٰه بن] أبي رافع، عن عليّ عليه السلام أنّ رسول اللّٰه (صلع) كان إذا قام إلى الصلاة قال: «وجهت وجهي - و ذكر مثل الأوّل و زاده قال: - اللّهمّ أنت الملك، لا إله إلّا أنت، [أنت] ربي و أنا عبدك، ظلمت نفسي و اعترفت بذنبي، فاغفر لي ذنوبي جميعاً فإنّه لا يغفر الذنوب إلّا أنت، و اهدني إلى أحسن الأخلاق فإنّه لا يهدي لأحسنها إلّا أنت، و اصرف عنّي سيّئها فإنه لا يصرف سيئها إلّا أنت، أنا بك و إليك، تباركت أستغفرك و أتوب إليك.(7)
1) . رأب الصدع، ج 1، ص 229 (الرقم 283).
2) . رأب الصدع، ج 1، ص 229 (الرقم 283).
3) . رأب الصدع، ج 1، ص 229 (الرقم 283).
4) . المتوفى سنة 244، انظر تهذيب التهذيب، ابن حجر، ج 9، ص 316.
5) . المتوفى سنة 185 أو 183. راجع تهذيب الكمال، ج 11، ص 430.
6) . تهذيب الكمال، ج 19، ص 34.
7) . رأب الصدع، ج 1، ص 228.
و فيها عن هشيم [بن أبي بشير الواسطي](1)عن أصحابه، عن أبي إسحاق [عمرو بن عبد اللّٰه السبيعي] عن [ابن] أبي الخليل [عبد اللّٰه بن الخَليل](2)عن عليّ عليه السلام أنّه كان إذا افتتح الصلاة قال: «لا إله إلّا أنت، ظلمت نفسي؛ فاغفر لي، إنّه لا يغفر الذنوب إلّا أنت.
وجهت وجهي للذي فطر السماوات و الأرض/ 210 /حنيفاً مسلماً و ما أنا من المشركين. إنّ صلاتي و نسكي و محياي و مماتي للّٰه رب العالمين، لا شريك له و بذلك أمرت، و أنا من المسلمين».(3)
و فيه وجه ثالث في كتاب الصلاة من رواية أبي ذر [أحمد بن حسين بن أسباط]، عن معاوية بن عمّار، عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام أنّه قال: و ذكر التكبير، ثمّ قال: «و تقول وجهت وجهي - و ذكر مثل الأوّل فقال: - لبّيك و سعديك و الخير بين يديك، و الشر ليس إليك، و المهديّ من هديت، عبدك بين يديك، و [لك و] إليك، لا ملجأ و لا منجى منك إلّا إليك، تباركت و تعاليت، سبحانك ربّ البيت».(4)
و وجه منه رابع في جامع الحلبي، عن أبي عبد اللّٰه - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «و إن كبّرت سبعاً فكبر ثلاثاً متواليات، ثمّ قل: اللّهمّ أنت الملك الحق، لا إله إلّا أنت سبحانك و بحمدك، عملتُ سوءاً، و [إنّي] ظلمت نفسي، فاغفر لي [ذنبي] و ارحمني؛ إنّه لا يغفر الذنوب إلّا أنت. ثمّ تكبّر تكبيرتين، ثمّ قل: لبّيك و سعديك، و الخير في يديك، و الشرّ ليس إليك/ 211 /، و المهديّ من هديت، تباركت و تعاليت. ثمّ كبِّر تكبيرتين، ثمّ قل: وجّهت وجهي» و ذكر مثل الأوّل إلى آخره.(5)
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل مثل هذا سواء، و زاد بعد قوله: «و المهدي من هديت» فقال: «لا ملجأ و لا منجى إلّا إليك، سبحانك و حنانيك، تباركت ربنا
و تعاليت، سبحانك ربّ البيت»،(1)و اتفق الباقي مع ما تقدّم في هذا الوجه.
و في كتاب حمّاد روايته عن حريز، عن زرارة، عن أبي جعفر عليه السلام مثل ما في هذا الوجه سواء إلّا أنّه قال بعد تمام الكلام: «ثمّ تسبّح سبعاً، و تحمّد سبعاً، و تهلّل سبعاً».(2)
و وجه منه خامس في كتاب القضايا من رواية أبي جعفر محمّد بن الحسين بن حفص الخثعمي، عن عباد بن يعقوب، عن [عبيد بن] محمّد بن قيس البجلي، عن أبيه، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب (صلع) أنّه كان يقول في أوّل الصلاة: «اللّٰه أكبر، اللّهمّ أنت الملك، لا إله إلّا أنت/ 212 / [أنت] ربي و أنا عبدك، ظلمت نفسي و اعترفتُ بذنبي، فاغفر لي ذنوبي جميعاً؛ إنّه لا يغفر الذنوب إلّا أنت. لبيك و سعديك، و الخير في يديك، و الشر ليس إليك، و المهدي من هديت، أستغفرك و أتوب إليك، تباركت و تعاليت، سبحانك رب البيت».(3)
و في كتاب القضايا من رواية الحسن بن الحسين [الأنصاري]، عن عليّ بن القاسم الكندي، عن محمّد بن عبيد اللّٰه(4)بن أبي رافع مولى النبيّ عليه السلام، عن أبيه، عن جدّه، عن عليّ أمير المؤمنين (صلع) مثل هذا سواء.
و في كتاب يوم و ليلة مثله إلى قوله: «لا يغفر الذنوب إلّا أنت».
و وجه منه سادس في كتاب الصلاة من رواية أبي ذر [أحمد بن حسين بن أسباط] عن عبد اللّٰه(5)بن سنان، عن أبي عبد اللّٰه (صلع) أنّه قال: «الإمام يجزيه تكبيرة واحدة، فإذا افتتحت الصلاة بدأت فقلت: وجهت وجهي للذي فطر السماوات و الأرض - و ذكر مثل القول الأوّل إلى قوله: - و أنا من المسلمين» و زاد بعده: «اللّهمّ اجعلني/ 213 /
من المسلمين»، قال: ثمّ تكبّر ثلاث تكبيرات، ثمّ تقول: «اللّهمّ لا إله إلّا أنت، سبحانك ظلمت نفسي فاغفر لي؛ إنّه لا يغفر الذنوب إلّا أنت. لبيك و سعديك، و الخير في يديك، و الشر ليس إليك، و المهديّ من هديت، سبحانك و حنانيك، لا ملجأ منك إلّا إليك، لبيك ربّ البيت».(1)
و فيه وجه سابع، و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذر [أحمد بن حسين بن أسباط] عن أبان، عن عمر بن يزيد(2)، عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام قال: إذا قمت في الصلاة فقل: «[اللّهمّ] إنّي أُقدم إليك محمّداً بين يدي حاجتي، و أتوجه به إليك فاجعلني به وجيهاً [عندك] في الدنيا و الآخرة، و من المقربين، اجعل صلاتي متقبلة، و ذنبي مغفوراً، و دعوتي به مستجابة، إنّك أنت الغفور الرحيم».(3)
و وجه منه ثامن، في كتاب الصلاة من رواية أبي ذر [أحمد بن حسين بن أسباط] عن حمّاد بن عثمان، عن عبد الحميد بن عبد الملك(4)قال: سمعت أبا عبد اللّٰه عليه السلام يقول: «إذا كنت مستعجلاً فأقمت الصلاة فقل: «اللّٰه أكبر/ 214 /، وجهت وجهي للذي فطر السماوات و الأرض حنيفاً مسلماً و ما أنا من المشركين، اللّهمّ إليك وجهت وجهي و ألجأت ظهري».
و وجه منه تاسع، في كتب [محمّد] بن سلام روايته عن جعفر [بن محمّد الطبري]، عن قاسم [بن إبراهيم] أنّه قال في افتتاح الصلاة: أحسن ما سمعنا و رأينا عليه مشايخنا ما(5)وجدنا تصديقه في كتاب اللّٰه و هو قول اللّٰه: «وَ قُلِ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي اَلْمُلْكِ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِيٌّ مِنَ اَلذُّلِّ وَ كَبِّرْهُ تَكْبِيراً»(6)، و ذلك أنّ اللّٰه عزّ و جلّ أمر
نبيه عليه السلام فقال: «وَ لاٰ تَجْهَرْ بِصَلاٰتِكَ وَ لاٰ تُخٰافِتْ بِهٰا».(1)ثمّ قال: «وَ قُلِ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً - إلى قوله - وَ كَبِّرْهُ تَكْبِيراً»، فأمره أن يكبّر و يفتتح الصلاة.(2)
و منه وجه عاشر، في كتب [محمّد] بن سلام، عن عليّ بن أبي عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد] أنّه قال: و إن شاء افتتح باستفتاح عبد اللّٰه بن مسعود و هو قوله:
«سبحانك اللّهمّ و بحمدك تبارك اسمك، و تعالى جدّك، و لا إله غيرك».(3)
فهذه عشر وجوه انتخبتها/ 215 /من روايات الرواة عن أهل البيت (صلع) و قد اختلفوا في وجوب الاستفتاح بعد التكبير و قبل القراءة بمثل ما قدّمت ذكره، فرواه من تقدم ذكره، و روى قوم خلاف ذلك.
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذر [أحمد بن حسين بن أسباط] عن معاوية بن عمّار قال: قلت لأبي عبد اللّٰه: أي شيء أفضل ما آثر به الرجل أصحابه؟ قال: «صلاة النبيّ».
و لم أ يفسر لي كيف هو؟ قال: «فتحرّ(4)القبلة» ثمّ قال: «اللّٰه أكبر، بسم اللّٰه الرحمن الرحيم»، فقلت شيئاً(5)سوى ذلك، فقال: «اللّٰه أكبر، بسم اللّٰه الرحمن الرحيم». فهذا يدلّ على ترك التوجه بعد التكبير و قبل القراءة، و روى قوم أنّه في النافلة.
و في كتاب حمّاد عن حريز، عن زرارة، عن أبي جعفر عليه السلام أنّه قال: «و افتتح في ثلاث مواطن بالتوجه و التكبير؛ في الزوال، و صلاة الليل، و المفردة من الوتر»، و ذكر أنّ هذه الصلوات تفتتح بخمس آيات من آل عمران، قوله «إن فِي خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ» إلى قوله «[إِنَّكَ لاٰ تُخْلِفُ] اَلْمِيعٰادَ»(6)و آية الكرسي، قال: «و تقول: اللّهمّ اجعل في قلبي نوراً/ 21(6) /، و في سمعي نوراً، و في بصري نوراً. و يسبّح سبعاً، و يحمد
سبعاً بعد التكبير».(1)
و قد يمكن أن يكون هذه الرواية خصَّت هذه الصلوات مع الفرائض من بين النوافل.
و التوجه و استفتاح الصلاة بعد التكبير و قبل القراءة في المكتوبة كالإجماع من الرواة عن أهل البيت (صلع) و غيرهم، و فيه فضل، و ليس بالشيء الواجب في الصلاة كالفرض الّذي لا تجزي الصلاة إلّا به؛ لأني لا أعلم أحداً يقول: إنّ من صلّى و لم يتوجه بمثل ما ذكره إنّ صلاته باطلة، و لا أنّ عليه الإعادة، إلّا أنّه شيء يؤمر به و يستحب، و قد أمر به من يجب قبول أمره، و وافق قوله فيه القول الأوّل منه، فهو أحق ما استعمل منها، و اللّٰه ولي التوفيق.(2)
(3و4) . رأب الصدع، ج 1، ص 232.
في كتب [محمّد] بن سلام [روايته] عن عليّ بن أبي عبد اللّٰه، عن أبيه [أحمد بن عيسى بن زيد]، و ذكر الاستفتاح، ثمّ قال: و تتعوذ باللّٰه من الشيطان الرجيم.(3)
و فيها: عن جعفر [بن محمّد الطبري] عن قاسم [بن إبراهيم العلوي] بعد أن ذكر الاستفتاح/ 217 /فقال: ثمّ تتعوذ، و ابتدئ في القراءة.(4)
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذر [أحمد بن حسين بن أسباط]، عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد عليه السلام أنّه قال و ذكر التوجه، ثمّ قال: «و تقول: اللّٰه أكبر، أعوذ باللّٰه السميع العليم من الشيطان الرجيم».(3)
و في كتاب حمّاد روايته عن حريز، عن زرارة، عن أبي جعفر عليه السلام و ذكر التوجه، ثمّ قال: «و قل أعوذ بالسميع العليم من الشيطان الرجيم، أعوذ باللّٰه أن يحضرون، إن اللّٰه
هو السميع العليم».(1)
و في جامع الحلبي عن أبي عبد اللّٰه (صلع) و ذكر التوجه ثمّ قال: «ثمّ تعوّذ من الشيطان الرجيم، ثمّ اقرأ».(2)
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام أنّه سُئل عن التعوذ من الشيطان عند كل سورة يفتتحها؟ قال: «نعم، تتعوذ باللّٰه». قلت: كيف التعوذ؟ قال: «قل أعوذ باللّٰه من الشيطان الرجيم». و ذكر أن الرجيم أخبث الشياطين. قلنا: لم سمّي الرجيم؟ قال: «لأنه يرجم باللعنة و العداوة من المؤمنين».(3)
قد ذكرت في هذه الوجوه المتقدم ذكرها أنّ التوجه و الاستفتاح قبل القراءة و بعد تكبيرة الإحرام، و ذلك كالإجماع من الرواة.
و في كتب أبي عبد اللّٰه محمّد بن سلام [روايته] عن محمّد بن بكر، عن أبي الجارود قال: سألت أبا جعفر عن مفتاح الصلاة قبل التكبير أو بعد؟ قال: «بعد».(4)
و فيها عن أبي جعفر محمّد بن منصور الكوفي قال: صلّيت خلف عبد الله بن موسى فكان يفتتح(5)بعد التكبير. قال: و سألت أبا عبد الله عن التعوّذ قبل التكبير أو بعد؟ قال: «بعد».
و فيها عن أبي جعفر [محمّد بن منصور المرادي] قال: حدثني إسماعيل بن إسحاق قال: سألت أبا عبد اللّٰه [أحمد بن عيسى بن زيد] عن استفتاح الصلاة قبل التكبير؟ قال: لا أعرف ذلك.(6)
و فيه رواية ثالثة، و هي أنّ الاستفتاح قبل التكبير؛ ففي كتب محمّد بن سلام [روايته] عن أبي جعفر [محمّد بن منصور المرادي] قال: سمعت قاسم بن إبراهيم يقول: التكبير بعد الافتتاح، و ذكَر الآية «وَ كَبِّرْهُ تَكْبِيراً».(1) و قد ذكرتها. و قوله في الوجه التاسع قال أبو جعفر [محمّد بن منصور المرادي]: و قد ذكرت التعوذ لحسين بن عبد اللّٰه فرآه قبل التكبير/ 219 /.(2)
و قد ذكرت في باب الاستعاذة ما روى عن أبي عبد اللّٰه في كتاب الصلاة من رواية أبي ذر [أحمد بن حسين بن أسباط] أنّه قال و ذكر التوجه، ثمّ قال: ثمّ تكبر.
و الرواية الاُولى أثبت و أشهر، و هي موافقة لقول من يجب قبول قوله، و عليه العمل.(1)
في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي عبد الله جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمة من ولده - أنّه قال: قال لنا رسول اللّٰه (صلعم):
«ليؤمِ أحدكم بنظره في صلاته إلى موضع سجوده، فإذا ركع فينظر قدر ذراعين من حائط القبلة».(2)
و فيها بهذا الإسناد أنّ رسول اللّٰه (صلعم) نهى أن يطمح الرجل بنظره إلى السماء و هو في الصلاة.(3)
و في كتاب المسائل من رواية الحسين بن عليّ بن الحسين، عن أبيه، عن عليّ بن
/ 220 /عمر بن عليّ بن الحسين، عن أبيه، عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى أنّه سأل أباه جعفر بن محمّد (صلع) عن الرجل [هل] يصلح أن ينظر و هو في صلاته في نقش خاتمه [كأنَّه] يريد قراءته أو في مصحف أو في كتاب في القبلة؟ قال: «ذلك نقص في الصلاة و لا يقطعها».(1)
و فيه بهذا الإسناد أنّه سأله عن الرجل هل يصلح له أن يرفع طرفه إلى السماء و هو في صلاته؟ قال: «لا بأس».(2)و فيه بها انه سأله عن رجل يكون في صلاته فيظن أن ثوبه قد انخرق أو أصابه شيء، هل يصلح له أن ينظر فيه و هو في صلاته؟ قال: إن كان في مقدّم ثوبه أو حائله فلا بأس، و إن كان في مؤخره فلا يلتفت [فإنّه لا يصلح له].(3)
و في جامع الحلبي عن أبي عبد الله جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - في الرجل ينظر إلى ثوبه، مثل هذا سواء.
و في كتاب النهي من رواية الحسن بن جعفر، عن إسحاق بن موسى، عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى، عن أبيه جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن آبائه: أنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله نهى المصلّي أن يرفع بصره إلى السماء.(4)
و في/ 221 /كتاب حمّاد بن عيسى روايته عن حريز بن عبد الله، عن زرارة بن أعين، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ - صلوات اللّٰه عليه - أنّه ذكر الصلاة فقال: «ثم استقبل القبلة بوجهك، و لا تقلب وجهك عن القبلة فيفسد صلاتك؛ فإنّ اللّٰه يقول لنبيه صلى الله عليه و آله في ذلك: «فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ وَ حَيْثُ مٰا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ وَ»(5)و اخشع ببصرك و لا ترفعه إلى السماء، و ليكن نظرك موضع سجودك».(6)
1) . قرب الإسناد، ص 88؛ مسائل عليّ بن جعفر، ص 181.
2) . قرب الإسناد، ص 172 (ج 760)؛ مسائل علي بن جعفر، ص 185.
3) . مسائل عليّ بن جعفر، ص 186، قرب الإسناد، ص 165 (ح 702)؛ التهذيب، ج 2، ص 333 (الرقم 1374).
4) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 157.
5) . سورة البقرة، الآية 144.
6) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 197؛ تفسير العياشي، ج 1، ص 64.
و في الجامع من كتب طاهر بن زكريا، عن أبي عبد الله جعفر بن محمّد (صلع) أنّه قال: «إذا قمت في الصلاة فاخضع رقبتك، و لا تلتفت فيها، و لا يجوز طرفك [موضع] سجودك».(1)
و في كتاب يوم و ليلة عن عبد الله بن سنان، عن أبي عبد الله جعفر بن محمّد (صلع) [عن أبيه، عن جدّه، عن عليّ عليه السلام] قال: دخل رسول اللّٰه (صلعم) المسجد فإذا هو بأنس يصلّي فقال: «يا أنس، صلِّ صلاة مودّع، ترى أنّك لا تصلّي بعدها [صلاة أبداً]، و اضرب ببصرك موضع سجودك لا تعرف مَن عن يمينك و لا مَن عن يسارك، و اعلم أنّك بين يدي مَن يراك و لا تراه/ 222 /».(2)
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذر أحمد بن الحسين بن أسباط، عن عبد الله بن سنان، عن القاسم، عن رجل، عن أبي عبد الله أنّه قال في قول اللّٰه - جلّ ذكره -: «اَلَّذِينَ هُمْ فِي صَلاٰتِهِمْ خٰاشِعُونَ» /(3)قال: «غض الطرف(4)في الصلاة».(5)
قد جاء في هذا الباب شيء يشبه الاختلاف - و ليس باختلاف - في الالتفات في الصلاة و رفع البصر، فجاء في كتاب المسائل عن أبي عبد الله جعفر بن محمّد (صلع) أنّ ذلك نقض في الصلاة و ليس ممّا يفسدها(6)، و في ظاهر ما في كتاب حمّاد بن عيسى: أنّ من التفت عن القبلة فسدت صلاته.(7)
فأمّا ما يجب على من قام في الصلاة؛ فالإقبال على صلاته، و ترك التشاغل بشيء عنها، و غض البصر عما يشغل عنها، فإن التفت ملتفت أو رفع بصره شيئاً يسيراً لا يصرف بوجهه عن القبلة، فيكونَ متوجهاً إلى غيرها، حائداً عن القبلة في بعض
1) . بحار الأنوار، ج 81، ص 222؛ مستدرك الوسائل، ج 4، ص 86.
2) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 157؛ تيسير المطالب، ص 165.
3) . سورة المؤمنون، الآية 2.
4) . أو البصر، كما في دعائم الإسلام.
5) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 158.
6) . قرب الإسناد، ص 165 (الرقم 701)؛ مسائل علي بن جعفر، ص 181.
7) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 197؛ تفسير العياشي، ج 1، ص 64.
صلاته - مثل اللمحة و الشيء اليسير من اللحظ و تقلب الطرف ما لم يحول وجهه عن القبلة - فقد أساء، و أرجو ألّا يفسد ذلك صلاته، و لا إعادة عليه؛ فهذا و مثله/ 223 / الّذي جازت فيه الرخصة، فإن التفت حتى يصرف بوجهه عن القبلة التي أمر اللّٰه باستقبالها و تفاحش ذلك منه، فقد أفسد صلاته و خرج منها، و هذا هو معنى ما جاء في كتاب حمّاد بن عيسى؛ لأنّه قال: «و لا تقلّب وجهك عن القبلة فتفسد صلاتك؛ فإنّ اللّٰه يقول لنبيه (ص) في ذلك: «فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ»(1)» و قد جاء في جامع الحلبي عن أبي عبد الله جعفر بن محمّد (صلع) أنّه قال: «و لا تلتفت في صلاتك، و الالتفات يقطع الصلاة إذا كان الالتفات بالكلية، فإن التفتَّ في صلاة مكتوبة فأعد الصلاة إن كان التفاتاً فاحشاً، و إن كنت قد تشهدت فلا تعد، فإن كان الالتفات في نافلة فهو أهون».(2)
في الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر/ 224 /بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي عبد الله جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة من ولده -، عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله قال:
«بُنيت الصلاة على أربعة أسهم؛ سهم [منها] إسباغ الوضوء، و سهم منها الركوع، و سهم منها السجود، و سهم منها الخشوع». فقيل: يا رسول اللّٰه؛ ما الخشوع؟(3)قال:
«التواضع في الصلاة، و أن يُقبِل العبد بقلبه كلّه على ربّه، فإذا هو أتمَّ ركوعها و سجودها و أتمَّ سهامها [المذكورة] صعدت إلى السماء لها نور يتلألأ، و فتحت أبواب السماء لها، و تقول: حافظت عليَّ حفظك اللّٰه. و تقول الملائكة: صلّى اللّٰه على صاحب هذه
الصلاة. و إذا لم يتمَّ سهامها صعدت و لها ظلمة، و غلقت أبواب السماء دونها و تقول:
ضيّعتني ضيّعك اللّٰه! و يُضرب بها وجهه».(1)
و في كتاب حمّاد بن عيسى روايته عن حريز بن عبد الله، عن زرارة بن أعين، عن حسين بن مختار(2)، عن أبي حمزة [ثابت بن أبي صفية](3)قال: قال لي عليّ بن الحسين: / 225 / «لا تفترش منكبيك في الصلاة» فسقط رداؤه عن منكبيه، فمضى حتى فرغ من صلاته، فقلت: جعلت فداك، قد كنتَ تنهانا عن هذا، و قد سقط رداؤك عن منكبيك فمضيت في صلاتك؟ قال: «ويحك يا ثابت! أ تدري بين يدي من كنت؟! شغلني و اللّٰه ذلك عن هذا، أ تعلم أنّه لا يُقبل من صلاة العبد إلّا ما أقبل عليه!» قال:
فقلت: إنّا لله قد هلكنا! قال: «كلَّا إن اللّٰه يتم ذلك بالنوافل».(4)
و فيه بهذا الإسناد المذكور، عن زرارة بن أعين، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام، و ذكر الصلاة الخمس فقال: «و إذا ما أدَّى [الرجل صلاة] واحدة تامة قبلت منه جميع صلاته و إن كنَّ غير تامّات، و إن أفسد [ها] كلها لم يقبل منه شيء [منها]، و لم يحسب له نافلة و [لا فريضة، و] إنّما تقبل النافلة بعد قبول الفريضة، فإذا لم يؤدّي العبد الفريضة لم يقبل منه النافلة. و إنّما جُعلت النوافل ليتمَّ بها ما اُفسد من الفريضة.(5)
و فيه عن أبي جعفر و أبي عبد الله أنّهما قالا: إنّما لك من صلاتك ما أقبلت/ 226 / عليه منها، فمن أوهمها كلّها أو غفل عن أدائها، لُفّت فضرب بها وجهه».(6)
و في جامع الحلبي عن أبي عبد الله جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «إذا [كنت] دخلت في صلاتك فعليك [بالتخشع و] بالإقبال عليها؛ فإنّ اللّٰه [عزّ و جلّ]
1) . الجعفريات، ص 66 و 67 (الرقم 203)؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 158.
2) . رجال النجاشي، الرقم 123، له كتاب يروي عنه حمّاد بن عيسى و غيره.
3) . رجال النجاشي، الرقم 296.
4) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 158.
5) . الكافي، ج 3، ص 269.
6) . الكافي، ج 3، ص 363؛ التهذيب، ج 2، ص 342 (الرقم 1417)؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 158.
يقول: «اَلَّذِينَ هُمْ فِي صَلاٰتِهِمْ خٰاشِعُونَ»(1)و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل: «فإذا دخلت في صلاتك فعليك بالخشوع و الإقبال على صلاتك؛ فإنّ اللّٰه يقول: «و اَلَّذِينَ هُمْ فِي صَلاٰتِهِمْ خٰاشِعُونَ» و هو ألّا تعرف مَن عن يمينك أو شمالك من شدة إقبالك على صلاتك».
و في الجامع من كتب طاهر بن زكريا [روايته] عن أبي عبد الله جعفر بن محمّد (ص) أنّه قال: «و إذا قمت في الصلاة فاخشع فيها، و لا تحدّث نفسك إن قدرت على ذلك، و صلِّ صلاة مودِّع يظن أنّه لن يتوب إليها؛ لأنّه بلغني أنّ العبد إذا قام في الصلاة نزلت عليه الرحمة من أعنان السماء إلى الأرض، و حفّت به الملائكة، و نادى ملك من السماء: لو يعلم هذا العبد ما له في الصلاة ما انفتل».(2)
و في كتاب يوم و ليلة عن أبي عبد الله/ 227 /جعفر بن محمّد (صلع) أنّه قال: «إذا كنتَ مستقبل القبلة أقبل اللّٰه [عليك] بوجهه، و إذا أعرضت أعرض اللّٰه عنك». و قال:
«ربما لم يرفع من الصلاة إلّا النصف و الثلث و السدس على قدر إقبال الرجل على صلاته، و لا يعطي اللّٰه القلب الغافل شيئاً».(3)
و فيه عن أيوب(4)قال: كان أبو عبد الله و أبو جعفر إذا قاما إلى الصلاة تغيرت ألوانهما؛ مرّة حمرة و مرّة صفرة، كأنّما يناجيان شيئاً يريانه.(5)
و عن عبد الله بن سنان قال: سمعت أبا عبد الله يقول: «إذا أحرم العبد المسلم في صلاته أقبل اللّٰه إليه بوجهه، و وكَّل به ملكاً يلتقط القرآن من فيه التقاطاً، فإن أعرض أعرض اللّٰه عنه، و وكله إلى ملكه».(6)
و في جامع عليّ بن أسباط بإسناده أنّ عليّاً - صلوات اللّٰه عليه - كان إذا دخل الصلاة كان
1) . سورة المؤمنون، الآية 2؛ و الحديث في الكافي، ج 3، ص 300.
2) . الكافي، ج 3، ص 265؛ من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 135 (الرقم 636).
3) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 158؛ فقه الرضا عليه السلام، ص 140.
4) . يحتمل أن يكون أيوب بن عطية، أو أيوب بن الحرّ الجعفي. راجع رجال النجاشي، ص 103.
5) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 159.
6) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 136؛ فقه الرضا عليه السلام، ص 102 و 139؛ مستدرك الوسائل، ج 3، ص 32.
كأنّه حائط أو ثوب ملقى، و كانت الطير تقع على رأسه في ركوعه و سجوده، فلم يطق أحد يحكي صلاة رسول اللّٰه إلّا عليّ بن أبي طالب و عليّ بن الحسين/ 228 /عليهما السلام(1)و ابن عقيل بن أبي طالب.
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذر أحمد بن الحسين بن أسباط، عن أيوب، عن محمّد بن مسلم، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام أنّه قال: «إنّما يُقبَل من العبد ما خلص من صلاته حتى يقبل نصفها و ربعها أو خمسها، فإذا استويت جالساً فناده بالسلام قبل حديث النفس».(2)
في كتاب المسائل من رواية أبي عبد الله الحسين بن عليّ بن حسن(3)بن علي بن عمر بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب، عن أبيه، عن عليّ بن جعفر بن محمّد، عن أخيه موسى بن جعفر أنّه سأل أباه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - عن الرجل يقوم في صلاته هل يصلح له أن يقدِّم رِجلاً و يؤخّر اُخرى من غير مرض و لا علّة؟ قال: «لا بأس».(4)
و في كتاب النهي من رواية الحسن بن جعفر، عن إسحاق بن موسى، عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى، عن أبي عبد الله جعفر/ 229 /بن محمّد، عن أبيه، عن آبائه أنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله نهى أن يفرِّق المصلّي بين قدميه في [الصلاة] و قال: «إنّ ذلك فعل اليهود».(5)
و في كتاب حمّاد بن عيسى روايته عن حريز بن عبد الله، عن زرارة بن أعين، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ، و ذكر الصلاة فقال: «و قم منتصباً؛ فإنّ رسول اللّٰه (صلعم) قال:
من لم يقم صلبه فلا صلاة له».(1)
و فيه عن زرارة بن أعين قال: قلت لأبي جعفر قوله «فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَ اِنْحَرْ»(2)؟ قال:
«الإنحار الاعتدال في القيام؛ أن يقيم صلبه و نحره».(3)قال: قلت: فقوله «وَ قُومُوا لِلّٰهِ قٰانِتِينَ»(4)؟ قال: «داعين مطيعين».(5)
و فيه بهذا الإسناد عنه عليه السلام أنّه قال: «إذا قمت في الصلاة فلا تُلصق قدمك بالاُخرى.
دع بينهما فصل إصبع [أو] أقلّ من ذلك، أو شبراً أكثر من ذلك». و قال: «إذا قامت المرأة جمعت بين قدميها و لا تفرج بينهما».(6)
و في كتاب الحلبي المعروف بكتاب المسائل عن أبي عبد الله جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - / 230 /أنّه قال: «و لا تورّك في الصلاة؛ فإنّ اللّٰه عذّب قوماً على التورك. كانوا إذا قام أحدهم في الصلاة وضع يده على وركه من ملامة الصلاة».(7)
و في الجامع من كتب طاهر بن زكريا [روايته] عن أبي عبد الله جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «إنّ قوماً عُذّبوا لأنهم كانوا يتورّكون تضجراً بالصلاة».(8)
و فيه عنه أنّه قال: «و أقم صلبك في صلاتك، و إذا صلّيت فلا تورّك».(9)
و في جامع عليّ بن أسباط بإسناده عن عليّ عليه السلام: أنّه كان لا يفرّق بين قدميه إذا قام إلّا مقدار خمس أصابع.
1) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 180.
2) . سورة الكوثر، الآية 2.
3) . الكافي، ج 3، ص 336؛ التهذيب، ج 2، ص 84 (الرقم 309).
4) . سورة البقرة، الآية 238.
5) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 206.
6) . الكافي، ج 3، ص 335 و 334.
7) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 197.
8) . مستدرك الوسائل، ج 4، ص 87 (الرقم 4208).
9) . التهذيب، ج 2، ص 325 (الرقم 1332).
في كتب أبي عبد الله محمّد بن سلام الكوفي روايته عن أبي جعفر محمّد بن منصور المرادي الكوفي قال: رأيت أبا عبد الله [أحمد بن عيسى بن زيد] حين كبّر في أوّل الصلاة أرسل يديه على فخذيه و هو قائم لم يضع واحدة على الاُخرى.
و في كتاب المسائل من رواية أبي عبد الله الحسين بن عليّ بن الحسن بن عليّ بن عمر بن عليّ بن الحسين/ 231 /، عن أبيه، عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى بن جعفر، أنّه سأل أباه جعفر بن محمّد عن الرجل يكون في صلاته، أ يضع إحدى يديه على الاُخرى بكفه أو ذراعه؟ قال: «لا يصلح ذلك، فإن فعل فلا يعد له».(1)
و قد أخبرني أبي محمّد بن عليّ، عن أبيه عليّ بن الحسين، عن أبيه الحسين بن عليّ، عن أبيه عليّ بن أبي طالب أنّه قال: «ذلك عمل، و ليس في الصلاة عمل».(2)
و في كتاب النهي من رواية الحسين بن جعفر، عن إسحاق بن موسى، عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى بن جعفر، عن أبيه، عن جدّه جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن آبائه أن رسول اللّٰه (صلعم) نهى أن توضع اليدان(3)بعضها على بعض في الصلاة كفعل اليهود.
و في كتاب حمّاد بن عيسى روايته عن حريز بن عبد الله، عن زرارة بن أعين، عن أبي جعفر محمّد [بن] عليّ أنّه قال في المرأة تقوم في الصلاة، قال: «تضمّ يديها إلى صدرها لمكان ثدييها».(4)/ 232 /
و في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل عن أبي عبد الله جعفر بن محمّد عليه السلام أنّه قال:
«إذا صلّى الرجل فليبسط يديه و يرسلهما؛ فإنه أحرى أن يهتم بصلاته و لا يشتغل عنها».
و في الجامع من كتب طاهر بن زكريا [روايته] عن أبي عبد الله جعفر بن محمّد عليه السلام أنّه قال: «زاوج يديك و لا تكفّر».
و في كتاب يوم و ليلة عن أبي عبد الله جعفر بن محمّد (ع م) أنّه قال: «و إذا كنت قائماً في الصلاة فلا تضع يدك اليمنى على اليسر [ى] و لا اليسرى على اليمنى؛ فإنّ ذلك تكفير أهل الكتاب، و لكن أرسلهما إرسالاً؛ فإنّه أحرى ألّا تشغل نفسك عن الصلاة المكتوبة».(1)
و في كتاب أبي عبد الله محمّد بن سلام روايته عن زيد بن أحمد بن إسماعيل، عن خاله زيد بن الحسين، عن أبي بكر بن عبد الله بن أبي اُويس، عن حسين بن عبد الله بن ضميرة، عن أبيه، عن جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه - أنّه كان يقول: «استراحة الملائكة/ 233 /وضع أيديها اليمنى على أكواعها اليسرى».
و في هذه الرواية ما تشبّه على كثير من الناس، و هي كسائر الروايات، و الاستراحات في الصلاة ما لا يحمد فاعلها. و النهي عن وضع اليدين بعضها على بعض في الصلاة كالإجماع من الرواة عن أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم - في ما علمته و رأيته في ما صار إليَّ من الكتب المنسوبة إليهم.
أجمع الرواة في ما علمت و رأيته في الكتب المنسوبة إلى أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم - على افتتاح القراءة في الصلاة بعد التوجّه و التعوّذ ببسم اللّٰه الرحمن الرحيم، و هم كالمجمعين على الجهر بها في ما يجهر فيه، و المخافة في ما يخافت فيه.
ففي الكتب الجعفرية من رواية أبي عليّ محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي عبد الله/ 234 /جعفر بن محمّد، عن أبيه أنّ عليّاً - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمّة
1) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 159.
من ولده - كان يجهر ببسم اللّٰه الرحمن الرحيم.(1)
و فيها بهذا الإسناد عن أبي جعفر محمّد بن عليّ، عن أبيه عليّ بن الحسين أنّه قال: «اجتمعنا ولد فاطمة على الجهر ببسم اللّٰه الرحمن الرحيم في أوّل السورة و آخرها».(2)
و فيها عن إسماعيل بن عيسى، عن عبد الله بن رافع، عن الجهم بن سليمان، عن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جابر قال: قال رسول اللّٰه (صلع): «كيف تقرأ إذا قمت في الصلاة؟» قال: الحمد للّٰه ربّ العالمين. قال: «قل بسم اللّٰه الرحمن الرحيم».(3)
و في كتاب يوم و ليلة عن أبي عبد الله جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال:
«و إذا قمت في الصلاة فاجهر ببسم اللّٰه الرحمن الرحيم؛ فإنّها آية من سورة الحمد».(4)
و في الكتب الجعفرية بهذا الإسناد الأول(5)عن أبي جعفر أنّه قال: «من ترك قراءة بسم [اللّٰه] الرحمن الرحيم، فقد ترك قراءة آية من سورة الحمد».
/ 235 /و في جامع الحلبي عن أبي عبد الله جعفر بن محمّد (صلع) أنّه قال: «إذا جهرت بالقراءة في الصلاة فاجهر ببسم اللّٰه الرحمن الرحيم، و لا تدع أن تقرأها في كل صلاة جهرت فيها بالقراءة أو لم تجهر».(6)
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذر أحمد بن الحسين بن أسباط، عن معاوية بن عمّار قال: قلت لأبي عبد الله: إذا قمت إلى الصلاة أ قرأ بسم اللّٰه الرحمن الرحيم في فاتحة الكتاب؟ قال: «نعم». قلت: فإذا قرأت فاتحة الكتاب، أ قرأ بسم اللّٰه الرحمن الرحيم مع السورة؟ قال: «نعم».(7)
في الكتب الجعفرية بالإسناد الأول عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام أنّه كان يجهر ببسم اللّٰه الرحمن الرحيم.
و في كتب أبي عبد الله محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي روايته عن زيد بن أحمد، عن خاله زيد بن الحسين، عن أبي بكر بن عبد الله بن أبي اُويس، عن حسين بن عبد الله بن ضميرة، عن أبيه، عن جدّه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - (صلعم) / 236 /و على الأئمّة من ولده - أنّه قال: من لم يجهر في صلاته ببسم اللّٰه الرحمن الرحيم فقد أفسد صلاته».(1)
و فيها عن أبي جعفر محمّد بن منصور المرادي الكوفي قال: كنتُ اُصلّي خلف عبد الله بن موسى، و كان يجهر ببسم اللّٰه الرحمن الرحيم في السورتين جميعاً، و كذلك كان أصحابه جميعاً ولد عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و عليهم -.(2)
و فيها عن أبي الطاهر قال: [حدثني الحسن بن عليّ و أحمد بن الحسين الينبعي قال:] صلّيت خلف محمّد بن عبد الله و إبراهيم بن عبد الله، فجهرا في السورتين جميعاً ببسم اللّٰه الرحمن الرحيم.(3)
و فيه عن إسماعيل بن إسحاق قال: صلّيت خلف أبي عبد الله المغرب فجهر في السورتين جميعاً ببسم اللّٰه الرحمن الرحيم.(4)
و فيها عن إبراهيم بن ميمون، عن أبي ملك، عن أبي عبد الله بن عطاء و أبي حمزة الثمالي، عن أبي جعفر أنّ رسول اللّٰه كان يجهر ببسم اللّٰه الرحمن الرحيم.(5)
و فيها عن إبراهيم بن محمّد بن [ميمون، عن محمّد بن](6)الحسين بن عليّ بن
1) . رأب الصدع، ج 1، ص 242 (الرقم 311)، و فيه: أخدج صلاته.
2) . رأب الصدع، ج 1، ص 243 (الرقم 312).
3) . رأب الصدع (الرقم 313).
4) . رأب الصدع (الرقم 314).
5) . رأب الصدع (الرقم 315)؛ الاعتصام، ج 1، ص 369. في الأصل: «إبراهيم بن ميمون، عن أبي ملك، عن أبي عبد الله بن عطاء» و ما أثبتناه من رأب الصدع.
6) . لسان الميزان، ج 1، ص 156.
الحسين، عن أبيه، عن جدّه، عن عليّ أنّه/ 237 /كان يجهر ببسم اللّٰه الرحمن الرحيم في السورتين جميعاً.(1)
و فيها عن إبراهيم بن [محمّد، عن] موسى بن عثمان، عن أبي إسحاق [عمرو بن عبد الله السبيعي] عن الحارث [بن عبد الله الأعور] أنّه سمع عليّاً عليه السلام يجهر ببسم اللّٰه الرحمن الرحيم.(2)
و فيها عن إبراهيم [بن محمّد]، عن حمّاد بن يعلي قال: صلّيت خلف [عليّ] ابن عمر بن عليّ بن الحسين، فجهر ببسم اللّٰه الرحمن الرحيم في السورتين، قال: كان أبي [و] جعفر يجهر [ان] بها في السورتين.(3)
و فيها عن إبراهيم [بن محمّد]، عن عبد الكريم بن هلال قال: صلّيت خلف عبد الله بن الحسن بذي طوى، فجهر ببسم اللّٰه الرحمن الرحيم في السورتين.(4)
و فيها عن عيسى، عن أبيه، عن جدّه، عن عليّ: أنّ النبيّ كان يجهر ببسم اللّٰه الرحمن الرحيم في السورتين جميعاً.(5)
و فيها بهذا الإسناد: أنّ عليّاً - صلوات اللّٰه عليه - بلغه أنّ ناساً تركوا الجهر ببسم [اللّٰه] الرحمن الرحيم، فقال: «هي آية من كتاب اللّٰه، أنساهم إياها الشيطان».(6)
و بهذا الإسناد عن عليّ عليه السلام/ 238 /أنّه كان يقرأ السورتين و الثلاث في الركعة، في كل سورة يقرأ بسم اللّٰه الرحمن الرحيم.
و لا أعلم أن جاء في هذا غير ما ذكرته، إلّا شيء في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل أنّه قال: سألت أبا عبد الله جعفر بن محمّد (صلع) عن الرجل يجهر بقراءة بسم
اللّٰه الرحمن الرحيم؟ قال: «نعم، و إن شاء أخفى».(1)
و فيه: و سألته عن الرجل يقرأ ببسم اللّٰه الرحمن الرحيم ثم يقرأ فاتحة الكتاب، هل يقرأ بسم اللّٰه الرحمن الرحيم مع السورة التي يريد أن يقرأها؟ قال: «لا».(2)
و هذا ممّا يدخل في الوجوه التي ذكرت أنّ من أجلها اختلفت الرواة عن أهل البيت (صلع) في كتاب الطهارة، و الّذي جاء من الروايات قبل هذا هو الثابت و عليه العمل.
أجمع الرواة عن أهل البيت (صلعم) في ما علمت و رأيته في الكتب المنسوبة إليهم على الابتداء بعد قراءة بسم اللّٰه الرحمن الرحيم بسورة الحمد، و اختلفوا في من نسيها/ 239 /و ابتدأ بغيرها. و سنذكر اختلافهم بعد إن شاء اللّٰه تعالى.
ففي كتاب الصلاة من رواية أبي ذر أحمد بن الحسين بن أسباط، و جامع الحلبي و كتابه المعروف ب كتاب المسائل و كتاب حمّاد بن عيسى، و الجامع من كتب طاهر بن زكريا لفظٌ يزيد بعضه على بعض عن الأئمّة الطاهرين صلوات اللّٰه عليهم: أنّ المصلّي يقرأ بعد بسم اللّٰه الرحمن الرحيم بفاتحة الكتاب.(1)
(4و5) . قرب الإسناد، ص 170 (ح 748)؛ مسائل عليّ بن جعفر، ص 181.
و هذا إجماع في ما علمت، لا أعلم أنّ أحداً أمر بغير ذلك.و اختلفوا في من نسيها فبدأ بغيرها؛ ففي كتاب المسائل من رواية أبي عبد الله الحسين بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن عمر بن عليّ بن الحسين، عن أبيه، عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى أنّه سأل أباه جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - عن رجل افتتح بقراءة سورة قبل فاتحة الكتاب، هل يجزيه ذلك إذا كان خطأ؟ قال: «نعم».(4)
و فيه رواية ثانية؛ ففي كتاب المسائل بهذا الإسناد المذكور/ 240 /أنّه سأله عن الرجل افتتح الصلاة فبدأ بسورة قبل فاتحة الكتاب، ثم ذكر بعد ما فرغ من السورة كيف يصنع؟ قال: «يمضي في صلاته، و يقرأ فاتحة الكتاب في ما يستقبل».(5)
1) . الكافي، ج 3، ص 312.
و في كتب أبي عبد الله محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي [عن أبو منصور المرادي قال: حدثني أحمد بن عيسى، عن حسين بن علوان، عن أبي خالد، عن زيد بن عليّ] عن زيد بن أحمد قال: صلّيت مع أبي المغرب، فنسي فاتحة الكتاب في الركعة الاُولى فقرأها [في] الثانية.(1)
و فيها عن أبي جعفر [محمّد بن منصور المرادي] أنّه سُئِل عمّن نسي فاتحة الكتاب في الركعتين الأوّلتين من المغرب؟ قال: بلغَنا عن عليّ (ت م) أنّه قال: «إذا نسي في الركعتين الأوّلتين من غير المغرب مثل الظهر و العصر و قرأ في الآخرتين الحمد و سورة، أجزأته صلاته و سجد سجدتي السهو، و إن نسي قراءة الحمد في المغرب في الركعتين الأوّلتين، إلّا أنّه قرأ غير الحمد من السورة، ثم قرأ في الآخرة الحمد، أجزأته صلاة المغرب و يسجد سجدتي السهو». قال: و ليس هو في حديث.(2)
و فيه رواية ثالثة في جامع طاهر بن زكريا [روايته] عن أبي عبد الله/ 241 /أنّه قال: «إذا قام الرجل و نسي أن يقرأ فاتحة الكتاب فليقل: أستعيذ باللّٰه من الشيطان الرجيم، إنّ اللّٰه هو السميع العليم، ثم يقرأ فإنّه لا صلاة حتى تبدأ بها في جهر و إخفات».
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذر أحمد بن الحسين بن أسباط، عن العلاء [بن رزين القلاء]، عن محمّد بن مسلم، عن أبي جعفر قال: سألته عن الّذي لا يقرأ فاتحة الكتاب في صلاته، قال: «لا صلاة له إلّا أن يبدأ بها في جهر و إخفات». قلت: أيّما أحبّ إليك؛ إن كان خائفاً أو مستعجلاً يقرأ بسورة أو فاتحة الكتاب؟ قال: «بفاتحة الكتاب».(3)
و في كتب أبي عبد الله محمّد بن سلام [روايته] عن أبي عبد الله [أحمد بن عيسى بن زيد]، عن حسين [بن علوان]، عن أبي خالد، عن زيد، عن آبائه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «كل صلاة لا يقرأ فيها
بفاتحة الكتاب فهي خِداج».(1)
و على هذا العمل، و السنة أن يبتدأ بفاتحة الكتاب، و سنذكر الوجه في من نسي القراءة/ 242 /بعد إن شاء اللّٰه تعالى.
اختلف الرواة عن أهل البيت (صلعم) في قول المصلّي بعد فاتحة الكتاب «آمين»؛ ففي كتب أبي عبد الله محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي روايته عن عليّ بن أبي عبد الله، عن أبيه [أحمد بن عيسى بن زيد] و ذكر الصلاة فقال: و إذا فرغ من قراءة فاتحة الكتاب و قال: «و لا الضالين»، قال: «آمين» إن شاء، و إن شاء ترك، ذلك واسع لا حرج فيه.(2)
و في الجامع من كتب طاهر بن زكريا [روايته] عن أبي عبد الله جعفر بن محمّد (صلع) أنّه سُئل: أ يقول المصلّي إذا فرغ من فاتحة الكتاب: آمين؟ قال: «نعم».
و في المسند عن عمران بن محمّد بن أبي ليلى قال: حدثني محمّد بن عبد الرحمن بن أبي ليلى(3)، عن سلمة بن كهيل، عن حجيّة بن عدي(4)عن عليّ قال:
«سمعت رسول اللّٰه (صلع) يقول «آمين»، حين يفرغ من قراءة فاتحة الكتاب».(5)
و فيها رواية ثانية؛ ففي كتب أبي عبد الله محمّد بن سلام بن سيّار الكوفي/ 243 / روايته عن أبي جعفر محمّد بن المنصور المرادي الكوفي قال: سألت أبا عبد الله [أحمد بن عيسى بن زيد]، عن آمين؟ فقلت: تقولها في الصلاة إذا فرغت من قراءة
1) . خداج: أي ناقصة. مسند زيد، ص 93؛ المسائل الصاغانيات، ص 119؛ الاعتصام، ج 1، ص 367؛ وسائل الشيعة، ج 6، ص 39.
2) . رأب الصدع، ج 1، ص 267 (الرقم 374) و ج 1، ص 318 (الرقم 477).
3) . ضعّفه الجمهور، اُنظر الجرح و التعديل، ج 7، ص 322؛ تهذيب الكمال، ج 25، ص 622. و في الأصل: «محمّد بن عمران ابن أبي ليلى قال: حدثني ابن أبي ليلى».
4) . تهذيب الكمال، ج 11، ص 313.
5) . سنن ابن ماجة، ج 1، ص 465 (الرقم 854).
الحمد؟ [فأ] ومى أنّه لا يقولها. قال أبو جعفر [المرادي]: و كذلك قال قاسم بن إبراهيم.(1)
و فيها عن عليّ بن أبي عبد الله [أحمد بن عيسى بن زيد] بعد أن قال: ذلك واسع لا حرج فيه(2). و قد ذكرت قوله، و أمّا أنا فأترك.
و في كتاب حمّاد بن عيسى روايته عن حريز بن عبد الله، عن زرارة بن أعين، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ أنّه قال: «و لا تقل بعد فراغك من القراءة آمين، فإنّما كانت تقوله النصارى، و هذا زيادة في الكتاب».(3)
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذر أحمد بن الحسين بن أسباط، عن عبد الله بن سنان قال: سألته عن «آمين» يقولها المصلّي إذا فرغ من فاتحة الكتاب؟ قال: «لا».(4)
و في الجامع من كتب طاهر بن زكريا أنّ أبا عبد الله جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - سُئل عن الرجل يقول في الصلاة إذا فرغ من فاتحة الكتاب: آمين؟ قال: «لا نعرفه».
و هذه/ 244 /الرواية أصحّ و أثبت، و ليس للمصلّي أن يتكلّم بغير القرآن و التكبير، و يخافت بالتسبيح و الدعاء، و إن خافتَ بقول «آمين» أو قالها في نفسه لم يفسد ذلك صلاته؛ لأنّه قد يتحدث في نفسه بما هو أقرب إلى الكلام من «آمين» فلا يفسد ذلك صلاته، و إنّما المنهي عنه أن يتكلم فيها رافعاً صوته أو مسمعاً نفسه، فذلك الّذي كره، و اللّٰه أعلم.
و قد جاء في الكتب الجعفرية من رواية أبي على محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، عن أبي الحسن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر بن محمّد، عن أبيه،
عن جدّه، عن أبي عبد الله جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي جدّه، عن أمير المؤمنين علي بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه و على الأئمة من ولده - أنّه قال: قال رسول اللّٰه (صلعم): «لا تزال اُمّتي بخير على شريعة من دينها حسنة جميلة ما لم يتخطّوا القبلة بأقدامهم، و لم ينصرفوا قياماً كفعل أهل الكتاب، و ما لم يكن لهم ضجّة بآمين(1)/ 245 /.
فهذا يدلّ على ما ذكرته من كراهة رفع الصوت بها، و لا أحسب ما روى في أوّل الكتاب من الرخصة فيها إلّا على ما ذكرته من أن يقولها المصلّي في نفسه، أو يخافت بها و لا يسمعه غيره و لا يسمع هو نفسه، و اللّٰه أعلم.
من الركعتين الأولتين من الصلاة
في كتاب الحلبي المعروف ب كتاب المسائل عن أبي عبد الله جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - و ذكر التوجه «ثم قال: ثم اقرأ بفاتحة الكتاب، ثم اقرأ بأيّ القرآن أحببت، فإذا ختمت السورة، فكبّر ثم اركع».(2)
و في كتاب اُصول مذاهب الشيعة من رواية محمّد بن الصلت، عن خاله محمّد بن أبي عمير، عن حمّاد بن عثمان، عن الحلبي، عن أبي عبد الله جعفر بن محمّد (صلع) أنّه قال: «و أدنى ما يجزي من القراءة في الصلاة سورة الحمد، و سورة فيها ثلاث آيات».(3)
و في كتاب حمّاد بن عيسى روايته عن حريز، عن زرارة، عن أبي جعفر (صلع) أنّه قال: «و أدنى ما يجزي في كل ركعة سورةٌ لمن أحسنها مع الفاتحة، و عشر آيات أو ثلاث آيات، أو ثلاث تسبيحات، [و] ذلك لمن لم يحسن شيئاً من القرآن» يعني التسبيح.
و في جامع الحلبي عن أبي عبد الله جعفر بن محمّد - صلوات اللّٰه عليه - أنّه قال: «ثم اقرأ بفاتحة الكتاب و سورة معها من أيّ القرآن أحببت، فإذا ختمت السورة فكبّر».(1)
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذر [أحمد بن حسين بن أسباط] عن معاوية بن عمّار، عن أبي عبد الله عليه السلام أنّه قال: «فإذا قرأت بفاتحة الكتاب فاقرأ بسم اللّٰه الرحمن الرحيم مع سورة، يجزيك ما قرأت مع فاتحة الكتاب».(2)
و قد جاءت الرخصة للعليل و الخائف و ذي الحاجة أن يكتفي في الركعتين الأوّلتين بفاتحة الكتاب وحدها.
و في كتاب جامع الحلبي، عن أبي عبد الله قال: «و يجزيك في الركعتين الأوّلتين / 247 /من الفريضة فاتحة الكتاب إذا كنت مريضاً، أو أعجلتْ بك حاجة، أو تخوّفت شيئاً».(3)
و في كتاب الصلاة من رواية أبي ذر [أحمد بن حسين بن أسباط]، عن عبد الله بن سنان قال: سمعت أبا عبد الله - صلوات اللّٰه عليه - يقول: «يجوز للمريض أن يقرأ في الفريضة بفاتحة الكتاب [وحدها]».(4)
في الكتب الجعفرية بالإسناد المذكور عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام أنّه كان يقرأ في الركعة الثانية من المغرب «رَبَّنٰا لاٰ تُزِغْ قُلُوبَنٰا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنٰا وَ هَبْ لَنٰا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ اَلْوَهّٰابُ»(5).(6)
و فيها بهذا الإسناد عن أبي جعفر أنّه كان يقرأ في الوتر في كل [ركعة] سورة «قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ».
و فيها عن محمّد بن عبد الله بن نمير(1)، عن عبيد اللّٰه(2)بن موسى [العبسي] قال:
أخبرنا إسرائيل [بن يونس السبيعي](3)، عن أبي إسحاق [عمرو بن عبد الله السبيعي]، عن الحارث [بن عبد الله الأعور]، عن عليّ عليه السلام قال: «كان رسول اللّٰه (صلعم) يوتر سبع سور من المفصل [في ثلاث ركعات](4)في الركعة الأُولىٰ «أَلْهٰاكُمُ اَلتَّكٰاثُرُ» و «إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِي لَيْلَةِ اَلْقَدْرِ» / 248 /و «إِذٰا زُلْزِلَتِ اَلْأَرْضُ زِلْزٰالَهٰا»، و في الركعة الثانية «وَ اَلْعَصْرِ» و «إِذٰا جٰاءَ نَصْرُ اَللّٰهِ وَ اَلْفَتْحُ» و «إِنّٰا أَعْطَيْنٰاكَ اَلْكَوْثَرَ»، و في الثالثة «قُلْ يٰا أَيُّهَا اَلْكٰافِرُونَ» و «تَبَّتْ يَدٰا أَبِي لَهَبٍ» و «قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ»».(5)
و فيها عن [محمّد بن عبد الله بن] نمير(6)، عن الفضل بن دكين، عن إسرائيل، عن ثوير [بن أبي فاخته](7)، عن أبيه [سعيد بن علاقة]، عن عليّ عليه السلام قال: «كان رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يحبّ سورة «سَبِّحِ اِسْمَ رَبِّكَ اَلْأَعْلَى * اَلَّذِي...»».(8)
1) . تهذيب الكمال، ج 19، ص 167.
2) . في الأصل: عبد الله. المصدر، ص 164.
3) . تهذيب الكمال، ج 2، ص 515.
4) . انظر تيسير المطالب، ص 170.
5) . أخرجه الطبراني في المعجم الصغير، ج 1، ص 164؛ الخطيب عنه، ج 8، ص 411 و المجلسي في بحار الأنوار، ج 89، ص 230؛ النوري في مستدرك الوسائل، ج 4، ص 230.
6) . تهذيب الكمال، ج 23، ص 204 و حول «محمّد بن عبد الله بن نمير» راجع تهذيب الكمال، ج 25، ص 566.
7) . تهذيب الكمال، ج 4، ص 429؛ رجال النجاشي، الرقم 333.
8) . لاحظ تمام الحديث في دعائم الإسلام، ج 1، ص 205.
بهاء الدوله سيد حسن نوربخش (حدود 915 ق)
تحقيق: سيد محمد عمادى حائرى بخش نخست اين رساله شامل شرح يازده حديث، در دفتر نهم به چاپ رسيد. و اينك بخش دوم و پايانى آن تقديم مى گردد.
قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله(1): يقول اللّٰه تعالى: «أيّما عبد من عبادي أنعمت عليه بنعمةٍ قد علم أنّها منّي فقد شكرني، و من أنعمتُ عليه بنعمةٍ فقال عليها: الحمد للّٰه ربّ العالمين، فقد أدّى شكرها و إن عظمت النّعمة».(2)
گوهر درج اصطفا، درّ بحر(3)اهتدا، شفيع امّت، مطيع حضرت - عليه الصّلاة و السّلام - فرمود كه: حضرت اللّٰه - تبارك و تعالى - مى فرمايد كه: هر بنده اى(4)از بندگان ما كه به فضل خود نعمتى بر وى انعام كرديم و او دانست كه آن نعمت، فيض عطا و احسان و رشّ نوال كرم و امتنان(5)ماست، به درستى كه شكر نعمت ما گزارد و هر نعمتى كه به بنده اعطا كرديم و او آن نعمت را وسيلۀ حمد و ثناى حضرت ما ساخت و گفت: الحمد(6)للّٰه ربّ العالمين(7)به درستى كه اداى شكر نعمت ما كرد هرچند كه آن نعمت بزرگ بود.
اى سعادتمند! علما در تحقيق حمد و شكر، سخن بسى گفته اند و درر معانى
1) . م: صلى اللّٰه عليه و سلم.
2) . تفسير الثعالبي، ج 1، ص 357: «ما أنعم اللّٰه على عبدٍ بنعمة فعلم أنّها من عند اللّٰه إلّا كتب اللّٰه له شكرها». الكافي، ج 2، ص 96 و المستدرك على الصحيحين، ج 1، ص 508: «ما أنعم اللّٰه على عبد بنعمةٍ صغرت أو كبرت فقال: الحمد للّٰه، إلّا أدّى شكرها».
3) . ف: درى برج.
4) . ف: بنده.
5) . م: امتنال.
6) . ف: - الحمد.
7) . سورۀ فاتحه، آيۀ 2.
بسيار سفته(1)امّا آنچه در اين مقام دانستن(2)آن مناسب است آن است كه حمد ثنايى است به لسان كه از آن به ذكر خير بر وجه تعظيم ظاهرى(3)و باطنى تعبير كنند و شكر، فعلى است كه مشعر بود به تعظيم(4)منعم به سبب انعام او(5)و اين معنى شامل است(6)ذكر زبانى و محبّت و اعتقاد جنانى و اعمال اركانى را؛ چنانچه در حديث به دو قسم اوّل اشعارى از كلمۀ «فقد شكرني» و «قد أدّى شكرها» فهم مى شود. و امّا حمد به زبان بود و بس(7)چنانچه از كلمۀ «فقال الحمد للّٰه» إيمائي بدان معلوم مى گردد و اعميّت شكر بلا شبهه از اين حديث استنباط توان نمود؛ چنانچه مذهب بعضى اين است كه صدق حمد بدون شكر، مصوّر نيست و عكسش واقع است. پس حمد زبانى، مادّۀ اجتماع بود(8)و شكر جنانى، مادّۀ افتراق و بعضى عموم از جانبين اعتبار كرده اند؛ چه صدق حمد بر وصف به علم و شجاعت و امثال آن بدون شكر هم مسلّم دارند.
و حقّ آن است كه شكر چون(9)به ازاى نعم فواضل مستعمل مى شود كه آن مواهب الهى است جلّ شأنه و آن را مراياى متعدّيه گويند و حمد(10)به ازاى نعم فواضل و به ازاى غير آن كه فضايل است و آن را مراياى غير متعدّيه گويند مستعمل مى باشد.
پس شكر به اعتبار مورد، اعمّ بود از حمد و به اعتبار متعلّق، اخصّ و حمد بر عكس اين. و بعضى از صوفيه حمد را به اظهار صفات كماليه تعريف فرموده اند و بر اين تقدير شامل بود قول و فعل را، و شكر را صرف نعمت حق بر آنچه مقصود است در حكمت بالغه دانسته اند و اين شامل بود محبّت و ذكر خير و فعل جميل را.
اكنون چون اين معانى به وضوح پيوست، بدان - أسعدك اللّٰه تعالى في الدّارين - كه حضرت سيّد الكونين و اِمام الثّقلين - عليه الصّلاة و السّلام - به اظهار اين خطاب از حضرت ربّ الأرباب طالبان عزّ كمالات و مراقبان نفحات عنايات را دلالت مى نمايد به(11)سلوك منهج حمد و شكر حضرت منعم كه آن اشرف مقامات اصحاب شهود و
عرفان و اعلاى منازل ارباب كشف و ايقان است و متذكّر مى گرداند به ملاحظۀ تجدّد انواع انعام(1)و توارد اصناف اكرام ملك علّام - عزّ و علا - و تفرّد ذات مقدّسۀ منعم به افاضۀ نعم ظاهره و باطنه و هدايت مى فرمايد به تحصيل منصبى كه مثمر سعادت صورى و معنوى و ملزم دولت دنيوى و اخروى است؛ چه كمال استغنا به آلاء به حكم نصّ «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ»(2)ميسّر و سلطنت عقبى به موجب آيۀ كريمۀ «وَ سَيَجْزِي اَللّٰهُ اَلشّٰاكِرِينَ» /(3)مقرّر است و مثبت اين مقصود است آنچه حضرت اميرالمؤمنين(4)- كرّم اللّٰه وجهه - فرمود كه: من حمد اللّٰه(5)على أياديه السّابغة و شكره على أنعمه السّابقة استوجب المزيد(6)يعنى هر كه ثناى خداوند عزّ و علا(7)بگويد بر نعمت هاى كامله و انعامات شامله و اكرامات وافرۀ(8)واصلۀ او، و شكر نعمت هاى سابقۀ زايله و حاصله به جاى آورد، مستوجب مزيد انعام و افضال حضرت ذوالجلال گردد.
نظم
اى كه تو را هست ز نعمت بسى *** شكر خدا گوى نه از هر كسى
كانچه تو را مى رسد از بيش و كم *** عين عطايست و نوال كرم
منهج ارباب يقين شكر اوست *** هرچه رسد نيك و گر بد نكوست
شكر بود جاذب شكر اله *** مونس دل ماحى نقش گناه
شكر خداوند كريم وحيد *** بر تو كند نعمت حق را مزيد
شكر نوال و كرم ذوالجلال *** از نعم او دهدت بى زوال
آمده از يُمن ثناى شكور *** نعمت حق پى به پى و بى قصور
آن نشنيدى كه امين حرم *** گفت كه با شكر تدوم النّعم
شكر كه هم از نعمش نعمتى است *** شكر بر آن هم اثر رحمتى است
اى سعادتمند! لفظ «قد علم» كه در كلام قدسى واقع است، اشارت است به اكمل
مراتب شكر؛ چه اظهار حمد زبانى و اعمال اركانى، تابع معرفت يقينى جنانى اند و آنچه بى حصول(1)سرّ يقين ظاهر گردد، از كمال حقيقت شكر عارى بود و مراد از علم، معرفت كشفى است كه اتمّ معارف است؛ زيرا كه معرفت ذات واجب واهب - تقدّس و تعالى - به استدلال؛ نزد اهل تحقيق و كمال، محال مى نمايد؛ چنانچه گفته اند:
نظم
زنهار به حجّت قياسى *** غرّه نشوى به حق شناسى
فكيف كه دقايق ايقان به وجه منعميّت يا به ديگر صفتى از صفات كه لوازم ذات اند بدان حاصل گردد و شكر حقيقى تابع معرفت كشفى بدان سبب است كه لابد است مر تحقّق او(2)را از ده تصديق يقينى؛
اوّل تصديق به نفس وجود هستى ذات متعاليۀ منعم حقيقى - تقدّست أسماؤه -(3).
دوم تصديق به اتّصاف او به تمامى صفات كماليه و تنزّه او از جميع رذايل نعوت خسيسه.
سيوم(4)تصديق به اتّصاف او به صفت منعميّت خاصّه.
چهارم تصديق به تفرّد ذات واجب بدين صفات از روى حقيقت.
پنجم تصديق به نعم ظاهر و باطن سابق و لاحق.
ششم تصديق به ظهور سرّ عنايات(5)به افاضۀ نعم در شأن منعم عليه، بى سابقۀ عملى و خدمتى و وسيلۀ استعداد رعايتى و مرحمتى.
هفتم تصديق به عجز خويش از تحصيل نعم و عدم اختيار در وصول به
نوال كرم.
هشتم تصديق به آن كه شكر كه آن هم يكى است از نعم نامتناهى حصولش هم(1)به محض نعمت توفيق الهى است چنانچه گفته اند:
نظم
إذا كان شكري نعمة اللّٰه نعمة *** عليّ له في مثلها يجب الشّكر
فكيف بلوغ الشّكر إلّا بفضله *** و إن طالت الأيّام و اتّصل العمر
نهم تصديق به عجز از اداى شكر نعما و آلا و حمد و ثناى حضرت والا - تقدس و تعالى - و اعتراف به تقصيرات خويش.
دهم تصديق به آن كه اداى شكر بدانچه مقدر بود مورث مزيد نعم و دوام احسان و بقاى آثار انعام حضرت منّان است و حصول جملۀ اين تصديقات موقوف است بر ارتقا به مدارج مراتب(2)ظهورات و استعلا بر معارج مظاهر اسما و صفات با مشاهدۀ سرّ ظهور در هر مظهرى از عوالم كلّيه و مطالعۀ انوار تجلّيات و اطوار شئونات الهيه و ملاحظۀ محو ذرّات كثرات امكانيه در پرتو اشعۀ نور وحدت ذاتيه به طريق سير شعورى و رجوعى.
و كشف، عبارت است از تحصيل اين مراتب و تكميل اين مناصب.
و معرفت كشفى، اطّلاعى است كه حاصل از اين احوال و نتيجۀ اين عزّ و كمال بود.
نظم
طرح كن در بزم عرفان وهم دورانداز را *** ديدۀ دل برگشا تا بازدانى راز را
و فى الجمله، كشف استار از وجوه اين اسرار آن است كه چون بندۀ صادق و
سالك عاشق قدم در چارسوى فقر نهد و لباس مستعار اعتبار را دور افكند و مركب طلب در بيداى رياضت تازد و عَلَم تقوا بر اوج اعمال(1)افرازد و كمر زهد(2)بر ميان جان بندد و نعلين تسليم در پاى كند و گردن نفس را به تيغ مجاهده بزند و صحيفۀ دل را زرافشان محبّت كند و نقوش اخلاص به كلك صدق بر او نگارد و در رعايت آداب شريعت و طريقت دقيقه اى مهمل نگذارد و در مراقبت احوال و ضبط اوقات به قدر وسع و استطاعت سعى جميل نمايد، هر آينه نسمات(3)آثار عنايت، مشام باطن او را معطّر سازند و لمعات انوار هدايت، ديدۀ دل او را منوّر سازند. جواذب تأييد، عنان همّت او را به صوب تحصيل معارف يقينى مصروف دارند و بواعث توفيق، مطيّۀ نفس مطمئنّۀ او را به جانب ادراك وصول به مبدأ حقيقى معطوف گردانند. ضياى مواهب احديّت، غطاى جهالت از پيش عين بصيرت او بردارد و سناى عواطب صمديت، غشاى غفلت از چشم(4)سرّ او بگشايد. حجاب بارگاه وصال، ابواب سعادت به مفاتيح مشيّت بر روى او باز كنند و نوّاب بزمگاه اتّصال، او را به «نداى حيّ على الفلاح» آواز كنند و(5)اين هنگام عبور او بر مناهج ترقيّات و وقوف او بر مراتب تجليّات و نزول او در حريم مكاشفات واقع شود و در هر عالمى از عوالم ملكوت و جبروت بر اسمى از اسما و صفتى از صفات و اثرى از آثار و فعلى از افعال ملك متعال - تنزَّهَ عن الأشباه(6)و الأمثال - كه منشأ جميع آلاى صورى و معنوى و وسيلۀ افاضۀ نعمت وجود و آنچه تابع وى است از كمالات ظاهرى و باطنى اند، اطلاع يابد، تا آنگاه كه ذرّه وار در پرتو نور خورشيد وحدت، محو و متلاشى گردد و تمامى كثرات موهومه را در حضرت احديّت كم بيند، و بعد خلعت فناء فى اللّٰه چون شربت بقاء باللّٰه بنوشد، خود را متّصف به صفات كماليّۀ ذات متعاليه يابد.
نظم
تا داروى درد تو مرا درمان شد *** پستيم بلندى شد و كفر(1)ايمان شد
جان و دل و تن هر سه حجاب ره بود *** تن دل شد و دل جان شد و جان جانان شد
و بعدازاين حال چون به عالم ملك رجوع نمايد، بى شك او را معرفت منعم و نعم و آنچه از تصديقات عشره، مذكور شد به احسن وجوه حاصل آمده بوَد و اين هنگام سرّ حقيقت «المؤمن ينظر بنور اللّٰه»(2)ظهور يابد و شعشعۀ خورشيد معانى «لَهُ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا» /(3)از افق باطن وى لامع گردد و كلمۀ «أشهد أن لا إله إلّا اللّٰه» ورد زبان و حرز جنان او شود و شموس «لا نعبد إلّا إيّاه»(4)از مطالع اعمال او سر برزند. و آنچه بعضى از اهل حق گفته اند كه حقيقت شكر، غيبت است از شهود نعمت به شهود منعم، اين مرتبه را اراده كرده اند و اين حال، كمال شكر منعم ذوالجلال بود؛ بدان سبب كه باعث صرف(5)عنان اختيار بنده مى گردد به طرف اشتغال به سه امر خطير از سر يقين:
اول به دوام توجّه به جانب منعم(6)عظيم و معطى كريم - جلّ و علا - و اشتعال آتش عشق، و شوق ادراك وصول به جناب قرب حضرت ربّ الاعلىٰ، و تسقيۀ نهال محبّت و خلّت او به مياه توحيد و نفى ماسواى او، و عزم بر صرف نعمت فاضله در مصارف رضاى او، و(7)جزم بر امتثال اوامر و اجتناب از نواهى، و اضمار اظهار انواع خيرات، و نيّت اقدام بر اصناف مبرّات؛ و شكر قلبى عبارت از اين امور بود.
دوم به دوام اظهار محامد و محاسن حضرت منعم و ملازمت حمد و ثناء و ذكر آلاء و نعماء حضرت او - تقدّس و تعالى - و شكر زبانى عبارت از اين معانى بود.
سيوم(8)به استعمال نعم در طاعت منعم، و وقايت از استعانت بدان بر مخالفت او، و مشغول داشتن هر عضوى از اعضا به طاعتى كه بدان مخصوص است و آن عضو
بدان طاعت مأمور؛ چنانچه در ديگر احاديث بدين معنى ايمايى شده و شكر جوارح و اركان عبارت از اين حالات است.
و ببايد دانست كه صاحب اين امور خطيره را چند حال، شاهد حصول كمال اين احوال گردد:
اول اظهار شكر بر مكاره و نعمات و سرور به وقوع مصيبات و نكبات، هم چنانچه(1)بر حصول محبوبات و مطلوبات. و بيان اين معنى كرده است آن كه گفته:(2)
نظم
به هر حال مر(3)بنده را شكر به *** كه بسيار بد باشد از بد بتر
دوم استيلاى خجالت و حيا بر سر وى از ملاحظۀ تتابع نعمت ها بى سابقۀ خدمتى و استحقاق رعايتى.
سيوم(4)رعايت حسن تواضع(5)و اظهار تذلّل در حضرت منعم.
چهارم رعايت آداب شكر در باب وسايط حصول نعمت چنان كه در نفس نعمت.
پنجم محافظت حسن ادب به استعمال نعم در رضاى منعم.
ششم احتراز از(6)آفات اعتراض به سبب تأخير وصول نعمت.
هفتم استعظام(7)قليل حقير به رؤيت عنايت جبّار كبير.
هشتم حسن قبول نعم به شهود مراد منعم از افاضۀ نعمت.
نهم غلبۀ خوف بر باطن وى از وقوع كفران نعمت حضرت منّان به خطا و غير آن.
دهم حصول فرح(8)به وصول نعم يا به واسطۀ نفع كه بدان به عبادات(9)قيام
مى تواند نمود و رضاى منعم حاصل مى تواند فرمود(1)و يا خود به جهت دفع كه به صدقات و خيرات، دفع بليّات مى تواند كردن.
يازدهم استبشار بر محفوظ ماندن از شرور آفات زمان كه آن نعمتى بس بزرگ است.
دوازدهم اظهار بشاشت و(2)ذكر لفظ شكر بر توفيق صدور هر طاعتى و حصول هر معرفتى از جملۀ اينها كه مذكور شد.
و مزيد بسط در تحقيق اين ابواب آن است كه چون به معونت معين(3)توفيق، عين بصيرت بنده از رشحات عيون عنايت و رشاش انهار هدايت مموّه گردد و ضمير منير او از خبيئات(4)شئونات و خفيات مراتب ظهورات به ملاحظۀ انوار تجليّات آگه شود و به عين عيان بر عين هر ذرّه اى(5)از عيان، چندين هزار نعمت ظاهرى و باطنى از ايجاد و اعدام اسباب و وسايط متجدّد بيند و بر عدم تباهى(6)نعم و توالى آثار كرم و فيوض الهى كما هى اطلاع يابد و به تخصيص كه اشعۀ آفتاب معرفت اسرار بنيت و اطوار خلقت ابدان انسانى و كيفيّت انشعاب و ارتباط عظام و رباطات و عروق و اوتار و اغشيه و غضاريف و تأليف اينها و نهاد امعا و جريان اخلاط حاصله از كيموس و كيلوس غذا و ازدواج لطايف روحانى به كثايف جسمانى و تصرّف نفس رحمانى در ابشات (؟) جواهر نفوس و عقول و به فرع انشعاب ماهيات هر يك از مكمن اصل الاصول از مطلع باطن وى ساطع و لامع گردد و در اين حين او را سه حال دست دهد:
اوّل كمال محبّت منعم؛ چه دأب است كه چون كسى را از يكى جزوى انعامى رسد على الخصوص(7)كه بى وسيله و سبقت خدمتى و يا معرفتى باشد موجب(8)محبّت عظيم گردد نسبت با منعِم از منعَم عليه. فكيف كه نعمتى خطير و فيضى بى نظير بدو رسد(9)و يقين است كه آنچه از نعمت
وجود(1)و توابع آن به هر بنده از خوان كرم، واصل و(2)متواصل است اگر جملۀ جن و انس و ملك، زبان(3)به بيان آن برگشايند و به احصاى(4)آن اقدام نمايند نتوانند كه از عهدۀ شرح شمّه اى از آن بيرون آيند و اين حال مورث اشتغال او گردد بدانچه در شكر جنانى و زبانى تقدير افتاد.
دوم استيلاى خجالت بر سر وى از ملاحظۀ انعامات؛ چنانچه دأب است و اين حال باعث عزم او شود بر تدارك آن احسانات به هرچه تواند(5)و چون اداى حقوق آن مكارم را(6)در خور خود نيابد و(7)متيقّن(8)گردد كه از عهدۀ آن به هيچ وجه، بيرون نمى تواند آمدن، در اشتغال به امرى كه مقبول حضرت منعم بود و به دست او برآيد مبادرت نمودن، فوزى عظيم شمرد. پس در قيام به امر عبادات و طاعات(9)و خيرات و آنچه مقدور وى بود، بى توقّف و تكلّف سعى نمايد.
سيوم(10)غلبۀ حيا بر باطن وى و اين حال، مانع صرف عنان ميل وى گردد به صوب ارتكاب مناهى، و ملزم جزم وى گردد بر اجتناب از مخالفت(11)و توبه از معاصى و اعتذار مافات و استغفار جرايم و تقصيرات از اداى شكر نعم و عدم اطلاع بر فيض نوال كرم و اظهار حزن و بكا بر اين معنى و قطع زبان شكايت از ظهور مكاره كلّى و(12)جزئى. و جملۀ آنچه در شواهد مذكور شد هم بر اين حال مترتّب گردد.
نظم
گر تو خواهى زد ز شكر حق نفس *** يك دو گامى نه ز غفلت بازپس
چشم سِرّ بگشا و چشم سَر ببند *** نفس و(13)شيطان را جدا كن بندبند
دور كن از خويش قيد نيك و نام(14)*** در حريم خلوت قربت خرام
جملۀ عالم همه نعمت ببين *** ريخته از فيض ربّ العالمين
از تجلّى جمال حق عيان *** گشته چندين نعمت كون و مكان
مخزن دل پر كن از اسرار دوست *** مغز را حاصل كن و بنداز پوست
عين(1)دل روشن كن از نور خدا *** پس زبان بگشاى بر حمد و ثنا
شكر نعمت ها به طاعت كن ادا *** از عبادت يك زمان منشين جدا
گر اداى شكر حق دارى هوس *** راه او بى شك همين را دان و بس
اى سعادتمند! به حكم نصّ كلام ملك علّام كه «وَ اُشْكُرُوا لِي وَ لاٰ تَكْفُرُونِ»(2)بر هر مؤمنى كه طالب منصب سعادت ابدى و راغب خلعت عزّت سرمدى است، ارتكاب اداى مراسم شكر آلاى الهى كه منتج وصول است به مثوبات نامتناهى، و اجتناب از كفران كه مثمر نقصان نعماء و تباهى است - چنانچه آيۀ كريمۀ «وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّمٰا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ» /(3)مشعر بدين معنى است - واجب و لازم است و چون يقين است كه نزول در حريم قربت و وصول به حرم وحدت كه مفيد علم يقينى است به حضرت منعم والا و ملزِم اداى حق شكر نعماء، و الّا حدّ هركس و ياراى هر خس نيست؛ چنانچه از مضمون ميمون تنزيل آسمانى كه «إِنَّكَ لاٰ تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ يَهْدِي مَنْ يَشٰاءُ»(4)مستنبط مى گردد و از اينجاست كه گفته اند:
نظم
و ليس جناب القرب إلّا لأهله *** و ما كلّ إنسان بواديه يسرح
در حريم قرب، جز اهل دلان را راه نيست *** هر كسى از وادى قربش از آن(5)آگاه نيست
و آيۀ كريمۀ «وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبٰادِيَ اَلشَّكُورُ»(6)كه نصّ صريح است بر قلّت سالكان
مسالك اين مقام رفيع و ندرت شارعان مشارع اين منزل منيع، هم مؤيد اين امور مذكور است. پس به هر حال از تحصيل معرفت اقدار نعم بدانچه مقدور بود چاره نبود؛ زيرا كه اين امر، سايران مناهج شكر را وقايت نمايد از اقدام بر كفران نعم حضرت منّان كه مورث خسران جاودانى و نقص و(1)فقدان عزّت دوجهانى است و دلالت فرمايد به سلوك طريق رعايت حسن استعمال هر نعمتى در مرتبۀ خويش و در ابتداى همين صورت وسيلۀ وصول شاكر گردد به تحقيق دقايق(2)عرفان و سلوك طرايق ايقان و ملزم اداى حقوق(3)شكر نعم به جنان و زبان و اركان، فلهذا نمطى از آنچه مفهوم و معلوم اهل تحقيق گشته از حقايق اقدار نعم، مرقوم گردانيم تا طالبان سبيل شكر را دليلى باشد.
امّا ببايد دانست كه نعمت، عبارت بود از آنچه واقع شود(4)به او(5)لذّت و راحت؛ و اين يا باطنى بود يا ظاهرى. و نعمت باطنى منحصر بود(6)در علم(7)معرفت و حسن سيرت. و نعمت ظاهرى يا داخل بود يا خارج و هر يكى منقسم شود به اعلىٰ و اوسط و ادنىٰ(8). امّا اعلىٰ از قسم اول چون نعمت وجود و حيات و قوا(9)و صحّت؛ و اوسط چون نعمت اعضاى سليمه و جوارح تامّه؛ و ادنىٰ چون نعمت فربهى و عِظَم و طول و هيئت مقبول(10). اما اعلىٰ از قسم ثانى چون نعمت امن و فراغت؛ و اوسط چون نعمت حصول مقاصد و مطالب(11)و وصول مرغوبات و مألوفات؛ و ادنىٰ چون نعمت مطعومات و مشروبات و ملبوسات.
و بر همين نهج، منقسم بود نعمت اسباب و وسايط اينها. و بالجمله آنچه مرغوب و مطلوب نفس ملكى بود، اعلىٰ بود و آنچه مرغوب نفس سبعى بود، اوسط بود و آنچه مرغوب نفس بهيمى بود، ادنىٰ بود(12).
و از وجه ديگر، اصل نعمت، منقسم بود به حقيقى و مجازى و وهمى؛
امّا نعمت حقيقى، آن است كه باقى و مفيد بود در دنيا و عقبى، چون ايمان و عرفان و حسن سيرت كه طيران فنا و زوال را بدين ها راه نيست و اجتناى اثمار عزّشان لا يزال و لا ينقطع است.
و نعمت مجازى، آن است كه در حال، مضرّ و مؤلم بود امّا در مآل، نافع و مفيد بود و اين قسم يا دنيوى و جسمانى بود چون صبر بيمار مثلاً بر تجرّع داروى تلخ و ناخوش، و يا اخروى و روحانى بود چون قمع شهوات و مخالفت نفس. و در حقيقت، اين دو راحت و نعمت اند در كسوت(1)محنت و شدّت؛ چه(2)آن يكى مُزيل امراض و اسقام است و اين ديگر مانع اوزار و آثام(3). آن يكى موجب صحّت(4)و سلامت است و اين يكى مورث منازل كرامت و نعمت.
وهمى آن است كه در حال، لذيذ و نافع بود و در مآل، مضرّ(5)و مهلك و اين نيز يا دنيوى و جسمانى بود(6)مثل خوردن شهدى مسموم و يا نعمتى مضرّ چون حلاوات در حال غليان صفرا و امثال آن و يا اخروى و روحانى بود چون تناول محرّمات نحيفه(7)و ارتكاب منهيات و شبهات(8)در سر(9)و يا مشترك بود ميان هر دو چون مباشرت زنا و لواط و قتل بعضى اعدا برملا و قطع طريق و امثال اينها از امورى كه نفس را از اقدام بر آن خوش آيد و سياسات كلّيه در شرع بر آن وارد بود و در ارتكاب آن بيم ضررهاى دنيوى بود و عقوبات اخروى بر آن متوجّه گردد.
اين است(10)آنچه از اقدار نعم و مراتب آنها بدان ايما كرده اند و ارباب عقول سليمه و نفوس زكيّه را همين قدر كافى بود و بر ضمير منير اهل كمال، مخفى(11)نيست كه حصول علم بدين احوال و صدور اعمال بر وفق آن جز به توفيق ملك متعال نبود.
نظم
سخن راندن از قدر نعمت خطاست *** شناسندۀ قدر نعمت كجاست
اگر خلق، اقدار بشناختى *** پى شكر هر بنده بشتافتى
از آن گشت واقع «قليل شكور» *** كه عرفان از اين كار ماندست دور
مگر لطف حق دستگير آيدت *** پى شكر خود راه بنمايدت
به توفيقش اين راه اگر(1)بسپرى *** بيابى بر اهل جهان مهترى
قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله(2): «مَن تواضَعَ لله رفَعَه اللّٰه، و من تكبَّرَ وضَعَه اللّٰه، و مَن اقتصد أغناه اللّٰه، و مَن بذَّرَ أفقرَه اللّٰه، و من أكثرَ ذكرَ اللّٰه أحبّه اللّٰه».(3)
سيّد مزكّى عالى راى و سند معلّى عالم آراى - عليه الصّلاة و السّلام - مى فرمايد كه: هر بنده اى(4)كه فروتنى كند براى رضاى خداى عزّ و جلّ، حق تعالى قدر او را بلند گرداند و هر كه تكبّر كند، او را خوار ماند(5)و هر كه در انفاق عدل كند، او را به عزّ غناى مكانين رساند و هر كه اسراف كند به ذلّ احتياج دارين درماند(6)و هر كه ياد آن حضرت بسيار كند، محبوب آن حضرت گردد.
اى سعادتمند! خواجه عليه السلام آگاه مى سازد طالبان مناهج هدايت و مستعدّان قبول فيض نفحات عنايت را از فضيلت تواضع و رذيلت تكبّر و عزّ اقتصاد و ذلّ تبذير و منافع كثرت ذكر خداى عزّ و جلّ.
1) . ف: - اگر.
2) . م: صلى اللّٰه عليه و سلم.
3) . التواضع و الخمول، ص 102؛ الكافي، ج 2، ص 122: «من تواضع لله رفعه اللّٰه، و من تكبّر خفضه اللّٰه، و من اقتصد في معيشته رزقه اللّٰه، و من بذّر حرّمه اللّٰه، و من أكثر ذكر الموت أحبّه اللّٰه». تحف العقول، ص 46: «من تواضع لله رفعه اللّٰه، و من تكبّر وضعه اللّٰه، و من اقتصد في معيشته رزقه اللّٰه، و من بذّر حرّمه اللّٰه، و من أكثر ذكر اللّٰه آجره اللّٰه». تنبيه الخواطر، ج 1، ص 200: «من تواضع لله رفعه، و من تكبّر وضعه، و من اقتصد أغناه اللّٰه، و من بذّر أفقره اللّٰه، و من أكثر ذكر اللّٰه احبّه اللّٰه».
4) . ف: بنده.
5) . ف: نمايد.
6) . ف: ماند.
امّا تواضع، صفتى است از صفات حميده و خلقى از اخلاق پسنديده كه بنده به واسطۀ آن به درجات رفيعه در جنان فايز مى گردد.
و از عيسى عليه السلام مروى است كه فرمود: «طوبىٰ لِلمتواضعين في الدنيا، هم أصحاب المنابر يوم القيامة»(1)خوشا حال فروتنان در دنيا كه ايشان خواهند بود كه در مجمع عظمىٰ بر منبرها نشينند.
و در خبر است كه حق - جلّ و علا - وحى فرمود به موسى عليه السلام كه: «حضرت جبّارى ما نماز از كسى قبول مى كند كه در(2)مشاهدۀ جمال عظمت و مطالعۀ آثار عزّت ما خود را به ذلّت و مسكنت(3)آورد و بزرگى بر بندگان ما روا ندارد و خوف عذاب ما يك لحظه از دل او بيرون نرود و تمامى روز را به ذكر ما گذراند و به جهت رضاى ما نفْس را از هوا باز دارد».
پس نماز كه ركنى است(4)از اركان اسلام و موصل(5)است به رضوان در دارالسّلام و مفيد خلاصى است از مهايل(6)آلام و سبب است مر غفران ملك علّام را، قبول او موقوف است بر تواضع كه آن مقامى است ارفع مقامات ارباب يقين و منزلى(7)اعلىٰ منازل اصحاب(8)عزّ و تمكين و مر اين تواضع را دو طرف است يكى طرف افراط كه آن را تكبّر خوانند و ديگرى طرف تفريط و آن را تذلّل و تخاسس(9)خوانند و «خير الاُمور أوسطها»(10).
و امّا(11)تكبّر، صفتى است از صفات نفس امّاره كه از او تعبير كنند به حالتى حاصل از اعتقاد آن كه او از ديگرى بهتر است و اين حالت، القاى نفخۀ(12)شيطانى
1) . التواضع و الخمول، ص 153؛ تنبيه الخواطر، ج 1، ص 201؛ المحجة البيضاء، ج 6، ص 220.
2) . ف: + \حين.
3) . ف: به مسكنت و به ذلّت.
4) . ف: بود.
5) . ف: مواصل.
6) . م: نهايل.
7) . م: منزل.
8) . ف: - اصحاب.
9) . ف: تخاس.
10) . الكافي، ج 6، ص 541، عوالي اللئالي، ج 1، ص 296.
11) . ف: - و امّا.
12) . ف: نفحه.
است كه چون در نفس انسانى، رسوخ يابد، قوّت نفسانى بدين منتفخ(1)گردد و از آن انتفاخ، دخانى مظلم، متصاعد شود و استيلاى آن دخان، چشم دل را بپوشد و عين بصيرت از ملاحظۀ مجموع ابواب ايمانى كه آن مفاتيح ابواب جنانى(2)است محجوب ماند و به سبب عدم ادراك، ابواب جنّت بر روى وى مسدود گردد؛ چنانچه حضرت رسالت - عليه الصّلاة و السّلام - از اين معنى خبر فرمود:(3)«لا يدخل الجنّة من كان في قلبه مثقال ذرّةٍ من الكبر»(4)به(5)بهشت درنيايد آن كه در باطن او مقدار ذرّه اى از كبر بود؛ زيرا كه اين نفخه(6)مادّۀ قوّت غضبى است و آن شرر آتش قهر(7)صمدى است - عزّ شأنه - و اين آتش را خاصيّتى است كه از تولّد حركت ذره اى، جهانى(8)مشتعل(9)گردد. پس لا جرم ذرّه اى از كبر، موجب اشتعال آتش جهنّم باشد كه اعظم عوالم نيرانى است و اين صفت بود كه ابليس لعين(10)را به كلمۀ «خلقتني من نارٍ و خلقته من طينٍ»(11)گويا ساخته از قبول حق و انقياد اوامر حاكم مطلق بازداشته در مقام خطاب «وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي(12)إِلىٰ يَوْمِ اَلدِّينِ»(13)بداشت و به طوق لعنت، مطوّق ساخت و ابواب رحمت بر روى او ببست.(14)
نظم
از تواضع، خاك، مردم مى شود *** نور نار از سركشى كم مى شود
شد عزيز، آدم چو استغفار كرد *** خوار شد شيطان چو استكبار كرد
دانه پست افتد كه بر دستش كنند *** خوشه چون سر بركشد پستش كنند
و حضرت حق عزّ و جلّ در كتاب كريم به جهت تهديد منكوسان مهاوى تكبّر و
تخويف منجوسان(1)مساوى تحيّر فرمود كه «إِنَّ اَلَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دٰاخِرِينَ»(2)يعنى به درستى كه آن كسانى را كه از غايت نجاست نخوت و تكبّر و كثرت خباثت(3)خيلا و تجبّر، اطاعت و فرمان بردارى حضرت ما نمى كنند(4)و شرايط بندگى به جاى نمى آورند و از امتثال امر ما عار مى دارند و رسولان ما را خوار مى پندارند، زود باشد كه به خوارى تمام در قعر جهنّم اندازيم و رقاب آن مخذولان را به سلاسل آلام نيرانى، مقيّد سازيم.
نظم
كبر چون در نفس كس راسخ شود *** دفتر ابليس را ناسخ شود(5)
در خبر است كه نوح پيغمبر عليه السلام را نام بشكر بود. از بسيارى گريه كه كرده بود بر گناه خويش، او را حضرت حق نوح خواند(6)و گناه او آن بود كه روزى بر رهگذرى مى گذشت، سگى ديد بر سر راه. به خاطرش گذشت كه عجب قبيح است. حضرت اللّٰه تعالى(7)وحى فرستاد بدو كه: «اى نوح! نيكو بنگر كه آيا تو بهترى از وى؟!»(8)از اين خجالت، بسيار نوحه مى كرد.
و نظير آن(9)منقول است كه حضرت عزّت به حضرت موسى عليه السلام فرمود كه: «در مخلوقات ما نظر كن و ببين تا كدام از تو فرودتراند و به(10)حضرت ما بياور». موسى عليه السلام در خلائق نظر مى فرمود و هر يك را بر خود ترجيح مى نهاد. تا آن كه به سگى گرگين رسيد و ريسمانى در گردن او كرد و مى كشيد و مى برد تا به محل خطاب، عرض كند.
ناگاه در ميان راه چيزى به خاطرش رسيد از فضايل كلب و او را نيز گذاشت و آمد.
چون به نزديك رسيد خطاب در رسيد كه: به عزّت پروردگارى ما كه اگر كلب را
مى آوردى و خود را بر او تفضيل مى كردى، نام تو را(1)از ديوان انبيا عليهم السلام محو مى گردانيديم.(2)
پس گاهى كه حال پيغمبران با كمال عظمت و وفور تقرّب چنين باشد كه بدان قدر شايبۀ تكبّر مستوجب اين چنين خطاب و عتاب(3)گشتند، حال ديگرى چگونه خواهد بود؟
و در اخبار نبوى عليه السلام آمده است(4)كه: «موكّل هر بنده دو ملك امين اند، كه جناح همّت ايشان او را گرفته اند، كه چون نفْس خود را به تكبّر بركشد، عنان او را بازكشند و گويند: خداوندا! او را پست گردان.(5)و چون فروتنى كند گويند: خداوندا! مرتبۀ او را بلند گردان».
نظم
از تواضع، مرد گردد سربلند *** وز تكبّر گردد او را رو نجند(6)
امّا تذلّل و تخاسس(7)كه آن مهانت و خوار ساختن خويش است، چنان است كه مثلاً عالِمى متّقى، كنّاسى يا دبّاغى را بر مسند خويش نشاند و كفش او را راست نهد و نزد او بر پاى باستد(8)و اين از اعتدال به غايت دور است؛ چه امثال اين تواضع با اخوان و اقران، محمود و معروف است؛ امّا با اخسّاء و اراذل، خساست است و مشوب به ريا و آنچه در كلام نبوى آمده است كه «ليس للمؤمن أن يُذلّ نفسه»(9)مشير بدين معنى است كه با خلق به حسب مراتب و اقدار ايشان معامله بايد نمود و اگرچه تحقيق آن معنى بر هر كسى دشوار است، فامّا به مقتضاى «نحن نحكم بالظّاهر» سلوك به نوعى بايد نمود كه مطابق طريقۀ متقدّمان بود و در سدّ ابواب فسادات، اين امر كلّى است.
امّا عدل در انفاق كه موجب غناست، چنان است كه چون واجد، نعمتى را كه خداى عزّ و جلّ، بدو كرامت كرده، قدر آن بشناسد و به وقت ضرورت و مقدار كفايت بر خود و عيال و اتباع، صرف نمايد و صرف فاضل در مصارف رضاى منعم عظيم و معطى كريم، لازم و وقايت از استعانت بدان به مخالفت حق، واجب داند و آن را غنيمت شمرد به جهت فراغت طاعت - چه به معاونت نعمت به حقوق و آداب خدمت قيام مى تواند(1)نمود و به صرف آن در مصارف حسنه، رضاى منعم، حاصل مى تواند كرد(2)و به وسيلۀ آن به(3)مرتبۀ قرب حضرت معطى مى تواند رسيد و به دوام مشاهدۀ جمال منعم محظوظ مى تواند شد؛ چنانچه آيات و احاديث دالّه برين معنى، بسيار وارد است - پس به يقين شكر نعمت به جاى آورده بود؛ چه اين نوع عمل، علامت كمال شاكريّت بود و شكر، خود مستلزم غناست در دنيا و عقبى؛ چنانچه در آيۀ كلام اللّٰه(4)اين معنى مؤدّىٰ است.
نظم
شكر كن شكر زانكه شكر نعم *** موجب ازدياد(5)فضل و عطاست
هرچه آمد ز دوست، خوش آمد *** ناشكورى مكن كه عين خطاست
امّا تبذير كه آن را اسراف گويند ملزم سلب و فقدان نعمت باقى و مثمر ذلّ و محنت اخروى چنان است كه انعام نعم عام حضرت ذى الجلال والاكرام كه «وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً»(6)بر جملۀ انام براى آن است تا به فراغت در تحصيل سعادات و كسب كمالات، كوشش نمايند و از دار الغرور با تحف عبادات و هديۀ طاعات، روى به مقام السّرور آورند(7)و بدين وسيله در سلك اصحاب يمين منسلك گردند. پس هر بنده اى كه قدر آن نشناسد و آن را فوزى عظيم نشمرد و عمر بر بطالت
و ضلالت گذراند و در طلب معصيت و غير طاعت خداى صرف كند و در ايقاد(1)نيران اسراف كه: «كلّ نفقة في غير طاعة اللّٰه فهو إسراف»،(2)مبالغه نمايد، خواطف غيرت جبّارى و يد قهر حضرت بارى(3)آن را از او انتزاع نمايد و در آبار احتياج، او را پاى بند مزلّت سازند و نام او را در دفتر خاسران، ثبت فرمايند(4)و در كف كفايت او جز ياد حسرت، چيزى نمانند و او را از زمرۀ مطرودان شمرند كه «إِنَّ اَلْمُبَذِّرِينَ كٰانُوا إِخْوٰانَ اَلشَّيٰاطِينِ».(5)
امّا كثرت ذكر خداوند عزّ و جلّ، كه واسطۀ محبّت و باعثۀ عنايت است، در شأن ذاكر چنان(6)است كه چون بنده از ياد هرچه غير حق است بيرون آيد و نار نفس امّاره را به نور كلمۀ توحيد «لا إله إلّا اللّٰه» منطفى گرداند؛ چنانچه به نفى - كه مضمون «لا إله» است - موادّ فاسده(7)كه مقوّى و مربّى صفات نفس امّاره اند از خود دور سازد و هواى فضاى ميدان دل را كه محل بارگاه كبريا و مطلع آفتاب فردانيّت است از غبار حدوث پاك كند و به اثبات - كه مضمون «إلّا اللّٰه» است - تحصيل صحّت دل از رذايل اخلاق نمايد و مركب همّت از مصايد زخارف كثرت در مقاصد مصارف(8)وحدت(9)راند و بر بوى(10)نسيم «يحبّهم»(11)در ميادين محبّت(12)و ارادت، جولان فرمايد و نهال توحيد را در رياض دل به تسقيۀ ذكر، نضارت دهد و به سيف «الواحد يكفيك من الكلّ»(13)قطع مألوفات حسّى و محبوبات جسمى كند و همگى وجود خويش را بر(14)پرتو آفتاب احديّت در بوتۀ شهود بگدازد، باعثۀ رحمت حضرت ربوبيّت و سابقۀ الطاف جناب صمديّت، باطن او را به نور معرفت، منوّر سازد و خلعت عزّ و مغفرت در وى
1) . م: انقاد.
2) . در مآخذ حديثى نيافتيم.
3) . ف: - بارى.
4) . ف: - و در آبار... فرمايند.
5) . سورۀ اسراء، آيۀ 27.
6) . ف: عيان.
7) . ف: + \و افكار زايده.
8) . ف: - مصارف.
9) . ف: وجدت.
10) . ف: قوى.
11) . سورۀ مائده، آيۀ 54.
12) . ف: - محبت.
13) . كنز العمّال، ج 3، ص 23: «اعمل لوجه واحد يكفيك الوجوه كلّها».
14) . ف: - بر.
پوشاند و او را از جملۀ مقرّبان آن بارگاه و از زمرۀ مَحرمان آن درگاه گرداند؛ چنانچه حديث قدسى «أنا جليس من ذكرني»(1)مؤيد همين معنى است.
نظم
كثرت ذكر خدا منهج ارباب وفاست *** غافل از ذكر خدا كى شود آن را كه صفاست
تا توانى مشو(2)از ذكر خداوند، خموش *** گر تو را ميل عطيّات و عنايات خداست
چون شود غافل و ذاهل ز(3)خداوند جهان *** آن كه جان و دل او بستۀ اميد لقاست؟
چون به ره مى روى اى مرد برو بر ره حق *** كه به غير از ره حق رفتن تو عين خطاست
قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله:(4)«الصّبر كنزٌ من كنوز الجنّة».(5)
كاشف نقاب «لَقَدْ رَأىٰ مِنْ آيٰاتِ رَبِّهِ اَلْكُبْرىٰ»(6)واقف سرّ خطاب «فَأَوْحىٰ إِلىٰ عَبْدِهِ مٰا أَوْحىٰ»(7)سلطان اصفيا برهان اوليا - عليه الصّلاة و السّلام - به جهت تنبيه طالبان جواهر معانى و سايران منازل عرفانى مى فرمايد كه: صبر بر مصيبات اين جهانى و تجرّع مرارات حوادث فانى و تحمّل مفارقت مرغوبات و مألوفات نفسانى كه شيوۀ ارباب توحيد عيانى و شيمۀ اصحاب معارف ربّانى است، گنجى از گنج هاى درجات جنانى است؛ چنانچه حضرت ودود، مؤيّد اين مقصود، بيان مى فرمايد كه «وَ جَعَلْنٰا
مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا لَمّٰا صَبَرُوا»(1)يعنى ما كه(2)خداونديم، به كمال حكمت خود جمعى از ملازمان بساط عبوديّت و مراقبان آثار نفحات ربوبيت را به يمن بدرقۀ صبر و استقامت به اوج درجات مقتدايى و امامت رسانيديم و نفوس زاكيۀ آن مقبولان حضرت را به شرف خلعت كرامت، مخصوص گردانيديم و مفتاح هدايت، به دست تصرّف آن هاديان مهدى داديم و گنج درايت، در قبضۀ همّت ايشان نهاديم و نعيم اخروى و سلطنت معنوى را كه نعمت بى غايت و دولت بى نهايت است، جزاى وفاى صابران ساختيم كه إِنَّمٰا يُوَفَّى اَلصّٰابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسٰابٍ».(3)
نظم
آنها كه به صبر پيش بردند *** مقصود ز جمله بيش بردند
اى سعادتمند! لمعات بروق معانى اين حديث حبيب حضرت صمدانى، منوّر ظلمت غفلت خواطر، وقتى گردد كه وابل وجه حقيقت صبر از نقاب غمام خفا ظاهر گردد. پس ببايد دانست كه صبر به چند معنى آمده و مرجع جمله به اثبات باعث خير در مقابل باعث شرّ است و مراد از خير، معروفات و مأمورات است و از شرّ، مناهى و منكرات. و يقين است كه بواعث خير جز اخلاق حسنه نبود و از اينجا ظاهر گردد كه هر فعلى(4)حسن كه در مقام امكان صدور فعلى(5)قبيح ظاهر شود(6)از صبر بدو تعبير توان نمود.
و جابر بن عبد اللّٰه انصارى رضى الله عنه روايت كرد كه از رسول عليه السلام(7)پرسيدند كه: ايمان چيست؟ فرمود كه: «الصّبر و السّماحة»(8)يعنى ايمان، حبس نفس است در مضايق طاعات معنوى و ملازمت تحصيل سعادات اخروى و مساهلت اهتمام به اسباب و(9)
امور دنيوى و ترك طلب لذّات جسمانى و مشتهيات(1)نفس شيطانى.
و اين از دو وجه تواند بودن؛ يكى آن كه چون ايمان، صفتى است جامع جميع صفات رضيّه و اخلاق مرضيّه و هيچ يك از آنها بدون صبر متحقّق نگردد بلكه بعضى از اكابر دين برآن اند كه اخلاق حسنه، انواع صفت صبراند كه به عوارض، امتياز يافته اند از يكديگر و آن اختلاف احوال است - چنانچه صبر را بر حرب و مقاتله شجاعت گويند و بر مصيبات، صبر نامند و بر راندن شهوت بطن و فرج، عفّت خوانند و بر قدر تسير(2)از حظوظ، قناعت دانند و امثال اينها - پس ايمان بدين معنى، صبر بود و ديگرى آن كه چون ايمان، اعمال صالحه و طاعات را گويند - چنانچه بعضى از علماى اسلام بر اين اند - و مواظبت بر طاعات و عبادات، بى صبر صورت نبندد، پس ايمان بدين معنى نيز صبر بود و سماحت، عطف بيان صبر تواند بودن و آنچه در آثار وارد است كه «الصّبر نصف الإيمان»،(3)به اعتبار آن است كه ايمان را عبارت دانند(4)از تصديق يقينى و اعمال صالحه؛ چنانچه رأى بعضى از علماى دين بر اين است.
اكنون چون صداى صواعق اين حقايق، به سمع جان رسيد، مخفى نماند كه چون صبر، عبارت است از اثبات بواعث دينى، علامت حصول كمال او جز تجلّى به زينت اعمال صالحه نبود و يقين است هر كه را افعال برحسب رضا و امر حضرت ذى الجلال - تقدّس عن الأمثال - و طبق فرمان رسول ملك(5)متعال - عليه سلام اللّٰه في كلّ حال - مقرر بود، به شرف رحمت رحمانى و سعادت عنايت حضرت صمدانى، مخصوص گردد و در دار البقاء به دولت وصول به نعيم ابدى و حصول غناى سرمدى، فايز شود و از ذلّ نكبت بُعد برهد و به عزّ سلطنت قرب برسد؛ چنانچه آيۀ كريمۀ «وَ بَشِّرِ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنّٰاتٍ» الآيه(6)از اين مقصود مخبر
است. پس بى شك صبر، گنجى بود از گنج هاى جنانى؛ چنانچه واقف اسرار ربّانى، بيان فرمود.
نظم
خون خور و در صبر بنشين مردوار *** تا برآيد كار تو از كردگار
اى سعادتمند! صبر، مقامى است شريف و منصبى است بس منيف كه اطّلاع بر عظم رتبت و علوّ منزلت او از طوق وسع هركس بيرون است و از جملۀ فضايل او يكى آن است كه حضرت منّان، هفتاد و چند موضع در قرآن ذكر اين صفت جميله كرده و اكثر خيرات و اغلب درجات عاليات را به وجود عزيز او اضافت فرموده(1)و سالكان سبيل عبادت و ناسكان طريق اطاعت را خود اشارت با بشارت «إِنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلصّٰابِرِينَ»(2)جهت استدلال بر كمال فضل اين صفت و استرسال عنان نعمت به صوب تحصيل اين سعادت، تمام بود.
در خبر است كه حضرت اللّٰه تعالى به داود عليه السلام وحى فرمود كه: «يا داود، تخلَّقْ بأخلاقي و أنا صبور»(3)يعنى: اى داود! اگر دولت قرب ما مى خواهى، نفس خود را به صفات حميدۀ ما متّصف گردان و سرّ خود را به زينت مكارم اخلاق ما متحلّى ساز و بر صولت حوادث، صبر كن كه حضرت جبّارى ما با آن كه بر همۀ اشيا قادريم، در جميع امور صابريم.
و علماى دين گفته اند كه حضرت بارى - عزّ اسمه - جهت ايضاح و اظهار عزّت صفت صبر بر عباد بود كه خَلق ارض و سماوات با كمال قدرت در مدّت شش روز فرمود؛ چنانچه آيۀ كريمۀ «خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا فِي سِتَّةِ أَيّٰامٍ»(4)از اين حال خبر مى دهد.
و ببايد دانست كه حصول اين جوهر عزيز، منوط است به تحقيق چند چيز: اول معرفت آن كه هر چيزى كه در دار دنياست جمله بر ممرّ سيل فناست؛ چنانچه آيۀ كريمۀ «كُلُّ مَنْ عَلَيْهٰا فٰانٍ»(1)اين(2)بيان مى فرمايد و بى شك اين يقين، سبب عدم عقد قلب عباد گردد به امور دنيوى. پس در محلّ زوال اموال و(3)وقت انتقال احوال، متألم البال نگردند و از تردّد و تهتّك، مجتنب باشند.
دوم معرفت آن كه هرچه واقع مى شود به حكم بلا معقّب و قضاى بلا رادّ الهى است - تقدّس و تعالى - چنانچه از فحواى كلام ملك علّام كه «قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ»(4)مفهوم مى گردد و بى شك اين امر، صاحب واقعه را صيانت نمايد از ارتكاب اضطراب و تحمّل تعب و مشقّت جهت رفع و دفع آنچه مقدور او نيست و از اين مرتبه به «رضاى به قضا» تعبير كنند.
نظم
وكلتُ إلى المحبوب أمري كلَّه *** فإن شاء أحياني و إن شاء أماتني(5)
سيوم معرفت آن كه در ارسال افواج بلا بر عباد، حضرت معبود را حكمت هاست كه از جملۀ آنها يكى آن است كه تميز فرمايد ميان محبّان صادق و متردّدان منافق؛ چنانچه از مضمون كلام كريم كه «وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتّٰى نَعْلَمَ اَلْمُجٰاهِدِينَ مِنْكُمْ وَ اَلصّٰابِرِينَ»(6)معلوم مى شود و بى شك اين حال، مؤمن صديق را در حين رؤيت وقايع مانع اند از مباشرت افعال شنيعه و اعمال قبيحه(7)چون شقّ جيوب و ضرب خدود(8)بر جزع و امثال اينها.
چهارم معرفت آن كه هر حادثۀ موحش و واقعۀ مضرّ مؤلم كه بنده را روى نمايد،
مزيل وزرى از اوزار(1)آثام و كفارت(2)گناهى از گناهان است؛ چنانچه مؤيد اين معنى، مروى است كه چون آيۀ(3)«مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ»(4)نزول فرمود، ابا بكر گفت: كيف الفرح بعد هذه الآية. حضرت نبوى عليه السلام فرمود كه: «غفر اللّٰه لك يا أبا بكر، أ لست تمرض؟ أ لست تصيبك الأذى؟ أ لست تحزن؟ فهذا ما تجزون به»(5)يعنى: آمرزش خداى بر تو باد اى ابا بكر! نه آخر بيمار مى شوى؟ نه(6)آخر به مصيبت ها مبتلا مى گردى؟ نه هر وقت(7)از حوادث روزگار اندوه مى يابى؟(8)اين جمله، جزاى سيّئات شماست كه مؤمنانيد.(9)و بى شك اين امر، واسطۀ آن شود كه بنده در حال رؤيت مكاره و بليّات اين جهان فانى، رقاب خود را از قيد عذاب آن جهانى، خلاص يابد و نعيم و شادمانى جاودانى را ملاحظه فرمايد و از اين معنى، او را بهجتى روى نمايد كه با وحشتى كه نفس، بدان مفطور است مقاومت كند تا صدمات احزان، او را در ورطات فزع و فغان نيندازد(10)و غولان كرب و ملامت، او را(11)از نهج شرع حضرت رسالت، بيرون نبرند.
پنجم كمال محبّت حق - جلّ شأنه - و بى شك اين امر، موجب استغراق سرّ بنده گردد در تحصيل رضا و مطلوب حضرت محبوب و فراغ خاطر وى از محبّت جميع مألوف و مرغوب و چون اين حال دست دهد، تلاطم امواج عشق، كشتى مراد(12)او را در درياى مراد دوست، غرق گرداند، تا مراد او را عين مراد خود داند و در حين ورود بلا و نزول قضاى كلمۀ «كلّما يفعل المحبوب محبوب» برخواند و از شرّ شكايت و اعتراض، نطقاً و قلباً محفوظ ماند.
1) . ف: + \و.
2) . ف: كفاره.
3) . ف: + \كريمه.
4) . سورۀ نساء، آيۀ 123.
5) . مسند أحمد، ج 1، ص 11 و المستدرك على الصحيحين: ج 3، ص 74: «غفر الله لك يا أبا بكر؛ أ لست تمرض؟ أ لست تنصب؟ أ لست تحزن؟ أ لست تصيبك اللواء؟ قال: بلى. قال: فهو ما تجزون به».
6) . م: - نه.
7) . ف: وقتى.
8) . ف: مى رانى.
9) . ف: - كه مؤمنانيد.
10) . ف: نيندازند.
11) . ف: - را.
12) . ف: مرام.
نظم
هرچ از تو آيد خوش بود خواهى شفا خواهى الم *** آرام جانم ياد توست من فارغ از شادى و غم
و همين امر، وسيلۀ آن شود كه در وقت حصول نعماء چنانچه رضاى حضرت منعم است صرف نمايد و اين مرتبه، اكمل جملۀ مراتب و افضل جميع مناسب است و در بدايت حال، سالكان مسالك عبادات را در وصول بدين مقام از حصول آن مقامات، ناگزير است و كمال آنها نيز بدين سبب(1)است و حلّ اين دقايق، بعد از كشف حقايق آنچه در حديث شكر مذكور شده، آسان بود و آنچه از مظهر آيات و مظهر عنايات مروى است كه در حين دعا از حضرت حق - جلّ و علا - استدعا مى فرمود كه: «اللّهم إنّي أسألك من اليقين ما تهون(2)به عليّ مصائب الدّنيا»(3)يعنى: بارخدايا! از حضرت تو يقينى مى خواهم كه تو به قوۀ آن يقين، مصيبت هاى دنيا را بر من آسان گردانى، مشعر است بر توقّف حصول صبر(4)بر اين امور مذكوره.
و(5)بر اهل حال مستور نيست كه حصول اين احوال، موقوف است بر وصول به درجات اصحاب كمال كه مستغرقان بحر وصال و سوختگان نار اتّصال و پروانگان شمع سحاب جلال و جمال اند. پس به يقين، گوى سعادت از ميدان صبر، كسى ربايد(6)كه خانۀ دل از(7)ماسواى دوست، پرداخته باشد و نقد جان را در بوتۀ محبّت، گداخته و مراد خود را تابع مراد آن حضرت، ساخته و شطرنج عمر بر بساط انقياد، باخته و عنان رضا به دست مدبّران قضا، بازداده و سَر اطاعات بر ره(8)تسليم، نهاده و ارقام شوق بر صفحۀ ضمير، نگاشته و هرچه جز اوست جمله را عدم انگاشته و قدم همّت بر جادۀ طلب رضاى حق، ثابت كرده و به قوّت(9)عزم، راه عبادت سپرده و به
تأييد ربّانى، مرغوب(1)نفس شيطانى را پشت پاى زده و به توفيق سبحانى از عقبات اعتبارات، در گذشته و بر مسند صدق و اخلاق، نشسته و ابواب هوس(2)را بر روى خويش بسته(3)و از كدورت تعلّقات دست شسته و به صابون مجاهده، جامۀ باطن را نظافت فرموده و به مياه تقوا آن را طهارت نموده، پس مركب روح در ساحات عوالم معنى به جولان درآورده و به تازيانۀ توجّه، او را به جانب مقصود، نهيب داده و بر اوج مراتب برآورده و كشتى فهم و وهم را در غرقاب تحيّر، غرق گردانيده و قطرۀ وجود مقيّد را به بحر وجود مطلق(4)رسانيده.
نظم
خوشا سرى كه بود ذوق سرها ديده
به چشم دل، رخ اسرار آن سرا ديده
بر آستان وفا هر دمى ز دشمن و دوست
هزار محنت و ناكامى و جفا ديده
به هر جفا كه كشيده به روزگار دراز
براى دوست در آن شيوۀ وفا ديده
به هر وفا كه نموده به زير تيغ جفا
ز روى دوست دو صد خلعت صفا ديده
ميان ظلمت امكان و كثرت صورى
نسيم صبح وصال(5)از ره فنا ديده
چو از رسوم مجازى فنا شده كلّى
درون زهر فنا شربت بقا ديده
ز ننگ خود شده يك سو كه در حريم شهود
جمال آن مه بى چون و بى چرا ديده(1)
و آنچه حضرت(2)تبارك و تعالى فرمود كه: «وَ اِصْبِرْ وَ مٰا صَبْرُكَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ» /(3)مخبر از اين حال است(4)و بر ارباب يقين و شارعان طريق دين، مكشوف است كه صبر با وجود آن كه از اعاظم طاعات است، موقوفٌ عليه كمال(5)جميع عبادات است.
نظم
صبر بى طاعت بود بى شك محال *** طاعت بى صبر را نبود كمال
هر يك از طاعات در دار الأمان *** هست كنزى از كنوز جاودان
صبر كو هست از كنوز اخروى *** گشته مفتاح كنوز معنوى
هر كه او را اين كليد آمد به دست *** بر سرير نعمت باقى نشست
يافت اندر جنّة المأوى درج *** اين بود «الصبر مفتاح الفرج»(6)
اى سعادتمند! هر مؤمنى كه در حين رؤيت بلا تجرّع اقداح صبر نمايد و در وقت نزول قضا تشرّب كئوس تحمّل فرمايد و از صدق جان، كلمۀ «إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ»(7)بر زبان راند، كاتبان اعمال بندگان، آن را عنوان ديوان عبادات او سازند [كه] «انتظار الفرج بالصّبر عبادة»(8)و مدبّران امور و احوال انسان، فرش دولت ابدى در زير پاى عاقبت او اندازند كه «دولة المؤمن في الصّبر»(9)و مبشّران عالم غيبى صداى و «بَشِّرِ اَلصّٰابِرِينَ»(10)به سمع جان او رسانند و هاتفان اخبار لاريبى نداى «لَنَجْزِيَنَّ اَلَّذِينَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ»(11)به گوش هوش او فروخوانند و خازنان مخزن عنايات، او را بر مَسند فتح و نصرت نشانند كه النّصر مع الصّبر(12)و از
1) . ف: - ز ننگ خود شده... بى چرا ديده.
2) . ف: + \اللّٰه.
3) . سورۀ نحل، آيۀ 127.
4) . ف: - است.
5) . ف: - كمال.
6) . الفرج بعد الشدة، ص 37.
7) . سورۀ بقره، آيۀ 156.
8) . الدعوات، ص 41.
9) . در مأخذ حديثى نيافتيم.
10) . سورۀ بقره، آيۀ 155.
11) . سورۀ نحل، آيۀ 96.
12) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 413؛ الأمالي طوسي، ص 536.
حضرت واهب العطيّات به تشريف «سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ»(1)مشرّف گردد و در دار الخلود به عزّ رحمت حضرت معبود، فايز شود كه «فَنِعْمَ عُقْبَى اَلدّٰارِ»(2)و آيۀ كريمۀ «وَ اَللّٰهُ يُحِبُّ اَلصّٰابِرِينَ» /(3)و نصّ با درايۀ(4)«وَ مٰا يُلَقّٰاهٰا إِلاَّ اَلَّذِينَ صَبَرُوا»(5)بى شك، مثبت اين بيان و سكينۀ قلب اصحاب عيان(6)بود.
نظم
پيش باران بلاى دوست، هر كو سر نهاد *** بر فراز عالم معنى(7)كشيدش سر فراز
روايت است كه حضرت داود عليه السلام در حال خطاب با حضرت ربّ الارباب گفت:
الهى! چيست جزاى آن غم زدۀ بلارسيدۀ مسكين كه بر دل حزين بر صدمات بلاى تو بر وفاى رضاى تو صبر مى كند؟ حق - جلّ و علا - وحى فرمود كه: «جزاى آن بنده آن است كه دل سليم او را خلعت ايمان پوشانيم و اين عطيّۀ عظمىٰ را هرگز از او باز نستانيم».
نظم
جزاى صبر، خدا خير عاقبت(8)بخشد *** صبور باش كه خيرت در(9)آخرت بخشد
در خبر است كه روز حشر چون خلائق را به موقف جزا حاضر فرمايند، اجور ارباب اعمال صالحه و اصحاب عبادات مرضيّه را از نماز و روزه و زكات و حج به ميزان عدل، موفّا گردانند. پس اهل بلا و مخصوصان جراحت عنا را حاضر سازند و چنانچه اهل وفا امروز مركب صبر در ميدان بلا مى رانند، خازنان ملأ اعلىٰ باران اجر
و ثواب بر اراضى نفوس طاهرۀ(1)ايشان باران اند و چندان روح و ريحان و مغفرت و رضوان بر فرق قابليّات ايشان نثار شود كه آسودگان مهد عافيت، آرزو كنند كه كاشكى ايشان نيز ارّۀ بلا كشيدندى و اعضاى ايشان را در دنيا به مقراض جفا بريدندى.
نظم
هميشه اهل وفا خلعت بلا پوشند *** ز دست دوست مى محنت و جفا نوشند
به راه تير قضا جان و دل نشانه نهند *** براى صيد رضا از پى عنا كوشند
اى سعادتمند! صبر بر سه نوع است: يكى فرض چون صبر بر مواظبت طاعات مفروضه و از ارتكاب محظورات معاصى و كباير مناهى. دوم(2)مستحب چون صبر بر اداى نوافل و(3)سنن و بر وقوع بليّات و محن و از ارتكاب صغاير ذنوب و آثام. سيوم(4)مذموم چون صبر در مقام تهلكه و رؤيت مناهى و ملاهى.
و اكابر دين گفته اند كه مطيع را در طاعت(5)سه حالت است و در هر سه حالت به صبر محتاج است؛ اوّل قبل العمل و در اين حال لابد است از صبر در(6)تصحيح نيّت و اخلاص و از دخول شوايب ريا و اين قسم از صبر نزد اهل تحقيق و علماى راسخ كه از حقيقت نيّت و اخلاص(7)واقف اند و بر مكايد نفسْ مطّلع، مشكل ترين اقسام است و از اينجاست كه حضرت رسالت عليه السلام فرمود: «إنّما الأعمال بالنيّات، و لكلّ امرئٍ ما نوى»(8)يعنى به درستى كه(9)اسباب جملۀ اعمال و روح آنها نيّات است و هر كسى را از ثمرۀ اعمال بر قدر صحّت صدق نيّت و اخلاص و عزيمت او بهره خواهد بود.
دوم حال العمل و در اين حال، ناچار است از صبر بر محافظت اركان و شرايط و آداب ملازمت حضور دل با محلّ اتمام و هم چنين صبر از آفات تكاسل و دواعى
فتور تا حدّ(1)فراغ و ازاين جهت بود كه حضرت نبوى عليه السلام فرمود كه: «استتمام المعروف خيرٌ من ابتدائه»(2)يعنى به انجام رسانيدن كار خير، بهتر از آغاز كردن است.
سيوم(3)بعد العمل و(4)در اين حال، ناگزير است از صبر، چنانچه منع كند(5)نفس را از بزرگ داشتن عمل خود تا(6)محفوظ ماند از آفت عجب و منع كند از افشا و اظهار آن تا مصون ماند از شرور سمعه؛ چه اظهار طاعات و افشاى عبادات، مهبط(7)اجور و منتج ويل و ثبور است.
نظم
آنها كه كمال نفس جويند *** با ديو هوا به گفت و گويند
هرگز ندهند وايۀ نفس *** دايم شكنند پايۀ نفس
تا جان، سپر بلا نسازى *** باشد همه طاعت تو بازى
از زهد و عبادت ريايى *** هرگز نرسد كسى به جايى
بگذر ز منّى و هم ز مايى *** گر طالب رحمت خدايى
بگذار طريق خودفروشى *** تا خلعت لعنتش نپوشى
بر محنت دوست، صبر مى كن *** غم را به رضا تو جبر مى كن
ابن عبّاس رضى الله عنه فرمود كه: صبر در قرآن بر سه مرتبه است؛ اول بر اداى فرايض و اين صابر را عند اللّٰه سيصد درجه است. دوم(8)صبر از محارم و او را ششصد درجه است. سيوم(9)صبر بر صدمت اول مصائب و اين صابر را نهصد درجه است و فضل اين مرتبه بر مراتب ديگر از آن جهت است كه هركه مؤمن صادق است، بر اداى فرايض و(10)اجتناب از محارم، صبر تواند كرد. اما صبر بر اول سطوت ورود مصائب
جز به قوّت تحمّل(1)اقوياى ارباب يقين و صحّت تصرّف اتقياى اهل تمكين، ميسّر نگردد؛ چه اين گروه، دل از مال و جان و خان ومان(2)به كلّى برداشته اند و هرچه جز اوست، جمله را عدم انگاشته اند.(3)
نقل است كه از اهل توكّل، مؤمنى و مؤمنه اى پير را دو پسر بود به كمال بلوغ رسيده و خط سبز، گرد رخسار دميده. خواستند تا فرزندان را به حصن سنّت نكاح درآورند و كام دل از ديدار(4)احفاد برآورند. دو زن نيكوصورت، جهت هر دو پسر بخواستند و دو خلوت خانه، جهت ايشان بياراستند. چون شبانگاه رخت انداختند و خانه بپرداختند و دست زنان(5)به دست پسران سپردند. پس بيرون آمدند و منتظر نشستند(6)و دست از غم جهان بشستند. ناگاه آوازى ناملايم از هر دو خانه شنيدند. بى محابا به خانه در دويدند.
هر دو جگر گوشه را بى توشه، مسافر آخرت يافتند و از اثر حيات هيچ در ايشان نيافتند.
از غايت حيرت به خود(7)فرو رفتند و ليكن جز «الله خير الحاكمين» هيچ نگفتند. چون از زنان ايشان، حال(8)باز پرسيدند، چنان شنيدند(9)كه يكى قبل التّصرف و يكى بعد التّصرف مقبوض يد قدرت شده اند. بازگشتند و به خانه رفتند.(10)
چون روزى چند برآمد، اين(11)مؤمن و مؤمنه به جانب حج، روانه(12)شدند و چون سعادت زيارت كعبه دريافتند، مدّت پانزده سال در آن منزل مبارك ببودند.(13)بعد از آن عزيمت(14)وطن مألوف نمودند. چون محن سفر كشيدند و به وطن رسيدند، خود از قدرت بى نهايت يزدانى و قضاى بى منتهاى سبحانى، يكى از آن دو زن كه تصرّف بر او(15)واقع شده بود، حامله گشته بود(16)و بيست پسر به يك شكم
نظم
هر كو به صبر جان دهد اندر وفاى دوست *** صد جان به هر دمى رسدش از عطاى دوست
قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله:(10)«إنّ أحبَّ النّاس إلى اللّٰه يومَ القيامة و أقربهم منه مجلساً إمامٌ عادلٌ، و إنّ أبغض النّاس إلى اللّٰه يوم القيامة و أشدّهم منه عذاباً إمامٌ جائرٌ».(11)
طغراى صفحۀ هدايت عنوان صحيفۀ رسالت، رهنماى اهل يقين، پيشواى ناظمان دين - عليه الصّلاة و السّلام - مى فرمايد كه: دوست ترين مردم نزد خداى تعالى روز قيامت و نزديك ترين ايشان، پادشاه عادل است و دشمن ترين مردم نزد خداى تعالى روز قيامت(12)و گرفتارترين ايشان در عذاب سخت، پادشاه ظالم است.
اى سعادتمند! حضرت محمد(1)- عليه الصّلاة و السّلام - تنبيه مى فرمايد وُلات مسلمين و حكّام خطّۀ زمين را از حسن خاتمت عدل و نصفت كه آن وصول است به سعادت عقبى و حصول تقرب به رحمت حضرت مولىٰ عزّ اسمه؛ چنانچه آيۀ كريمۀ «إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلْمُقْسِطِينَ» بدين مقصود مشعر است و از وخامت عاقبت ظلم و جور كه آن تقييد رقاب است به سلاسل عقاب و گرفتارى در شدايد حرمان و عذاب؛ چنانچه خطاب «وَ مٰا لِلظّٰالِمِينَ مِنْ أَنْصٰارٍ» از اين معنى مخبر است تا بر مقتضاى نصّ «وَ إِذٰا حَكَمْتُمْ بَيْنَ اَلنّٰاسِ أَنْ تَحْكُمُوا(2)بِالْعَدْلِ» /(3)در ميادين اعمال،(4)عنان اختيار نفس مكّار جز به دست شهسوار عدل، باز ندهند و در مناهج افعال از آثار ظلم، متحذّر باشند و چون عدالت - كه صفتى است جامع جميع خصال رضيّه و اخلاق مرضيّه - مظهر(5)آن به يقين، شارعان مشارع دين اند؛ چنانچه كلمۀ شريفۀ «بعثت لاُتمّم مكارم الأخلاق»(6)مظهر اين است و مقسط كه به(7)معنى عادل است اسم حقّ است، بى شك طريقى كه حضرت محمد(8)- عليه الصّلاة و السّلام - را من عند اللّٰه فايض گشته و آن را شرع گويند، حق و عدل محض بود.
پس عادل، آن بود كه در جميع امور از آنچه مطابق شرع نبوى و دين مصطفوى است(9)در نگذرد. اگر به نفس خويش عالم بود «نُورٌ عَلىٰ نُورٍ»(10)و الّا در اعمال از علماى متديّن، استفسار نمايد و از آنچه مضمون فتاوى بود، عدول و استنكاف نجويد و جاير به خلاف اين(11)بود. و از اينجا واضح گردد كه مراد از لفظ عادل در اين كلام مفخر الانام(12)متشرّع است و از جاير، خلاف آن و يقين است كه هر مؤمنى را سلوك طريق شرع محمّدى، مثبت رابطۀ معنوى است با روحانيّت احمدى و اين
رابطه(1)وسيلۀ قرب(2)اوست به حضرت صمديّت - عزّ و علا - و مثمر ظهور محبّت از جناب احديّت - تقدّس و تعالى - و عدول از نهج دين قويم و جادۀ مستقيم حبيب حضرت كريم، علامت عدم آن ارتباط عظيم و مانع قرب رحمت رحيم و منتج عذاب اليم است.
ليكن احبيّت و اقربيّت حاكم عادل و ابغضيّت والى جاير و اشديّت او در عذاب آخرت از دو وجه فهم مى شود:
يكى(3)آن كه چون كمال حكمت ذات متعاليه، مقتضى انتظام عالم حسّى است و نفوس و طبايع نوع انسان [را] در اول خلقت و بدايت فطرت به(4)سبب تنوّع خصوصيّات و اختلاف استعدادات در قابليّت فيضان انوار، تجليّات جمالى و جلالى متفاوت افتاده است و بدين جهت مقاصد و اغراض خلائق، مختلف گشته و تباين در اقوال و افعال و عقايد امم، ظاهر شده و صفات متضادّه هرجا ظهور كرده، هر آينه سنّت الهى بر آن جارى شده كه در هر زمانى در ميان خلق، حاكمى عادل و مصلحى كامل پديد آيد(5)تا اعمال عمّال اولاد آدم و احكام اشغال اهل(6)عالم را بر(7)نهج صواب به قوّت(8)فصل خطاب مسلوك و محفوظ دارد و در تنفيذ احكام و اوامر الهى غاية الإمكان سعى نمايد و به جهت حفظ حدود قواعد نظام ميان خواص و عوام به مقتضاى عدالت، تسويه نگاه دارد و به زواجر سياسى و موانع حكمى، دست تعدّى اقويا از ضعفاى مظلوم، كوتاه گرداند تا از آثار طباع سباع و انعام بين الانام صور ظلم و انظلام به ظهور نرسد و انتظام مقرّر شود چنانچه از انبيا و رسل - صلوات اللّٰه عليهم في كل وقت و حين - و از خلفاى ايشان - رضوان اللّٰه عليهم اجمعين - آنچه كمال حق اين امر بود، به ظهور پيوست و شك نيست كه ايشان(9)احبّ و اقرب و اكرم(10)
بنى آدم اند عند اللّٰه.
پس حفظ نظام كه اعلىٰ امور است نزد ملك علّام و موصل است به مرتبۀ كرام، منوط بود به نشر آثار عدالت حكّام كه رعايت صلاح عام است به متابعت ناسخ الاديان كه آن دين اسلام است و ابطال نظام كه اقبح امور است نزد ملك قادر و موصل است به مراتب اهل كباير كه «وَ اَللّٰهُ لاٰ يُحِبُّ اَلْمُفْسِدِينَ»(1)منوط است به نشر آثار جور حاكم جاير(2)كه آن فساد عام است به مخالفت شرع سيّد الانام عليه الصّلاة و السّلام.
فلهذا حاكم عادل، به مراتب احبّ و اقرب واصل گردد و جاير(3)را در منازل ابغضيّت، عذاب كامل متواصل بود.
ديگرى(4)آن كه چون يافتن(5)عنان نفس سبعى و بهيمى از راه تحصيل لذّات با كمال قدرت بر آن اكمل محصّلات مراتب ترقّيات است، پس هرگاه نفوس حكام و متسلّطين با غايت اقتدار بر كسب اشرار، متحلّى به زيور عدالت كه احسن و اتمّ صفات نفس ملكى است - شود، اسرع از طالبان عرفان به مدارج اهل ايقان كه مستغرقان بحر وصال و والهان سرّ اتّصال اند برسند(6)و خلعت مطالعۀ تجليّات انوار جمال و جلال درپوشند و بر سرير مقرّبان احبّ و سابقان اقرب، متمكّن گردند(7)و چون نفوس ايشان ملوّث به خبايث صفت جور كه جامع جميع اخلاق ذميمه است شود، در مهاوى بُعد از مراتب ارباب كشف و عيان، به حبال(8)كمال ابغضيّت - كه آن حرمان است از مشاهدۀ لقاى حضرت رحمان - مقيّد گردند(9)و به شدايد عذاب كه ثمرۀ تسليط وساوس شيطانى و هواجس(10)نفسانى است گرفتار آيند.(11)
و از اين جاست كه اهل حق، حلاوت يك لحظه عدالت را كه نتيجۀ آن نور است
به دولت ملاحظۀ لقاى ربّانى و حصول فنا به(1)تجلّى ذات حضرت صمدانى و بقا به اتّصاف به جميع صفات الهى و اطلاع بر احوال مغيبه(2)كما هى، از شصت ساله عبادت كه غايت كمال قوۀ انسان در اين زمان همان بود، اولىٰ(3)و اعلىٰ دانسته اند؛ چنانچه كلام نبوى - عليه الصّلاة و السّلام - كه «عدلُ ساعةٍ خيرٌ مِن عبادةِ ستّينَ سنةً»(4)از اين معنى خبر مى دهد.
اى سعادتمند! تحصيل مراتب مغرَقان(5)بحر توحيد و عرفان، و تكميل مناصب سالكان طريق كشف و ايقان، موقوف است بر كمال صحّت دل و صحّت دل در اعتدال صفات جميله است كه عدالت عبارت از آن است و مرض دل در ميل است كه آن موجب حجاب است از حضرت ربّ الأرباب عزّ و جلّ. و نزد ارباب شهود و زايران كعبۀ مقصود، صراط المستقيم كه در(6)فاتحة الكتاب وارد است حقيقت اين اعتدال است و صراط جهنّم روح اين صراط است و حقيقت اين اعتدال از موى، باريك تر و از شمشير، تيزتر است و هر كه در اين دنيا بر اين صراط، استقامت يافت، فردا بر آن صراط چون برق خاطف گذرد و هر كه امروز طلب استقامت نكرد، فردا آنجا بر صراط نتواند گذشتن.
نظم
اى كه در دنيا نرفتى بر صراط مستقيم *** در قيامت بر صراطت جاى تشويش است و بيم
قلب روى اندود نستانند در بازار حشر *** خالصى بايد كه از آتش برون آيد سليم
و به سبب صعوبت و دقت و حدّت اين صراط(7)در روزى هفده بار بر جهانيان
فرض گردانيده اند(1)كه «اِهْدِنَا اَلصِّرٰاطَ اَلْمُسْتَقِيمَ»(2)بگويند و چون هيچ كس در استقامت اين صراط از ميل، خالى نيست، لاجرم هيچ كس را از ورود آتش دوزخ چاره نيست؛ چنانچه در كلام مجيد واقع است(3)«وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاّٰ وٰارِدُهٰا كٰانَ عَلىٰ رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا * ثُمَّ نُنَجِّي اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا وَ نَذَرُ اَلظّٰالِمِينَ فِيهٰا جِثِيًّا»(4)يعنى هيچ كس نيست كه او را در دوزخ، ورود نخواهد بود. بلكه همه را در دوزخ، حاضر خواهيم كرد. بعد از آن، پرهيزكاران را كه آينۀ دل را(5)از غبار ميل به اغيار نگاه داشته اند، به سعادت نجاح و فلاح، مشرف گردانيم و هواپرستان تيره روزگار را در آنجا بمانيم.
نقل است از ابو ميسره - قُدّست أسراره - كه از اكابر تابعين بود و(6)سى وسه ساله پهلو بر زمين ننهاده(7)چون شب درآمدى تا روز بر خود نوحه كردى و رخسارۀ مباركش از بسيار گريستن ريش(8)گشته بود. روزى مادرش گفت: اى جان مادر! از خُردى تا غايت، هيچ گناه از تو در(9)وجود نيامده و همه عمر در طاعت و رياضت گذاشته اى(10)و حضرت حق، تو را به شرف اسلام و علم مشرّف گردانيده است. اين چندين نوحه چرا مى كنى؟ گفت: اى مادر! چون نوحه نكنم كه حق(11)- جلّ و علا - ما را خبر داده است كه «همه را به دوزخ در(12)خواهيم برد» و نمى دانم كه من از آنها خواهم بود كه از آنجا نجات يابند يا نه(13)؟ و اين از آن سبب گفت كه حقيقت استقامت به زمين(14)صراط عدالت، مقدور نوع بشر نيست مگر به توفيق عنايت ربّانى و تأييد
هدايت يزدانى؛ زيرا كه(1)وجود وسط حقيقى در ميان اطراف نامتناهى خود متعذّر(2)است و تمسّك بدان بعد از(3)وجود در غايت(4)تعسّر.
و آنچه حكما گفته اند كه: «إصابة نقطة الهدف أعسر من العدول عنها، و لزوم الصّواب بعد ذلك حتّى لا يُخطئها(5)أعسر و أصعب» مشعر بدين معنى است. يعنى تير بر نشانه زدن، دشوارتر است از پريشان افكندن و چون بر نشانه خورد، بعد از آن دست خود را نگاه داشتن تا هرگز خطا نرود، در غايت صعوبت و دشوارى است و سرّ كمال اين حقيقت جز در مظاهر نفوس طيّبه و ذوات زكيۀ انبيا عليهم السلام ظهور نيافته.
پس طالبان نهج قويم عدالت را غير از سلوك صراط مستقيم شريعت، طريقى نبود؛ چه مقياس رعايت عدل در جميع اعمال و كلّ افعال در دين مبين حبيب ملك متعال(6)- تقدَّسَ عن الأشباه، و تنزَّهَ عن الأمثال - واضح و هويداست.
نظم
هست راه او صراط المستقيم *** گفتْ حق او را على خُلُقٍ عظيم(7)
از جمال اوست عالم را صفا *** گشته از خوانش دو عالم را نوا
و ببايد دانست كه جوهر شريف و ذات لطيف عدل، از روى حقيقت به مثابۀ انسانى است كه مجمع محاسن اوصاف و مجموعۀ فضايل و منبع مكارم اخلاق و محروسۀ وسايل بود؛ چنان كه ذات او تصديق است. روح او توحيد است. نفس او اخلاص است. باطن او صدق است. سر او حكمت است. پيشانى او علوّ همّت است. دماغ او ذكاست. بطون مغز او تحفّظ و تذكّر و حسن تعقّل است. شقيقۀ او سرعت فهم است. ابروى او صفاى ذهن است. چشم او حياست. گوش او رضاست.
بينى او حزم(8)است. روى او شفقت است. عذار او الفت است. دهان او نصيحت است. زبان او ذكر است. دندان او تسبيح است. لب او تحميد است. حلقوم او تهليل است. زنخدان او محبّت است. گردن او تواضع است. دست او امانت است. كف او سخاست. انامل او ايثار است. ناخن او كرم است. مرفق او مروّت است. زندين او(9)
مواسات است. بازوى او عفو است. خاتم او فراست است. دوش او تحمّل است.
شانۀ او صبر است. پشت او حميّت است. سينۀ او علم است. دل او شجاعت است.
جگر او عفّت است. ريۀ او رفق است. طحال او تسليم است. شكم او قناعت است.
احشاى او حريّت(1)است. فرج او ورع است. ران او تقواست. زانوى او وقار است.
ساق او استقامت است. قدم او ثبات است. نعلين او شوق است. شعار او حلم(2)است.
دثار او توكّل است. تاج او زهد است. رداى او هدايت است. كمر او فتوّت است.
گفتار او شريعت است. رفتار او طريقت است. مخزن(3)او حقيقت است. طلب او معرفت است. پيشۀ او اطاعت است. مسند او وفاست. مركب او عبادت است. سلاح او مجاهدت است. كسب او سعادت است.
اى سعادتمند! مضمون خطاب شريف «إِنَّ اَللّٰهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اَلْإِحْسٰانِ»(4)الآيه(5)بندگان را از راه ستم و ظلم و جور به منهج عدل و نصفت و احسان و شفقت مى خواند و از قبايح اقوال و فضايح منكرات افعال، منع مى فرمايد. خاصه(6)ملوك و حكّام را كه ايشان بدين عبادت، مخصوص و مأمورند و از اداى حقوق آن مسئول و آيات و احاديث بسيار شاهد اين معنى(7)وارد است؛ چه متقلّد امور خلائق و متعهّد احكام عباد حضرت خالق، ضمين خلافت مرسلين - صلوات اللّٰه عليهم اجمعين - است و هر كه ضامن امرى گشت [و] اگر چنانچه حق است، به اداى حقوق آن قيام نمود از خطر خجالت، خود را فراغت داد و الّا در حين بازخواست، داغ خسارت بر ناصيۀ احوال خويش نهاد. و مباشرت كار حكومت، امرى است دشوار و خطرهاى آن بس بسيار است و اگر نه چنين بودى(8)مهتران عرصۀ رسالت و سروران صفوف ولايت - سلام اللّٰه عليهم فى كل وقت و حين - با كمال رفعت رتبت در وقت اشتغال به ضبط احوال عباد، آن همه مشقّت و كلفت كه جميع كتب احاديث و تفاسير به بيان آن
مشحون است، بر نفوس خويش تحميل نفرمودندى.
در خبر است كه بعد از هلاك فرعون، حضرت موسى عليه السلام را لشكر دوازده فوج بود و هر فوجى صد و بيست هزار مرد بود(1)و او سى و شش سال و به روايتى سى و نه سال بر آن لشكر، حاكم بود و در اين مدّت، او را نه مركبى بود و نه خانه و مقامى مقرّر. پوستينى باز گونه(2)پوشيدى و كلاهى از نمد بر سر نهادى و نعلين از چرم خام در پاى(3)كردى و عصاى دو شاخ به دست گرفتى و هرجا كه شب رسيدى، آنجا مقام كردى و بنى اسرائيل، او را به نوبت، چاشت و شام دادندى.
روايت است كه چون يوسف عليه السلام در مصر به پادشاهى نشست، هر روز، ضعيف تر و نزارتر شدى. از اين حال از او سؤال كردند؟ هيچ نگفت. روزى اِلحاح كردند و گفتند: اين ضعف اگر از جهت مرض(4)نهان است، حكما به معالجه مشغول گردند. گفت: علاج مرض ما حاضر است. گفتند: چگونه؟ گفت: هفده سال است كه در پادشاهى، نفس من در آرزوى آن است كه او را از نان جو سير بدهم و نداده ام.
گفتند:(5)اين همه مشقّت بر نفس(6)خود چرا مى نهى؟ گفت: موافقت گرسنگان و محتاجان مى كنم. مى ترسم كه يكى در ولايت مصر گرسنه باشد و مرا در موقف قيامت گرفتار كنند كه: به مُلك مشغول گشتى و از حال ضعيفان و محتاجان خبر نداشتى!
در آثار است كه ديوان، به جهت مطبخ سليمان عليه السلام ديگ ها تراشيده بودند از سنگ كه در هر يكى ده شتر فرو مى رفتى چنان كه در قرآن مجيد از آن خبر داده كه «وَ جِفٰانٍ كَالْجَوٰابِ وَ قُدُورٍ رٰاسِيٰاتٍ»(7)هر روز(8)آن هزار ديگ در مطبخ او بربار شدى و به خلق دادى و خود روزه گرفتى و همه روز بر سر تخت، زنبيل بافتى و چون شب درآمدى آن زنبيل بفروختى و از بهاى آن دو قرص جو خريدى و گليمى در سر كشيدى و در
گورستان گشتى تا مسكينى را بيافتى و با او آن قرص،(1)افطار كردى.
نقل است(2)كه يك بار دوال نعلين مبارك حضرت محمّد(3)- عليه الصّلاة و السّلام - كهنه شده بود. شخصى از صحابه(4)آن دوال كهنه بيرون(5)كرد و به جاى آن دوال نو دركشيد. چون حضرت، آن نعلين در پاى كرد، نظرش(6)بر آن دوال افتاد.
بفرمود تا آن دوال به در كردند و همان دوال كهنه دركشيدند و فرمود كه: «چون نظر بر آن انداختم، در نفس من فرحى(7)پديد آمد. از خشم و غيرت حق ترسيدم».
و ابو هريره رضى الله عنه(8)سوگند خورد كه هرگز رسول عليه السلام(9)دو روز پياپى از نان جو سير نخورد تا آن كه وفات يافت.
و امثال اين روايات از آن حضرت و از ساير انبيا عليهم السلام و از خلفاى كرام ايشان بسيار مروى است. پس چون كسى از سر بصيرت در حقايق اين امور، تعميق نمايد و بيند(10)كه سابقان مضمار نبوّت و ساكنان خطّۀ ولايت با وجود كمال قدرت، در نشر آثار معدلت و شفقت بر خلق و ارتياض(11)نفس خويش چه كوشش نموده اند و در احقاق حقوق، چه سعى ها فرموده و با وجود آنها از خطر ولايت و حكومت ايمن نبوده اند،(12)به نور يقين متذكّر گردد كه اشتغال به امر حكومت و خلافت و استقبال كار سلطنت، به غايت امرى صعب و پرخطر است و چون چنين بود، به يقين هر حاكمى كه اعمال او بر طبق عدل و شفقت(13)و احسان و مرحمت بود و در امامت حدود شرع متين و نفاذ احكام دين كوشد، او در روى زمين، نائب و برگزيدۀ حق و سايۀ الهى و خليفۀ حضرت رسالت پناهى و منظور انظار رحمان و اقرب به رحمت و
رضوان حضرت منّان است و چون بر خلاف اين بود مغضوب حضرت اله و مطرود آن درگاه است و در «يَوْمَ تُبْلَى اَلسَّرٰائِرُ»(1)معقود شدايد عذاب و زواجر است.
نظم
اى كه كردى مر خلافت را قبول! *** سر نبايد تافت از امر رسول
عدل، شرع است و مكن از وى گذر *** زانكه شد كار خلافت پرخطر
سعى كن تا كار خود آسان كنى *** حق كنى گر قهر و گر احسان كنى
شه ازآن رو(2)سايۀ رحمان بود *** كافتاب عدل او تابان(3)بود
در ثناى عادلان روح الامين *** خواند(4)«اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلْمُقْسِطِينَ»(5)
و چون از اين مقدّمات، خطر(6)حكومت و خلافت مفهوم گشت، ببايد دانست كه(7)سلاطين عرصۀ جان و خواقين ملك عرفان، شرطى(8)چند ذكر كرده اند كه چون سلاطين و حكّام بدان قيام نمايند، امور سلطنت و حكومت ايشان در دين و(9)دنيا نظام يابد، و حقّى چند از رعايا بر ذمّت ايشان ثابت داشته اند كه هرگاه به اداى حقوق آنها اقدام فرمايند(10)از شرّ عذاب اخروى ايمن گردند.
و(11)اگرچه صفت عدالت چنانچه شرح يافت، متضمّن جملۀ اينها و غير اينهاست؛ ليكن(12)ايراد بعضى از روى تفصيل مستلزم منافع بسيار است. امّا شرايط سلطنت، ده است:
اول(13)آن كه هر واقعه اى(14)كه پيش آيد، پادشاه و حاكم، خود را يكى از رعايا تصوّر نمايد و ديگرى را بر خود حاكم ببيند(15)و در آن حال هر حكم(16)از ديگرى بر
1) . سورۀ طارق، آيۀ 9.
2) . ف: ره.
3) . م: پايان.
4) . ف: خوانده.
5) . سورۀ مائده، آيۀ 42؛ سورۀ حجرات، آيۀ 9؛ سورۀ ممتحنه، آيۀ 8.
6) . ف: + \اوامر.
7) . ف: اكنون بدان كه.
8) . ف: شروط.
9) . ف: - و.
10) . ف: نمايند.
11) . ف: - و.
12) . ف: وليك.
13) . ف: - اول.
14) . ف: واقعه.
15) . ف: بيند.
16) . ف: و در آن حكم در آن حال كه.
خود روا نمى دارد، مثل آن از خود بر ديگرى روا ندارد؛ چنانچه گفته اند:
مصرع
مپسند به كس آنچه به خود نپسندى
و حديث «لا يؤمن أحدُكم حتّى يحبَّ لأخيه ما يحبُّ لنفسه»(1)بيان اين معنى مى فرمايد؛ يعنى مؤمن نيست هيچ يك از شما تا آن كه دوست ندارد به جهت برادر دينى(2)خويش آن چيزى را كه دوست مى دارد براى نفس خود.
دوم آن كه قضاى حاجات مسلمانان را افضل طاعات شمرد؛ چه در خبر است كه شاد كردن دل مؤمنى، برابر است با همۀ طاعات پريان و آدميان. پس بايد كه پيوسته منتظر حاجات محتاجان باشد و چون داند كه مسلمانى بر در او به تظلّمى(3)و احتياجى منتظر است، تا حاجات(4)او كفايت نكند، به هيچ عبادتى مشغول نشود. كجا كه به جهت راحت نفس خود اهمال قضاى حاجات مسلمانان روا دارد. سيوم(5)آن كه در تلذّذ به مآكل و مشارب و زينت تلبّس، مبالغه نكند و اقتدا به سلف(6)كند از صلحا و اتقيا نه از اشرار و اشقيا؛ چنانچه از سيرت(7)انبيا فهم شد.
چهارم آن كه در حكم، سخن به مدارا گويد و بى موجبى درشتى نكند و از شنيدن حجّت بسيار، ملول نگردد و از سخن گفتن با مسكينان و ضعيفان، ننگ ندارد؛ چنانچه در آثار وارد است كه: «و كن عند النّاس ناسٌ من النّاس».(8)
پنجم آن كه به جهت رضا و عدم رضاى خلق، در حكم حق سستى نكند و بر(9)روى در نماند و مخالفت شرع روا ندارد و بداند كه خاصيت حكومت بر وجه راستى آن است كه پيوسته بعضى مردم از او خشنود بوند(10)و بعضى ناخشنود؛(11)زيرا كه خصم را به حق
خشنود نتوان كرد و اگر آنچه حق است، خلق(1)بر آن راضى گشتندى، مخاصمت نبودى و به حاكم، احتياج نيفتادى. و حصول رضاى جميع(2)خلق از حاكم عادل ممكن نيست و چون حاكم در حكم، طلب رضاى حق كند و از خشم(3)خلق نينديشد، حق - جلّ و علا - از او راضى گردد(4)و خلق را هم از او راضى گرداند؛ چنان كه رسول 7 فرمود كه:
«مَن طَلَبَ رضى اللّٰه بسَخَط النّاس، رَضِيَ اللّٰهُ عنه و أرضى النّاسَ عنه».(5)
ششم آن كه از خطر حكومت و ولايت غافل نباشد و يقين داند كه منصب سلطنت و امارت، آلتى است كه بدان آلت هم سعادت و نيك نامى آخرت كسب مى توان كرد و هم شقاوت و گرفتارى و بدنامى ابدى، حاصل مى توان نمود. امروز كه زمان فرصت در دست اوست، جهد نمايد تا دولت دنيوى را تخم(6)گرفتارى اخروى نسازد و مسارعت منهج صواب و راه معدلت را غنيمت شمرد؛ چه در خبر است كه هر روز، عدل حاكم عدل را با طاعت مجموع رعايا موازنه كنند(7)برابر آيد. بكوشد تا خود را از اين دولت، محروم نگرداند.
هفتم آن كه در زيارت و صحبت صلحا و علماى دين، راغب بود و نصيحت ايشان را سعادت روزگار خود شناسد و از صحبت اشرار، بلا ضرورت، مجتنب باشد و در تحقيق فرق ميان نيك و بد كوشد.
هشتم آن كه به سبب تجبّر و تكبّر، خلق را از خود مستوحش(8)نگرداند. بلكه به عدل و شفقت بر ضعفا و زيردستان، خود را محبوب رعايا گرداند. در آثار است كه بهترين پادشاهان شما آن كسان اند. كه شما را دوست مى دارند و شما هم ايشان را دوست مى داريد و بدترين حاكمان شما آن كسان اند كه شما را(9)دشمن مى دارند و شما
هم ايشان را دشمن مى داريد.
نهم آن كه از تجسّس خيانت نُوّاب و ظلم عمّال غافل نباشد و گرگ سيرتان ظالم را بر رعاياى مظلوم(1)مسلّط نكند و چون ظلم و خيانت يكى از ايشان ظاهر شد، او را به مؤاخذه و عقوبت، عبرت ديگران سازد و ارباب دولت را به نصيحت و سياست، مهذّب گرداند. نقل است كه هارون الرّشيد چون به صحبت شقيق بلخى رسيد گفت:
اى شيخ! مرا پندى ده. شقيق گفت: اى(2)امير! خداى را سرايى است كه آن را دوزخ خوانند و تو را دربان آن سرا گردانيده است و سه چيز به تو داده تا بدان سه امر، خلق را از دوزخ بازدارى؛ مال و شمشير و تازيانه. بايد كه به مال، سدّ فاقۀ محتاجان كنى تا(3)به سبب اضطرار، اقتحام شبهات نكنند، و ظالمان را به شمشير قمع كنى و فاسقان را به تازيانه ادب كنى.(4)اگر چنين كردى، هم تو نجات يافتى و هم خلق را نجات دادى. اگر به خلاف اين باشى، تو پيش از همه در دوزخ خواهى رفت و ديگران در پى تو.
دهم فراست است. بر پادشاه و حاكم، واجب است كه در ميان حدوث حوادث و معانى وقوع وقايع، امعان نظر كند و در محضر فهم و عقل، حقيقت هر حكم را مشخص گرداند و به چشم بصيرت در لوازم و لواحق و عوارض آن نظر كند. پس اگر آن از واجبات(5)جليه بود، به مسائل شرعى فصل كند و اگر از معضلات خفيّه بود، سرّ آن را به نور فراست، درك كند و در اين معنى اعتماد بر نقل ناقل نكند؛ زيرا كه حدوث حوادث، غير متناهى است و صورت مسائل مذكور، متناهى و متناهى به(6)بيان غير متناهى وفا نتواند نمود.
در خبر است كه دو ضعيفه پيش سليمان عليه السلام رفتند و در كودكى دعوى كردند و هر دو از اثبات، عاجز گشتند.(7)سليمان عليه السلام بفرمود تا طفل(8)را به شمشير دو نيمه كنند و
هر ضعيفه اى(1)را يك نيمه دهند. چون شمشير بركشيدند، از آن دو ضعيفه يكى بى قرار گشت و بگريست و گفت: او را مكشيد كه من از حق خود درگذشتم! و در آن ديگر ، هيچ اثرى پديد نيامد. سليمان عليه السلام بفرمود تا طفل را به اول دادند.
و نظير اين منقول است كه(2)دو جوان نزد اميرالمؤمنين على - كرّم اللّٰه وجه -(3)آمدند و هر يك دعوى(4)غلامى بر ديگرى مى كردند(5)و دعواى مالكيّت خويش و هيچ كدام اثبات نمى توانستند كردن. حضرت امير(6)بفرمود تا سر هر دو را از يك دريچه بيرون كردند و به قنبر امر فرمود كه: «بگير ذو الفقار را و بزن گردن غلام را». چون قنبر، ذو الفقار را بكشيد و حواله كرد، يكى سر را باز كشيد. حضرت امير، حكم فرمود كه او غلام است و اين كه سر باز نكشيد صاحب.
اما رعيّت مسلمان را بر پادشاه و حاكم، بيست حق است:
اول آن كه با همۀ مسلمانان، متواضع باشد و به سبب حكومت و ولايت، بر هيچ مسلمان تكبّر نكند؛ كه حق - جلّ و علا -(7)جبّاران و متكبّران را دشمن مى دارد. در خبر است كه حضرت فرمود كه: خداى عزّ و جلّ، به من وحى كرد كه: «بگوى امّت خود را تا فروتنى كنند و هيچ كس بر ديگرى(8)فخر نكند».
دوم سخن عامّه را در حق يكديگر بى مثبتى نشنود؛ چه آخر آن به فتنه و ندامت كشد. خصوصاً سخن فاسقان و طمّاعان و حسودان و صاحب غرضان؛ چنانچه در كلام مجيد مى فرمايد كه(9)(إِنْ جٰاءَكُمْ فٰاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا)(10)يعنى چون فاسقى به جهت شما خبرى آورد، در تحقيق آن بكوشيد. و حكما گفته اند:(11)«من نقل إليك(12)نقل عنك»(13)
يعنى هر كه سخن(1)ديگرى پيش تو گويد، بى شك سخن تو پيش ديگرى برد.
سيوم(2)آن كه چون به جهت زَلّت و يا تقصيرى بر مسلمانى غضب كند و وجه امكان عفو باشد، از سه روز بيشتر تأخير عفو نكند(3)مگر آن كه غضب به جهت امرى كرده باشد كه در آن نقصان دين بوده باشد؛ چه در اين معنى اگر همه عمر، او را مهجور گرداند(4)شايد. اما در امور دنيوى(5)عفو، اولى تر. در اذكار مذكور است كه هر كه او عفو كند(6)گناه(7)برادر مؤمن را، خداى عزّ و جلّ، عفو كند گناهان او را روز قيامت.
در خبر است كه حق - جل و علا - وحى فرمود به يوسف عليه السلام كه: «اى يوسف! بدان سبب كه عفو كردى از برادران خود، نام تو را بلند گردانيديم».(8)
چهارم آن كه فيض عدل و احسان بر جميع رعايا(9)عام گرداند و در نشر احسان ميان اهل و نااهل تميز نكند؛ زيرا كه پادشاه، سايۀ حق(10)است. چنان كه(11)رحمت حق - عزّ اسمه - كافر و مؤمن را شامل است، هم چنين عدل(12)عادل بايد كه نيك و بد را شامل بود. در خبر است كه فاضل ترين عقل بعد از ايمان، دوستى كردن است با خلق و نيكى كردن با نيكان و بدان و نبينى كه حضرت حق - جلّ و علا - در بهترين اشيا كه(13)حيات است و بدترين اشيا كه موت است، مساوات رعايت فرموده و آب و نان را بر جمله عام گردانيده.
پنجم آن كه به سبب تجبّر و حكومت پادشاهى، به استيلاء، نظر در حرم مسلمانان نكند و بى استيذان در منازل(14)رعايا نرود. نقل است كه رسول عليه السلام با جلالت حكم و نبوّت بر در خانۀ مسلمانى كه(15)شدى، سه بار آواز دادى. اگر اجازت دادندى
درآمدى و الّا بازگشتى و نرنجيدى.
ششم آن كه مخاطبه و معامله به اصناف خلق بر قدر مراتب و درجات هركس بود. از اجلاف و اوباش، عبارت لطيف چشم ندارد و از جاهل(1)و عامى، فصاحت و بلاغت نجويد و از كوهى و بيابانى، آداب مجلس اشراف نطلبد و تكليف هركس به قدر حال او كند و هر قوم را در مرتبۀ خود معذور دارد و از مواجهۀ هيچ كس استنكاف نكند.
در خبر است كه داود عليه السلام مناجات كرد و گفت كه: الهى! چه كار كنم كه خَلق، مرا دوست دارند و از جوار قرب تو محروم نمانم؟ خداى تعالى(2)وحى فرمود كه: «اى داود! زندگانى با خلق به اندازۀ عقل و مراتب ايشان كن و آنچه ميان من و توست نيكو رعايت كن».
هفتم آن كه در مجالس و محافل، پيران را محترم دارد.(3)خاصّه پيران متديّن و طفلان را(4)به چشم(5)شفقت نگرد. در خبر است كه حضرت فرمود كه: «از ما نيست كه آن كه پيران امّت را حرمت ندارد و بر طفلان امّت ما رحمت نكند».
هشتم آن كه هر مسلمان را كه به چيزى وعده كند، آن وعده وفا كند و خلاف روا ندارد. رسول عليه السلام فرمود كه: «العِدَة دَينٌ»(6)يعنى وعده از مؤمن، قرضى لازم الاداست.
نهم آن كه در حكم، سخن لعنت نگويد و با وضيع و شريف، روى گشاده دارد و با ضعيفان، سخن به رفق گويد. حضرت اميرالمؤمنين على - كرم اللّٰه وجهه - فرمود كه:(7)«ليّن كلامك تحبّب»(8)يعنى نرم كن سخن خود را تا محبوب خلق گردى.
دهم آن كه در هيچ حال از انصاف غافل نباشد و از غدر در حق مسلمانان اجتناب كند و هر معامله كه از ديگرى نسبت با خود روا نمى دارد، از خود بر ديگرى روا
ندارد. در خبر است كه: «هر كه خواهد كه از آتش دوزخ خلاص يابد(1)و به كرامت بهشت رسد، با خلق همان كند كه دوست دارد كه با(2)او آن كنند».
يازدهم آن كه مبادرت در اصلاح ذات البين بر خود لازم داند و تأخير در فصل(3)حكومت مسلمانان روا ندارد كه آن منتج فساد بود. در خبر است كه حضرت فرمود كه: خبر كنم شما را از عملى(4)كه آن بهتر از روزه و نماز و صدقه باشد؟ گفتند اصحاب كه: بلى. فرمود كه: صلح كردن ميان دو مسلمان.
دوازدهم آن كه در استكشاف(5)گناه مسلمانان سعى نكند و به هر زلّتى رعاياى ضعيف را نرنجاند و از هفوات خلق به قدر امكان تجاوز كند و عيب هاى خلق را پوشيده دارد. در خبر است كه هر كه گناه و عيب مسلمانى را بپوشد، خداى عزّ و جلّ، گناهان او را در دنيا و آخرت پوشيده دارد.
سيزدهم آن كه به ارتكاب شبهات، خلق را بر معاصى دلير نسازد و به جهت رفع رتبت از مواضع تهمت احتراز كند و اگر احياناً به معصيتى مبتلا گردد، آن را مستور و پوشيده دارد؛(6)چه عامۀ خلق در صلاح و فساد، تابع حاكم اند و از ملاحظۀ صلاح او به صلاح گرايند و از مطالعۀ فساد او در فساد افزايند و آن گناهان همه به ديوان او باز گردد؛ چنانچه رسول عليه السلام فرمود كه: «هر كه رسم نيك بنهد، ثواب آن او را بود و ثواب هر كه بدان رسم عمل كند و هر كه رسم بد بنهد(7)وبال آن بدى و وبال هر كه بدان كار كند، در ديوان او(8)ثبت كنند».(9)
چهاردهم آن كه چون قضاى حاجات مسلمانان به كلمۀ شفاعت حاكم موقوف بود، به شفاعت، آن مهم كفايت كند و اهمال آن روا ندارد و از خاصيّت حكومت يكى آن است كه بسيار كارهاى خطير و مهمّات بزرگ به يك سخن ايشان كفايت شود و
سعادت اين ثواب(1)را غنيمت شمرد. در خبر است كه حضرت فرمود كه: «هيچ صدقه از صدقۀ زبان فاضل تر نيست». گفتند: چگونه يا رسول اللّٰه؟ فرمود كه: «آن شفاعت است كه خون ها بدان محفوظ ماند و منفعت به ديگرى رساند و بدى از ديگرى بازدارد».(2)
پانزدهم آن كه(3)جانب مساكين و ضعفا را بر جانب اقويا و اغنيا از اهل دنيا راجح دارد و بيشتر، صحبت با فقراى(4)اهل اللّٰه دارد و هر روز(5)يك بار آينۀ دل را به مواعظ(6)و نصايح صلحا جلا دهد؛ چه مباشرت امور دنيا و مجالست اغنيا دل را تاريك مى گرداند و در اين، خطر هلاكت ابدى است. نقل است كه چون(7)سليمان عليه السلام از تخت برخاستى به مسجد رفتى و(8)نظر كردى؛ هرجا مسكينى نشسته يافتى، پيش او رفتى و نشستى و گفتى:(9)مسكينى با مسكينى نشيند. و از اين جاست كه حضرت فرمود كه:
هر كه خواهد كه با خداوند تعالى نشيند با فقرا و مساكين نشيند.(10)فرمود كه: اى اهل امّت! با مردگان(11)منشينيد. گفتند: يا رسول اللّٰه! مردگان(12)كيستند؟ فرمود كه:
توانگران.
شانزدهم آن كه از احوال اهل(13)فاقه غافل نباشد و در سدّ فاقۀ(14)ضعيفان و فروماندگان، تقصير روا ندارد و اهل سؤال را هرگز محروم نسازد. در خبر است كه بنده را در قيامت حاضر سازند و حضرت جبارى، خطاب(15)كند كه: «اى بندۀ من! در دنيا از تو نانى و جامه اى(16)خواستم، مرا طعام و جامه ندادى!» گويد: الهى! اين چگونه است؟ گويد: «فلان كس در همسايگى تو گرسنه بود(17)و فلان كس برهنه(18)و
1) . ف: ثواب اين سعادت.
2) . ف: - باز دارد.
3) . م: - آن كه.
4) . ف: فقرا و.
5) . م: و هر كه روزى.
6) . ف: مواضع.
7) . ف: + \حضرت.
8) . ف: - و.
9) . ف: - و گفتى.
10) . ف: - از اينجاست... نشيند.
11) . ف: مردگان.
12) . ف: مردگان.
13) . ف: - اهل.
14) . ف: + \و.
15) . ف: - خطاب.
16) . م، ف: جامه. متن، تصحيح قياسى است.
17) . ف: است.
18) . ف: + \است.
تو مى توانستى رعايت ايشان كردن و نكردى. به عزّت و جلال ما كه تو را محروم گردانيم، چنان كه ايشان را محروم گذاشتى».
هفدهم آن كه راه هاى مسلمانان را از خوف قُطّاع الطريق و دزدان، به سطوت سياست، ايمن سازد و هر كه در راه به ناحق متعرّض مسلمانى گشته باشد عقوبت كند و عبرت ديگران سازد و هرجا كه محلّ خوف بود اگر امكان عمارت بود عمارت كند و الّا راه بانان امين بازدارد. در آثار است كه(1)هر حاكم كه همّت بر آن دارد كه راه هاى مسلمانان امن گردد از دزدى و بدى، او در خواب بود و شمشير او آفرين مى خواند بر او و هر كه از اين مصلحت، غافل گردد(2)شمشير او يعنى سياست كه سدّ(3)حكومت است بر وى(4)لعنت كند.
هجدهم(5)آن كه در ولايت، هرجا كه به پل و رباط حاجت بود،(6)در عمارت اين چيز(7)به قدر امكان بكوشد. در خبر است كه هر كه پلى بنا كند بر راه تا مسلمانان به آسانى گذرند، خداى عزّ و جلّ، آسان گرداند بر وى گذشتن صراط را.(8)
نوزدهم(9)آن كه در هر بقعه از بقعه هاى مسلمانان، مسجدى بنا كند و امام و مؤذن تعيين گرداند و اسباب معيشت ايشان را مهيّا گرداند، تا به فراغت، مواظبت اوقات توانند كرد. در خبر است كه: هر كه مسجدى براى خدا(10)بنا كند، خداى عزّ و جلّ، در بهشت، خانه اى براى او بنا كند.
بيستم آن كه در هيچ حال، امر معروف و نهى منكر، ترك نكند و نصيحت دينى از خاص و عام دريغ ندارد.(11)در آثار وارد است كه: «هر كه از شما منكرى را بيند بايد كه آن را به دست منع كند و اگر نتواند، به زبان منع كند(12)و اگر نتواند به دل، آن را
دشمن دارد». و فرمود بعد از اين كه: «هركه از اين جمله استنكاف كند و اعراض نمايد، آن كس از مسلمانى هيچ(1)نصيب(2)ندارد». و اين حقوق اهل اسلام است و امّا اهل ذمّت(3)را گفته اند كه آنچه در عهدنامۀ ايشان مثبت باشد و بر آن نهج عمل نمايند، اهل اسلام نيز از حكّام و غيرهم، از مضمون آن امور، عدول نجويند.
قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله:(4)يقول اللّٰه عزّ و جلّ: «يا ابن آدم، إنّك ما دعوتني و رجوتني غفرتُ لك على ما كان فيك و لا اُبالي. يا ابن آدم، لو بلغتْ ذنوبُك عنان السّماء ثمّ استغفرتَني غفرت لك و لا اُبالي. يا ابن آدم، إنّك لو أتيتني بقراب الأرض خطايا ثمّ لقيتني لا تشرك بي شيئاً لأتيتك بقرابها مغفرةً».(5)
عَنان به فتح عين، سحاب را گويند و قيل: ما عنّ لك أي ظهر(6)و(7)مقصود اشارتى است به كثرت. و قراب به ضمّ قاف و كسر، ما يقارب ملأها را گويند و اشهر ضمّ است.
بيان: شاه بارگاه صبورى، ماه خلوتگاه «أوّلُ ما خلق اللّٰه نوري»(8)تاج الائمة و سراج الاُمة - عليه الصلاة و السّلام - تنبيه مى فرمايد عباد را از خطاب ربّ الارباب(9)و بشارت دادن حضرت كريم وهّاب و رحيم توّاب، بندگان را از سعت درياى مغفرت و غلبۀ(10)رحمت خويش كما كتب في كتابه الّذي عنده فوق عرشه: «إنّ رحمتي غلبتْ(11)غضبي»(12)چنانچه از فحواى اين حديث قدسى، اين خطاب، مستنبط مى گردد كه: اى بنى آدم!(13)عنايت ما دربارۀ بنده هاى خويش چنان است كه هر كه حضرت پادشاهى ما
را در سرّا و ضرّا، در سرّ و علانيه، به تضرّع بخواند و دست اميد به حبل المتين كرم ما استوار گرداند، سبّاحان(1)درياى(2)غفران ما، در غرقاب عصيان، او را دستگير آيند و سيّاحان(3)عرصۀ رحمت ما در ظلمات ذنوب، او را به نور انابت، هدايت فرمايند و هيچ احدى نم يم كرم ما را از خاك وجود او باز ندارد و هيچ چيزى، راه(4)بر بدرقۀ عنايت ما نبندد(5)و در امثال اين الطاف، حضرت ما را از هيچ مخلوقى بيمى(6)و انديشه اى نبود. اى بنى آدم! مكارم و مراحم جناب كبرياى ما تا غايتى است كه اگر فى المثل، ذنوب تو از غايت غلبه همچو ابر مظلم در جوّ سماء، مرتفع گشته بود، چون بر قباحت و وقاحت آن مطّلع گشته، از حضرت غفّارى ما طلب معرفت كنى، به كرم بى نهايتْ بر حال تو ببخشاييم و قبايح آن را به هيچ گونه با(7)روى تو نياوريم و فضايح آن را از تو عفو فرماييم و(8)در چنين اعطاف، حضرت ما از(9)هيچ چيز(10)انديشه ندارد. و اى بنى آدم! اميد به رحمت رحمانى ما چنان دار كه اگر به پُرى روى زمين، اعمال(11)گناهان تو در مجمع محشر به درگاه ما حاضر سازند بى مخالطت(12)اوزار شرك - چه مشركان را از رحمت ما نصيبى نبود كه «إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ»(13)- به خازنان خزانۀ رحمت، امر فرماييم تا جزاى آن نيكى(14)به پرى روى زمين، مغفرت، شامل حال تو گردانند و از نعم خوان مرحمت ما، خط مستوفا تو را كرامت فرمايند.
نظم
اى هر نفسى صد گنه از ما ديده *** از لطف و كرم پردۀ ما ندريده
اى من بتر از هر كه در اين عالم هست *** لطف تو بتر از چو من آمرزيده
اى سعادتمند! حضرت رسالت پناهى - عليه الصلاة و السّلام - بدين عبارت، درياى غفران حضرت رحمان را بر نظر عليل عميان عصات، عرضه مى دهد و بدين اشارت، متعطّشان زمزم مغفرت و مستسقيان قلزم(1)نجات و رحمت را از بحر بى كران حضرت منّان مستعان، بشارت مى رساند كه چون بندگان گناهكار، بر(2)اعتذار به زارى و استغفار درآيند و از حضرت غفور رحيم، طلب مغفرت و رحمت كنند و از غير او نوميد گشته و تبرّا كرده به درگاه او اميدوار گردند و از روى ندامت و خوف عقابِ(3)قيامت، نالۀ «فَاغْفِرْ لَنٰا»(4)از درون جان و فرياد «وَ اِرْحَمْنٰا أَنْتَ مَوْلاٰنٰا»(5)از سويداى جنان(6)برآورند. مقرّبان درگاه احديّت، نداى «وَ هُوَ اَلَّذِي يَقْبَلُ اَلتَّوْبَةَ عَنْ عِبٰادِهِ وَ يَعْفُوا عَنِ اَلسَّيِّئٰاتِ»(7)به گوش هوش ايشان فرو خوانند و ملازمان بارگاه صمديّت، صداى «إِنَّ اَللّٰهَ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ جَمِيعاً»(8)به سمع قلوب ايشان برسانند.
نظم
از مرّ(9)گناه خويش برخيز *** در سايۀ لطف دوست بگريز
زارى مكن ار نجات خواهى *** وز سينه برآر دود آهى
باشد كه به ناله كار سازى *** سرمايۀ خويش در نبازى
چه هرچند كه از تلويث خبايث و تخبيث آلايش، لايق اين درگاه نه اى(10)و از قبح ضماير و خبث سراير در خور اين بارگاه نه، نوميد هم مباش كه چون باد بى نيازى از جناب كبريايى(11)دميدن گيرد و نسيم عنايت از بوادى كرم وزيدن گيرد، سحرۀ
فرعون را آمنۀ ماعون گرداند و سنگ طور را مهبط نور سازد و كلب مردار(1)قلب اسرار گردد.
نظم
مباش اى عاصى بيچاره نوميد *** كه چون پيدا شود اشراق خورشيد
كسى كو برهنه است(2)افتاده در راه *** بر او بر(3)تابد آن خورشيد درگاه
چو كار مخلصان آمد خطرناك *** گنهكاران برند(4)اين راه، چالاك
نقل است از درويشى از مراقبان درگاه كه: شبى در حضرت، بار يافتم. خطاب بى چون در رسيد كه به درگاه ما چه تحفه آورده اى؟ از اعمال صالحه در خاطرم گذشت. عتاب كردند كه: اى مسكين! اينجا كه جناب بارگاه كبرياست، بضاعت(5)مزجات تو بس بى بهاست و آنچه انديشيده اى، سربه سر خطاست. تحفۀ اين درگاه، آه سرد و هديۀ اين بارگاه، رخسارۀ زرد است و توشۀ اين راه، دل پردرد.(6)عرايس ابكار انوار روحانيان در اين حضرت، بسيار است و نفايس آثار اسرار كروبيان، بى شمار. امّا شربت عنايت ما، خستگان باديۀ هجران را مى طلبد و مرهم حمايت(7)ما، شكستگان زخم عصيان را مى جويد و داروى لطف ما، سوختگان آتش حرمان را مى خواهد.
نظم
به غير توبه و عجز و تضرّع و زارى *** تو هيچ راه نيابى به حضرت بارى
مپيچ هيچ سر از طاعت و اطاعت دوست *** مجو ز غير خداوند از كسى يارى
و از اين جاست كه حضرت پيغمبر - عليه الصّلاة و السّلام - فرمود كه: «و الذي نفسي بيده، لو لم تذنبوا لذهب اللّٰه بكم، و لجاء بقومٍ يذنبون فيستغفرون اللّٰه فيغفر لهم»(1)يعنى به خداى(2)كه جان محمّد در قبضۀ قدرت اوست كه اگر شما كه بندگان خداييد گناه نمى كرديد،(3)حضرت اللّٰه تعالى شما را برطرف مى ساخت و جمعى ديگر خلق مى فرمود تا گناه مى كردند و از حضرت او آمرزش آن گناه مى خواستند. پس آن حضرت، جمله گناهان ايشان را عفو مى فرمود و(4)ايشان را از مقبولان مى گردانيد.
اى سعادتمند! چون بدين فصل الخطاب، محرم حريم ملك توّاب، جافيان(5)تيره روزگار و عاصيان بدكردار را هدايت مى فرمايد به تطهير سر از قاذورات معاصى به زلال(6)استغفار و به تنوير مشكات باطن از كدورات ظلمات ذنوب به مصباح توبه كه عبارت است از باز كشيدن عنان نفس از راه جفا با ندامت از ما مضىٰ(7)و روى آوردن به بساط وفا كه اين خود به حقيقت مبدأ راه طالبان و سرمايۀ فتوح صادقان و مفتاح ابواب سعادت سالكان است.
نظم اگر به آب ندامت برآورى غسلى *** همه كدورت دل را صفا توانى كرد
ز منزل هوس ار يك دو گام پيش نهى *** نزول در حرم كبريا توانى كرد
پس بايد كه بنده به آب ندامت به هدايت «النّدم توبةٌ»(8)جرايم ماضيه را از دفاتر اعمال خود بشويد و به سكّين(9)استغفار، نقوش گناه از(10)ضمير بستراند(11)تا از هاويۀ
بُعد «و قيل بعداً»(1)به زاويۀ قرب «من تقرّب إلى اللّٰه شبراً تقرّب إليه ذراعاً»(2)رسد(3)و از دل غموم معصيت و قيد(4)هموم دار آخرت، به جان امان يابد؛ چنانچه در حديث نبوى هم مصدّق اين معنى وارد است كه: «إنّ العبد إذا اعترف ثمّ تاب تاب اللّٰه عليه»(5)يعنى چون بنده بر اسائت اعمال خويش مطلع شود و به تقصيرات، معترف آيد و از ما فات، نادم و بر تدارك آن، عازم و بر صرف باقى عمر در طاعات، جازم گردد حضرت اللّٰه - تعالى و تقدّس - گناهان او را عفو فرمايد و او را از زمرۀ مقبولان گرداند؛ چه دست عنايت(6)بى علّت او آلايش بسيار آلوده روزگار را به درياى عفو(7)شسته و بدرقۀ كرم بى نهايت او بس مغرقان بحر هلاك را از غرقاب معاصى رهانيده.(8)
نظم
عفو او بخشيده همچون ما بسى *** لطف او شامل به حال هر كسى
و چون در لفظ حديث قدسى، «يا ابن آدم» واقع است، برهان صحّت نسبت با(9)آدم و آدميّت توبۀ تائب(10)بود كه «وَ عَصىٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوىٰ ثُمَّ اِجْتَبٰاهُ رَبُّهُ فَتٰابَ عَلَيْهِ وَ هَدىٰ»(11)بلكه به موجب نصّ با درايت «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اَللّٰهِ تَوْبَةً نَصُوحاً»(12)أي خالياً عن الشوائب، بر هر مؤمنى كه طالب نجاح و جوياى فلاح است، توبه واجب و لازم است؛ زيرا كه احكام اضداد در جبلت انسان، مركوز و اصول خير و شرّ در طينت او معجون است و تخليص جوهر شريف انسانى از خبايث آثار شيطانى، ممكن نيست مگر به گذار احدى النارين؛ آتش ندم يا نار جهنّم. پس مبادرت تخليص(13)به أخفّ النارين پيش از طى بساط اختيار، دأب اخيار و رسم ابرار است.
نظم
خلاف امر خداوند، موجب سخط است *** رضاى او طلبى توبه از مناهى كن
چه همچنان كه(1)نور آفتاب، ماحى ظلمت ليل(2)است، نور طاعات، ماحى كدورات معاصى است و همچنان كه حدوث(3)اثر صابون، مزيل اوساخ است از البسه، حرارت آتش ندم، محرق و مقطع غبار شهوات است از آينۀ دل و(4)همچنان كه جامه هرگاه كمال(5)نظافت(6)يافت، مقبول شاه گشت، مرآت دل چون از(7)زنگ اغيار انجلا يافت و از كدورت غبار، مصفّا شد، قابل ورود فيوض حضرت اله گشت و صاحب دل در آن بارگاه، مقبول و مفلح آمد كه «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّٰاهٰا».(8)
نظم
اى دل زمان توبت(9)است أستغفر اللّٰه العظيم *** هنگام ذكر حضرت است أستغفر اللّٰه العظيم
وقت است اگر زارى كنى وز ديده خون بارى كنى *** عزم نكوكارى كنى أستغفر اللّٰه العظيم
يا ربِّ هب لي تَوبتي، يا ربِّ فرّجْ كربتي *** يا ربِّ سهِّلْ ثقبتي(10)أستغفر اللّٰه العظيم
نقل است كه از بنى اسرائيل شخصى بيست سال طاعت حق(11)كرد. پس بيست سال ديگر به انواع معاصى مبتلا گشت. روزى ناگه در آينه نظر كرد و موى(12)سفيد در محاسن خود بديد. آتش(13)تشوير از نهاد او شعله(14)برآورد و در موقف نياز به
حضرت بى نياز بناليد و گفت: الهى(1)بيست سال بندگى حضرت تو كردم. بعد از آن بيست سال ديگر است كه دواعى نفْس و هوا و(2)اغواى(3)شيطان، عنان اختيار من از دست توفيق ربوده اند و از ذروۀ درجات طاعت در حضيض(4)حرمان و مخالفت انداخته و اكنون ندانم كه اگر عنان نفس از راه خلاف بازكشم، شايستۀ خلعت قبول گردم يا نى؟ از ملأ اعلىٰ ندايى شنيد كه: «أحببتنا فأحببناك، و تركتنا فتركناك، و عصيتنا فأمهلناك، فإن رجعتَ إلينا قبلناك»(5)يعنى لاف محبّت ما زدى، سكّۀ محبّت تو در ميان آسمانيان زديم. پس ترك ملازمت درگاه ما كردى، تو را در غرقاب جهالت رها كرديم. پس مَركب مراد در ميادين ضلالت به جولان درآوردى، زمام مهلت تو را فروگذاشتيم. پس اگر به درگاه كرَم ما بازگردى، وجود تو را(6)به خلعت توبه، مزين گردانيم و نام تو را در ديوان مقبولان، ثبت فرماييم و منشور محبّت تو را در مجلس روحانيان بخوانيم كه «إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلتَّوّٰابِينَ وَ يُحِبُّ اَلْمُتَطَهِّرِينَ»(7).
نظم
بنده همان به كه ز(8)تقصير خويش *** عذر به درگاه خدا آورد
إلهي لئن جلّت و جمّت خطيئتي *** فعفوك عن ذنبي أجلّ و أوسع
اى سعادتمند! چون دانستى كه توبه عبارت است از ترك گناه، بدان كه گناه، عبارت است از هرچه مخالفت امر حق(9)باشد از فعل و ترك، و مخالفت حق سمّى است كه در روح ايمان، سرايت مى كند و به آلام نار جحيم مى كشد و به هلاك ابدى و خسران سرمدى مخالف مى انجامد. پس تدارك سمّ خلاف به ترياق توبه در ايّام مهلت و اوان فرصت كه ممكن التدارك است، از واجبات بايد شمردن و ازاين جهت
بود(1)كه حضرت رسالت - عليه الصلاة و السّلام -(2)فرمود كه: «من تاب قبل أن يطلع الشمس من مغربها تاب اللّٰه عليه»(3)يعنى اگر بنده پيش از برآمدن آفتاب روح از مغرب بدن به ساعتى بل يك(4)لحظه اى از معاصى، اجتناب نمايد و از(5)كرده ها پيشمان آيد(6)و به حجَر صدق، قرع باب توبه كند، اميد آن هست كه حضرت حق - جلّ و علا - توبۀ او را قبول كند و رقم عفو بر جرايم او بكشد.
نظم
هان و هان اين دم كه(7)هستت فرصتى *** جهد مى كن تا بيابى دولتى
كشتگاه آخرت دنياست هان *** هرچه كارى بدروى آخر همان
قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله:(8)«يا أيّها الناس، توبوا إلى اللّٰه؛ فإنّي أتوب إليه في اليوم مائة مرّة».(9)
مصباح انوار عنايت، مفتاح ابواب هدايت، قابل افياض ربّ العباد(10)قائل «أنا أفصح من نطق بالضّاد»(11)- عليه الصّلاة و السّلام - مى فرمايد كه: اى آدميان! توبه را شعار خويش گردانيد كه من در روزى صد نوبت توبه مى كنم. يعنى من كه محمّدم، با وجود كمال نبوّت و تشرّف به عزّ مغفرت، اين ورد را بر خود لازم ساخته ام و در اشتغال بدين ورد در هر روز، اهمال نمى نمايم. شما كه از متعطّشان مفازت(12)مغفرت و از مستسقيان فيفاى شفاعت منيد، اولى آن كه بدين(13)ورد، ملازمت نماييد(14)و تغافل از آن به هيچ وجه، جايز نداريد(15)تا به بركت آن از شرّ اغواى شيطان
1) . ف: است.
2) . ف: صلى اللّٰه عليه و آله.
3) . در مآخذ حديثى نيافتيم.
4) . ف: به.
5) . ف: اجتناب و از كردارها و.
6) . ف: شود.
7) . ف: اى آن كه.
8) . م: صلى اللّٰه عليه و سلم.
9) . صحيح مسلم، ج 8، ص 73، مسند أحمد، ج 4، ص 211.
10) . ف: ربّ العالمين و العباد.
11) . كشف الخفاء، ج 1، ص 182.
12) . ف: مفازه.
13) . ف: اين.
14) . ف: نمايند.
15) . ف: ندارد.
و خسارت(1)دار الامان در امان باشيد(2)و به مثوبات و غفران حضرت منّان، فايز گرديد؛ چنانچه آيۀ كريمۀ «وَ تُوبُوا إِلَى اَللّٰهِ جَمِيعاً أَيُّهَا اَلْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» /(3)كه نصّ صريح است بر وجوب(4)توبه،(5)از حسن عاقبت حال تائب، مخبر و حديث «ليس شيءٌ أحبّ إلى اللّٰه من مؤمنٍ تائبٍ و مؤمنةٍ تائبةٍ»(6)به كمال خير خاتمت(7)ايشان مشعر است.
اى سعادتمند! توبه دو نوع است عام و خاص:
توبۀ عام، بازگشتن است از راه مخالفت ظواهر اوامر شرعيه با ندامت از ما فات و روى آوردن به راه رضاى خداى تعالى با عزم ثبات؛ چنانچه اشارتى(8)بدين معانى سمت سبقت يافته، و تارك اين معنى نزد اهل ظاهر و باطن آثم است و مستوجب سياسات شرعى و عقوبات اخروى.
و توبۀ خاص، باز آمدن است از راه مخافت حقايق مستنبط از بواطن(9)اوامر شرعيه، و تارك اين معنى نزد اهل تقوا آثم است و مستوجب تأديبات طريقتى و مستحق بُعد از مطلوب حقيقى.
و چون اين معنى به وضوح پيوست، ببايد دانست كه نزد اهل اللّٰه، آدمى در هيچ حالى خالى از گناه نيست؛ يا به جوارج يا به دل، يا به ايراد خواطر متفرقه كه مانع است از ذكر حضرت ربّانى يا به غفلت و قصور در علم به ذات و صفات حضرت صمدانى، يا به نقصان در تكميل صفات نفسانى و از جملۀ اينها توبه واجب است؛ بدان سبب كه منتج بعداند از مقصود حقيقى و موجب حرمان از مطلوب اصلى كه آن لقاء اللّٰه است و مثبت اين مقصود هم حديث مقرّب حضرت معبود است كه با وجود كمال رفعت شأن و لبس تشريف غفران كه «لِيَغْفِرَ لَكَ اَللّٰهُ مٰا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ مٰا تَأَخَّرَ»(10)فرمود كه: «إنّه
ليُغان على قلبي و إنّي لأستغفر اللّٰه في كلّ يومٍ سبعين مرّة»(1)يعنى پوشيده مى شود دل من و(2)هر روز(3)من هفتاد كرّت(4)از حضرت غفّار، آمرزش آن گناه مى طلبم و از شرّ آن بدان خلاصى مى جويم و بعضى «مائة مرّة»(5)نقل كرده اند يعنى صد نوبت استغفار مى كنم.
و اگر چه يقين است كه آن حضرت از جميع خطايا مبرّا بود، اما اهتمام خاطر(6)مبارك به ضبط امور دين و مهمّات مسلمين و مجادلات با منافقين و محاربات با مشركين و التفات به امور ضروريه از مآكل و مشارب و امثال اينها جمله را از غفلات - كه مكدّر آينۀ دل اند - عدّ فرموده(7)و استغفار از آن نموده(8)تا طالبان سبيل عرفان و سالكان صراط ايقان، آن را در كلّ حال، دستور اعمال گردانند و خود را به وسيلۀ آن به مراتب ارباب كشف و عيان رسانند.(9)پس هر صادقى كه جوياى طريق اصحاب يمين و خواهان قرب(10)ربّ العالمين است، بايد كه دست اعتصام به موجب فرمان سيّد الانام - عليه الصلاة و السّلام - در عروۀ وثقاى توبه و انابت(11)زند و هر چيزى كه سر مويى حجاب راه او مى گردد، به آتش تشوير و ندم بسوزد و مَركب همّت، در مضمار طلب ترقيّات بر مراتب كمالات به جولان درآرد و آنچه اهل ذوق و وجدان ديده و دانسته اند(12)ببيند و بداند.
نظم
هرچه مى بينى حجاب راه خويش *** محو گردان از دل آگاه خويش
غفلت و تشويش از خود دور كن *** چشم شيطان هوا را كور(13)كن
غرق كن در بحر عرفان، خويش را *** كين بود آيين جان، درويش را
1) . المجازات النبويّة، ص 390؛ بحار الأنوار، ج 90، ص 282.
2) . م: - و.
3) . ف: + \كه.
4) . ف: - هفتاد كرّت.
5) . صحيح مسلم، ج 8، ص 72، بحار الأنوار، ج 90، ص 282.
6) . ف: خواطر.
7) . ف: كرده اند.
8) . ف: نموده اند.
9) . ف: رسانيد.
10) . ف: - قرب.
11) . ف: انابه.
12) . ف: ديده اند و دانسته.
13) . ف: دور.
نفس بدفرماى را تأديب كن *** خوى هاى زشت را تهذيب كن
در پى تكميل عقل خويش باش *** با خدا باش و ز خود بى خويش باش
در خبر است كه حق - جلّ و علا - خطاب مى فرمايد به سرّ بنده در وقت ولادت بر سبيل الهام كه: «اى بنده! تو را از ظلمت آباد عدم به صحراى وجود آوردم(1)پاك از شايبۀ كدورات و طاهر(2)از ظلمت معاصى. و ايّام عمر كه سرمايۀ تجارت آخرت است، نزد تو امانت نهادم و تو را بر گنج دل كه خزانۀ اسرار ماست، امين گردانيدم.
هوشيار باش تا داغ خيانت بر ناصيۀ روزگار خود(3)ننهى و در قيام به اداى وفاى عهد ما تقصير روا ندارى، تا در مجلس دارالسّلام از دولت لقاى ما محروم نمانى و به حجاب حرمان و عذاب خسران، گرفتار نگردى «أوفوا بعهدي أُوفِ بعهدكم و إيّاي فارهبون»(4)».
اى سعادتمند!(5)هر كه جوهرى دارد و مى داند كه بهاى آن جوهر، جميع عمر به مئونت او وفا مى كند،(6)چون آن جوهر(7)از وى(8)ضايع شود، شك نيست كه بر فوات آن جوهر، مغبون و مصيبت زده شود و اگر داند كه تضييع آن موجب هلاك وى است، بدان سبب كه وديعت پادشاهى قاهر است، يقين كه ملالت و مصيبت او زياده تر(9)گردد و تحسّر و تأسف عظيم، پديد آيد. پس هر ساعت از(10)عمر آدمى، جوهرى(11)است كه قيمت آن كس نداند؛(12)زيرا كه بدان جوهر، سعادت ابدى و پادشاهى سرمدى، حاصل(13)مى تواند نمود و به سبب آن از عذاب اليم و خسران مقيم، خلاصى مى تواند يافت و اين جوهر در هر ساعت از وى فوت مى گردد(14)و هيچ اثر
تحسّر و تأسف و مصيبت و تلهّف در او پيدا(1)نمى آيد، با وجود آن كه امانتى است از خالق كردگار و وديعتى از حضرت قهّار كه «خَلَقَ اَلْمَوْتَ وَ اَلْحَيٰاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً»(2)و فوت او سبب غرامت ابدى و هلاكت سرمدى است.
و اين از آن جهت باشد كه اكثر خلق در خواب غفلت و جهالت اند و اين جوهر شريف در آن خواب از ايشان فوت مى شود و خبر ندارند(3)كه «النّاس نيامٌ، فإذا ماتوا انتبهوا».(4)چون به آواز كوس اجل از خواب غفلت و جهالت بيدار شوند و جزاى افعال و اقوال نامرضى خويش، سلاسل و اغلال را بينند و افلاس و گرفتارى خود را مشاهده نمايند و جلالت حال و رفعت سرير سلطنت ابدى كه نتيجۀ طاعت يك ساعت مخصوصان عنايت ازلى است، مكشوف گردد، تلاطم(5)امواج درياى تلهّف و تشوير، جوش برآورد(6)و آتش حيرت و حسرت، چنان شعله زدن گيرد كه اگر دنيا و هرچه در اوست(7)ايشان را بودى در عوض يك ساعت عمر اگر ستاندندى فدا كردندى، تا در آن يك ساعت به تدارك آن تقصيرات، مشغول گشتندى و ازاين جهت ، حضرت نبوى عليه السلام فرمود كه: «بيشتر فرياد اهل دوزخ از تسويف بود».
و تسويف، آن است كه آنچه اين دم بايد كرد، به وقت ديگر افكنند و شك نيست كه هلاك ابدى اكثر خلق، در تسويف است؛(8)زيرا كه به تعاقب كدورات معاصى و توالى ظلمات شهوات(9)آينۀ دل به بُعد(10)سياه مى كنند و تصفيه و تجليۀ آن را به صقالۀ(11)توبه از جهت غلبۀ احكام نفس و هوا، در نسيۀ توقف و تأخير مى افكنند، تا آنگاه كه جاذبۀ اجل، نفوس مدنَّس ايشان را دريابد و به(12)اثقال اوزار و احمال اصرار در بوتۀ هاويه اندازد.
نظم
اى چو الف، عاشق بالاى خويش *** انس تو با وحشت و سوداى خويش
فارغ از اين مركز خورشيد گرد *** غافل از اين دايرۀ لاجورد
بر سر كار آى(1)چرا خفته اى *** كار چنان كن كه پذيرفته اى
مست چه خفتى(2)كه كمين كرده اند *** كارشناسان نه چنين كرده اند
زامدن مرگ شمارى بكن *** مى رسدت زود حصارى بكن
و در وصاياى لقمان عليه السلام آمده است كه: اى فرزند! در توبه تأخير مكن و در انابت تقصير(3)منماى كه لشكر اجل از تاختن خود كسى را خبر نكرده است و از صدمۀ صاعقۀ موت، هيچ كس(4)جان به در نبرده كه «كلّ نفس ذائقة الموت».(5)
نظم
فلو كان في الدّنيا بقاء لساكن(6)*** لكان رسول اللّٰه فيها مخلّدا(7)
پس عاقل به حقيقت(8)كسى بود كه چشم دل را از خواب غفلت، بيدار سازد و كلبۀ جان را به نور تأمّل، روشن گرداند و به يقين بداند كه لشكر اجل، پيوسته به كين(9)جان، كمر بسته و صيّاد مرگ در كمين صيد عمر، نشسته و مطيّۀ حيات، نااعتماد و بنياد زندگى، بر باد و چشم زمانه، بر راه و رشتۀ عمر، كوتاه و كار دنياى غدّار، بى اعتبار و اساس امورش ناپايدار و وثاق مطالبش بس نااستوار است. پس دنس قبايح اطوار افعال را از صفايح طومار اعمال خويش به مياه توبه و اعتذار و انابت(10)و استغفار فروشويد و اوان فراغت و ازمان فرصت را مغتنم شمرده، در پاك ساختن راه و رفع حجاب وصول به سعادت لقاء اللّٰه، تهاون(11)و تقصير ننمايد(12)تا از خطر
خسران و ضرر خذلان «وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ»(1)در امان باشد و به نعيم سرمدى در جنان فايز گردد كه «وَ أَمّٰا مَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ وَ نَهَى اَلنَّفْسَ عَنِ اَلْهَوىٰ فَإِنَّ اَلْجَنَّةَ هِيَ اَلْمَأْوىٰ».(2)
نظم
هر دم از عمر مى رود نفسى *** چون نگه مى كنى نمانده(3)بسى
اى كه پنجاه رفت و در خوابى! *** مگر اين پنج روزه دريابى
عمر برف است و آفتاب تموز *** اندكى ماند و(4)خواجه غرّه هنوز
خجل آن كس كه رفت و كار نساخت *** كوس رحلت زدند و بار نساخت
اى تهى دست رفته در بازار! *** ترسمت پر نياورى دستار
برگ عيشى به گور خويش فرست *** كس نيارد ز پس تو پيش فرست
هر كه مزروع خود بخورد و(5)خويد *** وقت خرمنش خوشه بايد چيد
نيك و بد را چو مى ببايد مرد *** خنك آن كس كه گوى نيكى برد
اى سعادتمند! اگر بندگان را معرفت كمال رأفت و مرحمت و وفور عنايت و عاطفت حضرت رئوف رحيم، بى سابقۀ عملى و واسطۀ خدمتى در باب خويش حاصل بودى، خجل گشتندى و هرگز مكافات آن را به اقدام بر عصيان روا نداشتندى و چون به حكم نصّ حديث «كلّ بني آدم خطّاء»(6)هيچ كس از دست شرّ اعداى معصيت، در حصن حصين عصمت، جاى نمى يابد، هرگاه گَرد(7)گناه، آينۀ دل ايشان را سياه كردى، به مقتضاى و «خير الخطّائين التّوابون»(8)بلا توقّف، آن را به منديل انابت، پاك ساختندى و از حمل اوزار اصرار، ابا نمودندى.
نقل است از شيخ ذو النّون مصرى - قدّست أسراره - كه روزى بر كنار آبى وضو مى ساخت. كژدمى ديد كه از صحرا مى دويد. چون(1)كنار آب رسيد بايستاد(2)و ضفدعى از آب بيرون آمد و آن كژدم بر پشت آن ضفدع سوار شد و آن ضفدع از آب بگذشت و آن كژدم از پشت او فرو آمد و روانه شد. شيخ از اين صورت متعجّب شد و گفت: اين حال، بى سرّى نيست. شيخ هم از آب بگذشت و نظر بر كژدم گماشت.
كژدم مى دويد و شيخ بر اثر او مى رفت تا به سايۀ درختى رسيد. جوانى را ديد در سايۀ درخت، خفته و مارى عظيم از طرف ديگر مى آمد و قصد هلاك(3)آن جوان كرده بود.(4)چون مار از آن طرف نزديك آن جوان رسيد، كژدم از اين طرف برسيد(5)و زخمى بر مار زد و مار، بر جاى هلاك شد و كژدم بازگشت و بر كنار آب آمد(6)و باز آن ضفدع از آن(7)آب بيرون آمد و كژدم بر پشت آن(8)سوار شد و از آب بگذشت.
شيخ با خود انديشيد كه اين جوان از اولياء اللّٰه است. پس بازگشت و به نزديك جوان آمد. چون بدو نزديك شد او خمر خورده بود و مست، خفته و رايحۀ خمر از او مى دميد. شيخ را تعجّب زياد(9)شد. در اين حال آوازى شنيد كه: اى ذو النون! چند تعجّب كنى؟ اگر بدرقۀ حفظ ما(10)رعايت اتقيا و معصومان(11)و احرار كند، پس اشقيا و فجّار و عصات و اشرار را كه رعايت كند؟ و اگر سيلاب عفو ما اوساخ تيره روزگاران عاصى را نشويد، كه شويد؟ و اگر درياى رحمت ما سرگشتگان تيه ضلالت را دست نگيرد، كه گيرد؟ و اگر سحاب كرم ما امطار هدايت بر جان تايهان(12)بوادى غفلت نبارد، كه بارد؟ و اگر نسيم عنايت ما كشتى غرق شدگان درياى طبيعت و اهوا(13)را(14)از غرقاب مخالفت، به ساحل توبه و انابت(15)نيارد، كه آرد؟ شيخ را وقت خوش
گشت. گرد آن جوان مى گشت و مى گفت:
نظم
اى خفته اى كه دوست نگهبان جان توست! *** تو مست و غافل و(1)كرمش پاسبان توست
خوابت چگونه آيد از شوق آن كريم *** كش رحمت و عنايت، بيش از گمان توست!
چون آن جوان(2)بيدار شد، شيخ را بديد و خجل گشت. پس گفت: اى بزرگوار! اين چه جاى(3)توست؟! شيخ، قصۀ حال بگفت. جوان، نعره زد و جامه، چاك كرد و بگريست و روى در بيابان نهاد و باقى عمر، به طاعت حق(4)مشغول شد.
در خبر است كه شيطان - عليه اللّعنه - گفت: به عزّت تو يا ربّ! همواره اغواى(5)بندگان تو مى كنم، تا آن گاه كه سلطان ارواح ايشان، در مملكت(6)اجسام، بر سرير تصرّف باشد. حضرت اللّٰه تعالى فرمود كه: «اى شيطان! به كمال عزّت و جلال و رفعت مكان خويش، كه هر بنده اى را كه تو اغوا(7)كرده باشى، چون از حضرت ما طلب مغفرت كند، من از او ببخشم و به رحمت و عنايت خويش، مخصوص گردانم» و نصّ كلمۀ «وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ(8)ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اَللّٰهَ يَجِدِ اَللّٰهَ غَفُوراً رَحِيماً»(9)بيان اين حال مى كند(10)و حديث قدسى: «هل من تائبٍ فأتوب عليه، و هل من مستغفرٍ فأغفر له»(11)اثبات اين معنى(12)مى فرمايد.
پس هر صاحب دولتى را كه كحل الجواهر توفيق و تأييد، چشم(13)جان و ديدۀ
1) . ف: غافلى (- و).
2) . ف: او (آن جوان).
3) . م: صفاى (چه جاى).
4) . ف: پروردگار.
5) . ف: اغواه.
6) . ف: ملكت.
7) . ف: اغواه.
8) . ف: - نفسه.
9) . سورۀ نساء، آيۀ 110.
10) . م: - بيان اين حال مى كند.
11) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 421؛ مسند أحمد، ج 2، ص 433.
12) . ف: + \مى كند و.
13) . ف: مانند جسم (تأييد چشم).
جنان(1)روشن ساخته باشد، چون به حقيقت اين حال نظر كند و بداند كه با وجود كثرت احمال ذنوب و عصيان و غلبۀ اوزار طغيان(2)و كفران، سعت درياى غفران حضرت منّان به مرتبه اى است كه به مجرّد وقوع ندامت از تقصيرات و عزم تدارك ما فات و خطور استغفار از خطيّات، جميع آنها در رشحه اى از اين بحر، ناپديد مى گردد و وجود نادم به خلعت مغفرت و رحمت، مزيّن مى شود، همين قدرْ علم، او را باعثۀ(3)انقياد و اطاعت و(4)دليل راه عبادت و ترك مخالفت، كفايت باشد. با آن كه فيض آثار انواع انعام و افضال منعم عظيم و اصناف احسان و نوال معطى كريم - جلّت عظمته - در شأن هر بنده اى از آن متجاوز است كه زبان بيان بلغاء به اداى آن اقدام توان نمود(5)و يا قوۀ ادراك عقلا به درك آن فرا تواند رسيد؛ چنانچه آيۀ كريمۀ «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَظَلُومٌ كَفّٰارٌ»(6)از اين مقصود خبر مى دهد.
نظم
اى كه هستى غافل از لطف خداى! *** يك نظر در خويش كن سر تا به پاى
از قدم تا فرق نعمت ها ببين *** گشته فضل او به هر مويى قرين
هم بدين فيضش نگشته از تو سير *** گشته در هر دو جهانت دستگير
لطف او در كار و تو فارغ ز كار *** خيز و از كردار خود شرمى بدار
كس از اين دنياى دون طرفى نبست *** دل نبايد در چنين غدّار بست
پيش از آن وقتى كه تنگ آيد مجال *** گوش نفس بد به دست توبه مال(7)
در عبادت صرف كن اوقات را *** عذر خواه از بندگى ما فات را
و ببايد دانست كه حال نادم از كرده(8)و عازم بر توبه، همچو حال مريضى است بى تجربه كه شعور بر قصور مزاج و ما يحتاج علاج يافته؛ امّا چون از تجربه ناگزير
است يمكن(1)كه اوقات استعمال و كيفيت خاصيّت ادويه بر او مستور گردد و هرچه نه چنان بود كه(2)بايد و نه در آن وقت كه شايد، يقين كه از آن چيزى در وجود نيايد. پس ازاين جهت، اصحاب طريقت كه اطبّاى مرضىّ معصيت اند،(3)در توبه امر فرموده اند به گرفتن دست مرشدى كه به زيور كمالات صورى و معنوى، آراسته و تجلّى علوم آداب شريعت و طريقت و حقيقت پيراسته باشد(4)و اگر چنين كاملى يافت نباشد، به هر حال از آن كه فى الجمله(5)به كمالات معنوى، آراسته بود، چاره نبود «فإن لم يُصِبها وابلٌ فطلٌّ»(6)تا به واسطۀ هدايت و رعايت آن صاحب باطن واقف و هادى عارف، از عقبات ضلالت بتوفيق اللّٰه تعالى به سلامت بگذرد؛ زيرا كه هرچند اصول عزيمت ترك عصيان و عروق ندامت از كفران در اراضى قلوب طالبان عبادت رحمان، ثابت و راسخ گشته باشد؛ امّا چون حلاوت مخالفت حق و متابعت باطل، در مذاق جان شيطان نفس از آن بيشتر است كه به احساس حموضت قصور عواقب رذايل(7)اهواء زايل گردد، يمكن كه باد ادبار از هبوط ادخنۀ اغواى شيطان نفس مكّار، ديگرباره قوّه گيرد و جملۀ آن اصول و عروق را بركند و باز غبار شقاوت بر ناصيۀ روزگار او فشاند و نهال خذلان و خسارت در كنار او نشاند و هرگاه در انابت، توسّل به اهل دلى نمايد كه شايستۀ وكالت باشد در هدايت خلق به جانب خالق عزّ و جلّ و زمام حلّ و عقد امور دينى خود را به دست امر و نهى او باز دهد و او را بر خويشتن، حاكم مطلق گرداند، يقين كه مصارف احوال او از شايبۀ تردّد و غايلۀ تزلزل به بركت همّت و معونت(8)عنايت خداى و التفات خاطر آن مرشد، در كنف حفظ الهى، محفوظ و مصون ماند، تا آن كه جاذبۀ تأييد، سر او را از قعر غرقاب غفلت به ساحل ميل عبادت كشد و به اندك وقتى به مرتبۀ اهل سعادت رسد.
نظم
نار خندان باغ را خندان كند *** صحبت مردانت از مردان كند
گر بسان(1)صخره و مرمر شوى *** چون به صاحب دل رسى گوهر شوى
و چون بر اين معانى، اطلاع افتاد، مخفى نماند كه مرشدان طريقت، خطبه اى جهت انابت، ترتيب كرده اند كه در حالت گرفتن دست پير، به مريد تلقين نمايند(2)و او نيز از سر ارادت و صدق، بدان تكلّم نمايد و آن اين است:
أعوذ باللّٰه من الشيطان الرّجيم. بسم اللّٰه الرّحمن الرّحيم، «شَهِدَ اَللّٰهُ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ وَ اَلْمَلاٰئِكَةُ وَ أُولُوا اَلْعِلْمِ قٰائِماً بِالْقِسْطِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ إِنَّ اَلدِّينَ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلْإِسْلاٰمُ» /(3)توبه كردم و به خداى بازگشتم از هرچه دانستم و ندانستم. توبۀ نصوح كردم. «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اَللّٰهِ تَوْبَةً نَصُوحاً»(4)گردن دادم فرمان خداى را و فرمان رسول خداى را و بيزار شدم از فرمان شيطان و بدعت و ضلالت و خيانت و هرچه مرا از راه خداى(5)دور مى گرداند. مرشدان طريقت را پيشواى خود گردانيدم. امر ايشان را امر دانستم و نهى ايشان را نهى دانستم و اقتدا به هدايت و ولايت ايشان كردم. «رَبَّنٰا لاٰ تُزِغْ قُلُوبَنٰا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنٰا وَ هَبْ لَنٰا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ اَلْوَهّٰابُ»(6)سه كرّت بگويد و بعد سيوم، «محمّدٌ رسول اللّٰه» هم بگويند. و السّلام(7)
قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله:(8)«موتوا قبل أن تموتوا».(9)
مالك تاج «لولاك»(10)سالك منهاج «إِنّٰا أَرْسَلْنٰاكَ»(11)مبشّر المؤمنين و منذر
1) . ف: به ساحل.
2) . ف: نمايد.
3) . سورۀ آل عمران، آيۀ 18 و 19.
4) . سورۀ تحريم، آيۀ 8.
5) . ف: + \تعالى.
6) . سورۀ آل عمران، آيۀ 8.
7) . ف: - سه كرّت... و السّلام.
8) . م: صلى اللّٰه عليه و آله.
9) . بحار الأنوار، ج 9، ص 59.
10) . مناقب آل أبي طالب، ج 1، ص 186؛ كنز العمّال، ج 11، ص 431.
11) . سورۀ بقره، آيۀ 119؛ سورۀ احزاب، آيۀ 45؛ سورۀ فاطر، آيۀ 24؛ سورۀ فتح، آيۀ 8.
الكافرين - عليه الصلاة و السّلام -(1)مى فرمايد كه: «بميريد پيش از آن كه بميريد». يعنى در خلع لباس ذمايم صفات و قلع اساس شهوات و لذّات، سعى نماييد و خود را از اوصاف حجابيّۀ بشرى، پاك سازيد و هستى موهوم خود را در بحار تجلّيات، فانى گردانيد و در اين حينى(2)كه توانايى داريد تا به خلعت حيات(3)معنوى باقى كه توحيد عيانى(4)است، مشرّف شويد و به عزّ سعادت عقبى كه عرفان و لقاى ربّانى است، فايز گرديد، پيش از آن كه(5)شعار مستعار حيات فانيه را(6)از ابدان شما سلب نمايند و دثار اختيار جزوى را از شمار بربايند و در آبار ادبار، شما را معقود وثاق خسران و شقا(7)بمانند.
نظم
تا كه(8)دستت مى دهد كارى بكن *** پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار
اى سعادتمند! سالكان مسالك دين و ناسكان مناسك يقين، طى صحيفۀ هر شيوه اى از مطالب نفسانى و شهوات جسمانى را موتى دانسته اند؛ چه هر حالى كه حال الحيات حاصل بود، به موت زايل شود و چون حيات صورى ظاهراً مؤسّس(9)بر لذات و راحات زايلۀ دنيوى است، لاجرم قمع اصل هر لذّتى(10)و ترك وصل هر راحتى، موتى بود به حسب ظاهر و ليكن(11)مثمر حياتى بود به حسب باطن؛ زيرا كه رفع عقبات ضلال، مورث انوار جمال بود.
نظم
تا نميرى هم ز يك يك چيز تو *** كى نهى گامى در اين دهليز تو
و طالبان مسند سرور را در استهدام ابنيۀ شرور كه موجب قصور جَنان و سبب
توطّن در قصور جِنان و ملزم حصول سعادت لقا و منتج وصول به دولت فنا و بقاست، اطوار بسيار و مراتب بى شمار است. امّا از روى اجمال و كلّيه، دومرتبه، ايشان را دست دهد كه مضمون كلام نبوى عليه السلام(1)مخبر از آن و امر بدان بود:
مرتبۀ اول، اطمينان نفس است كه آن ميرانيدن اوست از اوصاف ذميمۀ شيطانى و سبعى و بهيمى و زنده گردانيدن او به اخلاق حميدۀ انسانى و اين حال، بدايت كمال بود؛ چه(2)سَيَران در صحراى عالم روحانى و طيران در فضاى ملك معنوى، بعد از فوز بدين رتبه ميسّر گردد و اين حالت را با حالت موت از سه وجه، مناسبت بود؛ يكى آن كه جميع اوصاف قبيحه و اهواى سيئه و مشهيات(3)و مرغوبات، در اين مرتبه زايل گردد، چنانچه به موت. دوم(4)آن كه چون نفس، مطمئنه شود، صفت ترابيّت بر او غالب گردد و موت، خود بر طبع خاك بود. سيوم(5)آن كه انسان بعد از اطمينان نفس، به علوم(6)و حقايق عالم باطن متنبه شود؛ چنانچه به موت از اسرار عالم باقى، تنبّهى حاصل مى نمايد. و اشعار بدين مقصود در كلام انبيا و اوليا - سلام اللّٰه عليهم أجمعين - بسيار است و از كمال اين مرتبه خبر داده است؛ آن كه گفته:
نظم
خاك شو خاك تا برويد گُل *** كه به جز خاك نيست مظهر كُل
مرتبۀ دوم، فناست در بحر احديّت و اتصال به مبدأ حقيقى كه حضرت وحدت است و در اين حال، چون ادراك و شعور و تعيّنات، جمله مرتفع و از همه مبرّا و منزّه است، به موت، اشبه بود.
اما در كسب رتبۀ اولى چون بنده را فى الجمله اختيارى هست، امر به تحصيل آن از تكليف ما لا يطاق، خالى بود و در ثانيه اگر چه بنده را هيچ اختيارى نبود، ليكن(7)
اكتساب اسباب آن مقدور بود. پس امر بدان - چنانچه رأى بعضى آن است - هم امر بود به تحصيل آنچه مؤدِّى به حصول او گردد از مراتب ترقّيات ارباب شهود و عيان و مناصب كمالات اصحاب ذوق و وجدان كه موقوف عليه(1)جمله، همان(2)اطمينان است.
و مزيد تنقيح و توضيح در اين امور آن است كه موت، از ظاهر به باطن رفتن است؛ چنانچه حيات، از باطن، به ظاهر آمدن است و مراد از باطن عالم مثال و ملكوت است و از ظاهر، عالم ملك و شهود(3)و «موت حقيقى» آن است كه بنده به يكبارگى به عالم باطن رود بى اختيارى(4)و «مجازى» آن است كه بنده بر سبيل اختيار به عالم مثال و جانب ملكوت، رجوع نمايد و باز به عالم ظاهر، تنزّل فرمايد و در حالت اولى كسب كمال نفس محال است؛ چنانچه فحواى حديث «من مات فقد قامت قيامته»(5)بر اين معنى دالّ و آيات بسيار، شاهد اين قال است و جميع آنچه اهل اللّٰه دريافته اند، در حالت ثانيه(6)يافته اند و ازاين جهت است كه انسان به كسب معرفت حال الحيات مكلّف است.
نظم
اين زمان كن كار خود پيوسته تو *** زانكه چون مُردى بمانى بسته تو
بسته نتواند بلا شك كار كرد *** كار اينجا بايدت تيمار كرد
پس در كلام حبيب ملك علّام عليه السلام(7)كلمۀ «موتوا» امر بود به تحصيل كمالات نفسانى و معارف روحانى به بركت موت مجازى كه آن به حقيقت، سير رجوعى(8)معنوى است به جانب عالم معنى و توجه تام به صوب مقام اصلى؛ و كلام آسمانى و
تنزيل فرقانى كه «و كذلك نُري إبراهيمَ ملكوتَ السماوات و الأرض و ليكونَ من الموقنين(1)»(2)مبنى از اين مقاصد است.
نظم
حقّا كه به هر دو كون اميرى *** گر پيشتر(3)از اجل بميرى
مردان كه ره خدا سپردند *** در عالم زندگى بمردند
و بدان كه اهل توفيق، چنان تحقيق كرده اند كه عالم مثال كه برزخ است ميان عالم غيب و شهادت، دو است:(4)
يكى را برزخ اولى گويند كه ميان ارواح مجرده و اجسام، واقع است و صور عالم ظاهر و مكنونات دنيا جمله در اين برزخ بود و از اينجا به عالم شهادت تواند آمدن و اهل حال بدين عالم مثال رجوع نمايند و بر مغيبات به تأييد اللّٰه اطّلاع يابند و از وقوع حالات خبر دهند و مطالعۀ احوال اهل(5)كمال اينجا كنند.
و دوم(6)را برزخ اخرىٰ گويند كه ارواح، بعد الحيات بدان جا روند. و(7)صور جميع اعمال و اخلاق كه در نشئۀ دنيا مكتسب شده باشد، در اين برزخ باشد(8)و آن صور به شهادت باز نيايند(9)و دقايق اين حقايق، بسيار است و اطلاع از وجه سماع بر آن دشوار است(10)و هركه را درد تحقيق اين اسرار است، علاج او ديدن اطوار است.
نظم
آنچه بيند قدم به يك دم حال *** ننويسد قلم به پنجه سال
عارفان ديده را قدم كردند *** پس زبان را از آن قلم كردند
اى سعادتمند! اكتساب كمالات و فوز به درجۀ ارباب كرامات كه نتيجۀ هبوب
نسايم فيوض لاريبى است، جز به توجّه به جانب عوالم غيبى ميسّر نگردد و توجّهى كه مثمر استفاضۀ علوم و معارف الهى و منتج وصول به عزّ سعادت تجلّيات نامتناهى باشد، بعد از ضبط و حبس حواس(1)از ادراك و احساس، صورت بندد و اين حالت كه معبّر است به تسيّر به سيرت جماد، موتى است از روى مجاز و حياتى است در عالم راز.
نظم
به فكر دوست ز افكار خويش جمله بريديم *** صلاح ما همه اين بود چون كه نيك بديديم
و در بعضى احاديث، مذكور شده كه نفس، جوهرى است مجرّد ملكوتى كه تدبير ظاهر كند به مدد آلات و ادراك حقايق نمايد در عالم باطن بالذات و آلتى است كه تحريك قواى ملكوتى و تصرّف در عالم معنى به وسيلۀ او ميسّر گردد و حقيقت هر شخصى همين نفس ناطقۀ اوست؛ چنانچه هر كسى كه مى گويد «من»، مشار إليه او نفس ناطقۀ او بود.
نظم
تو همه جانىّ و اين تن زان توست *** جان همى پرور كه تن زندان توست
الروح من نور أمر اللّٰه إنشاؤها(2)*** و الأرض منشأ هذا القالب البدن
فالروح في غربة و الجسم في وطن *** فارعوا(3)ذمام غريب نازح(4)الوطن
و مخفى نماند كه نفس را(5)مادام كه به ادراك خودش باز نگذارند و به تدابير و احساس امور ظاهرى مشغول گردانند، صيد مصيد كمال از او محال بود.
نظم
تا ترك تعلّقات دنيا نكنى *** جولان به سرادقات عليا نكنى
و جهت(1)تحقيق اين معنى، سنگ مغناطيس، تمثيلى عجيب(2)است كه هرگاه بر(3)صرافت خود بود، جذب حديد كه از خواص اوست كند و چون او را به سير ملوّث سازند، قطعاً جذب آهن نتواند كردن و بار ديگر چون او را بشويند و در خون بز پرورش دهند، باز به حال اصلى خود(4)عود كند و حديد را جذب نمايد. همچنين نفس، چون به تدابير بدنى و ادراك امور ظاهرى پردازد، از ادراك حقايق معنوى باز ماند و چون لختى از آن باز ايستد،(5)بر اسرار آن عالم، اطّلاع يابد و آنچه خواهند از معارف الهى ادراك نمايد. پس شستن و پرورش دادن مغناطيس نفس(6)از نتن سير تدابير و ادراكات ظاهرى، منع اوست از اينها و متوجّه گردانيدن او به طرف عالم معنى. از اينجاست كه گفته اند:
نظم
گر اوباش طبيعت را برون رانى ز دل زان پس(7)*** همه رمز الهى را ز خاطر ترجمان يابى
و اگر تحصيل اين سعادت و تكميل اين دولت، نفس را ميسّر نبودى، حضرت خداوند عزّ و جلّ، امر بر(8)تزكيۀ نفوس نفرمودى و نفس(9)به خطاب «فَادْخُلِي فِي عِبٰادِي وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي»(10)مخاطب نگشتى(11)و به الهامات سبحانى كه(12)«فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا»(13)بينا نشدى و آنچه حضرت رسالت - صلوات اللّٰه عليه -(14)فرمود كه: «نفسك مطيّتك فارفق بها»(15)- يعنى نفوس شما در طىّ سبيل عرفان و وصول به منزل ايقان،
مركب هاى شمااند، پس رفق كنيد با مطاياى خويش تا در بيداى(1)ضلالت پياده نمانيد و از همراهى ارباب رحمت محروم نگرديد - بى شك، مثبت اين مراد بود.
نظم
خواهى كه به گِل نماندت خر *** از جمله هواى خويش بگذر
نفس تو چو وارهد ز تلبيس *** آسوده شوى ز رنج ابليس
يابى ز جهان جان پناهى *** و از جان به جنان دوست راهى
اكنون ببايد دانست كه اين تسيّر به سيرت جماد كه موتى است مجازى و مأمورٌ به است، در حديث نبى حجازى عليه السلام(2)رجوع منتهاست به جانب مبدأ اصلى و توجّه معلول به علت حقيقى. و اقواى وجوه در تسخير(3)قوا(4)و ارواح عالم قوّت،(5)اين توجّه است. خصوصاً چون(6)با حبس نفس بود، پس تصوّر صور ملايمه، پس تحريك آنها به تلاوت اسماى ملايكه و بخورات لايقه و لبس اَلبسۀ مناسبه و امثال اينها، چنانچه اصحاب تجارب(7)را بر آن اطّلاع حاصل است. و آن را كه(8)در تحصيل فيض(9)و تحريك ارواح به وسايط كمتر احتياج است، او در اين امر كامل است. و در طلب اين حقايق است كه اختلاف طرايق ميان بنى نوع واحد كه افراد انسان است، به ظهور پيوسته، بعضى كمر ضلال بر ميان بسته اند و جمعى بر سرير كمال نشسته؛ چنان كه فحواى آيۀ «أَمْ حَسِبَ اَلَّذِينَ اِجْتَرَحُوا اَلسَّيِّئٰاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ سَوٰاءً مَحْيٰاهُمْ وَ مَمٰاتُهُمْ سٰاءَ مٰا يَحْكُمُونَ»(10)و نص تا در آيۀ «قُلْ هَلْ يَسْتَوِي اَلْأَعْمىٰ وَ اَلْبَصِيرُ أَ فَلاٰ تَتَفَكَّرُونَ»(11)بدين حاكم است و چون بر طالبان دين و راغبان(12)راه يقين، لازم است كه تحقيق امر عبادت بدانچه مقدور بود كنند و از احوال اهل عالم
باز پرسند و حق را از باطل تميز نمايند.
نظم
خلقت آدم براى جست وجوست *** هركه جويا نيست چون نقش سبوست
هر كه طالب نيست انسانش مخوان *** زانكه صورت دارد امّا نيست جان
چه مستقيم الاحوال، كسى است كه بر اطوار مختلفه واقف و بر اسرار عقايد متضادّه مطّلع باشد، تا به حكم «الأشياء إنّما تبيّن بأضدادها» آنچه طريق حقّانى است، از طريق شيطانى، متميّز ساخته، بر آن ثابت بود و در روش خويش به اقوال جهّال و افعال اهل ضلال، گمراه نگردد و در امر خود، متردّد و متزلزل نشود. بنابراين، نمطى از اطوار اهل حق و باطل - آنچه بيان توان كردن -(1)به قلم درآوريم، تا موجب انتباهى گردد(2)إن شاء اللّٰه تعالى(3).
نظم
گر طالب اسرار جهانى اى دوست! *** بشنو سخن از هر كه توانى اى دوست!
چون باطل و حق جمله پياپى پى توست *** مى زى پس از آن چنان كه دانى اى دوست!
اى سعادتمند! كشف كنوز اين رموز، آن است كه معراج قوس نزولى را كه نصف دايرۀ فيض وجودى است، مدارج فيض متنزّله(4)او از احديّت به واحديّت و از آنجا(5)به عقل كل و نفس كلّ(6)و عالم برزخ مثالى و عرش و كرسى و افلاك سبعه و عناصر اربعه و مواليد ثلاثه تا به مرتبۀ انسان كامل كه نهايت تنزّل است، هر كدام كه به مبدأ، اقرب است، تحصيل فيض از جانب او اسهل است و بنابراين، انسان را در(7)سير
عروجى و رجوعى(1)كه قوس نصف ديگر دايره است، بر يك مرتبه از اين مراتب، گذر مى بايد كردن و با هر منزلى آشنا شدن و تسخير معانى هر مرتبه به تسيّر به سيرت آن مرتبه نمودن.
نظم
چراغ(2)مرد معنى آشنايى است *** به قدر آشنايى روشنايى است
تا آنگه كه ملكۀ ساير به حدّى رسد كه هرگاه خواهد، رجوع به طرف مقصود، به سهولت تواند كردن و به نهايت مراتب موحّدان كامل و عارفان مقبل كه آن وصول است به سعادت لقاء اللّٰه و حصول بقاء باللّٰه(3)بعد الفناء فى اللّٰه و آن را «صحو بعد المحو» نيز خوانند، تواند رسيدن و نيز از قوّت هاى عوالم باطنى، آنچه مسخّر او گشته باشد، به ظاهر تواند آوردن كه كرامات عبارت از آن است و آنچه حضرت نبوى عليه السلام(4)فرمود كه: «العود أحمد»(5)تنبيه بر رفعت شأن اين اصحاب رجعت است.
نظم
فقد سألوا و قالوا: ما النهاية؟ *** فقال: هي الرجوع إلى البداية
اگر مردى برون آى و سفر كن *** هر آنچ(6)آيد به پيشت زان گذر كن
مياسا روز و شب اندر مراحل *** مشو موقوف همراه(7)رواحل
خليل آسا برو حق را طلب كن *** شبى را روز و روزى را به شب كن
امّا اول مرتبه كه گذر بر او واقع است، حيوانيّت است كه در سلسلۀ فيض وجود و تكوين، مقدّم(8)بر انسانيّت است و در رتبۀ قبول كمال، تأليف و
ترتيب(1)و تركيب خواص انزل و انقص از اوست؛ چه هرچه در حيوان از قوا و حواس و غيرها هست، جمله در انسان هست مع الزياده كه قوۀ نطق و ادراك كلّيات است و سير بر اين مرتبه كه آن بر تسيّر به سيرت او ميسّر بود، چنان است كه هر فعلى از افعال حيوانات كه در عالم مثال صورت حسنه دارد - چنانچه اكثر آنها خود از آن قبيل است كه لسان شرع بر آن(2)جارى است - بدان فعل قيام نمايند و به مداومت و مزاولت، آن را ملكه و محبوب خويش گردانند؛ چون غسل و طهارت بط و دست و روى شستن گربه و ذكر و سحرخيزى خروس(3)و قناعت و وفا و شب بيدارى كلب و عزلت و انزواى بوم و حمل تعب و مشقّت بهايم و(4)امثال اين احوال.
و آنچه حضرت امام جعفر عليه السلام فرموده(5)كه «نُه خصلت است در سگ؛ هر كو بدان خصال متّصف بود(6)از درجات اهل نجات با نصيب آيد»، موضح اين مقاصد است.
و مرتبۀ دوم(7)كه سير بر او واقع است، نباتيت است(8)و تسيّر به سيرت او به تعطير و به حبس حواس و امثال آن بود.
مرتبۀ سيوم(9)جماديّت است و سير بر او چنان بود كه مفهوم شد و اصحاب فراست، در نباتات از صفت محبّت و تَوقان هم چيزى دريافته اند.
و سير بر اين مراتب، چون عين سير بود بر(10)مراتب عناصر بسيطه؛ زيرا كه مواليد از عناصر متركب اند، پس مغنى بود از تسيّر به سيرت آنها. ليكن(11)تنزّه و رفع كدورات را فى الجمله مشابهتى به بساطت است(12)و سير بر مرتبۀ افلاك كه بَعد از مراتب عناصر است، چنان بود كه افلاك را چون غير از سيرت حركت، دورى نبود.
پس سر را كه در بدن به منزلۀ افلاك داشته اند(1)و دو چشم و دو گوش و دو سوراخ بينى و دهن را به منزلۀ كواكب سبعه(2)در حين ذكر، حركت فرمايند به حركت دورى؛ چنان كه از محاذات ناف به اطراف برند و(3)باز به طرف ناف فرود آورند و توضيح اين معنى در بعضى احاديث شده و جمله اينچه(4)مذكور شد، در سير بر مراتب محسوسه است و اما در سير بر مراتب غير محسوسه اولاً تصوّر صور ملايمۀ معنوى تلاوت اسماى الهى بايد نمودن. آنگاه از جملۀ تعلّقات و مشتهيات جسمانى و اعتبارات، انقطاع فرمودن و روح را به ملكات اين توجّهات، جبروتى ساختن. پس به نفى ما سوى اللّٰه و احظاء مضمون كلمۀ توحيد «لا إله إلّا اللّٰه» مشغول بودن و به صدق و اخلاص تمام زبان سِرّ و سَر را بدين گويا ساختن، تا به حكم كلام قدسى «مَن طلبني وجدني، و أنا معه إذا دعاني»(5)مستغرق بحر وصال و محرق نار اتصال گردد. اين است فى الجمله بيان طريق سلوك اهل دانش و روش اصحاب بينش.
نظم
شرح اين اطوار نايد در بيان *** گر بگويم صد هزاران داستان
بحر اسرار حقايق اى پسر! *** مى نگنجد در ظروف مختصر
هر كه را عقل خوش و(6)صافى بود *** اين قدر ايما(7)ورا كافى بود
و افعال و(8)تدابير اهل تقصير در رجوع به عالم قوه جهت تسخير قوا و ارواح، آن است كه جمعى به بت تقرّب جسته اند؛ بنا بر آن كه تأثيرى كه از عالم قوت(9)در عالم عناصر يافته اند، اول تكوين جماد است. بعده تكوين نبات.(10)بعده تكوين حيوان.(11)
1) . ف: است.
2) . ف: - و دو چشم... كواكب سبعه.
3) . ف: - و.
4) . ف: آنچه.
5) . مسكن الفؤاد، ص 27: «من طلبني بالحق وجدني، و من طلب غيري لم يجدني»؛ صحيح مسلم، ج 8، ص 66 و سنن الترمذي، ج 4، ص 23: «أنا عند ظنّ عبدي بي، و أنا معه إذا دعاني».
6) . ف: - و.
7) . ف: ايمان.
8) . ف: - و.
9) . ف: قوه.
10) . ف: + \و.
11) . ف: + \و.
بعده تكوين انسان.
پس بعضى طلب قوه از جماد نمايند كه به(1)مبدأ فيض، اقرب است و از قبول فساد، ابعد(2)و به سنگ، رجوع كنند و چون انسان را مظهر كمال قوا شناسند، هر آينه تمثالى به صورت وى تراشند، تا نسبت اتم باشد و تحريك قوا اسهل؛ چه اعظم اسباب تسلّط در عالم قوه، رعايت نسبت را دانند و از بخوراتى كه در جذب(3)ارواح و تحريك ما فى القوه إلى الفعل به تجربه دريافته اند كه اثرى عظيم دارد، استعمال نمايند و اسمايى را كه هم در اين ابواب، نافع ديده اند، خوانند و ارواحى را كه مسمّاى آن اسمااند، به ظهور در عالم شهود به صورتى كه مطلوب ايشان است، دلالت نمايند و قربان ها كنند و افعال مثل احرام و سعى و ركوع و سجود و خضوع و خشوع و تضرّع و زارى و استدعا و غيرها كنند و رياضات كشند و توجّهات نمايند و انواع سحرها كه منتهاى امنيۀ(4)ايشان است، ظاهر سازند و بعضى بت از طلا ترتيب كنند(5)به واسطۀ شرافتى كه از توهّم ابديّت بقا بر او لازم داشته اند و غير آن و بعضى از ياقوت تراشند به واسطۀ كثرت عزّت و بقا و امثال آن.
و بعضى طلب قوّت(6)از نبات كنند كه به مبدأ، اقرب از حيوان است و از آثار نفس، چيزى در او ظاهر است و به كمال، اقرب از جماد(7)است و نيز خواص بسيار از او پديد مى آيد. پس از چوب هاى خوش بوى، بت تراشند و به جهت رعايت نسبت، همان صورت انسانى را بر او لازم دارند و افعال چنانچه مذكور شد كنند و بت را خالق خود بدان اعتبار گويند كه وجود حيوان را در تكوين، معلول وجود نبات و جماد شناسند و برآن اند كه در حين رجوع نيز قوايى كه طلب مى نمايند، مى يابند و چون معتقد اين طايفه آن است كه به جز از اجسام و قواى ايشان چيزى نيست كه صلوح عليه خلق اشيا داشته باشد - و نيز توجّه به عوالم معنى بى فايده است؛ چه آنها در ضمن
موجودات اند - بدين سبب از سعادت ايمان، محروم مانده اند و از دولت عرفان، بى نصيب شده «ختم اللّٰه على قلوبهم و على سمعهم و على أبصارهم غشاوة و لهم عذابٌ عظيم».(1)
و جمعى ديگر ملاحظه كرده اند كه جماد و نبات اگر چه به ترتيب(2)وجود، مقدّم اند و به مبدأ، اقرب؛ فامّا از رتبۀ كمال انسانى، بعيداند و انسان را در تحريك قوا و ارواح، توسّل به چيزى جستن كه در مظهر اسرار(3)كمال، قريب به مرتبۀ او بود و(4)فى الجمله تقدّمى نيز داشته باشد تا رجوع بدو تواند نمود، اولى است.
على الخصوص كه يك صفتى از صفات انسان در او به كمال بود، تا مناسبت حاصل باشد. پس به حيوانات تقرّب جسته اند و در حيوانات، چون گاو را مظهر شهوت بطنى يافته اند، او را پرستش كنند و به بول او روى شويند(5)و زبل او را بر مساكن خود(6)مالند و گِرد او برآيند و رعايت او(7)نمايند و طلب حاجات از او كنند. «لهم في الدنيا خِزيٌ و لهم في الآخرة عذابٌ عظيم»(8)و حكايت پرستش قوم سامرى، عجل را و سبب آن در تفاسير مشروحاً مذكور است. احتياج به ايراد آن(9)نباشد.
و جمعى ديگر كه انسان(10)كامل را مظهر قوا دانسته اند و هرچه در جميع مراتب، بالقوه است، در او بالفعل يافته اند. عبادت او(11)كنند و در تسخير ارواح، از باطن او استمداد نمايند و نزول فيض و تحريك قواى ملكوتى را از خاصيّت توجه به وجود او دانند و اينها طوايف اند بعضى را معتقد آن است كه تأثيرى كه در عالم عناصر واقع است، از اوضاع سماوى است كه به ادوار، حاصل مى گردد و مبدأ ادوار عالم را از صفر حمل كه اول بروج است، اعتبار كرده اند و ترتيب(12)آن را به كوكب زحل كه
بالاى كواكب سيّاره است، داده(1)و هر دورى كه تمام شود به مدّتى كه تعيين كرده اند و آن نوبت به برجى(2)ديگر رسد، صاحب(3)او را به كوكبى هم از سيّارات نسبت كنند، به ترتيب بروج و افلاك(4)از اعلىٰ به اسفل و چون از قمر درگذرد، باز صاحبى مر زحل را بود و تأثير دور اول را(5)در باقى ادوار، واجب مى شناسند(6)و در هر دورى ظهور(7)شخصى كه او را صاحب زمان گويند، لازم مى شمرند(8)و كامل، او را مى دانند(9)بلكه واجب الاطاعه.
فلهذا در دور اول چون به زحل و حمَل منسوب است، صاحب دور كسى را مى دانند كه به چند صفت، موصوف باشد:
يكى آن كه على نام داشته باشد؛ چه اسم على را به زحل نسبت كنند، به مناسبت آن كه فلك او بلندتر از افلاك باقى سيارات است.
ديگرى آن كه درويش بود؛ هم به جهت زحل كه طايفۀ فقرا را بدو نسبت دهند.
ديگرى آن كه پهلوان و شجاع بود؛ جهت آن كه حمَل خانۀ مريخ است و اسپاهيان را بدو نسبت كنند.
ديگرى آن كه عالم بود(10)به علوم دينى؛ جهت آن كه علم دين(11)به مشترى منسوب است و حمل، خود مثلثۀ مشترى است.
ديگر آن كه پادشاهى كند؛ جهت آن كه سلطنت به آفتاب منسوب است و حمل، شرف آفتاب است.
ديگرى(12)آن كه عادل و معتدل القامه بود؛ جهت بودن مبدأ مفروض، نقطۀ اعتدال ربيعى و ظهور اين شخص(13)را در ادوار، لازم مى دانند. در هر دورى به
طورى مناسب اوضاع و اقتضائات آن دور و(1)به طريق تناسخ - كه آن عبارت است از حركت و انتقال روح از بدن عنصرى به بدن عنصرى ديگر - قايل اند و چون اعتقاد ايشان بر اين وجه است، پس هرگاه كه آن صاحب زمان را نيابند، صورت او را از سنگ تراشند و يا از طلا و غيره سازند و اين(2)علامات كه مذكور شد، اشعارى بدان ها كنند. چنانچه بت هاى ديگر در ملازمت او بدارند و اسلحه بر او بندند و بعضى بر صفحه، صورت او را مصوّر سازند و هم چنين صورت شمشير و صورت هاى چند ديگر كه خدم باشند كشند و نزد اين صورت، سجده كنند و بخورات به كار دارند و ادعيۀ مناسبه خوانند و طلب حاجات نمايند.
و از جمعى(3)كثير از حكماى هند شنيديم كه در اقصاى هندوستان، جمعى هستند كه ايشان را ساهيان(4)مى گويند و ايشان صورت شاه مردان، على را ساخته اند و بعضى تصوير كرده و صورت ذو الفقار و دلدل را نيز ساخته اند و پرستش مى كنند و از پيران خود نقل مى كنند كه چهارصد هزار سال است كه اين عبادت مى كنند و كتب متقدّمان خود و(5)تواريخ ايشان دارند و اعتقاد ايشان آن است كه حضرت على همچو خضر زنده است و در هر عصرى مناسب اوضاع سماوى، ظهورى مى نمايد و در ميان ايشان مرتاضان عجب باشند و كمال ايشان آن است كه مى گويند حضرت على را ديديم و علامت آن اظهار خارق عادتى مى باشد نزد ايشان و آن را هر كدام كه نمود، ايشان او را به مقتدايى قبول كردند.
و از علماى جهود شنيديم كه مى گويند: حضرت موسى عليه السلام يك نوبتى از حضرت اللّٰه تعالى(6)درخواست فرمود(7)كه داناترين خلق را بدو نمايد. وحى رسيد كه: يا موسى بر(8)سر فلان چشمه رو(9)بنشين و از اسرار ما چيزى ببين. چنان كرد. چون ساعتى برآمد، سوارى را ديد كه روى بسته آمد. چون به حضرت موسى رسيد، روى خود
بگشاد. جوانى امرد بود. پس بگذشت و قدرى راه برفت و بازآمد؛ مردى سياه ريش بود و باز بگذشت و قدرى برفت(1)و بازآمد؛ مردى(2)كهل بود. ديگربار بگذشت و پاره اى راه برفت و باز آمد، مردى(3)پير سفيدموى بود. پس برفت و ناپديد شد.
حضرت موسى گفت: الهى! اين چه حال بود؟ خطاب بى چون در رسيد كه: «اين آن كس(4)است كه تو از ما خواسته بودى و او على نام دارد». موسى عليه السلام گفت: الهى! اين شخص با من هيچ سخن(5)نگفت. حضرت اللّٰه تعالى(6)فرمود كه: «حكم ما نيست كه او اكنون ظهور فرمايد. او با پيغمبر آخر الزّمان كه حضرت محمّد است - عليه الصلاة و السّلام -(7)ظاهر خواهد شدن».
و نزد اهل حال، اين حالى از احوال بود؛ چه اين چنين سخنان، به تخصيص از جهودان كه ايشان از بغض حضرت رسالت، به فضايل حضرت مرتضىٰ بيشتر اعتقاد مى نمايند، باور نتوان كرد(8)و ليكن حديثى كه از حضرت نبوى عليه السلام(9)مروى است كه: «يا عليّ، كنتَ مع الأنبياء سرّاً، و صرت معي جهراً»(10)اگر صحيح باشد، رمزى از اين معانى بيان مى كند و هم چنين حكايت سلمان فارسى و دشت ارزنه(11)كه شهرتى يافته است. و اعتقاد وقوع(12)و عدم وقوع اين نقل ها چون از اعداد(13)عقايد اسلاميه نيست، ازالۀ مرض خلجان تحقيق آن را به شربت شافى «وَ اَللّٰهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ»(14)حواله بايد نمود.
1) . ف: مرد سياه ريش بود. باز برفت.
2) . ف: برد.
3) . م: ديگر بازگشت، مرد (بازآمد مردى).
4) . ف: كسى.
5) . ف: - سخن.
6) . ف: تبارك و تعالى.
7) . ف: صلى اللّٰه عليه و آله.
8) . ف: نتوان كردن.
9) . ف: + \دارد و.
10) . مدينة المعاجز، ج 1، ص 144: «يا عليّ، إنّ اللّٰه أيّد بك النبيّين سرّاً، و أيّدني بك جهراً».
11) . ف: دشت ار؟.
12) . ف: - وقوع.
13) . ف: عداد.
14) . سورۀ بقره، آيۀ 216؛ سورۀ آل عمران، آيۀ 66؛ سورۀ نور، آيۀ 19.
نظم
علم غيبى كس نمى داند به جز پروردگار *** ور كسى گويد كه مى دانم از او باور مدار
و بعضى ديگر برآن اند كه حضرت حق را ظهورات و بروزات(1)است كه در هر دورى به صورت انسان(2)كامل ظاهر شود و بدو متحقّق گردد و جز او حقيقت ديگر ندارد و علامت آن ظهور خوارق عادات بر حسب ارادت را(3)دانند و(4)بنابراين جمعى حضرت عيسى را عبادت كنند(5)و اين گروه اعمىٰ، ماوراى محدّد جهات را معدوم شناسند و داخل محدد(6)جز در زمين، محلى كه لايق حصول و سكون شىء بود ندانند و در زمين، افضل از انسان چيزى را نبينند.(7)
و عبادتى كه از نصير نسبت با(8)حضرت امير منقول است، آن نه اين چنين بوده كه اين گروه بى سعادت مى كنند. بلكه او توجّه تامّى(9)به باطن آن حضرت مى فرموده(10)و استفاضۀ فيوض از حضرت پير مى نموده و آداب(11)سالكان مبتدى، خود همين است كه هرگاه نفى خواطر كريهه كه موجب هبوب رياح فيوض است، نتوانند كردن و خاطر را به حضرت خداوند، جمع نتوانند ساختن، وجهۀ(12)توجّه، پير را گردانند و
1) . ف: بزورات.
2) . ف: انسانى.
3) . ف: - را.
4) . ف: - و.
5) . ف: + \و صليب كه آن را چليپا گويند، كشند بعضى بر جدران و بعضى بر پيشانى تا به سينه به انگشت شهادت به اشارت هم چنين «W» و اين را تسخير دانند؛ چه مى گويند كه از عالم باطن به عالم ظاهر مى آيد و صورت مى گيرد و مجسم مى شود. او را طول و عرض و عمق، لازم است و ارواح از اينها منزّه اند. امّا چون توجه به جانب ايشان كرده شود و ايشان را جهت اين كه تأثيركنندۀ عالم از طول و عرض ناگزير است، بنا بر آن خطى طولانى به انگشت بر پيشانى كه محل فكر است، تا به دل كه خزانۀ معارف است، خطى كشند و خطى ديگر كه عبارت از عرضش بود، از دوش كشند و استمداد از باطن حضرت عيسى نمايند و بخورات كنند و تسخير ايشان چنين بود.
6) . ف: محمود.
7) . م: بينند.
8) . ف: به.
9) . ف: نامى.
10) . ف: مى كرده.
11) . ف: دأب.
12) . ف: و جهت.
از غير او اعراض نمايند(1)تا از ميامن باطن او ثمره يابند. و خاطر را به خداوند جمع آوردن، شيوۀ منتهيان است كه ديده اند و دانسته و شناخته و در اوان غلبۀ جذبه بر مكاشفان،(2)سجود به جانب پير كه سبب(3)وصول فيض است، بسيار واقع مى باشد.
خصوصاً كه تجلّيات صورى در صورت پير بر سالك(4)واقع شود و نصير را چون اين حال(5)بسيار دست مى داد، در اوان غلبۀ حال، از صورت مشاهدۀ خود، اخبار مى فرموده و به ربوبيّت آن حضرت بر اين وجه، قائل مى شده و هركه واقف اين راه است از سِرّ اين امر آگاه است.
و ليكن(6)جمعى كه به تقليد چنين گويند و از سر عميا اين راه پويند، از جاهلان دون و گمراهان مغبون اند و آنچه حضرت اميرالمؤمنين(7)- كرّم اللّٰه وجهه - فرمود كه:
«النّصير في الجنّة، و النّصيريّ(8)في النّار»(9)اظهار اين اسرار نمود.(10)
و جمعى ديگر به(11)مفردات عناصر، تقرّب نموده اند؛ چه قابل آثار عالم قوه چون عناصر را دانسته اند، پس قبل از امتزاج و تفاعل اجزاى ايشان در يكديگر و حصول مزاج، توسل بديشان اولىٰ شناخته اند(12)و در عناصر اربعه چون نظر كرده اند و آتش را ديده كه تسلّط و غلبه و كثرت افعال و سرعت قبول اَشكال و علوّ مكان و نورانيّت، او را حاصل است و افعال بدنى را تابع حرارت غريزى يافته اند كه آتش بدل(13)اوست، پرستش آتش كنند. چنان كه چراغى پيوسته روشن دارند و يا(14)آتش افروخته نگاه دارند و عطريات در آتش اندازند و از ذبايح و قرابين، حصه اى(15)بر آتش سوزند و نزد آتش، سجده برند و گرد آن برآيند و ادعيۀ مناسبه خوانند و هرچه بدان افطار
كنند، لختى بر آتش نيز افكنند و معتقد ايشان آن است كه حيات، تابع نار است. پس توجّه تام به جانب متبوع(1)و ضبط و تحريك او مفيد مزيد حيات بود و به تسخير او قواى نارى مسخّر گردد. و ايشان به قِدم اصول عناصر و افلاك قايل اند و تسخير جنّ(2)و شياطين را(3)به وسيلۀ اين افعال، طالب «أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ».(4)
نظم
مشو محبوس اركان و طبايع *** برون آى و نظر كن در صنايع
و جمعى ديگر كه سفليّات را معلول علويات مى دانند و احوالى كه در اين عالم عناصر واقع است، اتفاقاً با(5)اوضاع سماوى، جمله را از اثر آن اوضاع مى شناسند، افلاك و كواكب را پرستند و تولّى به انوار آنها نمايند و همه را به قدم معتقد باشند و عدمشان را به لزوم خلأ، منع كنند و آتش شوق ترصّد اوضاع، پيوسته در دل افروخته اند و ديده از ملاحظۀ غير ظاهر دوخته؛ «يَعْلَمُونَ ظٰاهِراً مِنَ اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ هُمْ عَنِ اَلْآخِرَةِ هُمْ غٰافِلُونَ»(6)و افعال بعضى از اينها در عبادت آن است كه از حين طلوع بعضى كواكب تا غروب آن،(7)نظر از نور او دور نسازند و ادعيه(8)خوانند و طلب حاجات كنند و فوائد يابند.
و بعضى ديگر چون مبدأ آثار كليۀ عظيمه، هشتاد و چهار دور را دانند كه از صاحبيّت هر يك از كواكب سبعه مر دوازده برج را لازم آمده، بنابراين هشتاد و چهار صورت سازند مناسب طبع كواكب و صور بروج، به وجهى كه خود تعيين آن معنى نموده اند. چنان كه به جهت دور اول كه حمل و زحل است و او را اعظم ادوار اعتبار كرده اند، قوچى سازند از سرب؛ چه صورت حمَل، قوچ بود و سرب به زحل
منسوب است. و(1)همچنين جهت هر دورى صورتى كه مناسب آن برج يافته اند، متجسّد به جسدى كه مناسب آن كوكب شناخته اند، به طبع و لون و غير آن سازند و جهت اتميّت نسب از حروف و اعداد و غيرها آنچه مناسب دانسته اند، بر آن مثال ها بنگارند. پس به وقت حاجت در مهمّات، توسّل به هر يكى نمايند، مناسب آن مهم.
چنانچه جهت طلب امور خير، به مشترى و قوس و امثال آن تقرّب جويند و تمثال آنها را پرستند و بخورات خوش بوى مناسب كنند و ادعيۀ لايقه خوانند و امثال اين افعال. و جهت طلب امور شرّ به مريخ و سرطان و مانند آن تقرّب جويند و تمثال هاى ايشان را پرستند و بخورات بدبوى مناسب كنند و ادعيۀ در خور آن تأليف نمايند و اكثر اين افعال در مساعات و آناتى(2)كنند كه مناسب كوكب مطلوب بود، به طريقى كه به كتب نجومى مقرّر است و(3)بدين افعال و ممارست اين حركات، ايشان را ملكات دست دهد و انواع سحرها ظاهر مى سازند.(4)
و بعضى ديگر، مبدأ آثار مزاجات و قرانات،(5)كواكب را دانند(6)در دوازده برج چنانچه اقواى مزاجات، اجتماع سباعى را شناسند، پس سداسى را، پس خماسى را، پس رباعى را، پس ثلاثى را، پس ثنائى را، و از قرانات دوازده گانۀ سباعى، آنچه در صفر حمل واقع بود، اعظم و اعلىٰ دانند و از اينجاست كه ابتداى ظهور ربع كرۀ ارض را از كرۀ آب كه ربع مسكون و عالم خاكى آن را گويند، از اجتماعى(7)اعتبار كرده اند كه در صفر حمل واقع بوده و تاريخ وقوع آن تحقيق نيست و(8)بنابراين در عبادت، به دوازده تمثال كه مؤثر كلى در افعال، آنها را شناسند(9)به جهت رعايت نسبت دوازده اجتماع سباعى در آن صور(10)تقرّب جويند. چنان كه از هفت جسد كه مناسب هفت كوكب سيّاره بود، مخلوط ساخته، دوازده صورت از صور(11)بروج
سازند و اعمالى(1)كه سابقاً مذكور شد، به جاى آورند و اينها را اصول، اعتبار كنند و تمثالى كه جهت باقى قرانات سازند فرع اينها دارند و جهت جزئيات مهمّات سحريّه،(2)بدين ها محتاج گردند و چون نتوانند كه لطيفۀ مزاجى را كه تأثير عظيم در ضمن آن مندرج است، ميان اجساد به دست آورند، ازاين جهت، كارهاى بزرگ نتوانند كردن.(3)
و سبب عدم وجدان امر(4)مزاج، آن است كه بعضى از اجساد معدنى كه اساس اين امرند، مانع مزاج بعضى اند؛ چنانچه سرب نقره(5)را كه به قمر منسوب است، منع كند از مزاج بانحاس كه به(6)زهره منسوب است و همچنين(7)نحاس قلعى را كه به مشترى، منسوب است، منع كند از مزاج با سرب به قدر و بعضى قبول مزاج با بعضى نكنند؛ چون سرب با حديد كه به مريخ منسوب است و بعضى را صلابت ازدوبان(8)و مزاج، مانع آيد؛ همچو حديد، كه او را مادام كه به زرنيخ در بوط بر بوط، استنزال نكنند(9)و لين پيدا نكند، با اجساد نياميزد و بعضى را عدم ثبات بر نار از مزاج مانع آيد؛ همچو(10)زيبق كه به عطارد، منسوب است. او را مادام كه ثابت النار و معقود نسازند، قبول مزاج در سنگ نكند و اين عقد او را حكماى هند، كُتَكا گويند و به غايتْ او را طالب باشند و اكثر خلق در اين آرزويند و هيچ كس، آن را نيابد إلّا ماشاءالله.(11)
نظم
هر طايفه اى به گفت و گويى *** واقف نشده به تار مويى
و بعضى ديگر چون در كواكب از آفتاب، تأثير عظيم دريافته اند - چه در زمين، روشنى و نضج فواكِه و حرارت و تعديل برودات و تحريك حرارات و بخارات و
تميز فصول را همه منوط بدو شناخته اند و در فلك، كواكب را نيز(1)محكوم و تابع او يافته اند و او را بر جمله مسلّط به جهت استفاضۀ بعضى از نور او همچو(2)قمر و محترق شدن باقى در مقارنۀ او و رجعت و استقامت و اوج و حضيض و خسف بعضى بر نسبت قرب و بُعد او و امثال اينها چنانچه در كتب نجوم و هيئت مبيّن(3)است - بنابراين آفتاب را پرستش كنند و در حين طلوع، سجده بر او(4)برند و ادعيه خوانند و استمداد نمايند.
و روز يكشنبه و ساعت اوّل او را چون به آفتاب نسبت كرده اند، در آن حين بخورها كنند و قربان ها سازند و لباس هاى مناسب پوشند و تمثال ها از طلا يا احجار ديگر(5)كه هم به شمس منسوب بود، سازند و سحرها كنند جهت نفع. و در حين خسوف تام چون نور شمس از قمر بالكلّ مسلوب است و قمر منحوس و در هفتم كه دليل خصم است صورت خصم را سازند جهت دفع و(6)سحرها كنند و ضررها رسانند - خذلهم اللّٰه -.
و بعضى ديگر به زحل تقرّب جويند و فلك او چون اعظم(7)و اعلىٰ است، حكم و تأثير او را بر همۀ كواكب، ترجيح نهند و تسخير او را عبادت دانند و در پرستش او جملۀ افعالى را كه بدو منسوب ساخته اند، كنند؛ چنانچه بر خاكستر نشينند و(8)برهنه در مواضع تاريك و كُنج هاى ويران و مغارهاى جبال دور از خلق، جاى گيرند و گرسنگى كشند و بعضى سياه پوشند و لتۀ سياه كه به زحل منسوب است، بر سر كه به حمَل منسوب است، بندند، تا نسبت با مبدأ ادوار - چنان كه بيان شد - اتمّ گردد و خواص، بهتر و زودتر ظاهر شود و سر نتراشند و ناخن نگيرند و چرك، دور نكنند و ادعيه اى كه به زحل منسوب است، خوانند و بخورات بدبوى مناسب كنند و ساعت اول را از روز شنبه كه هر دو(9)به زحل منسوب است، تعظيم كنند و در اين آن، اكثر
هياكل نويسند و تمثال سازند و بعضى در اوان تسخير، جنب نيز باشند و از اين نوع حركات كنند.
نظم
بگردان زين همه اى راهرو روى *** هميشه «لاٰ أُحِبُّ اَلْآفِلِينَ»(1)گوى
و جمعى ديگر، زمان را پرستند و ترصّد آنات او كنند و جميع اشيا را در صدور، محتاج بدو دانند و او را به هيچ چيز محتاج ندانند و عدم او را مستلزم محال بينند و به ازليّت و ابديّت و سرمديّت(2)معتقد باشند و اين قوم، موسوم به دهرى اند و حكايت ايشان مشهور است و احتياج به تفصيل ندارد.(3)
و جمعى ديگر به حروف، تقرّب جويند؛ چه جميع جنّ و شياطين و ارواح و حيوانات را مسخّر آدمى به واسطۀ تأليف حروف و اسما و تكلّم(4)دانند و انتظام امور دنيوى را در ضمن كلام و كلمه مندرج يابند(5)از اوامر و نواهى شرعى و عرفى و وصول به مثوبات را نيز به بركت(6)كلام و كلمات شناسند و جملۀ تعليمات و ارشادات و طلسمات و تسخيرات و تحريك آثار علويات را منوط به الفاظ و حروف و اسما بينند. بلكه جميع اشيا را مظاهر اسما گويند و بنابراين در تعظيم حروف كوشند و اغتراف مياه مراد از ظروف(7)حروف جويند. بعضى بيست و هشت حرف تازى را اعتبار كنند و بعضى سى و دو حرف پارسى را(8)و بعضى پنجاه و چهار حرف هندى را و در تأليفات كلمات، احتياطات كنند و آنچه طبايع ايشان با هم مناسبت نپذيرد و به حدّ افراط و تفريط، مايل بود، از آن اجتناب كنند و اسماى ملائكۀ موكّل خير و(9)ملائكۀ موكّل شرّ، پيدا سازند و تسخير كنند و به وقت حاجات، بدان ها توسّل نمايند
و بر مقاصد، ظفر يابند.
و ملّا فضل اللّٰه حروفى، از اهل حال و اصحاب معنى بوده و چون تجلّى(1)به صورت حروف بر او بسيار واقع مى شده، بنا بر آن به ربوبيّت حروف در اوان احوال، قائل مى شده و جمعى جهّال كه خود را بدو نسبت مى كنند،(2)چون بر حقيقت احوال(3)مطّلع نيستند، به ظاهر قول، قانع شده اند و به كلّى گمراه گشته اند.
و جمعى ديگر(4)حروف را مركب از نقطه دانند و تأثير حروف و كلمات را عظيم شناسند و جملۀ آن را به اصل كه نقاط است، بر طبع عناصر اربعه نسبت كنند.
بنابراين به ربوبيّت نقطه، قائل باشند(5)و طريق سلوك ايشان، لايق الذكر نبود و بعضى از محققان ايشان به ربوبيّت نقطۀ مركز ارض، قائل شده اند و چنان دانند كه دايرۀ سطح اعلاى اين كرۀ كلى كه محيط ممكنات است، بى مركز(6)صورت نبندد. پس مجموع اينها معلول نقطۀ مركز باشند و چون هر چيزى كه از مبدأ، ابعد است، شوق او به ادراك وصول، بيشتر است و شوق، باعث طلب است و طلب، باعث حركت. پس هرچه ابعد بود، شوق حركت او بيشتر شود. ازاين جهت، افلاك را حركت و اضطراب، بيشتر بود از آتش و آتش را بيشتر از هوا و هوا را بيشتر از آب و آب را بيشتر از خاك و خاك از جهت قرب، مستقر و متمكّن بود.
و گويند كه سر در بدن چون از پاى(7)ابعد است، پس در عبادت و رجوع به مبدأ، سر را كه مظهر قوۀ ناطقه است، واجب بود بر زمين نهادن، تا از بعد به قرب گرايد و كمال حاصل نمايد. و آن نقطه را تنزيه كنند و وحدت، اثبات نمايند و دفن ميّت را در خاك، رجوع إلى المبدأ شناسند و توجّه تامّ به جانب مركز كنند. و امثال اين عقايد و اطوار، ايشان را از كشف حقايق اسرار، مانع آمده و در وادى حيرت و ضلال مانده اند. «لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ»(8)و مزيد(9)بر اين در بيان اباطيل، اطناب
نمودن، مناسب نمى نمايد.
نظم
قصۀ گولان به پيش مردم دانا مگوى *** بيش از اين در پيش بينايان ز كورى دم مزن
قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله:(1)«لا يؤمِنُ أحدُكم حتّى يكونَ هواه تبعاً لِما جئتُ به».(2)
مَحرم حرم احترام، دليل سبيل احتشام، نقاوۀ كائنات، خلاصۀ موجودات - عليه الصلاة و السّلام - مى فرمايد كه: «مؤمن نباشد يكى از شما كه خود را مؤمن مى داريد، تا آن گاه كه مراد او تابع آن نگردد كه من بدان مبعوث گشته ام». يعنى فريدۀ حقيقت كمال ايمان كه موصل به سعادت دوجهان و محصّل(3)دولت جاودان است، مخزون خزانۀ جنان كسى نگردد، تا آن كه او جملۀ مرادها در راه(4)رضاى حق در نبازد و نفس بدفرماى را محكوم فرمان حق نسازد؛ آن فرمانى كه مرا كه(5)محمّدم، به رسانيدن آن به خلق فرستاده اند. و غفران حضرت منّان و غايت رحمت و رضوان در دار الامان كه موعود مؤمنان(6)و اجر مسلمانان است. كسى را دست ندهد، تا آن هنگام كه به زمين صراط شريعت، استقامت نيابد و رقبۀ اطاعت و انقياد، به حبل المتين سنن من، استوار نگرداند و جام متابعت، از دست ساقى ارادت، نوش نكند و احكام رسالت را چون حلقه در گوش نكند.
اى سعادتمند! حضرت نبوى - عليه الصّلاة و السّلام -(7)بنا بر غلبۀ عنايت در شأن امّت، در اين روايت، هدايت مى فرمايد به امرى كه منهاج وصول به نعمت(8)ابدى و
حشمت سرمدى و معراج حصول قرب جناب صمدى و عزّ لقاى احدى است، كه آن تكميل ايمان است به متابعت امر و نهى پيغمبر آخر الزّمان - عليه(1)صلوات الرّحمن - و بر كرام شاربان مدام اسلام مستور نماند كه چون مراتب نبوّت كه(2)واسطۀ ايصال فيض عنايت الهى است جلّ شأنه، به حكم آيۀ كريمۀ «هُوَ اَلَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدىٰ وَ دِينِ اَلْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى اَلدِّينِ كُلِّهِ» /(3)الآية، به وجود شريف حضرت محمّد عليه السلام(4)ضمّ يافت و جملۀ اديان، به موجب نصّ صريح «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ اَلْإِسْلاٰمِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي اَلْآخِرَةِ مِنَ اَلْخٰاسِرِينَ»(5)به دين مبين اسلام كه شرع سيّد الانام است - عليه الصلاة و السّلام -(6)منسوخ گشت. پس بر(7)هر كه طالب نجات و راغب رفع درجات باشد، واجب است كه استفاضۀ فيض از مبدأ به متابعت و مشايعت(8)آن حضرت نمايد و اقتباس انوار رحمت از پيروى آن مظهر(9)فرمايد؛ چنانچه حى قديم در قرآن كريم بدين معنى، اشارت مى فرمايد: «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اَللّٰهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اَللّٰهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ»(10)يعنى اى محمّد! بگو با آن جماعتى(11)كه دعواى دوستى حضرت ما مى كنند، پس به حضرت ما به وسيلۀ بُت، تقرّب مى جويند كه: اگر در اين قول صادقيد،(12)متابعت شرايع و احكام من نماييد و در طريقت، قدم بر قدم من ثابت داريد(13)و اوامر و نواهى مرا مؤمن بمانيد(14)و سر از اتّباع من مپيچانيد، تا بدرقۀ عنايت با تاج هدايت و خلعت مغفرت از حضرت عزّت به استقبال حال شما فرستند و گناهان مكتوبۀ شما را از دفاتر اعمال شما فروشويند و به ديدار جِنان و حوارى و غلمان، شما را مشرّف گردانند و مضامين اين فرمان واجب الاذعان،(15)به فحاوى اعلام ملك علّام - تقدَّس و تعالى - كه «وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ آمَنُوا بِمٰا نُزِّلَ
1) . ف: و آله.
2) . ف: - چون مراتب نبوت كه.
3) . سورۀ توبه، آيۀ 32.
4) . ف: عليه الصلاة و السّلام.
5) . سورۀ آل عمران، آيۀ 85.
6) . ف: - عليه الصلاة و السلام.
7) . ف: - بر.
8) . م: مبايعت.
9) . ف: حضرت.
10) . سورۀ آل عمران، آيۀ 31.
11) . ف: جماعت.
12) . ف: صادق اند.
13) . ف: دارند.
14) . ف: موقن ندانند.
15) . م: واجب الادغان.
عَلىٰ مُحَمَّدٍ وَ هُوَ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ كَفَّرَ عَنْهُمْ سَيِّئٰاتِهِمْ وَ أَصْلَحَ بٰالَهُمْ»(1)مؤكَّد و مؤيَّد(2)است. پس بلاشبهه، به جز اين طريق(3)مسلوك داشتن و يا ديگرى را وسيله انگاشتن، تخم وبال(4)در اراضى مآل خود كاشتن و خاك در ديدۀ بخت خود، انباشتن است.
نظم
گمان مبر كه به جز پيروى حضرت او *** به منزلى برسى يا رهى برى به مراد
كه ختم گشت بر او كار جملۀ دين ها *** نظام يافت از او هم معاش خلق و معاد
اى سعادتمند! چون از مضمون ميمون حديث(5)حضرت رسالت پناهى عليه السلام(6)و كلام واجب الاكرام الهى عزّ و جلّ(7)واضح گشت كه فوز به جميع سعادات و جملۀ كمالات، در ايمان كامل مندرج و آن در متابعت آن حضرت، مندمج است و شك نيست كه هرچند قواعد اتّباع، محكم تر و بناى انقياد و اطاعت، براصل تر، روابط نيل اسباب مرادات اخروى و سلطنت مملكت معنوى، ميسّر و(8)مهيّاتر(9)و صاحب آن، به دولت قرب حضرت احديّت و عنايت بى نهايت جناب صمديّت، نزديك تر و هرچند آن قواعد و بنا سست تر، وسايط نيل، كمتر و صاحب، دورتر.
پس به يقين، گوى اين سعادت، صادقانى ربوده اند كه به مقتضاى «وَ جٰاهِدُوا فِي اَللّٰهِ حَقَّ جِهٰادِهِ»(10)نفس امّاره را در ميدان غيرت، پايمان رياضت ساخته اند و سر هوا را بر دار ادب كرده، عساكر شهوات را به صولت جند محبّت، شكسته، چشم شيطان هوس را به تير توحيد، دوخته، خس و خاشاك اغراض را بر باد اعراض داده، آيينۀ دل را به صيقل صدق زدوده، روضۀ روح را به روايح رياحين ارادت و فوايح عبير متابعت، مروّح گردانيده و دماغ جان را به عطر اطاعت، معطّر كرده و ديدۀ جنان را به
نور تقوا منوّر فرموده(1)و اَقدام صدق بر بساط «فَمَنْ تَبِعَ هُدٰايَ»(2)ثابت و استوار داشته، مطيّۀ همّت بر فراز منزل «تحبّون»(3)رانده، به مدد تأييدات ربّانى، خود را به مقرّ «يُحْبِبْكُمُ»(4)رسانيده، خيمۀ انس از مضيق عالم ناسوت، در ساحات(5)عالم لاهوت زده، شبنم وجودشان به بحر احديّت، پيوسته است.(6)
نظم
كسى كو(7)اين چنين نبود يقين دان *** كه طاعاتش همه پرعيب و شين است
طريق بندگىّ و(8)پيروى را *** چه داند آن كه دون القبلتين است
چو زين العابدين جان بايدش باخت *** هر آن كو طالب راه حسين است
چه مادام كه دواعى نفس و هوا در سويداى دل، مركوز و هواى فضاى عرصۀ دل - كه عرش اللّٰه است - از غبار حدوث، مملوّ و جناح طاير قدسى به سلاسل «زُيِّنَ لِلنّٰاسِ حُبُّ اَلشَّهَوٰاتِ»(9)مقيّد و رقاب باطن به حبال(10)تقليدات، معلّق است، حقيقت متابعت آن حضرت، صورت نبندد و از ثمرات و نتايج عبادات، حظّى نيابد و منافع ارادت و فوائد اطاعت، از او فوت گردد.
نظم
تا صفاى دل نيابى پيروى نايد ز تو *** تا طريق حق نپويى جمله اعمالت هباست
بر فراز عالم علوى كجا يارد شدن *** آن كه در چاه طبيعت بستۀ بند هواست
از ره تقليد و زرق و آز برگردان تو روى *** پس طريق پيروى بسپر گرت ميل لقاست
قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله:(1)«أفضل الذكر لا إله إلّا اللّٰه، و أفضل الدّعاء الحمد للّٰه».(2)
مظهر ملاحت «أنا أملح»،(3)مظهر فصاحت «أنا أفصح»،(4)قائل «أنا سيّد ولد آدم»،(5)مخبر «أنا أفصح العرب و العجم»(6)- عليه الصلاة و السّلام -(7)مى فرمايد(8)كه: فاضل ترين اذكار كه عباد حضرت كردگار بدان مداومت و بر آن مواظبت نمايند، كلمۀ توحيد، لا إله إلّا اللّٰه است و فاضل ترين دعايى كه سالكان راه اله، تحفۀ آن درگاه آورند، كلمۀ الحمد للّٰه است و معنى اين ذكر، آن است كه نيست هيچ معبودى كه مستحقّ عبادت بود، مگر حضرت اللّٰه - تبارك و(9)تعالى - و معنى اين دعا آن است كه شكر و ثنا، حضرت اللّٰه تعالى راست و(10)بس.
اى سعادتمند! افضليّت(11)اين ذكر از ساير اذكار، از دو وجه فهم مى شود:
1) . م: صلّى اللّٰه عليه و سلّم.
2) . المستدرك على الصحيحين، ج 1، ص 498 و 503؛ سنن الترمذي، ج 5، ص 3؛ سنن ابن ماجة، ج 2، ص 1294.
3) . مناقب آل أبي طالب، ج 1، ص 187: «كان يوسف أحسن، و لكنّني أملح».
4) . عوالي اللئالي، ج 4، ص 120.
5) . التوحيد، ص 207؛ صحيح مسلم، ج 7، ص 59.
6) . عوالي اللئالي، ج 4، ص 120.
7) . ف: صلّى اللّٰه عليه و سلّم.
8) . ف: - مى فرمايد.
9) . ف: - تبارك و.
10) . ف: - و.
11) . ف: فضيلت.
يكى(1)آن كه چون هيچ كبيره اى كه از بنده صادر گردد، نزد حق تعالى قبيح تر از شرك نيست، پس آنچه دلالت كند بر نفى غير حق تعالى و اعراض از ماسواى او و اثبات ذات واحد واجب و اعتقاد وحدانيّت معبود حقيقى، يقين كه عند اللّٰه افضل از ساير اشيا خواهد بود و اين كلمۀ متبركه جامع اين معانى مذكوره(2)است.
دوم آن كه نهايت مراتب(3)كمال اهل اللّٰه و سايران إلى اللّٰه و عارفان باللّٰه، يقين است به وحدانيت حضرت اله، كه آن مجموعۀ علم اليقين و عين اليقين و حق اليقين است؛ چه موصل به عزّت قرب آن حضرت و رحمت بى غايتش(4)جز اين يقين نبود و بى شك اين منوط بود به رفع حجب اعتباريۀ كثرات امكانيّه كه اثر تجليّات ظهورى و شئونات الهى است از بصر بصيرت و كشف وحدت حقايق جميع اشياى مشهوده و مغيبه، و حقيقت لا إله إلّا اللّٰه، مبيّن و متضمّن اين حال است.
و امّا افضليّت اين دعا از ساير ادعيه هم از دو وجه، مفهوم مى گردد:
يكى(5)آن كه چون ابتداى كلام الهى عزّ و جلّ به كلمۀ شريفۀ «الحمد للّٰه» است، همين معنى، دلالت كند بر كمال فضل او عند اللّٰه.
دوم آن كه چون بنده، مصبّ مياه نعم(6)و مهبّ رياح بوادى فيض و كرم است، كفران نعمت از او، به غايت مكروه و شكر نعمت از او، به غايت مقبول است عند اللّٰه؛ چنانچه در كتاب ربّ الارباب، اشارت(7)به وعيد كَفور و وعد شَكور موفور(8)است و از غايت عزّت اين منصب، حضرت اللّٰه تعالى از قلّت شاكران، شكايت نمود و جزاى شاكر، اجر دارين وعده فرمود؛ چنانچه در حديث شكر، توضيح اين معنى شده و سَر(9)همۀ شكرها كه بنده به جاى آورد مخلصاً للّٰه، به لفظ اين كلمۀ مباركه است؛ چنانچه لسان رسالت، بيان اين حالت مى فرمايد كه: «الحمد رأس الشكر. ما شكَر اللّٰهَ مَن لم يحمَده»(10)يعنى سر جملۀ شكرها حمد و سپاس حق تعالى است. به درستى كه شكر
حق نگزارد آن كه حمد نگفت پروردگار را و چيزى كه(1)مثمر سعادت دوجهانى بود، يقين(2)كه اكمل و افضل بود و حضرت اميرالمؤمنين على - كرّم اللّٰه وجهه -(3)در بعضى از خطب، به جميع اين معانى، اشعار مى نمايد؛ چنانچه مى فرمايد: «الحمد لله الذي جعل الحمد مفتاحاً لذكره، و سبباً للمزيد من فضله، و دليلاً على آلائه و عظمته».(4)
اكنون چون اين معانى، به وضوح(5)پيوست، بدان كه حضرت نبوى عليه السلام(6)بدين كلمۀ اولىٰ تنبيه مى فرمايد طالبان توحيد عيانى و راغبان لقاى ربّانى را كه وصول به درجۀ اصحاب توفيق و حصول مرتبۀ ارباب تحقيق، به سپردن طريق نفى و اثبات، ميسّر گردد؛ چنان كه به نفى، از غير حق مطلق، اعراض نمايند و به اثبات، نهال وحدت ذات بى همتاى را در اراضى عقيدت خويش، منغرس گردانند؛ چه مادام كه حصين نفى، به اصل غيريّت نرسانند، نفس را از شرّ شرك، باز نرهانند(7).
نظم
تا نگردانى ز غير دوست روى *** دم ببند و هيچ از عشقش مگوى
لاف عشقش آن زمان از تو نكوست *** كز دل خود دور سازى غير دوست
و(8)تا گلبن وحدت را(9)به زلال اثبات، تسقيه نفرمايند، غليان تردّد و خلجان تزلزل را به مياه تحقيق، تسكين ننمايند.
نظم
گر گلبن وحدتش به جان بنشانى *** و آن را ز زلال صدق(10)آب افشانى
ديرى نشود كه چينى از وى گل وصل *** وز نخل مراد، داد خود بستانى
و نزد جميع اهل كشف و شهود، تحصيل مراسم مقصود، به وسيلۀ اين ذكر
محمود، مقرّر و محقق(1)است و در طريق(2)قبول تربيت،(3)سالكان دولتمند، آن را شناسند كه در بحر اشتغال بدين ذكر، مستغرق است.
نظم
در ذات مقدّست كسى را ره نيست *** وز عين كمال تو كسى آگه نيست
سرمايۀ سالكان راه طلبت *** جز گفتن لا إله إلّا اللّٰه نيست
و به كلمۀ ثانيه، ارشاد مى كند مستغرقان بحار(4)نعماء و مغترفان(5)زلال آلاء را به اكمل طرق اداى شكر حضرت منعم حقيقى كه جملۀ ساكنان كوى خدمت و سوختگان آرزوى قربت، در طلب آن،(6)دلسوزان و جانگدازان اند؛ چنانچه(7)گفته اند.
نظم
شكر حق را كسى چه داند گفت؟ *** گهر ذكر او كه داند سفت؟
گر همه موى ها زبان گردد *** هر يكى را(8)هزار جان گردد
پس سوى شكر نعمتش پويند *** گر بگويند هم بدو گويند
گر كسى شكر او فزون گويد *** شكر توفيق شكر، چون گويد؟
و چون در حديث شكر، بسط اين مطالب شده، احتياج به تكرار نباشد.
نظم
شكر نعمت هاى حق مى گو مدام *** تا كند حق بر تو نعمت را(9)تمام
حمد خالق بر زبان دار اى پسر! *** عمر تا بر باد ندهى اى پسر!
لب مجنبان جز به ذكر كردگار *** زانكه پاكان را همين بودست كار
اى سعادتمند! نزد اهل حق و واقفان سراير حاكم مطلق، نفى ما سوى اللّٰه و اثبات حضرت اله كه مضمون ميمون «لا إله إلّا اللّٰه» و ملزوم اظهار سرّ «الحمد للّٰه» است، بر سه وجه است؛ چنانچه گفته اند:
نظم
ذكر بر سه وجه باشد بى خلاف *** تو ندانى اين سخن را از(1)گزاف
اول موسوم به ذكر بود و عوام، اسلام را اين مرتبه دست دهد و در اين چند چيز بايد كه مرعى بود، تا منتج رحمت رحمانى و ملزم عنايت حضرت(2)صمدانى گردد:(3)
يكى اخلاص كه جاذب انوار صفا و كاسب اطوار وفاست؛ چنانچه در حين تلفّظ بدين كلمه، ملاحظۀ معنى او نمايد(4)و به صدق تمام، آن را ادا فرمايد(5).
نظم
ذكر را اخلاص مى بايد نخست *** ذكر بى اخلاص كى باشد درست
ديگرى قطع نظر از جرّ نفعى و يا دفع ضرّى كه باعثۀ سمعه و رياست.
ديگرى اجتناب از غافلى و كاهلى كه منتج حرمان از كسب سعادت عقبى است.
ديگرى توجّه تام به حضرت معبود كه مقصود و مراد جملۀ اشياست.
ديگرى اشتغال از سر شوق و ذوق كه شيمۀ طالبان لقاست.
ديگرى ملازمت و مداومت در اوقات لايقه كه قوابل ورود فيوض حضرت اعلىٰ است و فلاح اخروى كه ثمرۀ اين ذكر لسانى است - چنانچه هم فحواى كلام حضرت نبى منعام عليه الصلاة و السّلام، از آن خبر مى دهد كه(6)«يا أيّها الناس، قولوا لا إله إلّا اللّٰه تفلحوا»(7)- منوط به تحقيق اين امور مذكوره است.
دوم مَعبر تفكر(1)بود و فكر، سير معنوى را دانند در طلب تحقيق حقايق و مشاهدۀ طرايق(2)كه بِدان قطع منازل اعتباريه و كثرات امكانيه و كشف حجب ظلمانيه و نورانيه واقع شود، تا آنگاه كه پروانۀ وجود، بر(3)پرتو انوار سبحات جمال حضرت ذات، سوخته گردد و جميع اشيا را در وحدت حقيقيه(4)فانى يابد؛ چنانچه در بعضى احاديث بدين حال اشارتى شده و اين رتبه، خواص را دست دهد و(5)اين است كه گفته اند:
نظم
آفرينش را همى پى كن به تيغ «لا إله» *** تا جهان صافى شود سلطان «إلّا اللّٰه» را
سيوم(6)تصديق يقينى بود كه در حالت بقاء بعد الفناء حاصل آيد؛ چنانچه هرچه بيند، همه(7)حق بيند و هرچه داند، همه(8)حق داند و غيريّت و كثرت و تفرقه و اثنينيّت جمله را مرتفع يابد و اين(9)رتبه، اخصّ الخواصّ را دست دهد.
نظم
منتهاى سير سالك شد فنا *** نيستى از خود بود عين بقا
در حقيقت آن(10)زمان عارف شوى *** كز(11)خودى خود به كلّ بيرون روى(12)
چون نماند نيستى(13)هستى نما *** هست مطلق را ببينى در بقا
و به جملۀ اين احوال كه نهايت(14)كمال اهل حال و موحّدان ذات حضرت ذى الجلال(15)است، مالك الملك متعال - تقدَّس عن الأشباه و الأمثال - بر سبيل
عطوفت و عنايت و مرحمت، تخبير(1)مى فرمايد كه(2)«اَلَّذِينَ يَذْكُرُونَ اَللّٰهَ قِيٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلىٰ جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَكَ فَقِنٰا عَذٰابَ اَلنّٰارِ» /(3)الآية.
نظم
اين است ره ار تو مى سپارى بسپر *** ور نه مى ريز خاك حسرت بر سر
اى سعادتمند! غايت سعى روندگان سبيل سداد(4)و پويندگان طريق رشاد،(5)وصول است به مقام وحدت و(6)مشاهدۀ تجلّى(7)جمال ذات حضرت؛ زيرا كه ايمان تام را - كه مفتاح خزانۀ نعيم(8)ابدى و عنايت بى نهايت سرمدى است - به حكم كلمۀ طيّبۀ «اليقين الإيمان كلّه»(9)حاصل يقين كامل به وحدانيّت حضرت وحيد مجيد كه حقيقت توحيد، آن است، شناخته اند و به يقين دانسته كه اين سعادت، دست ندهد جز [به] عبور بر صراط اين مقام مذكور، و زاد اين راه، ذكر «لا إله إلّا اللّٰه» را يافته اند چه طالب وحدت، تا رفع كثرت نكند، قطعاً به مقصود نرسد و كلمتين «لا إله» قامع اسنان كثرات(10)است از افواه دل و كلمتين «إلّا اللّٰه» مصوّر نقش وحدت است بر صفايح(11)خاطر.
و تحصيل مرام به معونت اين ذكر چنان بود كه مؤمن طالب، بعد از توبه و طهارت، به عبادت قيام نمايد و بعد از اداى طاعت، بدين ذكر لسانى به موجب «فَاسْعَوْا إِلىٰ ذِكْرِ اَللّٰهِ»(12)اشتغال فرمايد(13)و جملۀ آدابى كه قبل از اين مذكور شده، مرعى مى دارد تا آن گاه كه آتش محبت و شوق ذاكر به منفخ(14)«لا إله» اشتعال(15)پذيرد و در
1) . ف: خبر.
2) . ف: - كه.
3) . سورۀ آل عمران، آيۀ 191.
4) . ف: رشاد.
5) . ف: ارشاد.
6) . ف: + \به.
7) . ف: - تجلّى.
8) . ف: - نعيم.
9) . گفتۀ ابن مسعود است. نك: صحيح البخاري، ج 1، ص 8؛ المستدرك على الصحيحين، ج 2، ص 446.
10) . ف: كثرت.
11) . ف: صفحات.
12) . سورۀ جمعه، آيۀ 9.
13) . ف: نمايد.
14) . م: منفح.
15) . ف: اشتغال.
خاشاك خواطر و وساوس گيرد و جميع آن را بسوزد و شراره [اى] از آن در مشكات باطن افتد و مصباح فكرت بِدان برافروزد و ديدۀ جانش به كحل الجواهر «إلّا اللّٰه» مكحَّل شود و جريدۀ جنانش، زرافشان عشق دولت گردد. پس به چشم سِرّ ملاحظۀ انوار ربّانى و اسرار حضرت صمدانى مى كند و به قوّت استضائت(1)آن انوار، به جانب سرادقات عالم وحدت مى خرامد و طىّ منازل كثرات مى نمايد و به ادراك هر مرتبه از مراتب قرب، ازالۀ شكوك و شبهات مى فرمايد و فريدۀ يقين و ايمان را به حكم «قل انظروا فِي مَلَكُوتِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ»(2)در عمّان عوالم معنى مى طلبد. تا آنگاه كه در لجّى بحر تجلّى ذاتى غرقه گردد و صدف توحيد عيانى، در دست مراد اوفتد و در اوان اين عيان، لئالى حقيقت «إِلَيْهِ يَصْعَدُ اَلْكَلِمُ اَلطَّيِّبُ» /(3)مشاهده(4)شود و(5)درر اسرار تعظيم حضرت جبّار، مر امثال اين اذكار را كه «مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ(6)أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِي اَلسَّمٰاءِ»(7)مخزون صدور اولى الابصار گردد.
و بيان اين مقاصد مى فرمايد آنچه در آثار وارد است كه(8)«لا إله إلّا اللّٰه يُنبِت الإيمانَ في القلبِ كما يُنبت الماءُ البقلة» يعنى مياه كلمۀ توحيد لا إله إلّا اللّٰه، گياه ايمان را در اراضى دل چنان(9)مى روياند كه آب،(10)نبات بستان را.
و بر اهل صفا و اصحاب تقوا مخفى نيست كه حصول كمال ايمان، موصل است به رحمت رحمان و عنايت حضرت منّان و سبب نجات بنده است از عذاب نيران و موجب فوز او به نعيم دار الامان و او نتيجۀ اجراى(11)كلمۀ «لا إله إلّا اللّٰه» است بر زبان با صدق و اخلاص جنان؛(12)چنانچه بيان آن كرده آمد.(13)پس بى شك كليد باب سعادت
اخروى، همين ذكر(1)بود و حبيب حضرت اله هم از اين معنى آگاه مى گرداند طالبان لقاء اللّٰه را كه: «لا إله إلّا اللّٰه مفتاح الجنّة».(2)
نظم
به زير گلبن وصلش نخوانده بلبل جان *** سرود عشق به جز «لا إله إلّا اللّٰه»
اى سعادتمند! مرشدان طريقت و سالكان راه حقيقت كه در ترقّى بر معارج و عروج بر مدارج و كسب معارف و سير بر مراتب و مواقف و ملاحظۀ اطوار و مشاهدۀ انوار، توسّل به ذكر «لا إله إلّا اللّٰه» نموده اند، در اشتغال بدان، رعايت(3)امرى چند فرموده اند كه هر يك از آن طالبان كمال و راغبان وصال و تشنگان زلال جمال حضرت(4)ملك متعال را رابطۀ عظيم و واسطۀ جسيم است در(5)وصول به مقاصد و حصول(6)مطالب، و اطلاع بر فوائد آن، مباشران آن را معاون و معاضد بلكه واجب است و اصول آن سه است:
اول در حين ذكر، حبس نَفَس كردن و در اين چند حكمت(7)است:
يكى آن كه كثرت ذكر را منافع بيشتر است؛ چنانچه اين معنى در احاديث و آيات، مقرّر است و تحليل روح در هر حركتى كه بود، واقع است و در كثرت، زياده گردد و حبس نَفَس مانع آن است؛ چنانچه نمطى از اين سخن در بعضى احاديث، گذشته است و از معتقدات هنديان در اين امر هم مذكور شده.(8)
ديگرى آن كه جمع خاطر(9)از خواطر و حواس از احساس كه در جميع عبادات(10)اساس كلّى است، بدون آن ميسّر نيست.
ديگرى آن كه ممدّ و معين قوّه است؛ چه در جملۀ امورى كه در آن محتاج به قوّت و زورى باشند - مثل كمان كشيدن و كشتى گرفتن و سنگ هاى گران برداشتن و امثال اينها - مادام كه حبس نَفَس نكنند(1)صورت نبندد.
و ديگرى آن كه غرض ذاكر، توجّه تام است(2)به جانب(3)مبدأ فيّاض و عالِم راز و آن(4)به دم گرفتن حاصل گردد.
و ديگرى آن كه به حبس نَفَس شش گرم شود(5)و به مجاورت حرارت آن به دل رسد و مدد تحريك حرارت غريزى گردد و منتج رفع تكاهل و تكاسل و تغافل شود و شوق طلب و اهتزاز و التذاذ در صاحب پديد آيد.
ديگرى آن كه از تصاعد بخار گرم به دماغ، رطوبات فاضلۀ دماغى، نضجى نيكو يابد و مثمر ديدن صور ملايمه و انگيختن افكار صالحه گردد.
ديگرى آن كه اصحاب توهّم كه صور اشيا را جهت حصول نيكى به وجه نيك و جهت صدور بدى به وجه بد توهّم مى كنند، تا حبس نفَس نكنند،(6)تأثيرى كه مطلوب ايشان است، ظاهر نشود(7)و در ميان جماعت نقشبنديه، اين سخن هست كه چون عداوتى از شخصى فهمند، مى گويند كه حبس نفَس كنيم و او را دفع سازيم.
دوم چهار ضرب گفتن و آن چنان بود كه مربّع نشينند(8)و بعد از آن كه سر را تا محاذات ناف فروبرده باشند، از آنجا راست به بالا برند، چندان كه مهرۀ گردن با پشت راست شود و اين يك ضرب بود. پس كرّت ديگر به طرف راست فروآورند(9)تا محاذات جگر بلكه قريب به محاذات ناف و اين ضرب دوم.(10)بود پس سر را باز برآورند چندان كه(11)باز گردن با پشت راست شود و اين ضرب سيوم(12)است. پس سر
را به طرف دل(1)فروآورند و حركت دورى(2)فرمايند، چندان كه باز به محاذات ناف رسد و اين ضرب چهارم است و ذكر را در اين چهار حركت تمام كنند؛ هر ضربى را به كلمه اى(3)و باز به همان طريق از سر گيرند و در اين چند حكمت است:
يكى آن كه چون در مراتب سير وجود چنان مقرّر است كه تا از مبدأ به منتها نرسد، باز رجوع به مبدأ نتواند. پس سر را كه محلّ قوۀ نطقى و روح انسانى است و خاتميّت(4)كون انسان به واسطۀ ظهور اوست، به حركت اولى از جانب ناف كه وسط(5)است مر اطراف را و به مثابۀ مركز است بدن را و مبدأ جذب غذاست، تن را به طرف محيط وجود برند، تا نسبت كه سبب حصول تسخير است بدين اشارت(6)پديد آيد.
ديگر آن كه از مبدأ چون به جانب محيط مى روند، كثرت پديد مى آيد و لامحاله نفى و رفع آن لازم است. پس(7)در اين آن، به كلمۀ لا كه نفى مطلق است، قائل گردند.(8)
ديگر آن كه چون مبدأ(9)ظهور روح انسانى از جگر است، پس در حركت ثانيه، سر را به جانب جگر، مايل سازند(10)چنانچه در حركت رابعه به جانب دل، تا قوۀ نطقى از مبدأين(11)به تحريك قوۀ ايشان بدين توجّه و حركت، مدد تام يابد و بدين اشارت، رجوع إلى المبدأ كه سرّ عبادت است، صورت نبندد و در اين وقت به كلمۀ «اله» قائل شدن، اشارت(12)بدين معنى بود و حال در حركت ثالثه مثل حركت اولىٰ بود(13)و قائل شدن در اين آن(14)به كلمۀ «الّا» كه او را دخلى در رفع(15)حكم سابق هست، نيز بدان مناسبت است.
و(16)ديگر آن كه چون مطرح نظر ذاكر، اثبات وحدت ذات بى همتاست بر صفايح
خاطر و در اين امر، ناچار است از رجوع به صوب مبدأ، پس سر را در حركت رابعه به طرف دل فرود آورند و به كلمۀ «اللّٰه» - مستثنى از حكم سابق - قائل گردند(1)تا در دل مستقر شود و تصديق و اذعان كه عين ايمان است، حاصل آيد و بدين ملكه، زبان دل بدان گويا شود و تردّد و تزلزل برطرف گردد و جهت تتميم سير مذكور، سر را تا(2)محاذات ناف برند و باز ابتداى ذكر كنند؛ چنانچه گفته شد.
سيوم(3)خفى و به دل گفتن. يعنى چنان توجّه نمايد(4)به جانب دل(5)و طرف سينه از چپ و(6)در خاطر گذرانند، كه گوييا تمامى حروف آن مؤلّف از دل مى آيد و زبان باطن، آن را مى سرايد و در اين چند حكمت است:
يكى آن كه مانع حبس نَفَس و توجّه تام نگردد.(7)
ديگرى آن كه از شايبۀ سمعه و ريا كه مبطل و محبط اعمال اند محفوظ بود و به ادب اقرب.
ديگرى آن كه بدين ممارست، دلْ تصقيل يابد و پرتوى از انوار هدايت الهى بر وى تابد و به ملاحظۀ انوار نامتناهى، بينا شود. پس سريان آن انوار، منافذ گوش هوش او را چنان بگشايد كه بى تكلّف، به الهامات ربّانى، شنوا گردد و اين هنگام استيلاى حرارت شوق و طلب و ذوق غلبۀ ذكر، فضلات رطوبات دل را به وجه مناسب بگدازد و هوايى(8)لطيف در تجويفات دل، جاى يابد و مُهر خموشى از افواه دل برخيزد و بر مقتضاى توجّه ذاكر، به ذكر حضرت قادر، گويا شود و علامت اين حال، آن بود كه از جانب دل وى صدايى(9)همچو ازير مرجل و يا نغمۀ كبوتر، استماع افتد و گاه بود كه اين حالت، بعضى را به واسطۀ پاكى فطرت و تمامى قابليّت ازلى به محض نظر عنايت لم يزلى در بدايت شباب(10)و بعد طفوليت، بى سابقۀ عملى
و واسطۀ طاعتى دست دهد و دلايل(1)نقلى در باب اخفاى مطلق(2)ذكر در كلام الهى - جلّ شأنه - و احاديث حضرت رسالت پناهى - عليه الصلاة و السّلام -(3)خود بسيار وارد است و العلم عند اللّٰه.
اكنون چون اين معانى به وضوح پيوست، ببايد دانست كه مر اين ذكر را شرايط و آداب چند مقرّر كرده اند؛
امّا(4)از شرايط(5)يكى(6)آن است كه بعد الهضم و قبل الخلو تام گويند و حكمت در اين، آن است كه اعتماد اهل ارشاد در شناختن احوال و مراتب سالكان سبيل رشاد بر واقعات است؛ چه هر كه را مشاهدات و واقعات او عالى تر و بهتر و مضبوطتر، مرتبۀ او اقدم(7)و حال او اعلىٰ و به(8)كمال، اقرب. و واقعات حسنه كه رؤياى صالحه عبارت از آن است موقوف است بر تعديل مزاج دماغ و تن و صحّت آن؛ چنانچه در كتب حكما مبيّن گشته است. پس هرگاه در اين حال بدين ذكر، اشتغال رود، به واسطۀ حركت، بخارات تر طبخ يافته، به قدر واجب به دماغ صعود كند و حرارت دل نيز رطوبات فاضلۀ دماغ را نضج نيكو دهد و تعديل مزاج دماغ حاصل آيد و مثمر مقصود شود و اين بعد از حفظ صحّت بدن كه به رياضت حاصل آمده باشد، انفع بود.
و هرگاه قبل الهضم گويند، به سبب حبس نَفَس و حركت، بخارات هر سو به حركت آيد و نفخ ها بجنبد و در روده ها و پرده ها و تجويفها افتد و در بعضى محتقن و محتبس شود و از آن، انواع امراض بد، چون قولنج و فتق و درد معده و لقوه و اختلاج و غيره پديد آيد و به جهت بسيار جنبانيدن سر در اين حين،(9)بخارات زايدۀ غير مطبوخه به دماغ صعود كند و كلالت و غفلت و خواب بى محلّ و كندى حواس پيدا شود و دماغ را پريشان سازد و حرارت دل نتواند كه آن را نضج تمام دهد و
تحريك نمايد و مزاج(1)دماغ مختل شود و امراض چون دوار و سدر(2)و طنين و ددى و غيره روى نمايد و از كتب طبيعيين، استنباط هر يك(3)توان نمود.
و(4)هرگاه بعد الخلو تام گويند، بدين حركت، اخلاط در بدن بسوزد و بخارات بد از ايشان به دماغ برآيد و حرارت دل نيز(5)غلبه بكند(6)و مادّه ها را در دماغ بسوزاند و سودا گرداند و علّت هاى بد، چون ماليخوليا(7)و كابوس و جنون و سوزش معده و بواسير و خفقان و تشنّج و بدى هضم و بى خوابى و اشباه اينها پديد آيد؛ چنانچه در(8)طبّ مقرّر است.
ديگرى آن كه از سه ذكر به تدريج زياده سازند چون آدمى [در] كبّاده كشيدن و غيره، تا(9)نفس نسوزد و قوّت(10)زياده گردد؛ چنان كه به يك نفس، بسيار توانند(11)گفتن بى كلفت و وحشت و مقادير آن غير معيّن است و كميّت آن(12)ذكر، به مشاهدۀ صور در عالم مثال و ترقيّات و(13)احوال مميّز گردد؛ چه قابليّات متفاوت(14)است:
گاه بود كه سالك، معتدل المزاج بود و محتاج به زياده تعب(15)نباشد؛ بلكه اگر كشد مضرّ بود.
و گاه بود كه جذبه بر او چنان غالب(16)بود كه كثرت ذكر بسوزد(17)او را و از حدّ اعتدال به در برد؛ چنانچه از حضرت شيخ اخى على دوستى - قدّست أسراره - مروى است كه يك ذكر بيشتر نمى توانسته(18)گفتن.
و گاه بود كه چنان خام بود كه با كثرت ذكر، ديگر مشقّت ها و تعب ها از خدمت عبادات(19)مسنونه، علاوۀ آن بايد ساخت تا ترقّى كند و پير كامل مكمّل به جهت ضبط
1) . ف: + \و.
2) . ف: مندر.
3) . ف: هر يك استنباط.
4) . م: - و.
5) . ف: - نيز.
6) . م: شود.
7) . ف: ماخوليا.
8) . ف: + \كتب.
9) . ف: - تا.
10) . ف: - قوّه.
11) . ف: تواند.
12) . ف: اين.
13) . ف: - و.
14) . ف: مختلف است و متفاوت.
15) . ف: زياد نعت.
16) . ف: - غالب.
17) . ف: بسوزاند.
18) . ف: نمى توانست.
19) . ف: و عبادت.
اين امور بايد.
ديگرى آن كه مستقبل قبله نشيند به علم خويش تا تحصيل فيض، اسهل بود، چنانچه در ساير طاعات.
ديگرى آن كه دست ها را بر سر(1)زانو نهد و بغل ها را گشاده دارد(2)چنانچه هيئت دايره پديد آيد، تا مثالى بود از دايرۀ سير وجود، و نسبت كه مطلوب اهل تسخير است، اتمّ باشد.
و امّا از آداب اين ذكر، يكى آن است كه با وضو باشد چنانچه در ديگر عبادات.
ديگرى آن كه بعد از اداى طاعات مفروضه بدان قيام نمايد، تا وسوسۀ قضاى نماز و غيره، او را از توجّه تام، مانع نگردد و به فوائد مطلوبه تواند رسيد.
ديگرى آن كه چشم بر هم نهاده گويد، تا احساس خاطر، او را پريشان نكند.
ديگرى آن كه در كنج خلوت تاريك باشد، تا خواطر، جمع بود و حواس، مضبوط و گفت و گوى خلق، مشوِّش اوقات او نگردد و از شرّ ريا نيز محفوظ(3)بود و از بركات عزلت، محظوظ و حضرت مرشد حقّانى، شيخ علاء الدوله سمنانى - قدّس اللّٰه سرّه العزيز - به جملۀ اين معانى، اشارتى مى فرمايد در اين قطعه:
قطعه(4)
شرط اين ره طالبا دانى كه چيست *** دايماً با نفس خود بودن به حرب
قوت خود كردن ز خون دل مدام *** ترك كردن لقمۀ شيرين و چرب
خلوت تاريك و بيدارىّ شب *** معدۀ خالى و ذكر چارضرب
چون دُرر اسرار اين اعمال را نتوان سفتن و خفيّات اطوار(5)اهل حال را به حكم «كَلِّمِ النّاس على قدر عقولهم»(6)گفتن، عنان بيان از ضرب اعلام حقايق ببايد تافتن و
توسن كلك عنبرفشان را در بيداء افشاى دقايق نرم ساختن.
نظم
اسرار توان به پاكبازان گفتن *** ليكن نتوان به نونيازان گفتن
گنجشك اگر چه بال(1)مرغان دارد *** او را نتوان ز قسم بازان گفتن
پايان
1) . ف: جمال (چه بال).
آشنايى با چند نسخۀ خطى، دفتر اوّل، حسين مدرسى طباطبايى - رضا استادى، چاپ اوّل، چاپ خانۀ مهر، قم، 1396 ق.
إحقاق الحق و إزهاق الباطل، السيد نور اللّٰه المرعشي التستري، تعليق: السيد شهاب الدين المرعشي النجفي، الطبعة الاُولى، مكتبة آية اللّٰه العظمى المرعشي، قم، 1411 ق.
احوال و آثار و اشعار مير سيد على همدانى، دكتر محمّد رياض، چاپ دوم، مركز تحقيقات فارسى ايران و پاكستان، اسلام آباد، 1370.
الإرشاد في معرفة حجج اللّٰه على العباد، محمّد بن محمّد بن النعمان العكبري البغدادي - مفيد، تحقيق: مؤسسة آل البيت لإحياء التراث، الطبعة الاُولى، مؤسسة آل البيت لإحياء التراث، قم، 1413 ق.
اسرار الشهود، محمّد اسيرى لاهيجى، تصحيح: دكتر برات زنجانى، چاپ اول، امير كبير، تهران، 1365.
إقبال الأعمال الحسنة في ما يعمل مرّة في السنة، عليّ بن موسى بن طاوس، تحقيق: جواد القيومي الاصفهاني، الطبعة الاُولى، مكتب الإعلام الإسلامي، قم، 1414 ق.
الأمالي، محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمي، صدوق، تحقيق: مؤسسة البعثة، الطبعة الاُولىٰ، مؤسسة البعثة، قم، 1417 ق.
الأمالي، محمّد بن الحسن الطوسي، تحقيق: موسسة البعثة، الطبعة الاُولى، دار الثقافة، قم، 1414 ق.
الأمالي، محمّد بن محمّد بن النعمان العكبري البغدادي، مفيد، تحقيق: حسين الاُستادولي - على أكبر الغفاري، الطبعة الثانية، مؤسسة النشر الإسلامي، قم، 1412 ق.
بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، محمد باقر المجلسي، الطبعة الثانية، مؤسسة الوفاء، بيروت، 1403 ق.
تاريخ عالم آراى عبّاسى، اسكندر بيگ منشى، تصحيح: دكتر محمّد اسماعيل رضوانى، چاپ اول، دنياى كتاب، تهران، 1371.
تاريخ نظم و نثر در ايران و در زبان فارسى، سعيد نفيسى، چاپ اول، كتاب فروشى فروغى، تهران، 1344.
تحف العقول عن آل الرسول، حسن بن علي بن حسين بن شعبة الحرّاني، تحقيق: على أكبر الغفاري، الطبعة الثانية، مؤسسة النشر الإسلامي، قم، 1404 ق.
تفسير الثعالبي، عبد الرحمن بن محمّد الثعالبي المكّي، تحقيق: على محمّد معوض - عادل أحمد عبد الموجود - عبد الفتاح أبو سنة، الطبعة الاُولى، دار إحياء التراث العربي، بيروت، 1418 ق.
تفسير العيّاشي، محمّد بن مسعود بن عيّاش السلمى السمرقندي - عيّاشي، تحقيق: السيد هاشم الرسولي المحلاتي، الطبعة الاُولى، المكتبة العلمية الإسلامية، تهران، 1380 ق.
تنبيه الخواطر و نزهة النّواظر، أبي الحسين ورّام بن أبي فراس المالكي الأشتري، دار الكتب الإسلامية، تهران، بى تا.
التواضع و الخمول، عبد الله بن عبيد بن أبي الدنيا، تحقيق: محمّد عبد القادر أحمد عطا، الطبعة الاُولى، دار الكتب العلمية، بيروت، 1409 ق.
التوحيد، محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه - صدوق، تحقيق: السيد هاشم الحسيني الطهراني، مؤسسة النشر الإسلامي، قم، بى تا.
تهذيب الأحكام في شرح المقنعة، محمّد بن الحسن الطوسي، تحقيق: السيد حسن الموسوي الخُرسان، دار صعب، دار التعارف، بيروت، 1401 ق.
جامع الأسرار و منبع الأنوار، سيّد حيدر آملى، تصحيح: هنرى كربين - عثمان اسماعيل يحيى، چاپ اول، انستيتو ايران و فرانسه، تهران، 1347.
حبيب السير في أخبار أفراد البشر، غياث الدين خواندمير، مقدمه: جلال الدين همايى، چاپ اول، خيام، تهران، 1333.
الخرائج و الجرائح، قطب الدين الراوندي، تحقيق: مؤسسة الإمام المهدي، الطبعة الاُولى، مؤسسة الإمام المهدي، قم، بى تا.
خزائن، مولىٰ احمد نراقى، تصحيح: حسن حسن زاده آملى، انتشارات قيام، قم، 1378.
الخصال، محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمي - صدوق، تحقيق: على اكبر الغفاري، الطبعة الاُولى، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، بيروت، 1410 ق.
خصائص الأئمة، الشريف الرضي، تحقيق: الدكتور محمدهادي الأميني، بنياد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس رضوى، مشهد، 1406 ق.
دانشنامۀ جهان اسلام «حرف ب»، جلد چهارم، زير نظر: دكتر غلامعلى حدّاد عادل، چاپ اول، بنياد دايرة المعارف اسلامى، تهران، 1377.
دايرة المعارف تشيع، جلد سوم، زير نظر احمد صدر حاج سيد جوادى - كامران فانى - بهاء الدين خرّمشاهى، چاپ اول، بنياد فرهنگى شطّ، تهران، 1371.
الدّر المنثور في التفسير المأثور، جلال الدين السيوطي، الطبعة الاُولى، دار المعرفة، بيروت، 1365 ق.
الدعوات، قطب الدين الراوندي، تحقيق: مدرسة الإمام المهدي، الطبعة الاُولى، مدرسة الإمام المهدي، قم، 1407 ق.
دنبالۀ جستجو در تصوّف ايران، دكتر عبد الحسين زرّين كوب، چاپ اول، اميركبير، تهران، 1362.
الذريعة إلى تصانيف الشيعة، آقابزرگ الطهراني، الطبعة الثانية، دار الأضواء، بيروت، 1391 ق.
سنن ابن ماجة، محمّد بن يزيد بن ماجة القزويني، تحقيق: محمّد فؤاد عبد الباقي، دار الفكر، بيروت، بى تا.
سنن أبي داود، أبو داود سليمان بن أشعث السجستاني، تحقيق: سعيد محمّد اللحّام، الطبعة الاُولى، دار الفكر، بيروت، 1410 ق.
سنن الترمذي، محمّد بن عيسى بن سورة الترمذي، تحقيق: عبد الوهاب عبد اللطيف، دار الفكر، بيروت، 1403 ق.
سنن الدّارمي، عبد الله بن بهرام الدّارمي، مطبعة الاعتدال، دمشق، بى تا.
السنن الكبرى، أحمد بن الحسين بن على البيهقي، دار الفكر، بيروت، بى تا.
سنن النسائي، أحمد بن شعيب النّسائي، الطبعة الاُولى، دار الفكر، بيروت، 1348 ق.
شرح مائة كلمة، ميثم بن على البحراني، تحقيق: مير جلال الدين الحسيني الاُرموي - محدّث، موسسة النشر الإسلامي، قم، بى تا.
الصّحاح - تاج اللّغة و صحاح العربيّة، إسماعيل بن حمّاد الجوهري، تحقيق: أحمد عبد الغفور عطّار، الطبعة الرابعة، دار العلم للملايين، بيروت، 1990 م.
صحيح البخاري، محمّد بن إسماعيل البخاري، دار الفكر، بيروت، 1401 ق.
صحيح مسلم، مسلم بن الحجّاج النيسابوري، دار الفكر، بيروت، بى تا.
طرائق الحقائق، محمّد معصوم شيرازى، تصحيح: محمّد جعفر محجوب، چاپ اوّل، كتاب فروشى بارانى، تهران، 45-1339.
علل الشرائع، محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمي - صدوق، المكتبة الحيدرية، تهران، 1386 ق.
علم اليقين في اُصول الدين، محمّد محسن الفيض الكاشاني، تصحيح: محسن بيدارفر، چاپ اوّل، انتشارات بيدار، قم، 1358.
عيون أخبار الرضا، محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمي، - صدوق، تحقيق: حسين الأعلمي، الطبعة الاُولى، موسسة الأعلمي للمطبوعات، بيروت، 1404 ق.
عيون الحكم و المواعظ، علي بن محمّد الليثي الواسطي، تحقيق: حسين الحسني البيرجندي، الطبعة الاُولى، دار الحديث، قم، 1376.
عوالي اللئالي العزيزية في الأحاديث الدينية، محمّد بن علي بن إبراهيم الأحسائي - ابن أبي جمهور، تحقيق: مجتبى العراقي، الطبعة الاُولى، مطبعة سيّد الشهداء، قم، 1405 ق.
غرر الحكم و درر الكلم (با شرح جمال الدين محمّد خوانسارى)، عبد الواحد تميمى آمدى، تصحيح و تعليق: مير جلال الدين حسينى ارموى - محدّث، چاپ چهارم، انتشارات دانشگاه تهران، تهران، 1373.
فتح الباري في شرح صحيح البخاري، ابن حجر العسقلاني، الطبعة الثانية، دار المعرفة للطباعة و النشر، بيروت، بى تا.
الفرج بعد الشدّة، على بن محمّد التنوخي، الطبعة الثانية، منشورات الرضي، قم، 1364.
فرهنگ معين، دكتر محمّد معين، چاپ اول، امير كبير، تهران، 52-1342.
الفضائل، شاذان بن جبرئيل القمي، المطبعة الحيدرية، نجف، 1381.
فضائل الشيعة، محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمي، صدوق، تحقيق: مؤسسة الإمام المهدي، الطبعة الاُولى، مؤسسة الإمام المهدي، قم، 1410.
فهرست الفبايى كتب خطى كتابخانۀ مركزى آستان قدس رضوى، محمّد آصف فكرت، چاپ اول، آستان قدس رضوى، مشهد، 1369.
فهرست نسخه هاى خطى فارسى، احمد منزوى، چاپ اول، مؤسسۀ فرهنگى منطقه اى، تهران، 1348.
فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ آيت اللّٰه العظمى مرعشى نجفى، سيد احمد حسينى، چاپ اول، كتابخانه آيت اللّٰه العظمى مرعشى نجفى، قم، 1373.
فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ آية اللّٰه فاضل خوانسارى، سيد جعفر حسينى، چاپ اول، انتشارات خوانسارى - انصاريان، قم، 1374.
فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ مدرسۀ فيضيۀ قم، رضا استادى، چاپ اول، قم، 1396 ق.
قرب الإسناد، عبد الله بن جعفر الحميري القمي، تحقيق: مؤسسة آل البيت لإحياء التراث، الطبعة الاُولىٰ، مؤسسة آل البيت لإحياء التراث، قم، 1413 ق.
الكافي، محمّد بن يعقوب بن إسحاق الكليني الرازي، تحقيق: على أكبر الغفاري، الطبعة الثانية، دار الكتب الإسلامية، تهران، 1389 ق.
الكشّاف عن حقائق غوامض التنزيل، محمود بن عمر الزمخشري، تحقيق: مصطفى حسين أحمد، دار الكتاب العربي، بيروت، بى تا.
كشف الخفاء و مزيل الإلباس، إسماعيل بن محمّد العجلوني الشافعي، تحقيق: محمّد عبد العزيز الخالدي، الطبعة الاُولى، دار الكتب العلميّة، بيروت، 1418 ق.
كشف الظنون عن أسامي الكتب و الفنون، مصطفى بن عبد الله الرومي الحنفي - حاجي خليفة، إعداد:
أحمد شمس الدين، دار الكتب العلمية، بيروت، 1413 ق.
كنز العمّال في سنن الأقوال و الأفعال، عليّ المتّقي الهندي، تصحيح: صفوة السّقا، الطبعة الاُولى،
مكتبة التراث الإسلامي، بيروت، 1397 ق.
المبسوط، شمس الدين السرخسي، دار المعرفة، بيروت، 1406 ق.
المجازات النبوية، الشريف الرضي، تحقيق: الدكتور طه محمّد الزيني، مكتبة بصيرتي، قم، بى تا.
مجالس المؤمنين، قاضى نور اللّٰه مرعشى شوشترى، چاپ چهارم، انتشارات اسلاميه، تهران، 1377.
مجمع البيان في تفسير القرآن، فضل بن الحسن الطبرسي، الطبعة الاُولى، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، بيروت، 1415 ق.
مجمع الزوائد و منبع الفوائد، نور الدّين الهيثمي، دار الكتب العلمية، بيروت، 1408 ق.
المحجة البيضاء في تهذيب الإحياء: محمّد بن مرتضى الفيض الكاشاني، تحقيق: على أكبر الغفاري، الطبعة الثانية، دفتر انتشارات اسلامى، قم، بى تا.
مدينة المعاجز، السيد هاشم البحراني، تحقيق: عزّت اللّٰه المولائي الهمداني، الطبعة الاُولى، موسسة المعارف الإسلامية، قم، 1413 ق.
المستدرك على الصحيحين، محمّد بن عبد الله الحاكم النيشابوري، إشراف: الدكتور يوسف المرعشلي، دار المعرفة، بيروت، 1406 ق.
مسكّن الفؤاد عند فقد الأحبّة و الأولاد، زين الدين على العاملي - شهيد ثانى، تحقيق: مؤسسة آل البيت لإحياء التراث، الطبعة الاُولى، مؤسسة آل البيت لإحياء التراث: قم، 1407 ق.
مسند أحمد، أحمد بن حنبل، دار صادر، بيروت، بى تا.
مصباح المتهجّد، محمّد بن الحسن الطوسي، تحقيق: على أصغر مرواريد، الطبعة الاُولى، مؤسسة فقه الشيعة، بيروت، 1411 ق.
معاني الأخبار، محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمي - صدوق، تحقيق: على أكبر الغفاري، الطبعة الاُولى مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، بيروت، 1410 ق.
المعجم الكبير، سليمان بن أحمد الطّبراني، تحقيق: حمدي عبد المجيد السلفي، الطبعة الثانية، دار إحياء التراث العربي، بيروت، 1404 ق.
مفاتيح الإعجاز في شرح گلشن راز، شمس الدين محمّد لاهيجى، تصحيح و تعليقات: محمدرضا
برزگر خالقى - عفّت كرباسى، چاپ سوم، زوّار، تهران، 1378.
المناقب، الموفق بن أحمد بن محمّد المكّي الخوارزمي، تحقيق: مالك المحمودي، الطبعة الثانية، مؤسسة النشر الإسلامي، قم 1411 ق.
مناقب آل أبي طالب، محمّد بن علي بن شهرآشوب المازندراني، تحقيق: لجنة من أساتذة النجف الأشرف، مطبعة الحيدري، تهران، 1376 ق.
من لا يحضره الفقيه، محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمي، صدوق، تحقيق: على أكبر الغفاري، الطبعة الثانية، مؤسسة النشر الإسلامي، قم، 1404.
ميراث حديث شيعه، دفتر پنجم، به كوشش مهدى مهريزى - على صدرايى خويى، چاپ اول، مؤسسۀ فرهنگى دار الحديث، قم، 1379.
نصّ النصوص في شرح فصوص الحكم، سيد حيدر آملى، تصحيح: هنرى كربين - عثمان اسماعيل يحيى، چاپ اول، انستيتو ايران و فرانسه، تهران، 1352.
نهج البلاغة، الشريف الرضي، تحقيق: الدكتور صبحي الصالح، الطبعة الثانية، دار الهجرة، قم، 1395 ق.
نهج السعادة في مستدرك نهج البلاغة، محمد باقر المحمودي، الطبعة الاُولى، مؤسسة التضامن الفكري، بيروت، 1385 ق.
الوافي، محمّد محسن الفيض الكاشاني، تحقيق: ضياء الدين الحسيني الاصفهاني، الطبعة الاُولى، مكتبة الإمام أمير المؤمنين، اصفهان، 15-1406 ق.
وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة، محمّد بن الحسن الحرّ العاملي، تحقيق: مؤسسة آل البيت لإحياء التراث، الطبعة الاُولى، مؤسسة آل البيت لإحياء التراث، قم، 1412 ق.
ينابيع المودّة، سليمان بن إبراهيم القندوزي الحنفي، تحقيق: سيد على جمال أشرف الحسيني، الطبعة الاُولى، دار الاُسوة للطباعة و النشر، تهران، 1416 ق.
وسيلة النجاة في شرح دعاءِ السمات
مؤلف: عبد الواسع بن محمّد علّامى تونى كاشانى (قرن 12 ق)
محقق: قاسم شيرجعفرى
بسم الله الرحمن الرحيم *** هست كليد درِ گنج حكيم
در بين دعاهاى مأثورى كه از اهل بيت عليهم السلام به ما رسيده است، «دعاى سمات» جايگاه خاصّى دارد؛ دعايى كه با مضامين بلند و اسرارآميزش هم داعيان را جهت عروج به اوج قلّه هاى اجابت به تمسّك به حلقه هايش فراخوانده است و هم عالمان را به ترجمه و شرح و بسط عبارات پررمزورازش واداشته است.
خواننده، در اين دعا به اسما و صفات حضرت ربّ الأرباب و آثار بسيارى كه تاكنون از آنها به ظهور رسيده است، توجّه دارد و خداوند را به يك يكِ آن اسامى مقدّس، سوگند مى دهد تا مقدمه اى باشد براى ذكر حوايجى كه در پايان دعا بر زبان جارى مى سازد. او سعى دارد با اين روش، درياى رحمانيّت آميخته با حكمت خداوندى را متلاطم كرده، به خروش آورد و تكرار آنچه را پيش ازاين واقع شده و براى حضرت ربّ العالمين از هر سهلى سهل تر است، از حضرتش مسئلت نمايد و نشان دهد كه متوقّعى مُحقّ است و چشم به عنايتى داد كه براى ديگران نيز بوده است و به سهولت واقع مى شود.
اگر چه به حكم آيۀ شريف «وَ إِذٰا سَأَلَكَ عِبٰادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ
اَلدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ»(1)هر دعايى را در هر زمانى مى توان خواند؛ ولى براى بعضى از آنها زمان خاصّى هم معيّن شده است تا علاوۀ بر همۀ بركات آن، «قصد ورود» داعى، حال و هواى ديگرى به دعا ببخشد.
عصر جمعه، زمان خاصّ دعاى سمات است؛ بلكه بنا به فرمودۀ صاحب عدّة الداعي، اين دعا بافضيلت ترين دعايى است كه در آخرين ساعتِ روز جمعه خوانده مى شود،(2)ساعتى كه براساس چندين روايت، بهترين ساعت براى استجابت دعاست و مانند آن در بين روزهاى هفته يافت نمى شود.(3)
شيخ طوسى رحمه الله خواندن اين دعا را در آخرين ساعت روز جمعه، مستحب دانسته است.(4)
با توجّه به اين كه خواندن دعا مستحب و سنّت است و مى تواند موضوع حكم «تسامح در ادلّۀ سنن» واقع شود، به توثيق سلسلۀ روات سند دعاى سمات، نياز مبرمى احساس نمى شود. به طور كلّى، اين شبهه كه هر دعايى بايد سند صحيحى داشته باشد، نبايد در دل بندگان حق تعالى ايجاد شود و در نتيجه درِ بهره ورى از بسيارى از دعاهاى مهم و عالية المضامين به روى ايشان بسته شود؛ مگر در مواردى كه بر سند و يا متن روايت و يا خود دعا مفسده اى مترتّب باشد كه بر اهميّت دعا غلبه كند.
عالم و عارف بزرگوار، سيّد بن طاوس رحمه الله در پايان كتاب جمال الأسبوع،
دعاى سمات را طبق يكى از سه طريقى كه روايت اين دعا به وى رسيده است، ذكر نموده و مى گويد:
و نحن ذاكرون في هذا الفصل دعاءً خاصّاً لهذا الوقت كما وجدناه في إحدى الروايات؛ فإنّنا وجدنا به ثلاث منقولات:
حدّث الحسين بن محمّد بن هارون بن موسى التلعكبري قال: نسخت هذا الدعاء من كتاب دفعه إليّ الشيخ الفاضل أبو الحسن خلف بن محمّد بن خلف الماوردي...: وجدت فيه نسخ هذا الحديث من أبي عليّ بن عبد اللّه ببغداد هكذا: حدّثني محمّد بن عليّ بن الحسن بن يحيى قال: حضرنا مجلس محمّد بن عثمان بن سعيد العمري الأسدي المنتجى رحمه الله قال: حدّثني أبو عمرو محمّد بن سعيد العمري قال: حدّثني محمّد بن أسلم قال: حدّثني محمّد بن سنان قال: حدثني المفضّل بن عمر الجعفي و روى الدعاء عن مولانا جعفر بن محمّد بن الصادق عليهما السلام....(1)
ما در اينجا درصدد بررسى اعتبار اين سند و ساير اسناد اين دعا نيستيم و پرداختن به آن را به صاحب نظران اين فن وامى گذاريم و در اين مقام به ذكر اين نكته بسنده مى كنيم كه مرحوم آية اللّه خويى رحمه الله در كتاب منية السائل - كه جامع تعدادى از استفتائات ايشان است - در پاسخ سؤال از اعتبار سند دعاى سمات مى فرمايد:
لم يظهر لنا قوّة سنده.(2)
ولى شهرت غير قابل انكار و اقبال علماى سَلَف بر خواندن و شرح و توضيح آن مى تواند جبران كنندۀ ضعف سند اين دعا باشد. علامۀ مجلسى رحمه الله در بارۀ اين دعا مى نويسد:
هذا الدعاء من الدعوات التي اشتهرت بين أصحابنا غاية الاشتهار، و في جميع الأعصار و الأمصار، و كانوا يواظبون عليها، و قال الشيخ إبراهيم بن عليّ الكفعمي - طيّب اللّه تربته - في كتاب صفوة الصفات:
روى عن الإمام الباقر عليه السلام أنّه قال: لو حلفتُ أنّ في هذا الدعاء الاسم
الأعظم لبررت، فادعوا به على ظالمنا و مضطهدنا و المتعزّزين علينا.(1)
شيخ آقابزرگ تهرانى در خصوص شرح هاى نگاشته شده بر دعاى سمات مى نويسد:
و قد شرحه العلماء شروحاً كثيرة تبلغ العشرين(2).
ما به يارى نرم افزار فهرستگان نسخ خطّى حديثى موجود در ايران، بر 30 شرح نوشته شده بر اين دعا اطّلاع پيدا كرده ايم كه فهرست تفصيلى آنها به اين قرار است:
خلاصة الدعوات في شرح دعاء السمات، از سيّد محمّدمهدى بن محمّدجعفر موسوى تنكابنى. وى در آخر كتابش خلاصة الأخبار كه در سال 1250 ق، تأليف نموده، از آن ياد كرده است.(3)
درّ منثور در شرح دعاى شُبّور، از عبد الجليل بن نصر اللّه (م ق 13). اين شرح به فارسى است و در سال 1247 ق، به پايان رسيده است.(4)
روائح النسمات في شرح دعاء السمات، از محمّدحسن ميرجهانى اصفهانى. اين شرح كه به فارسى نوشته شده در سال 1373 ق، به طبع رسيده است.(5)
صفوة الصفات في شرح دعاء السمات، از تقى الدين ابراهيم بن على بن حسن كفعمى (م 905 ق). اين شرح در سال 895 ق، تأليف شده است و نسخ متعددى از آن در دست است.(6)
1) . بحار الأنوار، ج 87، ص 101-102.
2) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 8، ص 190.
3) . همان، ج 7، ص 227 و ج 13، ص 251.
4) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ آية اللّه مرعشى، ج 6، ص 376.
5) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 11، ص 255 و ج 13، ص 249.
6) . همان، ج 13، ص 409 و ج 15، ص 50؛ التراث العربي، ج 3، ص 477.
كشف الحجاب عن الدعاء المستجاب، از سيّد عبد اللّه بن محمّدرضا شبّر حسينى حلّى كاظمينى (م 1242 ق) كه به سال 1241 ق، تأليف شده است.(1)
اللمعات في شرح دعاء السمات، از ابو القاسم بن محمّدباقر حسينى علوى فاطمى دهكردى (م 1352 ق). نوشتن اين شرح كه با عناوين «لمعة - لمعة» به انجام رسيده، در سال 1349 ق، پايان پذيرفته است.(2)
مفتاح النجاة في شرح دعاء السمات، از آقا محمود بن محمّد على بن وحيد بهبهانى (م 1269 يا 1271 ق). اين شرح به فارسى است و تأليف آن در سال 1260 ق، به پايان رسيده است.(3)
وسيلة النجاة في شرح دعاء السمات، از عبد الواسع علاّمى (رسالۀ حاضر).
وسيلة النجاة في شرح دعاء السمات، از شيخ على اكبر بن محمّدحسين نهاوندى (م 1369 ق). مؤلف بنا داشته اين شرح را كه نام ديگرش عناوين الجمعات في شرح دعاء السمات است، در 48 عنوان به تعداد جمعه هاى هر سال تأليف نمايد، ولى فقط به تأليف پنج عنوان اوّل آن تا شرح جملۀ «و بمشيّتك التي دان لها العالمون» موفّق گرديده و اين بخش از روى خطّ مؤلف در سال 1332 ق، به چاپ سنگى رسيده
1) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 13، ص 250؛ ج 18، ص 25؛ فهرست نسخ خطّى كتابخانۀ دانشكدۀ الهيّات تهران، ج 10، ص 794؛ فهرست نسخ خطّى كتابخانۀ آية اللّه مرعشى، ج 24، ص 267.
2) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 18، ص 346 و فهرست نسخ خطّى كتابخانۀ مسجد اعظم، ص 340.
3) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 13، ص 251 و ج 21، ص 355؛ فهرست نسخ خطّى كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، ج 10، ص 835؛ فهرست نسخ خطّى كتابخانۀ آية اللّه مرعشى، ج 8، ص 65 و ج 19، ص 123 و ج 21، ص 23.
است. مؤلف پس از انتشار اين بخش به زيارت خانۀ خدا مشرّف شده و موفّق به ادامۀ تأليف نشده است.(1)
شرح دعاء السمات، از محمّدابراهيم بن عبد الوهّاب سبزوارى اسرارى (م 1291 ق). مؤلف، اين شرح را - كه به عربى است - در سال 1350 ق، تأليف نموده است.(2)
شرح دعاء السمات، از محمّدباقر بن محمّد تقى مجلسى (م 1110 ق).
اين شرح در ضمن «كتاب الدعاء» بحار الأنوار(3)آورده شده است.(4)صاحب الذريعة، ترجمۀ دعاى سمات را نيز به علامۀ مجلسى نسبت داده است.(5)
شرح دعاء السمات، از سيّد محمّدجعفر طباطبايى شولستانى (م ق 12). تأليف اين شرح در سال 1113 ق، به پايان رسيده است.(6)
شرح دعاء السمات، از حسن بن محمدباقر قره باغى، كه در نجف و به سال 1261 ق، تأليف شده است.(7)
شرح دعاء السمات، از درويش على بن حسين بغدادى حايرى (م ح 1277 ق). در مورد اين شرح، شيخ آقابزرگ تهرانى مى نويسد:
صرّح ولده الشيخ أحمد في كتابه كنز الأديب أنّه لم يتمّ. رأيت منه نسخة عند الشيخ محمّد آقا طهراني و قد وصل فيه إلى شرح قوله: و جعلت
1) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 13، ص 250 و ج 15، ص 351 و ج 25، ص 91.
2) . همان، ج 13، ص 249 (ش 905).
3) . بحار الأنوار، ج 87، ص 96.
4) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 13، ص 249، ش 906.
5) . همان، ج 4، ص 101؛ كتاب شناسى علامۀ مجلسى، ص 186.
6) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 13، ص 249، ش 907.
7) . همان، ج 13، ص 249، ش 908.
رؤيتها لجميع الناس مرءا واحداً.(1)
شرح دعاى سمات، از ملا محمّد صالح بن محمّدباقر روغنى قزوينى (م ح 1075). اين شرح به فارسى است.(2)
شرح دعاء السمات، ظاهراً از مير عبد الفتاح بن على حسينى مراغى (م ق 13).(3)
شرح دعاء السمات، از على بن عبد اللّه عليارى تبريزى (م 1327 ق).(4)
شرح دعاى سمات، از محمّدعلى بن نصير الدين چهاردهى رشتى نجفى (م 1334 ق). اين شرح به فارسى است.(5)
شرح دعاء السمات، از سيّد كاظم بن قاسم حسينى رشتى (م 1259 ق).
اين شرح كه به عربى نگاشته شده، در سال 1277 ق، در تبريز به چاپ رسيده است.(6)
1) . همان، ج 13، ص 250، ش 909.
2) . همان، ج 13، ص 250، ش 911؛ فهرست نسخ خطّى كتابخانۀ مركزى دانشگاه تهران، ج 1، ص 137؛ فهرست نسخ خطّى كتابخانۀ مدرسۀ حجتيّه، ص 112؛ فهرست نسخ خطّى كتاب خانه آية اللّه مرعشى، ج 3، ص 89؛ فهرست نسخ خطّى كتابخانۀ ملّى تبريز، ج 1، ص 260 و ج 2، ص 497.
3) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 13، ص 250 (ش 910).
4) . همان، ج 13، ص 250 (ش 912).
5) . همان، ج 13، ص 250 (ش 913)؛ فهرست نسخ خطّى كتابخانۀ آستان قدس رضوى، ج 15، ص 154؛ فهرست نسخ خطّى كتاب خانه آية اللّه مرعشى، ج 22، ص 88.
6) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 13، ص 251 (ش 914)؛ مشار عربى، ص 547.
7) . التراث العربي، ج 3، ص 309؛ فهرست نسخ خطّى كتاب خانه آية اللّه مرعشى، ج 6، ص 377.
8) . فهرست نسخ خطّى كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، ج 11، ص 277.
شرح دعاء السمات، از محمّد بن عبد الله بن على بلادى بحرانى (م ق 12). تأليف اين شرح كه مزجى و به عربى است، در سال 1166 ق، به پايان رسيده است.(1)
شرح دعاى سمات، از محمّدمؤمن بن على نقى، كه به فارسى نگاشته شده است.(2)
شرح دعاء السمات، از مؤلفى ناشناخته. اين شرح به عربى است.(3)از اين شرح، تاكنون پنج نسخه شناسايى شده و آغاز آن چنين است:
«نحمدك و ندعوك في السراء، و نسألك و نرجوك الإجابة في الضرّاء».(4)
شرح دعاء السمات، از شيخ هلال الدين اسماعيل خويى (م ح 1313 ق). مؤلف، نسخۀ ناقصى از اين شرح را در كتابش جليس الواحد و أنيس الفارد كه در سال 1313 ق، تأليف نموده، گنجانده است.(5)
شرح دعاء السمات، از يوسف بن محمّدمهدى خوانسارى.(6)
شرح دعاء السمات، از مؤلفى ناشناخته. نسخۀ موجود از اين شرح كه به عربى است، در سال 1105 ق، كتابت شده و از آغاز، افتادگى دارد.(7)
1) . نشريۀ تراثنا، ج 68، ص 122، ش 59.
2) . فهرست نسخ خطّى كتابخانۀ آية اللّه مرعشى، ج 18، ص 18.
3) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 13، ص 251 (ش 915).
4) . فهرست نسخ خطّى كتابخانۀ مركزى دانشگاه تهران، ج 8، ص 178؛ فهرست نسخ خطّى كتابخانۀ مدرسۀ حجتيّه، ص 112؛ فهرست نسخ خطى كتابخانۀ آية اللّه مرعشى، ج 3، ص 303، ش 1130؛ فهرست نسخ خطّى مدرسه غرب، ص 31 (ش 5358)؛ فهرست كتب اهدايى رهبرى به كتابخانۀ آستان قدس، ص 267، (ش 560).
5) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 13، ص 251، ش 916.
6) . فهرست نسخ خطّى آستان قدس رضوى، ج 15، ص 303؛ فهرست كتب اهدايى رهبرى به كتابخانۀ آستان قدس، ص 151.
7) . فهرست نسخ خطّى كتابخانۀ مسجد گوهرشاد مشهد، ج 3، ص 1646 (ش 1188).
شرح دعاء السمات، از مؤلفى ناشناخته. نسخۀ موجود از اين شرح كه به عربى است، در قرن يازدهم كتابت شده است.(1)
شرح دعاء السمات، از مؤلفى ناشناخته. نسخۀ موجود از آن در قرن دوازدهم كتابت شده است. اين شرح نيز عربى است.(2)
شرح دعاء السمات، از مؤلفى ناشناخته. اين شرح به عربى است و در سال 1238 ق، تأليف شده و نسخۀ خط مؤلف در كتابخانه شاهچراغ شيراز موجود است.(3)
در بين شروح دعاى سمات - چنان كه گذشت - دو شرح با اين نام آمده است: يكى شرح حاضر و ديگرى شرح مرحوم شيخ على اكبر نهاوندى (م 1369 ق) كه البته نام ديگرش عناوين الجمعات است و احتمال مى رود كه مرحوم نهاوندى پس از اين كه از همنام شدن شرحش با شرح حاضر اطّلاع يافته، نام اثر خويش را تغيير داده است.
شرح حاضر حاوى نكات بسيار مفيدى است و سعى دارد گِره از تمام مفردات اين دعاى پُراسرار بگشايد؛ چون شايد اين تنها دعايى باشد كه تا اين اندازه خواننده قبل از ورود در آن، محتاج به رجوع به شروح آن است. پس پُرواضح است كه شارح اين دعا مى بايد براى روشن شدن نقاط مبهم آن - كه بسيار است - زحمات زيادى را متحمّل شود و بيش از ساير دعاها به كتب لغت، حديث، تفسير، تاريخ، ادبيات، نجوم، شرح دعا و مانند آنها مراجعه كند و پيداست كه شارح، چنين مشقّتى را متحمّل شده است.
آية اللّه مرعشى نجفى در مقدّمۀ خويش بر اين شرح، در اين مورد مى نويسد:
و لعمري إنّه مع وجازته شرح نافع حوى النكات العلمية الأدبية و التاريخية.
مؤلف، اين شرح را در دهۀ دوم ربيع الأول سال 1111 به پايان رسانيده و آن را در سه «قسم» تنظيم نموده كه عناوين آنها عبارت اند از:
القسم الأوّل: في آداب الداعي و صفاته.
القسم الثاني: في معنى السمات و شبّور.
القسم الثالث: في مقاصد الدعاء و شرحه.
شرح حال مؤلف، تنها اجمالى در كتب تراجم (شرح حال) آمده است و بيشتر بايد وى را از آثارش بشناسيم. در مستدركات أعيان الشيعة در شرح حال وى چنين آمده است:
عبد الواسع التوني: أديب حسن الإنشاء بالفارسية، و يبدو أنّه كان في خدمة الشاه سلطان حسين الصفوي، و هو من أعلام أوائل القرن الثاني عشر، له ترجمة الرسالة الذهبية.(1)
صاحب طبقات أعلام الشيعة نيز آورده است:
عبد الواسع التوني: (ازدَهَر 1086-1119 ق) الفاضل المنشي الشاعر...
يظهر طبع شعره من مديحه للسلطان... مصرّحاً [في روائح النسمات] بأنّ والده يسمّى بالعلاّمي.
اين كه در همۀ تراجمى كه نام ايشان ذكر شده، تنها لفظ «تونى» آمده است، نشان مى دهد كه وى مدّت زيادى را در آن شهر سپرى كرده است و حد اكثر، محلّ ولادت وى نيز آنجا بوده است؛ ولى
1) . مستدركات أعيان الشيعة، ج 7، ص 158.
آية اللّه مرعشى در مقدمۀ شرح دعاى سمات، وى را از نوادگان فيض كاشانى معرّفى نموده است و به كاشان منسوب دانسته و از ذكر لقب «تونى» براى او به همراه «كاشانى» خوددارى كرده است. ايشان در مقدمۀ مذكور مى نويسد:
هو العلاّمة المحدّث الفقيه المضطلع المولى عبد الواسع بن محمد الشهير بالعلاّمي بن عبد الواسع الكاشاني قدس سره.
و المؤلف من اُسرة صاحب الوافي و من نوافل صدر المتألهين الشيرازي أبي حليلة الفيض، و يعدّ من ذرّيّة صدر العرفاء أبي زوجة صدر المتألّهين، فمن ثمّ عبّر عنهما بالجدّ.
البته شايد ايشان با اين كار و با ذكر نام اصلى پدر شارح، يعنى «محمّد» و نام جدّ پدرى وى يعنى «عبد الواسع» - كه در هيچ يك از كتب تراجم نيامده است - خواسته تا كاشانى الأصل بودن مؤلف را به اثبات برسانند.
شايان ذكر است كه مرحوم آية اللّٰه مرعشى، نام عبد الواسع علاّمى را در مقدمۀ مكاتيب الأئمة در بين علماى خاندان فيض (كه از نوادگان ايشان هستند) ذكر ننموده است. گويا آن مرحوم پس از چاپ آن كتاب و در تحقيقات بعدى بدان رسيده باشد.
نيز دو قرينۀ ديگر بر كاشانى بودن مؤلف در دست است كه ازاين قرارند:
تأليف وسيلة النجاة او در قمصر كاشان به پايان رسيده است كه در پايان كتاب ذكر نموده است.
تنها نسخۀ وسيلة النجاة در كتابخانۀ يكى از علماى كاشان بوده است. مرحوم آية اللّه مرعشى در اين خصوص مى نگارد:
و النسخة مأخوذة من أصلها الموجود في مكتبة الحجة المرحوم الشيخ محمود السالك الكاشاني.
از آثار شيخ عبد الواسع تونى كاشانى تاكنون اين كتاب ها شناخته شده است:
اين كتاب، در شرح اصطلاحاتى است كه علما و مفسّران در گفتگوها و نوشته هايشان بسيار استعمال مى كنند. مؤلف، آن را در سال 1086 ق، تأليف نموده و در ابتداى كتاب، آن را تسهيل الغوامض ناميده؛ ولى در آخر كتاب آن را إيضاح الإعراب معرّفى كرده است و گويا از نامگذارى آغازين عدول نموده است.(1)ترتيب اين كتاب، مانند ساير كتب لغت، بر اساس حروف الفبا و از «الف» تا «ياء» است.(2)
الذهبية الطبّية يا رسالۀ ذهبيه كه به «طب الرضا» نيز مشهور است، كتابى است كه گفته مى شود امام على بن موسى الرضا عليه السلام آن را براى مأمون عباسى نگاشته است و موضوع آن، تعليم چگونگى سلامت نگاه داشتن بدن و تنظيم و برنامه ريزى امور مربوط به آن به وسيلۀ خوردن غذاها و نوشيدنى ها و تهيۀ لباس ها و داروهاى مفيد و رگ زنى و حجامت و مسواك زدن و حمّام كردن و استفاده از داروى نظافت و مانند اينهاست.
اين رساله به دستور مأمون با آب طلا نگاشته شد و وى آن را «ذهبيه» ناميد. علماى اسلام از قرن پنجم تاكنون، ترجمه ها و شرح هاى متعددى بر آن نگاشته اند.(3)
نويسنده، اين ترجمه را به درخواست شاه سلطان حسين صفوى به هنگام زيارت شاه از مشهد مقدس، به فارسى روان و تحت اللفظى تحرير كرده(1)و در پايان، مادّه تاريخ اين زيارت را عبارت «زيارات شاهى قبول الهى»، يعنى سال 1119 ق، آورده است. در اين ترجمه، اشعارى در مدح شاه سلطان حسين و دعاى در حق وى به چشم مى خورد.(2)
اين ترجمه به صورت زيرنويس آمده است.(3)
تعليقه اى است بر الوافي فيض كاشانى. مرحوم آية اللّه مرعشى نسخه اى از آن را نزد مرحوم ميزا محمد جعفر فيضى كاشانى مشاهده نموده است.(4)
نام ديگر إيضاح الإعراب است كه گذشت.
شاه سلطان حسين دربارۀ نذر صدقه و عِتق بعد از وفات، از علما سؤال نموده است و جمعى از ايشان به پاسخ پرسش وى برخاسته اند و برخى در بارۀ آن رساله اى تدوين نموده اند كه همۀ اين پاسخ ها و رساله ها و يا بيشتر آنها در مجموعه اى گِرد آمده است. رسالۀ حاضر،
1) . همان، ج 26، ص 197؛ فهرست نسخ خطى كتاب خانه آية اللّه مرعشى، ج 16، ص 103؛ فهرست نسخ خطى كتابخانۀ طبسى حائرى قم، مخطوط، ش 656.
2) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 9، ص 702.
3) . فهرست نسخ خطّى كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، ج 6، ص 15.
4) . ر. ك: مقدمۀ مرحوم آية اللّه مرعشى بر همين شرح دعاى سمات، به كوشش آية اللّه استادى.
در سه برگ آمده است.(1)
ديوان اشعار.(2)
المواهب السنية في شرح الصحيفة الكاملة.
شرح صحيفۀ سجاديه بوده است و تاكنون نسخه اى از آن به دست نيامده و فقط بخش كوتاهى از آن كه شرح جملۀ: «لك يا الهي وحدانية العدد» از دعاى بيست و هشتم صحيفه است و از نيم صفحه تجاوز نمى كند و به خطّ مؤلف است، در دست است.(3)
مؤلف در وسيلة النجاة، از اين كتابش نقل نموده است.(4)
تاكنون تنها يك نسخه از اين شرح شناسايى شده كه در ضمن مجموعۀ شمارۀ 3917 كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى نجفى نگهدارى مى شود. اين مجموعه، شامل دو رساله است كه رسالۀ اول صفوة الصفات في شرح دعاء السمات كفعمى و رساله دوم، همين شرح عبد الواسع علّامى است، كه در برگ هاى 91 پ تا 141 آن مجموعه قرار گرفته و تاريخ تحرير آن، حدود سال 1383 ق، است.(5)
اين شرح از روى همين نسخه با تحقيق آية اللّٰه رضا استادى و با مقدمۀ
آية اللّٰه مرعشى نجفى در يكصد صفحه به صورت عكسى به چاپ رسيده است.
تصحيح حاضر نيز از روى عكس همان نسخه صورت گرفته و در مواردى از حواشى و نظريات آية اللّٰه استادى بهره برده ايم كه بدين وسيله از ايشان، قدردانى مى نماييم.
تصویر
تصویر
الحمد للّٰه الّذي تجلّى لذاته بذاته، و لخَلقه بخُلقه و صفاته، و لكليمه بكلامه و آياته، و لنبيّه بوحيه و رسالاته، و لقلوب عباده بلوامع توحيده و بدائع مصنوعاته، و جعلها متحيّرة في درك حقائق مشيّته، والهةً في عشقها على بساط ديموميّته، و خَلَقَ ما خلق من شيء لا من شيء، و شدّد بعقال مشيّته حِبال إرادته، و فتح لنا مصاريع(1)الدعاء بمفاتيح الرحمة و الإجابة، و جعله سماتاً(2)لنشر سحائب الرأفة و الإنابة، و سُلّماً يعرج به إلى محلّ السلامة و منزل الكرامة.
اللّٰهُمَّ صلِّ على الذوات المنوّرة بنور الأسماء و الصفات، الّذين خصّصتَهم بالوسيلة، و حبوتهم(3)بالرسالة، و ألبستهم حُلل الرعاية و خِلع الهداية، خصُوصاً على محمّد المقصُود في البداية/ 2 /و النهاية.
فيقول المستمسك باسم اللّٰه الجامع سليل علّامي عبد الواسع علّمه اللّٰه بفيضه النافع: إنّ هذه جملة جميلة و علقة متعلّقة على الدعاء الموسوم بالسمات المشهور بالشبّور، برواية عثمان بن سعيد العمري المكنّى بأبي عمرو السمّان، من أصحاب الجواد و مِن وكلاء العسكري عليهما السلام، كاشفاً عنه بعض أستار تلك الكلمات و رموزها، رافعاً أغشية الحجاب من دقائقها و كنوزها، ناشراً بها اللواء إلى الرفيق الأعلى، و الارتياحِ إلى الخيام المضروبة على حواشي العقيق و الحمى، بإيراد ما يتعلّق بألفاظ الدعاء و معانيها من الشواهد و الآيات، و الإشارة إلى بعض قصص الأنبياء و ما يناسب ذلك من الروايات.
و لمّا أرشدني لشرحه مُنزل الخيرات، و وفّقني لإتمامه واهب العطيّات و مجيب الدعوات، سمّيته ب «وسيلة النجاة في شرح دعاء السّمات»، ملتمساً للعذر؛ فإنّي مع قصور استعدادي عن درك هذا المقام، أحوالي الحاضرة جارية على غير النظام، / 3 /مرتّباً على ثلاثة أقسام:
اعلم أنّ دعاء السمات هو من الدعوات المشهورة بين أصحابنا غاية الاشتهار، جليل القدر، سريع الإجابة، في الغاية الّتي تحيّر فيها ألباب ذوي الإشارة، حتّى قال عليّ(1)بن محمّد الراشدي: «ما دعوتُ به [في مهمّ و لا ملمّ] إلاّ [و] رأيت سرعة الإجابة».(2)
فإذا أردتَ المناجاة و قصدت دعاء السمات فعليك بالطهارة و توجّه القلب و الدعوة في السرّ و الخلوة دون الجهارة؛ لأنّ السرّ أرجح من الجهر، و الخلوة شرط الهمّة، و إيّاك و الدعوة لهلاك أحد فتكون كمن قتل نفساً بغير نفس، أو كمن ظلم عبداً آخر مثله، و لا في قطيعة الرحم، و لا على أهل العراق؛ فإنّ إبراهيم عليه السلام نهى عن ذلك(3)إلاّ على من ظلمك بليلك و نهارك، مقيماً على الإشاعة بسرّك و جهارك. و كن في الدعاء ذا نفس ملكيّة الطباع، و همّة فلكيّة الارتفاع، مترقّباً لطلعة الإجابة سريعاً؛ لتشاهد في الشتاء ربيعاً. و لا تتوقّف فهمك بمعرفة الاُمور القاصرة عن الإدراك؛ فإنّ العجز عن درك الإدراك إدراك.
و عليك الافتتاح بالصلاة/ 4 /على محمّد و آله؛ و قد روى(4)عن الصادق عليه السلام: «مَن
دعى فلم يذكر النبيَّ صلى الله عليه و آله رفرف الدعاء على رأسه، فإذا ذكر النبيَّ صلى الله عليه و آله رُفع الدعاء»،(1)و أن تكثر حين الدعوة البخور؛ فإنّ اللّٰه يحبّ ذلك، و الملائكة يأنس به.
و عليك قبل القراءة بمطالعة هذا الشرح حقَّ المطالعة؛ لتجتني في التدبّر فيه ثمار المعرفة من أغصانه فتحصل لك القراءة مع فهم المعنى، و قد ذكرت جملة كثيرة من آداب الداعي و صفاته في كتابي الموسوم بالوسيلة الناجية في شرح الصحيفة الكاملة، فاطلبها منه.
اعلم أنّ السمات - بكسر السين - جمع السمة و هي العلامة، و إنّما سمّيت به لأنّ فيها علامات الإجابة؛ لاشتماله على أسماء اللّٰه العظيمة، و انطوائه على ذكر الذات و الصفات و الأفعال، و على الآيات المؤثرة و الأسرار العجيبة ما يضيق عن وصفها العبارة.
و سمّي أيضاً «دعاء الشَّبور» و هو البوق على وزن التنور، و فيه المناسبة للقرون المثقوبة، أو مأخوذ من الشبر بإسكان الباء و تحريكها، و هو العطاء، / 5 /يقال: شبرتُ فلاناً و أشبرته: أعطيته، فكأنّه دعاء العطاء من اللّٰه، و قيل: بالعبرانيّة(2)«دعاء يوم السبت»، و قيل: اسمه «سمية»، و معنى سمية: الاسم الأعظم.
و قد وجدتُ في بعض النسخ المعتبرة شرح هذا الدعاء بهذا الإسناد:
أخبرني الشيخ الإمام العالم موفّق الإسلام عماد الدين أبو جعفر محمّد بن أبي القاسم، عن الشيخ أبي عليٍّ الطوسي، عن أبيه أبي جعفر الطوسي رحمهما الله، عن جماعة من أصحابنا، عن الحسين بن أحمد بن عمرو بن الصباح، قال: حضرتُ مجلس الشيخ أبي جعفر محمّد بن
عثمان(1)بن سعيد العمري رضى الله عنه (فتحارينا في فنون الأحاديث)(2)، فقال بعضنا: يا سيّدي، نرى كثيراً من الناس يصدّقون شبور اليهودي على من سرق منهم، و هم ملعونون على لسان عيسى بن مريم و محمّد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله. فقال: لهذا علّتان: ظاهرة و باطنة، فأمّا الظاهرة فإنّها أسماء اللّٰه عزّ و جلّ و مدائحه، إلاّ أنّها عندهم مبتورة، و عندنا صحيحة موفورة عن سادتنا أهل الذكر عليهم السلام، نقلها لنا خلف عن سلف، [حتّى] وصلت إلينا.
و أمّا الباطنة فإنّا روينا عن العالم عليه السلام أنّه قال: إذا دَعا المؤمن يقول اللّٰه عزّ و جلّ: صوت اُحبّ أن أسمعه، اقضوا حاجته، و اجعلوها معلّقة بين السماء و الأرض حتّى يكثر دعاؤه؛ شوقاً منّي إليه، فإذا دعا الكافر/ 6 /يقول اللّٰه عزّ و جلّ: صوت أكره سماعه، اقضوا حاجته و عجّلوها له حتّى لا أسمع صوته و يشغل بما طلبه عن خشوعه.(3)
قالوا: فنحن نحبّ أن تملي علينا دعاء السمات الّذي هو للشبّور حتّى ندعو به على ظالمنا و مضطهدنا و المخاتلين لنا و المتعزّزين علينا، فقال أبو جعفر: حدّثني أبو عمرو عثمان بن سعيد، قال: حدّثني محمّد بن راشد، قال: حدّثني محمّد بن سنان، قال: حدّثني محمّد(4)بن عمر الجعفي أنّ خواصّاً من الشيعة سألوا عن هذه المسألة بعينها أبا عبد اللّٰه جعفر بن محمّد الصادق عليهما السلام فأجابهم بمثل هذا الجواب. قال: و قال أبو جعفر محمّد بن عليّ عليهما السلام: لو يعلم الناس ما نعلمه من علم هذه المسائل وعظم شأنها عند اللّٰه عزّ و جلّ و سرعة إجابة اللّٰه لصاحبها مع ما ادّخر له من حسن الثواب لاقتتلوا عليها بالسيوف؛ فإنّ اللّٰه تعالى يختصّ برحمته من يشاء، ثمّ قال: أما إنّي لو حلفت لبررت أنّ الاسم الأعظم قد ذكر فيها، فإذا دعوتم فاجتهدوا في الدعاء الباقي(5)، و ارفضوا الفاني؛ فإنّ ما عند اللّٰه خير و أبقى/ 7 /للّذين آمنوا و على ربّهم يتوكّلون.(6)
ثمّ قال:
إنّ يوشع بن نون وصيّ موسى عليه السلام لمّا حارب العماليق - و كانوا (من الطغيان على ما بلغكم، و
1) . و كتب المحشّي: كذا هذا الدعاء مرويّ عن عثمان بن سعيد العمري وكيل العسكري عليه السلام.
2) . ما بين الهلالين ليس في بحار الأنوار.
3) . مستدرك الوسائل، ج 5، ص 196؛ بحار الأنوار، ج 87، ص 96.
4) . كذا في النسخة، و الصحيح: «المفضّل» بدل «محمّد» كما في بحار الأنوار.
5) . في بحار الأنوار: بالباقي.
6) . بحار الأنوار، ج 83، ص 95.
من عِظم الخلق)(1)في صور هائلة - ضعفتْ نفوس بني إسرائيل عن مقاومتهم فشكوا إلى اللّٰه، فأمر اللّٰه عزّ و جلّ يوشع أن يأمر(2)بني إسرائيل الخواصّ منهم أن يأخذ كلّ واحد(3)
... منهم في القرن هذا الدعاء؛ لئلا يسترق السمع بعض شياطين الجنّ و الإنس فيتعلّموه، ثمّ يلقون الجرار في عسكر العماليق آخر الليل و يكسرونها، ففعلوا ذلك فأصبح العماليق كأنّهم أعجاز نخل خاوية منتفخي الأجواف موتى، فاتّخِذوه على من اضطهدكم من سائر الناس. ثمّ قال: هذا من عميق مكنون العلم و مخزونه، فادعوا به و لا تبذلوه للنساء السفهاء و الصبيان و الظالمين و المنافقين. ثمّ قال الكفعمي: و هو مرويّ عن الصادق عليه السلام أيضاً بعينه: من اتّخذه....
منهم جُرَّةً من الخزف فارغة بيسراه على كتفه الأيسر باسم عماليق، و بيمناه قرناً مثقوباً من قرون الغنم الضأن، و يقرأ كلّ واحد منهم هذا الدعاء في ذلك القرن؛ لئلّا يسترق السمع بعض شياطين الإنس و الجنّ فيتعلّموه(4)ثمّ يلقون الجرار في عسكر العماليق آخر الليل و يكسرونها، ففعلوا ذلك فأصبح العماليق كأنّهم أعجاز نخل خاوية منتفخي الأجواف موتى، الخبر. ثمّ قال: و لقد وجدت هذا الحديث بعينه مروياً عن الصادق عليه السلام.
و يتّخذوه سحراً و يطيفوا به عسكر العماليق، ففعلوا ذلك ليلتهم، ثمّ ألقوا الجرار في آخر الليل فكسروها، فأصبحوا العماليق كأنّهم أعجاز نخل خاوية(5)منتفخي الأجواف موتى، فاتّخذوه في دعائهم على من اضطهد بهم من سائر الناس، ثمّ قال عليه السلام: هذا هو من عميق مكنون العلم و مخزون المسائل المجابة(6)عند اللّٰه عزّ و جلّ فاشفعوا به و اكتموه إلاّ من أهله، و ليس من أهله السفهاء و الصبيان و النساء و لا المنافقون، و هم الظالمون حقّاً فلا تدفعوه؛ فإنّه مِن سرّ اللّٰه المخزون و علمه المكنون.(7)1) . ليس في بحار الأنوار.
2) . في بحار الأنوار: أن يأمر الخواصّ من بني إسرائيل أن يأخذ....
3) . بقية العبارة في بحار الأنوار (ج 83، ص 102) هكذا:
4) . بقية العبارة في بحار الأنوار (ج 13، ص 371) هكذا:
5) . و كتب المحشي: يعني إنّهم كانوا ميّتاً تطول على الأرض أمواتاً و هم جثة طوال عظام كأنّهم أصل نخل خاوية الأجواف. قال بعض المفسّرين في قوله تعالى «كَأَنَّهُمْ أَعْجٰازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ»: شبّهوا بذلك لأنّ الريح قطعت رءوسهم فبقوا أجساماً بلا رءوس، و ذلك صفة نخل على اللفظ، و أُنّث على المعنى كما قال: «أعجاز نخل خاوية».
6) . و كتب المحشّي: ديدم در محلى كه فاطمه عليها السلام غلام خود را امر مى كرد كه وقتى كه نصف خورشيد از آخر روز جمعه فرو رفت، او را خبر كند براى دعا كه مستجاب مى شود.
7) . بحار الأنوار، ج 13، ص 371؛ و ج 83، ص 102، مع تفاوت غير ما ذكر، في كليهما.
قال بعض أصحابنا: من اتّخذه/ 8 /في كلّ وجه يتوجّه، و في كل حاجة يقصدها، و أمام خروجه إلى عدوٍّ يخافه، أو سلطان يخشاه، أو أمر دَهَم، قُضيتْ حاجته و لم يخش عدوّه و لا سلطانه. و قال بعضهم: يستحبّ أن يدعى به عند غروب الشمس من يوم كلّ جمعة و ليلة السبت أيضاً، و من لم يقدر على تلاوته فليكتبه في رقعة، و يجعله في عضده أو في جيبه، فإنّه يقوم مقام ذلك(1).
و مِن اللّٰه التأييد فألق سمعك و أنت شهيد.
اللّٰهم(2)
در بعضى نسخ [آمده است]: قبل از دعاى سمات اين دعا را بخواند: «اللّهم أنت الأوّل فليس قبلك شيء، و أنت الآخر فليس بعدك شيء، و أنت الظاهر فليس فوقك شيء، و أنت الباطن فليس دونك شيء؛ سبحانك لا إله إلاّ أنت، يا حنّان يا منّان، يا بديع السماوات و الأرض، يا ذا الجلال و الإكرام».
إنّي أسألك باسمك: ضمّن السؤال معنى الدعاء فعدّاه تعديته. يقال: «دعا بكذا»، إذا طلب و استدعاه، و منه قوله تعالى: «يَدْعُونَ فِيهٰا بِكُلِّ فٰاكِهَةٍ» /(3)و المعنى: أسألك مُستعيناً أو متوسّلاً باسمك، و إنّما تُوُسّل به إذ لاسم الله عزّ و جلّ من الآثار الغريبة و الخواصّ العجيبة ما لا يعدّه العادّون و لا يدركه العارفون، فالظرف(4)مستقرّ. و يجوز أن يكون الباء للقَسَم، فالظرف لغو، أي بحقّ اسمك.و إنّما حسُن القَسَم باسم اللّٰه عزّ و جلّ مع كونه مشعراً للتعظيم و الاحترام؛ لكون المقسَم عليه مبدأ الإجابة للسائلين، و قد اشتهر الخلاف في أنّ الاسم هل هو غير المسمّى أو
1) . بحار الأنوار، ج 83، ص 102.
2) . و كتب المحشّي: قبل از دعاى سمات، اين دعا را بخواند: «سبحانك لا إله إلاّ أنت، يا حنّان يا منّان، يا بديع السماوات و الأرض، يا ذا الجلال و الإكرام».
3) . سورة الدخان، الآية 55.
4) . و كتب المحشّي: إنما سمّي الجار و المجرور ظرفاً لأنّ كثير [اً من] المجرورات ظروف؛ زمانيةً كانت أو مكانية، فاُطلق اسم الاخصّ على الأعم منه.
عينه، / 9 /و نُسب الأوّل إلى المعتزلة، و الثاني إلى الأشاعرة، و الأوّل أقرب إلى الحقّ بحسب الظاهر؛ إذ لا ريب أنّ مفهوم المسمّى غير مفهوم الاسم، و لأنّ الاسم لفظ دالٌّ و المسمّى مدلول، و لأنّ الاسم يختلف باختلاف اللغات بخلاف المسمّى فإنّه لا يكون كذلك، و لأنّ الاسم إذا سئل عنه قيل: «ما هو»، و المسمّى إذا سئل عنه قيل: «من هو؟» و إذا سمّي إنسان جميل باسم الهنود قيل: «اسمٌ قبيح، و مسمّى حسن»، و إذا سمّي باسم كثير الحروف ثقيل المخارج قيل: اسم ثقيل، و مسمّى خفيف.
و الاسم قد يكون مجازاً، و المسمّى لا يكون مجازاً، و الاسم قد يتبدّل على سبيل التقاول، و المسمّى لا يتبدّل، و قد يطلق على ما يفهم من اللفظ أي المعنى الذهني، و عليه ما سئل مولانا الصادق عليه السلام عن أسماء اللّٰه تعالى ممّا هو مشتقّ، فقال: «اللّٰه مشتق من إلٰه، و إلٰه يقتضى مألوهاً، و الاسم غير المسمّى» الحديث(1)و ذلك لأنّ الإنسان مثلاً في الذهن ليس بإنسان، و لا لها جسميّة و لا حياة و لا حركة و لا حسّ و لا نطق و لا شيء من خواصّ الإنسانيّة، و هذا كلّه دليل على أنّ الاسم غير المُسمّى.
قال الراغب: من قال: «إنّ الاسم غير المسمّى» نظر إلى قولهم: «سمّيته زيداً»، و من قال: «إنّ المُسمّى عينه» نظر إلى قولهم: «رأيت زيداً، وزيد رجل صالح»، فإنّ مرادهم هو المُسمّى.(2)
أقول: في نظر الثاني أوّل النظر؛ لأنّهم إنّما أرادوا/ 10 /بهذا اللفظ مُسمّى، باعتبار أنّ الحكم مترتّب عليه، لا أنّ اللفظ عين مسمّاه، فلا دلالة على العينيّة.
و قال الشيخ في زوايا كشكوله: إنّ أصحاب القلوب على أنّ الاسم هو الذات مع صفة معيّنة و تجلّ خاصّ، و هذا الاسم هو الّذي وقع فيه التشاجر: هل هو عين المُسمّى أو غيره؟ و ليس التشاجر في مجرّد اللفظ كما ظنّه المتكلّمون فسق(3)دوا قراطيسهم
و أقمعوا كرابيسهم بما لا يجدي بطائل، و لا يفوّق العالم على الجاهل(1).
ز هر بازيچه رمزى مى توان خواند *** ز هر افسانه فيضى مى توان يافت
قيل: عليه إن أراد بالذات المأخوذة مع صفة معيّنة ذات المعنى فهي المراد بالمُسمّى، و كونها عين الاسم أوّل النزاع، على أنّه لا معنى للتشاجر المذكور بعد تسليمه، و إن أراد بها ذات اللفظ الحاصل من الحروف و دلالتها على صفة مخصوصة، فهذا عين ما ذكره المتكلّمون.
أقول: لمّا كان معنى الاسم في عرف المحقّقين من الحكماء هو بعينه ما يقصد من معنى المشتقّ كالناطق و الضاحك في اصطلاح الفلاسفة، فالأقرب إلى الحقّ أنّ مفهوم المشتقّ إذا كان ذاتياً للموضوع كالناطق و الحسّاس في الإنسان فهو عينه بالذات؛ لأنّه محمول عليه حملاً بالذات، و إن كان عرضيّاً كالضاحك و الماشي فهو عينه بالعرض غيره بالذات؛ إذ الحمل/ 11 /بالهوهو مطلقاً عبارة عن الاتّحاد في الوجود، و هو منقسم إلى الحمل بالذات و الحمل بالعرض، فقد صحّ قول من قال: «إنّ الاسم عين المُسمّى» إذا اُريد مفهوم المشتقّ الذاتي أو العرضي، لكن أراد بالعينيّة الاتّحاد بالعرض، و صحّ أيضاً قول من قال: «إنّه غير المُسمّى» إذا اُريد مفهوم العرضي أو المغايرة بحسب المفهوم دون الوجود.
العظيم الأعظم: العظيم يطلق على كلّ كبير؛ محسوساً كان أو معقولاً، عيناً كان أو معنًى، و إذا استعمل في الأعيان يقال في الأجزاء المتّصلة و الكبير في المنفصلة. ثمّ قد يقال في المنفصل عظيم، نحو قولهم: «جيش عظيم».
و العظيم المُطلق هو اللّٰه سبحانه؛ لاستيلائه على جميع الممكنات بالإيجاد و الإفناء، و ليست عظمته عظمة مقداريّة و لا عظمة عدديّة؛ لتنزّهه عن المقدار و المقداريات و الكمّ و الكمّيات، بل هي عبارة عن علوّ شأنه، و جلالةِ قدره، و كمال شرفه، و شدّة غنائه عن الخلق، و نهاية افتقارهم إليه في الوجود و البقاء و الكمال،
1) . قال الشيخ الفاضل الاُستادي: لم نجده في الكشكول.
فالعظيم في حقّه سبحانه راجع إلى كمال الذات و الصفات، و وصفُ الاسم بالعظمة نظراً إلى ذاته، و بالتفضيل إلى غيره، و تلك العظمة و الزيادة لا يَعلم حدّهما و لا قدرهما إلاّ اللّٰه.
و وصفه بالأعظم بعد توصيفه بالعظيم من باب الترقّي، و في الأوّل نوعُ دلالة على أنّ/ 12 /للحروف و الأسماء آثاراً عجيبة و صفاتٍ غريبة تترتّب الخواصّ عليها، و في الثاني إشعار بأنّ التوسّل بالاسم الأعظم مجملاً يؤثّر في الإجابة و إن لم يُعلم بعينه.
قيل: الاسم الأعظم معناه العظيم؛ إذ ليس بعض الأسماء أعظم من بعض، لأنّ جميعها عظيم، و قيل: بل كُلّ اسم أكثر تعظيماً فهو أكثر ممّا أقلّ. و بالجملة اسم اللّٰه الأعظم كثير؛ بعضه معلوم للخواصّ، و بعضه مُستأثَر عند اللّٰه، لا يعلمه إلاّ هو.
و قد روى عن الباقر عليه السلام أنّ اسم اللّٰه الأعظم ثلاثة و سبعون حرفاً، و كان عند آصف حرف واحد فتكلّم به فخسف الأرض ما بينه و بين سرير بلقيس، حتّى تناول السرير بيده، و عندنا من الاسم الأعظم اثنان و سبعون حرفاً، و حرف عند اللّٰه استأثر به في علم الغيب عنده(1).
و عن الصادق عليه السلام: اُعطي عيسى بن مريم عليه السلام حرفين كان يَعمل بها، و اُعطي موسى عليه السلام أربعة أحرف، و اُعطي إبراهيم ثمانية أحرف، و اُعطي نوح ثلاثة عشر حرفاً، و اُعطي آدم خمسة و عشرين حرفاً، و اُعطي محمّد اثنين و سبعين(2).
و ورد أنّها انتقلت منه صلى الله عليه و آله و سلم إلى الأئمّة عليهم السلام(3).
أقول: إدراك هذا الاسم إمّا أن يكون نقلاً بأن يعلم به و يكونَ على سبيل التقليد؛ إمّا من نبيٍّ أو وليٍّ أو ملكٍ أو منام أو غير ذلك، و قد/ 13 /يكون بالفعل و البحث و النظر،
1) . الكافي، ج 1، ص 230؛ بصائر الدرجات، ص 208؛ تأويل الآيات، ج 2، ص 489.
2) . الكافي، ج 1، ص 230 و لكن فيه أنّ نوحاً اُعطي خمسة عشر حرفاً؛ تفسير العياشي، ج 1، ص 352 و فيه أنّ مع إبراهيم كان ستّة أحرف و مع نوح كان ثمانية؛ بصائر الدرجات، ص 208 و فيه أنّ نوحاً اُعطي خمسة عشر حرفاً؛ بحار الأنوار، ج 4، ص 211.
3) . بصائر الدرجات، ص 208؛ مجمع البحرين، ج 2، ص 431.
و قد يكون معرفته باستعمال العبادة و الاجتهاد فيها حتى يخبر به أو يفيض(1)عليه نورٌ من أنوار اللّٰه تعالى يكون هو الاسم الأعظم، و لا يبعد أن يكون تحصيله بالبحث و النظر مع توفيق اللّٰه.
و إنّما سُمّي هذا الاسم أعظم لدلالته على هويّته المخصوصة، و قيل: «لكثرة معانيه و عموم إحاطته»، فيكون الاسم الجامع بهذا الاعتبار و المحيط باسم اللّٰه تعالى، و لا جرم أنّ العظمة في هذا ظاهرة.
و قيل: إنّما سُمّي أعظم لأنّ إدراكه يتوقّف على عرفانه الحقيقي، فعلى هذا القول لا يمكن إدراكه إلاّ بنبيٍّ أو وليّ، فقد توقّف إدراكه على شرط عظيم، فالوقوف على العظيم أعظم منه.
و قيل: إنّما سمّي أعظم لحصُول المشقّة العظيمة للداعي به، و هي الإجابة. و قيل غير هذا، يطول الكتاب بذكره، و اسم اللّٰه العظيم أعظم من هذا.
الأعزّ الأجلّ الأكرم: الأعزّ: من عزّ الشيء إذا غلب، و العزيز في أسماء اللّٰه تعالى الغالب الّذي لا يُغلبُ و لا يعاد(2)له شيء، و سيجيء لهذا زيادة توضيح، و يحتمل أن يكون مِن عزّ الشيء أي قلّ، فلا يكاد يوجد، ففيه إشارة بندرة عرفان ذلك الاسم بخصوصه.
و الأجلّ: من جلّ إذا عظم قدره، و الجلال يستعمل في مقابلة الكمال.
و الأكرم: / 14 /من الكرم بمعنى الجود، و الكريم في وصفه تعالى بمعنى الجواد الّذي لا ينفد عطاؤه، و الجامعِ لأنواع الخير و الشرف.
و بالجملة ذكر هذه الأوصاف - مع أنّه تمجيد للّه سبحانه، و ثناء عليه في مفتتح الدعاء، كما هو دأب الداعي - إشعار بأنّ موصوفها مبدأ الحاجات، و غاية الطلبات كلّها، و استعطاف في حصولها.
قال بعضهم: إنّ الحاجة إن كان هلاك العدوّ و نحوه ينبغي تمجيده بصفات الجلال أكثر من صفات الجمال براعة الاستهلال؛ فإنّه أوقع في القبول.
أقول: و ذلك لأنّ كلّ ما يختصّ بالقهر من الصفات الإلهيّة و الأسماء الربانيّة يُسمّى بالجلال، إلاّ أنّه لا بدّ من أخذ صفات الجمال في الدعاء أيضاً تحصيلاً للقهر على الداعي.
ثمّ قال: و أمّا إن كانت الحاجة مرغوباً فينبغي أن يقتصر على صفات الجمال بما يناسب مطلوبه.
أقول: و ذلك لأنّ كلّ ما يختصّ باللطف و الرحمة تسمّى بالجمال، و الأوّل يعطي القبض و الخشية و التقى و الورع، و الثاني يعطي البسط و الرجاء و الاُنس و اللطف و الرحمة، و بالجملة لا ينبغي خلوّ الدعاء عن صفات الجمال؛ لأنّ اللّٰه جميل يحبّ الجمال.
الّذي إذا دُعيتَ بِهِ: الموصول مع صلته صفة كاشفة للاسم الأعظم، أي متى صرتَ مدعوّاً بذلك الاسم، و دعوت اللّٰه إذا ابتهلت إليه بالسؤال و رغبت في ما عنده من الخير، يقال: «دعا» / 15 /أي استغاث، و «إذا» بمعنى متى أو زائدة، و أصله للاستقبال، و إدخاله على الماضي للدلالة على الوقت المجرّد كقولك: «قم إذا احمرّ البسر» أي وقت احمراره. و يمكن أن يكون بمعنى الماضي؛ للدلالة على ما صدر من الأنبياء و الصالحين و كشف اللّٰه الضرّ عنهم مثل أيّوب و يونس عليهما السلام، و ربّما يشعر به ظاهر ما بعده.
و قيل: «إذا» هنا تصريح بقطع الحكم في اعتقاد المتكلّم؛ لأنّها موضوعة لزمان من أزمنة المستقبل مختصُّ بوقوع حدث فيه جزماً في اعتقاد المتكلّم، و مِن ثمّة لم يرسخ فيها الشرطية، بل الشرطية فيها على شرف الزوال.
و اعلم أنّه ليس الغرض من الدعوة أن يدعوه الخلق به بخصوصه؛ لأنّهم لا يعلمونه، بل لأغراض اُخر؛ منها أن يدعوه بها مجملاً في هذا الدعاء و غيره و يتحصّل من الدعاء به كذلك من أنواع المطالب، و لذلك لم يُصرّح بالمُعيّن؛ ليشتمل التوسّل
بجميع أسمائه العظام، و هو أبلغ في إنجاح المقصود، و للإشعار بإبهام الموصُوف و علوّه عن منصّة التعريف.
على مغالق أبْواب السَّماء للفتح: المغالق جمع مغلق من غلق الباب إذا عسر فتحه، و إضافتها إلى الأبواب من إضافة الصفة إلى موصوفها، أي على الأبواب المغلقةَ، فالمغالق صفة مقيّدة.
قال الراغب:
الفتح ضربان: فتح إلهي، و هو فتح النصرة بالوصول إلى/ 16 /العلوم و الهدايات الّتي هي ذريعة إلى الثواب و المقامات المحمودة؛ و فتح دنيوي، و هو النصرة في الوصُول إلى اللذّات البدنيّة. و على الأوّل مثل «إِنّٰا فَتَحْنٰا لَكَ فَتْحاً»(1)، و على الثاني مثل قوله: «فَلَمّٰا نَسُوا مٰا ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ أَبْوٰابَ كُلِّ شَيْءٍ(2)».(3)
أقول: فتحُ أبواب السماء إمّا إشارة إلى فتح أبواب سماء الجود بإفاضة الرحمة و تيسير البركات، أو إرسال المطر و استجابة الدعوات، و من الأوّل قولهم: فتحت على القاري إذا تعذّرت عليه القراءات فيسّرتها عليه بالتلقين، أو كناية عن قبول الدعاء و صعوده إلى السماء، و إسناد الباب إلى السماء مَجاز لا حقيقة؛ لامتناع الخرق و الالتيام، و لهذا وصف السماء تارةً بالشدّة في قوله تعالى: «أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ اَلسَّمٰاءُ»(4)، و اُخرى بالمحفوظية في قوله: «وَ جَعَلْنَا اَلسَّمٰاءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً»(5)، و في نهج البلاغة ما يدلّ عليه.(6)
و أمّا حديث المعراج فهو كأصل العروج من قبيل المعجزات، فيكون انفلاق السماء كناية عن سدّ نزول الرحمة مطراً كان أو غيره و منع صعود الدعاء إلى السماء،
1) . سورة الفتح، الآية 1.
2) . سورة الأنعام، الآية 44.
3) . المفردات، ص 370 يوجد فيه ما يشبه هذا.
4) . سورة النازعات، الآية 27.
5) . سورة الأنبياء، الآية 32.
6) . نهج البلاغة (الخطبة الاُولى):... فسوّى منه سبع سماوات، جعل سفلاهنّ موجاً مكفوفاً، و علياهنّ سقفاً محفوظاً، و سمكاً مرفوعاً، بغير عمد يدعمها، و لا دِسار ينظمها....
و منه قوله تعالى: «لاٰ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوٰابُ اَلسَّمٰاءِ»(1)، و اللام في قوله «للفتح» للغاية أي: لأن تفتح تلك الأبواب المغلقة للسماء.
«بالرحمة» وقعت حالاً للأبواب، قدّمت/ 17 /على عاملها، و الباء للملابسة، أي حال كون تلك الأبواب متلبّسة بنزول الرحمة.
«اِنْفَتَحَتْ» تلك الأبواب؛ لصعود الدعاء أو لنزول الرحمة و تيسير البركات، و قد يشهد على مثل هذا المعنى الإشارة الواردة في الخبر عن الإمام الناطق جعفر بن محمّد الصادق عليهما السلام أنّ الناس قحطوا على عهد سُليمان بن داود ثمّ خرجوا يستسقون، فإذا نملة قائمة على رجلها مادّةٌ يدها إلى السماء و هي تقول: اللّٰهمَّ إنّا خَلق من خلقك، لا غنى بك عن فضلك، و لا تؤاخذنا بذنوب سفهاء ولد آدم. و في رواية: إنّها دعت بأسمائه فاستجاب اللّٰه سبحانه، فقال سليمان: ارجعوا إلى منازلكم؛ فإنّ اللّٰه قد سقاكم بدعاء غيركم(2).
و إذا دُعيتَ به على مضايق أبواب الأرض للفرَج انفجرت: المضايق جمع مضيقة صفة للأبواب، أي على الأبواب الّتي هي مضايق، و إسناد الباب إلى الأرض و كونه مجازاً كما مرّ في إسناده إلى السماء، و على هذا يكون المضايق عبارةً عن الشدائد الحادثة على وجه الأرض. و اللام في قوله للفرج للغاية أي لأن ينفرج تلك الأبواب.
و يشهد بذلك أنّ يونس بن متى عليه السلام لمّا التقمه الحوت فدخل في بحر قلزم، ثمّ خرج إلى بحر مصر، ثمّ دخل على/ 18 /بحر طبرستان، ثمّ خرج في دجلة الفور، ثمّ مرّت به تحت الأرض حتّى لحقت بقارون، و ضاق عليه الأمر في بطن الحوت، دعا ربّه و نادى في الظلمات، و قال: «لا إله إلاّ أنت، سُبحانك إنّي كنت من الظالمين» فنجّاه اللّٰه من الغمّ بأن قذفه الحوت إلى الساحل و أنبت اللّٰه عليه من يقطين، و ذلك قوله تعالى: «وَ ذَا اَلنُّونِ
إِذْ ذَهَبَ مُغٰاضِباً» إلى قوله: «وَ كَذٰلِكَ نُنْجِي اَلْمُؤْمِنِينَ(1)»(2).
وَ إذا دُعيتَ بِهِ عَلَى العُسْرِ للْيُسر تيسّرت: العسر ضدّ اليُسر، يقال: عسُر الأمر عسراً و عسارةً بالفتح فهو عسيرٌ أي صعب شديد، و اليسير(3)التسهيل، و سبيل اللام في قوله لليسر كما تقدّم قُبيل ذلك، أي: لأن يتسهّل ذلك الأمر تيسّرت. و تأنيث ضمير المصدر تنسيق الكلام و سوقه على وتيرة واحدة.
و يشهد بذلك أنّ إبراهيم عليه السلام لمّا صعب عليه الأمر عند إلقائه في النار دعا ربّه و قال:
لا إله إلاّ أنت سبحانك، لك الحمد و لك الملك، لا شريك لك [لك] الحمد، فقال سبحانه: «يٰا نٰارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاٰماً عَلىٰ إِبْرٰاهِيمَ» فسهل عليه الأمر(4).
وَ اِذا دُعيتَ بِهِ عَلَى الأمواتِ لِلنُّشُور انتَشَرَتْ: قيل: «على» هنا بمعنى لام الاختِصاصِ، أي للأموات، و لذا عدّي بها؛ إذ التضرّر مختصّ بتعدية الدعاء بعلى الاستعلائية/ 19 /.
و النشور كالإنشار: الإحياء بعد الموت بعود الروح إلى البدن، و الانتشار: التفرّق، من قولهم: انتشر القوم، أي تفرّقوا، فالمراد بانتشار الأموات إحياؤهم بعد تبدّد أجسامهم و تكسّر عظامهم و تفرّق أجزائهم بتعلّق ذلك الاسم، و يمكن أن يراد به القادر، و هو و إن كان واحداً بالذات لكنّه متعدّد بالحيثيّات؛ فإنّه سبحانه باعتبار تعلّق قدرته بإحياء الموتى مغاير له باعتبار تعلّقها بإماتة الأحياء، و يريد ذلك ما ورد في بعض الأدعية:
«وَ أسألُكَ بِالقُدْرَةِ الَّتي تنشر ميت العباد»(5)، و بالجملة شهد بانتشار الموتى قوله تعالى حكايةً عن عيسى على نبيّنا و عليه السلام: «وَ أُحْيِ اَلْمَوْتىٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ»(6).
1) . سورة الأنبياء، الآية 87.
2) . تفسير القمي، ج 1، ص 319؛ تفسير نور الثقلين، ج 3، ص 452؛ ص 142؛ بحار الأنوار، ج 14، ص 382.
3) . كذا في النسخة، و الصحيح: التيسير.
4) . وجد نحوه في الدر المنثور، ج 3، ص 26.
5) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 490؛ تهذيب الأحكام، ج 3، ص 88؛ بحار الأنوار، ج 80، ص 203 و 268 و ج 91، ص 131.
6) . سورة آل عمران، الآية 49.
قيل: كان عيسى عليه السلام يحيي الموتى ب «يا حي يا قيوم»(1).
قال المفسّرون:
إنّ عيسى عليه السلام أحيا بالاسم الأعظم أربعة أنفس: «العاذر»، و كان صديقه، فأرسلت اُخته إلى عيسى أنّ أخاك العاذر يموت فائْته، و كان بينه و بينه مسيرة ثلاثة أيّام فأتاه هو و أصحابه، فوجدوه قد مات ثلاثة أيّام، فقال لاُخته: انطلقي بنا إلى قبره - و هو في صخرة مطبقة - فقال عيسى عليه السلام: «اللّٰهمَّ ربّ السماوات السبع و الأرضين السبع، إنّك أرسلتني إلى بني إسرائيل أدعُوهم/ 20 /إلى دينك و اُخبرهم أنّي اُحيي الموتى بإذنك، فأحي العاذر»، فقام العاذر و وركُه يقطر، فاُخرج من قبره، و ولد له.
و ابن العجوز مُرّ به إلى عيسى على سرير يُحمل، فدعى اللّٰه تعالى عيسى و جلس على سرير، و نزل على أعناق الرجال، و لبس ثيابه، و حمل السرير على عنقه، و رجع إلى أهله، فبقي و ولد له.
و ابنة العاشر قيل له: أ تحييها و قد ماتت أمس؟ فدعا اللّٰه عزّ و جلّ فعاشت و بقيت و ولد لها.
و جاء عيسى عليه السلام إلى قبر «سام بن نوح» فدعا ربّه بالاسم الأعظم، فخرج من قبره و قد شاب بيض نصف رأسه خوفاً من قيام الساعة، و لم يكونوا يشيبون في ذلك الزمان، فقال سام: قد قامت القيامة؟ قال: لا، لكن دعوتُ لك بالاسم الأعظم! ثمّ قال له عيسى عليه السلام: مُت، فقال: اُريد أن تعيذني من سكرات الموت! فدعا اللّٰه فاستجاب له، فمات سام(2).
و في بعض كتب السير أنّ سام و حام و يافث أولاد نوح عليه السلام، و الّذي خَصّ به نوح بالاسم الأكبر و ميراث العلم و آثار النبوّة سام دون أخويه(3).
وَ إذا دُعيتَ بِهِ على كَشْفِ البَأساءِ وَ الضَّرّاءِ انْكَشَفَتْ: كون «على» بمعنى اللام و تعديته بها كما تقدّم، و البأساء من البأس الّذي هو الشدّة، و الضرّاء من الضرّ، و هما اسمان مؤنّثان من غير تذكير، و قيل: البأساء: القحط و الجوع/ 21 /، و الضرّاء: المرض و نقصان الأنفس.
قال الأخفش: هي على فعلاء، و ليس له أفعل؛ لأنّه اسم، كما يجيء أفعل في الأسماء، و ليس له فعلاء نحو أحمد.
و يشهد بذلك المعنى ما ورد أنّ أيّوب عليه السلام كان كثير الأولاد و الأموال. فابتلاه اللّٰه بذهاب أمواله و أولاده و المرض في بدنه ثلاثة عشر سنة أو سبع سنين و سبعة أشهر على اختلاف الروايات، فدعا ربّه فقال: «رب أَنِّي مَسَّنِيَ اَلضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ اَلرّٰاحِمِينَ»(1)، فانكشف الضرّ عنه و أحيا ولده، و رزقه و مثلهم معهم، و ذلك قوله تعالى: «وَ أَيُّوبَ إِذْ نٰادىٰ رَبَّهُ» الآية.
و بالجملة في عدم تكرار الاسم في هذه الفقرات الخمس دلالة على أنّها مستندة إلى واحد، و أنّ التوسّل إجمالاً بالاسم الّذي إذا دعي به اللّٰه عزّ و جلّ للاُمور المذكورة يؤثّر في الإجابة و إن لم يعلم بعينه، لكنّ الظاهر أنّ تأثيره مع العلم به أقوى، كما كان الأنبياء.
وَ بِجَلالِ وَجْهِكَ الكَرِيم: عطف على قوله «باسمك»، و الجلال: العظمة؛ و الكرم:
الجود.
و في النهاية: الكريم هو الجواد المعطي الّذي لا ينفد عطاؤه(2).
و الوجه: الذات أو الصفات، و العرب قد يذكر الوجه و يريد صاحبها، و قد فسّر بعضهم بالوجود و قال: لمّا كان وجوده تعالى عين ذاته صار المعنى: و بعظمة ذاتك الكريم، أي المعطي للوجود و توابعه لما سواه.
أكرم الوجوه: بدل كلّ من وجهك/ 22 /، أي: أجلّها و أعظمها أو أجودها، و قد يكون أكرم بمعنى أعزّ و بمعنى: أكثر خيراً، و بمعنى: أكرم من أن يوصف، و كثيراً ما يستعمله العرب بمعنى أجود.
و أعزِّ الوجوه: أي أمنعها و أغلبها، و قد يكون أعزّ بمعنى عديم المثل و النظير.
و الفائدة في إيراد البدل هنا اتّصاف الثاني بأمر زائد، و في تكرير لفظ الوجوه مع إمكان
الإضمار قصد التعظيم و شدّة الاهتمام بإظهار غلبته الذاتية على الذوات الممكنة، فلا تكرُّر فيه؛ إذ حدّ المكرّر ما لا ينطوي على مزيد فائدة، و التفضيل فيهما باعتبار تقدير الفعل و فرضه في المفضّل عليه.
و بالجملة تفضيل ذاته و صفاته و أفعاله تعالى على الغير في أمثال هذه العبارات بالنظر إلى عادة الناس و ضعف عقولهم؛ حيث يثبتون أصل تلك الصفات و الأفعال في الجملة لغيره أيضاً. [و] حثّهم على الرجوع إليه بأنّه أكمل و أعزُّ فيها من غيره؛ لأنّ النفس إلى الأكمل أرغب، و إلاّ فلا نسبة بين الخالق و المخلوق، و لا بين صفته و فعله و بين صفتهم و فعلهم، حتّى يجري فيها معنى التفضيل.
الَّذي عَنَتْ لَهُ الوُجُوه: أي خضعت و ذلّت، و اللام للاختصاص؛ قال اللّٰه تعالى:
«وَ عَنَتِ اَلْوُجُوهُ لِلْحَيِّ اَلْقَيُّومِ»(1). و قيل: المراد بالوُجُوه هنا الرؤساء و الملوك.
وَ خَضَعَتْ لَهُ الرِّقابُ: الخضوع هو اللين و الانقياد، / 23 /و اللام في الرقاب عوض عن المضاف إليه، أي رقاب الجبابرة أو رُؤساء الكفّار، و أصل الرقبة العنق، فجُعلتْ كناية عن ذات الإنسان تسميةً للشيء باسم بعضه، فإذا قال: «أعتِق رقبة» فكأنّه قال: أعتِق عبداً أو أمة، و يطلَق على المملوك كما يطلق الرأس و الظهر على المركوب؛ قال اللّٰه تعالى: «فَظَلَّتْ أَعْنٰاقُهُمْ لَهٰا خٰاضِعِينَ»(2).
وَ خَشَعَتْ لَهُ الأصْواتُ: أي خفضت من شدّة الفزع و خفيت؛ قال اللّٰه تعالى: «وَ خَشَعَتِ اَلْأَصْوٰاتُ لِلرَّحْمٰنِ فَلاٰ تَسْمَعُ إِلاّٰ هَمْساً» /(3)، و الفرق بين الخشوع و الخضوع أنّ الخشوع في البدن و الصوت، و الخضوع في البدن.
وَ وَجِلَتْ لَهُ القُلُوبُ مِنْ مَخافَتِك: الجار و المجرور متعلّق بوجلت، أي لأجل مخافة قهرك أو هيبةٍ منك؛ لإشراق أشعّة جلالك.
قيل: معنى «مخافتك» تخويفك إيّاها؛ لأنّه مصدر ميمي بمعنى الخوف، من قولك
«خافه» متعدّياً، لا من «خاف» لازماً.
و القلوب في عرف أرباب القلوب عبارة عن النفوس الإنسانيّة.
قال بعض أهل التحقيق:
إنّ القلب يطلق على معنيين: أحدهما اللحم الصنوبري الشكل المودّع في الجانب الأيسر من الصدر، و المعنى الثاني هو لطيفة ربّانية روحانية، لها بهذا القلب الجسماني تعلّق، و هو حقيقة الإنسان، و هو المدرك العالم من الإنسان، و هو المخاطب/ 24 /المطالب المعاطب(1).
أقولُ: المراد هنا تلك اللطيفة الروحانية؛ إذ هو الخائف العارف.
وَ بِقُوَّتِكَ الَّتي تُمسِكُ السَّماءَ أنْ تَقَعَ عَلَى الأرضِ: إشارة إلى صفة القدرة و كمالها و تنزيهها عن الضعف و الانكسار، و القوّة و القدرة متقاربتان، و «تمسك» بالبناء للفاعل أو المفعول، و ما به الإمساك: العليّ أو الرفيع أو الحفيظ، أي: بقوّتك الّتي تحفظها من أن تقع على الأرض و تسقط إلَّا بإذنكَ يوم القيامة.
و في الإذن وجوه: منها أن يكون الأمر، و منها أن يكون الإذن هو التوفيق و التيسير و التسهيل، و منها أن يكون الإذن العلم، من قولك: «أذنتُ لكذا و كذا» إذا أسمعته(2)و علمته، و «أذنتُ فلاناً بكذا» إذا أعلمته، و يجيء بمعنى المشيّة و الإرادة.
وَ تُمْسِكُ السَّماواتِ و الأرضَ أن تَزُولاَ(3): أي: من أن تنعدما، و هذه الفقرة قريبة من معنى الّذي ورد في بعض الأدعية: «أنت اللّٰه عماد السماوات و الأرض، و أنت اللّٰه قوام السماوات و الأرض»(4)، و فيه دليل سمعيٌّ على احتياج الباقي في البقاء إلى علّة مبقية.
و في الإكمال، عن النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم بعد ذكر الأئمّة الاثني عشر بأسمائهم قال: «و من أنكرهم أو أنكر أحداً منهم فقد أنكرني. بهم يمسك اللّٰه عزّ و جلّ السماء أن تقع على الأرض إلاّ بإذنه، و بهم يحفظ الأرض أن تميد بأهلها»(5).
قال أهل التفسير: إنّ السماوات سبع، و بين كلّ سماءين مسيرة خمسمائة عام، و غلظ كلّ سماء كذلك.(1)
و لكن اختلف في الأرضين؛ قال بعضهم: إنّ الأرضين أيضاً سبع، و بين كلّ أرضين مسيرة خمسمائة عام مثل السماوات؛ متمسّكاً بقوله تعالى: «اَللّٰهُ اَلَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ وَ مِنَ اَلْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ»(2).
و قال بعض: الأرض واحدة، إلاّ أنّ الأقاليم سبعة.(3)فإيراد السماوات بصيغة الجمع و الأرض بصيغة الواحد صحيحٌ.
وَ بِمَشِيَّتِكَ الّتي دانَ لَهَا العالَمُون: قال القيصري في شرح الفصوص:
إنّ مشيّة اللّٰه عبارة عن تجليه الذاتي و العناية السابقة لإيجاد المعدوم أو إعدام الموجود، و إرادتُه تعالى عبارة عن تجليه لإيجاد المعدوم، فالمشيّة أعمّ من وجه من الإرادة. - ثمّ قال: - و مَن تتبّع مواضع استعمالات المشيّة و الإرادة في القرآن يعلم ذلك و إن كان بحسب اللغة يُستعمل كلٌّ منهما مقام الآخر؛ إذ لا فرق بينهما [فيها](4).
و «دان» بمعنى أطاع من الدنوّ الّذي هو الطاعة، لا من الدين الّذي هو الجزاء، و منه قوله تعالى: «لاٰ يَدِينُونَ دِينَ اَلْحَقِّ»(5)أي: لا يطيعونه طاعة حقّ.
و في بعض النسخ «كان» موضع «دان» و هو من الكون بمعنى الوجود.
و العالِم بكسر اللام: مَن اتّصف بالعلم؛ لأنّ العالم حقيقة يصلح أن يطلق لمن حصل في نفسه ترقّ؛ من عمل و كمال/ 26 /و اجتهاد و رياضة منه، كالحكماء و المجتهدين من الفقهاء، أمّا و غيرهم فهم الجاهلون عن العلم لا علماء كالمقلّدين و المتعلّمين، فالمراد بطاعة العالِم بالكسر الطاعة القلبية الحاصلة من العلم بعظمة اللّٰه و كبريائه المفيدة لليقين؛ فإنّ العلماء قاموا بالطاعة الّتي أرادها اللّٰه كما ينبغي، و أمّا طاعة
غيرهم من الجهّال ظنيٌّ أو تقليديّة ناقصة مستودعة تزول بأدنى سبب، فضلاً عن الجهّال الّذين لم يطيعوا إرادة اللّٰه؛ لأنّهم ارتكبوا المعاصي الّتي غير مرادة له سبحانه.
و قد ورد عن النبيّ صلى الله عليه و آله: «العالِم الّذي عقل عن اللّٰه، فعمل بطاعته و اجتنب سخطه»(1).
وَ بِكَلِمتِكَ الّتي خَلَقْتَ بِهَا السَّماواتِ وَ الأرضَ: الكلمة يرد كناية عن معانٍ كثيرة، و الظاهر أنّ المراد هنا الأمر بكلمة كُن، و لمّا جعل اللّٰه سبحانه إيجاد العالم عن اُمور ثلاثة، عن ذاته و إرادته و قوله، كما أشار بقوله: «إِنَّمٰا قَوْلُنٰا لِشَيْءٍ إِذٰا أَرَدْنٰاهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»(2)- و إن كانت الهويّة في هذه الصور واحدة، و النسبة مختلفة - فعبّر عن الأمر الإيجادي بكلمة كن، من غير أن كان منه كاف و نون، و إنّما هو بيان لسرعة حصول مراد اللّٰه في كلّ شيء أراد حُصوله من غير مهلة و لا معاناة و لا تكلّف سبب و لا أداة، و إنّما كنى بهذا اللفظ لأنّه لا يدخل في وهم العباد/ 2(7) /شيء أسرع من: كن فيكون.
يقال: «خلقتُ هذا على ذلك» أي قطعته على مقداره، و منه «أحسنُ الخالقين» أي أحسن المقدّرين، و الخلق المذكور هنا هو الإيجاد عرفياً شرعياً؛ لأنّ الموجد سبحانه يجمع بين الوجود و الماهيّة، و يقطع من أشعّة مطلق نور الوجود قدراً معيّناً، و يضيفه إلى الحقيقة الكونية بقطع نسبته من إطلاقه.
وَ بِحِكمَتِك الَّتي صَنَعْتَ بِهَا العجائِبَ: حكمة اللّٰه عبارة عن كونه فاعلاً لأفعال محتوية على المصالح الراجعة إلى مخلوقاته، و الحكمة يستعمل في العلم، و إذا استعمل في الفعل فالمراد كلّ فعل حسن وقع من العالم لحُسنه.
قال الغزّالي:
يقال «الحكيم» لمن يُحسن دقائق العلوم و يُحكمها و يتقنها، و لا شكّ أنّ كمال ذلك ليس إلاّ اللّٰه عزّ و جلّ، و قيل: الحكمة عبارة عن معرفة أفضل الأشياء بأفضل العلوم، و لا شكّ أنّ أجلّ الأشياء هو اللّٰه، و لا يَعرف كنه حقيقته إلاّ هو فهو الحكيم؛ لأنّه يعلم أجلّ الأشياء بأجلّ
العلوم، و هو العلم الدائم الّذي لا يتصوّر زواله، المطابق للمعلوم مطابقةً لا يتطرد فيه خفاء و لا شبهة، و لا يتّصف بذلك إلاّ علم اللّٰه عزّ و جلّ. و الفرق بين العلم و الحكمة أنّ العلم أعمّ من الحكمة؛ لأنّ إدراك الشيء علم به، و إذا اعتبر معه إدراك إتقانه و إحكامه و مصالحه و حسن/ 28 / عاقبته و غير ذلك ممّا اعتبر به تمامه و كماله [فهو الحكمة].
و الصانع هو الموجد للشيء المخرِج له من العدم إلى الوجود.
و «العجائب» هي الاُمور الّتي خفيت أسبابها و عظمت مواقعها، و لا شكّ أنّه سبحانه في كلّ زمان من الأزمان بل في كلّ آن من الأوان يُحدِث في عالم الإمكان - على وفق الحكمة و القضاء الأزلي - ما هو محلّ العجب العجب، من أفعال غريبة و أشخاص جديدة و أحوال بديعة، لا يمكن أن يُستقصى في أعمار طويلة؛ فإنّ من تأمّل في آيات الآفاق و الأنفس و ما فيها من السهل و الجبل و البرّ و البحر و أنواع النبات و الأشجار و الثمار المختلف ألوانها و طعومها و روائحها الموافقة لحوائج ساكنيها و منافعهم و مصالحهم و ما اُثبت في أقطارها من أنواع الحيوانات المختلفة الصور و الأشكال و غير ذلك، و تأمّل فيه و في ارتباط العلويات بالسفليات، و تدبّر في حركات الأفلاك و مناطها و منافع الكواكب و ترتيبها سيّما الشمس، و تأمّل في الحيوانات و ما أُهديتْ إليه من مصالحها و ما أُعطيتْ من الآلات المناسبة لها، و منافع خلقة الإنسان و أعضائه الّتي قد اشتملت عليه المجلّدات، علم بالضرورة أنّه روعي فيها تلك المصالح و المنافع و الحِكم.
قيل: حسبك بالقلوب و ما ركن فيها/ 29 /من لطائف المعاني، و بالألسن و النطق و مخارج الحروف، و بالصوَر و الطبائع و الألوان و اختلافها في كلّ إنسان، و بالأسماع و الأبصار و سائر الجوارح و ما رُتّبتْ فيها من قوى الحكمة.
و في كلّ شيء له آية *** تدلّ على أنّه واحد
قال اللّٰه تعالى: «وَ فِي اَلْأَرْضِ آيٰاتٌ لِلْمُوقِنِينَ وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ»(1)
1) . سورة الذاريات، الآية 21.
و إن شئت أن تعرف اُنموذجاً من صنائع اللّٰه عزّ و جلّ و لطفه و رحمته بخلقه و تسرخ(1)في ميدان معرفة الصنع و تدبيرات صنعه و عجائبه، فعليك بمطالعة كتاب المفضَّل بن عمر الّذي أملَاهُ عليه الصادق عليه السلام في ما خلق اللّٰه سبحانه من الآثار، و انظر كتاب الإهليجيّة(2)و ما فيه من الاعتبار، و الحقّ أنّه مع قلّة حجمه كتابٌ يُظهِر لمن مارسه الحِكَمَ الإلهية و التدبيرات الربوبية، ما يكلّ اللسان عن وصفه، و يعجز البيان عن شرحه.
وَ خَلَقْتَ بِهِ الظُّلمَةَ: الفرق بين الخالق و الصانع أنّ الخالق هو المقدّر للأشياءِ على مقتضى حكمته، سواءٌ خرجت إلى الوجود أم لا، و الصانع كما مرّ هو الموجد للشيء المخرِج له من العدم إلى الوجود، و الظلمة خلاف النور.
وَ جَعَلتَها لَيلاً: أي جعلتها طارئة على الليل، و الليل هو الظلام المعاقب للنهار، و هو جزء من الزمان من غروب الشمس إلى طلوعها أو إلى طلوع الصبح المستطير الصادق، فالليل/ 30 /ممّا يذكَّر و يؤنّث بحسب السماع، كما صرّح به بعض الأفاضل في حاشيته على المطوّل، و تقديم ذكر الليل على النهار لموافقته لما في القرآن، كقوله تعالى: «وَ مِنْ رَحْمَتِهِ جَعَلَ لَكُمُ اَللَّيْلَ وَ اَلنَّهٰارَ» /(3)و لأنّ الليل الأصل، وضوء النهار طار، و لتقدّمه؛ لأنّ الظلمة عدم الضوء عمّا شأنه الضوء، و العدم متقدّم على الوجود.
وَ جَعَلْتَ اللَّيلَ سَكَناً: بفَتح أوّله و ثانيه، أي موجباً للسكون و الراحة، و السَّكن بالتحريك ما يسكن إليه من أهل و مال و غير ذلك؛ فإنّ الليل يطمئنّ إليه التعب بالنهار لاستراحته فيه، و هو غاية مترتّبة على خلق الليل.
و في العلل عن يزيد بن سلام أنّه سأل رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم، فقال: أخبرني لمَ سُمّي الليل [ليلاً](4)؟ قال: لأنّه يلايل الرجال من النساء، جعله اللّٰه عزّ و جلّ أُلفةً و لباساً، و ذلك قول اللّٰه:
«وَ جَعَلْنَا اَللَّيْلَ لِبٰاساً وَ جَعَلْنَا اَلنَّهٰارَ مَعٰاشاً(1)»(2).
قال الفاضل المجلسي في بحار الأنوار:
يستفاد منه أنّ الملايلة كان في الأصل بمعنى الملابسة أو نحوها، و لم يصرِّح بهذا المعنى أهل اللغة(3).
وَ خَلَقْتَ بِهَا النُّورَ: و هو كيفيّة ظاهرة بنفسها مظهرة لغيرها، و الضياء أقوى منه و أتمّ، و لذلك اُضيف للشمس، و قد يفرق بينهما بأنّ الضياء ضوء ذاتي، و النور ضوء عارضي.
وَ جَعَلْتَهُ/ 31 /نَهاراً: أي جعلت ذلك النور عارضاً للنهار، و النهار اسم لضوء واسع ممدٍّ من طلوع الفجر إلى غروب الشمس، و هو مرادف اليوم، و ربّما توسّعت العرب فأطلقت النهار من وقت الإسفار إلى الغروب، و هو في عرف الناس من طلوع الشمس إلى غروبها.
قال بعض العلماء:
إنّ حصول الليل و النهار إنّما يكون بخلقه تعالى الشمس مضيئةً(4)غاية الإضاءة بحيث يطلع تارة و يغرب اُخرى؛ فبطلوعها يحصل النهار، و بغروبها يحصل الليل.
وَ جَعَلتَ النَّهارَ نُشُوراً: أي ينشر فيه الناس في اُمورهم، أو متّصفاً بالنشور من باب «رجل عدل»، و المراد من النشور هنا عود ما بطل من قوى الروح باليوم كالإبصار، و من ثمّة وصف النشور بكونه مبصراً أي لتبصروا فيه، و إسناد الإبصار إليه مجاز و تشبيه، أو استعارة في صفة الشيء على وجه المبالغة، و المقصود أنّه واضح مضيء يهتدوا به في حوائجهم بالإبصار، و هذا غاية لخلق النهار.
وَ خَلَقْتَ بِهَا الشَّمسَ وَ جَعَلْتَ الشَّمْسَ ضِياءً: متّصفاً بالضوء الذاتي؛ قال اللّٰه تعالى: «هو
1) . سورة النبأ، الآية 10.
2) . علل الشرائع، ج 2، ص 470.
3) . بحار الأنوار، ج 9، ص 306.
4) . كتب المحشّي هاهنا: أقوال في إضاءة الكواكب؛ الأوّل: أنّ كلّها مضيئة بذاتها إلاّ القمر؛ فإنّ نوره مستضاء من الشمس. الثاني: أنّ المضيء بالذات هو الشمس فقط، و ما سواها مستضيء منها. الثالث: أنّ الثوابت مستضيئة بذاتها، و ما عدا الشمس من السيارة مستضيئة من الشمس.
الّذي جعل الشمس ضياءً و القمر نوراً»(1)و الفرق بين الضياء و النور أنّ الضياء من ذات الشيء كالشمس و النار، و النور ما كان مكتسباً من غيره كاستنارة الجدران بالشمس. و الشمس / 32 /كوكبٌ عظيم ليس في الكواكب أعظم منه، و قد عَدّ من أوصافه بعض العلماء حيث قال:
إنّه رئيس السماء، واهب الضياء، شديد الضوء، فاعل النهار و الليل بالحضور و الغيبة، و جاعل الفصول الأربعة بالذهاب و الأوبة، بأمر اللّٰه و طاعته. ثمّ قال: و ما ازداد من الكواكب بمجرّد المقدار و القرب بل بالشدّة؛ فإنّ ما يتراءى من الكواكب بالليل مقدار مجموعها أكبر من الشمس بما لا يتقايس(2)و لا بفعل النهار. انتهى كلامه.
قيل:
إنّما سمّيت الشمس شمساً لأنّ ثلاثة من الكواكب السبعة فوقها، و هي زحل و المرّيخ و المشتري، و ثلاثة تحتها و هي الزهرة و العطارد و القمر، فهي بمنزلة الواسطة الّتي في المِخنَقَة الّتي تسمّى شمس و شمسة(3).
أقول: و بالجملة لا شكّ أنّه من الاُمور العجيبة الّتي قد عجزت العقول عن الوقوف على حقيقتها، و لذلك كثرت الأقاويل فيها.
و قد تعرّض الإمام جعفر بن محمّد الصادق عليه السلام في توحيد المفضّل لبيان اختلاف الفلاسفة في حقيقة الشمس و في شكلها و مقدارها بعد بيان عجز العقول عن معرفة حقيقتها، حيث قال عليه السلام: فقال بعضهم: هو فلك أجوف مملوّ ناراً، له فم يجيش بهذا الوهج و الشعاع.
و قال آخرون: هو سحابة.
و قال آخرون: هو جسم زجاجيٌّ يقبل نارية في العالم، و يرسل عليه شعاعها.
و قال آخرون: هو ضوء(4)لطيف ينعقد من ماء البحر.
و قال آخرون: هو أجزاء كثيرة مجتمعة من النار.
و قال آخرون: هو من جوهر خامس/ 33 /سوى الجواهر الأربعة.
ثمّ قال عليه السلام: ثمّ اختلفوا في شكلها فقال بعضهم: هي بمنزلة صفيحة عريضة.
و قال آخرون: هي كالكرة المدحرجة.
و كذلك اختلفوا في مقدارها، فزعم بعضهم أنّها مثل الأرض سواء.
و قال آخرون: بل هي أقلّ من ذلك.
و قال آخرون: بل هي أعظم من الجزيرة العظيمة.
و قال أصحاب الهندسة: هي أضعاف الأرض مائةً و سبعين مرّة.
فقال عليه السلام: إنّ في اختلاف هذه الأقاويل منهم في الشمس دليل على أنّهم لم يقفوا على الحقيقة من أمرها... إلى أن قال: فكيف ما لطف عن الحسّ، و استتر عن الوهم؟ انتهى كلامه - صلواتُ اللّٰه عليه و سلامه(1)-.
و المرويّ عن أمير المؤمنين عليه السلام في مقدارها أنّه ستّون فرسخاً في ستّين فرسخاً، و القمر أربعون فرسخاً في أربعين فرسخاً(2).
و عنه عليه السلام: إنّ الشمس ثلاثمائة و ستّين بُرجاً، كلّ برج منها مثل جزيرة من جزائر العرب، فتنزّل كلّ يوم على بُرج منها(3).
نقل ابن الكوّاء أنّه سأل عليّاً عليه السلام عن المحو(4)في وجه القمر فقال: ذلك محو آية الليل(5).
و أهل الهيئة ذكروا أنّ صفاء وجه القمر من انعكاس البحر، و كدره من انعكاس البرّ، و في كرته أجرام مركوزة، و بسببها يختلف وجهه في قبول النور من الشمس، أو
تزويرها(1)أجرام ثابتة يقع ظلّها في وجهه و نحوه.
وَ جَعَلْتَ القَمَر نُوراً: أي متّصفاً بالنور المستعار، و القمر كوكب كمد(2)صقيل بين السواد و الزُّرقَة(3)، مستضيء أكثر مِن نِصفه بالشمس دائماً لكبره و صغره.
وَ خَلَقتَ بِهَا الكَواكِبَ: أي الأجرام/ 34 /المنيرة المرتكزة في جسم الفلك من الثوابت و السيّارات، و من الناس من أثبت لها ألواناً كالقمر.
قال في الشفا:
يشبه أن يكون لكلّ كوكب مع الضوء المشرق منه لون بحسب ذلك اللون، يختلف أيضاً الضوء المحسوس بها، فيؤخذ بعضها إلى الحمرة، و بعضها إلى الرصاصة، و بعضها إلى الخضرة. و كأنّ الشعاع و النور لا يكون إلاّ في جرم له خاصية لون؛ فإنّ النار إنّما يشرق دخانه، و هو في جوهره ذا لونٍ ما، و يختلف المرئي من اللهب باختلاف اللون الّذي يخالطه النور الناري - ثمّ قال: - ليس هذا شيئاً أجزم به جزماً.
وَ جَعَلْتَها نُجُوماً: أي صغاراً من الكواكب.
و في توحيد المفضّل: فكِّر [يا مفضّل] في النجوم و اختلاف سيرها، فبعضها لا تفارق مراكزها من الفلك، و لا تسير إلاّ مجتمعة، و بعضها مطلقة تنتقل في البروج تفترق من مسيرها، فكلّ واحد منها يسير سيرين مختلفين: أحدهما عام مع الفلك نحو المغرب، و الآخر خاصّ لنفسه نحو المشرق، كالنملة الّتي تدور على الرحى، فالرحى تدور ذات اليمين، و النملة تدور ذات الشمال، و النملة في تلك تتحرّك حركتين مختلفتين:
إحداهما بنفسها متوجّهة(4)أمامها، و الاُخرى مستكرهة مع الرحى تجريها(5)إلى خلفها(6).
1) . كذا في النسخة، و التزوير أن يكرم المزور زائره و يعرف له حقّ زيارته. لسان العرب.
2) . الكَمْد و الكُمْدَة: تغيُّر اللون و ذهاب صفائه و بقاء أثره، الكَمَد: همٌّ و حزن لا يستطاع إمضاؤه. لسان العرب.
3) . في لسان العرب:... ابن سيده: الزُّرقة البياض حيثما كان، و الزُّرقة: خضرة في سواد العين، و قيل: هو أن يتغشّى سوادَها بياضٌ.
4) . في المصدر: فتتوجّه.
5) . في المصدر: تجذبها.
6) . التوحيد للمفضّل، ص 82؛ بحار الأنوار، ج 3، ص 114.
وَ بُروجاً: / 35 /يعني البروج الاثني عشر المشهورة، سمّيتْ به و هي القصور العالية؛ لأنّها للكواكب السيّارة كالمنازل لسكّانها، و اشتقاقه من البرج لظهوره، و هي:
الحمل و الثور و الجوزاء، و يقال له التوأمان أيضاً، و هذه الثلاثة ربيعية.
و السرطان و الأسد و السنبلة، و يسمّى العذراء أيضاً، و هذه الثلاثة صيفية.
و الميزان و العقرب و القوس، و يسمّى الرامي أيضاً، و هذه الثلاثة خريفية.
و لجدي و الدلو، و يسمّى ساكب الماء أيضاً.
و الحوت و يُسمّى السمكتين، و هذه الثلاثة شتوية.
و البروج الستّة: الأوّل شمالية، و الآخر جنوبية.
و هذه الأسامي اُحدثت من صور تحدث من كواكب تنظمها خطوط موهومة.
وَ مَصابِيحَ: جمع مصباح، و هو السراج الثاقب المضيء، أي: جعلتَ الكواكب مصابيح لا يوازيها مصابيحنا إضاءةً.
وَ زِينَةً: الزينة كالنسبة، اسم لما يزاين به الشيء، كالليقة اسم لما يلايق به الدواة.
قال ابن عبّاس في قوله تعالى: «إِنّٰا زَيَّنَّا اَلسَّمٰاءَ اَلدُّنْيٰا بِزِينَةٍ اَلْكَوٰاكِبِ»(1): أي بضوء الكواكب(2).
قيل: يجوز أن يكون المراد أشكالها المختلفة، كشكل بنات النعش و الثريا و غير ذلك من مسايرها و مطالعها.
قال بعض الأفاضل: إنّ ما اشتهر من أنّ الثوابت/ 36 /بأسرها مركوزة في الفلك الثامن، و كلّ واحد من السبعة الباقية منفردة بواحدة من السيّارات السبع لا غير، فلم يقم برهان على ثبوته، و اشتمال فلك القمر على كواكب واقعة في غير ممرّ السيّارات و ممرّ الثوابت المرصودة لم يثبت دليل على امتناعه، و لو ثبت لم يقدح في تزيين فلك القمر بتلك الأجرام المشرقة؛ لرؤيتها فيه و إن كانت مركوزة في ما فوقه.
وَ رُجُوماً: جمع رجم، سُمّي به ما يرجم به، و يجوز كونه مصدراً لا جمعاً؛ قال اللّٰه تعالى: «وَ لَقَدْ زَيَّنَّا اَلسَّمٰاءَ اَلدُّنْيٰا بِمَصٰابِيحَ وَ جَعَلْنٰاهٰا رُجُوماً لِلشَّيٰاطِينِ»(1).
قيل: معناه أنّ الشهب الّتي تنقضّ(2)منفصلة من نار الكواكب، و نورها كقبس يوجد من نار؛ لأنّهم يرجمون بأنفس الكواكب؛ لأنّها ثابتة لا تزول.
و قيل: أراد بالرجوم الظنون الّتي ترجم - و منه قوله تعالى: «يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سٰادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَيْبِ» /(3)- و ما يعاتبه(4)المنجّمون من الحدس و الظنّ و الحكم على اتّصال النجوم و افتراقهم(5)، و إيّاهم عنى؛ لأنّهم شياطين الإنس.
قال بعض المفسّرين:
الشهاب ما يُرى كأنّه كوكب انقضّ و ما خمنه الطبيعيُّون من أنّه بخار في دهنيّة يصعد إلى كُرة النار فيشتعل لم يثبت، و لو صحّ لم يناف ما دلّت عليه قوله: «جَعَلْنٰاهٰا رُجُوماً لِلشَّيٰاطِينِ»؛ فإنّ الشهاب و المصباح يُطلَقان على المشتعل، و كلّ مشتعل في الجوّ/ 37 /زينة السماء، و لا استبعاد في إصعاد اللّٰه سبحانه ذلك البخار الدُّهني عند استراق الشيطان السمع فيشتعل ناراً فتحرقه، و ليس خلق الشيطان من محض النار الصرفة، كما أنّ خلق الإنسان ليس من محض التراب، فاحتراقه بالنار الّتي هي أقوى من ناريّته ممكن(6).
وَ جَعَلْتَ لَها مَشارِقَ: جمع مشرق، و هو محلّ إشراق نور الكواكب من الاُفق على وجه الأرض و ارتفاعه منه، أو محلّ ظهوره.
وَ مَغارِبَ: جمع مغرب، و هو محلّ غروب الكواكب من الاُفق تحت الأرض و انخفاضه، أو محل خفاء الكواكب عن النظر.
و في توحيد المفضّل: قال عليه السلام: تأمّل المنفعة في غروبها [فلو لا غروبها] لم يكن للناس
هدوء و لا قرار، مع عظم حاجتهم إلى الهدوء و الراحة: لسكون أبدانهم، و جموم حواسّهم، و انبعاث القوّة الهاضمة لهضم الطعام، و تنفيذ الغذاء إلى الأعضاء... - و عدّة من المنافع، إلى أن قال: - فقدّرها اللّٰه تعالى بحكمته و تدبيره تطلع وقتاً و تغرب وقتاً، بمنزلة سراج يُرفع لأهل البيت تارةً ليقضوا حوائجهم، ثمّ يغيب عنهم(1).
وَ جَعَلْتَ لَها مَطالِعَ: تطلع كلّ يوم من مشرق، و تغرب في مغرب.
قال ابن الأثير: المطَّلَع: مكان الاطّلاع من موضع عال. يقال: مطَّلع هذا الجبل من مكان كذا، أي مأتاه و مصعده(2).
/ 38 /و المطلع جزء من السماء يطلع منه الكواكب.
و في الإهليلجيّة(3)عن الصادق عليه السلام في كلامه له: «و جعل فيها سراجاً و قمراً يسبحان في فلكٍ يدور بهما دائبين، يطلعها تارةً و يؤفله(4)اُخرى، حتّى يعرف عدد الأيّام و الشهور و السنين و ما يستأنف من الصيف و الربيع و الشتاء و الخريف أزمنة مختلفة باختلاف الليل و النهار»(5).
وَ مَجارِيَ: جمع مجرى: و هو إمّا مصدر أو اسم مكان، قيل: «يراد به مجرى الكواكب في السماء كما يجري الحوت في الماء»، و يحتمل أن يكون مجازاً عن مدارات الكواكب؛ قال اللّٰه تعالى: «وَ اَلشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَهٰا»(6).
وَ جَعَلْتَ لَها فَلَكاً: أي جعلت لجميع الكواكب فلكاً واحداً، و الفَلَك بالتحريك واحد أفلاك النجوم، كسبب و أسباب، سمّي فلكاً لاستدارته، و كلُّ مستدير فلك.
و في الحديث: «إنّ الفلك دوران السماء»، فهو اسم للدوران خاصّة؛ و أمّا
المنجّمون فالفلك عندهم ما ركبت فيه النجوم، و لا يُقصرونه على الدوران(1).
و يحتمل أن يراد به أنّ لكلٍّ من الكواكب فلكاً على التوزيع، يكون كلّ واحدٍ منها نوعاً برأسه لا يماثله غيره؛ لأنّه وجد في مكان خاصّ به، على وضع خاصّ لا يسع غيره.
قال بعض العلماء: إنّ اختلاف الأماكن و الأوضاع دليل اختلاف الطبائع - ثمّ قال: - / 39 /و يشبه أن يكون الإشارة على هذا الاختلاف ما ورد من التعبير باختلاف الألوان و الأسماء في ما روى عن الرضا عليه السلام أنّ أمير المؤمنين عليه السلام سئل عن ألوان السماوات السبع و أسمائها، فقال: اسم سماء الدنيا «فيع»(2)و هي من ماءٍ و دخان، و اسم السماء الثانية «فندم»(3)، و هي على لون النحاس، و اسم السماء الثالثة «الماروم»(4)و هي على لون الشبه، و السماء الرابعة «ادفلون»(5)و هي على لون الفضّة، و السماء الخامسة اسمها «هيعون» و هي على لون الذهب، و السماء السادسة اسمها «عروس» و هي ياقوتة خضراء، و السماء السابعة [اسمها] «عجماء» و هي درّة بيضاء(6).
وَ مَسابِيحَ: جمع مسبح، و هو اسم مكان، أي جعلت لها محلّ تصرّف، و منه قوله تعالى: «إِنَّ لَكَ فِي اَلنَّهٰارِ سَبْحاً طَوِيلاً»(7)أي تصرّفاً في المعاش و المهامّ، و قيل: أي محلّ الطاعة أو محلّ الفراغ؛ قال اللّٰه تعالى: «كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ»(8)أي يجرون أو يسرعون إسراع السابح في الماء.
و في توحيد المفضّل عنه عليه السلام: «فكرّ في تصرّف القمر خاصّةً؛ في مُهله و محاقه و زيادته
1) . مجمع البحرين، ج 3، ص 429.
2) . في المصادر: رفيع.
3) . في صحيفة الرضا عليه السلام و روضة الواعظين: «فيدوم»، و في علل الشرائع: «قيدوم».
4) . في علل الشرائع و روضة الواعظين: «المادوم».
5) . في روضة الواعظين: «أرقلون»، و في علل الشرائع و صحيفة الرضا عليه السلام: «أرفلون».
6) . صحيفة الرضا عليه السلام، ص 279؛ علل الشرائع، ج 2، ص 539؛ روضة الواعظين، ص 44؛ بحار الأنوار، ج 10، ص 76 و ج 51، ص 88.
7) . سورة المزمل، الآية 7.
8) . سورة الأنبياء، الآية 33.
و نقصانه و كسوفه، من البيّنة(1)على قدرة اللّٰه خالقه المصرّف له هذا التصريف لصلاح العالم ما يَعتبر به المعتبرون»(2).
وَ قَدَّرتَها فِي السماءِ مَنازِلَ: أي قدّرت/ 40 /مسيرها في السماء بروجاً و منازل عالية على مقتضى حكمتك المتعالية، و المراد هنا منازل الشمس و القمر و الكواكب؛ قال اللّٰه تعالى: «وَ اَلْقَمَرَ قَدَّرْنٰاهُ مَنٰازِلَ» /(3)، و هي الحصص الفلكية الحاصلة على أيّام ما بين ظهور الهلال بالعشيّات في أوّل الشهر، و آخر رؤيته بالغَدَوات في آخره، و هي على ما هو مقرّر ثمانية و عشرون منزلاً؛ و ذلك لأنّ البروج اثنا عشر برجاً، في كلّ برج منزلان و شيء للقمر، و أسماء هذه المنازل على ما هو مقرّر عند العرب: «الشرطين» بضمّ المعجمة و إسكان الراء أو التحريك. و «البُطَين» على هيئة التصغير، و «الثريّا» و هو نجم معروف، و يقال: إنّ خلال أنجمها الظاهرة كواكب خفية كثيرة العدد. و «الدَّبَران»، و هي خمسة كواكب في الثور، و يقال: إنّه ستّ منه. و «الهَقْعَة» و الهَنْعَة» و «الذراع» و «النثرة» و «الطرْف» و «الجبهة» و «الزُّبرة» و «الصَّرْفة» و «العَوَّاء» - بالتشديد و المدّ و بالقصر أيضاً - و «القلب»(4)و «الشَّولة» و «العائم»(5)و «البَلدة» و «سعد الزابح»(6)- بضمّ الموحّدة [و «سعد بُلَع» - بضمّ المعجمة] و فتح اللام - و «سعد السعود» و «سعد الأخبية» و «الفرغ المقدّم» و «الفرغ المؤخّر» - بإعجام الغين(7)- و «الرِّشاء» و هو بطن الحوت.
و التسمية بهذه الأسماء باعتبار وقوع الكواكب الثابتة القريبة من المنطقة فيها،
1) . في المصدر و بحار الأنوار: التنبيه.
2) . التوحيد للمفضّل، ص 131؛ بحار الأنوار، ج 3، ص 114 و ج 51، ص 177.
3) . سورة يس، الآية 39.
4) . نقلت في المصادر و في بحار الأنوار (ج 55، ص 136) بين العواء و القلب هذه الأسامي:... و السماك، و الغَفْر، و الزُّبانى، و الإكليل....
5) . كذا في النسخة، و في المصادر: النعائم.
6) . كذا في النسخة، و لكن في المصادر: «الذابح». و في بحار الأنوار: و سعد الذابح كوكبان نيران بينهما مقدار ذراع، و في قرب أحدهما كوكب صغير كأنّه يذبحه فسمّي الذابح.
7) . كذا في النسخة، و في المصادر «الفرع» بدون الإعجام.
فبهذه المنازل يتمّ الشهر الهلالي، و يتحصّل السَّنة القمرية الّتي ثلاثمائة و أربعة و خمسون يوماً و السدس، / 41 /و السَّنة الشمسية ثلاثمائة و خمسة و ستّون يوماً و ربع و عشر إلاّ جزء من ثلاثمائة من يوم، و فصلُ ما بينهما عشر أيّام و ثلث و ربع و عُشر يوم، بالتقريب على رأي بطليموس، و وافقه الرصد المحقّق الطوسي بمراغة. فلمّا كان دور الشمس إنّما يكمل في مدّة ثمانية و عشرين يوماً و شيء، فإذا قسمنا بهذه المدّة بأربعة أقسام كان كلّ قسم منها سبعة، فلهذا السبب قدّروا الشهر بأسابيع أربعة، كذا قيل.
فَأَحسَنْتَ تَقْدِيرَهٰا: أي تقدير مسيرها، و فاء العطف للترتيب.
قال الشيخ الرضيّ:
قد يفيد فاء العطف في الجُملة كون المذكور بعدها كلاماً مرتّباً في الذكر على ما قبلها، لا أنّ مضمونه عقيب المضمون الّتي قبلها، كقوله تعالى: «اُدْخُلُوا أَبْوٰابَ جَهَنَّمَ خٰالِدِينَ فِيهٰا فَبِئْسَ مَثْوَى اَلْمُتَكَبِّرِينَ»(1)انتهى كلامه.
و بالجملة لا شكّ أنّ ما قدّره اللّٰه تعالى في السماء فِعليٌّ وفق حكمته، بحيث لو زاد على ذلك المقدار أو نقص لاختلفت مصلحة ذلك و تغيّر منفعته.
و في توحيد المفضّل: «فانظر كيف قدّر أن يكون مسيرها في البعد البعيد؛ لئلّا [تضرّ في الأبصار و تنكأ فيها، و بأسرع السرعة؛ لكيلا] تختلف عن مقدار الحاجة في مسيرها، و جعل فيها جزءاً يسيراً من الضوء يسدّ(2)مسدّ الأضواء إذا لم يكن قمر، و يمكن فيه الحركة إذا حدثت ضرورة، كما قد يحدث الحادث على المرء/ 42 / فيحتاج إلى التجافي في جوف الليل، فإن لم يكن شيء من الضوء يهتدي به لم يستطع أن يبرح مكانه»(3).
وَ صَوَّرتَها(4): أعطيتَ كلَّ واحد من تلك الكواكب صورةً خاصّة و هيئة مفردة تتميّز
فيها على اختلافها، و قيل: أي صَوَّرتَ جملة منها بصُورة من الصُّوَر المشهورة الّتي منها اثنا عشر صُورة للبروج، و إحدى و عشرون منها في شمال البروج، و خمس عشرة في جنوبها.
فَأحْسَنتَ تَصْوِيرَها: حيث رتّبت صورها أحسن ترتيب.
وَ أحصَيتَها بِأسمائِكَ إحصاءً: أي أحطتها بأسمائك المؤثّرة في الوجود و توابعه، بحيث لا يخرجون من حوزة علمك و قبضة قدرتك.
و قيل: أي بأسمائك الّتي عيّنت لكلٍّ منها.
و قيل: أي بأسمائك الّتي تدلّ على علمك بالأشياء، كالعليم و الخبير.
وَ دَبَّرتَها بِحكمَتِكَ تَدْبيراً: أي قدّرتها و قضيتها و رتّبتها في مراتبها على أحكام عواقبها و اختلاف أماكنها و أوضاعها و طبائعها و غير ذلك.
فَأحسَنْتَ تَدْبيرَها: بما يناسب حكمتك.
وَ سَخَّرتَها(1)بِسُلطانِ اللَّيلِ وَ سُلطانِ النَّهار: قيل: أي كلّفتها بإقامة حجّة الليل و حجّة النهار على وجودك و وحدانيّتك؛ قال اللّٰه تعالى: «وَ جَعَلْنَا اَللَّيْلَ وَ اَلنَّهٰارَ آيَتَيْنِ»(2)و قال: «قل أ رأيتم إن جعل اللّٰه عليكم النهار سرمداً إلى يوم القيامة من إله غير اللّٰه يأتيكم بليل تسكنون فيه/ 43 /أ فلا تبصرون»(3).
و قيل: أي بالسلطنة الّتي على الليل و النهار.
و قيل: بالتسلّط الّذي جعلته لليل و النهار، أي: أجريتها و دبّرتها بقوّة الليل
1) . و كتب المحشي: «يا مراد آن است كه مسخر گردانيدى كواكب را به سبب تسليطى كه به نور شب و روز و غير ذلك دارى يا به سبب تسليطى كه براى شب و روز قرارداد كرده اى يا كواكب را بر آنها مسلط كرده اى؛ زيرا كه به حركات كواكب، آنها حاصل مى شوند و اشارت است به آيۀ كريمه كه حق تعالى مى فرمايد كه: محو و بى نور گردانيديم آيۀ شب را كه ماه است و آيۀ روز را كه آفتاب است مبصر و نورانى گردانيديم تا طلب كنيد فضلى از پروردگار خود را و بدانيد عدد سالها و حساب را. مجلسى» بحار الأنوار، ج 90، ص 108.
2) . سورة الإسراء، الآية 12.
3) . سورة القصص، الآية 72.
و النهار و قهرهما.
و أضاف السلطان الّذي هو القهر - و هو للّٰه سبحانه - إلى المَلَوَين تفخيماً لأمرهما، و لكونها العلّة في معرفة الساعات و السنين و الحساب، و المعنى: إنّه سخّر الكواكب و النيّرين لمعرفة الليل و النهار و معرفة الساعات.
وَ السَّاعَاتِ: أي ساعات الليل الّتي هي اثنا عشر ساعة، و ساعات النهار الّتي هي اثنا عشر ساعة، و الساعة جزء من أجزاء الزمان، و قد يستعمل الساعة في معنى الزمان المطلق، كما استعملت الغداة و العشيّة في اليوم، و العرب تطلقها و تريد بها الحين و الوقت و إن قلّ أي جنس حساب الأوقات من الشهور و الأيّام و الليالي و الآجال و الديون و غير ذلك، و لولاهما لم يُعلم شيء من ذلك، و لسقطت الاُمور.
وَ عَرَّفتَ بِهَا السِّنينَ الهلالية و الشمسية وَ الحِسابَ: و لا شكّ أنّ كلاًّ ممّا ذكر إنّما يحصل بتوسّط الكواكب؛ و ذلك لأنّ في طلوع الشمس إقامة دولة النهار، فلو لا طلوعها لبطل الأمر كلّه، فلم يكن الناس يسعون في معايشهم و يتصرّفون في اُمورهم، و الدنيا مظلمة عليهم، و في غروبها إقامة دولة الليل، فلو لا غروبها لم يكن للناس هدوء و لا قرار، و في قطعها تمامَ الدور حصل قدر سنة شمسيّة، و في قطعها تسعاً و خمسين دقيقة حصل قدر يوم و ليلة، و كذا القمر؛ فإنّ في قطعها تمام الدورة مرّةً واحدةً حصلت قدر شهر هلالي، و في قطعها اثني عشر مرّة حصلت قدر سنة هلالية، كذا في توحيد المُفضّل(1).
و قال فيه: أ لا ترى أنّ السنة/ 44 /مقدار مسير الشمس من الحمل إلى الحمل، فالسَّنة و أخواتها تكمل(2)الزمان من لدن خلق اللّٰه العالم إلى كلّ وقت و عصر من غابر الأيّام، و بحسب(3)الناس الأعمار و الأوقات الموقّتة للديون و الإجارات و المعاملات و غير ذلك من اُمورهم، بمسير الشمس تكمل السنة و يقوم حساب الزمان على
الصحّة(1).
و قال عليه السلام في كلام له استدلّ بالقمر: ففيه دلالة جليلة تستعملها العامّة في معرفة الشهور، و لا يقوم عليه حساب السنة؛ لأنّ دوره لا يستوفي الأزمنة الأربعة و نشو الثمار و تصرّمها، [و] لذلك صارت شهور القمر و سنينه(2)تتخلف عن شهور الشمس و سنينها(3)، و صار الشهر من شهور القمر ينتقل، فيكون مرّةً بالشتاء و مرّةً بالصيف(4).
وَ جَعَلْتَ رُؤيَتَها لِجَميعِ الناسِ مَرءاً واحِداً: أي جعلت رؤيتها للناس كلّهم بحيث يرونها واحداً في الكمّية و الكيفية و الوضع و القرب و البعد، غير أنّ رؤيتها بحسب الأزمنة تختلف في الآفاق.
و قيل: أي يراها في كلّ صقع و ناحية أهلُها.
و أسألك اللّٰهمَّ بِمَجْدِكَ: أي متوسّلاً بمجدك، أو بحقّ مجدك، و المجد صفة خاصّة للّه سبحانه؛ لأنّه من صفات التعالي و الجلال، و ذلك لا يليق إلاّ باللّٰه.
قال بعض المفسّرين:
القرآن دلّ على أنّه يجوز وصف غير اللّٰه بالمجد؛ كما قال: «بل هو قرآن مجيد»(5)، و رأينا أنّ اللّٰه تعالى وصف العرش بأنّه كريم، فلا يبعد أن يصفه بأنّه مجيد. - ثمّ قال: - / 45 /إنّ مجد اللّٰه عظمته بحسب الوجوب الذاتي و كمال القدرة و الحكمة، و عظمة العرش علوّه في الجهة، و عظمته مقداره و حسن صورته و تركيبه؛ فإنّ العرش أحسن الأجسام تركيباً و صُورةً(6).
اَلَّذِي كَلَّمْتَ بِهِ من غير واسطة، كما يكلّم الملك، و تكلُّمه أن يُنشئ الكلام و يتألّف(7)
الكلمات منطوقاً في بعض الأجرام، كما خلقه مخطوطاً في اللوح؛ فإنّ الكلام عَرَضٌ لا بدّ من محلّ يقوم به.
قال بعض الحكماء: «إنّ تكلّمه الّذي هو صفته تعالى في التحقيق عبارة عن قدرته على إنشاء الكلام و تألّف(1)الكلمات و ما به يمكن به من إفادة مخزونات علمه على من يشاء من عباده، فهو مَبدأ كماله لا ريب في قدمه، بل هو عين ذاته، و ليس هي القدرة على الإيجاد بعينها بل غيرها بوجهٍ ما.
و أمّا كلامه تعالى و هو ما أفاده من مخزونات علمه مَن يريد، فيختلف بحسب المواطن و العوالم الّتي تقع فيه التقاول و التكلّم، فقد يكون لفظاً إذا كان التكلّم و التقاول في عالمي الحسّ و المثال، و لا شكّ في حدوثه بالزمان، و قد يكون معنًى و ذلك إذا كان التقاول في العوالم المجرّدة، و لا خفاء في جواز قدمه إن أمكن قديم غيره.
و مَن أثبت الكلام النفسي فإن كان مراده به الكلام المعنوي الّذي يقع به التقاول في العوالم المجرّدة فقد [عرفت] حاله، و إن أراد به غيره فليس على ثبوته دليل؛ فإنّه ليس سوى مخزونات علمه و ما أفاده على غيره ممّن أراد إكرامه بالتكليم، و ما يتمكّن من تلك الإفادة أمر آخر/ 46 /يمكن أن يقال: إنّه الكلام النفسي».
و قال الغزّالي: الكلام الّذي ينسب إلى البارئ تعالى فهو صفة من صفات الربوبية، فلا تَشابُه بين صفات البارئ و بين صفات الآدميّين؛ فإنّ صفاتهم زائدة على ذواتهم؛ لتكثّر وحدتهم [و] إنّيتهم بتلك الصفات، و يتعيّن حدودهم و رسومهم بها، و صفة البارئ تعالى لا تحدّ ذاته و لا رسمه، و ليست إذن أشياء زائدة على العلم الّذي هو حقيقة هويّته، و من أراد أن يعدّ صفات البارئ لا يتعدّد و لا ينفصل بعضها عن بعض إلاّ في مراتب العبارات و موارد الإشارات.
و إذا اُضيف علمه إلى استماع دعوة المضطرّين يقال: «سميع»، و إذا اُضيف علمه تعالى إلى رؤيته ضمير الخلق يقال: «بصير»، و إذا أفاض عن مكنونات علمه على قلب
1) . كذا في الأصل، و الصحيح: «تأليف».
أحد من الناس مِن الأسرار الإلهيّة و دقائق جبروت إلهيّة [يقال:] «متكلّم»؛ فليس بعضه آلة السمع، و لا بعضه آلة البصر، و بعضه آلة الكلام، فإذن كلام البارئ ليس شيئاً سوى إفادته مكنونات علمه على من يريد إكرامه، كما قال اللّٰه تعالى: «وَ لَمّٰا جٰاءَ مُوسىٰ لِمِيقٰاتِنٰا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ»(1)شرّفه اللّٰه بقربته(2)تقدّسه، و أجلسه على بساط اُنسه، و شافهه(3)بأجلّ صفاته، و كلّمه بعلم ذاته، كما شاء تكلّم، و كما أراد سمع.
عَبدَكَ وَ رَسُولَكَ: ذكر عليه السلام هذين الوصفين اللذين هما من جهات استحقاق الرحمة و الكرامة من اللّٰه سبحانه و زيادة القرب؛ أمّا أوّلاً بأنّه عبدٌ مخصوص للّٰهِ/ 47 /بالعبادة الذاتية، مملوكٌ له مطيعٌ لأمره؛ لأنّه أوّل المقامات لكمال النوع الإنساني، و ثانياً بأنّه رسول؛ لقوله تعالى: «وَ كٰانَ رَسُولاً نَبِيًّا»(4)، و الرسالة نوع خاصّ للاستعباد، يوجب مزيد الرحمة و الشفقة، و الرسول أخصّ من النبيّ.
مُوسَى بْنِ عِمران: آل عمران موسى و هارون ابنا عمران بن يصهر(5)، بعثهما اللّٰه تعالى إلى فرعون بمصر آل عمران.
و قيل: آل عمران عيسى بن مريم بنت عمران بن ماثان، و بين العمرانَين ألف و ثمانمائة سنة(6).
و إنّما سُمِّي موسى عليه السلام بذلك لأنّه التقط [من] بين الماء و الشجر، [و الماء] بلغتهم القبطي اسمه مو(7)و الشجر سا، فرُكّبا و جُعلا اسماً لموسى لأدنى ملابسة(8). و هو عليه السلام
1) . سورة الأعراف، الآية 143.
2) . كذا في النسخة، و الصحيح: بقرب.
3) . جاء في الحاشية: در اواخر سورۀ نساء است: «وَ كَلَّمَ اَللّٰهُ مُوسىٰ تَكْلِيماً».
4) . سورة مريم، الآية 51.
5) . جوامع الجامع، ج 1، ص 279.
6) . جوامع الجامع، ج 1، ص 279.
7) . في المصدر: و الماء بلغة القبط اسمه مور.
8) . مجمع البحرين، ج 4، ص 249.
مات في التيه(1).
و كان عمره مائتين و أربعين سنة، و قيل: مائة و عشرين، و كان بينه و بين إبراهيم عليه السلام خمسمائة عام(2).
و فتح يوشع المدينة، و كان يوشع ابن اُخت موسى و النبيّ في قومه بعده(3).
و جمع موسى مُوسَون، و جمع عيسى عيسَون بفتح السين فيهما [قاله الجوهري](4).
فِي زُمرَةِ المَلائِكَة المُقدَّسينَ: بفتح الدال أي حال كونه عليه السلام في جماعة من الملائكة المنزّهين عن النقائص و العيوب.
فَوْقَ إحْساسِ الكَروبِيّين: «فوق» ظرف للتكليم، بدل من قوله «في المقدّسين» بدل الاشتمال، و لذا ترَكَ العاطف، و «الإحساس» إمّا بفتح الهمزة من الحسيس و هو الصَّوْت، يعني: كان كلامه سبحانه في كيفيّة الجهارة/ 48 /و الإخفات فوق أصوات الملائكة المسبّحين، و قيل: «يعني: إنّ كلامه تعالى أعلى من كلِّ شيءٍ؛ لأنّه فوق أصوات(5)
و غمايم نور ابرهايى است كه بر سر بنى اسرائيل به هم رسيد كه از حرارت آفتاب ايشان را باز مى داشت و هوا را برايشان تيره مى كرد.
و تابوت صندوقى بود در ميان بنى اسرائيل كه ملائكه، آن را از پيش لشكر ايشان مى بردند.
و عمود نار عمودى بود از نور كه در شب ايشان را روشنى مى داد.
و طور سينا كوهى بود كه حق تعالى در آن كوه وحى مى فرستاد به حضرت موسى.
و جبل حوريث كوهى بود كه در شهر مدين اول خطابى كه حضرت حق تعالى به موسى كرد در آن كوه بود (مجلسى).» بحار الأنوار، ج 87، ص 109.
الكرّوبيّين»، و إمّا بكسر السين(6)كما في بعض النسخ، و هو من الحِسّ، و ذلك1) . جامع البيان، ج 6، ص 249؛ مجمع البحرين، ج 4، ص 249.
2) . تفسير القمي، ج 2، ص 270؛ مجمع البحرين، ج 4، ص 249.
3) . مجمع البيان، ج 3، ص 313؛ مجمع البحرين، ج 4، ص 249.
4) . مجمع البحرين، ج 4، ص 249.
5) . جاء في حاشية النسخة: «ممكن است مراد از كروبيين آن باشد كه صداى آن بالاى صداى كروبيين [يعنى] ملائكۀ مقرب كه نزديك عرش ساكنند [مى باشد].
6) . كذا في النسخة، لكن الصحيح: «بكسر الهمزة».
أنّ جبرئيل عليه السلام كان مع موسى عليه السلام و لم يسمع كلام اللّٰه، فأدناه موسى حتّى سمع صرير القلم على اللوح.
و الكروبيّين بتخفيف الراء سادة الملائكة، كذا في القاموس(1).
و في ربيع الأبرار:
في الكروبي ثلاث لغات، الكروب أبلغ من القرب و أقصر مسافة؛ تقول كربت الشمس أن تغربَ بمعنى كادت، و فعول بناء مبالغة، و ياء النسبة الّتي في نحو الأحمري.
و هذه الفقرات إشارة إلى ما روى في بعض التفاسير من أنّه كان موسى عليه السلام وعد بني إسرائيل بمصر إن أهلك اللّٰه عدوّهم أتاهم بكتاب من عند اللّٰه فيه بيان ما يأتون و ما يذرون، فلمّا هلك [فرعون] سأل موسى ربّه الكتاب، فأمر [ه] بصوم ثلاثين يوماً و هو شهر ذي القعدة.(2)
فلمّا تمّت وجد خلوف فمه، فتسوّك بعود خروب، فقالت الملائكة: «كُنّا نشمُّ من فيك رائحة المسك فأفسدتها بِالسِّواك»، فأمر اللّٰه تعالى أن يصوم عشر أيّام من ذي الحجّة، و قال: «أ ما علمت أنّ خلوف فم الصائم أطيب عندي من ريح المسك؟».(3)
فلمّا تمّ ميقات ربّه - أي الميقات الّتي ضرب اللّٰه أن يكلّمه - جاء موسى و من معه إلى الطور متطهّرين في ثياب طاهرة، فأنزل اللّٰه عليهم عمود الغمام، فيغشى الجبل كلّه، و دخل في الغمام/ 49 /إلى سبعة فراسخ، و طرد عنه الشيطان، و هو أُمّ الأرض، و كشف السماء فرأى الملائكة قياماً في الهواء لهم زجل أي صوت بالتسبيح و التقديس، و رأى العرش بارزاً، و كلّم اللّٰه و ناجاه حتّى كلّمه ربّه، و كان جبرئيل عليه السلام معه فلم يسمع ما كلّمه ربّه، فأدناه حتّى سمع صرير القلم(4).
و روى أنّ موسى عليه السلام لمّا كلّمه اللّٰه تعالى سمع الكلام من سائر الجهات، و لم يسمعه
من جهة واحدة، فعلم بذلك أنّه كلام اللّٰه سبحانه(1)
«... فقال الرضا عليه السلام: إنّ كليم اللّٰه موسى بن عمران عليه السلام... ثمّ اختار منهم سبعين رجلاً لميقات ربّه فخرج بهم إلى طور سيناء فأقامهم في سفح الجبل، و صعد موسى إلى الطور، و سأل اللّٰه عزّ و جلّ أن يكلّمه و يسمعهم كلامه، فكلّمه اللّٰه تعالى ذكره، و سمعوا كلامه من فوق و أسفل و يمين و شمال و وراء و أمام؛ لأنّ اللّٰه عزّ و جلّ أحدثه في الشجرة و جعله منبعثاً منها حتّى سمعوه من جميع الجهات....» التوحيد للصدوق، ص 121؛ عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 2، ص 178؛ الاحتجاج، ج 2، ص 220؛ بحار الأنوار، ج 4، ص 47 و ج 13، ص 218.
.فوق غمائم النور: «الغمائم» جمع غمامة و هو السحاب البيض، سُمّي بذلك لأنّه يغمّ السماء أي يسترها، يعني: كان كَلِمتُهُ تعالى وراء غمائم النور، و هو إشارة إلى أنّ موسى لمّا جاء إلى ميقات الطور وقع عمود الغمائم عليه و تغشّى الجبل كلّه، فكلّمه اللّٰه تعالى في حجاب الغمام.
و في خطّ ابن المؤذّن: غمائم النور هي غمائم كانت لبني إسرائيل تظلّهم من عين الشمس(2).
فَوقَ تابُوتِ الشَّهادَةِ: أي كلّمه و أسمعه كلامه تعالى من وراء تابوت الشهادة.
قيل: هي تابوت يوسف عليه السلام، حُمل إلى ناحية جبل حوريث من ناحية طور سيناء(3)، فكان تظلّه بالنهار غمامة، و يشرق بالليل عمود من نار و نور.
قيل: تابوت الشهادة هي صندوق أنزل اللّٰه فيه ألواح التوراة و غيرها، و كانت الألواح من زمرّد أخضر.
قال الشهيد قدس سره: إنّ المراد بتابوت الشهادة صندوق أنزل اللّٰه فيه ألواح التوراة الّتي كتب فيها الآيات العشر؛ الّتي أوّلها: التوحيد، و ثانيها: / 50 /النهي عن عبادة الأوثان، و ثالثها: تعظيم السبت، و رابعها: إكرام الوالدين، و خامسها: النهي عن يمين الكاذبة،
1) . لم يوجد إلاّ في مجمع البحرين (ج 1، ص 191)، و وجدنا نحوه في مصادر اُخرى هكذا:
2) . لم يوجد في مصدر، و لكن وجدنا في تفسير القمي (ج 1، ص 47) هذه العبارة: «... كانت تجيء بالنهار غمامة تظلّهم من الشمس، و ينزل عليهم بالليل المنّ...».
3) . جمال الاُسبوع، ص 538؛ منه بحار الأنوار، ج 87، ص 110، و العبارة فيهما هكذا: «... و تابوت يوسف عليه السلام حمل إلى ناحية جبل حوريثا من ناحية طور سيناء، و بحر سوف...».
و سادسها: النهي عن السرقة، و سابعها: النهي عن الزنا، و ثامنها: النهي عن قتل النفس، و تاسعها: النهي عن شهادة الزور، و عاشرها: النهي عن تمنّي مال الغير و زوجته، فتلك الآيات كلمات اللّٰه من وراء حجاب التابوت.
و عن الباقر عليه السلام: هذا التابوت هو الّذي أنزل(1)اللّٰه على أُمّ موسى فوضعته فيه فألقته في البحر، فلمّا حضرتْ موسى الوفاة وضع فيه الألواح و ودعه(2)و ما [كان] عنده من آثار النبوة، و أودعه [وصيَّه يوشع بن نون، فلم يزل بنو إسرائيل يتبرّك به و هم في عزٍّ و شرف] حتّى استخفّوا به، فكانت الصبيان تلعب به، فرفعه اللّٰه عنهم(3).
و قيل: إنّما سمّي تابوت الشهادة لكونه شاهداً على صدق ما وَعَدَ موسى لبني إسرائيل من إتيان الكتاب المشتمل على الأوامر و النواهي من عند اللّٰه إيّاهم صدق الشاهد، فإضافته إلى الشهادة للمبالغة، و هو كان صندوقاً من عود قريباً من ثلاثة أذرع في عرض ذراعين، أنزل اللّٰه تعالى إلى آدم عليه السلام، و فيه: صورة الأنبياء عليهم السلام، و روح متكلّم من اللّٰه تعالى، و الميثاق.
و أصل التابوت «تابُوةٌ»، و هو فَعلُوَةٌ، فلمّا أُسكنت الواو تقلَّب هاء التأنيث تاءً(4).
قال الجوهري حاكياً عن غيره(5): لم تختلف [لغة] قريش و الأنصار في شيء من القرآن إلاّ في التابوت، فلغة قريش بالتاء، و لغة الأنصار بالهاء(6).
/ 51 /وَ(7)في عَمُودِ النار: عطف على قوله: «في زمرة الملائكة المقدّسين»، أي كلّمه عليه السلام في عمود النار، و هي نار بيضاء تتّقد في شجرة خضراء، وجدها موسى عليه السلام من جانب الطور.
و قصّتهُ أنّه عليه السلام استأذن شعيباً في الخروج إلى أمّه، و خرج بأهله، فلمّا وافى وادي طوى - و فيه الطور - ولد له ابن في ليلة شاتبة(1)مظلمة، و كانت ليلة الجمعة، و قد اخلّت(2)الطريق و تفرّقت ماشيته، إذ رأى من جانب الطور ناراً، «فلمّا جاءها نودي أن بورك من في النار و من حولها»(3)يعني: من في مكان النار، و هو البقعة المباركة الّتي حصلت فيها و في حواليها أمرٌ دينيّ، و هو تكليم اللّٰه عزّ و جلّ موسى عليه السلام بقوله «إِنِّي أَنَا اَللّٰهُ رَبُّ اَلْعٰالَمِينَ(4)».(5)
قال ابن عبّاس في قوله: «أن بورك من في النار» يعني به: قُدّس من في النار، و هو اللّٰه سبحانه، عنى به نفسه(6).
و قال بعض الشارحين: يفهم من قوله: «عمود النار» أنّ المراد بمن في النار موسى عليه السلام، أي: بورك من في طلب النار، و المراد بمن حولها من الملائكة، لا عكسه كما ظنّ بعضهم(7).
ثمّ إنّه لمّا كان عمود النار في الحقيقة نوراً، ذُكر بلفظ النار؛ لأنّ موسى عليه السلام ظنّه ناراً.
و في طُورِ سَيْناءَ: هي ظرف آخر للتكليم، و ظرف الظرف ظرف، كذا قيل، و في بعض النسخ «في طور سيناء» بغير واو؛ بناءً على أنّه بدل من عمود النار، ففيهما كمال الاتّصال، / 52 /و الطور جبل كلّم اللّٰه عليه موسى عليه السلام في بيت المقدس عن يمين المسجد، كما أنّ طور هارون جبل آخر في قبلته، و قيل: هو جبل بالشام.
و عن الصادق عليه السلام و قد ذكر الغريّ(8)، قال: و هي قطعة من الجبل الّذي كلّم اللّٰه عليه
1) . ليس «شاتبة» في نقل بحار الأنوار، و في التفسير الصافي: شاتية.
2) . كذا في النسخة، و الصحيح «أضلّ» كما في التفسير الصافي.
3) . سورة النمل، الآية 8.
4) . سورة القصص، الآية 30.
5) . بحار الأنوار، ج 13، ص 23 و 78 (مع اختلاف في العبارة)؛ التفسير الصافي، ج 3، ص 301.
6) . لم يوجد في مصدر.
7) . بحار الأنوار، ج 3، ص 100: «و قيل: أي بورك من في طلب النار، و هو موسى عليه السلام، و من حولها الملائكة، و سبحان الله...».
8) . في النسخة: «المغرى» و هو تصحيف من الكاتب.
موسى تكليماً، و قدّس [عليه] عيسى تقديساً، و اتّخذ عليه إبراهيم خليلاً، و اتّخذ محمّداً صلى الله عليه و آله و سلم حبيباً، و جعله للنبيّين مسكناً، فقال: فو الله ما سكن [فيه] بعد أبويه الطيّبين آدم و نوح أكرم من أمير المؤمنين عليه السلام(1).
قال بعض المفسّرين: إنّ طور سيناء - بالمدّ و الكسر - و طور سينين لا يخلو إمّا أن يكون مضافاً إلى بقعة اسمها سيناء و سينين(2)، و إمّا أن يكون اسماً للجبل مركّباً من مضاف و مضاف إليه، كامرئ القيس(3).
و في معاني الأخبار: معنى طور سيناء أنّه كان عليه شجرة الزيتون، و كلّ جبل لا يكون(4)عليه شجرة الزيتون أو ما ينتفع به الناس من النبات أو الأشجار من الجبال، فإنّه يسمّى جبلاً أو طوراً، و لا يقال له طور سيناء، و لا طور سينين.(5)
و قيل: إنّ طور سَيناء - بالفتح - طور زَيْنا جبل ببيت المقدس.
و بالجملة فمن كسر فإنّما يمتنع الصرف؛ للتعريف و العجمة أو(6)التأنيث، لأنّها تبعه؛ لأنّ فِعلاء بكسر الفاء لا يكون ألفه للتأنيث، كألف صحراء.
قال ابن خالويه في كتاب ليس: [ليس] في كلام العرب صفة على فِعلاء إلاّ طور سِيناء بكسر السين.
/ 53 /وَ في جَبَلِ حُورِيث(7): هي ظرف آخر للتكليم بناءً على ما مرّ في طور سيناء، و في بعض النسخ المعتبرة بترك العاطف، و هو لكمال الاتّصاف، و حوريث - بالثاء
1) . التهذيب، ج 6، ص 23؛ كامل الزيارات، ص 38؛ إرشاد القلوب، ج 2، ص 439؛ جامع الأخبار، ص 20؛ فرحة الغريّ، ص 72؛ بحار الأنوار، ج 93، ص 232 و 258.
2) . في المصدرين: «أو سينون» بدل «و سينين».
3) . جوامع الجامع، ج 2، ص 579؛ غريب القرآن للطريحي، ص 258.
4) . كذا في النسخة، و الصحيح كما في المصدرين: «يكون» بدون «لا».
5) . معاني الأخبار، ص 49؛ علل الشرائع، ج 1، ص 68.
6) . كذا فى النسخة، و الصحيح ظاهراً «لا» بدل «أو»؛ لأنّ «أو» لا تناسبُ ذيل العبارة.
7) . و في مجمع البحرين (حرب): «جبل حوريب في دعاء السمات: هو «جبل بأرض الشام خوطب عليه موسى عليه السلام».
المثلّثة على ما في بعض النسخ - هو جبل بأرض الشام أو مدين، خوطب عليه موسى عليه السلام أوّل خطابه(1)، و مديَن هي مدينة قوم شعيب، و هي تجاه تبوك بين المدينة و الشام، بها البئر الّتي استقى منها موسى لابنته(2)شعيب.
و قيل: حوريثا هو الجبل الّذي خاطب اللّٰه [عليه] موسى عليه السلام في أوّل خطابه.
و قيل: الصحيح أنّه - بالتاء المثنّاة الفوقانية - اسم موضع، و لم يوجد فوعيل في كلام العرب إلاّ حوريت بالتاء المثنّاة - صرّح به في القاموس(3)- و قال: المراد بجبل حوريث هو طور سيناء، فالعطف تفسيريٌّ، و إنّما فسّر به لأنّ طور سيناء يقال: جبل بين مصر و إيل، و كان حوريث موضعاً في ناحيته، و ينسب إليه ذلك الجبل، و قيل: هو من ناحية طور سيناء، دفن فيه تابوت يوسف عليه السلام، يظلّ عليه غمامة من نور، و يشرق فيها عمود من نار.
في الوادِ المُقَدَّسِ: هو بقرب بيت المقدس، و هو وادٍ طيّبٌ كثير الزيتون، قيل: إنّ موسى عليه السلام قبض فيه.
فِي البُقعَةِ المُبارَكَةِ: هي القطعة من الأرض على غير الهيئة الّتي إلى جانبها. قيل:
بركتها بالنسبة إلى مُوسى عليه السلام؛ لأنّ اللّٰه تعالى كلّمه فيها.
مِنْ جانِبِ الطورِ/ 54 /الْأيمَنِ: يعني: من شاطئ الواد الأيمن لموسى عليه السلام، و مِن لابتداء الغاية.
في العلل عن النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم أنّه سئل عن «وادي المقدّس» فقال: لأنّه قدّست فيه الأرواح، و اصطفيت فيه الملائكة، و كلَّم اللّٰه عزّ و جلّ موسى تكليماً(4).
و عن الصادق عليه السلام أنّه قال: شاطئ الواد الأيمن الّذي ذكره اللّٰه في القرآن هو الفرات،
1) . ورد في مجمع البحرين (حرث): «جبل حوريث في دعاء السمات، بالثاء المثلّثة على ما في النسخ المعتبرة: هو جبل بأرض الشام خوطب عليه موسىٰ عليه السلام أوّل خطابه».
2) . كذا في النسخة، و الصحيح: «لابنتَي».
3) . ورد في القاموس المحيط (حرت): و حَوْريتُ موضع، و لا نظير لها.
4) . علل الشرائع، ج 2، ص 471؛ بحار الأنوار، ج 9 ص 306، ج 13، ص 66.
و البقعة المباركة هي كربلاء [و الشجرة هي محمد صلى الله عليه و آله و سلم](1).
مِنَ الشَّجَرَة: أي من جانب الشجرة، ف «مِن» لابتداء الغاية، و هذه الفقرة وقعت بدل الاشتمال من قوله: «من جانب الطور»؛ لأنّ الشجرة ثابتة على جانب الطور، و هي الشجرة الّتي رآها موسى عليه السلام، و هي شجرة خضراء من أسفلها إلى أعلاها، أحاطت بها ناراً بيضاء في غاية التوقّد.
و قيل: إنّ تلك الشجرة شجرة العَوسَج و العنّاب.
و هذا الكلام و ما قبلها عنه عليه السلام إشارة إلى قوله تعالى: «فَلَمّٰا أَتٰاهٰا نُودِيَ مِنْ شٰاطِئِ اَلْوٰادِ اَلْأَيْمَنِ فِي اَلْبُقْعَةِ اَلْمُبٰارَكَةِ مِنَ اَلشَّجَرَةِ أَنْ يٰا مُوسىٰ إِنِّي أَنَا اَللّٰهُ رَبُّ اَلْعٰالَمِينَ»(2).
قال ابن عبّاس: تأويل هذا القول أنّه كان فيها لا على سبيل تمكّن الأجسام، بل إنّه - جلّ و علا - نادى موسى و أسمعه كلامه من جهتها، و أظهر له ربوبيّته من ناحيتها، فالشجرة مظهرة لكلامه تبارك و تعالى(3).
و روى في بعض الأخبار أنّ موسى عليه السلام لمّا أقبل نحو النار يقتبس فإذا شجرة و نار تلتهب عليها، فلمّا ذهب نحو/ 55 /النار يقتبس منها أهوت عليه ففزع وعدا، و رجعت النار إلى الشجرة، فالتفت إليها و قد رجعت إلى الشجرة، فرجع الثانية ليقتبس فأهوت نحوه فعدا و تركها، ثمّ التفت إليها و قد رجعت إلى الشجرة، فرجع إليها الثالثة فأهوت إليه فعدا، «وَ لَمْ يُعَقِّبْ»(4)أي لم يرجع، و ناداه اللّٰه عزّ و جلّ «أَنْ يٰا مُوسىٰ إِنِّي أَنَا اَللّٰهُ رَبُّ اَلْعٰالَمِينَ»(5)قال موسى: فما الدليل على ذلك؟ قال اللّٰه عزّ و جلّ: ما في يمينك يا موسى؟ «قال هي عصاي»، «قٰالَ أَلْقِهٰا» [يا موسى فألقاها فصارت حيّة ففزع] «فَإِذٰا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعىٰ»
ففزع منها موسى وعدا، فناداه اللّٰه عزّ و جلّ: «خُذْهٰا وَ لاٰ تَخَفْ»(1)إنّك من الآمنين(2).
وَ فِي أَرضِ مِصرَ بتسع آياتٍ بَيِّنات: عطف على ما تقدّم من القسم، أي: بمجدك الّذي كلَّمتَ به موسى في أرض مصر، و المراد: كلّمتَ وحياً في أرض مصر مؤيَّداً و ملتبساً بتسع آيات معجزات و أصحاب(3)إشارة إلى قوله تعالى مخاطباً إلى موسى: «وَ أَدْخِلْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضٰاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ فِي تِسْعِ آيٰاتٍ إِلىٰ فِرْعَوْنَ وَ قَوْمِهِ»(4)و قوله في موضع آخر:
«ثُمَّ أَرْسَلْنٰا مُوسىٰ وَ أَخٰاهُ هٰارُونَ بِآيٰاتِنٰا وَ سُلْطٰانٍ مُبِينٍ»(5).
و مصر هي مدينة معروفة أرضها أربعون ميلة في مثلها، سمّيت بذلك لتمصّرها أو لأنّه بناها المصر بن نوح، و الآيات التسع هي: الفلق و الطوفان و الجراد و القمّل و الضفادع و الدم و الطمسة و الجدب في بواديهم و النقصان في مزارعهم. و من عدّ العصا و اليد من التسع يعدّ الآخرين واحداً، و لا يَعدّ الفلق؛ لأنّه لم يُبعث/ 56 /به موسى إلى فرعون.
و ربّما قيل: إنّها تسع آيات في الأحكام.
و في العلل عن الصادق عليه السلام: لمّا كلّمه اللّٰه تكليماً فأنزل عليه التوراة و كتب «في الألواح [من] كلّ شيء موعظةً و تفصيلاً لكلّ شيء»(6)، و جعله آية(7)في يده و عصاه و في الطوفان و الجراد و القمّل و الضفادع و الدم و فلقِ البحر و غرقِ اللّٰه فرعون و جنوده(8).
و هذه الفقرة إشارة إلى ما روى القمي في حديث أنّه قال عليه السلام:
و كان فرعون و هامان قد تعلّما السحر، و إنّما غلبا الناس بالسحر، و ادّعى فرعون
1) . سورة طه، الآية 17-21.
2) . تفسير القمي، ج 2، ص 140؛ بحار الأنوار، ج 13، ص 30.
3) . كذا في النسخة.
4) . سورة النمل، الآية 12.
5) . سورة المؤمنون، الآية 45.
6) . سورة الأعراف، الآية 145؛ و صدر الآية هكذا: [و كتبنا له في الألواح] الآية.
7) . في المصدر: جعل آيته.
8) . علل الشرائع، ج 1، ص 59؛ بحار الأنوار، ج 13، ص 286.
الربوبية بالسحر، فلمّا أصبح بعث «في المدائن حاشرين»(1)مدائنِ مصر كلّها، و جمعوا ألف ساحر، و اختاروا من الألف مائةً و من المائة ثمانين، فقال السحرة لفرعون: قد علمتَ أنّه ليس في الدنيا أسحر منّا، فإن غلبنا موسى فما يكون لنا عندك؟ قال: إنّكم إذاً لمن المقرّبين عندي، أُشارككم [في] ملكي. قالوا: فإن غلبَنا موسى و أبطل سحرنا علمنا أنّ ما جاء به ليس من قِبَل السحر و لا من قبل الحيلة؛ آمنّا به و صدّقناه. قال فرعون: إن غلبكم موسى صدّقتُه أنا أيضاً معكم، و لكن أجمِعوا كيدكم أي حيلتكم. قال: و كان موعدهم يوم عيد لهم.
فلمّا ارتفع النهار و جمع فرعون الخلق و السحرة، و كانت له قبّة طولها في السماء ثمانون ذراعاً، و كانت لبست الحديد و الفولاد المصقول، و كانت إذا/ 57 /وقعت الشمس عليها لم يقدر أحد أن ينظر إليها من لمع الحديد و وهج الشمس، و جاء فرعون و هامان و قعدا عليها ينظران، و أقبل موسى ينظر إلى السماء، فقالت السحرة لفرعون: «إنّا نرى رجلاً ينظر إلى السماء، و لم يبلغ سحرنا السماء»، و ضمنت السحرة من في الأرض فقالوا لموسى: «إِمّٰا أَنْ تُلْقِيَ وَ إِمّٰا أَنْ نَكُونَ نَحْنُ اَلْمُلْقِينَ»(2)«قٰالَ لَهُمْ مُوسىٰ أَلْقُوا مٰا أَنْتُمْ مُلْقُونَ * فَأَلْقَوْا حِبٰالَهُمْ وَ عِصِيَّهُمْ»، فأقبلت تضطرب مثل الحيّات، ف «قٰالُوا بِعِزَّةِ فِرْعَوْنَ إِنّٰا لَنَحْنُ اَلْغٰالِبُونَ» /(3)، «فَأَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ خِيفَةً مُوسىٰ» فنودي «لاٰ تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ اَلْأَعْلىٰ وَ أَلْقِ مٰا فِي يَمِينِكَ تَلْقَفْ مٰا صَنَعُوا إِنَّمٰا صَنَعُوا كَيْدُ سٰاحِرٍ»(4)فألقى موسى العصا فذابت في الأرض مثل الرصاص، ثمّ طلع رأسها و فتحت فاها و وضعت شفتها العليا إلى(5)رأس قبّة فرعون، ثمّ دارت و أرخت شفتها السفلى، و التقمت عصيَّ السحرة و حبالهم، و غلب كلّهم، و انهزم الناس حين رأوها و عظمها و هولها ممّا لم تر العين و لا وصف الواصفون مثله، فقَتَل في الهزيمة مِن وطئ الناس بعضُهم بعضاً؛ عشرة آلاف رجل و امرأة و صبيٍّ، و دارت على قبّة فرعون.
قال: فأحدث فرعون و هامان في ثيابهما، و شاب رأسهما [و غشي عليهما] من الفزع، و مرّ موسى عليه السلام في الهزيمة مع الناس، فناداه اللّٰه عزّ و جلّ: / 58 / «خُذْهٰا وَ لاٰ تَخَفْ
سَنُعِيدُهٰا سِيرَتَهَا اَلْأُولىٰ»(1)، فرجع موسى و لفّ على يده عباءة كانت عليهم(2)، ثمّ أدخل يده في فمها فإذا هي عصا كما كانت، و كان كما قال اللّٰه: «فَأُلْقِيَ اَلسَّحَرَةُ سٰاجِدِينَ» لمّا رأوا ذلك «قٰالُوا آمَنّٰا بِرَبِّ اَلْعٰالَمِينَ * رَبِّ مُوسىٰ وَ هٰارُونَ» /(3)، فغضب فرعون عند ذلك غضباً شديداً و «قٰالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ إِنَّهُ لَكَبِيرُكُمُ» يعني موسى عليه السلام «اَلَّذِي عَلَّمَكُمُ اَلسِّحْرَ فَلَسَوْفَ تَعْلَمُونَ لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلاٰفٍ ثُمَّ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعِينَ»(4)فقالوا له كما حكى اللّٰه عزّ و جلّ: «لا ضير» الآيتين(5)، فجلس(6)فرعون بموسى في السجن، حتّى أنزل اللّٰه عليهم الطوفان و الجراد و القمّل و الضفادع و الدم فأطلق عنهم.
و يَومَ فَرَقتَ لِبَني إسرائيل البحْر: أي كلّمته وحياً يوم جعلت ماء البحر فرقاً ينقطع(7)بعضه بعضاً، حتّى حصلت فيه مسالِك، و قرئ «فرّقت» على بناءِ التكثير؛ لأنّ المسالك كانت اثني عشر بعدد الأسباط، و «بني إسرائيل» أولاد يعقوب، و الابن من بناء؛ لأنّه مبنيّ أبيه، و إسرائيل لقب يعقوب عليه السلام، و معناه بالعبريّة «صفوة اللّٰه»، و قيل «عبد اللّٰه»، و هذه الفقرة إشارة إلى قوله تعالى: «وَ إِذْ فَرَقْنٰا بِكُمُ اَلْبَحْرَ»(8).(9)
و روى القمّي في الحديث السابق:
فلمّا قرب موسى البحر و قرُب فرعون من موسى «قٰالَ أَصْحٰابُ مُوسىٰ إِنّٰا لَمُدْرَكُونَ * قٰالَ» موسى: «كَلاّٰ إِنَّ مَعِي رَبِّي سَيَهْدِينِ»(10)[أي سينجيني]، فدنا موسى / 59 /من البحر فقال له: انفرق(11). فقال [البحر له]: استكبرتَ - يا موسى - أن تقول لي
1) . سورة طه، الآية 21.
2) . في المصدر: «عليه»، و هو الصحيح.
3) . سورة الشعراء، الآية 46-48.
4) . سورة الشعراء، الآية 49.
5) . سورة العشراء، الآية 50 و 51.
6) . في المصدر: فحبس فرعون من آمن بموسى.
7) . كذا، و الصحيح: يقطع.
8) . سورة البقرة، الآية 50.
9) . تفسير القمي، ج 2، ص 118؛ بحار الأنوار، ج 13، ص 120.
10) . سورة الشعراء، الآية 61 و 62.
11) . في المصدر: «انفلق».
أن أنفرق(1)لك، و لم أعص اللّٰه عزّ و جلّ طرفة عين، و قد كان فيكم المعاصي! فقال له موسى:
فاحذر أن تعصي و قد علمتَ أنّ آدم عليه السلام اُخرج من الجنّة بمعصيته، و إنّما لعن إبليس بمعصيته. فقال البحر: ربّي عظيم مطاع أمره و لا ينبغي لشيء أن يعصيه. فقام يوشع بن نون فقال لموسى عليه السلام: يا نبيّ اللّٰه، ما أمرك ربّك؟ فقال: بعبور البحر. فاقتحم يوشع فرسه في الماء، و أوحى اللّٰه تعالى «إِلىٰ مُوسىٰ أَنِ اِضْرِبْ بِعَصٰاكَ اَلْبَحْرَ» فضربه «فَانْفَلَقَ فَكٰانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ اَلْعَظِيمِ»(2)أي كالجبل العظيم، فضرب له في البحر اثني عشر طريقاً، فأخذ كلّ سبط منهم في طريق.(3)
وَ فِي المُنبَجساتِ الّتي صَنَعتَ بِهَا العَجائِبَ في بَحرِ سُوفٍ: هذا عطف أيضاً على القسم الّذي تقدّم، أي: بمجدك فِي يوم المنبجسات أي العيون الجارية، يقال: انبجس الماء و تبجّس تفرّق، إشارة إلى قوله تعالى: «فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اِثْنَتٰا عَشْرَةَ عَيْناً»(4).
و «بحر سُوف» أي بعيد القعر. قيل: يعني بحر الهلاك، و قيل: اسم ذلك البحر «سوف»، و يقال بلسان العبرانية بمسوف كأنّه يم سوف. و قيل: بحر سوف بلسان العبرانية «يوم سوف» أي بحر بعيد. و قيل: هو من وراء مصر، و قيل: هو القلزم من بحار فارس.
و المراد بالمنبجسات هنا فرق الماء الاثني عشر/ 60 /الخارجة من الحَجَر، و بالعجائب صيرورة البحر شبكةً حيث يَرى بعضهم بعضاً، بعد ما قال كلّ سبط منهم:
قُتل إخواننا.
وَ عَقَدْتَ ماءَ البَحرِ في قَلبِ الغَمرِ كَالحِجارةِ: حيث يقوم كلّ واحد من المنفلقات منفرداً عن الآخر، و الغمر: الماء الكثير الّذي يغمُر صاحبه، و سُمّيتْ لشدّة غمره، و المعنى:
عقدتَ ماء البحر في باطنه كما تُعقد الحجارة، و جعلته قناطير؛ و كأنّه أشار بذلك إلى
الكوى(1)الّتي تَرَأى قوم موسى في البحر منها، كذا قيل.
وَ جَاوَزْتَ بِبَني إسرائيلَ البَحر: إشارة إلى قوله تعالى: «وَ جٰاوَزْنٰا بِبَنِي إِسْرٰائِيلَ اَلْبَحْرَ»(2)يعني سبل نهر مصر.
وَ تَمَّت كَلِمَتُكَ الحُسنى عَلَيهِم: على بني إسرائيل، بالنصر و التفضّل عليهم بقولك:
«وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى اَلَّذِينَ اُسْتُضْعِفُوا فِي اَلْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ اَلْوٰارِثِينَ وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي اَلْأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ جُنُودَهُمٰا مِنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَحْذَرُونَ» /(3)و «الحسنى» تأنيث الأحسن صفة للكلمة، و معنى تمّت الكلمة على بني إسرائيل: مضت عليهم، من قولك:
تمّ على الأمر، إذا مضى عليه، و استمرّ.
بِما صَبَروا: بسبب صبرهم على شدائد قومه من القتل و الأسر و وضع الجزية عليهم.
القمي قال: كان في علم اللّٰه أنّهم يصبرون على ما يصيبهم، فجعلهم أئمّةً.(4)
و في بعض الأخبار: أخبر اللّٰه تعالى نبيَّه صلى الله عليه و آله و سلم بما لقي موسى عليه السلام و أصحابه من فرعون من القتل و الظلم، فيكون تعزية له في ما يصيبه في أهل بيته/ 61 /من اُمّته،(5)ثمّ بشّر [ه] بعد تعزيته أنّه يتفضّل عليهم بعد ذلك، و يجعلهم خلفاء في الأرض و أئمّة على اُمّته، و يردّهم [إلى] الدنيا مع أعدائهم حتّى ينتصفوا منهم، [فقال:] «وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ»(6)الآية.
وَ اَورَثْتَهُم: و الآية هكذا: «وَ أَوْرَثْنَا اَلْقَوْمَ اَلَّذِينَ كٰانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشٰارِقَ اَلْأَرْضِ وَ مَغٰارِبَهَا»(7)الآية، و ضمير «أورثتهم» يعود إلى قوم بني إسرائيل الّذين كانوا يَستضعفهم
1) . الكَوّ و الكَوَّة و الكُوَّة، ج كِواء، و كُوًى و كَوّات و كُوّات: الخرق في الحائط. كُوَى النهر: جداوله و سواقيه. (المنجد - كوى)
2) . سورة الأعراف، الآية 138؛ سورة يونس، الآية 90.
3) . سورة القصص، الآية 5.
4) . تفسير القمي، ج 2، ص 170؛ بحار الأنوار، ج 13، ص 12 و ج 67، ص 130.
5) . في النسخة: «اللّه» بدل «اُمّته» الّذي أثبتناه من المصدر و هو الصحيح.
6) . سورة القصص، الآية 5.
7) . سورة الأعراف، الآية 137.
فرعون و جنوده.
مَشارِقَ الأَرضِ وَ مَغاربِها: بأن مكّنهم و حكم لهم بالتصرّف، و أباح لهم ذلك بعد إهلاك فرعون القبط، فكانوا ورثوا مشارق الأرض و مغاربها الّتي كانوا فيها، و هي أرض مصر و الشام، ملّكها ببني إسرائيل بعد العمالقة و الفراعنة، فتصرّفوا في نواحيها الشرقية و الغربية كيف شاءوا.
الّتي بارَكْتَ فيها للعالَمِينَ: بأنواع الخصب و الزروع و الثمار و العيون و الأنهار.
و قيل: أي أدمت فيها النعمة على الأنبياء.
قيل: بركته العامّة أنّ أكثر الأنبياء بعثوا فيه، فانتشرت في العالمين شرائعهم الّتي هي مبادي الكمالات و الخيرات الدينيّة و الدنيويّة، و بكثرة التنعّم فيها و الخصب الغالب.
قال بعض المفسّرين عند قوله تعالى في سورة الأنبياء: «وَ نَجَّيْنٰاهُ وَ لُوطاً إِلَى اَلْأَرْضِ اَلَّتِي بٰارَكْنٰا فِيهٰا لِلْعٰالَمِينَ»(1): إنّه سبحانه وسم أرض الشام بالبركات، و الفائدة في ابتداء الخطاب من اللّٰه تعالى بذلك أنّه بشارة/ 62 /من اللّٰه تعالى لموسى عليه السلام، بأنّه قد قضي أمر عظيم ينتشر منه في أرض الشام، كلّها البركات و الخيرات.(2)
وَ أغرَقْتَ فِرعَونَ وَ جُنُودَهُ وَ مَراكِبَه في اليمِّ: أي البحر الّذي لا يُدرَك قعره، و قيل: هو لجّة البحر.
و اسم فرعون: وليد بن مصعب.
و قال الفاضل البيضاوي: إنّ فرعون لقب لمن ملك العمالقة، ككسرى و قيصر لملكي الفرس و الروم، و لعتوّهم اشتقّ منهم:(3)«تفرعَنَ الرجل» إذا عتا و تجبّر، و كان فرعون موسى مصعب بن ريّان، (و قيل: اسمه ابنة وليد)(4)من بقايا عاد، و فرعونُ
يوسف عليه السلام ريان، و كان بينهما أكثر من أربعمائة سنة.(1)
و جنود فرعون عساكره و خيوله.
و في بعض النسخ: «مواكبه» بالواو موضع مراكبه، و هو جمع موكب، و هو ركوب القوم للزينة، و المراد هنا جيوشه و عساكره.
و فيه إشارة إلى قوله تعالى: «فَأَخَذْنٰاهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْنٰاهُمْ فِي اَلْيَمِّ»(2).
قيل: في هذه الآية فخامة و تعظيم لشأن الآخذ، و استحقارٌ للمأخوذين، كأنّه أخذهم على كثرتهم في كفٍّ، و طَرَحهم في اليمّ.
و روى أنّ فرعون لمّا انتهى إلى البحر قال لأصحابه: أ لا تعلمون أنّ(3)ربّكم الأعلى، قد فرج لي البحر؟ فلم يجسر أحد أن يدخل البحر، و امتنعت الخيل منه؛ لهول الماء، فتقدّم فرعون حتّى جاء إلى ساحل البحر، فقال له منجّمه: لا تدخل البحر و عارِضه. فلم يقبل منه، و أقبل فرسه(4)حصان، فامتنع الحصان أن يدخل الماء، فعطف عليه جبرئيل و هو على ماذيانة، فتقدّمه و دخل، فنظر الفرس إلى الرمكة فطلبها و دخل البحر، و احتجم(5)أصحابه/ 63 /خلفه، فلمّا دخلوا كلّهم حتّى كان آخر مَن دخل من أصحابه و آخر من خرج من أصحاب موسى، أمر اللّٰه عزّ و جلّ الرياح فضربت البحر بعضه ببعض، فأقبل الماء يقع عليهم مثل الجبال.(6)
و روى أنّ فيهم سبعين ألفاً من دُهْم(7)الخيل سوى سائر الهيئات.
وَ بِاسمِكَ العَظيمِ الأَعظَمِ الأَعظَمِ الأَعزِّ الأَجَلِّ الأَكْرَم: أي بحقّ اسمك، و تكرير الأعظم هنا للتأكيد في عظمته.
وَ بِمَجْدِكَ الَّذِي تَجَلَّيْتَ بِهِ مُوسى كَليمِكَ عَلَيه السَّلام: إشارة إلى صفة الذات و جلاله، و تذكير بنعمته على أوليائه مرّةً اُخرى؛ فإنّ التجلّي الظهور، أي: بحقّ مجدك الّذي ظهرتَ به أو بآياتك الّتي أحدثتها في الجبل له عليه السلام؛ إذ تجلّيه تعالى يعود إلى جلاء معرفته من مصنوعاته لقلوب عباده، حتى شهدت كلّ ذرّةٍ من مخلوقاته مرآة ظهر فيها لهم، فهم يشاهدون على قدر قبولهم لمشاهدته، و تتفاوت تلك المشاهدة بحسب تفاوت أشعّة أبصار بصائرهم؛ فمنهم من يَرى الصفة(1)أوّلاً و الصانع ثانياً، و منهم من يراهما، و منهم من يرى الصانع أوّلاً، و منهم من لا يرى مع الصانع غيره.
و الكليم فعيل بمعنى الفاعل، و هو أعمّ من النجيّ؛ لأنّ كلَّ مناجٍ مكالِمٌ دون العكس.
و إنّما سُمّي موسى عليه السلام كليم اللّٰه لأنّه كلّم اللّٰه تعالى بالنصب، بمعنى مكالِمه/ 64 /.
فِي طُورِ سَيْناء: جبلٌ خوطب عليه موسى أوّل خطابه بالوحي و قد مرّ، و ذكرُ التجلّي بعد ذكر التكلّم لموسى عليه السلام ينطوي على فوائد عظيمة في تفصيل مجاري المجد و الجلال، فلا تظنّنّ أنّه مكرّر غير مستحسن؛ إذ التكرّر في ما لا ينطوي على مزيد فائدة.
وَ لإبراهيم خَليلِكَ عَلَيه السَّلام مِنْ قَبلُ: أي من قبل موسى و هارون، أو من قبل محمّد صلى الله عليه و آله في بدو النبوّة، إشارة إلى قوله تعالى: «وَ لَقَدْ آتَيْنٰا إِبْرٰاهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ»(2)، و إبراهيم هو إبراهيم بن تارح بن ناخور، و كان إبراهيم أوّل من أساك، و أوّل من استنجا بالماء، و أوّل من جزّ شاربه، و أوّل من رأى الشيب، و أوّل من اختتن، و أوّل من اتّخذ السراويل، و أوّل من ثرد الطريد(3)، و أوّل من اتّخذ الضيافة، و الخليل: الصَّديق، من الخُلّة بالضمّ، و هو الصداقة و المحبّة المختصّة الّتي لا خلال فيها؛ قال الشاعر:
قد تخلّلت مسلك الروح منّي *** و به سمّي الخليل خليلاً
فإذا ما نطقت كنت حديثي *** و إذا ما سكتّ كنت القليلا(4)
أو من الخَلّة بالفتح، و هي الحاجة و الفقر؛ لأنّه رفع حاجته إلى اللّٰه تعالى لا إلى غيره.
و يؤكّد المعنى الأوّل ما روى أنّ إبراهيم عليه السلام كان كثير العيال كثير الرماد، و كان له صديق في مصر يرسل إليه في كلّ سنة ميرة أي طعاماً يمتاره(1)، فبعث إبراهيم عليه السلام غلمانه بالإبل إلى صديقه/ 65 /، فلم يرسل له شيئاً في تلك السنة لغدر، فرجع غلمانه و إبله خالية، فمرّوا ببطحاء رمل، و استحيوا من الناس، فحمّلوا إبلهم من ذلك الرمل، ثمّ أتوا إبراهيم عليه السلام و أعلموه.
ثمّ إنّ إبراهيم اهتمّ بطعام الناس من ضيفه و أهله و لم يقدر على شيء، ففتح أهلُه الغرائر فوجدوها مملوّاً من أجود الدقيق، فأمرتْ سارةُ زوجته الخبّازين فخبزوا و أطعموا الضيف، و كان إبراهيم نائماً، فلمّا استيقظ وجد رائحة الطعام فقال: يا سارة، من أين؟ قالت: من عند خليلك المصري. فقال: هذا من عند خليلي اللّٰه و اتّخذ اللّٰه [إبراهيم]،(2)خليلاً، و الخليل ليس في بحثه خللاً.(3)
و يؤيّد المعنى الثاني ما روى في العيون عن الصادق عليه السلام: إنّما اتّخذ اللّٰه إبراهيم خليلاً لأنّه لم يردّ أحداً، و لم يسأل أحداً قطّ غير اللّٰه.
في مَسْجدِ الخَيف: ما انحدر من غلظ الجبل، و ارتفع عن مسيل الماء؛ و إنّما سُمّي مسجد المنى بالخيف لأنّه بني في خَيف الجبل، و الأصل مسجد خيف منى، فخفّف بالحذف.
و في مصباح المنير: و لا يكون خيف إلاّ بين جبلين.(4)
و كان مسجد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم على عهده عند المنارة الّتي في وسط المسجد،
و قربها إلى القبلة نحواً من ثلاثين ذراعاً، و عن يمين و عن يسار و خلف نحواً من ذلك.
روى أنّه صلّى فيه ألفُ نبيّ.(1)
فيستحبّ فيه ستّ ركعات في أصل/ 66 /الصومعة.(2)
وَ لإسحاق صَفِيِّكَ عَليهِ السَّلام: و كان وصيّاً لأبيه عليه السلام، و إسماعيل أكبر منه بخمس سنين.
و في المجمع: إسحاق أصغر من إسماعيل بأربعة عشر سنة. قيل: عاش مائة و ثمانين سنة، و ولد و لأبيه مائة سنة، و عاش إسماعيل مائة و عشرين سنة(3).
و في معاني الأخبار: من زعم أنّ إسحاق أكبر [من إسماعيل] و أنّ الذبيح إسحاق، فقد كذب بما أنزل اللّٰه تعالى في القرآن من نَبإهما(4).
و الصفيّ أخصّ من الخليل؛ لأنّه الّذي صافى الودّ و يخلّصه، مع صفاء ظاهره و باطنه عن النقائص كلّها، من الصفوة نقيض الكدر، و منه صفو الشيء مثله، و هو ما صفا منه.
في بِئرِ شِيَع(5): ضَبَطَه بعضُهم بالشين المعجمة و المثنّاة التحتيّة، و قال: إنّها بئر طمَّها أبو مالك، فسأله إسحاق أن تعاد و تكنس، ففعل أبو مالك ورمى بقُمامتها(6)، من قولهم:
شاعت الناقة، إذا رمت ببولها، أو من الشيع و هي الأصحاب و الأعوان؛ لتشايعهم على
1) . الكافي، ج 4، ص 519، ح 4؛ من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 230؛ التهذيب، ج 5، ص 274، ح 14.
2) . الكافي، ج 4، ص 519، ح 6؛ التهذيب، ج 5، ص 274، ح 15؛ مصباح المتهجد، ص 704؛ وسائل الشيعة، ج 5، ص 269.
3) . مجمع البحرين، ج 2، ص 347: «و في المجمع إسحاق...»؛ لم يوجد هذه العبارة في «مجمع البيان».
4) . معاني الأخبار، ص 391؛ بحار الأنوار، ج 12، ص 130.
5) . جاء في حاشية النسخة: «بئر شيع در بعضى از نسخ به شين نقطه دار و ياى دو نقطه است كه گفته اند اشاره است به چاهى كه حضرت كنده بود و پادشاه آن زمان كه ابو مالك بود آن را پر كرد پس اسحاق از او سؤال كرد كه آن را خالى كند و او خالى كرد و در بعضى از نسخه ها به سين بى نقطه و باى يك نقطه و اين موافق است با آنچه در تورات است كه اسحاق با اصحاب ابو مالك بر آن چاه نزاع كردند. هفت گوسفند داد با ايشان صلح كرد آن را بئر سبع گفتند. اين نسخه ظاهرتر است (مجلسى).» بحار الأنوار، ج 87، ص 113.
6) . القُمامة: الكُناسة، الزُّبالة الّتي تُكنس.
حفرها و كنسها.
و ضَبَطه بعضُهم بالسين المهملة و الموحّدة و قال: إنّ إسحاق كاتب عليها ملكاً يقال له أبو مالك، و تعاهد على البئر بسبعة من الكباش فسمّيت لذلك بئر سبع.
و ذكر الثعالبي أنّ إبراهيم عليه السلام لمّا خرج من مصر إلى الشام خوفاً من الملك الّذي كان بمصر فنزل في السبع من أرض فلسطين خوفاً من جنود الشام، و احتفر بها [بئراً] و اتّخذ مسجداً، و كان ماء تلك البئر مَعيناً ظاهراً، و كانت غنمه تتروّى منها، فأقام بها إبراهيم عليه السلام مدّة، ثمّ تأذّى من أهلها/ 67 /فخرج منها إلى بلدة [من] بلاد فلسطين بين الرملة و إيليا(1)يقال لها «قط»، فلمّا خرج إبراهيم عليه السلام نصب ماء تلك البئر فندم أهل السبع على خروج إبراهيم، فاتّبعوه حتّى أدركوه و سألوه أن يرجع إليهم فلم يقبل، فقالوا: إنّ الماء الّذي كنت تشرب منه و نشرب معك قد نصب، فأعطاهم سبعة عنز من غنمه و قال: «اذهبوا بها منكم؛ فإنّكم لو أردتموها البئر لظهر الماء حتّى يكون مَعيناً كما كان، فاشربوا منها و لا تقربنّها امرأة حائض»، فخرجوا بالأعنُز(2)إلى البئر، فظهر الماء، فكانوا يشربون منها و هو على حالها، حتّى [أتت] امرأة طامث فاغترفت، فنكص ماؤها و لم يرجع إلى اليوم(3).
وَ لِيَعقُوبَ نَبِيِّكَ عَليهِ السَّلام: هو ابن إسحاق، و إنّما سُمّي يعقوب لأنّه و عيصاً كانا توأمين، فتقدّم عيصٌ، و خرج يعقوب على أثره أخذاً بعقبه، و بنوه اثنا عشر و هم الأسباط(4)، و الأسباط جمع السبط، و هو أولاد إسرائيل، و هو يعقوب بن إسحاق بن إبراهيم، و هم اثنا عشر سبطاً من اثني عشر ابناً، و الأسباط في بني إسرائيل بمنزلة
1) . إيليا، بالمدّ و التخفيف: بيت المقدس، و قد تشدّد الثانية و تقصر الكلمة، و هو معرّب. و مسجد إيليا هو المسجد الأقصى، قاله في المغرب. مجمع البحرين (أيل).
2) . العنز: الاُنثى من المعز، و جمعه: أعنز و عِناز و عنوز.
3) . لم يوجد في المصادر.
4) . «اثني عشرة أسباطاً» كقولك: اثني عشرة قبيلة، و الأسباط أولاد الولد جمع سبط، و كانوا اثني عشر قبيلةً من اثني عشر ولداً من ولد يعقوب عليه السلام. الكشاف، ج 2، ص 124.
القبائل من ولد إسماعيل، و أسماؤهم(1): راوين، لوى، يلياخار، يهودا، زيولون، دان، نفتالي، كاداشير، بنيامين، يوسف، كذا سمعت من بعض علماء اليهود.(2)
و أمّا ما نقله الفاضل البيضاوي فخلاف ذلك.(3)
و في الكشاف: و عن الليث أنّ عيص أبو الروم، و يعقوب أبو الأسباط، كلّهم/ 68 / عُمّروا مائة سنة و أربعين سنة.(4)
و يعقوب نبيُّ اللّٰه أعجميٌّ لا ينصرف؛ للمعرفة و العجمية.(5)
في بَيْتِ إِيلٍ: و «هو بيت المقدس، و قيل: بيت اللّٰه؛ لأنّ إيل(6)بالعبرانيّة اللّٰه»(7)، و معنى الكلام أنّه عليه السلام أقسم على اللّٰه بمجده الّذي تجلّى لهذه الأنبياء في هذه الأماكن الأربعة.
وَ أوفَيتَ لِإبراهيمَ عَليهِ السَّلام بميثاقِكَ:(8)يمكن أن يراد بإيفاء الميثاق له عليه السلام هو إعطاء الولد في غير أوانه، و الذرّية الطيّبة من جملتهم خاتم الأنبياء و سيّد المرسلين و أمير المؤمنين و عترتهما الطيّبين، و استمرار النبوّة فيهم، و انتماء الملل إليه، و الصلاة و السلام عليه إلى آخر الدهر؛ كما قال اللّٰه تعالى: «وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ جَعَلْنٰا فِي
1) . أي أسماء ولد يعقوب عليه السلام.
2) . لم توجد هذه الأسامي في المصادر؛ و في الكشاف (ج 2، ص 304): و قيل: أساميهم - أي إخوة يوسف -: يهوذا و روبيل و شمعون و لاوى و ربالون و يشجر و دينة و دان و نفتالى و جاد و آشر.
3) . ورد في أنوار التنزيل و أسرار التأويل (ج 1، ص 143) أسماء بني يعقوب هكذا: و بنو يعقوب اثنا عشر: روبين و شمعون و لاوى و يهودا و بشسوخور و زبولون و زواني و تفتوني و كودا و لوشير و بنيامين و يوسف.
4) . لم يوجد في الكشاف.
5) . الكشاف، ج 1، ص 275.
6) . و جاء في حاشية النسخة: «و كان يقال ليعقوب إسرائيل، و هو في لغتهم عبد اللّه.»
7) . مجمع البحرين، ج 1، ص 139.
8) . و جاء في حاشية النسخة: «و بعضى گفته اند كه مراد به ميثاق بشارت ابراهيم است به اسحاق و بعد از اسحاق به يعقوب. و از حضرت باقر عليه السلام منقول است كه مراد بشارت اسماعيل است به هاجر و ممكن است مراد امامت باشد كه در نسل اوست تا قيامت (مجلسى).»
ذُرِّيَّتِهِ اَلنُّبُوَّةَ وَ اَلْكِتٰابَ وَ آتَيْنٰاهُ أَجْرَهُ فِي اَلدُّنْيٰا وَ إِنَّهُ فِي اَلْآخِرَةِ لَمِنَ اَلصّٰالِحِينَ»(1).
و قيل: المراد بميثاق إبراهيم ما واثقه من البشارة بإسحاق، و من وراء إسحاق يعقوب.
و قيل: هو الأمانة المشار إليها في قوله سبحانه: «وَ جَعَلَهٰا كَلِمَةً بٰاقِيَةً فِي عَقِبِهِ»(2).
و قال بعض الشارحين: إنّ معنى هذه الفقرة أنّه: أعطيتَ له عليه السلام حقّ الابتلاء بالنار و الذبيح بميثاقك الّذي هو قولك: «إِنِّي جٰاعِلُكَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قٰالَ لاٰ يَنٰالُ عَهْدِي اَلظّٰالِمِينَ» /(3)و إنّما عبّر عن هذا القول و الميثاق بالعهد؛ لأنّ كُلاًّ منهما في الأصل العهد المتّصف بالعزم و النيّة.
قال بعض المفسّرين: [و قالوا:] في هذه الآية دليل على/ 69 /أنّ الفاسق لا يصلح للإمامة، و كيف يصلح لها من لا يجوز حكمه و شهادته، و لا تجب طاعته، و لا يقبل خبره، و لا يقبل الصلاة(4)، و كان أبو حنيفة يُفتي سرّاً بوجوب نصرة زيد بن عليٍّ، و حمل المال إليه، و الخروج معه على اللصّ المتغلّب المسمّى(5)بالإمام و الخليفة، كالدوانيقي و أشباهه(6).
و لِإسحاقَ بِحَلْفِكَ:(7)قيل: يعني أوفيتَ حقّ الابتلاء لإسحاق بالذبح و الصبر بقولك:
«إِنّٰا كَذٰلِكَ نَجْزِي اَلْمُحْسِنِينَ»(8).
1) . سورة العنكبوت، الآية 27.
2) . سورة الزخرف، الآية 28.
3) . سورة البقرة، الآية 124.
4) . في المصدر: و لا يقدّم للصلاة.
5) . في المصدر: المتسمّى.
6) . الكشاف، ج 1، ص 184.
7) . و جاء في حاشية النسخة: «سوگند اسحاق، بعضى گفته اند كه وعده به ايجاد اوست و بعضى گفته اند كه حق تعالى سوگند ياد كرده كه فرزندان اسحاق را به هلاكت نيندازد.»
8) . سورة الصافات، الآية 105.
و قيل: معناه أنّ اللّٰه تعالى عاهد إسحاق أن لا تبخلي(1)الغمامة عن نسله.
و قيل: إنّ اللّٰه عهد إليه أن لا يُسلم ولد إسحاق إلى هَلَكَةٍ؛ لمكان صبره على الذبح، و فيه ما فيه.
و قيل: إنّ الحلف المضاف إلى إسحاق معناه قريب من معنى الميثاق؛ لأنّه جاء بمعناه.
و اعلم أنّه قد اختلف في الذبيح، فقيل: هو إسحاق: و الأظهر من الرواية أنّه إسماعيل و يعضده قوله صلى الله عليه و آله و سلم: «أنا ابن الذبيحين»(2)، و قوله تعالى بعد إيراد قصّة الذبح:
«وَ بَشَّرْنٰاهُ بِإِسْحٰاقَ» /(3).
و في حديث الصادق عليه السلام: كان الذبيح إسماعيل، لكن إسحاق لمّا ورد(4)تمنّى أن يكون هو الذبيح؛ لينال درجة إسماعيل(5).
[عن أبي جعفر عليه السلام أراد أن يذبحه] في الموضع الّتي حملت أُمّ رسول اللّٰه عند الجمرة الوسطى، فلم يزل مضربهم يتوارثون به كابراً عن كابر، حتّى كان آخر من ارتحل منه عليّ بن الحُسين عليهم السلام/ 70 /في شيءٍ كان بين بني هاشم و بني اُميّة، فارتحل فضرب بالعرين.(6)
وَ لِيَعْقُوبَ عَلَيهِ السَّلامُ بِشَهادَتِكَ:(7)يعني: أوفيتَ له عليه السلام حقّ الابتلاء بالحزن على يوسف
1) . كذا في النسخة، و الصحيح: لا تبخل.
2) . تفسير القمي، ج 2، ص 226؛ من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 368؛ الأمالي للطوسي، ص 456؛ بحار الأنوار، ج 12، ص 122 و 127 و 132.
3) . سورة الصافات، الآية 112.
4) . في المصادر: ولد.
5) . من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 230؛ الخصال، ج 1، ص 57؛ عيون الأخبار، ج 1، ص 212؛ بحار الأنوار، ج 12، ص 123.
6) . الكافي، ج 4، ص 207؛ بحار الأنوار، ج 12، ص 128.
7) . و جاء في الحاشية: «شهادت يعقوب، بعضى گفته اند: خبر دادن اوست به آن كه فرزند او يوسف زنده است. و بعضى گفته اند: شهادت را يا ثواب آن را به او و عده داده بود حق تعالى (مجلسى).»
و الصبر عليه، «بشهادتك» أي إعطائك درجة الشهادة له.
قيل: إنّ يعقوب عليه السلام لمّا احتضر جمع أولاده و أراد أن يخبرهم بما سيصيبهم و يصيب أولادهم من الشرّ، فأوحى اللّٰه إليه أن لا تعلمهم ذلك؛ فإنّ ذلك للنبيّ المبعوث في آخر الزمان، و أنا اعطيتك درجة الشهادة.(1)
و في رواية اُخرى: لا تخبرهم بذلك و لا بقيام القائم من آل محمّد صلى الله عليه و آله و سلم حتّى أعطيتك درجة الشهادة.(2)
و قيل: «بشهادتك» أي بإخبارك إيّاه أنّ يوسف حيّ لَم يمُت.
و روى أنّ جبرئيل عليه السلام لمّا أتى يوسفَ في السجن و أخبره عن يعقوب و حزنه، فقال يوسف له: فما قدر حزنه؟ فقال: حزن سبعين ثكلى. قال يُوسف: فما له من الأجر؟ قال:
مائة شهيد.(3)
وَ لِلْمؤمِنينَ بِوَعدِكَ:(4)أراد الوعد بالثواب و الجزاء في دار البقاء، أو ما أوصله إليهم من الأرزاق و الأولاد و غير ذلك من النعم في الدنيا و الآخرة.
وَ لِلداعِينَ بِأَسْمائِكَ الحُسنى: أي: أوفيت للداعين حقّهم بأسمائك؛ ليتوسّلوا بها إليك فيدعونك بها، و وصفها بالحسنى لتنزّهها عن النقص و تمامها في قضاء الحوائج و رفع المكاره، أو لأنّها تضمّنت المعاني الحسنة بعضها يرجع إلى صفات ذاته كالعالم و القادر و الحيّ و الإله، و بعضها/ 71 /يرجع إلى صفات فعله كالخالق و الرازق و البارئ و المصوّر، و بعضها يفيد التمجيد و التقديس كالقدّوس و الغنيّ و الواحد.
1) . لم يوجد في المصادر.
2) . لم يوجد في المصادر.
3) . وجدنا هذه الرواية (في قصص الأنبياء، للراوندي ص 132؛ و بحار الأنوار، ج 12، ص 291) هكذا: «... عن هشام بن سالم قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السلام: ما بلغ من حزن يعقوب على يوسف؟ قال: حزن سبعين ثكلى. قال: و لمّا كان يوسف عليه السلام في السجن دخل عليه جبرئيل فقال: إنّ اللّه ابتلاك و ابتلى أباك، و إنّ اللّه ينجيك من هذا السجن فاسأل اللّه بحقّ محمّد و أهل بيته...».
4) . جاء في حاشية النسخة: «وعدۀ مؤمنان وعدۀ بهشت و درجات عاليه است براى ايشان يا اعم از نعم دنيويه و اخرويه است و وعدۀ استجابت دعا معلوم است (مجلسى).»
فَأجَبْتَ دَعوتَهُم: أسعفت سؤالهم إلى ما اِلتمسوك و استدعوك، و فيه دلالة على أنّ التوسّط(1)بأسمائه كلّها إجمالاً يؤثّر في الاستجابة و إن لم يُعلم بعينه، لكنّ الظاهر أنّ تأثير الاسم الّذي يستجاب به الدعاء مع العلم به أقوى و أتمّ؛ يظهر ذلك في التوسّل بالأعظم مع العلم و عدمه.
و في بعض النسخ: «فأجابت»، أي استجابت، و الجواب موافقة الدعوة في ما طلب لوقوعها على تلك الصفة، فاللّٰه تعالى مجيب الدعاء إذا رفع بشروط الحكمة.
قال بعض أهل المعرفة: إنّ الحقّ - سُبحانه و تعالى - وَعَدَ لَنا إجابة الدعاء بقوله:
«أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ»(2)، و كلامه سبحانه صِدق لا خلف فيه أصلاً، فيكون إجابة الدعاء للّٰه أيضاً صدقاً لا خلف فيه أصلاً، إلاّ أنّ إجابة الدعوة يخالف قضاء الحاجة، فإجابة الدعوة أن يقول العبد: يا رب. فيقول اللّٰه تعالى: لبّيك عبدي. و هذا موعود موجود لكلّ مؤمن، و قضاء الحاجة إعطاء المراد، و ذا قد يكون ناجزاً، و قد يكون بعد مدّة، و قد يكون في الآخرة.
وَ بمَجدِكَ الَّذِي ظَهَرَ لمُوسَى بْنِ عِمرانَ عَلى قُبَّة الزَّمَان(3)بالزاء المعجمة.
قال بعض الفضلاء: إنّه قد تكرّر ذكرها في التوراة، و هي القُبّة/ 72 /الّتي بناها موسى و هارون في التيه بأمره سبحانه.
و قيل: الزمان هو الفلك، و المراد بقبّة الزمان قبّة بيت المقدس، سمّيت بها لشرفها وعظم محلّها، فكما أنّ الشمس إذا كانت في قبّة الفلك يكون في أوج السعادة، كذلك من كان في بيت المقدس كان في أوج السعادة.
1) . كذا في النسخة، و الصحيح: «التوسّل».
2) . سورة البقرة، الآية 186.
3) . جاء في حاشية النسخة: «قبة الزمان در اكثر نسخه ها به زاى نقطه دار مفتوح است و آن قبه اى بود كه موسى و هارون در تيه بنا كردند چنانچه در حياة القلوب ذكر كرده ام و در بعضى از نسخ به راء بى نقطۀ مضمومه و تشديد ميم چنانچه در تورات ظاهر مى شود وجه تسميۀ به آن و اول اصح است و بعضى گفته اند بيت المقدس است (مجلسى)». بحار الأنوار، ج 87، ص 119.
و قيل: المراد بها بيوت الأنبياء، و قيل: المساجد.
و قيل: بضمّ الراء المهملة، و هي قبّة بيت المقدس، و هو الّذي بناه سليمان بن داود عليه السلام، و تلك القبّة كانت في سرادقاتٍ ظاهرُها و باطنها من الجلود المتلبّسة عليها من جلود ذبائح القربان، و حبالها من أصواف تلك الذبائح، و تلك السرادقات على عمَدٍ من نحاس، كلّ واحدٍ منها أربعون ذراعاً يُجعل فيها اثنا عشر قسماً مسرجاً؛ فإذا انقضى و صار اثني عشر جزءاً، جُعل كلّ جزء بما فيه من العمد سبط من أسباط بني إسرائيل، وسعة تلك السرادقات ستّمائة ذراع في مثله، و فيه سبع قباب.
و إنّما سُمّي بقبّة الرمّان لأنّ كُلاًّ من القناديل المعلّقة فيها على هيئة رمّانة.
و قيل: إنّما سمّيت بقبّة الرمّان لأنّ بني إسرائيل لمّا رأوا ما وقع على هارون من سقوط النار و احتراق أولاده، فخافوا و لم يدنوها فعملوا جبة و فرجية، و علّقوا عليها جلاجل و رمّانة من الذهب، و ربطوا فيها سلسلة، فمن أراد الدخول فيها لبس تلك الجُبّة و الفرجية، فمن أصابه غشيٌ/ 73 /تحرّكت الجلاجل و الرمّانة(1)فجرّوه بالسلسلة.(2)
و أمّا قصّة احتراق أولاد هارون أنّه كان موسى عليه السلام بعد إتمام بيت المقدس قد دعا هارون عليه السلام فقال: إنّ اللّٰه اصطفاني بنار من السماء تأكل(3)القربان المقتولة، و ليسرج منها القناديل في البيت المقدس، و أوصاني بها، و إنّي اصطفيتك و اُوصيك بها. فدعا هارون ابنته و أوصى بها.(4)
و كانت أولاد هارون سدنة القباب و خزّان التابوت، فشربوا ذات يوم حتّى سكروا، ثمّ دخلوا البيت فأسرجوا القناديل من نار العنصر، فغضب اللّٰه عليهم و سقطت النار
1) . في بحار الأنوار: فإن أصابه شيء تحرّكت تلك الجلاجل و الرمان.
2) . بحار الأنوار، ج 87، ص 117، مع اختلاف، نقلاً عن المجمع؛ لكن لم نجده في أي مصدر.
3) . في بحار الأنوار: لتأكل القرابين المقبولة، و ليسرج منها في بيت المقدس، و أوصاني بها، و إنّي قد اصطفيتك لها و اُوصيك بها، فدعا هارون ابنيه و قال لهما: إنّ اللّه....
4) . بحار الأنوار، ج 13، ص 194.
حتّى أحرقتهم، و موسى و هارون يدفعان النار عنهم فلم ينفع، فأوحى اللّٰه تعالى إلى موسى عليه السلام: هكذا أفعل بمن عصاني ممّن يعرفني، فكيف أفعل بمن لا يعرفني من أعدائي.(1)
وَ بِأيدِكَ(2)الَّذي(3)رُفِعَتْ عَلَى أَرضِ مصرَ: الأيد و الأود(4)
آد أوداً: بلغ غاية مجهوده و مشقّته؛ قال تعالى في التنزيل: «وَ لاٰ يَؤُدُهُ حِفْظُهُمٰا». لسان العرب.
القوّة، و الموصول صفة للأيد باعتبار لفظه، و رفعت بصيغة المخاطب المجهول(5)أي صرت مرفوعاً مستعلياً على أرض مصر، و يراد به تجوّزاً استيلاء موسى عليه السلام على أرض مصر.قيل: إنّ أسماء المواضع قد يعتبر من حيث المكانية فتُذكّر، و قد يعتبر من حيث الأرضية فيؤنّث، و مصر إن جُعل علماً فأمّا باعتبار كونه بلدة، فالصرف مع وجود العلمية و التأنيث لسكون الوسط، و أمّا باعتبار كونه بلداً فلا تأنيث، و إن جعل اسم جنس فلا سبب، و إن جعل مُعرّب مصر أيم(6)فإنّما جاز الصرف فلعدم الاعتداد بالعجمة لوجوب التعريف و التصرّف، أو لعدم/ 74 /التأنيث.
بِمَجدِ العِزَّةِ وَ الغَلَبةِ:(7)و المجد و العزّة و الكبرياء كلّها بمعنى العظمة، و إضافة المجد
1) . وجدناه في البداية و النهاية لابن كثير، ج 9، ص 324؛ و المصنف لابن أبي شيبة، ج 8، ص 252، و في المصدرين: هكذا أفعل بمن عصاني من أهل طاعتي، فكيف فعلي بمن عصاني من أهل معصيتي؟!
2) . وردت هذه الفقرة في مفاتيح الجنان و جمال الاُسبوع (ص 323) و بعض نسخ مصباح المتهجد (ص 418) و في بحار الأنوار (ج 87، ص 98) هكذا: و بآياتك الّتي وقعت على أرض مصر بمجد العزّة....
3) . جاء في حاشية النسخة: «رأيت في نسخة صحيحة: و بأيدك الّتي وقعت. و إتيان التأنيث باعتبار معنى الأيد و هي القوّة، و أتعجّب من الشارح حيث لم يتعرّض لتقليد العبارة، و أوقع نفسه في غلطات أوّلها عدم العائد للّذي، و ثانيها ما كلّ اللسان عن تعبيرها».
4) . الأَوَد: الكد و التعب. المنجد.
5) . الظاهر أنّ هنا سبقُ قلم من الشارح أو سقط في الكتابة، و الصحيح «المخاطب المعلوم» أو «الغائبة المجهولة».
6) . كذا في النسخة، و ورد في معجم البلدان: الأيم - بالفتح -: جبل أسود بحمى ضرية يناوح الأكوام؛ و قيل: جبل أسود في ديار بني عبس بالرّمة و أكنافها.
7) . جاء في حاشية النسخة: «الباء فيها و في ما بعدها كما في [ما قبلها] للقسم، فهي أقسام متتابعة، إلاّ أنّ في هذه الفقرة و في ما بعدها من دون عاطف».
إلى العزّة و إلى الغلبة يفيد التأكيد، و العزّة أيضاً القوّة و الشدّة و الغلبة، و في وصف المجد بالعزّة إشارة إلى كمالها و استيلائها على جميع الممكنات و عدم تطرّق العجز عليها.
قال الفرّاء و الأخفش: إنّ العرب تضيف الشيء إلى نفسه لاختلاف اللفظين؛ طلباً للتأكيد، و من هذا الباب: حق اليقين، و الدار الآخرة و نسيم الصبا.
بِآياتٍ عَزِيزَة: يحتمل أن يكون معناه: بآيات غالبة بفصاحة نظم كتابه أوهامَ المعاندين، أو أراد الآيات الدالّة على وجوده و قدرته و حكمته و عظمته و استحقاقه للعبادة، كما قال اللّٰه تعالى بعد ذكر عجائب صنعه: «إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ»(1)و لا شكّ بعزّة تلك الآيات، و قد دلّت الأخبار على شرف بعض الآيات، كقوله صلى الله عليه و آله و سلم: فاتحة الكتاب(2)أفضل القرآن(3)، و آية الكرسيّ(4)سيّد القرآن.(5)
و كقوله: ياسين قلب القرآن.(6)و نحو ذلك، كالأخبار الواردة في قوارع(7)القرآن و تفضيل بعض السوَر و الآيات و كثرة الثواب في تلاوتها.
1) . سورة الرعد، الآية 4؛ النحل، الآية 12 و 67؛ الروم، الآية 24.
2) . ورد في الدر المنثور (ج 1، ص 5): «فاتحة الكتاب ثلث القرآن». و وجدنا في مصادر أنّ فاتحة الكتاب أُمّ القرآن.
3) . لم يوجد في مصدر، و لكن وجدنا وصف «أفضل القرآن» و «من أفضل القرآن» لسورة القدر فقط. انظر مستدرك الوسائل، ج 4، ص 206 و 291، نقلاً عن مجمع البيان للطبرسي.
4) . ورد في الجامع الصغير، للسيوطي (ج 1، ص 8): آية الكرسي ربع القرآن؛ و في مستدرك الوسائل (ج 4، ص 337): ذروة القرآن آية الكرسي؛ و في مستدرك الوسائل (ج 4، ص 336): سورة البقرة سيّد القرآن، و آية الكرسي سيّد سورة البقرة، فيهما خمسون كلمة، في كل كلمة بركة.
5) . لم يوجد في مصدر، و لكن وجدنا وصف «سيد القرآن» لسورة البقرة - كما ذكرنا - في مستدرك ū الوسائل (ج 4، ص 336) نقلاً عن تفسير أبي الفتوح الرازي؛ و في بحار الأنوار (ج 61، ص 30) نقلاً عن نفحات الأزهار؛ و لسورة القدر في بحار الأنوار (ج 89، ص 331).
6) . ثواب الأعمال، ص 110؛ جامع الأخبار، ص 46؛ مصباح الكفعمي، ص 443؛ مكارم الأخلاق، ص 364؛ بحار الأنوار، ج 89، ص 288 و 292.
7) . هي الآيات الّتي من قرأها أمن من شرّ الشياطين كآية الكرسي و نحوها.
وَ بِسُلطانِ القُوَّة: عطف على قوله: «و بمجد العزّة»، و سلطانُ كلّ شيءٍ شدّتُه و يقال:
السلطان: الحجّة و البرهان و قدرة الملك، و المعنى: بقدرتك الشديد، فإضافة السلطان / 75 /إلى القوّة إضافة الصفة إلى موصوفها من قبيل جرد قطيفة و إخلاق ثياب، و كذا الإضافة في قوله:
وَ بِعِزَّةِ القُدرَة: أي بقدرة الغالبة المؤثّرة في جميع الممكنات بالإيجاد و الإبقاء و الإفناء، و معنى غلبة القدرة و عزّتها أنّه لا موجود إلاّ و قدرته مغلوبة مضمحلّة تحت قدرته.
وَ بِشأنِ الكَلِمَةِ التامَّةِ: الشأن بالهمزة: الأمر و الحال و القصد. قيل: المراد بكلمته كلامه مطلقا، و قيل: المراد كلامه في الثواب و العقاب، و قيل: في التوحيد و الرسالة.
قيل: يحتمل أن يكون المراد من الكلمة التامّة أمره تعالى بقوله: «كن»؛ فإنّها فاعلة تامّة في الإيجاب غير مفتقرة إلى أمر آخر؛ قال اللّٰه تعالى: «إِذٰا أَرٰادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»(1). و عندي يجوز أن يراد بالكلمة التامّة هنا القرآن، و بما بعده سائر الكتب المنزلة؛ بدليل إفراده هنا و جمعه في الفقرة الآتية و إن كان لكلّ واحد من هذه المحامل الثلاثة وجه غير بعيد. و إنّما وصف كلامه بالتمام لأنّه لا يجوز أن يكون في شيء من كلامه نقص و عيب: لا لفظاً و لا معنًى، كما يكون في كلام الناس.
و يحتمل أن يكون معنى التمام هنا تمام النفع، بحيث ينفع التوسّل به في نيل المقصود و يكفيه من المكروهات، أو لأنّه تامٌّ شامل لجميع ما يَحتاج إليه الخلق و غيره ممّا كان و ممّا يكون و ما هو كائن، أو التامّة الّتي لا يدخلها تغيّر بل باقية إلى يوم النشور، و قيل/ 76 / [وُصفت] بالتمام لأنّها ذكر اللّٰه و يدعى بها إلى عبادته، و ذلك هو الّذي يستحقّ صفات الكمال و التمام.
وَ بِكَلِماتِكَ(2)الَّتي تَفَضَّلْتَ بِها عَلى أهلِ السَّماواتِ وَ الأرضِ: يعني بكتبك المنزلة الّتي
أنعمت بها على أهل السماوات ما يتعلّق بدينهم، و على أهل الأرض ما يتعلّق بدينهم، و دنياهم.
و أهل [الدنيا]: يعني ملازمي أسبابها من الّذين يؤثرون الحياة الدنيا على الآخرة؛ ما يليق بأحوالهم، و ما يطابق ما يهمّتهم.(1)
وَ الآخِرَةِ: أي على أهل الآخرة و ملازموها فيها من الّذين يرجون ثواب اللّٰه و بالآخرة هم يوقنون، ما يناسب لهم من الدرجات الرفيعة و المقامات العليّة، و بالجملة فكلّ من فيها مفتقرون إليه منعّمون عليهم لا يستغنون عنه.
ثمّ أقول: إنّ هاهنا احتمالان آخران:
الأوّل ما يستفاد من تحقيقات جدّنا العارف صدر المحقّقين طاب ثراه، و هو أنّ كلمات اللّٰه التامّة في الفقرة السابقة إشارة إلى جوهر عقليٍّ تامّ الوجود، أعني العقل الفعّال؛ لأنّ التامّ هو الّذي يوجد له كلّما يمكن له في أوّل الكون و بحسب النظرة الاُولى من غير انتظار.
و قوله «و بكلماتك الّتي تفضّلت بها على أهل السماوات و الأرض» إشارة إلى النفوس المدبّرة للسماويات و هي كلماته الوسطى، و إلى النفوس السفلية و هي كلماته السُّفلى/ 77 /، فالكلمات التامّات يشير [بها إلى] العقول الكاملة الّتي اُعطي لها جميع كمالاتها اللائقة في أوّل الإبداع، بخلاف النفوس و الأجرام، فالأجرام نواقص أبداً، و النفوس مستكفيا [ت] بعضها في الكمال و النقص و العلوّ و السفالة، و بعضها ناقصات مستحيلات هالكات كالأجرام.
و الاحتمال الآخر أن يراد بكلمات اللّٰه المتفضّلة صفاته العليا و أسماؤه الحسنى.
على أنّ لكلّ من الأسماء الإلهيّة مظهراً من الموجودات في عالَمَي الخلق و الأمر، باعتبار غلبة ظهور الصفة الّتي اشتملت عليها ذلك الاسم فيه، و اللّٰه سبحانه يخلق
1) . كذا في النسخة، و الصحيح ظاهراً: ما يُهمّهم.
و يدبّر كلّ نوع من أنواع الخلائق فصّها، و فضفها(1)باسم من أسمائه؛ و ذلك الاسم هو ربّ ذلك النوع، و اللّٰه سبحانه هو ربّ الأرباب، و إلى هذا اُشير في كلام أهل البيت و في أدعيتهم عليهم السلام بقولهم: «بالاسم الّذي خلقت به العرش، و بالاسم الّذي خلقت به الأرواح، و بالاسم الّذي خلقت به الكُرسيّ»(2)، إلى غير ذلك.
وَ بِرَحْمَتِكَ الّتي مَنَنْتَ بِها عَلى جَميعِ خَلقِك: في هذه الفقرة تنبيه على [أنّ] جميع نعمائه و أفعاله الحسنى صادرةٌ من الرحمة الّتي شملت خلقه.
قال بعض أهل المعرفة ما حاصله: أنّ رحمته عزّ و جلّ على نوعين: رحمة ذاتية مطلقة امتنانية هي الّتي وسعت كلّ شيء، و من هذه الرحمة كلّ عطاء يقع لا على سؤال و حاجة، و لا سابقة حقّ/ 78 /و استحقاق صفة لوصف ثابت للمعطى له، أو حال مرضيّ، أو يكون عليه كالدرجات و الخيرات الحاصلة في بخته و هو المسمّى بالعناية، و لا لعمل عملوه أو خير قدّموه.
كما ورد أنّه يبقى في الجنّة مواضع خالية يملأها اللّٰه بخلق يخلقهم لم يعملوا خيراً قطّ(3)إمضاءً لسابق حكمه، و يتعلّق طمع إبليس هذه الرحمة الامتنانية الّتي لا يتوقّف على شرط و قيد.(4)
و الرحمة الاُخرى هي الفائضة عن الرحمة الذاتية و المنفصلة(5)فيها بالقيود الّتي من جملتها الكتابة المشار إليها بقوله: «كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلىٰ نَفْسِهِ اَلرَّحْمَةَ»(6)و قوله: «فَسَأَكْتُبُهٰا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ»(7)، فهي مقيَّدة موجبة بشروط من أعمال و أحوال و غيرهما»، انتهى كلامه.
1) . كذا في النسخة، و الصحيح ظاهراً: و خصّها.
2) . دلائل الإمامة، ص 74؛ بحار الأنوار، ج 92، ص 405؛ التفسير الصافي، ج 1، ص 113.
3) . لم يوجد في مصدر.
4) . عن الصادق عليه السلام: إذا كان يوم القيامة نشر اللّٰه - تبارك و تعالى - رحمته حتّى يطمع إبليس في رحمته. الأمالي للصدوق، ص 274؛ روضة الواعظين، ص 502؛ بحار الأنوار، ج 7، ص 287.
5) . كذا في النسخة.
6) . سورة الأنعام، الآية 54.
7) . سورة الأعراف، الآية 156.
و المنّ بمعنى الإعطاء لا من المنّة، و قوله: «جميع خلقك» تأكيد للشمول و معنى [ه]: و بالوجود الفائض منك على جميع الخلق كلاماً يليق به و يصلح أمره، فذكر الرحمة ينطوي على فائدة عظيمة في تفصيل مجاري الرحمة الّتي وسعت كلّ شيء بأصنافه و أنواعه من المؤمن و الكافر في الدنيا، و أمّا في الآخرة فهي للمؤمن خاصّةً، كما قال جلّ شأنه: «وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ فَسَأَكْتُبُهٰا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ»(1).
وَ بِاستِطاعَتِكَ الَّتي أَقَمْتَ بِهَا الْعَالَمُونَ:(2)قيل: يعني بقدرتك الّتي قوَّمتَ بها وجود العالمين و ماهيّاتهم، و قيل: أي صوّرتهم و أحسنت نظامهم.
أقول: و يجوز أن يراد بالإقامة الإدامة و الإبقاء، و يكون فيه دلالة على/ 79 /احتياج الباقي في البقاء إلى علّة مبقية، و يجوز أن يراد بها قيامه سبحانه باُمور العالم و إعطاء حقوقهم و تدبيرهم بجميع أحواله، مِن «قام به الأمر و أقام» إذا جاء معطى حقوقهم.
و العالَم: ما يُعلَم به الشيء كالخاتم، غلب في ما يُعلم به الصانع، و هو كلّ ما سواه من الجواهر و الأعراض، و إنّما جُمع ليشمل ما تحته من الأجناس، و غلب العقلاء منهم فجمعُه بالواو و النون، فالمراد بالعالَمون(3)- بفتح اللام - أصناف الخلق؛ كلّ صنف منهم «عالَم» جمع لا واحد له من لفظه. و ذهب أكثر المتكلّمين إلى أنّ العالم إنّما هو الجسماني المنحصر في الفلك العلوي و العنصري السفلي.
و عن بعض العارفين:
العالم المصنوع اثنان: عالم المادّيات، و عالم المجرّدات؛ و الكائن في الأوّل هو(4)الجسم و الفلك و الفلكيات و العنصر و العنصريات و العوارض اللازمة [له]، و في الثاني هم الملائكة المسمّاة بالملإ الأعلى، و العقول، و النفوس الفلكية، و الأرواح البشريّة المسمّاة بالنفوس الناطقة.(5)
وَ بِنُورِكَ الَّذِي قَدْ خَرَّ مِنْ فَزَعِهِ طُورُ سَيْناء: كثيراً ما يطلَق النور على ما بيّن الأشياء، [و على] ما ينسب للخير، و على ما يتوسّل به إلى المطالب الحقّة - و من ثمّة يطلق على اللّٰه تعالى في لسان الشرع و ألسنة الحكماء، حتّى قيل: إنّه نور الأنوار؛ لأنّه يصدر منه الأنوار كلّها - و على الاسم الأعظم، و على غيره من أسمائه عزّ و جلّ، و على ما هي مباديه من الخيرات، و قد يطلق و يراد به أيضاً،(1)و قد يطلق و يراد به الوجود؛ فإنّه الظاهر و المظهر لغيره، كما أنّ الظُّلمة/ 80 /يطلق على ما يقابل المعنيين، و هو ظلّ الأرض أو جزء منها.
وَ بِعِلمِكَ: أي بإحاطة علمك بالأشياء كلّها، و هو بنفس ذاته الحقّة الّتي هي العلّة الفاعلة التامّة لنظام الوجود برطبه و يابسه؛ فإنّ لعلمه تعالى مراتب.
قال جدّنا صدر العرفاء:
إنّ أوّل مراتبه العلم الواجبي الوحداني بجميع الأشياء الّذي أعلى مراتب علمه و هو عين ذاته تعالى، و بعده العلم العقلي الكلي الإجمالي المشتمل على سائر العلوم التفصيليّة، ثمّ العلم النفساني الكلّي التفصيلي الفائض من العلم الأعلى على لوح النفس الكُلّي و ألواح سائر النفوس الناطقة الكلّية المحفوظة من النسخ و التغيير و هي أُمّ الكتاب، ثمّ العلوم النفساني القدري القابل للمحو و الإثبات و النسخ و التبديل؛ لقوله تعالى: «يَمْحُوا اَللّٰهُ مٰا يَشٰاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ اَلْكِتٰابِ»(2). و آخر منازل علمه هو الموجودات الجسمانية و صورها المنقوشة على لوح الهيولي الّتي فيها كتب الأعمال و الآجال؛ لقوله: «لكلّ أجل كتاب»(3)اُشير إليها بقوله:
«وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ يٰابِسٍ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ»(4)و فيها يكتب أيضاً كتب الفجّار المستوجب لأن يحرق كتبهم في النار؛ لقوله: «إِنَّ كِتٰابَ اَلفُجّٰارِ لَفِي سِجِّينٍ»(5). انتهت عبارته.
أمّا علمه سبحانه بذاته فهو مقارن لذاته بل هو ذاته، و لا ينقسم لأنّه عين ذاته، كما أنّ علمه بالكلّ صفة لذاته، و فيها الكثرة الغير المتناهية فلا كثرة بل بعد ذاته «وَ مٰا تَسْقُطُ
مِنْ وَرَقَةٍ إِلاّٰ يَعْلَمُهٰا»(1)و مسألة/ 8(1) /إحاطة علمه المقدّس بكلّيات الاُمور و جزئياتها مسألة عظيمة حارت فيها العقول، و قد أشرنا إليها في كتابنا الموسوم ب الوسيلة الناجية.
وَ عَظَمَتِكَ وَ جَلالِكَ: الجلال راجع إلى كمال الصفات، و قد يطلق على العظمة أي:
و لعظمة شأنك و ارتفاع قدرك و مكانك، و منه «الجليل» من أسماء اللّٰه تعالى.
وَ كِبْريائِكَ: الكبرياء العظمة و الملك، و قيل: هي عبارة عن كمال الذات و كمال الوجود، و لا يوصف بها إلاّ اللّٰه سبحانه.
وَ تَعاليكَ: عن صفات المخلوقين، أو عن الوصول إلى كنه ذاتك و صفاتك(2)[ل] عقول العارفين.
قال بعض الفضلاء(3):
إنّ علوّه تعالى علوٌّ عقلي على الإطلاق، بمعنى أنّه لا رتبة فوق رتبته؛ و ذلك لأنّ أعلى مراتب الكمال الحقيقي(4)هو مرتبة العلّية، و لمّا كانت ذاته المقدّسة مبدأ كلّ موجود حسّيٍّ و عقلي، لا جرم كانت مرتبته أعلى المراتب العقلية مطلقاً، و له العلوّ المطلق في الوجود العاري عن الإضافة إلى شيء، و عن إمكان أن يكون فوقه ما هو أعلى منه، و هذا معنى قول أمير المؤمنين عليه السلام: ما(5)سُبِقَ في العلوّ فلا [شيء] أعلى منه.(6)
وَ عِزَّتِكَ: أي و غلبتك على جميع الممكنات. يقال: عزّ يعَزّ بالفتح عزّاً، إذا غلبه، و الاسم العزّة و منه «العزيز» من أسمائه تعالى بمعنى الرفيع الغالب الّذي لا يغلب، و قد يجيء بمعنى الملك، و منه قوله تعالى حكاية عن إخوة يوسف: «يٰا أَيُّهَا اَلْعَزِيزُ»(7)و قيل:
عزّته عبارة/ 82 /عن كونه منزّهاً عن سمات الإمكان و ذلّ النقصان، و رجوع كُلّ شيء
1) . سورة الأنعام، الآية 59.
2) . أي تعاليك عن وصول عقول العارفين إلى كنه ذاتك و صفاتك.
3) . و هو العلامة المجلسي في بحار الأنوار، ج 67، ص 79.
4) . في المصدر: «العقلي» بدل «الحقيقي».
5) . لفظ «ما» ليس في المصدر، فيُقرأ فيه «سَبَقَ» بصيغة المعلوم.
6) . نهج البلاغة، ج 1، ص 98، الخطبة 49.
7) . سورة يوسف، الآية 88.
إليه، و خضوعه بين يديه؛ و بالجملة في الجمع بين هذه الصفات إيماء إلى تحقّق المطلوب؛ لأنّها كالعلّة التامّة.
وَ جَبَرُوتِكَ: الجبروت فعلوت مِن جَبَره إذا قهره؛ لقهره على العباد بالأمر و النهي، و على الممكنات كلّها بما أراد منها من الماهيّات و لوازمها و آثارها، أو من جبر العظم المكسور إذا أصلحه؛ لإصلاحه الممكنات و إخراجها من النقص إلى الكمال، أو من جبره إذا أحسن إليه و أغناه بعد فقره؛ لإحسانه إلى الممكنات و إغنائها بعد فقرها.
الَّتي لَم تَسْتَقِلَّها: أي لم تحملها الأرض يوم القيامة، فكُسر كلّ شيء على وجه الأرض من جبل أو شجر أو بناء حين زلزلت، فلم يبق عليها شيء يُفعل(1)ذلك مرّةً اُخرى. قيل: المراد عظم شأن الخمسة(2)المتقدّمة و جلالة قدرها، يعني لو كانت أجساماً لكانت الأرض عاجزة عن حملها.
وَ انخَفَضَتْ لَها السَّماواتُ: انحطّت و نزلت.
وَ انزَجَرَ لَهٰا: الزجر بمعنى المنع، العُمقُ الأكبَر: العمق فتحاً و ضمّاً ما بَعُد من أطراف المفاوز، و يراد به فضاء المحشر، أو إشارة إلى تخوم الأرض. قيل: يعني: انخفضت لتلك الاُمور ما في السماوات، و انزجر لها ما في الأرض و تخومها.
وَ رَكَدَتْ لَهَا البِحارُ وَ الأنهارُ: أي مُلئت و نَفذت بعضها إلى بعض بارتفاع الحاجز الّذي جعله اللّٰه برزخاً، فامتلأت فصارت بحراً واحداً؛ قال اللّٰه تعالى: «وَ إِذَا اَلْبِحٰارُ فُجِّرَتْ» /(3)أي تفرّقت و ذهب ماؤها أو يبست، و قال تعالى: «وَ إِذَا اَلْبِحٰارُ/ 83 /سُجِّرَتْ»(4)و قيل:
معنى ركدت أي ذلّت و استقرّت في مجاريها، و انقادت لجلال كبريائه، و لم يرد بالركود السكون.
وَ خَضَعَتْ لَهَا الجِبالُ: قيل: أي جدّت في سيرها؛ قال اللّٰه تعالى: «وَ إِذَا اَلْجِبٰالُ سُيِّرَتْ»(1)أي عن وجه الأرض فصارت هباءً منبثّاً، كقوله تعالى: «و سيّرت الجبال فكانت سراباً»(2).
وَ سَكَنَتْ لَهَا الأرضُ بِمَناكِبِها: أي بجوانبها أو بجبالها حين بسطت بأن تزال جبالها بالنسف، كما قال عزّ و جلّ: «وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْجِبٰالِ فَقُلْ يَنْسِفُهٰا رَبِّي نَسْفاً» /(3)يستوي ظهرها كما قال: «قٰاعاً صَفْصَفاً لاٰ تَرىٰ فِيهٰا عِوَجاً وَ لاٰ أَمْتاً»(4)و النكب عن الأرض: الموضع المرتفع، و تأنيث ضمير مناكبها باعتبار أنّ الأرض مؤنّث سماعيّ، و في الكلام إشارة إلى قوله تعالى: «وَ إِذَا اَلْأَرْضُ مُدَّتْ وَ أَلْقَتْ مٰا فِيهٰا وَ تَخَلَّتْ»(5).
وَ استَسلَمَت لَهَا الخَلائق كُلّها: و انقادت لها الخلائق من الكفرة و المسلمين؛ إذ ليس في وسع الممكنات الإباء عن جبروته و لا الامتناع عن أمره، فكلّ شيء من المصنوعات و كلُّ نوع من المخلوقات منقاد لقضائه و قدره و حكمه و تقديره، و منساقٌ على نحو إيجاده و إبقائه و إفنائه و تدبيره، فيجيء على نحو ما أراد له من الذوات و الصفات و ما قدّر له من المقدار و الكيفيّات؛ و ما ذلك إلاّ لملاحظة جبروته و غلبة سلطانه على جميع الأشياء، كما قال سبحانه: «ثُمَّ اِسْتَوىٰ إِلَى اَلسَّمٰاءِ وَ هِيَ دُخٰانٌ»(6)، و كلّها تأييد للشمول.
وَ خَفَقَتْ لَهَا الرِّياحُ فِي جَرَيانِها: يقال: خفقت الريح، إذا سُمع دويّ/ 84 /جريه أو اضطربت، و الرياح جمع كثرة للريح، و هي الهواء المتموّج المتحرّك بسبب مقدّر من العزيز، و العين فيهما واو قلبت ياءً لكسرة ما قبلها، و جمع القلّة أرواح بالواو؛ إذ لم يوجد فيه ما يوجب الإعلال.
قال السيّد(1)في شرح المواقف: قيل: قد وقع في كلام أرسطو أنّ الريح يحدّ بمتحرّك هو هواء لا بهواء متحرّك.
و قال الرازي: الّذي يمكن أن يقال فيه أنّ الهواء مادّة الريح و موضوعها، فلا يجوز وضعها موضع الجنس.
و قال الفاضل البيضاوي: إنّ السبب الأكثري في تكوّن الريح معاودة الأدخنة الصاعدة من الطبقة الباردة؛ لانكسار حرّها و تمويجها للهواء.(2)
وَ خَمَدَتْ لَها النِّيرانُ(3)فِي أوطانِها: سكنت لهبها، و لم يطفأ جمرها.
قيل: أشار عليه السلام بالعمق الأكبر إلى العنصر الترابي، و بالبحار و الأنهار إلى المائي، و بالرياح إلى الهوائي، و بالنيران إلى الناري.
و قيل: يحتمل أن يراد بالنيران نار الخليل الّتي أوقدوها عليه، أو نار فارس الّتي أخمدها اللّٰه ليلة مولد النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم، و كان لها ألف عام لم تخمد، أو يكون المراد بها نيران اليهود الّتي أوقدوها للحرب فأطفأها اللّٰه تعالى.
أقول: دلّت هذه الفقرات الثمانية بظاهرها على أنّ المراد بها بيان تخريب العالم و فناء الدنيا و انقطاع التكاليف، و ذلك لا يكون إلاّ في القيامة.
وَ بِسُلطانِكَ الَّذِي عُرِفَتْ لَكَ بِهِ الغَلَبَةُ دَهْرَ الدُّهُور: السلطان قدرة الملك و القهر، و «عُرفتْ» بصيغة المجهول للغائب، و «الدهر» عبارة عن الزمان و مرور/ 85 /السنين و الأيّام، و قيل: الدهر الزمان الطويل، و جمعه الدهور، و المراد بقولهم:
1) . هو السيد الشريف عليّ بن محمد الجرجاني المتوفّى سنة 816 ق.
2) . تمام العبارة في أنوار التنزيل و أسرار التأويل (ج 3، ص 286) الآية 63 من سورة النمل هكذا: و لو صحّ أنّ السبب الأكثر في تكوّن الرياح معاودة الأدخنة الصاعدة من الطبقة الباردة لانكسار حرّها و تمويجها الهواء فلا شكّ أنّ الأسباب الفاعلية و القابلية لذلك من خلق اللّه تعالى، و الفاعل للسبب فاعل للمسبّب.
3) . جاء في حاشية النسخة: «نيران مانند آتشكده فارس كه براى ولادت حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم خاموش شد و بعضى گفته اند: آتشهاى فتنه و جنگ بود كه يهود مى افروختند و حق تعالى ساكن مى گردانيد و گفته اند: در اين فقرات اشاره شده است كه جميع عناصر چهارگانه مسخر تدبير الهى اند؛ زيرا كه عمق اكبر خاك است، و بحار و انهار آب، و رياح هوا، و نيران آتش (مجلسى)». بحار الأنوار، ج 87، ص 121.
«دهر الدهور» أي أبداً.
وَ حُمِدْتَ بِهِ فِي السَّماواتِ وَ الأَرضينَ: على أنّ المحامد كلّها فيها أو فيها أهل يحمدونه «و إن من شيء إلاّ يسبّح بحمده»(1).
وَ بِكَلِمَتِكَ: أي بوعدك.
كَلِمَةِ الصِّدقِ الَّتي سَبَقَتْ لِأبينا آدَمَ بِالرَّحمَةِ: أي بالنصر و الغلبة، إشارة إلى قوله عزّ و جلّ «وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنٰا لِعِبٰادِنَا اَلْمُرْسَلِينَ» و الكلمة و هي قوله: «إِنَّهُمْ لَهُمُ اَلْمَنْصُورُونَ وَ إِنَّ جُنْدَنٰا لَهُمُ اَلْغٰالِبُونَ»(2)و سمّاها كلمة و إن كانت كلمات عدّة؛ لأنّها لمّا انتظمت في معنى واحد كانت في حكم كلمة منفردة.
و آدم عليه السلام أبونا، و كان رسولاً إلى ولده، خلقه اللّٰه من تراب، و خلق زوجته حواء من ضلعه اليسرى، و لقد وَلَدَت منه حوّاء أربعين ولداً في عشرين بطناً من ذكر و اُنثى، و توالدوا حتّى كثروا، كما قال اللّٰه تعالى: «خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا وَ بَثَّ مِنْهُمٰا رِجٰالاً كَثِيراً وَ نِسٰاءً».(3)
و كان كنية آدم في الجنّة أبا محمّد؛ لأنّ محمّداً صلى الله عليه و آله و سلم أكرمُ ولده فكان يكنّى به، و كُنيته في الأرض أبو البشر،(4)و أنزل عليه تحريم الميتة و الدم و لحم الخنزير، و عامره تسعمائة و ثلاثين سنة، كذا ذكره أهل التوراة.
وَ أسألُكَ بِكَلمتِكَ الَّتي غَلَبَتْ كُلَّ شَيء: قال الراغب: الشيء [قيل] هو الّذي يصحّ أن يُعلَم و يخبر عنه. و يقع على الموجود و المعدوم، و خصّصه(5)بعضهم بالموجود.(6)
و المراد بالكلمة يحتمل أن يكون القوة/ 86 /و القدرة، و يؤيّده ما [نقل] بعض:
1) . سورة الإسراء، الآية 44.
2) . سورة الصافات، الآية 171.
3) . سورة الأعراف، الآية 189.
4) . الدرّ المنثور، ج 1، ص 62؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 7، ص 389، و الرواية في المصدرين هكذا: كنية آدم في الدنيا أبو البشر، و في الجنة أبو محمّد.
5) . في المصدر بدل «و خصّصه بعضهم بالموجود» هكذا: و عند بعضهم الشيء عبارة عن الموجود.
6) . المفردات، ص 271.
و غلبت كُلّ شيء بقدرتك، فهو سبحانه قادر على جميع الأشياء بالإيجاد و الإعدام و الإبقاء و الإفناء، و وضع كلّ شيء في حدوده، و تدبيرِ ما أراد من خواصّه و آثاره، بقدرته الّتي لا تُدفع، و غلبته الّتي لا تُمنع، و يجوز أن يراد بالكلمة الأمر؛ قال اللّه عزّ و جلّ: «وَ اَللّٰهُ غٰالِبٌ عَلىٰ أَمْرِهِ»(1)و قيل: المراد الحجّة و البراهين.
أقول: إنّ لكلٍّ من هذه المحامل وجهاً غير بعيد.
و بنور وجهك: يحتمل أن يراد بالوجه الذات، و في الفائق: الوجه نفس الشيء، و الإضافة لامية؛ إذ به تعالى ظهور الموجودات و الوجودات كلّها، و دلّت عليه الأخبار.
و يحتمل أن يراد بنور وجه علمه، فالإضافة بيانية أو لامية، و الأوّل أنسب بما بعده.
الّذي تجلّيت(2)به للجبل: أي ظهرتْ له اقتدارك، و تصدّيت له أمرك و إرادتك.
فَجَعَلَهُ دَكّاً أي صار مدكوكاً منكسراً؛ لعدم طاقة مبادي تجلّيه، فهو مصدر بمعنى مفعول، و الدكّ و الدقّ مثلان.
قال بعض المفسّرين في قوله تعالى: «إِذٰا دُكَّتِ اَلْأَرْضُ دَكًّا» /(3): أي دقّت جبالها حتّى استوت مع وجه الأرض.
و قد ورد في بعض الأخبار أنّه برز من العرش مقدار الخنصر فتدكدك به الجبل.(4)و تدكدك صار مستوياً بالأرض، و قيل: ساخ في الأرض.
وَ خَرَّ مُوسىٰ صَعِقاً: من هول ما رأى، و صعق من باب فعلته ففعل؛ يقول: صعقته فصعق، و أصله من الصاعقة، و معناه ساقطاً مغشيّاً عليه غشيةً كالموت.
قال بعض أهل المعرفة: لو لا أنّ أنوار كلام العزيز و عظمته غشيت بكسوة
الحروف، لما طاقت القوّة البشرية سماعه؛ لعظمته و سلطانه و سبحات نوره، و لو لا تثبيت اللّٰه موسى عليه السلام لما أطاق سماعه مجرّداً عن كسوة الحروف و الأصوات، كما لم يطق الجبل مبادي تجلّيه حتّى صار دكّاً دكّاً.
وَ بِمَجْدِكَ: أي بكبريائك و عظمتك؛ فإنّ مجد اللّٰه عظمته بحسب الوجوب الذاتي و كمال القدرة و الحكمة و العلم، كما مرّ.
الَّذِي ظَهَرَ عَلى طُورِ سَيْناءَ، فكَلَّمتَ بِهِ/ 87 /عَبْدَكَ وَ رَسُولَكَ مُوسَى بنَ عِمران: أي كلّمت إكراماً له عليه السلام أو على لسان ملكٍ، و قد مرّ معنى كلام اللّٰه تعالى معه عليه السلام و معنى الطور و سيناء و ذكرِ العائد و كونه عليه السلام عبداً و رسولاً له عزّ و جلّ و معنى موسى من قبل، فلا حاجة إلى الإعادة، إلاّ أنّ ذكر التكلّم بموسى عليه السلام مرّةً اُخرى ينطوي على فوائد عظيمة، فلا تظنّنّ أنّه مكرّر غير مستحسن؛ إذ التكرّر في ما لا ينطوي على مزيد فائدة [لا يحسن]، و الضابطة في معرفة تكرار المستحسن من المستقبح في أمثال هذه المواضع على ما استفاد من كلام بعض الأعلام أنّ كلّ تكرير على طريق تعظيم أو تحقير في جمل متواليات كُلّ جملة منها يكون مستقلّة بنفسها، فذلك مستحسن، و إذا كان جملةً واحدةً، أو في جمل في معنى واحد، أو لم يكن فيه قصد التعظيم أو التحقير، فهذا مستقبح.
أقول: وجه الاستحسان لمن تتبّع في مواضع القرآن في تكرير قوله: «و اللّٰه بكلّ شيء عليم» و قوله بعد البسملة في سورة الفاتحة: «اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ» ظاهر لا ستر فيه؛ فبالجملة إن رأيت شيئاً مكرّراً من حيث الظاهر فانظر إلى سوابقه و لواحقه؛ لينكشف مزيد الفائدة في التكرار و الإعادة.
وَ بِطَلْعَتِكَ: أي بظهُورك و إشراق نورك.
فِي ساعِيرَ: و هو الجبل الّذي أوحى اللّٰه عزّ و جلّ إلى عيسى بن مريم و هو عليه، كذا عن الرضا عليه السلام.(1)
1) . عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 1، ص 165؛ التوحيد، ص 427؛ الاحتجاج، ج 2، ص 422؛ بحار الأنوار، ج 13، ص 347 و ج 10، ص 308.
و في رواية: / 88 /إنّ ساعير جبل أنزل اللّٰه تعالى فيه التوراة لموسى عليه السلام.(1)
و قيل: هي بلدة قريبة من بيت المقدس، و دفن فيها عيص أخو يعقوب.
و قيل: ساعير من أسماء طور سيناء كحوريث و حرمون و سربون و صبّون.
و قيل: ساعير جبل السراة الّذي أنطقه اللّٰه بعيص أخي يعقوب.
و قيل: إنّها جبل بحجاز يدعى جبل السراة، كان عيسى عليه السلام يناجي اللّٰه عليه.
و قيل: إنّها قبّة كانت مع موسى، عندها إجابة الدعاء.
و قيل: إنّها ناحية من جبال الشام، و هو الأصحّ.
و كان عيسى عليه السلام سكن قرية من ساعير تسمّى نصورية أو ناصرة.
و يؤيّده حديث عليّ بن موسى الرضا عليه السلام: إنّما سُمّوا نصارى لأنّهم من قرية [اسمها ناصرة] من بلاد الشام نزلتها مريم عليها السلام بعد رجوعها(2)من مصر.(3)
و قيل: لأنّهم نصروا المسيح عليه السلام.
وَ ظُهُورِكَ(4)فِي جَبَلِ فاران: بالفاء و الراء المهملة بعد الألف و النون بعد الألف الاُخرى، جبل من جبال مكّة، كان نبيّنا صلى الله عليه و آله و سلم يناجي اللّٰه عليه، و هو قريب من مكّة، و بينه و بينها على ما روى يوم، و قد اُسكن(5)إسماعيل و هاجر و إبراهيم بفاران.
و قيل: جبل قريب ببيت المقدس، و قد جاء في التوراة أنّ اللّٰه تعالى جاء من طور سيناء و ظهر على ساعير و أعلن بفاران.
و تأويل الأسرار الإلهيّة على مراتب ثلاثة: مبدأٌ و وسطٌ و كمالٌ، و المجيء أشبه بالمبدإ، و الظهور بالوسط، و الإعلان/ 89 /بالكمال، فعبّر عن طلوع شريعة موسى
1) . لم يوجد في مصدر.
2) . في المصدرين: نزلتها مريم و نزلها عيسى عليه السلام بعد رجوعهما.
3) . علل الشرائع، ج 1، ص 80؛ عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 2، ص 79؛ بحار الأنوار، ج 14، ص 272.
4) . جاء في هامش النسخة: «گفته اند: طلوع و ظهور، كنايه است از نازل شدن وحى الهى بر اين پيغمبران؛ چنانكه وحى بر موسى عليه السلام در طور شد و بر عيسى در ساعير كه كوهى است در حجاز و وحى بر پيغمبر ما صلى الله عليه و آله و سلم در كوه فاران شد كه نزديك مكه است (مجلسى)». بحار الأنوار، ج 87، ص 123.
5) . كذا في النسخة، و الأصح: سكن.
بالمجيء من طور سيناء، و عن شريعة عيسى بالظهور على ساعير، و عن البلوغ إلى درجة الكمال و هي شريعة نبيّنا صلى الله عليه و آله و سلم بالإعلان على فاران، كذا في الملل و النحل.(1)
بِربَواتِ المقدّسين: قيل: الربوات: مواضع نزول الوحي على موسى عليه السلام(2)نزل عليه أربعمائة مرّة، و الربوة: المكان المرتفع، و منها الجبل و الربوة(3)، و المقدّسون: الملائكة المنزَّهون من العيب و النقص.
قيل: الباء في قوله: «بربوات المقدّسين» زائدة للتأكيد داخلة على الخبر، و الجملة استيناف ينزل منزلة الجواب عن وجه التخصيص بالطور و ساعير و فاران، و لهذا ترك العاطف، و تقدير الجواب لأنّها ربوات الملائكة المقدّسين.
وَ جُنُودُ المَلائِكَةِ الصافّينَ: أي بربوات الملائكة الّذين يصفّون بأجنحتهم في الهواء صفوفاً، يسبّحون اللّٰه كصفوف الناس للصلاة ينتظرون أمر اللّٰه، أو الّذين يصفّون أقدامهم للعبادة في السماء و أجنحتهم حول العرش.
ثمّ أقول: معرفة الملائكة بأنّهم صور روحانية مقدّسة عن الموادّ مجرّدة عن الأجساد مدركة لذّاتها و لما عداها، و كذا معرفة صفاتهم و أفعالهم معرفةٌ شريفة غامضة جدّاً يرتبط بها علوم كثيرة لا يحتمل بيانها هنا، و قد شرحنا ما يحتمل الشرح في كتابنا الموسوم ب الوسيلة الناجية في شرح الصحيفة الكاملة، فاطلبها منه.
وَ خُشُوعِ المَلائِكَةِ المُسَبِّحينَ: أي بربوات خشوعهم/ 90 /لكبريائك و عظمتك، و الملائكة خاشعة أبصارهم؛ لعدم قدرتهم على النظر إلى أشعّة جماله، و يتواضعونه بإظهار كماله.
و الفرق بين الخشوع و الخضوع أنّ الخشوع في البدن و البصر و الصوت، و الخضوع في البدن خاصّة.
و المسبّحون: المصلّون أو المنزِّهون.
و قيل: تسبيح الملائكة و ركوعهم و سجودهم محمول على تفاوت مراتبهم بالنسبة إلى دونه في الخضوع و الخشوع لكبرياء اللّٰه و عظمته؛ إطلاقاً لاسم الملزوم على لازمه، و لا يمكن حملها على ظواهره الّتي هي عبادات متعارفة، كحركة اللسان و ما يشبه ذلك؛ لاختصاص آلاتها ببعض الحيوان.
وَ بِبَرَكاتِكَ: أي بخيراتك النامية، و البركة ثبوت الخير الإلهي في الشيء، و الباء للقسم.
الَّتي بارَكتَ فِيها: أثبتّ و أدمت بخيرك و كرامتك، من برك البعير إذا ناخ(1)في موضعه فلزمه، أو من بارك اللّٰه فيه إذ جعل فيه البركة، أي جعلت ما أعطيته من الخير دائم البركة ثابتاً نامياً.
عَلى إبراهيمَ خَلِيلِكَ عَلَيهِ السَّلام، في أُمَّةِ محمّد صَلَواتُكَ عَلَيهِ وَ آلِهِ: فإنّ غاية البركة في آل إبراهيم عليه السلام زماناً و شأناً ختم النبوّة في هذه الاُمّة و انتشار شرائعه الّتي هي مبادي الكلمات(2)و الخيرات الدينية و الدنيوية في العالمين(3)قال اللّٰه تعالى: «لٰكِنْ رَسُولَ اَللّٰهِ وَ خٰاتَمَ اَلنَّبِيِّينَ»(4)و إنّما نُسب بركات إبراهيم(5)إلى أُمّة محمّد صلى الله عليه و آله و سلم لأنّه صلى الله عليه و آله و سلم من ولد/ 9(1) /
1) . كذا في النسخة، و الصحيح: أُنيخ أو تنوّخ؛ قال في لسان العرب: نوخ: أنختُ البعير فاستناخ و نوّخته فتنوّخ و أناخ الإبل: أبركها فبركت... قال ابن الأعرابي: يقال: تنوّخ البعير، و لا يقال: ناخ، و لا: أناخ.
2) . كذا في النسخة، و الظاهر: الكمالات.
3) . جاء في حاشية النسخة: و قيل في السفر الأوّل من التوراة ما مضمونه: إنّ اللّٰه تعالى أوحى إلى إبراهيم عليه السلام: أمّا ولدك إسحاق فإنّه يُرزق ذريّة عظيمة، أمّا وَلَدُك إسماعيل فإنّي باركته و عظّمته و كثّرت ذريته و جعلت من ذريّته «ماذماذ» يعني محمّد صلى الله عليه و آله و سلم، و جعلت من ذريته اثني عشر إماماً يكون له امة عظيمة. [البداية و النهاية لابن كثير، ج 6، ص 198]
4) . سورة الأحزاب، الآية 40.
5) . جاء في هامش النسخة: «بركات ابراهيم را نسبت به امت محمد دادن گويا براى آن است كه آن حضرت از اولاد ابراهيم بود و با آن كه اشرف از او بود خود را منسوب به او مى گردانيد و بت شكنى ابراهيم را آن حضرت تمام كرد و صلوات بر آن حضرت و آل او را با صلوات بر خود و آل خود ختم كرد. و حق تعالى در قرآن مجيد آن حضرت و اولاد او را ثناى بسيار كرده است. و مناسبت اسحاق با عيسى ظاهراً معلوم نيست و ممكن است به اعتبار اين باشد كه اسحاق اول پيغمبران اين شعبه است و عيسى آخر ايشان. (مجلسى)». بحار الأنوار، ج 87، ص 124.
إسماعيل بن إبراهيم، و لكثرة ثناء اللّٰه تعالى عليه في القرآن، و أنّه صلى الله عليه و آله و سلم مع كونه أشرف منه ينتمي(1)إليه، كما قال: أنا على ملّة إبراهيم.(2)
و المراد بالاُمّة آل محمّد؛ فإنّ الاُمّة تطلق على شيعته و أتباعه.
فإن قيل: و تطلق أيضاً على عموم أهل دعوته فيندرج فيها أصناف أهل الكفر.
قلت: و أكثر استعمالاتها في الأحاديث المعنى الأوّل.
وَ بارَكْتَ لِإسحاقَ صَفيِّكَ فِي أُمَّةِ عيسى عَلَيهِ السَّلام: فإنّ غاية البركة زماناً في آل إسحاق خَتم النبوّة من آله في أُمّة عيسى عليه السلام؛ فإنّه آخر نبيٍّ من أنبياء بني إسرائيل و عيسى بالسريانية أيشوع، و جمع عيسى عيسَون بفتح السين، كموسى و موسَون، و إنّما نُسب بركات إسحاق إلى أُمّة عيسى عليه السلام لأنّه من وُلده، و هذه الفقرة و كذا الفقرة السابقة إشارة إلى قوله تعالى: «وَ بٰارَكْنٰا عَلَيْهِ وَ عَلىٰ إِسْحٰاقَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِمٰا مُحْسِنٌ وَ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ» /(3).
وَ بارَكتَ لِيَعقُوبَ إسرائيلكَ عَلَيهِ السَّلام، في أُمّة مُوسى عَلَيهِ السَّلام: فإنّ غاية البركة قوّةً و شأناً من أولاد يعقوب في تلك الاُمّة، و إسرائيل هو يعقوب النبيّ عليه السلام، و بنو إسرائيل قومه، و معناه بلسانهم عبد اللّٰه أو صفوة [اللّٰه]، و إيل هو بيت المقدس.
و في الكشاف: يعقوب النبيّ عليه السلام اسمه إسرائيل.(4)
قيل: خمسة من الأنبياء دو اسمين؛ إسرائيل و يعقوب، إلياس و ذو الكفل، عيسى و المسيح، يونس و ذو النون، محمّد و أحمد صلى الله عليه و آله و سلم.
وَ بارَكْتَ لِحَبيبِكَ محمّد صَلَّى اللّٰه عَلَيهِ و آلِهِ في عِتْرَتِهِ وَ ذُرّيَّتِهِ وَ اُمَّتِهِ: فإنّ/ 92 /غاية البركة في آله صلى الله عليه و آله و سلم عند ظهور الخَلَف المنتظر محمّد بن الحسن المهديّ - صلوات اللّٰه عليه - في آخر الزمان؛ إذ في زمانه امتلأت [الأرض] قسطاً و عدلاً كما مُلئت ظلماً و جوراً.
و عترته صلى الله عليه و آله و سلم عليّ و الحسن و الحسين و الأئمّة التسعة من ولد الحسين عليه السلام، تاسعهم مهديّهم و قائمهم، كذا روى عن الأئمّة الطاهرين صلوات اللّٰه عليهم أجمعين.(1)
و ذَكَرَ محمّد بن بحر الشيباني في كتابه(2)عن تغلب، عن ابن الأعرابي، قال:
العترة: البلدة و البيضة، و هم عليهم السلام بلدة الإسلام و بيضته و اُصوله.
و العترة: صخرة عظيمة يَتّخذ الضبّ عندها جحره يهتدي بها لئلاّ يضلّ عنه، و هم عليهم السلام الهداة للخلق.
و العترة: أصل الشجرة المقطوعة، و هم عليهم السلام أصل الشجرة المقطوعة؛ لأنّهم وُتروا و قُطعوا و ظُلموا [فنبتوا من اُصولهم لم يضرّهم قطع من قطعهم].
و العترة: قطع المسك الكبار في النافجة [و هم من بين بني هاشم و من بين بني طالب كقطع المسك الكبار في النافجة].
و العترة: العين الرائقة(3)العذبة، و علومهم عليهم السلام لا شيء أعذب منها عند أهل الحكمة.
و العترة: الذكور من الأولاد، و هم عليهم السلام ذكور غير إناث.
و العترة: الريح، و هم عليهم السلام جند اللّٰه و حزبه كما أنّ الريح جند اللّٰه.
و العترة: نبت متفرّق(4)مثل المرزنجوش، و هم عليهم السلام أهل المَشاهد المتفرّقة، و بركاتهم منبثّة في المشرق و المغرب.
و العترة: قلادة تعجن بالمسك، و هم عليهم السلام(5)قلائد العلم/ 93 /و الحكمة، انتهى كلام الشيباني.(6)
1) . الكافي، ج 1، ص 533؛ كمال الدين، ج 1، ص 261؛ كشف الغمة، ج 2، ص 508؛ إعلام الورى، ص 396؛ بحار الأنوار، ج 16، ص 364 و ج 23، ص 147 و ج 25، ص 4 و 215.
2) . و المراد من «كتابه» معاني الأخبار.
3) . في المصادر: «النابعة» بدل «الرائقة».
4) . في المصادر: نبت ينبت متفرّقاً.
5) . في المصادر: «و هم عليهم السلام أولياؤه المتّقون و عباده المخلصون» بدل «و هم عليهم السلام قلائد العلم و الحكمة».
6) . كمال الدين و تمام النعمة، ج 1، ص 245-246؛ معاني الأخبار، ص 91-92؛ بحار الأنوار، ج 23، ص 149، و ج 87، ص 259.
و الذرّيّة مثلّثة اسم لجميع نسل الإنسان من ذكر و اُنثى كأولاد و أولاد الأولاد، و هلمّ جرّاً.
اللّٰهمَّ وَ كَما غِبنا عَن ذلِكَ و لم نَشهَدْه: الواو الأوّل اعتراضية لا محلّ لها من الإعراب، و ليست بعاطفة و لا حالية.
و يشعر به ما ذكره صاحب الكشّاف(1)في قوله تعالى: «وَ اِتَّخَذَ اَللّٰهُ إِبْرٰاهِيمَ خَلِيلاً»(2)و مثل هذا الاعتراض كثيراً يلتبس بالحال، و الفرق دقيق، و الكاف للتشبيه، و ما كافّة، و «كما» كما قيل لاقتران الفعلين في الوجود، يفيد المبادرة من باب: «صلِّ كما دخل الوقت».
و قوله «ذلك» إشارة إلى محمّد المذكور قُبيل ذلك صلوات اللّٰه عليه، أو إلى بعثته و رسالته.
و قيل: الإشارة راجعة إلى الأقسام و العزائم و الأنبياء المذكورة في الدعاء.
و شهدتُ العيد: أدركته، و شهدتُ المجلس: حضرته، و المعنى: كما غبنا محمّداً صلى الله عليه و آله و سلم حيث لم نره و لم نحضره بحضرته و لم نسعد بسعادة خدمته.
وَ آمَنّا بِهِ وَ لَم نَرَهُ صِدْقاً وَ عَدلاً: أي: آمنّا به إيماناً، و صدّقناه و ما جاء به صدقاً و عدلاً.
و الجمع بين الصدق و العدل إشعار بالتوافق بين اللسان و القلب، و ينبغي الوقف على ما(3)«لم نره»؛ لئلّا يشتبه المعنى.
ثمّ لمّا كانت استفاضة المطالب و الدقائق و استفادتها من أنّه مفيض الحقائق يتوقّف على مناسبة بين المفيد و المستفيد وجب التوسّل فيها بمتوسّط ذي جهتين التجرّد و التعلّق و هو النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم.
أسأَلُكَ أن تُصَلِّيَ عَلى محمّدٍ وَ آلِ محمّد: فقوله «أن تصلّي» مفعول لقوله في افتتاح الدعاء «أسأَلك»، و الصلاة هنا بمعنى التعظيم، أي: تعظّمه في الدنيا بإعلاء ذكره و إظهار
دعوته/ 94 /و إعلان شريعته، و في الآخرة بتشفيعه في اُمّته، و تضعيف أجره و مثوبته، و إعلاء مرتبته و درجته.
وَ أن تُبارِكَ عَلَى محمّدٍ وَ آلِ محمّد: تفاعل من البركة و الخير الكثير، أي: و أن تعظّم بركاتك، و أن تتّسع رحمتك، و تكثر نعمتك عليه، و لا يجيء من تبارك خاصّة الفعل المضارع.
و يحتمل أن يكون من «برك البعير» إذا ناخ في موضعه، أي: و أن تديم ما أعطيته عليه، و تثبت من التشريف و الكرامة.
و بالجملة هذه تحيّة من الداعي عليه - صلوات اللّٰه و سلامه عليه - كما أنّ قوله:
«رَحْمَتُ اَللّٰهِ وَ بَرَكٰاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ اَلْبَيْتِ»(1)دعاء و تحيّة من الملائكة على إبراهيم و أهل بيته عليهم السلام.
كَأفضَلِ ما صَلَّيتَ وَ بَارَكْتَ وَ تَرَحَّمْتَ عَلى إِبراهيمَ وَ آلِ إبراهيم: قيل: ليس التشبيه من باب إلحاق الناقص بالكامل، بل لبيان حال من يُعرف بما لا يُعرف.
و قيل: في أصل الصلاة لا في قدرها، و معناه: اجعل لمحمّد صلى الله عليه و آله و سلم صلاةً بمقدار الصلاة لإبراهيم و آله.
و في آل إبراهيم خلائق لا يحصون من الأنبياء(2)، و ليس في آله نبيّ، فطلب إلحاق جملة فيها نبيّ واحد بما فيه أنبياء، و المراد بآل إبراهيم: إسماعيل، إسحاق و يعقوب و الأسباط.
و قيل: إنّ آل إبراهيم هم آل محمّد الّذين هم أهله.
إنَّكَ حَميدٌ مَجيد: يحمده كلّ شيء بلسان حاله.
و في النهاية: «الحميد: المحمود على كلّ حال»(3)يعني في السرّاء و الضرّاء و الشدّة
و الرخاء.
«و المجد في كلام العرب: الشرف الواسع، و هو ماجد: مفضال/ 95 /كثير الخير شريف، و المجيد: فعيل منه للمبالغة، و قيل: [هو] الكريم المفضال. و قيل: إذا قارن شرفُ الذات حُسنَ الفعال سمّي مجيداً،(1)و فعيل أبلغ من فاعل فكأنّه يجمع معنى الجليل و الوهاب و الكريم».(2)
فَعّالٌ لِما تُرِيد: أي يفعل ما يريد على ما يراه، و لا يعترض عليه متعرّض، و لا يغلبه غالب، فهو يُدخِل أولياءه الجنّة لا يمنعه مانع، و يدخل أعداءه النار لا ينصرهم منه ناصر، و يمهل العصاة على ما يشاء إلى أن يجازيهم، و يعاجل بعضهم بالعقوبة إذا شاء منهم في الدنيا، و في الآخرة يفعل من هذه الأشياء و من غيرها ما يريد. و بالجملة المبالغة هنا؛ لقوّة الفاعل، و كمالِ قدرته، و كثرة الفعل، و اشتماله على كمال الصنع، و سرعة ترتّبه على الإرادة.
وَ أَنتَ عَلى كُلِّ شيءٍ لم يوجد ممّا يدخل تحت القدرة قَديرٌ: فلا يستطيع شيء منها أن يتجاوز تقديره و تدبيره و إرادته و قضاءه على نحو ما أراد.
شَهيدٌ: شاهد، و هذه الفقرات - مع كونها ثناءً له بالقدرة الكاملة - بمنزلة التعليق لما سبق، و إظهار توقّع حصول المطالب معها.
يا اللّٰه: اسم للذات الجامعة للصفات الإلهيّة كلّها حتّى لا يشذّ منها شيء، و سائر الأسماء لا يدلّ آحادها إلاّ على آحاد الصفات؛ من علم أو قدرة أو غيرهما، و أصله الإله، و نظيره الناس و أصلُه الاُناس، فحذفت الهمزة و عوّضت منها حرف التعريف.
و الإلاه من أسماء الأجناس، يقع على كلّ/ 96 /معبود بحقّ أو باطل، ثمّ غلب [على] المعبود بالحقّ، كما أنّ النجم اسم لكلّ كوكب ثمّ غلب على الثريّا، و أمّا «اللّٰه» بحذف الهمزة فمختصّ بالمعبود بالحقّ، لم يطلق على غيره.
يا حَنّانُ يا مَنّانُ: هما من أبنية المبالغة، و الأوّل معناه: الرحيم لعباده، و الّذي يقبل على من أعرض عنه، من الحَنان - بالفتح و التخفيف - و هو الرحمة، أو من الحنين و هو الشوق إلى الشيء، و الميل إليه، و التعطّف عليه. و الثاني معناه المنعم المعطي مطلقاً من غير رعاية استحقاق، من المنّ بمعنى العطاء لا من المنّة، أو المحسن إلى من لا يطلب الجزاء.
يا بَدِيعَ السَّماواتِ وَ الأرضِ: أي مبدعهما و موجدهما من غير مثال سابق.
و نوقش بأنّ فعيلاً بمعنى مفعل لم يثبت في اللغة، و إن ورد فيها فشاذّ لا يقاس عليه.
و اُجيب بأنّ الإضافة فيه إضافة الوصف بحال المتعلّق، فهي من قبيل حَسَن الغلام أي: إنّ السماوات و الأرض بديعة أي عديمة النظير.
يا ذَا الجَلالِ و الإكرام: أي ذا العظمة و الصفح و أنواع الخير و الفضائل، كذا قيل.
أقول: الجلال عبارة عن صفات السلبية، و الإكرام عبارة عن صفات الثبوتية، و صفة الجلال ما جلّت ذاته عن مشابهة الغير، و صفة الإكرام ما كرمت ذاته بها و تجمّلت، فالاُولى سلوب عن النقائص، و جميع ما يرجع في حقّه تعالى إلى سلب الإمكان عنه، و الثانية إيجاب الكمالات، و جميعها في حقّه تعالى إلى وجوب الوجود، و هذه الصفات من عظيم فعل اللّٰه عزّ اسمه، و في الحديث أتى بها و الجلال و الإكرام يا أرحم الراحمين(1)يا حيّ يا قيّوم.
ثمّ قُل: اللّٰهمَّ بِحَقِّ هذا الدُّعاءِ المشتمل على التمجيد و الثناء.
وَ بِحَقِّ هذِهِ الأسماءِ العظام المذكورة في هذا الدعاء، و المراد بالأسماء هنا صفاته العليا، و لذلك قال:
الَّتي لا يَعْلَمُ تفسِيرَها: التفسير: كشف المعنى و إظهاره، مأخوذ/ 97 /من الفسر و هو مغلوب السفر، يقال: «أسفرَت المرأة عن وجهها» إذا كشفته، و «أسفر الصبح» إذا ظهر،
1) . الكافي، ج 3، ص 476؛ من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 560؛ وسائل الشيعة، ج 8، ص 130.
و المراد أنّه لا يُعلم كشف معانيها و حقيقة مبانيها؛ لأنّ صفاته تعالى لا ينكشف لأحد حقّ الانكشاف.
وَ لا يَعلَمُ باطِنَها: «لا» مزيدة لتأكيد معنى النفي؛ لما تقرّر في علم النحو أنّ لا بعد الواو العاطفة إنّما تزاد إذا كانت في سياق النفي، و فائدتها التأكيد و التصريح؛ لشمول كلّ واحد من المعطوف و المعطوف عليه؛ لئلّا يتوهّم أنّ المنفيّ هو المجموع من حيث هو المجموع، فيجوز حينئذٍ ثبوت أحدهما، و معنى الكلام: و لا يَعلم حقيقة صفاته كما لا يَعلم كنه ذاته غَيرُكَ؛ لاستحالة الجهل عليه تعالى.
و في بعض النسخ: «و لا يعلم تأويلها» موضع باطنها.(1)
قال الراغب:
التأويل من الأول [أي الرجوع](2)إلى الأصل، و ذلك هو ردّ الشيء إلى الغاية المرادة منه؛ علماً كان أو فعلاً، ففي العلم نحو قوله: «مٰا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اَللّٰهُ وَ اَلرّٰاسِخُونَ فِي اَلْعِلْمِ» /(3)، و في الفعل؛ كقول الشاعر: و للنَّوى قبل يوم القلب(4)تأويل(5).
صَلِّ علَى محمّد و آلِ محمّد، وَ انتَقِم لِي مِنْ فُلانٍ(6): أي عاقِبه، و الاسم منه النقمة، و هي الأخذ بالعقوبة، ثمّ يسأل اللّٰه تعالى دفع عدوّه عنه، و رهبةً في قلوب أعدائه و حسدته من الجنّ و الإنس، و فيه نوع إشارة إلى أنّ الدعاء بالسوء لا يجوز إلاّ عند تحقّق المظلومية.
وَ اغفِرْ لِي مِن ذُنُوبِي: حاصل الدعاء سؤال المغفرة، و مغفرة اللّٰه تعود إلى ستره على
1) . نقله العلاّمة المجلسي رحمهم الله عن مصباح السيد بن الباقي هكذا: لا يعلم تفسيرها و لا تأويلها و لا باطنها و لا ظاهرها غيرك.
2) . الإضافة من المصدر.
3) . سورة آل عمران، الآية 7.
4) . في المصدر: يوم البين.
5) . المفردات للراغب، ص 31.
6) . جاء في هامش النسخة: «و افعل بي كذا و كذا» اشاره به اين كه حاجت خود را بخواهد و در نسخۀ صحيحه «و انتقم لي من فلان» ندارد، به جاى آن «و افعل بي كذا و كذا» است.
عبده من أن يقع في عذابه أو يكشفَ مقابحه(1)لأهل الدنيا، و المغفرة أبلغ من العفو؛ لأنّه يستلزم الستر.
مَا تَقَدَّمَ مِنْها وَ ما تَأَخَّر: قيل: يحتمل «في ما مضى و في ما يأتي»، و دعاؤه عليه السلام/ 98 / بذلك - مع علمه بأنّه مغفور له و مع أنّه معصوم من جميع الذنوب علماً على ما هو الحقّ - إشفاق و تعليم للاُمّة.
و قيل: خوف [من] مكر اللّٰه «و لا يَأْمَنُ مَكْرَ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْخٰاسِرُونَ»(2).
و قيل: يحتمل أنّه بحسب المقامات يرى مقامه في زمان دون مقامه في زمان آخر، فيستغفر من مقامه الأوّل.
و قيل: طلب لاُمّته، إلاّ أنّه نسبها إلى نفسه؛ للإشعار بأنّ مغفرة ذنوبهم مغفرة له، أو بناءً على أنّه عدّ [ترك] الأولى ذنباً.
وَ وَسِّعْ عَلَيَّ مِنْ حَلالِ رِزْقِكَ: يقال: وَسعَ اللّٰهُ عليه رزقه يَوسَع وَسْعاً من باب نفع، و وسّعه توسيعاً أي بسطه و كثّره، و أوسعَ بالألف مثلهما، و «الحلال» ضدّ الحرام، و هو شامل للحلال في ظاهر الشريعة و الحلال في نفس الأمر و هو قوت النبيّين، و المراد به هنا الأوّل، و التعميم محتمل.
و «الرزق»: ما ينتفع به بالتغذّي و غيره حلالاً كان أو حراماً، و تقييده هنا بالحلال مؤيّد له.
و ربما قيل: ذكر الحلال للتفسير لا للتقييد؛ جمعاً بينه و بين ما روى عن الباقر عليه السلام في حديث [رواه عن رسول اللّه] إلى أن قال: «فإنّ اللّٰه قسم الأرزاق بين خلقه حلالاً و لا يقسمها حراماً، فمن اتّقى [اللّٰه عزّ و جلّ] و صبر أتاه رزقه من حلّه، و من هتك حجاب ستر اللّٰه [و عجل] و أخَذه من غير حلّه قصّ به من رزقه الحلال، و حوسب عليه يوم القيامة»؛ هذا كلامه صلوات اللّٰه و سلامه عليه.(3)
و قد يَتوهّم بعض المفسّرين [أنّ] في قوله: «كُلُوا مِمّٰا رَزَقَكُمُ اَللّٰهُ»(1)استدلال على أنّ الحرام ليس برزق من الشكل الثاني، هكذا: الحرام ليس بمأكول/ 99 /شرعاً و هو ظاهر، و الرزق مأكول شرعاً، فالحرام ليس برزق. أو من الشكل الأوّل هكذا: الرزق مأكول شرعاً، و لا شيء من المأكول شرعاً بحرام، فالرزق ليس بحرام، فالحرام ليس برزق.(2)
قال بعض الأفاضل: إنّ كليهما إنّما يفيدان لو صدق «كلّ رزق مأكول شرعاً»، و الآية لا تدلّ عليه.
أقول: و هذا القول - مع ما فيه من الاعتراضات - مذكور في شرحنا ل «الصحيفة السجّادية» استقصاءً في الاستدلال و الجواب بما لا مزيد عليه.
وَ اكفِني مئونَةَ إنسانِ سَوءٍ: الكفاية قيام شخص مقام آخر في قضاء حوائجه.
و في الفائق: كفاه الأمر إذا قام مقامه فيه.(3)
و «المئونة» كلّ ما يحتاج إليه، و «السَّوء» بالفتح مصدر ساءه، أي فعل به ما يكرهه، و بالضمّ اسم الحاصل بالمصدر، و يقال: إنسانُ سَوء - بالإضافة و فتح السين - و كذلك جار سَوء و قرين سوء و أمثال ذلك.
سُمّي الإنسان إنساناً لأنّه يَنسى؛ قال اللّٰه عزّ و جلّ: «وَ لَقَدْ عَهِدْنٰا إِلىٰ آدَمَ مِنْ قَبْلُ [فَنَسِيَ]»(4).
كذا روى عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام.(5)
وَ جارِ سَوْءٍ، وَ قَرينِ سَوءٍ، وَ سُلطانِ سَوْءٍ، وَ سَاعَةِ سَوْءٍ، وَ يَومِ سَوءٍ: الجوار(6)هو الّذي يجاورك في المسكن، و تميل ظلّ بيته إلى بيتك، من الجور: الميل. السلطان كما مرّ
مصدر كغفران بمعنى التسلّط.
إنَّكَ عَلى ما تَشاءُ قدير، وَ بالإجابَةِ جَديرٌ: إشارة إلى شمول القدرة، و ردٌّ على من زعم أنّه لا يقدر على أكثر من واحد، و أنّه لا يقدر على خلق الجهل و القبيح، و أنّه لا يقدر على مثل مقدور العبد، و أنّه لا يقدر على نفس مقدور العبد.
وَ بِكُلِّ شَيءٍ عَلِيمٌ: إشارة/ 100 /إلى عموم العلم، و ردٌّ لمن زعم من الفلاسفة أنّه لا يعلم الجزئيات، و أنّه يعلمها بالإجمال، و لمن زعم من الدهرية من أنّه لا يعلم ذاته.
و أنت خبير بأنّ هذه المذاهب في خالق القوى و القدرة محال، و اللّٰه يقول الحقّ و [هو] الموفّق لكلّ خير و كمال.(1)
اللّٰهم بحقّ هذا الدعاء، و بما فات منه من الأسماء، و بما يشتمل عليه من التفسير و التدبير الّذي لا يحيط به إلاّ أنت، أن تفعل بي ما أنت أهله، و لا تفعل بي ما أنا أهله. و بعد اين دعا را بخواند:
إلهي بحقّ من ناجاك، و بحقّ من دعاك به في البرّ و البحر، تفضّل على فقراء المؤمنين و المؤمنات بالغنى و الثروة، و على مرضى المؤمنين و المؤمنات بالشفاء و الصحّة، و على أحياء المؤمنين و المؤمنات باللطف و الكرامة، و على أموات المؤمنين و المؤمنات بالمغفرة و الرحمة، و على غرباء المؤمنين و المؤمنات بالردّ إلى أوطانهم سالمين غانمين بحقّ محمّد و آله الطاهرين أجمعين.
و هذا آخر ما اُبيّنه في فقرات هذا الدعاء المتضمّنة لصفات الرحمة و الإحسان.
فرغت بعون اللّٰه تعالى و حسن توفيقه، من تأليف هذا الشرح و تنميقه، في أوائل العشر الثاني من الشهر الثالث من السنة الإحدى عشر بعد المائة و الألف، بمعمورة قمصر صانها اللّٰه عن الخوف و الخطر، و أنا الفقير إلى اللّٰه عبد الواسع بن علّامي، علّمه اللّٰه بفيضه الاعتصامي.
1) . جاء في هامش النسخة: و بعد از دعاى سمات اين دعا را بخواند:
حاشية من لا يحضره الفقيه
مولى محمّد امين استرآبادى (1036 ق)
تحقيق: على فاضلى
دربارۀ مؤلّف، به تفصيل در مقدّمۀ حاشية اُصول الكافي وى سخن گفته ايم(1)و اينك، اين حواشى، دومين اثرى است از استرآبادى كه توفيق تصحيح و نشر آن را مى يابيم. اين حواشى، همان گونه كه ملاحظه مى فرماييد، تعاليق متفرّقه اى است بر كتاب من لا يحضره الفقيه كه توسّط محمّد بن جابر نجفى جمع آورى شده و از آن نبايد توقّع يك كتاب منقّح و مهذّب را داشت، همچنان كه از مسوّدۀ مؤلّفى نبايد توقّع مبيّضه داشت. از همين روى، حواشى مؤلف، گاه ناتمام و گاه فقط عنوان بحث است و در برخى از موارد، فقط قطعه اى از روايت بدون تعليق بر آن آمده است. در اين نسخه، گاهى حواشى بدون ذكر موضع روايت يا كلام شيخ صدوق آمده كه ما در اين موارد، قطعۀ روايت يا كلام شيخ صدوق كه تعليق بر آن واقع شده را در كروشه اضافه كرده ايم و در برخى از موارد كه مشخّص نشد تعليق بر چه موضعى است، با علامت ستاره از حاشيۀ ما قبل جدا كرده ايم. البته گاهى تقديم و تأخيرى در برخى از حواشى صورت گرفته بود كه آنها را مرتّب كرده ايم.
1) . ميراث حديث شيعه، دفتر هفتم.
اين حواشى در مجموعه اى به شماره 2750 در «مركز احياى ميراث اسلامى» موجود است(1)و ازجمله كتب مرحوم محدّث اُرمَوى بوده كه اخيراً خريدارى شده، و در ظَهر برگۀ اول اين مجموعه، تاريخ هفتم رجب 1058 مشاهده مى شود. اين مجموعه به ترتيب، شامل حاشيۀ مؤلّف بر الاستبصار و من لا يحضره الفقيه و تهذيب الأحكام است و توسط محمّد بن جابر نجفى از هامش نسخه هاى مؤلّف، جمع آورى شده و اين مجموعه با خطّ گردآورندۀ آن محمّد بن جابر است، چنانچه در آخر حواشى الاستبصار آمده: «تمّت على يد الفقير محمّد بن جابر النجفي - عفي عنه -». و ممكن است كه او همان محمّد بن جابر بن عباس نجفى، معرّفى شده در طبقات أعلام الشيعة(2)باشد. وى از مشايخ اجازه و صاحب تأليفات و از شاگردان ميرزا محمّد استرآبادى و شيخ محمّد، حفيد شهيد ثانى بوده. شيخ حسين كَرَكى در هداية الأبرار(3)شخصى را با همين نام، در شمار علماى اخبارى نام مى برد.
و در پايان، به عنوان استدراك بر مقدمۀ حاشية اُصول الكافي، اجازۀ مؤلّف را به ملّا عيسى دزمارى مى آوريم:
[ال] فاضل [ال] محقّق، و الكامل المدقّق، أعني مولانا عيسى الدزماري، قابَلَ معي كتاب الإيمان و الكفر من أوّله إلى آخره مقابلة كشف و تحقيق، و معارضة إتقان و تدقيق، و قد أجزت له أن يرويه عنّي، كما أجاز لي الشيوخ العظام - نوّر اللّٰه مراقدهم إلى قيام القيام -، و أنا الفقير إلى الغني... و ذلك في سني مجاورتي بمكّة المشرّفة موافق عام اثنتين و ثلاثين بعد الألف من هجرة سيّد المرسلين على مهاجرها من التحيّات
1) . توسط جناب آقاى سيد جعفر اشكورى به بنده معرّفى شد. از لطف ايشان ممنونم.
2) . طبقات أعلام الشيعة، ج 5، ص 547. و نيز دربارۀ وى ر. ك: تعليقة أمل الآمل، ص 42 و 107-108 و 182؛ تكملة أمل الآمل، ص 341؛ الذريعة، ج 4، ص 163 و ج 7، ص 49 و ج 18، ص 177 و ج 22، ص 395؛ مصفّى المقال في مصنّفي علم الرجال، ص 397.
3) . هداية الأبرار، ص 222.
أوفاها و من الصلوات أزكاها.
گفتنى است تمامى موارد ارجاع به كتاب من لا يحضره الفقيه، بر اساس چاپ دار الكتب الإسلامية تحقيق سيد حسن خِرسان صورت گرفته است.
متن اين اجازه توسط فاضل گرامى جناب شيخ على صدرائى در اختيار بنده قرار گرفت.
در خاتمه، از دوستان گرامى ام آقايان، شيخ ناصر نوروزى و شيخ حسين حسنخانى كه در مقابله بنده را يارى دادند نهايت قدردانى و تشكر را دارم.
در مقدمه حاشية اُصول الكافي، سيد ماجد بحرانى را در عِداد تلامذۀ مؤلف نگاشته ايم كه اشتباه است و صحيح شيخ أحمد بن عبد السلام بن ناصر بن حسن بحرانى مى باشد.
تصویر
تصویر
/ 49 /
و به نستعين الحمدُ لله ربِّ العالمين الرحمين الرحيم، مالك يوم الدين، و الصلاة و السلام على سيّد المرسلين محمّد و آله الطيّبين، الذين أذهب اللّٰه عنهم الرّجس و طَهَّرهم تطهيراً.
و بعدُ؛ فهذه فوائد منقولة من هامش كتاب من لا يحضره الفقيه، نسخة ملّا محمّد أمين رحمه اللّٰه تعالى.
قوله: ما أفتى به و أحكم بصحّته... الخ (ص 3) المراد من الإفتاء ما يشمل الإفتاء حال التقيّة و الإفتاء حال الاختيار؛ فإنّه يجيء في هذا الكتاب في مواضع: «هذا ممّا أفتى به حال التقيّة».
و مراده من الصحّة المعنى الشائع بين قدمائنا، و هو ثبوت كون الحديث وارداً من أصحاب العصمة عليهم السلام قطعاً و يقيناً، و أمّا الصحّة بمعنى كون راويه إمامياً عدلاً ضابطاً فمن الاصطلاحات التي حدثت في زمان العلّامة أو قبله بقليل، و تكلّم باصطلاح قدمائنا محمّد بن يعقوب الكليني، حيث ذكر في أوّل الكافي ما يدلّ على صحّة كلّ ما فيه من الأحاديث، كذلك السيّد الأجل المرتضى في كتبه، و كذلك رئيس الطائفة في كتاب العدّة، و كذلك المحقّق الحلّي في اُصوله و في أوّل المعتبر، و قد نقلنا عباراتهم في الفوائد المدنيّة(1)، و إنّها صريحة في إرادة هذا المعنى «ام ن».
قوله: قال الصادق عليه السلام (ص 6) أقول: مثل ذلك الحديث في كلامه رحمه الله ليس من
1) . الفوائد المدنيّة، ص 49 و 50 ط الحجري.
الأحاديث المرسلة التي لا يجوز العمل بها، و ذلك لوجهين؛ أحدهما: تصريحه السابق بأنّ كلّ ما في كتابه مأخوذ من الاُصول التي قطع بصحّة كلّ ما فيها، أي بورود كلّ ما فيها عن أصحاب العصمة عليهم السلام، و ثانيهما: أنّه لا يجوز لأحدٍ أن يقول: قال اللّٰه، و قال رسول اللّٰه، و قال الصادق، و ما أشبه ذلك إلّا بعد قطعه بذلك، إمّا بالتواتر أو بالقرينة أو بالمشافهة «ام ن».
قوله: أخذ كفّاً و صبّه... الخ (ص 11، ح 11) أقول: / 50 /جمع من متأخّري أصحابنا فسّروا هذا الحديث الشريف بتفاسير مختلفة غير سديدة، لا أُطوّل الكلام بذكرها و ذكر ما يرد عليها، و الذي ظهر لي في تفسيره أنّ المراد أحد الأمرين: إمّا أنّه قبل النيّة يصبّ أربع أكفّ على بدنه، ثمّ بعد النيّة يجرّ الماء المصبوب إلى كلّ بدنه؛ حذراً من إتمام الغسل بالماء المستعمل، أو بعد النيّة يسرع في صبّ أربع أكفّ على بدنه، ثمّ يجرّ الماء إلى كلّ بدنه؛ حذراً ممّا مرّ، و يناسبه جواز الغسل بمسح الثلج على البدن، و إمّا أنّه يكفيه أربع أكفّ من الماء، و لا بأس لو رجع و صار مستعملاً، و وقع التصريح بالأخير في بعض الروايات «ام ن».
[حاشية] على قوله: و يصبّ على إحليله من الماء مثلي ما عليه (ص 21، ح 24) قوله:
«مثلي ما عليه» كذا في بعض الأحاديث، و في بعضها «مثل» و هو تصحيف، و المراد أنّ البلّة التي تكسبها حواشي الثقبة من خروج البول يصبّ عليها مثل(1)تلك البلّة مرّة واحدة؛ ليكون الماء أكثر من البول، كما وقع التصريح في الحديث المتقدم، أعني قوله عليه السلام: «لأنّ ما أصابه من الماء أكثر منه»، و في الحديث المذكور في كتاب العلل بأنّ ماء الاستنجاء طاهر؛ لأنّه أكثر من القذر(2). و أمّا قول المصنّف: «يصبّه مرّتين»، فليس
في أحاديث الاستنجاء، و إنّما هو مذكور في تطهير الثوب، فكأنّه مأخوذ من بعض الاُصول، و هو من كلام صاحب الأصل، ذكره احتياطاً لما رأى في الحديث إجمالاً، و الحقّ ما ذكرناه يشهد به من تتبّع أحاديث الاستنجاء، و تفكّر في ما ذكرناه من الحديثين «ام ن».
باب أقسام(1)الصلاة
أي باب أجزاء الصلاة. توضيح المقام: أنّهم عليهم السلام عدّوا الطهور من أركان الصلاة مجازاً؛ تنبيهاً على مزيد مدخليّته فيها «ام ن».
قوله: و السجود و الدعاء (ص 23) شامل لكلّ ما يتلفّظ به في الصلاة من تكبيرة الإحرام إلى السلام «ام ن».
قوله: ما يسرّني(2)بذلك مال كثير (ص 23، ح 13) و هذه عبارة متداولة في ألسنة العرب، و قد وجدت في مواضع: منها كتاب النكاح من الكافي(3)، و رأيت في هذا الموضع نسخاً كثيرة غير سديدة، و الصواب ما أضبطناه، و الباء في «بذلك» باء العوض، / 51 /أي لا يسرّني في مقابلة ذلك مال كثير «ام ن».
قوله: هذا إذا كانت الكفّ طاهرة (ص 24، ح 1) فيه دلالة على تنجيس الماء بكلّ نجاسة ترد عليه «ام ن».
قوله: و لم يستبطن الشراكين الخ (ص 27، ح 3) صريح في أنّ الاستبطان معفو عنه للابس النعل «ام ن».
قوله عليه السلام: أحي قلبي بالإيمان (ص 27، ح 4) صريح في أنّ الإيمان موهبي، كما وقع التصريح به في أحاديث اُخر «ام ن».
قوله: و قد روى أنّه يعيد على يساره (ص 29، ح 3) أقول: الرواية الأخيرة نحملها على الوجوب، و الرواية المتقدّمة نحملها على الاستحباب؛ فإنّ غسل اليمنىٰ الواقع بعد غسل اليسرى غير موافق لما أمر به الشارع. يؤيّد ذلك ما ورد في بعض الأحاديث من أنّه إذا أردت غسل رجلك للنظافة فاغسلها قبل المسح؛ ليكون مسح الرجلين آخر وضوئك(1)«ام ن».
من المعلوم اشتراك المرّة الثانية و الثالثة في عدم الأجر و في البدعة، و جوابه أنّه يمكن أن يقصد بالثانية تحصيل اليقين باستيعاب الغسل كلّ الموضع، بخلاف الثالثة عادةً، و وجه عدم الإجزاء أنّ هذا اليقين غير مطلوب بل يكفي الظنّ «ام ن».
قوله: إن أحفى... الخ (ص 32، ح 1) كلاهما صيغة المتكلّم وحده، من باب علم يعلم «ام ن».
1) . اُنظر وسائل الشيعة، ج 1 ص 420 (ب 25، ح 12).
قوله: و الفرق لمن طوّل شعر رأسه... الخ (ص 33، ح 10) أقول: يمكن أن تكون العلّة في ذلك أنّه إذا صبّ الماء على وسط الرأس حينئذٍ في غسل الحيض أو الجنابة أو غير ذلك يصل إلى اُصول الشَّعر، و أنّ الشعر إذا اجتمع في وسط الرأس يتسبّب لتفرّق الماء و عدم وصوله إلى اُصول الشعر «ام ن».
قوله: غسل الجنابة و الحيض واحد (ص 44، ح 2) [ال] معنى حكمهما(1)واحد، أي كما أنّ غسل الجنابة مغنٍ عن الوضوء، كذلك غسل الحيض، أو أنّه إذا اجتمعا في مرأةٍ كفاها(2)غسل واحد بنيّة الجنابة أو بنيّة الحيض أو بنيّة رفع الحدث الأكبر، يعني هي لا تحتاج إلى غسلين «ام ن».
قوله: و قال بعض مشايخنا... الخ (ص 45، ذيل ح 3) هذا مبنيّ على ما نطقت به الروايات(3)من أنّه يبغض/ 52 /أهل البيت عليهم السلام و يحبّ بني اُميّة «ام ن».
قوله: و الغسل كلّه سنّة (ص 49، ذيل ح 6) أي ثبت بالحديث بخلاف غسل الجنابة؛ فإنّه ثبت بنصّ الكتاب «ام ن».
قوله: فليبدأ بالوضوء... الخ (ص 49، ذيل ح 6) أقول: قد وقع التصريح في كثير من الأحاديث(4)بأنّ الأغسال المستحبّة و الواجبة كلّها مغنية عن الوضوء، و وقع التصريح في بعضها(5)بأنّ الوضوء بعد الغسل بدعة، و من المعلوم أنّ القول بوجوب الوضوء أو باستحبابه قبل الأغسال - ما خلا غسل الجنابة - غير منافٍ لما وقع به التصريح، و لا مانع
من اقتضاء الحكمة الإلهيّة أن تكون إزالة الحدثين بالتدريج «ام ن».
قوله: صبّه على رأسك و بدنك مرّتين (ص 46) أي مرّة على الرأس و مرّة على البدن؛ ليحصل الترتيب بينهما. و يمكن أن يكون وضع ثلاث أكفّ من باب المقدمة، و يمكن أن يكون أوّل الغسل «ام ن».
آخر الباب [قوله:] و ينام في المسجد (ص 48) أي بعد التيمّم بدلاً عن غسل الجنابة، و كأنّ العلّة فيه أنّه قبل غلبة النوم متيمّم، و عندها غير مكلّف «ام ن».
قوله: و إن كان بعد الحيض بيومين... الخ (ص 51، ح 5) أقول: كأنّ العلّة فيه أنّه قد يمتلئ الرحم بسبب أكل غذاء يتولّد منها الدم أكثر من الدم قبل الوقت المعتاد، فيخرج بعضه بسبب أكل غذاء يتولّد منها الدم أكثر، و أمّا إذا فرغت و انسدّ المجرى بأمر اللّٰه تعالى، فلا يمكن أن يخرج منها الحيض «ام ن».
قوله: المدنيّ (ص 50، ذيل ح 4) ليس في الحديث؛ لكن لمّا كان لفظ الرطل مشتركاً بين المدني و العراقي و غيرهما كان من المجملات، فاختار المدني عملاً بالاحتياط المأمور به في الحديث. و وافقه على ذلك سيّدنا الأجل المرتضى - رحمهما اللّٰه تعالى -.
و لكن نحن اختبرنا وزن الماء في المدينة المنوّرة فرأينا الحمل على العراقي يناسب الأحاديث المشتملة على مساحة الكرّ، و الظاهر أنّهم عليهم السلام تكلّموا في البابين، أي باب تحديد الكر و باب ماء الغسل على نهج واحد «ام ن».
قوله: أنّ السنّة لا تقاس (ص 51، ذيل ح 6) يعني: الأحكام الإلهيّة لا يقاس بعضها على بعض.
قريب آخر باب غسل الحيض قوله: و تيمّمت و صلّت (ص 54، ذيل ح 12) هذا
و أشباه ذلك صريح في أنّه لا يجب الجمع بين/ 53 /الوضوء و التيمّم بدلاً عن الغسل «ام ن».
[قوله:] فلمّا أن وضع الوضوء... الخ (ص 57، ح 1) أقول: قصده عليه السلام أنّه لمّا كان اللّٰه في مقام التخفيف نصف أعضاء الوضوء مرّتين، اكتفى بعضوين من الأربعة، و اكتفى بمسح بعض العضوين، و لأجل ذلك قال: «مَا يُرِيدُ اللّٰهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُم [مِنْ] حَرَجٍ»(1)«ام ن».
قوله: عن التيمّم من الوضوء و من الجنابة و من الحيض... الخ (ص 58 ح 5) أقول: هذا الحديث و نظائره صريحان في أنّ كيفيّة التيمّم في المواضع الثلاثة واحدة، و أنّه لا بدّ في الكلّ من تكرار الضرب، و في أنّه لا تجمع المرأة بين الوضوء و التيمّم، و بالجملة ما اشتهر في كتب بعض المتأخّرين من أنّه إذا انقطع الحيض و النفاس، أو كانت المرأة مستحاضة كثيرة أو متوسّطة، أو مسّ أحد ميّتاً، و كان عندهم من الماء قدر ما يتوضّأ به، يجب عليهم التيمّم - بدلاً من الأغسال المذكورة - و الوضوء لصحّة صلاتهم، لا دلالة عليه في كلامهم عليهم السلام، بل كثير من الروايات ناطقة ببطلانه، و اللّٰه أعلم «ام ن».
قوله: و أجرِ على لساني محبّة منك (ص 61، ذيل ح 3) أقول: في بعض الأحاديث في هذا الموضع: و أجر على لساني مدحتك و الثناء عليك(2)و هو الأظهر «ام ن».
قوله: اللّهمّ طهّرني و طهّر قلبي... الخ (ص 61، ذيل ح 3) أقول: أعمال العبد ثلاثة أنواع: قلبي و جوارحي و لساني، فأجمل أوّلاً بقوله: طهّرني من الذنوب كلّها، و فصّل ثانياً فقال: طهّر قلبي من الأفعال القلبيّة الغير المرضيّة، و أنق جوارحي، و أجر على
لساني ما تحبّه لا ما تكرهه «ام ن».
قوله: و آنِقْ غسلي (ص 61، ذيل ح 3) هو من باب الإفعال، ففي الصحاح: شيءٌ أَنيق، أي حَسَنٌ، و تَأَنَّقَ في الأمر، إذا عمِله بِنيقةٍ(1)و في المصباح: أَنِقَ الشيءُ أَنَقاً، من باب [تَعِبَ] راع حُسْنه، و يتعدَّى بالهمزة فيقال: آنقني، و تَأَنَّقَ في عمله: أحكمه(2)، و في بعض النسخ: «آنِق عملي» و هو الأظهر «ام ن».
[قوله: كما يكون للرواح (ص 61 ذيل ح 3] و النُّسَخ في هذا المقام مختلفة، و أظهرها عندي: «للرواح»، / 54 /و فيه تصحيف، و الأصل: للأرواح، أي إزالتها، و في بعض النسخ «للزواج» بالزاي و الجيم، و ينبغي حمله على الجماع، و المعنى على هذه النسخة: أنّ غسلاً واحداً يجزي عن الجمعة و الجنابة «ام ن».
[قوله: و قال الصادق عليه السلام في علّة غسل الجمعة: إن الأنصار (ص 62، ح 6)]
في كتاب العلل في باب علّة وجوب الغسل يوم الجمعة، عن محمّد بن عبد الله، عن أبي عبد الله عليه السلام قال: كانت الأنصار تعمل في نواضحها و أموالها، فإذا كان يوم الجمعة جاءوا، فتأذّى الناس بأرواح آباطهم و أجسادهم، فأمرهم رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله بالغسل يوم الجمعة، فجرت بذلك السنّة(3).
[قوله:] روى يحيى بن سعيد (ص 62، ح 8) الظاهر الحسين بن سعيد.
[قوله:] قال: إنّما نهى(4)(خ ل) (ص 63، ح 9).
قوله: مثل النظر إلى عورة الحمار (ص 63، ح 12) اعلم أنّه يستفاد من كلامهم عليهم السلام أنّ السبب في ذلك أنّه لا احترام للكافر عنده تعالى، فالعكس حرام، و أمّا نساء الكفّار
فحكمهنّ حكم الإماء يجوز النظر إليهنّ، و أمّا النظر إلى فروجهنّ فغير جائز، كما لا يجوز النظر إلى فرج جارية الغير، و الأحاديث(1)الصريحة في صحّة نكاح الكفّار الناطقة بأنّ أولادهم أولاد الحلال يوضح ما ذكرناه «ام ن».
قوله: نِعْمَ البيت الحمام... الخ (ص 63، ح 13) لا تناقض بين الحكمين؛ لأنّ أحدهما ورد في جماعة يدخلون فيه بغير مئزر، و الآخر ورد في جماعة يدخلون فيه بمئزر «ام ن».
[قوله:] فبعث عمّي إلى كرباسه (ص 66، ح 28) نسخة بدل: أبي [بدل «عمّي»].
[قوله:] المرّة (ص 72، ح 75) المراد بها ما يشمل الصفراء و السوداء «ام ن».
قوله: أعقل ما يكون... الخ (ص 78، ح 4) كأنّه ناظر إلى الحديث الدالّ على أنّه يوم تصل الروح إلى الحنجرة تعرفون أنّكم كنتم على أمر عظيم، أي اعتقاد حسن، فالأعقل بمعنى أدرك بعواقب أمره «ام ن».
آخر باب غسل الميّت قوله: يبدأ بالنمط... الخ (ص 87 باب المس ح 1) أقول:
المراد بالنمط الفراش، و نفهم من كلامه اللفافتان و القميص، و هو الصحيح؛ لأنّ المستفاد من الروايات وجوب أحد الأمرين: ثلاثة لفائف، أو لفّافتين و قميص، و أمّا الخرقة التي تحفظ القطن و التي يشدّ بها الفخذان، و العمامة في الرجل و المقنعة، و التي يشدّ بها الثديان في المرأة، فليست من الكفن، بل هي مستحبّات خارجة عن الكفن الواجب «ام ن».
قوله: و يكتب على إزاره... الخ (ص 87، ح 1) و المتأخّرون من أصحابنا زادوا على ذلك الإقرارَ بالنبيّ و الأئمّة و غير ذلك، و نِعْمَ ما فعلوا، و فعل بعضٌ (؟) و كلام الصاحب عليه السلام يؤيّدهم، و ما ذكره المصنّف إنّما هو فعل الصادق عليه السلام في كفن ولده
1) . وسائل الشيعة، ج 28، ص 173 (كتاب الحدود، أبواب حد القذف، ب 1، ح 1-4)؛ مستدرك الوسائل، ج 18، ص 89 (باب 1 من أبواب حد القذف، ح 4-7).
إسماعيل «ام ن».
[قوله:] قيس بن قهد(1)(ص 88، ح 3) بالقاف و سكون الهاء و بالدال المهملة، جامع الاُصول(2).
قوله: بالمئزر... الخ (ص 92) أقول: قد وقع من جمع من المتأخرين سهو عظيم في هذا الموضع، حيث زعموا أنّ من جملة الكفن الواجب المئزر، / 55 /و فسّروه بثوب يكون من السرّة إلى الركبة، مع أنّه لا دلالة في الأحاديث على ذلك، و كلام المصنّف في هذا الباب صريح في خلاف قولهم، و صريح في أنّ المراد بالمئزر ما يشدّ به فخذيه، و هو الحقّ «ام ن».
[الحاشية] على أدعية الصلاة على الميّت؛ في هذه الأدعية دلالة على أنّ الناصبي يبغض أهل البيت، فإنّه في ضمن قاعدة كليّة كأنّه يقول: أبغض من ينكر مذهبي، و نحو ذلك «ام ن».
آخر باب غسل الميّت قوله: شجرة من الجنّة (ص 123، باب النوادر، ح 35) المراد الجنّة التي في الدنيا في المغرب، كما وقع التصريح به في الحديث المنقول في تفسير علي بن إبراهيم(3)«ام ن».
[قوله: ما خلق اللّٰه عزّ و جلّ يقيناً... الخ (ص 124، ح 38)] فهرست: دليل على أنّ اليقين من خلق اللّٰه تعالى، و الظن كذلك، و هو الشك هنا.
[قوله:] في بعض القراءة (ص 125، ح 1) في تفسير علي بن إبراهيم(4)أنّ هذه قراءة أهل
1) . في المصدر المطبوع: الفهد.
2) . لم أجده فيه، و لاحظ ترجمة قيس بن قهد في الإصابة، ج 5، ص 496؛ و تاريخ الإسلام، وفيات 30، ص 352.
3) . تفسير علي بن إبراهيم، ج 2، ص 260 (في أواخر سورة المؤمن)؛ و انظر بحار الأنوار، ج 6، ص 290 (ح 14).
4) . تفسير علي بن إبراهيم، ج 1، ص 79 (في ذيل آية 238 من سورة البقرة).
البيت عليهم السلام «ام ن».
قوله: فقال: معناه معنى قول إبراهيم عليه السلام... الخ (ص 127 ح 4) مراده عليه السلام أنّ معنى الرجوع إليه تعالى الرجوع إلى موضع جعله اللّٰه تعالى مظهراً لفيضه، كالعرش و البيت المعمور و الكعبة زادها اللّٰه شرفاً «ام ن».
[قوله:] و الشفع ركعتان (ص 128، ذيل ح 5) ليس في أكثر النسخ.
[قوله:] و الوتر ركعة (ص 128، ذيل ح 5) فكأنّه زعم أنّ الوتيرة هي الوتر، و الحقّ أنّ الوتيرة صلاة مستقلّة ليست بنافلة العشاء، و لذلك لا تسقط في السفر، بل هي بدل عن الوتر احتياطاً، كما وقع التصريح بذلك كلّه في الحديث المنقول في كتاب العلل(1)«ام ن».
قوله: فإنّها الفطرة (ص 131 ح 14) إشارة إلى [أنّ] الإقرار بلا إله إلّا اللّٰه كان يوم الميثاق «ام ن».
قوله: فإنّها الملّة (ص 131، ح 14) أي كانت في دين الأنبياء عليهم السلام كلّهم «ام ن».
قوله: وقع الكفر (ص 132، ح 17) الكفر في كتاب اللّٰه تعالى جاء لخمسة معانٍ:
أحدها تكذيب صاحب الشريعة في أمر من الاُمور، فإذا حملنا الكفر هنا على هذا المعنى، ينبغي أن نقول: المراد من ترك الصلاة لا لشغل و لا لخوف يرد و لا نحو ذلك «ام ن».
قوله: فريضة (ص 133، ح 22) للفريضة و السنّة معانٍ كثيرة، و المراد هنا ما ثبت جوازه بكتاب اللّٰه و ما ثبت جوازه بالحديث الشريف «ام ن».
أوّل أوقات الربيع من الوقت الذي تنزل فيه الشمس أوّل جزء من الحمل إلى الوقت الذي تصير فيه إلى آخر جزء من الجوزاء، و هي ثلاثة بروج، تقطع في ثلاثة أشهر، الشهر الأوّل أوّله اليوم/ 56 /السابع عشر من آذار و آخره اليوم السادس عشر
1) . علل الشرائع، ص 330 (باب 26 - العلة التي من أجلها تصلّى الركعتان بعد العشاء).
من نيسان، و الشهر الثاني دخول الشمس الثور، و أوّله اليوم السابع عشر من نيسان و آخره اليوم السابع عشر من آيار، و الشهر الثالث هو دخول الشمس الجوزاء، و أوّله اليوم الثامن عشر من آيار و آخره اليوم التاسع عشر من حزيران.
و أمّا الصيف، فحدّ زمانه من الوقت الذي تدخل الشمس فيه أوّل جزء من السرطان إلى الوقت الذي تصير فيه الشمس إلى آخر السنبلة، و هي أيضاً ثلاثة بروج في ثلاثة شهور، فالشهر الأوّل هو دخول الشمس السرطان، و أوّله اليوم الثامن عشر من حزيران و آخره الثامن عشر من تموز، و الشهر الثاني دخول الشمس في الأسد، و أوّله التاسع عشر من تموز و آخره السابع عشر من آب، و الشهر الثالث دخول الشمس السنبلة، و أوّله اليوم الثامن عشر من آب و آخره الثامن عشر من أيلول.
و أمّا الخريف، فحدّ زمانه من الوقت الذي تدخل فيه الشمس أوّل دقيقة من الميزان، و آخره الوقت الذي تصير فيه الشمس في آخر جزء من القوس، و هي ثلاثة بروج لكلّ برج شهر، فالشهر الأوّل هو دخول الشمس أوّل الميزان، و أوّله التاسع عشر من أيلول، و آخره اليوم الثامن عشر من تشرين الأوّل، و الشهر الثاني هو دخول الشمس العقرب، و أوّله اليوم التاسع عشر من تشرين الأوّل، و آخره التاسع عشر من تشرين الثاني، و الشهر الثالث هو دخول الشمس القوس، و أوّله التاسع عشر من تشرين الثاني، و آخره الخامس عشر من كانون الأوّل.
و أمّا الشتاء، فحدّ زمانه من الوقت الذي تنزل فيه الشمس أوّل جزء من الجدي، و آخره الوقت الذي تصير فيه الشمس في آخر جزء من الحوت، و هو ثلاثة بروج لكلّ برج شهر، فالشهر الأوّل هو دخول الشمس الجدي، و أوّله هو اليوم السادس عشر من كانون الأوّل، و آخره اليوم الخامس عشر من كانون(1)الثاني، و الشهر الثاني هو دخول الشمس الدلو، و أوّله اليوم الرابع عشر من كانون(2)الثاني، و آخره الثالث عشر من
شبّاط، و الشهر الثالث هو دخول/ 57 /الشمس الحوت، و أوّله اليوم الثالث عشر من شبّاط، و آخره الخامس عشر من آذار.
من كتاب كامل الصناعة: النصف من حزيران أوّل السرطان، النصف من تموز أوّل الأسد، النصف من آب أوّل السنبلة، النصف من أيلول أوّل الميزان، النصف من تشرين الأوّل أوّل العقرب، النصف من تشرين الثاني أوّل القوس، النصف من كانون الأوّل أوّل الجدي، النصف من كانون الآخر أوّل الدلو، النصف من شباط أوّل الحوت، النصف من آذار أوّل الحمل، النصف من نيسان أوّل الثور، النصف من أيار أوّل الجوزاء، النصف من حزيران أوّل السرطان.
قوله: و جازت الكَوَّة(1)(ص 145، باب ركود الشمس، ح 1) في الصحاح: الكَوَّةُ: نقب البيت، و الكُوَّة بالضم لغة(2)، و قد تقدّم في باب علّة وجوب خَمس صلوات (ص 137 ح 1) «أنّ الشمس عند الزوال لها حلقة تدخل منها، فإذا دخلت فيها زالت الشمس، فيسبّح كلّ شيء دون العرش بحمد ربّي» فهذا الحديث الشريف تفصيل للحديث المتقدم «ام ن».
[الحاشية] على قوله: و لا تذهب الأيّام و الليالي حتّى ينصب الحجر الأسود (ص 150، باب فضل المساجد، ح 19) كأنّه وقع في زمن القرامطة.
[الحاشية] على قوله: وقفوا(3)على بيوت النار (ص 154، ح 42) من الوقف بقرينة ما يجيء في باب الوقف عن أبي عبد الله عليه السلام قال: قلت له: رجل اشترى داراً فبناها بيت غلّة، أ يوقفه على المسجد؟ فقال: إنّ المجوس أوقفوا على بيت النار.(4)
قوله: هذا هو الأصل (ص 162، ذيل ح 14) أقول: الأصل في عبارة أصحاب العصمة عليهم السلام و في عبارة قدمائنا العاملين بأحاديثهم فقط بمعنى القاعدة، لا بمعنى الحالة التي إذا خلّي الشيء و نفسه كان عليها «ام ن».
قوله: صدرت عن ثقات ثمّ اتصلت بالمجهولين و الانقطاع - إلى قوله: - لم يكن مخطئاً (ص 162 ذيل ح 15) أقول: هذا موافق لما أفاده رئيس الطائفة في كتاب الاُصول من أنّ أحاديث/ 58 /أصحابنا مأخوذة من اُصول جمعها الثقات من قدمائنا، و قد وقع إجماع الطائفة و فيهم الأئمّة عليهم السلام على صحّة كلّ تلك الاُصول، فلا يضرّ كون بعض رواتها ضعيفاً أو مجهول الحال عندنا(1). انتهى ما أفاد قدس سره «ام ن».
[قوله: النَّضوح (ص 165، ح 27)] النَّضْح: الرشّ بالماء، و النَّضوح - بالفتح -:
ضرب من الطيب. كذا في نهاية ابن الأثير(2). و أقول: هو طيب مائع، ينقعون التمر أو السكّر و القرنفل و التفاح و الزعفران و أشباه ذلك في قارورة، فيها قدر مخصوص من الماء و يسدّون رأسها، و يصبرون أيّاماً حتّى يتش! و ينخمر، و هو شائع بين نساء الحرمين الشريفين، و اسمه الشائع في هذا الزمان بين أهل الحرمين «النَّقُوع» على وزن فَطور و غَسول و سحور و وقود، و طريق تَطيّب النساء به أن تحطّ الأزهار بين شعور رءوسهنّ، ثمّ يرسنونه(3)الأزهار ليشتدّ رائحتها، و في أحاديث أصحابنا أنّهم عليهم السلام نهوا نساءهم عن التطيّب به، بل أمر عليه السلام بإهراقه في البالوعة، و كان ذلك في المدينة «ام ن».
قوله: فكره ما فيه من التماثيل (ص 172، ح 61) أقول: يفهم من هذه الرواية و من الرواية المتقدّمة و من استعمالات العرب، أنّ المراد من الثوب المعلّم [ما] فيه نقش، سواء كان ذلك في نسجه أو يحصل فيه بالصبغ، فإذا كان في حاشية ثوب الإحرام لون
مغاير لأصله، لم يكن من هذا الباب، بل يقال: إنّه مخطَّط أو فيه خطط «ام ن».
قوله: فاسجد على ظهر كفّك (ص 175، ذيل ح 4) أي إن لم تقدر على الحفر ففرِّج بين أصابعك، و اجعل الدمل بينها «ام ن».
قوله: إنّ الماء و النّار قد طهّراه (ص 175، ح 6) يعني - و اللّٰه أعلم -: إنّ بسبب النّار يحصل فيه القوّة الجاذبة للماء، فإذا ورد عليه الماء طهّره لوصوله إلى عمقه، و يؤيّده الأحاديث الواردة في تطهير الأرض بالماء الغالب على نجاستها، و [يفهم] من المفهوم أنّ النّار لا تخرجه عن الأرضيّة، و لذلك يجوز السجود عليه، و كذلك طين قبر الحسين عليه السلام المسوي، و كان في اختيارهم عليهم السلام لفظ طين قبر الحسين على لفظ تربة، إشارة إلى ما ذكرناه «ام ن».
[قوله:] يجزي في السفر... الخ (ص 189، ح 38) أي في الصلاة الثانية، أعني: العصر و العشاء، و العلّة في ذلك استحباب الجمع بين الصلاتين في السفر «ام ن».
قوله: ثمّ نسي شيئاً من تكبيرات الاستفتاح(1)(ص 200، ح 5) سمّيت كلّها بتكبير الاستفتاح؛ لأنّ كلّ واحدة منها مقدّمة/ 59 /لجزء من أجزاء الصلاة «ام ن».
[الحاشية] على قوله: فهي من جهة الرؤية(2)(ص 204، ذيل ح 12) صوابه الرؤية! و الحديث مذكور في كتاب العلل(3)، و في بعض ألفاظه ما هو أنسب بما هنا، فمن ذلك
قوله: «فهي من جهة الرؤيا لا يحتاج» فهناك «فهي تعلم من جهة الرؤية».
قوله: و من أجلسه الإمام... الخ (ص 206، ذيل ح 15) يعني: المسبوق إذا دخل في الصلاة عند تشهّد الإمام ينبغي أن يتجافى عن الأرض بأن يجلس مقعياً(1)لأنّه أقرب إلى القيام «ام ن».
قوله: و لا يجب أن ينكر(2)... الخ (ص 220، ذيل ح 13) أقول: ردّ على مَن أنكر ورود هذه العبارة من الصادق عليه السلام مستدلّا بأنّ رؤية الوجه من خواص الجسم تعالى اللّٰه عن ذلك، و حاصل الرد أنّ وجه اللّٰه نزل في القرآن و له معنى صحيح، فيحمل ما ورد في الخبر على ذلك المعنى الصحيح، و قوله: «لا نحبّ» بضم النون و كسر الحاء المهملة و تشديد الباء الموحدة، و «ننكر» بضم النون الاُولى و سكون الراء و كسر الكاف، و قوله: «ألفاظَ» بالنصب؛ لأنّه مفعول «ننكر»، أي كيف ننكر من الأخبار لفظاً موجوداً في القرآن، و المتأخرون كصاحب المنتقى(3)تحيّروا في تصحيح كلام المصنّف هنا، و لا إشكال بعد ما بيّنّا «ام ن».
قوله: بعد الاستفتاح بإحدى و عشرين تكبيرة (ص 227، ح 19) قد مضى في باب وصف الصلاة [ص 200، ح 5] عن الفضل بن شاذان، عن الرضا عليه السلام التصريح بتسمية تكبيرات الصلاة كلّها تكبير الاستفتاح، و أنّ العلّة في الابتداء بسبع في أوّل الصلاة أنّه لو نسي المصلّي بعض التكبيرات يكون في تكبيرات أوّل الصلاة عوض عنه، فلك أن تقول: المراد بهذا الحديث أنّه إن كبّرت في أوّل صلاتك بعدد الاستفتاح و هي إحدى
و عشرون، و أنّ المراد تكبيرات الصلاة الرباعيّة، أو نقول: المراد إن كبّرت في أوّل ثلاث من صلاتك بعدد تكبيرات الاستفتاح، أعني: صلاة الصبح و صلاة الظهر و صلاة المغرب، بأن تكون في أوّل كلّ واحدة من الثلاث سبع تكبيرات «ام ن».
[الحاشية] على قوله: و لو بلغ الصين (ص 229، ح 29) صريح في أنّ الإعادة تجزي عن صلاة الاحتياط «ام ن».
قوله: يصلّي ركعة(1)من قيام ثمّ يسلّم... الخ (ص 230، ح 38) أقول: هكذا في ما رأيناه من نسخ الكتاب، و هي كانت كثيرة، و يوافقه ما في/ 60 /اللمعة و شرحها حيث قال:
قيل: يصلّي ركعة قائماً، و ركعتين جالساً، ذكره الصدوق (ابن بابويه) [و أبوه] و ابن الجنيد، و هو قريب من حيث الاعتبار؛ لأنّهما ينضمّان حيث تكون الصلاة اثنتين، و يجتزى بإحداهما حيث تكون ثلاثاً، إلّا أنّ الأخبار تدفعه(2)، انتهى كلامه.
و أقول: قوله: «قريب من حيث الاعتبار إلّا أنّ الأخبار تدفعه» منظورٌ فيه «ام ن».
قوله: ليس على الإمام إذا حفظ من خلفه... الخ (ص 231، ح 45) أقول: الصور المذكورة هنا ثلاث: حفظ مَن خلف الإمام من غير اختلاف بينهم، و حفظ الإمام مع شكّهم أو اختلافهم، و شكّ الإمام مع اختلاف من خلفه، فذكر عليه السلام حكم الصور الثلاث، و من المعلوم أنّ في بعض المواضع المذكورة يجب إعادة الصلاة، كما إذا شكّ الإمام في عدد الثنائيّة و اختلف من خلفه، و في بعضها يجب صلاة الاحتياط، كما إذا شكّ الإمام بين الثلاث و الأربع و اختلف من خلفه، فمراده عليه السلام أنّه عليه و عليهم تحصيل الجزم ببراءة الذمّة؛ إمّا بصلاة الاحتياط، أو بإعادة الصلاة.
قوله: و أشر بإصبعك (ص 240، ح 1) أقول: كأنّ العلّة فيه أنّه يجب إفهامه و ردّ السلام من غير رفع الصوت في الصلاة.
و أقول: يفهم من بعض الأحاديث الواردة في باب التسليم أنّ السلام على غير النّبي صلى الله عليه و آله يخرج عن الصلاة، و يمكن الجمع بين أحاديث ذلك الباب و أحاديث ما نحن فيه؛ إمّا بحمل الردّ على حديث النفس فقط، أو بقصد اسم اللّٰه من لفظ السلام لا التحيّة، و كان مقصود الباقر عليه السلام الثاني، و اللّٰه أعلم «ام ن».
قوله: كما قال (ص 241، ح 3) أي: كما قال المسَلّم، يعني إن قال: سلام عليك، فقل في جوابه: سلام عليك، لا جواب: عليك السلام، و كذا إن قال: عليك السلام، و كذا كلّ ما يسمّى تحيّة مثل قوله: «صباح الخير» أو «مساء الخير» وجب الردّ، و كذا كلّ من كتب إليك كتابة من البعيد وجب عليك أن تكتب في جواب كتابته. سُمع(1).
قوله: إذا حاضت... الخ (ص 244، ح 2)/61 /يُفهم من الأحاديث أنّ للمرأة بلوغين: أحدهما بالحيض أو بسنّ من تحيض، و الآخر تسع سنين «ام ن».
قوله: لأنّهنّ مسئولات يوم القيامة (ص 245، ح 9) كثير من الأحاديث المذكورة في باب الإيمانُ [مثبوتٌ لجوارح البدن كلّها] من كتاب الكافي(2)و من غيره، تصريح بأنّ كلّ ما خلقه اللّٰه في الإنسان من الجوارح و القلب و اللسان جُعل له عبادة معيّنة، فمن جملة عبادة الأنامل عدّ التسبيح «ام ن».
[قوله: فرضها اللّٰه في جماعة، و هي الجمعة (ص 245)] ظاهر هذا الكلام القول بوجوب الجمعة عيناً لا مطلقاً.
[قوله:] فيكون خمساً و عشرين صلاة (ص 245) الظاهر أنّ قصده رفع التناقض بين الحديثين، و وجه ظاهر «ام ن».
قوله: فظنّوا به كلّ خير (ص 246، ح 3) يعني: احكموا بعدالته «ام ن» حديث يدلّ على أنّ المؤمن وحده حجّة: قوله: المؤمن وحده حجّة (ص 246، ح 6) أقول: يمكن أن يكون المراد أنّ مَن عَلمنا بطريق المعاشرة أو بدونها أنّه ثقة في الرواية، فروايته حجّة شرعيّة لنا، يجوز لنا العمل بها؛ لأنّها تفيد اليقين، و يؤيّده قول المنتظر - صلوات اللّٰه عليه -: أمّا الحوادث الواقعة فارجعوا فيها إلى رواة حديثنا؛ فإنّهم حجّتي عليكم، و أنا حجّة اللّٰه عليهم(1)، و يؤيّده الأحاديث الواردة في مدح جماعة من وكلاء المنتظر - صلوات اللّٰه عليه - و الروايات الواردة في بناء الشهادة على إخبار الثقة، المذكورة في باب الشهادات «ام ن».
[الحاشية] على بحث: و سأله رجل فقال له: إنّ لي مسجداً... الخ (ص 250، ح 32) لا ربط له بالأوّل كما لا يخفى، فينبغي النظر فيه، و قد اتفقت النسخ. «شيخ حسن رحمه الله»(2).
قوله: فإنّ عليّاً عليه السلام... الخ (ص 250، ح 33) [إنّ عليّاً عليه السلام] معهم، ينبغي أن يكون إماماً لا مأموماً. و اللّٰه أعلم «ام ن».
قوله: و يجعلها الفريضة إن شاء (ص 251، ح 42) صريح في أنّ تعيين أفراد الكلّي إلى المصلّي، و كذا المتوضّئ بطريق الأولى، فينوط(3)بنيّته، و هذا نظير أداء الدين بدراهم غير عالية ثمّ بدراهم عالية، فيفضل اللّٰه على عبده بأنّي خيّرتك بين أن تحاسب الصلاة الاُولى من الفرض الذي لي عليك، و بين أن تحاسب الثانية التي هي أفضل؛ لأنّها وقعت جماعة، و في هذا دلالة قطعيّة على أنّ الشاكّ في العدد لو ترك صلاة الاحتياط و أعاد الصلاة و حاسب المعادة من الفريضة أجزأه «ام ن».
قوله: بينك و بين القبلة (ص 253، ح 55) أي بينك و بين المتقدم عليك/ 62 /، سواء كان إماماً أو صفّاً «ام ن».
قوله: بقطع سيل (ص 254 ح 56) و في بعض النسخ: «ببطن مسيل»، و الظاهر «قطع سيل». و اللّٰه أعلم.
قوله: و الأخيرتين فريضة (ص 260 ح 92) لأنّ النافلة مكروهة بعد صلاة العصر «ام ن».
[قوله: لا تسمعن الإمام دعاك خلفه (ص 260، ح 97)] المراد من الدعاء هنا التكبيرات، و ذكر الركوع و السجود و القنوت.
قوله: و الحديث المفسّر(1)يحمل على المجمل (ص 263، ذيل ح 110) أقول:
المتعارف المفصّل يحكم على المجمل، و قصده أنّ مشايخنا لا يفتون بمقتضى آرائهم، و إنّما فتاويهم مبنيّة على أحاديث الأئمّة عليهم السلام، و كأنّ العلّة في التفصيل أنّ المأموم يعتمد على الإمام في مجرّد القراءة، فإذا سمعوا قراءة اليهودي لا يجب عليهم إعادة الصلاة، بخلاف ما إذا لم يسمعوا؛ لاحتمال أنّ اليهودي ترك القراءة عمداً، و اللّٰه أعلم «ام ن».
قوله: لأنّ الإمام ضامن لصلاة [من صلّى] من خلفه (ص 264، ح 14) يعني ضامن لترك القراءة عمداً، و لترك جميع الأذكار سهواً بعد تكبير الافتتاح «ام ن».
قوله: و لا يبدو لهم إمام (ص 266، ح 25) يعني: يصلّون فرادى لا جماعة؛ لما مضى من قوله: «لا يجوز جماعتان في مسجد في صلاة واحدة» «ام ن».
قوله: يقضي تلك الركعة و لا يعتدّ بوهم الإمام (ص 266، ح 126) يعني: المسبوق يعيد تلك الركعة بنيّة الانفراد لبطلانها، و أمّا صلاة الإمام و المأمومين الذين كانوا معه فتكون صحيحة إذا جلسوا بعد الركعة الرابعة بقدر التشهّد، و كأنّ هذا هو العلّة في استحباب جلسة الاستراحة «ام ن».
1) . في المصدر: «المفصل».
[الحاشية] على قوله: أمّهم بعضهم و خطبهم (ص 267، ح 2) صريح في بطلان ما ذهب إليه المتأخرون من شروط صلاة الجمعة.
[الحاشية] على قوله: من أراد [أن] يقرأ في صلات [- ه] بسورة فقرأ بغيرها(1)(ص 268، ذيل ح 7) من الأحاديث الصريحة في بطلان ما اشتهر بين المتأخرين من وجوب نيّة سورة معيّنة بالبسملة.
قوله: في السفر زوال الشمس (ص 269، ح 11) العلّة فيه سقوط النافلة «ام ن».
قوله: فهو حظّه من ذلك اليوم (ص 273، ح 31) يعني: يحبط ثواب أعماله في ذلك اليوم «ام ن».
ذمّ يوم الأحد، و مدح يوم السبت و الخميس(2).
قوله: فاتقوا أخذ الأحد (ص 274، ح 37) يعني: ابتداء الاُمور فيه «ام ن».
آخر الباب [قوله عليه السلام: أوّل من قدّم الخطبة على الصلاة يوم الجمعة عثمان (ص 278، ح 47)] و في [الكا] في في باب صلاة العيدين و الخطبة فيهما في حديث طويل: و الخطبة بعد الصلاة، و إنّما أحدث الخطبة قبل الصلاة عثمان(3).
و في [التهذ] يب: عنه (الحسين بن سعيد)(4)، عن صفوان، عن العلاء، عن محمّد بن مسلم، عن أحدهما في صلاة العيدين قال: / 63 /الصلاة قبل الخطبتين، [و التكبير] بعد القراءة سبع في الاُولىٰ و خمس في الأخيرة، و كان أوّل من أحدثها بعد الخطبة عثمان لمّا أحدث أحداثه، كان إذا فرغ من الصلاة قام الناس ليرجعوا، فلمّا رأى ذلك قدّم الخطبتين و احتبس الناس للصلاة(5)انتهى.
هذا الكلام غريب، لا نعرفه من غير مصنّف الكتاب، و قد صرّح بمعناه في العلل فقال: إنّ الخطبتين في الجمعة و العيدين بعد الصلاة؛ لأنّهما بمنزلة الركعتين الأخيرتين - ثمّ قال: - إنّ أوّل من قدّمهما عثمان(1)إلى آخر الكلام.
قوله: و الاشتقان: البريد (ص 281، ح 11) في كتب اللغة: البريد: الرسول، منه قول بعض العرب: الحمّى بريد الموت، أي رسوله، و في الذكرى: الاشتقان: أمير البيدر(2)، و البيدر الموضع الذي يداس فيه الطعام «ام ن».
قوله: فإن كان له مقام في البلد الذي يذهب إليه عشرة... الخ (ص 281، ح 13) يعني:
المكاري إذا كان هذا عادته، يكون حكمه في السفر حكم غيره «ام ن».
قوله: بل يكون مقصّراً حتّى يدخل إلى أهله (ص 284، ح 26) أقول: في آخر كتاب الحجّ من كتاب تهذيب الأحكام، و في كتاب قرب الإسناد(3)و غيرهما أحاديث موافقة لهذا الحديث الشريف، فيجب العمل به، و المتأخرون أفتوا بخلاف ذلك «ام ن».
قوله: بريد ذاهب و بريد جائي... الخ (ص 287، ح 39) أقول: أحاديث هذا الباب صريحة في أنّ مسافة الفطر أربعة فراسخ، و أنّه يجب التقصير إذا قصد المسافر أربعة، و أمّا التقييد بقصد الرجوع من يومه فيبطله حديث وجوب القصر على أهل مكّة في سفر عرفات إذ لا رجوع هناك من يومه، و هذا الحديث صريح في أنّ المراد من الأحاديث المتضمّنة ثمانية فراسخ ما يعمّ الذهاب و مجموع الذهاب و الإياب، و به يحصل الجمع بين أحاديث هذا الباب من غير حاجة إلى ما تكلّمه المتكلّمون من
1) . علل الشرائع، ص 265-266 (ب 182، ذيل ح 9).
2) . ذكرى الشيعة، ج 4، ص 315، و فيه: «هو أمين البيادر».
3) . تهذيب الأحكام، ج 3، ص 220 (باب 23 - الصلاة في السفر، ح 550/59 و 556/65)؛ قرب الإسناد، ص 164 (ح 600) و ص 172 (ح 630)؛ وسائل الشيعة، ج 8، ص 474 (كتاب الصلاة، باب حكم المسافر إذا دخل بلده و لم يدخل منزله).
القيود، و اللّٰه أعلم «ام ن».
قوله: يوم و ليلة (ص 287، ح 40) يعني أحدهما، لا يوم بليله «ام ن».
قوله: ليس عليها قضاء (ص 287، ح 42) ربّما كانت العلّة فيه أنّ امرأة جاهلة مسافرة فعلت ذلك فلا يسري إلى غيرها «ام ن».
قوله: أن يكون له بها منزل يقيم/ 64 /فيه ستّة أشهر (ص 288، ح 45) أقول: جمع من المتأخرين فهموا من هذا الحديث و نظائره أنّه إذا قام فيه ستّة أشهر - و لو لم تكن متوالية - ثبت عليه هذا الحكم، و الذي سنح لي في حلّ هذا الباب أنّ جماعة من الناس من عادتهم أنّهم كلّ سنة يستوطنون أيّام الحرّ في بعض أملاكهم الباردة، و يستوطنون في أيّام البرد في بعض أملاكهم الحارّة، و إنّ هذا الحديث و نظائره وردت فيهم، و صيغة المضارع و عادة الناس شاهدان على ذلك «ام ن».
قوله: تجاوز الوقت فليقصّر (ص 288، ح 49) المراد به الحدّ المعين، يعني: تجاوز عن حدّ الحضور إلى حدّ السفر، يعني: بلغ بريداً «ام ن».
قوله: إلّا المغرب و الغداة (ص 289، ح 1) كأنّ العلّة في ذلك أنّ وقتهما أضيق من وقت الظهر و العصر و العشاء «ام ن».
قوله: و إنّما صارت العتمة مقصورة... الخ (ص 290، ح 1) أقول: يفهم من حديث مذكور في العلل علةٌ اُخرى، و لا منافاة لجواز تعدّد العلل حيث قال في باب العلّة التي من أجلها كان رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله لا يصلّي الركعتين من جلوس بعد العشاء الآخرة و يأمر بهما: حدّثنا علي بن أحمد، قال: حدّثنا محمّد بن أبي عبد الله، عن موسى بن عمران، عن عمّه الحسين بن يزيد، عن علي بن أبي حمزة، عن أبي بصير، عن أبي عبد الله عليه السلام قال: من كان يؤمن باللّٰه و اليوم الآخر فلا يبيتنّ إلّا بوتر. قال: قلت: تعني الركعتين بعد
العشاء الآخرة؟ قال: نعم، إنّهما بركعة، مَن صلّاهما ثمّ حدث به حدث، مات على وتر، فإن لم يحدث به حدث الموت يصلّي الوتر في آخر الليل، فقلت: هل صلّى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله هاتين الركعتين؟ قال: لا. قلت: و لِمَ؟ قال: لأنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله كان يأتيه الوحي، و كان يعلم أنّه هل يموت في هذه الليلة أو لا، و غيره لا يعلم، فمن أجل ذلك لم يصلّهما و أمر بهما(1).
و العجب كلّ العجب من جمعٍ من متأخري أصحابنا حيث أفتوا بسقوط الوتيرة في السفر، مستدلّين بأنّ كلّ صلاة تقصر تسقط نافلتها في السفر «ام ن».
آخر الباب (ص 296، ح 15) هذا الحديث مرويّ في يب(2)، و فيه تصريح بإرسال ابن المغيرة له عن الصادق عليه السلام، مضافاً/ 65 /إلى ما هو المعروف من جهة الطبقة حيث إنّ ابن المغيرة لم يذكر [ه] أصحابُ الرجال، إلّا أنّه يروي عن الكاظم عليه السلام و رواه الكلينيّ عن ابن المغيرة أيضاً، قال: سمعت بعض أصحابنا يذكرون أنّ أقلّ... الخ(3).
[قوله: بلا رفث (ص 300، ح 13)] المراد بالرفَث هنا الفحش من القول؛ لأنّه أحد معانيه، كما صرّح به الجوهري(4).
قوله: و من صلّى ليلة تامة (ص 301، ح 15) أقول: يفهم من هذا أنّ المراد عُشر ليلة واحدة، أو تسع ليلة واحدة و هكذا الخ، لكن بشرط أن لا يقع منه ما يحبطه، كأن يترك بعد ذلك النوافل المرتبة بعضها أو كلّها «ام ن».
قوله: و ربّ المستضعفين (ص 304، ح 2) أي الأئمّة عليهم السلام «ام ن».
قوله: لا بدّ لهذا البدن أن تريحه الخ (ص 305 ح 5)
الفرق بين الموت و النوم أنّ في الموت(1)ينقطع تعلّق النفس الناطقة بالبدن، و في النوم يبطل تصرّفها فيه، فالمراد من خروج النفس الناطقة هنا [عدم] تصرفها في البدن، و المراد من الروح هذا الجسم اللطيف البخاريّ الذي يتكوّن من لطافة الأخلاط و بخاريّتها، و له مدخل عظيم في نظام البدن «ام ن».
قوله: يعني أنّهما من صغار الفرائض (ص 320، ذيل ح 1) أقول: حملُ لفظ سنّة على ما ثبت بغير نصّ الكتاب أولى من ذلك الحمل «ام ن».
في خطبة الاستسقاء: و تأثّلت علينا... الخ (ص 336، ح 14)
في الصحاح: عذاب وبيل أي شديد(2)، فيمكن أن يكون هنا تصحيف و صوابه:
تأبّلت، و أصله توبّلت فقلبت الواو همزة «ام ن».
قوله:(3). يفهم من أحاديث مذكورة في تفسير علي بن إبراهيم أنّ أرضنا هي الأرض السابعة، و أنّ كلّ واحدة من الستّ الباقية واقعة بين فلكين، و أنّ بين أرضنا و بين سماء الدنيا بحراً ينزل منه المطر، و ظاهر هذا الحديث الشريف أنّ الخسوف و الكسوف
المتعارفين يكونان بهذا السبب، و يمكن الجمع بين هذا الحديث الشريف و بين القواعد النجوميّة بأنّ اللّٰه قدّر أن يستعتبهم بهاتين الآيتين في الوقتين المذكورين في كتب النجوميّة، كما جرت عادته تعالى بأن يكون نزول العذاب على الاُمم السالفة في يوم الأربعاء، و ما ادّعاه المصنّف رحمه الله/ 66 /من أن يكون الخسوف و الكسوف على وجهين بعيد جدّاً.
ثمّ اعلم أنّ ظاهر الحديث الشريف أنّ الملك الموكل بتحريك الفلك يجرّ فلك الشمس مثلاً إلى تحت حتى تصل الشمس المذكورة في أعلاه إلى موضع الفلك. و اللّٰه أعلم «ام ن».
[قوله:] روى عن إبراهيم بن أبي البلاد... الخ (ص 348، ح 4) هذه الرواية رواها في يب(1)في الصحيح عن بسطان بن سابور، عن الصادق عليه السلام و قال في آخرها: و يقرأ في كلّ ركعة ب «قل هو اللّٰه أحد» و «قل يا أيّها الكافرون».
آخر كتاب الصلاة [قوله:] و لو كان فضلاً... الخ (ص 358، ح 4) يفهم من هذا الحديث الشريف و من غيره أنّ نافلة رمضان ليست موظّفة، و لا ينافيه استحباب ألف ركعة بقريب من [صلاة](2)التراويح الشائع بين العامّة لأجل التقيّة، كما لا ينافيه استحباب إكثار الصلاة في شهر رمضان «ام ن».
[قوله:] و روى ابن مسكان عن أبي جعفر (ج 2، ص 7، ح 11) هذا الحديث مرسل؛ لأنّ ابن مسكان لم يلحق بأبي جعفر عليه السلام.
آخر باب الأصناف التي تجب عليها الزكاة: قوله: و إن كان أقلّ من نصف القوت أخذ
الزكاة (ج 2، ص 18، ح 33) أقول: ينبغي حمل القوت على ما يسدّ به الرمق، يدلّ على ذلك قوله عليه السلام: «و ما أخذ من الزكاة فضّه على عياله حتّى يلحقهم بالناس»، و أيضاً قوله عليه السلام: يوسّع بها على عياله «ام ن».
قوله: من أرادها من بني هاشم (ج 2، ص 19، ح 40) أقول: هذا إشارة إلى ما وقع التصريح به في مواضع من كلامهم عليهم السلام من أنّ الهاشمي إذا لم يكفه الخمس فهو أولى بالزكاة من غيره «ام ن».
قوله: و صدقة غير بني هاشم لا تحلّ... الخ (ص 20، ذيل ح 43) في العبارة نوع حزازة، و العبارة اللائقة: الصدقة لا تحلّ لبني هاشم... الخ، و نوع قصورة في المعنى أيضاً؛ فإنّه وقع في مواضع من كلامهم عليهم السلام التصريحات بأنّ بني هاشم أولى بالزكاة من غيرهم إذا لم يكفهم الخمس أو لم يوجد «ام ن».
قوله: إنّ الإمام لا يبيت ليلة... الخ (ص 21، ح 3) أقول: يعني يجب الزكاة في الغلّات عند بدوّ صلاحها، و لا تخرج عادة إلّا بعد مضيّ مدّة، فلو وجبت الزكاة على الإمام لزم اشتغال ذمّته بإخراجها مدّة طويلة، و قس على الغلّات غيرها من الأنعام؛ فإنّ مرعاها قد يكون بعيداً عن بلد صاحبها «ام ن».
[قوله: فوزر ذلك عليهم (ص 28، ح 6)] يفهم من كثير من الأحاديث أنّ الكفّار ليسوا / 67 /مكلّفين بالفروع، فيمكن حمل الوزر هنا على العار في الواقع.
[الحاشية] بعد قوله: «وَ أَنْ تَصَدَّقُوا خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»(1)، إنّه معسر فتصدّقوا عليه
1) . سورة البقرة، الآية 280.
بما لكم فهو خير لكم (ص 32، ح 1)(1).
باب فضل الصيام(2)
قوله: الصوم لي و أنا أجزي عليه(3)(ص 44، ح 3) أقول: لفضلاء العامّة كابن الأثير في النهاية(4)و لفضلاء الخاصّة كالشهيد الأوّل في قواعده(5)وجوه لهذا الكلام الشريف، و قد سنح لي وجه آخر غير تلك [الوجوه]، و هو أنّ عبادته تعالى فعل وجودي يكون تعظيماً له تعالى، أو يكون طلباً منه تعالى، و الصوم ترك أفعال مخصوصة في ظاهر الأمر، فلم يكن من باب العبادات فأشار اللّٰه تعالى بهذا الكلام الشريف إلى أنّ الصوم من جملة العبادات؛ لأنّ حقيقته فعل وجودي قلبي لامتثال أمري، و هو عزم القلب على ترك أفعال مخصوصة من وقت مخصوص لامتثال أمر اللّٰه تعالى، فمعنى كلامه تعالى: إنّ الصوم عبادة لي كالصلاة و الطواف، و أنا أجزي عليه، كما أجزي عليهما «ام ن».
قوله: ما من أحد أبغض... الخ (ص 49، ح 1) يعني: التزام عبادة لم يلزمها رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله حرام، و هذه العبادة حرام «ام ن».
قوله: هذا في السنّة و التطوّع جميعاً (ص 51، ذيل ح 14) المراد من السنّة هنا ما جرت عادة النبي صلى الله عليه و آله بالتزامه، و التطوّع ما لم يلزمه، و فيه فضل «ام ن».
قوله: أنزل اللّٰه عزّ و جلّ الكعبة (ص 54، ح 16) كأنّ المراد: أنزل اللّٰه تعالى جبرئيل عليه السلام لبناء الكعبة أوّل مرّة «ام ن».
قوله: تباعدت عنه النار مسيرة سنة (ص 55، ح 1) كأنّه إشارة إلى يوم العبور على الصراط و الورود على النار «ام ن».
قوله: تكامل نزول القرآن ليلة القدر (ص 61، ذيل ح 13) يفهم من أحاديث اُخر(1)أنّ القرآن نزل في ليلة القدر من اللوح المحفوظ إلى السماء الدنيا، ثمّ نزل إلى الأرض من السماء الدنيا من مدّة ثلاث و عشرين سنة بالتدريج، و قصد المصنّف رحمه الله رفع التناقض بين الأحاديث، و المراد من تكامل النزول الوصول إلى السماء الدنيا «ام ن».
/ 68 /قوله: لأنّ الطيب سنّة (ص 71، ح 27) المراد بها هنا التي جرت بها عادة النبي صلى الله عليه و آله، و المراد بالبدعة هنا التي جرت بها عادة المجوس عند الصيام «ام ن».
[قوله: و إنّما تفرّد بروايته علي بن إبراهيم بن هاشم (ص 73، ذيل ح 6)] الظاهر أن يقال:
و إنّما تفرّد بروايته المفضّل بن عمر، و قد نقل الشهيد رحمه الله في شرح الإرشاد(2)كما ذكرنا.
قوله: عدل من المسلمين (ص 77 ح 4) يمكن أن يكون المراد منه الإمام المفترض الطاعة، أو من يكون ثقة يمتنع عليه الكذب عادة؛ فإنّ(1)خبرهما ممّا يفيد القطع، و يمكن حمله على العدلين «ام ن».
قوله: إذا تطوّق الهلال فهو لليلتين... الخ (ص 78، ح 9) يناسب هذا الحديث دلالة تجاوب أصوات الديك على دخول وقت الصلاة، و لا ينافي هذا الحديث قولهم عليهم السلام:
العمل على الرؤية(2): لأنّ المراد منه في الليلة الأوّل، و من المعلوم أنّه لا مانع من أن تكون هذه دلالة قطعيّة على ليلتين، كما في تجاوب أصوات الديك «ام ن».
قوله: و صم يوم الستين (ص 78، ح 11) يعني بنيّة شعبان «ام ن».
قوله: و صم يوم الخامس (ص 78، ح 12) يعني بنيّة شعبان «ام ن».
باب صوم يوم الشك(3)
قوله: هذا حديث غريب لا أعرفه إلّا من طريق عبد العظيم (ص 80، ذيل ح 8)
أقول: مضمون هذا الحديث متواتر عنهم عليهم السلام، و كأن مراد المصنّف أنّ الرؤية قسمان: قسم يفيد اليقين، و قسم يفيد الظنّ، و الذي يفيد اليقين يتعيّن العمل به، و لك أن تقول: مراده عليه السلام أنّه لا يعتمد على القسم الذي يفيد ظنّاً «ام ن».
أقول: المصنّف - رحمه اللّٰه تعالى - ذكر في هذا الباب حكم ثلاث صور: أحدها قيام البيّنة على رؤية هلال رمضان، و ثانيها قيامها بعد الزوال على رؤية هلال شوّال من
الليل، و ثالثها رؤية هلال شوّال بالنهار. و يفهم من روايات هذا الباب أنّ صلاة يوم العيد تقضى، و اللّٰه أعلم «ام ن».
قوله: أمر الإمام بإفطار(1)ذلك اليوم (ص 109، ح 1) يفهم من ذلك أنّ الحكم - أي القضاء - إنّما هو للإمام عليه السلام و إذا كان غائباً لا يسري حكم غير الإمام إلى الرعيّة، إلّا إلى الثقة العالم بحديثهم؛ لقوله عليه السلام: أمّا الحوادث الواقعة فارجعوا فيها إلى رواة حديثنا؛ فإنّهم حجّتي عليكم، و أنا حجّة اللّٰه عليهم(2)، و لقول أجداده عليهم السلام: تحاكموا إلى راوي حديثنا، فإذا حكم بحكمنا فالرادّ عليه كالرادّ علينا(3)/ 69 /.
قوله: اتّق كما تتّقي العامّة... الخ (ص 111، ذيل ح 6) قصده رحمه الله أنّه لا يجوز طرح هذه الأخبار؛ لأنّهم عليهم السلام عيّنوا قاعدة في باب الأحاديث المتناقضة، و هي طرح الأحاديث الموافقة لهم، و الأخذ بما يخالفهم، و لك أن تحمل هذه الأخبار - على تقدير ثبوتها - على أنّ الأهلّة التي اعتبرها الشارع قمريّ اصطلاحي لا قمريّ حقيقي، و إن خفي هذا المقام على الاُمّة إلّا أهل البيت عليهم السلام، و هم لم يعلّموا بها من باب التقيّة، و رئيس الطائفة تكلّم على هذه الأخبار في كتابيه، و اللّٰه أعلم بحقائق أحكامه «ام ن».
قوله: لا وفّقكم اللّٰه لأضحى و لا فطر... الخ (ص 114 ح 20) كأنّ المراد أنّهم محرومون عن صلاة يوم العيد؛ لأنّها حقّ آل محمّد، و كذلك عن صوم رمضان؛ لإفطارهم قبل دخول الليل «ام ن».
1) . في النسخة: «بالإفطار».
2) . كمال الدين، ص 484 (ب 5 ح 4)؛ الغيبة للطوسي، ص 291 (ح 247)؛ إعلام الورى، ج 2، ص 271؛ بحار الأنوار، ج 53، ص 181 عن الاحتجاج.
3) . في الكافي، ج 1، ص 67 (ح 10) في مقبولة عمر بن حنظلة: ينظران إلى من كان منكم، ممّن قد روى حديثنا و نظر في حلالنا و حرامنا، و عرف أحكامنا، فليرضوا به حكماً، فإنّي قد جعلته عليكم حاكماً، فإذا حكم بحكمنا فلم يقبله منه فإنّما استخفّ بحكم اللّٰه و علينا ردّ، و الرادّ علينا الرادّ على اللّٰه، و هو على حدّ الشرك باللّٰه.
قوله: فلمّا ارتفعت حيطانه... الخ (ص 125، ح 3) كأنّ البناء الأوّل كان بالتبن(1)و الحجر، و بني في زمن الحجّاج بالنورة و الحجر؛ لأنّها أحسن، فزاد التراب من أجل ذلك «ام ن».
قوله: و عرش ربّنا مقبل غير مدبر (ص 125 ح 3) توضيح لما تقدّم، و ملخّص الكلام، أنّا إذا أقبلنا على الكعبة و هي بمنزلة عرش ربّنا، يكون الركنان يسارنا، و يكونان يمين الكعبة و يمين العرش، بناءً على القاعدة الواضحة من أنّه إذا أقبل الرجلان كلّ واحد منهما على الآخر يكون يسار أحدهما يمين الآخر، و اللّٰه أعلم «ام ن».
قوله: إلى الحجبة دون المساكين (ص 126، ح 5) يعني: الغدوّ يكون لمساكين الحرم، و أمّا الهدى إلى الكعبة فهو لخدّامها، و الهدى لها لزوّارها، و يستفاد من العبارة الفرق بين «إلى» و «اللام»(2)و اللّٰه أعلم «ام ن».
قوله: ما بين العراقي و باب البيت (ص 135 ح 29) أقول: الركن العراقي تارة يطلق على الركن الشامي؛ لأنّ قبلة أكثر عراق العرب قريب إليه، يشهد بذلك مَن وضع الجدي خلفه في المسجد الحرام، و هو المراد هنا، و تارة يطلق على الركن الذي فيه الحجر الأسود؛ لأنّ هذا الركن في شرق مكّة، و عراق العجم في شرق مكّة، و لأنّ طائفة من عراق العرب كأهل البصرة(3)يتوجّهون/ 70 /إليه؛ و لأنّ أكثر عراق العرب لاستحباب التياسر يميلون عن الشامي إليه. و أمّا الإطلاق الشائع الآن بين أهل مكّة فهو أنّ الطائف مبتدئ من الركن العراقي، ثمّ يمرّ من الركن العراقي، ثمّ يمرّ على الشامي، ثمّ يمرّ على المغربي، ثمّ يمرّ على اليماني، و يمكن أن يكون العراقي من سهو القلم،
و يكون صوابه الشامي «ام ن».
قريب آخر الباب قوله: و كذلك من حمل عن حميم... الخ (ص 145 - ذيل ح 84) يعني صلاةً أو صوماً أو زكاةً أو غير ذلك، فهذا من قبيل التعميم بعد التخصيص «ام ن».
قوله: من نفقة الحاج(1)(ص 145، ذيل ح 89) يعني: ثوابها مثل ثواب نفقة الحاج «ام ن».
قوله: و الانصراف و الرجوع أفضل من المجاورة (ص 147، ذيل ح 96) يفهم منه أنّ الكراهة هنا بمعنى المرجوح بالنسبة إلى بدله، لا أنّ عدمه أحسن من وجوده «ام ن».
قوله: لها حرّم اللّٰه... الخ (ص 157، ح 9) أمّا تحريم شهر رجب فللعمرة الرجبيّة، و أمّا تحريم ذي القعدة و ذي الحجة فللعمرة المتمتّع بها و الحج، و أمّا تحريم شهر المحرّم فللعمرة المفردة بعد حجّ الإفراد و القِران في استقبال شهر المحرّم «ام ن».
قوله: من أعلاها... الخ (ص 159، ح 15) يعني من طرق ثلاثة: المعلى و ضدّه المَسْفَلَة و عقبة المدنيين «ام ن».
[قوله: فاصحب نظراءك (ص 182، ح 6)] أقول: هذا الجواب ناظر إلى قوله عليه السلام: من تشبّه بقوم فهو منهم(2)«ام ن».
[قوله:] ليس فيه جفاء (ص 183، ح 1) نسخة: خنا، كذا بخطّ العلّامة في المنتهى،
[قوله: يوم يغصّ الناس بأنفسهم (ص 192، ح 1)] في موضع من كتاب المحاسن: يغشى على الناس بأنفاسهم، و في موضع آخر منه: يغشى الناس بأنفاسهم(3).
[قوله: عن أبي محمّد الوابشي (ص 196، ح 1)] في رجال الصادق عليه السلام: عبد الله بن سعيد الوابشي أبو محمّد الكوفي، و كأنّه هذا «م د»(4).
قوله: إلّا من اعتمر في عامه ذلك (ص 203، ح 2) يعني: إلّا من كان محرماً بعمرة التمتع، فإنّه مرتهن بالحج، و إحلاله ناقص، و لك أن تقول: المراد من اعتمر لعامه ذلك؛ فإنّ حروف الجرّ يجيء بعضها بمعنى بعض، و توضيح ذلك: أنّ لكلّ شهر عمرة مفردة، و لكلّ عام عمرة التمتّع، أو كان حجّه حجّ القِران، معناه أن يحرم الإنسان دفعة بالحجّ و العمرة كليهما، و أنّ بطواف العمرة لا يحلّ؛ لأنّه أحرم بالحج و العمرة «ام ن».
قوله: يلبّي بها(5)سرّاً (ص 205) يعني: الواجب هي التي/ 71 /تقع أوّلاً من غير رفع الصوت بها، ثمّ التي تقع بعدها مستحبّة «ام ن».
قوله: و لا يجلّل (ص 209، ح 3) بالجيم كما يستفاد من الأحاديث المذكورة في الكافي في بابي جلود الهدى و صفة الإشعار و التقليد(1)و في غيرهما «ام ن».
قوله: خرجت في عمرة... الخ (ص 210، ح 8) كأنّه خرج من بلاده في عمرة رجب، ثمّ دخل مدينة، و صبر إلى الحج، فأراد حجّ القِران، فمن أجل ذلك اشترى بدنة، فقال الصادق عليه السلام: كان يجزيك في ما قصدت من ثواب سياق الهدى أن تحجّ حجّ التمتّع، و سوق الهدى من عرفة «ام ن».
قوله: إنّما يكره الملحم (ص 216، ح 13) ظاهر الروايات أنّ المعلم قسمان: قسم يكون لون لحمته غير لون سداه، و قسم ليس كذلك، و إنّ الكراهة في الأوّل أشدّ «ام ن».
قوله: لبسه مقلوباً (ص 216، ح 15) و سيجيء [في ح 23] «و يقلب ظهره لباطنه»، و سيجيء [في ح 24] «إلّا أن تنكسه»، و الظاهر أنّه المراد من تنكسه أيضاً، و الضابط قوله عليه السلام: لا يدخل يديه في يدي القباء، و لا يجب الكفارة قطعاً، كما يفهم من الروايات الآتية «ام ن».
قوله: و الخفين (ص 217، ح 122) أقول: ظهر عندي من إطلاقات أهل الحرمين [و] من تتبّع الأحاديث إطلاق الخفّ على ما يستر ظهر القدمين، سواء كان له ساق أو لم يكن «ام ن».
قوله: يلبس الطيلسان... الخ (ص 217، ح 21) أقول: ظهر عندي من كلام العرب من تتبّع الأحاديث أنّ الطيلسان كان ثوباً يلبسونه فوق الثياب للزينة، و أنّه كانت هيئته شبيهة بهيئة الممطرة المسماة عند الأعاجم بالبيانجي «ام ن».
قوله: هما طهوران (ص 217، ح 19) يعني: جعل اللّٰه تعالى خلوق قبر النبي
1) . الكافي، ج 4، ص 501، ص 297 ح 2.
و الأئمّة عليهم السلام سبباً لتبرّك ثوب الإحرام، و استثناهما عن الطيب الحرام على المحرم، فالمراد من الطهور هنا ما يتبرك به «ام ن».
قوله: و يقلب ظهره لباطنه (ص 218، ح 23) يفهم من روايات هذا الباب أنّه حرام على المحرم أن يلبس ثوباً، لبساً بسببه يتمسك على البدن من غير أن يُمسك باليد، سواء كان مخيطاً أم لا، و سواء كان سبب المشاركة التخليل أو التزوير أو غيره، و أنّ غير ذلك حلال، و لو كان مخيطاً كاللحاف و القباء المقلوب «ام ن».
قوله: فيها الإذخر(1)(ص 225، ح 29) من المعلوم أنّ المحرم غير ممنوع عن الإذخر / 72 /بل يستحبّ له مضغه عند دخوله الحرم، و كأنّ سؤاله عن غسول مركب من الطيب و غيره، من جملة أجزائه الإذخر «ام ن».
قوله: دخل مكّة (ص 239، ح 1) يعني: دخل محلا بشرط أن لم يدخل عليه شهر جديد، فإن دخل عليه شهر جديد دخل محرماً؛ لأنّ لكلّ شهر عمرة، و يعني: دخَلها محرماً بعمرة التمتع لا بحجّ التمتع؛ فإنّ ميقات حجّ التمتّع مكّة فقط، فصارت عمرته السابقة عمرة مفردة «ام ن».
قوله: لأنّ هذا الحديث إسناده منقطع... الخ (ص 242، ذيل ح 14) ليس قصده القدح في صحّة الحديث؛ فإنّ قدماءنا كانوا يأخذون الأحاديث من الكتب المعتبرة التي وقع إجماع الطائفة على أنّ كلّ ما فيها صدر عن أصحاب العصمة عليهم السلام؛ بل قصده إظهار أنّ أحد الحديثين أقوى صحّةً من الآخر، فتعيّن العمل به؛ لوقوع الأمر بذلك في الحديث
1) . في المصدر: «أن تشمّ الإذخر».
الشريف(1)المتواتر عنهم عليهم السلام؛ للخلاص عن الحيرة في أحاديثهم المتعارضة «ام ن».
قوله: فإذا تعب ركب... الخ (ص 246، ح 2) الاُولى تدلّ على عدم تعلّق النذر بما فيه المشقّة عادةً، و يتعلّق بما ليست فيه مشقّة من أفراد المنذور، و الرواية الثانية تدلّ على أنّ هذا النذر ينصرف إلى الفرد المتعارف بين الناس، و تدلّ على أنّ اللفظ و النيّة دخيلان في اللفظ(2)، و على أنّ النذر ينصرف إلى الفرد المتعارف من أفراد معنى اللفظ إذا كانت النيّة مطلقة، أو مع نسيان ما وقعت النيّة عليه، أو مع الغفلة عن تعيين ما وقعت عليه، و المراد من المقام مقام إبراهيم عليه السلام يعني: يكفي في الوفاء المشي هذا القدر حافياً «ام ن».
قوله: استقبل الحجر فقال: اللّٰه أكبر... الخ (ص 249، ح 5) أقول: في هذا الحديث الشريف و أشباهه دلالة واضحة على أنّ ما اشتهر بين جمع من متأخري فقهائنا - من وجوب القيام عند الحجر الأسود على هيئة مخصوصة في موضع مخصوص عند النيّة، ثمّ الانتقال إلى حال الطائف - من الخيالات التي لا توافق الواقع «ام ن».
قوله: في الفريضة... الخ (ص 251، ح 1) يعني: يكون الاُسبوعان(3)فريضة، و حينئذٍ تحمل الكراهة على الحرمة، / 73 /كما وقع كثيراً في كلامهم عليهم السلام بهذا المعنى؛ لأنّه
لا يجوز الجمع بين طواف النساء و بين الطواف الواجب قبل طواف النساء، أو يكون أحدهما فريضة، و حينئذٍ تحمل الكراهة على المعنى المتعارف بين علماء اُصول الفقه «ام ن».
[قوله: إيهاً و اللّٰه إذاً (ص 254، ح 2) يعني: إي و اللّٰه إذاً](1).
قوله: أ لا ترى أنّك تأتمّ بالإمام... الخ (ص 255، ح 3) يعني: كلّ أحد مأمون في عمله، فكما يجوز للمأموم إذا نسي عدد الركعات أن يعتمد على إخبار الإمام فيه، فكذلك هنا «ام ن».
قوله: يستحبّ أن تُحصي أُسبوعك... الخ (ص 256، ح 12) كأنّ العلّة فيه ضبط ما وقع منه؛ ليعلم متى بلغ ثلاثمائة و ستين اُسبوعاً أو شوطاً «ام ن».
قوله: أ يجزيه ذلك عن حجّة الإسلام... الخ (ص 264، ح 1) أقول: يمكن أن نقول: فيه دلالة على أنّ حجّ النائب من الميقات مجزٍ و لو قلنا: بأنّه يجب على الوارث - مع سعة التركة و استقرار الحجّ على الميت - استيجار أحد من بلد الميت أو بلد موته للحج؛ إذ يمكن أن يكون هذا بأمر جديد «ام ن».
قوله: حيث يبيت (ص 281، ح 6) إشارة إلى أنّه لا يستحب أن يكون موضع الخيام غير موضع الوقوف بعرفات، و لا يستحب ذلك في المشعر الحرام «ام ن».
1) . من هامش النسخة.
قوله: مثله لأعدائكم... الخ (ص 309، ح 18) يعني: عند الملأ يكون هكذا يرى «ام ن».
قوله: الرقطا دون الردم (ص 321، باب 213) أقول: صوابه الرمضاء(1)، و المراد من الردم الموضع المسمّى الآن بالمرعى «ام ن».
فهرست: من مات في أحد الحرمين مكة و المدينة، لم يعرض و لم يحاسب.
قوله: و قوائم المنبر ربت(2)في الجنّة (ص 340) أي نشأت، و في بعض النسخ «رتب».
قوله: ما من نبي و لا وصي يبقى... الخ (ص 345، ح 3) هنا شبهة مشهورة و هي أنّ نوح عليه السلام نَقل عظام آدم عليه السلام من السرنديب إلى نجف و موسى عليه السلام نَقل عظام يوسف عليه السلام من مصر إلى بيت المقدس، و رأس الحسين عليه السلام نُقل من كربلاء إلى الشام، ثمّ من الشام إلى نجف، و أنّ بعض أهل الكتاب كان يأخذ عظم الأنبياء عليهم السلام و يستسقي، و كان بإذن اللّٰه ينزل المطر حتّى اُخذ منه ذلك العظم، فما نزل المطر بعد ذلك باستسقائه، و قد نطقت الأحاديث بتلك الوقائع.
و يمكن أن يقال بعدُ أن(3)ترفع إلى السماء ترجع إلى الأرض، و يؤيّده قوله صلى الله عليه و آله:
أوّل من/ 74 /يقوم من القبر أنا(1)«ام ن».
قوله: لأنّ في اُولئك أولاد زنا (ص 347، ح 13) يعني: من يعتقد الحجّ قد يكون ولد زنا، و من يعتقد الحسين عليه السلام حقّ معرفته لا يكون ولد زنا «ام ن».
[قوله: و زيارته مفترضة (ص 348، ح 19)] حديث صريح في وجوب زيارة الحسين عليه السلام.
[قوله: الحمد لله الذي أكرمني بمعرفته... و من عليّ بالإيمان ص 352] تصريح بأنّ الإيمان تفضّل من اللّٰه علينا.
قوله: اللّهمّ و ابعثه مقاماً محموداً... الخ (ص 360، ح 4) الظاهر أنّه إشارة إلى ما وقع التصريح من كلامهم عليهم السلام من رجوع النبي و الأئمّة عليهم السلام و كلّ سعيد من أُمّة محمّد، و كلّ شقي من اُمّته صلى الله عليه و آله «ام ن».
قوله: و إلّا أو مأت... الخ (ص 368) كأنّه ناظر إلى الخلاف الواقع هنا، حيث جوّز بعض أصحابنا دخول قبّتهما عليهما السلام، و لم يجوّزه بعض آخر؛ لأنّهما مدفونان في بيتهما، و البيت مشترك بين ورثتهما عليهما السلام «ام ن».
[قوله: روى أحمد بن عائذ (ج 3، ص 2، ح 1)] ليس في الطريق إلى أحمد بن عائذ
1) . في أمالي الطوسي، م 12 (ح 66)؛ و مناقب الخوارزمي، ص 62 (ح 31) في ضمن حديث طويل: قال النبي صلى الله عليه و آله لعلي عليه السلام: أنا أوّل من تنشقّ عنه الأرض و أنت معي.
إلّا الحسن الوشّاء، و لا بأس به، فيكون السند معتبراً، و «أبو خديجة» قال النجاشي: إنّه ثقة ثقة(1)و لكن ضعّفه بعضهم(2)و فيه تأمّل، و على هذا فالحديث معتبر جيّد، و له فائدة تامّة، فتدبّر.
هذا حديث معتبر سنداً و له فائدة جليلة.
[قوله: اتقوا الحكومة (ص 4، ح 1)] لا تنافي بين هذا الخبر و الخبر السابق المتضمّن للإذن في القضاء لمن علم شيئاً من القضايا؛ لأنّ الحكم بقضاياهم على سبيل النقل عنهم، لا من عند أنفسنا، و الاجتهاد إنّما هو في معرفة حكمهم.
قوله: وكله اللّٰه إيّاه (ص 5، ح 1) يعني تخلّى بينه و بين شيطانه «ام ن».
قوله: أبعد من السماء (ص 5، ح 2) يعني سقط عن درجة أهل الثواب أبعد ما بين السماء و الأرض، و هذا ردّ على من يقول: للمجتهد المخطئ أجر واحد، و للمصيب أجران «ام ن».
[قوله: و روى داود بن حصين، عن عمر بن حنظلة (ص 5، ح 2)] في الطريق إلى داود، الحَكم بن مسكين و هو مجهول، و في الكافي رواه بطريق آخر فيه محمّد بن عيسى(3)
و حاله مشهور، و عمر بن حنظلة لم يوثقه الأصحاب؛ و لكن والدي رحمه الله وثّقه في دراية الحديث(1)، فربّما يكون الحديث من الصحيح على خلاف ما اشتهر من أنّه من المقبول، فليتدبر. «شيخ حسن [صاحب المعالم].
[قوله: إذا كان كذلك فأرجه... الخ (ص 6، ح 2)] يدلّ على أنّ الحكم عند التعارض بين الخبرين من كلّ وجه هو الوقوف و الإرجاء، لا التخيير كما يقال.
[قوله: و رُدّ اليمين على المدّعي مع بيّنته (ص 8، ح 10)] كأنّه محمول على صورة يحتاج المدّعي إلى اليمين مع البيّنة، فتأمّل.
باب الصلح(2)
/ 75 /قوله: البيّنة على المدّعي... الخ (ص 20، ح 1) أقول: فقهاء الخاصّة و العامّة فسّروا المدّعي بتفاسير مختلفة، و نقضوها بنقوض واردة، و سنح لي من كلام أصحاب العصمة عليهم السلام أنّ مراده صلى الله عليه و آله مِن المدّعي مَن يكون في مقام إثبات قضيّة على غيره، و من المدّعى عليه المانع، و هذا هو المعنى المتعارف بين الناس، و في كتب آداب البحث، و بحمد اللّٰه لا يرد عليه نقض أصلاً؛ لأنّه مستفاد من العيون الصافية صلوات اللّٰه عليهم «ام ن».
[قوله: لا بأس بذلك إذا تراضيا و طابت أنفسهما (ص 21، ح 2)] صحيح يدلّ على عدم الاحتياج في نقل الملك إلى لفظ خاص، و أنّه يكفي التراضي و طيب النفس مع مطلق اللفظ، لا يخفى ما فيه، فتأمّل.
استدلّ بعض مشايخنا المعاصرين(3)على جواز الصلح على المجهول بهذه
الرواية، و اعترضه الوالد قدس سره بأنّه لا دلالة فيها على الصلح، و لعلّ المراد منها إبراء(1)ذمّة كلّ واحد منهما ممّا في ذمّته لصاحبه، فيفيد عدم اعتبار خصوص لفظ في الإسقاط، هكذا فهمته من والدي قدس سره، و ما كتب في الحاشية من أنّ هذا - و إن أوهم في الرواية - دلالة على نقل الملك بالبيع؛ فإنّ ذلك منتفٍ بمنع الأصحاب من بيع المجهول، و إنّما غرضه ما ذكرناه أوّلاً.
و بالجملة فظاهر نقل المصنّف و غيره هذه الرواية في الصلح كونها فيه، و لعلّ فيها نوع إشعار به، فيردّ بها قول من يجعل الصلح بيعاً، فتأمّل.
فيه دلالة على أنّ الكبائر المعتبر في تحقّق العدالة اجتنابها هي ما أوعد اللّٰه سبحانه عليه النّار، و لا يدلّ على حصر الكبائر في ذلك.
قوله: ما لم يتفرّقوا... الخ (ص 27، ح 14) يعني يعتمد على شهادتهم؛ لأنّ شهادتهم من باب الخبر المحفوف بالقرينة، فإذا تفرّقوا و رجعوا انعدمت القرينة «ام ن».
قوله: قد عرف بالصلاح في نفسه (ص 28، ح 18) أي كان عادلاً في مذهبه «ام ن».
[قوله: ما خلا الحافر و الخفّ و الريش (ص 30، ح 23)] كأنّ فيه دلالة على أنّ الريش هو الحمام في السبق، لا النشّابة.
حديث صحيح صريح في أنّ خبر الواحد الثقة يفيد القطع(2).
قوله: معنى هذا الخبر... الخ (ص 34، ح 3) أقول: ما أفاده رحمه الله بعيد عن العبارة جدّاً، و ظاهر/ 76 /الحديث أنّ مَن تحمّل شهادة بالإشهاد يجب عليه إقامة الشهادة؛ لأنّه أمانة عنده، و لا يجب على من شهد القضيّة من غير إشهاد، و أمّا ما استدلّ به من قول الصادق عليه السلام فالظاهر منه أنّ العلم الحاصل بتواتر أو بقرينة فهو بمنزلة حضور القضيّة، و اللّٰه أعلم «ام ن».
[قوله: و ليس له وقت، ذلك إلى الإمام (ص 35، ح 2)] حديث صريح في أنّ الحدود شغل الإمام.
قوله: إنّ اللّٰه تعالى إنّما أوجب البيّنة على المدّعي... الخ (ص 39، ذيل ح 2) أقول:
قوله صلى الله عليه و آله: البيّنة على المدّعي، و اليمين على من أنكر يدلّ على أنّه تطلب من المدّعي البيّنة، و من المدّعى عليه اليمين، و لا يدلّ على أنّ بيّنة المدّعى عليه لغو، و هذا التعليل رأي فقهاء الحنفيّة، و المتّبع كلام الأئمّة عليهم السلام على أنّ معنى المدّعي من يكون في مقام إثبات أمر على غيره، و لا مانع من أن يكون أحد مدّعياً و مدّعى عليه «ام ن».
قوله: تتنقّب و تظهر للشهود (ص 40، ح 2) العلّة في ذلك أنّه يعتمد على العدلين في أمر لم يتمكّن من اليقين، و نحن نتمكّن من اليقين بحسنها(1)و بعض حليتها «ام ن».
1) . كتبت في النسخة عليها لفظة «كذا».
فهرست: لا بدّ في الفرع من شهادة رجلين على رجل واحد.
[باب 31، قوله: إذا عُلم منهما بعد ذلك خير جازت (ص 41، ح 5)].
فيه دلالة على قبول شهادة من علم منه الخير.
فرع الفرع غير معتبر.
خبر الثقة يفيد القطع.
[قوله: فأعرف خطي و خاتمي (ص 43، ح 3)] ما يدلّ على عدم الاكتفاء بالشهادة بالختم و الخط إلّا إذا كان معه ثقة.
قوله: لعلّة التدليس (ص 43، ح 1) يعني: هذا الفعل حرام و إن كان المال المأخوذ منه حلالًا، و أمّا إذا حصل للشاهدين اليقين بصحّة الدعوى بقرينة كون المدّعي ثقة عندهما بالمعنى المتعارف في كلام الأئمّة عليهم السلام و أصحابه فقد مرّ جوازه في حديث عمر بن يزيد(1). و ليس فيه تدليس، و في بعض الأحاديث أنّه إذا وهبت امرأة داراً لولدها، يجوز للشاهدين أن يشهدا بأنّها باعته الدار و أخذت القيمة إذا لم تكن الشهادة بالهبة صحيحة عند قاضي البلد.
و يمكن الجمع بأنّ شهادة الزور حرام، و التورية ليست بحرام «ام ن».
1) . مرّ في باب الاحتياط في إقامة الشهادة، ح 3.
باب الوكالة(1)
[قوله: هؤلاء شهودي يشهدون... الخ (ص 49، ح 3)] يشهدون بأنّي قد عزلته، فقال أمير المؤمنين عليه السلام: كيف تشهدون؟ قالوا: «كذا». / 77 /في يب(2)و لم أرَ من نسخ الكتاب كذلك، إلّا ما أصلحه بعض الفضلاء، و أظنّه من مجرد التهذيب، و اللّٰه أعلم «ام ن».
فهرست: الاعتماد على خبر الثقة.
قوله: بثقة (ص 50، ح 5) يدلّ على أنّه يفيد اليقين، و إلّا لم يثبت به العزل «ام ن».
بيان «الذي بيده عقدة النكاح».
كلّ شيء مجهول فيه القرعة «فهرست»!
قوله: فادّعوه جميعاً (ص 52، ح 4) ينبغي أن يحمل على الوطي بشبهة، و إلّا لما احتاج إلى القرعة «ام ن».
أقول: في هذا الحديث و في الحديث المتقدم قدح صريح في المقدّمة المشهورة بين جمع من...(3)القائلة بأنّ بيّنة ذي اليد غير مسموعة؛ لأنّ حديث: البيّنة على المدّعي، و اليمين على من أنكر يقتضي ذلك «ام ن».
أقول: هذا الحديث و حديث آخر مذكور في التهذيب صريحان في أنّ القرعة شغل الإمام، و يؤيّد ذلك أنّ في كتاب بصائر الدرجات(4)روى عنهم عليهم السلام أنّه من معضلات الشريعة حكم الإمام بالقرعة «ام ن».
داود و سليمان كانا يتناظران في تعيين حكم اللّٰه «فهرست».
قوله: يكون بين البئرين... الخ (ص 58، ح 8) في هذا الباب احتمالان: أحدهما أن يكون المقصود دفع ضرر المتأخر عن المتقدم، و حينئذٍ يجري الحكم في الموات و في الأملاك. و ثانيهما أن يكون المقصود أنّ مَن أحدث بئراً في الموات يستحق مصالح تلك البئر من الأرض الموات، و حينئذٍ لا يجري في الأملاك، و عبارة متأخري أصحابنا صريحة في الثاني «ام ن».
[قوله: قال مصنّف هذا الكتاب: ليس هذا... الخ (ص 59، ذيل ح 9)] لا يخفى ما في تأويل المصنّف من البعد.
قوله: لأنّ ذلك في من استثنى(1)النخلة مع الطريق إليها... الخ (ص 59، ذيل ح 9) أقول: ما أفاده قدس سره بعيد جدّاً، و المستفاد من الحديث أنّ النخلة وحدها كانت مستثناة، و إنّما قضى النبي صلى الله عليه و آله بالممر بتبعيّة النخلة ما دامت هي حيّة، و لا منافاة بين قضاء النبي صلى الله عليه و آله و بين أمره صلى الله عليه و آله بقلع النخلة؛ لأنّ أمره بذلك مبنيّ على الحديث المتواتر «لا ضرر و لا ضرار في الإسلام»، «ام ن».
هذه الحاشية على قوله: «في من استثنى» و في الأصل: «اشتري»؛ لكن ما ذكره ظاهراً لا نسخة! / 78 /
[قوله: إنّي أنا أشهد أنّك قد بايعته... الخ (ص 63، ح 3)] فهرست: هذا الحديث صريح في أنّه مع العلم يجوز أن يشهدوا، و لو لم يشهده.
1) . في المصدر: اشترى.
آخر الباب: معنى هذه الأحاديث بيان ذي اليد ليتميّز المدّعي من المدّعى عليه «ام ن».
قوله: حتّى بيّنت للاُمّة جميع ما تحتاج إليه (ص 65، ح 2) تبيان الكل لوصيّه عليهما السلام، و بيان البعض للرعيّة «ام ن».
فهرست: حتّى بيّنت للاُمّة جميع ما تحتاج إليه.
ولد الاُمّة(1)بمنزلة الاُمّة.
[قوله: و إن لم يكن أحاط... الخ (ص 70، ح 422)] كأنّ مرادهم عليهم السلام أنّه إن زادت قيمة العبد على الدين كان بعض العبد للمولى، فيصحّ العتق في بعضه، ثمّ يسري إلى الباقي، و على العبد أن يسعى في قيمة الباقي «ام ن».
[قوله: إن علمتم لهم مالاً (ص 73 ح 1)]
حديث صريح في أنّ المملوك قد يملك بعض أمواله.
إذا ضمن فقد أقرّ
قوله: فإذا جرت على أبيه فهو أخوك (ص 80، ح 7) هذا مبنيّ على مقدّمة مرويّة عنهم عليهم السلام و هي: أنّ كلّ الناس من أب و اُم واحد، و إنّما جعل اللّٰه بعضهم عبد بعض لكفر أبويه حال ولادته، و المولود في بيت المسلمين في حال حريّة أبويه لم يوجد فيه العلّة
1) . في هامش النسخة: «ظ: الأئمّة. م ح عفي عنه». و المراد به ظاهراً محمّد بن جابر النجفي كاتب النسخة.
المذكورة «ام ن».
قوله: و إن أراد أن يستحيل(1)ذلك... الخ (ص 81، ح 12) بعد ما أفاد عليه السلام أنّه لا يجوز ترك الإخبار، يفيد أنّ بعد الإخبار و رضى السيّد لا ينعقد الشراء إلّا بالزيادة، و للزيادة فائدة اُخرى و هي أن يكون ولاؤه للمشتري، و هذا من غرائب الفتاوى، و في أمثال ذلك تنبيه للبيب على انحصار مدارك الأحكام الإلهيّة في النص الصريح «ام ن».
قوله: رجل أقرّ أنّه عبد (ص 84، ح 2) كأنّ المراد أنّه أقرّ فاشتراه رجل ثمّ أنكر، و من المعلوم أنّ سكوته عند بيعه إقرار، و المال هنا ثمنه، و كأنّ المراد أنّه إذا قامت البيّنة على أنّه حرّ يردّ الثمن على المشتري؛ لأنّه أبلغه بالإقرار «ام ن».
آخر الباب [قوله: و لست أعلم أين هو... الخ (ص 86، ح 12)] فهرست: جواز عتق العبد المفقود.
العمل بالاستصحاب في حياة الغائب، و من المعلوم أنّ الحياة ليست من الأحكام الشرعية؛ لانحصارها في الخمسة و الوضعيّ.
[قوله: جار بيت زنت... الخ (ص 86، ح 2)] فهرست: ولد الجارية من الزنا مملوك صاحب الجارية.
[قوله: في عنقه راية (ص 87، ح 3)] في القاموس/ 79 /: الراية: القلادة التي توضع في عنق الغلام الآبق(2)، فتدبر.
ليس في كلام أهل اللغة ما يناسب اللفظة؛ لكن يستفاد من القاموس في باب الدال أنّه من آلات الحرب.
[قوله: إنّما نحن نرزق عيالنا مدّين تمراً (ص 87، ح 3)] رزق العيال مدّان من تمر.
[قوله: اُكتب للآبق في ورقة (ص 88، ح 11)] فهرست: دعاء ردّ الآبق.
في كلام الفقهاء إذا كان أحد الأبوين مسلماً، و الرواية بخلافه.
آخر الباب [قوله: إذا أسلم الأب جرّ الولد إلى الإسلام (ص 92، ح 11)] فهرست: إذا أسلم الوالد جرّ الولد إلى الإسلام دون العكس.
قوله: يعني صيارفة الكلام (ص 97، ذيل ح 18) هذا كلام المصنّف؛ فإنّ الحديث مذكور في الكافي و التهذيب(1)و ليست هذه العبارة في آخره. يقال: «فلان لا يحسن صرف الكلام» أي فَضلَ بعضه على بعض، و هو من صرف الدراهم و تفاضلها، كذا في نهاية ابن الأثير(2). و كان قصد المصنّف رحمه الله أنّ أصحاب الكهف كانوا صيارفة الكلام، أي كانوا يفصلون بين الخطأ و الصواب من الكلام، و على هذا يكون قصد الإمام عليه السلام أنّ أصل الصرف و التمييز ليس بحرام بل هو من الكمال، و إنّما الحرام فعل آخر يقع من بعض الصيارفة، و يمكن أن يقال: إنّ هذا تصحيف، و صوابه «يعيّر و لم يعيّر»، فيكون قصد المصنف أنّ الحَسَن كذب على رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله؛ فإنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله ذمّ صيارفة الكلام، فزعم الحسن أنّ المراد صيارفة الدراهم.
و لك أن تقول: يعني من روى ذمّ الصيارفة صيارفة الكلام، فزعم الحسن البصري خلاف ذلك، و في نهاية ابن الأثير في حديث أبي إدريس الخَولاني: مَن طَلَبَ صَرْف الحديث يبتغي به إقبالَ وجوه الناس إليه(1)أراد بصرف الحديث ما يتكلفه الإنسان من الزيادة فيه على قدر الحاجة، و إنّما كره ذلك لما يدخله من الرياء و التصنع، و لما يخالطه من الكذب و التزايد «ام ن».
فهرست آخر الباب: أجر النائحة، أجر المغنية، كسب الماشطة، كسب النائحة(2).
قوله: لا تتعرّضوا للحقوق... الخ (ص 103، ح 67) يعني: لا تشغل ذمّتك بحقوق الناس كالضمان و الكفالة و غير/ 80 /ذلك، و لا بحقوق اللّٰه، كأن تنذر صياماً أو غيره؛ لكن إذا اشتغلت ذمّتك بالحقوق فاصبر لها، أي تحمّل مشاقّها «ام ن».
قوله: من غير أمر السلطان (ص 106، ح 88) كان قصده أنّ بأمر السلطان يجب عليه، فلا يجوز أخذ الاُجرة «ام ن».
قوله: و ما أصاب فهو لربّ أجره (ص 107، ح 92) يعني: الذي يأخذه إنّما أخذه عن المستأجر، يعني: يعتمد و يتكل على غير اللّٰه تعالى، بخلاف التاجر «ام ن».
قوله: فلا تقبله (ص 110، ح 8) لا بمعنى أنّه حرام؛ بل لأنّه يكون حظّك يوم القيامة «ام ن».
قوله: و إن خفت... الخ (ص 121، ح 17) لأنّه نوع من الذلّة، و هي محرّمة «ام ن».
قوله: فنوى... الخ (ص 123، ح 30) يعني: لا تنوِ حصول اليقين بأن تأخذ لنفسك وافياً؛ لأنّه لا يحصل لك اليقين عادةً إلّا إذا أخذت راجحاً، و لا تنوِ حصول اليقين بأن تعطي غير زائد؛ لأنّه لا يحصل عادةً إلّا إذا أعطيت ناقصاً، فينبغي أن تكتفي بالظن في البابين «ام ن».
قوله: أ ليس تحرّى(1)الوفاء... الخ (ص 123، ح 33) إن كانت العلّة في وجود الفضل أنّ الرجل المأخوذ منه نوى وقت الوزن حصول اليقين له بالوفاء، فقد أحلّ الفضل لك، و إن كانت العلّة فيه السهو فلا «ام ن».
قوله: إذا اشتريت جارية... الخ (ص 126، ح 2) المراد: إذا أردت شراء جارية أو دابّة، كقوله تعالى: «إذا قَرَأْتَ اَلْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ»(2)«ام ن».
قال الشافعي و أحمد: لكلّ من المتبايعين خيار المجلس ما لم يتفرّقا أو يتغايرا، فعندها يجب البيع بأحد الأمرين.
قوله: لا تحمل على الأحكام... الخ (ص 128، ذيل ح 2). يعني: الاتفاقات لا تحتاج مثل القضاء و الإفتاء إلى الإمام أو/ 81 /نائبه على العموم أو الخصوص؛ بل يكفي فيها أن تكون على يد رجل عدل؛ لأنّها لو احتاجت إليها مثل القضاء و الإفتاء لبطلت
الشروط التي تقع بين المسلمين في غير حضور حاكم الشريعة، و ليس كذلك بالإجماع «ام ن».
قوله: و حلّ الأجل و لم يحلّ تمامه... الخ (ص 129، ذيل ح 2) يعني: انقضت المدّة و لم يجئ بالباقي، فعلى العدل أن يشهد على القابض يعني المشتري، و إن أمره بالردّ على البائع كان أولى، و إنّما قال: أولى؛ لأنّه لم يجب إلّا بالطلب «ام ن».
قوله: و إن ذكر في الاتفاق بينهما غير ذلك... الخ (ص 129، ذيل ح 2) كأن يقال: إن جاء بنصف الثمن فترد عليه ربع المبيع، و على هذا القياس، كما في المكاتب المطلق «ام ن».
قوله: بسعر واحد... الخ (ص 129، ح 4) ينبغي تقييده بما إذا سمّاه باسم الجنس الذي هو خير «ام ن».
قوله: غير صاع المصر(1)(ص 130، ح 6) أي إلّا أن يبيّنه.
قوله: هذا ما يكره من بيع الطعام (ص 131، ح 11) الكراهة في كلامهم بمعنى الحرمة، و المراد أنّ البيع اللازم لا ينعقد مجازفةً. و أمّا الإباحة المعوّضة فتصحّ مجازفة، و للطرفين الرجوع ما دامت العين باقية، و كذلك المصالحة مجازفةً تصحّ.
و أمّا بيع المعاطاة المتعارف بين الناس فهو من قبيل الإباحة المعوّضة، بل القرائن العادية تدلّ على أنّه من قبيل الهبة المعوّضة بذلك على ذلك، إذا تأمّلت في الفرق الواقع بين إرسال الهدية إلى أحد و بين وضع الطعام عند الضيف؛ فإنّ بيع المعاطاة من قبيل الأوّل لا من قبيل الثاني. و اللّٰه أعلم بحقائق أحكامه «ام ن».
قوله: و لكن لا تبعه حتّى تكيله (ص 131، ح 12) يعني: لا يجوز لك أن تقول: هذا عشرون كيلةً - تبيعه كلّ كيلة بكذا - إلّا بعد علمك بذلك «ام ن».
1) . في النسخة: «غير صالح الحصر».
قوله: فكرهه (ص 134، ح 25) الظاهر الحرمة، كما جرت به عادتهم عليهم السلام إرادة الحرمة من الكراهة «ام ن».
قوله: أو المروزي أو القوهي (ص 135، ح 28) نسخة: أو التقهي [ظ] أو التوهي، كلاهما بدل القوهي.
[قوله: روى عن عمر بن يزيد قال: بعث بالمدينة... الخ (ص 136، ح 32)]
في الكافي: عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن ابن أبي عمير، عن الحسن بن عطيّة، عن عمر بن يزيد قال: كنت أنا و عمر بالمدينة، فباع عمر جراباً هرويّاً، كلّ ثوب بكذا و كذا، فأخذوه و اقتسموه، فوجدوا ثوباً فيه عيب، فردّوه، فقال لهم عمر: اُعطيكم ثمنه الذي بعتكم به، فقالوا: لا، و لكن نأخذ منك قيمة الثوب، فذكر عمر ذلك لأبي عبد الله عليه السلام فقال: يلزمه ذلك(1).
/ 82 /فهرست: صريح في جواز البيع بصيغة المضارع(2).
[قوله: إلّا أن يكون شيئاً تشتريه من العمّال (ص 143، ح 71)] يجوز شراء السرقة المعلومة إذا كانت تحت يد العمّال.
قوله: من ضمّن تاجراً... الخ (ص 122، ح 2) يعني: أعطاه مضاربة، ثمّ ضمّنه، فصار ديناً و بطلت المضاربة «ام ن».
[قوله: قل له: فليردّها عليه، فإنّه لا يحلّ له... الخ (ص 146، ح 14)] تصريح بأنّ العبد يملك في بعض الصور، و مع ذلك لا يجب عليه الزكاة.
[قوله:] أيّما رجل أدار مالاً كثيراً (ص 175، ح 8) أفاد (خ ل)، في الكافي(1): «أفاد»، و ما هاهنا أحسن، فتصحيح هذا الكتاب من الكافي، و حمله عليه لا يخلو من جرأة. من خط الاُستاذ.
[قوله:] ابن رجا (ص 187، ح 5).
من رجال الهادي عليه السلام، و الظاهر أنّ المراد بالطبيب هو عليه السلام.
[قوله:] الهدية تسلّ السخاء(2)(ص 190، ح 3) «نسل السخاء» بدل في نسخة شيخ حسن [صاحب المعالم].
[قوله:] و الوطواط و النقعا (ص 213، ح 78) نسخة البدل هنا ثلاثة: و العفيفا، القيصفا، العععا [كذا].
[قوله: عن معد بن عمر الجلاب (ص 278، ح 7)] المذكور في الرجال: سعد بن أبي عمرو الجلّاب، و في بعض النسخ(3): عمر الجلّاب.
آخر الباب: فيه دليل على أنّ التحليل من باب الملك «م د».
[قوله:] فولد منه فهو حرّ، قال: فيملك ولده (ص 290، ح 22) خ ل [و المصدر]: فإن كان فعل فهو حرّ، قلت: فيملك.
[قوله: في رواية جميل... الخ (ص 331، ح 4)] قلت: تفسير جميل موافق لرأي العامة، و ربما يكون هذا الحديث من باب التقية، و له تفسير آخر، و الحقّ أنّ العمل بصحيحة محمّد بن مسلم عن أحدهما عليهما السلام [في ح 6] متعيّن؛ لمخالفتها لمذاهب العامّة و موافقتها لروايات كثيرة، و اللّٰه أعلم «ام ن».
[قوله: فمتى جامع صاحبه من قبل أن يكفّر لزمته كفارة اُخرى (ص 343، ذيل ح 7] يعني: تتكرّر الكفّارة مرّة بعد مرّة بتعدد الجماع مرّة بعد مرّة «12». معناه: كلّما جامع قبل الكفّارة لزمته كفّارة اُخرى، فلو جامع مرّات كذلك لزمته كفّارات.
قوله: في آخر درجة منه (ص 360، ح 1) أي شهر شعبان أو الشهر مطلقاً.
قوله: التيزاني (ج 4، ص 60، ح 1) [هو محمّد] بن عبد الله، و هو لغوي مشهور.
/ 83 /سيأتي أنّ ديتها أربعون ديناراً، فلا تغفل! ما تقدم ربما ينافي ذلك، و لعلّ المراد بالكفّ مجموع اُصول الخمسة، و هذا اُصول الأربعة.
قوله: فإن تركت المرأة... الخ (ص 194، ذيل ح 1) ليس من الحديث «ام ن».
آخر الباب قوله: فإن ترك... الخ (ص 194) كلام المصنّف «ام ن».
قوله: و لا يرث ابن الابن... الخ (ص 196، ذيل ح 2) كلام المصنّف «ام ن».
قوله: و أخطأ... الخ (ص 197) أقول: الحقّ مع الفضل بن شاذان، و ما نقل عن كتاب موسى بن بكر صريح في ما ذكره الفضل، و اختار رئيس الطائفة في كتاب التهذيب(1)ما ذكره الفضل، و لكن تمسَّك في ردّ كلام الصدوق و تأييد مختار الفضل بروايةٍ للصدوق أن يؤوّلها تأويلاً بعيداً، و بالجملة الحقّ مع الفضل و رئيس الطائفة.
فإن قلت: هل شيخنا الصدوق في إفتائه ذلك فاسق أم لا؟
قلنا: كلّا ثمّ كلّا؛ و ذلك لأنّه ظنّ أنّ مراد المعصوم ما فهمه، و غفل عن احتمال أن يكون ما فهمه ظنّاً؛ بل ظنّ أنّ ما فهمه يقين، و الغافل معذور ما دام غافلاً باتفاق الاُمّة و مقتضى الكتاب و السنّة، و العقل أيضاً قاضٍ بذلك، و اللّٰه أعلم «ام ن».
قوله: كولد الولد... الخ (ص 201) هذا ليس بصحيح كما مرّ توضيحه «ام ن».
فهرست: غفلة فضل بن شاذان.
قوله: و غلط الفضل في ذلك... الخ (ص 208، ذيل ح 28) أقول: قد فهّمناك أنّ الطبقة الاُولى أصل الميت و فرعه و إن نزل، و أنّ الطبقة الثانية أصل أصلي الميت و إن صعد،
1) . تهذيب الأحكام، ج 9، ص 317.
و فرع أصليه و إن نزل، و أنّ الطبقة الثالثة ما بقي، و هو فرع أصل أصلي الميت.
فنقول: مراد الفضل بن شاذان أنّ أصل أصلي الميت بمنزلة فرع أصلي الميت، ثمّ نقول: قوله: لأنّ الجدّ يرث مع ولد الولد غير صحيح؛ و قوله: يرث الجدّ من قبل الأب مع الأب... الخ غير صحيح؛ فإنّه فرّق بين الطعمة و الإرث، و قوله: ابن الأخ يرث مع الجدّ... الخ غير ضارٍّ؛ لأنّ مراد الفضل من الأخ/ 84 /فرع أصلي الميت، سواء كان أخاً أو فرع أخ، و اللّٰه أعلم «ام ن».
قوله: و للجدّ السدس و ما بقي فلابن الابن (ص 209) على ما زعمه من أنّ ابن الابن ليس من الطبقة الاُولى، و الحق أنّه من الطبقة الاُولى.
قوله: و العلّة في ذلك أنّ الجدّ إنّما ميراثه السدس من مال ابنه طعمة (ص 210) أقول: لو سلّمنا أنّ الطعمة واجبة فنقول: إنّما هي شيء يأخذه من نصيب ولده في بعض الصور دون بعض، نظراً لنفقة الواجبة، فالجمع بين الجدّ و الأب في طبقة واحدة من الإرث غير سديد، و كذلك في الاُمّ، فافهم «ام ن».
[قوله: روى ابن محبوب عن عبد الرحمن (ص 225، ح 1)] الظاهر أنّه ابن الحجاج؛ فإنّه الذي في طريق المصنّف إلى الحسن بن محبوب و اللّٰه أعلم. الظاهر أنّه ابن الحجاج؛ فإنّ الشيخ إنّما روى كتابه بإسناده عن ابن أبي عمير و صفوان عنه.
تمّت الفوائد بحمد اللّٰه
الاستبصار في ما اختلف من الأخبار، محمّد بن حسن طوسى (م 460)، تحقيق: سيّد حسن الخرسان، تهران، دار الكتب الإسلامية، 1390 ق.
الإصابة في معرفة الصحابة، احمد بن على (ابن حجر عسقلانى، م 852)، تحقيق: على محمّد بجاوي، بيروت، دار الجيل، 1412 ق، 1992 م.
إعلام الورى، فضل بن حسن طبرسى (م 548)، تحقيق و نشر: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، قم، 1417 ق.
الأمالي، محمّد بن حسن طوسى (م 460)، تحقيق: قسم الدراسات الإسلامية - مؤسسة البعثة الثقافية، قم، 1414.
بحار الأنوار لدُرر أخبار الأئمّة الأطهار عليهم السلام، محمّد باقر بن محمّد تقى مجلسى (م 1110)، تهران، دار الكتب الإسلامية.
بصائر الدرجات، محمّد بن حسن صفّار (م 290)، تحقيق: ميرزا محسن كوچه باغى تبريزى، قم، كتاب خانه آية اللّٰه مرعشى، 1404 ق.
تاريخ الإسلام، محمّد بن احمد ذهبى (م 748)، تحقيق: عمر عبد السلام تدمرى، بيروت، دار الكتاب العربى.
تعليقة أمل الآمل، عبد الله أفندى (م 1130)، تحقيق: سيد احمد حسينى، قم، كتاب خانه آية اللّٰه مرعشى، 1410 ق.
تكملة أمل الآمل، سيّد حسن بن هادى صدر (م 1354)، تحقيق: سيد احمد حسينى، قم، كتاب خانه آية اللّٰه مرعشى، 1406 ق.
تفسير على بن ابراهيم قمى، تحقيق: سيد طيّب موسوى جزائرى، قم، مؤسسة دار الكتاب للطباعة و النشر، 1404 ق.
تفسير محمّد بن مسعود عيّاشى، (ق 4)، تحقيق: سيّد هاشم رسولى محلّاتى، تهران، مكتبة العلمية الإسلامية.
تفصيل وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة\الوسائل.
التمهيد في علوم القرآن، محمّد هادى معرفت، قم، مطبعة مهر، 1396 ق.
تهذيب الأحكام، محمّد بن حسن طوسى (م 460)، تحقيق: سيد حسن خِرسان، تهران، دار الكتب الإسلاميّة، 1390 ق.
جامع الاُصول في أحاديث الرسول، مجد الدين ابن اثير، تحقيق: عبد القادر ارناءوط، بيروت، دار الفكر، 1403 ق - 1983 م.
ذكرى الشيعة، محمّد بن مكى عاملى (شهيد اول، م 786)، تحقيق و نشر: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، قم.
رجال أحمد بن على نجاشى، (م 450)، تحقيق: سيد موسى شبيرى زنجانى، قم، مؤسسة النشر الإسلامي، 1418.
الرعاية في علم الدراية، زين الدين بن على عاملى (شهيد ثانى، م 965)، تحقيق:
عبد الحسين محمّد على بقّال، قم، كتاب خانه آية اللّٰه مرعشى، 1408 ق.
الروضة البهيّة في شرح اللمعة الدمشقية، زين الدين بن على عاملى (شهيد ثانى، م 965 ق)، تحقيق: سيد محمّد كلانتر، بيروت، دار العالم الإسلامي.
الصحاح، اسماعيل بن حمّاد جوهرى (م 393)، تحقيق: عبد الغفور عطار، انتشارات اميرى، افست از طبع دار العلم للملايين.
عدّة الاُصول، محمّد بن حسن طوسى (م 460)، تحقيق: محمّد رضا انصارى قمى، قم، 1417 ق.
علل الشرائع، محمّد بن على بن بابويه قمى (شيخ صدوق، م 381)، مكتبة الداوري، افست از طبع مكتبة الحيدرية، نجف 1385 ق - 1966 م.
غاية المراد في شرح نكت الإرشاد، محمّد بن مكّى (شهيد اوّل، م 786)، تحقيق: رضا مختارى، قم، مركز الأبحاث و الدراسات الإسلامية، 1414 ق.
الغيبة، محمّد بن حسن طوسى (م 460)، تحقيق: عباد اللّٰه تهرانى و على احمد ناصح، قم، مؤسسة المعارف الإسلاميّة، 1411 ق.
فهرس أسماء مصنّفي الشيعة\رجال النجاشي.
الفوائد المدنيّة، محمّد امين بن محمّد شريف استرآبادى (م 1036)، طبع حجرى.
القاموس المحيط، محمّد بن يعقوب بن محمّد فيروزآبادى (م 817/816)، بيروت، دار إحياء التراث العربي، 1412 ق.
قرب الإسناد، عبد الله بن جعفر حميرى (ق 3)، تحقيق و نشر: قم، مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، 1413 ق.
القواعد و الفوائد، محمّد بن مكّى (شهيد اوّل، م 786)، تحقيق: سيد عبد الهادى حكيم، قم، منشورات مكتبة المفيد.
الكافي، محمّد بن يعقوب كلينى (م 329)، تحقيق: على اكبر غفّارى، تهران، دار الكتب الإسلاميّة، 1388 ق.
كمال الدين و تمام النعمة و الدين، محمّد بن على بن بابويه (شيخ صدوق، م 381)، تحقيق:
على اكبر غفّارى، قم، مؤسسة النشر الإسلامي، 1405 ق.
المحاسن، احمد بن محمّد بن خالد برقى (280/274 ق)، تحقيق: جلال الدين حسينى (محدّث ارموى)، طبع دوم، قم، دار الكتب الإسلاميّة.
مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ميرزا حسين نورى (م 1320)، تحقيق و نشر:
مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، بيروت 1408 ق - 1987 م.
المصباح المنير، احمد بن محمّد فيّومى (م ح 770)، قم، مؤسسة دار الهجرة، 1414 ق.
من لا يحضره الفقيه، محمّد بن على بن بابويه، (شيخ صدوق، م 381)، تحقيق: سيد حسن خِرسان، تهران، دار الكتب الإسلاميّة، 1390 ق.
منتقى الجمان في الأحاديث الصحاح و الحسان، حسن بن زين الدين (صاحب المعالم، م 1011)، تحقيق: على اكبر غفّارى، قم، مؤسسة النشر الإسلامي، 1363 ش.
النهاية في غريب الحديث و الأثر، مبارك بن محمّد بن محمّد جزرى، (معروف به ابن اثير، م 606)، قم، مؤسسۀ مطبوعاتى اسماعيليان، 1364 ش.
وسائل الشيعة، محمّد بن حسن حرّ عاملى (م 1104)، تحقيق و نشر: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، قم، 1409 ق.
هداية الأبرار، حسين بن شهاب الدين كركى عاملى (م 1076)، تحقيق: رءوف جمال الدين.
اجازات
اجازات شيخ صالح بحرانى (بخش دوم)
اجازات شيخ صالح بحرانى
سيّد جعفر حسينى اشكورى
در دفتر ششم ميراث حديث شيعه، به معرفى شيخ صالح بحرانى و پانزده تن از شاگردان و اجازه گيرندگان از وى و سى اجازه از مرحوم شيخ پرداختيم. در اين دفتر برآنيم تا تعدادى ديگر از شاگردان و اجازات او را معرفى كنيم و به برخى از اشخاصى كه نامشان در كتب تراجم به عنوان مجاز از شيخ معرفى شده ولى به نص اجازۀ آنها دست نيافته ايم و نيز به اجازاتى از وى كه نام مجاز در آنها نيامده است، بپردازيم.
ولى قبل از شروع در اصل مقصود، لازم به تذكر است كه به تازگى به مجموعه اى در «مركز احياء ميراث اسلامى» دست يافتيم كه شامل برخى مطالب مفيد و خطبه هايى است كه مرحوم شيخ يوسف بن احمد درازى بحرانى صاحب حدائق (م 1186 ق) از منشئات خود جمع آورى نموده و در بين آنها اجازه اى كه سيد نور الدين عاملى براى شيخ صالح بحرانى نگاشته را نقل نموده است و چون اين اجازه را در جاى ديگرى نديده ام، لازم دانستم كه متن آن را عرضه نمايم، تا محققان را رهنمودى باشد.
البته لازم به ذكر است كه چون برخى از كلمات را موريانه آسيب رسانده، اين موارد به صورت نقطه چين آمده است.
الحمد لله الذي تفضّل على عباده بأن جعل الرسل من الأنبياء واسطة لتبليغ
شرائعه و إفهام مراده، و أهلّ من بعدهم أئمة أولياء و خلفاء حفظة للدين و أدلاء على الصراط المستقيم، ثم... سبحانه جلت.. نعمته على العلماء العاملين الصلحاء المتقين، فجعلهم ورثة للأنبياء و تبعاً للأوصياء في حفظ ما علّموه و ضبط ما أصّلوه، فوجب على كل من وفّقه اللّٰه لتحصيل المعالم الشرعية و الأحكام الدينية أن يجهد نفسه في حفظ أساسها و يفرغ نفسه لمزاولتها و مراسها صوناً لها عن الانقطاع و حراسةً من الضياع، و ذلك من طبقة إلى طبقة و ربقة بعد ربقة بروايات متصلة و درايات مفصلة، و بهذا تأكد الاحتياج إلى الإجازة، و تشرف كل طالب منها بما حازه.
و بعد: فلمّا كان المولى الجليل الكامل التقي النقي العامل المؤيد باللطف الربّاني «الشيخ صالح البحراني» أدام اللّٰه إجلاله و كثّر في العلماء أمثاله، و هو ممّن حُمِدت في ذات اللّٰه مآثره، و انتشرت بين الأفاضل معالمه و مفاخره، و أجهد نفسه في الطلب و التحصيل، و كرع من حياض العلوم زلال السلسبيل، فرجع منها بأوفر حظ و نصيب، و اختص من فرائدها بكل نفيس و غريب.
ثم اتفق لداعيه و محبه في مكارم الزمان و جليل الامتنان الاجتماع بحضرته في مكّة المشرّفة برهة من الأوقات، و في الطائف المنيف غرّة من الأيام و الساعات، و أنهى فيها مقابلة الكتاب الجليل الموسوم بمن لا يحضره الفقيه تصحيحاً و تحقيقاً و تحريراً، و طلب منّي أن اُجيز له ما صحّ لي روايته و حصل عندي درايته، و حيث كان حقيقاً بالإجابة إلى ما طلب بادرت بأداء ما وجب.
فأقول: إني قد أجزت له أن يروي عنّي كلّ ما صحّ لي روايته عن مشايخي الماضين بالسلسلة الواصلة إلى المؤلّفين - رضوان اللّٰه عليهم أجمعين - بالشروط المعتبرة في صحة الإجازة، و كذلك كل ما ألّفته و أفدته، فمنه الشرح المسمّى بغرر المجامع على المختصر النافع. ألّفت منه جزءاً على أوائل الفقه، و أسأل اللّٰه التوفيق للإتمام، و كذلك الشرح الموسوم بالأنوار البهية على الاثني عشرية الصلاتية للمرحوم المبرور الشيخ بهاء الدين محمد العاملي، و الرسالة الأنيقة في تفسير قوله تعالى «قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ»، و المجموع المعروف بغنية المسافر عن المنادم و المسافر اشتمل على فوائد و أخبار و نوادر و أشعار، و كذلك الفوائد
و الشواهد المكيّة في مداحض حجج الخيالات المدنيّة للمرحوم ملا محمد أمين سامحه اللّٰه بعفوه، و بعض الحواشي على كتب الفقه و الاُصول و الحديث و أجوبة سؤالات.
و لا بدّ من الإشارة إلى ما اعتمدت عليه من الطرق إلى ما يحتاج إليه، و ذلك على سبيل الإجمال لضيق المقام عن تفصيل الحال، و هو أني أروي جانباً من مؤلَّفات العامّة في المعقول و الفقه و الحديث عن شيخي العالم البارع الكبير عماد المدرّسين و المحدّثين بمدينة حلب الشيخ عمر العرضي، و عن الشيخ الأوحد علّامة زمانه أخطب الخطباء و أبلغ المحدّثين و الاُدباء و... مشايخ العلم بمدينة دمشق الشام حسن البوريني الشافعي القادري، و ذلك بطرقهم الواصلة إلى الكتب المفصّلة في إجازتهما إليّ.
و أمّا كتب الخاصّة المشهورة و بعض كتب العامّة على التفصيل المقرّر في محلّه، فأرويهما عن إمامي العقل و التحقيق و عمادي العلم و التدقيق، من لهما المشيخة عليّ و النعمة الكبرى لديّ، السيد العالم البارع الجليل الأوحد شمس الدين محمد بن المرحوم المبرور الجليل الفاضل العالم السيد على الشهير بابن أبي الحسن، و الشيخ الفاضل العلّامة الجليل حسن بن الفهّامة المحقّق زين الدين المعروف بالشهيد الثاني قدّس اللّٰه أرواحهم جميعاً، و هما أخواي تغمدهما اللّٰه بالرحمة و الرضوان.
و قد أجازا لي أن أروي عنهما كلّ ما صحّ لهما روايته و جميع ما ألّفاه و أفاداه بالشروط المعتبرة، و تفصيل طرقهم موكول إلى مراجعة ما هو مسطّر في محلّه، و لنذكر منها طريقاً إلى الكتب الأربعة المشهورة في الحديث - و هي: الكافي، و من لا يحضره الفقيه، و التهذيب، و الاستبصار - على سبيل الاختصار بقصد التيمّن؛ فإنّ تواتر هذه الكتب قد أغنى عن اعتبار الطرق... في العمل للعلم بثبوت... مؤلفيها و طريقها إلى ذلك...
منهم: شيخهما الجليل والدي السيد علي بن الحسين بن أبي الحسن الموسوي العاملي.
و منهم: الشيخ الفاضل الحسين بن عبد الصمد الحارثي والد المرحوم الشيخ بهاء الدين محمد، و السيد العابد نور الدين علي بن السيد فخر الدين الهاشمي قدس اللّٰه أرواحهم، بحق روايتهم إجازة عن العلّامة السعيد الشهيد الثاني، عن شيخه الفاضل علي بن عبد العال العاملي
الميسي، عن الشيخ شمس الدين محمد بن المؤذن الجزيني، عن الشيخ ضياء الدين علي بن الشيخ الشهيد محمد بن مكي، عن والده قدس اللّٰه روحه، عن الشيخ الإمام العلامة جمال الدين بن الحسن بن يوسف بن علي بن المطهّر، عن والده رضى الله عنه، عن شيخه المحقّق نجم الملّة و الدين أبو القاسم جعفر بن الحسن بن يحيى بن سعيد قدس اللّٰه روحه، عن السيد السعيد شمس الدين أبي علي بن معد الموسوي، عن الشيخ الإمام أبي الفضل شاذان بن جبرئيل القمي نزيل مهبط وحي اللّٰه و دار هجرة رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، عن الشيخ الفقيه عماد الدين أبي جعفر محمد بن القاسم الطبري، عن الشيخ أبي على الحسن بن الشيخ الجليل أبي جعفر محمد بن الحسن الطوسي مؤلف التهذيب و الاستبصار، عن والده، عن الشيخ أبي عبد الله المفيد، عن أبي القاسم جعفر بن محمد بن قولويه القمي، عن محمد بن يعقوب الكليني مؤلف الكافي.
و الشيخ المفيد يروي عن محمد بن علي بن الحسين بن بابويه مؤلف من لا يحضره الفقيه، و هو الواسطة بينه و بين الشيخ الطوسي في الرواية، و قد يكون الواسطة أيضاً أبا عبد اللّٰه الحسين بن عبيد اللّٰه الغضائري، و قد يكون غيرهما كما هو مقرّر في محلّه و مستوفى في بابه.
و لنا طريق آخر إلى الشيخ الجليل الحسين بن عبد الصمد، و هو السيد الفاضل الورع التقي السيد على البعلبكي الجلواني، عن الإمام العلّامة الشيخ بهاء الدين محمّد، عن والده الفاضل الشيخ حسين بن عبد الصمد الحارثي قدّس اللّٰه أرواحهم الماضين، و الحمد لله أولاً و آخراً، و صلّى اللّٰه على محمّد و آله الطاهرين.
و كان الفراغ من نسخة بقلم مؤلّفه فقير عفو اللّٰه تعالى نور الدين بن علي بن الحسين بن أبي الحسن الحسيني الموسوي تجاوز اللّٰه عنهم، نهار السبت الثاني عشر من ذي القعدة الحرام من سنة خمس و خمسين بعد الألف من الهجرة النبوية، و الحمد لله وحده، و صلّى اللّٰه على سيدنا محمد و...
تصویر
تصویر
(16)
نسخه اى از كتاب رجال وسيط ميرزا محمد استرآبادى را به خط خود نگاشته و در دهم صفر 1094 از كتابت آن فارغ شده است و مرحوم شيخ صالح بحرانى در پايان كتاب، اجازه اى به روز دوم ربيع الاول 1094 براى او نگاشته است.(1)
[31]
انتهى سماع الشيخ الأجل الأكمل الأمجد الفاضل البهي الأمجد «الشيخ أحمد» حمد شأنه و صانه عمّا شانه، سماعاً بقراءة الغير تارةً و بقراءتي اُخرى من فاتحته إلى خاتمته و من بدايته إلى نهايته، و كان ذلك يوم الاثنين ثاني شهر ربيع الأول سنة أربع و تسعين و ألف (1094).
قال أقلّ خلق اللّٰه تعالى «صالح بن عبد الكريم البحراني» سائلاً منه - حفظه اللّٰه تعالى - [الدعاء] في مظانه الشريفة و أوقاته المنيفة، و الحمد للّٰه تعالى، و صلواته على محمّد و آله الأطايب و سلّم و شرّف و عظّم.(2)
(17)
سيد عبد الصمد بن عبد القادر حسينى عريضى بحرانى(1)
نسخه اى از كتاب استبصار شيخ طوسى را نزد شيخ صالح بحرانى خوانده و وى اجازۀ مفصلى در 10 شوال 1075 به او داده و او را بسيار ستوده است.(2)
اين اجازه، يكى ديگر از اجازات مفصلى است كه شيخ به بعضى از شاگردان خود داده است.
[32]
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم أحمد اللّٰه تعالى على البصيرة بعد الاستبصار، و أسأله التوفيق لتهذيب الأخلاق بعد معرفة الأحكام الشرعية من الآثار النبوية و الأخبار المعصومية الكافية عن النظر و الاعتبار، الموصلة من لا يحضره فقيه إلى الترقي عن حضيض التقليد إلى أوج الاستدلال في قديم الأزمان و هذه الأعصار، و اُصلّي على النبي النبيّة الذي لا ينطق عن الهوى «إن هو إلّا وحيٌ يوحى * علَّمه شديد القوى»، و على آله مصابيح السالكين و منار السائرين الأئمة الهداة المعصومين معارج الصدق و اليقين الذين أذهب اللّٰه تعالى عنهم الرجس و طهّرهم تطهيراً.
أما بعد: فحيث قدّمني الأيام لغيبة واليها الحقيقي و مرشدها التحقيقي و عاد شرابهم منه بعد العذب الاُجاج، و منهجهم بعد الاستقامة الاعوجاج، و تمسّكتْ طائفة بولاء أهل العصمة الشهود يوم العرض على اللّٰه تعالى على هذه الاُمة، و كنّا بحمد اللّٰه تعالى ممّن تمسّك بذيل ولائهم، و الآخذين بحجزتهم في أقوالهم و أفعالهم،
1) . نام كامل وى چنانچه خود در پايان نسخه نگاشته چنين است: عبد الصمد بن عبد القادر بن عبد الصمد بن حسين بن محمد بن على بن اسماعيل بن حسن بن يحيى حسينى موسوى عريضى.
2) . كتابخانۀ مركز احياء ميراث اسلامى - قم، نسخۀ خطى ش 2254؛ طبقات أعلام الشيعة، قرن 11، ص 325؛ أمل الآمل، ج 2، ص 148؛ رياض العلماء، ج 3، ص 124.
و احتجنا في أخذ الأحكام الشرعية عنهم إلى من تركن النفس إليه، و تلقّي الأوامر و النواهي إلى من يعتمد فيهما عليه، و كان الاعتماد على ما جاء عنهم عليهم السلام في هذه الأعصار على الكافي و الفقيه و الاستبصار [و التهذيب] للمشايخ الأعلام: أبي جعفر محمد بن يعقوب الكليني، و أبي جعفر محمد بن علي بن الحسين بن بابويه القمي، و أبي جعفر محمد بن الحسن الطوسي، عطّر اللّٰه تعالى مراقدهم كما أبقى على الطائفة الاثني عشرية فوائدهم و عوائدهم.
و كانت الكتب الأربعة عنهم - قدس اللّٰه تعالى [أرواحهم] - مشتهرة اشتهار الشمس في رابعة النهار غير محتاجة إلى بيان طرقها من جهة الرواية، إلّا أنه قد اصطلح الأوائل و الأواخر من علماء الطائفة الحقّة على مأخذ طريق ينتهي إلى أهل البيت - عليهم الصلاة و السلام - تبرّكاً باتصال السند إليهم عليهم الصلاة و السلام.
و كان ممّن أجهد نفسه النفيسة في تحصيل هذه الآثار آناء الليل و أطراف النهار سيدنا السيد الفاضل المقتدي و العالم العامل العلّامة الفهّامة المجتبى المرتضى، سيدنا الأشرف الألطف الأبرّ الأعرف الزكي الألمعي «السيد عبد الصمد بن السيد الحسيب النسيب ذي المفاخر و المآثر سيدنا السيد عبد القادر الحسيني العريضي البحراني» أدام اللّٰه تعالى تأييده بحق أجداده، و استجاز من العبد الداعي لسلامته إجازة ما اُجيز له و هو أحرى ما أجب إلى التماس و أحق بذلك من جميع الناس، مع أني لست من فرسان هذا المضمار و لا فتيان هذه الأعصار، فأقول: إنّي قد أجزت له ما صحّ لي روايته، و لي إلى أهل العصمة - سلام اللّٰه تعالى عليهم - طرق:
منها: ما أخبرني به شيخي و اُستادي سيدنا العالم الرباني نور الدين بن علي بن الحسين بن أبي الحسن الحسيني الموسوي تغمده اللّٰه تعالى برحمته، عن شيخيه و أخويه عمادي الإسلام شمس الدين محمد الحسيني، و الشيخ الأوحد الشيخ حسن بن المقدس السعيد شيخ زين الدين العاملي، عن الإمام العلامة شيخنا الشيخ بهاء الدين، عن والده الحسين بن عبد الصمد الحارثي الهمداني، عن شيخه السعيد الشيخ زين الدين علي بن أحمد الشهير بالشهيد الثاني قدّس اللّٰه تعالى تربته
تصویر
كما شرّف خاتمته، عن شيخه علي بن عبد العالي العاملي الميسي، عن الشيخ شمس الدين محمد بن المؤذن الجزيني، عن الشيخ ضياء الدين علي بن الشيخ محمد بن مكي الشهير بالشهيد، عن والده قدّس اللّٰه تعالى روحه، عن الشيخ فخر الدين أبي طالب محمد، عن والده آية اللّٰه تعالى العلامة الحلي الحسن بن مطهّر، عن شيخه المحقّق نجم الملة و الدين أبي القاسم جعفر بن الحسن، عن السيد السعيد شمس الدين أبي على فخّار بن معد الموسوي، عن الإمام أبي الفضل شاذان بن جبريل القمي، عن الشيخ عماد الدين أبي جعفر محمد بن القاسم الطبري، عن الشيخ أبي على الحسن بن الشيخ السعيد أبي جعفر محمد بن الحسن الطوسي مؤلف التهذيب و الاستبصار الذي قرأه عليّ إلا اليسير منه من وسط أوله سيّدنا المجاز له حفظه اللّٰه تعالى، عن والده محمد بن الحسن، عن شيخه أبي عبد اللّٰه المفيد، عن أبي القاسم جعفر بن قولويه، عن ثقة الإسلام محمد بن يعقوب الكليني مؤلف كتاب الكافي، و عن المفيد، عن محمد بن علي بن بابويه القمي مؤلف من لا يحضره فقيه.
فليرو السيّد - أيّده اللّٰه تعالى - جميع ما سمع عليّ و صحّ عنده سماعي له أو إجازته إليّ بالطريق و غيره من الطرق، مشترطاً عليه ما شُرط عليّ في الإجازة من سلوك جادة الاحتياط الذي لا يضل سالكها، و له أن يجيز لمن شاء ممّن يراه لها أهلاً.
و كتب أقلّ خلق اللّٰه تعالى «صالح بن عبد الكريم البحراني» عفي عنهما، بعاشر شهر شوّال سنة 1075 الخامسة و السبعين و الألف، سائلاً منه - أعلى اللّٰه تعالى شأنه، و وفّقه لارتقاء معارج الكمال - أن ينظمني في من توجّه له بالدعاء في مظانّ الإجابة سيّما عقيب الصلوات و وقت الخلوات، و لله الحمد وحده، و صلّى اللّٰه على من لا نبي بعده، محمد و آله الذين أذهب اللّٰه تعالى عنهم الرجس و طهّرهم تطهيراً.
(18)
نسخه اى از كتاب كافى را نزد شيخ صالح بحرانى خوانده و وى اجازه اى در پايان
آن به تاريخ محرم 1083 به او داده است.(1)
[33]
هو أنهاه - أيّده اللّٰه تعالى - سماعاً عليّ سماع متأمّلٍ مولانا الفاضل التقي الألمعي اللوذعي «مولانا عبد اللّٰه»، فأجزت له روايته بطريقي إلى مؤلفه طاب ثراه، مشرطاً عليه ما شُرط عليّ من سلوك جادة الاحتياط، و كان ذلك في شهر محرم الحرام سنة 1083؛ و لله الحمد وحده، و صلّى اللّٰه على محمد و آله الطاهرين.
و كتب داعيه أقلّ خلق اللّٰه الغني «صالح بن عبد الكريم البحراني» عفي عن والديه، حامداً مصلّياً مسلّماً على النبي و آله، سائلاً منه الدعاء.
(19)
نسخه اى از من لا يحضره الفقيه را نزد شيخ صالح بحرانى خوانده و وى اجازه اى در 18 رجب 1059 به او داده است.(2)
[34]
هو سمع عليّ الأخ الفاضل الكامل زبدة العلماء الأماثل و شيخنا الأجل العامل على وفق الصواب، التقي النقي الذكي الألمعي «الشيخ علي بن محمد بن غياث» - حكم اللّٰه تعالى له بصالح الأعمال و سدّده في الأفعال و الأقوال - هذا الكتاب الفائق من أوّله إلى آخره إلاّ ما شذّ، سماع متأمّل ضابط لما سمع، فأفاد في أثناء البحث فوائد جمّة.
فأجزت له - وفّقه اللّٰه - بطريقي الواصلة إلى مؤلفه طاب رمسه و قدّس نفسه، و كان ذلك في ثامن عشر شهر رجب الأصب للسنة 1059.
و كتب داعيه أقلّ خلق اللّٰه تعالى «صالح بن عبد الكريم البحراني» عفي عن والديه و عنه، سائلاً منه الدعاء أوقات خلواته و عقيب صلواته، و لله الحمد وحده، و صلّى اللّٰه على محمّد و آله الأطائب.
(20)
نسخه اى از كتاب من لا يحضره الفقيه را در هشتم ربيع الأول 1070 كتابت نموده و ظاهراً شيخ صالح بحرانى در پايان كتاب اجازه اى براى وى در 29 جمادى... 1074 نگاشته است.(1)
[35]
أنهاه - أيّده اللّٰه تعالى - سماعاً من أوله إلى آخره إلا مواضع يسيرة في.. أعاد عليها النظر بالتصحيح و التأمّل في مجالسَ آخرها تاسع عشرين شهر جمادى.. من سنة الرابعة و السبعين و الألف.
و... اللّٰه تعالى صالح بن عبد الكريم... عفى اللّٰه عنهما... عني بطريقي الواصلة إلى المؤلف، مشروطاً... شُرط عليّ من الاحتياط، سائلاً... الصلوات في أوقات الخلوات، و لله الحمد و...
1) . كتابخانۀ مدرسۀ امام صادق عليه السلام - چالوس، ش 16. مقدارى از كلمات اين اجازه در صحافى از بين رفته است كه جاى آنها نقطه چين گذاشته شده است.
(21)
نسخۀ نفيسى از صحيفۀ سجاديه را در تملك خود داشته و آن را نزد استادش شيخ صالح بحرانى خوانده و وى اجازه اى در 21 رمضان 1078 به او داده است.(1)
[36]
أنهاها - أيّده اللّٰه تعالى - سماعاً عليّ - سماع متأمّل ضابط - مالكها الجناب الفاضل الأعزّ نتيجة الأكابر و الوزراء مولى الذكي اللوذعي الألمعي «ميرزا محمدمهدي» هداه اللّٰه سواء الطريق، في مجالس آخرها اليوم الحادي و العشرين من شهر اللّٰه تعالى رمضان سنة 1078.
فأجزت له - حفظه اللّٰه تعالى - روايتها بطريقي الواصلة إلى منشئها عليه و آبائه الصلاة و السلام.
و كتب أقلّ خلق اللّٰه تعالى «صالح بن عبد الكريم البحراني» حامداً مصلّياً مسلّماً سائلاً منه الدعاء.
(22)
نسخه اى از كتاب مشرق الشمسين شيخ بهايى را در تملك خود داشته و آن را نزد شيخ صالح خوانده، و وى اجازه اى در سال 1092 به او داده است.(2)
نص اجازه را از فهرست كتابخانۀ گوهرشاد نقل كرده و ظاهراً بعضى از عبارات آن جهت اختصار حذف شده است.
[37]
أنهاه أيّده اللّٰه تعالى و رقاه مدارج الكمال بالنبي و الآل، سماعاً عليّ سماع متقن صاحبه مالك الأوراق مولانا البهي الذكي اللوذعي «مولانا ميرزا محمد نبي» سلّمه اللّٰه تعالى.
فأجزت له روايته عني عن شيخنا «الشيخ علي بن سلمان(1)البحراني» عن المؤلف طاب ثراه.
أقلّ خلق اللّٰه تعالى «صالح بن عبد الكريم البحراني» سنة 1092.
(23)
نسخه اى از الأربعون حديثاً شيخ بهايى را نزد شيخ صالح خوانده و وى اجازه اى در 28 رمضان 1078 به او داده است.(2)
[38]
هو بعد حمد اللّٰه تعالى على حسن آلائه، و صلاتِه على أشرف أنبيائه و أكمل أوليائه و أصفيائه محمد و آله.
فقد انتهى سماع الأخ الصالح الرفيق بل كمال الود الشفيق الفاضل الكامل العالم العامل ذو الطبع الوقّاد و التقي النقي الزكي الألمعي مولى ذي المجد «نجيب الدين محمد» - جهر شأنه، و صانه عمّا شانه - لهذا الكتاب سماع واع ضابط متقن فاحص، و كانت الاستفادة منه أكثر من الإفادة له أدام اللّٰه تعالى فوائده.
فأجزت له - أيّده اللّٰه تعالى - روايته بطريقي إلى مؤلفه - طاب ثراه - بالقيود
المعتبرة في إجازتي من الاحتياط.
و كتبَ داعيه أقلّ خلق اللّٰه تعالى «صالح بن عبد الكريم البحراني» في ثامن عشرين شهر رمضان سنة 1078 سائلاً منه الدعاء في أوقاته حامداً مسلّماً مصلّياً.
(24)
نسخه اى از من لا يحضره الفقيه را به تاريخ جمعه 5 شوال 1074 كتابت كرده و سپس آن را نزد شيخ صالح بحرانى خوانده و وى در پايان جزء اول، اجازه اى در سلخ ربيع الاول 1074 و در آخر كتاب، اجازۀ ديگرى در 15 صفر 1077 براى او نوشته است.(1)
(25)
نسخه اى از كتاب الاستبصار را نزد شيخ صالح بحرانى به تاريخ جمادى الثانى 1098 خوانده و بعد از فوت وى، آن را نزد مولى محمدمسيح فسوى تمام كرده است.(2)
(26)
نسخه اى از مصباح السالكين را نزد شيخ صالح بحرانى خوانده و وى اجازه اى در پايان جزء اول به تاريخ 22 جمادى الاولى 1088 و در پايان جزء دوم اجازه اى در 11 جمادى الاولى 1088 به او داده است.(1)
(27)
در اجازه اى كه شيخ عبد اللّٰه بن صالح سماهيجى بحرانى به شيخ ناصر بن محمد خطى داده، اشاره به اساتيد خود نموده و در ضمن بيان اساتيد استادش شيخ سليمان بحرانى، چهارمين از ايشان را شيخ صالح بحرانى معرفى كرده و دربارۀ وى چنين آورده است:
و منهم الشيخ الأجل الصالح الشيخ صالح بن عبد الكريم البحراني الكرزكاني المتوطن بدار العلم شيراز و بها مات، عن مشايخه، و كان هذا الشيخ فقيهاً ورعاً كريماً صالحاً، و له رسالة في تفسير أسماء اللّٰه الحسنى و الرسالة الخمرية و رسالة الجبائر.(2)
همچنين در رساله اى كه مترجم در شرح حال علماى بحرين نگاشته، دربارۀ شيخ صالح و تلمّذش نزد وى چنين آورده:
و منهم الشيخ الأجل الشيخ حسن بن عبد الكريم و أخوه الشيخ المحدث الصالح الشيخ صالح بن عبد الكريم، أصلح أهل زمانه، ساكن دار العلم شيراز، له كتاب شرح الأسماء الحسنى و الرسالة الخمريّة و رسالة الجبائر و غيرها. حضرت درسه مدة مديدة، و لي منه رواية بالواسطة و دونها، توفي في سنة ثمانية و تسعين و ألف 1098.(3)
(28)
مرحوم شيخ آقابزرگ تهرانى و ديگر علمايى كه شرح حال وى را نگاشته اند، به شاگردى وى نزد شيخ صالح بحرانى و داشتن اجازه از وى اشاره كرده اند.(1)
(29)
اصل وى از رانكوه گيلان است؛ ولى ولادت و نشو و نماى وى در شيراز بوده و نزد علماى آن ديار تربيت يافته است. او از استادانى چون: نسيمى ركنى شيرازى، شيخ عبد على حويزى و شيخ صالح بحرانى روايت مى كند، چنانچه خود در اجازه اى كه به محمدابراهيم بواناتى در 14 رجب 1084 نوشته، به اين اساتيد اشاره نموده و براى استادش شيخ صالح، دعاى بقاى حيات نموده است.(2)
(30)
كتاب من لا يحضره الفقيه را در 10 ربيع الثانى 1079 كتابت كرده و آن را نزد شيخ صالح بحرانى خوانده و وى اجازه اى به تاريخ 12 ربيع الأول 1082 براى او نوشته است.(3)
1) . نابغۀ فقه و حديث، ص 187؛ أنوار البدرين، ص 127 و 128؛ فهرست آل بويه و علماء البحرين، ص 74؛ أمل الآمل، ج 2، ص 129؛ رياض العلماء، ج 2، ص 451؛ لؤلؤة البحرين، ص 13 و 14؛ طبقات أعلام الشيعة، قرن 12، ص 320.
2) . فهرست كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى، ج 13، ص 239؛ تراجم الرجال، ج 1، ص 289؛ أعيان الشيعة، ج 7، ص 471.
3) . تراجم الرجال، ج 1، ص 291.
(31)
نسخه اى از درايه شهيد ثانى را نزد شيخ صالح بحرانى خوانده و وى اجازه اى در ربيع الأول 1096 به او داده است.(1)
(32)
در پشت تفسيرى كه از تأليفات اوست و به نام نور الأنوار و مصباح الأسرار مشهور است و نيز در اجازه اى كه براى پسر خواهر مرحوم حر عاملى نگاشته، متذكر شده كه از شيخ صالح بن عبد الكريم بحرانى و شيخ حر عاملى و شيخ قاسم بن محمدكاظم كاظمى و عبد العلى حويزى و فيض كاشانى اجازه دارد.(2)
(33)
او كتابى به نام طيف الخيال دارد و در آن آورده است كه: «قرأت عليه - أي الشيخ صالح البحراني - كثيراً من مسائل علمي الفقه و الاُصول».(3)
(34)
نسخه اى از نهج البلاغة را در شيراز در دوشنبه 11 صفر 1079 نگاشته و آن را نزد
شيخ صالح بحرانى خوانده و وى اجازه اى در صفر 1080 به او داده است.(1)
[39]
بلغ سماعه كثيرة من أوّله إلى هنا في أوقاتٍ آخرها عشرين شهر شعبان سنة 1084 فأجزت له روايته لمن شاء.
كتب أقلّ خلق اللّٰه تعالى «صالح بن عبد الكريم» عفي عن والديه و عنه، سائلاً منه الدعاء أوقات خلواته، و لله الحمد وحده، و صلّى اللّٰه على محمّد و آله.(2)
[40]
أنهاه - أعلى اللّٰه تعالى مقامه و بلّغه في الدارين مرامه - سماعاً بقراءة الغير، و قد فاته سماع بعض المواضع لعذرٍ، فأجزت له - أيّده اللّٰه تعالى - رواية ما انطوى عليه الكتاب من فاتحته إلى خاتمته، مشترطاً عليه ما شُرط عليّ من الاحتياط في الرواية و العمل.
و كتب داعيه أقلّ خلق اللّٰه تعالى «صالح بن عبد الكريم» عفي عنهما، سائلاً منه - أيّده اللّٰه تعالى - إجراء هذا الجاني على شريف خاطره سيّما في مظان الإجابة، و كان ذلك بتاسع عشر شهر جمادى الثانية سنة 1074.(3)
1) . طبقات أعلام الشيعة، قرن 11، ص 287؛ تراجم الرجال، ج 2، ص 792 و 793.
2) . صفحه اى از الكافي كتابخانۀ مرعشى، ج 19، ص 50-51، ش 7256؛ اين اجازه در پايان كتاب الدعاء كافى است و ظاهراً براى كاتب نسخه ابو الحسن بن عبد اللّٰه شيرازى نوشته شده است.
3) . برگى از كتاب من لا يحضره الفقيه كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى، ج 3، ص 9، ش 904؛ اين اجازه براى مالك نسخه نگاشته شده است.
[41]
هو أنهاه - أيّده اللّٰه تعالى - سماعاً عليّ سماع سامع فهم من أوّله إلى آخره، و كان ذلك في اليوم الثاني و العشرين من شهر ذي القعدة الحرام سنة 1095، و أجزت له روايته عن مؤلّفه - طاب ثراه - بطريقي إلى مشايخي - طاب ثراهم - إليه.
و كتب أقلّ خلق اللّٰه تعالى «صالح بن عبد الكريم البحراني» عفي عن والديه و عنه، و لله الحمد وحده، و صلّى اللّٰه تعالى على محمد و آله الأطايب، و ألتمس منه - حفظه اللّٰه تعالى - الدعاء، في أوقاته و ساعته و الشفاعة عند خير البرية صلى الله عليه و آله.(1)
[42]
إلى هنا انتهت قراءته - أيّده اللّٰه تعالى و وفّقه لمرضاته و العمل بمضمون رواياته - بسابع شهر رجب الأصب للسنة 1066.(2)
[43]
بلغ قراءةً أيّده اللّٰه تعالى و وفّقه لمرضاته و إكمال باقيه و العمل بما فيه، و كان ذلك بسادس عشرين شهر شعبان للسنة 1066.(3)
[44]
أنهاه قراءة - أيّده اللّٰه تعالى - من أوّله إلى هنا؛ وفّقه اللّٰه تعالى لمراضيه، و ختم عاقبته بمحمد و آله، و كان ذلك في مجالسَ آخرها اليوم الحادي و العشرون من شهر
ذي القعدة الحرام للسنة 1066.
و كتب الفقير إلى اللّٰه الغني «صالح بن عبد الكريم البحراني» عفي عنهما، سائلاً منه الدعاء - سلّمه اللّٰه تعالى - في أوقات الخلوات.(1)
[45]
بلغ قراءة من أوّله إلى هنا وفّقه اللّٰه تعالى لإنهائه و العمل بما انطوى عليه، و كان ذلك في ثالث شهر جمادى الاُولى للسنة 1067.
و كتب الفقير إلى اللّٰه الغني «صالح بن عبد الكريم البحراني» عفي عنهما، سائلاً منه - سلّمه اللّٰه تعالى - الدعاء في الخلوات سيّما أعقاب الصلوات.(2)
[46]
أنهاه - أيّده اللّٰه تعالى - قراءة من أوّله إلى هنا - وفّقه اللّٰه تعالى للعمل بما فيه - في مجالس آخرها حادي عشر شهر ربيع الأول لسنة 1067.(3)
فهرست عمومى ميراث دفترهاى 1-10
فهرست تفصيلى
آداب عباسى، صدر الدين تبريزى (معرفى) 517/7
إبطال شبه المتأوّلين لنصّ ولاية أمير المؤمنين عليه السلام، 83/6
إجازات الرواية و الوراثة، شيخ آقابزرگ تهرانى 529/7
إجازات العلّامة المجلسي 521/4
اجازات شيخ صالح بحرانى 481/6 و 517/10
اجازات فيض كاشانى 597/2 و 447/3
اجازات علامۀ حلى 493/9
إجازات المحقّق الكركي 311/1
إجازات محمّد أمين الأسترآبادي 519/6
اجازات محمدقاسم و محمّد جعفر نراقى 387/3
إجازات الميرزا جعفر الطباطبائي الحائري 417/3
اجازات ميرزا مهدى بن ابو القاسم شهرستانى 521/5
اجازۀ خاتون آبادى به زين الدين على خوانسارى
مناقب الفضلاء
اجازۀ حسن صدر به امامى خويى 453/3
اجازۀ نراقى به ملّا على آرانى 435/8
أدعية السر، فضل اللّٰه راوندى 189/4
الأربعون حديثاً، عاملى (پدر شيخ بهايى) 135/2
الأربعون حديثاً، قطيفى 9/8
الأربعون حديثاً، محمدتقى مجلسى 103/1
الأربعون حديثاً في فضائل أمير المؤمنين عليه السلام،
ابن ابى الفوارس 63/5
الأربعون حديثاً في فضائل أمير المؤمنين عليه السلام
صحيفة المحبة
الأربعون الزاهرة المنسوبة إلى العترة الطاهرة، ابن جزرى 147/4
الأربعين في إثبات إمامة أمير المؤمنين، مفيد شيرازى 33/3
إزالة الأوهام في اشتباهات العوام في الأسماء و الأعلام، خويى (معرفى) 629/2
الاستبصار في النص على الأئمة الأطهار عليه السلام، كراجكى 89/2
الأشعثيات يا الجعفريات (منتخب) الأربعون الزاهرة ألقاب الرسول و عترته، قطب راوندى 15/1
الأنوار، ابن همام اسكافى منتخب الأنوار
إيجاز المقال، حويزى (معرفى) 479/8
الإيضاح، قاضى نعمان مصرى 35/10
برّ الإخوان،؟ 13/3
تاج الأشعار، فنجگردى سلوة الشيعة
تحفة الإخوان، مرندى (معرفى) 529/9
تحقيقى در تاريخ وفات فاطمۀ زهرا عليها السلام 444/6
ترجمۀ دعاى صباح، جامى 231/1
ترجمۀ مفتاح الفلاح آداب عباسى
ترجمۀ منظوم احاديث
: ترجمۀ منظوم دعاى صباح
: زبدة الأخبار
: ستين عادلى
: صحيفة المحبة
: گنج گهر
: نظم نثر اللئالي
: نظيم اللئالي
ترجمۀ منظوم دعاى صباح، قطب الدين نيريزى 239/6
ترجمه و شرح دعاى صباح، كازرونى 327/9
التعازي، كوفى 79/4
التعقيبات و الدعوات، ابن فهد حلى 83/1
توضيح المرام في شرح تهذيب الأحكام (معرفى) 515/9
جوامع الكلام في دعائم الإسلام، سيد ميرزا جزايرى 529/6
جواهر المطالب في فضائل على بن أبي طالب عليه السلام 55/9
حاشية أصول الكافي، استرآبادى 229/8
حاشية من لا يحضره الفقيه، شيخ بهايى 293/7
حاشية من لا يحضره الفقيه، استرآبادى 449/10
حديث قدسى
: أدعية السر
: شرح حديث «أنا اللّٰه الّذي لا إله إلّا أنا»
الخطبة المونقة لامير المؤمنين عليه السلام 19/10
دعاى سمات
: وسيلة النجاة في شرح دعاء السمات
دعاى صباح امام على عليه السلام
: ترجمۀ دعاى صباح، جامى
: ترجمۀ منظوم دعاى صباح، نيريزى
دعاى كميل
: شرح دعاى كميل
رسالة في أحوال الأخبار، قطب راوندى
مختصر رسالة في أحوال الأخبار
رسالة في تحقيق حال كتاب فقه الرضا عليه السلام، چهار سوقى 455/7
رشح الولاء، شفروه اصفهانى (معرفى) 585/5
زبدة الأخبار، عادل خراسانى 202/1
زندگى نامه خود نوشت شيخ آقابزرگ تهرانى 401/1
زندگى نامه خود نوشت شيخ على شريعتمدار 357/3
زندگى نامه خود نوشت ملا على آرانى
شرح الأحوال من البداية إلى المآل
السبعين في فضائل أمير المؤمنين عليه السلام
: صحيفة المحبة
ستايش نامۀ علامه مجلسى 551/5
ستين عادلى، عادل خراسانى 214/1
سلوة الشيعة (تاج الأشعار)، فنجگردى 263/7
شرح احوال علامۀ مجلسى، بلاغى 21/4
شرح الأحوال من البداية إلى المآل 451/8
شرحان لحديث «هل رأيت رجلاً»، ملا على نورى 141/3
شرح حديث «أنا اللّٰه الّذي لا إله إلّا أنا...»، محمّد مؤمن حسينى 161/3
شرح حديث «نية المؤمن خير من عمله» 285/9
شرح حديث نقطه، ابن تركه 173/1
شرح حديث حقيقت، ابن همام شيرازى 207/5
شرح حديث حقيقت، دهدار 187/2
شرح حديث حقيقت، علامه حلى 183/3
شرح حديث رأس الجالوت، نراقى 233/2
شرح حديث «من عرف نفسه»، تنكابنى 143/1
شرح حديث عمران صابى، مختارى نائينى 463/6
شرح الحديثين (1 - الرياء شرك و تركه كفر 2 - حبنا أهل البيت يكفّر الذنوب)، بحرانى 357/6
شرح دعاى صنمى قريش، شفروه رشح الولاء
شرح دعاى كميل اصطهباناتى كاشف الأسرار
شرح دعاى «يا من تُحَلّ» 411/8
شرح طرق الشيخ الطوسي، شريعتمدار استرآبادى 497/2
شرح مائة كلمة من كلمات أمير المؤمنين عليه السلام
كاشف النكات في شرح الكلمات
صحيفة المحبة، سائل كاشانى 211/2
ضياء المفازات في طرق مشايخ الإجازات، شيخ آقابزرگ تهرانى 403/5
طريق الهداية في علم الدراية، زنجانى 331/5
عرائس الحديث، روزبهان بقلى المكنون في حقائق الكلم النبويّة
عيون الأخبار في مناقب الأخيار (منتخب)، بغدادى 213/7
برّ الإخوان 13/3
غاية المرام في فضائل عليّ و أولاده الكرام عليه السلام، شيعى سبزوارى 13/6
فصول في التعقيبات و الدعوات، ابن فهد حلى التعقيبات و الدعوات
فقه الرضا عليه السلام
رساله في تحقيق حال كتاب فقه الرضا عليه السلام
الفوائد الرجالية، محقق كركى: 535/2
الفوائد الرجالية،؟ 255/1
فوائد في الدراية، شهيد ثانى 433/7
كاشف الأسرار (شرع دعاى كميل)، اصطهباناتى 199/3
كاشف النكات في شرح الكلمات، احمد بن أبي الحسن 269/6
الكفاية في علم الدراية، ابو طالب زنجانى 279/5
گنج گهر، نديمى 145/8
لب اللباب في علم الرجال، شريعتمدار استرآبادى 395/2
مائة كلمة من كلمات امير المؤمنين عليه السلام، جاحظ
: كاشف النكات في شرح الكلمات
مجمع البحرين في مناقب السبطين الحسن و الحسين عليهما السلام، رضوى 251/4
مختصر رسالة في أحوال الأخبار، قطب راوندى 249/5
المراتب في فضائل علي بن أبي طالب عليه السلام، بُستى 105/6
مسند الإمام الرضا عليه السلام 35/9
مشيخة الاستبصار شرح طرق الشيخ الطوسي
مشيخة التهذيب شرح طرق الشيخ الطوسي
مفتاح الفلاح، شيخ بهايى
: آداب عباسى (ترجمه مفتاح الفلاح)
مكتوبات حديثى ائمة عليهم السلام 7/9 و 7/10
المكنون في حقائق الكلم النبويّة، روزبهان بقلى شيرازى 255/2 و 35/8
المناجاة الالهيات، به روايت فضل اللّٰه راوندى 53/2
مناقب الفضلاء، خاتون آبادى 439/4
منتخب الأنوار في تاريخ الأئمة الأطهار عليه السلام، ابن همام اسكافى 13/5
منتخب الجواهر العلية في الكلمات العلوية، بغدادى 33/7
ميزان السماء در تعيين مولد خاتم الأنبياء، محدّث نورى 387/6
نثر اللئالي
: گنج گهر
: نظم نثر اللئالي
ندبة الإمام السجاد عليه السلام، برواية الآوي 165/5
نظم نثر اللئالي، اشرف مراغى 265/3
نظيم اللئالي، سيفى قزوينى 365/2
نهج البلاغة (معرفى نسخه اى كهن از نهج البلاغة) 431/1
وصية النبي صلى الله عليه و آله لعليّ بن أبي طالب عليه السلام 11/2
ولايت نامۀ اميرالمؤمنين عليه السلام 255/9
هدية الخير، بهاء الدوله نوربخش 351/9 و 219/10
آرانى. ملا على
اجازۀ نراقى به آرانى 435/8
شرح الأحوال من البداية إلى المآل 451/8
آقابزرگ تهرانى
إجازات الرواية و الوراثة 529/7
زندگى نامۀ خودنوشت شيخ آقابزرگ تهرانى 401/1
ضياء المفازات في طرق مشايخ الإجازات 403/5
آوى. حسن بن محمد
ندبة الإمام السجاد عليه السلام برواية الآوي 165/5
ابن ابى الفوارس. محمّد بن ابى مسلم
الأربعون في فضائل أمير المؤمنين عليه السلام 63/5
ابن تركه اصفهانى. صائن الدين على
شرح حديث نقطه 173/1
ابن جزرى. محمّد بن محمّد، شمس الدين
الأربعون الزاهرة المنسوبة إلى العترة الطاهرة 147/4
ابن فهد حلى. احمد بن محمد
فصول في التعقيبات و الدعوات 83/1
ابن همام اسكافى. ابو على محمّد بن همام
منتخب الأنوار في تاريخ الأئمة الأطهار 13/5
ابن همام شيرازى
شرح حديث حقيقت 207/5
أحمد بن أبي الحسن عليّ بن إبراهيم
كاشف النكات في شرح الكلمات 269/6
اردبيلى، يوسف بن محسن
تحقيقى در تاريخ وفات فاطمۀ زهراء عليها السلام 444/6
استرآبادى. على شريعتمدار
زندگى نامۀ خودنوشت شيخ على شريعتمدار 357/3
استرآبادى، محمد امين
اجازات محمدامين الأسترآبادى 519/6
حاشية اصول الكافي 229/8
حاشية من لا يحضره الفقيه 449/10
استرآبادى. محمد جعفر شريعتمدار
شرح طرق الشيخ الطوسي 497/2
لبّ اللباب في علم الرجال 395/2
اشرف مراغى. ابو على
نظم نثر اللئالي 265/3
اصطهباناتى. ميرزا ابو الحسن لارى
كاشف الأسرار (شرح دعاى كميل) 199/3
بحرانى. احمد بن محمد بن يوسف
ستايش نامۀ علامه مجلسى 551/5
بحرانى. شيخ صالح
اجازات شيخ صالح بحرانى 481/6 و 517/10
بحرانى، شيخ على بن عبد الله
شرح الحديثين 357/6
بستى. قاضى ابو القاسم
المراتب في فضائل عليّ بن أبي طالب عليه السلام 105/6
بغدادى. مولى على
منتخب الجواهر العلية في الكلمات العلوية 33/7
بغدادى. محمد بن محمد حسينى
عيون الأخبار في مناقب الأخيار (منتخب) 213/7
بلاغى. سيد عبد الحجة
شرح احوال علامه مجلسى 21/4
تبريزى. صدر الدين محمد
آداب عباسى (معرفى) 517/7
تميمى سبزوارى. على بن محمد
الخطبة المؤنقة لأمير المؤمنين عليه السلام 19/10
تنكابنى. سيد محمدمهدى
شرح حديث «من عرف نفسه» 143/1
جامى. سيد محمود بن ابى نصر حسينى
ترجمه دعاى صباح 231/1
حسينى. محمدمؤمن بن قوام الدين محمد
شرح حديث «أنا اللّٰه الّذي لا إله إلّا أنا» 161/3
حلى. حسن بن يوسف
شرح حديث حقيقت 183/3
حموى. ابراهيم بن محمد، شيخ الاسلام
مسند الإمام الرضا عليه السلام 35/9
حويزى. فرج اللّٰه
إيجاز المقال (معرفى) 479/8
خاتون آبادى. محمدحسين
مناقب الفضلاء 439/4
خاكى. على خان
ولايت نامۀ اميرالمؤمنين عليه السلام 255/9
خويى. ابو القاسم بن عبد الله
إزالة الأوهام (معرفى) 629/2
جزايرى. سيد ميرزا محمد
جوامع الكلام في دعائم الإسلام (معرفى) 529/6
چهارسوقى. محمدهاشم بن زين العابدين
رسالة في تحقيق حال كتاب فقه الرضا عليه السلام 455/7
دهدار، محمد
شرح حديث حقيقت 187/2
راوندى. فضل اللّٰه بن على
المناجاة الإلهيّات 53/2
أدعية السر 189/4
راوندى. قطب الدين
ألقاب الرسول و عترته 15/1
مختصر رسالة في أحوال الأخبار 149/5
رضوى. ولى بن نعمة اللّٰه
مجمع البحرين في مناقب السبطين 251/4
روزبهان بقلى شيرازى
المكنون في حقائق الكلم النبوية 255/2، 35/8
زنجانى. ابو طالب
الكفاية في علم الدراية 279/5
سائل كاشانى
صحيفة المحبة 211/2
سيفى قزوينى. محمد
نظيم اللئالي 365/2
شريعتمدار استرآبادى استرآبادى
شفروه اصفهانى. اسعد
رشح الولاء (معرفى) 585/5
شهرستانى. مهدى
اجازات ميرزا مهدى شهرستانى 521/5
شهيد ثانى. زين الدين
فوائد في الدراية 433/7
شيخ بهايى. محمد
حاشية من لا يحضره الفقيه 293/7
شيخ طوسى
شرح طرق الشيخ الطوسي 497/2
شيعى سبزوارى. حسن
غاية المرام 13/6
صدر. سيد حسن
اجازۀ صدر به امامى خويى 453/3
طالقانى. ملا نعيما عرفى
توضيح المرام في شرح تهذيب الأحكام (معرفى) 515/9
طباطبايى حائرى. جعفر
إجازات الميرزا جعفر الطباطبائى 417/3
طريحى. فخر الدين بن محمدعلى
جواهر المطالب في فضائل علي بن أبي طالب عليه السلام 55/9
عادل خراسانى
زبدة الأخبار 202/1
ستين عادلى 214/1
عاملى. حسين (پدر شيخ بهايى)
الأربعون حديثاً 135/2
علامه حلى. حسن بن مطهر
اجازات علامۀ حلى 493/9
علامى تونى. عبد الواسع
وسيلة النجاة في شرح دعاء السمات 343/10
علوى حسنى كوفى. محمد
التعازي 79/4
على بن ابى طالب عليه السلام
أدعية السر 189/4
دعاى صباح 231/1، 239/6
دعاى كميل 199/3
سلوة الشيعة (تاج الأشعار) 263/7
كاشف النّكات 269/6
المناجاة الإلهيات 53/2
على بن حسين، زين العابدين عليه السلام
ندبة الإمام السجاد عليه السلام 265/5
فنجگردى. ابو الحسن على
سلوة الشيعة (تاج الأشعار) 263/7
فيض كاشانى
اجازات فيض 597/2 و 447/3
قطيفى
الأربعون حديثاً 9/8
كازرونى. محمدتقى بن محمدشفيع
ترجمه و شرح دعاى صباح، كازرونى 327/9
كراجكى. ابو الفتح محمد
الاستبصار (الاستنصار) 89/2
كربلايى. على بن حسين
شرح حديث «نية المؤمن خير من عمله» 285/9
مجلسى. محمدباقر
إجازات العلامة المجلسي 521/4
ستايش نامه علامه مجلسى 551/5
مجلسى. محمدتقى
الأربعون حديثاً 103/1
محقق كركى. على
الفوائد الرجالية 535/2
إجازات المحقق الكركي 311/1
محمّد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله
وصية النبي لعلي بن أبي طالب صلى الله عليه و آله 11/2
مختارى نائينى. بهاء الدين محمد
شرح حديث عمران صابى 463/6
مرندى. ملا محمد سعيد واعظ
تحفة الإخوان، مرندى (معرفى) 529/9
مفيد شيرازى. محمد
الأربعين في إثبات إمامة أمير المؤمنين عليه السلام 33/3
مولانا. سيد محمد
طريق الهداية في علم الدراية 331/3
مؤلفى ناشناخته
إبطال شبه المتأوّلين 83/6
برّ الإخوان 13/3
شرح دعاى يا من تُحَلّ 411/8
الفوائد الرجالية 255/1
نديمى
گنج گهر 145/8
نراقى. احمد
اجازه به ملا على آرانى 435/8
نراقى. عبد الصاحب
شرح حديث رأس الجالوت 233/2
نراقى. محمدجعفر
اجازات محمدجعفر نراقى 387/3
نراقى. محمدقاسم
اجازات محمدقاسم نراقى 387/3
نسفى. عمر بن محمد
وصية النبي صلى الله عليه و آله لعلي بن أبي طالب عليه السلام 11/2
نعمان بن محمّد بن حيون مغربى
الإيضاح 35/10
نوربخش. بهاء الدوله
هدية الخير 351/9 و 219/10
نورى. ميرزا حسين محدث
ميزان السماء 387/6
نورى. ملا على
شرحان لحديث «هل رأيت رجلاً» 141/3
نيريزى. قطب الدين محمد
ترجمۀ منظوم دعاى صباح 239/6
اردبيلى. يوسف محسن
تحقيقى در تاريخ وفات فاطمه زهرا عليها السلام 444/6
اسلامى. محمد
الاستبصار 89/2
انتظارى. رمضانعلى
ترجمه و شرح دعاى صباح، كازرونى 327/9
انصارى، قمى. محمدرضا
المراتب 105/6
سلوة الشيعة 263/7
بركت. محمد
الأربعين 33/3
رشح الولاء (معرفى) 585/5
كاشف النكات 269/6
جوامع الكلام (معرفى) 529/6
مسند الإمام الرضا عليه السلام 35/9
ترابيان فردوسى. محمد
ترجمه منظوم دعاى صباح 239/6
جديدى. محمدرضا
طريق الهداية 331/3
جهانبخش. جويا
مناقب الفضلاء 439/4
ستايش نامه علامه مجلسى 551/5
حافظيان. ابو الفضل
اجازات فيض كاشانى 597/2 و 447/3
زبدة الأخبار 202/1
حائرى. احمد محمدرضا
ضياء المفازات 403/5
حسون. محمد
الفوائد الرجالية للمحقق الكركي 535/2
إجازات المحقق الكركي 311/1
حسون كريم. فارس
التعازي 79/4
حاشية من لا يحضره الفقيه 293/7
حسينى. احمدرضا
وصية النبي صلى الله عليه و آله لعلي بن أبي طالب عليه السلام 11/2
حسينى. محمدرضا
ترجمه دعاى صباح 231/1
شرح حديث رأس الجالوت 233/2
شرح دعاى «يا من تحل» 411/8
حسينى اشكورى، سيد احمد
إجازات العلامة المجلسي 521/4
اجازات شهرستانى 521/5
زندگى نامۀ خودنوشت شيخ آقابزرگ تهرانى 401/1
ولايت نامۀ اميرالمؤمنين عليه السلام 255/9
حسينى اشكورى. سيد جعفر
اجازات شيخ صالح بحرانى 481/6 و 517/10
اجازات علامۀ حلى 493/9
اجازات محمّدقاسم و محمّد جعفر نراقى 387/3
زندگى نامۀ خودنوشت شيخ على شريعتمدار 357/3
گنج گهر 145/8
حسينى اشكورى. سيد صادق
إجازات الميرزا جعفر الطباطبايى 417/3
إيجاز المقال (معرفى) 479/8
إزالة الأوهام (معرفى) 629/2
توضيح المرام في شرح تهذيب الأحكام (معرفى) 515/9
شرح الحديثين 357/6
شرح حديث «نية المؤمن خير من عمله» 285/9
حسينى جلالى. سيد محمدحسين
ضياء المفازات 403/5
حسينى جلالى. سيد محمدرضا
مختصر رسالة في أحوال الأخبار 249/5
خالقى. محمدهادى
منتخب عيون الأخبار 213/7
ربانى. هادى
منتخب الجواهر العلية 33/7
رحمتى. محمدكاظم
الإيضاح 35/10
ميزان السماء 387/6
سيد كبارى. سيد عليرضا
ألقاب الرسول و عترته 15/1
شيرجعفرى. قاسم
مجمع البحرين في مناقب السبطين 251/4
وسيلة النجاة في شرح دعاء السمات 343/10
طيار مراغى. محمود
نظم نثر اللئالي 265/3
عرب زاده. ابو الفضل
نسخه اى كهن از نهج البلاغه 431/1
على عسكرى. سعيدرضا
أدعية السر 189/4
المناجاة الإلهيات 53/2
عمادى حائرى. سيد محمد
آداب عباسى (معرفى) 517/7
الخطبة المؤنقة لأمير المؤمنين عليه السلام 19/10
شرح حديث حقيقت 207/5
هدية الخير 351/9 و 219/10
فاضلى. على
إجازات محمدامين الأسترآبادي 519/6
حاشية اُصول الكافي 229/8
حاشية من لا يحضره الفقيه 449/10
فرخ. على
شرح حديث «أنا اللّٰه الذي لا إله إلّا أنا» 161/3
شرح حديث نقطه 173/1
شرح طرق الشيخ الطوسي 497/2
الكفاية في علم الدراية 279/5
فقيهى. محمدمهدى
صحيفة المحبّة 211/2
قبادلو. رضا
الأربعون حديثاً، ابن ابى الفوارس 63/5
الكاظم. محمد
ندبة الإمام السجاد عليه السلام 165/5
إبطال شبه المتأوّلين 83/6
گودرزى. حسين
نظيم اللئالي 365/2
ستين عادلى 214/1
مولوى. محمدحسين
لب اللباب 395/2
الفوائد الرجالية 255/1
مهريزى. مهدى
شرح حديث حقيقت، دهدار 187/2
شرح حديث حقيقت، علامه حلى 183/3
شرح حديث من عرف نفسه، تنكابنى 143/1
مكتوبات حديثى ائمه عليهم السلام 7/9 و 7/10
ناجى اصفهانى. حامد
شرحان لحديث «هل رأيت رجلاً» 141/3
ناطقى. على اوسط
الأربعون حديثاً، عاملى 135/2
(كاشف الأسرار) شرح دعاى كميل 199/3
نورمحمدى. محمدجواد
الأربعون الزاهرة 147/4
التعقيبات و الدعوات 83/1
هزار. عليرضا
الأربعون حديثاً، قطيفى 9/8
شرح حديث عمران صابى 463/6
غاية المرام 13/6
منتخب الأنوار 13/5
هوشمند. مهدى
برّ الإخوان 13/3
رسالة في تحقيق حال كتاب فقه الرضا عليه السلام 455/7
جواهر المطالب في فضائل علي بن أبي طالب عليه السلام 55/9
فهرست 5
مكتوبات حديثى ائمه عليهم السلام (بخش دوم) 7
پژوهشهاى قابل پيگيرى در حوزۀ مكتوبات حديثى ائمه عليهم السلام 7
الف. آثار كاملِ موجود 7
ب. آثار ناقص موجود 9
ج. آثار غيرقابل بازيابى يا دشوارياب 11
متون حديثى
الخطبة المؤنقة لأمير المؤمنين عليه السلام 19
درآمد 19
خطبۀ مونقه 19
علي بن محمّد بن على التميمي 22
محمّد بن على التميمي 23
علي بن عبد الصّمد التميمي 23
علي بن الحسين الجوري 23
محمّد بن علي بن بابويه القمي، الصدوق 23
محمّد بن إبراهيم بن إسحاق الطالقاني 24
عبد العزيز بن يحيى الجلودي 24
محمّد بن زكريّا بن دينار الغلابي الجوهري 24
جعفر بن محمّد بن عمارة الكندي 24
محمّد بن عمارة الكندي 25
محمّد بن السائب الكلبي 25
روش تصحيح 25
متن رساله 28
منابع و مآخذ 32
الإيضاح 35
درآمد 35
قاضى نعمان و فقه اسماعيليه 35
اهمّيت كتاب «الإيضاح» 45
منابع «الإيضاح» 47
روش تحقيق 59
فهرست برخى اختصارات و منابع 61
متن رساله 64
باب من ذكر فضل الصلاة و الإقبال عليها 65
ذكر إيجاب فرض الصلاة 66
ذكر الصلوات الخمس و عدد ركعاتهنّ 67
أبواب الرغائب في الصلاة 68
باب من ذكر فضل الصلاة و الحضّ على الصلاة 68
باب من ذكر ما يرجى من ثواب الصلاة 69
ذكر مواقيت الصلاة 70
ذكر معرفة الشفق 72
ذكر وقت صلاة الليل 74
ذكر صلاة الوتر 76
ذكر وقت ركعتي الفجر 77
ذكر وقت صلاة الفجر 80
ذكر معرفة انشقاق الفجر و طلوع القرص 82
ذكر الصلاة قبل طلوع الشمس و قبل غروبها 83
و وقت طلوعها و زوالها و غروبها 83
ذكر كراهية الصلاة قبل أن تزول الشمس 85
ذكر صلاة النافلة في وقت صلاة الفريضة 87
ذكر الإبراد لصلاة الظهر 89
ذكر وقت صلاة الجمعة 90
ذكر الجمع بين الصلاتين 91
ذكر من نسي صلاةً فذكر بعد زوال وقتها 95
ذكر من فاتته صلاة فلم يذكرها حتى قام في صلاة اُخرى 99
ذكر من فاتته صلاة فلم يذكرها حتى صلّى الصلاة التي بعدها 100
ذكر قضاء النوافل و متى يقضيها من فاتته 101
ذكر من صلّى صلاة قبل وقتها 103
أبواب الأذان و الإقامة 105
ذكر بدء الأذان 105
ذكر الأذان بحيّ على خير العمل 108
ذكر فضل الأذان و ثوابه 110
ذكر كيفيّة الأذان 111
ذكر ما على المؤذّن أن يفعله إذا قام في الأذان و الإقامة 113
ذكر من نسي الأذان و الإقامة 118
ذكر من شك في الأذان أو في الإقامة أو أخطأ فيهما 119
ذكر الأذان قبل الوقت 120
ذكر التثويب 122
ذكر الكلام في الأذان 123
ذكر الأذان و الإقامة على غير طهارة 125
ذكر من أذَّن جالساً أو راكباً أو ماشياً 127
ذكر المؤذّن يؤذّن و يقيم غيره 130
ذكر أذان النساء و إقامتهن 131
ذكر أذان الصبي و العبد و المملوك 133
ذكر أخذ المؤذّن الأجر على أذانه 133
ذكر المؤذّن يقيم و لم يجئ الإمام 134
ذكر النهي عن الخروج من المسجد بعد الأذان 135
ذكر من يستحقّ الأذان 135
ذكر أذان الأعمى 136
ذكر ترك الأذان للنافلة 136
ذكر قدر المأذنة 136
ذكر الأذان في وقت المولود حين يولد 137
ذكر الأذان عند الفزع 137
أبواب المساجد 138
ذكر وجوب الصلاة في المساجد 138
ذكر فضل المساجد و تضعيف الصلاة فيها 139
ذكر فضل الجلوس في المسجد و ما يدفع عن أهل المساجد 140
باب ذكر ما نهي عن فعله في المسجد 142
ذكر ما يمنع من دخول المساجد 144
ذكر منع الجنب [عن] الجلوس في المسجد 145
ذكر الرخصة لآكل الثوم في التخلف عن المسجد 146
ذكر ما يقوله و يفعله مَن دخل المسجد 147
ذكر بناء المسجد 148
ذكر سدّ النبيّ صلى الله عليه و آله الأبواب التي كانت تشرع إلى مسجده 150
ذكر استقبال القبلة و بدو التوجه إلى الكعبة 151
ذكر استحباب الصلاة إلى سترة 152
ذكر ما يكره التستّر به 153
ذكر الدنوّ من السترة 154
ذكر التصاوير يصلّي المصلّي إلى ناحيتها 154
ذكر المسجد يكون في الدار 155
أبواب الإمامة 156
ذكر اختيار الأئمّة 156
ذكر من يكره أن يؤتمّ به 156
ذكر الصلاة خلف المخالف 159
ذكر إمامة المتيمم المتوضين 162
ذكر من هو أحقّ بالإمامة 165
ذكر إمامة الرجل الواحد الرجلين 165
ذكر ائتمام من هو في غير المسجد بالإمام 166
ذكر كراهية تطويل الإمام 167
ذكر إمامة النساء 168
ذكر تلقين الأئمّة القرآن في الصلاة 170
ذكر مسائل من أبواب الإمامة 171
أبواب صلاة الجماعة 173
ذكر فضل الجماعة 173
الجزء الحادي و العشرين من الإيضاح 174
ذكر فضل صلاة العشاء و صلاة الفجر في جماعة 174
ذكر ما يقع عليه اسم الجماعة 175
ذكر ثواب المشي إلى الجماعات 176
ذكر فضل الصف الأوّل 177
ذكر فضل ميامن الصفوف 178
ذكر الأمر بسدّ الفُرَج و إتمام الصفوف 179
ذكر الأمر بتسوية الصفوف 180
ذكر الصلاة خلف الصفوف 181
ذكر من لم يستطع أن يقوم في الصف 183
ذكر مقدار ما يكون بين الصفوف و من يجب أن يلي الإمام 183
ذكر الاصطفاف بين السواري 184
ذكر صلاة النساء مع الرجال 185
أبواب صفات الصلاة و سنتها 186
ذكر إحداث النية عند الدخول في الصلاة 186
ذكر رفع اليدين في بدء الصلاة و الحد الّذي بهما 186
ذكر وجوب التكبير لافتتاح الصلاة 187
ذكر افتتاح الصلاة بعد تكبيرة الافتتاح بالتوجه و الدعاء 191
ذكر الاستعاذة بعد الاستفتاح و قبل القراءة 197
ذكر قول من قال: التوجه و الاستفتاح بالدعاء قبل تكبيرة الإحرام 198
ذكر النهي عن الالتفات و رفع البصر في الصلاة 199
ذكر الأمر بالإقبال على الصلاة، و الحضّ على الخشوع و التفرغ على الصلاة 202
ذكر صفة القيام في الصلاة 205
ذكر وضع إحدى اليدين على الاُخرى 207
ذكر البدء ببسم اللّٰه الرحمن الرحيم 208
ذكر البدء بعد بسم اللّٰه الرحمن الرحيم بسورة 212
ذكر قول المصلّي آمين بعد فراغه من قراءة فاتحة الكتاب 214
ذكر قراءة المصلّي بعد فاتحة الكتاب بسورة في كل ركعة 216
من الركعتين الأولتين من الصلاة 216
ذكر ما يقرأ في الصلاة من السور 217
شرح و ترجمۀ حديث
هدية الخير (بخش دوم) 219
الحديث الثّاني عشر: أيّما عبد من عبادي أنعمت عليه بنعمةٍ قد علم أنّها... 219
الحديث الثّالث عشر: مَن تواضَعَ لله رفَعَه اللّٰه، و من تكبَّرَ وضَعَه اللّٰه و... 232
الحديث الرّابع عشر: الصّبر كنزٌ من كنوز الجنّة 239
الحديث الخامس عشر: إنّ أحبَّ النّاس إلى اللّٰه يومَ القيامة و أقربهم منه... 252
الحديث السّادس عشر: يا ابن آدم، إنّك ما دعوتني و رجوتني غفرتُ لك... 272
الحديث السابع عشر: يا أيّها الناس، توبوا إلى اللّٰه؛ فإنّي أتوب إليه... 280
الحديث الثّامن عشر: موتوا قبل أن تموتوا 291
الحديث التاسع عشر: لا يؤمِنُ أحدُكم حتّى يكونَ هواه تبعاً لِما جئتُ به 316
الحديث العشرون: أفضل الذكر لا إله إلّا اللّٰه، و أفضل الدّعاء الحمد للّٰه 320
منابع و مآخذ 336
وسيلة النجاة في شرح دعاءِ السمات 343
درآمد 343
اعتبار دعاى سمات 344
شروح دعاى سمات 346
وسيلة النجاة في شرح دعاء السمات 351
مؤلف 352
تأليفات 354
روش تصحيح و تحقيق 356
متن رساله 360
حاشية من لا يحضره الفقيه 449
درآمد 449
تصحيح اشتباه 451
متن رساله 454
باب المياه 454
باب ارتياء المكان للحدث 455
باب أقسام الصلاة 456
باب مقدار الماء للوضوء و الغسل 456
باب صفة الوضوء 457
باب السواك 457
باب الأغسال 458
باب الصلاة 463
باب الصلاة في السفر 475
باب صلاة الخوف... 477
باب ثواب صلاة الليل 477
باب ما يقول الرجل إذا استيقظ 478
باب صلاة العيدين 478
باب صلاة الاستسقاء 478
باب صلاة الكسوف 478
باب صلاة الحبوة 479
باب ما جاء في مانع الزكاة 479
باب الخراج و الجزية 480
باب ثواب إنظار المعسر 480
باب الصيام 481
باب الحج 485
باب القضاء 493
باب الوكالة 499
باب الحكم بالقرعة 499
باب الحكم في نفش الغنم 500
باب حكم الحريم 500
باب ما يقبل من الدعاوي 500
باب العتق و أحكامه 501
باب الارتداد 503
باب المعايش و المكاسب 503
باب التجارة 505
باب الربا 508
باب اللقطة 508
باب الهدية 508
باب الصيد و الذبائح 508
باب حقّ الزوج على المرأة 508
باب أحكام المماليك 509
باب طلاق التي لم تبلغ المحيض 509
باب الظهار 509
باب دية جوارح الإنسان 509
باب ميراث الولد 510
فهرست منابع تحقيق 512
اجازات
اجازات شيخ صالح بحرانى (بخش دوم) 517
درآمد 517
اجازۀ احمد بن محمد جزائرى عميرى تمامى 522
اجازۀ سيد عبد الصمد بن عبد القادر حسينى عريضى بحرانى 523
اجازۀ ملا عبد اللّٰه 526
اجازۀ على بن محمد بن غياث بحرانى 527
اجازۀ محمدمقيم سبزوارى 528
اجازۀ ميرزا محمدمهدى 529
اجازۀ محمد نبى 529
اجازۀ نجيب الدين محمد 530
اجازاتى كه در كتب تراجم ثبت شده ولى به آنها دست نيافته ايم 532
اجازۀ ابراهيم بن محمد حسينى 531
اجازۀ حسن شاه بن ملك اسماعيل اصطهباناتى 531
اجازۀ سيد ميرزا سلطان محمود خان 532
اجازۀ شيخ سليمان بن عبد اللّٰه ماحوزى بحرانى 532
اجازۀ شيخ سليمان بن على آل أبى ظبيه بحرانى 533
اجازۀ عبد الرزاق بن مير جيلانى شيرازى 533
اجازۀ عبد الرضا بن حسينعلى سياخى 533
اجازۀ شيخ عزيز بن نصار بن مذخور جزايرى 534
اجازۀ محمد بن محمد تقى حسينى موسوى نجفى شيرازى، مدعو به رضى الدين 534
اجازۀ محمدمؤمن جزايرى 534
اجازۀ محمدهادى بن محمدتقى شولستانى سهروردى 534
اجازاتى كه نام اجازه گيرندگان مشخص نيست 535
فهارس
فهرست عمومى ميراث حديث شيعه دفترهاى (1-10)541
عنوان رساله ها 541
پديدآورندگان 544
مصححان و محققان 548
فهرست تفصيلى 551