ghaemiyeh.com
سرشناسه : مهریزی، مهدی، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : میراث حدیث شیعه/ به کوشش مهدی مهریزی، علی صدراییخویی.
مشخصات نشر : قم: موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر، ۱۳-
مشخصات ظاهری : 21ج.: نمونه.
فروست : پژوهشکده علوم و معارف حدیث؛ ۶.
شابک : ۶۵۰۰۰ ریال : 978-964-493-455-1 ؛ ۵۵۰۰۰ریال: ج.۱۸، چاپ اول: 9789644933332 ؛ ۷۰۰۰۰ریال: ج.۱۹، چاپ اول: 978964493341
وضعیت فهرست نویسی : برون سپاری
يادداشت : فهرستنویسی براساس جلد بیستم، ۱۳۸۸.
يادداشت : پشت جلد لاتینیشده:.The hadith heritage of Shiah)Mahdi Mihrizi. Mirath -i hadith-i Shiah.
يادداشت : ج.۱۸و۱۹(چاپ اول: ۱۳۸۷).
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : احادیث شیعه -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث. سازمان چاپ و نشر
رده بندی کنگره : BP۱۳۶/۹/م۹م۹ ۱۳۰۰ی
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۲۱۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۵۸۱۶۰۰
تنظیم متن دیجیتال: میثم حیدری دولت آبادی
بسم الله الرحمن الرحیم
میراث حدیث شیعه
به کوشش مهدی مهریزی، علی صدراییخویی
تصویر
عصر صفويه، در تاريخ تشيّعْ دوره اى برجسته و ممتاز به شمار مى رود و از زاويه هاى گوناگون، در خور درنگ و تأمّل است. يكى از اين زوايا، اثرگذارى آن بر علوم اسلامى و معارف شيعى است. اگر از اين نگاه به مسئله بنگريم، با سه حركت بزرگ در حوزۀ حديث شيعه روبه رو مى شويم:
1 - عمومى سازى معارف حديثى و ترجمه روايات به فارسى،
2 - شرح نويسى كتب روايى،
3 - تدوين دائرة المعارف هاى بزرگ حديثى.
نهضت ترجمه با رويكرد گسترش فرهنگ حديثْ در ميان عامه، به انجام رسيد و بسى توفيق يافت؛ حركت دوم نيز در جهت تعميق معارف حديثى و حلّ معضلات آن براى اهل فضل و صاحب نظرانْ سامان گرفت و سومين حركت، به انگيزۀ حفظ ميراث تشيّع از نابودى و پراكندگى، شكل گرفت.
از ميان عالمان برجسته اين عصر، علّامه محمدباقر مجلسى (م 1110 ق) در هر سه حركت، سرآمد است. اينك نگاهى اجمالى به فعّاليت هاى علمى وى در اين سه عرصه مى افكنيم:
نخستين عرصه اى كه مجلسى در آن پيشتاز و ناموَر است، برگرداندن احاديث و معاريف روايى، به فارسى روان و عوامْ فهم است.
آثار فارسى علّامه مجلسى، بيش از شصت كتاب و رساله است كه اينها يا مستقيماً ترجمۀ حديث و يا تبيين معارف حديثى است(1). براى مثال، ترجمۀ توحيد امام رضا، توحيد مُفضّل، دعاى جوشن صغير، دعاى سمات، دعاى كميل، دعاى مباهله، زيارت جامعه، نامۀ امام على عليه السلام به مالك اشتر، حديث ستّة اشياء، حديث رجاء بن ابى ضحّاك، و حديث عبد الله بن جندب، از گونۀ اول و كتابهاى: حق اليقين، جلاء العيون، حلية المتقين، حيات القلوب، و عين الحياة از نوع دوم است.
اين حجم از فارسى نويسى، علّامه مجلسى را پايه گذار و صاحب مكتب كرده است. صاحب «روضات الجنات» مجلسى اوّل و دوم را پايه گذاران ترجمۀ حديث به فارسىِ روان و قابل استفاده دانسته، و محمدتقى بهار، در بارۀ فارسى نويسى علّامۀ مجلسى چنين نظر داده است:
نثرهاى علمى اين دوره [دورۀ صفوى]، آنچه مربوط به نشر دعوت و بيان اصول عقايد شيعه است، چنانكه گفته شد، بسيار ساده و عوام فهم و كاملاً در زير تأثير صرف و نحو عربى است، و بيش از هر كسى، مجلسى پدر و پسر، مخصوصاً مجلسى دوم، در اين راه خدمت كرده است و به وحدت ملّى ايران، از حيث اخلاق و تربيت و افكار و فرهنگ، با نهايت عشق و خلوص، مثل بزرگ ترين رجال ادب و سياست، مساعدت و يارى نموده است.(2)
و نيز مى افزايد:
بعد از تأليف مجلّدات «بحار الأنوار» كه دائرة المعارف شيعۀ اماميۀ اثنا عشريه است، تأليف مجموع كتب دينى و اخلاقى شيعه است به فارسى ساده و عوامْ فهم كه تا آن روز، اهل علم، چنان كارى نكرده بودند و غالب تأليفات علما، خاصّهْ علماى دين، به زبان تازى بود و احترام مقام علم را در نزديك شدن به سطح فكر و فهم عوام نمى دانستند، بل آن را مغاير عظمت جايگاه دانش مى شمردند.(1)
علّامۀ مجلسى، خود، بر انگيزۀ عمومى سازى معارف دينى و حديثى در آغاز نوشته هايش تأكيد مى ورزد. او در مقدمۀ «حلية المتقين» آورده است:
و چون مختصرى از مكارم اخلاق در كتاب «عين الحياة» بيان شده بود، جمعى از سالكان مسالك سعادت و ناهجان مناهج متابعت اهل بيت رسالت عليهم السلام از اين ذرّۀ حقير التماس نمودند كه رساله اى در بيان محاسن آداب كه از طريقۀ مستقيمۀ ائمّۀ طاهرين عليهم السلام به اسانيد معتبره به اين قليل البضاعة رسيده باشد، بر وجه اختصار تحرير نمايد و به جهت عموم نفع نسبت به اهل اين ديار، مضامين اخبار را در لباس لغت فارسى قريب الفهم به جلوه درآورد. لهذا با ضيقِ مجال و كثرت اشتغال، رعايت حقوق اخوّت ايمانى را لازم دانسته و از مقتضاى حديث: «الدّالّ عَلَى الخَيرِ كَفاعِلِه» اميدوار گرديده، اجابت ملتمس نموده...(2)
و در مقدمه كتاب «حياة القلوب» مى نويسد:
و عمدۀ احاديث و آثار ايشان كه بعد از تتبّع بسيارْ به دست آمده بود، در كتاب «بحار الأنوار» جمع نمودم. در اين و لا، جمعى از برادران ايمانى و دوستان روحانى، از اين قليل البضاعة استدعا نمودند كه آنچه از آن كتاب «جامع الأبواب» متعلّق به تواريخ، احوال و معجزات و مكارم اخلاق و محاسن صفات و احوال و غزوات حضرت سيد البشر صلى الله عليه و آله و دلايل امامت و خلافت و اطوار حميده و آداب پسنديدۀ حضرات ائمّۀ
اثنا عشر و حضرت فاطمۀ زهرا عليهم السلام بوده باشد، به لغت فارسى ترجمه نمايم، تا جميع طوايف الأنام، سيّما جمعى از عوام كه از فهم لغت عربى عاجزند، از آن بهره مند گردند.(1)
و در آغاز كتاب «جلاء العيون» مى نگارد:
و اين شكسته در كتاب «بحار الأنوار»، آنچه متعلّق به احوال ايشان است، در چندين مجلّد، استيفا و در كتاب «حيات القلوب» نيز اكثر آنها بر وجه اختصار، مذكور شده است و چون از كتاب اوّل، عوام را چندان انتفاعى نيست و تحصيل كتاب دوم، بر اكثر مردم متعسّر است، لهذا اين قليل البضاعة را با اختلال احوال و وفور اشتغال و هجوم هموم و آلام و طريان عوارض و اسقام، به خاطر فاتر رسيد كه كتاب وجيزى در اين باب، به لغت فارسى تأليف نمايد كه مقصور بر ذكر ولادت و شهادت سيد المرسلين و ائمّۀ طاهرين عليهم السلام بوده باشد، بر وجهى نوشته شود كه همۀ خلق از آن بهره برده باشد و به ترجمۀ الفاظ روايات معتبره، اختصار نموده. مقيد به حسن عبارات و تنوّع استعارات نگردد.(2)
همين انگيزه، در ترجمه هاى ديگر ايشان نيز بيان شده است.(3)
علّامۀ مجلسى، در كنار ترجمه رواياتْ به تبيين دشوارى هاى احاديث و اسرار و رموز آن رو كرد؛ چنانكه از ارزيابى اسناد و صدور نيز فروگذار نكرد. وى بجز توضيح و تبيين هايى كه در جاى جاى «بحار الأنوار» دارد، به تأسيس سنّت حسنه اى همّت گماشت كه پيش از آن، تا اندازه اى نضج داشت. وى شرح «كافى» شريف را به نام «مرآة العقول» در بيست و شش جلد و شرح «تهذيب الأحكام» را با نام «ملاذ الأخيار» در شانزده جلد، تحرير كرد. همچنين از «شرح صحيفۀ سجاديه» و «اربعين حديث» او نيز مى توان ياد كرد.
علّامۀ مجلسى، او اين شروح را براى صاحب نظران و اهل فضل، نگاشته است. او در مقدمه «مرآة العقول» مى نويسد:
در گذشته، بر كتب روايى، يادداشت هايى به هنگام گفتگو با پژوهشگران داشتم.
ترسيدم اين تعليقه ها از ميان رود، لذا با داشتن گرفتارى ها شروع به گردآورى آن نموده و از «كافى» آغاز كردم كه بهترين اثرِ شيعيان است. در اين شرح، سند اخبار را به عنوان پايه، بررسيدم و مشكلات واژه ها و مطالب پنهان و نهفته را براى اهل دقّت، به شرح نشستم.(1)
و در مقدمه «شرح تهذيب الأحكام» نوشته است:
تعليقه هايى بر مطالب دشوار و ديرْياب «تهذيب» نگاشتم و حاشيه هايى كه پرده هاى ترديد را بزدايد و دانشجويانْ در هر سطحى از آن بهره برند، به رشتۀ تحرير درآوردم؛ روشنگرى هايى كه به ذهنم خطور كرد يا از اساتيد، سود جستم...(2)
گسترده ترين كتاب حديثى شيعه «بحار الأنوار» است. اين كتاب را نمى توان تنها يك كتاب جامع حديثى به شمار آورد؛ چرا كه سرشار از معارف متنوّع است؛ از مباحث لغوى گرفته (كه يك دورۀ سه جلدى غريب الحديث از آن استخراج شده)(3)تا مباحث تفسيرى (كه دو جلد راهنما براى آن منتشر شده است)(4)تا مباحث بى شمار
1) . مرآة العقول، ج 2، ص 512.
2) . ملاذ الأخيار، ج 1، ص 4.
3) . كتاب غريب الحديث فى بحارالأنوار، در سه جلد از سوى مركز تحقيقات دار الحديث، هم زمان با كنگره بزرگداشت علّامۀ مجلسى منتشر مى گردد.
4) . كتاب دليل الآيات المفسرة و أسماء السُوَر، از سوى مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى، در سال 1412 ق، به چاپ رسيده و نيز بحارالأنوار فى تفسير المأثور بالقرآن، از سوى مؤسسۀ الطور در 1411 ق، به چاپ رسيده است.
كلامى و...(1)
به برخى از دلايلى كه «بحار الأنوار» را به صورت كتابى برجسته و مرجع درآورده، در ذيل اشاره مى شود:
1 - تدوين آن در مدتْ زمانى قريب به چهل سال، صورت گرفته است؛ چرا كه از سال 1070 ق، تأليف آن آغاز شد و تا 1104 ق، ادامه داشت.
2 - پژوهش «بحار الأنوار» را مى توان نمونه يك كار جمعى معرّفى كرد كه مؤلّف، در مقدمه و جاهاى ديگر كتابْ بدان اشاره دارد.
3 - مصادر «بحار الأنوار» گسترده و تنوع مصادر و مآخذ آن، متنوع است. علّامه، خود از پانصد مصدر ياد كرده و برخى محقّقان، با جستجو در «بحار الأنوار» 629 مصدر براى آن ذكر كرده اند.
4 - مباحث علمى مستقل در آن مطرح شده است كه از پنجاه بحث متجاوز است و در عرصه هاى ادب، كلام و تفسير و شرح حديث، عرضه شده است.
كتاب «بحار الأنوار»، فراتر از يك مجموعۀ حديثى است كه به حق، دائرة المعارف دانشهاى مكتب تشيّع در حوزه هاى حديث، تفسير، كلام، ادب و... است. علّامۀ مجلسى، سير رويكرد خود را به تدوين «بحار الأنوار» و انگيزۀ تدوينش را چنين به قلم آورده است:
ازآنجاكه علم كامل را در قرآنِ عزيز و اخبار اهل بيتِ رسالتْ يافتم، جز قرآن و اخبار اهل بيت عليهم السلام هر علمى را كه آموخته بودم - اگرچه در زمان ما رواج داشت - ترك كردم و در عوض، شروع به تفحّص از اخبار ائمه طاهرين - سلام الله عليهم - نمودم. آنچه براى بحث و دقّت نظر در اين كار، لازم بود انجام دادم تا بهره هاى فراوان بردم.
1) . المعجم المفهرس لألفاظ أحاديث بحارالأنوار، ص 82-86.
پس از احاطه بر كتب متداول و مشهور، به جستجوى اصول معتبر دور افتاده اى پرداختم كه زمانهاى متمادى يا به علت استيلاى پادشاهان غير شيعى و ائمّۀ ضلال، و يا به سبب رواج علوم باطل بين جوانان، و يا به واسطۀ بى اعتنايى جماعتى از متأخّران، متروك و مهجور شده بودند. نظر به اين جهات، مدتى با نهايت كوشش، آن اصول معتبر مهجور را از شرق و غرب بلاد به دست آوردم. در اين كار، گروهى از يارانْ كمك مى كردند و جهت يافتن آنها به هر سوى مى شتافتند تا به فضل خدا، مقدار زيادى اصول معتبر كه مورد اعتماد علما و مورد رجوع فضلا در اعصار گذشته بوده اند، نزد من جمع شد و تا آنجا كه توانايى داشتم، در ترويج و تصحيح و تنسيق و تنقيح آنها كوشيدم و به سبب اينكه زمانه در غايتِ فساد است و اكثر مردم به راهى غير راه مستقيم مى روند و بيم آن داشتم كه آنچه جمع شده است، باز پراكنده گردد، به ترتيب، به نظم و جمع آورى آنها مشغول گرديدم و حاصل زحمات خود را در كتابى گرد آوردم كه در ميان مؤلفات و مصنّفات قوم، بى مثل و مانند است و فوايد تازۀ اين كتاب، آن است كه آنچه اصحاب ما - رضوان الله عليهم - در تأليفات خود، اهمال كرده اند، من جبران كردم و در نتيجه، مشتمل بر انواع علوم و حكمتها و اسرار است و خواننده را از جميع كتب اخبار، بى نياز كرده است.(1)
خلاصه مى توان گفت كه مجلسى با تدوين «بحار الأنوار» كتابى مرجع براى مكتب تشيّع فراهم ساخت كه تا روز رستاخيز، چشمه اى جوشان خواهد ماند.
همين ويژگى ها سبب شد كه آثار علّامه و به ويژه «بحار الأنوار»، مورد توجّه پژوهشگران قرار گيرد. اين اهتمام از سالهاى نخست رحلت مجلسى مشهود است و سيد محمد بن احمد بن حسين لاهيجى، كتاب «فهرست الكتب المأخوذ منها البحار» را در سال 1127 ق، تأليف كرد.(2)نخستين ترجمه از جلد اوّل «بحار» هم در سال 1191 ق، انجام شد(3)با گذشت زمان، اين اهتمام علمى، گسترش و تعميق يافت، تا
آنجا كه تاكنون بيش از يك صد و بيست تحقيق دربارۀ «بحار الأنوار»، سامان گرفته است.(1)
آنچه را تا به حال دربارۀ «بحار الأنوار» انجام شده، در ده حوزه مى توان دسته بندى كرد:
1 - چاپهاى متعدد، سنگى، سربى و حروفى. نخستين چاپ «بحار الأنوار» در سال 1248 ق، در هند انجام شد و سپس در سال 1270 ق، در ايران به طبع رسيد. پس از اينها چاپ معروف كمپانى صورت گرفت كه از سال 1303 تا 1315 ق، به طول مى انجاميد كه اين طبعها به قطع رحلى و چاپ سنگى است. چاپهاى جديد اين كتاب، در سال 1376 ق، از سوى انتشارات مكتبة اسلامية و دار الكتب الاسلامية انجام شد سپس بارها از روى آن افست شد.
2 - تصحيح و تحقيق «بحار الأنوار». نخستين تصحيح، در قطع وزيرى صورت گرفت كه توسط گروهى از عالمان و اساتيد، چون عبد الرحيم ربّانى شيرازى، محمدتقى مصباح يزدى، محمدباقر بهبودى، على اكبر غفّارى، سيد ابراهيم ميانجى به انجام رسيد.
3 - فهرست نويسى. فهرست نويسى، راهنمايى كردن به آنچه در كتاب است، از قبيل: آيات، اَعلام، اماكن، قبائل، اشعار، امثال، ابواب و منابع، اطلاق مى شود و «بحار الأنوار»، داراى فهارس فراوان است؛ از قبيل: فهرست الكتب المأخوذ منها البحار، هداية الأخبار الى فهرس بحار الأنوار، المعجم المفهرس لألفاظ عناوين أبواب بحار الأنوار، بحار الأنوار فى تفسير المأثور بالقرآن، دليل الآيات المفسرة و أسماء السور فى أحاديث بحار الأنوار.(2)
4 - معجم. مراد از معجم، راهنمايى لفظى كتاب به ترتيب الفباست و «بحار الأنوار»، چند معجم دارد: سفينة البحار، المعجم المفهرس لألفاظ أحاديث «بحارالأنوار»، تحقيق مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى، و المعجم المفهرس لألفاظ أحاديث «بحارالأنوار»، با اشراف على رضا برازش.
5 - تلخيص. كتابهايى چون «مختصر المزار (تلخيص ج 22)»، «مختصر المجلد السابع»، اثر رضا بن محمد نصير، «جامع الأنوار (مختصر جلد هفتم)» نوشته آقا نجفى اصفهانى)، «حديقة الأزهار فى تلخيص البحار»، اثر ميرزا محمد بن عبد النبى نيشابورى، از جمله تلخيص هايى است كه از «بحار الأنوار» انجام شده است.(1)
6 - تعليقه نويسى. در تعليقه نويسى، مى توان از تعليقۀ علّامۀ طباطبايى و دانشورانى چون ربّانى شيرازى، مصباح يزدى، محمدباقر بهبودى، على اكبر غفّارى و... نام برد كه به همراه چاپ جديد «بحار الأنوار» به طبع رسيده است.(2)
7 - نرم افزار. در اين قسمت، مى توان از نرم افزار نور، تهيه شده در مركز تحقيقات كامپيوترى علوم اسلامى، نرم افزار معجم فقهى، تهيه شده در مركز معجم فقهى حضرت آية الله گلپايگانى، و نرم افزار معاجم، تهيه شده توسط مؤسسۀ نشر حديث اهل بيت عليهم السلام نام برد.
8 - مستدرك نويسى. تكميل مجلّدات «بحار الأنوار» يا برخى از مجلّدات آن، همواره مورد اهتمام عالمان بوده و بدان عنايت كرده اند كه كتابهايى چون «مستدرك البحار»، اثر ميرزا محمد تهرانى (م 1371 ق)، «معالم الخبر فى استدراك البحار السابع عشر» و «جنة المأوى فيمن فاز بلقاء الحجة (مستدرك ج 13)»، نوشتۀ ميرزا حسين نورى، مستدرك اجازات بحار الانوار، نوشتۀ ميرزا محمد بن رجب
اصفهانى را مى توان نام برد.(1)
9 - ترجمه به زبانهاى فارسى و اردو. ترجمه هاى بسيارى از «بحارالأنوار» به انجام رسيده كه تاريخ آن به سه قرن پيش يعنى (1191 ق) برمى گردد و از آن پس نيز ترجمه هاى فراوانى به فارسى انجام و عرضه شده است.
در كتاب شناسى ها بيش از 51 ترجمه براى «بحارالأنوار» برشمرده شده است.(2)
10 - تصحيح و نشر مصادر بحارالأنوار. اين كار كه به ابتكار مؤسسۀ آل البيت آغاز شده، تاكنون نتايج ارزشمندى داشته است. از اين سلسله، شانزده اثر بدين شرح، نشر يافته است: الفقه الرضوى، مسكن الفؤاد عند فقد الأحبة و الأولاد، الامامة و التبصرة، قضاء حقوق المؤمنين، أعلام الدين فى صفات المؤمنين، فتح الأبواب بين ذوى الألباب و بين رب الأرباب، الأمان من أخطار الأسفار و الأزمان، مسائل على بن جعفر، الحديقة الهلالية، تاريخ أهل البيت، قرب الاسناد، الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد، جامع الأخبار، الدروع الواقية، مصباح الزائر و جناح المسافر، أعلام الورى بأعلام الهدى.
مؤسسۀ مذكور، چهار اثر نيز در دست تحقيق دارد كه عبارت است از:
مشكاة الانوار فى غرر الأخبار، اللوامع، شرح شهاب الأخبار، و الألفين الفارق بين الحق و المين.
امّا با توجّه به گسترۀ مصادر و منابع «بحار الأنوار»، هنوز مصادر بسيارى بر جاى مانده كه تاكنون تصحيح نشده يا اثرى از آن در دست نيست. از اين رو، تكميل اين بخش از تلاشهاى علمى، هنوز به همّت عالمان و فرزانگان بستگى دارد.
مركز تحقيقات دار الحديث نيز «مختصر بصائر الدرجات»، اثر حسن بن سليمان
بن خالد حلّى را - كه يكى از مصادر «بحار الأنوار» - است(1)در حال نشر دارد؛ همچنين اين مركز، به پاس ارج نهادن به خدمات علمى اين عالم فرزانه و داشتن سهمى اندك در اين وادى، به تصحيح و عرضۀ تعدادى از مصادر چاپ نشده، همّت گماشت و توانست با شناسايى رساله هايى، دفترهاى چهارم و پنجم «ميراث حديث شيعه» را به آن اختصاص دهد.
رساله هايى كه در اين دفتر (دفتر چهارم) از مصادر «بحار الأنوار» منتشر مى شود، عبارت اند از:
1 - التعازى، از ابو عبد الله محمّد بن على بن الحسن بن عبد الرحمن علوى حسينى (م 445 ق).
حاجى نورى در «الفيض القدسى» كه همراه «بحار الأنوار» به چاپ رسيده، «التعازى» را يكى از منابعى مى شمارد كه به پيشنهاد يكى از شاگردان مجلسى، جهت تهيۀ «مستدرك بحارالأنوار» مورد نظر بوده است.(2)همچنين وى در «جنّة المأوى» كه در ضمن جلد 53 «بحار الأنوار» به چاپ رسيده، از «التعازى» مطلبى را نقل كرده است.(3)
2 - أدعيّة السر، نوشتۀ سيد فضل اللٰه على بن عبيد الله راوندى، از عالمان قرن ششم.
علّامۀ مجلسى، در مقدمه كتابْ آن را به عنوان يكى از مصادر آورده(4)و مى نويسد كه تمام آن را نقل خواهد كرد(5)و اجازۀ روايت آن را براى برخى از شاگردان خود، صادر
كرده است.(1)
3 - الأربعون الزاهرة، از شيخ محمّد بن محمّد بن جزرى شافعى (م 833 ق).
حاجى نورى در «الفيض القدسى» نقل مى كند كه علّامۀ مجلسى، در مقدمۀ «بحار الأنوار» نوشته است كه ابن جزرى از كتاب «اشعثيّات» - كه كتابى معروف است - چهل حديث به عنوان اربعين، گلچين كرد(2).
4 - مجمع البحرين في مناقب السبطين، اثر سيد ولى رضوى، از عالمان قرن دهم.
علّامۀ مجلسى. در برخى مجلّدات «بحار الأنوار» به اين كتاب، ارجاع داده است؛ از جمله آورده:
وجدت أيضاً في مجمع البحرين في مناقب السبطين مروياً عنه.(3)
بجز اين چهار رساله، سه رسالۀ ديگر نيز در اين دفتر جاى گرفت كه يكى، شرح حالى از علّامۀ مجلسى است از سيد عبدالحجّت بلاغى و دو رساله ديگر در اجازات است.
اميد است با عرضۀ دفتر پنجم «ميراث حديث شيعه»، تعدادى ديگر از رساله هاى تحقيق شده در اختيار ارباب فضيلت قرار گيرد.
بجز امور دهگانه يادشده، هنوز خلأهايى در بحارپژوهى به چشم مى خورد كه شايسته است مورد توجّه اهل نظر قرار گيرد:
1 - تدوين مكتب حديثى علّامۀ مجلسى كه در سه قلمرو بايستۀ تحقيق و پژوهش است:
الف) تبيين آنچه مجلسى در «بحار الأنوار» به كار گرفته از جمله: روش
گردآورى، پالايش، ارزيابى اسناد و تفسير و شرح لغات مشكل، و توضيح و تفسير مراد روايات...
ب) علل و عوامل تأثيرگذار بر انديشه مجلسى، اعم از اوضاع و احوال اجتماعى، استادان و...
ج) تأثير مجلسى بر نحله هاى حديثى پس از خود.
2 - نقد و ارزيابى روايات گردآمده در «بحارالأنوار» به همراه نقد و ارزيابى ديدگاه هاى حديثى علّامۀ مجلسى.
گرچه برخى از علما بر «بحارالأنوار»، تعليقه هايى نگاشته اند؛ همچون علّامۀ طباطبايى (كه بر جلدهاى 1 تا 7 تعليقه دارد و بيشتر به برداشت هاى مجلسى از روايات نظر دارد) و استاد على اكبر غفارى (كه بر جلدهاى 77 و 78 تعليقه دارد) و استاد محمدباقر بهبودى (كه بر جلدهاى 32 و 33 و 46-53 و 57-67 و 79-104 و 107-110 تعليقه و حاشيه دارد) و استاد محمدتقى مصباح يزدى (كه بر جلدهاى 57 تا 62 تعليقه دارد)؛ امّا تلاشى جامع و گسترده در شأن «بحارالأنوار» به انجام نرسيده است.
اميد است در جنب پژوهش هايى كه مى توان از آنها به عنوان خدمات پژوهشى نام برد، تحقيقاتى ارزنده و سامان دهنده دربارۀ «بحارالأنوار» و مسلك حديثى مجلسى به فرجام رسد و بسيارى از پرسش هاى مطرح در اين باب، پاسخ داده شود.
مهدى مهريزى
رمضان المبارك 1420
سيد عبدالحجت بلاغى
به كوشش: على صدرايى خويى
سيد عبدالحجت بلاغى حسينى عريضى نايينى، فرزند حجة الاسلام سيد حسين عريضى نايينى متولد 1322 ق در نايين و متوفّاى 1335 ش، يكى از دانشمندان شيعى معاصر است(1)كه آثار چندى از تأليفاتش منتشر گرديده و از جملۀ آنهاست:
«حجة التفاسير و بلاغ الاكسير» يا «من لا يحضره المفسّر و التفسير» كه در قم، سالهاى 1345-1346 ش، ده جلد، در شش مجلّد، به چاپ رسيده، «تاريخ نايين»، «مقامات العرفاء» و «تذكرۀ شمس العرفا».
يكى از آثار بلاغى، كشكول وى است كه با نام «گلزار الحجة» به چاپ رسيده و بلاغى در آن، آنچه كه از نوشته جات متفرّقه و
1) . براى اطلاع بيشتر دربارۀ شرح حال وى ر. ك: طبقات مفسران شيعه، ج 4، ص 370-371؛ مجله راهنماى كتاب، ش 19 (سال 1355 ش)، ص 729؛ دو رساله در تصوّف ايران، منوچهر صدوقى سهامى، ص 87؛ الذريعة، ج 9، ص 173 و ج 21، ص 391.
پراكنده و تصاوير و سند در دست داشته، به صورت دست نويس منتشر نموده است.
از ياداشت هايى كه بلاغى در «گلزار الحجه» آورده، مطالبى است كه راجع به شرح حال علّامۀ مجلسى، جمع آورى و تحرير نموده است. بلاغى در نظر داشته كه كتاب مفصّلى در شرح حال مجلسى و خاندان وى بنگارد و بدين جهت، شروع به جمع آورى اطلاعات در اين زمينه نموده و نامه هايى به شخصيت هاى عصر خود نگاشته و از آنها مطالبى را در اين زمينه درخواست نموده است. او آنچه از تتبّعات خود به دست آورده و مطالبى كه دانشمندان معاصر وى در جواب درخواست او ارسال نموده اند، همه را به همان صورت مسودّه در «گلزار الحجه» به چاپ رسانيده است.
يادداشت هاى بلاغى، پس از وى مورد استفاده و مراجعه اهل فن قرار گرفته كه در برخى موارد، اطلاعات وى منحصر و ذى قيمت است. لذا براى حفظ اين يادداشت ها و سهولت مراجعه اهل فن به آن، با تغييرات اندكى، آنچه از اين يادداشت ها مربوط به علّامۀ مجلسى و خاندان وى است، در اينجا آورده مى شود، شايان ذكر است كه از ميان اين يادداشت ها، مطالب مربوط به شيخ الاسلام ها و امام جمعه هاى اصفهان، چون ارتباطش با موضوع مورد نظر، كمتر بوده و همچنين تفصيل شرح حال حافظ ابو نعيم اصفهانى، به جهت آنكه در مصادر ديگر به طور مفصّل آمده حذف گرديده است.
و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمين
على صدرايى خويى
رمضان 1420
الحمد لله رب العالمين و الصلاة على سيدنا و نبينا محمّد و على آله الطيبين الطاهرين.
1 - ملّا محمّد تقى مجلسى، پدر علّامۀ مزبور.
2 - ملّا محمّد صالح مازندرانى.
3 - ملّا حسنعلى شوشترى (تسترى) فرزند ملّا عبد الله، صاحب مدرسۀ ملّا عبد الله در اصفهان.
4 - ميرزا رفيعا (امير رفيع الدين محمّد بن حيدر طباطبايى نايينى).
5 - مير محمّد قاسم قهپايه اى (كوپايى\كوه پايه اى).
6 - ملّا شريفا اژه اى (محمّد شريف بن شمس الدين محمّد رويدشتى اصفهانى).
7 - امير شرف الدين على بن حجّة الله حسنى حسينى شولستانى.
8 - شيخ حسن بن شهيد ثانى، متوفى در نود سالگى به سال 1103.
9 - مير محمّد مؤمن بن دوست محمّد استرآبادى، شهيد در مكّۀ معظّمه به سال 1088.
10 - سيد محمّد، مشهور به سيد ميرزا جزايرى، فرزند شرف الدين على بن نعمت الله موسوى جزايرى.
11 - شيخ عبد الله بن جابر عاملى، از خويشان مادر علّامۀ مجلسى.
12 - شيخ محمّد بن حسن حُرّ عاملى. اجازۀ بين ايشان و علّامۀ مزبور، مُدَبَّج است؛ يعنى هم اجازه داده و هم اجازه گرفته.
13 - ملّا محمّد طاهر بن محمّد حسين شيرازى نجفى قمّى، متوفى به سال 1098.
14 - قاضى امير حسين. علّامۀ مزبور در صحّت كتاب «فقه الرضا» به قاضى اعتماد كرده.
15 - ملّا محسن كاشانى، يعنى فيض صاحب كتاب «الوافى».
16 - سيد على (خان) بن نظام الدين احمد حسنى حسينى شيرازى هندى، متوفّاى به سال 1120 كه با علّامۀ مجلسى اجازۀ مدبّج دارند.
17 - محمّد محسن بن محمّد مؤمن استرآبادى.
18 - امير فيض الله بن سيد غياث الدين محمّد طباطبايى قهپايه اى.
[ميرزا عبد الله افندى در «رياض العلماء» در تعداد شاگردان علّامۀ مجلسى گويد:] «شاگردان وى به هزار كس مى رسيدند». [و سيد نعمت الله جزايرى در «أنوار النعمانية» در اين رابطه مى نويسد:] «متجاوز از هزار تن بودند».
من بعضى از آنها را كه خدمت علّامۀ تحصيل كرده اند و يا اجازه از ايشان
گرفته اند مى نويسم [به نقل از:] كتاب «الفيض القدسى».
1 - سيد نعمت الله جزايرى.
2 - مير محمّد صالح بن عبد الواسع خاتون آبادى، شوهر دختر علّامۀ مجلسى.
3 - مير محمّد حسين بن مير محمّد صالح.
4 - ملّا حاج محمّد بن على اردبيلى، مؤلّف كتاب «جامع الرواة».
5 - ميرزا عبد الله، مشهور به افندى، پسر عيسى بن محمّد صالح جيرانى تبريزى الاصل و اصفهانى المسكن، صاحب كتاب «رياض العلماء» در ده مجلّد.
6 - ملّا ابو الحسن بن محمّد طاهر فتونى نباطى عاملى اصفهانى غروى.
7 - ميرزا علاء الدين محمّد گلستانه، صاحِب دو شرح بر نهج البلاغه.
8 - حاج محمّد طاهر بن حاج مقصود على اصفهانى.
9 - محمّد قاسم بن محمّد رضا هزارجريبى.
10 - شيخ محمّد اكمل. اين، پدر آقا باقر اصفهانى، معروف به بهبهانى است.
11 - ملّا محمّد رفيع بن فرج جيلانى، معروف به ملّا رفيعا، مجاور مشهد رضوى كه از اعاجيب روزگار بوده.
12 - شيخ سليمان بن عبد الله ماحوزى بحرانى، متوفى به سال 1127.
13 - شيخ احمد بن شيخ محمّد بن يوسف خطّى بحرانى.
14 - شيخ محمّد بن يوسف بن على كنبار نعيمى بلادى كه در 1131 در بحرين به دست خوارج شهيد شده (در الفيض القدسى، بلاذرى به اشتباه چاپ شده).
15 - ملّا مسيح الدين محمّد شيرازى.
16 - ملّا محمّد ابراهيم سريانى.
17 - مير محمّد اشرف بن سيد عبد الحسيب.
18 - ملّا عبد الله يزدى.
19 - شيخ محمّد فاضل.
20 - حاج ابو تراب.
21 - حاج محمّد نصير گلپايگانى.
22 - شيخ محمّد (حُرّ عاملى) بن حسن، صاحب كتاب «وسائل الشيعه» (نامش در اساتيد هم گذشت).
23 - صدر الدين سيد عليخان شيرازى (نامش در اساتيد هم گذشت و شماره هاى 22 و 23 با علّامۀ مجلسى روايت مُدبَّج دارند.
24 - حاج محمود بن حاج غياث الدين محمّد اصفهانى
25 - سيد ابراهيم متوفى به سال 1140 پسر امير محمّد معصوم حسينى قزوينى. سيد ابراهيم، پدر سيد حسين قزوينى (از استادان بحر العلوم) است.
26 - ملّا محمّد بن عبد الفتاح تنكابنى، معروف به سراب.
27 - آقا مير محمّد صادق مازندرانى.
28 - شيخ حسن بن ندى بحرانى.
29 - ملّا عبد الله مدرّس قزوينى طوسى، پسر شاه منصور.
30 - سيد على امامى اصفهانى، پسر سيد اسد الله.
31 - ملّا محمّد حسين طوسى بغمجى (بغمج از توابع خراسان است).
بغجمى در «الفيض القدسى»، اشتباه چاپى است.
32 - شيخ عبد الله بن نور الله، صاحب كتاب عَوالِم. نور الدين در «الفيض
القدسى»، اشتباه است.
33 - مير محمّد مهدى بن سيد ابراهيم (ش 25).
34 - مير محمّد صالح حسينى قزوينى.
35 - على اصغر مشهدى رضوى.
36 - محمّد صادق تنكابنى اصفهانى بن ملّا محمّد (ش 26).
37 - محمّد بن مرتضى، مشهور به نور الدين محمّد، پسر برادر ملّا محسن فيض كاشانى است.
38 - ملّا محمّد رضا بن ملّا محمّد صادق بن ملّا مقصود على مجلسى، ملّا محمّد رضا، پسر عموى علّامۀ مجلسى است).
39 - ميرزا محمّد مشهدى، صاحب تفسير «كنز الدقائق»، پسر محمّد رضا بن اسماعيل بن جمال الدين قمّى كه تفسيرش انفع از تفسير «صافى» فيض كاشانى و تفسير «نور الثقلين» شيخ عبدعلى بن جمعۀ عروسى است.
40 - ملّا محمّد قاسم بن محمّد صادق استرآبادى.
41 - محمّد داود.
42 - مير عبد المطلب.
43 - ابراهيم گيلانى.
44 - جمشيد بن محمّد زمان كسكرى.
45 - امير عليخان جرفادقانى.
46 - سلطان محمود طبسى، خلاصه كنندۀ «شرح نهج البلاغۀ ابن أبى الحديد»، سلطان، پسر غلامعلى طبسى است.
47 - محمّد حسين بن يحيى نورى.
48 - ابو الشرف اصفهانى. وى غير از قاضى ابو الشرف اصفهانى است.
49 - مير عين العارفين حسينى قمّى عاشورى.
50 - ملّا محمّد رضا آقاسى، پسر علّامۀ مجلسى (در الفيض القدسى ثبت نشده).
هر يك از استادان و هر يك از شاگردان علّامۀ مجلسى بر حسب تفاوت درجات، داراى مؤلّفاتى هستند كه در كتاب «الفيض القدسى» به اغلب آنها تصريح شده است.
ترجمۀ اخبار از متون عربى به زبان فارسى، بسيار دشوار است؛ ليكن علّامۀ مجلسى، بسيارى از اخبار را به فارسى ترجمه نموده و هم اكنون مورد پذيرش فارسى زبانان است.
بعضى تصورّ كرده اند كه كتاب «بحارالأنوار» به قلم و كمك شاگردان علّامۀ بوده ولى اين تصوّر غلط است؛ زيرا بعض مجلّدات «بحار» كه مخطوط آنها در دست است به قلم و خطّ خودِ علّامۀ مجلسى است و مشت، نمونۀ خروار است(1).
علّامۀ مجلسى، به جمع اخبارى كه در چهار كتاب «كافى» و «تهذيب» و «الاستبصار» و «من لا يحضره الفقيه» نيست، همّت گماشته.
علّامۀ مجلسى، به زيارت كعبۀ معظّمه و ائمّۀ عراق، تشرّف جسته است.
مرحوم امين الضرب به چاپ كتاب «بحارالأنوار» مبادرت نموده است. عمر علّامۀ مجلسى، قبل از پاكنويس تمام مجلّدات «بحار»، سرآمده و بعض آنها پاكنويس نشده است.
1) . الفيض القدسى، (مؤلف).
ملّا محمّد تقى مجلسى، يكى از اساتيد فرزندش علّامۀ مجلسى است و ملّا محمّد تقى، از شاگردان شيخ بهايى و ملّا عبد الله شوشترى (تسترى) صاحب مدرسۀ ملّا عبد الله در اصفهان است.
عدّه اى از زنان خاندان مجلسى ها مجتهده و يا قريب الاجتهاد بوده اند.
مدار گردش آسياب تشيّع و خرّمى و طراوت و سرسبزى درخت شريعت اسلام بر مؤلّفات و مصنّفات علّامۀ مجلسى است كه از آنها سبزه ها دميده و گلها سر زده و غنچه ها شكفته شده و درختها روييده و ثمرها داده است، و هيچ خانه اى از خانه هاى شيعيان نيست كه يك اثر از آثار علّامۀ مزبور در آن نباشد، و هيچ فرد شيعه اى نيست كه رهين منّت آن جناب نبوده و از خوان نعمتش بهره مند نشده باشد. كتابهاى آن بزرگوار، دوگونه است: يك دسته به زبان عربى و يك دسته به زبان فارسى است.
بحار الأنوار كه طى 26 مجلّد است، به اين قرار:
مجلّد اوّل، بالغ بر دوازده هزار بيت(1)و مشتمل بر چهل باب(2)است؛ در بيان عقل و جهل و فضيلت علم و علما و اصناف آنان است، در اين مجلّد، حجيّت اخبار و قواعد كلّيه كه از اخبار به دست مى آيد و مذّمت قياس، بيان شده است.
در اين كتاب، مآخذ و رموز و اصطلاحات «بحار»، مذكور است.
مجلّد دوّم، بالغ بر شانزده هزار بيت و مشتمل بر 31 باب است؛ در بيان
توحيد و صفات ثبوتيه و سلبيّه است، غير از عدل و اسماء الحسنى با شرح بسيارى از خطبه ها، و كتاب «توحيد مفضّل» و رسالۀ اهليلجيّه را (كه هر دو منسوب به حضرت صادق عليه السلام است) نقل نموده و هر دو را شرح كرده است.
مجلّد سوّم، بالغ بر سى هزار بيت و مشتمل بر 59 باب(1)است؛ در بيان عدل و مشيّت (مشيئة) و اراده، و قدر و قضا و هدايت و اضلال و امتحان طينت و ميثاق و مطالب وابسته به اين دو و بيان توبه و علل شرائع و بيان مقدّمات موت و احوال برزخ و قيامت و هول از آينده و شفاعت و وسيله و بهشت و جهنّم است.
مجلّد چهارم، بالغ بر شانزده هزار بيت و مشتمل بر 83 باب(2)است؛ در بيان احتجاجات و مناظرات است.
مجلّد پنجم، بالغ بر چهل هزار بيت و مشتمل بر 83 باب است؛ در بيان احوال پيغمبران و سرگذشت آنان از عهد آدم عليه السلام تا خاتم صلى الله عليه و آله و در بيان اثبات عصمت آنان و جواب به ايرادهاى وارده بر عصمت است.
مجلّد ششم، بالغ بر 67 هزار بيت و مشتمل بر 72 باب(3)است؛ در بيان احوال پيغمبر اكرم حضرت محمّد خاتم صلى الله عليه و آله از زمان تولّد تا روز وفات؛ بعلاوه، بيان احوال بسيارى از پدران آن حضرت و نيز شرح حقيقت اعجاز و كيفيّت اعجاز قرآن مجيد است. در آخر اين مجلّد، احوال سلمان و ابو ذر و مقداد و عمّار و بعضى ديگر از اصحاب، مذكور است.
مجلّد هفتم، بالغ بر 31 هزار بيت و مشتمل بر 150 باب است؛ در بيان مشتركات احوال ائمة عليهم السلام، شرايط امامت و آيات نازله در اين باب و احوال
ولادت و غرائب شئون و علوم امامان و تفضيل آنان بر پيامبران و ثواب دوست دارى ايشان و فضيلت ذريّۀ آنان است.
در آخر اين مجلّد، بعضى از احتجاجات شيخ مفيد و سيد مرتضى و شيخ طبرسى دربارۀ تفضيل ائمه عليهم السلام مذكور است.
مجلّد هشتم، بالغ بر 61 هزار بيت و مشتمل بر 62 باب(1)است؛ در بيان فتنه هاى حادث بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و شرح حال سه خليفه و بيان جنگهاى جمل و صفّين و نهروان و غارات (غارتهاى) معاويه در اطراف عراق، و بيان احوال بعضى از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام و شرح بعض اشعار منسوب به آن حضرت و نيز بيان نامه هاى آن سرور است.
مجلّد نهم، بالغ بر پنجاه هزار بيت و مشتمل بر 128 باب(2)است؛ در بيان احوال حضرت امير المؤمنين علىّ عليه السلام از زمان ولادت تا وفات و بيان حالات جناب ابو طالب، و نصوص وارده بر امامت دوازده امام عليهم السلام و بيان احوال بعضى از اصحاب آن حضرت است.
مجلّد دهم، بالغ بر 29 هزار بيت و مشتمل بر پنجاه باب است؛ در بيان احوال سيّدۀ زنان و دو سيد جوانان اهل بهشت و شرح خونخواهى جناب مختار از قاتلان حضرت سيد الشهداء عليه السلام است.
مجلّد يازدهم، بالغ بر هيجده هزار بيت و مشتمل بر 46 باب است؛ در بيان احوال حضرت امام سجّاد و حضرت امام باقر و حضرت امام صادق و حضرت امام كاظم عليهم السلام و [در بارۀ] جماعتى از اصحاب و ذرّيّه هاى آنان است.
مجلّد دوازدهم، بالغ بر دوازده هزار بيت و مشتمل بر 39 باب(3)است؛ در بيان
احوال حضرات رضا و جواد و نقى و عسكرى عليهم السلام و جماعتى از اصحاب و خويشان آنان است.
مجلّد سيزدهم، بالغ بر 21 هزار بيت و مشتمل بر 34 باب(1)است؛ در بيان احوال حضرت حجّة بن الحسن عليه السلام و اثبات رجعت است.
مجلّد چهاردهم، بالغ بر هشتاد هزار بيت و مشتمل بر 210 باب(2)است؛ در بيان آسمان و جهان، و كلّيات آسمان و زمين و اثبات حدوث جهان است، و در اين مجلّد، ابواب صيد و ذبائح، و اطعمه و اشربه، و احكام اوانى (ظروف) از ابواب فقه مندرج است.
مجلّد پانزدهم، بالغ بر...(3)بيت و مشتمل بر 108 باب(4)است، در بيان ايمان و كفر، و مكارم اخلاق و ابواب كفر و مساوى اخلاق است (مجموع سه جزء است).
مجلّد شانزدهم [بخش اوّل] بالغ بر...(5)بيت و مشتمل بر 108 باب(6)است؛ در بيان عشرت [/معاشرت] است؛ در بيان آداب و سنن است.
كتاب شانزدهم مكرّر [بخش دوم] مشتمل بر 107 باب است؛ در آداب و سنن است كه بعنوان زىّ و تجمّل هم معروف است و در اين كتابِ شانزدهم مكرّر، ابواب به كار بردن عِطر، تنظيف، استعمال سرمه و روغن، ابواب مساكن، ابواب خواب و بيدارى، ابواب سفر، جوامع مناهى، گناهان كبيره و
معاصى، ابواب حدود، ذكر شده است.
مجلّد هفدهم، بالغ بر شانزده هزار بيت و مشتمل بر 33 باب(1)است. در بيان مواعظ و حِكَم (حكمتها) است.
مجلّد هيجدهم، مشتمل است بر دو كتاب: اوّل، كتاب طهارت، طىّ شصت باب(2)دوّم كتاب نماز، طىّ 161 باب(3)، و مجموع، مشتمل بر 101500 بيت است.
مجلّد نوزدهم، مشتمل است بر دو كتاب: اوّل، در قرآن، طىّ 128 باب(4)دوم، در دعا، طىّ 137 باب(5)و [در] مجموع متجاوز از سى هزار بيت است.
تذكّر: در كتاب اوّل، فضائل قرآن، آداب، ثواب تلاوت، اعجاز قرآن و تمام تفسير شيخ جليل محمّد بن ابراهيم نُعمانى مندرج است، و در كتاب دوم، ابواب ذكر، انواع ذكر، آداب دعا و شروط آن (غير از دعاهاى مذكور در بقيّۀ مجلّدات) مندرج است و در آخر اين مجلّد، «صحيفۀ ادريس پيغمبر» مذكور است.
مجلّد بيستم، بالغ بر 24 هزار بيت و مشتمل بر 122 باب(6)است؛ در بيان زكات، صدقه، خمس و اعمال سال است.
مجلّد بيست و يكم، بالغ بر قريب نُه هزار بيت و مشتمل بر 84 باب(7)است؛ در بيان حجّ و عمره، قسمتى از وضعيّت مدينه، جهاد، رِباط، امر به معروف،
نهى از منكر است.
مجلّد بيست و دوم، بالغ بر سى هزار بيت و مشتمل بر 64 باب(1)است؛ در بيان زيارات است. به اين مجلّد: «مَزار» هم گفته مى شود.
مجلّد بيست و سوّم، بالغ بر يازده هزار بيت و مشتمل بر 129 باب(2)است؛ در بيان عقود و ايقاعات است.
مجلّد بيست و چهارم، بالغ بر سه هزار بيت و مشتمل بر هفتاد باب(3)است؛ در بيان احكام شرعيّه است.
مجلّد بيست و پنجم، بالغ بر... بيت(4)و به نوشتۀ كتاب «مفتاح الأبواب للكتب البحار» تأليف ملّا محمّد جواد تهرانى، مشتمل بر 76 باب است؛ در بيان اجازات است.
تذكّرات: بعض از مجلّدات «بحار الأنوار» در حيات علّامۀ مجلسى پاكنويس نشده؛ زيرا عمر، كفاف نداده. بعض نسخه ها بعد از هر مجلّد به دست علّامۀ افتاده كه تصميم به استدراك گرفته و بعض آنها عملى شده و بعض آنها عملى نشده؛ زيرا عمر كفاف نداده(5).
مرآة العقول في شرح اخبار الرسول است، طى دوازده مجلّد و قسمتى از شرح باقى مانده كتاب، بالغ بر صد هزار بيت است كه علّامۀ براى پسرش ملّا محمّد صادق، شرح كرده است.
ملاذ الأخيار فى شرح تهذيب الأخبار، [در شرح «تهذيب»] شيخ طوسى است كه بالغ بر پنجاه هزار بيت و قسمتى از آن، ناتمام است.
كتاب شرح اربعين است كه بالغ بر دوازده هزار و پانصد بيت است.
الفوائد الطريفة في شرح الصحيفة است كه بالغ بر پنج هزار بيت است و تا آخر دعاى چهارم شرح شده است، (ولى حاشيه بر تمام كتاب «صحيفه» نوشته است.
كتاب الوجيزه در علم رجال است كه بالغ بر هزار بيت است.
رسالۀ اعتقادات است كه بالغ بر 750 بيت است.
رسالۀ اوزان است كه بالغ بر 220 بيت است و اوّل تصنيفى كه علّامۀ مجلسى نموده، همين رساله است.
رساله اى است در شكوك كه بالغ بر 750 بيت است.
مسائل هنديّه است كه بالغ بر 150 بيت است و اين مسائل را ملّا عبد الله، برادر علّامۀ مجلسى از هند پرسيده و علّامۀ جواب داده است.
حواشى متفرّقه بر چهار كتاب «كافى» و «تهذيب» و «استبصار» و «من لا يحضره الفقيه» است و بر غير اينها كه بالغ بر يك صد هزار بيت است.
رساله در اذان است به نقل صاحِب «لؤلؤة البحرين».
رساله در بيان بعض دعاهايى كه از «صحيفۀ كامله» ساقط شده است.
عين الحياة كه شرح فرمودۀ حضرت رسول صلى الله عليه و آله به ابو ذر غفارى و مواعظ و اندرز و بالغ بر 21 هزار بيت است و مكرّر به چاپ رسيده.
مشكاة الأنوار كه مختصر «عين الحياة» و بالغ بر سه هزار بيت است.
حقّ اليقين كه از آخرين تصنيفات علّامۀ مجلسى است و بالغ بر 31 هزار بيت
است و از بهترين كتب است؛ در علم كلام و عقايد شيعه است و مكرّر به چاپ رسيده.
حلية المتقين كه بالغ بر هزار بيت است و در بيان آداب و اخلاق مسلمانى است و معناى اسم زيور و زيب و زينت پرهيزكاران است. كتاب مكرّر به چاپ رسيده.
حياة القلوب در سه مجلّد است: مجلّد اوّل، در بيان احوال پيامبران گذشته است و بالغ بر 26 هزار بيت است. مجلّد دوّم، در بيان احوال پيامبر آخر الزمان صلى الله عليه و آله است كه بالغ بر 36 هزار بيت است. مجلّد سوم، در بيان امامت است و ناتمام مى باشد و قريب نُه هزار بيت است.
حياة القلوب جلد اوّل و جلد دوم، مكرّر به چاپ رسيده و جلد سوم آن هم چاپ شده است.
تحفة الزائر در زيارات است كه بالغ بر سيزده هزار بيت دارد و مكرّر به چاپ رسيده و بهترين چاپ آن، چاپ مرحوم حاج شيخ فضل الله نورى است.
جلاء العيون كه بالغ بر 22 هزار بيت و مكرّر به چاپ رسيده و موضوع آن، تاريخ و مصائب وارده بر حضرت سيدالشهداست. و اين كتاب را سيد عبد الله به عربى ترجمه كرده است.
مقباس المصابيح كه بالغ بر پنج هزار و پانصد بيت است؛ در دعاست.
ربيع الأسابيع كه بالغ بر نُه هزار بيت است و به چاپ رسيده؛ در دعاست.
زاد المعاد كه بالغ بر پانزده هزار بيت است، در اعمال سال است و به نام شاه سلطان حسين صفوى نوشته شده. اين كتاب، مكرّر به چاپ رسيده و مرغوب ترين چاپ آن، چاپ ركن الملك است، نزد عوام و چاپ حاج شيخ فضل اللٰه نورى است، نزد خواص.
رسالۀ ديات است كه بالغ بر سه هزار بيت است.
رسالۀ شكوك است كه بالغ بر 750 بيت است.
رساله در اوقات است كه بالغ بر 150 بيت است.
رساله در رجعت است كه بالغ بر دو هزار بيت است. نسخه در كرمان در كتابخانۀ مدرسۀ ابراهيم خان است.
ترجمۀ عهدنامۀ حضرت امير المؤمنين على عليه السلام به مالك اشتر است كه بالغ بر هزار بيت است و ترجمه بچاپ رسيده(1).
رساله در اختيارات ايّام است كه بالغ بر پانصد بيت است و اين رساله غير از رساله اى است كه تأليف آن به [نام] علّامه مجلسى شهرت يافته و به چاپ رسيده است.
رساله در بيان جنّت و نار است كه بالغ بر هشتصد بيت است.
رساله در بيان مناسك حجّ است كه بالغ بر يك هزار بيت است.
رسالۀ ديگرى در همين موضوع است كه بالغ بر هفتصد بيت است.
رسالۀ مفاتيح الغيب در بيان استخاره است كه بالغ بر يك هزار و پانصد بيت است و رسالۀ مذكور، مكرّر به چاپ رسيده؛ هم مستقلاًّ و هم در هامش بعض قرآنهاى نيم ورقى.
رساله در بيان اموال ناصب است كه بالغ بر پنجاه بيت است. ناصبى، كسى است كه با آل محمّد عليه السلام دشمن است و العياذ بالله، آنان را دشنام مى دهد.
رساله در بيان كفّارات است كه بالغ بر يك صد و بيست بيت است.
رساله در بيان آداب رَمى است در حجّ كه بالغ بر پنجاه بيت است.
1) . مجمع الانشاء، چاپ كلهر را ملاحظه نماييد (مؤلف).
رساله در بيان زكاة است كه بالغ بر پنجاه بيت است.
رساله در بيان نماز شب است كه بالغ بر پنجاه بيت است.
رساله در آداب نماز است كه بالغ بر يك هزار بيت است.
رساله در بيان «السابقون السابقون» است كه بالغ بر پنجاه بيت است.
رساله در بيان فرق بين صفات ذاتيّه و صفات فعليّه است كه بالغ بر دويست بيت است.
رسالۀ مختصرى است در تعقيب نماز كه بالغ بر يك صد بيت است.
رساله در بيان بداء است كه بالغ بر يك صد بيت است.
رساله در بيان جبر و تفويض است كه بالغ بر يك صد بيت است.
رساله در بيان نكاح است كه بالغ بر پنجاه بيت است.
ترجمه كتاب فرحة الغرى از سيد عبد الكريم بن احمد طاوس كه بالغ بر چهار هزار بيت است؛ و كتاب در ذكر غرائب و كرامات است كه از مرقد مطهّر حضرت امير المؤمنين عليه السلام ظاهر شده است.
ترجمۀ توحيد مفضّل كه بالغ بر دو هزار و هشتصد بيت است. ترجمۀ «توحيد مفضّل بن عمر» به چاپ رسيده.
ترجمۀ توحيد الرضا عليه السلام كه بالغ بر هفتصد بيت است.
ترجمۀ حديث رجاء بن ابى الضحّاك كه بالغ بر سيصد بيت است و اين دو ترجمه را در سفر خراسان نموده.
ترجمۀ زيارت جامعۀ كبيره كه بالغ بر دويست بيت است. زيادت از امام هادى عليه السلام است.
ترجمۀ دعاى كُميل كه بالغ بر دويست بيت است.
ترجمۀ دعاى مُباهله كه بالغ بر يك صد و پنجاه بيت است.
ترجمۀ دعاى سمات كه بالغ بر دويست بيت است. شرح عربى علّامۀ مجلسى بر دعاى سمات در كتاب «بحار الأنوار» مندرج است.
ترجمۀ دعاى جوشن صغير كه بالغ بر يك صد بيت است.
ترجمۀ حديث عبد الله بن جُندب كه بالغ بر يك صد بيت است.
ترجمۀ قصيدۀ دعبل خزاعى كه بالغ بر پانصد بيت است.
ترجمه حديث «ستّةُ أشياء ليس للعباد فيها صنع، المعرفة و الجهل و الرضا و الغضب و النوم و اليقظة» كه بالغ بر يك صد و بيست بيت است.
منشآتى است كه پس از مراجعت از نجف اشرف در شوق مراجعت به آن سرزمين نوشته بالغ بر سيصد بيت است.
رسالۀ صواعق اليهود است در بيان جزيه و احكام ديه كه بالغ بر يك صد و پنجاه بيت است.
مناجات نامه كه بالغ بر يك صد بيت است.
مشكاة الأنوار در بيان آداب قرائت قرآن و فضيلت آن و آداب دعا و شروط آن است. اين كتاب، قريب چهار هزار بيت و غير از كتاب «مشكاة الأنوار» است كه مختصر كتاب «عين الحياة» است.
پاسخ مسائل متفرّقه كه از آن جناب پرسش شده كه بالغ بر پنجاه هزار بيت است.
رساله در بيان سهم ارث.
شرح بر دعاى جوشن كبير.
رساله در بيان زيارت اهل قبور.
رساله در بيان ترجمۀ نماز.
علّامۀ مجلسى، مؤلّفات و مصنّفات ديگر نيز دارد كه در كتاب «الفيض القُدسى» حاج ميرزا حسين نورى كه در مقدّمۀ جلد اوّل «بحار الأنوار» به چاپ رسيده است، توان يافت.
به نام خداى بخشايشگر مهربان
خدايا! اى آفرينندۀ آسمانها و زمين! اى داناى نهان و آشكار! اى بخشايشگر مهربان! خدايا! در دار دنيا با تو عهد مى كنم. خدايا! گواهى مى دهم كه البتّه معبود بحقّى جز تو نيست. تو يكتائى و براى تو شريكى نيست، و البتّه محمّد - خدا بر او و اهلش درود پياپى بفرستد - بندۀ تو و رسول توست؛ و البتّه بهشت راست است؛ و البتّه، دوزخ راست است؛ و البتّه برانگيخته شدن مردگان، راست است و حساب، راست است و بر آورد عمل، راست است و قبر، راست است و ترازوى عمل، راست است؛ و البتّه دين، همان گونه است كه توصيف فرموده اى؛ و البتّه اسلام، همان گونه است كه مقرّر فرموده اى؛ و البتّه گفتنى همان است كه گفته اى؛ و البتّه تو خداى حقّ آشكارى (پوشيدگى و ابهامى در ثبوت و وجود تو نيست). خدا از جانب ما مسلمانان به محمّد - خدا بر او و آلش درود پياپى بفرستد - بهترين پاداش را عنايت فرمايد و محمّد و آل محمّد را توأم باسلام (امان از هر گزند زنده و پاينده و جاويد) نگاه دارد.
خدايا! اى اندوخته (و ذخيرۀ) من، هنگام اندوه (و گرفتارى) من! و اى يار من هنگام سختى من!، و اى ولىّ نعمت من!، (اى) معبود من و معبود پدرانم
(و مادرانم)! هيچ گاه مرا يك چشم به هم زدن به خودم وامگذار؛ زيرا اگر تو مرا به اندازۀ يك چشم به هم زدن به خودم واگذارى، البتّه به شرّ نزديك مى شوم و از خير دور مى گردم؛ سپس وحشت مرا در قبر به آرامش مبدّل ساز و براى روزى كه تو را ملاقات مى كنم، درحالى كه نامۀ اعمالم گسترده است، نزد خود عهدى قرار بده كه در امان تو باشم.
ستايش، خاصّ خدايى است كه او باقى مى ماند و بس، و عظمت و سلطه و دولت او جاويد مى ماند و بس. او كسى است كه به قدرت و بقا تشرّف دارد، و بندگانش را به مرگ و فناء مقهور ساخته است، و دادن نعمتهاى ظاهر و باطن بر عهدۀ اوست و بس؛ و درود پياپى برسيد رسولان و فخر جهانها و شفيع گناهكاران، محمّد بن عبد الله، خاتم پيامبران و بر اهل بيت پاكانش كه شفيعان روز جزايند بالخصوص وصىّ محمّد و حبيب او و جانشينش بر امّتش اميرالمؤمنين و اشرف الوصيّين.
امّا بعد؛ بالنتيجه اين، وصيّت نامه اى است كه گنهكار خطاكار لغزش كار كوتاهى كنندۀ نارسا، محمّد باقر، پسر ملّا محمّد تقى (نامۀ عملشان به دست راستشان داده شود و به حساب آسان محاسبه شوند) به سوى فرزندانش و خويشانش و قبيله هايش و رفيقانش و همشهريانش و دوستانش و ساير مردم با ايمان، وصيّت كرده است. به آنان وصيّت مى كنم (سفارش مى كنم) به شهادت دادن به اينكه غير از آن غيبِ مطلق، معبودِ به حقّى نيست. يكتاست او و شريكى ندارد، و به اينكه محمّد سيد انبيا و نخبۀ اصفيا، بندۀ خدا و رسول خدا و پيامبر خدا و حبيب خدا و فدايى خداست، و به اينكه اميرالمؤمنين على، پسر ابى طالب
و امامان يازده گانه از نسل على، همانها كه آخر آنان قائم ايشان است، معصوم اند، مطهّرند، و امامت و خلافتشان از خدا و از رسول خدا منصوص است - صلوات خدا بر پيامبر و بر امامان، همگى - و اين امامان، حجّتهاى خدايند بر مردم و بعد از سيد المرسلين، اشرف خلايق اند و به اينكه مرگ، راست است، و سؤال قبر، راست است، و بر انگيخته شدن مردگان، راست است، و آمدن به محشر، راست است، و رجعت كه فقط طايفۀ شيعۀ اماميّه به آن قائل اند، راست است، و به اينكه صراط و ميزان و حساب و بهشت و جهنّم، راست است، و به اينكه جميع آنچه را كه پيامبر - درود متّصل خدا بر او و آلش - آورده است، همان گونه كه خود بيان فرموده و اوصياى آن حضرت واضح كرده اند، راست است، و به اينكه خدا همان غيب مطلق، حقّ آشكار است (پوشيدگى و ابهامى در ثبوت و وجود او نيست).
به خواست خدا بر آنچه گفته شد، زنده مى مانم و بر آنچه گفته شد، مى ميرم و بر آنچه گفته شد، برانگيخته مى شوم.
سپس مسلمانان و خودِ خطاكارم را سفارش مى كنم به تقواى خدا و متابعت فرمانهاى خدا، و دورى از خشم گاه هاى خدا، و توكّل بر خدا در جميع اُمور دنيا و دين، و تمسّك به ريسمان محكم خدا، يعنى پيروى آثار ائمۀ طاهرين - صلوات الله عليهم اجمعين - و كوشش تمام در نشر آثار امامان و ترويج اخبار آنان؛ چه آنكه در اين زمان، وسيله اى نمى دانم كه بتوان به درجات عاليه و سعادات باقيه دست يافت كه محكم تر از آن اخبار و آثار باشد؛ و محقّقاً آنچه از راههاى نجات به بركات ائمۀ هداة بر من آشكار شده، در مصنّفات عربى و فارسى خودم، به اندازه اى كه براى طالب حقّ و يقين كفايت كند، بيان كرده ام؛
بالخصوص در دو رسالۀ عقايد و (كتاب) «حقّ اليقين» خودم - و لا حول و لا قوة إلّا بالله العلّي العظيم.
سپس البتّه من فرزندانم را سفارش مى كنم به موافقت با هم و ترحّم و عطوفت با يكديگر، و اينكه كوچك ترشان احترام بزرگ ترشان را رعايت كند، و بزرگ ترشان بر كوچك ترشان مهربانى كند و در هيچ چيزى از كارهاشان اختلاف نكنند كه بالنتيجه، دشمنانشان بر آنها چيره مى شوند.
و قرار دادم ولايت فرزندان خُردسالم (سالانم) را، و پرداخت ديونم، و عمل به وصايايم را به نور چشمم و پارۀ جگرم، محمّد رضا، به نظارت دو عالم عامل زيرك پرهيزكار دوستْ دلم و پسر برادرم، مولانا محمّد نصير و سيد نيرومند علّامۀ امير محمّد صالح، با حضور هر دو، و اگر هر دو حاضر نباشند، هر كدام كه حاضر بودند. سپس بايد وصىّ و دو ناظر توافق كنند و بايد تراضى نمايند و اهتمام كنند، محض خداى تعالى و براى رعايت بعض حقها كه بر آنان دارم، اگر معترف اند كه براى من، حقّى بر ذمّۀ آنان است.
1 - پس وصيّت اوّل من به آنان، رعايت فرزندان صغير من و تعليمشان و تربيتشان است، با لطف و نرمى، و تنگ نگرفتن امر زندگانى است بر آنان.
2 - سپس پرداختن قرضهاى من است كه نزد آنان مظنون است، گرچه بر حسب موازين شرعى ثابت نشده باشد، و بايد در ابراء ذمّۀ من از حقوق خداى تعالى و حقوق مردم (بر من) كوشش خود به كار برند.
3 - و دوست مى دارم كه اگر در شهر اصفهان مُردم، مرا در جوار پدرم - خدا
روحش را پاكيزه كناد - دفن كنند، اگر مكانى مناسب ميسّر شود؛ گرچه به برداشتن صفّه اى باشد كه به خارج باز است تا حدّى كه احداث قبر و لحدى در آن ممكن شود، به طريقى كه ضرر به آنچه زير آن است، نرساند، يا در ميان گنبد مقابل قبر پدرم، در محلّى كه آقا جلال معرّف، برادر دينى من - خدا او را توفيق بدهد - مى داند؛ و اگر خريد مكانى نزديك به مدفن پدرم - روانش پاكيزه باد - ممكن شود، مانند خانۀ حكيم كه سيد حسينعلى، پسر خواهرم آن را گرفته است - زيرا امكان دارد از بالاى رهگذر عمومى يا زير آن، راهى به يكديگر احداث كنند - در اين صورت بايد بخرند و وقف نمايند براى مدفن من و مدفن فرزندانم و خويشانم.
4 - سپس البتّه تصنيفات خودم را هرآنچه به خطّ خودم است، خواه كلّ آن به خطّ من باشد يا بعض آن؛ يعنى نسخه هاى اصل را بر كافّۀ مؤمنين وقف نمودم، خواه آن مصنّفات عربى باشد يا فارسى؛ و همچنين نسخه هايى كه از روى آن براى مردم نسخه برداشته ام و توليت آنها را به اصلح اولاد ذكورم تفويض كردم؛ سپس به اصلح اولاد اولاد ذكورم، و با تساوى در صلاح. پس توليت با اعلم است، با تقدّم طبقۀ اعلى بر اسفل؛ امّا صالحى كه آن نسخه ها را ضبط كند و به مستحقّ آنها برساند.
و با فقد صالح بين اولاد ذكور و اولادِ اولادِ آنان - و العياذ بالله - پس توليت مفوّض است، به اصلح اولاد برادرانم؛ سپس به اصلح اولاد دخترانم؛ سپس به اصلح اولاد خواهرانم؛ و با نبودن آنان - و العياذ بالله - پس امر توليت، مفوّض است به عالم مُحدّث موافق با مسلك من از شاگردانم؛ خواه با واسطۀ شاگردم باشد، خواه بى واسطه؛ و با تعدّد و اشتباه در اصلح، يا نزاع در جميع مراتب مزبوره، پس توليت مفوّض است به كسى كه قرعۀ شرعيّه او را معيّن مى سازد...
و با زنده بودن فرزند عزيز صالح، ملّا محمّد رضا(1)براى متولّى سزاوار است كه كتابها را از دست او نگيرد؛ زيرا البتّه او به مواقع كتابها شناساتر است (\ موقع شناس تر است).
5 - و از فرزندانم خواهش مى كنم كه مصاحَبَت اشخاصى را كه از قديم با من بوده اند، ترك نكنند، و كسى را كه عهد و وفا و دلسوزى ندارد در كارهاى خود دخالت ندهند.
6 - و همين گونه توليت كتابهايى را كه از درآمد حمّام وقف نموده ام؛ همان حمّامى كه پادشاه نيكوكار آمرزيده، شاه سليمان - خدا وى را در بالاترين غرفه هاى بهشت جاى دهد - وقف فرموده به گروه مذكور به ترتيب مزبور، تفويض كردم.
7 - و همين گونه، توليت جميع كتابهايى كه در ابتدا از من بوده، يا بعد از رحلت پدرم - خدا قبرش را نورانى كند - از من بوده، مثل كتابهاى حديث از حافظ كاظم و از سيد محمّد على - رحمت خدا بر آن دو - و كتابهاى حديث از سيد نيكوكار شاه ابو تراب - خدا او را با ائمۀ طاهرين محشور فرمايد - و كتابهاى سيد بزرگوار سيد حسن، از آل براق - خدا روحش را شاد فرمايد - و كتابهاى
1) . در تاريخ حزين در ذكر افاضل و اعيان خود كه پيش از حادثۀ اصفهان (فتنۀ افاغنه) و در آن سانحه در گذشته اند، در صفحۀ 65 مى نويسد: ديگر. مولانا محمّد رضا، خلف مرحوم مولانا محمّد باقر مجلسى است، به حليۀ علم و خصال حميده آراسته، به تدريس مشغول و به علوّ همّت، موصوف بود. در سانحۀ مذكوره با دو برادر عالى مقدار و جمعى از اولاد و اقربا كه همه از معاشران و دوستان صميم من بودند، رحلت نمودند. (مؤلف).
ميرزا غياث و غيرها و كتابهاى پدرم علّامۀ - خدا مقامش را بلند كناد - يعنى كتاب «تهذيب» طىّ دو مجلّد كه محقّقاً چند بار با نسخۀ شيخ بهايى مقابله گرديده و مجلّد اوّل از كتاب «كافى» و كتاب «فقيه» و كتاب «رجال» سيد مصطفى - خدا او را رحمت كناد - كه پدرم به خطّ شريف خود، بر آن حاشيه هاى نوشته و هرآنچه از مصنّفات پدرم - خدا روانش را پاكيزه كناد - به خطّ خود اوست، از عربى و فارسى؛ كلّ آنها بر كافّۀ مؤمنين وقف است و همين گونه، «صحيفۀ كامله» كه به خطّ پدرم است و مجموعۀ مشتمل بر اشعار و غيرها كه به خطّ پدرم است و در جميع آنچه ذكر شد، توليت به ترتيب مذكور است(1)و همين گونه، هر قرآنى يا كتاب صحيفه اى يا ديگر كتابها كه من بر آنها سمت نظارت داشتم يا در آنها سمت توليت داشتم؛ مگر موقوفه اى كه بر خلاف ترتيب مذكور، شرطى داشته باشد كه در اين صورت، بايد به مقتضاى شرط رفتار شود.
1 - ملك كربكندى(2)بر مصارف برّيّه وقف است؛ پس بايد درآمد آن جمع آورى شود و در شبهاى جمعه و روزهاى جمعه و بقيّۀ اوقات شريفۀ ديگر، صرف فقرا و مساكين از سادات و غيرهم بشود.
2 و 3 - و همين گونه در آمد زمينى كه در حوالى اِشكاوند(3)است كه از اوقاف جدّۀ فرزندم محمّدرضاست و درآمد كاروانسراى واقع در تلّ عاشقان،(4)
1) . جابرى انصارى در كتاب تاريخ اصفهان و رى در وقايع سال 1348 قمرى مى نويسد: حاج مشير الملك فاطمى... كتب خانوادۀ امامت را كه اوّل كتابخانۀ ايران بود و خزانۀ عهد مرحوم مجلسى و خاندان امام جمعه، از اولاد حاج ميرزا هاشم خريد. (مؤلف).
2) . كُربكَنَد، از قراء دهستان برخوار اصفهان است. (مؤلف).
3) . اِشكاوَنْد: از قرّاء دهستان كراج اصفهان است. (مؤلف).
4) . كاروانسراى تلّ عاشقان، نزديك بيمارستان سنبلستان اصفهان است. (مؤلف).
مصارفش در وقفيّه (وقفنامه) معلوم است.
و ساير وصايا را در ورقۀ ديگرى نوشتم و آن را در جوف همين ورقۀ وصيت نامه گذاردم(1)و جميع آنها به خطّ خود من است و مهر من بر آنهاست؛ پس هركس بعد از اينكه وصيت نامۀ مرا شنيد، آن را تبديل كند؛ پس جز اين نيست كه گناه تبديل بر عهدۀ كسانى است كه آن را تبديل مى كنند.
تاريخ وصيت نامه
و اين وصيت نامه در بيستم از شعبان المعظم سال يك هزار و يك صد و هشت نگاشته شد.
علّامه ملّا محمّد باقر مجلسى از دو زن آزاد و يك زن كنيز، نُه فرزند داشته، به شرح ذيل:
از خواهر ميرزا علاء الدين محمّد گلستانه (كه ميرزا دو شرح بر كتاب نهج البلاغه نوشته و اسماء الحُسنىٰ را نيز شرح كرده است) يك پسر آورده و دو دختر. اسم اين پسر، ميرزا محمّد صادق است كه علّامه، كتاب «مرآة العقول» را كه شرح كتاب «كافى» است و شرح كتاب «تهذيب» را به خواهش اين پسر نوشته است. اين پسر در زمان حيات علّامۀ مجلسى وفات كرده است.
امّا يكى از اين دو دختر به همسرى عالمْ آقا مير محمّد صالح خاتون آبادى درآمد. و يكى از اين دو دختر، به همسرى ميرزا محمّد كاظم بن ملّا عزيز الله بن
1) . ناشر وصيت نامه، فرزند استاد سيد محمّد مشكاة است كه به دستور استاد با ترجمه، ضميمۀ سالنامۀ 1323 شمسى سالنامۀ پارس منتشر شده است وصيت نامۀ جوف، منتشر نشده. اكنون، اين راقم در ترجمه تجديد نظر نموده ام و توضيحاتى بر آن مى افزايم. (مؤلف).
ملّا محمّد تقى (مجلسى اوّل) درآمده.
از خواهر ابو طالب خان نهاوندى، يك پسر آورده و يك دختر. اسم اين پسر ميرزا محمّد رضا آقاسى است؛ و امّا دختر به همسرى ملّا حيدر على درآمده.
امّا از كنيز [خود] دو پسر آورده و دو دختر. اسم پسران ميرزا جعفر و ميرزا عبد الله است.
مقبرۀ علّامۀ مجلسى در بقعۀ مجاور مسجد جامع عتيق است و مدفونين در آن عبارت اند از:
1 - شيخ شمس الدين محمّد كه بر لوح قبرش كه از مرمر و بر ديوار ايستاده و منصوب است چنين منقور است:
قال رسول الله صلى الله عليه و آله: «المؤمن حيٌّ في الدارين» صدق رسول الله وفات المرحوم المغفور المبرور السعيد خادم الفقراء مولانا شيخ شمس الدين محمّد معرّف اصفهاني - طاب ثراه - و جعل الجنّة مثواه في سادس شهر شعبان المعظّم سنه ستّ ثلاثين و تسعمائة الهجرية المصطفويّة صلى الله عليه و آله:
سعديا مرد نكونام نميرد هرگز *** مرده آن است كه نامش به نكويى نبرند
و بر حاشيۀ لوح منقور است:
اللّهمّ صلّ على سيّدنا و نبيّنا محمّد المصطفى و مولانا و مقتدانا و هادينا عليّ المرتضى و سيّدة نساء العالمين فاطمة الزهراء و أمّ المؤمنين خديجة الكبرىٰ و الامام الرضيّ الحسن و الامام الحسين الشهيد بكربلا(1)و الامام زين العابدين عليّ و الامام محمّد الباقر و الامام جعفر الصادق و الامام موسى الكاظم و الامام عليّ بن موسى الرضا و الامام محمّد التقي و الإمام علي النّقي و الامام الحسن العسكريّ و الامام محمّد المهديّ صاحب الزمان.
1) . راقم گويد: كربلاء با الف ممدوده به جاى كربلا با الف مقصوره صحيح است.
2 - ملّا محمّد تقى مجلسى.(1)در بقعۀ او مكتوب است:
هو الحيّ الذي لا يموت
چون محمّد تقى ز فيض ازل *** شد به دانش سرآمد عالم
بر سپهر كمال همچو مسيح *** كرد احياى علم و دين از دم
روضة المتّقين پرفيضش *** كرده گلزار علم را خرّم
عالِم سنّت و كتاب كه بود *** متشابه ز رأى او محكم
فيض عامش رسد بخلق خدا *** همچو خورشيد در همه عالم
همچو شاخى كه خَم شود از بار *** گشت از بار علم، قدّش خم
از جهان خاطرش چو گشت ملول *** كرد پرواز تا به باغ ارِم
معنى معرفت نماند به لفظ *** روح علم از جسد نمود چو دَم
چون نشست آن محيط فضل از جوش *** كربلاى دگر شد از ماتم
خامۀ معجزآفرين شعيب *** شد پى سال فوت او چو علم
گشت هر يك ستوده تاريخى *** اين دو مصرع كه آمد از پى هم
«مسجد و منبر از صفا افتاد *** صاحِب علم رفت از عالَم»(2)
3 - علّامه ملّا محمّد باقر مجلسى،(3)فرزند، رديف دوم در مزار او مكتوب است:
حيف از مقتدا و سرور دين *** شيخ اسلام و مفخر ايمان
جان پاكش ز عالم فانى *** چون به دار القرار گشت روان
روح او را به آسمان بردند *** كرد بر منبر سپهر، مكان
1) . شرح احوال ملّا محمّد تقى در كتاب «الفيض القدسى» مذكور است.
2) . مصرع اول و دوم، هر دو ماده تاريخ وفات ملّا محمدتقى مجلسى است كه برابر با 1070 مى شود.
3) . در بقعۀ مجلسى ها بر خميدگى سقف، تصوير علّامۀ مجلسى است و نوشته: در سنۀ 1340 حاج محمّدابراهيم تاجر، ولد مرحوم حاج ملّا على اكبر انصارى عراقى كه براى تجارت اصفهان آمده، اين عكس را قلمى تقديم كرده. راقم اين سطور شنيده ام كه تصوير اصلى را برده اند و موجود، كپيۀ آن است. و الله العالم (مؤلف).
خطبه خواند از براى خيل ملك *** شد امام جماعت ايشان
خاك او شد عبير و عنبر خلد *** كفن از تار گيسوى حوران
در فردوس شد به رويش باز *** شاد گشت از قدوم او رضوان
سدره «طوبى لهم» برايش خواند *** جنّت آورد «ادخلوا» به زبان
بر سرش ريختند بهر نثار *** حور و غِلمان جواهر الوان
گوييا هاتفى ز عالم غيب *** داده بودش بشارت از يزدان
ز ان سبب ختم گشت تفسيرش *** آيۀ «كُلُّ مَنْ عَلَيْهٰا فٰانٍ»
چون شب قدر آن عظيم القدر *** شد نهان عشر آخر رمضان
ازهرى گفت سال تاريخش *** «باقر علم شد روان به جنان»(1)
4 - آخوند ملّا محمّد صالح مازندرانى، پسر احمد بن شمس الدين مازندرانى از اجلّۀ علما و فقها و ادبا و صاحب مؤلّفات مهمّه از جمله شرح بر اصول و شرح بر روضۀ «كافى» است. وى، داماد ملّا محمّد تقى مجلسى است - كه در رديف 2 ذكر شد - يعنى آمنه بيگم كه خود مجتهدۀ كامله بوده و دختر علّامۀ مجلسى است، همسر ملّا صالح بوده. بر لوح قبر آخوند، منقور است:
آه و افسوس و فغان و فرياد *** افضل و اعلم و امجد شده فوت
يعنى آخوند محمّد صالح *** كز همه بود سرآمد شده فوت
او مَلِك بود و عجب نيست اگر *** گويمش روح مجرّد شده فوت
جست تاريخ وفاتش زاهد *** كه كى آن ذات مؤيّد شده فوت
هاتفى گفت به تاريخ كه «آه! *** صالح دين محمّد شده فوت»(2)
فرزندان اين زوج و زوجه، آقا محمّد هادى، مترجم قرآن(3)و ملّا نور الدين
محمّد و ملّا محمّد سعيد اشرف و ملّا حسنعلى و ملّا عبد الباقى و ملّا محمّد حسين و دو دختر(1)و يكى از دختران همسر ملّا محمّد اكمل اصفهانى شد و ملّا محمّد باقر، مشهور به بهبهانى، فرزند اين زن و شوهر است.
5 - آقا محمّد هادى. مترجم مذكور، داراى متجاوز از هيجده ترجمه و تأليف مهمّ [است]. حزين در تاريخ خود، صفحۀ 13 مى نويسد:
... بسيارى از كتاب «تهذيب الأحكام» شيخ طوسى را در مدرس مجتهد الزمان آقا هادى، خلف مولانا محمّد صالح مازندرانى عليه الرحمه استفاده نمودم...(2)
و در صفحۀ 86 مى نويسد:
و از مقتولين (اشرف و افاغنه) بود، مولاناى فاضل عارف آقا مهدى خلف مجتهد مبرور آقا هادى مازندرانى عليه الرحمه كه از نيكان و اصدقاى من بود.
بالجمله بر لوحۀ قبر آقا هادى مكتوب است:
الله الباقى
مقتداى جهان و هادى دين *** چون از اين كهنه دير ويران رفت
روح پاكش نمود عزم وطن *** بى سخن تا به عرش رحمان رفت
طائر قدس زين سراچۀ تنگ *** جانب اين بلند ايوان رفت
وطن اصلى ش به ياد آمد *** داد جان را و سوى جانان رفت
قطره را بحر در كنار گرفت *** گوهر فضل سوى عُمان(3)رفت
بينوا كرد بزم دانش را *** بلبلى بود كز گلستان رفت
چمن اجتهاد كرد خزان *** تا ز دهر آن بهار عرفان رفت
محك امتياز كم گرديد *** قدردان دلِ فقيران رفت
بهر تاريخ چون به عالم فكر *** دل زار نجات نالان رفت
از پى سال رحلتش گفت: «آه *** هادى و رهنماى ايمان رفت»(1)
بقيّۀ مدفونين در بقعه به ترتيب تهجّى به شرح ذيل است:
6 تا 10 آمنه بيگم مزبوره، بنا بر قولى؛ بلكه خواهرانش همسر ملّا محمدعلى استرآبادى، همسر ملّا ميرزا شروانى؛(2)يعنى ملّا ميرزا محمّد شروانى، همسر ميرزا كمال الدين محمّد فسايى؛ هر چهار تن دختران ملّا محمدتقى مجلسى اند؛ بلكه آخوند كمالا، يعنى ميرزا كمال الدين مزبور نيز در اين بقعه است.(3)
11 - ميرزا محمّد باقر بن ميرزا عبد الله بن ملّا محمّد باقر كه معروف به مجلسى ثالث بوده است.(4)
12 و 13 - ملّا محمّد تقى بن ملّا عبد الله بن ملّا محمّدتقى (رديف 2)؛ بلكه برادرش ملّا محمّد نصير نيز در اين بقعه دفن است.
14 تا 16 - ميرزا محمّد تقى الماسى بن ميرزا محمّد كاظم بن ميرزا ملّا عزيز اللٰه بن ملّا محمّد تقى (رديف 2).
تولّد رديف چهاردهم سال 1089 [و] وفاتش شعبان 1159. ميرزا محمّد على، برادر رديف چهاردهم و ملّا عزيز اللٰه، پسر رديف چهاردهم، متوفى در سال 1163 نيز در اين بقعه مدفون اند.(5)
17 - ميرزا جعفر بن حاج مير سيد محمّد مرحوم هر دو امام جمعه(6). مدفن
ميرزا جعفر در قبر ملّا محمّد على استرآبادى(1)است.(2)
18 - ملّا محمّد مهدى بن حاج محمّد ظهير متوفى در نهم جمادى الثانى سال 1180.(3)
19 - ميرزا حسنعلى بن ميرزا محمّد باقر، رديف 11.(4)
20 - ميرزا حيدرعلى شروانى، فرزند رديف 8 يعنى ملّا ميرزا محمّد شروانى و دختر مجلسى اوّل.(5)
21 - ميرزا رضا حسينى، از علما و سادات.(6)
22 - ملّا زين العابدين بن ملّا عبد الله بن ملّا محمّد تقى، رديف 2.(7)
23 - ميرزا محمّد صادق بن علّامۀ مجلسى، رديف 3.(8)
24 - ميرزا محمّد صادق امام جمعه، آخرين امام جمعه.(9)پسر ميرزا محمّد على، رديف 31.
25 - مير عبد الباقى اصفهانى متوفى در سال 1225 و او غير از مير عبد الباقى امام جمعه است.(10)
26 - حاج مير سيد محمّد امام جمعه بن مير عبد الباقى متوفى به سال 1224.(11)
راقم گويد: سال 1244 صحيح است و 1224 غلط است.(1)
27 - ملّا عبد الله بروجردى بن حاج محمّد رحيم، متوفّاى در ربيع الاول سال 1191.(2)
28 - سيد علاء الدين محمّد گلستانه متوفّاى در 27 شوّال سال 1100. قبرش در اين بقعه يا در مقبرۀ مقابل مسجد مصرى اصفهان است. به قولى در مقابل مقبرۀ صاحب بن عبّاد است. وى خواهرش و يا دختر خواهرش همسر علّامۀ مجلسى رديف 3 مى باشد.(3)
29 - مير على نقى، متوفّاى در سال 1205.(4)
30 - ملّا محمّد على استرآبادى، داماد مجلسى رديف 2.(5)
31 - ميرزا محمّد على امام جمعه بن ميرزا جعفر، متوفّاى در نوزدهم ربيع الاول 1300.(6)
32 - ملّا محمّد كاظم بن ملّا محمّد على متوفّاى در سال 1270.(7)
33 - مخلص كاشانى. ميرزا محمّد از شعراى متوفّاى در مراحل 60 سالگى.(8)
همگى از علماى به تفاوت درجات و نوعاً داراى مؤلفات و مصنفات و رديف يك از عرفا بوده و رديف 2 از علما و عرفاست و شرح حال و اسامى كتب
آنان در كتب مبسوطه ديده شود.
[مرحوم بلاغى در نظر داشته كه كتاب مفصّلى در شرح احوال علّامۀ مجلسى و خاندان وى بنويسد و به همين منظور، نامه هايى به دانشمندان معاصر خود نگاشته و درخواست اطّلاعاتى در اين زمينه نموده كه پاسخ چند تن را در كتابش با دستخطّ آنان درج نموده است. در اينجا به جهت اهميّت آن نامه ها، همه را بى كم و كاستى درج مى كنيم].
بسم الله الرحمن الرحيم
با تقديم سلام و ثناى وافر، نامۀ گرامى را كه ضمناً مژده تصميم جنابعالى را به تأليف متعلق به تاريخ حيات مجلسيين (ره) مى داد، واصل گرديده، بسى اسباب مسرّت شد.
مسئول و مأمول از درگاه حقّ متعال اينكه تأييد خود را مبذول داشته و به انجام اين منظور عالى موفّق بدارد - بمنّه و جوده.
تقاضا نموده بوديد اطّلاعاتى كه مربوط به خانوادۀ مجلسيّين و تاريخ زندگانى اين دو شخصيّت بزرگ و آثار علمى ايشان دارم، به منظور شركت در انجام آن مقصد شريف، ارسال و ايفاد نمايم. مقدار معتنابهى از خصوصيات مزبورۀ فوق و خاصّه مطالب مربوطه به تأليفات اين دو مرد بزرگ و على الاخص جامع اعظم «بحار الأنوار» و جمله اى از كتب مجلسى اوّل (ره) از اطّلاعات نادرۀ علمى و نكات دقيقۀ فنى كه در پيش اهلش قيمت بسزايى دارد، تاكنون با ممارست و در اثناى مطالعات جمع آورى نموده ايم، لكن چنانچه خود جنابعالى مى دانيد، كمىِ وقت و بسيارىِ مشاغل، مانع از آن هستند كه با فرصت و فراغت به جمع آورى اين نكات متفرقۀ مقيده پرداخته و اندازۀ معتنابهى تهيه و ارسال نمائيم.
همين قدر به حسب سماحت وقت در اطراف نسخۀ اصل كتاب «بحار» اين چند جمله
به عنوان اشاره و نمونه خاطرنشان مى شود:
كتاب «بحار الأنوار» تنها جامعى است كه سلسلۀ تأليفات طايفه [شيعه] و مسفورات محدّثين ثانى او را در ميان خود نداشته و اخبار انبوهى از منابع عصمت - سلام الله عليهم - كه در وى وديعه گذارده شده، در هيچ جامعى از جوامع به مقام تجمّع نيامده. البته تنهايى و بى نظيرى اوّلين شاهد ارجمندى مقام و اهميّت موقع مى باشد و او را [چنانچه مى توان گفت] تالى اعجاز قرار داده؛ علاوه بر جودت نظم و حسن ترتيب و جمع و اشتمال بر آيات كريمۀ مربوطۀ به اخبار؛ باز بعلاوۀ بيانات و توضيحات و تذييلات اخبار منقوله كه پر از جهات ادبيّه و نكات تاريخيّه و مباحث نظريه بوده و مثل درياهاى متلاطم با تراكم امواج حيرت آور خود، پيش چشم مُراجع و متتبّع جلوه گر شده، خودنمايى مى نمايد.
چنانچه از قرائن پيداست، منظور اصلى از تأليف كتاب «بحار الأنوار» جمع متفرّقات اخبار و حفظ اصول از تفرّق و انقراض بوده، چنانچه عدّۀ زيادى از اصول اماميّه به واسطۀ عوامل تفرقه و مجهوليت با مرور دهور از بين رفته و متتبّع در معاجم و تراجم رجال و محدّثين به كميّت زيادى از اسامى اصول و تأليفات برمى خورد كه اكنون در دست ما از آنها نشانى بجز نام و عينى بجز اثر به يادگارى نمانده و به همين جهت است كه در اين كتاب، اخبارى پيدا مى شود كه ظاهر الضعيف هستند يا از كتب و جزواتى نقل شده اند كه شأن مثل مجلسى (ره) اجلّ از اين است كه از آنها نقل بنمايد، فضلاً از اينكه اعتماد هم بفرماييد؛ خاصّه در قسمت فضائل و مناقب ائمه (ع)؛ ولى عذر مؤلف، واضح و منظورش تنها جمع و حفظ بوده، علاوه بر كثرت مشاغل ايشان، چنانچه بعضى قرائن وى خواهد آمد و همچنين كثرت تأليف ايشان، چنانچه مشهود است و همچنين در دسترس نبودن نسخ بعضى كتب و تراجم مؤلفين آنها بسا موجب مجهوليت مؤلفش شده؛ مثل كتاب «ثاقب المناقب» كه مؤلف [مجلسى - ره -] از صاحبش به لفظ «بعض قدمائنا» تعبير مى كند، و عجيب تر از آن كتاب «الامامة و التبصرة» كه نسبت مى دهد به على بن بابويه با اينكه سند كتاب مساعد نيست؛ بلكه اين كتاب، همان كتاب «جامع الأحاديث» على بن احمد بن جعفر قمى، مؤلف كتاب «العروس» است و از همين
باب است اينكه نسبت مى دهد كتاب «ازاحة العلة في معرفة القبلة» را به فضل بن شاذان (كتاب العشرة، چاپ كمپانى، ص 152) با اينكه در جاى ديگر، به خلاف همين كلمه به شاذان بن جبرئيل قمى نسبت مى دهد (كتاب العشرة چاپ كمپانى ص 153) و مثل همين اشتباه و تناقض به صاحب «وسائل» هم رخ داده و همين كتاب را در «وسائل» به فضل بن شاذان و در فهرست «وسائل» به شاذان بن جبرئيل نسبت داده و همچنين محدّث نورى در «مستدرك» طعن بر صاحب «وسائل» زده و غفلت از «فهرست» كرده است.
پيش ما سه جزء از اجزاء «بحار» از نسخۀ مؤلف موجود است كه همان سه جزء كتاب الايمان و الكفر و مكارم الاخلاق مى باشند.
آنچه تدبّر در آنها بدست مى دهد و در غير آنها از نسخ اصلى «بحار» كه مشاهده نموده ايم، اين است كه حال اين كتاب در چگونگى تأليف و وضع و كتابت، غير از وضعيت حال ساير تأليفات مى باشد. كسى كه در يكى از اين مجلّدات تأمّلى بكند، خواهد ديد كه جزوات چندى است كه هم از حيث كاتب، مختلف و هم از حيث خط و قلم، مختلف مى باشند و بسا حجم و اندازۀ صفحات و گاهى مقدار و عدد اوراق جزوات هم مختلف و بعضى بزرگ و بعضى كوچك هستند و بسا در ميان يك جزء، چند صفحه سفيد، يا در صدر يا ذيل يك صفحه، مقدارى سفيد ديده مى شود و با اين اختلاف فاحش از حيث خطّ و قلم، غالباً خطّ مؤلف نيستند؛ فقط غالب عناوين ابواب و آيات كه در صدر ابواب واردند و بيانات كه در ذيل اخبار ثبت شده اند، به خطّ خود مؤلف اند.
با اين همه، بياناتى كه در جلد مكارم الاخلاق ذكر شده با خطّ غير است و نوعاً از كتاب «مرآة العقول» [شرح كافى تأليف مؤلف] نقل شده. حتّىٰ اينكه بعضى از الفاظ «مرآة العقول» كه بعد از نقل لازم و التغيير بود، به همان حال باقى است (مثل اينكه لفظ مصنّف كه در «مرآة العقول» مراد صاحب «كافى» است به همان حال باقى مانده) و گاهى بيانات مختصره دو كلمه، سه كلمه با خطّ غير مؤلف پيدا مى شود و گاهى بعضى از اغلاط هم به حال خود بى مقابله باقى مانده و از همين قبيل، گاهى بعضى از روايات در غير باب خود ذكر شده و به همان حال باقى مانده مثل اينكه در جلد يازدهم، طبع كمپانى، صفحه 97، باب هشتم، احوال اصحاب ابى جعفر الباقر عليه السلام در حاشيه دارد: «كا محمّد بن يحيى و
محمّد بن احمد الرواية». روايتى است متعلّق به حال ابى جعفر محمّد جواد عليه السلام و عجب تر اينكه عيناً همان روايت را در همين كتاب در احوال حضرت ابى جعفر محمّد جواد وارد كرده (ج 11، چاپ كمپانى، ص 129، باب فضائله و مكارم اخلاقه، روايت ثانية: كا عن محمّد بن يحيى الخ) و نظير اين در جاهاى متفرّق «بحار» زياد است.
و در بعضى جاهاى ابواب صدر روايات و اسناد، چند كلمه از سند به خطّ مؤلف و ما بقى سند و متن به خط غير مى باشد.
و از اختلاف خطوط و كتاب كه گاهى به خطّ نسخ و گاهى ثلث و گاهى تحرير و گاهى خوب و گاهى بد مى باشد و همچنين از تفويض مؤلف امر نقل روايات را به صاحبان خطوط، پر روشن است كه آنها عده اى از تلامذه و اطرافيان مؤلف بوده اند كه امر نظم را به آنها واگذار نموده و استعانت مى جسته و از طبقۀ كتّاب و نويسندگان نبوده اند.
و در مجموع اين خصوصيات و ضمّ اين قرائن به همديگر، نتيجه مى توان گرفت كه مؤلف كتاب را جزوه جزوه كرده و ميان تلامذه و اطرافيان خود بخش كرده و به موجب دستور كه به آنها مى داده، اخبار را از مظانّش نقل مى كرده اند و به ترتيبى كه اشاره مى نموده و عناوين بابها را مى نوشته به همان ترتيب وضع اخبار در ابواب مى نموده اند و مواردى كه محتاج به بيان بود، در ذيل اخبار سفيدى مى گذاشتند و مؤلف به سبب اقتضا بيانى با خطّ خود در موارد مى نوشته و در همۀ اين احوال، گاه در يك مجلس و گاه متفرّق بوده اند.
و همچنين استفاده مى شود كه تمام كتاب در زمان مؤلفش از مسودّه به مبيضّه منتقل نشده؛ بلكه بعضى مجلّدات آخرى به همان نحو در مسودّه باقى مانده است، و براى اين مطلب، علاوه بر شواهدى كه گذشت كه دلالت داشتند به عدم فراغت و كثرت اشتغالات تأليفى و مشاغل شرعى مؤلف كه غالباً ممكن نكرده كه به چيزى مى نوشته، مرتبۀ ديگر مرور نموده و اصلاح نمايد. اين موضوع را شاهد مى توان گرفت كه در طبعۀ كمپانى - كه اوّل چاپ است - در بسيار موارد در ذيل بعضى ابواب بياض، اصل همان نحو باقى مانده و از اين عجب تر جزء اوّل چاپ تبريز است.
و الحمد لله، قم، حجة الكوه كمرى
بسم الله الرحمن الرحيم
خدمت ذى سعادت، جناب عمدة الاعلام، ثقة الاسلام، مروج الاحكام، آقاى سيد عبد الحجة بلاغى دامت بركاته.
به عرض مى رساند، ان شاء الله مدام در كمال استقامت، موفّق و مؤيّد باشيد. تلواً در موضوع ترجمۀ حالات و كتب خطّى و چاپى مرحوم علّامۀ مجلسى - أعلى الله مقامه - كه خواسته ايد از احقر كه هرگاه اطّلاع تازه اى دارم، بنگارم، اطّلاع تازه ندارم و در خصوص كتاب «مقلاد الرشاد» هم در ميان كتابها گردش نمودم و نبود. در خاتمه، دوام سعادت و سلامت وجود شريف را از خلّاق متعال خواستارم.
الأحقر محمدتقى الموسوى الخوانسارى 2 صفر المظفّر 1366
تصویر
بسمه تعالى
به عرض مى رساند، مرقومۀ شريفه، واصل و باعث مسرّت و خوشوقتى گرديد و بشارت طبع رسالۀ شريفه كه در ترجمۀ حال علامتين مجلسيّين تأليف فرموده ايد، موجب مزيد مسرّت گرديد. اميدوارم ان شاء الله هميشه موفّق و مؤيّد به نشر آثار علميۀ اسلاميه و در خدمت به عالم اسلامى و تشيّع خداوند - جلّ شأنه - همگى را موفّق دارد.
راجع به اطّلاعات ناقصه كه در موارد مزبوره امر فرموديد، معروض دارد آنچه فعلاً در نظر بوده در ورقه على حده معروض گرديد، و السلام عليكم و رحمة الله بركاته. خدمت حضرت مستطاب آقاى مشكاة - دامت بركاته - از قول احقر تبليغ سلام بفرماييد. ان شاء الله تعالىٰ، مستقلاً هم معروض خواهد شد و هكذا خدمت جناب آقاى صدر بلاغى - دامت افاضاته - سلام معروض مى دارد.
الاحقر فضل الله زنجانى عفى عنه
تصویر
هو
بدواً معروض مى دارد: در احوال مجلسيّين - أعلى الله درجتهما - فاضل متتبّع جليل آقا احمد، پسر مرحوم آقا محمدعلى حفيد استاد الكل آقاى بهبهانى مرحوم، در مقدمه كتاب «مرآة الأحوال» خود به تفصيل متعرض نشده اند و نسخه آن، شايد در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار موجود باشد. اگر مراجعه نفرموده ايد، به كتاب مزبور مراجعه فرماييد. مفصّلاً اطلاع حاصل خواهيد فرمود.
از مؤلفات مرحوم مجلسى اوّل قدس سره از شرح عربى ايشان، يك جلد نزد احقر موجود است و يك جلد از نسخۀ اصل آن، سابقاً در نزد مرحوم حاج شيخ محمود بروجردى بود - كه درصدد بود نسخۀ كامل آن را به دست آورد - چاپ بنمايد و يك رساله هم در سير و سلوك كه مختصر است، در جزء مجموعه نزد احقر است كه اسم آن را ناسخ «تشويق السالكين» نام برده و خود مؤلف هم در ديباچه اشاره مى نمايد كه رسالۀ مبسوطه به اسم «مشيد السالكين»، سابقاً نوشته است.
از مؤلفات مجلسى ثانى هم دو جزء از مسودّۀ اصليۀ «بحار» كه جلد 24 و نصف مجلّد از جزء بيستم باشد، نزد احقر است مقدار مهمى هم از اجزاى آن در كتابخانۀ جناب آقاى حاج حسين آقا ملك است كه قريب چهارده جزء است، از مجلّدات متفرّقه كه ممكن است خودتان به ايشان رجوع و استفاده فرماييد. دو مجلّد هم از انتها در كتابخانۀ جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى سيد محمّد حجّت تبريزى در قم است.
اجازاتى هم به خطّ خود مجلسى مرحوم در جزء كتابهاست كه ذيلاً اشاره مى شود:
اوّل، اجازه اى است كه به اسم شيخ بهاء الدين جيلى در آخر مجلّد كتاب «تهذيب» شيخ طوسى قدس سره مرقوم شده و عيناً نقل مى شود:
«بسم الله الرحمن الرحيم، أنهاه الملّا الفاضل الصالح التقيّ الزكيّ مولانا الشيخ بهاء الدين محمّد الجيلى - أيّده الله تعالىٰ - سماعاً و تصحيحا و ضبطا في مجالس آخرها رابع شهر جمادي الثانية في شهور سنة خمس و سبعين بعد الألف من الهجرة المقدسة و أجزت له - زيد توفيقه - أن يروي عنّي جميع الكتب الأربعة المشهورة المتواترة من مؤلّفيها المشايخ
الأجلّاء محمّد بن يعقوب الكليني و أبي جعفر محمّد بن الحسين بابويه و الشيخ محمّد بن الحسن الطوسي - رضوان الله عليهم - بأسانيدي المتكثرة المتّصلة اليهم - رحمهم الله - آخذاً عليه ما أخذ عليّ من سلوك سبيل الاحتياط الذي لا يضلّ سالكه و لا يظلم مسالكه و كتب بيمناه الجانية الفانية الخاطى الخاسر، ابن محمّد تقي، محمّد باقر عفي عنها حامداً مصلياً مسلماً.
دوم، اجازه اى است كه در آخر مجلد اوّل از كتاب «كافى» نوشته است و صورت آن اين است:
«بسم الله الرحمن الرحيم، أنهاه المولى الأولى الفاضل الكامل الزكيّ مولانا محمّد مقيم - وفّقه الله تعالىٰ - لمراضيه سماعاً و تصحيحا و ضبطا في مجالس آخرها خامس شهر ذي الحجة الحرام من شهور سنة سبع و سبعين بعد الألف من الهجرة النبوية و أجزت له دام تأييده أن يروي عني هذا الكتاب و سائر كتب الأخبار المأثورة عن الأئمّة الأطهار - صلوات الله عليهم - آخذاً عليه ما أخذ علي من الاحتياط في النقل و الفتوى فإنّ المفتي على شفير جهنّم و كتب بيمناه الجانية الفانية أفقر عباد الله الى رحمته ربّه الغني محمّد باقر بن محمّد تقي، عفى الله عن جرائمها حامداً مصلياً مسلماً.
سوم، اجازۀ مفصّله اى است كه در آخر نسخه از «اصول كافى» نوشته، به اسم عالم ورع ثقة الحاج محمّد طاهر بن مقصود على الاصبهانى كه جمله اى از آن در ظَهر صفحه نقل مى شود:
«بسم الله الرحمن الرحيم، أمّا بعد: حمد الله على سوابق الأنعام و الصلاة على رسوله محمّد سيد الأنام و آله البررة الكرام، فيقول الفقير الى عفو ربّه الغافر محمّد بن محمّد تقي المدعو بباقر أوتيا كتابهما يميناً و حوسبا حساباً يسيراً إنّه لمّا كان المولى الفاضل الصالح الفالح النقيّ المتوحّد الذكيّ الألمعي ولدى العقلاني و جليل الروحاني، مولانا محمّد طاهر بن الحاج مقصود على الاصبهاني ممّن وفّقه الله لطّلب المعالي و وصل كدّ الأيام بسهر الليالي و كان ممّن ربيته بالعلم صفيراً و راقبته على الأحوال كبيراً فطيّرته مطارى و أودعته نتائج أفكاري و قرأ عليّ و سمع منّي كثيراً في العلوم العقلية و النقلية و الأخبار
المأثورة عن الأئمّة الهادية المهدية - صلوات الله عليهم أجمعين - ثمّ استجازني تأسّياً بسنّة سلفنا الصالحين - رضوان الله عليهم أجمعين - فاستخرت الله و أجزت له - دام تأييده - كلّ ما صحت لي روايته و اجازته ممّا صنف في الإسلام من مؤلّفات الخاصّ و العام في فنون العلوم العقلية و النقلية من التفسير و الحديث و الدعاء و الكلام و الأصول و الفقه و التجويد و المنطق و اللغة و الصرف و النحو و المعاني و البيان و غيرها؛ بحق روايتي عن مشايخي الكرام و أسلافي الفحام - عليهم رحمة الملك العلّام - إلى آخر الإجازة؛ و تاريخ الاجازة عاشر شهر جمادى الأولى من شهور سنة سبع و ثمانين بعد الألف الهجرية است.
از مؤلفات مرحوم علّامۀ مجلسى ثاني قدس سره غير آنچه سابقاً اشاره شد، كتب ذيل خطّى احقر است:
جلد دوم كتاب ملاذ الأخيار في شرح تهذيب الأخبار
رساله مفصّله در قصاص و حدود و ديات
رساله مختصر در صيغ نكاح
رسالة الجنة و النار كه تاريخ تأليف آن هزار و يك صد هجرى است و نسخه در 1119 نوشته [شده] و از روى نسخه اصل كه به خطّ مرحوم مجلسى بوده، مقابله شده.
رسالۀ فارسيۀ مختصرى است كه در جواب سه سؤال كه از مرحوم مجلسى نموده اند، نوشته است. عنوان سؤالها اين است:
1 - طريقه حكما و حقيقت و بطلان آن.
2 - طريقۀ مجتهدين و اخباريين.
3 - طريقۀ فقها و صوفيه.(1)
بسمه تعالىٰ شأنه العزيز
به عرض مى رساند، محترم تعليقۀ رفيعه، واصل، اميد وجود مبارك مقرون به
1) . پايان مكتوب شيخ الاسلام زنجانى.
سلامتى و صحّت، مشمول عنايات غيبيه بوده باشد. در باب كتب و رجال علمى خانواده علّامۀ مجلسى از حقير استخبار فرموديد. چون در اين خط نبودم، لهذا اطلاعاتى ندارم. شرح حال حقير را اگر خواسته باشيد، آقاى ميرزا عباس فيض كه فعلاً در تهران است - ان شاء الله تعالىٰ - نزد جنابعالى خواهند آمد. هرگاه شرحى خواسته باشيد، ايشان نوشته، خدمت جنابعالى خواهند داد. از خداى تعالىٰ، توفيقات و تأييدات آن وجود مبارك را خواهانم. و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
الأحقر، محمّد القمى فيض
آقاى سيد عبد الحجة بلاغى، دام ظلّه العالي
مرقومۀ شريفۀ مورخۀ 25 آذر را فقط ديروز زيارت كرد و جواباً عرض مى كنم كه با نهايت تأسّف اينجانب هيچ گونه اطّلاعى از مراجع ترجمه احوال مرحومين مجلسيين و خانواده ايشان و رجال علمى اسرۀ ايشان و كتب خطّى يا چاپى از تأليفات ايشان ندارم و هيچ وقت در اين مواضيع تتبّعى نكرده ام؛ زيراكه هميشه رسالۀ «الفيض القدسى» مرحوم حاج ميرزا حسين نورى را به حقّ مصداق كامل: «كلّ الصيد في جوف الفراء حدّث عن الهجر و لا حرج» مى دانستم و هيچ وقت خود را محتاج به تتبّع جديدى در خصوص سوانح احوال مرحوم مجلسى معرض نمى كردم، و همچنين در خصوص منشأ شهرت عاميانه كه «شصت مرده را در خواب بايد گرفت»، براى استعلام از حال او هيچ اطّلاع خصوصى ندارم.
با تجديد مراتب معذرت، محمّد قزوينى
بسمه تعالىٰ
با تراكم موانع و كثرت مشاغل، از نوشتن جواب معذرت مى خواهم.
و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته
7 صفر 1366
تصویر
تصویر
حافظ ابو نعيم احمد بن عبد الله بن احمد بن اسحاق بن موسى بن مهران اصبهانى، از اعلام محدّثان و روات و اكابر حافظان مورد اعتماد است. از فضلا حديث مى كند و از او حديث كرده اند و بهره مند شده اند. اين مرد بزرگوار «محدثى مشهور است و كتابى مأثور دارد، مسمّى به «حلية الأولياء» كه نام شريف آن تصنيف در السنۀ علما داير است و مضامين اعجاز آيينش در صحف مناقب ائمّۀ دين ساير؛ از مصنّفين اوّلين و آخرين، هركه از احوال همايون اهل بيت اطهار - سلام الله عليهم اجمعين - مجموعى پرداخته و يا كتابى ساخته، غالباً ممكن نيست كه از ابو نعيم و حليۀ وى روايتى نياورده يا فضيلتى نقل ننموده باشد؛ چه به وجه اسناد و يا بر سبيل ارسال» (نامۀ دانشوران، ج 2، ص 707).
نژاد ابو نعيم تا مهران بترتيب مزبور از كتاب «اخبار اصبهان» حافظ ابو نعيم نقل شده و حافظ ابو نعيم هم در آن كتاب، گفته: نخستين كس از اجداد من كه به شرف اسلام فائز شده مهران است و مهران، غلام عبد الله بن معاوية بن عبد الله بن جعفر طيّار بوده است.
ابو نعيم به ضمّ نون و فتح عين بى نقطه به صيغۀ تصغير است و مخالفى در استعمال، به اين گونه ندارد و اسامى ديگران به صيغۀ مكبّر و فتح نون و عين به صداى يايى است، مانند حافظ ابو نعيم فضل بن دُكَين(1)كه از مشاهير قدماى علماى شيعه است و عامّه از او بسيار روايت مى كنند و محلّ وثوق است، نزد شيعه و سنّت. گرچه نام او را در كتب رجال ذكر نكرده اند، ولى شهيد ثانى و
1) . دكين بر وزن زبير است.
نوادۀ او شيخ محمّد، در تعليقات رجاليّات خودشان ثبت كرده اند و ابو نعيم نصر بن عصام بن مغيرۀ فهرى، معروف به قرقاره و پدر شيخ ابو العباس ابن عقده نيز ابو نعيم است و نيز ربعى بن عبد الله بصرى، ثقۀ بزرگوار از اصحاب مولانا الصادق عليه السلام و مولانا الكاظم عليه السلام (روضات به ترجمه از دو مورد).(1)
ولادت حافظ به قول ابن منده در شهر رجب سال 330 و به قولى 334 و به قولى 336 بوده است (نامۀ دانشوران).
حافظ به گاه كسب هنر و استماع خبر، به مدرس جمعى از معاريف اساتيد قدم نهاد؛ مثل ابو العباس محمّد بن يعقوب اصم و ابن كيسان نحوى و غيرهما، و كسانى كه علم حديث از ابو نعيم فرا گرفته اند، بسيارند؛ از جمله محدث طفرى است و ابو على حدّاد (نامۀ دانشوران).
محدّث نيشابورى در ترجمۀ ابو نعيم از رجال خويش گويد:
كان حافظاً مشهوراً من أعلام المحدّثين و أكابر الحفّاظ الثّقات.
و ابن خلّكان در اخبار وى از «وفيات الأعيان» آورده:
كان من أعلام المحدّثين و أكابر الحفّاظ الثقات أخذ عن الأفاضل و أخذوا عنه و انتفعوا به الحفّاظ.
1) . شرح احوال حافظ ابو نعيم در بسيارى از كتب، مستقلاً و يا ضمناً مندرج است؛ از جمله ابن خلّكان در وفيات الأعيان؛ ابن شهرآشوب مازندرانى، در معالم العلماء؛ علّامۀ حلّى در خلاصة الرجال؛ عبد الرحمن بن جوزى در تاريخ منتظم؛ محمّد بن اسعد يافعى در مرآة الجنان؛ ياقوت حموى در معجم البلدان؛ مير محمّد باقر خوانسارى در روضات الجنّات؛ ميرزا عبد الله افندى در رياض العلماء؛ خواند مير در حبيب السّير؛ مير مصطفى در نقد الرجال؛ محدّث استرآبادى در منهج المقال؛ مؤلّفين نامۀ دانشوران در مجلد دوم، ص 707 تا 721.
و كتاب «حليۀ» او را ستوده مى گويد:
هو أحسن الكتب.
صاحب «روضات الجنات» (به ترجمه از ص 75) مى نويسد:
كتاب «حلية الأولياء» بين اصحاب ما معروف است و از آن، اخبار مناقب و اخلاق و غيره را نقل مى نمايند.
علماى اسلام را بحذافيرهم اتّفاق است بر اينكه حافظ ابو نعيم از محدّثين اهل سنّت مى باشد و در زمرۀ اشاعره به شمار مى رود؛ ولى نقّادين حال رجال از فرقۀ اماميّه اظهار تشيّع وى نموده اند و بر طبق استنباط خويش، گواهى داده اند و گفته اند كه او چون در عصر سلطنت اهل سنّت بوده، تقيّه نموده و تصانيف بر آيين ايشان پرداخته؛ من جمله [ملّا] محمّد باقر مجلسى رحمه الله كه خود از نوادگان ابو نعيم است، بدين معنى تصريح فرموده، چنانكه مؤلّف «روضات الجنات» مى گويد كه در يكى از فوايد امير محمّدحسين خاتون آبادى كه از اسباط علامۀ مجلسى است، ديدم كه نوشته بود از جمله معاريف علماى جمهور كه من بر تشيّع وى پى بردم، حافظ ابو نعيم محدّث اصبهانى است.
وى مصنّف كتاب «حلية الأولياء» و از اجداد جدّ من مجلسى مى باشد و جدّ من، تشيّع وى را از والدش مجلسى بزرگ - طاب ثراه - نقل كرده، و او نيز اين معنى را «اباً عن جدّ» بسندى متّصل به شخص ابو نعيم روايت نموده. از اين جهت است كه در كتاب «حليه» از مناقب ائمه، آنچه در ساير كتب آن قوم يافت نمى شود يافت مى شود، و محدّثين فرقۀ اثنى عشريّه و ديگر طوايف اماميّه، موارد احتجاج، از آن استخراج مى نمايند. چون اهل بيت به ما في البيت، داناتر از ديگران اند، لاجرم ابو نعيم را به شهادت اولاد و احفادش بى شبهه بايد شيعى
شناخت (نامۀ دانشوران).
1 - مصنّف «رياض العلماء» كه همه جا از علّامۀ مجلسى به استاد استناد تعبير مى كند، او نيز در ترجمۀ ابو نعيم مى گويد: من اين استظهار، از آن استاد بزرگوار استماع نمودم.
2 - و از مؤيّدات تشيّع وى، حكايتى است كه زكريّا بن محمّد قزوينى در كتاب «آثار البلاد» آورده، گويد: مردم اصبهان بر حافظ ابو نعيم تعصّب آوردند و او را از دخول جامع، منع كردند اتّفاقاً در آن ايّام، سلطان محمود، حاكمى به آن بلد روانه نمود. اهل اصبهان، به موجبى برشوريدند، حاكم را بكشتند. چون ماجرا به سمع سلطان رسيد، بنفسه متوجّه اصبهان گرديد. نخست مردم آن بلد را به لطف، امان بخشيد، همين كه نيك از سطوت محمود بياسودند، روز جمعه كه جمله در جامع اعظم بودند، محمود بفرمود تا لشكريان به يكبار حمله بردند و درهاى جامع بگرفتند و از مردم اصفهان، كشتارى فراوان كردند. هركه در جامع حضور داشت، به قتل آمد و ابو نعيم كه از آن ممنوع بود، در گذشت.
3 - ديگر از امارات صحّت اين دعوى، صورت لوح مزار اوست. مولانا نظام الدين قرشى كه از شاگردان شيخنا بهاء الدين محمّد بوده، در كتاب «رجال» خويش، المسمّىٰ به «نظام الاقوال» گفته: من قبر ابو نعيم را خود در اصفهان زيارت كردم؛ اين عبارت بر فراز آن نوشته بود كه:
قال رسول الله صلى الله عليه و آله: مكتوب على ساق العرش لا اله إلا الله وحده لا شريك له محمّد بن عبد الله عبدي و رسولي و أيّدته بعليّ بن أبي طالب. رواه الشيخ الحافظ المؤمن الثقة العدل أبو نعيم أحمد بن عبد الله سبط محمّد بن يوسف البنّاء الاصفهانى - رضي الله تعالىٰ عنه - و رفع في أعلى علّيّين درجته و حشره مع من يتولّاه من الأئمّة المعصومين - صلوات الله عليهم أجمعين. (نامۀ دانشوران و روضات به ترجمه)(1)
1) . محدّث قمى در كتاب الكنى و الالقاب اين عبارات را با چند اختلاف نقل كرده و سهو شده است.
4 - صاحب «المنجد» در جلد 2، صفحۀ 536 مى نويسد:
ابو نعيم الاصفهانى: (948-1038 م) محدّث شافعىّ سافر في طلب العلم إلى بغداد و البصرة و نيسابور. له «حلية الأولياء و طبقات الأصفياء» مخطوط في برلين (انتهى).
يعنى ابو نعيم، محدّث شافعى مذهب است و براى تحصيل علم به بغداد و بصره و نيشابور مسافرت كرده است و كتاب «حليه» از اوست كه نسخۀ خطّى آن در برلن است.
از اعقاب اين حافظ بزرگوار، جناب فاضل شاعر ماهر قدسى مولى مقصود على مجلسى است كه از مولى مقصود على، فرزندى به وجود آمده؛ چون ملّا محمّد تقى مجلسى و نواده اى چون علّامۀ مجلسى ملّا محمّد باقر.
شهاب الدين ياقوت در ذيل عنوان اصبهان از كتاب «معجم البلدان» مى گويد:
امام ابو نعيم احمد بن عبد الله بن احمد بن اسحاق بن موسى بن مهران، سبط محمّد بن يوسف بنّاء، حافظ مشهور، صاحب تصنيفات، كه از آن جمله است: «حلية الأولياء و غيره، به روز دوشنبه بيستم محرم سال 430 وفات يافت و در موضع مردبان مدفون گشت (نامۀ دانشوران).
مردبان
از كلام ياقوت كه به فارسى ترجمه شد، معلوم مى شود كه: مزار آب بخشان اصفهان را سابقاً «مَردبان» مى خوانده اند؛ چرا كه مضجع ابو نعيم، اكنون در گورستان آب بخشان است، از محلۀ درب شيخ ابى مسعود(1)و نگارنده معتقدم كه مورنان امروز، همان مردبان قديم است و هم اكنون، اسم مورنان باقى است و
1) . نامۀ دانشوران، به خلاصه.
با محل مطابقت دارد.
آنچه از مصنّفات و مؤلّفات حافظ ابو نعيم ضبط شده، به قرار ذيل است:
الف) كتاب حلية الأولياء (حليه به كسر حاء به معنى زينت است).
ب) كتاب الاربعين. در اين كتاب، احاديثى را كه در حالات مهدى - عجّل الله فرجه - وارد است، جمع نموده كه فهرست عنوان احاديث آن چنين است:
حديث اوّل، در بيان مهدى و اينكه از اين امّت است.
حديث دوم، در بيان مهدى و اينكه از عترت رسول الله صلى الله عليه و آله است.
حديث سوم، در اينكه ظهور مهدى، مقدّم بر قيامت است.
حديث چهارم، در فرمايش حضرت رسول صلى الله عليه و آله به فاطمه عليها السلام كه «المهدىّ من ولدك».
حديث پنجم، در فرمايش حضرت رسول صلى الله عليه و آله كه «إنّ منهما مهديّ هذه الأمّة».
حديث ششم، در اينكه مهدى حسينى است.
حديث هفتم، در بيان قريه اى كه مهدى از آنجا بيرون مى آيد.
حديث هشتم، در توصيف روى مهدى.
حديث نهم، در توصيف رنگ و جسم مهدى.
حديث دهم، در توصيف پيشانى مهدى.
حديث يازدهم، در توصيف بينى مهدى.
حديث دوازدهم، در توصيف خالى كه مهدى بر گونۀ راست دارد.
حديث سيزدهم، در توصيف دندانهاى مهدى.
حديث چهاردهم، در توصيف پيشوايى و امامت مهدى.
حديث پانزدهم، در اينكه مهدى، فريادرس مردمان است.
حديث شانزدهم، در بيان اينكه ابر بر بالاى سر مهدى است.
حديث هفدهم، در بيان اينكه فرشته بر بالاى سر مهدى است.
حديث هيجدهم، در بشارت حضرت رسول صلى الله عليه و آله به مهدى و اينكه وى دافع ستم است.
حديث نوزدهم، در بيان اسم مهدى.
حديث بيستم، در بيان كنيۀ مهدى.
حديث بيست و يكم، در بيان اسم پدر مهدى.
حديث بيست و دوم، در بيان عدل مهدى.
حديث بيست و سوم، در بيان خوى مهدى.
حديث بيست و چهارم، در بيان بخشش مهدى.
حديث بيست و پنجم، در بيان عمل مهدى به سنّت حضرت رسول صلى الله عليه و آله.
حديث بيست و ششم، در بيان نشانۀ ظهور مهدى و عَلَمْهاى او.
حديث بيست و هفتم، در بيان نشانۀ ظهور مهدى از طرف خاور زمين.
حديث بيست و هشتم، در بيان عزيز شدن اسلام به مهدى.
حديث بيست و نهم، در بيان تنعّم امّت در زمان ظهور مهدى.
حديث سى ام، در اينكه مهدى يكى از بزرگان بهشت است.
حديث سى و يكم، در بيان كشورگيرى مهدى.
حديث سى و دوم، در بيان خلافت مهدى.
حديث سى و سوم، در بيان امر به بيعت مهدى.
حديث سى و چهارم، در اينكه مهدى دلها را به يكديگر مهربان مى سازد.
حديث سى و پنجم، در بيان وضعيّت روزگار پس از مهدى.
حديث سى و ششم، در اينكه مهدى قسطنطنيّه را تصرف مى كند.
حديث سى و هفتم، در اينكه مهدى، پس از پادشاهان ستمكار، خواهد آمد.
حديث سى و هشتم، در بيان نماز خواندن عيسى بن مريم، عقب سر مهدى.
حديث سى و نهم، در بيان سخن گفتن مهدى با عيسى بن مريم.
حديث چهلم، در اينكه امّت حضرت رسول صلى الله عليه و آله در امان اند.
ج) كتاب ذكر المهدى و نعوته و حقيقة مخرجه و ثبوته، كه سيد رضى الدين بن طاوس در طرائف خود، اين كتاب را به حافظ نسبت داده و گويا كتاب دوم و سوم، يكى باشد.
د) كتاب طبّ النبىّ، چنانكه دميرى در كتاب «حيوة الحيوان» به وى منسوب ساخته.
ه) كتاب فضائل الخلفاء كه در «فرائد» حمويى نقل كرده.
و) كتاب حلية الأبرار.
ز) كتاب الفتن.
ح) كتاب الفوائد؛ چنانكه فاضل متبحّر خبير سيد هاشم بحرانى در كتاب «غاية المرام» و غيره هر سه را به او نسبت داده و به نظر مى رسد كه كتاب «فتن» با «حلية الأبرار» يكى باشد.
ط) كتاب مختصر الاستيعاب(1)كه از برخى كتابها به دست مى آيد.
ى) كتاب منقبة الطاهرين و مرتبة(2)الطيّبين يا كتاب ما نزل من القرآن في
اميرالمؤمنين، كه اين دو كتاب را صاحب معالم العلماء به ايشان نسبت داده.
يب) كتاب تاريخ اصبهان. اين كتاب كه اخبار اصبهان هم ناميده مى شود، در خارج ايران طى دو مجلّد به چاپ رسيده است و موضوع تشريف فرمايى حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام به اصفهان در آن نوشته شده است (روضات به ترجمه و خلاصه).
التعازي محمّد علوى حسنى كوفى
الاربعون الزاهرة المنسوبة إلى العترة الطاهرة شمس الدين محمّد ابن جزرى دمشقى
أدعية السر سيّد ضياء الدين فضل الله راوندى
مجمع البحرين في مناقب السبطين سيد ولى بن نعمة الله حسينى رضوى
أبي عبد الله محمد بن عليّ العلويّ الحسنيّ الكوفيّ (م 445 ه. ق)
تحقيق: فارس حسّون كريم
ترجمة المؤلّف(1)
و انظر أيضاً ما كتبه الفاضلان: السيّد أحمد الحسينيّ و محمد سعيد الطريحيّ في مقدّمتيهما لكتب المؤلّف رحمه الله الّتي حقّقاها.
1) . انظر ترجمته في: المنتظم لابن الجوزيّ، ج 9، ص 189، رقم 322؛ تاريخ إربل لابن المستوفيّ، ج 2، ص 312، رقم 8؛ سير أعلام النبلاء، ج 17، ص 636، رقم 430؛ العبر في خبر من غبر، ج 2، ص 288؛ المعين في طبقات المحدّثين، ص 129، رقم 1427؛ تاريخ الإسلام، حوادث و وفيات 441-450 ه، 451-460 ه، ص 118، رقم 150؛ الإعلام بوفيات الأعلام، 184؛ شذرات الذهب، ج 3، ص 274؛ مستدرك الوسائل، 19 - الخاتمة ج 1 - ص 371، رقم 58؛ طبقات أعلام الشيعة - النابس في القرن الخامس -، ص 170، الذريعة، ج 4، ص 205، و ج 16، ص 272؛ تاريخ الأدب العربيّ لبروكلمن، ج 3، ص 334؛ تاريخ التراث العربيّ لفؤاد سزكين، المجلّد الأوّل، ج 2، 220؛ معجم المؤلّفين، ج 10، ص 316 و 317؛ مستدركات علم رجال الحديث، ج 7، ص 221، رقم 13954 و ص 222، رقم 13955؛ مستدركات أعيان الشيعة، ج 3، ص 241
الشريف الزاهد أبو عبد الله محمد بن عليّ بن الحسن بن عليّ بن الحسين بن عبد الرحمن بن القاسم بن محمد البطحائيّ بن القاسم بن الحسن بن زيد بن الحسن بن عليّ بن أبي طالب عليه السلام، العلويّ الحسنيّ الشجريّ(1)الكوفيّ. لقّب ب «مُسْنَد الكوفة».
ولادته: وُلد في شهر رجب من سنة 367 ه.
والده: علي بن الحسن بن عليّ بن الحسين بن عبد الرحمن، من العلماء المحدّثين بالكوفة، ترجم له الشيخ آقا بزرگ الطهرانيّ في الطبقات(2)يروي عن أبي العبّاس المرهبيّ، و محمد بن الحسين بن سعيد الأزديّ.
نشأته: نشأ و ترعرع بالكوفة في اُسرة علميّة فبكّر إلى سماع الحديث، و أدرك جملة من تلامذة الحافظ ابن عقدة فحمل عنهم العلم و خاصة الحديث و فنونه، ثمّ رحل إلى بغداد فدرّس فيها ثمّ رجع إلى الكوفة يبثّ علمه، يدرّس و يؤلف حتى أصبح رحلة يقصده بغاة العلم و هواة الحديث.
الثناء و الإطراء عليه: قال ابن النرسيّ: ما رأيت من كان يفهم فقه الحديث مثله، و كان حافظاً.
و قال الذهبيّ: الإمام، المحدِّث، الثقة، العالم، الفقيه.
و قال كحالة: فاضل.
و قال النمازيّ: الشريف الزاهد، العالم الكامل، المتّقي الفاضل.
1 - أبو إسحاق إبراهيم بن أحمد بن محمد الطبريّ البغداديّ
المقرئ، المتوفّى سنة 393 ه.
2 - إبراهيم بن محمد النظاميّ.
3 - أحمد بن أصرم.
4 - أبو العبّاس أحمد بن زيد بن يسار البيسانيّ.
5 - أبو الحسين أحمد بن عبد الله بن الخضر السوسنجرديّ المعدّل البغداديّ، المتوفّى سنة 402 ه.
6 - أحمد بن عبد الله الجواليقيّ.
7 - أبو عبد الله أحمد بن عليّ العطّار المقرئ.
8 - أحمد بن محمد بن أبي الأشتر [الاس] العطّار.
9 - أبو طاهر أحمد بن محمد التميميّ القصّار.
10 - أبو الطيّب أحمد بن محمد بن بنان.
11 - أحمد بن محمد بن عليّ الصوفيّ التميميّ.
12 - أبو الحسن أحمد بن محمد بن عمران.
13 - أحمد بن الوزير بن أحمد بن عليّ الدهقان الكوفيّ، نزيل بغداد.
14 - جعفر بن أحمد بن عبد ربّه الدهقان.
15 - جعفر بن أحمد بن ليث البجليّ القصّار.
16 - أبو عبد الله جعفر بن محمد بن الحسين بن حاجب.
17 - جعفر بن محمد بن عيسى بن عليّ بن محمد الجعفريّ.
18 - جناح بن نذير المحاربيّ.
19 - الحسن بن أحمد بن أبي داود الحفريّ القطّان. لعلّه الآتي بالرقم 22.
20 - الحسن بن الحسين بن حبيش المقرئ.
21 - الحسن بن عليّ بن بزيع.
22 - الحسين بن أحمد بن أبي داود الجعفريّ القطّان. لعلّه المتقدّم بالرقم 19.
23 - الحسين بن أحمد المقرئ.
24 - أبو القاسم الحسين بن محمد بن إسماعيل بن أبي عابد قاضي الكوفة، المتوفّى سنة 395 ه.
25 - الحسين بن محمد بن الحسن البجليّ المقرئ.
26 - الحسين بن محمد بن الحسين الخزّاز.
27 - زيد بن أبي هاشم جعفر بن محمد العلويّ.
28 - أبو الحسين زيد بن جعفر بن محمد بن حاجب الخزّاز.
29 - زيد بن محمد بن المؤدّب.
30 - الضحّاك بن عبيد الله بن أبي قتيبة الغنويّ.
31 - أبو تمّام عبد الله بن أحمد بن عبيد الأنصاريّ المؤدّب.
32 - عبد الله بن جعفر بن محمد الحفريّ [الجعفريّ].
33 - أبو محمد عبد الله بن الحسين الفارسيّ.
34 - عبد الله بن مجالد بن بشر المحاربيّ [البجليّ].
35 - عبد الله بن محمد بن هشام التيمليّ.
36 - عبد السلام بن أحمد بن عليّ بن حبّة الخزّاز التغلبيّ.
37 - عبد العزيز بن إسحاق بن جعفر البقّال البغداديّ.
38 - عبد الواحد بن محمد بن عبد الله البغداديّ.
39 - علي بن الحسن بن عليّ بن الحسين بن عبد الرحمن - أبوه -.
40 - أبو الحسين عليّ بن الحسن بن يحيى العلويّ.
41 - أبو القاسم عليّ بن الحسين العرزميّ.
42 - عليّ بن حمّاد بن قيس الأسديّ.
43 - أبو الحسن عليّ بن سهل بن محمد بن أبي حيّان التيميّ الكوفي.
44 - أبو الحسن عليّ بن عبد الرحمن البكّائيّ، المتوفّى سنة 376 ه.
45 - علي بن عبد الصمد التميميّ النيسابوريّ.
46 - علي بن محمد بن إسحاق المقرئ الخزّاز.
47 - عليّ بن محمد بن بنان [بيان] الشيبانيّ الفقيه.
48 - أبو القاسم عليّ بن محمد بن حاجب.
49 - عليّ بن محمد بن الفضل المؤدّب الدهقان.
50 - عليّ بن يعقوب بن السري.
51 - أبو حفص عمر بن إبراهيم الكتّانيّ المقرئ، المتوفّى سنة 390 ه.
52 - عمر بن عليّ الوشّاء القرشيّ.
53 - كعب بن عمرو البلخيّ.
54 - محمد بن إبراهيم الكتّانيّ.
55 - محمد بن أبي العبّاس الورّاق.
56 - محمد بن أحمد بن إبراهيم.
57 - محمد بن أبي هاشم جعفر بن محمد العلويّ.
58 - أبو الحسن محمد بن أحمد بن الحسين بن عبد الله الجواليقيّ.
59 - محمد بن أحمد النهميّ.
60 - محمد بن جعفر بن عبد الكريم الخزاعيّ الجرجانيّ.
61 - أبو الحسن [الحسين] محمد بن جعفر بن محمد التميميّ النحويّ، يعرف ب «ابن النجّار الكوفيّ» المتوفّى سنة 402 ه، صاحب «تاريخ الكوفة».
62 - أبو الطيّب محمد بن الحجّاج.
63 - أبو الفضل محمد بن الحسن بن حُطيط الأسديّ.
64 - أبو الطيب محمد بن الحسين بن جعفر بن الفضل التيمليّ، المتوفّى سنة 387 ه.
65 - محمد بن الحسين بن جعفر النخّاس.
66 - محمد بن الحسين بن عبد الصمد الجعفيّ.
67 - محمد بن الحسين بن غزال الحارثيّ [المحاربيّ] الخزّاز.
68 - محمد بن الحسين بن محمد البجليّ المقرئ.
69 - محمد بن الحسين السلميّ.
70 - محمد بن الحسين السمنيّ.
71 - محمد بن الحسين القرشيّ.
72 - محمد بن زيد بن أحمد التميميّ [النهميّ].
73 - محمد بن زيد بن عليّ البغداديّ.
74 - محمد بن طلحة النعّال البغداديّ.
75 - أبو طالب محمد بن العبّاس الحذّاء المقرئ.
76 - أبو عبد الله محمد بن عبد الله بن الحسين الجعفيّ القاضيّ، المتوفّى سنة 402 ه.
77 - محمد بن عبد الله بن خالويه.
78 - أبو المفضل محمد بن عبد الله الشيبانيّ.
79 - أبو طاهر محمد بن عبد الرحمن المخلص الذهبيّ.
80 - محمد بن عليّ بن أبي الجرّاح.
81 - محمد بن عليّ بن بزة الثماليّ الكوفيّ.
82 - محمد بن عليّ بن بنان.
83 - أبو حازم محمد بن عليّ بن الحسن الوشّاء.
84 - محمد بن عليّ بن الحكم الهمدانيّ الخزّاز.
85 - محمد بن علي بن الخطير الهمدانيّ.
86 - أبو الحسين محمد بن عليّ بن عامر الكنديّ بن البندار.
87 - محمد بن عليّ العطّار المقرئ البجليّ.
88 - محمد بن عمر بن يحيى العلويّ.
89 - محمد بن محمد بن نوح النخعيّ.
90 - ميمون بن عليّ بن حميد المقرئ.
91 - يحيى بن الحسن بن يحيى العلويّ.
92 - أبو البركات الخوزيّ - قرأ عليه سنة 414 ه -.
93 - أمة السلام بنت القاضيّ أحمد بن كامل بن شجرة البغداديّة، المتوفّاة سنة 390 ه.
و غيرهم.
1 - أبو منصور أحمد بن عبد الله العلويّ الكوفيّ البغداديّ، يعرف ب «ابن دبخ».
2 - أبو الحسن [الحسين] زيد بن الناصر العلويّ الشريف النقيب الحسينيّ، قرأ على المؤلّف كتابه هذا و رواه عنه سنة 443 ه.
3 - سعيد بن محمد الثقفيّ الكوفيّ.
4 - عبد المنعم بن يحيى الكوفيّ.
5 - عليّ بن الحسين، صاحب كتاب «المحيط بالإمامة».
6 - علي بن عبد الصمد التميميّ النيسابوريّ.
7 - عليّ بن عليّ الرطاب الكوفيّ.
8 - علي بن فطر [قطر] الهمدانيّ.
9 - عليّ بن محمد بن أبي الغنائم العلويّ.
10 - أبو الحسن عليّ بن محمد بن الطيّب المعروف ب «ابن الجلابيّ»، المتوفّى سنة 483 ه.
11 - أبو الحارث عليّ بن محمد الجابريّ [الحائريّ].
12 - عمر بن إبراهيم الزيديّ النحويّ.
13 - محمد بن أحمد بن بحشل.
14 - محمد بن الحسن الشاهد الكوفيّ.
15 - محمد بن عبد الوهاب الشعيريّ الكوفيّ.
16 - أبو عبد الله محمد بن عليّ بن عبد الله الصُّوري، المتوفّى سنة 441 ه.
17 - أبو الغنائم محمد بن عليّ بن ميمون النَّرسيّ الكوفيّ المقرئ، المعروف ب «أبيّ النَّرسيّ».
18 - محمد بن يحيى الثقفيّ.
1 - الأذان بحي على خير العمل. طبع في دمشق سنة 1399 ه.
2 - أسماء الرواة عن زيد بن عليّ من التابعين، و حديث كلّ واحد منهم. نقل عنه السياغيّ في الروض النضير.
3 - التاريخ. نقل عنه ابن نقطة في كتاب الاستدراك في كلمة «بزه»، و حكاه عنه في تعاليق كتاب الإكمال لابن ماكولا.
4 - التعازي - كتابنا هذا -.
5 - الجامع الكافي (في الفقه). نسخة مصورة منه عند السيّد عبد العزيز الطباطبائيّ قدّس سرّه برقم 66 مصوّرة عن نسخة مكتبة امبروزيانا في ميلانو برقم 168.
و نسخة أخرى عنده قدس سره برقم 129 مكتوبة بتاريخ 12 محرّم الحرام 972 ه.
و نسخة منه موجودة في مكتبة الجامع الكبير بصنعاء في المجموع رقم 1310.
6 - فضل زيارة الحسين عليه السلام. نسخة منه في مكتبة آية الله المرعشيّ النجفيّ في قم، و قد طبع بتحقيق السيّد أحمد الحسينيّ، نشر المكتبة المذكورة في سنة 1403 ه.
7 - فضل الكوفة و فضل أهلها. ذكره في الذريعة(1)طبع بتحقيق محمد سعيد الطريحيّ، نشر مؤسّسة أهل البيت عليهم السلام -
1) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 16، ص 272، رقم 1153
بيروت -.
ينقل عنه السيّد ابن طاوس في فرحة الغريّ، و القندوزي في ينابيع المودّة، و محمد بن جعفر المشهديّ في فضل الكوفة و مساجدها.
8 - كرامات قبر مولانا أمير المؤمنين عليه السلام. ذكره في مستدركات علم رجال الحديث، و في خاتمة المستدرك.
9 - المقنع. و هو مختصر كتابه «الجامع الكافي».
وفاته: توفّي رحمه الله في شهر ربيع الأوّل من سنة 445 ه.
1 - تسلية أهل المصائب في موت الأولاد و الأقارب، لمحمد بن محمد الميجيّ.
2 - التعازي، لأبي الحسن عليّ المدائنيّ، المتوفّى سنة 228، طبع في النجف الأشرف بتحقيق ابتسام مرهون الصفّار و بدري محمد فهد.
3 - التعازي، لأبي العبّاس محمد بن يزيد المبرّد. ذكره في الذريعة، ج 4، ص 205، رقم 1025.
4 - التعازي، لأحمد بن محمد بن خالد البرقيّ، المتوفّى سنة 274 أو 280 ه. ذكره في الذريعة، ج 4، ص 205، رقم 1023.
5 - التعازي، للشريف أبي عبد الله محمد بن عليّ العلويّ - أصل هذا الكتاب -. ذكره في الذريعة، ج 4، ص 205، رقم 1024.
6 - التهاني و التعازي، لمحمد بن سهل الكرخيّ المرزبانيّ.
7 - مسكّن الفؤاد، للشهيد الثاني، طبع بتحقيق مؤسّسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث - قم سنة 1407 ه -.
إضافة إلى كتب اُخرى حَوَت فصولاً أو أبواباً في المراثي
و النوادب و التعازي، منها:
1 - الأذكار النواوية، للنوويّ. ص 248 و ما بعدها.
2 - بحار الأنوار، للمجلسيّ. ج 82، ص 71-148.
3 - التذكرة، لابن حمدون. الباب التاسع عشر.
4 - الرسائل، للصاحب بن عبّاد. فيه فصل واحد.
5 - العقد الفريد، لابن عبد ربّه الأندلسيّ. فيه فصل سمّاه:
كتاب الدرّة في النوادب و التعازي. ج 3، ص 228-311.
6 - عيون الأخبار، لابن قتيبة الدينوريّ. فيه فصل سمّاه:
التعازي و ما يتمثّل به. ج 3، ص 60-77.
7 - غرر البلاغة، لهلال بن المحسن الصابي. فيه باب واحد.
ج 1، ص 98-116.
8 - نهاية الارب، لشهاب الدين النويريّ. فيه باب في المراثي و النوادب. ج 5، ص 164-229.
كتاب شيّق يعطي صورة ناصعة للقيم الأخلاقيّة السائدة آنذاك في تبادل الشعور و التعاطف الإنسانيّ، و المواساة عند حلول المصائب بين الناس، و ما يجب أن يقال لأهل المصيبة، أو يتمثّل به من قول حسن أو آية بيّنة، مثل: أعظم الله أجرك، و أحسن عزاءك، و غفر لميّتك، و...
صُدِّر الكتاب بذكر طريق الرواية عن مؤلّفه، و يتلوه حديث وفاة النبيّ صلى الله عليه و آله، ثمّ ما صنعه و قاله عند موت أولاده صلى الله عليه و آله، و ما عزّى به غيره.
هي النسخة الّتي استنسخها السيّد عبد العزيز الطباطبائيّ قدس سره عن نسخة المكتبة الرضويّة في مشهد، كتبها بخطّ النسخ في 29
صفحة، بقياس 11 * 18/5 سم.
كان أوّل عملي هو استنساخ ما استنسخه السيّد الطباطبائيّ قدس سره، و من ثمّ أرجعت الأحاديث إلى مصادرها الحديثيّة و طابقتها معها، و أشرت لمحالّ الاختلاف، و أثبت متناً متقناً على قدر الوسع و الإمكان، و كما يلي:
1 - الآيات القرآنيّة ضبطتها و أثبتها كما هي في القرآن الكريم.
2 - ما أضفته من المصادر أو ما يقتضيه السياق جعلته بين المعقوفتين []، و أشرت له في محلّه.
3 - الأعلام الواردة في المتن ترجمت منها ما احتاج إلى ترجمة مع الإشارة إلى مصدر الترجمة.
4 - الكلمات اللغويّة الغريبة أو غير المفهومة بيّنتها بالاستعانة بكتب اللغة مع الإشارة أو غيرها.
5 - استدركت حديثاً واحداً ممّا نقله الميرزا النوريّ في مستدرك الوسائل و جعلته في آخر الكتاب.
و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمين.
تصویر
تصویر
1 - أخبرني الشيخ الجليل العفيف أبو العبّاس أحمد بن الحسين بن وجه(1)المجاور - قراءة عليه في داره بمشهد مولانا أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام، في شهر الله من سنة إحدى و سبعين و خمسمائة -، قال: حدّثنا الشيخ الأجلّ الأمير أبو عبد الله محمد بن أحمد بن شهريار الخازن(2)
انظر: فهرست منتجب الدين، ص 172، رقم 420؛ أمل الآمل، ج 2، ص 241، رقم 709؛ رياض العلماء، ج 6، ص 22؛ تنقيح المقال، ج 2، ص 71؛ أعيان الشيعة، ج 9، ص 82، طبقات أعلام الشيعة - الثقات العيون -، ص 245؛ جامع الرواة، ج 2، ص 61، رقم 464؛ معجم رجال الحديث، ج 14، ص 336، رقم 10103
بالمشهد المقدّس بالغريّ على1) . كذا الصحيح، و هو الموافق لما في: مستدرك الوسائل، ج 19، ص 371؛ الذريعة، ج 4، ص 205؛ طبقات أعلام الشيعة - الثقات العيون في سادس القرون -، ص 11. و في الأصل: دحر.
2) . هو الشيخ الجليل الفقيه الصالح محمد بن أحمد بن شهريار، كان خازناً للروضة الحيدريّة و المكتبة الغرويّة، و هو أحد تلاميذ الشيخ الطوسيّ و الراوين عنه، إضافة إلى أنّه كان صهره على ابنته، رزق منها ولده الشيخ الجليل أبو طالب حمزة. و آل شهريار أسرة علميّة معروفة خدمت العلم و الدين، و بالإضافة إلى هذه المكانة العلميّة فقد تسلّمت مفاتيح الروضة الحيدريّة، و استقلت بالخازنيّة من أوائل القرن الخامس الهجريّ على عهد الشيخ الطوسيّ، و امتد بقاؤها حتى أواخر القرن السادس.
ساكنه السلام في شهر ربيع الأوّل [من](1)سنة ستّ عشرة و خمسمائة، قال:
حدّثنا الشريف النقيب أبو الحسن(2)زيد بن الناصر الحسينيّ رحمه الله في شوّال من سنة ثلاث و أربعين و أربعمائة(3)بمشهد مولانا أمير المؤمنين عليه السلام، قال: حدّثنا [الشريف أبو عبد الله محمد بن عليّ بن الحسن بن عبد الرحمن العلويّ، عن](4)عليّ بن العبّاس البجليّ، عن محمد بن سهل بن زنجلة الرازيّ، عن عبد العزيز بن عبد الله الأوَيْسيّ(5)، عن القاسم بن عبد الله بن عُمر بن حفص بن(6)
و هو: القاسم بن عبد الله بن عُمر بن حفص بن عاصم بن عُمر بن الخطّاب القُرشيّ العدويّ العمريّ المدنيّ. انظر: تهذيب الكمال، ج 23، ص 375، رقم 4798
عاصم العُمَريّ و علي بن عليّ(7)اللَّهبيّ، عن جعفر بن محمد بن عليّ بن الحسين عليهم السلام، عن أبيه عليه السلام(8)أنّه دخل عليه رجلان من قريش، فقال: أ لا أحدّثكما عن رسول الله صلى الله عليه و آله؟قالا: بلى، حدِّثنا عن أبي القاسم صلى الله عليه و آله.
قال: سمعته من أبي(9)، عن أبيه: أنّ عليّ بن أبي طالب عليه السلام كان يقول: لمّا كان قبل
1) . من المستدرك.
2) . في المستدرك و الذريعة: الحسين. انظر في ترجمته: طبقات أعلام الشيعة - النابس -، ص 84
3) . كذا، و هذا لا يوافق المشهور، حيث إنّ وفاة المؤلّف رحمه الله في سنّة 445 ه. ق. فلاحظ.
4) . من المستدرك و الذريعة.
5) . هو: أبو القاسم عبد العزيز بن عبد الله بن يحيى بن عمرو بن أويس القرشيّ العامريّ الأويسيّ المدنيّ. اُنظر: التاريخ الكبير، ج 6، ص 13، رقم 1531؛ الجرح و التعديل، ج 5، ص 387، رقم 1804؛ سير أعلام النبلاء، ج 10، ص 389، رقم 106؛ ميزان الاعتدال، ج 2، ص 603، رقم 5108
6) . في الأصل: عن.
7) . و يقال: عليّ بن أبي عليّ. انظر في ترجمته: الجرح و التعديل، ج 6، ص 197، رقم 1083؛ لسان الميزان، ج 4، ص 245، رقم 666
8) . رواه في السنن المأثورة بهذا الإسناد: أخبرنا الطحاويّ، قال: حدّثنا المزنيّ، قال: حدّثنا الشافعيّ رحمه الله، عن القاسم بن عبد الله بن عمر، عن حفص، عن جعفر بن محمد، عن أبيه، أنّ رجالاً من قريش دخلوا على أبيه عليّ بن الحسين...
9) . في الأصل: قالا: بلى. قال: حدّثنا... أبي بكرة.
وفاة رسول الله صلى الله عليه و آله بثلاثة أيّام هبط جبرائيل عليه السلام فقال: يا محمد، إنّ الله عز و جل أرسلني إليك إكراماً لك، و تفضيلا لك، و خاصة لك، يسألك عمّا هو أعلم به منك، [يقول: كيف تجدك]؟(1)
فقال رسول الله صلى الله عليه و آله: أجدني - يا رسول الله - مكروباً، و أجدني - يا رسول الله - مغموماً.
قال: فلمّا كان في اليوم الثالث هبط جبرائيل و ملك الموت و هبط مَلَك الهواء يقال له: «إسماعيل» على سبعين ألف ملك ليس فيهم ملك إلا على سبعين ألف ملك فسبقهم جبريل، فقال: يا أحمد، إنّ الله سبحانه أرسلني إليك إكراماً لك، و تفضيلا لك، و خاصة لك، يسألك ما هو أعلم به منك، يقول: كيف تجدك؟
فقال رسول الله صلى الله عليه و آله: أجدني مغموماً، و أجدني - يا رسول الله - مكروباً.
فاستأذن مَلَك الموت على الباب، فقال جبريل عليه السلام: يا أحمد، هذا مَلَك الموت يستأذن عليك، و ما استأذن على آدميّ قبلك، و لا يستأذن على آدميّ بعدك.
فقال له النبيّ صلى الله عليه و آله: ائذن له، يا جبريل.
فأذن له جبريل عليه السلام، فأقبل حتى وقف بين يدي رسول الله صلى الله عليه و آله، فقال: يا أحمد، إنّ الله أرسلني إليك و أمرني أنْ أطيعك فيما أمرتني، فإنْ أمرتني بقبض نفسك قبضتُها، و إن كرهتَ تركتُها.
فقال رسول الله صلى الله عليه و آله: و تفعل ذلك، يا مَلَك الموت؟
قال: بذلك أمرت أن أفعل مهما أمرتَني.
فقال له جبريل عليه السلام: يا أحمد، إنّ الله اشتاق إلى لقائك(2).
فقال له رسول الله صلى الله عليه و آله: يا مَلَك الموت، امض لما أمرتَ به.
فقال جبريل عليه السلام: يا أحمد، هذا آخر وطئي من الأرض، إنّما كنتَ حاجتي من
الدنيا(1).
فلمّا توفّي رسول الله صلى الله عليه و آله و جاءت التعزية أتاهم آت يسمعون حسّه(2)و لا يرون شخصه، فقال: السلام عليكم أهل البيت و رحمة الله و بركاته «كُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ اَلْمَوْتِ وَ إِنَّمٰا تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ» /(3)إنّ في الله عزاء(4)من كلّ مصيبة، و خلفا من كلّ هالك، و دركا(5)من كلّ ما فات، فبالله فثقوا، و إياه فارجوا، و إن المصاب من حُرِم الثواب(6)، و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
قال جعفر عليه السلام: فأخبرني أبي عليه السلام أنّ عليّ بن أبي طالب عليه السلام قال: أ تدرون مَن هذا؟ هذا الخضر(7)عليه السلام(8)
و انظر الحديث الثاني. و يأتي نحوه في الحديث 5 و 13
.1) . أي: إنّ هذا آخر نزولي إلى الأرض لإنزال الوحي، أو المراد به قلّة النزول بعد ذلك، فإنّ القليل في حكم المعدوم.
2) . الحسّ و الحسيس: الصوت الخفيّ. «الصحاح للجوهريّ، ج 3، ص 916 - حسس -».
3) . سورة آل عمران، الآية 185
4) . العزاء: الصبر. و المراد هنا ما يوجب التعزية و التسلية، أي في ذات الله، فإنّ الله باق لكلّ أحد بعد فوت كلّ شي، أو في ثواب الله سبحانه و ما أعدّه للصابرين و وعدهم، أو في التفكّر فيها، أو في التفكّر في أنّ الله حكيم لا يفعل إلا الأصلح بعباده، ما يوجب التصبّر و التسلي و الرضا بالمصيبة.
5) . الدرك: العوض.
6) . أي لم تقع المصيبة على مَن أصيب في الدنيا بفوتِ مالٍ أو حميمٍ و أحرز ثواب الآخرة، بل المصيبة مصيبة من حرم ثواب الآخرة، و إن كانت له الدنيا بحذافيرها.
7) . مقتضى الجمع بين الأخبار أنّ جبرئيل و الخضر عليهما السلام كلاهما أتيا بالتعزية.
8) . روي هذا الحديث بأسانيد و ألفاظ مختلفة. انظر: السنن المأثورة للشافعيّ، ص 334، ح 390؛ الطبقات الكبرى لابن سعد، ج 2، ص 258-260، تفسير العيّاشيّ، ج 1، ص 209، ح 167؛ الكافي، ج 3، ص 221، ح 4-6 و ص 222، ح 8؛ دعائم الاسلام، ج 1، ص 225، ح 782؛ كمال الدين، ص 322، ح 7؛ أمالي الصدوق، ص 226، ح 11؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 57 و 58؛ دلائل النبوّة للبيهقيّ، ج 7، ص 267-269؛ الوفا بأحوال المصطفى، ج 2، ص 786 و ص 809؛ ذكرى الشيعة، ج 2، ص 52؛ الخصائص الكبرى للسيوطيّ، ج 2، ص 273؛ مسكّن الفؤاد، ص 108 و 109؛ بحار الأنوار، ج 22، ص 504، ح 4 و ص 515، ح 20 و ص 525، ح 30، و ج 82، ص 96 و 97، ح 47 و ص 99، ح 48
2 - و بالإسناد عن محمد بن الحسين التيمليّ، عن محمد بن عليّ بن مهديّ، عن القاسم بن وهب التميميّ، عن عبد الجبّار بن العلاء بن عبد الجبار المكّيّ العطّار، عن محمد بن عبد الله بن ميمون(1)، عن جعفر بن محمد، عن أبيه، عن عليّ بن الحسين عليهم السلام،: مثله سواء لا زيادة و لا نقصان(2).
3 - و بالإسناد عن زيد بن حاجب، عن أبي جعفر محمد بن عبد الله بن عليّ بن عبد الله بن الحسين بن علي بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب - عليهم السلام أجمعين -، عن أبي ميسرة محمد بن الحسين بن أبي العلاء الهمدانيّ الزعفرانيّ، عن مطر بن حمّاد القيسيّ، عن ثابت(3)، عن أنس، قال: لمّا مرض رسول الله صلى الله عليه و آله و ثقل ضمّته فاطمة إلى صدرها، ثمّ قالت: وا كرباه لكربكَ، يا أبتاه.
فقال رسول الله صلى الله عليه و آله: لا كربَ على أبيكِ بعد اليوم.
ثمّ قالت: يا أبتاه مِن ربّه ما أدْنَاه، يا أبَتاه أجاب ربّاً دعاه.
ثمّ قالت: يا أنس، أطابت أنفسكم أن تحثّوا التراب على رسول الله صلى الله عليه و آله؟!(4).
1) . كذا في الأصل، غير أنّ الراوي عن الإمام أبي عبد الله جعفر بن محمد الصادق عليهما السلام هو: عبد الله بن ميمون. و هو: عبد الله بن ميمون القَدّاح القُرشيّ، المخزوميّ المكّيّ، مولى آل الحارث بن عبد الله بن أبي ربيعة، كان يَبرِي القِداح. تجد ترجمته في: رجال النجاشيّ، ص 213، رقم 557؛ الفهرست للشيخ الطوسيّ، ص 103، رقم 431؛ تهذيب الكمال، ج 16، ص 198، رقم 3603؛ معجم رجال الحديث، ج 10، ص 354، رقم 7185
2) . رواه الطبرانيّ في المعجم الكبير، ج 3، ص 139 ح 2890 بإسناده عن إسحاق بن محمد الحراجي المكّيّ و العباس بن حمدان الحنفيّ الأصبهانيّ، قالا: ثنا عبد الجبار بن العلاء، ثنا عبد الله بن ميمون القدّاح، ثنا جعفر بن محمد، عن أبيه، عن عليّ بن الحسين، قال: سمعت أبي يقول...، عنه مجمع الزوائد، ج 9، ص 34-35
3) . هو: أبو محمد ثابت بن أسلم البُنانيّ البصريّ. تجد ترجمته في: الطبقات الكبرى، ج 7، ص 232؛ تهذيب الكمال، ج 4، ص 342، رقم 811
4) . المصنف لعبد الرزاق، ج 3، ص 553، ح 6673؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 311؛ صحيح البخاريّ، ج 6، ص 18، سنن ابن ماجة، ج 1، ص 522، ح 1630؛ سنَن النسائيّ، ج 4، ص 13؛ العقد الفريد، ج 3، ص 230 و 238؛ المستدرك على الصحيحين، ج 1، ص 382؛ دلائل النبوّة للبيهقيّ، ج 7، ص 212؛ تاريخ بغداد، ج 6، ص 262؛ الأنوار في شمائل النبيّ المختار، ج 2، ص 752، ح 1203؛ مسكّن الفؤاد، ص 103؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج 1، ص 237؛ إعلام الورى، ج 1، ص 268؛ الوفا بأحوال المصطفى، ج 2، ص 802؛ منتهى المطلب، ج 1، ص 466 - طبعة حجريّة -؛ ذكرى الشيعة، ج 2، ص 57؛ المغني عن حمل الأسفار (المطبوع، في ذيل احياء علوم الدين)، ج 4، ص 673؛ كنز العمال، ج 7، ص 261، ح 18819 و 18820؛ بحار الأنوار، ج 22، ص 528، ضمن ح 35؛ إتحاف السادة المتّقين، ج 10، ص 263
4 - و بالإسناد عن جعفر بن محمد الزهريّ، عن مخول بن إبراهيم، عن عبد الرحمن بن الأسود، عن محمد بن عبيد الله، عن عون بن محمد بن عليّ بن الحنفيّة، عن اُمّ هانئ(1)، قالت: كنت في من كان يمرّض النبيّ صلى الله عليه و آله، فلمّا رأيت منه خفّة في أوّل يومه الّذي توفّي فيه خرجت إلى بيتي، فلمّا دخلت سمعت صياح فاطمة ابنة النبيّ صلى الله عليه و آله، فأقبلتُ ليس عليَّ إزار و لا خمار متقنّعة بملحفتي، فإذا النبيّ صلى الله عليه و آله مغشيّ عليه، و فاطمة عليها السلام تقول: وا كرباه لكربك، يا أبتاه.
فقال لها: لا كرب على أبيكِ بعد اليوم.
ثمّ التفت إليَّ و قال: الذلّ لكم بعدي.
5 - و بالإسناد عن عبد الله بن إبراهيم بن الحسن بن عليّ بن الحسين بن زيد، عن أبيه، عن جدّه، عن عليّ عليه السلام، قال: لمّا قبض رسول الله صلى الله عليه و آله و دفن، فرجع عليّ عليه السلام محزوناً، فجلس في البيت هو و فاطمة و الحسن و الحسين عليهم السلام، فسمعوا هاتفاً و لا يرون شخصه، يقول: السلام عليكم و رحمة الله و بركاته أهل البيت إنّه حميد مجيد(2)«كُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ اَلْمَوْتِ وَ إِنَّمٰا تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ» /(3)و إنّما المصاب من حرم الثواب، فبالله فثقوا، و إياه فاحذروا(4).
قال أمير المؤمنين عليه السلام: هذا جبريل يعزّيكم بنبيّ الله، و يخبركم أنّه آخر ما ينزل
1) . هي: فاختة بنت أبي طالب القُرشيّة الهاشميّة، اُخت الإمام عليّ بن أبي طالب؛ و قيل اسمها: هند. «تهذيب الكمال، ج 35، ص 389، رقم 8017».
2) . اقتباس من قوله تعالى في سورة هود، الآية 73
3) . سورة آل عمران، الآية 185
4) . تقدّم في الحديث الأوّل بعد قوله تعالى: إنّ في الله عزاء من كلّ مصيبة، و خلفا من كلّ هالك، و دركا من كلّ ما فات، فبالله فثقوا، و إياه فارجوا، و إن المصاب من حرم الثواب، و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
إلى الأرض بالوحي، و أنه كان حاجته من الأرض(1).
6 - و بالإسناد عن ثابت البُنانيّ، عن أنس بن مالك، قال: دخلتْ فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه و آله على رسول الله صلى الله عليه و آله و قد اُغمي عليه، فقالت: وا كرباه لكربتك، يا أباه.
قال: فرفع رأسه صلى الله عليه و آله و نظر إليها، و قال: يا بنيّة، لا كرب على أبيكِ بعد اليوم، لقد حضر بأبيك ما ليس بمؤخَّر عنه أحد(2)، الموافاة يوم القيامة(3).
قال: ثمّ اُغمي عليه فأتاه آتٍ، فقال: السلام عليكم، أ أدخل؟
فقال مَن حول رسول الله صلى الله عليه و آله: إن كنتَ من المهاجرين أو من الأنصار فارجع فإنّ رسول الله صلى الله عليه و آله عنك مشغول.
قال: فرفع رأسه صلى الله عليه و آله فقال: مَن تطردون؟! تطردون داعي ربّي! ادخل، يا مَلَك الموت.
قال: و كان أمر أن لا يدخل عليه إلا بإذنه، فقال: ما جاء بك؟
قال: جئتُ أقبض روحك.
قال: جئتَ تقبض روحي و لم ألقَ حبيبي جبرائيل، و كان أُمر بذلك.
فخرج مَلَك الموت، فلقيه جبرائيل، فقال: إلى أين، يا مَلَك الموت؟
قال: إنّه سألني أن لا أقبض روحه حتى يلقاك.
فقال: يا ملك الموت، أ ما ترى أبواب الجنان قد فتحتْ لحبيبي محمد صلى الله عليه و آله؟ أ ما ترى الملائكة قد نزلوا لحبيبي محمد صلى الله عليه و آله؟
قال: فأقبلا جميعاً حتى دخلا جميعاً فسلّما.
فقال رسول الله صلى الله عليه و آله: لا بد من الموت؟
قال: يا محمد، «وَ مٰا جَعَلْنٰا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ اَلْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ اَلْخٰالِدُونَ»(1)«كُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ اَلْمَوْتِ وَ إِنَّمٰا تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ اَلنّٰارِ وَ أُدْخِلَ اَلْجَنَّةَ فَقَدْ فٰازَ وَ مَا اَلْحَيٰاةُ اَلدُّنْيٰا إِلاّٰ مَتٰاعُ اَلْغُرُورِ»(2).
قال: ثمّ قبضه صلى الله عليه و آله ملك الموت و إن رأسه بحجر جبرائيل، فلمّا قُبض قالت فاطمة عليها السلام: وا أبتاه إلى جبريل ننعاه، إلى ربّه ما أدناه، أهل السماوات بالبشرى تلقاه، و الرسل به تحظى، في عدن الجنان مأواه.
ثمّ إنّها قعدت و قالت: إنّا لله و إنّا إليه راجعون، انقطع الخبر من السماء، و ما جبريل بنازل علينا أبداً أبداً(3).
7 - و بالإسناد عن محمد بن عبد الرحمن بن المخلص بن أحمد بن إسحاق البهلول، عن أبيه، عن خلف بن خليفة، عن أبان بن بشير المكتّب(4)
و أما أبان بن بشير المكتّب فقد ذكره البخاريّ في التاريخ الكبير، ج 1، ص 453، رقم 1449؛ و ابن حجر العسقلانيّ في لسان الميزان، ج 1، ص 20، رقم 5
، عن محمد1) . سورة الأنبياء، الآية 34
2) . سورة آل عمران، الآية 185
3) . تنزيه الشريعة المرفوعة، ج 1، ص 340، ح 30؛ تذكرة الموضوعات للفتنيّ، ص 215. و روي صدره في: مسند أحمد بن حنبل، ج 3، ص 141؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 521، ح 1629؛ مختصر الشمائل المحمّديّة، ص 201، ح 334؛ ذكر أخبار أصبهان، ج 2، ص 221؛ دلائل النبوّة للبيهقيّ، ج 7، ص 212؛ الأمالي الخميسيّة للشجريّ، ج 2، ص 294؛ الأنوار في شمائل النبيّ المختار، ص 752، ح 1204؛ الوفا بأحوال المصطفى، ج 2، ص 772؛ كنز العمّال، ج 7، ص 260، ح 18818. و أشار له في ميزان الاعتدال، ج 1، ص 272، رقم 1017
4) . كذا الصحيح. و في الأصل: خلف بن خليفة بن أحمد بن أبان بن بشير المكتّب و قد سقط «أبان بن بشير المكتب» من نسخة المستدرك. و خلف هو: خلف بن خليفة بن صاعِد بن برام الأشجعيّ، أبو أحمد الواسطيّ، كان بالكوفة، ثمّ انتقل إلى واسط فسكنها مدّة، ثمّ تحوّل إلى بغداد فأقام بها إلى حين وفاته. انظر ترجمته في «تهذيب الكمال، ج 8، ص 284، رقم 1707».
ابن عبد الرحمن بن عوف [عن أبيه]، قال: دخلت النخل مع رسول الله صلى الله عليه و آله فإذا إبراهيم(1)يجود بنفسه، فأخذه رسول الله صلى الله عليه و آله فوضعه في حجره و فاضت عيناه.
فقلت: يا رسول الله صلى الله عليه و آله، أ تبكي؟! أما نهيتنا عن البكاء؟
قال: ليس عن البكاء نهيتُ، و لكن(2)نهيتُ عن صوتين أحمقين فاجرين:
صوت عند نغمة لعب و لهو و رنة شيطان، و صوت عند(3)مصيبة و لطم خدود و شق جيوب و رنة شيطان. و هذه رحمة فمن لا يَرحم لا يرحم.
يا إبراهيم، لو لا أنّه أمر حقّ، و وعد صدق، و سبيل لا بد أنّها آتية(4)، و أن آخرنا سوف يلحق أوّلنا، لحزنّا عليك حزناً هو أشدّ من هذا، و إنا بك لمحزونون، تدمع العين، و يحزن القلب، و لا نقول ما يسخط الربّ تبارك و تعالى(5)
و روي بأسانيد و ألفاظ متفاوتة، انظر: التعازي للمدائنيّ، ص 14؛ صحيح البخاريّ، ج 2، ص 105؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 506، ح 1589؛ الكامل للمبرّد، ج 3، ص 263؛ العقد الفريد، ج 3، ص 234؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 228، ح 792؛ تحف العقول، ص 37؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 3، ص 139؛ الأذكار النواويّة، ص 252، ح 452؛ منتهى المطلب، ج 1، ص 466 - طبعة حجريّة -؛ نهاية الإرب، ج 5، ص 168؛ مشكاة المصابيح، ج 1، ص 540، ح 1722؛ مسكّن الفؤاد، ص 93 و 94؛ كنز العمال، ج 15، ص 621، ح 42477-42479 و ص 622، ح 42482-42484 و ص 623 ح 42485؛ منتخب كنز العمال، ج 6، ص 265؛ الأنوار النعمانيّة، ج 3، ص 227؛ بحار الأنوار، ج 82، ص 91 و 100 و 101. و انظر الحديث الآتي.
.8 - و بالإسناد عن جابر، قال: أخذ النبيّ صلى الله عليه و آله بيد عبد الرحمن بن عوف، فأتى به النخل، فإذا بابنه إبراهيم في حجر اُمّه و هو يجود بنفسه، فأخذه رسول الله صلى الله عليه و آله فوضعه في حجره، ثمّ قال: يا إبراهيم، إنّا لا نغني عنك من الله شيئاً، ثمّ ذرفت عيناه.
1) . هو ابن النبيّ صلى الله عليه و آله من مارية القبطيّة الّتي أهداها إليه المقوقس صاحب مصر، ولد في ذي الحجة سنة ثمان من الهجرة، و مات و له من العمر سنة و نصف.
2) . في المستدرك: و لكني.
3) . كذا في المستدرك، و في الأصل: غلبة.
4) . في المستدرك: مأتية.
5) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 385، ح 4 و ص 458، ح 5
فقال عبد الرحمن: أ تبكي، يا رسول الله؟! أ و لم تنه عن البكاء؟
قال: لا، و لكن نهيت عن النوح، و عن صوتين أحمقين فاجرين: صوت [عند](1)نغمة لهو و لعب و مزامير شيطان، و صوت عند مصيبة خمش وجوه و شق جيوب و رنة شيطان. و هذه رحمة، و من لا يَرحم لا يرحم(2)
و روي بألفاظ متفاوتة، انظر: المصنف لعبد الرزّاق، ج 3، ص 552، ح 6672؛ المصنف لابن أبي شيبة، ج 3، ص 393؛ سنن الترمذيّ، ج 2، ص 237، ح 1011؛ مجمع الزوائد، ج 3، ص 17؛ مسكّن الفؤاد ص 93؛ كنز العمال، ج 15، ص 611، ح 42430 و ص 615، ح 42449 و ص 616، ح 42450؛ منتخب كنز العمال، ج 6، ص 265؛ الأنوار النعمانيّة، ج 3، ص 226؛ بحار الأنوار، ج 82، ص 90، ضمن ح 43 و انظر الحديث السابق.
.9 - و بالإسناد عن محمد بن الحسن بن أحمد الأسديّ، عن أحمد بن محمد بن سعيد، عن عبيد بن يحيى بن سليم الرقّيّ، عن أبي مريم، عن أبي عبد الله عليه السلام، قال: لمّا مات القاسم بن رسول الله صلى الله عليه و آله [جاء](3)رسول الله صلى الله عليه و آله و هو متّكئ على زيد بن حارثة، فمرّ بأبي قبيس، فقال: لو أنّ ما بي بك - يا جبل - لهدّك.
فصاح زيد: وا قاسماه.
فقال رسول الله صلى الله عليه و آله: ما هذا يا زيد؟
قال: فمرّ بالعاص بن وائل(4)و عمر معه، فقال لعمر: إنّي لأشنأ محمداً و لقد أصبح أبتر، فأنزل الله: «إِنَّ شٰانِئَكَ هُوَ اَلْأَبْتَرُ»(5).
1) . من المستدرك.
2) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 385، ح 5 و ص 458، ح 6
3) . من المستدرك.
4) . هو: العاص بن وائل السهميّ، والد عمرو بن العاص، انظر: الكامل في التاريخ، ج 2، ص 72 و 73
5) . سورة الكوثر، الآية 3
6) . قال السيوطيّ في الدرّ المنثور، ج 8، ص 653: و أخرج الزبير بن بكّار و ابن عساكر، عن جعفر بن محمد، عن أبيه عليهما السلام: قال: توفّي القاسم بن رسول الله صلى الله عليه و آله، و هو آت من جنازته على العاصي بن وائل و ابنه عمرو، فقال حين رأى رسول الله صلى الله عليه و آله: إنّي لأشنؤه، فقال العاصي بن وائل: لا جرم لقد أصبح أبتر، فأنزل الله: «إِنَّ شٰانِئَكَ هُوَ اَلْأَبْتَرُ».
7) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 386، ح 6
10 - و بالإسناد عن عبد الله الجعفيّ، يرفعه إلى اُسامة(1)، قال: كنّا عند النبيّ صلى الله عليه و آله أنا و سعد(2)و ابي(3)، فأرسَلَتْ إليه ابنته: أنّ ابني احتضر فاشهدنا، فأرسل يقرئ السلام و يقول: له تعالى ما أخذ و ما أعطى، و كل شي عنده إلى أجل مسمّى(4)، فلتصبر و لتحتسب.
فأرسَلَتْ إليه تُقسم عليه، فقام و قمنا معه: [أنا](5)و سعد و ابي، فلمّا أتاها وضعت الصبيّ في حجره - و نفس الصبيّ تَقَعْقَعُ(6)-، ففاضت عينا رسول الله صلى الله عليه و آله من دموعه.
فقال سعد: ما هذا، يا رسول الله؟
قال: هذه رحمة يجعلها الله في قلوب من يشاء من عباده، و إنّما يرحم الله من عباده الرحماء(7)
و روي باختلاف في: المصنّف لعبد الرزّاق، ج 3، ص 551، ح 6670؛ المصنف لابن أبي شيبة، ج 3، ص 392؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 5، ص 204 و 206 و 207؛ صحيح البخاريّ، ج 2، ص 100، و ج 7، ص 151 و 152، و ج 8، ص 166، و ج 9، ص 141 و 164؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 635، ح 923؛ سنن أبي داود، ج 3، ص 193، ح 3125؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 506، ح 1588؛ سنن النسائيّ، ج 4، ص 22؛ دعائم الاسلام، ج 1، ص 228، ح 794؛ الأذكار النواويّة، ص 252، ح 451 و ص 256، ح 457؛ مشكاة المصابيح، ج 1، ص 540، ح 1723؛ مجمع الزوائد، ج 3، ص 18؛ مسكّن الفؤاد، ص 95؛ بحار الأنوار، ج 82 ص 91
.1) . هو: أسامة بن زيد بن حارثة بن شَراحيل الكلبيّ، أبو محمد؛ و يقال: أبو زيد؛ و يقال: أبو يزيد؛ و يقال: أبو حارثة المدنيّ، مولى رسول الله صلى الله عليه و آله، اُمّه اُمّ أيمن. انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 2، ص 338، رقم 316؛ و سير أعلام النبلاء، ج 2، ص 496، رقم 104
2) . هو: سعد بن عُبادة بن دُلَيْم بن حارثة، أبو قيس الأنصاريّ الخزرجيّ الساعديّ المدنيّ. انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 10، ص 277، رقم 2214؛ و سير أعلام النبلاء، ج 1، ص 270، رقم 55
3) . هو: اُبيّ بن كَعْب بن قيس بن عُبيد الخزرجيّ الأنصاريّ، انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 2، ص 262، رقم 279
4) . معناه: الحثّ على الصبر و التسليم لقضاء الله تعالى، و تقديره: إنّ هذا الّذي أخذ منكم كان له لا لكم، فلم يأخذ إلا ما هو له، فينبغي أن لا تجزعوا، كما لا يجزع من استردّت منه وديعة، أو عارية. و قوله صلى الله عليه و آله: و له ما أعطى، معناه: أنّ ما وهبه لكم ليس خارجاً عن ملكه، بل هو سبحانه و تعالى يفعل فيه ما يشاء. و قوله صلى الله عليه و آله: و كل شي عنده إلى أجل مسمّى، معناه اصبروا و لا تجزعوا. فإنّ كلّ من مات فقد انقضى أجله المسمّى، فمحال تقدّمه أو تأخّره عنه، فإذا علمتم هذا كلّه، فاصبروا و احتسبوا ما نزل بكم.
5) . من المستدرك.
6) . تقعقع: أي تضطرب، كلّما صارت إلى حال لم تلبث أن تصير إلى حال اُخرى تقربه من الموت، لا تثبت على حال واحدة. «لسان العرب ج 8، ص 286 - قعع -». و القعقعة: حركة الشيء يسمع له صوت.
7) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 386، ح 7
11 - و بالإسناد عن عبد الله بن عليّ الزهريّ، عن أبي هاشم، عن سعيد بن جبير، عن ابن عبّاس، قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله: الموت صرع(1)، فإذا بلغ أحدكم وفاةُ أخيه فليقل: «إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ»(2)، «وَ إِنّٰا إِلىٰ رَبِّنٰا لَمُنْقَلِبُونَ» /(3). اللّهمّ اكتبه عندك في المُخِفّين(4)، و اجعل كتابه في علّيّين(5)، و اخلفه على عقبه في الآخرين(6)، و لا تحرمنا أجره(7)، و لا تفتنا بعده(8)( (9).
1) . في المصادر: فزع.
2) . سورة البقرة، الآية 156
3) . سورة الزخرف، الآية 14
4) . في المصادر: المحسنين.
5) . قال ابن الأثير في النهاية، ج 3، ص 294: إنّ أهل الجنّة ليتراءون أهل علّيّين، علّيّون اسم للسماء السابعة؛ و قيل: اسم لديوان الملائكة الحفظة ترفع إليه أعمال الصالحين من العباد؛ و قيل: أراد أعلى الأمكنة و أشرف المراتب و أقربها إلى الله تعالى في الدار الآخرة.
6) . أي كن خليفته من الباقين من عقبه، فاحفظ اُمورهم، و هيئ لهم مصالحهم، و لا تكلهم إلى غيرك. أو المراد: كن خليفته عليهم كائنين في الباقين من الناس.
7) . أي تحرمنا أجر ما أصابنا من مصيبته.
8) . أي لا تجعلنا مفتونين بالدنيا بعد ما رأينا من مصيبته، بل نبّهنا بما أصابنا، و اجعلنا زاهدين في الدنيا، تاركين لشهواتنا لتذكّر الموت و أهواله، و لا تمتحنا بعده بشدّة مصيبته فنجزع فيها و نستحق بذاك سخطك، بل هب لنا صبراً عليها.
9) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 487، ح 32. و روي في: حلية الأبرار و شعار الأخيار «الأذكار النواويّة»، ص 249 ح 443؛ الجامع الكبير، ج 1، ص 265 عن ابن عساكر و ابن النجّار؛ مسكّن الفؤاد، ص 54؛ الفتوحات الربّانيّة، ج 4، ص 124؛ بحار الأنوار، ج 82، ص 141
12 - و بالإسناد عن إسماعيل بن [أبي](1)زياد، عن جعفر عليه السلام، عن النبيّ صلى الله عليه و آله، قال: ما من أحد من اُمّتي تبلغه وفاة أحد بينه و بينه قرابة أو غير ذلك و يسترجع(2)ثمّ يقول: اللّهمّ اخلفه على تركته في الغابرين(3)، و اغفر لنا و له يا ربّ العالمين، ثمّ يقول: اللّهمّ نوّر له في قبره، و افسح له في لحده، و لقنه حجّته. ما قاله أحد(4)إلّا شفّعه الله فيه، و كان له مثل أجر من صبر(5).
13 - و بالإسناد عن محمد بن جعفر بن محمد - مناولة -، عن عبد العزيز بن يحيى البصريّ، عن يعقوب بن إسحاق، عن أبي معمر عبّاد بن عبد الصمد، قال:
سمعت أنس بن مالك يقول: لمّا قبض النبيّ صلى الله عليه و آله أحدق به أصحابه فجعلوا يبكون، فجاء رجل ضخم جسيم، أشهب اللحية(6)، يتخطّى رقاب الناس، فاستقبلهم بوجهه، فبكى على رسول الله صلى الله عليه و آله، ثمّ قال: إنّ في الله عزاء من كلّ مصيبة، و عوضا من كلّ ما فات، و خلفا من كلّ هالك، فإلى الله أنيبوا، و إليه فارغبوا، و نظره إليكم في البلاء فانظروا، فإنّ المصاب من حرم الثواب، [و انصرف](7).
قال: فقال عليٌّ عليه السلام: تدرون مَن الرجل؟ هذا الخضر - أخو النبيّ صلى الله عليه و آله - يعزّيكم عليه(8).
1) . من المستدرك.
2) . كذا في المستدرك، و في الأصل: فليسترجع.
3) . كذا في المستدرك، و في الأصل: الصابرين. و في الغابرين: أي في الباقين.
4) . عبارة «ما قاله أحد» ليست في المستدرك.
5) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 487، ح 33
6) . أي لحيته ضاربة إلى البياض. و في المستدرك: أصهب.
7) . من المصادر.
8) . المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 58؛ دلائل النبوّة للبيهقيّ، ج 7، ص 269؛ مسكّن الفؤاد، ص 109؛ بحار الأنوار، ج 82، ص 97. و لاحظ الأحاديث: 1 و 2 و 5
14 - و بالإسناد عن عاصِم بن عُمر بن قَتادة، عن محمود بن لَبِيد(1)، قال: لمّا مات ابن لمُعاذ بن جبل كتب إليه رسول الله صلى الله عليه و آله يعزّيه بابنه بهذه التعزية:
بسم الله الرحمن الرحيم، من محمد النبيّ رسول الله إلى معاذ بن جبل: سلام عليك، فإنّي أحمد لك الله الّذي لا إله إلا هو.
أمّا بعد، فيعظّم الله لك الأجر، وَ [ألهمك](2)الصبر، و رزقنا و إياك الشكر، إنّ(3)أنفسنا و أموالنا و أولادنا و أهلنا من مواهبه و عواريه المستودعة، متّعك به في غبطة و سرور، و قبضه منك بأجر كثير: الصلاة و الرحمة، إن صبرتَ و احتسبت، فلا تجمعنّ عليك خصلتين أن يحبط(4)أجرك، فتندم على ما فاتك، فلو قَدِمْتَ على ثواب مصيبتك، و قد أطعتَ ربّك، و تنجزت موعدك، علمت أنّ المصيبة قد قَصُرَتْ(5).
و اعلم أنّ الجزع لا يرد ميّتاً، و لم ينفع(6)حزناً، فأحسِنِ العزاءَ، و تنجز الموعد، و ليذهب أسفَك ما هو نازل بك، فكأن قد، و السلام(7)
و قال المجلسي رحمه الله: «فكأن قد» هذا من قبيل الاكتفاء ببعض الكلام، أي فكأن قد متَّ، أو وصل إليك ثواب صبرك.
.(8)و روي في: تحف العقول، ص 59؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 273؛ أعلام الدين، ص 295 و 296؛ مسكّن الفؤاد، ص 108؛ منتخب كنز العمال، ج 6، ص 277؛ بحار الأنوار، ج 82، ص 95 و 96، ضمن ح 46؛ مستدرك الوسائل، ج 2، ص 354، ح 6
.1) . كذا السند في المستدرك على الصحيحين، و في الأصل: عاصم بن عمر بن قتادة؛ و عن محمود بن أحمد؛ و ربيع، قال: لمّا مات... و الذي روى عنه عاصم بن عمر هو: محمود بن لبيد بن عُقبة بن رافع بن امرئ القيس الأنصاري الأشهلي، أبو نعيم المدني، وُلد في حياة النبي صلى الله عليه و آله، انظر: تهذيب الكمال، ج 27، ص 309، رقم 5820
2) . من المصادر.
3) . كذا في المصادر، و في الأصل: ثمّ.
4) . في بعض المصادر: مصيبتين فيحبط، و في بعضها: فلا يُحبِطَنّ جَزَعُك أجرَكَ.
5) . في المصادر زيادة: في جنب الله.
6) . في المصادر: يدفع، و كأنه هو الصواب.
7) . في التحف: فلا يَذْهَبَنَّ أسفُك على ما لازمٌ لك و لجميع الخلق نازلٌ بقدره، و السلام عليك و رحمة الله و بركاته.
8) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 354، ذيل ح 5
15 - و بالإسناد عن عمر بن إبراهيم الكنانيّ، يرفعه إلى أنس بن مالك، قال:
قال رسول الله صلى الله عليه و آله: مَن فَقَد ثلاثة أولاد لم يبلغوا الحِنْث(1)أدخله الله الجنّة بفضل رحمته إيّاهم(2).(3).
16 - و عنه بالإسناد عن إسماعيل بن موسى الفزاريّ، عن الحسن، عن أصحابه، عن رسول الله صلى الله عليه و آله، قال: مَن دفن ثلاثة كانوا له حجاباً يوم القيامة من النار، و من عال واحدة أو اثنتين من البنات(4)جاء معي يوم القيامة كهاتين - و ضم إصبعيه -(5)
و الأحاديث الّتي رويت بهذا المعنى كثيرة، انظر: صحيح مسلم، ج 4، ص 2028، ح 2633؛ كنز العمّال، ج 3، ص 281-295 الصبر على موت الأولاد و الأقارب، و ج 16، ص 447-455 في برّ البنات و الصبر عليهنّ.
.17 - و بالإسناد عن عبيدة السلمانيّ، عن الزبير بن العوّام، عن النبي صلى الله عليه و آله، قال:
مَن مات(6)له ثلاثة أولاد لم يبلغوا الحِنث(7)كانوا [له](8)حجاباً من النار. أو كما قال(9)
و روي في: دعائم الاسلام، ج 1، ص 226، ح 786؛ الجامع الكبير، ج 1، ص 834؛ كنز العمال، ج 3، ص 292، ح 6611؛ بحارالأنوار، ج 82، ص 123، ح 17؛ إتحاف السادّة المتّقين، ج 5، ص 299
.1) . كذا الصحيح، و في الأصل: الجنب. قال الشهيد الثاني في مسكن الفؤاد، ص 30: الحنث - بكسر الحاء و سكون النون -: هو الإثم و الذنب، و المعنى أنّهم لم يبلغوا السنّ الّذي تكتب عليهم فيه الذنوب و الآثام. قال الخليل [في كتاب العين، ج 3، ص 206]: بلغ الغلام الحنث: أي جرى عليه القلم.
2) . أي ما من مسلم توفّي له ثلاثة صغار فصبر و طلب العوض من اللّه تعالى، و انتظر الأجر منه، تفضّل اللّه عليه إزاء صبره بدخول الجنّة.
3) . الأدب المفرد، ص 67، ح 151؛ الترغيب و الترهيب، ج 3، ص 74، ح 1؛ موارد الضمآن، ص 184، ح 721؛ مجمع الزوائد، ج 3، ص 6؛ كنز العمّال، ج 3، ص 283، ح 6565 و 6566 و 6568 و ص 288، ح 6593 و ص 293، ح 6619
4) . المراد: انّه قام عليهما بالمئونة و التربية و نحوهما. مأخوذ من العول، و هو القرب.
5) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 15، ص 116، ح 13
6) . في المستدرك: عال.
7) . كذا في المستدرك، و في الأصل: الجنب.
8) . من المستدرك.
9) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 398، ح 34
18 - و بالإسناد عن أبي معمر، عن عبد العزيز(1)، عن أنس بن مالك، قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله: ما من الناس من مسلم يتوفّى له ثلاثة من الأولاد لم يبلغوا الحِنث(2)إلّا أدخله الله الجنّة، بفضل الله تعالى(3)
و روي في: صحيح البخاريّ، ج 2، ص 92؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 512، ح 1605؛ سنن النسائيّ، ج 4، ص 24؛ كنز العمال، ج 3، ص 282، ح 6564
.19 - و عنه بالإسناد عن إبراهيم، عن علقمة، عن عبد الله، قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله: مَن مات له ولد - أو ابن - فصبر(4)أو لم يصبر، يُسَلِّم أو لم يُسَلِّم، لم يكن له ثواب إلا الجنة.(5)
و روي في: مجمع الزوائد، ج 3، ص 10؛ كنز العمال، ج 3، ص 292، ح 6614 و ص 293، ح 6615
.20 - و عنه بالإسناد قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله: مَن مات له ابن، احتسبه أو لم يحتسبه، صبر أو لم يصبر، لم يكن له ثواب إلا الجنة.(6).
21 - و عنه بالإسناد عن عبد الله بن محمد بن(7)أبي شيبة - إملاءً من حفظه في جمادى الآخرة من سنة أربع و ثلاثين و مائتين -، عن ابن الأصفهانيّ(8)، قال: أتاني
1) . هو: عبد العزيز بن صُهَيْب البُنانيّ، مولاهم، البصريّ الأعمى، و بنانة من قريش، انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 18، ص 147، رقم 3453
2) . كذا في المستدرك، و في الأصل: الجنب.
3) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 399، ح 35
4) . راجع لمعنى الصبر و أقسامه: مسكّن الفؤاد للشهيد الثاني قدس سره، ص 45-47
5) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 399، ح 36
6) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 399، ح 37
7) . في المستدرك: و ابن. و الظاهر هو: عبد الله بن محمد بن أبي شيبة، أبو بكر، صاحب المصنّف، المتوفّى سنة 235 ه. انظر: تهذيب الكمال، ج 16، ص 34، رقم 3526
8) . هو: عبد الرحمن بن عبد الله بن الأصبهانيّ، الكوفيّ الجُهنيّ؛ و يقال: الجدليّ، كان منزله بالكوفة، و يتجر إلى أصبهان، و له بالكوفة عقب. انظر: تهذيب الكمال، ج 17، ص 242، رقم 3879
أبو صالح(1)يعزّيني على ابن لي، فحدّثني عن أبي سعيد و أبي هريرة أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله قلن له النساء: اجعل لنا يوماً كما جعلتَ للرجال يوماً.
فأتاهنّ فوعظهنّ و ذكرهن و قال: ما من امرأة تدفن ثلاثاً إلا كانوا لها حجاباً من النار.
فقالت امرأة: يا رسول الله، لكنّي(2)دفنت اثنتين.
قال: و اثنتين.
قال: و لم تسأله عن الواحدة.
قال: و في حديث أبي هريرة: لم تبلغ الحِنث(3).(4)
و روي في: المصنّف لابن أبي شيبة، ج 3، ص 352؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 3، ص 34؛ صحيح البخاريّ، ج 1، ص 36؛ و ج 2، ص 92؛ و ج 9، ص 124؛ الأدب المفرد ص 66، ح 148؛ صحيح مسلم، ج 4، ص 2028، ح 2633 و ص 2029، ح 2634؛ شرح السنّة للبغويّ، ج 5، ص 454، ح 1546؛ الترغيب و الترهيب، ج 3، ص 76، ح 6؛ مشكاة المصابيح، ج 1، ص 549، ح 1753
.22 - و عنه بالإسناد عن القاسم الحمصيّ، عن أبيه، عن ثوبان(5)مولى رسول الله صلى الله عليه و آله أنّه قال: ليدخلنّ الجنّة المتضاغين و المذل.
قيل: يا أبا عبد الله، و ما المتضاغون؟
قال: ذراري المؤمنين ينشرون يوم القيامة فتجمعهم الملائكة، فيقولون:
1) . هو ذَكْوان أبو صالح السمّان الزيّات المدنيّ، كان يجلي السَّمْنَ و الزيت إلى الكوفة. انظر: تهذيب الكمال، ج 8، ص 513، رقم 1814
2) . كذا في المستدرك، و في الأصل: لكنّه. و في المستدرك: «اثنين» بدل «اثنتين» في الموضعين.
3) . كذا في المستدرك، و في الأصل: الجنب. و في صحيح البخاري: لم يبلغوا الحنث.
4) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 399، ح 38
5) . هو: ثوبان بن بُجْدُد؛ و يقال: ابن جَحْدَر، القُرشيّ الهاشميّ، أبو عبد الله؛ و يقال: أبو عبد الرحمن، من أهل السراة، اشتراه رسول الله صلى الله عليه و آله فأعتقه. انظر: تهذيب الكمال، ج 4، ص 413، رقم 859
6) . أي يتصايحون و يتباكون.
7) . أي: لا ندخل حتى يدخل آباؤنا.
و أما المذل فقراء المهاجرين(1)
و يأتي نحوه في الحديث 31
.23 - و بالإسناد عن عابس(2)
و هو: عابس بن ربيعة النخعيّ الكوفيّ، من مَذْحِج. انظر في ترجمته: تهذيب الكمال، ج 13، ص 472، رقم 3001؛ سير أعلام النبلاء، ج 4، ص 179، رقم 69
بن ربيعة، عن عليّ عليه السلام، قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله: إنّ السِّقْط(3)يراغم ربّه(4)إن أدخل(5)أبويه النار. فيقال له: أيّها السقطُ المراغمُ ربَّه، ارجع فقد أدخلت أبويك الجنّةَ، فيجرّهما بسَرَره(6)حتى يدخلهما الجنّة(7)و روي في: المصنّف لابن أبي شيبة، ج 3، ص 354؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 513، ح 1608؛ مشكاة المصابيح، ج 1، ص 550، ح 1757؛ كنز العمال، ج 3، ص 285، ح 6577؛ و ج 16، ص 274، ح 44424؛ إتحاف السادة المتّقين، ج 5، ص 298
.24 - و بالإسناد عن معاوية بن قرّة، عن أبيه: أنّ رجلاً كان يختلف إلى النبيّ صلى الله عليه و آله معه ابن له(8)، فقال له رسول الله(9): أ تحبه؟
فقال: أَحبّك الله(10)كما اُحبّه.
قال: أحسبه فقده النبيّ صلى الله عليه و آله.
قال: فقال: يا فلان، ما فعل بابنك؟
1) . روي نحوه في: إحياء علوم الدين، ج 2، ص 43؛ إتحاف السادة المتّقين، ج 5، ص 299
2) . كذا في المستدرك، و هو الصحيح، و في الأصل: عائش. و زاد في الأصل و المستدرك: عن أبيه. و إن الراوي عن علي عليه السلام هو عابس نفسه لا أبوه، و روى عن عابس ابناه: إبراهيم و عبد الرحمن، و ابنته: أسماء - كما في حديث ابن أبي شيبة و ابن ماجة -. فيبدو أنّ اسم أحد أولاده قد سقط من أوّل السند.
3) . السقط - مثلّث السين -، و الكسر أكثر: هو الّذي يسقط من بطن اُمّه.
4) . أي يحاجّه و يعارضه، و المراد أنّه يبالغ في شفاعته و يجتهد حتى تقبل شفاعته.
5) . في المستدرك: أن يدخل.
6) . كذا في المستدرك، و في الأصل: بسريره. و السرر: ما تقطعه القابلة.
7) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 400، ح 39
8) . في المستدرك: و معه ابنه.
9) . كذا في المستدرك، و في الأصل: فقال: يا رسول الله، و هو تصحيف.
10) . أي زادك محبّة.
فقال: يا رسول الله، أ ما شعرت أنّه مات؟
قال له النبيّ صلى الله عليه و آله: أما يسرّك أ لا تأتيَ - يوم القيامة - باباً من أبواب الجنّة إلا جاء يسعى حتى يفتح لك؟
قالوا: يا رسول الله، لهذا خاصّة أم لنا عامّة؟
قال: لكم عامّة(1)
و روي في: التعازي للمدائنيّ، ص 83؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 3، ص 436؛ و ج 5 ص 35؛ البحر الزخّار، ج 8، ص 242، ح 3302؛ سنن النسائي، ج 4، ص 22 و 23 و ص 118؛ المستدرك على الصحيحين، ج 1، ص 384؛ الترغيب و الترهيب، ج 3، ص 79، ح 16؛ مشكاة المصابيح، ج 1، ص 550، ح 1756؛ الدرّ المنثور، ج 1، ص 158؛ كنز العمّال، ج 3، ص 281، ح 6553 و ص 286، ح 6580؛ مسكّن الفؤاد، ص 35. و انظر الحديث الآتي.
.25 - و بالإسناد عن عبد الملك بن عمير، عن معاوية بن قرّة، عن أبيه(2): أنّه رأى النبيّ صلى الله عليه و آله و معه ابن له غلام، فقال له رسول الله صلى الله عليه و آله: أراك تحبّه؟
قال: أجل، يا رسول الله، فأحبّك الله كما أحببته(3).
قال: ثمّ إنّ النبيّ صلى الله عليه و آله فقد الغلام، فقال: ما فعل ابنك؟
قال: يا رسول الله، توفّي.
قال: أظنّك قد حزنت عليه حزناً عظيماً شديداً؟
قال: أجل، يا رسول الله.
فقال صلى الله عليه و آله: أما يسرّك إن أدخلك الله الجنّة أن تجده عند بابٍ من أبوابها فيفتحها لك؟
قال: بلى، يا رسول الله.
26 - و بالإسناد عن محمد بن عبيد الأمويّ الصفّار، عن محمد الزهريّ الرمانيّ، عن شُريح بن مَسلَمة، عن أبي سهل، قال: سمعت عطاء بن أبي مَيمُونة(1)يعزّي رجلاً في مسجد الجامع إذ قال: ما فعل أبو الصبيّ(2)؟
قالوا: يا رسول الله، مات صبيّه الّذي رأيته.
قال: أ لا آذنتموني(3)به؟ قوموا بنا إلى أخينا نعزّيه.
قال: فلمّا دخل صلى الله عليه و آله إذ الرجل كئيب(4)حزين، قال: يا رسول الله، كنت أرجوه لضَعفي و كبر سنّي.
فقال النبيّ صلى الله عليه و آله: ما يسرّك أن يكون يوم القيامة بإزائك(5)فيقال له: ادخل الجنّة، فيقول: يا ربّ و أبوي؟
قال: يقال له ذلك ثلاث مرّات، فيقول: و أبوي؟ فلا يزال يشفع لكما حتى يشفِّعه الله عزّ و جل فيدخلكما الجنّة جميعاً(6).
27 - و بالإسناد عن سهل(7)، عن أبي معاذ عطاء(8)بن أبي ميمونة، عن أنس أنّ:
رسول الله صلى الله عليه و آله مرّ بامرأة عند قبر ميّت لها و هي تعول و تعدد، فوقف عليها، فقال لها: اتّقي الله و اصبري. فقال لها ثلاث مرّات و هي لا تعرفه، فقالت له: يا عبد الله، اذهب إلى حاجتك.
1) . كذا الصحيح، و في الأصل: عطاء بن ميمونة. و هو: عطاء بن أبي ميمونة، و اسمه: مَنيع البصريّ، أبو مُعاذ مولى أنس بن مالك، انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 20، ص 117، رقم 3942؛ سير أعلام النبلاء، ج 6، ص 47، رقم 14
2) . كذا في الأصل، و الكلام فيه اضطراب، و القائل: «ما فعل أبو الصبيّ»؟ هو رسول الله صلى الله عليه و آله.
3) . آذنتموني: أخبرتموني.
4) . الكآبة: تغيّر النفس بالانكسار من شدّة الهمّ و الحزن.
5) . أي بحذائك.
6) . روي باختلاف في: مسكّن الفؤاد، ص 34؛ بحار الأنوار، ج 82، ص 118
7) . تقدّم في الحديث 26: عن أبي سهل.
8) . كذا الصحيح، و في الأصل: عن أبي معاذ، عن عطاء.
فانصرف النبيّ صلى الله عليه و آله، فذهب الفضل بن العبّاس إلى الامرأة و قال لها: ما قال لك رسول الله صلى الله عليه و آله؟
فقالت: ويلها! هذا رسول الله و لم أعرفه، فاتّبعته حتى لحقته عند باب المسجد، فقالت: بأبي أنت و امي - يا رسول الله - و الله ما عرفتك.
فقال النبي صلى الله عليه و آله: الصبر عند الصدمة الاُولى(1)- يقول لها ذلك ثلاث مرّات -(2).
28 - و بالإسناد عن عبد الله بن وهب المصريّ، يرفعه إلى أنس بن مالك، قال:
توفّي ابن لعثمان بن مظعون، و اشتد حزنه عليه حتى اتّخذ في داره مسجداً يتعبّد فيه.
فبلغ ذلك(3)رسول الله صلى الله عليه و آله، فقال: يا عثمان بن مظعون، إنّ الله لم يكتب علينا الرهبانيّة، إنّما رهبانيّة اُمّتي الجهاد في سبيل الله.
يا عثمان، إنّ للجنّة ثمانية أبواب، و للنار سبعة أبواب، فما يسرّك أ لا تأتي باباً [منها](4)إلا وجدت ابنك إلى جنبك آخذاً بحجزتك(5)يشفع لك(6)إلى ربّك؟
قال: بلى.
1) . أي: الصبر الكامل الّذي يترتّب عليه الأجر الجزيل لكثرة المشقّة فيه، و أصل الضرب في شي صلب، ثمّ استعمل مجازاً في كلّ مكروه حصل بغتة.
2) . المصنّف لعبد الرزّاق، ج 3، ص 551، ح 6668؛ التعازي للمدائنيّ، ص 84؛ المصنّف لابن أبي شيبة ج 3، ص 388؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 3، ص 143؛ صحيح البخاريّ، ج 2، ص 93 و ص 100؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 637، ح 14 و 15؛ سنن أبي داود، ج 3، ص 192، ح 3124؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 509، ح 1596؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 226، ح 783؛ شرح السنّة للبغويّ، ج 5، ص 447، ح 1539؛ مشكاة المصابيح، ج 1، ص 542، ح 1728؛ مجمع الزوائد، ج 3، ص 2؛ بحار الأنوار، ج 82، ص 144، ح 29. و يأتي مثله في الحديث 44
3) . في المستدرك: ذلك إلى.
4) . من المستدرك.
5) . الحُجزة - بضمّ الحاء -: موضع شدّ الإزار، ثمّ قيل للإزار: حجزة.
6) . في المستدرك: بك.
قال المسلمون: و لنا في فَرَطنا مثل ما لعثمان(1)؟
قال: نعم، لمن صبر منكم و احتسب(2)
و روي في: أمالي الصدوق، ص 63، ح 1؛ روضة الواعظين، ص 422؛ مسكّن الفؤاد، ص 20 و 35؛ بحار الأنوار، ج 8، ص 170، ح 112، و ج 70، ص 114، ح 1، و ج 82، ص 114، ح 1
.29 - و بالإسناد عن نافع، عن ابن عمر، قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله: يجمع الله أطفال اُمّة محمد صلى الله عليه و آله يوم القيامة في حياض تحت العرش، قال: فيطّلع الله تبارك و تعالى عليهم(3)اطّلاعة فيقول: ما لي أراكم رافعي رءوسكم إليّ؟ فيقولون: يا ربّنا، الآباء و الامهات في عطش القيامة و نحن في هذه الحياض!
قال: فيوحي الله إليهم أن اغرفوا في هذه الآنية من الحياض، ثمّ تخلّلوا صفوف القيامة فاسقوا الآباء و الامهات(4)
و روي في: فردوس الأخبار، ج 5، ص 261، ح 8128 - طبعة دار الكتب العلميّة -، و ج 5، ص 365، ح 8177 - طبعة دار الكتاب العربيّ -؛ كنز العمال، ج 16، ص 281، ح 44473
.30 - و بالإسناد عن سهيل بن أبي صالح، عن أبيه، عن أبي هريرة، قال:(5)قال رسول الله صلى الله عليه و آله: لَسِقطٌ اُقدِّمه قدّامي أحبُّ إليَّ من فارسٍ(6)اُخلّفه خلفي(7).
1) . في المستدرك: و لنا في فرطنا ما لعثمان؟ و الفرط - بفتح الفاء و الراء -: هو الّذي لم يدرك من الأولاد - الذكور و الإناث - و تتقدم وفاته على أبويه أو أحدهما؛ يقال: فرط القوم، إذا تقدّمهم، و أصله الّذي يتقدّم الركب إلى الماء، و يهيئ لهم أسبابه.
2) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 401، ح 42
3) . كذا في المستدرك، و في الأصل: إليهم.
4) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 401، ح 43
5) . كذا الصحيح، و في الأصل: عن سهيل بن صالح، عن أبي هريرة، و هو تصحيف. و هو سُهَيْل بن أبي صالح ذكوان السمّان، أبو يزيد المدنيّ، انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 12، ص 223، رقم 2629
6) . في بعض المصادر: من مائة فارس.
7) . سنن ابن ماجة، ج 1، ص 513، ح 1607؛ الضعفاء الكبير للعقيليّ ج 4، ص 385؛ الكامل في ضعفاء الرجال لابن عديّ، ج 7، ص 2716 و 2717؛ إحياء علوم الدين، ج 4، ص 709؛ تنبيه الخواطر، ج 1، ص 287؛ مسكّن الفؤاد، ص 33؛ المحجّة البيضاء، ج 8، ص 287؛ إتحاف السادة المتّقين، ج 10، ص 359. و روى المدائنيّ في التعازي، ص 28 بإسناده عن أبي المقدام: قد بلغنا أنّ أبا مسلم الخولانيّ كان يقول: لأن اُقدّم سقطاً أحبّ إليّ من أن اُخلّف مائة من خولان، و لأن اُقدّم فرطاً أحبّ إليّ من أن اُخلّف خولان كلّها ولداً.
31 - و بالإسناد عن إسماعيل بن زياد، عن أبان، عن أنس، قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله: يؤتى بالمتضاغين و المتذللين. فأمّا المتذلّلون فهم الّذين بذلوا مهج أنفسهم، و هرقوا دماءهم، شاهرين سيوفهم، لا يرد الله لهم حاجة.
قال: فقيل: يا رسول الله، فمن المتضاغين؟
قال: أطفال المؤمنين اشتدّ عليهم الموقف.
قال: فيتصايحون فيقول [الله تعالى](1): يا جبريل - و هو أعلم بذلك منه -: ما هذا الصوت؟
قال: أي ربّي، أطفال المؤمنين اشتدّ عليهم الموقف.
قال: أظلّهم تحت عرشي.
قال: فيتصايحون كما تتصايح الخرفان إذا عزلن عن اُمّهاتهنّ.
قال: فيقول: يا جبريل، سقهم إلى الجنّة.
قال: فيتضاغون و يصيحون.
قال: فيقول: ما الّذي يريدون؟
قال: يريدون الآباء و الامهات.
قال: فيقول تبارك و تعالى: ألحقوا الآباء و الامهات بأطفالهم إلى جنّة رحمتي(2).
32 - و بالإسناد عن إسرائيل، عن أبي المقدام - يعني الغنويّ البصريّ(3)-، عن اُمّه، عن فاطمة ابنة الحسين عليه السلام، قالت: [لمّا](4)توفّي القاسم بن رسول الله صلى الله عليه و آله،
1) . أضفناه لاقتضاء السياق.
2) . تقدّم نحوه في الحديث 22
3) . في المستدرك: العبريّ. و هو: هِشام بن زياد بن أبي يزيد القُرَشيّ، أبو المقدام البصريّ، مولى آل عثمان بن عفان. انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 30، ص 200، رقم 6575 و ص 263، رقم 6590
4) . من المستدرك. و رواه ابن ماجة هكذا: حدّثنا عبد الله بن عمران، ثنا أبو داود، ثنا هشام بن أبي الوليد، عن اُمّه، عن فاطمة بنت الحسين، عن أبيها الحسين بن عليّ، قال: لمّا... باختلاف.
خرج رسول الله صلى الله عليه و آله فاتّبعته خديجة، فلمّا دفن رجعت خديجة و مكث النبيّ صلى الله عليه و آله بعدها، فرجع و هي تبكي، فقال: ما يبكيك؟
قالت: يا رسول الله، لفقد القاسم، و لو بقي حتى يكمل الرضاع؟!
قال: إن شئتِ أسمعتُكِ صوته في الجنّة.
قالت: صدق الله و رسوله(1)
و روي في: سنن ابن ماجة، ج 1، ص 484، ح 1512؛ تهذيب الكمال، ج 30، ص 263، رقم 6590
.33 - و بالإسناد عن إبراهيم بن محمد، عن محمد بن فضيل(2)، عن السَّرِيّ، عن عَامِر(3)، قال: جاء رجل إلى أمير المؤمنين عليه السلام، فقال: يا أمير المؤمنين، هلك ابن لي، فجزعت عليه جزعاً شديداً أخاف أن يكون حبط أجري.
فقال عليّ عليه السلام: بئس الخلف من ابنك، يا أيّها الناس، خذوا عنّي خمساً - فو الذي نفسي بيده لو أتعبتم المطيّ(4)لأنْضَيْتموهنّ(5)قبل أن تدركوهنّ - لا يرجو العبد إلا ربه، و لا يخاف إلا ذنبه، و لا يستحي من لا يعلم أن يتعلّم، و لا يستحي العالم إذا سئل أن يقول: الله أعلم.
و الصبر من الإيمان بمنزلة الرأس من الجسد، فإذا قطع الرأس انهدم الجسد، و لا إيمان لمن لا صبر له(6)
و روي في: المحاسن للبرقيّ، ج 1، ص 71، ح 26؛ المصنّف لابن أبي شيبة، ج 13، ص 283، ح 16351؛ قرب الإسناد، ص 155، ح 572؛ العقد الفريد، ج 4، ص 169 و 170؛ الخصال، ص 315، ح 95 و 96؛ عيون أخبار الرضا - عليه السلام -، ج 2، ص 44، ح 155؛ إرشاد المفيد، ج 1، ص 297؛ نهج البلاغة «د. صبحي الصالح»، ص 482 حكمة 82؛ صحيفة الإمام الرضا - عليه السلام -، ص 254، ح 178؛ مجمع البحرين، ج 1، ص 418 - عن النبيّ صلى الله عليه و آله -؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 114، ح 9 و ص 115، ح 10، و ج 69، ص 375، ح 25 و ص 376، ح 27 و 28 و ص 390، ح 64، و ج 77، ص 420، ح 40، و ج 78، ص 75 و ص 139 - عن عليّ بن الحسين عليه السلام -.
و روي ذيله في: التمحيص، ص 64، ح 148؛ مسكّن الفؤاد، ص 48؛ بحار الأنوار، ج 71، ص 95، ضمن ح 57
.1) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 383، ح 6
2) . في المستدرك: فضل.
3) . كذا الصحيح، و في الأصل و المستدرك: عن السريّ بن عامر. فالأوّل هو: السريّ بن إسماعيل الهمدانيّ الكوفيّ، ابن عمّ الشعبيّ. انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 10، ص 227، رقم 2193. و الثاني هو: عامِر بن شراحيل الشعبيّ، أبو عمرو الكوفيّ، انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 14، ص 28، رقم 3042
4) . المطيّ و المطايا: جمعان للمطيّة، و هي الدابّة تسرع في يسرها.
5) . كذا الصحيح، و في الأصل و المستدرك: لأضنيتموهنّ، و هو تصحيف. قال ابن الأثير في النهاية، ج 5، ص 72: إنّ المؤمن ليُنضي شيطانه كما يُنْضي أحدكم بعيره، أي يُهزِله و يجعله نضواً. و النضو: الدابّة الّتي أهزلتها الأسفار، و أذهبت لحمها. و منه حديث عليّ عليه السلام: كلمات لو رحلتم فيهنّ المطيّ لأنضيتموهنّ.
6) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 402، ح 44
34 - و بالإسناد عن عمر بن الحسين، عن علاء بن الأحْوَص(1)بن حكيم، قال:
سمعت أنس يقول: إنّ نبيّ الله صلى الله عليه و آله قال: ما تجرّع عبد جرعتين أحبّ إلى الله من جرعة غضب ردّها بحلم، أو جرعة مصيبةٍ محزنةٍ موجعةٍ ردّها عبد بحسن عزاء و صبر(2)
و روي بألفاظ متفاوتة في: الزهد لابن المبارك، ص 235، ح 672؛ المصنّف لعبد الرزّاق، ج 11، ص 188، ح 20289؛ المصنّف لابن أبي شيبة، ج 13، ص 251، ح 16256؛ الكافي، ج 2، ص 110، ح 9؛ الخصال، ص 50، ح 60؛ إحياء علوم الدين، ج 4، ص 192 و 193؛ الدرّ المنثور، ج 2، ص 74؛ مسكّن الفؤاد، ص 49؛ كنز العمال، ج 15، ص 872، ح 43469 و ص 873، ح 43470؛ وسائل الشيعة، ج 7، ص 75، ح 6، و ج 12، ص 176، ح 4؛ إتحاف السادة المتّقين، ج 9، ص 145. و روي صدر الحديث - جرعة الغضب - في: الأدب المفرد، ص 432، ح 1324؛ الترغيب و الترهيب، ج 3، ص 449، ح 14؛ كنز العمال، ج 3، ص 130، ح 5819-5821
.35 - و بالإسناد عن عليّ بن العبّاس، عن جابر، عن أبي عبد الله الجدليّ، قال:
سمعت اُمّ سلمة [زوجة رسول الله صلى الله عليه و آله](3)تقول: سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله و هو يقول:
1) . كذا في المستدرك، و في الأصل: عمر بن الحسين، عن علانة الأحوص. و كلاهما تصحيف، حيث إنّ الذي سمع من أنس هو الأحوص نفسه. و هو: أحْوَص بن حكيم بن عُمَير، و هو عمرو بن الأسود العنسيّ؛ و يقال: الهمدانيّ الحِمْصيّ. انظر ترجمته في: تاريخ مدينة دمشق، ج 7، ص 351، رقم 564؛ تهذيب الكمال، ج 2، ص 289، ح 287
2) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 430، ح 38
3) . من المستدرك.
إذا أصاب المؤمن من الدنيا مصيبة فيذكر مصابه بي فإنّ العباد لم يصابوا بمثلها، و اعلم أنّ المسلم إذا اُصيب(1)بمصيبة و قال: إنّا لله و إنّا إليه راجعون، الحمد لله رب العالمين. اللّهمّ إنّي احتسبت(2)عندك مصيبتي، فأبدلني اللّهمّ بها ما هو خير لي منها.
و من صبر عند الصدمة الاُولى غفر الله له ما مضى من ذنوبه، و أخلف الله [له](3)ما هو خير منها، ثمّ لم يذكر تلك المصيبة فيما بقي من الدهر فيقول مثل ذلك إلّا أعطاه الله مثل ما أعطاه يوم الصدمة الاُولى من الثواب.
قالت اُمّ سلمة: فلمّا قبض الله أبا سلمة قلت ما سمعت من رسول الله صلى الله عليه و آله، قلت: من أين يخلف الله خيراً من أبي سلمة(4)؟
فلمّا خطبني رسول الله صلى الله عليه و آله فقلت: يا رسول الله، إنّي امرأة غيور(5)، و إني أكره أن اُوذيك في نسائك، ولي أيضاً عيال.
فقال النبيّ صلى الله عليه و آله(6): إنّي أدعو فيذهب عنك الغَيرة، و الله يكفيك العيال.
قلت: نعم، فتزوّجني. فقلت: الحمد لله الذي أخلف لي خيراً من أبي سلمة(7)
و روي في: الطبقات الكبرى، ج 8، ص 87 و 89؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 4، ص 27 و 28؛ و ج 6، ص 313؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 631، ح 3 و ص 632، ح 4 و ص 633، ح 5؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 509، ح 1598؛ سنن الترمذيّ، ج 5، ص 194، ح 3578؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 227، ح 789؛ الترغيب و الترهيب، ج 4، ص 336، ح 2؛ الجامع الكبير، ج 1، ص 41؛ الجامع الصغير، ج 2، ص 71، ح 450؛ الأذكار النواويّة، ص 249، ح 440؛ مسكّن الفؤاد، ص 53 و 54 و 102؛ بحار الأنوار، ج 82، ص 100 و 139 و 140؛ كنز العمال، ج 3، ص 296، ح 6631
.36 - و بالإسناد عن إسحاق بن عمّار، عن جعفر، عن أبيه عليهما السلام أنّ رسول الله صلى الله عليه و آله
1) . في المستدرك: صبر.
2) . في المستدرك: أحتسب.
3) . من المستدرك. و المعنى: و رد الله عليه.
4) . استعظام منها لشأن زوجها، و تعجب من أن يكون لها خلف خير منه.
5) . من الغَيرة، و هي الحمية و الأنفة تكون للرجل على امرأته، و لها عليه.
6) . في المستدرك: رسول الله صلى الله عليه و آله.
7) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 405، ح 6 و ص 444، ح 5
[قال: إذا أصاب أحدكم مصيبة فليذكر مصيبته بي، فإنّها من](1)أعظم المصائب(2).(3).
37 - و بالإسناد عن عيسى بن سوادة، عن الزهريّ، قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله: من اُصيب بمصيبةٍ أو حبيبة(4)، ثمّ صبر و احتسب(5)، و قال كما أمره الله: «إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ»(6)، كان حقاً على الله أن يدخله الجنّة(7).
38 - و بالإسناد عن جابر، عن محمد بن عليّ عليه السلام قال: إذا أصاب العبد مصيبة فصبر و استرجع - عند الصدمة الاُولى - غفر الله له بها ما مضى من ذنوبه، ثمّ لم يذكر المصيبة فيما بقي من الدهر إلا أعطاه الله من الأجر مثل ما كان يوم الصدمة الاُولى إذا استرجع حين تذكّرها(8)و حمد الله عزّ و جل(9)
و روي في: الكافي، ج 3، ص 224 ح 5؛ من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 175، ح 515؛ ثواب الأعمال، ص 234، ح 1؛ مجمع البيان، ج 1، ص 442؛ دعوات الراونديّ، ص 286، ح 12 و 13؛ مسكّن الفؤاد، ص 101؛ وسائل الشيعة، ج 3، ص 249، ح 1 و 3؛ بحار الأنوار، ج 82، ص 126 و 127، ح 1 و ص 132
.39 - و بالإسناد عن محمد بن القاسم الأسديّ، عن سفيان الثوريّ، قال: مات
1) . أضفناه من المصادر، و في الأصل بدله: و هي.
2) . قال المجلسيّ قدّس سرّه: لعلّ العلّة في ذلك أنّ تذكّر عظام المصائب يهوِّن صغارها، كما هو المجرّب.
3) . قرب الإسناد، ص 94، ح 319؛ الكافي، ج 3، ص 220، ح 1؛ المعجم الكبير، ج 7، ص 199، ح 6718؛ و ج 23، ص 246، ح 497 و ص 250، ح 507 و ص 262، ح 550 و ص 306، ح 692 و ص 318، ح 723 و ص 400، ح 957 و 958؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 227، ح 790؛ الكامل في ضعفاء الرجال، ج 5، ص 1821؛ شعب الإيمان، ج 7، ص 239، ح 10152؛ الجامع الكبير، ج 1، ص 41؛ الجامع الصغير، ج 1، ص 72، ح 452؛ مسكّن الفؤاد، ص 110؛ كنز العمّال، ج 3، ص 299، ح 6644 و ص 301، ح 6653-6655؛ بحار الأنوار، ج 82، ص 73، ح 3 و ص 100؛ كشف الخفاء، ج 1، ص 85، ح 202
4) . كذا في الأصل و المستدرك. و لعل الصحيح: حِسْبَة.
5) . الاحتساب عند المكروهات هو البدار إلى طلب الأجر و تحصيله بالتسليم و الصبر، أو باستعمال أنواع البرّ و القيام بها على الوجه المرسوم فيها طلباً للثواب المرجوّ منها. نهاية ابن الأثير، ج 1، ص 382 - حسب -.
6) . سورة البقرة، الآية 156
7) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 408، ح 5
8) . في المستدرك: يذكرها.
9) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 408، ح 6
ابن لعبد الله بن الربيع بن خُثَيْم، فقال: أصبحتُ لا أدعو طبيباً لطبّه، و لكني أدعوك يا منزل القطر، ارزقني صبراً على ما أصابني، و تعزم لي فيه على الرشد في أمره(1)، و إني لأرجو أن تكون مصيبتي بغيتَ بها خيراً و إن كنتُ لا أدري.
40 - و بالإسناد عن محمد بن القاسم بن زكريّا المحاربيّ، عن عبّاد بن يعقوب، عن رِفاعة بن إياس، عن أبيه، قال: دخلت على الحارث العُكْليّ(2)و قد ماتت اُمّه و هو يبكي، فقلت له: تبكي و أنت فقيه أهل المصر!
قال: كيف لا أبكي على باب من أبواب الجنّة كنت أغدو عليه و أروح، اُغلق عنّي؟
41 - و بالإسناد عن الحسين بن علوان، عن جعفر، عن أبيه، عن عليّ عليه السلام، قال:
من شهد جنازة كتب له أربعة قراريط: قيراط لانتظاره إيّاها، و قيراط للصلاة عليها، و قيراط(3)لانتظاره إيّاها حتى يفرغ من دفنها(4)، و قيراط لتعزية أوليائها(5)
و روي في الكافي، ج 3، ص 173، ح 7؛ من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 161، ح 451؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 455، ح 129؛ الدعوات للراونديّ، ص 262، ح 750؛ وسائل الشيعة، ج 3، ص 145، ح 1؛ بحار الأنوار، ج 81، ص 268، ذ ح 26
.42 - و بالإسناد عن عيسى بن عبد الله، عن أبيه، عن جدّه، عن عليّ عليه السلام، قال(6):
1) . أي تعقد القلب على إمضاء الأمر و ذلك بخلق القوّة و الصبر فيَّ.
2) . هو: أبو عليّ الحارث بن يزيد بن قيس العُكليّ التميميّ الكوفيّ، توفّي بين سنتي 105-120 ه. انظر ترجمته في: الطبقات الكبرى، ج 6، ص 334؛ التاريخ الكبير، ج 2، ص 266، رقم 2488؛ تهذيب الكمال، ج 5، ص 308، رقم 1053
3) . القيراط من الوزن مقداره العرفيّ نصف دانق، و أقوال آخر. وهنا كناية عن سعة رحمة الله و كرمه و جوده.
4) . في المستدرك: و قيراط لانتظاره حتى يفرغ من دفنها.
5) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 297، ح 2
6) . رواه في الكافي بسنده عن عيسى بن عبد الله العمريّ، عن أبيه، عن جدّه، عن أبيه، قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام.
من عزّى الثكلى(1)أظلّه الله بظلّ عرشه يوم لا ظلّ إلا ظلّه.
قال عيسى: و سمعت أبي يقول: قال إبراهيم خليل الرحمن عليه السلام: يا ربّ، من أهلُك(2)؟
قال: الّذين يشهدون الجنائز، و يعزون الثكلى، و يصلون بالليل و الناس نيام(3)
و روي صدره في: الكافي، ج 3، ص 227 ح 3؛ وسائل الشيعة، ج 3، ص 214 ح 5؛ بحار الأنوار، ج 82، ص 113
.43 - و بالإسناد قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله: ما من مسلم يعزّي أخاه المسلم بمصيبة إلّا كساه الله(4)من حلل الكرامة(5)
و روي في: سنن ابن ماجة، ج 1، ص 511، ح 1601؛ الترغيب و الترهيب، ج 4، ص 344، ح 8؛ تلخيص الحبير، ج 2، ص 138، ذ ح 799؛ كنز العمال، ج 15، ص 659، ح 42615؛ إرواء الغليل، ج 3، ص 216، ح 764
.44 - و بالإسناد عن شعبة، عن ثابت البُنانيّ، عن أنس بن مالك: أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله مرّ بامرأة تبكي عند قبر ولدها(6)، فقال: يا هذه، اتّقِ الله و اصبري.
فقالت: و ما تبالي أنتَ بمصيبتي.
فمضى النبيّ صلى الله عليه و آله، فقيل لها: هذا رسول الله! فأخذها شبه الموت.
قال: فانطلقت فلم تجد دونه بوّاباً، فقالت: يا رسول الله، فإنّي أصبر.
فقال رسول الله صلى الله عليه و آله: الصبر عند الصدمة الاُولى(7).
45 - و بالإسناد عن شعبة، عن ثابت البُنانيّ، عن أنس بن مالك، قال(8): لمّا
1) . الثكلى: المرأة الّتي مات ولدها أو حميمها، و لعل تخصيص المرأة بالثكل لكونها أشدّ جزعاً و حزنا في المصائب.
2) . كذا في المستدرك، و في الأصل: يا ربّ، من أهلك الّذين هم أهلك؟
3) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 350، ح 13
4) . في المستدرك: أخاه المسلم إلا كساه الله.
5) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 351، ح 14
6) . كذا في المستدرك، و في الأصل: قبرها - و هو تصحيف -.
7) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 488، ح 34. و تقدم مثله في الحديث 27
8) . كذا في المستدرك، و في الأصل: و بالإسناد عنه عليه السلام قال - و هو تصحيف -.
ماتت رقيّة بنت النبيّ صلى الله عليه و آله بكت النساء عليها، فجاء عمر يضربهنّ بسوطه، فأخذ النبي صلى الله عليه و آله بيده، و قال: يا عمر، دعهنّ يبكين، و قال لهنّ: ابكين و إياكن و نعيق الشيطان، فإنّه مهما يكن من العين و القلب فمن الله و من الرحمة، و مهما يكن من اليد و اللسان فمن الشيطان.
فبكت فاطمة عليها السلام - و هي على شفير القبر -، فجعل النبيّ صلى الله عليه و آله يمسح الدمع(1)من عينيها بطرف ثوبه(2)
و روي في: مسند أحمد بن حنبل، ج 1، ص 335؛ مشكاة المصابيح، ج 1، ص 548، ح 1748؛ مجمع الزوائد، ج 3، ص 17؛ كنز العمال، ج 15، ص 621، ح 42476
.46 - و بالإسناد عن فَرَج بن فَضَالة، عن مُعاوية بن صالح(3)، قال: لمّا مات موسى عليه السلام إذا صوت في السحاب يقول: مات موسى عليه السلام، و أي نفس لا تموت؟(4).
47 - و بالإسناد عن إسماعيل بن أبان، عن عبد الملك، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي الدرداء، قال: غاب أبو الدَرْدَاء(5)غيبة و رجع و قد اُصيب بابن له، فاستقبلته اُمّ الدرداء(6)فحيّته و رحبت به، ثمّ جلس فقرّبت إليه وضوءه، و أتته بالطعام، فأكل
1) . كذا في المستدرك، و في الأصل: الدموع.
2) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 467، ح 21
3) . هو: أبو عمرو أو أبو عبد الرحمن معاوية بن صالح بن حُدَيْر أو عثمان بن سعيد بن سعد الحَضرمي الحِمْصي، قاضي الأندلس، خرج من حمص سنة خمس و عشرين و مائة، و حج سنة خمس و خمسين و مائة، و توفي سنة ثمان و خمسين و مائة. انظر ترجمته في: تاريخ مدينة دمشق، ج 59، ص 44، رقم 7508؛ تهذيب الكمال، ج 28 ص 186، رقم 6058
4) . روي باختلاف في: أمالي الصدوق، ص 193، ح 2؛ كمال الدين، ص 154، ح 17؛ قصص الأنبياء للراونديّ، ص 175، ح 4؛ بحارالأنوار، ج 13، ص 366، ح 8
5) . هو: عُويمِر بن زيد بن قيس الأنصاريّ الخزرجيّ، و قيل: اسمه غير ذلك، سيّد القرّاء بدمشق، مات قبل مقتل عثمان بن عفّان، و ذلك سنة إحدى أو اثنتين و ثلاثين، انظر ترجمته في: تاريخ مدينة دمشق، ج 13، ص 730-784 (مخطوط)؛ تهذيب الكمال، ج 22، ص 469، رقم 4558؛ سير أعلام النبلاء، ج 2، ص 335، رقم 68
6) . هي: السيّدة العالمة الفقيهة هُجَيمة (جُهَيْمَة) الأوصابيّة (الوصّابيّة)، و هي اُمّ الدرداء الصغرى الّتي مات عنها أبو الدرداء و خطبها معاوية. واُمّ الدرداء الكبرى هي خَيْرة بِنت أبي حَدْرَد، انظر: سير أعلام النبلاء، ج 4، ص 277، رقم 100
و كل ذلك يقول: أين ابني؟(1)
ثمّ أتته بالدهن، ثمّ قالت: يا أبا الدرداء، ما تقول في قومٍ استعاروا عارية فانتفعوا بها ما شاء الله أن ينتفعوا، ثمّ جاء صاحبها فطلبها فشقَّ عليهم، و اشتد ذلك عليهم؟
فقال: بئس ما صنعوا.
قالت: أما إذاً فاحتسب ابنك، فإنّه قد كان عارية من الله إلى ما شاء ثمّ قبض عاريته.
[قال:](2)فجزاكِ الله خيراً، فأنا كان ينبغي لي أن أقول هذا لك، فأمّا إذا ألهمك ذلك فحمداً لله على ذلك، فإنّا لله و إنا إليه راجعون(3).
48 - و بالإسناد عن [أبي](4)الأحوص، عن سعيد، عن عَباية(5)، قال: كانت اُمّ سُلَيم(6)تحت أبي طَلْحَة(7)فولدت غلاماً، فانطلق أبو طلحة في حاجةٍ له و مات ابنه،
1) . في الأصل زيادة: يا أبا طلحة، ما رأيت كما فعل جيراننا هؤلاء إنّ بعضهم يدخل النساء. و التصحيف فيه ظاهر.
2) . أثبتناه للضرورة.
3) . روى ابن عساكر في تاريخ مدينة دمشق، ج 13، ص 81 - مخطوط - أنّ أبا الدرداء لمّا نزل به الموت دعا أمّ الدرداء ضمّها إليه و بكى، و قال: يا أمّ الدرداء قد ترين ما نزل بي من الموت، إنّه و الله قد نزل بي أمر لم ينزل بي قطّ أمر أشدّ منه، فإن كان لي عند اللٰه خير فهو أهون ما بعده و إن يكن الاُخرى فو الله ما هو فيما بعده إلا كحلاب ناقة. ثمّ بكى و قال: يا اُمّ الدرداء، اعملي لمثل مصرعي هذا. يا اُمّ الدرداء اعملي لمثل ساعتي هذه. ثمّ دعا ابنه بلالاً، فقال: ويحك - يا بلال - اعمل لساعة الموت، اعمل لمثل مصرع أبيك، و اذكر به صرعتك و ساعتك، فكأن قد، ثمّ قُبض.
4) . أثبتناه للضرورة. و هو: أبو الأحوص سلّام بن سُلَيم الحنفيّ الكوفيّ، مات سنة تسع و سبعين و مائة. انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 12، ص 282، رقم 2655
5) . هو: عباية بن رفاعة بن رافع بن خَديج الأنصاريّ الزُّرقيّ، أبو رِفاعة المدنيّ، انظر ترجمته في: الطبقات الكبرى - القسم المتمّم: ج 9، ص 290، رقم 180؛ تهذيب الكمال، ج 14، ص 268، رقم 3149
6) . كذا في المصادر - و هو الصحيح -، و في الأصل: اُمّ ليث. و هي: إحدى المسلمات السابقات، اشتهرت بكنيتها، و اختلف في اسمها؛ فقيل: سهلة و رملية و رمسة و مليكة و الغمصاء و الرميصاء، شهدت يوم اُحد و يوم حنين. «أعلام النساء لكحالة، ص 256 و 257
7) . هو: أبو طلحة زيد بن سهل بن الأسود بن حرام الأنصاريّ المدنيّ، شهد العقبة و بدرا واُحداً، مات سنة اثنتين أو أربع و ثلاثين و سنة سبعون سنة، انظر ترجمته في: الطبقات الكبرى، ج 5، ص 74؛ تهذيب الكمال، ج 10، ص 75، رقم 2110
فسجّته اُمّه، و جاء أبو طلحة من الليل، فأتته بنُجعته(1)الّتي كانت تنجعه بها، ثمّ طلب منها ما يطلب الرجل من امرأته، فقضى حاجته، ثمّ قال: أين ابني؟
فقالت: يا أبا طلحة، ما رأيت ما فعل جيراننا هؤلاء اليوم أنّ بعضهم استعار عارية فطُلبت منه فأبى أن يردّها؟!
قال: بئس ما صنعوا.
قالت: فأنت هو، كان ابنكَ عارية من الله و إنه قد توفّي.
فقال: لا جرم و الله لا تغلبيني على صبره الليلة، فأتى النبيّ صلى الله عليه و آله، فقال: إنّ ابني قد مات.
فقال: لا عليك، لا تتعب الناس سائر الليلة، و لكن إذا أصبحت فادفنه، فلمّا أصبح حدّث النبيّ صلى الله عليه و آله بما صنعا، فقال: اللّهمّ بارك لهما في ليلتهما.
قال: فعلقت بغلام.
قال عباية: لقد رأيت لذلك الغلام سبع بنين كلّهم قد قرءوا القرآن(2).
49 - و بالإسناد عن عليّ بن محمد المُرْهِبيّ، قال: أخبرني أبي(3)- قراءة عليه -، قال: قال عليّ بن عمرون الأنصاريّ: قال العتبيّ: دخل أبو ذر(4)على ابنه ذرّ و هو
1) . النُّجعة: طلب الكلأ و مساقط الغيث، وهنا كناية عن عشائه.
2) . الطبقات الكبرى، ج 5، ص 75؛ صحيح البخاريّ، ج 2، ص 104 و 105، و ج 7، ص 109؛ الأدب المفرد، ص 415، ح 1259؛ صحيح مسلم، ج 3، ص 1689، ح 22 و 23؛ و ج 4، ص 1909، ح 107؛ مسكّن الفؤاد، ص 68 و 69؛ بحار الأنوار، ج 82، ص 150. و انظر الحديث: 52
3) . هو: محمد بن قيس الهَمْدانيّ المرهبيّ الكوفيّ، كان من المرجئة، انظر ترجمته في: التاريخ الكبير، ج 1، ص 209، رقم 661؛ الضعفاء الكبير، ج 4، ص 126، رقم 1685؛ تهذيب الكمال، ج 26، ص 321، رقم 5565
4) . هو: عُمر بن ذَر بن عبد الله الهَمْدانيّ المُرْهبيّ الكوفيّ، كان من المرجئة، مات سنة 150 أو 152 أو 155 أو 156 أو 157 ه. انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 21، ص 334، رقم 4230
يجود بنفسه فقال: يا بنيّ، إنّه ما علينا من مودّتك(1)غضاضة، و ما بنا إلى غير الله من حاجة.
فلمّا قضى و صلى عليه و واراه وقف على قبره، ثمّ قال: يا ذرّ، شَغَلَنا الحزنُ لك عن الحزنِ عليك(2)، لا ندري ما قلتَ و ما قيل لك؟ اللّهمّ إنّي قد وهبتُ له ما قَصَّرَ فيه بما افترضتَ(3)عليه من حقّي، فهبْ له ما قَصَّرَ فيه من حقّك، و اجعل ثوابي عليه له، وهب لي من فضلك، إنّي إليك من الراغبين(4).
50 - و بالإسناد عن أبي الحسن محمد بن جعفر التميميّ - مناولة -، عن عبد العزيز بن يحيى، عن موسى بن زكريّا و محمد بن الحسن، عن أبي حاتم العتبيّ، قال: أتى عليّ بن أبي طالب عليه السلام الأشعث بن قيس(5)يعزّيه على ابنه(6)، فقال: إن تحزن فقد استحقّ ذلك منك الرحم(7)، و إن تصبر فإنّ لله منه خلفاً، مع
1) . في غالبيّة المصادر: ما بي فقدك؛ أي: ليس عليَّ بأس و حزن من فقدك، أو ما وقع بي فقدك مكروهاً، و الحاصل ليس بي حزن فقدك. و الغضاضة: الذلّة و المنقصة و الغيظ. و يبدو أنّ الصحيح: ما علينا من موتك.
2) . أي شغلنا الحزن لك في أمر الآخرة عن الحزن على مفارقتك، و الله ما نبكي لفراقك و لكن نبكي للإشفاق عليك أو على ضعفك و عجزك عن الأهوال الّتي أمامك.
3) . كذا في المصادر، و في الأصل: أقصرتَ.
4) . عيون الأخبار لابن قتيبة، ج 2، ص 337؛ التعازي للمدائنيّ، ص 72؛ الكافي، ج 3، ص 250، ح 4؛ العقد الفريد، ج 3، ص 242؛ من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 185، ح 558؛ حلية الأولياء، ج 5، ص 108 و 109؛ تنزيه الخواطر - مجموعة ورّام -، ج 1، ص 287 - قطعة -؛ تهذيب الكمال، ج 21، ص 338؛ مسكن الفؤاد، ص 62 و 63؛ بحار الأنوار، ج 22، ص 435، ح 50، و ج 82، ص 142؛ مرآة العقول، ج 14، ص 237، ح 4 أقول: نُسب الحديث في روايات الخاصّة إلى أبي ذرّ الغفّاريّ، و أما في روايات العامّة فقد نُسب إلى أبي ذر عمر بن ذرّ الهمدانيّ المُرهبيّ - كما تقدّم -.
5) . هو: أبو محمد الأشعث بن قيس بن معدي كرب الكِنْديّ، أمير كندة في الإسلام و الجاهلية، شهد اليرموك فاصيبت عينه، و كان مع سعد بن أبي وقّاص في حروب العراق، و لما آل الأمر إلى عليّ عليه السلام كان الأشعث معه يوم صفّين على راية كندة، و حضر معه وقعة النهروان، و ورد المدائن، ثمّ عاد إلى الكوفة، فتوفّي فيها سنة 40 ه. انظر ترجمته في: تاريخ مدينة دمشق، ج 9، ص 116، رقم 772
6) . في بعض المصادر: يعزّيه بأخيه عبد الرحمن.
7) . كذا في النهج، و في الأصل: استحقّ ذلك منك الرحمة.
أنّك إن صبرتَ جرى عليك القدر و أنت مأجور، و إن جزعتَ جرى عليك القدر و أنت مأثوم(1)و قيل: آثم(2)
و روي نحوه عن الصادق عليه السلام في: مسكّن الفؤاد، ص 110؛ بحار الأنوار، ج 82، ص 142
.زاد شي في حديثه قال: و قال رجل: إنّا لله و إنا إليه راجعون، فقال عليّ عليه السلام: أمّا قوله: «إِنّٰا لِلّٰهِ» فإقرار منّا لله بالملك،(3)[و أما قوله:](4)«وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ» فإقرار منّا على أنفسنا بالهُلْك(5)( (6).
51 - و بالإسناد عن محمد بن جعفر، عن عبد العزيز، عن محمد بن زكريّا، عن ابن عائشة(7)، عن أبيه، قال: كان عليّ عليه السلام إذا عزّى قوماً قال: عن مفقود رسول الله أجركم(8).
52 - و بالإسناد عن أنس بن مالك، قال: اشتكى ابن لأبي طلحة، فانطلق أبو طلحة إلى المسجد، و توفي الغلام، فقالت اُمّ الغلام: لا يذكرن أحد منكم موت
1) . في بعض المصادر: مأزور. أي مقترف للذنب.
2) . التعازيّ للمدائني، ص 67؛ العقد الفريد، ج 3، ص 304؛ الكافي، ج، ص 225، ح 10؛ نهج البلاغة، ص 527، قصار الحكم، رقم 291؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 9، ص 139؛ مسكّن الفؤاد، ص 26 و 48؛ بحار الأنوار، ج 71، ص 92، و ج 82، ص 134 ح 18
3) . قيل: و ذلك لأنّ اللام في قوله: «إِنّٰا لِلّٰهِ» هي لام التمليك.
4) . أضفناه للضرورة.
5) . أي بالهلاك.
6) . الكافي، ج 3 ص 261، ح 40؛ العقد الفريد، ج 3، ص 304؛ نهج البلاغة، ص 485، قصار الحكم، رقم 99؛ نهاية الإرب، ج 5، ص 167؛ بحار الأنوار، ج 42، ص 159، ح 29، و ج 78، ص 47، ح 61، و ج 82 ص 135، ح 19؛ مستدرك الوسائل، ج 2، ص 357، ح 12
7) . هو: أبو عبد الرحمن عبيد الله بن محمد بن حفص بن عمر القُرشيّ التيميّ البصريّ، يعرف ب: العَيشيّ أو العائشي أو ابن عائشة، لأنّه من ولد عائشة بنت طلحة بن عبيد الله، مات سنة ثمان و عشرين و مائتين. انظر ترجمته في: الطبقات الكبرى، ج 7، ص 301؛ تهذيب الكمال، ج 19، ص 147، رقم 3678. أقول: هكذا ورد السند في الأصل، و لا يخلو من سقط أو سهو.
8) . و روى المدائنيّ في التعازي، ص 15 أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله إذا عزّى قال: رحمكم الله و آجركم.
الغلام لأبي طلحة.
فلمّا رجع أبو طلحة و معه نفر من أصحابه قرّبت عشاءه كما كان تصنع، فطعم هو و من كان معه. قال: ما فعل الغلام؟
قالت: ما كان قطّ خيراً منه اليوم، ثمّ قامت إلى ما تقوم المرأة، فلمّا أصاب من أهله - و كان آخر الليل - قالت: أَ لَم تر إلى آل فلان استعاروا عارية فتمتّعوا بها، فلمّا طُلبت منهم سخطوا؟
فقال: ما أنصفوا؟
قالت: إنّ ابنك كان عارية من الله تمتّعنا به، ثمّ قبضه، فقال: إنّا لله و إنا إليه راجعون، الحمد لله.
فلمّا أصبح غدا على رسول الله صلى الله عليه و آله، فلمّا رآه قال: بارك الله لكما في ليلتكما(1)
قال: اللّهمّ بارِك لهما.
و ولدت عبد الله فكرهت أن تحنّكه(2)حتى يحنّكه رسول الله صلى الله عليه و آله.قال أنس: فحملته معي و معي تمرات عجوة فأتيت رسول الله صلى الله عليه و آله فأخبرته.
فقال: أ معك شيء؟
فقلت: نعم، تمرات عجوة، فأخذ بعضها فمضغه، ثمّ أخذه و فيه لعابه فأوجره الصبيّ فتلمَّضه(3)الصبيّ، فقال النبي صلى الله عليه و آله: أبت الأنصار إلا حب التمر، و سماه: عبد الله(4).
53 - و بالإسناد عن محمد بن تميم، عن عائشة أن النّبيّ صلى الله عليه و آله قال: القتل شهادة،
1) . في بعض المصادر: فلمّا أصبح أبو طلحة أتى رسول الله صلى الله عليه و آله فأخبره. فقال: أ عرستم الليلةَ؟ قال: نعم.
2) . التحنيك: هو أن يمضغ المحنِّك التمرة حتى تصير مائعة بحيث تبتلع، ثمّ يفتح فم المولود و يضعها فيه، ليدخل شي منها جوفه، و يستحب أن يكون المحنّك من الصالحين و ممن يتبرّك به، رجلاً كان أو امرأة، فإن لم يكن حاضراً عند المولود حمل إليه.
3) . أي حرّك لسانه لتتّبع ما فيه من آثار التمر، و يقصد بالتلمّظ تنقية الفم من بقايا الطعام، و كذلك ما على الشفتين، و أكثر ما يفعل ذلك في شي يستطيبه، و يقال للشيء الباقي: لُمَاظة.
4) . انظر الحديث 48
و الغرق شهادة، و النفساء(1)يجرّها ولدها بِسَرَرِهِ إلى الجنّة(2)
و روي في: مسند أحمد بن حنبل، ج 3، ص 489، و ج 5، ص 329؛ المعجم الكبير، ج 6، ص 303، رقم 6115 و 6116، و ج 11، ص 263، رقم 11686؛ الترغيب و الترهيب، ج 2، ص 334، ح 11؛ مجمع الزوائد، ج 2، ص 317، و ج 5، ص 299-301؛ مسكّن الفؤاد، ص 33؛ كنز العمّال، ج 4، ص 415، رقم 11175 و ص 419، رقم 11199 و ص 421، رقم 11214 و ص 422، رقم 11216؛ بحارالأنوار، ج 82، ص 117، ح 10. و انظر الحديث الآتي.
.54 - و بالإسناد عن أحمد بن سعيد - قراءة [عليه](3)-، يرفعه إلى زافِر(4)، عن داود الطائيّ(5)، عن جابر بن عبيد(6): أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله عاد أخاه(7)فجعل النساء يرثينه و يقلن: ما كنّا نرى(8)أن تكون وفاتك على فراشك كما نرجو أن تكون قتيلاً مع رسول الله صلى الله عليه و آله في سبيل الله.
فقال رسول الله صلى الله عليه و آله: لئن لم يكن شهيداً(9)إلا ما قتل الأعداء منكم إنّ شهداءكم إذاً لقليل. الطعن شهادة، و الطاعون شهادة، و الغرق شهادة، و الحرق شهادة، و النفساء [شهادة](10)، فالجميع شهادة(11)
و روي في: سنن النسائي، ج 4، ص 13؛ المعجم الكبير، ج 5، ص 65، ح 4607؛ الترغيب و الترهيب، ج 2، ص 333، ح 9 و 10 و ص 335، ح 13؛ مجمع الزوائد، ج 3، ص 16، و ج 5، ص 300. و انظر الحديث السابق.
.1) . النفساء: المرأة إذا ولدت.
2) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 163، ح 47
3) . أضفناه للضرورة، و عبارة «قراءة عليه» ليست في المستدرك.
4) . هو: أبو سليمان زافر بن سليمان الإياديّ القُهُسْتانيّ، سكن الريّ، ثمّ انتقل إلى بغداد. انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 9، ص 267، رقم 1947
5) . هو: أبو سليمان داود بن نُصَيْر الطائيّ الكوفيّ، مات سنة ستّين و مائة أو سنة خمس و ستين و مائة. انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 8، ص 455، رقم 1789
6) . كذا في المستدرك، و في الأصل: عن جابر بن عبد الله الأنصاريّ - و هو تصحيف -. و الظاهر أنّ الصحيح هو جابر أو جبر بن عَتِيك بن قيس بن الحارث الأنصاريّ، إضافة لسقوط الواسطة بين داود الطائيّ و جابر بن عتيك لبعد زمانهما. انظر: تهذيب الكمال، ج 4، ص 454، رقم 872 و ص 494، رقم 894، ففي هامشه بيان نافع.
7) . يظهر من المصادر: ابن أخيه.
8) . كذا في المصادر، و في الأصل: نخاف.
9) . في الأصل زيادة: و لم.
10) . من المستدرك.
11) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 163، ح 48
55 - و عنهم بالإسناد عن الأصبغ، عن عليّ عليه السلام، قال: خرجنا مع رسول الله صلى الله عليه و آله في جنازة في قُمُصٍ(1)بغير أردية، فالتفت إلينا فقال: أ جئتموني بزيّ أهل الجاهليّة؟! هممتُ أن أدعو عليكم دعوة تنشرون بغير صوركم.
قال: فأخذنا أرديتنا و لم نعد(2)
و روي في: سنن ابن ماجة، ج 1، ص 476، ح 1485؛ علل الحديث للرازيّ، ج 1، ص 356، ح 1053؛ المعجم الكبير، ج 18، ص 239، ح 601؛ كنز العمّال، ج 15، ص 620، ح 42473. و انظر الحديث الآتي.
.56 - و بالإسناد عن الأصبغ بن نباتة، عن عليّ عليه السلام، قال: خرجنا مع رسول الله صلى الله عليه و آله في جنازةٍ في قُمُصٍ بغير أرديةٍ، فقال رسول الله صلى الله عليه و آله: أراكم جئتموني بزيّ أهل النار، إنّي لأهمّ أن أدعو عليكم دعوة تنشرون بغير صوركم، فرجعنا و أخذنا أرديتنا، ثمّ ما عدنا إلى طرحها(3).
57 - و عنهم بالإسناد عن سهيل بن [أبي](4)صالح، عن أبيه، عن أبي هريرة، قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله: من صلّى على جنازةٍ فله قيراط، فإن شهدها حتى يُقضى قضاؤها فله قيراطان أصغرهما مثل اُحُد(5)
و روي في: المصنّف لابن أبي شيبة، ج 3، ص 320 و 321؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 246 و 387 و 498 و 503، و ج 5، ص 57 و 277 و 282؛ سنن أبي داود، ج 3، ص 202، ح 3168؛ السنن الكبرى للبيهقيّ، ج 3، ص 413؛ شعب الإيمان، ج 7، ص 3، ح 9244؛ شرح السنّة للبغويّ، ج 5، ص 377، ح 1502؛ كنز العمّال، ج 15، ص 586، ح 42297 و 42298 و ص 589، ح 42312. و انظر الحديث 60
.58 - و بالإسناد عنهم، عن حمّاد بن سلمة، عن ثابت، عن أنس، قال: قال
رسول الله صلى الله عليه و آله: ما من رجلٍ يموت فيصلّي عليه اُمّة(1)من الناس يبلغون المائة فيشفعون فيه إلا شُفِّعُوا(2).(3).
59 - و بالإسناد عن صالح بن هلال(4)، عن أبي المَلِيح بن اُسامة(5)، قال: سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله يقول: لا يصلّي على رجل أربعون رجلاً فيشفعون فيه إلا غفر الله له(6)
و روي في: المصنّف لعبد الرزّاق، ج 3، ص 449، ح 6268؛ سنن النسائيّ، ج 4، ص 76؛ المعجم الكبير، ج 23، ص 437، ح 1060، و ج 24، ص 19، ح 39 و ص 20، ح 42؛ شعب الإيمان، ج 7، ص 5، ح 9249 و 9250؛ كنز العمال، ج 15، ص 582، ح 42272. و انظر الأحاديث 58 و 62 و 64
.60 - و بالإسناد عن ابن هلال المدنيّ، عن أبيه، عن أبي هريرة، قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله: من شيّع جنازة حتى يُصلَّى عليها كان له [قيراط، و من تبعها حتى تُدفن كان له](7)قيراطان.
فقال له رجل: يا رسول الله، و ما القيراط؟
قال: و الذي نفسي بيده لذلك القيراط يوم القيامة أثقل من اُحد(8).
1) . الاُمّة: الجماعة الّتي يتراوح عددها بين الأربعين و المائة.
2) . أي قُبلت شفاعتهم فيه.
3) . المصنّف لعبد الرّزاق، ج 3، ص 527، ح 6581؛ المصنّف لابن أبي شيبة، ج 3، ص 321؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 6، ص 331 و 334؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 654، ح 947؛ سنن الترمذيّ، ج 2، ص 247، ح 1034؛ سنن النسائيّ، ج 4، ص 75 و 76؛ مشكل الآثار، ج 1، ص 104 و 106، التمهيد لابن عبد البر، ج 6، ص 258؛ شعب الإيمان، ج 7، ص 5، ح 9248 و ص 6، ح 9252؛ شرح السنّة للبغويّ، ج 5، ص 380، ح 1504؛ الترغيب و الترهيب، ج 4، ص 343، ح 1؛ مجمع الزوائد، ج 3، ص 36؛ كنز العمال، ج 15، ص 581، ح 42268-42270 و ص 582، ح 42274 و ص 588، ح 42306. و انظر الأحاديث 59 و 62 و 64
4) . كذا في المستدرك، و في الأصل: عن صالح، عن ابن هلال - و هو تصحيف -.
5) . هو: عامر أو زيد بن اُسامة بن عُمَير الهُذَليّ، ترجمه المزّيّ في تهذيب الكمال، ج 34، ص 316، رقم 7648 و لم يذكر انّه سمع أو روى عن النبيّ صلى الله عليه و آله. اختلف في وفاته؛ فقيل: توفّي سنة 78؛ و قيل: 108؛ و قيل: 112 ه.
6) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 292، ح 10
7) . من المستدرك.
8) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 298، ح 3. و روي في: مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 233 و 280، و ج 5، ص 284؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 652، ح 52 و ص 653، ح 53 و 54؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 491، ح 1539 و ص 492، ح 1540؛ سنن النسائيّ، ج 4، ص 54 و 55 و 76 و 77؛ سنن البيهقيّ، ج 3، ص 412 و 413؛ مجمع الزوائد، ج 3، ص 30؛ كنز العمال، ج 15، ص 590، ح 42318 و 42320 و ص 596، ح 42359. و انظر الحديث 57
61 - و بالإسناد عن مالك بن هُبَيْرة - و كانت له صحبة - عن النبيّ صلى الله عليه و آله، قال: ما من مسلم يموت فيصلِّي عليه ثلاثة صفوفٍ من المسلمين إلا وجبت له الجنّة(1).
62 - و عنه بالإسناد عن صالح بن وصيف، عن أبي صالح، عن أبي هريرة، قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله: مَن صلّى عليه مائة من المسلمين يستغفرون له غفر الله له(2).
63 - و عنه بالإسناد عن عبد الله بن مروان، عن نعمة، عن أبيه، عن ابن عمر، قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله: مَن شَهِد إملاك(3)امرئ مسلم فكأنّما صام يوماً في سبيل الله عز و جل، و اليوم بسبعمائة يوم(4).
1) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 292، ح 11. و روي في: المصنّف لابن أبي شيبة، ج 3، ص 322؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 4، ص 79؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 478، ح 1490؛ سنن أبي داود، ج 3، ص 202، ح 3166؛ سنن الترمذيّ، ج 2، ص 246، ح 1033؛ المعجم الكبير، ج 19، ص 299، ح 665؛ المستدرك على الصحيحين، ج 1، ص 362 و 363؛ شرح السنّة، ج 5، ص 381، ذ ح 1505؛ الترغيب و الترهيب، ج 4، ص 344، ح 5؛ كنز العمال، ج 15، ص 580، ح 42265 و ص 581، ح 42266 و ص 582، ح 42271 و ص 588، ح 42307 و 42308
2) . المصنّف لابن أبي شيبة، ج 3، ص 322؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 477، ح 1488؛ المعجم الكبير، ج 1، ص 157، ح 503؛ كنز العمّال، ج 15، ص 582، ح 42273 و 42275. و انظر الأحاديث 58 و 59 و 64
3) . كذا في المصادر: و في الأصل: مالك - و هو تصحيف -. و الإملاك: النكاح و التزويج.
4) . المنتخب من مسند عبد بن حميد، طبعة مكتبة ابن حجر في السعودية -، ج 2، ص 53، ح 851؛ و في طبعة عالم الكتب في بيروت، ص 269، ح 853؛ المطالب العالية لابن حجر، ج 2، ص 7، ح 1511؛ كنز العمال، ج 15، ص 889، ح 43519. و روى الذهبيّ في ميزان الاعتدال، ج 4، ص 266، بالإسناد عن عبد الله بن هارون، عن نعمة بن عبد الرحمن، عن ابن عمر - مرفوعاً -: من شهد جنازة امرئ فكأنّما صام يوماً في سبيل الله، اليوم بسبعمائة يوم.
64 - و عنه: بالإسناد عن ابن عبّاس: أنّه مات ابنٌ له بِعُسْفَانَ(1)أو بقُدَيْد(2)[فقال:](3)يا كُرَيْبُ(4)، انظر ما اجتمع(5)من الناس. قال: فخرجت(6)فإذا ناسٌ قد اجتمعوا له، فأخبرته، فقال: تقول هم أربعون(7)؟
فقلت: نعم.
قال: أخرجوه(8)، فإنّي سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله يقول: ما من مسلم يموت فيقوم على جنازته أربعون رجلاً لا يشركون بالله شيئاً إلا شفعهم الله فيه(9)
و روي في: مسند أحمد بن حنبل، ج 1، ص 277؛ صحيح مسلم، ج 2 ص 655، ح 948؛ سنن أبي داود، ج 3، ص 203، ح 3170؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 477، ح 1489؛ مشكل الآثار، ج 1، ص 106؛ إحياء علوم الدين، ج 1، ص 303؛ شرح السنّة للبغويّ، ج 5، ص 381، ح 1505؛ الترغيب و الترهيب، ج 4، ص 343، ح 2؛ عوالي اللئالي، ج 1، ص 168، ح 186؛ كنز العمال، ج 15، ص 581، ح 42267؛ إتحاف السادة المتّقين، ج 3، ص 456. و انظر الأحاديث 58 و 59 و 62
.65 - و عنه بالإسناد، أنّه قال صلى الله عليه و آله: إذا اتّبعت جنازة فقل: إنّي محمول عن قليل(10)
انظر: روضة الواعظين، ص 494
.و لا تغبط الميّت حتى تنظر ما تزوّده من دنياه لآخرته.
1) . عُسْفان: منهلة من مناهل الطريق، بين الجحفة و مكة؛ و قيل: عسفان بين المسجدين، و هي من مكّة على مرحلتين؛ و قيل: قرية جامعة على 36 ميلاً من مكّة، و هي حدّ تهامة. «مراصد الاطّلاع، ج 2، ص 940».
2) . قُديد: اسم موضع قرب مكّة. «مراصد الاطّلاع، ج 3، ص 1070».
3) . من المستدرك.
4) . هو: كريب بن ابرهة، يمانيّ من التابعين، شهد فتح مصر مع معاوية، و هو مولى ابن عبّاس، توفّي سنة 75 هجريّة. انظر ترجمته في: الإصابة في تمييز الصحابة، ج 5، ص 477، رقم 7503
5) . في المصادر: ما اجتمع له. و مراده: انظر هل اجتمع لابني أحد؟
6) . كذا في المصادر، و في الأصل و المستدرك: «فخرج» بدل «قال: فخرجت».
7) . في المستدرك: فقال: هم أربعون.
8) . أي: أخرجوا ابني.
9) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 472، ذ ح 3
10) . و في هذا المعنى قال الفرزدق: و إذا حملت إلى القبور جنازة فاعلم بأنّك بعدها محمول
66 - و عنه صلى الله عليه و آله، بالإسناد عن الحصين، عن عطاء، عن أبي فريد، قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله: مَن شيّع جنازة امرئ مسلم شيّعته الملائكة بألْويتها إلى الموقف(1).
67 - و عنه عليه السلام، بالإسناد عن إسحاق بن محمد بن مروان، عن الفضيل بن فضالة، عن سعيد بن أبي عروبة، عن قتادة، عن الحسن، قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله:
إنّ أهون ما يُحبى(2)به الميّت أن يغفر لمن تبعه(3)
و روي في: المنتخب من مسند عبد بن حميد - طبعة دار الأرقم في الكويت -، ج 1، ص 540، ح 621؛ و في طبعة عالم الكتب في بيروت، ص 211، ح 623؛ الكافي، ج 3، ص 173، ح 3؛ من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 162، ح 456؛ كشف الأستار عن زوائد البزّار، ج 1، ص 388، ح 820؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 455، ح 1482؛ مختصر زوائد مسند البزّار، ج 1، ص 357، ح 580؛ تهذيب التهذيب، ج 10، ص 93 و 94؛ كنز العمّال، ج 15، ص 588، ح 42310؛ تذكرة الموضوعات، ص 217
.68 - و عن جابر بن عبد الله، عن النبيّ صلى الله عليه و آله، قال: إذا مات الرجل من أهل الجنّة استحيى الله أن يُعذِّب مَن حمله، و من اتّبعه، و من صلّى عليه.
قال جابر: ما تركت حمل ميّت مذ سمعت هذا من رسول الله صلى الله عليه و آله(4)
و روي في: الفردوس بمأثور الخطاب - طبعة دار الكتب العلميّة -، ج 1، ص 282، ح 1108؛ كنز العمال، ج 15، ص 595، ح 42348
.69 - و قال صلى الله عليه و آله: مَن تبع السرير فحمل بجوانبه الأربع غفر الله له أربعين كبيرة(5)
و روي في: الكافي، ج 3، ص 174، ح 1 و 3؛ من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 161، ح 454 و ص 162، ح 458؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 454، ح 1479؛ مجمع الزوائد، ج 3، ص 26؛ كنز العمال، ج 15، ص 593، ح 42338 و ص 598، ح 42365؛ تذكرة الموضوعات، ص 216 و 217؛ وسائل الشيعة، ج 3، ص 153، ح 1 و ص 154، ح 3. و انظر الحديث 71
.70 - و عنه بالإسناد عن أبي عوانة، عن عمر(6)، عن أبيه، عن أبي هريرة، قال:
1) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 296، ح 11
2) . في المستدرك: يجيء. و في المصادر إنّ أوّل ما يُجازى به...
3) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 297، ح 12
4) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 301، ح 5
5) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 302، ذ ح 5
6) . هو: عمر بن أبي سلمة بن عبد الرحمن بن عوف القُرشيّ الزُّهريّ المدنيّ، قُتل سنة 132. انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 21، ص 375، رقم 4247
قال رسول الله صلى الله عليه و آله: ثلاث كلّهنّ حقّ على كلّ مسلم: عيادة المريض، و شهود الجنازة، و تشميت العاطس إذا حمد الله تعالى(1)
و روي في: مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 388؛ الأدب المفرد، ص 181، ح 519؛ كنز العمّال، ج 15، ص 813، ح 43233؛ سلسلة الأحاديث الصحيحة، ج 4، ص 410، ح 1800. و انظره أيضا بلفظ: «خمس من حقّ المسلم على المسلم» في: مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 332؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 461، ح 1435؛ كنز العمال، ج 9، ص 29، ح 24772؛ سلسلة الأحاديث الصحيحة، ج 4، ص 448، ح 1832
.71 - و عنه بالإسناد عن صالح بن وصيف، يرفع به إلى ثابت البنانيّ، عن أنس بن مالك، قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله: من رفع قوائم السرير الأربع إيماناً و احتسابا حطّ الله عنه أربعين كبيرة(2).
72 - و عنهم بالإسناد: أنّ أمير المؤمنين عليه السلام سمع رجلاً بحضرته يقول: أستغفرُ الله. فقال: ثَكِلَتْك اُمّك، أ تدري ما الاستغفار؟
إن الاستغفار اسم(3)واقع على ستّة معانٍ:
أحدها: الندم على ما مضى.
و الثاني: العزم على ترك العود إليه.
و الثالث: أن تعود إلى كلّ فريضة ضيّعتها فتؤدّيها(4).
و الرابع: أن تؤدّي إلى المخلوقين حقوقهم حتى تلقى الله و أنت أملس ليس عليك تبعة.
و الخامس: أن تعمد إلى اللحم الّذي نبت على السُّحْت(5)فتذيبه بالأحزان، حتى
1) . أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 301، ح 4
2) . الكامل في ضعفاء الرجال، ج 5، ص 1846؛ كنز العمال، ج 15، ص 598، ح 42366. و أخرج نحوه في: كنز العمال، ج 15، ص 590، ح 42318. و انظر الحديث 69
3) . في النهج: الاستغفار درجة العلّيّين، و هو اسم.
4) . في النهج: أن تعمد إلى كلّ فريضةٍ عليك ضيَّعتَها فتؤدّي حقّها.
5) . السحت: المال من الكسب الحرام.
تُلْصِقَ الجلدَ بالعظم، و ينبت(1)بينهما لحم جديد.
و السادس: أن تُذيق الجسم أَ لَم الطاعة كما أذقته حلاوة المعصية، فعند ذلك تقول: أستغفرُ الله(2).(3).
1/73 - بالإسناد عن محمد بن منصور، عن مرّة الجعفيّ، عن أبي حازم الجريريّ، يرفع به إلى مسروق، قال: دخلت يوم عرفة على الحسين بن عليّ عليهما السلام، و أقداح السَّوِيق(4)بين يديه، و بين يدي أصحابه، و المصاحف في حجورهم، و هم ينتظرون الإفطار، فسألته عن مسألة، فأجابني، فخرجت فدخلت على الحسن بن عليّ عليهما السلام، و الناس يدخلون على موائد موضوعة، عليها طعام عتيد(5)، فيأكلون و يحملون، فرآني و قد تغيّرت، فقال: يا مسروق، لِمَ لا تأكل؟ فقلت: يا سيّدي، أنا صائم، و أنا أذكر شيئاً.
فقال: اذكر ما بدا لك.
فقلت: أعوذ بالله أن تكونوا مختلفين، دخلت على الحسين عليه السلام، فرأيته ينتظر الإفطار، و دخلت عليك و أنت على هذه الصفة و الحال، فضمّني إلى صدره و قال:
يا ابن الأشرس، أ ما علمت أنّ الله تعالى ندبنا لسياسة الاُمّة، و لو اجتمعنا على شي، ما وسعكم غيره، إنّي أفطرت لمفطركم، و صام أخي لصوّامكم - إلى أن قال:
1) . في النهج: و ينشأ.
2) . نهج البلاغة، ص 549، رقم 417
3) . هاهنا تم كتاب التعازي على ما في النسخة الخطية، و ما بعده استدركناه ممّا نقل من هذا الكتاب في المصادر و لم يوجد في النسخة الخطية.
4) . السويق: ما يتّخذ من دقيق الحنطة أو الشعير و يخلط بالماء و يشرب. «لسان العرب، ج 10، ص 170 - سوق».
5) . طعام عتيد: معدّ حاضر. «لسان العرب، ج 3، ص 279 - عتد -».
6) . الحقائق: جمع حقيقة، و هي الخالصة من كلّ شي. «لسان العرب، ج 10، ص 52 - حقق -».
7) . النادي: مجتمع القوم و مجلسهم. و المراد هنا: وصفهم بالرئاسة و أن الناس تقصدهم للتعلّم منهم و الاهتداء بهديهم.
حال واحد على النحو الّذي أرادوه منهم، فكان سليمان بن داود في ملكه ما سخّر الله له من الجنّ و الإنس و الطير، مجاهداً مكابداً(1)في أمر الله و طاعته، فقال تعالى: «وَ وَهَبْنٰا لِدٰاوُدَ سُلَيْمٰانَ نِعْمَ اَلْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّٰابٌ»(2)، و قال لأيّوب في سقمه ودوده و جهده: «إِنّٰا وَجَدْنٰاهُ صٰابِراً نِعْمَ اَلْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّٰابٌ» /(3)، و هكذا ينبغي لأهل الحقائق أن يكونوا لسيّدهم، في السرّاء و الضراء، و الشدة و الرخاء، على الحال الّذي يرضاه منهم(4).
1 - القرآن الكريم.
2 - إتحاف السادة المتّقين، للسيّد محمد بن محمد الحسينيّ الزبيديّ، نشر دار الفكر - بيروت -.
3 - إحياء علوم الدين، لأبي حامد محمد بن محمد الغزاليّ، نشر دار الهادي - بيروت 1412 ه -.
4 - الأدب المفرد، لمحمد بن إسماعيل البخاريّ، نشر عالم الكتب - بيروت 1405 ه -.
5 - الأذكار النواويّة (حلية الأبرار و شعار الأخيار)، لأبي زكريّا يحيى بن شرف النواويّ الدمشقيّ، نشر مؤسسة الرسالة - بيروت 1412 ه -.
6 - الإرشاد، للشيخ أبي عبد الله محمد بن محمد بن النعمان الملقّب ب «المفيد»، تحقيق و نشر مؤسّسة آل البيت لإحياء التراث - قم 1413 ه -.
7 - إرواء الغليل في تخريج أحاديث منار السبيل، لمحمد ناصر الدين الألبانيّ، نشر المكتب الإسلاميّ - 1405 ه -.
8 - الإصابة في تمييز الصحابة، لأحمد بن علي المعروف ب «ابن حجر العسقلانيّ»، نشر دار إحياء التراث العربي - بيروت 1328 ه -.
9 - الإعلام بوفيات الأعلام، لشمس الدين أبي عبد الله محمد بن أحمد الذهبيّ، نشر دار الفكر المعاصر - لبنان - و دار الفكر - دمشق 1412 ه -.
10 - أعلام الدين في صفات المؤمنين، للشيخ الحسن بن أبي الحسن الديلميّ، تحقيق و نشر مؤسّسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث - قم 1408 ه -.
11 - أعلام النساء، لعمر رضا كحّالة، نشر مؤسّسة الرسالة - بيروت 1402 ه -.
12 - إعلام الورى بأعلام الهدى، لأبي علي الفضل بن الحسن الطبرسيّ، تحقيق و نشر مؤسسة آل البيت عليهم السلام - قم 1417 ه -.
13 - أعيان الشيعة، للسيّد محسن الأمين العامليّ، نشر دار التعارف للمطبوعات - بيروت 1403 ه -.
14 - إقبال الأعمال، للسيّد رضيّ الدين عليّ بن موسى بن طاوس، تحقيق و نشر مؤسّسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت 1417 ه -.
15 - الأمالي، للشيخ الصدوق أبي جعفر محمد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّيّ، منشورات الأعلمي للمطبوعات بيروت 1400 ه -.
16 - الأمالي الخميسيّة، ليحيى بن الحسين الشجريّ، نشر عالم الكتب - بيروت - و مكتبة المتنبّي - القاهرة -.
17 - أمل الآمل، للشيخ محمد بن الحسن الحرّ العامليّ، نشر مكتبة الأندلس - بغداد -.
18 - الأنوار في شمائل النبي المختار، للحسين بن مسعود البغويّ، نشر دار الضياء - بيروت 1409 ه -.
19 - الأنوار النعمانيّة، للسيّد نعمة الله الموسوي الجزائريّ، نشر تبريز - سوق المسجد الجامع -.
20 - بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، للشيخ محمد باقر المجلسيّ، نشر مؤسّسة الوفاء - بيروت 1403 ه -.
21 - البحر الزخّار المعروف ب «مسند البزّار»، لأبي بكر أحمد بن عمرو العتكيّ البزّار، نشر مكتبة العلوم و الحكم - المدينة المنوّرة 1414 ه -.
22 - تاريخ الأدب العربي، لكارل بروكلمان، نشر دار المعارف - مصر -.
23 - تاريخ إربل، لشرف الدين أبي البركات المبارك اللخميّ الإربليّ المعروف ب «ابن المستوفى»، نشر وزارة الثقافة و الاعلام العراقية - 1980 م -.
24 - تاريخ الإسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، لشمس الدين محمد بن أحمد الذهبيّ، نشر دار الكتاب العربي - بيروت 1410 ه -.
25 - تاريخ التراث العربيّ، لفؤاد سزكين، نشر مكتبة آية الله المرعشيّ النجفيّ - قم 1412 ه -.
26 - التاريخ الكبير، لأبي عبد الله محمد بن إسماعيل البخاريّ، نشر دار الكتب العلميّة - بيروت -.
27 - تاريخ مدينة دمشق، لأبي القاسم عليّ بن الحسن الشافعيّ المعروف ب «ابن عساكر»، تحقيق علي شيري، نشر دار الفكر - بيروت 1415 ه -.
28 - تحف العقول عن آل الرسول عليهم السلام، للشيخ أبي محمد الحسن بن عليّ بن شعبة الحرّانيّ، نشر جماعة المدرّسين - قم 1404 ه -.
29 - تذكرة الموضوعات، للسيّد محمد طاهر بن علي الهنديّ الفتنيّ.
30 - الترغيب و الترهيب من الحديث الشريف، لزكيّ الدين عبد العظيم المنذريّ، نشر دار إحياء التراث العربيّ - بيروت 1388 ه -.
31 - تسلية المجالس و زينة المجالس، للسيّد محمد بن أبي طالب الموسويّ الكركيّ، تحقيق فارس حسّون كريم، نشر مؤسّسة المعارف الإسلاميّة - قم 1418 ه -.
32 - التعازي، لأبي الحسن علي بن محمد المدائنيّ، تحقيق ابتسام الصفّار و بدري محمد فهد، مطبعة النعمان - النجف 1391 ه -.
33 - تفسير العيّاشي، لمحمد بن مسعود بن عيّاش السمرقنديّ، نشر المكتبة العلميّة الإسلاميّة - طهران 1380 ه -.
34 - تلخيص الحبير في تخريج أحاديث الرافعي الكبير، لابن حجر العسقلانيّ، نشر دار المعرفة - بيروت -.
35 - التمحيص، للشيخ أبي عليّ محمد بن همام الإسكافيّ، تحقيق و نشر مؤسّسة الامام المهديّ عليه السلام - قم 1404 ه -.
36 - التمهيد لما في الموطّأ من المعاني و الأسانيد، لابن عبد البر النمريّ القرطبيّ، نشر مكتبة السوادي - جدّة -.
37 - تنبيه الخواطر و نزهة النواظر المعروف ب «مجموعة ورّام»، لأبي الحسين ورّام بن أبي فراس المالكيّ الأشتريّ، نشر دار الكتب الإسلاميّة - طهران -.
38 - تنزيه الشريعة المرفوعة، لأبي الحسن علي بن محمد بن عراق الكنانيّ، نشر دار الكتب العلميّة - بيروت 1399 ه -.
39 - تنقيح المقال في علم الرجال، للشيخ عبد الله المامقانيّ، طبع طهران - طبعة حجريّة -.
40 - تهذيب الأحكام، لشيخ الطائفة أبي جعفر محمد بن الحسن الطوسيّ، نشر دار الكتب الاسلامية - طهران -.
41 - تهذيب التهذيب، لأحمد بن علي بن حجر العسقلانيّ، نشر دار صادر - بيروت 1325 ه -.
42 - تهذيب الكمال في أسماء الرجال، لجمال الدين أبي الحجّاج يوسف المزّيّ، نشر مؤسّسة الرسالة - بيروت 1403 ه -.
43 - ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، للشيخ الصدوق أبي جعفر محمد بن علي بن الحسين بن بابويه القمّيّ، نشر مكتبة الصدوق - طهران - و مكتبة النجفي - قم -.
44 - جامع الرواة، لمحمد بن علي الأردبيليّ، نشر دار الأضواء - بيروت 1403 ه -.
45 - الجامع الصغير في أحاديث البشير النذير، لجلال الدين السيوطيّ، نشر دار الفكر - بيروت 1401 ه -.
46 - الجامع الكبير (جمع الجوامع)، لجلال الدين عبد الرحمن السيوطيّ، نشر الهيئة المصريّة العامّة للكتاب.
47 - الجرح و التعديل، لعبد الرحمن بن أبي حاتم المنذريّ الرازيّ، نشر دار الكتب العلميّة - بيروت 1371 ه -.
48 - جمال الاُسبوع بكمال العمل المشروع، للسيّد رضيّ الدين عليّ بن موسى بن طاوس، تحقيق القيّومي، نشر مؤسّسة الآفاق - 1371 ه. ش -.
49 - حديقة الشيعة، لأحمد بن محمد الأردبيليّ، المشهور ب «المقدّس الأردبيليّ»، نشر المكتبة العلميّة الإسلاميّة - طهران -.
50 - حلية الأبرار و شعار الأخيار\الأذكار النواويّة.
51 - حلية الأولياء و طبقات الأصفياء، لأبي نعيم أحمد بن عبد الله الأصفهانيّ، نشر دار الكتاب العربي - بيروت 1387 ه -.
52 - الخصائص الكبرى، لجلال الدين السيوطيّ، نشر دار الكتب العلميّة - بيروت 1405 ه -.
53 - الخصال، للشيخ الصدوق أبي جعفر محمد بن عليّ بن بابويه القمّيّ، منشورات جماعة المدرّسين - قم 1403 ه -.
54 - الدرّ المنثور في التفسير بالمأثور، لجلال الدين عبد الرحمن السيوطيّ، نشر دار الفكر - بيروت 1403 ه -.
55 - دعائم الإسلام، لأبي حنيفة النعمان التميميّ المغربيّ، نشر دار المعارف - مصر 1389 ه -.
56 - الدعوات، لأبي الحسين سعيد بن هبة الله القطب الراونديّ، تحقيق و نشر مؤسّسة الامام المهديّ عليه السلام - قم 1407 ه -.
57 - دلائل النبوّة، لأبي بكر أحمد بن الحسين البيهقيّ، نشر دار الكتب العلميّة - بيروت 1405 ه -.
58 - الذريعة إلى تصانيف الشيعة، للشيخ آقا بزرگ الطهرانيّ، نشر دار الأضواء - بيروت 1403 ه -.
59 - ذكر أخبار أصفهان، لأبي نعيم أحمد بن عبد الله الأصفهانيّ، منشورات مؤسّسة النصر - طهران -.
60 - ذكرى الشيعة في أحكام الشريعة، للشهيد الأوّل محمد بن مكّي العامليّ، تحقيق و نشر مؤسّسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث - قم 1419 ه -.
61 - رجال النجاشيّ، للشيخ أبي العبّاس أحمد بن عليّ النجاشيّ، نشر جماعة المدرّسين - قم 1407 ه -.
62 - روضة الواعظين، للشيخ الشهيد محمد بن الفتّال النيسابوريّ، نشر المكتبة الحيدريّة - النجف الأشرف 1386 ه -.
63 - رياض العلماء و حياض الفضلاء، للميرزا عبد الله أفندي الأصبهانيّ، نشر مكتبة آية الله المرعشي النجفي - قم 1401 ه -.
64 - الزهد، لعبد الله بن المبارك المروزيّ، نشر دار الكتب العلميّة - بيروت -.
65 - سلسلة الأحاديث الصحيحة، لمحمد ناصر الدين الألبانيّ، نشر المكتب الاسلاميّ - بيروت 1405 ه -.
66 - سنن ابن ماجة، لأبي عبد الله محمد بن يزيد القزوينيّ، نشر دار الفكر - بيروت -.
67 - سنن أبي داود، لسليمان بن الأشعث السجستانيّ، نشر دار إحياء السنّة النبويّة.
68 - سنن الترمذي، لأبي عيسى محمد بن عيسى بن سورة، تحقيق عبد الوهاب عبد اللطيف، نشر دار الفكر - بيروت 1403 ه -.
69 - السنن الكبرى، لأبي بكر أحمد بن الحسين بن علي البيهقيّ، نشر مكتبة المعارف - الرياض -.
70 - السنن الكبرى، لأبي عبد الرحمن أحمد بن شعيب بن عليّ النسائيّ، نشر دار الكتب العلميّة - بيروت 1411 ه -.
71 - السنن المأثورة، لمحمد بن إدريس الشافعيّ، نشر دار المعرفة - بيروت 1406 ه -.
72 - سير أعلام النبلاء، لشمس الدين محمد بن أحمد الذهبيّ، نشر مؤسّسة الرسالة - بيروت 1405 ه -.
73 - شذرات الذهب في أخبار من ذهب، للمؤرّخ ابن العماد الحنبليّ، نشر دار إحياء التراث العربي - بيروت -.
74 - شرح السنّة، للحسين بن مسعود البغويّ، نشر المكتب الاسلاميّ - بيروت 1403 ه -.
75 - شعب الإيمان، لأبي بكر أحمد بن الحسين البيهقيّ، نشر دار الكتب العلمية - بيروت 1410 ه -.
76 - الصحاح، لإسماعيل بن حمّاد الجوهريّ، نشر دار العلم للملايين - بيروت 1404 ه -.
77 - صحيح البخاريّ، لإسماعيل بن إبراهيم الجعفيّ، نشر دار إحياء التراث العربي - بيروت -.
78 - صحيح مسلم، لأبي الحسين مسلم بن الحجّاج القشيريّ النيسابوريّ، نشر دار إحياء التراث العربيّ - بيروت -.
79 - صحيفة الإمام الرضا عليه السلام، تحقيق و نشر مؤسّسة الإمام المهديّ عليه السلام - قم 1408 ه -.
80 - الصراط المستقيم إلى مستحقّي التقديم، لزين الدين أبي محمد عليّ بن يونس النباطيّ العامليّ، نشر المكتبة المرتضويّة - طهران 1384 ه -.
81 - الضعفاء الكبير، لأبي جعفر محمد بن عمرو بن موسى العقيليّ، نشر دار الكتب العلميّة - بيروت 1404 ه -.
82 - طبقات أعلام الشيعة، للشيخ آقا بزرگ الطهراني، نشر دار الكتاب العربي - بيروت - 1391 ه -.
83 - الطبقات الكبرى، لأبي عبد الله محمد بن سعد بن منيع البصريّ الزهريّ، نشر دار صادر - بيروت 1380 ه -.
84 - العِبر في خبر مَن غَبَر، لشمس الدين محمد بن أحمد الذهبيّ، نشر دار الكتب العلميّة - بيروت -.
85 - العقد الفريد، لأبي عمر أحمد بن محمد بن عبد ربّه الأندلسيّ، نشر دار الكتاب العربيّ - بيروت 1406 ه -.
86 - علل الحديث، لأبي محمد عبد الرحمن الرازي بن أبي حاتم، نشر دار المعرفة - بيروت 1405 ه -.
87 - عوالي اللئالي العزيزيّة في الأحاديث الدينيّة، لمحمد بن عليّ الأحسائيّ
المعروف ب «ابن أبي جمهور»، طبع مطبعة سيّد الشهداء - قم 1403 ه -.
88 - العين، لأبي عبد الرحمن الخليل بن أحمد الفراهيديّ، منشورات دار الهجرة - قم 1405 ه -.
89 - عيون الأخبار، لأبي محمد عبد الله بن مسلم بن قتيبة الدينوريّ، نشر دار الكتب العلميّة - بيروت 1406 ه -.
90 - عيون أخبار الرضا عليه السلام، للشيخ الصدوق أبي جعفر محمد بن علي بن بابويه القمّيّ، نشر مكتبة العالم - طهران -.
91 - غرر البلاغة، لهلال بن المحسن الصابي الحرّانيّ البغداديّ.
92 - الفتوحات الربّانيّة على الأذكار النواويّة، لمحمد بن علان الصدّيقيّ الشافعيّ الأشعريّ، نشر دار إحياء التراث العربيّ - بيروت -.
93 - الفردوس بمأثور الخطاب، لأبي شجاع شيرويه بن شهردار بن شيرويه الديلميّ، نشر دار الكتب العلميّة - بيروت 1406 ه - و دار الكتاب العربي - بيروت 1407 ه -.
94 - الفهرست، للشيخ أبي جعفر محمد بن الحسن الطوسيّ شيخ الطائفة، نشر الشريف الرضيّ - قم -.
95 - فهرست أسماء علماء الشيعة و مصنفيهم، لمنتجب الدين أبي الحسن عليّ بن عبيد الله بن بابويه الرازيّ، تحقيق السيّد عبد العزيز الطباطبائي، نشر دار الأضواء - بيروت 1406 ه -.
96 - قرب الإسناد، لأبي العبّاس عبد الله بن جعفر الحميريّ، تحقيق و نشر مؤسّسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث - قم 1413 ه -.
97 - قصص الأنبياء، لقطب الدين سعيد بن هبة الله الراونديّ، نشر مجمع البحوث الإسلاميّة - مشهد 1409 ه -.
98 - الكافي، للشيخ أبي جعفر محمد بن يعقوب الكلينيّ، نشر دار الكتب الإسلاميّة - طهران 1388 ه -.
99 - الكامل، لأبي العبّاس محمد بن يزيد المعروف ب «المبرّد» النحويّ، نشر دار الفكر.
100 - الكامل في التاريخ، لمحمد بن محمد بن عبد الكريم المعروف ب «ابن الأثير» الشيبانيّ، نشر دار صادر - بيروت 1385 ه -.
101 - الكامل في ضعفاء الرجال، لأبي أحمد عبد الله بن عديّ الجرجانيّ، نشر دار الفكر - بيروت 1405 ه -.
102 - كشف الأستار عن زوائد البزّار، لنور الدين علي بن أبي بكر الهيثميّ، نشر مؤسّسة الرسالة - بيروت 1399 ه -.
103 - كشف الخفاء و مزيل الإلباس، للشيخ إسماعيل بن محمد العجلونيّ، نشر مؤسّسة الرسالة - بيروت 1405 ه -.
104 - كمال الدين و تمام النعمة، للشيخ الصدوق أبي جعفر محمد بن عليّ بن بابويه القمّيّ، نشر جماعة المدرّسين - قم 1405 ه -.
105 - كنز العمّال في سنن الأقوال و الأفعال، لعلاء الدين علي المتّقي بن حسام الدين الهنديّ، نشر مؤسّسة الرسالة - بيروت 1405 ه -.
106 - لسان العرب، لجمال الدين محمد بن مكرم بن منظور المصريّ، نشر أدب الحوزة - قم
1405 ه -.
107 - لسان الميزان، لأحمد بن علي بن حجر العسقلانيّ، نشر مؤسّسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت 1390 ه -.
108 - مجمع البحرين، للشيخ فخر الدين محمد بن عليّ الطريحيّ، نشر المكتبة المرتضويّة - طهران 1395 ه -.
109 - مجمع البيان في تفسير القرآن، للشيخ أبي عليّ الفضل بن الحسن الطبرسيّ، منشورات مؤسّسة الأعلميّ للمطبوعات - بيروت 1415 ه -.
110 - مجمع الزوائد و منبع الفوائد، لنور الدين عليّ بن أبي بكر الهيثميّ، نشر دار الكتاب العربي - بيروت 1402 ه -.
111 - المحاسن، للشيخ أبي جعفر أحمد بن محمد بن خالد البرقيّ، تحقيق السيّد مهدي الرجائيّ، نشر المجمع العالمي لأهل البيت عليهم السلام - قم 1413 ه -.
112 - المحجّة البيضاء في تهذيب الإحياء، للمولى محسن الفيض الكاشانيّ، نشر مؤسّسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت 1403 ه -.
113 - مختصر الشمائل المحمّديّة، للشيخ عبّاس القمّي، نشر مؤسّسة في طريق الحقّ - قم 1365 ه. ش -.
114 - مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، للمولى محمد باقر المجلسيّ، نشر دار الكتب الإسلاميّة - طهران -.
115 - مراصد الاطّلاع على أسماء الأمكنة و البقاع، لصفيّ الدين عبد المؤمن بن عبد الحق البغداديّ، نشر دار المعرفة - بيروت 1374 ه -.
116 - المستدرك على الصحيحين، لأبي عبد الله محمد بن عبد الله الحاكم النيسابوريّ، نشر دار المعرفة - بيروت -.
117 - مستدرك الوسائل، للشيخ ميرزا حسين النوري الطبرسيّ، تحقيق و نشر مؤسّسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث - قم 1407 ه -.
118 - مستدركات أعيان الشيعة، للسيّد حسن الأمين العامليّ، نشر دار التعارف للمطبوعات - بيروت 1408 ه -.
119 - مستدركات علم رجال الحديث، للشيخ عليّ النمازيّ الشاهروديّ، نشر ابن المؤلّف - طهران 1414 ه -.
120 - مسكّن الفؤاد عند فقد الأحبّة و الأولاد، للشهيد الثاني زين الدين علي بن أحمد الجبعيّ العامليّ، تحقيق و نشر مؤسّسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث - قم 1407 ه -.
121 - المسند، لأحمد بن حنبل، نشر دار الفكر - بيروت -.
122 - مشكاة المصابيح، لمحمد بن عبد الله الخطيب التبريزيّ، نشر المكتب الإسلامي - بيروت 1405 ه -.
123 - مشكل الآثار، لأبي جعفر الطحاويّ، نشر دار صادر - بيروت -.
124 - المصنّف، لأبي بكر عبد الرزاق بن همام الصنعانيّ، نشر المكتب الإسلامي - بيروت 1403 ه -.
125 - المصنّف في الأحاديث و الآثار، لعبد الله بن محمد بن أبي شيبة الكوفيّ، نشر الدار السلفيّة - بومباي -.
126 - المطالب العالية بزوائد المسانيد الثمانية، لابن حجر العسقلانيّ، نشر دار المعرفة - بيروت -.
127 - معجم رجال الحديث، للسيّد أبي القاسم الموسويّ الخوئيّ، نشر مدينة العلم - قم 1403 ه -.
128 - المعجم الكبير، لسليمان بن أحمد الطبرانيّ، نشر وزارة الأوقاف العراقيّة - بغداد 1397 ه -.
129 - معجم المؤلّفين، لعمر رضا كحّالة، نشر دار إحياء التراث العربيّ - بيروت -.
130 - المعين في طبقات المحدّثين، لشمس الدين أبي عبد الله محمد بن أحمد الذهبيّ، نشر دار الفرقان - عمان 1404 ه -.
131 - المغني عن حمل الأسفار في الأسفار، لزين الدين أبي الفضل عبد الرحيم العراقيّ، مطبوع بذيل إحياء علوم الدين، نشر دار الهادي - بيروت 1412 ه -.
132 - من لا يحضره الفقيه، للشيخ الصدوق أبي جعفر محمد بن علي بن بابويه القمّي، نشر جماعة المدرّسين - قم -.
133 - مناقب آل أبي طالب، لأبي جعفر محمد بن علي بن شهرآشوب المازندرانيّ، نشر مؤسّسة العلّامة - قم -.
134 - منتخب كنز العمال، لعلاء الدين عليّ المتّقي بن حسام الدين الهنديّ، نشر دار الفكر - بيروت -، المطبوع بهامش مسند أحمد.
135 - المنتخب من مسند عبد بن حميد، نشر عالم الكتب - بيروت 1408 ه - و طبعة دار الأرقم - الكويت 1405 ه - و مكتبة ابن حجر - مكّة المكرّمة 1408 ه -.
136 - المنتظم في تاريخ الاُمم و الملوك، لأبي الفرج عبد الرحمن بن الجوزيّ، نشر دار الكتب العلميّة - بيروت 1412 ه -.
137 - منتهى المطلب في تحقيق المذهب، للعلاّمة الحلّي الحسن بن يوسف بن عليّ بن المطهّر - طبعة حجريّة -.
138 - موارد الظمآن إلى زوائد ابن حبّان، لنور الدين عليّ بن أبي بكر الهيثميّ، نشر دار الكتب العلميّة - بيروت -.
139 - الموطّأ، لمالك بن أنس، نشر دار إحياء التراث العربي - بيروت -.
140 - ميزان الاعتدال، لأبي عبد الله محمد بن أحمد الذهبيّ، نشر دار المعرفة للطباعة - 1382 ه -.
141 - نهاية الإرب في فنون الأدب، لشهاب الدين أحمد النويريّ، نشر وزارة الثقافة و الإرشاد القوميّ - مصر -.
142 - النهاية في غريب الحديث و الأثر، لابن الأثير المبارك بن محمد الجزريّ، نشر المكتبة الإسلاميّة - مصر -.
143 - نهج البلاغة، للشريف الرضيّ، ضبط نصّ و فهرسة الدكتور صبحي الصالح، نشر دار الهجرة - قم 1395 ه -.
144 - وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة، للشيخ محمد بن الحسن الحرّ العامليّ، تحقيق و نشر مؤسّسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث - قم 1408 ه -.
145 - الوفا بأحوال المصطفى، لأبي الفرج عبد الرحمن بن عليّ المعروف ب «ابن الجوزي»، نشر دار المعرفة - بيروت -.
شمس الدين محمّد بن محمّد جزرى دمشقى (متوفاى 833 ق)
تحقيق: محمدجواد نورمحمدى
رسالۀ حاضر، چهل حديثى است كه ابن جزرى به سند خود از حافظ ابو احمد عبد الله بن عدى جرجانى از كتاب «جعفريات» يا «اشعثيات» نقل نموده است. يكى از راويان كتاب «جعفريات» همين ابن عدى جرجانى است كه از مشايخ اهل سنت است. او در كتابش «الكامل في ضعفاء الرجال»، سند خود را به اين كتاب، ذكر كرده و هيجده روايت از آن نقل مى كند كه در زير مى آيد:
محمّد بن محمّد بن الاشعث ابو الحسن الكوفي، مقيم بمصر كتبت عنه بها حمله شدّة ميله إلى التشيّع أن أخرج لنا نسخته قريباً من ألف حديث، عن موسى بن اسماعيل بن موسى بن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه إلى أن ينتهي إلى عليّ و النبي صلى الله عليه و سلم كتاب كتاب يخرجه الينا بخط طري على كاغد جديد فيها مقاطيع و عامتها مسندة مناكير كلها أو عامتها فذكّرنا روايته هذه
الأحاديث، عن موسى هذا لأبي عبد الله الحسين بن عليّ بن الحسن بن عليّ بن عمر بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب و كان شيخاً من أهل البيت بمصر و هو أخ الناصر و كان أكبر منه فقال لنا: كان موسى هذا جاري بالمدينة أربعين سنة ما ذكر قط أن عنده شيئاً من الرواية لا عن أبيه و لا عن غيره.
حدّثنا محمّد بن محمّد بن الأشعث، حدّثني موسى بن اسماعيل بن موسى بن جعفر بن محمّد، حدّثني أبي عن أبيه، عن جدّه جعفر، عن أبيه، عن جدّه عليّ بن الحسين، عن أبيه، عن عليّ قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: و رأى قصر بلور فقال: نعم القصر البلور.
بإسناده قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: يوافق الدّين الدّين إذا وافق القلب القلب.
و بإسناده قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: التّقوى كرم و الحلم زين و الصبر خير مركب.
و بإسناده قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: من توكّل و قنع و رضي كفي المطلب.
و بإسناده قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: الذّرع إماتة.
و بإسناده قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: شرار الناس من باع الحيوان.
و بإسناده قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: ثلاثة ذهبت منهم الرحمة الصيّاد و القصاب و بيع الحيوان.
و بإسناده قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: من يُمْن المرأة أن يكون بكرها جارية.
و بإسناده قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: لا يجتمع الزّنا و الخير في بيت.
و بإسناده قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: لا خيل أنقى من الرُّهُم و لا امرأة كَبِنْت العم.
و بإسناده قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: من عرف فضل كبير السن فوقّره آمنه الله - عز و جل - من فزع يوم القيامة.
و بإسناده قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: أهل الجنة ليست لهم كنى إلا آدم فإنّه يكنى بأبي
محمّد توقيراً و تعظيما.
و بإسناده قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: من نعمة الله على الرجل أن يشبهه ولده.
و بإسناده قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: فضل أهل البيت على الناس كفضل البنفسج على سائر الأدهان.
و بإسناده قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: أثبتكم على الصراط أشدّكم حبّاً لأهل بيتي و لأصحابي.
و بإسناده قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: اشتدّ غضب الله و غضبي على من أهرق دمي و آذاني في عترتي.
و بإسناده قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: من تعلّم العلم في شبابه كان بمنزلة الوشي في الحجر و من تعلّمه و هو كبير كان بمنزلة الكتاب على وجه الماء.
و بإسناده قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: لا تقتلوا في الحرب إلا من جرت عليه الموسى.
قال الشيخ: و هذه النسخة كتبتها عنه و هي قريبة من ألف حديث و كتبت عامتها عنه و هذه الأحاديث و غيرها من المناكير في هذه النسخة و فيها أخبار ممّا يوافق متونها متون أهل الصدق و كان متّهماً في هذه النسخة و لم أجد له فيها أصلاً كان يخرج إلينا بخط طري و كاغذ جديد(1).
با توجه به اين كه ابن عدى از مشايخ اهل سنت است، قدح وى بر محمّد بن محمّد بن اشعث، ايرادى بر وى وارد نمى كند. شيخ طوسى نيز در «الفهرست»، دربارۀ «الجعفريات» و گردآورندۀ آن، مى نويسد:
إسماعيل بن موسى بن جعفر بن محمّد بن علي بن الحسين بن عليّ بن أبى طالب عليهم السلام سكن مصر و ولد بها و له كتب يرويها عن أبيه عن آبائه مبوّبةً منها
1) . الكامل في الضعفاء، ابن عدى، ج 6، ص 2303.
كتاب الطهارة و كتاب الصلاة و كتاب الزكاة و كتاب الصوم و كتاب الحج و كتاب الجنائز و كتاب الطلاق و كتاب النكاح و كتاب الحدود و كتاب الديات و كتاب الدعاء و كتاب السنن و الآداب و كتاب الرؤيا.
أخبرنا بجميعها الحسين بن عبيد الله، قال أخبرنا أبو محمد سهل بن أحمد بن سهل الديباجى، قال حدّثنا أبو علي محمّد بن محمّد بن الأشعث بن محمّد الكوفي بمصر قراءة عليه من كتابه قال حدّثنا موسى بن إسماعيل بن جعفر عليه السلام قال حدّثنا أبو إسماعيل(1).
و در جاى ديگر در همان كتاب، در اين باره مى نويسد:
موسى بن إسماعيل، له «كتاب الصلاة» و «كتاب الوضوء» رواه عنه محمّد بن الأشعث و له كتاب جوامع التفسير(2).
قطب راوندى نيز در كتاب «النوادر»، حدود چهارصد حديث از كتاب «الجعفريات»، انتخاب و نقل نموده است.
علّامه محمدباقر مجلسى نيز در «بحار الأنوار» در بيان اسناد خود به كتاب «الجعفريات» به كتاب «الأربعون» ابن جزرى اشاره كرده است. عبارت مجلسى را ميرزا حسين نورى، چنين نقل كرده است:
و قال العلّامة المجلسي في حاشية الفصل الرابع من أوّل «البحار»(3)عند ذكر سند أوّل «النوادر» ما هذا لفظه: أقول أخبار الأشعثيات كانت مشهورة بين الخاصّة و العامة و قد جمع الشيخ محمّد بن محمّد بن الجزري الشافعي،
أربعين حديثاً كلّها من تلك الأخبار المذكورة في «النوادر» بهذا السند، قال في أوّله: أردت جمع أربعين حديثاً من رواية أهل البيت الطيّبين الطاهرين، حشرنا الله في زمرتهم و أماتنا على محبّتهم من الصحيفة الّتي ساقها الحافظ أبو أحمد بن عدي ثمّ قال: أخبرنا أبو بكر محمّد بن عبد الله المقدّسي عن سليمان بن حمزة المقدّسي، عن محمود بن إبراهيم، عن محمّد بن أبي بكر المديني، عن يحيى بن عبد الوهاب، عن عبد الرحمن بن محمّد، عن أحمد بن محمّد الهروي، عن أبي أحمد عبد الله بن أحمد بن عدي قال: و أخبرني أيضاً أحمد بن محمّد الشيرازي، عن عليّ بن أحمد المقدّسي، عن عمرو بن معمّر، عن محمّد بن عبد الباقي، عن أحمد بن عليّ الحافظ، عن الحسن الحسيني الاسترآبادي، عن عبد الله بن أحمد بن عدي، عن محمّد بن محمّد بن الأشعث، عن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر، عن أبيه إسماعيل، عن أبيه موسى، عن آبائه عليهم السلام ثمّ ذكر ساير الأخبار بهذا السند(1).
از اين عبارت، معلوم مى گردد كه علّامۀ مجلسى، نسخه اى از «الأربعون الزاهرة» را ملاحظه نموده است.
شمس الدين ابو الخير محمّد بن محمّد بن يوسف جزرى شافعى از دانشمندان بزرگ عامّه است. وى در سال 751 ق، در دمشق متولد شد. او از سن يازده سالگى به فراگيرى علم قرائت و حديث پرداخت و ساليان متمادى در دمشق، مصر، مكّه، مدينه و لبنان در خدمت مشايخ حديث، قرائت و ديگر علوم اسلامى به تحقيق و بررسى پرداخت و عمر خويش را در راه تعليم و تدريس و ترويج علوم اسلامى، صرف كرد.
1) . فيض قدسى، ميرزا حسين نورى، چاپ شده در بحار الأنوار، ج 102، ص 72.
ابن جزرى در سال 768 ق، در سيزده سالگى به سفر حج رفت و از مشايخ مكّه و مدينه، استماعِ حديث كرد. او در سال 774 ق، از عماد الدين ابن كثير، اجازۀ افتا گرفته است كه اين خود، نشان از همّت و الا و سخت كوشى وى دارد؛ چرا كه او در اين سال 23 سال داشته است.
ابن جزرى از حدود سال 778 ق، به بعد، در مراكز علمى مهم آن روز به تدريس پرداخته و از موقعيت علمى قابل توجّهى برخوردار بوده است. وى در سال 785 ق، نيز از شيخ الإسلام بلقينى، اجازۀ افتا گرفته است. او در سال 792 ق، براى دومين بار به سفر حج رفت و در راه بازگشت در سال 793 ق، به منصب قضاوت شام منصوب شد؛ ولى پس از چندى آن منصب را رها كرد و به مصر رفته، مشغول تدريس و تأليف شد.
اوضاع نابسامان روزگار و بى مهرى هاى برخى از دانشمندان و جور حكّام، ابن جزرى را از شهرى به شهرى و از كشورى به كشورى مى برد و البته اين تنها علّت نبوده؛ بلكه عشق او به تحصيل و فراگيرى علوم مختلف، از ديگر دلائل سفرهاى پى درپى او بوده است.
ابن جزرى در سال 807 ق، به هرات رفت و پس از آن به يزد و اصفهان سفر كرد و در آخر به شيراز رسيد و از طرف پير محمّد، حكمران وقت شيراز، به منصب قضاوت شيراز و توابع آن، منصوب گشت. او از شيراز به يمن، بصره، مكه و مصر سفر نمود و باز به شيراز بازگشت و تا پايان عمر در همان جا ماند و سرانجام در سال 833 يا 834 ق، در شيراز درگذشت و در مدرسه اى كه خودش بنا نهاده بود، به خاك سپرده شد.
تصویر
ابن جزرى در مراكز علمى جهان اسلام آن روز با استادان زيادى معاشرت داشته و از آن ها بهره برده است و ما در اينجا به اختصار برخى از آن ها را ذكر مى كنيم.
از مهم ترين مشايخ او در قرائت و حديث، مى توان به محمّد بن عبد الرحمن بن صائغ، محمّد بن رافع سلّامى، عبد الوهاب بن
يوسف (ابن سلّار)، عبد الله بن آيدغدى (ابن جُندى)، ابو المعالى محمّد بن كبان و محمّد بن احمد بن قدامۀ مقدسى اشاره كرد. ابن جزرى، حدود ده سال ملازم محمّد بن احمد بن قدامۀ مقدسى بود و از محضر او بيشتر از پانزده هزار حديث، شنيده است.
او در فقه شافعى نيز زحمت زيادى متقبّل شد و اين علم را از برجستگان اهل علم شافعى فراگرفت كه از جمله استادان او در فقه، مى توان از عبد الرحيم اسنوى و سراج الدين بلقينى ياد كرد. وى نزد ضياءالدين قزوينى نيز اصول فقه و معانى و بيان، آموخته است.
با يك بررسى مى توان به دست آورد كه ابن جزرى در علوم حديث از جايگاه ويژه اى برخوردار است و تحقيقات نسبتاً متنوّعى در اين زمينه دارد. تأليفات حديثى او از اين قرار است.
الأربعون الزاهرة المنسوبة إلى العترة الطاهرة (رسالۀ حاضر)
تذكرة العلماء در اصول حديث كه مؤلف در سال 806 ق، از تأليف آن فراغت حاصل كرده است.
الحصن الحصين من كلام سيّد المرسلين، كه تأليف آن را در 22 ذى حجّۀ 791 ق، به پايان رسانيده است. الحصن الحصين، چاپهاى متعددى دارد و به زبانهاى ديگر، از جمله اردو نيز ترجمه شده است و دانشمندان چندى بر آن شرح نوشته اند و مورد توجّه بزرگان علوم حديث، قرار گرفته است.
مفتاح الحصن الحصين كه شرحى است كه مؤلف بر كتاب «الحصن الحصين» خود، نگاشته است.
عدّة الحصن الحصين كه تلخيصى است از كتاب «الحصن الحصين».
مقدمة في الحديث كه اين كتاب را يكى از فرزندان ابن جزرى به نام احمد، شرح كرده است.
عقد اللئالى في الأحاديث السلسلة بالعوالى.
المسند الأحمد في رجال مسند أحمد.
المصعد الأحمد في ختم مسند الإمام أحمد (شايد اين دو تأليف اخير، يكى باشد).
الهداية في علم الدراية يا الهداية إلى معالم الرواية.
آگاهى يافتن به مقام ابن جزرى در علوم حديث، به بررسى مفصّل كتب وى و برشمارى خصائص او در اين علم نياز دارد و اين امر، مجالى بيشتر و تحقيقى در خور مى طلبد.
ابن جزرى، چند رساله در مناقب و احاديث اهل بيت عليهم السلام تأليف نموده كه عبارت اند از:
الأربعون الزاهرة المنسوبة إلى العترة الطاهرة (رسالۀ حاضر).
أسنى المطالب في مناقب عليّ بن أبي طالب كه در سال 1324 ق، در مكّه و پس از آن در سال 1400 ق، با تصحيح محمّد هادى امينى، توسط كتابخانۀ امير المؤمنين در نجف و پس از آن با تهذيب و تعليق محمّد باقر محمودى در سال 1404 ق، در بيروت به چاپ رسيده است.
مناقب الأسد الغالب، ممزّق الكتائب و مظهر العجائب ليث بن غالب أمير المؤمنين أبى الحسن عليّ بن أبي طالب كه در آن، صد
حديث مسند را در فضائل على عليه السلام نقل كرده است. اين كتاب در بيروت با تحقيق طارق طنطاوى در 96 صفحه به قطع وزيرى به چاپ رسيده است.
از اين رساله ها، علاقه مندى ابن جزرى به خاندان اهل بيت عليهم السلام روشن مى شود. براى نمونه، او دربارۀ امام زمان (عج) در كتاب «اسنى المطالب»، چنين آورده است:
عن عليّ بن أبي طالب رضى الله عنه قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «المهديّ منّا أهل البيت يصلحه الله في ليلةٍ» و رواه ابن ماجة في سننه و لكن ياسين العجلي ضعيف إلّا أنّ أحاديث المهديّ و أنه يأتي في آخر الزمان و أنه من أهل بيت من ذرية فاطمة - رضوان الله عليها - صحّت عندنا و أن اسمه اسم النبيّ صلى الله عليه و سلم و اسم أبيه اسم أبي النبيّ صلى الله عليه و سلم و الأصح أنّه من ذرّيّة الحسين بن عليّ لنصّ أمير المؤمنين عليّ على ذلك(1).
ابن جزرى همچنين در آخر كتاب دو طريق روايت خود را - كه يكى به امير المؤمنين مى رسد و يكى به امام جعفر صادق عليهما السلام - نقل مى كند و بيان مى دارد كه با سيزده واسطه از امير المؤمنين روايت مى كند و با ده واسطه از امام جعفر صادق عليه السلام. او در پايان طريق روايت اوّل مى نويسد:
و هذا إسناد لا مزيد على حسنه و علوه و ثقة رجاله و فضلهم و تقدمهم في علم القراءة(2).
و پس از نقل هر دو طريق روايت، محبّت خود را به خاندان رسالت، چنين بيان مى نمايد:
فانتهت إلى أمير المؤمنين علي - رضوان الله تعالىٰ عليه - جميع الفضائل من أنواع العلوم و جميع المحاسن و كرم الشمائل من القرآن و الحديث و الفقه و القضاء و التصوف و الشجاعة و الولاية و الكرم و الزهد و الورع و حسن الخلق و العقل و التقوى و إصابة الرأى فذلك أجمعت القلوب السليمة على محبّته و الفطر مستقيمة على سلوك طريقته فكان حبّه علامة السعادة و الإيمان و بغضه محض الشقاء و النفاق و الخذلان كما تقدّم في الأحاديث الصحيحة و ظهر بالأدلّة الصريحة(1).
ابن جزرى در رسالۀ حاضر، سى و هشت حديث آن را به سند خود از «الجعفريات» نقل نموده و پس از آن، نظر خود را دربارۀ آن از لحاظ حَسَن بودن و... بيان نموده و سپس، براى اثبات نظر خود، رواياتى را از مسانيد اهل سنّت، نقل نموده است.
حديث آخر را ابن جزرى به طرق متعدد از ائمه عليهم السلام نقل نموده كه با آن مجموعه احاديث رساله به سى و نه عدد مى رسد.
درحالى كه مؤلف آن چنان كه در مقدمه متذكر شده رساله اش حاوى چهل حديث بوده است و روشن نيست كه در اصل يك حديث كه بوده و يا در نسخه حاضر از قلم كاتب افتاده است.
در مستندسازى احاديث، ابتدا حديثى كه مؤلف از «الجعفريات» نقل نموده، از همان كتاب، مصدريابى شده و اختلاف نسخۀ رساله با مصدر در پاورقى ضبط گرديده است كه در چند مورد، احاديثى را كه مؤلف از كتاب مذكور نقل نموده، در «الجعفريات» چاپى - كه هم اكنون موجود است - وجود
1) . همان، ص 173.
نداشت، اين گونه موارد در پاورقى تذكّر داده شده است.
ابن جزرى، بعد از آن، احاديثى را كه مؤلف براى اثبات نظر خود از كتابهاى اهل سنت نقل نموده، از همان مصدر، استخراج كرده و در مواردى كه مصدر مذكور در متن موجود نبوده، از مصادر موثّق ديگر، استخراج كرده است.
تنها نسخۀ شناخته شده از اين رساله، نسخۀ شمارۀ 4638 كتابخانۀ آية الله مرعشى است كه تصحيح نيز از روى آن صورت گرفت. اين نسخه در جمادى الاولى 849 ق (شانزده سال بعد از فوت مؤلف)، استنساخ شده و با خطّ نسخ زيباى معرّب و با دقّت در 32 برگ يازده سطرى تحرير شده كه از نفاست بالايى برخوردار است(1).
نسخۀ مذكور از آغاز، يك صفحه كه حاوى خطبۀ آغازين كتاب بوده، افتادگى دارد كه به دليل انحصار نسخه، دستيابى به آن، مقدور نشد.
1) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ آية الله مرعشى، سيد احمد حسينى، ج 12، ص 206.
تصویر
تصویر
[متن رساله]...(1)
الأخيار، و عترته الأطهار، و أهل بيته الأبرار، و صحابته من المهاجرين و الأنصار، و شرف و كرم.
أمّا بعد فقد ورد عن النبيّ صلى الله عليه و سلم: «مَن حَفِظَ عَلَى أمَّتِي أرْبَعينَ حَدِيثاً كُتبَ فِي زُمرَةِ العُلَماءِ و حشر في زُمرَةِ الشُّهَدَاءِ»(2)و جمع النّاس في ذلك أربعينات كثيرة مشهورة في أنواع مطلقة و محصورة، فأردت جمع أربعين حديثاً من رواية أهل البيت الطّيّبين الطّاهرين، حشرنا الله تعالىٰ في زمرتهم و أماتنا على محبّتهم، من الصّحيفة التي ساقها الحافظ أبو أحمد بن عديّ رحمه الله(3)، اقتصرت منها على هذا القدر
1) . قد ضاع من أوّل النسخة أوّل الكتاب بقدر صفحة.
2) . قد ورد الحديث في مصادر العامة و الخاصة، منها: عوالي اللئالي، ابن ابي جمهور الإحسائي، ج 1، ص 95 و ورد فيها بعبارة: «من حفظ على أمّتي أربعين حديثاً من أمر دينها بعثه الله يوم القيامة في زمرة الفقهاء و العلماء».
3) . المراد من الصحيفة كتاب الجعفريات و قد ذكرنا في المقدمة أنّ ابن جزري روى الجعفريات من طريق ابو احمد بن عدى.
إنّما من حديث منها إلا و له شاهد من كتب الحديث المسندة، و أصل في كتب الإسلام المعتمدة. ذكرتها بإسناد واحد، معتمداً على ما لها من المتابعات و الشواهد، ليسهل حفظها حيث قلّ لفظها، و ختمتها بحديث جليل مسلسل من حديثهم، صحّ عندنا من تحديثهم، و سميتها بالأربعين الزّاهرة، المنسوبة إلى العترة الطّاهرة، و الله المستعان و عليه التّكلان.
أخبرنا الشيخ الإمام الحافظ الكبير الزّاهد الورع أبو بكر محمّد بن عبد الله بن المحبّ المقدّسي الصّالحي رحمه الله فيما شافهني به غير مرّة، عن شيخه الإمام العالم الكبير قاضي القضاة تقيّ الدين سليمان حمزة المقدّسي الحنبلي قال: أخبرنا الشيخ الإمام الحافظ الكبير صاحب التّصانيف محمود بن إبراهيم بن سفيان بن مندة في كتابه إليّ من اصبهان. قال: أخبرنا الإمام الحافظ الكبير أبو موسى محمّد بن أبي بكر المديني، أخبرنا أبو زكريّا يحيى بن عبد الوهاب بن محمّد بن إسحاق بن مندة الأصبهاني، أخبرنا عمّي أبو القاسم عبد الرحمن بن محمّد بن إسحاق بن مندة، أخبرنا أحمد بن محمّد بن أحمد بن حفص الهرويّ، أخبرنا الحافظ أبو أحمد عبد الله بن أحمد بن عَديّ.
حيلولة: و أخبرنا أعلى من هذا بدرجة أبو العبّاس أحمد بن محمّد بن الحسين البنّاء الشيرازي ثمّ الصالحيّ في آخرين مشافهة، عن الشيخ أبي الحسن عليّ بن أحمد بن عبد الواحد المقدّسيّ، أخبرنا أبو حفص عمر بن معمر الدارقزيّ إجازة إن لم يكن سماعاً، أخبرنا أبو بكر محمّد بن عبد الباقي، أخبرنا أبو بكر أحمد بن عليّ الحافظ، أخبرنا القاضي أبو محمّد الحسن بن الحسين الاستراباديّ، أخبرنا أبو أحمد بن عديّ الحافظ، أخبرنا أبو الحسن محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفيّ نزيل مصر، حدّثني موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر بن محمّد بن
عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب قال: حدّثني أبي إسماعيل قال: حدّثني أبي موسى قال: حدّثني أبي جعفر قال: حدّثني أبي محمّد قال: حدّثني أبي عليّ قال: حدّثني أبي الحسين قال: حدّثني أبي عليّ قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «كُلُّ كِتَابٍ لَا يُبْتَدأُ بِذِكْرِ الله فَهُوَ أَقْطَعْ»(1).
حديث حسن رواه أبو داود من حديث أبي هريرة مرفوعاً و سكت عليه، و لفظه: «كُلُّ كَلَامٍ لَم يُبْدَأْ فيهِ، بِ، اَلْحَمْدُ لله، فَهُوَ أَجْذَمُ»(2). قال: و روى مرسلاً انتهى.
و الأجذم، الّذي لا رأس له و روي أيضاً «فَهُوَ أَقْطَعُ» و «فَهُوَ أَبْتَرُ» و روي أيضاً: «كُلُّ أَمْرٍ ذِي بالٍ لا يُبْدَأُ فيه بِبِسمِ الله».
و بهذا الاسناد إلى أمير المؤمنين رضى الله عنه عنه قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «يَحمِلُ مِن هَذَا العِلْمَ مِنْ كُلّ خَلَفٍ عُدُولُه، يَنْفُونَ عَنْهُ تَحرْيفَ الغَالينَ، و انتحال المُبْطِلِينَ، و تأويل الْجَاهِلِينَ»(3).
هذا حديث حسن صحّحه الإمام أحمد بن حنبل(4)فيما نقله عنه الخلّال في كتاب «العلل»، و رواه الحافظ أبو بكر البيهقيّ في كتابه المدخل(5)، و الحافظ أبو أحمد بن عديّ في مقدّمة كتابه «الكامل»، و الحافظ عبد الرحمن بن أبي حاتم في
1) . الجعفريات: ص 214 و فيه «كلّ كلام لا يبدأ بذكر...».
2) . سنن أبي داود، ج 2، ص 443.
3) . الجعفريات، ص 245 و فيه: «عدول» بدل «عدوله» و «الغالين» بدل «الجاهلين» و بالعكس؛ معاني الأخبار باب معني الصراط، ص 35؛ كمال الدين، ص 221.
4) . لم يوجد في مسند أحمد، و ورد في مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 1، ص 140؛ كنز العمال، ج 10، ص 176.
5) . لم يوجد في المدخل للبيهقي و يوجد في السنن الكبرى، له، ج 10، ص 209 و ورد فيه: «يرث هذا العلم من كلّ خلف عدوله، ينفون عنه تأويل الجاهلين و انتحال المبطلين و تحريف الغالين».
مقدّمة كتابه «الجرح و التعديل». و قد رويناه مرفوعاً من حديث أبي هريرة و عبد الله بن عمر و عبد الله بن عمرو و أبي أمامة و جابر بن سمرة، بطرق يقوّي بعضها بعضاً.
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «طيبُ النِّسَاءِ ما ظَهَرَ لَوْنُهُ و خفي رِيحُهُ، و طيب الرِّجَالِ مَا خَفيَ لَوْنُهُ و ظهر ريحُُه»(1).
هذا حديث حسن رواه أبو داود(2)و الترمذي(3)و النسائي(4)من حديث أبي هريرة، و قال الترمذيّ حديث حسن.
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «إذَا تَغَوَّلَتِ الْغيلَانُ فَأذِّنُوا بِأَذَانِ الصَّلاةِ»(5).
حديث حسن صحيح رواه البزّار من حديث سعد بن أبي وقّاص و لفظه:
«أمَرَنَا رَسُولُ الله صلى الله عليه و سلم إِذَا تَغَوَّلَتِ الْغيلَانُ أنْ نُنَادِيَ بِالصَّلَاةِ»(6)، و رواه ابن أبي شيبة في
1) . الجعفريات، ص 71؛ مكارم الأخلاق، ص 44.
2) . سنن أبي داود، ج 1، ص 483، و فيه: «ألا و إن طيب الرجال ما ظهر ريحه و لم يظهر لونه، ألا إنّ طيب النساء ما ظهر لونه و لم يظهر ريحه».
3) . سنن ترمذي، ج 1، ص 195، ح 2938 و أيضا ورد في ح 2940 مع اختلاف و هو: «إنّ خير طيب الرّجال... و خير طيب النساء».
4) . سنن نسائي، ج 8، ص 151، و فيه «طيب الرّجال» بدل «طيب النّساء» و «طيب النّساء» بدل «طيب الرّجال».
5) . الجعفريات، ص 42 و فيه «إذا تغوّلت بكم...»؛ المحاسن، ص 48 و فيه «إذا تغوّلت لكم...».
6) . البحر الزخار (مسند البزاز)، بزاز، ج 4، ص 78، ح 1247 و فيه: «... إذا تغوّلت لنا الغول أو إذا رأينا الغول ننادي بالأذان».
مصنّفه من حديث جابر(1)، و له شاهد رواه مسلم من حديث أبي هريرة: «إِنَّ الشَّيْطَانَ إِذَا نُودِيَ بِالصَّلَاةِ وَلَّى و له حُصَاصٌ»(2).
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «مَنْ أشَارَ إِلَى أَخيهِ المُسلِمِ بِسِلَاحِه لَعَنَتْهُ الْمَلَائِكَةُ حَتَّىٰ يَشيمَهُ عَنْهُ»(3).
حديث حسن أخرجه الترمذيّ من حديث أبي هريرة و لفظه: «مَنْ أَشَارَ إِلَى أَخيهِ بِحَديدَةٍ لَعَنَتْهُ المَلَائِكَةُ»(4)و قال: حديث حسن غريب.
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «حَمَلَةُ القُرْآنِ عُرَفَاءُ أَهلِ الجَنَّةِ»(5).
حديث صالح رواه الطبرانيّ من طريق سكينة بنت الحسين بن عليّ رضي الله عنهم، عن أبيها يرفعه، و لفظه: «حَمَلَةُ القُرآنِ عُرَفَاءُ أَهْلِ الجَنَّةِ و الشهداء قَادَتُهُمْ و الأنبياء سَادَتُهُمْ»(6). و رويناه أيضاً من حديث أبي سعيد الخدريّ. و في الباب عن أنس و أبي هريرة و سئل ابن عبّاس عن معنى «حَمَلَةُ الْقُرْآنِ عُرَفَاءُ أَهْلِ الجَنَّةِ» فقال: معناه رؤساء أهل الجنّة.
1) . المصنّف، ابن أبي شيبة، ج 7، ص 120، كتاب 25، باب 113، ح 1 و فيه: «إذا تغولت لكم الغيلان فنادوا بالأذان».
2) . صحيح مسلم، ج 2، ص 6.
3) . الجعفريات، ص 83، و فيه «ينحيه» بدل «يشيمه».
4) . سنن الترمذيّ، ج 3، ص 314 و فيه لفظة «على» بدل «إلى»؛ صحيح مسلم ج 8، ص 34 مع اختلاف يسير.
5) . الجعفريات، ص 76؛ النوادر، راوندي، ص 137.
6) . لم يوجد في المعجم الكبير للطبراني.
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «مَن سَرَّهُ أَنْ يَكْثُرَ خَيْرُ بَيْتِهِ فَلْيَتَوضَّأ عِندَ حُضُورِ الطَّعَامِ»(1).
حديث غريب من هذا الوجه. و لهذا الحديث شاهد من حديث سلمان الفارسيّ و لفظه: «قَرَأتُ في التَّوْراةِ أَنَّ بَرَكَةُ الطَّعَامِ اَلْوُضُوءُ بَعْدَهُ، فذكرت ذلك للنّبيّ صلى الله عليه و سلم و أخبرته بما قرأت في التوراة فقال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «بَرَكَةُ الطَّعَام اَلْوُضُوءُ قَبْلَهُ و الوضوء بَعْدَهُ». رواه أبو داود و الترمذي(2).
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «مَنْ وُلِدَ لَه أربعَةٌ فَلَمْ يُسَمِّ أحداً باسمي فقد جفاني»(3).
حديث غريب. و قد روي مثله عن ابن عبّاس، و عبد الملك بن هارون بن عنترة عن أبيه عن جدّه و رويناه من حديث واثلة بن الأسقع و لفظه: «مَنْ وُلِدَ لَهُ ثَلَاثَةٌ مِنَ الْوَلَدِ و لم يُسَمِّ أَحَدَهُمْ مُحَمَّداً فَقَدْ جَهِلَ»(4).
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «مَن حَلَف عَلَى يَمينٍ فَرَأى غَيْرَهَا خَيْراً مِنْهَا، فَلْيَأْتِ الَّذي هُوَ خَيرٌ [منها]، و ليكفر عَن يَمينِهِ»(5).
1) . الجعفريات، ص 27، و فيه «طعامه» بدل «الطعام»؛ نوادر، راوندي، ص 46؛ الخصال، ص 13.
2) . سنن أبي داود، ج 2، ص 200، ح 3761؛ سنن ترمذي، ج 3، ص 184، ح 1907.
3) . الجعفريات، ص 183 و 184 و فيه «بعضهم» بدل «أحداً»؛ مجموعة ورّام، ج 1، ص 32.
4) . مسند أحمد، ج 4، ص 256؛ سنن نسائي، ج 7، ص 11.
5) . الجعفريات، ص 167 و الإضافة من المصدر.
حديث صحيح متّفق على صحّته رواه البخاري و مسلم من حديث أبي هريرة يرفعه، و لفظه: «مَن حَلَف عَلَى يَمينٍ فَرَأى خَيراً مِنها، فَلْيُكَفِّر عَنْ يَمينِه، ثُمَّ ليَفعَلِ الَّذي هُوَ خَيْرٌ»(1).
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «لَيْسَ لِلمُسْلم أَنْ يَبيتَ لَيْلَتَيْنِ إِلَّا و وصيته مَكْتُوبَةٌ عِندَ رَأسِهِ»(2).
حديث صحيح رواه البخاريّ و مسلم و أصحاب السنن من حديث ابن عمر مرفوعاً، و لفظه «مَا حَقّ اِمْرئٍ مُسْلِمٍ لَهُ شَيء يُوصىٰ فيهِ يَبيتُ لَيلَتَيْنِ إِلِّا و وصيته مَكْتُوبَةٌ عِنْدَهُ»(3).
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «مَا رَفَعَ النِّاسُ أَبْصَارَهُمْ إلَى شَيءٍ إِلَّا وَضَعَهُ الله [تعالىٰ]»(4).
حديث حسن صحيح له شاهد صحيح من حديث انس بن مالك، و لفظه «إِنَّ حَقّاً عَلَى الله لا يرتفع شَيْءٌ مِنَ الدُّنيا إِلَّا وَضَعَهُ»(5). رواه أبو داود و سكت عليه(6)
1) . صحيح البخاري، ج 7، ص 216 وجد بهذه الألفاظ: «لا أحلف على يمين فرأيت غيرها خيراً منها إلا أتيت الّذي هو خير و كفرت عن يميني» و (في حديث آخر)... و إذا حلفت على يمين فرأيت غيرها خيراً منها فكفّر عن يمينك و أت الّذي هو خير.
2) . الجعفريات، ص 199 و فيه: «ليس ينبغي للمسلم».
3) . صحيح البخاري، ج 3، ص 186؛ صحيح المسلم، ج 3، ص 186؛ سنن النسائي، ج 6، ص 239.
4) . الجعفريات، ص 147 و الإضافة من الجعفريات؛ النوادر للراوندي، ص 17.
5) . سنن النسائي، ج 6، ص 227.
6) . سنن أبي داود، ج 2، ص 437 ح 4803.
و رواه البخاريّ و غيره، و لفظه «حَقٌّ عَلَى الله أَنْ لا يرفع شَيْئاً مِنَ الدُّنْيَا إِلَّا وَضَعَهُ»(1).
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «ادرءوا الحُدُودَ بِالشُّبَهاتِ»(2).
حديث حسن رواه ابن عديّ بهذا اللّفظ فيما جمعه من حديث أهل مصر من حديث ابن عبّاس(3). و رواه التّرمذيّ بمعناه من حديث عائشة مرفوعاً، و لفظه:
«ادرءوا الحُدُودَ عَنِ الْمُسْلِمينَ مَا اسْتَطَعْتُمْ، فَإِنْ كَانَ لَهُ مخرجٌ فَخَلُّوا سَبيلَهُ، فَإِنَّ الإِمامَ اَنْ يُخْطِئَ في الْعَفْوِ خَيْرٌ مَنْ أن يُخطِئَ فِي العُقُوبَةِ»(4)و صححه الحاكم و ضعف الترمذيّ رفعه.
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «اَكْبَرُ الكَبَائرِ أَرْبَعٌ: الْإشْرَاكُ بالله، و القنوط مِنْ رَحمَةِ الله، و الاياس مِن رَوْحِ الله، و الامن مِنْ مَكْرِ الله»(5).
حديث حسن رواه الطبرانيّ من حديث عبد الله بن مسعود بإسناد صحيح، و لفظه «الكَبائرُ الْإشْرَاكُ بالله، و الأمن مِنْ مَكرِ الله، و القنوط مِنْ رَحْمَةِ الله، و اليأس مِنْ رَوْحِ الله»(6). و في رواية «اَكْبَرُ الكَبائِر الْإشرَاكُ بالله» فذكر مثله(7). و رواه البزّار في
1) . صحيح البخاري، ج 3، ص 220 بعبارة «يرتفع شيء» ج 7، ص 190 بعبارة «إنّ حقاً...».
2) . لم يوجد في الجعفريات.
3) . لم يوجد في كتاب «الكامل في الضعفاء» لابن عديّ.
4) . سنن الترمذي، ج 2، ص 438 و 439، ح 1447.
5) . لم يوجد في الجعفريات، النوادر للراوندي، ص 16.
6) . المعجم الكبير للطبراني، ج 9، ص 156، ح 8783، لفظه هكذا: الكبائر الشرك بالله و اليأس من روح الله و القنوط من رحمة الله و الأمن من مكر الله.
7) . المعجم الكبير للطبراني، ج 9، ص 156، ح 8784.
مسنده من حديث ابن عبّاس و لفظه: «إِنَّ رَجُلاً قَالَ: يَا رَسُولَ الله، مَا الكَبائِرُ؟ قالَ:
«الشّرْكُ بالله، و الإياس مِنْ رَوْحِ الله، و القنوط مِنْ رَحْمَةِ الله»(1)و اسناده جيّد.
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «مَن كَانَ يُؤْمِنُ بالله و اليوم الآخِرِ فَلَا يَتْرُكْ عَانَتَهُ فَوْقَ أَرْبَعينَ يَوماً»(2).
حديث غريب بهذا اللّفظ، و له شاهد في صحيح مسلم و غيره من حديث أنس «وُقِّتَ لَنَا في قَصِّ الشَّارِبِ و تقليم الْاَظْفَارِ و تنف(3)الإِبِطِ و حلق الْعَانَةِ»(4). و في رواية أبي داود و الترمذي و النسائي و أحمد عن أنس: «وَقَّتَ لَنَا رَسُولُ الله صلى الله عليه و سلم في قَصِّ الشَّارِبِ و تقليم الْاَظْفَارِ و تنف(5)الإبِطِ و حلق الْعانَةِ، أَنْ لا نَتْرُكَ أَكْثَر مِنْ أَرْبَعينَ لَيْلَةً»(6).
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «إذا قام أحدكم من مجلسه فليودّعهم بالسلام»(7)حديث حسن و له شاهد عن أبي هريرة يرفعه: «إذا انتهى أحدكم إلى مجلس
1) . لم يوجد في المسند البزاز.
2) . الجعفريات، ص 53؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 124.
3) . في النسخة هكذا و لكن «نتف» صحيحٌ ظاهراً.
4) . صحيح المسلم، ج 1، ص 153.
5) . في النسخة هكذا و لكن «نتف» صحيحٌ ظاهراً.
6) . سنن أبي داود، ج 2، ص 289، ح 4200 و فيه: «وقّت لنا رسول الله صلى الله عليه و سلم حلق العانة و تقليم الأظفار وقصّ الشّارب و نتف الإبط أربعين يوماً مرّة»؛ سنن الترمذيّ ج 4، ص 185، ح 2908؛ سنن النسائي، ج 1، ص 16؛ مسند أحمد، ج 3، ص 122 مع اختلاف يسير.
7) . الجعفريات، ص 229.
فليسلم فإن بدا له أن يجلس فليجلس ثمّ إذا قام فليسلم، فليست الاولى بأحقّ من الآخرة» رواه أبو داود و الترمذي و النسائي و قال الترمذي حديث حسن»(1).
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «اتّقوا فِراسَةَ الْمُؤْمِنِ»(2).
حديث لا بأس به رواه الترمذي من حديث أبي سعيد الخدريّ مرفوعاً، و لفظه «اِتّقُوا فِراسَةَ المُؤمِنِ فَإِنَّهُ يَنظُرُ بِنُورِ الله»(3). و قال: لا نعرفه إلا من هذا الوجه انتهىٰ.
و رواه ابن جرير في تفسيره من حديث ابن عمر يرفعه، و لفظه: «اِتّقُوا فِراسَة المُؤمنِ فَإِنَّ المُؤْمِنَ يَنْظُر بِنُورِ الله»(4). و رواه أيضاً من حديث ثوبان مرفوعاً «اِحْذَرُوا فِراسَةَ المُؤمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ الله و بتوفيقه»(5)و ذلك شواهد لهذا الحديث ترقيه إلى درجة الحسن.
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «المُؤمِنُ مِرْآةٌ لِاَخيهِ الْمُؤمن، يَنْصَحُهُ إِذَا غَابَ عَنهُ، و يميط عَنهُ مَا يَكْرَهُ إِذَا شَهِدَ، و يوسع لَهُ فِي الْمَجْلِسِ»(6).
حديث حسن رواه أبو داود من حديث أبي هريرة يرفعه «اَلْمُؤمِنُ مِرْآةُ
1) . سنن أبي داود، ج 2، ص 520، ح 5208 و فيه: «إذا انتهى أحدكم إلى المجلس فليسلم فإذا أراد أن يقوم فليسلم...»؛ سنن الترمذي، ج 4، ص 164، ح 2849؛ و لم يوجد في سنن النسائي.
2) . لم يوجد في الجعفريات.
3) . سنن الترمذيّ، ج 4، ص 360؛ مجمع الزوائد: نور الدين هيثمى، ج 10، ص 268؛ كنز العمال، متقى هندى، ج 11، ص 88؛ تفسير عياشى، ج 2، ص 247.
4) . تفسير الطبري، ج 8، الجزء 14، ص 46.
5) . تفسير الطبريّ، ج 8، الجزء 14، ص 47، و فيه: «ينطق بتوفيق الله» بدل «بتوفيقه».
6) . الجعفريات، ص 197؛ النوادر للراوندي، ص 8.
المُؤْمِنِ، و المؤمن أَخُو المُؤْمِنِ، يَكُفّ عَنْهُ ضَبْعَتَهُ و يحوطه مِنْ وَرائهِ»(1)و رواه الترمذيّ أيضاً و لفظه «إِنَّ أَحَدكُمْ مِرْآةُ أخيهِ، فَإِن رَأى بِهِ اَذًى فَلْيُمِطْهُ»(2).
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «إِنَّ مِنْ حُسنِ إِسْلام الْمَرءِ تَرْكُهُ مَا لا يعنيه»(3).
حديث حسن رواه الترمذيّ و الامام أحمد في مسنده(4)و غيره من حديث أبي هريرة مرفوعاً.
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «إِذَا أحَبَّ أَحَدُكُم أَخَاهُ فَلْيُعْلِمهُ ذَلِكَ، فَإِنَّهُ أَصْلَحُ لِذَاتِ الْبَيْنِ»(5).
حديث حسن رواه أبو داود و الترمذي من حديث المقدام بن معديكرب و لفظ أبي داود «إِذَا أحَبَّ أَحَدُكُم أَخَاهُ فَلْيُخْبِرْهُ أنَّهُ يُحِبُّهُ»(6)و لفظ الترمذيّ «إِذَا أَحَبَّ أَحَدُكُم أَخَاهُ فَلْيُعْلِمْهُ إِيَّاهُ»(7).
و روى أبو داود و النسائي و ابن حبّان في صحيحه عن أنس قال: كنت جالساً عند رسول الله صلى الله عليه و سلم إذ مرّ رجل، فقال رجل من القوم يا نبيّ الله، و الله إنّي لَأُحِبُّ هذا الرّجل قال: «هَلْ أعْلَمتَهُ ذَلِكَ؟» قال: لا. قال: «قُمْ فَأعْلِمْهُ» فقام إليه فقال يا هذا
1) . سنن أبي داود، ج 2، ص 460.
2) . سنن الترمذي، ج 3، ص 218 و فيه «فليطمه عنه».
3) . لم يوجد في الجعفريات.
4) . مسند أحمد بن حنبل، ج 1، ص 201؛ سنن ابن ماجة، ج 2، ص 316.
5) . الجعفريات، ص 195، و فيه: «إنْ أحبّ...»؛ النوادر للراونديّ، ص 12 و ليس فيه لفظة «ذلك».
6) . سنن أبي داود، ج 2، ص 503 و فيه: «الرجل» بدل «أحدكم».
7) . سنن الترمذي، ج 4، ص 25.
و الله إنّي لَأُحِبُّك. قال: أَحَبَّكَ الَّذي أَحْبَبْتَني لَهُ»(1).
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «لَا يَحتَكِرُ إِلّا خَاطِئٌ»(2).
حديث صحيح رواه مسلم و أبو داود و الترمذي و ابن ماجة من حديث مَعْمَر بن عبد الله العدويّ بهذا اللّفظ، و في لفظ مسلم من احتكر فهو خاطئ»(3).
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «أَوَّل مَا يَنحَلُ أَحَدُكُمْ وَلَده الاسم الْحَسَن، فَلْيُحسِن أَحَدُكُمْ اسم وَلَدِهِ»(4).
حديث غريب، و له شاهد من حديث أبي الدرداء مرفوعاً و لفظه «تُدْعَوْنَ يَوْمَ القِيامَةِ بِأَسْمائِكُمْ و أسماء آبَائِكُمْ، فَأَحْسِنُوا أسماءكم»(5).
رواه أبو داود في سننه و أحمد في مسنده و ابن حبّان في صحيحه و روى البزّار في مسنده من حديث أبي هريرة يرفعه «إِنَّ مِنْ حَقِّ الْوَالِد عَلَى الْوَلَدِ أَنْ يُحْسِنَ اسمه و يحسن أَدَبَهُ»(6).
1) . سنن أبي داود، ج 2، ص 503، ح 5125، مع اختلاف يسير؛ و لم يوجد في سنن النسائي و صحيح ابن حبان.
2) . لم يوجد في الجعفريات.
3) . صحيح مسلم، ج 5، ص 56؛ سنن أبي داود، ج 2، ص 134، ح 3447؛ سنن الترمذي، ج 2، ص 369، ح 1285؛ سنن ابن ماجة، ج 2، ص 728، ح 2154.
4) . الجعفريات، ص 189 و فيه: «إنّ أوّل ما نحل...»؛ النوادر للراوندي، ص 6.
5) . سنن دارمي، ج 2، ص 294 و فيه: «إنّكم تدعون...»؛ السنن الكبرى، بيهقي، ج 9، ص 306.
6) . سنن أبي داود، ج 3، ص 466، ح 4948؛ مسند أحمد، ج 5، ص 194 مع اختلاف يسير؛ و لم يوجد في صحيح ابن حبان و مسند بزّار.
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «يدعوا بهذا الدّعاء: اَللَّهمَّ إِنّي أَعوذُ بِكَ مِنْ غَلَبَةِ الدَّين، و من بَوارِ الإِثمِ، و من الجُوعِ فَإِنَّهُ بِئْسَ الضَّجيعُ»(1).
حديث صحيح الأصل فتعَوُّذُه صلى الله عليه و سلم ثابت في غير ما حديث منها حديث عبد الله بن عمرو بن العاص يرفعه «اَللَّهُمَّ إِنّي أَعُوذُ بِكَ مِن غَلَبةِ الدَّيْنِ و غلبة الْعَدُوِّ و شماتة الْعَدُوِّ». رواه الحاكم و ابن حبّان في صحيحيهما(2).
و تعوذه عليه الصّلاة و السلام من بوار الإثم أي الهلاك به فثابت أيضاً معناه في الصحيح من حديث عائشة و غيرها «أنّه كان كثيراً ما يقول: اللَّهُمَّ إِنّي أَعُوذُ بِكَ مِنَ المَأثِمِ و المغرم» الحديث.
و أما تعوّذه من الجوع فإنّه بئس الضجيع، فثابت من حديث ابن مسعود، و رواه الحاكم في المستدرك و رواه أبو داود أيضاً من حديث أبي هريرة(3).
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «إِذَا أَرَادَ أحَدُكُمْ أَنْ يَتَزَوَّجَ الْمَرْأَةَ فَلَا بَأسَ أَنْ يَنْظُرَ إِلَى ما يَدْعُوا إِلَيْهِ [منها](4)».
حديث حسن رواه أبو داود و الحاكم في المستدرك من حديث جابر مرفوعاً و لفظه «إِذَا خَطَبَ أَحَدُكُمْ المَرأَة، فَإنِ اسْتَطَاعَ أَنْ يَنْظُرَ إلَى مَا يَدْعُوهُ إلَى نِكاحِهَا
1) . الجعفريات، ص 219.
2) . مستدرك الحاكم، ج 1، ص 531 مع اختلاف؛ صحيح ابن حبان، ج 3، ص 304، ح 1029؛ و ليس فيه: «من غلبة الدين».
3) . مستدرك الحاكم، ج 1، ص 534؛ سنن أبي داود، ج 1، ص 345، ح 1547 و فيه: «اللّهم إنّي أعوذ بك من الجوع فإنّه بئس الضجيع و أعوذ بك من الخيانة فإنّها بئست البطانة».
4) . الجعفريات، ص 93؛ و الاضافة من المصدر.
فَلْيَفْعَلْ»(1).
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «إِذَا نَظَرَ أَحَدُكُم إِلَى الْمَرأَةِ فَأعْجَبَتْهُ فَلْيَأْتِ أَهْلَهُ، فَإِنَّ مَعَهَا مِثْلَ الَّذي مَعَ تِلْكَ. قيل: يا رسول الله، فمن لم يكن له امرأة؟ قال: فَلْيَنْظُرْ إلى السمَاءِ و ليراقب الله و ليسأله مِنْ فَضْلهِ»(2).
حديث غريب بهذا السياق و قد روى أصله الإمام أحمد في مسنده و الدارمي أيضاً من حديث من ابن مسعود يرفعه «أَيُّمَا رَجُلٌ رَأى امْرَةً تُعْجِبُهُ فَلْيَقُمْ إِلَى أهْلِهِ فَإِنَّ مَعَهَا مِثْلَ الَّذي مَعَهَا»(3).
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «اَلنِّساءُ عَورَةٌ، فَأجْلِسُوهُنَّ فِي الْبُيُوتِ، و استعينوا عَلَيهِنَّ بِالْعُرْيِ»(4).
حديث غريب بهذا السياق و لكن ورد بمعناه. و الذي رويناه: «اَلْمَرأَةُ عَوْرَةٌ».
و روينا في معجم ابن جُمَيْع «أعْرُوا النسَاءَ يَلْزَمْنَ الْحِجَالَ»(5)يعني البيوت، و الحجال جمع حجله، و هو بيت كالقبّة.
1) . سنن أبي داود، ج 1، ص 462، ح 2082؛ مستدرك الحاكم، ج 2، ص 165؛ و فيه «... إلى بعض ما يدعوه».
2) . لم يوجد في الجعفريات.
3) . لم يوجد في مسند أحمد؛ صحيح الدارمي، عبد الله بن بهرام الدارمي، ج 2، ص 146.
4) . الجعفريات، ص 94؛ و فيه: «فاحبسوهنّ» بدل «فاجلسوهن»؛ النوادر للراوندي، ص 36 و فيه أيضاً اختلاف يسير.
5) . معجم الشيوخ لابن جميع، الرقم 51، ص 105؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، نور الدين هيثمي، ج 5، ص 138؛ عوالي اللئالي، ج 3، ص 622 و فيه «في حقّ النساء اعروهنّ» بدل «أعروا النساء».
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «خَيْرُ نِسَاءٍ رَكِبْنَ الاِبِلَ نِسَاءُ قُرَيْشٍ، أعْطَفُهُ عَلَى زَوْجٍ، و أحناه عَلَى وَلَدٍ»(1).
حديث صحيح رواه البخاريّ و مسلم و النسائي من حديث أبي هريرة و لفظه «خَيْرُ نِسَاءٍ رَكِبْنَ الْإِبِلَ نِسَاءُ قُرَيْشَ، أحْنَاهُ عَلَى وَلدٍ فِي صِغَرِهِ، و أرعاه عَلَى زَوْجٍ فِي ذَاتِ يَدِهِ»(2). و زاد مسلم: قال أبو هريرة و لم تَرْكَبْ مَرْيَمُ بِنْتُ عِمْرَانَ بَعيراً قَطُّ.
و رواه البزّار في مسنده من حديث طلحة بن عبيد الله يرفعه «خَيْرُ نِسَاءٍ رَكِبْنَ الْإِبِلَ نِسَاءُ قُرَيْشٍ، أحْنَاهُ عَلَى طفْلٍ، و أرعاه عَلَى زَوْجٍ»(3).
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «اخْتَارُوا لِنُطَفِكُمْ فَإِنَّ الْخَالَ أَحَدُ الضِّجيعَيْنِ»(4).
حديث لا بأس به، و رواه ابن ماجة من حديث عائشة مرفوعاً، و لفظه «تَخَيَّرُوا لِنُطَفِكُمْ فَإِنَّ النِّسَاءَ يَلِدْنَ أَشْبَاهَ إِخْوَانِهِنَّ، فَانكِحُوا الْأَكْفَاءَ و انكحوا إلَى الْأَكفَاءِ»(5).
و رواه الحافظ أبو نعيم في الحلية من حديث عمر رضى الله عنه، و لفظه «تَخيَّرُوا لِنُطَفِكُمْ و انتجبوا الْمَناكِح، و عليكم بِذَاتِ الْأرَاكِ، فَإِنَّهُنَّ انجب(6)» و في الباب عن أنسٍ أيضاً.
1) . الجعفريات، ص 90 و فيه «اعطف على زوج و أحنى على ولد»؛ النوادر للراوندي، ص 35.
2) . صحيح البخاري، ج 4، ص 139؛ صحيح المسلم، ج 7، ص 182؛ لم يوجده في سنن النسائي.
3) . مسند البزار، ج 3، ص 152، ح 936.
4) . الجعفريات، ص 90؛ دعائم الإسلام، ج 2، ص 194؛ النوادر للراوندي: ص 12.
5) . سنن ابن ماجة، ج 1، ص 633، ح 1968 بدون جملة: فإنّ النساء يلدن أشباه إخوانهن.
6) . لم يوجد في حلية الأولياء لأبو نعيم الاصفهاني.
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «تَزَوَّجُوا الْأبْكَارَ، فَإِنَّهُنَّ أعْذبُ أَفْوَاهاً و أنتق أَرْحَاماً، و أسرعه تَعْليماً و أثبته مَوَدَّةً»(1).
حديث صالح رواه ابن ماجة و البيهقي و أبو نعيم الأصبهاني من حديث عبد الرحمن بن سالم بن عتبة بن عويم الأنصاري عن أبيه عن جدّه(2)، و ساقه الحافظ الحجة جمال الدين المزيّ في أطرافه من حديث عتبة بن عويم، و لفظه «عَلَيْكُمْ بِالْأبْكَارِ، فَإِنَّهُنَّ أَعْذَبُ أَفْوَاهاً، و أنتق أَرْحَاماً، و أرضى بِالْيَسيرِ»(3).
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «لَا إِيمَانَ لِمَنْ لا أمانة لَهُ، و لا دينَ لِمَن لا عهد لَهُ و لا صَلَاة لِمَنْ لا يتم رُكُوعَهَا و سجودها»(4).
حديث حسن روى منه البزار في مسنده و البيهقي في شعب الإيمان من حديث أنس «لَا إِيمَانَ لِمَنْ لا أمانة لَهُ، و لا دِينَ لِمَنْ لا عهد لَهُ»(5).
و الطبراني في معجمه الكبير من حديث ابن مسعود و أبي أمامة(6).
و أما «لَا صلاة لِمَنْ لا يتم رُكُوعَهَا و سجودها» فرواه الترمذي بمعناه من حديث أبي مسعود عقبة بن عمرو، و لفظه «لَا تجزئ صلاة الرَّجُلِ حَتَّىٰ يقيم ظهره في الرُّكوعِ
1) . الجعفريات، ص 91 و فيه «أفتق» و «أسرع» و «أثبت للمودة» بدل «أنتق» و «أسرعه» و «أثبته مودة».
2) . سنن ابن ماجة، ج 1، ص 598، ح 1861 مع اختلاف و لم يوجد في شعب الإيمان للبيهقي و حلية الأولياء.
3) . تحفة الأشراف بمعرفة الأطراف، جمال الدين المزي، ج 7، ص 232، ح 9756.
4) . الجعفريات، ص 65.
5) . لم يوجد في المسند البزار؛ شعب الإيمان، بيهقي، ج 4، ص 78، ح 4354.
6) . المعجم الكبير للطبراني، ج 8، ص 195، ح 7798 و ليس فيه ذيل الرواية و ج 10، ص 227، ح 10553.
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «الدنْيَا مَتَاعٌ، و خير مَتَاعِ الدنْيَا الزَّوْجَةُ الصالِحَةُ»(3).
حديث صحيح رواه مسلم و النسائي من حديث عبد الله بن عمرو بن العاص يرفعه «اَلدُّنْيَا مَتَاعٌ، و خير مَتَاعِ الدنْيَا الْمَرأَةُ الصالِحَةُ»(4).
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «دُعَاءُ المُؤْمِنِ لِأَخِيهِ بِظَهْرِ الْغَيْبِ مُسْتَجَابٌ(5)، مَنْ أَشَارَ إِلَى أَخيهِ الْمُسْلِمِ بِسَلاحِهِ لَعَنَتْهُ الْمَلَائِكَةُ حَتَّىٰ يَشيمَهُ عَنْهُ»(6).
حديث صحيح، روى منه مسلم و أبو داود من حديث أُمّ الدّرداء الكبرى مرفوعاً، و لفظه «دَعْوَةُ الْمَرْءِ الْمُسْلِمِ لِأَخيهِ بِظَهْرِ الْغَيْبِ مُسْتَجَابَةٌ، عِنْدَ رَأسِهِ مَلَكٌ مُؤَكَّلٌ كُلَّمَا دَعَا لِاَخِيهِ بِخَيْرِ قالَ الْمَلَكُ المُؤَكَّلُ بِهِ آمين و لك بِمثْلٍ»(7).
و روى باقى البخاريّ من حديث أبي هريرة: «مَنْ أَشَارَ إِلَى أَخيهِ بِحَديدَةٍ فَإِنَّ المَلَائكَةَ تَلْعَنُهُ و إن كَانَ أَخَاهُ لِأَبيهِ و أمه»(8).
1) . سنن الترمذي، ج 1، ص 165 مع اختلاف يسير.
2) . سنن أبي داود، ج 1، ص 196، ح 855؛ و لم يوجد في سنن النسائي و سنن ابن ماجة.
3) . الجعفريات، ص 91 و فيه «إنّما الدنيا...»؛ النوادر للراونديّ، ص 35؛ دعائم الإسلام، ج 2، ص 195.
4) . صحيح المسلم، ج 4، ص 178؛ سنن النسائي، ج 6، ص 96.
5) . الجعفريات، ص 195.
6) . الجعفريات، ص 83، و فيه: «ينحيه» بدل «يشيمه»، و قد مر ذيل الحديث في الحديث الخامس.
7) . صحيح المسلم، ج 8، ص 34 و 86.
8) . لم يوجد في الصحيح البخاري؛ و يوجد في مسند أحمد، ج 5، ص 195؛ و ج 6 ص 452 و سنن ابن ماجة، ج 2، ص 967، ح 2895.
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «ثَلَاثٌ لا يغل عَلَيْهِنَّ قَلْبُ مُؤْمِنٍ: إِخْلَاصُ الْعَمَلِ لله، و النصيحة لوُلَاةِ الْأَمْرِ في الْحَقِّ حَيْثُ كَانَ، و أن يَعُمَّ بِدَعْوَتِهِ جَميعَ الْمُسْلِمِين فَإِنَّ دَعْوَتَهُمْ تُحيط مِنْ وَرَائهِمْ»(1).
حديث حسن صحيح رواه الترمذيّ من رواية زيد بن ثابت مرفوعاً، و لفظه «نَصَرَ الله عَبْداً سمع مقالتي فحفظها و وعاها كَمَا سَمِعَهَا، فَرُبَّ حامل غير فقيهٍ، و رب [حامل] فِقْهٍ إِلَى مَنْ هُوَ أَفْقَهُ مِنْهُ. ثَلَاثٌ لا يغل عَلَيْهِنَّ قَلْبُ مُسْلِمٍ: إِخْلَاصُ الْعَمَلِ لله، و النصيحة لِلْمُسْلِمِيْنَ و لزوم جَمَاعَتِهِمْ فَإِنَّ دَعْوَتَهُمْ تُحيطُ مِنْ وَرائِهِمْ(2)».
و قال حديث صحيح و رواه ابن ماجة من حديث جبير بن مطعم و ليس فيه «فَإِنَّ دَعْوَتَهُمْ تُحيطُ مِنْ وَرَائِهِمْ»(3).
و في الباب عن أنس بن مالك و النعمان بن بشير و أبي الدرداء و ابن مسعود و معاذ بن جبل. و روى «يغلّ» بفتح الياء و ضمها، و الفتح على أنّه من غلّ يغلّ و هو الحقد و الصغن، و الضم على أنّه من الاغلال و هو الخيانة، و الله أعلم.
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «أ لا أدُلُّكُمْ عَلَى سِلَاح يُحْصِنُكُمُ الله بِهِ مِنْ عَدُوِّكُمْ، و يدر أرْزاقَكُمْ؟ قَالُوا: بَلَى يَا رَسُولَ الله. قالَ: تَدْعُونَ رَبَّكُم بِاللَّيْلِ و النهار، فَإِنَّ سِلَاحَ الْمُؤْمِنِ الدُّعَاءُ»(4).
حديث غريب بهذا السياق، و له شواهد صحيحة منها حديث الحارث
الأشعريّ أنّ النبيّ صلى الله عليه و سلم قال: «إِنَّ الله أَمَرَ يَحْيَى بن زَكريّا بخَمْسِ كَلِمَاتٍ، أَنْ يَعْمَلَ بِهَا و يأمر بَنِي إِسْرَائيلَ أَنْ يَعْمَلُوا بِها - و ذكر الحَدِيثَ إِلَى أَنْ قَالَ -: و أمركم أَنْ تَذكُرُوا الله، فَإِنَّ مَثلَ ذَلِكَ كَمَثَل رَجُلٍ خَرَجَ الْعَدُوُّ في أَثَرِهِ سِرَاعاً حتّىٰ إِذَا أتى إلَى حِصْنٍ حَصِينٍ فَأحْرَزَ نَفْسَهُ مِنْهُمْ، كَذَلِكَ الْعَبْدُ لا يحرز نَفْسَهُ مِنَ الشَّيْطَانِ إلا بذكر الله»(1)رواه الترمذيّ و قال حسن صحيح غريب و الحاكم و ابن حبّان في صحيحيهما.
و حديث حذيفة يرفعه «لَا تعجزوا فِي الدُّعَاءِ فَإِنَّهُ لَنْ يَهْلكَ مَعَ الدُّعَاءِ أحَدٌ»(2).
رواه ابن حبّان و الحاكم في صحيحيهما. و حديث أبي هريرة يرفعه «اَلدُّعَاءُ سِلَاحُ الْمُؤْمِنِ و عماد الدّينِ و نور السَّمَوَاتِ و الأرض» رواه الحاكم في صحيحه(3).
و به قال: «نَهَى رَسُولُ الله صلى الله عليه و سلم في غَزْوَةِ تَبُوكٍ عَنْ نِكَاح المُتْعَة»(4).
حديث تحريم نكاح المتعة متّفق على صحّته من حديث أمير المؤمنين عليّ رضى الله عنه، و لفظه «نَهَى رَسولُ الله صلى الله عليه و سلم عَن مُتْعَةِ النِّساءِ يَوْمَ خَيْبَرَ و عن أكْلِ لُحوم الْحمر الْاِنْسيّة» رواه البخاريّ و مسلم و الترمذي و النسائي و ابن ماجة و أحمد(5). و قوله
1) . سنن الترمذي، ج 4، ص 226 و فيه: «إنّ الله أمرني بخمس كلمات أن أعمل بهنّ و آمركم أن تعملوا بهن...»؛ الإحسان في تقريب صحيح ابن حبان، ج 14، ص 124، ح 6233، و فيه أيضاً «بهنّ» بدل «بها» و اختلاف يسير في ساير الموارد.
2) . مستدرك الحاكم النيشابوري، ج 1، ص 494؛ صحيح ابن حبان، ج 3، ص 152 و 153، ح 871، عن ثابت عن أنس.
3) . مستدرك الحاكم، ج 1، ص 492.
4) . لم يوجد في الجعفريات.
5) . صحيح البخاري، ج 5، ص 78؛ صحيح المسلم، ج 4، ص 134 و 135 و ج 6، ص 63؛ سنن الترمذي ج 2، ص 295 و فيه «الأهلية بدل الانسية»؛ سنن النسائي، ج 6، ص 126 و ج 7، ص 203؛ سنن ابن ماجة ج 1، ص 630، ح 1961؛ مسند أحمد بن حنبل ج 3، ص 404 فيه: «نهى عن متعة النساء يوم الفتح»؛ سنن الدارمي، ج 2، ص 86.
«يوم خيبر» هو الصحيح، و ما في الرواية الأولى من كون تحريم المتعة كان في غزوة تبوك خطأ، و علي رضى الله عنه لم يكن مع النّبيّ صلى الله عليه و سلم في غزوة تبوك و إنّما كان معه في خيبر، و فيه قال صلى الله عليه و سلم: «لَأعطِيَنَّ الرايَةَ غَداً رَجُلاً يُحِبُّ الله و رسوله و يحبه الله و رسوله، يَفتَحُ الله عَلَى يَدَيْه فَبَاتَ الناسُ يَدُوُكونَ لَيْلَتهُمْ أَيُّهُم يُعْطَاهَا، فَأَصْبَحَ فَدَعَا عَلِيّاً»(1).
الحديث متّفق على صحّته فتحريم المتعة كان في خيبر لا في غزوة تبوك.
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «إِنَّ الله جَوَّادٌ يُحبُّ الْجُودَ و معالي الْأمُورِ، و يكره سَفْسَافَهَا»(2).
حديث روى له شاهداً بمعناه البيهقيّ في الأسماء و الصفات من حديث سهل بن سعد الساعديّ و لفظه «إِنَّ الله عَزَّ اسْمُهُ كَرِيمٌ، يُحِبُّ مَعَالِيَ الْأَخلاقِ و يبغض سَفْسَافَهَا»(3). و روى أيضاً عن طلحة بن كريز الخزاعيّ قال رسول الله صلى الله عليه و سلم «إنّ الله تعالىٰ كريم، يحبّ معالى الأخلاق و يكره سفسافها» و روى البزّار في مسنده من حديث جابر يرفعه «إنَّ الله يُحِبُّ مَكَارِمَ الأَخْلَاقِ و يكره سَفْسَافَهَا»(4).
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «لَا قَطْعَ(5)في ثَمَر و لا كَثَر»(6).
1) . صحيح المسلم، ج 7، ص 121 مع اختلاف يسير؛ صحيح البخاري، ج 5، ص 76، مع تفاوت.
2) . الجعفريات، ص 196.
3) . الأسماء و الصفات، بيهقيّ، ص 93؛ و فيه: «يكره» بدل «يبغض»؛ مستدرك الحاكم، ج 1، ص 48؛ السنن الكبرى، بيهقي، ج 10، ص 191.
4) . لم يوجد في مسند البزار.
5) . اي لا يقطع يد السارق فيهما.
6) . الجعفريات، ص 142، و فيه:... و لا في كثر و هو الجمار.
حديث حسن صحيح رواه أبو داود و الترمذي و النسائي و ابن ماجة و ابن حبّان في صحيحه من حديث رافع بن خديج بهذا اللّفظ(1).
و به قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «رَأَيْتُ في النِّارِ صَاحِبَ الْعَبَاءَة الَّتي غَلَّها، و رأيت فِي النَّارِ صَاحِبَ الْمحجَن الَّذِي كَانَ يَسْرُق الحَاجّ بِمِحجَنِهِ، و رأيت صاحِبَةَ الهِرَّةِ تَنْهَسُهَا مُقْبَلَةً و مدبرة كَانَتْ أَوْثقتها ثُمَّ لَمْ تَكُنْ تُطْعِمُهَا، و لم تُرْسِلْهَا تَأْكُلُ مِن خَشَاشِ الْأَرضِ. و دخلت الْجَنَّةَ فَرَأَيْتُ فيهَا صَاحِبَ الْكَلْبِ الَّذي أرْوَاهُ مِنَ المَاءِ»(2).
حديث صحيح جامع لأحاديث صحيحة منها ما رواه البخاريّ عن ابن عمر قال: «كٰانَ عَلىٰ ثقل النَّبِيِّ صلى الله عليه و سلم رَجُلٌ يُقٰالُ لَهُ كِرْكِرَةُ فَمٰاتَ، فقال رَسُولُ الله صلى الله عليه و سلم [هو] في النار. فَذَهَبُوا يَنْظُرُونَ [إلَيْهِ] فَوَجَدُوا عَبٰاءَةً قَدْ غَلَّهٰا»(3). و حديث أبي هريرة في مدعم في الشّملة غلّها متّفق عليه.
و حديث الهرّة رواه البخاريّ و مسلم من حديث ابن عمر و لفظه قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «عُذِّبَت امْرَأَةٌ في هِرَّةٍ حَبَسَتْهَا حَتَّىٰ مَاتَتْ، فَدَخَلَتْ فيهَا النَّارَ. قَالَ فَقَالَ الله:
لا أنت أَطْعَمْتِهَا و لا سقيتها حينَ حَبَسْتِها، وَ لَا أَنْتِ أَرْسَلْتِها تَأكُلُ مِنْ خَشَاشِ الْأَرضِ»(4)و حديث الكلب رواه البخاريّ و مسلم من حديث أبي هريرة أنّ رسول الله صلى الله عليه و سلم قال:
1) . سنن أبو داود، ج 2، ص 336، ح 4388؛ سنن الترمذي ج 3، ص 5 ح 1473؛ سنن النسائي، ج 8، ص 87؛ سنن ابن ماجة، ج 2 ص 865، ح 2593 و 2594؛ صحيح ابن حبّان ج 10، ص 316 و 317، ح 4466.
2) . الجعفريّات، ص 142 مع اختلاف في بعض العبارات، النوادر للراوندي ص 28.
3) . صحيح البخاري ج 4، ص 37؛ و الاضافتان من المصدر.
4) . صحيح البخاري، ج 3، ص 77 و فيه «حتّىٰ ماتت جوعاً»؛ صحيح المسلم ج 7، ص 43 و ج 8، ص 35 مع تفاوت.
«بَيْنَا رَجُلٌ يَمْشي فَاشْتَدَّ عَلَيْهِ الْعَطَشُ، فَنَزَلَ بِئْراً فَشُرِبَ مِنها، ثُمَّ خَرَجَ فَإِذَا هُوَ بِكَلْبٍ يَلْهَثُ يَأكلُ الثَّرىٰ مِنَ الْعَطَشِ، قال: لَقَدْ بَلَغَ هَذَا مِثْلَ الَّذي بَلَغَ بي، فَنَزَلَ بِئْراً فَملَأ خُفَّهُ ثُمَّ أَمْسَكَهُ يفِيهِ ثُمَّ رَقىَ فَسَقَى الكَلْبَ، فَشَكَرَ الله لَهُ فَغَفَرَ لَهُ. قالوا: يا رسول الله، و إن لنا في البهائم أجراً! قال: في كُلِّ كَبِدٍ رَطْبَةٍ أَجْرٌ»(1).
و به أنّ رسول الله صلى الله عليه و سلم كان إذا لقي العدوّ عبّا الرّجالة و عبا الخيل ثمّ يقول: «اَللَّهُمَّ أَنْتَ عَضُدي و ناصري و مانعي، بِكَ أحُولُ و بك أُقاتِلُ»(2).
حديث حسن صحيح رواه أبو داود و الترمذي و النسائي و ابن حبّان في صحيحه من حديث أنس بن مالك، و لفظه قال: كان رسول الله صلى الله عليه و سلم إذا غزا قال:
«اَللَّهُمَّ أَنْتَ عَضُدي وَ [أنْتَ] نَصِيرِي، بِكَ أحُولُ و بك أصُولُ و بك أُقَاتِلُ»(3). و هذا لفظ رواية أبي داود.
و هذا آخر ما أردت انتخابه من الصحيفة المذكورة المنسوبة إلى حديث السيّد الكبير الورع الصّالح الإمام موسى بن السيّد الكبير الكامل إسماعيل بن الإمام موسى الكاظم بن الإمام جعفر الصادق بن الإمام محمّد الباقر بن الإمام زين العابدين بن الإمام سيّد الشهداء الحسين بن الإمام أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عن آبائه الطاهرين رضوان الله عليهم أجمعين. و موسى المذكور سيّد جليل
1) . صحيح البخاري، ج 3، ص 77 و ج 7، ص 77؛ صحيح المسلم، ج 7، ص 44 مع تفاوت.
2) . الجعفريّات، ص 217 و الرواية هكذا: «كان إذا لقي العدوّ عبّا للرّجال و عبا الخيل و عبا الإبل ثمّ يقول: اللّهمّ أنت عصمتي و ناصري و مانعي اللّهمّ بك أحول و بك أقاتل».
3) . سنن أبي داود، ج 1، ص 592، ح 2632؛ سنن الترمذي، ج 5، ص 231، ح 3654؛ الإحسان في تقريب صحيح ابن حبان، ج 11، ص 76 و 77، ح 4761 و ليس في الأخيرين: «بك احول و بك أصول»، و لم يوجد في سنن النسائي و الإضافة من صحيح ابن حبّان.
هو و أبوه من كبّار سادات المدينة، و المشهور عند أهل النسب من نسله جعفر بن موسى بن إسماعيل بن موسى الكاظم، و يقال له ابن امّ كلثوم الحسينيّة و له عقب من السادات نزلوا الشام و مصر و يعرفون قديماً ببني الكلثميّة من أجل ذلك.
و الراوى عنه أبو الحسن محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفي، نزل مصر و حدث بها، و روى عنه الحافظ أبو أحمد بن عديّ و غيره و اتهم بهذه الصحيفة، و قد تقدّم أنّ اعتمادنا في هذه الأحاديث على من خرّجها من الأئمّة المذكورين، و الله أعلم.
أشهد بالله و أشهد لله لقد أخبرني الشيخ الصالح الأصيل العالم نسيم الدين محمّد بن الشيخ الإمام المحدّث سعيد الدّين محمّد بن مسعود الكازرونيّ فيما شافهني به بالحرم الشريف، و قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد أخبرني والدي محمّد المذكور و قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد أخبرنا أبو الربيع عليّ بن عبد الصمد بن أحمد و قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد أخبرنا أبى عبد الصمد و قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد أخبرنا أبو محمّد يوسف بن عبد الرحمن بن عليّ بن محمّد قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد أخبرنا والدي عبد الرحمن قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد أخبرنا أبو عبد الله الحسين بن عليّ الخيّاط قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد أخبرنا أبو محمّد عبد الله بن عطاء الهرويّ قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد أخبرنا عبد الرحمن بن أبي عبد الله الثّقفيّ قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد أخبرنا أبو عبد الله الحسين بن محمّد بن الحسين الدينوريّ قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد حدّثنا أبو القاسم عبد الله بن إبراهيم الجرجانيّ قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد أخبرني أبو الحسن محمّد بن عليّ بن الحسين العلويّ قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد حدّثني أحمد بن عبد الله الشيعيّ قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد حدّثني الحسن بن عليّ العسكريّ.
و أعلى من هذا بدرجتين: أشهد بالله و أشهد لله لقد أخبرنا الشيخ الإمام الحافظ جمال الدين بن يوسف بن محمّد السرّمريّ فيما شافهني به غير مرّة بدمشق المحروسة قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد أخبرنا شيخنا محبّ الدين عليّ بن عبد الصمد بن أحمد بن أبي الجيش البغدادي قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد سمعت و الذي عبد الصمد يقول: أشهد بالله و أشهد لله لقد سمعت أبا محمّد يوسف بن عبد الرحمن بن عليّ يقول: أشهد بالله و أشهد لله لقد سمعت والدي يقول: أشهد بالله و أشهد لله لقد سمعت أبا الفتح محمّد بن عبد الباقي يقول: أشهد بالله و أشهد لله لقد سمعت أبا الفضل محمّد بن أحمد يقول: أشهد بالله و أشهد لله لقد سمعت أبا نعيم أحمد بن عبد الله يقول.
و أعلى من هذا بثلاث درجات، و من الأوّل بخمس درجات: أشهد بالله و أشهد لله لقد أخبرني الشيخ الصالح المعمّر أبو عليّ الحسن بن هلال الصالحي قراءة عليه بالجامع الأمويّ من دمشق المحروسة قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد أخبرني الشيخ أبو الحسن عليّ بن أحمد بن عبد الواحد المقدسيّ فيما أذن لي فيه قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد أخبرني أبو المكارم أحمد بن محمّد بن محمّد اللّبان فيما كتبه إليّ من أصبهان و قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد أخبرني أبو عليّ الحسن بن أحمد الحدّاد فيما قرئ عليه و أنا أسمع قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد أخبرنا الإمام أبو نعيم أحمد بن عبد الله الحافظ قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد حدّثني القاضي عليّ بن محمّد القزوينيّ قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد حدّثني محمّد بن أحمد قضاعة قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد حدّثني القاسم بن العلاء الهمدانيّ قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد حدّثني الحسن بن عليّ بن محمّد الجواد بن علي الرِّضا بن موسى الكاظم بن جعفر الصادق بن محمّد الباقر بن زين العابدين بن الشهيد سيّد شباب أهل الجنّة الحسين بن أمير المؤمنين عليّ
المرتضى بن أبي طالب قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد حدّثني أبي علي بن محمّد قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد حدّثني أبي محمّد بن عليّ قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد حدّثني أبي عليّ بن موسى الرِّضا قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد حدّثني أبي العدل الصالح موسى بن جعفر قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد حدّثني أبى جعفر بن محمّد قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد حدّثني أبي محمّد بن عليّ قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد حدّثني أبي عليّ بن الحسين قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد حدّثني أبي الحسين بن عليّ قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد حدّثني أبي عليّ بن أبي طالب قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد حدّثني رسول الله صلى الله عليه و سلم قال: أشهد بالله و أشهد لله لقد حدّثني جبرئيل عليه السلام قال: «يا محمّد، إنَّ مُدْمِنَ الخَمْرِ كَعَابِدِ وَثَنٍ»(1).
هذا حديث حسن الإسناد جليل المقدار، من رواية هذه السادة الأخيار، أئمة آل البيت الابرار، رواه الحافظ أبو نعيم الأصبهاني في كتاب الحلية و قال: هذا حديث صحيح ثابت، روته العترة الطاهرة الطيّبة عليهم السلام، و لم نكتبه على هذا الشرط بالله و لله إلا من هذا الشيخ، و روى عن النبيّ صلى الله عليه و سلم من غير طريق. انتهى(2).
قلت ورد من حديث عبد الله بن عبّاس و عبد الله بن عمرو بن العاص و جابر بن عبد الله:
فحديث ابن عبّاس رواه الإمام أحمد، عن أسود بن عامر، عن الحسن بن صالح، عن محمّد بن المنكدر قال: حدّثت عن ابن عبّاس قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم:
«مُدْمِنُ الخَمْرِ إِنْ مَاتَ لَقِيَ الله كَعَابِدِ وَثَنٍ»(3)و راه البزّار أيضاً من طريق سعيد بن
جبير عنه و لفظه: «مَنْ مَاتَ و هو مُدْمِنُ الخَمْرِ لَقيَ الله و هو كَعابِدِ وَثنٍ»(1).
و حديث ابن عمرو رواه الحاكم عن أحمد بن الخضر الشافعي حدّثنا محمّد بن شاذان حدّثنا محمّد بن سهل التميميّ حدّثنا المؤمل بن إسماعيل حدّثنا الثوريّ، عن يحيى بن سعيد، عن محمّد بن المنكدر، عن عبد الله بن عمرو مثله.
و رواه البزّار أيضاً من طريق مجاهد: «شَارِبُ الخَمرِ كَعَابِدِ وَثَنٍ» ثمّ قال: «و مدمن الخَمْرِ عِنْدَنَا مَن يَسْتَحِلّهُ و لو لَمْ يَشْرَبْهُ فِي طُول عُمْرِهِ و لا بِشَفَةٍ وَاحِدَةٍ»(2).
قلت: و لا يخفى ما في هذا القول، بل الصّحيح أن مدمن الخمر هو الّذي يتّخذها ديدنه، فلا يصحّوا منها ليلاً و لا نهاراً و يشتغل بها عن مصالح دنياه و أخراه، فيكون مثله كمثل من اتّخذ الهه هواه. و قد جرت عادة الله تعالىٰ في خلقه أنّه من كان كذلك لا يفلح، و من سلك هذه الطّريق لا ينجح.
قال في النّهاية: «هو الّذي يعاقر شربها و يلازمه و لا ينفكّ عنه».
قال: «و هذا تغليظ في أمرها و تحريمه».(3)انتهى.
هذا هو الصّواب و الله فليعلم من عكف عليها، و أقبل بكليّته إليها، إنّ ذلك علامة الخذلان، و كيد من الشّيطان، فليسأل الله تعالىٰ التّوبة و الغفران، و ليتمسك بالإنابة إليه فإنّه رحيم حنّان كريم منّان.
و قد وقع بيننا و بين الإمام أبي محمّد الحسن بن عليّ العسكريّ في هذا
1) . لم يوجد في مسند البزار؛ كنز العمال، ج 5، ص 350.
2) . مستدرك الحاكم، ج 4، ص 146 و الرواية فيه هكذا: «ثلاثة لا يدخلون الجنة: مدمن الخمر و قاطع الرحم و مصدق بالسحر و من مات مدمن الخمر سقاه الله من نهر الغوطة قيل: و ما النهر الغوطة؟ قال: نهر يخرج من فروج المومسات يؤذي أهل النار ريح فروجهم».
3) . النهاية، ابن أثير، ج 2، ص 126، دمن.
الحديث ثمانية رجال ثقات، و هذا إسناد لا يوجد اليوم أعلى و لا أقرب إلى الإمام المذكور منه و لا أصحّ فيما يروى عنه. و قد توفّي الإمام أبو محمّد الحسن العسكريّ سنة ستّين و مائتين، و أبوه الإمام أبو الحسن عليّ الملقّب بالهادي توفي سنة أربع و خمسين و مائتين، و أبوه الإمام أبو جعفر محمّد الملقّب بالجواد توفي سنة عشرين و مائتين، و أبوه الإمام أبو الحسن عليّ الملقّب بالرِّضا توفّي سنة ثلاث و مائتين بطوس عن خمسين سنة، و أبوه الإمام أبو الحسن الملقّب بالكاظم توفّي سنة ثلاث و ثمانين و مائة ببغداد، و أبوه الإمام أبو عبد الله جعفر الملقّب بالصّادق توفي سنة ثمان و أربعين و مائة، و أبوه الإمام أبو جعفر محمّد الملقّب بالباقر توفي سنة أربع عشرة و مائة بالمدينة، و أبوه الإمام أبو محمّد عليّ الملقّب بزين العابدين توفّي سنة أربع و تسعين بالمدينة الشّريفة، و أبوه الإمام أبو عبد الله الحسين الشّهيد سيّد شباب أهل الجنّة و ريحانة رسول الله صلى الله عليه و سلم توفّي سنة إحدى و ستين يوم عاشورا بكربلا عن ستّ و خمسين سنة، و أبوه الإمام أبو الحسن عليّ بن أبي طالب أمير المؤمنين توفّي سنة أربعين من الهجرة، ضربه الكلب عبد الرحمن بن ملجم الخارجيّ في يافوخه بخنجر، ليلة الجمعة السّابع(1)عشر من شهر رمضان فبقي يوماً(2)، و استشهد عن ثلاث و ستين سنة، ثمّ أخذ ابن ملجم فقتل و احرق قبحه الله و لعنه. فهؤلاء سادتنا في الدّنيا و قادتنا في الآخرة، و نرجو من الله تعالىٰ أنّ حبّنا إيّاهم يدخلنا الجنّة، فقد صحّ عن رسول الله صلى الله عليه و سلم «اَلْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ».
اللّهمّ إنّك تعلم أنّنا نحبّهم و نتولاهم، و نتوسل بهم إلى نبيّك و نتوجه بنبيّك إليك، يا محمّد إنّا نتوجّه بك إلى ربّنا في حاجاتنا كلّها فاقضها كما تحبّ و تختار»
يا نبيّ الهدى بقلبي داءٌ *** عزّ منه إن لم تغثني دوائي
يا نبيّ الهدى حديثك جاهي *** حين أخشى مهالك اللّأواء
أنت غوثي و آلك الغرّ ذخري *** و اعترازي في حبّهم و اعتزائي
آل طه عزّي بكم في نموّ *** و إليكم دون الأنام انتمائي
آل طه هل تسمحون لصاد *** طمحت عينه للمحّة رائي
لم أزل أرتجي النّجاة لديكم *** و رجائي أن لا يخيب رجائي
حبّكم نافعي و عاصم ديني *** أهل بيت النّبيّ أهل الكساء
و ملاذي بحبّكم و معاذي *** و اعتصامي ببابكم و التجائي
كلّ يوم بمدحكم لي عيد *** أكبر يستحقّ كلّ هناء
مدحكم راحتي و روحي و روحي *** و ارتياحي به و راح انتشائي
فعليكم سلام ربّي تترى *** كلّ صبح و ضحوة و مساء
و على تابعيكم بوداد *** و على من يحبّكم بولاء(1)
1) . ورد في آخر النسخة: «تمّ اربعين الزّاهرة المنسوبة إلى العترة الطّاهرة و كتب في جمادي الأوّل سنة 849».
سيد ضياءالدين فضل الله راوندى (متوفاى حدود 572 ق)
تحقيق: سعيدرضا على عسكرى
علّامۀ بزرگوار سيّد ضياء الدين ابو الرضا فضل اللٰه بن على بن عبيد الله بن محمّد بن عبيد الله بن محمّد بن ابى الفضل عبيد الله بن الحسن السليق بن على بن محمّد السليق بن الحسن بن جعفر بن الحسن المثنى بن الامام ابى محمّد الحسن المجتبىٰ السبط بن على بن ابى طالب عليهم السلام،(1)يكى از علماى وارستۀ قرن ششم هجرى است.
در مورد ولادت و وفات او اختلاف است؛ امّا ولادتش را حدود
1) . اين سلسله نسب را راوندى، خود در ابتداى نسخۀ خطى «الأمالى» سيد مرتضى - كه در فهرست كتابخانۀ اسكوريال به رقم 145 يادشده است - نگاشته و تصوير اين نسخۀ خطّى در ابتداى «أمالى المرتضى» چاپ ابو الفضل ابراهيم در قاهره آمده است. راوندى در آن اجازۀ روايت آن كتاب را به حسين بن أبي عبد الله الخومجانى داده است و در پايان، اجازۀ نسب خود را تا حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام برشمرده است.
سال 483 ق،(1)و وفاتش را حدود 572 ق،(2)بر شمرده اند و مرقدش در ضلع شمالى مسجد جامع كاشان واقع است. او هم عصر ابو الحسين سعيد بن هبة الله، معروف به قطب الدين راوندى (م 573 ق) است كه در صحن مقدّس حرم حضرت معصومه عليها السلام مدفون است.
ازآنجاكه راوندى در خاندان علم و فضيلت و فقاهت چشم به جهان گشود، در علوم گوناگون اسلامى، دستى پر و بهره اى وافر داشت. او در جوانى محضر علما و استادان بزرگى همچون شيخ طبرسى (صاحب تفسير مجمع البيان)، شيخ طوسى، عبد الواحد بن اسماعيل رويانى و بسيارى از بزرگان ديگر را درك كرد، به طورى كه مشايخ و اساتيد او را تا چهل و هفت تن برشمرده اند.
همچنين از محضر پرفيض راوندى شاگردانى همچون شيخ منتجب الدين ابن بابويه (صاحب كتاب «الفهرست»، م 585 ق)، ابن شهرآشوب مازندرانى (صاحب كتاب «مناقب آل أبي طالب»، م 588 ق) و محمّد بن حسن جهرودى (پدر خواجه نصير الدين طوسى) استفاده برده اند. تعداد شاگردان او را تا 29 تن، نام برده اند.
وى داراى سه فرزند پسر به نامهاى سيد شمس الدين محمّد، سيد عز الدين على و سيد كمال الدين احمد است كه هر يك،
داراى تأليفات چندى هستند.
هر يك از صاحبان قلم و انديشمندان فرهيخته اى كه نامى از راوندى ذكر كرده و يا شرح حال او را در كتب رجال و تراجم و سِيَر آورده اند، بر مراتب كمال و علم و فضل و علوّ رتبۀ او، صحّه گذاشته و با مضامينى گويا و عالى، بدان پرداخته اند. براى نمونه به چند مورد زير اشاره مى شود:
السيّد الإمام ضياءالدين أبو الرضا فضل الله بن علي بن عبيد الله الحسني الراوندي، علّامة زمانه، جمع مع علوّ النسب، كمال الفضل و الحسب، و كان أستاذ أئمّة عصره، له تصانيف...(1)
دخلتها و أقمت بها يومين و أهلها من الشيعة و كان بها جماعة من أهل العلم و الفضل... و أدركت بها السيّد الفاضل أبا الرضا فضل الله بن علي العلوي الحسيني(2)القاساني و كتبت عنه أحاديث و أقطاعا من شعره و لما وصلت إلى باب داره قرعت الحلقة و قعدت على الدكّة، انتظر خروجه، فنظرت إلى الباب فرأيت مكتوباً فوقه بالجصّ: «إنّما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهركم تطهيراً».(3)
... الراوندي من أهل كاشان... الشريف النسب، المنيف الأدب، الكريم السلف، القديم الشرف، العالم العامل، المفضّل الفاضل، قبلة القبول، و عقلة العقول، ذو الأبهّة و الجمال، و البديهة و الارتجال، الرائق اللفظ، الرائع الوعظ، متقن علوم الشرع في الأصل و الفرع، الحسن الخطّ و الحظ، السعيد الجَدّ، السديد الجِدّ، له تصانيف كثيرة في الفنون و العيون، واعظ قد رُزق قبول الخلق و فاضل أوتي سعة في الرزق...
و كاشان، بحمد الله و منّه، منوّر و مشهور بوده است هميشه و بحمد الله هست به زينت اسلام و نور شريعت... و مدارس بزرگ، چون مدرسۀ صفويه و مجديه و شرقيه و عزيزيه، با زينت و آلت و عدّت و اوقاف... و مدرّس (/مدرّسين) چون سيّد امام ضياء الدين ابو الرضا فضل الله بن على الحسنى، عديم النظير در بلاد عالم به علم و زهد(1).
از كبار علما و سادات عراق (عجم) كه اِدرارات(2)داشتند، سيد عزّ الدين يحيى... و خواجۀ امام، فقيه آل محمّد، ابو الفضل الراوندى...(3)
من فقهاء الأمّة المقتصدة *** الفرقة المهدية الموحّدة
السيّد العلّامة الامام *** ذو الشرفين المقتدى المقدام
شيخ المحققين، شمس الشرف *** نجم العلىٰ نجل عليّ الصفيّ
البدر ذو «ضوء الشهاب» الثاقب *** كنز المعالي صاحب المناقب
مفخر راوند الشريف السيلقي *** مجد الكرام ذو المكارم التقي
ضياء دين الله سامي الجاه *** أبو الرضا المفضال فضل الله
عزّ الأعالي عَلَمُ الآفاق *** محيي الهدى في خامس الطباق(1)
هو من مشايخ العظام الذي تنتهي كثير من أسانيد الإجازات إليه و هو تلميذ الشيخ أبي علي، ابن الشيخ الطائفة - قدّس سرّه - و يروي عن جماعة كثيرة من سدنة الدين و حملة الأخبار، و له تصانيف تشهد بفضله و أدبه و جمعه بين موروث المجد و مكتسبه، و منه انتشرت الأدعية الجليلة المعروفة ب «أدعية السرّ»...(2)
1) . عدّة الخلف في عدّة السلف، جزء اوّل، فصل نهم. البته گرچه صاحب كتاب، در اشعار خود، به معرّفى راوندى پرداخته؛ امّا اينكه او را در طبقه پنجم علما يعنى از علماى قرن پنجم بر شمرده، به خطا رفته؛ زيرا او از علماى قرن ششم هجرى (حدود 483 - حدود 572 ق) است.
2) . مستدرك الوسائل، ميرزا حسين النوري، ج 19، ص 174.
همچنين ابن اخوه، سيد على خان مدنى در كتاب «الدرجات الرفيعة»(1)ميرزا محمّد باقر موسوى خوانسارى در «روضات الجنات»(2)و حاج شيخ عباس قمى رحمه الله در «فوائد الرضوية»(3)، به معرّفى راوندى پرداخته اند و از مقام علمى و ادبى وى تجليل نموده اند كه به ذكر همين مقدار، بسنده مى كنيم.
آثار قلمى سيد فضل اللٰه راوندى را مى توان از جمله آثار ارزشمندى دانست كه در زمينه هاى حديث، دعا، شعر و ادب، و شرح و ترجمه و تفسير قرآن، به جاى مانده است. آنچه به دست ما رسيده، به ترتيب الفبايى بدين شرح است:
أدعية السرّ (رسالۀ حاضر).
الأربعين في الأحاديث. سيد بن طاوس، آن را «سنّة الأربعين» خوانده است.
ترجمة العلوي للطبّ الرضوي.
الحاشية على أمالي المرتضىٰ.
الحماسة ذات الحواشي.
خبر مولانا قائم عليه السلام.
ديوان الراوندي.
رمل يبرين.
شرح نهج البلاغة.
ضوء الشهاب.
قصص الأنبياء.
قنوت موالينا الأئمّة المعصومين عليهم السلام.
الكافي في التفسير.
الموائح المجديّة.
مقاربة الطيّة إلى مقارنة النيّة.
مناجاة مولانا أمير المؤمنين، مشهور به «المناجاة الإلهيات» (كه در دفتر دوّم ميراث حديث شيعه به چاپ رسيده است).
الموجز الكافي في علمى العروض و القوافي.
نظم العروض للقلب المروض.
النوادر.
چنانكه اشاره شد، كتاب شريف «أدعية السرّ» دربردارندۀ ادعيۀ گوناگون براى مقاصد مختلفى است و چنانكه در آغاز آن، على عليه السلام از رسول خدا نقل مى كند:
شب معراج كه مرا به آسمان بردند، وقتى به آسمان هفتم رسيدم، چشمم به روزنه اى در عرش الهى گشوده شد كه مانند ديگ مى جوشيد. همين كه ارادۀ بازگشت كردم، مرا نزديك آن روزنه نشانيدند و ندا كردند كه: اى محمّد! پروردگارت سلام مى رساند و مى فرمايد تو در نزد او گرامى ترين آفريدگانى. نزد او علمى است كه از همۀ پيامبران و امّتهاى آنان، پنهان داشته و آن را براى تو و امّتت روا داشته است... و كسانى كه به آن علم عمل كنند، اين [ادعيه] را بخوانند كه براى تو مى گويم. هيچ گناهى كه در گذشته كرده باشند و يا گناهى كه پس از اين كنند، بدانها زيانى نمى رساند و به
جهت اين فضيلت و خاصيت، تو را دستور مى دهم كه آن را پنهان دارى و كتمان كنى.
و دعاهايى به حضرتش آموختند كه همچون سرّى ميان خالق يگانه و رسول دُردانه بود. سرّى كه رسول خدا براى حفظ آن مى فرمايد:
لعنت خدا و فرشتگان او و انبيا و پيامبران خدا و صالحان خلق او بر كسى كه افشاگر سرّ رسول خدا باشد و آن را براى نااهلان فاش سازد.(1)
اين دعاهاى شريف، به قدرى و الا و بلند مرتبه است كه خداوند متعال به پيامبرش مى فرمايد:
به تو دستور مى دهم كه آن را كتمان كنى تا عالمان (و عاملانِ) به اين دعا نگويند كه خواندن اين دعا ما را از اطاعت و انجام تكاليف الهى، بسنده است.(2)
عنوان دعاهايى كه در اين «ادعية السرّ» گردآمده، چنين است:
دعا براى محو گناهان كبيره و صغيره و پاك شدن از آنها، دعا براى توبه از كفرورزى و ايمان آوردن به خداوند متعال، دعا براى رفع غم و غصه و فقر، دعا براى حلّ مشكلات و دفع دشمنان و سارقان و درندگان و اجنّه و شياطين، دعا براى دفع هول و هراس از حاكمان و سلاطين، دعاى استخاره، دعاى دفع امراض و قحطى، دعاى هنگام مسافرت، دعاى طلب خير، دعا براى رهايى از حسادت و ريا و فجور، دعا براى خواستن حاجتى از خداوند متعال، دعا براى رضا دادن به قضاى الهى و
مخالفت با هواى نفس و دوست داشتن طاعت و بندگى خداوند، دعا براى طلب رحمت و بركت و رضوان الهى، دعا براى حفظ و حراست و يارى خواستن از خداوند، دعا براى دفع سحر و جادو؛ همچنين دعا براى قبولى طاعات واجب و مستحب، براى دفع غصّۀ دين و قرض، دعا براى دفع حيلۀ دشمنان، دعا براى سود بردن در تجارت و معامله، دعا براى امنيت يافتن از بلايا و استجابت دعا، دعا براى قبولى نماز و بالا رفتن آن در لوح محفوظ، دعا در كيفيت صلوات بر رسول اكرم و دعا براى دفع نحوست روزها.
اسانيد اين ادعيه، از عامّه و خاصه وارد شده است و گرچه برخى علماى متأخّر در آن اشكال كرده اند، لكن بلاغت متون و متانت مضمون اين دعاها شاهد عدلى است بر صحّت صدور آن از طرف معصوم عليه السلام. علاوه بر اين، ضعف و اشكال در اسانيد با شهرت اين دعا در بين فريقين منجبر است.
جهت اطّلاع خوانندگان گرامى، اسانيد اين دعا را ذكر مى كنيم و بحث از آن را به مجالى ديگر وا مى گذاريم.
شيخ حرّ عاملى در كتاب «الجواهر السنية في الأحاديث القدسية»، دو سند براى اين دعا مى آورد:
بن صهيب، عن أبيه، عن أبي عبد الله، عن أبيه عن آبائه، عن علي عليهم السلام.
نسخۀ «ع»: ابو الخصيب بن سليمان (ص 2).
«بحار الأنوار» ابو الخصيب سليمان بن عمرو بن نوح اَصبحى (ج 95، ص 325).
«فتح الأبواب»: ابو الخصيب سليمان بن عمرو بن نوح اَصبحى (ص 194).
، قال: أخبرني أبو جعفر الباقر عليه السلام قال: كان أمير المؤمنين عليه السلام يقول: إنّه كان لرسول الله صلى الله عليه و آله سرّ فلمّا عثر عليه...(3)اين سند، شباهت بسيارى به سند نسخۀ خطّى «أ» و «ب» دارد(4).
سند سوم، طريقى است كه شيخ حرّ عاملى در اجازۀ خود به محمد بن محمد مهدى مشهدى آورده است:
1) . صحيح آن «الحسنى» است، چنانكه در نسب مؤلف آمد.
2) . نام اين شخص به صورتهاى مختلف در نسخه هاى گوناگون وارد شده است؛ امّا ازآنجاكه در نسخۀ «أ» بخشى از نام او مخدوش بود (ابو ال... بن سليمان) و سلسلۀ سند اين نسخه با نسخۀ «ب» همخوانى بسيارى داشت، اين نام از نسخۀ «ب» اخذ و ثبت شد و اين كار، بدين جهت بود كه حتّىٰ در كتابى مثل «فتح الأبواب» سيد بن طاوس كه با تحقيق خوبى منتشر شده، ذيل نام وى، توضيحى دربارۀ او نيامده است. به هر روى، اسامى ديگرى كه براى اين شخص در نسخه هاى ديگر آمده، جهت اطلاع، ياد مى شود:
نسخۀ «ط»: ابو الخضيب سليمان بن عمرو بن نوح (ص 4)؛ ابو الخضيب بن سليمان (ص 5).
3) . همان، ص 137.
4) . دربارۀ اين نسخه ها پس از اين خواهيم گفت.
الحسيني بالسند السابق (؟) عن ابن شهرآشوب عنه.(1)
همچنين علّامۀ مجلسى - رحمة الله عليه - پس از نقل كامل «أدعية السرّ»، به نقل از «البلد الأمين» كفعمى، در پايان، سه سند براى دعا ذكر مى كند كه بدين قرار است:
أقول: وجدت في كتب الإجازات إسناداً ل «أدعية السرّ» و هو هذا: من خطّ السيّد نظام الدين أحمد الشيرازي الفقير إلى الله الغني المغني أحمد بن الحسن بن إبراهيم الحسني الحسيني يروي عن عمّه و مخدومه مجد الملّة و الدين إسماعيل، عن والده و مخدومه شرف الإسلام و عز المسلمين إبراهيم، عن شيخ شيوخ المحدّثين صدر الحقّ و الدين إبراهيم بن محمّد بن المؤيّد، عن الشيخ سديد الدين يوسف بن عليّ بن مطهّر الحلّي، عن الشيخ الإمام مهذّب الدين أبي عبد الله الحسين بن الفرج النيلي، عن الشيخ المفيد أبي علي الحسن بن محمّد الطوسي، عن الشيخ الإمام أبي جعفر محمّد بن الحسن بن عليّ الطوسي.
و عن الشيخ الإمام صدر الدين أيضاً عن الإمام بدر الدين محمّد بن أبي الكرام عبد الرزاق بن أبي بكر بن حيدر، عن القاضي فخر الدين محمّد بن خالد الأبهري، عن السيّد الإمام ضياء الدين أبي الرضا فضل الله بن علي الراوندي قال: أخبرنا السيّد الإمام أبو الصمصام ذو الفقار بن محمّد بن معبد الحسني قال: أخبرنا الشيخ أبو جعفر محمّد بن الحسن الطوسي قال: حدّثنا أبو عبد الله الحسين بن عبيد الله بن إبراهيم الغضائري عن أبي محمّد هارون بن موسى التلعكبري قال: حدثني أبو علي محمّد بن همّام قال: حدّثني الحسن بن زكريّا البصري قال: حدّثني صهيب بن عباد بن صهيب، عن أبيه عباد، عن أبي عبد الله جعفر بن محمّد الصادق، عن أبيه عن آبائه، عن مولانا أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليهم السلام قال: كان لرسول الله صلى الله عليه و آله سرّ فلمّا عثر عليه... [إلى آخر «أدعية السرّ»].
1) . بحارالأنوار، ج 110، ص 114.
6 - أقول: و ذكر السيّد الأجلّ عليّ بن طاوس في كتاب «فتح الأبواب» في الاستخارات عند ذكر دعاء الاستخارة من تلك الأدعية سنداً آخر حيث قال: أخبرنا أبو علي الحسن بن أحمد بن إبراهيم بن شاذان قال: حدّثنا أبو جعفر (أحمد) بن يعقوب بن يوسف الاصفهاني في جمادى الأولى من سنة تسع و أربعين و ثلاثمائة قال: حدّثنا أبو جعفر أحمد بن عليّ الاصفهاني صاحب الشاذكوني قال: حدّثنا أبو إسحاق إبراهيم بن محمّد بن سعيد الثقفي قال:
حدّثنا أحمد بن محمّد بن عمر بن يونس اليماني قال: حدّثنا محمّد بن إبراهيم بن نوح الأصبحي و أبو الحصيب سليمان بن عمرو بن نوح الأصبحي قالا: حدّثنا محمّد بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب عليهم السلام عن عليّ بن الحسين - صلوات الله عليهم - قال: قال عليّ عليه السلام إنّه كانَ لرسول الله صلى الله عليه و آله سرّ عثر... إلى آخر ما مرّ من الرواية. ثمّ ذكر الدعاء.
سند دوم، شبيه سند اوّل شيخ حرّ عاملى است و باتوّجه به آن، مى توان دريافت كه مرحوم سيد فضل اللٰه راوندى، طريق ديگرى نيز براى نقل «أدعية السرّ» داشته كه ظاهراً قابل قبول تر از اسنادى است كه در ابتداى نسخۀ «أ» و «ب» آمده؛ امّا چرا در اين دو نسخه، چنين اسنادى آورده نمى شود، چيزى است كه بر نگارنده، نامعلوم است.
و اما سند سومى كه علّامه مجلسى آورده نيز سندى است كه سيد بن طاوس در «فتح الأبواب» آورده است.
همچنين سند ديگرى مير محمّد باقر داماد قدس سره در كتاب خود «منتخب الأعمال» ذكر نموده كه چنين است:
ضياء الدين حجة الاسلام، سلطان العلماء، ابو الرضا، فضل اللٰه بن على الحسينى كه گفت: خواندم به خطّ شيخ صالح بن محمد بن احمد بن حسن بن محمّد بن يحيى بن مهرويه كرمندى - رحمه الله - كه خبر داد مرا از او، شيخ احمد خطيب ولد او كه يافتم به خطّ احمد بن ابراهيم بن محمّد بن ابان كه حديث كرد ما را احمد بن محمد بن عمر بن يونس حنفى يمانى كه گفت: خبر داد مرا محمد بن ابراهيم اصبحى كه گفت: حديث كرد مرا ابو الخصيب بن سليمان كه گفت: حديث كرد مرا حضرت امام محمّد باقر عليه السلام از حضرت اميرالمؤمنين - صلوات الله و سلامه عليهما.(1)
اين سند كه در ابتداى نسخۀ «ط» آمده، همانند سندى است كه در ابتداى نسخۀ «أ» و «ب» و سند دوم «الجواهر السنية» آمده، با اين تفاوت كه در آغاز اين اسناد، نام شيخ محمّد بن مكّى ذكر شده كه از جدّ خود، ضياء الدين راوندى نقل مى كند و نام احمد بن محمّد بن عمر بن يونس حنفى يمانى نيز در ميان سند، اضافه شده است.
همچنين سندى كه در نسخۀ «ع» آمده، چنين است:
اين اسانيد، جملگى بيان كنندۀ آن است كه اين مجموعۀ دعا در ميان عامّه و خاصّه، از جايگاهى ويژه برخوردار بوده است، به گونه اى كه شيخ طوسى (از شيخ كفعمى)، سيد بن طاوس، شيخ طبرسى، علامۀ مجلسى، شيخ حرّ عاملى و سيّد محمّد باقر داماد (در منتخب الأعمال) و ميرزا محمّد استرآبادى شيخِ اجازۀ علّامه مجلسى(1)(در رسالۀ تعقيبات)، تمام يا بخشى از آن را آورده اند.
ألف) منابعى كه «أدعية السرّ» را به طور كامل آورده اند:
البلد الأمين و الدرع الحصين، نوشتۀ ابراهيم بن شيخ زين الدين على، معروف به شيخ كفعمى(2). كه تمامى «أدعية السرّ» در صفحات 504 تا 515 و همچنين دعاهاى پانزدهم و بيست و ششم آن در صفحۀ 23 و 28 و حاشيۀ آن ذكر شده است.
الجواهر السنيّة في الأحاديث القدسية، نوشتۀ شيخ المحدّثين، محمّد بن حسن بن علي بن حسين حرّ عاملى (م 1104 ق)(3). متن كامل «أدعية السرّ» به همراه دو اسناد در صفحات 136 تا 150 آن، آمده است.
منتخب الأعمال، نوشتۀ سيد محمّد باقر داماد. اين كتاب - بنا بر آنچه در ابتداى نسخۀ «ط» آمده - حاوى تمام «أدعية السرّ» است؛ ولى نگارنده تاكنون خود به اين كتاب دست نيافته است.
الصحيفة الصادقية و الدعوات الجعفرية، نوشتۀ شيخ احمد بن صالح آل طعّان (م 1315 ق)(1). اين كتاب، مجموعه اى از ادعيه است و «أدعية السرّ» در صفحات 984 تا 1007 آن آمده است.
بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار علّامه مجلسى، «أدعية السرّ» را به طور كامل در جلد 95 «بحار الأنوار»، صفحه 306 به نقل از «البلد الأمين» كفعمى، آورده است(2)همچنين در جلد 63، صفحۀ 16، جلد 76، صفحۀ 257 و 261، جلد 86، صفحۀ 4 و 16 و 17 و 39 و 185 و 279، جلد 87، صفحۀ 55، جلد 90، صفحۀ 19 و 61 و جلد 91، صفحۀ 267، دعاهايى را به نقل از كتابهاى «جمال الأسبوع»، «فلاح السائل»، «الأمان من أخطار الأسفار و الأزمان»، «مصباح المتهجّد»، «البلد الأمين»، «المصباح»، «فتح الأبواب» و «مكارم الأخلاق» آورده كه اين كتب، غالباً آن دعاها را از «أدعية السرّ»، نقل كرده اند.
با اهتمام شايان ذكرى كه علّامۀ مجلسى در تدوين «بحار الأنوار» به خرج داده است، مى توان گفت كه انتخاب «أدعية السرّ» به عنوان مصدرى از مصادر «بحارالأنوار»، فى نفسه قابل توجه است؛ چنانكه او در مقدمۀ كتاب خود، كتاب «النوادر» و
أدعية السرّ» را از تأليفات سيّد جليل القدر، فضل الله بن على بن عبيد الله راوندى بر مى شمرد.(1)سپس توضيحى در بارۀ كتاب «النوادر» آورده و دربارۀ «أدعية السرّ»، چنين مى گويد: «و أما أدعية السرّ فسنوردها بتمامها في محلّه»؛(2)كه مراد از محل، كتاب دعاى «بحارالأنوار» است كه در جلد 95 آمده است.
به هر صورت، توجّه علّامۀ مجلسى به اين كتاب و بر شمردن آن در عداد تأليفات سيد فضل الله بن على راوندى، خود، گوياى اهمّيت و صحّت اين كتاب در نظر اهل فن خواهد بود. علاوه بر اينكه عالمان ديگرى نيز از آن نقل دعا كرده و در ضمن كتابهاى خويش، درج نموده اند.
ب) مصادرى كه كه بخشى از «أدعية السرّ» را آورده اند:
مصباح المتهجد(3)، تأليف شيخ طوسى (م 460 ق). در اين كتاب در مجموع، شش دعا از «أدعية السرّ» در صفحات 82 و 235 تا 238 و 244 آن، آمده است.
جنة الأمان الواقية و جنّة الإيمان الباقية(4)(معروف به المصباح)، نوشتۀ شيخ كفعمى. كه چند دعا از «أدعية السرّ» را در مواضع گوناگون آورده است كه بدين شرح است: در فصل هجدهم، صفحۀ 197، در فصل بيستم، صفحه 229، در فصل بيست و يكم، صفحه 230، در فصل بيست و سوم، صفحه 252، 255، 256 و 257، در فصل بيست و هفتم، صفحه 307،
309 و 330، و در فصل سى و چهارم، صفحه 504 (دو دعا) و در فصل سى و پنجم صفحه 519-520 و در فصل سى و ششم، صفحه 526.
فتح الأبواب بين ذوي الألباب و بين ربّ الأرباب في الاستخارات(1)، نوشتۀ سيّد بن طاوس (م 664 ق). كه در باب استخاره، تنها يكى از دعاهاى «أدعية السرّ» را كه مربوط به استخاره است، از صفحه 192 تا 196 كتاب، آورده است.
الأمان من أخطار الأسفار و الأزمان(2)، نوشته سيد بن طاوس. كه تنها دو دعا از «أدعية السرّ» را در صفحات 124 و 137 ذكر كرده است.
جمال الأسبوع بكمال العمل المشروع(3)، نوشته سيد بن طاوس. كه در صفحه 249 آن، دعاى بيست و سوم و در صفحه 253، دعاى بيستم از «أدعية السرّ» وارد شده است.
فلاح السائل و نجاح المسائل(4)، نوشته سيّد بن طاوس.
برخى دعاهاى «أدعية السرّ» در اين كتاب آمده است، از جمله، دعاى بيستم در صفحه 194، دعاى پانزدهم در صفحه 329 و 398، دعاى هشتم در صفحه 396، دعاى بيست و يكم و بيست و هفتم در صفحه 397، و دعاى بيست و ششم در صفحه 398 آن، آمده است.
1) . اين كتاب، توسط مؤسسۀ آل البيت لإحياء التراث در سال 1409 ق، تحقيق و به چاپ رسيده است.
2) . اين كتاب، با تحقيق مؤسّسۀ آل البيت لإحياء التراث در سال 1409 ق، منتشر شده.
3) . اين كتاب در سال 1371 ش، توسط مؤسسۀ آفاق و با تحقيق آقاى جواد قيومى منتشر شده است.
4) . اين كتاب در سال 1377 ش، توسط مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزۀ علميۀ قم، نشر يافته و حجة الاسلام و المسلمين مجيدى، تحقيق و تصحيح آن را بر عهده داشته است.
قابل ذكر است كه بجز دعاى بيستم، دعاهاى ديگر در چاپهاى قبلى «فلاح السائل»، موجود نيست و فقط در چاپ اخير به چشم مى خورد؛ زيرا محقّق محترم از نسخه اى استفاده نموده كه بسيارى از افتادگى ها و نقائص را نداشته است.
مكارم الأخلاق(1)، نوشتۀ ابو نصر حسن بن فضل طبرسى، از علماى قرن ششم هجرى. در جلد دوم اين كتاب، صفحه 36 (ح 2079)، دعاى رفع صلات كه يكى از دعاهاى «أدعية السرّ» است، آورده شده است.
رسالۀ تعقيبات، نوشته ميرزا محمّد استرآبادى.(2)اين كتاب، بنا بر آنچه در ابتداى نسخۀ «ط» ذكر شده، تنها چند دعا از «أدعية السرّ» را در خود جاى داده است. نگارندۀ اين سطور، تاكنون به اين كتاب، دست نيافته است.
مستدرك الوسائل في مستنبط المسائل(3)، نوشتۀ ميرزا حسين نورى (م 1320 ق). در جلد هشتم اين كتاب، صفحۀ 132 (ح 9235) و در صفحه 142 (ح 9248)، هر دو به نقل از «بحارالأنوار» و در صفحه 243، (ح 9354) به نقل از «البلد الأمين» و در جلد سيزدهم، صفحه 289 (ح 1538)، به نقل از «المصباح»، در مجموع، چهار دعا از دعاهاى «أدعية السرّ»
آورده شده است.
نسخى كه براى تحقيق «أدعية السرّ» از آنها استفاده شده، به شرح ذيل است:
نسخۀ خطى شمارۀ 2644 كتابخانه آية الله مرعشى قم، كه با علامت «أ» مشخص شده است.(1)
نسخۀ خطّى شمارۀ 499 همان كتابخانه كه با علامت «ب» مشخص شده است.(2)اين دو نسخه مسند و به روايت سيد فضل اللٰه راوندى است.
نسخۀ خطّى شمارۀ 1602 همان كتابخانه كه با علامت «ط» مشخص شده است.(3)
اين نسخه، احاديث بين ادعيه را كه رسول اكرم در آن مخاطب قرار گرفته، به صورت ترجمه آمده است؛ همچنين بخش پايانى هر دعا را كه نتيجۀ خواندن دعا در آن بيان مى شود نيز به صورت ترجمه آورده است. در ابتداى اين نسخه، اسانيد گوناگونى به فارسى براى دعا ذكر شده است.
نقل كرده است.
در تصحيح رساله، نسخۀ خطى «أ»، اصل قرار گرفته و مواردى كه افتادگى و يا نقص داشته، از نسخه هاى ديگر استفاده شده كه با علامت پرانتز (هلال) مشخّص گرديده و اختلاف آن با ساير نسخه ها در پاورقى ذكر شده است.
همچنين با متن «ادعية السرّ» كه در كتاب «البلد الأمين» و «بحار الانوار» نقل شده، مقابله و اختلاف نسخه در پاورقى، نقل شده است.
اميد است با ارائه اين كتاب كه به نظر بزرگانى همچون شيخ حرّ عاملى،(2)علّامۀ مجلسى (در مقدّمۀ بحار الأنوار) و ديگران، از تأليفات سيد ضياء الدين ابو الرضا فضل الله بن على راوندى است، غبار غربت از چهرۀ مؤلِّف و مؤلَّف برداشته شود و جامعۀ اسلامى را بيشتر از شهد معارف اهل بيت عليهم السلام بهره مند گرداند. ان شاء الله.
تصویر
تصویر
تصویر
رسالةٌ جليلةٌ في آداب الدعاء و الداعي و أوقات تستجابُ فيها الدعاء.
إسناد الأدعية الشريفة القدسيّة:
بسم الله الرّحمن الرّحيم الحمد لله ربّ العالمين كفاء لإفضاله و صلاته(1)على خير خلقه محمّدٍ و آله.
أخبرنا السيّد الإمام ضياءالدين تاج الإسلام أبو الرضا فضل اللٰه بن عليّ الحسني(2)الراوندي - نوّر الله ضريحه - قال: قرأت بخطّ الشيخ الصالح (بن)(3)محمّد بن أحمد بن محمّد بن الحسين بن محمّد الحسين(4)بن مهرويه الكرومندي رحمه الله(5)قال: و أخبرنا الشيخ الخطيب أحمد، قال رضى الله عنه: وجدت بخطّ أحمد بن محمّد(6)بن إبراهيم بن محمّد بن أبان قال(7): أخبرني محمّد بن محمّد بن
1) . أ: و صلوة، و ما أثبتناه من البلد الأمين.
2) . أ: الحسيني و هو تصحيف و مر توضيحه في المقدمة.
3) . أثبتناه من نسخة ط.
4) . ليس في نسخة ب: بن محمّد الحسين و ط: صالح بن محمد بن أحمد بن حسن بن محمد بن يحيى بن مهرويه.
5) . ب: الكرستدي.
6) . ب: أحمد محمّد.
7) . زاد في نسخة ب، ط: أحمد بن محمّد بن عمر بن يونس (الحنفي) اليماني.
إبراهيم(1)الأصبحي(2)قال: حدّثني أبو الخطيب(3)بن سليمان قال: أخبرني أبو جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب عليهم السلام قالَ: قال أمير المؤمنين عليه السلام(4):
إنَّه كانَ لرسول الله صلى الله عليه و آله سرٌّ لا يعلمه إلاّ قليل(5)فلمّا(6)عثر عَلَيهِ كانَ يَقولُ - و أنا أقولُ - لعنة الله و ملائكته و أنبيائه و صالح خلقه على مفشي(7)سرِّ رسول الله صلى الله عليه و آله(8)(إلىٰ غير ثقةٍ فاكتموا سرَّ رسول الله صلى الله عليه و آله)(9)فإنِّي سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله يَقولُ: يا عليُّ إنِّي و الله ما أحَدِّثُكَ إلاّ ما سمعته(10)أذناي و وعاه قلبي و نظره(11)بصري إن(12)لم تكن من الله(13)فمن رسوله؛ يعني: جبرئيل عليه السلام فإيّاك يا عليُّ أن تضيّع(14)سرِّي هذا، فإنِّي دعوت الله تَعالىٰ أن يذيقَ من أضاع(15)سرِّي هذا جراثيم(16)جهنَّم. اعلم(17)أنَّ كثيراً من
1) . ب: محمّد بن إبراهيم.
2) . ب: الأصبحي الأصمعي.
3) . قد مرّ توضيحه في المقدمة.
4) . ب: صلوات الله و سلامه عليه.
5) . ليس في نسخة آ، ب: سر لا يعلمه إلاّ قليل.
6) . ب: قلّما.
7) . آ، ب: لعن الله و ملائكته و أنبياؤه و رسله و صالحوا خلقه مفشي سرّ.
8) . زاد في نسخة ب: هذا إلى.
9) . أثبتناه من نسخة آ، ب.
10) . آ، ب: سمعت.
11) . آ: نظر.
12) . ب: إذ.
13) . آ، ب: عزَّ و جل.
14) . آ: تذيع.
15) . آ: أذاع.
16) . آ: حرّ نار.
17) . ب: يا عليّ اعلم.
الناس و إن قَلَّ تعبُّدهم إذَا علموا(1)ما أقول لَكَ، كانوا في أشَدِّ العبادة و أفضل الاجتهاد، و لو لا طغاة هذه الأمَّة لبثثت هذا السرّ و لكن(2)قد علمت أن الدين إذا يضيّع و أحببت أن لا ينتهي ذٰلِكَ إلاّ إلىٰ ثقةٍ(3)مأمونٍ(4). إنِّي(5)لمّا أسري بي إلىٰ السماء(6)فانتهيت إلىٰ السماء السابعة فُتح لي بصري(7)إلىٰ فرجة في العرش تفورُ كَفورِ القدور(8). فلمّا أردت الانصراف أقعدتُ عند تلك الفرجة ثمّ نوديت: يا مُحَمّدُ إنَّ رَبَّكَ يُقرِأ عَلَيكَ السَّلامَ و يقول: أنتَ أكرم خلقه عَلَيهِ و عنده علم قد زواه(9)عَن جَميعِ الأنبياء و جميع أممهم غيرك و غير أمَّتِكَ لِمَن ارتضيت لله منهم أن ينشروه (لِمَن بعدهم)(10)لِمَن ارتضوا لله(11)مِنهُم أنّه لا يضرُّهم بعد ما أقول لَكَ ذنب كانَ قبله و لا مخافة(12)(ما)(13)يأتي من بعده و لذلك أمرت(14)بكتمانه لئلا يَقول العالمون(15):
1) . آ (خ ل)، ب: عملوا.
2) . آ، ب: و لكني.
3) . ب: الثقة.
4) . ليس في نسخة آ، ب: مأمون.
5) . زاد في نسخة آ: وافقك.
6) . ليس في نسخة آ، ب: إلى السماء.
7) . أ: بصر، و ما أثبتناه من نسخة آ.
8) . ب: ينوّر كنور البدر.
9) . ب: واراه.
10) . أثبتناه من نسخة آ، ب.
11) . ب: ارتضى الله.
12) . ب: يخافه.
13) . أثبتناه من نسخة آ، ب.
14) . آ: أمرتك.
15) . آ، ب، ط: العاملون.
يا مُحَمّدُ قُل لِمَن عَمِلَ كَبيرَةً مِن أمَّتِكَ فَأرادَ مَحوَها و الطهرة(3)مِنها فَليُطَهِّر لي بَدَنَهُ و ثيابه ثمَّ ليَخرُج إلَىٰ بَرِيَّةَ أرضي فَليَستَقبِل وَجهي(4)يَعني: القِبلَةَ، حَيثُ لا يَراهُ أحَدٌ ثُمَّ ليَرفَع يَدَيهِ إلَىَّ فَإنَّهُ(5)لَيسَ بَيني و بينه حَائِلٌ و ليقل(6): يَا واسِعاً(7)بِحُسنِ(8)عائِدَتِهِ و يا مُلبِساً(9)فَضلَ رَحمَتِهِ و يا مَهيباً لِشِدَّةِ سُلطانِهِ و يا راحِماً بِكُلِّ مَكانٍ ضَريراً أصابَهُ الضُّرُّ فَخَرَجَ إلَيكَ مُستَغيثاً(10)بِكَ آئِباً إلَيكَ(11)هائِباً لَكَ يَقولُ: عَمِلتُ سوءً و ظلمت نَفسي و لمغفرتك خَرَجتُ إلَيكَ أستَجيرُ بِكَ في خُروجي مِنَ النّارِ و بعز جَلالِكَ تَجاوَزتُ فَتَجاوَز يا كَريمُ(12)و باسمك الَذي تَسَمَّيتَ(13)بِهِ و جعلته في كُلِّ(14)عَظَمَتِكَ و مع كُلِّ قُدرَتِكَ و في كُلِّ سُلطانِكَ و صيرته في قَبضَتِكَ و نورته
1) . أثبتناه من نسخة ب.
2) . زاد في نسخة ب: بسم الله الرحمن الرحيم.
3) . آ: الطهارة و ب: التطهّر.
4) . آ: وجهتي.
5) . آ: فإنِّي.
6) . زاد في نسخة ب: بسم الله الرحمن الرحيم.
7) . آ: واسعنا.
8) . ب: بأحسن.
9) . ب: ملبسنا.
10) . ب: مستعيناً.
11) . ليس في نسخة آ: آئِباً إلَيكَ.
12) . زاد في نسخة ب: عنّي، و ليس في نسخة آ: فتجاوز يا كريم.
13) . ب: تشمّيت.
14) . ليس في نسخة آ: كلّ.
بِكِتابِكَ و ألبسته وَقاراً مِنكَ يا الله يا الله يا الله(1)أطلُبُ إلَيكَ(2)أن تَمحُوَ عَنِّي ما أتَيتُكَ بِهِ(3)و انزع بَدَني عَن مِثلِهِ فَإنّي بِكَ لا إلٰهَ إلاّ أنتَ(4)و باسمك الَذي فيهِ تَفصيلُ(5)الأمورِ كُلِّها مُؤمِنٌ، هٰذا اعتِرافي(6)فَلا تَخذُلني وَهَب لي عافيَةً و انجني(7)مِنَ الذَنبِ(8)العَظيمِ هَلَكتُ(9)فَتَلافَني بِحَقِّ حُقوقِكَ كُلِّها(10)يا كَريمُ(11).
فَإنَّهُ إن لَم يُرِد بِمَا أمَرتُكَ (بِهِ)(12)غَيري(13)خَلَّصتُهُ مِن كَبيرَتِهِ تِلكَ حَتّىٰ أغفِرَها لَهُ و أطهره الأبَدَ مِنها (و ذٰلك)(14)لِأَنِّي قَد عَلَّمتُكَ أسماءً أجيبُ بِها(15)الدَّاعيَ.
يا مُحَمّدُ و من كَثُرَت ذُنوبُهُ مِن أمَّتِكَ فيما دونَ الكَبائِرِ حَتّىٰ يَشهُرَ(16)بِكَثرَتِها
1) . ورد في نسخة آ، ب: «يا الله» مرّة واحدة.
2) . زاد في نسخة ب: أن تصلِّي على محمَّد و آل محمَّد و.
3) . آ، ب: فيه.
4) . زاد في نسخة ب: وثقت.
5) . آ: تيسير أو تفسير (خ ل).
6) . زاد في نسخة آ، ب: لك.
7) . ليس في نسخة آ: و انجني.
8) . أ: الذنوب، و ما أثبتناه من نسخة آ، ب.
9) . ب: الذي هلكت فيه.
10) . زاد في نسخة آ: بحقّ حقوقك كلّها على خلقك كلّهم.
11) . زاد في نسخة ب: على خلقك كلّهم يا كريم.
12) . أثبتناه من نسخة آ، ب.
13) . زاد في نسخة ب: أستجبت و.
14) . أثبتناه من نسخة آ، ب.
15) . آ: اسماً أجبت به.
16) . ب: يستهن.
و يمقت عَلى اتّباعِها(1)فَليَعتَمِد بي(2)عِندَ طُلوعِ الفَجرِ أو قَبلَ أفولِ الشَّفَقِ و لينصب وَجهَهُ إلَيَّ و ليقل: يا رَبِّ يا رَبِّ(3)فُلانُ بنُ فُلانٍ عَبدُكَ شَديدٌ حَياؤُهُ مِنكَ لِتَعَرُّضِهِ بِرَحمَتِكَ(4)لِإصرارِهِ عَلىٰ ما نَهَيتَ عَنهُ مِنَ الذّنبِ العَظيمِ، يا عَظيمُ إنَّ عَظيمَ ما أتَيتُ بِهِ لا يَعلَمُهُ غَيرُكَ قَد شَمُتَ بي فيهِ القَريبُ و البعيد و أسلمني فيهِ العَدوُّ و الحبيب و ألقيت بِيَدي إلَيكَ طَمَعاً لِأمرٍ وَاحِدٍ وَ طَمَعي ذٰلِكَ في رَحمَتِكَ فَارحَمني يا ذا الرَّحمَةِ الواسِعَةِ و تلافني بِالمَغفِرَةِ و العصمة مِنَ الذُنوبِ إنّي إلَيكَ مُتَضَرِّعٌ أسألُكَ (بِاسمِكَ)(5)الَذي يُزيلُ أقدامَ حَمَلَةِ عَرشِكَ ذِكرُهُ و ترعد لِسَماعِهِ أركانَ العَرشِ إلىٰ أسفَلِ التُّخومِ(6)إنّي أسألُكَ بِعِزِّ ذٰلِكَ الاسمِ الَذي مَلَأ كُلَّ شَيءٍ دونَكَ إلاّ رَحِمتَني بِاستِجارَتي إلَيكَ بِاسمِكَ هٰذا يا عَظيمُ أتَيتُكَ بِكَذا و كذا - و يسمي الأَمرَ الَذي أتىٰ بِهِ(7)- فَاغفِر لي تَبِعَتَهُ و عافني مِنِ اتِّباعِهِ(8)بَعدَ مَقامي هٰذا يا رَحيمُ.
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ بَدَّلتُ ذُنوبَهُ إحسَاناً و رفعت دُعاءَهُ مُستَجاباً و غلبت لَهُ هَواهُ(9).
يا مُحَمّدُ و من كانَ كافِراً و أراد تَوبَةَ الإيمانَ(10)فليطهر لي بَدَنَهُ و ثيابه ثُمَّ ليَستَقبِل
قِبلَتي و ليضع حر(1)جَبينِهِ لِيَ بِالسُّجودِ فَإنَّهُ لَيسَ بَينِى و بينه حَائِلٌ و ليقل: يا مَن تَغَشّىٰ(2)لِباسَ النُورِ الساطِعِ الَذي استَضاءَ بِهِ أهلُ سَمائِهِ(3)و يا مَن خَزَنَ رُؤيَتَهُ عَن كُلِّ مَن هُوَ دَونَهُ و كذٰلك يَنبَغي لِوَجهِهِ(4)الَذي عَنَت وُجوهُ مَلائِكَتَهِ(5)المُقَرَّبينَ لَهُ، إنَّ الَذي كُنتُ لَكَ فيهِ مِن عَظَمَتِكَ جاحِداً أشَدُّ(6)مِن كُلِّ نِفاقٍ فَاغفِر لي جُحودي فَإنّي أتَيتُكَ تائِباً و ها أنَا ذا مُعتَرِفٌ(7)لَكَ عَلىٰ نَفسي بِالفِريَةِ إلَيكَ(8)عَلَيكَ(9)فَإذا أمهَلتَ(10)لي في الكُفرِ ثُمّ خَلَّصتَني مِنهُ فَطَوِّقني حُبَّ الإيمانِ الَذي أطلُبُهُ مِنكَ بِحَقِّ ما لَكَ(11)مِنَ الأسماءِ الّتي مَنَعتَ مَن دونَكَ عِلمَها لِعِظَمِ شَأنِها و شدة جَلالِها و بالاسم الواحِدِ الَذي لا يَبلُغُ أحَدٌ صِفَةَ كُنهِهِ و بحقها كُلِّها(12)أجِرني أن أعودَ إلَى الكُفرِ(13)بِكَ(14)سُبحانَكَ لا إلٰهَ إلاّ أنتَ غُفرانَكَ إنّي كُنتُ من الظالِمينَ(15).
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ لم يرفع رأسه إلاّ عن رضىً مِنّي و هٰذا لَهُ قَبولٌ.
1) . ب: حدّ.
2) . أ: يغشىٰ، و ما أثبتناه من ب.
3) . آ، ب: سماواته و أرضه.
4) . آ: ينبغي لكرم لوجهه.
5) . آ، ب: الملائكة.
6) . آ، ب: شرٌّ.
7) . آ، ب: أعترف لك.
8) . ليس في نسخة آ، ب: إليك.
9) . زاد في نسخة ب: في كفري.
10) . ب: مهلت.
11) . ليس في نسخة ب: ما لك.
12) . زاد في نسخة ب: من الكفور و الرياء و الفجور و.
13) . ب: لكفر.
14) . زاد في نسخة ب: أبداً.
15) . ب: لا اله إلاّ أنت غفرانك ربّنا و إليك المصير لا إله إلا أنت سبحانك إنِّي كنت من الظالمين.
يا مُحَمّدُ و من كَثُرَت همومُهُ مِن أمَّتِكَ فليدعُني سِرّاً و ليقل: يا جاليَ الأحزانِ و يا مُوَسِّعَ الضَيقِ و يا أولىٰ(1)بِخَلقِهِ مِن أنفُسِهِم و يا فاطِرَ تِلكَ النُفوسِ(2)و ملهمها فُجورَها و التقوىٰ نَزَلَ بي يا فارِجَ الهَمِّ هَمٌّ ضِقتُ بِهِ ذَرعاً و صدرا حَتّىٰ خَشيتُ أن أكونَ غَرَضَ(3)فِتنَةٍ يا الله و بذكرك تَطمَئِنُّ القُلوبُ(4)قَلِّب قَلبي مِن الهُمومِ إلىٰ الرَوحِ(5)و الدعة و لا تَشغَلني عَن ذِكرِكَ بِتَركِكَ ما بي مِن الهُمومِ إنّي إلَيكَ مُتَضَرِّعٌ أسألُكَ بِاسمك الَذي لا يُوصَفُ إلاّ بِالمَعنىٰ لِكِتمانِكَ(6)هوَ في غُيوبِكَ ذاتِ النّورِ أجلِ بِحَقِّهِ(7)أحزاني و اشرح صَدري بِكُشوطِ(8)ما بي مِنَ الهَمِّ يا كَريمُ.
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ تولَّيته فَجَلَوتُ هُمومَهُ فَلَن تَعودَ إلَيهِ أبَداً(9).
يا مُحَمّدُ و من نَزَلَت(10)بِهِ قارِعَةٌ مِن فَقرٍ في دُنياهُ فَأحَبَّ العافيَةَ مِنها فَليَنزِل بي فيها و ليقل: يا مَحَلَّ كُنوزِ أهلِ الغِنىٰ و يا مُغنيَ أهلِ الفاقَةِ مِن سَعَةِ تِلكَ الكُنوزِ
بِالعائِدَةِ إلَيهِم(1)و النظر لَهُم(2)يا الله لا يُسمّىٰ غَيرُكَ إلها إنَّما الآلِهَةُ كُلُّها مَعبودَةٌ دونَكَ(3)بِالفِريَةِ و الكذب لا إلٰهَ إلاّ أنتَ يا سادَّ الفَقرِ و يا جابِرَ الكَسرِ و يا كاشِفَ الضُّرِّ(4)و يا عالِمَ السَرائِرِ(5)ارْحَم هَرَبي إلَيكَ مِن فَقري أسألُكَ بِاسمِكَ الحالِّ في غِناكَ الَذي لا يَفتَقِرُ ذاكِرُهُ أبَداً أن تُعيذَني مِن لُزومِ فَقرٍ أنسىٰ بِهِ الدِّينَ أَو بُسوطِ(6)غِنىً أفتَتِنُ(7)بِهِ عَن الطاعَةِ، بِحَقِّ نورِ أسمائِكَ كُلِّها أطلُبُ إلَيكَ مِن رِزقِكَ كَفافاً للدُّنيا تعصِمُ بِهِ الدِّينَ لا أجِدُ لي غَيرَكَ(8)مَقاديرُ الأرزاقِ عِندَكَ فَانفَعني مِن قُدرَتِكَ فيها بِما تَنزِعُ بِهِ(9)ما نَزَلَ بي مِن الفَقرِ يا غَنّيُّ يا مُجيبُ أغنِني بِحَولِكَ عَن خَلقِكَ.
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ نَزَعتُ الفَقرَ مِن قَلبِهِ و غشيته الغِنىٰ و جعلته مِن أهلِ القَناعَةِ.
يا مُحَمّدُ و من نَزَلَت بِهِ مُصيبَةٌ في نَفسِهِ و دينه و دنياه وَ أهلِهِ وَ(10)مالِهِ فَأحَبَّ فَرَجَها فَليُنزِلها بي و ليقل(11): يا مُمتَنّاً عَلىٰ أهلِ الصَبرِ بِتَطويقِكَهُم بِالدَّعَةِ الّتي أدخَلتَها عَلَيهِم بِطاعَتِكَ لا حَولَ و لا قُوّةَ إلاّ بِكَ فَدَحَتْني مُصيبَةٌ قَد افتَنَتْني(12)
1) . آ، ب: عليهم.
2) . آ: إليهم.
3) . آ: معبودة كلّها.
4) . ليس في نسخة آ: و يا كاشف الضرّ.
5) . زاد في نسخة ب: صلّ على محمّد و آل محمّد.
6) . آ، ب (خ ل): نشاط غنىً.
7) . آ: بسوء افتتن.
8) . ب: لا أحد لي غيرك.
9) . آ، ب: به عنّي.
10) . آ، ب: «أو» بدل «و».
11) . زاد في نسخة ب: بسم الله الرحمن الرحيم.
12) . آ، ب: فتنتني.
و أعيتني المَسالِكُ لِلخُروجِ(1)مِنها و اضطرني إلَيكَ الطَمَعُ فيها مَعَ حُسنِ الرَّجاءِ لَكَ فيها فَهَرَبتُ إلَيكَ بِنَفسي و انقطعت إلَيكَ لِضُرّي و رجوتك لِدُعائي قَد هَلَكتُ فَأَغِثني و اجبر مُصيبَتي بِجَلاءِ كَربِها و إدخالك الصَبرَ عَلَيَّ فيها فَإنَّكَ إن خَلَّيتَ(2)بَيني و بين ما أنَا فيهِ هَلَكتُ فَلا صَبرَ لي يا ذَا الاسمِ الجامِعِ(3)فيهِ عَظيمُ الشئون كُلِّها بِحَقِّكَ أغِثني بِتَفريجِ مُصيبَتي عَنّي يا كَريمُ.
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ ألهَمتُهُ الصَبرَ و طوقته الشُّكرَ و فرجت عَنهُ مُصيبَتَهُ بِجُبرانِها.
يا مُحَمّدُ و من خافَ شَيئاً دوني مِن كَيدِ الأعداءِ و اللصوص فَليَقُل(4): يا آخِذاً بِنَواصي خَلقِهِ و السافع(5)بِها إلىٰ قَدَرِهِ و المنفذ فيها حُكمَهُ و خالقها و جاعل قَضائِهِ(6)لَها غالِباً و كلهم ضَعيفٌ عِندَ غَلَبَتِهِ وَثِقتُ بِكَ يا سَيِّدي(7)إنّي مَكيودٌ(8)لِضَعفي و لقوتك عَلىٰ مَن كادَني تَعَرَّضتُ لَكَ(9)فَسَلِّمني مِنهُم، اللهُمّ(10)فَإن حُلتَ بَينَهُم و بيني فذٰلِكَ أرجوهُ(11)مِنكَ و إن أسلَمتَني إلَيهِم غَيَّروا ما بي مِن نِعَمِكَ يا خَيرَ
1) . ب: للرَّوح.
2) . ب: حلّيت.
3) . زاد في نسخة ب (خ ل): الّذي.
4) . آ، ب: في المكان الذي يخاف ذلك فيه. و زاد في نسخة ب: بسم الله الرحمن الرحيم.
5) . ب: الشافع.
6) . آ: قضاه لها.
7) . ليس في نسخة آ، ب: و كلهم ضعيف عند غلبته وثقت بك يا سيّدي.
8) . ب: مكيدٌ.
9) . آ، ب: بك.
10) . ليس في نسخة آ، ب: فسلِّمني منهم اللّهمّ.
11) . آ، ب: أرجو.
المُنعِمينَ صَلِّ عَلىٰ مُحَمّدٍ و آل مُحَمّدٍ وَ(1)لا تَجعَل تَغييرَ نِعَمِكَ عَلىٰ يَدِ أحَدٍ سِواكَ(2)و لا تُغَيِّرها أنتَ بي فَقَد تَرىٰ الَذي يُرادُ بي فَحُلْ بَيني و بين شَرِّهِم بِحَقِّ ما(3)بِهِ تَستَجيبُ الدُّعاءَ(4)يا رَبَّ العالَمينَ(5).
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ نَصَرتُهُ عَلىٰ أعدائِهِ و حفظته(6).
يا مُحَمّدُ و من خافَ شَيئاً مِمّا في الأرضِ مِن سَبُعٍ أو هامَّةٍ فَليَقُل في المَكانِ الَذي يَخافُ ذٰلِكَ مِنهُ(7): يا ذارِئَ ما في الأرضِ كُلِّها بِعِلمِهِ(8)، بِعِلمِكَ يَكونُ ما يَكونُ ممّا ذَرَأتَ، لَكَ السُّلطانُ عَلىٰ ما ذَرَأتَ و لك السُّلطانُ القاهِرُ عَلىٰ كُلِّ شَيءٍ(9)دونَكَ يا عَزيزُ يا مَنيعُ(10)إنّي أعوذُ بِكَ(11)و بقدرتك(12)عَلىٰ كُلِّ شَيءٍ مِن كُلِّ شَيءٍ يَضُرُّ(13)مِن سَبُعٍ أو هامَّةٍ أو عارِضٍ مِن سائِرِ الدَّوابِّ يا خالِقَها بِفِطرَتِهِ ادْرَأها عَنّي
1) . ليس في نسخة آ، ب: صلّ على محمّد و آل محمّد و.
2) . آ: لا تجعل مغيّر نعمك عنّي أحداً سواك. و ب: لا تجعلني ممّن متغيّر نعمك عليه فلست أرجو سواك.
3) . آ، ب: «علمك» بدل «ما».
4) . ليس في نسخة آ: الدعاء.
5) . ليس في نسخة آ، ب: يا ربَّ العالمين.
6) . زاد في نسخة ب: و كنفته بقدرتي.
7) . آ، ب: فيه، و زاد في نسخة ب: بسم الله الرحمن الرحيم.
8) . ليس في نسخة آ، ب: كلِّها بعلمه.
9) . ليس في نسخة آ: و لك السلطان القاهر على كلِّ شيء من و ب: كلّ من دونك.
10) . ليس في نسخة آ: يا عزيز، يا منيع.
11) . آ: «بعزّتك» بدل «بك».
12) . ب: أعوذ بقدرتك و عزتك.
13) . آ، ب: «من الضرّ في بدني» بدل «كلّ شيء يضرّ».
و احجزها(1)و لا تُسَلِّطها عَلَيَّ و عافني مِن شَرِّها و بأسها يا الله (يا)(2)ذَا العِلمِ العَظيمِ(3)حُطني(4)بِحِفظِكَ مِن مَخاوِفي(5)يا رَحيمُ.
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ لَم تَضُرُّهُ دَوابُّ الأرضِ الّتي تُرىٰ و التي لا تُرىٰ.
يا مُحَمّدُ و من خافَ مِمّا في الأرضِ جانّاً أو شَيطاناً فليقل حين يَدخُلُهُ الرّوعُ(6):
يا الله الإلٰهُ الأكبَرُ(7)القاهِرُ بِقُدرَتِهِ جَميعَ عِبادِهِ و المطاع لِعَظَمَتِهِ عِندَ كُلِّ خَليقَتِهِ و الممضي مَشيَّتَهُ لِسابِقِ قَدَرِهِ(8)أنتَ تكلأ ما خَلَقتَ بِاللَيلِ(9)و النهار و لا يَمتَنِعُ مَن أرَدتَ بِهِ سُوءً بِشَيءٍ دونَكَ مِن ذٰلِكَ السُوءِ و لا يَحولُ أحَدٌ دونَكَ بَينَ أحَدٍ و ما تُريدُ بِهِ مِن الخَيرِ(10)، كُلُّ ما يُرىٰ و ما لا يُرىٰ في قَبضَتِكَ و جعلت قَبائِلَ الجِنِّ و الشياطين يَرَونَنا و لا نَراهُم و أنا لِكَيدِهِم خائِفٌ فَآمِنّي مِن شَرِّهِم و بأسهم بِحَقِّ سُلطانِكَ العَزيزُ يا عَزيزُ.
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ لَم يَصِل إلَيهِ مِن الجِنِّ و الشياطين سوءٌ أبَداً(11).
1) . زاد في نسخة آ: عنّي.
2) . أثبتناه من نسخة آ، ب.
3) . زاد في نسخة ب: صلّ على محمّد و آل محمّد و.
4) . آ، ب: و احفظني.
5) . زاد في نسخة ب: و أجرني.
6) . ب: الترويع في مكانه.
7) . ب: لا إله إلاّ الله الأكبر.
8) . ب: قدرته.
9) . أ: الليل و ما أثبتناه من آ، ب.
10) . زاد في نسخة ب: و الشر و.
11) . ليس في نسخة آ: فإنَّهُ إذا قال ذٰلك لم يصل إليه من الجنِّ و الشياطين سوء أبَداً.
يا مُحَمّدُ و من خافَ سُلطاناً أو أرادَ إلَيهِ طَلَبَ حاجَته فَليَقُل حينَ يُدخِلُ عَلَيهِ(1):
يا مُمَكِّنَ هٰذا (مِمّا في يَدَيهِ)(2)و مسلطه عَلىٰ كُلِّ(3)مَن دونَهُ و معرضه في ذٰلِكَ لاِمتِحانِ دينِهِ عَلىٰ كُلِّ مَن دونَهُ(4)إنَّهُ يَسطو بِمَرَحِهِ فيما(5)عِندَكَ عبِادُك أسألُكَ أن تَسلُبَهُ ما هوَ فيهِ أنتَ بِقوَّةٍ لا امْتِناعَ لَهُ مِنها عِندَ إرادَتِكَ فيها إنّي أمتَنِعُ مِن شَرِّ هٰذا بِخَيرِكَ و أعوذ مِن قوَّتِهِ(6)بِقُدرَتِكَ، اللهُمّ(7)ادْفَعهُ عَنّي و آمني مِن حَذاري مِنهُ بِحَقِّ وَجهِكَ و عظمتك يا عَظيمُ(8).
و ليقل إذا أرادَ طَلَبَ حاجة إليه(9): يا من هو أولىٰ بِهٰذا من نفسه و يا من هو(10)أقرَبُ إلَيهِ مِن قَلبِهِ و يا (مَن هوَ)(11)أعلَمُ بِهِ مِن غَيرِهِ و يا رازِقَهُ مِمّا هوَ في يَدَيهِ مِمَّا احْتاجَ إلَيهِ، إلَيكَ أطلُبُ و بك أتَشَفَّعُ لِنَجاحِ حاجَتي فَخُذ لي حينَ أكَلِّمُهُ بِقَلبِهِ فَاغلِبهُ لي حَتّىٰ أبتَزَّ مِنهُ حَوائِجي كُلَّها بِلا امْتِناعٍ مِنهُ و لا مَنٍّ و لا رَدٍّ و لا فَظاظَةٍ يا حَيّاً في غِنىً
1) . زاد في نسخة ب: بسم الله الرحمن الرحيم.
2) . أثبتناه من نسخة آ، ب، ط.
3) . ليس في نسخة آ: كلّ.
4) . ليس في نسخة ب: على كلِّ من دونه.
5) . آ: أتيته من الملك و يجور فينا و يتحير بافتخاره بالذي ابتليته به من العظم عند عبادك و ب: أتيته به من... من التعظيم عند عبادك.
6) . آ: «منه» بدل «من قوته»
7) . زاد في نسخة ب: فصلّ على محمَّد و آله و.
8) . زاد في نسخة ب: يا محمّد.
9) . ب: و من أراد إليه طلب حاجة و ليقل: بسم الله الرحمن الرحيم.
10) . ليس في نسخة آ: من هو.
11) . أثبتناه من نسخة ب.
لا تَموتُ و لا تَبلىٰ(1)أمِت قَلبَهُ عَن رَدّي بِلا قَضاءِ الحاجَةِ و اقض لي طَلِبَتي في الَذي قِبَلَهُ و خذ(2)لي في ذٰلِكَ أخذَ عَزيزٍ مُقتَدِرٍ بِحَقِّ قُدرَتِكَ الّتي غَلَبتَ بِها العالَمينَ(3).
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ قَضَيتُ حاجَتَهُ و لو كَانَت(4)في نَفسِ المَطلوبِ إلَيهِ.
يا مُحَمّدُ و من هَمَّ بِأمرَينِ فَأحَبَّ أن أختارَ(5)أرضاهُما إلَيَّ فَألزِمهُ إيّاهُ(6)فَليَقُل حين يريد ذٰلِكَ(7): اللهم اخْتَر(8)لي بِعِلمِكَ(9)و وفقني بِعِلمِكَ(10)لِرضاكَ و محبتك(11)اللهم اخْتَر(12)لي فيما أريدُ مِن هٰذَينِ الأمرَينِ - و تسميهما - أحَبَّهُما إلَيكَ و أرضاهما لَكَ(13)و أقربهما مِنكَ اللهم إنّي أسألُكَ بِالقُدرَةِ الّتي زَويتَ بِها عِلمَ الأشياءِ عَن
1) . ب: لا يموت و لا يبلى.
2) . آ، ب: خذه.
3) . زاد في نسخة آ: بها الغالبين صلّ على محمّد و آله و انجح حوائجي لديه بقدرتك عليه، و ب: و انجح لي طلبتي.
4) . أ: كان، و ما أثبتناه من نسخة آ، ب.
5) . آ، ب: أختار له.
6) . ليس في نسخة آ: إليّ فالزمه إيّاه.
7) . زاد في نسخة ب: بسم الله الرحمن الرحيم.
8) . آ: خِر.
9) . زاد في نسخة ب: ما ترضاه.
10) . آ: «بقدرتك» و ب: «بفضلك» بدل «بعلمك».
11) . زاد في نسخة آ: اللهم اختر لي بقدرتك و جنبني بعزَّتك و قدرتك من مقتك و سخطك، و ب: اللهم اختر لي بقدرتك كلّ خير.
12) . آ: خِر.
13) . زاد في نسخة آ: و أسرّهما إليّ.
جَميعِ(1)خَلقِكَ أن تُصَلّيَ عَلىٰ مُحَمّدٍ و آل مُحَمّدٍ(2)و اغلب بالي(3)و هواي و سريرتي و علانيتي بَأخذِكَ(4)و اسفع(5)بِناصيَتي إلىٰ ما تَراهُ لَكَ رِضىً(6)وَليَ صَلاحاً في ما أستَخيرُكَ(7)فيهِ حَتّىٰ تُلزِمَني مِن ذٰلِكَ أمراً أرضىٰ فيهِ(8)بِحُكمِكَ و أتكل فيهِ عَلىٰ قَضائِكَ و أكتفي فيهِ بِقُدرَتِكَ و لا تَقلِبني(9)و هواي لِهَواكَ مُخالِفٌ و لا ما(10)أريدُ لِما تُريدُ لي مُجانِبٌ، اغلِب بِقُدرَتِكَ الّتي تَقضي بِها ما أحبَبتَ عَلىٰ ما أحبَبتُ بِهَواكَ هَوايَ و يسرني لِليُسرَى(11)الّتي تَرضىٰ بِها عَن صاحِبِها و لا تَخذُلني بَعدَ تَفويضي إلَيكَ أمري بِرَحمَتِكَ الّتي وَسِعَت كُلَّ شَيءٍ، اللهم أوقِع خيَرَتَكَ في قَلبي(12)و افتح (قَلبي)(13)لِلُزومِها يا كَريمُ(14).
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ اختَرتُ لَهُ مَنافِعَهُ في العَاجِلِ و الآجل.
1) . ليس في نسخة آ، ب: جميع.
2) . ليس في نسخة آ: أن تصلّي على محمّد و آل محمّد.
3) . آ: أن غلب لي بالي.
4) . ليس في نسخة آ: بأخذك.
5) . سفع بناصيته و رجله: جذب و أخذ و قبض، و في التنزيل: لنسفعاً بالناصية * ناصية كاذبة «سورة العلق (96)، 15» (لسان العرب؛ سفع). و ب: و اشفع.
6) . ب: رضاً لك.
7) . آ: أستخر بك.
8) . ب: به.
9) . زاد في نسخة ب: فيه.
10) . آ: و لما
11) . آ: و تيسر لي اليسرى، و ب: يسّر لي لليسرى.
12) . ليس في نسخة ب: في قلبي.
13) . أثبتناه من نسخة آ، ب.
14) . زاد في نسخة آ، ب: آمين.
يا مُحَمّدُ و من أصابَهُ مَعاريضُ بلاء مِن مَرَضٍ فَليُنزِل بي ما فيهِ و ليقل: يا مُصِحَّ(1)أبدانِ مَلائِكَتِهِ و يا مُفَرِّغَ تِلكَ الأبدانِ لِطاعَتِهِ و يا خالِقَ الآدَميّينَ(2)صَحيحاً و مبتلى و يا مُعَرِّضَ أهل السقم و أهل الصِحَّةِ لِلأجرِ(3)و البلية و يا مُداويَ المَرضىٰ و شافيهم بِطِبِّهِ و يا مُفَرِّجاً عَن أهلِ البَلاءِ بَلاياهُم بِجَميلِ(4)رَحمَتِهِ قَد نَزَلَ بي مِن الأمرِ ما رَفَضَني فيهِ أقارِبي و أهلي و الصديق(5)و القريب و البعيد و ما شَمُتَ بي فيهِ أعدائي حَتّىٰ صِرتُ مَذكوراً بِبَلائي في أفواهِ المَخلوقينَ و أعيتني أقاويلُ أهلِ الأرضِ لِقِلَّةِ عِلمِهِم بِدَواءِ دائي(6)، وَطِبِّ دَوائي(7)في عِلمِكَ عِندَكَ(8)مُثبَتٌ، صَلِّ عَلىٰ مُحَمّدٍ و آل مُحَمّدٍ(9)و انفعني بِطِبِّكَ فَلا طَبيبَ أرجىٰ عِندي مِنكَ و لا حَميمَ أشَدُّ تَعَطُّفاً مِنكَ عَلَيَّ قَد غَيَّرَت بَليَّتُكَ نِعَمَكَ عَلَيَّ فَحَوِّل ذٰلِكَ عَنِّي إلَى الفَرَجِ و الرخاء(10)فَإنَّكَ إن لَم تَفعَل لَم أرجُهُ مِن غَيرِكَ فَانفَعني بِطِبِّكَ و داوني بِدَوائِكَ(11)يا رَحيمُ(12).
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ صَرَفتُ عَنهُ ضُرَّهُ و عافيته مِنهُ.
1) . ب: بسم الله الرحمن الرحيم يا مصحِّح.
2) . آ: الآدميّة و الآدميين.
3) . زاد في نسخة آ، ب: و يا مصحَّ أهل السقم بإلباسهم العافية.
4) . آ: بجليل. و ب: بتحليل.
5) . ليس في نسخة آ: و الصديق.
6) . آ: بدواي.
7) . آ: دائي.
8) . آ: و عندك.
9) . ليس في نسخة آ، ب: صلّ على محمّد و آل محمّد.
10) . آ: و الرجاء.
11) . آ: و داوي دائي بدوائك، و ب: و داو دائي.
12) . زاد في نسخة آ: و صل على محمّد و آله و لا تخيبني يا أكرم الأكرمين.
يا مُحَمّدُ و من نَزَلَ بِهِ القَحطُ مِن أمَّتِكَ فَإنّي إنَّما أبتَلي بِالقَحطِ أهلَ الذُنوبِ فَليَجأروا(1)إلَيَّ جَميعاً(2)وَ(3)ليَجأر إلَيَّ(4)جائِرُهُم و ليقل(5): يا مُعينَنا عَلىٰ دِينِنا بِإحيائِهِ أنفُسَنا بِالَذي نَشَرَ عَلَينا مِن رِزقِهِ، نَزَلَ بِنا أمرٌ عَظيمٌ لا يَقدِرُ عَلىٰ تَفريجِهِ عَنّا غَيرُ مُنزِلِهِ يا مُنزِلَهُ عَجَزَ العِبادُ عَن فَرَجِهِ(6)فَقَد أشرَفَتِ الأبدانُ (عَلَى الهَلاكِ و إذا هَلَكَتِ الأبدانُ)(7)هَلَكَ الدّينُ يا دَيّانَ العِبادِ(8)و مدبر أمورِهِم بِتَقديرِ أرزاقِهِم لا تَحولَنَّ بَينَنا و بين رِزقِكَ و هنئنا ما أصبَحنا فيهِ مِن كَرامَتِكَ لك متعرضين قَد أصيبَ من لا ذَنبَ لَهُ من خلقك بِذنوبِنا فَارحَمنا بِمَن جَعَلتَهُ أهلاً لِذٰلِكَ حينَ تسأل به يا رَحيمُ، لا تَحبِس عَن(9)أهلِ الأرضِ ما في السّماءِ و انشر عَلَينا رَحمَتَكَ و ابسط عَلَينا كَنَفَكَ و عد عَلَينا بِقَبولِكَ و عافنا مِن الفِتنَةِ في الدّين و الدنيا و شماتة القَومِ الكافِرينَ يا ذَا النَفعِ و الضر إنَّكَ إن أنجَيتَنا(10)فَبِلا تَقديمٍ مِنّا لأعمالٍ حَسَنَةٍ و لٰكن لإتمامِ (ما بِنا)(11)مِن الرَحمَةِ و النعمة(12)و إن
1) . آ: فليجيئوا، و ب: فلجاروا.
2) . ليس في نسخة آ: جميعاً.
3) . ب: أو.
4) . ليس في نسخة آ: إليّ.
5) . زاد في نسخة ب: بسم الله الرحمن الرحيم.
6) . آ: فرجته.
7) . أثبتناه من نسخة آ، ب.
8) . أ: يا ديّان هلك الدين يا ديّان العباد.
9) . ب: على.
10) . ب: أحببتنا.
11) . أثبتناه من نسخة ب.
12) . أثبتناه من نسخة ب.
رَدَدتَنا فَبِلا ظُلمٍ مِنكَ(1)(لَنا)(2)و لٰكن بِجِنايَتِنا فَاعْفُ 1 عَنّا قَبلَ انْصِرافِنا و اقلبنا بِإنجاحِ الحاجَةِ يا عَظيمُ(3).
فَإنَّهُ إن لَم يُرِد بِما أمَرتُكَ أحَداً غَيري، حَوَّلتُ لأهلَ تِلكَ البَلدَةِ بِالشّدَّة رَخاءً و بالخوف أمناً و بالعسر يُسراً و ذٰلك لأنّي قَد عَلَّمتُكَ(4)دُعاءً عَظيماً.
يا مُحَمّدُ و من أرادَ الخُروجَ مِن أهلِهِ لِحاجَةٍ أو سَفَرٍ فَأحَبَّ (أن)(5)أؤَدِّيَهُ سالِماً مَعَ قَضائي له الحاجة فَليَقُل حينَ يَخرُجُ مِن بَيتِهِ:(6)بِسمِ الله مَخرَجي و بإذنه خَرَجتُ و قد عَلِمَ قَبلَ أن أخرُجَ خُروجي و قد أحصىٰ عِلمُهُ(7)ما في مَخرَجي و مرجعي(8)تَوَكَّلتُ عَلَى الإلٰهِ الأكبَرِ تَوَكُّلَ مُفَوِّضٍ إلَيهِ أمرَهُ و مستعين بِهِ عَلىٰ شئونه و مستزيد مِن فَضلِهِ مبرئ(9)نَفسَهُ(10)مِن كُلِّ حَولٍ و من كُلِّ قوَّةٍ إلاّ (بِهِ َخَرَجتُ)(11)خُروجَ ضَريرٍ خَرَجَ بِضُرِّهِ إلىٰ مَن يَكشِفُهُ و خروج فَقيرٍ خَرَجَ بِفَقرِهِ(12)إلىٰ مَن يَسُدُّهُ و خروج عائِلٍ خَرَجَ بِعيلَتِهِ إلىٰ مَن يُغنيها و خروج مَن رَبُّهُ أكبَرُ ثِقَتِهِ و أعظم رَجائِهِ
1) . ليس في نسخة آ: و ليكن لإتمام... منك.
2) . أثبتناه من نسخة ب، ط.
3) . ب: رحيم.
4) . آ: و ذلك إنّي علّمتك له.
5) . أثبتناه من نسخة آ، ب.
6) . ب: بسم الله الرحمن الرحيم بسم الله.
7) . ب: بعلمه.
8) . ب: رجعتى.
9) . آ: مستعيناً، مستزيداً، مبرءً.
10) . آ: نفسي.
11) . أثبتناه من نسخة آ.
12) . ب: لفقره.
و أفضل أمنيَّتِهِ، الله ثِقَتي في جَميعِ أموري كُلِّها بِهِ فيها جَميعاً أستَعينُ و لا شَيءَ إلّا ما شاءَ الله في عِلمِهِ، أسألُ الله(1)خَيرَ (المَخرَجِ وَ)(2)المَدخَلِ لا إلٰهَ إلاّ هوَ إلَيهِ المَصيرُ.
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ وَجَّهتُ لَهُ في مَدخَلِهِ و مخرجه السُرورَ و أديته سالِماً.
يا مُحَمّدُ و من أرادَ مِن أمَّتِكَ ألّا يَحولَ بَينَ دُعائِهِ و بيني حائِلٌ و أن أجيبَهُ لأيِّ أمرٍ شاءَ عَظيماً كانَ أو صَغيراً، في السرِّ و العلانية، إلَيَّ أو إلىٰ غَيري(3)فَليَقُل آخِرَ دُعائِهِ(4): يا الله المانِعُ بِقُدرَتِهِ خَلقَهُ و المالك بِها سُلطانَهُ(5)و المتسلط بِما في يدَيهِ(6)، كُلُّ مَرجُوٍّ دونَكَ يُخَيّبُ رَجاءَ راجيهِ، و راجيك مَسرورٌ لا يَخيبُ أسألُكَ بِكُلِّ(7)شَيءٍ أنتَ فيهِ و بكل شَيءٍ تُحِبُّ أن تَذكُرَ بِهِ و بك يا الله فَلَيسَ يَعدِلُكَ شَيءٌ أن تُصَلّيَ عَلىٰ مُحَمّدٍ و آله(8)و أن تَحوطَني و والدي و ولدي و إخواني و أخواتي و مالي(9)بِحِفظِكَ و أن تَقضيَ حاجَتي(10)في: كَذا و كذا(11).
1) . ليس في نسخة آ: الله.
2) . أثبتناه من نسخة آ، ب، ط.
3) . ليس في نسخة آ: إليَّ أو إلى غيري، و زاد في نسخة ب: و أن أقضى حاجته قبل أن يزول.
4) . ليس في نسخة آ: آخر دعائه، و زاد في نسخة ب: بسم الله الرحمن الرحيم.
5) . زاد في نسخة ب: و الممسك بها ما في يديه.
6) . آ: «و الممسك بها ما» بدل «و المسلط بما».
7) . زاد في نسخة آ، ب: رضىً لك من كلِّ.
8) . آ: و آل محمّد.
9) . ليس في نسخة آ، ب: و مالي، و زاد في نسخة ب: و أن تحفظني.
10) . زاد في نسخة ب: في الدنيا و الآخرة.
11) . زاد في نسخة آ: أن تصلّي على محمّد و آل محمّد و لا تردّني خائباً من فضلك بقدرتك، و ب: و أن لا تردّني... بقدرتك.
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ قَضَيتُ حاجَتَهُ قَبلَ أن يَزولَ مَكانَهُ.
يا مُحَمّدُ و من أرادَ(1)طَلَبَ شَيءٍ مِن الخَيرِ الَذي يَتَقَرَّبُ بِهِ العِبادُ إلَيَّ و أن أفتَحَ لَهُ بِهِ كائِناً ما كانَ فَليَقُل حينَ يُريدُ ذٰلِكَ: يا دالَّنا عَلَى المَنافِعِ لأنفُسِنا مِن لُزومِ طاعَتِهِ و يا هاديَنا لِعِبادَتِهِ الّتي جَعَلَها سَبيلاً(2)إلىٰ دَرْكِ رِضاهُ إنَّما يَفتَحُ الخَيرَ وَلِيُّهُ يا وَلِيَّ الخَيرِ قَد أرَدتُ مِنكَ: كذا و كذا، و يسمىٰ ذٰلِكَ الأمر - \و لم أجِد إلَيهِ بابَ سَبيلٍ مَفتوحاً و لا ناهِجَ طَريقٍ واضِحٍ و لا تَهيِئَةَ سببِ تيسُّرٍ(3)أعيَتني فيهِ جَميعُ أموري كُلِّها في المَوارِدِ و المصادر و أنت وَليُّ الفَتحِ لي بذلك لِأنَّكَ دَلَلتَني عَلَيهِ فَلا تَحظِرهُ عَنّي و لا تَجبَهني عَنهُ بِرَدٍّ فَلَيسَ يَقدِرُ عَلَيهِ أحَدٌ غَيرُكَ و ليس عِندَ أحَدٍ إلاّ عِندَكَ أسألُكَ بِمَفاتِحِ(4)غُيوبِكَ كُلِّها و جلال(5)عِلمِكَ كُلِّهِ و عظيم شئونك كُلِّها إقرارَ عَيني(6)و إفراج قَلبي و تهنئتك إيّايَ نِعَمَكَ عَلىٰ تَيسيرِ(7)قَضاءِ حَوائِجي و نسخكها(8)في حَوائِجِ مَن نَسَختَ حاجَتَهُ مَقضيَّةً لا تَقلِبني(9)بِحَقِّكَ عَنِ اعتِمادي (لَكَ)(10)إلاّ بِها فَإنَّكَ أنتَ
الفَتّاحُ(1)يا مُدَبِّرُ(2)هَيّئ لي تَيسيرَ سَبَبِها(3)و افتح لي مِن غِناكَ(4)بابَ مَدخَلِها(5)و لينفعني جاري(6)بِكَ(7)فيها يا رَحيمُ.
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ فَتَحتُ لَهُ بابَ الخيَرِ(8)بِرِضايَ عَنهُ(9)و جعلته لي وَلِيّاً.
(الدعاء السابع عشر: للعافية من الغلّ و الحسد و الرياء و الفجور)
يا مُحَمّدُ و من أرادَ مِن أمَّتِكَ أن أعافيهِ مِنَ الغِلِّ و الحسد و الرياء و الفجور فَليَقُل حينَ يَسمَعُ تَأذينَ السّحَرِ: يا مُطفِئَ(10)الأنوارِ بِنورِهِ و يا مانِعَ الأبصارِ مِن رُؤيَتِهِ و يا مُحَيّرَ القُلوبِ في شَأنِهِ إنَّكَ طاهِرٌ مُطَهِّرٌ تُطَهِّرُ(11)بِطُهرَتِكَ مَن طَهَّرتَهُ بِها(12)و ليس مِن دونِكَ أحَدٌ أحوَجُ إلىٰ تَطهيرِكَ إيّاهُ مِنّي لِدِيني و بدني و قلبي فَأيّة حالٍ(13)كُنتُ فيها مُجانِباً لَكَ في الطاعَةِ و الهوىٰ فَألزِمني و إن كَرِهتُ حُبَّ طاعَتِكَ بِحَقِّ مَحَلِّ جَلالِكَ مِنكَ حَتّىٰ أنالَ فَضيلَةَ الطُهرَةِ مِنكَ لِجَميعِ شئوني(14)رَبِّ
1) . زاد في نسخة آ، ب: بالخيرات و أنت على كلِّ شيء قدير فيا فتّاح.
2) . آ: يا مدبّر يا مرتاح.
3) . زاد في نسخة آ: سبيلها و سهل على باب طريقها و ب: و سهل عليّ باب طريقها.
4) . ب: عبادتك.
5) . ب: مدخل بابها.
6) . ب: استغاثتي.
7) . آ: تجاوزي لك.
8) . ليس في نسخة آ: باب الخير.
9) . آ: عنه من كلّ خير، و ب: له برضاي عنه من الخير.
10) . آ: مغطّى، و ب: مصطفىء.
11) . أ: يطهر، و ما أثبتناه من آ.
12) . ب: تطهّر بك من طهّرته مطهّرٌ بها.
13) . أ: فَإنّهُ خالٍ و ما أثبتناه من نسخة آ، و ب، ط: فأيّه حالةٍ.
14) . ب: بجميع شؤلي.
و اجعل ما ظَهَرَ مِن طُهرَتِكَ في بَدَني طُهرَةَ(1)خَيرٍ حَتّىٰ(2)تُطَهِّرَ بِهِ مِنّي(3)ما أكِنُّ في صَدري و أخفيه في نَفسي و اجعلني عَلىٰ ذٰلِكَ أحبَبتُ أم كَرِهتُ و اجعل مَحَبَّتي تابِعَةً لِمَحَبَّتِكَ و اشغلني بِنَفسي عَن كُلِّ مَن دونَكَ شُغلاً يَدومُ فيهِ العَمَلُ بِطاعَتِكَ و اشغل غَيري عَنّي لِلمُعافاةِ مِن نَفسي و من جَميعِ المخلوقين(4).
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ ألزَمتُهُ حُبَّ أوليائي و بغض أعدائي و كفيته(5)كُلَّ الَذي أكفي عِبادي الصّالِحينَ.
يا مُحَمّدُ و من كانت(6)لَهُ حاجَةً سِرّاً بالِغَةً ما بَلَغَت(7)إلَيَّ أو إلىٰ غَيري فَليَدَعُني في جَوفِ الليلِ خالياً و ليقل و هو عَلىٰ طُهرٍ: يا الله ما أجِدُ أحَداً إلاّ و أنت رَجاؤُهُ و من(8)أرجىٰ خَلقِكَ لَكَ أنَا يا الله و ليس شَيءٌ مِن خَلقِكَ إلاّ و هو بِكَ واثقٌ و من أوثَقِ خَلقِكَ بِكَ أنَا يا الله و ليس أحَدٌ مِن خَلقِكَ(9)إلاّ و هو لَكَ في حاجَتِهِ مُعتَمِدٌ و في طَلِبَتِهِ سائِلٌ و من ألحَفِهِم سُؤالاً لَكَ أنَا و من أشَدِّهِم اعْتِماداً لَكَ(10)أنَا لِأنّي أمسَيتُ شَديداً ثِقَتي في طَلِبَتي إلَيكَ و هي: كَذا و كذا - وَسَمَّها(11)- فإنَّكَ إن قَضَيتَها
1) . آ: طهراً، و ب: طهرَ.
2) . ليس في نسخة آ: خيرٍ حَتّىٰ.
3) . ليس في نسخة آ: منّي.
4) . زاد في نسخة آ، ب: يا أرحم الراحمين.
5) . ب: كفيت.
6) . أ: كانَ، و ما أثبتنا من نسخة آ، ب.
7) . أ: بالغاً ما بلغ، و ما أثبتناه من نسخة آ، ب.
8) . ليس في نسخة آ، ب: من.
9) . ليس في نسخة آ: من خلقك.
10) . آ: لك اعتماداً، و ب: عليك.
11) . ليس في نسخة آ، ب: وسمَّها.
قُضِيَت و إن لَم تَقضِها لَم تُقضَ(1)أبَداً و قد لَزِمَني مِن الأمرِ ما لا بد لي مِنهُ فلذلك طَلَبتُ إلَيكَ يا مُنفِذَ أحكامِهِ بِإمضائِها(2)أمضِ قَضاءَ حاجَتي هٰذِهِ بِإثباتِكَها في غُيوبِ الإجابَةِ حَتّىٰ تَقلِبَني(3)بِها مُنجِحاً حَيثُ كانَت تَغلِبُ لي فيها أهواءَ جَميعِ عِبادِكَ(4)و امنن عَلَيَّ بِإمضائِها و تيسيرها(5)و نجاحها(6)فَيَسِّرها لي فَإنّي مُضطَرٌ لَها(7)(إلىٰ)(8)قَضائِها و قد عَلِمتَ ذٰلِكَ فَاكشِف ما بي مِن الضُرِّ بِحَقِّكَ الَذي تَقضي بِهِ ما تُريدُ.
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ قَضَيتُ حاجَتَهُ قَبلَ أن يَزولَ فَليَطلُب بذلك نَفسه(9).
(الدعاء التاسع عشر: للرضا بالقضاء و مخالفة الهوىٰ و محبة الطاعة)
يا مُحَمّدُ إنَّ لي عِلماً أبَلِّغُ بِهِ مَن عَلِمَهُ رِضايَ(10)و أغلب لَهُ هَواهُ إلىٰ مَحَبَّتي فَمَن أرادَ ذٰلِكَ فَليَقُل: يا مُزيلَ قُلوبِ المَخلُوقينَ عَن هَواهُم إلىٰ هَواهُ و يا قاصِرَ(11)أفئِدَةِ العِبادِ لإمضاءِ(12)القَضاءِ بِنَفاذِ القَدَرِ ثَبِّت قَلبي عَلىٰ طاعَتِكَ و معرفتك و ربوبيتك
1) . ب: فلا تُقضىٰ.
2) . آ: بامضاءٍ.
3) . ب: تَقليني.
4) . ب: خلقك.
5) . آ: و أعذني من تكديرها عليّ و اكفني مئونة تردادها و بتطوالها، و ب: و أعذني من تكديرها عليّ بتردادها و بتطوالها.
6) . ليس في نسخة آ، ب: و نجاحها.
7) . ليس في نسخة آ، ب، ط: لها.
8) . أ: لي، و ما أثبتناه من نسخة آ، ب، ط.
9) . آ: «إليّ نفيساً» و ب: «على ذلك نفساً» بدل «بذلك نفسه».
10) . زاد في نسخة آ، ب: مع طاعتي.
11) . ب: قاهر.
12) . آ: لمكان.
وَ(1)أثبِت في قَضائِكَ و قدرك(2).(3)البَرَكَةَ في نَفسي(4)و أهلي و مالي في لَوحِ الحِفظِ المَحفوظِ بِحِفظِكَ يا حَفيظُ الحافِظُ(5)حِفظُهُ احْفَظني بِالحِفظِ الَذي جَعَلتَ مَن حَفِظتَهُ(6)بِهِ مَحفوظاً و صير شئوني كلها بِمَشيَّتِكَ في الطاعَةِ(7)مُواتيَةً(8)و حبب إلَيَّ حُبَّ ما تُحِبُّ من محبتك إلي في الدين و الدنيا و أحيني عَلىٰ ذٰلِكَ في الدّنيا و توفني عَلَيهِ في الآخِرَةِ(9)و اجعلني مِن أهلِهِ عَلىٰ كُلِّ حالٍ أحبَبتُ أم كَرِهتُ يا كَريمُ(10).
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ لَم أرَهُ في دينِهِ فِتنَهً و لم أكرِهْ إلَيهِ(11)طاعَتي و مرضاتي(12)أبَداً.
يا مُحَمّدُ و من أحبّ مِن أمَّتِكَ رَحمَتي(13)و بركاتي و رضواني(14)و تعطفي و قبولي و ولايتي و إجابتي فَليَقُل حينَ تَزولُ الشّمسُ أو يَزولُ الليلُ(15): اللهُمّ رَبَّنا
1) . ليس في نسخة ب: ثبّت قلبي على طاعتك و معرفتك و ربوبيتك و
2) . ليس في نسخة آ: في قضائك و قدرك.
3) . زاد في نسخة ب: و إرادتك (إزالتك) و قصرك عملي و بدني.
4) . زاد في نسخة آ: و بدني.
5) . آ: في اللوح الحافظ بحفظك الحفيظ الحافظ.
6) . آ: جعلته من حفظه.
7) . آ: الطاعة لك. و ب: الطاعة مني لك.
8) . ب: متواتيةً.
9) . ليس في نسخة ب: في الآخرة.
10) . آ: رحيم.
11) . ب: عليه.
12) . ليس في نسخة ب: و مرضاتي.
13) . آ: و من أراد رحمتي.
14) . زاد في نسخة ب: و مرضاتي.
15) . زاد في نسخة آ: اللهم ربنا لك الحمد كلُّه جملته و تفصيله كما استحمدت به إلىٰ أهله الذين خلقتهم له، و ب: و الهمتهم ذلك الحمد كلّه.
لَكَ الحَمدُ حَمداً كَما يَحمَدُكَ مَن بِالحَمدِ رَضيتَ عَنهُ لِشُكرِ(1)ما بِهِ مِن نِعَمِكَ، اللهُمّ رَبَّنا لَكَ الحَمدُ كَما رَضيتَ بِهِ لِنَفسِكَ و قضيت بِهِ عَلىٰ عِبادِكَ حَمداً مَرغوباً فيهِ عِندَ أهلِ الخَوفِ مِنكَ لِمَهابَتِكَ و مرهوبا عِندَ أهلِ العِزَّة بِكَ لِسَطَواتِكَ و مشهودا(2)عِندَ أهلِ(3)الإنعامِ مِنكَ لإنعامِكَ سُبحانَكَ مُتَكَبِّراً في مَنزِلَةٍ تَذَبذَبَتْ أبصارُ الناظِرينَ و تحيرت عقولُهم عَن بُلوغِ عِلمِ جَلالِها تَبارَكتَ في مَنازِلِكَ(4)كُلِّها و تقدست في الآلاء الّتي أنتَ فيها أهلَ الكِبرياءِ يا لا إلٰهَ إلاّ أنتَ الكَبيرُ الأكبَرُ لِلفَناءِ خَلَقتَنا و أنت الكائِنُ لِلبَقاءِ فَلا تفنى و لا نَبقىٰ(5)و أنت العالِمُ بِنا و نحن أهلُ العِزَّةِ بِكَ و الغفلة عَن شَأنِكَ و أنت الَذي لا تَغفَلُ بِسِنَةٍ و لا نَومٍ بِحَقِّكَ يا سَيّدي(6)أجرني مِن تَحويلِ ما أنعَمتَ عَلَيَّ بِهِ في الدِّين و الدنيا في أيّامِ الدُّنيا(7)يا كَريمُ.
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ كَفَيتُهُ كُلَّ الَذي أكفي بِهِ عِبادي الصالِحينَ(8).
يا مُحَمّدُ و من أرادَ مِن أمَّتِكَ حِفظي و كلاءتي(9)و معونتي فَليَقُل عِندَ صَباحِهِ
1) . ب: جعلت الحمد رضاك عمّن بالحمد رضيت عنه بشكر.
2) . آ، ب: مشكوراً.
3) . ب: أهل العزة الإنعام.
4) . زاد في نسخة ب: العلىٰ.
5) . آ: للفناء خلقنا و أنت الباقي فلا تفنى و أنت الكائن للبقاء فلا تفنى و لا نبقى.
6) . زاد في نسخة ب: أجرني و لا تأخذك سنة و لا نوم يا سيّدي صلّ على محمّد و آل محمّد و أجرني من تحويل...
7) . ليس في نسخة آ: في أيّام الدنيا.
8) . زاد في نسخة ب: الحامدين الشاكرين.
9) . ب: وكلائي.
و مسائه و نومه: آمَنتُ بِرَبّي و هو إلٰهُ(1)الَذي لا إلٰهَ إلاّ هوَ إلٰهُ كُلِّ شَيءٍ(2)و منتهىٰ كُلِّ عِلمٍ و وارثه(3)و رب كُلِّ رَبٍّ(4)و أشهد الله(5)عَلىٰ نَفسي بِالعُبوديَّةِ و الذل و الصغار و أعترف بِحُسنِ صَنائِعِ الله إلَيَّ و أبوء عَلىٰ نَفسي بِقِلَّةِ الشُّكرِ و أسأل الله في يومي هٰذا أو في لَيلَتي هٰذِهِ بِحَقِّ ما يَراهُ لَهُ حَقّاً عَلىٰ ما يَراهُ مِنّي لَهُ(6)رِضىً و إيمانا و إخلاصا و رزقا واسِعاً و يقينا خالِصاً(7)بِلا شَكٍّ و لا ارْتيابٍ، حَسبي إلٰهي مِن كُلِّ مَن هوَ دونَهُ و الله وَكيلي مِن(8)كُلِّ مَن سِواهُ آمَنتُ بِسِرِّ عِلمِ الله(9)و علانيته و أعوذ بِما في عِلمِ الله(10)مِن كُلِّ سُوءٍ و من كُلِّ شَرٍّ سُبحانَ(11)العالِمِ بِما خَلَقَ، اللَطيفِ فيهِ، المُحصي لَهُ، القادِرِ عَلَيهِ ما شاءَ الله كان، لا قوَّةَ إلاّ بالله أستَغفِرُ الله و إليه المَصيرُ.
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ جَعَلتُ لَهُ في خَلقي جَهةً و عطفت عَلَيهِ قُلوبَهُم و جعلته في دينِهِ مَحفوظاً.
يا مُحَمّدُ إنَّ السِّحرَ لَم يَزَل قَديماً(12)و ليس يَضُرُّ شَيئاً إلاّ بِإذني فَمَن أحَبَّ أن
يَكونَ مِن أهلِ عافيتي مِن السِّحرِ فَليَقُل: اللهُمّ رَبَّ موسىٰ و خاصه بِكَلامِهِ و هازم مَن كادَهُ بِسِحرِهِ بِعَصاهُ و معيدها بَعدَ العَودِ ثُعباناً و ملقفها إفكَ أهلِ الإفكِ و مفسد عَمَلِ الساحِرِينَ و مبطل كَيدِ أهلِ الفَسادِ، مَن كادَني بِسِحرٍ أو بِضُرٍّ عامِداً أو غَيرَ عامِدٍ أعلَمُهُ أو لا أعلَمُهُ، و أخافه أو لا أخافُهُ فَاقطَع مِن أسبابِ السَّماواتِ عَمَلَهُ حَتّىٰ تُرجِعَهُ عَنّي غَيرَ نافِذٍ و لا ضارٍّ إلَيَّ(1)و لا شامِتٍ بي إنّي أدرَأُ بِعَظَمَتِكَ(2)في نُحورِ الأعداءِ فَكُن لي مِنهُم مُدافِعاً أحسَنَ مُدافَعَةٍ وَ (أتَمَّها)(3)يا كَريمُ(4).
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ لَم يَضُرُّهُ سِحرُ ساحِرٍ جِنّيٍّ و لا إنسيٍّ أبَداً.
يا مُحَمّدُ و من أرادَ مِن أمَّتِكَ (أن)(5)تُقبَلَ الفَرائضُ و النوافل مِنهُ فَليَقُل خَلفَ كُلِّ فَريضَةٍ أو تَطَوّعٍ: يا شارِعاً لِمَلائِكَتِهِ الدِّينَ القَيّمَ(6)ديناً راضياً(7)بِهِ مِنهُم لأنفُسِهِم(8)و يا خالِقاً مِن سِوَى المَلائِكَةِ مِن خَلقِهِ لِلِابْتِلاءِ بِدينِهِ و يا مُستَخِصّاً مِن خَلقِهِ لِدينِهِ رُسُلاً(9)بِدينِهِ إلىٰ مَن دونَهُم و يا مُجازيَ أهلِ الدِّينِ بِما عَمِلوا في
1) . ب: لي.
2) . آ: بعصمتك.
3) . أثبتناه من نسخة آ، ب.
4) . زاد في نسخة آ، ب: و صل على محمّد و آله و اكفني بقدرتك ما أخاف (أخافه) أجمع.
5) . أثبتناه من ب، و آ: تقبّلي منه.
6) . آ: دين القيمة.
7) . آ: و يا راضياً.
8) . آ: لنفسه.
9) . ب: عند ملائكته دينا و يا راضياً لملائكته الدين القيم ديناً راضياً به مِنهُم لنفسه و يا خالقنا سوى الخليقة من خلقه للابتلاء بدينه و يا مستخلصاً من خلقه لدينه رسلاً إلى.
الدِّينِ اجعلني بحق اسْمِكَ الَذي(1)كل شيء من الخيرات مَنسوبٌ إلَيهِ مِن أهلِ دينِكَ المؤَثِّرِ بِهِ بِإلزامِكَهُم حَقَّهُ(2)و تفريغك قُلوبَهُم لِلرَّغبَةِ في أداءِ حَقِّكَ فيهِ إلَيكَ لا تَجعَل بحق اسمك الذي فيه تفصيل الأمور كُلِّها شَيئاً سوى دينك عِندي أبيَنَ فَضلاً(3)و لا إلَيَّ أشَدُّ تَحَبُّباً و لا بي لاصِقاً و لا أنَا إلَيهِ مُنقَطِعاً(4)و اغلب بالي و هواي و سريرتي و علانيتي و اسفع(5)بِناصيَتي إلىٰ كُلِّ ما تَراه لَكَ مِنّي رِضىً مِن طاعَتِكَ في الدِّين(6).
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ تَقَبَّلتُ مِنهُ النَّوافِلَ و الفرائض(7)و عصمته فيها(8)مِن العُجبِ(9)و حببت إلَيهِ طاعَتي و ذكري.
يا مُحَمّدُ و من مَلاهُ(10)هَمُّ دَينٍ مِن أمَّتِكَ فَليَنزِل(11)بي و ليقل: يا مُبتَلِيَ الفَريقَينِ أهلِ الفَقرِ و أهل الغِنىٰ و جازيهم بِالصَّبرِ في الَذِي ابْتَلَيتَهُم بِهِ و يا مُزَيّنَ حُبِّ المالِ عِندَ عِبادِهِ و ملهم الأنفُسِ الشُّحَّ و السخاء و يا فاطِرَ الخَلقِ عَلَى الْفَظاظَةِ و اللين غَمَّني دَينُ فُلانِ(12)بنِ فُلانٍ و فضحني بِمَنِّهِ عَلَيَّ بِهِ و أعياني بابُ طَلِبَتِهِ إلاّ مِنكَ يا خَيرَ
1) . زاد في نسخة ب: فيه تفصيل كلّ شيء و.
2) . ب: حبّه.
3) . آ: «اثر» بدل «أبين فضلاً».
4) . آ: و لا إليّ أشد لزوماً و إليه انقطاعاً.
5) . ب: و اشفع.
6) . زاد في نسخة ب: يا أرحم الراحمين.
7) . ب: و المفروض.
8) . أ: فيه، و ما أثبتناه من نسخة آ.
9) . ب: الإعجاب.
10) . أ: ملا، و ما أثبتناه من نسخة آ.
11) . زاد في نسخة ب: ذلك.
12) . آ، ب: فلان.
مَطلوبٍ إلَيهِ الحَوائِجُ و يا مُفَرِّجَ(1)الأَهاويلِ فَرِّجْ هَمّي و أهاويلي في الَذي لَزِمَني مِن دَينِ فُلانٍ(2)بِتَيسيرِكَهُ(3)لي مِن رِزقِكَ فَاقضِهِ(4)يا قَديرُ و لا تُهِنّي بِتَأخيرِ إدَّآئِهِ(5)و لا بِتَضييقِهِ عَلَيَّ(6)و يسر لي أداءه فَإنّي بِهِ مُستَرَقٌّ فَافكُكْ رِقِّي(7)مِن سَعَتِكَ الّتي لا تُبيدُ و لا تَغيضُ(8)أبَداً(9).
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ صَرَفتُ عَنهُ صاحِبَ الدَّينِ و أديته إلَيهِ عَنهُ.
يا مُحَمّدُ و من أصابَهُ تَرويعٌ فَأحَبَّ أن أتَمَّ عَلَيهِ النِعمَةَ(10)و أهنئه الكَرامَةَ(11)و أجعله وَجيهاً عِندي فَليَقُل: يا حاشيَ العِزِّ قُلوبَ أهلِ التَّقوىٰ وَ(12)مُتَوَلّيَهُم بِحُسنِ سَرائِرِهِم و يا مُؤمِنَهُم بِحُسنِ تَعَبُّدِهِم أسألُكَ بِكُلِّ ما قَد أبرَمتَهُ إحصاءً مِن كُلِّ شَيءٍ قَد أتقَنتَهُ عِلماً أن تَستَجيبَ لي بَتَثبيتِ قَلبي عَلَى الطُّمأنينَةِ و الإيمان(13)و أن
1) . آ، ب: و يا مفرّجاً عن عباده.
2) . ب: الناس.
3) . آ: بتيسير له.
4) . زاد في نسخة ب: عنّي.
5) . آ، ب: أدآئه.
6) . ليس في نسخة ب: عليّ.
7) . آ: رقبتى.
8) . آ: تنقص.
9) . زاد في نسخة آ: و صل على سيّدنا محمّد و آله الطيّبين الأخيار.
10) . ب: نعمتي.
11) . ليس في نسخة آ: الكرامة، و في نسخة ب: «كرامتي» بدل «الكرامة».
12) . آ: و يا.
13) . آ: طمأنينة الإيمان، و ليس في نسخة ب: و الإيمان.
تُوَلّيَني مِن قَبولِكَ ما تَبلُغُني بِهِ شدَّةَ الرَّغبَةِ في طاعَتِكَ حَتّىٰ لا أبالِيَ أحداً سِواكَ و لا أخافَ شَيئاً مِن دونِكَ يا رَحيمُ.
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ آمَنتُهُ مِن رَوائِعِ الحَدَثانِ في نَفسِهِ و دينه و نعمه(1).
(الدعاء السادس و العشرون: بأفضل ما يتقرّب به إلى الله تعالى)
يا مُحَمّدُ قُل لِلَذينَ يُريدونَ التَّقَرُّبِ إلَيَّ: اعلموا علم اليقين(2)أنَّ هذا الكَلامَ أفضَلُ ما أنتُم مُتَقَرِّبونَ بِهِ إلَيَّ بَعدَ(3)الفَرائِضِ و ذٰلك أن تَقولوا(4): اللهُمّ إنَّهُ لَم يُمسِ أحَدٌ مِن خَلقِكَ أنتَ أحسَنُ إلَيهِ صَنيعاً مِنّي و لا لَهُ أدوَمُ كَرامَةً و لا عَلَيهِ أبيَنُ(5)فَضلاً و لا بِهِ أشَدُّ تَرَفُّقاً و لا عليه أشَدُّ حياطَةً(6)و لا عليه أشد تَعَطُّفاً منك علي و إن كانَ جَميعُ المَخلوقينَ يُعَدُّون مِن ذٰلِكَ مِثلَ تَعديدي فَاشهَد يا كافِيَ الشَّهادَةِ بِأنّي(7)أشهِدُكَ بِنيَّةِ صِدقٍ بِأنَّ لَكَ الفَضلَ و الطول في إنعامِكَ عَلَيَّ و قلة شُكري لَكَ فيها يا فاعِلَ(8)كُلِّ إرادَتِهِ(9)صَلِّ عَلىٰ مُحَمّدٍ و آله وَ(10)طَوِّقني أماناً(11)مِن حُلولِ السَّخَطِ لِقِلَّةِ الشُّكرِ(12)و أوجب لي زيادَةً مِن
1) . زاد في نسخة ب: و أهله.
2) . آ، ب: علماً يقيناً.
3) . زاد في نسخة ب: أداء.
4) . أ: تقول، و آ: يقول، و ما أثبتناه من نسخة ب.
5) . ليس في نسخة ب: و لا عليه أبين.
6) . آ: حيطة.
7) . ب: فإنّي.
8) . آ: فاعلاً.
9) . ب: ما أراده.
10) . ليس في نسخة آ: صلّ على محمّد و آله و.
11) . آ: أمان.
12) . ب: سخطك بقلَّة الشُّكر لك.
إتمامِ النِّعمَةِ(1)بِسَعَةِ المَغفِرَةِ(2)اُنظُرني(3)خَيرَكَ و صل عَلىٰ مُحَمّدٍ و آله(4)و لا تُقايِسني(5)بِسَريرَتي و امتحن قَلبي لِرِضاكَ و اجعل ما تَقَرَّبتُ(6)بِهِ إلَيكَ في دينكَ لَكَ خالِصاً و لا تَجعَلهُ(7)لِلُزومِ شُبهَةٍ أو فَخرٍ أو رياءٍ أو كِبرٍ(8)يا كَريمُ.
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ أحبَّهُ أهلُ سَماواتي(9)و سموه الشَّكورَ.
يا مُحَمّدُ و من أرادَ مِن أمَّتِكَ ألّا يَكونَ لِأحَدٍ عَلَيهِ سُلطانٌ بِكِفايَتي إيّاهُ الشُّرورَ(10)فَليَقُل: يا قابِضاً عَلَى المُلكِ لِما دونَهُ و مانعا مَن دونَهُ نَيلَ شَيءٍ(11)مِن مُلكِهِ يا مُغنيَ(12)أهلِ التَّقوىٰ بِإماطَتِهِ الأَذىٰ في جَميعِ الأمورِ عَنهُم لا تَجعَل وِلايَتي في الدِّينِ و الدنيا إلىٰ أحَدٍ سِواكَ و اسفع(13)بِنَواصي أهلِ الخَيرِ كُلِّهِم إلَيَّ حتّىٰ أنالَ مِن خَيرِهِم خَيرَهُ و كن لي عَلَيهِم في ذٰلِكَ مُعيناً و خذ لي بِنَواصي أهلِ الشَّرِّ(14)كُلِّهِم
1) . آ: زيادة النعمة، و ب: من النعم.
2) . آ: الرحمة.
3) . آ: انلني، و ب: امطرني.
4) . ليس في نسخة آ: صلّ على محمّد و آله.
5) . ب: بسوء سريرتي.
6) . آ: يتقرّب.
7) . ب: و لا تجعل.
8) . آ: و لا فخر و لا رياء و لا كبر.
9) . آ: السماوات.
10) . زاد في نسخة ب: و لا يضرّه كيد الكائدين.
11) . ب: كلّ شيء.
12) . ب: معين.
13) . ب: و اشفع.
14) . ب: حتّى أعافى من شرّهم كلّهم.
و كن لي مِنهُم في ذٰلِكَ حافِظاً و عني مُدافِعاً وَلِيَ مانِعاً حَتّىٰ أكونَ آمِناً بِأمانِكَ لي بِوِلايَتِكَ لي مِن شَرِّ مَن لا يُؤمَنُ شَرُّهُ إلاّ بِأمانِكَ يا أرحَمَ الرّاحِمينَ(1).
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ لَم يَضُرُّهُ كَيدُ كَائِدٍ(2)أبَداً.
يا مُحَمّدُ و من أرادَ مِن أمَّتِكَ أن تَربَحَ(3)تِجارَتَهُ فَليَقُل حينَ يَبتَدِئُ بِها: يا مُربِيَ(4)نَفَقاتِ أهلِ التَّقوىٰ و مضاعفها و يا سائِقَ الأَرزاقِ سَحّاً إلَى المَخلوقينَ(5)و يا مُفَضِّلَنا بِالأَرزاقِ بَعضَنا عَلىٰ بَعضٍ سُقني و وجهني في تِجارَتي هٰذِهِ إلىٰ وَجهِ غِنىً عاصمٍ شَكورٍ(6)آخُذُهُ بِحُسنِ شُكرِهِ(7)لِتَنفَعَني بِهِ و تنفع بِهِ مِنّي(8)يا مُربِحَ تِجاراتِ العالَمينَ بِطاعَتِهِ سُق لي(9)في تِجارَتي هٰذِهِ رِزقاً تَرزُقُني فيهِ حُسنَ الصُنعِ(10)فيمَا ابْتَلَيتَني بِهِ و تمنعنى فيهِ مِنَ الطُّغيانِ و القنوط يا خَيرَ ناشِرٍ رِزقَهُ لا تُشمِت بي بِرَدِّكَ دُعائي بِالخُسرانِ لي(11)و اسعدني بِطَلِبَتي مِنكَ و بدعائي إيّاكَ يا أرحَمَ الرَّاحِمينَ(12).
1) . زاد في نسخة آ: و صلى الله على محمّد و آله الطيّبين الطاهرين الأخيار و اسمع دعائي و استجب ندائى إنّك سميع الدعاء.
2) . ب: الكائدين.
3) . ب: أربح.
4) . ب: مربّي.
5) . آ: للمخلوقين.
6) . آ، ب: مشكور.
7) . أ: شكر، و آ: الشكر، و ما أثبتناه من نسخة ب.
8) . آ: «غيري» بدل «منّي».
9) . ب: إليّ.
10) . ب: الصنيع.
11) . ب: عدواً لي.
12) . زاد في نسخة آ: و صل على محمّد و آله الطيّبين الأخيار، و... و ب: و اسمع دعائي و استجب ندائي إنّك سميع الدعاء.
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ أربَحتُ تِجارَتَهُ و أربيتها لَهُ(1).
(الدعاء التاسع و العشرون: للأمن من البلاء و استجابة الدعاء)
يا مُحَمّدُ و من أرادَ مِن أمَّتِكَ الأمانَ مِن بَلِيَّتي و الاستجابة لِدَعوَتي(2)فَليَقُل حينَ يَسمَعُ تَأذينَ المَغرِبِ: يا مُسَلِّطَ نِقمَتِهِ عَلىٰ أعدائِهِ بِالخِذلانِ (لَهُم)(3)في الدُّنيا و العذاب لَهُم في الآخِرَةِ و يا مُوَسِّعاً فَضْلَهُ عَلىٰ أوليائِهِ بِعِصمَتِهِ إيّاهُم في الدُّنيا و حسن عائِدَتِهِ عَليهِم في الآخِرَةِ و يا شَديدَ النَّكالِ بِالِانْتِقامِ و يا حَسَنَ المُجازاةِ بِالثَّوابِ و يا بارِئَ خَلقِ الجَنَّةِ و النار و ملزم أهلِهِما عَمَلَهُما(4)و العالم بِمَن يَصيرُ إلىٰ جَنَّتِهِ و ناره يا هادي يا مُضِلُّ يا كافي يا مُعافي(5)يا مُعاقِبُ(6)اهْدِني بِهُداكَ و عافني بِمُعافاتِكَ مِن سُكنىٰ جَهَنَّمَ مَعَ الشَّياطينِ و ارحمني فَإنَّكَ إن لَم تَرحَمني أكُن(7)مِنَ الخاسِرينَ أعِذني مِنَ الخُسرانِ بِدُخولِ النّارِ و حرمان الجَنَّةِ بِحَقِّ لا إلٰهَ إلاّ أنتَ يا ذَا الفَضلِ العَظيمِ(8).
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ تَغَمَّدتُهُ في ذٰلِكَ المَقَامِ الَذي يَقولُ فيهِ بِرَحمَتي.
يا مُحَمّدُ و من كانَ غائِباً فَأحَبَّ أن أؤَدِّيَهُ سالِماً مَعَ قَضائي لَهُ الحاجَةَ فَليَقُل في
غُربَتِهِ: يا جامِعاً بَينَ أهلِ الجَنَّةِ عَلىٰ تَألُّفٍ مِنَ القُلوبِ و شدة تَواجُدٍ(1)في المَحَبَّةِ و يا جامِعاً بَينَ طاعَتِهِ و بين مَن خَلَقَهُ لَها و يا مُفَرِّجاً عَن كُلِّ مَحزونٍ و يا مَوئِلَ(2)كُلِّ غَريبٍ و يا راحِمي في غُربَتي بِحُسنِ الحِفظِ و الكلاء(3)و المعونة لي و يا مُفَرِّجَ ما بي(4)مِنَ الضِيقِ و الحزن بِالجَمعِ بَيني و بين(5)أحِبَّتي و يا مُؤَلِّفاً بَينَ الأَحِبّاءِ لا تَفجَعني بِانقِطاعِ(6)أوبَةِ(7)أهلي و ولدي عَنّي و لا تَفجَع أهلي(8)بِانقِطاعِ أوبَتي(9)عَنهُم بِكُلِّ مَسائِلِكَ أدعوكَ فَاستَجِب لي فَذٰلِكَ دُعائي إيّاكَ(10)فَارحَمني يا أرحَمَ الرَّاحِمينَ.
فَإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ آنَستُهُ في غُربَتِهِ و حفظته(11)في الأهلِ و أديته سالِماً مَعَ قَضائي لَهُ الحاجَةَ.
يا مُحَمّدُ و من أرادَ مِن أمَّتِكَ أن أرفَعَ صَلاتَهُ مُضاعَفَةً فَليَقُل خَلفَ كُلِّ
فَريضَةٍ(1)افتَرَضتُ عَلَيهِ و هو رافِعٌ(2)يَدَيهِ آخِرَ كُلِّ شَيءٍ(3): يا مُبدِئَ الأسرارِ و مبين الْكِتمانِ و شارع الأحكامِ و ذارئ الأنعامِ و خالق الأنامِ و فارض الطّاعَةِ و ملزم الدِّينِ و موجب التَعَبُّدِ أسألُكَ بِحَقِّ تَزكِيَةِ(4)كُلِّ صَلاةٍ زَكَّيتَها و بحق مَن زَكَّيتَها لَهُ و بحق مَن زَكَّيتَها بِهِ(5)أن تَجعَلَ صَلاتي هٰذِهِ زاكِيَةً مُتَقَبَّلَةً بِتَقَبُّلِكَها(6)و رفعكها و تصييرك(7)بِها دِيني زاكياً و إلهامك قَلبي حُسنَ المُحافَظَةِ عَلَيها حَتّىٰ تَجعَلَني مِن أهلِهَا الَذينَ ذَكَرتَهُم بِالخُشوعِ فيها، أنتَ وَلِيُّ الحَمدِ كُلِّهِ فَلا إلٰهَ إلاّ أنتَ فَلَكَ الحَمدُ(8)كُلُّهُ بِكُلِّ حَمدٍ أنتَ لَهُ وَلِيٌّ، و أنت وَلِيُّ التَّوحيدِ كُلِّهِ فَلا إلٰهَ إلاّ أنتَ فَلَكَ التَّوحيدُ كُلُّهُ(9)بِكُلِّ تَوحيدٍ أنتَ لَهُ وَلِيٌّ، و أنت وَلِيُّ التَّهليلِ كُلِّهِ فَلا إلٰهَ إلاّ أنتَ فَلَكَ التَّهليلُ(10)كُلُّهُ بِكُلِّ تَهليلٍ أنتَ لَهُ وَلِيٌّ، و أنت وَلِيُّ التَّسبيحِ كُلِّهِ فَلا إلٰهَ إلاّ أنتَ فَلَكَ التَّسبيحُ كُلُّهُ بِكُلِّ تَسبيحٍ أنتَ لَهُ وَلِيٌّ، و أنت وَلِيُّ التَّكبيرِ كُلِّهِ فَلا إلٰهَ إلاّ أنتَ فَلَكَ التَّكبيرُ كُلُّهُ بِكُلِّ تَكبيرٍ أنتَ لَهُ وَلِيٌّ(11)، ربِّ عُدْ عَلَيَّ في صَلاتي هٰذِهِ بِرَفعِكَهِا زاكِيَةً مُتَقَبَّلَةً إنَّكَ أنتَ السَميعُ العَليمُ(12).
1) . ب: صلاة.
2) . ب: يرفع.
3) . ليس في نسخة آ: آخر كلّ شيء.
4) . ليس في نسخة آ: بحقِّ تزكية.
5) . ليس في نسخة ب: و بحق من زكَّيتها به.
6) . ليس في نسخة آ: بتقبّلكها.
7) . ليس في نسخة ب: و تصييرك.
8) . ليس فى نسخة ب: فلا إله إلاّ أنت فلك الحمد.
9) . ليس في نسخة ب: فلا إله إلاّ أنت فلك التوحيد كلّه.
10) . ليس في نسخة ب: فلا إله إلاّ أنت فلك التهليل.
11) . ليس في نسخة ب: و أنت وليُّ التَّكبير... بكلِّ تكبير أنت له وليٌّ.
12) . زاد في نسخة آ: و صلى الله على سيّدنا محمّد و آله الطيّبين الطاهرين.
يا مُحَمّدُ و من أرادَ مِن أمَّتِكَ أن يُصلِّيَ عَلَيكَ و آلك فَليُصَلِّ هٰكَذا: اللّهم صَلِّ عَلىٰ مُحَمّدٍ و آل مُحَمّدٍ في الأوَّلينَ و صل عَلىٰ مُحَمّدٍ و آل مُحَمّدٍ في الآخِرينَ و صل عَلىٰ مُحَمّدٍ و آل مُحَمّدٍ في المَلإ الأعلىٰ و صل عَلىٰ مُحَمّدٍ و آل مُحَمّدٍ في المُرسَلينَ، اللهُمّ أعطِ مُحَمّداً في المُرسَلينَ(3)الوَسيلَةَ و الشرف و الفضيلة و الدرجة الكَبيرَةَ، اللهُمّ إنّي آمَنتُ بِمُحَمّدٍ و آله و لم أرَهُ فَلا تُحرِمني يَومَ القيامَةِ رُؤيَتَهُ و ارزقني صُحبَتَهُ و توفني عَلىٰ مِلَّتِهِ و اسقني مِن حَوضِهِ شُرباً(4)رَوِيّاً و سائغا هَنيئاً لا أظمَأُ بَعدَهُ أبَداً إنَّكَ عَلىٰ كُلِّ شَيءٍ قَديرٌ، اللهُمّ كَما آمَنتُ بِمُحَمّدٍ و لم أرَهُ فَعَرِّفني في الجَنانِ وَجهَهُ اللّهم بَلِّغ روحَ مُحَمّدٍ عَنّي تَحِيَّةً كَثِيرَةً و سلاما.
فإنَّهُ مَن صَلّىٰ عَلَيكَ بَهٰذِهِ الصلوات هُدِمَت ذُنوبُهُ و غفرت خَطاياهُ و دام سُرورُهُ و استجيب دُعاؤهُ و بسط في رِزقِهِ(5).(6)
يا مُحَمّدُ و من أرادَ مِن أمَّتِكَ التَّوَجُّهَ في يَومِ نَحسٍ و يخاف مِن نُحوسَتِهِ، فَليَقرَأ: الفاتِحَةَ، و قل أعوذُ بِرَبِّ الفَلَقِ، و قل أعوذُ بِرَبِّ الناسِ، و آية الكُرسي، و إنا
أنزَلناهُ و آخر سورَةِ آلِ عِمران(1)، ثُمَّ يَقرَأُ هٰذا الدُّعاء: اللهُمّ بِكَ يَصولُ الصائِلُ، و بقدرتك يَطولُ الطائِلُ، و لا حَولَ لِكُلِّ ذي حَولٍ إلاّ بِكَ، و لا قوَّةَ يَمتازُ بِها ذو قوَّةٍ إلاّ مِنكَ، أسألُكَ بِصَفوَتِكَ مِن خَلقِكَ و خيرتك مِن بَرِيَّتِكَ، مُحَمّدٍ(2)نَبِيِّكَ و عترته و سلالته(3)عَلَيهِ و عليهم السَّلامُ، صَلِّ عَلَيهِم، و اكفني شَرَّ هٰذا اليَومِ و ضره، و ارزقني خَيرَهُ و أمنه و اقض لي في مُتَصَرَّفاتي بِحُسنِ العاقِبَةِ(4)، و بلوغ المَحَبَّةِ، و الظفر بِالأمنيَّةِ، و كفاية الطّاغِيَةِ الغَويَّةِ، و كل ذي قُدرَةٍ لي عَلىٰ أذيَّةٍ، حَتّى أكونَ في جُنَّةٍ و عصمة مِن كُلِّ بَلاءٍ و نقمة، و أبدلني مِن المَخاوِفِ(5)فيهِ أمناً، و من العَوائِقِ فيهِ يُسراً، حَتّىٰ لا يَصُدَّني صادٌّ عَنِ المُرادِ، و لا يحل بي طارِقٌ مِن أذَى العِبادِ، إنَّكَ عَلىٰ كُلِّ شَيءٍ قَديرٌ، و الأمور إلَيكَ تَصيرُ يا مَن لَيسَ كَمِثلِهِ شَيءٌ و هو السَّميعُ البَصيرُ.
فإنَّهُ إذا قالَ ذٰلِكَ يَأمَنُ مِن سوئِهِ و نحوسته إن شاءَ الله تَعالىٰ)(6).
سيد ولى بن نعمة الله حسينى رضوى (قرن 10)
تحقيق: قاسم شيرجعفرى
نام مؤلف كتاب حاضر، همان طور كه خود در مقدمۀ كتابش آورده «سيّد ولىّ بن نعمة الله حسينى رضوى» است؛ امّا شيخ آقابزرگ تهرانى - صاحب الذريعة - در بعضى از موارد كه ذكرى از او به ميان آورده، با اضافه كردن كلمۀ «الله» به نام وى، او را «ولىّ الله» خوانده است. البته صاحب كتاب «روضات الجنات»(1)نيز نام وى را ولىّ الله، آورده است. در انتهاى نام وى نيز در بعضى از تراجم، عنوان «حائرى» افزوده شده است كه دليلش بنا بر تصريح خود وى در دو كتاب «تحفة الملوك» و «مصباح الزائرين»، سكونت در كربلاى معلّى بوده است.(2)
طبق نقلى كه در فهرست رايانه اى نسخه هاى خطّى كتابخانۀ آستان قدس رضوى آمده، ولادت وى را به سال 953 ق، و وفاتش را 1031 ق، دانسته اند.
سيد ولى حسينى، از علماى قرن دهم و يازدهم هجرى قمرى بوده است؛ امّا به علّت معلوم بودن تاريخ ولادت و وفات وى براى تراجم نگاران، زنده بودن وى در قرن يازدهم را ذكر ننموده اند و به ذكر حياتش در سال 981 اكتفا كرده اند.(1)
صاحب «ريحانة الادب»(2)و شيخ آقابزرگ تهرانى،(3)وى را معاصر حسين عاملى، پدر شيخ بهايى و ساير شاگردان شهيد ثانى به شمار آورده اند. و صاحب «روضات الجنات» نيز پس از نقل شرح حال سيد ولى حسينى از كتاب «أمل الآمل» گفته است:
«الظاهر أنّه من جملة معاصريه الأخباريين»، و به اين ترتيب، او را هم عصر صاحب آن كتاب دانسته است.
سيد ولى حسينى را مانند بسيارى از نويسندگان ديگر، بيشتر بايد از بررسى آثار و تأليفاتش شناخت؛ چرا كه ترجمه نگاران، تنها به ذكر صفاتى چند براى وى بسنده كرده اند؛ وصفهايى چون: عالم، فاضل، امامى، صالح، محدّث، اخبارى، صاحب الكتب العديدة في المناقب.(4)
هيچ شاگرد و يا استادى نيز براى سيد ولى نيافتيم. پدر وى نيز ناشناخته است؛ امّا صاحب «طبقات اعلام الشيعه» كتاب «منهاج اليقين في شرح نهج المسترشدين» فخر المحققين را با خطّ شخصى به نام «نعمة الله حسينى بن محمّد» در نزد محمّد سماوى ديده است كه فراغت از كتابت آن، در غرّة ذى حجۀ 980 و در عصر مؤلف مورد نظر ما بوده است(1)كه احتمال مى رود پدر وى باشد.
هيچ يك از آثار سيد ولى الله تاكنون منتشر نشده است و آنچه در ذيل مى آيد، تمام آثارى است كه از وى يافته ايم:
1 - أنوار السرائر و مصباح الزائر. در «الذريعة»(2)دربارۀ اين كتاب آمده:
فارسى مختصر في فضائل الأئمة و زياراتهم عليهم السلام... قد فرغ منه سنة 981.
2 - تحفة الملوك الّذي هو خير من الذهب المسكوك. صاحب «الذريعة»(3)مى گويد:
رتبه على مقدمة في التفكر في صنائع الله تعالىٰ و ثمانية أبواب و خاتمة:
الموت، 4) في الحشر، 5) في احوال الملوك الماضين، 6) في حسن العدل، 7) في قبح الظلم، 8) في حسن الحلم و الخاتمة في التواضع.
سپس مى افزايد:
رأيت النسخة في الكاظمية عند الشيخ عبد الكريم العطار الكاظمي و نسخة منه في مكتبة مدرسة سپهسالار الجديدة.
3 - العسل المصفى في فضل الصلاة على النبيّ المصطفى صلى الله عليه و آله.
در اين كتاب، فضائل صلوات بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و خواص آن در هشت باب آمده است(1).
4 - كنز المطالب (/بحر المناقب/فخر المناقب) في فضائل علي بن أبي طالب عليه السلام. اين كتاب، بنا بر نقل صاحب «الذريعة» به عدد اسماى حسناى خداوند، نود و نُه باب دارد و بنا بر نقل صاحب «أعيان الشيعة»، مير محمّد شرف در «فضائل السادات» و مؤلف «الدمعة الساكبة»، از اين كتاب، مطالبى نقل كرده اند.(2)
خود مؤلف نيز در كتابش از «المعراج» شيخ صدوق و «مشارق الأنوار» برسى و همچنين بسيار از «مصباح الأنوار»(3)نقل مى كند.(4)
سيد محسن امين آورده است:
در كتابخانۀ حسينى نجف اشرف، نسخه اى از كتابهاى سيد ولى
حسينى به نام «دُرَر المطالب و غرر المناقب في فضائل على بن أبى طالب» را ديده ام كه چاپى است و شايد اين همان كتابى است كه صاحب «أمل الآمل» آن را «كنز المطالب» ناميده است».(1)
همچنين ميرزا عبد الله افندى نسخه اى از «درر المطالب و غرر المناقب...» را در تبريز ديده است.(2)
5 - مائتا كلمة من كلمات أمير المؤمنين عليه السلام في الحكم و المواعظ.
اين احاديث كه به ترتيب حروف تهجّى و بالغ بر دويست حديث است و به ضميمۀ «كنز المطالب» مؤلف آورده شده است، با همين عنوان در «الذريعة» آورده شده است،(3)امّا شيخ آقابزرگ آن را به «بعض الأصحاب» نسبت مى دهد؛ درحالى كه خودش هنگام معرّفى «كنز المطالب» و ذكر دو نسخه ازآنكه رؤيت نموده، با اشاره به انضمام «مائتا كلمة» به آخر آن مى گويد:
يقول جامع الكتاب: ثمّ إنّى قد جمعت مأتى كلمة من غرر كلامه الفاخر و دررا من بحر علومه الزاخر على ترتيب الحروف و ختمت بها الكتاب ليكون ختامه مسك، الألف: أولى ما يكون الفرج عن ضيق العمر، العلم يرشدك إلى ما أمر الله.
گرچه در آنجا نيز به نام مؤلف تصريح نمى كند كه شايد به جهت اين باشد كه آن را جزء آخر «كنز المطالب» مى دانسته است.
6 - مجمع البحرين في فضائل السبطين الحسن و الحسين(4)
(كتاب حاضر).
7 - مصباح الزائرين كه دربارۀ فضائل زيارت خامس آل عبا، هم به طور مطلق و هم در اوقات معيّن و ذكر بعضى از آداب آن است. اين كتاب، شامل احاديثى است كه از كتابهايى چون «كامل الزيارات» ابن قولويه استخراج شده است و ظاهراً به وسيلۀ خود مؤلف به فارسى ترجمه شده است. مؤلف، اين كتاب را كه داراى 25 باب و خاتمه است، به نام شاه طهماسب صفوى تأليف نموده است.(1)
8 - منهاج الحق و اليقين في تفضيل أمير المؤمنين على سائر الأنبياء و المرسلين. مؤلف در اين كتاب، ادلّه و براهين برترى امير المؤمنين را بر پيامبران از كتابهاى فريقين آورده است و بر اساس عناوينى مرتّب نموده است. اين كتاب را شيخ مهذب الدين احمد، از افاضل شاگردان حرّ عاملى نيز ديده است و دربارۀ آن در آغاز كتاب خود «المنهج القويم في تفضيل الصراط المستقيم علي عليه السلام على سائر الأنبياء و المرسلين سوى نبينا ذي الفضل العميم» مى گويد كه من كتاب «منهاج الحق و اليقين...» سيد ولى بن نعمة الله حسينى را در اين باب ديده ام؛ ولى او بسيارى از احاديث اين باب را ترك كرده كه من بخشى از آنها را در اين كتاب، ذكر نموده ام.(2)
آيا «مجمع البحرين» از مصادر «بحار الأنوار» است؟
به طور حتم، اين كتاب از مصادرى است كه صاحب «مستدرك
الوسائل» به تصريح خود و براساس بررسى ما از آن نقل روايت نموده است كه در پاورقى اين كتاب، خواهد آمد.
با آنكه علّامه مجلسى رحمه الله در فهرست منابع «بحارالأنوار»، ذكرى از «مجمع البحرين» سيد ولى حسينى به ميان نياورده؛ امّا در مواردى بدون ذكر كتاب و يا نام مؤلف آن، رواياتى را آورده كه در جايى جز «مجمع البحرين» نيافتيم. علّامه مجلسى در آغاز اين روايات، به ذكر جملۀ «رأينا في بعض مؤلّفات أصحابنا» بسنده مى كند كه دليل اين عدم تصريح، شايد حجاب معاصر بودن سيد ولى و يا عدم اعتبار لازم كتاب او در نزد ايشان و يا به دليل عدم شناخت كافى او و يا اسباب ديگرى باشد. به موارد اين روايات در پاورقى اشاره خواهد شد.
تصحيح اين اثر، تنها براساس نسخه شمارۀ 614 نسخه هاى خطّى كتابخانۀ مركزى دانشگاه تهران صورت پذيرفته است؛ امّا اين قلّت نسخه را روايى بودن اثر، تا حدّ زيادى جبران نموده است. حتّىٰ بيانات مؤلف نيز در مصادر، مورد جستجو قرار گرفته و در مواردى مصدرى برايش يافته شده است.
اكثر روايات كتاب را در منابع حديثى يافته ايم؛ امّا بعضى از آنها را پيدا نكرده ايم؛ گرچه كاوش خويش را در حد استقصاى تام نمى دانيم.
يكى از خصوصيّات اين نسخه، اختلاف نسبتاً زيادى است كه با مصادر ذكر شده در پاورقى ها دارد كه براى شناخت كتاب و نويسنده و كيفيت نقلها لازم بود تمام اين موارد را ذكر نماييم و
دقّت در موارد اختلاف، نشان مى دهد كه در موارد زيادى، روايت از خود مصدر نقل نشده؛ بلكه به واسطۀ كتاب، مصدر ديگرى آورده شده است. چرا كه آنچه در نسخه بوده، بيشتر با مصدر واسطه تطبيق داشته است. به علاوه، در مواردى ديده مى شود كه به همان ترتيب و با همان كلماتى كه روايات در مصدرِ واسطه چيده شده، در نسخۀ ما نيز به همان ترتيب و يا قريب به آن، ذكر شده است. لذا ما نيز موارد اختلاف را فقط نسبت با خود مصدر واسطه آورده ايم و اگر پس از يافتن مصدر اصلى روايت را در آن يافته ايم، اختلافها را با هر دو مصدر ذكر كرده ايم و به هر طريق منظور مصدر (در پاورقى)، همان كتاب يا كتابهايى است كه در انتهاى روايت به عنوان مصدر ذكر مى شود و اگر در كروشه ها مواردى از مصدر اضافه مى شود، منظورْ تمام مصادرى است كه در پايان روايت معرّفى مى گردد.
البته بنا بر آنچه يافت شده، مصادر واسطه در تمام موارد، تنها دو كتاب «كشف الغمّه» و «مناقب آل أبى طالب» است كه معمولاً هرجا در كنار نام مصدر اصلى، نام يكى از اين دو كتاب آورده شده، روايت از همين دو كتاب نقل شده است.
شايان ذكر است كه بسيارى از روايات، غير از مصدر و يا مصادر ذكر شده، مصادر ديگرى هم دارد؛ امّا به جهت آنكه ما درصدد ذكر موارد اختلاف با خود مصدرى بوده ايم كه به حسب ظاهر، روايت از آن آورده شده است، در بيشتر موارد، تنها به ذكر همان مصدر اكتفا نموده ايم.
كثرت اختلاف نسخه با مصدر، باعث شد روشى اتخاذ كنيم كه
تعداد پاورقى ها كم و سهل الوصول باشد و آن اينكه:
1 - مواردى را كه در نسخه بوده؛ امّا خودش و يا بدلش در مصدر نيامده، داخل پرانتز گذاشته ايم.
2 - مواردى را كه در مصدر بوده، امّا خودش و يا بدلش در نسخه نيامده، غالباً داخل كروشه گذاشته ايم.
3 - مواردى را كه در مصدر بوده، امّا بدلش در نسخه وجود دارد، در پاورقى آورده ايم.
در پايان از همۀ كسانى كه نقصى مشاهده مى كنند يا انتقادى دارند و يا مطلب قابل استفاده و پيشنهادى دارند، تقاضا دارم اين حقير را از استفادۀ از آنها محروم نفرمايند. همچنين از راهنمايى هاى محققان ارجمند، آقايان على صدرايى و محمدهادى خالقى و ياورى برادر حسين گودرزى سپاسگزارم.
تصویر
تصویر
الحمد لله المتفضل المنّان، المتطوّل الحنّان الذي «خلق الإنسان» و «علّمه البيان»(1)، و من عليه بالإيمان، ذي الكبرياء و السلطان؛ سبحانه هو الله المعبود في كلّ مكان؛ «الشمس و القمر بحسبان و النجم و الشجر يسجدان»(2)، و «رَبّ المشرقين و رب المغربين»(3)و رازقهم بنعم الألوان، «يسأله مَن في السموات و الأرض كلَّ يوم هو في شأن»(4)، مكوِّر الليل على النهار و المحيط علمه بكلّ شيء على اختلاف الزمان؛ «مرج البحرين يلتقيان»(5)«يخرج منهما اللؤلؤ و المرجان فبأيّ آلاء ربّكما تكذّبان»(6).
و صلى الله على حبيبه الهادي إلى أعدل الأديان، و أمينه الداعي عباده إلى عبادة الرحمن محمّد بن عبد الله بن عبد المطلب سيّد بني عدنان، المختار من الإنس
و الجان، و المبعوث إلى كافّة الخلائق لتبليغ القرآن، الموصوف نعته في التوراة و الإنجيل و الزبور و الفرقان، و على أخيه و ابن عمّه و وصيه و وفيه(1)و صهره و وزيره، و وارث علمه من بعده أمير المؤمنين، القامع للشرك و المنكس للأوثان، مُفرِّق رءوس مَرَدة أهل الكفر عن الأبدان، القاصم لأهل الزيغ و اللبيد(2)للشجعان، المكلّم للذئب و المخاطب للثعبان، «عليّ بن أبى طالب» صاحب الآيات و البرهان، و على ولديه و قرة عينيه، دُرَّي مرج البحرين و النجم بين القمرين، و الفضة بين الذهبين اللذَين هما لعرش الله شَنْفَين(3)، و لنبي الله سبطين، و لولي الله ولدين، و لبتول الزهراء قرّة العين، و في سورة الرحمن مذكورين؛ طال ما قبّلهما النبيّ و حملهما على الكتفين، الإمام الزكيّ «أبي محمد الحسن» و الإمام الشهيد «أبي عبد الله الحسين».
و بعد، فيقول الحقير ذو العمل اليسير و الزلل الكثير، ساكن السُّدَّة(4)السنية و تراب العتبة العلية الحسينيّة، المعتصم بحبّ النبيّ و الوصي «وليّ بن نعمة الله الحسيني الرضوي»: قد كان في قصدي دائماً أن أجمع شيئاً في غرر مناقب الإمامَين الهُمامين(5)السيّدين السندين، و السعيدين و الشهيدين، المظلومين المقتولين الصابرين الشاكرين النورين النيّرين الكوكبين الزاهدين البحرين الزاخرين الدُّرين الفاخرين القدوتين الطاهرين الأمّتين الصفوتين السبطين الريحانتين الإمامين الأخوين، الإمام الزكيّ «أبي محمد الحسن»، و الإمام الشهيد
1) . الوفيّ ج أوفياء: كثير الوفاء، الّذي يعطي الحقّ و يأخذ الحقّ.
2) . لَبَدَ بالشيء: لصق به - لبد القومُ بالرجل: لزموه و أطافوا به - و اللابد: الأسد.
3) . الشنف ج شُنوف و أشناف: ما علِّق في الأذُن أو أعلاها من الحَلْي.
4) . السدّة ج سُدَد: ما يجلس عليه كالمنبر، الرتبة و المنصب.
5) . الهُمام: السيّد الشجاع السخيّ، الملك العظيم الهمّة.
«أبي عبد الله الحسين».
و كان يعاوقني عن مرامي حوادث الزمان، و بما طلبني به دهر الخوّان و لم يساعدني. فقلت في نفسي: و أنى التناوش إلى بلوغ تلك المطلب الجليل؛ لأنّ بضاعتي قليلٌ و لساني كليل، و لا أظفر بذلك المطلوب إلا بعناية توفيق الله سبحانه و الاستمداد من فُيُوض(1)أرواحهما و أرواح جدّهما و أبيهما؛ و لهذا قعدَتْ عزيمتي عن تلك المرام، و صرفت همّي عنه حتى يبلغ الكتاب أجله.
فلمّا رأيت أهل هذا الزمان من الجهّال و الأعيان كثيرَ الجهل بمعرفتهما، قليل العلم بعلوّ شرفهما و جلالة محلّهما، بل اقتصروا في معرفتهما بآرائهم الفاسدة و أفكارهم الكاسدة؛ لكونهم صَغّروا قدرهما، و قصروا في معرفتهما، و احتقروا أمرهما، و ضيعوا بواجب حقّهما، و تهاونوا بعظيم شأنهما و علو منزلتهما إلا القليل من اُولي البصائر و النهى العارفين بحقّهما العالمين بفضلهما المعتقدين أنّهما خير خلق الله بعد جدّهما و أبيهما، و هما بلغا من الله مقاماً لا يبلغه أحد من غيرهما، و لا يناله سواهما.
فعند ذلك نهضَت لي عزيمتي القاعدة، و تحركت همّتي الساكنة فوجّهت قريحة خاطري، و شرعت في جميع مناقبهما المتفرقات: مِن مُسنده و مرفوعه و من أصوله و من فروعه، و ألهمت بإخراجه من القوّةِ إلى الفعل. و نظمته في سلك البيان من أحاديث الصحاح و الحسان، و خضت في بحر فضائلهما و أخرجت منهما اللؤلؤ و المرجان ما لم يطمثهنّ من قبلي إنس و لا جانّ، و أرجو من الله بجمعه الحور و الولدان.
و أنا أعتذر فيه إليهما لعجزي عن إحاطة مفاخرهما و قصوري عن إتيان
1) . الفَيْض ج الفُيوض: الكثير؛ رجل فَيْض: كثير المعروف؛ فاض فَيْضا و فيوضا السيلُ: كثر و سال.
مآربهما؛ لأنّي جمعتُ ما ذكرتُ من فضائلهما في هذا الكتاب، فهو غرفة من البحار و قطرة من الأمطار و قراضة من الدنيا. و من ذا يحيط بفضلهما؟ و أين الثريا من يد التناول؟!
ثمّ طلبتُ الإعانة و التوفيق من الله في إتمامه فجاء بعون الله و فضل لطفه كما يحبّه كلّ محبّ و يهواه، و سميته مجمع البحرين في مناقب السبطين الحسن و الحسين، و ما قصدت بذلك إلا تقربا إلى الله سبحانه و إلى رسوله و إلى أبيهما و إليهما - صلوات الله عليهما - و رتبته على خمسة و عشرين باباً:
الباب الاول: في ذكر ولادتهما عليهما السلام معاً.
الباب الثاني: في ذكر تسميتهما عليهما السلام معاً.
الباب الثالث: في ذكر كنيتهما و ألقابهما معاً.
الباب الرابع: في ذكر نسبهما عليهما السلام معاً.
الباب الخامس: في ذكر الاستدلال على إمامتهما عليهما السلام معاً.
الباب السادس: ما ورد من القرآن في حقّهما عليهما السلام معاً.
الباب السابع: في ذكر محبّة النبيّ لهما عليهما السلام معاً.
الباب الثامن: في ذكر محبّة النبيّ للحسن عليه السلام مفرداً.
الباب التاسع: في ذكر محبّة النبيّ للحسين عليه السلام مفرداً.
الباب العاشر: في ذكر فضائلهما عليهما السلام معاً.
الباب الحادي عشر: في ذكر فضائل الحسن عليه السلام مفرداً.
الباب الثاني عشر: في ذكر فضائل أبي عبد الله الحسين مفرداً.
الباب الثالث عشر: في ذكر إكرام الله و إفضاله لهما عليهما السلام معاً.
الباب الرابع عشر: في ذكر معجزات أبي محمد الحسن عليه السلام مفرداً.
الباب الخامس عشر: في ذكر معجزات أبي عبد الله الحسين مفرداً.
الباب السادس عشر: في ذكر جودهما عليهما السلام معاً.
الباب السابع عشر: في ذكر جود أبي محمد الحسن مفرداً.
الباب الثامن عشر: في ذكر جود أبي عبد الله الحسين مفرداً.
الباب التاسع عشر: في ذكر مكارم أخلاقهما عليهما السلام معاً.
الباب العشرون: في ذكر مبلغ عمرهما و مدة خلافتهما عليهما السلام معاً.
الباب الحادي و العشرون: في ذكر وفات أبي محمد الحسن عليه السلام مفرداً.
الباب الثاني و العشرون: في عدد أولادهما عليهما السلام معاً.
الباب الثالث و العشرون: في ذكر مقتل أبي عبد الله الحسين مفرداً.
الباب الرابع و العشرون: في فضل زيارة أبي عبد الله الحسين عليه السلام.
الباب الخامس و العشرون: في فضل أرض كربلاء و الشفاء بتربتها.
أقول أوّلاً قبل الشروع، في مدح السبط الأوّل و الإمام الثاني أبي محمّد الحسن
هو السيّد الحصور، و الإمام الصبور، و العلم المنشور، و الدر المنثور، و السيف المشهور، سبط خير المرسلين، و نجل سيّد الوصيّين، و نتيجة سيدة نساء العالمين، و رابع الخمسة الميامين، و ثالث الأولياء المنتجبين، الذي جعله الله و آخاه أشرف خلقه أجمعين. الجدّ سيّد الأنبياء، و الأب سيّد الأوصياء، و الأم فاطمة الزهراء، و الدار البطحاء. فضله معروف، و كرمه موصوف؛ ينجلي الغيث بفيض كفّه، و يخجل البحرُ بجوده و لطفه! أصوله كريمة، و أخلاقه عظيمة، و أياديه غنيمة، و حبه فرض لازم، و ودّه حكم لاذب، و طاعته تمام الإيمان، و مخالفته كلّ الخسران، و الإقرار بإمامته يوجب الرضوان، و الإنكار بفضله يُدخل النيران.
إمام الأمّة، و ثاني الأئمة، الناطق بالحكمة، و المؤيد بالعصمة، و من حبّه من
النار جنّة، و متابعته طريق يوصل إلى نعيم الجنة، و حبه على المؤمنين فرض لا سنّة. ذو النسب الطاهر، و الحسب الظاهر، و الأصل الفاخر، و المجد الأعبل، و الشرف الأطول، و الحكم الأعدل، الذي تردّى بالمجد و المعالى، و اتزد و تصدى للبذل و الأيدي، و اشتهر و ظهر عنه العلم و انتشر، و بخدمته الأمينُ جبرائيل افتخر!
قاسم الله ماله مرارا، و آثر المسكين و اليتيم و الأسير بقُوته إيثاراً، و كان للمسلمين نوراً و منارا، و للضعفاء غيثاً مدراراً. نشرَتْ أعلامُ الإيمان بمعالم علمه، و ظهرت أحكامُ القرآن بواضح حكمه، و رسخت أصول الدين في صعيد القوّة بجِدّه، و سبقت فروع الشرع في سماء العزّة بجدّه، فعلوم التوحيد عنه ينابيعها تفجّرت، و أسرار التنزيل بقوانين معارفه ظهرت.
هو رابع أهل الكساء، معدن العلم و السخاء منبع الكرم و الوفاء، شجرة المودّة و الصفاء، بحر الجود و العطاء، ابن خير الرجال و النساء، كلمة التقوى، و عروة الوثقى، سليل الهدى، رضيع التقوى، غيث الندى(1)، غياث الورى، شمس الضحى، بدر الدجى(2)، كهف التقى، جود النهى، عَلم الهدى، أشبه الخلق بالمصطفى، وليّ عهد المرتضى، ثمرة قلب الزهراء.
إمام العارفين، و قبلة الموحّدين، و قدوة المتّقين، و علم المهتدين، ينبوع الحكمة، و معدن العصمة، كاشف الغمّة، مفزع الأمّة، وليّ النعمة، عالى الهمّة، جوهر صدق النبوّة و الولاية، صاحب اللواء و الراية، أصل العلوم و الدارية، و الفضل و الكفاية، السبط المبجَّل(3)، و الإمام المفضَّل، أفضل الخلائق نسباً، و أجلهم حسباً، و أعظمهم حلماً، و أكثرهم علماً، و أوفرهم سلماً، الإمام المؤتمن،
و المظلوم الممتحن، واضع الفرائض و السنن، و صاحب السمّ و المحن، الإمام الثاني و السبط «أبي محمد الحسن».
أقول ثانياً في مدح الإمام أبي عبد الله الحسين عليه السلام:
هو السيد الشهيد، و الولي الرشيد، و المظلوم الفريد، إمام الأمّة، و أبو الأئمّة، و معدن الحكمة، و ينبوع العصمة، و شفيع الأمّة، و جد الأئمة، و ابن قسيم النار و الجنة، و سيد شباب أهل الجنّة، و من حُبّه من النار جُنّة، و ولايته فرض على الأمّة لا سنّة، نور عترة النبوية، و صفوة ذرّيّة الفاطمية، و شرف السادة الهاشمية، و فخر أنساب الفرق العلوية، ابن خير البريّة، المقتول بأيدي شرّ البريّة، الأصل السامي، و الفرع النامي، و المجاهد و المحامي، و البحر الطّامي(1)، سيّد الأباعد و الأداني، الأوّاه الحليم، و الجواد الكريم، و العطوف الرحيم، و المولى العظيم، صاحب المحنة العامّة، و الرزنة(2)الطامّة(3)، و المصيبة الكبرى، و الواقعة العُظمى، سليل البررة، قتيل العبرة، صريع الفجرة، طريح الكفرة، جريح الغَدرة.
النبوة أصله، و الإمامة نسله، و في القيامة فضله، كريم الجدّ و الآباء، خاتم أصحاب الكساء، ابن خير الرجال و النساء. جدّه سيد الأنبياء، و أبوه أفضل الأوصياء، و أمه البتول الزهراء، و مغرسه البطحاء، أشرف خلق الله، و أفضل شهيد في الله، التابع لمرضات الله، و المتحقق بصِفات الله، و الدليل على ذات الله، الباذل مهجته في طاعة الله، و البائع نفسه من الله، و المجاهد في سبيل الله، القائم بأمر الله، و السارع لحكم الله، المخلص بجهاده في الله، المُوفي بما عاهد عليه الله. كتف الرسول مصعده و مركبه، و ثدي البتول مأكله و مشربه. كلّ شرف لشرفه يخضع
و كل مجد لمجد جلاله يضرع، و كل مؤمن له يتبع، و كل منافق عن سبيله و سبيل الله يتكعكع. لا يقبل الله إيمان عبد إلا بحبه، و لا يزكي عمل عامل إلا بولايته و ولاية أبيه، و لا يُدخِل الجنة إلا متمسكا بحبله، و لا يُصلي في النار إلا منكر فضله، و لا يسأل بين اللحود بعد التوحيد إلا عن حبّه.
هو أطول خلق الله في المجد باعاً، و أرجمهم ذراعاً، و أشرفهم رهطا و أشياعا.
جدّه المصطفى، و أبوه المرتضىٰ، و ولده الأئمّة الأزكياء، و نسله الأبرار الأتقياء، و المجاهد الصبور، و المحامد الشكور، و الليث الهصور(1)و السيد الحصور، و الفارس المذكور، أصل الأئمة، و مفزع الأمّة، و سراج الغمّة(2)، و كاشف المُلمّة(3)، أطهر الأنام أصلا، و أظهرهم فضلاً، و أصدقهم قولاً، و أعدلهم حكماً، و أزكاهم عملاً، و أنقاهم فعلاً، و أتقاهم نحلاً، و أنداهم(4)كفّاً، و أعلاهم وصفاً، و أشرفهم رهطاً، و أقومهم قسطاً.
سودده فاخر، و أعلاه ظاهر، و مجده باهر، و فضله متظاهر، و صفاته متوافر، و آلاؤه متبارك، و نعماؤه متكاثر. لا يوصف نعته و لا يحصىٰ صفاته. كم أغنى ببرّه عائلاً، و كم آثر بقُوته سائلا و كم أجاد بفضله عاجلا، و كم أعطى بجوده نائلا!
أفخر أسباط الأنبياء، و أفضل أولاد الأولياء و الأوصياء، محيي الليل بركوعه و سجوده بين يدي معبوده، و مجري السيل بنائله و جوده، و أعظم من بذل في الله مجهوده، إمام المشرقين و المغربين، و الفضة ابن الذهبين، و نتيجة القمرين بل الشمسين، ريحانة رسول الثقلين، الذي طال ما قبَّله النبي و حمله على الكتفين،
سيّدِي و مولاي و مبتغاي و مقتداي «أبي عبد الله الحسين».
هو ذخري و ذخيرتي، و معاذي و ملاذي، و اعتصامي في حَياتي و مماتي، و في يوم حشري و قيامي من حفرتي، و حبه ديني و يقيني، و مشهده مسكني و مدفني، و ولاه روحي و راحتي في جسدي، و قبره أنيسي و روحي و ريحاني. إليه أمر الحوض و الشفاعة، و له منّا السمع و الطاعة. مَن اتّخذ حبّه تجارةً ربحت تجارته في الدنيا و الآخرة، و من تولّى عنه إلى سواه خسر الدنيا و الآخرة؛ «ذلك هو الخسران المبين».
أصحّ الأقوال في ولادته، أنّه ولد عليه السلام بالمدينة في النصف من شهر شعبان(1)سنة ثالث من الهجرة، و لما ولد عليه السلام و أعلم به النبيّ صلى الله عليه و آله أخذه و أذن في أُذنه.
و روى ابن خشاب أنّه(2)ولد عليه السلام لستّة أشهر، و لم يولد لستّة أشهر مولود (فعاش) إلا الحسن(3)و عيسى بن مريم [عليهما السلام](4).
و ذكر ابن شهرآشوب في كتاب مناقب آل أبي طالب أنّه ولد عليه السلام بالمدينة ليلة النصف من شهر رمضان [عام أحد] سنة ثلاث من الهجرة، و قيل سنة اثنين.
و جاءت بأمّه(5)فاطمة [عليها السلام] إلى النبيّ صلى الله عليه و آله يوم السابع من مولده(6)في خرقة من حرير
الجنة، و كان جاءَ بها جبرئيل(1)[إلى النبيّ] فسمّاه حسناً، وعَقّ عنه كبشاً.(2)
و ذكر الدولابي في كتابه المسمَّى بالذريّة الطاهرة، قال: تَزوّج عليٌّ فاطمة عليها السلام(3)فوَلدت لهُ حسناً بعد أُحد بسنتين. و كان بين وقعة أُحد و بين مقدم النبيّ صلى الله عليه و آله المدينة سنتان و ستة أشهر و نصف(4)فولدته لأربع سنين و ستة أشهر [و نصف] من التاريخ(5).
و رَوى أنّه عليه السلام وُلد في النصف من شهر رمضان سنة ثلاث من الهجرة، وعَقّ عنه رسول الله صلى الله عليه و آله كبشاً(6)و حلق رأسه، و أمر أن يتصدّق فضة (به)(7).
و رَوى أنّ فاطمة عليها السلام أرادت أن تعقّ عنه بكبش [عظيم](8)، فقال رسول الله صلى الله عليه و آله:
لا تعقّي عنه [بشيء](9)و لكن احلقي رأسه، ثمّ تصدّقي بوزنه من الورق في سبيل الله عز و جل.(10)
و منه عن ابن عباس، أنّ رسول الله صلى الله عليه و آله عَقّ عنه(11)كبشاً و عن الحسين كبشاً(12).
1) . في المصدر: و كان جبرئيل نزل بها.
2) . المناقب، ج 4، ص 28.
3) . في الذريّة الطاهرة: تزوّج فاطمةَ عليّ بن أبي طالب.
4) . «و نصف» ليس في الذريّة الطاهرة و يكون في كشف الغمة و النسخة.
5) . الذريّة الطاهرة، ص 102؛ كشف الغمة، ج 1، ص 514.
6) . في المصدرين: «بكبش».
7) . في الذرية الطاهرة: «بوزنه فضّة»، و في كشف الغمة: «بزنته فضّة». المصدران السابقان.
8) -
9) - 8 و. الإضافة من الذرية الطاهرة.
10) . الذريّة الطاهرة ص 102، بدون عبارة «عز و جل» في آخره؛ كشف الغمة، ج 1، ص 514.
11) . في المصدرين: عن الحسن.
12) . الذريّة الطاهرة، ص 103؛ كشف الغمة، ج 1، ص 514.
و قال محمّد بن يوسف الحنكي(1)في كتابه «كفاية الطالب في مناقب عليّ بن أبي طالب»: ولد عليه السلام بالمدينة ليلة النصف من رمضان سنة ثلاث من الهجرة و كان أشبه الناس برسول الله صلى الله عليه و آله.(2)
و قال أبو عليّ الطبرسي في كتابه «إعلام الورى»: إنّه ولد عليه السلام في النصف(3)من شهر رمضان سنة ثلاث من الهجرة [...] و قبض رسول الله صلى الله عليه و آله و له من العمر يومئذ سبع سنين و أشهر، و قيل ثماني سنين، و قام بالأمر بعد أبيه عليه السلام و له سبع و ثلاثون سنة، و أقام في خلافته ستّة أشهر و ثلاثة أيّام(4). فهذا ما ذكر من اختلاف الأقوال في مولده.
و الثاني في ذكر ولادة السبط الثاني الإمام أبي عبد الله الحسين عليه السلام.
ذَكر عليّ بن عيسى في كتابه «كشف الغمّة» أنّه ولد عليه السلام بالمدينة لخمس خلون من شعبان، سنة أربع من الهجرة بعد أخيه بعشرة أشهر و عشرين يوماً.(5)
و ذكر ابن شهرآشوب في كتابه أنّ ولادته عليه السلام كانت في آخر شهر ربيع الأوّل سنة ثلاث من الهجرة، و روى أنّه لم يكن بينه و بين أخيه إلا الحمل، و الحمل بستّة أشهر، فلمّا ولد عليه السلام و أعلم النبيّ صلى الله عليه و آله أخذه و أذن في أُذنه اليمنى، و أقام في اليسرىٰ.(6)
و روي مرفوعاً إلى عليّ عليه السلام أنّه قال: لمّا حَضرت ولادة فاطمة عليها السلام قال رسول الله صلى الله عليه و آله لأسماء بنت عميس و أم سلمة: اُحضراها، فإذا وقع ولدها و استهل فأذِّنا في
أذُنه اليمنى، و أقيما في أذُنه اليسرى؛ فإنّه لا يفعل ذلك بمثله إلاّ عُصِمَ مِن الشيطان (الرجيم)، و لا تُحْدثا شيئاً حتّى آتيكما. فلمّا وَلدت فعلتا ذلك، فأتاه النبيُّ صلى الله عليه و آله فسرّه و لبأه(1)بريقه، قال: اللّهم إنّي أعيذه بك و ولده من الشيطان الرجيم.(2)
و في «الأمالي» عن صفيّة بنت عبد المطلب، قالت: لمّا سقط الحسن عليه السلام من بطن أمّه كنت واليتها(3)قال النبيّ صلى الله عليه و آله: يا عمّة، هلمّي إليَّ ابني، فقلت: يا رسول الله، إنّا لم نُنظّفه (بعدُ) فقال عليه السلام: يا عمّة، أنت تُنظّفيه؟ إنّ الله عز و جل(4)قد نظّفه و طهره.(5)
و قال الشيخ المفيد رحمه الله في كتاب الإرشاد: ولد عليه السلام [بالمدينة] في الخامس و العشرون(6)من شعبان سنة أربع من الهجرة، و جاءت به أمّه فاطمة عليها السلام إلى جدّه رسول الله صلى الله عليه و آله فاستبشر [به] و سماه حسينا، وعقّ عنه كبشا.
و ذكر محمّد بن قولويه القمي في كتاب المزار مرفوعاً عن أبي عبد الله عليه السلام: أنّ جبرئيل عليه السلام نزل على محمد صلى الله عليه و آله، فقال: يا محمّد، إنّ الله يُقرئك(7)السلام، و يبشرك بمولود يولد من فاطمة عليها السلام تقتله أمّتك من بعدك. فقال: يا جبرئيل، و على ربّي السلام. لا حاجة لي في مولود يولد من فاطمة، تقتله أمّتي من بعدي! قال: فعرج جبرئيل [عليه السلام] إلى السماء، ثمّ هبط فقال [له مثل ذلك فقال: يا جبرئيل، و على ربّي السلام؛ لا حاجة لي في مولود تقتله أمّتي من بعدي! فعرج جبرئيل إلى السماء، ثمّ
هبط فقال له:] يا محمّد، إنّ ربّك يقرئك السلام، و يبشرك أنّه جاعل في ذريّته الإمامة و الولاية و الوصية، فقال: قد رضيت.
ثمّ أرسل إلى فاطمة عليها السلام: إنّ الله يبشّرني بمولودٍ يولد منك تقتله أمّتي من بعدي، فأرسلَتْ إليه أنْ: لا حاجة لي في مولود يولد منّي تقتله أمّتك من بعدك! فأرسل إليها أنّ الله جاعل في ذرّيته الإمامة و الولاية و الوصية، فأرسلَت إليه: إنّي قد رضيتُ فحملَته «كُرها، و وضعته كرها، و حمله و فصاله ثلاثون شهراً حتى إذا بلغ أشدّه و بلغ أربعين سنة قال ربّ أوزعنى أن أشكر نعمتك التي أنعمت عليَّ و على والديّ و أن أعمل صالحاً تَرضيه و أصلح لي في ذرّيتي (إِنِّي تُبْتُ إِلَيْكَ)»(1)[فلو] أنّه قال: أصلح في(2)ذرّيتي، لكانت ذرّيته كلّهم أئمة.
و لم يرضع الحسين من فاطمة و لا من أنثى، و لكنه كان يؤتى به النبيّ صلى الله عليه و آله فيضع إبهامه في فيه فيمصّ منها ما يكفيه اليومين و الثلاثة، فنبت لحم الحسين [عليه السلام] من لحم رسول الله صلى الله عليه و آله، و دمه من دمه، و لم يولد مولود لستة أشهر إلا عيسى بن مريم و الحسين بن علي عليهما السلام.(3)
و ذكر ابن شهرآشوب في كتاب المناقب أنَّ فاطمة عليها السلام اعتلت لمّا وَلدتِ الحسينَ و جف لبنها، فطلب رسول الله صلى الله عليه و آله مُرضعاً فلم يجد، فكان يأتيه فيلقمه(4)إبهامه فيمصّها، و يجعل الله له في إبهام رسول الله صلى الله عليه و آله رزقاً يغدوه. و قيل(5): بل كان رسول الله صلى الله عليه و آله يدخل لسانه في فيه فيغرّه كما يغُرّ(6)الطير فرخه، فيجعل الله له في
ذلك رزقاً ففعل ذلك (به) أربعين يوماً و ليلة، فنبت لحمه من لحم رسول الله صلى الله عليه و آله(1).
و في الكتاب المذكور أنَّ الله تعالى هنّأ النبيّ صلى الله عليه و آله بحمل الحسين [عليه السلام] و ولادته، و عزاه بقتله، فعرفت فاطمة ذلك فكرهت و نزلت(2)«حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ كُرْهاً وَ حَمْلُهُ وَ فِصٰالُهُ ثَلاٰثُونَ شَهْراً» فحملُ النساء تسعة أشهر، و لم يولد مولود لستّة أشهر عاش غير عيسى و الحسين عليهما السلام.(3)
و منه عن ابن بنت(4)أميّة الخزاعيّ قالت: لمّا حملت فاطمة عليها السلام بالحسن عليه السلام خرج النبيّ صلى الله عليه و آله في بعض وجوهه فقال لها: إنّكِ ستلدين غلاماً قد هنّأني به جبرئيل، فلا تُرضعيه حتّى أصير إليك. قال: فدخلتُ على فاطمة عليها السلام حين ولدتِ الحسن و له ثلاثٌ ما أرضعَته، فقلت لها: أعطيته(5)حتى أرضعه، فقالت: كلّا، ثم أدركتها رقّة الأمّهات فأرضعته، فلمّا جاء النبيّ صلى الله عليه و آله قال لها: ما ذا صنعت؟ قالت: أدركتني(6)عليه رقّة الأمّهات فأرضعته، فقال: أبى الله عز و جل إلا ما أراد، فلمّا حملت بالحسين عليه السلام قال لها: يا فاطمة، إنّك ستلدين غلاما قد هنّأني به جبرئيل، فلا ترضعيه حتى أجيء إليك، و لو أقمت شهرا! قالت: اَفعل ذلك.
و خرج رسول الله صلى الله عليه و آله في بعض وجوهه فولدت فاطمة الحسين عليهما السلام، فما أرضعته حتى جاء الرسول صلى الله عليه و آله(7)فقال لها: ما ذا صنعتِ؟ قالت: ما أرضعته، فأخذه
و جعل لسانه في فمه، فجعل الحسين يمصّ حتى قال النبيّ صلى الله عليه و آله: إيهاً حسين! إيهاً حسين! ثمّ قال لها: أبى الله إلا ما يريد؛ هي فيك و في ولدك، [يعني] الإمامة.(1)
و روى ابن عباس [و الصادق عليه السلام] أنّ الحسين عليه السلام لمّا وُلد أمر الله جبرئيل أن يهبط في ألف من الملائكة، فيهنّئ رسول الله من الله تعالى و من جبرئيل، قال:
فهبط جبرئيل فمرّ على جزيرة في البحر، فيها ملك يقال له: «فرطس»، فكان في الجملة(2)فبعثه الله في شيء فأبطأ عليه، فكسر جناحَه و ألقاه في تلك الجزيرة، فعَبدَ الله سبع مائة عام حتّى ولد الحسين، فقال الملك لجبرئيل: أين تريد؟ قال: إنّ الله عز و جل أنعم على محمّد بنعمة فبُعثتُ أُهَنِّيهِ من الله و مني، فقال: يا جبرئيل، احملني معك لعلّ محمداً يدعو لي، قال: فحمله فلمّا دخل جبرئيل على النّبيّ عليه السلام هنَّأه من الله و منه، و أخبره بحال فرطس، فقال له النبيّ صلى الله عليه و آله: قل له يتمسّح بهذا المولود، و عد إلى مكانك.
قال: فتمسّح فرطس بالحسين عليه السلام و ارتفع، فقال: يا رسول الله، أما إنّ أمّتك ستقتله، و له عليَّ مكافاة: لا يزوره زائر إلا أبلغته عنه، و لا يسلّم (عليه) مسلِّم إلّا أبلغته سلامه، و لا يصلّي عليه مصلّ إلا أبلغته صلاته، ثمّ ارتفع.
قال ابن عباس: فالملك لا يُعرف(3)في الجنّة إلا بأن يقال: هذا مولى الحسين بن عليّ بن أبي طالب عليه السلام!(4)هذا ذكر ابن شهرآشوب حديث فرطس في كتابه.
و بطريق آخر ذكره أبو جعفر الطّوسى في مصباح الأنوار(5)[روايةً عن القاسم بن
العلاء الهمداني حديث فطرس الملك في الدعاء و في المسألة الباهرة في تفضيل الزهراء الطاهرة عن أبي محمّد الحسن بن الطاهر الهاشمي القائني] و هو أنّ الله تعالى كان خيّره من عذاب في الدنيا و في الآخرة(1)فاختار عذاب الدنيا، فكان معلّقاً بأشفار عينيه في جزيرة [في] البحر؛ لا يمرّ به حيوان، و تحته دخان متيرة(2)غير منقطع، فلمّا أحسّ الملائكة نازلين سأل مَن مرّ به منهم عمّا أوجب لهم ذلك، فقال: وُلد للحاشر النبيّ الأمّي أحمد من بنته و وصيه ولد يكون منه أئمة الهدى إلى يوم القيامة، فسأل من أخبره أنّه يهنّئ رسول الله صلى الله عليه و آله بتلك عنه، و يعلمه بحاله، فلمّا علِم النّبيّ صلى الله عليه و آله بذلك سأل الله أن يُعتقه للحسين، ففعل سبحانه فحضر فرطس، و هنأ النبيّ عليه السلام و عرج إلى موضعه و هو يقول: مَن مثلي، و أنا عتيق(3)الحسين بن عليّ و فاطمة وجدّه أحمد الحاشر(4)؟
و قال شرحبيل بن أبي عون: إنّ الملك الذي جاء إلى النبيّ(5)(في ولادة الحسين) إنّما كان ملك البحار؛ و ذلك أنّ ملكا من ملائكة الفردوس(6)نزل إلى البحر الأعظم، ثمّ نشر أجنحته [عليه] و صاح صيحة و قال (في صيحته): يا أهل البحار، البسوا أثواب الحزن(7)فإنّ فَرْخ (آل) محمّد مذبوح مقتول(8)! ثمّ جاء إلى النّبي صلى الله عليه و آله فقال: يا حبيب الله، يقتل هذا على الأرض قوم من أهل بيتك تقتلهم فرقة
1) . في المصدر: عذابه في الدنيا أو في الآخرة.
2) . في المصدر: منتن؛ (مَتَر الحبَل: مدّه).
3) . في المصدر: عتاقة.
4) . المناقب، ج 4، ص 74 و 75؛ لم يوجد في «مصباح المتهجد» للشيخ الطوسي.
5) . في «الفتوح»: صلى الله عليه و سلم و كذلك في سائر الموارد.
6) . في المصدر: الفراديس.
7) . في المصدر: يا أصحاب البحار البسوا ثياب الحزن.
8) . عبارة الرواية في كامل الزيارات تتم هاهنا.
من أمّتك ظالمة(1)متعدّية فاسقة، يقتلون فرخك الحسين ابن بنتك بأرض كرب و بلاء، و هذه تربته [يا محمّد]. قال: ثم ناوله قبضة من أرض كربلاء، و قال: تكون هذه التربة عندك حتّى ترى علامة ذلك. ثمّ حمل ذلك الملك من تربة الحسين في بعض أجنحته، فلم يبق ملك في سماء الدنيا إلا شمّ تلك التربة، [و صار فيها عنده خبر و أثر].
قال: ثمّ أخذ النّبيّ [صلى الله عليه و آله] تلك القبضة التي جاء بها الملك فشمّها(2)و هو يبكي و يقول في بكائه: «اللّهمّ لا تبارك في قاتل (الحسين) وَلدي، و أصله نار جهنّم. ثمّ دفع القبضة إلى أمّ السّلمة، و خبرها بمقتل(3)الحسين عليه السلام على شاطئ(4)الفرات، و قال: يا أمَّ سلمة، خذي هذه التربة إليكِ؛ فإنّها إذا تغيّرت و تحولت دماً عَبيطا(5)، فعند ذلك يقتل وَلدي(6)الحسين!
فلمّا أتى على الحسين سنة كاملة من مولده(7)هبط على رسول الله صلى الله عليه و آله اثنا عشر ملكا: أحدهم على صورة الأسد، و الثاني على صورة الثور، و الثالث على صورة التِّنِّين(8)، و الرابع على صورة بني آدم، و الثمانية الباقية على صورة شيء محترقة وجوههم، و قد(9)نشروا أجنحتهم و هم يقولون: يا محمّد، إنّه سيَنزل بولدك
1) . في المصدر: يا حبيب الله يقتل على هذه الأرض فرقتان من أمّتك إحداهما ظالمة.
2) . في المصدر: فجعل يشمّها.
3) . في المصدر: فأخبرها بقتل.
4) . في المصدر: بشاطئ.
5) . دم عبيط: خالص طريّ.
6) . في المصدر: إذا تغيّرت و استحالت دما عبيطا سيقتل ولدي.
7) . في المصدر: من مولده سنة كاملة.
8) . التنّين ج تنانين: الحوت، الحيّة العظيمة.
9) . في المصدر: و الرابع على صورة ولد آدم و الباقون الثمانية على صورة شتّى محمّرة وجوههم قد...
الحسين بن فاطمة ما نزل بهابيل(1)من قابيل، [و سيعطى هابيل أخو قابيل، و سيحمل على قاتله مثل وزر قابيل. قال:] و لم يبق في السماء مَلَكا إلا نزل على رسول الله صلى الله عليه و آله(2)كلٌّ يُعزّيه بالحسين عليه السلام، و يخبره بثواب ما يعطى، و (بما) يعرض عليه تربته و النبي [عليه السلام] يقول: اللّهم اخذل من خذله، و اقتل من قتله، و لا تمنعه بما طلبه!
و قيل: أتى(3)إلى النبيّ صلى الله عليه و آله ملك من ملائكة الصفيح الأعلى، لم ينزل إلى الأرض منذ خلق الله(4)الدنيا؛ و إنّما استأذن ذلك الملك [ربّه] (في ولادة الحسين)، و نزل شوقاً منه إلى رسول الله صلى الله عليه و آله. فلمّا نزل إلى الأرض أوحى الله سبحانه إليه: أن أخبر(5)محمداً بأنَّ رجلاً من أمّته - يقال له يزيد (لعنه الله) - يقتل فرخه الطاهر ابن الطاهرة نظيرة البتول (مريم) [ابنة عمران]، فقال الملك: إلهي و سيدي، لقد نَزلتُ من السّماء و أنا مسرور بنزولي على نبيّك محمّد صلى الله عليه و آله، فكيف(6)أُخبره بهذا [الخبر]؟ ليتني لم أنزل عليه!
فنودي الملكُ مِن فوق رأسه أن امض إلى ما أُمرت، فجاء و قد نشر أجنحته بين يدي رسول الله، و قال(7): السلام عليك يا حبيب الله، إنّي استأذنت ربّي بالنزول(8)إليك فأَذن لي، فليت ربّي دقّ جناحي و لم آتك بهذا الخبر، و لكني مأمور يا نبيّ
1) . في المصدر: بأبيك.
2) . في المصدر: في السماوات ملكا إلا و قد نزل إلى النبيّ صلى الله عليه و آله.
3) . في المصدر: قال المسوّر بن مخرمة: و لقد أتى.
4) . في المصدر: خلقتْ.
5) . في المصدر: أوحى الله عز و جل إليه: أيّها الملك أخبر.
6) . في المصدر: بنزولي إلى وليك محمّد فكيف... لم أنزل إليه.
7) . في المصدر: امض لما أمرت فنزل و قد نشر اجنحته حتى وقف بين يديه فقال.
8) . في المصدر: في النزول.
الله؛ اعلم أنّ رجلا من أمّتك يُقال له يزيد - زاده الله عذاباً - يَقتل فرخك الطاهر ابن (فرختك) الطاهرة (نظيرة البتول مريم)، و لم يمتّع [بالملك من] بعد ولدك، و سيأخذ الله على سوء عمله(1)فيكون من أصحاب النار. [قال: فلمّا أتت على الحسين...].(2)
قال كمال الدين بن طلحة في كتاب مطالب السَّئول في مناقب آل الرسول: اسم الحسن سمّاه به جدّه رسول الله صلى الله عليه و آله، فلمّا ولد عليه السلام قال: ما سمّيتموه؟ قالوا: حرباً.
قال: بل سَمّوه حسناً. ثمّ إنّه (صلى الله عليه و آله) عقَّ عنه [و ذبح] كبشاً. و بذلك احتجّ [الشافعي] في كون العقيقة سنّةً في(3)المولود. و تولى ذلك النبيّ صلى الله عليه و آله و منع أن تفعله فاطمة عليها السلام، و قال لها: احلقي رأسه، و تصدقي بوزن الشعر فضّةً، ففعلَت ذلك. و كان وزن شعره يوم حلقه درهما و شيئاً فتصدَّقَت به، فصارت العقيقة و التصدّق بزنة الشعر سُنّة [...].(4)
و عن أسماء بنت عميس أنّها قالت: لمّا وَلدت فاطمة الحسن جاء(5)النبيّ صلى الله عليه و آله فقال: يا أسماء، هاتي ابني، فدفعته إليه في خرقة صفراء، فرمى بها و قال: يا أسماء، أَ لَم أعهد إليكم أن لا تَلُفّوا المولودَ في خرقة صفراء؟! فلففته في خرقة بيضاء، و دفعته إليه فأَذّن في أذُنه اليُمنى، و أقام في اليسرى، ثمّ قال لِعليّ: أيَّ شيء سمّيتَ ابني [هذا]؟ فقال أمير المؤمنين: ما كنت لأسبقك باسمه [يا رسول الله]،
و قد كنت أُحبّ أن أسمّيه حرباً. فقال (رسول الله صلى الله عليه و آله): و أنا لا (أحبّ أن) أسبق ربّي باسمه.(1)
ثمّ هبط جبرئيل فقال: السلام عليك يا محمّد، العليّ الأعلى يُقرئك السلام و يقول: عليٌّ منك بمنزلة هارون من موسى و لا نبيَّ بعدك. سمّ ابنك هذا باسم ابن هارون. قال: و ما اسم ابن هارون، يا جبرئيل؟ قال: شَبَر. قال: لساني عربيّ. قال:
سمّه الحسن، [فسمّاه الحسن].
فلمّا كان [يوم] سابعه عقَّ عنه بكبشين أملحين و أعطى القابلة فخِذاً [و حلق رأسه]، و تصدق بوزن الشعر ورقاً، (و حلق رأسه)، و طلى رأسه بالخَلُوق(2)[ثمّ قال: يا أسماء، الدم فعل الجاهليّة...].(3)
و روى الجنابذي أنَّ عليّاً عليه السلام سمّى الحسن حمزةَ، و الحسين جعفراً، فدعا رسولُ الله صلى الله عليه و آله عليّاً و قال [له]: إنّي قد اُمرتُ أن أغيّر اسم ابنيَّ هذين. قال (على عليه السلام):
فما شاء الله و رسول الله(4)؟ قال: فهُما الحسن و الحسين.
و يظهر من كلامه أنّ الحسن بقي(5)مسمّى حمزة إلى حسين ولد الحسين، [و غيرت أسماءهما عليهما السلام وقتئذً و في هذا نظر لمتأمّله. أو يكون قد سمّى الحسن حمزة و غيره، و لما ولد الحسين سُمّي جعفرا فغيّره(6)، فتكون التسمية في زمانين، و التغيير كذلك.(7)
و عن جابر بن عبد الله الأنصاري، قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله: إنّما سُمّي الحسن حسناً لأنّ بإحسان الله قامت السموات و الأرض. و الحسن مشتقّ(1)من الإحسان، و علي و الحسن اسمان من أسماء الله تعالى، [و الحسين تصغير الحسن].(2)
اسمه في التوراة شَبير و في الإنجيل طاب.
قال كمال الدين بن طلحة: اسم الحسين اسم سمّاه به رسول الله صلى الله عليه و آله، لأنّه لمّا ولد و أعلم به النبيّ أخذه و أذن في أذنه اليمنى، و أقام في السيرى(3)و قال، سمّوه حسينا؛ فكانت تسمية أخيه بالحسن و تسميته بالحسين صادرة عن النبيّ صلى الله عليه و آله. ثمّ إنّه صلى الله عليه و آله عقّ [عنه]، و ذبح كبشاً، و حلقت والدتُه عليها السلام رأسه، و تصدقت بوزن شعره فضّة كما أمرها رسول الله صلى الله عليه و آله، و قد تقدّم ذلك في أخبار الحسن عليه السلام.(4)
و في كتاب «الفردوس» روى سلمان الفارسي عن النّبيّ صلى الله عليه و آله أنَّ هارون سمّى(5)ابنيه شَبَّر و شبير، و إني سمّيت ابنيَّ الحسن و الحسين بما سمّى هارون ابنيه [شبّرا و شبيرا](6).
1) . في المصدر: السماوات و الأرضون و اشتق الحسين.
2) . مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 398.
3) . في مطالب السئول كذلك: أذّن في أذنه و أقام كما فعل.
4) . مطالب السَّئول، ص 70؛ لكن نقلُ المؤلف من كشف الغمة، ج 2، ص 4.
5) . في المصادر: سمّى هارون.
6) . الإضافة ليس في المصدرين الأخيرين، نقلناه من الفردوس. الفردوس بمأثور الخطاب، ج 2، ص 339، ح 3533، كشف الغمة، ج 1، ص 525، مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 397.
قال الشيخ كمال الدين بن طلحة في كتاب مطالب السَّئول في مناقب آل الرسول: كنية الحسن أبو محمّد لا غيره، (و قيل: أبو القاسم)، و أما ألقابه فكثيرة:
التقيّ و الطيب و الزكي و السيد و السبط و الولي (و الأمين و الحجة و البر و المجتبى و السبط الأوّل و الزاهد)؛ كلّ ذلك [كان] يقال له و يطلق عليه، و أكثر هذه الألقاب شهرةً «التقيّ» لكن أعلاها رتبةً و أولاها به ما لقّبه به رسول الله صلى الله عليه و آله حيث وصفه و خصه بأن جعله نعتا له؛ فإنّه صحّ النقل عن النبيّ صلى الله عليه و آله فيما أورده الأئمّة الأثبات و الرواة الثقاة أنّه قال: «ابني هذا سيدٌ». و سيأتي هذا الحديث بالتمام في باب فضله إن شاء الله، فيكون أولى ألقابه «السيّد(1)».
و قال ابن خشّاب: كنيته أبو محمّد، و ألقابه: الوزير و التقي و القائم و الطيب و الحجة و السيد و السبط و الولي.(2)
قال كمال الدين بن طلحة: كنيته أبو عبد الله لا غير، و أما ألقابه فكثيرة: الرشيد و الطيب و الوفي و السيد و الزكي و المبارك (و الشهيد و السعيد) و التابع لمرضاة الله و السبط. فكلّ هذه [كانت] يقال له و يطلق عليه. و أشهرها: الزكيّ، (و) [لكن] أعلاها رتبة ما لقّبه به رسول الله صلى الله عليه و آله في قوله عنه و عن أخيه أنّهما سيّدا شباب أهل الجنة؛ فيكون السيّد أشرفها، و كذلك السبط فإنّه صحّ (النقل) عن رسول الله صلى الله عليه و آله أنّه قال: «حسين سبط من الأسباط». و سيأتي هذا الحديث في باب فضله(3).
و قال ابن خشّاب: يكنّى بأبي عبد الله (الحسين)، و لقبه الرشيد و الطيب و الولي(1)و السيد و المبارك و التابع لمرضاة الله و دليل على ذات الله [عز و جل] و السبط.
قال كمال الدين [محمّد] بن طلحة (الشافعي(2): قد) حصل للحسن و لأخيه الحسين (من شرافة النسب) ما لم يحصل لغيرهما؛ فإنّهما سبطا رسول الله صلى الله عليه و آله و ريحانتاه و سيدا شباب أهل الجنة، فجدّهما رسول الله صلى الله عليه و آله، و أبوهما عليّ بن أبي طالب بن عبد المطلب بن هاشم [عليهم السلام]، و أمهما الطهر البَتول(3)فاطمة بنت [محمّد] الرسول(4)سيدة النساء؛ نَسَبٌ كان عليه من شمس الضحى نوراً(5)، و من فلق الصباح عموداً(6). فقال: نسبهما عليهما السلام هو النسب الذي يتضأَّل(7)عنده الأنساب، و شرفهما عليهما السلام(8)هو الشرف الذي يحكم [أسجل] بصحته الأثر و الكتاب، فهما(9)دَوحَتا النبوة التي طابت فرعاً و أصلا، و شعبتا الفتوّة التي سمت عُلًى و رفعة [و نبلا]، و إنسانا عين السيادة و الفخار، و سليلا الشرف الذَين(10)الخيلاء في مضر و نزار.
1) . في المصدر: الوفيّ.
2) . مطالب السئول: ص 64.
3) . البتول: البِكر.
4) . في المصدرين: رسول الله صلى الله عليه و آله.
5) . في مطالب السئول: نسب كان عليه وضَح الضحى نورا.
6) . وجدت بقية العبارة في كشف الغمة فقط.
7) . تضاءَلَ: صغُر و ضعف، تصاغر و تقاصر.
8) . في مصدر: أقول: إن نسبه عليه السلام هو النسب... و شرفه عليه السلام.
9) . في المصدر: فهو و أخوه؛ و «الدَّوحَة: الشجرة العظيمة».
10) . في المصدر: الّذي.
و قد اكتنفهما العزّ و الشرف، و لازمهما السؤدد فما له عنهما منصرف، و أحاط بهما المجد من طرفيهما، و تصورا من الجلالة، و كادت أن تقطر من عطفيهما، و تكونا من الأَرْيَحِيَّة(1)، فهي تلوح عن(2)شمائلهما، و تبدو كما يبدو النهار على مَخائلهما(3)بذّ(4)الأضراب و الأمثال، و أين الضريب و المماثل؟! و ترفعا [في أوج الفتوة] عن العديل و المساجل، و أين العديل و المساجل؟! وفاقاً(5)في طيب الأعراق، و طهارة الأخلاق رتبة الأواخر و الأوائل، فعَلتْ سماء فضائلهما عن الشمس(6)[حتى قيل: أين الثريا من يد المتناول!] نسبهما يتّصل بمحمّد صلى الله عليه و آله من قِبل أمّهما بغير فصل، و من قبل أبيهما يجتمع في عبد المطلب، [فأعجب لطيف فرع و زكاء أصل...].(7)
و قد جاوز فضلهما و شرفهما على أطباق سبع سماوات. لا يحيط نسبٌ شرافة نسبهما، و لا يداني حسب يقرب حسبهما. ولادة أبيهما في الكعبة، و تزويج أمّهما في الجنّة، و كان يحرّك مهدهما جبرائيل، و يلاعبهما ميكائيل، و قد ركبا كتفي النبيّ، و ربيا في حجر الوصيّ.
وليت شعري؛ هل يوجد في أمّة نبيّنا أو في غيره مِن أمم الأنبياء أحد: جدُّه كجدّهما أو أب كأبيهما أو أمّ كأمّهما أو عمّة كعمّتهما أو خال كخاليهما! جدُّهما البشير النذير السراج المنير، و أبوهما عليّ بن أبي طالب سيد الوصيّين و قائد الغرّ
المحجّلين، و أمهما فاطمة سيّدة نساء العالمين، و عمهما جعفر الطيار يطير في الجنّة مع الملائكة، و خالهما القاسم بن رسول الله، و خالتهما زينب بنت رسول الله، وجدّتهما خديجة بنت خويلد، بل ليس خصلة من خصال المجد و لا مزيّة من مزايا الشرف إلا و هما أصلها و عينها و منبعها.
[الدليل الأوّل(1)]: قال الله تعالىٰ: «وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ اِتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُمْ بِإِيمٰانٍ» [و لا اتباع أحسن من اتّباع الحسن و الحسين و قال تعالى] «أَلْحَقْنٰا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ»(2)فقد ألحق [الله] بهما ذرّيّتهما برسول الله صلى الله عليه و آله، و شهد بذلك كتابه، فوجب لهم الطاعة بحقّ الإمامة مثل ما وجب للنبيّ لحقّ النبوة.
[الثاني]: و قال (الله) تعالى حكاية عن حملة العرش «اَلَّذِينَ يَحْمِلُونَ اَلْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنٰا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تٰابُوا وَ اِتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَ قِهِمْ عَذٰابَ اَلْجَحِيمِ رَبَّنٰا وَ أَدْخِلْهُمْ جَنّٰاتِ عَدْنٍ اَلَّتِي وَعَدْتَهُمْ وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّيّٰاتِهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ وَ قِهِمُ اَلسَّيِّئٰاتِ (وَ مَنْ تَقِ اَلسَّيِّئٰاتِ يَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمْتَهُ)» /(3)و قال أيضاً «وَ اَلَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنٰا هَبْ لَنٰا مِنْ أَزْوٰاجِنٰا وَ ذُرِّيّٰاتِنٰا قُرَّةَ أَعْيُنٍ»(4)و لا يَسبق النبيُّ صلى الله عليه و آله في فضيلة (إلّا وهما سبقا)، و ليس أحقّ بهذا الدعاء بهذه الصيغة منه و ذريته، فقد وجب لهم الإمامة.
[الثالث]: و يستدل على إمامتهما بما رواه الطريقان المختلفان و الطائفتان
المباينتان من نصِّ النبيّ صلى الله عليه و آله على إمامة الاثني عشر، و إذا ثبت ذلك فكلّ مَن قال بإمامة الاثني عشر قطع على إمامتهما.
[الرابع]: و يدل أيضاً ما ثبت بلا خلاف أنّهما دعَوَا النّاس إلى بيعتهما و القول بإمامتهما، فلا يخلو من أن يكونا [محقّين أو مبطلين: فإن كانا محقّين فقد ثبتت إمامتهما، و إن كانا] مبطلين وجب القول بإبطالهما و تضليلهما بادعائهما، و هذا(1)لا يقوله مسلم.
[الخامس]: و نستدل أيضاً بأنّ طريق إمامته(2)لا يخلو إمّا أن يكون هو النصّ أو الوصف و الاختيار، و كل ذلك قد حصل في حقّهما فوجب القول بإمامتهما.
[السادس]: و نستدل(3)أيضاً بما قد ثبت بأنّهما خرجا و ادعيا (الإمامة)، و لم يكن في زمانهما غير معاوية و يزيد، و هما قد ثبت فسقهما بل كفرهما، فوجب(4)أن يكون الإمامة للحسن و الحسين.
[السابع]: و نستدل(5)أيضاً بإجماع أهل البيت [عليهم السلام لأنّهم أجمعوا على إمامتهما، و إجماعهم حجّة.
[الثامن]: و يستدل] أيضاً بالخبر المشهور، أنّه قال عليه السلام: ابناي هذان إمامان قاما أو قعدا(6). أوجب لهما الإمامة بموجب القول سواءً نهضا بالجهاد أو قعدا عنه، دعيا إلى أنفسهما أو تركا ذلك. و طريقة العصمة و النصوص، و كونهما أفضل الخلق
تدلّ على إمامتهما، و كانت الخلافة [في] أولاد الأنبياء، و ما بقي لنبيّنا ولدٌ سواهما.
[التاسع]: و (أيضاً) من برهانهما بيعة رسول الله لهما، و لم يبايع صغيراً غيرهما.
[العاشر]: و نزول القرآن بإيجاب ثواب الجنّة عن عملهما مع ظاهر الطفولية منهما؛ قوله تعالىٰ: «وَ يُطْعِمُونَ اَلطَّعٰامَ»(1)الآيات، نعتهما(2)بهذا القول مع أبويهما، و أدخلهما في المباهلة. [و قال ابن علّان المعتزلي: هذا يدلّ على أنّهما كانا مكلَّفين في تلك الحال؛ لأنّ المباهلة لا تجوز إلا مع البالغين]. و قال (بعض) أصحابنا: إنّ صغر السنّ عن حدّ البلوغ لا ينافي كمال العقل، و بلوغ الحُلُم حدّ لتعلّق الأحكام الشريعة فكان ذلك لخرق العادة، فثبت بذلك أنّهما كانا حُجّتي(3)الله لنبيّه في المباهلة مع طفوليتهما، و لو لم يكونا إمامين لم يحتجّ الله بهما مع صغر سنّهما على أعدائه فتبيّن(4)في الآية ذكر قبول دعائهما، و لو أنّ رسول الله صلى الله عليه و آله وجد من يقوم مقامهم غيرهم لباهل بهم، أو جمَعهم معهم، فاقتصاره عليهم يبيّن فضلهم و نقص غيرهم، و قد قدّمهم في الذّكر على الأنفس ليبيّن على(5)لطف مكانهم و قرب منزلتهم، و ليؤذن بأنّهم مقدّمون على الأنفس [معدّون بها، و فيه دليل لا شيء] أقوى منه؛ إنّهم أفضل خلق الله.(6)
[الحادي عشر]: و روي عنه صلى الله عليه و آله أنّه قال للحسين عليه السلام: أنت إمام بن إمام، الإمام أخو الإمام أبو الأئمّة التسعة، تاسعهم قائمهم.(7)
كفاية الأثر ص 28:... عن أبي سعيد الخدري قال: سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله يقول للحسين: أنت الإمام ابن الإمام و أخو الإمام تسعة من صلبك أئمّة أبرار و التاسع قائمهم.
و المناقب، ج 4، ص 70؛ و كشف الغمة ج 2، ص 509 و الخصال ص 475:... عن سلمان الفارسي رحمه الله قال: دخلت على النبيّ صلى الله عليه و آله و إذا الحسين على فخذيه و هو يقبّل عينيه و يلثم فاه و هو يقول: أنت سيد ابن سيد أبو سادة أنت إمام ابن إمام أبو الائمّة أنت حجة ابن حجة أبو حجج تسعة من صلبك تاسعهم قائمهم.
[الثاني عشر]: و روي أنّ حبابة الوالبيّة (أتت علياً عليه السلام في رحبة المسجد فقالت:) يا أمير المؤمنين، ما دلالة الإمامة - رحمك الله؟ فقال لي: ايتيني بتلك الحصاة، و أشار بيده إلى حصاة فأتيته بها، فطبع لي فيها بخاتمه و قال: يا حبابة، إن ادّعى مدّعٍ الإمامة، و قدر أن يفعل كما فعلتُ فاعلمي أنّه محقّ مفترض الطاعة، و الإمام لا يعزب عنه شيءٌ يريده. قالت: ثمّ انصرفتُ حتى قبض أمير المؤمنين [عليه السلام] فأتيت(1)الحسن عليه السلام و هو في مجلس أمير المؤمنين عليه السلام، و الناس يسألونه. فقال لي: يا حبابة الوالبيّة، فقلت: نعم يا مولاي، فقال: هاتي ما معك، فأعطيته الحصاة فطبع فيها كما طبع أمير المؤمنين. [عليه السلام قالت:] ثمّ أتيتُ الحسين عليه السلام و هو في مسجد الرّسول صلى الله عليه و آله، فقرب و رحب(2)(و) قال: أ تريدين دلالة الإمامة؟ فقلت: نعم يا سيّدي، فقال: هات ما معك، فناولته الحصاة فطبع فيها [كما طبع أمير المؤمنين عليه السلام].
قالت: ثمّ رأيت عليّ بن الحسين [عليه السلام] و قد بلغ بي الكبر [إلى أن أعييتُ] و أنا أعدّ يومئذ مائة ثلاثة عشر(3)سنة، فرأيته راكعاً و ساجدا مشغولاً بالعبادة، فيئستُ من الدلالة، فأومى إليّ بالسبّابة فعاد إليّ شبابي. قالت: فقلت: يا سيّدي، كم مضى من الدنيا و كم بقي؟ قال: أمّا ما مضى فنعم، و أما ما بقي فلا، ثمّ قال: هات ما معك، فأعطيته الحصاة فطبع فيها، ثمّ أتيت [أبا جعفر عليه السلام فطبع لي فيها، ثمّ أتيت أبا
عبد الله عليه السلام فطبع لي فيها، ثمّ أتيت] أبا الحسن (عليه السلام) موسى بن جعفر [عليه السلام] فطبع [لي] فيها، ثمّ أتيت الرضا عليه السلام فطبع [لي] فيها. (و) عاشت حبابة [الوالبية] بعد ذلك تسعة أشهر على ما ذكر [ه عبد الله بن هشام].(1)
(روى) [الشيرازي في كتابه بالإسناد عن] الهذيل عن مقاتل عن محمّد بن الحنفية، عن الحسن بن عليّ (بن أبي طالب) عليه السلام، قال: كلّ ما في كتاب الله عز و جل (قوله) «إنّ الأبرار»، فو الله ما أراد به إلا علي بن أبي طالب عليه السلام و فاطمة و أنا و الحسين؛ لأنّا نحن الأبرار(2)بآبائنا و أمهاتنا، و قلوبنا علت بالطاعات و البر، و تبرأت من الدنيا و حبها و أطعنا الله في جميع فرائضه، و آمنا بوحدانيته، و صدقنا برسوله.(3)
و عنه بهذا الإسناد، قال الحسن بن علي عليه السلام في قوله [تعالى]: «في أيّ صورة ما شاء ركّبك»،(4)قال: صوّر الله عز و جل عليَّ بن أبي طالب [في ظهر أبي طالب] على صورة محمّد، فكان عليّ بن أبي طالب أشبه النّاس برسول الله صلى الله عليه و آله، و كان الحسين [بن علي] أشبه النّاس بفاطمة، و كنت [أنا] أشبه النّاس بخديجة الكبرى.(5)
و قال ابن عباس في قوله: «و لتسمعن من الذين اُوتوا الكتاب من قبلكم و من الذين أشركوا أذًى كثيراً»(6): نزلت في رسول الله خاصّة و أهل بيته.(7)و قرأ الباقر عليه السلام:
1) . كشف الغمة، ج 1، ص 534؛ كمال الدين، ص 536؛ مناقب آل أبي طالب، ج 1، ص 299 مع اختلاف يسير.
2) . في المصدر: «أبرار» بدل «الأبرار».
3) . مناقب آل أبي طالب: ج 4، ص 2.
4) . الانفطار (82)، 8.
5) . مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 2.
6) . آل عمران (3)، 186 و 110.
7) . في المصدر: أنزلت في رسول الله و أهل بيته خاصة.
«أنتم خير أمّة(1)أخرجت للنّاس» بالألف إلى آخر الآية. نزل فيها(2)جبرئيل، و ما عنى بها إلا محمدا و عليا و الأوصياء من ولده عليهم السلام.(3)
(روي عن) موسى بن جعفر (الكاظم) عن آبائه عليهم السلام و أبو الجارود عن الباقر عليه السلام وزيد بن عليّ في قوله تعالى: «فَقَدِ اِسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ اَلْوُثْقىٰ»(4)، قال: مودّتنا أهل البيت.(5)
و قال الحسن بن علي عليهما السلام في كلام له: و أعز به العرب عامّة، و شرف من شاء منهم(6)خاصة فقال: «و إنه لذكر لك و لقومك»(7).
و عن الباقر عليه السلام [في] قوله (تعالى): «[كَلاّٰ] إِنَّ كِتٰابَ اَلْأَبْرٰارِ» إلى قوله:
«اَلْمُقَرَّبُونَ»(8)و هو رسول الله و علي و فاطمة و الحسن و الحسين عليهم السلام.(9)
و قد صحّ عن الحسن بن علي عليهما السلام أنّه خطب النّاس فقال في خطبته: أنا مِن أهل البيت الذين افترض الله مودّتهم على كلّ مسلم فقال [تعالى شأنه]: «قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ»(10)، و قوله: «وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيهٰا حُسْناً»(11)،
1) . في النسخة: «الله» بدل «أمّة».
2) . في المصدر: بها.
3) . مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 2.
4) . البقرة (2)، 256.
5) . مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 2.
6) . في المصدر: منه.
7) . الزخرف (43)، 44. مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 3.
8) المطففين (83)، 18-28.
9) .. مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 3.
10) . الشورى (42)، 23.
11) . الشورى (42)، 23.
فاقتراف الحسنة مودّتنا أهل البيت.(1)
و روى إسماعيل بن [عبد] الخالق عن الصادق عليه السلام، قال: إنّها نزلت فينا أهل البيت أصحاب الكساء.(2)
و روى العكبري في فضائل الصحابة بإسناده عن أبي مالك و أبي(3)صالح عن ابن عبّاس، و الثمالي بإسناده عن السدي عن ابن [عبّاس]، قال: اقتراف الحسنة المودّة لآل محمّد عليهم السلام.(4)
روى عمّار بن يقطان الأسدي عن أبي عبد الله عليه السلام في قوله تعالىٰ: «إِلَيْهِ يَصْعَدُ اَلْكَلِمُ اَلطَّيِّبُ وَ اَلْعَمَلُ اَلصّٰالِحُ يَرْفَعُهُ»(5)، قال: ولاية أهل البيت، و أومى(6)بيده إلى صدره (قال:) فمن لم يتولّنا لم يرفع الله له عملا.(7)
روى أبو صالح عن ابن عباس في قوله (تعالىٰ: «قُلِ) اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ وَ سَلاٰمٌ عَلىٰ عِبٰادِهِ اَلَّذِينَ اِصْطَفىٰ»(8)، قال: هم أهل بيت رسول الله صلى الله عليه و آله: عليّ بن أبي طالب و فاطمة و الحسن و الحسين و أولادهم إلى يوم القيامة. هم صفوة الله و خيرته من خلقه.(9)
قال أبو نعيم الفضل(10)بن دكين بن سفيان عن الأعمش، عن مسلم بن اليقطين،(11)
1) . مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 3.
2) . مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 3.
3) . في المصدر: أبو.
4) . مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 3.
5) . الفاطر (35)، 10.
6) . في المصدر: قال: ولايتنا أهل البيت و أهوى.
7) . مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 3.
8) . النمل (27)، 59.
9) . مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 380.
10) . في المصدر: الفضيل.
11) . في المصدر: مسلم البطين.
عن سعيد بن جبير في قوله [تعالى]: «وَ اَلَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنٰا هَبْ لَنٰا مِنْ أَزْوٰاجِنٰا وَ ذُرِّيّٰاتِنٰا»(1)الآية، قال: نزلت هذه الآية - و الله - خاصّة في أمير المؤمنين [عليه السلام قال:] كان أكثر دعائه يقول: ربّنا هب لنا من أزواجنا، يعني فاطمة، [و ذرياتنا، يعني] الحسن و الحسين قرّة أعين. قال أمير المؤمنين: و الله ما سألت ربّي ولداً نضير الوجه، و لا سألته ولداً حسن القامة، و لكن سألت ربّي ولدين(2)مطيعين لله خائفين وجلين منه؛ حتى إذا نظرت إليه و هو مطيع لله قرت به عيني. قال: و اجعلنا للمتقين إماما. قال: نقتدي بمن قبْلَنا من المتقين فيقتدي المقتدون(3)بنا من بعدنا.
و قال الله (تعالى): «أُوْلٰئِكَ يُجْزَوْنَ اَلْغُرْفَةَ بِمٰا صَبَرُوا»، يعني عليّ بن أبي طالب و الحسن و الحسين و فاطمة، «وَ يُلَقَّوْنَ فِيهٰا تَحِيَّةً وَ سَلاٰماً خٰالِدِينَ فِيهٰا حَسُنَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقٰاماً»(4).
و قد روي أنّ «التين و الزيتون» نزلت فيهما(5).
(و قال) الصادق عليه السلام في قوله تعالىٰ: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ»(6)، قال: الكفلين الحسن و الحسين، و النور عليّ (بن أبي طالب).(7)
و في رواية سماعة عنه عليه السلام «نوراً تمشون به» قال: إماماً تأتمّون به.(8)
و اعلم أنّ الله تعالىٰ قال في التوحيد و العدل: «قُلْ تَعٰالَوْا إِلىٰ كَلِمَةٍ سَوٰاءٍ بَيْنَنٰا وَ بَيْنَكُمْ»(1). الأنعام (2)، 151.
(4-5) . و مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 368.(3)، و في النبوة و الإمامة: «قل تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ(4)، و في الشرعيّات و الأحكام: «قُلْ تَعٰالَوْا أَتْلُ مٰا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ» /(3)، و قد أجمع المفسّرون أنّ المراد بأبنائنا الحسن و الحسين.(4)
و قال أبو بكر الرازي: هذا يدلّ على أنّهما ابنا رسول الله، و أن ولد الابنة ابنٌ على الحقيقة.(5)
و ذكر عبد المحمود في كتاب الطرائف عن الشافعي بن المغازلي بإسناده عن أبي الحسن [عليه السلام]، قال: سألته عن قول الله عز و جل: «كمشكاة فيها مصباح» الآية، قال: المشكاة فاطمة، و المصباح الحسن و الحسين عليهما السلام «و اَلزُّجٰاجَةُ كَأَنَّهٰا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ»، قال: كانت فاطمة عليها السلام كوكب درّيّ(5)من نساء العالمين «يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبٰارَكَةٍ»، الشجرة المباركة إبراهيم، «لاٰ شَرْقِيَّةٍ وَ لاٰ غَرْبِيَّةٍ» لا يهودية و لا نصرانيّة، «يَكٰادُ زَيْتُهٰا يُضِيءُ»، قال: يكاد العلم ينطق منها «وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نٰارٌ نُورٌ عَلىٰ نُورٍ»، قال: منها(6)إمام بعد إمام «يَهْدِي اَللّٰهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشٰاءُ»، قال: يهدي لولايتهم(7)من يشاء.(8)
قيل:) اسم عليّ على ثلاثة أحرف، و اسم فاطمة خمسة أحرف؛ تكون الجملة ثمانية (أحرفٍ)، و أبواب الجنّة ثمانية، و اسم الحسن ثلاثة أحرف، و اسم الحسين أربعة أحرف؛ تكون الجملة سبعة أحرف، و أبواب جهنّم سبعة (أحرف)، فمن أحبّ علياً و فاطمة [فتح عليه ثمانية أبواب الجنة، و من أحبّ الحسن و الحسين أغلقت عنه سبعة أبواب جهنّم، و محمد عليّ فاطمة] (و) الحسن (و) الحسين عليهما السلام تسعة عشر حرفاً، فمن أحبّهم وُقي شرّ الزبانية التسعة عشر.(1)
روي في مسند ابن حنبل (قال): [إنّ] رسول الله صلى الله عليه و آله (قد) أخذ بيد الحسن و الحسين(2)[و قال:] من أحبّني و أحب(3)هذين و أحب أباهما و أمهما، كان معي في درجتي يوم القيامة.(4)
و ذكر قولويه في كتاب «كامل الزيارات» عن عمر بن مرّة، عن عبد الله بن سلمة، عن عبيدة السلماني، عن عبد الله بن مسعود، قال: سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله يقول: من كان يحبّني فليحبَّ ابنيَّ هذين؛ فإنّ الله أمرني بحبّهما.(5)
و أيضا من الكتاب المذكور: و روى عمر [و] بن شمر، عن جابر، عن أبي جعفر عليه السلام [قال:] قال رسول الله صلى الله عليه و آله: مَن أراد أن يتمسّك بعروة الله الوثقى الّتي قال
1) . مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 401.
2) . في كشف الغمة: «حسن و حسين»، و في مسند أحمد: «حسن و حسين رضى الله عنهما».
3) . ليس لفظ «أحبّ» في مسند أحمد.
4) . مسند أحمد، ج 1، ص 77؛ كشف الغمة، ج 1، ص 90 و 136 و 451 ناقلاً من مسند أحمد بن حنبل؛ مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 382؛ ناقلاً عن عدّة من مصادر العامّة غير مسند أحمد؛ نهج الحق، ص 225 ناقلاً من مسند أحمد.
5) . كامل الزيارات، ص 51.
الله عز و جل في كتابه فليتولَّ(1)عليَّ بن أبي طالب و الحسن و الحسين عليهم السلام؛ فإنَّ الله يحبُّهما مِن فوقِ عرشه.(2)
و منه بحذف الإسناد عن أبي عبد الله عليه السلام، قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله: مَن له بغض(3)الحسن و الحسين جاء يوم القيامة و ليس على وجهه لحم، و لم تنله شفاعتي.(4)
و روى البغوي (في كتابه) يرفعه إلى عليٍّ، قال: إنّ الحسن و الحسين مضيا يسعيان إلى رسول الله صلى الله عليه و آله فأخذ أحدها فضمّه إلى إبطه و أخذ الآخر [فضمّه] إلى إبطه الأخرى فقال: هذان ريحاناي(5)من الدنيا مَن أحبّنى فليحبّهما، ثمّ قال: إنّ الولد مبخلة مجبنة [مجهلة] (محزنة).(6)
و ذكر عليّ بن عيسى في كتابه «كشف الغمة في مناقب الأئمة» عن أسماء بنت عميس، عن فاطمة بنت محمّد [أنّ] رسول الله صلى الله عليه و آله أتاها يوما فقال: أين ابناي حسناً و حسينا؟ قالت: قلت: أصبحنا و ليس في بيتنا شيء [يذوقه ذائق، فقال عليّ:
أذهبُ بهما؛ فإنّي أتخوّف أن يبكيا عليكِ و ليس عندكِ شيء! فذهبا بهما إلى فلان اليهوديّ، فوجّه إليه رسول الله صلى الله عليه و آله فوجدهما يلعبان في مشربه، بين أيديهما فضلٌ من تمر، فقال: يا عليّ، أ لا تقلب ابني أن يشتدّ الحرّ عليهما؟ قال: فقال عليّ:
أصبحنا و ليس في بيتنا شيء]، فلو جلستَ يا رسول الله، حتى أجمع لفاطمة تمر (ات) فجلس رسول الله [صلى الله عليه و آله] و علي ينزع لليهوديّ كلَّ دلو بتمرة حتى اجتمع
له شيء من التمر فجعل في حجره(1)ثمّ أقبل فحمل رسول الله [صلى الله عليه و آله] أحدهما، و حمل عليٌّ الآخر [حتى] أقلبهما(2).
و روى [عبد الله] ابن عباس، قال: بينما نحن عند رسول الله صلى الله عليه و آله إذ أقبلت فاطمة (و هي) تبكي فقال لها النبيّ: ما يبكيك (يا فاطمة)؟ قالت: يا رسول الله، [إنّ] الحسن و الحسين خرجا، فو الله ما أدري أين سلكا، فقال النبيّ صلى الله عليه و آله: لا تبكينّ، فداك أبوك! فإنّ الله عز و جل (الذي) خلقهما و هو أرحم بهما (ثمّ قال:) اللّهمّ إن كانا أخذا في بَرٍّ فاحفظهما، و إن كانا أخذا في بحر فسلِّمهما! فهبط جبرئيل عليه السلام فقال: يا أحمد، لا تغتم و لا تحزن، هما فاضلان في الدنيا (و) فاضلان في الآخرة، و أبوهما خير منهما، و هما في حظيرة بني النجّار نائمين، و قد وكّل الله بهما ملَكا يحفظهما.
قال ابن عبّاس: فقام رسول الله صلى الله عليه و آله و قمنا معه حتى أتينا حظيرة بني النجّار، فإذا الحسن معانق الحسين، و إذا الملك [قد] غطّاهما بأحد جناحيه، [قال] فحَمل النبيّ صلى الله عليه و آله الحسنَ، و أخذ الحسينَ الملَكُ، و الناس يرون أنّه حاملهما فقال أبو بكر [الصديق] و أبو أيّوب الأنصارى: يا رسول الله، أ لا نُخفِّف عنك بأحد الصبيَّين؟ فقال: دعاهما؛ فإنّهما فاضلان في الدنيا و [فاضلان في] الآخرة، و أبوهما خير منهما، ثمّ قال: و الله لأشرفنَّهما اليوم بما شرّفهما الله.
فخطب فقال: [يا] أيّها النّاس، أ لا أخبركم بخير النّاس جدّاً و جدة؟! قالوا: بلى يا رسول الله، قال: الحسن و الحسين؛ جدّهما رسول الله، وجدّتهما خديجة بنت خويلد. أ لا أخبركم (أيّها النّاس) بخير النّاس أباً و أما؟ قالوا: بلى يا رسول الله، قال:
الحسن و الحسين، أبوهما عليّ بن أبي طالب، و أمهما فاطمة بنت محمد صلى الله عليه و آله. أ لا أخبركم بخير النّاس عمّاً و عمة؟ قالوا: بلى يا رسول الله، قال: الحسن و الحسين؛
عمّهما جعفر بن أبي طالب، و عمتهما أمّ هاني بنت أبي طالب.
أيّها النّاس، أ لا أخبركم بخير النّاس خالاً و خالة؟ قالوا: بلى يا رسول الله، قال:
الحسن و الحسين؛ (فإنّ) خالهما القاسم بن [محمّد] رسول الله، و خالتهما زينب بنت رسول الله. ألا إنّ أباهما في الجنّة، و أمهما في الجنّة، وجدّهما في الجنّة، [وجدّتهما في الجنّة، و خالهما في الجنّة، و خالتهما في الجنّة]، و عمهما في الجنّة، و عمتهما في الجنّة، و هما في الجنّة، [و من أحبّهما في الجنّة، و من أحبّ مَن أحبّهما في الجنّة].(1)
و روى عن الترمذي في صحيحه مرفوعاً إلى أسامة بن زيد، قال: طرقتُ النبيّ صلى الله عليه و آله ذات ليلة في بعض الحاجة، فخرج و هو مشتمل على شيءٍ لا(2)أدري ما هو، فلمّا فرغت مِن حاجتي قلت: ما هذا [الذي] أنت مشتمل عليه؟ فكشفه فإذا حسن و حسين على وركيه فقال: هذان ابناي و ابنا ابنتي، اللّهمّ إنّي أحبُّهما [فأَحبَّهما]، و أحب مَن يحبُّهما.(3)
و في جامع الترمذى بإسناده عن أنس بن مالك، قال: سئل رسول الله صلى الله عليه و آله: أيُّ أهل بيتك أحبّ إليك؟ قال: الحسن و الحسين.(4)
و قال صلى الله عليه و آله: من أحبّ الحسن و الحسين أحببتُه، و من أحببته أحبّه الله، [و من أَحبّه الله] أدخله الجنّة، و من أبغضهما أبغضته، و من أبغضته أبغضه الله، و من أبغضه الله خلّده (في) النار.(5)
1) . كشف الغمة، ج 1، ص 8-547.
2) . في المصدر: ما.
3) . لم نجده بهذه العبارة في جامع الترمذي؛ نقلُ المصنّف بوساطة كشف الغمة، ج 1، ص 21، و الإضافات منه.
4) . لم نجده بهذه العبارة في جامع الترمذي، نقلُ المصنّف بوساطة مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 382.
5) . لم نجده بهذه العبارة في جامع الترمذي، نقلُ المصنّف بوساطة مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 382، و الإضافة منه.
و روى ابن شهرآشوب في مناقبه عن علي بن صالح بن أبي النجود، عن زرّ بن حبيش، عن ابن مسعود، قال النبيّ صلى الله عليه و آله و الحسن و الحسين جالسان على فخذيه:
من أحبّني فليحبّ هذين.(1)
و منه أيضاً عن أبو صالح و أبو حازم، عن ابن مسعود و أبو هريرة، قالا: خرج علينا رسول الله صلى الله عليه و آله و معه الحسن و الحسين، هذا على عاتقه و هذا على عاتقه، فهو يَلثِم(2)هذا مرّة و هذا مرّة حتى انتهى إلينا، فقال له رجل: [يا رسول الله]، إنّك لتحبّهما! فقال: من أحبّهما فقد أحبّني، و من أبغضهما فقد أبغضني.(3)
و روى الترمذي في الجامع، [و السمعاني في الفضائل] عن [يعلي بن مرّة الثقفي و البراء بن عازب و أسامة بن زيد و أبي هريرة و] أمّ سلمة أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله قال للحسن و الحسين: [اللهمّ إني أحبّهما، و في رواية: و أحب من أحبّهما.(4)
أبو الحويرث: إنّ النبيّ قال: اللّهمّ] أحبّ حسناً و حسينا و من يحبّهما.(5)
(و عنه أيضاً:) و روى معاوية بن عمّار عن الصادق عليه السلام، قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله:
إنّ حُبّ عليّ قُذف في قلوب المؤمنين، فلا يحبه إلا مؤمن و لا يبغضه إلا منافق، و إن الحسن و الحسين قذف حبّهما(6)في قلوب المؤمنين و المنافقين و الكافرين، فلا ترى لهم ذامّاً.(7)
1) . مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 382.
2) . لَثَم يلثِم و لثم يلثَم لَثْماً الفمَ أو الوَجهَ: قبَّله.
3) . مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 382.
4) . مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 383؛ لم يوجد في جامع الترمذي بهذه العبارة.
5) . مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 383.
6) . في المصدر: و إن حبّ الحسن و الحسين قذف.
7) . مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 383.
و روى أنّ النّبيّ صلى الله عليه و آله دعا الحسن و الحسين قرب موته فقبّلهما و شمهما، [و جعل يرشُفهما(1)] وعيناه تهملان.(2)
و في(3)مسند الرِّضا عن آبائه عن النبيّ صلى الله عليه و آله، و اللفظ له: قال: الولد ريحانة و الحسن(4)و الحسين ريحانتاي من الدنيا.(5)
و روى الترمذي و النسائي في صحاحهم كلّ منهم بسنده يرفعه إلى بريدة، قال:
كان رسول الله يخطب(6)فجاء الحسن و الحسين عليهما السلام (و) عليهما قميصان أحمران يمشيان و يعثران فنزل رسول الله صلى الله عليه و آله عن(7)المنبر فحملهما و وضعهما بين يديه، ثمّ قال: صدق الله [و رسوله](8): «إنّما أموالكم و أولادكم فتنة»(9)(إنّي لمّا) نظرت إلى هذين الصبيين يمشيان و يعثران فلم أصبر حتّى قطعت حديثي و رفعتهما.(10)
و روى ابن(11)عمرو الزاهد في كتاب «اليواقيت»، قال زيد بن أرقم: كنت عند رسول الله صلى الله عليه و آله في مسجده جالسا فمرّت فاطمة عليها السلام خارجة من بيتها إلى حجرة
1) . رَشَف الماء و نحوه: مصَّه بشفتيه (بالفارسي: مكيد).
2) . مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 383.
3) . في المصدر: و روي أنّ النبي صلى الله عليه و آله قال:
4) . في صحيفة الرِّضا و عيون أخبار الرِّضا عليه السلام: و ريحانتاي الحسن و الحسين. (بدون عبارة «من الدنيا»).
5) . مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 383؛ صحيفة الرضا، ص 45؛ عيون أخبار الرضا، ج 2، ص 27.
6) . في مسند أحمد: يخطبنا.
7) . في المصدر: من.
8) . الإضافة من مسند أحمد.
9) . التغابن (64)، 15.
10) . مسند أحمد، ج 5، ص 354؛ سنن النسائي، ج 3، ص 192؛ النقل بواسطة كشف الغمة، ج 1، ص 522؛ لم يوجد في جامع الترمذي بهذه العبارة.
11) . في المصدر (كشف الغمة): أبو.
رسول الله صلى الله عليه و آله و معها الحسن و الحسين [عليهما السلام] ثمّ تبعها عليّ عليه السلام، فرفع رسول الله صلى الله عليه و آله رأسه إليّ فقال: مَن أحبّ هؤلاء فقد أحبّني، و من أبغض هؤلاء فقد أبغضني.(1)
و من كتاب «الآل» لابن خالويه اللغوي عن ابن عباس، قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله:
الحسن و الحسين(2)سيّدا شباب أهل الجنّة؛ من أحبّهما (فقد) أحبّني، و من أبغضهما (فقد) أبغضني.(3)
و عن جابر قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله: إنَّ الجنّة تشتاق إلى أربعة من أهلي قد أحبّهم [الله] و أمرني بحبّهم: عليّ بن أبي طالب و الحسن و الحسين و المهدي [ص] الذي يصلّي عيسى بن مريم خلفه.(4)
و في كتاب «الأربعين» للفتواني عن جابر بن عبد الله [رضى الله عنه]، قال: دخلت على النبيّ صلى الله عليه و آله و هو يمشي على أربع، و الحسن و الحسين على ظهره و (هو) يقول: نِعم الجمل جملكما، و نعم الجمّالان(5)أنتما.(6)
و في الكتاب المذكور عن أبي هريرة، قال: سمعت رسول الله يقول: مَن أحبّ الحسن و الحسين فقد أحبّني، و من أبغضهما فقد أبغضني.(7)
و منه أيضاً: و روى أنّ العباس [رضى الله عنه جاء] (يعود) النبيّ صلى الله عليه و آله في مرضه فرفعه
1) . كشف الغمة، ج 1، ص 525 ناقلاً من كتاب «اليواقيت».
2) . في المصدر (كشف الغمة): حسنٌ و حسين.
3) . كشف الغمة، ج 1، ص 526 ناقلاً من كتاب «الآل»
4) . كشف الغمة، ج 1، ص 526؛ و في آخر الرواية: يصلّي خلفه عيسى بن مريم.
5) . في كشف الغمة: الجملان، لكن في المناقب و كشف الحقّ و كشف اليقين: العدلان.
6) . كشف الغمة، ج 1، ص 526 ناقلاً من كتاب «الأربعين» للفتواني؛ مناقب آل أبي طالب، ج 2، ص 387؛ كشف الحق، ص 256؛ كشف اليقين، ص 307.
7) . كشف الغمة، ج 1، ص 527.
(رسول الله) و أجلسه [في مجلسه على سريره] ثمّ قال له [رسول الله صلى الله عليه و آله]: رفعك الله يا عمّ! فقال العباس: هذا عليٌّ يستأذن (الدخول) فقال (عليه السلام): يدخل فدخل و معه الحسن و الحسين عليهما السلام، فقال العباس [رضى الله عنه]: هؤلاء ولدك يا رسول الله [صلى الله عليك]! قال: هم ولدك يا عمّ! (قال:) أ تحبهما؟ قال: [نعم. قال:] أَحبَّك الله كما أَحبَّهما.(1)
و منه أيضاً: و روى زيد بن أرقم أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله قال لعليّ و فاطمة و الحسن و الحسين: أنا سلم لمن سالمكم(2)و حرب لمن حاربكم.(3)
و روى أحمد بن حنبل في مسنده(4)عن أبي هريرة، قال: كان رسول الله صلى الله عليه و آله يقبّل الحسن و الحسين، فقال عيينة (بن حصين)، و في روايةِ غيره الأقرع بن الحابس:
إنّ لي عشرة ما قبّلت واحداً منهم، فقال صلى الله عليه و آله: من لا يَرحم لا يُرحم.
و في رواية الحفص(5)الفرّاء: فغضب رسول الله (صلى الله عليه و آله) حتى التُمِع(6)لونُه، و قال للرجل: إن كان [قد] نزع الله الرحمة من قلبك فما أصنع بك؛ من لا يرحم صغيرنا و يوقر(7)كبيرنا فليس منّا.(8)
و روى أبو صالح عن أبي هريرة، قال: كان النبيّ صلى الله عليه و آله يُصلّي فإذا سجد وثب الحسن و الحسين على ظهره، فإذا أرادوا أن يمنعوهما أشار إليهم أن دعوهما،
فلمّا قضى الصلاة وضعهما في حجره، و قال: من أحبّني فليحبّ هذين. و في رواية الحلية(1): ذروهما، بأبي و أمي! من أحبّني فليحبّ هذين.(2)
و في كتاب المزار بحذف الإسناد عن سلمة بن كهيل عن عبد العزيز عن عليّ عليه السلام قال: سمعت(3)رسول الله صلى الله عليه و آله يقول: يا عليّ، [لقد] أذهلني هذان الغلامان يعني الحسن و الحسين [عليهما السلام]. إن أُحبّ بعدهما أحداً [أبداً]؛ إنّ ربّي أمرني أن أُحبّهما و أحب مَن يحبّهما.(4)
و منه أيضاً بحذف الإسناد عن عليّ بن عبّاس و عبد السلام بن حرث(5)جميعاً، قال: حدّثنا مَن سمع من بكر بن عبد الله المزني، عن عمران بن الحصين، قال: قال رسول الله [صلى الله عليه و آله لي]: يا عمران، إنّ لكلّ شيء موقعاً من القلب و ما موقع هذين الغلامين من قلبي شيء قطّ! فقلت: كلّ هذا يا رسول الله؟ فقال (رسول الله صلى الله عليه و آله): يا عمران، و ما أخفي(6)عليك أكثر؛ إنّ الله أمرني بحبّهما.(7)
و منه أيضاً بحذف الإسناد عن أبي رافع، [عن أبيه عن جدّه]، عن أبي ذر الغفاري، قال: أمرني رسول الله صلى الله عليه و آله بحبّ الحسن و الحسين [عليهما السلام] فأحببتهما، و أنا أحبّ(8)من يحبّهما لحبّ رسول الله صلى الله عليه و آله إيّاهما.(9)
و منه أيضاً بحذف الإسناد عن أبي هارون العبيدي(1)، عن ربيعة السعدي عن أبي ذر الغفاريّ، قال: رأيت رسول الله [صلى الله عليه و آله] يقبّل الحسن و الحسين (بن عليّ) و هو يقول: مَن أحبَّ الحسن و الحسين و ذريتهما مخلصاً لم تَلفَح النّارُ وجهه، و لو كانت ذنوبه بعدد رمل العالج إلا أن يكون ذنبه ذنبا يُخرجه من الإيمان(2).
و في كتاب مناقب ابن شهرآشوب روي عن يحيى [بن] أبي كثير و سفيان بن عيينة بإسنادهما أنّه: سمع رسول الله صلى الله عليه و آله بكاء الحسن و الحسين و هو على المنبر، فقام فزعاً ثمّ قال: أيّها الناس، ما الولد إلا فتنة؛ لقد قمت إليهما و ما معي عقلي! و في رواية: ما أعقل.(3)
و روى الترمذي في صحيحه يرفعه بسنده إلى أنس بن مالك، قال: سئل رسول الله صلى الله عليه و آله: أيّ أهل بيتك أحبّ إليك؟ قال: الحسن و الحسين. و كان يقول لفاطمة عليه السلام:
ادعي لي ابنيّ، فيشمّهما و يضمهما إليه.(4)
و في مناقب أحمد بن حنبل عن أسامة بن زيد، قال: أتيتُ ذات يوم إلى رسول الله صلى الله عليه و آله و هو في حجرة عالية فطرقت باب الحجرة، فخرج النبيّ و هو مشتمل على شيء لا أعلمه، فلمّا فرغت من حاجتي قلت: يا رسول الله، ما الذي أنت مشتمل عليه؟ فكشف فإذا هو الحسن و الحسين و قد اعتنقا جدّهما، و قال: يا أسامة، هذان ابناي و حبيباي و ابنا ابنتي فاطمة، ثمّ قال: اللّهمّ إنّك تعلم أنّي أحبّهما فحِبَّهما يقولها ثلاثاً، فنزل جبرئيل و قال: يا نبيّ الله، إنّ الله عز و جل يقول لك: طب نفساً، و قر عيناً؛ إنّ الله أشدُّ حبّاً لهما منك فطوبى لمن أحبّهما! و إنه إذا كان يوم القيامة
تقول الجَنّة: رَبّ، أ ليس قد وعدتني أن تشرّف طرفي بركنين من أركان عزّتك، و تكرمني بزينة كرامتك؟ فأين ما وعدتني، يا من لا تخلف الميعاد؟! فيقول الله تبارك و تعالى: قد زيّنتك و أكرمتك بمحمّد و فاطمة و الحسن و الحسين.(1)
و منه أيضاً عن(2)أبي هريرة، قال: حدثني عبد الله بن عمر، قال: جاءني رجل من أهل الكوفة فقال: يا عبد الله بن عمر، دم البعوضة هل ينقض الوضوء؟ فقال عبد الله بن عمر: أيّها النّاس، انظروا إلى هذا الرجل كيف يسألني عن دم البعوضة و لا يخاف الله تعالىٰ؛ يسأل أهل الكوفة عن دم الحسين! و هذه أذني سمعت رسول الله يقول: الحسن و الحسين ريحانتي من الدنيا، و هما منّي و أنا منهما. أَحبّ الله مَن أحبّهما، و أبغض الله من أبغضهما، و آذى الله مَن آذاها، و وصل من و صلهما، و قطع من قطعهما؛ فإنّهما سبطاي و سيدا شباب أهل الجنّة.(3)
و منه أيضاً عن أمّ سلمة - رضى الله عنها - قالت: دخل عليٌّ على رسول الله ذات يوم فقام يصلّي، إذ دخل في أثره الحسن و الحسين، و جلسا إلى جانبه، فأخذ الحسن على ركبته [اليمنى] و الحسين على ركبته الأخرى(4)و جعل يقبّل هذا تارة و هذا (تارة) [أخرى]، و إذا [ب] جبرئيل قد نزل و قال: يا حبيبي أ تحبهما؟ فقال: يا أخي جبرائيل، لا أحبّهما(5)و هما ريحانتاي من الدنيا [و قرتا عيني]؟ فقال
1) . لم يوجد في مناقب أحمد (فضائل الصحابة) و لا في مصدر آخر.
2) . في المصادر كذلك:... عن ابن أبي نعم، قال: كنت عند ابن عمر فسأله رجل عن دم البعوض فقال ممن أنت؟ قال: من أهل العراق، قال: انظروا إلى هذا يسألني عن دم البعوض و قد قتلوا ابن رسول الله! و قد سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله يقول: هما ريحانتي من الدنيا - رضي الله عنهما.
3) . فضائل الصحابة، ج 2، ص 781 و 782؛ مسند أحمد، ج 2، ص 114؛ صحيح البخاري، ج 7، ص 74؛ كنز العمال، ج 13، ص 673؛ خصائص أمير المؤمنين (لأحمد بن شعيب النسائي)، ص 125.
4) . في المصدر: اليسرى.
5) . في المصدر: و قال: يا رسول الله إنك لتحبّ الحسن و الحسين؟ فقال: و كيف لا أجبّهما...
[جبرئيل]: يا نبيّ الله، إنّ الله قد حكم [عليهما بأمر فاصبر له، فقال: و ما هو يا أخي؟ فقال: قد حكم] على هذا الحسن أن يموت مسموماً، و على هذا الحسين أن يموت مقتولا(1)و إن لكلّ نبيّ دعوة مجاباً(2)فإن شئت كانت دعوتك لولديك الحسن و الحسين [فادع الله] أن يسلمهما من السمّ و القتل، و إن شئت كانت ذخيرة في شفاعتك في العصاة(3)من أمّتك يوم القيامة.
فقال النبيّ [صلى الله عليه و آله]: يا جبرئيل، أنا راض بحكم ربّي؛ لا أريد إلا ما يريد. أُحبّ(4)أن تكون دعوتي ذخيرة لشفاعتي في العصاة من أمّتي، و يقضي الله في ولديّ ما يشاء.(5)
و هذا الحديث يدلّ على أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله فدا أمّته بولديه الحسن و الحسين، و أن الحسن و الحسين كانا فدا هذه الأمّة من النار، فمن أين من هذين السيدين و قد فدوا من النار أهل الثقلين!
روى البخاري في صحيحه مرفوعاً إلى البراء، قال: رأيت رسول الله و الحسن على عاتقه (و هو) يقول: اللّهمّ إنّي أحبّه فأَحبّه.(6)
و روى الترمذي (في جامعه) مرفوعا إلى ابن عباس [رضي الله عنهما] أنّه قال:
كان رسول الله صلى الله عليه و آله حامل الحسن بن عليّ على عاتقه، فقال رجل: نعم المراكب
1) . في المصدر: مذبوحاً.
2) . في المصدر: مستجابة.
3) . في المصدر: كانت مصيبتهما ذخيرة في شفاعتك للعصاة.
4) . في المصدر: ما يريده و قد أحببت.
5) . العوالم، الإمام الحسين عليه السلام، ص 119؛ بحار الأنوار، ج 40، ص 241 و 242: و روي في مؤلفات بعض الأصحاب عن أمّ سلمة، قالت: دخل رسول الله ذات يوم و دخل في أثره الحسن و الحسين عليهما السلام...
6) . صحيح البخاري، ج 4، ص 216؛ كشف الغمة، ج 1، ص 520: روي من صحيحي مسلم و البخاري مرفوعا...
ركبت يا غلام! فقال النبيّ صلى الله عليه و آله: و نعم الراكب هو.(1)
و روى الحافظ أبي نعيم في حليته عن أبي بكر [ة] قال: كان النبيّ صلى الله عليه و آله يصلّي بنا فجاء(2)الحسن (عليه السلام) و هو ساجد و هو صغير حتى يصير على رقبته و ظهره(3)فيرفعه رافعا رفيقا، فلمّا صلّى قالوا: يا رسول الله، إنّك تصنع بهذا الصبيّ شيئاً لا تصنعه بأحد فقال: إنّ هذا ريحانتي، و إن ابني هذا سيّدٌ، و عسى أن يُصلح الله به بين فئتين من المسلمين.(4)
و روى المسلم و البخاري بسنديهما عن أبي هريرة، قال: خرجت مع رسول الله [في] طائفة من النهار لا يكلّمني و لا أكلّمه حتى جئنا سوق بني قينقاع، ثمّ انصرف حتى أتى مَخبَئاً(5)و هو مِخدَع(6)فقال(7): أثم لكع [أثم لكع] يعني حسناً، فظننّا [أنّه] إنّما تحبسه أمّه لأن تغسله أو تلبسه سِخابا(8)، فلم يلبث أن جاء يسعى حتى اعتنق كلّ واحد منهما صاحبه، فقال رسول الله صلى الله عليه و آله: [اللّهمّ] إنّي أحبّه و أحب من يحبّه؛ و في رواية أخرى: اللّهمّ إنّي أحبّه فأَحبّه و أحب من يحبّه. قال أبو هريرة: فما كان أحد أحبّ إليّ من الحسن بن عليّ بعد ما قال رسول الله صلى الله عليه و آله ما قال [فيه].(9)
1) . سنن الترمذي، ج 5، ص 327؛ كشف الغمة، ج 1، ص 520.
2) . في المصدر: فيجيء.
3) . في المصدر: ظهره أو رقبته.
4) . حلية الأولياء، ج 2، ص 35؛ و النقل بالواسطة كشف الغمة، ج 1، ص 520.
5) . المَخبَأ: موضوع الاستتار.
6) . المِخدَع و المخدع و المخدع: بيتٌ داخل البيت الكبير.
7) . في صحيح المسلم: «... أتى خباء فاطمة فقال»، و النسخة مطابق لنقل كشف الغمة.
8) . السِخاب، ج سُخُب: قلادة من قرنفل و نحوه ليس فيها لؤلؤ و لا جوهر.
9) . صحيح المسلم، ج 2، ص 130؛ و مع اختلاف يسير في صحيح البخاري، ج 3، ص 20؛ و النقل بواسطة كشف الغمّة ج 1، ص 520.
و روى النسائي بسنده عن عبد الله بن شدّاد [عن أبيه] قال: خرج علينا رسول الله صلى الله عليه و آله في إحدى صلاتي العشاء و هو حامل حسناً [أو حسيناً]، فتقدّم صلى الله عليه و آله فوضعه ثم كبّر للصلاة فصلّى؛ فسجد بين ظهراني صلاته سجدة أطالها، قال أبي: فرفعت رأسي فإذا الصبيّ على ظهر رسول الله صلى الله عليه و آله و هو ساجد فرجعت إلى سجودي، فلمّا قضى رسول الله صلى الله عليه و آله الصلاة قال الناس: يا رسول الله، إنّك سجدت بين ظهراني صلاتك سجدة (و) أطلتها حتّى ظننّا أنّه قد أُحدث(1)أمر أو أنّه يوحى إليك، قال:
كلّ ذلك لم يكن، و لكن ابني ارتحلني(2)فكرهت أن أعجّله حتّى يقضي حاجته.(3)
و ذكر علي بن عيسى عن أبي هريرة أنّه قال: ما رأيت الحسن بن علي إلّا فاضت عيناي دموعاً، و ذلك أنّ رسول الله صلى الله عليه و آله خرج يوما فوجدني في المسجد، و أخذ بيدي فاتّكى عليَّ، ثمّ انطلقت حتّى جئنا (إلى) سوق [بني] قينقاع فما كلّمني فطاف و نظر، ثمّ رجع و رجعت معه، فجلس في المسجد فأجلسني(4)ثمّ قال لي: ادع لي لكع، فأتى حسن يشتدّ حتّىٰ وقع في حجره، فجعل يدخل يده في لحية رسول الله صلى الله عليه و آله، و جعل رسول الله يفتح فمه، و يدخل فمه في فمه و يقول:
اللّهمّ إنّي أحبّه و أحب مَن يحبّه ثلاثاً.(5)
أيضاً من الكتاب المذكور، روى الفتواني أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله دعا الحسن فأقبل و في عنقه سِخاب، فظننت أنّ أمّه حبسَته لتلبسه، فقال النبيّ صلى الله عليه و آله هكذا، و قال الحسن عليه السلام هكذا
بيده فالتزمه، فقال النبي صلى الله عليه و آله: اللّهمّ إنّي أحبّه فأَحبّه و أحب من أَحبَّه ثلاث(1)مرّات(2).
و عن البراء [بن عازب]، قال: رأيت رسول الله صلى الله عليه و آله حامل الحسن [بن علي عليهما السلام على عاتقه] و هو يقول: اللّهمّ إنّي أحبّه فأحبّه، [و في رواية: و أحب من يحبّه].(3)
روى صاحب كتاب «نهاية الطلب و غاية السئول» الحنبلي بإسناده إلى ابن عباس(4)قال: كنت عند النبيّ صلى الله عليه و آله و على فخذه الأيسر ابنه إبراهيم، و على فخذه الأيمن الحسين [بن عليّ]، و هو يقبّل هذا تارة و هذا أخرى(5)إذ هبط جبرئيل [بوحي مِن ربّ العالمين، فلمّا سرى عنه قال: أتاني جبرئيل من ربّي] فقال: يا محمّد، إنّ الله(6)يقرئك السلام و يقول: لست أجمعهما (لك) فافد أحدهما بالآخر(7).
فنظر النبيّ (صلى الله عليه و آله) إلى (ابنه) إبراهيم فبكى، و نظر إلى الحسين فبكى (ثمّ قال:) إنّ إبراهيم [أمّه] أمّه، [و] إذا(8)مات لم يَحزن عليه غيري، و أم الحسين فاطمة (بنت محمّد)، و أبوه عليّ (بن أبي طالب) ابن عمّي و لحمي و دمي، و متى مات حزنتُ عليه أنا و ابنتي و ابن عمّي! أنا(9)أوثر حزني على حزنهما [يا جبرئيل]؛ يقبض
1) . في المصدر: ثلاثاً، بدل «ثلاث مرّات».
2) . كشف الغمة، ج 1، ص 526 ناقلاً من الفتواني.
3) . كشف الغمة، ج 1، ص 550.
4) . في المناقب كذلك: تفسير النقاش بإسناده عن سفيان الثوري عن قابوس بن أبي ظبيان عن أبيه عن ابن عباس...
5) . في المناقب: و هو تارة يقبّل هذا و تارة يقبّل هذا.
6) . في المناقب: ربّك.
7) . في المناقب: بصاحبه.
8) . في المناقب: متى.
9) . في المناقب: حزنتْ ابنتي و حزن ابن عمّى و حزنت أنا عليه و أنا...
إبراهيم فقد فديت الحسين به(1)فقبض بعد ثلاث فكان [النبيّ] (عليه السلام) إذا رأى الحسين مقبلا قبّله و ضمه إلى صدره، و رشف ثناياه و قال: فديتُ مَن فديته بابني إبراهيم.(2)
و ذكر عليُّ بن عيسى في كتابه بحذف الإسناد عن البراء [بن عازب]، قال: رأيت رسول الله حامل الحسين بن عليّ على عاتقه و هو يقول: اللّهم إنّي أُحبّه فأَحِبَّه(3).
روى ابن شهرآشوب في مناقبه عن سليم بن قيس، عن سلمان الفارسيّ، قال:
كان الحسين عليه السلام على فخذ رسول الله صلى الله عليه و آله و هو يقبّله و يقول: أنت السيد بن السيد(4)أبو السادة. أنت الإمام بن الإمام أبو الأئمة. أنت الحجة [ابن الحجة] أبو الحجج.
تسعة من صلبك، [و] تاسعهم قائمهم.(5)
(و أيضا منه) روي عن ابن عمر أنّ النبيّ بينما هو يخطب على المنبر إذ خرج الحسين فوطئ في ثوبه فسقط و بكى، فنزل النبيّ صلى الله عليه و آله [عن المنبر] و ضمه(6)إليه و قال:
قاتل الله الشيطان! إن الولد لفتنة. و الذي نفسي بيده، ما دريت أنّي نزلت عن منبري.(7)
و أيضا من الكتاب المذكور و هو ما ذكره أبو السعادات في فضائل العشرة عن يزيد بن أبي زياد، قال: خرج رسول الله(8)من بيت عائشة فمرّ على بيت فاطمة، فسمع الحسين يبكي فقال: أَ لَم تعلمي أنّ بكائه يؤذيني؟!(9)
1) . في المناقب: فديته بالحسين.
2) . مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 81؛ ما وجدنا كتاب «نهاية المطلب و غاية السئول».
3) . كشف الغمة، ج 2، ص 60.
4) . في المصدر:... ابن السيد... ابن الإمام.
5) . مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 71.
6) . في المصدر: فضمّه.
7) . مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 71.
8) . في المصدر: النبيّ صلى الله عليه و آله.
9) . مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 71.
و (ذكر قولويه في كتابه)(1)عن عروة بن الزبير أنّ رسول الله صلى الله عليه و آله قبّل الحسين و ضمه إليه، و جعل يشمّه و عنده رجل من الأنصار، فقال الأنصاريّ: إنّ لي ابناً قد بلغ، ما قبّلتُه قطّ! فقال رسول الله صلى الله عليه و آله: أ رأيت إن كان الله تبارك و تعالى نزع الرحمة من قلبك فما ذنبي!(2)
و فيه أيضاً عن عليّ(3)العامريّ أنّه خرج مع رسول الله صلى الله عليه و آله إلى طعام دعوه(4)قال:
فاشتمل رسول الله [صلى الله عليه و آله] أمام القوم و حسين عليه السلام مع غلمان يلعب، فأراد رسول الله صلى الله عليه و آله أن يأخذه، فطفق الصبيّ يفرّ هاهنا مرّة و هاهنا مرّة، فجعل رسول الله صلى الله عليه و آله يضاحكه حتّى أخذه، [قال:] فوضع إحدى يديه تحت قفاه و الأخرى تحت ذقنه، [فوضع فاه على فيه] و قبله و قال: حسين منّي و أنا من حسين؛ أَحبّ الله من أحبّ حسينا! حسين سبط [من] الأسباط.(5)
و نقلت هذه الرواية بطريق آخر، و هو ما ذكره الزمخشري في الفائق، و هو أنّه رأى النبيُّ صلى الله عليه و آله الحسين يلعب مع الصبيان في السِّكَّة فاستقبل النبيُّ صلى الله عليه و آله أمام القوم، فبسط إحدى يديه فطفق الصبيّ يفرّ هاهنا مرّة و هاهنا مرّة(6)و رسول الله صلى الله عليه و آله يضاحكه، ثمّ(7)أخذه فجعل إحدى يديه تحت ذقنه و الأخرى على فأس رأسه، و أقنعه(8)فقبّله.(9)
1) . لم يوجد في كامل الزيارات.
2) . كشف الغمة، ج 2، ص 61.
3) . في المصدر: يعلي.
4) . في المصدر: دعوا له.
5) . كشف الغمة، ج 2، ص 61؛ كامل الزيارات ص 52 و 53، مع اختلاف
6) . في المناقب: فطفق الغلام يفرّ مرّة من هاهنا و مرة من هاهنا.
7) . في الفائق: حتّىٰ.
8) . في الفائق: و الأخرى في فأس رأس ثمّ أقنعه.
9) . الفائق في غريب الحديث، ج 2، ص 282؛ و الرواية مطابق لما في مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 71 ناقلاً عن الفائق.
و قال: أنا من حسين و حسين منّي. أحبّ الله من أحبّ حسيناً. حسين سبط من الأسباط.(1)
و في كتاب مناقب آل أبي طالب و هو من أحاديث الليث بن سعد، أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله كان يصلّي يوما في فئة، و الحسين صغير بالقرب منه، و كان النبيّ [صلى الله عليه و آله] إذا سجد جاء الحسين فركب ظهره، ثمّ حرّك رجليه و قال: جلّ جلّ(2)، و إذا أراد رسول الله أن يرفع رأسه أخذه فوضعه إلى جانبه، فإذا سجد عاد على ظهره و قال: جلّ جلّ(3)، فلم يزل يفعل ذلك حتّى فرغ النبيّ من صلاته، فقال يهوديّ: يا محمّد، إنّكم لتفعلون بالصبيان شيئاً ما نفعله [نحن]! فقال النبيّ: أما لو كنتم تؤمنون بالله و برسوله لرحمتم الصبيان، قال (اليهودي): فإنّي أومن بالله و برسوله، فأسلم لمّا رأى (من) كرمه مع عظم قدره.(4)
و روى أهل السنة(5)في كتبهم أنّ الحسين كان يركبه بينهم على كتفيه و ظهره(6)في الصلاة فيُبلَغ به التعظيم للحسين [عليه السلام] إلى أن يطيل [في صلاته] السجود إلى أن(7)ينزل عن ظهره باختياره.(8)
و بالغوا(9)في رواياتهم إلى أن روى بعض الحنابلة في كتاب سمّاه «نهاية الطلب
1) . مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 71.
2) -
3) - 2 و. في المصدر: حل حل.
4) . مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 71 و 72.
5) . في المصدر: رووا.
6) . في المصدر: يركبه نبيّهم صلى الله عليه و آله على كتفه و على صدره و إنه كان يركب على ظهر نبيّهم.
7) . في المصدر: حتّىٰ.
8) . نقله المصنّف من الطرائف، ص 201.
9) . في المصدر: بلغوا.
و غاية السؤل»، و ذكر فيه بإسناده إلى سفيان الثوري، عن قابوس بن أبي ظبيان، عن أبيه، عن ابن عبّاس، قال: كنت عند النبيّ صلى الله عليه و آله و على فخذه الأيسر ابنه إبراهيم، و على فخذه الأيمن الحسين بن عليّ (عليه السلام)؛ تارة يقبّل هذا و تارة يقبّل هذا...(1)إلى آخر الحديث، و قد سبق ذكر الحديث بتمامه؛ لا حاجة في تكراره.
من كتاب «الفردوس» (روي) [عن] عائشة عن النبيّ صلى الله عليه و آله (قال:) [سألَتِ] الفردوسُ [من] ربّها فقالت: أي ربّ زيِّنّي؛ فإنّ أصحابي و أهلي أتقياء أبرار، فأوحى الله عز و جل إليها: أَ لَم أزيّنك بالحسن و الحسين؟!(2)
و روى صاحب «كشف الغمة» عن ابن عباس أنه قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله: ليلة عرج بي إلى السماء رأيت على باب الجنّة مكتوباً: لا إله إلا الله، محمّد رسول الله، عليّ حبيب الله، الحسن و الحسين صفوة الله، فاطمة أمَة الله، على باغضهم لعنة الله.(3)
روي عن عمر قال: سمعت رسول الله يقول: إنّ فاطمة و عليا و الحسن و الحسين في حضيرة(4)القدس، في قبة بيضاء سقفها عرش الرحمن عز و جل.(5)
و بإسناده عنه أنّ رسول الله صلى الله عليه و آله قال: ابناي هذان(6)سيّدا شباب أهل الجنّة، و أبوهما خير منهما.(7)
و من كتاب «الآل» (لابن خالويه اللغوي) مرفوعا إلى عتيبة(1)بن عامر، قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله: قالت الجنة: يا ربّ أ ليس [قد] وعدتني أن يَسكُنني ركن(2)من أركانك، قال: فأوحى الله إليها: أ ما تَرضين أنّي (قد) زيّنتك بالحسن و الحسين؟ فأقبلَت تميس(3)كما تميس العروس.(4)
و روى عليّ بن عيسى في كتابه عن [جعفر بن محمّد] الصادق عليه السلام، قال:
اصطرع الحسن و الحسين بين يدي رسول الله صلى الله عليه و آله، فقال رسول الله صلى الله عليه و آله: إيها حسن، خذ حسينا! فقالت فاطمة [عليه السلام: يا رسول الله أ] تستنهض الكبير على الصغير؟! فقال رسول الله صلى الله عليه و آله: هذا جبرئيل يقول للحسين: إيها حسين خذ حسنا(5)!
و ذكر في تفسير الإمام حسن بن عليّ العسكريّ (لمّا اصطرعا) [...] فجعل رسول الله صلى الله عليه و آله يقول للحسن: إيها أبا محمّد! فيقوى الحسن، و يكاد يغلب الحسين، ثمّ يقوى الحسين عليه السلام فيقاومه فقالت فاطمة [عليه السلام]: يا رسول الله، أ تشجع الكبير على الصغير؟! فقال [لها] رسول الله صلى الله عليه و آله: يا فاطمة، أما إنّ جبرئيل [و ميكائيل] كما قلتُ للحسن: إيها أبا محمّد! قال(6)للحسين: إيها أبا عبد الله! فلذلك تقاوما و تساويا.
أما إنّ الحسن و الحسين حين كان [يقول] رسول الله صلى الله عليه و آله [للحسن: إيها] (يا) أبا محمّد! و يقول [جبرئيل: إيها] (يا) أبا عبد الله! لو رام كلّ واحد منهما بما حمل
الأرض(1)عليها: مِن جبالها و بحارها و تلالها و سائر ما على ظهرها لكان أخفّ عليهما من شعرة على أبدانهما، و إنّما تقاوما لأنّ كلَّ واحد منهما نظير الآخر...(2)
و روى ابن شهرآشوب عن إسماعيل بن يزيد، بإسناده عن محمّد بن عليّ عليه السلام أنّه قال: أذنب رجل ذنبا في حياة رسول الله صلى الله عليه و آله فتغيّب حتى وجد الحسنَ و الحسين عليهما السلام في طريق [خالٍ، فأخذهما] فاحتملهما على عاتقيه، و أتى بهما (إلى) النبيّ صلى الله عليه و آله فقال: يا رسول الله، إنّي مستجير بالله و بهما. فضحك رسول الله صلى الله عليه و آله حتّى ردّ يده إلى فيه(3)، ثمّ قال للرجل: اذهب و أنت طليق، و قال للحسن و الحسين:
قد شفّعتكما فيه [أي فتيان]، فأنزل الله تعالى «وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جٰاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اَللّٰهَ وَ اِسْتَغْفَرَ لَهُمُ اَلرَّسُولُ لَوَجَدُوا اَللّٰهَ تَوّٰاباً رَحِيماً»(4).
و منه أيضاً حديث مدرك بن زياد، قال: قلت لابن عباس و قد أَمسك للحسن ثمّ للحسين(5)بالركاب، و سوى عليهما (فقلت): أنت أسنّ منهما، تُمسِك لهما بالركاب؟! فقال: يا لكع، و ما تدري مَن هذان! هذان ابنا رسول الله صلى الله عليه و آله [أ] و ليس ممّا أنعم الله عليَّ به(6)أن أُمسك لهما و أسوي عليهما.(7)
و من الكتاب المذكور عن سفيان الثوري عن أبي الزبير [عن جابر]، قال:
دخلت على النبيّ صلى الله عليه و آله، و الحسن و الحسين على ظهره و هو يجثو بهما و (هو) يقول:
نِعم الجمل جملكما، [و نعم العدلان أنتما](1).
و روى السمعاني في الفضائل عن أسلم مولى [عمر عن] عمر بن الخطّاب، قال: رأيت الحسن و الحسين على عاتقي النبيّ صلى الله عليه و آله(2)فقلت: نِعم الفرس لكما، فقال رسول الله صلى الله عليه و آله: و نعم الفارسان هما.(3)
و في كتاب مناقب ابن شهرآشوب: و روى الخركوشي في شرف النبيّ عن عبد العزيز، بإسناده إلى النبيّ صلى الله عليه و آله أنّه كان جالساً فأقبل الحسن و الحسين، فلمّا رآهما النبيّ قام لهما و استبطأ بلوغَهما إليه، فاستقبلهما و حملهما على كتفيه و قال:
نعم المطيّ مطيّكما، و نعم الراكبان أنتما، و أبو كما خير منكما.(4)
و في تفسير أبي يوسف (بن) يعقوب بن سفيان، عن عبد الله بن موسى، عن سفيان، عن منصور، عن إبراهيم، عن علقمة، عن ابن مسعود، قال: حمل رسول الله صلى الله عليه و آله الحسن و الحسين على ظهره: الحسنَ على أضلاعه اليمنى و الحسين على أضلاعه اليسرى، ثمّ مشى فقال: نعم المَطيّ مطيّكما، و نعم الراكبان أنتما، و أبوكما خير منكما.(5)
أخبرنا ابن المؤمن قال: حدّثنا أبو عليّ الحسن بن محمّد بن عثمان الفسوي في... قال: حدّثني أبو يوسف يعقوب بن سفيان قال: حدّثنى عبيد الله بن موسى قال: حدّثنا سفيان عن منصور عن إبراهيم عن علقمة عن عبد الله بن مسعود قال: حمل رسول الله الحسن و الحسين على ظهره ثمّ مشى و قال: نعم المطيّ...
و في مناقب أحمد بن حنبل روى ابن مسعود الخدرى رضى الله عنه عنه، قال: حدّثني
حذيفة بن اليمان، قال: كنت أصلّي ذات ليلة عشاء الآخر مع رسول الله صلى الله عليه و آله، فرأيت رجلاً إلى جانبه يصلّي بثياب بيض، فلمّا أصبحتُ قلت له: يا رسول الله رأيتُ البارحة إلى جانبك رجل يصلّي بثياب بيض؛ مَن كان ذلك يا رسول الله؟ فقال: هو ملك من السماء، ما نزل عليَّ مذ أرسلني غير ليلتي هذه، أرسله إليَّ ربّي يخبرني أنّ الحسن و الحسين سيّدا شباب أهل الجنّة، و أبوهما خير منهما.(1)
و عن كتاب المذكور عن عبد الله بن عمر، قال: دخلت على رسول الله صلى الله عليه و آله في منزل عائشة فرأيته مكبوباً و قد ركب الحسن و الحسين على ظهره، و هو يحبو(2)و يقول: بعا بعا لكما: نعم الجمل جملكما، و نعم العدلان أنتما.(3)
و منه أيضاً عن ابن مسعود، قال: قدم الحسن و الحسين على النبيّ صلى الله عليه و آله و هو في المسجد بعد صلاة المغرب فأجلسهما إلى جانبه، فلمّا أذّن بلال العشاء الآخر نعسا فقلت: يا رسول الله، أعطني الحسن و الحسين أحملهما إلى منزل أبيهما، فقال النبي صلى الله عليه و آله: و مهما قليلاً؛ فإنّي أحبّهما، و إذا يوقد نور يتلألأ، و جعل يفني حتى أشرق المسجد من ذلك النور، فقال النبي صلى الله عليه و آله: انهضا و اذهبا إلى أمّكما في هذا النور. قال ابن مسعود: فتبعتهما حتى دخلا منزل أمّهما، و ذهب ذلك النور.(4)
و روي في مناقب أحمد بن حنبل عن عبد الله بن عمر، قال: رأيت رسول الله يصلّي بالمسجد نافلة إذ جاء الحسن و الحسين عليهما السلام و هما أطفال، فركبا على ظهر النبيّ فأوجز في صلاته، و أخذهما على ركبتيه، و قبل الحسن في فيه، و قبل
الحسين في نحره، ثمّ بكى رسول الله صلى الله عليه و آله، قلنا: ما يبكيك يا رسول الله؟ فقال:
ذكرت ما يجري عليهما من بعدي: هذا يموت مسموماً، و هذا يموت مقتولاً.(1)
و في مناقب ابن شهرآشوب و هو ما روي عن عليّ بن أبي طالب عليه السلام أنّه قال:
عطش المسلمون عطشاً شديداً، فجاءت فاطمة بالحسن و الحسين عليهما السلام إلى النبيّ صلى الله عليه و آله فقالت: يا رسول الله، إنّهما صغيران لا يحتملان العطش فدعى الحسن فأعطاه لسانه فمصّه حتى روي(2)ثمّ دعا الحسين فأعطاه لسانه [فمصّه] حتّى روي(3).
و في كتاب «بهجة المناهج» روي عن عبد الله بن مسعود أنّه قال: دخلت يوما على رسول الله صلى الله عليه و آله فقلت: يا رسول الله [عليك السلام]، أرني الحقّ لننظر(4)إليه، فقال: يا [عبد الله] (ابن مسعود) لِجِ المِخدَع(5)فولجت فرأيت أمير المؤمنين عليّ(6)بن أبي طالب [يصلّي] (راكعاً ساجداً) و هو يقول عقيب كلّ صلاته(7): اللّهمّ بحرمة محمّد عبدك (و رسولك) اغفر للخاطئين من شيعتي (قال ابن مسعود:) فخرجت أخبر رسول الله صلى الله عليه و آله بذلك فرأيته راكعاً و ساجدا و هو(8)يقول: اللّهمّ بحرمة(9)عليّ (بن أبي طالب) عبدك اغفر للعاصين(10)من أمّتي! قال (ابن مسعود): فأخذني الجذع
1) . لم يوجد في مصدر و لا في فضائل الصحابة.
2) . في المصدر: ارتوى.
3) . و في المصدر ارتوى مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 384.
4) . في المصدر لأنظر.
5) . المِخدَع: بيت داخل البيت الكبير؛ لج المخدع أي اُدخله.
6) . في المصدر: فولجت و علي.
7) . في المصدر: يقول في سجوده و ركوعه.
8) . في المصدر: فخرجت أخبر حتّىٰ اجتزت برسول الله صلى الله عليه و آله فرأيته يصلّي و هو.
9) . في المصدر: بحقّ.
10) . في المصدر: للخاطئين.
حتى غُشِي علَيَّ.
فرفع النبيّ صلى الله عليه و آله رأسه فقال(1): يا ابن مسعود، أ كفرت بعد إيمان؟! قلت: معاذ الله! و لكني رأيت(2)عليّاً يسأل الله (تعالى) بك و [رأيتك] تسأل الله به، و لا أدري(3)أيّكما أفضل [عند الله عز و جل]، فقال (النّبيّ): [اجلس] يا ابن مسعود، [فجلست بين يديه فقال لي: اعلم] أنّ الله (عز و جل) خلقني و عليا (و الحسن و الحسين) من نور عظمته قبل خلق الخلق بألف عام حين(4)لا تسبيح و لا تقديس، ففتق نوري فخلق منه السموات و الأرضين، [و أنا، و الله أجلّ من السماوات و الأرضين]، و فتق نورى عليٍّ [ابن أبي طالب] فخلق منه العرش و الكرسي، [و علي بن أبي طالب، و الله أفضل من العرش و الكرسي]، و فتق نور الحسن فخلق منه اللوح و القلم و الحسن [و الله] أجلّ(5)من اللوح و القلم، و فتق نور الحسين فخلق منه الجنان و الحور [العين]، و الحسين، [و الله] أفضل منهم(6).
[ثمّ] أظلمت المشارق و المغارب فشكت الملائكة إلى الله عز و جل(7)[أن يكشف لهم تلك] الظلمة، فخلق الله عز و جل روحاً، و قربها بأخرى فخلق منها نوراً(8)، ثمّ أضاءت الروح فخلق منها الزهراء عليها السلام؛ أضاء منها المشرق و المغرب،
1) . في المصدر: فأخذ في الهلع العظيم فأوجز النبيّ صلى الله عليه و آله في صلاته و قال.
2) . في المصدر: أ كفرت بعد إيمان فقلت: حاشا و كلا يا رسول الله، و لكن رأيت.
3) . في المصدر: تسأل الله بعليّ فلا أعلم.
4) . في المصدر من نور قدرته قبل أن يخلق الخلق بألفي عام إذا.
5) . في المصدر أفضل.
6) . في المصدر: من الحور العين.
7) . في المصدر: تعالىٰ.
8) . في المصدر: فتكلّم الله جلّ جلاله كلمة فخلق منها روحاً ثمّ تكلّم بكلمة فخلق من تلك الكلمة نوراً.
فمن ذلك سمّيت(1)الزهراء؛ [لأنّ نورها زهرت به السماوات].
يا ابن مسعود، إذا كان يوم القيامة يقول الله عز و جل(2)لي و لعلي: أدخِلا الجنّة مَن شئتما، و أدخلا النار مَن شئتما، و ذلك قوله تعالى: «أَلْقِيٰا فِي جَهَنَّمَ كُلَّ كَفّٰارٍ عَنِيدٍ» /(3)، فالكافر من جحد نبوّتي، و العنيد من عاند عليّاً و أهل بيته و شيعته(4).
و ذكر في تفسير مولانا و سيدنا الهمام الإمام الحسن بن عليّ العسكريّ عليه السلام: و لما امتحن الله الحسين و من معه بالعسكر الذين قتلوه و حملوا رأسه، قال لعسكره:
أنتم مِن بيعتي في حِلٍّ فالحقوا في عشائركم(5)و مواليكم، و قال لأهل بيته: قد جُعلتم في حلّ من مفارقتي؛ فإنّكم لا تطيقونهم لتضاعف أعدادهم و قواهم، و ما المقصود غيري فدعوني و القوم؛ فإنّ الله عز و جل يعينني و لا يخليني من حسن نظره كعادته في أسلافنا الطاهرين،(6)فأمّا عسكره ففارقوه، و أما أهله و الأدنون مِن أقربائه فأجابوه(7)و قالوا: لا نفارقك، [و يحل بنا ما يحلّ بك، و] يحزننا ما يحزنك، و يصيبنا ما يصيبك، و إنا أقرب ما نكون إلى الله إذا كنّا معك.
1) . في المصدر ثمّ أضافت النور إلى تلك الروح و أقامها مقام العرش فزهرت المشارق و المغارب فهي فاطمة الزهراء و لذلك سمّيت...
2) . في المصدر: جلّ جلاله.
3) . سوره ق (50)، 24.
4) . في المصدر: و العنيد من جحد بولاية عليّ بن أبي طالب و عترته، و الجنة لشيعته و لمحبيه. تأويل الآيات، ص 591؛ الفضائل، لابن شاذان القمي، ص 129؛ بحار الأنوار، ج 40، ص 43، ح 81: يل، فض: و ممّا رواه ابن مسعود...
5) . في المصدر: بعشائركم.
6) . في المصدر: الطيّبين.
7) . في المصدر: فأبوا.
فقال لهم: فإن كنتم قد وطّنتم أنفسكم على ما وطّنت نفسي عليه فاعلموا أنّ الله إنّما يهب المنازل الشريفة لعباده [لصبرهم] باحتمال المكاره، و إن كان الله خصّني(1)من أهلي الذين أنا آخرهم بقاء [في الدنيا] من الكرمات(2)بما يسهل معها [عليَّ] احتمال الكريهات؛ فإنّ لكم شطر ذلك من كرمات(3)الله [تعالى]. و اعلموا أنّ الدنيا حلوها و مرها حلم، و الانتباه في الآخرة، و الفائز من فاز فيها، و الشقي من يشقى منها.(4)
(ثمّ قال:) أ وَ لا أحدّثكم بأوّل أمرنا و أمركم، معاشر أوليائنا و محبينا و المتعصبين لنا(5)، ليسهل عليكم احتمال ما أنتم له معرضون؟ قالوا: بلى يا ابن رسول الله، [سجود الملائكة لآدم عليه السلام و معناه]، قال: إنّ الله تعالى لمّا خلق آدم و سواه و علمه أسماء كلّ شيّ و عرضهم على الملائكة جعل محمّداً و عليا و فاطمة و الحسن و الحسين عليهم السلام أشباحاً خمسة في ظهر آدم، و كانت أنوارهم تضيء في الآفاق من السماوات و الحجب و الجنان و الكرسي و العرش، فأمر الله [تعالى] الملائكة بالسجود لآدم تعظيماً له، أنّه قد فضّله بأن جعله وعاء لتلك الأشباح التي قد عمّ أنوارها الآفاق، فسجدوا [لآدم] إلا إبليس؛ أبى أن يتواضع لجلال عظمة الله (تعالى)، و أن يتواضع لأنوارنا أهل البيت، و قد تواضعت لها الملائكة كلّها و استكبر و ترفع، و كان بإبائه ذلك و تكبره من الكافرين.(6)
و قال عليّ بن الحسين: حدّثني [أبي] عن أبيه، عن رسول الله صلى الله عليه و آله، [قال: قال:]
يا عباد الله، إنّ آدم [لمّا رأى] النور ساطعاً من صلبه - إذا كان الله [قد] نقل أشباحنا من ذروة العرش إلى ظهره - رأى النور و لما تبيّن(1)الأشباح، فقال: يا ربّ، ما هذه الأنوار؟ قال الله تعالى: أنوار الأشباح(2)نقلتهم من أشرف بقاع عرشي إلى ظهرك، و لذلك أمرت الملائكة بالسجود [لك]؛ إذ كنت وعاءً لتلك الأشباح، فقال آدم: يا ربّ، لو بيّنتها لي، فقال الله عز و جل: انظر يا آدم، إلى ذروة العرش فنظر آدم (إلى ذروة العرش)، و وقع نور أشباحنا من ظهر آدم إلى ذروة العرش فانطبع فيه صور [أنوار] أشباحنا التي في ظهره كما ينطبع وجه الإنسان في المرآة الصافية، فرأى أشباحنا فقال: ما هذه الأشباح يا ربّ؟(3)
قال الله تعالى: يا آدم، هذه أشباح أفضل خلائقي و برهاني(4). هذا محمّد، و أنا الحميد المحمود(5)في أفعالي. شققت له اسماً من أسمائي(6)و هذا عليّ، و أنا العليّ العظيم. شققت له اسماً من اسمي، و هذه فاطمة، و أنا فاطر السماوات و الأرض فاطم أعدائي مِن(7)رحمتي يوم فصل قضائي، و فاطم أوليائي عمّاً يشينهم(8)، فشققت لها اسماً من اسمي، و هذا الحسن و هذا الحسين(9)، و أنا المحسن [و]
المجمل. شققت لهما اسما(1)من اسمي. هؤلاء خيار خليقتي، و كرام بريّتي. بهم آخذ و بهم أعطي، [و بهم أعاقب] و بهم أثيب، فتوسّلْ [إليّ] بهم يا آدم. و إذا دهتك داهية فاجعلهم إليَّ شفعاءك، فإنّي آليت على نفسي قسما حقّاً أن لا أخيب بهم آملاً، و لا أردّ بهم سائلاً! فلذلك حين زَلّت منه الخطيئة دعا الله عز و جل بهم، فتاب عليه و غفر له.(2)
و روى الشيخ الجليل أبو علي الطبرسي في تفسيره «مجمع البيان لعلوم القرآن»، في تفسير هذه الآيات و هي: «إنّ الأبرار يشربون من كأس كان مزاجها كافوراً» إلى قوله: «و كان سعيهم مشكوراً»(3)، قال: نزلت في عليّ و فاطمة و الحسن و الحسين عليهم السلام و جارية لهم تسمّى فضّة.(4)
و مضمون القصة بالإسناد المتقدّم(5)عن الصادق و ابن عباس قالا: مرض الحسن و الحسين [عليهما السلام] و هما صبيّان فعادهما رسول الله صلى الله عليه و آله و معه رجلان، فقال أحدهما (لأمير المؤمنين): يا أبا الحسن، لو نذرت في ابنيك نذراً أن عافاهما الله! فقال (عليّ عليه السلام): أصوم ثلاثة أيّام شكراً لله سبحانه(6)، و كذلك قالت فاطمة [عليها السلام] و كذا الصبيان قالا(7): و نحن نصوم ثلاثة أيّام، و كذلك قالت جاريتهم فضّة فألبسهم الله
عافيته(1)فأصبحوا صياماً و ليس عندهم شيء من الطعام، فانطلق أمير المؤمنين(2)إلى جارٍ له يهودي يعالج الصوف اسمه شمعون(3)فقال (له أمير المؤمنين): هل لك أن تعطيني جرزاً(4)من صوف تغزلها لك ابنة محمّد بثلاثة أصوع من شعير؟ قال (اليهودي): نعم، فأعطاه فجاء بالصوف و الشعير، و أخبر فاطمة [عليه السلام] (بذلك) فقبلتْ و أطاعت ثمّ عمدت فغزلت ثلث الصوف، ثمّ أخذت صاعاً من الشعير فطحنته و عجنته و خبزت منه خمسة أقراص، [لكلّ واحد قرصاً].
و صلى أمير المؤمنين صلاة المغرب مع رسول الله، ثمّ أتى المنزل فوضع الخوان و جلسوا يَتعشَّون(5)خَمْسَتُهم، فأوّل لقمة كسرها أمير المؤمنين عليه السلام،(6)إذا مسكين قد وقف بالباب فقال: السلام عليكم يا أهل بيت النبوة(7)أنا مسكين من مساكين المسلمين؛ أطعموني ممّا تأكلون أطعمكم الله من موائد الجنة، فوضع أمير المؤمنين(8)اللقمة من يده ثمّ قال (أمير المؤمنين: يا فاطمة، ادفعيه إليه(9)، [و عمدت] فاطمة إلى ما كان على الخوان (جميعه) فدفعته إلى المسكين و باتوا
1) . في المصادر: عافية.
2) . في المصادر: ليس عندهم طعام فانطلق عليّ عليه السلام.
3) . في المصادر: جارٍ له من اليهود يقال له: شمعون.
4) . في المصادر: جِزَّة.
5) . تعشَّى: أكل العشاء.
6) . في المصادر: عليّ عليه السلام.
7) . في المصادر: أهل بيت محمّد.
8) . في المصادر: عليّ عليه السلام.
9) . هذه العبارة من المصنّف، جعلها بدل أبياتٍ من أمير المؤمنين و فاطمة الزهراء عليهما السلام حذفها و هي موجودة في المصادر.
جياعاً و أصبحوا صائمين و(1)لم يذوقوا شيئاً إلا الماء القراح.
ثمّ عمدَت إلى الثلث الثاني من الصوف فغزلته، ثمّ أخذت صاعاً من الشعير فطحنته [و عجنته] و خبزت منه خمسة أقراص، لكلّ واحد قرصاً، و صلى أمير المؤمنين مع رسول الله صلى الله عليه و آله صلاة المغرب ثمّ أتى إلى المنزل(2)، فلمّا وضع الخوان بين يديه و جلسوا خمستهم، فأوّل لقمة كسرها [عليّ عليه السلام] إذا يتيم [من يتامى المسلمين قد وقف] (ينادي) بالباب [فقال]: السلام عليكم يا أهل بيت النبوة(3)، أنا يتيم من يتامى المسلمين؛ أطعموني ممّا تأكلون أطعمكم الله من موائد الجنة، فرمى أمير المؤمنين اللقمة و قال(4)(لفاطمة: ادفعيه إليه)(5)، ثمّ عمدت فاطمة إلى جميع ما على الخوان (من الخبز) و أعطته (اليتيم)، و باتوا جياعاً لم يذوقوا إلّا الماء [القراح] و أصبحوا صياماً.
فعمدت فاطمة إلى الثلث الباقي من الصوف فغزلته(6)و طحنت [الصاع] الباقي (من الشعير) و عجنته و خبزت منه خمسة أقراص، لكل واحد قرصاً، و صلى أمير المؤمنين عليه السلام مع رسول الله صلاة المغرب و أتى المنزل، فوضع(7)الخوان و جلسوا (يتعشّون) خمستهم. فأوّل لقمة كسرها أمير المؤمنين(8)(و أراد وضعها في
1) . في المصادر: صياماً.
2) . في المصدر: صلّى عليّ المغرب مع النبيّ صلى الله عليه و آله ثمّ أتى منزله.
3) . في المصدر: أهل بيت محمّد.
4) . في المصدر: فوضع عليّ اللقمة من يده ثمّ قال.
5) . هذه العبارة أيضاً بدل أبيات منهما عليهما السلام حذفها.
6) . في المصادر: و عمدت فاطمة عليها السلام فغزلت الثلث الباقي من الصوف.
7) . في المصادر: صلّى عليّ المغرب مع النبي عليهما السلام ثمّ أتى منزله فقرب إليه.
8) . في المصادر: عليّ عليه السلام.
فمه) إذا أسير من أسارى المشركين ينادي بالباب(1): السلام عليكم يا أهل بيت النبوة، تأسروننا و تشردوننا(2)و لا تطعموننا (ممّا تأكلون، أطعمكم الله من موائد الجنّة؟!) فرمى أمير المؤمنين عليه السلام(3)اللقمة من يده، و عمدت فاطمة إلى ما كان على الخوان فجمعته و دفعته إلى الأسير(4)، و باتوا (ليلتهم) جياعاً و أصبحوا مفطرين و ليس عندهم شيء.
قال(5)شعيب في حديثه: و أقبل عليٌّ بالحسن و الحسين [عليهما السلام] نحو رسول الله صلى الله عليه و آله و هما يرتعشان كالفراخ من شدّة الجوع فلمّا نظرهما رسول الله صلى الله عليه و آله، قال: يا أبا الحسن، ما أشدّ(6)ما يسوءني ما أرى بكم! [أنطلق إلى ابنتي فاطمة]، (فقام رسول الله صلى الله عليه و آله و انطلق مع أمير المؤمنين إلى فاطمة، فإذا)(7)هي في محرابها (و إذا) قد لصق بطنها بظهرها مِن شدّة الجوع، و غارت عيناها (في وجهها)، فلمّا رآها رسول الله صلى الله عليه و آله ضمّها إليه و قال: وا غوثاه [بالله] أنتم مذ ثلاثة(8)(أيام) فيما أرى [و أنا غافل عنكم](9)! فهبط جبرئيل و قال: خذ يا محمّد!(10)خذ ما هنّأ الله لك في أهل بيتك. قال:
و ما آخذ يا جبرئيل؟ قال: «هل أتى على الإنسان حين من الدهر» حتى بلغ «إنّ
1) . في المصادر: أسير من أسراء المشركين قد وقف بالباب فقال.
2) . في المصدر: تشدّدوننا.
3) . في المصادر: فوضع عليّ عليه السلام.
4) . في المصادر: و عمدوا إلى ما كان على الخوان فأعطوه.
5) . هذه بقية الرواية.
6) . في المصادر: فلمّا بصر بهم النبيّ قال: يا أبا الحسن شدّ.
7) . في المصادر: «فانطلقوا إليها» بدل ما بين الهلالين.
8) . في المصدر: منذ ثلاث.
9) . الإضافة من روضة الواعظين.
10) . في المصادر: يا محمّد خذ.
هذا كان لكم جزاء و كان سعيكم مشكوراً»(1).
و قال الحسن بن مهران في حديثه: فوثب النبيّ صلى الله عليه و آله حتى دخل منزل فاطمة [عليها السلام] فرأى ما بهم فجمعهم، ثمّ انكبّ عليهم يبكي و يقول: أنتم مذ ثلاث فيما أرى و أنا غافل عنكم! فهبط جبرئيل عليه السلام بهذه الآيات: «إنّ الأبرار يشربون من كأس كان مزاجها كافوراً عينا يشرب بها عباد الله يفجّرونها تفجيراً». قال: هي عين في دار النبي تفجر إلى دور الأنبياء [صلوات الله عليهم أجمعين](2)و المؤمنين.(3)
و في الحديث أنّ رسول الله صلى الله عليه و آله سئل عن هذه العين فقال: هي عين في داري في الجنّة. ثمّ سئل مرّة أخرى؛ قال: هي في دار عليّ، فقيل: يا رسول الله، أَ لَم تقل عين في داري؟ فقال: إنّ داري و دار عليّ في الجنّة واحد.(4)
«يُوفُونَ بِالنَّذْرِ» يعني عليّاً و فاطمة و الحسن و الحسين [عليهم السلام] و جاريتهم (فضّة)، «وَ يَخٰافُونَ [يَوْماً] كٰانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيراً» أي عابساً كلوحاً، «وَ يُطْعِمُونَ اَلطَّعٰامَ عَلىٰ حُبِّهِ» أي على شهوتهم للطعام، و إيثارهم له مسكيناً من مساكين المسلمين، و يتيما من يتامى المسلمين، و أسيرا من أسارى المشركين. و يقولون(5)إذا أطعموهم: «إِنَّمٰا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اَللّٰهِ لاٰ نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزٰاءً وَ لاٰ شُكُوراً» (أي جزاء يجازينا به من نفع عاجل و لا نريد أن نشكر عليه بين الخلق، بل فعلناه لله). قال:
و الله، ما قالوا هذا لهم، و لكنهم أضمروه في أنفسهم فأخبر الله بإضمارهم).
1) . الإنسان (76) 1-22. أمالي الصدوق، ص 256-260؛ روضة الواعظين، ص 160-163.
2) . الإضافة من روضة الواعظين.
3) . أمالي الصدوق، ص 261؛ روضة الواعظين، ص 163.
4) . مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 234؛ تأويل الآيات، ص 240؛ الطرائف، ص 100؛ تفسير الفرات، ص 209، و كذا ورد في مصادر أخرى لكن لا يكون السؤال في مصدر عن هذه العين بل الكلام في شجرة طوبى.
5) . في المصدرين: يقول.
[يقولون: لا نريد جزاء تكلّفوننا به و لا شكورا تثنون علينا به، و لكنا إنّما أطعمناكم لوجه الله و طلب ثوابه]، (و أثنى عليهم ليرغب في ذلك راغب).(1)
(عن سعيد بن جبير و مجاهد:) قال الله سبحانه(2): «فَوَقٰاهُمُ اَللّٰهُ شَرَّ ذٰلِكَ اَلْيَوْمِ وَ لَقّٰاهُمْ نَضْرَةً» في الوجوه «و سرورا» في القلوب، «و جزاهم بما صبروا جنّة» يسكنونها «و حريرا» يلبسونه و يفترشونه، «مُتَّكِئِينَ فِيهٰا عَلَى اَلْأَرٰائِكِ» الأريكة:
السرير عليه الحجلة «لاٰ يَرَوْنَ فِيهٰا شَمْساً» (يتأذّون بِحرّها) «وَ لاٰ زَمْهَرِيراً» (يتأذّون ببرده).(3)
قال ابن عبّاس: بينما أهل الجنّة في الجنّة إذ يرون نوراً أضوأ من الشمس(4)قد أشرقت له الجنان فيقول أهل الجنّة: يا ربّ، إنّك قلت (و قولك الحقّ) في كتابك:
«لا يرون فيها شمساً و لا زمهريراً»، فيرسل الله [إليهم] جبرئيل فيقول: ليس هذه شمس، و لكن عليّاً و فاطمة ضحكا (من شيء أعجبهما)، فأشرقت الجنان من [نور] ضحكهما.(5)
قال كمال الدين بن طلحة الشافعي في كتابه «مطالب السَّئول في مناقب آل الرسول»:
هذا باب(6)أصله مقصود، و فضله معقود، و نقله مشهود، و ظله ممدود، و ورده
مورود، و سدره مخضود، و طلحه منضود، و هو مِن أسنى السجايا و المدائح معدود؛ فإنّه جمع من أشتات الإشارات النبويّة، و الأنوار(1)الطاهرة الزكيّة، ما أشرقت به أنوار المناقب، و بلغت إلى أشرف(2)المراتب، و أحدقت مزايا المآثر به من جميع الجوانب؛ [فإنّ من امتطى مطا رسول الله صلى الله عليه و آله رقي قدم شرف شرفه مناكب الكواكب]، فبخ بخ لمن فضّله الله(3)من رسوله المصطفى بهذه المواهب!(4)
و ذكر في «كشف الغمة» مرفوعاً إلى أبي بكر [ة] نفيع بن الحارث الثقفي، قال:
رأيت رسول الله صلى الله عليه و آله و الحسن بن عليّ عليه السلام على(5)جنبه و هو يُقبل على الناس مرّة و عليه مرّة و يقول: [إنّ] ابني هذا سيّد، و لعل الله أن يصلح به بين فئتين من المسلمين [عظيمتين].(6)
روي [عن] الدولابي مرفوعا(7)إلى جبير بن نفير(8)عن أبيه، قال: قدمت المدينة فقال الحسن بن عليّ عليه السلام: كانت جماجم العرب بيدي، يسالمون من سالمتُ و يحاربون من حاربتُ، فتركتها ابتغاء لوجه الله و حقن دماء المسلمين.(9)
1) . في المصدر: «الأفعال و الأقوال» بدل «الأنوار».
2) . في المصدر: و سمقت بالحسن إلى شرف.
3) . في المصدر: خصّه الله تعالىٰ.
4) . مطالب السئول، ص 64.
5) . في المصدر: إلى.
6) . كشف الغمة، ج 1، ص 519.
7) . في علل الشرائع ص 220: إنّ الحسن قال لجبير بن نفير حين قال: إن النّاس يقولون: إنّك تريد الخلافة فقال: قد كان جماجم العرب في يدي يحاربون من حاربتُ و يسالمون من سالمت. تركتها ابتغاء وجه الله و حقن دماء أمّة محمّد.
8) . في المصدر: هبير.
9) . كشف الغمة، ج 1، ص 523.
و روي أنّ رسول الله صلى الله عليه و آله أبصر الحسن بن عليّ مقبلاً فقال: اللّهمّ سلِّمه و سلم منه.(1)
و روي مرفوعاً إلى أمّ الفضل، قالت: قلت: يا رسول الله، رأيتُ كأنّ عضواً من أعضائك في بيتي! قال: خيراً؛ تلد فاطمةُ غلاماً تُرضعينه بلبن قُثَم(2)، فولدت الحسن فأرضعتُه بلبن قثم.(3)
و في كتاب مناقب ابن شهرآشوب، عن شهاب بن (أبي) عامر أنّ الحسن بن علي [عليه السلام] قاسم الله [تعالى] ماله مرّتين حتى تَصدّق بفردة(4)نعله.(5)
و عن أبو أسامة (بن زيد قال): إنّ الحسن بن عليّ حجّ ماشياً فتورّمت قدماه، فقيل له: لو ركبتَ مركباً يسهل عليك الطريق فقال: لا تبالوا؛ فإنّا إذا بلغنا المنزل يستقبلنا أسود بدهن ينفع الورم، فقالوا: نفديك بآبائنا و أمهاتنا! ليس من قبلنا منزل يباع فيه هذا (الدهن)، فقال: لن نبلغ المنزل إلا بعد قدومه، فلم نسر إلا قليلا حتّى قال: دونكم الرجل فأتوه و سألوه(6)عن الدهن فقال (الرجل): لمن تسألون؟ فقالوا: للحسن بن عليّ عليه السلام. قال: أتو بي إليه، فلمّا أتوه قال: ما كنت أزعم أنّ الدهن يُستدعى لأجلك، ولي إليك حاجة، (و هو) أن تدعو إلى الأرزق ولداً برّاً تقيّاً، فإنّي ودعت أهلي تمخض [و كانت] حاملاً، فقال: يهب لك ولداً ذكراً سويّاً شيعيّاً فكان كما قال، و أطلى رجليه بالدهن فبرأ بإذن الله تعالىٰ.(7)
و قيل(1): إنّ الحسن كان إذا توضّأ ارتعدت مفاصله و اصفر لونه، فقيل له في ذلك فقال: حقٌّ على كلّ مَن وقف بين يدي ربّ العرش أن يصفرّ لونه، و ترتعد مفاصله.(2)
[و روي] أنّه عليه السلام دخلت عليه امرأة جميلة ذات يوم و هو في صلاته، [فأوجز في صلاته] ثمّ قال لها: أ لك حاجة؟ قالت: نعم. [قال: و ما هي؟ قالت:] قم فأصِب مِنّي؛ فإنّي وفدت (إليك) و لا بعل لي. قال: إليك عنّي، (و) لا تحرقيني بالنار [و نفسك]. فجعلَت تراوده عن نفسه و هو يبكي و يقول: ويحك إليك عنّي! و اشتد بكاؤه، فلمّا رأت ذلك بكت لبكائه فدخل الحسين و رآهما يبكيان فجلس يبكي، و جعل أصحابه [يأتون و يجلسون و] يبكون حتّى كثر البكاء و علت الأصوات، فخرجت الأعرابيّة، و قام القوم و ترحلوا. و لبث الحسين بعد ذلك [دهراً] (و هو) لا يسأل أخاه عن ذلك إجالاً (له).
فبينما الحسن ذات ليلة نائماً [إذ استيقظ] (و هو) يبكي، فقال له الحسين: ما شأنك؟ قال: رؤيا رأيتها الليلة. قال: [و] ما هي؟ قال: لا تخبر أحداً ما دمت حيّاً.
قال: نعم. قال: رأيت يوسف عليه السلام فجئت أنظر إليه فيمن ينظر(3)، فلمّا رأيت حسنه بكيت، فنظر إليَّ في الناس فقال: ما يُبكيك يا أخي بأبي [أنت] و أمي؟ فقلت:
ذكرت يوسف و امرأة العزيز، و ما ابتلي به من أمرها، و ما لقي به من السجن(4)، و حرقة الشيخ يعقوب فبكيت من ذلك و كنت أتعجّب منه، فقال يوسف: فهلّا
تعجّبت ممّا كنتَ فيه من المرأة(1)البدويّة [بالأبواء]؟!(2)
و في كتاب مناقب ابن شهرآشوب: و روي أنّ عمرو بن العاص قال لمعاوية(3):
لو أمرت الحسن بن عليّ يخطب على المنبر؛ فلعلّه حَصِر(4)يكون(5)ذلك وضعاً له عند النّاس. فأمر [الحسنَ] بذلك، فلمّا صعد المنبر تكلّم و أحسن، ثمّ قال: أيّها النّاس، من عرفني فقد عرفني، و من لم يعرفني فأنا الحسن بن عليّ بن أبي طالب.
أنا [ابن] أوّل المسلمين إسلاما، و أمي فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه و آله. أنا ابن البشير النذير. أنا ابن السراج المنير. أنا ابن من بُعث رحمة للعالمين.(6)
و روى ابن عبد ربّه أنّه قال(7): لو طلبتم ابناً لنبيّكم لم تجدوا غيري و غير أخي! فناداه معاوية: يا أبا محمّد، حدِّثنا بنعت الرطب - أراد بذلك أن يخجله و يقطع عليه كلامه(8)- فقال: نعم؛ تلقحه الشمال، و تخرجه الجنوب، و تنضجه الشمس، و [يطيبه] القمر.
و في رواية المدائني: الريح تنفخه، و الحر ينضجه، و الليل يبرده و يطيبه(9).
1) . في المصدر: ممّا فيه المرأة.
2) . مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 14.
3) . في المصدر (المناقب): العقد عن ابن عبد ربّه الأندلسي و كتاب المدائني أيضاً أنّه قال عمرو بن عاص لمعاوية.
4) . حَصِرَ: عيي في النطق، و أصله من الحَصْر أي الضيق.
5) . في المصدر: فيكون.
6) . مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 11.
7) . في المصدر: و في رواية ابن عبد ربّه:
8) . في المصدر: يقطع بذلك كلامه.
9) . مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 11.
و عن منهال بن عمر(1)أن معاوية سأل الحسن عليه السلام أن يصعد المنبر و ينتسب، فصعد فحمد الله و أثنى عليه، ثمّ قال: أيّها المؤمنون(2)، من عرفني فقد عرفني، و من لم يعرفني فسأبيّن له نفسي: بلدي مكة و منى، و أنا ابن المروة و الصفا، و أنا ابن النبيّ المصطفى، و أنا ابن من علا (على) الجبال الرواسي، و أنا ابن من كسا محاسن وجه الحياء. أنا ابن فاطمة سيّدة النساء. أنا ابن قليلات العيوب نقيّات الجيوب.
ثمّ(3)أذّن المؤذّن فقال: أشهد [أن لا إله إلا الله. أشهد] أنّ محمّداً رسول الله، فقال [لمعاوية]: (يا معاوية)، محمّد أبي أم أبوك؟ فإن قلتَ: ليس بأبي فقد كفرتَ، و إن قلتَ: نعم فقد أقررت، ثمّ قال: أصبحتْ قريش تفتخر على العرب بأنّ محمداً منها، و أصبحت العرب تفتخر على العجم بأن محمّداً منها، و أصبحت العجم تعرف حقّ العرب بأنّ محمّداً منها؛ تأخذون حقّنا، و لا تؤدون إلينا حقّاً(4).
و روى أبو رخام(5)أنّ معاوية افتخر يوماً فقال: أنا ابن بطحاء مكة، أعزّها(6)جواداً و أكرمها جدوداً. أنا ابن من ساد قريشاً [فضلاً] ناشئاً و كهلا! فقال الحسن [بن عليّ]: يا معاوية، أنت عليَّ تفتخر؟!
أنا ابن مأوى(7)التّقى. أنا ابن من جاء بالهدى. أنا ابن [من] ساد أهل الدنيا بالفضل السابق، و الحسب الفائق. أنا ابن من طاعته طاعة الله، و معصيته معصية
1) . في المصدر: المنهال بن عمرو.
2) . في المصدر: أيّها الناس.
3) . في المصدر: «و» بدل «ثمّ».
4) . في المصدر: يطلبون حقّنا و لا يردون إلينا حقّنا. مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 11 و 12.
5) . في المصدر: إخبار أبي حاتم أنّ معاوية.
6) . في المصدر: أعززها.
7) . في المصدر: أ علي تفتخر يا معاوية؟ أنا ابن عروق الثرى أنا ابن مأوى...
الله، فهل لك أب كأبي تباهيني [به]؟ و قديم كقديمي تساميني به؟ قل(1): نعم أولا، قال معاوية: بل أقول: لا، و هي لك تصديق، [فقال الحسن عليه السلام: الحقّ أبلج ما يحيل سبيله، و الحق يعرفه ذوو الألباب].(2)
و رُوي أنّ معاوية قال يوماً للحسن [بن عليّ]: أنا خير منك [يا حسن]! فقال الحسن: و كيف ذاك يا ابن هند؟
قال: لأنّ النّاس [قد] أجمعوا عليَّ و لم يجمعوا عليك. فقال (الحسن): هيهات هيهات؛ لشرّ ما علوت (به) يا ابن آكلة الأكباد! المجتمعون عليك رجلان [بين] مطيع و مكرَه: فالطائع لك عاص لله، و المكرَه معذور في كتاب(3)الله. و حاشا لله أن أقول أنا خير منك فلا خير فيك! و لكن الله برّأني من الرذائل كما برّأك من الفضائل.(4)
و في كتاب الشيرازي عن سفيان(5)الثوري، عن واصل، عن الحسن، عن ابن عبّاس في قوله (سبحانه): «وَ شٰارِكْهُمْ فِي اَلْأَمْوٰالِ وَ اَلْأَوْلاٰدِ»(6)(و هو) أنّه جلس الحسن بن عليّ عليه السلام و يزيد بن معاوية [بن أبي سفيان] يأكلان الرطب فقال يزيد: يا حسن، إنّي كنت منذ أبغضك! فقال الحسن: يا يزيد، اعلم(7)أنّ إبليس شارك أباك في جماعة فاختلط الماء [ان]، فأورثك ذلك عداوتي؛ لأنّ الله سبحانه(8)يقول:
«وَ شٰارِكْهُمْ فِي اَلْأَمْوٰالِ وَ اَلْأَوْلاٰدِ»، و شارك الشيطان حرباً عند جماعة فتولّد(1)له صخر؛ فلذلك كان يبغض جدّي رسول الله صلى الله عليه و آله.(2)
و في «البهجة»: و روى حذيفة(3)بن اليمان، قال: بينما(4)رسول الله صلى الله عليه و آله في جبل [أظنّه] حرى [أو غيره]، و معه أبو بكر و عمر و عثمان [و علي عليه السلام] و جماعة من المهاجرين و الأنصار، [و أنس حاضر لهذا الحديث، و حذيفة يحدّث به] إذ أقبل الحسن بن عليّ عليه السلام يمشي على سكينة و وقار، فلمّا نظر إليه رسول الله قال(5): إنّ جبرائيل و ميكائيل يأتيان معه يهديانه و يمددانه، و هو ولدي و الظاهر من نفسي(6)و ضلع من أضلاعي. هذا سبطي و قرة عيني [بأبي هو]! فقام رسول الله صلى الله عليه و آله [و قمنا معه و هو يقول له: أنت تفّاحتي، و أنت حبيبي، و مهجة قلبي!
و أخذ بيده فمشى معه و نحن نمشي حتى جلس و جلسنا حوله ننظر إلى رسول الله صلى الله عليه و آله] و هو لا يرفع بصره عنه، ثمّ قال: و هو يكون بعدي هادياً مهديّاً، و هو هديّة لي من الله عز و جل بنيّتي(7)، و يعرف الناس آثاري، و يحيى سنتي، و يتولى أموري [في فعله] ينظر الله إليه فيرحمه. رحم الله من عرف له ذلك، و برأني فيه، و أكرمه لي(8).
1) . في المصدر: فولد.
2) . مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 22
3) . أوّل ما في المصدر (العدد القوية) كذلك: حدّث أبو يعقوب يوسف بن الجراح عن رجاله عن حذيفة...
4) . في المصدر: بينا.
5) . في المصدر: يمشي على هدوء و وقار فنظر إليه رسول الله صلى الله عليه و آله و قال:
6) . في المصدر: إنّ جبرئيل يهديه و ميكائيل يسدّده و هو ولدي و الطاهر من نفسي.
7) . في المصدر: قال: أما إنّه سيكون بعدى هادياً مهديّاً. هذا هدية من ربّ العالمين لم ينبئ عنّي.
8) . في المصدر: و أكرمني منه.
فما قطع رسول الله صلى الله عليه و آله كلامه حتّى أقبل إلينا أعرابيّ يجر هراوة له فلمّا نظر إليه رسول الله صلى الله عليه و آله(1)قال: قد جاءكم رجل يكلّمكم بكلام غليظ [تقشعرّ منه جلودكم، و إنه يسألكم من أمور. إنّ لكلامه جفوة] فجاء الأعرابيّ و لم يسلِّم، فقال: أيّكم محمّد؟ قلنا: و ما تريد؟ فقال رسول الله صلى الله عليه و آله: مهلاً (يا أعرابيّ)، فقال (الأعرابيّ): [يا محمّد، لقد] كنتُ أبغضك و لا أراك(2)، و الآن فقد ازددتُ لك بغضاً! [قال:] فتبسّم رسول الله، [و غضبنا لذلك]، و أردنا بالأعرابي إرادة (رديّة)، فأومى إلينا رسول الله صلى الله عليه و آله أن اسكتوا (عنه)، ثمّ قال الأعرابيّ: يا محمّد، إنّك تعد النبّوة(3)و [إنّك] قد كذبت على الأنبياء فما معك من آياتهم فأرني برهاناً(4).
فقال (النبيّ صلى الله عليه و آله) [له: يا أعرابيّ، و ما يدريك؟ قال: فخبّرني ببرهانك. قال]: إن (شئتَ أخبرتك بكيفيّة خروجك من باديك و كونك فيه، و إن) شئتَ(5)أخبرك عضو من أعضائي فيكون ذلك أوكد لبرهاني. قال (الأعرابيّ): أوَ يتكلّم العضو؟! قال (النبيّ صلى الله عليه و آله): نعم، (قم) يا حسن، فأخبره بما سنح له، فنظر الأعرابي إلى الحسن مستخفّاً به و قال: تقيم(6)لي صبيّاً ليكلّمني؟ قال: [إنّك ستجده عالماً بما تريد.
فابتدره] الحسن: [و قال] مهلاً يا أعرابيّ؛ ما سألت غبيّاً جاهلاً، بل سألت فقيهاً عالماً!(7)[إذن و أنت الجهول، فإن تك قد جهلت فإنّ عندي شفاء الجهل ما سأل السئول، و بحرا لا تقسمه الدوالي، تراثاً كان أورثه الرسول]. لقد بسطتَ لسانك،
1) . في المصدر: نظر رسول الله صلى الله عليه و آله إليه.
2) . في المصدر: لم أرك.
3) . في المصدر: إنّك تزعم أنّك نبيّ.
4) . في المصدر: و ما معك من برهانك شيء.
5) . في المصدر: أحببت.
6) . في المصدر: يا حسن، قم، فازدرى الأعرابيّ نفسه و قال: هو ما يأتي و يقيم.
7) . في المصدر: ما غبيّاً سألت و ابن غبيّ بل فقيهاً!
و تعديت عن أطوارك(1)و خادعت نفسك! غير أنّك لاتبرح (من مكانك) حتى تؤمن إنشاء الله.
فتبسّم الأعرابيّ و قال: هات ما عندك فقال له الحسن(2): أنتم اجتمعتم في باديكم(3)، و تذاكرتم ما جرى بينكم على جهل و خرق منكم [فزعمتم أنّ محمّداً صُنبُور(4)، و العرب قاطبة تبغضه و لا طالب له بثاره]، (و قلتم: محمّد هو الساحر الكذّاب! ليس له ذرّيّة يطالب بدمه. قالت قاطبة تُبغضه و أردتم قتله)، و زعمت أنّك قاتله، و كان في قومك مئونته فحملت نفسك على ذلك، و قد أخذت قناتك بيدك [تؤمه]، (و هممت) تريد قتله (فعند ذلك ضللتَ) [فعسر] عليك مسلكك، و عمي عليك بصيرتك، و صادفك غناء كثير حتى أردت الرجوع عن إرادتك، فأتيتنا خوفك عن قومك أن يستهزءوا بك.
و كنت تأتينا حتى عصفت(5)ريح شديدة [اشتدّ منها ظلماؤها و أطلعت سماؤها و أعصر سحابها فبقيتَ محرنجما كالأشقر، إن تَقدَّم نحر و إن تأخّر عقر لا تسمع لواطئ حساً و لا لنافخ نار جرساً تراكمت عليك غيومها، و توارت عنك نجومها، فلا تهتدي بنجم طالع، و لا بعلم لامع تقطع محجّه، و تهبط لجّه، في ديمومة قفر بعيدة القعر، مجحفة بالسفر، إذا علوت مصعداً ازددت بُعداً: الريح تَخطَفك(6)،
1) . في المصدر: عودت طورك.
2) . في المصدر: و قال هيه، فقال له الحسن:
3) . في المصدر: في نادي قومك.
4) . في المصدر: الصُّنبور: اللئيم. الصبيّ الصغير الداهية.
5) . في المصدر: و عمي عليك بصرك و أبيت إلا ذلك فأتيتنا خوفا من أن يشتهر و إنك إنّما جئت بخير يراد بك أنبئك عن سفرك: خرجت في ليلة ضحياء إذ عصفت...
6) . خطِفه: استلبه بسرعة.
و الشوك تَخبِطك، في ريح عاصف، و برق خاطف، قد أوحشتك آكامها، و قطعت سلامها] (و غطت السماء بالسحاب، و أظلمت الآفاق، و اشتد المطر. ثمّ وقعتَ في أرض مصبحة كثيرة الشوك، و الريح يرفعك و يخبطك، و أنت حينئذ في برق خاطف و ريح عاصف، و أنت مضطرّ في أمرك لا تدري ما ذا تصنع، بينما أنت كذلك فوجدت نفسك عندك) [فأبصرت فإذا أنت عندنا فقرّت عينك، و ظهر رينك، و ذهب أنينك].
فقال (الأعرابي): من أين قلت هذا يا غلام(1)؟ كأنّك كشفت عن سويداء(2)، [قلبي] و [لقد] كنتَ كأنّك شاهدتني، [و ما خفي عليك شيء من أمري، و كأنه علم الغيب، فقال له:] لقِّني(3)الإسلام. (فعند ذلك) قال الحسن عليه السلام: (قل): [الله أكبر] أشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شريك له، و (أشهد) أنّ محمّداً عبده و رسوله.
فأسلم (الأعرابيّ) و حسن إسلامه، و علمه رسول الله [صلى الله عليه و آله] شيئاً من القرآن فقال: يا رسول الله، أرجع إلى قومي فأعرفهم ذلك، [فأذن له فانصرف] و رجع و معه جماعة من قومه، فدخلوا في الإسلام. فكان النّاس إذا نظروا إلى الحسن قالوا: لقد أعطي (هذا) ما لم يُعطَ أحد من النّاس.(4)
و في كتاب مناقب آل أبي طالب، عن واصل بن عطا أنّه قال: كان الحسن عليه السلام [عليه] سيماء الأنبياء و بهاء الملوك.(5)
و عن محمّد بن [أبي] عمير، عن رجاله، عن أبي عبد الله عليه السلام، عن الحسن بن عليّ أنّه قال: إنّ لله مدينتين: أحدهما بالمشرق و الآخر(1)بالمغرب، عليهما سُوَر(2)من حديد، و على كلّ مدينة ألف ألف باب، لكلّ باب مصراعان من ذهب، و فيهما سبعون ألف لغةٍ يتكلّمون كلُّ واحد بخلاف لغة صاحبه، و أنا أعرف جميع اللغات و ما فيهما و ما بينهما و ما عليهما! (و لا) حجة غيري و غير الحسين أخي.(3)
ذكر صاحب الروضة أنّه رأى في بعض الأخبار أنّ رسول الله صلى الله عليه و آله كان يوما مع جماعة من أصحابه ما رأى(4)في بعض الطريق و جماعة من الصبيان يلعبون، فأخذ منهم صبيّاً، فقبّل ما بين عينيه و أقعده في حجره، فقال له بعض الأصحاب: يا رسول الله، ما نعرف هذا الصبيّ الذي قد شرق و استعلا بتقبيلك، و لم نعلم كيفية حاله! فقال النبيّ صلى الله عليه و آله: أيّها الأصحاب، لا تلوموني؛ فإنّي رأيت هذا الصبيّ يوماً يلعب مع الحسين، و يرفع تراب أقدامه، و يمسحه في عينيه؛ فأنا من ذلك اليوم أحببته، و في يوم القيامة أكون شفيعاً له و لأبيه.(5)
و لأنه أيضاً من الكتاب المذكور: و روي عن الحسين بن عليّ عليه السلام أنّه قال: لقيت يوماً عند جدّي رسول الله و أبي بن كعب قاعد عنده؛ قال لي جدي: مرحباً بك يا أبا عبد الله، يا زين السماوات و الأرض! فقال أبي: يا رسول الله، فهل سواك أحد يكون زين السماوات و الأرض؟ فقال رسول الله صلى الله عليه و آله: يا أُبيّ، بالله الذي بعثني
بالحقّ نبيّاً إنّ الحسين بن علي في السماوات أعظم ممّا هو في الأرض، و هو مكتوب على يمين العرش: المصباح الهدى و سفينة النجاة.(1)
و عن حذيفة بن اليمان، قال: رأيت النبيّ صلى الله عليه و آله آخذاً بيد الحسين [بن عليّ عليه السلام] و قال: [يا] أيّها النّاس، هذا حسين(2)بن عليّ [ألا] فاعرفوه و فضلوه؛ فو الله لَجدّه أكرم على الله [تعالى] من جدّ يوسف بن يعقوب عليه السلام. هذا حسين(3)بن عليّ: جدّه في الجنّة، وجدّته في الجنّة، و أبوه في الجنّة، و أمه في الجنّة، و عمه في الجنّة، و أخوه في الجنّة، و عمته في الجنّة، و خالته في الجنّة، و خاله في الجنّة(4)، محبّوهم في الجنّة، و محبو محبّيهم في الجنّة.(5)
و روي عن الرضا عن آبائه عليهم السلام، قال رسول الله صلى الله عليه و آله: من أحبّ أن ينظر إلى أحبّ أهل الأرض إلى (أحبّ) أهل السماء فلينظر إلى الحسين عليه السلام.(6)
روى [الطبريان في الولاية و المناقب، و السمعاني في الفضائل بأسانيدهم عن إسماعيل بن رجاء و عمر بن شعيب] أنّ الحسين مرّ(7)على عبد الله بن عمرو بن
1) . إعلام الورى، ص 400: و روي عن الحسين بن عليّ عليه السلام أنّه قال: دخلت على رسول الله صلى الله عليه و آله و عنده أبيّ بن كعب فقال لي رسول الله: مرحباً يا أبا عبد الله، يا زين السماوات و الأرض قال له أُبيّ: و كيف يكون - يا رسول الله - زين السموات و الأرض أحد غيرك؟ فقال: و الذي بعثني بالحقّ نبيّاً، إنّ الحسين بن عليّ في السماء أكبر منه في الأرض! و إنه مكتوب على يمين عرش الله: مصباح هادٍ و سفينة نجاة. و أيضا ورد هذا الحديث مع اختلافات في: عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 1، ص 59؛ الصراط المستقيم، ج 2، ص 154 و 161؛ قصص الأنبياء، للراوندي، ص 361.
2) -
3) - 2 و. في المصدر: الحسين.
4) . في المصدر بعد ذكر الجدّ و الجدة: و أمه في الجنّة و أبوه في الجنّة و عمه في الجنّة و عمته في الجنّة و خاله في الجنّة و خالته في الجنّة و أخوه في الجنّة...
5) . كشف اليقين، ص 307.
6) . مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 73.
7) . في المصدر: أنّه مرّ الحسين.
العاص فقال عبد الله: من أحبَّ أن ينظر إلى أحبّ أهل الأرض إلى (أحبّ) أهل السماء فلينظر إلى هذا المختار(1)!
و ما كلّمته منذ ليالي صفّين فأتى به (إلى) أبو سعيد الخدريّ إلى الحسين [عليه السلام] فقال (له) الحسين: أ تعلم أنّي أحَبّ أهل الأرض إلى أهل السماء و تقاتلني و أبي يوم صفّين؟! و الله، إنّ أبي لخير منّي. فاستعذر و قال: إنّ النبيّ صلى الله عليه و آله قال لي: أطع أباك، فقال له الحسين عليه السلام: أ ما سمعت قول الله تعالىٰ: «وَ إِنْ جٰاهَدٰاكَ عَلىٰ أَنْ تُشْرِكَ بِي مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاٰ تُطِعْهُمٰا»، و قول رسول الله صلى الله عليه و آله: إنّما الطاعة في المعروف، و قوله: لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق.(2)
و قيل: إنّ الحسين كان يقعد في المكان المظلم فيُهتدى إليه ببياض جبهته(3)
(4-5) . و مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 75.
و نحره.(4)و في حديث أنّ جبرئيل [عليه السلام] نزل يوماً فوجد الزهراء نائمةً و الحسين قلقاً على عادة الأطفال مع أمّهاتهم، فقعد جبرئيل يلهيه عن البكاء حتّى استيقظَت، فأعلمها رسول الله صلى الله عليه و آله بذلك.(5)
روى الطبرى عن طاوس اليماني، عن ابن عباس، (قال:) قال رسول الله [صلى الله عليه و آله]:
رأيت في الجنّة قصراً من درّة بيضاء لا صدع فيها و لا وصل، فقلت: حبيبي جبرئيل! لمن هذا القصر؟ قال: للحسين ابنك، ثمّ تقدّمتُ أمامه فإذا أنا بتفّاح فأخذت تفّاحة، ففلقتها فخرجت منها حوراء كان مقاديم النسور أشفار عَينيها،
فقلت (لها): لمن أنت؟ فبكت ثمّ قال: للحسين عليه السلام)(1).
روى أحمد بن حنبل في مسنده عن أنس بن مالك، أنّ الملك الموكَّل على السحاب أتى إلى باب حجرة النبيّ فاستأذن الدخول عليه، فأذن النبيّ صلى الله عليه و آله و أمر أمّ سلمة بأن تسدّ الباب، فلحق الحسين و هم أن يدخل الحبّة فمنعته أمّ سلمة، فوثب الحسين و ألقى نفسه في الحجرة، و أتى إلى عند جدّه صلى الله عليه و آله فتطاول يده إلى عنق النبيّ صلى الله عليه و آله و عانقه، فأخذ يصعد على كتفه و رقبته و ينزل، فقال له ملك السحاب:
تحبُّ لهذا الصبيَّ يا رسول الله؟ قال: نعم أحبّه، فقال ملك السحاب: عن قريب جمعٌ من أمّتك تقتله. و لو شئتَ أريتك الموضع الذي يقتل فيه، ثمّ تطاول يده و رفع قدراً من طين أحمر، و أراه النبيّ صلى الله عليه و آله إلى أمّ سلمة فحفظَته في قارورة.(2)
و ذكر عليّ بن عيسى في كتابه أنّ الحافظ عبد العزيز بن الأخضر الجنابذيّ روى في كتابه «معالم العترة الطاهرة» مرفوعاً إلى عائشة، قالت: كانت لنا مشربة فكان النبيّ صلى الله عليه و آله إذا أراد لقاء جبرئيل عليه السلام لقيه فيها، فلقيه رسول الله [صلى الله عليه و آله] مرّة من ذلك [فيها]، و أمر عائشة أن لا يصعد إليه أحد، و دخل حسين بن عليّ و لم تعلم حتّى غشيهما، فقال [له] جبرائيل: من هذا؟ فقال [رسول الله صلى الله عليه و آله: ابني، فأخذه النبيّ صلى الله عليه و آله فجعله على فخذه فقال: أما إنّه سيُقتل فقال] رسول الله صلى الله عليه و آله: و من يقتله؟ قال: أمّتك، فقال رسول الله(3): أمّتي تقتله؟ قال: نعم، و إن شئتَ أخبرتك بأرض الّتي يقتل(4)فيها، فأشار جبرئيل إلى الطفّ بالعراق، و أخذ تربة حمراء فأراه إيّاها، و قال: هذه من تربة مصرعه.(5)
و في مناقب أحمد بن حنبل عن أنس بن مالك، قال: خرج الحسين في جنازة فصلّينا عليها و رجعت، فرأيت أبا هريرة ينفض التراب عن أقدام الحسين عليه السلام، فقال له الحسين: ما هذا يا أبا هريرة؟ فقال: دعني يا ابن بنت رسول الله صلى الله عليه و آله، فلو تعلم الناس ما أعلمه من فضلك لحملوك على أعناقهم. بهاذَي أُذُن سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله يقول على منبره: إنّ هذا وَلدي سيّد شباب أهل الجنّة، و إنه سيموت مقتولاً.(1)
روي في الكتاب المذكور عن ابن عباس، قال: رأيت الحسين قبل أن يتوجّه إلى العراق على باب الكعبة، و كف جبرائيل في كفّه، و جبرائيل ينادي: هلمّوا إلى بيعة الله (سبحانه)(2).
روي عن جرير(3)بحذف الإسناد عن الأعمش، قال: قال [لي] أبو محمّد الواقدي و زرارة بن صالح(4): لقينا الحسين قبل أن يخرج إلى العراق بثلاثة أيام(5)، فأخبرناه بضعف النّاس بالكوفة، و أن قلوبهم معهم(6)و أن أسيافهم عليهم، فأومأ بيده نحو السماء ففتحت أبواب السماء، و نزلت الملائكة عدداً(7)لا يحصيهم إلا الله، فقال عليه السلام: لو لا تفاوت الأشياء و سقوط الآخر(8)لقاتلتهم بهؤلاء، و لكن أعلم علماً أنّ (من) هناك مصرعي و (هناك) مصارع أصحابي؛ لا ينجو [منهم] إلا ولدي عليّ.(9)
1) . لم يوجد في فضائل الصحابة و لا في مصدر آخر.
2) . في المصدر: عز و جل. مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 52: كتاب التخريج عن العامري بالإسناد عن هبيرة بن بريم عن ابن عباس...
3) . محمد بن جرير بن رستم، مؤلف كتاب دلائل الإمامة.
4) . في المصدر: جلح.
5) . في المصدر: بثلاث ليال.
6) . في المصدر: في الكوفة، و أن قلوبهم معه، و أن أسيافهم عليه.
7) . في المصدر: نزل من الملائكة عدد.
8) . في المصدر: و قال: لو لا تقارب الأشياء حبوط الأجر.
9) . دلائل الإمامة، ص 74: قال أبو جعفر: و حدثنا أبو محمّد سفيان عن وكيع، عن الأعمش...
و ذكر (شيخنا) المفيد محمّد بن [محمّد بن] النعمان [رضي الله عنه في كتاب «مولد النبيّ صلى الله عليه و آله و مولد الأوصياء عليهم السلام»] بإسناده إلى أبي عبد الله [جعفر بن محمّد الصادق عليه السلام] قال: لمّا سار أبو عبد الله [الحسين بن عليّ] عليه السلام من [مكّة ليدخل] المدينة لقيه أفواج من الملائكة المسوّمة [المسوّمين و المردفين]، في أيديهم الحراب على نُجُب(1)من نجب الجنّة، فسلّموا عليه و قالوا: يا حجّة الله على خلقه بعد جدّه و أبيه و أخيه، إنّ الله سبحانه أيّد(2)جدّك [رسول الله صلى الله عليه و آله] بنا في مواطن كثيرة، و إن الله أمدّك بنا فقال لهم: الموعد حضرتي(3)و بقعتي التي استشهد فيها و هي كربلا فإذا أوردتها(4)فأتوني، فقالوا: يا حجة الله، [إنّ الله] أمرنا [أن] نسمع [لك] و نطيع، فهل تخشى من عدوّ يلقاك فنكون معك؟ فقال (لهم): لا سبيل لهم عليَّ، و لا يلقوني بكربلاء حتى(5)أصل إلى بقعتي.
و أتته أفواج من المسلمين(6)فقالوا [له]: يا سيّدنا(7)، نحن شيعتك، و أنصارك، فأمرنا بأمرك و ما تشاء(8)، فلو أمرتنا بقتل كلّ عدوّ لك و أنت بمكانك لكفيناك ذلك! فجزاهم (الحسين) خيراً.
و قال لهم: أ ما قرأتم قول الله المنزل على جدّي: «أَيْنَمٰا تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ اَلْمَوْتُ
وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ»؟ و قال سبحانه له: و «اَلَّذِينَ كُتِبَ(1)عَلَيْهِمُ اَلْقَتْلُ إِلىٰ مَضٰاجِعِهِمْ» و إذا أقمتُ بمكاني فيما ذا ابتلى الخلق المتعوس و بما ذا يحشرون(2)، و من ذاك يكون ساكن حفرتي بكربلاء، و قد اختارها الله [تعالى] (لي) يوم دحو(3)الأرض، و جعلها معقلاً لشيعتنا [و محبينا تقبل أعمالهم و صلواتهم، و يجاب دعائهم، و تسكن شيعتنا] فتكون لهم أماناً في الدنيا و [في] الآخرة، و لكن تحضرون يوم السبت و هو يوم عاشوراء، [و في آخر هذه الرواية: يوم الجمعة] الذي في آخره أقتل، و لا يبقى بعدي مطلوب من أهلي و نسبي و إخوتي(4)و أهل بيتي، و يسار برأسي(5)إلى يزيد - لعنه الله تعالى(6).
فقالت الجنّ: [نحن] و الله يا حبيب [الله](7)و ابن حبيبه، لو لا [أنّ] أمرك طاعة [و أنه] لا يجوز لنا مخالفتك [لخالفناك، و ل] قتلنا جميع أعدائك قبل أن يصلوا إليك، فقال لهم عليه السلام: [و] نحن و الله أقدر عليهم منكم، و لكن «ليهلكَ مَن هَلكَ عن بيّنة و يحيى مَن حَيَّ عن بيِّنهٍ».(8)
و من فضائله خير الرطب: روي عن الصحابة الصادقين، عن النبيّ صلى الله عليه و آله أنّه دخل
1) . في المصدر: أمّا قرأتم كتاب الله المنزل على جدي رسول الله صلى الله عليه و آله في قوله: «قل لو كنتم في بيوتكم لبرز الذين كتب».
2) . في المصدر: أقمت في مكاني فبما ذا يمتحن هذا الخلق المتعوس و بما ذا يختبرون.
3) . في المصدر: دحا.
4) . في المصدر: إخواني.
5) . في المصدر: رأسي.
6) . في المصدر: يزيد بن معاوية لعنهما الله.
7) . في المصدر: نحن يا حبيب الله.
8) . اللهوف، ص 66 و 67؛ ما وجدت كتاب «مولد النبيّ و مولد الأوصياء صلى الله عليه و آله» في كتب الشيخ المفيد.
على فاطمة عليها السلام فقال لها: أبوك اليوم ضيفك فقالت [عليها السلام: يا أبت، إنّ] الحسن و الحسين يطالباني بشيء من الزاد و لم يكن في القوت(1)، فدخل النبيّ صلى الله عليه و آله، و أمير المؤمنين و الحسن و الحسين جلسوا عنده، فنظر النبيّ صلى الله عليه و آله(2)إلى السماء ساعة، و إذا جبرئيل قد نزل من السماء فقال: يا رسول الله(3)، العليّ الأعلى يقرئك السلام و يخصك بالتحيّة و الإكرام، و يقول لك: قل لعليّ (بن أبي طالب) و فاطمة و الحسن و الحسين: أيَّ شيء تطلبون(4)من فواكه الجنّة (يحضر بين أيديكم)؟
فقال النبيّ صلى الله عليه و آله: يا عليّ، و يا فاطمة، و يا حسن، و يا حسين، [إنّ ربّ العزّة يعلم أنّكم جياع، ف] أيّ شيء تشتهون من فواكه الجنّة (يحضر بين أيديكم)؟ فأمسَكوا [عن الكلام، و لم يردّوا جواباً حياء من النبيّ صلى الله عليه و آله] فقال الحسين عليه السلام: عن إذنك يا رسول الله(5)، (و عن إذنك) يا أمير المؤمنين، و عن إذنك يا فاطمة(6)[يا سيّدة نساء العالمين]، و عن إذنك يا حسن؛ أنا أختار(7)[لكم شيئاً من فواكه الجنّة]، فقالوا جميعاً: قل يا حسين ما شئت، [فقد رضينا بما تختاره لنا] فقال: [يا رسول الله، قل لجبرئيل:] أريد رطبا(8)فوافقوا (على ذلك)، فقال النبيّ صلى الله عليه و آله: [قد علم الله ذلك ثمّ
1) . في المصدر:... الزاد فلم أجد لهما شيئاً يقتاتان به.
2) . في المصدر: ثمّ إنّ النبيّ دخل و جلس مع عليّ و الحسن و الحسين و فاطمة عليهم السلام، و فاطمة متحيّرة ما تدري كيف تصنع ثمّ إنّ النبيّ نظر.
3) . في المصدر: و إذا بجبرئيل عليه السلام قد نزل و قال: يا محمّد.
4) . في المصدر: تشتهون.
5) . في المصدر: يا أباه.
6) . في المصدر: يا أمّاه
7) . في المصدر: يا أخاه الحسن الزكي أنا أختار.
8) . في المصدر: إنّا نشتهي رطباً جنيّاً.
قال:] قومي يا فاطمة(1)و ادخلي المخدع(2)، و احضري [إلينا] ما فيه [فدخلت فرأت فيه طبقاً من البلور مغطّى] (فإذا فيه مائدة من موائد الجنّة)، و عليه سندسة خضراء، و فيه رطباً جنياً في غير أوان الرطب(3)، فقال النبي صلى الله عليه و آله (لفاطمة و هي حاملة المائدة): [يا فاطمة]، أنّى لكِ هذا؟ قالت: هي(4)من عند الله؛ [إنّ الله يرزق من يشاء بغير حساب كما قالت مريم بنت عمران].
فأخذه النبيّ صلى الله عليه و آله و قدّمه بين يديه، و سمى و أخذ(5)رطبة واحدة فوضعها في فم الحسين [عليه السلام] و قال: هنيئاً [مريئاً لك] يا حسين! ثمّ أخذ رطبة (ثانية) فوضعها في فم الحسن و قال: هنيئا [مريئاً] يا حسن! ثمّ أخذ رطبة ثالثة فوضعها في فم فاطمة [الزهراء عليها السلام] و قال [لها]: هنيئاً [مريئاً لك] يا فاطمة [الزهراء]! ثمّ أخذ رطبة رابعة فوضعها في فم أمير المؤمنين، ثمّ قال(6): هنيئاً [مريئاً لك] يا أمير المؤمنين(7)! ثمّ وثب [النبيّ صلى الله عليه و آله] قائماً ثمّ جلس، ثمّ أخذ رطبة ثانية فوضعها في فم أمير المؤمنين و قال: هنيئاً يا أمير المؤمنين! ثمّ وثب قائماً ثمّ جلس ثمّ (أخذ رطبة ثالثة فوضعها في فم أمير المؤمنين ثمّ قال: هنيئاً يا أمير المؤمنين! ثمّ قام و جلس، ثمّ) أكلوا جميعاً [عن ذلك الرطب، فلمّا اكتفوا] و [شبعوا] ارتفعت المائدة إلى السماء [بإذن الله تعالى].
1) . في المصدر: يا فاطمة قومي.
2) . في المصدر: البيت.
3) . في المصدر: بمنديل من السندس الأخضر و فيه رطب جنيّ في غير أوانه.
4) . في المصدر: هو.
5) . في المصدر: فقام النبيّ صلى الله عليه و آله و تناوله و قدّمه بين أيديهم، ثمّ قال: بسم الله الرحمن الرحيم ثمّ أخذ.
6) . في المصدر: في فم عليّ عليه السلام فقال:
7) . في المصدر: يا عليّ.
فقالت فاطمة: لقد رأيت يا رسول الله، رأيت اليوم(1)منك عجباً! فقال: يا فاطمة، [أمّا] الرطبة الأولى التي وضعتُها في فم الحسين [و قلت له: هنيئاً يا حسين؛ فإنّي] سمعت ميكائيل و إسرافيل يقولان: هنيئاً لك يا حسين! فقلت [أيضاً] موافقاً لهما [في القول]: (هنيئاً لك يا حسين!) ثمّ أخذت (الرطبة) الثانية فوضعتها في فم الحسن فسمعت جبرئيل و ميكائيل يقولان: هنيئاً لك يا حسن! فقلت [أنا] موافقاً لهما [في القول] (هنيئا يا حسن!)
ثمّ أخذتُ (الرطبة) الثالثة فوضعتها في فمك [يا فاطمة]، فسمعتُ الحور العين [مسرورين] مشرفين [علينا] من الجنان و هن يقلن: «هنيئاً لكِ يا فاطمة» فقلت موافقاً لهنّ [بالقول](2): (هنيئاً يا فاطمة! ثمّ أخذت الرطبة الرابعة فوضعتها في فم أمير المؤمنين فسمعت صوت النداء من الحقّ يقول: «هنيئاً يا عليّ» ثمّ قمت قائماً إجلالاً و قلت: هنيئاً يا عليّ! ثمّ ثانية ثمّ ثالثة، و أسمع صوت الحقّ: «هنيئاً يا عليّ» ثمّ قمت قائماً إجلالاً و قلت: هنيئاً يا عليّ! فقمت ثلاث مرات فسمعت الحقّ يقول: «و عزتي و جلالي لو ناولت عليّاً من الساعة إلى يوم القيامة رطباً لقلت:
هنيئاً هنيئاً»).
و في كتاب مناقب ابن شهرآشوب عن أصبغ بن نباتة، قال: سألت الحسين عليه السلام فقلت: يا سيّدي، أسألك عن شيء أنا به موقن، و إنه مِن سرّ الله، و أنت المسرور ذلك السرّ إليه(3)فقال: يا أصبغ، تريد أن ترى مخاطبة رسول الله لأبي بكر(4)يوم
1) . في المصدر: يا أبه، لقد رأيت اليوم.
2) . محلّ إتمام الحديث الذي يكون في المصدر: بحار الأنوار، ج 43، ص 310، ح 73، و أوله يكون كذلك: وجدت في بعض مؤلفات أصحابنا أنّه روى مرسلاً عن جماعة من الصحابة، قالوا: دخل النبيّ دار فاطمة عليها السلام فقال: يا فاطمة، إنّ أباك اليوم...؛ و ما وجدت هذه الرواية في مكان آخر.
3) . في المصدر: المسرور إليك ذلك السرّ.
4) . في المصدر: أبي دون، قال المجلسى ره: عبّر به تقيّة.
مسجد قبا؟ قال: هذا الذي أردت، قال: قم، فإذا أنا و هو بالكوفة فنظرت، فإذا المسجد من قبل أن يرتدّ إليّ بصري فتبسّم في وجهي ثمّ قال(1): يا أصبغ، إنّ سليمان [بن داود] أعطي بريح(2)غدوّها شهر و رواحها شهر، و أنا قد أُعطيت أكثر ممّا أعطي سليمان فقلت: صدقتَ و الله يا ابن رسول الله، فقال: نحن الذين عندنا علم الكتاب و بيان ما فيه، و ليس لأحد من خلقه ما عندنا لأنّا أهل سرّ الله، ثمّ تبسّم(3)في وجهي ثمّ قال: نحن آل الله و ورثة رسول الله(4)، فقلت: الحمد لله على ذلك ثمّ قال: ادخل، فدخلت فإذا أنا برسول الله محتبٍ(5)في المحراب بردائه، فنظرت فإذا أنا بأمير المؤمنين [قابض على تلابيب(6)الأعسر]، فرأيت رسول الله [صلى الله عليه و آله] يعضّ على الأنامل و هو يقول: بئس الخلف خليفتي(7)أنت و أصحابك...(8).
ما ذَكر ابن شهرآشوب في كتابه عن [أبو هريرة و] ابن عباس رضى الله عنه [و الصادق عليه السلام] أنّ فاطمة عليها السلام عادت رسول الله صلى الله عليه و آله عند مرضه الذي عوفي منه و معها الحسن و الحسين، فأقبلا يغمزان ممّا يليهما بين يدي(9)رسول الله صلى الله عليه و آله حتّى
اضطجعا على عضديه و ناما، فلمّا انتبها خرجا في ليلة ظلماء مُدلهِمّة(1)ذات رعد و برق، و قد أرخت السماء عن ظلمتها(2)فسطع لهما نور، فلم يزالا يمشيان في ذلك النور و يتحدثان حتّى أتيا حديقة بني النجّار فاضطجعا و ناما، فانتبه النبيّ صلى الله عليه و آله من نومه، و طلبهما في منزل فاطمة فلم يكونا فيه، فقام على رجليه و هو يقول:
إلهي و سيدي و مولاي، هذان شبلاي خرجا من المخمصة و المجاعة.
اللهمّ، أنت وكيلي عليهما. اللّهمّ، إن [كانا] أخذا برّاً أو بحراً فاحفظهما و سلمهما!
فنزل جبرئيل و قال: إنّ الله يقرئك السلام و يقول [لك]: لا تحزن و لا تغتمَّ لهما؛ فإنّهما فاضلان في الدنيا و الآخرة، و أبوهما أفضل منهما، و هما نائمان في حديقة [بني] النجّار، و قد وكّل الله بهما ملكاً.
فسطع للنبيّ نور فلم يزل يمضي في ذلك النور حتّى أتى حديقة بني النجّار، فإذا هما نائمان و الحسن معانق الحسين عليه السلام، و قد تقشّعت السماء فوقهما كالطبق فهي تمطر كأمثال المطر و قد منع الله المطر فيهما، و قد اكشفهما(3)حيّة لها شعرات كآجام(4)القصب، و جناحان: جناح قد غطت به الحسن و جناح قد غطت به الحسين، فانسابت الحيّة و هي تقول: اللّهمّ إنّي أشهدك و أشهد ملائكتك أنّ هذين(5)شبلا نبيّك قد حفظتهما عليه و دفعتهما إليه سالمين صحيحين! فمكث النبيّ صلى الله عليه و آله يقبِّلهما حتى انتبها، فلمّا استيقظَا حمل النبيّ صلى الله عليه و آله الحسن، و حمل جبرئيل
الحسين عليه السلام فقال أبو بكر: ادفعهما إلينا فقد أثقلاك! فقال: أما إنّ أحدهما على جناح جبرئيل و الآخر على جناح ميكائيل، فقال عمر: ادفع إليّ أحدهما أخفّف عنك فقال: امض فقد سمع الله كلامك و عرف مقامك.
فقال أمير المؤمنين: ادفع إليَّ أحد شبليَّ و شبليك فالتفت (النبي صلى الله عليه و آله) إلى الحسن عليه السلام و قال: يا حبيبي(1)، هل تمضي إلى كتف أبيك؟ فقال: [و الله] يا جدّاه، إنّ كتفك أحبّ(2)إليّ من كتف أبي! ثمّ التفت إلى الحسين فقال: يا حسين، (هل) تمضي إلى كتف أبيك؟ فقال: (و) أنا أقول كما قال أخي، فقال رسول الله صلى الله عليه و آله: نِعم المطيّة مطيّتكما و نعم الراكبان أنتما.
فلمّا أتى المسجد قال: و الله يا حبيبَيَّ، لأشرّفنّكما (اليوم) بما شرّفكما الله و(3)أمر منادياً ينادي في المدينة، فاجتمع النّاس في المسجد فقام و قال: يا معشر النّاس، أ لا أدلّكم على خير النّاس جدّاً و جدة؟ قالوا: بلى يا رسول الله، قال: عليكم بالحسن(4)و الحسين؛ فإنّ جدّهما محمّد وجدّتهما خديجة، ثمّ قال: يا معاشر(5)النّاس، أ لا أدلّكم على خير النّاس أباً و أما(6)؟ و هكذا عمّاً [و عمة] و خالا و خالة.(7)
روي في «الجمع بين الصحاح الستّة»(8)عن عبد الله بن عبّاس، قال: كنّا مع
رسول الله عليه السلام فإذا فاطمة عليه السلام قد أقبلت (و هي) تبكي، فقال لها رسول الله صلى الله عليه و آله:(1)ما يُبكيك يا فاطمة؟ قالت: يا أباه(2)إنّ الحسن و الحسين قد عبرا و ذهبا هذا اليوم(3)، و [لا أدري أين هما! و إن عليّاً عليه السلام يسقي على الدالية(4)منذ خمسة أيّام يسقي البستان، و إني] (قد) طلبتهما في بيوتك فلم أجد(5)لهما أثراً!
و إذا أبو بكر (قائم)، قال: يا أبا بكر، قم فاطلب قرّتَي عيني ثمّ قال: [يا عمر، قم فاطلبهما]. يا سلمان، (و) يا أبا ذر، (و) يا فلان [يا فلان]، قال: فأحصينا على رسول الله صلى الله عليه و آله سبعين رجلاً بعثهم إلى طلبهما و حثهم، فرجعوا و لم يصيبوهما، فاغتمّ النبيّ صلى الله عليه و آله (لذلك) غمّاً شديداً، و وقف على باب المسجد [و هو] يقول: بحقّ إبراهيم خليلك، و بحق آدم صفيّك: إن كانا قرّتا عيني و ثمرتا فؤادي أخذا براً [أو بحراً] فاحفظهما و سلمهما!
قال: فإذا جبريل [عليه السلام] قد هبط فقال: يا رسول الله، إنّ الله يقرئك السلام، (و يخصك بالتحيّة و الإكرام)، و يقول [لك]: لا تحزن و لا تغتمّ، الصبيان فاضلان في الدنيا (و) [فاضلان في] الآخرة، و هما في الجنّة (و) قد وكّلت بهما ملكاً يحفظهما إذا ناما و إذا قاما، و هما في حظيرة بني النّجار، ففرح النبيّ صلى الله عليه و آله و قام جبرائيل(6)عن يمينه (و ميكائيل عن شماله)، و المسلمون حوله حتّى دخلوا الحظيرة(7)على ذلك الملك الموكَّل بهما. ثمّ جثى رسول الله صلى الله عليه و آله(8)على ركبته و إذا
1) . في المصدر: فقال النبيّ:
2) . في المصدر: يا أبه.
3) . في المصدر: قد غدوا فذهبا منذ اليوم.
4) . الدالية: الأرض تسقى بدلوٍ أو بنا عورة.
5) . في المصدر: طلبتهما في منازلك فما حسست.
6) . في المصدر:... قاما، ففرح رسول الله صلى الله عليه و آله فرحاً شديداً و مضى جبريل.
7) . في المصدر: دخل الحظيرة بني النجّار فسلّم.
8) . في المصدر: النبيّ.
الحسن معانق الحسين و هما نائمان، و ذلك الملك قد جعل أحد جناحيه فوقهما و الآخر تحتهما(1)، و على كلّ واحد منهما دُرّاعة من شعر و(2)صوف، و المداد(3)على شفتيهما. فما زال النبيّ صلى الله عليه و آله بينهما(4)حتّى استيقظا، فحمل رسول الله الحسين، و حمل جبرائيل الحسن(5)، و خرج النبيّ من الحظيرة.
قال ابن عباس: وجدنا الحسن على يمين رسول الله و الحسين على يساره(6)و هو يقبّلهما و يقول: من أحبّكما فقد أحبّ رسول الله، [و من أبغضكما فقد أبغض رسول الله] فقال أبو بكر: يا رسول الله، أعطني أحدهما أحمله، فقال رسول الله [صلى الله عليه و آله]:
نِعم المملوك(7)و نعم المطيّة تحتهما! فلمّا [أن] صار إلى باب الحظيرة لقيه عمر بن الخطاب، فقال له مثل مقالة أبي بكر فردّ عليه رسول الله صلى الله عليه و آله كما ردّ على أبي بكر.
فرأينا(8)الحسن متشبّثاً بثوب رسول الله صلى الله عليه و آله، و وجدنا يد النبيّ على رأسه، فدخل النبيّ صلى الله عليه و آله المسجد فقال: لأشرّفنّ اليوم ابنيَّ كما شرّفهما الله عز و جل(9)فقال: يا بلال، علَيَّ بالنّاس، فنادى فيهم فاجتمعوا. فقال النبيّ [صلى الله عليه و آله]: يا معاشر أصحابي، بلّغوا عن نبيّكم محمّد صلى الله عليه و آله (ما سمعتم. قالوا: نعم ثمّ قالوا:) سمعنا رسول الله [صلى الله عليه و آله] يقول: أ لا أدلّكم على خير النّاس جدّاً و جدة؟ قالوا: بلى يا رسول الله. قال: عليكم بالحسن
1) . في المصدر: قد جعل جناحه تحتهما و الآخر فوقهما.
2) . في المصدر: أو.
3) . المدّاد: قلم الحبر.
4) . في المصدر: يلثمهما.
5) . في المصدر: فحمل النبيّ صلى الله عليه و آله الحسن و حمل جبرئيل الحسن.
6) . في المصدر: وجدنا الحسن عليه السلام عن يمين النبيّ صلى الله عليه و آله و الحسين عليه السلام عن يساره صلى الله عليه و آله.
7) . في المصدر: الحمولة.
8) . في المصدر: فرأيت.
9) . في المصدر: تعالىٰ.
و الحسين؛ فإنّ جدّهما (محمّد) رسول الله وجدّتهما خديجة بنت خويلد سيدة نساء أهل الجنّة. معاشر(1)النّاس، هل أدلّكم على خير النّاس أباً و أما؟ قالوا: بلى يا رسول الله. قال: عليكم بالحسن و الحسين؛ فإنّ أباهما عليّ بن أبي طالب [عليه السلام] و هو خير منهما، شابّ يحبّ الله و رسوله، و يحبّه الله و رسوله [ذو المنفعة و المنقبة في الإسلام]، و أمهما فاطمة (الزهراء) بنت محمّد صلى الله عليه و آله(2)سيّدة نساء أهل الجنّة [...]، و هكذا عمّاً و عمة و خالا و خالة إلى آخره. و قد مرّ بتمامه في الحديث السابق لا حاجة بتكراره.
ثمّ قال: [ألا] يا معاشر(3)النّاس، أُعلمكم أنّ جدّهما في الجنّة، وجدّتهما في الجنّة، [و أبوهما في الجنّة، و أمهما في الجنّة، و عمهما في الجنّة، و عمتهما في الجنّة]، و خالهما في الجنّة، و خالتهما في الجنّة، و هما في الجنّة، و من أحبّهما(4)فهو معنا في الجنّة، و من أبغضهما فهو في النار، و [إنّ] من كرامتهما على الله [تعالى] أنّه سمّاهما في التورية شَبّراً و شبيرا [الحديث].(5)
و في كتاب «الروح و الريحان في مناقب الحسنان» عن سلمان الفارسي رضى الله عنه قال:
أُهدي إلى رسول الله صلى الله عليه و آله قطب عنب(6)في غير أوانه فقال لي: يا سلمان، ائتني بولديَّ الحسن و الحسين ليأكلا معي من هذا العنب. قال سلمان رضى الله عنه فذهبت أطوف عليهما في منزل(7)أمّهما فلم أرهما، [فأتيت منزل أختهما أمّ كلثوم فلم أرهما،
فجئت فخبّرت النبيّ صلى الله عليه و آله بذلك فاضطرب]، فوثب النبيّ صلى الله عليه و آله و قال(1): وا ولداه، [وا قرة عيناه]! من يرشدني عليهما فله [على الله] الجنّة.
فنزل جبرئيل عليه السلام [من السماء] و قال: [يا محمّد]، على ما هذا الانزعاج؟ فقال:
على وَلديَّ الحسن و الحسين؛ فإنّي خائف عليهما [من] كيد اليهود! فقال جبرئيل:
[يا محمّد]، بل خفت(2)عليهما من كيد المنافقين؛ [فإنّ كيدهم أشدّ من كيد اليهود.
و اعلم يا محمّد]، أنّهما(3)نائمان في حديقة أبي الدَّحْدَاح، فسار(4)النبيّ صلى الله عليه و آله [من وقته و ساعته] إلى حديقة أبي الدحداح(5)و أنا معه حتى دخلنا الحديقة، و إذا هما نائمان (على جانب دكة) و قد اعتنقا و ثعبان في فيه طاقه ريحان يروح [بها] وجههما(6).
فلمّا رأى الثعبانُ النبيّ صلى الله عليه و آله ألقى ما كان في فيه (و سار إلى سريرٍ هناك) فقال:
السلام عليك يا رسول [الله] لستُ أنا ثعباناً و لكني ملك من [ملائكة الله] الكروبين(7)غفلت عن ذكر ربّي طرفة عين فغضب عليّ [ربّي] و مسخني ثعباناً كما ترى، و طردني [من السماء] إلى الأرض. و إني منذ سنين [كثيرة] أقصد كريماً على الله فأسأله أن يشفع [لي] عند ربّي (عز و جل، و قد ظفرت بهؤلاء الكريمين أستشفع بهما إلى الله عز و جل)؛ عسى أن يرحمني و يعيدني (إلى سيرتي الأولى) [ملكاً كما كنت أوّلاً؛ إنّه على كلّ شيء قدير.
قال:] فجلس النبيّ و قبلهما فاستيقظا(1)فجلسا على ركبتي النبيّ صلى الله عليه و آله، فقال [لهما] النبيّ صلى الله عليه و آله: انظرا يا ولديّ، (إلى هذا المسكين فقالا: و ما هذا يا رسول الله؟ فقد خفنا من قبح منظره! فقال: يا ولداي)، هذا ملك من الكروبين غفل عن ذكر الله(2)طرفة عين فجعله الله هكذا، و إنه مستشفع إلى الله بكما(3)فاشفعا له!
فوثب الحسن و الحسين و أسبغا [الوضوء]، و صليا ركعتين و قالا: اللّهمّ بجدّنا الخليل الحبيب المصطفى(4)، و بأبينا علي المرتضى، و بأمنا فاطمة الزهراء إلا ما رددت الملك(5)إلى حالته الأولى؛ (يا مالك الأرض و السماء)! [قال: فما استتمّ دعاءُ هما] و إذا جبرئيل و قد نزل(6)من السماء في رهط من الملائكة (بخلعة الرضى لذلك الملك)، [و بشر ذلك الملك برضى الله عنه و برده إلى سيرته الأولى]، ثمّ ارتفعوا به إلى السماء و هم يسبّحون الله تعالى.
ثمّ رجع جبرئيل (عليه السلام) إلى النبيّ [صلى الله عليه و آله] و هو متبسّم و قال: يا رسول الله، [إنّ] ذلك الملك اليوم يفتخر على ملائكة سبع سماوات(7)و يقول [لهم]: من مثلي و أنا في شفاعة السيّدين السبطين (يعني) الحسن و الحسين!(8)
1) . في المصدر: فجثا النبيّ صلى الله عليه و آله يقبّلهما حتى استيقظا.
2) . في المصدر:... من ملائكة الله الكروبيين غفل عن ذكر ربّه.
3) . في المصدر: و إنا مستشفع بكما إلى الله.
4) . في المصدر: بجدّنا الجليل الحبيب محمّد المصطفى.
5) . في المصدر: رددته.
6) . في المصدر: فإذا بجبرئيل قد نزل.
7) . في المصدر: السبع السماوات.
8) . ما وجدنا كتاب «الروح و الريحان» و وجدنا الرواية في بحار الأنوار، ج 43، ص 313 و 314، ح 7، باب 12، و المجلسي ره أيضاً لم يذكر اسم المصدر و ذكر (ص 310) سند الرواية كذلك: وجدت في بعض مؤلفات أصحابنا... و روى عن سلمان الفارسي...
روي في الأخبار أنّ الحسن و الحسين عليهما السلام دخلا فجر(1)عيد إلى حجرة جدّهما [رسول الله صلى الله عليه و آله] (سيّد البشر) و قالا: يا جدّاه، اليوم يوم العيد، و قد ترى أكابر العرب أنّهم لبسوا جدد الثياب و زينوا بألوان اللباس(2)، و ليس لنا ثوب جديد فتوجَّهنا إلى جنابك(3)(لنأخذ عيدنا منك و لا نريد سوى ثوب نلبسه)! فتأمّل النبيّ صلى الله عليه و آله [حالهما و بكى]، و ما كان(4)عنده في البيت ثوب(5)يليق بهما، و لا رأى أن يمنعهما [فيكسر خاطرهما]، (فأقبل إلى جانب الأحديّة، و عرض الحال إلى حضرة الصمدية)، [فدعا ربّه و قال: إلهي اجبر قلبهما و قلب أمّهما].
فنزل جبرائيل (في تلك الحال) و معه حلّتان أبيضان(6)من حلل الجنّة، [فسرّ النبيّ صلى الله عليه و آله] و (قال: يا سيّد، لا تحزن؛ خذ هاتان الحلّتان و ألبسهما لولديك الحسن و الحسين. فبعث النبيّ صلى الله عليه و آله في طلبهما فلمّا أتيا) قال لهما: [يا سيّدي شباب أهل الجنّة]، ها كما أثواب(7)خاطها خياط القدرة على قدر طولكما آتيكما بمخيطة من عالم الغيب)، فلمّا رأيا الخلع أبيضان(8)قالا: يا جدّاه، [كيف هذا و] جميع صبيان العرب لابسون ألوان الثياب (و نحن كذلك نرغب للألوان من الثياب).
فتفكَّر النبيّ صلى الله عليه و آله(9)[في أمرهما] فقال جبرئيل: يا محمّد، طب نفساً وقرّ عينا! إنّ
1) . في المصدر: يوم.
2) . في المصدر: و قد تزيّن أولاد العرب بألوان اللباس و لبسوا جديد الثياب.
3) . في المصدر: و قد توجّهنا لذلك إليك.
4) . في المصدر: لم يكن.
5) . في المصدر: ثياب.
6) . في المصدر: بيضاوان.
7) . في المصدر: خذا أثواباً.
8) . في المصدر: بيضاً.
9) . في المصدر: فأطرق النبيّ ساعة متفكّراً.
صابغ صبغة الله [عز و جل] يقضي لهما هذا الأمر، و يفرح قلوبهما بأيّ لون شاءا؛ فأمُر يا محمّد، بإحضار الطست و الإبريق [فأُحضرا] فقال جبرئيل: يا رسول الله، أنا أصبّ الماء على هذه الخلع، و أنت تَفرُكهما(1)بيديك فتصبغ لهما بأيّ لون شاءا.
فوضع رسول الله(2)عليه السلام حلّة [الحسن] في الطست، فأخذ جبرئيل يصبّ الماء، ثمّ أقبل النبيّ صلى الله عليه و آله على الحسن و قال [له]: يا قرّة العين(3)بأيّ لون تريد لحُلّتك؟ قال:(4)أريدها خضراء، ففركها النبيّ [بيده في ذلك الماء] فاتّخذت(5)بقدرة الله لوناً [أخضر فائقاً] كالزبرجد (الأخضر) فأخرجها النبي (صلى الله عليه و آله) و أعطاها الحسن، فلبسها.
ثمّ وضع الأخرى في الطست، و أقبل إلى الحسين(6)و كان له من العمر (يومئذٍ) خمس سنين، و قال: يا قرّة العين، أنت بأيّ لون تريد لحلّتك(7)؟ فقال الحسين: [يا جدّ] أريدها حمراء [ففركها النبي بيده في ذلك الماء فصارت حمراء] (فاتّخذت من ميامن يد النبيّ صلى الله عليه و آله لوناً) كالياقوت الأحمر، فلبسها الحسين (عليه السلام) [فسرّ النبيّ بذلك، و توجه الحسن و الحسين إلى أمّهما فرحين مسرورين] فعند ذلك بكى جبرئيل عليه السلام بمشاهدة(8)تلك الحال (و الحسن و الحسين توجّها فرحين ملبسين إلى حجرة أمّهما) فقال عليّ(9)بن أبي طالب لجبرئيل: [يا أخي جبرئيل] في مثل هذا اليوم
1) . فَرَكَ يَفْرُك الثوبَ: دلكه.
2) . في المصدر: النبيّ.
3) . في المصدر: عيني.
4) . في المصدر: تريد حلّتك فقال:
5) . في المصدر: فأخذت.
6) . في المصدر: ثمّ وضع حلّة الحسين و أخذ جبرئيل يصبّ الماء فالتفت النبيّ إلى نحو الحسين.
7) . في المصدر: قال له: يا قرّة عيني أيّ لون تريد حلّتك؟
8) . في المصدر: مسرورين فبكى جبرئيل عليه السلام لما شاهد.
9) . في المصدر: فقال النبيّ يا أخي جبرئيل.
الذي فرح فيه ولداي [تبكي و تحزن؟! فبالله عليك إلا ما أخبرتني] (لم حزنت؟)
فقال (له) جبرئيل: [اعلم يا رسول الله] (يا سيّدي قصة الجنّة و القصر اللتان بنيتا باسم الحسن و الحسين، لعلّه ارتفع عن قلبك، بأنّه كان قصر الحسن من الزبرجد الأخضر، و قصر الحسين كان من الياقوت الأحمر! هنا أيضاً) اختيار بهما على اختلاف اللون(1)(مؤيّد تلك الحال) فلا بد للحسن أن يسقوه السمّ، و (عند خروجه من الدنيا) يخضر لونه(2)[من عظم السمّ، و] لا بد للحسين أن يقتلوه، و عند خروجه من الدنيا يحمر جسده من دمه(3)[فبكى النبيّ، و زاد حزنه لذلك].(4)
(روى) أبو عبد الله المفيد النيسابوري في أماليه: قال الرضا عليه السلام: (و) عَرى الحسن و الحسين و (قد) أدركهما العيد فقالا لأمّهما: قد زُيّنوا صبيان البلد(5)إلّا نحن، فما لك لا تزينينا؟ فقالت: إنّ ثيابكما عند الخيّاط فإذا أتت(6)زيّنتكما، فلمّا كانت ليلة العيد أعادا القول على أمّهما، فبكت و رحمتهما، فقالت لهما المقالة الأولى(7)فردّا عليها، فلمّا أخذ الظلام قرع الباب قارع فقالت فاطمة: من هذا؟ فناداها(8)يا بنت رسول الله (صلى الله عليه و آله) أنا الخيّاط، جئت بالثياب، ففتحت الباب، فإذا
1) . في المصدر: انّ اختيار ابنيك على اختلاف الألوان.
2) . في المصدر: لون جسده.
3) . في المصدر: أن يقتلوه و يذبحوه و يخضب بدنه من دمه.
4) . بحار الأنوار، ج 44، ص 245 و 246، ح 45، باب 30؛ أوّله هكذا: و روي عن بعض الثقات الأخيار أنّ الحسن...
5) . في المصدر: المدينة.
6) . في المصدر: أتاني.
7) . في المصدر: فقالت لهما ما قالت في الأولى.
8) . في المصدر: قال.
رجل و معه لباس العيد.
قالت فاطمة: و الله لم أر رجلا أهيب منه شِيمة(1)فناولها منديلاً مشدوداً ثمّ انصرف. فدخلت فاطمة ففتحت المنديل، فإذا فيه قميصان و دراعتان و سروالان و بردان(2)و عمامتان و خفان أسودان مصبغان بالحمرة، فأيقظتهما و ألبستهما.
فدخل رسول الله صلى الله عليه و آله و هما مزيَّنان فقبّلهما و حملهما(3)ثمّ قال: رأيتِ الخيّاط؟ قالت: نعم [يا رسول الله] و الذي أنفذته من الثياب.
قال: بُنيّة، ما هو خياطاً؛ إنّما هو رضوان خازن الجنان(4)قالت فاطمة: [ف] من أخبرك يا رسول الله؟ قال: ما عرج حتّى جاءني و أخبرني بذلك.(5)
و ذكر صاحب الروضة أنّه جاء في بعض الخبر أنّ أعرابيّاً أتى إلى النبيّ صلى الله عليه و آله(6)فقال [له]: يا رسول الله، لقد صِدتُ خِشفَة(7)غزالة و آتيتها هدية إلى حضرتك(8)[لولديك الحسن و الحسين] فقبلها النبيّ صلى الله عليه و آله [ودعا له بالخير] فإذا الحسن بن عليّ دخل المسجد، فرأى الخشفة فرغب(9)إليها، فأعطاه (النبيّ) إيّاها، فلمّا مضى
1) . في المصدر: شيمة منه. (الشِّيمة: الخُلق و الطبيعة أو العادة).
2) . في المصدر: رداءان.
3) . في المصدر: فحملهما و قبلهما.
4) . في المصدر: ما هو خياط... خازن الجنّة.
5) . مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 391، ناقلاً عن أمالي المفيد، لكن لم يوجد الرواية و لا مثلها في أمالي المفيد. و العجب أنّ العلامة المجلسي أيضاً نقلها من أمالي المفيد؛ بحار الأنوار، ج 43، ص 289، ص 52.
6) . في المصدر: أتى الرسول.
7) . الخِشَفة: ولد الظبي أوّل ما يولد.
8) . في المصدر: أتيت بها إليك هديّة.
9) . في المصدر: فإذا الحسن عليه السلام واقف عند جدّه فرغب.
ساعة إذا الحسين بن علي عليه السلام دخل المسجد فرأى لأخيه خشفة غزالة(1)يلعب بها فقال (له): يا أخي من أين لك هذه الخشفة؟ قال(2): أعطانيها جدّي رسول الله صلى الله عليه و آله، فسار الحسين مسرعا إلى (المسجد حتّى أتى إلى عند) جّده فقال: يا جدّاه، أعطيتَ أخي خشفة يلعب بها، و لم تعطني مثلها و يكررها، و النبي يقوّي قلبهُ و يسلّي(3)خاطره، حتى أفضى أمره بالبكاء، و هم أن يبكي(4).
فبينما هو كذلك إذا نحن بصياح قد ارتفع من باب(5)المسجد، فنظرنا و إذا بلبوة ظبي تقبل مسرعة و معها خشفتها و هي تضربها بأحد طرفيها و تسوقها(6)حتى أتت بها إلى النبيّ صلى الله عليه و آله ثمّ أُنطقت [الغزالة] بأفصح اللسان فقالت لي(7)[يا رسول الله، قد] كانت لي خشفتين، إحداهما صادها الصياد و أتى بها إلى عزّك(8)و بقيت لي [هذه] الأخرى، و كنت بها مسروراً، و أنا كنت أرضعها في هذه الساعة، فبلغني نداء(9)اسرعي [اسرعي يا غزالة] بخشفتك إلى محمّد سيّد العالمين، و أوصلها إليه(10)لأنّ
1) . في المصدر: فما مضى ساعة إلا و الحسين قد أقبل فرأى الخشفة عند أخيه.
2) . في المصدر: فقال الحسن عليه السلام.
3) . في المصدر: و جعل يكرّر القول على جدّه و هو ساكت لكنّه يسلّي.
4) . في المصدر: أفضى من أمر الحسين عليه السلام إلى أن همّ يبكي.
5) . في المصدر: عند باب.
6) . في المصدر: و إذا ظبية و معها خشفها و من خلفها ذئبة تسوقها إلى رسول الله صلى الله عليه و آله و تضربها بأحد أطرافها.
7) . في المصدر: بلسان فصيح و قالت.
8) . في المصدر: إليك.
9) . في المصدر: و أنا بها مسرورة و إني كنت الآن أرضعها فسمعت قائلاً يقول:
10) . في المصدر: بخشفك إلى النبيّ محمّد، وأوصليه سريعاً.
الحسن واقف بين يديه(1)قد همّ أن يبكي و الملائكة [بأجمعهم] (لرؤيته) قد رفعوا رءوسهم من صوامع العبادة. و لو بكى [الحسين عليه السلام] لبكت المقرّبون من الملائكة لبكائه(2)!
و سمعت [أيضاً] قائلاً يقول: اسرعي يا غزالة، قبل جريان الدموع على خَدّيه(3)[فإن لم تفعلى سلّطتُ عليك هذه الذئبة تأكلك مع خشفك] فأتيت بخشفتي(4)إليك يا رسول الله، و (لقد) قطعت مسافة بعيدة [و لكن] (يا رسول الله، و كأني قد) طويت لي الأرض حتّى لحقتك سريعاً، و الحمد لله جئتك(5)قبل جريان دموعه؛ فارتفع الصياح(6)من الأصحاب، ودعا النبيّ صلى الله عليه و آله للغزالة [بالخير و البركة] فأخذ الحسين الخشفة (و ساقها، معه و أتى مع أخيه الحسن إلى باب الحجرة) [و أتى بها إلى أمّه الزهراء عليها السلام فسرّت بذلك سروراً عظيماً] (و الحمد لله الذي فضَّلهما على جميع العالمين).(7)
و أيضا قال صاحب الروضة: روي في بعض الأخبار أنّ نصرانيّاً أتى رسولاً من ملك الروم إلى يزيد - لعنه الله [تعالى] - و قد حضر في مجلسه الذي أتي إليه [فيه] برأس الحسين، فلمّا [رأى النصراني] رأس الحسين عليه السلام [بكى و صاح] (من قلبه
1) . في المصدر: يدي جدّه و.
2) . في المصدر: لبكت الملائكة المقرّبون لبكائه.
3) . في المصدر: خدّ الحسين عليه السلام.
4) . في المصدر: بخشفي.
5) . في المصدر: حتّى أتيتك سريعة، و أنا أحمد الله ربيّ على أن جئتك.
6) . في المصدر: قبل جريان دموع الحسين عليه السلام على خدّه، فارتفع التهليل و التكبير.
7) . بحار الأنوار، ج 43، ص 312 و 313، ح 73، و أوله: و روي في بعض الأخبار...؛ ما وجدناه في مصدر آخر.
المفجوع) [و ناح حتّى ابتلت لحيته بالدموع] ثمّ قال: يا يزيد، اعلم(1)أنّي دخلت المدينة تاجرا في أيّام حياة النبيّ، و قد أردت أن آتيه بهديّة فسألت من أصحابه: أيّ شيء أحبّ إليه من الهدايا فقالوا: الطيب أحبّ إليه [من كل شيء و إن له لرغبة فيه.
قال:] فحملتُ من المسك فأرتين و [قدراً] من العنبر الأشهب، و آتيته(2)إليه، و هو يومئذ في بيت [زوجته] أمّ سلمة [رضي الله عنها] فلمّا شاهدت جماله ازداد لعيني من (مشاهدة) لقائه نوراً [ساطعاً] و زادني [منه] سرور، و قد تعلّق قلبي بمحبّته، فسلّمت عليه و وضعت الأعطار(3)بين يديه، فقال (لي): ما هذا؟ قلت هدية محقّرة أتيت بها إلى حضرتك، فقال لي: ما اسمك؟ قلت: [اسمي] عبد الشمس. قال: [بدّل اسمَك] أنا(4)أسمّيك عبد الوهّاب، فإن قبلت منّي الإسلام قبلت منك الهديّة.
[قال:] فنظرت إليه [و تأملته] فعلمت أنّه هو النبيّ الذي أخبرنا به(5)عيسى عليه السلام [حيث قال: إنّي مبشّر لكم برسول يأتي من بعدي اسمه أحمد، فاعتقدتُ ذلك] فأسلمت على يده في ساعتي(6)، و رجعت إلى الروم و أنا أخفي [الإسلام ولي مدّة] من السنين [و أنا] مسلم مع خمس بنين لي و أربع بنات(7)(و نحن نكون بينهم) و أنا اليوم وزير ملك الروم، و ليس لأحد اطلاع على أحوالنا.
و يوم كنت في حضرته(1)و هو في بيت أمّ سلمة رأيت هذا العزيز الذي (أتاك) رأسه (و)(2)وضع بين يديك مهانا(3)[حقيراً] قد دخل [على جدّه] من باب الحجرة، و النبي (صلى الله عليه و آله) فتح باعه [ليتناوله و هو يقول: مرحباً بك يا حبيبي] فتناوله و أقعده(4)في حجره و جعل يقبِّل شفتيه، و [يرشُف] ثناياه و هو يقول: بَعُد عن رحمة الله من قتلك! [لعن الله من قتلك يا حسين، و أعان على قتلك! و النبي صلى الله عليه و آله مع ذلك يبكي].
و في يوم ثانيه كنت في مسجد النبي صلى الله عليه و آله إذ أتاه هذا الشابّ مع أخيه الذي كان أكبر منه و قالا: يا جدّاه نحن نصارعنا و لم يغلب أحدنا صاحبه(5)و إنّما نريد أن نعلم أيّنا أشد قوّة من الآخر؟ فقال لهما النبيّ (صلى الله عليه و آله): يا مهجتاي، التصارع ما يليق بكما.
اذهبا فتكاتبا، فخطّ أيّكما يكون(6)أحسن كذلك تكون قوّته [أكثر قال: فمضيا] و كتب كلّ واحد منهما خطّا(7)و أتيا [إلى جدّهما] النبيّ (صلى الله عليه و آله) فأعطيا [اللوح] (بيد النبيّ صلى الله عليه و آله) ليقضي بينهما.
فتأمّل النبيّ فقال: يا مهجتاي، أنا(8)نبيٌّ أمّي لا أعرف الخطّ. اذهبا إلى أبيكما حتّى يخبركما خط أيّكما أحسن، و هما ذهبا(9)و قام النبيّ [أيضاً معهما، و دخلوا
1) . في المصدر: و ليس لأحد من النصارى اطلاع على حالنا. و اعلم يا يزيد، أنّي يوم كنت في حضرة النبي صلى الله عليه و آله.
2) . ليس «و» في النسخة و لا في المصدر؛ أضفناه للضرورة.
3) . في المصدر: مهيناً.
4) . في المصدر: حتّىٰ أنّه تناوله و أجلسه.
5) . في المصدر: الآخر.
6) . في المصدر: حبيبي يا مهجتي، إنّ التصارع لا يليق بكما، و لكن اذهبا فتكاتبا فمن كان خطّه.
7) . في المصدر: سطراً.
8) . في المصدر: فنظر النبيّ إليهما ساعة و لم يُرد أن يكسر قلب أحدهما فقال لهما: يا حبيبيّ إنّي.
9) . في المصدر: ليحكم بينكما و ينظر أيّكما أحسن خطا قال: فمضيا إليه.
جميعا إلى منزل فاطمة عليها السلام فما كان إلا ساعة، و إذا النبيّ مقبل و سلمان فارسي معه] (صلى الله عليه و آله و أنا خرجت من المسجد) و كان بيني و بين سلمان صداقة [و مودة] فسألته كيف أبوهما حكم لهما و لم يقل أيّهما أحسن(1)؟
قال (لي) سلمان [رضوان الله عليه]: إنّ النبيّ يحبّهما فتأمّلَ لو قال(2): خطّ الحسن أحسن كان يغتمّ (قلب) الحسين، و لو قال: إنّ خطّ(3)الحسين أحسن كان يغتمّ (خاطر) الحسن (لهذا) فوجّههما إلى أبيهما فقلت (له): يا سلمان، بحقّ الصداقة و الأخوة [التي بيني و بينك] و بحق دين الإسلام أنّك تحقّق لي أنّ أباهما كيف حكم لهما؟ فتقبّل منّي سلمان و تفارقا.
ثمّ ثاني يوم لأتيت سلمان فقلت له: يا سلمان، كيف صار الأمر الذي قلت لك عنه بالأمس؟ قال: يا أخي، هما ذهبا إلى عند أبيهما، فقال لهما مقالة جدّهما، و وجههما إلى أمّهما(4)فأتيا [إلى] أمّهما و عرضا عليها [ما كتبا في اللوح و قالا: يا أمّاه] إنّ جدَّنا أمرنا أن نتكاتب: فكلّ من كان خطّه أحسن تكون قوّته أكثر (فنحن) تكاتبنا و أتينا به إليه(5)فوجّهنا إلى أبينا فلمّا أتينا إلى أبينا ثبتنا إلى عندك.
فافتكرتْ(6)فاطمة بأنّ جدّهما و أباهما ما أرادا أن يتألّم خاطرهما؛ أنا ما ذا أصنع بهما؟ ثمّ قالت: يا ولداي، أنتما تعلمان أنّي لا أعلم الخطّ، لكن في قلادتي سبع
1) . في المصدر: كيف حكم أبوهما و خط أيّهما أحسن.
2) . في المصدر إنّ النبيّ لم يجبهما بشيء لأنّه لو تأمّل أمرهما و قال: لو قلت.
3) . في المصدر: قلت: خطّ.
4) . في المصدر: بحق دين الإسلام إلا ما أخبرتني كيف حكم أبوهما بينهما فقال: لمّا أتيا إلى أبيهما و تأمل حالهما رقّ لهما و لم يرد أن يكسر قلب أحدهما قال لهما: أمضيا إلى أمّكما فهى تحكم بينكما.
5) . في المصدر: و جئنا إليه.
6) . في المصدر: فوجّهنا إلى أبينا فلم يحكم بيننا و وجّهنا إليك فتفكّرت.
لؤلؤات انثرهما عليكما(1)فأيّكما يلتقط [من لؤلؤها] أكثر كان خطّه أحسن فحينئذ تكون قوّته أشد. ثمّ نثرت تلك اللؤلؤ على رءوسهما(2)فالتقط الحسن منهما ثلاث [لؤلؤات و التقط] الحسين ثلاثة(3)[لؤلؤات] و بقيت الأخرى، و الحسن و الحسين كلاهما تناوشا لرفعه، فأُمر جبرائيل من ربّ العزّة(4)بنزوله إلى الأرض و أن يضرب بجناحه لتلك اللؤلؤة و يَقُدّها نصفين (ليأخذ منها نصف ذلك) [فأخذ كلّ منهما نصفاً، فانظر يا يزيد، كيف...].(5)
روي في بعض الأخبار أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله خرج ذات يوم في غزوة، و أخذ عليّ بن أبي طالب معه، و الحسن و الحسين طفلان صغيران، فخرج الحسين ذات يوم عن الدار فوقع بين نخيل المدينة، و أخذ يسير في جوانبها، فمرّ عليه يهودي يقال له: صالح بن رقعة، فأخذه إلى بيته و أخفاه حتّىٰ بلغ النهار إلى العصر، و الحسين لم يتبيّن، ففار قلب فاطمة عليها السلام قال الراوى: فأتت فاطمة عليها السلام خلف باب الحجرة سبعين مرّة، فلم تر أحداً تبعثه في طلب الحسين. ثمّ أقبلت فاطمة إلى الحسن و قالت: يا مهجة قلبي، قم و اطلب أخاك الحسين؛ فإنّ قلبي المقروح يحترق في فراقه!
و قام الحسن و خرج من المدينة، و أتى نخيلها و هو يقول: يا حسين بن عليّ، يا قرّة عين النبيّ، أين أنت؟ و كذلك الحسن ينادي فلا يجاب، فبدى له غزالة في تلك الحال، فجرى على لسان الحسن بأن قال لها: يا ظبي، هل رأيت أخي حسيناً؟ فنطقت الغزالة بميامن بركات جدّه و قالت: يا نور عين الرسول، و يا
1) . في المصدر: أنا ما ذا أصنع و كيف أحكم بينهما فقالت لهما: يا قرتي عيني إنّي أقطع قلادتي على رأسكما.
2) . في المصدر: فتكون قوّته أكثر قال: و كان في قلادتها سبع لؤلؤات ثمّ إنّها قامت فقطعت قلادتها على رأسهما.
3) . في المصدر: ثلاث.
4) . في المصدر: بقيت الأخرى فأراد كلّ منهما تناولها فأمر الله تعالى جبرئيل.
5) . بحار الأنوار، ج 45، ص 189-191، ح 36، باب 39؛ أوّله هكذا: روي في بعض مؤلّفات أصحابنا أنّ نصرانيّاً...، و لم يوجد في مصدر آخر.
سرور قلب المرتضى و البتول، أخذه صالح بن رقعة اليهودي فأخفاه في بيته.
فمشى الحسن حتى أتى إلى باب دار صالح فناداه، فخرج صالح فقال له الحسن: يا صالح، أخرج أخي الحسين من الدار، و سلمه إليّ، و إلا أقول لأمّي حتّى أنّها يدعا بها في أوقات السحر تسأل ربّها حتّى لا يبقى على وجه الأرض يهوديّ! و أقول لأبي أن يضرب بحُسامه(1)لجميعكم و يلحقكم بدار البوار! و أقول لجدّي حتّى يسأل الله سبحانه أن لا يدع يهوديّاً منكم إلا و قد فارق عنه روحه!
فتحيّر صالح من كلامه ثمّ قال: يا صبيّ، مَن أمّك؟ فقال: أمّي الزهرة الزهراء، واسطة قلادة الصفوة، و درة صدف العصمة، وغرّة جمال العلم و الحكمة. و هي نقطة دائرة المناقب و المفاخر، و لمعة من أنوار المحامد و المآثر، خُمّرت طينة وجودها من تفّاح الجنّة، و كتب في صحيفتها عنوق عصاة الأمّة، أمّ السادة النجباء و سيدة النساء، البتول العذراء فاطمة الزهراء.
فقال صالح: أمّا أمّك فعرفتُها، فمن أبوك؟ قال: أبي أسد الله الغالب، القاتل بالسيفين، و الطاعن بالرمحين، المصلّي مع النبيّ إلى القبلتين، و المفدي روحه لسيّد الثقلين، عليّ بن أبي طالب عليه السلام.
قال صالح: قد عرفتُ أباك أيضاً، فمن جدّك؟ قال: جدّي درّة من صدف الجليل، و ثمرة من شجرة إسماعيل، الكوكب الدريّ، و النور المضيء، من مصباح التبجيل، المعلّقة ذروة عرش الجليل، سيّد الكونين، و رسول الثقلين، و نظام الدارين، و فخر العالمين، و مقتدى الحرمين، و إمام المشرقين و المغربين، و جد السبطين، أنا الحسن، و هذا أخي الحسين!
فلمّا فرغ الحسن من تعدّد مناقبه انجلى صداء الكفر عن مرآة قلب صالح،
1) . الحُسام: السيف القاطع.
وعيناه تهملان بالدموع ندماً، و جعل ينظر إليه نظر التحيّر، ثمّ قال: يا ثمرة فؤاد المصطفى، و يا نور عين المرتضى، و يا سرور صدر الزهراء، مِن قبل تسليمي إيّاك أخاك اعرض عليَّ أحكام الإسلام حتّى أذعن و أنقاد له.
ثمّ إنّ الحسن عرض عليه الإسلامَ، فأسلم صالح بإخلاصه، ثمّ دخل إلى داره و أخذ بيد الحسين و أخرجه و أعطاه بيد أخيه الحسن، ثمّ نثر على رءوسهما طبقاً من الذهب و الفضة، ثمّ أخذ الحسنُ بيد أخيه و أتيا إلى منزلهما، فعند ذلك اطمأنّ قلب فاطمة عليها السلام. ثمّ يأتي يومَه صالح و معه سبعين من رهطه و أنسابه، و قد دخلوا جميعهم في الإسلام.
ثمّ دخل صالح إلى بيت فاطمة عليها السلام و هو يصيح بزفير قلبه و يقول: يا بنت رسول الله، عملتُ سوءاً، أي أذيت ولدك، و أنا على ذلك نادم؛ فاصفحي عن ذنبي! فأرسلتْ إليه فاطمة: فأمّا أنا حقّي فعفوت عنك، و نصيبي صفحت عنك، لكن هما ابنا عليّ فاعتذر منه.
ثمّ إنّ صالح صبر حتى رجع أمير المؤمنين فعرض عليه الحال، فقال أمير المؤمنين: فأمّا قسمي يا صالح، فأنا رضيت عنك، و صفحت عن ذنبك لكنَّ هما ريحانتَي رسول الله و تعذر من جانبه.
فأتى صالح النبيَّ صلى الله عليه و آله باكياً و قال: يا سيّد المرسلين، و يا رحمة للعالمين، صالح قد أخطأ على ولدك أخباه(1)، لأنّه أتى به من غير إذن أمّه و أخباه، فلم يعلم بالحال، دفعه إلى أخيه و هو الآن فارق، و دخل في الإسلام، و قد وقف على عتبة الشريعة، و قد أتاك بالتوبة و الإنابة، و هو على فعله كثير الندم. هل له وجه أن ترحم عليه و تصفح عن ذنبه؟ فقال النبيّ صلى الله عليه و آله: فأمّا أنا يا صالح، عن حقّي و نصيبي فجزت
1) . أخباه: نصبه و رفعه.
عنك و صفحت، لكن هما خيرتي الله إذا كان يرضى الله عنك و يتجاوز عنك فقد ربح جميع خزّانك.
ثمّ توجّه صالح و هو يتضرّع و يستغيث إلى الله و يقول: يا ربّ، أذنبتُ و أخربت و سودت صحيفتي بقبيح فعلي و سوء عملي! و كان يبكي سبعة عشر يوماً و يحوم في الفلوات، و صراخه و عويله يتجاوز الثريا، و في يوم السابع عشر نزل جبرائيل على رسول الله صلى الله عليه و آله من ربّ العالمين و قال: يا محمّد، الربّ يقرئك السلام و يقول:
أَدرِك التائب؛ لأنّي قبلت توبته، و عفوت عن ذنوبه، و ثبت اسمَه في جريدة الأخلّاء.
يا أيّها العزيز، تأمّل في هذا المعنى: أنّ الذي أخطأ هذا المقدار بأنّه أخذ الحسين و أخفاه في بيته؛ لاضرَبه و لا تكلَّم عليه كلاماً شديداً، ثمّ من بعد ذلك ندم على فعله ففارق الكفر، و دخل في الإسلام، يحتاج أن يعتذر كلّ هذا حتى يَرضى الربُّ سبحانه عنه، فكيف يكون حال قوم فعلوا بأحد قرّة عينَي الزهراء ما فعلوا، حتى سقوه سموم القهر حتى سقط كبده سبعين قطعة، و الأخرى مع اثنين و سبعين من أقارب أنسابه و من رهطه و أصحابه، إذ أبوهم في كرب الطف بنار الكرب و البلاء، ضاعف الله عليهم اللعنة و الخزي في الدنيا و العذاب في الآخرة، عذاباً يستغيث منه أهل النار، عذاباً لا يعذبه أحداً من العالمين.(1)
و في كتاب مناقب آل أبي طالب عن جماعة، عن أبي صالح، و عن أبي هريرة، و عن صفوان بن يحيى، و عن محمد بن علي بن الحسين، و عن عليّ بن موسى الرضا، و عن أمير المؤمنين أنّ الحسن و الحسين كانا يلعبان عند النبيّ صلى الله عليه و آله حتّى مضى [عامّة] الليل، ثمّ قال لهما (النبيّ صلى الله عليه و آله): انصرفا إلى أمّكما، فبرقتْ برقة فما زالت تضيء لهما حتى دخلا على فاطمة، و النبي (صلى الله عليه و آله) ينظر إلى البرقة، و قال:
1) . لم يوجد في مصدر.
الحمد لله الذي أكرمنا أهل البيت.(1)
و روى(2)الثعلبي بالإسناد عن جعفر بن محمّد عن أبيه عليهم السلام، قال: مرض النبيّ صلى الله عليه و آله فأتاه جبرئيل بطبق فيه رمّان و عنب، فأكل النبيّ صلى الله عليه و آله منه فسبَّح، ثمّ دخل عليه الحسن و الحسين فتناولا منه، فسبّح الرمّان و العنب، ثمّ دخل عليٌّ فتناول منه فسبّح أيضاً، ثمّ دخل رجل من أصحابه فأكل و لم(3)يسبّح، فقال جبرئيل: إنّما يأكل هذا نبيّ أو وصيّ نبيّ [أو ولد نبيّ].(4)
و روى ابن شهرآشوب في مناقبه عن الحسن البصري و أم سلمة أنّ الحسن و الحسين دخلا على رسول الله و بين يديه جبرئيل، فجعلا يدوران حوله يُشبّهانه [بدحية الكلبي، فجعل جبرئيل يومى بيده كالمتناول شيئاً، فإذا في يده تفّاحة و سفرجلة] و رمانة فناولها فهلّلتْ وجوههما(5)و سعيا إلى جدّهما فأخذهما(6)فشمّهما، ثمّ قال: اذهبا(7)إلى أمّكما بما معكما و ابدءا بأبيكما، فصاراكما أمرهما(8)فلم يأكلوا حتى جاء(9)النبيّ صلى الله عليه و آله إليهم فأكلوا جميعاً، فلم يزل كلّ من(10)أكل منه عاد
1) . مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 390.
2) . أوّل ما في المصدر (مناقب آل أبي طالب) كذلك: الكشف و البيان عن الثعلبي.
3) . في المناقب: فلم.
4) . مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 391 و 392؛ مدينة المعاجز نقلاً عن ابن شهرآشوب، أوّله: من الكشف و البيان عن الثعلبي...؛ أيضاً الخرائج و الجرائح للراوندي، ج 1، ص 48؛ لم يوجد في مصدر آخر.
5) . في المصدر: و تهلل وجهاهما.
6) . في المصدر: فأخذ منهما.
7) . في المصدر: صيّرا.
8) . كان في النسخة كذا: «... أمّكما و بدا و كما أبيكما أعجب فصار أمرهما»، لكن ما أثبتناه في المتن لسقمه.
9) . في المصدر: صار.
10) . في المصدر: كلّما.
إلى ما كان حتّى قبض رسول الله صلى الله عليه و آله.
قال الحسين [عليه السلام]: فلم يلحقه التغير و النقصان أيّام فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه و آله حتّى توفّيت، ففقدنا الرمان و بقي التفاح و السفرجل أيام أبي، فلمّا استشهد (أبي) أمير المؤمنين فُقد السفرجل و بقي التفّاح على هيأته عند الحسن حتى مات في سمّه، و بقيت التفّاحة إلى الوقت الذي حوصرت (فيه) عن الماء، فكنت أشمّها إذا عطشت فيسكن لهب عطشي، فلمّا اشتد عليَّ العطش مضضتها(1)و أيقنت بالفناء.
قال عليّ بن الحسين: سمعته يقول ذلك أبي قبل مقتله بساعة، فلمّا قضى نحبه وجد ريحه في مصرعه، فالتمست فلم يجد لها أثرا، و بقي(2)ريحها بعد الحسين، و لقد زرت قبره فوجدت ريحها تفوح من قبره. فمن أراد ذلك من شيعتنا الزائرين للقبر فيلتمس ذلك في أوقات السحر، فإنّه يجده إذا كان مخلصاً.(3)
و أيضا من الكتاب المذكور: و روى ابن عباس و أبو رافع، قالا: كنّا جلوساً عند النبيّ صلى الله عليه و آله إذ هبط جبرئيل و معه جام من البلور الأحمر مملوءاً مسكاً و عنبرا، فقال [له]: السلام عليك؛ الربّ يقرئك السلام(4)، و يحييك بهذه التحيّة، و يأمرك تُحيّي بها عليّاً و ولديه، فلمّا صارت في كفّ النبيّ هلّلت ثلاثاً و كبرت ثلاثاً، ثمّ قالت بلسان ذَرِبٍ(5): «بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ طه مٰا أَنْزَلْنٰا عَلَيْكَ اَلْقُرْآنَ لِتَشْقىٰ» فأشمّها(6)النبيَّ صلى الله عليه و آله ثمّ حيّا بها عليّاً (و ولديه).
فلمّا صارت في كفّ عليّ قالت: بسم الله الرحمن الرحيم «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ» الآية، فأشمّها(1)عليّ، وحيّا بها الحسن، فلمّا صارت في كفّ الحسن قالت: «بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ عَمَّ يَتَسٰاءَلُونَ عَنِ اَلنَّبَإِ اَلْعَظِيمِ» الآية، فأشمّها(2)الحسن، وحيّا بها الحسين، فلمّا صارت في كفّ الحسين قالت: بسم الله الرحمن الرحيم «قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ»، ثمّ ردّت إلى النبيّ صلى الله عليه و آله فقالت: بسم الله الرحمن الرحيم «اَللّٰهُ نُورُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ»، فلم أدر على السماء صعدت أم في الأرض نزلت بقدرة الله تعالى(3).
و عن مناقب الخوارزمي بحذف الإسناد، عن عبد الحميد، عن سليمان الأعمش، قال: بعث إليّ أبو جعفر الدوانيقي في جوف الليل أن أجب (أمير المؤمنين)، فبقيت متفكّراً فيما بيني و بين نفسي، و قلت: ما بعث إليَّ [أمير المؤمنين](4)في هذه الساعة إلا ليسألني عن فضائل علي عليه السلام، و لعلي إن أخبرته قتلني. قال: فكتبت وصيّتي، و لبست كفني، و دخلت عليه فقال (لي): ادن منّي، فدنوت و (إذا) عنده عمرو بن عبيد، فلمّا رأيته طابت نفسي شيئاً، ثمّ قال: ادن (منّي)، فدنوت (منه) حتّى كادت تمسّ ركبتي [ركبته].
قال: فوجد منّي رائحة الحنوط فقال: اصدقني(5)و إلا صلّبتك حيّاً فقلت: ما حاجتك يا أمير المؤمنين؟ قال: ما شأنك متحنطاً؟ قلت: أتاني رسولك في جوف الليل أن أجب (أمير المؤمنين) فقلت: عسى أن يكون أمير المؤمنين بعث إليّ في
هذه الساعة ليسألني عن فضائل عليّ [عليه السلام]، فلَعلّي إن أخبرتُه قتلني، فكتبت وصيّتي، و لبست كفني.
قال: و كان متّكأ فاستوى جالساً و قال: لا حول و لا قوّة إلا بالله العليّ العظيم.
سألتك بالله يا أعمش(1)، كم حديثاً ترويه في فضائل علي عليه السلام؟ قال: فقلت: يسيراً يا أمير المؤمنين. قال: كم؟ قلت عشرة آلاف [حديث] و ما زاد، فقال: يا سليمان، [و الله] لأحدّثنَّك بحديث في فضائل علي عليه السلام تنسى كلَّ حديث [سمعته]. قال:
قلت: حدِّثني يا أمير المؤمنين.
قال: [نعم]، (إنّي) كنت هارباً من بني أميّة، [و كنت] أتردّد في البلدان، و أتقرب إلى النّاس بفضائل عليّ [عليه السلام] فكانوا يطعموني و يزودوني حتّى وردت (إلى) بلاد الشام، و إنى لفي كساء خَلقٍ ما عليَّ غيره فسمعت الإقامة و أنا جائع، فدخلت المسجد لأصلّي، و في نفسي أن أكلِّم النّاس في عشاء [يعشونني]، فلمّا سلّم الإمام دخل المسجد صبيان فالتفت الإمام إليهما و قال: مرحباً بكما، و مرحبا عن اسمكما على اسمهما، و كان إلى جانبي(2)شابّ فقلت: يا شابّ، ما (يكون) الصبيان من الشيخ؟ قال: هو جدُّهما، و ليس أحد في المدينة يحبُّ عليّاً إلّا(3)[هذا] الشيخ، فلذلك سمّى أحدهما الحسن و الآخر الحسين، فقمت فرحاً إلى الشيخ فقلت: أيّها الشيخ(4)، هل لك في حديث أُقرّ به عينك؟ قال: إن أقررتَ عيني أقررتُ عينك.
قال: فقلت: حدَّثني أبي عن جدّي، عن أبيه قال: كنّا قعوداً عند رسول الله صلى الله عليه و آله إذ
جاءت فاطمة عليها السلام و هي تبكي، فقال لها النبيّ صلى الله عليه و آله: ما يبكيك يا فاطمة؟ فقالت: يا أباه(1)، خرج الحسن و الحسين فما أدري أين باتا! فقال [لها] النبي صلى الله عليه و آله: يا فاطمة، لا تبكي؛ فإنّ الله الذي خلقهما هو ألطف بهما [منك]، و رفع النبي صلى الله عليه و آله يديه(2)إلى السماء و قال: اللّهمّ إن كان أخذا بَرّاً أو بحراً فاحفظهما و سلمهما.
فنزل جبرئيل من السماء و قال: يا محمّد، إنّ الله (سبحانه و تعالى) يقرئك السلام و يقول: لا تحزن و لا تغتمّ [لهما]؛ فإنّهما فاضلان في الدنيا و فاضلان في الآخرة، و أبوهما أفضل منهما، (و) هما نائمان في حظيرة بني النجار، و قد وكّل الله بهما ملكاً. [قال:] فقام رسول الله صلى الله عليه و آله فرحاً(3)و معه أصحابه حتّى أتى حظيرة بني النجار، فإذا [هُم ب] الحسن معانق الحسين، فإذا الملك الموكِّل بهما قد افترش أحد جناحيه تحتهما، و غطاهما بالآخر. قال: فمكث النبيّ صلى الله عليه و آله يقبّلهما حتّى انتبها، فلمّا استيقظا حمل النبيّ صلى الله عليه و آله الحسن (عليه السلام)، و حمل جبرائيل الحسين (عليه السلام)، فخرج من الحظيرة و هو يقول: و الله لأشرّفنَّكما اليوم كما شرّفكما الله!
فقال له أبو بكر: ناوِلني أحد الصبيَّين أخفّف عنك، فقال: يا أبا بكر، نعم الحملان و نعم الراكبان، و أبوهما أفضل منهما، فخرج حتّى أتى (إلى) باب المسجد فقال: يا بلال، [هلمّ] عليَّ بالنّاس فنادى منادي رسول الله صلى الله عليه و آله بالمدينة(4)فاجتمع النّاس عند رسول الله في المسجد، فقام على قدميه فقال: يا معاشر النّاس، هل أدلّكم على أفضل(5)النّاس جدّاً و جدة؟ قالوا: بلى يا رسول الله. قال: الحسن
و الحسين؛ فإنّ [جدّهما محمّد، وجدّتهما خديجة بنت خويلد.
يا معاشر النّاس، أ لا أدلّكم على خير النّاس أباً و أما؟ قالوا: بلى يا رسول الله.
قال صلى الله عليه و آله: الحسن و الحسين؛ فإنّ] أباهما يحبّ الله و رسوله، و يحبه الله و رسوله، و أمهما فاطمة بنت رسول الله. معاشر النّاس، هل أدلّكم على خير النّاس عمّاً و عمة؟ قالوا: بلى يا رسول الله. قال: الحسن و الحسين؛ فإنّ عمَّهما جعفر الطيار (يطير) في الجنة مع الملائكة، و عمتهما أمّ هاني بنت أبي طالب. معاشر النّاس، هل أدلّكم على خير النّاس خالاً و خالة قالوا: بلى يا رسول الله. قال: الحسن و الحسين فإنّ خالهما القاسم بن رسول الله و خالتهما زينب بنت رسول الله ثمّ قال بيده هكذا يحشرنا (الله).
ثمّ قال: اللّهمّ إنّك تعلم أنّ الحسن في الجنّة و الحسين في الجنّة [و] جدّهما في الجنّة [و] جدّتهما في الجنّة [و أباهما في الجنّة و أمهما في الجنّة و عمهما في الجنّة و عمتهما في الجنّة و خالهما في الجنّة و خالتهما في الجنّة] اللّهمّ، إنّك تعلم أنّه(1)مَن يحبّهما في الجنّة و من يبغضهما في النّار.
قال: فلمّا قلت ذلك للشيخ قال: من أنت يا فتى؟ قلت: (رجل) من أهل الكوفة. قال: [أ] عربيّ أنت أم مولى؟ قلت: بل عربيّ. قال: و أنت تحدّث بهذا الحديث و أنت في هذا الكساء؟ فكساني خلعة، و حملني على بغلته فبعتها بمائة دينار و قال: [يا شابُّ]، أقررتَ عيني، فو الله لأُقرّنّ عينك، و لأرشدنك إلى شابّ يُقرّ عينك اليوم. قال: قلت: أرشِدني. قال: (إنّ) لي أخوين(2)أحدهما إمام و الآخر مؤذّن؛ أمّا الإمام فإنّه يحبّ عليّاً [عليه السلام] منذ خرج من بطن أمّه.
قال: قلت: أرشِدني، فأخذ يدي(1)حتّى أتى (بي إلى) باب الإمام، فإذا (أنا) برجل [قد] خرج إليّ فقال: أمّا البغلة و الكسوة فأعرفها. و الله ما كان فلان يكسوك و يحملك(2)إلا أنك تحبّ الله و رسوله، فحدِّثني بحديث في فضائل عليّ بن أبي طالب [عليه السلام].
قال: فقلت: أخبرَني أبي عن أبيه، عن جدّه، قال: كنّا قعوداً عند رسول الله صلى الله عليه و آله إذ جاءت فاطمة عليها السلام (و هي) تبكي بكاء شديداً، فقال لها رسول الله صلى الله عليه و آله: ما يُبكيك يا فاطمة؟ قالت: يا أباه، عيّرتني نساء قريش و قلن: أبوك(3)زوّجك من معدم لا مال له! فقال النبي صلى الله عليه و آله: لا تبكي، فو الله ما زوّجتكِ حتّى زوّجك الله من فوق عرشه، و شهد(4)بذلك جبرئيل و ميكائيل. و إن الله سبحانه و تعالى اطّلع على أهل الأرض(5)فاختار من الخلائق أباك فبعثه نبياً، ثمّ اطّلع ثانية فاختار من الخلائق عليّاً (عليه السلام) فزوّجك إيّاه، و اتخذه وصيّاً: فعليّ شيخ(6)النّاس قلباً، و أحلم النّاس حلماً، و أسمح النّاس كفّاً، و أقدم النّاس سلماً، و أعلم النّاس علماً، و الحسن و الحسين ابناه، و هما سيّدا شباب أهل الجنّة، و اسمهما في التورية شبير و شبر(7)لكرامتهما على الله سبحانه(8).
يا فاطمة، لا تبكي(1)فو الله إذا كان يوم القيامة يُكسا أبوك حُلّتين و علي حلّتين، و لواء الحمد بيدي فأناوله عليّاً لكرامته على الله. يا فاطمة، لا تبكي؛ فإنّي إذا دعيت إلى ربّ العالمين يجيء عليٌّ معي، و إذا شفّعني الله شفع عليّ معي. يا فاطمة، لا تبكي(2)فإنّه إذا كان يوم القيامة ينادي مناد في أحوال ذلك اليوم. [يا محمّد]، نِعم الجد جدك إبراهيم، و نعم الأخ أخوك عليّ بن أبي طالب. يا فاطمة، عليّ يعينني على مفاتيح الجنّة، و شيعته هم الفائزون يوم القيامة [غداً] في الجنّة.
فلمّا قلت ذلك قال: [يا بنيّ، ممّن أنت؟ قلت: من أهل الكوفة، قال] (لي):
أ عربيّ أنت أم مولى؟ قلت: بل عربيّ. قال: فكساني ثلاثين ثوباً، و أعطاني عشرة آلاف درهم ثمّ قال: يا شابّ، [قد] أقررت عيني، و لي إليك حاجة. قلت: قضيت إن شاء الله تعالى. قال: فإذا كان غداً فأت مسجد آل فلان كيما ترى أخي المبغض لعليّ بن أبي طالب. قال: فطالت علَيّ تلك الليلة، فلمّا أصبحت أتيت المسجد الذي وصف لي، و قمت إلى الصفّ الأوّل فإذا بجانبي(3)شابّ متعمّم، فذهب ليركع فسقطت عمامته، فنظرت في وجهه فإذا رأسه رأس الخنزير، و وجهه وجه خنزير، فو الله ما [علمت ما] تكلّمتُ في صلاتي حتّى سلّم الإمام!
فقلت: يا ويحك، ما الذي أرى بك؟ فبكا و قال لي: انظر إلى هذه الدار، فنظرت فقال لي: ادخل، فدخلت فقال (لي): كنت مؤذّناً لآل فلان، (و) كلّما أذّنتُ(4)لعنتُ عليّاً ألف مرّة [بين الأذان و الإقامة، و كلما كان يوم الجمعة لعنته أربعة آلاف مرّة]، فخرجت من منزلي فأتيت داري، فاتّكأت على هذا الدكّان الذي ترى، فرأيت في منامي كأنّي في الجنّة و فيها رسول الله صلى الله عليه و آله و علي فرحين، و رأيت
كأنّ النبيّ صلى الله عليه و آله و الحسن عن يمينه و الحسين عن شماله(1)، و معه كأس فقال: يا حسين، اسقني فسقاه ثمّ قال: اسق الجماعة فسقاهم(2).
ثمّ رأيت فكأنّه قال: اسق المتّكئ على [هذا] الدكان. فقال الحسين: يا جدّاه، أ تأمرني [أن] أسقي هذا و هو يلعن أبي(3)كلّ يوم ألف مرّة بين الأذان و الإقامة؟ و قد لعنه في هذا اليوم أربعة آلاف مرّة (بين الأذان و الإقامة)! فأتاني النبيّ صلى الله عليه و آله و قال [لي]:
ما لك، عليك لعنة الله تلعن عليّاً و علي مني؟! فرأيته كأنّه تفل في وجهي، و ضربني برجله و قال: قم، غيّر الله ما بك من نعمة! فانتبهت [من نومي] فإذا رأسي رأس خنزير، و وجهي وجه خنزير.
ثمّ قال [لي] أبو جعفر (المنصور): هذان الحديثان في يدك؟ فقلت: لا فقال: يا سليمان، حبّ عليٍّ إيمان و بغضه نفاق و الله لا يحبه إلا مؤمن و لا يبغضه إلا منافق.
قال: فقلت: الأمان يا أمير المؤمنين قال: لك الأمان قلت: ما تقول في قاتل الحسين [عليه السلام]؟ فقال: في النّار و إلى النّار(4)قلت و كذلك من قتل وُلد رسول الله [صلى الله عليه و آله] في النار و إلى النار(5)قال: يا سليمان الملك عقيم(6)اخرج فحدِّث(7)(النّاس) بما سمعت(8).
1) . في المصادر: عن يمينه الحسن و عن يساره الحسين.
2) . في المصادر: فشربوا.
3) . في المصادر: يلعن والدي في.
4) -
5) - 4 و. في المصادر: إلى النّار و في النّار.
6) . في المصادر: الملك عقيم يا سليمان.
7) . في روضة الواعظين: «فلا تحدّث» خلافاً لسائر المصادر.
8) . بشارة المصطفى، ص 170-175؛ بحار الأنوار، ج 37، ص 89-93، ح 55، ناقلاً من أمالي الصدوق؛ مناقب الخوارزمى، ص 284-293؛ و لكن الظاهر أنّ المصنف ما نقل الحديث من مناقب الخوارزمي لعدم مطابقتهما و كثرة اختلافهما؛ و أيضا وجدناه في أمالى الصدوق، ص 435-441؛ و روضة الواعظين ص 120-124.
روى جابر بن عبد الله الأنصاري، قال: بينما رسول الله صلى الله عليه و آله ذات يوم في المسجد و نحن حوله، إذ قدم إليه أبو الصمصام العبسي فقال: يا رسول الله، إن أسلم قومي ما يكون لي عندك؟ قال: ثمانين ناقة حمر الوبر سود الحدق، عليها من تحف اليمن و نقط الحجاز، و كتب له بذلك كتاباً فمضى إلى قومه بني عيسى فأسلموا جميعاً، فتوجّه المدينة فواها غبر(1)أصفر لفقد النبي صلى الله عليه و آله فسأل عن خليفته، فوجّهوه إلى أبي بكر فأتى إليه و قال: يا خليفة رسول الله، إنّ لي على رسول الله دَين و وصفه له، فقال أبو بكر: يا أخا العرب، إنّ رسول الله مات و لم يخلِّف صفراء و لا حمراء، و كان باضي الريح سخا.
فقال سلمان: يا أبا الصمصام، أمضي إلى خليفة رسول الله، فخرج سلمان و أبو الصمصام معه و أتى إلى منزل عليّ فطرق الباب، فقال عليّ عليه السلام من داخل البيت:
ادخل يا سلمان، أنت و أبو الصمصام العبسي، فقال أبو الصمصام: هذه أعجوبة يا أمير المؤمنين، تعرفني و لم ترني! قال عليّ عليه السلام هكذا أخبرني حبيبي رسول الله.
ثمّ قال عليّ عليه السلام: يا أبا الصمصام جئتَ لقضاء دينك قال: نعم يا أمير المؤمنين، فقال عليّ عليه السلام: يا قنبر، قم نادباً(2)على صوتك في المدينة: ألا و من أراد أن يحضر لقضاء دين رسول الله صلى الله عليه و آله فليحضر غداً، فلمّا كان الغد اجتمع النّاس مِن كلّ جانب و مكان، ثمّ أشير إلى ولده الحسن، و دفع إليه رداء رسول الله صلى الله عليه و آله و قميصه، و قال: يا أبا الصمصام، امض مع ولدي الحسن لقضاء دينك.
فخرج أبو الحسن و معه أبو الصمصام، العبسي و الناس حتّى وصل إلى كثيب
الرمل، فصلّى ركعتين و تكلم بكلمات لم نفهمها، ثمّ ضرب الأرض بالقضيب فانفلقت عن صخرة، فضرب الصخرة بالقضيب فانفلقت عن خِطام(1)ناقة، فقال أبو الصمصام: [فخرج] من ذلك المقام ثمانون ناقة، و أعلم عليّ عليه السلام بذلك و رفع إليه الوثيقة فخرقها.
ثمّ قال: يا أخا العرب، حدَّثني حبيبي رسول الله صلى الله عليه و آله أنّ الله خلق هذه النُّوق في هذه الصخرة من قبل أن يخلق ناقة صالح بألف عام، و رجع أبو الصمصام(2).
معجزة أخرى من مناقب ابن شهرآشوب: [محمد الفتّال النيسابوري في مونس الحزين بالإسناد عن عيسى بن الحسن]، عن الصادق عليه السلام أنّه قال بعضهم للحسن بن علي عليه السلام: أنت في احتمال الشدائد من معاوية(3)فقال عليه السلام كلاماً معناه: فإنّي لو دعوت الله [تعالى] لجعل العراق شاماً و الشام عراقاً، و جعل الرجل امرأة و المرأة رجلاً! فقال شاميٌّ: و من يقدر على ذلك؟ فقال (الحسن) عليه السلام: انهضي؛ [أ] لا تستحين أن تقعدي بين الرجال؟! فوجد الرجل نفسه امرأة ثمّ قال: و صارت امرأتك(4)رجلاً، و تقاربك و تحمل منها(5)ولداً خنثى! فكان كما قال [عليه السلام]، ثمّ إنّهما تابا و جاءا إليه فدعا (إلى) الله تعالى، فعادا إلى حالتهما(6)[الأولى].(7)
1) . الخِطام خُطُم: حبل يجعل في عنق البعير و يثنى في خطمه.
2) . لم يوجد نفس الرواية في مصدر بل رأينا ما يشابهها مع إضافات و نواقص و اختلافات، في مصادر، منها: الثاقب في المناقب، ص 130؛ و مناقب آل أبي طالب، ج 2، ص 158.
3) . في المصدر:... بن عليّ عليه السلام في احتمال له الشدائد عن معاوية.
4) . في المصدر: عيالك.
5) . في المصدر: عنها.
6) . في المصدر: الحالة.
7) . مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 8.
معجزة أخرى: روي أنّ الحسن بن عليّ عليه السلام خرج في عمرة و معه رجل مؤمن من ولد الزبير، فنزلوا في منهل تحت نخل يابس، فقال الزبيري: لو كان في هذا النخل رطب أكلناه! فقال الحسن: [أ] و أنت تشتهي الرطب؟ فقال: نعم. فرفع الحسن يده إلى السماء فدعا بكلام لم نفهمه(1)، فاخضرّت النخلة و أورقت و حملت رطباً، فصعدوا على النخلة حتّى صَرَموا(2)ما فيها فكفاهم.(3)
و من كتاب «بصائر الدرجات» معجزة أخرى: روي في الأخبار أنّ ملكاً من ملوك الصين كان له وزيراً عالماً نحريراً، و كان لوزيره ابنة في نهاية الحسن و الجمال، و نهاية البهاء و الكمال بحيث لم يكن له في عهده نظير و لا مثال، و كان الملك يحبّه محبّةً شديدة و يهواه. و كان للملك من الأولاد ابنة و لم يكن له غيرها، و هي في حسنها و جمالها فائقة في الآفاق، و كان الملك يحبّها محبّة عظيمة. ثمّ آلَ أمرُها أنّها عشقت ابنَ الوزير، و ابن الوزير عشقها، فالتهبت نار المحبّة من الجانبين إلى أن بلغ أمرهما إلى الملك، فتغيّر الملك بسماعه و استولى عليه الغضب، و أمر بقتل ابنته فقتلت، ثمّ بعدُ قتل ابن الوزير و انتبه ندمُ الملك على فعله، و أظلمت الدنيا عليه؛ لأنّ مصيبتان عرضا عليه دفعةً واحدة: أحدها لفقد المحبوب المرغوب، و ثانيها لفقد ابنته التي هي قرّة العين و ثمرة الفؤاد.
ثمّ أحضر الملك وزراء ملكه و علماء ملّته فقال لهم: تفكّروا في أمري؛ فإنّي لم أحمل هاتين المصيبتين، و العجب لي أن لم أمُت في هاتين المصيبتين. و إن لم تنظروا في أمري و لم تدبّروا في قضيّتي بإحيائهما لي مآلاً قتلتُكم جميعاً! فقالوا:
أيّها الملك هذا أمر تَعجز عنه أقدارنا، و لم تحط فيه أفكارنا، و لم يمكن أن يُقدَر على إحيائهما في عصرنا، لكن يقال: إنّ شخصاً يسمّى حسن بن عليّ؛ هو ابن بنت رسول الله محمّد بن عبد الله، والدهُ عليّ بن أبي طالب؛ فهو قادر على ما قلتَ، و لم يَقدر عليه في عصرنا سواه؛ لأنّه يدعو الله فيحيي الله بدعائه.
فسأل الملك: كم يكون قدر البعد بيننا و بين المدينة؟ قال: البعد بيننا و بينهم مسيرة ستّة أشهر رواحاً مسير الساعي لا غير. و كان للملك ساعٍ لم يكن له نظير في سرعة المشي، فأمر بإحضاره بين يديه فقال له: إنّي أُرسلك إلى مدينة النبيّ صلى الله عليه و آله، و أكتب معك كتاباً إلى الحسن بن عليّ لتأتيني به في مدّة شهر واحد، فإن لم تأتنى به في هذه المدّة لأمرت بضرب عنقك! فقال الساعي: أيّها الملك، - أدام الله بقاك - ما خلقني ربّي طيراً، و هل رأيت طيراً يطير من غير جناح؟! فقال الملك: لا يكون إلّا كما قلت و إلا لقتلتك إرباً إرباً.
فخرج الساعي و هو يستغيث بالله حتّى تباعد عن البلد، و أتى إلى ماء فتوضّأ و أسبغ الوضوء و صلى ركعتين، ثمّ سجد و قال في سجوده: يا مسهِّل كلّ عسير، و يا مفرّج كلّ كربة، اكشف همّى، و فرج كربي، و سهل أمري؛ فإنّك خلقتني ضعيفاً، و خلقته قويّاً، فإنّه لا حول و لا قوة إلا بك، يا كريمُ يا كريمُ يا كريم!
فبينما هو في سجوده إذ أتاه الحسن بن عليّ عليه السلام فضربه برجله و قال له: قم، فرفع الساعي رأسه و قام، فرأى شابّاً واقفاً على رأسه بسيماء الأنبياء و بهاء الملك، فقال: ما شأنك؟ و أين تريد؟ قال: شأني أنّ الملك كلّفني ما لا أطيق. أرسلني إلى مدينة النبيّ صلى الله عليه و آله إلى رجل يقال له: الحسن بن عليّ، و أمرني بإحضاره إليه، و هو قد قتل ابنته و ابن الوزير، و آلى على نفسه قَسَما إن لم أُحضِره إليه في هذه المدينة ليضرب عنقي، و هو يريد الحسن بن عليّ يدعو الله فيحييهما الله بدعائه فقال:
[أيّها](1)الشابّ، ارجع فقد بلغتَ ما تريد؛ فأنا الحسن بن عليّ الذي أرسلتَ إليه.
فرجع الساعي إلى الملك، فلمّا رآه الملك قال له: ويلك يا ساعي! ما لك رجعت عمّا أُرسِلتَ إليه؟! فقال الساعي: أبشِر أيّها الملك، فقد أتيتك بمن تريد! فلمّا أيقن الملك بقدوم الحسن فرِح فرحاً شديداً، ثمّ أمر بإحضاره إلى ابنته و ابن الوزير فأُحضرا بين يديه، و التمس من الحسن أن يَسأل الله سبحانه فيحييهما له، ثمّ أمر الحسنَ بأن يوضِّعوهما(2)معاً، ثمّ إنّ الحسن عليه السلام وضع رداءه ودعا الله فأحياهما الله تعالى بدعائه، ثمّ إنّه زوَّج ابنةَ الملك من ابن الوزير، تم الخبر.(3)
معجزة أخرى من كتاب الألفين عن مناقب سادات الكونين: روي أنّ معاوية لمّا جمع أهل الشام و أراد حرب عليّ عليه السلام سمع بذلك ملك الروم فقيل له: رجلان يطلبان الملك فقال: من أين هما؟ فقال: رجل بالكوفة و رجل بالشام، فقال:
صِفوهما لي، فقال: الشامي ضالٌّ و الكوفي مهتدٍ. ثمّ كتب إلى معاوية أن ابعث إليَّ أعلمَ أهل بيتك، و بعث إلى أمير المؤمنين عليه السلام أن ابعث إليّ أعلم أهل بيتك حتّى أجمع بينهما، و أنظر في الإنجيل، و أخبركما مَن أحقّ بالملك منكما، فبعث إليه معاويةُ يزيد - لعنه الله - و بعث أمير المؤمنين ابنه الحسن عليهما السلام.
فلمّا دخل يزيد أخذ الروميُّ يدَه فقبّلها، و لما دخل الحسن [بن علي فقال:
الحمد لله الّذي لم يجعلني يهوديّاً و لا نصرانيّاً و لا مجوسيّاً و لا عابداً للشمس و القمر و لا الصنم و لا البقر، و جعلني حنيفاً مسلماً، و لم يجعلني من المشركين.
تبارك الله ربّ العرش]. قام الرومي و انحنا على قدميه يقبّلهما، فجلس الحسن لا يرفع بصره، فلمّا نظر الرومي أخرجهما ثمّ استدعا يزيد وحده، ثمّ أخرج من
خزانته مائة و ثلاثة عشر صنماً فيها تماثيل الأنبياء و صورهم، و قد زُيّنت لكلٍّ زينته، فأخرج صنماً منهما فعرضه على يزيد - لعنه الله تعالى - فلم يعرف، فسأله عن أرزاق العباد و أرواح المؤمنين؛ أين تجتمع؟ و عن أرواح الكفار؛ أين تكون بعد الموت؟ فلم يعرفه.
فدعا الحسنَ عليه السلام و قال: إنّما بدأتُ هذا قبلك حتّى يعلم أنّك تعلم ما لا يعلم، و أن أباك يعلم ما لا يعلم أبوه؛ لأنّ أباك ربّانيُّ هذه الأمّة. و لقد نظرتُ في الإنجيل فرأيت: الرسولُ محمّد، و الوزير عليّ. و نظرت إلى الأوصياء فرأيت أباك فيها وصيَّ محمّد، فقال الحسن: سألتني عما بدا لك من علم التوراة و الإنجيل و الفرقان أُخبرك.
قال: فدعا الملك بالأصنام: فأوّل صنم عرضه عليه في صفة القمر فقال الحسن عليه السلام: هذه صفة أبي البشر، ثمّ عرض عليه آخر في صفة الشمس فقال: هذه حوّا أمّ البشر، ثمّ عرض عليه آخر فقال: هذه صفة نوح صاحب السفينة، و كان عمره ألف سنة إلا خمسين عاماً، ثمّ عرض عليه آخر فقال: هذه صفة إبراهيم عريض الصدر طويل الجبهة، ثمّ عرض عليه آخر فقال: هذه صفة موسى بن عمران، و كان عمره مائتان و أربعين سنة، و كان بينه و بين إبراهيم خمس مائة.
ثمّ عرض عليه آخر فقال: هذه صفة إسماعيل، ثمّ عرض عليه آخر فقال هذه صفة إسرائيل و هو يعقوب، ثمّ عرض عليه آخر فقال: هذه صفة يوسف بن يعقوب، ثمّ عرض عليه آخر فقال: هذه صفة شعيب، ثمّ زكريّا، ثمّ يحيى، ثمّ عيسى بن مريم روح الله و كلمته، و كان عمره في الدنيا ثلاث و ثلاثون سنة، ثمّ رفعه الله إليه، ثمّ يهبط إلى الأرض بدمشق و يقتل الدجّالُ، ثمّ عرض عليه أصنام في صفة الملوك و قال له ملك الروم: هذه أصنام لم نجد صفتها في التوراة و الإنجيل فقال الحسن: هذه صفات الملوك.
فقال ملك الروم عند ذلك: أَشهد أنّكم يا أهل بيت محمّد، أوتيتم علم الأولين
و الآخرين و علم التوراة و الإنجيل و صحف إبراهيم، و إنا نجد في الإنجيل: أوّلُ فتنة هذه الأمّة وثوب شيطانها الظَّليل(1)بن الظليل على ملك نبيّها، و اجترائه على ذريّته.
ثمّ قال للحسن: أخبِرني عن سبعة أشياء خلقها الله لم تركض في رحم، فقال الحسن عليه السلام: آدم و حواء و كبش إبراهيم و ناقة صالح و إبليس و الجنة و الغراب الذي في القرآن، ثمّ سأله عن أرزاق الخلائق فقال الحسن عليه السلام: في السماء الرابعة ينزل بقدر و يبسط بقدر.
ثمّ سأله عن أرواح المؤمنين أين تكون؟ فقال: تجتمع عند صخرة بيت المَقدِس في كلّ ليلة جمعة و هي الفرش الأولى، و منها يبسط الله الأرض، و إليها يطويها و إليها المحشر.
ثمّ سأله عن أرواح الكفّار فقال: تجتمع في وادي حضرموت وراء المدينة باليمن، ثمّ يبعث الله ناراً من المشرق و نارا من المغرب، و يتبعها ريح شديد فيحشر النّاس عند صخرة بيت المقدس في تخوم الأرض السابعة؛ يعوق النّاس عند الصخرة: فأهل الجنّة عن يمين الصخرة، و أهل النّار عن يسارها: فمن وجبت له الجنّة دخلها، و من وجبت له النّار دخلها، و ذلك قوله: «فريق في الجنّة و فريق في السعير».
فالتفت الملك إلى يزيد - لعنه الله - و قال: هذا بقيّة الأنبياء، و وارث الأصفياء، و خليفة الأوصياء، و ثاني النقباء، و العالم بما في الأرض و السماء؛ فيقاس هذا بمن طبع الله على قلبه و هو من الضالّين؟
ثمّ كتب إلى معاوية: إنّ مَن آتاه الله العلم و الحكمة بعد نبيّكم، و حكم بالتوراة و الإنجيل و الإخبار بالغيب فالحقّ و الخلافة له، و من فارغه فإنّه ظالم آثم كافر.
1) . الظليل: ذو الظلّ، دائم الظلّ. (و الظاهر أنّه «الضِّلِّيل» بمعنى كثير الضلال.)
ثمّ كتب إلى أمير المؤمنين: فإنّ الحقّ و الخلافة فيك و في ولدك إلى يوم القيامة، فقاتِلْ من قاتلك يعذّبه الله بأيديك؛ فإنّ من عصاك و قاتلك، عليه لعنة الله و الملائكة و الناس أجمعين(1).
روي في البهجة عن أبي خالد، عن يحيى بن الطويل أنّه قال: كنت عند مولاي الحسين بن علي عليه السلام إذ دخل عليه شابّ و هو يبكي، فقال له الحسين: ما يُبكيك؟ قال: يا ابن رسول الله، إنّ أمي ماتت في هذه الساعة، و هي تركت مالاً عظيماً، و قد حرمت من مالها فقال له الحسين: ما أوصت بك؟ قال: لا و لكنها كانت تقول: إذا أردت أن تمضي من الأمور، أو جرى عليك قضية من القضاء لا تعمل إلا بما يُشير به عليك الحسين بن علي، فانظر ما ذا ترى!
فقال الحسين: تحبّ أن تراها و هي توصي بك و تخبرك بأموالها؟ قال: نعم فقال له الحسين عليه السلام و أتى مع الشابّ إلى منزل أمّه و هي لم تغسل، فوقف عليها و ناداها: قومي يا أمة الله بإذن الله و أوصي ابنك فقامت و هي تشهد قائلة: السلام عليك يا ابن بنت رسول الله، فقال لها الحسين: يا أمة الله أين أموالك؟ قالت: يا ابن رسول الله، مالي ذا و ذا في موضع كذا و كذا؛ ثُلثه لك يا ابن رسول الله، فخذه و اصرفه فيما شئت، و ثلثاه ادفعه إلى ابني إن كان محبّاً موالياً لك، و إلا فادفعه عن مالي؛ لأنّ مال المؤمنة حرام على مبغضي أهل البيت، ثمّ رجعَتْ إلى ما كانت، ثمّ غُسلت و كفنت و صلى عليها الحسين.(2)
معجزة أخرى من مناقب ابن شهرآشوب عن صفوان بن مهران، قال: سمعت الصادق عليه السلام يقول: رجلان اختصما في زمان(1)الحسين بن علي عليه السلام في امرأة و ولدها، فقال أحدهما: هذه المرأة لي، و قال الآخر: بل هي لي(2)، فمرّ بهما الحسين فقال لهما: فيما (ذا) تمرَجان(3)؟ قال أحدهما: إنّ هذه المرأة لي، (و قال الآخر: بل هي الولد لي و الامرأة لي) فقال للمدّعي الأوّل: اقعد فقعد و كان الغلام رضيعاً، و قال الحسين عليه السلام: يا هذه، اصدقي من قبل أن يهتك الله سترك! فقالت: هذا زوجي و الولد له، و لا أعرف الآخر(4)فقال الحسين عليه السلام: يا غلام، ما تقول هذه؟ انطق بإذن الله تعالى! فنطق الغلام و قال: ما أنا لهذا [و لا لهذا]، و ما أبي إلا رام(5)لآل فلان، فأمر الحسين عليه السلام برجمها. [قال جعفر عليه السلام: فلم يَسمع أحد نطق ذلك الغلام بعدها](6).
معجزة أخرى: [زرارة بن أعيَن: سمعتُ أبا عبد الله عليه السلام يحدّث عن آبائه] أنّ مريضاً شديد الحُمّى عاده الحسين بن عليّ، فلمّا دخل باب الدار طار (ت) الحمّى عن الرجل فقال الرجل: رضيت بما أوتيتم به حقّاً [حقّاً، و] الحمّى تهرب(7)عنكم! فقال له الحسين عليه السلام: و الله ما خلق الله شيئا إلا و قد أمره بالطاعة لنا.
[قال:] فإذا نحن نسمع الصوت و لا نرى الشخص يقول: لبّيك، فقال الحسين:
أ ليس أمير المؤمنين أمرك أن لا تَقرَبي إلا عدوا أو مذنباً، لكي تكوني كفّارة لذنوبه؟ (قال:) فما بال هذا؟ و كان المريض عبد الله بن شدّاد [بن] الهادي الليثي.(8)
معجرة أخرى من كتاب البهجة: روى عبد الله بن عباس، قال: كنت عند مولاي الحسين عليه السلام فأتاه أعرابيّ و قال: يا ابن رسول الله، أمسِ من موضع كذا فقدتُ ناقتي و لم يكن عندي غيرها، و أنت يا ابن رسول الله، كان أبوك يُرشِد الضالَّ و يبلغ المفقود إلى صاحبه! فقال له الحسين عليه السلام: اذهب إلى الموضع الفلانيّ تجد ناقتك واقعة في مواجهها ذئب أسود. قال ابن عبّاس: فتوجّه الأعرابيّ مُسرعاً إلى ذلك الموضع الذي قال له الحسين عليه السلام و في مقابلها ذئب أسود، فرجع الأعرابيّ إلى الحسين و قال: يا ابن رسول الله، وجدت ناقتي في الموضع الفلاني.(1)
معجزة أخرى من الكتاب المذكور: روى مسرّة بن أعين عن خالد، قال: كنت عند أبي رجا(2)عن عماد، قال: كان يأتي في مجلس الحسين بن عليّ عليه السلام و يؤذيه و يشتمه، فأنزل الله له من السماء كوكبين فضربا كلتا عينيه(3).
في كتاب كشف الغمة رواه أبو الحسن المدائني، قال: خرج الحسن و الحسين و عبد الله بن جعفر عليه السلام حُجّاجاً ففاتهم أثقالُهم فجاعوا و عطشوا، فمرّوا بعجوز في خباء(4)لها فقالوا لها: هل من شراب؟ فقالت: نعم، فأناخوا(5)بها و ليس لها إلا شويهة في كسر الخيمة، فقالت: اجلسوا هنا فاغتذوا(6)لبنها، ففعلوا ذلك ثمّ(7)قالوا لها: هل
من طعام؟ فقالت: ليس لي إلا هي(1)فليقم أحدكم فليذبحها حتّى أصنع لكم طعاماً، فذبحوها و صنعت لهم طعاماً فأكلوا، ثمّ قالوا(2)عندها فلمّا أقاموا و أرادوا الخروج قالوا لها: نحن من قريش نريد هذا الوجه، فإذا (نحن) انصرفنا(3)سالمين فالمُمي(4)بنا؛ فإنّا صانعون بك خيرا.
ثمّ رحلوا(5)و أقبل زوجها فأخبرته عن القوم و الشاة، فغضب الرجل و أوجعها ضرباً و قال: ويحك تذبحين شاتي لقوم لا تعرفينهم ثمّ تقولين: نفرٌ من قريش؟!
ثمّ بعد مدّة ألجأتهم الحاجة إلى دخول المدينة فدخلاها و جعلا [ينقلان] البقر(6)إليها و يبيعانه و يعيشان منه، فمرّت العجوز (يوماً) في بعض سكك المدينة فإذا الحسن عليه السلام على باب داره جالس، فعرف العجوزَ و هي له منكرة، فبعث غلامه فردّها فقال لها (الحسن): يا أمَة الله [أ] تعرفينني؟ قالت: لا، قال: أنا ضيفك يوم كذا [و كذا]، فقالت العجوز: بأبي أنت و أمي [لست أعرفك! فقال: فإن لم تعرفيني فأنا أعرفك].
فأمر الحسن [عليه السلام فاشتري] لها [من شاء الصدقة] ألف شاة، و [و أمر لها ب] ألف دينار [و بعث بها مع غلامه إلى أخيه الحسين عليه السلام فقال: بِكَم وصلك أخي الحسن؟ فقالت: بألف شاة و ألف دينار] فأمر لها بمثل ذلك، ثمّ بعث بها مع غلامه(7)إلى
1) . في المصدر: فقالت: لا إلا هذه الشاة فليذبحنها أحدكم حتّى أهيّئ لكم شيئاً تأكلون فقام إليها أحدهم فذبحها و كشطها ثمّ هيّأت لهم طعاماً فأكلوا ثمّ أقاموا حتّى أبردوا فلمّا ارتحلوا قالوا نحن من قريش.
2) . قال يقيل: نام في منتصف النهار.
3) . في المصدر: رجعنا.
4) . لمّ بفلان: أتاه فنزل به.
5) . في المصدر: فإنّا صانعون إليك خيراً ثمّ رحلوا.
6) . في المصدر: البعر.
7) . في المصدر: غلام.
عبد الله بن جعفر [عليه السلام] فقال لها: كم أعطياك (سيّداي) الحسن و الحسين عليهما السلام؟ قالت:
ألفي شاة و ألفي دينار فأعطاهما عبد الله ألف شاة و ألف دينار(1)فرجعت العجوز إلى زوجها بذلك (المال).
[قلت:] (و) هذه القصّة مشهورة (عنهم)، و في دواوين جودهم مسطورة، و عنهم عليهم السلام مأثورة. و رأيتها في بعض الكتب على غير هذه الرواية، و هو أنّه كان معهم رجل آخر من أهل المدينة، و أنها أتت (أولاد) عبد الله بن جعفر فقال: لا أبدي(2)بسيّديَّ الحسن و الحسين فأتت الحسنَ فأمر لها بمائة بعير، و أعطاها الحسين ألف شاة، فعادت إلى عبد الله [بن جعفر] فسألها: (كم أعطوك سيّداي الحسن و الحسين؟) فأخبرتْه فقال: كفاك(3)سيداي أمْرَ الإبل و الشاة، فأمر لها بمائة ألف درهم، و قصدت المدنيَّ الذي كان معهم فقال لها: أنا لا أقدر بالجود عند هؤلاء الأجواد، و لا أبلغ عُشر عشرهم(4)و لكن أعطيتكِ شيئاً من الدقيق و الزبيب، فأخذتْه فصرفت(5).
رواه سعيد بن عبد العزيز، قال: إنّ الحسن [ع] سمع رجلاً ربّه يسأل(6)أن يرزقه
1) . في المصدر: فقالت: بألفي دينار و ألفي شاة، فأمر لها عبد الله بألفي دينار و ألفي شاة، و قال: لو بدأت بى لأتعبتهما.
2) . في المصدر: فقال: ابدئي.
3) . في المصدر: كفاني.
4) . في المصدر: أنا لا أجازي أولئك الأجواد في مدى و لا أبلغ عشر عشيرهم.
5) . في المصدر: من دقيق و زبيب فأخذت و انصرفت. نقل المؤلف من كشف الغمة، ج 1، ص 559 و 560؛ (و أيضا وجدنا نحوه مناقب آل أبي طالب، ج 4، عن أبو جعفر المدائني لكن مع اختلافات و نقص).
6) . في المصدر: يسأل ربّه تعالىٰ.
عشر آلاف درهم فانصرف الحسن [عليه السلام] إلى منزله فبعث [بها] إليه.(1)
و روي أنّه سأل رجل عن الحسن بن عليّ فأعطاه خمسين ألف درهم و خمس مائة دينار، و قال: [ائت] بجمّال يحمل [لك] فأتى بجمّال، فأعطاه طَيلَسانه(2)فقال:
هذا كرى الجمّال.(3)
و قيل: جاء بعض الأعراب فقال: أعطوه (جميع) ما في الخزانة فوجد (وا) فيها عشرون ألف درهم، فدفعها إلى الأعرابي فقال الأعرابي: يا مولاي، أ لا تركتني أبوح بحاجتي و أنشر مدحتي؟ [فأنشأ الحسن عليه السلام:
نحن أناس نوالنا خضل *** يرتع فيه الرجاء و الأمل
تجود قبل السؤال أنفسنا *** خوفاً على ماء وجه من يسل
لو علم البحر فضل نائلنا *** لغاض من بعد فيضه خجل](4)
روي عن أنس بن مالك، قال: جاءت(5)جارية للحسن [بن علي] عليه السلام بطاقة ريحان فقال لها: أنتِ حرّة لوجه الله. فقلت له في ذلك فقال: أ رأيت الله سبحانه قال(6):
«وَ إِذٰا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهٰا أَوْ رُدُّوهٰا»(7)، و كان أحسن [منها] عتقها.(8)
روي في الأخبار أنّه سأل رجل عن الحسن بن علي حاجة فقال عليه السلام: يا هذا،
1) . كشف الغمة، ج 1، ص 558.
2) . الطيلسان: كساء أخضر يلبسه الخواصّ من المشايخ و العلماء و هو من لباس العجم.
3) . مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 16، و لكن فيه «بحمّال» بدل «بجمّال»؛ و كذا «الجمّال».
4) . مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 16.
5) . في المصدر: حيّت.
6) . في المصدر: أدّبنا الله تعالى فقال.
7) . النساء (4) 86.
8) . مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 18.
[حقّ] سؤالك (إيّاي) يعظم لديّ، و معرفتي بما يجب لك يكبر لك عليّ(1)و يدي تعجز [عن نيلك] ممّا(2)أنت أهله، و الكثير في ذات الله [عز و جل] قليل، و ما في ملكي وفاء لشكرك؛ فإن قبلت الميسور، [و] رفعت عنّي مئونة الاحتمال لك و الاهتمام بما أتكلّف من واجب حقّك! قال الرجل: يا ابن(3)رسول الله، أَقبَلُ و أشكر قليل العطيّة، و أعذر عن(4)المنع.
فدعا الحسن عليه السلام بوكيله، و جعل يحاسبه على نفقاته حتّى قضاها ثمّ قال(5): هات الفاضل من الثلاثمائة ألف، فأحضر خمسين ألفاً فقال الحسن عليه السلام: ما فعلتَ بخمس مائة دينار؟(6)قال: هي عندي. قال: أحضرها [فأحضرها]، فدفع الدراهم و الدنانير إلى الرجل فقال: هات من يحمل هذا المال(7)[لك] فأتاه بالحمّالين، فدفع [الحسن] عليه السلام [إليه] رداءه لكرى حملهم حتّى حملوه معهم، فقال الوكيل:
و الله لم يبق(8)عندنا درهم (واحد)! فقال (الحسن عليه السلام) لكنّي أرجو (بفعلي) أن يكون هذا(9)عند الله أجر عظيم.(10)
1) . في المصدر: يكبر لديّ.
2) . في المصدر: بما.
3) . في المصدر: مئونة الاحتفال و الاهتمال لما أتكلّفه من واجبك فعلت فقال: يا ابن.
4) . في المصدر: أقبل القليل و أشكر العطيّة و أعذر على.
5) . في المصدر: حتّى استقصاها فقال.
6) . في المصدر: فقال: فما فعل الخمس مائة دينار.
7) . في المصدر: يحملها.
8) . في المصدر: فدفع الحسن عليه السلام إليه رداءه لكرى الحمالين فقال مواليه: و الله ما بقي.
9) . في المصدر: يكون لي.
10) . كشف الغمة، ج 1، ص 558.
روي عن ابن سيرين أنّه قال: تزوّج الحسن عليه السلام بامرأة فأرسل إليها مائة جارية، مع كلّ جارية ألف درهم.(1)
و ليل تفاخر عبدان لرجلين - عبد لبني هاشم عبد لبني أمّية - فقال كلّ واحد منهما: موالي أكرم من مواليك، فقال: يمضي كلّ واحد منّا و يختبر مواليه، فمضى مولا بني أميّة إلى بعض مواليه و شكا من ضيق و تألم من فاقته فأعطاه عشرة آلاف درهم، و مضى إلى آخر من مواليه فحصل له مائة ألف درهم، ثمّ قال لصاحبه:
امض أنت إلى مواليك من بني هاشم، فأتى الحسن بن عليّ بن أبي طالب عليهما السلام و شكا حاله و أظهر فقره، فأعطاه مائة ألف درهم، ثمّ مضى إلى عبد الله بن جعفر و شكا إليه حاله، فأعطاه مائة ألف درهم، ثمّ مضى إلى عبد الله ربيعة فأعطاه مائة ألف درهم، فاجتمع له من ثلاث نفر ثلاث مائة ألف درهم.
فمضى بالمال إلى مولى بني أميّة فقال له: إنّ مواليك تعلّموا الكرم من مواليّ، و لكن عُد بنا إليهم لنختبرهم و نعيد المال إليهم، فمضى مولى بني أميّة إلى مواليه و قال لهم: إنّي قد استغنيت عن الدراهم، و قد سهّل الله لي من مكان آخر ما سدّ به فقري، و لم يبق لي في هذا المال حاجة و قد أعَدتُه إليكم، فأخذ كلّ منهم دراهمه.
و حمل مولى بني هاشم إلى مواليه و قال لهم: قد يسّر الله تعالى لي من مكان آخر ما زالت به حاجتي و انقرضت فاقتي، و قد أعدت المال الذي أخذته منكم فاستعيدوه، فقالوا: نحن ما نأخذ شيئاً قد وهبناه، و لا نعود هباتنا تخلط في أموالنا، فإن كنتَ قد استغنيتَ عن المال فتصدّق به، فذهب بالمال.(2)
روي: الحسنُ عليه السلام خرج في سفر فأضلّ طريقه ليلاً، فمرّ براعي غنم فنزل عنده، و الراعي تُلاطِف به فبات عنده، فلمّا أصبح و له على الطريق فقال له الحسن: إنّي ماض إلى ضيعتي ثمّ أدعو [ك] إلى المدينة، و وقت له وقتاً و قال: تأتيني فيه. فلمّا جاء الوقت شغل الحسن بشيء من أموره عند قدوم المدينة، فجاء الراعي و كان عبد الرجل من أهل المدينة، فسار إلى أبي عبد الله الحسين عليه السلام و هو يظنّه الحسن، فقال:
يا مولاي، أنا العبد الذي بتَّ عندي ليلة كذا فأمرتني أن أسير إليك في هذا الوقت، و أراه علامات، فعرف الحسين أنّه كان أخوه الحسن، فقال الحسين: لمن أنت؟ قال: لفلان. قال: كم غنمك؟ قال: ثلاثمائة، فأرسل الحسين إلى الرجل فرغّبه في بيعة الغنم حتّى باع الغنم و العبيد، فأعتقه الحسين عليه السلام و وهب له الغنم مكافات عمّا صنع بأخيه، و قال: إنّ الذي بات عندك أخي، و قد كافيتك بفعلك به(1).
و عن الحسن البصري أنّه قال: كان الحسين عليه السلام سيّداً زاهداً ورعاً صالحاً ناصحاً حَسن الخلق؛ فذهب ذات يوم مع أصحابه إلى بستان له، و كان (له) في ذلك البستان غلام يقال له صافيّ، فلمّا قرب من البستان رأى الغلام يرفع الرغيف، فيرمي بنصفه إلى الكلب و يأكل نصفه! فتعجّب الحسين عليه السلام من فعل الغلام، فلمّا فرغ من الأكل قال: الحمد لله رب العالمين. اللّهمّ اغفر لي و لسيدي، و بارك له كما باركت علي أبويه، (برحمتك) يا أرحم الراحمين.
فقام الحسين عليه السلام و نادى: يا صافي، فقام الغلام فزعا و قال: يا سيدي و سيد المؤمنين إلى يوم القيامة، إنّي ما رأيتك فاعف عنّي! فقال الحسين [عليه السلام]: اجعلني في حلٍّ يا صافي؛ دخلتُ بستانك بغير إذنك! فقال صافي: (يا سيّدي)، بفضلك و كرمك
1) . لم يوجد في مصدر.
و سؤددك تقول هذا فقال الحسين [عليه السلام] إنّي رأيتك ترمي بنصف الرغيف إلى الكلب، و تأكل نصفه فما معنى ذلك؟ فقال الغلام: يا سيّدي، إنّ الكلب ينظر إليّ حين آكل فإنّي أستحيي منه لنظره إليّ. و هذا كلبك يحرس بستانك من الأعداء، و أنا عبدك و هذا كلبك نأكل من رزقك معاً! فبكى الحسين [عليه السلام] ثمّ قال: إنْ كان كذلك فأنت عتيق لله، و وهب له ألف دينار، فقال الغلام: إن أعتقتني فإنّي أريد القيام ببستانك.
فقال الحسين [عليه السلام]: إنّ الكريم إذا تكلّم بكلام ينبغي أن يصدّقه بالفعل؛ البستان أيضاً وهبته لك، و إني لمّا دخلت البستان قلت: اجعلني في حلّ؛ فإنّي قد دخلت بستانك بغير إذنك. كنتُ قد وهبت البستان بما فيه، غير أنّ هؤلاء أصحابي لآكلهم الثمارَ و الرطب فاجعلهم أضيافك، و أكرمهم لأجلي أكرمك الله يوم القيامة، و بارك لك في حسن خلقك و رأيك، فقال الغلام: إن وهبت لي بستانك فإنّي قد سبَّلته(1)لأصحابك.(2)
روي أن الحسين عليه السلام كان جالساً في مسجد رسول الله صلى الله عليه و آله في الموضع الذي يجلس فيه أخوه الحسن عليه السلام بعد وفات أخيه، فأتاه أعرابيّ فسلّم عليه فردّ عليه السلام، و قال له: ما حاجتك؟ قال: إنّي قتلت ابن عمّي، و قد طولبتُ به الدية، و قد قصدتك في دية مسلَّمة إلى أهلها. فقال الحسين عليه السلام: قصدتَ أحداً قبلي؟ قال:
نعم، قصدت عتبة بن أبي سفيان فناولني خمسين ديناراً، فرددتها عليه و قلت:
لأقصدنّ من هو خير منك و أكرم منك! فقال: و من هو خير منّي و أكرم منّي؟ فقلت:
الحسين بن عليّ عليه السلام، و قد أتيتك لتقيم بها عمود ظهري، و تردني إلى أهلي.
فقال الحسين: يا أعرابي، إنّا قوم نُعطي المعروف على قدر المعرفة، فقال: سل يا ابن رسول الله، فقال الحسين: ما النجاة من الهلكة؟ قال: التوكل على الله فقال: ما أَوفي الهمّة؟ قال: الثقة بالله فقال: ما أحصى ما يتخصّ(1)به العبد؟ قال: حبّكم أهل البيت. قال: ما أزين ما يتّزن به العبد؟ قال: علم يزيده حلم. قال: فإن أخطا ذلك؟ قال: عقل يزينه ثقة. قال: فإن أخطأ ذلك؟ قال: شجاعة تزينها ترك العجب. قال:
فإن أخطأ ذلك؟ قال: و الله يا ابن رسول الله، إن أخطأ المرّة هذه الخصال فالموت أنسب له من الحياة؛ و في رواية: قضاء ينزل من السماء فتحرقه!
فضحك الحسين و أمر له بعشرة آلاف درهم و قال: هذا قضاء دينك التي وجب عليك و عشرة آلاف درهم أخرى قاوم بها معيشتك فأخذ الأعرابيّ الجميع و انصرف.(2)
و عن شعيب بن عبد الرحمن الخزاعيّ، قال: وُجد على ظهر الحسين بن عليّ يوم الطفّ أثر، فسألوا زين العابدين عن ذلك فقال: هذا ممّا كان يَنقل الجراب على ظهره إلى منازل الأرامل و اليتامى [و المساكين].(3)
و قيل إنّ عبد الرحمن السلمي علّم ولداً للحسين(4)عليه السلام «الحمد»، فلمّا قرأها على أبيه أعطاه ألف دينار و ألف حُلّة، وحشا فاه دُرّاً فقيل له في ذلك قال (عليه السلام): و أين يقع هذا من عطائه؟ يعني تعليمه [و أنشد الحسين عليه السلام...].(5)
روي أنّ الحسين عليه السلام رأى غلاماً يؤاكل كلباً فقال له في ذلك فقال: يا ابن رسول الله، إنّي مغموم أطلب السرور بسروره، و إن(1)صاحبي يهوديّ، (و أنا) أريد أفارقه، فأتى الحسين عليه السلام إلى صاحبه بمأتي دينار ثمناً له فقال اليهوديّ: الغلام فدى لخُطاك، و هذا البستان له، و رددت عليك المال فقال الحسين عليه السلام: [و أنا قد وهبت لك المال، فقال:] قبلتُ المال و وهبته للغلام، فقال الحسين عليه السلام: أنا أعتقته و وهبته(2)جميعاً، فقالت امرأته: (إنّي) قد أسلمت و وهبت زوجي مهري، فقال اليهودي: أنا أيضاً أسلمت و أعطيتها هذه الدار.(3)
من كتاب «عيون المجالس»: (روي) عن الروياني (قال): إنّ الحسن و الحسين عليهما السلام مرّا على شيخ يتوضّى و لا يحسن، [فأخذا في التنازع يقول كلّ واحد منهما: أنت لا تُحسن] الوضوء! فقالا: أيّها الشيخ، كن بيننا حكماً [يتوضأ] كلّ واحد منا، (فانظر أيّنا يحسن الوضوء) فتوضَّيا [سويّة](4)ثمّ قالا: (يا أيّها الشيخ) أيّنا يحسن (الوضوء)؟ قال (الشيخ): كلا كما تحسنان الوضوء، و لكن هذا الشيخ الجاهل هو الذي لم يكن يحسن (الوضوء)، و قد تعلَّم الآن منكما و تاب على يدكما(5)[ببركتكما و شفقتكما على أمّة جدّكما].(6)
و في كتاب ابن شهرآشوب: روى إبراهيم الرافعي عن أبيه عن جدّه، قال:
رأيت الحسن و الحسين يمشيان إلى الحجّ فلم يمرّا براكب إلا نزل يمشي، فثقل ذلك [على] بعضهم فقال سعد بن [أبي] وقّاص للحسن: يا أبا محمّد، إنّ المشي قد ثقل على جماعة ممّن معك من النّاس إذا رأوكما تمشيان لم يطلبوا أنفسهم أن يركبوا فلو ركبتما(1)! فقال الحسن عليه السلام: إنّا لا نركب؛ قد جعلنا على أنفسنا المشي إلى بيت الله الحرام على أقدامنا، و لكن نتنكّب على الطريق(2)و نأخذ جانباً، فأخذا جانباً من النّاس.(3)
و من الكتاب المذكور: روى عن أبي هريرة، قال: ما رأيت الحسن عليه السلام قطّ إلّا فاضت عيناي بدموعها، و ذلك [أنّه أتى يوماً يشتدّ حتّى قعد في حجر رسول الله صلى الله عليه و آله فجعل يقول بيده هكذا في لحية رسول الله؛ يفتح فمه ثمّ يدخل فيه يقول:
اللّهمّ إنّي أحبّه فأَحِبَّه و أحب من يحبّه؛ يقولها ثلاث مرات].(4)
[و من حلمه ما روى المبرّد و ابن عائشة] أنّ يوماً رآه شاميّ راكباً فلعنه الشامي، و الحسن عليه السلام لا يردّ له جواباً، فلمّا فرغ من الشتم أقبل عليه الحسن، [فسلّم عليه] عليه السلام و ضحك و قال له: أيّها الشيخ، أظنّك غريباً فلعلّك شبّهتني بأحد، فلو استعتبتَنا أعتبناك(5)، [و لو سألتنا أعطيناك، و لو استرشدتنا أرشدناك، و لو استحملتنا حملناك، و إن كنت جائعاً أشبعناك، و إن كنت عرياناً كسوناك، و إن كنت محتاجاً أغنيناك، و إن كنت طريداً آويناك]، و إن كنت ذا حاجة قضيناها لك، و لو كنت
حوّلت(1)رحلك إلينا و كنت ضيفاً لك إلى وقت ارتحالك كان أجود(2)لأنّ لنا موضعاً رحباً و جاها عريضاً و مالاً كثيراً!
فلمّا سمع الشامي كلامه بكى ثمّ قال: أشهد أنّك خليفة الله في أرضه؛ «الله أعلم حيث يجعل رسالته»، و كنت أنت و أبوك أبغض الخلق إليَّ، [و الآن أنت أحبّ خلق الله إليَّ]، فحوّل الشامي رحله(3)إليه، و كان ضيفه إلى أن ارتحل و صار محبّاً له معتقداً لوجه الله(4).
و عن كتاب عيون الرضا(5)أحمد المؤدّب(6)و نزهة الأبصار [عن ابن مهديّ] أنّه مرّ الحسنُ عليه السلام بقوم من الفقراء و قد وضعوا كسيرات لهم على الأرض(7)، و هم [قعود] يلتقطونها و يأكلونها، فقالوا [له]: هلمّ يا ابن [بنت] رسول الله إلى الغدا [ء]، فنزل و قال: إنّ الله لا يحبّ المتكبرين(8)، و جعل يأكل معهم حتّى اكتفوا و الزاد على حاله ببركته [عليه السلام]، ثمّ دعاهم إلى منزله(9)و أطعمهم و كساهم (لوجه الله).(10)
1) . في المصدر: فلو حركت.
2) . في المصدر: كنت ضيفنا إلى وقت ارتحالك كان أعود عليك.
3) . في المصدر: راحلته.
4) . في المصدر:... ارتحل و صار معتقدا لمحبّتهم. مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 19.
5) . في المناقب و البحار: «عن كتاب الفنون عن...»، و ما وجدنا الرواية في «عيون الرضا» فالظاهر أنه سهو من الكاتب.
6) . في المناقب: «أحمد بن المؤدّب» لكن في بحار الأنوار (ج 43، ص 351) «احمد المؤدّب»، و قد نقل نفس هذه الرواية من مناقب آل أبي طالب.
7) . في المصدر: مرّ الحسن بن عليّ عليه السلام على فقراء و قد وضعوا كسيرات على الأرض.
8) . في المصدر: المستكبرين.
9) . في المصدر: ضيافته.
10) . مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 23؛ لم يوجد في مصدر آخر.
في مكارم أخلاق أبي عبد الله عليه السلام
روي أنّ الحسين عليه السلام مرّ بمساكين و هم يأكلون كسراً لهم على كساء فسلّم لهم(1)فدعوه إلى طعامهم، فجلس معهم و قال: لو لا أنّه صدقة لأكلت معكم ثمّ قال (لهم): قوموا إلى منزلي، فأطعمهم و كساهم و أمر لهم بدراهم.(2)
و حدث الصولي عن الصادق عليه السلام في خبر أنّه جرى بينه و بين محمّد بن الحنفيّة كلامه، فكتب محمّد بن الحنفيّة إلى الحسين عليه السلام: أمّا بعدُ يا أخي، فإنّ أبي و أباك عليّ لا تفضلني فيه و لا أفضلك، و أما أمّك فاطمة بنت محمّد رسول الله، و لو كان لأمّي ملء الأرض ذهباً ما بلغَتْ(3)بأمّك فإذا قرأت كتابي هذا فسر إليّ حتّى ترضّني(4)فإنّك أحقّ بالفضل منّي و (أتمّ) [السلام عليك و رحمة الله و بركاته، ففعل الحسين عليه السلام ذلك فلم يَجِر بعد ذلك بينهما شيء].(5)
قال كمال الدين بن طلحة: «مدّة عمره سبعة و أربعين سنة: منها أقام مع(6)جدّه رسول الله سبع سنين، و مع أبيه عليه السلام بعد وفاة جدّه ثلاثين سنة، و بعد وفات والده عليه السلام إلى وقت وفاته عشر سنين»(7). هذا ما ذكره طلحة في كتاب «مطالب السئول في
1) . في المصدر: عليهم.
2) . مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 66، و أوله هكذا: و من تواضعه أنّه مرّ...
3) . في المصدر: و أمك فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه و آله و لو كان ملء الأرض ذهباً ملك أمّي ما وفت.
4) . في المصدر: فصر إليّ حتّىٰ تترضّاني.
5) . مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 66.
6) . في مطالب السئول: «كان منها مع»، و في كشف الغمة: «منها مع».
7) . مطالب السئول، الطبعة الحجرية، ص 70؛ كشف الغمة، ج 1، ص 583، ناقلاً عن كمال الدين.
مناقب آل الرسول».
قال كمال الدين: كان ولادته عليه السلام في سنة أربع عن الهجرة، و كان انتقاله إلى الدار الآخرة في سنة إحدى و ستين من الهجرة؛ فتكون مدّة عمره ستّاً و خمسين سنة و أشهرا: كان منها مع جدّه رسول الله صلى الله عليه و آله ستّ سنين و شهورا، و كان مع أبيه [أمير المؤمنين علي] عليه السلام ثلاثين سنة بعد وفات النبيّ عليه السلام، و كان مع أخيه الحسن بعد وفات أبيه عليه السلام عشر سنين، و بقي بعد [وفات] أخيه (الحسن) إلى (وقت) مقتله عشر سنين.(1)
و قال الصادق عليه السلام: مضى أبو عبد الله الحسين [بن عليّ أمّه فاطمة بنت رسول الله صلّى الله عليه و عليهم أجمعين] و هو ابن سبع و خمسين سنة في عام الستين من الهجرة في يوم عاشوراء، و كان مقامه مع جدّه رسول الله صلى الله عليه و آله سبع سنين، [إلّا ما كان بينه و بين أبي محمّد و هو سبعة أشهر و عشرة أيّام]، و أقام مع أبيه ثلاثين سنة، و أقام مع (أخيه) أبي محمّد (الحسن) عشر سنين، و أقام (من) بعد [مضيّ] أخيه الحسن [عليه السلام] عشر سنين، فكان عمره سبعاً و خمسين سنة [إلّا ما كان بينه و بين أخيه من الحمل]، و قبض في يوم عاشوراء في يوم الجمعة [في سنة] إحدى و ستين [من الهجرة] و يقال في يوم عاشوراء يوم الاثنين فكان بقاءه بعد أخيه الحسن عليه السلام إحد (ى) عشر سنة.(2)
و قال الشيخ المفيد في إرشاده: مضى الحسين عليه السلام في السبت، العاشر من
المحرّم سنة إحدى و ستين من الهجرة بعد صلاة الظهر منه قتيلاً مظلوماً ظمآناً صابراً محتسِبا(1)[على ما شرحناه] و سنه يومئذٍ ثمان و خمسون سنة: منها قام(2)مع جدّه رسول الله صلى الله عليه و آله سبع سنين، و مع أبيه أمير المؤمنين [سبعاً و] ثلاثين سنة، و مع أخيه الحسن عشر سنين(3)، و كان مدّة خلافته بعد بعشر سنين(4)، و كان عليه السلام يَخضِب بالحِنّاء و الكتم و قتل عليه السلام و قد نصل الخضاب من عارضيه.(5)
قال كمال الدين بن طلحة في كتابه «مطالب السَّئول في مناقب آل الرسول»:
كان له من الأولاد عدد (لكن) لم يكن لكلّهم عقب، بل كان العقب لاثنين(6)منهم فقيل كانوا خمسة عشر(7)و هذه أسماءهم: و هم الحسن وزيد و عمر [و] و الحسين و عبد الله و عبد الرحمن و عبيد الله و إسماعيل و محمد و يعقوب و جعفر و طلحة و حمزة و أبو بكر و القاسم، و كان العقب منهم للحسن و لزيد، و لم يكن لغيرهما منهم عقب، و قيل: كان أولاده(8)أقلّ من ذلك (و ليس كذلك و كان له بنت واحدة).
و قيل: له بنت تسمى أمّ الحسن، [و هذا محض اللجاج و العناد الذي لا يطمع له في علاج البتّة؛ نعوذ بالله منه]، و الله أعلم بحقيقة الحال [فيه].(1)
هذا كلام ابن طلحة، و قال ابن خشّاب: وُلد له إحد (ى) عشر ولداً و بنتا(2)، و أسماء بنيه: عبد الله و القاسم و الحسن و زيد و عمر [و] و عبد الله و عبد الرحمن و أحمد و إسماعيل و الحسين و عقيل و أم الحسن (و) فاطمة، و هي أمّ محمّد بن عليّ الباقي(3).
و قال الشيخ المفيد رحمه الله في إرشاده: «ذِكر أولاد(4)الحسن [بن عليّ عليه السلام] و عددهم و أسمائهم و طرف من أخبارهم»: أولاد الحسن [بن عليّ عليه السلام] خمسة عشر ولداً ذكراً و أنثى: زيد بن الحسن، و أختاه أم الحسن و [أمّ] الحسين، (و) أمّهم [أمّ] بشير بنت أبي مسعود (بن) عقبة بن عمرو بن ثعلبة الخزرجيّة، و الحسن و الحسين أمهما خولة بنت منصور الفرازية، و عمرو أخوه القاسم(5)و عبد الله ابنا الحسن، أمّهم أمّ ولد، و عبد الرحمن [بن الحسن] أمّه أمّ ولد، و الحسين بن الحسن الملقّب، بالأثرم و أخوه طلحة بن الحسن، و أختهما فاطمة بنت الحسن، أمّهم أمّ إسحاق بنت طلحة بن عبيد الله التيمي و أم عبد الله و فاطمة و أم سلمة و رقية بنات الحسن عليه السلام لأمّهات أولاد [شتّى].(6)
1) . مطالب السَّئول، ص 70.
2) . في كشف الغمة: بنتٌ.
3) . في المصدر: «الباقر» بدل «الباقي». كشف الغمة، ج 1، ص 567، ناقلاً عن ابن خشاب.
4) . في المصدرين: ولد.
5) . في المصدرين: و الحسن بن الحسن أمّه خولة بنت منظور الفزارية و عمرو بن الحسن و اخواه القاسم («بن الحسن» ليس في كشف الغمة).
6) . الإرشاد، ج 2، ص 20؛ لكن الظاهر أنّ نقل المؤلف بوساطة كشف الغمة، ج 1، ص 576، و أوله هكذا: قال الشيخ المفيد - رحمه الله تعالىٰ - في إرشاده: باب ذكر...
قال كمال الدين بن طلحة: كان له من الأولاد ذكور و إناث عشرة: ستّة من الذكور و أربع من الإناث(1)، فالذكور علي الأكبر و علي الأوسط و هو سيد العابدين و علي الأصغر و محمد و عبد الله و جعفر: فأمّا [علي الأكبر] قاتل بين يَدَي أبيه حتّى قتل شهيداً، و أما عليّ الأصغر جاءه سهم و هو طفل فقتله...، و قيل: إنّ عبد الله أيضاً قتل مع أبيه شهيداً (و أما علي الأوسط عليّ بن الحسين زين العابدين المعقّب منه)، و أما البنات فزينب و سكينة و فاطمة، هذا قول مشهور، و قيل: [بل] كان له أربع بنين و بنتان، و الأول أشهر، و كان الذِّكْر المخلَّد و الثناء المنضَّد مخصوصاً من بين بنيه بعليّ الأوسط - (و هو) زين العابدين - دون بقية الأولاد(2).
و قال ابن خشّاب: ولد له ستّة بنين و ثلاث بنات: عليّ الأكبر الشهيد مع أبيه، و [عليّ] الإمام سيّد العابدين (علي بن الحسين)، و علي الأصغر و محمد و عبد الله الشهيد مع أبيه، و جعفر و زينب و سكينة و فاطمة.(3)
و قال الحافظ عبد العزيز بن الأخضر الجنابذي: ولد للحسين(4)بن عليّ بن أبي طالب عليه السلام ستة (أولاد): أربعة ذكور و ابنتان: علي الأكبر قتل مع أبيه، و علي الأصغر و جعفر و عبد الله و سكينة و فاطمة؛ و نسل الحسين [مِن] علي الأوسط(5)و أمه أمّ
ولد، و كان أفضل أهل زمانه. و قال الزهري: ما رأيت شيعيّاً(1)أفضل منه.(2)
و قال الشيخ المفيد في إرشاده كان للحسين [عليه السلام] ستّة أولاد: علي بن الحسين الأصغر(3)كنيته أبو محمّد، و أمه شاه زنان بنت كسرى (بن) يزدجرد (بن شهريار ملك الفرس)، و علي بن الحسن الأكبر(4)قتل مع أبيه بالطف، و أمه ليلى بنت أبي مرّة بن عروة بن مسعود الثقفي، و جعفر بن الحسين لا عقب له، و أمه قضاعيّة، و كان وفاته في حياة الحسين [عليه السلام]، و عبد الله عليه السلام و فاطمة بنت الحسين، و أمها أمّ إسحاق بنت طلحة [بن عبيد الله] يتيمة.(5)
قال كمال الدين (بن طلحة) [رحمه الله] مرض الحسن عليه السلام أربعين يوماً فقال في بعض الأيّام: أَخرِجوا فراشي إلى صحن الدار فأُخرج فقال: اللّهمّ إنّي احتسبت(6)نفسي عندك؛ فإنّي لم أُصَب بمثلها.(7)
و روى الحافظ أبو نعيم في حلية الأولياء عن عمير بن إسحاق، قال: دخلت أنا و رجل على الحسن بن علي [عليه السلام] نعوده فقال: يا فلان، سلني. قال: [لا] و الله لا نسألك حتّى [يعافيك الله ثمّ نسألك. قال: ثمّ دخل ثمّ خرج إلينا فقال: سلني قبل
أن لا تسألني! قال: بل] يعافيك الله ثم نسألك(1).
قال: قد ألقيتُ طائفة من كبدي، و إني قد سُقيت السمَّ مِراراً فلم أسق مثل هذه المرّة، ثمّ دخلت عليه [من] الغدو و هو يجود بنفسه و الحسين عليه السلام عند رأسه فقال:
يا أخي، بمن تظنّ(2)؟ قال: [لمَ؟] لتقتله؟ قال: نعم. قال: إن يكن الذي أظنّ فإنّه(3)أشدّ بأساً و أشد تنكيلاً، و إلا [يكن] فلا أُحبّ أن يُقتَل بي بريء.
ثمّ توفّي(4)الحسن(5)عليه السلام لخمس خلون من ربيع الأوّل سنة تسع و أربعين من الهجرة - و قيل: خمسين و صلى عليه سعيد بن العاص؛ فإنّه كان يومئذ والياً على المدينة. و دفن بالبقيع، و كانت تحته يومئذ جعدة بنت الأشعث(6)بن قيس الكنديّ، [و ذكر أنّها سمّته، و الله أعلم بحقيقة الحال].(7)
و قال الشيخ المفيد في إرشاده: لمّا أراد معاوية أخذ البيعة ليزيد(8)بعث(9)إلى جعدة بنت الأشعث بن قيس، و كانت زوجة للحسن [عليه السلام]، و حملها(10)على سمّه،
1) . في حلية الأولياء: «أسألك» خلافا للنسخة و كشف الغمة، و كذا يُرى مثل هذا في موارد أخرى؛ تركنا ذكره.
2) . في الكشف: «لمن تتّهم؟» و في الحلية: «من تتهم».
3) . في المصدرين: فاللّٰه.
4) . بعد ذكر «قضى رضوان الله تعالىٰ عليه» في حلية الأولياء ينتهي هذه الرواية و إدامتها نقل من كشف الغمة فقط، و هذه دليل آخر على أنّ الرواية منقول بوساطة كشف الغمة: لا من نفس المصدر (دليل الأول كون ما في النسخة اكثر مطابقة مع كشف الغمة).
5) . في المصدرين: «قضى» بدون ذكر «الحسن».
6) . في المصدرين: و كانت تحته إذ ذاك جعدة بنت الأعمش.
7) . الظاهر أنّ نقل المؤلف بوساطة كشف الغمة، ج 1، ص 584؛ حلية الأولياء، ج 2، ص 38.
8) . النسخة هنا مطابق لنقل كشف الغمة، و في الإرشاد هكذا: و لما استقر الصلح... و عزم على البيعة لابنه يزيد.
9) . في المصدرين: د س.
10) . في المصدرين: زوجة الحسن من حملها.
و ضمن لها أن يزوّجها بابنه يزيد، و أرسل إليها مائة ألف درهم [فسقَته] جعدةُ السمّ فبقي [عليه السلام] أربعين يوماً مريضا(1)، و مضى لسبيله في [شهر](2)صفر سنة [ستة و] خمسين من الهجرة، و له يومئذ ثمانية(3)و أربعون سنة، [فكانت خلافته عشر سنين(4)]، و تولى أخوه و وصيه الحسين [عليه السلام] غسله و كفنه(5)و دفنه عند جدّته فاطمة بنت أسد بن هاشم بن عبد مناف [رضي الله عنها] بالبقيع.(6)
و روي مرفوعاً إلى ابن إسحاق، قال: كنت عند الحسن بن عليّ(7)في الدار فدخل عليه السلام المخرج ثمّ خرج، فقال: لقد سُقيتُ السمّ مراراً، فما سقيته مثل هذه المرّة، [و] لقد لفظت قطعة من كبدي [فجعلت أقبلها بعود كان معي]! فقال [له] الحسين عليه السلام: من سقاك؟ فقال: و ما تريد منه؟ إن يكن هو فاللّٰهُ أشدّ نقمة (منك)، و إن لم يكن هو فما أُحبّ أن تقتل(8)بي بريء.(9)
و رَوى عبد الله بن إبراهيم بن(10)زياد المخارقي، قال: لمّا حضرت الحسن [عليه السلام] الوفات استدعى الحسين [عليه السلام] فقال له: يا أخي، إنّي مفارقك و لاحق بربّي عن وجل(11)،
1) . النسخة هنا مطابق لكشف الغمة، و في الإرشاد هكذا: فبقي عليه السلام مريضاً أربعين يوماً.
2) . ما بين المعقوفتين يكون في الإرشاد فقط.
3) . في المصدرين: ثمان.
4) . ما بين المعوقتين يكون في الإرشاد فقط.
5) . في المصدرين: تكفينه.
6) . الإرشاد، ج 2، ص 12؛ لكن نقل المؤلف من كشف الغمة، ج 1، ص 585، ناقلاً عن المفيد.
7) . في المصدر: كنت مع الحسن و الحسين عليهما السلام.
8) . في المصدر: يؤخذ.
9) . كشف الغمة، ج 1، ص 585.
10) . في المصدرين «عن» بدل «بن».
11) . ما يكون «عن وجل» في الإرشاد، و في كشف الغمة يكون بدله «عز و جل».
و قد سُقيت السمّ و رميت كبدي(1)في الطشت، و إني لعارف بمن سقاني [السمّ، و] من أين ذهبت(2)، و أنا أخاصمه إلى الله عز و جل، فبحقّي عليك إن تكلّمت في ذلك بشيء! انتظر ما يُحدِث الله، فإذا قضيت بخير(3)فغمّضني و غسلني و كفني و احملني على سريري إلى قبر جدّي رسول الله صلى الله عليه و آله لأجدّد به عهداً، [ثمّ] أوردني(4)إلى قبر جدّتي فاطمة بنت أسد(5)، فادفنّي [هناك و ستعلم يا ابن أمّ، أنّ القوم يظنّون أنّكم تريدون دفني] عند جدّي رسول الله صلى الله عليه و آله فيجلبون في منعكم من ذلك، [و يمنعونكم منه]، و بالله أقسم أن تريق(6)في أمرى محجمة دم!
ثمّ وصّى عليه السلام إليه بأهله و ولده و تركاته و ما كان وصّى به إليه أمير المؤمنين [عليه السلام] حين استخلفه و أهله لمقامه و دل شيعته على استخلافه و نصبه لهم علماً من بعده.
فلمّا مضى (الحسن) عليه السلام لسبيله غسله الحسين [عليه السلام] و كفنه و حمله على سريره، فلم يشكّ مروان و من معه و بني أميّة أنّهم سيدفنونه عند رسول الله [صلى الله عليه و آله]، فجمعوا(7)و لبسوا السلاح، فلمّا توجّه به الحسين إلى قبر جده [صلى الله عليه و آله] ليجدّد به عهداً أقبلوا إليهم في جمعهم، و لحقتهم عائشة على بغل و هي تقول: ما لي و ما لكم تريدون أن تُدخِلوا بيتي من لا أحبّ؟! و جعل مروان يقول: يا ربّ، هيجاء هي خير من دعة! أ يدفن عثمان في أقصى المدينة، و يدفن الحسن مع النبيّ؟! لا يكون ذلك أبداً و أنا أحمل السّلاح.
و كانت الفتنة(1)بين بني هاشم و بني أميّة؛ فبادر ابن العباس إلى مروان فقال [له]: ارجع يا مروان، مِن حيث جئت فإنّا لا نريد دفن صاحبنا عند رسول الله [صلى الله عليه و آله] لكنّا نريد أن نجدّد به عهداً بزيارته ثمّ نردّه إلى جدّته فاطمة، فندفنه عندها بوصيّته بذلك، و لو كان وصّى بدفنه مع رسول الله [صلى الله عليه و آله] لعلمتَ أنّك أقصر باعاً مِن رَدّنا عن ذلك، و لكنه [عليه السلام] كان أعلم بالله و رسوله و بحرمة قبره أن يطرق عليه هدماً كما طرق ذلك غيره، و دخل بيته بغير إذنه، ثمّ أقبل على عائشة و قال:
وا سوأتاه يوماً على البغل و يوما على جمل! تريدين أن تطفئ نور الله و تقاتلي أولياء الله؟! ارجعي فقد كفيتِ الذي تخافين، و بلغت ما تحبّين، و الله تعالى منتصر لأهل هذا البيت و لو بعد حين.
و قال الحسين [عليه السلام]: و الله لو لا عهد الحسن [عليه السلام] إليّ بحقن الدماء و ألا أهرق(2)في أمره محجمة دم لعلمتم كيف تأخذ سيوفُ الله منكم مأخذها، و قد نقضتم العهد بيننا و بينكم، و أبطلتم ما استرضيناه(3)عليكم لأنفسنا. و مضوا بالحسن [عليه السلام] فدفنوه بالبقيع عند جدّته فاطمة بنت أسد بن هاشم [بن عبد مناف]، صلّى الله عليها(4).
قال كمال الدين بن طلحة(5): هذا باب مضمونه يسكب المدامع من الأجفان، و يجلب الفجائع لإثارة الأحزان، و يلهب نيران الموجدة في أكباد ذوي الإيمان بما
1) . في المصدرين: أحمل السيف، و كادت الفتنة تقع.
2) . في المصدرين: أهريق.
3) . في المصدرين: اشترطنا.
4) . في المصدرين: رضي الله عنها. الإرشاد، ج 2، ص 13؛ كشف الغمة، ج 1، ص 585 و 586، و الظاهر أنّ المؤلف قد رأى كلا المصدرين؛ لذا نقلنا موارد الاختلاف عن كليهما، إلا في موارد أشرنا إليها.
5) . مطالب السّئول، ص 75؛ و الظاهر أنّ نقل المؤلف من كشف الغمّة، ج 2، ص 45-52.
أجرته الأقدار للفجرة، من اجترائها [و فتكها] و اعتدائها على الذرّيّة النبويّة بسفح دمائها و سفكها و استبائها(1)مصونات نسائها و هتكها، حتّى تركوا لمم(2)رجالها بنَجيعها(3)مخضوبة، و أشلاء جثثها على الثرى مسلوبة، و مخدرات حرائرها [سبايا] منهوبة: فكم من كبيرة من جريمة ارتكبوها [و اجترموها]، و كم من نفس معصومة أرهقوها و اخترموها، و كم من دماء محرَّمة أراقوها و ما احترموها، و كم من كبد حري منعوها [ورود] الماء و حرموها!
ثمّ اجتزّوا رأس سبط رسول الله و حبيبه الحسين بصوارم الحداد(4)، و رفعوه كما يُرفع رءوس ذوي الإلحاد على رءوس الصعاد، و اخترقوا به أرجاء البلاد بين العباد، و استباحوا حَرَمه و أطفاله أذلّاء من الأخمار(5)، و اركبوهم على الأخشاب بغير الأقتاب(6)و طاولاهما، و هذا(7)مع علمهم بأنّها الذريّة النبويّة المسئول لها المودّة بصريح القرآن و صحيح الإسناد(8). فلو نطقت السماء و الأرض ذابت لها(9)و لو اطّلعتْ عليه مردة الكفار لبكتها و ندبتها، و لو حضرت نصرها عتات الجاهليّة لأنكرتها(10)، و لو شهدتْ وقعتها بغاة الجبابرة لأعانتها و نصرتها.
1) . استبى العدوّ: أسره.
2) . اللِّمَم جمع لِمَّة: الشَّعَر المجاوز شحمة الأذن.
3) . النجيع من الدم: ما كان مائلاً إلى السواد.
4) . في المصدرين: و جثة الحسين بشبا الحداد.
5) . في المصدرين:... العباد و استاقوا حرمه و أطفاله أذلّاء من الاضطهاد.
6) . القِتْب و القتب ج أقتاب: الرحل.
7) . في المصدرين: على أخشاب الأقتاب بغير وطاءٍ و لا مهاد.
8) . في المصدرين: الاعتقاد.
9) . في المصدرين: لرثت لها ورثتها.
10) . في المصدرين: لو حضرت مصرعها عتات الجاهلية لأبكتها و نعتها.
فيا لها مصيبة أنزلت الرزيّة بقلوب الموحّدين فأورثتها، و بلية أحلّت الكآبة(1)بنفوس المؤمنين سلفاً و خلفا فأحرقتها(2)فوا لهفاه لذرّيّة نبويّة ظُلَّ دمها، و عترة محمديّة [قلّ مِخذَمها(3)]، و عصبة علويّة خذلت فقتل مقدمها، و ذرية(4)[هاشمية] استبيح حرمها و استحل محرَّمها. و أنا الآن اُذكر... عليه السلام إجمالاً(5)، و هو أنّ الحسين عليه السلام سار حتّىٰ صار [على] مرحلتين من الكوفة، فوافاه إنسان يقال له الحرّ بن يزيد الرياحيّ و معه ألف فارس من أصحاب ابن زياد شاكين في السلاح، فقال للحسين عليه السلام: [إنّ الأمير عبيد الله بن زياد قد أمرني أن] لا أفارقك أو أقدم بك عليه، و أنا و الله كان(6)يبتليني الله بشيء من أمرك، غير أنّي قد أخذت بيعة القوم، فقال الحسين عليه السلام: إنّي لم أقدم هذا البلية [حتّى] أتتني كتب أهله، و قدمت على رءوسهم(7)يطلبوني و أنتم من أهل الكوفة: فإن دمتم على بيعتكم و قولكم في كتبكم دخلت مصركم، و إلا انصرفت من حيث أتيتُ.
فقال له الحرّ: و الله لا أعلم هذه الكتب و لا الرسل، و أنا فما يمكنني الرجوع إلى الكوفة في وقتي هذا فخذ طريقاً غير هذا، و ارجع فيه حيث شئت، لأكتب إلى ابن زياد أنّ الحسين خالفني (في) الطريق فلم أقدر عليه، و أنشدك الله في نفسك!
فسلك الحسين عليه السلام طريقاً آخر غير الجادّة راجعاً إلى الحجاز، و سار هو
1) . كِئبَ كأباً و كأبة و كآبة: كان في غمّ و سوء حال و انكسار من حزن.
2) . في المصدرين: فأحزنتها.
3) . المخذم: آية القطع بالسرعة، و من السيوف: القاطع.
4) . في المصدر: زمرة.
5) . في المصدرين: الآن أفصّل هذا الإجمال و أوضحه و أبين تفصيله و أشرحه.
6) . في المصدرين: و الله كاره أن.
7) . في المصدرين: رسلهم.
و أصحابه طول ليلتهم، فلمّا أصبح الحسين عليه السلام و إذا [قد] ظهر (له) الحرّ و جيشه، فقال الحسين: ما وراك يا ابن يزيد؟ فقال: أتاني كتاب ابن زياد يبالغني(1)في أمرك، و قد سير معي رجل(2)و هو عين عليَّ، و لا سبيل إلى مفارقتك أو أقدم بك عليه، و طال الكلام بينهما، و رحل الحسين [عليه السلام] و أهله و أصحابه فنزلوا كربلاء يوم الأربعاء أو الخميس [على ما قيل] الثاني من المحرّم.
فقال (الحسين) عليه السلام: هذه كربلاء موضع كرب و بلاء. هذا مناخ ركابنا و محط رحالنا، و مقتل رجالنا، فنزل القوم و حطوا الأثقال، و نزل الحرّ بنفسه و جيشه قبالة الحسين عليه السلام، [ثمّ كتب إلى عبيد الله بن زياد، و أعلمه بنزول الحسين عليه السلام] بأرض كربلاء، فكتب عبيد الله (بن زياد) كتاباً إلى الحسين عليه السلام يقول [فيه]: أمّا بعد، فقد بلغني [يا حسين] نزولك بكربلا، و قد كتب إليَّ يزيد بن معاوية (لعنه الله) أن لا أتوسّد الوثير، و لا أشبع من الخمير، حتّى ألحقك باللطيف الخبير، أو ترجع إلى حكمي و حكم يزيد بن معاوية، [و السلام].
فلمّا ورد الكتاب إلى الحسين عليه السلام و قرأه ألقاه بين يده(3)، و قال للرسول: ما له عندي جواب! فرجع الرسول إلى ابن زياد فاشتدّ غضبه، و جمع الناس و جهز العسكر(4)، و سير مقدمها عمر بن سعد، و كان قد ولّاه الريّ و إعمالها، و كتب له بها فاستعفا من خروجه [معه] إلى قتال الحسين، فقال [له] ابن زياد: إمّا تخرج (إلى قتال الحسين)، و إما أن تعيد علينا كتابنا بتوليتك الريّ و إعمالها و تقعد في بيتك.
فاختار ولاية الريّ، و (أ) طلع إلى قتال الحسين عليه السلام بالعساكر، فما زال عبيد الله
بن زياد يجهّز مقدماً و معه طائفة من النّاس، إلى أن اجتمع عند عمر بن سعد اثنان و عشرون ألفاً ما بين فارس و راجل، ثمّ خرج من بعدِ(1)عمر بن سعد الشمر بن ذي الجوشن (الصابي) السكونيّ في أربعة آلاف، ثمّ زحفت خيل عمر بن سعد حتى نزلوا شاطئ الفرات، و حالوا بين الماء و بين الحسين عليه السلام و أصحابه، [ثمّ كتب عبيد الله كتاباً إلى عمر بن سعد يحثه على مناجزة الحسين عليه السلام]، فعندها ضيق عليهم الأمر، و اشتد عليهم [الأمر و] العطش، فقال رجل من أصحاب الحسين [عليه السلام] يقال له يزيد بن حصين الهمداني، و كان زاهداً: أ تأذن(2)لي يا ابن رسول الله، [لآتي] هذا ابن سعد أكلّمه [في أمر الماء]؟ فعساه يرتدع؟ فقال له: ذلك إليك.
فجاء الهمدانيّ إلى عمر بن سعد فدخل عليه و لم يسلّم. قال: يا أخا الهمداني(3)، ما منعك من السلام عليّ؟ أ لست مسلماً أعرف الله و رسوله؟ فقال له الهمدانيّ: لو كنتَ مسلماً كما تقول، لما خرجت إلى عترة رسول الله (صلى الله عليه و آله) تريد قتلهم! و مع(4)هذا ماء الفرات تشرب منه كلاب السواد و خنازيرها، و هذا الحسين بن علي و إخوته و نساؤه و أهل بيته يموتون عطشاً! قد حُلتَ بينهم و بين ماء الفرات أن يشربوه، و [أنت] تزعم أنّك (مسلم) تعرف الله و رسوله.
فأطرق عمر بن سعد ثمّ قال: و الله يا أخا همدان، إنّي لأعلم حرمة أذاهم و لكن:
دعاني عبيد الله (بن زياد) من دون قومه *** إلى خطّة [فيها] خرجت لحيني
فو الله ما أدري و إني لواقف *** على خطر لا أرتضيه و ميني(5)
و آخذ ملك الريّ و الري نسبتي(1)*** أم أرجع مأثوماً بقتل حسين
و في قتله النار التي ليس دونها *** حجاب، و ملك الريّ قرّة عيني
يا أخا همدان، ما أجد نفسي تجيبني إلى ترك الريّ لغيري.
فرجع يزيد بن حصين إلى الحسين فقال(2): يا ابن رسول الله، قد رضي بقتلك(3)بولاية الريّ... صاحب مطالب السئول.(4)
قلت: التوفيق عزيز المنال(5)و من حقّت عليه كلمة العذاب لم ينفع(6)فيه لوم اللوام و عذل العذال، [و من غلبته نفسه تورّط من شهواتها في أعظم من القيود و الأغلال. و كما أنّ الجنّة لها رجال، و كما أعدّ الله لقوم الفوز و الرضوان أعدّ للآخرين العقابَ و النكال. و] هذا النجس عمر بن سعد(7)[أبعده الله عرف سوء فعله، فأضلّه الله على علم و هو أقبح أنواع الضلال، و] (قد) طبع الله على قلبه، و ختم على لبّه، و جعل على بصره غشاوة؛ [فبئست الأحوال].
و قد زهد في الآجل، و رغب في العاجل، و طمع في الحال(8)، فخسر في المال، فأُصلي ناراً وقودها النّاس و الحجارة، و لم يغنِ عنه رأيه [في] الريّ، و لا تنفعه الأمان(9)(فخسر في الدنيا و الآخرة)، فخرج في طالع نحس، و باع آخرته بثمن
1) . في المصدرين: أ أترك ملك الريّ و الري رغبة.
2) . في المصدر:... حصين فقال للحسين:
3) . في المصدر: أن يقتلك.
4) . مطالب السئول ص 76، و كشف الغمة، ص 45-48.
5) . في النسخة: أقول: موفق العزيز المتعال.
6) . في المصدر: لم ينجع.
7) . في المصدر: هذا النحس ابن سعد.
8) . في المصدر: و زهد في الآجلة و هي إلى بقاء و رغب في العاجلة و هي إلى زوال و طمع في المال.
9) . في المصدرين: لا نفعته الإمارة.
بخس، [و أصبح من سوء اختياره في أضيق من حبس]؛ فإنّه عصى الله [سبحانه] (و رسوله) طاعةً للفجّار، و اتخذ ابن [زياد] ربا فأورده النّار و بئس القرار، [وباء في الدنيا بالعار، و حشر في الآخرة مع مردة الكفار...].
فلمّا تيقّن الحسين عليه السلام [أنّ] القوم مقاتلوه أمر أصحابه فاحتضروا حفيرة شبيهة بالخندق، و جعلوا لها جهة واحدة يكون القتال منها، و ركب عسكر ابن سعد، و أحدقوا بالحسين و زحفوا و اقتتلوا، و لم يزل يُقتل من عسكر(1)الحسين [و أصحابه] واحداً بعد واحد، إلى أن قتل من أهله و أصحابه ما ينيف عن خمسين رجلاً، فعند ذلك ضرب الحسين بيده على لحيته و صاح: أما (من) مغيث يغيثنا لوجه الله؟ أما (من) ذابّ يذبّ عن حرم رسول الله؟
و إذا الحرّ بن يزيد الرياحيّ الذي تقدّم ذكره قد أقبل بفرسه إليه و قال: يا ابن رسول الله، إنّي كنت أول من خرج عليك، و أنا الآن من(2)حزبك فمرني أن أكون أوّل مقتول في نصرتك، لعلّي أنال شفاعة جدّك غداً! ثمّ كرّ على عسكر [عمر] ابن سعد فلم يزل يقاتلهم حتى فشل(3)و التحم القتال حتى قتل أصحاب الحسين [عليه السلام] بأسرهم و ولده و إخوته و بنو عمه، و بقي وحده ثمّ بارز بنفسه إلى أن أثخنته الجراحات، و السهام تأخذه من كلِّ جانب، و الشمر (اللعين صاح) [في قبيلة عظيمة يقاتله.
ثمّ حال بينه و بين رحله و حرمه فصاح الحسين: ويلكم يا شيعة الشيطان! إن لم يكن لكم دين و لا تخافون المعاد، فكونوا أحراراً و ارجعوا إلى أحسابكم إن كنتم أعراباً كما تزعمون. أنا الذي أقاتلكم فكُفّوا سفهاءكم و جهالكم عن التعرّض لحرمي؛ فإنّ النساء لم تقاتلكم!
فقال الشمر لأصحابه: كُفُّواً عن النساء و حرم الرجل، و اقصدوه في نفسه، ثمّ صاح الشمر - لعنه الله -] بأصحابه و قال: ويلكم، ما تنتظرون بالرجل و قد أثخنته الجِراح، و توالت عليه السهام و الرماح! فسقط على (وجه) الأرض، فوقف عليه عمر بن سعد و قال لأصحابه: انزلوا و جزوا رأسه. فنزل إليه نضر بن خرشنة الصبابي(1)ثمّ جعل يضرب بسيفه مذبح الحسين (عليه السلام)، فغضب عمر بن سعد و قال لرجل عن يمينه:
ويلك(2)، انزل إلى الحسين و أرحه! فنزل إليه خولي بن يزيد فاجتزّ رأسه [...].(3)
(فأذهب الله بسابق وعده الحسنى و زيادة، و قيل: قتله شمر بن ذي الجوشن الضبابي، و الذي اجتزّ رأسه برحوان(4)اليماني، و كان أمير الجيش الذين ساروا إلى الحسين عمر بن سعد؛ أمره عليهم عبيد الله بن زياد - لعنه الله - و أوطئوا جسده الشريف بخيولهم، و سبوا حريمه، و انتزعوا ملابسه)(5)، و كان اليوم الذي قتل فيه (الحسين) عليه السلام يوم الجمعة و هو يوم عاشوراء من المحرّم سنة إحدى و ستين من الهجرة، و دفن بالطف من كربلا من العراق، و مشهده عليه السلام [معروف] يزار من الجهات و الآفاق، (و يقصدوه للشفا من الحرس و العم و العمى و الرس، و يفرج بتربته عنهم الهمّ و الغم و السقم و جميع الأمراض و العلل).(6)[و هذه الوقائع أوردها صاحب كتاب الفتوح فهي مضافة إليه...].(7)
1) . في مطالب السئول: حرشة الضبابي.
2) . في مطالب السئول: ويحك.
3) . في مطالب السئول و كشف الغمة زيارة في هذه القسمة ما نقله المؤلّف.
4) . هكذا في النسخة بدون نقطة الباء.
5) . لم يوجد عبارة داخل () في مصدر؛ وجدنا بقية العبارة في المصدرين.
6) . لم يوجد عبارة داخل () في مصدر.
7) . مطالب السئول، ص 75 و 76؛ كشف الغمة، ج 2، ص 48-52 ناقلاً عن مطالب السّئول؛ و وجدنا بقية العبارة في كشف الغمة فقط.
فلقد ركبوا (بقتله و الله) مركباً وعراً، و أتوا أمراً إمراً، و فعلوا فعلاً نكراً، و قالوا قولاً هجراً، و استحلوا مذاقا مرّاً، و بلغوا الغاية في العصيان، و وصلوا إلى النهاية في إرضاء الشيطان، و أقدموا على أمر عظيم من إسخاط الرحمن! و كم ذَكّرهم الحسين (عليه السلام) أيّام الله فما ذكروا، و زجرهم عن تقحّم نار الجحيم فما انزجروا، و عرفهم ما كانوا يدّعون معرفته فما عرفوا، (بل) [و لا فهموا منذ] أنكروا، و أمرهم بالفكر في هذا الأمر الخطب(1)فما ائتمروا في [كلّ] ذلك؛ ليقيم عليهم الحجّة، و يعذر [إلى الله] في تعريفهم [المحجّة]، فأصرّوا و استكبروا استكباراً. و مما خطيئاتهم أدخلوا ناراً(2)[فلم يجدوا لهم من دون الله أنصاراً].
و نادى لسان حال الحسين عليه السلام: «ربّ لا تذر على الأرض من الكافرين ديّاراً إنّك إن تذرهم يضلّوا عبادك و لا يلدوا إلا فاجرا كفّاراً»، فاستجاب الله دعاءه عليه السلام، و خصه بمزيد العناية (و الإنعام) و الإكرام، [و] نقله إلى جواره مع آبائه الكرام، و وقع الفناء بعدَه في أولئك الأنعام(3)، و دارت عليهم دوائر الانتقام و الاصطلام، فقتلوا في [كلّ] أرض بكلّ حسام، و انتقلوا إلى جوار مالك في نار جهنّم (و بئس القرار)، و أصحاب الحسين [عليه السلام] إلى جوار رضوان في دار السلام، فصارت ألوف هؤلاء الأغنام آحاداً، و (جمعوا) جموعهم أفراداً، و ألبسوا العار الآباء و الأولاد(4)فأحياؤهم عار على الغابر، و الأولون سبب(5)للآخر، و استولى عليهم الذلّ و الصغار، و خسروا تلك الدار [و هذه الدار]، و كان عاقبة أمرهم إلى النّار و بئس القرار.
و كثر الله ذرّية الحسين و أنماها، و ملأ بها الدنيا و رفعها و أعلاها. و إذا تأمّلت(1)أنّ كلّ حسينيّ في الدنيا من ولد عليّ بن الحسين زين العابدين عليه السلام يظهر(2)لك كيف بارك الله (له) في الذرية(3)الطاهرة و زكاها، و اذا فكرت في جموع أعدائهم و انقراضهم تيقّنت أنّ العناية الربّانية(4)تولّت هذه العترة الشريفة، و أبادت من عاداها، و سعدت في الدنيا و الآخرة، و سعد من والاها، و قد تظاهرت الأخبار أنّ الله [تعالى] اختارها و اصطفاها، و اختار شيعتها و اصطفاها(5)(على العالمين).(6)
من كتاب المزار لابن شهرآشوب(7)روى إسحاق بن عمار، قال: قال الصادق عليه السلام: [... و] ليس ملك [و لا نبيّ] في السموات و [لا] الأرض إلا و هم يسألون الله [جلّ و عز] في زيارة قبر الحسين [عليه السلام] ففوج ينزل و فوج يعرج.(8)
و في كتاب الفردوس، قال النبي صلى الله عليه و آله: إنَّ موسى بن عمران سأل ربّه [عز و جل](9)زيارة قبر الحسين بن عليّ فزاره في سبعين ألف من الملائكة.(10)
1) . في المصدر: عرفت.
2) . في المصدر: ظهر.
3) . في المصدر: ذريّته.
4) . في المصدر: تبيّنت أنّ العناية الإلهية.
5) . في المصدر: اجتباها.
6) . كشف الغمة، ج 2، ص 21-22.
7) . لم يوجد هذه الرواية في مناقب آل أبي طالب، و لم يوجد مزار من ابن شهرآشوب.
8) . المزار للشيخ المفيد، ص 24 و 141.
9) . نقلنا ما بين المعقوفتين من الفردوس فقط (ليس في المناقب و لا في النسخة).
10) . الفردوس بمأثور الخطاب، ج 1، ص 227؛ مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 127، ناقلاً عن الفردوس عن الديلمي.
و من الكتاب المذكور(1)عن أبان بن تغلب، قال: قال الصادق عليه السلام: وكّل الله بقبر الحسين أربعة آلاف ملكاً شُعْثا غُبْرا(2)يبكونه إلى يوم القيامة، فمن زاره عارفاً بحقّه شيّعوه [حتّى يبلّغوه] (إلى) مأمنه، و إن مرض عادوه بكرة و عشية(3)، و إذا مات شهدوا جنازته و استغفروا له إلى يوم القيامة.(4)
و روى أبو أسامة، قال: سمعت أبا عبد الله (الحسين) عليه السلام يقول: من أراد أن يكون في جوار نبيّه [صلى الله عليه و آله] و جوار علي و فاطمة فلا يدَعْ زيارة الحسين بن علي [عليه السلام].(5)
و في كامل الزيارات عن أبي بصير، قال: سمعت أبا عبد الله عليه السلام [أو أبا جعفر عليه السلام] يقول: من أحبّ أن يكون مسكنه الجنّة و مأواه [الجنّة] فلا يدع زيارة المظلوم.
قلت: من هو؟ قال: الحسين [بن عليّ] صاحب كربلا. من أتاه شوقا إليه و حبا لرسول الله و حبا لفاطمة و حبا لأمير المؤمنين صلوات الله [عليه و آله و] عليهم أجمعين أقعده الله على موائد الجنّة يأكل معهم و الناس في الحساب.(6)
و من الكتاب المذكور أيضاً: و روي عن الباقر عليه السلام أنّه قال: مُروا شيعتنا بزيارة (قبر) الحسين (عليه السلام)، فإنّ زيارته تدفع الهمّ و الحزن(7)و الغرق و أكل السبع، و زيارته
1) . الظاهر أنّ المراد من هذا الكتاب مناقب آل أبي طالب لقرائن، منها أنّه لم توجد الرواية في كتاب الفردوس و أيضا الرواية السابقة نقلت بوساطة كتاب المناقب.
2) . في المصدر: شَعْثاء غَبْراء. (الشُّعث جمع أشْعث، و كذا الغُبر جمع أغبر)
3) . في المصدر: غدوة و عشيا.
4) . مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 128.
5) . كامل الزيارات، ص 136 و 137.
6) . كامل الزيارات، ص 137 و 142.
7) . في المصدر: الهدم و الحرق.
مفترضة من الإقرار(1)بالإمامة من الله (عز و جل).(2)
و منه أيضاً عن العلاء بن رزين، عن محمّد بن مسلم، عن أبي جعفر عليه السلام أنّه قال: لو يعلم النّاس ما في زيارة [قبر] الحسين [عليه السلام] من الفضل لماتوا شوقا (إليه)، و تقطعت أنفسهم عليه حسرات! قلت: و ما فيه؟
قال: من زاره شوقا(3)إليه كتب الله [له] ألف حجّة متقبّلة، و ألف عمرة مبرورة، و أجر ألف شهيد من شهداء بدر، و أجر ألف صائم، و ثواب ألف صدقة مقبولة، و ثواب ألف نسمة أريد بها وجه الله، و لم يزل محفوظاً سنّه(4)من كلّ آفة أهونها الشيطان، و وكل به ملك كريم يحفظه من بين يديه و من خلفه و عن يمينه و عن شماله و من فوق رأسه و من تحت قدمه، فإن مات [سنته] حضرته ملائكة الرحمن(5)يحضرون غسله [و أكفانه و الاستغفار له]، و يشيعونه إلى قبره بالاستغفار [له]، و يفتح له في قبره مدّ البصر، و آمنه(6)الله من ضَغطة القبر(7)(و من ضيق القبر) و من منكر و نكير أن يَروعانه، و يفتح له أبواب الجنّة، و يعطيه كتابه بيمينه، و يعطيه يوم القيامة نوراً يضيء نوره(8)ما بين المشرق و المغرب، و ينادي منادٍ هذا مَن زار قبر الحسين (بن علي) شوقاً إليه، فلا يبقى أحد [يوم القيامة] إلا تمنى يومئذٍ أنّه
1) . في المصدر: على من أقرّ له.
2) . مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 128؛ لم يوجد في كامل الزيارات إلا ما يشابهه.
3) . في المصدر: أتاه تشوّقا.
4) . في المصدر: سنته.
5) . في المصدر: الرحمة.
6) . في المصدر: و يفسح له في قبره مدّ بصره و يؤمنه.
7) . ضغطة القبر: تضييقه على الميّت.
8) . في المصدر: يفتح له باب إلى الجنّة و يعطى كتابه بيمينه و يعطى له يوم القيامة نورا يضيء لنوره.
كان من زوّاره(1).
و قال رسول الله صلى الله عليه و آله: من زار قبر الحسين فله ألف حجّة من حججي و ألف عمرة متقبّلة. قال: نعم يا أمّ سلمة، و كان حقّاً على الله أن يبعث إليه يوم القيامة ألف ملك من الملائكة يَفرِجون(2)له تصوّر اللؤلؤ و المرجان، و لا يسأل الله نبيّ إلّا أعطاه، و يشفع الرجل من زوّار قبر الحسين في مثل ربيعة و مضر، و كان حقّاً على الله أن يُردفه مع آدم و نوح و إبراهيم و موسى و عيسى عليهم السلام.(3)
و في كتاب كامل الزيارات عن محمّد بن مروان، عن أبي عبد الله عليه السلام، قال:
سمعته يقول: زوروا الحسين و لو كان سنة واحدة من أتاه عارفا بحقّه جاحداً لمن نكره لم يكن(4)له عوض غير الجنّة، و رزق (له) رزقاً واسعاً، و آتاه الله بفرج عاجل.
إنّ الله وكّل بقبر الحسين [بن عليّ عليه السلام] أربعة آلاف ملك كلّهم يبكونه و يشيعون من زاره إلى أهله، فإنْ مرض عادوه (بكرة و عشيا)، و إن مات حضروا(5)جنازته بالاستغفار له و الترحم عليه.(6)
و عن أمّ سعيدة الأخمسيّة(7)عن أبي عبد الله عليه السلام، قالت: قال لي: يا أمّ سعيدة، تزورين قبر الحسين (عليه السلام)؟ قالت: قلت: نعم فقال: يا أمّ سعيدة، زوريه؛ فإنّ زيارته واجبة(8)على الرجال و النساء.(9)
1) . في المصدر: زوّار الحسين عليه السلام. كامل الزيارات، ص 142 و 143.
2) . فرَج الشيءَ: فتحه، وسّعه.
3) . لم يوجد في المصدر.
4) . في المصدر: و لو كان سنة؛ فإنّ كلّ من أتاه عارفاً بحقّه غير جاحد لم يكن.
5) . في المصدر: شهدوا.
6) . كامل الزيارات، ص 85 و 86.
7) . في المصدر: أمّ سعيد الأحمسية و كذا في المورد الثاني و الثالث يكون «أمّ سعيد».
8) . في المصدر: فقال لي: يا أمّ سعيد زوريه فإنّ زيارة قبر الحسين واجبة.
9) . كامل الزيارات، ص 122.
و من كتاب «ثواب الأعمال» عن إسحاق بن عمار، قال الصادق عليه السلام: ما بين قبر الحسين [بن عليّ عليه السلام] إلى السماء السابعة مختلف الملائكة.(1)
و عن الكاظم عليه السلام: من زار [قبر] الحسين [بن عليّ عليه السلام] عارفاً بحقّه غفر الله له ما تقدّم من ذنبه و ما تأخّر.(2)
و في كتاب كامل الزيارات: و روي عن الصادق عليه السلام، قال: كان حسين عليه السلام يوماً في حجر النبيّ(3)يلاعبه و يضاحكه فقالت عائشة: يا رسول الله، ما أشدّ إعجابك بهذا الصبيّ! فقال لها: ويلك! و كيف لا أحبّه و لا أعجب به و هو ثمرة فؤادي و قرة عيني؟ أما إنّ أمّتي ستقتله، فمن زاره بعد وفاته كتب الله له حجّة من حججي.
قالت: [يا رسول الله]، حجّة [من حججك]؟ قال: و اثنتين. قالت: و اثنتين؟ قال:
و ثلاثة. قال: فلم يزل يزيدها(4)و يضعف حتّى بلغ سبعاً و ستين(5)حجّة من حجج رسول الله صلى الله عليه و آله [بأعمارها].(6)
و أيضا من الكتاب المذكور عن أبي جعفر عليه السلام، قال: من لم يأت قبر الحسين [عليه السلام] من شيعتنا كان منتقص الإيمان منتقص الدين، [و إن دخل الجنّة كان دون المؤمنين في الجنّة].(7)
و ذكر شيخنا الشهيد في دروسه أنّ زيارته فرض على كلّ مؤمن، و أن تركها
1) . ثواب الأعمال، ص 96.
2) . ثواب الأعمال، ص 85.
3) . في المصدر: عن أبي عبد الله عليه السلام قال: كان الحسين بن عليّ عليه السلام ذات يوم في حجر النبيّ صلى الله عليه و آله.
4) . في المصدر: قال: نعم حجّتين من حججي قالت: يا رسول الله حجّتين من حججك؟ قال: نعم و أربعة. قال: فلم تزل تزاده و يزيد.
5) . في المصدر: بلغ تسعين.
6) . كامل الزيارات، ص 68.
7) . كامل الزيارات، ص 193.
تركُ حقّ الله و رسوله(1)، و أن تركَها عقوق رسول الله صلى الله عليه و آله و انتقاص في الإيمان و الدين، و إنه حقّ على الغنيّ زيارته في السنة مرّتين، و الفقير [في السنة مرّة]، و إنه من أتى عليه حول و لم يأت قبره نقَص من عمره حولٌ، و إنها تُطيل العمر، و إن أيّام زيارته لا تعد من الأجل، و تفرج الهمّ(2)و تمحص الذنوب، و (له) بكلّ خطوة حجّة مبرورة، و له بزيارته عتق ألف نسمة و حمل ألف فرس في سبيل الله، و له بكلّ درهم أنفقه عشرة آلاف درهم، و إن من أتى قبره عارفاً بحقّه غفر الله له ما تقدّم من ذنبه و ما تأخّر، و إن زيارته يوم عرفه [بعشر حجة و عشرين عمرة مبرورة و عشرين غزوة مع النبيّ صلى الله عليه و آله أو الامام عليه السلام.
بل يروى أنّ مطلق زيارته خير من عشرين حجّة، و أن زيارته يوم عرفة] مع المعرفة بحقّه بألف ألف حجّة، و ألف ألف عمرة متقبلتان(3)، و ألف غزوة مع نبيّ و إمام، و زيارته في أوّل يوم من رجب مغفرة للذنب البتة، و نصف شعبان يصافحه مائة ألف نبي و عشرون ألف وصيّ(4)، و ليلة القدر مغفرة للذنب، و أن الجمع لزيارته في سنة واحدة(5)ليلة عرفة و الفطر و ليلة النصف من شعبان ثوابها ثواب ألف(6)حجّة مبرورة، و ألف عمرة متقبّلة، و قضاء ألف حاجة في الدنيا و الآخرة [...]؛ و زيارته في كلّ شهر ثوابها ثواب مائة ألف شهيد من شهداء بدر.(7)
و قال أيضاً في دروسه عن المفضل بن عمر، عن الصادق عليه السلام في الصلاة عنده:
كّل ركعة عنده بألف حجّة، و ألف عمرة، و عتق ألف رقبة، و ألف وقعة(1)[في سبيل الله] مع نبيّ مرسل.(2)
و روي عن مولانا موسى الكاظم أنّه قال: أدنى ما يثاب زائر أبي عبد الله بشاطئ الفرات - إذا عرف حقّه و حرمته و ولايته - أن يغفر (الله) له ما تقدّم من ذنبه و ما تأخّر.(3)
و في مزار الكليني عن الرضا عليه السلام أنّه قال: من زار الحسين بشاطئ الفرات كان كمن زار الله في عرشه.(4)
و عن جابر الجعفي قال: دخلت على (أبي عبد الله) جعفر بن محمّد عليه السلام يوم عاشوراء فقال [لي]: هؤلاء زوّار الله و حق على المزور أن يكون الزائر، (ثمّ قال:) من بات عند قبر الحسين عليه السلام ليلة عاشوراء لقي الله يوم القيامة ملطّخاً بدمه كأنّما قتل معه في عصره(5)، و قال: من زار قبر الحسين [عليه السلام] أي يوم عاشوراء و(6)بات عنده كان كمن استشهد بين يديه.(7)
و عن أبي جعفر الباقر عليه السلام قال: من زار الحسين (بن عليّ) عليه السلام يوم عاشوراء يوم
العاشر من الشهر حتّى(1)يظلّ عنده باكياً لقي الله عز و جل(2)يوم القيامة بثواب [ألفي ألف] ألف حجة، و [ألفي] ألف ألف عمرة، و ألف(3)ألف غزوة؛ و ثواب كلّ حجّة و عمرة و غزوة كثواب من حجّ و اعتمر و غزا مع رسول الله صلى الله عليه و آله و [مع] الأئمّة الراشدين [صلوات الله عليهم أجمعين...](4).
و عن أبي عبد الله عليه السلام أنّه قال: من أتى قبر الحسين عارفاً بحقّه كان كمن حجّ مائة حجّة مع رسول الله صلى الله عليه و آله.(5)
و روى الشيخ أبو جعفر محمّد بن قولويه بحذف الإسناد، قال: (سأل رجل أبا عبد الله عليه السلام: ما لمن زار قبر الحسين؟) قال: إنّ الحسين وكّل الله به أربعة آلاف ملك شعثاً غبراء(6)يبكونه إلى يوم القيامة. رئيسهم ملك يقال له: منصور، فلا يزوره زائر إلا استقبلوه، و لا يودعه مودّع إلا شيعوه، و لا يمرض إلا عادوه، و لا يموت إلّا صلّوا [عليه و] على جنازته، و استغفروا له بعد موته.(7)
و بحذف الإسناد عن أبي عبد الله الصادق عليه السلام قال: وكّل الله [تعالى] بقبر الحسين [عليه السلام] سبعين ألف ملك يصلّون عليه [كلّ يوم شعثاً غبراً مِن يومَ قُتل إلى ما شاء الله يعني بذلك قيام القائم عليه السلام]، و يدعون لمن زاره و يقولون: ربّنا(8)هؤلاء زوّار
1) . في المصدر: يوم عاشوراء من المحرّم حتّىٰ.
2) . في المصدر: تعالىٰ.
3) . في المصدر: ألفي.
4) . كامل الزيارات، ص 175.
5) . جامع الأخبار، ص 26؛ كامل الزيارات، ص 162.
6) . في المصدر: قال أبو عبد الله عليه السلام: أربعة آلاف ملك عند قبر الحسين عليه السلام شعث غبر.
7) . كامل الزيارات، ص 119.
8) . في المصدر: يا ربّ.
الحسين [عليه السلام] افعل بهم و افعل [بهم].(1)
بالإسناد عن صالح، عن الحرث بن المغيرة، عن أبي عبد الله عليه السلام، قال: إن الله [تبارك و تعالى] وكّل(2)ملائكة موكّلين بقبر الحسين [عليه السلام]، فإذا همّ الرجل بزيارته أعطاهم [الله ذنوبه] فإذا خطا محوها، [ثمّ إذا خطا] ضاعفوا له حسناته، فما تزال حسناته تضاعف حتّى توجب له الجنّة، ثمّ اكتنفوه و قدّسوه، و ينادون ملائكة السماء أن قدِّسوا زُوّار حبيب حبيب الله، فإذا اغتسلوا [ناداهم محمّد صلى الله عليه و آله: يا وفد الله، أبشروا بمرافقتي في الجنّة، ثمّ] ناداهم أمير المؤمنين: أنا قاض لحوائجكم، و أدفع البلاء(3)عنكم في الدنيا و الآخرة، ثمّ اكتنفوهم(4)عن أيمانهم و عن شمائلهم حتّى ينصرفوا إلى أهاليهم.(5)
و بحذف الإسناد عن أبي [فاختة] قال: قال أبو عبد الله عليه السلام: من خرج من منزله يريد زيارة [قبر] الحسين [بن عليّ] عليهما السلام إن كان ماشياً كتب الله له بكل خطوة حسنة، و محى (بها) عنه سيئة، حتّى إذا صار في الحائر كتبه الله من المفلحين [المنجحين]، حتّى إذا قضى مناسكه كتبه الله من الفائزين، حتّى إذا أراد الانصراف أتاه ملك فقال: [إنّ] رسول الله [صلى الله عليه و آله يقرئك السلام، و] يقول لك: استأنف العمل؛ فقد غفر الله(6)ما مضى.(7)
و قال أبو عبد الله عليه السلام: لو أنّ أحدكم حجّ دهره ثمّ لم يأت قبر الحسين عليه السلام(1)لكان تاركاً حقّاً من حقوق [الله و حقوق] رسول الله [صلى الله عليه و آله؛ لأنّ حقّ الحسين عليه السلام فريضة من الله واجبة على كلّ مسلم].(2)
و بالإسناد عن أبي عبد الله عليه السلام أنّه قال: إنّ الرجل ليخرج إلى قبر الحسين [عليه السلام]، فله إذا خرج من أهله بأوّل خطوة مغفرة ذنوبه، ثمّ لم يزل يُقدَّس [بكلّ خطوة] حتّى يأتيه، فإذا أتاه ناجاه الله [تعالى] فقال: عبدي، سلني أعطك. ادعني أجبك.
اُطلب مني أعطك. سلني حاجة أقضيها لك. ثمّ قال أبو عبد الله [عليه السلام]: و حق على الله أن يُعطي ما بذل.(3)
و في كتاب «كامل الزيارات» أيضاً بحذف الإسناد عن أبي عبد الله عليه السلام، قال: [من أراد الله به الخير قذف في قلبه حبّ الحسين عليه السلام و حب زيارته، و] من أراد الله به السوء قذف في قلبه بغض [الحسين] و بغض زيارته.(4)
و منه عن أبي عبد الله عليه السلام أنّه قال: من أتى قبر الحسين [عليه السلام] عارفاً بحقّه كتبه الله في أعلى علّيّين.(5)
و أيضا بحذف الإسناد قال أبو عبد الله عليه السلام: من أتى عليه حول و لم يزُر الحسين نقص من عمره حول(6)، و لو قلت: إنّ أحدكم ليموت قبل أجله بثلاثين سنة لكنت صادقاً؛ و ذلك أنّكم تتركون زيارته، فلا تتركوها(7)يمدّ الله (لكم) في أعماركم، و
1) . في المصدر: لم يزر الحسين بن عليّ عليه السلام.
2) . كامل الزيارات، ص 122.
3) . كامل الزيارات، ص 132.
4) . كامل الزيارات، ص 142.
5) . كامل الزيارات، ص 147.
6) . في المصدر: لم يأت قبر الحسين عليه السلام أنقص الله من عمره حولاً.
7) . في المصدر: ذلك لأنّكم تتركون زيارة الحسين عليه السلام فلا تدعوا زيارته.
[يزيد في] أرزاقكم، [و إذا تركتم زيارته نقص الله من أعماركم و أرزاقكم]، فتنافسوا في زيارته، و لا تَدعوا ذلك؛ فإنّ الحسين (بن عليّ) شاهد لكم [في ذلك] عند الله و عند رسوله و عند أمير المؤمنين و فاطمة(1).
و روى صالح بن عقبة عن يزيد بن عبد الملك. قال: كنت مع أبي عبد الله عليه السلام فمرّ (بنا) قوم على حمير، فقال: أين تريدون يا هؤلاء؟ فقلت: إلى قبور الشهداء. قال:
فما يمنعكم(2)من زيارة [الشهيد] الغريب؟ [قال:] فقال له رجل من العراق: زيارته واجبة؟ قال: نعم، زيارته (واجبة، ثمّ قال: زيارته) خير من حجّة و عمرة حتّى عدّ عشرين حجّة و عمرة، ثمّ قال: مبرورات متقبَّلات. قال: فو الله ما قمتُ [من عنده] حتّى أتاه رجل فقال [له]: إنّي قد حججت تسعة عشر حجّة فادع الله [لي] أن يرزقني تمام العشرين! قال: فهل زرتَ قبر الحسين [عليه السلام]؟ قال: لا. قال: زيارته خير من عشرين حجّة.(3)
و من مزار الشهيد: و روى الحسين بن بنت(4)الحسن بن محبوب، قال: خرجت من الكوفة قاصداً لزيارة الحسين عليه السلام في آخر زمان بني مروان، و قد أقاموا أناس من أهل الشام على الطوقات يقتلون مَن ظفروا به من زُوّاره، فانتهيت إلى القرية التي عند حائره، فأخفيت نفسي إلى الليل ثمّ أتيت إلى الحائر الشريف، فخرج عليَّ منه رجل فقال لي: يا هذا، ارجع من حيثُ جئت أعانك الله؛ فإنّه لا تقدر على الزيارة في هذه الساعة، فرجعت إلى مكاني.
فلمّا ذهب من الليل شطوة أقبلت لزيارته، فخرج عليَّ ذلك الرجل، قال: يا
هذا، أَ لَم أقل لك: إنّك لا تقدر على زيارة الحسين في هذا الليل؟! فقلت: و ما يمنعني من ذلك و أنا قد أقبلت من الكوفة على خوف من أهل الشام أن يقتلوني؟ فقال: يا هذا، اعلم أنّ إبراهيم خليل الله و موسى كليم الله و عيسى روح الله و محمد حبيب الله استأذنوا الله في هذه الليلة أن يزوروا قبر الحسين فأذن لهم، فهم من أوّل الليل في جمع من الملائكة لا يحصىٰ عددهم يسبّحون الله و يقدسونه إلى الصباح، فقلت له: و أنت مَن تكون عافاك الله؟
قال: أنا من الملائكة الموكَّلين بقبره فكاد يطير عقلي ممّا دخلني من الرعب و رجعت إلى مكاني متفكّراً في ذلك حتّى تَفجَّر عمود الصبح فأتيته فلم أر أحداً فصلّيت وزُرت و انصرفت على خوف من أهل الشام.(1)
و من مصابيح الأنوار، و روي عن سليمان بن الأعمش، قال: كنت نازلاً بالكوفة، و كان لي جار كثيراً كنت أقعد إليه، و كانت ليلة جمعة(2)فقلت له: ما تقول في زيارة الحسين [عليه السلام]؟ فقال لي: (هي) بدعة، و «كُلّ بدعة ضلالة، و كل ضلالة في النّار»، فقمت من بين يديه و أنا ممتلئ غيظاً، فقلت في نفسي: إذا كان وقتُ السحر آتيه و أحدثه من فضائل أمير المؤمنين عليه السلام و فضل(3)الحسين بما يقرّ الله عينه!(4)
قال: فأتيته و قرعت عليه الباب، فإذا أنا بصوت من وراء الباب أنّه [قد] قصد زيارة الحسين عليه السلام من أوّل الليل، فخرجتُ مُسرعاً إلى زيارة الحسين عليه السلام فأتيت الحائر(5)، فإذا أنا بالشيخ [ساجد] لا يملّ من السجود و الركوع، فقلت له: بالأمس
كنتَ تقول: (زيارته) بدعة، و كل بدعة ضلالة، و كل ضلالة في النار، و اليوم تزوره؟! فقال لي: يا سليمان، لا تلُمني، فإنّي ما كنت أُثبت لأهل هذا البيت إمامةً حتّى كانت ليلتي هذه، فرأيت رؤيا أرعبتْني، فقلت له: ما رأيت أيّها الشيخ؟
قال: رأيت رجلاً لا بالطويل الشاهق و لا باللصيق(1)اللاصق، لا أقدر أصفه من حسنه و بهائه، و معه أقوام يحفّون به حفيفاً، و يزفونه زفّاً بين يديه فارس، و على رأسه تاج؛ للتاج أربعة أركان؛ في كلّ ركن جوهرة تضيء مسيرة ثلاثة أيّام، فقلت: من هذا؟ فقالوا: محمّد بن عبد الله صلى الله عليه و آله، فقلت: و الآخر؟ فقالوا: وصيّه عليّ بن أبي طالب.
ثمّ مددت عيني فإذا أنا بناقة من نور عليها هودج من نور تطير بين السماء و الأرض، فقلت: لمن الناقة؟ قال: لخديجة بنت خويلد و فاطمة بنت محمّد فقلت:
و من الغلام؟ قال: الحسن بن عليّ (بن أبي طالب عليه السلام)، فقلت: فأين تريدون؟ فقالوا بأجمعهم: نريد(2)زيارة المقتول ظلماً، الشهيد بكربلاء الحسين بن عليّ.
ثمّ قصدتُ الهودج فإذا أنا برقاع تساقط من السماء، فسألت: ما هذه الرقاع؟ قالوا: أماناً من الله عز و جل(3)لزوار الحسين بن عليّ ليلة الجمعة، ثمّ هتف بنا هاتف: ألا، إنّا و شيعتنا في الدرجة العليا من الجنّة. و الله يا سليمان، لا أفارق هذا المكان حتّى نفارق.(4)
1) . في المصدر: بالقصير.
2) . في المصدر: فأين يريدون؟ قال: يمضون بأجمعهم إلى.
3) . في المصدر: فقال: أماناً من الله جلّ ذكره.
4) . في المصدر: يفارق روحى جسدى. المزار الكبير: للمشهدي، ص 330؛ مستدرك الوسائل ج 10، ص 295، أوّله: الشيخ محمّد بن المشهدي في المزار بإسناده إلى الأعمش؛ بحار الأنوار، ج 41، ص 401، أوّله: وجدت في بعض مؤلّفات أصحابنا قال: روي عن سليمان الأعمش أنّه قال:...؛ و أيضا وجدناه في بحار الأنوار ج 94، ص 98، أوّله: روى مؤلّف المزار الكبير [ص 107 كما في الهامش] بإسناده إلى الأعمش، قال:...
روى جندة و في كامل الزيارات بحذف الإسناد عن محمّد بن إسماعيل، عن موسى بن القاسم الخضري(1)، قال: [قد] (ورد) أبو عبد الله (الصادق) عليه السلام في أوّل ولاية أبي جعفر فنزل النجف ثمّ قال لي: يا موسى، اعزب(2)إلى الطريق الأعظم فقف على الطريق، فانظر؛ فإنّه سيأتيك رجل من ناحية القادسيّة فإذا دنى منك فقل له هنا(3)رجل من ولد رسول الله صلى الله عليه و آله يدعوك، فإنّه سيجيء(4)معك.
قال: فذهبت حتّى قمت على الطريق و الحر شديد، فلم أزل قائماً حتّى كدت أعصي و أنصرف و أدعه، إذ نظرتُ إلى شيء مقبل فنظرت إليه، فإذا رجل(5)على بعير. قال: فلم أزل أنظر إليه حتّى دنا منّي فقلت (له): يا هذا، هنا(6)رجل من ولد رسول الله [صلى الله عليه و آله] يدعوك و قد وصفك لي، فقال: اذهب بنا إليه. قال: فجاء(7)حتّى أناخ بعيره على باب الخيمة. قال: ثمّ دعاه(8)فدخل الأعرابيّ إليه، و دنوت أنا حتّى صرت على(9)باب الخيمة أسمع الكلام و لا أراهما(10)، فقال (له) أبو عبد الله عليه السلام: من أين أقبلت(11)؟ قال: من أقصى اليمن. قال: أنت من موضع كذا و كذا؟ قال: نعم [أنا
1) . في المصدر: الحضرمي.
2) . في المصدر: اذهب.
3) . في المصدر: هاهنا.
4) . في المصدر: فسيجيء.
5) . في المصدر: نظرت إلى شيء يقبل شبه رجل.
6) . في المصدر: هاهنا.
7) . في المصدر: فجئت به.
8) . في المصدر: أناخ بعيره ناحيةً قريباً من الخيمة فدعا به.
9) . في المصدر: دنوت فصرت إلى.
10) . في المصدر: أراهم.
11) . في المصدر: قدمت.
من موضع كذا و كذا]. قال: فيما(1)جئتَ إلى هاهنا؟ قال: جئت زائراً للحسين [عليه السلام] فقال أبو عبد الله [عليه السلام]: فجئتَ من غير حاجة ليس إلا الزيارة(2): قال: (نعم)، جئت من غير حاجة، إلا أن أصلّي عنده و أزور و أسلم(3)عليه و أرجع إلى أهلى، فقال أبو عبد الله [عليه السلام]: و ما ترون من(4)زيارته؟ قال: (إنّا) نرى في زيارته البركة في أنفسنا و أهالينا و أولادنا و أموالنا و معايشنا و قضاء حوائجنا.
قال: فقال أبو عبد الله عليه السلام: أ فلا أزيدك من فضله [فضلاً]؛ يا أخا اليمن؟ قال:
زِدني؛ يا ابن رسول الله، قال: إنّ زيارة ابي عبد الله(5)تعدل حجّة (مبرورة) مقبولة زاكية مع رسول الله (صلى الله عليه و آله)، فتعجّب (الرجل) من ذلك. قال: إي و اللٰه و حجتين مبرورتين متقبّلتين زاكيتين مع رسول الله صلى الله عليه و آله! فتعجّب (الرجل)؛ فلم يزل أبو عبد الله عليه السلام يزيد (ه) حتّى قال: ثلاثين حجّة مبرورة متقبلة [زاكية] مع رسول الله صلى الله عليه و آله.(6)
في كامل الزيارات عن أبي سعيد، عن بعض رجاله، عن أبي الجارود قال: قال عليّ بن الحسين: اتّخذ الله أرض كربلاء حرماً آمناً مباركا - قبل أن يخلق الله أرض الكعبة و يتخذها حرماً (آمناً) - بأربعة و عشرين ألف عام، و إنه إذا زلزل الله - [تبارك و] تعالى - الأرض و سيرها رفعت كما هي بتربتها نورانية صافية، فجُعلتْ
في أفضل روضة من رياض الجنّة و أفضل مسكن في الجنّة؛ لا يسكنها إلا النبيون و المرسلون، [أو قال أولو العزم من الرسل]، و إنها لتزهر بين رياض الجنّة كما يزهر الكوكب الدرّي بين الكواكب لأهل الأرض، يغشى نورها أبصار أهل الجنّة [جميعاً] و هي تنادي: أنا أرض الله المقدّسة الطيّبة المباركة التي تضمّنتْ سيّد الشهداء و سيد شباب أهل الجنّة.(1)
و منه أيضاً عن أبي عبد الله عليه السلام، قال: إنّ أرض الكعبة قالت: مَن مثلي و قد بُني بيت الله على ظهري، [و] يأتيني النّاس مِن كلّ فجّ عميق، و جعلت حرم الله و أمنه، فأوحى الله إليها أن كفّي و قري؛ [فو عزّتي و جلالي ما فضلُ] ما فُضّلتَ به فيما أعطيت [به] أرض كربلاء إلا بمنزلة الإبرة (التي) غمست في البحر [فحملت من ماء البحر]. و لو لا تربة كربلاء ما فضّلتك، و لو لا ما تضمَّنتْ أرض كربلاء ما(2)خلقتك و لا خلقت البيت الذي افتخرتَ به، فقَرّي و استقري و كوني [دنيّاً] متواضعاً ذليلاً مهيناً، غير مستنكف و لا مستكبر لأرض كربلاء، و إلا سخطت(3)بك و هويتُ بك في نار جهنّم.(4)
و منه أيضاً بحذف الإسناد عن الفضل بن يحيى، عن أبيه، عن أبي عبد الله عليه السلام، قال: زوروا كربلاء و لا تقطعوه؛ فإنّ خير أولاد الأنبياء ضمنته. ألا و إن الملائكة زارت كربلاءَ ألف عام من قبل أن يسكنه جدّي الحسين عليه السلام، و ما من ليلة تمضي إلّا و جبرائيل و ميكائيل يزورانه، فإنّه(5)اجتهِد يا يحيى، أن لا تفقد من ذلك المكان(6).
و في كتاب العُدّة روي أنَّ الصادق عليه السلام أصابه وجع فأمر مَن عنده أن يستأجروا له أجيراً يدعو له عند قبر الحسين عليه السلام، فخرج رجل من مواليه فوجد رجلاً(1)على الباب، فحكى له ما أمر به (عليه السلام) فقال الرجل: أنا أمضي، لكنّ الحسين عليه السلام إمام مفترض الطاعة، [و هو أيضاً إمام مفترض الطاعة]، فكيف ذلك؟! فرجع إلى مولاه، و عرفه قوله فقال (عليه السلام): هو كما قال، لكن ما عرف أنّ لله [تعالى] بقاعاً يستجاب فيها الدعاء، فتلك البقعة من تلك البقاع.(2)
و منه بحذف الإسناد عن إسحاق بن عمّار، قال: سمعت أبا عبد الله عليه السلام يقول:
[إنّ] لموضع قبر الحسين عليه السلام حرمة معروفة؛ مَن عرفها و استجار بها أُجير. قلت:
فصف لي موضعها، جُعلت فداك. قال: امسح من موضع قبره اليوم خمساً و عشرين زراعاً من ناحية(3)رأسه و رجليه، و عن ناحية يمينه و عن شماله.
[و موضع قبره] منذ [يوم] دفن روضة من رياض الجنّة، و منه معراج يُعرج فيها بأعمال زوّاره إلى السماء، فليس ملك [و لا نبيّ] في السموات و لا في الأرض إلّا و هم يسألون الله عز و جل(4)في زيارة قبر الحسين؛ ففوج ينزل و فوج يعرج.(5)
من «كامل الزيارات» عن أبي يعقوب(6)، قال: قلت لأبي عبد الله [عليه السلام]: يأخذ
1) . في المصدر: فوجد آخراً.
2) . عدة الداعي، ص 57.
3) . في المصباح كذلك:... من ناحية رجليه، و خمسا و عشرين ذراعا من خلفه، و خمسا و عشرين ذراعاً ممّا يلي وجهه، و خمسا و عشرين ذراعاً من ناحية رأسه و موضع قبره... - و كذا في كامل الزيارات مع اختلاف يسير.
4) . في المصدر: تعالىٰ.
5) . الرواية ملفَّق من الروايتين المشابهتين، أحدهما في كامل الزيارات، ص 272 و الأخرى في مصباح المتهجد ص 732 و 733.
6) . في المصدر: يعفور.
الإنسان من طين قبر الحسين عليه السلام فينتفع به، و يأخذ غيرُه فلا ينتفع به! فقال: لا و الله الذي لا إله إلا هو، ما يأخذه أحد إلا و هو يَرى أنّ الله ينفعه به، إلا ينفعه الله به.(1)
و عن أبي عبد الله البرقي، عن بعض أصحابنا، قال: دفعَت إليَّ امرأةٌ غزلاً فقالت أن: ارفعه بمكّة(2)ليخاط به كسوة الكعبة، فكرهت أن أرفعه(3)إلى الحجبة [و أنا أعرفهم، فلمّا أن صرنا إلى المدينة دخلتُ على أبي جعفر عليه السلام، فقلت له: جعلت فداك؛ إنّ امرأة أعطتني غزلاً فقالت: ادفعه بمكة ليخاط به كسوة الكعبة، فكرهت أن أدفعه إلى الحجبة]، فقال: اشتر به عسلاً و زعفرانا و خذ من طين قبر الحسين عليه السلام، و اعجنه بماء السماء، و اجعل فيه من العسل و الزعفران، و فرقه على الشيعة ليتداووا به مرضاهم.(4)
اجازات
مناقب الفضلاء مير محمّد حسين خاتون آبادى
إجازات العلامة المجلسي سيد احمد حسينى اشكورى
مير محمد حسين خاتون آبادى (1151 ق)
تحقيق: جويا جهانبخش
الحمدُ لله حمد الشاكرين و الصلاة و السلام على سيّد الأنبياء و المرسلين محمّدٍ المصطفى و آله الطّيّبين الطّاهرين المعصومين.
دوستى گرامى به بنده امر فرمودند اجازتنامۀ مرحوم مير محمّد حسين خاتون آبادى را به زين الدين خوانسارى - كه موسوم است به مناقب الفضلاء -، آراسته و ويراسته، تقديم ميراث حديث شيعه سازم؛ و اين بنده نيز - كه نشر اين اجازتنامۀ نفيس را براى بارورتر شدنِ دست مايۀ پژوهندگانِ پيشينۀ فرهنگى ايران و اسلام سودمند مى ديد و همچنين گُزاردِ امرِ آن عزيز را در بايست مى دانست -، «مع قلّة البضاعة و عِظَم شأن هذه الصّناعة»(1)، به كار دست يازيد و اميد ورزيد با نشرِ اين اثرِ كِرامَند
1) . مناقب آلِ أبى طالب، ابو جعفر محمّد بن علىّ بن شهرآشوب، دار الأضواء، ج 1، ص 6.
خدمتى به تراثِ محدِّثانِ اماميّه كرده باشد.
نگارنده از خام دستانگى اين ويرايش نيك با خبرست، ليك اميد مى دارد زمانى ديگر، در مجالى فراخْتر، باز به كارِ اين ويرايش اهتمامى نمايد و در اصلاحِ متن و تكميلِ توضيحات و سنجيدنِ هر دُوان با نسخ و مآخذِ ديگر بكوشد؛ إن شاء الله الرّحمن.
بارى:
هزار نقش بر آرد زمانه و نبود *** يكى چُنان كه در آيينۀ تصوّرِ ماست(1)
و صورت پذيرفتنِ ويراستِ فعلى، شايد بر دستْ بازداشتن و انتظار كشيدن مرجّح باشد؛ مگر نه آنكه احمد بن طيب سرخسى، از استادش، ابو يوسف كِنْدى، نقل مى كند كه گفت:
اى فرزندم! هر نوشته و كتابى را كه به دستت مى رسد، اگر مى توانى و وقت آن را دارى استنساخ كن، زيرا آنچه در دفترت مى نويسى و كاغذ سفيد تو با آن نوشته ها سياه مى شود، بهتر است از آن برگهايى كه از دفترت سفيد مى ماند!(2).
اجازۀ روايتِ حديث، يكى از راههاى فراگرفتن و تحمّلِ حديث است كه از دير باز ميانِ علماىِ ما متداول و متعارف بوده است؛ و با رخصت شفاهى يا كتبى شيخ به راوى براى روايتِ احاديثِ مضبوط در متن يا متونى كه در ثبت دارد تحقّق مى پذيرد و لزوماً نبايد با سماع يا قرائت همراه باشد.
برخى عالمانِ پيشين چون شعبه، ابراهيم حربى، ابو نصر وائلى، ابو الشيخ اصفهانى، قاضى حسين مرورودى، ابو الحسن ماوردى، ابو طاهر دباس حنفى و ابو بكر خجندى، روايتِ احاديثى را كه تنها با اجازه اخذ شده اند، جايز نمى شمردند و نوعى خطر براى كوشش در جهتِ استماع حديث مى دانستند. ابن حزم، نظريّه پردازِ ظاهرى، هم اجازۀ متداول ميان محدّثان را باطل و نوعى مباح دانستن كذب شمرده است.
در ميان آنان كه قائل به جواز بودند، دربارۀ وجوبِ عمل به احاديث فقهى فراگرفته شده از طريقِ اجازه، اختلافاتى بروز كرده است؛ چُنان كه ظاهريان اين گونه احاديث را در حكم احاديث مُرسَل يا روايت شده از طريقِ مجاهيل شمرده و به عدمِ جوازِ عمل به آنها قائل شده اند. با اين همه، قائلان به وجوب عمل بدين گونه احاديث، اكثريّت را تشكيل مى داده اند.
اجازه نزدِ اهلِ حديث گونه هايى چند دارد و معتبرترينِ آن، اجازۀ همراه با مناوله است كه در آن، استاد متنِ حديثى موردِ اجازه را به راوى اعطا مى كند و او را اجازه مى دهد تا احاديث موجود در آن متن را از وى روايت كند. مرتبۀ بعد از آنِ مواردى است كه در آنها استاد به شخص معيّنى دربارۀ متن يا متون معيّن (بدون مناوله) اجازۀ روايت اعطا مى كند.
اجازه كه در سده هاى نخست هجرى، نقشِ مهمّى در انتقالِ احاديث ايفا مى نمود، بعدها با تدوين مجاميعِ حديثى، بيشتر جنبۀ تشريفى يافت؛ تا آنجا كه گاه اجازه به كودكانِ نوباوۀ تمييز نايافته و حتّى متولّد نشده هم داده شد.
در ميانِ اماميّه، يكى از كهن ترين نمونه هاى اجازه يا اجازه واره، روايتى است از سليم بن ابى حيه مبنى بر آنكه سرورمان، امام صادق عليه السلام، او را توصيه فرمودند تا براى فراگيرى حديث نزد ابان بن تغلب برود و فرمودند كه «آنچه بر تو روايت كرد، مى توانى از من روايت كنى». نمونه اى متأخّرتر روايتى از احمد بن محمّد بن عيسى است، حاكى از رفتن او به كوفه در طلبِ حديث و ملاقات با حسن بن على وشاء و درخواست از حسن تا روايت كتاب علاء بن رزين و ابان بن عثمان احمر را به وى اجازه دهد.
سيّد مرتضى در الذريعه چنين بيان داشته كه اجازه اعتبار ويژه ندارد، زيرا آنچه براى متحمّل حديث رواست تا روايت كند، با اجازه يا بدون آن روا خواهد بود، و آنچه حقّ روايت كردنش را ندارد، با اجازه يا بدون آن، روا نيست كه روايت كند.
علّامۀ حلّى بر پايۀ ظاهرِ عبارت، قولِ به عدم جواز روايت از طريقِ اجازه به طور مطلق را به سيّد مرتضى نسبت داده اند؛ ولى صاحبِ معالم، تأويلگرانه، نقدِ سيّد مرتضى بر اجازه را مختصِّ مواردى دانسته كه راوى، بدون تصريح به نوع تحمّل حديث، با الفاظى چون «حدّثنى» و «أخبرنى» روايت كند.
شيخ طوسى بر خلافِ سيّد مرتضى، روايت به اجازه را پذيرفته و بحثِ ميزانِ اعتبارِ دو روايت را كه يكى منقول به سماع يا قرائت است و ديگرى منقول به اجازه، در انداخته است.
برخى اعتقاد داشته اند، پس از عصرِ تدوينِ مجاميعِ حديثى، اجازه حتّى بر سماع ترجيح دارد، چه، فايدۀ روايت در اعصار تنها اتّصالِ سَنَد به معصومان عليهم السلام براى تبرّك و تيمّن است و در
مقام احتجاج، آنچه در كتبِ حديثى مضبوط گرديده، كفايت مى كند.
كتابهائى را كه بر اسانيد و اجازات و فهرستِ مشايخ شخص و طرقِ روائى اشتمال داشته اند، به نامهايى چون «فهرست»، «ثبت»، «برنامج»، «مشيخه» و... ناميده اند.
از مهم ترين آثارِ اماميّه با عنوانِ «اجازه» مى توان از الاجازة الكبيرة ى علّامۀ حلّى به بنى زهره، اجازات ابن ابى جمهور، اجازۀ شيخ حسن صاحبِ معالم، و مجموعه اى كثير از اجازه نامه هاى خُرد و كلان كه در بخشِ اجازاتِ بحار الأنوار مندرج است، ياد كرد. ميرزا عبد الله اصفهانى، مشهور به اَفَندى، در رياض العلماء، گذشته از اشارات، متن برخى اجازات را عيناً آورده است.
در اين زمينه الإجازة المطوّله ى مجلسى اوّل به مجلسى دوم، الإجازة الكبيره ى سيّد عبد الله موسوى جزائرى، و إجازات الحديثِ سيّد أحمد حسينى يادكردنى اند.
مرحوم شيخ آقا بزرگ تهرانى در الذريعة إلى تصانيف الشيعة دربارۀ «كتب إجازات» مى گويد:
«بدان كه بسيارى از علماى اعلام كه نخستينشان آن گونه كه مى دانم، سيّد اجلّ، رضى الدين على بن طاوس (متوفاى به سالِ 664) بوده، و سپس شيخ شهيد به سال 876، و آنگاه شهيد ثانى و پس از آن جمعى از علماى متأخّر، هر يك دربارۀ اجازات تأليفى مستقل پرداخته اند و در آن اجازاتى را كه از آنها آگاه شده اند، گردآورده اند. ازين نوع كتب مجلّداتى ديده ام و جمله اى از آنها در تراجم مؤلّفانشان به عنوان كتاب الإجازات ياد شده اند.
سيّد اجلّ رضى الدين على بن طاوس رضى الله عنه عنوان كتابى را كه در
اين باب تأليف كرده «كتاب الإجازات لكشف طرق المفازات فيما يحصى من الإجازات» نهاده؛ و اين گونه كتب در بسط و اختصار، بر حسب تفاوت مؤلّفانشان در اطّلاع و طولِ باع و ديگر غايات، متفاوت هستند».
شايان ذكرست كه شيخ - طاب ثراه - كثيرى از اجازات شيعه را پس از همين مطلب در الذريعه ياد كرده است؛ شمارۀ اين اجازات مذكور را آقاى على نقى منزوى «پيرامن هشتصد» نوشته است و گفته: «آشكار است كه اين شمارۀ 4 يك صدم همۀ [آن] اجازه ها كه در ميان دانشمندان دادوستد شده نمى باشد».
شيوۀ بسيارى نويسندگانِ اجازه نامه چُنين بوده كه سلسلۀ سند را به يكى از مشايخ بزرگ مى رساندند و بر او توقّف مى كردند؛ مثلاً اجازه دهنده مشايخ سلسلۀ خويش را تا طبقۀ شهيد ثانى يا شهيد اوّل يا شيخ طوسى نام مى بُرْد و باقىِ افراد را وامى گذارْد، زيرا طرقِ مشايخ بزرگ معلوم است و هميشه نيازى به ذكرِ آن طرق نيست.
بررسىِ اجازه و اجازه نامه ها در شناخت زندگى پيشوايان حديث و راويان و استادان و شاگردان ايشان كه مهره هاى اين زنجيره هاى حديثى بشمار مى روند و همچنين اطّلاع از كتابها و اسنادى كه در دست مى داشته اند و برخى آگاهيهاى تاريخى و اجتماعى پراكنده كه معمولاً در مطاوى اين اجازات و اجازه نامه ها دستياب مى شود، بسيار سودمندست. از اين رو، اجازه نامه ها اسنادِ تاريخى - فرهنگى پراهمّيّتى هستند كه نه فقط براى حديث پژوهان، بلكه براى عمومِ محقّقانِ فرهنگ پژوه نافع اند(1).
1) . با بهره گيرى از: الذريعه، ج 1، ص 123 به بعد؛ و: دائرة المعارف بزرگ اسلامى ج 6، ص 596 (مقالۀ «اجازه»)؛ و: دائرة المعارف تشيّع، مقاله هاى «اجازه» و «اجازات»؛ و: فهرست كتابخانۀ اهدائى آقاى سيّد محمّد مشكاة به كتابخانۀ دانشگاه تهران، ج 2 ص 472.
مير محمّد حسين خاتون آبادى، آن گونه كه در طبقات أعلام الشيعة (الكواكب المنتثرة)(1)آمده(2)، فرزند محمّد صالح ثانى فرزند عبد الواسع فرزند صالح اوّل فرزند اسماعيل اوّل فرزند عماد الدين فرزند حسن فرزند جلال الدين است كه نسبش به امام سجّاد - \صلواتُ الله و سلامُه عليه - منتهى مى شود. وى سبطِ علّامۀ مجلسى و شاگرد اوست و در اصفهان منصبِ امامت جمعه و شيخ الاسلامى و وزيرىِ مريم بيگم، عمّۀ شاه سلطان حسين (1135-1105)، را داشته؛ هرچند در حملۀ افغان به اصفهان، در سال 1135، او را گرفتند و آزار دادند و اموالش ستدند، و پس از آن تزهّد اختيار كرد و به عبادت نشست، همچنان مرجع دينى بود.
هنگامى كه نادر شاه (1169-1148) بر سر كار آمد و افاغنه را براند، عثمانيان جز به انضمام ايران به خلافتِ سنّىِ عثمانى رضايت نمى دادند. نادر از مير محمّد حسين خاتون آبادى خواست تا به كفرِ عثمانيها و اباحۀ خونشان فتوى دهد و لى خاتون آبادى چُنين نكرد.
1) . نامِ اصلىِ اين بخشِ اثر، الكواكب المنتثرة است، نه آن گونه كه در طبعِ آقاى منزوى آمده، به صورت الكواكب المنتشرة. اين نكته را نخستين بار حضرت علّامه استاد حاج سيّد محمّدعلى روضاتى به راقم يادآور شدند و بعدها هم بارها در نوشتارهاىِ استاد حاج سيّد احمد حسينى اشكورى بدين صورتِ اصيل و صحيحِ اسم، باز خوردم.
2) . الكواكب المنتثرة، ص 198-200.
وقتى كه در امر قبله در جنوب خلاف واقع شد و اهل بصره و اهواز اين مسأله را از او پرسيدند، قليلى در پاسخ نوشت و شاگردِ اخترشناسش، محمّد بن محمّد زمان، را بدان مطلب گماشت و خود به اصلاح حاصلِ كارِ وى پرداخت. از خطِّ محمّد على بن محمّد رضا تونى، شارح الهدايه در نحو، نقل كرده اند كه خاتون آبادى شبِ دوشنبه 23 شوال 1151 در گذشت و پيكرش به مشهد حمل شد.
برادر او، مير محمّد خاتون آبادى هموست(1)كه در تشكّلِ دشت مغان (كه در آن با اِرعاب دستگاه نادر شاهى، از علماء و شيوخِ اسلام و قُضات خواسته مى شد تا مذهب شيعه با نام مذهب جعفرى - به عنوان مذهبى از سدۀ دوم - بجاى آنكه به عنوانِ مذهبى از صدر اسلام مطرح باشد، مذهبِ رسمى قلمداد شود و دست از تبرّى از طواغيت بردارند و عدّه اى بر فور در اثرِ امتناعشان به قتل رسيدند) در كنارِ عبد الحسين ملّا باشى و...
كشته شد.
علّامۀ صاحبِ روضات - قَدَّس الله روحه العزيز - در بارۀ مير محمّد حسين گفته اند:
«سبط سميّنا المجلسى و وارث منصبه الرفيع الأجدادي كان من الفضلاء البارعين و النبلاء الجامعين، ماهراً في فنون الحكمة و الآداب بل باهراً من نجوم الهداية إلى فقه الأصحاب. صاحب كمالات فاضلة و حالات طيّبة متفاضلة. حسن الخطّ في الغاية كما شاهدناه و جيّد الربط بالكتابة كما استنبطناه»(2).
و شيخ عبد النبي قزويني - طاب ثراه - در تتميم أمل الآمل در بارۀ همو آورده:
«من صدور الفضلاء و بدور العلماء و نخبة الأتقياء و منتجب الصلحاء. كان فاضلاً عظيم القدر فخيم المكان نبيه الشأن نير البرهان قوي النفس ذكي القلب جمع بين المرتبة العالية الفاضل الكامل (كذا؛ لعلّه: من الفضل الكامل) و الزهد الشامل.
و بالجملة هو من أعاجيب الأزمنة و الدهور و أغاريب الاونة و العصور. كان رئيس الطائفة النامية و رأس الفرقة الناجية، حامي الدين دافع شبهة الملحدين، عديم المماثل، فقيد المعادل»(1).
محدّث نورى - عليه رضوان الله - در بارۀ وى گفته:
«كان ماهراً في المعقول و المنقول، خبيراً بأغلب الفنون سيّما في الفقه و الحديث»(2).
صاحبِ روضات - طيَّب الله ثراه - در ترجمۀ حالِ خاتون آبادى آورده اند:
«از پدر و نياى مادرى اش، علّامۀ مجلسى رحمه الله و از طريق آقا جمال الدين از پدر او، و از طريق مولى ابو الحسن شريف از مشايخ وى، و از سيّد عليخان بن ميرزا احمد حسنى حسينى، شارحِ صحيفۀ كامله و برخى فضلاى بحرين، و جز اينان از مشايخ بزرگش، روايت مى كند.
او وصىّ خاله زاده اش، فاضل عالم عارف محدّث، ميرزا محمّد تقى الماسى مجلسى كه وارث منصب امامت جمعه در اصفهان از پدران فاضل نامورش بوده است، بود؛ بدين واسطه اين منصب او بدين سلسله انتقال
يافت و تا اين زمان در ميانِ ايشان باقى است.
فرزندش، سيد امير عبد الباقى، امام جمعه و جماعت پس از وى در اصفهان - كه از اجلّۀ سادات فاضل و سرشناسِ روزگارِ خود است -، از او روايت مى كند...
... از جملۀ كسانى كه بالإجازه از سيد امير محمّد حسين مبرور مذكور روايت مى كنند، شيخنا الفاضل زين الدين بن عين علىّ خوانسارى است كه خاتون آبادى - رحمه الله - اجازۀ طولانى اش را كه به نامِ «مناقب الفضلاء» معروف است... به او داده، و آن اجازتى است بزرگ كه اسمش با مسمّايش و لفظش با معنايش مطابق است، و نسخۀ اصل آنكه به خطِّ نيكوىِ شريفِ اوست، نزدِ ماست، و او آن را در قريۀ خاتون آباد، از قراىِ ناحيۀ جى كه از توابعِ اصفهان است، در زمان محاصرۀ سختِ آن به دستِ سپاهيان افغان نوشته است...
وى - رحمه الله - در همان فتنه در گذشت و كسى زمان درگذشت و مدفنِ او را ندانست [سپس صاحب روضات - أعلى الله مقامه - با تفصيل و تدقيق در حاشيه افزوده كه سالها پس از اين تأليف تاريخ وفات خاتون آبادى را شبِ دوشنبه بيست و سوم شوالِ سالِ 1151 يافته و نيز اين را كه پيكر شريفِ او در جمعۀ همان هفته به مشهد مقدّس رضوى - على مشرفه السلام - منتقل شده] يا تا زمان نادر شاه باقى بود و...
... علّامۀ مجلسى عنايت بسيار به او داشت و احترام فراوانش مى گذاشت؛ چنانكه رياست عُظمىٰ و امامتِ جمعه، بلكه اماراتِ سلسلۀ عاليّۀ علميه پس از آن مرحوم، بالتمام بر عهدۀ وى قرار گرفت؛ با آنكه جماعتى كثير از فضلاى سرشناس در آن زمان در اصفهان بودند. اين مناصب جليله تاكنون، برغم مرور زمان و فتنه هاى روزگار... از آن بيت جليل رفيع خارج نگرديده است...»(1).
1) . روضات الجنّات، ج 2 ص 360-364.
شيخ عبد النبي قزوينى مى گويد:
«سالها در اصفهان اقامۀ جمعه كرد و در آخرِ عمرش بتكلف شيخ الاسلام شد.
و به ثبوت رسيد كه وى قدس سره در زمان شاه سلطان حسين وزير مريم بيگم، عمۀ سلطان، بوده و چون محمود افغانى قليجاوى بر اصفهان تسلّط يافت، افاغنه او را گرفته، تعذيب كردند و بزدند تا اموالى كه بوده از او بستانند؛ و اين سخت در اصلاح حال او و ميلش از جنبۀ دنيوى به جنبۀ اخروى مؤثّر بوده و او - رحمه الله - مى گفته: تأثير آن در قلب من و اصلاح حالم، چون تأثير شرب چوب چينى در بدن براى اصلاح مزاج بود.
از قوّت نفس او [گفتنى] است كه نادر در اوايل حالش بر قتلِ اهلِ روم و به بندكشيدنشان و به غنيمت گرفتنِ اموالشان، مُصِر بود، بدين اعتبار كه كافرانى مستحقِّ اين كارند؛ و از اين رو در اين مورد از علما فتوا مى خواست و چون به اصفهان در آمد از سيّد در اين باب فتوا خواست و رأىِ سيّد عدمِ جواز اين كار بود. لذا به مقتضاى رأى خويش پاسخ داد و اين بر نادر گران آمد. چون سيّد را بديد، به او اعتراض كرد گفت: اگر اين بر تو گران آمده، ما به خلاف حق فتوا نمى دهيم و [اگر مى خواهى] از زير امر تو خارج شده و به سرزمينهاى ديگر مى رويم. نادر اين را تحمّل كرد و با شدّت بأس و سپاهى كه داشت، مكروهى به او نرساند»(1).
حيدر على بن عزيز اللٰه، از احفادِ مجلسى اوّل، در تذكرة الانساب اش ياد كرده كه اولادِ علّامه محمّد باقر مجلسى كه به سرحدّ كمال رسيده اند، چهار پسر و پنج دختر بوده اند و ازين ميان دو دختر و يك پسر از خواهرِ ميرزا علاء الدين محمّد گلستانه، شارح نهج البلاغه، به هم رسيده و يكى از اين دو دختر همسرِ امير محمّد صالح خاتون آبادى بوده است كه از
1) . تتميم أمل الآمل، ص 126 و 127.
ازدواجشان يك دختر و يك پسر حاصل مى گردد. آن پسر، مير محمّد حسين خاتون آبادى است كه صاحب تذكرة الانساب به عبارت «علّامه امير محمّد حسينا - طاب ثراه -» از او ياد مى كند(1).
اولادِ مير محمّد حسين خاتون آبادى به قرارِ تذكرة الانساب اينهايند:
امير محمّد مهيا.
مير عبد الباقى.
دخترى كه حليلۀ سيّد فاضل مير ابو طالب بوده.
دخترى كه زوجۀ سيّد مير على نقى اخوين بوده(2).
شمارى از آثارِ مير محمّد حسين خاتون آبادى را بدين تفصيل مى شناسيم(3)
الذريعه: ج 12، ص 129 و 130 و 285؛ ج 25، ص 85؛ ج 2، ص 301 و 68؛ ج 18، ص 122 و 293؛ ج 3، ص 54؛ ج 7، ص 254 و 154؛ ج 21، ص 338 و 396؛ ج 23، ص 209؛ ج 24، ص 251 و 300 و 383؛ ج 6، ص 94 و 114؛ ج 16، ص 170 و 380؛ ج 20، ص 126؛ ج 1، ص 185.
بحار، ج 102، ص 144 و 145.
روضات الجنّات، ج 2 ص 362 و 363.
طبقات أعلام الشيعة (الكواكب المنتثرة)، ص 198-200.
فهرست كتابخانۀ مرحوم آية الله العظمى مرعشى نجفى رحمه الله: ج 1، ص 327؛ ج 7، ص 99؛ ج 12، ص 22 و 162؛ ج 16، ص 63.
فهرست الفبائى كتابهاى خطّى كتابخانۀ مركزى آستان قدس رضوى.
تلامذة العلّامة المجلسي و المجازون عنه، السيّد احمد الحسينى، ص 93 و 94.
:1 - السبع المثانى: اثرى است فارسى دربارۀ زيارتِ آن ائمّۀ شيعه عليهم السلام كه در عراق (نجف، كربلا، كاظميه و سامراء) مدفون اند و شاملِ مقدّمه اى در آداب سفر و پنج باب و يك خاتمه است.
2 - وسيلة النجاح: در زيارات بعيده.
3 - الألواح السماوية: در اختيارات ايّامِ اُسبوع و سنة.
4 - كلمة التقوى: در تحريم غيبت. (به فقرۀ بعدى بنگريد).
5 - لباس التقوى: در تحريم غيبت؛ و ظاهراً همين اثرست كه به نامِ كلمة التقوى هم ياد شده است و نسخه اى از آن را كه از روى نسخۀ اصل اثر كتابت شده و بلاغات و خط مؤلّف بر آن بوده، مرحوم شيخ آقا بزرگ در كتابخانۀ فخر الدين نصيرى در تهران سراغ كرده است.
6 - مفتاح الفرج: در استخارات، به فارسى؛ در هشت مفتاح تدوين و به شاه سلطان حسين تقديم گرديده. پايان نگارش آن در ربيع الاوّل 1127 رخ داده است.
نسخه اى از آن به شمارۀ 4424 در كتابخانۀ مرحوم آية الله العظمى مرعشى نجفى هست.
7 - البداء: اين اثر را به اسم شاه سلطان حسين صفوى به فارسى نگاشته و در ربيع الأوّل سال 1134 كه سال محاصرۀ اصفهان توسّطِ مهاجمان افغان باشد، از نگارشش فراغت يافته است.
8 - رساله اى در اخماس و زكوات و لقطه.
9 - حاشيه بر «الشرح الجديد للتجريد (\شرح قوشچى)».
10 - رساله اى در نكاح ميان عَبيد و بيان حكم آن: رساله اى بزرگ است و مبسوط، حاوى فوائد كثيره و پاسخ شبهات و ذكر قرائنى
در كلمات برخى علماى جمهور كه بر عقيدۀ شيعى آنها دليل است.
11 - حاشيه بر «الروضة البهية (\شرح لمعه)». (نبايد اين حاشيه را با حاشيۀ برادر او، مير سيّد محمّد شهيد اشتباه كرد).
12 - شرح الروضة البهيّة: شرح اوست بر شرح لمعه.
13 - النجم الثاقب في اثبات الواجب.
14 - أسماء من استبصر من العلماء: در گزارش نام عالمانى است كه به مذهب اثنا عشريّه در آمده اند؛ تشيّع مولى عبد الرحمن جامى در روضات، از اين اثر نقل شده است.
اين اثر را به نام مقالة في أسماء من علماء العامة هم ياد كرده اند.
15 - حاشيه بر «معالم الاُصول (قسم اُصول معالم الدين)».
16 - خزائن الجواهر سلطانى: در اعمالِ سنه، به فارسى ذكر برخى فروع متعلّق به بعضى شهور و ايّام مانند مسائل روزه در رمضان و تحقيق ليلة القدر و چون آن، آمده است.
نسخه هايى از آن در كتابخانۀ مرحوم آية الله العظمى مرعشى به شماره هاى 731 و 6201 و 6223 و نسخه اى در كتابخانۀ آستان قدس رضوى عليه السلام به شمارۀ 6453.
17 - محاسن الحصان (\فَرَس نامه): اثرى فارسى است در محاسنِ اسبها و اخبارِ وارده در اين باب كه در يك مقدّمه و هفت باب و يك خاتمه تنظيم يافته و به نام شاه سلطان حسين صفوى نوشته و به روز جمعه شعبان 1117 در كرسكان(1)از محالّ
1) . كرسكان: شايد تازى گشتۀ (/معرّب) «كرچگان» باشد كه روستائى است در لنجانِ اصفهانى بر كنارِ رود و مقابلِ ديهِ سعيدآباد.
اصفهان از نگارشش فراغت يافته. نسخۀ اصلِ آن در كتابخانۀ مركزى دانشگاه تهران، به شمارۀ 1397، محفوظ است.
18 - منية المريد: در فقه كه در اوانِ فتنۀ افغان نوشته و نسخۀ آن به خطِّ مصنّف كه در آغازش نيز فوائد كثيره به ثبت رسيده، در اصفهان نزد حاج سيّد ابو القاسم دهكردى اصفهانى موجود بوده است.
19 - نوروزيّه: به فارسى. نسخه اى از آن در كتابخانۀ مرحوم آية الله العظمى مرعشى نجفى به شمارۀ 4593 هست.
20 - فهرست تصانيف (/مؤلّفات) علّامۀ مجلسى: به فارسى، شامل دو فصل و يك خاتمه. تصانيف عربى در يك فصل و فارسى در يك فصل، با ذكرِ ابياتِ هر يك در خاتمه، ثبت شده اند.
اين اثر را به والدِ مير محمّد حسين، يعنى مير محمّد صالح، نيز نسبت داده اند ولى چنانكه از چاپ شدۀ آن - در كتاب شناسى مجلسى -(1)
اين رساله در خاتمۀ بيست و پنج رسالۀ فارسى (از انتشارات كتابخانۀ آية الله العظمى مرعشى نجفى رحمه الله، 1412 ه. ق) هم به تحقيق سيّد مهدى رجايى چاپ شده است.
آشكارست همان نسبت به پسر صحيح است.نسخه اى از اين رساله در مجموعۀ شمارۀ 2513 كتابخانۀ مرحوم آية العظمى مرعشى موجود است.
21 - مناقب الفضلاء: اجازتنامۀ اوست كه بيشتر در بارۀ آن سخن خواهيم گفت.
22 - رساله اى در باب قبله: اين رساله را او در جواب اهل بصره و
1) . كتاب شناسى مجلسى، درگاهى و تلافى، ص 41.
اهواز به اختصار نوشت و چنانكه در شرح حالش بيامد، تفصيلش بر عهدۀ محمّد بن محمّد زمان كاشانى قرار گرفت.
پاسخ تفصيلى اين شاگرد - موسوم به «الاثنى عشرية» يا «قبلۀ اثني عشريه» - در دوازده باب سامان داده شده و موجود است.
23 - اجازات مختلف (غير از مناقب الفضلاء).
الف) به مولى احمد بن محمّد مهدى شريف خاتون آبادى:
متوسّط و مورّخ رجب سال 1139 ه. ق است.
آغاز: نحمدك يا من أوجب علينا دين الإسلام...
ب) به مولى محمّد شفيع بن نور الدين محمّد خاتون آبادى و فرزندش نور الدين محمّد: متوسّط؛ و مورَّخ جمادى الاولى سال 1139 ه. ق است.
آغاز: الحمد لله الذي جلّت آلائه...
ج) به سيّد صدر الدين محمّد بن محمّد باقر رضوى قمى غروى (متوفّاى حدود سال 1160 ه. ق): تاريخ آن شعبان سال 1148 ه. ق است.
در آن چهار تن از مشايخ و قريب دويست كتاب از كتب اصحاب و تصانيف خودش را ياد كرده است.
آغاز: الحمد لله الذي رفع درجات العلماء...
د) به سيّد ابو الفتح نصر الله بن حسين موسوى حائرى مدرس (شهيد شده در حدود سال 1168 ه. ق): متوسّط است؛ و تاريخ آن ذى القعدۀ سال 1145 ه. ق است.
آغاز: الحمدُ لله الذي جعل سلسلة المخلوقات...
ه) به محمّد بن محمّد زمان كاشانى اصفهانى: مورّخ ذي الحجّۀ 1147 ه. ق است.
دست نوشتى از آن در مجموعه اى از اجازات، به شمارۀ 6062، در كتابخانۀ مرحوم آية الله العظمى مرعشى نجفى موجودست.
مرحوم شيخ آقا بزرگ - أَعلى الله مقامَه - اين اثر را چُنين شناسانيده است:
«مناقب الفضلاء في رياض العلماء: لسبط المجلسي الثاني، السيّد الأمير محمّد حسين بن الأمير محمّد صالح الخاتون آبادي صهر المجلسي الثاني توفّي سنة إحدى و خمسين و مائة و ألف 1151، و حمل إلى مشهد الرضا عليه السلام بطوس، و هي إجازة كبيرة كتبها للشيخ زين الدين عليّ بن عين علي الخوانساري أيّام محاصرة الأفغان للاصفهان و فراره إلى خاتون آباد، كتبها فيها. و النخسة موجود عند السيّد أبي تراب الخوانساري في النجف، و معها إجازة من المولى محمّد صادق بن المولى محمّد بن عبد الفتاح التنكابني السراب أيضاً للشيخ زين الدين الخوانساري المذكور.
أوّل المناقب: [الحمد لله الذي جعل في الأرض خلفاً...] و كتب في آخره في الحاشية: [و حيث ذكرنا فيها مناقب بعض مشايخنا فبالحرى أن تسمّيها «مناقب الفضلاء» و قد قارب الاسم تاريخه حيث أنّ عدد السم ستّ و ثلاثون و مائة و ألف و قد وقع الفراغ في خاتون آباد سنة 1138 ثمان و ثلاثين و مائة و ألف...].»(1).
نسخه اى از مناقب الفضلاء در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار به شمارۀ 7525 محفوظ است كه به خطّ نستعليق سدۀ يازدهم و بر كاغذِ سپاهانى كتابت شده(2).
نسخه اى ديگر در مجموعه اى، به شمارۀ 5777، در كتابخانۀ مرحوم آية الله العظمى مرعشى نجفى (ره) موجود است كه در فهرست كتابخانه(1)نام مُجاز آن «ملّا زين العابدين خوانسارى» يادشده است.
به زعم راقم اين سطور، صحيح بايد همان «زين الدين» و اين اجازه همان مناقب الفضلاء باشد.
در راهنماى فهرست(2)نام زين العابدين خوانسارى در مورد همان نسخه تكرار شده، با افزايش اين نادرستى كه نام او در زمرۀ اجازه دهندگان ثبت گرديده است.
در همان كتابخانه نسخه اى به نام اجازة الحديث از نامبرده به مولى زين الدين خوانسارى، به شمارۀ 6320، موجود است(3)كه از روى نسخۀ خاتون آبادى كتابت شده و به قرينۀ مشخّصات، همانا «مناقب الفضلاء» اوست.
ما مناقب الفضلاء را از روى نسخۀ مستنسخۀ آقاى مير سيّد أحمد روضاتى كه از روى خطِّ خودشان به ضميمۀ نفحات الروضات طبع شده، ويراسته ايم؛ و اين استنساخ گويا از روى مجموعۀ اجازات فراهم آوردۀ مرحوم شيخ محمّد باقر الفتِ اصفهانى - طاب ثراه - باشد.
متأسّفانه برغم تفحّص، نشانى از نسخۀ اصلى (/أمّ النّسخ) كه به خطّ خاتون آبادى - رفع الله درجته - نزد علّامۀ صاحب روضات
در ويرايش حاضر، در موارد ترديد و تردد - كه في المثل نمى دانسته ايم سهو از ناسخ است يا ماتن -، معمولاً نظر خود در حاشيه ذكر كرده و در متن اعمال ننموده ايم.
بحث تحليلى از محتويات رساله را نيز به زمانى و مكانى و مجالى و مقالى ديگر موكول كرديم؛ زيرا اطالت بيش از اين، با نظم و نظام مجموعۀ ميراث حديث شيعه سازگار نبود.
(مُجاز).
شيخ عبد النبي قزوينى، صاحب تتميم أمل الآمل، نوشته است:
«مولانا زين الدين خوانسارى: ساكن در اصفهان و از مشاهير علماى آن سامان بود، و فقيهى دانا به احاديث و احوال رجال و مطّلع از ادلّۀ فقه و طرق استنباط بود»(1).
آن گونه كه در الكواكب المتنثرة آمده(2)، وى شريف زين الدين على بن عين على خوانسارى اصفهانى المسكن و صاحب شمارى تصانيف است. از مير محمّد حسين بن محمّد صالح خاتون آبادى به اجازۀ موسوم به مناقب الفضلاء - كه مورد بحث ماست - و همچنين از محمّد صادق بن محمّد تنكابنى سراب، مُجازست؛ و اين هر دو اجازتنامه موجودند.
از آثارِ او مى شناسم(1):
اين رساله - كه به نام «رسالة في تحقيق الناصب» هم ياد شده - در يك مقدّمه و دو فصل و يك خاتمه تنظيم گرديده و فراغت مصنّف از آن در شعبان 1133 رخ داده است.
در مجموعۀ شمارۀ 4950 كتابخانۀ مرحوم آية الله العظمى مرعشى رحمه الله رسالۀ شيروانى و ردّ زين الدين در كنار هم آمده اند.
گفتنى است مرحوم شيخ آقا بزرگ در الكواكب المنتثرة برخى اطّلاعاتى را كه در مطبوع تتميم أمل الآمل ذيل احوالات حاج محمّد زكى قرميسينى (كرمانشاهى) آمده، ذيل احوالات زين الدين على خوانسارى درج كرده و ظاهراً در نسخۀ تتميم كه به خطّ خود مؤلّف (شيخ عبد النبى قزوينى) بوده، چُنين ديده بوده(2)و حق به جانب شيخ آقا بزرگ است - و الله أعلم بالصواب.
در أعيان الشيعة وفات زين الدين بن عين على در حدود سال 1148 دانسته شده(3)ولى اگر نسبت رسالة ما لا تتم الصلاة فيه من
الحرير و تاريخ فراغ از آن درست باشد، در صحّت اين سال بايد تجديد نظر كرد.
پدر زين الدين را كه عين على است - و ظاهرا نامش مخفّفِ «عين الدين على» باشد -، در زمرۀ شاگردان علّامۀ مجلسى ياد كرده اند(1).
از برادر زين الدين، يعنى محمّد بن عين على، هم اطلاعى قليل در دست است و مى دانيم نسخه اى از فضائل السادات به خطّ اوست كه كتابتش به سال 1126 پايان يافته(2).
و الحمد لله أولا و آخراً
تصویر
تصویر
الحمد لله الذي جعل في الأرض خلفاء من الأنبياء و الأوصياء و جعل العلماء لهم أمناء فجعل في كلّ خلف منهم عدولاً ينفون عن الدين تحريف الغالين و انتحال المبطلين و تأويل الجاهلين و لو كره المخالفون من الأشقياء؛ فنحمده و نستعينه و نشهد أن لا إله غيره شهادة تبلغنا إلى درجة الأتقياء، ثمّ الصلاة على خير راوية لأخبار السماء و أفضل مخبر من الله بالصدق إذ جاء، محمّدٍ خير الورى و خاتم الأنبياء و أشرف من قرأ عليه جبرئيل و هو يسمع «فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اَللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ»(1)«ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّٰى * فَكٰانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىٰ»(2)حتى بلغ قراءة إلى اللّوح و قوائم العرش و سماعا إلى من أوحى إليه ما أوحى(3)بلا توسّط ملك في ملكوت السماء، و أهل بيته الّذين برواية أحاديثهم و إجازتها و مناولتها و وجادتها(4)
همچنين نگر: اُصول الحديث و أحكامه في علم الدراية، السبحاني، ص 229 و 230.
مع فهمها1) . في بُيوتٍ أذن الله أن تُرفع/بخشى است از: قرآن، س 24، ى 36؛ در پى نوشت هاى مقالۀ حاضر، علامت هاى «س» و «ى» به اختصار از «سوره» و «آيه» آمده اند.
2) . ثمّ دنى... أدنى/بخشى است از: قرآن، س 53، ى 8 و 9؛ با دگرسانىِ رسم الخطّى نسبت به مصحفِ متداول.
3) . أوحى إليه ما أوحى/نگرنده است به: قرآن، س 53، ى 10.
4) . وجادتها/در تاج العروس (ط. قديم، ج 2، ص 524) آمده: «الوجادة - بالكسر -؛ و هي في اصطلاح المحدثين اسم لما أخذ من العلم من صحيفة من غير سماع و لا اجازة و لا مناولة و هو مولد غير مسموع؛ كذا في التقريب للنووى».
و درايتها و نقدها و ترجيحها و ضبطها و تصحيحها، سعد التّابعون لهم بإحسان إلى يوم الجزاء و هم «اَلَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ»(1)و «ذٰلِكَ فَضْلُ اَللّٰهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشٰاءُ»(2)فنستشفعهم و نستهديهم و نصلّى عليهم صلاة تحشرنا في زمرتهم في دار البقاء.
و بعد، فمن جلائل نعم الله على أقلّ عبيده و أحوجهم إلى رحمته، محمّد حسين بن محمّد صالح الحسينى - مَنَّ الله عليهما بمغفرته - ما يقصّه عليكم معشر الإخوان و هو اني بفضل الله المستعان.
لمّا دريت اليمين عن الشّمال و ميّزت الهدى من الضّلال، شرعت في تأسيس أساس بيت المعرفة و رفع قواعده و تنوير مشكاة القلب في زجاجة الصدر بإيقاد مصباح العلم لاستكشاف رموزه و فوائده؛ و أمهلنى الأجل و ساعدني التّوفيق من الله الأجلّ إلى الفوز بملاقاة سدنة العلوم الشرعية و ملازمة خزنة الأصول الأصليّة و الفرعية، منابع بحار رحمة الله و بركته و مجامع فيوض معرفة الله و حكمته؛ و لقد صار كثرتهم في البلاد سبباً لشيوع تحصيل المعارف بين العباد؛ فكم من مدارس انعقدت للعلماء الأعيان و مجامع انتظمت للفضلاء المشار إليهم بالبنان، و كان فيهم من المحدّثين و الفقهاء و الراوين لأحاديث الأئمّة الأصفياء - عليهم التّحيّة و الثناء -، الخادمين لأخبارهم، الناشرين لآثارهم، الآخذين بحائط الدين، المقتفين لآثار الأئمّة الهادين المجتبين عن مواقع الزّلل، المحتاطين في الفتوى و القول و العمل، جمّ غفير قلّما يوجد في القرون الخالية منهم، إلا واحد بعد
واحد، أو وارد بعد وارد.
فصرفت أكثر عمري و معظم دهري في ملازمتهم و معاشرتهم و الحضور في مدارسهم و مجالسهم و التلمذ(1)عندهم و الأخذ عنهم فقرأت عليهم و قرءوا عليّ و سمعت منهم شطراً وافياً من كتب العلوم الدّينيّة و مصنفات العلماء الإماميّة و أخذت منهم أكثر مقرواتهم و مسموعاتهم و مجازاتهم، و استجزت من بعضهم كلّما جازت له إجازته و ساغت له روايته؛ و بالجملة بلغت جهدي في الاستفادة من إفاداتهم و الاستفاضة من إفاضاتهم؛ فكم من مسائل معضلة انحلّت في مدارسهم و فوائد جليلة ظهرت لي في مجالسهم؛ فلعمري كانت مشاهدتهم لتهذيب الاستبصار كافياً و مكالمتهم لإرشاد سكنة مدينة العلم وافياً؛ إذ هم خلاصة الرّجال لتمهيد قواعد الاحكام و تنقيح شرائع الإسلام؛ تذكرة و ذكرى لأولي الألباب(2)
تهذيب/تهذيب الأحكام شيخ طوسى؛ الاستبصار/الاستبصار همو؛ كافى/الكافى شيخ كلينى؛ إرشاد/الإرشاد شيخ مفيد؛ مدينة العلم/مدينة العلم شيخ صدوق (كه متأسّفانه مفقودست و بخشهائى از آن در كتب ديگر آمده است؛ اين كتاب را خامس اصول اربعۀ شيعه گفته اند)؛ وافى/الوافى فيض كاشانى؛ تمهيد قواعد/تمهيد القواعد الاُصوليّة و العربية لتفريع الأحكام الشرعيّة از شهيد ثانى؛ قواعد الأحكام/قواعد الأحكام في مسائل الحلال و الحرام از علّامۀ حلّى؛ تنقيح/تنقيح القواعد (/تنقيح قواعد الدين المأخوذ من آل يس عليهم السلام) از همو؛ شرائع الإسلام/شرائع الإسلام في مسائل الحلال و الحرام از محقّق حلّى؛ تذكرة/تذكرة الفقهاء علّامۀ حلّى؛ ذكرى/ذكرى الشيعة في أحكام الشريعة از شهيد اوّل.
«رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ وَ إِقٰامِ اَلصَّلاٰةِ وَ إِيتٰاءِ اَلزَّكٰاةِ1) . التلمّذ/چون مصدر «تلمّذ» در اغلب كتب لغت موجود نيست، معمولاً آن را در شمارِ غلطهاى مشهور محسوب داشته و تحريف شدۀ «تَتَلْمذ» دانسته اند ولى بعضى هم چون صاحب معيار اللغة هر دو را ذكر كرده اند (براى آگاهى بيشتر، نگر: نشريۀ دانشكدۀ ادبيّاتِ تبريز، سال 1، ش 2).
2) . فلَعمري كانت مشاهدتهم لتهذيب.... لأولى الألباب/در اين عبارت صاحب مناقب الفضلاء را نظر به اسماء كتبى چند در علوم دينى است كه بر دست علماى اماميّه - رضوان الله عليهم أجمعين - تصنيف و تأليف شده اند:
يَخٰافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ اَلْقُلُوبُ وَ اَلْأَبْصٰارُ * لِيَجْزِيَهُمُ اَللّٰهُ أَحْسَنَ مٰا عَمِلُوا وَ يَزِيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ اَللّٰهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشٰاءُ بِغَيْرِ حِسٰابٍ»(1).
و كان عامّة النّاس بميامن اقتباس أنوارهم و الاستفاضة من قطرات بحارهم في أمن و إيمان و سلامة و إسلام و نعمة و إحسان و عافية مجلّلة و رزق طيب هنيء واسع من غير دافع و رافع و مانع؛ كلّ ذلك من فضل الله المنّان عليهم و لطفه الخاص بين يديهم(2).
و لكن الإنسان لمّا كان من عادته الكفران لدى حصول الغنى و الطغيان بعد أن رآه استغنى(3)فطفقوا يتناسون ما فضل الله عليهم من النّعم، فلم يشكروه و لم يذكروه على ما عليهم أنعم بل غيّروا ما بأنفسهم حتى غيّر الله ما بهم من نعمه و غضب عليهم؛ فبدّل نعمته بنقمة(4)فختم على قلوبهم و سمعهم و أبصارهم و اولئك هم الغافلون(5)فوا عجبا لِمَ لم يقرءوا قول الله عزّ و جل: «وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً قَرْيَةً كٰانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتِيهٰا رِزْقُهٰا رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكٰانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اَللّٰهِ فَأَذٰاقَهَا اَللّٰهُ لِبٰاسَ اَلْجُوعِ وَ اَلْخَوْفِ بِمٰا كٰانُوا يَصْنَعُونَ»(6).
فتغيّر ذلك الزمان و تنزل عاماً فعاماً إلى أن فشا الظلّم و الفسوق و العصيان في
1) . رجالٌ... حسابٍ/قرآن، س 24، ى 37 و 38.
2) . بين يديهم/خ ل: لديهم.
3) . الطغيان بعد أن رآه استغنى/نگرنده است به: «كَلاّٰ إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَيَطْغىٰ * أَنْ رَآهُ اِسْتَغْنىٰ» (قرآن. س 96، ى 6 و 7).
4) .... بل غيّروا ما... /در سياق، تا اندازه اى نگرنده است به دو عبارت از قرآن: س 8، ى 53؛ و س 13، ى 11.
5) . فختم على قلوبهم و سمعهم و أبصارهم/در سياق، نگرنده است به عباراتى از قرآن: س 2، ى 7؛ و س 6، ى 46؛ و س 45، ى 23.
6) . و ضرب الله... يصنعون/قرآن س 16، ى 112.
أكثر بلاد ايران و ظهرت الدواهى في جلّ الآفاق و النواحي، لا سيّما عراق العجم و العرب؛ فلم يزل ساكنوها في شدّة و تعب و محنة و نصب و انطمس العلم و اندرست آثار العلماء و انعكست أحوال الفضلاء و انقضت ايّام الأتقياء حتّى أدرك بعضهم الذلّ و الخمول و أدرك بعضهم الممات فثلم في الإسلام ثلمات(1)و ضعفت أركان الدّولة و وهنت أساطين السّلطنة حتّى حوصر بلدة أصفهان و استولت على أطرافها جنود أفغان؛ فمنعوا منها الطعام و فشا القحط الشديد بين الأنام و غلت الأسعار و بلغت قيمة لم يبلغ إليها منذ خلقت الدنيا و من عليها و صارت سكنة أصل البلاد، إمّا مقيمين فيه جائعين و عن المشي و القيام عاجزين، مستلقين على أقفيتهم في فراشهم لا يقدرون على السعي في تحصيل معاشهم، أو مشرفين على الهلاك في مجلسهم يجودون للموت بأنفسهم، حتّى صاروا أمواتاً غير مدفونين في قبورهم و إن اتّفق دفن بعضهم و قليل ما هم ففي دورهم، و إما هاربين من داخل البلد إلى الخارج فأرسل عليهم شواظ من نارٍ مارجٍ من صواعق نِصال السّهام و الرماح من جيوش أعدائهم فاستحيوا مخدّرات نسائهم و قتلوا رجالهم و ذبحوا أطفالهم و غصبوا أموالهم و لم يبق منهم إلا قليل نجاهم الأسر و الاسترقاق، فهم أسراء مشدود الوثاق؛ فأكثر سكنة تلك الأقطار إمّا مريض أو مجروح أو مذبوح على التّراب مطروح.
ثمّ آل الأمر إلى أن استولوا على تلك الدّيار فدخلوا في أصل البلدة و تصرفوا في كلّ دار و عقار و جعلوا أعزّة أهلها أذلّة؛ فحبسوا الملك و قتلوا أكثر الأمراء مع بعض السكنة و باد بقية أهلها و خرب جبلها و سهلها و لم يبق من أوطانها إلا مقر يتيم ذي مقربة أو مسكين ذي متربة.
1) . فثلم في الإسلام ثلمات/نگرنده است به حديث «إذا مات المؤمن الفقيه ثلم في الإسلام ثلمة لا يسدها شيء» (المحجّة البيضاء، صحّحه و علّق عليه: على أكبر الغفّاري، ج 1، ص 28).
فيا أسفاً على الدّيار و أهلها سيّما الخُلّان و الأصدقاء! و وا حزناه على تخريب المدارس و المعابد و فقدان العلماء و الفضلاء و الصلحاء! و وا مصيبتاه على اندراس كتب الفقهاء و انمحاء آثارهم بين الأذكياء الطالبين للاهتداء!
و لست أفشي لديك مما قصصت عليك شكاية الدهر الغرّار الفتون بل إنّما أشكو بثّى و حزني إلى الله «وَ أَعْلَمُ مِنَ اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ»(1)ثم إنّى و إن كنت في تلك الأحوال مبتلى بالضّرب و الحبس و غصب الأموال إلا أن الله تعالى بمنّه و طوله تفضَّل عليَّ بحفظ العِرض و الحياة و الإيمان و بقاء بعض الأهل و الأولاد و الإخوان و نزر من الأقارب و الخلان، و كنت قد حمدت الله ربّي في خلال تلك الأحوال راجياً من الله سهولة المخرج متمسّكاً بذيل الصّبر - فإنَّ الصَّبر مفتاح الفَرَج(2)- محتسباً من الله الأجر مفوّضاً إليه كلّ أمر لكن لما تعسَّرت في أصل البلد إقامتي لكثرة الشدائد و الدواهي ترحَّلتُ إلى بعض القرى(3)في جمع من إخواني في الدين و خلاني المتّقين - خَلَّد الله ظلالَهم و كثر أمثالَهم - و لما كانت تلك القرية آمِنة مطمئنّة يأتيها رزقُها رَغداً من كلّ مكان(4)، اطمأنّ قلبي فيها بعض الاطمينان، فحمدت الله - سبحانه - ثانياً و أقمت فيها متوكّلاً عليه «لَعَلَّ اَللّٰهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذٰلِكَ أَمْراً(5)وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اَللّٰهَ بٰالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اَللّٰهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْراً»(6).
1) . و أعلم من الله ما لا تعلمون/قرآن س 7، ى 62.
2) . الصبر مفتاح الفرج/مثلى است مشهور/گفته اند كه حديث است (امثال و حكم، ج 1، ص 255) و جلال الدين بلخى بارها در اشعارش و همچنين مجالس سبعه (چاپ سبحانى، ص 82) آن را به كار برده.
3) . بعض القرى/ «هي قرية خاتون آباد - صانها الله عن الفتنة و الفساد و جعلها مأمناً للمؤمنين أبد الآباد - منه رحمه الله».
4) . آمِنة... كلّ مكان/سنج: قرآن، س 16، ى 112.
5) . لعلّ الله يحدث بعد ذلك أمراً/قرآن، س 65، ى 1.
6) . و من يتوكّل... قدراً/قرآن، س 65، ى 3.
ثم انّه كان من جملة الراحلين إلى تلك القرية من لم يسمح الزّمان بمثله في عدله و فضله، و هو المولى الأولى التقيّ النقيّ الزّكيّ الذّكيّ المتوقِّد المتفّرِد الفاضل الكامل العالم العامل، الثّقة النّقة العدل البدل، الآخذ بحائط الدّين في زمرة المتّقين، الحاوي لمنقبتي العلم و العمل، النّائي عن رذيلتي الخطاء و الزلل، صاحب المناقب الجليلة، جامع المراتب النّبيلة، المعتلي من الكمال ذروة سنامه، الفائق في العلم و الورع أبناء أيّامه، وحيد اهل العصر و فريد أبناءِ الدهر، صاعد مصاعد الخير و التقى، عارج معارج الأدب و النهى، حاوى فنون العلم و أصناف الكمالات، حائز قصبات السبّق في مضامير السعادات، خلاصة الفضلاء و زبدة الأذكياء، أعنى الأخ في الله و الخليل لوجه الله، المخصوص من الله بالذهن الثّاقب و الفهم الدارى، المولى زين الدين الخوانساري، لا زالت سماء فطنته النقّادة مزيّنة بالدراري.
و لما تفرّست منه آثار المنقبة و الكرامة و توسمت منه أنوار المحمدة و السعادة فسررتُ برؤيته و انتفعت بصحبته، و لم أقصر سعياً في مرافقته و مجالسته و لم آل جهداً في مصاحبته و محادثته، حتّى حصلت بيني و بينه مودّة ايمانيّة و خلة روحانيّة؛ فوجدته بحراً مشحوناً بلئالئ الورع و التقوى و كنزا مملوّاً من فرائد الفضل و النهى و الفيته ممّن نال إلى ذُرَى المعالى بكدّ الأيّام و سهر الليالي(1)، و بلغ جهده في تشييد معاقد العلوم العقليّة و النقلية و رقى في مراقى المعارف الدّينية و المسائل الشرعيّة، مع رفض الأعراض الفاسدة و ترك الأهواء الكاسدة، من غير جدال و لا مراء و لا سُمعة و لا رياء - أعاذنا الله و سائر المؤمنين عنها، و رزقنا الوصول إلى ما يوجب السعادة في الاُولى و الاخرى.
1) . ممّن نال إلى ذُرَى المعالي بكدّ الأيّام و سهر الليالي/نگرنده است به بيت مشهور: بقدر الكدّ تكتسب المعالي فمن طلب العُلىٰ سهر اللّيالي
ثم إنّه - حقّق الله رجائه و ظنه - لمّا أراد أن يتأسّى بسلفنا الصالحين و ينتظم في سمط رواة أخبار الأئمّة الطاهرين و أن يكون مع الصادقين(1)- صلوات الله عليهم أجمعين - أمرني بأن اُجيز له ما صحّت روايته و أبيحت لي اجازته؛ فبادرت إلى ذلك إذ كنت أعدّه على نفسي فرضاً، لا نفلاً، و ان لم أكن أجد نفسي الخاطئة له أهلاً؛ فاستخرت الله - سبحانه - و أجزت و أبحت له أن يروي عنّي كلّما صحّت لي روايته و ساغت لي إجازته مما صنّف في الإسلام، من مؤلّفات الخاصّ و العام، في فنون العلوم، من التفسير و الحديث و الدعاء و الأصولين(2)و الفقه و التجويد و المنطق و الصرف و النحو و اللغة و المعاني و البيان و غير ذلك ممّا له دخل في علوم الدين و يكون سبباً للدخول في زمرة المتّقين، لا سيما ما اشتملَتْ عليه إجازات العلّامة(3)و الشهيدين(4)و الشيخ حسن(5)- قدّس الله أسرارهم - خصوصاً الصحيفة السجّادية - صلوات الله على من ألهمها - و الكتب الأربعة في الحديث لأبي جعفرين المحمدّين الثلاثة(6)أعنى الكافي و الفقيه(7)و التهذيب و الاستبصار التي عليها المدار في تلك الأعصار و هي المفزع في هذا الزمان و إليها المرجع في استنباط أحكام الإيمان و ما حواه فهرس كتاب بحار الأنوار من كتب أصحابنا
1) . أن يكون مع الصادقين/نگرنده است به عبارت قرآنى «يا أيها الذين آمنوا اتّقوا الله و كونوا مع الصادقين» (س 9، ى 119) كه بنا بر گزارش برخى مفسّران و بعضى احاديث مراد از آن «آل محمّد» - صلوات الله و سلامه عليهم - أجمعين اند (تفسير الصافى، ج 1 ص 387 و 388). كار برد و سخن محقّقِ خاتون آبادى، صاحب مناقب الفضلاء، نيز ناظر به همين معناست.
2) . الأصولين: مُراد اصولِ دين و اصولِ فقه است.
3) . العلّامة/مُراد علّامۀ حلّى است.
4) . الشهيدين/مُراد شهيد اوّل، صاحب لمعه، و شيهد ثاني، شارح، لمعه اند.
5) . الشيخ حسن/مُراد حسن بن زين الدّين يعنى نجل شهيد ثانى و صاحب معالم الدين، است.
6) . المحمّدين الثلاثة/يعنى شيوخ جليل القدر، كلينى و صدوق و طوسى.
7) . الفقيه/رمز اختصارى تداول يافته براى كتاب من لا يحضره الفقيه شيخ صدوق.
المحدّثين التي تكفل بضبط أخبارها و تصحيحها و تبيين معضلاتها أبواب ذلك الكتاب المستطاب، بحق روايتي و إجازتي عن مشايخي الكرام و أسلافى الفخام - رضي الله عنهم.
و لما كانت طرقي و أسانيدي إليها أكثر من أن أوعيها تلك الكراريس و الأجزاء بل لكثرة شحونها تأبى عن العَدِّ و الإحصاء، أذكر له هنا بعضاً ممّا هو عندي أوثقها و أعلاها و أشرفها و أقواها.
فأقول: منها ما أخبرني به قراءة عليه نبذاً من الكتب الأربعة و بعضا من مجلّدات بحار الأنوار و غير ذلك و قرأه عليّ و سماعا نبذاً أخر و مناولة بعض الكتب و إجازة جميع مقرواته و مسموعاته و مجازاته، و بالجملة كلّما ساغت له إجازته و جازت له إجازته جدّى و شيخي و أستادي و من إليه في العلوم العقليّة و النقلية استنادي، ملاذ المحدّثين في كلّ الأعصار و معاذ المجتهدين في جميع الأمصار، غوّاص بحار أنوار الحقائق برأيه الصائب و مشكاة أنوار أسرار الدقائق بذهنه الثاقب حياة قلوب العارفين و جلاء عيون السالكين، و ملاذ الأخيار و مرآة عقول أولى الأبصار، مستخرج الفوائد الطريفة من أصول المسائل، مستنبط الفرائد اللطيفة من متون الدلائل(1)
مرحوم محدّث نورى نيز در آغاز الفيض القدسى به چنين طُرفه كارى اى دست يازيده.
مبيّن غامضات مسائل الحلال و الحرام، و موضح مشكلات القواعد و الأحكام، رئيس الفقهاء و المحدثين، آية الله في العالمين أسوة المحقّقين و المدققين، من أعاظم العلماء و قدوة المتقدّمين و المتأخرين، من فحول أفاخم المجتهدين و الفقهاء شيخ الإسلام و ملاذ المسلمين و خادم أخبار1) . غوّاص بحار أنوار الحقائق... /اشارات طُرفه كارانۀ صاحب مناقب الفضلاء به اسماء كتب مرحوم مجلسى - بحار الأنوار، مشكاة الأنوار، حياة القلوب، جلاء العيون، ملاذ الأخيار، مرآة العقول، الفوائد الطريفة - در ضمن كلام، بر خواننده پوشيده نيست.
الأئمّة المعصومين، المحقّق النّحرير، العلّامة المولى محمّد باقر المجلسي - طيّب الله مضجعه و رفع مقامه في دار الكرامة و نجاه و عصمه من أهوال يوم القيامة و بيض وجهه يوم الحسرة و الندامة -، عن عدّة من الأفاضل الكرام و جماعة من العلماء الأعلام.
منهم والده الفقيه النبيه العلّامة و الفاضل الكامل الفهّامة شيخ الفقهاء و المحدثين و رئيس الأتقياء و المتورعين، مقتدى الأنام في زمانه و مفتى مسائل الحلال و الحرام في أوانه، زبدة العارفين و قدوة السالكين و جمال الزاهدين، و نور مصباح المجتهدين و ضياء المسترشدين، صاحب الكرامات الشريفة و المقامات المنيفة، الواصل إلى رحمة ربّه الغنيّ، المولى محمّد تقى المجلسي - روّح الله روحه القدسي؛ و شيخه الأفضل الأكمل المحقّق المدقّق النحرير العلّامة المولى حسنعلى التستري(1)
(نگر: الروضة النضرة [\طبقات أعلام الشيعة، القرن الحادى عشر]، ص 150-152.
- رحمه الله تعالىٰ -؛ و سيد الحكماء و المتألهين و قدوة المحقّقين و المدققين، الشيخ المحقّق الأعظم و السيد النحرير الأفخم علّامة العلماء في زمانه و أفضل المحقّقين في أوانه، الزاهد البارع التقي، الأمير رفيع الدين محمّد النائيني(2)- قدّس الله روحه الشريف -؛ و الحبر الفاضل، العالم الماهر1) . المولى حسنعلى التسترى/ابن عبد الله بن حسين، از علماى عصر شاه صفى و شاه عبّاس دوم است كه از والدش و همچنين شيخ بهائى و قاضى معزّ الدين محمّد، بنا بر اجازاتى كه از ايشان دارد، روايت مى كند. او از مشايخ مجلسى يكم است. از تلاميذش شرف الدين على بن جمال الدين المازندرانى است و تاج الدين حسن والد فاضل هندى هم از او روايت مى كند. مدّتى در مدرسۀ ملّا عبد الله مدرّس بوده.
2) . الأمير رفيع الدين محمّد النائيني/ابن حيدر الطباطبائي، مشهور به «رفيعا»، صاحب الشجرة الإلهيّة در كلام، در گذشته به هفتم شوّال 1082 (نگر: الروضة النضرة، ص 226).
الكامل، المحقّق الزكي، الأمير محمّد قاسم القهبائي(1)- رفع الله درجته -؛ و العالم الصالح الرضي المرضي، مولانا محمّد شريف الرويدشتى(2)- طاب ثراه -، بحق روايتهم قراءة و سماعا و اجازة.
عن الشيخ الأعظم و المولى الأفخم، البحر الزاخر و العالم الماهر، قدوة العلماء في الأعصار و زبدة الفضلاء في جميع الأمصار، الحبل المتين للأنام في عصره الشريف، و العروة الوثقى في دهره المنيف، رئيس المحدّثين و الفقهاء و الأوتاد، ناشر آثار بيوت العصمة و الطهارة بعد اندراسها بين العباد، آية الله في العالمين، شيخ الإسلام و المسلمين، بهاء الملّة و الحق و الدين، محمّد العاملي(3)- ضاعف الله بهائه و أعظم أجره -؛
عن والده الفقيه النبيه، المحقّق الورع الزكيّ، عزّ الدين الحسين بن عبد الصمد الحارثي الهمداني(4)- نوّر الله ضريحه -؛
1) . الأمير محمّد قاسم القهبائى/سراج الدين، ابن المير محمّد الطباطبائى؛ از شاگردان شيخ بهائى است و در علوم حديث و رجال و فقه و كلام و جز آن آثارى دارد. مجلسى دوم و ابو القاسم بن محمّد جرفادقانى از او روايت مى كند. خاصّة در بارۀ فعّاليّتش در شاخۀ حديث و رجال، نگر: الروضة النضرة، ص 451 و 452.
2) . مولانا محمّد شريف الرويدشتى/ابن شمس الدين الايجى (اژه اى)؛ از شاگردان شيخ بهائى و عزّ الدين عبد الله بن حسين تسترى است. وى از مشايخ مجلسى ثانى بشمار است. (نگر: الروضة النضرة، ص 260).
3) . بهاء... الدين محمّد العاملى/مُراد شيخ بهائى است.
4) . عزّ الدين الحسين بن عبد الصمد الحارثي الهمداني/وى كه والد شيخ بهائى است، از شهيد ثانى مجاز است و اجل تلامذۀ شهيد مى باشد كه شهيد اجتهادِ او را تصديق كرده. ولادتش به 918 و وفاتش در 984 رخ داده. دو پسرش، بهاء الدين محمّد و أبو تراب عبد الصمد، و ميرداماد و حسن بن على بن شدقم مدنى و ملك على تبريزى و رشيد الدين بن ابراهيم اصفهانى و ميرزا ابراهيم بن مراد حسينى، همه از طريق اجازه، از وى روايت مى كنند. (نگر: إحياء الدّاثر [\طبقات أعلام الشيعة، القرن العاشر]، ص 62 و 63).
عن زبدة العلماء المحقّقين و قدوة الفضلاء المدقّقين، أفقه الفقهاء المتأخّرين و أكمل العلماء المتبحّرين، ملاذ الفرقة المحقّة و مرجع الطائفة الإمامية، الجامع لمنقبتي الفضل و السعادة، و الحاوي لفضيلتي الزهد و الشهادة، السعيد الشهيد، زين الملّة و الدين بن علي بن أحمد الشامي العاملي(1)- رفع الله درجته كما شرف خاتمته -؛
عن شيخه الأجل الورع البدل نور الدين علي بن عبد العالي الميسي(2)- طيّب الله رمسه -؛
عن الشيخ الجليل النبيل، شمس الدين محمّد بن المؤذن الجزينى(3)- برّد الله مضجعه -؛
عن الشيخ الأكمل الأفضل، ضياء الدين علي(4)- نوّر الله تربته -؛
1) . زين... الدين بن على بن احمد الشامى العاملى/مُراد شهيد ثانى است.
2) . نور الدين على بن عبد العالى الميسى/شيخ آقا بزرگ را «زين الدين» گفته؛ محقّق كركى هم در اجازه اش به او، «زين الملّة و الحق و الدين» مى گويد. وى شهرت به «ابن مفلح» داشته و عمدۀ مشايخش، همانا شمس الدين محمّد بن محمّد بن داود، مشهور به ابن المؤذن جزينى، و شمس الدين محمّد صهيونى اند. تبرّكاً و براى ازدياد طريق از محقّق كركى هم اجازه گرفته است. گروهى از جمله دو پسرش، جعفر و ابراهيم، و شهيد ثانى، و والدش على بن احمد، از او روايت مى كنند. در گذشت وى به سال 938 رخ داده است. (نگر: إحياء الداثر، ص 165 و 166).
3) . شمس الدين محمّد بن المؤذن الجزينى/او محمّد بن محمّد بن داود، شهير به ابن المؤذن جزينى، است و عمدۀ مشايخ وى، عزّ الدين حسن بن عشره و احمد بن فهد حلّى اند. (نگر: الضياء اللامع [\طبقات أعلام الشيعة، القرن التاسع]، ص 132 و 133).
4) . ضياء الدين على/وى، ضياء الدين ابو القاسم على، پسر شهيد اوّل، محمّد بن مكّى، است. خود شهيد اوّل اجازه اى براى او و دو برادرش، رضى الدين محمّد و جمال الدين، حسن نوشته كه در اجازۀ كبيره ى صاحب معالم ذكر شده. تاج الدين محمّد بن قاسم معيّة ديباجى (م. 776) هم اجازه اى نوشته براى شهيد و دو پسرش، محمّد و همين على. (نگر: الضياء اللامع، ص 99 و 100).
عن والده السعيد الرشيد، أعني الشيخ الأعظم و النحرير الأفخم، محقّق غوامض المسائل ببيانه الشريف، و مبين مباحث دروس الأحكام بلمعةٍ من درّى ذهنه المنيف، قواعد أنظاره نافعة للمفيد و المستفيد، و فوائد نكت أنظاره ذكرى لمن كان له قلب او ألقى السمع و هو شهيد(1)، قدوة العلماء و عمدة الفقهاء، الفائز من بين العلماء بالوصول إلى درجة الشهداء، الشيخ شمس الدين محمّد بن مكّي(2)- جزاه الله تعالى من الإيمان و أهله خير الجزاء -؛
عن نجم المحقّقين، فخر المدقّقين، الشيخ الأجلّ الأكرم الأكمل الأمجد، أبي طالب محمّد(3)- رفع الله مقامه -؛
عن والده العلّامة المحقّق الفهّامة، زبدة الفقهاء و عمدة الفضلاء، بحر الحقائق و المعارف و كنز الدقائق و اللطائف، أفكاره الشريفة تبصرة للبلوغ إلى نهاية المرام لمن طلب و أنظاره اللطيفة تذكرة للإرشاد إلى تحرير قواعد الأحكام للوصول إلى منتهى المطلب(4)، ملاذ الفقهاء و المتكلمين، و مرجع الفضلاء و المحققين، البحر الزاخر الذي لا يساحل، و الحبر الماهر الذي لا يناضل، آية الله في العالمين، جمال الحقّ و الملة و الدين، الحسن بن يوسف بن المطهّر الحلّي(5)- طهّر الله مضجعه بمياه الرضوان و أحله أعلى غرف الجنان -؛
1) .... مبيّن مباحثِ دروس.. /اشارات محقّق خاتون آبادى به اسامى كتب شهيد - دروس، لمعه، ذكرى، البيان، القواعد الكلّيّة، بر خواننده پوشيده نيست.
2) . الشيخ شمس الدين محمّد بن مكّى/مُراد شهيد اوّل، صاحب اللمعة الدمشقيّة است كه طُرُقِ شمارى از اجازات بدو مى انجامد.
3) . أبى طالب محمّد/فخر الدين حلّى مشهور به فخر المحقّقين، فرزند گران مايۀ علّامۀ حلّى است، در گذشته به شب جمعه 25 جمادى الثانى سال 771 ه. ق. از او پدرش و كثيرى از او روايت كرده اند. (نگر: الحقائق الراهنة [\طبقات أعلام الشيعة، المائة الثامنة]، ص 185).
4) .... تبصرة للبلوغ إلى نهاية المرام.. /اشارت خاتون آبادى به اسماء شمارى از آثار علّامۀ حلّى - تبصرة المتعلّمين، نهاية المرام، تذكرة الفقهاء، قواعد الأحكام، منتهى المطلب، و... - بر خوانندۀ نكته بين پوشيده نيست.
5) . الحسن بن يوسف بن مطهّر الحلّى/مراد علّامۀ حلّى مشهور است.
عن والده الفاضل الجليل الفقيه السعيد، سديد الدين يوسف(1)رحمه الله؛ و شيخه الأجلّ الأمثل الأكمل الأعظم، عمدة الفقهاء و زبدة العلماء، رأس المحقّقين و رئيس المجتهدين، الشيخ المحقّق، نجم الملّة و الدين أبي القاسم جعفر بن الحسن بن يحيى بن سعيد(2)- شكر الله سعيه -؛
عن السيّد الشريف النسابة، فخار بن معدّ الموسوي(3)رحمه الله؛
عن الشيخ الجليل أبي الفضل شاذان بن جبرئيل القمي(4)- طاب ثراه -؛
عن الشيخ الفقيه، العماد محمّد بن أبي القاسم الطّبري(5)
منابع قديم در نسبت اين عالم «كجى» يا شبيه آن ضبط كرده اند و در الثقات العيون «كحى» ضبط شده و - احتمالاً به قلم طابع - همان «كوهى» دانسته شده. ولى ظاهراً چنين نيست و چنانكه مرحوم محدّثِ ارموى در استدراك الفهرست شيخ منتجب الدين (ص 449) بتفصيل نوشته همان «كجى» (نسبت به «كجه») صحيح است. نگارنده نيز زمانى در شهر چالوس از برخى فضلا قريب به همين ضبط را در مورد نام يكى از نواحى مازندران شنيده است.
- طيّب الله ضريحه -؛1) . سديد الدين يوسف/ابن على بن محمّد بن مطهّر، والد علّامۀ حلّى؛ از نجيب الدين محمّد بن نما، فخار بن معد، على بن طاوس، سالم بن محفوظ، حسين بن رده، محمّد بن معد بن على، على بن ثابت سوراوى، محمّد بن حسن بغدادى، يحيى بن محمّد بن فرج سوراوى، خواجه نصير الدين طوسى، أحمد بن يوسف بن أحمد عريضى، و جز ايشان روايت مى كند. (نگر: الأنوار الساطعة [\طبقات أعلام الشيعة، المائة السابعة]، ص 209).
2) . أبى القاسم جعفر بن حسن بن يحيى بن سعيد/نجم الدين هذلى حلّى؛ مراد محقّق حلّى، صاحب شرائع الاسلام است.
3) . فخار بن معد الموسوى/ابن فخار بن أحمد، شرف الدين أبو على، در گذشته به سال 630. طرق روايت و اجازۀ حول وى را بنگريد در: الأنوار الساطعة، ص 129 و 130.
4) . أبي الفضل شاذان بن جبرئيل القمى/ابن اسماعيل بن أبي طالب، سديد الدين؛ چُنان كه مرحوم شيخ آقا بزرگ آورده، شيخ محمّد بن جعفر مشهدى و سيد فخار بن معد از او دانش آموخته اند. وى اجازه اى براى سيد محيى الدين محمّد بن عبد الله بن زهره و والدش عبد الله، نوشته. معالم العلماء را هم بر مصنّفش ابن شهرآشوب خوانده (نگر: الثقات العيون [\طبقات أعلام الشيعة، القرن السادس]، ص 128). بر فرمودۀ شيخ مى افزايم: شاذان كتابِ مناقب آل أبي طالب عليهم السلام را هم از ابن شهرآشوب روايت مى كند و اين از نبشتۀ روى دستنوشتِ كهن آن موجود در اصفهان دريافتنى است (نگر: مقالۀ «دست نوشتى عتيق از مناقب ابن شهرآشوب» از نگارنده در آينۀ پژوهش، سال هشتم؛ و: مناقب آل أبى طالب عليهم السلام، تحقيق نگارنده، ج 1، آمادۀ انتشار).
5) . العماد محمّد بن أبي القاسم الطبرى/او، عماد الدين محمّد بن على بن محمّد بن على طبرى آملى است، صاحب بشارة المصطفى كه در فهرست منتجب و أمل الآمل، به سبب شهرت پدرش به كنيه، زير نام محمّد بن أبي القاسم بن محمّد آمده. به قول مرحوم شيخ آقا بزرگ مردى است فراخ روايت (/واسع الرواية). دربارۀ مشايخش نگر: الثّقات العيون، ص 278.
عن الشيخ السديد الجليل النبيل، الفقيه الورع الفاضل، أبي علي الحسن(1)- أسبغ الله عليه المنن -؛
عن والده الشيخ الأعظم الأفخم، شيخ الطائفة المحقّة الإمامية و رئيسها و ملاذها و معاذها في جميع الأعصار و الأمصار، مؤلّف كتابي الأخبار، التهذيب و الاستبصار و غيرهما من كتب الفقه و الكلام و الدعاء المحيية لآثار الأئمّة الأطهار - عليهم صلوات الله ما تناوب الليل و النهار -، أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسي - طيّب الله روحه القدسى -.
ح(2)و عن العلّامة، الحسن بن يوسف بن المطهّر؛
عن والده الشيخ سديد الدين؛
عن الشيخ النبيل الفقيه يحيى بن محمّد بن يحيى بن أبي الفرج السوراوي(3)
1) . أبى على الحسن/وى فرزند برومند شيخ الطائفة ابو جعفر محمّد بن حسن طوسى است و گفته اند: «همۀ تصانيف پدرش را بَر وى خوانده است» (الفهرست، شيخ منتجب الدّين، تحقيق محدّث، ص 46).
2) . ح/ «علامة تحويل السند كما هو عادة المحدثين - رضي الله عنهم -؛ منه رحمه الله».
3) . يحيى بن محمّد بن يحيى بن أبي الفرج السوراوى/شيخ آقا بزرگ (در: الأنوار الساطعة، ص 206 و 207) ترجمۀ او را ياد كرده و بجاى «أبي الفرج»، «الفرج» ذكر كرده اند (چُنان كه ما نيز پيش ازين در همين حواشى به نقل از ايشان ذيلِ ذكر والد علّامۀ حلّى ذكر كرديم).
عن الشيخ الفقيه الجليل، الحسن بن هبة الله بن رطبة(1)
مرحوم شيخ آقا بزرگ (در: الثقات العيون، همان ص) دربارۀ او و برادرش حسين سخن گفته و نوشته اند: «و أما الحسن فلا نعلم روايته عن أبي علي [الطوسى] بلا واسطة». مى گوئيم: در اينجا، از مناقب الفضلاء معلوم مى شود كه وى بلا واسطه نيز از شيخ ابو على طوسى، پورِ شيخ طائفه، روايت كرده است.
عن الشيخ أبي على؛
عن والده شيخ الطائفة - قدّس الله أرواحهم -؛
ح و عن العلّامة الحلّى؛
عن والده؛
عن السيد الأجلّ الأفضل أحمد بن يوسف بن أحمد العريضي العلوي الحسيني(2)
عن برهان الدين محمّد بن محمّد بن علي الحمداني القزويني(3)
در الفهرست شيخ منتجب الدين (همان صفحه) پدر اين شخص ملقّب به «برهان الدين» ياد گرديده كه آثارى هم دارد. مرحوم شيخ آقا بزرگ (در: الأنوار الساطعة، ص 171) گفته كه - در اقوالِ بعضى تراجم نگاران - خَلطى بين اين پدر و پسر رخ داده.
اگر نظر شيخ پذيرفته باشد، لقبِ «برهان الدينِ» مسطور در مناقب الفضلاء محلّ ترديد واقع مى شود.
گفتنى است كه مرحوم محدّىِ اُرمَوى (در: الفهرست، ص 424) اين شخص را با شخصى مذكور در نقض تطبيق كرده اند. كه كنيه اش «ابو اسماعيل» و «ملقّب به ناصر الدين» است؛ فتأمّل.
1) . الحسن بن هبة الله بن رطبة/نام نيايش «رطبة» در دستنوشت مبناى اين ويراست، «بزطبة» آمده بود كه بنا بر تراجم نامه ها اصلاح كرديم. از جمله نگر: الثقات العيون، ص 70.
2) . أحمد بن يوسف بن أحمد العريضى العلوى الحسينى/وى از محمّد بن محمّد بن على حمدانى قزوينى، شاگرد شيخ منتجب الدين، و نصير الدين راشد بن ابراهيم بحرانى روايت مى كند. نگر: الأنوار الساطعة، ص 14 و 15.
3) . برهان الدين محمّد بن محمّد بن على الحمدانى القزوينى/شيخ منتجب الدين (در: الفهرست، ص 105) او را «فقيه فاضل» خوانده.
عن السيّد النسيب الحسيب، فضل الله بن علي الحسيني الراوندي(1)
عماد كاتب اصفهانى، وى را زيارت كرده و دربارۀ او پسرش در خريدة القصر و جريدة العصر گزارش مى دهد. شيخ منتجب الدين رازى هم او را زيارت كرده و بعضى از آثار وى را بر خودش خوانده است (نگر: الفهرست، تحقيق محدّث، ص 96).
عن عماد الدين أبي الصمصام ذي الفقار بن سعيد الحسيني(2)
عن شيخ الطائفة أبي جعفر الطوسي - نوّر الله مراقدهم.
و بتلك الأسانيد عن شيخ المشايخ الفخامة، ملاذ أهل الاسلام، شمس سماء الفضل و العرفان و الدرى الساطع من أفق الإيمان، الشيخ السديد السعيد الملقّب بالمفيد، محمّد بن محمّد بن النعمان - رفعه الله تعالى إلى أعلى درجات الجنان -؛
عن الشيخ الفقيه الثقة النبيل أبي القاسم، جعفر بن محمّد بن قولويه(3)
علّامه او را توثيق كرده و ستوده (نگر: أمل الآمل، ج 2، ص 56).
- طيّب الله تربته -؛1) . فضل الله بن على الحسينى الراوندى/ابن هبة الله، ضياء الدين أبو الرضا؛ صاحب تصانيف جليله. وى تا 548 در قيد حيات بوده و در كاشان مدرسه اى عظيم داشته است. نگر: الثقات العيون، ص 218.
2) . عماد الدين أبى الصمصام ذى الفقار بن سعيد الحسينى/ظاهراً در ضبط نام اين عالمِ دينْورزِ امامى بر قلم كاتب يا نويسندۀ مناقب الفضلاء سهوى رفته و ضبط درست آن همان باشد كه شيخ منتجب الدين آورده: «السيّد عماد الدّين ابو صمصام ذو الفقار بن محمّد بن معبد الحسنى المروزى» (الفهرست، تحقيق محدّث، ص 62). شيخ منتجب جاى ديگرى كه او را ياد كرده، نام پدرش را انداخته و «... ذو الفقار بن معبد الحسنى...» گفته (همان، ص 42؛ نيز سنج: أمل الآمل، ص 116) كه ظاهراً از باب نسبت نواده به نيا، كه ميان قدما معمول بوده بلا اشكال باشد و شايد علّت نبود نام پدرش در مناقب الفضلاء هم پيش از صورت محرّف نام نيا، همين باشد - و العلم عند الله.
3) . جعفر بن محمّد بن قولويه/به شيوۀ قدما در ضبط نامش اختصارى به كار بسته شده. كامل آن چنين است: ابو القاسم جعفر بن محمّد بن جعفر بن موسى قولُويَه. وى از ثقاتِ اماميّه و اجلّاء ايشان در حديث و فقه است و آثار فراوان قلمى كرده. (سنج: رجال النجاشى، تحقيق الشبيرى الزنجانى، ص 123 و 124).
عن الشيخ الأقدم و الأجل الأعظم مشيّد قواعد الملّة البيضاء و مؤسس أساس الشريعة الغرّاء، ركن الفرقة الناجية و ناشر آثار العترة الهادية، شمس الظلام و مبين الحلال و الحرام، الأجلّ الهمام، ثقة الإسلام أبي جعفر محمّد بن يعقوب الكليني، صاحب كتاب الكافي - رضي الله تعالى عنه و حشره مع الأئمّة الطاهرين صلوات الله عليهم أجمعين.
ح و بالأسانيد السالفة عن الشيخ المفيد - روّح الله روحه -؛
عن الشيخ الأجل الأعظم الثقة العدل الراوية، ملاذ الأصحاب و مروج أخبار الأئمّة الأطياب - صلوات الله عليهم - مشيّد معاقد الإيمان، المتولّد بدعاء مولانا صاحب الزمان - عليه و على آبائه صلوات الرّحمن -(1)، المعروف بالصدوق، الملقّب برئيس المحدّثين، أبي جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن موسى بن بابويه القمي، صاحب كتاب من لا يحضره الفقيه و غيره من كتبه المشهورة المعروفة - رضي الله عنه و أرضاه.
ح و منها ما أخبرني به جدّي العلّامة المجلسى - قدّس الله روحه القدّوسى - عن العدّة المتقدّمة ذكرهم - رفع الله قدرهم - بحق روايتهم قراءة و سماعا و اجازة؛
عن شيخهم العالم العابد الزاهد الورع البارع، الفائق التقى الزكي النحرير الأوحدي الثقة الأورعى المحقّق المدقّق، ناشر رايات العلم و الفضل و رافع ألوية التقوى و العدل، قطب المحقّقين و أفضل المتأخّرين، قدوة العلماء و مقتدى الأتقياء، الشيخ الجليل النبيل الرضي المرضّي، المولى عبد الله بن الحسين التستري(2)- رفع الله قدره و أعظم أجره -؛
1) . المتولّد بدعاء مولانا صاحب الزمان - عليه و على آبائه صلوات الرحمٰن - اين ماجَرا در الغيبة شيخ طوسى و رجال نجاشى و إكمال الدين خود صدوق مذكور، و به قولى بين اهل قم امرى مشهور و مستفيض بوده است. نگر: عيون أخبار الرضا عليه السلام، تحقيق: مؤسّسة الإمام الخمينى، ج 1، ص 24 و 25.
2) . عبد الله بن الحسين التسترى/درگذشته به سال 1021 ه. ق. در اصفهان. صاحب آثارى از جمله شرح قواعد حلّى. صاحب نقد الرجال گفته: «ما رأيت أحداً أوثق منه». (نگر: أمل الآمل، ج 2، ص 159 و 160).
عن شيخه الجليل النبيل الزكي، نعمة الله بن أحمد بن محمد بن خاتون العاملى(1)
عن أبيه، أحمد(2)
عن جدّه محمّد(3)- قدّس الله أسرارهم -؛
عن الشيخ التقي النقي، جمال الدين أحمد بن الحاج على العيناثي(4)
عن الشيخ الهمام، زين الدين جعفر بن الحسام(5)
عن السيّد الأجلّ المكنّى بأبي الحسن بن أيوب، الشهير بابن نجم الدين(6)
1) . نعمة الله بن أحمد بن محمّد بن خاتون العاملى/ «كان عالماً فاضلاً جليلاً أديباً شاعراً، من تلامذة الشيخ على بن عبد العالى العاملى الكركى» (أمل الآمل، ج 1، ص 189).
2) . أحمد/ «الشيخ جمال الدين أحمد بن شمس الدين محمّد بن خاتون العاملى العيناثى. يروى عن أبيه، روى عنه الشهيد الثاني العاملي و أثنى عليه، و ذكر انه حافظ متقن، خلاصة الأتقياء و الفضلاء و النبلاء» (أمل الآمل، ج 1، ص 35).
3) . محمّد/ «الشيخ [شمس الدين] محمّد بن خاتون العاملي العيناثى. كان عالماً جليل القدر من المشايخ الأجلاء، يروى عن الشيخ على بن عبد العالي العاملي الكركي، و يروى الشهيد الثاني عن ولده أحمد عنه». (أمل الآمل، ج 1 ص 161).
4) . جمال الدين أحمد بن الحاج على العيناثى/ «من المشايخ الأجلاء، كان صالحاً عابداً فاضلاً محدثاً،...» (أمل الآمل، ج 1، ص 34).
5) . زين الدين جعفر بن الحسام/ «... العاملى العيناثى. فاضل زاهد عابد، من المشايخ الأجلاء» (أمل الآمل، ج 1، ص 45).
6) . أبى الحسن بن أيوب، الشهير بابن نجم الدين/در أمل الآمل (ج 2، ص 63) چُنين معرّفى شده: «السيد حسن بن أيوب بن نجم الدّين الأعرج الحسينى. عالم فاضل...» ولى مرحوم شيخ آقا بزرگ (در: الحقائق الراهنة، ص 37 و 38) او را اين گونه معرّفى مى كند: «الحسن بن أيّوب، بدر الدّين (أو عز الدّين أو فخر الدّين) الشهير بابن نجم الدّين الاطراوى العاملى» و توضيح مى دهد كه ذكر او به شكل «الأعرجى الحسينى» به جاى «الاطراوى العاملى» ناشى از إسقاط بخشى از عبارتى است كه او را روايتگر از عميد الدين عبد المطلب الأعرجى الحسينى (م. 754) معرّفى مى كرده و كاتب فروانداخته، و آنگاه اين سهو به أمل الآمل هم راه يافته و مرحوم شيخ حرّ او را بخاطر همين ضبط غلط، حلّى پنداشته و در قسم ثانى أمل الآمل ياد نموده است. ظاهراً صاحب رياض نخست بار متنبّه اين اسقاط گرديده.
عن الشيخ السعيد الشهيد، محمّد بن مكّي - بردّ الله مضاجعهم.
ح و عن الشيخ نعمة الله؛
عن والده الجليل؛
عن أفقه الفقهاء المتأخّرين و أكمل العلماء المتبحّرين، زبدة أرباب التحقيق و قدوة أصحاب التدقيق، شمس سماء أهل العلم و العرفان و بدر فلك التقوى و الإيمان، ناشر رايات الفرقة المحقّة الإمامية على الجهار، مروّج مذهب الطائفة الناجية و مظهره بعد الاختفاء و الاستتار، شيخ الإسلام و ملاذ المسلمين، مروّج مذهب الأئمّة الطّاهرين - صلوات الله عليهم أجمعين -، الشيخ الأعظم التقى المرضىّ، نور الدين علي بن عبد العالي الكركي العاملي(1)، صاحب كتاب شرح القواعد؛
عن الشيخ الفقيه الجليل، نور الدين علي بن هلال الجزائري(2).
عن الشيخ العارف العابد الزاهد المحقّق الفاضل الجليل الورع التقي الرضي، أحمد بن فهد جمال الدين الحلّي(3).
عن الشيخ الأكرم، علي بن الخازن الحائري(4)، و الشيخ النبيل السديد، علي بن
1) . نور الدين على بن عبد العالى الكركى العاملى/مُراد محقّقِ ثانى (كركى) است در بارۀ او نگر: أمل الآمل، ج 1، ص 121 و 122؛ و احياء الداثر، ص 160 و 161.
2) . نور الدين على بن هلال الجزائرى/وى از شاگردان ابن فهد حلّى و مشايخ ابن أبى جمهور أحسائى و از أجلّ مشايخ محقّق كركى است. كتاب الدرّ الفريد (در توحيد) او راست. شيخ حرّ عاملى و شيخ آقا بزرگ او را «زين الدين» گفته اند. نگر: أمل الآمل، ص 210؛ و: إحياء الداثر، ص 169.
3) . مُراد ابن فهد حلّى معروف، صاحب «عدّة الداعى»، است، كه از جماعتى از شاگردان فخر المحقّقين و شهيد روايت مى كند.
4) . على بن الخازن الحائرى/وى زين الدين ابو الحسن على بن أبى محمّد الحسن بن شمس الدّين محمّدخازن، از تلاميذ شهيد اوّل و از وى مجاز است. نگر: الضياء اللامع، ص 92.
عبد الحميد النيلي(1).
عن الشيخ السعيد، محمّد بن مكي - رفع الله درجاتهم في الجنان و أفاض على مراقدهم شآبيب الغفران.
ح و عن الشيخ الأعظم الأوحدي، مولانا عبد الله التستري(2)- رحمه الله تعالىٰ -؛
عن المولى الأعلم الأزهد الأورع الأتقى الأفضل الأكمل الأشرف الأسنى، البالغ في الفضل إلى ذروة سنامه، و الفائق في الورع و التقوى أبناء أيّامه، بل فاق جلّ الأوائل و الأواخر في العلم و التقى و حاز قصب السبق في مضمار السعادة و الهدى، ففاز بالقدح المعلّى، و هو الثقة النقة العدل الأمين، نور الله في الأرضين، المولى أحمد الأردبيلي(3)، المتوطّن بالغري - أجزل الله انعامه و رفع في دار الخلد مقامه -؛
عن السيّد الأجلّ الأمثل الأكمل السيّد علي بن الصائغ(4)- قدّس الله نفسه -؛
عن الشهيد الثاني - رحمه الله تعالىٰ -.
1) . على بن عبد الحميد النيلى/نظام الدين (رضى الدين)، از شاگردان فخر المحقّقين است. نگر: الضياء اللامع، ص 95.
2) . عبد الله التسترى/ (ثمّ) الاصفهانى، عزّ الدين بن حسين، درگذشته به سال 1021. او را نخستين نشركنندۀ حديث و فقه اخبارى در اصفهان عهد صفوى دانسته اند. صاحب نقد الرجال در زمان حيات وى در باره اش نوشته است: «شيخنا و أستاذنا العلّامة المحقّق المدقّق... أورع أهل زمانه... صائم النهار و قائم اللّيل...». در اصفهان بساط دانش گسترى داشته و برخى از جمله مجلسى اوّل نزد او دانش اندوخته اند تبحّر اصلى اش در اخبار و رجال و اصول بوده و آثار متعدّد قلمى كرده. با ميرداماد مشاجره داشته، مير در دفاع از عقلانى گرى و او از اخباريگرى. (نگر: الروضة النضرة، ص 343-346).
3) . المولى أحمد الأردبيلى/مراد مقدّس (/محقّق) اردبيلى است، در گذشته به صفر 993.
4) . السيّد على بن الصائغ/وى نور الدين على بن عزّ الدين حسين بن محمّد بن محمّد، مشهور به ابن صائغ حسينى موسوى است، فقيهى محدّث و محقّق از تلامذۀ شهيد ثانى. به شب سه شنبه يازدهم ماه رجب سال 980 ه. ق. در گذشته است. (نگر: أمل الآمل، ج 1، ص 119؛ و إحياء الداثر، ص 155-157).
ح و منها ما أخبرني به جدّي العلّامة - طيّب الله مضجعه -؛
قال: أخبرني به السيّد الجليل الشريف الحسيب النسيب، الفاضل الكامل التقي، الأمير شرف الدين على بن حجّة الله الحسن الحسيني الشولستاني(1)، المجاور بالمشهد المقدّس الغروي حيّاً و ميتا - قدّس الله روحه - اجازة في ذلك المشهد الشريف بعد تشرّفي بلَثْم عتبة مولانا سيّد الوصيّين و أمير المؤمنين - صلوات الله عليه و على أولاده الطاهرين -؛
عن السيّد المعظّم المكرّم، الأمير فيض الله بن الأمير عبد القاهر الحسيني التفرشي(2)- رحمة الله عليهما -؛
عن شيخه المدقّق الفهّامة، محمّد(3)
عن والده العلّامة، الشيخ حسن؛
1) . شرف الدين على بن حجّة الله الحسن الحسينى الشولستانى/ظاهراً در 1062 ه. ق. هنوز در قيد حيات بوده است. آثار مختلف به تازى و پارسى دارد. علوم عقلى را بَر فضلاى شيراز و نقليّات را بَر مير فيض الله بن عبد القاهر حسينى تفريشى در تفرش و محمّد بن حسن، سبط شهيد ثانى، خوانده و از ميرزا محمّد استرآبادى روايت مى كند. جمعى از فضلاى عصر از جمله مجلسى اوّل از او روايت مى نمايند. (نگر: الروضة النضرة، ص 402-405).
2) . فيض الله بن الأمير عبد القاهر الحسينى التفرشى/محدّث و متكلم و فقيهى ثقة، زادۀ تفرش، و ساكن مشهد و سپس نجف، بوده است. او را ستوده و گفته اند: «كلّ صفات الصلحاء و الأتقياء و العلماء مجتمعة فيه». گفته شده كه به سالِ 1025 در گذشته ولى مرحوم شيخ آقا بزرگ صحّت را محلّ ترديد مى داند و احتمال مى دهد پس از آن نيز وى حيات داشته است. وى از محمّد سبطِ شهيد ثانى روايت مى كند. گفته اند كه وى كتابى در رجال شيعه داشته است شبيه نقد الرجال. (نگر: الروضة النضرة، ص 443 و 444).
3) . محمّد/ «الشيخ محمّد بن الحسن بن زين الدّين الشهيد الثاني بن على بن أحمد العاملى. كان عالماً فاضلاً محقّقاً مدققاً متبحراً جامعاً كاملاً صالحاً ورعاً ثقة فقيهاً محدّثاً متكلّماً حافظاً شاعراً أديباً منشئاً جليل القدر عظيم الشأن حسن التقرير» (أمل الآمل، ص 138 و 139). از آثار كثير اوست: شرح تهذيب الأحكام، شرح الاستبصار، حاشيۀ أصول الكافى، حاشيۀ الفقيه و... (نگر: همان، همان صفحه).
عن والده الأعظم، الشهيد الثاني - طيّب الله أرواحهم -.
أقول: هكذا ذكر هذا الطريق جدّي - طيّب الله مضجعه - في مفتتح كتاب الأربعين و في بعض إجازاته الّذي كتبه لبعض من تلامذته أيضاً و هو عندي بخطّه الشريف و لعل فيه سهواً من وجهين:
الأوّل أنّ الأمير فيض الله يروي عن الشيخ حسن بن الشهيد الثاني فروايته عن الشيخ محمّد بن الحسن بعيد.
و الثاني: أنّ الشيخ حسن لا يروي عن والده الشهيد الثاني بلا واسطة(1)كما يظهر من رسالته في الإجازات، بل هو يروي عن الشيخ حسين بن عبد الصمد، والد شيخنا البهائي، و هو يروي عن الشهيد الثاني.
و الظاهر أنّه عند تأليف كتاب الأربعين سهى في هذين الموضعين؛ ثم نقل من كتاب الأربعين ما كتب في تلك الإجازة من غير رجوع جديد إلى المأخذ؛ و صوابه ما كتبه في إجازة والدي و هو قبل تأليف كتاب الأربعين، هكذا:
و منها: ما أخبرني به السيّد الشريف الدين الفاضل، شرف الدين علي بن حجّة الله الحسن الحسينى الشولستاني مولداً النجفي توطّناً - نوّر الله مرقده -.
عن السيّد السند الجليل الفاضل الأمير فيض الله بن الأمير عبد القاهر الحسيني التفرشي - رفع الله مكانه -، و الشيخ الأجلّ الأعظم محمّد بن الشيخ الأعلم الأكمل الحسن - رحمه الله تعالى - بحق روايتهما عن الشيخ الجليل، الحسن بن الشهيد الثاني؛
عن الشيخ الفقيه، الحسين بن عبد الصمد، بسنده المتقدّم ذكره (انتهى).
1) . لا يروى... بلا واسطة/سبب اين ظاهراً صِغَرِ سنِّ وى در زمانِ شهادتِ والد ماجدش بوده؛ سنج: أمل الآمل، ص 58 (متن و نيز حاشيۀ منقول از سلافة).
ح و عن السيّد شرف الدين؛
عن قدوة الفضلاء المتبحّرين و السيد السند، ميرزا محمّد بن الأمير على الاسترآبادى(1)قدس سره؛
عن الشيخ السعيد الفاضل، إبراهيم بن علي بن عبد العالي الميسي(2)
عن والده العلّامة - طيّب الله رمسهما -؛
إلى آخر ما مرّ من سنده العالي.
ح و منها: ما أخبرني جدّي العلّامة - طيّب الله مضجعه و مقامه -؛
عن شيخه الجليل النبيل الفاضل العلّامة، الشيخ علي بن محمّد بن الحسن بن الشهيد الثاني(3)- متّعه الله بما أعَدَّه للمؤمنين في الجِنان بحقّ روايته اجازة -؛
عن شيخيه الأمجدين الأوحدين، السيّد نور الدين بن علي بن الحسين بن أبي
1) . ميرزا محمّد بن الأمير على الاسترآبادى/ابن ابراهيم الحسينى، مؤلّفِ منهج المقال و كتب رجالى ديگر. در گذشته به مكّه به سال 1028 ه. ق. (نگر: الروضة النضرة، ص 497).
2) . ابراهيم بن على بن عبد العالى الميسى/شيخ حرّ عاملى او را «عالماً فاضلاً حيَياً زاهداً عابداً ورعاً محققاً مدققاً فقيهاً محدّثاً ثقة جامعاً للمحاسن» وصف كرده و در زهد و عبادت بر پدر بزرگوارش ترجيح نهاده و گفته است: «كان يفضل على أبيه في الزهد و العبادة». همچنين شيخ حر گفته كه به دو واسطه جميع كتب حديث را - به سند معروف - از وى روايت مى كند. (نگر: أمل الآمل، ص 29). (در بارۀ او همچنين نگر: الروضة النضرة، ص 11 و 12).
3) . على بن محمّد بن الحسن بن الشهيد الثاني/وى معاصرِ شيخ حرّ عاملي و در زمان نگارش أمل الآمل ساكن اصفهان بوده است. شيخ حُرّ در بارۀ وى گفته: «أمره في العلم و الفضل و الفقه و التبحر و التحقيق و جلالة القدر أشهر من أن يذكر». از آثارش الدرّ المنثور و همچنين حاشيۀ شرح اللمعة شهرت دارد. نيز او راست الدرّ المنظوم من كلام المعصوم كه شرح كتاب شريف كافى است. (نگر: أمل الآمل، ج 1، ص 129 و 130).
الحسن الحسينيّ الموسويّ(1)و الشيخ نجيب الدين علي بن محمّد بن عيسى(2)- قدّس الله روحهما - بحقّ روايتهما قراءة و اجازة؛
عن شيخيهما العالِمَيْن العامِلَيْن المحقِّقَيْن، جمال الدين أبي منصور الحسن بن الشهيد الثانى، و السيد شمس الدين محمّد بن علي الحسيني، المشتهر بابن أبي الحسن - برّد الله مضجعهم -؛
بحقّ روايتهما عن السيّد علي بن أبي الحسن(3)، و الشيخ عزّ الدين الحسين بن عبد الصمد الحارثى، و السيد العابد نور الدين علي بن السيّد فخر الدين الهاشمي(4)- رحمهم الله تعالىٰ -؛
بحق روايتهم عن الشهيد الثاني رضى الله عنه.
ح و منها ما أخبرني به جدّي العلّامة - طيّب الله مضجعه -؛
عن الشريف العابد الصالح الفاضل التقى المجاور ببيت الله الحرام، الأمير
1) . السيّد نور الدين بن علي بن الحسين بن أبي الحسن الحسينيّ الموسوي/زادۀ به سال 970 و در گذشته به سال 1068 ه. ق وى برادر پدرى صاحب مدارك و برادر مادرى صاحب معالم است (نگر: الروضة النضرة، ص 386). شيخ حرّ عاملى در صِغَرِ سن به درس او در شام حاضر آمده است و محضرش را درك نموده. (نگر: أمل الآمل، ج 1، ص 125).
2) . نجيب الدين علي بن محمّد بن عيسى/در بارۀ وى نگر: الروضة النضرة، ص 414. مرحوم شيخ آقا بزرگ لقب وى (/نجيب الدين) را گزارش ننموده است.
3) . السيّد علي بن أبي الحسن/ «... الموسوي العاملى الجبعى. كان من أعيان العلماء و الفضلاء في عصره، جليل القدر من تلامذة شيخنا الشهيد الثاني، و كان زاهداً عابداً فقيهاً ورعاً» (أمل الآمل، ج 1، ص 117).
4) . السيّد نور الدين على بن السيّد فخر الدين الهاشمى/ «فاضل صالح من تلامذة شيخنا الشهيد الثاني» (أمل الآمل، ج 1، ص 126). در بارۀ داورى علّامۀ صاحب روضات حول اين شخصيّت و نظر شيخ آقا بزرگ در بارۀ اين داورى، نگر: إحياء الداثر، ص 168.
محمّد مؤمن بن دوست محمّد الاسترابادي(1)- قدس الله روحه -؛
عن السيّد الأجل نور الدين بن علي المتقدّم ذكره الشريف، بسنده، المتقدّم آنفاً.
ح و أخبرني جدّي العلّامة - طيّب الله مضجعه -؛
عن السيّد محمّد مؤمن؛
عن السيّد النجيب زين العابدين بن نور الدين علي الكاشاني(2)
و المولى إبراهيم بن عبد الله الخطيب المازندراني(3)
و الشيخ صاحب علي الاسترابادي(4)، جمعياً؛
عن شيخهم المحدّث، المولى محمّد أمين بن محمّد شريف الاسترآبادى(5)
عن الشيخ البارع الورع، ميرزا محمّد الاسترابادي، و السيد المدقّق العلّامة، شمس الدين محمّد العاملي، مصنّف كتاب مدارك الأحكام، - قدّس الله أرواحهم.
ح و منها ما أخبرني بن جدّي العلّامة - طيّب الله مضجعه -؛
1) . الأمير محمّد مؤمن بن دوست محمّد الاسترآبادى/الحسينى المكّى؛ وى را كه در مكّه مجاور بود، در سال 1087 از روى تهمت و در واقع بخاطر تشيّع در حرم شهيد كردند. او فقيه و محدّثى بزرگوار و صهر ملّا محمّد امين استرآبادى بوده است. (نگر: الروضة النضرة، ص 592).
2) . السيّد... زين العابدين بن نور الدين على الكاشانى/ابن مراد بن على بن المرتضى الحسينى؛ وى را در مكّه بخاطر تشيّعش شهيد كردند. او راست مفرّحة الأنام في تأسيس بيت الله الحرام (فارسى). او شاگرد محمّد امين استرآبادى بوده است. (نگر: الروضة النضرة، ص 238 و 239).
3) . إبراهيم بن عبد الله الخطيب المازندرانى/الاسترآبادى؛ در بارۀ وى نگر: الروضة النضرة، ص 3.
4) . صاحب على الاسترآبادى/ابن سلطان على، شاگرد ميرزا محمّد بن على، صاحب كتب ثلاثة در رجال. (نگر: الروضة النضرة، ص 274).
5) . محمّد امين بن محمّد شريف الاسترآبادى/صاحب الفوائد المدنيّة و الفوائد المكّيّة، متصلّب در اخباريگرى و مشهور بدان. در گذشته به مكّه به سال 1036.
عن السيّد السند المحدّث النحرير التقي، السيّد محمّد المشتهر بالسيّد ميرزا الجزائري(1)
همچنين در بارۀ وى نگر: نابغۀ فقه و حديث، تأليف سيّد محمّد جزائرى، چاپ 2، ص 221-224.
- طيّب الله ثراه -؛عن والده الأمجد، شرف الدين علي بن نعمة الله الموسوى(2)- نوّر الله تربته -؛
بحق روايته عن شيخ المحقّقين، عبد النبي بن سعيد(3)الجزائرى(4)
عن شيخه العلّامة، مروّج المذهب، الشيخ نور الدين علي بن عبد العالي الكركي - رفع الله في علّيّين تربته.
ح و أخبرني جدّي العلّامة - طيّب الله مضجعه -؛
عن السيّد ميرزا؛
عن السيّد نور الدين المتقدّم ذكره.
ح و منها: ما أخبرني به جدّي العلّامة، المولى محمّد تقي - طاب ثراه -؛
عن عدّة من العلماء الأعلام، منهم الشيخ البهائي، و العالم النحرير، الأديب
1) . السيّد محمّد المشتهر بالسيّد ميرزا الجزائرى/ابن شرف [الدّين] الحسيني؛ شيخ حرّ عاملى گويد: «كان من فضلاء المعاصرين، عالماً فقيهاً محدثاً حافظاً عابداً، من تلامذة الشيخ محمّد بن على بن خاتون العاملى ساكن حيدرآباد، له كتاب كبير في الحديث جمع فيه أحاديث الكتب الأربعة و غيرها، نرويه عنه» (أمل الآمل، ج 2، ص 275 و 276).
2) . شرف الدين على بن نعمة الله الموسوى/الحسينى الجزائرى، ابن حبيب الله بن نصر الله؛ در بارۀ وى نگر: الروضة النضرة، ص 389 و 390.
3) . سعيد/ «سعد - خ». ظاهراً همين نسخه بدل صحيح است؛ چه او را «ابن سعد الدّين» گفته اند (سنج: الروضة النضرة، ص 358).
4) .... الجزائرى/الغروى الحائرى، در گذشته به سال 1021 ه. ق، صاحب حاوى الأقوال في معرفة الرجال (نخستين كتابى كه رجال در آن بر حسب اقسام اربعه - صحيح، موثق، حسن، ضعيف - مرتّب شده اند). (نگر: الروضة النضرة، ص 358؛ أمل الآمل، ج 2، ص 165 و 166).
اللبيب، القاضي معزّ الدين محمّد بن القاضي جعفر(1)القاضي بالاستحقاق في اصفهان، و الشيخ الفقيه، يونس الجزائري(2)- رضي الله عنهم - بحق روايتهم جميعاً؛
عن الشيخ الأدقّ الأفضل الزكي، الشيخ عبد العالى(3)
عن والده العلّامة نور الدين علي الكركي المروّج - روّح الله روحهما.
ح و منها ما أخبرني به جدّي العلّامة - طيّب الله مضجعه -؛
عن جمّ غفير من الأفاضل و الثقات، منهم والده المبرور، المولى محمّد تقى - قدّس الله روحه -، و السيد الجليل، الأمير فيض الله القهپائى، و المولى محمّد شريف الرويدشتى، - رحمهما الله تعالى - بحق روايتهم قراءة و اجازة؛
عن السيّد الجليل الفاضل البارع، السيّد حسين(4)
مى افزايم: وى از حدود چهل تن از بلاد مختلف (مكّه و مدينه و قدس و نجف و كربلا و كاظمين و مشهد و هرات و قم و كاشان و اصفهان و سمنان و...) روايت مى كند. در بارۀ نگر: الروضة النّضرة، ص 181-183.
بن السيّد حيدر الحسينى الكركي المفتي باصبهان - أسكنه الله بحبوحة الجنان -؛1) . القاضى معزّ الدين بن القاضى جعفر/الاصفهانى؛ از شاگردان عبد العالى (926-993)، پسر على بن عبد العالى كركى، است. (در بارۀ وى، نگر: الروضة النضرة، ص 500).
2) . يونس الجزائرى/ «كان فاضلاً عابداً، من تلامذة الشيخ عبد العالى، يروى عنه عن أبيه الشيخ على بن العالى العاملى» (أمل الآمل، ج 2، ص 350).
3) .... الشيخ عبد العالى/ «الشيخ عبد العالى، هو ابن الشيخ على المروّج، صاحب كتاب شرح القواعد، و كان فاضلاً متبحّراً مُدَقِّقاً و من مؤلَّفاته حاشية الإرشاد في غاية الدّقّة و المتانة - منه رحمه الله.
4) . السيّد حسين/ «السيّد حسين المفتى هو سبط الشيخ، على صاحب شرح القواعد، و كانت بنت الشيخ أمه و كان فاضلاً محقّقاً مدقّقاً، له تأليفات، منها: كتاب في بيان نسبة كلّ من الأئمّة عليه السلام مع الباقى بالتفاضل و التساوى و كذا نسبتهم مع نسبة الأنبياء - صلوات الله عليهم - و هو كتاب نفيس مفيد فيه تحقيقات أنيقة و كانت نسخة الأصل منه بخطّه عندى و له تأليفات آخر رائقة - منه رحمه الله.
عن الشيخ نجيب الدين محمّد بن مكّي بن عيسى بن الحسن العاملي(1)
عن أبيه؛
عن جدّه؛
عن الشيخ إبراهيم الميسى؛
عن والده الجليل علي بن عبد العالي - أجزل الله مثوبتهم.
ح و عن الشيخ نجيب الدّين؛
عن أبيه؛
عن جدّه لاُمّه الشيخ محيي الدين الميسي(2)
عن الشيخ علي الميسي - رحمة الله تعالى عليهم.
ح و عن الشيخ نجيب الدّين؛
عن أبيه؛
عن السيّد نور الدين عبد الحميد الكركي؛
عن الشهيد الثاني - أعظم الله أجورهم.
ح و عن السيّد حسين المفتى رحمه الله؛
عن الشيخ نور الدين محمّد بن حبيب الله(3)
عن السيد النجيب الحسيب الفاضل، السيّد محمّد مهدى(4)
1) . نجيب الدين محمّد بن مكّى بن عيسى بن الحسن العاملى/در ضبط اين نام خطائى رخ داده است. سنج: إحياء الداثر، ص 18 و 245 و 252.
2) . محيى الدين الميسى/احمد بن تاج الدين العاملى؛ وى جدّ اُمّىِ نجيب الدين على بن محمّد بن مكّى است. در بارۀ وى نگر: إحياء الداثر، ص 18 و 245.
3) . نور الدين محمّد بن حبيب الله/النّسابة الاصفهانى؛ در بارۀ روايتگريهايش نگر: الروضة النضرة، ص 548.
4) . السيّد محمّد مهدى/شمس الدين بن كمال الدين محسن الرضوى المشهدى؛ محقّق كركى او را «الفاضل الكامل العلّامة شمس الملّة و الدين» وصف كرده است. (نگر: إحياء الداثر، ص 259 و 260).
عن والده الشريف المنيف الكريم الباذل السخي الزّكي، السيّد محسن الرضوي المشهدي(1)
عن الشيخ المدقّق العلّامة، محمّد بن علي بن ابراهيم الأحساوى(2)- طيّب الله ضرائحهم -؛
إلى آخر أسانيدهم التي أوردها في كتاب غوالي اللئالي(3)
دربارۀ نام آن اختلاف كرده اند كه به عين مهمله است يا معجمه، و قول اخير مشهور است؛ جز آنكه محدّث نورى مصرّ بر اهمال (ضبط به عين مهمله) است. نگر: الذريعة، ج 16، ص 71.
و إجازته المبسوطة التي رقمها للسيّد المذكور.ح و منها ما أخبرني جدّي العلّامة - طيّب الله مضجعه -؛
عن والده المتّقى، المولى محمّد تقي - طاب ثراه -؛
عن السيّد المدقّق النحرير المبرّز في فنون العلوم، ظهير الدين إبراهيم(4)
مى افزايم: وى به سال 1025 يا 1026 ه. ق. درگذشته است. (نگر: أمل الآمل، ج 2، ص 9).
بن1) . السيّد محسن الرضوى المشهدى/كمال الدين بن رضى الدين محمّد بن فادشاه القمى المشهدى، اجازت يافته از محمّد بن على بن أبى جمهور الأحسائى به تاريخ 15 ذى القعده ى 897 به اجازه اى كه در بحار (ج 108 ص 3-13) مضبوط است. (نگر: إحياء الداثر، ص 200).
2) . محمّد بن على بن إبراهيم الأحساوى/شيخ حرّ عاملى گويد: «الشيخ محمّد بن أبي جمهور الأحسائي. كان عالماً فاضلاً راوية، له كتب منها كتاب غوالى اللآلى، كتاب الأحاديث الفقهية على مذهب الإمامية، كتاب معين المعين، شرح الباب الحادى عشر، كتاب زاد المسافرين في أصول الدين؛ و له مناظرات مع المخالفين كمناظرة الهروى و غيرها، و...؛ و يأتى ابن على بن ابراهيم بن أبى جمهور، و هو الأصح» (أمل الآمل، ج 2، ص 253).
3) . غوالى اللئالى/حديث نامۀ مشهور محمّد بن على بن ابراهيم بن ابى جمهور الشيبانى الاحسائى است. دربارۀ آن نگر: عوالى اللئالى العزيزيّة، تحقيق الشيخ مجتبى العراقى، ج 1، ص 31 به بعد..
4) . ظهير الدين إبراهيم بن الحسين الحسني الهمداني/ «هو المعروف بميرزا إبراهيم الهمداني؛ كان فاضلا حكيما له تأليفات منها: حاشية على إلهيّات الشفاء؛ و كان مخلوطاً مربوطاً مع شيخنا البهائي - طاب ثراه - بينهما مكاتبات لطيفة - رحمه الله تعالىٰ -؛ منه رحمه الله.
الحسين الحسني الهمداني - حشره الله مع الأئمّة الطاهرين -؛
عن شيخه الجليل محمّد بن أحمد بن نعمة الله بن خاتون العاملي؛
عن والده المحقّق شهاب الدين أحمد، وجدّه العلّامة الشيخ نعمة الله؛
عن عمدة الفقهاء، الشيخ نور الدين علي بن عبد العالي الكركي - رفع الله منازلهم.
ح و منها ما أخبرني به جدّي العلّامة - طيّب الله مضجعه -؛
عن الشيخ الجليل عبد الله بن الشيخ جابر العاملي(1)رحمه الله إجازة في دار والده؛ و كان من أقاربه من قبل أمّه.
عن جدّ والده من قبل أمّه، الفاضل الكامل المحدّث، كمال الدين(2)
مى افزايم: شيخ حرّ عاملى دربارۀ وى گفته: «الشيخ درويش محمّد بن الحسن العاملى. كان فاضلاً صالحاً زاهداً، من المشايخ الأجلاء، يروي عن الشيخ علي بن عبد العالي العاملي الكركي» (الأمل الآمل، ج 1، ص 141). صاحب أعيان در باب ذكرش در بعضى مآخذ به «عاملى» گفته است: «و لا ينافي ذلك اشتهاره بالنطنزي، فهو عاملي الأصل سكن نطنز ثمّ اصفهان فنسب إلى الجميع» (همان، همان ج، همان ص، حاشيه).
درويش محمّد بن الشيخ حسن النطنزى، و أبيه النبيه، الشيخ جابر(3)- طيّب الله تربتهما -؛بحق روايتهما عن الشيخ نور الدين علي الكركي المروّج - قدّس الله لطيفه -؛
1) . عبد الله بن الشيخ جابر العاملي/ «كان فاضلاً [عالماً] عابداً فقيهاً، يروى عن تلامذة الشيخ علي بن عبد العالي العاملي الكركي» (أمل الآمل، ج 1، ص 112).
2) . كمال الدين/ «جدّي المولى محمّد باقر و والده و هو المولى محمّد تقي المجلسي و هو سبط المولى كمال الدين درويش محمّد، أى كانت اُمّ المولى محمّد تقى، بنتاً للمولى كمال الدين؛ و هذا المولى كمال الدين من العُبّاد و الزهاد و هو مدفون في نطنز و له قبّة معروفة - منه رحمه الله.
3) . جابر/ابن عبد الله العاملى؛ در بارۀ وى نگر: إحياء الداثر، ص 35.
إلى آخر ما مضى من سنده؛ و هذا من أعلى الأسانيد.
ح و منها ما أخبرني بقراءتي عليه و قراءته عليّ و سماعا منه و إجازة لكلّ ما ساغت له روايته و اجازته والدي و شيخي و أستادي و من إليه في جميع العلوم استنادي، بل ذريعتي إلى مناهج التقى و دليلي إلى مسالك الهدى، بعد أئمّة الورى - عليهم التحيّة و الثناء -، و هو الفاضل الكامل العلّامة و المحقق و المدقق الفهّامة، البحر الزّاخر و النحرير الماهر، برهان الحكماء و المتكلمين و ترجمان الفقهاء و المحدثين، شمس سماء الفضل و العرفان و بدر فلك اليقين و الإيمان، يتفجّر أنهار المعارف من بحر لسانه و يجري عيون اللطائف من نكت بيانه، خاتم المجتهدين و أكمل الربانيين من العلماء الراسخين، شيخ الإسلام و ملاذ المسلمين، السيّد السند الثقة المؤيّد الواصل إلى رحمة الله الغنيّ، الأمير محمّد صالح الحسيني - قدّس الله روحه الشريف و حشره مع صالح المؤمنين و متعة بالباقيات الصالحات يوم الدين -؛
عن جدّي العلّامة - طيّب الله مضجعه - بجميع أسانيده المذكورة.
ح و منها ما أخبرني إجازة الفاضل الكامل و العالم العامل، النحرير المحقّق المدقّق، علّامة الزمان و فهامة الدوران أستاد الفضلاء و رئيس العلماء، زبدة أعاظم المحقّقين و نخبة أفاخم المدقّقين، أكمل المتبحّرين و أفضل المتأخّرين، قدوة المجتهدين و أفقه المحدّثين، المولى المؤيَّد و الثقة المسدَّد، جمال الملّة و الحق و الدين محمّد(1)
1) . جمال الملّة و الحق و الدين محمّد/مُراد جمال الدين محمّد بن حسين بن جمال الدين بن حسين الخوانسارى، معروف به «آقا جمال» و «جمال المحقّقين»، عالم جليل القدر حديث و فقه و اصول و كلام و حكمت، است، در گذشته به سال 1125 ه. ق؛ در بارۀ وى، نگر: دانشمندان خوانسار در كتب تراجم، ص 185-257.
عن والده العلّامة الفهّامة، المحقّق المدقّق النحرير، أفضل العلماء في القرون و الأدوار و مفخر الفضلاء في الأمصار و الأقطار، صاحب المناقب الجليلة حاوي المراتب النبيلة، أستاد الحكماء و المتكلمين، و مربي الفقهاء و المحدثين، تنجلي بأنوار دراري أفكاره الشريفة مدلهمّات غياهب الظّلم من ليالي الجهالة و يستضيء من ضياء شموس أنظاره اللّطيفة خفايا زوايا طرق الرشد و الدلالة، محطّ رحال أفاضل الزمان و مرجع الفضلاء في جميع الأحيان، أكمل المتبحّرين و أفضل المتقدّمين و المتأخرين، المعروف بطنطنة الفضل بين لابثي المشرقين، المولى الثقة العدل، آقا حسين الخوانساري(1)- أحلّه الله أعلى غرف الجنان و أفاض على تربته شآبيب الغفران -؛
عن والد جدّى التقى النقى، المولى محمّد تقى - طاب ثراه -؛
إلى آخر الأسانيد المذكورة.
ح و منها ما أخبرني إجازة الفاضل الكامل العامل، البارع الزّاهد الورع الفقيه، البدل الثقة العدل، المؤيّد المسدّد المولى محمّد التنكابني(2)- طاب ثراه -؛
عن مشايخه العظام الكرام على ما فصّله في الإجازة التي كتبها لي؛
منهم الفاضل الكامل العلّامة، و المحقق النحرير الفهّامة، عمدة الفقهاء المتبحّرين و ملاذ العلماء المجتهدين، و مفخر الحكماء و المتكلمين، و أفضل
1) . آقا حسين الخوانسارى/حسين بن جمال الدين محمّد بن حسين، حكيم و متكلّم كه سيّد على خان مدنى او را «علّامة هذا العصر» وصف مى كند؛ زاده به سال 1016 و در گذشته به سال 1099. در بارۀ وى، نگر: دانشمندان خوانسار در كتب تراجم، ص 5-184.
2) . محمّد التّنكابنى/ابن عبد الفتاح؛ فقيه و فيلسوف و اديب كه در فقه شاگرد محقّق سبزوارى و در فلسفه از پويندگان مكتب رجب على تبريرى بشمار است. آثار مختلفى دارد. ولادتش در 1040 و وفاتش در 1124 ه. ق، بوده است. (نگر: الكواكب المنتثرة [\طبقات أعلام الشيعة، القرن الثانى عشر]، ص 671-673).
المتأخّرين، الثقة العدل الرضيّ المرضيّ، المولى محمّد باقر السبزواري(1)
دربارۀ وى و روايتگرى اش، نگر: الروضة النضرة، ص 71 و 72.
- قدس الله تعالى لطيفه -، و جدي العلّامة - طيّب الله مضجعه -؛عن والده التقيّ المتّقي قدس سره إلى آخر الأسانيد السالفة.
ح و منها ما أخبرني به إجازة الشريف الكامل و الفاضل العامل، و العالم الماهر الثقة العدل، الرضيّ المرضيّ البدل، قدوة العلماء و المحدثين، ابن عمّتي، المولى أبو الحسن الشريف العاملي(2)
خاتون آبادى، صاحبِ مناقب الفضلاء، از او به «ابن عمّتي» ياد مى كند، زيرا مادر أبو الحسن شريف، خواهر مير محمّد صالح بن عبد الواسع حسينىِ خاتون آبادى است.
سنج: مجلّۀ تراثنا، شماره 52، ص 170-179.
، المجاور بالغري - أدام الله أيّام فضله و علاه و نجاه من كلّ سوء و وقاه -؛عن مشايخه الفخام على ما كتبه لي في إجازته الكبيرة؛ و منهم والدي العلّامة - رفع الله درجته - و جدي العلّامة - طيّب الله مضجعه -؛
إلى آخر الأسانيد السابقة.
ح و منها ما أخبرني إجازة الفاضل الكامل العلّامة، و المحقق المدقّق الفهّامة النحرير المتبحّر الماهر في صنوف العلوم، البدر الساطع و النجم اللامع السيّد البهيّ و الكوكب الدرّيّ، صدر الملّة و الدين السيّد علي بن نظام الدين أحمد
1) . محمدباقر السبزواري/ابن محمّد مؤمن؛ حكيم و متكلّم و فقيه بلندپايه، زاده به سال 1017 و درگذشته به 1090، صاحب آثار مختلف.
2) . أبو الحسن الشريف العاملي/الفتوني، ابن محمّد طاهر بن عبد الحميد بن موسى بن على بن محمّد بن معتوق بن عبد الحميد؛ سيّد بحر العلوم او را «رئيس المحدّثين في زمانه و قدوة الفقهاء في أوانه» خوانده است. وى در اصفهان زاده شده، سالها در نجف مجاور بوده، و به سال 1139 يا 1138 ه. ق. درگذشته و در همان نجف اشرف به خاك سپرده شده است.
الحسني الحسيني الشيرازي(1)
دربارۀ وى نگر: الكواكب المنثرة، ص 521-524.
- رفع الله منزلته -، و هو مصنّف كتاب رياض السالكين في شرح صحيفة سيّد العابدين(2)- عليه صلوات الله رب العالمين -، و الطراز الأوّل فيما عليه من لغة العرب المعوّل، و سلافة العصر و غيرها من المؤلّفات النفيسة؛عن جميع المشايخ الكرام كما فصّله في الإجازة التي كتبها لي؛
و منهم الشيخ الفاضل الكامل الفقيه المحدّث الرضيّ المرضيّ جعفر بن محمّد كمال الدين البحراني(3)
شايد او را با «ابو البحر جعفر بن محمّد بن حسن بحراني» (سنج: الروضة النضرة، ص 112) در آميخته باشند چنانكه چنين خَلْطى سابقه دارد (نگر: همان، ص 134).
بارى، وى كه شيخ حرِّ عاملى او را در مكۀ معظّمه زيارت كرده، متولّد به سال 1014 و متوفّى به سالِ 1088 (در حيدرآباد) است. با سيّد عليخان روابط علمى و ادبى داشته و سيّد از وى به «شيخنا العلّامة» تعبير مى كند.
دربارۀ وى نگر: أمل الآمل، ج 1، ص 53؛ و: الروضة النضرة، ص 109-111.
عن الشيخ حسام الدين الحلّي(4)، و الشيخ أحمد بن عبد السلام البحراني(5)
1) . صدر... الدين السيّد عليّ بن نظام الدين أحمد الحسني الحسين الشيرازيّ/المدني الهندي، ابن محمّدمعصوم بن نظام الدين احمد بن ابراهيم بن سلام الله بن عماد الدين معسود بن صدر الدين محمّد الثالث بن غياث الدين منصور الأوّل بن صدر الدين الثاني الدشتكي الشيرازي؛ همان سيّد عليخانِ كبيرِ مشهور، صاحبِ الحدائق النديّة (شرحِ صمديّه)، است زادۀ 1052 و درگذشتۀ 1120 ه. ق.
2) . رياض السالكين... /چاپ شده در سلسلۀ منشوراتِ جامعۀ مدرّسين حوزۀ عمليّۀ قم.
3) . جعفر بن محمّد كمال الدين البحراني/در نسخه، روى «محمّد» رمزِ «ز ظ» گذاشته اند؛ و اين از آن روست كه اين فاضل را در مآخذ، «جعفر بن كمال الدين بن محمّد» شناسانيده اند.
4) . حسام الدّين الحلّى/محمود بن درويش على نجفى، صاحبِ رسالۀ ميزان المقادير كه به سالِ 1056 ه. ق. تصنيف نموده است. سيد عليخان او را با عنوانِ «زبدة المجتهدين» ياد مى كند. (نگر: الروضة النضرة، ص 134).
5) . أحمد بن عبد السلام البحراني/سليمان بن عبد الله ماحوزى از علم و فضل او ياد كرده و المبارات في اصول الدين و جز آن را از تصانيف وى شمرده است. فرزند وى معاصر و دوستِ شيخ سليمان بوده و لذا معلوم مى شود، احمد بن عبد السلام در طبقۀ مشايخ شيخ سليمان، و از اهلِ اواخرِ سدۀ يازدهم بوده. (نگر: الروضة النضرة، ص 17 و 18).
عن شيخنا البهائي - قدّس الله أرواحهم و جعل في مسارح الرحمة غدوّهم و رواحهم.
ح و منها ما أجازني الفاضل الكامل العامل الماهر المتبحّر، ذو الفطرة السليمة الوقّادة و الفطنة القويمة النقّادة، جامع مكارم الخصال و حاوى أنواع الكمال، المهذّب المؤيّد، مولانا شاه محمّد الشيرازي(1)- طاب ثراه - في دار العلم شيراز بحق روايته و إجازته؛
عن شيخه الأجلّ الأفضل الأكمل المتفرّد في عصره بالفضائل و المتميز في دهره من ذوي الأقران و الأماثل، الشيخ علي بن سليمان البحراني(2)
عن شيخنا البهائي؛
عن والده الفقيه، حسين بن عبد الصمد؛
عن شيخيه الجليلين عمادي الإسلام، السيّد حسن بن جعفر الكركي، و ملاذ المجتهدين، الشيخ زين الدين الشهيد الثاني؛
عن الشيخ الفقيه، علي بن عبد العالي الميسي، - رفع الله درجاتهم - إلى آخر ما مرّ من الأسانيد.
ح و منها ما أجازني الشيخ الفقيه النبيه العالم العامل الفاضل الكامل المجتهد الثقة الأمين العدل الدَيِّن، الورع الزاهد البارع، العالم الربانيّ و العارف الصمداني،
الشيخ سليمان بن عبد الله البحراني(1)- خصّه الله تعالى بالرحمة و الغفران و أسكنه أعلى غرف الجنان -، في داره بدار المؤمنين بحرين حين مراجعتي من بلد الله الأمين و حرمه المكين، مكّة المعظّمة - زادها الله كرامةً و تشريفا -؛
بحق روايته و إجازته عن شيخه و أستاده، أعجوبة الزمان و نادرة العصر و الأوان، الشيخ الأفضل الأكمل، الشيخ سليمان بن علي بن سليمان(2)- قدّس الله روحه و تابع فتوحه -؛
عن الشيخ الكامل و الحبر العامل، العالم الربانيّ، الشيخ زين الدين على بن سليمان البحراني، ناشر علوم الحديث في تلك الديار، - قدّس الله لطيفه و أجزل تشريفه -؛
عن شيخه، شيخنا البهائي - ضاعف الله بهائه.
ح و عن سليمان بن علي بن سليمان؛
عن الشيخ الفقيه العالم الفالح، الشيخ صالح بن عبد الكريم البحراني(3)
(نگر: الروضة النضرة، ص 286 و 287).
، ساكن1) . سليمان بن عبد الله البحراني/الماحوزى، ابن عبد الله بن عليّ بن حسن بن احمد بن يوسف بن عمار؛ زاده به سالِ 1075 و درگذشته به 1121 ه. ق... رياستِ بلاد بحرين در آن روزگاران به وى منتهى شد. او راست: اللؤلؤ الثمين في آداب المتعلّمين، كتاب الأربعين حديثاً، ارجوزه در كلام، شرح باب حادي عشر و نظم آن، شرح حديث نيّة المؤمن، و... دربارۀ وى نگر: الكواكب المنتثرة، صص 321-325.
2) . سليمان بن عليّ بن سليمان/البحريني الأصبعي الشاخوري، درگذشته به سال 1101 ه. ق.. شيخ حر عاملى دربارۀ وى مى گويد: «فاضل فقيه علّامة من المعاصرين له رسالة في الأصول، و رسالة في الجمعة [، و رسالة في حكم السمك الّذي لا فلوس له]» (أمل الآمل، ج 2، ص 129). (دربارۀ وى همچنين نگر: الكواكب المنتثرة، ص 320).
3) . صالح بن عبد الكريم البحراني/الكرزكاني؛ شيخ حرّ او را «عالم فاضل فيه محدّث صالح زاهد عابد معاصر، سكن شيراز إلى الآن» ياد كرده و ميرزا عبد الله افندى فوت او را به سالِ 1098 در شيراز دانسته وى از سوي شاه سليمان در شيراز منصبِ قضاء داشته و بسيار به كار علم اهتمام مى كرده است.
دار العلم شيراز؛
عن الشيخ علي بن سليمان البحراني؛
عن شيخنا البهائي - قدّس الله أرواحهم.
ح و عن سليمان بن علي بن سليمان؛
عن السيّد السند السيّد نور الدين بن علي بن أبي الحسن الحسيني العاملي؛
عن أخويه الجليلين أبي منصور الحسن بن الشهيد الثاني، و السيد العلّامة السيّد محمّد صاحب مدارك الأحكام؛
إلى آخر ما مرّ من الأسانيد.
ح و عن شيخي، سليمان بن عبد الله؛
عن الشيخ العلّامة النحرير، الشيخ جعفر بن كمال الدين البحراني؛
عن شيخيه العالمين، علي بن سليمان البحراني، و السيد نور الدين، بطريقيهما المتقدّمين.
ح و عن شيخي، سليمان بن عبد الله؛
عن السيّد الفاضل ذي المكارم، السيّد هاشم بن السيّد سليمان الحسيني البحراني(1)
عن السيّد الفاضل الكامل السيّد عبد العظيم بن السيّد عبّاس(2)
عن شيخنا البهائي - شكر الله مساعيهم و حشرهم في زمرة مواليهم -؛
1) . السيّد هاشم بن السيّد سليمان الحسيني البحراني/الكتكاني التوبلي، معروف به «علّامة البحرين»، ابن اسماعيل بن عبد الجواد؛ فقيه و عارف و مفسّر و محدث و رجالي و اديبِ امامى؛ درگذشته به سالِ 1107 ه. ق؛ صاحبِ كتابِ مشهورِ البرهان في تفسير القرآن. (دربارۀ وى بنگريد مقالۀ نگارندۀ اين سطور را در: دانشنامۀ قرآن و قرآن پژوهى، ج 1، ص 356).
2) . السيّد عبد العظيم بن السيّد عبّاس/الاسترابادي؛ از علماى اخبارى است كه رساله اى در وجوبِ عينى نمازِ جمعه قلمى كرده است. (دربارۀ او نگر: الروضة النضرة، ص 326 و 327).
و هذه هي أكثر أسانيدي ذكرتها هنا؛ و لي غيرها من الأسانيد يقتضي بسطها مفصّلاً تأليف رسالة مبسوطة في ذلك - و نسأل الله الكريم التوفيق لتأليفها.
و لما كان طرق الشهيد الثاني إلى عامّة علمائنا المتقدّمين و المتأخرين مذكورة مبسوطة في رسالة ولده الفاضل، الشيخ حسن - طاب ثراهما - فيظهر مما ذكرنا إجازة جميع كتب الأصحاب إلى زمن الشهيد الثاني.
و أما كتب من تأخّر عن الشهيد الثاني، فيعلم ممّا ذكرناه الإجازة إلى أكثرها؛ و هو مؤلّفات من كان اسمه داخلاً في تلك الطرق على ما فصّلته؛ و الظاهر أنّه لم يشذّ أحد ممّن يعبأ به من العلماء ممّن كان متأخّراً عن الشهيد الثاني و كان صاحب التصانيف إلا نزر يسير بلا حاجة إلى تفصيل ذكر أسانيد الإجازات إلى كتب الأصحاب؛ و لنذكر له سند الصحيفة الكاملة تبرّكاً و تعرضا لطريقها بالوجادة؛ لأنّه غير مذكور في رسالة الشيخ حسن و غيرها من رسائل الإجازات؛ و كذا نذكر سنداً غريباً للحرز اليماني غير مذكور فيها.
فنقول: أمّا سند الصحيفة فبالأسانيد المتقدّمة إلى الشيخ السعيد الشهيد، محمّد بن مكّي - رفع الله مقامه -؛
عن السيّد الجليل تاج الدين أبي عبد الله محمّد بن السيّد العالم جلال الدين أبي جعفر القاسم بن معية الحسني الديباجي(1)
1) . تاج الدين أبي عبد الله محمّد بن... جلال الدين أبي جعفر القاسم بن معية الحسني الديباجي/نام و نسبتِ كاملش «تاج الدين أبو عبد الله محمّد بن جلالِ الدين أبي جعفر القاسم بن الحسين بن القاسم بن محمّد بن الحسن بن معية الدّيباجي» است و معروف است به «سيد تاج الدين بن معيّة الحسني الديباجي الحلّي». استادِ شهيد اوّل است. در اجازه اى ياده كرده كه مشايخش بيش از شصت تن اند. در گذشت وى به سال 776 در حلّه رخ داده است. (نگر: الحقائق الراهنة، ص 197 و 198). گزارشِ حالِ نسبتاً مفصَّل و سودمندى از وى به قلمِ داماد و تلميذش جمال الدين احمد بن على، معروف به ابن عنبه، صاحبِ عمدة الطالب، موجود است. نگر عمدة الطّالب في أنساب آل أبي طالب، إشراف: كمال السيّد (و) عبد الرضا افتخارى، مؤسّسة أنصاريان، ص 152-154.
عن والده(1)- حشرهما الله مع أجدادهما الطاهرين -؛
عن الشيخين الجليلين الفاضلين، عميد الرؤساء، هبة الله بن حامد(2)، و الشيخ علي بن السكون(3)- نوّر الله مرقدهما(4)-؛
عن السيّد بهاء الشرف(5)
1) . والده/مراد علّامۀ نقيب، جلال الدّين أبو جعفر قاسم بن نقيب فخر الدين حسين بن قاسم بن حسن است. (نگر: الحقائق الراهنة، ص 164). براى آگاهى بيشتر دربارۀ وى نگر: عمدة الطالب، طبعِ پيشگفته، ص 151 و 152.
2) - ) هبة الله بن حامد/وى رضى الدين أبو منصور هبة الله بن حامد بن أحمد بن أيوب بن على بن أيوب، اديب فاضل و نحوى و لغوى و شاعر بزرگِ روزگارِ خويش است كه از ابن عصار و جز او دانش آموخته و آثارِ منظوم و منثور دارد. به سالِ 609 ه. ق، درحالى كه سنّش از هشتاد درگذشته بوده، فوت كرده است. (نگر: الأنوار الساطعة، ص 200 و 201).
3) . على بن السكون/وى «أبو الحسن على بن محمّد بن محمّد بن على بن السكون، الحلّى» است و مردى أديب و نحودان و لغتْشناس و شاعر و حَسَن الفهم و جيد النقل و حريص به تصحيحِ كتب بوده و در حدودِ سالِ 600 يا 606 ه. ق. درگذشته. (نگر: الأنوار الساطعة، ص 115).
4) . در خورِ يادآورى است: عميد الرّؤسا هبة الله بن حامد، اجازه اش را به سيّد جلال الدين أبو جعفر قاسم بن حسن بن محمّد بن حسن، مشهور به ابن معية، در سالِ 603 بر نسخه اى از صحيفۀ كاملۀ سجّاديّه (ع) نوشته كه به خطّ على بن محمّد بن سكونِ پيشگفته بوده، و على بن احمد سديد به سالِ 643 از روى آن نوشته و مقابله كرده، و بار ديگر در سالِ 654 با نسخه اى كه به خطّ ابن ادريس بوده، مقابله نموده. اين نسخۀ على بن احمد سديد به دستِ شهيد اوّل رسيده. او از روى آن دو نسخه كتابت كرده است، يكى به سالِ 772 و ديگرى به 776؛ و شهيد نصِّ اجازۀ هبة الله را به ابن معية از روى همين نسخه نقل كرده. شمس الدين محمّد جبعى، نياىِ بهاء الدين محمّدِ عاملى، به هر دو نسخۀ شهيد دسترسى يافته؛ از روى اوّلى كتاب كرده و با دومى نيز مقابله نموده. (سنج: الأنوار الساطعة، ص 134 و 100).
5) . السيّد بهاء الشرف/او، نجم الدين بهاء الشرف ابو الحسن محمّد بن حسن بن احمد بن على بن محمّد بن عمر بن يحيى علوىِ حسينى، از شاگردانِ ابو عبد الله محمّد بن احمد بن شهريارِ خازن، است. (نگر: الثقات العيون، ص 253 و 254). اين شخص همان كسى است كه سَنَد مشهورِ صحيفۀ سجّاديّه (ع) با نامِ او (پس از لفظِ «حدّثنا») آغاز مى شود. (سنج: الصحيفة السجّاديّة الجامعة، إشراف: السيّد محمّد باقر الأبطحى الأصفهانى، ط. 2، ص 611 و 615).
إلى آخر السند المذكور في مفتتح الصحيفة المشهورة.
ح و بالأسانيد المتقدّمة المنتهية إلى السيّد الأجلّ، فخار بن معد الموسوي - رحمه الله تعالى عنه -؛
عن الشيخ الأعلم الأعظم، قدوة الفقهاء المدقّقين، أبي عبد الله محمّد بن إدريس الحلّي - عطّر الله مرقده -؛
إلى آخر السند المذكور في الصحيفة المشهورة.
و هي بخطّه الشريف موجودة في دار العلم شيراز؛ و كتب جدّي العلّامة المجلسي - طيّب الله مضجعه - إلى أهل شيراز فأرسلوا تلك النسخة الشريفة فقابل نسخته معها و تعرض لمواضع الاختلاف و أدار عليها حلقة ليمتاز عمّا صنعه السديدي و الشهيد من عرضهما النسخة المشهورة على نسخة ابن إدريس؛ و تفصيل ذلك أنّه عرض السديدي - طاب ثراه - أوّلاً النسخة المشهورة من الصحيفة على نسخة ابن إدريس و كتب مواضع الاختلاف في هامش الصحيفة بمداد السواد و رسم عليها حرف «س» ليعلم القارى أنّه كان في نسخة ابن إدريس كذلك حتّى أنّه تعرّض لذكر سنده أيضاً و كتب في هامش الورق الأوّل من الصحيفة أسناد ابن إدريس رحمه الله؛ ثمّ عرض الشهيد الأوّل الصحيفة المشهورة على نسخة ابن إدريس أيضاً فوجدها موافقة لما صنعه السديدي إلا في مواضع فتعرّض لها و كتبها في هوامشها و أعلمها بحرف «س» لكن بالحمرة، ليمتاز عمّا فعله السديدي؛ ثم جدّى بعد مدّة قابلها مع نسخة ابن إدريس، بعد ما أرسلها أهل شيراز إلى اصفهان، و ظفر ببعض مواضع الاختلاف فتعرّض لها و كتبها في هوامش الأوراق و أدار عليها حلقة ليمتاز عمّا فعله الشيخان السابقان - أحلّهما في
غرف الجَنان -؛ و إني قد شاهد تلك النسخة عند جدّي، بل كنت طرف المقابلة و العرض في بعض الأحيان(1).
و اعلم أنّ نسخ الصحيفة المشهورة الموجودة بين الناس مأخوذة من النسخة البهائية، و هي بخط جدّه العالم الزاهد، صاحب الكرامات و المقامات، الشيخ محمّد بن علي بن الحسن الجباعي(2)، - رضي الله عنهما -؛ و كتب في آخرها أنّه نقلها من خطّ الشهيد و هو نقله من خط السديدي، و هو الشيخ الفاضل الرشيد علي بن أحمد السديد، و هو نقله من خطّ علي بن السكون، و هو مؤلّف ديباجة الصحيفة المشهورة، و القائل ل «حدّثنا» في مفتتحها أو الشيخ عميد الرؤساء، هبة الله بن حامد - رحمه الله تعالى - على الخلاف المشهور في ذلك(3)، و السند ينتهي اليهما معاً كما ذكرنا.
و هذه النسخة البهائية كانت عند شيخنا البهائي رحمه الله فاستنسخ والد جدّي، المولى محمّد تقي المجلسي - طاب ثراه - منها و كتب بخطّه الشريف منها نسخة و بالغ في تصحيحها؛ ثمّ أخذ في مباحثتها و مدارستها في أوقات التحصيل سيّما شهر رمضان؛ و جعلها منتشرة بين الناس؛ فاستنسخوا منها و كثرت النسخ بعد ما كانت مهجورة، و شاعت؛ و كانت كلّها مأخوذة من تلك النسخة البهائية بخطّ جدّه الزاهد؛ و كانت عنده حتّى منّ الله عليّ و يسرها لي؛ فهي الآن عندي.
و لكن نسخة جدّي، المولى محمّد باقر؛ كانت أجمع و أشمل حيث قوبلت أخيراً مع نسخة ابن إدريس؛ و قد كتبت أنا أيضاً بخطي نسخة منها، و بالغت في
مقابلتها تصحيحها.
فهذا طريقي بالوجادة؛ أبحت للمولى المستجيز روايتها و قراءتها.
و أما سند الحرز اليماني؛ فالمشهور منها ما كان مذكوراً في بعض كتب الادعية مثل كتاب مهج الدعوات للسيّد بن طاوس(1)و غيره؛ و لكن لي بعض الأسانيد الأخر غير مذكور في كتب الأصحاب؛ و أذكر له ما هو أوثق و أعلى.
و هو ما أجاز لي جدّي العلّامة - طيّب الله مضجعه -؛
عن والده العلّامة، المولى محمّد تقي - قدّس الله روحه -؛
عن السيّد العابد الزاهد البدل، الأمير اسحاق الاسترابادي(2)، المدفون قرب سيّد شباب أهل الجنة أجمعين في كربلا؛
عن مولانا و مولى الثقلين، خليفة الله تعالى صاحب العصر و الزمان - صلوات الله عليه و على آبائه الأقدمين -؛
قال السيد عَيَّيت في طريق مكّة المعظّمة، فتأخّرت عن القافلة، و آيست من الحياة و استلقيت كالمحتضر، فشرعت في الشهادة، فإذا على رأسي مولانا و مولى العالمين، خليفة الله على الناس أجمعين؛ فقال: قم يا اسحاق! فقمت و كنت عطشاناً فسقاني الماء و أردفني خلفه، فشرعت في قراءة هذا الحرز و هو - صلوات الله عليه - يصلح حتّى ثمّ فإذا أنا بالأبطح، فنزلت عن المركب و غاب عليه السلام عنّي و جاءت القافلة بعد تسعة أيّام و اشتهر بين أهل مكّة أنّي جئت بطَيّ الأرض، فاختفيت بعد مناسك الحجّ؛
و كان قد حجّ على قدميه أربعين حجّة.
قال والد جدّي، المولى محمّد تقي - رحمه الله تعالىٰ -، إنّي تشرّفت بخدمته باصفهان في مجيئه عن كربلاء إلى زيارة مولانا و مولى الكونين، الإمام علي بن موسى الرضا - صلوات الله عليه و على آبائه و أبنائه - و شاهدت منه كرامات كثيرة؛ منها أنّه كان في ذمّته مهر زوجته سبعة توامين؛ و كان له هذا المبلغ عند واحد من سكنة المشهد الرضوي، فرأى في المنام أنّه قرب موته، فقال إنّي كنت مجاوراً في كربلا خمسين سنة لأن أموت فيه و أخاف أن يدركني الموت في غيره و لما اطّلع عليه بعض إخواننا أدّى المبلغ و عزم على العود إلى كربلاء، و بعثت معه واحداً من إخواني في الله، فحكى لي أنّه لمّا وصل السيّد إلى كربلا و أدى دينه مرض و مات يوم التاسع و دفن في منزله؛ إلى غير ذلك من الكرامات العديدة - قدّس الله روحه الشريف -؛
و لي إجازات أخر كثيرة غيرها اقتصرت عليها.
و اعلم أنّ لهذا الدعاء لشأناً من الشأن و قدراً من القدر.
و ينبغي أن يكون الداعي ذا همّة عليّة، لا يقصد في قراءته الامور الحقيرة الدنيويّة؛ و لا سيّما مضرّة العباد فإنّ ذلك مظنّة الخطر و الفساد؛ فلا يقرأ بقصد إهلاك عدوّه إذا كان مؤمناً و إن كان فاسقاً أو ظالماً؛ و لا يقرأ لجمع الدنيا الدنيّة؛ بل ينبغي أن يكون قراءته لتحصيل القرب إلى الله تعالى و لدفع ضرر شياطين الجنّ و الإنس عنه و عن جميع المؤمنين إذا أمكنه نيّة القربة في هذا المطلب؛ و إلا فالأولى ترك جميع المطالب غير القرب منه تعالى.
و ينبغي أيضاً أن يطهّر ظاهره و باطنه من الرذائل الدنيّة و يحلّيهما بالفضائل الدينيّة و يخليهما من المحرّمات و الشبهات الرديّة؛ بل إن أمكنه الاجتناب عن المكروهات الشرعيّة فهو أولى و أصلح و أبعد عن تطرّق المحنة و البليّة.
و أما من لا يحفظ نفسه عمّا ذكرناه، فهو مع عدم انتفاعه به على خطر عظيم.
و ينبغي أيضاً أن يكون دائماً طاهر الثياب و البدن و المكان مخالطاً، إن كان لا بد له من الاختلاط، للفضلاء و العقلاء و الصلحاء، صامتاً إلا عن الحكمة و الذكر، غير مشتغل قلبه إلا بالممدوح من الفكر و يختار لقراءته الأوقات الصالحة و الأماكن المشرّفة.
و المختار من الوقت ما بين صلاة الظهر و العصر؛ و من المكان المباح الطاهر الخالي من الأصوات و الأشخاص و إن كان خالياً من جميع الآلات الدنيوية، فهو أحسن؛ و إن كان معطّراً ببعض الطّيوب، فهو نورٌ على نور.
فإذا أقدم على هذه الشرائط فليبدأ على اسم الله - تعالى - بعد الفراغ من صلاة الظهر في أوّل وقته، و هو على طهر مستقبل القبلة فيقرء الفاتحة و المعوذّتين و التوحيد ثلاث مرّات، و آية الكرسي إلى خالدون؛ ثمّ يقرأ التسعة و التسعين اسماً من أسماء الله - تعالى - المشهور بالأسماء الحسنى؛ ثمّ الاعتصام المذكور في أوّل الدعاء؛ ثمّ يشرع بعد ذلك بقراءة الدعاء بتأنّ و خشوع و تدبر للمعاني و عدم تغيير و تصحيف في الألفاظ و المباني ليحصل له المطلب الأسنى و يفوز بالكرامة الكبرى.
و ما ذكرنا من طريق قراءته إحدى الطرق؛ و له طرق أخر أعرضنا عن ذكرها.
و أما الآداب و الشرائط المذكورة فهي و إن لم يرد في خبر بخصوصه لكن بعضها مفهوم من الروايات العامّة و بعضها مأخوذ من المشايخ العظام و الفضلاء الفخام؛ و التجربة شاهد على الانتفاع بقراءتها مع مراعات تلك الآداب و عدم الانتفاع بل التضرّر مع الاختلال بها كلّاً أو بعضاً.
هذا و لنكتف بهذا القدر في هذه الرسالة و أبحت له - كثّر الله تعالى في العلماء مثله - أن يروي عنّي كلّما علم أنّه داخل في مقرواتى أو مسموعاتي أو مجازاتي من مؤلّفات القدماء و المتأخرين من علمائنا؛ بل كلّما ألفّه العلماء المخالفون في
الحديث و اللغة و التفسير و التجويد و غيرها ممّا له مدخل في علوم الدين.
و تفصيله مذكور في رسالة إجازات الشيخ حسن - قدّس الله روحه - و غيرها؛ فلذلك أعرضنا عن ذكرها و طويناها على عزّها و أجزت له أن يروي عنّي جميع مؤلّفات مشايخى الذين استجزت منهم، لا سيّما والدي و جدّي.
أمّا مؤلّفات جدّي، فككتاب بحار الأنوار، و كتاب الفوائد الطريفة في شرح الصحيفة الشريفة، و كتاب مرآة العقول في شرح أحاديث الرسول - و هو شرح الكافي -، و كتاب ملاذ الأخيار في شرح تهذيب الأخبار، و كتاب الأربعين، و كتاب عين الحياة، و كتاب حيوة القلوب و كتاب حلية المتّقين، و كتاب تحفة الزّائر، و كتاب حقّ اليقين، و كتاب زاد المعاد، و كتاب ربيع الأسابيع، و كتاب مقباس المصابيح، و غيرها من الكتب و الرسائل الّتي لا تكاد تحصى.
و أشرفها بل أشرف الكتب المؤلّفة في طريقة الإماميّة، كتاب بحار الأنوار؛ فلعمري لم يؤلّف إلى الآن كتاب جامع مثله؛ فإنّه مع اشتمالي على الأخبار و ضبطها و تصحيحها محتو على فوائد غير محصورة و تحقيقات متكثّرة؛ و لم يوجد مسألة إلا و فيها أدلّتها و مباديها و تحقيقها و تنقيحها مذكورة على الوجه الأليق، - فشكر الله سعيه و أعظم أجره.
و أما مؤلّفات والدي، فككتاب شرحى الاستبصار و الفقيه، و ذريعة النّجاح، و روادع النّفوس، و حدائق المقرّبين، و حدائق الجِنان، و الأنوار المشرقة، و رسالة تفسير سورة الحمد، و تفسير سورة التوحيد، و الرسالة الهلالية، و رسالة التهليل آخر الإقامة، و رسالة مسألة خلف الوعد، و رسالة إثبات العصمة، و رسالة أسرار الصلاة، و كتاب جامع في العقائد - و لكن لم يتم، و أسأل الله أن يوفّقني لإتمامه -، و غير ذلك من الرسائل الكثيرة في مسائل فروع الفقه، و غيرها.
و كذا يجوز له رواية كلّما أفرغته في قالب الترصيف أو نظمته في سِمط
التأليف، ككتاب خزائن الجواهر في أعمال السنة - و هو غير مقصور على ذكر الأعمال بل منطو على ذكر المسائل المتعلّقة بها و تنقيحها كمسائل الصوم و تحقيق ليلة القدر وحلّ الشبهة المتعلّقة بها و بغيرها و قد خرج منها أكثرها و بقى منها أعمال أشهر قليلة العمل نسأل الله التوفيق لإتمامها، - و كتاب سبع المثاني في زيارة الغرى و الحائر و بغداد و سر من رأى - صلوات الله على مشرفيها -، و وسيلة النجاح في الزيارات البعيدة، و النجم الثاقب، و الألواح السماوية، و كلمة التقوى في تحريم الغيبة، و مفتاح الفرج في الاستخارة، و رسالة البداء، و رسالة الزكوات و الأخماس و اللقطة، و رسائل متفرقة في مسائل متشتتة، و تعليقات على الشرح الجديد للتجريد، و غيرها.
و أما الوصايا الّتي جرت عادة المشايخ بختم الإجازات بها و أخذهم المستجيز بما أخذوا عليها؛ و إن كان ذلك الحبر البارع أجلّ من أن يوصّيه مثلي.
فأوّلها ملازمة تقوى الله - سبحانه - و مراقبته في السرّ و الإعلان و مداومته ذكر الله في جميع الأحيان و لا أعني به جريان الأذكار على اللسان - و إن كان ذلك منها - بل ما تجاوز عن اللسان إلى سائر الأعضاء؛ و تحقيقه يظهر من تدبّر الأخبار الواردة في تفسير؛ و لنذكر هنا خبرين هما أشمل و أفيد من أكثر الأخبار في ذلك:
أوّلهما ما ذكره الصدوق - طاب ثراه - في كتاب الخصال(1)قال فيه الذكر مقسومٌ على سبعة أعضاء: اللسان و الروح و النفس و العقل و المعرفة و السر و القلب، و كل واحد منها يحتاج إلى الاستقامة؛ فاستقامة اللسان، صدق الإقرار؛ و استقامة الروح، صدق الاستغفار؛ و استقامة القلب، صدق الاعتذار؛ و استقامة العقل، صدق الاعتبار؛ و استقامة المعرفة، صدق الافتخار؛ و استقامة السرّ، السرور بعالم الأسرار؛
1) . في كتاب الخصال/نگر: الخصال، صحّحه و علَّق عليه: على اكبر الغفّارى، ص 440. متنِ روايت در متن مطبوع پيشگفته از خصال و متن مناقب الفضلاىِ ما تفاوتهائى چند دارد؛ از جمله آنچه پس از اين بيايد.
فذكر اللسان، الحمد و الثناء؛ و ذكر النفس، الجهد و العناء؛ و ذكر الروح، الخوف و الرجاء؛ و ذكر القلب، الصدق و الصفاء؛ و ذكر العقل، التعظيم و الحياء؛ و ذكر المعرفة، التسليم و الرضاء؛ و ذكر السر، على رؤية اللقاء. حدّثنا بذلك أبو محمّد عبد الله بن حامد؛ رفعه إلى بعض الصالحين عليهم السلام - انتهى -.
و الظاهر أنّه سقط من الخبر، حديث استقامة النفس(1).
و يظهر لمن يدبّر في هذا الخبر حقائق لا تحصر و أسرار لا تحصى؛ فتدبّر و تبصر.
و أما الخبر الثاني، فهو ما ذكر في كتاب مصباح الشريعة(2)، قال فيه: قال الصادق عليه السلام:
من كان ذاكراً لله على الحقيقة فهو مطيعٌ و من كان غافلاً عنه فهو عاصٍ و الطاعة علامة الهِداية و المعصية علامةُ الضلالة و أصلهما من الذِّكر و الغفلة؛ فاجْعَل قَلبَك قِبلةً و لسانك لا تحرّكه إلا بإشارة القلب و موافقة العَقل و رضا الإيمان؛ فإنَّ الله عالم بسرّك و جهرك و كن كالنازع رُوحه أو كالواقف في العَرْضِ الأكبر غير شاغلٍ نَفسَك عمّا عَناك مما كَلَّفك به ربُّك في أمره و نهيه و وعده و وعيده و لا تشغَلْها بدونِ ما كلّفك و اغسل قَلبَك بماءِ الحُزْنِ و اجعل(3)ذكر الله من أجل ذكرِه لك فإنّه
1) . و الظاهر أنّه سقط من الخبر... /از جمله تفاوتهاىِ متنِ مطبوعِ خصال (پيشگفته) و متنِ مناقب الفضلاى ما آنست كه پس از «بعالم الأسرار» و پيش از «فذكر اللسان»، اين عبارت را افزون دارد: «و استقامة القلب صدق اليقين و معرفة الجبّار»؛ نگر: الخصال، ص 404. آن گونه كه هويداست، بدين ترتيب در متنِ مطبوعِ خصال دو بار «استقامة القلب» مطرح شده و باز «استقامة النفس» در كار نيست؛ آيا نبايد در عبارتِ «استقامة القلب صدق الاعتذار»، «النفس» بَدَلِ «القلب» باشد؟ - فتأمّل تأمّلاً جيّداً.
2) . في كتاب مصباح الشريعة/سنج: شرح فارسى مصباح الشريعة، عبد الرزاق گيلانى، به تصحيح: دكتر سيد جلال الدين محدّث (ارموى)، ص 43-52. تفاوتهاى مناقب الفضلا و متن موردِ اشاره اساسى و بررسيدنى است.
3) . «الظاهر أنّ العبارة كانت كذلك: و اجعل ذكر الله اجل من ذكرك له، فغيّر إلى ما في الكتاب - منه (ره)».
ذكرك و هو غنيٌّ عنك فذِكْرُهُ لك أجلّ و أشهر و أتم من ذكرك له و أسبق و معرفتك بذِكرِه لك يُورِثك الخضوع و الاستحياء و الانكسار و يتولد من ذلك رؤية كَرَمه و فضله السابق و يصغر عند ذلك طاعاتُك و إن كثُرت في جنب مِنَنه فتخلص لوَجْهه و رؤيتك ذكرك له تورِثُ الرياء و العجب و السفه و الغلظة في خلقه و استكثار الطاعة و نسيان فضله و كرمه و ما يزداد بذلك إلا بعدا و لا تستجلب(1)به على مُضيّ الأيّام إلا وحشة؛ و الذكر ذِكران: ذكرٌ خالصٌ يوافقه القلب و ذكر صارف(2)ينفي ذكر غيره؛ كما قال رسول الله: إنّي لا أحصي ثناءً عليك، أنت كما اثنيتَ على نفسك؛ فرسولُ الله صلى الله عليه و آله لم يَجْعَلْ لذِكْرِه لله - عز و جل - مقداراً عند علمه بحقيقة سابقة ذكر الله - عز و جل - له من قبل ذِكرِه لَه فمنْ دُونه أولى فمن أرادَ أن يذكُرَ الله - تعالى - فَلْيَعْلَم أنّه ما لم يَذكُرِ الله العبدَ بالتوفيق لِذِكرِه لا يَقْدِرُ العبدُ على ذِكره (انتهى).
فتأمَّل في هذا الحديث أيضاً و لا تغفل منه و من الخبر الأوّل؛ و ليكونا في ذكرك دائماً؛ فإنّهما بحران محيطان بجواهر الأسرار.
و أما الأذكار اللسانية، فالأهمّ الأكمل منها، المداومة على كلمة التوحيد - و هي لا إله إلا الله -؛
فقد روى عن الأصبغ بن نباته قال: كنتُ مع عليّ بن أبي طالب عليه السلام فمرّ بالمقابر، فقال عليه السلام:
[السّلام] على أهل لا إله إلا الله من أهل لا إله إلا الله، كيف وجدتم كلمة لا إله إلّا الله، يا لا إله إلا الله، بحقّ لا إله إلا الله، اغفر لمن قال لا إله إلا الله، و احشرنا في زمرة
من قال لا إله إلا الله.
قال على عليه السلام سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله يقول:
من قالها إذا مرّ بالمقابر، غفر له ذنوب خمسين سنة.
فقالوا: يا رسول الله! من لم يكن له ذنوب خمسين سنة؟
قال: لوالديه و إخوانه و لعامة المسلمين. (انتهى)(1).
و أقله مائة مرّة كلّ يوم؛ فقد روي عن الصادق عليه السلام أنّه قال: من قال: لا إله إلا الله مائة مرّة كان أفضل الناس ذلك اليوم عملاً إلا من زاد. (انتهى)(2).
و أما في طرف الكثرة فلا حَدّ لَه؛ فقد روى ابن القداح عنه عليه السلام قال: ما مِن شيءٍ إلّا و له حدٌّ ينتهى إليه فرض الله الفرائض فمن أدّاهن فهو حدُّهُنّ، و شهر رمضان فمن صامه فهو حدّه و الحج فمن حجّ فهو حدّه، إلا الذكر، فإنّ الله لم يرض فيه بالقليل و لم يجعل له حدّاً انتهى إليه ثمّ تلا: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اُذْكُرُوا اَللّٰهَ ذِكْراً كَثِيراً * وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً». فلم يجعل الله له حدّاً ينتهى إليه.
قال: و كان أبى كثير الذكر، لقد كُنت أمشي معه و إنه ليذكر الله، و آكل معه الطعام و إنه ليذكر الله و لو كان يحدّث القوم ما يشغله ذلك عن ذكر الله و كنت أرى لسانه لاصقاً لحنَكه يقول: لا إله إلا الله؛ و كان يجمعنا فيأمرنا بالذكر حتّى يطلع الشمس و كان يأمرنا بالقراءة من كان يقرأ منّا و من كان لا يقرأ منّا أمره بالذكر و البيت الذي يقرأ فيه القرآن و يذكر الله فيه يكثر بركته و تحضره الملائكة و تهجره الشياطين و يضيء لأهل السّماء كما يضيء الكواكب لأهل الأرض، و البيت الذي لا يقرأ فيه
القرآن و لا يذكر الله فيه تقلّ بركته و تهجره الملائكة و تحضره الشياطين.
و قال: جاء رجل إلى النبيّ، فقال: من خير أهل المسجد؟ فقال: أكثرهم ذكراً.
(انتهى)(1).
فإيّاك و الغفلة عن مدلول هذا الحديث بل اجعله وجهة لهمّتك و قبلة لنحلتك و لا تجعل ضروريّات أشغالك، من طعامك و شرابك و سائر أعمالك التي لا بد من الإقدام عليها في أمر معاشك، مانعة من الذكر و أمر أصحابك به سيّما من لا يقرأ منهم حتى يصير حائز السعادات الدارين و عسى أن يختم كلامك به و فزت بدخول الجنّة(2)كما نطق به الخبر المستفيض: «من كان آخر كلامه لا إله إلا الله دخل الجنّة»؛ أي من ختم كلامه في الحياة الدنيا بتلك الكلمة الطيّبة و يخطر بالبال احتمال أن يكون المراد من ختم كلامه في كلّ مجلس به؛ و على التقديرَيْن لا ينبغي الغفلة عنها في حالٍ من الأحوال.
ثمّ من الأذكار المهمّة، التسبيحات الأربع المسمّاة بالباقيات الصالحات؛ فقد روى عن ضريس عن الباقر عليه السلام عن آبائه عليهم السلام أنّ رسول الله صلى الله عليه و آله مرّ برجل يغرس غرساً في حائط له فوقف عليه، فقال: أ لا أدلّك على غرسٍ أثبت أصلاً و أسرع إيناعاً و أطيب ثمراً أو إنفاقاً؟ قال: بلى، فداك أبي و امي، يا رسول الله! فقال: إذا أصبحت و أمسيت، فقل: سبحانَ الله و الحمد لله و لا إله إلا الله و الله أكبر؛ فإنّ لك بذلك إن قلته لكلّ تسبيحة عشر شجرات في الجنّة من أنواع الفاكهة، و هن من الباقيات الصالحات قال: فقال الرجل: أشهدك - يا رسول الله! - أن حائطي هذا صدقة
1) . روى ابن القداح عنه عليه السلام... /سنج: بحارالأنوار، ج 9، ص 161. در متن ما در «يضيء لاهل السماء»، كلمۀ نخست «تضيئى» بود كه اصلاح شد. تفاوتهاى ديگرى هم با بحار در ضبط متنِ ما هست. عباراتِ قرآنى مذكور در متن حديث از سورۀ احزاب (آيه هاى 41 و 42) است.
2) . من كان آخر كلامه لا إله إلا الله دخل الجنّة/سنج: بحار، ج 90، ص 199.
مقبوضة على فقراء المسلمين من أهل الصفة فأنزل الله تبارك و تعالى -: «فَأَمّٰا مَنْ أَعْطىٰ وَ اِتَّقىٰ وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنىٰ فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرىٰ» انتهى(1).
و الأفضل قراءتها ثلاثين مرّة أو مائة مرّة في كلّ يوم أو ثلاثين مرّة عقيب كلّ صلاة؛ فقد روي عنهم عليهم السلام أنّه قال رسول الله صلى الله عليه و آله: «سبحان الله و الحمد لله و لا إله إلّا الله و الله أكبر، سيّد التسابيح؛ فمن قال في يوم ثلاثين مرّة، كان خيراً له من عتق رقبة و كان خيراً له من عشرة ألف فرس توجّه في سبيل الله و ما يوم من مقامه إلّا مغفوراً له الذنوب و أعطاه الله بكلّ حرف مدينة(2)».
و قال صلى الله عليه و آله: «من قال مائة مرّة سبحان الله و الحمد لله و لا إله إلا الله و الله أكبر، كتب اسمه في ديوان الصدّيقين و له ثواب الصّدّيقين و له بكلّ حرف نورٌ على الصراط و يكون في الجنّة رفيق خضر(3)»؛
و عن أبي عبد الله عليه السلام قال: أنّ رسول الله صلى الله عليه و آله قال لأصحابه ذات يوم: أ رأيتم لو جمعتم ما عندكم من الثياب و الآنية، ثمّ وضعتم بعضه على بعض، أ كنتم ترونه يبلغ السماء؟ قالوا: لا يا رسول الله! قال: أ فلا أدلّكم على شيءٍ أصله في الأرض و فرعه في السماء؟ قالوا: بلى، يا رسول الله! قال: يقول أحدكم إذا فرغ من الصلاة الفريضة ثلاثين مرّة: سبحان الله و الحمد لله و لا إله إلا الله و الله أكبر؛ فإنّ أصلهنَّ في الأرض و فرعهن في السماء و هن يدفعن الهدم و الحرق و الغرق و التردى في البئر و أكل السبع و ميتة السوء و البلية التي نزل من السماء على العبد في ذلك اليوم و هن الباقيات الصالحات. (انتهى)(4).
1) . فقد روى عن ضريس عن الباقر عليه السلام عن آبائه عليهم السلام -... /سنج: الأصول من الكافي، ج 2، ص 506. تفاوتهائى بينِ متنِ مطبوعِ كافى و مذكور در مناقب الفضلاى ما هست.
2) . فقد روى عنهم عليهم السلام... /سنج: بحار، ج 90، ص 173. ضبط متن ما با بحار كمى اختلاف دارد.
3) . «من قال مائة مرّة...» /سنج: بحار، ج 90، ص 173. ضبط بحار با متن ما كفى تفاوت دارد.
4) . عن أبي عبد الله عليه السلام... /سنج: بحار، ج 90، ص 173 و 174.
ثمّ الاستغفار من المهمّات الجامعة لخيرات الدنيا و الآخرة؛ فعن الرضا عليه السلام عن آبائه عليه السلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام:
تعطّروا بالاستغفار و لا تفضحكم روائح الذنوب(1)و عنه عليه السلام أيضاً: «الاستغفار يزيد في الرزق»(2)
و عن النبيّ: «من أكثر الاستغفار جعل الله له من كلّ همّ فَرَجاً و من كلّ ضيقٍ مخرجاً و يرزقه من حيثُ لا يحتسب»(3)
و عن أبي جعفر عليه السلام قال: كان رسول الله و للاستغفار لكم حصنَيْن حَصينَيْن من العَذاب، فمضى أكبر الحصنَيْن، و بقى الاستغفار، فأكثروا منه فإنّه ممحاة للذنوب؛ قال الله - عز و جل -: و ما كانَ الله ليعذِّبَهُم و أنت فيهم و ما كان الله معذِّبَهم و هم يستغفرون(4)
و عنه عليه السلام أيضاً، قال: «من استغفر الله بعد صلاة الفجر سبعين مرّة غفر الله له و لو عمل ذلك اليوم سبعين ألف ذنب و من عمل أكثر من سبعين ألف ذنب فلا خير فيه(5)».
و اعلم أنّ لتوسعةِ الرزق ينبغي أن يقولَ كلّ يوم: «لا حَولَ و لا قوّةَ إلا بالله» مائة مرّة؛ فعنهم عليهم السلام من قال: لا حول و لا قوة إلا بالله مائة مرّة في كلّ يوم لم يصبه فقر أبداً(6).
1) . تعطّروا بالاستغفار... /نگر: بحار، ج 90، ص 278.
2) . الاستغفار يزيد في الرزق/نگر: بحار، ج 90، ص 277.
3) . من أكثر الاستغفار... /نگر: بحار، ج 90، ص 282.
4) . عن أبي جعفر عليه السلام... /سنج: بحار، ج 90، ص 279. در نسخۀ مناقب الفضلاى ما، بجاىِ «ممحاة»، آمده است: «محجاب». عباراتِ قرآنى از سورۀ أنفال (آيۀ 33) است.
5) . من استغفر الله بعد صلاة الفجر... /نگر: بحار، ج 90، ص 280.
6) . من قال لا حولَ و لا قوّة إلا بالله... نگر: بحار، ج 90، ص 191.
و لا تغفل عن الكلمات الأربع؛ كما ورد عن الصادق عليه السلام قال: عجبت لمن فزع من أربع كيف لا يفزع إلى أربع: عجبت لمن خاف كيف لا يفزع إلى قوله - تعالى -:
«حَسْبُنَا اَللّٰهُ وَ نِعْمَ اَلْوَكِيلُ» فإنّي سمعت الله - عز و جل - يقول بعقبها: «فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ فَضْلٍ لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ» و عجبت لمن اغتمّ كيف لا يفزع إلى قوله: «لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ سُبْحٰانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ اَلظّٰالِمِينَ» فإنّي سمعت الله - عز و جل - يقول بعقبها:
«فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ وَ نَجَّيْنٰاهُ مِنَ اَلْغَمِّ وَ كَذٰلِكَ نُنْجِي اَلْمُؤْمِنِينَ»، و عجبت لمن مكر به كيف لا يفزع إلى قوله - تعالى -: «أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ بَصِيرٌ بِالْعِبٰادِ» فإنّي سمعت الله - عز و جل - يقول بعقبها: «فَوَقٰاهُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِ مٰا مَكَرُوا» و عجبت لمن أراد الدنيا و زينتها كيف لا يفزع إلى قوله: «مٰا شٰاءَ اَللّٰهُ لاٰ قُوَّةَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ» فإنّي سمعت الله - عز و جل - يقول بعقبها: «إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْكَ مٰالاً وَ وَلَداً فَعَسىٰ رَبِّي أَنْ يُؤْتِيَنِ خَيْراً مِنْ جَنَّتِكَ» و عسى موجبة(1).
و من المهمات بعد صلاتي الغداة و المغرب «بسم الله الرحمن الرحيم لا حولَ و لا قوّةَ إلا بالله العليّ العظيم» ثلاث مرّات أو سبعاً أو عشراً أو مائة؛ كما ورد في الروايات الكثيرة(2)تركنا ذكرها خوفاً من الإطالة.
و مما لا ينبغي تركه، بل ربّما قال قائلٌ من الأصحاب بوجوبه حين طلوع الشمس و غروبها، «لا إله إلّا الله وحده لا شريك له له الملك و له الحمد يحيى و يميت و يميت و يحيى و هو حيّ لا يموت بيده الخير و هو على كلّ شيءٍ قدير» عشر مرّات.
و كذا أقول: «أعوذ بالله السميع العليم من همزات الشياطين و أعوذ بالله أن يحضرون إنّ الله هو السميع العليم» عشر مرّات أيضاً.
و قد ورد الأمر بقضائها إذا تركها أحد؛ و من أصحابنا من قضاهما عدّة سنين كان قد تركها - رحمه الله تعالى.
و لنكتف بهذا القدر من الأذكار اللسانية؛ و من أراد استقصائها فعليه بكتب الدعوات لأصحابنا في ذلك؛ فإنّها حاوية للأدعية العديدة لجميع مطالب الدنيا و الآخرة؛ و لعمري لو تفحّصتها و تصفحتها لوجدت لكلّ مطلب أدعية مجرّبة و استرحت من المتاعب الدنيويّة لتحصيل أمر المعاش و كفاية المهمّات و استغنيت بالأدعية لدفع الأمراض و الأسقام عن أدوية الأطبّاء، مع ما حصل لك من التوكّل التامّ و التوسّل الكامل إلى الله تعالى في كلّ الأوقات؛ و يصير ذلك سبباً للتعرّض لنفحات الله - تعالى - في أيّام دهرك و الجولان بقلبك في فضاء عالم الملكوت وساحة قدس الجبروت؛ و يرتفع عنك كدورات النشأة الظلمانيّة و الله هو الموفّق و المعين.
و الوصية الثانية، دوام الاشتغال بتحصيل العلوم الدينيّة و تحقيقها و استفراغ الوسع في بذلها لأهلها و صرف العمر في نشر الأخبار و الآثار و محو البدع و إرشاد الناس و هدايتهم؛ فليس وراء هذا السبب من مطلب، إذا حصلت شريطته.
فقد روينا عن مولانا أمير المؤمنين عليه السلام أنّه قال: «من كان من شيعتنا عالماً بشريعتنا فأخرج ضعفاء شيعتنا من ظلمة جهلهم إلى نور العلم الذي حبوناه جاء يوم القيامة على رأسه تاجٌ من نور يضيء لأهل جميع العرصات و عليه حلّة لا يقوم لأقلّ سلك منها الدنيا بحذافيرها و ينادي مناد: هذا عالم من بعض تلامذة علماء آل محمّد صلى الله عليه و آله ألا فمن أخرجه من ظلمة جهله في الدنيا فليتشبّث به يخرجه من حيرة ظلمة هذه العرصات إلى نزه الجنان فيخرج كلّ من كان علّمه في الدنيا
خيراً أو فتح عن قلبه من الجهل قفلاً أو أوضح له عن شبهة(1)» إلى غير ذلك من الأخبار الكثيرة و لكن ينبغي أن يكون ذلك مع الاحتياط التامّ في النقل و الفتوى؛ فإنّ المفتى على شفير جهنّم و التحرز عن الشبهات خير من الاقتحام في الهلكات.
و أما الوصيّة الأخيرة، فهي أن لا ينساني و لا ينسى مشايخي من صالح دعواته المستطابة، لا سيّما في الأوقات الشريفة و مظان الإجابة، و أنشده بالله العليّ العظيم أن لا يسامح في ذلك؛ بل يذكرني في الخلوات و أعقاب الصلوات و مآن الإجابات، لا سيّما بعد الممات؛ فإنَّ الأعمال تنقطع بعد حلول الآجال و لا ينفعهم شيء إلا الأدعية و الهدايا من الأحبّاء؛ فالمرجوّ منه - أدام الله تأييده - الاهتمام في ذلك؛ عسى الله أن يتجاوز عن الخطايا و السيئات و يبدلها بقبول دعائه حسنات؛ و هذا كلّه مع ما يحصل له من الأجر و الثواب و نداء الملك و دعائه الذي يستجاب بلا ارتياب.
فقد روى الكليني عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه، قال: رأيت عبد الله بن جُندَب بالموقف فلم أر موقفاً أحسن من موقفه ما زال مادّاً يده إلى السماء و دموعه تَسيلُ على خدَّيْه حتّى تبلغَ الأرض، فلمّا انصرف الناس، قلت: يا أبا محمّد! ما رأيت موقفاً قطّ أحسن من موقفك، قال: و الله ما دعوتُ فيه إلا لإخواني و ذلك لأنّ أبا الحسن موسى عليه السلام أخبرني أنّه من دعا لأخيه بظهرِ الغيب نودِيَ من العرش: و لك مائة ألف ضِعف مثله، و كرهت أن أَدَع مائة ألف ضعف لواحدة لا أدرى يُستجابُ أم لا(2)و الأخبار في ذلك كثيرة؛ فالمرجوّ منه - دام توفيقه - أن يجعل هذه الأخبار
مطمح نظره و يذكرني و مشايخي، لا سيما والدي و جدي - قدّس الله روحهما -، في خلواته المستطابة و يدخلنا في أدعيته المستجابة - و الله وليّ التّوفيق.
ختام: قد مرّ في مفتتح تلك الأوراق بيان استيلاء الفتن في هذا الزمان في الآفاق و تعطيل مدارس العلم و موارده و تخريب مجالسه مشاهده حتّى كاد أن ينقطع سلسلة الرواية حيث لا سماع و لا قراءة و لم يبق ممّن له إجازة عمّن يعبأ به إلّا معتكف في زاوية قرية أو مختف في صقع خربة؛ فأشفقت لأجل ذلك من وقوع ذاك النزر اليسير و الجم الغير الغفير في المهالك و ينقطع اتصال أسانيد الأخبار رأساً من بين المؤمنين و يضمحل سلسلة رواية أحاديث الأئمّة المعصومين - صلوات الله عليهم أجمعين -، فلذلك أجزت لغير الفاضل المستجيز، من الطلبة الذين أدركوا جزءاً من زمان حياتي، بل غير الطلبة، من المؤمنين و أولادهم، و إن كانوا غير بالغين؛ و هذا النوع من الإجازة و إن نوقش في جوازه لكن الأقوى جوازه و قد فصّل القول في جوازه و وقوعه شيخنا الشهيد الثاني - قدّس الله روحه - في شرح الدراية قال بعد ترجيح القول بالجواز(1)و ممن وقفت على اختياره لذلك من متأخّري أصحابنا شيخنا الشهيد و قد طلب من شيخه السيّد تاج الدين بن معية الإجازة له و لأولاده و لجميع المؤمنين ممّن أدرك جزءاً من حياته جميع مرويّاته، فأجازهم ذلك بخطّه ثمّ قال: و قد رأيت خطوط جماعة من فضلائنا بالإجازة لأبنائهم عند ولادتهم مع تاريخ ولادتهم؛ منهم السيّد جمال الدين بن طاوس، لولده غياث الدين، و شيخنا الشهيد (ره) استجاز من أكثر مشايخه بالعراق لأولاده الذين ولدوا بالشام قريباً من ولادتهم، و عندي الآن خطوطهم لهم بالإجازة و ذكر الشيخ جمال الدين أحمد بن صالح الحسيني - قدّس الله سرّه - أنّ
1) . في شرح الدراية... /نگر: الرعاية في علم الدراية، اخراج و تعليق و تحقيق: عبد الحسين محمّد على بقّال، ط. 2 مكتبة آية الله العظمى المرعشيّ النجفي (ره)، ص 271 و 272.
السيّد فخار الموسوي اجتاز لوالده مسافراً إلى الحجّ قال فأوقفني والدي بين يدي السيّد فحفظت منه أنّه قال لي: يا ولدي! أجزت لك ما يجوز لي روايته؛ ثمّ قال:
و ستعلم فيما بعد حلاوة ما خصّصتك به؛ و على هذا جرى السلف و الخلف و كأنهم رأوا الطفل أهلاً لتحمّل هذا النوع من أنواع حمل الحديث النبويّ ليؤدّى به بعد حصول أهليته حرصاً على توسّع السبيل إلى بقاء الأسناد الذي اختصّت به هذه الأمّة و تقريبه من رسول الله صلى الله عليه و آله لقلّة الأسناد (انتهى).
و أنا أيضاً اقتفيت أثر هؤلاء المشايخ الكرام و اقتديت بهم و أجزت كلّما جازت لي روايته للمؤمنين المعاصرين، لا سيّما من قرء عليّ أو سمع منّي من إخواني نسباً - أيّدهم الله تعالى و متّعني ببقائهم - و إيماناً - كثّرهم الله تعالى و وفقهم الله - و أقاربي - حرسهم الله تعالى و خصّهم بالتّأييد -؛ و كذا أجزت لو لديَّ الصغيرَيْن و سبطي الصغيريْن - متّعهم الله بالعمر المديد و العيش الرَّغيد و خصهم بالتوفيق و التأييد.
و قد استجزت رواية الصحيفة السجّادية - صلوات الله على من ألهمها - من جدّي العلّامة المجلسي - طيّب الله مضجعه - في أوّل الصبا قبل أوان الحلم؛ فأجازني - رحمه الله تعالى؛
و ليكن هذا آخر ما أردنا إيراده في هذه الرسالة(1)، مع تراكم أفواج الهموم و تلاطم أمواج الغموم، و المرجو ممّن اطّلع فيه على خلل أن يصلحه و يعذرني لأنّ العقول و الأذهان تختلّ بورود المصائب و الأحزان.
و نرجو من الله الكريم الغفّار أن يوفّقني لتأليف كتاب مبسوط في بيان أقسام الإجازات و أنواعها و تفصيل أحوال مشايخي و سائر ما يتعلّق من الفوائد بكلّ مقام
1) . «و حيث ذكرنا فيها مناقب بعض مشايخنا بالحرى أن نُسمِّيها بمناقب الفضلاء و قد قارب الاسم تاريخه فإن عدد الحروف بحساب الجمل ستّ و ثلاثون و مائة و ألف و هو إن نقص لكن الأمر فيه هيّن - منه (ره)».
و قد اتّفق تسويد تلك الكلمات في قرية خاتون آباد - صانها الله عن الفتنة و الفساد - في مجالس آخرها بعض أيّام شهر جمادي الثانية من شهور سنة 1138 (ثمان و ثلاثين و مائة بعد الألف) من الهجرة المقدّسة، على يد مؤلّفها أحوج المفتاقين إلى رحمة ربّه الغنيّ، محمّد حسين بن محمّد صالح الحسيني - خصّهما الله بالرحمة يوم لا ينفع مال و لا بنون و جعلهما من الذين لا خوف عليهم و لا هم يحزنون(1).
ثمّ إنّي بعد ما كنت مقيماً في قرية خاتون آباد - صانها الله عن الآفات و البليات - بعد وقوع الدّاهية العظمى و الفرار من أصل البلدة إلى القرية المزبورة تشرّفت بصحبة عالي حضرة المخدوم الأعزّ الأمجد الفاضل الكامل العالم النحرير، السيّد السند الزاهد البارع العلّامة الغنيّ ذاته الشريف عن الإطالة في الألقاب و الأوصاف، مؤلف هذه الرسالة البالغة و طالعت هذه الرسالة و وجدت فيها ترجيح القول منه - دام ظلّه - بجواز إجازة الأطفال و الصبيان و من دخل في زمرة الطلبة و إني كنت في برهة من سالف الزمان مشتغلاً بالتحصيل عند والده العلّامة - طيّب الله مضجعه و رفع درجته و غيره من العلماء الأعلام اجترئت بالتماس الإجازة منه - دام ظلّه العالي - لنفسي و ولدي الصغير، نور الدين محمّد - وفّقه الله تعالى -، فهذا الفاضل الحبر العلّامة تلقّي بقبوله و إن لم أكن أهلاً لها.
كتب بيمناه الوازرة، محمّد شفيع بن نور الدين محمّد، في شهر ربيع الأوّل سنة 1139.
1) . يوم لا ينفع مال و لا بنون... /سنج: قرآن، س 88، ى 26.
سيد أحمد حسيني اشكوري
الحمد لله رب العالمين، و الصلاة و السلام على محمّد و آله الطاهرين.
و بعد: فقد وُفقت في سنة 1410 ه لإصدار مجموعة من الإجازات التي كتبها علّامة المحدّثين مولانا محمد باقر المجلسي - تغمّده الله تعالى برحمته و رضوانه - و ذلك بمناسبة مرور ثلاثمائة عام على وفاته، و كان لإصدارها موقعاً حسناً لدى إخواننا المشتغلين بعلوم الحديث.
بعد طبع الكتاب اطلعت على جملة أخرى من الإجازات أضفتها في نسختي الخاصة من الكتاب، و طلب منّي أصحاب الفضيلة المهتمون بإصدار سلسلة «ميراث حديث شيعه» أن تستدرك الإجازات غير المطبوعة في المجموعة التي ستنشر بمناسبة المؤتمر الذي سينعقد إحياءً لذكرى العلّامة المجلسي.
جاء في هذا المستدرك ستّ و عشرون إجازة و بلاغ كتبت لعشرين تلميذاً، ذكر بعضهم في الأصل و لم يذكر الغالب منهم
فيه.
هذا، و إننا بصدد جمع ما يتجدّد من إجازات محدّثنا الكبير المجلسي، و طبعها في مجموعة كاملة للمرّة الثانية. نرجو ممّن لديه شيء منها اطلاعنا عليه خدمة للعلم و العلماء. و الله الهادي إلى ما فيه الخير و الصلاح.
السيد أحمد الحسيني
أبو الحسن الحسيني الاسترابادي المشهدي أصله من استرآباد و ولد بالمشهد الرضوي و به شبّ و نشأ و توطن، و يبدو أنّه كان كثير التنقّل في طلب العلم و تحصيل المعارف و الفنون.
قرأ على العلّامة المجلسي في بلاد متعدّدة آخرها المشهد شطراً وافياً من العلوم العقلية و النقلية بأنواعها، و كتب له في المشهد - و الاسترآبادي في عنفوان شبابه - إجازة مبسوطة في عاشر جمادى الأولى سنة 1085(1).
[1]
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله الذي شيّد قواعد الفقه بنقل الحديث و روايته، و صحح مباني الشرع بتصحيح أسانيده و درايته، و الصلاة و السلام على أشرف من اجتباه الله من بين
1) . الكواكب المنتثرة ص 159، زندگينامه علامه مجلسى، ج 2، ص 28.
الخلق لولايته، محمّد المصطفىٰ و آله الطاهرين، لا سيّما أمير المؤمنين حامل لوائه في الدارين و رايته.
أمّا بعد:
فلمّا كان السيد الأيّد الفاضل الكامل الحسيب النسيب اللبيب الأريب الأديب الفطن الذكي المتوقد الألمعي الأمير أبو الحسن الاسترابادي المشهدي أصلاً و مولدا و موطنا - وفّقه الله تعالى للارتقاء على أعلى مدارج الكمال في العلم و العمل - ممن اجتذب بشراشره في عنفوان شبابه إلى التمسّك بحبل آبائه الطاهرين و اقتفاء آثارهم و تتبع أخبارهم و النظر في أسرارهم صلوات الله عليهم أجمعين، و لقد كان الله سبحانه أعانه على ذلك بفطنة قويمة و فطرة مستقيمة و طبع خالص عما يتشبث باليقين من عروق الشبه و الأوهام، و كان ممّا منّ الله به عليَّ أن فزت بلقائه في بلاد متباعدة و قرى متباينة من عراق العرب و العجم و خراسان، فأكثر الاختلاف إليَّ و التردد لديَّ في تلك القرى على تشتتها، فأخذ منّي شطراً وافياً من العلوم العقلية و النقلية بأنواعها، لا سيّما الحديث الذي هو أشرفها و أعلاها، و كان آخر ما اتفق من ذلك في أشرف بلاد خراسان بل في روضة من رياض الجنان بين جبلي طوس في جوار سيدنا و مولانا نور الله في السماوات و الأرضين و إمام المتقين و غوث الغرباء و المكروبين و ثامن أئمّة الدين أبي الحسن علي بن موسى الرضا - صلوات الله عليه و على آبائه الأقدسين و أولاده الأنجبين -، فاستجازني - أدام الله تأييده و كثر في العلماء مثله - نقل كتب الحديث و روايته، فاستخرت الله تعالى و أجزت له أن يروي عنّي كلّ ما صحت [لي] روايته و إجازته من كتب الكلام و التفسير و الحديث و الأصول و الفقه و المنطق و الصرف و النحو و اللغة و التجويد و القراءة و غير ذلك مما ألّفه علماؤنا - رضوان الله عليهم - و المخالفون، ممّا هو داخل في إجازات أصحابنا كإجازة العلّامة و الشهيد و الشيخ حسن - رضي الله عنهم - و طرقي إلى مؤلّفيها جمّة، و قد أوردت جلّها في المجلد الخامس و العشرين من
تصویر
كتاب «بحار الأنوار»، و لنورد له من ذلك ما هو أوثقها و أعلاها، و هو:
ما أخبرني به عدّة من الأفاضل الكرام و جماعة من العلماء الأعلام، منهم والدي العلّامة قدّس الله أرواحهم، بحقّ روايتهم و إجازتهم عن شيخ الإسلام و المسلمين بهاء الملّة و الحق و الدين محمّد العاملي نوّر الله ضريحه، عن والده الفقيه الجليل عزّ الدين الحسين بن عبد الصمد الحارثي قدس سره عن الشيخ المدقّق النحرير السعيد الشهيد زين الملّة و الدين الشهير بالشهيد الثاني حشره الله تعالى مع سيد الشهداء صلوات الله عليه، عن شيخه الأجل نور الدين علي بن عبد العالي الميسي رحمه الله عن الشيخ شمس الدين محمّد بن المؤذّن الجزيني - طاب ثراه -، عن الشيخ الجليل ضياء الدين علي - نوّر الله مرقده -، عن والده السعيد الشهيد السديد الرشيد الحبر الكامل محمّد بن مكي - رفع الله درجته كما شرف خاتمته، عن الشيخ المدقّق فخر الدين أبي طالب [محمّد] طيّب الله رمسه، عن والده العلّامة آية الله في العالمين جمال الملّة و الحق و الدين حسن بن يوسف بن المطهّر الحلّي - أفاض الله على تربته الزكية شآبيب الرحمة و الغفران -، عن شيخه المحقّق السعيد نجم الدنيا و الدين أبي القاسم جعفر بن الحسن بن يحيىٰ بن سعيد طهّر الله رمسه، عن السيّد النبيل فخار بن معد الموسوي رحمه الله عن الشيخ الجليل أبي الفضل شاذان بن جبرئيل القمّي - روّح الله روحه -، عن الشيخ الفقيه العماد أبي جعفر محمّد بن أبي القاسم الطبري رضى الله عنه، عن الشيخ السعيد أبي علي الحسن نوّر الله قبره، عن والده الجليل شيخ الطائفة المحقّة و ملاذها أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسي - حشره الله تعالى مع أئمّة الدين، عن الشيخ الأجل الأفخم السعيد المفيد محمّد بن محمّد بن النعمان نوّر الله مرقده، عن الشيخ النبيل أبي القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه رضى الله عنه، عن الشيخ الجليل ثقة الإسلام و المسلمين أبي جعفر محمّد بن يعقوب الكليني برّد الله مضجعه.
و بالإسناد المتقدّم عن الشيخ المفيد محمّد بن محمّد بن النعمان قدس سره عن الشيخ
الصدوق محمّد بن علي بن الحسين بن موسى بن بابويه القمّي طيّب الله رمسه.
فليرو عنّي دام تأييده جميع مؤلفات هؤلاء المشايخ المذكورين و غيرهم بتلك الأسانيد و غيرهما ممّا هو مذكور في كتب الإجازات.
و أجزت له أيضاً أن يروي عنّي جميع مؤلفات مشايخي الدين الذين أدركت زمانهم و استفدت من بركات أنفاسهم، لا سيّما والدي العلّامة قدّس الله روحه من شرحي الفقيه و شرح التهذيب و كتاب حديقة المتقين و غيرها.
و أن يروي عنّي كلّ ما افرغته في قالب التأليف أو نظمته في سلك التصنيف، لا سيّما كتاب «بحار الأنوار» المشتمل على جلّ أخبار الأئمّة الأبرار و شرحها و كتاب «مرأة العقول» في شرح الكافي و كتاب «ملاذ الأعلام لفهم تهذيب الأحكام» و كتاب «الفرائد الطريفة لشرح الصحيفة الشريفة» و كتاب «عين الحياة» و كتاب «حلية المتقين» و كتاب «تحفة الزائر» و كتاب «حياة القلوب» و رسائل «الأوزان» و «الساعات» و رسائل «الحج» و الحواشي التي علّقتها على الكتب الأربعة و غيرها و لم يتيسر لي بعد جمعها.
و آخذ عليه ما أخذ عليَّ من ملازمة التقوى في جميع الأمور و على جميع الأحوال، و مراقبة الله تعالى في السرّ و الإعلان، و سلوك سبيل الاحتياط الذي لا يضلّ سالكه و لا تظلم مسالكه، لا سيّما في الفتوى، فإنّ المفتي على شفير جهنم، و بذل الوسع في تحصيل العلم و تنقيحه و تحقيقه، و بذله لأهله، كلّ ذلك لابتغاء مرضاة الله و اجتناب مساخطه من غير رياء أو مراء - أعاذنا الله و سائر إخواننا المؤمنين منهما -. و ألتمس منه أن لا ينساني و مشايخي في خلواته و أعقاب صلواته.
و كتب بيمناه الجانية الفانية أحقر عباد الله محمّد بن محمّد التقي يدعى باقر، حشرهما الله مع أئمّتهما في عاشر شهر جمادى الأولى من شهور سنة خمس و ثمانين بعد الألف من الهجرة في المشهد المقدّس الرضوي صلوات الله على مشرّفه.
و الحمد لله أولا و آخرا، و صلى الله على محمّد و آله الأخيار الأنجبين.
أبو الحسن بن يوسف المازندراني قرأ على العلّامة المجلسي جملة من كتب الحديث، منها كتاب «من لا يحضره الفقيه» الذي كتبه بخطه، و كتب له المجلسي إنهاء في آخر الجزء الثالث منه في شهر ربيع الأوّل سنة 1087.
[2]
بسم الله الرحمن الرحيم
أنهاه المولى الفاضل التقي مولانا أبو الحسن المازندراني - أيّده الله تعالىٰ - سماعاً و تصحيحا و ضبطا في مجالس آخرها بعض أيام شهر ربيع الأوّل من شهور سنة سبع و ثمانين بعد الألف الهجرية، و أجزت له أن يروي ما أخذه عنّي بأسانيدي المتصلة إلى أرباب العصمة عليهم السلام(1).
أبو طالب بن ميرزا بيك (جلال الدين) بن ميرزا أبو القاسم الموسوي الحسيني الفندرسكي الاصبهاني العلّامة المحقّق في أكثر العلوم، أديب شاعر منشئ بالفارسية، انحدر من بيت علم معروف، وجده مير أبو القاسم الفندرسكي المشهور بالعلوم الرياضية و الحكمية و غيرهما.
تتلمذ على العلّامة المجلسي و له منه إجازة حديثية مبسوطة، كما أنّه تتلمذ
1) . آخر الجزء الثالث من كتاب «من لا يحضره الفقيه» في مركز احياء التراث الاسلامي - قم برقم 587.
أيضاً على آقا حسين المحقّق الخوانساري و المولى محمّد باقر المحقّق السبزواري.
له مؤلّفات عربية و فارسية كثيرة، منها «حاشية أصول الكافي» و «حاشية أنوار التنزيل» و «بيان البديع» و «حاشية شرح الخفري على التذكرة» و «توضيح المطالب»، و «ساقي نامه» و «المنتهى في النحو» و «مجمع البحرين» و «غزوات حيدرى» و «نگارخانه چين».
توفي باصبهان سنة 1100 و دفن في مقبرة جدّه في «تخت فولاد»(1).
[3]
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله الذي جعل الروايات عن الأئمّة السادات ذريعة لنيل السعادات، و صان طرقها بالإجازات عن تطرّق الشكوك و الشبهات، و أفضل الصلاة على أشرف الخلائق و البريات، محمّد المنتهي إليه سلسلة العلم و الحكمة من كل الجهات، و أهل بيته المطهرين المعصومين من جميع النقائص و السيئات، المعروفين بالنبالة و الجلالة في الأرضين و السماوات.
أمّا بعد، فيقول أقلّ العباد عملاً و أكثرهم زللاً و أحوجهم إلى عفو ربّه الغني محمّد باقر بن محمّد تقي، أوتيا كتابهما يميناً و حوسبا حساباً يسيراً:
أنّه كان من غرائب الزمان، بل يمكن أن يُعد من أغلاط الدهر الخوّان، تشرّفي بصحبة السيد الأيّد الحسيب النسيب اللبيب الأديب الأريب الفاضل الباذل الكامل، خلاصة السادات و الأشراف، المنتهي إلى ذروة عبد مناف، جامع فنون الفضائل و الكمالات، حائز قصبات السبق من مضامير السعادات، نقاوة الفضلاء
1) . رياض العلماء، ج 5، ص 500؛ أعيان الشيعة، ج 2، ص 365؛ الكواكب المنتثرة ص 391.
تصویر
و خلاصة الأذكياء، أعني المولى الرضي البهي الألمعي الأمير أبا طالب بن جلال الدين ميرزا بيك الموسوي الحسيني الفندرسكي، - أدام الله تعالى معاليه و قرن بالسعود و الجدود أيّامه و لياليه -، في بلدة اصفهان - صانها الله عن الحدثان -، فتجدّدت الأخوّة بيني و بينه بعد أن كانت مشيدة من قديم الزمان، و فاوضته في كثير من العلوم العقلية و النقلية، فوجدته بحراً زاخراً من العلم لا يُساحَل، و ألفيته حبراً ماهراً في الفضائل لا يُناضَل.
ثمّ إنّه - دام فضله - لكرم أخلاقه و طيب أعراقه، أتاني بقدمي الإنصاف و اليقين، مقتبساً ما اقتبسته من أنوار علوم أئمّة الدين صلوات الله عليهم أجمعين، بعد أن عقدت لإفادته المدارس و خصت لإفاضته المجالس، ظنّاً منه أنّ الاغتراف من النهر الكبير خير من مص الثماد، و الورود على مناهل العلم أفضل من الوفود على العسف اللداد، فعرض كتبه و أسفاره بعد بذل الجهد في تصحيحها - على أصولنا المعروضة على كتب المشايخ الكرام - رضي الله عنهم -، و نقل ما علّقت على بعضها من الفوائد اللطيفة و التحقيقات الطريفة، و إن كان لفرط ذكائه و فضله عن أكثرها غنياً.
ثمّ استجازني - دام مجده و كرامته - رواية ما صلحت لي روايته و جازت لي إجازته، تأسّياً بسلفنا الصالحين - رضوان الله عليهم -، حيث شيّدوا الأخبار بتصحيح طرقها و أسانيدها، لتتميز مراسيلها من مسانيدها، و يتضح عند طالب الحقّ صحيحها من سقيمها و عليلها من سليمها، و إن كان في هذا الزمان مهجوراً و صار كأن لم يكن شيئاً مذكوراً.
فامتثلت أمره لأنّي كنت أعدّه عليَّ فرضاً لا نفلاً و إن لم أجدني لذلك أهلاً، و استخرت الله سبحانه، و أجزت و أبحت له - كثّر الله أمثاله - أن يروي عنّي جميع مقروءاتي و مسموعاتي و مجازاتي من جميع ما صنّف في الإسلام من مؤلفات
الخاصّ و العام في فنون العلوم، من التفسير و الحديث و الدعاء و الأصولين و الفقه و التجويد و المنطق و اللغة و الصرف و النحو و المعاني و البيان و غيرها ممّا للإجازة فيه مدخل، بحق روايتي و إجازتي عن مشايخى الكرام و أسلافي الفخام - حشرهم الله تعالى مع أئمّة الأنام.
و لما كانت طرقي إلى مؤلفيها أكثر من أن أحصيها له - دام ظله - هنا أثبتُّ له ما هو أوثق عندي و أقوى و بالذكر أحرى، و إن أراد الإحاطة بجلّها فعليه بالمجلد الخامس و العشرين من كتاب «بحار الأنوار».
فمن تلك الطرق، ما أخبرني به عدّة من الأفاضل الكرام وجمّ غفير من العلماء الأعلام، ممن قرأت عليهم أو سمعت منهم أو استجزت عنهم: منهم والدي العلّامة - رفع الله مقامه -، و شيخه الأفضل الأكمل البهي السني مولانا حسن علي التستري، و سيد الحكماء المتألّهين و قدوة العلماء المتبحّرين الأمير رفيع الدين محمّد بن الأمير حيدر الحسني الحسيني النائيني، و السيد البارع الفاضل الزكي الأمير محمّد قاسم بن الأمير محمّد الطباطبائي القهبائي، و المحدث الصالح الرضي المولى محمّد شريف بن شمس الدين محمّد الرويدشتي - أفاض الله على مراقدهم الزكية شآبيب الرحمة و الغفران.
بحق روايتهم عن شيخ الإسلام و المسلمين بهاء الملّة و الحق و الدين محمّد العاملي - قدس الله روحه -، عن والده الفقيه النبيه عز الدين الحسين بن عبد الصمد الحارثي - روّح الله روحه -، عن أفقه الفقهاء المتأخرين الشيخ السعيد الشهيد زين الملّة و الدين بن علي بن أحمد الشامي - رفع الله درجته كما شرف خاتمته - إلى آخر إجازته المبسوطة المعروفة المنتهية في الصفحة المتقدمة(1).
(و منها) ما أخبرني أيضاً العدّة المتقدم ذكرهم قدس الله سرهم، بحق روايتهم
1) . إشارة إلى الإجازة المسبقة على ما كتبه رحمه الله الموجودة في المجموعة المنقولة منها هذه الإجازة.
قراءة و سماعا و إجازة عن شيخهم العالم العابد الزاهد المحقق المدقق النقي الرضي المولى عبد الله بن الحسين التستري - طيب الله تربته -، عن شيخه الجليل النبيل نعمة الله بن أحمد بن محمّد بن خاتون العاملي، عن أبيه النبيه أحمد عن جده الأمجد محمّد - طيب الله أرماسهم -، عن الشيخ الأجل جمال الدين أحمد بن الحاج علي العيناثي، عن الشيخ زين الدين جعفر بن الحسام، عن السيّد الأجل حسن بن أيوب الشهير بابن نجم الدين، عن قدوة العلماء المتبحرين الشيخ السعيد الشهيد محمّد بن مكي - حشره الله مع الشهداء الأولين - إلى آخر ما ذكر في الإجازة المتقدمة و في إجازته المشهورة.
(ح) و عن الشيخ نعمة الله بالسند المتقدم عن والده الجليل رحمة الله عليهما عن المحقّق العلّامة المتبحر النحرير مروج المذهب الشيخ نور الدين علي بن عبد العالي الكركي - جزاه الله عن الإيمان و أهله خير جزاء المحسنين -، عن الشيخ نور الدين علي بن هلال الجزائري رحمه الله عن الشيخ النبيل العارف الزاهد جمال الدين أحمد بن فهد الحلّي قدس سره عن الشيخ الجليل علي بن الخازن الحائري طاب ثراه، و الشيخ الفاضل الزكي علي بن عبد الحميد النيلي رحمة الله عليه بحق روايتهما عن الشيخ السعيد الشهيد محمّد بن مكي - طيّب الله ضريحه.
(ح) و منها ما أجازني به في أوائل سنّي ابن عمة والدي الشيخ الثقة عبد الله بن الشيخ جابر العاملي - أحسن الله إليه -، عن جدّ والدي من قبل أمه المولى الفاضل المحدّث كمال الدين درويش محمّد بن الشيخ حسن النطنزي - نوّر الله ضريحه -، و هو أوّل من نشر الحديث بأصبهان بعد الدولة العلية الصفوية أنار الله برهانهم، عن المحقّق العلّامة الشيخ نور الدين المروج المتقدم ذكره - إلى آخر سنده برّد الله مضجعه.
(ح) و منها ما أخبرني السيّد الشريف المنيف الحسيب النسيب الفاضل الصالح
التقي، الأمير شرف الدين علي بن حجّة الله الحسني الحسيني الشولستاني النجفي مولداً و توطنا حيّاً و ميتا - قدس الله روحه -: إجازة عن السيد المعظم المكرم المتبحر الأمير فيض الله بن الأمير عبد القاهر الحسيني التفرشي قدس الله سرّهما، عن شيخه الأجل الموفق الفهامة الشيخ محمّد، عن والده النحرير العلّامة جمال الدين أبي منصور الحسن بن الشهيد الثاني، عن والده - رضي الله عنهم.
(ح) و عن السيد شرف الدين، عن الأمير فيض الله، عن السيد المعظم الرضي أبي الحسن علي، عن الشهيد الثاني - طيّب الله مراقدهم.
(ح) و عن السيّد شرف الدين رحمه الله، عن نخبة الأزكياء و عمدة الفضلاء السيّد السند ميرزا محمّد بن الأمير علي الاسترابادي - أسبغ الله عليه الأيادي - و هو مؤلّف كتب الرجال المشهورة، عن الشيخ السعيد الفاضل إبراهيم بن علي بن عبد العالي الميسي، عن والده الجليل أستاد الشهيد الثاني المتقدم ذكره في سنده - روّح الله أرواحهم.
(ح) و منها ما أخبرني به عدّة من الأفاضل الثقات، عن السيد السند الفاضل التقي السيد نور الدين بن علي بن علي بن الحسين بن أبي الحسن الحسيني الموسوي العاملي المجاور لبيت الله الحرام حيّاً و ميتا - و قد أجاز لي هذا السيّد - قدس الله روحه - أيضاً برسالة الشيخ الثقة علي بن الندي البحراني رحمه الله، عن شيخيه العالمين العاملين الكاملين المدقّقين الحسن بن الشهيد الثاني و السيد شمس الدين محمّد بن علي الحسني الشهير بابن أبي الحسن(1)- برّد الله مضاجعهم، بحقّ روايتهما عن السيّد علي بن أبي الحسن و الشيخ حسين بن عبد الصمد و السيد العابد نور الدين علي بن السيّد فخر الدين الهاشمي - قدس الله أسرارهم - بحقّ رواية الجميع عن العالم الرباني الشهيد الثاني رضى الله عنه.
1) . مؤلّف كتاب مدارك الأحكام، «منه».
(ح) و منها ما أخبرني به إجازة السيّد العالم العابد المحدّث محمّد الشهير بسيّد ميرزا - قدس الله نفسه - عن والده السيّد الأمجد شرف الدين علي بن نعمة الله الموسوي رحمه الله، عن شيخ المحقّقين الشيخ عبد النبي بن سعد الجزائري روّح الله روحه، عن الشيخ مروّج المذهب نور الدين علي الكركي قدس سره... إلى آخر ما مضى من سنده.
(ح) و منها ما أخبرني به والدي - برّد الله مرقده -، عن عدّة من العلماء الفخام، منهم الشيخ البهائي و العالم النحرير القاضي معز الدين محمّد بن القاضي جعفر القاضي بأصبهان و الشيخ الفقيه يونس الجزائري. بحقّ روايتهم جميعاً - قدس الله أرواحهم - عن الشيخ الأفضل الأكمل عبد العالي، عن والده العلّامة المروّج نور الدين علي طيّب الله رمسهما.
(ح) و منها ما أخبرني عدّة من الأفاضل الثقات الكرام، منهم والدي و السيد الفاضل الأمير فيض الله القهبائي و المولى محمّد شريف الرويدشتي - رضي الله عنهم -، عن السيّد الحسيب اللبيب الفاضل الرضي السيد حسين المفتي باصبهان ابن السيّد حيدر الحسيني الكركي - طاب ثراه -، عن الشيخ نجيب الدين بن محمّد بن مكي بن عيسى بن الحسن العاملي، عن أبيه، عن جده، عن الشيخ إبراهيم الميسي، عن والده الأجل الشيخ علي بن عبد العالي الميسي المتقدم في إجازة الشهيد الثاني - رفع الله درجاتهم.
(ح) و عن الشيخ نجيب الدين، عن والده، عن السيّد نور الدين عبد الحميد الكركي، عن الشهيد الثاني - قدس الله لطيفهم.
(ح) و عن السيد حسين المفتي رحمه الله، عن الشيخ نور الدين محمّد بن حبيب الله، عن السيد النجيب الفاضل محمّد مهدي. عن والده الحسيب الفاضل الباذل السخي السيد محسن الرضوي، عن الشيخ الأجلّ الأفضل محمّد بن علي بن إبراهيم بن جمهور الأحسائي - أجزل الله تشريفهم - إلى آخر أسانيده التي أوردها
في كتاب «غوالي اللآلي».
و أما سندنا إلى الصحيفة الشريفة السجادية - صلوات الله على من ألهمها - فمن طريق الوجادة: وجدت النسخة التي بخط الشيخ السديد محمّد بن علي [بن] الحسن الجباعي جد الشيخ البهائي قدس الله روحهما - و هي عندي - و قد نَقل من خط الشيخ العلّامة الشهيد السعيد محمّد بن مكي رفع الله درجته، و هو نقلها من خط الشيخ علي بن أحمد السديد، و هو نقلها من خط علي بن السكون، و السديدي عرضها على النسخة التي كانت بخط فحل العلماء المدقّقين محمّد بن إدريس الحلّي - قدس الله أسرارهم.
و أما من طريق الإجازة: فأخبرني بها إجازة العدّة المتقدم ذكرهم - رضي الله عنهم -، عن الشيخ البهائي، عن والده، عن الشهيد الثاني - روّح الله أرواحهم -، عن الشيخ نور الدين علي بن عبد العالي الميسي قدس سره، عن الشيخ شمس الدين محمّد بن المؤذن الجزيني، عن الشيخ الأجلّ ضياء الدين علي، عن والده السعيد الشهيد شمس الدين محمّد بن مكي - أجزل الله أجرهم -، عن الشيخ الأدقّ الأفضل الأرشد فخر الدين أبي طالب محمّد، عن والده العلّامة المشتهر في المشارق و المغارب جمال الملّة و الحق و الدين الحسن بن يوسف بن المطهر الحلّي، عن والده سديد الدين يوسف - قدّس الله نفوسهم -، عن السيّد الجليل النسابة شمس الدين فخّار بن معد الموسوي رحمه الله، عن الشيخين الجليلين عميد الرؤساء هبة الله بن حامد و علي بن السكون - رحمهما الله تعالىٰ -، عن السيد الأجلّ بهاء الشرف...
إلى آخر السند المذكور في متن الصحيفة المشهورة.
(ح) و بالإسناد عن السيد فخّار، عن الشيخ الأعظم محمّد بن إدريس الحلّي، عن الشيخ الفقيه أبي علي - رحمة الله عليهم -، عن والده الأجلّ شيخ الطائفة المحقة و ملاذها في جميع الأعصار و الأمصار أبي جعفر محمد بن الحسن الطوسي - شكر الله مساعيه الجميلة في الإيمان - إلى آخر السند المرقوم في الهامش.
و لنتم سنداً واحداً إلى الكتب المشهورة، فنقول: روى السيّد فخّار رحمه الله، عن الشيخ النبيل أبي الفضل شاذان بن جبرئيل القمّي رحمه الله، عن الشيخ الفقيه العِماد أبي جعفر محمّد بن القاسم الطبري قدس سره عن الشيخ الجليل الفقيه أبي الحسن، عن والده شيخ الطائفة نوّر الله ضريحهما، عن الشيخ المحقّق البدل المبرز السعيد المفيد أبي عبد الله محمّد بن النعمان - أحلّه الله تعالى أعلى غرف الجنان -، عن الشيخ الثقة النقة أبي القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه رحمة الله عليه - عن الشيخ الجليل ثقة الإسلام أبي جعفر محمّد بن يعقوب الكليني - طيّب الله رمسه.
(ح) و بالإسناد المتقدم عن الشيخ المفيد أبي عبد الله رحمه الله، عن الشيخ الفقيه الصدوق رئيس المحدّثين أبي جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن موسى بن بابويه القمّي - رضي الله عنه و أرضاه -.
فليرو - زيد فضله - مصنّفات هؤلاء الأفاضل الكرام و المشايخ العظام، لا سيّما الكتب الأربعة في الحديث «الكافي» و «الفقيه» و «التهذيب» و «الاستبصار» التي عليها المدار في تلك الأعصار، عنّي بتلك الأسانيد و غيرها ممّا أودعته في الكتاب الكبير، و كذا الكتب التي أوردتها في فهرس هذا الكتاب، و ما أورده أفاخم علمائنا - رضي الله عنهم - من إجازاتهم و فهارسهم.
و أجزت له أيضاً أن يروي عنّي جميع مؤلفات مشايخي الذين قدّمت ذكرهم رفع الله درجتهم، لا سيّما تصانيف والدي المبرور من «شرحي الفقيه» و «شرح التهذيب» و «حديقة المتقين» و سائر رسائله - قدس الله نفسه.
و أن يروي عنّي كل ما أفرغته في قالب التصنيف أو نظمته في سلك التأليف، لا سيّما كتاب «بحار الأنوار» المشتمل على جلّ أخبار الأئمّة الأطهار - صلوات الله عليهم - و شرحها، و كتاب «الفرائد الطريفة في شرح الصحيفة الكاملة الشريفة» و كتاب «مرآة العقول» شرح الكافي، و كتاب «ملاذ الأخيار لفهم تهذيب الأخبار» و كتاب «شرح الأربعين» و كتاب «عين الحياة» و كتاب «حلية المتقين» و كتاب
«تحفة الزائر» و كتاب «حياة القلوب» و كتاب «جلاء العيون» و كتاب «ربيع الأسابيع» و كتاب «مقباس المصابيح» و «شرح توحيد المفضل بن عمر» و «ترجمة وصية أمير المؤمنين - صلوات الله عليه - للأشتر» و «شرح خطبة التوحيد» و «ترجمة أعمال الرضا عليه السلام في طريق خراسان» و رسالة «العقائد» و رسالة «الشكّ و السهو» و رسالة «الأوزان» و رسالة «الاختيارات» و رسالة «عقود النكاح» و رسالة «الجنّة و النار» و «ترجمة وصيّة الصادق عليه السلام لابن جندب» و «ترجمة دعاء المباهلة» و «دعاء الجوشن» و «دعاء كميل»، و سائر رسائلي و ما علّقته على كتب الحديث و غيرها، لا سيّما الكتب الأربعة، فإنّها غزيرة جمّة الفوائد كثيرة العوائد.
و أخذت عليه - أحسن الله عليه - ما أخذ و شرط عليَّ من العهد بملازمة التقوى، و مراقبة الله سبحانه في جميع الأحوال و الأزمان و السر و الإعلان، و سلوك مسلك الاحتياط الذي لا يضلّ سالكه و لا تظلم مسالكه، و بذل الجهد في ترويج أخبار النبي و أهل بيته - صلوات الله عليهم -، و تصحيحها و نشرها و تنقيحها و بذلها لأهلها، و التجنب عن التسرّع في الفتاوى، فإنّ المفتي على شفير جهنّم، كلّ ذلك لابتغاء مرضاة الله تعالى و اجتناب مساخطه من دون رئاء أو مراء، أعاذنا الله و جميع إخواننا المؤمنين منهما.
و ألتمس منه أن يجريني على خاطره الشريف، و لا ينساني و جميع مشايخي ممّن ذكرته أو لم أذكره في الخلوات و مآن إجابة الدعوات، و أن يدعو لي و لهم بإقالة العثرات و العفو عن الهفوات.
و كتبت هذه الأحرف بيميني الوازرة الداثرة في الرابع و العشرين من شهر ربيع الأوّل من سنة اثنتين و مائة بعد الألف من الهجرة المقدسة النبوية.
و الحمد لله أولا و آخرا، و الصلاة على سيّد المرسلين و فخر النبيّين محمّد و عترته الأطهرين الأنجبين الغرّ الميامين، و لعنة الله على أعدائهم أبد الآبدين(1).
1) . من مجموعة الإجازات في مركز إحياء التراث الإسلامي.
أفضل بن خدابخش الدماوندي
عالم ذو إلمام بالحديث و الفقه و علوم اللغة، كتب بخطه الجيّد كتاب «تهذيب الأحكام» و أتم جزءه الثاني في يوم الأربعاء آخر ذي القعدة سنة 1063، ثم قرأه على العلّامة المجلسي فكتب له إنهاءً في آخر كتاب الطهارة منه بتأريخ أواخر جمادي الثانية سنة 1071.
[4]
بسم الله الرحمن الرحيم
أنهاه المولى الفاضل البارع التقي النقي الذكي الألمعي اللوذعي مولانا أفضل - وفّقه الله تعالى لمراضيه -، سماعاً و تحقيقا و تصحيحا و ضبطا في مجالس آخرها أواخر شهر جمادى الثانية من شهور سنة إحدى و سبعين و ألف.
و أجزت له - دام تأييده - أن يروي عنّي ما سمعه منّي بأسانيدي المتصلة إلى أرباب العصمة عليهم السلام، آخذاً عليه ما أخذ عليّ من الاحتياط الذي لا يضلّ سالكه و لا تظلم مسالكه.
نمّقه بيمناه الجانية الفانية أحقر عباد الله محمّد باقر بن محمّد تقي - عفي عنهما -، حامداً مصلّياً مسلماً(1).
محمّد بن فرج الجيلاني المعروف بملّا رفيعا، رفيع الدين.
1) . آخر كتاب الطهارة من «تهذيب الأحكام» في مركز إحياء التراث الإسلامي بقم.
علّامة جامع للفنون متبحّر في مختلف العلوم أديب شاعر، أصله من جيلان و جاور مشهد الرضا عليه السلام، و كان مدرساً مشهوراً به إماماً للجمعة و الجماعة.
من تلامذة العلّامة المجلسي و جمال الدين محمّد الخوانساري و الشيخ جعفر القاضي الكمرئي، و له منهم إجازة الحديث، و إجازة المجلسي له بتاريخ سابع ذي الحجّة سنة 1087.
تتلمذ عليه و روى عنه جماعة من أعلام العلماء كالشيخ يوسف البحراني و السيد عبد الله بن نور الدين الجزائري و الشيخ حسين بن محمّد البارباري.
له مؤلفات كثيرة منها «شرح نهج البلاغة» و «أصل الأصول في حاشية معالم الأصول» و «كشف المدارك» و «شواهد الإسلام».
توفي نحو سنة 1160 بعد عمر طويل ناهز المائة سنة(1).
[5]
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله الذي جعل لنا من المتقين أئمّة و أعلاما، و بين لنا في الدين بهم حكماً و أحكاما، و طرق لنا إليهم بالروايات و الإجازات طرقاً لائحة نسير فيها بأقدام اليقين من الشبه آمنين ليالي و أياما، و الصلاة على من رفعه الله من الثرى إلى قاب قوسين أو أدنى تعظيماً و إكراما، محمّد و أهل بيته الأطهرين الذين جعلهم الله للمتقين إماماً.
أمّا بعد:
فيقول الفقير إلى عفو ربّه الغافر محمّد بن محمّد تقي المدعوّ بباقر - أوتيا
1) . الفيض القدسي، ص 89؛ نجوم السماء، ص 232؛ الكواكب المنتثرة، ص 283-286؛ زندگينامه علامه مجلسى، ج 2، ص 32.
كتابهما يميناً و حوسبا حساباً يسيراً -: إنّي لمّا شرفت برهة من الزمان بصحبة المولى الأولى الفاضل الكامل الصالح الناصح المتبحّر النحرير المتوقد الذكي الألمعي خلاصة الفضلاء و زبدة الأذكياء جامع فنون العلم و أصناف الكمالات حائز قصبات السبق في مضامير السعادات، سالك مسالك الخير و التقى مجتنب مهاوي الغي و الردى، أعني الأخ في الله الرضي المرضي مولانا رفيع الدين محمّد الجيلي، - أدام الله تعالى بركات إفاداته و زاد الله في إفاضاته عليه و هداياته -، و استفدت من نتائج أفكاره و انتفعت من غرائب أنظاره و فاوضته في فنون العلوم العقلية و النقلية و جاريته في مراقي المعارف الدينية و المسائل الشرعية، فوجدته بحراً زاخراً من العلم لا يساحل و ألفيته حبراً ماهراً في الفضل لا يناضل.
ثمّ إنّه زيد فضله لما أراد أن يتأسّى بسلفنا الصالحين و ينتظم في سلك رواة أخبار أئمّة الحقّ و الدين - صلوات الله عليهم أجمعين -، أمرني بأن أجيز له ما صحّت لي روايته و إجازته، بعد أن قرأ عليَّ بعض الأخبار اقتفاء بسنة الأخيار، فامتثلت أمره إذ كنت أعدّه فرضاً عليّ لا نفلاً و إن لم أكن أجدني لذلك أهلاً، و استخرت الله سبحانه و أجزت و أبحت له أن يروي عنّي كلّ ما صحّت لي روايته و أبيحت لي إجازته ممّا صنّف في الإسلام من مؤلّفات الخاص و العام في فنون العلوم من التفسير و الحديث و الدعاء و الأصولين و الفقه و التجويد و المنطق و الصرف و النحو و اللغة و المعاني و البيان و غيرها، بحقّ روايتي و إجازتي عن مشايخي الكرام و أسلافي الفخام - رضي الله عنهم -، و لما كان طرقي و أسانيدي إليها أكثر من أن أوعيها تلك الكراريس و الأوراق أثبتّ له هنا ما هو عندي أوثقها و أعلاها و أشرفها و أقواها، و إن أراد - دام تأييده - الإحاطة بجميعها فعليه الرجوع إلى كتابنا الكبير.
فمنها: ما أخبر به عدّة من الأفاضل الكرام و جماعة من العلماء الأعلام ممّن
قرأت عليهم أو سمعت منهم أو استجزت عنهم، منهم والدي العلّامة و شيخه الأفضل الأكمل مولانا حسن علي التستري و سيد الحكماء المتألّهين ميرزا رفيع الدين محمّد النائيني و الحبر الفاضل الزكي الأمير محمّد قاسم القهپائي و العالم الصالح التقي مولانا محمّدشريف الرويدشتي - قدس الله أرواحهم -، بحقّ روايتهم قراءة و سماعا و إجازة عن بحر المحقّقين شيخ الإسلام و المسلمين بهاء الملّة و الحق و الدين محمّد العاملي - نوّر الله ضريحه -، عن والده الفقيه النبيه عزّ الدين الحسين بن عبد الصمد الحارثي - برّد الله مضجعه -، عن زبدة العلماء المدقّقين و أفقه الفقهاء المتأخرين الشيخ السعيد الشهيد زين الملّة و الدين بن علي بن أحمد الشامي - رفع الله درجته كما شرّف خاتمته -، عن شيخه الأجلّ نور الدين علي بن عبد العالي الميسي - طيّب الله رمسه -، عن الشيخ شمس الدين محمّد بن المؤذّن الجزيني - رحمة الله عليه -، عن الشيخ الجليل ضياء الدين علي قدس سره، عن والده السعيد الرشيد الشهيد قدوة العلماء و عمدة الفقهاء الشيخ شمس الدين محمّد بن مكي - جزاه الله تعالى عن الإيمان و أهله خير جزاء السابقين -، عن نجم المحقّقين و فخر المدقّقين أبي طالب محمّد - رفع الله مقامه -، عن والده العلّامة آية الله في العالمين جمال الملّة و الحق و الدين الحسن بن يوسف بن المطهّر - طيّب الله رمسه -، عن والده السعيد الفقيه سديد الدين يوسف و شيخه المحقّق المدقّق نجم الملّة و الدين أبي القاسم جعفر بن الحسن بن يحيى بن سعيد - روّح الله روحهما -، عن السيد الشريف النسابة فخّار بن معد الموسوي رحمه الله، عن الشيخ الجليل أبي الفضل شاذان بن جبرئيل القمي - طاب ثراه -، عن الشيخ الفقيه العماد محمّد بن أبي القاسم الطبري - طيّب الله ضريحه -، عن الشيخ السديد المفيد أبي علي الحسن - أجزل الله تشريفه -، عن والده الفقيه شيخ الطائفة المحقّة الإمامية و رئيسها و ملاذها في جميع الأعصار و الأمصار أبي جعفر محمّد بن الحسن
الطوسي - جزاه الله تعالى عنّا و عن سائر المؤمنين أحسن الجزاء.
(ح) و عن الشيخ جمال الدين، عن والده الشيخ سديد الدين، عن الشيخ النبيل يحيى بن محمّد بن يحيى بن أبي الفرج السوراوي، عن الفقيه الحسين بن هبة الله بن رطبة، عن الشيخ أبي علي، عن والده شيخ الطائفة - قدّس الله أرواحهم.
(ح) و عن الشيخ جمال الدين، عن والده، عن السيد أحمد بن يوسف بن أحمد العريضي العلوي الحسيني، عن برهان الدين محمّد بن محمّد بن علي الحمداني القزويني، عن السيّد فضل الله بن علي الحسني الراوندي، عن عماد الدين أبي الصمصام ذي الفقار بن معبد الحسني، عن الشيخ أبي جعفر الطوسي.
و بتلك الأسانيد عن شيخ الطائفة، عن الشيخ السديد المفيد ملاذ أهل الإيمان محمّد بن محمّد بن النعمان - رفعه الله تعالى إلى أعلى درجات الجنان -، عن الشيخ الفقيه الثقة أبي القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه - طيّب الله تربته -، عن الشيخ الأجلّ الهمام ثقة الإسلام أبي جعفر محمّد بن يعقوب الكليني - حشره الله تعالى مع الأئمّة الطاهرين.
(ح) و بالأسانيد السالفة عن الشيخ المفيد - روّح الله روحه -، عن الشيخ الصدوق رئيس المحدّثين أبي جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن موسى بن بابويه القمّي رضى الله عنه.
(ح) و منها ما أخبرني العدّة المتقدّم ذكرهم - رفع الله قدرهم - بحقّ روايتهم قراءة و سماعا و إجازة عن شيخهم العالم العابد الزاهد الورع البارع الفائق التقي الزكي المولى عبد الله بن الحسين التستري - أعظم الله أجره -، عن شيخه الجليل نعمة الله بن أحمد بن محمّد بن خاتون العاملي، عن أبيه أحمد، عن جدّه محمّد - قدّس الله أسرارهم -، عن الشيخ جمال الدين أحمد بن الحاج علي العيناثي، عن الشيخ زين الدين جعفر بن الحسام، عن السيّد الأجل حسن بن أيّوب الشهير بابن
نجم الدين، عن الشيخ السعيد الشهيد محمّد بن مكي - برّد الله مضاجعهم - إلى آخر ما أورده رحمه الله في إجازته المشهورة المعروفة.
(ح) و عن الشيخ نعمة الله، عن والده الجليل، عن أفقه الفقهاء المتأخرين مروّج مذهب الأئمّة الطاهرين الشيخ نور الدين علي بن عبد العالي الكركي - عظّم الله أجورهم -، عن الشيخ الفقيه نور الدين علي بن هلال الجزائري - قدّس الله لطيفه -، عن الشيخ العارف العابد الزاهد المدقّق جمال الدين أحمد بن فهد الحلّي - أجزل الله تشريفه -، عن الشيخ الأكرم علي بن الخازن الحائري و الشيخ النبيل علي بن عبد الحميد النيلي - أكرم الله مقامهما -، عن الشيخ السعيد الشهيد محمّد بن مكي رفع الله درجته في الشهداء.
(ح) و عن مولانا عبد الله التستري رحمه الله، عن المولى الأعلم الأزهد الأورع التقي الزكي مولانا أحمد الأردبيلي - أجزل الله إنعامه -، عن السيّد الأجلّ علي بن الصائغ - أجزل الله اكرامه -، عن الشهيد الثاني - رفع الله مقامه.
(ح) و منها ما أخبرني به السيد الجليل الشريف الحسيب النسيب الفاضل الكامل التقي الأمير شرف الدين علي بن حجّة الله الحسني الحسيني الشولستاني المجاور بالمشهد المقدّس الغروي حيّاً و ميتا - قدّس الله روحه - إجازة في ذلك المشهد الشريف بعد تشرّفي بلثم عتبة مولانا سيّد الوصيّين و أمير المؤمنين - صلوات الله عليه و على أولاده الطاهرين -، عن السيّد المعظّم المكرّم الأمير فيض الله بن الأمير عبد القاهر الحسيني التفرشي - رحمة الله عليهما -، عن شيخه المدقّق الفهّامة محمّد، عن والده العلّامة الشيخ حسن، عن والده الأعظم الشهيد الثاني - طيّب الله أرواحهم.
(ح) و عن السيّد شرف الدين، عن قدوة الفضلاء المتفنين السيّد السند ميرزا محمّد بن الأمير علي الاسترابادي - قدس الله سره -، عن الشيخ السعيد الفاضل
إبراهيم بن علي بن عبد العالي الميسي، عن والده العلّامة - طيّب الله رمسه - إلى آخر ما مرّ من سنده العالي.
(و منها) ما أخبرني به جمّ كثير من المشايخ - رحم الله من مضى منهم و متعنا ببقاء من بقي منهم -، بحقّ روايتهم جميعاً عن السيد العامل الكامل نور الدين علي بن علي بن الحسين بن أبي الحسن الحسيني الموسوي العاملي المجاور لبيت الله الحرام - رفعه الله إلى أعلى درجة و مقام -، بحقّ روايته قراءة و إجازة عن شيخيه و أخويه الأعلمين الأكملين جمال الدين أبي منصور الحسن ابن الشهيد الثاني و السيد شمس الدين محمّد بن علي الحسيني الشهير بابن أبي الحسن - قدّس الله أرواحهم -، بحقّ روايتهما عن السيّد علي بن أبي الحسن و الشيخ عزّ الدين الحسين بن عبد الصمد - نوّر الله ضريحهما - و السيد العابد نور الدين علي بن السيّد فخر الدين الهاشمي - رحمة الله عليه -، بحقّ رواية الجميع عن العالم الرباني الشهيد الثاني - أنار الله برهانه.
(و منها) ما أخبرني به والدي العلّامة - رفع الله في الجنّة مقامه -، عن عدّة من العلماء الأعلام، منهم الشيخ البهائي و العالم النحرير الأديب اللبيب القاضي معزّ الدين محمّد بن القاضي جعفر القاضي بالاستحقاق في أصفهان و الشيخ الفقيه يونس الجزائري - رضي الله عنهم. بحقّ روايتهم جميعاً عن الشيخ الأدقّ الأفضل الذكي الشيخ عبد العالي، عن والده العلّامة نور الدين علي الكركي المروّج - روّح الله روحهما.
(و منها) ما أخبرني به جمّ غفير من الأفاضل الثقات، منهم والدي العلّامة و السيد الجليل الأمير فيض الله القهبائي و المولى شريف الدين محمّد الرويدشتي - قدّس الله أرواحهم -، بحقّ روايتهم قراءة و إجازة عن السيّد الحسيب النجيب الفاضل البارع السيّد حسين بن السيّد حيدر الحسيني الكركي المفتي بأصبهان -
أسكنه الله بحبوحة الجنان -، عن الشيخ نجيب الدين محمّد بن مكي بن عيسى بن الحسن العاملي، عن أبيه، عن جدّه، عن الشيخ إبراهيم الميسي، عن والده الجليل علي بن عبد العالي - أجزل الله مثوبتهم.
(ح) و عن الشيخ نجيب الدين، عن أبيه، عن جدّه لأمّه الشيخ محيي الدين الميسي، عن الشيخ علي الميسي - رحمة الله عليهم.
(ح) و عن الشيخ نجيب الدين، عن أبيه، عن السيّد نور الدين عبد الحميد الكركي، عن الشهيد الثاني - أعظم الله سرورهم.
(ح) و عن السيد حسين المفتي رحمه الله، عن الشيخ نور الدين محمّد بن حبيب الله، عن السيد النجيب الحسيب الفاضل السيّد محمّد مهدي، عن والده الشريف المنيف الكريم الفاضل الباذل السخي الزكي السيد محسن الرضوي المشهدي، عن الشيخ المدقّق العلّامة محمّد بن علي بن إبراهيم الأحساوي - طيّب الله ضرائحهم - إلى آخر الأسانيد التي أوردها في كتاب غوالي اللآلي و إجازته المبسوطة التي رقمها للسيد المذكور.
(و منها) ما أخبرني به والدي رحمه الله، عن السيّد المدقّق النحرير المبرّز في فنون العلوم ظهير الدين إبراهيم بن الحسين الحسني الهمداني - حشره الله مع آبائه الطاهرين، عن شيخه الجليل محمّد بن أحمد بن نعمة الله بن خاتون العاملي، عن والده المحقّق شهاب الدين أحمد وجده العلّامة الشيخ نعمة الله، عن عمدة الفقهاء و المحدثين الشيخ نور الدين علي بن عبد العالي الكركي - رفع الله منازلهم.
(و منها) ما أخبرني به الشيخ الجليل عبد الله بن الشيخ جابر العاملي رحمه الله إجازة في دار والدي و كان من أقاربه من قبل أمّه، عن جدّ والدي من قبل أمّه الفاضل الكامل المحدّث كمال الدين درويش محمّد بن الشيخ حسن النطنزي و أبيه النبيه الشيخ جابر - طيّب الله تربتهما -، بحقّ روايتهما عن الشيخ نور الدين علي الكركي
المروّج - قدّس الله لطيفه - إلى آخر ما مضى من سنده، و هذا من أعلى أسانيدي.
(و منها) ما أخبرني به السيّد الفاضل المحدّث السيّد محمّد المدعوّ بسيّد ميرزا روّح الله روحه، عن والده الأمجد شرف الدين علي بن نعمة الله الموسوي - نوّر الله تربته -، عن برهان المحقّقين الشيخ عبد النبي بن سعد الجزائري - سقى الله تربته صوب الرضوان -، عن الشيخ الأفخم العلّامة نور الدين علي بن عبد العالي الكركي رضى الله عنه.
و لنكتف بما أوردنا لإغنائه عمّا تركنا، فأبحت له - كثّر الله تعالى في العلماء أمثاله - أن يروي عنّي كلّ ما علم أنه داخل في مقروءاتي أو مسموعاتي أو مجازاتي، لا سيَّما ما اشتملت عليه إجازات العلّامة و الشهيدين و الشيخ حسن - أجزل الله مثوبتهم - و ما اشتمل عليه فهرست كتابنا الكبير، خصوصاً الكتب الأربعة لأبي جعفرين المحمدين الثلاثة - رضوان الله عليهم -، أعني «الكافي» و «من لا يحضره الفقيه» و «التهذيب» و «الاستبصار» التي عليها المدار في تلك الأعصار.
و أرجو من فضل ربّي أن يجعل كتاب «بحار الأنوار» خامسها و رابعهم كلبهم.
و أجزت له - زيد تأييده - أيضاً أن يروي عنّي جميع مؤلفات مشايخي ممّن ذكرتهم أو لم أذكرهم، لا سيّما مصنّفات والدي العلّامة - أسبغ الله انعامه - من شرحي الفقيه و شرح التهذيب و كتاب حديقة المتقين و سائر رسائله و مؤلفاته و فتاواه، و إن كان - دام تأييده - مجازاً منه فإنّه كان من برعة تلاميذه و فحولهم.
و أيضا أبحت له أن يروي عنّي كل ما أفرغته في قالب التصنيف أو نظمته في سلك التأليف، لا سيّما كتاب «بحار الأنوار» و كتاب «الفرائد الطريفة» و كتاب «مرآة العقول» و كتاب «ملاذ الأخيار» و كتاب «عين الحياة» و كتاب «حياة القلوب» و كتاب «حلية المتقين» و كتاب «تحفة الزائر» و كتاب «الأربعين» و رسائل الأوزان و الاختيارات و الشكيات و مناسك الحج.
وأوصيه تأسيا بالصالحين من أسلافنا و إن كان أجلّ من أن يوصيه مثلي بملازمة تقوى الله سبحانه في جميع الأحوال و الأزمان، و دوام مراقبته تعالى في السرّ و الإعلان، و سلوك سبيل الاحتياط الذي لا يضلّ سالكه و لا تظلم مسالكه، و بذل الوسع في تحصيل العلم و تنقيحه و تحقيقه و بذله لأهله، و متابعة أهل بيت الرسالة - صلوات الله عليهم - في جميع الأقوال و الأفعال، و السعي في ترويج أخبارهم و نشر آثارهم، كلّ ذلك لابتغاء مرضاة الله تعالى و اجتناب مساخطه، من غير رياء أو مراء، أعاذنا الله تعالى و جميع إخواننا المؤمنين منهما، و ألتمس منه أن لا ينساني في حياتي و بعد وفاتي و جميع مشايخي عند خالص دعواته و أعقاب صلواته.
و كتبت بيمناه الوازرة الداثرة في بلدة اصبهان - حرسه الله من طوارق الحدثان -، في سابع شهر ذي الحجّة الحرام من شهور سنة سبع و ثمانين بعد الألف الهجرية.
و الحمد لله أولا و آخرا، و صلى الله على فخر المرسلين محمّد و عترته المقدّسين المطهّرين(1).
محمد بن لاچين قرأ على العلّامة المجلسي كتاب «الكافي» فكتب له إنهاء في آخر الأصول منه في الحادي عشر من شهر جمادى الآخرة سنة 1092.
[6]
بسم الله الرحمن الرحيم
أنهاه المولى الفاضل الصالح المتوقد الذكي الألمعي مولانا محمّد ابن الفاضل
1) . صفحتان منها في مجموعة من كتاب «گنجينه خطوط» ص 667 و البقية من مكتبة الأستاذ فخر الدين النصيري بطهران.
المبرور مولانا لاچين - وفّقه الله لاقتفاء آثار مواليه الأئمّة الطاهرين و حشر والده مع المقرّبين -، سماعاً و تصحيحا و ضبطا في مجالس عديدة آخرها شهر رجب الأصبّ من سنة سبع و تسعين و الألف الهجرية.
و كان ذلك بعد أن بذلت جهدي في تصحيح نسخه السقيمة المبترة التي وقعت فيها تحريفات و تقديمات و تأخيرات و تشويشات، فأحييتها و روجتها بفضله سبحانه بعد ما كانت مهجورة متروكة.
فأجزت له روايته عنّي بأسانيدي المتكثرة المتّصلة إلى السيّد الجليل النقيب و الشيخ العلّامة الملخص - قدّس الله روحهما.
و كتب بيمناه الجانية الفانية أفقر عباد الله إلى ربه الغني محمّد باقر بن محمّد تقي عفى الله عن جرائمهما، حامداً مصلّياً مسلماً.
محمّد الحسينى المازندراني قرأ على العلّامة المجلسي عدّة من كتب الحديث و الأخبار، و من جملة ما قرأ عليه كتاب «الاستبصار» فكتب له إنهاءً في آخر الجزء الثاني منه في شهر شعبان سنة 1090، و قرأ كتاب «تهذيب الأحكام» فكتب له إنهاء في آخر كتاب الحجّ منه في شهر ذي الحجّة سنة 1094(1).
[7]
بسم الله الرحمن الرحيم
أنهاه السيّد الأيّد التقي الوفي الأمير محمّد المازندراني - وفّقه الله تعالىٰ -،
1) . زندگينامه علامه مجلسى، ج 2، ص 76.
سماعاً و تصحيحا في مجالس عديدة.
فأجزت له دام تأييده أن يروي عنّي هذا الكتاب المستطاب و سائر كتب الأخبار المأثورة عن الأئمّة الأخيار - صلوات الله عليهم -، بأسانيدي المتكثّرة المتّصلة إليهم - سلام الله عليهم -، آخذاً عليه ما أخذ عليّ من ملازمة التقوى و الاحتياط التامّ في النقل و الفتوى، ملتمساً منه الدعاء في مظانّ الإجابة.
و كتب بيمناه الداثرة الوازرة أفقر العباد إلى رحمة ربه الغني محمّد باقر بن محمّد تقي - عفى الله عن جرائمهما - في شهر شعبان المعظم من شهور سنة تسعين بعد الألف الهجرية، حامداً لله تعالى على جلائل نعمائه مصلّياً على سيّد الورى محمّد أفضل أنبيائه و آله الكرام و عترته أئمّة الأنام مسلماً عليهم أجمعين(1).
محمّد بن محمّد مؤمن الجيلاني، رفيع الدين عالم كبير جامع لأطراف العلوم، ماهر في الحديث و علومه، أجازه العلّامة المجلسي في سابع ذي الحجّة سنة 1087 و الشيخ محمّد بن الحسن الحرّ العاملي في أواخر المحرّم سنة 1088، و عظماه غاية التعظيم و صرحا بأنّهما استفادا منه كثيراً(2).
[8]
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله الذي جعل لنا من المتقين أئمّة و أعلاما...
إنّي لمّا تشرفت برهة من الزمان بصحبة المولى الفاضل الكامل الصالح الناصح المتبحّر النحرير المتوقد الذكي الألمعي، خلاصة الفضلاء و زبدة الأذكياء، جامع فنون العلم و أصناف الكمالات حائز قصبات السبق في مضامير السعادات، سالك مسالك الخير و التقى مجتنب مهاوي الغي و الردى، أعني الأخ في الله الرضي المرضي مولانا رفيع الدين محمّد الجيلي، - أدام الله تعالى بركات افاداته و زاد الله في إفاضاته عليه و هداياته -، و استفدت من نتائج أفكاره و انتفعت من غرائب أنظاره، و فاوضته في فنون العلوم العقلية و النقلية، و جاريته في مراقي المعارف الدينية و المسائل الشرعية، فوجدته بحراً زاخراً من العلم لا يساحل و ألفيته حبراً ماهراً في الفضل لا يناضل...
محمد باقر بن محمّد حسين النيسابوري الطائفي المكي، قرأ على العلّامة المجلسي أجزاء من كتاب «بحار الأنوار» فكتب له إنهاءً بتاريخ 27 ربيع الأوّل سنة 1096 في آخر المجلد الثامن عشر.
عالم جليل، أقام بمكّة المكرّمة طول عمره، و توفي بها أوائل سنة 1044 و كان عمره قريباً من المائة سنة.
أجازه السيّد علي خان المدني الشيرازي و المولى محمّد بن عبد الفتاح سراب التنكابني، و أجاز هو جماعة آخرين(1).
1) . الكواكب المنتثرة، ص 96-98؛ زندگى نامه علّامه مجلسى، ج 2، ص 18.
[9]
بسم الله الرحمن الرحيم
أنهاه المولى الأولى الفاضل الكامل العالم العامل الصالح الفالح التقي الذكي الألمعي اللوذعي الشيخ محمّد باقر المكي، ختم الله له بالحسنى و جعل عقباه خيراً من الأولى، سماعاً و تصحيحا و ضبطا و تحقيقا في مجالس شتّى آخرها السابع و العشرون من شهر ربيع الأوّل من شهور سنة ستّ و تسعين بعد الألف الهجرية - صلوات الله على مهاجرها و آله.
فأجزت له - دام تأييده - أن يروي عنّي ما خرج من مجلدات هذا الكتاب و ما اشتمل عليه فهرسته الذي أوردناه في مفتتحه من الأصول، لا سيّما الكتب الأربعة التي عليها المدار في تلك الأعصار الكافي و الفقيه و التهذيب و الاستبصار لأبي جعفرين المحمدين الثلاثة، بأسانيدي المتكثرة المتصلة إليهم - رضوان الله عليهم:
منها ما أخبرني به عدّة من الأفاضل الكرام، منهم والدي العلّامة - قدّس الله أرواحهم -، عن شيخ الاسلام و المسلمين بهاء الملّة و الحق و الدين محمّد العاملي - نوّر الله ضريحه - إلى آخر ما أورده من الأسانيد في شرح الأربعين و غيره، و إلى آخر ما أورده الشهيد الثاني - رفع الله درجته - في إجازة والده العلّامة - طيّب الله تربتهما.
و آخذ عليه ما أخذ عليَّ من ملازمة التقوى و الاحتياط في النقل و الفتوى، و ألتمس منه أن لا ينساني في أعقاب الصلوات و مآن إجابة الدعوات.
و كتب بيمناه الجانية الفانية مؤلّف هذا الكتاب محمّد باقر بن محمّد تقي - عفا الله عن جرائمهما -، و الحمد لله أولا و آخرا و صلى الله على سيّد المرسلين محمّد و عترته الأكرمين(1).
1) . آخر البحار، ج 18 في مكتبة نوربخش - بروجرد، برقم 132.
محمّد جعفر بن صادق الخطيب الكاشاني، نسخ كتاب «من لا يحضره الفقيه» و أتمه في شهر ربيع الأوّل سنة 1088، ثمّ قرأه على العلّامة المجلسي فأجازه في آخره في نفس السنة(1).
[10]
بسم الله الرحمن الرحيم
أنهاه المولى الفاضل الصالح الورع التقي الزكي مولانا محمّد جعفر بن مولانا محمّد صادق الخطيب القاشاني - رزقه الله تعالى فهم دقائق المعاني -، سماعاً و تصحيحا في مجالس عديدة آخرها بعض أيّام شهر ربيع الأوّل من شهور سنة ثمان و ثمانين بعد الألف الهجرية.
فأجزت له - دام تأييده - أن يروي عنّي هذا الكتاب و سائر كتب الحديث بأسانيدي المتكثرة المتصلة إلى مؤلّفيها - رضوان الله تعالى عليهم:
فمنها ما أخبرني به عدّة من الأفاضل الكرام، منهم والدي العلّامة - قدّس الله أرواحهم -، عن شيخ الإسلام و المسلمين بهاء الملّة و الحق و الدين محمّد بن الحسين بن عبد الصمد الحارثي، عن والده الفقيه، عن الشهيد الثاني - روّح الله أرواحهم -، عن الشيخ علي بن عبد العالي الميسي، عن الشيخ شمس الدين محمّد بن المؤذن الجزيني، عن الشيخ ضياء الدين علي، عن والده السعيد الشهيد محمّد بن مكي - رفع الله درجاتهم -، عن الشيخ فخر الدين أبي طالب محمّد، عن والده العلّامة جمال الملّة و الحق و الدين الحسن بن يوسف بن المطهر، عن والده
1) . تراجم رجال.
الشيخ سديد الدين يوسف - طهّر الله أرماسهم -، عن السيد شمس الدين فخّار بن معد الموسوي، عن الشيخ أبي الفضل شاذان بن جبرئيل القمي، عن الشيخ الفقيه العماد أبي جعفر محمّد بن أبي القاسم الطبري، عن الشيخ أبي علي الحسن، عن والده الجليل شيخ الطائفة المحقّة أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسي - قدّس الله أسرارهم -، عن الشيخ السديد المفيد محمّد بن محمّد بن النعمان - قدّس الله لطيفه -، عن الشيخ الصدوق أبي جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن موسى بن بابويه القمّي رضى الله عنه.
فليرو عنّي - دام تأييده - هذا الكتاب و غيرها [كذا] من مرويّاتي بأسانيدي المتصلة إليها، مراعياً لشرائط النقل و الرواية، سالكاً في مسالك الرشد و الهداية، داعياً لي في مآن الإجابة.
و كتب بيمناه الجانية الفانية أحوج العباد إلى رحمة ربّه الغني محمّد باقر بن محمّد تقي - عفى الله عن جرائمهما -، حامداً مصلّياً مسلماً(1).
محمد جعفر بن محمّد كاظم الطالقاني، قرأ على العلّامة المجلسي شطراً من العلوم العقلية و النقلية و بعض كتب الحديث، و مما قرأ عليه بعض مجلدات كتاب «بحار الأنوار» فأجازه بإجازة متوسطة في آخر المجلد الثامن منه بتاريخ تاسع جمادى الآخرة سنة 1095.
توفي سنة 1133 و له مزار معروف بطالقان(2).
[11]
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله و سلام على عباده الذين اصطفى محمّد و آله خيرة الورى.
أمّا بعد:
فقد قرأ عليّ و سمع منّي المولى الأولى الفاضل الكامل الصالح الفالح التقي الذكي الألمعي مولانا محمّد جعفر الطالقاني خلف المولى المبرور المغفور مولانا محمّد كاظم - وفّقه الله سبحانه للعروج على أعلا مدارج الكمال في العلم و العمل و صانه عن الخطأ و الخطل و الزلل -، شطراً من العلوم النقلية و العقلية و كثيرا من الأخبار المأثورة عن الأئمّة الأطهار - صلوات الله عليهم أجمعين. منها هذا المجلد من كتاب «بحار الأنوار» و بعض «الكافي» و «التهذيب» و سائر كتب الحديث.
ثمّ استجازني فاستخرت اللٰه سبحانه و أجزت له أن يروي عنّي كلّ ما صحّت لي روايته و جازت لي إجازته، لا سيما كتب الأخبار، خصوصاً الكتب التي اشتمل عليها فهرست بحار الأنوار بطرقي المتكثّرة التي أوردتها في آخر مجلدات هذا الكتاب.
فمنها ما أخبرني به عدة من الأفاضل الكرام وجمّ غفير من العلماء الأعلام، منهم والدي العلّامة - روّح الله أرواحهم - إجازة و قراءة و سماعا، بحقّ روايتهم عن شيخ الإسلام و المسلمين بهاء الملّة و الحق و الدين محمّد العاملي، عن والده الفقيه النبيه الشيخ حسين بن عبد الصمد الحارثي - نوّر الله ضريحهما -، عن الشيخ السعيد الشهيد أفقه الفقهاء المتأخرين زين الملّة و الدين - رفع الله درجته كما شرّف خاتمته - إلى آخر الأسانيد التي أوردها في إجازته الكبيرة التي أجاز بها الشيخ حسين بن عبد الصمد، و قد أورد بعضها شيخنا البهائي في شرح الأربعين و غيره.
فأبحت له كثّر الله أمثاله أن يروي عنّي كلّ ما علم أنّه داخل في مقروءاتي أو مسموعاتي أو مجازاتي بتلك الأسانيد و غيرها، و أن يروي عنّي جميع مؤلفات
والدي - طيّب الله تربته -، لا سيّما شرحي الفقيه، و جميع مصنفاتي من العربية و الفارسية، لا سيما كتاب «بحار الأنوار» و هو خمس و عشرون مجلدات خرج منها أربع عشر مجلدات و «الفوائد الطريفة» في شرح الصحيفة الكاملة و «ملاذ الأخيار لشرح تهذيب الأخبار» و «مرآة العقول» شرح الكافي و «شرح الأربعين» و كتاب «عين الحياة» و كتاب «حلية المتقين» و كتاب «تحفة الأبرار» و كتاب «حياة القلوب» و كتاب «جلاء العيون» و كتاب «مشكاة الأنوار» و «شرح توحيد المفضل» و رسائل العقائد و الأوزان و الساعات و غيرها مما نظمته في سلك التأليف أو أفرغته في قالب التصنيف.
و آخذ عليه ما أخذ عليَّ من ملازمة التقوى و اتباع أئمّة الهدى - سلام الله عليهم - و بذل الجهد في ترويج آثارهم و نشر أخبارهم و اجتناب الأهواء المضلّة و الآراء المردية، كلّ ذلك خالصاً لوجهه تعالى من غير رياء و لا مراء -، أعاذنا الله و سائر المؤمنين منهما - و ألتمس منه أن لا ينساني و سائر مشايخي في الخلوات و أعقاب الصلوات و سائر مظانّ إجابة الدعوات.
و كتب بيمناه الوازرة الداثرة أفقر العباد إلى عفو ربّه الغني محمّد باقر بن محمّد تقي - عفى الله عن جرائمهما - في تاسع شهر جمادى الآخرة من شهور سنة خمس و تسعين بعد الألف الهجرية.
و الحمد لله أولا و آخرا و صلى الله على سيّد المرسلين محمّد و عترته الأقدسين الأطهرين(1).
محمّد شفيع بن محمّد رفيع الاصبهاني.
1) . من آخر المجلد من كتاب «بحار الأنوار» في مكتبة آية الله المرعشي بقم - رقم 7276.
قرأ على العلّامة المجلسي كثيراً من العلوم و لازم دروسه مدّة طويلة، كما أنّه قرأ عليه أكثر مجلدات «بحار الأنوار» حتّى عرف ب «قارئ البحار»، فأجازه في آخر المجلد الثاني بتاريخ شعبان سنة 1088 و في آخر مجلدات الفتن بتواريخ رجب 1095 و صفر 1097 و رجب 1097(1).
[12]
بسم الله الرحمن الرحيم
أمّا بعد حمد الله على نعمائه، و الصلاة على سيّد أنبيائه، و الأكرمين من أوصيائه، فيقول الفقير إلى عفو ربّه الغني محمّد باقر بن محمّد تقي عفى الله عن جرائمهما:
إنّه قرأ عليَّ و سمع منّي الموليان الجليلان النبيلان الفاضلان الكاملان الصالحان المدقّقان، أعني الولدين العزيزين الكريمين مولانا نور الدين محمّد و مولانا محمّد شفيع ابني المولى الفاضل الكامل المبرور المغفور رفيع الدين محمّد الاصبهاني - أسبغ الله تعالى عليهما إنعامه و رفع لوالدهما في الجنّة مقامه - هذا المجلّد من كتاب بحار الأنوار و غيره من مجلداته و كثيرا من كتب الحديث و الدعاء و الفقه و التفسير و الكلام و الأصول، استجازاني فاستخرت الله تعالى و أجزت لهما - أدام الله تعالى تأييدهما - أن يرويا عنّي كلّ ما جازت لي إجازته بأسانيدي المتكثرة المتّصلة إلى أصحاب الإجازات المعروفة و مؤلفي الكتب المشهورة، و أذكر لهما هنا طريقاً واحداً من طرق شتّى، و هو:
ما أخبرني به عدّة من الأفاضل الكرام و الفقهاء الأعلام، فمنهم والدي العلّامة - نوّر الله مراقدهم -، عن شيخ الإسلام و المسلمين بهاء الملّة و الحق و الدين محمّد العاملي - قدّس الله روحه -، عن والده الفقيه النبيه عزّ الدين الحسين بن
1) . الكواكب المنتثرة: ص 343 و 344، زندگينامه علامه مجلسى، ج 2، ص 39.
عبد الصمد الحارثي - قدّس الله سرّه -، عن أفضل العلماء المتأخرين زين الملّة و الدين بن علي بن أحمد العاملي - رفع الله درجته -، عن شيخه الجليل نور الدين علي بن عبد العالي الميسي - قدس الله سره -، عن الشيخ شمس الدين محمّد بن المؤذن الجزيني - رحمة الله عليه -، عن الشيخ الأجل ضياء الدين علي - طاب ثراه -، عن والده السعيد الشهيد المدقّق النحرير الشيخ شمس الدين محمّد بن مكي - رفع الله مقامه -، عن الشيخ الأكمل الأفضل فخر الدين أبي طالب - روّح الله روحه -، عن والده العلّامة آية الله في العالمين جمال الملّة و الحق و الدين الحسن بن يوسف بن المطهّر، عن والده الجليل سديد الدين يوسف - برّد الله مضجعهما -، عن السيّد شمس الدين فخّار بن معد الموسوي قدس سره، عن الشيخ أبي الفضل شاذان بن جبرئيل القمي - قدّس الله لطيفه -، عن الشيخ الفقيه العماد أبي جعفر محمّد بن أبي القاسم الطبري - أجزل الله تشريفه -، عن الشيخ الأفخم الأعظم أبي علي الحسن - طيّب الله رمسه -، عن والده النبيل شيخ الطائفة المحقّة في جميع الأعصار و الأمصار أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسي - جزاه الله تعالى عن الإيمان و أهله خير جزاء السابقين -، عن الشيخ الأجل الأفخم الأكرم السعيد الرشيد المفيد أبي عبد الله محمّد بن محمّد بن النعمان - رفع الله درجته في الجنان -، عن الشيخ الثقة أبي القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه - طهر الله رمسه -، عن الشيخ الجليل ثقة الإسلام أبي جعفر محمّد بن يعقوب الكليني - نوّر الله ضريحه.
(ح) و بالاسناد المتقدم عن الشيخ المفيد - قدّس الله نفسه -، عن الشيخ الفقيه رئيس المحدّثين أبي جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن موسى بن بابويه القمّي - رضي الله عنه و أرضاه -.
(ح) و بالإسناد السالف عن العلّامة رحمه الله، عن أفضل المحقّقين نصير الملّة و الدين محمّد بن محمّد بن الحسن الطوسي قدس سره القدوسي، عن محمّد بن محمّد
بن علي الحمداني، عن الشيخ منتجب الدين علي بن عبيد الله بن الحسن بن الحسين بن بابويه القمّي - روّح الله أرواحهم - إلى آخر ما أورده في فهرسته من الأسانيد إلى الأصول المعتبرة.
(ح) و بالإسناد السابق عن الشيخ الشهيد محمّد بن مكي - طيّب الله نفسه -، عن السيّد شمس الدين محمّد بن أبي المعالي، عن الشيخ نجيب الدين يحيى بن سعيد، عن السيّد محيي الدين محمّد بن علي بن زهرة الحسيني الحلبي، عن الشيخ السعيد رشيد الدين محمّد بن علي بن شهرآشوب المازندراني مؤلّف كتاب «المناقب» و غيره، عن الشيخ الجليل أبي منصور أحمد بن علي بن أبي طالب الطبرسي مؤلّف كتاب «الاحتجاج» - قدّس الله أرواحهم.
(ح) و بالإسناد عن العلّامة، عن السيد رضي الدين علي بن طاوس، عن السيّد تاج الدين الحسن بن الدربي، عن الموفق أبي عبد الله أحمد بن شهريار الخازن، عن عمّه حمزة بن محمّد، عن أبي الطيب طاهر بن محمّد بن علي الجواري، عن الزكي علي بن محمّد النيسابوري، عن الشيخ الزاهد علي بن محمّد بن أبي الحسن القمّي، عن والده، عن الشيخ السعيد علي بن محمّد بن علي القمي الخزاز مؤلّف كتاب «كفاية الأثر في النصوص على الأئمّة الاثني عشر» - أفاض الله على مراقدهم الزكية شآبيب الرحمة و الغفران.
(ح) و أخبرني الشيخ الجليل عبد الله بن الشيخ جابر العاملي، عن المولى الفاضل الكامل كمال الدين درويش محمّد بن الشيخ حسن النطنزي جدّ والدي لأمّه، عن الشيخ العلّامة مروّج مذهب الإمامية الشيخ علي بن عبد العالي الكركي قدّس الله أسرارهم، عن الشيخ الجليل علي بن هلال الجزائري، عن الشيخ العابد الزاهد أبي العباس جمال الدين أحمد بن فهد الحلّي رضي الله عنهما، عن الشيخ علي بن عبد الحميد النيلي، عن فخر المحقّقين، عن والده العلّامة، عن المحقّق السعيد
نجم الدين أبي القاسم جعفر بن الحسن بن يحيى بن سعيد، عن السيّد فخار، عن شاذان بن جبرئيل، عن أحمد بن محمد الموسوي، عن ابن قدامة، عن السيّد الرضي محمّد بن الحسين الموسوي مؤلّف كتاب «نهج البلاغة» - برّد الله مضاجعهم.
(ح) و بالإسناد عن شيخ الطائفة، عن السيّد المرتضى علم الهدى أبي القاسم علي بن الحسين الموسوي حشره الله تعالى مع أجداده الطاهرين.
(ح) و بالإسناد عن العلّامة رفع الله مقامه، عن أبيه، عن الشيخ مهذب الدين الحسين بن ردة، عن الشيخ الحسن بن أبي علي الفضل بن الحسن الطبرسي مؤلّف كتاب «مكارم الأخلاق»، عن والده الجليل العلّامة أمين الدين مؤلّف كتاب «مجمع البيان» و «إعلام الورى» رفع الله درجتهما.
(ح) و بالإسناد عن السيّد فخار، عن الشيخ الأعلم الأفخم محمّد بن إدريس الحلّي قدّس الله لطيفه.
(ح) و بالإسناد عن العلّامة، عن ابن ردة، عن الشيخ الجليل سعيد بن هبة الله الراوندي مؤلّف كتاب «الخرائج» و «القصص» و غيرهما أجزل الله مثوبته.
(ح) و بالإسناد عن العلّامة قدس سره، عن الشيخ النبيل أبي الحسن علي بن عيسى الأربلي مؤلّف كتاب «كشف الغمّة».
(ح) و بالإسناد عن العلّامة، عن أبيه، عن السيّد أحمد بن يوسف بن أحمد العريضي الحسيني، عن محمّد بن علي الحمداني، عن فضل الله بن علي الحسني، عن أبي الصمصام ذي الفقار بن معبد الحسني، عن الشيخ الكامل أحمد بن علي بن العباس النجاشي - إلى آخر ما أورده في فهرسته من الأسانيد القوية رضي الله عنهم أجمعين.
(ح) و بالإسناد عن النجاشي - طاب ثراه - عن محمّد بن علي المشجاعي، عن الشيخ الجليل محمّد بن إبراهيم النعماني مؤلّف كتاب «الغيبة».
(ح) و بالإسناد عن شيخ الطائفة، عن أبي محمّد هارون بن موسى التلعكبري، عن الشيخ الأجلّ محمّد بن عمر بن عبد العزيز الكشي.
(ح) و بالإسناد عن النجاشي، عن أبي عبد الله بن عياش، عن الشريف أبي الحسين بن صالح بن الحسين النوفلي، عن أبيه، عن الحسين بن بسطام و أخيه عبد الله مؤلفي كتاب «طبّ الأئمّة عليهم السلام».
(ح) و بالإسناد عن العلامة، عن السيد النقيب الشريف الزاهد العابد رضي الدين علي بن موسى بن طاوس الحسني و السيد غياث الدين عبد الكريم بن أحمد بن طاوس و السيد الجليل أحمد بن موسى بن طاوس - قدّس الله أرواحهم الطيبة.
(ح) و بالإسناد عن الشيخ منتجب الدين، عن أبيه، عن جدّه، عن الشيخ أبي الفتح محمّد بن علي بن عثمان الكراجكي - روّح الله روحه.
(ح) و عن الشيخ منتجب الدين، عن جماعة من الثقات، عن محمّد بن علي الفتال الفارسي مؤلّف كتاب «روضة الواعظين» - قدّس الله روحه.
(ح) و بالإسناد عن الكليني - رحمه الله -، عن عدّة من أصحابه، عن أحمد بن محمّد بن خالد البرقي رضى الله عنه مؤلّف كتاب «المحاسن».
(ح) و عن الكليني، عن محمّد بن الحسن الصفار قدس سره مؤلف كتاب «بصائر الدرجات».
(ح) و عن الكليني، عن محمّد بن يحيى العطار، عن أحمد بن محمّد بن عيسى، عن الحسين بن سعيد.
فليرويا - أدام الله تعالى تأييدهما - مؤلّفات هؤلاء المشايخ المذكورين و غيرهم بتلك الأسانيد و غيرها و يجيزا من آنسا منه رشداً، و آخذ عليهما ما أخذ عليَّ من ملازمة التقوى و سلوك مسلك الاحتياط في النقل و العمل و الفتوى و بذل الجهد في ترويج أخبار أئمّة الهدى - صلوات الله عليهم أجمعين - و تصحيحها و تحقيقها و مدارستها، و ألتمس منها أن لا ينسياني في حياتي و بعد وفاتي في مظانّ الإجابة.
و كتب هذه الأحرف في شهر شعبان المعظّم من شهور سنة ثمان و ثمانين بعد الألف الهجرية، حامداً مصلّياً مسلماً(1).
(13) السيّد مير محمّد حسين الخاتون آبادي(2)
[13]
بسم الله الرحمن الرحيم
أنهاه الولد الأعزّ سبطي الأمير محمّد حسين الحسيني - وفّقه الله تعالى -، سماعاً و تصحيحا و ضبطا و تدقيقا في مجالس عديدة آخرها بعض أيّام شهر جمادى الثانية لسنة ستّ و مائة بعد الألف الهجرية، فأجزت له - زيد تأييده - روايته عنّي بأسانيدي المتكثرة المتّصلة إلى المؤلّف - قدس الله روحه.
و كتب بيمناه الوازرة الداثرة أفقر العباد إلى عفو ربّه الغني محمّد باقر بن محمّد تقي عفي عنهما، حامداً لله على نعمائه مصلّياً على سيّد أنبيائه محمّد و عترته الطاهرين مسلماً عليهم أجمعين.(3)
[14]
بسم الله
أنهاه السيد الأيّد الفاضل العامل الأديب الحسيب اللبيب سبطي و قرة عيني
الأمير محمّد حسين - صانه الله من كل شين -، سماعاً و تحقيقا و ضبطا و تصحيحا و تدقيقا في مجالس آخرها آخر شهر محرم الحرام لسنة 1108، فأجزت له روايته عنّي بأسانيدي المتكثرة المتّصلة إلى مؤلّف الكتاب طوبى له و حسن مآب.
و كتب بيمناه الوازرة الداثرة الفقير إلى الله الغني محمّد باقر بن محمّد تقي - عفا الله عن هفواتهما -، حامداً مصلّياً مسلماً.(1)
[15]
بسم الله الرحمن الرحيم
أنهاه السيّد الأيّد سبطي و قرة عيني الأمير محمّد حسين - برّأه الله من كلّ شين و مين -، سماعاً و تحقيقا و ضبطا و تدقيقا في مجالس عديدة آخرها آخر شهر رجب الأصب لسنة 1108، فأجزت له - زيد تأييده - روايته عنّي بأسانيدي المتكثرة المتّصلة إلى صاحب الكتاب طوبى له و حسن مآب.
و كتب بيمناه الفانية الجانية أفقر العباد إلى عفو ربّه الغني محمّد باقر بن محمّد تقي - عفي عنهما -، حامداً مصلّياً مسلماً.(2)
[16]
بسم الله الرحمن الرحيم
أنهاه السيّد الأيّد الفاضل الكامل سبطي و قرة عيني الأمير محمّد حسين - صانه الله تعالى من كل شين و مين - و جعله متّبعاً لآبائه المصطفين، سماعاً و تحقيقا و ضبطا و تصحيحا في مجالس عديدة آخرها بعض أيّام شهر ربيع الأوّل من شهور سنة تسع و مائة و ألف من الهجرة، فأجزت له - دام تأييده - روايته عنّي مع سائر ما
أخذه منّي بأسانيدي المتكثّرة المتّصلة إلى أرباب العصمة - سلام الله عليهم -، مراعياً لشرائط الرواية طالباً أقصى معارج الدراية، داعياً لي في مآن الإجابة.
و كتب بيمناه الوازرة الداثرة أفقر العباد إلى عفو ربّه الغني محمّد باقر بن محمّد تقي - عفى الله عن جرائمهما -، حامداً مصلّياً مسلماً.(1)
[17]
بسم الله الرحمن الرحيم
أنهاه السيّد الأيّد الجيد الحسيب النجيب الأريب اللبيب الفاضل الكامل سبطي و قرة عيني الأمير محمّد حسين الحسيني - وفّقه الله تعالى لمراضيه -، سماعاً و تحقيقا و تدقيقا و تصحيحا و ضبطا في مجالس عديدة آخرها بعض أيام شهر شعبان المعظم لسنة 1110، فأجزت له - دام تأييده - روايته عنّي بأسانيدي المتّصلة إلى مؤلّف الكتاب طوبى له و حسن مآب.
و كتب بيمناه الجانية الفانية محمّد باقر بن محمّد تقي - عفى الله عن جرائمهما -، حامداً مصلّياً مسلماً.(2)
محمد طاهر الاصبهاني، قرأ على العلّامة المجلسي بعض مجلدات كتاب «بحار الأنوار» فكتب له إنهاء في آخر بعض أجزاء المجلد الثامن عشر منه بتاريخ
27 ربيع الأوّل سنة 1096(1).
[18]
بسم الله الرحمن الرحيم
أنهاه المولى الأولى الفاضل العادل الرضي المتوقد الذكي مولانا محمّد طاهر الاصبهاني سماعاً و تصحيحاً و ضبطاً و تدقيقاً في مجالس آخرها السابع و العشرون من شهر ربيع الأول من سنة ست و تسعين بعد الألف الهجرية، فأجزت له روايته عنّي.
و كتب مؤلّفه الحقير ختم الله له بالحسنى حامداً مصلّياً مسلماً(2).
محمد علي بن شاه بيك المازندراني، قرأ على العلّامة المجلسي قسم الأصول من كتاب «الكافي» فكتب له إنهاءين في آخر كتاب الدعاء و العشرة، ثانيهما بتاريخ خامس ذي الحجّة سنة 1077(3).
[19]
بسم الله الرحمن الرحيم
أنهاه المولى الأولى الفاضل البارع التقي الذكي مولانا محمّد علي - وفّقه الله تعالى -، سماعاً و تصحيحا و ضبطا في مجالس آخرها بعض أيام شهر رجب الأصبّ لسنة سبع و سبعين بعد الألف من الهجرة المقدّسة.
و أجزت له - دام تأييده - أن يروي ممّا أخذه عنّي بأسانيدي المتّصلة إلى مؤلّفي الكتب المعتبرة، - رضي الله عنهم أجمعين.
و كتب المذنب محمّد باقر بن محمّد تقي - عفي عنهما بالنبي و آله المقدسين.(1)
[20]
بسم الله الرحمن الرحيم
أنهاه المولى الفاضل الصالح التقي مولانا محمّد علي المازندراني - وفّقه الله تعالى -، سماعاً و تحقيقا و ضبطا في مجالس آخرها خامس شهر ذي الحجّة الحرام من شهور سنة سبع و سبعين و ألف من الهجرة النبوية - على هاجرها و آله ألف ألف صلاة و تحية.
و أجزت له - دام تأييده - أن يروي عنّي هذا الكتاب و سائر كتب الأخبار المأثورة عن الأئمّة الأطهار - صلوات الله عليهم - بأسانيدي المتكثرة المتّصلة إلى مؤلّفيها - رضوان الله عليهم -، على ما أوردته في المجلد الخامس و العشرين من كتاب «بحار الأنوار».
و كتب بيمناه الداثرة أفقر عباد الله إلى رحمة ربّه الغني محمّد باقر بن محمّد تقي - غفر الله لهما -، حامداً مصلّياً مسلماً(2).
محمّد علي بن محمّد شفيع المشهدي، أبو محمّد، قرأ على العلّامة المجلسي
كثيراً من كتاب الحديث و الأخبار، و مما قرأه عليه كتاب «تهذيب الأحكام» فكتب له إجازة في ربيع الثاني سنة 1090، و في آخر كتاب الصيد و الذباحة منه إنهاء في شهر محرم سنة 1098، و في آخر كتاب التجارة في رابع عشر جمادي الأولى سنة 1096، و في آخر العتق إنهاء من دون تاريخ.
و قرأ عليه أيضاً كتاب من لا يحضره الفقيه، فكتب له إنهاء في آخر الجزء الثاني منه في شهر ربيع الثاني سنة 1100.
و قرأ على الشيخ محمّد بن الحسن الحرّ العاملي جملة من كتب الحديث، منها كتاب «تهذيب الأحكام» فكتب له إجازة في غرة شهر شعبان سنة 1092.
له «الجامع الأردبيلية في ردّ الصوفية» و «مفتاح النجاة لأهل الدين و الأمانات»(1).
[21]
بسم الله الرحمن الرحيم
أنهاه الأخ في الله المحبوب لوجهه سبحانه مولانا محمّد علي المشهدي وفّقه الله تعالى لمراضيه سماعاً و تصحيحا و ضبطا في مجالس آخرها بعض أيّام شهر ربيع الثاني من سنة مائة و ألف، فأجزت له روايته عنّي.
و كتب بيمينه الفانية الجانية أفقر العباد إلى عفو ربّه الغني محمّد باقر بن محمّد تقي - عفى عنهما -، حامداً مصلّياً مسلماً(2).
محمّد كاظم بن محمّد باقر الجيلاني
قرأ على العلّامة المجلسي كثيراً من العلوم الدينية و أخذ عنه حظّاً وافراً من المعارف اليقينية، و أجازه في شهر شعبان سنة 1079(1).
[22]
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله و سلام على عباده الذين اصطفى محمّد و آله خيرة الورى.
أمّا بعد:
فقد استجازني المولى الفاضل الصالح التقي الذكي مولانا محمّد كاظم الجيلي - وفّقه الله تعالى للارتقاء على أعلى درجات الكمال في العلم و العمل -، بعد ما طال تردّده لديّ و كثر اختلافه إليَّ و سمع منّي كثيراً من العلوم الدينية و أخذ عنّي حظّاً وافراً من المعارف اليقينية.
فاستخرت الله تعالى و أجزت له - دام تأييده - أن يروي عنّي كلّ ما جازت لي إجازته و روايته، لا سيّما الكتب الأربعة التي عليها المدار في تلك الأعصار، و هي:
الكافي لمحمّد بن يعقوب الكليني، و الفقيه لمحمّد بن بابويه، و التهذيب و الاستبصار لمحمّد بن الحسن الطوسي - قدّس الله أرواحهم و شكر الله مساعيهم.
و طرقي إليها جمّة قد أوردتها في المجلّد الخامس و العشرين من كتاب «بحار الأنوار»، و لنذكر هنا أوثقها و أعلاها، و هو ما أخبرني عدّة من الفضلاء الكرام:
منهم والدي العلّامة - قدّس الله أرواحهم -، بحقّ روايتهم عن شيخ الإسلام و المسلمين بهاء الملّة و الدين محمّد العاملي، عن والده الشيخ حسين بن عبد الصمد، عن الشيخ السعيد زين الملّة و الدين المشتهر بالشهيد الثاني رضوان الله عليهم أجمعين، عن الشيخ نور الدين علي بن عبد العالي الميسي، عن الشيخ
1) . تراجم الرجال.
شمس الدين محمّد بن المؤذن الجزيني، عن الشيخ ضياء الدين علي، عن والده السعيد الشهيد محمّد بن مكي نوّر الله ضرائحهم، عن الشيخ فخر الدين أبي طالب محمّد، عن والده النحرير العلّامة جمال الملّة و الحق و الدين الحسن بن يوسف بن المطهّر، عن شيخه المحقّق نجم الدين أبي القاسم جعفر بن الحسن بن يحيىٰ بن سعيد - نوّر الله مراقدهم -، عن السيّد شمس الدين فخّار بن معد الموسوي، عن الشيخ أبي الفضل شاذان بن جبرئيل القمّي، عن الفقيه العماد أبي جعفر محمّد بن أبي القاسم الطبري، عن الشيخ أبي علي الحسن بن الشيخ السعيد الجليل أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسي، عن والده رضي الله عنهم أجمعين، عن الشيخ المفيد محمّد بن محمّد بن النعمان، عن الشيخ الصدوق أبي جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن موسى بن بابويه القمّي - رحمة الله عليهم.
و بالإسناد المتقدم عن الشيخ المفيد، عن الشيخ أبي القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه، عن الشيخ ثقة الإسلام محمّد بن يعقوب الكليني - طاب ثراهم.
و أجزت له أن يروي عنّي جميع مؤلّفاتي و مصنفاتي، لا سيما كتاب «بحار الأنوار» و «مرآة العقول» و «ملاذ الأخيار» و «الفوائد الطريفة» و «عين الحياة» و «حلية المتقين» و «مشكاة الأنوار».
و أخذت عليه ما أخذ عليّ من الاحتياط في النقل و الفتوى و ملازمة التقوى.
و كتب بيمناه الجانية الفانية الخاطئ الخاسر ابن محمّد تقي محمّد باقر - عفى الله عن جرائمهما - في شهر شعبان المعظم من شهور سنة تسع و سبعين بعد الألف من الهجرة.
و الحمد لله أولا و آخرا، و صلى الله على محمّد و آله المطهّرين المقدّسين(1).
1) . آخر كتاب «من لا يحضره الفقيه» كتبه المجاز و أتمه في يوم الأحد 24 ربيع الثاني سنة 1077، و النسخة في مكتبة آية الله المرعشي - برقم 10303.
تصویر
محمّد مفيد بن محمّد تقي الحسيني اليزدي، قرأ على العلّامة المجلسي شطراً وافياً من العلوم العقلية و النقلية و كتب الأخبار، و الظاهر أنّه كان يقيم بمشهد الرضا عليه السلام.
كتب كتاب «مرآة العقول» فأجازه المجلسي في آخر الروضة منه إجازة متوسطة في شهر ذي الحجّة سنة 1085.
[23]
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله و سلام على عباده الذين اصطفى محمّد و آله خيرة الورى.
أمّا بعد:
فقد قرأ عليَّ و سمع منّي و أخذ عنّي السيّد الأيّد الشريف النجيب الحسيب الفاضل البارع الكامل المتوقد الذكي الألمعي السديد الرشيد الأمير محمّد مفيد بن الأمير محمّد تقي الحسيني اليزدي - أمده الله بفيضه الجلي و لطفه الخفي و صانه من شرّ كلّ شيطان غوي - شطراً وافياً من العلوم العقلية و النقلية و لا سيما الأخبار المأثورة عن النبي و الأئمة الأطهار - صلوات الله عليه و عليهم أجمعين -، فالتمس منّي أن أجيز له رواية كلّ ما صحّت لي روايته...
... و كتاب تحفة الزائر و رسالة الساعات و رسالة الأوزان و رسالة العقائد و رسالة الشان و السهو و سائر مؤلّفاتي و رسائلي...
... في مشهد مولانا و مولى المؤمنين و سيدنا و سيد المسلمين ثامن الأئمّة الطاهرين... في شهر ذي الحجّة سنة 1085(1).
1) . من كتابات السيّد عبد العزيز الطباطبائي رحمه الله و قد نقل الإجازة من نسخة من كتاب «مرآة العقول» كتاب الروضة كتبت في أربع صحائف، و النسخة كانت في مسجد «كثنة» إحدى مضافات مدينة يزد و قد حذف السيّد الطباطبائي قدس سره عند النسخ كثيراً منها للاختصار.
قرأ على العلّامة المجلسي كتاب «تهذيب الأحكام»، فكتب له إنهاءً في آخر كتاب الصلاة منه في جمادى الآخرة سنة 1092.
كما قرأ عليه كتاباً حديثياً آخر لم نعرفه، و كتب له إنهاءً في 13 ربيع الثاني سنة 1091، ثم كتب له بلاغاً لقراءته نفس الكتاب للمرّة الثانية.
[24]
بسم الله الرحمن الرحيم
أنهاه المولى الأولى الفاضل الكامل الصالح الفالح التقي الذكي البهي، مولانا محمّد مهدي السبزواري، - وفّقه الله تعالى للعروج على أعلى مدارج الكمال في العلم و العمل -، سماعاً و تصحيحا و تحقيقا و ضبطا في مجالس عديدة آخرها ثالث عشر شهر ربيع الثاني من شهور سنة إحدى، و تسعين بعد الألف الهجرية.
فأجزت له - دام تأييده - أن يروي عنّي كلّ ما أخذه منّي بأسانيدي المتكثّرة المتّصلة إلى أرباب العصمة - صلوات الله عليهم -، مراعياً لشرائط الرواية طالباً لأقصىٰ معارج الدراية، داعياً لي في مآن الاجابة.
و كتب بيمناه الجانية الفانية أفقر العباد إلى عفو ربه الغني محمّد باقر بن محمّد تقي - عفى الله عن جرائمهما -، حامداً لله تعالى على نعمائه مصلّياً على سيّد أنبيائه و عترته الطاهرين.
ثم بلغ ثانياً أعزه الله تعالى.
[25]
بسم الله الرحمن الرحيم
أنهاه المولى الأولى الفاضل الكامل الصالح الفالح التقي الزكي مولانا محمّد مهدي السبزواري - وفّقه الله تعالى لمراضيه و جعل مستقبله خيراً من ماضيه -، سماعاً و تصحيحا و فحصا و تدقيقا و تنقيحا في مجالس عديدة آخرها بعض أيام شهر جمادى الآخرة من شهور سنة اثنتين و تسعين بعد الألف الهجرية.
فأجزت له زيد تأييده أن يروي عنّي هذا الكتاب و سائر كتب الأخبار المأثورة عن الأئمّة الأطهار صلوات الله عليهم بأسانيدي المتكثّرة المتّصلة إلى مؤلّفيها كما أوردتها في مجلدات «بحار الأنوار»، مراعياً لشرائط الرواية طالباً أقصى مدارج الدراية داعياً لي و لمشايخي في مآن الاجابة.
و كتب بيمناه الجانية الفانية أفقر العباد إلى عفو ربه الغني محمّد باقر بن محمّد تقي عفى الله عن جرائمهما، حامداً مصلّياً مسلماً.
معمور خان الهندي، أجازه العلّامة المجلسي قراءة كتابه «زاد المعاد» و رواية ما فيه من الأدعية و الأحاديث(1).
[26]
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله و سلام على عباده الذين اصطفىٰ.
1) . تراجم الرجال.
لقد قوبل هذا الكتاب [زاد المعاد] الذي هو من مؤلّفاتي مع النسخة التي كانت بخطّي، فصح بحسب الجهد و الطاقة.
و أجزت لعالي جناب السيّد الأيّد النجيب الحسيب الأمير الكبير الفاضل الباذل، محبوب العلماء الكرام و ملجأ الأمراء العظام و سلالة النجباء الفخام، غصن الشجرة الطيبة الأحمدية و فرع الدوحة العلية العلوية، صاحب الأخلاق القدسية نواب معمور خان - حرسه الله من نوائب الزمان و طوارق الأوان -، قراءته و العمل بما فيه و رواية ما تضمنه عنّي بأسانيدي المتّصلة إلى أرباب العصمة - صلوات الله عليهم.
و كتب الفقير إلى الله الغني محمّد باقر بن محمّد تقي مؤلف الكتاب - رزقه الله النجاة من شدائد يوم الحساب -، حامداً مصلّياً مسلماً.