ghaemiyeh.com
سرشناسه : مدرس، محمدعلی، ۱۲۵۸- ۱۳۳۳.
عنوان و نام پديدآور : ریحانهالادب : حاوی زندگانی متجاوز از پنجهزار تن از فقیهان، حکیمان ،متکلمان ،ریاضیدانان ،منجمان ،مورخان و... [کتاب]/ تالیف محمدعلی مدرستبریزی؛ زیرنظر علیرضا سبحانی؛ تحقیق موسسه امام صادق علیهالسلام.
مشخصات نشر : قم: موسسه امام صادق (ع)، ۱۳ - ۱۳۹۴.
مشخصات ظاهری : 7ج.: مصور ،جدول.
شابک : دوره:978-964-357-567-0 ؛ ج.۱:978-964-357-565-6 ؛ ج.۲:978-964-357-566-3 ؛ ج.۳:978-964-357-568-7 ؛ ج.۴:978-964-357-569-4 ؛ ج.۵: 978-964-357-566-3 ؛ ج.۶:978-964-357-572-4 ؛ ج.۷:978-964-357-573-1
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
يادداشت : فهرستنویسی بر اساس جلد دوم : ۱۳۹۴.
يادداشت : ج.۲-۷ ( چاپ اول: ۱۳۹۴) ( فیپا).
مندرجات : ج.۱. آبادهای - حیص بیص.- ج.۲.خاتمالحکماء - سیوطی.- ج.۳. شائق- عینی.- ج.۴. غازی- محملی.- ج.۵. محلی- یونسیه.- ج.۶. ابوابراهیم - ابن زهر.- ج.۷. ابن زهره - آل یقطین
موضوع : نویسندگان مسلمان -- سرگذشتنامه
موضوع : مجتهدان و علما -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده : سبحانی، علیرضا، ۱۳۵۳ -
شناسه افزوده : موسسه امام صادق (ع)
رده بندی کنگره : CT۲۰۳ /ف۲۲م۴ ۱۳۹۴
رده بندی دیویی : ۹۲۰/۰۲
شماره کتابشناسی ملی : ۴۱۲۴۱۷۳
تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری
زير نظر حجة الاسلام عليرضا سبحانى
ريحانة الادب
تأليف
آية الله ميرزا محمدعلى مدرس تبريزى
1296-1373 ه. ق
1258-1333 ه. ش
حاوى زندگانى متجاوز از پنج هزار تن از فقيهان،
حكيمان، متكلمان، رياضى دانان، منجمان، مورخان،
اديبان، طبيبان و...
جلد پنجم
محلى - يونسيّه
تحقيق
مؤسسه امام صادق عليه السلام
1394 ه. ش
بسم الله الرحمن الرحيم
محلى(1)
بن محمد بن ابراهيم بن احمد، شافعى محلى، مكنّى به «ابوعبداللّه»، ملقّب به «جلال الدين»، معروف به «جلال محلى» و «جلال الدين محلى»، از اكابر علماى شافعيّه مى باشد كه در حدّت ذكاوت و كثرت فطانت و دقّت ذهن مشهور و اعجوبۀ زمان بود. به قول بعضى از معاصرينش، حدّت ذهن او الماس را مى سفته و در فقه و اصول و كلام و نحو و منطق و تفسير و ادبيّات و ديگر فنون متداوله بر ديگران تقدّم داشت. از قبول قضاوت كه تكليفش كردند، امتناع ورزيد. در مدرسۀ برقوقيه و مؤيّديّه به تدريس فقه پرداخت و تأليفات او بسيار مختصر و مفيد است:
بعضى از علماى يمن گويد كه حروف قرآن مجيد از اول آن تا آخر سورۀ مزمل با حروف تفسير مذكور راجع به همين قسمت مساوى يكديگر است، ولى از سورۀ مدثر تا آخر قرآن، حروف تفسير بيشتر از حروف قرآن مى باشد و همين تفسير بارها در ايران و مصر و هند چاپ و يك نسخۀ خطى آن نيز به شمارۀ 2008 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ 2. شرح جمع الجوامع تاج الدين سبكى (در اصول فقه كه در مصر در حاشيۀ خود جمع الجوامع چاپ شده است)؛ 3. شرح ورقات امام الحرمين (نيز در اصول فقه)؛ 4. كنز الرّاغبين فى
1) . محلى: منسوب است به محله و آن (به فتح اول و كسر ثانى) ديهى است در يمن و (با دو فتحه) به نام «محلۀ منوف» و «محلة الخلفا» و «محلۀ ابوالهيثم» و غيرها نام چندين موضع مى باشد در ديار مصر كه مشهورترين و بزرگ ترين آنها محلۀ دقلا است، مابين دمياط و قاهره. (مؤلف)
شرح منهاج الطّالبين (در فقه شافعى كه در قاهره چاپ شده است)؛ 5. مقدّمة النّيل السّعيد و شرح احواله و ذكر عجائبه و من اين يجيئ و الى اين ينتهى.
وفات او به سال 864 ه. ق در 73 سالگى واقع گرديد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 1826؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1623.
محمدى، على بن احمد
محمدى، على بن محمد
(دو شخص مذكور) موكول به علم رجال مى باشند.
با صيغۀ جمع، در اصطلاح اماميّه، عبارت از شيخ طوسى محمد بن حسن، ابن بابويه صدوق محمد بن على، كلينى محمد بن يعقوب، مؤلفين كتب اربعۀ مشهوره مى باشد و نيز عبارت از محمد بن مرتضى معروف به «ملا محسن فيض»، شيخ حرّ عاملى محمد بن حسن، ملا محمدباقر مجلسى، مؤلفين جوامع ثلاثۀ وافى و وسائل و بحار الانوار است كه سه نفر اوّلى را «محمدين ثلاث اوائل» و سه تن آخرى را «محمدين ثلاث اواخر» نامند.
موكول به علم رجال است.
محمودى، عمر بن محمود --> حميدى
پسر احمد بن حماد محمودى فوق و موكول به علم رجال است.
استرآبادى، از عرفاى قرن سيزدهم هجرت، با رضاقلى خان هدايت (متوفّى در حدود
1) . محوى: تخلّص شعرى بعضى از شعرا و عرفاً مى باشد كه فقط به قيد «اردبيلى» و «اصفهانى» و «نيشابورى» و «همدانى» از همديگر امتياز يابند. شرح حال مهمّى از ايشان به دست نيامد. (مؤلف)
سال 1290 ه. ق) معاصر بود. مدت ها در تحصيل علوم عقليّه و نقليّه كوشيده و كسوت زهد و صلاح پوشيد؛ عاقبت طالب صحبت اهل ذوق و عرفان شد. سفرها 251 نموده و با ايشان معاشرت داشت. در اثر رياضات بسيارى به كمالات صورى و معنوى آراسته گرديد. اخيراً در شيراز اقامت كرده و از اشعار اوست:
گه عرش خدا گويى گه سوى سما پويى *** آنها كه تو مى جويى در روى زمين باشد
گر باده خرابت كرد، هم باده كند آباد *** اين خانه خرابان را تعمير چنين باشد
با هم نفس ناجنس، يك دم نتوان بودن *** بشكن سر و پايش را گر روح امين باشد
در مذهب مى خواران هستى نكنى، رستى *** چون نيست شوى محوى، هستى همه آن باشد
پيش از 1260 ه. ق در شيراز وفات يافت و سال آن معلوم نيست.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 491.
فراهانى، پسر ميرزا بزرگ قائم مقام، از شعراى باكمال عهد خود بوده و از اشعار اوست:
اى طرّۀ يار آفت دل هاى پريشان *** از چيست كه دائم چو منى بى سروسامان
مفتون به كه اى، اى همه دل ها به تو مفتون؟ *** بى جان ز چه اى، اى همه جان ها ز تو بى جان؟
در سال 1235 ه. ق درگذشت.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 473.
محيى گيلانى --> محيى الدين، عبدالقادر بن ابى صالح موسى
از شعراى ايرانى، از مردم شهر لار، از شاگردان ملا جلال دوانى (متوفّى به سال نهصد و اندى) بوده و زمان شاه تهماسب صفوى (930-984 ه. ق) را نيز ديده است. به زيارت بيت اللّه الحرام رفته و در مراجعت يك مثنوى موسوم به فتوح الحرمين نظم كرده است و از اوست:
بهر توام كشند و تو آهى نمى كنى *** اى سنگ دل! چه آه؟ نگاهى نمى كنى
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4232.
محيى الدين، ابن العربى --> محيى الدين عربى
محيى الدين، احمد بن ابراهيم بن محمد --> نحّاس، احمد بن ابراهيم بن محمد
محيى الدين، احمد بن على قرشى --> بونى
252 2806. محيى الدين، احمد بن محمد (قرن 9 و 10 ه. ق)
يا محمد بن احمد، عالمى است فاضل حنفى، از علماى عهد سلطان بايزيدخان ثانى (886-918 ه. ق) كه در تمامى عمر، قاضى ادرنه بود. حاشيۀ فرائض سراجيّۀ سيد شريف و رساله اى در باب شهيد از آثار او مى باشد. سال وفاتش به دست نيامد و او را «محيى الدين عجمى» نيز گويند.
منابع: لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4234.
بن سف بالى بن شمس الدين محمد بن حمزه، فنارى حنفى، عالم فاضل، مفتى متّقى، معروف به «محيى الدين چلبى». نخست مدرّس مدرسۀ بروسه و غيره بوده؛ سپس قاضى عسكر ولايت آناطولى و روم ايلى گرديد. تعليقات شرح مفتاح و تعليقات شرح وقاية و تعليقات هداية از تأليفات او بوده و در سال 954 ه. ق درگذشت.
منابع: لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 183.
محيى الدين، حسن چلبى --> چلبى، حسن بن محمد بن محمدشاه
محيى الدين، حسين بن مسعود --> بغوى، حسين بن مسعود بن محمد
بن عبداللّه بن يحيى، گيلانى (جيلانى) المولد، بغدادى المنشأ والموطن والمدفن، اشعرى الاصول، شافعى يا حنبلى الفروع، ابومحمدالكنيه، محيى الدين و غوث و غوث اعظم و غوث الثقلين اللّقب و گاهى به «جنگى دوست» و «بازاللّه» و «باز اشهب» ملقّب و سلسلۀ قادريّه از سلاسل عرفا و صوفيّه كه در اغلب بلاد اسلامى، خصوصاً در هند و ممالك عثمانى انتشار دارد، بدو منتسب مى باشد.
نسب شريفش به نوشتۀ قاموس الاعلام و طبقات شعرانى و بعضى ديگر، به حضرت امام
حسن مجتبى عليه السلام پيوندد كه به نوشتۀ شعرانى، سيد عبدالقادر بن موسى بن عبداللّه بن يحيى زاهد بن محمد بن داوود بن موسى بن عبداللّه بن موسى الجون بن عبداللّه محض بن حسن مثنّى بن امام حسن مجتبى عليه السلام بوده و به هرحال، از اكابر عرفا و صوفيّه و مشايخ پيران طريقت و مؤسّس طريقت قادريّه مى باشد كه «قادريّه» گفتن آن طريقت، به جهت انتساب به اوست. 253 در بدايت حال، علوم ادبيّه را از ابوزكريّاى تبريزى اخذ كرد. فقه و حديث را نيز از اكابر بغداد فراگرفت. مدتى به وعظ و تدريس پرداخت. در مجلس وعظ او ازدحام تمام خاصّ و عامّ بود. آوازه و شهرت او عالم گير و رئيس مذهبى وقت خود شد و در تمامى اوقات تحصيل با دسترنج خود امرار معاش مى نموده است. اخيراً بناى تجريد و تفرّد گذاشته و با زهد و عبادت به سر مى برد. با شيخ احمد دباس ملاقات و از وى كسب فنون طريقت نمود.
از مادرش، فاطمه، نقل است كه عبدالقادر در اوقات شيرخوارگى در روزهاى ماه رمضان شير نمى خورد. كرامات بسيار و پاره اى كلمات غيرمتعارف نيز بدو منسوب مى باشد؛ چنان كه مى گفته است: «من مافوق عقول مردم هستم. هفتاد باب از علم لدنّى بر روى من گشاده شده كه وسعت هر بابى به قدر مابين زمين و آسمان است». نيز گويد كه كرۀ ارض را به من مسلّم داشتند. اينك شرق و غرب و برّ و بحر و جبال و صحارى و تمامى اقطار آن مرا به قطبيّت خطاب مى كنند و مانند اينها كه بسيار و ما هم همۀ اين مراتب را موكول به كتب مربوطه مى داريم. شيخ عبدالقادر اخيراً باز بناى تدريس و موعظه و فتوا گذاشت. موافق هر دو مذهب شافعى و حنبلى فتوا مى داد. از سيزده علم از علوم دينيّه تدريس مى نمود. در فروع و اصول فقه و تصوف تأليفاتى دارد:
شيخ عبدالقادر در اشعار خود به «محيى» تخلّص مى كرده و از اوست:
گر بيايى به سر تربت ويرانۀ ما *** بينى از خون جگر آب زده خانۀ ما
شكر للّه كه نمرديم و رسيديم به دوست *** آفرين باد بر اين همّت مردانۀ ما
254 با احد در لحد تنگ بگوييم اى دوست! *** آشناييم به تو غير تو بيگانۀ ما
محيى از شمع تجلّى نگاهش مى سوخت *** دوست مى گفت زهى همّت پروانۀ ما
ولادت شيخ عبدالقادر به سال 470 يا 471 يا 490 ه. ق واقع شد. بنابر اوّل، كلمۀ «عشق» و بنابر دوّيم، كلمۀ «عاشق» يا «رهبر دين» و بنابر سيّم، كلمۀ «عاشق واحد» مادّۀ تاريخ ولادت است. وفات او هم به سال 560 يا 561 يا 562 ه. ق در بغداد واقع شد.
بنابر اوّل، «عشق كمل» و بنابر دوّيمى، جملۀ «عشق اكمل» و بنابر سيّمى، جملۀ «ماهتاب اقطاب» مادّۀ تاريخ وفات او هستند. مخفى نماند «ابوصالح» بنابر مشهور كنيۀ موسى، پدر شيخ عبدالقادر است، لكن در طبقات شعرانى كنيۀ خود شيخش نوشته است و غلام سرور هندى كتاب گلدستۀ كرامات را در مناقب همين شيخ عبدالقادر گيلانى تأليف داده و كتاب هاى ديگر نيز با السنۀ مختلفه در كرامات و مقامات عارفانۀ وى تأليف داده اند.
ناگفته نماند كه شيخ عبدالقادر از اهل گيلان ايران بوده و به «گيلانى» مشهور است، لكن به مناسبت اينكه بين عرب به «جيلى» و «جيلانى»، كه معرّب «گيلان» است، معروف مى باشد، منشأ توهّم بعضى شده و او را از اهل «جيل» دانسته اند كه قريه اى است نزديكى بغداد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 441؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3087؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 21؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 237؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 727؛ شعرانى، عبدالوهاب، لواقح الأنوار في طبقات السادة الاخيار، ج 1، ص 108؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 1، ص 94.
محيى الدين، عبدالقادر بن ابوالقاسم --> قاضى القضات، عبدالقادر
بن محمّد بن نصراللّه سالم، قرشى مصرى حنفى، مكنّى به «ابومحمد»، ملقّب به «محيى الدين»، معروف به «ابن ابى الوفاء»، از مشاهير فقهاى حنفيّۀ قرن هشتم هجرت مى باشد كه در تحصيل فقه اهتمام تمام داشته تا آنكه از متمهّرين آن علم شريف شد.
بناى تدريس و فتوا گذاشت. از مشايخ وقت استماع حديث نموده و اجازه داشت.
خط او نيز بسيار خوب بوده و از تأليفات اوست:
255 1. البستان فى فضائل نعمان؛ 2. الجواهر المضيئة فى طبقات الحنفيّة (كه در حيدرآباد دكن چاپ شده است)؛ 3. الرّسائل فى تخريج احاديث خلاصة الدّلائل؛ 4. شرح معانى الآثار طحاوى؛ 5. العنا فى تخريج احاديث الهداية و غيرها.
ولادتش در ماه شعبان 696 ه. ق و وفاتش در ربيع الاول 775 ه. ق واقع گرديد.
منابع: ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة في اعيان المائة الثامنه، ج 2، ص 392؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3084.
يمنى حضرموتى هندى، مكنّى به «ابوبكر»، ملقّب به «عيدروس»، از اكابر و مشاهير علماى متصوفۀ قرن يازدهم هجرت مى باشد كه داراى فنون مختلفه بوده و طريق تصوف مى پيمود. از دست جمعى از مشايخ صوفيّه خرقه پوشيده و تأليفات بسيارى دارد:
ولادتش روز پنجشنبه بيستم ربيع الاول 978 ه. ق و وفاتش هم به سال 1037 يا 1038 ه. ق در احمدآباد هند واقع گرديد.
منابع: عيدروس، عبدالقادر بن شيخ، النور السافر عن اخبار القرن العاشر، ص 334؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1399.
محيى الدين، عبدالقادر بن محمد --> محيى الدين، عبدالقادر بن ابى الوفاء محمد
محيى الدين، عبدالقادر بن موسى --> محيى الدين، عبدالقادر بن ابى صالح موسى
محيى الدين، عبداللّه بن عبدالظاهر --> حزامى
محيى الدين عجمى، احمد بن محمد --> محيى الدين، احمد بن محمد
بن محمد عربى بن احمد بن عبداللّه، مالكى اندلسى، اشبيلى الاصل، مكّى المنشأ، دمشقى الموطن والمدفن، 256 ابوعبداللّه يا ابوبكرالكنيه، طائى القبيله، حاتمى النسب، محيى الدين الشهرة واللّقب، و گاهى به «شيخ اكبر» ملقّب، به جهت انتساب به جدّش، محمد، كه لقب «عربى» داشته و يا خود كلمۀ «عربى» نام اصلى اش بوده، به «ابن العربى» نيز معروف و به «عربى» ديگر معروف تر مى باشد كه تخفيفاً لفظ «ابن» را نيز اندازند. از اركان سلسلۀ عرفا و اقطاب ارباب مكاشفه و صفا و اكابر مشايخ صوفيّه، جامع علوم ظاهريّه و باطنيّه، به كثرت حافظه و ذكاوت و فصاحت و بلاغت و جودت قريحۀ شعرى معروف، تبحّر او در علم حروف نيز مشهور، جلالت و جامعيّت و تنوّع علمى او علاوه بر تصديق اهل طريقت، از تأليفات طريفۀ او ظاهر و به تبحّر وى برهانى باهر مى باشد.
الصورة
محيى الدين عربى (139)
نخست فنون متنوعه را از مشاهير وقت فراگرفته و شهرت بى نهايت يافت. در طريقت مريد شيخ ابوالحسن على بن جامع از خلفاى شيخ عبدالقادر گيلانى فوق الذكر بوده و از دست وى خرقه پوشيد و نسبت طريقتى او را به معروف كرخى مى رسانند. به نقل مجالس المؤمنين، در باب 366 فتوحات مكّيّة، صفات حضرت صاحب الامر و علامات ظهور آن ولىّ عصر - عجّل اللّه فرجه - را موافق كتب علماى اماميّه نگارش داده و گفته است كه آن حضرت تمامى مذاهب را از روى زمين محو خواهد نمود. نام مباركش هم، همان نام مبارك حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و از فرزندان حضرت حسين بن على عليهما السلام مى باشد. نيز از كتاب فتوحات محيى الدين نقل است كه بعد از بسط مقامات قطب گويد: من بدين مقام قطبيّت نرسيدم، مگر با تسنّن به سنن نبويّه و تأدّب به آداب دينيّه و غير از احمد بن حنبل كسى اين راه را نرفته و داخل اين باب نشده است؛
چنانچه در تمامى عمر خود محض اينكه خربزه خوردن حضرت رسالت صلى الله عليه و آله معلومش نشده بود، آن ميوه را نچشيد. نيز گويد كه تعبّد به احكام دينيّه با رأى روا نيست 257 و بايد از روى برهان و حجّت، كه منحصر به اجماع و كتاب و سنّت است، باشد و قياس نيز مانند رأى قابل اعتماد نيست و محيى الدين اين معنى را در كتاب هاى خود مكرّر كرده است.
سنّى و شيعى، عدلى و جبرى بودن و عقايد ابن العربى بين ارباب سير محل خلاف و نظر مى باشد. ملا سعد تفتازانى و علاّمۀ سخاوى و جمعى ديگر محض مخالف شرع بودن ظاهر بعضى از كلمات او، تكفيرش كرده اند. شيخ احمد احسائى نيز به عوض «محيى الدين» به عبارت «مميت الدين» اش ستوده. عبدالوهاب شعرانى و صاحب قاموس و گروهى ديگر، از اكابر عرفا و اوليايش مى دانند. جلال الدين سيوطى و بعضى ديگر با اذعان و تصديق مقام ولايت او مطالعۀ كتاب هاى او را حرام شرعى مى شمارند. قضاوت در اين مراتب خارج از موضوع كتاب مى باشد. اينك موكول به كتب مبسوطۀ مربوطه داشته و به ذكر مصنّفات او مى پردازيم:
(كه در بيروت چاپ شده است)؛ 13. روح القدس (كه در مصر چاپ شده است)؛ 14. شجرة الكون (در قاهره چاپ شده است)؛ 15. شرح خلع النّعلين؛ 16. شمس المغرب؛ 17. عنقاء مغرب فى معرفة ختم الاولياء و شمس المغرب؛ 18. الفتوحات المكّيّة فى معرفة الاسرار المالكيّة والملكيّة (كه آخرين تأليفات او و از بزرگ ترين آنهاست و در قاهره چاپ شده است)؛ 19. فصوص الحكم (كه با شرح بالى زاده در استانبول و با دو شرح ملا جامى و عبدالغنى نابلسى در قاهره چاپ شده است)؛ 20. قرعة الطّيور لاستخراج الفال والضّمير (كه در مصر چاپ شده است)؛ 21. القرعة المباركة الميمونة والدّرّة الثّمينة والمصونة (كه اغلب بر جداول بسيارى در استخراج فال مشتمل و در مصر و بمباى چاپ شده است)؛ 22. المبادى 258 والغايات فى اسرار الحروف المكنونات والاسماء والدّعوات؛ 23. مجموع الرّسائل الالهيّة (كه در مصر چاپ شده است)؛ 24. محاضرة الابرار و مسامرة الاخيار فى الادبيات والنوادر والاخبار (كه چندين مرتبه در قاهره چاپ و به اقسام آداب و مواعظ و امثال و حكايات نادره و اخبار و تواريخ انبيا و ملوك عرب و عجم مشتمل است)؛ 25. معرفة اسرار تكبيرات الصّلوة؛ 26. المفاتيح الغيبيّة يا مفاتيح الغيب (كه در مصر چاپ شده است)؛ 27. منزل القطب و مقامه و حاله؛ 28. مواقع النّجوم و مطالع اهلّة الاسرار والعلوم (كه در قاهره چاپ و به نام «غاية» و «هدايت» و «ولايت» به سه مرتبه مرتب كرده و گويد كه اين كتاب نسبت به مريد طالب حق، به منزلۀ پير و مرشد باشد كه در موقع لغزش و ضلالت يا حيرت دستگيرى اش كرده و هدايتش نمايد)؛ 29. الميم والواو والنّون؛ 30. الوصايا الاكبريّة (كه وصاياى او به اهل عالم است).
و غير اينها كه بسيار و زياده بر دويست يا چهارصد يا پانصد كتاب بدو منسوب دارند و چنانچه معلوم است، اكثر آنها اگر يكسر هم نباشد، در عرفان و تصوف و علم حروف و ديگر علوم غريبۀ غيرمتعارفه و غيرمتداوله مى باشد و چنانچه اشاره نموديم، قريحۀ شعريّه اش نيز وقّاد بوده و از اوست:
يقولون ابدان المحبين نضوة *** و انت سمين لست الا مرائيا
فقلت لان الحب خالف طبعهم *** و وافقه طبعي فصار غذائيا
ايضاً
رايت ولائى آلَ طه وسيلة *** على رغم اهل البعد يُورثنى القربى
فما طلب المبعوث اجرا على الهدىٰ *** بتبليغه الّا المودةَ فى القربىٰ
در اوّل كتاب وصاياى مذكور فوق بعد از بسم اللّه گويد:
وصّي الإله و وصّت رسله فلذا *** كان التأسي بهم من افضل العمل
لولا الوصية كان الخلق فى عمَه *** و بالوصية دام الملك فى الدول
فاعمد اليها و لاتُهْمِلْ طريقتها *** انّ الوصيَة حكم اللّه فى الازل
ولادت محيى الدين به سال 560 ه. ق واقع شد و لفظ «نعمت» مادّۀ تاريخ آن است و در سال 634 يا 637 يا 638 ه. ق در دمشق شام وفات يافت و در جبل قاسيون مدفون گرديد. گويند كه قبر او در اواخر محو بوده تا آنكه سلطان سليم خان، نهمين سلطان عثمانى (918-926 ه. ق)، وارد شام شد. قبر را پيدا كرده و تعميرش نمود و خود محيى الدين نيز همين مطلب را به علم حروف استخراج كرده و خبر داده بوده است:
«اذا دخل السين فى الشين ظهر قبر محيى الدين». اشاره به آنكه 259 همين كه سلطان سليم داخل شام شد، قبر محيى الدين ظاهر و پيدا شود.
بارى، به قول شيخ محمد بن سعيد دمشقى صوفى گلشنى، كه ملازم طريقت محيى الدين بوده، جملۀ «مات قطب امام» بنا به تاريخ اوّل، مادّۀ تاريخ وفات اوست؛ چنان كه بنابر دوّيمى، جملۀ «تحقيق هدى» و بنابر سيّمى هم جملۀ «صاحب الارشاد» مادّۀ تاريخ وفات او مى باشد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 237؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 732؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4233؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 134؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 217؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 175.
محيى الدين، محمد بن سليمان بن سعد --> كافيجى
محيى الدين، محمد بن على بن محمد اندلسى --> محيى الدين عربى
محيى الدين، محمد بن على بن محمد دمشقى --> ابن زكى الدين
محيى الدين، محمد بن على بن يوسف --> محيى الدين چلبى
بن عبداللّه بن قاسم، شهرزورى، مكنّى به «ابوحامد»، ملقّب به «محيى الدين»، از
مشاهير فقها و ادبا مى باشد. مدتى در مصر و موصل و دمشق و حلب قضاوت نمود.
در نزد عزّالدين مسعود بن قطب الدين اعتبارى تمام داشت. چندين مرتبه به سمت سفارت به بغداد رفته و در مدرسۀ نظاميّه و مدرسۀ پدر خود تدريس مى كرده است.
كرم و سخاوت او مشهور بود. در اوقات قضاوت خود دين هر مديونى را كه محكوم به حبس مى شد، از مال شخصى خودش مى داده و آن مديون را خلاص مى نمود. از اشعار اوست كه در وصف باريدن برف گفته است: محيى الدين محمد
و لما شاب رأسُ الدهر شيبا *** لما قاساه من فقد الكرام
اقام يُميط هذا الشيب عنه *** و ينشر ما اماط على الانام
وفات او روز چهارشنبه چهاردهم جمادى الاولى 586 ه. ق در موصل واقع گرديد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4233؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 47.
260 2813. محيى الدين، محمد بن يحيى بن ابى منصور (... - 553 ه. ق)
نيشابورى خبوشانى، فقيه شافعى، مكنّى به «ابوسعيد» يا «ابوسعد»، رئيس فقهاى شافعيّۀ نيشابور، مدرّس مدرسۀ نظاميّۀ آنجا بوده؛ سپس در مدرسۀ نظاميّۀ هرات تدريس مى نمود. حوزۀ درس وى محل استفادۀ افاضل بود و يكى از ايشان، در بيان حسن تقرير و بيان او، اين شعر را گفته است:
رفات الدين والاسلام يحيى *** بمحيى الدين مولانا ابن يحيى
كان اللّه رب العرش يُلقي *** عليه حينَ يُلقى الدرس وحيا
از اشعار خود محمد بن يحيى است:
و قالوا يصير الشعر فى الماء حية *** اذا الشمس لاقته فما خلته صدقا
فلما ثوى صدغاه فى ماء وجهه *** و قد لسعا قلبى تيقنته حقا
كتاب الانتصاف فى مسائل الخلاف و المحيط فى شرح الوسيط، كه كتاب وسيط نام استاد خود، ابوحامد غزالى، را كه در فقه شافعى مى باشد، شرح كرده، از مصنّفات اوست. در سال 548 ه. ق وفات يافت و لفظ «محشر» هم مادّۀ تاريخ اوست و يا خود در ماه رمضان آن سال و يا سال 553 ه. ق در دست طايفۀ غز، كه با سلطان سنجر محاربه داشته و نيشابور را مسخر نمودند، مقتول گرديد؛ چنانچه خاك دردهانش كرده و هلاكش نمودند. از اشعار قصيده اى است كه خاقانى شيروانى در مرثيۀ او گفته است:
آن نيل مكرمت كه تو ديدى سراب شد *** وآن مصر معدلت كه شنيدى خراب شد
گردون سر محمد يحيى به باد داد *** حرمان نصيب سنجر مالك رقاب شد
اى مشترى! ردا بنه از سر كه طيلسان *** در گردن محمد يحيى طناب شد
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 39؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 237؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 725.
محيى الدين، محمدشاه بن على --> فنارى، پير محمد بن على
محيى الدين مغربى، يحيى بن محمد --> حكيم مغربى
محيى الدين، يحيى بن شرف الدين --> نووى، يحيى بن شرف الدين
261 محيى السّنّة، حسين بن مسعود --> بغوى، حسين بن مسعود بن محمد
مخارقى، ابراهيم بن زياد --> خارقى
مختارى سبزوارى، محمد بن محمدباقر --> بهاءالدين اصفهانى
غزنوى، از شعراى نامى ايرانى مى باشد كه در شاعرى ماهر و از اقران و معاصرين حكيم سنايى و امير معزّى بود. با على بن محمد فتحى سابق الذكر معاشرت داشت. او نيز در كلمات اهل فن به «حكيم» موصوف و در بدايت حال به «عثمان» تخلّص مى نموده و عاقبت به «مختارى» تبديل داد. دربارۀ سلاجقۀ كرمان و سلطان ابراهيم غزنوى مدايح بسيارى گفته و ديوان او، كه شمارۀ ابياتش به نوشتۀ مجمع الفصحاء، در حدود هشت هزار است، شامل قصايد و غزليّات و تركيب و ترجيع بند و مثنوى و رباعيّات بوده و يك نسخه از آن، كه شمارۀ ابياتش در حدود 7500 بيت است، در كتابخانۀ مجلس تهران و يك نسخه هم، كه در حدود 3600 بيت است، به شمارۀ 374 و يك نسخۀ ديگر نيز، كه در حدود سه هزار بيت بوده و ضميمۀ ديوان سيد حسين غزنوى است، به شمارۀ 185 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است و از اشعار مختارى است:
روزگارى خوش تر است از شكّر و عنبر تو را *** ياسمن در عنبر است و لاله در شكّر تو را
نسترن بر سنبل تو چيره گشت از بهر آنك *** سنبل آمد زير شمشاد سمن پرور تو را
وفات او در سال 544 يا 554 ه. ق در غزنه واقع گرديد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 598؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4235.
مختارى غزنوى --> مختارى، عثمان بن محمد
مختارى، محمد بن محمدباقر --> بهاءالدين اصفهانى
مدنى الاصل، نيشابورى المولد والمسكن، كه اجدادش از سادات مدينه بودند و خودش در نيشابور متولد شد 262 و بعد از تكميل علوم رسميّه در خدمت شاه قاسم الانوار سابق الذكر به مقامات بلند رسيده و طرف ميل مفرط و ارادت اهالى خراسان بود. يك رسالۀ محبت نامه براى امير غياث الدين على ترخان نظم كرد؛ عاقبت در اثر حسد ارباب غرض، تكفير و مدتى زندانى گرديد و حسب الامر شاهرخ بن تيمور لنگ در شكنجه بوده تا از زندان خلاص شد و از اوست:
اگر در دل خدا دارى نگردى زو جدا هرگز *** وگر در دل هوا دارى به دوزخ مى روى حقا
مشو غافل ز حال خود مآل خويش را بنگر *** چنان مستغرق خود شو كه ايمن گردى از غوغا
به دانش گر شوى زنده، بمانى جاودان اى دل! *** معاد روح اين باشد به نزد مردم دانا
بحمداللّه كه اين ساعت برآمد سكّۀ دولت *** به نام قاسم الانوار آمنّا و صدّقنا
در سال 830 ه. ق درگذشت.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 236.
2816 و 2817. مخدوم اعظم، حاج محمد (... - 938 ه. ق)
خبوشانى، از اكابر عرفاى عهد شاه اسماعيل صفوى و از اولياى كبار و مواليان اهل بيت طهارت عليهم السلام بود. همواره مجلس خود را به ذكر مناقب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مزيّن مى ساخت. مريد شيخ محمد لاهيجى مريد سيد محمد نوربخش بوده و در سال 938 ه. ق در خوارزم درگذشت.
شيخ عارف فاضل اوحدى، عمادالدين فضل اللّه طوسى مشهدى بن علاءالدين، از اكابر مريدان او بود كه بعد از تحصيل علوم ظاهرى به خدمت وى رسيد. در اندك زمانى به مقام عالى كمّلين اوليا واصل و از اكابر مشايخ گرديد. از پير روشن ضمير
خود اجازۀ ارشاد داشت. شرح خوبى بر لوايح عبدالرحمان جامى نوشته و از اشعار اوست:
بر درگه دوست تحفه جز جان نبرى *** دردت چو دهند نام درمان نبرى
بى درد ز درد عشق نالان گشتى *** خاموش كه عرض دردمندان نبرى
قاضى نوراللّه گويد: شهادت اين شيخ در شهور سال 914 ه. ق در حال حيات پير و مرشد مذكور خود در مشهد مقدّس واقع شد و در همان ارض اقدس مدفون گرديد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 200؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين.
263 مخدوم الملك، ملا عبداللّه --> سلطان پورى
مخدوم، ميرزا محمدعلى شريفى --> شمس الدين، محمد بن على بن محمد بن على
ميرزا محمدعلى مخدوم پسر شمس الدين محمد است.
مخدوم، مير محمد --> مير مخدوم، مير محمد
موكول به علم شريف رجال است.
مخزومى(1)
منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 1، ص 108، ذيل ش 639].
مخزومى، احمد بن محمد --> قمولى
مخزومى، عبدالواحد بن نصر --> ببغاء
بن ابى ربيعة عمر يا عمرو يا حذيفة بن مغيرة بن عبداللّه بن عمر بن مخزوم بن يقظه، قرشى مخزومى، مكنّى به «ابوالخطاب»، از مشاهير شعراى عرب و اشعر قريش و كثيرالغزل والنوادر والوقايع بود. بيشتر با ثريّا، دختر عبداللّه، تغزل مى كرد تا آنكه
1) . مخزومى: در اصطلاح رجالى، لقب ارقم بن ابى الارقم، اسماعيل بن عائذ، جعدة بن هبيره، حارث بن مسلم، عبداللّه بن حارث، مغيرة بن توبه و جمعى ديگر و نسبت آن به يكى از دو قبيله است؛ يكى از شعب قريش كه اولاد مخزوم بن يقظة بن مرة بن كعب بن لوى بن غالب بوده و ديگرى از بطون عبس و اولاد مخزوم بن مالك بن غالب بن قطيعة بن عبس هستند. (مؤلف)
سهيل بن عبدالرحمان بن عوف، ثريّا را به عقد ازدواج خود آورد و عمر در اين باب گويد:
ايها المُنكح الثريا سهيلا *** عمّرك اللّه كيف يلتقيان
هى شامية اذا ما استقلت *** و سهيل اذا استقل يمانى
بارى، اين عمر شب چهارشنبه بيست وششم ذى حجۀ سال 23 ه. ق، كه شب قتل عمر بن خطّاب است، متولد شد و در حدود سال 93 ه. ق، كه در دريا مشغول جنگ بودند و كشتى ايشان را آتش زدند، عمر نيز به همين آتش بسوخت و هر وقتى كه از ولادت عمر بن عبداللّه مذاكره مى شد، حسن بصرى مى گفته است: «اى حق رفع و اى باطل وضع». پدرش، عبداللّه، برادر مادرى ابوجهل بن هشام مخزومى و هم عموزادۀ او بوده و جدّ او 264 عمر يا حذيفة يا عمرو بن مغيره، نيز چنانچه در محل خود اشاره نموديم، به جهت درازى پاى ها لقب «ذوالرمحين» داشته است.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 411.
رفاعى حسينى، ملقب به «سراج الدين»، از اكابر قرن نهم هجرت و شيخ الاسلام وقت خود بوده و از تأليفات اوست:
وفات او در سال 885 ه. ق در 92 سالگى واقع گرديد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1718.
مخزومى، محمد بن عبداللّه يا عبيداللّه --> سلامى، محمد بن عبداللّٰه
دختر اعتمادالدوله، از مشاهير شعراى قرن يازدهم هجرى زنان هند مى باشد كه با استعداد فطرى و رمزگويى و حاضرجوابى از زنان زمان خود ممتاز، اشعارش مشهور، تخلّصش كلمۀ «مخفى» و نخست زن شيرافكن، از خوانين هند بود. بعد از قتل شيرافكن در اثر استعداد فطرى و مدد طالع فرخنده فال، به شرف همسرى
جهانگيرشاه (1015-1037 ه. ق) نائل و طرف ميل مفرط شاه بود. وقتى در موقع رؤيت هلال شوال اين مصراع به زبان شاه آمد: «هلال عيد بر اوج فلك هويدا شد»؛ پس نورجهان بالبداهه گفت: «كليد ميكده گم گشته بود پيدا شد» و از نورجهان است:
دل به صورت ندهم ناشده سيرت معلوم *** بندۀ عشقم و هفتادودو ملّت معلوم
زاهدا! هول قيامت مفكن در دل ما *** هول هجران گذرانديم و قيامت معلوم
نورجهان بيگم به سال 1055 ه. ق وفات يافت و با شوهر خود، جهانگيرشاه، در باغچه خود نورجهان بيگم مابين لاهور و كشمير مدفون هستند و رجوع به عنوان مهرى هروى هم نمايند.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 1857؛ لودى، شيرعلى خان، مرآت الخيال، ص 81 و 335.
كنانى، ملقّب به «مخلص الدوله»، مكنّى به «ابوالفتوح»، پدر ابوالحسن على، صاحب قلعۀ شيزر و مردى است 265 جليل القدر. با جمعى از خانوادۀ خود در نزديكى آن قلعه نزد جسر بنى منقذ، كه به همين خانواده منسوب است، اقامت داشته و ممدوح شعراى عصر خود بود. در نزد ملوك شام با احترام تمام مى زيسته تا در سال 435 يا 450 ه. ق در حلب درگذشت. قاضى ابويعلى حمزة بن عبدالرزاق قصيده اى عالى پنجاه ويك بيتى در مرثيۀ او گفته و از ابيات همان قصيده است:
و هل يفرح الناجي السليم و هذه *** خيول الردى قدامه و حبائله
لعمر الفتى ان السلامة سلم *** الى الحين والمغرور بالعيش آمله
فيسلب اثواب الحياة معارها *** و يَقضي غريمَ الدين من هو ماطله
مضىٰ قيصر لم تغن عنه قصوره *** و جدل كسرى ما حمته مجادله
و ما ردّ هلكا عن سليمان ملكه *** و لا منعت منه اباه سرابله
كان ابن نصر سائرا فى سريره *** حياء من الوسمى اقشع هاطله
لقد دفن الاقوام اروع لم تكن *** بمدفونة طول الزمان فضائله
سرىٰ نعشه فوق الرقاب و طالما *** سرىٰ جوده فوق الركاب و نائله
اناعيه ان النفوس منوطة *** بقولك فانظر ما الذي انت قائله
بني منقذ صبرا فان مصابكم *** يصاب به حافي الانام و ناعله
اغلب افراد اين سلسله از قبيل اعيان و رؤسا و اكابر علما بوده اند. مخفى نماند اگرچه شرح حال مخلص الدوله خارج از وضع اين كتاب ماست، لكن محض اينكه اين مختصر تمامى تراجم احوالى را كه در تأليفات بعضى از معاصرين نگارش يافته، حاوى بوده باشد، به طور اجمال نگاشته آمد.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 145؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 240.
(به صيغۀ اسم فاعل باب تفعيل) به نوشتۀ مقباس مامقانى و مستطرفات بروجردى، عنوان فرقه اى است از غالى مذهبان كه پنج نفر سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و عمرو بن اميۀ ضمرى را از طرف ربّ جليل، كه به زعم ايشان حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است، پيغمبر و موكّل به مصالح عالم دانند.
موكول به علم رجال است.
266
مداينى(1)
مداينى، عبدالحميد بن محمد --> ابن ابى الحديد، عبدالحميد بن محمد
بن سيف يا ابى سيف، بصرى الاصل، مداينى المسكن، بغدادى الوفاة، ابوالحسن الكنيه، معروف به «ابوالحسن مداينى»، مورّخ متبحّر اخبارى ماهر بود، ابن
1) . مداينى: لقب رجالى اسحاق، بشر بن ابى عقبه، جراح، جرير بن حكيم، جهم بن حكم و غير ايشان مى باشد و در كلمات ابن ابى الحديد گاهى على بن محمد بن سيف مذكور ذيل را نيز به «مداينى» ملقب مى دارد و نسبت آن به مداين است كه قديماً نام مجموع پنج يا هفت شهر بوده و اخيراً فقط نام شهرى بوده بزرگ در هفت فرسخى بغداد كه پايتخت انوشيروان و ملوك فرس بوده و ايوان كسرى يا طاق كسرى نيز در آنجا مى باشد و آثار آن تا زمان ما باقى است و سلمان فارسى و حذيفۀ يمانى در آنجا حكومت اسلاميه داشته اند و قبر ايشان نيز در آنجاست. آن را به تنهايى «مداين» گفتن با اينكه جمع مدينه - به معنى شهر - است، همانا به جهت بزرگى و عظمت قديمى آن مى باشد، والا در اواخر خراب و به شكل يك شهر كوچك در سمت غربى نهر دجله است و يا «مداين» گفتن آن يك شهر، با قطع نظر از عظمت آن، به جهت آن است كه شش شهر ديگر از آن هفت شهر قديمى كه مجموع آنها نام «مداين» داشته، خراب و آن اسم قديمى (مداين) به همين يك شهر اختصاص يافته است. (مؤلف)
ابى الحديد در شرح نهج البلاغه از او بسيار نقل كرده و شيخ مفيد هم در ارشاد خود از كتاب مقتل او روايت مى نمايد. تأليفات متفرّقۀ او در تواريخ و سير و خطب و غيرها بسيار است:
ولادتش به سال 135 ه. ق و وفاتش در بغداد به سال 215 يا 225 ه. ق واقع گرديد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 238؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 472؛ ابن نديم، الفهرست، ص 147.
حسينى خاتون آبادى، از مشاهير مدرّسين اصفهان و از خانوادۀ مير محمدحسين خاتون آبادى سبط مجلسى 267 بوده و از تأليفات اوست:
در سال 1203 ه. ق وفات يافت.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 8، ص 111.
بن سيد على بن امير اسماعيل، واعظ حسينى اصفهانى، معروف به «مدرس»، از اكابر علماى اماميّۀ قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه حاوى فروع و اصول، جامع معقول و منقول، قدسى الذات، ملكى الصفات بود. در بدايت حال از افاضل شهر خود معقولاً و منقولاً تحصيل مراتب علميّه نمود. اخيراً عزيمت عتبات داده و اصول را از شريف العلماى مازندرانى و فقه را نيز از صاحب جواهر اخذ كرد. بعد از مراجعت به اصفهان نيز در حوزۀ درس استاد سابق خود، حاجى كرباسى، حاضر و اساس تحصيلات علميّه را ديگر متقن داشته و مرجع استفادۀ افاضل شد و ميرزا
محمدهاشم خوانسارى سابق الذكر نيز از جملۀ تلامذۀ وى بوده و از تأليفات اوست:
وفات او به سال 1273 ه. ق در اصفهان واقع شد و در جوار مسجدى كه اصلاً بنا كردۀ خودش بوده و اخيراً به جهت تعميراتى كه رحيم خان در آن نموده، به «مسجد رحيم خان» شهرت يافته، مدفون گرديد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 182؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
مدرس، ملا عبداللّه زنوزى --> زنوزى، ملا عبداللّٰه
مدرس، آقا على فرزند ملا عبداللّه --> زنوزى، آقا على
بن سيد عليرضا بن زين العابدين بن محمد بن مرتضى، حسنى يزدى، از علماى اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه فقيه اصولى، عابد زاهد متكلّم، كرامات بسيارى بدو منسوب، از تلامذۀ حاج ميرزا محمدحسن شيرازى آتى الذكر و فاضل اردكانى سابق الذكر، علاوه بر مراتب علميّه، داراى 268 قريحۀ صافيۀ شعرى هم بود كه نخست به «شائق» و اخيراً به «مشتاق» تخلّص مى كرده و از اوست:
غبار مدرسه گر تيره كرد رويم از اوّل *** هزار شكر كه آخر به آب ميكده شستم
از آثار قلمى اوست:
وفات او در سال 1329 ه. ق واقع گرديد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 301.
مدرس، ميرزا محمدرضا اصفهانى --> قومشهى
بن محمد مؤمن، امامى خاتون آبادى اصفهانى، معروف به «مدرس»، از اكابر علماى قرن دوازدهم اواخر عهد صفويّه بوده و از تأليفات اوست:
سال وفات ميرزا محمدرضا به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
2827-2829. مدرس، محمدعلى بن محمدطاهر (1296-1373 ه. ق)
بن نادر محمد بن محمدطاهر، تبريزى، معروف به «مدرس»، نگارندۀ اين اوراق، ادبيّات عربيّه و مقدّمات معمولۀ متداوله و كتب متعارفۀ فقهى و اصولى و قسمتى از رياضيّات را در مدرسۀ طالبيّۀ تبريز از اساتيد وقت خواندم. در خلال اين احوال مقدارى كافى از معقول را هم نزد آقاى ميرزا على لنكرانى از افاخم تلامذۀ يگانه
فيلاسوف اسلامى، ميرزا ابوالحسن جلوۀ سابق الذكر، كه در معقول نابغۀ عصر بوده، خوانده و اخيراً در حوزۀ درس استدلالى فقهى و اصولى علاّمۀ محقّق مدقّق، فقيه اهل البيت عليهم السلام، آقاى حاج ميرزا ابوالحسن مجتهد معروف به «انگجى» و افضل المحقّقين و اكمل المدقّقين، آقاى آميرزا صادق مجتهد تبريزى - قدس سرّهما - كه هر دو از مراجع تقليد احكام دينيّه بوده اند، حاضر و براى تهذيب قواعد متقنه و قوانين مبرهنۀ احكام دينيّه و تنقيح ضوابط و مدارك آنها مساعى جميله به كار بردم. در طرايق و مسالك آنها تفرج ها كرده و از بحار انوار آنها زواهر جواهر و غرر درر التقاط نمودم. از هريك از حدايق و روضات و رياض آنها ميوه ها چيدم و دامن ها پر از گل هاى رنگارنگ نموده و به اقتضاى شوق فطرى، كه در ايراث اثر علمى داشتم، باب مراوده را به روى خودم مسدود و با فضل 270 غيرمتناهى الهى به تأليف آغاز كردم. آنچه را كه تا حال از قلم اين احقر برآمده، تذكر مى دهد:
الصورة
ميرزا محمدعلى مدرس تبريزى «مؤلف» (140)
زبان عرب در غير انسان مستعمل و در كتب ادبيات عربيه داير است)؛ 5. فرهنگ بهارستان (در مترادفات زبان فارسى به اسلوب سرّ الادب ثعالبى نسبت به زبان عربى و در موضوع خود بى سابقه است)؛ 6. فرهنگ نگارستان (در لغت فارسى به فارسى كه پنج مجلد بوده و شمارۀ لغاتش متجاوز از پنجاه وچهار هزار است)؛ 7. فرهنگ نوبهار (كه نيز لغت فارسى به فارسى و شمارۀ لغاتش از نوزده هزار بيشتر است)؛ 8. قاموس المعارف (كه شش مجلد بزرگ و اسمش حاكى از مسمى است)؛ 9. كفاية المحصّلين فى تبصرة احكام الدّين (كه شرح عربى مزجى تبصرۀ علامۀ حلى و دو مجلد است)؛ 10. نثر اللآلى (در تجويد كه شرح نظم اللآلى معروف مير ابوالقاسم، قارى عهد شاه عباس ثانى صفوى است). از اين جمله دو فرهنگ نوبهار و بهارستان و جلد اوّل كفاية و دويم ديوان المعصومين در تبريز چاپ شده اند.(1)
من باب (وَ أَمّٰا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ) (ضحى، 11) مشايخ خود را نيز تذكّر مى دهد: مشايخ اجازۀ اجتهادى اين احقر مولانا العلاّمة الاجلّ السّيّد السّند والحبرالمعتمد آقاى آسيد محمّد حجت - دام ظلّه العالى - كنز الشّرف والاصالة و ينبوع الفضل والنّبالة و قطب دائرة التحقيق السّيّد صدرالدين الصدر - مدّ ظلّه السّامى - وحيد العصر و فريد الدهر آقاى آميرزا محمدعلى مجتهد شاه آبادى تهرانى - طاب رمسه - و بعضى از اجلاّى ديگر مى باشند. مشايخ اجازۀ روايتى نيز علاوه بر ايشان، عبارت از فيلاسوف نامى اسلامى، علاّمۀ ثانى، آقاى سيد محمد على هبة الدين شهرستانى - دامت فيوضاته - و علاّمۀ متبحّر متتبّع شهير، آقاى شيخ آقابزرگ تهرانى مقيم نجف اشرف - دامت افاضاته - مى باشند و شرح حال هريك از مشايخ مذكور در اين كتاب على الترتيب به عنوان حجت، سيد محمد و صدرالدين صدر و شاه آبادى، ميرزا محمدعلى و هبة الدين و آقابزرگ تهرانى نگارش يافته است و ترتيب تأليفات مذكوره و بعضى ديگر از 27(1) مجارى حالات نگارنده موكول به خاتمۀ ديوان المعصومين است.
خداوند عالم با كرم غيرمتناهى خود دو فرزند صالح بدين احقر عطا فرموده كه موفقيت درخشان دينى و دنيوى آيندۀ هر دو را از درگاه خداوندى مسئلت مى نمايد؛
1) . كتاب نثر اللآلى مذكور در فقره 10 بعد از وفات مؤلف - قدّس سرّه - در تبريز چاپ سنگى شده است. (ناشر)
يكى على اصغر كه تحصيلات اوليّۀ خود را در مدارس متوسطه در سال 1312 ه. ش به پايان رسانده و به حيازت رتبۀ اوّل و اخذ مدال علمى موفق آمده است. بلافاصله وارد دانشگاه تهران شده و تحصيلات معمولى دانشكدۀ حقوق و علوم سياسى را با كمال موفقيّت به پايان رسانيده و تأليفاتى دارد:
ديگرى محمّد كه بعد از تكميل تحصيلات متداولۀ اوليّه موفّق به كسب و تجارت شده و گاهى شعر هم مى گويد و به «مدرس» تخلّص مى نمايد و اين رباعى قليانيّه از او مى باشد كه براى اين احقر نوشته است:
چو قليان در فراقت، آتشم اندر سر است امشب *** انيسم دود دل آه جگر اشك تر است امشب
به سان ناله اش تا صبح امشب ناله ها دارم *** تو گويى همچو تنباكوش كارم آخر است امشب
در مقدمۀ جلد ششم همين كتاب (چاپ اوّل) كه بعد از وفات مؤلف بزرگوار انتشار يافته، شرح حالى به قلم ناشر درج گرديده است. (ناشر)
گيلانى رشتى چهاردهى، كه به قريۀ چهارده نامى از قراء شمال شرقى رشت از بلاد گيلان منسوب است، از اجلاّى علماى اماميّۀ قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه مدّتى در قزوين، سپس در كربلا مشغول تحصيل شد. اخيراً در نجف حاضر حوزۀ حاج سيد حسين كوه كمرى سابق الذكر و بعضى از اكابر ديگر بود. بعد از تكميل مراتب علميّه محض به ملاحظۀ اينكه اكثر طلاّب علوم دينيّه بدون تكميل دروس سطحى و بدون استعداد علمى حاضر درس هاى خارج استدلالى مى شوند و زحماتشان هدر مى رود، به حسب نذر شرعى ملتزم گرديد 272 كه اصلاً درس خارج نگويد. اينك تمامى اوقات خود را در تدريس متون و سطوح كتب فقهيّه و اصوليّه و كلاميّه مصروف داشته و به «مدرس» مشتهر گرديد و اكثر فضلاى وقت درس سطحى خودشان را در حوزۀ او به انجام مى رسانيدند و از تأليفات اوست:
بزرگ است)؛ 4. التّذكرة الغرويّة (در ختوم و ادعيه)؛ 5. ترجمۀ مصائب النّواصب و نواقض الرّوافض؛ 6. ترجمۀ مكارم الاخلاق طبرسى؛ 7. ترجمۀ نجاة العباد؛ 8. تعليقات منهج المقال فى علم الرّجال؛ 9. حاشيۀ تشريح الافلاك؛ 10. حاشيۀ خلاصة الحساب؛ 11. حاشيۀ رسائل شيخ مرتضى انصارى؛ 12. حاشيۀ رياض المسائل؛ 13. حاشيۀ قوانين الاصول؛ 14. حاشيۀ مبحث قبلۀ شرح لمعه (در تهران چاپ شده است)؛ 15. شرح دعاى سمات؛ 16. شرح دعاى صباح؛ 17. شرح دعاى صنمى قريش؛ 18. شرح زيارت جامعه؛ 19. شرح زيارت عاشورا؛ 20. شرح صحيفۀ سجّاديّه (تماماً به فارسى)؛ 21. شرح قواعد علامة؛ 21. شرح منظومۀ فقه بحرالعلوم.
وفات او در سال 1334 يا 1338 ه. ق واقع گرديد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
2831 و 2832. مدرس، حاج ميرزا مهدى بن آميرزا جعفر (1306-1372 ه. ق)
آشتيانى الاصل، طهرانى المولد والمسكن، از مفاخر علماى عصر حاضر ما و عالمى است عامل، فقيه كامل، حكيم متكلّم، اديب رياضى مفسّر، عارف متّقى، فقيه الفلاسفه و فيلاسوف الفقها، حاوى فروع و اصول و جامع معقول و منقول و بالخصوص در عرفان و حكمت و فلسفه حايز نصيب اعلى و صاحب قدح معلّى. در مضمار مسابقت گوى سبقت از ديگران ربود. علاوه بر مراتب علميّه، در كمالات نفسانيّه ممتاز، در محاسن اخلاق طاق، داراى مراحل تجليه و تحليه و تخليه بود.
خلاصۀ ادوار زندگانى آن علاّمۀ عصر، علاوه بر اطّلاعات متفرقه، موافق آنچه به حسب درخواست اين نگارنده نگارش داده، آنكه در سال 1306 ه. ق در تهران متولد شد. پس از آنكه ادبيّات و مقدمات لازمه و درس سطحى فقه و اصول را در نزد والد معظّم خود و آقا شيخ مسيح طالقانى و ديگر اساتيد وقت به حدّ كمال رسانيد، فقه و اصول استدلالى و اقسام منقول را نيز در حوزۀ آقاى آشيخ فضل اللّه مصلوب 273 نورى و آقاى سيد عبدالكريم، مدرّس مدرسۀ مروى تهران و ديگر اكابر وقت تكميل و مبانى رياضيّات را نزد شيخ عبدالحسين سيبويه و ميرزا غفارخان نجم الدوله و ميرزا جهان بخش منجم و حكمت ملاصدرا را نزد سيدالحكما آقا مير شيرازى و اساس حكمت مشائى را نزد ميرزا حسن كرمانشاهى و عرفان و حكمت اشراقى را نزد ميرزا هاشم گيلانى اشكورى و ديگر فحول وقت و طبّ قديم را نزد سلطان الفلاسفه ميرزا
محمد حسين و رئيس الاطبّا ميرزا ابوالقاسم نايينى طبيب، مخصوص ناصرالدين شاه قاجار و طبّ جديد را نيز نزد ميرزا على اكبرخان ناظم الاطبّاء و ميرزا ابوالحسن خان رئيس الاطبّاء و غيرهما استوار داشت.
بعد از تكميل مراتب علميّۀ عقليّه و نقليّه، عزيمت عتبات داد. در حوزۀ درس يگانه فقيه وقت، آقاى سيد محمدكاظم يزدى آتى الترجمه، حاضر شد. علاوه بر التقاط جواهر آبدار آن حوزه، خودش نيز به تدريس استدلالى فقه و اصول و غيره پرداخت.
اجتهاد و داراى قوۀ قدسيّۀ استنباط بودن وى مورد تصديق استاد معظّم خود گرديد.
اخيراً به ايران مراجعت نمود. مدتى در قم و اصفهان و مشهد مقدّس رضوى اقامت كرد و مرجع استفادۀ فحول آن ديار بود؛ عاقبت در تهران متوطّن و در هر دو رشتۀ معقولى و منقولى مشغول تدريس و مرجع استفادۀ اكابر مى باشد؛ «هو البحر من اى النواحى اتيته». تحقيقات متنوعۀ بسيارى در حل مشكلات فلسفى و عرفانى و تفاسير آيات قرآنى و كشف معضلات اخبار و احاديث خانوادۀ عصمت عليهم السلام و مانند اينها داشته و از تأليفات منيفۀ اوست:
صاحب ترجمه مسافرت هاى بسيارى به بلخ و سمرقند و بخارا و پاريس و مصر و لندن و ديگر بلاد بعيدۀ خارجه نموده است و مرجع استفادۀ اكابر هر ديارى بود و به حسب درخواست دانشمندان پاريس، دقايق و نكات لطيفۀ شفاى ابن سينا را حل كرد و در خلال 274 اين احوال گاهى مناظراتى بين او و علماى مذاهب ديگر و عقايد باطله واقع مى شد و در اثر مجادله به احسن و اقامۀ براهين متقنۀ غير قابل ردّ او، بعضى از ايشان شرف اندوز دين مقدّس اسلامى بوده اند؛ «جزاه اللّه عن الاسلام و اهله آلاف جزاء». در موقع طبع اين ترجمه، كه ماه شوال 1369 ه. ق - مطابق مردادماه 1329 ه. ش - است، در قيد حيات مى باشد و توفيق ادامۀ خدمات علميّۀ دينيّۀ وى را از درگاه خداوندى مسئلت مى نماييم.
آقاى آميرزا جعفر، والد معظّم صاحب ترجمه، نيز از مبرّزين علما و حكماى وقت و
در ادبيّات و رياضيّات و فنون حكمت بر افاضل عصر خود مقدّم بود. كمالات علميّه اش بين المعاصرين مسلّم و در فقه و اصول به عمّ امجد علاّمۀ خود، آقاى حاج ميرزا حسن آشتيانى سالف الترجمه، كه پدرزنش هم بوده، تلمذ نمود. معقول و طب و نجوم و حساب و هندسه و اصول عرفان را نيز از آقا على حكيم زنوزى سابق الذكر و ميرزا ابوالحسن جلوۀ سالف الترجمه و ديگر حكما و اكابر وقت تكميل كرد و در مقابل عمّ امجد مذكور خود، كه به «ميرزاى آشتيانى» معروف بوده، او را نيز به «ميرزاى كوچك» ملقّب مى داشته اند. تأليفات بسيارى هم داشته و در حدود 1324 ه. ق در تهران وفات يافت و در زاويۀ جنوب شرقى صحن شريف حضرت عبدالعظيم عليه السلام مدفون شد كه متّصل به كفش كن است.
بن على بن اسماعيل، موسوى حايرى، مكنّى به «ابوالفتح»، ملقّب به «صفى الدين»، از اكابر علماى اماميّۀ اواسط قرن دوازدهم هجرى عهد نادرى مى باشد كه در فهم و ذكاوت و حسن تقرير و فصاحت بى نظير و مدرّس روضۀ مباركۀ حسينيّه و شاعرى بوده است اديب، مسلّم مخالف و موافق، محل توجه اكابر و اصاغر، در تواريخ و سير باخبر و به جمع كتب حرصى وافر داشت. هنگامى كه نادرشاه وارد مشاهد مشرّفه گرديد، سيّد را بسيار تجليل نمود. با تحف و هداياى بسيارى به زيارت بيت اللّه الحرام اعزامش داشت. در مراجعت از آن مسافرت در حين ورود بصره حسب الامر سلطانى، كه به جهت پاره اى امورات و مصالح راجعه به ملّت 275 و مملكت صادر بوده، به سمت سفارت به استانبول رفت و بعد از ورود به مقصد نزد سلطان روم با فساد مذهب و پاره اى امور ديگر سعايت شد تا در حدود سال 1168 ه. ق و يا هزار و صد و پنجاه و اندى در سنّ متجاوز از پنجاه سالگى به قتلش آوردند. از تأليفات و آثار قلمى اوست:
از تخميسات قصيدۀ فرزدقيه است:
هذا الذي ضمن الفرقان مدحته *** هذا الذى ترهب الآساد صولته
هذا الذي تحسد الامطار منحته *** هذا الذى تعرف البطحاء وطأته
والبيت يعرفه والحل والحرم
هذا ابن من زينوا الدنيا بفخرهم *** و اوضحوا ديننا فى صبح علمهم
و اخصبوا عيشنا فى قطر جودهم *** هذا ابن خير عباد اللّه كلهم
هذا التقى النقى الطاهر العلم
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 758؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج 3، ص 385؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 49؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
شيرازى، از علماى اواخر قرن سيزدهم هجرى مى باشد كه از تأليفات اوست:
از شيخ مزبور اجازه داشته و در سال 1291 ه. ق درگذشت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
موكول به علم رجال است.
مدنى(1)
مدنى اول، يزيد بن قعقاع --> قرّاء عشره
276 مدنى ثانى، نافع بن عبدالرحمان --> قرّاء سبعه
1) . مدنى: (با دو فتحه، بر وزن فدوى) منسوب است به مدينه كه به معنى شهر بزرگ و جامع و بالخصوص نام شهر يثرب مى باشد كه دارالهجرۀ حضرت رسول صلى الله عليه و آله بوده و به همين جهت، «مدينة الرسول» نيز گويند و چنانچه مشهور است، در مقام نسبت به مدينة الرسول، «مدنى» (بر وزن فدوى) و در نسبت به شهر و مدينۀ ديگر، «مدينى» گويند (بر وزن شريفى). بعضى مابين دو كلمۀ «مدنى» و «مدينى» بدين روش فرق كرده اند كه در نسبت انسان به مدينه، «مدنى» و در نسبت غير انسان به مدينه، مثل طيور و غيره «مدينى» گويند. ظاهر بعضى از كلمات اجله آنكه در نسبت به مدينه «مدنى» و «مدينى» هر دو صحيح و مستعمل بوده و فرقى مابين آنها نمى باشد و رجوع به عنوان مدينى هم نمايند؛ به هرحال، لفظ «مدنى» در اصطلاح رجالى، لقب ابراهيم بن ابى يحيى و جمعى ديگر است. (مؤلف)
در اصطلاح علماى تجويد، نافع و ابوجعفر است؛ چنانچه «بصريان» عبارت از يعقوب و ابوعمرو، «كوفيون» عبارت از عاصم و حمزه و كسائى و خلف، «مكى» عبارت از ابن كثير، «حجازيون» عبارت از ابن كثير و نافع و ابوجعفر، «شامى» عبارت از ابن عامر، «عراقيون» عبارت از دو نفر بصريان و چهار نفر كوفيون مذكور بوده و شرح حال همۀ ايشان تحت عنوان قرّاء ثمانيه و قرّاء سبعه و قرّاء عشره نگارش يافته است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 264، س 13.
مدينى(1)
نگارنده گويد: لفظ «مدينى» به قرار مذكور در نسبت به مدينه است كه به نوشتۀ مراصد نيز علاوه بر مدينة الرسول عَلَم شخصى بخارا و سمرقند و چندين موضع ديگر مى باشد؛ اما در نسبت به مدين (بر وزن مقتل)، كه نام شهر شعيب در شش منزلى تبوك است، «مدينى» (بر وزن مثنوى) گويند و تعيين نسبت كه به كدام يك از مواضع مذكوره است، موكول به قراين مى باشد و رجوع به عنوان مدنى هم نمايند. (مؤلف)
بن ابى بكر عمر بن ابى عيسى احمد بن عمر مدينى، اصفهانى المولد والمنشأ والمدفن، محدّث حافظ مشهور كه در حافظه و معرفت حديث وحيد عصر خود بوده و تأليفات بسيارى در علوم حديثيّه داشته است:
وفات او شب چهارشنبه نهم 277 جمادى الاولى 581 ه. ق در هشتاد سالگى در اصفهان واقع گرديد.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 61.
مذارى، ابراهيم بن محمد بن معروف
مذارى، عبداللّٰه بن ابى العلا
1) . مدينى: ابن خلكان گويد كه مدينى (به فتح اول و كسر ثانى) منسوب به مدينۀ اصفهان مى باشد؛ پس، از كتاب انساب سمعانى نقل كرده است كه در نسبت به چندى از بلاد متفرقه كه عبارتند از: اصفهان و نسف و سمرقند و بخارا و مرو و نيشابور و مدينة المبارك در قزوين و مدينة الرسول صلى الله عليه و آله، «مدينى» و در آخرى غالباً «مدنى» گويند؛ به هرحال، مدينى در اصطلاح رجالى، لقب على بن عبداللّه و بعضى ديگر است.
(دو شخص مذكور) موكول به علم رجال مى باشند.
مذحجى، محمد بن هلال
مذحجى، هانى بن عروه
(دو شخص مذكور) موكول به علم رجال مى باشند.
موكول به علم رجال است.
مرادى(1)
مرادى، حسن بن قاسم --> ابن ام قاسم
مرادى، سيد على --> مرادى، سيد محمدخليل
سيد على پدر سيد محمدخليل است.
مرادى، ليث بن بخترى --> ابوبصير، ليث بن بخترى
2837-2839. مرادى، سيد محمدخليل بن سيد على (... - 1206 ه. ق)
بن بهاءالدين سيد محمد بن سيد مراد مرادى، بخارى الاصل، دمشقى المسكن، ابوالفضل الكنيه، صدرالدين اللّقب، حنفى المذهب، نقشبندى المسلك، از علماى عثمانى قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه شيخ الاسلام و مفتى دمشق شام بوده و كتاب سلك الدّرر فى اعيان القرن الثّانى عشر از تأليفات اوست كه در استانبول طى چهار مجلّد چاپ شده و حاوى شرح حال اكابر عرفانى قرن دوازدهم هجرت مى باشد و در سال 1206 ه. ق درگذشت.
278 نام صاحب ترجمه به نوشتۀ بعضى، «محمد» است و «خليل» پدرش بوده، لكن موافق آنچه از شرح حال پدرش، سيد على مرادى و دو عمويش، سيد ابراهيم و سيد حسين
1) . مرادى: در اصطلاح رجالى، لقب اسحاق مرادى، اويس قرنى، ثابت بن طريف و جمعى ديگر مى باشد و نسبت آن به قلعۀ مراد نامى است نزديكى قرطبه از بلاد اندلس يا به يكى از دو قبيلۀ بنى مراد نامى از يمن كه يكى، اولاد مراد بن مذحج بوده و ديگرى هم خانوادۀ مراد بن مالك بن داوود بن زيد بن يشحب بن عريب بن يزيد بن كهلان بن سبا است و چنانچه از تراجم مربوطه معلوم مى شود، شايد كلمۀ «مرادى» در بعض موارد به شخص مراد نامى از پدران شخصى منتسب باشد. (مؤلف)
و جدّش، سيد محمد و جدّ عالى اش، سيد مراد، كه در كتاب سلك الدرر نگارش يافته و همچنين از مقدمۀ خود آن كتاب استكشاف مى شود، نام و نسب وى به شرح مذكور فوق مى باشد.
پدرش، سيد على مرادى، نيز حنفى بخارى الاصل دمشقى المولد والمنشأ، نقشبندى المسلك و از اعيان علماى دمشق و مرجع كل و مفتى حنفيّه بوده و در رفع ظلم ظلمه ولهى مفرط داشته و از تأليفات اوست:
اشعار خوب نيز بالبداهه مى گفته و شب جمعه بيست ودويم شوال 1184 ه. ق در 52 سالگى درگذشت.
سيد مراد، جدّ عالى سيّد محمدخليل، نيز عالم عارف، عابد زاهد صالح، محقّق مدقّق، صوفى نقشبندى، در معقول و منقول، خصوصاً در فقه و حديث و تفسير وحيد عصر خود، زياده بر ده هزار حديث را با اسناد آنها حافظ بود و هر سه زبان عربى و فارسى و تركى را متقن داشت و كتاب المفردات القرآنيّة، كه تفسير قرآن به همين سه زبان است، از تأليفات او بوده و چندين رساله نيز در طريقت نقشبنديّه تأليف داده است. وى شب چهارشنبه دوازدهم ربيع الثانى 1132 ه. ق در 82 سالگى در استانبول وفات يافت و در درس خانۀ مدرسۀ محلّۀ نشانچى پاشا مدفون گرديد.
منابع: مرادى، محمدخليل، سلك الدرر في اعيان القرن الثاني عشر (مواضع متفرقه).
مرادى، سيد مراد --> مرادى، سيد محمدخليل بن سيد على
سيد مراد جدّ سيد محمدخليل مرادى است.
279
مراغى(1)
منابع: ياقوت حموى، مراصد الاطّلاع، [ج 3، ص 1250]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، [ج 6، ص 4256]. (مؤلف)
مراغى، ملا احمد بن على اكبر --> فاضل مراغى
1) . مراغى: (به فتح اول) لقب رجالى احمد بن ابراهيم، على بن خالد، محمد بن جعفر و بعضى ديگر مى باشد و نسبت آن به شهر مراغه است كه از بلاد بزرگ آذربايجان و مركز آن سامان و در زمان هلاكوخان پايتخت ايران بوده و مدارس و آثار قديمه هم داشته است و به همين جهت، به حسب رسم معمولى دارالسلطنه اش مى نوشتند. فيروزآبادى (متوفى به سال 816 ه. ق) نيز در قاموس اللغة تبريز را ضمن يكى از قراء مراغه شمرده است، لكن در اواخر از توابع و مضافات تبريز و شهرى است حاصلخيز و كثيرالمنافع.
مراغى، مير عبدالفتاح --> صاحب عناوين الاصول
همدانى وادعى، مكنّى به «ابوالفتح» و مشهور به «مراغى»، اديب نحوى لغوى حافظ بليغ حسن الخط و صحيح الروايه، در نحو و لغت از جمله وجوه و اعيان بغداد بوده و از تأليفات اوست:
در سال 371 ه. ق درگذشت.
منابع: كتب رجاليه.
از افاضل اماميّۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرى آذربايجان مى باشد كه مولد و منشأ و مدفن وى شهر مراغه و بسيار زاهد و متّقى و نيكوسيرت و ستوده خصلت بود.
املاك و مزارع موروثى پدرى خود را تدريجاً فروخته و در دستگيرى فقرا صرف نمود تا آنكه در آخر عمر خود بى چيز شد و با دسترنج خود امرار حيات مى نمود و اصلاً كلّ ديگران نبوده و قسمت عمدۀ عايدى خود را صرف فقرا مى كرد. نسبت به احكام دينيّه سخت غيور و شديداً مخالف تزوير و ريا بود. به هر دو زبان فارسى و تركى آذربايجانى اشعار نغز و طرفه مى گفت. به جهت انتساب به ملا غفار نام امين الشرع مراغى و يا به شخص طرماح نامى گاهى به «امينى» و زمانى به «طرماحى» 280 تخلّص مى نمود.
اغلب اشعارش، كه مشتمل بر طعن و توبيخ اهل ريا بوده، دستبرد ايشان شده و از بين رفته است. از آثار قلمى او يك ديوان شعر و يك مجموعۀ امثال و حكم تركى بوده و از اوست:
ژنده مى پوشم و صد فخر به كيوان دارم *** افسر از فقر و ز خاك سيه ايوان دارم
من چه محتاج به تاج و كمر زرّينم؟ *** از قناعت كمر و تاج ز ايمان دارم
نكشم منّت ديبا و حرير و اكسون *** كه برهنه سر و پا و تن عريان دارم
ايضاً
رفتم به سراغ دل گم گشته به كويش *** با غمز و نيازى كه بود رسم، گدا را
گفتم كه اسير است دلم در خم زلفت *** رحمى كن و از قيد كن آزاد دلم را
در حيرتم آن تودۀ مشك است و يا موى *** وين دانۀ خال است و يا عنبر سارا
آن جبهۀ دلدار و يا خود فلق صبح *** وآن شعلۀ طور است و يا چهرۀ زيبا
محراب امينى است و يا ابروى جانان *** يا يك شبه ماهى ز افق گشته هويدا
نيز از اشعار تركى مشتمل بر طعن و توبيخ اهل تزوير و رياى اوست:
نولدى ميخانيه ساقى كه داخى جام اولماز *** جام وير جام كيمى رافع اسقام اولماز
بدوده يارى و آخرده دوروپ جام گتور *** بيله آغاز تا پيلماز بيله انجام اولماز
دور حريّت و سردار شجاع الدوله *** مخبرالسّلطنه والى بيله ايّام اولماز
قلم آزاد و دل آزاد و خلايق آزاد *** زاهدين منعى جز افسانه و سرسام اولماز
زاهدا چون عملون نيّت قربتله دگول *** بودى وجهى عملون قابل انعام اولماز
او زيارت كه اولا قصدى ريا خرجى ربا *** هاموسى ميكده ده قيمت بيرجام اولماز
بوزيارتلره نه حور ويروللّر نه قصور *** سهلدور قصر كه بيرخشت لب بام اولماز
تاريخ وفاتش به دست نيامد، ليكن در اوايل مشروطيّت ايران، كه سال 1324 ه. ق بوده، در قيد حيات بوده است و بنابر مشهور، نسبتش به حاتم طايى موصول و پدر و اجدادش نيز از علماى مراغه بوده اند.
منابع: به تقرير آقاى جعفر سلطان القرايى.
281
1) . مراكشى: منسوب است به مراكش و آن به نوشتۀ مراصد و غيره (به فتح ميم و ضم كاف با تشديد حرف ثانى) شهرى است بزرگ در صحراى كبير مغرب زمين در دو فرسخى دريا در وسط بلاد بربر كه پايتخت ملوك آن سامان بوده و باغات بسيارى دارد و عبدالمؤمن را، كه يكى از ايشان است، در آنجا باغى است به طول سه فرسخ. (مؤلف)
مكنّى به «ابوعلى»، از علماى نجوم و رياضيّات مراكش مى باشد و از تأليفات اوست:
جامع المبادى والغايات فى علم الميقات كه بهترين كتابى است در اين موضوع و آن را به چهار فن مرتب و هر فنى را نيز به چندين باب مبوّب نموده است؛ فنّ اوّلى در حسابيّات، دوّيمى در وضع آلات رصديّه، سيّمى در عمل به آلات، چهارمى در تمرينات قوۀ استنباط كه حاوى مسائل چندى به طريق جبر و مقابله مى باشد و در سال 660 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 286].
ملقّب به «نورالدين»، مكنّى به «ابوعلى»، عالم عامى، فقيه متفنّن، محقّق صوفى و از تأليفات و آثار قلمى اوست:
در سال 1102 ه. ق درگذشت.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1959.
مرتضى، عبداللّه بن قاسم --> شهرزورى، عبداللّٰه بن قاسم
مرتضى، على بن ابى احمد حسين --> علم الهدى، على
مرتضى، محمد بن محمد بن عبدالرزاق --> زبيدى، محمد بن محمد بن عبدالرزاق
282 * مرجئه يا مرجيه
به فرمودۀ تنقيح المقال، حرف رابع آن همزه و ياى حطّى هر دو صحيح و (به ضم اوّل و سكون ثانى و كسر ثالث) از «ارجاء» - به معنى تأخير - مشتق و به زعم بعضى، عنوان
ديگر عامّه و اهل سنّت مى باشد كه گويند خدا نصب امام را به عهدۀ رعيّت موكول داشته است. به زعم ديگرى، عنوان ديگر جبريّه بوده و بنابر مشهور، فرقه اى است كه عمل را جزو ايمان نمى دانند و گويند كه ايمان، مجرّد قول مى باشد؛ معصيت با وجود اصل ايمان بى ضرر و طاعت نيز با وجود كفر بى اثر است. بسط مطلب را موكول به كتب مربوطه مى دارد و چون اين عنوان در ضمن بعضى از تراجم احوال مذكور است، لذا به طور اجمال تذكّر داده شد.
مصطلح علم رجال است.
بن موسى بن سعد يا سعيد، كاتب خراسانى الاصل، بغدادى الولاده، ابو عبداللّه يا ابو عبيداللّه الكنيه، از مشاهير ادبا و محدّثين و ارباب سير، بسيار كثيرالاطلاع و واسع المعرفه، در روايات خود صادق اللّهجه و به تصديق ابوعلى فارسى، از محاسن دنيا بوده است. بسا بودى كه عضدالدوله پيش درش ايستادى كه در حين بيرون آمدن تفقد حال او را كرده باشد. در مذهب به تشيّع مايل، بلكه تشيّع او مصرّح به بعضى از ارباب سير بوده و به نقل معتمد، در تاريخ يافعى نيز به تشيّع او رفته است. خطيب بغدادى نيز گويد: عمده عيب مرزبانى مذهب تشيّع او و روايت كردن وى به طريق اجازه مى باشد و به طريق سماع از مشايخ روايت نكرده، والاّ در روايت خود ثقه و محل اعتماد بوده است.
عجب تر آنكه با اين همه تشيّع يا ميل به تشيّع كه داشته، نخستين كسى است كه ديوان يزيد بن معاويه را جمع و اشعار او را تدوين نموده و اهميت داده است و بعد از او نيز جمعى ديگر آنها را تدوين كرده و پاره اى اشعار افزوده اند كه از يزيد نبوده است.
ابن خلّكان بعد از اين جمله گويد كه شعر يزيد با نهايت قلت آن در نهايت حسن مى باشد 283 و من هم به جهت شدت رغبتى كه بدانها دارم، در سال 633 ه. ق تمامى ديوان او را حفظ كردم و در نتيجۀ تتبّع كامل، صحيح آنها را از غيرصحيح آنها، كه از خود يزيد نبوده، با تعيين قائل و گويندۀ هريكى تشخيص دادم، انتهى ملخصاً و مترجماً.
به نوشتۀ بعضى از اهل فن، اوّلين واضع علم بيان همين مرزبانى است، نه عبدالقاهر
جرجانى، چنانچه عقيدۀ ديگران است و به نوشتۀ بعضى، مرزبانى از مشايخ روايت شيخ مفيد هم بوده و او نيز از نفطويه و ابن دريد و ابن الانبارى و نظاير ايشان روايت مى نمايد و از تأليفات مرزبانى است:
وفات مرزبانى به سال 371 يا 378 ه. ق واقع شد. ابوبكر خوارزمى بر جنازه اش نماز خواند و ولادتش هم به سال 296 يا 297 ه. ق بوده است و در هريك از ولادت و وفاتش قول دويم مذكور، كه معاصرش ابن النّديم نوشته، اقرب به صحت است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 715؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 238؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 146؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 116؛ ابن نديم، الفهرست، ص 190؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 85؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 268؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4259.
موصلى نحوى، معروف به «مرزكّه» (به تشديد كاف)، موافق آنچه از صلاح الدين صفدى (متوفى به سال 764 يا 794 ه. ق) نقل شده، اديبى است نحوى شاكر شيعى و در مرثيۀ حضرت امام حسين عليه السلام گويد:
فلولا بكاء المزن حزنا لفقدكم *** لما جادنا بعد الحسين غمام
و لو لم يشقّ الليل جلبابَه اسى *** لما انجاب من بعد الحسين ظلام
زمان زندگانى او به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 300، س 13.
از مشاهير ادباى قرن سيزدهم هجرى مصر مى باشد كه در حق خديوى اسماعيل و پدران او مدايح بسيارى گفته و 284 به بلاد سودان و حبشه مسافرت كرده است. به سال 1283 ه. ق در پنجاه سالگى درگذشته و از آثار قلمى اوست:
نگارنده گويد: دور نيست كه سياحت نامۀ ابراهيم بيگ، كه در ايران چاپ شده، ترجمۀ فارسى همين كتاب رحلة السّلامة مى باشد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 19.
2847-2849. مرزوقى، احمد بن محمد بن حسن (... - 421 ه. ق)
اصفهانى، مكنّى به «ابوعلى»، معروف به «امام مرزوقى»، اديبى است فاضل، نحوى كامل، شاعر ماهر، در غايت فطانت و ذكاوت از شعراى خانوادۀ طهارت عليهم السلام، در اصفهان معلّم اولاد آل بويه بوده و از تلامذۀ ابوعلى فارسى مى باشد. سيوطى بسيارش ستوده و گويد كه در حسن تصنيف و ذكاوت و فطانت از آيات خداوندى بوده است و از تأليفات اوست:
در وصف شرح حماسه اش گفته اند:
كتاب لو تأمله ضرير *** لعاد كريمتاه بلا ارتياب
و لو قد مرّ حامله بقبر *** لصار الميت حيّا فى التراب
در ماه ذى حجه سال 421 ه. ق وفات يافت. صاحب بن عبّاد گويد: سه تن از اهالى اصفهان در مضمار علم و عرفان گوى سبقت ربوده و به مقامى عالى رسيده اند: حائك و حلاج و اسكاف. اما حائك، كه به عربى جولاست، عبارت از همين مرزوقى صاحب ترجمه مى باشد و حلاج عبارت از محمد بن على بن عمر بن جيان اصفهانى
است كه كنيه اش «ابومنصور»، از ندماى صاحب بن عبّاد (متوفّى به سال 385 ه. ق) و از اعيان و اكابر ادبا و علماى رى، فريد دهر و بسيار باذكاوت بوده و از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد. و اما اسكاف، كه به عربى، كفشگر را گويند، عبارت از محمد بن عبداللّه اديب لغوى نحوى، مكنّى به «ابوعبداللّه» بوده و به عنوان خطيب اسكافى نگارش يافته است. مخفى نماند كه مرزوقى، غير از ابن المرزوق نحوى مشهور مى باشد كه اسمش «محمد بن احمد بن محمد بن محمد بن ابى بكر بن مرزوق تلمسانى مالكى»، كنيه اش «ابوعبداللّه»، بسيار جليل القدر و از تلامذۀ خطيب دمشقى و ابوحيّان مشهور بوده است كه خطّى خوب داشت، اشعارش بسيار و از تأليفات اوست:
خطبه هاى او نيز، كه در نهايت فصاحت و بلاغت مى باشد، جمع و تدوين شده و در سال 781 ه. ق درگذشت.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 238؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 274؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 5، ص 34؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 736.
مصطلح رجال است كه از ابن داوود روايت مى كند.
مرسى(1)
مكنّى به «ابوالعباس»، اديب نحوى لغوى بوده و از تأليفات اوست:
1) . مرسى: (با دو فتحه) منسوب به مرس مى باشد كه موضعى است نزديكى مدينه و (به ضم اول و سكون ثانى) منسوب است به شهر مرسيه از بلاد اندلس و تشخيص اين دو نسبت موكول به قراين است. (مؤلف)
در حدود سال 460 ه. ق درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 69.
بن محمد بن ابى الفضل بن محمد، شافعى، ملقّب به «شرف الدين»، مكنّى به «ابوالفضل» يا «ابوعبداللّه»، اديب نحوى شاعر فقيه محدّث مفسّر، از اجلاّى قرن هفتم هجرت كه در اصول نحويّه و فنون شعريّه رنج ها كشيده و هفتاد اعتراض متقن با برهان و بيّنه بر مفصّل زمخشرى داشت. بعد از سياحت هاى بسيارى به سال 624 ه. ق در 54 سالگى به حلّه 286 رفته و اقامت كرد. از مردم انقطاع گزيده و به عبادت پرداخت و از اشعار اوست:
قالوا محمد قد كبرت و قد اتى *** داعي المنون و ما اهتممت بزاد
قلت الكريم من القبيح لضيفه *** عند القدوم مجيئه بالزاد
ايضاً
من كان يرغب فى النجاة فما له *** غير اتباع المصطفى فى ما اتىٰ
ذاك السبيل المستقيم و غيره *** سبل الغواية والضلالة والردىٰ
فاتبع كتاب اللّه والسنن التى *** صحت فذاك اذا اتبعت هو الهدىٰ
ايضاً
و دع السؤال بكم و كيف فانه *** باب يجر ذوى البصيرة للعمى
الدين ما قال النبى و صحبه *** والتابعون و من مناهجهم قفى
از تأليفات اوست:
وفات او در سال 655 ه. ق واقع گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 125]؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 209.
مكنّى به «ابوعبداللّه»، اديب مفسّر، محدّث متكلّم، خطيب بليغ و قاضى، به فنون ادبيّه عارف، مدتى در شاطبه و مولد خود، مرسيه، از بلاد اندلس قضاوت نموده و از تأليفات اوست:
در سال 564 ه. ق در 68 سالگى درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 109.
بن عيسى بن مرشد، حنفى عمرى، معروف به «مرشدى»، مكنّى به «ابوالوجاهه»، مفتى حرم مكّه از علماى حنفيّۀ قرن يازدهم هجرت مى باشد كه در چهارده سالگى به تحصيل علم اشتغال جست. به مقامى عالى رسيده و امام و خطيب مسجدالحرام شد.
حسن بورينى سابق الذكر بسيارش ستوده و گويد: عزيمتش متين و در فهم اخبار قريحۀ خوبى داشته و از آثار قلمى اوست:
احسن ما اليه تصريف الهمم *** بحسن حمد اللّه وهّاب النعم
به سال 1037 ه. ق در 62 سالگى در زندان خفه اش كردند.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1733.
مرصّع قلم، مير عطا حسين خان --> تحسين، ميرعطا حسين خان
مرعث، بشار بن برد --> بشّار
مرعشى(1)
لفظ «مرعش» علاوه بر معنى مذكور، (بر وزن مرشد) لقب بعضى از اشخاص هم مى باشد كه در كتب رجال و تراجم به شرح حال ايشان پرداخته اند. در شرح حال احمد بن حسن بن على حسينى مرعشى از تنقيح المقال گويد: «مرعش» يكى از ملوك حمير مى باشد كه به جهت رعشه اى كه داشته، بدين لقب ملقب گرديده است. در مجالس المؤمنين گويد: «مرعش» لقب سيد على بن سيد عبداللّه بن سيد محمداكبر بن سيد حسن بن حسين اصغر بن الامام السجاد عليه السلام است و در ضمن شرح حال قوام الدين مرعشى هم اشاره نموديم. از درجات رفيعۀ سيد على خان نقل شده كه «مرعش» لقب على بن عبداللّه بن حسن بن حسين اصغر است كه نسب سيد على مرعش با سه واسطه به حضرت سجاد عليه السلام موصول گردد؛ چنانچه به نوشتۀ مجالس، با چهار واسطه بدان حضرت پيوندد.
به هرحال، سيد على مذكور به جهت رعشه اى كه داشته و يا به جهت تشبيه به مرغ مرعش نامى كه قسمى از كبوتر بوده و خود را در هوا معلق سازد، به همين وصف موصوف و بنابر مشهور، او اولين كسى است كه بدين لقب ملقب و سادات آل مرعش، كه از معروف ترين خانواده هاى جليلۀ اصليه بوده و به نام «مرعشيۀ اصفهان»، «مرعشيۀ شوشتر»، «مرعشيۀ قزوين»، «مرعشيۀ مازندران» به چهار شعبه منشعب بوده و اعيان وزرا و علما و حكما و ادبا و طبقات ديگر از ايشان برخاسته اند، به همين سيد على مرعش منسوب و هريكى از ايشان به «مرعشى» موصوف و مجموع اين سلسله به «مرعشيون» يا «آل مرعش» مشهور و ما نيز بعضى از ايشان را تذكر خواهيم داد و تشخيص اينكه مرعشى البلده يا مرعشى النسب است، موكول به قراين و يا نظر خود ارباب رجوع بوده و شايد در بعض موارد مصرح باشد.
على الجمله، ظاهر اكثر تراجم آنكه «مرعشيه» گفتن اين سلسله همانا به جهت انتساب به سيد على مرعش بن عبداللّه مذكور است، لكن در تنقيح المقال ضمن شرح حال حسن بن حمزة بن على، از بعض كتاب هاى شهيد اول نقل كرده كه «مرعش»، لقب يحيى بن على بن عبداللّه بوده و مرعشيه نيز بدو منتسب مى باشند. بارى، لفظ «مرعشى» در اصطلاح رجالى، لقب احمد بن حسن بن على و احمد بن علوى و بعضى ديگر است. (مؤلف)
مرعشى، ميرزا ابراهيم بن سيد حسين --> سلطان العلماء، سيد حسين
ميرزا ابراهيم فرزند سلطان العلماء است.
288 2854. مرعشى، سيد احمد بن علوى (... - 539 ه. ق)
مرعشى، معروف به «ابن علوى»، عالمى است فاضل نسّابه از علماى اوايل قرن ششم هجرت، در تشيّع غلو و افراط داشت. براى طلب علم و حديث به حجاز و عراق و خراسان و ماوراءالنهر و بصره و خوزستان مسافرت ها كرد. با ائمّۀ حديث ملاقات نموده و در آخر عمر در شهر سارى مازندران توطّن كرد تا به سال 539 ه. ق در
1) . مرعشى: منسوب است به مرعش و آن (به فتح اول و ثالث) به نوشتۀ مراصد، شهرى است در سرحد مابين بلاد روم و شام بناكردۀ هارون الرشيد كه دو حصار داشته؛ در وسط آن قلعه اى است معروف به «مروانى» كه بناكردۀ مروان حمار است. در قاموس الاعلام نيز گويد: مرعش شهرى است كه در روى تلى در دامنۀ كوه آخور نامى در حدود 154 كيلومترى شمال غربى حلب واقع گرديده است.
72 سالگى درگذشت.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 204؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 83.
موسوى مرعشى خراسانى، مكنّى به «ابوالفضل»، از اكابر علماى قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه حكيم متكلّم مفسّر محدّث، از تلامذۀ آقاى بهبهانى سابق الذكر، در سفر و حضر نديم فتحعلى شاه قاجار بود. از صاحب حدائق و استاد مذكور خود اجازۀ روايت داشته و از تأليفات اوست:
در سال 1235 ه. ق مسموماً درگذشت.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 584.
مرعشى، ميرزا احمد بن ميرزا سيد مرتضى --> نيازى، ميرزا احمد
شاه ميرحسينى مرعشى، عالم فقيه، متكلّم محدّث، عابد زاهد شاعر، از علماى عهد شاه تهماسب صفوى 289 (930-984 ه. ق) است. توليت مشهد مقدس رضوى بدو مفوّض و به صدارت هم نائل بوده و به «ملولى» تخلّص مى نموده است و از تأليفات اوست:
از اشعار اوست:
طرفه حالى است كه آن آتش سوزان ز برم *** دورتر مى رود و بيشترم مى سوزد
در قاموس الاعلام وفاتش را به رقم هندسى در سال 696 ه. ق نوشته است و اين تاريخ منافى معاصر بودن شاه تهماسب مذكور بوده و ظاهراً از اشتباهات چاپخانه مى باشد
كه دو رقم آخرى 9 و 6 را مقدّم و موخّر كرده و درستش 966 (ظسو) بوده است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4406؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 12، ص 145.
بن حمزة بن على مرعش مذكور فوق، مكنّى به «ابومحمد»، موصوف به «طبرى»، معروف به «مرعشى»، عالم عامل، عابد زاهد متديّن كثيرالمحاسن، از اجلاّى فقهاى شيعه و اعاظم مشايخ اماميّه، در كتب رجاليه با نهايت تجليل و تبجيل مذكور و از مشايخ روايت شيخ مفيد و تلعكبرى مى باشد. در سال 356 ه. ق به بغداد رفته و با مشايخ وقت ملاقات كرد و در 358 ه. ق وفات يافته و از تأليفات اوست:
وصف «طبرى» چنانچه مذكور شد، قرينۀ اين است كه از سادات مرعشيۀ مازندران مى باشد.
منابع: كتب رجاليه.
مكنّى به «ابومنصور»، از مشاهير مورّخين، در دربار سلطان محمود غزنوى مقرّب و مؤلف كتاب الغرر فى سير الملوك و اخبارهم مى باشد كه به امر ابوالمظفّر نصر، برادر سلطان مذكور تأليف و به چهار مجلّد مشتمل است؛ اولى در تاريخ فرس تا عهد يزدجرد بن بهرام؛ دويمى در تاريخ فرس تا سقوط يزدجرد بن شهريار و تاريخ ملوك يهود و انبيا و ملوك يمن و امراى روم و شام و عراق و ظهور دين مقدّس اسلامى؛ سيمى و چهارمى در تواريخ خلفاى امويّه و 290 عباسيّه و دول صغيرۀ منشعبه از دولت عبّاسيّه؛ مثل طاهريّه و سامانيّه و حمدانيّه و بويهيّه و غزنويّه. وفات او در سال 421 ه. ق واقع گرديد.
منابع: جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 316.
مرعشى، سيد حسين بن ميرزا رفيع الدين محمد بن محمود --> سلطان العلماء، سيد حسين
مرعشى، سلطان خليل ميرزا --> مرعشى، ميرزا محمدخليل
مرعشى، سيد شهاب الدين
به همين عنوان [سيد شهاب الدين] نگارش يافته است و سلسلۀ نسب شريفش را، كه در آنجا نوشته نشده، محض خدمت و ابقاى اسامى ذريّۀ طاهره در اينجا موافق مرقومۀ خود مشارٌاليه ثبت اين اوراق پريشان كرده و گوييم:
سيد شهاب الدين معروف به «نجفى» و «آقا نجفى» بن سيد محمود بن سيدالحكما سيد على سابق الذكر بن علاّمۀ زاهد فلكى حاج سيّد محمد معروف به «منجم» بن سيّد محمدابراهيم فقيه محدّث بن سيد شمس الدين محمد نسّابه نزيل كربلا مدفون در اصفهان بن محدّث مورّخ شاعر نسّابه متخلّص به «شيوا» سيد قوام الدين محمد بن زاهد نقيب شاعر مير نصيرالدين محمد متخلّص به «هدايت» بن اديب نقيب فقيه علاّمه حكيم رياضى صاحب الكرامات مير جمال الدين بن مير علاءالدين صاحب تأليفات علمى و عملى بسيار بن مير محمد متخلّص به «مظلوم» بن ابوالمجد شهيد نسّابۀ شاعر متخلّص به «مغفور» بن مير محمدخان بن مير عبدالكريم خان بن مير عبداللّه خان بن مير عبدالكريم خان اوّل بن مير محمدخان بن مير مرتضى خان بن مير سيد على خان بن سيد كمال الدين بن سيد قوام الدين مشهور (مير بزرگ كه اوّلين مؤسّس سلطنت مرعشيّۀ طبرستان بوده و هشت تن آخرى مذكور فوق نيز از اعقاب او سلطنت طبرستان و نواحى آن را داشته اند) بن نقيب زاهد ابى صادق احمد بن ابواحمد سيد عبداللّه وزير بن سيد على وزير بن سيد حسين زاهد صائم الدهر بن ابومحمد فقيه محدّث شاعر سيد حسين بن ابوالحسن 291 سيد على مرعشى (كه سرسلسلۀ سادات مرعشيّه بوده و نخستين كسى است كه به «مرعشى» شهرت يافته است، به موجب آنكه در بلدۀ مرعش سكونت داشته و نسب تمامى سادات مرعشيّين ايران و عراق و جاوه و زنگبار و مصر و تركيّه و سوريّه و اقطار ديگر بدو منتهى گردد) بن سيد عبداللّه بن محمداكبر بن ابومحمد سيد حسن محدّث مدفون در ارضروم بن ابوعبداللّه حسين اصغر بن الامام الهمام سيد الساجدين و قمر ليلة المجتهدين مولانا و مقتدانا على بن الحسين الشهيد - ارواحنا فداه - و شرح حال اكابر اين سلسله از هر طبقۀ عاليه در روضة الصّفا و حبيب السّير و بسيارى از تواريخ معتبرۀ معتمده نگارش يافته است.
مرعشى، سيد ظهيرالدين --> مرعشى، سيد كمال الدين
سيد ظهيرالدين نوۀ سيد كمال الدين است.
مرعشى، سيد على بن سيد محمد --> سيدالحكماء، سيدعلى شرف الدين
مرعشى، حاج ميرزا على بن مير محمدحسين --> شهرستانى، مير محمدحسين
مرعشى، سيد قوام الدين --> قوام الدين مرعشى
2859-2861. مرعشى، سيد كمال الدين (... - 772 ه. ق)
چنانچه در شجرۀ نسب فوق اشاره شد، جدّ هيجدهمين سيد شهاب الدين مرعشى فوق و دوّيمين شخصى است كه در طبرستان اريكه نشين جهانبانى بود. وى علاوه بر مقام شامخ سلطنت، در حديث و فقه و اصول و عرفان و معقول و تجويد و رياضيّات نيز بهرۀ وافى داشته و شعر خوب نيز مى گفت و به «محزون» تخلّص مى نمود و از تأليفات اوست:
وفات او در دويم رجب 772 ه. ق واقع شد و از اشعار او به دست نيامد و محاربۀ او با امير تيمور لنگ در تواريخ و سير مذكور و نسبت به اجراى احكام دينيّه بسيار متعصّب و غيور بوده است. پسرش، سيد نصيرالدين، مورّخ مشهور فاضل و كتابى در انساب سادات مرعشيّه تأليف داده است.
سيد ظهيرالدين پسر همين سيد نصيرالدين، نيز فقيه مورّخ مشهور بوده و از تأليفات اوست:
292 1. تاريخ طبرستان (كه در پطرسبورگ چاپ و شرح حال ملوك طبرستان و سادات مرعشيه را حاوى و محل اعتماد اكثر مورخين است)؛ 2. تاريخ گيلان و ديلم (كه در رشت چاپ شده است).
وفات سيد ظهيرالدين در حدود 900 ه. ق بوده، چون كتاب اولى را تا سال 881 ه. ق تأليف داده است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 8، ص 258، ش 1074]؛ اطلاعات متفرقه.
مرعشى، مير محمدحسين بن مير محمدعلى --> شهرستانى، مير محمدحسين
يا سلطان خليل ميرزا، حسينى مرعشى الاب، صفوى الام، پسر ميرزا داوود يا محمدداوود يا سلطان داوودميرزا بن سيد محمد متولّى آستانۀ رضوى، از فضلاى اوايل قرن سيزدهم هجرى قمرى مى باشد كه فقيه فاضل اديب شاعر نسّابه بوده و حاشيۀ تحرير اقليدس و تفسير بيضاوى و مدارك و من لايحضره الفقيه و شرح تذكرۀ هيئت از تأليفات اوست. اشهر از همه كتاب مجمع التّواريخ او مى باشد كه وقايع 87 سالۀ ايران را از سال 1120 ه. ق، كه تاريخ شورش افاغنۀ غلزايى قندهار است، تا سال 1207 ه. ق نگارش داده و در اين اواخر به سال 1328 ه. ش (1368 ه. ق) در تهران چاپ و يك نسخه از آن در كتابخانۀ سلطنتى برلين و يكى ديگر هم در كتابخانۀ ديوان هند لندن موجود است. وفات ميرزا محمدخليل در حدود سال 1220 ه. ق در بلدۀ بنگاله يا هوكلى از بلاد هند واقع شد و اعقابش در آن نواحى باقى است. مخفى نماند كه ميرزا محمدخليل از طرف پدر «مرعشى» و نسب او با سى واسطه به حضرت سجّاد عليه السلام موصول و از طرف مادر هم «صفوى» است؛ چنانچه جدّش، سيد محمد، كه در سال 1163 ه. ق در عمر 35 سالگى چهل روز در مشهد مقدّس رضوى سلطنت كرده و به «شاه سليمان ثانى» معروف بوده است، از صلب ميرزا محمدداوود و بطن شهربانوبگم، دختر شاه سليمان اوّل صفوى، به وجود آمده است.
منابع: مرعشى، محمدخليل، مجمع التّواريخ؛ اطلاعات متفرقه.
مرعشى،(1)قاضى نوراللّه --> صاحب مجالس المؤمنين
293 مرغينانى،(2)على بن ابى بكر --> برهان الدين، على بن ابى بكر بن عبدالجلى
1) . مخفى نماند كه موصوف به «مرعشى» از اكابر بسيار و در مطاوى كلمات امل الآمل و غيره فقط به عبارات «صالح» و «متديّن» و «زاهد عابد» و «عالم صالح» و نظاير اينها مذكور و شرح حالى معتدّبه از ايشان نبوده. اينك از ذكر اسامى شان صرف نظر داشتيم. (مؤلف)
2) . مرغينانى: نسبت آن به شهر مرغينان (به فتح اوّل و كسر ثالث) از نواحى فرغانه از بلاد ماوراءالنهر است. (مؤلف)
زهرى، كه در محاربه سرعت و عجله داشته و در صفّين علمدار بود. علم را به سرعت مى برده و به همين جهت، بدين لقب (مرقال) ملقّب گرديد كه بسيار سرعت كننده است. هاشم از اكابر اصحاب حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بوده و در صفّين با عمّار ياسر و جمعى ديگر از قراء بنى اسلم در يك روز به شهادت رسيدند و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به جنازه هاى ايشان عبور كرده و اين شعر را خواند:
جزى اللّه خيرا عصبة اسلمية *** صباح الوجوه صرعوا حول هاشم
منابع: كتب رجاليه؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 238؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 1، ص 196.
مرقسى --> ابن حجر، امرؤالقيس
بن خواجه شمس الدين، از مشاهير شعرا و خطّاطين ايرانى مى باشد كه در اشعار خود «بيانى» تخلّص مى كرد. ازآن رو كه پدرش به سمت سفارت به بحرين رفته و در مراجعت مقدارى مرواريد به رسم هديه و ارمغان آورده بود، به همين جهت، به لقب «مرواريد» ملقّب و بعد از وفات او همين پسرش نيز به همين لقب مشهور گرديد.
صاحب ترجمه داراى علوم و فنون بسيار، منشى سلطان حسين ميرزا بايقرا بوده و وقايع او را به نظم كشيده و به نام تاريخ شاه و تاريخ منظوم و خسرو و شيرين و مونس الاحباب چندين منظومه داشته است. در سال 922 ه. ق درگذشته و از اشعار اوست: 294
آه كز هركه وفا بود اميد دل من *** غير نوميدى از او هيچ نشد حاصل من
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3109؛ افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 249.
مروّج الدين، شاه عالم ابوالمظفّر --> آفتاب
مروّج المذهب، على بن عبدالعالى --> محقق كركى
مرورودى(1)
بن بشر بن حامد مرورودى، فقيه شافعى، مكنّى به «ابوحامد»، از مشاهير علماى شافعيّه بوده و از ابراهيم بن احمد مروزى ذيل الترجمه تفقّه نمود. مانند استادش بر امثال خود تقدّم يافت. به بصره رفته و بناى تدريس گذاشت. مرجع استفادۀ فقهاى آنجا گشته و مى گفته است كه نبايد انسان را به جهت شرافت پدر تحسين و يا به سبب خساست وى تقبيح نمايند؛ چنانچه طول قامت و قبح صورت منشأ مدح و قدح نمى باشند. از تأليفات اوست:
295 وى در سال 362 ه. ق درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 47؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 3 و 18.
مروزى(2)
مكنّى به «ابواسحاق»، فقيه شافعى، استاد ائمّۀ عراق، در تدريس و فتوا طاق، مقتداى
1) . مرورودى: منسوب است به مرورود (بر وزن اندرون و يا به سكون ثالث) و آن شهرى است از بلاد خراسان در ساحل رودخانۀ بزرگ به مسافت پنج روزه راه، يا به مقياس ديگر چهل فرسخى مرو شاهجان كه آن نيز از بلاد خراسان، بلكه اشهر و قصبه و كرسى آنها و از اولى بزرگ تر، به «ام خراسان» موصوف، در هفتاد فرسخى نيشابور، به دو نهر بزرگ رزيق و شاهجان نام مشتمل، اكثر اراضى خراسان از آن دو نهر مشروب و جمعى از ائمۀ فقه و حديث از آنجا برخاسته اند. مادر احمد بن حنبل نيز در همين شهر به احمد آبستن شد و در بغداد وضع حمل نمود. در مقام نسبت به همين مرو شاهجان، برخلاف قياس معمولى، حرف زاى هوز به كلمۀ «مرو» افزوده و «مروزى» گويند؛ مثل «رازى» و «اصطخرزى» گفتن در نسبت به رى و اصطخر و نظاير آنها؛ به خلاف شهر مرورود كه در نسبت به آن، چنانچه مذكور شد، «مرورودى» گويند. به نوشتۀ بعضى، گاهى در آن نيز «مروزى» گفته و به واسطۀ قراين امتياز دهند. ناگفته نماند در مراصد گويد كه مروذ (به فتح اول و تشديد ثانى) مرخّم مرورود است و بنابراين، در نسبت به مرورود هم «مروزى» گفتن صحيح، بلكه قريب به قياس مى باشد كه حرف نسبت به همان كلمۀ «مروذ»، كه مرخم مرورود است، آورده اند و ذال آخرش متدرجاً به زاى هوز تبديل يافته است. منابع: ياقوت حموى، مراصد الاطّلاع، [ج 1، ص 45، ذيل ش 270 و ج 3، ص 1262]؛ مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، ص 315، ذيل ش 13011]. (مؤلف)
2) . مروزى: (بر وزن مثنوى) چنانچه ضمن عنوان مرورودى مذكور داشتيم، به غير قياس منسوب به مرو شاهجان بوده و گاهى در نسبت به مرورود نيز مستعمل و رجوع بدانجا نمايند. در اصطلاح رجالى، لقب احكم بن بشار، احمد بن حماد، احمد بن رميح، احمد بن محمد بن رميم، حفص و جمعى ديگر بوده و به فرمودۀ وافى، سليمان بن حفص و تماماً موكول به علم شريف رجال هستند. (مؤلف)
اهل عصر خود و مرجع استفادۀ جمعى وافر بود. بعد از استاد خود، ابوالعباس بن سريج، رياست علميّۀ عراق بدو اختصاص يافته و مدتى در بغداد اقامت گزيد.
درب المروزى بغداد هم بدو منسوب و در آخر عمر به مصر رفت. به سال 340 ه. ق در همان جا وفات يافت. در قرافۀ صغرى نزديك امام شافعى مدفون شد و از تأليفات اوست:
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 2؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 3؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 47؛ ابن نديم، الفهرست، ص 299.
مكنّى به «ابوالعباس»، از مشاهير مؤلفين قرن سيّم هجرت مى باشد و از تأليفات اوست:
وفاتش در اهواز واقع شد و سال آن غيرمعلوم است. كتاب هاى او را بعد از وفاتش به سال 274 ه. ق در طاق الحرانى فروختند و گويا وفاتش نيز در همان سال و يا اندكى پيش از آن بوده است.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 214؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 7، ص 151.
296 مروزى، ابوالعباس --> ابوالعباس مروزى
مروزى، عبداللّه بن احمد --> قفّال، عبداللّه بن احمد بن عبداللّٰه
مروزى، عبداللّه بن مسلم --> ابن قتيبه
بن مسعود بن احمد، مروزى البلده، ابوعبداللّه يا ابوالخيرالكنيه، مسعودى الشّهره، از مشاهير و ائمّۀ فقهاى شافعيّه مى باشد كه فقيه فاضل، اديب نحوى لغوى و در بدايت حال از اصحاب رأى بود. اخيراً در اثر مصاحبت و تلمذ عبداللّه بن احمد مروزى فوق از اصحاب حديث شد. فقه و حديث را از وى آموخته و به مقامى عالى رسيد. در عداد اقران استاد مذكور خود بوده و در نحو و لغت و ادب نيز شهرت يافت. غزالى و ابومنصور سمعانى از وى روايت نموده و شرحى بر مختصر مازنى تأليف داده و از اشعار اوست:
تَنٰافَى المٰالُ وَالعَقْلُ *** فَمٰا بَيْنَهُمٰا شَكْلُ
هُمٰا كَالْوَرْدِ وَالنَّرجِ *** س لايَحْوٖيهِمٰا فَصْلُ
فَعَقْل حَيْثُ لاٰ مٰالْ *** وَ مٰالُ حَيْثُ لاٰ عَقْلُ
وفات او در سال چهارصد و بيست و اند و يا 443 ه. ق واقع گرديد.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 36؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4280؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 213.
مرهبى، ادريس بن عبداللّٰه
مرهبى، احمد بن عمر
مرهبى، ثوير بن عمر
مرهبى، حماد بن ابى حميد
(چهار شخص مذكور) مصطلح علم رجال مى باشند.
مصطلح علم رجال است.
حنفى المذهب، شهاب الدين اللّقب، مزجاجى الشّهره، ابوالعباس الكنيه، از اكابر عرفا و صوفيّه مى باشد كه در هر سه اصول شريعت و طريقت و حقيقت خبير و بابصيرت و
حافظ قرآن مجيد بود. حديث و كلام و فقه و اصول را از ابن الديبع و ديگر اجلّه فراگرفته و از دست پدرش خرقۀ تصوّف پوشيد. همواره مورد تجليل و احترامات فائقۀ علماى عصر خود بوده 297 و كراماتى بدو منسوب دارند. در جمادى الاولى سال 964 ه. ق در 67 سالگى درگذشت.
منابع: عيدروس، عبدالقادر بن شيخ، النور السافر عن اخبار القرن العاشر، ص 256.
بن محمد بن عبدالرحمان بن قاضى يوسف، شافعى المذهب، زبيدى المولد والمسكن والمدفن، ابوالسّرورالكنيه، مزجدالشّهره، شهاب الدين اللّقب و گاهى به «صفى الدين» ملقّب، از مشاهير محقّقين و اكابر معتمدين فقهاى شافعيّه مى باشد كه شيخ الاسلام وقت خود، در كلمات بعضى از اجلّه به «علامۀ زبيدى» موصوف، در علوم اسلاميّۀ ادبيّه و فقهيّه و اصوليّه متبحّر و داراى فتاوى بسيار و مصنّفات سودمند بود.
ورع و جلالت وى مسلّم، در اكثر علوم متداوله از فقه و اصول و حديث و فرايض و غيره بر معاصرين خود مقدّم و مرجع استفادۀ جمعى وافر از اكابر بوده و قريحۀ شعريّه اش نيز عالى و روزى هشتاد بيت خوب با رعايت تمامى شرايط عروضيّه مى گفته است. در اوقات خستگى از مطالعات علميّۀ متداوله به مطالعۀ مقامات حريرى اشتغال مى يافته و آن را «طبق حلوا» مى ناميده است. مدتى هم در بلدۀ عدن و زبيديّه از بلاد يمن با كمال عفت و ديانت سمت قاضى القضاتى را داشته و از مصنّفات اوست:
اوقات مزجد كاملاً مرتب بود؛ چنانچه اواخر شب و اول روز به تدريس قرآن و بعد از آن تا ظهر به اوراد موظّفى خود و تفسير و فقه و قضاوت و حكومت على الترتيب مشغول مى شد و بعد از قيلوله به تاريخ و احياء العلوم و امثال آن اشتغال مى ورزيد و
بعد از نماز عصر نيز به قضاوت مى پرداخت. در ماه ربيع الثانى 930 ه. ق در 298 83 سالگى در زبيديّه درگذشت و كراماتى بدو منسوب دارند.
منابع: عيدروس، عبدالقادر بن شيخ، النور السافر عن اخبار القرن العاشر، ص 137.
مصطلح علم رجال است.
مزنى(1)
يا اسماعيل بن عمرو بن اسحاق، مصرى البلده، مزنى القبيلة والشهره، ابوابراهيم الكنيه، از ائمّۀ فقهاى شافعيّه و از خواص امام شافعى بوده و از وى تفقه نموده است. در فقه و علوم ديگر دستى توانا داشت. بسيار اديب و عابد و زاهد و مجتهد و دقيق الفكر بود. در معانى دقيقه تعمق و غوررسى كرده و با زهد و تقوا و كثرت علم مشهور و مرجع استفادۀ جمعى وافر از علماى شام و عراق و خراسان بود.
نخستين كسى است كه فتاوى شافعى را جمع و تدوين نموده و نسبت به آنها اعرف مردم به شمار مى رفت؛ چنانچه امام شافعى او را ناصر مذهب خودش مى گفته است.
گويند از كثرت زهد و ورع خود به شكرانۀ هر يك مسئله كه در كتاب مختصر نام خود ثبت مى كرد، دو ركعت نماز مى خواند و نيز هر وقتى كه نماز جماعت از او فوت مى شد، به عوض يك نماز بيست وپنج نماز به جا مى آورد كه به حكم حديث نبوى، ثواب يك نماز جماعت معادل بيست وپنج نماز انفرادى مى باشد و از تأليفات اوست:
گويند كه كتاب مختصر مذكور اصل و اساس كتب مصنّفه در مذهب شافعى بوده و
1) . مزنى: (به ضم اول و فتح يا سكون ثانى) لقب رجالى ابراهيم بن سليمان، ابراهيم بن شعيب، ابى بن كعب، احمد بن غزال، محمد بن محمد بن داوود، نعمان بن مقرن و بعضى ديگر بوده و نسبت آن در صورت سكون ثانى، به شهرى مزن نامى است از بلاد ديلم و در صورت فتح ثانى، به قبيلۀ مزينه نامى (به همان حركت) است از بطون قبيلۀ مضر از قبايل يمن و به نوشتۀ روضات الجنّات، نام مادر قبيلۀ مزينه زنى مزينه نام بوده است. (مؤلف)
هرچه بعد از آن تأليف شده، در حقيقت شارح و مفسّر كلمات او هستند. وفات مزنى در بيست ونهم ربيع الاول 299 يا بيست وچهارم رمضان 264 ه. ق در مصر واقع شد و در قرب قبر امام شافعى مدفون گرديد. نام مزنى به نوشتۀ احمد رفعت، برخلاف تراجم ديگر، «اسحاق» بوده است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 103؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 239؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 74؛ ابن نديم، الفهرست، ص 298؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4272؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 157.
مكنّى به «ابوالحسن»، از اساتيد علم نحو مى باشد. تأليفاتى نافعه در نحو و صرف دارد و كتابى هم در علم بسمله نوشته است و شرحى ديگر به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 484، س 27.
از مخضرمين شعراى عرب مى باشد كه هر دو زمان اسلام و جاهليّت را ديده و مدايح بسيارى در حق جمعى از اصحاب گفته است. به صحبت و تربيت دختران خود اهتمام تمام داشت. ديوان او در ليبسيك چاپ شده و در سال 29 ه. ق درگذشت.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1767.
مزى، يوسف بن عبدالرحمان --> ابوالحجاج، يوسف بن عبدالرحمان
حلّى، ملقّب به «رضى الدين»، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «مزيدى»، فقيهى است اديب فاضل، از اكابر مشايخ و فقهاى اماميّه، از تلامذۀ علاّمۀ حلّى و ابن داوود صاحب رجال و نظاير ايشان بوده و از ايشان روايت نموده و نام او در اجازات علما مذكور و شهيد اوّل نيز از او روايت كرده و او را به «ملك الادبا» و «عين الفضلا» و «غرة الفضلا» و «امام» و «علامه» مى ستايد. وفات او در غروب روز عرفه 757 ه. ق واقع و قبرش در نجف مى باشد. مزيدى منسوب به بطنى است از بطون بنى اسد كه از قديم الايّام به تشيّع معروف هستند.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 398؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 239.
بن ابى القاسم عبيداللّه يا عبداللّه بن احمد بن اسماعيل بن عبدالعزيز، كاتب، حرانى الاصل، مصرى المولد، ملقّب به 300 «عزالملك»، معروف به «مسبحى» و «امير مختار»، از فضلاى نامدار و مشاهير مورخين بود. در سال 398 ه. ق به عمل كتابت حاكم بن عزيز از ملوك فاطميه متصدى، سپس به حكومت بعضى از بلاد مصر منصوب شد و محرم اسرار حاكم مذكور بود. تشيّع وى در كتاب شذور الذّهب و غيره منقول و با اينكه در زىّ لشكريان و اهل نظام بوده، داراى كمالات و معارف بسيار و تأليفات سودمند مى باشد:
وفات مسبحى در ماه ربيع الآخر 420 ه. ق واقع گرديد. در ذريعة و روضات و چند جا از كشف الظّنون نيز به همين سال تصريح كرده است. در عنوان مفاتحه از كشف الظّنون 423 ه. ق و در عنوان امثله 395 ه. ق ضبط كرده و اين آخرى اشتباه و 423 ه. ق بودن نيز علاوه بر ديگران، مخالف تصريحات عديدۀ خود كشف الظّنون است. مدت عمر او نيز به نوشتۀ روضات، 93 سال بوده، لكن كلام قاموس الاعلام و عنوان امثله از ذريعة در 55 بودن عمرش صريح است. از سمعانى نقل شده كه لفظ «مسبحى» به صيغۀ فاعل از «تسبيح» منسوب به جد است؛ يعنى حرف سيّم آن حرف باى ابجدى است. اينكه در قاموس الاعلام صاحب ترجمه را به «مسيحى» عنوان كرده، كه حرف سيّم آن ياى حطّى باشد، اشتباه محض و مخالف سمعانى و كتب تراجم است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 21، ص 298، ذيل ش 5161]؛ حاجى خليفه،
مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 63]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 717؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 94؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4285.
مصطلح علم رجال است.
مستظهرى، محمد بن احمد بن حسين --> شاشى، محمد بن احمد بن حسين
مستعدخان، ميرزا محمدعلى --> صائب، ميرزا محمدعلى بن ميرزا عبدالرحيم
301 2876. مستعصمى، ياقوت (... - 698 ه. ق)
بغدادى، مكنّى به «ابوالدر»، ملقّب به «جمال الدين»، اديب عالم فاضل، شاعر ماهر، خطّاط مشهور قرن هفتم هجرت كه خط او مانند ابن البواب در نهايت جودت.
نخست غلامى بوده زرخريد. در حال صغر مملوك مستعصم، آخرين خليفۀ عباسى، گرديده و به جهت انتساب به مالك خود، مستعصم مذكور، به «مستعصمى» مشهور شد. در بغداد تربيت يافته و اصول خط را از صفى الدين عبدالمؤمن و بعضى ديگر ياد گرفت.
الصورة
نمونۀ خط ياقوت مستعصمى (141)
از آخر قرآن مجيدى كه به خط او در تهران در موزۀ ايران باستان به شمارۀ 47 موجود است (از كتاب راهنماى گنجينۀ قرآن كه در موزۀ باستان است) نقل شده.
در هريك از خطوط شش گانۀ نسخ و تعليق و ثلث و رقاع و ريحانى و محقق، وحيد عصر و معلّم خط فرزندان علاءالدين جوينى سابق الذكر و برادرزاده اش، شرف الدين هارون و ديگر اكابرزادگان بغداد بوده و به انعامات بسيارى از علاءالدين نائل گرديد.
گويند كه ياقوت هزار مصحف به خط خود يادگار سعادت خود گذاشته و از آن جمله يك نسخه در كتابخانۀ مصريّه موجود است كه در سال 690 ه. ق (خص) نوشته شده و چندين نسخه نيز در كتابخانه هاى بغداد موجود مى باشد. خط او در زمان خودش نيز بسيار مرغوب و مطلوب و پربها بوده و به قيمت گزافش مى خريدند و عبدالقادر گيلانى در حق او گويد: «اِنَّ فىٖ يَدِهِ سِرّاً مِنْ اَسْرٰارِ اللّهِ». هر فقير و گدايى كه چيزى از او مى خواست، يك جمله با خط خودش نوشته و بدو مى داد و او هم به قيمت دلخواهى خودش مى فروخت و از آثار قلمى اوست:
ياقوت شعر خوب هم مى گفته و ابن الفوطى در كتاب حوادث جامعه گويد: اشعار ياقوت دل چسب و خوشايند و مستحسن و جامع اوصافى است كه در اشعار ديگران متفرّق و پاشيده است؛ يعنى جامع مزاياى مجموع اشعار ديگران است. «آنچه خوبان همه دارند تو تنها دارى». از آن جمله است كه در تهنيت عيدى گويد:
همّك إسعاف و إسعاد *** فدمتَ تزدان و تزداد
ما العيد فى عصرك مستظرفا *** جميع ايامك اعياد
ايضاً
تجدد الشمس شوقى كلما طلعت *** الى محياك يا سمعي و يا بصري
و أسْهَر الليل ذا انس بوحشته *** و طيب ذكرك فى ظلماته سمري
و كل يوم مضى لى لا اراك به *** فلست محتسبا باقيه من عمري
ليلى نهارا ذا مادرت فى خلدي *** لان ذكرك نور القلب والبصر
ايضاً
اتعتقدون أنّ الملك يبقىٰ *** و ان العيش فى الدنيا يدوم
و لايجرى الزوالُ لكم ببال *** كأن الموت ليس له هجوم
فهبكم نلتم ما نال كسرىٰ *** و قيصر والتبابعة القروم
و مَتعتم بذلك عمر نوح *** و حفتكم باسعدها النجوم
اليس مصير ذاك الى زوال *** لعمر ابي لقد هفت الحلوم
وفات مستعصمى بنابر آنچه در حاشيۀ تاريخ ابن خلّكان نوشته و ابن الفوطى نيز در
حوادث جامعه تصريح كرده و از ذهبى نيز نقل شده، در سال 698 ه. ق واقع شد و اينكه احمد رفعت و قاموس الاعلام 667 ه. ق نوشته اند، اشتباه محض و دور از صحت مى باشد و ضعف آن بعد از ملاحظۀ تاريخ كتابت قرآن موجود در مصر و تاريخ تأليف كتاب نبذۀ مذكور و تاريخ كليشۀ فوق ديگر روشن تر مى گردد.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان؛ ابن فوطى، عبدالرزاق بن احمد، الحوادث الواقعة والتجارب النافعة فى المأة السابعة؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4786؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 7، ص 196.
مستعلى، احمد بن معد --> مستنصر باللّٰه
مستعلى پسر مستنصر است.
مستعلى شاه، حاج زين العابدين شيروانى --> شيروانى، حاج زين العابدين
303 2877. مستغفرى، جعفر بن محمد (... - 432 ه. ق)
بن ابى بكر معتز بن محمد بن مستغفر، نسفى سمرقندى، خطيب مفسّر فقيه محدّث حافظ حكيم، ابوالعباس الكنيه، اشعرى الاصول، حنفى الفروع، از اكابر فقها و معتمدين محدّثين عامّه مى باشد كه در فقه و حديث و حكمت داراى خبرت و بصيرت و به جهت انتساب به جدّ عالى اش به «مستغفرى» معروف و از تأليفات اوست:
اشهر از همه كتاب طبّ النّبى است كه بين الفريقين مشهور و متداول بوده و با اينكه اكثر اخبارش از طرق عامّه مى باشد، محل توجه علماى اماميّه نيز بوده و علاّمۀ مجلسى تمامى آن را در جلد چهاردهم بحار الانوار نقل نموده و خواجه نصير طوسى نيز در كتاب آداب المتعلّمين به مراجعۀ آن امر فرموده و گويد كه متعلّم ناچار بايد اندك از علم طب را فراگرفته و با آثار وارده در آن علم شريف، كه شيخ ابوالعباس مستغفرى جمع كرده، تبرّك جويد. چنانچه مذكور داشتيم، ظاهر آن است كه مستغفرى حنفى و از علماى عامّه بوده و بعضى احتمال تشيّع داده، بلكه گويند كه مجلسى در اوّل بحار
الانوار كتاب طبّ النّبى صاحب ترجمه را در شمار كتب اماميّه نگاشته است.
وفات او در سلخ جمادى الاولى سال 432 ه. ق در 82 سالگى واقع شد و قبرش در شهر نسف مابين سمرقند و جيحون مشهور است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 160؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 239؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 372؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 17، ص 246.
2878-2881. مستنصر باللّه، معد بن على بن منصور (... - 487 ه. ق)
مكنّى به «ابوتميم»، ملقّب به «مستنصر باللّه»، هشتمين خليفۀ فاطمى عبيدى مصرى از فاطميّون كه به طور اجمال به همين عنوان تذكّر داديم. روز يكشنبه پانزدهم شعبان 427 ه. ق بعد از وفات هفتمين ايشان، طاهر عبيدى على بن منصور، به خلافت همين پسرش، معد مستنصر باللّه، كه هفت ساله بوده عقد بيعت بستند و در زمان او پاره اى وقايع رخ داده كه در عهد فاطميّين ديگر وقوع نيافته است؛ مثل قضيۀ امير ارسلان بساسيرى سابق الذكر كه بعد از 304 نفوذ و قدرت، خطبۀ قائم بامراللّه، خليفۀ عباسى، را قطع كرده و به نام مستنصر خطبه خواند.
نيز هفت سال متوالى قحط و غلاى شديدى، كه از عهد حضرت يوسف تا آن اوان نظير آن را سراغ نداده اند، رخ داد؛ چنانچه يك قرص نان به بهاى پنجاه دينار (كه هر دينارى معادل اشرفى طلاى هيجده نخودى اين زمان است) فروش مى شد. مردم گوشت يكديگر را خورده و در طرق و شوارع به روى هم مى افتادند. تمامى اهل مصر به بلاد ديگر متفرّق شدند و خانوادۀ مستنصر نيز در سال 462 ه. ق به بغداد رفت و كار مردم ساعت به ساعت در شدت و وخامت مى افزود. امور دولتى منحل گرديد تا آنكه در سال 466 ه. ق بدر جمالى كه از طرف مستنصر به حكومت شهر صور يا عكا منصوب بوده، احضار شد. وزارت سيف و قلم و تدبيرات امورات كشورى بدو مفوض گرديد. او نيز در اثر حسن تدبيرى كه داشته، تمامى امورات را مرتب كرده و افراد رعيّت را از همه گونه فشارى كه داشته اند، مستخلص گردانيد و ورود او آخر وخامت و اوّل سعادت مستنصر گرديد. در حين ورود او به پيشگاه مستنصر يك نفر اين جمله را از آيۀ مباركه خواند: (لَقَدْ نَصَرَكُمُ اَللّٰهُ بِبَدْرٍ) (آل عمران، 12(3) و آيه را به آخر نرسانيد. مستنصر گفت: «اگر آيه را تمام مى كرد، البته او را مى كشتم» (چون بعد از آن
جمله، عبارت (وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ) است).
بدر با كمال شهامت مشغول انجام مهمّات مردم بود تا در ربيع الاول 487 ه. ق شديداً مريض شد و امورات وزارت در حال حيات او به پسر شاهنشاه نام او، كه مكنّى به «ابوالقاسم» و ملقّب به «ملك افضل» بوده، مفوض گرديد. او نيز تا چند ماه ديگر مشغول انجام مهمّات كشورى بوده تا آنكه مستنصر شب پنجشنبه هيجدهم ذى حجۀ 487 ه. ق در 67 سالگى بعد از خلافت شصت ساله درگذشت.
مخفى نماند كه بدر مذكور ارمنى الجنس و مملوك جمال الدولة بن عمّار بود. در تحت تربيت مالك خود به مقامى بس عالى رسيد. در عداد اصحاب رأى و تدبير و شهامت نفس و قوت عزم و اراده معدود و ملقّب به «اميرالجيوش» بوده و او نيز در ماه ذى قعده يا ذى حجۀ سال 487 يا 485 ه. ق در زياده بر هشتاد سالگى درگذشت.
مشهدالرأس 305 (در عسقلان) و جامعى در سرحد اسكندريّه از آثار باقيۀ اوست.
ملك افضل احمد بن مستنصر، مكنّى به «ابوالقاسم»، ملقّب به «مستعلى» را، كه نوزده ساله بوده، بعد از وفات مستنصر در جاى او نشانده و در همان روز وفات مستنصر به خلافت مستعلى بيعت بستند. مستعلى هم، كه نهمين فاطميّون است، در ديار مصر و شام متمكن اريكۀ خلافت شد. در عهد او حال فاطميّون رو به انحطاط گذاشت و طوايف اتراك و فرنگ بديشان تسلّط يافتند و بلاد شام را مابين خودشان تقسيم كردند. در سال 491 ه. ق انطاكيّه و در 492 ه. ق معرة النعمان و بيت المقدّس را متصرّف شده و در ظرف يك هفته جمعى وافر از مسلمين را در بيت المقدّس كشتند.
در مسجد اقصى زياده بر هفده هزار نفراز ايشان را به قتل آورده و اوانى طلا و نقرۀ بى حدوحساب خارج از وصف را از نزديكى صخره معلقه به يغما بردند. مسلمانان در تمامى بلاد اسلامى تحت فشار بودند و ملك افضل نيز بسيار مدبّر، صاحب رأى صائب و وزير عهد مستعلى نيز بوده تا آنكه روز سه شنبه هفدهم صفر 495 ه. ق مستعلى در بيست سالگى درگذشت.
نيز به دستيارى ملك افضل، به خلافت پسرش، منصور بن احمد، مكنّى به «ابوعلى»، ملقب به «آمر باحكام اللّه»، كه در آن اوان پنج ساله بوده، بيعت شد. در عهد او نيز، كه دهمين فاطميّين است، ملك افضل وزير بالاستقلال و متصدى انجام امورات كشورى بود و آمر را از ارتكاب لعب و بازى، كه به اقتضاى صغر سن مرتكب
مى بوده، زجر و منع مى كرد؛ به همين جهت، كينۀ ملك افضل در دل آمر جاگير شد تا بعد از سنّ رشد و تفطّن، جمعى را به قتل وى تحريك نمود و در سلخ رمضان 515 ه. ق در ساحل نيل به قتلش آوردند.
پس ابوعبداللّه محمد بن ابى شجاع فاتك بطايحى به وزارت منصوب گرديد. او را نيز در ماه رجب 521 ه. ق با پنج برادرش كشته و اموالش را ضبط كردند؛ عاقبت در اثر بى تدبيرى و عياشى و متجاهر به لهو و لعب بودن آمر، بسيارى از بلاد اسلامى مسخر فرنگيان شد و صدمات طاقت فرسا به مسلمانان وارد آمد و بالاخره آمر در سيّم ذى قعدۀ 524 ه. ق از قاهره خارج و رهسپار مصر گرديد و به دست جمعى مسلّح، كه در سر راه در كمين بوده اند، مقتول شد و به جهت بلاعقب 306 بودن او، نوبت خلافت به پسرعمويش، عبدالمجيد بن محمد بن مستنصر، كه شرح حالش ضمن عنوان فاطميّون نگارش يافته، رسيد.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 60 و 65 و 239 و ج 2، ص 223 و 252.
ظاهراً از مشاهير شعراى ايرانى عهد سلطان حسين ميرزاى بايقرا (875-911 ه. ق) مى باشد كه در سبزوار ساكن و هم در آنجا وفات يافته. از اوست:
شاد باش اى دل كه بر ما سايۀ رحمت فكند *** آفتاب آسمان سلطنت، سلطان حسين
وى ز بستان جمالت چشم و جان را زيب و زين *** گشته بر نرگس هوادارى چشمت فرض عين
به نوشتۀ بعضى، در علوم و فنون متنوعه يگانۀ عصر و خصوصاً در علوم غريبه وحيد دهر بود و به نوشتۀ قاموس الاعلام، با مؤلف تذكرۀ دولتشاهى، كه در سال 995 ه. ق به نام امير على شير نوايى تأليفش داده، معاصر بوده و بالاجمال سال وفات و شرح حال معتمدى به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4276؛ افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 275.
مستوفى قزوينى (چنانچه در ذريعة گفته) و بنابر آنچه تحت عنوان نزهة القلوب از كشف الظنّون، «حمداللّه بن ابى بكر بن حمد» نوشته، ظاهر اين هر دو آنكه «حمداللّه» نام اصلى وى مى باشد و در قاموس الاعلام گويد: حمداللّه مستوفى خواجه احمد بن
ابى بكر قزوينى و در كشف الظّنون ذيل عنوان گزيده گويد: حمداللّه احمد بن ابى بكر بن حمد بن نصر مستوفى قزوينى. ظاهر طرز كتاب اين هر دو نيز آنكه نام اصلى اش «احمد» بوده و «حمداللّه» لقبش مى باشد؛ به هرحال، از مشاهير مورّخين و ارباب سير بوده و دو فقره تأليف منيف او كه دم دست است، شاهد صادق جلالت علمى او مى باشند:
حمداللّه در سال 750 ه. ق وفات يافت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2، ص 1474 و 1945 و ج 5، ص 110، در آنجا «احمد بن اتابك بن حمد بن نصر» آمده است]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 9، ص 1033-1034، ش 6735]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 1981.
مسعودى(1)
مصرى الاصل، بابلى الولاده، بغدادى النشأه، هذلى القبيله، ابوالحسن يا
1) . مسعودى: لقب مشهورى چندين تن از افاضل علماى اماميه و محدثين عامه مى باشد كه به جهت انتساب به مسعود صحابى، پدر عبداللّه بن مسعود مشهور و يا به جهت انتساب به شخص مسعود نام ديگرى از پدران خود، به همين نسبت شهرت يافته اند؛ مثل عبدالرحمان بن عبداللّه بن عتبة، عتبة بن عبداللّه و غير ايشان از محدثين عامه و على بن حسين بن على، قاسم بن معن بن عبدالرحمان بن مسعودى امامى از علماى خاصه، ليكن در صورت اطلاق و نبودن قرينه، راجع به على بن حسين مذكور مى باشد كه شرح حال او را با شرح حال بعضى ديگر از موصوفين به همين وصف (مسعودى) مى نگاريم. مخفى نماند كه منتسبين به عبداللّه بن مسعود صحابى را «هذلى» نيز گويند كه از قبيلۀ هذيل بوده و نسب عبداللّه مذكور با ده واسطه به هذيل بن مدركة بن الياس بن مضر قريشى مشهور پيوندد. (مؤلف)
ابوالحسين الكنيه، مسعودى الشهرة والنسب واللّقب، امامى المذهب، از اولاد عبداللّه بن مسعود صحابى مى باشد كه شهرت «مسعودى» هم از همين راه است، نه به جهت انتساب به محلّۀ مسعوده نامى از محلات قديمى بغداد، چنانچه بعضى توهّم كرده اند؛ اگرچه اجتماع هر دو سبب ممكن مى باشد؛ به هرصورت، على بن حسين عالمى است فاضل كامل خبير، مورخ ماهر بصير، از ثقات و اعيان علما و مورخين اماميّه و از روات شيعه، محل اعتماد عامّه و خاصّه كه به جهت تحصيل علوم و معارف به فارس و كرمان و جرجان و آذربايجان و ارمنيّه و طالقان و هرات و شام و فلسطين و انطاكيّه و بلاد چين و هند و سند و اكثر بلاد بعيده شرقاً و غرباً 308 سياحت ها كرده و بسيارى از حقايق تاريخى و جغرافيايى را از اهل فنّ و بصيرت به دست آورده و مكرّر از كساد بازار علم و توجه نداشتن مردم به تأليفات زمان خودشان و اهميّت دادن ايشان به آثار پيشينيان شكايت داشته است. نسبت به فضل و كمال و مقامات علمى مسعودى معرفى بهتر از تأليفات متنوعۀ او، كه در موضوعات مختلفه نگاشته است، نمى باشد:
و ذو مروج هو المسعودي *** الثقة العريف بالعهود
چنانچه در صدر عنوان اشعار شد، صاحب ترجمه از ثقات و عدول اماميّه بوده و تشيّع او محل ترديد نيست و در جواب پاره اى شبهات متصوره، رجوع به مستدرك الوسائل نمايند و ظاهر طبقات الشّافعيّة، شافعى مذهب بودن اوست و بعضى از علماى اماميّه نيز او را از عامّه دانسته اند و در تنقيح المقال اين قول را از سخائف اوهام شمرده و گويد: شاهد و مساعدى نداشته و شايد منشأ اشتباه همين لقب «مسعودى» باشد كه
از القاب مشتركه بوده و علاوه بر على بن حسين صاحب ترجمه، لقب چندى از محدّثين و افاضل عامّه نيز مى باشد.
بارى، مسعودى على بن حسين با كلينى و صدوق اوّل و نظاير ايشان معاصر بوده و بعد از مسافرت هاى بسيار در فسطاط مصر اقامت گزيد و هم در سال 346 يا 345 ه. ق در همان جا وفات يافت و 333 ه. ق بودن سال وفات او، چنانچه در تنقيح المقال تصريح كرده و به مجلسى نيز نسبت داده اند، اشتباه و منافى تاريخ تأليف بعضى از كتاب هاى او مى باشد كه مذكور شد.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 240؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 379؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4280؛ ابن نديم، الفهرست، ص 219؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 13، ص 90؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 2، ص 307؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج 3، ص 310؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
بن عبدالرحمان بن عبداللّه بن مسعود صحابى، هذلى القبيله، ابوعبداللّه الكنيه، حنفى المذهب، مسعودى الشهرة واللّقب، فقيهى است محدّث اديب لغوى، زاهد متقّى، از علماى كوفۀ قرن دويم هجرت كه در اخبار و سير و علوم عربيّه بصير و نسبت به ادبيّات علاقۀ مفرطى داشت. 310 مدتى در كوفه محض به قصد قربت قضاوت نمود و از كثرت زهد و ورعى كه داشته، اصلاً اجرت نمى گرفت. با ابوحنيفه مجالست مى نمود و چند فقره تأليفى داشته و در سال 175 يا 188 ه. ق درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 17، ص 5؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 382، س 3.
مسعودى، محمد بن عبدالرحمان --> تاج الدين، محمد بن عبدالرحمان خراسانى
مسعودى، محمد بن عبداللّه بن مسعود --> مروزى، محمد بن عبداللّٰه
مسكنى، حسن بن محمد بن فضل
مسكنى، فتح بن محمد
مسكنى، مجمع بن محمد
(چهار شخص مذكور) موكول به علم رجال مى باشند.
مسكويه، احمد بن محمد بن يعقوب --> ابن مسكويه
دارمى تميمى، كه به دارم، جدّ هشتمين او از بطون تميم، جدّ سيزدهمين او، منسوب است، از فحول شعراى عهد اموى و از انصار معاوية بن ابى سفيان بوده و با فرزدق مهاجات بسيارى داشت. اخيراً مشايخ بنى عبداللّه و بنى مجاشع بين ايشان آشتى دادند. وقتى، مسكين نزد معاويه آمده و درخواست راتبۀ استمرارى نمود، ولى معاويه قبول نكرد؛ پس مسكين بيرون شد؛ معاويه را مخاطب داشته و قرب نسب مابين تميم و مضر را، كه اوّلى قبيلۀ مسكين و دوّيمى عشيرۀ معاويه است، تذكّر داده و گفت:
اخاك اخاك إن من لا اخا له *** كساع الى الهيجا بغير سلاح
و ان ابن عم المرء فاعلم جناحه *** و هل ينهض البازى بغير جناح
و ما طالب الحاجات الا مغرّر *** و ما نال شيئا طالب كجناح
ابن خلّكان داستان طريفه اى از وى حكايت كرده و گويد: تاجرى يك بار معجر سياه رنگ زنانه به عنوان مال التجاره به مدينه آورد، لكن به فروش نرفت. متاعش كاسد و حالش فاسد و بسيار ملول و افسرده بود تا آنكه بدو گفتند: مسكين دارمى شاعرى است خوش بيان و 311 شيرين زبان و لطيفه گو و فروش اين متاع كار او مى باشد و بس. آن تاجر ملاقات مسكين را تصميم داده و ديد كه با كمال انقطاع در مسجد مشغول عبادت است. صورت قضيه را بيان كرد. مسكين گفت كه من شعر را ترك گفته ام و در اين حال انقطاع و اعتكاف كارى از من ساخته نيست. تاجر تضرّع بسيار كرد و گفت كه سرمايه ام منحصر به همين مال التجاره بوده و غريب هستم؛ پس مسكين از مسجد خارج شد. لباس قديمى خود را پوشيده و اين دو شعر را گفت و در ميان مردم منتشر ساخت:
قل للمليحة فى الخمار الاسود *** ماذا اردت بناسك متعبد
قد كان شمر للصلاة ثيابه *** حتى قعدت له بباب المسجد
در ميان مردم شهرت يافت كه مسكين دارمى از اعتكاف و عبادت منصرف شده و باز به حالت قديمى برگشته. زنى را كه معجر سياه دارد، علاقه مند شده است. اينك تمامى زنان ظريفۀ مدينه از كثرت رغبتى كه به مسكين داشته اند، معجر سياهى شدند و تمامى مال التجارۀ آن تاجر را به بهاى خوب خريدند؛ همين كه تمام شد، باز مسكين به حالت انقطاع و عبادت برگشت. بارى، وفات مسكين دارمى در سال 89 يا 90 ه. ق واقع گرديد.
منابع: جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 1، ص 253؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 18.
مسكين، ميرزا عباس بن موسى --> فروغى
مسكين فراهى، محمد --> معين الدين، ملا محمد
(به فتح اول و كسر ثالث) مصطلح رجال است.
مسلميه --> ابومسلم، عبدالرحمان بن مسلم
مسلى،(1)اسماعيل بن على
مسلى، بحر كوفى
مسلى، خباب كوفى
مسلى، خلاد بن عامر
مسلى، ربيع بن محمد بن حسان اصم
مسلى، عمرو بن عبدالحكيم
مسلى، عمرو بن شبيب
مسلى، محمد بن عبداللّٰه
(هشت شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
1) . نسب آن به مسليه مى باشد كه يكى از بطون قبيلۀ مذحج است. (مؤلف)
312 * مسمعى، عبداللّٰه بن عبدالرحمان اصم
(دو مشخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
2887 و 2888. مسندة الشام، امة العزيز (قرن 8 ه. ق)
بنت نجم الدين محدّث، از مشاهير محدّثان نسوان مى باشد كه از زينب بنت اسماعيل اخذ حديث كرد. ازآن رو كه در بلاد شام در ترتيب اسناد احاديث و معرفت حال روات آنها متفرّد و بر تمامى معاصرين خود مقدّم بوده، به همين لقب اشتهار يافت و استاد او، زينب، را نيز «مسندة الشام» مى گفته اند. در خيرات حسان گويد: زينب بنت اسماعيل معلّمۀ امة العزيز بنت نجم الدين محدّث و اين زن محدّثه اى است مشهور به «مسندة الشام»، از محدّث مشهور ابن عبدالدائم و ديگران اخذ حديث كرده و در محرّم سال 750 ه. ق يا اواخر ذى حجۀ 749 ه. ق در زياده بر نود سالگى درگذشت و از معمّرين محدّثين بوده است.
منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 34 و ج 2، ص 37 و ج 3، ص 87.
مسندة الشام، زينب بنت اسماعيل --> مسندة الشام، امة العزيز
مسندالدنيا، سليمان بن احمد --> طبرانى
مصطلح رجال است.
بن حكيم نظام الدين على، كاشانى، معروف به «ركناى كاشانى» و «حكيم ركناى كاشانى»، به نوشتۀ قاموس الاعلام، از مشاهير شعراى ايرانى مى باشد كه در طب و فلسفه و فنون حكمت يدى طولا داشته و مورد عنايات ملوكانۀ شاه عباس ماضى بود؛ عاقبت از شاه عباس رنجيده خاطر شده و به هندوستان رفت. در آنجا مشمول مراحم اكبرشاه (963-1014 ه. ق) و پسرش، جهانگيرشاه (1014-1037 ه. ق) گرديد. بعد از جلوس شاه جهان، پسر جهانگيرشاه، استيذان نموده و در 105 سالگى به زيارت مشهد مقدّس رضوى مشرّف گرديد. بعد از وفات شاه عباس باز به وطن خود برگشته
و در سال 1066 ه. ق درگذشت و از اوست: 313
نالۀ زار است كارم تا نفس باشد مرا *** ناله هم فرياد و هم فريادرس باشد مرا
نصرآبادى گويد: حكيم ركناى كاشانى مرشد عارفان، مقتداى عاشقان، اشعارش قريب به صد هزار بيت بوده و ده ديوانش در منزل صائب ملاحظه شد. در شعر «مسيح» و «مسيحا» و «مسيحى» تخلّص مى كرد. در طب واقف بود و به جهت اندك بى التفاتى از شاه عباس رنجيده و اين شعر را گفته و به هندوستان رفت:
گر فلك يك صبحدم با من گران باشد سرش *** شام بيرون مى روم چون آفتاب از كشورش
آنجا در خدمت اكبرشاه و جهانگيرشاه اعتبار به هم رسانيد تا بعد از وفات شاه عباس باز به وطن خود، كاشان، برگشت. در زمان شاه صفى به اصفهان رفته و اهالى شادى ها نمودند و بدگويى بعضى از اهل حسد در نظر شاه، كارگر نشد و از اوست:
دردسر بود بسى بر سر ما افسر ما *** شد كلاه نمدى صندل درد سر ما
ايضاً
غم هاى مرده در دل من زنده كرد هجر *** گويا شب فراق تو روز قيامت است
ايضاً
اگر خواهى كه سنجى زور فقر و سلطنت با هم *** به چينى هاى فغفورى بزن كشكول چوبين را
ايضاً
هرگز نشدم به سوزنى يار كسى *** وين ديده ندوخت چشم بر تار كسى
صد شكر كه در جهان نبستم هرگز *** تحت الحنكى به قصد دستار كسى
محمدمسيح مسيحا در مادّۀ تاريخ آن گفته است: «رفت به سوى فلك باز مسيح دوم».
عجب تر قول رياض العارفين مى باشد كه حكيم ركنا در موقع مراجعت به ايران صدوپنجاه سال داشته است؛ بنابراين، با در نظر گرفتن تاريخ مذكور وفات و اينكه مراجعت به ايران در حدود سال 1037 يا 1038 ه. ق بوده، بايد عمر او در حين وفات در حدود 178 بوده باشد، والعهدة عليه.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4284؛ نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 214.
از فضلاى شعراى كاشان مى باشد كه جامع جميع علوم و حاوى آداب و رسوم بود. در نظم و نثر عربى و فارسى كمال قدرت و لطافت و ملاحت داشت. در صورت و
سيرت آراسته و از تلامذۀ آقا حسين محقّق 314 خوانسارى سابق الذكر (متوفى به سال 1098 ه. ق) بود. در اشعارش به «صاحب» تخلّص مى نموده و از اوست:
شد گرم جگرسوزى ام آن رند شرابى *** مستيش بر آن داشت كه گرديد كبابى
در كورۀ غم شيشۀ صاف دلم آخر *** از جوش تف آبله ها گشت حبابى
ظاهر اين جمله كه از تذكرۀ نصرآبادى نقل شد، آنكه «مسيحا» نام اصلى و «صاحب» تخلّص وى بوده و دور نيست كه نام او نيز مثل مسيحاى مذكور ذيل، «مسيح» يا «محمدمسيح» بوده و به «مسيحا» شهرت يافته باشد و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ آبادى، ص 175.
فسوى المولد، معروف به «مسيحا»، از اهل شهر فساى شيراز، از علماى عهد شاه سليمان و شاه سلطان حسين صفوى بود. نخست در شيراز درس خوانده و اخيراً در اصفهان حاضر حوزۀ محقّق خوانسارى مذكور فوق گرديد. در اغلب علوم متداوله بصيرتى بسزا داشت. بسيار خوش صحبت و نظم و نثرش در كمال لطافت بوده و به «معنى» تخلّص مى كرده و از اوست:
رنگش ز شوخ چشمى نظاره بشكند *** بر روى او به ديدۀ معنى نظر كنيد
ايضاً
سيه بختى كه دارد در نظر لعل مى آشامش *** چو داغ لاله از خون جگر رنگين بود جامش
نفس بر گرد آن چون رشتۀ گلدسته مى گردد *** زبان هرگاه گل بر سر زند از بردن نامش
وفاتش در سال 1115 ه. ق واقع گرديد.
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 83؛ نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 174.
مسيحا، مسعود بن حكيم نظام --> مسيح، ركن الدين مسعود
مسيح البيان، كاظم --> صاحب حكيم
بن خواجه شكراللّٰه مستوفى، از مشاهير شعراى ايرانى قرن نهم هجرى و از مردم ساوه بود. در قزوين نشو و نما كرده و مشمول مراحم اوزون حسن
آق قويونلو (871-882 ه. ق) و پسرش، 315 يعقوب بيگ (884-896 ه. ق)، گرديد. در عهد سلطنت يعقوب بيگ به مقامات بلند رسيده و صله و انعام بى حد ديد. بعد از وفات او، كه سال 896 ه. ق بوده، از طرف وزيرش، صوفى خليل، مقتول گرديد. زمان قتل معلوم نيست و ظاهراً همان سال وفات يعقوب بيگ و يا سال مابعدى آن مى باشد و از اشعار مسيح الدين است:
چو نتوانم از او جستن وفا از بيم خوى او *** حكايت از وفادارى دلدار دگر گويم
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4284.
مسيحى، امير مختار --> مسبحى
قاموس الاعلام حرف سيّم را اشتباهاً حرف ياء حطّى نوشته است.
از تجّار و شعراى ارامنۀ قرن دهم مى باشد كه شعر خوب مى گفته و با شعرا صحبت داشته و از اوست:
اى دلبر عيسى نفس ترسايى *** خواهم كه به پيش من، تو بى ترس آيى
گه چشم ترم به آستين خشك كنى *** گه بر لب خشك من لب تر سايى
اسم و سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4285.
مسيحى، مسعود بن حكيم نظام الدين --> مسيح، ركن الدين مسعود
مشاعرى، سليمان بن موسى
مشاعرى، عبداللّٰه بن حسين
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
در اصطلاح فيض در كتاب وافى، عبارت از محمد بن محمد بن نعمان عن احمد بن محمد بن حسن عن ابيه محمد بن حسن بن وليد است. موقعى كه از تهذيب، روايتى نقل كند كه اين سه نفر در سند آن بوده باشد، به عوض تعداد تفصيلى اسامى ايشان، به
عبارت «مشايخ» اكتفا مى نمايد.
در اصطلاح فقهى و رجالى، عبارت از مشايخ ثلاثۀ ذيل و شيخ صدوق محمد بن على بن بابويه است.
316 2896. مشايخ ثلاثه
نيز در اصطلاح فقها، به نوشتۀ بعضى، عبارت از شيخ مفيد و سيد مرتضى و شيخ طوسى است، لكن ظاهر موافق آنچه بعضى از اجلّه نيز تصريح كرده اند، عبارت از كلينى و صدوق و شيخ طوسى اصحاب كتب اربعه است. بلى، در جايى كه لفظ «ثلاثه» بدون كلمۀ «مشايخ» استعمال شود، مراد همان سه نفر اوّلى است و رجوع به عنوان ثلاثه هم نمايند.
نيز در اصطلاح فقها، عبارت از صدوقين و مشايخ ثلاثه است.
مشتاق، مير سيد على حسنى بن سيد عليرضا --> مدرس، مير سيد على
حسينى اصفهانى، از شعراى قرن دوازدهم هجرت مى باشد. مدت ها به سليقۀ متأخّرين شعر مى گفته و اخيراً از آن رويّه منصرف و به طرز متقدّمين و احياى اسلوب شعرى ايشان آغاز كرد. اكثر اشعار او رباعيّات و غزليّات بوده و معاصرين او، آذر و صهبا و هاتف، به استادى اش معترف بوده اند. ديوان مرتبى در حدود شش هزار بيت داشته و دو نسخۀ خطّى از آن، كه ابيات يكى در حدود سه هزار و ديگرى در حدود سه هزار و سيصد مى باشد، به شمارۀ 254 و 255 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود و از اشعار اوست:
صبر است علاج هجر، دانم *** اما چه كنم نمى توانم
ايضاً
مرغى نگشوده پر به شاخى *** صد باغ به غارت خزان رفت
از رفتن همرهان صد افسوس *** تنها مانديم و كاروان رفت
كس راه چمن نبست اما *** بيرون ز قفس نمى توان رفت
وفات او در 1171 ه. ق در اصفهان واقع شد و يكى از رفقاى او در تاريخ وفاتش گفته است:
بهر تاريخ او نوشت رفيق *** «جاى مشتاق در جنان بادا»(1)
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4287؛ فهرست كتابخانه مدرسۀ سپهسالار، [ج 2، ص 678 و ج 4، ص 531].
317 2899. مشتاقى، شيخ رزق اللّه (... - 889 ه. ق)
دهلوى از مشاهير شعرا و علماى هندوستان مى باشد كه به علوم هندوان و زبان قديمى ايشان واقف بوده و از آثار قلمى اوست:
از اشعار اوست:
فتح قفل ار از كليد است اى عزيز! *** جنبش دست از تو مى خواهند نيز
قدر خود را مى ندانى اى دغل! *** تشنه مى ميرى و دريا در بغل
به سال 889 ه. ق در 102 سالگى درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4288.
عامرى، از شعراى ايرانى عهد نادرى مى باشد كه در اصل از قبيلۀ بنى عامر اعراب و مباشر بعضى از خدمات دولتى، در شعر از شاگردان سيد على مشتاق، بسيار نطاق، در خط سياق نيز شهرۀ آفاق بود؛ عاقبت نادرشاه از وى در خشم شد و يك چشم يا هر دو چشم او را با ميله معيوب كرد؛ درعين حال، بازهم مدتى مشغول خدمت بود يا خود بعد از پوچ شدن چشم به لباس درويشى ملبس شد و راه توحيد مى سپرد. اخيراً در شيراز توطّن كرده و در سال 1180 ه. ق در آنجا درگذشت. اينكه در قاموس الاعلام وفات او را در سال 1125 ه. ق نوشته، اشتباه و دور از صحت و منافى عهد نادرى بودن اوست و از اشعار مشرب است:
1) . جاى مشتاق در جنان بادا = 1171.
وصل تو گفتم رسد پيشترم از اجل *** آه كه از بخت بد، اين نرسيد آن رسيد
ايضاً
افسانۀ عشق ما خوانند به دستان ها *** طفلان به دبستان ها، مرغان به گلستان ها
منابع: گروسى، فاضل خان، انجمن خاقان، [ص 614-615]؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 445؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4288.
از مشاهير شعراى ايرانى اواخر عهد صفويه مى باشد كه در طب و علوم حكميّه نيز ماهر بود. در عهد عالم گيرشاه (1068-1128 ه. ق) به هندوستان رفته و سياحت كرد.
در سال 1127 ه. ق 318 درگذشته و از اوست:
دل از شوق شهادت اضطراب ساكنى دارد *** چو جوهر چشم من شد موجۀ درياى شمشيرى
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4288.
اصفهانى، از شعراى عهد صفويه مى باشد كه به مزاح و شوخى و بذله گويى معروف و به نظم اشعار مهمل و بى معنى مشعوف. وقتى مدعى شد كه پنج مثنوى مشعر بر حكايات به وزن خمسۀ نظامى و [خمسۀ] خسرو دهلوى به طورى نظم نمايد كه تمامى اشعار آنها مهمل و بى معنى بوده و يك بيت معنى دار نداشته باشد. اينك مقرّر شد كه اگر از عهده برآيد، به هر بيتى يك مثقال نقره بستاند و اگر از عهده برنيامد و بيت معنى دارى در ميان اشعار او پيدا شد، به هر بيت همچنانى يك دندانش را بركنده و بر مغزش بكوبند. بعد از انجام عمل سه بيت معنى دار از اشعارش پيدا كرده و حسب المعهود سه دندانش را برآورده و بر سرش كوفتند و در بقيۀ اشعار به وعده وفا كردند. بارى، زحمتى است عجيب و عهدى است غريب و از اشعار اوست:
اگر عاقلى بخيه بر مو مزن *** به جز پنبه بر نعل آهو مزن
سوى مطبخ افكن ره كوچه را *** منه در بغل آش آلوچه را
كه نعل از تحمّل مربّا شود *** به صبر آسيا كهنه حلوا شود
ز افسار زنبور و شلوار ببر *** قفس مى توان ساخت اما به صبر
ايضاً
دندان چپ دريچه كور است *** آدينۀ كهنه بى حضور است
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 39.
مشرفى يا مشرقى، جرير بن خضير
مشرفى يا مشرقى، حمزة بن مرتفع
مشرفى يا مشرقى، على بن زبال
مشرفى يا مشرقى، عمرو بن قيس
مشرفى يا مشرقى، قاسم
(پنج شخص مذكور) على اختلاف النّسخ مصطلح علم رجال مى باشند.
مشعارى، حصين بن عمرو عبداللّٰه بن ابى يزيد
مشعارى، محمد بن حسن
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
319 مشعشع --> حويزى، سيد خلف بن سيد عبدالمطلب
مشعشع لقب سيد محمود، جد سيّم سيد خلف است.
مشعشعى --> حويزى، سيد خلف بن سيد عبدالمطلب
مشغرى، حسن بن على بن محمد بن حرّ
مشغرى، حسن بن محمد بن على
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
از شعراى نامى ايرانى قرن دهم هجرت مى باشد كه تحت تربيت لسانى [شيرازى] سابق الذكر و ديگر اكابر شعرا فنون شعرى را تكميل نمود. اخيراً قدم به دايرۀ سير و سلوك گذاشته و بعضى از غزليّات شيخ كمال خجندى سابق الذكر را استقبال كرد و از اوست:
گر كند در نظرم خلق قد رعنايش *** سر نهد مردمك ديدۀ من در پايش
سرو، پيش قد او لاف زد از رعنايى *** باد آمد به چمن تا بكند از جايش
مشفقى! دل به كسى داده اى امروز كه او *** بكشد زارت و از كس نبود پروايش
نام و سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4289؛ افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 221.
مشكوة، ميرزا على اكبرخان --> هاتف
بن محمد بن ابان بن صالح بن عمير، قرشى، محدّث كوفى، از مشايخ مسلم و ابوداوود و بغوى و نظاير ايشان مى باشد كه از عبداللّه بن مبارك استماع حديث نمود و از ابوحاتم نقل است كه او را به تشيّع و صدوق بودن موصوف داشته، بلكه از ديگران نقل شده كه در تشيّع غلوّ و افراط داشته و در سال 238 يا 239 ه. ق درگذشت.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 154.
مشكين قلم، سيد عبداللّه كرمانى --> وصفى
مشكين كلام، عبداللّه ترمدى --> وصفى
آذربايجانى مشكينى، از اكابر علماى عصر حاضر ما مى باشد كه معقولى و منقولى، فقيه اصولى، 320 محقّق مدقّق و از اجلاّى تلامذۀ آخوند خراسانى، شريعت اصفهانى سابق الذكر، آقاى سيد محمدكاظم يزدى آتى الترجمه و بعضى از اكابر ديگر وقت بوده و از تأليفات اوست:
صاحب ترجمه در بيست وهفتم جمادى الآخرۀ سال 1358 ه. ق در بغداد وفات يافت و جنازۀ او را به نجف نقل دادند.
منابع: اطلاعات متفرقه.
مصطلح علم رجال است.
مشهدى، سلطانعلى --> قبلة الكتّاب و سلطان الخطاطين
بن ملا محمدرضا بن ملا اسماعيل جمال الدين، قمى طوسى مشهدى، عالمى است عامل جامع، اديب فاضل بارع، فقيه مفسّر، محدّث موثّق، از اعاظم علماى عهد مجلسى (متوفّى به سال 1111 ه. ق) و محقّق سبزوارى (متوفّى به سال 1090 ه. ق) و فيض كاشانى (متوفّى به سال 1091 ه. ق) و از تأليفات اوست:
[كنز الدّقائق] تفسيرى است كبير، در رشتۀ خود بى نظير، تمامى قرآن را با اخبار خانوادۀ عصمت عليهم السلام تفسير كرده و وجوه اعراب و قرائات و معانى لغات مشكله و ربط الفاظ قرآنى را شرح داده و به نقل تفاسير نادره نيز نپرداخته است. يك نسخۀ خطّى از جلد دوّيم آن، كه مشتمل بر تفسير سورۀ اعراف تا آخر سورۀ كهف مى باشد، به شمارۀ 2054 و يك نسخۀ خطّى نيز از جلد سيّم آن، كه مشتمل بر تفسير سورۀ مريم تا آخر سورۀ فاطر است، به شمارۀ 2055 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است.
سال وفاتش به دست نيامد و در عنوان جواب اعتراضات از جلد پنجم ذريعة سال وفات او را به رقم هندسى 1257 321 نوشته است و اين تاريخ با طبقۀ معاصرين مذكور فوق او، كه از روضات الجنّات نقل شد، منافات كلى دارد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 5، ص 175، ش 764]؛ فهرست كتابخانه مدرسۀ سپهسالار، [ج 1، ص 164 و ج 5، ص 450]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 648.
مصاحفى، عبدالرحمان اشل
مصاحفى، محمد بن سالم بن عبدالرحمان
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
مصطلح رجال است.
مصرى، ابراهيم بن محمد
مصرى، احمد بن محمد
مصرى، اسود بن مسعود
مصرى، جعفر بن محمد بن ابراهيم
(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
از كبار مشايخ خلوتيّه از فرق صوفيّۀ عثمانيّه مى باشد كه شعر هم مى گفته و به «نيازى» تخلّص مى كرد. در اصل از اهالى آناطولى بود. به جهت اينكه در مصر تحصيل علم و اخذ فنون طريقت كرده، به «مصرى» شهرت يافت و در بعضى از اشعار خود آن را تخلّص شعرى هم نموده است؛ عاقبت به بروسه تبعيد شد و هم در آنجا وفات يافت و از اشعار تركى عارفانۀ اوست:
مشكلى چوخدور نيازينون بيريده كيم نيچون *** زاهدون آرتد قچه علمى زهدينه گلور كساد
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4626.
مصطلح رجال است.
مصلح الدين، سعدى شيرازى --> سعدى، شيخ مصلح الدين
مصلح الدين، محمد بن صلاح --> لارى، ملا مصلح الدين محمد
مصلح الدين، مصطفى بن شمس الدين --> اخترى
مصلح الدين، شيخ مصطفى بن محمد --> وفا، شيخ مصطفى بن محمد
بن مجدالدين محمد بن محمد بن مسعود بن محمود بن امام فخر رازى، بسطامى شاهرودى يا هراتى المولد، 322 صدّيقى و عمرى النّسب، حنفى المذهب، مصنّفك اللّقب، از مشاهير عامّه مى باشد كه در كلمات بعضى از ارباب سير، موصوف به «علامه» و از احفاد فخر رازى است. نسبش از يك طرف به ابوبكر صدّيق موصول و از طرف ديگر به عمر بن خطّاب متّصل مى شود. در حديث و تفسير و هر دو فقه حنفى و شافعى و بعضى از علوم ديگر بصيرتى بسزا داشت. ولادتش به سال 803 ه. ق در هرات و يا بلدۀ شاهرود از مضافات بسطام بوده است. در هرات به تحصيل علم پرداخته و در اوايل بلوغ و كبر در حدود هيجده يا بيست سالگى بناى تأليف و تصنيف گذاشت و به همين سبب، به «مصنّفك» ملقّب گرديد كه كاف در زبان فارسى در آخر كلمه علامت تصغير است؛ مثل «پسرك» و «دخترك» و امثال آنها و از تأليفات اوست:
وفات مصنّفك به سال 871 يا 875 ه. ق در استانبول واقع شد و در جوار ابوايّوب انصارى مدفون گرديد. نام او، چنانچه مذكور داشتيم، «على» بوده و «محمد» بودن آن،
چنانچه به بعضى نسبت داده اند، اشتباه است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 735]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 240؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4312؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 6، ص 275؛ لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 192.
323
مصيصى(1)
مصيصى، احمد بن محمد دارمى --> نامى
معروف به «مطرّز»، مكنّى به «ابوالقاسم»، شاعرى است مشهور كثيرالشعر. اشعار او در مدح و هجو و غزل و غيره داير و خطيب بغدادى اكثر آنها را نزد خودش خوانده و در زهد گويد:
يا عبد كم لك من ذنب و معصية؟ *** ان كنتَ ناسيها، فاللّه أحصاها
لابد يا عبد من يوم تقوم له *** و وقفة لك يُدمي القلبَ ذكراها
اذ اعرضت علىٰ قلبي تذكرها *** و ساء ظني قلت استغفر اللّه
وفات او روز يكشنبه اوّل جمادى الآخرۀ 439 ه. ق واقع گرديد.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 11، ص 16.
ابيوردى الاصل، بغدادى المسكن والمدفن، ابوعمر يا ابوعمروالكنيه، مُطَرِّزاللّقب، و گاهى به «زاهد» نيز ملقّب، از اكابر نحو و لغت و علوم عربيّه و حديث و از اجلاّى تلامذه و اصحاب ثعلب نحوى بوده و پيوسته در خدمت او زيسته و به همين جهت، به «صاحب ثعلب» و «غلام ثعلب» شهرت يافته است؛ چنانچه به جهت انتساب به
1) . مصيصى: به نوشتۀ ابن خلكان، (به كسر اول و تشديد ثانى) منصوب است به مِصّٖيصَه كه شهرى است در ساحل درياى روم نزديكى طرسوس و بناكردۀ صالح بن على، عم ابوجعفر منصور، كه در سال 140 ه. ق بنايش نهاده است. در مراصد گويد: مَصّٖيصَه (به فتح اول و كسر و تشديد ثانى) و يا به قولى، (با تخفيف آن) شهرى است در ساحل نهر جيحان از سرحدات شام مابين انطاكيه و بلاد روم كه قديماً از سرحدات مسلمين بوده است و «مصيصه»، نام ديهى از دمشق نيز هست. (مؤلف)
شهر ابيورد از بلاد خراسان، كه «باورد» نيز گويند، به «باوردى» و «ابيوردى» نيز موصوفش دارند و ازآن رو كه در بدايت حال حرفت نقش و نگار كردن جامه را داشته، به «مُطَرِّز» ملقّب بوده كه (بر وزن معلّم) به معنى نقش ونگاركننده است. محمّد حديث و فن اعراب و لغت را متقن ساخته، در قوۀ 324 حافظه و كثرت احاطه به لغت، از نوادرش مى شمارند.
ابن برهان گويد كه از دانشوران سلف و خلف احدى در لغت سخن نگفته كه داناتر از وى باشد. قاضى تنوخى گويد: احفظ از او را نديدم كه سى هزار و نه ورق از حفظ املا كرده است. به همين جهت كثرت احاطه و قوت حافظه و اطّلاع او بر غرايب و نوادرى كه مسموع ديگران نبوده، چندى از ادباى عصر در تكذيب او هم داستان شدند؛ به كذب و دروغ متّهمش داشته و مردودالرّوايه اش دانستند و گفتند: اگر فى المثل مرغى بپرد، ابوعمر در دَم لغتى مناسب آن را جعل مى كند و از استاد خود، ثعلب، روايتش مى نمايد؛ پس لغتى از خودشان جعل كرده و آن را از وى استفسار نموده و جوابى كافى مى شنيدند و به فاصلۀ يك سال باز همان لغت مجعولى را پرسيده و بدون تفاوت همان جواب سابق را مى شنيدند. وقتى لفظ «قنطره» را قلب به «هرنطق» داده و معنى آن را از وى پرسيدند. جوابى مشروح شنيده و در باطن بسيار خنديدند. بعد از يك ماه باز معنى «هرنطق» را پرسيده و همان جواب مبسوط اوّلى را شنيدند و كثرت حفظ و استحضار ذهن او، در حيرتشان افزود؛ بااين همه، مشايخ حديث روايات او را تصديق كرده و اسنادش را توثيق مى نمايند.
على الجمله، گويند كه طينت مطرّز با محبت معاويه و عداوت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام سرشته بود. يك جزوه در فضايل معاويه نوشته و هركسى را كه براى درس خواندن حاضر حوزۀ او مى شد، نخست به قرائت همان جزوه الزامش مى كرد، لكن از رياض العلماء امامى بودن وى منقول و از على بن طاووس نيز نقل است كه در كتاب سعد السّعود خود مقدارى از روايات مطرّز را كه در مناقب اهل بيت عليهم السلام مى باشد، مذكور داشته و در تنقيح المقال مجهول الحالش شمرده است. بارى، از آثار قلمى اوست:
يك نسخۀ خطّى از كتاب عشرات او در كتابخانۀ برلين موجود است. وفات مطرّز در روز يكشنبه سيزدهم ذى قعدۀ سال 344 325 يا 345 ه. ق در حدود 85 سالگى در بغداد واقع شد و در مقابل قبر معروف كرخى مدفون گرديد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 241؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 713؛ ابن نديم، الفهرست، ص 113؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 76؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 226؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 2، ص 171.
مطرّزى، محمد يا احمد --> قوامى مطرّزى
يا ناصر بن ابى المكارم عبدالسيد بن على بن مطرّز (بر وزن معلّم) خوارزمى المولد والمدفن، برهان الدين اللّقب، ابوالفتح يا ابوالمظفرالكنيه، حنفى الفروع، معتزلى الاصول، فقيه فاضل، اديب كامل، نحوى لغوى، در نحو و شعر و لغت و انواع ادب متبحّر، از ادباى نامى و مشاهير نحويّين و لغويّين بوده و در مذهب اعتزال تعصّب بسيارى داشت. مردم را به همان مذهب جلب و دعوت مى نمود. مصنّفات او مفيد و مرجع استفادۀ اكابر مى باشند:
از اشعار مطرّزى است:
تعامىٰ زماني عن حقوقي و انه *** قبيح علي الزرقاء تُبدي تعاميا
فان تنكروا فضلى فان رغائه *** كفى لذوى الاسماع منكم مناديا
ايضاً
و اني لاستحيى من المجد أنْ أرىٰ *** حليفَ غوان او اليف اغاني
ولادت مطرّزى به نوشتۀ ابن خلّكان، در ماه رجب سال 536 يا 538 ه. ق، كه به قولى سال وفات زمخشرى است، در خوارزم واقع شد و «خليفة الزمخشرى» گفتن او نيز از همين راه است كه زمخشرى در همين سال در خوارزم وفات يافته و بنابراين، از تلامذۀ زمخشرى بودن مطرّزى و شدت ارتباط او با وى، چنانچه در روضات گفته و در هدية الاحباب نيز تابع وى شده و «خليفة الزمخشرى» گفتن او را نيز مستند به همين تلمذ وى داشته است، دور از صحت مى باشد و بنابر اينكه وفات زمخشرى را موافق قول ديگر، 326 كه در شرح حالش اشاره نموديم، 548 ه. ق دانيم، بازهم شاگرد بودن مطرّزى نسبت به او درست نباشد. بارى، وفات مطرّزى روز سه شنبه بيست ويكم جمادى الاولى 610 يا 616 ه. ق نيز در خوارزم واقع گرديد.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 280؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 241؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 762؛ شُمّنى، احمد بن محمد، المنصف من الكلام على مغنى ابن هشام، ص 114؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 212.
مطرى، محمد بن احمد بن خلف --> سعدى، محمد بن احمد بن خلف
مصطلح علم رجال است.
مطلبى، جهيم بن صلت
مطلبى، حكم بن صلت
مطلبى، عبديزيد بن هاشم
مطلبى، عبداللّٰه بن عطا
(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
مصطلح علم رجال است.
مطهر، سيد مير محمد بن محمد --> نقيبى
خضرمى، مكنّى به «ابوجعفر»، از ثقات محدّثين بوده و در سال 298 ه. ق وفات يافت و از تأليفات اوست:
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 223.
مصطلح علم رجال است.
بن محمد بن احمد بن مظفر، نجفى، معروف به «شيخ محمد مظفر»، از اجلاّى علماى اماميۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه در اوّل ربيع الاول 1322 ه. ق در 66 سالگى با مرض وبا درگذشت و از تأليفات اوست توضيح الكلام فى شرح شرائع الاسلام كه شرائع محقّق را از اوّل تا آخر شرح مزجى كرده است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 415.
كرمانى، پسر ميرزا كاظم طبيب، از افاضل عرفاى اوايل قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه در اوّل جوانى علوم عقليّه و نقليّه را تحصيل نمود و در حكمت الهى و طبيعى و علوم ادبيّۀ عربيّه به مقامى بلند 327 رسيد. به صحبت مشايخ طريقت رغبت نموده و در اثر مواظبت فكر و ذكر و تصفيه و تزكيه، رتبۀ عالى يافت. به مشتاقعلى شاه دست ارادت داده و به لقب «مظفرعلى شاه» ملقّب و به «مظفّر» معروف گرديد. پس از آنكه پير مذكور او به سال 1206 ه. ق در كرمان مقتول شد، ديوانى به نام وى مرتّب نمود. به مناسبت اينكه حالات وى شبيه حالات مولوى رومى بوده، يعنى هر دو، شاعر عالم فاضل و مرشد و پير هر دو امّى و بى سواد و مقتول و هريكى، ديوانى به نام مرشد خود مرتّب نموده است، محقّقين كرمان او را «مولوى ثانى» و «مولوى كرمانى» گفته و نظير مولوى رومى اش دانند. از آثار قلمى و نتايج فكر اوست:
از اشعار مظفّر است:
دهر چون باغ و شجر چرخ و ثمر انسان است *** باغبان حضرت خلاّق علىّالشّان است
كيست انسان به حقيقت بنگر صاحب دل *** كه تن خاكى او با دل و دل با جان است
صاحب دل چو نشد شخص، تو انسانش مخوان *** گرچه ناطق بود اما به صفت، حيوان است
نيست اين پيكر مخروطى جسمانى دل *** بلكه اين بارگه و حضرت دل سلطان است
نيز از مثنوى بحر الاسرار مذكور فوق اوست:
باى بسم اللّه الرحمن الرحيم *** هست مفتاح در گنج حكيم
گنج حكمت آن كتاب رحمت است *** بسمله چون باب گنج حكمت است
گنج حكمت شهر علم مصطفى است *** بسمله رمز على باب هاست
هرچه در قرآن خفيه واضحه *** مجتمع آمد همه در فاتحه
328 هرچه در سبع المثانى منطوى است *** بسمله بر جمله طرّا محتوى است
هرچه اندر بسمله شد مندرج *** حرف با بر جمله آمد مندمج
هرچه اندر باست انوار هدى *** كله فى نقطة هى تحت با
شرح اين معنى بگويم با تو فاش *** جمع كن دل را و پركنده مباش
هرچه در عالم عيان و مظهر است *** جمله در انسان كامل مضمر است
هست عالم چون كتاب مستبين *** كل ما فيه فى الانسان مبين
ليس ذا الانسان جرم يصغر *** انطوى فيه الكتاب الاكبر
سورة الحمد و صراط المستقيم *** نيست جز انسان كامل اى حكيم!
هر كمالى كاملى اندر يقين *** مجتمع در شخص خيرالمرسلين
چيست دانى معنى ختم الرّسل؟ *** عقل اوّل روح اعظم امر كل
حلقۀ اولى از اين خوش سلسله *** حرف اوّل از حروف بسمله
تحت سرّ باست سرّ مختفى *** صورت آن نقطه آمد اى صفى!
چون نبىّ اعظم آمد حرف با *** سرّ او چه بود ولايت تحتها
باست ظاهر نقطه باطن فى المرام *** باست ناطق نقطه صامت فى الكلام
نقطه چه بود؟ كل ما لاينقسم *** وحدت آمد گشت كثرت منقسم
صورت نقطه ولايت آمده *** معنى آن عين وحدت آمده
زآن سبب فرمود شاه اوليا *** رمز انى نقطة هى تحت با
مرحبا آن تحت فوقانى مقام *** حبّذا آن عبد ربّانى مقام
صاحب ترجمه به سال 1215 ه. ق در كرمانشاه يا عراق عرب بدرود جهان گفت.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 247؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 493.
مظفرالدين، احمد بن على --> ابن الساعاتى، احمد بن على
از مشاهير علماى عامّۀ اوايل قرن دهم هجرت مى باشد كه در وطن خود، شيراز، از جلال الدين دوانى و بعضى از اكابر ديگر علوم شرعيّه و حساب و هيئت و هندسه را فراگرفته و در همۀ آنها مهارت بسزا 329 يافت؛ پس به ديار روم رفت و عاقبت از هر دو چشم نابينا شد و به همين جهت، از طرف نهمين سلاطين عثمانى، سلطان ياوز سليم خان (918-926 ه. ق)، حق تقاعد از براى او مقرّر گرديد. از تأليفات وى مى باشد:
اسم و سال وفاتش به دست نيامد و دور نيست كه نام اصلى اش نيز همين «مظفّرالدين» باشد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4316.
از علماى اواسط قرن يازدهم هجرت و از تلامذۀ شيخ بهائى بوده و از تأليفات اوست:
وى در سال 1067 ه. ق وفات يافت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 13.
مظلوم، جعفر بن حسن --> برزنجى، جعفر بن حسن
خويى، از فضلاى شعراى قرن سيزدهم هجرت و از شاگردان محمدامين دلسوز سابق الذكر مى باشد كه ديوان او با ديوان خرّم به سال 1307 ه. ق در تبريز چاپ شده و از اوست:
عالمى نيست به جز دوست، همه عالم اوست *** نتوان گفت به عالم كه همه عالم از اوست
عين شرك است نه توحيد كه سعدى گويد *** «به جهان خرّم از آنم كه همه عالم از اوست»
وفاتش در اواخر قرن مذكور پيش از سى سالگى در تهران واقع شد و سال آن معلوم نيست.
منابع: اطلاعات متفرقه.
طباطبايى زوارى اردستانى اصفهانى، ملقّب به «مظهر»، طبيب اديب شاعر، والد معظّم سيد ابوالحسن جلوۀ سابق الذكر و از تأليفات اوست احوال السّلاطين الصّفويّة و از اوست:
آن سرو بلند مى خراميد به ناز *** سر در قدمش نهادم از روى نياز
گفتم: هوس قد تو دارم گفتا: *** كوتاهى عمر بين و امّيد دراز
330 به سال 1254 ه. ق در اصفهان وفات يافت.
منابع: گروسى، فاضل خان، انجمن خاقان، [ص 619]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 305.
معاذى، احمد بن محمد بن اسحاق
معاذى، جابر بن عتيك
معاذى، محمد بن يحيى
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
معاوى، ثابت بن عدى اسدى
معاوى، خالد بن ايمن
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
معاوى، محمد بن احمد بن محمد --> ابيوردى، محمد بن احمد
معبدى كوفى، از اولاد معد بن عباس بن عبدالمطلب بن هاشم قرشى هاشمى، از مشاهير علماى نحو و فنون عربيّۀ اهل كوفه، از اكابر اصحاب ثعلب بوده. شب چهارشنبه بيست وسيّم صفر 299 ه. ق درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 3، ص 105؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 156؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 64، س 14.
منسوب به فرقۀ معتزله (به صيغۀ اسم فاعل از باب افتعال) از عامّه بوده و هريك از افراد آن فرقه را گويند. ازآن رو كه بسيارى از اشخاصى، كه شرح حال ايشان در اين وجيزه نگارش يافته، به همين نسبت موصوف هستند، لذا محض براى زيادت بصيرت علاقه مندان، شرح اجمالى آن را مى نگاريم كه حتى الامكان محتاج به مراجعۀ كتب ديگر نباشند. در قاموس گويد كه معتزله از فرق قدريه مى باشد كه به زعم خودشان، از دو فرقۀ ضلالت خوارج و اهل سنّت اعتزال نموده و كناره گيرى كرده اند يا اينكه ايشان اتباع واصل بن عطا بوده و «معتزله» گفتن ايشان نيز به جهت آن است كه واصل با چند نفر ديگر از استاد خود، حسن بصرى، اعتزال كرده و كناره كشيد و در نزد يكى از ستون هاى مسجد نشست و قول به بين المنزلتين را، كه مرتكب كبيره، نه مؤمن مطلق است و نه كافر مطلق، براى ايشان تقرير مى كرده است؛ پس حسن گفت:
«اعتزل عنا واصل». اينك اصحاب واصل به «معتزله» موسوم شدند. 331 در مجمع البحرين گويد: معتزله فرقه اى است از مسلمين كه به بين المنزلتين، عدم امكان رؤيت خدا در قيامت، عين ذات بودن صفات اللّه، عقلى بودن حسن و قبح اشيا،
الصورة
حادث و مخلوق بودن قرآن و مخلّد بودن اهل نيران معتقدند. بعد از ذكر اين جمله و بعضى از عقايد ديگر ايشان، كه اغلب با اماميّه موافقت دارند، گويد كه ايشان به نام «واصليه» و «هذليه» و «نظاميه» و «جاحظيه» و «حناطيه» (خياطيه خ ل) و «بشريه» و «معمريه» و «مزواريه» و «ثماميه» و «هشاميه» و «حائطيه» و «جبائيه» و «بهشميه» به چندين فرقه مى باشند كه على الترتيب اتباع واصل بن عطا، ابوالهذيل علاف، ابراهيم بن سيّار ملقّب به «نظّام»، جاحظ معروف، ابوالحسن بن ابى عمرو خياط (ابوالحسن بن عمرو بن حناط خ ل)، بشر بن معتمر، معمّر بن عباد، ابوموسى عيسى بن صبيح ملقّب به «مزوار»، ثمامة بن اشرس نميرى، هشام بن عمرو فوطى، احمد بن حائط،
حاج فرهاد ميرزا معتمدالدوله (142)
ابوعلى محمد بن عبدالوهاب جبائى و پسرش، ابوهاشم عبدالسلام، مى باشند. در مقباس الهداية بعد از ذكر فرقۀ قدريه، كه ما هم در محل خود مذكور داشتيم، گويد كه ايشان را «معتزله» نيز گويند؛ سپس به نقل فرق مختلفه، چنانچه مذكور داشتيم، پرداخته و شرح زائد را در صورت لزوم موكول به كتب ملل و نحل و ديگر منابع مربوطه مى دارد.
پسر نايب السلطنه عباس ميرزا بن فتحعلى شاه قاجار، اديبى است فاضل و مورّخ كامل، جامع فنون بسيار، از فحول فضلا و ادباى نامى عهد ناصرالدين شاه قاجار كه در تاريخ و جغرافيا و حساب و نجوم و هيئت و هندسه و
لغت انگليسى و فنون ديگر آثار بسيارى دارد كه تماماً طبع شده و حاكى از تبحّر و كثرت احاطۀ وى هستند:
از خدمات دينى برجستۀ اوست كه در سال 1298 ه. ق بقعۀ مباركۀ كاظمين را تعمير كرد؛ مناره ها را مطلاّ نمود؛ بناى صحن شريف را تجديد و عمر شريفش به همين خدمت اسلامى و تأليف كتاب قمقام به پايان رسيد. در سال 1305 ه. ق در تهران وفات يافت. به فاصلۀ يك سال جنازۀ او را با تشريفات زياد 333 به كاظمين نقل دادند و در مقبرۀ مخصوص مشهور به «مقبرۀ فرهاديّه» در باب شرقى كاظميّه، كه معروف به «باب المراد» است، مدفون گرديد؛ طاب ثراه.
منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، مآثر و آثار، ص 195؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ص 158، [ج 3، ص 190-191]. * معدنى، مسكين
مصطلح رجال است.
معروف كرخى --> كرخى، معروف
معرّى(1)
بن سليمان بن محمد بن سليمان بن احمد بن سليمان بن داوود بن مطهر بن زياد بن
1) . معرى: (به فتح اول و ثانى و كسر و تشديد ثالث) منسوب است به معره كه نام دو موضع مى باشد: يكى ناحيه اى و شهرى است كوچك در پنج فرسخى حلب كه «معرة مصرين» گويند و ديگرى شهرى است بزرگ بين حماة و حلب كه پسته و زيتون و انجيرش بسيار و به نواحى وسيعى مشتمل و به نعمان بن يسير يا بشير انصارى منتسب بوده و به همين جهت، به «معرة النعمان» معروف و نسبت ابوالعلاء معرى مذكور ذيل نيز به همين معرة النعمان است. در سال 492 ه. ق همين معره مسخر فرنگى ها گرديدتا آنكه در سال 529 ه. ق به دستيارى عمادالدين زنگى بن آق سنقر باز مفتوح اسلاميان شد و به امر عمادالدين املاك اهالى نيز به صاحبان آنها مسترد گرديد. (مؤلف)
ربيعه، مَعَرّىٖ تنوخى بحرانى قضاعى، از فحول ادبا و شعرا و نحويّين و لغويّين، اديبى است عجيب و شاعرى است فصيح ماهر. در فنون ادب و لغت و اقسام متنوعۀ آن علاّمۀ عصر خود و از شعراى مجلس سيد مرتضى علم الهدى و مشمول توجهات و اكرامات آن عالم ربّانى بود. نخست نحو و لغت را در معرّه از پدر خود و در حلب از محمد بن عبداللّه بن سعد نحوى فراگرفت. خطيب تبريزى و بعضى از اكابر وقت نيز از تلامذۀ وى مى باشند. علاوه بر مراتب علميّه و شعريّه، قوۀ حافظۀ او از نوادر و غرايب محسوب و قضايايى بدو منسوب دارند كه خارج از حيطۀ بيان و قدرت زبان است، والعهدة عليهم. گويند هر چيزى را به يك خواندن حفظ مى نمود و موافق 334 تجربۀ مكرّر بيست ورق از هر كتابى را كه نزد او مى خواندند، در دَم حفظ مى كرد. نيز در اثناى راه بغداد يكى از همراهان او به جهت نابينا بودنش، كه ذيلاً مذكور مى داريم، در جاى پردرختى اشعارش داشت كه سر به پايين كرده و عبور نمايد كه به جهت نابينايى به درخت برنخورد. ابوالعلاء نيز سر خم كرده و از آنجا عبور نمود و همان موضع را به ذهن خود سپرد. بعد از چند ماه در موقع مراجعت باز در همان موضع سر فروانداخت و مورد حيرت حاضرين گرديد.
وقتى، در مسجد مشغول نماز بود و سه تن از اكراد در همان جا سر حسابى منازعه مى كردند. بعد از مشاجرات بسيارى خاتمه نيافت. ناچار به محكمۀ صالحه شكايت بردند. قاضى به اقرار آوردن يكى از آنها كه طرفش مدعى آن بوده، طالب شاهد و بيّنه گرديد. آن طرف گفت كه در محل منازعۀ ما به جز شخصى نابينا كه مشغول نماز بوده، كسى نبود كه شاهد اقرار او باشد. قاضى به حكم قراين و قيافه، ابوالعلا را احضار كرده و شرح قضيه را استفسار نمود. ابوالعلا گفت: «من به غير زبان عربى به زبان ديگر آشنا نيستم، لكن عين كلمات ايشان را تشخيص توانم كرد». اينك بعد از استنطاق و تعيين صوت هريكى از طرفين دعوا، گفت كه صاحب اين صوت فلان كلمات را گفته و صاحب صوت ديگر نيز گويندۀ فلان كلمات مى باشد و عين الفاظ و كلمات طرفين را كه كردى بوده، حكايت كرد و بعد از ترجمه، مقصود هريكى به دست آمد و حكم شرعى صادر كردند.
به نوشتۀ معجم الادباء، خطيب تبريزى گويد كه در مسجد معرّه مصنّفات ابوالعلا را نزد او مى خواندم كه در همان حال يكى از همسايگان ما براى نماز وارد مسجد شد. از كثرت فرح حالم متغيّر گرديد. ابوالعلاء احساس نموده و سبب آن را پرسيد. در جواب گفتم: «يكى از همشهرى ها را ديدم كه از دو سال به اين طرف، كسى از ايشان را نديده بودم». ابوالعلاء گفت كه من منتظر مى باشم تا شما صحبت هاى لازمى را كرده باشيد. خطيب هرآنچه را كه لازم بود، با آن تبريزى مذاكره كرده و بر سر درس برگشت. ابوالعلاء پرسيد كه اين چه زبانى بود؟ گفت: «آذرى» (آذربايجانى). ابوالعلاء گفت: «من اين زبان را بلد نيستم، ليكن 335 عين الفاظ و كلمات شما را حفظ كردم»؛ پس عين كلمات خطيب و همشهرى تبريزى او را نقل كرد و مورد حيرت گرديد.
ابوالعلاء روز جمعه بيست وهفتم ربيع الاول 363 ه. ق در شهر معرّة النّعمان متولد شد.
در سه يا چهار يا هفت سالگى در اثر آبله كور و نابينا گشت؛ چنانچه چشم او پوچ و محو گرديد و مردمك چشم راستش را نيز اثر سفيدى آبله پوشانيد. در حوالى ده و يازده سالگى قريحۀ شعرى بس عالى در خود ديده و اشعار طرفه گفت. چنان كه اشاره شد، نحو و لغت و علوم ادبيّه و عربيّه را در معره از پدر خود و در حلب از محمد بن عبداللّه بن سعد نحوى فراگرفت؛ پس به بغداد رفته و علم احاديث را از عبداللّه بن حسين بصرى اخذ كرد. ابوزكريّا خطيب تبريزى و ابوالقاسم على بن محسن تنوخى و بعضى ديگر از مشاهير وقت نيز از تلامذۀ وى بوده اند. چون آوازۀ كمالات سيد مرتضى مسموعش گرديد، روزى در مجلس سيّد، كه سيّد مجالس بوده، حاضر شد و به جهت نابينايى، به يكى از حضّار مجلس برافتاده و آن كس برآشفته و گفت: «اين سگ كيست؟» ابوالعلاء گفت: «سگ كسى است كه هفتاد نام براى سگ نداند». چون سيد مرتضى اين كلام را شنيد، او را نزد خود خواند و مهربانى كرد و امتحانش نمود و اعجوبۀ دهرش ديد؛ سپس همواره در مجلس سيد حاضر مى شد و در سلك شعراى آن مجلس منسلك مى گرديد و بدين منوال نوزده ماه در بغداد اقامت داشت تا آنكه روزى سيّد، مطاعن متنبّى را مى شمرد. ابوالعلاء از در اعتراض آمده و گفت: در فضل متنبّى اين شعر او كافى است:
لك يا منازل فى القلوب منازل *** اقفرت عنك و هن منك أواهل
حسب الامر سيّد از پايش گرفته و در دَم از مجلس بيرونش كردند و در سبب آن
فرمود: در اشعار متنبّى نيكوتر از اين شعر بسيار هست، ولى مقصود ابوالعلاء اين بيت از آن قصيده بوده است:
و اذا اتتك مذمتى من ناقص *** فهى الشهادة لى بانى كامل
ابوالعلاء به وطن خود، معرّه، برگشت. شب و روز در خانۀ خود نشسته و مشغول تأليف بود. 336 طلاّب علم نيز از اطراف در حوزۀ او حضور مى يافتند. خودش را رهين المحبسين مى گفته است؛ يعنى محبس خانه و محبس چشم نابينا. وقتى كمالات سيد مرتضى را از وى استفسار نمودند، در جواب آن، اين دو بيت را انشا نمود:
يا سائلى عنه لما جئتَ تسئله *** الا هو الرجل العاري من العار
لو جئتَه لرأيت الناس في رجل *** والدهر في ساعة والارض في دار
نيز در ابيات قصيده اى 64 بيتى است كه در مرثيۀ يك نفر فقيه حنفى گفته است:
غير مجدٍ في ملَّتي و اعتقادي *** نوح باكٍ و لا ترنُّمَ شاد
و شبيه صوت النعى اذا قي *** س بصوت البشير فى كل ناد
ابكت تلكموا الحمامة ام غن *** نت علىٰ فرع غصنها المياد
صاح هذي قبورنا تملا الرح *** ب فاين القبور من عهد عاد
خفف الوطأ ما اظن اديم ال *** ارض الّا من هذه الاجساد
و قبيح بنا وان قدم العه *** د هوان الآباء والاجداد
ان حزنا في ساعة الموت اضعا *** ف سرور فى ساعة الميلاد
خلق الناس للبقاء فضلت *** امة يحسبونها للنفاد
انما ينقلون من دار اعما *** ل الى دار شقوة او رشاد
بان امر الاله واختلف النا *** س فداع الى ضلال و هاد
والذى حارت البرية فيه *** حيوان مستحدث من جماد
واللبيب اللبيب من ليس يغتر *** ر بكون مصيره للفساد
از آثار قلمى ابوالعلاء است:
لزوم ما لايلزم ذيل است)؛ 6. رسالة الغفران (كه در مصر چاپ شده و نثر است)؛ 7. الرسائل (كه در بيروت به نام رسائل ابى العلاء چاپ شده است)؛ 8-13. رسالة الاغريض و الرّسالة السّندسيّة و رسالة العروض و رسالة الغفران و رسالة الملائكة و رسالة المنيح (كه از محتويات رسائل فوق هستند)؛ 14. سقط الزّند (كه ديوان شعر و شمارۀ ابياتش به نوشتۀ كشف الظنّون، از سه هزار متجاوز مى باشد، ولكن آنچه در بيروت چاپ شده، شمارۀ ابياتش كمتر از همين مقدار است و شروح بسيارى از اكابر، به همين ديوان نوشته اند و حاوى اشعار دورۀ جوانى و اوايل زندگانى مى باشد و به مدايح و مراثى و تهنيت متفرقه مشتمل است و 337 خود ابوالعلاء نيز شرحى بر آن نوشته و ضوء السّقط نامش كرده است)؛ * ضوء السّقط (كه شرح همان سقط الزّند فوق است و ذكر شد)؛ 15. ظهير العضدى (در نحو)؛ 16. غيث الوليد (كه شرح ديوان بحترى است)؛ 17. اللاّمع العزيزى فى شرح شعر المتنبّى و اين كتاب را بعد از تأليف از خودش خوانده و بسيارش مى ستودند؛ پس ابوالعلاء گفت: گويا متنبى در اين شعر خود با نظر غيبى به من نگاه كرده است:
انا الذى نظر الاعمى الى ادبى *** و اسمعت كلماتى من به صمم
عقيدۀ مذهبى ابوالعلاء مابين ارباب تراجم و سير، محل اختلاف و نظر مى باشد. اكثر اكابر، كه من جمله ذهبى و ياقوت حموى و ملا سعد تفتازانى و بعضى از اجلاّى ديگر است، محكوم به كفر و زندقه و الحادش نموده اند. خطيب بغدادى، كه معاصرش بوده، گويد: ابوالعلاء تزهّد مى كرد؛ لباس درشت مى پوشيد؛ گوشت نمى خورد؛ چندين سوره از سوره هاى قرآنى را معارضه كرده و حكايات مختلفه دربارۀ او نقل شده تا آنكه بعضى از مردم حكم به الحادش كرده اند.
ابن خلّكان نيز گويد كه ابوالعلاء موافق رأى قدماى حكما كه ذبح حيوانات را ظلم و ستم دانسته و اصلاً گوشت نمى خوردند، چهل وپنج سال تمام محض از راه تديّن گوشت نخورد؛ هم در اثر تعبّد به اعتقاد حكماى قديم كه توليد نسل را روا نديده و جايز نمى شمردند و جنايت بر فرزند مى پنداشتند، صاحب اولادى نشد و وصيّت نمود كه اين شعر را بر قبر او بنويسند:
هذا جناه أبي عليّ *** و ما جنيت على أحد
اين بيت بر عدم ازدواج و بى فرزند و ولد بودن وى دلالت دارد. على بن همام از تلامذۀ 338 وى قصيده اى در مرثيۀ او گفته و در اين بيت، كه از ابيات همان قصيده مى باشد، اشاره به همين عقيدۀ گوشت نخوردن او كرده است:
ان كنت لم ترق الدماء زهادة *** فلقد ارقت اليوم من عيني دما
مشهور است روزى ابوالعلاء در حدّ شرعى سرقت كه سارق براى يك ربع دينار (طلاى مسكوك هيجده نخودى) محكوم به قطع يد مى شود، با سيد مرتضى به مقام معارضه برآمد و اين شعر را انشا نمود:
يدٌ بخمس مئين عسجد وُدِيت *** ما بالها قُطِّعت فى ربع دينار
حاصل اعتراض آنكه پانصد دينار بودن ديۀ يك دست، چنانچه از احكام مسلّمۀ اسلامى است، با محكوم به قطع بودن آن براى ربع دينار، چنانچه حكم مسلّمى ديگر اسلام است، منافى و مناقض مى باشد؛ پس سيد مرتضى يا سيد رضى در جوابش گفت:
عزُّ الامانة اغلالا و ارخصها *** ذلّ الخيانة فافهم حكمة البارى
يا خود سيّد بدين شعر جواب داد:
حراسة الدين اغلاها و ارخصها *** حراسة المال فافهم حكمة البارى
شخصى ديگر از اهل مجلس شريف سيّد، بدين روش جواب داد:
هناك مظلومة غالت بقيمتها *** و هٰيهنا ظلمت هانت على البارى
ديگرى جوابى نثرى داده و گفت: «لَمّٰا كٰانَتْ اَميٖنَةً كٰانَتْ ثَمٖينَةً فَلَمّٰا خٰانَتْ هٰانَتْ». يكى ديگر همين جواب نثرى را نظم كرده و گويد:
خيانتها اهانتها و كانت *** ثمينا عند ما كانت امينا
نيز از اشعار اوست كه دلالت بر سوء عقيده اش دارد:
هفت الحنيفة والنصارى ما اهتدوا *** و يهود حارت والمجوس مضلّلة
اثنان اهل الارض ذو عقل بلا *** دين و آخر دين لاعقل له
ايضاً
و كان الناس فى عيش رغيد *** فجائوا بالمحال فكدروه
ايضاً
اذا ما ذكرنا آدم و فعاله *** و تزويجه بنتيه لابنيه فى الخنا
علمنا بان الخلق من اصل زنية *** و ان جميع الناس من عنصر الزنا
339 به نوشتۀ نور سافر، قاضى ابن عقامۀ يمنى در جواب آن گفته است:
لعمرك ان القول فيه لصادق *** و تكذب فى الباقين من شط اودنا
كذلك اقرار الفتى لازم له *** و فى غيره لغو بذا جاء شرعنا
امثال اينها بسيار، در معجم الادباء از تاريخ غرس النّعمة محمد بن هلال بن محسن صابى نقل كرده و پاره اى مكاتبات را هم، كه بين ابوالعلاء و ابونصر بن ابى عمران، داعى الدّعات مصر، راجع به استفسار از سبب ترك گوشت و منافع حيوانى و خارج از اصول حكمت بودن ذبح حيوانات و ديگر عقايد دينيّه وقوع يافته، در معجم الادباء مشروحاً نگارش داده است.
خطيب تبريزى گويد: روزى ابوالعلاء جوياى اعتقاد دينى من شد. براى اينكه از عقايد او مستحضر بوده باشم، جواب دادم كه هنوز در شك و حيرت بوده و اعتقادى اخذ نكرده ام. ابوالعلاء گفت: «من هم به همين حال هستم». در روضات الجنّات گويد:
سوء عقيدت و خبث سريرت و فساد قلب و طينت ابوالعلاء محل ترديد و شبهه نمى باشد؛ بااين همه، قومى گويند كه ابوالعلاء در اوايل حال سوء طريقت داشته ولى در اواخر عمر توبه كرده است. جمعى گويند كه در تمامى عمر به شرع شريف اسلامى آراسته و از سوء عقيده پيراسته بوده و اشعار و كلمات مشعر به سوء عقيده از خود او نمى باشد و ديگران از روى حسد بر او بسته اند و هريكى دليلى به گفتۀ خود آورده كه شرح آنها خارج از وضع كتاب بوده و مع ذلك گمان نداريم كه بعد از بيانات مذكور حاجتى به نقل آنها داشته باشيم. بلى، از بعض اشعار او، كه در سقط الزّند طبع شده و از غير آن نيز نقل گرديده، معتقد به مبدأ و معاد بودن وى ظاهر و روشن مى گردد و بس.
وفات ابوالعلاء روز دويم يا سيّم يا سيزدهم ربيع الاول 449 ه. ق - مطابق 1057 م - در
مولد و موطن خود، معرّة النعمان، واقع شد و از قيد دو زندان خانه و نابينايى خلاص و در همان جا زندانى ابدى قبر گرديد. هشتادوچهار تن از شعراى نامى وقت مراثى بسيارى در حق وى گفتند و شعرى مشعر به بى زن وفرزند بودن او و تديّن او به همين رويه، موافق رأى حكماى قديم هند، كه به موجب 340 وصيّت خودش بر سر قبرش نوشتند، از ابن خلّكان مذكور افتاد و وجه نسبت «تنوخى» در تنوخى در مذكور شده است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 242؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 73؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 3، ص 107؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 4، ص 240؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 364؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 260؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 66.
معزالدوله، احمد بن بويه --> آل بويه
يكى از امراى ديالمه است.
موسوى، مجاور مشهد مقدس رضوى، از اكابر اواسط قرن يازدهم هجرت مى باشد كه در سال 1043 ه. ق در قيد حيات بوده و از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
اصفهانى، عالم فاضل كامل، جامع علم و عمل، از اكابر قرن دهم هجرت كه با محقّق
كركى (متوفّى به سال 940 ه. ق) معاصر و از تلامذۀ شيخ ابراهيم قطيفى سابق الذكر بود. پس از عزل مير غياث الدين منصور، امر صدارت بدو مفوّض شد و در شهر اصفهان اقضى القضات گرديد. سال وفاتش به دست نيامد. از قطب الدين اشكورى نقل است كه به واسطۀ بعضى از اعلام از همين معزّالدين امير محمد نقل كرده كه يكى از ائمّۀ اطهار عليهم السلام در عالم رؤيا او را به مداومت كتاب مفتاح الفلاح امر فرمودند. بعد از بيدارى به مناسبت عدم اطّلاع از همچون كتابى از علماى اعلام استفسار نمود. ايشان نيز اظهار بى اطّلاعى كردند تا پس از مدتى از شيخ بهائى بعد از مراجعت از سفر استفسار نمود. شيخ فرمود كه من در همين سفر كتابى در دعا تأليف داده و مفتاح الفلاح اش نام كرده ام، الاّ اينكه نام آن را به كسى نگفته و 341 نسخه را نيز به كسى نداده ام (اشاره به اينكه تو اسم مفتاح الفلاح را از كجا دانسته اى). معزّالدين رؤياى مذكور خود را بيان نمود. شيخ بسيار گريه كرد و نسخۀ اصل مفتاح الفلاح را به معزّالدين داد و اوّلين نسخه اى كه از روى خط خود شيخ استنساخ شده، همين نسخۀ معزّالدين است.
نگارنده گويد: اين قضيه با در نظر گرفتن زمان صدارت معزالدين، كه پيش از ولادت شيخ بهائى بوده، قدرى محتاج به تأمل است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 243؛ اطلاعات متفرقه.
معزالدين، سيد مهدى قزوينى --> قزوينى، سيد محمدمهدى
بن منصور بن محمد بن عبيداللّه، عبيدى فاطمى، مكنّى به «ابوتميم»، ملقّب به «معز لدين اللّه»، چهارمين خليفۀ فاطميّون مصر مى باشد (بالاجمال تحت عنوان فاطميون اشاره نموديم) كه در اواخر سال 341 ه. ق بعد از وفات پدرش، كه شرح حالش ضمن عنوان قائم، محمد بن عبيداللّٰه نگارش يافته، به خلافت رسيد.
خلافت او مسلّم خاصّه و بسيارى از عامّه گرديد. به جهت استحكام اساس خلافت به بلاد افريقا رفته و غلام خود، جوهر بن عبداللّه، معروف به «كاتب رومى» را به اسكات فتنۀ متمرّدين آن نواحى برگماشت. جوهر نيز با كمال موفقيّت همۀ ايشان را تحت تمكين درآورد. هريك از صاحب فاس و صاحب سجلماسه را در قفسى آهنين كرده و در همۀ آن
نواحى وظايف دعوت را انجام داد تا بعد از موت كافور اخشيدى، صاحب ديار مصر، به تسخير آن نواحى مأمور شد و در سال 358 ه. ق تمامى آنها را مسخر كرد و مژدۀ فتح را به مولاى خود، معز لدين اللّه، نگاشته و خطبۀ بنى عباس و سكّۀ عباسى را موقوف داشت. لباس سياه را، كه متداول و لباس رسمى ايشان بوده، قدغن كرد. در مقابل، به نام معز خطبه خوانده و سكّه زده و خطيبان را لباس سفيد پوشانيد و خطبه را به نام نامى چهارده معصوم مزيّن نمود و غير اينها از ديگر اقدامات اساسى او كه در محل خود نگارش يافته است. معز لدين اللّه در ماه ربيع الثانى 365 ه. ق در 46 سالگى در قاهره وفات يافت و پسرش، نزار بن معد، كه شرح 342 حالش به عنوان عزيز باللّه نگارش يافته، خليفۀ وى گرديد.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 128؛ ج 2، ص 221؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 205.
سمرقندى، از مشاهير شعراى نامى فرس مى باشد كه در عهد سلطان ابراهيم بن مسعود غزنوى ظهور كرد. در عهد سلطان جلال الدين ملكشاه سلجوقى (465-485 ه. ق)، سيّمين ملوك سلاجقۀ ايرانى، ترقى يافت تا در عهد ششمين ايشان، سلطان سنجر (512-552 ه. ق)، به مقامى بس عالى رسيده و به منصب «اميرالامراء» و «ملك الشعراء» مفتخر شد و به جهت انتساب به سلطان سنجر، كه لقب «ناصرالدين» و «معزالدين» داشته، به «معزى» و «امير معزى» شهرت يافت، بلكه به نوشتۀ مجمع الفصحاء، پيش از سلطان سنجر از عهد ملكشاه، كه او نيز علاوه بر «جلال الدين» ملقب به «معزالدين» هم بوده، لقب «معزى» داشته است.
به هرحال، معزى با كمال عزت و جلالت مى زيسته و تمامى شعراى معاصر او مدحتش گفته و خدمتش مى كردند. به فصاحت و استادى وى اذعان داشتند و محض از راه مفاخرت، ابيات او را تضمين مى كردند. ديوان معزى به نوشتۀ بعضى، در حدود پانزده هزار بيت داشته و يك نسخۀ آن، كه در كتابخانۀ مجلس تهران مى باشد، در حدود سيزده هزار و سيصد بيت دارد و دو نسخۀ ديگر نيز، كه شمارۀ ابيات يكى پنج هزار و ديگرى در حدود هشت هزار و چهارصد بيت مى باشد، به شمارۀ 194 و 195 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود مى باشند.
سلطان سنجر در شب عيد فطر بعد از رؤيت هلال، معزى را كه نيز حاضر بوده، امر به بديهه گويى آن حال نمود. معزى نيز در دم اين شعر را گفت:
اى ماه! چو ابروان يارى گويى *** يا همچو كمان شهريارى گويى
نعلى زده از زرّ عيارى گويى *** در گوش سپهر گوشوارى گويى
سلطان از فصاحت زبان و بداهت طبع او بسيار خوش دل شد و با انعام يك اسب ممتاز و پنج هزار درهم مفتخرش فرمود؛ پس معزى اين رباعى را گفت:
چون آتش خاطر مرا شاه بديد *** از خاك مرا بر زبر ماه كشيد
343 چون آب، يكى رباعى از من بشنيد *** چون باد، يكى مركب خاصم بخشيد
وفات معزى به سال 542 ه. ق در مرو واقع شد و حكيم سنائى مرثيه اش گفت. اما سمرقندى بودن معزى مشهور است، ولكن در مجمع الفصحاء گويد كه بعضى او را از مردم نيشابور دانسته و برخى از اهل نسايش پنداشته است و خودش اظهار نظر نكرده و فقط سمرقندى بودن او را تكذيب نموده است.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 570؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4327.
آقسرايى، ملقّب به «معشوقى»، معروف به «اوغلان شيخ»، از اكابر شعبۀ ملاميّه از طريقت پيراميۀ صوفيّه مى باشد. هنگامى كه دهمين ملوك عثمانى، سلطان سليمان خان (926-974 ه. ق)، عازم مسافرت ايران بوده، به آقسراى رفت. با پيرعلى سلطان فوق، كه قطب وقت بوده، ملاقات نمود. بعد از مشاهدۀ پاره اى كرامات، طالب دعاى خير شده و درخواست نمود كه پسرش، اسماعيل، در استانبول توطّن نمايد. او هم قبول كرده و گفت: «پسرم، اسماعيل، را قربان كعبۀ وفا مى كنم». اينك او را در هيجده سالگى به استانبول فرستاد. بعد از شش ماه پيرعلى سلطان وفات يافت و اسماعيل به مقام قطبيّت و مشيخت رسيد و «اوغلان شيخ» گفتن او نيز به همين جهت بوده كه در كودكى و خردسالى به مقام مشيخت ارتقا يافته است كه «شيخ»، به معنى پير و مرشد و «اوغلان» هم به تركى، به معنى پسر خردسال است. وفاتش در سال 935 ه. ق - مطابق 1528 م - واقع گرديد.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 306.
344 2927. معصومعلى شاه، حاج ميرزا معصوم (1270-1344 ه. ق)
الصورة
معصومعلى شاه (143)
معروف به «ميرزا آقا» بن حاج ميرزا زين العابدين بن نايب الصدر حاج ميرزا معصوم ملقّب به «رحمتعلى شاه» بن حاج محمدحسن بن معصوم، قزوينى الاصل، شيرازى المولد، طهرانى المسكن، نعمت اللّهى المسلك، از اكابر عرفاى شاه نعمت اللّهى عصر حاضر ما مى باشد كه لقب طريقتى او «معصومعلى شاه» بود.
ولادتش در چهاردهم ربيع الاول 1270 ه. ق در شيراز واقع شد. در چهار سالگى به مكتب رفت و تا سه سال ديگر تحصيلات فارسى را خاتمه داده و به تعلّم عربى پرداخت. در هشت سالگى او پدرش وفات يافت و ازاين رو به شدايد بسيارى گرفتار و چندين سال ديگر به تحصيل كمالات متنوعه پرداخت تا در اوّل محرم 1288 ه. ق به عزم زيارت و ادامۀ تحصيلات علميّه به عراق عرب رفته و فيض صحبت حاج ميرزا محمدحسن شيرازى آتى الذكر و فاضل اردكانى، ملا محمدحسين سابق الذكر را دريافت و در سال 1293 ه. ق باز به حكم ضرورت معاش، به شيراز عودت نمود و عاقبت در يازدهم شعبان 1344 ه. ق وفات يافت و از تأليفات اوست:
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
از دانشمندان اطبّا و فلاسفه و حكما و فحول فقهاى اسلامى اصفهان مى باشد كه در
طبابت و فنون فلسفه بصير، در فقاهت نيز بى نظير، شهرت او در فقه و حكمت بيشتر از شهرت طبابتى او بود و مباشرت عمل طبابت را دون مراتب علميّۀ خود ديده و به تدريس كتب فقه و حكمت مى پرداخت. وقتى كه ابوعلى سينا از همدان به اصفهان رفت، معصومى به خدمتش شتافت. تا آخر عمر مشغول استفاده و استفاضه بوده و حرمت او را منظور مى داشت و از اكابر تلامذۀ ابوعلى به شمار 345 مى رفت، بلكه ابوعلى به تمامى تلامذۀ خود ترجيحش مى داد و توقيرش مى كرد و مى گفت كه معصومى نسبت به من به منزلۀ ارسطو مى باشد نسبت به افلاطون. معصومى سال ها بعد از استاد خود در اصفهان تدريس مى كرد تا در حوالى 450 ه. ق درگذشت و در هريك از حفظ الصّحّة و شرح كلمات متقدّمين و مفارقات عقليّه و منطق كتابى تأليف داده است.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 569؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار في تراجم اطباء الاعصار والامصار، ص 12.
معلم(1)
كه «ارسطوطاليس» و «رسطاليس» و «ارسطاطاليس» نيز گويند، رئيس حكماى مشائى، فيلاسوف اعظم روم، اعقل و افهم تلامذۀ افلاطون بود. افلاطون در غياب او درس نگفته و تعطيل مى كرد و اگر تكليف به تدريس مى نمودند، مى گفت كه هنوز عقل حاضر نشده. كنايه از آنكه كسى كه قوۀ فهم و ادراك و تعقل مقالات افلاطونى را داشته باشد، به جز ارسطو نيست. در روضات الجنّات گويد: سبب «معلّم اوّل» گفتن ارسطو، چنانچه مسموع افتاد، آنكه وى نخستين واضع علم منطق بوده و نخستين كسى است كه مذهب تناسخ را ابطال نمود و هم اوّلين كسى است كه مطالب سخيفه و موهومه را از ميان مطالب حكمت برانداخت و راه استدلال و اثبات مدّعى با دليل و برهان منطقى را باز نمود، والاّ پيش از او مطالب حكمت و فلسفه را از راه تقليد اخذ مى كرده اند. وفات ارسطو در سال 322 مقدم ميلادى در 62 سالگى واقع گرديد.
1) . معلم: (به صيغۀ اسم فاعل از باب تفعيل) عنوان مشهورى جمعى از اكابر مى باشد كه بعضى از ايشان را تذكر مى دهد و در اصطلاح رجالى، لقب محمد بن بلال و محمد بن نعمان، والد ماجد شيخ مفيد معروف، بوده؛ اين است كه خود شيخ مفيد را هم «ابن المعلم» گويند. (مؤلف)
منابع: فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار في تراجم اطباء الاعصار والامصار، ص 183؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 346، س 27.
در بعضى از عبارات ميرداماد اشاره به خودش است و علاّمۀ معاصر در چندين جا از كتاب ذريعة ابن مسكويه را، كه در باب كنى به همين عنوان خواهد آمد، به همين وصف (معلّم ثالث) ستوده است.
346 معلم ثانى، محمد بن طرخان --> فارابى، محمد بن طرخان بن اوزلغ
حسينى نيشابورى، معروف به «معمايى»، از اجلاّى شعرا و اكابر عرفا و در طبقۀ حسين بن معين الدين ميبدى و نظاير وى، بسيار دقيق النظر و در فنون علوم عقليّه باخبر بود. در هرات استفاده هاى بسيارى از عبدالرحمان جامى (متوفى به سال 898 ه. ق) نمود و بالخصوص در فن معمّا مهارتى بى نهايت داشت و موافق آنچه ضمن شرح حال شرف الدين على يزدى نگارش داديم، بر تمامى اهل اين فن تقدّم يافته و يگانه سبب اشتهار وى گرديد. ملوك و وزرا و اعيان و اكابر خراسان فرزندان خود را نزد او مى فرستادند كه همان رسالۀ معمّاى مذكوره در شرح حال مزبور را از خود مؤلف ياد گرفته باشند. وفات امير حسين به سال 904 يا 912 ه. ق در هرات واقع گرديد و از بعض اشعارش برمى آيد كه تخلّص شعرى او «شفيعى» بوده است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 260، س 8.
معمايى، على يزدى --> شرف الدين، على يزدى
معمّر يا معمّرالمغرب --> ابوالدنيا
(بر وزن مثنوى) نحوى، مكنّى به «ابوالعباس»، از مشايخ نحويّين و از تلامذۀ زجاج نحوى و در شعر نيز متوسط بوده و بعد از 300 ه. ق درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 17، ص 174.
مصطلح رجال است.
معنى، محمدمسيح --> مسيحا، محمد بن اسماعيل
معنى، تخلص شعرى محمدمسيح است.
مصطلح رجال است.
347 2932. معيدى،(1)
در ترجمۀ احمد بن سليمان از تنقيح المقال هم گويد كه معيدى منسوب به معيد است با صيغۀ مصغر و بنى معيد بطنى است بزرگ از عدنان كه جميع اولاد عدنان از نسل اويند.
در قاموس گويد: معد بن عدنان ابوالعرب و معدّ (با دو فتحه و تشديد آخر) نام قبيله اى است كوچك و در مقام نسبت «معدّى» گويند و «معيد» هم مصغر كلمۀ «معدى» است كه در اصل با تشديد دال و ياء نسبت بوده، پس به جهت استثقال دو تشديد، دال را مخفف كردند و حاصل مرام آنكه «معيدى» منسوب به معيد بن عدنان است كه قبيلۀ بنى معيد هم از نسل او مى باشند و يا خود نام پسر عدنان معدّ (با دو فتحه و تشديد دال) بوده و در نسبت به آن هم «معدّى» (به همان حركت) گويند و «معيدى» اسم مصغر همين معدى است. بارى، لفظ «معيدى» در اصطلاح رجالى، لقب احمد بن سليمان مذكور ذيل است. (مؤلف)
احمد بن سليمان (... - 292 ه. ق)مكنّى به «ابوالحسين»، از مشاهير ثقات علماى نحو و لغت مى باشد كه خطّى خوب هم داشته و شب چهارشنبه بيست وسيّم صفر 292 ه. ق درگذشت.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 118؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 3، ص 64.
نحوى، از اكابر اصحاب ثعلب نحوى (متوفى به سال 291 ه. ق) بوده و چيزى ديگر به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 64، س 14.
يكى از بلغاى عرب زمان جاهليّت مى باشد كه قصيرالقامه و عظيم الجثّه، بسيار عبوس و نازيبا و قبيح المنظر بوده و مثل معروف «تسمع بالمعيدى خير من ان تراه» يا
1) . معيدى: به نوشتۀ جمهرة الامثال، مصغر لفظ «مَعَدّى» (با دو فتحه و تشديد دال) منسوب به معد است و از بعضى نقل كرده كه «معيد» خود نام قبيله اى است و مصغر كلمۀ ديگر نيست.
«ان تسمع...» يا «لأن تسمع...» و يا «تسمع بالمعيدى لا ان تراه»، كه به عبارات مختلفه حكايت شده، در حق اوست. اوّل كسى كه اين جمله را به زبان آورده، به نوشتۀ قاموس اللّغة و جمهرة الامثال، ابوهلال عسكرى نعمان بن منذر بن ماءالسماء مى باشد كه در حق ضمره گفته است. چنانچه ضمره، كه از قبيلۀ معد يا معيد بن عدنان بوده، آب بركه و استخرهاى نعمان را فاسد مى نمود. نعمان هم صبر مى كردتا آنكه ديگر تاب تحمّل نمانده و به ضمره بنگاشت كه تحت اطاعت درآيد و صد شتر جايزه بگيرد. ضمره نيز قبول نمود و در پيشگاه نعمان حاضر و به جهت قبح منظرش مورد استخفاف 348 شده و با نظر حقارتش نگاه كرد. ضمره دريافته و گفت: «مهلا ايها الملك. مردى اشخاص را با صاع و پيمانه مقياس نمى كنند، بلكه انما المرء باصغريه قلبه و لسانه ان قاتل قاتل بجنان و ان نطق نطق بلسان»؛ يعنى ميزان مردى، قلب و زبان شخص است كه با قلب قوى مقاتله مى نمايد و با زبان فصيح هم نطق مى كند؛ پس نعمان تحسين كرده و چند مطلب از وى سؤال كرد و در همۀ آنها جواب متين عاقلانه و حكيمانه شنيد و با صلۀ شاهانه اش مفتخر گردانيد. در مجمع الامثال ميدانى گويد: اوّلين كسى كه اين جمله را به زبان آورد، منذر پدر نعمان بوده و داستانى در اين باب مذكور داشته كه حاجتى به نقل آن نداريم؛ به هرصورت، معنى اين جمله آنكه شنيدن نام معيدى بهتر از ديدن روى نازيباى اوست و بعد از آن مَثَل جارى و ساير شد و دربارۀ هركسى كه ملاقات و ديدارش ملال آور باشد، استعمال نمايند.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام؛ عسكرى، ابوهلال، جمهرة الامثال، [ج 1، ص 67]؛ ميدانى، احمد بن محمد، مجمع الامثال، [ج 1، ص 136].
غالباً مخفّف «معين الدين» و عنوان مشهورى بعضى از اجلّه بوده و ذيلاً به عنوان اصل مذكورش، معين الدين، با رعايت ترتيب در اسامى ايشان تذكر مى دهد و در بعضى از ايشان، كه نام اصلى اش نيز «معين الدين» است، در اسامى بلده و موطن ايشان رعايت ترتيب خواهد شد؛ مثل «معين الدين استرآبادى» و امثال آن.
352 2935. معين جوينى (قرن 7 ه. ق)
از مشاهير ادبا و شعراى صوفيّه مى باشد كه نخست علوم ظاهرى را از فخرالدين اسفرايينى اخذ كرد؛ پس داخل حوزۀ ارشاد شيخ سعدالدين محمد حموى گرديده و يك كتاب نگارستان نامى به روش گلستان سعدى تأليف داد و در اواسط قرن هفتم هجرت در قيد حيات بوده و از اوست:
از زلف پريشان تو آشفته ترم من *** در كوى تو آشفته چو باد سحرم من
باشد كه بيابم ز گلستان تو بويى *** عمرى است كه چون باد صبا دربه درم من
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 171؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4337.
معين الدين، احمد بن عبدالرزاق --> طنطرانى
استرآبادى الاصل، مشهدى الموطن، از شعراى ايرانى عهد شاه طهماسب صفوى (930-984 ه. ق) مى باشد كه بسيار مجلس آرا و به لطايف و ظرايف و نكات دقيقه آشنا بود و در اين باب رساله اى به نام لذّت نوشته و به همين جهت، به «معين لذّت» شهرت يافته است. در سال 976 ه. ق به مصاحبت معصوم بيگ نامى به جهت عقد مصالحه به استانبول رفت. از آنجا نيز با هيئت سفارت به جانب حجاز اعزام شد. بين معصوم بيگ و امير حاج منازعه و لجاج واقع و معصوم بيگ با رفقايش مقتول گرديدند و معين الدين با چند نفر ديگر خلاصى يافته و به حبشه رفتند. از آنجا نيز از راه دريا به هندوستان عازم، ولى در اثناى راه كشتى شان شكسته 349 و غرق شدند و از اوست:
افسوس كه پيك عمر راهى كرديم *** مردانه نزيستيم و واهى كرديم
در نامه نماند جاى يك نقطه سفيد *** از بس كه شب و روز سياهى كرديم
ظاهراً اسم اصلى اش نيز «معين الدين» است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4335.
معين الدين جوينى --> جوينى، مولانا معين الدين
چشتى، كه به «معين چشتى» معروف بوده و «خواجه معين الدين» نيز گويند، از اكابر مشايخ عرفا مى باشد كه در اصل سيستانى و يا از قريۀ چشت از توابع هرات بود و اين سلسله به همين جهت، «چشتى» شهرت يافته اند؛ پس به هندوستان رفت و در ترويج دين مقدّس اسلامى اهتمام تمام داشته و صاحب كرامات و خوارق عادات مى باشد و از اوست:
به حقّ او كه به كونين ديده نگشايم *** كه تا نخست ببينم جمال مولى را
اگر در آتش وصلش بسوختم چه عجب *** كه كوه تاب نياورد اين تجلّى را
معين! به چشم خرد حسن دوست ننمايد *** ببين به ديدۀ مجنون جمال ليلى را
وفات او به سال 634 ه. ق در 97 سالگى در شهر اجمير هند واقع شد و قبرش در آنجا معروف است.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 220؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4336.
پسر تقى اوحدى، از اتقياى شعراى ايرانى عهد شاه تهماسب صفوى (930-984 ه. ق) مى باشد كه به «معين» تخلّص نموده و وعظ هم مى كرد. شاه را دربارۀ وى اعتقادى كامل بوده و حضور در مجلس وعظ او را وظيفۀ خود مى شمرده است. اخيراً به هندوستان رفته و در شهر دكن اقامت كرد و از اشعار اوست:
دام صيّاد معين باز به خود مى بالد *** تازه صيديش همانا به كمند افتاده است
به سال 979 ه. ق در دكن درگذشت و ظاهراً «معين الدين» نام اصلى اش هم بوده است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4335.
350 2939. معين الدين، سالم بن بدران (... - پيش از 661 ه. ق)
بن سالم بن على، مصرى مازنى امامى، ملقّب به «معين الدين» يا «معزالدين»، مكنّى به «ابوالحسن»، عالمى است فاضل، فقيه جليل، فتاوى او در باب مواريث فقه منقول و او نيز از اساتيد و مشايخ اجازۀ خواجه نصير طوسى بوده و از قاضى نعمان مصرى بسيار نقل مى كند و از تأليفات اوست:
سال وفات او مضبوط نيست و بنا به نوشتۀ ذريعة، به حكم بعضى از قراين خارجى، وفات او پيش از سال 661 ه. ق بوده است. اينكه بعضى از معاصرين وفات او را در سال 619 ه. ق نوشته اند، اشتباه است كه موافق آنچه در روضات از رياض العلماء نقل كرده، اين سال، تاريخ اجازۀ او به خواجه است، نه وفات او.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 301؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 243؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
معين الدين، سيد على بن نصر --> قاسم الانوار
واعظ فراهى، ملقّب به «معين الدين»، پسر ملا شرف الدين حاج محمد فراهى، از علماى قرن دهم عهد سلطان حسين ميرزا بايقرا (متوفى به سال 911 ه. ق) مى باشد كه زاهد و متّقى و منزوى، به «مسكين» يا «ملا مسكين فراهى يا هروى» و به «معين» يا «ملا معين فراهى يا هروى» معروف بود. پس از آنكه برادرش، قاضى نظام الدين محمد، در سال 900 ه. ق وفات يافت، اصرار تمام در قضاوتش داشتند، لكن از كثرت ورع و تقوا امتناع ورزيد و در حدود چهل سال در ايّام جمعه در مسجد جامع هرات به وعظ و تذكير اشتغال داشته و از تأليفات اوست:
وفات معين الدين بنابر آنچه در عنوان معارج از كشف الظّنون نوشته، به سال 954 ه. ق واقع شد و موافق آنچه در ذريعة تحت عنوان بحر الدّرر نگاشته، به سال 907 ه. ق در هرات وفات يافته است كه در نزديكى برادر مذكور فوق خود و خواجه عبداللّه انصارى، دفنش كرده اند و به قرينۀ معاصر بودن سلطان حسين ميرزاى بايقرا، چنانچه موافق جلد هفتم روضة الصّفا مذكور افتاد، همين تاريخ دويمى تأييد مى شود.
در قاموس الاعلام گويد: معين الدين هراتى از شعراى قرن دهم هجرت مى باشد كه در علم و فضل و تقوا فريد عصر خود و تا اواخر قرن مذكور در قيد حيات بود. تاريخ موسوى و روضة الجنّة (در تاريخ هرات) و روضة الواعظين و معارج النّبوّة از تأليفات وى بوده و از اشعار اوست:
چو من ز بادۀ شوق تو مست و بى خبرم *** همه جمال تو بينم به هرچه مى نگرم
تو هر حجاب كه خواهى فروگذار كه من *** به نعره اى كه زنم صد حجاب را بدرم
نگارنده گويد: اگرچه تاريخ حيات معين الدين هراتى را اواخر قرن دهم نوشته است، لكن به قرينۀ تأليفاتى كه بدو نسبت داده، ظن قوى مى رود كه همين معين الدين فراهى مذكور فوق باشد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4336؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات)؛ حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2، ص 1723-1724 و ج 6، ص 242].
معين الدين، محمد بن ابراهيم --> جاجرمى، محمد بن ابراهيم بن ابى الفضل
معين الدين، محمد بن عبدالرحمان --> ايجى
معين الدين، محمد بن عبدالغنى --> ابن نقطه
معين الدين هراتى يا معين الدين هروى --> معين الدين، ملا محمد
معين الدين، يحيى بن سلام --> حصكفى، يحيى بن سلام
معين لذّت --> معين الدين استرآبادى
مصطلح رجال است.
مغربى(1)
مغربى، حسين بن على بن حسين --> ابن المرزبان، حسين بن على
مغربى، عبيداللّه بن مظفر --> ابوالحكم، عبيداللّٰه بن مظفر
به نوشتۀ سفينة الشّعراء، از اجلاّى عرفاى قرن نهم هجرت مى باشد و با شيخ كمال خجندى سابق الذكر معاصر، قريحۀ شعريّه اش عالى و ديوان مكمّل او بين عرفا و اهل طريقت داير بوده و از اوست:
تا مهر تو ديديم ز ذرّات گذشتيم *** از جمله صفات از پى آن ذات گذشتيم
در خلوت تاريك رياضات كشيديم *** در واقعه از سبع سماوات گذشتيم
ما از پى نورى كه بود مشرق انوار *** از مغربى كوكب و انوار گذشتيم
نيز از اشعار اوست كه در ديباچۀ ديوان اشعار خود گويد:
پس ار بينى در اين ديوان اشعار *** خرابات و خراباتى و خمّار
بت و زنّار و تسبيح و چليپا *** مغ و ترسا و گبر و دير و مينا
شراب و شاهد و شمع و شبستان *** خروش و بربط و آواز مستان
353 مى و ميخانه و رند خرابات *** حريف و ساقى و نرد و مناجات
نواى ارغنون و نالۀ نى *** صبوح و مجلس و جام پياپى
خم و جام و سبوى مى فروشى *** حريفى كردن اندر باده نوشى
ز مسجد سوى ميخانه دويدن *** در آنجا مدتى چند آرميدن
گرو كردن پياله خويشتن را *** نهادن بر سر مى جان و تن را
گل و گلزار و سرو و باغ و لاله *** حديث شبنم و باران و ژاله
خط و خال و قد بالا و ابرو *** عذار و عارض و رخسار و گيسو
لب و دندان و چشم شوخ سرمست *** سر و پا و ميان و پنجه و دست
مشو زنهار از اين گفتار در تاب *** برو مقصود از آن گفتار درياب
مپيچ اندر سر و پاى عبارت *** اگر هستى ز ارباب اشارت
نظر را نغز كن تا نغز بينى *** گذر از پوست كن تا مغز بينى
1) . مغربى: در اصطلاح رجالى، به نوشتۀ تنقيح المقال، لقب محمد بن منصور است. (مؤلف)
نظر گر برندارى از ظواهر *** كجا گردى ز ارباب سرائر؟
چو هريك را از اين الفاظ جانى است *** به زير هريك از اينها جهانى است
تو جانش را طلب، از جسم بگذر *** مسمّى جوى باش از اسم بگذر
فرومگذار چيزى از دقايق *** كه تا باشى ز اصحاب حقايق
وفات مغربى در سال 809 ه. ق واقع گرديد. نگارنده گويد: ظاهر بلكه مقطوع، آن است كه صاحب ترجمه همان ملا محمد شيرين مغربى مذكور ذيل است و در سفينة الشّعراء سهواً يا اشتباهاً «محمد شيرين» را به «محمد شريف» تبديل داده است.
منابع: افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 164.
محمد بن عزالدين بن عادل بن يوسف، معروف به «ملا محمد شيرين»، ملقّب به «شمس الدين»، از فحول موحّدين و مشاهير عرفا و صوفيّه و شعراى باتمكين قرن نهم هجرى مى باشد كه در معارف به حدّ كمال و از احباب شيخ كمال خجندى سابق الذكر بوده و سرى پرشور و دلى پرنور داشته است. 354 ديوان او مشهور، نصف اشعارش عربى و نصف ديگرش فارسى و قسمت فارسى آن چندين مرتبه در هند و ايران چاپ شده و يك نسخۀ خطّى آن، كه به ترتيب حروف قوافى مرتّب و شمارۀ ابياتش در حدود 2800 بيت بوده و از آن جمله 234 بيتش عربى است، به شمارۀ 258 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است. مسلكش وحدت وجود بوده و از اشعار اوست:
اينجا چه جاى وصف حلول است و اتّحاد *** كاين يك حقيقت است پديدار آمده
ايضاً
اى از دو جهان نهان، عيان كيست؟ *** وى عين عيان، پس اين نهان كيست؟
گفتى كه هميشه من خموشم *** گويا شده پس به هر زبان كيست؟
گفتى كه نهانم از دو عالم *** پيدا شده در يكان يكان كيست؟
گفتى كه ز جسم و جان برونم *** پوشيده لباس جسم و جان كيست؟
گفتى كه نه اينم و نه آنم *** پس اين كه هم اين بود هم آن كيست؟
از اشعار عربى اوست كه خطاب به خانوادۀ رسالت صلى الله عليه و آله كرده و گويد:
الكون صفاتكم و انتم ذات *** والخلق لشمس وجهكم ذرّات
الجملة فيكم و انتم فيها *** انتم لهم و هم لكم مرآت
گويند وقتى، مرشد او، شيخ اسماعيل رستمى، مريدان را در چلّه مى نشانده. مغربى را نيز براى اين مرام طلب داشت؛ پس مغربى اين غزل را نوشته و بدو فرستاد. او نيز بعد از خواندن غزل، مغربى را از اين خدمت معاف داشت:
از خلوت تاريك رياضات گذشتيم *** در واقعه از سبع سماوات گذشتيم
ديديم كه اينها همه خواب است و خيال است *** مردانه از اين خواب و خيالات گذشتيم
بابا! سخن از كشف و كرامات چه گويى *** چون ما ز سر كشف و كرامات گذشتيم
اى شيخ! اگر جمله كرامات تو اين است *** خوش باش كزين جمله كرامات گذشتيم
اينها به حقيقت همه آفات طريقند *** ما در طلب از جملۀ آفات گذشتيم
355 ما از پى نورى كه بود مشرق انوار *** از مغربى و كوكب و مشكات گذشتيم
از تأليفات اوست:
سبب لقب «مغربى» آن است كه در اثناى سياحت، در ديار مغرب بسيار به سر برد؛ هم در آنجا به دست يكى از مشايخ طريقت، كه نسبت به شيخ محيى الدين عربى داشته، خرقه پوشيد؛ پس به «مغربى» شهرت يافته و تخلّص شعرى وى هم گرديد. وفات مغربى به سال 808 يا 809 يا 819 ه. ق به نوشته مجمع الفصحاء، در اصطهبانات فارس و به نوشتۀ قاموس الاعلام و بعضى ديگر، در تبريز واقع شد و در قبرستان سرخاب مدفون گرديد.
منابع: لودى، شيرعلى خان، مرآت الخيال؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 30؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 223 و 4347.
مصطلح رجال است.
عنوان مشهورى فرقه اى است از مجسّمه مذهب غالى مذهبان كه به مغيرة بن سعيد نامى منسوب بوده و معتقد هستند بر اينكه خدا جسمى است به صورت مردى از نور كه بر سرش تاج نور بوده و قلبش منبع حكمت مى باشد.
آذربايجانى، پسر نجفقلى بيگلربيگى دنبلى، از شعرا و افاضل اواسط قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه تحصيلات علمى ادبى معقولى و منقولى بسيارى كرده و در نظم و نثر و عربى و فارسى و در نكات لطيفه و معرفت حال شعرا اطّلاع كامل و خبرتى بسزا داشت؛ متتبّع بود؛ تمامى اوقات او در مطالعه مصروف مى شد و در اشعارش متخلّص به «مفتون» بوده و از اوست:
گر يافتى خضر از ازل، قدر شراب ناب را *** بگذشتى از عمر ابد، برداشتى اين آب را
ايضاً
اى بسا باد صبا در بوستان *** بر گل و سنبل وزد بى دوستان
رفته ما يكبارگى از يادها *** خاك ما را برده هر سو بادها
ايضاً 356
به مژگان رُفته ام خاك درش اما پشيمانم *** كه شايد در رهش افتاده باشد خار مژگانم
تأليفاتى هم بدو منسوب و از آن جمله است:
در سال 1243 ه. ق درگذشت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 36؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 483.
2944 و 2945. مفتى، سيد محمدقلى (... - 1260 ه. ق)
بن محمدحسين بن حامد حسين بن زين العابدين، موسوى، معروف به «مفتى»، از اكابر علماى اماميّۀ هند مى باشد كه بسيار متتبّع و محقّق مدقّق، جامع معقول و منقول، متكلّم جدلى حسن المناظره بود. در ردّ مخالفين مذهب اهتمام تمام داشت و از تأليفات اوست:
صاحب ترجمه در چهارم محرّم 1260 ه. ق وفات يافت.
شرح حال استادش، سيد دلدارعلى، به عنوان نقوى، سيد دلدارعلى خواهد آمد و پسرش، مير حامد حسين، نيز به عنوان صاحب عبقات الانوار نگارش يافته است.
پسر ديگرش، سيد اعجاز حسين كنتورى، نيز عالمى است متبحّر، در تمامى علوم متداوله بصير و خبير و از بزرگان علماى شيعه كه علوم متنوعه را از والد معظّم خود فراگرفته و از تأليفات اوست:
وفات او در هفدهم شوال 1286 ه. ق واقع گرديد.
منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 106 و 107.
مفتى الثقلين، احمد بن كمال --> ابن كمال
مفتى الثقلين، عمر بن محمد --> نسفى، عمر بن محمد
مفتى الثقلين، نصر بن محمد --> سمرقندى، نصر بن محمد
357 2946. مفجّع، محمد بن عبداللّه (... - 327 ه. ق)
يا محمد بن احمد بن عبداللّه، كاتب بصرى، ابوعبداللّه الكنيه، مفجّع الشّهره واللّقب، شيعى امامى المذهب، از وجوه و اعيان نحويّين و اهل لغت و حديث و شعر و ادب، شاعرى است صحيح العقيده و جليل القدر، اشعار بسيارى در مراثى اهل بيت عصمت عليهم السلام گفته و در همۀ آنها اظهار توجّع و تفجّع بر مصائب ايشان نموده و لقب «مفجّع» نيز به همين جهت بوده است كه به صيغۀ اسم فاعل يا مفعول از باب تفعيل هر دو صحيح و به معنى دردمندكننده يا شده است و خودش نيز در بعض اشعارش گويد:
ان يكن قيل لى المفجّع نبزا *** فلعمرى انا المفجَّع هما
بسيارى از اشعار او در كتاب مناقب ابن شهرآشوب مذكور است و قصيدۀ فاخرى در قصّۀ ردّ شمس براى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام گفته و قصيدۀ ديگرى در تشبيه آن حضرت به انبيا انشا كرده و قصيدۀ اشباه اش موسوم داشته است. مفجّع از ثعلب نحوى (متوفى به سال 291 ه. ق) درس خوانده و حسين بن خالويه نحوى (متوفى به سال
370 ه. ق) نيز از وى روايت مى كند. از آثار اوست:
وفات مفجّع در سال 320 و يا 327 ه. ق بوده است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 243؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 555، س 7؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 116؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 17، ص 190؛ فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 377؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
2947 و 2948. مفرد (قرن 11 ه. ق)
عنوان مشهورى دو تن از شعراى اواخر قرن يازدهم هجرت مى باشد كه هر دو با ميرزا محمدطاهر، مؤلف تذكرۀ نصرآبادى، معاصر بوده اند كه يكى، قمى و مردى فقير خيّاط بوده و از اوست:
خون بلبل را نه تنها در چمن گل مى خورد *** هركجا خارى است آب از چشم بلبل مى خورد
بس كه كردم گريه خون ديده تا ابرو رسيد *** آب اين سرچشمه طغيان كرده بر پل مى خورد
ديگرى، همدانى كه بسيار خوش طبيعت و بى تكلّف بود تا عاقبت ملازمت امرا اختيار 358 كرده و به اصفهان رفت. با نصرآبادى مذكور ملاقات نموده و هم در آنجا وفات يافت و او را «ملا مفرد» نيز مى گفته اند و از اوست:
حرف بدگو بازمى دارد ز بد گفتن مرا *** مى كند هموار سوهان، گرچه خود هموار نيست
ايضاً
عيب جويى زنگ بر آيينۀ صاحب دل است *** هركه از حال كسى آگاه گردد غافل است
اسم و سال وفات هيچ كدام به دست نيامد.
منابع: نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 322 و 367.
مفسر، احمد بن اصبهبذ
مفسر، محمد بن قاسم
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
(به صيغۀ اسم فاعل از باب تفعيل) در اصطلاح علما و متكلّمين، به چندين معنى اطلاق مى نمايند:
طايفه اى است معتقد بر اينكه خداوند عالم بعد از خلقت حضرت محمد صلى الله عليه و آله تمامى امورات كون را بدان حضرت و يا به عقيدۀ بعضى از اينان، به حضرت على عليه السلام مفوض داشت و به زعم برخى، به ساير ائمّه عليهم السلام نيز تفويض نموده و خلاّق دنيا و مافيها ايشان هستند.
معتقد بودن بر اينكه فقط امور دينيّه و حلال و حرام را بدان بزرگواران موكول داشته كه بدون وحى الهى با رأى خودشان هرچه بخواهند، بكنند و بگويند.
اعتقاد كردن به اينكه خداوند امورات تأديب و سياست و حكومت و ولايت مردم را بدان بزرگواران تسليم و تفويض نموده است.
اعتقاد به اينكه بيان احكام دينيّه و علوم متنوعه را بديشان مفوض داشته كه به حسب اقتضاى موقع و صلاح وقت موافق حكم واقعى الهى (نه با رأى خودشان) به مردم تعليم و تلقين كنند و يا در صورت اقتضا سكوت ورزند و غير اينها از معانى ديگر كه در كلمات اجلاّ براى مفوّضه مذكور و بسط مراتب موجب اطناب و خارج از وضع كتاب است.
مفيد اول --> مفيد، محمد بن محمد
مفيد ثانى، شيخ حسن بن شيخ طوسى --> مفيد، محمد بن محمد
359 مفيد رازى، عبدالجبّار --> مفيد، عبدالجبار بن عبداللّٰه بن على
مفيد رازى، عبدالرحمان --> مفيد، شيخ عبدالرحمان
بن ميرزا محمدكاظم بن شيخ عبدالنبى بن شيخ محمد مفيد بن شيخ حسين شيرازى، كه همانا نام اصلى اش هم «مفيد» بوده و به جهت شبهۀ لقب، به شرح حال اجمالى وى مى پردازد: مفيد از اساتيد فرصت شيرازى سابق الذكر مى باشد كه در اوايل قرن حاضر
چهاردهم هجرت از اكابر علماى عرفاى آن ديار بود و فرصت در كتاب آثار عجم فوايد بسيارى از تحقيقات او در نحو و صرف و لغت و حديث و تفسير و عرفان و غيره نقل كرده است.
در بدايت حال به تحصيل علوم صورى و معنوى اشتغال داشت. با عرفا و ارباب رياضت و اساتيد علوم ادبيّه و عربيّه و فقه و اصول و رياضيّات ملاقات و درعين حال، مشغول رياضت بود؛ پس به كرمان رفته و در آنجا به تكميل رياضات پرداخت تا به چهل اربعين رسانيد. علاقۀ روحى را از عالم ناسوت گسسته و به ملكوت اعلى پيوست. اخيراً بعد از زيارت حضرت ثامن الائمّه عليه السلام باز به شيراز برگشته و تا سه سال ديگر لب بسته نشست. بيش از اندازۀ ضرورت اصلاً سخنى نمى گفت؛ عاقبت به اصرار جمعى به تدريس فقه و اصول و تفسير و ادبيّات و كلام و حكمت پرداخت و با اين حال، صدمات بسيارى از جهّال زمان خود ديده و از تأليفات اوست:
در هريك از فقه و كلام منظومه اى دارد و در شعر نيز قريحۀ صافى داشته و به هر دو زبان عربى و فارسى اشعار نغز و طرفه مى گفته است و در عربى به «مفيد» و در پارسى به «داور» تخلّص مى كرده و از اوست: 360
كشف الفؤاد حجابه فبنور وجهك اشرقا *** و بماء فضلك فى الحشا، شجر المودة اورقا
ايضاً
لقد بلغت من الحسن منتهى الدرجات *** كه هم تجلى ذاتى و هم ظهور صفاتى
به عالم ار نبود ضوء مهر و ماه و كواكب *** بنور وجهك تنجى الورى من الظلمات
ايضاً
زده طعنه بر مه آسمان، لمعات روى محمدى *** شده رشك عطر و گل جنان نفحات بوى محمدى
وفات مفيد شيرازى به سال 1325 ه. ق در شيراز واقع گرديد.
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 26؛ اطلاعات متفرقه.
قارى رازى، ملقّب به «مفيد»، مكنّى به «ابوالوفاء»، از اكابر علماى اماميّۀ اواخر قرن پنجم هجرت بوده و يا اوايل قرن ششم را نيز ديده است. از تلامذۀ قاضى ابن البراج و سلاّر بن عبدالعزيز ديلمى بوده و جميع مصنّفات شيخ طوسى (متوفى به سال 460 ه. ق) را از خود شيخ روايت مى نمايد. تمامى متعلّمين وقت از تلامذۀ وى بوده و مصنّفاتى در فقه به عربى و فارسى دارد و سيد فضل اللّه راوندى و شيخ ابوالفتوح رازى خزاعى تمامى مصنّفات او را از خودش روايت مى نمايند. سال وفاتش به دست نيامد، ولكن ظن قوى به حكم قراين اطمينانيّه آنكه در اوايل قرن ششم هجرت در قيد حيات بوده است.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 142، ش 412]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 244.
بن احمد بن حسين، خزاعى القبيله، نيشابورى الاصل، رازى المسكن، محدّث حافظ واعظ ثقه و جليل القدر، ملقّب به «مفيد»، مكنّى به «ابومحمد» يا «ابوعبداللّه»، در رى شيخ و مرجع علماى اماميّه و با عبدالجبّار مفيد فوق معاصر بود. شرقاً و غرباً مسافرت ها كرده و از عامّه و خاصّه احاديث بسيارى روايت نموده و از تلامذۀ شيخ طوسى و سلاّر بن عبدالعزيز و سيد مرتضى و كراجكى و نظاير ايشان مى باشد. سيد مرتضى رازى و شيخ ابوالفتوح رازى و نظاير ايشان هم از وى روايت نموده اند. وى عموى شيخ ابوالفتوح رازى و يا عموى پدرش بوده و از مصنّفات اوست:
361 1. الامالى؛ 2. الرّضويّات؛ 3. سفينة النّجاة فى مناقب اهل البيت عليهم السلام؛ 4. العلويّات؛ 5. عيون الاخبار و غير اينها.
سال وفات او نيز به دست نيامد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 244؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 184، س 8 و ص 226، س 3؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
بن ابى البركات على بن سالم، كرخى بغدادى، مكنّى به «ابوالحسن»، شاعرى است ماهر عامى كه در ميان عامّه گاهى به «ابن الشيخ» موصوف، گاهى به «مفيد» ملقّب بوده و در سال 617 ه. ق درگذشت و از اشعار او به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 570، س 16.
مفيد، محمد بن جهم --> ابن جهم، محمد بن جهم
2953 و 2954. مفيد، محمد بن محمد (... - 413 ه. ق)
بن نعمان بن عبدالسلام بن جابر بن نعمان بن سعيد عربى حارثى، عكبرى الاصل، بغدادى النشأة والتحصيل، مكنّى به «ابوعبداللّه»، ملقّب به «مفيد»، معروف به «شيخ مفيد»، نسب او موافق فرمودۀ تلميذش، نجاشى، به يعرب بن قحطان موصول، ازآن رو كه پدرش، محمد بن نعمان، لقب «معلم» داشته، او نيز در زمان خود به «ابن المعلم» مشهور، از اركان فقها و متكلّمين فرقۀ حقّه، عابد و زاهد و متّقى و فقيهى است بارع، اصولى جامع، متكلّم جدلى، محدّث رجالى، داراى فضايل علميّه و عمليّه، جامع كمالات نفسانيّه، حاضرالجواب و كثيرالرّوايه و در اخبار و اشعار خبير بود و به عبادات و صدقات حرصى وافر داشت. شب ها بعد از خوابى اندك، به نماز و تلاوت قرآن و درس و مطالعه مشغول مى شد.
بالجمله وثاقت و جلالت علمى او مسلّم عامّه و خاصّه و مستغنى از بيان و اعلم و اوثق اهل زمان خود بوده و رياست علميّۀ اماميّه در زمان خود بدو منتهى و در فقه و حديث و كلام مرجع استفادۀ فحول و با اهل هر مذهبى مناظره ها داشته است.
گويند كه چون شيخ مفيد از مولد خود، عكبرى، به بغداد آمد، روزى در مجلس درس قاضى عبدالجبّار معتزلى سابق الذكر، كه مملوّ از علماى فريقين بوده، حاضر و در پايين مجلس نشست. پس از استيذان، صحّت حديث غدير را استفسار نمود. بعد از تصديق 362 قاضى، معنى «مولى» را، كه در آن حديث است، پرسيد. قاضى گفت: «به معنى اولى است». شيخ گفت: «پس اين اختلاف شيعى و سنّى در تعيين امام براى چيست؟» قاضى گفت: «خلافت ابوبكر درايت است و حديث غدير روايت و مرد عاقل درايت را به جهت روايت ترك نكند». شيخ صحت و سقم اين حديث شريف نبوى صلى الله عليه و آله: «يٰا
عَلِىُّ حَرْبُكَ حَرْبٖي وَ سِلْمُكَ سِلْمىٖ» را استفسار نمود. قاضى صحت آن را نيز تصديق كرد. شيخ وضعيّت اصحاب جمل را، كه با حضرت على عليه السلام جنگ و حرب كردند، استكشاف نمود. قاضى گفت كه ايشان توبه كردند. شيخ گفت: «حرب ايشان درايت است و توبه روايت»؛ پس قاضى ساكت شد. بعد از استعلام از اسم شيخ برخاسته و شيخ را در جاى خودش برنشانيد و گفت: «اَنْتَ المُفٖيدُ حقاً». علماى حاضر مجلس متغيّر شدند. قاضى گفت: «اينك از جواب او درمانده ايم. شما جوابش را بگوييد تا برخاسته و باز در مقام اولى خود بنشيند». اين قضيه مسموع عضدالدولۀ ديلمى گرديد. محض اظهار قدردانى از اين خدمت دينى آن عالم ربّانى، يك غلام و يك جبّه و دستار نيكو و يك مركب خاص با زين و لجام زرّين و صد دينار زر خليفتى، كه هر دينارش معادل ده دينار معمولى (طلاى مسكوك هيجده نخودى) بوده، به شيخ بخشيد و نيز روزى ده من نان و پنج من گوشت براى حاضرين مجلس شيخ مقرّر فرمود و بعد از اين قضيه، شيخ به لقب «مفيد» معروف و مشتهر گرديد.
از كتاب سرائر ابن ادريس نقل شده كه چون شيخ از مولد خود، عكبرى، به بغداد آمد، در حوزۀ درس ابوعبداللّه جعل مشغول تحصيل بود تا روزى به هدايت على بن ياسر در مجلس درس على بن عيسى رمانى حاضر گرديد. در آن حال مردى بصرى وارد و خبر غار و غدير را از رمانى سؤال نمود. رمانى گفت: «خبر غار درايت است و حديث غدير روايت و البته درايت بر روايت مقدّم است»؛ پس آن مرد بصرى ساكت شد و بيرون رفت. بعد از اندكى شيخ، حكم محاربه كنندگان با امام زمان را از رمانى سؤال نمود. گفت: «كافر»؛ پس گفت: «فاسقند». شيخ امامت حضرت على عليه السلام را استفسار نمود. رمانى تصديق نمود. شيخ حال طلحه و زبير را، كه در وقعۀ جمل از محاربه كنندگان با آن حضرت بوده اند، پرسيد. 363 رمانى گفت: «ايشان توبه كردند». شيخ گفت كه جنگ و محاربه درايت است و توبه روايت. رمانى گفت: «در وقت سؤال كردن آن مرد بصرى حاضر بودى؟» گفت: «بلى». پرسيد كه تو كيستى؟ شيخ گفت:
«من ابن المعلم هستم». رمانى استادش را پرسيد كه كيست؟ شيخ گفت: «ابوعبداللّه جعل»؛ پس نامه اى نوشته و به شيخ داد كه به استاد مذكورش برساند. ابوعبداللّه هم بعد از قرائت نامه تبسّم كرده و صورت قضيه را استفسار نمود كه ميان تو و رمانى چه گذشته كه تو را به من توصيه كرده و به «مفيد» ات ملقّب داشته است؟ پس شيخ تمامى
قضيه را نقل نمود. مناظرۀ شيخ مفيد با ابوبكر باقلانى سابق الذكر و ديگر اكابر وقت معروف و در كتب تراجم و سير مذكور و در تحت عنوان باقلانى اشارتى رفت.
اساتيد و مشايخ مفيد شيخ جعفر بن محمد بن قولويه، شيخ صدوق ابن بابويه، ابوغالب زرارى، احمد بن محمد بن حسن بن وليد و جمعى ديگر از اكابر مشايخ فريقين مى باشد و سيد رضى، سيد مرتضى، شيخ ابوالفتح كراجكى، شيخ طوسى، سلاّر بن عبدالعزيز ديلمى و جمعى وافر از معاصرين ايشان نيز از تلامذۀ مفيد بوده و از وى روايت مى نمايند و شرح حال هريك از ايشان در محل مقتضى از اين كتاب نگارش يافته است.
مصنفات مفيد نيز بسيار و به تصديق بعضى از اهل فن، از دويست كتاب متجاوز و نجاشى صد و هفتاد و چند از آنها را مذكور داشته و در اينجا بعضى را مى نگارد:
اهل مصر)؛ 34. جوابات الفيلسوف فى الاتّحاد؛ 35. حجّيّة الاجماع؛ 36. ذبائح اهل الكتاب؛ 37. الرّدّ على الجاحظ والعثمانيّة فى فضيلة المعتزلة؛ * شرح اعتقادات صدوق (كه به نام تصحيح مذكور شد)؛ 38. العيون والمجالس؛ 39. الفصول المنتخبة؛ 40. كشف الالتباس؛ 41. كشف السّرائر؛ 42. المتعة؛ * المجالس (كه به نام امالى مذكور شد)؛ 43. المزار؛ 44. المسائل الصّاغانيّة؛ 45. مسائل النّظم؛ 46. مسار الشّيعة (كه حاوى مختصرى از حالات ائمۀ اطهار عليهم السلام و مخالفين ايشان بوده و يك نسخۀ خطى آن در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران ضميمۀ نسخه شماره 3881 است)؛ 47. المقنعة فى الامامة (كه به تصريح بعضى، غير از مقنعۀ فقه است)؛ 48. المقنعة فى الفقه (كه با اختصارش مشتمل بر يك دوره فقه امامى بوده و با كتاب فقه الرّضا عليه السلام در ايران چاپ و يك نسخۀ خطى آن نيز به شمارۀ 2665 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ * النّصرة لسيّد العترة فى حرب البصرة (كه به نام الجمل مذكور شد)؛ 49. النّقض على ابن الجنيد فى اجتهاد الرّأى؛ 50. النّقض علىٰ على بن عباد فى الامامة؛ 51. النّقض علىٰ على بن عيسى الرّمّانى؛ 52. نقض فضيلة المعتزلة؛ 53. نقض المروانيّة و غير اينها كه بسيار و در كتب مربوطه نگارش يافته و در اثبات تبحّر علمى و كثرت خدمات دينى و زحمات مذهبى وى برهانى قاطع مى باشند.
جَزٰهُ اللّهُ عَنِ الاِسْلاٰمِ وَالمُسْلِمينَ خَيْرَ الجَزٰاءِ.
از امتيازات و فضايل خاصّۀ شيخ مفيد چند فقره توقيع رفيع همايونى است كه از ناحيۀ مقدّسۀ حضرت ولى عصر - عجّل اللّه فرجه - به عنوان «للاخ السديد والولى الرشيد الشيخ المفيد ابى عبداللّه محمد بن محمد بن نعمان ادام اللّه اعزازه» و به عنوان «ايها الناصر للحق والداعى اليه بكلمة الصدق» و اشباه اينها شرف صدور يافته و در كتب رجال و تراجم و سير نگارش داده اند.
رؤياى شيخ مفيد و حضرت صدّيقۀ طاهره را در خواب ديدن او، كه در شرح نهج البلاغۀ ابن ابى الحديد هم مذكور است، در شرح حال علم الهدى، على مذكور داشتيم. وفات شيخ مفيد شب جمعه سيّم ماه مبارك رمضان 413 ه. ق در 76 يا 77 يا 78 سالگى در بغداد واقع شد. سيد مرتضى علم الهدى در ميدان اشنان بر جنازه اش 365 نماز خواند.
هشتاد هزار نفر از شيعه در نماز و تشييع جنازه اش حاضر بودند. علم الهدى و مهيار ديلمى قصايد غرّايى در مرثيۀ او گفتند و مرثيۀ منسوب به حضرت صاحب الامر را
هم در ديوان المعصومين نگارش داده ايم. قبر شريفش در سمت پايين پاى حضرت امام موسى بن جعفر عليهما السلام نزد قبر استادش، شيخ جعفر بن محمد بن قولويه، مشهور است و در رديف «محمدين» از نخبة المقال گويد:
و شيخنا المفيد بن محمد *** عدل له التوقيع هاد مهتد
استاده صدوق السعيد *** و بعد «عز» «رحم المفيد»
عدد كلمۀ «عز» (77) اشاره به مدت عمر او و عدد جملۀ «رحم المفيد» (413) نيز سال وفاتش مى باشد. اما نسبت «حارثى» به حارث بن مالك است كه مفيد از اولاد او بوده و نسبت «عكبرى» نيز در محل خود مذكور افتاد.
مخفى نماند صاحب ترجمه را گاهى «مفيد اول» نيز گويند و در مقابل آن، «مفيد ثانى» به شيخ حسن بن شيخ طوسى محمد بن حسن را اطلاق مى نمايند كه كنيه اش «ابوعلى» و عالمى است فاضل فقيه كامل، محدّث ثقه، اكثر اجازات روايات اخبار بدو منتهى، به «مفيد ثانى» ملقّب، به اخبار و رجال عارف، تمامى مصنّفات والد معظّم مذكورش را از خودش خوانده و مؤلف كتاب امالى و شرح النّهاية و غير آنهاست، لكن اين كتاب امالى، كه در سال 1313 ه. ق در تهران چاپ شده و بنابر مشهور به همين شيخ حسن بن طوسى منسوب داشته و در مقابل امالى پدرش، شيخ طوسى، آن را نيز به امالى ابن الشيخ موسوم دارند، بنابر تحقيقى كه در ذريعة كرده، اشتباه بوده و اين امالى چاپ شده نيز همانا يك جزء ديگر امالى شيخ طوسى است و خود شيخ حسن تأليف امالى نامى ندارد. سال وفات شيخ حسن مضبوط نبوده، ولكن در سال 509 ه. ق در قيد حيات بوده است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 243؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 563؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 517؛ كتب رجاليه؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
مفيد نيشابورى --> مفيد، شيخ عبدالرحمان
مفيدالدين، محمد بن جهم --> ابن جهم، محمد بن جهم
366 مفيدالدين، ميثم بن على --> ابن ميثم، ميثم بن على بن ميثم
رازى خراسانى بجلى يا بلخى زيدى و يا بترى، عامى قارى، محدّث مفسّر، مكنّى به «ابوالحسن»، از اكابر علماى تفسير و از اصحاب حضرت باقر و حضرت صادق عليهما السلام بوده و قول او در كتب تفاسير منقول و از تأليفات اوست:
وفاتش در سال 150 ه. ق واقع شد و شافعى گويد كه مردم در تفسير، عيال مقاتل هستند.
منابع: كتب رجاليه.
مصطلح علم رجال است.
موكول به علم شريف رجال مى باشد.
از شعراى عهد سلطان حسين ميرزا بايقرا مى باشد كه به هرات رحلت كرده و عاقبت در كاشان منزوى شد و هم در آنجا وفات يافت و از اشعار اوست:
نه كسى كه بهر دردم رود و طبيب جويد *** نه كسى كه گر بميرم كفن غريب جويد
سال وفات و اسم و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4361.
از شعراى فارسى زبان شهر لكهنو از بلاد هند مى باشد و سه فقره مثنوى درد الفت و قاف نامه و نورنامه از آثار قلمى اوست. در سال 1270 ه. ق وفات يافته و از اوست:
به غمزه ناز تواند ز دلبرى آموخت *** ستمگرى به ستمگر ستمگرى آموخت
اسم و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4361.
مصطلح علم رجال است.
آذربايجانى، اردبيلى الاصل والولاده، نجفى المسكن والمدفن، از مفاخر علماى اماميّۀ عهد صفويه مى باشد 367 كه بسيار جليل القدر و عظيم الشأن، فقيه عابد، متكلّم زاهد، محقّق مدقّق، قدسى السّمات، ملكوتى الصّفات، در كلمات اجلّه به «عالم ربانى» موصوف، به «مقدس» و «مقدس اردبيلى» و «محقق اردبيلى» معروف. در زهد و ورع و تقوا و عبادت و وثاقت بى بدل و مانند سخاوت حاتم و عدالت انوشيروان ضرب المثل. اورع و اتقى و اعبد و ازهد اهل زمان خود بود.
الصورة
تصوير منسوب به مقدس اردبيلى (144)
كراماتى در كلمات اكابر بدو منسوب و به فرمودۀ مجلسى در بحار و صاحب حدائق در لؤلؤة البحرين، مقدّس اردبيلى در فضل و زهد و ورع و تقوا به غايت رسيده و نظير او در متقدّمين و متأخّرين مسموع نگرديده و كتاب هاى او در نهايت دقّت و تحقيق و از كسانى مى باشد كه به فيض ملاقات حضرت ولىّ عصر - عجّل اللّه فرجه - نائل و ملوك وقت در همه گونه تجليلات وى اهتمام تمام داشته اند. وقتى، نامه اى به جهت اعانت سيّدى به شاه تهماسب نوشته و به «برادر» ش مخاطب كرده بود. آن شاه وصيّت نمود كه آن نامه را در كفنش بگذارند كه در موقع سؤال نكير و منكر به همان
عنوان برادرى مقدّس احتجاج نمايد.
شاه عباس نيز اصرارى وافى داشت كه مقدّس تشريف فرماى ايران باشد، لكن شرافت اقامت در ارض اقدس نجف را به همه چيز ترجيح داد و قبول 368 ننمود و به حسب خواهش يك نفر از مقصرين، كه از ترس شاه عباس اوّل به حرم مطهر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ملتجى و پناهنده بوده، نامه اى بدين روش بنگاشت: «بانى ملك عاريت، عبّاس، بداند اگرچه اين مرد اوّل ظالم بود، اكنون مظلوم مى نمايد؛ چنانچه از تقصير او بگذرى، شايد كه حقّ سبحانه و تعالى از پاره اى از تقصيرات تو بگذرد. كتبه بندۀ شاه ولايت، احمد اردبيلى».
جواب شاه: «به عرض مى رساند عباس خدماتى كه فرموده بوديد، به جان منّت داشته، به تقديم رسانيد. اميد كه اين محب را از دعاى خير فراموش نكنند. كتبه كلب آستانۀ على، عباس».
مقدّس از كثرت ورع و تقوا در سفر زيارت كربلا، كه از نجف مشرّف مى شده، به نماز قصر اكتفا نكرده و احتياطاً جمع مابين قصر و تمام مى كرد و در وجه آن مى فرمود كه طلب علم واجب است و زيارت حضرت امام حسين عليه السلام مستحب؛ ازاين رو مى ترسم كه به جهت عمل استحبابى ترك واجب كرده و سفرم سفر معصيت باشد؛ با وجود اينكه در سفر نيز از مطالعه و تفكّر در حلّ اشكالات علميّه فارغ نبودى.
از كرامات مقدس موافق آنچه از سيد جزايرى نقل شده، آنكه در گران سالى تمامى طعام هاى خود را با فقرا قسمت مى كرد و براى خودش نيز مثل سهم يك فقير برمى داشت تا وقتى زوجه اش برآشفت كه در مثل چنين سال اولاد خود را بى آذوقه مى گذارى كه در نتيجه، محتاج به سؤال مردم باشند. مقدّس چيزى نفرمود و به قرار عادت معمولى به مسجد كوفه براى اعتكاف رفت. روز دويم آن، مردى آرد و گندم خوبى به خانه اش آورده و گفت: «صاحب خانه اين را فرستاده و خودش هم در مسجد كوفه معتكف است». پس از آنكه مقدّس، كه اصلاً بى اطّلاع بوده، به خانه آمده و از قضيه مستحضر گرديد، دانست كه از جانب خداست و به لوازم حمد و شكر الهى قيام نمود. نيز از مقامات سيد جزايرى نقل است كه هرگاه مسئله اى به مقدّس مشتبه مى شد، شب ها خود را به ضريح مقدّس رسانيده و جواب مى شنيد و گاهى بوده كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نيز هنگامى كه حضرت صاحب الامر عليه السلام در مسجد كوفه
تشريف مى داشته، بدانجا حواله مى كرده كه اشكالات خود را از آن بقية اللّه حل نمايد 369 و غير اينها از كرامات ديگر كه در كتب مربوطه نگارش داده اند.
بالجمله، جلالت و عظمت و داراى مراتب اخلاقيّه و علميّه و عمليّه بودن مقدّس و اهتمام او در قضاى حوايج مردمان، مشهور جهان و محتاج به اقامۀ شاهد و برهان نمى باشد. با اين همه زهد و ورع و اعمال خالصه كه داشته، يكى از مجتهدين بعد از وفات در خوابش ديد كه با هيئت نيكو و جامۀ پاكيزه از حرم مطهّر علوى بيرون آمد.
از وى پرسيد كه به واسطۀ كدام عمل بدين مقام رسيدى؟ گفت: «بازار عمل كاسد بوده و سودى نبخشيد ما را، مگر محبّت و ولايت صاحب اين قبر».
مقدّس با شيخ بهائى و ميرزا محمد استرآبادى صاحب رجال و نظاير ايشان معاصر بوده و از بعض تلامذۀ شهيد ثانى و اكابر فضلاى عراقين تحصيل معقول و منقول كرده و ملا عبداللّه شوشترى و صاحب مدارك و صاحب معالم و بسيارى از اجلاّى وقت از تلامذۀ وى بوده اند و از تأليفات طريفۀ اوست:
غير از اينها تأليفات ديگرى نيز داشته است. ناگفته نماند كه نسبت كتاب حديقة الشّيعة به مقدّس اردبيلى جاى ترديد نسيت و موافق نقل معتمد، محقّق بحرانى، شيخ سليمان سابق الذكر و صاحب رياض العلماء و 370 صاحب حدائق و شيخ حرّ عاملى و بعضى ديگر از اجلّه همين كتاب را بدو نسبت داده اند. علاّمۀ نورى نيز در كتاب مستدرك الوسائل در اقامۀ برهان براى اثبات اين مطلب اهتمام تمام به كار برده و گويد:
موافق آنچه از بعض مشايخ مسموع شد، اصل اين شبهه از صوفيّه مى باشد كه چون قبايح خودشان را در اين كتاب ديده و عظمت و جلالت آفاقى مؤلف را نيز ملاحظه كرده و نتوانسته اند براى مؤلف چيزى بگويند، لاجرم نسبت كتاب را به او انكار نموده و به وجوهى تشبّث كرده اند كه مصداق «اوهن من بيت العنكبوت» مى باشند.
وفات مقدّس در ماه صفر 993 ه. ق در نجف اشرف واقع شد و قبر شريفش در ايوان طلاى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام معروف است و در رديف اشخاص موسوم به «احمد» از نخبة المقال گويد:
والاردبيلي من الاعاظم *** منه استجاز صاحب المعالم
مقدس ذو ورع و عفة *** وفاته فى الالف الا السبعة
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 23، ش 57]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 22؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 245؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 292؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
مقدس اعرجى يا مقدس كاظمى، سيد محسن بن سيد حسن --> محقق اعرجى
بن محمد بن محمدعلى، كاظمى، عالم فاضل، فقيه صالح جليل القدر، معاصر شيخ حرّ عاملى (متوفى به سال 1104 ه. ق) و از تلامذۀ فخرالدين طريحى (متوفى به سال 1085 ه. ق) بوده و از تأليفات اوست:
سال وفات ملا محمدامين به دست نيامد و او غير از ملا محمدامين اخبارى معروف مى باشد كه شرح حال او به عنوان استرآبادى مولا محمدامين نگارش يافته است.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 246، ش 726]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 248.
371
مقدسى(1)
اما كيفيت بنا و عرض و طول و عجايب صنعتى و غرايب تاريخى و ديگر مزاياى اين شهر از قبة النبى و مربط براق و صخرۀ معلقه و مانند اينها موكول به تفاسير و ديگر كتب مربوطه است و در اينجا به شرح حال بعضى از ارباب كمال كه همين عنوان (مقدسى) عنوان مشهورى و يا جزو عنوان ايشان مى باشد، به حسب مساعدت وسايل موجوده مى پردازد. (مؤلف)
مقدسى، ابوعبداللّه --> مقدسى، محمد بن احمد بن ابى بكر
مقدسى، احمد بن عبدالدائم --> ابن عبدالدائم، احمد بن عبدالدائم
ملقّب به «شهاب الدين»، از اكابر علماى تعبير مى باشد و نوادر بسيارى در اصابت تعبيرات وى منقول است و كتاب البدر المنير (در علم تعبير) از تأليفات وى بوده و در سال 697 ه. ق در دمشق شام درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 1، ص 231]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2886.
مقدسى، عبدالرحمان بن اسماعيل --> ابوشامه
مقدسى، عبدالرحمان بن محمد --> عليمى، عبدالرحمان بن محمد
مقدسى، عبدالرحمان بن محمد بن احمد --> موفق الدين، عبداللّه بن احمد
1) . مقدسى: (بر وزن مجلسى و يا به ضم اول و فتح ثانى و فتح و تشديد ثالث) منسوب بر بيت المقدس مى باشد كه كلمۀ «مقدس» بر وزن مجلس و يا به همان حركات مذكوره است. گاهى آن را «قدس» نيز گفته و در مقام نسبت، «قدسى» گويند و بنابر مشهور از بناهاى حضرت داوود نبى عليه السلام بوده و بعد از وفات او حضرت سليمان عليه السلام به پايانش رسانيده است. مسكن انبيا و محل نزول وحى و قبلۀ ايشان بوده و محراب مريم و محراب زكريا و كرسى سليمان و مسجد اقصى مذكور در قرآن مجيد نيز در آنجاست و كليساى قمامه نيز، كه در نزد نصارى بسيار محترم و معظم و اموال و قطعات موجوده در آن و ديگر مزاياى آن خارج از حد بيان است، در وسط همين شهر مى باشد. قبلۀ اسلاميان نيز در صدر اسلام همين بيت المقدس بوده تا در سال دويم هجرت مبدل به مكۀ معظمه گرديد.
بن عبدالجبار بن برى، مقدسى الاصل، مصرى المولد والمدفن، ابومحمدالكنيه، اميرالنحاة اللّقب، 372 ابن برى الشّهره، كه به «علامۀ مقدسى» نيز معروف و از مشاهير ادباى قرن ششم هجرت مى باشد، در نحو و لغت و اكثر فنون ادبيّه دستى توانا داشت. علاّمۀ عصر، نادرۀ دهر، حافظ وقت خود، مرجع استفادۀ افاضل عهد خود و ابوموسى جزولى نيز از تلامذۀ وى بوده است و بالخصوص در لغت، موثق و محل اعتماد بوده و از تأليفات اوست:
وفاتش شب شنبه بيست وهفتم شوال 582 يا 586 ه. ق در هشتاد سالگى واقع گرديد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 452؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 291؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 12، ص 56؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4362.
مقدسى، عبداللّه بن احمد بن محمد --> موفق الدين، عبداللّٰه بن احمد
مقدسى، على بن محمد بن على --> ابن غانم، على بن محمد بن على
حنفى، مقدسى الولاده ابوعبداللّه الكنيه، بشارى الشهره، از اكابر جغرافيّين و سيّاحين مسلمين عرب مى باشد كه مولدش بيت المقدّس بوده و در هند و سند و اندلس و اكثر بلاد اسلامى سياحت ها كرد. اخلاق و عادات اقوام و ملل مختلفه را موافق مشاهدات خود ضبط كرد و اكثر نگارشات او همانا محسوسات خودش مى باشد. در سال 375 ه. ق كتابى به نام احسن التّقاسيم فى معرفة الاقاليم تأليف داده كه اكمل كتب
جغرافيايى عمومى نسبت به ممالك اسلامى است كه يك مرتبه با ترجمۀ لاتينى و يك مرتبه هم با ترجمۀ فرانسوى و بعضى شروح و حواشى در ليدن چاپ شده و موضوع آن فقط ممالك اسلامى مى باشد و از بلاد خارج جز نادرى، كه مسكن گروهى از مسلمين در آن باشد، ياد نكرده است. سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: درر التيجان؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 329.
373 مقدسى، محمد بن سليمان --> ابن النقيب، محمد بن سليمان
مقدسى، محمد بن طاهر --> ابن القيسرانى، محمد بن طاهر
بن ابى بكر بن احمد، كرمى مقدّسى، از اكابر علماى حنبلى مصر مى باشد كه فقيه و محدّث، در دقايق فقه و حديث بصير، در تمامى علوم متداوله خبير، اوقات او در تدريس و فتوا مصروف بود و تأليفاتش از هفتاد متجاوز مى باشد:
به سال 1033 ه. ق در مصر درگذشت. نسبت او نخست به ديهى طلاكرم نام از ديهات نابلس بوده و اخيراً به بيت المقدس انتساب يافته است.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1737.
يا يوسف بن حسن بن احمد بن عبدالهادى يا يوسف بن حسن بن احمد بن حسن بن عبدالهادى، صالحى المولد، حنبلى المذهب، جمال الدين اللّقب، ابن المبردالشهّره، از افاضل حنبليّه بوده و مصنّفات بسيارى بدو منسوب است:
در سال 909 ه. ق درگذشت.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1774.
بن على بن عبدالعزيز بن على، مقدّسى سلمى، مكنّى به «ابوبدر»، ملقّب به «جمال الدين»، در جايى ديدم كه از افاضل دمشق و مؤلف كتاب عقد الدّرر فى اخبار الامام المنتظر است و در حاشيۀ يك نسخه از كشف الظّنون با خطّى مجهول ديدم كه عقد الدّرر فى الامام المنتظر و كفاية الاثر هر دو تأليف محمد بن يوسف گنجى شافعى سابق الذكر مى باشد و مراتب محتاج به تحقيق است.
منابع: اطلاعات متفرقه.
374
مقرى(1)
بعد از اين جمله گوييم: لفظ «مقرى»، كه عنوان مشهورى بعضى از ارباب كمال و يا از اوصاف ايشان مى باشد، ممكن است كه به هريك از مواضع مذكوره منتسب بوده و محتمل است كه (بر وزن منشى يا مصلى به صيغۀ اسم فاعل از باب افعال يا تفعيل) (مُقرى يا مُقَرّى) به معنى معلم و آموزگار خواندن و قرائت باشد. بلى، در نسبت به دو موضع آخرى الف مقصورۀ آخر كلمه به جهت الحاق حرف نسبت حذف مى شود؛ به هرحال، لفظ «مقرى» در اصطلاح رجالى، لقب ابراهيم بن احمد بن محمد، ابراهيم بن على بن محمد، احمد بن محمد، احمد بن يحيى، اسحاق بن محمد بن على و بعضى ديگر است. (مؤلف)
مقرى، اسماعيل بن ابى بكر يمنى --> شرف الدين، اسماعيل بن ابى بكر
بن عبدالقادر بن محمد بن ابراهيم بن محمد بن تميم، حسينى عبيدى، بعلبكى الاصل، مصرى قاهرى المولد والمسكن والمدفن، ابوالعباس الكنيه، تقى الدين اللّقب، شافعى المذهب، از مشاهير ارباب سير و مورّخين عرب مى باشد كه به «مقريزى» مشهور و نخست در مذهب حنفى بود. بعد از مدتى به مذهب شافعى گراييده و فقه
1) . مقرى: در مراصد گويد: مَقْرْ (بر وزن صبر) موضعى است قرب فرات. مِقَرىّ (به كسر اول و فتح ثانى با تشديد آخر) موضعى است در دو منزلى بصره و كوهى است در ديار بنى دارم. مقَره (بر وزن مجله) نام موضعى است و (بر وزن صرفه) (مَقرَه) شهرى است از بلاد مغرب در وادى بربر نزديكى قلعۀ بنى حماد و مقرى (بر وزن صحرا) ديهى است در شام از نواحى دمشق و (بر وزن دنيا) (مُقرى) ديهى است در يك منزلى صنعاى يمن كه عقيق آن بهترين عقيق هاست.
آن مذهب را نيز تكميل نمود. عزّت را در عزلت مى ديد و بدون ضرورت با كسى تردّد و مراوده نمى كرد و از قبول قضاوت دمشق كه تكليفش كردند، امتناع نمود.
آوازۀ او عالم گير و ضرب المثل بوده و داراى مصنّفات بسيارى مى باشد:
عدۀ مشايخ او بالغ به شش صد نفر بوده است. وفات مقريزى به سال 845 يا 846 ه. ق در مصر واقع شد و ولادت او به سال 764 ه. ق در قاهره بوده است و نسبت مقريزى به ناحيه يا ديهى مقريز نام است از نواحى بعلبك.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 248؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 7، ص 7؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4362.
لقب ابوجعفر منصور دوانقى، دويمين خليفۀ عباسى (136-158 ه. ق)، مى باشد. در تاريخ بغداد روايت كرده كه منصور ايجاد بنايى جاودانى را تصميم داده بود كه در صفحۀ روزگار به نام او يادگار باشد. روى اين اصل، از هر شهرى مشتى خاك براى
آزمايش آوردند كه بعد از تعفين، عقرب و حشرات گرديد تا آنكه از خاك جاى بغداد آوردند و پس از آزمايش ملخ شد. اينك بدانجا رفت. فرات و دجله نيز پسندۀ خاطرش گرديد و مشغول نقشه بردارى بناى شهر بغداد گشتند. راهبى كه در آنجا بوده، گفت: «اين بنا به انجام نخواهد رسيد، زيرا كه ما در كتب پيشينيان ديده ايم كه در همين جا شهرى به پا خواهد شد، ولى بانى آن پادشاه نقلاص نامى خواهد بود». منصور سوگند خورد كه مادرش در كودكى او را به «نقلاص» ملقّب مى داشته است. نگارنده گويد: ظاهر، آن است كه نقلاص (با نون اوّل) از سهو قلم مؤلف و يا مستنسخين تاريخ بغداد بوده و عوض نون، ميم بودن اوّل آن صحيح است و در ذيل همين صفحه از تاريخ بغداد 376 نوشته است كه خود مصنّف در غير اين روايت او را «مقلاص» ناميده و در تاريخ طبرى نيز همين طور است.
موافق آنچه ابن شهرآشوب در مناقب نگاشته، حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبۀ لؤلؤيّه از بناى شهر بغداد و ظهور خلفاى بنى عباس خبر داده و فرمود كه اوّلين ايشان سفاح و مقلاص است و از مراتب مذكور مكشوف گرديد كه مراد آن حضرت از مقلاص همين ابوجعفر منصور مى باشد و اين خطبۀ آن حضرت علاوه بر كتاب مناقب در جلد نهم بحار از كتاب كفاية الاثر نيز نقل شده است. از كتاب فخرى نام ابن الطقطقى آتى الترجمه نيز نقل شده كه در شرح بناى بغداد گويد: از عجايب اتفاقات آنكه يكى از راهبان دير روم از كسان منصور پرسيد: «كسى كه مى خواهد در اينجا شهرى بنا نمايد، كيست؟» گفت: «منصور خليفۀ اميرالمؤمنين». از نامش پرسيد. گفت: «عبداللّه».
پرسيد كه نام ديگرى هم دارد يا نه؟ گفت: «نه و فقط كنيه اش ابوجعفر و لقبش منصور است». راهب گفت: «منصور را بگوييد كه زحمت بيجا نكشد كه ما در كتاب هاى خود خوانده ايم مردى مقلاص نام، كه صاحب شأنى عالى مى باشد، در اينجا شهرى بنا خواهد نهاد و ديگران متمكّن اين امر نمى باشند». همين كه اين خبر مسموع منصور گرديد، از مركب پياده شد. سجدۀ شكر طولانى كرده و قسم ياد نمود كه نام غالبى اش در بدايت امر «مقلاص» بوده و اخيراً موقوف و متروك شده است و در شرح اين نامش گفت كه در ايّام طفوليّت ما دزدى بنام بود مقلاص نام كه ضرب المثل بود. روزى هم مكتبان من مهمانم بودند و من مصروفات پذيرايى ايشان را نداشتم؛ ازاين رو مقدارى پشم ريسيدۀ پيرزنى را كه مربّى من بوده، دزديده و صرف ضروريّات آن
مهمانى نمودم. آن پيرزن بعد از اطّلاع از قضيه مرا به جهت شبيه به همان دزد مشهور مذكور بودن، «مقلاص» گفت و از آن به بعد لقب مشهورى من گرديد تا متدرجاً متروك گرديد و بعد از اين جمله گفت: الآن يقين كردم كه به بناى اين شهر موفق خواهم شد.
منابع: ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 429؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 1، ص 66.
377 2968. مقنّع خراسانى (... - 163 ه. ق)
نامش بنابر مشهور «عطا» يا به قول بعضى، «حكيم» يا به قول برخى، «حكيم بن عطا» مردى بوده است اعور و زشت رو و كوتاه قد والكن و قبيح المنظر از اهل مرو، به «مزور» و «مقنع» معروف. در بدايت حال رخت شور بود. از سحر و نيرنجات نيز اطّلاعى داشت؛ پس به طريق مناسخه ادّعاى ربوبيّت كرده و به اتباع خود گفت:
«خداى تعالى نخست به صورت آدم افتاد؛ به همين جهت، تمامى ملائكه را امر به سجده اش كرد و ابليس به جهت تمرّد مردود درگاه گرديد؛ سپس به صورت نوح و ديگر انبيا و حكما على الترتيب جلوه گر و اخيراً به شكل ابومسلم خراسانى ظاهر شد و او نيز به همين صاحب ترجمه انتقال يافته است». به زور بعضى از سحرها و تدليسات و نيرنجات، قلوب عوام ساده لوح را به خودش جلب نمود و جمعى از ابلهان با آن همه بزرگى دعوا و قبح منظره، بدو گرويدند؛ قول او را پذيرفته و بدو پرستش كرده و در راه او مقاتله نمودند.
از جمله نيرنگ هاى او، كه منشأ اضلال مريدان گرديد، صورت ماهى بود كه طلوع مى كرد و مردم از مسافتى يك يا دو يا چهار ماهش مى ديدند و باز غروب مى نمود.
پس از آنكه امر وى اشتهار يافت، در سال 163 ه. ق مردم بر وى هجوم آوردند و در قلعۀ سيام يا سنام نامى، كه خود مقنع در ماوراءالنهر بنا نهاده و از توابع كش مى باشد، محاصره اش كردند و پس از قطع به هلاكت خود زنان خود را سم داده و خودش نيز سم خورده و مردند؛ پس مسلمانان وارد قلعه شده و تمام كسان و اتباع او را كشتند.
از بعضى از اهل سير نقل است كه مقنع خراسانى خود را «هاشم» مى ناميد. اتباع او نيز در جنگ ها از وى استمداد كرده و صدا مى زدند كه يا هاشم به فرياد ما برس و در هر شهرى كه مى بودند، رو به طرف او سجده مى كردند. عاقبت مهدى عباسى براى
مدافعۀ او لشكر فرستاد تا در قلعه اى كه پناهگاه او بوده، محاصره اش كردند. اتباع او از لشكر مهدى امان خواستند. خود مقنع هم آتشى تهيه كرد. هرآنچه را از امتعه و چارپا و غيرها كه در قلعه بوده، سوزاند و به زنان و اولاد و بقيۀ اصحاب خود گفت:
«هركه مايل باشد كه با من به آسمان برود، خود را بدين آتش اندازد»؛ پس خود و اهل و عيال خود را به آتش سوزانيد كه دستگير 378 دشمن نباشند و بعد از اين قضيه قلعه را فتح كردند.
«مقنع» گفتن او به جهت آن است كه از كثرت زشت رويى و قبح منظره، روىِ باز كردن روى خود را نداشت و چيزى از طلا به شكل روى ساخته و خود را بدان مستور مى نمود و اصلاً كشف حجاب نمى كرد و «مقنع» به عربى، به معنى سرپوشيده را گويد. شرح اين قلعه و ماه و مزاياى ديگر قضيه در كتب مربوطۀ تاريخى مذكور و در فرهنگ ها نيز تحت عنوان «ماه نخشب» يا «ماه كش» يا عناوين ديگر مسطور و بسط زائد موكول به مراجعۀ آنهاست.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 170؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 345.
مُكارى، حسن بن ابى سعيد
مُكارى، حسين بن ابى سعيد
مُكارى، على بن سعيد
مُكارى، هاشم بن حيّان
(چهار شخص مذكور) موكول به علم رجال مى باشند.
مكبّب،(1)احمد بن يحيى
مكبّب، محمد بن ابراهيم
(دو شخص مذكور) موكول به علم رجال مى باشند.
مكتّب، بشر بن همام
مكتّب، حسين بن ابراهيم بن احمد
مكتّب، عتبة بن عمرو
مكتّب، محمد بن ابى عبداللّٰه
(پنج شخص مذكور) موكول به علم رجال مى باشند.
(بر وزن مثنوى) از شعراى نامى شيراز اواخر قرن نهم هجرت مى باشد و يا خود اوايل قرن دهم را نيز ديده و تأسيس دولت صفويّه را هم، كه در سال 906 ه. ق بوده، درك كرده است. جامع فنون كمالات و فضايل، اشعارش غم زدا و روح افزا و به غايت باصفا بود و ازآن رو كه در شيراز شغل مكتب دارى و آموزگارى اطفال را داشته، به «مكتبى» تخلّص مى نمود. منظومۀ ليلى و مجنون او، كه حاوى 2160 بيت است و در سال 895 ه. ق به رشتۀ نظمش آورده، بسيار مشهور و در تهران چاپ و از اشعار اوست:
اى بر احديّتت ز آغاز *** خلق ازل و ابد هم آواز
اى برتر از آنكه ديده جويد *** يا نطق زبان بريده گويد
نى از گنه منت زيان بود *** نى باشدت از عذاب من سود
از زبان مجنون در جواب نصيحت پدرش گويد: 379
گفتى كه ز روى خاك برخيز *** زين وادى هولناك بگريز
صد كوه به دل، چگونه خيزم؟ *** صد خار به پاى، چون گريزم؟
چندان ندويده ام ز آغاز *** اين ره كه توانم آمدن باز
در آخر آن نيز اشاره به تاريخ نظم و شمارۀ ابيات آن كرده گويد:
چون مكتبى اين كتاب بگشود *** تاريخ «كتاب مكتبى»(1)بود
ابيات كه در حساب پيوست *** آمد دو هزار و يك صد و شصت
مكتبى شيرازى در موسيقى نيز دستى توانا و مهارتى بسزا داشت؛ سازى تازه اختراع كرده بود. اسم و سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
1) . كتاب مكتبى = 895.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4366؛ اطلاعات متفرقه.
مكحول، ابوعبد --> ابوعبد
(چهار شخص مذكور) موكول به علم رجال مى باشند.
مكفوف، عبداللّٰه بن محمد --> ابوبصير، عبداللّٰه بن محمد
نحوى قيروانى، ملقب به «مكفوف»، مكنّى به «ابومحمد»، از افاضل اوايل قرن نهم هجرت مى باشد و مؤلف كتاب العروض بوده و از اشعار اوست كه در جواب هجو اسحاق بن خنيس، كه دربارۀ وى گفته بوده، گويد:
ان الخنيسى يهجونى لارفعه *** اخسأ خنيس فانى لست اهجوكا
لم تبق مثلبة تُحصىٰ اذا جمعت *** من المثالب الا كلها فيكا
در سال 808 ه. ق درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 446، س 30.
مكفوف، علا بن يحيى
مكفوف، على بن حاتم
(دو شخص مذكور) موكول به علم رجال مى باشند.
مكفوف، ليث مرادى --> ابوبصير، ليث بن بخترى
موكول به علم رجال است.
1) . مكفوف: به عربى، به معنى اعمى و نابيناست. (مؤلف)
مكفوف، يحيى بن قاسم --> ابوبصير، يحيى بن بخترى
يا احمد بن صالح، مطرزى، مكنّى به «ابوزيد»، از افاضل اوايل قرن نهم هجرت و از تأليفات اوست:
در سال 801 يا 807 ه. ق در شهر فاس درگذشت و ولادتش نيز در سال 726 ه. ق بود.
مكود ناقۀ كم شير و پرشير را گويند كه از اضداد است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 248؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1786.
مكى(1)
اصفهانى، از شعراى ايران مى باشد كه مدتى در مكّۀ معظّمه اقامت نمود؛ پس به هندوستان رفت و باز بدان ارض اقدس برگشته و بيست سال اقامت كرد و يك مثنوى مانند مثنوى ملاّى رومى به رشتۀ نظم آورده و از اشعار اوست:
پيش اهل معرفت معنى گل است *** طبع صاحب دل بر آن گل بلبل است
عارف معنى بزرگ دين بود *** نكته گر فهمى بزرگى اين بود
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4387.
پسر خليل افندى، از اكابر علماى عثمانى مى باشد كه سال ها متصدى قضاوت
1) . مكى: (با فتح و تشديد) از اعلام و اسامى متداوله مابين عرب مى باشد و در اصطلاح رجالى، لقب ابراهيم بن خربوز، اسرائيل بن عباد، اسلم قواس و بعضى ديگر بوده و در اصطلاح علماى تجويد هم عبداللّه بن كثير است كه به عنوان ابن كثير، عبداللّٰه بن كثير خواهد آمد. (مؤلف)
سلانيك و شام و مدينه و استانبول و روم ايلى و آناطولى بود؛ عاقبت در عهد سلطان عبدالحميدخان اوّل و سلطان سليم خان ثالث دو مرتبه به مقام شيخ الاسلامى رسيد.
حاشيۀ تفسير بيضاوى و ديوان شعرى مرتب و رساله اى در اصول فقه و شرح قصيدۀ برده و چندين رسالۀ متفرقۀ علمى از آثار قلمى وى مى باشند. در سال 1212 ه. ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4387؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 7، ص 12.
مكى، محمد بن على بن عطيه --> ابوطالب، محمد بن على بن عطيه
381 * ملائى، اسماعيل بن عبدالعزيز
(دو شخص مذكور) موكول به علم رجال مى باشند.
ملاباشى، ميرزا سيد محمدباقر --> بيدل، سيد ميرزا محمدرحيم
ملاباشى برادر بيدل است.
عنوان مشهورى تاج الدين حسن بن محمد اصفهانى، والد معظّم فاضل هندى سابق الذكر و مؤلف كتاب البحر الموّاج، مى باشد كه تفسير فارسى قرآن مجيد است و در مستدرك الوسائل او را به «تاج ارباب العمامه» موصوف داشته است و در سال 1058 ه. ق درگذشت.
منابع: نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 403؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 49.
ملا جلال يا ملا جلال الدين، محمد بن اسعد --> دواتى
يا محمدرفيع بن فرج، گيلانى رشتى، مجاور مشهد مقدّس رضوى، معروف به «رفيع الدين» و «رفيعا» و «ميرزا رفيعا» و «ملا رفيعا»، از اكابر علماى اواسط قرن دوازدهم هجرت و از تلامذۀ علاّمۀ مجلسى بوده و از وى روايت نموده است. در آن
ارض اقدس تدريس مى كرده و بسيار عابد و حكيم فاضل جليل القدر مى باشد. شيخ عبدالنبى قزوينى در تتميم امل الآمل بسيارش مى ستايد و از آثار قلمى اوست:
در سال 1106 ه. ق وفات يافت.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 142؛ فهرست كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار، [ر. ك: ج 4، ص 251-253].
ملا رفيع الدين، محمد بن فتح اللّه --> واعظ، محمد بن فتح اللّٰه
ملا زلالى --> زلالى خوانسارى
ملا زمانى، شاعر يزدى --> زمانى
382 ملا سالك قزوينى --> سالك قزوينى
ملا سالك يزدى --> سالك يزدى
ملا سعد تفتازانى، مسعود بن عمر --> تفتازانى
از مشاهير شعرا و صوفيّه و عرفا مى باشد كه به «شاه بدخشانى» هم معروف بود. با فضلا و عرفا مجالست هاى بسيارى داشت. اخيراً به مرام ديدار و ملاقات پير و مرشد كامل و اصلى به هندوستان رفته و در لاهور به فيض خدمت ميان شاه مير از سلسلۀ قادريّه موفق شد و چهار ماه با كمال ادب معتكف آستانش بود. در اين مدت مورد توجّه نشد تا روزى آن پير مخاطبش داشته و گفت: «اى بدخشانى! خارۀ خود را لعل ساخته و در كورۀ امتحان گداختى. برخيز و غسل كن و بيا تا صحبتى كرده باشيم».
اينك بعد از غسل به اجازۀ ذكر خفى نائل آمد و در اندك وقتى تغيير و ترقى كلى در احوالش ظاهر گرديد. بعد از رحلت پير، به كشمير رفته و در مقابل تخت سليمان باغى و خانقاهى بنا نهاد و در كوه ماران به سر مى برد تا در عهد شاه جهان (1037-1068 ه. ق) مورد تكفير علما شده و محكوم به قتل گرديد. شاه جهان فتواى
ايشان را گرفته و خود به نزد ملا شاه رفت و برعكس مرام ايشان ارادت بدو رسانيد؛ به حدى كه گفتند بدخشانى شاه را سحر كرده و به حكم شريعت خونش حلال و قاتلش مستحق اجر جزيل است؛ پس هركس به حجره اش رفت و نظرش بر وى مى افتاد، «اللّه» گفته و روى بر خاك مى نهاد. داراشكوه، پسر شاه جهان، نيز به ملاّ شاه دست ارادت داد. اشعار ملا شاه بسيار و شمارۀ آنها بالغ به پنجاه هزار بوده، لكن اصول بحر و قافيه را چندان رعايت نمى كرده و از اوست:
شود ز يك دل زنده هزار دل زنده *** ز يك چراغ توان صد چراغ روشن كرد
ايضاً
تا مى نكنى ز معرفت شيرين كام *** حاصل نشود كام تو از نقل كلام
حلوا حلوا اگر بگويى صد سال *** از گفتن حلوا نشود شيرين كام
ايضاً
از بستگى خويش اگر واگردى *** بر وارسى خويش مهيّا گردى
383 واگرد به گرد خويش مانند حباب *** تا واگردى ز خويش، دريا گردى
وفات او اخيراً به سال 1069 يا 1070 يا 1072 ه. ق در لاهور واقع گرديد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 161؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4388.
گيلانى اصفهانى، از علماى اماميّۀ اواخر قرن يازدهم هجرى و يا خود اوايل قرن دوازدهم را نيز ديده است. در سال 1085 ه. ق از محقّق سبزوارى و دو سال بعد از آن از سيد ماجد دشتكى اجازه داشته و كتاب تحديق النّظر فى كيفيّة ادراك البصر از اوست و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 376.
ملقّب به «شمس الدين»، معروف به «شمسا» و «ملا شمسا»، حكيم محقّق گيلانى از علماى قرن يازدهم هجرى اماميّه بوده و از تأليفات اوست:
تجريد قوشچى؛ 3. حاشيه بر شرح تجريد قوشچى؛ 4. حاشيۀ معالم؛ 5. حدوث العالم (كه در سال 1045 ه. ق تأليف شد).
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
ملا شيدا --> شيدا مولوى، مهدى
ملا صدرا، محمد بن ابراهيم --> صدرا
ملا ظهورى، نورالدين محمد --> ظهورى
عامرى كلابى، ملقّب به «ملاعب الأسنه»، مكنّى به «ابوبراء»، به نوشتۀ تنقيح المقال، صحابى مجهول الحال مى باشد و بعضى از معاصرين گويند كه عامر مرض استسقا داشت و به واسطۀ لبيد بن ربيعه پاره اى تحف و هدايا تقديم حضور مبارك حضرت رسالت صلى الله عليه و آله نمود، لكن به علت اينكه آن حضرت تحفۀ مشركين را قبول نمى كرده، ردّش نمود و پس از آن قدرى سنگ ريزه از زمين برداشته 384 و از لعاب مباركش بر آنها زده و به لبيد داده و فرمود كه آنها را با آب ساييده و به عامر بدهند؛ پس لبيد متعجّبانه گرفته و موافق دستور مبارك عمل كردند و بهبودى يافت. نگارنده گويد: شايد در بدايت حال مشرك بوده و اخيراً به جهت آن كرامت نبويّه به شرف اسلام مشرّف گرديده است.
منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 2، القسم الاول، ص 119 و 128 و ج 3، الكنى، ص 4 و 70]؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 14.
ملا عشرتى، آقا على --> عشرتى
ملا عصام، ابراهيم بن محمد --> عصام الدين، ابراهيم بن محمد بن عربشاه
ملا على قارى --> قارى، شيخ على بن سلطان محمد
بن شيخ تقى بن محمد، احمدى بياتى نجفى، معروف به «ملا كتاب»، از علماى اماميّۀ قرن سيزدهم مى باشد كه در سال 1267 ه. ق در قيد حيات بوده و از تأليفات اوست
الانوار الغرويّة فى شرح اللّمعة الدّمشقيّة كه تا آخر باب نكاح در ده مجلّد برآمده و از تأليف باب وصاياى آن در هفدهم جمادى الاولى سال مزبور فراغت يافته است و ظاهر بعضى از فضلا آنكه صاحب ترجمه پسرعموى شيخ مهدى ملا كتاب مذكور ذيل است و سال وفاتش به دست نيامده است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 435.
عالم عابد زاهد، فقيه وجيه، فاضل جامع بارع، از افاضل علماى اوايل قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه كراماتى بدو منسوب و بعضى از آنها در دار السّلام علاّمۀ نورى مذكور و خانوادۀ او در نجف اشرف به علم و تقوا مشهور مى باشند. شيخ تقى، عمّ او، نيز از اكابر علماست و تأليفاتى در فقه و اصول به هر دو منسوب دارند و از هيچ كدام اطّلاعى در دست نيست.
منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 63.
طبقه اى است از عرفا كه در سير و سلوك به مقام خلوص رسيده و لذت اخلاص را چشيده اند؛ ازاين رو طاعات و عبادات و حسنات خودشان را پنهانى مى كنند و شرور و سيّئات خودشان را علنى مى نمايند. از ملامت و بدگويى 385 مردمان بى حقيقت پروايى ندارند و مدح و قدح ايشان را يكسان مى انگارند. همواره مشغول عبادت و انجام وظايف دينيّۀ خود مى باشند و چنانچه در محل خود اشاره شده، مؤسّس اين مشرب ملامتيّه، ابراهيم بن يوسف زجاجى است.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 142.
از مشاهير عرفا و حكما و از تلامذۀ آقا محمد بيدآبادى سابق الذكر (متوفى به سال 1197 ه. ق) و ملا اسماعيل خاجويى سابق الذكر (متوفى به سال 1173 ه. ق) بوده و سال وفاتش به دست نيامد و رجوع به بيدآبادى هم نمايند.
منابع: اطلاعات متفرقه.
ملا محسن، محمد بن شاه مرتضى --> فيض كاشانى
بن ملا اسماعيل فسوى، معروف به «ملا مسيحا»، از مشاهير فلاسفه و حكما و از تلامذۀ آقا حسين خوانسارى و داماد وى بوده و از تأليفات اوست:
ملا مسيحا مدتى در شيراز شيخ الاسلام بود. در اواخر عمر خود در حدود نود سالگى به فسا مراجعت كرد و در حدود سال 1130 ه. ق در آنجا وفات يافت و يا خود به نوشتۀ بعضى، وفات او پيش از وفات آقا جمال خوانسارى (متوفى 1121 يا 1125 ه. ق) بوده كه سيد نورالدين جزايرى مكتوبى در تعزيت صاحب ترجمه به آقا جمال نوشته بوده است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
از علماى بزرگ قرن دوازدهم هجرى يزد مى باشد كه در انشا بسى ماهر بود. با اسماعيل ذبيحى سابق الذكر (متوفّى به سال 1160 ه. ق) دوستى داشت و كتاب المواهب السّنيّة (در مدايح عليه) تأليف اوست. اشعار خوب نيز گفته و به «عرفات» تخلّص مى نموده و از اوست: 386
فلك به سينۀ دانا حواله مى سازد *** ز شست حادثه هر ناوكى كه يافت گشاد
نمى نوازد اگر آسمان مرا، شادم *** كه چنگ را ننوازند جز پى فرياد
مرا به تنگدلى روزگار گو بگذر *** كه غنچه را ندهد جز شكفتگى بر باد
ز تيره بختى خود گاه گاه شاد شوم *** كه شمع كشته بود ايمن از طپانچۀ باد
وظيفه اى كه به من مى رسد ز فضل و هنر *** همان كنايۀ خصم است و طعنۀ حسّاد
مضرّتى كه به من از زبان خامه رسيد *** كجا رسيد به شريان ز نشتر فصّاد
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: آيتى، عبدالحسين، تاريخ يزد، ص 310.
ملا مظفر، محمدقاسم --> گنابادى، ملا مظفر بن محمدقاسم بن مظفر
ملا مفرد --> مفرد
ملا مهرعلى، تبريزى خويى --> فدوى
2985 و 2986. ملا ميرزا، محمد بن حسن (... - 1099 ه. ق)
شيروانى الاصل والمولد، اصفهانى المسكن، مشهدى المدفن، از اعاظم علماى اماميّه و افاضل اواخر عهد دولت صفويّه مى باشد كه عالم عامل متبحّر متتبّع متفنّن، جامع معقول و منقول، در فقه و حديث و كلام و حكمت و مناظره و جدل بى بدل، به «ملا ميرزا» و «مدقق شيروانى» معروف، جلالت شأن او در كثرت فطانت و قوت حافظه و دقّت نظر و اصابت رأى و تبحّر وى در جميع علوم متداولۀ عقليّه و نقليّه اشهر از آن است كه محتاج به بيّنه و برهان باشد و در كلمات بعضى از اجلّه به «علاّمه» و «وحيدالعصر» و «فريدالدهر» و «سلطان الحكماء والمتكلّمين» موصوف و ميرزا عبداللّه افندى صاحب رياض العلماء، كه از تلامذۀ وى بوده، او را به عبارت «استادنا العلامه» مذكور داشته و از سه استاد ديگرش، مجلسى و محقّق خوانسارى و محقّق سبزوارى، على الترتيب به «استادنا السناد» و «استادنا المحقّق» و «استادنا الفاضل» تعبير مى نمايد و اين خود ظاهر در ترجيح وى بر ساير اساتيد خود مى باشد.
الصورة
نمونۀ خط ملا ميرزا شيروانى (145)
يك نسخۀ خطى از حاشيۀ ملا ميرزاى شيروانى بر شرح مطالع به خط شريف خودش، كه درسال
1076 ه. ق نوشته شده، در كتابخانۀ شخصى آقاى سيد شهاب الدين نجفى نزيل قم موجود بوده
و اين چند سطر از آخر همان نسخه ثبت دفتر گرديد و صورت خط فوق اين است:
من الغواشى وليكن هذا آخر ما افدناه فى تنقيح هذا الكتاب و تهذيبه حامدين للّه تعالى و
مصلين على رسوله و آله الطيبين الطاهرين. تم بعون اللّه تعالى على يد مؤلفه الفقير ميرزا محمد
بن الحسن الشيروانى والحمد للّه رب العالمين و صلى اللّه على سيدنا محمد و آله اجمعين ليلة
الجمعة الثانية من شهر رجب المرجب من شهور سنة ست و سبعين و الف ببلدة اصفاهان
حماها اللّه عن طوارق الحدثان.
ملا محمد اكمل، والد معظّم آقاى بهبهانى، نيز از جملۀ تلامذۀ ملا ميرزا بود و خودش در اصفهان از آقا حسين خوانسارى درس خوانده و اخيراً به عتبات رفته و مدتى توطّن 387 نمود تا به امر شاه سليمان صفوى باز به اصفهان مراجعت كرده و مشغول انجام وظايف دينيّه گرديد و مصنّفات بسيارى دارد:
اشعارى نيز به ملا ميرزا منسوب دارند كه از آن جمله است:
ياد تو كنم دلم پر از خون گردد *** وين ديدۀ اشك خيز جيحون گردد
هرچند ز ديده اشك حسرت بارم *** در سينه ام آتش غم افزون گردد
وفات ملا ميرزا روز جمعه بيست ونهم رمضان سال 1098 يا 1099 ه. ق در 65 سالگى در اصفهان واقع شد و جنازۀ او پيش از دفن به مشهد مقدّس رضوى نقل و در سرداب
مدرسۀ ميرزا جعفر مدفون گرديد، قدس سره.
ناگفته نماند كه ملا ميرزا، داماد ملا محمدتقى مجلسى اوّل بوده و او را از دختر مجلسى پسرى بود ملا حيدرعلى نام كه خواهرزادۀ مجلسى ثانى و داماد او هم بوده است.
يك حاشيه بر مسالك نوشته و مصباح المتهجّد شيخ طوسى را نيز ملخص كرده و پاره اى ادعيّه و زياراتى بدان افزوده و بعضى اقوال نادره هم بدو منسوب دارند كه مورد طعن و ردّ ديگران است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 252؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 643؛ نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 157.
ملا ميرزاجان، ملا حبيب اللّه باغنوى --> ميرزا جان
ملا نصرالدين --> نصيرالدين، ملا نصرالدين
ملا وارسته، امامقلى بيگ --> وارسته، امامقلى بيگ
ملاى رومى، محمد بن بهاءالدين محمد --> مولوى معنوى
از محقّقين عرفا و مشايخ اواخر قرن ششم هجرى مصر مى باشد و مكاشفات عجيبه بدو منسوب دارند كه هرچه از آينده گفتى، مطابق واقع درآمدى. عمر او بسيار و بنا به ظاهر بعضى از كلمات 389 اهل فن - والعهدة عليهم - از چهارصد سال متجاوز بود. بعضى گويند كه امام شافعى (متوفى به سال 204 ه. ق) را ديده و پشت سر او نماز خوانده است. به نقل شعرانى، شيخ عبدالغفار قوصى قضيه اى مشعر به طول عمر ملئم را از خودش استفسار نمود. گفت كه عمر من الآن در حدود چهارصد سال مى باشد؛ اين است كه اهل مصر زنان خودشان را از رؤيت و خلوت او منع نمى كردند و اين قضيه مورد طعن و انكار يكى از فقها بوده و ملئم نيز بدو گفت: «اى فقيه! به اصلاح نفس خود مشغول باش كه زياده از هفت روز ديگر غم ندارى». اينك آن فقيه بعد از هفت روز درگذشت. اين گونه قضايا بدو منسوب است و سه مرتبه مسمومش كردند، لكن خدا نجاتش داد؛ عاقبت در حدود 600 ه. ق در مصر وفات يافت و در حسينيّۀ آنجا مدفون گرديد و قبرش مزار است.
منابع: شعرانى، عبدالوهاب، لواقح الانوار فى طبقات السادة الاخيار، ج 1، ص 135.
تخلّص شعرى چندى از شعراى فرس مى باشد كه به واسطۀ دسترس نبودن اسامى و مشخّصات و ادوار زندگانى ايشان، به شرح حالشان نپرداخته و فقط شرح اجمالى ملك قمى را مى نگارد. مشارٌاليه مقام ارشاد و عرفان نيز داشت. در سال 987 ه. ق به خطّۀ دكن هندوستان رفته و مشمول مراحم و الطاف برهان نظام شاه گرديد؛ سپس به ابراهيم عادل شاه ثانى انتساب يافته و به سال 1025 ه. ق در همان جا درگذشت و چند مثنوى و ديوان مرتبى داشته و از اوست:
رفتم كه خار از پا كشم، محمل نهان شد از نظر *** يك لحظه غافل گشتم و صد ساله راهم دور شد
يك نسخۀ خطّى ديوان غزليّات او، كه قوافى آن مرتّب به حروف تهجّى بوده و شمارۀ ابياتش در حدود 7100 بيت مى باشد، به شمارۀ 2681 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود و آغاز آن، اين است:
اى ز نامت تاج گوهر بر سر ديوان ما *** از نشانت بى نشانى سرخط عرفان ما
اسم و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4403؛ فهرست كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار، [ج 2، ص 682-684].
390 ملك الادباء، على بن احمد بن يحيى --> مزيدى
طبيب، شيرازى الاصل، تهرانى المسكن، معروف به «ميرزا بابا» و «حاجى آقا بابا» و «حاجى ميرزا بابا»، از اكابر اطبّاى اوايل قرن سيزدهم هجرى مى باشد كه عهد فتحعلى شاه و محمدشاه و ناصرالدين شاه از سلاطين قاجاريه را دريافته و بسيار محترمانه مى زيست. در تشخيص مرض كار بقراط مى كرد؛ در معالجه، دم عيسوى داشت. معالجات جديدۀ طبّ فرنگى را، كه در ايّام اقامت او در تهران تازه شيوع داشته، شديداً انكار مى نمود. جوهريّات و ادويّۀ جديدۀ اروپايى را در معالجه و حفظالصحه اصلاً به كار نمى برد و رسالۀ جوهريّه نامى هم در ردّ جوهريّات فرنگى و عدم جواز استعمال آنها به عربى تأليف داده است و نيز از آثار قلمى و تأليفات اوست:
صاحب ترجمه در آخر عمر خود در حاير شريف حسينى اقامت گزيد و هم در همان ارض اقدس در حدود 1290 ه. ق به رحمت ايزدى نائل گرديد.
منابع: فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار في تراجم اطباء الاعصار والامصار، ص 242؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
ملك افضل، شاهنشاه بن بدر جلالى --> مستنصر باللّٰه
ملك الحكماء، محمد بن طرخان --> فارابى، محمد بن طرخان بن اوزلغ
سيّمين ملوك سلاجقۀ ايرانى و بزرگ ترين ايشان مى باشد كه به سال 465 ه. ق 391 بعد از شهادت پدر با مساعدت و اهتمام وزير شهير، نظام الملك، متمكّن اريكۀ جهانبانى گرديد. هم در اثر تدبير وزير مذكور، عمّ خود، قاوردبيگ را، كه در آن هنگام حكومت كرمان داشته و به صدد معارضه آمده بوده، مغلوب و مقهور نمود. شام و مصر و خوارزم و ماوراءالنهر و بسيارى از اراضى آناطولى را ضبط و قلمرو خود را بسيار توسعه داد. خلفاى عباسيۀ بغداد را تحت نفوذ و اقتدار خود آورد. مقتدى باللّه، بيست وهفتمين ايشان (467-487 ه. ق)، با دختر وى ازدواج نمود.
ملكشاه بسيار مدبّر و جسور و عالم و عادل و عاقل، به آثار خيريّه بسيار مايل بود. به احداث انهار و قناطر و حصار و باروى بلاد بسيار و مدارس و كاروان سراها و ديگر ابنيۀ خيريّه موفق آمد. در سال 480 ه. ق به زيارت بيت اللّه و مدينۀ منوّره مشرّف و
عطاياى بسيارى دربارۀ اهالى آنها مبذول داشت و در اقوال و افعال او نوادرى منقول است. علاوه بر آنها بسيار علم دوست و دربار او مجمع ادبا و علما و ارباب كمال بود.
تشويقات لازمه را دربارۀ ايشان معمول مى داشت.
تاريخ جلالى يا ملكى نيز، كه يكى از تواريخ متداوله و محل توجه ارباب سير بوده و در اكثر تقاويم نيز ثبت مى نمايند، بدو منسوب و ابتداى آن از 471 ه. ق مى باشد؛ چنانچه ملكشاه در همين سال، تاريخى شمسى وضع نمود كه اوّل آن با اوّل حمل، كه اوّل فروردين ماه باستانى است، مطابق و اسامى ماه هاى آن نيز همان اسامى ماه هاى تاريخى باستانى و تاريخ فرسى است (فروردين، ارديبهشت، خرداد...) و به جهت امتياز، ماه هاى اين تاريخ را مقيّد به «جلالى» كرد و تاريخ فرسى را، كه مبدأ آن جلوس يزدجرد بن شهريار، آخرين ملوك عجم (ساسانيان) است و به همين جهت، «تاريخ يزدجردى» نيز گويند، مقيد به «فرسى» نمود و تاريخ باستانى را هم به «باستانى» مقيّد داشته و يا مطلق و بى قيد ذكر نمايند (فروردين جلالى، فروردين فرسى، فروردين باستانى و هكذا)؛ نيز هريك از ماه هاى اين تاريخ را مثل تاريخ فرسى سى روز گيرند كه مجموعاً 360 روز مى شود و براى پنج روز و خرده اى كه اضافۀ سال شمسى بر همين مقدار است، پنج روز در آخر اسفندماه به نام «خمسۀ جلالى» 392 اضافه نمايند و براى آن خرده هم، كه در حدود پنج ساعت و چهل ونه دقيقه و شانزده ثانيه است، تقريباً در هر چهار سال يك روز به نام «كبيسۀ جلالى» بعد از «خمسه» علاوه كنند.
در تاريخ فرسى نيز آن پنج روز را به نام «خمسۀ فرسى» معمولاً در آخر آبان ماه فرسى اضافه كرده و بعد از آن آذرماه را مى نويسند. امّا در تاريخ باستانى آن پنج روز را، چنانچه معمول است، در شمارۀ ايّام ماه ها مستهلك سازند؛ چنانچه هريك از شش ماه اوّلى را 31 روز حساب كند و هريك از پنج ماه غير اسفند را 30 روز، اسفند را نيز 29 روز گيرند و تقريباً در هر چهار سال، يك روز به نام «كبيسۀ باستانى» در آخر اسفند افزوده و آن را نيز 30 روز حساب نمايند.
ناگفته نماند در تاريخ فرس، كسر مذكور شبانه روزى را، كه تقريباً شش ساعت بود، مثل تاريخ جلالى و تاريخ باستانى در هر چهار سال يك روز كبيسه ننمايند، بلكه در مدت 120 سال، آن خرده ها را يك ماه اعتبار نموده و سال صدوبيستم را سيزده ماه حساب مى كردند و اين ماه زائد را در اوّل نوبت بعد از فروردين الحاق نموده و آن را
نيز فروردين ماه مى گفتند و در نوبت دويم بعد از ارديبهشت و در نوبت سيّم بعد از خرداد و بدين طريق تا آخر و نامش را نيز بعد از هر ماهى كه الحاق مى كردند، به اسم آن ماه مى ناميدند. اين مطلب قدرى دامنه دار است. در اينجا به همين مقدار كفايت كرده و بسط زائد را موكول به كتب مربوطه مى دارد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، [ج 6، ص 4403-4404]؛ متفرقه.
ملك الشعراء، ابوالفيض --> فيضى
ملك الشعراء، ابوالمعالى --> مجيرالدين
ملك الشعراء، حكيم زين الدين --> ازرقى هروى
ملك الشعراء، رضاقلى خان --> هدايت
ملك الشعراء، طالب مازندرانى --> طالب مازندرانى
ملك الشعراء، عبدالمؤمن --> شرف الدين شقروه
393 ملك الشعراء، فتحعلى خان كاشانى --> صبا
ملك الشعراء، فضل اللّه --> شرف الدين شقروه
ملك الشعراء، مجدالدين --> همگر
ملك الشعراء، محمد بن عبدالملك --> معزى سمرقندى
ملك الشعراء، محمد بن محمد --> رشيد وطواط
ملك الشعراء، حاج محمدخان --> قدسى
ملك الشعراء، ميرزا محمدعلى --> صائب، ميرزا محمدعلى
ملك الشعراء، محمود --> نظام الدين گنجوى، محمود
مكنّى به «ابوالغارات»، ملقّب به «ملك صالح»، مردى فاضل و شجاع و سخى و دلاور
1) . به ضمّ راء و تشديد و كسر ثانى. (مؤلف)
و دوستدار اهل ادب و هنر و شاعر ماهر بود. در نوزدهم ربيع الاول 549 ه. ق در حدود 54 سالگى در قاهرۀ مصر به وزارت فائز، سيزدهمين خليفۀ فاطميّون مصر، نائل آمد. با كمال استقلال در انجام مهمّات كشورى مساعى جميله به كار مى برد تا بعد از وفات فائز، كه نوبت خلافت به چهاردهمين ايشان، عاضد سابق الذكر رسيد، باز با كمال عزّت در مسند وزارت مستقر بود و دختر خود را به حبالۀ عاضد درآورد و تمامى امور كشورى را متصرف و عاضد نيز در تحت نفوذ و اقتدار وى بود تا آنكه جمعى از لشكريان، كه به «اولادالرّاعى» موسوم بودند، حسب الامر عاضد در قصر خلافت مخفى شدند و در موقع عبور ملك صالح على الغفله بر سرش ريخته و جراحات بسيارى بر وى زدند؛ پس كسان ملك صالح مطّلع شده و ايشان را كشتند و او را با بدن مجروح به خانه اش بردند و در همان روز، كه نوزدهم رمضان 556 ه. ق بوده، درگذشت و چنانچه اشاره شد، در شاعرى 394 نيز مهارتى بسزا داشت و شعر خوب مى گفت و يك ديوان شعر دو مجلّدى هم دارد و از اوست:
مشيبك قد نضا صبغ الشباب *** و حلّ الباز فى وكر الغراب
تنام و مقلة الحدثان يقظىٰ *** و ما ناب النوائب عنك ناب
و كيف بقاء عمرك و هو كنز *** و قد انفقت منه بلا حساب
از كتاب نسمة السّحر نقل است كه ملك صالح در تشيّع مقالات بسيارى دارد؛ با مخالفين مذهب مناظره ها كرده و مذهب اماميّه را اظهار نموده است و كتاب الاعتماد فى الرّدّ على اهل العناد نيز از او و نيز از اشعار اوست: ملك صالح
بحب عليّ ارتقى منكب العلى *** و اسحب ذيلى فوق هام السحائب
امامي الذى لما تلفظت باسمه *** غلبت به من كان بالكثر غالبى
ايضاً
يا أُمّةً سلكتْ ضلالا بيّنا *** حتى استوى اقرارها و جحودها
قلتم ألا ان المعاصى لم تكن *** الا بتقدير الاله وجودها
لو صح ذا كان الاله بزعمكم *** منع الشريعة ان تقام حدودها
حاشا و كلّا ان يكون الهنا *** ينهى عن الفحشاء ثم يريدها
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 172؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 259.
ملك ضليل، جندح يا سليمان بن حجر --> امرؤالقيس
ملك العرب، صدقه --> سيف الدوله، صدقه
ملك العلماء، ابوبكر بن مسعود --> علاءالدين، ابوبكر بن مسعود بن احمد
ملك العلماء، شهاب الدين بن شمس الدين --> شهاب الدين، بن شمس الدين بن عمر
ملك قمى --> ملك
شيرازى، مقيم بمباى و ملقّب به «ملك الكتّاب»، از معاصرين بوده و مؤلف كتاب آثار الاحزان كه رياض البكا نيز گويند و كتاب حزن المتقين و كتاب سرور المؤمنين مى باشد و شرحى ديگر به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 6 و ج 6، ص 398.
395 ملك الكلام، خواجه كمال الدين --> بندار رازى
ملك الكلام، ميرزا محمدعلى تبريزى --> صائب، ميرزا محمدعلى
يا محمد بن طاهر، صديقى هندى فتنى،(1)ملقّب به «جمال الدين» و «ملك المحدثين»، از افاضل اواخر قرن دهم هجرت مى باشد كه در كودكى بعد از حفظ قرآن تا پانزده سال ديگر جدّى وافى در تحصيل علم به كار برد. در فنون بسيارى به تمامى علماى گجرات تقدّم يافت. اموال بسيار موروثى خود را نيز به محصّلين و طلاّب انفاق كرد و از تأليفات اوست:
1) . فتنى: منسوب به بلدۀ فتن نامى است از بلاد گجرات هند. (مؤلف)
وى به سال 981 يا 986 ه. ق در 73 يا 76 سالگى به جهت سوء قصدى كه دربارۀ رافضى ها تصميم داده بوده، مقتول گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2، ص 1599 و ج 6، ص 255]؛ عيدروس، عبدالقادر بن شيخ، النور السافر عن اخبار القرن العاشر، ص 361؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1670.
بن ميرزا هدايت اللّه خان بن لسان الملك ميرزا محمدتقى، كاشانى تهرانى سابق الذكر، از مورّخين مشهور عصر حاضر ما بوده و از تأليفات اوست:
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
396 2995. ملك النحاة، حسن بن صافى (... - 569 ه. ق)
بن عبداللّه بن نزار، بغدادى، مكنّى به «ابونزار»، معروف به «ملك النحاة»، از مبرّزين علماى نحو و اديبى است فصيح بليغ ذكى شاعر ماهر، در عصر خود به تمامى نحويين مقدّم، فضل و كمالات او پيش همه كس مسلّم. وى براى تحصيل علم مسافرت ها كرد. نحو را از فصيحى سابق الذكر فراگرفت. از كثرت عجب و غرورى كه داشته، سيبويه را يكى از رعايا و خانه نشين هاى خود حساب مى كرد. ابن جنى نحوى را غاشيه بردار خود مى پنداشت، بلكه لقب مذكور (ملك النحاة) در اثر غرور از خودش بوده است. هركسى كه بدين لقب خطابش ننمودى، مورد عتابش بودى و طرايفى در
باب عجب و غرور وى منقول است. گويند كه همواره علما را استخفاف كردى و دربارۀ هريك از ايشان گفتى كه يكى از سگ هاست تا آنكه شخصى بدو گفت كه در اين صورت تو ملك النحاة نبوده و ملك الكلاب هستى؛ پس بسيار در غضب شد و گفت: «اين گستاخ و فضول را از مجلس بيرونش كنيد». در نحو و صرف و فقه و اصول و كلام مصنّفات بسيارى دارد:
صاحب ترجمه به سال 568 يا 569 ه. ق در حوالى هشتاد سالگى در دمشق درگذشت.
بعد از وفات او در خوابش ديده و از جريانات عالم قبر و برزخش استفسار نمودند.
گفت: اين قصيده را خواندم:
يا هذه اَقصِرى عن العَذَلِ *** فَلَيسَ فى الحقّ و يك من قِبَلِ
يا ربّ ها قد اتيتُ معترِفا *** بما جنته يداىَ مَنْ زلل
ملأَن كفٍّ بكلٍّ مأٰثِمَةٍ *** صفرَ يدٍ من محاسن العمل
فكيف اخشىٰ ناراً مُسَعَّرَةً *** و انت يا ربُّ فى القيامة لي
397 به خدا قسم كه بعد از آن اصلاً صوت خفى جهنم را احساس نكردم.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 279]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 9، ص 50، ش 281]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 248؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 221؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 146؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 8، ص 122.
از اكابر علماى اخلاقى و عرفانى تبريز عصر حاضر ما مى باشد كه به جهت انتساب به خانوادۀ ملك التجار تبريزى، به «ملكى» معروف، در اخلاق فاضله طاق، با كمالات صورى و معنوى آراسته، از رذايل و ذمايم اخلاق پيراسته و سال ها در نجف اشرف به
الصورة
ميرزا جواد ملكى تبريزى (146)
مصاحبت جمال السالكين ملا حسينقلى همدانى به تهذيب نفس پرداخت. در حدود سال 1320 ه. ق باز به تبريز مراجعت كرد. سال ها در خانۀ وى مجلس تذكير و موعظه منعقد بود. با مواعظ دلنشين خود به تهذيب اخلاق مردم اشتغال مى ورزيد. اخيراً در قم مجاورت كرده و در همان ايّام كتابى در اسرار الصّلوة تأليف داده كه در رشتۀ خود بى نظير و در سال 1338 ه. ق به طبع رسيده است. وى به سال 1344 ه. ق در همان ارض اقدس به رحمت ايزدى نائل گرديد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 47؛ اطلاعات متفرقه.
اديب نحوى كاتب، رومى الاصل، موصلى الاقامه، امين الدين اللّقب، ابوالدرالكنيه، ملكى الشّهره، از مشاهير ادبا و خطّاطين اوايل قرن هفتم هجرى مى باشد كه به جهت انتساب به ملكشاه، به «ملكى» معروف و خط او در نهايت جودت بود. در اواخر عمر او كسى قدرت نوشتن شبيه آن 398 را هم نداشت. به جهت آموختن اصول خط از بلاد بعيده حاضر مجلس وى مى شدند. كتاب هاى بسيارى با خط وى مى باشد و صحاح جوهرى را چندين مرتبه نوشته و هر يك نسخه اش را به بهاى صد طلاى هيجده نخودى مى فروخت و در سال 618 ه. ق در موصل درگذشت. مخفى نماند كه ياقوت ملكى غير از ياقوت حموى و ياقوت مستعصمى و ياقوت مهذّب الدين است كه اوّلى به عنوان حموى، ياقوت بن عبداللّٰه و دوّيمى هم به عنوان مستعصمى مذكور شده و سيّمى نيز به عنوان مهذب الدين، ياقوت بن عبداللّٰه خواهد آمد.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 311؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 346؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4786.
5 2998. ملول، شيخ شرف الدين (قرن 12 ه. ق)
از شعراى شاهزادگان هندوستان مى باشد كه درويش مسلك بود و در اواخر قرن دوازدهم هجرى مى زيست. ديوانى مرتّب و منظومه اى به نام هفت ميخانه داشته و از اوست:
سر سير هند زلف بت سحرساز دارى *** به خدا سپردم اى دل! سفر دراز دارى
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4405.
ملولى، سيد اسداللّه --> مرعشى، سيد اسداللّه
مصطلح رجال است.
غزنوى، از مشاهير شعراى فرس و استاد حكيم سنايى بود. در بدايت حال به «عثمانى» تخلّص مى كرده و در خدمت سلطان ابراهيم غزنوى به سر مى برد. بعد از وفات او به هندوستان رفته و باز با بهرام شاه به غزنه برگشت. به سال 434 ه. ق در آنجا درگذشته و از اوست:
يك روز دامن تو بگيرم كه چند شب *** در دورى تو اشك به دامن گرفته ام
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4435.
بن شمس العلما سيد ابراهيم بن ممتازالعلما سيّد محمدتقى مذكور ذيل، نقوى موسوى نصيرآبادى لكهنويى، مكنّى به «ابوالحسن»، ملقّب به «ممتازالعلما»، از اكابر علماى اماميّۀ عصر حاضر هند مى باشد كه نخست مقدمات را از اساتيد ولايت خود خواند؛ پس در حوزۀ علماى هند به تحصيل معقول و منقول 6 پرداخت تا در سال 1327 ه. ق به مرام ادامۀ تحصيلات علميّه به عتبات عرش درجات رفته و در حوزۀ درس سيد محمدكاظم يزدى و ملا محمدكاظم خراسانى و شيخ زين العابدين مازندرانى و شيخ ضياءالدين عراقى و ديگر اكابر وقت حاضر شد. بعد از تكميل
مراتب علميّه در سال 1332 ه. ق در موقع جنگ عمومى به موطن خود، لكهنو، برگشته و به تدريس و موعظه اشتغال يافت تا در يازدهم ذى حجۀ 1355 ه. ق در همان جا به رحمت ايزدى نائل گرديد و از تأليفات اوست:
ناگفته نماند با اينكه نامش «سيد على» مى باشد، با كنيه اش، «سيد ابوالحسن»، مشهور است.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 6، ص 283.
بن حسين بن دلدارعلى، از بزرگ ترين علماى اماميّۀ اواخر قرن سيزدهم هجرى هند مى باشد كه فقيه اصولى، مجتهد اديب، نحوى مفسّر، حكيم متكلّم، جامع تمامى فنون عقليّه و نقليّه بود. علوم متداوله را نزد والد معظّم خود تحصيل كرده و در حداثت سن فراغت يافت. از او و صاحب جواهر اجازۀ روايت داشته و كتابخانۀ او از بزرگ ترين و مهم ترين كتابخانه هاى هند به شمار مى رفت. كتاب هاى نادرالوجود و كتاب هاى خطّى قرن سيّم و چهارم هجرت در آن بسيار و يك نسخه از صحيفۀ سجّاديّه نيز به خط شهيد اوّل در آنجا موجود و تأليفات بسيارى دارد:
وى در چهاردهم رمضان 1289 ه. ق در 78 سالگى در شهر لكهنوى هند وفات يافت.
در حسينيّۀ خود مدفون شد. پسرش، سيد محمدابراهيم 7 شمس العلما، بر جنازه اش
نماز خواند و سيد محمد عباس شوشترى در تاريخ وفاتش گويد:
مولى بوفاته التقى كالميت *** والعلم سراجه بغير الزيت
يا آل محمد تقى صبرا *** قد ايتمكم فقيه اهل البيت
منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة فى تراجم مشاهير مجتهدى الشيعة، ج 1، ص 67.
از اكابر عرفا و بزرگان مشايخ اواخر قرن سيّم هجرى عراق مى باشد كه در علم و حلم و زهد و تقوا و فنون طريقت طاق و شهرۀ آفاق و اكمل خلفاى جنيد بغدادى بوده و مى گفته است كه بيست (يا سى) سال است دل خودم را گم كرده و نخواسته ام به من بازدهند و گويا مرادش اين بوده كه اصلاً اراده و قصدى به بودن يا نبودن چيزى نداشته و همه چيز موكول به اراده و مشيّت حق است. وفات او به سال 297 يا 298 ه. ق واقع شد و بنابر دوّيمى، هريك از دو جملۀ «پير مولى» و «محبوب علم زنده دل» مادّۀ تاريخ وفات او بوده و ظاهر، آن است كه لفظ «ممشاد» نام اصلى اوست، والاّ نام ديگرى از وى به نظر نيامد و شايد مخفّف «محمدشاد» باشد.
منابع: لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 2؛ شعرانى، عبدالوهاب، لواقح الأنوار فى طبقات السادة الاخيار، ج 1، ص 87.
لقب رجالى جعفر بن موسى و يا پسرش، محمد بن جعفر، است.
سليكى منازى، مكنّى به «ابونصر»، كاتب فاضل، شاعر ماهر منشى، از اعيان فضلا و اكابر شعراى قرن پنجم هجرت مى باشد كه كتاب هاى بسيارى اندوخته و همۀ آنها را وقف جامع آمد و جامع ميافارقين نمود. در معرّه با ابوالعلا ملاقات كرد. ابوالعلا از حال خود شكايت نموده و گفت: «من از مردم كناره كشيده ام و بازهم مرا آزار مى دهند». منازى گفت: «مردم را با تو چه كار كه دنيا را بديشان داده اى». گفت: «نه دنيا، بلكه آخرت را نيز بديشان واگذاشته ام» و اين جمله را تكرار مى نمود و متألّم مى گشت و از اشعار منازى است:
ولى غلام طال فى دقة *** كخط اقليدس لا عرض له
و قد تناهى عقله خفة *** فصار كالنقطة لا جزء له
ابن خلّكان گويد: ديوان منازى عزيزالوجود و ناياب بوده، لكن بعضى از قطعات آن در 8 دست مردم پيدا مى شود. وفات منازى به سال 437 ه. ق واقع شد و نسبت آن به منازجرد مى باشد كه شهرى است مابين منبج و حلب در نزديكى حصن زياد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 765؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 47.
حدادى مناوى قاهرى شافعى، ملقّب به «زين الدين» و «عبدالرؤف»، از متأخّرين علماى عامّۀ اوايل قرن يازدهم هجرى مى باشد كه محدّث اديب فاضل، از اكابر محدّثين و ادبا، اغلب علوم متداوله را جامع و بسيار صابر و قانع بود. در تمامى روز و شب يك مرتبه صرف غذا مى نمود. از همۀ مردمان انقطاع جسته و عزّت را در عزلت يافته و به تأليف و تصنيف مى پرداخت؛ با اين همه، بازهم مورد طعن و حسد بى حقيقتان مهمل و تنبل گرديده بود تا آنكه پنهانى مسمومش كردند و در نتيجۀ معالجه و كثرت دوا اعضا و اطراف بدنش ناقص گرديد تا به سال 1031 يا 1035 ه. ق در قاهره وفات يافت و در جامع ازهر به جنازه اش نماز خواندند. ولادتش در سال 952 ه. ق بوده و از تأليفات اوست:
نسبت مناوى به شهر منية الحصيب از بلاد مصر است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 248؛
رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 7، ص 21؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1798.
منبجى، اسلم بن مهوز --> ابوالغوث، اسلم بن مهوز
9 3005. منتجب، سالم بن احمد (... - 611 ه. ق)
بن سالم بن ابى الصقر، معروف به «منتجب»، بغدادى، نحوى عروضى، داراى اخلاق حسنه و محبوب مردم و از اساتيد ياقوت حموى صاحب معجم الادباء بود. ارجوزه اى در نحو و كتابى در صناعت شعر و كتابى در عروض و كتابى در قوافى تأليف داده و به سال 611 ه. ق درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 308.
منتجب الدين، اسعد بن محمود --> ابوالفتوح، اسعد بن محمود بن خلف
3006 و 3007. منتجب الدين، على بن ابى القاسم عبيداللّه (... - 585 ه. ق)
بن ابى محمد حسن ملقّب به «حسكا» و «حسنكا» بن محمد بن حسن بن حسين بن حسن بن حسين بن على بن حسين بن موسى بن بابويه قمى، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «شيخ منتجب الدين»، از اكابر علما و فحول و مشايخ محدثين اماميّه مى باشد كه عالم فاضل، محدّث حافظ ثقه كامل صدوق جليل القدر و رفيع المنزله، از احفاد شيخ حسين، برادر شيخ صدوق، از معاصرين ابن ادريس حلّى و ابن شهرآشوب مازندرانى و نظاير ايشان؛ بالخصوص در علم حديث از هر جهت سماعاً و جمعاً و حفظاً و ضبطاً مبرّز. كثيرالمشايخ والروايه بود. شيخ ابوالفتوح رازى، سيد مرتضى رازى، سيد فضل اللّه راوندى و والد خود، شيخ ابوالقاسم عبيداللّه و سيد ذوالفقارين محمد حسينى مروزى و نظاير ايشان از جملۀ مشايخ روايت وى بوده وعدۀ مشايخ او از صد متجاوز است و به واسطۀ سيد ذوالفقار مذكور از شيخ طوسى و سيد مرتضى علم الهدى روايت كرده و به واسطۀ پدر خود نيز از اجداد خود تا از جدّ عالى خود، صدوق اوّل على بن حسين موسى بن بابويه قمى، روايت مى نمايد كه روايت از شش پدر مى باشد.
در نخبة المقال هم در رديف اشخاص مسمّى به «على»، اشاره به معاصر ابن ادريس حلّى بودن صاحب ترجمه و روايت كردن او به واسطۀ سيّد ذوالفقار از سيّد مرتضى و هم روايت كردن او از پدر ششمين خود، صدوق اوّل و ملقّب به «منتجب» و مؤلف فهرست بودن او، كه ذيلاً مذكور است، اشاره كرده و گويد:
وابن عبيداللّه ذوالفهرست قد *** روى عن الصدوق جدّاً بعد جدّ
منتجب معاصر الحلّي *** عن ذى الفقار عن اخي الرضي
10 رافعى عبدالكريم قزوينى شافعى از تلامذۀ شيخ منتجب الدين بود. در كتاب تدوين نام خود، كه در شرح حال علماى قزوين است، بسيارش ستوده و گويد: تطويل كلام در شرح حال وى محض ايفاى حق استادى اوست كه از تعليقات و مكتوبات او استفاده هاى بسيارى كرده ام. خواجه نصير طوسى نيز به واسطۀ شيخ برهان الدين محمد بن محمد بن على همدانى قزوينى از شيخ منتجب الدين روايت مى كند و از تأليفات اوست:
وفات شيخ منتجب الدين به سال 585 ه. ق در 81 سالگى واقع شد. از كتاب اربعين مذكور از ابراهيم بن مهران نقل است كه در همسايگى ما در كوفه مردى وجود داشت كه در سودا خوش معامله بود. هرگاه شخصى علوى براى خريد چيزى نزد او مى رفت، فوراً آن را مى داد و قيمت آن را اگر داشت، مى گرفت، والاّ به غلامش مى گفت كه آن را به حساب حضرت على بن ابى طالب عليه السلام بنويس. بدين منوال مى بود تا آنكه آن مرد معسر شد. در خانه نشسته و در دفتر حساب نگاه مى كرد و براى مطالبه حق خود پيش بدهكاران مى فرستاد. هركدام از ايشان كه مرده بود يا چيزى نداشته،
خطّى به نام و به حساب او مى كشيد تا آنكه روزى به در خانۀ خود نشسته و باز به دفتر مراجعه مى كرد كه مردى ناصبى عبوراً به طريق استهزاء بدو گفت: «بدهكار بزرگ تو، على بن ابى طالب چه كرد؟» آن مرد اندوهگين شده و به خانه رفت. همان شب در خواب حضرت رسول صلى الله عليه و آله را ديد كه حسنين عليهما السلام نيز در پيش روى آن حضرت راه مى روند. آن حضرت فرمود كه كجاست پدر شما؟ اميرالمؤمنين عليه السلام، كه پشت آن حضرت بود، عرض كرد كه يا رسول اللّه! اينك حاضر 11 هستم. فرمود: «چرا حق اين مرد را نمى دهى؟» گفت: «اين حق اوست در دنيا كه آورده ام»؛ پس كيسه اى از پشم سفيد بدان مرد داد و رسول خدا عليه السلام فرمود كه آن را بگير و هركس از فرزندان من چيزى از تو بخواهد، ردّش نكن و ديگر بعد از اين، فقر و فاقه براى تو نيست. آن مرد گويد: از خواب بيدار شدم. آن كيسه در دستم بود. زن خود را گفتم: «بيدارى يا در خواب؟» گفت: «بيدارم». گفتم: «چراغ را روشن كن». چون نظر كردم، هزار دينار (طلاى هيجده نخودى) در آن كيسه بود. دفتر حساب را خواستم. معلوم شد آنچه به حساب على بن ابى طالب عليه السلام نوشته ام، بى كم وزياد هزار طلا بوده و بس. آن زن گفت:
«اى مرد! از خدا بترس و مبادا فقر و پريشانى وادارت كند كه بعضى از تجّار را فريب داده و مالش را گرفته باشى». آن مرد گفت: «نه واللّه. قضيه چنين است».
مخفى نماند كه شيخ حسن، جدّ شيخ منتجب الدين، كه كنيه اش «ابومحمد»، لقبش «شمس الاسلام»، شهرتش «حسكا» يا «حسنكا» بوده، نيز از اكابر فقهاى وقت خود، تمامى مصنّفات شيخ طوسى (متوفى به سال 460 ه. ق) و قاضى ابن البراج (متوفى به سال 481 ه. ق) و سلاّر بن عبدالعزيز ديلمى (متوفى به سال 463 ه. ق) را از خود ايشان خوانده و هم از ايشان اجازه داشته است و عمادالدين طبرى محمد بن على بن محمد از علماى اواسط قرن ششم هجرت نيز در كتاب بشارة المصطفى از وى روايت مى كند.
كتاب الاعمال الصّالحة و سير الانبياء والائمّة عليهم السلام و كتاب العبادات از تأليفات حسكا بوده و سال وفاتش به دست نيامد، لكن از قراين مذكوره مكشوف مى گردد كه از رجال اواخر قرن پنجم بوده و يا خود اوايل قرن ششم را نيز ديده است.
اما لفظ «حسكا» يا «حسنكا» مخفّف «حسن كيا» است و «كيا» در زبان فارسى، خصوصاً در اصطلاح مردم دارالمرز مازندران، كلمۀ تعظيم و مدح و احترام است و به معنى جناب و حضرت و رئيس و مانند آنها استعمال نمايند.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 194، ش 583]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 3، ص 267، ش 998]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 248؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 389؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 465.
بن سالم بن ابى الصقر، تميمى بغدادى، مكنّى به «ابوالمرجى»، معروف به «منتخب»، اديب نحوى عروضى و بالخصوص 12 در عروض وحيد عصر خود و در علوم عربيّه استاد ياقوت حموى سابق الذكر بود و از آثار قلمى اوست:
وى به سال 611 ه. ق درگذشت. مخفى نماند كه حرف چهارم لفظ «منتجب» را در معجم الادباء با حرف خاء و در «روضات» با جيم نوشته اند؛ چنانچه مذكور شد.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 11، ص 178.
منتخب الدين، اسعد --> ابوالفتوح، اسعد بن محمود بن خلف
همان منتجب الدين اسعد فوق است كه در قاموس الاعلام حرف جيم آن را تبديل به خاء داده است.
مصطلح رجال است.
همدانى كوفى، ابوالجراح الكنيه، منتوف الشّهره، از خواص ابوجعفر منصور دوانقى بوده كه از شعبى روايت نموده و هيثم بن عدى طائى هم از او روايت مى نمايد. در سال 158 ه. ق درگذشت و ازآن رو كه موى لحيه و ريش خود را با دست برمى كنده، با همين وصف (منتوف) شهرت يافته كه شخص ريش كنده را گويند.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 358؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 10، ص 14.
مصطلح علم رجال است و رجوع بدانجا نمايند.
3010-3012. منجّم نديم، على بن يحيى بن ابى منصور (... - 275 ه. ق)
مكنّى به «ابوالحسن»، شاعر مورّخ منجّم، از مشاهير اهل نجوم و در نزد متوكّل، دهمين خليفۀ عباسى (232-247 ه. ق) و خلفاى بعد از او مقرّب و از خواص ندماى ايشان بود و به همين جهت، به «منجم نديم» شهرت داشته است. بسيار علم دوست، خانۀ او مرجع فضلا و پيوسته منشأ خير و صلاح ايشان، در صنعت سرود و غنا ماهر و راوى اشعار و وقايع عرب و از تلامذۀ اسحاق موصلى بود. شعر خوب هم مى گفته و از آثار قلمى او مى باشد:
در سال 275 ه. ق 13 در سامره درگذشت.
شرح حال پسرش، هارون بن على، نيز در باب كنى به عنوان ابن ابى منصور، هارون بن على خواهد آمد.
پسر ديگرش، يحيى بن على بن يحيى بن ابى منصور معروف به «ابن المنجم» و مكنّى به «ابواحمد»، نيز از افاضل عصر خود، از منجّمين و اهل فنّ هيئت و فلك، نديم مكتفى باللّه، هفدهمين خليفۀ عباسى (289-295 ه. ق) و بسيار مقرّب، معتزلى المذهب و از جملۀ متكلّمين بوده و با جمعى از ايشان نزد مكتفى حاضر مى شدند. تأليفات بسيارى بدو منسوب و از آن جمله است كتاب الباهر (در اخبار شعراى مخضرمين دولتين امويّه وعبّاسيّه) كه به اتمام آن موفق نشد و پسرش، ابوالحسن احمد بن يحيى، به پايانش رسانيد. يحيى شب دوشنبه سيزدهم ربيع الاول 300 ه. ق در 59 سالگى درگذشت و پسر مذكورش نيز اديب شاعر منجّم فقيه متكلّم و در كلام و فنون ادبيّه از رؤساى وقت خود بوده و در ذى حجۀ سال 327 ه. ق در 65 يا هفتاد و چند سالگى درگذشته و از آثار قلمى اوست:
در فقه به مذهب ابوجعفر طبرى مى رفته است.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 15، ص 144؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 391 و ج 2، ص 378.
بن عبداللّه يقظان، ايدجى خوزى، معروف به «غالب خوزستانى» يا «غالب خوزى»، چنانچه در مجمع الفصحاء است و در رياض العارفين نام و نسب او را بدين روش نوشته است: عبداللّه بن ابى عبداللّه منجى ثانى بن ابى حفص منجى ماضى بن عبداللّه يقظان ايدجى؛ به هرحال، وى به وفور كمالات موصوف، از فضلاى متقدّمين و صاحب مصنّفات بسيارى بوده كه از آن جمله است طراز الذّهب (در فضايل و مناقب ائمّۀ اثناعشر و اثبات حقّانيت ايشان با براهين قاطعه). با محيى الدين عربى (متوفى به سال 634 ه. ق) معاصر و معاشر بوده و سال وفاتش به دست نيامد و از اشعار اوست:
بى تو نفسى قرار و آرامم نيست *** بى نام تو ذات و صفت و نامم نيست
14 بى چاشنى تو در جهان كامم نيست *** بى روى تو صبح و موى تو شامم نيست
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 332؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 384.
لقب رجالى عمرو بن على و يا عمرو بوعلى بوده و موكول بدان علم شريف است.
بن عبداللّه بن سلامة بن سعد منذرى، شامى الاصل، مصرى المولد والمدفن، زكى الدين اللّقب، شافعى المذهب، ابومحمدالكنيه، از اكابر اواسط قرن هفتم هجرت مى باشد كه در فقه و تمامى علوم عربيّه و قرائات قرآنيّه وحيد عصر و شيخ الاسلام وقت خود، در تمامى فنون علم حديث بى نظير، در معرفت احكام و معانى و غرايب و مشكلات آن متبحّر و به «حافظ كبير» موصوف بود. از ابوالقاسم عبدالرحمان بن محمد قرشى تفقّه نموده و از مشايخ مكّه و دمشق و اسكندريّه و ديگر اكابر وقت استماع حديث كرده و از تأليفات اوست:
وى به سال 656 ه. ق در 76 سالگى درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 586]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1801.
بن جعفر يا ابى جعفر، هروى، مكنّى به «ابوالفضل»، از ادباى اوايل قرن چهارم هجرت مى باشد كه نحوى لغوى و از تلامذۀ ثعلب و مبرّد بوده و در تهذيب اللّغة ازهرى از وى بسيار نقل مى كند و از تأليفات اوست:
وى در رجب سال 329 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 35]؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 99؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 67، س 13.
الصورة
عاملى، ملقّب به «زين الدين»، معروف به «منشار»، از افاضل علماى قرن دهم هجرت
نمونۀ خط شيخ على منشار (147)
قطعه مزبور آخر يك نسخه از بيان شهيد اول مى باشد كه به خط منشار بوده است.
مى باشد كه پدرزن شيخ بهائى (متوفى به سال 1031 ه. ق) و از تلامذۀ محقّق كركى (متوفى به سال 940 ه. ق) بوده 15 است. كتاب هاى بسيارى از هند آورده و در ايران بعد از وفات استاد مذكورش طرف توجه و عنايات ملوكانۀ شاه طهماسب صفوى (930-984 ه. ق) گرديد و در اصفهان به منصب شيخ الاسلامى مفتخر شد. همين منصب بعد از وفات او به دامادش، شيخ بهائى، انتقال يافت و سبب آمدن شيخ حسين عاملى، پدر شيخ بهائى، به بلاد عجم و تقرّب بى نهايت او در دربار شاه ايران نيز همين شيخ على منشار بوده است.
مخفى نماند دخترش نيز، كه زن شيخ بهائى بوده، كثيرالفضل، وافرالعلم، فقيهۀ محدّثه و از تلامذۀ پدرش بود. در فقه و حديث و غيره تدريس مى كرد و چهار هزار كتاب از پدرش ارثاً بدو اختصاص يافته و بعد از وفات شيخ بهائى در قيد حيات بوده است و سال وفات منشار به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 404؛ افندى، عبداللّٰه، رياض العلماء، خاتمۀ قسم اول.
16 * منشد، سليمان بن سفيان
مصطلح علم رجال است.
موكول به علم شريف رجال مى باشد.
منشى، نصراللّه بن ابى الكرم --> ابن الاثير جزرى، ابوالفتح نصراللّٰه
3017 و 3018. منصف، محمداسماعيل بن شمسا (قرن 11 ه. ق)
از شعراى قرن يازدهم هجرى شيراز و مردى بوده درويش مسلك كه مدتى به هند رفته و اخيراً باز به ايران برگشت و به جهت كثرت اقامت او در تهران، به «تهرانى» شهرت يافت و از اوست:
با زشتى عمل چه كند كس بهشت را *** ماتم سراست خانۀ آيينه زشت را
ايضاً
پير گشتيم و همان سرگرم راه غفلتيم *** عمر ما چون آسيا در قطع يك منزل گذشت
سال وفاتش به دست نيامد.
مخفى نماند كه شريفا، پسر ديگر شمسا، نيز شاعرى بوده خوش طبع، در اشعار خود به «كاشف» تخلّص مى كرد. مدتى هم متصدى قضاوت طرشت، از ديهات بزرگ رى بوده، در نظم و نثر نيز مهارتى بسزا داشته و از تأليفات و آثار قلمى اوست:
از اشعار اوست:
بايد چو سحاب دُر بريزى *** غربال نه اى كه خاك بيزى
عمرى است كه انجمن فسرده است *** مى در تن شيشه خون مرده است
سال وفات شريفا به دست نيامد.
منابع: نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 251.
دوّيمين خليفۀ عباسى و نام اصلى او مابين «عبداللّه» و «عبيداللّه» و «منصور» بين ارباب سير محل خلاف و نظر است؛ به هرحال، پسر محمد بن على بن عبداللّه بن عباس بن عبدالمطلب، كنيه اش «ابوجعفر»، لقبش «منصور» و «ابوالدوانيق» و «دوانقى» يا «دوانيقى» مى باشد. در سال 136 ه. ق بعد از وفات برادرش، سفاح سابق الذكر، به خلافت او بيعت شد. هاشميّه را مقرّ خلافت نمود. به دستيارى ابومسلم خراسانى، اوّلين مؤسّس دولت عبّاسيّه، عمّ خود، عبداللّه را كه در شامات 17 اعلان خلافت داده بوده، كشت و در دوّيمين سال خلافت خود ابومسلم را نيز از خوف نفوذ و اقتدارى كه داشته، به قتل رسانيد. در سال 145 ه. ق بغداد را، كه از طرف ابوحنيفه موسوم به «مدينة السلام» بوده، مقرّ خلافت نموده و با رومى ها محاربه ها كرد. بلاد بسيارى از جهات سمت غربى آناطولى مسخّر نموده و در سمت ماوراءالنهر نيز به پاره اى فتوحات موفق گرديد.
در ترقيات لازمۀ علوم و فنون دايره و حمايت و تشويقات اهل علم و هنر فروگذارى نداشت و به نوشتۀ بعضى از ارباب سير - والعهدة عليه - تدوين فقه و تفسير و حديث هم در زمان او شروع شد و تا آن وقت سينه به سينه و از حفظ خاطر نقل و روايت مى كردند. خندق اطراف شهر كوفه نيز از آثار او مى باشد كه از تمامى اهالى آن شهر به حكم سرشمارى يك دانق نقره گرفته و صرف آن خندق نمود و همانا لقب «ابوالدوانيق» يا «دوانقى» يا «دوانيقى» او نيز از همين راه بوده است كه «دوانق» يا «دوانيق» جمع «دانق» است و «دانق» (به فتح و كسرنون) هم يك ششم درهم و دينار را گفته و در جمع مفتوح «دوانيق» و مكسور «دوانق» گويند. به نوشتۀ بعضى ديگر، اين لقب به جهت كثرت خساست او بوده كه يك دانق را نيز از فقرا مضايقه مى كرد و يا در مقام محاسبه يك دانق را اهميت مى داد. به شرحى كه در محل خود نگارش يافته، با علوى ها و بعضى طرفداران بنى اميّه در سر معارضه بود. چندين مرتبه حضرت امام جعفر صادق عليه السلام را از مدينه به عراق آورد و عاقبت مسمومش گردانيد.
منصور به سال 158 ه. ق در مكّۀ معظّمه در اثناى مسافرت حج در 63 سالگى درگذشت و پسرش، مهدى، جانشين وى گرديد و گويند كه در حين وفات منصور، معادل يك صدوشصت مليون و يا شش صد مليون درهم و بيست وچهار مليون دينار در خزانه اندوختۀ او بوده و در عهد هيچ كدام از خلفاى سلف بدين مقدار نرسيده بوده است. بارى، رجوع به مقلاص هم نمايند.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، [ج 2، ص 231]؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 176؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 10، ص 53؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4448.
18 منصور عبيدى، اسماعيل بن محمد --> قائم، محمد بن عبيداللّٰه
منصور سيّمين خليفه از فاطميّون مصر سابق الذكر و فرزند محمد بن عبيداللّٰه مى باشد.
موافق آنچه بروجردى از بحار نقل كرده، لقب رجالى محمد بن احمد هاشمى است و در جايى كه بعد از آن جملۀ «عَنْ عَمّ اَبيٖهِ» باشد، يعنى از عموى پدر خود روايت نمايد، مراد از آن عيسى بن احمد بن عيسى بن منصور است.
منطقى، امير حسين --> ميبدى، امير حسين
منطقى، محمد بن طاهر بن بهرام --> ابوسليمان، محمد بن بهرام
از شعراى اواخر قرن سيزدهم هجرى شيراز مى باشد كه به «منعم» متخلّص، از قيود علايق مستخلص، پيرى بوده صافى نهاد، در خط نستعليق اوستاد و از اوست:
مانند گلبنى كه به ويرانه گل كند *** آگه كسى نشد ز بهار و خزان ما
ايضاً
مرا پروانه سان آتش به جان است *** كه يارم شمع بزم ديگران است
ايضاً
به جز لطفى كه او با ما ندارد *** كدامين لطف سرتاپا ندارد
نصيب جان هركس نيست ورنه *** بلايى نيست كآن بالا ندارد
در آثار عجم گويد: در سال 1297 ه. ق از صحن بى بى دختران عبور مى كردم كه حفّار، قبرى حفر مى كرد. منعم نيز بر سر آن قبر نشسته بود و پس از اظهار مهربانى گفت: اين قبر را براى خودم تهيه مى نمايم و مادّۀ تاريخ خودم را نيز «يا غفور» ديده ام تا اينكه به فاصلۀ چند روزى وفات يافت و در همان قبر مدفون گرديد.
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 568.
19
منقرى(1)
عطار كوفى منقرى، مكنّى به «ابوالفضل» يا «ابوالمفضل»، مورّخ اخبارى شيعى امامى صالح الامر و مستقيم الطريقه كه ممدوح بعضى از اكابر علماى رجال بود. در هريك از جمل و صفين و غارات و مقتل حسين عليه السلام و مناقب و نهروان و غير آنها كتابى تأليف داده است. از ابومخنف (متوفى به سال 157 ه. ق) روايت كرده و در سال 212 ه. ق
1) . منقرى: منسوب است به منقر (بر وزن منبر) كه پدر قبيله اى است از سعد و يكى ديگر از تميم. در اصطلاح رجالى، لقب اسلم بن ايمن، بشار بن مزاحم، حارث بن شريح، حسين بن احمد، سليمان بن داوود و بعضى ديگر است. (مؤلف)
درگذشت. مخفى نماند كه اين تاريخ وفات نصر و روايت او از ابومخنف، چنانچه مذكور شد و مصرّح به بعضى از اهل فن مى باشند، منافى اصحاب باقر عليه السلام بودن اوست؛ چنانچه از شيخ طوسى نقل شده و تحقيق زائد موكول به كتب مربوطه است.
منابع: زركلى، خيرالدين، الاعلام؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 225؛ كتب رجاليه.
(بر وزن محسن يا محدّث) موكول به علم رجال است.
بن يعقوب يا قوس بن احمد، دامغانى، از اساتيد شعراى نامى و اكابر بلغا و سخنوران ايرانى و حكيمى است دانشمند و خردمند كه در تحصيل كمالات متنوعه رنج ها كشيده و گنج ها برده است. در هر علمى حظّى وافى داشت و ازآن رو كه در بدايت حال مدّاح فلك المعالى امير منوچهر بن شمس المعالى قابوس بن وشمگير از سلسلۀ آل زيار بوده، به «منوچهرى» تخلّص مى نمود تا بعد از وفات امير مذكور در سال 411 ه. ق از گرگان به غزنه رفته و قصيده اى در مدح عنصرى سابق الذكر گفت. در مجلس او به همۀ شعراى وقت، حتى فردوسى و فرّخى نيز مقدّم بوده و هم به معرفى او به دربار سلطان محمود غزنوى راه يافت و در سلك شعراى دربارى منسلك گرديد و مدايح بسيارى دربارۀ سلطان معظّم گفت و به جايزه هاى 20 شاهانه نائل گرديده و ثروت بسيارى اندوخت. بعد از وفات سلطان، در دربار پسرانش، سلطان محمد و سلطان مسعود، نيز تقرّب يافت، بلكه در دربار سلطان محمد منصب ترخانى نيز داشته كه هر وقتى خواستى، بى رخصت و اجازه حق حضور مجلس سلطان را داشتى و كسى را حق ممانعت نبودى. در سال 432 يا 440 ه. ق وفات يافت و از اشعار مشهوره اش قصيدۀ لاميه اى است كه مطلع آن، اين است:
الا يا خيمگى! خيمه فروهل *** كه پيشاهنگ بيرون شد ز منزل
نيز از اشعار اوست كه در وصف فصل پاييز گفته است:
آمد خجسته مهرگان، جشن بزرگ خسروان *** نارنج و نار و ارغوان، آورد از هر ناحيه
نرگس همى در باغ در، چون صورتى از سيم و زر *** وآن شاخه هاى مورد بر چون گيسويى پرغاليه
آن نارها بين ده رده، بر ناربن گرد آمده *** چون حاجيان درهم شده در روزگار ترويه
هدايت گويد: شنيده ام كه منوچهرى سى هزار بيت شعر داشته، ولى جز سه هزار از آنها به دست نيامده است. ديوانى كه از منوچهرى متداول و نسخ خطّى و چاپى آن در دسترس مردم مى باشند، همانا گردآوردۀ هدايت است كه در پاريس و دو مرتبه هم در تهران چاپ ويك نسخۀ خطّى آن به شمارۀ 291 و يك نسخۀ ديگر نيز به ضميمۀ ديوان عنصرى به شمارۀ 389 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است.
به نوشتۀ قاموس الاعلام، منوچهرى از شاگردان سنجرى، به لقب «نجم الدين» و «شصت كله» ملقّب، در اصل از اهالى بلخ بوده و اخيراً به غزنه رحلت نمود. وفاتش هم در سال 483 ه. ق بوده است و از معاصر بودن عنصرى (متوفى به سال 431 ه. ق) و سلطان مسعود غزنوى (متوفى در حدود سال 434 ه. ق) صحت تاريخ فوق مكشوف و اشتباه قاموس الاعلام در تاريخ وفاتش روشن مى گردد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 249؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 542؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4455.
بن عزالدين محمد بن محمد بن عبدالسلام، منوفى، شافعى، مكنّى به «ابوالعباس»، ملقّب به «شهاب الدين»، معروف به «ابن عبدالسلام»، مؤلف كتاب الفيض المديد فى اخبار النّيل السّعيد مى باشد كه در سال 931 ه. ق 21 در 84 سالگى درگذشت.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1807.
منهاجى، محمد بن بهادر --> زركشى
شافعى المذهب، خلوتى الطريقه، منيرالشّهره، از اكابر صوفيّه مى باشد كه در حدود شصت سال به روزه مداومت داشت. در آخر عمر نابينا شد. در خانۀ خود منزوى گرديد. به ذكر و تدريس اشتغال داشته و از تأليفات اوست:
وفات او در يازدهم رجب 1199 ه. ق در صد سالگى در مصر واقع شد و در جامع ازهر به جنازه اش نماز خواندند.
منابع: مرادى، محمدخليل، سلك الدرر فى اعيان القرن الثانى عشر، ج 4، ص 122.
بن عمر بن صالح بن احمد بن سليمان، حنفى المذهب، طرابلسى الاصل، منينى المولد، دمشقى المنشأ والمدفن، از افاضل علماى حنفيّۀ قرن دوازدهم هجرت مى باشد كه در سال 1089 ه. ق در قريۀ منين نامى از قراء دمشق متولد شد. بعد از قرائت قرآن مجيد در سيزده سالگى به دمشق رفت. بعد از تحصيل مقدمات لازمه در حوزۀ شيخ عبدالغنى نابلسى و اكثر اكابر وقت به تكميل مراتب عاليۀ علميّه پرداخت. در تمامى علوم متداوله، خصوصاً در فنون ادبيّه يدى طولا و دستى توانا داشت. تمامى مدت عمر خود را در جامع اموى و عادليۀ كبرى تدريس كرده و از تأليفات اوست:
وفات منينى 22 به سال 1172 ه. ق در دمشق واقع گرديد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1808.
از شعراى فرس و در اصل از قصبۀ موهان از توابع شهر لكهنوى هند بود؛ پس قاضى القضات كلكته شد و بعضى از كتب فقه را از عربى به پارسى ترجمه نموده و از اوست:
گل به بلبل واشد و هم شمع با پروانه سوخت *** هركسى را بهره از يارش بود الاّ مرا
در سال 1236 ه. ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4460.
از شعراى فارس قرن يازدهم هجرت بوده كه به هندوستان رفته و به رفاهيّت زيسته و از اشعار اوست:
دارم گله اى از تو اگر حوصله دارى *** اما تو كجا حوصلۀ اين گله دارى؟
در سال 1024 ه. ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4460.
شاعرى است بدخشانى كه ديوان شعرى شش هزار بيتى به نام يوسف و زليخا داشته و در سال 979 ه. ق در شهر اگره از بلاد هند درگذشته و شعر و اسم و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4461.
مؤدب، عبداللّٰه بن حسن
مؤدب، على بن حسين
مؤدب، قتيبۀ اعشى
مؤدب، محمد بن جعفر
مؤدب، محمد بن عبدالمؤمن
مؤدب، موسى بن محمد
(شش شخص مذكور) موكول به علم رجال مى باشند.
بن على بن احمد عبدالصمد، نيشابورى، مكنّى به «ابوصالح»، معروف به «مؤذن»، مفسّر صوفى، فقيه محدّث عامى، حافظ و متولّى اوقاف محدّثين بوده و در منارۀ مدرسۀ بيهقيّۀ نيشابور فقط به قصد قربت اذان مى گفته است و از آثار قلمى او تاريخ مرو مى باشد و در نهم رمضان 470 ه. ق در 82 سالگى درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الادباء، ج 3، ص 224.
23 3030. مؤذن، محمد بن على (... - 433 ه. ق)
هروى، نحوى لغوى، مكنّى به «ابوسهل»، معروف به «مؤذن»، از ادباى قرن پنجم هجرت بوده و از آثار قلمى اوست:
وى در سيّم محرّم 433 ه. ق در 61 سالگى در مصر درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 69]؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 263؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 727.
سبزوارى خراسانى، معروف به «مؤذن»، از مشاهير عرفا و فضلاى عهد شاه عباس ثانى صفوى كه طريقت ذهبيّه را مى پيموده، بلكه سلسلۀ عرفاى ذهبيّه بدو منتهى بوده و از تأليفات اوست كتاب تحفۀ عباسى كه بر يك مقدّمه و دوازده باب مشتمل و معنى صوفى و تصوف و عقايد صوفيّه و فضيلت علم و زهد و صحت و سكوت و شب بيدارى و عزلت و ذكر و توكل و رضا و تسليم و ديگر مراحل سير و سلوك را حاوى و در سال 1077 ه. ق به نام شاه تأليفش داده و در اين اواخر مستقلاً و يك مرتبه نيز در حاشيۀ سبع المثانى در تهران چاپ شده و تأليفات ديگرى نيز بدو منسوب و از اشعار اوست:
عارف اسرار يار مى شود آن شيرمرد *** كز سخن نيك و بد گشت به عالم خموش
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 229؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 452.
موكول به علم رجال است.
موصلى(1)
موصلى، ابراهيم بن ماهان --> نديم، ابراهيم بن ماهان بن بهمن
24 موصلى، على بن ابى الوفاء سعد --> مهذب الدين، على بن ابى الوفاء سعد
موفق الدين، احمد بن قاسم --> ابن ابى اصيبعه، احمد
موفق الدين، احمد بن محمد بن عباس --> ابوطاهر، احمد بن محمد بن عباس
از مشاهير شعراى عرب مى باشد، بلكه اديبى بوده كامل، فقيهى فاضل، به «قاسم» معروف، به «ابوالمعالى» موصوف و برادر ابن ابى الحديد مشهور و از اشعار اوست:
قمر عدمت عواذلي فى عشقه *** بل ما عدمتُ تزاحم العُشّاقِ
يبدو فتسبقه العيون و إنها *** مأمورة بالغمض والإطراقِ
عيناى قد شهدا بعشقك إنّما *** لك ان تقول هما من الفُساقِّ
در سال 656 ه. ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 593.
موفق الدين، احمد بن يوسف --> كواشى
بن ابى الفتح الياس بن جرجس مطران، طبيب نصرانى، ملقّب به «موفق الدين»، مكنّى
1) . موصلى: منسوب است به موصل و آن به نوشتۀ معجم البلدان و مراصد الاطّلاع، (به فتح ميم و كسر صاد) شهرى است بزرگ و قديم و مشهور و يكى از مراكز بلاد اسلامى؛ در وسعت و عظمت و كثرت جمعيت بى نظير؛ ممر و معبر و گذرگاه جميع بلاد بوده و در حقيقت دروازۀ عراق، كليد خراسان، آستانۀ آذربايجان مى باشد. بعد از اين جمله گويد: بسيار شنيده ام كه بزرگ ترين بلاد دنيا نيشابور و دمشق و موصل است كه اولى باب مشرق زمين، دويمى دروازۀ مغرب زمين بوده و سيمى نيز به هر دو مقصد شرقى و غربى رسانده و كمتر باشد كه قاصد شرق يا غرب موصل را نبيند. «موصل» گفتن آن هم به جهت آن است كه عراق و جزيرة العرب را به هم وصل كرده و يا فرات و دجله را مربوط و موصول به همديگر مى نمايد و يا به نام بانى خود، كه «موصل» نام داشته، بدين اسم اختصاص يافته است؛ به هرحال، قبر جرجيس نبى در وسط موصل بوده و در مقابل سمت شرقى آن نيز شهر نينواست. بارى، لفظ «موصلى»، در اصطلاح رجالى، لقب ايوب بن ابى علاج، ايوب بن بكر، عبدالعزيز بن عبداللّه و بعضى ديگر است. (مؤلف)
به «ابن المطران»، از مشاهير اطبّاى قرن ششم هجرت مى باشد كه علاوه بر مهارت بى نهايت علم طب، در علوم ادبيّه و حكميّه نيز دستى توانا داشت. نخست براى تحصيل علوم دينيّۀ نصرانيّت به بلاد روم رفت؛ سپس طب و علوم مذكوره را در بغداد از ابن التلميذ و ديگر اكابر وقت اخذ نمود. اخيراً در دمشق حكيم باشى مريض خانۀ نورالدين بن زنگى بوده و مشمول مراحم بى كران ملك ناصر 25 صلاح الدين ايّوبى، پادشاه مصر، گرديد تا به سال 587 ه. ق در همان جا درگذشت و در اواخر عمر موفق به دين مقدّس اسلامى گرديد و از تأليفات اوست:
منابع: فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ص 171؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4485.
از مشاهير اطبّاى اسلامى اوايل قرن هفتم هجرت مى باشد كه نخست در دمشق به تحصيل فقه اشتغال داشت. اخيراً به تحصيل طب پرداخت. در نتيجۀ كثرت مهارتى كه در هر دو قسمت علمى و عملى طب داشته و فقراى بيماران را طبابت مجّانى مى كرده، بلكه دوا و غذاى ايشان را نيز از مال شخصى خودش مى بخشيده، شهرت بى نهايت يافت و حكيم باشى بيمارستان مذكور فوق گرديد و به سال 604 ه. ق در شصت سالگى درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4486.
بن محمدعلى يا محمد بن على بن سعد، شافعى موصلى الاصل، بغدادى المولد والمدفن، موفق الدين و تاج الدين اللّقب و ابن اللبادالكنية والشّهره، از مشاهير علما و ادبا و حكماى اسلامى مى باشد كه در نحو و لغت و حديث و كلام و علوم ادبيّه و طب و فنون حكمت و فلسفه علاّمۀ عصر خود به شمار مى رفت. به كتب ارسطو علاقۀ مفرط و اهتمام تمام داشته و در فهميدن مقاصد آنها متفرد بود. سياحت هاى بسيارى در شام و روم و مصر و نواحى ديگر كرده و در اكثر آنها به تدريس علوم متنوعه
اشتغال داشت. مدتى در قاهره اقامت گزيده و راتبه هاى بسيارى از اولاد صلاح الدين ايّوبى ديد. در گران سالى مصر، كه در آن اوان حادث و نفوس بسيارى تلف شده بودند، كتابى تأليف داد و هر چيز حيرت آور را كه خودش مشاهده كرده و يا از مشاهده كننده شنيده بود، در آن جمع و مندرج ساخت و آن را به كتاب الافادة والاعتبار فى الامور المشاهدة والحوادث المعاينة بمصر موسوم داشت و در تونجه چاپ، در پاريس نيز با ترجمۀ فرانسوى، در مصر نيز يك مرتبه تنها و يك مرتبه هم با 26 ترجمۀ لاتينى به نام مختصر اخبار مصر (او العبر والخبر فى عجائب مصر) چاپ شده و همين است كه گاهى آثار مصر هم گويند مصنّفات بسيارى دارد:
در سال 629 ه. ق - مطابق 1231 م - در 72 سالگى درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 661؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 7، ص 37؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1292.
3036 و 3037. موفق الدين، عبداللّه بن احمد (... - 622 ه. ق)
بن محمد بن احمد بن قدامة بن مقدام، حنبلى مقدسى دمشقى صالحى، جماعيلى الولاده، ابومحمدالكنيه، از مشاهير علماى عامّه مى باشد كه در بلاد بسيارى سياحت ها كرده، علوم متنوعۀ معموله را از اكابر وقت فراگرفت. در فقه و حساب و هيئت و علوم ادبيّه دستى توانا داشت، بلكه به نوشتۀ بعضى، علوم ظاهر و باطن را جامع و مريد و شاگرد شيخ عبدالقادر گيلانى بوده و از تأليفات اوست:
در سال 620 يا 622 ه. ق در سنّ هشتاد سالگى درگذشت و بنا به تاريخ دوّيمى، جملۀ «نور على نور» مادّۀ تاريخ اوست.
مخفى نماند كه عموى صاحب ترجمه، عبدالرحمان بن محمد بن احمد بن قدامه جماعيلى حنبلى مقدسى صالحى، ملقّب به «شمس الدين» نيز فقيه زاهد، از مشاهير فقها و محدّثين وقت حنبليّه مى باشد كه از ابوالفرج جوزى و ديگر اجلاّى محدّثين وقت استماع حديث نموده و از اكابر مشايخ محيى الدين نورى، شيخ الاسلام و قاضى القضات شامات و نخستين كسى است كه در آن نواحى متصدى قضاوت حنابله بوده است. كتاب المقنع مذكور 27 فوق را در ده مجلّد شرح كرده و همين شرح او مى باشد كه به شافى موسوم و به شرح كبير معروف است. وفاتش به سال 682 ه. ق در 85 سالگى واقع گرديد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3074 و 3107؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 7، ص 36؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 213.
موفق الدين، عمر بن محمد --> ابن طبرزد
بن عيسى بن عبدالواحد بن سليمان، مكنّى به «ابوالقاسم»، نحوى قارى، شاعر ماهر، محدّث كثيرالمشايخ بود كه از هزاروپانصد نفر از مشايخ حديث روايت كرد و از مشاهير ادبا مى باشد و تأليفات و آثار قلمى بسيارى بدو منسوب دارند:
در سال 629 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 808]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 84، س 17 و ص 508.
موفق الدين، محمد بن على بن محمد --> رحبى، محمد بن على
بن محمد بن قائد، موفق الدين اللّقب، بحرانى الولاده، اربلى الاصل والنّشأه، از مشاهير شعراى عرب اواخر قرن ششم هجرت مى باشد كه در علوم عربيّه بر ديگران تقدّم داشت. كتاب اقليدس را حل كرده و در كودكى به نظم شعر پرداخته و اين دو بيت را دربارۀ غلامى مليح سهم نام، كه موى بر رخسارش دميده بوده، گفته است:
قالوا التحى السهم قلتُ حصن *** حاشاك فالآن لايَطيشُ
فالسهم لاينفذ الرمايا *** إلّا اذا كان فيه ريش
در شب يكشنبه سيّم ربيع الآخر 585 ه. ق در اربل درگذشت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 128.
28 موفق الدين، مظفر بن ابراهيم --> ابن جماعه، مظفر بن ابراهيم
موفق الدين، هبة اللّه بن زيد --> ابن جميع
موفق الدين، هبة اللّٰه بن صاعد --> ابن التلميذ
موفق الدين، يعيش بن على --> ابن يعيش، يعيش بن على بن يعيش
الصورة
سيد محمد مولا تبريزى (148)
معروف به «مولانا» بن سيد عبدالكريم موسوى، از علماى تبريز عصر حاضر و از اصدقاى اين نگارنده مى باشد كه داراى اخلاق فاضله و ملكات حميده بود. نخست مقدمات و ادبيّات متداوله را در تبريز خواند. به سال 1312 ه. ق در حدود نوزده سالگى براى ادامۀ تحصيلات علميّه به عتبات عرش درجات مشرّف شد. در حوزۀ درس استدلالى فقهى و اصولى فاضل شرابيانى، شريعت اصفهانى، شيخ هادى تهرانى و بعضى از اكابر ديگر حاضر گرديد. قسمتى از معقول را نيز از ميرزا احمد شيرازى خواند تا به اجازۀ اجتهادى و روايتى اساتيد خود نائل آمد و در اوايل سال 1321 ه. ق باز به تبريز مراجعت نمود و به تدريس و تأليف اشتغال يافت و
از تأليفات اوست:
شب جمعه هيجدهم جمادى الاولى 1363 ه. ق در تبريز به رحمت ايزدى پيوست.
رؤيايى كه در ضمن شرح حال حاج ميرزا محمود شيخ الاسلام مذكور داشتيم و يا نظير آن را به والد معظّم صاحب ترجمه نيز منسوب دارند.
منابع: اطلاعات متفرقه.
29 3041. مولانازاده، احمد (... - 791 ه. ق)
بن ركن الدين ابى يزيد بن محمد، سرابى حنفى، ملقّب به «شهاب الدين»، معروف به «مولانازاده»، از اكابر علماى حنفيّه، در معانى و فقه حنفى و دقايق عربيّه، مقدّم، در نظم و نثر نيز دستى توانا داشت. در كمتر از بيست سالگى تدريس مى كرد. به هرجا كه مى رفت، محض پاس مراتب فضلى او مورد احترام و تجليل اهالى مى شد. اخيراً به مسلك تصوف گراييد و به سال 791 ه. ق در اثر حسد بعضى از رقبا، كه نوعاً در اين صنف در حكم غريزۀ ثانوى مى باشد، مسموماً درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 99، س 35.
از افاضل عهد شاه سليمان صفوى و از معاصرين علاّمۀ مجلسى (متوفى به سال 1111 ه. ق) بوده و از تأليفات اوست:
به شمارۀ 1818 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ 2. الفوائد الاصوليّة السّليمانيّة (كه به سال 1084 ه. ق در اثبات حقّانيّت فرقۀ اثناعشرى و فرقۀ ناجيه بودن شيعۀ اماميّه ايضاً به نام شاه تأليف داده است).
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 429.
عالم فاضل، عابد زاهد، فقيه قارى شاعر، متخلّص به «مولوى»، از افاضل اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرى شيراز مى باشد كه بالخصوص در علم تجويد و قرائت قرآن مجيد در درجۀ كمال بود. در سال 1307 ه. ق در شيراز وفات يافت. در تكيۀ حافظيّه مدفون شد و از اشعار او به دست نيامد.
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 439.
بلخى الاصل والمولد والمنشأ، رومى قونيوى الموطن والمدفن، ملقّب به «جلال الدين»، معروف به «مولوى معنوى» و «ملاى رومى» و «مولاناى رومى»، حكيمى است عارف باهر، شاعر ماهر، از 30 اكابر عرفا و پيشوايان طريقت و اهل اسرار كه صيت و آوازۀ او در تمامى اقطار در نهايت اشتهار، در اصول عرفان و طريقت طاق و يگانۀ آفاق، نسب او به ابوبكر خليفه موصول و طريقت مولويّه از سلاسل عرفا بدو منسوب مى باشد. ولادتش به سال 604 ه. ق در شهر بلخ واقع شد و هم در آنجا نشئت يافت و هريك از دو جملۀ «مولوى مهتاب دين» و «مولوى پير مكرم» مادّۀ تاريخ ولادت مى باشد.
قاضى نوراللّه شوشترى گويد: در پنج سالگى الهام غيبى بدو رسيد. در شش سالگى در هر سه چهار روز يك مرتبه افطار مى كرد؛ عاقبت در فقر و عرفان از اكابر اهل ذوق و وجدان گشت و در علوم ظاهرى و باطنى يگانۀ دهر گرديد. مشهور است كه قريب به چهارصد طالب علم در حلقۀ درس وى جمع شده و هركدام به اندازۀ استعداد خود استفاده مى نمودند.
يكى را بهره مخمورى و مستى *** يكى را رستن از پندار و هستى
الصورة
تصوير منسوب به ملاى رومى (149)
انتهى كلام القاضى ملخصاً.
مولوى در نو سالگى به مصاحبت پدرش، كه مجملى از شرح حال او را به عنوان سلطان العلماء، محمد بن حسين نگارش داده ايم، به سياحت بعضى از بلاد روم پرداخت و به زيارت بيت اللّه مشرّف شد. در اين اثنا با فريدالدين عطّار ملاقات نمود و از طرف آن پير روشن ضمير به موفقيت بى نهايت درخشان آينده مستبشر گرديد تا بعد از مراجعت از آن مسافرت به قونيه رفته و مشمول مراحم شاهانۀ سلطان علاءالدين سلجوقى شد و بعد از وفات پدر متمكن مسند تدريس بود.
در نتيجۀ كمالات فوق العاده در زمانى اندك شهرت بسيار يافت. افاضل هر ديار از بلاد بعيده در حوزۀ وى حاضر و بسا بودى كه در اثناى راه رفتن نيز از وى جدا 31 نمى شدند و اكثر اشكالات علمى را با بيانات وافيۀ او در آن حال حل مى نمودند. بعد از مدتى در اثر جذبات و لذايذ روحانى، كه در سفر مكّه از مذاكرات عرفانى بعضى از اكابر طريقت جاگير قلب او شده و به مشام جانش رسيده بود، به اصول طريقت وتصوف گراييد تا آنكه شمس تبريزى معروف سابق الذكر حسب الاشارۀ پير خود، شيخ ركن الدين زركوبى، به قونيه رفت. مولوى دست ارادت بدو داده و مجذوب او گرديد و ديوان معروف به [ديوان] شمس را هم به نام او در رشتۀ نظم آورد. از اهتمام علوم رسمى ظاهرى منصرف گرديد و به طى مراحل عرفان و تصوف اشتغال ورزيد. در موقع تبعيد شمس به مصاحبت او به تبريز رفته و عاقبت
باز به قونيه مراجعت كرد و به سال پنجم جمادى الآخرۀ 670 يا 672 ه. ق در همان جا درگذشت. بنابر دويمى، كه اقرب به صحت است، جملۀ «شاه دين نور الهى» مادّۀ تاريخ سال وفات اوست. كلمات حقايق سمات مولوى بسيار است. كتاب مثنوى او حاوى مراحل عرفان و تصوف و اخلاق و شهرۀ آفاق مى باشد كه بارها در ايران و غيره چاپ شده و در اثبات تبحر فضلى عرفانى و جلالت قدر و متانت رأى و كثرت فهم و رزانت طبع و توسّع فكر او برهانى قاطع بوده و خودش در وصف آن گويد:
هر دكانى راست كالاى دگر *** مثنوى دكّان فقر است اى پسر!
مثنوىّ ما دكان وحدت است *** غير واحد هرچه بينى آن بت است
عابدين پاشا در شرح آن كتاب، اين دو بيت را به جامى نسبت داده كه دربارۀ جلال الدين رومى و اين كتاب مثنوى او گفته است:
آن فريدون جهان معنوى *** بس بود برهان ذاتش مثنوى
من چه گويم وصف آن عالى جناب *** نيست پيغمبر ولى دارد كتاب
لكن بنابر مشهور، همين بيت ثانى را به شيخ بهائى منسوب دارند. بارى، همين كتاب مثنوى 32 محل توجه عالم و عامى، امامى و غيرامامى بوده و شروح بسيارى بر آن نوشته اند:
بنابر مشهور كتاب مثنوى شش مجلد بوده و همين است كه بارها چاپ شده است. ولى شيخ اسماعيل انقروى، شارح مذكور فوق مثنوى، پس از آنكه رشتۀ قلم او به نگارش
شرح جلد پنجمى رسيده، يك جلد هفتمى نيز پيدا كرده و بعد از مطالعه و مداقه در مزايا و نكات و دقايق آن قطع و يقين كرده است بر اينكه آن نيز مثل شش جلد مشهورى از آثار انفاس مولوى مى باشد. آن را نيز شرح كرده و در اوّل آن شرح گويد:
«الحمد للّه الذى جعل المثنوى المولوى مثل السموات السبع...» و به اعتراضات منكرين آن، كه از مولوى بودنش را شديداً انكار مى نمايند، جوابات بسيارى داده و حاصل آنها آنكه ايشان در اثر حسد و عدم ممارست به مزاياى كلام مولوى و قدرت نداشتن بر تشخيص و تمييز آن از كلمات ديگران، همين جلد هفتمى را از او ندانند.
بارى، از اشعار ديباچۀ همين جلد هفتمى است:
چون كه از چرخ ششم كردى گذر *** بر فراز چرخ هفتم كن مقر
سعدالاعداد است هفت اى بوالهوس! *** زآنكه تكميل عدد هفت است و بس
كوكب سيّار هفت و هفته هفت *** هريكى از وى شده تابان و تفت
هم سما را آفريده هفت طاق *** قوله سبع سماوات طباق
تا آنكه گويد:
اى ضياءالحق حسام الدين سعيد *** دولتت پاينده فقرت بر مزيد
33 در جايى ديدم كه ديوانى موسوم به غنچۀ صدبرگ در اصول طريقت و حقيقت و شريعت نيز علاوه بر مثنوى مشهور از آثار قلمى مولوى مى باشد و به نام نصاب مولوى معنوى در بمباى چاپ سنگى شده است. در جاى ديگر ديدم كه مولوى علاوه بر مثنوى يك ديوان شعر سى هزار بيتى هم داشته و بعضى رساله هاى متفرقه نيز بدو منسوب دارند و تحقيق اين مراتب در صورت اقتضا موكول به كتب مربوطه مى باشد. اشعار مثنوى از كثرت شهرت محتاج به نقل نيست و بعضى از اشعار ديگر منسوب به مولوى را تذكر مى دهد:
هر ديده كه در جمال جانان نگرد *** شك نيست كه در قدرت يزدان نگرد
بيزارم از آن ديده كه در وقت اجل *** از يار فرومانده و در جان نگرد
ايضاً
كى باشد و كى باشد و كى باشد و كى *** مى باشد و مى باشد و مى باشد و مى
من باشم و من باشم و من باشم و من *** وى باشد و وى باشد و وى باشد و وى
ايضاً
اى شاه جسم و جان ما! خندان بكن دندان ما *** سرمه بكش چشمان ما اى چشم جان را توتيا!
ما كوى سرگردان تو اندر خم چوگان تو *** گه خوانى اش سوى طرب گه رانى اش سوى بلا
جان را تو پيدا كرده اى مجنون و شيدا كرده اى *** گه عاشق كنج خلا گه عاشق روى و ريا
طرفه درخت آمد كز او گه سيب رويد گه كدو *** گه زهر رويد گه شكر، گه درد رويد گه دوا
گه خار رويد، گاه گل گه سركه گردد، گاه مل *** گاهى دهل زن گه دهل تا مى خورد زخم عصا
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 130]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 249؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 737؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 143؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 91؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 1825؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 41.
از شعراى ايران مى باشد كه اصلاً اصفهانى بود. بيشتر در سنجان امرار حيات مى كرد.
اكثر خطوط را بسيار خوب مى نوشت. در سال 1206 ه. ق درگذشته و از اوست:
شب ها در آب و آتشم از اشك و آه خويش *** درمانده ام چو صبح به روز سياه خويش
ظاهراً لفظ «مولى» تخلّص شعرى او بوده است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4488.
مولى مروّج، شيخ على بن عبدالعالى كركى --> محقق كركى
34 3046-3050. مؤمن
تخلّص شعرى چند تن از شعراى ايرانى است كه به طور اجمال تذكّر مى دهد:
الف) ملاحسين يزدى از تلامذۀ ملاّ ميرزا جان شيرازى (متوفى به سال 994 ه. ق) كه در اكثر علوم و فنون متنوعه با بهره بوده و از اوست:
مؤمن! به بدى نيست كسى مانندت *** وين طرفه كه خلق نيك مى خوانندت
يك چند چنان بدى كه خود مى دانى *** يك چند چنان باش كه مى دانندت
ب) دامغانى كه نام و مشخّص ديگرش به دست نيامد و از اوست:
فرنگ زاده! نگاهى بكن به مؤمن بيدل *** شوم فداى صنم خانه اى كه كافرش است اين
ج) سبزوارى كه با تقى اوحدى (متوفى به سال 1030 ه. ق) معاصر و نام او نيز مجهول و از اوست:
اوّل همه جام آشنايى دادى *** آخر ز پى اش زهر جدايى دادى
چون كشته شدم نگفتى اين كشتۀ كيست *** داد از تو كه داد بى وفايى دادى
د) مير محمد استرآبادى كه از اكابر سادات و علماى آنجا و مدتى معلّم شيخ حيدر صفوى (متوفى به سال 893 ه. ق) بوده و اخيراً به هندوستان رفته و از اوست:
اى كه گفتى عشق را درمان به هجران كرده اند *** كاش مى گفتى كه هجران را چه درمان كرده اند
ه) محمد بن ميرزا بديع الزمان بن سلطان حسين بايقرا كه شاعرى بوده شيرين زبان، در هيجده سالگى تكميل علوم كرد. در سال 930 ه. ق به امر پدرش، كه مست بوده، به دست برادر خود، ابوالحسن ميرزا، مقتول شد و از اشعارى است كه در همان حال قتل گفته است:
ناجوانمردى كه بى جرمم در اين سن مى كشد *** كافرى سنگين دلى گشته است مؤمن مى كشد
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4489.
مؤمن، امير محمد مؤمن --> حكيم مؤمن
بن ابى طريفه بجلى كوفى صيرفى، كه گاهى به جدش نيز منسوب داشته و «محمد بن نعمان» هم گويند، از 35 ثقات اصحاب حضرت امام صادق و امام كاظم عليهما السلام مى باشد، بلكه به فرمودۀ بعضى از علماى رجال، از حضرت سجّاد عليه السلام و حضرت باقر عليه السلام نيز روايت نموده است. كنيه اش «ابوجعفر»، لقبش «احول»، بسيار حاضرالجواب، متكلّم حاذق و كثيرالعلم بود و به مدلول بعضى از آثار دينيّه، محبوب ترين مردمان از مردگان و زندگان نزد حضرت امام صادق عليه السلام عبارت بوده اند از: زراره، محمد بن مسلم، يزيد بن معاويۀ عجلى و همين ابوجعفر احول. ابوجعفر در طاق المحامل كوفه دكان صيرفى داشته و به همين جهت، در ميان خاصّه به «طاقى» و «صاحب الطاق» و «مؤمن الطاق» و گاهى به «شاه طاق» موصوف و ملقّب بوده و به جهت خبرتى كه در عمل صيرفى داشته و گفته هاى او مطابق واقع درآمدى و يا به هر سببى كه بوده، در اصطلاح بعضى از عامّه، به «شيطان الطاق» موصوفش دارند. اينكه در قاموس گفته طاق قلعه اى است در طبرستان كه مسكن محمد بن نعمان شيطان الطاق بوده، اشتباه و از اغلاط آن كتاب است. چنان كه اشاره شد، متكلّم حاذق جدلى بوده و به مدلول بعضى از اخبار وارده،
در باب امامت حضرت امام صادق عليه السلام با زيد بن على بن الحسين عليه السلام مناظره ها كرده و ملزمش گردانيده و با ابوحنيفه نيز مناظراتى داشته است.
روزى بعد از وفات امام صادق عليه السلام ابوحنيفه گفت: «امام تو وفات يافت». گفت: «بلى، لكن امام تو تا قيامت نمى ميرد. فَهُوَ مِنَ الْمُنْظَرٖينَ اِلىٰ يَوْمِ الْوَقْتِ المَعْلوُمِ». نيز روزى ابوحنيفه از او پرسيد كه معتقد رجعت هستى يا نه؟ گفت: «بلى. رجعت حق است».
گفت: «پس پانصد دينار (طلاى مسكوك هيجده نخودى) به من قرض بده كه در رجعت پس مى دهم». گفت: «قبول دارم، به شرط اينكه كسى ديگر ضمانت نمايد كه رجعت تو به همين شكل امروزى انسانى خواهد بود، زيرا كه رجعت مردم، فراخور اعمال خودشان مى باشد و مى ترسم كه رجعت تو به شكل غيرانسانى بوده و من تو را نشناسم و حق من ضايع گردد». نيز ابوحنيفه حكم متعه را از او استفسار نمود. گفت:
«حلال است». ابوحنيفه گفت: «پس زنان خودت را امر كن كه متعه شوند و از اين ممرّ كسب مال و معيشت نمايند». گفت: «مقامات مردم محفوظ مى باشد و چنين نيست كه هر كار حلال مناسب مقامات و شئونات هركس باشد. تو در نبيذ 36 چه مى گويى؟» ابوحنيفه گفت: «حلال است». گفت: «زنان خود را امر كن كه در دكاكين نشسته و نبيذفروشى كنند و براى تو كسب مال و معيشت نمايند» و غير اينها و بسيارى از آنها در فهرست ابن النديم مذكور است. از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 250 و خاتمه؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 192؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 71؛ كتب رجاليه.
ابوسعيدالكنيه، آلوسى الولاده، دجيلى المنشأ، بغدادى المسكن، مؤيدالشّهره، از مشاهير شعراى قرن ششم هجرى عرب مى باشد كه نخست در زمان مسترشد باللّه عباسى (512-529 ه. ق) به سمت چاووشى داخل خدمت شد. اخيراً در خدمت سلطان مسعود بن ملكشاه سلجوقى (529-547 ه. ق) از ملوك ايرانى، داخل گرديده و غزليّات و مدايح و هجويّات بسيارى گفت و به سبب هجويّه اى كه در حق
مقتفى لامراللّه، سى ويكمين خليفۀ عبّاسى (530-555 ه. ق) گفته بوده، ده سال حبس شد و به سال 555 ه. ق در موقع جلوس مستنجد باللّه از زندان خلاص گرديد و در اثر تاريكى زندان چشم هايش كم نور شده بود تا اينكه به موصل رفته و در سال 557 ه. ق در آنجا وفات يافت و از اشعار اوست:
رسلوا فآتيت الدموع لبعدهم *** من بعدهم و عجبت اذ انا باقِ
و علمت أنّ العود يقطر مائه *** عند الوقود لفرقة الاوراقِ... -
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4494.
مؤيدالدوله، اسامة بن مرشد --> ابن منقذ
مؤيدالدوله، بوية بن ركن الدوله حسن --> آل بويه
مؤيدالدوله از حكام ديالمه بود.
عرضى يا عروضى دمشقى، از اكابر دانشمندان قرن هفتم هجرت مى باشد كه در حكمت و فلسفه بهره اى بسزا 37 داشت. در هندسه و آلات رصدى نجومى سرآمد ابناى زمان خود بود. يك آلت رصدى براى ملك منصور، حكمران حمص، تعبيه كرده بود.
براى شركت و كمك در رصد خواجه نصير طوسى به امر هلاكو از دمشق در مراغه احضار شد و رساله اى در كيفيّت ساختن كرۀ كامل و كتابى در شرح آلات رصدى مراغه تأليف داد و در ديباچۀ آن از ملكات فاضله خواجه مى ستايد؛ چنانچه خواجه نيز در اوّل كتاب بقاء النّفس بعد فناء الجسد، كه به درخواست مؤيدالدين تأليفش داده، بسيارش تمجيد مى نمايد. وفات مؤيدالدين به سال 664 ه. ق به موت فجأه در مراغه واقع گرديد و نام اصلى او به دست نيامد و دور نيست كه لفظ «مؤيدالدين» همان نام اصلى او باشد.
منابع: اطلاعات متفرقه.
مؤيدالدين، حسين بن على اصفهانى --> طغرايى، حسين بن على
مؤيدالدين عرضى يا مؤيدالدين عروضى --> مؤيدالدين، بن برمك بن مبارك
مؤيدالدين، محمد بن احمد --> ابن العلقمى
مهابادى، حسن بن على --> ماهابادى
موكول به علم رجال است.
بن ابراهيم بن اسماعيل، كوكنى نوائتى(2)هندى، معروف به «مخدومعلى مهايمى»، از اكابر علما و عرفاى هند، از مشايخ اهل طريقت و داراى مكارم اخلاق و شهرت بى نهايت بوده و از تأليفات اوست:
وفات مهايمى به سال 835 ه. ق در شصت سالگى در همان ديه وقوع يافته است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 730]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 182 و ج 4، ص 274؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1717.
مكى، از مشاهير ادبا و شعراى قرن يازدهم هجرت مى باشد كه نوادر و اخبار و اشعار بسيارى را حافظ، در ميان علما و ادبا محترم و صحبتش محل رغبت ايشان بوده و وفاتش بعد از 1040 ه. ق وقوع يافته است. در سلافة العصر گويد كه بسيار هرزه گو بود.
بعد از وفات، دو روز در خانه اش ماند و كسى به مرگ او وقوف نيافت تا آنكه به
دلالت تعفّن بدن، مستحضر شده و با آن حال به خاكش سپردند و از اشعار اوست:
ألا لا تغضَبن لمن تعالى *** و لاتُبدِ الودادَ لمن جفاكا
و لاتر للرجال عليك حقا *** اذا هم لم يروا لك مثل ذاكا
منابع: سيدعلى خان مدنى، سلافة العصر فى محاسن الشعراء بكل مصر، ص 244؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 584.
مهجور، سيد حسين قمى --> وصال، حاج ملا عبداللّٰه بن نجم الدين
مهجور، حاج ملا عبداللّه --> وصال، حاج ملا عبداللّٰه بن نجم الدين
مهجور، محمدعلى اصفهانى --> وصال، حاج ملا عبداللّٰه بن نجم الدين
مكنّى به «ابومحمد»، ملقّب به «مهدى»، اوّلين مؤسّس دولت خلافت فاطميّۀ مصر سابق الذكر، اسم و نسب بين ارباب سير محل خلاف و نظر بوده و مابين «عبيداللّه بن محمد بن اسماعيل بن جعفر صادق عليه السلام»، «عبيداللّه بن حسين تقى بن احمد وفى بن عبداللّه رضى بن محمد بن اسماعيل بن جعفر صادق عليه السلام»، «على بن حسين بن احمد بن عبيداللّه بن حسن بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليه السلام»، «سعيد بن حسين بن احمد» مردّد و بنا به دو قول اخير، كه نامش «سعيد» يا «على» است، «عبيداللّه» را لقب وى دانند؛ به هرحال، عبيداللّه به سال 296 ه. ق در حدود 37 سالگى 39 در شهر سجلماسه از بلاد افريقا به خلافت قيام كرد. تمامى آن بلاد را از تصرف بنى عباس درآورد. روز جمعۀ بيست ويكم ربيع الثانى 297 ه. ق بعد از مراجعت از سجلماسه در منابر قيروان و رقاده از آن بلاد به نام وى خطبه خوانده و به خلافت وى دعوت نمودند. عبيداللّه در افريقا به سال 303 ه. ق در دو منزلى قيروان شهرى بنا نهاده و در 308 ه. ق به پايانش رسانيد و به جهت انتساب به خودش كه لقب «مهدى» داشته، به «مهديه» اش موسوم نمود و هم شب سه شنبه پانزدهم ربيع الاول 322 ه. ق در همان جا درگذشت و پسرش، محمد، ملقّب به «قائم» كه شرح حالش را به همين عنوان قائم نگارش داده ايم، خلف وى گرديد.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 178 و 293.
مهذّب، عبداللّه بن اسعد --> ابن الدهان، عبداللّٰه بن اسعد
مهذّب الدين، احمد بن حسين --> بديع الزمان همدانى
از اكابر علماى اماميّۀ اواخر قرن يازدهم هجرى بوده و يا اوايل قرن دوازدهم را نيز ديده است. با شيخ حرّ عاملى و مجلسيّين معاصر و از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
مهذّب الدين، احمد بن منير --> ابن منير، احمد بن منير
مكنّى به «ابومحمد»، ملقّب به «مهذب الدين»، موصوف به «دخوار»، از مشاهير اطبّاى اسلامى اوايل قرن هفتم هجرى مى باشد كه در بدايت حال مانند پدرش به كحّالى اشتغال داشت. اخيراً رياضيّات و فنون حكمت و علم طب را تكميل و به طبابت و معالجه آغاز كرد. در نتيجۀ مهارتى كه 40 در علم طب داشته، رئيس الاطبّا و حكيم باشى بيمارستان كبير دمشق گرديده و به ثروت و سامان معتنى به رسيد و بسيارى از كتب طب و غيره را به خط خودش، كه بسيار خوب بوده، نوشته و به سال 627 ه. ق بلاعقب درگذشت و خانۀ خود را براى مدرسه ساختن جهت تدريس طب وقف نمود و كتب علميّه و تمامى دارايى خود را نيز به همان مدرسه تخصيص داد. تلخيص اغانى ابوالفرج اصفهانى و تلخيص كتاب حاوى ابوبكر رازى و كتاب الجنينة و بعضى از آثار نفيسۀ ديگر از تأليفات او مى باشند.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4498.
بن على بن عبدالواحد، موصلى، از مهرۀ شعراى عرب مى باشد كه در اكثر بلاد موصل سياحت ها كرد. امرا و خلفا و سلاطين را مدايح بسيارى گفت. ديوانى دو مجلدى دارد و از اشعار اوست:
فافخر فانك من سلالة معشر *** عقدوا عمائمَهم على التيجان
كل الانام بنو اب لكنما *** بالفضل تعرك قيمة الانسان
در آخر صفر 543 ه. ق درگذشت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 396.
مهذّب الدين، على بن عبدالرحيم --> ابن قصار
رومى الاصل، بغدادى المنشأ، مهذب الدين اللّقب، ابوالدرالكنيه، از مشاهير ادبا و شعراى اوايل قرن هفتم هجرت مى باشد كه در اصل از اسراى روم بوده و ابومنصور جيلى در بغداد ابتياعش نمود. در همان جا نشو و نما كرده و فنون ادبيّه و عربيّه را در مدرسۀ نظاميّه از اكابر وقت خوانده و قرآن مجيد را حفظ كرد. خطّش خوب و مليح، ضبطش صحيح، در ادبيّات و حسن خط و ضبط ممتاز. اشعار او هم، كه بيشتر در محبت و غزل و تصابى بوده، بسيار لطيف و با امتياز و محل توجه تمامى طبقات بود.
ديوان شعرى داشته و اكثر فقهاى شام و بلاد شرقيه اين قصيدۀ او را حفظ مى نموده اند:
جسدي لبعدك يا مثير بلابلى *** دنف بحبك ما ابل بلى (بلا خ ل) بلى
يا من اذا ما لام فيه لوائمي *** اوضحتُ عذري بالعذارِ السائل
41 ءأجيز قتلي فى الوجيز لقاتلي *** ام حلّ فى التهذيب أم في الشامل
ام في المهذب ان يُعذب عاشق *** ذو مقلة عبرى و دمع هاطل
ام طرفك الفتّاك قد افتاك في *** تلف النفوس بسحر طرف بابلي
در وفيات الاعيان گويد كه اين اشعار بسيار، ولكن آنچه در آن موقع دسترسش بوده، همين پنج بيت است. ياقوت به سال 622 ه. ق در بغداد وفات يافت و در اواخر، نام اصلى خود، «ياقوت»، را به «عبدالرحمن» تبديل داده بوده و او غير از ياقوت حموى و ياقوت مستعصمى و ياقوت ملكى است و شرح حال هريك از ايشان نيز به عنوان
حموى، ياقوت بن عبداللّٰه و مستعصمى و ملكى، ياقوت بن عبداللّٰه در اين كتاب نگارش يافته است.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 347؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 311؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4785.
مهذّب الملك، احمد بن منير --> ابن منير، احمد بن منير
مكنّى به «ابوالفضائل»، ملقب به «اسيرالهوى»، از ادبا و شعراى اواسط قرن ششم هجرت مى باشد كه فاضل و رقيق الشعر بوده و از اشعار اوست:
عيناك لحظهما امضى من القدر *** و مهجتي منهما أَضحت علىٰ خطر
يا احسن الناس لو لا انت انجعهم (ابخلهم خ ل) *** ماذا يضرّك لو متعت بالنظر
جُدْ بالخيال و ان ضنتْ يداك به *** فقد عذرت (حذرت خ ل) و ما وقيت من حذر
در سال 548 ه. ق درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 11، ص 151.
مهرانى، احمد بن حسين بن عبيداللّه
مهرانى، حكم بن نافع
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
مهرى(1)
جبل عاملى، در اواخر عهد صفويّه در اصفهان مى زيست. اندكى زبان فارسى آموخت. اشعار مخلوط از كلمات عربى و 42 فارسى مى گفت. بعضى از كلمات فارسى را به اصول و قواعد كلمات عربى به كار برده و معرّب مى نمود. اين طرز اختراعى
1) . مهرى: (بر وزن سعدى) لقب رجالى اسماعيل بن محمد، سويد بن طالب، عبداللّه بن خداشه و بعضى ديگر مى باشد و نسبت آن به محلۀ مهر نامى در بصره و يا قبيلۀ مهر نامى است از قبايل طى و يا منسوب به مهرة بن حيدان كه پدر قبيله اى است بزرگ. از نهاية الارب نقل است كه بنى مهرى يكى از بطون قبايل قحطانيه است. (مؤلف)
شعرى او پسنده افتاده و جمعى همان طرز را تعقيب مى كردند و به سياق اشعار او شعر مى گفتند و بحر طويل ها مى پرداختند و از اشعار اوست:
الا يا ايّها السّاقي ادر كأسا و ناولها *** خمار البادة الدوشينه گشتى اهل محفلها
ايضاً
گفتى به يار خويش كه يا ايّها الفلان *** ما من قبيلۀ عربى انت تركمان
لا تو زبان ماست بفهمد و لا من است *** لولا المحبت است بمن كان ترجمان
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 38.
نام و تخلّص شعرى يكى از شعراى نامى قرن يازدهم هجرى قمرى زنان هندوستان مى باشد كه مضامين طريفه را نظم مى كرد و سخنان دقيق و نازك مى گفت و از اوست:
حلّ هر نكته كه بر پير خرد مشكل بود *** آزموديم به يك قطرۀ مى حاصل بود
گفتم از مدرسه پرسم سبب حرمت مى *** در هركس كه زدم بى خود و لايعقل بود
خواستم سوز دل خويش بگويم با شمع *** داشتى خود به زبان آنچه مرا در دل بود
در چمن صبحدم از گريه و از زارى من *** لالۀ سوخته خون در دل و پا در گل بود
آنچه از بابل و هاروت روايت كردند *** سحر چشم تو بديدم همه را شامل بود
دولتى بود تماشاى رخت مهرى را *** حيف صد حيف كه اين دولت مستعجل بود
مهرى با نورجهان بيگم، كه شرح حالش را به عنوان مخفى نگارش داده ايم، الفت داشته و از نزديكان او بود. روزى در بالاى قصر در خدمتش بوده كه ناگاه خواجه حكيم، شوهر مهرى، ظاهر شد. نورجهان مهرى را گفت كه خواجه را بطلبد. چون خواجه از اين معنى مستحضر گرديد، مى خواست كه خود را با سرعت و اضطراب تمام به خدمت بيگم برساند؛ 43 ممكن نشد و به جهت سرعت و تعجيل، حركاتى عجيبه از وى مشاهده مى شد. بيگم به مهرى گفت كه همان حال خواجه را به نظم آرد. پس مهرى بالبداهه گفت:
مرا با تو سر يارى نمانده *** سر مهر و وفادارى نمانده
تو را از ضعف و پيرى قوت و زور *** چنان كه پاى بردارى نمانده
بيگم بسيار خنديده و انعامى بسزا به مهرى ارزانى داشت. سال وفات مهرى به دست نيامد.
منابع: لودى، شير على خان، مرآت الخيال، ص 334.
از مشاهير شعراى نسوان فارسى زبان عهد سلطان سنجر (512-552 ه. ق) مى باشد كه بسيار لطيف الطبع و حسن النظم و از اهل گنجه يا به نوشتۀ بعضى، از اكابرزادگان نيشابور و به لقب مهستى مشهور بود. «مهستى» به معنى «خانم بزرگ» مى باشد كه از دو لفظ «مه» - به معنى بزرگ - و «ستى» - به معنى خانم و بى بى - تركيب يافته است.
بعضى «ستى» را مخفّف «سيدتى» دانسته اند و به قول بعضى، روزى به سلطان گفت كه من از كنيزان سلطان، كِهَستم؛ يعنى كوچك تر هستم. سلطان گفت: مهستى (به كسر ميم يا فتح آن) يعنى بزرگ تر هستى و يا ماه هستى؛ پس او نيز همين كلمه را محض به جهت كلمۀ سلطان بودنش تخلّص شعرى خودش نمود؛ به هرحال، در مجلس سلطان حاضر مى شد. روزى سلطان وضعيت هوا را از وى پرسيد. بالبداهه برف آمدن را با اين بيت اشعار نمود:
شاها! فلكت اسب سعادت زين كرد *** وز جملۀ خسروان تو را تحسين كرد
تا در حركت سمند زرّين نعلت *** بر گل ننهد پاى، زمين سيمين كرد
ايضاً
قصّاب چنان كه عادت اوست مرا *** بفكند و بكشت و گفت كاين خوست مرا
سر باز به عذر مى نهد در پايم *** دم مى دمدم تا بكند پوست مرا
نام و مشخّص ديگرى از وى به دست نيامد و شايد بنابر وجه اوّل فوق، نام اصلى اش هم همان «مهستى» باشد. سال وفاتش نيز به دست نيامد و بعضى او را از سخنوران عهد سلطان محمود غزنوى (387-421 ه. ق) دانند.
منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 3، ص 103.
44
مهلّبى(1)
ازدى مهلّبى حمصى، مكنّى به «ابوالعباس»، اديبى است فاضل، شاعر ماهر، نحوى
1) . مهلّبى: در اصطلاح رجالى، لقب احمد بن معقل ازدى، على بن بلال و بعضى ديگر مى باشد و نسبت آن به مهلّب (بر وزن مسلّط) بن ابى صفرۀ ازدى، شاعر مشهور امير خراسان، است كه از مشاهيرتابعين و در زمان عبدالملك مروان از طرف او عامل خراسان بوده است. (مؤلف)
عروضى، شيعى امامى، عابد زاهد عاقل. در علوم عربيّه، خصوصاً در نحو و عروض يگانۀ عصر و سرآمد اقران خود بود. مصنّفات بسيارى در اين دو علم داشته و دو كتاب ايضاح و تكملۀ ابوعلى فارسى را نظم كرده است. به سال 644 ه. ق در 77 سالگى درگذشت و در تشيّع غلوّ و افراط داشته است.
منابع: شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 116.
بن حسن بن هارون بن ابراهيم بن عبداللّه بن يزيد بن حاتم بن قبيصة بن مهلّب، كنيه اش «ابومحمد»، نسبش به مهلّب بن ابى صفرۀ مذكور فوق موصول، از مشاهير ادباى شعرا، فاضل كامل وسيع الصدر و رفيع القدر و عالى همّت، به جود و كرم و شعر و ادب و فصاحت معروف، وزير معزالدولۀ ديلمى احمد بن بويه بود و در خلال آن احوال امور وزارتى مطيع للّه، بيست وسيّمين خليفۀ عباسى (334-363 ه. ق)، را نيز اداره مى كرد و عاقبت از طرف خليفه به وزارت منصوب و ذوالوزارتين گرديد.
بسيار دوستدار ادبا و شعرا و ارباب فضل و كمال و معارف، محضر او پيوسته مرجع ارباب علم و ادب بود. صله و انعامات بسيارى در حق ايشان مبذول مى داشت و ابوالفرج اصفهانى از آن جمله بوده است. در باب ادب و كرم و سخاوت او نوادرى منقول است و پيش از وزارت در نهايت فقر و فاقه بود؛ حتى در يكى از مسافرت هاى خود دچار مشقّتى شديد گرديده و اشتهاى گوشت كرد، لكن به هيچ وسيله مقدورش نشد و آرزومند مرگ بود و اين اشعار را انشا نمود: 45
الا موتٌ يُباع فاشتريه *** فهذا العيش ما لا خير فيه
الا موتٌ لذيذ الطعم يأتي *** يخلّصني من الموت الكريه
اذا ابصرتَ قبرا من بعيد *** وددتُ بانني مما يليه
الا رحم المهيمن نفس حرّ *** تصدّق بالوفاة علىٰ اخيه
چون ابوعبداللّه صوفى يا ابوالحسن عسقلانى، كه رفيق راهش بوده، اين ابيات را شنيد، معادل يك درهم گوشت خريده و احسانش كرد و همديگر را وداع نمودند تا آنكه به مدلول (تِلْكَ اَلْأَيّٰامُ نُدٰاوِلُهٰا بَيْنَ اَلنّٰاسِ) (آل عمران، 14(0) مهلبى به وزارت رسيد و
رفيق مذكورش در تنگناى فقر و فاقه محبوس گرديد و به مهلبى بنگاشت:
الا قل للوزير فدته نفسي *** مقال مذكّر ما قد نسيه
اتذكر اذ تقول لضنك عيش *** الا موتٌ يُباع فاشتريه
مهلبى اين اشعار را خوانده و ايّام گذشتۀ شدت خود و رفاهت رفيق خود را متذكّر شد. از روى جود و كرم فطرى هفت صد درهم بدو عنايت كرد و اين آيۀ شريفه را هم در رقعۀ وى بنگاشت: (مَثَلُ اَلَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنٰابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اَللّٰهُ يُضٰاعِفُ لِمَنْ يَشٰاءُ) (بقره، 26(1). بعد از احضار خلعتش داده و او را براى عملى بگماشت كه با تمام رفاهيّت امرار معاش بنمايد.
وفات مهلبى به سال 352 ه. ق در 62 سالگى در اثناى راه واسط واقع شد و جنازه اش به بغداد نقل و در مقبرۀ نوبختيّه از مقابر قريش مدفون گرديد. از آثار قلمى او يك ديوان رسائل است و ابن الحجاج حسين بن احمد، كه شرح حالش در باب كنى به عنوان ابن الحجاج، حسين بن احمد خواهد آمد، مرثيه اش گفته و در همان سال وفات مهلبى، معزّالدوله اهل بغداد را ملزم به اقامۀ ماتم و نوحه و عزا در روز عاشورا كرده و امر به تعطيل و بستن بازار و دكان نمود. زنان شيعه لطمه زنان و نوحه كنان از خانه شان خارج شدند و تا چند سال ديگر نيز معمول بوده است.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 178 و 250؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 212؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 217؛ ابن نديم، الفهرست، ص 194؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 155؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4501؛ خواندمير، غياث الدين، دستور الوزراء، ص 117.
46 3067. مهلّبى، على بن احمد (... - 385 ه. ق)
نحوى، مكنّى به «ابوالحسن»، از پيشوايان نحو و لغت مى باشد كه در اخبار و سير و معانى اشعار نيز باخبر و مرجع استفادۀ جمعى كثير و در نزد معاصرين خود از حكمرانان مصر نيز قربى بسزا داشته و از ندماى ايشان بود. با متنبّى مشهور ملاقات نمود و معنى اين شعر عدوانى بين ايشان محل مشاجره شد:
يا عمر و ان لم تدع شتمي و منقصتي *** اضربك حتىٰ تقول الهامة اسقوني
متنبّى مى گفت كه كلمۀ آخر آن شعر، «اُشْقُونىٖ» با شين است؛ چنانچه گويند: «شَقّأتُ رَأسَهُ بِالْمِشْقٰاةِ وَ هُوَ المُشْطُ». مهلّبى شفاهاً از چندين جهت تخطئه كرده و تغليطش
مى نمود؛ يكى اينكه اصل روايت با سين است؛ دويمى آنكه بنابر گفتۀ متنبّى، لازم بود كه «اشقئونى» (با همزه بعد از قاف) بگويد، نه اشقونى (بى همزه)؛ ثالثاً متنبّى از مورد استعمال اين لفظ بى اطّلاع است؛ چون مادامى كه بر صاحب «هامه» قصاص نشده، طلب سقايت كرده و «اسقونى» مى گويد؛ گويا كه عطشان است و بعد از قصاص از خون سيراب مى شود و سكوت مى ورزد. وفات مهلّبى به سال 385 ه. ق در مصر واقع گرديد.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 12، ص 214.
مهنه، ابوسعيد فضل اللّه --> ابوسعيد، فضل اللّٰه به ابى الخير
كاتب فارسى ديلمى، مكنّى به «ابوالحسن» يا «ابوالحسين»، از مشاهير شعراى قرن پنجم هجرت مى باشد كه در بدايت حال مجوسى بود. اخيراً حسب الارشاد سيد رضى شرف اندوز دين مقدّس اسلامى گرديد يا خود اسلامش به دست سيد مرتضى بوده و قرآن را پيش او خوانده و بعد از آن نزد سيد رضى هم به تحصيل علم و ادب پرداخته است. مدتى هم متصدى امر كتابت آل بويه بود. اشعار بسيار نغز و لطيف مى گفت. به نوشتۀ بعضى، از شعراى اهل بيت بود. اشعار بسيارى دربارۀ خانوادۀ رسالت عليهم السلام گفته و اكثر قصايد سيد رضى را استقبال كرده است و گويند اشعار خوب او از اشعار خوب سيد رضى بهتر و نيكوتر بوده، ولكن سيد رضى اصلاً شعرى ردى نگفته و خطيب بغدادى گويد كه مهيار به تمامى شعراى عصر خود تقدّم داشته است.
ديوان مهيار چهار مجلّد 47 بزرگ مى باشد كه جلد اوّلش در بيروت چاپ شده و اشعار بسيارى در مرثيۀ سيد رضى گفته است. قصيدۀ لاميّۀ مهيار يكى از قصايد طريفۀ مشهوره بوده و سيد احمد ابن طاووس آتى الذكر (در باب كنى) شرحى بر آن نوشته و به الازهار فى شرح لاميّة مهيار موسومش داشته و از اشعار اوست:
يا نسيم الريح من كاظمة *** شد ما هجت البكا والبرحا
من عذيري يوم شرقى الحمّىٰ *** من هوىٰ وجد بقلبي مرحا
الصبا ان كان لابد الصبا *** انها كانت لقلبي اروحا
اذكرونا مثل ذكرانا لكم *** رب ذكرى قربت من نزحا
وفات مهيار شب شنبه پنجم جمادى الآخره از سال 426 يا 428 ه. ق واقع گرديد.
منابع: شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 226؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 532؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 246؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 277؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 13، ص 276؛ نقدى، جعفر بن محمد، منن الرحمان فى شرح وسيلة الفوز و الأمان فى مدح صاحب العصر والزمان، ج 1، ص 125.
به نوشتۀ مراصد، (به فتح اوّل و تشديد ثانى) مشهورترين بلاد دياربكر مى باشد كه به قول بعضى، بناهاى سنگى آن از نوشيروان و آجرى آن از پرويز است و بعد از اين جمله، خودش از بناهاى روم بودنش را تأييد كرده؛ به علت اينكه از بلاد ايشان است.
در ضمن شرح حال حسن بن ابراهيم فارقى سابق الذكر از روضات الجنّات گويد: در خاطر دارم كه فارقين شهرى است از دياربكر در قرب موصل كه دختر ميا نامى بنايش نهاده و بدين جهت، بدو اضافه داده و «ميافارقين» گفته اند؛ اين است كه در مقام نسبت اسقاطش مى كنند، ولكن نون جمع را به جهت علميّت اسقاط نمى نمايند؛ يعنى «فارقينى» گويند؛ به هرحال، جمعى از اكابر از آنجا برخاسته اند كه در مواضع متفرقه از اين كتاب نگارش يافته و بعضى از ايشان را نيز موافق روضات، به عنوان فارقى نگارش داديم.
48
ميبدى(1)
حسينى يزدى، ميبدى الاصل والولاده، كمال الدين اللّقب، منطقى التخلّص، عالم متبحّر، فاضل متكلّم، صوفى شاعر ماهر، اديب باهر، از اكابر علما و متكلّمين متأخّرين صوفيّه مى باشد كه اصل و ولادت او در قريۀ ميبد بود. در شيراز از
1) . ميبدى: منسوب است به ميبد و آن (بر وزن مسجد) ديهى بزرگ است در حدود ده فرسخى يزد و معرب آن با ذال است. در آنجا فرش هاى نخى خوب بافته و به بلاد ديگر نقل مى نمايند و افاضل بسيارى از آنجا برخاسته اند و به نوشتۀ قاموس، سابقاً از جملۀ بلاد مشهوره و قصبه و كرسى بلاد يزد بوده است. (مؤلف)
جلال الدين دوانى و ديگر اساتيد و فحول وقت، ادبيّات و فنون متنوعۀ معقول و منقول را تكميل كرد و بالخصوص در تصوف و هيئت و منطق و فنون حكمت شهرت بى نهايت يافت در فنون شعرى نيز مهارتى بسزا داشته و به «منطقى» تخلّص مى نموده و از اوست:
بس كه تابد مهر حيدر هر دم از سيماى من *** آسمان را سرفرازى باشد از بالاى من
چون سخن گويم ز معراجش كه آن دوش نبى است *** پاى در دامن كشد فكر فلك پيماى من
بهر وصّافى او سر تا قدم گشتم زبان *** تا نگردد غير مدحش ظاهر از اجزاى من
طبع من تا گشت چون دريا ز فيض مرتضى *** ابر گوهربار جويد فيض از درياى من
گر نبودى ذوالفقار مهر او در دست دل *** لقمه اى كردى مرا اين نفس اژدرهاى من
خاك راهش در دو چشم من به جاى سرمه است *** نيك ديدم، آفرين بر ديدۀ بيناى من
اى صبا در گردنت خاكم ببر سوى نجف *** بعد مردن چون فروريزد ز هم اعضاى من
ايضاً
از بهر فساد و جنگ جمعى مردم *** كردند به كوى گمرهى خود را گم
در مدرسه هر علم كه آموخته اند *** فى القبر يضرهم و لاينفعهم
تأليفات طريفه دارد:
فرمود: «رحم اللّه عليا اللهم ادر الحق معه حيث دار». نيز گويد كه حضرت امير عليه السلام از اسرار علم جفر مطّلع بوده و خلفا و جانشينان آن حضرت نيز احوال و وقايع عالم را از آن علم استخراج مى كردند و در سال 201 ه. ق كه مأمون، حضرت على بن موسى الرضا عليهما السلام را وليعهد خود گردانيده و بيعت نمود و عهدنامه اى در همين موضوع نوشت، از آن حضرت نيز خواستار نوشتن مثل آن گرديد؛ پس آن حضرت در پشت نامۀ مأمون مرقوم فرمود: «الجامعه والجفر يدلان على ضد ذلك...». ناگفته نماند كه اين ديوان منسوب به حضرت امير عليه السلام اگرچه بسيارى از اشعارش در كتب اخبار و تواريخ و سير نيز هست، لكن حكم به صحت و صدور همۀ آنها از آن بزرگوار محل ترديد و اشكال و ما نيز مؤلف آن را در ديباچۀ ديوان المعصومين مبسوطاً نگارش داده ايم)؛ 7. شرح شمسيّه (كه به سال 1327 ه. ق (غشكز) در حاشيۀ ميزان الانتظام در استانبول چاپ شده است)؛ 8. شرح طوالع؛ 9. شرح كافيۀ ابن حاجب؛ 10. شرح الهداية الاثيريّة (در حكمت كه به شرح ميبدى معروف و در تهران چاپ شده است) و غير اينها. در روضات الجنّات خود هدايۀ اثيريّه را از تأليفات ميبدى شمرده و آن اشتباه محض است، بلكه كتاب هدايۀ اثيريّه تأليف اثيرالدين ابهرى سابق الذكر بوده و ميبدى و اكابر ديگر آن را شرح كرده اند.
50 وفات ميبدى در حدود سال 904 و يا در سال 911 بوده و لفظ «قاضى» هم مادّۀ تاريخ وفات مى باشد و يا به زعم بعضى، در سال 909 ه. ق مقتول گرديده است. ناگفته نماند كه صاحب روضات او را در رديف علماى عامّه مذكور داشته، ولكن ظاهر ذريعة و بعضى از اجلاّى ديگر تشيّع اوست و كلمات مذكورۀ خود ميبدى، كه از فاتحۀ هفتم شرح ديوانش نقل كرديم، نيز صريح در تشيّع وى مى باشند.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 316]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 250؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 258؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 313؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 1959؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 116؛ افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 293؛ آيتى، عبدالحسين، تاريخ يزد، ص 313.
بن محمدعلى، حسينى يزدى ميبدى، عالمى است ربّانى و فقيه صمدانى و محقّق مدقّق از تلامذۀ فاضل اردكانى و شيخ العراقين شيخ عبدالحسين تهرانى بوده و از تأليفات اوست:
در سلخ محرّم 1313 ه. ق وفات يافت.
منابع: ميبدى، على، بديع اللّغة (ملخص).
ميثمى(1)
بن شعيب بن ميثم بن يحيى، كوفى الاصل، بصرى المسكن، ابوالحسن الكنيه كه گاهى من باب نسبت به جدّ، به على بن ميثم نيز موسوم، نسبش به ميثم تمار از خواص اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام موصول و خودش از اصحاب حضرت على بن موسى الرضا عليهما السلام و از اعيان متكلّمين اماميّه و نخستين كسى است كه باب علم كلام را مفتوح داشت و در اثبات حقّانيّت مذهب شيعۀ اماميّه با نظام و ابوالهذيل علاف كه شرح حال هريكى در محل خود از اين كتاب نگارش يافته 51 و ديگر مخالفين و نصارى و ملاحده مناظره ها داشته است.
گويند روزى وارد مجلس حسن بن سهل، وزير مأمون عبّاسى شد. يكى از ملاحده پهلوى حسن نشسته بود و حاضرين ديگر هم احتشام عظيمى از وى داشتند. ميثمى از اين حال برآشفته و در مقام طعن به عقيدۀ آن ملحد، حسن را مخاطب داشته و گفت:
«امروز چيز عجيبى ديدم» و در جواب استفسار از آن چيز گفت: «يك كشتى بدون كشتيبان مردم را از يك جانب دجله به جانب ديگرش نقل مى داد و اصلاً ناخدا و
1) . ميثمى: (به كسر اول) لقب رجالى احمد بن حسن بن اسماعيل، على بن اسماعيل، على بن حسن، محمد بن حسن بن زياد، معاوية بن وهب و بعضى ديگر و اشهر از همه على بن اسماعيل مذكور است كه به شرح حال اجمالى وى مى پردازيم و نسبت آن به شخص ميثم نامى است و شايد در هركسى منسوب به ميثم نامى از پدرانش باشد. (مؤلف)
كشتيبانى با وى نبود». آن ملحد تحمّل نكرده و به وزير گفت كه اين مرد ديوانه و خفيف العقل و كم مغز است. ميثمى گفت: «اين حرف من چه دلالت و ربطى به ديوانگى و كم مغزى دارد؟» ملحد گفت: «جمادى را كه تدبير رفتار نبوده و بى عقل و بى حس و بى شعور است، چگونه باشد كه مردم را بى مدبّرى بصير ذهاب و اياب ممكن بوده و مردم را به خودى خود از آب عبور دهد؟» ميثمى گفت: «عجب تر آنكه آب هاى نهرها و درياها و قطرات باران ها بى صانعى حكيم مدبّرى بر روى زمين جريان يافته و نباتات گوناگون برويانند؛ پس چگونه بى ناخدا حركت كردن كشتى را انكار مى كنى و بى صانع بودن اين عجايب كون و زمين و آسمان را معتقد مى باشى؟» (...
فَبُهِتَ اَلَّذِي كَفَرَ...) (بقره، 25(8). آن ملحد مبهوت و پا در گل ماند و اصلاً قدرت حرف زدن نداشت.
روزى در مقام اثبات كمال امام، كه از شرايط امامت است، به ابوالهذيل گفت: «آيا مى دانى كه ابليس از هر خيرى نهى كرده و به هر شرى امر مى نمايد؟» گفت: «آرى».
گفت: «البته ندانسته امر و نهى كردن خارج از امكان است». ابوالهذيل تصديق نمود.
ميثمى گفت: «پس ابليس به تمامى طرق خير و شرّ عارف خواهد بود». باز ابوالهذيل تصديق نمود. ميثمى گفت: «آيا امامى كه بعد از حضرت رسالت صلى الله عليه و آله تابع وى مى باشى، به تمامى آنها محيط است يا نه؟» گفت: «نه». گفت: «پس به اقرار خودت ابليس را اعلم از امام خود مى دانى». ابوالهذيل مبهوت گرديد.
از مردى نصرانى علت خاچ را پرسيد. گفت: «به جهت آن است كه خاچ شبيه چيزى است كه حضرت مسيح را بر روى آن به دار كرده اند». ميثمى گفت: «آيا مسيح خوش مى داشت كه بر آن چيز حمل بشود؟» گفت: «نه». ميثمى گفت: «آيا آن خرى را كه به جهت رفع حوايج سوار 52 مى شده، دوست مى داشت يا نه؟» گفت: «بلى». ميثمى گفت: «پس تو چيزى را كه خوشامد آن حضرت بوده، ترك كرده و به چيزى كه مكروه طبع وى بوده و با نفرت و كراهت سوارش كرده بودند، گراييده و طوق گردن خود كرده اى. شايسته آن بود كه برعكس اين رويّه، الاغ را، كه مركب دلخواهى آن حضرت بوده، به گردن آويخته و خاچ را ترك مى كردى». اين گونه مناظرات دينى و مذهبى او بسيار است و در هريك از امامت و طلاق و متعه و نكاح و غيره تأليفى دارد و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 250؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 731؛ كتب رجاليه.
ميدانى(1)
3072 و 3073. ميدانى، احمد بن محمد (... - 518 ه. ق)
بن احمد بن ابراهيم نيشابورى ميدانى، مكنّى به «ابوالفضل»، اديبى است فاضل كامل، نحوى لغوى، از مشاهير ادبا و اهل لغت كه با زمخشرى معاصر و معاشر بود.
ملاطفاتى بين ايشان جريان داشته كه ذيلاً اشاره خواهد شد. ميدانى با دسترنج خود امرار معاش مى نمود. علوم ادبيّه و عربيّه را از على بن احمد مفسّر واحدى و ديگر فحول وقت اخذ و همۀ آنها را متقن ساخت؛ بالخصوص در لغت و امثال عرب به مقامى بس عالى رسيده و گوى سبقت از ديگران ربود و كتاب هايى طرفه و عجيبى تأليف داده است:
1) . ميدانى: (به فتح اول) منسوب به ميدان و آن محله اى است در بغداد؛ ديگرى در اصفهان؛ سيمى در خوارزم؛ چهارمى در نيشابور و همين آخرى را به جهت انتساب به زياد بن عبدالرحمان، «ميدان زياد» نيز گويند و از هريك از آنها فضلايى برخاسته و به همين نسبت (ميدانى) شهرت يافته اند و بعضى از ايشان را تذكر مى دهد و شايد در بعض موارد منسوب به موضع ميدان نام ديگرى باشد. (مؤلف)
زيرا كه «خشر» در استعمالات عجم، به معنى جماعت اوباش است؛ پس زن منسوب به ايشان (خشرى) كنايه از زن ناصالح مى باشد؛ پس زمخشرى كتباً عذرخواهى كرد و ميدانى هم در جواب بنگاشت: اذا رجعت رجعنا و قبلت عذرك. نيز گويند كه زمخشرى بعد از تأليف كتاب مستقصى، كه در امثال مى باشد، به همين كتاب مجمع الامثال ميدانى وقوف يافت. بعد از دقّت نظر، حسن وضع و تأليف و بسط عبارت و كثرت فوايد آن در حيرتش افزوده، خود و كتاب خود را از همه جهت پايين تر از آن ديده و به تأليف آن نادم و پشيمان گرديد)؛ 4. نزهة الطّرف فى علم الصّرف (كه در قاهره چاپ شده است)؛ 5. هادى الشّادى (در نحو).
وفات ميدانى روز چهارشنبه بيست وپنجم رمضان 518 ه. ق در نيشابور واقع شد و در باب ميدان مدفون گرديد و در حين وفات، اين دو شعر را، كه به ظنّ ابن خلّكان از خود او مى باشد، بسيار مى خوانده است:
تنفّس صبح الشيب في ليل عارضي *** فقلتُ عساه يكتفي بعذاري
فلما فشا عاتبته فاجابني *** ايا هل ترىٰ صبحا بغير نهار
ابوسعد سعد يا سعيد بن احمد ميدانى، پسر صاحب ترجمه، نيز اديبى است فاضل و از تأليفات اوست:
وى در سال 539 ه. ق درگذشت.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 251؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 48؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 79؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 5، ص 45.
ميدانى، سعد بن احمد --> ميدانى، احمد بن محمد
54 مير --> مير عماد
مير در اصطلاح اهالى ما در صورت اطلاق و هم در جايى كه لفظ «خط» را بدان اضافه دهند (خطّ مير) همان مير عماد قزوينى مذكور ذيل است.
مير الهى (... - 1057 ه. ق)
از شعراى قرن يازدهم هجرى هند، از مصاحبان قدسى (متوفاى سال 1050 ه. ق) سابق الذكر، با سلاست طبع موصوف بوده و از اشعار اوست:
اى رحمت تو سرخط لوح نجات ما *** ديباچه اى ز صنع تو ديوان ذات ما
بخت آن بود كه خاتم پيغمبران تو *** سازد نشان به مهر نبوّت برات ما
تا آن زمان كه مهر ز مغرب كند طلوع *** بى شام فتنه باد الهى حيات ما
نصرآبادى گويد: مير الهى از سادات اسدآباد همدان و سخنورى است درست سليقه و زاهد كه تعلّقى به اسباب دنيا نداشت. ملا طغراى مشهدى، كه درويشان صاحبدل هند را نوشته، مير الهى را سردفتر ايشان قرار داده و نيز از اشعار اوست:
دل خود به روزگار جوانى كباب بود *** موى سفيد شد نمكى بر كباب ما
نگارنده گويد: از جملات مذكور استظهار مى شود كه مير الهى همان الهى، شاعر همدانى (متوفاى 1057 ه. ق) سابق الذكر است و رجوع بدانجا نمايند.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1027؛ نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 255.
مير بزرگ --> قوام الدين مرعشى
مير جلاير --> جلاير
از شعراى قرن دهم هجرت است.
مير حاج --> امير حاج
شاعر ايرانى است.
بن برهان الدين محمد خاوندشاه بن سيد كمال الدين محمود بلخى، ملقّب به «ميرخواند» و «اميرخواند»، موصوف به «خاوندشاهى»، از مشاهير ادبا و مورّخين عهد سلطان حسين ميرزاى بايقرا (875-911 ه. ق)، در علم تاريخ و وقايع عمومى عالم متمهّر و متبحّر، با عبدالرحمان جامى سابق الذكر و نظاير وى معاصر و مشمول مراحم و توجّهات خاصّۀ امير على شير نوايى بود و كتاب 55 مشهور روضة الصّفا فى سيرة الانبياء والملوك والخلفاء را، كه وقايع عمومى عالم را از بدو خلقت تا زمان خود با قلم
فارسى فصيح و شيوا نگارش داده و در تمامى اقطار در نهايت اشتهار بود و به تركى و بعضى از السنۀ ديگر نيز ترجمه شده، به نام آن وزير علم دوست و روشن ضمير تأليف داده است. ميرخواند اشعار خوب نيز مى گفته و از اوست:
هركه دست از آب حيوان شست، خضر وقت اوست *** وآن كه از ظلمات نفس آمد برون، اسكندر است
پدر يا جدّ مادرى بودن ميرخواند نسبت به خواندمير سابق الذكر، مؤلف تاريخ حبيب السّير، بين علماى سير محل خلاف و نظر است؛ به نوشتۀ احمد رفعت و قاموس الاعلام و كشف الظّنون و رضاقلى خان هدايت و به نوشتۀ درر التّيجان، جدّ مادرى او مى باشد و نگارنده نيز به همين قول رفته و در تأييد آن گوييم كه مؤلف حبيب السّير در اوّل كتاب دستور الوزراى خود خودش را به «غياث الدين بن همام الدين» ملقّب به «خواندمير» معرفى كرده و بعضى ديگر نيز نام يا لقب پدرش را «حميدالدين» نوشته اند؛ به هرحال، موسوم يا ملقّب به «همام الدين» يا «حميدالدين» بودن مؤلف روضة الصّفا در جايى به نظر نرسيد و چنانچه در صدر عنوان مذكور داشتيم، نامش «محمد» و لقب مشهورى اش هم «ميرخواند» است و بس. علاوه كه موافق نقل معتمد، خود خواندمير در جلد سيّم حبيب السّير در ضمن علماى معاصر سلطان ابوسعيد گوركان به شرح حال ميرخواند و پدرش، خاوندشاه، پرداخته و گويد: سيد برهان الدين محمد خاوندشاه، پسر سيد كمال الدين محمود، نسب به زيد شهيد رساند و در حال صغر بعد از وفات پدرش سيد كمال الدين براى تحصيل علم از بخارا به بلخ رفته و در اندك زمانى به مقام اكابر علما رسيد؛ پس به هرات رفته و صحبت مشايخ عظام را دريافت و اخيراً به سند رفته و هم در آنجا وفات يافت و در مقابل سلطان احمد خضرويه مدفون شد و سه پسر از او باقى ماندند؛ يكى سيد نظام الدين سلطان احمد؛ ديگرى سيد نعمت اللّه مجذوب؛ سيّمى ميرخواند محمد مؤلف روضة الصّفا كه پدر مادر اين نگارنده، مؤلف حبيب السّير است. انتهى موضع الحاجة ملخصاً. اين جمله صريح است در اينكه ميرخواند مؤلف روضة الصّفا، 56 جدّ مادرى خواندمير، مؤلف حبيب السّير، بوده و پدر دانستن او دور از تحقيق و ناشى از قلّت تتبّع و منافى كلام صريح خود خواندمير است.
عجب از زنبيل فرهادميرزا است كه مؤلف كتاب حبيب السّير را غير از مؤلف كتاب خلاصة الاخبار داشته و گويد كه اوّلى نوۀ دخترى مؤلف روضة الصّفا و دوّيمى پسر اوست و
حال آنكه چنانچه در شرح حال خواندمير نگارش داده ايم، اين هر دو كتاب حبيب و خلاصه از تأليفات او مى باشد و در ديباچۀ اوّلى هم تصريح كرده بر اينكه پيش از كتاب حبيب السّير چندين كتاب ديگر به نام اخبار الاخبار و خلاصة الاخبار و دستور الوزراء و مآثر الملوك و غير اينها تأليف داده است. عجب تر كلام محمد فخرى هروى است كه بنا به نقل معتمد در كتاب لطائف نامه ترجمۀ فارسى مجالس النّفائس تركى امير على شير نوايى، خواندمير، مؤلف حبيب السّير، را خواهرزادۀ ميرخواند، مؤلف روضة الصّفا، دانسته و در تذكرۀ نصرآبادى نيز به همين عقيده تصريح كرده است و دور نيست كه كلمۀ «خواهرزاده» تصحيف كلمۀ «دخترزاده» باشد. بارى، وفات ميرخواند به سال 903 يا 904 ه. ق در 67 سالگى واقع گرديد.
منابع: درر التيجان؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 252؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 245؛ نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 470.
استرآبادى الاصل، اصفهانى المنشأ والموطن، نجفى المدفن، اشراق التخلّص، ميردامادالشّهره و گاهى به «داماد» و «سيد داماد» نيز ملقّب، دخترزادۀ محقّق كركى، على بن عبدالعالى سابق الذكر و پدرش به دامادى محقّق مذكور مفتخر بود و به همين جهت، به «داماد» شهرت داشت و بعد از وفات او ارثاً لقب مشهورى افراد خانوادۀ او، كه من جمله همين ميرداماد است، گرديد. 57
گويند كه محقّق كركى حسب الامر رؤيايى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام، دختر خود را به عقد ازدواج شمس الدين محمد فوق درآورده كه به فرمودۀ آن حضرت، فرزندى از او ظاهر خواهد شد كه وارث علوم انبيا و اوصيا خواهد گرديد، لكن بعد از چندى پيش از 58 آنكه فرزندى به وجود آيد، آن دختر وفات يافت و محقّق از بى نتيجگى ظاهرى آن رؤياى رحمانى در حيرت بود تا بار دوّيم باز در خواب آن حضرت فرمود كه همانا مراد ما دختر ديگرت بوده، نه اين دختر متوفّى. اينك آن امر جهان مطاع را امتثال كرده و دختر ديگرش را به عقد شمس الدين درآورد و بعد از چندى همين ميرداماد به وجود آمد و به مدارج عاليۀ علميّه ارتقا يافت و مصداق آن رؤياى رحمانى گرديد.
اينكه در السنۀ بعضى داير و در قاموس الاعلام نيز خود محمدباقر را داماد شاه عباس
ماضى دانسته و اين لقب مشهورى «داماد» و «ميرداماد» را نيز مستند بدان داشته، همانا ناشى از قلّت تتبّع و بى اطّلاعى از حال ايرانيان است. ميرداماد
ميرداماد از فحول و متبحّرين علماى قرن يازدهم اماميّه و اعاظم فلاسفه و حكماى اسلاميّه، جامع علوم عقليّه و نقليّه و اصليّه و فرعيّه، حكيم بصير و متكلّم خبير و در حلّ بعضى از مشكلات فقهيّه و حديثيّه نيز بى نظير بوده است.
عقليش از قياس عقل برون *** نقليش از قياس نقل فزون
اسكندربيگ منشى، كه معاصرش بوده، در تاريخ عالم آراى عباسى در وصف اين عالم ربّانى گويد كه در علوم معقول و منقول سرآمد روزگار خود و جامع كمالات صورى و معنوى، كاشف دقايق انفس و آفاق بود. در اكثر علوم حكميّه و فنون غريبه و رياضى و فقه و تفسير و حديث درجۀ عليا يافته و فقهاى عصر فتاوى شرعيّه را به تصحيح آن جناب، معتبر مى شمارند و اشراقات فضايل و كمالاتش بر ساحت آمال طلبۀ علوم درخشان است.
ميرداماد در بعضى از مصنّفاتش خود را در مقام معلمى با فارابى هم طراز و در رياست حكماى اسلاميه با شيخ الرئيس انباز مى دارد. علاوه بر مراتب علميّه، در زهد و تقوا و عبادات و قيام او به وظايف مقرّرۀ دينيّه نيز نوادرى منقول است. گويند كه در تمامى اوقات تكليف خود، به جمعه و جماعت و اداى نوافل يوميّه مواظبت داشت؛ يك نافله از او فوت نشد؛ چهل سال در موقع خواب دراز نكشيد؛ در هر شبى نصف قرآن (پانزده جزو) خوانده و بيست سال هم مباحات را تا به حد وجوب و ضرورت نشدى. با شيخ بهائى معاشر بود 59 و نسبت به يكديگر وظايف ادب نرساندى، مرتكب و احترام تمام و لوازم صداقت و اخلاص خاص الخاص را معمول مى داشته اند؛ به طورى كه نظير آن را در سلسلۀ اهل علم، خصوصاً بين المعاصرين كمتر سراغ توان كرد.
روزى شاه عباس براى تفرّج سوار بود و اين دو عالم ربّانى نيز كه تقرّب تمام داشته اند، حاضر ركاب بوده اند. شاه محض امتحان صدق و صفاى باطن ايشان، نزد ميرداماد كه به جهت بزرگى جثّه اش عقب تر مى آمد و آثار خستگى در بشره اش ظاهر بود، آمد و گفت: «اين شيخ (بهائى) اصلاً وظيفۀ تمكين و وقار را رعايت نكرده و جلوتر مى رود و اسب بازى مى كند. برخلاف جناب شما كه با كمال تمكين و وقار هستيد».
الصورة
نمونۀ خط ميرداماد (150)
مخفى نماند يك نسخۀ خطى مترجم از صحيفۀ كاملۀ سّجّاديّه، كه كاتب و تاريخ كتابتش معلوم نبود، در بعضى از كتابخانه هاى شخصى موجود و به مفخر عالم اسلامى، مير محمدباقر داماد - قدس سره - خوانده شده و آن عالم ربانى نيز در روى صفحۀ آخر آن، كه سه سطر كوچك هم (برحمتك - الطاهرين) از دعاى آخر صحيفه براى استكشاف عموم بوده، در سال 1029 ه. ق در حدود سيزده سال پيش از وفات خود به خط انجم نقط خودش اجازۀ روايت كردن آن صحيفۀ مباركه را براى قارى آن نوشته است؛ «و احسن صورة للانسان ما كتب».
ميرداماد گفت: «مطلب نه چنين است، بلكه اسب شيخ از كثرت فرح و انبساطى كه از حامل بودن وجود محترمى مانند شيخ را دارد، رقص و وجد مى كند و نمى تواند آرام بگيرد كه عالم معظّمى مثل شيخ بر وى سوار شده است». پس شاه پنهانى پيش شيخ رفته و گفت كه مير، از كثرت فربهى و بزرگى جثّه اسب را هم خسته كرده و به زحمت انداخته؛ به طورى كه تاب حركت ندارد. شيخ گفت: «مطلب نه چنين است، بلكه آن خستگى كه در اسب مير مشاهده مى شود، فقط در اثر عجز و ناتوانى از باربردارى علمى است كه كوه هاى بزرگ از تحمّل آن عاجز هستند». سلطان در دَم پياده شد و در ميان آن همه جماعت حاضرين ركاب، محض شكرانۀ آن نعمت بزرگ صفاى باطن و پاكدلى علماى عصر او، به روى خاك افتاده و سجدۀ شكر به جا آورد. يا سبحان اللّه قلم و رقم از بيان مناقب شاه علم پرور عالم دوست آن چنانى و ذكر فضايل و مكارم اخلاق اين چنين علماى ربّانى عاجز و ناتوان و توفيق تأدّب به آداب ايشان را از درگاه خداوندى مسئلت مى نمايد.
ميرداماد از تلامذۀ شيخ حسين عاملى، پدر شيخ بهائى و خال مفضال خود، شيخ عبدالعالى پسر محقّق كركى و بعضى از اكابر ديگر بوده و از ايشان روايت نموده است و يگانه فيلسوف اسلامى، ملاّ صدراى شيرازى و بعضى ديگر از اجلاّى وقت نيز از تلامذۀ مير بوده اند.
از اقوال نادرۀ مير، قول به ذاتى بودن دلالت الفاظ (نه وضعى) و قول به عموم منزله در مسئلۀ رضا و مانند اينهاست؛ به شرحى كه در محل خود نگارش يافته است.
60 مصنفات طرفه و عجيبۀ مير هم بسيار و در اثبات تفنّن و تبحّر معقولى و منقولى او برهانى قاطع مى باشد و در طرز و اسلوب همۀ آنها مبتكر مى باشد:
الاعمال و افعال العباد؛ 7. الايماضات والتّشريفات فى مسئلة الحدوث والقدم (و اين هر دو در حاشيۀ قبسات مذكور ذيل چاپ شده است)؛ 8. تأويل المقطعات فى اوايل السّور القرآنيّة؛ 9. تشريق الحقّ؛ 10. التّصحيحات والتّقويمات (كه شرح كتاب تقويم الايمان ذيل است)؛ 11. التّصحيحات (كه حاوى بعض تصحيفاتى است كه در بعض از اخبار و ادعيه واقع شده است)؛ 12. تفسير سورة الاخلاص؛ 13. تقدمة تقويم الايمان؛ 14. التّقديسات (در حكمت الهى و رد شبهۀ ابن كمونه)؛ 15. تقويم الايمان؛ 16. الجذوات (به فارسى كه در بيان جهت عدم احتراق جسد حضرت موسى موقع احتراق جبل به جهت تجلى براى شاه عباس تأليف داده و در بمبئى چاپ سنگى شده و داراى تحقيقاتى در علم حروف مى باشد)؛ 17. الجمع والتّوفيق بين رأيى الحكيمين فى حدوث العالم؛ 18. جواب السؤال عن تنازع الزّوجين فى قدر المهر و تصديق وكيل الزّوجة للزّوج؛ 19. جيب الزّاوية؛ 20. حاشيۀ استبصار شيخ طوسى (كه حاشيه بر احاديث آن كتاب شريف بوده و يك نسخه از آن به شمارۀ 1895 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود و آن غير از شرح استبصار است كه به فرمودۀ روضات، در مسائل اصول فقه مى باشد)؛ 21. حاشيۀ الهيّات شفا؛ 22. حاشيۀ رجال كشى؛ 23. حاشيۀ شرح مختصر عضدى؛ 24. حاشيۀ صحيفۀ سجّاديّه (كه داراى تحقيقات جليله بوده و با شرح صحيفۀ سيد نعمت اللّه جزايرى در تهران چاپ و دو نسخۀ خطى آن نيز به شمارۀ 1060 و 1061 در كتابخانۀ مدرسۀ فوق موجود است)؛ 25. حاشيۀ كافى (كه به استظهار ذريعة، غير از رواشح سماويّۀ مذكور ذيل است)؛ 26. حاشيۀ مختلف علامه؛ 27. حاشيۀ من لايحضره الفقيه؛ 28. الحبل المتين (در حكمت)؛ 29. حدوث العالم ذاتاً و قدمه زماناً (چنانچه در ذريعة گفته است)؛ 30. خلسة الملكوت (و اين هر دو در حاشيۀ قبسات مذكور ذيل چاپ شده است)؛ 31. خلق الاعمال (كه با كتاب مسار الشّيعه در يك جا چاپ و آن غير از ايقاظات مذكور فوق است)؛ 32. ديوان شعر (به عربى و فارسى)؛ 33. الرّواشح السّماويّة فى شرح الاحاديث الاماميّة؛ 34. السّبع الشّداد (و اين هر دو در تهران چاپ شده است)؛ 35. سدرة المنتهى (در تفسير قرآن)؛ 36. شارع النّجاة (در فقه)؛ 37. شرح استبصار (كه فوقاً ضمن حاشيۀ استبصار اشاره شد)؛ 38. شرح تقويم الايمان؛ 39. شرح مختصر الاصول 61 عضدى؛ 40. شرعة التّسمية (و آن رساله اى است مبسوط در حدود دو هزار
بيت در حرمت تسميه و تكنيۀ حضرت ولى عصر - عجل اللّه فرجه - در زمان غيبت)؛ 41. الصّراط المستقيم (در حكمت)؛ 42. ضوابط الرّضاع؛ 43. عيون المسائل المنطوى على لطائف الدّقائق و طرائف الجلائل؛ 44. القبسات (در حكمت كه در تهران با اثولوجياى ارسطو و بعضى از كتاب هاى ديگر خود مير چاپ شده است)؛ 45. مشرق الانوار (كه مثنوى است)؛ 46. نبراس الضّياء؛ 47. نفى الجبر والتّفويض و غير اينها.
اشعار نغز و طرفۀ عربى و فارسى مير نيز بسيار است و چنانچه اشاره شد، به «اشراق» تخلّص مى نموده و از اوست:
اى ختم رسل! دو كون پيرايۀ توست *** افلاك يكى منبر نه پايۀ توست
گر شخص تو را سايه نيفتد چه عجب *** تو نورى و آفتاب خود سايۀ توست
ايضاً
در مرحلۀ على نه چون است و نه چند *** در خانۀ حق زاده به جانش سوگند
بى فرزندى كه خانه زادى دارد *** شك نيست كه باشدش به جاى فرزند
نيز از اشعار افتخاريۀ اوست كه رباعى مشهور ابن سينا را استقبال كرده است:
تجهيل من اى عزيز! آسان نبود *** بى از شبهات
محكم تر از ايمان من ايمان نبود *** بعد از حضرات
مجموع علوم ابن سينا دانم *** با فقه و حديث
وينها همه ظاهر است و پنهان نبود *** جز بر جهلات
ايضاً
كالدّر ولدت يا يمام الشرف *** في الكعبة و اتخذتها كالصدف
فاستقبلتْ الوجوهُ شطرَ الكعبة *** والكعبهُ وجهها تجاه النجف
ايضاً
نتوان ز غم تو دل به تدبير بريد *** كودك نتوان به جهد از شير بريد
بر من نتوان بست به زنجير، دلت *** وز تو نتوان دلم به شمشير بريد
ايضاً
در كعبۀ «قل تعالوا» از مام كه زاد؟ *** از بازوى باب حطّه خيبر كه گشاد؟
بر ناقۀ «لايؤدى الا» كه نشست؟ *** بر دوش شرف پاى كراسى كه نهاد؟
وفات ميرداماد هنگام تشرّف به زيارت عتبات عرش درجات در سال 1040 يا 1041 يا 1042 ه. ق مابين كربلا و نجف واقع شد. جنازه اش به نجف اشرف نقل و در آن ارض اقدس دفن گرديد. بنابر اوّل، جملۀ «عروس علم دين را مرده داماد» 62 و بنابر دوّيم، هريك از كلمۀ «الرضى» و جملۀ «عروس علم و دين را مرد داماد» و بنابر سيّمى نيز كلمۀ «الراضى» مادّۀ تاريخ وفات مى باشد و در رديف «محمّدين» از نخبة المقال گويد:
والسيد الداماد سبط الكركي *** مقبضه «الراضى» عجيب المسلك(1)
منابع: تنكابنى، محمد، قصص العلماء، [ص 333-335]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 114؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 2098 و ج 6، ص 4187؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 7؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات)؛ مدارك مذكوره در ضمن شرح حال.
مير رباعى، سيد محمد --> جامه باف
ميرزا آقا، ميرزا معصوم --> معصومعلى شاه
3076 و 3077. ميرزا ابوطالب (... - 1238 ه. ق)
عالم فاضل، اديب كامل، نحوى لغوى، فقيه محدّث، متكلّم مفسّر، از علماى اماميّۀ قرن سيزدهم هجرت و از اكابر تلامذۀ سيد على صاحب رياض سابق الذكر مى باشد.
حاشيۀ سيوطى او معروف و در سال 1223 ه. ق از تأليف آن فراغت يافته و بارها در حاشيۀ خود سيوطى چاپ و در تبريز مستقلاً نيز به طبع رسيده است. وفات او به سال 1238 ه. ق در راه مكّه واقع شد و او غير از ميرزا ابوطالب اصفهانى بن عليرضا بن محمدعلى بن ميرزا كوچك بن حكيم داوود است كه اسلاف اين دانشمند از مشاهير حكما و اطبّا بوده و از مقام طبابت به توليت آستان قدس رضوى منصوب و سى وهفت سال متصدى اين مقام عالى بوده و در سال 1216 ه. ق درگذشته است و نبايد اين دو عالم جليل را به جهت متّحدالعصر والمصر والاسم بودنشان يكى پنداشت.
1) . الراضى = 1042.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 183؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 6، ص 448؛ مطلع الشمس، ج 2، ص 416.
ميرزا بابا، ميرزا ابوالقاسم --> مجدالاشراف
ميرزا ابوالقاسم پدر سيد محمد مجدالاشراف است.
ميرزا بابا، ميرزا محمدتقى طبيب --> ملك الاطباء
ميرزا بزرگ، ميرزا عيسى --> قائم مقام
63 ميرزا بهائى --> بلنداقبال
ميرزا بهائى پسر بلنداقبال است.
باغنوى، شيرازى البلده، اشعرى الاصول، شافعى الفروع، از اكابر علماى معقولى عامّه مى باشد كه متكلّم منطقى اصولى، محقّق مدقّق، به «ملا ميرزاجان» معروف، در كلمات بعضى از اجلّه به «فاضل باغنوى» موصوف، در دقّت نظر و حدّت ذكاوت و اهتمام تمام به مطالعات علميّه مشهور، به نوشتۀ روضات الجنّات، با ملا جلال دوانى سابق الذكر معاصر و موافق آنچه از كلمات كشف الظّنون برمى آيد، از تلامذۀ ملا جلال مذكور بوده و از تأليفات اوست:
صاحب ترجمه در سال 994 ه. ق وفات يافته و اينكه بعضى 902 و ديگرى 904 ه. ق نوشته اند، ظاهراً اشتباه است و باغنو، نام يكى از محلات شيراز است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 262-263]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 205؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 252؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 184.
ميرزا رفيعا، محمد بن حيدر --> نايينى، ميرزا رفيع الدين محمد بن حيدر
ميرزا رفيعا، محمد يا محمدرفيع بن فرج --> ملا رفيعا
ميرزا رفيع الدين --> نايينى، ميرزا رفيع الدين محمد بن حيدر
فارسى شيرازى فسوى اصفهانى، ملقّب به «كمال الدين»، معروف به «ميرزا كمالا» و «ميرزا كمال الدين»، از علماى اماميّۀ قرن دوازدهم هجرت، داماد ملا محمدتقى مجلسى اوّل و فقيهى است مفسّر اديب فاضل كامل و از تأليفات اوست:
سال وفات ميرزا كمالا به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 170؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 189؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 519.
ميرزا مخدوم، ميرزا محمدعلى --> شمس الدين، محمد بن على بن محمد بن على
ميرزا مخدوم فرزند شمس الدين محمد است.
ميرزاى آشتيانى، حاج ميرزا محمدحسن --> آشتيانى
ميرزاى استرآبادى، ميرزا محمد --> صاحب الرّجال
بن شيخ عبدالحسين بن ملا على اصغر، ايروانى الاصل، نجفى المولد والمسكن والمدفن، از اجلاّء علماى اماميّۀ عصر حاضر ما مى باشد و شرح حال اجمالى آن عالم ربّانى آنكه از چهارده سالگى، بعد از وفات والد ماجدش در نتيجۀ اهتمام تمام كه در تحصيل علوم دينيّه داشته، در اندك مدتى درس هاى سطحى متداولى را به پايان رسانيد؛ پس معقول را از شيخ على محمد نجف آبادى خواند. در فقه حاضر حوزۀ آقاى سيد محمدكاظم يزدى آتى الذكر شد. در اصول هم در حوزۀ آخوند خراسانى ملا محمدكاظم سابق الذكر حاضر گرديد. بعد از وفات ايشان مدتى هم در كربلاى
الصورة
حاج ميرزا على ايروانى (151)
معلّى در حوزۀ درس ميرزا محمدتقى شيرازى آتى الذكر به تكميل مراتب علميّه پرداخته و مبانى فقه و اصول را متقن ساخت. بعد از وفات او باز به نجف مراجعت كرده و به تدريس استدلالى فقه و اصول اشتغال ورزيد تا روز جمعه دوازدهم ربيع الاول 1354 ه. ق در 51 سالگى وفات يافت و در يكى از حجرات صحن مقدّس مرتضوى مدفون شد و تأليفاتى خوب به يادگار گذاشت:
65 1. تحرير الاصول (در دو مجلد)؛ 2. حاشيۀ كفاية الاصول (استاد خود، آخوند خراسانى (در دو مجلد)؛ 3. حاشيۀ مكاسب شيخ مرتضى انصارى (كه اخيراً در تهران چاپ شده است)؛ 4. فروع العلم الاجمالى؛ 5. كتاب الحجّ؛ 6. كتاب الصّلوة؛ 7. كتاب الطّهارة و غيرها.
منابع: اطلاعات متفرقه.
ميرزاى جزايرى، سيد محمد بن سيد شرف الدين على --> سيد ميرزا
ميرزاى جلوه، سيد ابوالحسن --> جلوه
ميرزاى رشتى، حاج ميرزا حبيب اللّه --> رشتى، حاج ميرزا حبيب اللّٰه
ميرزاى شيرازى، آقا ميرزا على --> ميرزاى شيرازى، حاج ميرزا محمدحسن
ميرزا على فرزند ميرزا محمدحسن شيرازى است.
بن عارف كامل حاج ميرزا محبّعلى بن ميرزا محمّدعلى گلشن شيرازى، از فحول علماى اماميّۀ عصر ما مى باشد كه عالمى بوده عامل، فاضل كامل، عابد زاهد متّقى،
الصورة
ميرزاى شيرازى، ميرزا محمدتقى (152)
مجتهد اصولى، اديب بارع دقيق النظر والفكر، از تلامذۀ فاضل اردكانى سابق الذكر و حاج ميرزا محمدحسن شيرازى مذكور ذيل، شعر خوب و طرفه نيز مى گفته و بعد از وفات استاد معظّم شيرازى خود در سامره متصدى ادارۀ حوزۀ علميّه و تدريس شد و اخيراً به نجف اشرف رفته و مرجع استفادۀ فحول گرديد و رياست علميّۀ فرقۀ محقّه نوعاً بدو منتهى و مرجع تقليد اكثر شيعيان بوده و از تأليفات و آثار قلمى اوست:
وفاتش در دهۀ اوّل ذى حجۀ سال 1338 ه. ق در 68 سالگى در 66 نجف واقع و تعطيل عمومى شد و با كمال تجليل تشييع و جنازه اش فوراً به كربلاى معلّى نقل گرديد.
شريعت اصفهانى سابق الذكر به جنازه اش نماز خوانده و در يكى از حجرات صحن مقدّس حسينى دفن كردند و چنان كه در محل خود اشاره نموديم، او برادرزادۀ قاآنى، شاعر مشهور بوده است.
منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة؛ اطلاعات متفرقه.
3082 و 3083. ميرزاى شيرازى، حاج ميرزا محمدحسن (... - 1312 ه. ق)
بن محمود بن اسماعيل بن فتح اللّه، حسينى النسب، شيرازى الاصل والولاده، اصفهانى التحصيل، سامرّائى المسكن، نجفى التكميل والمدفن، از فحول علماى اماميّه و متبحّرين فقهاى اثناعشريۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرى مى باشد.
نخست بعد از تكميل مقدّمات و ادبيّات متداوله در اصفهان حاضر حوزۀ سيد حسن مدرّس و حاجى كلباسى شد. مبانى و اصول شرعيّه را متقن داشت. اخيراً به مرام
تكميل مراتب علميّه در حدود سال 1259 ه. ق به نجف اشرف مشرّف و در حوزه هاى علميّۀ وقت حاضر و اجتهاد او مورد تصديق شيخ الفقها صاحب جواهر بود. مدتى هم به شيخ مرتضى انصارى تلمذ نموده و بعد از وفات شيخ، در آن ارض اقدس به تدريس 67 اشتغال يافت و اغلب فحول وقت از تلامذۀ وى بوده اند.
جلالت قدر و عظمت مقام و كثرت علم و فهم و حافظه و تمكين و وقار و متانت و حسن خلق و تأدّب او به وظايف دينيّۀ علميّه و عمليّه و تخلّق او به كمالات نفسانيّه در غايت شهرت بوده و حاجت به اطاله در اين مقاله نداريم. نوادر و حكايات بسيارى از كرايم اخلاق او منقول و تشرّف او به شرف ملاقات حضرت ولى عصر - عجّل اللّه تعالى فرجه - و بعض كرامات ديگر از معتمدين اهالى مسموع شد كه اصلاً محل ترديد نمى باشد؛ اين است كه در اصطلاح علماى وقت، به «ميرزاى مجدد» شهرت يافته كه در رأس قرن سيزدهم هجرت مجدّد مذهب جعفرى بوده است.
علاوه بر مقامات عاليۀ علميّه و مدارج ساميۀ عمليّه به طرق رياست و حسن اداره نيز دانا، در اصول سياست بينا، در نزد ملوك و درباريان و اكابر هر طبقه بسيار محترم و بامهابت بوده و از كثرت نفوذ ملّى وى انديشناك بوده اند. صاحب ترجمه در نجف اشرف مشغول انجام وظايف دينيّه بود تا به سال 1291 ه. ق در سامره اقامت نمود و آن بلدۀ شريفه نيز از ميامن وجود شريفش دارالعلم و يكى از مراكز علميّه بود و روزبه روز در شهرتش افزوده مى شد و به تصديق جمعى از فحول و اكابر وقت، رياست عامّۀ علميّه نوعاً بدو منتهى و مرجع تقليد شيعه بوده تا در هشتم يا بيست وچهارم شعبان 1312 ه. ق در 82 سالگى در آن ارض اقدس وفات يافت. جنازه دوش به دوش پيش از دفن به نجف اشرف نقل شد و در جوار حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مدفون گرديد. شعراى نامدار مراثى بسيارى گفته و در تمامى بلاد شيعه اقامۀ عزا نمودند. صاحب ترجمه از كثرت اشتغالاتى كه به جهت ترتيب و تنظيم مهمّات حوزۀ علميّه و حسن تربيت محصّلين و طلاّب علوم دينيّه و مدافعه از بعضى سياسات مخالف ديانت مقدّسۀ اسلاميّه داشته، تأليفى از وى به ظهور نيامد.
حاج آقا رضا همدانى، حاج شيخ فضل اللّه نورى، حاج ميرزا ابوالفضل تهرانى كلانترى، حاج شيخ احمد شانه ساز، سيد ميرزا حسين علوى، ميرزا محمدتقى شيرازى فوق و جمعى كثير ديگر از متبحّرين علماى 68 وقت، كه از فحول و داراى
مصنّفات نافعۀ بسيارى هستند و شرح حال هريكى در محل مقتضى از اين كتاب نگارش يافته، از تلامذۀ وى بوده اند.
ناگفته نماند آقاى سيد ميرزا على، فرزند ارجمند صاحب ترجمه، نيز از اكابر علماى عصر ما مى باشد. در پنج سالگى در خدمت والد معظّم خود به سامره رفت. از ميرزا محمدتقى شيرازى فوق و سيد محمد فشاركى سابق الذكر و ديگر اكابر تلامذۀ وى مراتب علميّه را متقن ساخت تا آنكه شايستۀ حوزۀ درس خود وى گرديد و در حدود بيست سالگى، اجتهاد او از طرف قرين الشّرف آن عالم ربّانى مورد تصديق شد و بعد از وفات او مشغول تدريس بود. در بعضى از اوقات خصوصى باز در درس ميرزا محمدتقى مذكور حاضر و اجتهاد او از طرف آخوند خراسانى و دو نفر استاد مذكورش نيز تصديق گرديد و آوازۀ او در بلاد شيعه منتشر و در رديف مراجع علميّه معدود و مرجع تقليد جمعى وافر از شيعه بود. با آن همه تبحّرى كه در فقه و اصول و علم منقول داشته، در كلام و حكمت و طب و تاريخ و فنون ادبيّه نيز متبحّر، تقوا و زهد و ورع و اخلاق كريمه و احتياطات او زائد بر وصف مى باشد. در سال 1317 ه. ق عازم زيارت حضرت ثامن الائمّه عليه السلام شد. در بلاد ايران مورد تعظيم تمامى طبقات گرديد. مظفّرالدين شاه قاجار در بلدۀ حضرت عبدالعظيم با وى ملاقات كرد و در اثر علو همّت و شهامت هاشميّه كه داشته و از كسى دينارى قبول نمى كرد، تمامى تحف و هداياى شاه و صدراعظم و ديگر طبقات را رد نمود. عزّت قناعت و شهامت نفس را به تمامى دنيا ترجيح مى داد. كتاب بيع المبهم از تأليفات اوست و شب چهارشنبه هيجدهم ربيع الثانى 1355 ه. ق در 68 سالگى در نجف اشرف وفات يافت.
منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 161؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 193؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 252.
بن حسن يا محمد بن حسن، گيلانى الاصل، قمى المسكن والمدفن، معروف به «ميرزاى قمى» و گاهى به «فاضل قمى» و «محقق قمى» ملقّب. از فحول و متبحّرين علماى اماميّۀ قرن سيزدهم هجرى 69 عهد فتحعلى شاه قاجار مى باشد كه بسيار محقّق و مدقّق، در حقيقت، از اركان دين مقدّس اسلامى و استادالمتأخّرين بود. با آن همه
الصورة
دو نمونه از خط ميرزاى قمى (153)
اولى خط ثلث و دويمى هم سه شعر عربى به خط نسخ متداولى (از ابيات قصيدۀ نونيۀ سيد محمد حائرى) است. سه شعر فارسى نيز به خط نستعليق نيم شكسته (از ابيات ترجمۀ فارسى نظمى همان قصيده) و از خود ميرزاست.
تبحّرى كه در علم فقه داشته و فقاهت او مسلّم يگانه و بيگانه و مورد تصديق تمامى فحول آن عصر بوده، در علم اصول نيز از مؤسّسين علماى شيعه معدود و علاوه بر مراتب علميّه تأدّب حسنۀ دينيّه و تخلّق وى به اخلاق كريمۀ الهيّه معروف و از تلامذۀ آقاى بهبهانى سابق الذّكر و سيد حسين خوانسارى بوده و از بهبهانى و شيخ محمدمهدى فتونى و ديگر اجلّه روايت كرده است. شيخ اسداللّه شوشترى صاحب مقابيس، محقّق اعرجى سيد محسن، حاج محمدابراهيم كرباسى، حجة الاسلام رشتى سيد محمدباقر، سيد عبداللّه شبّر و بسيارى از فحول وقت از تلامذۀ وى بوده و از او روايت مى نمايند. هريك از مصنّفات و آثار قلمى او بهترين معرّف تنوّع علمى و تبحّر فضلى و كثرت احاطۀ علميۀ او مى باشد:
ضمن 70 جامع الشتات مذكور ذيل نيز چاپ شده اند)؛ 3. ترجمۀ قصيدۀ نونيّۀ عربى بيست وچهار بيتى سيد محمّد، خادم حائر شريف حسينى و مجاور آن ارض اقدس كه در توبيخ آب فرات گفته و تعريضات بسيارى بدان وارد آورده و ميرزاى قمى همان قصيده را با يك قصيدۀ نونيۀ فارسى چهل وشش بيتى ترجمه و اصل قصيده و ترجمۀ آن، كه هر دو به خط نسخ و نستعليق ميرزا مى باشد، چندين سال پيش در قم در كتابخانۀ شخصى آقاى ميرزا فخرالدين از اسباط خود ميرزا به نظر اين نگارنده رسيده و يك چند بيت از آن را اصلاً و ترجمتاً ثبت اوراق مى نمايد:
نهر الفرات أيقضىٰ السبطُ ظمآنا *** و من مياهك تروى الانس والجانا
اى فرات آيا رود سبط پيمبر از جهان *** تشنه و تو سير گردانى ز آبت انس و جان؟
هلّا طغوت بطوفان لتغرق من *** طغوا عليه فحاكى الدم طوفانا
اى چرا طوفان نكردى تا كنى غرق بلا *** سركشان را تا كه طوفانى ز خون ها شد روان؟
هلّا تغيرت مثل النيل حين غدا *** دما عبيطا لمن عادى ابن عمرانا
اى چرا تو خون نگشتى چون حسين از تو نخورد *** مثل رود نيل مصر اندر دهان قبطيان؟
هلا جففت بعاشوراء عن حنق *** كبحر نيّ الذى من حول كوفانا
اى چرا در روز عاشورا نخشكيدى ز غيظ *** مثل درياى نجف در حول شهر كوفيان
لان الحديد لداود النبيّ و للس *** بط ابن زمزم منك القلب مالانا
والبحر دان لموسى حين شاهده *** يبغى العبور و منك الطبع مادانا
چون نظر افكند موسى سوى دريا تاكند *** زآن گذر بر خود فروشد آب مثل خاضعان
نور چشم ساقى كوثر به حسرت داشت چشم *** سويت اى بى آبرو! مايل نگشتى سوى آن
جواب نيز به عربى استدلالى است)؛ 5. حاشيۀ تهذيب الاصول علامۀ حلى؛ 6. حاشية زبدة الاصول شيخ بهائى؛ 7. حاشيۀ شرح مختصر عضدى؛ 8. ديوان شعر پنج هزار بيتى مخلوط از عربى و فارسى؛ 9. الرّدّ على الصوفية والغلاة؛ 10. غنائم الايّام فى مسائل الحلال والحرام (كه در تهران چاپ شده است)؛ 11. الفرائض والمواريث؛ 12. القضاء والشّهادات؛ 13. قوانين الاصول (كه بس مشهور و بارها چاپ و از كتب درسى اصول و محل توجه فحول بوده و حواشى بسيارى بر آن نوشته اند و 71 در ذريعه چهل وهفت فقره از آنها را، كه من جمله حاشيۀ شيخ مرتضى انصارى است، به قيد تحرير آورده است)؛ 14. مرشد العوام (در فقه فارسى)؛ 15. معين الخواصّ (در فقه و يك نسخۀ خطى آن به شمارۀ 2555 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ 16. مناهج الاحكام (در طهارت و صلوة و بسيارى از ابواب ديگر فقه)؛ 17 و 18. منظومۀ بديعيّه و بيانيّه (كه اولى صدوچهل تمام و دويمى صدوهفت بيت مى باشد و هر دو را، كه به خط خود ميرزاى قمى بوده، در كتابخانۀ شخصى ميرزا فخرالدين فوق ديدم) و غير اينها.
در هريك از اصول دين و تسامح در ادلۀ سنن و جزيه و حبوه و حكم مدرسۀ مجهول البانى و شروط فاسده در بيع و طلاق و عموم حرمت ربا در تمامى معاوضات و منطق و وقف و غيره رساله اى مفرده نگاشته است.
وفات ميرزاى قمى به سال 1231 ه. ق در بلدۀ طيبّۀ قم در 81 سالگى واقع شد و قبر شريفش در وسط قبرستان بزرگ آن بلده، كه اخيراً به باغ ملّى تبديل يافته، با گنبد كاشى معروف و مزار است و جملۀ «ازين جهان بجنان صاحب قوانين رفت» مادّۀ تاريخ وفات او مى باشد و در نخبة المقال نيز در رديف «محمدين» گويد:
و ذوالقوانين فريدة الزمن *** بوالقاسم الحبر الجليل ابن الحسن
و شيخه الجليل بهبهاني *** بعد «وداع» «بان فى الرضوان»(1)
از اينكه او را در رديف «محمدين» نوشته، ظاهر مى گردد كه نام ميرزاى قمى به عقيدۀ صاحب نخبه، «محمد» و «ابوالقاسم»، كنيه اش بوده و اين خود از متفردات نخبه است كه اصلاً در جايى ديگر نديده و از كسى مسموع نگرديده و مخالف خطوط و امضاهاى خود ميرزا مى باشد كه در چندين جا به خط خودش، «ابوالقاسم بن حسن
1) . وداع = 81 كه مدت عمر اوست. / بان فى الرضوان = 1231 كه تاريخ وفات او مى باشد. (مؤلف)
جيلانى» به نظر اين نگارنده رسيده است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 516؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 36؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 399؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 8، ص 139.
ميرزاى مجدّد --> ميرزاى شيرازى، حاج ميرزا محمدحسن
مير سيد شريف، سيد على بن محمد --> شريف جرجانى
ميرشاهى، آقا مليك --> اميرشاهى
مير صدرالدين --> صدرالدين خطاط
72 3085. مير عالم، سيد ابوالقاسم (قرن 13 ه. ق)
بن سيد رضى الدين بن سيد نورالدين بن سيد نعمت اللّه، موسوى جزايرى هندى حيدرآبادى، عالمى است فاضل كه از طرف امراى هند لقب «ميرعالم» يا «ميرعالم بهادر» داشته و مؤلف كتاب حديقة العالم معروف به تاريخ قطب شاهيّه است. اين كتاب در دو مجلّد چاپ شده؛ يكى در تواريخ ملوك قطب شاهيۀ حيدرآباد هند و ديگرى در تواريخ ملوك آصفيّه تا سال 1214 ه. ق و هر دو مجلّد به طبع رسيده است. سال وفات ميرعالم به دست نيامد و عموزاده اش، سيد عبداللّطيف خان بن سيد ابوطالب بن سيد نورالدين فوق، كتاب تحفة العالم را، كه در سال 1216 ه. ق به پايانش رسانده و در بمباى هم چاپ شده، به امر وى تأليف و هم به نام او موسومش داشته است.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 8، ص 113 و 294؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 451 و ج 6، ص 388.
مير على شير --> نوايى جغتايى
از مشاهير خطّاطين و سادات معروف به «سيفى» شهر قزوين عهد شاه عبّاس اوّل صفوى (996-1037 ه. ق) مى باشد كه بنابر مشهور، سيد حسنى نسب بوده و چندين فقره خط خودش هم در همه جا به امضاى «عمادالحسنى» به نظر اين نگارنده رسيده است، لكن در صفحۀ 29 جلد اوّل ذريعة «مير عماد حسينى» نوشته و اگرچه حمل آن
الصورة
73 به اشتباه مؤلف يا مطبعه صورت امكانى دارد، لكن در كتاب پيدايش خط و خطّاطان بعد
دو نمونه از خط ميرعماد حسنى قزوينى (154)
از توصيف او با «حسنى»، به «حسينى النّسب» بودن وى تصريح كرده و گويد: ميرعماد حسنى قزوينى از سادات كرام حسينى بوده و پدر و اجداد او به كتابدارى سلاطين صفويّه مفتخر، خاصّه جدّ اعلاى او مير حسنعلى از كتّاب و منشيان ذى شأن بوده و «حسنى» لقب مى نمود و اخلافش نيز تا ميرعماد همگى «حسنى» لقب مى نمودند؛ با آنكه شجرۀ حسينى داشتند. نيز ميرعماد به نوشتۀ بعضى، لقب «عمادالملك» داشته و «ميرعماد» گفتن نيز از همين راه بوده و در كتاب پيدايش مذكور گويد: ميرعماد نظر به اينكه با عمادالملك، كه يكى از بزرگان دربار پادشاه بوده، معاشرت داشته و نسبت به او طريق ارادت مى پيموده، به لقب «عماد» ملقّب و مشهور گرديد.
ميرعماد در بدايت حال در مولد خود، قزوين، بعد از تحصيل مقدارى كافى از علوم متداوله، تعلّم خط را تصميم داد. از عيسى رنگ نگار و مالك ديلمى، كه هر دو خطّاطى بى نظير بودند، اصول خط را فراگرفت تا آنكه از ايشان مستغنى شد و به مرام
تكميل اين مقصد به تبريز رفت. در خدمت ملا محمدحسين خطّاط مشهور كه قبلاً شنيده بود (ما هم شرح حال او را به عنوان تبريزى، ملا محمدحسين نگارش داده ايم) مشغول مشق گرديد. آثار و خطوط مشاهير خطّاطان را تتبّع و در نتيجۀ كثرت مواظبت و استعداد فطرى ترقّى بسيارى كرد. روزى يكى از قطعات سياه مشق خود را به همين استاد خود ارائه داد و جالب حيرت وى گرديد. تحسين و تشويق بى اندازه كرد و ديگر بيشتر رعايت حال او را مى نمود تا طولى 74 نكشيد كه خط او به خط استاد خود نيز تقدّم يافت؛ پس به بلاد روم و خراسان و هرات و گيلان و رودبار مسافرت ها كرد. در هرجا محترم و مرجع استفادۀ طالبان حسن خط بود تا در سال 1008 ه. ق به اصفهان، كه پايتخت صفويّه و مجمع علما و فضلا و ادبا بوده، رفت.
در اثر حسن و شيوايى خطّ نستعليق، كه در واقع بى بدل و مصدوقۀ سحر حلال و تا زمان حاضر ما ضرب المثل بوده و نظير آن نيامده، بلكه به حكم تشابه ازمان بعد از اين نيز نخواهد آمد، محل توجه درباريان و مشمول عنايات ملوكانه گرديد. از طرف ديگر، در اثر سياحت بلاد عثمانى و استحضار از وضعيّات آنها، تعصّبات گوناگون دربار شاه ايران، كه اساس سلطنت صفويّه براى مملكت گيرى بر روى آنها بوده، پسندش نشده و آرزومند رفع اين اختلافات بين دو دولت و ملّت اسلامى مى بود.
اينك رقبا و اهل حسد اين مطلب را دستاويز كرده و سعايت نمودند و بدين سبب، دل سلطان از وى منصرف شد و به طرف عليرضاى عباسى سابق الذكر، كه بزرگ ترين رقيب ميرعماد بوده، معطوف و با توجهات بى اندازه مفتخر گرديد. ميرعماد ملول و اندوهگين شد. نظماً و نثراً، كتباً و شفاهاً شكايت ها از شاه و درباريان مى نمود تا وقتى اين اشعار را براى شاه فرستاد:
جواهرى كه به مدح تو نظم مى كردم *** بدل شد از خنكى تو سرد چون ژاله
چه سودم از يد بيضا چو تو نمى دانى *** بيان صحبت موسى ز بانگ گوساله؟
چند مرتبه بعضى اشعار دلخراش ديگر نيز در طى مكتوب به شاه فرستاد و به اركان دولت نيز، كه به حكم «النّٰاسُ عَلىٰ ديٖنِ مُلُوكِهِمْ» اظهار بى ميلى نسبت به ميرعماد مى كردند، مكتوبى فرستاده و اين قطعه را در ضمن آن بنگاشت:
هنر چه عرضه كنم بر جماعتى كه ز جهل *** ز بانگ خر نشناسند نطق عيسى را
كمال خط من از شرح و وصف مستغنى است *** به آفتاب چه حاجت شب تجلّى را؟
اين است كه رنج خاطر شاه و اركان دولت به نهايت رسيد. ميرعماد نيز با تمام افسردگى در زاويۀ اعتزال مى گذرانيد تا به سال 1024 يا 1027 ه. ق شبى به حسب دعوت، به خانۀ مقصودبيگ مسگر كه از بزرگان شاهسون هاى قزوين بود، مى رفته.
در بين 75 راه چند تن از اجامر و اوباش در 63 سالگى به قتلش آوردند و جسد او تا صبح بر روى خاك ماند. ازآن رو كه نيش هاى قلمى مير، نسبت به شاه و كم لطفى شاه نسبت به او اظهر من الشّمس بود، كسى جرئت حاضر بودن در سر نعش او را نداشت. شاه نيز به مجرّد شنيدن قضيه اظهار اسف كرده و فرمان داد تا جارچى باشى در كوچه و بازار اصفهان جار زد كه كشندگان مير در امان هستند؛ بيايند و از شاه انعام بگيرند.
ايشان نيز به طمع مال حاضر شدند. شاه فرمود تا جلاّد حاضر شد و ايشان را چهار پارچه نمود تا عبرت مردمان گردد. اوّل كسى كه ناله كنان و بى ترس وبيم بر سر نعش مير حاضر شد، ميرزا ابوتراب و ساير شاگردان و دوستان خود مير بودند و از طرف شاه نيز جمعى از شاهزادگان و درباريان حاضر و در محله اى كه در اين اواخر به «ظلمات» مشهور است، در مسجد مقصودبيگ مدفونش ساختند و بعد از انتشار خبر، در اكثر بلاد، مجلس ترحيم براى او اقامه كردند.
از تاريخ عالم آراى عباسى نقل است كه ميرعماد، بين الجمهور به تسنّن مشهور بوده، ولذا استاد مقصود مسگر قزوينى از غلوّ تشيّع و يا رفع مظنۀ تسنّن كه عامّۀ اهل قزوين بدان متّهمند، مرتكب قتل وى گرديد و بالجمله آنچه مسلّم است، ميرعماد به دستور شاه عباس اوّل كشته شد كه از وى دل تنگ بود و حسب الامر او عده اى از مأمورين به طور ناشناس شبانه او را كشتند و در روز مطلب را به طور ديگر وانمود كرد و چون اسكندربيگ، مؤلف تاريخ عالم آرا، منشى مخصوص شاه بوده، نخواسته است كه حقيقت را بنويسد.
در تذكرۀ نصرآبادى گويد: از كثرت محبّتى كه شاه عباس نسبت به حضرت على عليه السلام داشته، به جهت همان شهرت كاذبۀ تسنّن مير، با وى عداوت كرده و مقصودبيگ را گفت: «كسى هست كه اين سنّى را بكشد؟» مقصودبيگ نيز در همان شب كه مير به حمام مى رفته، او را كشت.
در تذكرۀ حسينى گويد: شاه عباس هفتاد تومان براى مير فرستاد كه شاهنامه را براى شاه بنويسد. مير هم قبول كرد. بعد از يك سال شاه كس فرستاده و شاهنامه را مطالبه نمود.
مير نيز هفتاد بيت از آن را كه نوشته بوده، به حضور شاه فرستاد و پيغام داد كه آن پول عنايتى شاه زياده از اين را نشايد. شاه بى دماغ شد و ابيات را پس فرستاد و هفتاد تومان 76 را مطالبه نمود. مير هم هر يك بيت را با مقراض بريده و به شاگردانش داد. ايشان نيز هريكى يك تومان داده و همگى هفتاد تومان را به گماشتۀ شاه تسليم نمود. اين جريان نيز علاوه بر رنج خاطر شاه گرديد و فرمود: «كسى نيست كه مرا از دست اين شقى نجات دهد؟» پس مقصود نامى در آخر شب جمعه كه مير به حمام مى رفته، به زخم كاردش كشته و شاه نيز جهت انتظام ملكى فرمود تا تفحّص كردند. قاتل پيدا نشد.
كتاب آداب المشق (در اصول نوشتن خط نستعليق و مقدمات آن) تأليف ميرعماد چاپ شده و يك نسخۀ خطّى آن نيز به شماره 648 و 2767 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود و يك نسخه از كتاب تحفة الاحرار جامى هم به خط ميرعماد در كتابخانۀ شهيد على پاشا در استانبول موجود است. در اينجا چند مطلب را تذكّر مى دهد:
الف) در هيچ كدام از مداركى كه به نظر اين نگارنده، رسيده نامى براى ميرعماد نبوده و دور نيست كه همين كلمۀ «ميرعماد»، نام اصلى وى باشد و يا خود نام اصلى او «عمادالدين» و مانند آن بوده و به جهت سيادتش، به «ميرعماد» شهرت يافته است، لكن ظاهر كلام پيدايش خط و خطّاطان، كه ميرعماد به جهت معاشرت عمادالملك از اهل دربار، لقب «ميرعماد» را داشته، چنانچه فوقاً نقل شد، آنكه «عماد» يا «ميرعماد» نام اصلى وى نبوده است.
ب) در روضات الجنّات ميرعماد را شاگرد مير على، مخترع خط نستعليق و معاصر شاه عباس ثانى (1051-1077 ه. ق) دانسته و اين خود اشتباه است و چنانچه فوقاً مذكور شد، ميرعماد معاصر شاه عباس اوّل بوده و موافق آنچه به عنوان تبريزى، خواجه مير على نگارش داده ايم، ميرعلى، مخترع نستعليق هم از رجال قرن هفتم بوده و زمان بسيارى جلوتر از ميرعماد است.
ج) ميرعماد پسرى ميرابراهيم نام و دخترى گوهرشاد نام داشته كه ايشان نيز از مشاهير خطّاطين و مرجع استفاده در حسن خط بوده اند.
د) از مكتوبات مير كه به شاه و اهل دربار نوشته، مكشوف مى گردد كه علاوه بر مراتب عاليۀ خطّى، در فنون شعرى نيز ماهر بوده و از اوست:
جان از من و بوسه از تو بستان و بده *** زين دادوستد مشو پشيمان و بده
شيرين سخنى چو نيست دشنامى تلخ *** گرد لب شكرين بگردان و بده
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 1؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 85؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 447؛ مدارك مذكوره در ضمن كلمات فوق.
77 3087. مير غنى، محمد عثمان (... - 1268 ه. ق)
بن محمد بن ابى بكر بن عبداللّه مير غنى، مكّى البلده، حسينى النّسب، حنفى المذهب، از افاضل قرن سيزدهم هجرى مكّۀ معظّمه مى باشد كه در ده سالگى بعد از وفات پدرش، فقه و حديث و تفسير و ديگر علوم متداوله را از عموى خود، سيد ياسين كه از اكابر علماى مكّه بوده، اخذ كرد؛ پس نفس او به تصوف مايل و اصول طرق صوفيّه را از مشايخ نقشبنديّه و قادريّه و شاذليّه و جنيديّه و مير غنيّه فراگرفت. در اقطار حجاز به نشر طريقت مير غنيّه، كه مسلك جدّش، سيد عبداللّه مير غنى بوده، پرداخت تا به سال 1268 ه. ق در طائف وفات و جنازه اش به مكّه نقل شد و از تأليفات اوست:
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1828.
مير فرشته، ابوالوفاء --> خوارزمى، ابوالوفاء
ميرك، احمد بن معين الدين --> نظام الدين، احمد بن معين الدين
هروى، ملقّب به «شمس الدين»، معروف به «ميرك بخارى»، از علماى قرن هشتم هجرت و شرح حكمة العين على بن عمر دبيران كاتبى قزوينى سابق الذكر (متوفى به سال 675) از تأليفات اوست كه در قازان چاپ شده و سيد شريف جرجانى (متوفى به سال 816 ه. ق) هم حاشيه اى به همين شرح نوشته است. سال وفات ميرك به دست نيامد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 229]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1632.
پسر ميرزا بديع الزمان، از شعراى نامى فرس مى باشد كه در انشا و خطّ نسخ بى نظير و در سال 932 ه. ق درگذشته و به نوشتۀ قاموس الاعلام، «ميرك» تخلّص شعرى او بوده است. اسم و شعر و مشخّص ديگرى 78 از وى به دست نيامد و نيز به نوشتۀ قاموس الاعلام، لفظ «ميرك» تخلّص شعرى چند تن ديگر از شعراى فرس بوده؛ يكى اصفهانى كه در نقاشى نيز ماهر و مصوّرباشى شاه طهماسب صفوى (930-984 ه. ق) بوده و از اشعار اوست:
دو هفته شد كه نديدم بت دوهفتۀ خود را *** كجا روم؟ به كه گويم غم نهفتۀ خود را؟
ديگرى سبزوارى؛ سيّمى شيرازى؛ چهارمى هندى بوده و شرح حال معتدبهى از ايشان به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4510.
از شعراى ايران مى باشد كه در اصل بلخى بوده و به اصفهان رفت. مشمول مراحم شاه عباس اوّل (996-1037 ه. ق) گرديد. اخيراً به مرض وسواس مبتلا شد. هر روز چندين مرتبه غسل مى كرد و تمامى بدن خود را مى شست تا آنكه روزى باز براى غسل، به حوضى كه آبش بسيار سرد بوده، رفت و در اثر برودت آن در سال 1016 ه. ق درگذشته و از اشعار اوست:
ز ديده قطرۀ خون از جگر برآورده *** به ديدن تو دل از ديده سر برآورده
نام و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4511.
چلبى، از مشاهير علماى عثمانى قرن دهم هجرت مى باشد كه در تاريخ و ادبيّات عرب و هيئت و فنون رياضى يدى طولا داشته و معلّم رياضيّات سلطان بايزيدخان ثانى، هشتمين سلطان عثمانى (886-918 ه. ق) بود؛ سپس از طرف نهمين ايشان،
سلطان سليم خان اوّل (918-926 ه. ق)، به قضاوت عسكريۀ آناطولى منصوب شد و در سال 931 ه. ق بعد از مراجعت از زيارت بيت اللّه الحرام وفات يافت و از تأليفات اوست:
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 412]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4511.
79 3092. ميرم سياه
قزوينى يا هراتى، كه به جهت مايل به سياهى بودن رنگ او، به «ميرم سياه» شهرت يافته است، يكى از شعراى ايرانى مى باشد كه به تصوف منتسب بود و يك ديوان در هزليّات و لطايف و يكى هم در جديّات داشته و عاقبت در ماوراءالنهر درگذشت و از اشعار عارفانۀ اوست:
اى روح قدس را به جناب تو التجا *** بادا هزار جان مقدّس تو را فدا
غير از تو كيست شاه سراپردۀ وجود *** يا من بدا جمالك من كل ما بدا
نام و سال وفاتش و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4511.
مير مخدوم، سيد ميرزا ابوالفتح شريفى --> شريفى، ابوالفتح
از شعراى عرفاى قرن نهم هجرت مى باشد كه پس از تحصيل علوم ظاهرى فيض حضور حضرت سيد قاسم الانوار سابق الذكر (متوفّى به سال 835 ه. ق) را درك كرد.
در اثر ارشاد و تربيت آن سيّد عالى مقام، مقامات عاليۀ عرفانى را طى نموده و خليفۀ وى گرديد و از اشعار اوست:
مطرب! بزن ترانه و ساقى! بيار جام *** خونش حلال باد كه گفته است مى حرام؟
سال وفات و مشخّص ديگر او به دست نيامد و قبرش در قريۀ مهرآباد نيشابور است.
منابع: افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 272.
ميسى(1)
ميسى، ابراهيم بن على بن عبدالعالى --> ابن مفلح، ابراهيم
80 3094. ميسى، على بن عبدالعالى (... - 938 ه. ق)
عاملى ميسى، معروف به «ابن مفلح»، مكنّى به «ابوالقاسم»، ملقّب به «نورالدين»، از فحول و متبحّرين علماى اماميّۀ قرن دهم هجرت مى باشد كه با محقّق كركى على بن عبدالعالى سابق الذكر معاصر و از اساتيد و مشايخ شهيد ثانى و شوهر خاله و پدرزن او بود. شهيد هم گاهى بلاواسطه اجازتاً و قرائتاً و گاهى به واسطۀ سيد حسن بن جعفر بن فخرالدين از وى روايت كرده و سند شهيد كه به واسطۀ او روايت مى كند، اعلاى اسناد شهيد است.
صاحب ترجمه عالمى است عامل متبحّر، محقّق مدقّق، جامع بارع، عابد زاهد، در كلمات اكابر به «علامة العلما» و نظاير آن موصوف. مقام زهد و تقوا و وثاقت و علم و عمل او خارج از قوۀ تحرير و كرامات بسيارى بدو منسوب مى باشد كه پيش از وفات او و بعد از آن بروز يافته است. او از معاصر فوق خود، محقّق كركى و فقيه سعيد، محمد بن محمد جزينى معروف به «ابن المؤذن»، پسرعموى شهيد اوّل، روايت كرده و با دو واسطه از ابن فهد حلّى و شهيد اوّل روايت مى كند و از تأليفات اوست:
وفات صاحب ترجمه در سال 933 يا 938 ه. ق واقع گرديد و چنانچه روشن شد، او غير از محقّق كركى سابق الذكر است و شايد اتّحاد اسم و زمان و لقب و اسم پدر و
1) . ميسى: (به فتح اول) منسوب به ديهى ميس نام از قراء جبل عامل در نواحى شام. در تنقيح المقال احتمال بعيد داده كه منسوب به ميسان باشد و آن ناحيه اى است بزرگ مابين واسط و بصره كه به ديهات و نخلستان هاى بسيارى مشتمل، قصبه و مركز آن ناحيه نيز به همين اسم موسوم و قبر عزير نبى هم در آنجا مشهور و معمور و جماعت يهود به خدمات آن قيام نموده و موقوفاتى هم بدان دارند؛ به هرحال، لفظ «ميسى» در اصطلاح رجالى، لقب احمد بن محمد بن حسن بن زهرۀ حسينى، جعفر بن على بن عبدالعالى، حسن بن ابراهيم، عبدالعالى عاملى، عبدالعلى و بعضى ديگر است. (مؤلف)
بعضى مزاياى ديگر منشأ اشتباه گردد و همچنين او غير از على بن عبدالعالى عاملى ميسى ديگر است كه معاصر شيخ حرّ عاملى بوده و در امل الآمل او را پيش از صاحب ترجمه ذكر كرده و به فاضل و صالح و ورع و زاهد بودنش ستوده است و بس.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 1، ص 121-122، ش 129]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 407؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 236؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 430.
ميسى، شيخ لطف اللّه --> ابن مفلح، ابراهيم
شيخ لطف اللّٰه نوۀ ابراهيم بن على ميسى است.
مكنّى به «ابوالفضل»، از احفاد يزدجرد ساسانى مى باشد كه از مشاهير ادباى خراسان بوده و در نظم و نثر 81 عربى مهارت بسزا داشت و از آثار قلمى اوست:
وفاتش در سال 436 ه. ق واقع شد و از اشعار اوست:
إن لي فى الهوى لسانا كتوما *** و جنانا يُخفي حريق جواه
غير انّي اخاف دمعي عليه *** ستراه يفشي الذى ستراه
در كشف الظنّون از روضة الصفا نقل كرده كه كتاب مخزن البلاغة (در فنّ تاريخ) تأليف ابوالفضل عبيداللّه بن احمد بن على بن ميكال مى باشد و ظاهر، آن است كه همين صاحب ترجمه است كه نام او به نوشتۀ قاموس الاعلام، «عبدالرحمان» است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 516]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 752 و ج 6، ص 4520.
بن عبداللّه بن محمد بن ميكال، مكنّى به «ابوجعفر»، از افاضل قرن چهارم هجرت مى باشد كه فقيه لغوى اديب شاعر بود. فقه را از قاضى الحرمين سابق الذكر فراگرفت و ابن البيع محمد بن عبداللّه هم، كه شرح حال او در باب كنى خواهد آمد، از تلامذۀ وى بوده و در سال 388 ه. ق درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 29.
ميمندى(2)
ملقّب به «شمس الكفاة»، وزير سلطان محمود غزنوى (387-421 ه. ق) مى باشد كه با كثرت كفايت و استعداد 82 ممتاز، در اكثر كمالات باامتياز؛ خصوصاً در فنّ خط و املا بى همتا بود و در سال 424 ه. ق درگذشت.
منابع: ايرانى، عبدالمحمد، پيدايش خط و خطاطان، ص 128.
ميمذى يا ميمندى مشهدى، از افاضل اوايل قرن دوازدهم هجرى مى باشد كه عالم فاضل، عابد صالح صدوق و ثقه و شاعر، با شيخ حرّ عاملى (متوفى به سال 1104 ه. ق) معاصر بود. به هر دو زبان عربى و فارسى شعر مى گفته و تأليفاتى دارد:
سال وفاتش به دست نيامد، ولكن در سال 1107 ه. ق به ملاّ ابوالحسن شريف عاملى اجازه داده است.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 317، ش 969]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
مصطلح رجال است.
ميمونى(1)
مصرى، ميمونى الولاده، از مشاهير علماى عامّۀ قرن يازدهم هجرت مى باشد كه در ادبيّات و معانى و بيان و علوم عقليّه وحيد عصر خود بود. حواشى بسيارى بر اصول و تفسير بيضاوى و مختصر و مواهب لدنيّه نوشته و در سال 1079 ه. ق در هشتاد سالگى درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 584.
از شعراى ايرانى اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرى مى باشد كه به «مينا» تخلّص مى نمود. ديوانى مرتب ساخته 83 و مذهّب نموده و در تصرف اولاد اوست. اشعارش دل پسند و خودش از طايفۀ زند بوده و از اوست:
از چه اى شوخ! به چشم تو حيايى نبود *** هيچ اندر دل تو مهر و وفايى نبود
به كمان ابروى خود تير مژه دارى و دل *** نيك داند كه در آن تير خطايى نبود
از مى وصل بتا! ساغر مينا پر كن *** كه در اين گنبد ميناى بقايى نبود
وفات مينا به سال 1302 ه. ق در تهران واقع شد.
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 569.
نصرآبادى، پسر ميرزا صالح و عموى ميرزا محمدطاهر، مؤلّف تذكرۀ نصرآبادى، از افاضل اواسط قرن يازدهم هجرت مى باشد كه در كمال استعداد و قابليّت، در اغلب فنون متداوله، خصوصاً در حساب و اسطرلاب و هندسه و اصول رياضى بهره ور و ولادتش در هند بود. چون در حين اسب جهاندن افتاده و يك چشمش ناقص شد و چشمى مصنوعى از مينا به جاى آن گذاشته بودند، به «مينا» شهرت يافت. علاوه بر مراتب فضلى، در شجاعت و سپاهيگرى نيز ممتاز بود. جنگ هاى مردانه با متمرّدين
1) . ميمونى: لقب رجالى على بن عبداللّه بن عمران قرشى مخزومى مى باشد و نسبت آن به شخصى ميمون نام و يا نهر ميمون نامى است در واسط و يا به قصبۀ ميمون نامى است در صعيد مصر در سمت غربى نيل نزديكى فسطاط. (مؤلف)
بنگاله در دريا و صحرا كرده و شرح آنها را به نظم آورده و از اوست:
به نام خداوند مينا و مى *** خداوند چنگ و خداوند نى
از او ساغر ماه گردون نشين *** وز او دور جام سپهر برين
دف از ذكر نامش شود گر خموش *** بر آتش بدارندش ارباب هوش
عجب نيست بى سايه خيرالانام *** كش از نور مى ناپديد است جام
مينا به سال 1061 ه. ق در هندوستان درگذشت.
منابع: نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 64.
مكنّى به «ابوالفتح»، ملقّب به «مجدالدين» و «محب الدين»، از مشاهير فقهاى شافعيّه مى باشد كه در 84 فقه و علم خلاف به ديگران تقدّم داشت. در مرو تفقّه نموده، پس به غزنه رفته و اخيراً به بغداد رحلت نمود. چندى در مدرسۀ نظاميّۀ آنجا به تدريس مشغول شد و مرجع استفادۀ جمعى كثير بود تا در سال 527 ه. ق به سمت سفارت از بغداد به همدان اعزام و در آنجا درگذشت. در حين موت بر روى خود لطمه زده و گريه كرده و مى گفته است: (يٰا حَسْرَتىٰ عَلىٰ مٰا فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اَللّٰهِ) (زمر، 5(6).
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 71؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 911؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 101، س 19.
1) . ميهن: ديهى است از ديهات خابران ميان سرخس و ابيورد كه تولد اسعد در آنجا بوده است. (مؤلف)
85
مصطلح رجال، از اصحاب اجماع و به معنى رئيس قوم است.
نابغه(1)
يا قيس بن كعب بن عبداللّه بن عامر بن ربيعة بن جعدة بن كعب بن ربيعة بن عامر بن صعصعه، مكنّى به «ابوليلى»، از مشاهير اصحاب و مخضرمين شعراى عرب مى باشد كه زمان جاهليّت و دورۀ مقدّس اسلامى را دريافته و در هر دو عهد شعر گفته است.
پيش از اسلام نيز به وحدانيّت حق تعالى معتقد بوده و از مسكرات و انصاب و ازلام و بعضى از منهيّات اسلاميّه به حكم عقل فطرى خود اجتناب مى نمود و از اشعار زمان جاهليّت اوست:
1) . نابغه: كلمه اى است عربى و از نبوغ - به معنى خروج و ظهور و شهرت در هر چيز كه باشد - اشتقاق يافته و بالخصوص خوب شعر گفتن و مهارت در فنون شعرى، خصوصاً آنچه اصلى و ارثى نبوده و شخصى باشد؛ بلكه ظاهر كلام صحاح آنكه منحصر به همين معنى بوده و شاعر اصلى را «نابغه» نمى گويند. عمرو بن عاص را «ابن النابغه» گفتن هم به مناسبت همان معنى ظهور و شهرت مى باشد كه زناكار بودن مادرش ظاهر و مشهور بوده است؛ همچنين مرد جليل القدر و عظيم الشأن را نيز كه در موضوعى تخصص داشته و معروف باشد «نابغه» گفتن از همين راه است و بنابر اين معنى، حرف آخر آن براى مبالغه است؛ مثل حرف آخر «راويه» و «علامه» و مانند آنها. بالخصوص عنوان مشهورى بعضى از شعراى نامى مى باشد و به نوشتۀ قاموس، نابغه هاى شعر عبارتند از: زياد بن معاويۀ ذبيانى، قيس بن عبداللّه جعدى، عبداللّه بن مخارق شيبانى، يزيد بن ابان حارثى، حارث بن بكر يربوعى و حارث بن عدوان ثعلبى. پرواضح است كه اين قبيل اوصاف با اختلاف زمان و مكان و عقيدۀ اشخاص مختلف مى باشد و در اينجا فقط به شرح حال اجمالى همان سه نفر اولى مذكور فوق، كه ديگر مشهورتر هستند، مى پردازيم (كتب لغت). (مؤلف)
الحمد للّه لا شريك له *** من لم يقلها فنفسه ظلما
86 با تشرّف به حضور مبارك حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مباهات مى كرده و يك قصيدۀ رائيّه در آن محضر مقدّس فروخوانده كه از ابيات همان قصيده است:
بلغنا السماء مجدنا و جدودنا(1)*** و انا لنبغي فوق ذلك مظهرا
اتيت رسول اللّه اذ قام بالهدى *** و يتلو كتايا كالمجرّة نيّرا
و لا خير في حلم اذا لم يكن له *** بوادر تَحْمي صفوَه ان يكدرا
پس مورد تحسين آن حضرت شد و فرمود: «يا اباليلى! آن مظهر كجاست؟» عرض كرد: «يا رسول اللّه! بهشت است». فرمود: «بلى، ان شاءاللّه». پس فرمود: «لايفضضن اللّه فاك» و يا به روايت ديگر، «لايفضضن فوك»؛ يعنى البته خدا دهانت را نشكند و يا البته دهانت شكسته نشود. ابوليلى از جريانات عهد خلافت عثمان افسرده شد. به همين جهت، خليفه و حسنين عليهما السلام را وداع كرده و باز به قبيلۀ خود ملحق گرديد و در محاربۀ صفّين در ركاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام حاضر بوده است.
گويند كه ابوليلى صدوبيست سال عمر كرده و از ابوحاتم دويست سال و از ابوقتيبه هم دويست وچهل سال نقل شده و موافق نقل معتمد، ابن الاثير دفع استبعاد از قول ابن قتيبه كرده؛ به استناد اينكه ابوليلى در عهد عمر (متوفى به سال 23 ه. ق) صدوهشتاد سال عمر داشته و بعد از آن تا زمان خلافت عبداللّه بن زبير (متوفى به سال 73 ه. ق) هم در قيد حيات بوده است و علاوه كه ابوليلى با ليلى اخيليه، معشوقۀ توبة بن حمير، مهاجاة داشته و ليلى هم بعد از سال هشتادم هجرت، كه سال وفات عاشق مذكورش مى باشد، ساليان درازى در قيد حيات بوده است.
گويند كه در تمامى عمر خود دندان هايش سالم و مانند گل بابونه برّاق و اصلاً آسيبى نديده بود. هركدام از ثناياى او افتادى عوض آن برآمدى. در ناسخ التّواريخ گويد: اين قضيه در اثر دعاى حضرت نبوى صلى الله عليه و آله بوده كه بعد از پايان رساندن قصيدۀ رائيّه، كه سه بيت از آن فوقاً مذكور شد، آن حضرت دو مرتبه فرمودند: «لايفضضن اللّه فاك»؛ اين بود كه با كبر سن چندان كه پير فرتوت شد، هرگز دندان هاى او آسيب نيافت و هرگاه دندانى افكند، از نو برآورد.
87 «جعدى» گفتن او به جهت انتساب به جدّ اعلايش، «جعده» و «نابغه» گفتن او نيز بدان
1) . علونا على طر العباد تكرما (خ ل).
سبب بوده كه بعد از تشرّف به اسلام تا سى سال ديگر اصلاً شعرى نگفته و بعد از اين مدت، باز به شعر گفتن آغاز كرد و به «نابغه» مشتهر گرديد كه گويا شاعرى او بعد از اختفا به عرصۀ ظهور آمده و يا به درجۀ كمال رسيده است. اما اسم نابغۀ جعدى، چنانچه موافق مدارك موجوده نزد اين نگارنده نگارش داديم، «قيس بن عبداللّه يا كعب» بوده و در اينكه قاموس الاعلام نام او را «حسان بن قيس بن عبداللّه» نوشته، مأخذى نديدم و سال وفات او به دست نيامد.
منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4532.
مكنّى به «ابوامامه» و «ابوحامد»، ملقّب به «نابغه» و به جهت اتّصال نسبش به سعد بن ذبيان از بطون قبيلۀ مضر، به «ذبيانى» موصوف. از مشاهير و طبقۀ اوّل شعراى زمان جاهليّت مى باشد كه به ساير شعراى وقت مقدّم، نزد ايشان بسيار محترم و مقامى ارجمند داشت. اعشى و حسان بن ثابت و ديگر شعراى نامى عصر، اشعار خودشان را در توى خيمه و چادرى چرمينه، كه در بازار عكاظه براى او نصب شده بوده، پيش او خوانده و به نظر و تصديق وى مى رسانيدند. عمر بن خطّاب و عبداللّه بن عباس هم به استناد بعضى از اشعار او، به «اشعرالعرب» موصوفش مى داشتند.
ذبيان با نعمان بن منذر مأنوس و از ندماى وى بوده و به تمامى درباريان وى تقدّم داشت. مدايح بسيارى در حق وى گفته و از اين راه ثروت بسيارى اندوخته بود و همواره در ظروف طلا و نقره صرف غذا مى نمود تا آنكه روزى منخل بن عبيد يشكرى به جهت رنج خاطر و افسرده دلى كه با حسد و رقابت توأم بوده، نزد نعمان از وى سعايت و بدگويى كرد و بدان جهت، در نظر نعمان منفور شد. به دربار غسانيان شام رفت و نزد عمر بن حارث غسانى و بعد از او نزد برادرش، نعمان غسانى، با احترام و عزّت مى زيست. اخيراً به هر وسيله كه بوده، باز نزد نعمان بن منذر برگشت.
قصايدى در اعتذار و اظهار تبرّى از گفته هاى منخل نظم كرد و اعتذاريات نابغه مشهور و در بعضى از كتب تراجم مذكور است. موافق آنچه تحت عنوان اصحاب معلقات عشره اشاره نموديم، ايشان به زعم بعضى از ارباب 88 سير، ده تن بودند كه يكى از آنان همين نابغۀ ذبيانى مى باشد كه قصيدۀ داليّۀ پنجاه بيتى وى، كه از لطايف اشعار اوست، يكى از قصايد معلّقه و حاوى توحيد و حكمت و خداشناسى او و مديحۀ
نعمان و مراحم ديرينۀ او و اعتذار از جريانات گذشته و خيانت سعايت كنندگان بوده و از ابيات همان قصيده است:
يا دارَ ميّةَ بالعلياء فالسند *** اقوت و طال عليها سالف الابد(1)
وقفت فيها اصيلا كى اسائلها *** اعيت جوابا و ما بالربْع من احد
قالت الا ليتما هذا الحمام لنا *** الى حما متنا او نصفه فقد
فحسبوه فالفوه كما زعمت *** ستا و ستين(2)لم تنقص و لم تزد
فكملت مأة فيها حمامتها *** و اسرعت حسبة فى ذلك العدد
فلا لعمر الذى مسحت كعبته *** و ماهريق على الانصاب من جسد
والمؤمن العائذات الطير تمسحها *** ركبان مكة بين الغيل والسعد
ما ان اتيتُ بشيىء انت تكرهه *** اذ افلا رفعت سوطي الى يدي
اذا فعاقبني ربي معاقبة *** قرّت بها عين من يأتيك بالحسد
هذا لابرء من قول قذفت به *** طارت نوافذه حَرّا على كبدي
نيز از اعتذاريات اوست كه به نعمان بن منذر نوشته است:
حلفتُ فلم اترك لنفسك ريبة *** و ليس وراء اللّه للمرء مطلب
لئن كنت قد بلغت عني خيانة *** لمبلغك الواشى اغش و اكذب
اشعار نابغۀ ذبيانى بسيار، ديوان او مرتّب و در مصر و پاريس چاپ شده است. وفاتش در سال 614 م - مطابق شانزده يا هيجده سال پيش از هجرت - بوده و عهد سعادت بعثت حضرت رسالت صلى الله عليه و آله را درك نكرده است.
منابع: غلايينى، مصطفى، رجال المعلقات العشر؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4532؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 908.
از مشاهير شعراى باديه نشين و نصرانى مذهب عرب مى باشد كه گاهى در شام نزد خلفاى امويّه رفته و مدح مى گفت و صله مى گرفت؛ بالخصوص عبدالملك بن مروان و پسرش، وليد، ششمين ايشان (86-96 ه. ق) و ديگر اخلاف او را مدايح بسيارى گفته است و به اقتضاى عصبيّت مذهبى 89 در اشعار خود از انجيل و رهبان و ديگر
اصطلاحات مذهبى نصرانيّت بسيار ياد مى كرد و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 1، ص 270؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4533.
نابلسى(1)
در قاموس الاعلام گويد: نابلس قصبه اى است مابين دو كوه عيبال و غرزيمك كه در پنجاه وپنج كيلومترى سمت شمالى بيت المقدس و يك صدونود كيلومترى سمت جنوبى بيروت واقع. آب هاى جارى و باغات پردرخت و مساجد آن بسيار. شمارۀ نفوس آن شانزده هزار بوده و از آن جمله هزار نفر يهود و نصارى و بقيه مسلمان مى باشند. اين شهر قديماً از توابع فلسطين و نامش «سجم» بود تا بعد از استيلاى سامرى ها مركز ايشان شد. در عهد طوايف الملوك ماكدونى تعمير و توسعه يافته و به نام «نئاپوليس» (يعنى تازه شهر) موسوم گرديد و «نابلس»، اسم امروزى آن، نيز محرف همان اسم قديمى ماكدونى آن است. (مؤلف)
حنفى المذهب، قادرى المشرب، دمشقى البلده، نابلسى الشهره، از اكابر عرفا و صوفيّه مى باشد كه احوال و مناقب او بين اين سلسله مشهور است. پس از آنكه اصول و فقه و نحو و صرف و معانى و بيان و فنون حديث را از اكابر وقت متقن ساخت، به تصوف گراييد و از طرق آن، طريقت قادريّه را ستود. اصول آن طريقت را از سيد عبدالرزّاق گيلانى فراگرفت. در كتب محيى الدين عربى و ديگر كتب صوفيّه مطالعات بسيارى كرد. بعد از مسافرت هاى بسيار عاقبت در دمشق اقامت كرد تا عصر روز يكشنبه بيست وچهارم شعبان 1143 ه. ق در 93 سالگى در همان جا درگذشت و از تأليفات اوست:
1) . نابلسى: (به ضم لام و باى ابجد) به نوشتۀ مراصد، شهرى است نظيف و پرآب و مستطيل در ميان دو كوه در ده فرسخى بيت المقدس و آن مسكن طايفۀ سمره نام يهود بوده و بدون ضرورت كار و غيره در جاى ديگر سكونت ننمايند. در آن شهر مسجد بزرگى هست كه به زعم ايشان، قدس و بيت المقدس عبارت از همان مسجد بوده و اين بيت المقدس معروف را بى اصل و ملعون دانند؛ به طورى كه موقع عبور از آن سنگى برداشته و بر آن زنند.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3080؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1832؛ مرادى، محمدخليل، سلك الدرر فى اعيان القرن الثانى عشر، ج 3، ص 30.
نابلسى، عبدالغنى بن عبدالواحد --> جماعيلى، عبدالغنى بن عبدالواحد
مصطلح علم رجال است.
مكنّى به «ابوعثمان»، معروف به «ناجم»، اديبى است فاضل شاعر نيكوقريحه كه با ابن الرومى آتى الذكر مودّت و مصاحبت داشته و از اشعار اوست:
عِلْمىٖ بِاَنَّكَ جٰاهِلٌ *** هُوَ جُنَّةٌ لَكَ مِنْ غِيٰابٖى(1)
وَالصُّمْتُ عَنْكَ وَ صَرْمُ حَب *** لىٖ مِنْكَ اَبْلَغُ مِنْ عِتٰابٖى
وَ جَوٰابُ مِثْلِكَ اَنْ يُقٰا *** بَلَ بِالسُّكُوِت عَنِ الْجَوابِ
91 در سال 314 ه. ق درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 11، ص 193.
از شعراى يزد مى باشد كه به «ناخدا» تخلّص مى كرد. در 1083 ه. ق در مكه درگذشته و از اوست:
در دعوى ما چو غير حق قاضى نيست *** مستقبل حال ما كم از ماضى نيست
در چنگ قضا اگر فتد جا دارد *** هركس كه به دادۀ خدا راضى نيست
منابع: اطلاعات متفرقه.
شيرازى، اديبى است كامل و شاعر ماهر كه در اشعار خود به «ناخدا» تخلّص مى كرد و از طرف دولت ايران به سمت سفارت به بنگالۀ هند رفته و از آثار قلمى او كتاب انيس العارفين مى باشد و آن مثنوى فارسى است كه در سال 1295 ه. ق نظم كرده و در تاريخ آن گويد:
به سال غين و صاد و را و ها بود *** كه نوك خامه ام اين نكته بگشود
سال وفاتش به دست نيامد و اين كتاب در لكهنو چاپ و حاوى حكايات نافعه و بسيارى از حالات فتحعلى شاه قاجار است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 461.
از شعراى فرس قرن دهم هجرت مى باشد كه در زمان همايون شاه گوركانى (937-963 ه. ق) از ملوك هند به هندوستان رفت و هم در سال 966 ه. ق در آنجا وفات يافت و از اشعار اوست:
1) . غياب = اغتياب. (مؤلف)
وه چه خرام است قد يار را *** بنده شوم آن قد و رفتار را
اسم و مشخّص ديگرى به دست نيامد. مخفى نماند كه چهار نفر ديگر از شعراى فرس نيز، كه يكى سيالكوتى لاهورى و سه ديگرى شوشترى و مشهدى و هراتى مى باشند، داراى تخلّص «نادرى» بودند و همچنين محمد چلبى از شعراى عثمانى هم به «نادرى» متخلّص بود، ولكن شرح حال معتنايى از ايشان به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4542.
92 3111. نادرى كازرونى، حاج ميرزا ابراهيم (... - 1258 ه. ق)
يا محمدابراهيم، حكيمى است واقف. سالكى است عارف. در فنون حكمت معروف، كمالات ظاهرى و باطنى را جامع، در علم طب حاذق، در فنون شعرى ماهر، با رضاقلى خان هدايت معاصر و معاشر بود. اشعار بسيارى در هر مقوله از غزليّات و قصايد و ترجيعات و غير آنها گفته است. يك ديوان اشعار و چند مثنوى به نام انفس و آفاق و چهل صباح و شايق و مشتاق و گلستان خليل و مشرق الاشراق و منهج العشاق از آثار قلمى او بوده و از اوست:
بكش ز قيد علايق چو رادمردان دست *** بنه به راه هدا از پى هدايت پا
كه تا به منزل اقصى رسى برى ز خطر *** و تا به مقصد اصلى رسى عرى ز خفا
در سال 1258 ه. ق درگذشت.
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 328؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 567.
جاجرمى، شاعرى بوده بذله گو و مطايبه جو كه به هجو و بدگويى حرصى قوى داشت؛ بالاخره توبه كرده و به مدّاحى حضرات ائمّۀ اطهار عليهم السلام پرداخت. ديوان هشت هزار بيتى او، كه اغلب آن هجويّات بوده، به دست متشاعرى افتاده و تخلّصش را تغيير داد و مال حلال خودش گردانيد و از اوست:
شه مردان كه اصلش از تركان *** ليك چندى ميان تاجيك است
اندرين شهر خانه اى دارد *** كه به پاى مناره نزديك است
وفاتش در سال 1222 ه. ق واقع گرديد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 502.
نيشابورى المنشأ والمدفن، ابواسحاق الكنيه، نازويه اللّقب، از مشاهير و معتبرين عرفاى اوايل قرن چهارم هجرت مى باشد كه با مقتدر عباسى (295-320 ه. ق) معاصر بود و نسبت طريقتى او به شيخ ابوعثمان حيرى موصول. سال وفاتش مجهول. قبرش در قبرستان بزرگ نيشابور مشهور و به جهت خوبى صوت و صورت، به همين لقب ملقّب بوده است.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 139.
93 * ناسب، هشام بن محمد
مصطلح علم رجال است.
چنانچه در تنقيح المقال گفته، عنوان مشهورى عمر بن عبدالوهاب ملقّب به «سراج الدين» از علماى عامّۀ قرن دهم هجرى هم هست و اصل مشروع بودن عيد كردن پنجشنبۀ اوّل ماه رجب را، كه معمول و متعارف اهل زبيد بوده، از وى استفسار و استفتا كردند. جواباً اين ابيات را بنگاشت:
و سائل سئل عن قوم و عادتِهم *** عيد الخميس الذى فى مبتدا رجب
أسُنّة هو، اولا اوضحوه لنا *** و ما لتمييز هذا اليوم من سبب
فقلت ذا مبدء الاسلام فى يمن *** عيد الخميس الذى فى مبتدا رجب
اتي معاذ بامر اللّه فيه لنا *** بالاتباع الى منهاج خير نبي
فصار ذلك عيدا عندنا فلذا *** نخصه بمزيد الحب في القرب
و لانقول بتخصيص الصيام له *** و لا صلاة و لا شيىء من القرب
نعم لنا فيه تخصيص المحبة اذ *** كان النجاة لنا فيه من العطب
فصار اقباله فيه القبول علىٰ *** قوابل القابلين الاكل عن إرب
ثم الصلاة مع التسليم لا برحا *** على محمد خير العجم والعرب
والآل والصحب ثم التابعين لهم *** ما انهلَّ مزن على الاشجار والكثب
وفات ناشرى به سال 982 ه. ق در شهر زبيد از بلاد يمن واقع گرديد.
منابع: عيدروس، عبدالقادر بن شيخ، النور السافر عن اخبار القرن العاشر، ص 353.
ناشرى، عيسى بن هشام
ناشرى، مشمعل بن سعد
(دو شخص مذكور) مصطلح علم رجال هستند.
ناشى(1)
بن وصيف (بر وزن كميل) بن عبداللّه يا على بن وصيف بن عبداللّه، بغدادى الاصل والمدفن، مصرى المنشأ، 94 موصوف به «حلاّء»، مكنّى به «ابوالحسن» يا «ابوالحسين»، ملقّب به «ناشى» كه گاهى در مقابل ناشى اكبر مذكور ذيل او را به «اصغر» يا «صغير» مقيد كرده و «ناشى اصغر» يا «ناشى صغير» نيز گويند، چنانچه به جهت سكونت او در باب الطاق بغداد به «طاقى» نيز موصوف مى باشد، متكلّمى است جليل القدر و عظيم الشأن، كاتب بارع و شاعر ماهر معروف به «كاتب بغدادى»، از اكابر و نوابغ متكلّمين شيعه و مشاهير شعراى طراز اوّل قرن چهارم هجرت و محبّين خانوادۀ عصمت و طهارت. علم كلام را از ابوسهل متكلّم نوبختى اسماعيل بن على آتى الذكر، كه از اكابر شيعه بوده، فراگرفت. اشعار او داراى مقاصد جميله و دقايق و نكات بديعه بوده و قصايدى علناً در مدايح و فضايل اين خانوادۀ جليله گفته است. در اين باب جدّى سرشار داشته و به همين جهت، به «شاعر اهل بيت» موصوف و معروف گرديد.
در حلب سيف الدولة بن حمدان را نيز مديحه گفته و مشمول اكرامات وى شد. ناشى از مبرّد و ابن المعتزّ روايت كرده و شيخ مفيد و ابوبكر خوارزمى و متنبّى و ابن فارس لغوى هم از شاگردان او بوده و از او روايت مى نمايند و از اشعار ناشى است:
اني ليهجرني الصديق تجنبا *** واَريه انّ لهجره اسبابا
1) . ناشى: به عربى، كسى را گويند كه در فنى از فنون شعرى نشو و نما كرده و در آن فن شهرت يافته باشد، چنانچه بعضى گفته و ظاهر، آن است هركسى را كه در فنى و صنعتى نشئت بيابد، به طور اطلاق، خواه فن شعرى باشد يا غير آن، به مناسبت معنى لغوى، او را «ناشى» گفتن صحيح است؛ به هرحال، لفظ «ناشى» در اصطلاح رجالى، على بن وصيف مى باشد كه مذكور مى شود و او نخستين كسى است كه به همين لقب (ناشى) ملقب گرديده است. (مؤلف)
و اخاف ان عاتبته اغريته *** فارى له ترك العتاب عتابا
و اذا بُلِيتُ بجاهل متغافل *** يدعو المحالَ من الامور صوابا
اوليتهُ منّى السكوت تجنبا *** و ارى السكوت عن الجواب جوابا
از اشعارى كه در مدح حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام گفته است:
و لو آمنوا بنبيّ الهدى *** و باللّه ذى الطول ما خالفوكا
و لو ايقنوا بمعاد لما *** ازالوا النّصوصَ و لا مانعوكا
ولكنهم كتموا الشك في *** اخيك النبي و ابدوه فيكا
در نامۀ دانشوران ضمن شرح حال ابن فارض، اشعار مذكور ذيل را نيز به همين على بن وصيف ناشى نسبت داده است:
بآل محمد عُرِفَ الصوابُ *** و في ابياتهم نزل الكتاب
هم حجج الاله على البرايا *** بهم و بجدّهم لايُستراب
طعام سيوفهم مهج الاعادي *** و فيض دم الرقاب لها شراب
95 و لا سيما ابوحسن علّيا *** له في العلم مرتبة الكتاب
طعام حسامه مُهج الاعادي *** و فيض دم الرقاب له شراب
اذا نادت صوارمه نفوسا *** فليس لها سوىٰ نعم جواب
و بين سنانه والدرع صلح *** و بين البيض والبيض اصطحاب
علىّ الدرُّ والذهبُ المصفا *** و باقى الناس كلهم تراب
هو البكّاء في المحرابِ ليلا *** هو الضحّاك ما اشتد الضراب
هو النبأ العظيم و فلك نوح *** و باب اللّه وانقطع الخطاب
كأنّ سنان ذابله ضمير *** فليس عن القلوب له ذهاب
و صارمه كبيعته بخم *** معاقدها من الناس (القوم خ ل) الرقاب
از خود ناشى نقل است كه به سال 325 ه. ق در جامع كوفه اشعار خود را املا كرده و مردم مى نوشتند. متنبّى، كه در آن اوقات هنوز شهرتى نداشته و ملقّب به «متنبّى» هم نبوده، نيز در آن مجمع حاضر مى شد. روزى كه همين قصيدۀ بائيّه را املا مى كردم، متنبّى دو شعر آخرى مذكور فوق را، كه در مدح و ستايش حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است، نوشته و با خويشتن بداشت. بعد از زمانى ديدم كه مضمون آنها را در يكى از قصايد خود بدين روش درج كرده است:
كأن الهام في الهيجا عيون *** و قد طبعتْ سيوفك من رقاد
و قد صفت الاسنة من هموم *** فما يخطرن الّا فى فؤاد
در نامۀ دانشوران بعد از نقل اين قصيده و قضيۀ مذكوره گويد: امر اين اشعار بى عجب نيست كه در كتب معتبره به سه قائل مختلف الاسلوب منسوب داشته اند؛ چنانچه مهذّب الدين احمد بن عبدالرضاى سابق الذكر در كتاب تحفة الذّخائر به همين ناشى نسبت داده و محدّث نيشابورى به ابن الفارض آتى الذكر منسوبش داشته و صاحب كفاية الخصام از عمرو بن عاص، صاحب معاويه اش دانسته كه در روز غدير خم گفته است و خود صاحب نامه در تأييد قول اوّل گويد: ظن غالب آن است كه از ناشى باشد؛ به علّت اينكه سبك و سياقت و مضمون و نظم اين سخن را نه با اسلوب صدر اوّل موافقت است و نه با لسان ابن الفارض.
وفات ناشى به سال 360 يا 365 يا 366 ه. ق در بغداد واقع شد 96 و موافق آنچه از معالم العلماء نقل شده، جسدش را سوزانيدند. كتابى در امامت و كتابى در علم كلام تأليف او بوده و تصانيف بسيارى بدو منسوب است. «حلاّء» گفتن او به جهت آن است كه مس و روى را به طرزى خيلى خوب نقاشى مى كرد و در اين صنعت مهارتى بسزا داشت و حلاّء (به صيغۀ مبالغه) كسى را گويند كه حليه و زينت و زيور سازد و يا خود لفظ «حلاّء» لقب پدرش بوده كه حليۀ شمشير مى ساخته است و بعد از وفات او لقب مشهورى پسرش نيز گرديد.
ناگفته نماند كه صاحب ترجمه، موافق آنچه در معجم الادباء و وفيات الاعيان نوشته اند، به اصغر موصوف مى باشد و ناشى اصغرش گويند، چنانچه فوقاً مذكور داشتيم و اينكه در روضات الجنّات و نامۀ دانشوران او را «ناشى اكبر» نوشته اند، ظاهراً اشتباه و يا سهوالقلم كاتب است و همانا ناشى اكبر، «عبداللّه بن محمد» نام دارد كه در باب كنى به عنوان ابن شرشير خواهد آمد. ناشى اكبر
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 480؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 389؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 253؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 230؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 191؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 13، ص 280.
ناشى اكبر، عبداللّه بن محمد --> ابن شرشير
ناشى صغير --> ناشى اصغر
ناصح الدين، احمد بن محمد --> ارجانى
ناصح الدين، عبدالواحد بن محمد --> آمدى، عبدالواحد
ناصر --> ناصرالدين شاه
تخلّص شعرى ناصرالدين شاه قاجار است.
ناصر ارجانى، احمد بن محمد --> ارجانى
ناصر اصفهانى، ميرزا محمد --> گل كار
معروف به «درويش ناصر» و «خواجه ناصر»، از مشاهير شعراى فرس قرن هشتم عهد شاه شجاع، دوّيمين حكمران آل مظفر (760-786 ه. ق) مى باشد كه صاحب ذوق و حال و سالكى بوده حميده خصال، درويش مشرب 97 و لاابالى. پيوسته با كلاهى نمدى در سر و خرقه اى كهنه در بر و كتابى كهنه در بغل سياحت مى كرد و پيرامون علايق دنيوى نمى گشت و از اوست:
دل مجروح را پرواى تن نيست *** شهيد عشق محتاج كفن نيست
مرا دل مى كشد جايى كه آنجا *** صبا را زهرۀ آمد شدن نيست
ايضاً
ما را هوس صحبت جان پرور يار است *** ورنه غرض از باده نه مستى نه خمار است
آتش نفسان قيمت ميخانه شناسند *** افسرده دلان را به خرابات چه كار است
در مدرسه كس را نرسد دعوى توحيد *** منزلگه مردان موحّد سر دار است
تسبيح چه كار آيد و سجّاده چه باشد *** بر مركب بى طاقت روح اين همه بار است
ناصر اگر از هجر بنالد عجبى نيست *** مهجور ز يار است و پريشان ز ديار است
روزى ناصر در بغداد كنار دجله با سلمان ساوجى سابق الذكر ملاقات كرد. پيش از شناسايى، سلمان پرسيد كه چه كسى؟ گفت: «مردى غريب شاعر». سلمان براى امتحانش گفت: «دجله را امسال رفتارى عجب مستانه بود»؛ پس ناصر فى الحال گفت:
«پاى در زنجير و كف بر لب مگر ديوانه بود». لطف طبعش را تحسين كرده و به
خانه اش برد و چند روزى به وظايف ضيافت قيام نمود. وفات ناصر در سال 779 ه. ق واقع گرديد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 259؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4548؛ لودى، شير على خان، مرآت الخيال، ص 56.
3117 و 3118. ناصر حسين، سيد ناصر حسين (1284-1361 ه. ق)
الصورة
سيد ناصر حسين (155)
ملقّب به «شمس العلما»، فرزند صاحب عبقات، سيد حامد حسين سابق الذكر (متوفى به سال 1306 ه. ق)، عالمى است متبحّر، فقيه اصولى، محدّث رجالى كثيرالتّتبّع وسيع الاطّلاع دائم المطالعه، از اعاظم علماى اماميّۀ هندوستان و مفتى و مرجع اهالى آن سامان كه از والد معظّم خود و سيد محمد عباس تحصيل مراتب علميّه كرد. در تمامى فضايل و كمالات نفسانيّه طاق و پدر والاگهر خود را وارث بالاستحقاق و آن منبع فضل و شرف را نعم الخلف و مصداق اين شعر بود:
زنده است كسى كه در ديارش *** باشد خلفى به يادگارش
فرّخ رخ آن پدر كه چو وى باشدش پسر *** خرّم دل آن پسر كه چو او باشدش پدر
98 از تأليفات و آثار قلمى سيد ناصر حسين است:
ولادت صاحب ترجمه در نوزدهم جمادى الآخر 1284 ه. ق مى باشد و در بيست وپنجم ذى حجۀ سال 1361 ه. ق به رحمت ايزدى نائل شد و هريك از چند جملۀ «ناصرالحفاظ» و «چشم براه لطف خاص» و «قضى نحبه ناصر آل طه» و «منطق بى نطق و سرگشته» و «كلام خموش و برق زده» و «معقول و منقول از حسرت ناله كنان» مادّۀ تاريخ وفات او مى باشد.
اما سيد ذاكر حسين، برادر ناصر حسين، نيز از علماى هند عصر ما مى باشد و حواشى بر
كتاب عبقات مذكور فوق والد ماجد خود نوشته و شرحى ديگر به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 108؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 177.
بن حسن بن على بن عمر اشرف بن الامام السّجّاد على بن الحسين عليه السلام، مكنّى به «ابومحمد»، ملقّب به «ناصرالحق» و «ناصرالدين» و «ناصر كبير»، موصوف به «اطروش» و «اصم»، جدّ مادرى سيد مرتضى و سيد رضى و مادرشان، فاطمه، دختر ابومحمد حسن بن احمد بن ابى محمد ناصرالحق حسن بود و موافق نقل معتمد، سيد مرتضى در شرح مسائل ناصريّه ضمن وصف اجداد مذكورين خود گويد: اما ابومحمد ناصر كبير حسن بن على، فضيلت او در علم و زهد و فقاهت اظهر من الشّمس مى باشد و اوست كه دين مقدّس اسلامى را در بلاد ديلم نشر كرد و مردم را از غرقاب ضلالت و جهالت نجات داده و به شاهراه هدايت آورد. اوصاف جميلۀ او خارج از حدّ حصر 99 بوده و قابل خفا و انكار نمى باشد. از ابن ابى الحديد نيز نقل است كه ابومحمد حسن بن على فوق، صاحب سيف و قلم، از اكابر و محقّقين علما و فقهاى اماميّه، شيخ طالبيين و عالم و زاهد و اديب و شاعر ايشان و ملقّب به «ناصرالحق» بود.
جنگ هاى بزرگى بين او و سامانيان واقع و بلاد ديلم و جبل را تملك نمود و در نخبة المقال گويد:
والسيد الناصر للحق الاصمّ *** جدّ الرضى عالم لايتهم
بالجمله، علاوه بر كلمات مذكورۀ سيد مرتضى، علاّمه و نجاشى و بعضى از اجلاّى ديگر هم به معتقد امامت بودن وى تصريح كرده اند. اينكه طايفۀ زيديّه در طبرستان به امامت وى معتقد شده و ابن شهرآشوب نيز اشتباهاً به امام زيديّه اش موصوف داشته، قادح در جلالت او نمى باشد و موافق آنچه از شيخ بهائى و رياض العلماء و بعضى ديگر از متتبّعين نقل شده، خودش از اين قضيه تبرّى مى كرده است. در رياض العلماء گويد كه از علماى زيديّه برى و مانند اسم خود، حسن الاعتقاد بوده و نظاير آن زياد است كه بسيارى از اتباع، متبوع خودشان را به اوصافى متّصف دارند كه برخلاف رضاى او مى باشد؛ چنانچه جمعى به الوهيت و خالقيّت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام معتقد بودند و هرچه آن حضرت تبرّى مى كرد، در اصرار خودشان مى افزودند تا آنكه ايشان را در آتش سوزانيد.
ظاهر، آن است كه مراد ابن شهرآشوب نيز معتقد به امامت وى بودن زيديّه است، نه اينكه خودش مدّعى امامت بوده است؛ علاوه كه اگر خود ناصرالحق داعيۀ امامت داشتى، نوه اش سيد مرتضى با آن همه جلالت علمى آفاقى و تعصّب مذهبى و قرب نسبى و زمانى و اطّلاعات خارجى و تاريخى كه نسبت به حال او داشته و بالقطع بيشتر از ديگران است، او را به قرار مذكور فوق نستودى. با قطع نظر از همۀ اينها، تأليفات خود ناصرالحق بهترين معرّف حال او مى باشند:
100 اما لقب «اصم» و «اطروش» - كه به معنى ناشنوا مى باشد - به جهت آن بوده كه رافع بن هرثمه با تازيانه اش زده و يا در يكى از محاربات، جراحتى به سرش رسيده و اين تازيانه يا جراحت سبب ناشنوايى و ثقل سامعۀ وى شده و به همين لقب مشتهر گرديده است. وفات ناصر به سال 302 يا 304 ه. ق در آمل طبرستان در 79 سالگى واقع شد و يا موافق جمعى از ارباب سير، مقتول گرديد. قبرش هم در آنجا معروف است و قبّۀ مشهورى هم دارد و بسط زائد را موكول به كتب مربوطه مى دارد.
منابع: كتب رجاليه؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات)؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 167.
بن خسرو بن حارث بن على بن حسن بن محمد بن على بن موسى الرضا عليهما السلام و يا خود حارث مذكور پسر عيسى بن حسن بن محمد بن موسى بن محمد بن على بن موسى الرضا عليهما السلام مى باشد؛ به هرحال، نام اصلى اش «ناصر»، لقب وى هم مانند اسم پدرش «خسرو»، كنيه اش «ابومعين» و از مشاهير شعرا و عرفا، بلكه فلاسفه و حكما و اعجوبۀ روزگار و از نوادر زمان و جامع علوم ظاهريّه و باطنيّه بود. در فقه و حديث و مراتب حكميّه و عرفانيّه و فلسفيّه يدى طولا داشت. در اشعارش به «حجت» تخلّص
مى كرد. به جهت كثرت اقوال و كلمات حكيمانه كه داشته، بلكه از اكابر حكما بوده به «حكيم» موصوفش نموده و «حكيم ناصر» مى گفتند، بلكه گاهى به «سيدالحكما» ملقّبش مى داشتند.
خلاصۀ ادوار زندگانى او بعد از تلفيق كلمات مدارك موجوده آنكه: ولادت او در سال 394 ه. ق واقع شد. در نه سالگى قرآن و احاديث بسيارى را حفظ كرد. پنج سال ديگر در تحصيل علم صرف و نحو و لغت و عروض و قافيه به سر برد. سه سال نيز در رمل و نجوم و هيئت پرداخت تا پس از هفده سالگى پانزده سال هم در تكميل فقه و تفسير و اخبار و ناسخ و منسوخ و وجوه قرائات مختلفه صرف اوقات نمود. قريب به هفت صد تفسير مطالعه كرد. بسيارى از كتب فقهى و اخبارى متداوله و جامع كبير و سير كبير محمد بن حسن شيبانى حنفى را خواند؛ همچنين كتاب شامل نام حضرت 101 رضا عليه السلام را، كه ظاهراً همين فقه رضوى مشهور بين العلما است، خواند و بعد از تفطّن به تفاوت اين دو كتاب شامل و كتاب شيبانى، اوّلى را مصاحب خود نمود. در 32 سالگى مشكلات تورات و انجيل را به فضلاى يهود و نصارى آموخت. علاوه بر مراتب عاليۀ علميّۀ عقليّه و نقليّه، در علوم غريبه و تصرفات در امور عجيبه و تسخير جنّ و علم طلسمات و نيرنجات نيز دستى توانا داشت. با عارف بلاثانى، شيخ ابوالحسن خرقانى (متوفّى به سال 425 ه. ق) ملاقات كرده و از وى كسب انابت و فنون طريقت نمود.
چندى در خدمت او به تهذيب باطن و انجام وظايف سير و سلوك اشتغال داشت. با رياضات فوق الطّاقه امرار حيات مى نمود؛ به طورى كه گويند - والعهدة عليهم - ماهى فقط يك مرتبه صرف طعام مى كرده است.
مدتى هم به نواحى گيلان و رستمدار و مصر و شام و ايران و فلسطين و حجاز و بلخ و بدخشان و خراسان و جزيرة العرب سياحت ها كرد. در مصر و بغداد به وزارت رسيده و از طرف خليفه به رسم سفارت نزد رئيس اسماعيليّه رفت. سياحت نامه اى داير به مسافرت هاى ايران و شام و فلسطين و مصر و جزيرة العرب نوشت. مشهودات خود را كه در اين مسافرت ها ديده و لطايف و محاوراتى را كه بين او و اكابر بلاد واقع شده، نگارش داد. همين سياحت نامه با اصل متن فارسى و ترجمۀ فرانسوى آن به اهتمام بعضى از مستشرقين در پاريس طبع شده است. در اثناى اين مسافرت ها با فضلاى هر ديارى مباحثات علمى كرد. از طرف اهل ظاهر كه نسبت به حقايق عرفانى بيگانه بوده
و قابليّت درك بعضى از مطالب دقيقۀ عميقه را نداشتند، به سوء عقيده متّهم شد، بلكه مورد تحقير و تكفير ايشان گرديد؛ بالخصوص بعد از تفسير قرآن مجيد كه در همان اوقات سفارت به امر و اجبار رئيس اسماعيليّه نوشته و از راه تقيّه بعضى از آيات شريفه را موافق مسلك ايشان تأويل نموده بود، بيش از پيش مورد طعن و تكفير علماى وقت بوده و به الحاد و زندقه اش متّهم داشتند تا آنكه به دست جمعى از شاگردان خودش به قتل رسيد و يا به نوشتۀ رياض العارفين، با هزار مشقّت از چنگ رئيس ملاحده مستخلص شد. به هرجا كه مى رفت، باز خبر تكفير مى شنيد تا در 102 نيشابور با برادر خود، ابوسعيد، به جهت اصلاح و مرمت موزۀ خود به دكان موزه دوزى رفت. ناگاه در آخر بازار غوغايى برخاست. موزه دوز نيز پى آن غوغا رفت. در برگشتن پارۀ گوشتى بر سر درفش كرده بود. در جواب سؤال از حقيقت قضيه گفت: «يكى از شاگردان ناصرخسرو بدين شهر آمده و اشعار او را مى خواند.
مردم نيز قربتاً الى اللّه به جهت ثواب آخرت او را كشتند. من نيز به همين جهت، قدرى از گوشت او را بر سر درفش كرده و آوردم»؛ پس ناصر بدان موزه دوز گفت: «آن موزه را زود به من بده. ديگر در شهرى كه نام ناصرخسرو به زبان آيد و شعر او را بخوانند، نخواهم ماند» و در همان حال از نيشابور بيرون رفت و در مغاره اى از كوهستانات بدخشان منزوى و سال ها به رياضت و عزلت گذرانيد و مشمول احترامات اهالى آن نواحى گرديد تا در سال 428 يا 431 يا 481 ه. ق در همان مغاره وفات يافته و مدفون گرديد.
به ملاحظۀ سياحت نامۀ مذكور كه حاوى مشهودات وى از 434 تا 441 ه. ق مى باشد، دو تاريخ اوّلى دور از صحت بوده و تاريخ سيّمى را تأييد مى نمايد. اما سال 534 ه. ق، كه مجمع الفصحاء تاريخ وفات ناصرخسرو نوشته، ديگر مستبعد بوده و با تاريخ ولادت او، كه فوقاً از خود مجمع الفصحاء نقل كرديم، التيامى ندارد و بنابر آن، بايد ناصر در حين وفات صدوچهل سال داشته باشد و كسى از ارباب سير از معمّرينش ننوشته است و ملاقات او با حكيم قطران نيز تحت عنوان قطران مذكور شد.
عقيدۀ مذهبى ناصرخسرو در كلمات ارباب تراجم بين ملحد و زنديق و تناسخى و عارف موحّد و سنّى و شيعى زيدى يا اسماعيلى بودن مردّد مى باشد. بعضى از ايشان در تأييد تشيّع ناصر، سه شعر سنايى را، كه در شرح حالش نوشتيم و اوّل آنها جملۀ
«گويند كه پيغمبر...» مى باشد، برخلاف مشهور به او نسبت داده اند. در مستدرك گويد كه ناصرخسرو حظّى در دين نداشته و كلام او شايستۀ اعتماد نبود و به مراحل دور از اين عوالم است. در قاموس الاعلام گويد كه احوال ناصرخسرو از قبيل معمّاست و ما هم اگر 103 به حكم پاره اى قراين قويّه اسماعيلى بودنش را تأييد ننماييم، قضاوت در اين موضوع را اگر مقتضى باشد، به عهدۀ خود ارباب رجوع محول مى داريم.
تأليفات و آثار قلمى ناصرخسرو بدين شرح است:
اما اشعار وى بسيار و با ديوان او، كه دسترس عموم است، حاجتى به نقل آنها نيست و از طرايف آنها قصيدۀ داليّۀ اوست كه در جواب قصيدۀ سؤاليّۀ حكيم مجدالدين كسايى سابق الذكر در وصف عقل و روح گفته است:
بالاى هفت چرخ مدوّر دو گوهرند *** كز كاينات و هرچه در او هست برترند
بى دانشان اگرچه نكوهش كنندشان *** آخر مدبّران سپهر مدوّرند
گويى مرا كه جوهر ديوان ز آتش است *** ديوان اين زمان همه از گل مخمّرند
جز آدمى نزاد ز آدم در اين جهان *** اينها ز آدمند چرا جملگى خرند
دعوى كنند آنكه براهيم زاده ايم *** چون نيك بنگرى همه شاگرد آزرند
در بزمگاه مالك، شاخ زبانه اند *** اين ابلهان كه در طلب حوض كوثرند
اين سنّيان كه سيرتشان بغض حيدر است *** حقّا كه دشمنان ابوبكر و عمرند
وآنان كه هستشان به ابوبكر دوستى *** چون دوستند چون همگى خصم حيدرند
گر عاقلى ز هر دو جماعت سخن مگوى *** بگذارشان به هم كه نه افلح نه قنبرند
بعضى ديگر از ابيات اين قصيده را در شرح حال كسايى حكيم مجدالدين مروزى مذكور داشتيم.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 607؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 762؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 343؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4548.
104 3121-3123. ناصرالدوله، حسن (... - 358 ه. ق)
بن ابى الهيجاء عبداللّه بن حمدان بن حمدون بن حارث بن نعمان يا لقمان تغلبى، كه به «ابومحمد» مكنّى و به جهت انتساب به جدّش، به «حمدانى» موصوف مى باشد، در بدايت حال به نيابت از طرف پدر، صاحب موصل و نواحى آن بود. در سال 317 ه. ق بعد از وفات پدر، صاحب بالاستقلال آن نواحى گرديد. توضيح اين اجمال آنكه «حمدان» مذكور كه جدّ ناصرالدّوله و سرسلسلۀ آل حمدان (بنى حمدان) است و هريك از افراد اين خانواده به جهت انتساب او به «حمدانى» موصوف مى باشد، به قبيلۀ بنى تغلب از قبايل عرب منسوب و از امراى معتضد باللّه، شانزدهمين خليفۀ عباسى (279-289 ه. ق)، بوده و پسرش، ابوالهيجا عبداللّه حمدانى، نيز از طرف هفدهمين ايشان، مكتفى باللّه (289-295 ه. ق)، به ايالت موصل و دفع اكراد يزيدى مأمور و با كمال نفوذ و اقتدار حكومتى قريب به استقلال مى نمود.
در خلال اين احوال پسرش، حسن بن ابى الهيجا حمدانى، به نيابت از پدر صاحب و والى موصل و نواحى آن بوده تا در سال 327 يا 322 ه. ق ابوالهيجا در واقعۀ قاهر باللّه، پسر معتضد مذكور، مقتول شد و پسرش، حسن، خلف وى گرديد. در موصل و نواحى به طور استقلال حكومت راند. در موقعى كه مقتفى باللّه، بيست ويكمين ايشان (329-333 ه. ق)، در سال 330 ه. ق به موصل آمد. حسن و برادرش، ابوالحسن على حمدانى، هر دو در خدمت خليفه مشمول مراحم شدند و به امتيازات بسيارى نائل آمدند. حسن به لقب «ناصرالدوله» مفتخر و به حكومت موصل و نواحى منصوب گرديد. على نيز به لقب «سيف الدوله» ملقّب و به ايالت حلب و مضافات آن نامزد شد.
پس از آنكه معزّالدولۀ ديلمى در سال 334 ه. ق بغداد را مسخّر نمود، ناصرالدوله تاب مقاومت در موصل نياورد و به برادرش، سيف الدوله، ملتجى شد. اينك دولت آل حمدان صورت اتّحاد بر خود گرفت. سيف الدوله با نصاراى جبال سوريه و
فرنگى هايى كه حمله بر سوريه داشته اند، محاربات بسيارى كرده و در اغلب غالب شد. به آناطولى نيز حمله برد. تا آماسيه رفته و غنايم بسيارى آورد. گرد و غبارى را كه در محاربات مختلفه بر بدن و روى و رخسارش 105 جمع مى شده، گرد آورده و خشتى به اندازۀ كف دست درست كرد. همان خشت را به حسب وصيّت خودش در لحد زير رويش گذاشتند.
سيف الدوله در ميان ملوك بنى حمدان، كه تماماً با صباحت روى و فصاحت زبان و سماحت دست و رجاحت عقل امتياز دارند، به سيادت ايشان معروف و واسطة العقد ايشان به شمار مى رفت. دربار او مجمع ادبا و شعرا و فضلا، خودش نيز اديب شاعر ماهر علم دوست و معارف پرور بود. شعر خوب را بسيار دوست مى داشته و قريحۀ شعريّه اش بس عالى بوده است. گويند كنيزكى داشته از شاهزادگان روم در نهايت جمال و به جهت كثرت محبّت سيف الدوله كه بدو داشته، محسود ديگران گرديد و سوء قصدى دربارۀ وى داشته اند. سيف الدوله هم از راه احتياط او را به قلعۀ محكمى فرستاده و اين شعر را انشا نمود:
راقبتنى العيوُن فيك فاشفق *** ت و لم اخل قط من اشفاق
و رايت العدو يحسدني في *** ك مجدا بانفس الاعلاق
فتمنيتُ ان تكونى بعيدا *** والذى بيننا من الودِّ باق
ربّ هجر يكون من خوف هجر *** و فراق يكون خوف فراق
وقايع و اخبار سيف الدوله كه با متنبّى و سرى رفاء و ببغا و ديگر اكابر شعراى وقت داشته، بسيار است. عهد او از حيث قدرت و سطوت و معارف و ترقّيات علميّه مشعشع ترين اوقات دولت آل حمدان مى باشد. وفات سيف الدوله روز جمعه بيست وپنجم صفر 356 ه. ق با مرض حبس البول در حلب واقع شد. جنازه اش را به ميافارقين نقل داده و در مقبرۀ پدرش، ابوالهيجا، دفن كردند. بعد از وفات او پسرش، ابوالمعالى سعدالدولۀ حمدانى و بعد از وفات سعدالدوله نيز پسرش، ابوالفضائل حمدانى، چندى در حلب حكومت راندند تا آنكه حلب مسخّر فاطميّون شد و دولت آل حمدان منقرض گرديد.
بعد از وفات سيف الدوله برادرش، ناصرالدوله، از كثرت محبّتى كه نسبت به وى داشته، به اختلال حواس و مشاعر مبتلا گرديد؛ به حدى كه نزد اولاد و خانواده و
عشيره اش نيز موهون شد و به قلعۀ اردشت معروف به «قلعۀ كواشى» نقلش داده و در زندانش كردند تا آنكه 106 عصر روز جمعه دوازدهم ربيع الاول 357 يا 358 ه. ق درگذشت و درتل توبه از شهر موصل به خاكش سپردند. موافق نوشتۀ قاموس الاعلام، اگرچه ابراهيم و حسين، پسران ناصرالدوله، بعد از وفات پدرشان به اجازۀ شرف الدولۀ ديلمى به طرف مصر رفته و در حين ورود موصل والى آنجا را كشتند و ملك موروثى پدرانشان را تملك نموده و سه سال هم حكومت كردند، لكن به سال 380 ه. ق محكوم به زوال و فنا شده و آن همه كوشش هاى ايشان كه در تسخير ملك موروثى شان متحمّل بوده اند، به هدر رفته و بى نتيجه ماند. توان گفت كه آخرين حكمران آل حمدان ابوالفضائل مذكور، پسر سعدالدولۀ فوق، است؛ بلكه ازآن رو كه ابوالفضائل نيز فرصتى براى اجراى حكومت نيافته، در حقيقت آخرين ايشان همان سعدالدوله مى باشد و اصل حكمران سلسلۀ آل حمدان، ناصرالدوله و سيف الدوله و سعدالدوله و تمامى مدت حكومت اين خانواده، به نوشتۀ قاموس الاعلام، در حدود شصت سال بوده است.
احمد رفعت گويد: بنى حمدان يكى از قبايل عرب مى باشد كه در سال 323 ه. ق به دستيارى ناصرالدوله حكومتى در موصل و حلب تشكيل داده و در سال 368 ه. ق منقرض گرديدند. در مجالس المؤمنين گويد: حكومت بنى حمدان از سال 292 ه. ق تا 99 سال ديگر امتداد داشت و در سال 391 ه. ق منقرض گرديدند. پرواضح است كه اين اختلافات ناشى از اختلاف نظر مورّخين در كيفيّت حكومت بعضى از حكام و ملوك مى باشد كه بعضى از ايشان ايّام ضعف و از پاافتادگى ملوك را نيز، كه محض اسم بوده، داخل در حساب كرده و جزو ايّام حكومت دانسته اند و بعضى ديگر فقط ايّام شوكت و اقتدار را دورۀ سلطنت شمرده و ايّام ضعف را كالعدم پنداشته اند و نظاير آن بسيار است.
ناگفته نماند كه نوۀ ناصرالدوله، ذوالقرنين حمدانى، كه پسر حمدان بن ناصرالدولۀ فوق و ملقّب به «وحيدالدوله» و مكنّى به «ابوالمطاع» بوده، شاعرى است ظريف و خوش قريحه كه در مقاصد عاليه اشعار طريفۀ بسيارى گفته و از اوست: 107
اني لأحسد لا فى اسطر الصحف *** اذا رأيت اعتناق اللام للالف
و ما اظنهما طال اعتناقهما *** الّا لما لقيا من شدة الشغف
ايضاً
و مسترشد للرأي قلتُ له استمع *** كفاك رشاداً ان أقولَ و تسمعا
و نُبّئُت بغدادا لفقدى تفجعت *** و حق لمن فارقت ان يتفجعا
و لا غرو ان تأسى بلاد سكنتها *** عليّ اذا ماسرت عنها مودعا
ذوالقرنين در ماه رجب 414 ه. ق از طرف ظاهر بن حاكم عبيدى، صاحب ديار مصريّه، متقلّد حكومت اسكندريّه و نواحى آن بوده و به فاصلۀ يك سال به دمشق برگشت. در ماه صفر 428 ه. ق درگذشت و لفظ «ذوالقرنين» نام اصلى وى بوده و لقب نيست.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 152، 200 و 400؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 1981؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 127؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 189.
ناصرالدين، احمد بن محمد بن محمد --> قاضى، احمد بن محمد بن محمد
ناصرالدين، احمد بن محمد بن منصور --> ابن منير، احمد بن محمد
ناصرالدين، سعيد بن مبارك --> ابن الدهان، سعيد بن مبارك
بن محمدشاه بن عباس ميرزا بن فتحعلى شاه قاجار، شب يكشنبه ششم ماه صفر 1247 ه. ق در تبريز آذربايجان از مخدّرۀ معظّمه بانو مهد عليا، دختر امير محمدقاسم خان و دخترزادۀ فتحعلى شاه، متولد شد. بعد از وفات محمدشاه در سال 1264 ه. ق به سلطنت رسيد. پنجاه سال فرمان فرما و حكمران بالاستقلال كشور ايران و عهد او مشعشع ترين دورۀ سلطنت قاجاريّه بود. در مذهب اثناعشرى و محبت خانوادۀ رسالت عليهم السلام اعتقادى راسخ داشت. به زيارت حضرت رضا عليه السلام مشرّف و محض افتخار خدمت به اهل بيت عصمت عليهم السلام مقدارى از صحن مقدّس رضوى عليه السلام را جارو كرد.
در سال 1287 ه. ق به عتبه بوسى ائمّۀ عراق عليه السلام رفت و مخارج گزافى محض احياى مذهب مصروف نمود. در بغداد در حدود صد هزارتومان به تزيينات مرقد امام اعظم
ابوحنيفه نعمان بن ثابت كوفى 108 خرج كرد. در حين ورود كربلا بعد از غسل زيارت، تشرّف به حرم حضرت ابوالفضل را تصميم داد. اطرافيان جسارتاً به عرض رسانيدند كه معمولاً تشرّف به حرم حسينى را مقدّم مى دارند. در جواب فرمود كه اين دستگاه سلطنت است و به اصول آن من آشناتر از شما هستم. كسى كه بخواهد به حضور شاهنشاه برود، بايد نخست، وزير دربار را ديده و استجازه نمايد.
الصورة
ناصرالدين شاه قاجار (156)
در حرم مطهّر حسينى نيز، كه خلوت كرده بوده اند، خواستار روضه خوانى شد. فوراً سيد حبيب روضه خوان عرب حسب الامر همايونى حاضر شد. در پيش روى قبر مطهّر ايستاده و عرض كرد: اى جدّ مظلوم! ناصرالدين عرض مى كند: فراموش نمى كنم آن ساعتى را كه در عرصۀ كربلا يكّه و تنها پشت به نيزه كرده و «هَلْ مِنْ نٰاصِرٍ» مى گفتى. اينك آمدم، ولى افسوس بعد از وقت آمدم. شاه از كثرت بى تابى غشّ كرده و بى حال شد. به رواق مطهّرش آوردند و به حكم «الناس على دين ملوكهم» درباريان وى نيز با بناى مساجد و تزيينات و تعميرات مشاهد مقدّسه و طبع كتب دينيّه و اقامۀ مجالس دينى و غير آنها مصدر خدمات مذهبى بزرگى بوده اند.
ناصرالدين شاه در نظم و نثر و ادبيّات فارسى ماهر و سفرنامۀ او كه جريانات مسافرت خود به اروپا را به قلم خودش نوشته، چاپ شده و معروف است. اشعارش متوسط بوده و به «ناصر» تخلّص مى كرد و اگرچه در جايى از كتب متداوله به نظر نرسيده، لكن موافق آنچه در السنه داير و مشهور مى باشد، اشعار ذيل را بدو منسوب دارند كه در مسافرت عتبات در كربلاى معلّى گفته است:
خرّم دلى كه منبع انهار كوثر است *** كوثر كجا ز ديدۀ پراشك بهتر است
نام حسين و قبر حسين (كرب و بلا خ ل) هر دو دلرباست *** نام على اكبر از آن دلرباتر است
رفتم به كربلا به سر قبر هر شهيد *** ديدم كه تربت شهدا مشك و عنبر است
109 هر يك شهيد مرقد او چارگوشه داشت *** شش گوشه يك ضريح در اين هفت كشور است
پرسيدم از كسى سببش را به گريه گفت: *** پايين پاى قبر حسين قبر اكبر است
پايين پاى قبر على اكبر جوان *** هفتادويك شهيد چو خورشيد انور است
در سمت راست مرقد، يك پير جلوه كرد *** در گوشۀ رواق كه نزديكى در است
پرسيدم از مخادم اينجا مزار كيست؟ *** گفتا: حبيب نور دو چشم مظاهر است
در جنب نهر علقمه ديدم يكى شهيد *** گفتم: چرا جدا ز شهيدان ديگر است
گفتا: خموش باش كه عباس نامدار *** منظور او ادب به جناب برادر است
رفتم به خيمه گاه و شنيدم به گوش دل *** آنجا فغان زينب و كلثوم اطهر است
وارد شدم به حجلۀ داماد شاه دين *** ديدم عروس قاسم دستش ز خون تر است
رفتم ز كربلا به سر مرقد على *** ديدم كه بارگاه على عرش اكبر است
ناصر چو بر نجف برسيد و به گريه گفت: *** هر صبح و شام چشم اميدم بدين در است
نيز در نجف اشرف خطاب به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام گويد:
اسكندر و من اى شه معبودصفات! *** هر دو به جهان، صرف نموديم اوقات
بر همّت من كجا رسد همّت او *** من خاك درت جستم و او آب حيات
وفات ناصرالدين شاه روز جمعه دو ساعت بعد از ظهر هيجدهم ذى قعدۀ 1313 ه. ق - مطابق اوّل مه 1896 م - كه در صدد اجراى مراسم معمولۀ سلطنت پنجاه ساله بوده اند، به واسطۀ عدم مساعدت تقدير خداوندى در حرم امامزادۀ واجب التعظيم حضرت عبدالعظيم حسنى از خاك رى به دست ميرزا رضا نامى كرمانى به قتل رسيد. در بقعۀ مخصوص بين الحرمين (حضرت امامزاده عبدالعظيم و امامزاده حمزة بن موسى الكاظم عليه السلام) مدفون گرديد.
منابع: اطلاعات متفرقه.
ناصرالدين، عبداللّه بن عمر --> بيضاوى، عبداللّٰه بن عمر بن احمد
ناصر كبير، حسن بن على --> ناصرالحق
بن مستضىء بنوراللّه حسن، سى وچهارمين خليفۀ عبّاسى بغدادى است كه در 575 ه. ق در 110 23 سالگى بعد از وفات پدر به خلافت نشست. بسيار عادل و مقتدر بود.
علاوه بر توسعۀ بلاد اسلامى، مساجد و مدارس و بنگاه ها و مؤسّسات خيريّۀ بسيارى تأسيس داد. به نوشتۀ حاج شيخ عباس قمى، ناصر اظهار تشيّع كرده و به مذهب اماميّه مايل بود و از اعيان الشّيعة نقل است كه سرداب غيبت در سامرا نيز از بناهاى ناصر لدين اللّه است. از ابن الطقطقى هم نقل است كه ناصر از افاضل و اعيان خلفا و بسيار كارآزموده و سياسى و باهيبت وصولت بود. به رأى اماميّه مى رفته و بسيار دوست مى داشت كه كارهاى رعيّت را خودش بنفسه انجام داده و مباشرت نمايد. شب ها براى استعلام احوال رعيّت مى گشت. زياده از حد مسجد و كاروان سرا و مهمان خانه و موقوفات و آثار خيريّه به يادگار گذاشته است. شاعر و مؤلف و محدّث بوده و بسيارى از اكابر از وى روايت مى كنند. چندين كتاب تأليف داده و از آن جمله كتابى است در فضايل حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام. قبر مطهّر حضرت موسى بن جعفر عليه السلام را هم مأمن قرار داده بوده كه هر مقصّرى بدانجا ملتجى مى شد، مورد عفو و اغماض مى گرديد؛ پس چند شعرى كه صريح در تشيّع هستند، از وى نقل كرده است. ناصر لدين اللّه بيشتر از ديگر خلفاى عباسى (چهل وهفت سال) خلافت كرده تا در سال 622 ه. ق وفات يافت و موافق آنچه در شرح حال خواجه نصير طوسى اشاره نموديم، در رصافۀ دمشق مدفون گرديد و در اينكه ناصر لدين اللّه در سمت پايين پاى حضرت موسى بن جعفر عليه السلام قبرى براى خودش تهيه كرده بوده و يكى از قراين متقنۀ تشيّع اوست، رجوع به شرح حال خواجه نمايند.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4549؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 193.
از شعراى ايرانى عهد شاه عبّاس ثانى (1052-1077 ه. ق) مى باشد كه ولادتش در قهپايه و نشو و نمايش در اصفهان بود. اشعار قدما را فى الجمله تتبّع كرده و به «ناطق» تخلّص مى نموده و از اوست:
چو مرغ دل به آن زلف آشيان كرد *** پريشانى مرا زنجيربان كرد
به آن زلف پريشانى كه دارى *** به ما يك روز هم شب مى توان كرد
در اواسط سلطنت شاه مذكور درگذشت.
منابع: نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 404.
111 3127. ناطق اصفهانى، ميرزا صادق (... - 1230 ه. ق)
از نامداران شعراى ايرانى قرن سيزدهم هجرى قمرى مى باشد كه در تاريخ گويى و عددجويى قدرتى عجيب داشت. در اين فن گوى سبقت از ديگران ربوده بود؛ چنانچه عدد ابجدى هر يك مصراع از اكثر قصايدش، مادّۀ تاريخ سال يكى از وقايع بود. در تاريخ هر بنايى چندين قصيدۀ فريده به همين اسلوب تمام مى نمود؛ من جمله قصيده اى در تاريخ اتمام تذهيب ايوان و گنبد مطهّر حضرت معصومه عليها السلام، كه سال 1218 ه. ق در تحت توجهات خاقان فتحعلى شاه قاجار به وقوع پيوسته، در قم انشا كرده است كه مشتمل بر ستايش آن مخدّرۀ معظّمه و مدح خاقان و توصيف گنبد مطهّر و حاوى 62 بيت (124 مصراع) بوده و عدد ابجدى هر مصراعى مطابق عدد همان سال مذكور مى باشد. عجب تر آنكه عدد ابجدى هريك از جملات ذيل نيز علاوه بر هر يك مصراع قصيده مطابق عدد همان سال است:
بسم اللّه الرحمن الرحيم باسم موجود كريم (1218)
اين قصيده مسما بقصيدۀ معجزيه است (1218)
شصت و دو بيت (1218)
يك صد و بيست و چهار مصراع (1218)
ازآن رو كه از طرف و عجايب قصايد است، به نقل همۀ ابيات آن مى پردازد:
112
اين قبّه گلبنى است به زيور برآمده *** يا پاك گوهرى است پر از زيور آمده
اين دوحه ايست كامده از جنّت العلا *** يا كوكبى است سعد و منوّر برآمده
اين زيب عرش يا كه بود كوى آفتاب *** يا نور حق كه بر همه اشيا درآمده
اين قبّه را چه اوج كه با ارتفاع آن(1)*** صدر فلك بچشم ملك احقر آمده
وين قبّه راست جاى به جايى كه پايه اش *** از اوج مهر و ماه و زحل برتر آمده
وين قبّه رفيع بدانجا رسانده قدر *** كز قدربا سپهر برين همسر آمده
وين قبّه و زمين ز همين رفعت و جلال(2)*** عرشى بدهر با فلكى ديگر آمده
وين صحن به ز صحن جنانست بهر آنك *** آبش به از بقا و به از كوثر آمده
از دل سؤال كردم و گفتم مرا بگو *** كين صحن از چه رو ز جنان بهتر آمده؟
دل در جواب گفت كه اينك در اين سؤال *** عقل طويل قاصر و فهم اقصر آمده
بهتر بود بحسن و علو از جنان در آن *** مسكن كه بنت موسى بن جعفر آمده
زهرا عفاف فاطمۀ بنت موسى آنك(1)*** بر وى شرف ز فاطمه و حيدر آمده(2)
معصومۀ كه در ره ايوان اقدسش *** از قدر و صدق حور و پرى چاكر آمده
شهزاده كه هر دو سرا جدّش از عطا *** با طالبان مذهب حق ياور آمده
مخدومۀ مكرمه آن نجم اوج دين *** كز مهر و ماه رأس نكوش انور آمده
از اوج علم و فضل و ادب كوكب جميل *** وز دُرج حلم و مجد و شرف گوهر آمده
جدّ آمده رسول حق و جدّه اش بتول *** با يمن عصمت از پدر و مادر آمده
يك جدّ او نبى، شرف كل كاينات *** كز جود حق ز جمله رسل مهتر آمده
يك جدّ او عليست كه از عون كردگار *** در روز جنگ صفدر و نام آور آمده
يك جدّ او حسين على آنك در سخا(3)*** مولاى عاصيان و شه محشر آمده
جدّ دگر على حسين است كاز كرم *** دين داور و رحيم و رهى پرور آمده
باشد على برادر وى آن كه نور ماه *** عكسى ز نور اوست بدنيى برآمده
موسى كاظم آمده باب وى و وزآن *** احسان و عدل و جود و سخايى مر آمده
نه به ز جدّه اش به جهان فطرتى نكو(4)*** نه مثل جدّ عالى آن صفدر آمده(5)
بر مسلمين ز مجد و همم كرد رهبرى *** بر زايرين به جود و كرم رهبر آمده
روى جهان ز درگه او يافت آبرو *** پشت فلك بسجده او چنبر آمده
روى اميد جملۀ عالم به اين در است *** حاجت هرآنچه بوده از اين در برآمده
فوج ملك ز شوق دمادم گشوده پر(6)*** وز عرش بر زمين پى يكديگر آمده
يك جا ز بهر چاكرى زايران اوست *** يك جا ز بهر خادمى اين در آمده
كردم بدل خطاب كه اين قبّۀ چنين *** قدر از كه يافت از كه بزيب و فر آمده؟
گفتا: بعون ايزد و سلطان عصر آن(7)*** كو را ز لطف فتح على ياور آمده
113
1) . شمس جلال فاطمۀ بنت موسى آن (خ ل). (مؤلف)
2) . كاحفاد خاص فاطمه و حيدر آمده (خ ل). (مؤلف)
3) . جدّ دگر حسين على دان كه از سخا (خ ل). (مؤلف)
4) . در گيتى از نسب نه ازو به نه شبه وى (خ ل). (مؤلف)
5) . در دهر از حسب نه از او بهتر آمده (خ ل). (مؤلف)
6) . اهل ملك گشاده پر و بال روز و شب (خ ل). (مؤلف)
7) . گفتا: ز لطف ايزد و قاآن عصر آن (خ ل). (مؤلف)
سلطان عهد فتحعلى شاه آن كز او *** بستان ملك و گلبن جان را بر آمده(1)
آن پادشاه كز اثر عدل و داد او *** شهباز و كبك(2)هم پر وهم شهپر آمده
آن خسرو زمين كه باوج قدوم او *** اورنگ و ملك را به فلك سر برآمده
كشورگشاى عالم و زين ملوك آن *** كز او كمال و قدر به هر كشور آمده
فرماندهى كه نزد كمين بندۀ سراش *** هر شاه بوده بنده و فرمان بر آمده
عبد و مطيع و بنده و فرمان برش ز جان *** كسراى و راى و سنجر و اسكندر آمده
خاقان براى بندگى او ز ملك چين(3)*** از طرف روم زاير او قيصر آمده(4)
از بهر سود بر در دربار عدل وى(5)*** نوشيروان ز وجد روان از سر آمده
وى را هزار بنده بود كز شكوه و شأن *** هر بنده صد ملكشه و صد سنجر آمده
هم آن بداوران ز سخا آمده كفيل *** هم آن به سروران ز عطا سرور آمده
تا امن شاه آمده دادار ملك و دين *** تا عدل شاه صاحب بوم و برآمده
تيهو جليس و مونس باز جرى شده(6)*** آهو انيس و حارس شير نر آمده(7)
از عالمش فزون صف ميدان و معركه *** از انجمش فزون سپه و لشكر آمده
رمح و حسام آن شه دوران بگاه حرب(8)*** بيضا بچنگ گاهى و گاه اژدر آمده
انجم سپاه ماه ركاب و فلك خيام *** مهر از براى شاه همى افسر آمده
شمشير و بزم و مجلس و ميدان و طبل وى(9)*** ز اوصاف هريك از دگرى اشهر آمده
از مهر او ببزم ولى آمده ضيا(10)*** از كين او بحلق عدو خنجر آمده(11)
هر روز بهر چاكر آن داور زمين *** خنگ فلك بطوع به زين زر آمده
در بحر جود و برج عطا حلم و بيدقش *** آن آمد است لنگر و آن محور آمده
115
1) . زيب و نشاط بهر همه كشور آمده (خ ل). (مؤلف)
2) . بستان و ملك (خ ل). (مؤلف)
3) . خاقان به عدل چاكر وى آمده ز چين (خ ل). (مؤلف)
4) . وز روم بنده اش ز منن قيصر آمده (خ ل). (مؤلف)
5) . از راه عجز بر در دربار عدل او (خ ل). (مؤلف)
6) . تيهو بزير چنگل شاهين نموده جا (خ ل). (مؤلف)
7) . وآهو مدام همسر شير نر آمده (خ ل). (مؤلف)
8) . صمصام و رمح شاه چو موساگه نبرد (خ ل). (مؤلف)
9) . شمشير و طبل و مجلس عالى و بزم وى (خ ل). (مؤلف)
10) . خون مى چكد ز حنجر و از سينه حسود (خ ل). (مؤلف)
11) . كز بهر او هلال ابدا خنجر آمده (خ ل). (مؤلف)
117
دوران جمال و مجلس وى را چو ديد گفت: *** مهرى ز اوج جود سوى خاور آمده
نه به ز وى به زير فلك بوده است شاه *** نه مثل او به روى زمين داور آمده
اين قبّه زيب زين شه والاتبار ديد *** كز بر و قدر داور بحر و بر آمده
گفتم ز جود شاه به عالم قصيدۀ *** كز آن دهان فكر پر از شكر آمده
كردم رقم ز يمن اله اين قصيده را *** كز يمن آن به دفتر من جوهر آمده
ابيات اين قصيده هر آن يك بدلبرى *** مانند حسن روى بتان دلبر آمده
گفتم قصيده كه چنان لعل پربها *** مقبول طبع قابل هر اشعر آمده
هر مصرعى ازين چو يكى حور لاله رو(1)*** هر بيت آن دو ماه پرى پيكر آمده(2)
ناطق! دعا بگو كه به مرآت طبع و عقل *** پيدا دعاى شاه عطاگستر آمده
تا اسم نرگس آمده و لاله در زبان *** تا نام اصفر آمده و احمر آمده
چهر موالى شه و روى عدوى شاه *** از شوق احمر و ز عنا اصفر آمده
خود ناطق اصفهانى بعد از شعر آخرى فوق اين سه شعر ذيل را گفته و موافقت عدد ابجدى هر يك از دو جملۀ 62 بيت و 124 مصراع را با تاريخ مذكور فوق (اتمام تذهيب ايوان و گنبد حضرت معصومه عليها السلام) مصرّح داشته است؛ چنانچه فوقاً اشعار داشتيم:
ز طبع من چو شد نظم اين قصيده *** كه هر بيتش دو درّ شاهوار است
بود «شصت و دو بيت ابياتش اما»(3)*** «مصارع يك صد و بيست و چهار» است(4)
از آن تاريخ ابياتش هويداست *** از اين تاريخ مصراع آشكار است
مخفى نماند كه دو نسخۀ تاريخ قم چاپى موسوم به مختار البلاد و تذكرۀ زينت المدايح 118 خطّى تأليف محمدصادق وقايع نگار از معاصرين ناطق، كه به شرح حال اجمالى او به عنوان هما، ميرزا محمدصادق اشاره خواهيم كرد، در چندى از ابيات اين قصيده مغاير هم بودند. ما هم بعضى از آنها را به طور نسخه بدل به علامت «خ ل» تذكر داديم؛ چنانچه تاريخ قم را اصل قرار داده و نسخۀ زينت المدايح را به علامت «خ ل» اشعار
داشتيم و بعضى ديگر را كه در زينت المدايح به عوض بعضى از اشعار تاريخ قم بوده و عنوان نسخۀ بدلى را مناسبت نداشت، ذيلاً تذكر مى دهد؛ چنانچه بعد از شعر هفتمى فوق (وين قبّه و زمين...) اين شعر:
وين قبّۀ مطهّر و اين قصر باشكوه *** هريك بلطف الطف و نيكوتر آمده
بعد از شعر هيجدهم فوق (يك جدّ او نبى...) اين شعر:
جبريل را كمال ز منزلگه نبيست *** كز منزلت بكل ملك سرور آمده
بعد از شعر سى ام فوق (كردم بدل خطاب...) اين شعر:
با حب و ابتهاج مرا دل جواب گفت *** كى در بيان ز زهره دلت ازهر آمده
اين قبّه زيب جست ز سلطان عصر آن *** كو را ز لطف فتح على ياور آمده
بعد از شعر سى وسيّم فوق (آن پادشاه كز اثر...) اين شعر:
جم بارگه كه بيدق «نصر من اللّهيش» *** اندر سپهر وقر و عطا محور آمده
بعد از شعر چهل وهفتم فوق (شمشير و طبل و مجلس...) اين شعر:
اين يك چو جنّت آمده وآن يك چو بوستان *** وآن يك چو برق آمده وين تندر آمده
بعد از شعر پنجاه وسيّم فوق (اين قبّه زيب زين شه...) اين شعر: 119
حاصل چو قبّه اوج بزر داد مهر گفت *** اين قبّه قدر و زينت و اوج زر آمده
در زينت المدايح به عوض بعضى از اشعار ديگر مختار البلاد بوده و نا گفته نماند كه مجموع ابيات اين قصيده، كه در تاريخ قم و زينت المدايح نقل كرده، 61 بيت است و حال آنكه هر دو به 62 بيتى بودن آن تصريح كرده اند و ظاهر، آن است كه يك بيت از قلم افتادۀ هركدام يكى از همان ابيات اضافى ديگرى بوده و اشكالى در تكميل عدد 62 نمى باشد، بلكه بنابر آنچه به عنوان نسخه بدل مرقوم شده و چند بيت استقلالى كه فوقاً از زينت المدايح نقل گرديده، مجموع ابيات دو نسخه بيشتر از عدد مذكور مى باشد. ظاهر، آن است كه همۀ آنها از خود ناطق مى باشد كه نخست، قصيدۀ 62 بيتى انشا كرده و بعداً به عوض بعضى از ابيات آن، كه به جهت انزحاف وزن و يا جهاتى ديگر پسندۀ طبع وقاد خوش نبوده، يك بيت يا يك مصراع ديگر از نو انشا كرده كه علاوه بر سلاست و مطبوع بودن ابيات قصيده، قدرت شعرى و بالخصوص تخصّص او در اين نحوۀ تاريخ گويى ديگر روشن تر گردد.
ناطق غير از قصيدۀ فوق قصيده اى نيز در تاريخ اتمام تعميرات مدرسۀ فيضيۀ قم، كه
نيز به اهتمام خاقان فتحعلى شاه قاجار در سال 1217 ه. ق وقوع يافته، انشا كرده كه شمارۀ ابياتش نوزده بيت و عدد ابجدى حروف هر مصراع آن نيز مطابق عدد سال مذكور است:
120
سلطان عهد فتحعلى شاه آن كزو *** بفزود زيب و زينت دهر و سراى علم
داراى مهرراى جم اجلال و كى نشان *** كز راى وى گرفته بلندى هواى علم
جمشيد روزگار كه از حكم وى شده *** تا بر فلك بلند به هرجا لواى علم
سلطان جم نگين انوشيروان سير *** كز حسن و عدل اوست شكوه و بهاى علم
شاه زمان خديو زمانه آن كازو *** قدر و كمال و زينت و اوج و صفاى علم
شاهى كاز امر او شده برپا لواى دين *** شاهى كاز اسم او شده برپا سماى علم
از حكم او بجاست بكيهان ستون دين *** از امر وى بپاست بگردون نداى علم
با سهم او فتاد تزلزل بجسم جهل *** از عدل او فزود ترفع سماى علم
عقل و مقال او شده بَهجت نماى جود *** عدل و كمال او شده نزهت فزاى علم
زيبا بماه جود وى آمد عذار عدل *** تابان بچهر راى وى آمد لقاى علم
بنياد شد ز عاطفت او مقام امن *** آباد شد ز مرحمت او بناى علم
شد از عطاى شاه بنا مدرسى بقم *** كاز وى رسيد بر همه گيتى نواى علم
با زيب مدرسى و ز هر حجره صبح و شام *** آيد درون بحجرۀ جنّت صلاى علم
در او مكين بود به عبادت فقيه عقل *** در او قرين بود باجابت دعاى علم
روزى در او به كسب علوم آن كه جست جاى *** شد عقل و نقل او حكم و رهنماى علم
چون زيب جست و از پى تعليم اهل دين *** كردند جا در آن چو بآنجاست جاى علم
ناطق صفا و حسن به اين قطعه داد و گفت: *** برپاى شد ز لطف شه دين بناى علم
هر مصرعى از اين پى اتمام او گواه *** هر بيت آن چو علم دوان از قفاى علم
بادا بقاى دولت و اقبال شه بدهر *** تا باد اوج ملّت و دين و بقاى علم
121 قصايد بسيار ديگرى نيز به همين اسلوب و رويّه بدو منسوب است. اگرچه نظير آنها از محتشم كاشانى سابق الذكر و راغب قمى سابق الذكر و چنانچه خواهد آمد، از وحشى بافقى و ميرزا امين نصرآبادى و ميرزا محمدطاهر نصرآبادى و بعضى ديگر نيز صدور يافته و داراى بعضى از امتيازات ديگر نيز مى باشند، لكن توان گفت كه اين همه توسّع و سعۀ صدر در اين رشته، از امتيازات خاصّۀ ناطق است و به عبارت
ديگر، ساحرى است، نه شاعرى. وفات ناطق به سال 1230 ه. ق واقع گرديد.
منابع: وقايع نگار، محمدصادق، زينت المدايح؛ مختار البلاد، ص 88؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 526.
3128 و 3129. ناظم الاطباء، ميرزا على اكبرخان (... - 1343 ه. ق)
بن محمدحسن بن على اكبر بن محمدعلى بن محمدكاظم بن ابوالقاسم بن محمدكاظم بن سعيد شريف نفيسى، معروف به «ناظم الاطباء»، از اطبّاى نامى قرن حاضر چهاردهم هجرى مى باشد. در بدايت حال تا نوزده سالگى تحصيلات مقدّماتى معمولى را در مولد خود، كرمان، از بلاد ايران خاتمه داد، در نزد مدرّسين معروف آن بلده به خواندن متداولى حكمت آغاز كرد. در پايان سال 1282 ه. ق براى تحصيل طب به تهران رفته و در دارالفنون آنجا، كه سال چهارم سلطنت ناصرالدين شاه قاجار از طرف ميرزا تقى خان اميركبير معروف تأسيس يافته، به تحصيل آن فنّ شريف پرداخت. به فاصلۀ سه سال، كه هنوز 122 دورۀ آن علم را به پايان نرسانده بوده، طبابت فوج مهندسى بدو محول شد. در سال 1288 ه. ق نيز، كه عموم مردم علاوه بر قحط و غلاى شديد، مبتلاى امراض گوناگون بوده اند، در خدمات طبابتى و اعمال وظايف معالجه اهتمام تمام به كار برد.
در 1289 ه. ق فارغ التحصيل شد و به رياست بيمارستان دولتى و عضويت مجلس حفظالصحه على الترتيب منصوب گرديد. چندى نيز طبيب مخصوص دربار همايونى بود. مدتى هم به اصفهان و قمشه و نواحى بختيار مسافرت كرده و بعد از مراجعت در تهران به انجام وظايف طبابت عمومى اشتغال يافت. در سال 1309 و 1310 ه. ق، كه اكثر اطبّا به جهت وباى عمومى فرار كرده بودند، با كمال شهامت در تهران مانده و بيش از پيش اهتمام تمام در معالجات لازمۀ بيماران به كار برد و ازاين رو ديگر مورد توجهات شاهانه شد و در اثر امانت و صداقت، طبيب مخصوص اندرون شاهنشاهى گرديد و از تأليفات اوست:
است)؛ 3. دستور زبان فارسى (كه نيز در تهران چاپ شده است) و غير اينها.
الصورة
ناظم الاطباء ميرزا على اكبرخان (157)
وفاتش به سال 1343 ه. ق در 79 سالگى واقع شد. «نفيسى» گفتن او نيز همانا به جهت انتساب به جدّ اعلى دهمينش، حكيم برهان الدين نفيس بن عوض كرمانى، است كه معروف ترين اطبّاى اواسط قرن نهم هجرت و به «طبيب نفيس» معروف بوده و دركرمان مى زيسته است تا به جهت شهرتى كه داشته، از طرف پادشاه عالم و علم دوست، الغ بيگ بن شاهرخ بن امير تيمور گوركان (814-853 ه. ق)، در سمرقند احضار و در شمار دانشمندان آن ديار با احترام تمام مى زيست تا بعد از وفات الغ بيگ باز به كرمان مراجعت كرده و تا آخر عمر به انجام وظايف مربوطه اشتغال داشت و از تأليفات اوست:
چنانچه اصل كتاب موجز بهترين مصنّفات مختصر يا مطول طبّى و در رشتۀ خود بى نظير است، همين شرح نيز كه عربى و به شرح نفيسى معروف مى باشد، بهترين شروح آن كتاب است و در اوّل ذى حجۀ 841 ه. ق در سمرقند از تأليف آن فراغت يافته و در هند چاپ و در ايران نيز با شرح اسباب فوق يك جا به طبع رسيده؛ چنانچه شرح اسباب در لكناو و كلكته نيز چاپ شده است. سال وفات نفيس به دست نيامد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 498؛ مدخل «ابن عوض الكرمانى»]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1864؛ اطلاعات متفرقه.
بن محبعلى، حسينى مرندى، ملقّب به «ناظم الملك»، از اكابر فضلاى درباريان ايرانى مى باشد كه مدتى به سفارت بغداد منصوب و مصدر خدمات كشورى بسيارى بود.
مقدارى از طرف جام خراسان كه متنازع فيه ايران و افغان بوده و هم قريب به بيست فرسخ از حدود كردستان را كه قبلاً تحت استيلاى غاصبانۀ عثمانى ها بوده، به اتكال مدارك رسميۀ متقنه از چنگال خصم مستخلص و به خاك ايران ملحقش نمود.
علاوه بر خدمات كشورى، در مراتب كماليّه نيز ممتاز و داراى مقامى عالى بود. در شعر نيز طبعى وقّاد داشته و خود را «ضيائى» تخلّص مى نمود و از آثار قلمى اوست:
124 1. ترجمۀ فارسى خطب نهج البلاغة؛ 2. تفسير سورة العصر (به پارسى)؛ 3. ديوان شعر؛ 4. سفرنامۀ استانبول؛ 5. سفرنامۀ بغداد؛ 6. سفرنامۀ كابل؛ 7. سفرنامۀ موصل؛ 8. لوائح سرحدّيّه (در محاكمات مربوطه به تعيين حدود ايران و عثمانى)؛ 9. منظومۀ عهدنامۀ حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام (كه به مالك اشتر نوشته و در ايران چاپ شده است)؛ 10. منظومۀ وصاياى نبويّه بدان حضرت.
وفات ناظم الملك در اوّل رجب 1352 ه. ق واقع گرديد و نسب او به مير قليج، كه از اشراف سادات ديه مرند در ده فرسخى تبريز بوده و مقبره اش هم در آنجا مزارى مشهور است، پيوندد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 18، ص 373-374، ش 514]؛ اطلاعات متفرقه.
از شعراى ايران و در هرات از مدّاحان ايرانى شاملو بود. ديوانى مرتب و منظومه اى به نام يوسف و زليخا داشته و در سال 1058 ه. ق درگذشته و از اوست:
سحرگاهان كه فرزندان انجم *** شدند از چشم يعقوب فلك گم
فلك تركانه قصد اين حشم كرد *** دمى گرگى نمود و گلّه رم كرد
در قاموس الاعلام، نامى براى وى ذكر نكرده و در مرآت الخيال گويد: ملا فرخ حسين متخلّص به «ناظم بزرگ» و صاحب حال و ريش سفيد، اصلش از هرات بود. بعد از تكميل خويش به بنگالۀ هند رفته و در شهر جهانگيرنگر اقامت گزيد تا در صبح عاشوراى سال 1068 ه. ق در سجدۀ آخر نماز صبح جان به مالك جانان داد.
حيات جاودان باشد چنين مرگ *** اگر ميرد كسى يارا به اين مرگ
نگارنده گويد: ظاهر، آن است كه همين ملا فرخ حسين همان ناظم هروى منقول از قاموس الاعلام است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4551؛ لودى، شير على خان، مرآت الخيال، ص 120.
ناعطى يا ناعظى، حسين بن نوف
ناعطى يا ناعظى، زيد بن عاصم
ناعطى يا ناعظى، سعيد بن ضرار
ناعطى يا ناعظى، محمد بن سليمان
(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
نافع، بن عبدالرحمان قارى --> قرّاء سبعه
از اكابر عرفاى هند مى باشد كه اصول شريعت و طريقت و حقيقت را جامع بود.
كراماتى بدو منسوب و تفسير قرآن و شرح 125 سوانح العشّاق شيخ احمد غزالى و شرح قسم سيّم مفتاح العلوم سكاكى از تأليفات اوست و در سال 901 ه. ق درگذشته و جملۀ «عارف متقى» مادّۀ تاريخ وفات اوست.
منابع: لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 1، ص 406.
از اكابر عرفاى قرن هفتم هجرى قمرى مى باشد و يا خود اوايل قرن هشتم را نيز ديده است. به شيخ شهاب الدين سهروردى (متوفّى در حدود سال 630 ه. ق) دست ارادت داد. به دست معين الدين چشتى (متوفّى به سال 634 ه. ق) خرقه پوشيد. در ولايت ناكور هندوستان با دست خود زراعت مى كرد و با كمال قناعت امرار معاش مى نمود و دو رسالۀ راحة القلوب و عشق نامه و بعضى از رساله هاى ديگر در تصوف از آثار قلمى وى بوده و از اشعار اوست:
آن را كه به تهمت معاصى گيرد *** هر عذر كه گويد همه را بپذيرد
وآن را كه به دوستى بخواند در پيش *** با تيغ بلا سرش ز تن برگيرد
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 104.
ابوالعباس الكنيه، دارمى القبيله، مصيصى البلده، نامى الشهره، از اكابر شعرا و ادباى نامى عرب مى باشد كه اديب فاضل لغوى، از فحول عصر خويش، از خواص مدّاحين سيف الدوله و مقرّب دربار او بود. مدايح بسيارى در حق وى سروده و در اشعار خود معارضاتى با متنبّى داشته است. ابوالخطاب بن عون حريرى، شاعر نحوى، گويد:
روزى ديدم كه تمامى موى سر نامى سفيد شده و تنها يك موى سياه دارد و بس. بدو گفتم كه در تمامى سرت جز يك موى سياه پيدا نيست. گفت: «بلى، آن هم يادگار ايّام جوانى و وسيلۀ دل خوشى من مى باشد»؛ پس دربارۀ همان موى سياه اين شعر را انشا كرد:
رأيتّ في الرأس شعرة بقيتْ *** سوداء تهوى العيونَ رؤيتُها
فقلت للبيض اذ تروعها *** باللّه الّا رحمت غربتها
فقل لبث السوداء في وطن *** تكون فيها البيضاءُ ضرتها
پس گفت: «يك موى سفيد هزار سياه را در وحشت اندازد تا چه رسد به عكس آن كه يك سياه 126 در ميان هزار سفيد».
در اعيان الشّيعة گويد: تشيّع نامى محرز نيست و غير از صاحب نسمة السّحر كسى ديگر او را از شعراى شيعه ننوشته و به تشيّع وى تصريح نكرده است. از آثار قلمى نامى است:
وفات او به سال 399 يا 370 يا 371 ه. ق در حلب واقع شد و نسبت هريك از دارمى و مصيصى را در محل خود نگارش داده ايم.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ص 735؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 410؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 256؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 40.
عنوان مشهورى فرقه اى است از شيعه كه اتباع عجلان يا عبداللّه بن ناووس بصرى مى باشند و حضرت امام جعفر صادق عليه السلام را امام حىّ حاضر غايب مهدى منتظر و قائم آل محمد مى دانند و شخصى دانا در ميان ايشان نبوده و در اندك زمانى منقرض گرديدند. در مجمع البحرين بعد از ذكر اين معنى به طور اجمال گويد: ناووسيه، اتباع شخص ناووس نامى هستند و يا به زعم بعضى، منسوب به ديهى ناووسا يا ناووسه نام از ديهات شهر هيت نزديكى انبار مى باشند. از بعضى نقل كرده كه ناووسيه معتقد هستند بر اينكه حضرت على عليه السلام وفات يافته و در آخرالزمان، زمين منشق خواهد شد و آن حضرت برآمده و تمامى عالم را پر از عدل و داد خواهد نمود.
منابع: اطلاعات متفرقه.
شاعر ايرانى اصفهانى، متخلّص به «نايب»، با شيخ محمدعلى حزين لاهيجانى سابق الذكر (متوفى به سال 1181 ه. ق) معاصر بوده و از اشعار اوست:
ناله پنداشت كه در سينۀ ما جا تنگ است *** رفت و برگشت سراسيمه كه دنيا تنگ است
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4556.
از مشاهير علماى مشهد مقدّس رضوى اواسط قرن دوازدهم هجرت مى باشد كه به همين عنوان ملقّب، داراى 127 مقام شيخ الاسلامى، در فقه و كلام و حكمت متبحّر و قوى الحافظه بوده و از تأليفات اوست:
در سال 1148 ه. ق وفات يافت.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 5، ص 469.
يا
ناينى(1)
الصورة
حاج ميرزا حسين نايينى (158)
نايينى الاصل، نجفى المسكن، از فحول علما و فقهاى عصر حاضر ما مى باشد كه به كثرت تحقيق و زيادت تدقيق و فصاحت و حسن خط و كتابت معروف و از تلامذۀ سيد محمد، مدرّس عهد ميرزاى شيرازى حاج ميرزا محمدحسن سابق الذكر و در بسيارى از بلاد اسلاميّه مرجع تقليد شيعه بود. علاوه بر رسالۀ عمليّه، كتاب تنبيه الامّة و تنزيه الملّة فى لزوم مشروطيّة الدّولة المنتخبة لتقليل الظّلم على افراد الامّة نيز از آثار قلمى او مى باشد كه در اوايل نهضت ملّى مشروطيّت ايران به فارسى تأليفش داده و در سال 1327 ه. ق چاپ و آخوند خراسانى ملا محمدكاظم و حاج شيخ عبداللّه مازندرانى سابق الذكر و بعضى از اجلاّى ديگر نيز تقريظاتى بر آن نوشته اند. وفات نايينى به سال 1355 ه. ق واقع گرديد.
منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 2، ص 96؛ اطلاعات متفرقه.
طباطبايى، از متبحّرين علماى اماميّۀ اواخر قرن يازدهم هجرت مى باشد كه فقيه اصولى، حكيم 128 متكلّم، حاوى فروع و اصول، جامع معقول و منقول، علامۀ عصر و وحيد دهر خود، از اساتيد مجلسى ثانى و شيخ حرّ عاملى و نظاير ايشان و از تلامذۀ
1) . نايينى يا ناينى: منسوب به بلده اى است معروف از مضافات اصفهان. (مؤلف)
شيخ بهائى بود. از ملا عبداللّه شوشترى و استاد مذكور خود روايت نموده. لقبش «رفيع الدين» و شهرتش «رفيعا» و «آقا رفيعا» و «ميرزا رفيعا» و «ميرزا رفيع الدين» و تأليفات طريفۀ او بهترين معرّف مقامات علميّه اش مى باشند:
وفات رفيعا به نوشتۀ سلافة العصر، در سال 1080 ه. ق واقع شد. در بعضى مواضع ذريعه 1081 و در بعضى مواضع ديگر از آن 1082 ه. ق نوشته است؛ به هرحال، وفاتش در اصفهان در حدود 85 سالگى بود و در مقبرۀ تخت فولاد آن شهر مدفون گرديد.
مزارش معروف است. قبّۀ بلندى بر روى قبرش به امر شاه سليمان صفوى بنا و بر سنگ مزارش موافق تاريخ سيّم مذكور نوشته شده است:
به تاريخ فوتش خردمند گفت *** «مقام رفيع مقام رفيع»(1)
اينكه در مستدرك الوسائل تاريخ وفات او را 1099 ه. ق نوشته و از كتاب فيض قدسى نيز همان طور نقل شده، ظاهراً اشتباه و از سهوالقلم كاتب است، زيرا كه علاوه بر سنگ مزار مذكور موافق نقل ذريعة، بعضى از تلامذۀ ملا خليل قزوينى (متوفى به سال 1089 ه. ق) در كتاب مناهج اليقين تصريح كرده اند بر اينكه وفات ميرزا رفيعا در حال حيات استادش، ملا خليل، بوده است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 142؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 409؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
1) . مقام رفيع مقام رفيع = 1082.
129 3139. نباتى، سيد ابوالقاسم (... - 1262 ه. ق)
پسر سيد محترم اشتبينى قره داغى تبريزى، از عرفاى قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه درويش مسلك و صوفى مشرب بود. اشعار بسيارى به زبان تركى آذربايجانى گفته است. به «نباتى» يا «خان چوبانى» يا «مجنون شاه» تخلّص مى كرده و ديوان او در تبريز چاپ شده و از اشعار تركى اوست:
گوشۀ وحدت نه عجب جايمش *** سرّ نهان اوردا هويدايميش
عاشق و ديوانه لرين منزلى *** رتبيه باخ عرش معلاّيمش
يك بحر طويل نباتى هم در حواشى ديوان فضولى چاپ شده است.
«اشتبين» ديهى است از ناحيۀ قره داغ از نواحى تبريز كه نباتى در بدايت حال در آنجا نشو و نما كرده و اخيراً به اهر، كه كرسى آن ناحيه است، رفت. مدتى در بقعۀ شيخ شهاب الدين مشغول رياضت بود. در اواخر عمر باز به اشتبين برگشته و در سال 1262 ه. ق در آنجا درگذشت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 41؛ اطلاعات متفرقه.
نباتى، احمد بن محمد بن مفرح --> ابن الروميه
نباطى، على بن يونس --> بياضى، على بن يونس
نباطى، حسن فتونى
نباطى، زين العابدين محمد
نباطى، سليمان بن حسين
نباطى، عبدالنبى بن على
(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
مصطلح رجال است.
نبطى، عبدالكريم بن حسان
نبطى، عمرو
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
نبهانى(1)
محدّث فاضل بيروتى، از افاضل عصر حاضر ما مى باشد كه رئيس محكمۀ حقوقى بيروت بوده و از تأليفات اوست: 130
علاّمۀ معاصر، شرف الدين سيد عبدالحسين عاملى، در كتاب الكلمة الغرّاء خود از همان كتاب شرف المؤبّد فوق بسيار نقل و از صفحۀ هفتم آن نقل كرده كه به طرق كثيرۀ صحيحه به ثبوت رسيده است كه حضرت رسالت صلى الله عليه و آله وارد خانه شد. حضرت على و فاطمه عليهما السلام را پيش رو و حسنين عليهما السلام را بر دو زانو نشاند؛ پس كساء را بديشان پيچانده و آيۀ تطهير را فروخواند. امّسلمه عرض كرد كه يا رسول اللّه! من هم با شما اهل بيت
1) . نبهانى: (به فتح اول) منسوب است به نبهان، پدر قبيله اى از بطون قبيلۀ طى، كه نبهان بن عمرو بن غوث بن طى و يا «نبهان» بن جرم بن عمرو بن غوث بن طى مى باشد و لفظ «نبهانى» در اصطلاح رجالى، لقب عبداللّه بن فضل بن محمد، عبيداللّه بن فضل، عمرو بن سواده، محمد بن وهبان و بعضى ديگر است. (مؤلف)
هستم. فرمود كه تو از ازواج نبى هستى (اشعار بر اينكه داخل اهل بيت نيستى) و سيد شرف الدين بعد از اين جمله اين اشعار را نيز از نبهانى نقل كرده است:
آل طه يا آل خير نبيّ *** جدكم خيرة و انتم خيار
أَذهب اللّه عنكم الرجس اهل ال *** بيت قدما و انتم الاطهار
لم يَسلْ جدكم على الدين اجرا *** غير وُدّ القربىٰ و نعم الاجار
زمان و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1838؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 197.
مصطلح رجال است.
شيرازى، از شعراى اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرى مى باشد كه با ميرزا آقا فرصت شيرازى سابق الذكر معاصر و در زمان تأليف آثار عجم، كه در 1313 ه. ق خاتمه يافته، در قيد حيات بوده 131 است. عمرى در تحصيل ادبيّات و عربيّات صرف نموده و به صحبت اهل دل راغب بوده و از اوست:
عيد قربان شد و من سخت پريشانم از آن *** كه چه قربان تو جز جان كنم اى جان جهان!
نقل و بادام اگر نيست ميسّر چه غم است؟ *** از لب و چشم تو خواهيم هم اين را و هم آن
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 268.
معروف به «ميرزا مهدى خان»، پسر ميرزا ابومحمد انصارى اشلقى گرمرودى آذربايجانى، از اكابر شعراى نامى عالى مقام ايرانى است كه در ادبيّات و فنون شعرى ماهر و قلم معجزرقمش در خذلان شعراى معاصر، كه به نظر حقيقت ساحر هستند، نه شاعر، مصداق (فَإِذٰا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعىٰ) (طه، 2(0) مى باشد. ولادتش در قريۀ اشلق نامى از قراء محال گرمرود آذربايجان ايران واقع شد. نسبش به خواجه عبداللّه انصارى
موصول مى شود. لقبش «بيان الملك»، تخلّص شعرى اش «نثار»، نياكان او از بدايت دولت صفويّه در دربار سلاطين وقت با مناصب بلند سرفراز بوده اند. پدرش نيز از منشيان جليل الشأن و تمام عمر او در خدمت نايب السلطنه، عباس ميرزا، مصروف و هماره در ديوان وى مصدر خدمات مهمّۀ بسيارى بوده است.
نثار از اوايل زندگانى به تحصيل كمالات متنوعه اشتغال داشت تا آنكه پدرش در چهارده سالگى وى وفات يافت؛ پس امير نظام محمدخان زنگنه، كه از اكابر امرا بوده، او را در رديف منشيان خودش منسلك ساخت و يكى از ادباى آن ديار را به تعليم و تربيت وى بگماشت. اينك در اثر استعداد فطرى و مساعدت بخت و طالع در اندك زمانى به ترقيّات متنوعۀ بسيارى نائل آمد و به حليۀ علم و ادب و خط و ربط و نظم و نثر آراسته شد. خطّش در خوبى به نهايت رسيد. لهجه اش هم به زبان عربى و فارسى گويا شد و به هر دو زبان، اشعار نغز و شيوا مى گفت تا منشى ديوان رسائل زنگنه گشته و صدور تمامى احكام نظامى به عهدۀ وى مقرّر گرديد.
در اثر هوش و ذكاوت، علاوه بر امور لشكرى در امور كشورى نيز مبسوطاليد 132 بود تا بعد از وفات زنگنه در سال 1257 ه. ق كار او در آذربايجان به خزى و خسار انجاميد و كفايت امور به عهدۀ اميركبير ميرزا تقى خان موكول شد. او نيز به واسطۀ سابقۀ خصومتى كه با نثار داشته، به هيچ كارش نگماشت. دستش از كار كوتاه و حالش به غايت تباه و از فلاكت به هلاكت انجاميد؛ به طورى كه نزديك بود سائل به كف شده و از گرسنگى تلف گردد. ناچار وضع خود را چنان كه مذكور مى شود، به امير كبير بنگاشته و عذر تقصير آورد، ولى هيچ گونه اثرى و اشفاقى نديد:
چنان به ترك من اى مير كامران گفتى *** كه سالكان طريق هدى مناهى را
ولى من از دل و جان شائقم به خدمت تو *** چنان كه دوزخيان رحمت الهى را
دريغ و درد كه در حق من پذيرفتى *** ز قول مدّعيان حرف هاى واهى را
اگر هم از من سهوى برفت در خدمت *** به شرع و عرف پذيرند عذر ساهى را
دل تو عاشق جرم است تا ببخشايد *** وگرنه عرضه دهم شرح بى گناهى را
به آن بزرگ خدايى كه از تو كرد قوى *** بناى دولت و بازوى پادشاهى را
به جز خيال مديح تو نيست در سر من *** حلاوت سخنم بس بود گواهى را
مگر نوشته ز روز نخست كلك قضا *** به حالت من و زلف بتان سياهى را
وگرنه نظم من و نثر من چو حكم امير *** گرفته بود به تسخير ماه و ماهى را
سروش غيب به گوشم سرود نكتۀ خوش *** كه بس كن اين همه فرياد و دادخواهى را
غلام خاك نشينان عشق باش نثار! *** كه سر فرود نيارند تخت شاهى را
چندين قصيده و اشعار ديگرى نيز داير به درخواست خدمت و مدح اميركبير گفت، لكن از هيچ كدام اثرى نديد تا آنكه اميركبير معزول شد و ميرزا آقاخان صدراعظم نورى به صدارت نائل آمد. نثار باز وارد خدمت شد و در اثر قصيدۀ غرّا و شيوايى كه در حق ميرزا آقاخان گفته بوده، به عزّت بى نهايت رسيد و به صلۀ آن قصيده بعد از اظهار عنايات و مراحم بى پايان به منصب منشى باشيگرى نظام مفتخرش گردانيد. با احترام تمام مى زيسته تا در سال 1283 يا 1279 ه. ق درگذشت. نثار 133 چندين قصيدۀ طرفه در منقبت حضرت ولىّ عصر - عجّل اللّه فرجه - سروده و بعضى از ابيات آنها را زينت بخش اوراق مى نمايد:
اى برده نرگست ز من ناتوان توان *** همواره سوده بر قدمت گلرخان رخان
سودن به خاك پاى تو اى مه جبين جبين *** بهتر ز تكيه بر فلك عزّ و شأن ز شان
جانى به جسم از نفس روح بخش بخش *** آبى بر آتشم ز رخ خون فشان فشان
زين جور و ظلم شكوه برم پيش آن كه نيست *** اندر دو كون ملجأ ما عاجزان جُزان
مهدى هادى آنكه وجود شريف او *** دارد چو روح در تن كون و مكان مكان
شاهى كه باد عدلش اگر در چمن وزد *** گردد به زير برگ ز وحشت خزان خزان
گر در جهان ظهور تو را خصم منكر است *** شاهد بس است خاتم پيغمبران بَران
شاها! كنون ز چهره بكش پردۀ خفا *** بنماى جلوه در نظر شيعيان عيان
اهل نفاق ساخته تيغ ستيز تيز *** شمشير كينه آخته مرّيخ سان خسان
اى حجّت خداى! بكش تيغ انتقام *** از روزگار داد دل دوستان ستان
امروز در ظهور تو گر نيست مصلحت *** اى در طريق بندگى ات خسروان روان
توفيق ده كه از پى تنبيه اشقيا *** بندد امير زمرۀ اسلاميان ميان
ديوان نثار در سال 1324 ه. ق در تبريز چاپ شده است.
منابع: گنج شايكان؛ نثار، محمدمهدى، ديوان اشعار؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 525.
اصفهانى، از مشاهير شعراى ايرانى عهد شاه سلطان حسين صفوى (متوفى در حدود سال 1140 ه. ق) مى باشد كه به كتابخانۀ وى مأمور و در لطيفه گويى مشهور و از اوست:
من كيستم و گناه من چيست *** تا درخور رحمت تو باشد
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4561.
مصطلح علم رجال است.
134
نجاشى(1)
به نوشتۀ اعيان الشّيعة و بعضى ديگر، نجاشى نام ملك حبشه نبوده، بلكه لقب و عنوان ملوك حبشه است؛ مثل كسرى نسبت به ملوك فرس و مانند آن. اولش نيز بنابر مشهور، مفتوح مى باشد، ولى بعضى مكسورش خوانده و به فتحه ترجيحش مى نهند. حرف آخر آن نيز محل خلاف بوده؛ بعضى مخفف دانسته و برخى مشددش خوانند و بعضى هر دو را تجويز كرده اند و اما جيم، مخفف بوده و تشديد آن غلط است.
به هرحال، «نجاشى» در اصطلاح رجالى، لقب احمد بن عباس صيرفى معروف به «ابن الطيالسى»، احمدبن على بن احمد بن عباس صاحب رجال معروف و بعضى ديگر بوده و مشهورترين ايشان همين احمد بن على مى باشد و در صورت نبودن قرينه نيز راجع به او بوده و به شرح حال اجمالى وى مى پردازيم. (مؤلف)
3144 و 3145. نجاشى، احمد بن على (372-450 ه. ق)
بن احمد بن عباس بن محمد بن عبداللّه بن ابراهيم بن محمد بن عبداللّه نجاشى يا عبداللّه بن نجاشى، اسدى كوفى، مكنّى به «ابوالخير» يا «ابوالحسين» يا «ابوالعباس»،
1) . نجاشى: به نوشتۀ مستطرفات بروجردى، به كسر اول و تخفيف جيم و حرف آخر بوده و گاهى مشدد مى شود، لكن اولى فصيح تر است. ديگر تصريح نكرده بر اينكه حرف مشدد، جيم است يا حرف آخر و يا هر دو. در تنقيح المقال گويد: نجاشى (به كسر اول و تخفيف جيم و حرف آخر) نام ملك حبشه بوده و (به فتح اول و تشديد جيم و تخفيف حرف آخر) كسى را گويند كه صيد و شكار را از مكمن خود مى رماند تا از پيش چشم صياد گذشته و صيدش نمايد و در هر دو معنى، حرف ياء در آخر آن مخفف و جزو اسم بوده و براى نسبت نيست.
معروف به «ابن الكوفى» و «نجاشى» و «شيخ نجاشى»، صاحب رجال مشهور، از اكابر و ثقات و معتمدين علماى اماميّۀ اواسط قرن پنجم هجرى مى باشد كه ضابط صدوق جليل القدر و عظيم الشأن، وثاقت و جلالت علمى او مسلّم يگانه و بيگانه و مصدّق مخالف و مؤالف و بالخصوص در فنّ رجال از فحول رجال، كتاب رجالى او معروف و از مهم ترين كتب آن علم شريف و مرجع و محل استفادۀ علماى اماميّه است.
به جهت تخصّص او در اين فنّ شريف و كثرت احاطۀ او در علم تاريخ و انساب و سير كه نسبت به حال ايشان اخبر و ابصر بوده و به مناسبت اينكه به سبب كوفى بودن خودش بصيرتى بسزا به حال محدّثين و روات اخبار، كه اكثرشان از آن ديار بوده اند، داشته، در مقام جرح و تعديل ايشان قول 135 او را به اقوال ديگر علماى رجال ترجيح مى دهند، بلكه علاّمه و شهيد ثانى و صاحب معالم و صاحب مدارك و سيّد بن طاووس و جمعى از اجلاّى ديگر قول او را به شيخ طوسى هم با آن همه جلالت و شهرت آفاقى كه دارد، مقدّم دارند.
نجاشى از اكابر تلامذۀ سيد مرتضى علم الهدى بود. از شيخ مفيد، تلعكبرى هارون بن موسى و پسرش، محمد بن هارون و از احمد بن نوح سيرافى و از پدر خود، على بن احمد و ابن الغضائرى احمد بن حسين و بسيارى از مشايخ وقت روايت كرده و جمعى از اكابر آن عصر نيز از وى روايت مى كنند. چنان كه تحت عنوان عدۀ نجاشى مذكور داشتيم، او نيز مثل كلينى گاهى به واسطۀ عدّه روايت كرده، بلكه گاهى به واسطۀ جماعت و نظاير آن نيز روايت مى كند. ناگفته نماند كه عبداللّه نجاشى، جدّ اعلاى صاحب ترجمه، احمد بن على نجاشى والى اهواز و زيدى مذهب بود.
اخيراً مستبصر شد و حضرت امام جعفر صادق عليه السلام هم رسالۀ اهوازيّه را در جواب سؤال او مرقوم فرمود و همين رساله عيناً در كتاب كشف الرّيبة شهيد ثانى نقل و علاءالدين گلستانه نيز شرحش كرده است. از تأليفات نجاشى است:
وفات او در سال چهارصد و پنجاهم 450 ه. ق واقع شد و جمله «ان الرحمة عليه» تاريخ وفات اوست و چنانچه در بعضى موارد اشاره كرده ايم، در اعداد صورت مكتوبى حروف را منظور دارند، نه ملفوظى. اينك حرف تاى «رحمة» را، كه در امثال اين مورد به شكل (ة) مى نويسند، پنج حساب كنند و باقى واضح است. در نخبة المقال در رديف اشخاص مسمّى به «احمد» كه پدرشان على است، گويد:
و ذو رجال النجاشى حققه *** عمر «لمحا» بعد «شعب» صه ثقة
عدد لفظ «شعب» (372) اشاره به تاريخ ولادت و عدد لفظ «لمح» (78) نيز اشاره به مدت عمرش مى باشد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 17 و 253؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 501؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 102؛ كتب رجاليه.
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال مى باشد.
136 3146. نجفى (1170 ه. ق)
از شعراى فارسى زبان شهر اللّه آباد هندوستان مى باشد كه در دوازده سالگى تكميل علوم كرده و به شعر گفتن آغاز نمود و در سال 1170 ه. ق در شانزده سالگى درگذشته و از اوست:
غنچۀ باغ اميدم نشكفت *** عمر چون باد خزان رفت و گذشت
نام و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4566.
نجم الائمه، محمد بن حسن --> رضى استرآبادى
الصورة
ميرزا عبدالغفار نجم الدولة (159)
اصفهانى، فرزند ميرزا على محمد اصفهانى طهرانى، ملقّب به «نجم الدوله»، از مشاهير رياضيّين اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرى ايرانى مى باشد كه معلّم رياضيّات دارالفنون تهران بود. با آن همه مراتب عاليۀ علميّه، درويش صفت و به اهل فقر و سير و سلوك اعتقاد زياد داشت. رياضيّات ايرانى را نزد والد ماجد خود و رياضيّات اروپايى و بسيارى از فنون جديد را در دارالفنون تكميل كرد. ساليان دراز به تأليف و تصنيف فنون رياضى مشغول شد. استخراج تقويم نيز سال ها حسب الامر دولتى بدو محول بود و آثار قلمى علمى طريفۀ بسيارى هم داشته كه از آن جمله است:
وفات او را در بعضى از مواضع ذريعة 1320 ه. ق و در بعضى مواضع ديگر آن كتاب 137 1326 ه. ق نوشته، ولكن به حكم پاره اى قراين قويّه، صحت تاريخ دوّيمى را تأييد كرده و اوّلى را محمول بر سهو چاپخانه مى دارد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 2، ص 180، ش 666]؛ اطلاعات متفرقه؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، مآثر و آثار، ص 191.
نجم الدين، ابوالقاسم --> كاهى
نخجوانى كه شارح اشارات شيخ الرئيس و كليات قانون او مى باشد و شرحى ديگر به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 77.
نجم الدين، احمد بن عمر بن على --> نظامى عروضى
نجم الدين، احمد بن عمر بن محمد --> نجم الدين كبرى
نجم الدين، احمد بن محمد بن سرى --> ابن الصلاح، احمد بن محمد بن سرى
نجم الدين، احمد بن محمد بن مكى --> قمولى
نجم الدين، احمد بن موفق الدين --> ابن العالمه
نجم الدين، جعفر بن حسن --> محقق، شيخ جعفر بن حسن
نجم الدين، جعفر بن محمد بن جعفر --> ابن نما، جعفر
نجم الدين، حسن بن على --> دهلوى، حسن بن على
بن شيخ شمس الدين محمد بن على، رازى حبلرودى الاصل(1)، نجفى المسكن، نجم الدين اللّقب، از علماى اماميّۀ قرن نهم هجرت مى باشد كه عالم فاضل فقيه متكلّم جليل القدر، بسيارى از علوم متداوله را جامع، از تلامذۀ شمس الدين محمد سابق الذكر (متوفى به سال 838 ه. ق)، پسر سيد شريف جرجانى معروف بوده و از تأليفات اوست:
1) . حبلرود: ديهى است مابين رى و مازندران و از توابع رى مى باشد. (مؤلف)
در ابطال مذهب اماميه نوشته بوده، تأليف داده و كثيرالفوايد است)؛ 4. جامع الدّرر فى شرح الباب الحادى عشر (در كلام و مبسوط است)؛ 5. جامع الدّقائق (در منطق كه شرح غرّة المنطق استاد مذكور فوق خود مى باشد؛ چنانچه كتاب كاشف الحقائق نيز شرح درّة المنطق استاد مذكورش است)؛ 6. حقائق العرفان فى خلاصة الاصول والميزان؛ 7. القوانين؛ 8. كاشف الحقائق (كه فوقاً مذكور شد)؛ 9. مفتاح الغرر (كه ملخص جامع الدّرر فوق است).
سال وفات او به دست نيامد و به قرينۀ تاريخ بعضى از تأليفات او، كه فوقاً مذكور شد، شايد اواخر قرن نهم را ديده باشد. اينكه در روضات الجنّات او را از علماى اوايل دولت صفويّه، كه آغاز آن 907 ه. ق است، شمرده، به حكم قراين مذكوره مستبعد مى نمايد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 265؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
نجم الدين دايه --> نجم الدين رازى، عبداللّه
نجم الدين دبيران، على بن عمر --> كاتبى قزوينى
نجم الدين رازى، شيخ خضر --> نجم الدين، شيخ خضر
بن محمد بن شاهادر اسدى رازى، يا ابوبكربن عبداللّه مذكور، از مشاهير متصوفۀ ايرانى مى باشد كه مولدش تهران، لقبش «نجم الدين»، شهرتش «دايه»، كنيه اش «ابوبكر» (يا موافق بعضى از مواضع كشف الظّنون، «ابوبكر» نام خودش بوده و «عبداللّه» نام پدرش است) از مريدان نجم الدين كبرى مذكور ذيل بود. هنگام خروج چنگيز خان مغولى به ديار روم رفت. در قونيه با صدرالدين قونيوى و ملاّى رومى ملاقات كرده و هنگام نماز مقتدا و امام ايشان شد و در هر دو ركعت بعد از حمد سورۀ (قُلْ يٰا أَيُّهَا اَلْكٰافِرُونَ) (كافرون، 1) خواند. بعد از اتمام نماز، ملا به صدرالدين گفت كه يك بار براى شما خواند و يك بار هم براى ما. وفات او به سال 654 ه. ق در بغداد واقع شد و نزديكى قبر جنيد بغدادى مدفون 13(9) گرديده و از اوست:
دشمن ما را سعادت يار باد *** در جهان از عمر برخوردار باد
هركه خارى مى نهد در راه ما *** خار ما در راه او گلزار باد
ايضاً
اى دل! تو اگر مست نه اى هشيارى *** زآن پيش كه بگذرد جهان بگذارى
كم خسب به وقت صبح كاندر پى توست *** خوابى كه قيامتش بود بيدارى
ايضاً
هر سبزه كه در كنار جويى رسته است *** گويى ز خط بنفشه مويى رسته است
تا بر سر لاله پا به خوارى ننهى *** كآن لاله ز خاك لاله رويى رسته است
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 461]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4567؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 248.
شاعرى است تبريزى ايرانى كه شهرتش و يا تخلّص شعرى اش «زركوب» بود. با عسرت و تنگ دستى مى زيسته و اين شعر را مناسب حال خود گفته است:
منم زركوب و محصولم ز صنعت *** به جز فريادى و بانگى نباشد
هميشه در ميان زر نشينم *** ولكن هرگزم دانگى نباشد
در رياض العارفين همان دو شعر مذكور در شرح حال نجم الدين رازى مذكور فوق را (دشمن ما را...) با تفاوتى كم به علاوۀ چند شعر ديگر به همين زركوب نسبت داده است:
دشمن ما را سعادت يار باد *** روز و شب با عزّ و نازش كار باد
هركه كافر خواند ما را گو بخوان *** او ميان مؤمنان دين دار باد
هركه خارى مى نهد در راه ما *** خار ما در راه او گلزار باد
هركه چاهى مى كند در راه ما *** چاه ما در راه او هموار باد
هركه ملك و مال ما را حاسد است *** ملك و مالش در جهان بسيار باد
140 هركه را مستى زركوب آرزوست *** گو كه ما مستيم و او هشيار باد
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4567؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 131.
حنبلى طوفى كه به ديهى طوف نام از توابع بغداد نسبت دارد. لقبش «نجم الدين» و شهرتش «ابن ابى عباس» است. موافق آنچه از صفدى نقل شده، فقيه مجتهد اديب شاعر فاضل شيعى و از اكابر نحو و تاريخ و لغت بود. در اصول نيز بهره داشته و تشيّع خود را اظهار مى كرد. با خط او هجو شيخين پيدا شد و امر او را به يكى از قضات موكول داشتند. قاضى نيز بعد از تحقيق تشيّع او، تأديبش كرده و به شهر قوص تبعيدش نمودند؛ پس به قرائت حديث اشتغال يافت و بعد از آن عمل هجوى از وى سراغ ندادند و از تأليفات اوست:
در روضات الجنّات او را در رديف علماى عامّه مذكور داشته و تشيّع او را نيز، كه به واسطۀ طبقات النّحاة از صفدى نقل كرده، چنانچه مذكور داشتيم، شديداً انكار نموده و گويد كه در تراجم شيعه و معاجم اماميّه دليلى بر اصل تشيّع سليمان نداريم تا چه رسد به آنكه از فقها و مجتهدين شيعه باشد و علاوه خود سيوطى صاحب طبقات النّحاة او را به حنبلى بودن موصوف داشته و اگر قول صفدى صحيح بودى، البته براى علماى اماميّه مخفى نمانده و سيوطى او را حنبلى ندانستى كه منافات كلّى با مذهب اماميّه داشته و ابعد مذاهب عامّه از طريقت اماميّه مى باشد. در درر كامنه، تشيّع سليمان را علاوه بر صفدى از بعضى ديگر نيز نقل كرده و گويد: از ادلّۀ تشيّع او اين شعر است كه بدو نسبت داده اند:
كم بين من شك فى خلافته *** و بين من قال انه اللّه
از ذهبى هم نقل كرده كه سليمان عاقبت از تشيّع توبه نمود. بارى، وفات سليمان در رجب سال 710 يا 716 ه. ق واقع گرديد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 323؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 2، ص 154.
141 3153. نجم الدين عاملى، نجم الدين بن محمد (قرن 11 ه. ق)
حسينى عاملى، از فضلاى فقهاى اماميّۀ عصر شيخ بهائى (متوفى به سال 1031 ه. ق) و يا متأخر از او مى باشد. از شيخ حسن، صاحب معالم سابق الذكر، اجازه داشته و كتاب
اثنى عشريّۀ او را شرح كرده است و مشخّص ديگرى به دست نيامد. نگارنده گويد: نام اصلى صاحب ترجمه همان «نجم الدين» است و به جهت شبهۀ لقب، ثبت اوراق گرديد.
منابع: افندى، عبداللّٰه، رياض العلماء، باب نون.
نجم الدين، عبدالرحمان --> بيضاوى، عبدالرحمان نجم الدين عبدالرحمان
قزوينى شافعى، ملقّب به «نجم الدين»، از مشاهير فقهاى شافعيّه مى باشد كه در فقه و حساب و حسن اختصار يدى طولا داشته و از تأليفات اوست:
وفات او در سال 663 يا 665 ه. ق واقع گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 587]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 380.
نجم الدين، عبداللّه بن محمد --> نجم الدين رازى، عبداللّٰه
نجم الدين، على بن عمر دبيران --> كاتبى قزوينى
نجم الدين، على بن محمد --> ابن الصوفى، على بن محمد
بن ابى الحسن على بن زيدان، يمنى مذحجى، معروف به «فقيه يمانى يا يمنى»، مكنّى به «ابومحمد»، از مشاهير شعرا و فقهاى شافعيّه مى باشد كه در سال 531 ه. ق از مولد خود، قصبۀ مرطان از توابع تهامۀ يمن، به شهر زبيد يمن رفت. چهار سال به تكميل فقه پرداخت. اخيراً به زيارت كعبۀ 142 مشرّفه رفت. در عهد ملوك فاطميّون مصر از طرف حكومت مكّه به سفارت بلاد مصر منصوب شد و در دربار ايشان محترم بود.
بعد از سقوط ايشان در سال 567 ه. ق، كه نوبت ملك بلاد مصر به ايوبيان اختصاص
يافت، عماره مدايحى در حق سلطان صلاح الدين ايّوبى و جمعى از خانوادۀ او گفته و بازهم مشمول عنايات سلطانى گرديد.
از تأليفات و آثار قلمى اوست:
از اشعار اوست:
اذا لم يسالمك الزمانُ فحارب *** و باعد اذا لم تنتفع بالاقارب
و لا تحتقر كيدَ الضّعيف فربّما *** تموت الافاعي من سموم العقارب
فقد هدّ قدما عرش بلقيس هدهد *** و خرّب فار قبل ذا سدَّ مارب
اذا كان رأس المال عمرك فاحترز *** عليه من الانفاق في غير واجب
فبين اختلاف اللّيل والصّبح معرك *** يكرّ علينا حبيشه بالعجائب
عماره در سال 569 ه. ق وفات يافت يا به جهت تشيّع او مقتول شد يا موافق نوشتۀ ابن خلّكان، در همان آغاز حكومت صلاح الدين، عماره با چند نفر ديگر در برهم زدن حكومت ايّوبيّه و تجديد حكومت سابقى فاطميّه تبانى مى نمودند تا آنكه صلاح الدين از باطن قضيه مستحضر شد و در بيست وسيّم شعبان سال مذكور همه شان را، كه هشت نفر بوده اند، دستگير كرد و به فاصلۀ چند روزى در دوّيم رمضان همه شان را به قتل آورد و به نوشتۀ جواهر الادب، نام صاحب ترجمه «محمد» بوده و اشتباه است.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 409؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3209.
نجم الدين، عمر بن محمد بن احمد --> نسفى، عمر بن محمد
نجم الدين كاشى --> كاتبى قزوينى
همان نجم الدين على بن عمر كاتبى مذكور فوق است كه در قاموس الاعلام اشتباهاً لفظ «كاتبى» را به «كاشى» تبديل داده است.
143 نجم الدين كاهى --> كاهى
صوفى خيوقى خوارزمى، مكنّى به «ابوالجنّاب»، ملقّب به «نجم الدين» و «طامة الكبرى»، معروف به «نجم الدين كبرى»، از مشاهير عرفا و اكابر مشايخ متصوفه مى باشد كه عارفى بوده واصل، صوفى كامل، سلسلۀ كبرويّه از سلاسل صوفيّه بدو منسوب، كرامات بسيارى نيز در كتب مربوطه بدو منتسب، در ارشاد و تربيت اهل سلوك رويۀ مخصوصى داشته كه ديگران نداشته اند. اصول طريقت و تصوف را از بابا فرج (فرخ خ ل) تبريزى و شيخ اسماعيل قصرى و پدرزن خود، شيخ شطاح سابق الذكر و ديگر مشايخ وقت فراگرفته و به مقامى بس عالى رسيد. نجم الدّين رازى عبداللّه، مجدالدّين بغدادى، سعدالدين حموئى، سيف الدين باخرزى، رضى الدين، بهاءالدين ولد (پدر ملاّى رومى) و اكثر مشايخ وقت، كه شرح حال هريكى در محل مقتضى از اين كتاب نگارش يافته) از مريدان وى بوده اند.
ازآن رو كه به هركسى نظر انداختى به مرتبۀ ولايت و به مقامى عالى رسيدى، او را «شيخ ولى تراش» نيز گويند. «كبرى» گفتن او نيز به جهت آن است كه از كثرت فطانت و ذكاوت تمامى مشكلاتى را كه از وى سؤال مى كرده اند، حلّ مى نمود و چون هركسى را كه با وى جدل و مناظره مى كرد، غالب مى آمد، او را «طامة الكبرى» مى گفتند (بلاى بزرگ) كه «طامه» در زبان عرب از اسامى روز قيامت و هم داهيه اى است كه به ديگر دواهى غالب و فايق آيد و بعد از آن به جهت كثرت استعمال، لفظ «طامه» را نيز انداخته و تنها كلمۀ «كبرى» را لقب خودش نمود كه به ضميمۀ ديگرش، به «نجم الدين كبرى» مشهور گرديد. «ابوالجنّاب» گفتن او (به صيغۀ مبالغه) به جهت كثرت اجتناب او از دنيا بوده و گويند كه اين كنيه در عالم واقعه از طرف حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بدو عنايت شده و در اين معنى گفته اند:
قد قال له رسولنا فى الرؤيا *** اذ شاهده انت ابوالجناب
از تأليفات اوست:
انقروى سابق الذكر نسبت داده است، ولكن تعدّد كتاب موسوم به هريك از اين دو اسم ممكن و كثيرالوقوع و با مجرّد ننوشتن كشف الظّنون حكم به عدم نتوان كرد).
از اشعار نجم الدين كبرى است:
در كوى تو مى دهند جانى به جوى *** جان را چه محل كه كاروان را به جوى
از تو صنما! جوى جهانى ارزد *** زين جنس كه ماييم جهانى به جوى
ايضاً
گر جهودى قراضه اى دارد *** خواجۀ نامدار و فرزانه است
وآن كه دين دارد و ندارد مال *** گر همه بوعلى است ديوانه است
ايضاً
حاكمان در زمان معزولى *** همه شبلىّ و بايزيد شوند
باز چون بر سر عمل آيند *** همه چون شمر و چون يزيد شوند
ايضاً
اين لاله رخان كه اصلشان از چگل است *** يا رب كه سرشت پاكشان از چه گل است
دل را ببرند و قصد جان نيز كنند *** اين است بلا وگرنه زيشان چه گله است
نجم الدين كبرى در حدود 610 يا بنابر مشهور، 618 ه. ق در فتنۀ مغول در 78 سالگى در شهر خوارزم به دست مغولان مقتول شد و خودش پيش از وقت، حدوث آن آتش سوزان و شهادت خود را خبر داده بود و هريك از كلمۀ «حقيقت» و جملۀ «منصور كبرى» مادّۀ تاريخ او مى باشد و هريك از «خوارزم» و «خيوق» را تحت عنوان خوارزمى نگارش داده ايم. چنانچه در عنوان مذكور شد، نام اصلى نجم الدين كبرى، «احمد» بوده و اينكه در مجالس المؤمنين محمّدش نوشته، از سهوالقلم مؤلف و يا كاتب است. نجم الدين محمد
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4668؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 253؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 81؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 136؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 7، ص 74؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 633؛ معصومعلى شاه، طرائق الحقائق، ج 2، ص 48 و 149.
145 نجم الدين، محمد بن حسن --> رضى استرآبادى
نجم الدين، محمد بن حسن بن احمد --> بهاءالشرف نجم الدين محمد
نجم الدين، محمد بن عبدان --> ابن اللبودى، محمد بن عبدان
نجم الدين، محمد فلكى شيروانى --> فلكى، محمد
نجم الدين، يحيى بن محمد --> ابن اللبودى
بن بركات بن عمار، حرّانى الاصل والولاده و يا بغدادى الولادة والمسكن والمدفن، ابن صابر و منجنيقى الشّهره، ابويوسف الكنيه، از مشاهير ادبا و شعراى عرب مى باشد كه در چهارم محرّم 554 ه. ق در حرّان يا بغداد متولد گرديد. بعد از تحصيل علم در بغداد داخل خدمت لشكرى شد. اشعار و تأليفات و آثار قلمى او و قدرت بى نهايت كه در ادارۀ امور كشورى و خدمات شايانى كه در انجام وظايف لشكرى به بروز آورد، سبب اشتهار وى گرديد و بالخصوص به واسطۀ مهارت فوق العاده كه در منجنيق اندازى داشته، به «منجنيقى» شهرت يافت و از تأليفات اوست:
ابن خلّكان گويد: اخبار يعقوب در حال حيات خودش به ما مى رسيد و اشعار او را هم نقل مى كردند، لكن با آن همه قرب مكانى كه او ساكن بغداد و من مقيم اربل بودم، ملاقات نشد و با وجود اين از كثرت اطّلاعى كه از جريانات وى داشتم و اشعار او را مى شنيدم، به مثابۀ آن بود كه با وى معاشر هستم. به اشعار او نيز شعف مفرط داشته و اسلوب شعرى 146 او را بسيار خوش داشتم و از آنهاست:
كُلِّفتُ بعلم المنجنيق و رميه *** لهدم الصياصي و افتتاح المرابط
وعدتُ الى نظم القريض لشقوتى *** فلم أخلُ فى الحالين من قصد حائط
ايضاً
ايها المدعى الفخار دع الفخ *** ر لذي الكبرياء والجبروت
نَسجُ داود لم يفد ليلة الغا *** ر و كان الفخار للعنكبوت
و بقاء السمند فى لهب النا *** ر مزيل فضيلة الياقوت
و كذاك النعام يلتقم الجم *** ر و ما الجمر للنعام بقوت
نيز در شكايت از پيرى گويد: نجم الدين يعقوب
قالوا بياضُ الشيب نور ساطع *** يكسو الوجوهَ مهابة و ضياء
حتى سرت و خطاته في مفرقي *** فوددتُ ان لاافقد الظلماء
و عدلتُ استبقي الشباب تعلّلا *** بخضابها فصبغتها سوداء
لو انّ لحيةَ من يشيب صحيفة *** لمعاده ما اختارها بيضاء
نيز دربارۀ جمعى از صوفيّه كه مهمانش بودند و طعام و غذايى را كه براى ايشان تهيه كرده بوده، بالتمام خوردند، گفته و به رئيس ايشان فرستاد:
مولاي يا شيخ الرباط الذى *** أبانَ عن فضل و علياء
اليك اشكو جورَ صوفية *** باتوا ضيوفي و اودائي
اتيتهم بالزاد مستأثرا *** و بتُّ تشكو الجوع احشائي
مشوا علىٰ الخبز و من عادة ال *** زهاد أن يمشوا على الماء
و هم الى الآن ضيوفي فجد *** لهم بخبز او بحلواء
اولا فخذهم و اكفنيهم فما *** يَحسن في مثلهم رأيى
بارى، همۀ اشعار صاحب ترجمه به قول ابن خلّكان، لطيف و آبدار است و ما نيز به جهت ابتكار معانى دقيقه كه به كار برده، به نقل اين چند شعر او پرداختيم.
به مناسبت اينكه رشتۀ كلام به صوفيّه و پرخوارى ايشان منتهى گرديد، چند جملۀ داير به همين موضوع را نيز كه از بعض مجموعه هاى شهيد اوّل نقل شده، ثبت اوراق مى نمايد؛ چنانچه گويد: از كثرت اهتمامى كه صوفيّه به پرخوارى دارند، نقش نگين بعضى از ايشان (أُكُلُهٰا دٰائِمٌ) (رعد، 35) و بعضى ديگر (لاٰ تُبْقِي وَ لاٰ تَذَرُ) (مدثر، 28) و برخى (آتِنٰا غَدٰاءَنٰا) (كهف، 62) مى باشد. بعضى از ايشان (اَلشَّجَرَةَ اَلْمَلْعُونَةَ) (اسراء، 60) 14(7) را كه در آيۀ شريفه است، به چوب خلال كه بعد از صرف طعام و يأس از خوردن به جهت تميز كردن دندان ها آرند، تفسير مى كنند و گويند كه تمامى عيش دنيا در ميان دو خشبۀ خوان طعام و چوب خلال است. آفتابه لگن را نيز كه براى دست شورى پيش از طعام آرند «مبشّر» و «بشير» و آنچه را كه بعد از طعام آرند «منكر» و «نكير» گويند. گروهى از
ايشان در تفسير آيۀ شريفۀ (قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمٰالاً) (كهف، 10(3) گويند: اخسرين كسانى هستند كه نان را اشكنه كرده و خودشان نخورند و قسمت ديگران باشد و يا به زعم جمعى، ايشان كسانى هستند كه در ايّام خربزه كارد و چاقو نداشته باشند.
وفات نجم الدين يعقوب صاحب ترجمه به سال 626 ه. ق در بغداد واقع و در باب مشهد معروف به موسى بن جعفر عليه السلام مدفون شد و پيش از مرگ مى گفته است:
اذ ما بات من ترب فراشي *** وصرتَ مجاورَ الرب الرحيم
فهنّونى اصيحابى و قولوا *** لك البشرىٰ قدمتَ على الكريم
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 322؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 505؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4566.
مصطلح رجال است.
نجيب الدين، احمد بن موسى --> ابن طاووس، احمد بن موسى بن جعفر
نجيب الدين، رضا --> زرگر، شيخ نجيب الدين رضا
از كملين عرفا بود. با وجود غنا و ثروتى كه داشته، دائماً با فقرا و ضعفا امرار حيات مى نموده و با ايشان به صرف غذا اشتغال داشت. تمامى ثروت خود را به همين روش تمام كرد و در جواب سؤال از سرّ توحيد كتابى به نام تركى ايكى آيينه اورته سينده بير آلما تأليف و با لسان عارفانه جواب داد. در سال 678 ه. ق درگذشت و حرف دوّيم كلمۀ «برغش» در كتب تراجم مابين راء و زاء مردّد و اظهر دوّيمى است.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 7، ص 78.
جبلى عاملى جبعى، از افاضل علماى اماميّه مى باشد كه فقيه فاضل، محدّث كامل، متكلّم مدقّق، اديب 148 منشى جليل القدر و از تلامذۀ صاحب مدارك (متوفى به سال 1009 ه. ق) و صاحب معالم (متوفّى به سال 1011 ه. ق) و شيخ بهائى (متوفّى به سال 1031 ه. ق) و ديگر اكابر وقت بود. خطّى خوب و حافظۀ عجيبى داشت. اشعار نغز و
طرفه مى گفت. ديوان استاد خود، صاحب معالم، را جمع و تدوين نموده و از اساتيد خود و هم به واسطۀ پدر خود از جدّ خود از شهيد ثانى روايت مى نمايد. شيخ حرّ عاملى (متولد 1033 ه. ق) در اوايل سن خود پيش از بلوغ با وى ملاقات كرده و اولاد نجيب الدين و جميع معاصرين او از او اجازه دارند.
بنابر نقل امل الآمل، در سلافة العصر بسيارش ستوده و در پايان كلامش گويد: «و ليس ذلك بعجيب من نجيب» و هم گويد: مؤلفات او حاكى از يد طولاى علمى و فضلى وى مى باشد و به بلاد بسيارى از حجاز و يمن و هند و عجم و عراق مسافرت ها كرده و در همين موضوع رحلت خود، منظومه دقيق عجيبى سروده است؛ سپس تقريباً صد بيت از آن منظومه را، كه در حدود 2500 بيت است، نقل كرده و شيخ حرّعاملى در ايّام جوانى اش همين منظومه را به خط خودش نوشته و در پشت آن نيز چند شعرى از خودش در مدح آن اضافه كرده است. بالجمله، از اشعار نجيب الدين است:
يا اميرَ المؤمنين المرتضى *** لم ازل ارغب في أنْ امدحك
غير انّى لاارىٰ لي فسحة *** بعد ان ربَّ البرايا مدحك
لي نفس اشكو الىٰ اللّه منها *** هي أصل لكل ما انا فيه
فمليح الخصال لا يُرتضينى *** و قبيحُ الخصال لاارتضيه
فالبرايا لذا و ذاك جميعا *** لي خصوم من عاقل و سفيه
علة شيبى قبل ايامه *** هجر حبيبى فى المقال الصحيح
و يدعى العلة فى هجره *** شيبي و في ذلك دور صريح
در مرثيۀ دو استاد معظّم خود، صاحب مدارك و صاحب معالم، گويد:
اسفا لفقد ائمة لفواتهم *** ايدى الفضائل والعلى جذّاء
هم غرة كانت لجبهة دهرنا *** ميمونة و ضّاحة غرّاء
إنْ عُدّ ذو فضل و علم زاخر *** فهم لَعمرى القادةُ العلماءُ
أَو عُدّ ذو كرم و فضل شامخ *** فهم لعمري السادة الكرماء
حبران ما لهما و حقك ثالث *** فاعلم بان الثالث العنقاء
149 بحران ماءهما فراتٌ سائغ *** عذب ففيه رقّة و صفاء
غير اينها كه بسيار و تماماً فصيح و بليغ و لطيف و ظريف و خالى از تكلّف و تعسّف
بوده و محسنات لفظى و معنوى را حاوى و انواع امثال و حكم را جامع مى باشد و از تأليفات اوست:
سال وفات او به دست نيامد و از ملاقات شيخ حرّ عاملى پيش از بلوغ خود با او، چنانچه مذكور داشتيم، مكشوف مى گردد كه تا حدود 1050 ه. ق در قيد حيات بوده است؛ واللّه العالم.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 1، ص 130-133، ش 140].
نجيب الدين، محمد بن جعفر --> ابن نما، محمد
نجيب الدين، محمد بن على --> سمرقندى، محمد بن على بن عمر
نجيب الدين، يحيى بن احمد --> ابن سعيد، يحيى بن احمد
نجيرمى(1)
در معجم الادباء ضمن ترجمۀ حال ابراهيم بن عبداللّه نجيرمى از ابوسعد سمعانى نقل مى كند كه نُجَيرِمى منسوب است به نُجَيرِم كه آن را نَجارِم نيز گويند و آن، محله اى است در بصره و خودش معتقد است كه نُجيرِم قريۀ بزرگى است در ساحل درياى فارس كه بين آن و سيراف پانزده فرسخ فاصله است و در محاورات عمومى تخفيفاً يا تخلفاً جيم را اسقاط كرده و «نَيرِم» گويند. (ناشر)
نحوى لغوى نجيرمى، مقيم مصر، مكنّى به «ابواسحاق»، از اكابر ادبا و شعراى اواسط قرن چهارم هجرت و مرجع استفادۀ ابوالحسين مهلّبى و اكثر فضلاى آن زمان بود. در معجم الادباء در سال 612 ه. ق از بعضى از اهل مصر نقل كرده كه روزى فضل بن عباس نزد 150 كافور اخشيدى (متوفّى به سال 356 ه. ق) رفت و در مقام دعا و ثنا گفت: «اَدٰامَ اللّهُ اَيّٰام سَيِّدِنٰا الاُسْتٰاذِ» و لفظ «ايام» را برخلاف قاعدۀ لسان عرب، كه بايد منصوب باشد، با
1) . نجيرمى: منسوب به نجيرم است و آن (به فتح اول و رابع و فتح يا كسر ثانى) محله اى بوده در بصره و نيز قصبه و يا شهرى است كوچك بالاى تپه و تلى در قرب بصره در ساحل دريا و آن را «نجارم» نيز گويند و در قاموس الاعلام محلۀ بصره بودن آن را حمل بر توهم كرده است (ياقوت حموى، مراصد الاطّلاع [ج 3، ص 1361]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، [ص 4569]).
كسر ميم خواند؛ ازاين رو كافور به نجيرمى نگاه كرده و تبسّم نمود؛ پس نجيرمى فوراً اين اشعار را انشا نمود:
لاغرو ان لحن الدّاعى لسيّدنا *** و غصّ من هيبة بالريق والبهر
فمثل سيّدنا حالت مهابتُه *** بين البليغ و بين القول بالحصر
فان يكن خفض الأيّام عن دهش *** من شدّة الخوف لا من قلّة البصر
فقد تفألت فى هذا لسيّدنا *** والفأل نأثره عن سيّد البشر
بانّ ايّامه خفض بلا نصب *** و انّ دولته صفو بلا كدر
پس، از طرف كافور، سيصد دينار (طلاى مسكوك هيجده نخودى) بدو عنايت گرديد. به جهت تكثير فايده، معنى بعضى از فقرات آن را مى نگارد: غص بالريق: گلوگير شدن با آب دهن و در اينجا كنايه از شدت خوف است. بهر: انقطاع نفس و پى درپى آمدن آن از كثرت خستگى. حصر: كرخت شدن و لكنت زبان و تنگى سينه كه كلمۀ «بالحصر» متعلّق به «حالت» است. خفض: وسعت و خوشحالى. نصب: تعب و شدت است. سال وفات نجيرمى به دست نيامد.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 1، ص 198.
نحّاس(1)
نحّاس، ابوالمعالى --> ابوالمعالى، نحّاس
شافعى دمشقى دمياطى، ملقّب به «محيى الدين»، از افاضل اوايل قرن نهم هجرت مى باشد كه در فتنۀ 151 تيمورى از دمشق رحلت كرده و در دمياط اقامت گزيد.
در فقه و حساب و فرايض بصيرتى بسزا داشته و در فنون ديگر نيز بى بهره نبود و از تأليفات اوست:
1) . نحّاس: (به صيغۀ مبالغه) لقب رجالى آدم ابوالحسين، آدم بن حسين، مفضل بن صالح مى باشد. ضبط اين كلمه مابين علماى رجال محل جدال است؛ به زعم بعضى از ايشان، با حاء به معنى مس ساز و مس فروش و به عقيدۀ جمعى ديگر با خاء به معنى غلام و كنيز و حيوان فروش است و بنا به اين معنى، علاوه بر سه نفر مذكور، كه بعضى گفته اند، لقب بشر بن سليمان، جارود بن منذر، رفاعة بن موسى، طرخان، ميمون بن يوسف و وهيب بن حفص مى باشد. (مؤلف)
به سال 814 ه. ق در موقع ازدحام فرنگى ها مقتول گرديد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1848.
يا احمد بن محمد بن اسماعيل بن يونس، مرادى مصرى، اديب نحوى، لغوى فاضل، مفسّر كامل واسع العلم كثيرالتأليف والروايه، ابوجعفرالكنيه، نحّاس الشهره كه به عمل مس يا ظرف و اوانى مسينه منتسب مى باشد و به همين جهت، گاهى او را «صفار» نيز گويند كه به معنى مسگر است. نحّاس خال محمد بن حسن نحوى زبيدى سابق الذكر و از تلامذۀ زجّاج و مبرّد و نفطويه و ابن الانبارى و اخفش اصغر و ديگر اعيان ادباى عراق بود. نحو را از ايشان فراگرفت و از كثرت تواضع از سؤال و تفتيش اشكالات علمى مضايقه نداشته و با اهل نظر و دقّت مطرح مذاكره مى نمود. در ادبيّات و لغات قرآن مصنّفات بسيارى دارد:
وفات نحّاس روز شنبه پنجم ذى حجۀ سال 337 و يا بنابر مشهور 338 ه. ق در مصر واقع شد و در سبب آن گويند كه روزى در اوقات زيادتى آب رود نيل در ساحل آن نشسته و مشغول تقطيع شعر بود. يك نفر از عوام الناس به خيال اينكه 152 او رود نيل را
بدان كلمات سحر مى كند كه آبش زايد نشده و نرخ اجناس گران تر گردد، نزديك وى رفت و با پايش زده و به رود نيلش افكند و ديگر خبرى از وى معلوم نشد. مخفى نماند كه صاحب ترجمه ابوجعفر نحاس را «ابن النحاس» هم گويند و او غير از «ابن نحّاس» مشهور، محمد بن ابراهيم، است كه در باب كنى به عنوان ابن نحّاس، محمد بن ابراهيم بن محمد خواهد آمد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 60؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 30؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 182؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 4، ص 224.
اصحاب حسن بن على نحلى است كه امامت را فقط در اولاد امام حسن مجتبى عليه السلام صحيح مى دانستند و در افريقاى شمالى و مركزى بوده اند.
نحوى، احمد بن معقل
نحوى، حسن بن خالويه
نحوى، خليل بن احمد
نحوى، طاهر بن احمد
(چهار شخص مذكور) موكول به علم رجال مى باشند.
نخاس --> نحّاس
نخجوانى(1)
نخجوانى، احمد بن ابى بكر --> نجم الدين، احمد بن ابى بكر بن محمد
نخجوانى الاصل والولاده، نجفى المسكن والمدفن، از مشاهير علماى اماميّۀ زمان خود مى باشد كه فقيه اصولى محدّث رجالى نيكوسيرت صافى سريرت بود. نسبت به
1) . نخجوانى: (به فتح اول و ضم ثالث) منسوب است به نخجوان از بلاد آذربايجان كه فعلاً در تصرف دولت روسيه است. (مؤلف)
خانوادۀ رسالت صلى الله عليه و آله، خصوصاً حضرت سيدالشهدا عليه السلام، محبت مفرط داشت. همه روزه بعد از نماز صبح مصائب جان سوز آن امام مظلوم و وقايع روز عاشورا را ذكر كرده و گريه و نوحه مى نمود. وى از تلامذۀ حاج ميرزا حبيب اللّه رشتى و فاضل ايروانى و فاضل شرابيانى مذكورين در اين كتاب بوده و بعد از وفات شرابيانى مرجع تقليد قفقازيّه و جمعى وافر از ديگر بلاد شيعه گرديد. از تأليفات اوست:
153 1. اجتماع الامر والنّهى؛ 2. الاجماع المنقول؛ 3. حاشيۀ رسائل شيخ انصارى؛ 4. حاشيۀ مكاسب شيخ مرتضى انصارى؛ 5. دعاة الحسينيّة (كه در بمبئى چاپ شده است)؛ 6. مقدمۀ واجب و غيرها.
وفات او شب جمعه هفدهم ربيع الثانى 1334 ه. ق در 66 سالگى در كربلاى معلّى واقع شد. جنازۀ او را پيش از دفن به نجف اشرف نقل و در صحن مقدس مرتضوى در حجرۀ متصل به مسجد عمران دفنش كردند.
منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 220.
نخشبى(1)
اين شهر منشأ ارباب كمال مى باشد و بسيارى از علما و طبقات ديگر از آنجا برخاسته اند كه بعضى از ايشان به «نخشبى» معروف و برخى به «نسفى» شهرت دارند و ما هم به قسمت اولى در اينجا اشاره
هندى بدايونى، از عرفا و ادبا و شعراى فارسى زبان هندوستان مى باشد كه از مريدان شيخ نظام الدين و در اصل از اهالى نخشب بوده و به همان جهت، به «نخشبى» تخلّص
1) . نخشبى: (بر وزن جعفرى) منسوب است به نخشب از بلاد ماوراءالنهر مابين جيحون و سمرقند و تاشكند كه بزرگ و پرجمعيت و به ديهات بسيارى مشتمل و آب جارى آن فقط نهرى است كه از وسطش جريان دارد و در بعضى از اوقات سال منقطع مى گردد و باغات و زراعات ايشان از آب چاه مشروب مى شوند. آن بزرگ ترين و معمورترين و زيباترين بلاد ماوراءالنهر است و به مسافت صدوپنجاه كيلومتر از جنوب شرقى بخارا واقع و توتون و ديگر محصولاتش بسيار و بعد از بخارا دويمين شهر و در حكم پايتخت ديگر آن نواحى مى باشد و خان ماوراءالنهر گاهى در آنجا اقامت مى نمايد. نام ديگر آن «نسف» بوده و در اين اواخر به «قارشى» معروف است و يا به نوشتۀ بعضى، «نسف» معرب «نخشب» بوده و «قارشى» نيز در اصل نام نهرى مى باشد كه از وسط آن جارى است و «قارشى» گفتن خود شهر نيز به مناسبت مجاورت آن نهر است كه به زبان تركى، به معنى مجاور و مقابل است.
مى نمود. (1) در هندوستان اقامت كرده و در شهر بدايون منزوى شد. از مؤانست مردمان گسيخته و به مدح و قدح و اعتقاد و انكار كسى اصلاً توجه نمى نموده و مشغول كار خود بود و از اشعار اوست: 154
نخشبى! خيز با زمانه بساز *** ورنه خود را نشانه ساختن است
عاقلان زمانه مى گويند *** عاقلى با زمانه ساختن است
ايضاً
لاله يك داغ به دل دارد و عالم داند *** من كه صد داغ به دل دارم و كس محرم نيست
از تأليفات اوست:
وفات نخشبى به سال 750 يا 751 ه. ق واقع شد و بنابر دوّيمى، كلمۀ «مجذوب» مادّۀ تاريخ وفات اوست.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 429]؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 1، ص 351؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2981 و ج 6، ص 4570.
نخعى(1)
كه نسبت او با نه واسطه به مالك بن نخع موصول و كنيه اش «ابوعمار» يا «ابوعمران»
1) . نخعى: (بر وزن فدوى) منسوب به قبيلۀ نخع (بر وزن قمر) از قبايل يمن مى باشد كه از اولاد مالك بن نخع و يا حبيب بن عمرو موصوف به «نخع» هستند. در اصطلاح رجالى به فرمودۀ وافى، ايوب بن نوح است و همچنين از القاب ابراهيم بن يزيد، حفص بن غياث، خضر بن عمر و جمعى ديگر بوده و در اينجا شرح حال بعضى از معروفين به همين نسبت را تذكر مى دهد. (مؤلف)
است، از مشاهير قدماى علما و فقهاى تابعين كوفه مى باشد كه در تحصيل حديث رنج ها كشيد و عايشه را ملاقات كرد، لكن حديثى از وى نقل ننمود. از كثرت جلالتى كه ميان اهل سنّت و جماعت دارد، ابوحنيفه با درك ديدار وى مفاخرت مى كرد و در رجال شيخ او را از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و حضرت سجّاد عليه السلام شمرده و ظاهرش هم امامى بودن او مى باشد و در تنقيح المقال او را امامى ممدوح دانسته است.
وفاتش در سال 95 يا 96 ه. ق 155 بوده و تحقيق زايد را موكول به كتب رجاليّه مى داريم.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 584؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 689؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 2؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 7، ص 78؛ كتب رجاليه.
بن يزيد يا بريد يا برير (على اختلاف النسخ)، از اكابر تابعين ائمّۀ فقه و حديث عامّه مى باشد كه در ميان ايشان معتمد و دايى ابراهيم نخعى فوق بود. موافق آنچه از مختصر ذهبى نقل شده، هشتاد مرتبه حج و عمره كرده، اگرچه اين عدد واضح الاشكال است و در هر دو شب يك مرتبه ختم قرآن مى نمود. از كثرت روزه رنگش زرد و از زيادى گريه يك چشمش پوچ بود؛ بااين همه، موافق آنچه تحت عنوان زهاد ثمانيه اشاره نموديم، يكى از چهار نفر اشقياى ايشان بوده كه محض تدليس و مردم فريبى، زهد ظاهرى را مصيدۀ عوام قرار داده بودند و دل پاك حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام از امثال ايشان در درد و الم و هزاران مرتبه بيشتر از ضربت ابن ملجم متألم بوده است. از ابن ابى الحديد هم نقل است اسود از كسانى بوده كه از آن حضرت منحرف شدند و به همان حال مردند. وفات اسود به سال 74 يا 75 ه. ق در كوفه واقع گرديد.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 7، ص 78؛ كتب رجاليه.
از احفاد مالك بن نخع، مكنّى به «ابوعبداللّه»، عالمى است فقيه عابد فاضل كوفى بافطانت وذكاوت، از قدماى فقها و محدّثين عامّه يا اماميّه كه در سال 95 يا 75 ه. ق در بخارا متولد شد و در عهد خلافت منصور، دوّيمين خليفۀ عباسى (136-158 ه. ق) و مهدى، سيّمين ايشان (158-169 ه. ق)، به قضاوت كوفه، پس اهواز منصوب گرديد.
با علم و فضل معروف، بسيار حاضرالجواب، در قضاوت خود كثيرالصواب و نسبت به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و خانوادۀ رسالت صلى الله عليه و آله محبت فوق العاده و بالعكس نسبت به بنى اميّه بغض بى اندازه داشت و نوادرى در اين باب منقول است.
گويند روزى نزد او از حلم معاويه مذاكره شد. او گفت: «كسى كه نسبت به امر حق سفيه و بى شعور باشد و با حضرت على عليه السلام به سر مقاتله درآيد، او را حليم گفتن روا نباشد». 156 روزى نزد يكى از بنى اميّه كه جليس او بوده، فضايل آن حضرت را مذكور داشت. آن مرد اموى نيز تصديق كرد و گفت: «نعم الرجل على»؛ يعنى آن حضرت مردى خوب بود؛ پس نخعى برآشفت و گفت: «اين عبارت در حق آن حضرت روا نباشد». آن مرد اموى بعد از سكوت كمى گفت كه خداى تعالى در ذات اقدس خود (فَقَدَرْنٰا فَنِعْمَ اَلْقٰادِرُونَ) (مرسلات، 23) و در ايّوب و سليمان (نِعْمَ اَلْعَبْدُ) (ص، 3(0) فرموده؛ پس چگونه روا ندارى كه در حق حضرت على عليه السلام هم عبارتى گفته شود كه خداوند عالم دربارۀ ذات اقدس خود و انبياى خود پسنديده است؟ پس نخعى ملتفت شده و در نظر او به مكانت آن اموى بيفزود.
وفات او روز شنبه غرّۀ ذى قعدۀ 177 يا 178 ه. ق در عهد خلافت هارون در كوفه واقع شد، هارون كه آن موقع در حيره بوده، به قصد نماز جنازۀ او با شتاب تمام به كوفه رفت، ولكن بعد از وقت رسيد. چنانچه در عنوان اشاره شد، عامى و امامى بودن شريك بين علماى رجال، محل بحث بوده و بعد از مداقه، امامى بودن و جلالت وى جلوه گر مى شود. در تنقيح المقال هم امامى ممدوحش دانسته و تحقيق و بسط مطلب را موكول به كتب مربوطه مى دارد و همين قدر تذكر مى دهد كه در موقع مراجعه به مدارك، محذور اشتباه اسمى را در نظر داشته باشند.
منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 2، القسم الأول، ص 84-85، ش 5566]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 327؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 244؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 9، ص 279.
بن عبداللّه بن مالك، به نوشتۀ احمد رفعت، از اكابر تابعين و مشاهير ائمّۀ فقه و حديث عامّه و نزد ايشان مقبول الروايه مى باشد كه در سال 62 ه. ق درگذشت. به فرمودۀ بعضى از علماى رجال، علقمه از رجال شيعه و اولياى آل محمد عليهم السلام و اكابر
تابعين و رؤسا و زهّاد ايشان و فقيه قارى قرآن و عالم بر فرايض و از ثقات اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و كنيه اش «ابوشبل» بود. با معاويه عداوت بسيار داشت. با برادر خود، ابى بن قيس، در صفّين حاضر ركاب مبارك آن حضرت بود. برادرش به فيض شهادت نائل آمد و خودش از پاى آسيب خورده و اعرج شد. به سال 61 يا 62 ه. ق در كوفه وفات يافت و يا او نيز به نوشتۀ شيخ طوسى 157 و بعضى ديگر از علماى رجال، در صفّين به شهادت رسيد. بالجمله، جلالت و وثاقت و تشيّع علقمه جاى ترديد نبوده و اصحاب صحاح ستّه هم به روايات وى عمل مى نمايند.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 203؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 7، ص 78؛ كتب رجاليه.
بن سهل بن هيثم بن سعد بن مالك بن حرث بن صهبان بن سعد بن مالك بن نخع، از اجلاّى علماى وقت و عقلاى زمان خود، بسيار عابد و زاهد و متّقى، از انجاب اصحاب و مقرّبين حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام و خواص ايشان، بلكه از تلامذه و اصحاب اسرار حضرت امير عليه السلام مى باشد كه در اثر تعليم و تربيت آن مخزن علوم اوّلين و آخرين، به حلّ معضلات و مشكلات بسيارى موفق شد و هم از طرف قرين الشرف آن بزرگوار به حكومت بلدۀ هيت و بعضى از بلاد ديگر عراق منصوب گرديد و دعاى معروف به «دعاى كميل» نيز به نام وى مشهور است. در صفّين حاضر ركاب مبارك آن حضرت بود؛ عاقبت در حدود سال 82 يا 83 ه. ق با جمعى ديگر از اكابر شيعه محض به جهت تشيّع ايشان مقتول گرديدند. موافق آنچه شيخ بهائى در شرح حديث بيست ويكم از اربعين خود گفته و بعضى از اجلاّى ديگر نيز تصريح كرده اند، آن حضرت قتل او را خبر داده بوده است.
قبر او در اين اواخر كشف و در ميان نجف و كوفه نزديكى قبر ميثم تمّار در طرف راست كسى كه از كوفه به نجف مى رود، واقع مى باشد كه لوح مزار و بنيانى براى او درست كرده اند.
چون اشارتى شد كه كميل از اصحاب اسرار حضرت امير عليه السلام بوده و به حل اسرار و
مشكلاتى كه دور از استعداد فهم ديگران بوده، موفق آمده، دو فقره از آنها را زينت بخش اين اوراق پريشان مى نمايد:
در روضات الجنّات از رجال نيشابورى نقل كرده كه كميل گفت: «يا اميرالمؤمنين! ما الحقيقة؟» فقال عليه السلام: «ما لك والحقيقة؟» فقال كميل: «او لست صاحب سرك؟» قال:
«بلى ولكن يرشح عليك ما يطفح منى». فقال: «او مثلك يخيب سائلا». فقال عليه السلام:
«الحقيقة كشف سبحات الجلال من غير اشارة». قال: «زدنى بيانا». قال عليه السلام: «محو الموهوم و صحو المعلوم». فقال: «زدنى بيانا». قال عليه السلام: «هتك الستر لغلبة السر». فقال:
«زدنى بيانا». قال عليه السلام: «نور يشرق من صبح الازل، فيلوح على هياكل التوحيد آثاره».
فقال: «زدنى بيانا». فقال عليه السلام: «اطف السراج فقد طلع الصبح». نيز در مادۀ «نفس» از مجمع البحرين 158 از كميل نقل كرده كه به حضور مبارك حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام عرضه داشتم كه «يا اميرالمؤمنين! اريد ان تعرفنى نفسى». قال عليه السلام: «يا كميل! اى نفس تريد؟» قلت: «يا مولاى! هل هى الا نفس واحدة؟» فقال عليه السلام: «يا كميل! انما هى اربع: النامية النباتية والحسية الحيوانية والناطقة القدسية والكلمة الالهية و لكل واحدة من هذه خمس قوى و خاصتان».
آن حضرت بعد از اين جمله به بسط و بيان آن نفوس چهارگانه و دو خاصّه و پنج قواى هريك از آنها پرداخت كه نقل آنها اطناب و خروج از وضع كتاب و علاوه دور از حيطۀ استعداد اغلب مراجعه كنندگان مى باشد و جملۀ فوق نيز محض من باب تيمّن و اشعار به جلالت كميل بود كه مجرّد اين دو فقره سؤال به دوربينى فكر و كمال معرفت او مشعر و جواب هاى آن مخزن علم الهى از كمال استعداد وى حاكى و از نوادر احاديث اهل بيت عليهم السلام بوده و به نظر حقيقت، عنوان درس عمرى اكابر فلاسفه و حكما مى باشد. «عنقا شكار كس نشود دام باز چين».
منابع: مجمع البحرين؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 537؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 123؛ كتب رجاليه.
نخعى، مالك بن حارث --> اشتر
نخلبند شعرا، خاجوى كرمانى محمود --> خاجو
نديم(1)
3170 و 3171. نديم، ابراهيم بن ماهان بن بهمن (... - 213 ه. ق)
ابواسحاق الكنيه، ايرانى الاصل، كوفى الولاده، تميمى القبيله، موصلى الاقامه، از معروف ترين موسيقى دان هاى عرب مى باشد كه آن فن را پيش استادان ايرانى تحصيل كرد و در آواز و نواختن عود مهارتى بسزا يافت. در زمان خود در غنا و سرود و خوانندگى و اختراع الحان متنوعه بى نظير 159 بود. در عهد مهدى و هادى و هارون عباسى مقام بلندى در دربار ايشان داشت. در باب مهارت او در آوازه خوانى نوادر حيرت آورى نقل مى نمايند؛ مثل بالا رفتن او در زنبيلى به خانه اى كه زنان رامشگر در آن بوده اند و آمدن ابليس پيش او و آوازۀ شگفت آورى بدو آموختن و همچنين حركت كردن مجلس در هر وقتى كه او سرود كرده و برادرزنش، منصور معروف به «زلزل»، هم ساز و تنبور نواختى و مانند اينها. وفات او به سال 213 ه. ق در بغداد واقع شد و در همان روز مرگ او ابوالعتاهيه، شاعر معروف و ابوعمرو شيبانى نحوى هم درگذشتند و يا وفات او به سال 188 ه. ق در 63 يا 64 سالگى واقع گرديده است.
چنانچه اشاره شد، اصلاً ايرانى و از خانوادۀ بزرگى است در عجم و ازآن رو كه مدتى در موصل اقامت كرده، به «موصلى» شهرت يافته؛ چنانچه «تميمى» گفتن او هم به جهت آن بوده كه در ايّام صغر بعد از وفات پدر تحت تربيت و كفالت بنى تميم نشئت يافته است. مخفى نماند كه گاهى لفظ «ماهان»، اسم پدر ابراهيم، را قلب به «ميمون» داده و «ابراهيم بن ميمون» گويند.
اسحاق، پسر ابراهيم، نيز مثل پدرش در موسيقى و اختراع آوازهاى بسيار ممتازى ماهر، از حيث معلومات و تهذيب اخلاق نيز شايان تمجيد، در علوم بسيارى متفتّن، در اصول سرود و غنا ماهر و در خلافت هارون و مأمون مورد توجه بوده است و در 235 ه. ق در 85 سالگى درگذشت.
1) . نديم: در اصل لغت عرب، هم كاسه و هم پياله و هم جليس شراب را گويند و اخيراً مطلق هم نشين و هم داستان شب را اطلاق مى كنند. به فرمودۀ تنقيح المقال، در عرف اواخر كسى است كه در دربار سلاطين محض به جهت قصه خوانى و تاريخ گويى و ديگر مراسم انس مجلس شاه (از مطايبات و فكاهيات و غيرها) تخصيص يافته باشد و اين كلمه در اصطلاح رجالى، لقب احمد بن ابراهيم بن اسماعيل و محمد بن اسحاق و بعضى ديگر است. (مؤلف)
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 8؛ ابوالفرج اصفهانى، على بن حسين، الاغانى، ج 5، ص 36 و 41؛ ابن نديم، الفهرست، ص 201.
بن اسماعيل بن داوود بن حمدون، مكنّى به «ابوعبداللّه» نديم كاتب نحوى لغوى، از وجوه و اعيان و مشايخ اهل لغت و مصنّفين اماميّه، استاد مبرّد و ابوالعباس ثعلب و از مقرّبين حضور مبارك حضرت امام على النقى و امام حسن عسكرى عليهما السلام بوده و از ايشان روايت نموده و از مصنّفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 54؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 116.
160 3173. نديم، ميرزا زكى (... - 1152 ه. ق)
مشهدى الاصل، اصفهانى المنشأ، نجفى الوفاة، از شعراى ايرانى عهد شاه سلطان حسين صفوى بوده و بدو انتساب داشته و اخيراً به نادرشاه افشار منتسب گرديد و از سطوت او در خوف و هراس بود تا در محاصرۀ بغداد به زيارت نجف رفت و در سال 1152 ه. ق در آن ارض اقدس وفات يافت و از اشعار اوست:
كسى به حال كس از بى كسى نمى سوزد *** به مدّعاى دل روزگار مى سوزم
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4571.
نراقى(1)
يا محمدمهدى بن ابى ذر، نراقى الاصل، كاشانى المسكن، از فحول علماى دين و اكابر مجتهدين شيعه مى باشد كه فقيه اصولى، محدّث رجالى، نجومى رياضى، معقولى
1) . نراقى: (به فتح اول) منسوب است به قريۀ نراق از توابع كاشان در ده فرسخى آن. (مؤلف)
الصورة
تصوير منسوب به ملا احمد نراقى
كه محتاج به تحقيق است (160)
منقولى، استاد ماهر و شاعر متمهّر، زاهد متّقى، در اوصاف حميده و اخلاق فاضله طاق و مشهور، مجمع كمالات صورى و معنوى و علاوه بر علوم متداولۀ عقليّه و نقليّه، در بسيارى از علوم ديگر نيز مهارتى بسزا داشت. شيخ مرتضى انصارى و حاج سيد محمدشفيع جابلقى و بسيارى از اجلاّى وقت از تلامذه اش بوده و از وى از پدرش و سيد بحرالعلوم و شيخ جعفر كاشف الغطا روايت كرده و به واسطۀ پدر از شيخ يوسف بحرانى از ملا محمدرفيع گيلانى از ملا محمدباقر مجلسى روايت مى نمايند. قسمت عمدۀ تحصيلات نراقى در حوزۀ والد ماجدش بوده و مقدارى هم از اكابر علماى عراق تحصيل نمود تا آنكه حوزۀ درس خودش داير و مرجع 161 استفادۀ اكابر گرديد و با كمال شفقت متحمل تمامى مخارج و ضروريّات و زحمات حوزۀ علميّه و اشخاص ناتوان و بى بضاعت از طبقات ديگر نيز بود. تأليفات و آثار قلمى او در فقه و اصول و اخلاق و موضوعات ديگر بسيار و از آن جمله است:
چنان كه اشاره شد، در فنون شعرى نيز مهارتى داشته و به «صفايى» تخلّص مى كرد و بالخصوص اشعار اخلاقى او بيشتر و اشعار عاشقانه و ذوقى و عرفانى او نيز بسيار بوده و از اوست:
تاراج كنى تا كى، اى مغبچه! ايمان ها *** كافر! تو چه مى خواهى از جان مسلمان ها
اى خضر مبارك پى! بنماى به من راهى *** سرگشته چنين تا كى مانم به بيابان ها
162 دامن مكش از دستم اى بت! كه به امّيدت *** يك باره كشيدستم دست از همه دامان ها
پروانه صفت گردم گرد سر هر شمعى *** از روى تو چون روشن شد شمع شبستان ها
مقصود من محزون از باغ تماشا نيست *** چون بوى تو دارد گل، گردم به گلستان ها
ايضاً
بدين دردم طبيبى مبتلا كرد *** كه درد هر دو عالم را دوا كرد
خوشا حال كسى كاندر ره عشق *** سرى درباخت يا جانى فدا كرد
در ميخانه بر رويم گشادند *** مگر مى خواره اى بر من دعا كرد
صفايى تا مريد مى كشان شد *** عبادت هاى پيشن را قضا كرد
ايضاً
از بيم ملامت رهم از ميكده بسته است *** از خانۀ ما كاش به ميخانه درى بود
يك ديده به روى تو گشاديم و ببستيم *** چشم از دو جهان، وه چه مبارك نظرى بود
اعضاى تن خود همه كاويدم و ديدم *** در هر رگ و هر پى ز غمت نيشترى بود
ايضاً
تا مغبچگان مقيم ديرند *** در دير مغان مرا مقام است
آن آيه كه منع عشق دارد *** واعظ! بنما به من كدام است
وآن مى كه به دوست ره نمايد *** آخر به كدام دين حرام است
گفتيم بسى ز عشق و گفتند *** اين قصه هنوز ناتمام است
از خانۀ ما نهفته راهى است *** تا منزل او كه يك دو گام است
در ميكده ز آن شده صفايى *** كاين مدرسه منزل عوام است
ايضاً
اين خمار كهنۀ ما را به جامى كو علاج *** از سبو يا خم چه خيزد كاش مى بودى يمى
آدميزادى كه مى گويند اگر اين مردمند *** اى خوشا جايى كه خود آنجا نباشد آدمى
ايضاً
ترسم نشده غوره انگور خزان آيد *** يا مى نشده انگور ماه رمضان آيد
وقتى، در كاشان مدرسه اى بنا مى كردند؛ پس نراقى گفت:
در حيرتم آيا ز چه رو مدرسه كردند *** جايى كه در آن ميكده بنياد توان كرد
163 چنانچه ضمن شرح حال شيخ بهائى و بعضى ديگر اشاره نموديم، بعضى از اصطلاحات عرفانى كه در اشعار اين عالم ربّانى و يا ديگر اكابر مذكور است، محمول به همان معانى اصطلاحى مى باشد و نظاير آنها در كلمات اجلّه، خصوصاً علماى اخلاقى، بسيار است.
وفات ملاّ احمد نراقى در سال 1244 ه. ق و يا موافق آنچه از بعض تلامذه اش نقل شده، در اوّل شب يكشنبه بيست وسيّم ربيع الثانى 1245 ه. ق در قريۀ نراق با وباى عمومى واقع شد. جنازۀ او پيش از دفن به نجف اشرف نقل و در سمت پشت سر مبارك در جانب صحن مطهّر مرتضوى مدفون گرديد. در روضات الجنّات از بعض تلامذۀ نراقى نقل كرده است كه در موقع نقل جنازه به نجف در يكى از منازل به جهت كثرت حرارت هوا از تعفّن جسد شريفش انديشناك بودم تا آنكه براى استعلام حقيقت حال، نزديكى جنازه رفتم و به جز رايحۀ طيّبه كه گويا مشك ناب بوده، چيزى
احساس نكردم، بلكه تا دم قبر اصلاً تغييرى در بدن شريفش نبوده است. نگارنده گويد: بالاتر از اين، آن است كه به واسطۀ معتمد از آقاى حاج سيد احمد خسروشاهى تبريزى، كه مقدارى از شرح لمعه را در بدايت حال پيش وى خوانده بودم، نقل است كه جنازۀ والد مبرور خود، آقاى حاج سيد محمد خسروشاهى، را به نجف نقل و محض پاس احترام پدرى، خودش به شيب زمين اموات فروشده كه جنازه را بگذارد. در آن حال، كه اواخر قرن سيزدهم و يا اوايل قرن چهاردهم هجرى قمرى بوده، هر دو جنازۀ صاحب ترجمه، ملا احمد نراقى و پدرش، ملا مهدى نراقى، را صحيحاً و سالماً ديده؛ به طورى كه اصلاً خطرى بديشان نرسيده بوده است. با در نظر گرفتن تاريخ وفات ايشان مكشوف مى گردد كه اين خود امرى عجيب خارق عادت بوده و تنها اثر خدمات دينيّۀ مخلصانه است و بس. «كار پاكان را قياس از خود مگير».
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 27؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 180؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 384؛ تنكابنى، محمد، قصص العلماء، ص 103؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 11، ص 249؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 463.
نراقى، ملقّب به «عبدالصاحب»، معروف به «حجة الاسلام»، فرزند حاج ملا احمد نراقى مذكور فوق از اكابر علماى اماميّه 164 بوده و از تأليفات اوست:
وفات او به سال 1297 ه. ق در كاشان در حدود هشتاد سالگى واقع شد و نزد مدفن والد معظّم خود مدفون است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 181؛ خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 82؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
يا محمدمهدى بن ابوذر، والد معظّم حاج ملا احمد مذكور فوق، نراقى الولاده، كاشانى المسكن، نجفى المدفن، از فحول فقهاى اماميّه و متبحّرين علماى اثناعشريّه
مى باشد كه فقيه اصولى حكيم متكلّم اعدادى اخلاقى، جامع علوم عقليّه و نقليّه بوده و در كلمات بعضى از اجلّه به «خاتم المجتهدين» و «لسان الفقهاء والمتكلّمين» و «ترجمان الحكماء والمتألّهين» و نظاير اينها موصوف است. در حساب و هندسه و رياضى و هيئت و علوم ادبيّه، خصوصاً معانى و بيان، يدى طولا داشت.
سى سال به ملا اسماعيل خاجويى سابق الذكر تلمذ نمود. از كثرت شوق و ولهى كه نسبت به تحصيلات علميّه داشته، هيچ يك از مكتوبات وارده از وطن خود را جواب نمى نوشت و تمامى آنها را بى آنكه مطالعه كرده باشد، زير فرش مى گذاشت تا آنكه مكتوبى داير بر قتل پدرش از نراق وارد و آن را نيز به رويۀ معمولى خود زير فرشى كرده و از قضيه مستحضر نگرديد. چون كسان او مأيوس شدند، لاجرم مكتوبى به استادش فرستادند كه او را از قضيۀ پدر مستحضر سازد و براى تصفيۀ عمل تركه و ورثه به نراقش روانه نمايد. اينك روزى در مجلس درس، استاد خود را مهموم ديده و سبب آن را استفسار نمود. فرمود: «پدرت مريض يا مجروح گشته و بايد به نراق بروى». گفت: «خدا حفظش مى كند. شما شروع به درس فرماييد»؛ پس قتل پدرش را صراحتاً فرموده و امر حتمى به رفتن نراق كرد. وى به حكم ضرورت به نراق رفت و تنها سه روز در آنجا توقف كرده و برگشت و تحصيلات را ادامه داد تا به مقام علمى بس بلند رسيد. بعد از فارغ التحصيلى به ايران مراجعت و در كاشان، كه در آن موقع عالمى حسابى نداشته، توقف نمود و به بركت وجود شريفش، آن شهر 165 دارالعلم و دارالتحصيل و مجمع علما شد و جمعى از اعلام از آنجا ظهور يافتند و از تأليفات اوست:
نراقى از آقاى محمدباقر بهبهانى روايت كرده و همچنين از شيخ يوسف بحرانى از ملا محمدرفيع گيلانى از علاّمۀ مجلسى روايت مى نمايد. وفات او به سال 1209 ه. ق در نجف اشرف واقع و مدفن او فوقاً در ضمن شرح حال فرزندش، حاج ملا احمد نراقى، مذكور شد.
منابع: جاپلقى، محمد شفيع، روضة البهيّة؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 675؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 396؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 180؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
حاج ملا احمد و حاج ملا مهدى مذكورين فوق است.
مصطلح علماى رجال است.
نرگسى ترشيزى --> آهى، ترشيزى جغاتايى
نرگسى هراتى --> آهى، هراتى
منسوب به شهر نرماسير نامى است مشهور از بلاد كرمان و در اصطلاح رجالى، لقب يحيى بن زكريّاست و به نوشتۀ مراصد و معجم البلدان، اوّل آن نون و حرف پنجمش سين است، ولكن بعضى از علماى رجال حرف پنجمش را با شين نوشته اند (نرماشير) و بعض ديگر حرف اوّلش 166 را با تاى قرشت و پنجمش را با شين ضبط كرده اند (ترماشيرى) و در تنقيح المقال همين وجه آخرى را لقب محمد بن حسن و اوّلى را، چنانچه مذكور شد، لقب يحيى بن زكريّا داشته و تحقيق مطلب به كتب رجاليّه و تتبّع خود ارباب رجوع موكول است.
نرماشيرى --> نرماسيرى
نزار بن مهدى --> قائم
از مشاهير شعراى ايرانى مى باشد كه سياحت ها كرده و با سعدى شيرازى ملاقات نموده است. يك ديوان بزرگ و دو مثنوى دارد. در سال 720 ه. ق درگذشته و از اوست:
آواز درافتاد كه تائب شدم از مى *** بهتان صريح است من و توبه كجا؟ كى؟
ايضاً
بيا كه موسم عيش است و وقت ذوق و نشاط *** چو سبزه زار بگستر ميان باغ بساط
ولى چه سود كه بر قامت نزارى دوخت *** قباى شيفته راهى زمانۀ خياط
ظاهراً نزارى تخلّص او بوده و اسم اصلى اش به دست نيامد.
منابع: افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 118؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4574.
نزيل الحرمين، عبداللّه بن اسعد --> يافعى
نسائى(1)
مكنّى به «ابوبكر»، عالم فقيه، محدّث حافظ، در وقايع و اخبار سلف خبير و مؤلف كتاب 167 التّاريخ الكبير مى باشد و در سال 279 ه. ق درگذشت.
منابع: الندوى، محمدهاشم، تذكرۀ النوادر، ص 79.
1) . نسائى: (به فتح اول) لقب رجالى احمد بن على بن شعيب و يونس مى باشد و نسبت آن به شهر نسا نامى است از بلاد خراسان كه در يك منزلى ابيورد و دو منزلى سرخس و پنج منزلى مرو و شش يا هفت منزلى نيشابور واقع است و جمعى از اكابر علماى نامى اسلامى از آنجا برخاسته اند و در نسبت به آن «نسوى» (بر وزن فدوى) نيز گويند. وجه تسميۀ آن شهر بدين اسم (نسا) به نوشتۀ مراصد آنكه وقتى لشكر اسلام بعد از ورود خراسان بدين شهر آمد و مردى در آنجا نديدند، گفتند كه اهالى اينجا تماماً زن هستند و با زنان مقاتله نمى شود؛ فنسيىء امرها الى ان تعود رجالها؛ يعنى كار ايشان را تأخير مى كنيم تا آن موقع كه مردانشان برگردند؛ پس از آنجا صرف نظر كرده و رفتند و به جهت همين جملۀ ايشان، موسوم به «نسا» گرديد كه به معنى تأخير است. (مؤلف)
يا على بن شعيب بن على بن سنان، مكنّى به «ابوعبدالرحمان»، از مشاهير حفّاظ و محدّثين اهل سنّت و جماعت و يكى از اصحاب صحاح ستّۀ ايشان و مولدش شهر نسا مى باشد و به همين جهت، به «حافظ نسائى» معروف و در عصر خود افقه مشايخ مصر و ازهد و اعبد ايشان بود. همواره يك روز روزه داشته و يك روز هم افطار مى نمود.
در معرفت رجال و صحيح و سقيم اخبار و آثار دينيّه اعرف و ابصر اهل عصر خود و مرجع استفادۀ ديگران بود. نسبت به تشيّع رغبتى وافر داشته، بلكه به عقيدۀ بعضى، در اواخر عمر خود آن مذهب را قبول كرد.
مدتى در مصر به نشر علوم اشتغال داشت؛ عاقبت به شام رفته و كتاب الخصايص فى فضل على بن ابى طالب عليه السلام را تأليف داد؛ به همين جهت، مورد طعن اهالى شد و بدو گفتند كه چرا در فضايل شيخين تأليف نكردى؟ در جواب، آن حضرت را تفضيل داده و يا گفت كه بعد از ورود دمشق بسيارى از اهالى آن را معرض و منحرف از آن حضرت ديدم و اين كتاب را محض به اميد اينكه سبب هدايت ايشان باشد، تأليف دادم؛ پس بعد از تعقيب و ملامت، از مسجدش بيرون كردند و به نوشتۀ بعضى، در آن حال لگدمالش كرده، سپس از دمشق نيز به رمله تبعيدش نمودند و در آنجا وفات يافت و يا در مرض موتش به درخواست خودش به مكّه نقل دادند و در آن ارض اقدس وفات كرد و مابين صفا و مروه مدفون گرديد و يا به قول بعضى، در بدو امر به مكّه تبعيدش نمودند؛ به هرحال، به نوشتۀ بعضى، تمامى اخبار و احاديث آن كتاب را از احمد بن حنبل روايت كرده است.
گويند در دمشق فضايل معاويه و احاديث وارده در آنها را از وى استفسار نمودند. 168 در جواب، حضرت على عليه السلام را تفضيل داده و گفت: «مگر معاويه راضى نيست كه فقط به درك فيض صحبت حضرت نبوى صلى الله عليه و آله از عذاب اخروى مستخلص گردد و حاجتى به نقل حديث در اين باب نمى باشد» و يا خود در جواب اين استفسار گفت: «ما اعرف له فضلا الّا لااشبع اللّه بطنك»؛ يعنى فضيلتى دربارۀ معاويه سراغ ندارم، مگر آنكه حضرت رسالت صلى الله عليه و آله او را نفرين كرده و فرمودند كه خدا شكم تو را سير نگرداند؛ يعنى هميشه مبتلاى جوع و گرسنگى باشى. مقصود نسائى از اين جمله حديثى است نبوى كه روزى امر جهان مطاع آن حضرت براى امر مهمّى به احضار معاويه شد. او
نيز تعلل كرده و به اشتغال صرف طعام اعتذار نمود و سه مرتبه بدين رويّه بود؛ پس آن حضرت متغيّرالحال گشته و بدان جملۀ مذكوره (لااشبع اللّه بطنك) نفرينش كردند و بعضى از ارباب سير همين قضيۀ معاويه را سبب تبعيد نسائى دانسته و وقوع هر دو ممكن است. از تأليفات و آثار قلمى نسائى است:
وفات نسائى در سيزدهم صفر يا پنجم شعبان سال 303 ه. ق در حدود 88 سالگى در رمله يا مكّه واقع گرديد؛ چنانچه فوقاً مذكور شد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 58؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 255؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 21؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 211؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 2، ص 83؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 735.
169
نسّابه(1)
نسّابه، حسن بن محمد --> جوانى، حسن بن محمد
نسّابه، زبير بن بكار يا بكر --> زبيرى، زبير بن بكار
1) . نسّابه: (با صيغۀ مبالغه) كسى را گويند كه در علم انساب اعرف و داناتر باشد و در اصطلاح رجالى، لقب احمد بن محمد بن على، بدران بن شريف، مهدى بن فضل، يحيى بن حسين و بعضى ديگر است. (مؤلف)
يا عبيداللّه بن ابى محمد حفص، كه لقبش «سحيم»، كنيه اش «ابواسحاق» و «ابواليقظان» است، از مشاهير علماى انساب و در انساب و آثار و وقايع خبير و در روايات خود معتمد بوده و از تأليفات اوست:
وى در سال 190 ه. ق درگذشت و پدرش، حفص، به جهت سياهى رنگش به «اسود» شهرت داشته؛ اين است كه از عامر، به «عامر بن اسود» و «سحيم بن اسود» و نظاير اينها تعبير نمايند.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 11، ص 180؛ ابن نديم، الفهرست، ص 138.
نسّابه، على بن غياث الدين عبدالكريم --> بهاءالدين نيلى
نسّابه، محمد بن اسعد --> جوانى، محمد بن اسعد بن على
نسّابه، محمد بن سائب --> كلبى، محمد بن سائب
تميمى، از علماى انساب قرن چهارم هجرى قمرى و از معاصرين ابن النديم محمد بن اسحاق (متوفى به سال 385 ه. ق) بوده و از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 166.
170 نسّابه، محمد بن قاسم بن حسين --> ابن معيه، محمد بن قاسم
نسّابه، هشام بن محمد --> كلبى، هشام
عالم فاضل زاهد، به اصول و فروع عرب و قصص و انساب ايشان و اخبار و وقايع حرمين آشنا بوده و به سال 277 ه. ق در 63 سالگى درگذشت.
منابع: نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 445.
3184 و 3185. نسّاج
(به صيغۀ مبالغه) لقب مشهورى دو نفر از اكابر عرفا و صوفيّه مى باشد؛ يكى، ابوبكر نسّاج بن عبداللّه كه در طوس ساكن و از خلفاى شيخ ابوالقاسم گرگانى و از مشايخ شيخ احمد غزالى بود. كراماتى بدو منسوب است. وفاتش در سال 487 ه. ق واقع شد و جملۀ «قطب جهان بوبكر مطلوب» مادّۀ تاريخ وفات اوست. ديگرى، خير نسّاج كه نامش «محمد بن اسماعيل»، كنيه اش «ابوالحسن»، لقبش «خير»، اصلش از سامره، مسكنش بغداد و مريد سرى سقطى و از اقران جنيد بغدادى بود. ابراهيم خواص و شيخ شبلى هم در مجلس وى موفق به توبه شدند و بدو نيز كراماتى منسوب است.
وفات او در سال 321 ه. ق واقع شد و جملۀ «زاهد محمد اسماعيل» مادّۀ تاريخ وفات اوست.
منابع: لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 9 و 187.
(على اختلاف النسخ) موكول به علم رجال است.
نسفى(1)
بن ابراهيم بن ابى بكر محمد بن فضل، اسدى عقيلى، قاضى حنفى بخارى فضلى، معروف به «نسفى» و «قاضى نسفى»، 171 مكنّى به «ابومحمد»، از اكابر علماى حنفيّۀ قرن ششم هجرت مى باشد كه با زمخشرى و امثال وى معاصر و در وقت خود امام حنفيّۀ بخارا بوده و از تأليفات اوست:
وفاتش در سال 532 يا 533 ه. ق واقع گرديد.
1) . نسفى: (با دو فتحه) لقب رجالى آدم بن يونس بن ابى المهاجر و منسوب است به نسف، معرب نخشب و يا نام اصلى ديگر آن به شرحى كه تحت عنوان نخشبى نگارش داديم و رجوع بدانجا نمايند. (مؤلف)
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 578]؛ لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 98.
حافظالدين اللّقب، حنفى المذهب، ابوالبركات الكنيه، نسفى الشهره، از مشاهير فقها و اصوليّين و محدّثين حنفيّه مى باشد كه در فقه و اصول و حديث و معانى حديث متبحّر و به معاصرين خود مقدّم بوده و از تأليفات اوست:
وفات نسفى به سال 701 يا 710 ه. ق در بغداد واقع گرديد.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 7، ص 82؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4575؛ لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 101.
172 3188. نسفى، عزيزالدين (قرن 7 ه. ق)
معروف به «شيخ عزيز نسفى»، از اكابر مشاهير صوفيّه مى باشد. خلاصۀ كلمات مجمع الفصحاء و رياض العارفين بعد از تلفيق آنها آنكه وى از مريدان شيخ سعدالدين حموئى (متوفى به سال 650 ه. ق) بود. در سال 616 ه. ق از فتنۀ مغول فرار كرده و در ابرقوه درگذشت و از اشعار اوست:
كس در كف ايّام چو من خوار مباد *** محنت زده و غريب و غم خوار مباد
نه روز و نه روزگار و نه يار و نه دل *** كافر به چنين روز گرفتار مباد
از تأليفات اوست:
شيخ صدرالدين مى گفته است هر سرّى كه من در چهارصدوچهل كتاب پنهان كرده ام، عزيز نسفى در كشف الحقائق اظهار كرده است؛ لكن در كشف الظّنون تنها يك كتاب به نام منازل السّائرين نگاشته و آن را هم، چنانچه مشهور است، به خواجه عبداللّه انصارى نسبت داده است؛ همچنين پنج كتاب كشف الحقائق نام نيز مذكور داشته كه هيچ كدام مربوط به نسفى نمى باشد؛ البته ننوشتن كشف الظنّون دليل عدم هم نمى شود. بلى، كتاب مسجد اقصى را به نسفى نسبت داده و گويد كه اين كتاب در تصوف و تأليف عزيز بن محمد نسفى (متوفى به سال 533 ه. ق) مى باشد. بديهى است كه اين تاريخ هم با تاريخ فوق منافات كلى دارد و با مريد بودن شيخ سعدالدين حموئى نيز نمى سازد، بلكه تاريخ فوق با مريد حموئى بودن او اگر منافات كلى هم نداشته باشد، مستبعد است و تحقيق مطلب و بسط زائد را موكول به منابع مربوطه، كه فعلاً دم دست ندارم، مى دارد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 580]؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 175؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 340.
بن احمد بن اسماعيل بن محمد بن لقمان، سمرقندى، مكنّى به «ابوحفص»، ملقّب به «نجم الدين»، معروف به «مفتى الثقلين»، عالمى است فاضل، فقيه كامل، اصولى محدّث، حافظ متكلّم، مفسّر اديب متفطن قوى الحافظه، از اكابر علماى حنفيّۀ قرن ششم هجرت، قوۀ حافظۀ او از نوادر و در فنون شعرى نيز ماهر بود. گويند كه انس و جن را تعليم مى كرده و شهرت «مفتى الثقلين» نيز از همين راه 173 است و در فقه و تفسير
و حديث و تاريخ و غيره تأليفاتى دارد:
و جملة الابيات يا صدر الفئة *** الفان والستون والستمأه
و تسعة واللّه يجزي ناظمه *** جنات عدن و قصورا ناعمة
و شروح بسيارى بر آن نوشته اند)؛ 9. المواقيت و غير اينها كه قريب به صد كتاب بدو منسوب دارند.
گويند كه در مكّه به عزم زيارت زمخشرى به خانه اش رفته و در را زد. زمخشرى صدا زد كه من بالباب؟ گفت: «عمر». زمخشرى گفت: «انصرف». نسفى گفت: «عمر لاينصرف». زمخشرى گفت: «اذا نكر صرف». اين قضيه مبنى بر اصطلاحات نحويّه است. وفات نسفى، موافق آنچه جمعى از اجلّه گفته اند و در چندين جا از كشف الظّنون نيز تصريح كرده، در سال 537 ه. ق وقوع يافته و در معجم الادباء گويد كه به سال 561 ه. ق در قيد حيات بوده است؛ واللّه العالم.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2، ص 1686-1687 و 1868]؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 7، ص 82؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4575؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 16، ص 70؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 255؛ لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 149.
حنفى نسفى، ملقّب به «برهان الدين»، معروف به «برهان»، مكنّى به «ابوالفضل» يا «ابوالفضائل»، از اكابر علماى حنفيّه مى باشد كه عالم فاضل، محدّث مفسّر، متكلّم اصولى بوده و از تأليفات اوست:
174 وفات نسفى به سال 679 يا 684 يا 686 يا 687 يا 688 ه. ق در بغداد واقع شد و در جنب مقبرۀ ابوحنيفه مدفون گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 135-136]؛ لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 247.
نسفى حنفى، مكنّى به «ابوالمعين»، از افاضل علماى حنفيّۀ اوايل قرن ششم هجرت مى باشد و از تأليفات اوست:
در سال 508 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 135]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1854.
نسوى --> نسرى و نسائى
منسوب به شهر نسا است.
نسيم الدين، سيد امير محمد --> صاحب روضة الاحباب
شيرازى، عالم عارف، فاضل كامل، محدّث شاعر ماهر، متخلّص به «نسيمى»، از
مبرّزين عرفا مى باشد كه اصول طريقت را از سيد شاه فضل شيرازى نعيمى فراگرفت.
ديوان اشعارش از سه هزار بيت متجاوز بوده و از اوست:
خواهى كه شوى كسى، ز هستى كم كن *** ناخورده شراب وصل، مستى كم كن
با زلف بتان درازدستى كم كن *** بت را چه گنه، تو بت پرستى كم كن
ايضاً
من گنج لامكانم، اندر مكان نگنجم *** برتر ز جسم و جانم، در جسم و جان نگنجم
وهم و خيال انسان رو سوى من ندارد *** در وهم از آن نيايم در عقل از آن نگنجم
ايضاً
در دايرۀ وجود موجود على است *** اندر دو جهان مقصد و مقصود على است
در سال 837 ه. ق در شيراز به دارش كردند و يا به زعم بعضى، در حلب مقتول گرديد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 402.
175 نشاط، ميرزا زين العابدين --> نشاط، ميرزا عبدالوهاب
3193 و 3194. نشاط، ميرزا عبدالوهاب (... - 1244 ه. ق)
معتمدالدّولۀ اصفهانى، به نوشتۀ قاموس الاعلام، از شعراى عهد صفويّه مى باشد كه به مقامات بلند رسيد؛ عاقبت جمله را ترك گفته و مصاحبت دراويش را به همۀ آنها ترجيح داد. بسيار خوش طبع و اهل حال بود و در عهد نادرشاه (متوفى به سال 1160 ه. ق) درگذشته و از اوست:
غم نمى خواهى مجو شادى، نشاط! *** هركه او شادى نخواهد بى غم است
رضاقلى خان هدايت، كه نسبت به حال ايرانى ها ديگر ابصر است، در مجمع الفصحاء و رياض العارفين (بعد از تلفيق كلمات آنها) گويد: نشاط اصفهانى ميرزا عبدالوهاب موسوى انتساب معتمدالدوله، از فضلاى عرفاى عهد فتحعلى شاه قاجار مى باشد كه داراى كمال عزّت و اعتبار بود و در امورات كلى تصرفات مى كرد. در وفور كمالات ممتاز، در هر دو خط نستعليق و شكسته استاد، در فنون ادبيّه و عربيّه و حكمت عقلى و رياضى و طبيعى متبحّر، در نظم و نثر عربى و فارسى و تركى قادر و متمهّر، كتاب گنجينه نام او مشهور و به منشآت و مطالب مرغوب و خطب و مكاتيب فصاحت اسلوب مشتمل مى باشد. با وجود فقر، بسيار صاحب همّت بوده و تمامى ثروت
موروثى و مكتسبى خود را بذل ارباب حاجت نمود. در اندك زمانى چيزى باقى نگذاشت و از اشعار اوست:
چه دانيم ما خوش كه اين است ناخوش *** خوش است آنچه بر ما خدا مى پسندد
چرا پاى كوبم چرا دست يازم *** مرا خواجه بى دست وپا مى پسندد
ايضاً
يار ما شاهد هر جمع بود وين عجب است *** كه به خود ره ندهد شاهد هرجايى را
وقتم امشب همه در صحبت بيگانه برفت *** تا چرا شكر نگفتم شب تنهايى را
دل آسوده اگر مى طلبى عشق طلب *** عاقلان نيك شناسند تن آسايى را
دلم از سينه به تنگ است كه در خانه نشاط! *** نتوان داشت نگه، مردم صحرايى را
ايضاً 176
طفلان شهر بى خبرند از جنون ما *** يا اين جنون هنوز سزاوار سنگ نيست
ايضاً
طاعت از دست نيايد گنهى بايد كرد *** در دل دوست به هر حيله رهى بايد كرد
وفات نشاط در سال 1244 ه. ق واقع شد و منصف قاجار در تاريخ آن گفته است:
«از قلب جهان نشاط رفته». در آثار عجم نيز اسم و لقب و خط و شعر و تاريخ وفات نشاط را به دستور مذكور موافق مجمع الفصحاء نگاشته؛ اين است كه كلام قاموس الاعلام در تاريخ حيات نشاط محمول بر اشتباه و ناشى از قلّت اطّلاع به حال ايرانيان بوده و متعدد بودن نشاط هم به همين اسم و تخلّص و لقب و وحدت محل بسيار مستبعد مى باشد. بلى، در قاموس الاعلام از آتشكده نقل كرده كه در قرن دوازدهم نيز يك شاعر ديگر ميرزا زين العابدين نام شيرازى متخلّص به «نشاط» بوده و در سال 1172 ه. ق وفات يافته و چيزى ديگر ذكر نكرده است.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 509؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 551؛ فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 478؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4576.
از غلام زادگان صفويّه و از شعراى ايرانى قرن سيزدهم هجرى عهد فتحعلى شاه قاجار مى باشد كه صافى مشرب و خوش رفتار بود. در غزل طبع خوبى داشته و از اوست:
به خاك افتم بر آن در، چون ببينم پاسبانش را *** كه تا بوسم به اين تقريب خاك آستانش را
ايضاً
خبر از آشيانم نيست، امّا اين قدر دانم *** كه برقى سوخت در گلشن به شاخى آشيانى را
ايضاً
آن مكن با من كه گر از لطف يار من شوى *** چون به خاطر آيدت آن، شرمسار من شوى
با تو در يك بزم ننشينم كه ترسم پيش خلق *** منفعل از گريۀ بى اختيار من شوى
در سال 1234 ه. ق در تهران درگذشت.
منابع: گروسى، فاضل خان، انجمن خاقان، [ص 629].
در كشف الظّنون گويد: احمد بن محمد، معروف به «نشانچى زاده»، حرز منسوب به حضرت على بن ابى طالب عليه السلام را كه اوّلش «اَلّٰلهُمَّ يٰا مَنْ دَلَعَ لِسٰانَ الصُّبْحِ» مى باشد، شرح كرده و در سال 986 ه. ق وفات يافته است.
177
نصرآبادى(1)
ديه نصرآباد بالخصوص از حيث آب و درخت و باغات و بيشه، كه همۀ آنها در حوالى زاينده رود واقع است، به بسيارى از قراء ماربين مزيت داشته و همواره جايگاه دانشمندان و عرفا بوده است و هنوز خانقاه شيخ ابوالقاسم نصرآبادى، كه مذكور مى شود، در آنجا برقرار مى باشد و در اينجا به شرح حال اجمالى بعضى از منسوبين آن مى پردازيم. (مؤلف)
3197 و 3198. نصرآبادى، شيخ ابوالقاسم (... - 372 ه. ق)
ابراهيم بن محمد، از اكابر صوفيّه و عرفاى اواسط قرن چهارم هجرت مى باشد كه از شيخ شبلى جعفر بن يوسف (متوفى در حدود سال 340 ه. ق) اجازۀ ارشاد داشته و خليفۀ وى بود. در قريۀ نصرآباد اصفهان خانقاهى داشته كه تاكنون باقى و به «تكيۀ ميان ده نصرآباد» معروف و مدفنش نيز به نوشتۀ بعضى، همان جا بوده است يا موافق
1) . نصرآبادى: منسوب به ديهى نصرآباد نام است از دهستان ماربين، از مضافات اصفهان و ماربين به وفور آب و درخت و ميوه به تمامى دهستان هاى اطراف اصفهان برترى دارد و از كثرت درخت مانند جنگل پردرختى پديدار است و آفتاب كمتر به زمين آن مى افتد؛ چنان كه گفته اند: ماربينش چو روضۀ ارم است آفتاب اندر او درم درم است
ظاهر كلمات بعضى ديگر، اخيراً در مكّه مجاورت نموده و هم در آن ارض اقدس به سال 367 يا 372 ه. ق درگذشت. كرامات بسيارى بدو منسوب و هريك از دو جملۀ «قاسم نيك نام» (372) و «قطب دوران» (372) مادّۀ تاريخ وى مى باشد. به قول بعضى، در مدينه وفات يافته و قبرش نيز در بقيع است و خودش قبلاً به طور مكاشفه مدفن خود را خبر داده بود و شيخ ابوعبدالرحمان محمد بن حسين، صاحب دو كتاب تفسير الحقائق و طبقات المشايخ (متوفى به سال 412 ه. ق)، مريد وى بوده و خرقه از دست او پوشيده است.
منابع: نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، مقدمه؛ معصومعلى شاه، طرائق الحقائق، ج 2، ص 210.
از فضلاى اواخر قرن يازدهم هجرت مى باشد كه با ميرزا محمدطاهر، مؤلف تذكرۀ نصرآبادى، معاصر و نوۀ خالوى وى بود. در تذكرۀ مذكور گويد: ادراك و شعور او به مرتبه اى است كه شرح نتوان داد و با 178 اينكه پيش كسى درس نخوانده بود، در علم حساب و نجوم و لغز و معمّا و صنايع شعرى ماهر و دستى توانا داشت و اين رباعى عجيب الاسلوب از اوست كه حروف تمامى مصراع اوّلى مقطوع و يكى از آنها بى نقطه و ديگرى بانقطه است: چنانچه از حروف مصراع دوّيمى دو حرف بانقطه و دو تاى ديگرى بى نقطه و سيّمى هم سه بانقطه و سه بى نقطه و چهارمى نيز چهار بى نقطه و چهار بانقطه است.
آن آب رخ رزم زدى دى آذر *** تن عاجز ساخت هم پى كوشش سر
تيغ گهرينش همه بين لعل يتن *** مهمل پيشش حملۀ چينى عسكر
مخفى نماند كه حرف ياء از حروف نقطه دار بوده و تا عهد صفويّه بلكه بعد از آن نيز در تمامى حالاتش با نقطه مى نوشته اند و در اين اواخر در حال انفراد و يا در آخر كلمه بى نقطه نوشته و تنها در اوّل و وسطه كلمه با نقطه اش مى نويسند. نيز پس از آنكه در سال 1077 ه. ق كتابت كتاب مثنوى به پايان رسيد، مصراعى در تاريخ اتمام آن گفته كه در حقيقت از عجايب بود و چهار تاريخ از آن برمى آيد؛ چنانچه حروف نقطه دارش يك تاريخ، بى نقطه اش تاريخى ديگر، حروف موصولة الكتابه اش يك تاريخ و مفصوله اش نيز تاريخى ديگر است:
چون كتاب مثنوى مولوى معنوى *** آنكه داده هم حقيقت هم شريعت را رواج
هست درد خستۀ مجروح را بهتر دوا *** نيست جز اين جان معلولان عاشق را علاج
شد ز فضل ايزد از كلك رهى يعنى امين *** ز ابتدا تا انتهايش چون شبه الواح عاج
بهر تاريخ كتابت زد رقم كلك خيال *** (عزم دارم درس در نظمى از اوراق داج)
چار تاريخ است اين مصرع چو نيكو بنگرى *** هريكى از گلشن خوبى كشيده سر چو كاج
نقطه دارش اوّلين تاريخ و ثانى بى نقط *** متصل حرفش سوم تاريخ روشن چو سراج
منفصل هايش چو تاريخى ديگر گوهرنگار *** مى شود شايد كه بر سر دارى اش مانند تاج
حروف متصله: عز نظمى = 1077
حروف منفصله: م دارم درس دراز اوراق داج = 1077
حروف نقطه دار: زنظ يز قج = 1077
حروف بى نقطه: عمدار مدرس در ما اورادا = 1077
179 وحشى نيز مصراعى طبق همين مصراع در تاريخ مثنوى ناظر و منظور خود گفته كه از آن نيز چهار تاريخ به همين اصول برمى آيد، چنانچه در شرح حالش خواهد آمد.
منابع: نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 453 و 486.
نصرآبادى، ميرزا صادق --> مينا، ميرزا صادق
نصرآبادى، ميرزا صالح --> نصرآبادى، ميرزا محمدطاهر
3200 و 3201. نصرآبادى، ميرزا محمدطاهر (قرن 11 و 12 ه. ق)
از ادبا و شعراى اواخر قرن يازدهم هجرت است و دور نيست كه اوايل قرن دوازدهم را نيز ديده باشد. پدرش، كه داراى كمالات بوده، به سال 1044 ه. ق در هفده سالگى او وفات يافت. اينك به جهت يتيمى و عدم مساعدت زمان و كناره جويى اقارب كالعقارب موفق به تحصيل علم نشد و روزگار جوانى را به لهو و لعب گذرانيد تا بعد از طى مراحل جوانى نادم گرديد و از مصاحبت ارباب ملاهى و مناهى كناره كشيد و در قهوه خانه، كه در عهد صفويّه جايگاه ارباب كمال و فضل و دانش و شعر و ادب و فنون متنوعه بوده و هركسى بدانجا راه نداشت و شاه عباس هم گاه گاهى بدانجا مى رفته است، اقامت گزيد.
معاشرت اهل كمال را اختيار كرد. در كسب آداب و فضل و هنر و شعر كوشيد تا در اثر
مجالست ايشان، ظلمت دل به نور مبدّل شد و برخلاف رويّۀ پدرانش، كه داراى مشاغل دولتى بوده اند، طريق قناعت پيش گرفت. در گوشۀ انزوا خزيده و به تكميل علم و ادب اشتغال ورزيد. با مزرعه و باغ مختصرى كه در قريۀ نصرآباد داشته، امرار معاش نموده و با كمال قناعت و شهامت نفس گذرانيد. اصلاً پيرامون زيادت طلبى و جاه و منصبى نگرديد و با ديد و بازديد رسمى و به بهانۀ عيادت بيماران و تفتيش ماتم خانه ها يگانه و بيگانه را به ستوه نمى آورد. اينك وجهه و مقام شخصى وى در نظر اهل حقيقت بالاتر از ارباب منصب و ثروت بود و در نزد درباريان و اكابر طبقات مردم محترمانه مى زيست و هرگاه كه شاه سليمان صفوى به نصرآباد مى رفته، در خانۀ وى نزول اجلال مى كرد و قطعات تاريخ عمارت هشت بهشت و ديگر اشعار وى 180 منظور نظر و مورد تحسين ملوكانه بود، ولى بااين همه، در اثر كم طالعى كه از لوازم غالبى ارباب كمالش توان گفت، مشمول توجّه و نوازشى نبوده و حظّ او از اين قسمت فقط «به به بارك اللّه» بوده است و بس.
از آثار قلمى ميرزا محمدطاهر تذكرۀ نصرآبادى است كه اخيراً در تهران چاپ شده و آثار و شرح حال قريب به هزار نفر از معاصرين خود و شعرا و افاضل عهد صفويّه را مشتمل و به نام شاه سليمان تأليف كرده است كه علاوه بر احياى نام جمعى وافر از اكابر دورۀ صفوى، اخلاق و اطوار و بسيارى از مطالب مهمّۀ آن دوره را نشان داده و براى مورّخين و ادبا و طالبان وقوف به حقايق و مزاياى تاريخى آن عهد بسيار مفيد و سودمند مى باشد.
ميرزا محمدطاهر در شعر و شاعرى طبعى روان و ذوقى سرشار داشت. به سبك صائب تبريزى و كليم كاشانى شعر مى گفت، ولى ديوان وى پيدا نشده و از اشعار او فقط آنچه كه خودش در تذكره اش نوشته، دسترس مى باشد. از آن جمله چند فقره مادّۀ تاريخ عجيب و نغز و طرفۀ او را، كه مانند مادّه تاريخ هاى مذكوره در شرح حال محتشم كاشانى و ناطق اصفهانى مى باشند، محض به جهت طرفگى و اشعار بر سحر بيانى وى ثبت اوراق نموده و از اطناب اعتذار مى نمايد. در تاريخ ريختن توپ، كه در سال 1082 ه. ق به امر شاه سليمان صفوى بوده، اين قصيده را گفته است كه عدد ابجدى هر مصرعش مطابق عدد سال مذكور مى باشد:
بلندقدر سپهرآسمان سليمان شاه *** كه هست در تن عالم عزيزتر از جان
شهى كه ابر سخايش چو گوهر افشاند *** كشد سپهر خجالت ز تنگى ميدان
بود چو فكر جهانگيرى اش به دل راسخ *** پى تهيۀ اسباب مى دهد فرمان
غلام يكدل و يكرنگ توپچى باشى *** نجفقلى كه كند جان نثار در ميدان
براى ريختن توپ تازه شد تعيين *** به شاهراه عقيدت ز صدق شد پويان
به امر شاه سپهرآستانه بست كمر *** به سعى وى شده اين توپ بى بدل سامان
چه توپ رعد صدايى كه در گه هيجا *** چو اژدهاست ولى گنج نصرتش به دهان
بود چو مار وليكن شود به عكس اثر *** ز زهر مهرۀ آن پيكر عدو بى جان
پيام مرگ برد بانگ او سوى اعدا *** نويد فتح رساند به شهريار جهان
ز دود آتش كامش شود به دودۀ خصم *** صداى ناله مبدّل به علّت خفقان
رقم نمود به تاريخ هشت بيت قلم *** كه حفظ سال ز هر مصرعيش هست عيان
چه توپ قلعۀ جنگ و عناد را دهليز(1)*** بود ستون و كند منزل عدو ويران
بود برزم عدو اژدهاى آتش زاد *** بقلبگاه شود اژدرى گشاده دهان
كليد چاره ولى در گشاده از ديوار *** بود ز جرم حصارى چو دشمن از ميدان
ز دود كينه او چشم دشمن بد كور *** ز كوب هيبت او قلعه فلك لرزان
بجاى حرب كند بانگ همچو نالش رعد *** بدهر شعله جانكاه وى چو برق جهان
جحيم از نفس شعله حال او بعرق *** سموم از دم آتش بلاى وى سوزان
بود بجوش فنا آستين چنگ اجل *** ولى دهان صف حرب را گشوده زبان
ز مهر تا بود آيينه جمال سپهر *** به نام شاه سليمان شود جميع جهان
181 نيز در تاريخ بناى عمارت هشت بهشت دولتى اصفهان، كه سال 1080 ه. ق بوده، گويد:
زهى دولت سراى پادشاهى *** بود در سايه اش مه تا به ماهى
بود زيباعروسى شوخ و سرمست *** كه از جامش بود آيينه در دست
شود تا حلقه اش بر روى درگاه *** دل خود مى خورد زين آرزو ماه
پى نقش و نگار آن ستوده *** ز چشم حور آوردند دوده
ز آب دست نقّاشان گل كار *** شده شبنم به روى گل نمودار
182 تا آنكه گويد:
1) . از اين بيت به بعد، عدد ابجدى هر مصراع 1082 است.
به تاريخش قلم قد را علم كرد *** خيالم «مشرق دولت» رقم كرد(1)
به تاريخ دگر دل كرد تكرار *** «مكان عشرت» بى روى اغيار
مراد از اين شعر آن است كه عدد ابجدى جملۀ «مكان عشرت»، 1081 مى باشد كه اگر روى كلمۀ «اغيار»، يعنى حرف اوّل آن را، كه الف است، از آن اسقاط كنيم، 1080 بوده و مطابق تاريخ بناى آن عمارت مى باشد.
به تجديدش شد اين مصرع بسامان *** «مكان شاه دين پرور سليمان»(2)
ز فيض شاه ديگر گوهرى سفت *** بديهه «قطعۀ خلد برين»(3)گفت
بدينها همّتم راضى نگرديد *** بساط مصلحت با خويشتن چيد
ز خاطر اين رباعى ها مهيّاست *** كه از هر مصرعش تاريخ پيداست
ايضاً
چون شه سليمان شه اقبال بلند *** شد بانى اين مسكن بهجت پيوند
از جشن و نشاط و كامكارى دايم *** در وى جاى پادشه دولتمند
ايضاً
از قصر بلندقدر زيبااركان *** گرديد زمين اصفهان تاج جنان
درگاه عبادت اين بود ورد ملك *** پاينده عمارت از سليمان زمان(4)
هر يك مصراع از قصيدۀ ذيل نيز مادّۀ تاريخ عمارت هشت بهشت است:
چون بدوران شه اعلاشان *** كه ز دل گشته سليمان زمان
جان پناهى كه مديحش عامست *** مرشد و دادده ايامست
تاجدارى كه ز وى شد نازان *** ز دل و صدق همه خلق جهان
صوفى صافى تابع مقصود *** كو باخلاص و صفا ساعى بود
آن كه مقصود وى از عمر و حيوة *** بندگى ره شه با طاعات
دل گشاييست كه از لطف صبا *** شد فرح لازم و شادى افزا
چه مكان شبه بناى فلك است *** چون لب قند سراپا نمك است
طاق از آن سرشكن قوس قزح *** ركن او قايمۀ جشن و فرح
آفتاب آينۀ درگاهش *** طلبد سرمۀ گرد راهش
بنم آورده گلش آب حيات *** ميل شادى بارم داده زكات
از لب شكر ليلى لعليش *** شد از آيينۀ جان به كاشيش
183 دوده اش سرمۀ بيننده كشيد *** ز گجش شد قصب صبح سفيد
آيۀ نور ز سنگش شامل *** بدرش حاتم بى حد سايل
زندگى بخش ز جو آب زلال *** يابد از بوى هوا جان تمثال
چشم دل از همه سو حيرانيش *** جوش گل دل شده ايوانيش
نه فلك شيفته از سايۀ وى *** عرش از سر ببرد پايۀ وى
شوكت او ببرد زنگ از جان *** شد ازو تاج فلك اصفاهان
دولت شاه سليمان فزون *** دشمنش باد به هر ويل نگون
برهش طاهر نصرآبادى *** بسته در بندگيش آزادى
بيت ها گفته نجيب و نيكو *** ز گلستان بها يافته بو
ديده از هر مصرع سال بناش *** آن كه باشد هنر اين دعواش
سال وفات ميرزا محمدطاهر به دست نيامد و در سال 1099 ه. ق در قيد حيات بوده و چنانچه اشاره شد، ظاهراً اوايل قرن دوازدهم را نيز ديده است. قبر او در نصرآباد در مقبرۀ كوچكى معروف به «مقبرۀ ميرزاها»، جنب سردر مدرسه، كه در اين اواخر فقط آثارى از آن باقى است، واقع و آن مقبره در دهليز خانقاه شيخ ابوالقاسم نصرآبادى مذكور فوق است.
مخفى نماند كه نام پدر ميرزا محمدطاهر به دست نيامد، لكن جدّ پدرى او ميرزا صالح در كمال قابليّت و همّت بود. به جهت ناسازگارى روزگار به هندوستان رفته و در عهد جهانگيرشاه تيمورى (1015-1037 ه. ق) كمال اعتبار داشت و هم در آنجا ازدواج كرده و فرزندانى برآورد كه از آن جمله ميرزا صادق مى باشد كه به عنوان مينا، ميرزا صادق شرح حالش نگارش يافته است و ميرزا صالح در اوايل سلطنت شاه جهان بن جهانگير (1037-1068 ه. ق) وفات يافته و طبعش موزون بوده و از اوست:
از بزمگاه وصلت اگر بر كناره ام *** محروم نيستم ز تو گرم نظاره ام
الفت ميانۀ من و غم هاى عشق تو *** جايى رسيده است كه من هيچ كاره ام
منابع: نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 487.
نصرى، اسماعيل بن يسار
نصرى، حارث بن مغيره
نصرى، داوود بن فرقد
نصرى، مسكين بن عبدالعزيز
نصرى، محمد بن سليمان
184 (پنج شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند و به موجب بعضى از نسخ كتب رجاليّه، لقب اسماعيل مذكور «نضرى» است.
نصيبى(1)
از شعراى يزد ايران مى باشد كه به «نصيبى» تخلّص مى كرد. در شيراز از ملا جلال دوانى سابق الذكر تحصيل علم نموده و بعد از وفات او به وطن خود برگشت و ديوان خود را مرتّب كرد و از اوست:
گفتم كه بوسه اى به نصيبى نمى دهى *** خنديد زير لب كه چه گوييم يا نصيب
در 914 ه. ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4580.
يا محمد بن على، بغدادى نصيبى، مكنّى به «ابوالقاسم»، معروف به «ابن حوقل»، از مشاهير جغرافيّين اواسط قرن چهارم هجرت مى باشد كه به بلاد بسيارى از اندلس و مغرب زمين و غيره سياحت ها كرد. اكثر بلاد اسلامى و مقدار قليلى از غير آنها را به نام كتاب المسالك والممالك والمفاوز والمهالك، كه در پاريس و ليدن چاپ و ترجمۀ انگليسى آن نيز به سال 1800 م در لندن به طبع رسيده، به رشتۀ تأليف آورده و صفات
1) . نصيبى: (به فتح اول) منسوب است به نصيبين كه ديهى است از حلب و شهرى است بزرگ در ساحل فرات كه معروف به «نصيبين روم» و در چهار منزلى شهر آمد مى باشد و هم شهرى است از بلاد جزيره در نه فرسخى سنجار كه آبش فراوان و سر راه قوافل مابين شام و موصل است. (مؤلف)
بلاد را به طور اكمل مذكور داشته و به ضبط حركات اسامى آنها نپرداخته است. در سال 1938 م كتاب جغرافياى ابن حوقل ابوالقاسم به نام صورة الارض در دو مجلّد در چاپخانۀ بريل از شهر ليدن چاپ شده و ظاهراً همان كتاب مسالك و ممالك مذكور است و در ليدن تنها صورت بلاد عراق عجم از كتاب مسالك مذكور با ترجمۀ لاتينى و در شهر بون نيز فقط بلاد سند از آن كتاب با ترجمۀ لاتينى چاپ شده است.
بعضى گويند كه در كتاب مسالك مزبور هرآنچه را كه خود ديده، درج نموده و مسموعات خود را نيز بدون تحقيق و تفحص بدانها علاوه كرده. اينك خالى از اغلاط و اوهام نمى باشد. 185 وفات ابن حوقل به نوشتۀ كشف الظّنون، در سال 350 ه. ق بوده و در معجم المطبوعات اصل ظهور و نشئت او را در سال 367 ه. ق نوشته و راجع به تاريخ وفات او چيزى نگفته است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 43]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 90؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 328.
از شعراى ايرانى قرن سيزدهم هجرت و از اكراد كرمانشاهان بود. از طرف فتحعلى شاه قاجار (1212-1250 ه. ق) به لقب «فخرالشعرا» مفتخر شد و تا سال 1260 ه. ق در قيد حيات بوده و سال وفات و شعرى از او به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4580.
از افاضل اوايل قرن يازدهم هجرت و از اهالى امامزاده سهل على از مضافات همدان بوده و به همين جهت، به «نصيراى همدانى» معروف مى باشد. از معاصرين شيخ بهائى و در اكثر علوم متداوله، خصوصاً رياضى، دستى توانا داشت. قريحۀ شعريّه اش نيز خوب و اشعارش دل نشين بود. ميرزا محمدطاهر نصرآبادى مذكور فوق از دايى خود نقل كرده است كه وقتى، شيخ بهائى به حسب مواعده به خانۀ او رفتنى بوده. قبلاً فرمود كه نصيرا را نيز براى حضور آن مجلس خبردارش كنند تا مجلس نمكى به هم رساند. به قول بعضى، شاعرى دون مرتبۀ او بوده است؛ چنانچه خودش گويد:
به شعر شهرۀ آفاق گشته ام اين است *** يكى ز جمله غلطهاى در جهان مشهور
شايد اين شعر را از راه تواضع گفته باشد. ديوان نصيرا 1001 بيت بوده و از اشعار اوست:
نگاه گرم تو روى سخن به من دارد *** كه چشم پرسخنت با دلم سخن دارد
بهار مى رود امّا ز سبزۀ خط تو *** زمانه سرخط تعليم صد چمن دارد
وفاتش در سال 1030 ه. ق واقع شد. اسم خود و پدرش و مشخّص ديگرى به دست نيامد و شايد كلمۀ «نصيرا» نام اصلى وى و يا مانند نظايرش «كمالا» و «شفيعا» و «رفيعا» و اشباه آنها از اسم اصلى اش، «نصيرالدين»، مخفّف شده باشد.
منابع: نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 106.
186 3206. نصيرالدين اصفهانى (... - 1191 ه. ق)
معروف به «ميرزا نصير»، حسينى شيرازى، جدّ عالى فرصت شيرازى سابق الذكر، از افاضل و مهرۀ اطبّاى عهد كريم خان زند مى باشد كه نام اصلى اش «نصير»، مولدش جهرم فارس بود. سال ها در اصفهان نشو و نما كرده و به همين جهت، به «اصفهانى» شهرت يافت. مدتى در آن بلده به تحصيل علوم عربيّه و ادبيّه و طبيعى و رياضى و حكمت الهى پرداخت تا آنكه در همۀ كمالات علميّه استاد و مسلّم اقران و وحيد عصر و فريد دهر خود شد و به همين جهت، گاهى او را از راه تشبيه به خواجه نصير طوسى، كه نامش محمد بوده، «نصيرالدين ثانى» يا «نصيرالدين محمد ثانى» هم گويند؛ بالخصوص در طبابت داراى مهارت بى نهايت، ابوعلى وقت، جالينوس زمان خود، حكيم باشى و نديم خاص كريم خان زند بوده و نوادرى از وى منقول است:
روزى آواز كسى را كه براى فروختن متاعى صدا مى زده، شنيده. به يكى از شاگردان خود گفت كه وى را امر به فصد و خون گرفتن نمايد، والاّ تا يك ساعت ديگر مى ميرد.
آن كس بعد از استماع اين خبر، اعتنايى نكرد و فرداى آن روز معلوم شد كه به يك غشوه مرده است. روزى نبض زنى را كه براى طبابت حاضر مطب او بوده، گرفته و فوراً دست كشيد و گفت كه بعد از يك هفته حاضر شود. در جواب سؤال حاضرين كه به صدد استعلام سبب آن آمدند، گفت: «در همان دم كه نبض آن زن در دستم بوده، حايض شد و طبابت او در حال حيض مناسب نبود». اينك بعضى از ايشان كه آن زن را مى شناختند، براى امتحان، حقيقت حال را استكشاف نموده و مطابق واقع يافتند.
طرح مسجد وكيل شيراز و تعيين قبلۀ آن نيز از وى بوده است و گويند وقتى چند تن
از نوابان هند به اشارۀ بعضى از حكماى آن كشور به پيشگاه كريم خان عرضه داشتند كه يك كرور تومن تقديم خزانۀ دولتى نمايند كه در مقابل، ميرزا نصير حكيم باشى را بديشان واگذارد. در پاسخ فرمود كه يك كرور شما براى خودتان و حكيمك ما هم براى خودمان. صاحب ترجمه علاوه بر مراتب علميّه، در اخلاق پسنديده نيز ممتاز، مجلس او مجمع علما و فضلاى شيراز، در قريحۀ شعريّه نيز داراى امتياز بوده و مثنوى بهاريّۀ 187 ذيل از اوست:
شبى با نوجوانى گفت پيرى *** كهن دُردى كش صافى ضميرى
چو خم صاحب دلى روشن روانى *** در اين دير كهن پير مغانى
كه باد نوبهار و ابر آذار *** شنيدم خيمه زد بر طرف گلزار
به هر گلبن هزارى ساز برداشت *** به هر سروى تذرو آواز برداشت
صلاى يوسف گل شد جهانگير *** زليخاى جوان شد عالم پير
سحرگاهان نسيم آهسته خيزد *** چنان كز برگ گل شبنم نريزد
ترشح هاى ابر از هر كنارى *** بود چندان كه بنشاند غبارى
به پيران كهن غم سازگار است *** تو شادى كن تو را با غم چه كار است
گهى بر ساحت دشتى روان شو *** گهى برگشته و دامن فشان شو
دل از كف ده عوض بستان ز ساقى *** مى اى كز لعل ساقى مانده باقى
خلل در كار عقل از باده نقل است *** كه مى هر قطره اش درياى عقل است
چنان آيينۀ جان مى زدايد *** كه در اين عكس جانان مى نمايد
فلك را عادت ديرينه اين است *** كه با آزادگان دائم به كين است
به جان مى پرورد بى حاصلى را *** كزو دل بشكند صاحب دلى را
ايضاً
با من كه رخم شكسته رنگ آمده است *** هفت اختر و شش جهت به جنگ آمده است
بر مرغ دلم كز آشيان دگر است *** اين نه قفس فراخ، تنگ آمده است
ايضاً
برداشته شد نقاب از دختر رز *** در پرده شد آفتاب از دختر رز
شهرى است پرانقلاب از دختر رز *** زيبا پسران خراب از دختر رز
از تأليفات ميرزا نصير است:
وفاتش در سال 1191 ه. ق واقع 188 شد و صباحى سابق الذكر در تاريخ آن گفته است:
«آه از مرگ نصير ثانى آه».
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 500؛ فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 105.
بن حمزة بن حسن يا حمزة بن عبداللّه بن جعفر بن حسن بن على بن نصير طوسى مشهدى، مكنّى به «ابوطالب»، معروف به «نصيرالدين طوسى»، از اكابر علماى اماميّۀ اواخر قرن ششم هجرت مى باشد كه استاد قطب الدين كيدرى سابق الذكر و تلميذ شيخ ابوالفتوح مفسّر رازى و از معاصرين ابن شهرآشوب و نظاير وى و از ثقات فقها و بسيار جليل القدر بود و قطب الدين مذكور مدح بليغش مى نمايد و از تأليفات اوست:
در دو كتاب اوّلى و سيّمى جميع مذاهب غير از اثناعشرى را ابطال، فساد عقايد ايشان را مبرهن و حقّانيّت مذهب اثناعشرى را ثابت و مدلّل مى كند و مقدّس اردبيلى در كتاب حديقة الشّيعة از اين دو كتاب روايت مى نمايد. علاّمۀ حلّى هم مؤلفات او را به واسطۀ پدرش از شيخ حسين بن رده از خود مؤلف روايت مى كند و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 161، ش 466]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 487.
حلّى قاشى يا كاشانى يا كاشى، ملقّب به «نصيرالدين»، از اجلاّى فقها و متكلّمين اماميّه مى باشد كه فقيه متكلّم، حكيم متبحّر، با حدّت فهم و دقّت طبع معروف، به غالب حكماى عصر و فقهاى زمان خود برترى داشته و پيوسته در بغداد و حلّه به تدريس
علوم دينيّه و معارف يقينيّه اشتغال مى ورزيد. شهيد اوّل نيز تجليلش كرده و بعض مطالبى از او نقل مى نمايد و با آن همه تبحّر علمى، در مقام عجز از درك حقيقت توحيد گويد كه در مدت هشتاد سال دورۀ حيات خود همين قدر دانستم كه اين مصنوع محتاج به صانعى مى باشد و بس؛ با وجود اين، بازهم يقين پيرزنان اهل كوفه زيادتر از يقين من است. بعد از اين جمله در مقام توصيه فرمايد كه از اعمال صالحه جدا نشويد و طريقۀ حسنۀ حضرات ائمّۀ اطهار عليهم السلام را ترك 189 نكنيد كه غير از آن طريقه هرچه هست، هواى نفس و وسوسه بوده و برگشت آن به حسرت و ندامت است و از تأليفات اوست:
وفات نصيرالدين در دهم رجب سال 755 يا موافق آنچه از شهيد اوّل نقل شده، 775 ه. ق در نجف واقع شد و ولادتش هم در كاشان و نشو و نمايش در حلّه بوده و وصف «حلى» و «كاشى» و «كاشانى» هم به همين جهت بوده؛ چنانچه قاشى هم منسوب به قاشان، معرّب كاشان است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات)؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 255؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 166.
نصيرالدين، محمد ثانى --> نصيرالدين اصفهانى
نصيرالدين، محمد بن محمد --> خواجه نصير طوسى
3209 و 3210. نصيرالدين، ملا نصرالدين
يا ملا نصيرالدين يا خواجه نصيرالدين، از مشاهير ظرفا، نوادر و لطايفى بدو منسوب و در السنه داير و مانند امثال جاريه مى باشند. در مضحكه و لطيفه گويى بى بدل بود.
خود و كلمات او در اين باب ضرب المثل هستند. به نوشتۀ قاموس الاعلام، با حاج
بكتاش ولى (متوفى به سال 738 ه. ق) و يا تيمور لنگ (770-807 ه. ق) و يا ملوك سلاجقه معاصر بود و در قرب آق شهر از توابع قونيه از بلاد روم موضعى است كه اطرافش گشاده و با قفل بزرگى مقفّل و گويند كه قبر همين ملا نصرالدين است و تحت عنوان «آق شهر» هم بدون ترديد گفته كه مرقد شريف خواجه نصيرالدين در همين بلده است. سال وفاتش به دست نيامد و مخفى نماند كه شخص ديگرى نيز از قبيلۀ فزاره در زمان خروج ابومسلم خراسانى در كوفه مى زيسته كه نامش «دجين بن ثابت»، كنيه اش «ابوالغصن»، شهرتش «جحا» (بر وزن دعا) و در مضحكه گويى مانند ملا نصرالدين بود و از وى نيز نوادر بسيارى منقول مى باشد.
گويند 190 شبى نزديك كنيزك پدر خود رفته و اظهار محبّت و معاشقه نمود. ناگاه كنيزك بيدار شده و گفت: «تو كيستى كه در قلب شب نزد من مى آيى؟» گفت: «نترس كه من پدرم هستم»؛ پس به جهت اخفا و كتمان اين جنايت، خود را به بلاهت زد تا آنكه ضرب المثل گرديد. نيز روزى در مجلس ابومسلم خراسانى، كه يقطين نيز آنجا بوده، احضارش كردند. يقطين را به همين اسم خودش مخاطب داشته و گفت: «يا يقطين! كدام يك از شما دو نفر ابومسلم هستيد؟» نيز شبى از خانه بيرون رفت. در خارج خانه يك نفر كشته ديده و آن را به خانه آورده و در چاهى انداخت. پدرش مطلّع شد و در دَم آن كشته را بيرون آورده و در جايى ديگر پنهانش كرد و به عوض آن، قوچ شاخدارى را كشته و در چاهش انداخت تا صبح آن شب كه كسان آن مقتول در صدد تفتيش بودند، جحا بديشان گفت: «در خانۀ ما مقتولى هست و بعيد نيست كه از شما باشد»؛ پس آمده و خود جحا را در چاه انداختند. همين كه دست جحا به شاخ قوچ رسيد، صدا زد كه مقتول شما شاخ هم داشت يا نه؟ پس خنده كنان برگشتند و اين گونه نوادر او بسيار و «احمق من جحا» از امثال دايره مى باشد.
چنانچه اشاره نموديم، جحا فزارى القبيله و كوفى البلده بوده و يك نفر ديگر نيز از ظرفاى روم به جحا موسوم و به «جحاى رومى» معروف و بدو نيز نوادر بسيارى منسوب مى باشد، ولكن موافق احتمال قوى كه در قاموس الاعلام داده، همين جحاى رومى همان ملا نصرالدين مذكور فوق است. در معجم المطبوعات نيز گويد: نوادر نصرالدين رومى معروف به «جحا» در مصر و بيروت و قاهره كراراً چاپ شده است و سال وفات جحا نيز به دست نيامد.
ناگفته نماند كه در قاموس الاعلام سه سلسله از ملوك سلاجقه به نام «سلجوقيان ايران» و «سلجوقيان كرمان» و «سلجوقيان روم» مذكور داشته كه سلسلۀ اولى از طرف طغرل بيگ بن ميكائيل بن سلجوق تأسيس و چهارده تن از ايشان از سال 429 تا 590 ه. ق در ايران سلطنت كرده اند و شهر رى هم پايتخت ايشان بوده است؛ دويمى نيز به دستيارى برادرزادۀ طغرل بيگ مذكور، قاورد بن چغرى بن ميكائيل بن سلجوق، تأسيس يافته و يازده تن از ايشان از سال 433 تا 583 ه. ق 191 در كرمان و نواحى آن سلطنت رانده اند؛ سيمى نيز از طرف عموزادۀ طغرل بيگ مذكور، سليمان بن قطلمش بن اسرائيل بن سلجوق، تأسيس و پانزده تن از ايشان از سال 477 تا 699 ه. ق در بلاد روم سلطنت رانده و قونيه را مركز سلطنت قرار دادند و بالاخره در همين تاريخ آخرى به دست سلطان عثمان غازى، مؤسّس سلطنت عثمانيّه، منقرض گرديدند. بعد از اين همه گوييم: چنانچه فوقاً مذكور شد، در قاموس الاعلام احتمال داده كه ملا نصرالدين معاصر ملوك سلاجقه باشد، ولى معين نكرده كه كدام يك از اين سلسله است، ولكن به حكم بعضى از قراين خارجى كه از شرح فوق به دست مى آيد، ظاهراً در عصر سلاجقۀ روم بوده و با دو احتمال ديگر نيز كه معاصر بودن حاج بكتاش ولى و يا تيمور لنگ است، چندان مغايرت نداشته و قريب به هم مى باشند و معاصر بودن سلاجقۀ ايران يا كرمان مغايرت كلى با آن دو احتمال دارد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة؛ ميدانى، احمد بن محمد، مجمع الامثال، [ج 1، ص 223]؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 20؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 1773 و ج 4، ص 2597 و ج 6، ص 4577.
نصيرالدين، ميرزا نصير --> نصيرالدين اصفهانى
تبريزى، ملقّب به «صدرالافاضل»، عالمى است فاضل كامل، محقّق مدقّق، جامع بارع، معقولى منقولى، شاعر ماهر، از مشاهير ارباب كمال قرن چهاردهم هجرى اماميّه و خلاصۀ ادوار زندگانى و ديگر مزاياى وى موافق آنچه در ديباچۀ قصيدۀ انصافيّۀ خود آن دانشمند يگانه اخيراً چاپ شده، بدين شرح است: در نوزدهم رمضان 1268 ه. ق در شهر شيراز متولد شد. در پنج سالگى با پدرش به تهران آمد. در اثر مواظبت پدر، كه توأم با شوق فطرى و استعداد طبيعى خودش بوده، تا هفده سالگى اصول خط و
الصورة
ميرزا لطفعلى صدرالافاضل (161)
ادبيّات عربى را از متمهّرين وقت اخذ و مورد تحسين اساتيد خود بود تا آنكه در دقّت نظر و تفرّد در ضروب آداب معروف شده و به «اديب» شهرت يافت. بعد از طى مراحل ادبيّات و مقدمات لازمه، به اصول و فقه و حديث و تفسير و فنون عقليّه از منطق و رياضيّات و طبيعيّات و الهيّات پرداخت. تصوف و بعضى از فنون غيرمتداولۀ ديگر را نيز از اساتيد هريك از آنها خواند. تمامى اقسام خطوط را هم، كه در دورۀ اسلامى پيدا شده، تكميل نمود؛ به حدّى كه بارها هريك از مشق پاره هاى او به خطوط اساتيد هر صنف مشتبه مى شده است. علاوه بر كمالات مذكوره، قريحۀ شعريّه اش نيز سرشار و در تمامى فنون شعرى مهارتى بسزا داشته و خود را به «فانى» تخلّص مى كرد تا در سال 1296 ه. ق به امر اولياى دولت به «دانش» تبديلش داده و هم از طرف ايشان به «صدرالافاضل» ملقّب گرديد.
192 تأليفات و آثار قلمى طريفۀ او حاكى از تفنّن علمى و تنوع فضلى و كمالى وى بوده و بهترين معرّف كمالات متنوعۀ او مى باشند:
اغلاط قاموس؛ 10. دبستان (در مصطلحات علميۀ مربوطه به لغت فرس)؛ 11. دستور البلاغة؛ 12. دمعه (در محاضرات و اول و آخر آن خطبه و خاتمۀ بى نقطه است)؛ 13. راموز الرّموز در اقسام خطوط مرموزه؛ 14. رسالة الاصوات (در موسيقى)؛ 15. رساله در كيفيّت و آداب خط عبرى؛ 16. رساله در خط رقاع؛ 17 و 18. رسالۀ سينيّه و رسالۀ شينيّه (و آنها دو نامه است از او كه در اولى به حرف سين و اجتناب از شين و در دويمى به عكس آن در تمامى كلمات آن نامه ها ملتزم است)؛ 19. سخنستان (در لغت فارسى)؛ 20. شرح قانونچه؛ 21. قصيدۀ انصافيّه؛ 22. الكشف عمّا على الكشف؛ 23. كشف الغمام عن شمس الاسلام (در موضوع خط اسلامى و معايب و مفاسد تغيير آن)؛ 24. كفات الشّتات 193 والفتات فى فنّ المحاضرات (نظم و نثر عربى و فارسى و با خطوط مختلف نوشته است)؛ 25. كلم و حكم؛ 26. مقدمۀ كتاب اصلاح المنطق و غير اينها كه بسيار و در مقدمۀ كتاب قصيدۀ انصافيّۀ فوق مشروحاً مذكور است.
اين قصيده در اثبات ولايت و خلافت حقّۀ حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و حاوى 135 بيت است كه در هر بيت آن اشاره به مطلبى از مهمّات علم كلام شده و داراى محسنات لفظى و معنوى بديعى مى باشد و در اين اواخر با شرح آن، كه نيز از خود ناظم و مشتمل بر احاديثى است در فضايل و احوال صحابه، كه تماماً از كتب عامّه منقول است، چاپ و از ابيات همان قصيده است:
اى كه دارى درد دين وز حق همى جويى دوا *** بى تعاند از در انصاف و حق جويى درآ
بى وصيّت رفت مى گويند احمد از جهان *** عقل و دينم از قبول اين سخن دارد ابا
مقتدا بُد احمد مختار در هر قول و فعل *** از چه در اين ره بدان حضرت نكردند اقتدا
امّت خود در ضلالت هِشت پيغمبر، ولى *** آن دو از تيم و عدى گشتند اسباب هدا
با وصى بگذاشته امر نبى بشتافتند *** از پى انجاح مقصودى كه بود اندر خبا
نوز ناداده حنوط و نوز ناورده كفن *** نوز ننهاده به خاك و نوز نسپرده عزا
هيچ مسلم مى هلد پيغمبر خود بر زمين *** با حواس جمع پويد از براى ارتقا
ارتداد خلق دانى از چه شد بعد از رسول *** جانشين او نبد لايق كه باشد پيشوا
آن كه چندين بار شد معزول چون منصوب شد *** جز به تزوير و به زور و اشتباه و اعتدا
ايضاً
به دزدى ز لعلت اگر بوسه اى *** ربودم بدين سان چرايى بهم
بهل گر مرا مى ندارى بحل *** كه آهسته آن را به جايش نهم
وفات صدرالافاضل روز پنجشنبه ششم شعبان 1350 ه. ق واقع شد و در شهر رى در جوار مزار شيخ صدوق (ابن بابويه) مدفون گرديد.
منابع: نصيرى، لطفعلى، قصيدۀ انصافيه، ديباچه؛ اطلاعات متفرقه.
نصيرى طوسى اصفهانى، از علماى اماميّۀ قرن يازدهم هجرت و از تلامذۀ شرف الدين على 194 بن حجة اللّه شولستانى سابق الذكر (متوفى در حدود سال 1060 ه. ق) و مؤلف كتاب تفسير الائمّة مى باشد كه در اواخر قرن مذكور وفات يافته و سال آن معلوم نيست.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة.
موافق آنچه در مقباس الهداية از تعليقۀ بهبهانى نقل شده، عنوان فرقه اى است از غلات شيعه كه اتباع محمد بن نصير نميرى بودند. امام على النقى عليه السلام را رب دانسته و خودش را نيز مرسل از طرف آن حضرت مى پنداشتند. لواط و نكاح محارم را تجويز مى كردند. موافق نقل از كشى، فرقه اى است كه به نبوّت محمد بن نصير فهرى نميرى قائل هستند، ولى معروف مابين شيعه، ايشان از شعب سبائيۀ معتقد به ربوبيّت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و اتباع شخصى نصير (بر وزن كميل) و يا محمد بن نصير هستند. در تذكرة الائمّة كه اشتباهاً به علاّمۀ مجلسى منسوب دارند، گويد كه آن حضرت رئيس ايشان و يا جمعى از ايشان را كشته، بلكه به آتش سوزانده و زنده گردانيد كه بلكه از آن عقيدۀ فاسد منصرف باشند؛ مثمر نگرديد و در آن عقيده ديگر راسخ تر شده و گفتند كه پيش از آنكه مرده را زنده كرده باشى، به ربوبيّت تو معتقد بوديم تا چه رسد به آنكه آن را نيز مشاهده كرديم.
نضرى، احمد بن على بن عبداللّٰه
نضرى، جعفر بن اياس
نضرى، محمد بن حبيب
نضرى، معاوية بن سلمه
(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند و چنان كه در نصرى اشاره نموديم، در بعضى از نسخ كتب رجاليّه، لقب اسماعيل بن يسار نيز هست.
موكول به علم رجال است.
بصرى البلده، ابواسحاق الكنيه، نظّام الشّهره (بر وزن عطّار)، از قدماى علماى بصره و از اجلاّى ائمّۀ معتزله و استاد جاحظ سالف الترجمه مى باشد كه در علم كلام و طبيعيّات و الهيّات و ديگر علوم عقليّه و نقليّه متبحّر و از خرد سالگى به ذكاوت و فصاحت و فطانت معروف بود. در آن اوقات عيب آيينه را از وى پرسيدند. گفت:
«زود شكستن و التيام نپذيرفتن». 195
نظّام علم كلام را از دايى خود، ابوالهذيل علاف، اخذ و بسيارى از كتب فلسفه را مطالعه كرد. كلمات فلاسفه را با كلام معتزلى تطبيق و مخلوط نمود. در خلافت مأمون و معتصم شهرت بى نهايت يافت. جمعى كثير از طلاّب و محصّلين در حوزۀ تدريس او حاضر مى شدند. در هر علمى كه در شام و عراق و مصر و بصره معمول و متداول بوده، كتابى تأليف داد و مؤلفات او در حدود صد مجلّد مى باشد. از كثرت دقّت نظر و تعمّق در مشكلات علميّه با استاد مذكور خود و ديگر اكابر وقت مناظراتى داشته و پاره اى عقايد مخصوصه اختراع كرده كه در كتب كلاميّه و ادبيّه نگارش داده اند؛ من جمله امكان عادى اجماع را انكار كرده است تا چه رسد به حجّيّت آن و ملاك صدق و كذب كلام را موافقت و مخالفت عقيدۀ متكلّم قرار داده، نه واقع. در تركب اجسام از اجزاى لايتجزّى طفره را، كه به اتفاق علماى معقول محال است، جايز مى داند. مرتكب كبيره را موافق عقيدۀ فرقۀ وعيديّه، مخلّد در نار مى شمارد و به عفو الهى معتقد نمى باشد و نظاير اينها بسيار است. ابونواس را نيز به همين عقيدۀ آخرى خود دعوت مى نموده و همانا منظور ابونواس هم از اين شعر،
خود نظّام است:
فقل لمن يدّعي فى العلم فلسفة *** حفظتَ شيئا و غابت عنك اشياء
لاتحظر العفو ان كنت امرأً حرجا *** فان حظركه بالدين إزراءُ
مخفى نماند كه فرقۀ نظّاميّه موافق آنچه تحت عنوان معتزلى اشاره نموديم، يكى از فرق معتزله بوده و اتباع همين نظّام مى باشند، لكن موافق روضات، در رياض العلماء از كتاب حسنيّه استظهار كرده كه نظّام اشعرى مذهب و معتقد است بر اينكه قرآن مجيد قديم و افعال بندگان مخلوق خدا بوده و شرّ و كفر و فسق و معصيت بالتمام با قضا و قدر خداوندى است؛ اگرچه برخلاف رضاى اوست.
هارون الرشيد او را براى مباحثه با كنيزك حسنيّه نامى، كه تربيت شدۀ خانوادۀ امام جعفر صادق عليه السلام بوده، از بصره در بغداد احضار كرد. نظّام هشتاد مسئله از حسنيّه پرسيد و در همۀ آنها جواب شافى شنيد. حسنيّه نيز چند مسئله از وى پرسيد كه قدرت جواب 196 هيچ كدام را نداشته است؛ نيز حسنيّه در محضر هارون و وزيرش، يحيى بن خالد برمكى، با نظّام و امام شافعى و ابويوسف قاضى در مسائل متفرقۀ بسيارى مناظره ها كرده و در همۀ آنها فايق آمد؛ نيز از راه تعريض به نظّام گفت: «اين چه معنى دارد كه شيعه مذهبان شراب مطبوخ و ساز و طنبور و نى نواختن و لواط و گوشت سگ بچه و خرگوش مستحاضه و شطرنج و ديگر اقسام قمار را حرام شمرده، دبّاغى را مطهر پوست نجس العين ندانسته و در نماز اقتدا به فاسق نمى كنند؟»
«نظّام» گفتن ابراهيم به جهت آن بوده كه شغل او در بازار بصره در رشته كشيدن مهره و فروختن آن بود و يا خود به جهت حسن انتظام كلمات نثرى و نظمى او مى باشد.
وفات نظّام به سال 221 ه. ق به نوشتۀ قاموس الاعلام در 36 سالگى بود؛ بنابراين، ولادت او در سال 185 ه. ق بوده و با حضور او در مجلس هارون (متوفى به سال 193 ه. ق) خصوصاً طرف مناظره بودن در مسائل غامضه، چنانچه از رياض العلماء نقل شد، منافات دارد و ظاهراً از خود صاحب رياض و يا از ناقل كلام او اشتباه شده و بازهم موكول به تتبّع ارباب رجوع مى دارد.
منابع: ابن نديم، الفهرست، [تكملة، ص 2]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 42؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 584.
نظام(1)
نام اصلى اش «نظام الدين»، شهرتش «نظام»، از افاضل شعراى استرآباد و از جملۀ ارباب كمال و اهل سداد بود. قصايد بسيارى در حق اهل بيت عصمت عليهم السلام سروده و در موضوعات ديگر كمتر شعر گفته است. منظومه اى به نام سليمان و بلقيس داشته و يك نسخه از ديوان او، كه در حدود 1700 بيت بوده 197 و ظاهراً غير از منظومۀ مذكوره است، به ضميمۀ ديوان ثنايى مشهدى تحت شمارۀ 375 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود و از قصايد مزبور است:
دم سپيدۀ صبحم گذشت در خاطر *** كه بهترين عمل چيست شامگاه نشور
ندا رسيد همان دم ز عالم ملكوت *** كه اى گناه تو يوم الحساب نامحصور
به از محبّت سلطان اوليا نبود *** ز هر عمل كه شود در صحيفه ات مسطور
على امام معلاّى هاشمى كه بود *** سواد منقبتش بر بياض ديدۀ حور
ز حبّ اوست به روز جزا نه از طاعت *** اميد مغفرت از حىّ لايزال و غفور
نتيجه اى ندهد بى محبّتش در حشر *** مكاشفات جنيد و رياضت منصور
زهى به علم ازل فى البديهه حل كرده *** نكات دفتر تورات و مشكلات زبور
ببسته خدمت او را ميان ضعيف و قوى *** گشاده مدحت او را زبان اناث و ذكور
نسيم لطف تو گر در مشام خاك رود *** برآورند سر از زير خاك، اهل قبور
مرا چه غم ز غم روزگار مهرگسل *** كه دل ز مهر توام گشته جلوگاه سرور
ز دل سواد معاصى برون برد مهرش *** چنان كه ماه برد ظلمت از شب ديجور
نظام چون كه ز خواب عدم شود بيدار *** ز كاسه هاى سر بزم معصيت مخمور
براى رفع خمارش ز مرحمت جامى *** كرم نماى ز خم خانۀ شراب طهور
نيز از اوست:
به هم بود غم و شادى اسير دنيا را *** مگس دو دست به سر پاى در شكر دارد
1) . نظام: (به كسر اول) عنوان مشهورى جمعى از ارباب كمال مى باشد كه غالباً مخفف وصف اصلى و يا نام اصلى ايشان، نظام الدين، بوده و به شرح حال بعض از ايشان، كه به همين عنوان مخففى (نظام) معروف هستند، مى پردازيم و در شرح حال بعضى ديگر رجوع به عنوان نظام الدين نمايند. ترتيب محل و مكان و بلده و بعضى از اوصاف ديگرشان نيز، كه غالباً جزء اين عنوان است، مثل اعرج يا استرآبادى و مانند آنها منظور خواهد شد. (مؤلف)
وفات او در سال 921 ه. ق واقع گرديد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 256؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 255؛ افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 305؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4586.
قمى الاصل، نيشابورى الموطن والنشأه، نظام الدين اللّقب، نظام نيشابورى و نظام اعرج الشّهره، از اكابر علماى عامّۀ قرن هشتم هجرت مى باشد كه عالم فاضل، عارف كامل، مفسّر علاّمۀ متبحّر، فضل و ادب و تحقيق و تبحّر و دقّت نظر و جودت قريحۀ او در ميان متأخّرين 198 در غايت شهرت و مستغنى از اطناب بوده و مؤلفات متنوعۀ طريفۀ او بهترين معرّف مقامات عاليۀ علميّه اش مى باشند:
گفتن، چنانچه در السنه در غايت شهرت بوده و انكارى هم نشنيده ايم، غفلت از حقيقت حال است)؛ 7. غرائب القرآن؛ 8. لبّ التّأويل (كه هر دو تفسير قرآن مجيد بوده و فوقاً مذكور داشتيم).
وفات نظام اعرج به نوشتۀ كشف الظّنون تحت عنوان غرائب القرآن، در سال 728 ه. ق مى باشد و ظاهر بعضى از جملات مذكوره در آخر جلد اوّل و دوّيم چاپى تفسير مذكور آنكه در 730 ه. ق در حيات بوده است؛ به هرحال، اينكه در روضات الجنّات او را از علماى رأس قرن نهم و نزديك به زمان سيد شريف جرجانى (متوفّى در اوايل قرن نهم) و جلال الدين دوانى (متوفّى در اوايل قرن دهم) و نظاير ايشان شمرده و تاريخ ختم مجلّدات تفسير را هم اواسط قرن نهم و مصادف با حدود بعد از سال 850 ه. ق دانسته، علاوه بر اشتباه در قرن حيات نظام قريب به زمان اشخاص مذكور بودن نيز با در نظر گرفتن زمان وفاتشان و تاريخ بعضى از تأليفات فوق دور از 199 صحت مى باشد.
ناگفته نماند كه بعضى از ارباب سير نسبت تشيّع به نظام اعرج داده اند و در روضات، به طور ظن و گمان به ملا محمدتقى مجلسى اوّل هم نسبت داده كه در شرح فقيه شواهدى براى همين موضوع اقامه كرده است و كلام ذريعه نيز، كه به نقل مصنّفات او پرداخته، صريح در همين موضوع مى باشد، لكن در كشف الظّنون جملاتى از ديباچه تفسيرش نقل كرده كه به حسب ظاهر، منافى تشيّع است و تحقيق مطلب موكول به عهدۀ خود علاقه مندان مى باشد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 283]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات)؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 225؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 257.
نظّام بصرى --> نظّام، ابراهيم بن سيار بن هانى
نظام، حسن بن محمد --> نظام اعرج
نظام دهلوى --> نظام الدين دهلوى
از عرفاى قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه بعد از تكميل كمالات، قدم به جادّۀ سلوك و عرفان گذاشت و به ميرزا محمدحسين كرمانى (رونق سابق الذكر) دست ارادت داده
و به مدارج بلند رسيد. جمعى نيز مريد وى شدند؛ حتى پدرش نيز بعد از احساس مقامات او در طريقت، مريد وى گشت تا به سال 1240 ه. ق در كرمان درگذشته و در خارج كرمان مدفون شد و جملۀ «نظام مرده» مادّۀ تاريخ وى بوده و از اوست:
گر شديم از پيروان اوليا *** در مصيبت ها و رنج و ابتلا
اين نه جاى شكوه باشد نه گله *** بل بود اقوى طريق عادله
ناشنيده كس در اين دير سپنج *** كه بُدندى اوليا بى دردورنج
هركه قربش بيش افزونش بلاست *** مؤمنان را اين، نشانى از ولاست
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 596.
از علماى عهد شاه عبّاس ثانى (1051-1077 ه. ق) مى باشد و كتاب فرس نامه را به امر شاه تأليف داده. 200 يك نسخه از آن، كه در سال 1099 ه. ق به خط شيخ على اكبر قمى بوده، در كرمانشاه به نظر شريف امين عاملى، سيد محسن سابق الذكر رسيده است.
سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 8، ص 347.
نظام الدين، امير احمد --> سهيلى، امير احمد نظام الدين
نظام الدين، سيد احمد بن ابراهيم --> نظام الدين، سيد احمد بن محمدمعصوم
3218 و 3219. نظام الدين، سيد احمد بن محمدمعصوم (... - 1086 ه. ق)
بن سيد نظام الدين احمد بن ابراهيم بن سلام اللّه بن عمادالدين مسعود بن صدرالدين محمد بن غياث الدين منصور، حسنى حسينى دشتكى شيرازى، والد ماجد سيد على خان مدنى شيرازى سابق الذكر، عالمى است فاضل كامل، حكيم اديب، شاعر ماهر، بسيار جليل القدر و عظيم الشأن، يك ديوان شعر و چندين رسالۀ متفرقه داشته و مانند پسرش، سيد على خان، از افاضل اجلاّى عصر و ممدوح شعراى وقت خود بود.
از سيد نورالدين، برادر پدرى صاحب مدارك و مادرى صاحب معالم، اجازه داشت.
سيد على خان در كتاب سلافة العصر خود بسيارش ستوده و بسيارى از اشعار او را هم نقل كرده است. اخيراً به حسب دعوت عبداللّه قطب شاه، ششمين حكمران دكن هند
(1066-1085 ه. ق)، به حيدرآباد رفته و در دربار سلطان تقرّب يافت؛ در نتيجه، رياست علمى آن نواحى بدو منتهى و مرجع علما و اكابر حيدرآباد شد. در عصر خود نظير صاحب بن عبّاد بوده و با معاصر خود، شيخ حرّ عاملى سابق الذكر، مكاتباتى و مراسلاتى داشت تا به سال 1086 ه. ق در حيدرآباد به رحمت ايزدى نائل گرديد.
جدّش، سيد نظام الدين احمد بن ابراهيم بن سلام اللّه، كه جدّ عالى سيد على خان و ملقّب به «سلطان الحكما» و «سيدالعلما» است، نيز عالم فاضل حكيم بوده و از تأليفات اوست سه فقره كتاب اثبات الواجب الصّغير، اثبات الواجب الكبير، اثبات الواجب الوسيط و غير اينها كه اوّلى به يك مقدمه و بيست فصل و يك خاتمه در كلام نفسى مشتمل مى باشد. 201 وفاتش در سال 1015 ه. ق واقع گرديد و سيد على خان فوق شرح حال او را نيز در سلافة العصر نگاشته و با مدح بليغش ستوده است.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 9، ش 13]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 103؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 8، ص 374.
خوانسارى، معروف به «ميرك»، ملقّب به «نظام الدين»، از علماى اماميّۀ قرن دهم هجرت مى باشد كه به سال 937 ه. ق در بلدۀ كاشان از نوۀ محقق كركى، نورالدين على بن حسين بن محقّق كركى، اجازه داشته و سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 213.
نظام الدين استرآبادى --> نظام استرآبادى
بن عبدالوهاب بن على، حسينى جرجانى استرآبادى هروى، عالمى است فقيه فاضل متكلّم اديب يگانه، از افاضل علماى قرن دهم هجرى عهد شاه اسماعيل صفوى (906-930 ه. ق) و شاه تهماسب صفوى (930-984 ه. ق) كه اصلاً جرجانى بوده و در بدايت حال در استرآباد سكونت داشت تا در سال 902 ه. ق به هرات رفته و اخيراً از خوف اعدا مدتى هم در كرمان اقامت گزيد. تمامى اوقات او در تحصيل علوم عقليّه و نقليّه مصروف مى شد تا آنكه در اندك زمانى در اثر جودت ذهن و كثرت
فطانت در تمامى علوم متداوله مهارت يافت و بين العلما مشهور گرديد. در هرات محل توجّه سلطان حسين ميرزاى بايقرا (875-911 ه. ق) بود تا آنكه نوبت سلطنت به صفويّه رسيد. در عهد شاه اسماعيل صفوى، نخستين مؤسّس آن دولت عليّه، به مراتب شأن و عزّت وى بيش از پيش افزوده گرديد و قضاوت تمامى بلاد خراسان بدو مفوّض شد. چند سال با كمال احترام و عزّت و استقلال در هرات قضاوت نمود.
در نشر علوم دينيّه و اظهار نكات و دقايق معارف يقينيّه اهتمام تمام به كار مى برد و از تأليفات اوست:
وفاتش نيز بعد از اين تاريخ در كرمان واقع شد و سال آن به دست نيامد. مخفى نماند كه لفظ «اشرفى» را در روضات با حرف فاء نوشته و به فاء يا قاف بودن آن تصريح نكرده است، ولى در ذريعه تصريح كرده كه با قاف است و ظاهراً به قرينۀ جرجانى استرآبادى بودن او، «اشرق» نام يكى از ديهات و توابع يكى از آن دو بلده است؛ اما انتساب صاحب ترجمه به اشرق كه به نوشتۀ مراصد، از بلاد يمن مى باشد، بسيار مستبعد، بلكه دور از صحت است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 351؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 81.
اقضى القضات عراق، ظاهراً نام اصلى اش نيز «نظام الدين» بوده است. با خواجه نصير طوسى (متوفى به سال 672 ه. ق) ملاقات نمود. قصايدى در مدح شمس الدين محمد صاحب ديوان (متوفى به سال 683 ه. ق) و برادرش، عطاء و پسرش، بهاءالدين محمد، محض به جهت تقدير مساعى ايشان كه در ترويج مذهب اماميّه به كار برده اند، سروده و قصايد بسيارى در مدح اهل بيت عصمت عليهم السلام نظم كرده كه از آن جمله است:
للّه درّكم يا آل ياسينا *** يا انجم الحق اعلام الهدىٰ فينا
لايقبل اللّه الّا فى محبتكم *** اعمال عبد و لايَرضىٰ له دينا
بكم أُخفّف اعباء الذنوب بكم *** بكم أُثقّل فى الحشر الموازينا
من لم يوالكم فى اللّه لم ير من *** فيح اللظى و عذاب القبر تسكينا
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: شوشترى، نوراللّٰه، احقاق الحق؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 212.
نظام الدين اعرج، حسن بن محمد --> نظام اعرج
نظام الدين، الياس بن يوسف --> نظامى گنجوى
نظام الدين جرجانى --> نظام الدين اشرقى
نظام الدين، حسن بن محمد --> نظام اعرج
203 3223. نظام الدين خاموش (... - 860 ه. ق)
از اكابر عرفا و اكمل اصحاب و شاگردان علاءالدين محمد بن محمد بخارى عطّار سابق الذكر مى باشد كه در رشتۀ عرفان مقامى بس عالى داشت. گويند درِ مقفّل به اشارت وى گشاده مى شد. داراى كشف الاحوال و كشف القلوب و كشف القبور بوده، چنانچه در غياب اشخاص از حال ايشان خبر مى داد. از خاطرات دل هاى مردم و وضعيّات اموات خبردار بود و كرامات بسيارى بدو منسوب است. وى در هفتم جمادى الآخرۀ 860 ه. ق درگذشت و جملۀ «مخدوم يقين» مادّۀ تاريخ اوست و ظاهراً نام اصلى اش هم «نظام الدين» مى باشد.
منابع: لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 1، ص 570.
دهلوى، كه به «نظام دهلوى» و «شاه نظام اوليا» معروف است، از عرفاى قرن هشتم هجرت و از مريدان فريدالدين شكرگنج بود. جمعى از اكابر عرفا نيز دست ارادت بدو داده و كراماتى بدو منسوب مى باشد. از نفحات جامى نقل است كه شخصى قباله اى را گم كرده و به شاه نظام التجا نمود. شاه پولى بدو داده و دستور داد كه آن را شيرينى خريده و به فقرا بدهد و از باطن شيخ مذكور او خواستار همّت باشد. او نيز به دستور مذكور عمل كرد و بعد از صرف شيرينى، معلوم شد كاغذى كه شيرينى را توى آن
گذاشته بوده اند، همان قبالۀ مفقود بوده است. صاحب ترجمه به سال 725 ه. ق در دهلى وفات يافت. در مقبرۀ شكرگنج مدفون شد و از اشعار اوست در حق امير خسرو دهلوى كه از مريدان او بوده، گفته است:
از ملك سخنورى شهى خسرو راست *** خسرو كه به شاعرى نظيرش كم خاست
اين خسرو ماست ناصر خسرو نيست *** زيرا كه خداى ناصر خسرو ماست
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 249.
نظام الدين زاكانى، عبيد --> زاكانى، عبيداللّه
قرشى، مجاور مشهد حضرت عبدالعظيم حسنى در رى، از افاضل علماى اماميّۀ قرن يازدهم هجرى 204 مى باشد كه فقيه فاضل، اصولى محدّث كامل، رجالى متكلّم رياضى و از تلامذۀ شيخ بهائى بود. بعد از وفات پدرش، كه از دوستان شيخ بوده، در تحت نظر شيخ تربيت يافته و تكميل مراتب علميّه نمود. بعد از وفات شيخ در دربار شاه عباس اوّل (996-1038 ه. ق) محترمانه مى زيست. به امر شاه كتاب جامع عباسى استاد مذكور خود را، كه در حيات خود فقط تا باب حج تأليف شده و به اكمال آن موفق نبوده، تا آخر ديات، كه آخرين ابواب فقهيّه است، به پايانش رسانيد. پس از آنكه ملا خليل قزوينى از مدرّسى مشهد حضرت عبدالعظيم معزول گرديد، نظام الدين به مدرّسى آن بقعۀ شريفه منصوب شد و هم در آنجا در چهل سالگى اندكى بعد از وفات شاه وفات يافت و سال آن مضبوط نيست و از تأليفات اوست:
بيان «ساوج» تحت عنوان ساوجى نگارش يافته و در اينجا نيز گوييم: گويند در آن بلده كتابخانۀ بزرگى بوده كه نظيرش در تمامى دنيا وجود نداشته. تا سال 617 ه. ق بسيار معمور و آباد بود. بعد از آن تاريخ، كفّار مغول و تاتار هجوم آورده و شهر را ويران كرده و مردمانش را كشتند و كتابخانه را هم سوزاندند.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 257؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العلماء، باب نون.
نظام الدين سليمان --> صهرشتى
نظام الدين صهرشتى --> صهرشتى
بن ابى الفوارس مجدالدين محمد بن فخرالدين على بن اعرج، حسينى حلّى اعرجى، ملقّب به «نظام الدين»، از اذكياى علماى قرن هشتم هجرى، خواهرزادۀ علاّمۀ حلّى و برادر كهتر سيد عبدالمطلب عميدى سابق الذكر و به مدلول «ولد الحلال يشبه الخال» جوهرۀ فطانت و ذكاوت بوده و از تأليفات اوست:
در آن اوان نوزده سال را تمام كرده و داخل در سن بيست سالگى شده بود و آن، شرحى است مختصر و تفاصيل بعضى از مطالب را به كتاب اللّبس محول مى دارد و از اينجا معلوم مى شود كه تأليف ايضاح قبل از اين تاريخ بوده و آن را در كمتر از نوزده سالگى تأليف داده.
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
نظام الدين، عبدالحى --> نظام الدين اشرقى
نظام الدين، عبدالعلى --> بيرجندى، مولا عبدالعلى نظام الدين
نظام الدين، عبيد زاكانى --> زاكانى، عبيداللّه
نظام الدين، عثمان --> خطائى، عثمان نظام الدين
نظام الدين، على بن حسن --> حكيم الملك
نظام الدين، على بن محمد --> ابن خروف، على بن محمد بن يوسف
نظام الدين قرشى --> نظام الدين ساوجى
نظام الدين گنجوى، الياس بن يوسف --> نظامى گنجوى
مكنّى به «ابوالعلاء»، موافق آنچه در سفينة الشّعراء نوشته و از بعضى جُنگ هاى قديمى نقل شده، از اساتيد شعراى قرن ششم هجرت مى باشد كه استاد خاقانى و فلكى شيروانى سابق الذكر بود و از طرف جلال الدين منوچهر، ملقّب به «خاقان» از ملوك شيروان (514-544 ه. ق) به لقب «ملك الشعرا» ملقّب و به رياست تمامى شعراى شيروان و توابع آن منصوب بود. در فرامين سلطانى او را استادالشعرا مى نوشته اند.
موافق آنچه در شرح حال شيروانى اشاره نموديم، نظام الدين پدرزن خاقانى هم بود، لكن خاقانى عاقبت بناى تمرّد گذاشته و از وظيفۀ ادب خارج و در انجام وظايف لازمۀ مهترى او كوتاهى كرده، بين ايشان رنجشى واقع شد و پاره اى اشعار از طرفين نسبت به يكديگر صادر گرديد و از نظام الدين است كه 206 در ذمّ خاقانى گويد:
از آنگه كه از مادر عقل زادم *** به فضل و هنر در جهان داد دادم
مرا شصت سال است از خاك اران *** بود شازده تا به شروان فتادم
تو اى قرّة العين فرزند مانى *** تو را هم پدرخوانده هم اوستادم
تو اى افضل الدين اگر راست پرسى *** به جان عزيزت كه از تو نه شادم
به جان تو بسيار كردم نكويى *** تو را دختر و مال و شهرت بدادم
ببستم ميان تا به تعليم و شفقت *** زبان تو در شاعرى برگشادم
دُروگر پسر بود نامت به شروان *** به خاقانى ات من لقب برنهادم(1)
نيز از ابيات قصيده اى است كه راجع به حال خود و در شكايت از نمّامان گويد:
سخنوران به من ار اقتدا كنند سزد *** از اين قبل كه منم قدوۀ همه شعرا
چو شد روان عمادى به من گذاشت شرف *** چو رفت جان سنايى به من بماند سنا
تبارك اللّه پنجاه وپنج بشمردم *** به شصت ناشده پشتم چو شست گشت دوتا
دروغ تر سخنى اينكه شاه را گفتند *** ابوالعلا كه تو را هست سيّدالنّدما
مخالفان را حال تو مى دهد اعلام *** مسافران را سرّ تو مى كند افشا
بدان خداى كه جان جهانيان داده است *** منزّه است ز چند و ز چون و چه و چرا
1) . چو شاعر شدى نزد خاقانت بردم لقب نيز خاقانى ات برنهادم (خ ل)
سال وفات و مشخصّات ديگر ابوالعلا محمود به دست نيامد.
نظام الدين گيلانى، على --> حكيم الملك
نظام الدين، محمد بن احمد --> نظام الدين دهلوى
نظام الدين، محمد بن حسين --> نظام الدين ساوجى
بن شيخ حسن شيخ الاسلام، مقيم رشت، از علماى قرن حاضر چهاردهم هجرت و از تلامذۀ حاج ميرزا حبيب اللّه 207 رشتى و شيخ هادى تهرانى سابقى الذكر بوده و از تأليفات اوست:
صاحب ترجمه به سال 1336 ه. ق در شصت سالگى درگذشت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
بن حيدر بن على، خوارزمى، مكنّى به «ابواسحاق»، از فضلاى نامى قرن هفتم هجرت مى باشد كه با ياقوت حموى (متوفّى به سال 626 ه. ق) معاصر بوده و از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 2، ص 15.
نظام الدين نيشابورى، حسن بن محمد --> نظام اعرج
نظام الدين هروى، عبدالحى --> نظام الدين اشرقى
به نوشتۀ قاموس الاعلام، از شعراى فرس، با على شير نوايى (متوفّاى 907 ه. ق) معاصر، از طرف سلطان حسين ميرزا بايقرا (متوفّى به سال 911 ه. ق) قاضى هرات شده و از اوست:
به دور روى توام بت پرست مى گويند *** چه گويم اى بت من! هرچه هست مى گويند
ديگر اسم و سال وفات و مشخّص ديگرى ذكر نكرده است.
نگارنده گويد: ظاهراً اسم او «محمد» بوده و در 900 ه. ق وفات يافته و همان است كه ضمن شرح حال برادرش، معين الدين ملا محمد، تحت همين عنوان [معين الدين، ملا محمد] اشاره نموديم و رجوع بدانجا نمايند.
208 منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4586؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 37.
الصورة
رفيع الدين نظام العلما
تبريزى (162)
بن ميرزا على اصغر مستوفى بن ميرزا رفيع الدين بن ميرزا ابوطالب وزير بن ميرزا سليم نايب الصدر طباطبايى تبريزى، از افاضل علما و اكابر ادباى تبريز مى باشد كه نسب شريف او در آخر كتاب مجالس نظاميّه اش مفصلاً مذكور است. بسيار نيكومعاشرت بوده و از مطالعات علميّه نيز آنى فروگذارى نمى كرد. اوقات خود را با عزمى فتورناپذير مصروف مطالعۀ كتب متنوعه مى نمود و تأليفات بسيارى دارد:
وفاتش به سال 1326 ه. ق در قريۀ باسمنج دو فرسخى تبريز سر جادۀ تهران واقع شد و مقبره اش در صحن بزرگ حضرت معصومه عليها السلام در قم معروف است.
منابع: اطلاعات متفرقه.
تبريزى، معلّم ناصرالدين شاه قاجار بوده و در حدود 1270 ه. ق درگذشته و از تأليفات اوست:
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 831؛ اطلاعات متفرقه.
بن على بن اسحاق بن عباس، كه به «قوام الدين» و «نظام الملك» ملقّب و گاهى به «خواجه نظام الملك» موصوف مى باشد، از اكابر و وزراى عقلا و عقلاى وزرا و نام نامى اش زينت بخش اوراق و دفاتر است. در بدايت حال كاتب و منشى على بن شاذان، حاكم بلخ، سپس داوود بن ميكائيل سلجوقى، والى خراسان، پدر آلب ارسلان بود. پس از آنكه نوبت سلطنت بعد از وفات طغرل بيگ، نخستين سلطان سلاجقۀ ايرانى، به مناسبت بلاعقب بودن او به برادرزاده اش، آلب ارسلان بن داوود، دوّيمين ايشان (455-465 ه. ق) رسيد، وزارت و صدارت او در تمام مدت سلطنتش، در اثر فكر ثاقب و تدبير صائب و رأى متين و حسن طويّت به همين خواجه نظام الملك
مفوّض و در عهد سلطنت ملكشاه، پسر آلب ارسلان (465-485 ه. ق)، نيز تمامى امور وزارتى بدو موكول بود.
در اين سى سال ايّام وزارت آن دو پادشاه معظّم، تمامى امور وزارتى بدو موكول بود.
تمامى امور كشورى را با كمال خوشى اداره كرد. اسباب امنيّت كشور و رفاه مردم را فراهم آورد؛ بالخصوص عهد ملكشاه، كه اصل سلطنتش هم نتيجۀ حسن تدبير اين وزير روشن ضمير پاك نهاد بود، خجسته ترين عهد سلاجقه در شمار است. خواجه عقل فطرى موهوبى را با عقل مكتسبى توأم ساخته، در فقه و حديث و ادبيّات و ديگر علوم متداوله دستى توانا داشت. به هر دو زبان عربى و فارسى شعر خوب مى گفت.
دوستدار علم و عالم و فقها و صوفيّه و مجلس او مجمع ارباب فضل و كمال بود. به مجالست ايشان حرصى قوى داشت. به نماز اوّل وقت هم بسيار راغب بود. به مجرّد صوت اذان، دست از كارها كشيده و مشغول عبادت مى شد.
210 آثار خيريّه اش نيز بسيار و از آن جمله سه فقره مدرسۀ نظاميه نام بغداد و اصفهان و نيشابور است كه اوقاف بسيارى بدانها تخصيص داده و جمعى از اكابر وقت به تدريس در مدارس مذكوره موظف بوده اند و گويند او نخستين كسى است كه بناى مدرسه گذاشته است.
خواجه نزد خليفۀ عباسى وقت نيز بسيار محترم مى زيست تا به سال 485 ه. ق در حضور ملكشاه عزيمت اصفهان داده و در قرب نهاوند به دست يكى از كسان حسن صبّاح، كه به لباس دراويش بوده، مقتول شد و ملكشاه نيز به فاصلۀ سى وپنج روز بعد از آن درگذشت. خواجه در همان حال زخم دارى در مقام توصيۀ پسر خود، كه بعد از وفات او در مقام وزارت استقرار يابد، خطاب به ملكشاه گويد:
يك چند به اقبال تو اى شاه جوان بخت! *** گرد ستم از چهرۀ ايّام ستردم
آمد ز قضا مدّت عمرم نودوشش *** در حدّ نهاوند به يك كارد بمردم
بگذاشتم آن خدمت ديرينه به فرزند *** او را به خدا و به خداوند سپردم
نيز از اشعار عربى اوست:
بعد الثمانين ليس قوة *** قد ذهبتْ شرة الصبوة
كاننى والعصا بكفى *** موسى ولكن بلا نبوة
ظاهر اين شعر آنكه سنّ و سالش بيشتر از هشتاد بوده، بلكه شعر فارسى فوق در 96
بودن سنّ او صريح و بنابر آن، ولادتش در سال 389 ه. ق مى باشد.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 156؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 257؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 222 و 347؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4587.
سمرقندى عروضى، مكنّى به «ابوالحسن»، ملقّب به «نجم الدين» و «نظام الدين»، معروف به «نظامى عروضى»، از اكابر شعرا و نويسندگان قرن ششم هجرت مى باشد كه سياحت هاى بسيارى كرده و مدّاح سلاطين غور (545-609 ه. ق) بود. معدن سرب بلدۀ ورسا از اعمال غور از طرف ايشان بدو مفوض و زمان سلطان سنجر سلجوقى، ششمين سلطان سلاجقۀ ايرانى (512-552 ه. ق)، را دريافته است. از شاگردان امير معزى (متوفّى به سال 542 ه. ق) بود. با عمر خيّام و نظامى گنجوى نيز ملاقات كرده و از كثرت مهارتى كه در علم عروض داشته، به «عروضى» شهرت يافته است. علاوه بر علم عروض، در طبّ و نجوم و هيئت نيز دستى توانا داشته و از آثار قلمى اوست:
211 1. چهار مقاله (كه به چهار مقالۀ عروضى مشهور بوده و در تهران چاپ شده است.
در آن گويد كه شاه از چهار صنف ناچار است: كاتب و شاعر و طبيب و منجّم؛ پس براى هر صنفى يك مقاله تخصيص داده است و از مهم ترين كتب ادبيّه به شمار مى رود. در آداب معاشرت و حكمت و آيين ملوك بسيار سودمند است.
تأليف آن در حدود سال 550 ه. ق بوده و در تهران و برلين چاپ و در ليدن نيز با حواشى و مقدمۀ ميرزا محمدخان قزوينى به طبع رسيده است)؛ 2. مجمع النّوادر (به فارسى)؛ 3. ويس و رامين (كه منظومۀ قصۀ ايشان از قصص زمان اشكانيان است و فخرالدين اسعد گرگانى، معاصر طغرل شاه سلجوقى، نيز همين قصه را به نظم آورده است).
از اشعار نظامى عروضى است:
دلى دارم كه در فرمان من نيست *** تو پندارى كه آن دل، زآن من نيست
مرا مادر دعا كرده است گويى *** كه از تو دور بادا هرچه جويى
ايضاً
بسا كاخى كه محمودش بنا كرد *** كه از رفعت همى با مه مِرا كرد
نبينى زآن همه يك خشت بر پاى *** مديح عنصرى مانده است بر جاى
وفات او به نوشتۀ كشف الظّنون، در حدود سال 560 ه. ق واقع گرديده و اينكه بعضى او را از شعرا و منشيان عهد ملكشاه سلجوقى (متوفّى به سال 485 ه. ق) گفته اند، مستبعد مى باشد و كسى هم از معمّرينش نشمرده است؛ مگر اينكه تاريخ وفات مذكور اشتباه شده و وفاتش ساليان درازى پيش از آن باشد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 86]؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 635؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4589.
مطرزى قمى تفريشى يا فراهانى، كنيه اش «ابومحمد»، لقبش «جمال الدين» و «نظام الدين»، شهرتش «نظامى» و «حكيم نظامى» و «نظامى گنجوى». اصلش از تفريش قم يا به نوشتۀ بعضى، فراهان قم. مسكن و موطن و مدفنش شهر گنجه از بلاد آذربايجان روسيه. نام و نسبش در كتب تراجم محل اختلاف و بين «الياس بن يوسف بن مؤيّد» و «الياس بن يوسف بن زكى مؤيّد» و «الياس بن يوسف بن زكى بن مؤيّد» و «احمد بن الياس بن يوسف بن مؤيّد» و «احمد بن الياس بن ابى يوسف» و «احمد 212 بن يوسف» و «يوسف بن مؤيّد» و «ابومحمد بن يوسف» و «ابومحمد بن ابى يوسف» و «اويس و ويس بن يوسف بن زكى بن مؤيّد» مردّد و با اينكه «الياس بن يوسف» بودن مشهورتر است، «اويس» يا «ويس» بودن از مثنوى ليلى و مجنون خودش نقل شده كه در آنجا گويد:
يا رب تو مرا كه ويس نامم *** در عشق محمدى تمامم...
مصراع اوّل همين شعر، از بعض نسخ كتاب، به عوض «كه ويس» «كاويس» نقل شده كه مخفّف خطّى «كه اويس» مى باشد و بنابراين، نام وى «اويس» است؛ به هرحال، اين گونه اختلافات پس از آنكه كثرت نسبت به جدّ (عوض پدر)، شيوع استعمال هريك از اسم و لقب و كنيه در محل ديگرى، بى سوادى يا اهميت ندادن بعضى از كتّاب و نويسندگان و تصحيف و تحريف و زياده و نقيصۀ ناشى از قلم ايشان و امثال اينها را در نظر داشته باشيم، بسيار و كثيرالوقوع مى باشد، والاّ «مشو احول مسمّى جز يكى نيست». اينك عنان قلم را به شرح حال اجمالى خودش معطوف مى داريم:
نظامى گنجوى حكيمى است عارف، عالم عابد، زاهد متّقى كه تمامى عمر خود را به قناعت و انزوا و عزلت گذرانيد. از اهل دنيا محترز بود. از اوّل جوانى از قرب و صحبت و مجالست سلاطين و اكابر پرهيز تمام داشت. با آن همه حرمت و عنايتى كه دربارۀ وى داشته اند، نوعاً هيچ يك از ايشان را مدح نكرده و در زاويه و خانقاه خود منزوى و به انجام وظايف مقرّرۀ خود اشتغال مى ورزيد، بلكه گاهى از ايشان نزد وى رفته و استفاضه مى نموده اند و خودش در اين معنى گويد:
من به عهد جوانى از بر تو *** به در كس نرفتم از در تو
همه را بر درم فرستادى *** من نمى خواستم تو مى دادى
چون كه بر درگه تو گشتم پير *** زآنكه ترسيدنى است دستم گير
كراماتى نيز به حكيم نظامى منسوب مى باشد و علاوه بر ارتقاى ذروۀ انسانى و تكميل كمالات نفسانى، در فنون شعرى نيز داراى مقامى بس عالى و در طبقۀ خاقانى شيروانى و نظاير وى، بلكه به نوشتۀ بعضى از ارباب سير، افصح فصحاى آذربايجان و امام مثنوى گويان و آدم عالم 213 فصاحت و روح جهان بلاغت بود. مثنويات پنج گانۀ او، كه به پنج گنج و خمسۀ نظامى معروف است، از اركان ادبيّات فارسى در شمار، در تمامى اقطار در نهايت اشتهار و غايت لطافت و جزالت و از پنج مثنوى مركّب مى باشد:
همۀ اين مثنويّات پنج گانه بعد از وفات نظامى يك جا جمع شده و به پنج گنج يا خمسه بارها در اروپا و هند و استانبول و ايران و غيره چاپ و به زبان فرانسوى هم ترجمه شده و در سال 1845 م در پترسبورگ انتشار يافته است و بسيارى از اكابر فارس و هند و ترك و غيره در نظم پنج مثنوى به نظامى اقتفا جسته و به خمسه موسوم داشته اند؛ مثل خمسۀ لاهورى و خمسۀ مكتبى و خمسۀ نوايى و غير اينها. در مدح خمسۀ نظامى گفته اند:
حواس خمسۀ ظاهر به يارى باطن *** شدند شش جهت كائنات را سيّار
نيافتند در او گنج گوهر معنى *** چو پنج گنج نظامى و ستّۀ عطّار
مخفى نماند كه ديوان نظامى غير از خمسۀ او مى باشد و موافق آنچه از تذكرۀ دولتشاهى نقل شده، قريب به بيست هزار بيت است از قصايد و غزليّات و انواع ديگر شعر، لكن به نوشتۀ مجمع الفصحاء، ناياب بوده و ما هم در جايى سراغ نكرديم و اشعار نظامى به جهت چاپ هاى متعدد خمسه اش مشهور و با وجود اين، يك چندى از آنها را به سبب طرفگى نقل مى نمايد: 214
زخم چو بر دل رسيد ديده پر از خون چراست؟ *** چون تو درون دلى نقش تو بيرون چراست؟
خود به جهان در مرا يك دلگى بود و بس *** ما همه چون يك دليم قصد شبيخون چراست؟
چون به ترازوى عشق، هر دو برابر شديم *** مهر تو كم مى شود عشق من افزون چراست؟
پيشترك مر مرا دوسترك داشتى *** من كه همان دوستم دشمنى اكنون چراست؟
بر همه خسته دلان، دادگرى كرده اى *** چون به نظامى رسيد قصد دگرگون چراست؟
نيز در طرائق الحقائق از ديوان نظامى نقل كرده است:
ملك الملوك فضلم به فضيلت معانى *** زمى و زمان گرفته به مثال آسمانى
ولدالزناست حاسد منم آن كه اختر من *** ولدالزنا كش آمد چو ستارۀ يمانى
حركات اختران را منم اصل و او طفيلى *** طبقات آسمان را منم آب و او اوانى
نيز از اشعار طريفۀ نظامى مى باشد كه در تطورات ادوار زندگانى گفته است:
حديث كودكىّ و خودپرستى *** رها كن كآن خمارى بود و مستى
چو عمر از سى گذشت و يا كه از بيست *** نمى شايد دگر چون غافلان زيست
نشاط عمر باشد تا چهل سال *** چهل رفته فروريزد پر و بال
پس از پنجه نباشد تندرستى *** بصر كندى پذيرد پاى سستى
چو شصت آمد نشست آمد پديدار *** چو هفتاد آيد افتد آلت از كار
به هشتاد و نود چون دررسيدى *** بسا سختى كه از گيتى كشيدى
از آنجا گر به صد منزل رسانى *** بود مرگى به صورت زندگانى
سگ صيّاد كآهو گير گردد *** بگيرد آهويش چون پير گردد
چو در موى سياه آمد سفيدى *** پديد آمد نشان نااميدى
ز پنبه شد بناگوشت كفن پوش *** هنوز اين پنبه بيرون نارى از گوش
تاريخ وفات نظامى نيز مانند نام او در كلمات ارباب تراجم مختلف و بين 576 يا 582 يا 590 يا 591 يا 596 يا 598 يا 599 يا 602 يا 606 و يا وقوع آن بعد از 607 يا در حدود 611 ه. ق مردّد و بطلان پنج قول اوّلى بعد از اطّلاع به تاريخ نظم اسكندرنامۀ فوق، كه آخرين مثنويّات او بوده و به تصريح خودش سال 597 ه. ق است، واضح و روشن مى گردد؛ چنانچه در آخر آن گويد: 215
به تاريخ پانصد نود هفت سال *** كه خواننده را زو نگيرد ملال
نوشتم من اين نامه را در جهان *** كه تا دور آخر بود جاودان
تحقيق حق در شش قول آخرى نيز موكول به تتبّع زايد بوده، ولكن به حكم پاره اى قراين قويّه كه در مطاوى كلمات ذريعه مندرج است، يكى از دو تاريخ آخرى كه در معنى منافى يكديگر نيستند، تأييد مى شود.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 258؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 637؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 265؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4589؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 249؛ معصومعلى شاه، طرائق الحقائق، ص 279؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات)؛ حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 225].
نظّاميّه(1)
نايينى، از عرفاى قرن سيزدهم هجرى، از معاصرين رضاقلى خان هدايت آتى الذكر، نام طريقتى وى «نظرعلى شاه» و تخلّص شعرى اش گاهى «صحبت» و گاهى «نظر» بود. در بدايت حال علوم متداوله را از علماى اصفهان دريافت؛ پس به صدد تزكيۀ نفس برآمده و طالب مجاهدات نفسانيّه و رياضات بدنيّه گرديد. به نورعلى شاه اصفهانى دست ارادت داد. ذكر از وى ياد گرفته و به عبادت اشتغال ورزيد تا در مراتب وجد و حال به حد كمال رسيد و از اشعار اوست:
مرغ دلم طاير عشق آشيان *** كرد هواى چمن لامكان
1) . نظّاميّه: (با فتح و تشديد) موافق آنچه تحت عنوان معتزلى و نظّام، ابراهيم بن سيار بن هانى اشاره شد، فرقه اى است از معتزله كه اتباع ابراهيم نظام مذكور بوده و به عقيدۀ وى رفته و رجوع بدان دو عنوان نمايند. (مؤلف)
نورفشان همچو كف موسوى *** روح فزا همچو دم عيسوى
بوى خدا از يمنم مى رسد *** نفح اويس از قرنم مى رسد
طوس، حريم حرم كبرياست *** مدفن پاك شه پاكان، رضاست
كعبه اگر خانۀ آب و گل است *** طوس رضا، كعبۀ جان و دل است
كعبه بود سجده گه خاكيان *** طوس بود قبلۀ افلاكيان
216 مهبط انوار الهى است طوس *** جلوه گه حضرت شاهى است طوس
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 583.
از ايل زنگنه، از شعراى قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه در گوشۀ قناعت خزيده و با شغل كتابت امرار معاش مى كرد و از اوست:
فتادم در قفاى طفل شوخى آن قدر كآخر *** شدم ديوانه و طفلان فتادند از قفاى من
ايضاً
من كجا لايق آن دست و كمان بودم ليك *** بر من اين تير، تو نشناخته انداخته اى
در سال 1226 ه. ق درگذشت.
منابع: گروسى، فاضل خان، انجمن خاقان، [ص 626].
نيشابورى، از شعراى ايرانى قرن يازدهم هجرت مى باشد كه به رسم تجارت به آذربايجان رفت؛ پس به هندوستان مسافرت كرد. از امراى شعردوست هند محبّت ها ديد. به مدح و ثناى ايشان پرداخته و غزليّات دل نشين ساخت و از اوست:
كجا بودى كه امشب سوختى آزرده جانى را *** به قدر روز محشر طول دادى هر زمانى را
ايضاً
نيازارم ز خود هرگز دلى را *** كه مى ترسم در آن جاى تو باشد
ايضاً
وادى يثرب كجاست آه ز حرمان تو *** دامن دل مى كشد خار مغيلان تو
ديوانى دارد كه تمامى ابيات آن از قصايد و غزليّات و ترجيع بند و رباعيّات در حدود ده
هزار بوده و تنها غزليّات او، كه در حدود پنج هزار بيت است، در لاهور هند چاپ و يك نسخۀ خطّى از ديوانش، كه در حدود هفت هزار بيت است، به شمارۀ 383 و يك نسخۀ ديگر آن نيز، كه در حدود 8400 بيت است، به شمارۀ 384 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است. نظيرى عاقبت بعد از ايفاى وظايف حج در احمدآباد گجرات هند توطّن كرده 217 و منزوى شد و به مدايح خانوادۀ رسالت و عصمت و طهارت عليهم السلام پرداخت تا در سال 1022 يا 1023 ه. ق در همان جا درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4590؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 408؛ حسينى سنبهلى، ميرحسين دوست، تذكرۀ حسينى، ص 350؛ فهرست كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار، [ج 2، ص 689-691 و ج 4، ص 537].
موكول به علم رجال است.
نعمانى(1)
ملقّب به «ظهيرالدين»، معروف به «ظهير نعمانى»، منسوب به جدّش، نعمان بن منذر يا به نعمانيّۀ بغداد مى باشد. وى علاوه بر آنچه در عنوان فارسى، حسن بن خطير، كه همين صاحب ترجمه است، مذكور داشتيم، يك تفسير قرآن به نام تفسير نعمانى و كتابى به نام تنبيه البارعين على المنحوت من كلام العرب نيز تأليف كرده است.
نخست در بيت المقدس اقامت داشت تا آنكه روزى عزيز بن صلاح الدين بن ايّوب، صاحب مصر، عبوراً او را در حال تدريس ديده و از مراتب علميّه اش مستحضر گرديد و او را محض براى قلع و قمع شهاب طوسى به مصر برد و در هر ماهى صد رطل نان و شصت دينار (طلاى مسكوك هيجده نخودى) و بعضى چيزهاى ديگر براى او مقرّر داشت.
او هم حسب الارادۀ عزيز در صدد قلع و توهين شهاب طوسى بوده و در نظر داشت
1) . نعمانى: (به ضم اول) منسوب است به نعمانيه كه ديهى است در مصر و موضعى است مابين واسط و بغداد از عراق عرب كه به نوشتۀ مراصد، مردمانش شيعه هستند و در بعض موارد منسوب به شخص نعمان نامى مى باشد و (به فتح اول) منسوب به وادى نعمان نامى است از اراضى شام و يا به قلعۀ نعمان نامى است از توابع شهر زبيد از بلاد يمن و يا به شهر نعمان نامى از بلاد حجاز و تعيين در موارد لازمه موكول به قراين است. (مؤلف)
كه به شكل مغالطه وارد مطلب بشود، والاّ حريف ميدان مناظرۀ شهاب، كه مردى بسيار جدلى بوده، نبود تا آنكه روز عيدى عزيز سوار شد و شهاب و نعمانى هم حاضر ركاب بوده اند. نعمانى در اثناى كلام به عزيز گفت كه تو و پدر تو از اهل بهشت هستيد. شهاب از فرصت استفاده كرده و گفت: «اين حكم از كجا دادى و پدر عزيز را ناديده چطور تزكيه مى نمايى؟ 218 مَثَل تو در اين مورد مانندۀ آن موشى است كه به خم شراب افتاد؛ خورد و مست شد؛ در حال مستى مى گفت: كجايند آن گربه هاى ستمكار و غدّار؟ پس در عين حال، گربه اى پديدار شد. موش به مجرّد ديدن آن، بى هوش ماند و گفت: مست، مؤاخذه با اقوالش نمى شود. حالا اى نعمانى! تو هم از خم شراب محبّت هاى اين پادشاه خورده و مست شده و ميدان را خالى ديده و مى گويى كجايند علما و ادبا؟» نعمانى كيفر آن نيّت بد و سوء قصد خود را ديده و جوابى نداده و آن عزّت و احترامى را كه نزد عزيز داشته، از دست داد. ناچار منزوى شد و تا آخر عمر در مدرسۀ امير اسدى مشغول تدريس فقه حنفى گرديد. اين قضيه در ميان عوام انتشار يافته و در بازار و مجالس و محافل نقل مجلس بوده است. در تاريخ وفات و ديگر مزاياى حال حسن نعمانى رجوع به عنوان فارسى، حسن بن خطير نمايند.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 280]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 223؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 8، ص 100.
بن محمد (احمد خ ل) بن طلحه، مكنّى به «ابومحمد»، از ادباى اوايل قرن ششم هجرت مى باشد كه اديب فاضل شاعر لغوى و بسيار بديهه گو بود. شعر خوب مى گفته و با حريرى مكاتباتى داشته و از اوست:
اذا نالك الدهر بالحادثات *** فكن رابطَ الجأش صعبَ الشكيمة
و لا تُهن النفسَ عند الخطوب *** اذا كان عندك للنفس قيمة
فواللّه مالقى الشامتون *** باحسن من صبر نفس كريمة
وفاتش در سال 520 ه. ق واقع گرديد.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 12، ص 26.
نعمانى، محمد بن ابراهيم --> ابن ابى زينب، محمد بن ابراهيم بن جعفر
مشهدى الاصل، شيروانى الاقامه، نعيمى التّخلّص، از اكابر عرفا و ارباب سير و سلوك و سادات صحيح النسب قرن هشتم هجرى عهد تيمور لنگ (771-807 ه. ق) و حكيمى بوده متبحّر، جامع معقول و منقول، داراى علوم ظاهرى و باطنى، در اسماء و حروف و جفر و اعداد و علوم غريبه نيز ماهر، كراماتى بدو منسوب و از اشعار اوست: 219
وجودم زمانى كه پيدا نبود *** به جز مظهر حق تعالى نبود
به مصر وجود آن زمان آمدم *** كه با يوسف جان زليخا نبود
فرشته مرا سجده آن روز كرد *** كه با آدم اى خواجه! حوّا نبود
من آن دم دم از زندگى مى زدم *** كه در نفس مريم مسيحا نبود
سخن گفت موسى ما با خدا *** زمانى كه گوينده پيدا نبود
چرا ديده ام نقش اشيا در او *** چو در ذات او نقش اشيا نبود
خدا را از آن مى پرستد خدا *** كه علم پرستيدن از ما نبود
عاقبت به نوشتۀ بعضى از تراجم، به امر ميران شاه، سيّمين پسر تيمور لنگ، كه از طرف پدر حكومت شام و دياربكر و عراقين و آذربايجان را داشته و سه سال و سه ماه هم بعد از پدر سلطنت كرده، از شيروان كه محل اقامتش بوده، احضار شد و به فتواى اهل حسد و جهّال متلبّسين به لباس اهل علم در سال 798 ه. ق مقتول گرديد و دو كتاب جاودان صغير و جاودان كبير از تأليفات سيد شاه فضل بوده و از مصنّفات مرموزه هستند.
در كشف الظّنون گويد: كتاب جاودان كبير تأليف فضل اللّه حروفى، كتابى است فارسى نثرى كه موافق مذهب خود (حروفى) تأليفش داده و در ميان طايفۀ حروفيّه مشهور و متداول است و بعد از اين جمله از كتاب انباء ابن حجر عسقلانى نقل كرده كه فضل اللّه بن ابى محمد تبريزى از اهل بدعت و ملحد متزهّد بود. به قوت لايموت و لباس مرقّع مى گذرانيد. بسيار تنگ معيشت و كثيف الظاهر بود. اخيراً ملت حروفيّه را اختراع كرد. معتقد بوده بر اينكه حروفات عين آدميّين است و همچنين خرافات بى اصل بسيارى به قالب زده و امير تيمور لنگ را نيز به بدعت هاى خود دعوت نمود. امير به صدد قتل وى برآمد؛ پس به پسر امير پناهنده شد. او نيز به مجرّد اطّلاع از تصميم پدر،
به دست خود سرش را از بدن جدا نمود. امير سر و جسد را احضار كرده و هر دو را در سال 804 ه. ق بسوزانيد.
در قاموس الاعلام نيز گويد: فضل حروفى (فضل نعمتى) خراسانى بود. در قرن هفتم 220 ظهور يافته و براى حروفات پاره اى معانى قائل شد. كتابى جاودان نام با رمز و اشاره تأليف داد كه چيزى از آن مفهوم و مستفاد نمى شود؛ عاقبت تكفير و اعدام شد و نسخه هاى كتاب او باقى و نزد حروفيّون محفوظ است.
نگارنده گويد: به طور قطع و بى ترديد توان گفت همين شخص كه در كشف الظّنون به نام «فضل اللّه حروفى» با شرح مزبور فوق نوشته و در قاموس الاعلام نيز به دو عنوان «فضل حروفى» و «فضل نعمتى» نگارش داده، همان سيد شاه فضل مذكور فوق مى باشد كه به عنوان نعيمى نگارش داديم و در قاموس به هر وسيله كه هست، «نعيمى» به «نعمتى» تحريف يافته و بنا به ظاهر قاموس، «حروفى» گفتن او نيز همانا به جهت تمهّر در علم حروف بوده است؛ به خلاف آنچه كه در كشف الظّنون از ابن حجر نقل كرده كه حروفى را اسم و عنوان و مذهب اختراعى وى دانسته است. اما اختلاف جزئى در تاريخ قتل او كثيرالنظير مى باشد و علاوه با استبعادش ممكن است كه 804 ه. ق كه ابن حجر نوشته، فقط تاريخ سوزاندن جسد بوده، چنانچه ظاهر كلامش هم همين است و قتل او چند سال پيش از آن در تاريخ 798 ه. ق باشد. اما قضاوت در حسن عقيده و سوء عقيده وى موكول به تشخيص خود اهل تتبّع مى باشد. شرح حال سيد عمادالدين شيرازى، شاگرد نعيمى، هم به عنوان نسيمى نگارش يافته است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 822]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 5، ص 77، ش 305 و 306]؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 261؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3414.
مصطلح علم رجال بوده و رجوع بدان علم شريف نمايند.
(به ضمّ اول و فتح ثانى) يكى از شعب فرقۀ زيديّۀ سابق الذكر مى باشد كه اتباع نعيم بن يمان بودند. عثمان و مخالفين حضرت على عليه السلام را كافر دانسته و از ايشان تبرّى مى كنند. آن حضرت را بعد از حضرت رسالت صلى الله عليه و آله افضل مردم مى دانند؛ با وجود اين،
مسلمين را در ترك بيعت آن حضرت گناهكار ندانسته، بلكه خطاكار مى شمارند.
221 3241. نفس زكيّه، محمد بن عبداللّه (... - 145 ه. ق)
بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام، مدنى، ملقّب به «نفس زكيه»، مكنّى به «ابوعبداللّه»، از اصحاب حضرت صادق عليه السلام بوده كه به نوشتۀ بعضى از اجلّه، در زمان آن حضرت ادّعاى امامت كرد و در سال 145 ه. ق مقتول گرديد و بسط مطلب را موكول به كتب رجاليّه و ديگر كتب مربوطه مى دارد.
بن عرفة بن سليمان بن مغيرة بن حبيب، يا حرب بن مهلب بن ابى صفرة، بغدادى المسكن، واسطى الولاده، ازدى القبيله، ابوعبداللّه و ابن عرفة الكنيه، نفطوية اللّقب والشّهره، از مشاهير ادباى زمان غيبت صغراى اوايل قرن چهارم هجرت، اديب كامل، شاعر فاضل، نحوى لغوى، از تلامذۀ ثعلب و مبرّد سابقى الذكر، در حديث و قرائت و علوم عربيّه و اخبار و وقايع و تواريخ و سير باخبر، قرآن مجيد را حافظ و به قدم آن قائل بود. زياده بر پنجاه سال به تعليم اصول قرائت اشتغال داشت. همواره در مجلس خود به قرائت قرآن با روايت عاصم ابتدا كرده و بعد از آن به كتب ديگر اشتغال مى يافت. در بغداد كتاب سيبويه و ديگر كتب ادبيّه را تدريس كرده و مى گفته است كه اكثر احاديث موضوعه در حق صحابه و فضايل ايشان در زمان شوكت بنى اميّه بوده و آنها را وسيلۀ تقرّب به خليفۀ وقت مى كرده اند. از اين جمله رايحۀ تشيّع استشمام شده، بلكه از بعضى تصريح به تشيّع وى نقل گرديده است. در مقابل، شواهد ديگر به تسنّن وى بسيار است و تحقيق در اين موضوع در صورت اقتضا موكول به كتب مربوطه مى باشد. نفطويه در تأليف و تصنيف احسن اهل عصر خود بوده و كتاب تاريخ او مملو از نوادر و ملاحت مى باشد و از تأليفات اوست:
از اشعار نفطويه است:
كم قد خلوتُ بمن اهوىٰ فيمنعني *** منه الحياء و خوف اللّه والحذر
222
اهوى الملاح و اهوى ان اجالسهم *** و ليس لى فى حرام منهم وطر
كذلك الحب لا اتيان معصية *** لا خير فى لذة من بعدها سقر
ايضاً
قلبى ارق عليك من خديكا *** و قواى اوهى من قوى جفنيكا
لم لا ترق لمن يعذب نفسه *** ظلما و يعطفه هواه عليكا
ايضاً
اذا مامت فاطلبوا لثارى *** ذوات الدل اشباه الظباء
فمن ورد الخدود لهيب وجدى *** و من مرض الجفون دواء دائى
نيز صاحب ترجمه و ابن دريد آتى الذكر با همديگر رقابت و منافرت داشته اند. بعد از تأليف كتاب جمهرة اللّغة گويد:
ابن دريد بقرة *** و فيه لؤم و شره
قد ادّعى بجهله *** جَمْعَ كتاب الجمهرة
و هو كتاب العين إ *** لّاانه قد غيرّه
ابن دريد هم در پاسخ وى گفته است:
لو انزل الوحي علىٰ نفطويه *** لكان ذاك الوحي سخطا عليه
احرقه اللّه بنصف اسمه *** و صير الباقي صراخا عليه
به محمد بن زيد واسطى منسوب است:
لا خير في نحو و في سيبويه *** ان كان منسوبا الى نفطويه
من سرّه أن لايرىٰ فاسقا *** فليجتهد ان لايرى نفطويه
احرقه اللّه بنصف اسمه *** و صير الباقي صراخا عليه
على بن محمد بسامى سابق الذكر هم در قدح نفطويه گويد:
رأيت فى النوم ابى آدم *** صلى عليه اللّه ذوالفضل
فقال ابلغ ولدى كلهم *** من كان فى حَزْن و في سهل
بأنَّ حوّا امُهم طالق *** ان كان نفطويه من نسلي
يكى از ظرفا نظير همين شعر بسامى را در حق جولاهه گفته است:
رأيتُ فى النوم ابى آدم *** فقلت يا آدم ذا الفضل
أَهكذا تفعل يا والدى *** تترك اولادا بلا عقل
فقال قل لى من هم يا فتى *** قلت هم الحاكة للغزل
فقال حوا زوجتى طالق *** ان كانت الحاكة من نسلي
لفظ «نفطويه» و ضبط حركات آن محل نظر مى باشد و مشهور، فتح اوّل و ثالث و رابع است 223 و به عقيدۀ بعضى، بر وزن سيبويه بودن آن كه به كسر اوّل باشد، افصح از فتح اوّل مى باشد. از بسامى مذكور نقل است كه آن را بر وزن منصوره ضبط كرده و سيوطى گويد: استعمال اين جورى كه بسامى گفته، فقط مصطلح اهل حديث مى باشد كه كلمات مختومه به لفظ «ويه» را به استناد حديثى كه دلالت بر اسم شيطان بودن اين لفظ دارد، به نحو مذكور استعمال نموده و به زبان آوردن آن اسم منحوس را مكروه دارند، والاّ در اصل ضبط اوّلى صحيح بوده و لفظ «ويه» به فتح اوّل است.
وجه تلقّب صاحب ترجمه به همين لقب (نفطويه) به جهت شباهت لون بشرۀ او به لون نفط بوده و اين لقب را از لقب سيبويه اقتباس نموده اند. ابن خلّكان در شرح حال اسحاق بن ابى الحسن مروزى معروف به «ابن راهويه» گفته است كه لفظ «راهويه» به سكون هاء و فتح واو و به زعم بعضى، بر وزن پالوده است؛ به هرحال، از الفاظ فارسى بوده و به معنى «وجد فى الطريق» مى باشد؛ يعنى در اثناى راه يافته شده كه به زبان فارسى «راه» به معنى طريق و «ويه» به معنى «وجد» است (به صيغۀ مجهول ماضى عربى)؛ پس گويد: عبداللّه بن طاهر امير خراسان وجه همين لقب (راهويه) را از خود ابن راهويه استفسار نمود. او هم در جواب گفت: «چون پدرم در اثناى راه تولد يافته، به همين جهت، در زبان مروزى ها به «راهويه» مشتهر گرديده است»؛ انتهى. شايد وجه تسميۀ نفطويه هم به همين مناسبت باشد؛ چنانچه بعضى گفته اند كه به جهت كثافت لباس مثل آن بوده كه در ميان نفط پيدا شده و آلوده بدان بوده است.
ولادت نفطويه به سال 244 يا 250 ه. ق در واسط، وفاتش نيز در ماه صفر يا ربيع الاول سال 319 يا 321 يا 322 يا 323 يا 324 ه. ق در بغداد واقع شد و در مقبرۀ باب الكوفه به خاك رفت. از اين تاريخ حيات نفطويه مكشوف مى گردد كه تلمذ او به سيبويه، چنانچه مصرّح به بعضى از اجلّه است، دور از صحت مى باشد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 43؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 10؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 1، ص 254؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 6، ص 159؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4596؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة (بعضى از مجلدات).
بن قطرس احمد، لخمى القبيله، ابوالعباس الكنيه، مالكى المذهب، نفيس اللّقب و گاهى به جهت انتساب 224 به جدّش، كه لقب «قطرس» داشته به «قطرسى» ملقّب مى باشد.
از ادبا و شعراى علماى مالكيّه بوده و ديوان شعرى هم داشته و از اوست:
يا راحلا و جميلَ الصبر يتبعه *** هل من سبيل الى لُقياك يتفق
ما انصفتك جفوني و هي دامية *** و لاوفى لك قلبي و هو محترق
صاحب ترجمه در سال 603 ه. ق درگذشت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 54.
نفيس، بن عوض كرمانى --> ناظم الاطباء
نفيسه --> سيده نفيسه
سيده نفيسه دختر حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام است.
نفيسى، على بن ابى الحزم --> ابن نفيس
نفيسى، ميرزا على اكبرخان --> ناظم الاطباء
بعضى از فرق شيعه بوده و معتقد مى باشند بر اينكه امامزاده محمد، برادر امام حسن عسكرى عليه السلام و پسر امام على النقى عليه السلام، در حقيقت با پدرش امامت داشته تا در حين وفات، سلاح و علوم و كتب و تمامى ودايع امامت را، كه محتاج اليه امّت است، به غلام نفيس نام خود، كه امين و موثّق بوده، سپرده و وصيّت نمود كه بعد از وفات او به برادر مذكورش تسليم نمايد. نفيس نيز به وصيّت عمل كرده و امامت به جعفر رسيد.
نقّار(1)
بن حسن بن عون بن منذر بن صبيح، قرشى اموى كوفى، نحوى قارى عامى، معروف به «نقار»، مكنّى به «ابوعلى»، از مهرۀ علم نحو و قرائت و صاحب الحان گوناگون بوده
1) . نقّار: (بر وزن عطّار) سنگ تراش و در اصطلاح رجالى، لقب عبداللّه بن طاهر است. (مؤلف)
و قرآن مجيد را به چندين لحن 225 مى خوانده است. مدت 43 سال در مسجد جامع كوفه با مردم نماز جماعت خوانده و كتابى در اصول نحو و كتابى در مخارج حروف تأليف داد و در سال 352 ه. ق درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 217، س 31.
نقّاش(1)
اندلسى مغربى قرطبى، معروف به «نقّاش» و «زرقلى» يا «زرقالى» و «ولدالزرقيال»، مكنّى به «ابواسحاق»، از اكابر رياضيّين قرن پنجم هجرت مى باشد كه در علم هيئت و ارصاد و حركات كواكب و استنباط آلات نجوميّه اخبر اهل عصر خود به شمار مى رفت. آلت زرقاله نام هم از اختراعات و استنباطات او بوده و آن، آلتى است بديع الشكل كه از علم حركات فلكيّه اختراعش كرده و با آن همه اختصارش، عجيب الوضع و بدايع آن علم را دارا و در ميان ارباب اين فن معمول و متداول و محل توجه فضلاى فن و رسائل بسيارى در شرح و بيان آن نوشته اند. زرقالى چندين رصد نموده و مقدار ميل كلى شمس را، كه در ميان اهل نجوم و هيئت محل خلاف است، 23 درجه و 34 دقيقه معيّن كرده و از علمايى كه از روى ارصاد او زيج نوشته و ترتيب جداول نموده اند، ابن حماد اندلسى است كه سه زيج به نام «الامد على الابد» و «الكور على الدور» و «المقتبس»، كه ملخّص آن دو اوّلى است، بنابر رصد زرقالى تأليف داده و سال وفات زرقالى به دست نيامد، لكن در اواسط قرن پنجم هجرت در قيد حيات بوده است. «زرقلى» يا «زرقالى» يا «ولدالزرقيال» گفتن او نيز به جهت انتساب به آلت زرقاله نام اوست كه گاهى تخفيف يا تحريف يافته است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 1، ص 168 و ج 2، ص 1522 و 1792]؛ ابن القفطى، على بن يوسف، اخبار العلماء باخبار الحكماء (تاريخ الحكماء)، ص 22.
بن محمد بن زياد بن هارون، موصلى الاصل والولاده، بغدادى النشأه، ابوبكرالكنيه،
1) . نقاش: وزن و معنايش معروف است و لقب رجالى سعيد و لفافه و محمد بن بكران و غيرهم مى باشد. (مؤلف)
از مشاهير قرّاء و 226 مفسّرين و محدّثين بغداد مى باشد كه از بلاد بعيده به جهت اخذ قرائت، حاضر درس او مى شدند و در شمار علماى تفسير و قرائت مى باشد. خطيب بغدادى گويد كه نقاش از جمع كثيرى روايت كرده و جمع بسيارى نيز از او روايت نموده و احاديث او مشتمل بر منكرات است؛ پس، از بعضى نقل كرده كه تمامى احاديث نقاش منكرات و از ديگرى كه در احاديث او حديث صحيحى نيست.
نگارنده گويد: از جملۀ احاديث او حديثى است كه از ابوالعباس روايت كرده كه نزد حضرت رسول صلى الله عليه و آله بودم. پسرش، ابراهيم عليه السلام، بر زانوى چپ و حضرت امام حسين عليه السلام نيز بر ران راست آن حضرت نشسته بودند. گاهى اين را مى بوسيد و گاهى آن را كه در عين حال جبرئيل امين وحى نازل شد. بعد از عروج وى آن حضرت فرمودند: «اينك جبرئيل از طرف ربّ جليل وحى آورده كه ابراهيم و حسين هر دو در دنيا نخواهند ماند. يكى را فداى ديگرى كن. آن حضرت به هريك نگريسته و گريسته و فرمودند كه اگر ابراهيم بميرد، تنها من اندوهناك خواهم شد و اگر حسين بميرد، من و فاطمه و على اندوهناك خواهيم شد؛ من هم به اندوهشان راضى نمى باشم. اينك ابراهيم را فداى حسين نمودم»؛ پس به فاصلۀ سه روز ابراهيم وفات يافت. بعد از آن، هر وقت كه آن حضرت حسين را مى ديد، سينه و ثناياى او را بوسيده و مى فرمود: «جانم به فداى كسى كه ابراهيم را فديه اش نمودم». خطيب بعد از نقل اين حديث گويد كه نقاش در سند اين حديث تدليس كرده است. نگارنده گويد: ظاهر، اين است كه منكرات و تدليس در سند را به نقّاش نسبت دادن محض به جهت تشيّع و رافضى بودن او مى باشد و نظايرش در آن كتاب بسيار است و ظاهراً پدر صاحب ترجمه نيز صنعت نقاشى را داشته و به همين جهت، او را «ابن النقاش» نيز گويند و از تأليفات اوست:
وفات نقاش به سال 350 يا 351 يا 352 ه. ق واقع گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 44؛ در آنجا «محمد بن الحسين بن محمد» آمده است]؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 2، ص 201؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 65؛ ابن نديم، الفهرست، ص 50.
227 * نقّاض، زكريا بن عبداللّٰه
(بر وزن عطّار) موكول به علم رجال است.
بن حاج محمد بن عبداللّه بن محمدتقى، نزارى، معروف به «نقدى»، از افاضل علماى اماميّۀ عرب عصر ما مى باشد كه فقيه اصولى محدّث رجالى مفسّر مورّخ اديب رياضى شاعر ماهر بود. ادبا و شعراى وقت مدايح بسيارى در حق وى سروده اند. ترجمۀ حال اجمالى آن علاّمۀ عصر و مجمع كمالات و شرف و منبع علم و ادب موافق آنچه در آخر منن الرّحمن نوشته و به واسطۀ معتمد از خودش نقل شده، بدين شرح است:
از خردسالى شوق فطرى طبيعى به علم و ادب و تحصيل كمالات داشت. اصول قرائت و خط عربى و فارسى را در عماره فراگرفت. در حدود چهارده سالگى در خدمت والد ماجدش، كه از متديّنين تجّار ثروتمند عماره بوده، به نجف رفت. بعد از تكميل مقدمات لازمه و دروس سطحى حاضر حوزۀ درس استدلالى آخوند خراسانى و سيد محمدكاظم يزدى و شيخ احمد كاشف الغطا و بعضى از اكابر ديگر، كه شرح حال هريكى در محل مقتضى از اين كتاب نگارش يافته، گرديد. مراتب عاليۀ علميّه را تكميل نمود تا در سال 1332 ه. ق والد ماجدش وفات يافت. اهل عماره اصرار داشتند كه به جهت اقامۀ شعاير دينيّه باز بدانجا عودت نمايد، لكن اين همه اصرارات ايشان اصلاً مؤثر نشد تا آنكه در اوايل شعبان 1334 ه. ق حسب الامرالالزامى استاد معظّم خود، سيّد يزدى، بعد از درخواست اكيد اهل عماره به جهت نشر علوم دينيّه بدان بلده رفت. فصل خصومات شرعيّۀ تمامى طبقات از سنّى و شيعى و كليمى و غيرهم با رضاى خود متداعيين به عهدۀ وى مفوّض گرديد.
بعد از وفات استاد معظّم باز تصميم نجف داد، لكن رؤسا و اشراف و متديّنين و حكومت محل مانع شدند و با اصرار تمام او را به قبول منصب قضاوت جعفريّين 228 الزام نمودند. او نيز به حسب تكليف شرعى قبول نمود تا در سال 1338 ه. ق بعداز مراجعت از زيارت بيت اللّه از آن مقام استعفا نمود. باز به نجف مشرّف گرديد. مجدداً از طرف حكومت و علماى عتبات ملزم به مراجعت آن بلده شد و هيچ عذرى را از وى نپذيرفتند و قضاوت فريقين و رياست محكمۀ سنّى و شيعى، كه در آن سال از طرف حكومت محل يكى شده بود، بدو مفوض گرديد. در اواخر سال 1343 ه. ق به
مناسبت عدم مساعدت آب وهواى عماره به قضاوت بغداد و به فاصلۀ دو ماه به عضويت محكمۀ شرعيّۀ مجلس تميز جعفرى منصوب شد. اخيراً از آن مقام نيز منصرف و در نجف اشرف اقامت گزيده و به تأليف و انجام وظايف علميّه مشغول و مرجع استفادۀ افاضل بود.
الصورة
شيخ جعفر نقدى (163)
تأليفات طريفۀ متنوعه دارد كه بهترين معرّف جامعيّت و تنوع علمى وى مى باشند كه از آن جمله است:
مقالات دينيّه و ادبيّه و اشعار طريفه اش نيز بسيار و غالباً در مجلات عراق انتشار يافته و از اوست:
نعم ليس في هذي الحياة نعيم *** ولكنّما فيها اذى و هموم
قرأتُ كتابَ الكونِ درسا فحيرت *** حجاى سطور حولهن رقوم
شهور و اعوام ضياء و ظلمة *** بحار و غبراء سماء و نجوم
قصور ضعيفات بهن تنقلت *** قصور طلول اربع و رسوم
غناء و فقر و ابتلاء و فرجة *** شقاء و سعد جنة و جحيم
فيا حكمة ما نال معشار عشرها *** و ان صرف العمر الطويل حكيم
229 عويصة اطراف فليس تحلها *** عقول و لا فيها تحيط علوم
تا آنجا كه گويد:
و يا من يُجازىِ الابرياءَ بغيرهم *** جنيتَ و ما تدري و انت ظلوم
رويدا رويدا فالفضاء مراقب *** و مهلا فمهلا فالهواء نموم
و يا من يرى ان الزعامة حقُه *** بما انت فيه لايسود زعيم
على ضعفاء الخلق عطفا فربما *** أُصيب صحيح و استقام سقيم
اما وجه «نقدى» گفتن شيخ جعفر به جهت آن است كه تمامى معاملات پدرش نقد به نقد بوده و اصلاً نسيه قبول نمى كرد و بدين جهت، به «نقدى» معروف بود و لقب مشهورى پسرش نيز گرديد. وفات شيخ جعفر در هفتم محرم 1370 ه. ق در 67 سالگى به موت فجأه واقع شد و در روز تاسوعا دفن گرديد.
منابع: اطلاعات متفرقه.
حسينى نيشابورى عجمى، ملقّب به «جمال الدين»، معروف به «نقره كار»، عالمى است شهير، در عصر خود بى نظير، زمخشرى زمان خود و از ائمّۀ علم معقول. زمانى در دمشق و مدتى در قاهره اقامت داشت و متصدى مشيخت بعضى از خانقاه ها بود. نزد ملوك و اكابر وقت بسيار محترم و صدرنشين مجالس بوده و كسى بالاتر از وى نمى نشست. در علوم عربيّه و اصول فقه نيز تقدّم به ديگران داشت. در مدرسۀ اسديّه تدريس مى كرد. انظار ارباب تراجم در تعيين اين مدرسۀ اسديّه مختلف است؛ بعضى به اسديّۀ خارج دمشق، كه اختصاص به حنفيّه دارد، حمل مى كنند و بعضى ديگر به اسديّۀ حلب، كه از بزرگ ترين مدارس شافعيّه مى باشد، محمولش دارند. اينك عقيدۀ مذهبى او نيز محل بحث مى باشد؛ بعضى حنفى و برخى شافعى اش دانند، لكن قراين حنفى بودنش اجلى بوده و كلمات او در شرح منار الاصول نيز صريح در تأييد مذهب حنفى است؛ مع ذلك به نوشتۀ بعضى، گاهى اظهار تشيّع مى كرد، بلكه چنانچه نقل شده، محقّق كركى نيز معتقد به تشيّع وى بوده و از دانشمندان اماميّه اش داند. 230 از تأليفات اوست:
وفات نقره كار در سال 776 ه. ق واقع گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 467]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 775؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 2، ص 286؛ فهرست كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار، [ج 2، ص 368-370].
نقشبند، خواجه محمد بن محمد --> بهاءالدين نقشبند
عنوان مشهورى يكى از سلاسل صوفيّه مى باشد كه اتباع خواجه محمد نقشبند بودند و حسب الوصيّت پير و مرشد او، خواجه عبدالخالق غجدوانى، در ذكر جلى و علنى داخل نشده و به ذكر خفى قيام نمايند. اصول طريقت نقشبنديّه، كه «طريقت خواجگان» نيز گويند، موافق آنچه از بعض مشايخ بزرگ ايشان نقل شده، عبارت است از: «هوش در دم، نظر بر قدم، سفر در وطن، خلوت در انجمن، ياد كرد، بازگشت، نگاهداشت، يادداشت و غير اينها همه پنداشت». مقصود از اين دستورات بر كسى كه مختصر ذوق عرفانى داشته باشد، واضح و هويداست.
موكول به علم رجال است.
بن سيد محمدتقى بن سيد حسين بن سيد دلدارعلى، نقوى نصيرآبادى لكهنويى، از اكابر علما و فقهاى اماميّۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه حاوى فنون كمالات علميّه و در لكهنو و توابع آن حامل رياست مذهبيّه بود. بعد از وفات پدرش در احياى مراسم اسلامى مساعى جميله به كار برد. در سنّ جوانى داراى مقام فتوا و استنباط احكام شرعيّه شد. از طرف سلطان واجدعلى شاه، كه آخرين سلطان شيعۀ
لكهنو بوده، به «سيدالعلما» ملقّب گرديد. علماى محل به دستيارى حكومت بيگانه اصرار وافى در الغاى شهادت ولايت از اذان داشتند، لكن با كمال شهامت و قوت قلب ردّش كرده و به تهديد قتل هم اعتنايى ننمود و آن ركن ركين 231 ايمان را به قرار سابق معمول مى داشته اند.
سيد ابراهيم از ميرزاى شيرازى، حاج ميرزا محمدحسن، شيخ محمد طه نجف صاحب اتقان المقال، ميرزا محمدحسين شهرستانى، حاج ميرزا حبيب اللّه رشتى، شيخ زين العابدين مازندرانى و بعضى از اكابر ديگر، كه شرح حال هريكى در محل مقتضى از اين كتاب نگارش يافته، روايت كرده و تأليفات خوبى دارد:
وى به سال 1307 ه. ق در 48 سالگى وفات يافت.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 5، ص 400؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
نقوى، سيد حسن بن سيد دلدارعلى --> نقوى، سيد دلدار على
نقوى، سيد حسين بن سيد دلدارعلى --> نقوى، سيد دلدار على
3250-3253. نقوى، سيد دلدار على (1166-1235 ه. ق)
بن سيد محمدمعين نقوى هندى لكهنوى نصيرآبادى، از اكابر و فحول علماى هند و نخستين كسى است كه قواعد دين و اركان شريعت را در بلاد هند استوار داشت.
رياست مذهبى آن ديار بدو منتهى و حاوى فروع و اصول و جامع معقول و منقول بود. نسب شريفش با بيست ودو واسطه به حضرت امام على النقى عليه السلام موصول مى گردد. در تعريف و شناسايى مقامات علمى عاليه او همين بس كه صاحب جواهر با آن همه شهرت و جلالت آفاقى كه دارد، او را در بعض مكتوبات خود بدين روش
مى ستايد: «علاّمۀ فايق، كتاب اللّه ناطق، خاتم المجتهدين، حجة اللّه على العالمين، آية اللّه العظمى فى الاولين والآخرين».
صاحب ترجمه به سال 1166 ه. ق در قريۀ نصيرآباد هند متولد شد. در بدايت حال در آن ديار به تحصيل مقدمات لازمه و دروس سطحى معمولى 232 پرداخت. بعد از تكميل آنها عزيمت عراق عرب داده و در حوزۀ درس آقاى بهبهانى و سيد مهدى بحرالعلوم و صاحب رياض و ميرزا مهدى شهرستانى و بعضى از اجلاّى ديگر، كه شرح حال هريكى را در محل خود نگارش داده ايم، حاضر شد. از هر باغى گلى چيده و از هر بلبلى نوايى شنيد تا به مدارج عاليۀ علميّه ارتقا يافته و به لكهنو مراجعت و به تأليف و انجام خدمات و وظايف دينيّه اشتغال يافت و از آثار قلمى اوست:
در نوزدهم رجب 1235 ه. ق در 69 سالگى در لكهنو وفات يافت و رياست مذهبى به فرزندش، سيد محمد، منتهى گرديد و سه پسر ديگرش، سيد على و سيد حسن و سيد حسين، نيز از افاضل و اذكياى عصر خود بوده اند. اما سيد على در اكثر علوم متداوله مهارتى بسزا داشت؛ بالخصوص در تجويد و قرائت وحيد عصر خود بود. در سال 1245 ه. ق به زيارت ائمّۀ عراق مشرّف و مورد تجليل اكابر علما گرديد تا در هيجدهم رمضان 1259 ه. ق در 59 سالگى در كربلاى معلّى وفات يافت و در جنب قبر سيد مجاهد مدفون گرديد و مراثى بسيارى در حق وى گفتند و از تأليفات اوست:
تأليف و در هند در دو مجلد چاپ شده است)؛ 4. الرّدّ على الاخباريين؛ 5. المتعة.
سيد حسن بن سيد دلدارعلى نقوى لكهنوى نيز عالمى بوده عامل بارع جامع عابد زاهد متّقى، در فتوا شديداً احتياط مى نمود. پيوسته مشغول عبادت بوده و از تأليفات 233 و آثار قلمى اوست:
در يازدهم شوال 1260 ه. ق در 55 سالگى در لكهنو وفات يافت.
سيد حسين بن سيد دلدارعلى نقوى لكهنوى، فقيه جليل القدر نادرۀ عصر، آوازۀ مراتب علمى او در نهايت اشتهار بود. نزد والد معظّم خود تلمذ كرده و در هفده سالگى به مقام اجتهاد رسيد و بعضى از اجلّه بدين نحوش ستوده است: كاشف اللّثام عن غوامض المسائل ببيانه، مبين رؤس الاحكام بلمعة من تبيانه، غواص بحار انوار الحقائق برأيه الصائب، مشكوة انوار اسرار الدقائق بذهنه الثاقب، شيخ الاسلام والمسلمين، آية اللّه فى العالمين، زبدة المجتهدين، قدوة العلماء من المتقدمين والمتأخرين و امثال اينها. تأليفات طريفه اش بهترين معرّف مقامات عاليۀ علميّه اش مى باشند:
الطّاهرة عليهم السلام؛ 16. مناهج التّدقيق و معارج التّحقيق؛ 17. المواريث؛ 18. الوجيز الرّائق (كه متن لطيفى است در فقه) و غير اينها.
در سال 1273 ه. ق در 62 سالگى در لكهنو وفات يافت و جنب والد معظّم خود مدفون گرديد. تلميذش، سيد محمدعباس تسترى، قصيده اى در مرثيه اش گفته و در آخر آن در مادّۀ تاريخ وفاتش گويد: 234
نادى له روح الامين مؤرخا *** لتهدَّمتْ واللّه اركان الهدى
منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 6، 10، 16 و 56؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
نقوى، سيد على بن سيد دلدارعلى --> نقوى، سيد دلدارعلى
نقوى، سيد محمد بن سيد دلدارعلى --> سلطان العلماء، سيد محمد بن سيد دلدارعلى
بن سيد بنده حسين بن سيد محمد، نقوى لكهنوى مذكور فوق، از علماى هند عصر ما بوده و مؤلف كتاب حديث الحسن فى التّسامح فى ادلّة السّنن است كه به زبان اوردو مى باشد و در هند چاپ شده است. وى در سال 1325 ه. ق درگذشت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 376.
بن شيخ ابوالعلاء محمدهاشم كمره اى فراهانى شيرازى اصفهانى، ملقّب به «زين الدين» و «عزالدين»، از علماى اماميّۀ قرن يازدهم عهد صفويّه مى باشد كه فقيهى فاضل جليل القدر، بلكه به حكم تأليفات او جامع معقول و منقول بود. چندى در شيراز قضاوت نموده و پس از آن شيخ الاسلام اصفهان گرديد. شعر خوب هم مى گفته و به «نقى» تخلّص مى كرد. از معاصرين ميرداماد و شيخ بهائى و ملا محسن فيض و نظاير ايشان بوده و از تأليفات و آثار قلمى اوست:
روم، كه حكم به كفر شيعۀ اماميه كرده و جان و مال و عرض و ناموس ايشان را حلال دانسته و قتل و اسير كردن و بنده و كنيز نمودن زنان و فرزندان ايشان را مباح مى دانسته است)؛ 6. المقاصد العالية فى الحكمة اليمانيّة (در كلام و حكمت)؛ 7. مناسك حجّ؛ 8. همم الثّواقب (و يك نسخه از همين كتاب به شمارۀ 1845 و يكى هم از كتاب مسار فوق به شمارۀ 1846 و يك نسخه از ديوان فوق نيز به شمارۀ 186 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است).
وفات 235 او به سال 1060 ه. ق در 102 سالگى در اصفهان واقع گرديد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات)؛ فهرست كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار، [ج 1، ص 346-350].
نقيب(1)
نقيب، محمد بن محمد --> آوى، محمد بن محمد
نقيب الاشراف، على بن ابى احمد حسين --> علم الهدى، على
حلبى حنفى، فقيه فاضل متّقى، معروف به «نقيب زاده»، در سال 1060 ه. ق از حلب به مدينۀ منوّره رفته و اقامت گزيد. در مسجد نبوى صلى الله عليه و آله تدريس مى كرد تا به سال 1107 ه. ق در آن ارض اقدس درگذشت و از تأليفات اوست:
منابع: مرادى، محمدخليل، سلك الدرر فى اعيان القرن الثانى عشر، ج 3، ص 61.
موكول به علم رجال است.
1) . نقيب: رئيس و زعيم و كفيل و سرپرست قوم را اطلاق مى نمايند و آن (به فتح اول) از «نقب» اشتقاق يافته كه به معنى سوراخ كردن ديوار و هم سوراخ كردن ناف چارپايان است كه صفرا و ورمى كه در آن بوده، خارج گردد و گويا به مناسبت همين معنى، در تفتيش و تجسس و كنجكاوى اخبار و وقايع هم استعمال مى كنند و رئيس و كفيل قوم را «نقيب» گفتن به مناسبت همين معانى است كه احوال و وقايع مردم را تفتيش و كنجكاوى كرده و در صدد استحضار كامل از اسرار و بواطن ايشان برمى آيد و لفظ «نقيب» در اصطلاح رجالى، لقب اسماعيل بن حسن و تقى بن ابى طاهر و رضا بن داعى و بعضى ديگر است. (مؤلف)
نقيب الطالبيين --> علم الهدى، على
لوحى حسينى موسوى سبزوارى اصفهانى، ملقّب به «مطهر»، معروف به «نقيبى»، از علماى اماميّه، با مجلسى (متوفى به سال 1111 ه. ق) معاصر و از تأليفات اوست كفاية المهتدى فى احوال المهدى عليه السلام 236 كه چهل حديث در احوال حضرت ولىّ عصر و اخبار رجعت است و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 421.
نمازى، ملا فتح اللّه --> شريعت اصفهانى
نمرى(1)
نمرى بصرى، شاعر اديب نحوى لغوى، مكنّى به «ابوعبداللّه»، از ادباى قرن چهارم هجرت مى باشد كه تصانيف بسيارى بدو منسوب و از آن جمله است:
در سال 385 ه. ق درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 238؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4600.
يا زبرقان بن سلمة بن شريك، نمرى القبيله، جزرى الاصل، بغدادى الاقامه، ابوسلمه يا ابوالقاسم الكنيه، از مشاهير شعراى اوايل خلافت عبّاسيّه مى باشد كه از جزيره به بغداد آمده و اشراف وقت را مدح نمود و از خلفا جز هارون الرشيد را مدحى نگفته و در حق وى گويد:
1) . نمرى: (بر وزن فدوى) منسوب به قبيلۀ بنى نمر بن قاسط بن هنب مى باشد. با اينكه نمر به كسر ميم و بر وزن خجل است، لكن در مقام نسبت، مفتوحش سازند كه توالى كسرات نباشد و «نمرى» لقب رجالى صهيب بن سنان ربعى رومى است. (مؤلف)
آلُ الرسول خيار الناس كلهم *** و خير آل رسول اللّه هارون
رضيتَ حكمك لاابغى به بدلا *** لانّ حكمك بالتوفيق مقرون
اى امرء بات من هارون فى سخط *** فليس بالصلوات الخمس ينتفع
ان المكارم والمعروف ادوية *** احلك اللّه منها حيث تجتمع
اذا رفعتَ امرأً اللّه رافعه *** و من وضعت من الاقوام متضع
اين اشعار را سر ناهار هارون خواندند. به مجرّد شنيدن، فرمان داد كه فوراً دستار خوان را 237 برچيدند كه لذّت آن اشعار بالاتر از لذّت طعام است. بعضى از ارباب تراجم منصور بن سلمه را حافظ و ثقه و در باطن شيعه و از دوستداران اهل بيت رسالت صلى الله عليه و آله دانسته و گويند كه مدايح بسيارى در حق ايشان سروده، لكن در ظاهر با هارون الرشيد مماشات و اظهار موالات نموده و مديحه گفته و در هرجا كه اسم هارون را در اشعارش ذكر مى كرده، مرادش حضرت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام بوده است كه آن حضرت نسبت به حضرت رسالت به منزلۀ هارون برادر موسى عليه السلام بوده نسبت به موسى تا آنكه بين منصور و استادش، كلثوم بن عمرو عتابى سابق الذكر، منافرتى حاصل شد؛ به حدّى كه به مهاجات همديگر انجاميد. عتابى نزد هارون از وى سعايت نمود؛ در نتيجه، امر خلافتى به قتل وى صادر گرديد. فضل بن ربيع را براى انجام اين مرام بگماشتند. فضل هم موقعى رسيد كه منصور با اجل حتمى خود درگذشته بود؛ پس امر به نبش قبر و سوزاندن جسد وى صادر شد. فضل نيز با مسامحه مى گذرانيد تا آنكه هارون از آن تصميم خود منصرف گرديد. در تنقيح المقال گويد: به دليلى در امامى بودن منصور و وثاقت او وقوف نيافتم. به هرحال، وفات منصور نمرى بنابر آنچه از ابن حجر نقل شده، در سال 210 ه. ق واقع گرديد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 259؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 229؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ص 220، [ج 3، ص 264-265]؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 13، ص 65.
نميرى(1)
نميرى مضرى عدنانى، مكنّى به «ابوالمرهف»، قارى زاهد، محدّث متّقى، شاعر ماهر، از مشاهير شعراى عرب مى باشد كه حديث را از مشايخ وقت استماع نمود. در خردسالى به بغداد رفته و اقامت كرد. قرآن را حفظ و فقه حنبلى را اخذ و ادبيّات را از ابن الجواليقى 238 موهوب آتى الذكر فراگرفت. چشم او در چهارده سالگى از صدمۀ آبله نابينا شد و در سال 588 ه. ق در 87 سالگى در بغداد درگذشت و در باب الحرب مدفون گرديد. «نميرى» و «مضرى» و «عدنانى» گفتن او به جهت انتساب به اجداد مسمّى به همين اسامى بوده و از اوست:
ترى يتألف الشمل الصديع *** و آمن من زمان ما يروع
و تأنسُ بعد وحشتها بنجد *** منازلنا القديمة والربوع
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 285؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 222.
بصرى نميرى، مكنّى به «ابوحيه»، از شعراى اواسط قرن دويم هجرى مى باشد كه هر دو زمان بنى اميّه و بنى عبّاس را ديده است. بسيار ترسو و بيدل بود و در يك صد و هشتاد و اند هجرت درگذشت.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 14؛ شُمّنى، احمد بن محمد، المنصف من الكلام على مغنى ابن هشام، ص 83.
(مع اختلاف النسخ) لقب رجالى حماد است.
از شعراى هندوستان مى باشد كه به «نوا» تخلّص مى كرد. در عهد فتحعلى شاه قاجار به
1) . نميرى: (بر وزن كميلى به ضم اول) لقب رجالى حارث بن شريح، عمر بن خليفه، محمد بن نصير، موسى بن اكيل بوده و نسبت آن به شخص نمير نامى است كه پدر قبيله اى بوده و پسر عامر بن صعصعة بن معاوية بن بكر بن هوازن است و شايد در بعضى مواضع به شخص نمير نامى ديگر منسوب باشد. (مؤلف)
ايران آمد. در سلك ملازمان دربارى منسلك شد. به «سعدى هند» شهرت يافت. باز به هندوستان عودت نمود و در فرح آباد توطّن كرده و از اوست:
يار در خواب و شب آخر شد و دل كام طلب *** مصلحت چيست كه بيدار كنم يا نكنم
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4601.
نوّاب، ميرزا باقر يا محمدباقر --> لاهيجى، ميرزا محمدباقر بن محمد بن محمد
نوّاب، حاج على اكبر --> بسمل شيرازى
(با ضمّ و تشديد) يا سفراى اربعه، عنوان مخصوص چهار نفر نايب خاصّ حضرت صاحب الامر - عجّل اللّه فرجه و ارواح العالمين فداه - مى باشد كه عبارتند از: جناب ابوعمرو عثمان بن سعيد اسدى عمروى و ابوجعفر محمد بن عثمان بن سعيد اسدى عمروى و شيخ ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى و شيخ ابوالحسن على بن محمد سمرى و ايشان در زمان غيبت صغرى (260-329 ه. ق) از طرف قرين الشّرف آن حضرت به منصب سفارت و نيابت خاصّه مفتخر گرديدند. كرامات و خوارق عاداتى به دست ايشان ظاهر شد و واسطۀ تبليغ عرايض رعيّت به آستان ملايك پاسبان آن سرور عالميان بوده اند و هريك از ايشان در حين وفات خود حسب الامرالمطاع همايونى ديگرى را به همان ترتيب به سفارت معرّفى مى نموده است تا آنكه در سال 329 ه. ق، كه به «سنۀ تناثر نجوم» معروف و سال وفات صدوق اوّل، على بن بابويه و محمد بن يعقوب كلينى هم هست، چند روز پيش از وفات على بن محمد سمرى مذكور فوق، كه آخرين ايشان است، توقيع رفيعى مشعر بر غيبت كبرى و انسداد باب سفارت و نيابت 243 خاصّه و حاكى از وفات او به فاصلۀ شش روز و نهى از ايصاى غير و نصب ديگرى به سفارت از ناحيۀ مقدّسۀ حضرت ولى عصر عليه السلام شرف صدور يافت.
اينك سمرى نيز در جواب استفسار از وصى و جانشين او كه بعد از وفاتش سفير خاصّ آن حضرت باشد، فرمود: «للّه امر هو بالغه»؛ مشعر بر عدم اجازه در نصب وصى و به وقوع غيبت كبرى كه تا حال امتداد دارد و ما هم در زمان آن بوده و منتظر فرج آل محمد هستيم. مقدار آن از اسرار مكتومۀ الهيّه مى باشد و بعد از پايان يافتن آن،
كه مشيّت ازليّه به ظهور آن خليفة الرحمان علاقه گيرد، فرج عمومى و اصلاح عمومى مابين تمامى افراد بشر خواهد گرديد و تمامى روى كره بعد از طغيان ظلم و جور پر از عدل و داد خواهد شد؛ چنانچه:
گرگ با ميش و برّه با آهو *** جمله را هم قطار مى بينيم
«جعلنا اللّه من اعوانه و انصاره».
در ميان تمامى خواص اصحاب ائمّۀ اطهار عليهم السلام كسى به پايه و جلالت اين چهار نفر سفراى اربعه نمى رسد و ما هم شرح حال اجمالى ايشان را به عنوان عمروى و روحى، حسين بن روح بن ابى بحر و سمرى، على الترتيب در محل مقتضى خود از اين كتاب نگارش داده ايم و بسط زائد را موكول به كتب غيبت و رجال مى دارد.
بن على بن عثمان، نواجى قاهرى مصرى شافعى قاضى، ملقّب به «شمس الدين»، اديبى است نحوى، شاعر ماهر، از قريۀ نواج نامى از مضافات مصر. فقه و اصول و علوم ادبيّه را از اكابر عصر خود فراگرفته و به مقامى عالى رسيد. اصول قرائت را از ابن جزرى اخذ كرده و مرجع استفادۀ ديگران بوده و از تأليفات اوست:
ولادتش به سال 785 يا 788 ه. ق در قاهره، وفاتش نيز در سال 859 ه. ق واقع گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 200]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1872.
محول به علم شريف رجال است.
239 3265. نوايى جغتايى، امير على شير (844-907 ه. ق)
الصورة
امير على شير نوايى (164)
در خردسالى با سلطان معظّم، كه هم درس و هم مدرسه بوده اند، عهد و پيمان بسته بودند كه هركدام به سلطنت برسد، از حال ديگرى تفقّد نموده و فراموشش ننمايد؛ پس نوايى به مرام تحصيل كمالات و معارف به خراسان و سمرقند و بلاد بسيارى سياحت ها كرد. در اين بين مبتلاى فقر و فاقه و فلاكت گرديد؛ به طورى كه مافوق آن متصور نبود تا آنكه سلطان حسين ميرزا در هرات متمكّن اريكۀ سلطنت شد و به حكم همان معاهدۀ ديرينه، نوايى را از سمرقند احضار كرده و به مهردارى و بعض مناصب عاليه مفتخرش كرد و به فاصلۀ اندك مدتى مقام صدارت را بدو عنايت فرمود و كارش به جايى رسيد كه هريك از برادران و فرزندان سلطانى ملازمت او را مايۀ شرف و افتخار خود مى نمودند. او نيز با آن همه عزّت و جلالت و مشاغل فوق العاده كه داشته، تمامى اوقات فراغت خود را به تأليف و مطالعات علميّه
مصروف مى نمود. مجلس او مجمع علما و فضلا و مرجع ارباب كمال بود. ادبا و شعرا و ارباب فضل و هنر و صنعت را مشمول همه گونه عواطف مقتضيه مى كرد. در ترقيات صنايع و معارف اهتمام تمام به كار مى برد. خودش نيز از فنون شعرى و ديگر فنون و مزاياى آن جماعت بهره مند مى شد.
كتابخانۀ او عمومى و مرجع استفادۀ مورّخ شهير، خواندمير مؤلف حبيب السّير و افاضل ديگر بوده است؛ عاقبت از امور دولتى استعفا داد و منزوى گشت. با ملا عبدالرحمان جامى مصاحب بود. درويشى را به همۀ آن مراتب ساميه مقدّم داشت.
آداب سير و سلوك را رعايت مى نمود و در عين حال انزوا، بازهم همواره مورد تفقّدات و عنايات شاهى بود 240 و شاهزاده ها موظّف به استفاده از مجالس وى بوده اند.
از آثار قلمى و تأليفات نوايى است:
و انزوا نظم كرده و سه نسخۀ خطى از نوادر الشّباب به شماره هاى 197 و 367 و 368 در كتابخانۀ مدرسۀ فوق موجود است)؛ 9. ديوان فارسى (كه حاوى شش هزار بيت است)؛ 10. سبعۀ سيّاره (كه مذكور شد)؛ 11. سد اسكندرى (كه مذكور شد)؛ 12. سراج المسلمين؛ 13. عروض تركى؛ 14. غرائب الصّغر؛ 15. فرهاد و شيرين؛ 16. فوائد الكبر (كه مذكور شدند)؛ 17. لسان الطّير (كه مثنوى است)؛ 18. ليلى و مجنون (كه از مثنويات خمسۀ مذكور فوق است)؛ 19. مجالس النّفائس (كه تذكرۀ اجمالى تركى شرح حال قريب به 350 تن از اعيان و شعراى زمان خود و قريب به زمان خود بوده و اخيراً دو فقره ترجمۀ فارسى آن در تهران چاپ شده است)؛ 20. محاكمة اللّغتين (كه در محاكمۀ دو زبان تركى و فارسى بوده و به چندين دليل اولى را مكمل تر از دويمى دانسته و ترجيح داده است. در قاموس الاعلام هم، كه خودش تركى زبان است، اين كتاب را به همان جهت از آثار ذى قيمت نوايى شمرده و از دسترس نبودن نسخۀ آن اظهار اسف مى نمايد، ولى در اين اواخر در تهران چاپ شده است)؛ 21. محبوب القلوب؛ 22. مفردات (در معما)؛ 23. منشآت تركى؛ 24. منشآت فارسى؛ * نسائم المحبّة (كه مذكور شد)؛ 25. نظم الجواهر؛ 26. نوادر الشّباب (كه دويمين چهار ديوان تركى مذكور فوق است).
241 نوايى علاوه بر آثار علميّه، به تأسيس و تعمير مدارس و ايراث آثار خيريّۀ بسيارى موفق آمده است؛ مثل ايوان جنوبى صحن عتيق حضرت رضا عليه السلام در مشهد، آب نهر خيابان مشهد، مزار فريدالدين عطّار در نيشابور، بقعۀ امير قاسم الانوار در قريۀ لنگر از خرگرد جام و غير اينها كه تا سيصدوهفتاد بقعۀ خيريّه بدو منسوب دارند و از اشعار اوست:
اى كه گفتى بر يزيد و آل او لعنت نكن *** زآنكه شايد حق تعالى كرده باشد رحمتش
آنچه با آل نبى او كرده گر بخشد خدا *** هم ببخشايد تو را گر كرده باشى لعنتش
ايضاً
رسد هركس به مقصودى ز «يا رب يا رب» شب ها *** چرا مقصود من حاصل نشد يا رب! ز «يا رب» ها
نگويم بهر تشريف قدومت خانه اى دارم *** غريبم خاكسارم گوشۀ ويرانه اى دارم
نيز از اشعار تركى جغاتايى اوست:
مرزور ز كيارسه بركه جوشن *** ششپر كوتا رور باشيغه سوسن
لاله ورقين ويروب صباغه *** باغرى قرادى اوچور هواغه
وفات امير على شير در سال 906 و يا به نوشتۀ بعضى 907 ه. ق واقع شد. ولادتش نيز در 844 ه. ق بود. مولانا صاحب، كه مصاحب او بوده، چهل وپنج بيت در مرثيۀ او گفته است كه مصراع اوّلى هريك از آنها تاريخ ولادت و دوّيمى تاريخ وفات بوده و از آن جمله است:
اى فلك! بيداد و بى رحمى بدين سان كرده اى *** وى اجل! ملك جهان را باز ويران كرده اى(1)
بر جهانبانان چه مى گويى مرا نبود حسد *** از حسد بارى جهان را بى جهانبان كرده اى(2)
خواجه اصفى نيز مرثيه اى بدين رويّه گفته كه از آن جمله است:
حيف از آن اندام هاى همچو گل در زير گل *** با گل اندامان ازين سودا فراوان كرده اى
242 خواندمير، صاحب حبيب السّير، نيز در تاريخ وفاتش گفته است:
جناب امير هدايت پناهى *** كه ظاهر از اويست آثار رحمت
شد از خارزار جهان سوى باغى *** كه آنجا شكفته است گلزار رحمت
چو نازل شد انوار رحمت به روحش *** بجو سال فوتش ز «انوار رحمت»(3)
بعضى ديگر نيز در اين باب گويد:
مير جم قدر نوايى چو به فردوس برين *** زد سراپرده ز دنياى دنى با شوكت
سال تاريخ وى و منزل او پرسيدم *** آمد آواز ز فردوس كه «جنت جنت»(4)
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 41؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 3195؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 7، ص 53؛ نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرة نصرآبادى، ص 470؛ فهرست كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار، [ج 4، ص 463 و ج 5، ص 97، 368 و 627]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات)؛ حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 739-740].
3266 و 3267. نوبختى
عنوان مشهورى هريك از افراد خانواده اى است بزرگ و معروف از نژاد فارس كه در تواريخ و سير و كتب مربوطه به نام «آل نوبخت» يا «بنى نوبخت» يا «نوبختيون» مذكور و به زعم خودشان، نسبشان به گيو بن گودرز، پهلوان مشهور ايرانى، منتهى و
سرسلسلۀ اين خانواده نوبخت نامى است زردشتى معاصر منصور دوانيقى، دويمين خليفۀ عباسى (136-158 ه. ق) و تمامى افراد اين خانواده از فرزندان وى بوده و بدو انتساب دارند. در استعمالات عربيّه نيز گاهى عين همين كلمه، كه فارسى و به معنى معروف است، استعمال يافته و گاهى در مقام تعريب، حرف واو را تبديل به ياء داده و «نيبخت» گويند (مثل نوروز و نيروز)؛ چنانچه به ضمّ اوّل خواندن آن در استعمالات عربى كه از ابن داوود نقل شده و همچنين به ضمّ اول و سيّم بودن آن، كه از علاّمه نقل شده، هر دو از قبيل تعريب است.
به هرحال، نوبختى در اصطلاح رجالى، لقب حسن بن محمد وحسن بن موسى و غيرهما مى باشد كه بعضى از ايشان را تذكر خواهيم داد و نوبخت مذكور در علوم اوايل، خصوصاً در نجوم و ستاره شناسى، متمهّر و سرآمد اقران خود و در زندان اهواز محبوس بود تا روزى منصور، كه در ميان بنى عبّاس نخستين كسى بوده كه به احكام نجومى اهتمام تمام داشته و منجّمين را نزد خود احضار و موافق احكام و استخراجات نجومى ايشان عمل مى كرد، به زندان آمد. نوبخت او را مردى با هيبت و جلالت و حسن صورت ديد. فوراً از جاى خود برخاسته، بدو گفت كه سيماى تو غير از سيماى اهالى اين بلده است. از كجايى بودنش استفسار نمود. منصور گفت: «از اهل مدينه». نوبخت گفت: «به حق ماه و آفتاب قسم كه از اولاد حضرت رسول صلى الله عليه و آله هستى».
گفت: «نه، بلكه از عرب مدينه هستم». نوبخت كنيۀ او را پرسيد. گفت: «ابوجعفر».
نوبخت از روى استخراج قواعد نجومى كه داشته، گفت: «قسم بدين مجوسيّت كه تو مالك اين شهر خواهى شد و سپس فارس و خراسان 245 و بلاد جبال را نيز تصرف خواهى كرد»؛ پس درخواست معاهده نمود كه در صورت درست بودن اين پيش بينى او، حق خدمت و جايزۀ او را فراموش ننمايد. منصور نيز قبول نمود و ورقه اى در اين موضوع بنگاشت تا آنكه بعد از رسيدن به خلافت، نوبخت پيش او رفت و همان ورقه را ارائه داد. او نيز بعد از شكر الهى، وى را از خواصّ منجّمين دربارى كرد و نسبت به بناى شهر بغداد نيز در سال 144 ه. ق در ساعتى اقدام نمود كه نوبخت معيّن كرده بود و همچنين بعد از اصابت پيش بينى نوبخت، كه در مقتول بودن ابراهيم بن عبداللّه محض بن حسن مثنّى بن امام حسن مجتبى عليه السلام كرده بود، منصور خوشوقت شد و مقدار دو هزار جريب زمين از اراضى نهر جوبر، كه از نواحى بغداد و در سمت غربى
دجله است، بدو بخشيد و به نام او تخصيص داده شد.
نوبخت در خدمت منصور بود تا آنكه پير شد و از قيام به وظايف خدمت عاجز گرديد. اينك پسرش، ابوسهل، در انجام خدمات خليفه قائم مقام وى شد. او نيز مثل پدر از منجّمين مخصوص دربار گرديد و در اوّلين ملاقات، خودش را بدين روش معرفى نمود: خرشاذ ماه طيماذ اماز رياذ خسرو ابهمشاذ (خرخشاذ طيماذ اماز ارياد خسرو انهشاه خ ل). خليفه گفت: «اين همه نام توست؟» گفت: «آرى». خليفه را خنده گرفته و گفت: «پدرت كار خوبى نكرده است و بايد يكى از دو كار را قبول كنى؛ يا از آن نام دراز و طولانى فقط به لفظ «طيماذ» كفايت نمايى كه نام تو باشد و يا براى تو كنيه اى معيّن نمايم كه عوض اسم تو باشد». او نيز شق ثانى را قبول كرد؛ پس منصور كلمۀ «ابوسهل» را براى او تعيين نمود. او هم راضى شد. اينك پسر نوبخت از آن به بعد، به «ابوسهل» شهرت يافت و آن نام طولانى قديمى مجوسيّت وى ازبين رفت و گويا از اين جريان اقتباس شده و نام ابوسهل را در بعضى از كتب رجاليّه «طيمارث» نوشته اند.
ابوسهل از منجّمين ايرانى و مترجمين كتب فارسى پهلوى به عربى بوده و از تاريخ مذكور بناى بغداد تا وفات منصور (سال 158 ه. ق) در خدمت وى زيسته و از ندماى او بوده است. بعد از آن نيز مدتى تا اوايل زمان هارون الرشيد (170-193 ه. ق) 246 در قيد حيات بوده و از تأليفات اوست:
زمان وفات هيچ كدام از نوبخت و پسرش، ابوسهل، به دست نيامد و به عنوان ابوسهل فارسى نيز از باب كنى مراجعه نمايند.
نخستين كسى كه از اين خانواده به شرف اسلام مشرّف بوده، همان سرسلسلۀ ايشان، نوبخت مذكور فوق مى باشد، ولى تشيّع خود نوبخت و پسرش، ابوسهل، دليلى ندارد، بلكه در خدمت منصور بودن ايشان مشعر بر خلاف آن بوده و حاكى از تسنّن ايشان مى باشد؛ اما ظاهر قول ابن النديم، كه مشعر بر تشيّع عموم افراد خانواده آل نوبخت است، شايد از راه تغليب بوده و همانا مقصودش اخلاف اين خانواده، كه بعد از ابوسهل آمده اند، بوده باشد كه ايشان تماماً شيعۀ امامى مذهب بودند و حتى يك
عده از ايشان از اكابر علماى اماميّه و متكلّمين اثناعشريّه و مصدر خدمات دينيّۀ بزرگى بوده و همواره قلماً و لساناً با تأليفات و احتجاجات خودشان وظايف مدافعه از آن مذهب مقدّس را معمول مى داشته اند.
علاوه بر عده اى متكلّمين، جماعتى از علما و شعرا و فلاسفه و حكما و مورّخين و منجّمين و كتّاب و منشيان و ادباى بسيارى نيز از ايشان برخاسته و تأليفات بسيارى در اثبات حقّانيّت مذهب جعفرى و موضوعات ديگر كرده و بسيارى از كتب قديمه را به عربى ترجمه نموده اند. ما نيز بعضى از ايشان را به اندازۀ مساعدت وسايل موجوده به طور اجمال به ترتيب اسامى شان موافق رويۀ معمولى همين كتاب تذكر مى دهيم.
بن اسحاق بن ابى سهل يا اسحاق بن فضل بن ابى سهل بن نوبخت، مكنّى به «ابواسحاق»، كه گاهى من باب نسبت به جدّ، «ابراهيم نوبخت» نيز گويند، از اكابر قدماى علماى متكلّمين اماميّه مى باشد كه علاّمۀ حلّى در كتاب انوار الملكوت، كه شرح كتاب ياقوت نام اوست، او را به «شيخنا و استادنا الاعظم» ستوده است و از تأليفات اوست:
247 1. الابتهاج فى اثبات اللّذة العقليّة للّه تعالى؛ 2. الياقوت فى علم الكلام.
[الياقوت] قديم ترين كتب كلاميّۀ اماميّه و محل توجه اجلّه و اقوال او محل استناد ايشان بوده و به شرح آن پرداخته اند كه من جمله كتاب انوار الملكوت فى شرح الياقوت علاّمۀ حلّى است. در ديباچۀ آن گويد كه كتاب ياقوت اشرف و اعلاى مسائل كلامى را حاوى و اسنى و اجلاّى مباحث آن علم را محتوى است و سيد عميدالدين، خواهرزاده علاّمه، نيز شرحى بر كتاب انوار الملكوت نوشته و به محاكمات لازمه مابين شارح و اصل مؤلف پرداخته است.
سال وفات ابراهيم به دست نيامد، لكن در اواسط قرن چهارم هجرت بوده است و اينكه در رياض العلماء (به نقل اعيان الشّيعة) كتاب ياقوت را به اسماعيل بن اسحاق، برادر ابراهيم فوق، نسبت داده و سيد صدرالدين نيز در كتاب الشّيعة و فنون الاسلام و بعضى ديگر بدو اقتفا جسته اند، اشتباه بوده و علاّمه نيز در مقدمۀ كتاب مذكور انوار الملكوت، همين كتاب ياقوت را به شيخ ابواسحاق ابراهيم بن نوبخت منسوب داشته است.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 1، ص 236؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 375؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 210.
نوبختى، ابوسهل اسماعيل بن على --> ابوسهل، اسماعيل بن على
نوبختى، ابوسهل بن نوبخت --> نوبختى
برادر ابراهيم نوبختى مذكور فوق، مكنّى به «ابواسحاق»، فيلسوف متكلّم، از اكابر قرن چهارم هجرت مى باشد و چنانچه اشاره نموديم، كتاب ياقوت تأليف ابراهيم مذكور را هم در رياض العلماء به همين اسماعيل نسبت داده است.
نوبختى، اسماعيل بن على بن اسحاق --> ابوسهل، اسماعيل بن على
بن على بن عباس بن اسماعيل بن ابى سهل بن نوبخت نوبختى، مكنّى به «ابومحمد»، كاتب محدّث امامى مى باشد و بيشتر از قاضى محاملى حسين سابق الذكر و از على بن عبداللّه قصّاب واسطى روايت نموده و 248 خطيب بغدادى هم به واسطۀ ابوبكر احمد بن محمد برقانى و ابوالقاسم عبداللّه بن احمد ازهرى و بعضى از اكابر ديگر از وى روايت كرده است. ازهرى گويد كه نوبختى رافضى و ردى المذهب بوده. برقانى هم گويد كه نوبختى معتزلى بوده و اظهار تشيّع مى كرده، لكن در روايت خود صدوق و راست گو بوده است. وفات حسن نوبختى به سال 402 ه. ق در 82 سالگى واقع گرديد.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 7، ص 299.
مكنّى به «ابومحمد»، اديب فيلسوف، متكلّم منجّم بارع جامع و به قول ابن النديم، هريك از شيعه و معتزله به خودش منسوب دارند، لكن به ملاحظۀ اينكه خانوادۀ نوبخت به ولايت حضرت على و اولاد اطهار او عليهم السلام معروف هستند، تشيّع او اقوى مى باشد. نگارنده گويد: ترديدى نيست در اينكه حسن بن موسى امامى مذهب و صحيح الاعتقاد بوده و وثاقت و جلالت علمى وى در كلمات شيخ طوسى و نجاشى و علاّمۀ حلّى و ابن داوود و بعضى ديگر از اكابر مصرّح و در زمان خود پيش از سال
300 ه. ق و بعد از آن به تمامى معاصرين خود مقدّم و منزل او مجمع فضلا و مترجمين كتب فلسفۀ قديمه به عربى بوده كه مذاكرات علمى مى نموده اند و او خواهرزاده يا نوۀ خواهر ابوسهل اسماعيل بن على نوبختى مذكور فوق مى باشد و شايد نوبختى بودن وى نيز از طرف مادر بوده كه مادر يا مادر پدرش، موسى نوبختى بوده است، بلكه ظاهر هم همين است، زيرا كه نوبختى بودن خود پدرش، موسى، معلوم نبوده و موسى بن حسن بن محمد نوبختى مذكور ذيل، كه سال ها بعد از وفات حسن، كه در سيصد و اندى از هجرت است، در قيد حيات و تا حدود 330 ه. ق زنده بودن او مسلّم است، معلوم نيست كه پدر او باشد؛ اگرچه خارج از حدود امكان هم نيست؛ علاوه بر اين، در مواردى كه صاحب ترجمه را به عنوان «حسن بن موسى نوبختى» عنوان كرده اند، او را به خواهرزادگى ابوسهل بن نوبخت، كه قطعاً مراد ابوسهل اسماعيل نوبختى فوق از احفاد پسر بلافاصلۀ نوبخت است، معرفى نموده اند و ظاهر، آن است كه اين جمله تعليليه بوده 249 و به جاى علّت نوبختى بودن حسن است. حسن به جمع و گرد آوردن كتب و كتابت آنها رغبتى وافر داشت و در كلام و فلسفه و غيره تأليفات بسيارى دارد:
التّناسخ؛ 16. الرّدّ على اصحاب المنزلة بين المنزلتين فى الوعيد؛ 17. الرّدّ على اهل التّعجيز (و آن نقض كتاب ابوعيسى وراق است)؛ 18. الرّدّ على الغلاة؛ 19. الرّدّ على فرق الشّيعة ما خلا الاماميّة؛ 20. الرّدّ على المجسّمة؛ 21. الرّدّ على من قال بالرّؤية للبارى عزّ و جلّ؛ 22. الرّدّ على المنجّمين؛ 23. الرّدّ على الواقفة فى الامامة؛ 24. فرق الشّيعة (كه كراراً چاپ شده است)؛ * مختصر الكلام فى الجزء (كه فوقاً به نام جزء صغير مذكور شد)؛ * مذاهب الفرق (كه نام ديگر همان فرق الشّيعة است)؛ 25. المرايا وجهة الرّؤية فيها؛ 26. الموضح فى حروب اميرالمؤمنين عليه السلام؛ 27. النّقض على ابى الهذيل فى المعرفة؛ 28. النّقض على جعفر بن حرب فى الامامة و غير اينها كه بسيار است.
غرض اصلى از نقل اين جمله، همانا اشعار بر تبحّر و تفنّن علمى و تشيّع و كثرت خدمات دينى او بوده و با قطع نظر از تجليل علماى رجال، خود تأليفات نيز تمهّر وى در نجوم و كلام و فلسفه و علم مذاهب و ملل و نحل و اصول مدافعه از مذهب حق اثناعشرى را برهانى قاطع مى باشند. «به رنگ و بو و خال و خط چه حاجت روى زيبا را».
وفات حسن نوبختى، چنانچه اشاره شد، بين سال 300 و 310 ه. ق بوده است.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 251؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات)؛ كتب رجاليه.
نوبختى، حسين بن ابى بحر --> روحى، حسين بن روح بن ابى بحر
250 3272 و 3273. نوبختى، على بن احمد بن نوبخت (... - 416 ه. ق)
مكنّى به «ابوالحسن»، به نوشتۀ اعيان الشّيعة، از اجلاّى شعراى شيعه مى باشد كه در سال 416 ه. ق درگذشته و تشيّع آل نوبخت مشهور است. ظاهر اين جمله آنكه على بن احمد از خانوادۀ نوبخت مشهور مذكور فوق مى باشد. ابن خلّكان نيز گويد: وى از مشاهير شعرا بوده و در غايت پريشانى و عسرت مى گذرانيد؛ عاقبت در سال مذكور به همان حال درگذشته و ولى الدوله ابومحمد احمد بن على معروف به «ابن خيران» كاتب و منشى ظاهر بن حاكم، صاحب مصر، تكفينش نمود. شعرى از او به دست نيامد. همين «ابن خيران» نيز از شعراى وقت بوده و ديوان كوچكى هم داشته و در سال 431 ه. ق درگذشت و از او نيز شعر مهمّى به دست نيامد [به مدخل ابن نوبخت، على بن احمد بن نوبخت هم مراجعه شود].
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 1، ص 390؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 393.
مكنّى به «ابوالعباس»، كه گاهى من باب نسبت به جدّ، «فضل بن نوبخت» نيز گويند، حكيم متألّه فيلاسوف متكلّم منجّم، بلكه از مشاهير و پيشوايان متكلّمين اماميّه به شمار مى رود. اسم سامى او در كتب كلاميّه مذكور و در زمان هارون الرشيد خزانه دار كتب حكمت بود. در علم و فضل به ديگران مقدّم و مراتب كماليّۀ او همه را مسلم و بالخصوص در علوم اوايل وحيد عصر خود محسوب مى شد. بسيارى از كتب حكمت اشراقى اوايل پهلويان را از فارسى پهلوى به عربى ترجمه نمود. در انواع حكمت كتاب ها پرداخت. در امامت و فروع علم نجوم نيز، كه در آن زمان محل رغبت عامّه بوده، تأليف دارد. بعضى از تأليفات نجومى او به نظر سيّد بن طاووس رسيده و مهارت او در اين فن را تصديق مى نمايد. وفات او در اواخر قرن دويم هجرت واقع شد. چند تن از اولاد و احفاد او نيز از مشاهير ارباب كمال بوده اند و شايد صاحب ترجمه همان فضل بن نوبخت است كه در باب كنى به عنوان ابوسهل فارسى خواهد آمد.
منابع: ابن نديم، الفهرست، [ص 382]؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، اطلاعات متفرقه.
بن محمد بن عباس بن اسماعيل بن ابى سهل طيماوث بن نوبخت، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «ابن كبرياء»، 251 از علما و منجّمين خانوادۀ نوبخت مى باشد. با حذاقت و تمهّرى كه در علم نجوم داشته و مصنّفاتى در آن علم برآورده و كلام بسيارى از او در اين باب باقى است، بسيار متديّن و صحيح العقيده و به عبادات دينيّه مواظب بود و كتاب الكافى فى احداث الازمنة از تأليفات اوست و به حكم قراين قويّه در حدود سال 330 ه. ق در قيد حيات بوده است.
منابع: شيخ طوسى، الغيبة؛ كتب رجاليه.
موسوى خراسانى، سيدالعرفاء، از اكابر عرفا مى باشد كه نسبش با هفده واسطه به حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام موصول مى شود. سلسلۀ نوربخشيه بدو منسوب و از
شاگردان ابن فهد حلّى (متوفّى به سال 841 ه. ق) بوده است. در تمامى عمر خود لباس سياه، كه سنّت مشايخ او بوده، مى پوشيد و انوار كمال و عرفان از وجنات حال و مقال او تابان و چون لمعات نور بر طور، در غايت ظهور و مستغنى از ايراد در اوراق و سطور است؛ «به ماهتاب چه حاجت شب تجلّى را».
مولد پدرش قطيف و جدّش لحصا بوده و به همين جهت، در بعضى از غزليّات خودش گاهى به «لحصوى» تخلّص نموده و بيشتر متخلّص به «نوربخش» مى باشد.
پدرش به عزم زيارت حضرت امام رضا عليه السلام عزيمت ارض خراسان داد. بعد از تشرّف به فيض آستان بوسى، در قصبۀ قاين توطّن و ازدواج كرد و همين سيد محمد نوربخش نيز در سال 795 ه. ق در همان جا متولد شد. در هفت سالگى قرآن مجيد را حفظ و به اندك فرصتى در تمامى علوم متداوله متبحّر گرديد. در فنون طريقت مريد علاءالدولۀ سمنانى و خواجه اسحاق ختلانى بود. خواجه نيز به موجب خوابى كه ديده بوده، او را ملقّب به «نوربخش» داشت؛ پس در اثر استعداد فطرى در اندك زمانى مراحل فقر و سلوك را طى نمود. خواجه نيز خرقۀ آخرين پير و مرشد خود، سيد على همدانى، را بدو پوشانيد و در مسند ارشادش نشانيد. امور خانقاه و سير و سلوك را بدو مفوّض داشته و اين مثل را فروخواند: «ما آرد بيختيم و آردبيز آويختيم» و هم گفت: «هركه را داعيۀ سلوك است، به سيد مراجعه نمايد 252 كه اگرچه او مريد ماست، اما در حقيقت پير ماست»؛ بلكه خود خواجه نيز بدو دست ارادت داده و گفت: «با فرزند مصطفى بيعت مى كنم» و اين آيه را خواند: (إِنَّ اَلَّذِينَ يُبٰايِعُونَكَ إِنَّمٰا يُبٰايِعُونَ اَللّٰهَ) (فتح، 1(0).
سيّد به انجام وظايف ارشاد قيام داشت تا آنكه عاقبت در نتيجۀ بدسرشتى مفسدان و ارباب غرض از طرف شاهرخ ميرزا (متوفى به سال 850 ه. ق) محكوم به قتل شد؛ بدين سبب، به بلاد بسيارى فرار كرد تا بعد از وفات شاهرخ به ولايت رى رفته و به ارشاد آغاز نمود و در چهاردهم ربيع الاول 869 ه. ق در قريۀ سولغان نامى از آن ولايت وفات يافته و هم در آنجا مدفون گرديد و پسرش، شاه قاسم فيض بخش سابق الذكر، خليفۀ وى گرديد. دو فقره كتاب انسان نامه و شجرۀ مشايخ هم از تأليفات سيّد محمد نوربخش است.
ناگفته نماند بنابر آنچه در شرح حال شاه قاسم مذكور [در عنوان فيض بخش] موافق مجالس المؤمنين قاضى نوراللّه نگارش داده ايم، وفاتش در 981 ه. ق بوده و اين تاريخ
پس از آنكه تاريخ وفات پدرش و خليفه بودن او به پدرش را در نظر گرفته باشيم، بسيار مستبعد و بنابر آن، بايد شاه قاسم اقلاً در حدود 150 سالگى وفات يافته باشد و اين مسئله محتاج به تتبّع زائد مى باشد و محتمل است كه وفات شاه قاسم در سال 881 ه. ق بوده و در مجالس المؤمنين كلمۀ هشت صد به هر وسيله كه بوده، به نهصد تبديل يافته است. از اشعار نوربخش است:
شستيم نقش غير ز الواح كائنات *** ديديم عالمى كه صفات است عين ذات
لاهوت صرف و وحدت محض است و ذات بحت *** محو است در حريم هويت تعيّنات
قدّوسيان عالم علوى برند رشك *** بر حال آدمى كه شود مظهر صفات
آن كس كه متّصف به صفات كمال شد *** حقّا كه اوست علت غايىّ كائنات
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 2، ص 390، ش 1554]؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 149.
نوربخشى، محمد بن يحيى --> اسيرى
253 نورجهان بيگم --> مخفى
از شعراى هند مى باشد.
نورالدين، ابراهيم بن هبة اللّه --> اسنوى، ابراهيم
نورالدين، حسن بن مسعود --> مراكشى، حسن بن مسعود
نورالدين، شاه نعمت اللّه --> ولى
نورالدين، عبدالرحمان بن احمد --> جامى
نورالدين، على بن احمد --> ابن حجت، على بن احمد
نورالدين، على بن تغلب --> ابن الساعاتى، احمد بن على
نورالدين على پدر احمد بن على است.
نورالدين، على بن سلطان محمد --> قارى، شيخ على بن سلطان محمد
نورالدين، على بن عبدالصمد --> عزالدين، شيخ حسين بن عبدالصمد
نورالدين على برادر عزالدين است.
نورالدين، على بن عبدالعالى --> ميسى، على بن عبدالعالى
نورالدين، على بن عبدالعالى --> محقق كركى
نورالدين، على بن عبداللّه --> سمهودى
نورالدين، على بن سيد على بن حسين (... - 1068 ه. ق)
موسوى عاملى جبعى، ملقّب به «نورالدين»، برادر پدرى صاحب مدارك و مادرى صاحب معالم، از علماى اماميّۀ قرن يازدهم هجرى و عالمى است فاضل اديب شاعر منشى، جليل القدر و عظيم الشأن و سيد على خان مدنى در سلافة العصر به «طود العلم المنيف» و «عضدالدين الحنيف» و «مالك ازمة التأليف والتّصنيف» و مانند اينها موصوفش داشته است و بعد از تمجيد بسيار گويد: در بدايت حال در شام بود. اخيراً در مكّۀ معظّمه اقامت كرد و هم در هفدهم ذى حجۀ سال 1068 ه. ق در آن ارض اقدس در 98 سالگى وفات يافت و شيخ حرّ عاملى قصيدۀ طويلى در مرثيه اش گفته است. سيد نورالدين از پدر و دو برادر 254 مذكورش درس خوانده و از ايشان روايت مى كند و صاحب حدائق نيز به دو واسطه از او روايت مى نمايد و شيخ حرّ عاملى هم در اوايل تحصيل خود چند روزى در شام حاضر حوزۀ او بوده و از تأليفات سيد نورالدين است:
از اشعار سيد نورالدين است:
يا من مضى بفؤادي عند ما رحلوا *** من بعد ما بسويد القلب قد نزلوا
جاروا على مهجتى ظلما بلا سبب *** يا ليت شعرى الى من بالهوىٰ عدلوا
في أيّ شرع دماء العاشقين غدت *** هدرا و ليس لهم ثار اذا قُتلوا
[به مدخل سيد نورالدين، سيد على بن سيد على هم مراجعه شود].
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 1، ص 124-126، ش 133]؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 389؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
نورالدين، على بن محمد بن على --> ابن غانم، على بن محمد بن على
نورالدين، على بن موسى --> ابن سعيد، على
نورالدين، لطف اللّه بن عبداللّه --> حافظ ابرو
نورالدين، محمد ظهورى --> ظهورى
الصورة
تصوير منسوب به نورعلى شاه كه در ايام جوانى (165)
بن فيضعلى شاه ميرزا عبدالحسين ابن امام جمعۀ طبس ملا محمدعلى طبسى الاصل، اصفهانى المولد والمسكن، موصلى المدفن، از مشاهير عرفا و صوفيّه و نوادر ارباب طريقت و نوابغ اهل حقيقت اوايل قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه داراى كمالات صورى و معنوى و ظاهرى و باطنى بود. كرامات و خوارق عادات بسيارى بدو منسوب و از بزرگان سلسلۀ جليلۀ نعمت اللّهى است كه عموماً اثناعشرى مذهب مى باشند. نسب طريقتى او با سى واسطه به معروف كرخى سابق الذكر موصول مى شود. نخست بعد از تحصيل و تكميل علوم متداوله با تصميم تمام قدم به دايرۀ سير و سلوك گذاشت. با پدرش از اصفهان به شيراز رفته و هر دو به سيد معصومعلى شاه هندى دكنى، كه از طرف مرشد كل وقت، شاه عليرضاى دكنى، براى ارشاد طريقت به ايران آمده بوده، دست ارادت دادند و در طريقت برادر و برابر شدند و همين لقب طريقتى 255 (نورعلى شاه و فيضعلى شاه) خود و پدرش نيز از طرف مرشد معظّم بوده است.
نورعلى شاه بعد از تكميل اصول شريعت و طريقت از طرف پير معظّم، صدرنشين مسند سلسلۀ نعمت اللّهى گرديد. در انشا و نظم و نثر طبعى وقّاد بس توانا داشت.
اشعارش پرشور و از ذوق و حال و وجد و استغراق گوينده حاكى بود. در هرجا كه قدم مى گذاشته، هنگامه ها برمى خاست. دسته اى بر او و گروهى براى او قيام مى نمودند.
در بستان السّياحة گويد: نورعلى شاه در كشور ايران از علما و حكام زمان بسى جور كشيد. در عراق و فارس و كرمان و خراسان از ترك و تاجيك و عرب ظلم فراوان ديد.
در كربلاى معلّى به اشارۀ بعضى، دو مرتبه زهر چشيد. چون در اجل تأخير بوده، لاجرم كارگر نگشت. در مقابل، جمعى وافر از اكابر فضلا و علما و حكما و امرا با واسطه و بى واسطه بدو گرويدند و از اكثر بلاد ايران بدان جناب ارادت ورزيدند؛ بااين همه، همواره در مقام انبساط بود. هرگز از اندوه و غم روزگار و طعن ملامت اعدا اندوهگين نشد. از كثرت اسباب دنيوى هم شاد و خرّم نگشت. با كمال وقار بر دو زانو نشسته و با 256 بيانات شيواى خود دل هاى مستمعين را مى ربود. بدخواهان خود را نيز به نظر لطف مى نگريست. با فقر و فنا امرار حيات مى نمود. هرچه از مال و اسباب فراهم مى آمد، همه را بذل فقرا و ضعفا مى نمود.
نورعلى شاه مشهور آفاق شد. هرچندى به شهرى مسكن مى كرد و به ارشاد قيام مى نمود. مردمان به سرش گرد آمدند؛ به حدّى كه از طرف حكّام به انديشۀ فساد در امور كشورى حكم اخراج او صادر شد. زهّاد و اهل ظاهر نيز طعن و لعنش را ورد زبان كردند. واعظان بر منابر به توبيخ و تكفيرش رطب اللّسان بودند و اين كردار زهّاد و منبرى ها مزيد اشتهار او مى گرديد. بالاخره بار سفر به عتبات بست. در آنجا سقايت مى كرد و جمعى وافر نيز از هر طبقه بدو گرويدند تا آنكه در آنجا نيز مورد طعن بعضى شد. ناچار به بغداد رفته ومورد اكرامات احمدپاشا، والى بغداد، گرديد و منظومۀ جنّات الوصال را هم در آنجا نظم كرد؛ عاقبت از آنجا نيز به موصل رفته و به سال 1212 ه. ق در آنجا وفات يافت و در جوار مرقد حضرت يونس نبى عليه السلام مدفون شد و كلمۀ «غريب» مادّۀ تاريخ وفات او مى باشد و اصل ملاقات و كيفيت ملاقات او با سيد بحرالعلوم، چنانچه در بعضى السنه داير مى باشد، موكول به تتبّع و تحقيق خود ارباب رجوع مى باشد.
اما قتل نورعلى شاه به امر آقا محمدعلى مجتهد بهبهانى كرمانشاهى، چنانچه در شرح حال او موافق قصص العلماء اشاره نموديم، ظاهراً اشتباه شده و آن كه به امر آقاى بهبهانى به قتل رسيده، سيد معصومعلى شاه مذكور فوق بوده، نه نورعلى شاه. چنانچه اشاره شد، سبب طعن و انكار اهالى بر نورعلى شاه همانا شهرت بى نهايت او و اقبال
مردم به طرف او بوده كه توليد حسد و رقابت كرده بود؛ به همين جهت، از در انكار وارد شدند؛ بعضى با لااباليگرى او در امور شريعت متّهم و برخى به جمع مريد به داعيۀ سلطنت نزد امراى وقت سعايت كرده و به آتش بهتان و تهمتش نشاندند و بالخصوص نسبت به تهمت اوّلى بعضى از اشعار خود نورعلى شاه را هم، كه مانند بعضى از اكابر ديگر موافق اصطلاحات عرفانى گفته است، دستاويز خود مى نمودند كه از آن جمله است: 257
من درّ تاج خسروان آن لؤلؤ لالاستم *** در قعر بحر بى كران آن گوهر يكتاستم
گه نار و گه نور آمدم گه مست و مخمور آمدم *** بر دار منصور آمدم هم لا و هم الاّستم
بازآمدم موسى صفت ظاهر يد بيضا كنم *** فرعون و قومش سربه سر مستغرق دريا كنم
بازآمدم همچون خليل از معجزات دم به دم *** نمرودى و نمرود را معدوم و ناپيدا كنم
بازآمدم عيسى صفت گردن زنم دجّال را *** وز امر مهدى عالمى از يك نفس احيا كنم
نور على نور على شد در دلم چون منجلى *** زآن عاشقانه در جهان سرّ نهان گويا كنم
ايضاً
زاهدان را جنّت موعوده است *** عارفان را جنّت مشهوده است
اين چنين جنّت كه ما را در دل است *** هركسى را در جهان كى حاصل است
اين جنان كاندر دل ما منطوى است *** جنّتى پر از نعيم معنوى است
هفت جنّت از صفات سبعه خاست *** هشتمين خود جنّت ذات خداست
ايضاً
كرد شهنشاه عشق در حرم دل ظهور *** قد ز ميان برفراشت رايت اللّه نور
شرح و بيان قاصر است در صفت اشتياق *** انك انت الخبير تعلم ما فى الصدور
اى به شئون صفات وى به تقاضاى ذات *** با همه نزديك تر وز همه پيوسته دور
حسن تو در هر زمان جلوۀ ديگر كند *** افكند اندر جهان فتنه و غوغا و شور
هركه در اين ره شتافت با قدم نيستى *** هستى جاويد يافت از تو به بزم حضور
نور على راهبر تا نشود راهبر *** زين ره خوف و خطر كس ننمايد عبور
قضاوت در امثال اين موارد خارج از رويّۀ معمولى اين كتاب مى باشد. از جملۀ تأليفات و آثار قلمى نورعلى شاه است:
مخفى نماند كه زن نورعلى شاه نيز كه خواهر رونقعلى شاه بوده، طبعى موزون داشته و به «حياتى» تخلّص مى كرد. اولادش نيز منحصر به يك دختر طوطى نام، زن سيد ابوالمعالى سرخعلى شاه بود. روزى فتحعلى شاه، سرخعلى شاه را امر به لعن نورعلى شاه كرد كه از طعن مردمان در امان باشند. در جواب گفت كه كلمۀ «نورعلى شاه» مركّب از سه كلمه است؛ كدام يك را امر مى فرماييد كه لعن كرده باشيم؟ بالاخره او را نزد ميرزاى قمى فرستادند تا چه فرمايد. ميرزا نيز بعد از اطّلاع از فضل و
دانش و اطوار و اخلاق او شرحى به فتحعلى شاه نوشته است؛ والعهدة على الناقل.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين؛ بستان السياحة؛ معصومعلى شاه، طرائق الحقائق.
نورى، احمد بن محمد --> ابن البغوى
علوى عقيلى طبرسى، نورى الاصل، نجفى المسكن، عالم محدّث كامل، فقيه جليل، از اجلاّى علماى 259 اماميّۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت و از تلامذۀ حاج ميرزا حبيب اللّه رشتى سابق الذكر و حاج ميرزا محمدحسن شيرازى سالف الترجمه بوده و از تأليفات اوست:
در اوّل شعبان 1321 ه. ق در كاظمين وفات يافت.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 12، ص 253؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 203.
3279-3282. نورى، حاج ميرزا بهاءالدين (... - 1343 ه. ق)
معروف به «فاضل نورى» بن حاج ميرزا جواد نورى بن حاج ملا محمدعلى نورى اصفهانى، از اكابر علماى اصفهان، جامع معقول و منقول، در اخلاق فاضله طاق و در مسجد محلّۀ دروازۀ نو اصفهان، كه آثار خيريّۀ باقيۀ دينيّۀ والد معظّمش بوده و در شمار مساجد عظيمۀ آن شهر مى باشد، اقامۀ جماعت مى نمود. تمامى اوقات شريفۀ او در تصفيۀ باطن و تهذيب اخلاق مصروف مى شد و مسالك سير و سلوك را سالك و در فنون شعرى نيز ماهر بود. به «فاضل» تخلّص مى نموده و از اوست كه در حال طواف كعبه بالبديهه گفته است:
به طوف كعبه كجايند عاشقان كه مگر *** چشند لذّت دور نگار گرديدن
اشعارش مدوّن نبوده، بلكه متفرّق است و اخيراً قسمتى از آنها را فرزند ارجمندش آقاى نصيرالدين نورى معروف به «خواجوى»، من باب شكرانۀ حقوق پدرى كه با
شكر حضرت پروردگارى توأماً فرض و شرف ذكر يافته، (أَنِ اُشْكُرْ لِي وَ لِوٰالِدَيْكَ) (لقمان، 14) 26(0) مدوّن ساخته و در مقام طبع مى باشد.
الصورة
ميرزا بهاءالدين نورى (166)
وفات حاج ميرزا بهاءالدين شب پنجشنبه بيستم جمادى الاولى 1343 ه. ق در اصفهان واقع شد و در تكيۀ بابا ركن الدين از قبرستان تخت فولاد آن شهر در جوار مرقد والد معظّم خود مدفون گرديد و هفت فرزند صالح، خلف وى گرديدند. وسطين ايشان (از حيث سنّ) آقاى نصيرالدين نورى معروف به «خواجوى» مذكور فوق است كه به مصدوقۀ «الولد سرّ ابيه» وارث اخلاق و سجاياى پدر والاگهر مى باشد. وى يك مرتبه به رياست دادگاه جنايى آذربايجان شرقى و اخيراً به رياست دادگسترى (عدليه) آن سامان و كفالت فرماندارى تبريز منصوب و در اثر حسن تدبير و كاردانى و اخلاق حسنه، خاطراتى در دل آذربايجانى ها گذارده و اكنون عهده دار معاونت وزارت كشور مى باشد.
حاج ميرزا جواد نورى، والد ماجد حاج ميرزا بهاءالدين، نيز از اكابر و فحول، جامع معقول و منقول، رياست مذهبى اصفهان در عصر خود بدو منتهى، بسيار محترم و مرجع فيصلۀ مهمّات مردم، كراماتى بدو منسوب، داماد حاج محمدابراهيم كرباسى، از تلامذۀ سيد محمد شهشهانى سابق الذكر و بعضى از اجلاّى ديگر بوده و از ايشان اجازه داشت. رسالۀ عمليّۀ او با يك رسالۀ استدلالى وى در نماز شب هم چاپ شده و در هريك از طهارت و صلوة و نكاح و تجارت هم تأليفى استدلالى دارد. مسجدى هم تأسيس داده كه فوقاً مذكور شد. شب سه شنبه بيستم شوال 1323 ه. ق در اصفهان وفات يافت و پيش از وقت كراراً وفات خود را خبر داده و با بعضى از دوستان خود كه در صدد مسافرت بوده اند، مراسم توديع را معمول داشته بود.
حاج ملا محمدعلى نورى، جدّ امجد حاج ميرزا بهاءالدين، نيز از اكابر عرفا و علماى وقت و جامع معقول و منقول بود. همواره در مولد خود، نور، به طور انزوا
مى گذرانيد. حواشى بسيارى بر شرح لمعه و مثنوى مولوى و بعضى از كتب فقهيّه و معقوليّه نوشته و بالخصوص حاشيۀ مثنوى او بسيار مدقّقانه و شگفت آور است. اخيراً به مرام تكميل مراسم 261 طريقت و وظايف سلوك به هندوستان رفت. خوارق عاداتى از مرتاضين آنجا ديده و در اثناى مراجعت به ايران، تمامى كتب نفيسه و اثاثيۀ او را، كه به حكم ارز وقت معادل شصت هزار تومان رايج آن زمان بوده، با اثاث مسافرين ديگر به واسطۀ تلاطم به دريا انداختند؛ بااين حال، در اثر توكّل و رضا به قضاى حق با دلى قوى وارد ايران شد. از موطن خود منصرف و در اصفهان مقيم گرديد. در حال انزوا به تصفيۀ باطن اشتغال داشته تا در بيست ودويم ذى قعدۀ 1252 ه. ق در آنجا وفات يافت و در تكيۀ بابا ركن الدين مدفون شد و كراماتى بدو منسوب است.
منابع: اطلاعات متفرقه.
نورى، حاج ميرزا جواد --> نورى، حاج ميرزا بهاءالدين
نورى، حاج ميرزا حسين بن محمدتقى --> صاحب مستدرك الوسائل
مازندرانى نورى اصفهانى، حكيمى است ربّانى، عالمى است صمدانى، از متديّنين حكماى اسلامى و متشرّعين اماميّۀ اواسط قرن سيزدهم هجرت كه در علم حكمت و معارف حقّۀ الهيّه معروف، به سنن و آداب دينيّه مواظب، در ظاهر و باطن طريق احتياط را مسلوك مى داشت. در بدايت حال علوم متداوله را از افاضل مازندران و قزوين اخذ كرد. اخيراً به اصفهان رفته و فنون كلام و حكمت را از آقا محمد بيدآبادى و ديگر حكماى وقت خوانده و به مجاهده و تزكيۀ نفس پرداخت تا مراتب علمى و عملى او مسلّم اكابر وقت شد و مرجع استفادۀ عموم گرديد.
علاقۀ صداقت و يگانگى او با ميرزاى قمى محكم بوده و با يكديگر مكاتبات و مراسلات بسيارى داشته اند كه با عين عبارات نظمى و نثرى ايشان در اواخر كتاب جامع الشّتات ميرزا نگارش يافته است. نورى را به علم و ورع و تقوا و عدالت و فقاهت حاج سيد محمدباقر حجة الاسلام شفتى و حاج محمدابراهيم كرباسى سابق الذكر اعتقاد تمام بود. در نماز بديشان اقتدا مى كرد. ايشان نيز احترامات لازمۀ او را رعايت كرده و در مجالس و راه رفتن به خودشان 262 مقدّم مى داشته اند و از تأليفات اوست:
وفات او در ماه رجب 1246 ه. ق در اصفهان واقع شد و حجة الاسلام شفتى مذكور به جنازه اش نماز خواند. جنازه اش را به نجف اشرف نقل و در آستانۀ باب طوسى از حرم مطهّر مدفون كردند. در همان حال دفن، يكى از علما كه در آنجا حاضر بوده، تكبيرى بلند گفت. در جواب سؤال از سبب آن اظهار داشت: پانزده سال پيش در خواب ديدم كه گويا من در اين صحن مطهّر هستم و صاحب اين نعش نيز وارد و عصايى در دست داشته و مى گفت كه از طرف حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مأمور يا مأذونم كه مواضع قبور مردم را در اين بقعۀ شريفه تعيين نمايم؛ پس با دست خود اشاره كرده و هر موضعى را براى شخصى معيّن مى نمود تا به همين موضع كه الان دفن شد، رسيده و اشاره كرد و گفت: «هذا منزل نفسى و محل رمسى. اعددته ليوم كريهتى و بأسى». «كار پاكان را قياس از خود مگير».
از رباعيّات ملا على نورى است:
هر آه كه بود در دل ما *** برقى شد و سوخت حاصل ما
راز دل ما نمى شود فاش *** تا لاله برويد از گل ما
ايضاً
ز تن ها گر كسى تنها نشيند *** نشيند با خدا هرجا نشيند
ز خود تنها نشين نورى كه سهل است *** اگر تنها كس از تن ها نشيند
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 417؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 581.
نورى، شيخ فضل اللّه مازندرانى نورى حايرى --> نورى، حاج شيخ فضل اللّه بن ملا عباس
3284 و 3285. نورى، حاج شيخ فضل اللّه بن ملا عباس (... - 1327 ه. ق)
مازندرانى، نورى الاصل، تهرانى المسكن والمقتل، قمى المدفن، از اكابر علما و مجتهدين 263 و اجلاّى فقها و محدّثين اماميّۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه خواهرزاده و داماد حاج ميرزا حسين نورى صاحب مستدرك سابق الذكر
الصورة
حاج شيخ فضل اللّه نورى (167)
و از تلامذۀ ميرزاى مجدد سالف الترجمه و سال ها حاضر درس او بود و تقريرات درسى او را به قيد تحرير آورده است. بعد از تكميل تحصيلات علميّه به ايران مراجعت كرد. سال ها در تهران حامل لواى رياست مذهبى بود. تمامى اوقات او در ترويج احكام دينيّه تدريساً و تأليفاً مصروف و مصدر خدمات دينيّۀ بسيارى بود تا در اوايل مشروطيّت در سيزدهم رجب 1327 ه. ق در تهران مصلوب، جنازه اش به بلدۀ طيّبۀ قم نقل و در صحن بزرگ حضرت معصومه دفن گرديد. مقبره اش در آنجا معروف است و آقاى ميرزا لطفعلى صدرالافاضل، كه شرح حالش را به عنوان نصيرى، ميرزا لطفعلى بن محمدكاظم مذكور داشتيم، در تاريخ وفاتش موافق مذاق خود گفته است:
كفر ديدى چه كرد با اسلام *** اى عجب لا اله الا اللّه
اعلم عصر را به دار زدند *** در كجا؟ پايتخت شاهنشاه
كفر شد آشكار و دين پنهان *** گشت اسلام خوار و علم تباه
264 رفت منصوروار بر سر دار *** آن كه حق گفت و شد ز حق آگاه
داد از خواب غفلت امروز *** آه از انتقام فردا آه
پى تاريخ اين بليّه ز غيب *** گفته شد «الشهيد فضل اللّه»
واضح است كه عدد ابجدى اين جمله 1326 ه. ق بوده و يك واحد كمتر مى باشد؛ مگر اينكه عدد لفظ جلاله را 67 فرض كرده و حرف الفش را دو تا بگيريم و الف ملفوظى غيرمكتوبى را نيز برخلاف قاعدۀ معمولى در شمار آريم. صاحب ترجمه شعر خوب نيز مى گفت و به «نورى» تخلّص مى كرد. از اشعار او به دست نيامد و از تأليفات اوست:
الصورة
تصوير شهادت شيخ فضل اللّه نورى (168)
حوادث را كه بعد از او وقوع يافته، خبر داده است)؛ 2. صحيفۀ مهدويه (كه ادعيۀ حضرت ولىّ عصر عليه السلام را در آن جمع كرده است).
صاحب ترجمه غير از معاصرش، شيخ فضل اللّه مازندرانى نورى حايرى، است كه او نيز از فقهاى اماميّه، علم و فضل و اجتهاد او مسلّم اهل عصر و مجاور حاير مقدّس حسينى بوده و مصنّفات او نيز حاكى از جلالت مقام علمى او مى باشند:
وفات او در پانزدهم جمادى الاولى 1345 ه. ق در كربلا واقع گرديد.
منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 2، ص 91 و 94.
نورى، حاج ملا محمدعلى --> نورى، حاج ميرزا بهاءالدين
نورى، قاضى نوراللّه شوشترى --> صاحب مجالس المؤمنين
نوفلى، جعفر بن محمد
نوفلى، حسن بن محمد بن سهل
نوفلى، حسين بن يزيد
نوفلى، عبداللّٰه
(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
265
نووى(1)
بن عربى بن على، مكنّى به «عبدالمعطى»، از علماى عامّۀ قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد و از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1879.
مصطلح رجال است و رجوع به نوا هم نمايند.
بن برى بن حسن بن حسين بن محمد بن جمعة بن حرام، دمشقى حورانى، نووى البلده، ابوزكرياالكنيه، شافعى المذهب، محيى الدين اللّقب، از مشاهير و مدقّقين علما و محدّثين عامّه مى باشد كه حافظ حديث و به تمامى انواع آن بصير و بسيار مدقّق بود. در ترويج فقه شافعى اهتمام تمام به كار مى برد. همواره لباس سفيد در بر و عمامۀ سنجابى بر سر داشت. اوقاتش تنها در وظايف علميّه مصروف بود. در شبانه روزى يك مرتبه شب صرف غذا مى كرد. يك مرتبه نيز وقت سحر آب مى خورد. در مذاكرات علميّۀ دينيّه با تمام وقار و سكينه بود و از تأليفات اوست:
1) . نووى: (بر وزن فدوى) منسوب به نوا مى باشد و آن، ديهى است در سه فرسخى سمرقند و هم شهرى است كوچك از توابع ناحيۀ حوران از نواحى دمشق كه منزل حضرت ايوب نبى عليه السلام بوده و قبر سام بن نوح نيز در آنجاست (ياقوت حموى، مراصد الاطّلاع، [ج 3، ص 1391]). (مؤلف)
نبوى صحيح در اصول و فروع دين بوده و از صحيح بخارى و صحيح مسلم اقتباس شده است)؛ 3. التّبيان فى آداب حملة القرآن؛ 4. التّقريب والتّيسير لمعرفة سنن البشير النّذير؛ 5. تهذيب الاسماء (در رجال)؛ 6. روضة الطّالبين و عمدة المفتين (در فقه شافعى)؛ 7. رياض الصّالحين من كلام سيّد المرسلين؛ 8. مقاصد النّووى (در توحيد و عبادت و تصوف)؛ 9. المنهاج فى شرح صحيح 266 مسلم بن حجّاج؛ 10. منهاج الطّالبين و عمدة المفتين و غير اينها كه تماماً در مصر و قاهره و غوطا و مكّه چاپ شده اند.
وفاتش به سال 676 يا 677 ه. ق در مولد خود، نواى دمشق، در 45 يا 46 سالگى واقع گرديد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4623؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 7، ص 96؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1871.
بن محمد بن عبدالدائم بن منجى، بكرى قرشى كندى، معروف به «نويرى كندى»، ملقّب به «شهاب الدين»، از مشاهير علما و مورّخين قرن هشتم هجرى مى باشد كه به سال 677 ه. ق در قريۀ نويره نامى از قراء صعيد ادنى مصر متولد شد و هم در آنجا نشئت يافت. از اكابر وقت تحصيل مراتب علميّه نمود. خطّش هم خوب و صحيح بخارى را هشت مرتبه استنساخ كرده و هر يك نسخه را به هزار درهم مى فروخت. بعد از نوشتن نسخه با اصل مقابله و تطبيق كرده و در روى آن قيد مى نمود. از تأليفات اوست كتاب نهاية الارب فى فنون الادب كه تاريخ بزرگى است در سى مجلّد. وفاتش به سال 732 يا 733 ه. ق در مصر واقع گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 108]؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 1، ص 197؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 6424.
مصطلح رجال و از محدّثين شيعه است.
نهاوندى(1)
در قاموس الاعلام گويد كه قصبه اى است از عراق عجم در شصت كيلومترى سمت جنوب همدان كه اهالى آن پنج هزار نفر، در اطراف آن رودخانه ها و چمنزارهاى خوب و بعضى از نباتات طبى و آثار قديمه وجود دارد و قديماً شهرى بزرگ بوده است و يك محاربۀ عظيم قطعى بين عسكر اسلام و لشكر يزدجرد، آخرين ملوك ساسانى ايرانى، در سال نوزدهم هجرت در عهد خلافت عمر بن خطاب در همين شهر واقع شد. يك فوج از عسكر اسلامى تحت رياست ابوعمرو نعمان بن مقرن مزنى با صد و پنجاه هزار سواره نظام ايرانى كه امير لشكرشان نيز فيروزان بوده، مقاومت كرد. نعمان در حملۀ اولى شهيد شد؛ پس لشكر اسلام با رياست حذيفة بن يمان، غالب گرديدند و دولت قديمى ايرانى را منقرض نمودند.
نعمان مذكور همان است كه با هفت برادر و چهارصد سواره از قبيلۀ مزينه، فيض ياب حضور مبارك حضرت رسالت صلى الله عليه و آله شد و به شرف اسلام مشرف گرديد. در فتح مكه بيدق دار قبيلۀ مذكورۀ خود بود. اخيراً در كوفه سكونت داشته و در موقع فتح قادسيه به مدينه رفت و از طرف خلافت به امارت لشكر محاربات ايرانى مأمور و نامزد گرديد تا به سال 19 يا 21 ه. ق در محاربۀ نهاوند شهيد گرديد. عمر نيز بعد از استماع اين قضيه به منبر رفته و گريه كرد و شهادت او را اعلان نمود.
كلمۀ «نهاوندى» در اصطلاح رجالى، لقب ابراهيم بن اسحاق، حسن بن محمد، حسين بن على، عبدالجبار و عبدالوهاب و على بن زيدويه مى باشد و شرح حالشان موكول بدان علم شريف است. (مؤلف)
3289 و 3290. نهاوندى، ميرزا عبدالرحيم (... - 1304 ه. ق)
نهاوندى الاصل، تهرانى المسكن، قمى المدفن، از اكابر علماى اماميّۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم 267 هجرت مى باشد كه فقيه اصولى، اديب شاعر، زاهد متّقى، در فقه و اصول مشهور، در زهد و ورع و فنون شعر و ادب مسلّم يگانه و بيگانه بود. در بدايت حال بعد از تكميل حسن خط براى تحصيلات علميّه به بروجرد رفت. دروس معمولى سطحى را در آنجا به پايان رسانيد؛ سپس به مرام ارتقا به مدارج عاليۀ كماليّه، عزيمت نجف داده و در حوزۀ درس شيخ الفقها، صاحب جواهر، حاضر شد. بعد از وفات 268 او در سلك حاضرين حوزۀ شيخ مرتضى انصارى منسلك و از انوار علميّۀ آن دو عالم ربّانى استناره نمود تا به مقامى بس عالى رسيد. در حال حيات شيخ انصارى و بعد از وفات او نيز مدتى در آن ارض اقدس تدريس مى كرد تا در سال 1289 ه. ق به زيارت حضرت ثامن الائمّه عليه السلام مشرّف شد و در مراجعت، به تهران وارد گرديد و به اصرار جمعى از اكابر، در آنجا اقامت گزيد. در حدود دوازده سال در مدرسۀ مروى آن
1) . نهاوندى: منسوب است به نهاوند و آن (به فتح واو و فتح و كسر نون) به نوشتۀ مراصد، شهرى است بزرگ در چهارده فرسخى سمت جنوبى همدان كه قديم ترين بلاد جبال مى باشد. در وسط آن قلعه اى است عجيب البناء كه قبور جمعى از شهداى مسلمين در آنجاست.
الصورة
ميرزا عبدالرحيم نهاوندى (169)
بلده، كه از آثار حاج محمدحسين خان مروى مى باشد، تدريس كرده و مرجع استفادۀ افاضل بود تا در نهم ربيع الثانى 1304 ه. ق در همان بلده به رحمت ايزدى نائل، جنازه اش به بلدۀ طيّبۀ قم نقل و در صحن جديد حضرت معصومه عليها السلام در اوّل حجرۀ سمت چپ كسى كه از باب شرقى آن صحن شريف وارد گردد، مدفون شد.
يك فقره حاشيۀ رسائل شيخ انصارى از تأليفات اوست. فرزند والاگهرش، حاج شيخ محمد نهاوندى، نيز در مراتب علميّه و اخلاق فاضله طاق، از اكابر علماى معاصر و در اوايل همين سال جارى 1371 ه. ق در تهران وفات يافت. دو فقره تفسير مبسوط عربى و فارسى، كه مجموعاً به نفحات الرّحمن موسوم و در چهار مجلّد بزرگ در تهران چاپ سنگى شده، به يادگار گذاشت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 9، ص 687، ش 4782]؛ اطلاعات متفرقه.
نهاوندى نجفى، عالمى است ربّانى، محقّق مدقّق، فقيه اصولى رجالى، اديب نحوى لغوى، از فحول و ابرار علماى اماميّۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرى كه بحرى بوده زخّار، مرجع تقليد جمعى وافر از شيعه، از اكابر تلامذۀ شيخ مرتضى انصارى و ميرزا ابوالقاسم كلانترى سابق الذكر. فضل او مسلم يگانه و بيگانه؛ بالخصوص در اصول، مؤسّس و در پاره اى نظريّات عميقه متفرّد و متخصّص بوده و در آن علم شريف سليقۀ مخصوصى داشت. اشتغال به همين علم اصول معمولى متعارفى را كه متداول اواخر است، تجويز نمى كرد و مى فرمود كه اين فن مفنى روزگار و مبطل اعمار است. قرن هاى بسيارى كه اصلاً اين رويّه نبوده، فقاهت كريمه روزبه روز مى افزوده. حاشا كه شارع مقدّس بدين اطنابات، كه لاشك مانع از 269 تكميل مقام فقاهت است، راضى باشد. آنچه از مسائل حقّۀ اصوليّه در تحقيق احكام شرعيّه در كار است، اندكى از اين بسيار، بلكه يكى از اين هزار است. از تأليفات اوست:
وفات او اوّل ربيع الثانى 1322 ه. ق در شدّت وباى عمومى در نجف اشرف واقع شد و در وادى السلام در مقبرۀ مخصوص دفن گرديد.
منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 163؛ اطلاعات متفرقه.
الصورة
حاج شيخ على اكبر نهاوندى (170)
بن ملا محمدحسين، نهاوندى الاصل، مشهدى المنشأ والمسكن، از علماى عصر حاضر مى باشد كه مقدمات لازمه را در بروجرد تحصيل نمود؛ سپس مدتى در تهران حاضر درس حاج ميرزا حسن آشتيانى سابق الذكر شد. در نجف اشرف نيز حاضر حوزۀ فقه و اصول استدلالى حاج ميرزا حبيب اللّه رشتى و شريعت اصفهانى و بعضى از اجلاّى ديگر بود. از دو نفر استاد معظّم خود و حاج ميرزا حسين نورى، صاحب مستدرك، اجازۀ روايتى داشت. در سال 1328 ه. ق عازم مشهد مقدّس رضوى عليه السلام بوده و در آن ارض اقدس اقامت گزيد و از تأليفات اوست:
فى شرح دعاء السّمات؛ 10. گلزار اكبرى و لاله زار منبرى؛ 11. النّفحات العنبريّة فى البيانات 270 الخبريّة؛ 12. الياقوت الاحمر فى من رأى الحجّة المنتظر عليه السلام و غير اينها كه بسيارى از آنها چاپ شده است.
وفات او به سال 1369 ه. ق در حدود نود سالگى در مشهد مقدّس رضوى واقع گرديد.
منابع: نهاوندى، على اكبر، جنتان مدهامتان؛ اطلاعات متفرقه.
نهروان(2)
بن يحيى بن حميد بن رجا يا حماد بن داوود، جريرى، قاضى نهروانى، معروف به «ابن طرار» يا «ابن طراره» يا «ابن طراز»، مكنّى به «ابوالفتح» يا «ابوالفرج»، از فحول و اساتيد علماى شافعيّه مى باشد كه فقيه اديب، فاضل كامل، شاعر ماهر، بالخصوص در فقه و حديث و ادبيّات و نحو و لغت متمهّر، به نوشتۀ خطيب بغدادى، در فقه و لغت و اقسام ادبيّه داناترين مردمان وقت خود بود. از 271 ابومحمد باجى نقل است در هر مجلسى كه قاضى ابوالفرج حاضر باشد، تمامى علوم در آنجا حاضر است و اگر كسى
1) . نهدى: (بر وزن فدوى و يا به سكون ثانى) در اصطلاح رجالى، لقب اشعث بن سويد، اسود بن ابى الاسود، جعفر بن شبيب، حمدان، داوود بن محمد، فضيل بن يسار، هيثم بن ابى (امير خ ل) مسروق، محمد بن احمد بن خاقان قلانسى و بعضى ديگر مى باشد و نسبت آن به قبيلۀ بنى نهد است در يمن كه اولاد نهد بن زيد بن ليث بن سود بن اسلم بن الحاف بن قضاعه هستند و هم يكى از قبايل همدان بوده و اولاد نهد بن مرحبة بن دعام بن مالك بن معاوية بن صعب مى باشند. (مؤلف)
2) . نهروان: ناحيۀ بزرگى در سمت شرقى دجله، مابين بغداد و واسط كه بزرگ ترين نواحى بغداد، بسيار پرمنافع و نيكومنظر؛ به نام اعلى و اوسط و اسفل به سه قسمت منقسم؛ به اراضى و قراء بسيارى مشتمل و معروف ترين آنها اسكاف و جرجرا يا وصافيه، از نهرى كه از دجله منشعب مى شود، مشروب، قديماً بسيار معمور بوده كه اخيراً به سبب محاربات ملوك سلجوقيان و مقاتلۀ ايشان با يكديگر، گذرگاه لشكر شد. مردمانش نوعاً مهاجرت به بلاد ديگر نمودند. نهر مذكور نيز برهم خورده و بدين سبب، بسيار خراب و ويران گرديد. وقعۀ مشهوره مابين حضرت على عليه السلام و خوارج در همين جا واقع شد؛ به نام قرآن با آن خليفة الرحمان به مقام مقابله و مقاتله برآمدند. مشايخ نهروان در السنه داير و ضرب المثل؛ اقوال نابايست و افعال ناشايست ايشان هزاران مرتبه مؤثرتر از ضربت ابن ملجم ها مى باشد. (مؤلف)
وصيّت كند كه ثلث مال او را به داناترين مردمان بدهند، بايد آن ثلث به ابوالفرج قاضى تسليم شود.
قاضى ابوالفرج ادبيّات را از نفطويه و ديگر مشاهير وقت اخذ كرد. فقه را نيز از ابن ابى الثلج و ديگر تلامذۀ محمد بن جرير بن يزيد طبرى فراگرفت. در اين علم به مسلك محمد بن جرير مى رفت و نسبت به مذهب فقهى او، كه قطعاً مخالف مذاهب اربعۀ اهل سنّت است، داناترين مردم بود. به همين جهت انتساب او به محمد بن جرير، به «جريرى» شهرت يافت؛ چنانچه «قاضى» گفتن نيز به جهت آن است كه مدتى در باب الطاق بغداد متصدى قضاوت بوده است.
ابن النديم گويد كه معافى در مذهب محمد بن جرير طبرى و حفظ كتب او اوحد مردم و در فنون بسيارى متفنّن و مشارٌبالبنان و حاضرالجواب و سريع الخاطر و در غايت حفظ و ذكاوت بوده است. با آن همه وفور دانش، در نهايت فقر و پريشانى بوده؛ به حدّى كه در فصل زمستان در جامع رصافه پشت به آفتاب مى خوابيد و غايت اندراس لباسش بيننده را در شگفت مى آورد. بالجمله، مصنّفاتى بدو منسوب مى باشد كه از آن جمله است:
از اشعار اوست:
أَلا قل لمن كان لى حاسدا *** اتدرى على من أَسأتَ الادب
اسأتَ على اللّه فى فعله *** لانك لم ترض لى مٰا وهب
فجازاك عنه بان زادنى *** و سدَّ عليك وجوه الطلب
نيز از بدايع كلمات اوست كه در حكايت حال روزگار و يأس از مردمان غدار گويد:
ءاقتبس الضياء من الضباب *** و التمس الشراب من السراب
اريد من الزمان النذل بذلا *** و اريا من جنى سلع و صاب
أُرجّى ان أُلاقي لاشتياقي *** خيارَ الناس في زمن الكلاب(1)
272 يكى از شعرا نيز به همين مضمون گفته است:
1) . ارى: (بر وزن رمى) عسل. سلع: (بر وزن قمر) درختى است تلخ و يا نباتى است بدطعم. صاب: نام درختى است تلخ. (مؤلف)
اذا وصف الطائيُّ بالبخل مارد *** و عيّر قُسّا بالفهاهة باقل
و قال السُها للشمس انت ضئيلة *** و قال الدجىٰ للصبح لونُك حائل
و طاولتِ الارضُ السماءَ سفاهة *** و كاثرتِ الشهبُ الحصى والجنادل
فيا موت زُر إن الحياة ذميمة *** و يا نفسُ جودي ان سبقك هازل
از نوادر اتفاقات آنكه از خود معافى نقل است در مسافرت حج در كوه منا در ايّام تشريق نداى «يا اباالفرج» به گوشم رسيد. نخست تصور كردم كه مقصود منادى من هستم، لكن به خيال اينكه در ميان آن جماعت شخصى مكنّى به «ابوالفرج» بسيار بوده و شايد مرادش من نباشم، جواب ندادم. چون منادى جوابى نشنيد، بار دويم قيدى افزوده و ندا درداد: «يا اباالفرج المعافى». بازهم به خيال اينكه شايد كسان ديگر موسوم و مكنّى به اسم و كنيۀ من در ميان آن جماعت بسيار باشد، جوابى ندادم تا در مرتبۀ سيّمى نيز قيدى افزوده و صدا زد: «يا اباالفرج المعافى بن زكريا». باز به همان خيال جوابش ندادم تا در مرتبۀ چهارمى قيدى نيز اضافه كرده و ندا درداد: «يا اباالفرج المعافى بن زكريا النهروانى». همين كه كنيه و اسم شخصى و نام پدر و بلده تطابق به حال من كرد، ديگر يقين كردم كه همانا يگانه مقصود آن منادى من هستم. جوابش دادم كه بلى، حاضر هستم و مقصدت چيست؟ گفت: گويا تو از نهروان شرق هستى (كه همان نهروان بغداد است) و مقصد من نهروان غرب بوده است. اينك از توافق قيود چهارگانه در شگفت مانده و دانستم كه غير از نهروان بغداد (كه از بلاد مشرق زمين است) شهر نهروان نام ديگرى نيز در بلاد مغرب (آفريقا) وجود دارد.
وفات معافى روز دوشنبه دوازدهم يا هيجدهم ذى حجۀ سال 390 ه. ق در 85 يا 87 سالگى در نهروان بغداد واقع شد. ظاهر كلام ذريعه تشيع معافى بوده و تحقيق اين موضوع را موكول به كتب مربوطه مى دارد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 464]؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 349؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 219؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 259؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 151؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 13، ص 230؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 256.
273 * نهرى يا نهريرى، عيسى
مصطلح رجال است.
نهلشى، حصين بن اوس
نهلشى، شبيب بن عبداللّٰه
نهلشى، محمد بن تميم
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
نهمى، ابراهيم بن سليمان بن عبداللّٰه
نهمى، حبشة بن قيس
نهمى، سهل بن شعيب
نهمى، عبدالواحد بن صباح
(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
نهيكى، عبداللّٰه يا عبيداللّٰه بن احمد بن نهيك
نهيكى، عبداللّٰه بن محمد
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
طباطبايى، از شعراى قرن سيزدهم هجرى عهد فتحعلى شاه قاجار و از احفاد مير شاه تقى جوشقانى بوده و خط نسخ را نيز خوب مى نوشته و از اشعار اوست:
بى قدرى ام نگر كه به هيچم خريد و من *** شرمنده ام هنوز خريدار خويش را
ايضاً
صبا را كرده در زنجير زآن رو حلقۀ مويت *** كه ديگر سوى مشتاقان نيارد بوى گيسويت
ايضاً
شانه كمتر زن كه ترسم تار زلفت بگسلد *** تار زلف توست اما رشتۀ جان من است
سال وفاتش به دست نيامد. جدّ مذكورش هم از مقرّبين دربار شاه سليمان صفوى بوده است.
منابع: گروسى، فاضل خان، انجمن خاقان، [ص 634].
شيرازى، از خوش نويسان شيراز مى باشد كه شيوۀ او در خط شكسته غير از شيوۀ درويش عبدالمجيد سابق الذكر بود. در آن خط لواى شهرت برافراشت؛ با وجود اين، مراتب علميّۀ او، خصوصاً مهارت وى در طب و طبابت، بالاتر از كمالات ديگر و خوش نويسى دون مرتبه اش بود. شعر خوب نيز مى سروده و به «نياز» تخلّص مى كرده و از اوست:
آن كه بنواخت به تيرى دل سرگردان را *** كاش بيرون نكشيدى ز دلم پيكان را
غيرتم كشت به نزديك رقيبان امروز *** كه به صد خشم كشيدى ز كفم دامان را
آدمى زاد نباشد بر من آن كه نظر *** بر تو افكند و نيفكند به پايت جان را
وفاتش در سال 1263 ه. ق واقع گرديد.
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 545.
274 3296. نياز، محمدرضا (... - 1234 ه. ق)
پسر محمدهاشم، ذهبى شيرازى، شاعرى بوده نيكوسيرت و خوش اخلاق، با تواضع و اخلاق حميده معروف. با رضاقلى خان هدايت آتى الذكر معاشرت داشت. در سال 1224 يا 1234 ه. ق درگذشته و از اوست:
ز يك خشت و گل آخر خانه كردند *** چرا آن كعبه اين بتخانه كردند
ايضاً
از دير و حرم باشدشان روى به مقصد *** زاهد ز رهى پير خرابات ز راهى
ايضاً
چون خضر رهى نيست در اين باديه بايد *** ناچار به دنبال صداى جرس افتاد
ايضاً
آواز ز هر دو است ولى فرق بسى هست *** با نالۀ جان سوز نى آهنگ جرس را
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 500؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 597.
پسر ميرزا سيد مرتضى مرعشى، به نوشتۀ قاموس الاعلام و بعضى ديگر، از شعراى
نامى ايرانى، داماد و خواهرزادۀ شاه طهماسب ثانى (1142-1145 ه. ق) و پدرش سيد مرتضى نيز وزير و داماد شاه سلطان حسين، پدر شاه طهماسب مزبور بود. ميرزا احمد در سال 1187 يا 1188 ه. ق وفات يافت. در انجمن خاقان گويد:
چون شمار سال تاريخش ز آذر خواستم *** زد رقم «مونس بود با احمد، احمد در بهشت»(1)
از اشعار اوست:
دل اهل ديارى خوش كه دارد چون تو يارى خوش *** كه از يك يار خوش گردد دل اهل ديارى خوش
بود بردن وصال و باختن جان تا چه پيش آيد *** كه در پيش است ما را با حريفى خوش، قمارى خوش
ايضاً 275
تيغ خون ريز است آه بى گناهان، آه اگر *** وقت كشتن فرصت آهى دهد قاتل مرا
ايضاً
به يك كرشمه زليخاوشى دل ما را *** چنان ربود كه يوسف دل زليخا را
بعضى از اهل عصر هم در شرح حال ميرزا احمد نيازى گويد كه نيازى سيد ميرزا احمد بن اسحاق بن ابى تراب بن سيد مرتضى بن سيد على بن سيد مرتضى بن سيد على بن سلطان العلما سيد حسين، محشّى معالم و غيره، فقيهى است محدّث اديب مرتاض، قبلۀ ادباى عصر و فضلاى مصر خود، به زبان فارسى شعر خوب مى گفته و به «نيازى» تخلّص مى كرد. شعراى وقت اشعار خودشان را براى اصلاح نواقص نزد او مى خوانده اند. شعر او بسيار اندك، لكن در نهايت جودت بود. ديوان شعرى هم دارد كه معروف به ديوان نيازى اصفهانى است؛ عاقبت داماد خال خود، شاه طهماسب صفوى ثانى، بوده و صدارت نيز بدو مفوّض گرديد. مادرش هم دختر شاه سلطان حسين صفوى بود. وفات نيازى در سال 1216 ه. ق واقع و پسرش، سيد على، خلف وى گرديد، لكن اين تاريخ به قرينۀ دو فقره دامادى مذكور دور از صحّت و يا بسيار مستبعد مى باشد.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 8، ص 410؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4627؛ گروسى، فاضل خان، انجمن خاقان، [ص 633]؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ص 228.
1) . مونس بود با احمد، احمد در بهشت = 1188.
مؤلف جامع اللّغات نظمى (در لغت فارسى) كه اسم و زمان و مشخّص ديگرش به دست نيامد، ولى در دو فرهنگ جهانگيرى و سرورى، كه اوّلى در سال 1000 و دوّيمى نيز در سال 1008 ه. ق تأليف يافته، از آن كتاب جامع اللّغات نقل مى كنند.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 5، ص 69.
نيازى، شيخ محمد --> مصرى
نيّر، ميرزا محمدتقى --> حجة الاسلام، ميرزا محمدتقى بن ملا محمد
يا ميراحمد، كه به جهت انتساب به قصبۀ نيريز نامى از قصبات شيراز فارس به «نيريزى» شهرت يافته، خطّاطى است مشهور 276 از فحول خطّاطان و خوش نويسان خط نسخ قرن دوازدهم هجرت كه در اين خط بسيار مشهور، طرف ميل و توجه و لطف خاصّ ملوك و امرا و حكّام و اكابر وقت خود و همواره مشمول مراحم و انعامات ايشان بود.
تحف لايقه و هداياى ثمينۀ قيمتى بسيارى از اطراف و اكناف به جهت او مى رسيده است.
قرآنى به خط او، كه تمامى صفحات آن با طلاى خالص مذهّب شده، در كتابخانۀ مصر، يك فقره دعاى جوشن كبير معروف به خط نيريزى، كه در سال 1113 ه. ق نوشته، به شمارۀ 2160 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران، قرآنى هم به خط او، كه در سال 1114 ه. ق در اصفهان نوشته، در كتابخانۀ نورالدين بيگ مصطفى تركى از مصر، يك مجموعۀ ادعيه به خط او در سال 1116 ه. ق به شمارۀ 1118 و كتاب الادعية تأليف خود نيريزى به خط او در دو مجلّد، كه يكى را در سال 1130 ه. ق نوشته به شمارۀ 981 و ديگرى را نيز كه در سال 1143 ه. ق نوشته به شمارۀ 1113، يك نسخه دعاى كميل به خط نسخ بسيار خوب او، كه در سال 1139 ه. ق در اصفهان براى آقاى ميرزا محمدعلى از اكابر علماى وقت آن شهر نوشته، به شمارۀ 995 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار فوق و كتاب الادعية المأثورة و بعض التّسبيحات نيز به خط او در سال 1151 ه. ق، كه به چهل وشش ورق مشتمل و به جدول طلا تذهيب و در حواشى آن سند هر دعا به فارسى نوشته شده و غير از كتاب ادعيۀ فوق است، در خزانۀ رضويّه
موجود و در ذريعه احتمال داده كه تأليف خود نيريزى باشد.
غير از اينها آثار قلمى ديگرى نيز داشته و بعضى از قرآن ها به خط او چاپ شده و آية الكرسى دو طرف ايوان چهل ستون اصفهان نيز، كه با جدول هاى طلاى خالص تذهيب و در سال 1127 ه. ق نوشته شده، به خط او مى باشد. گويند كه در مدت عمر او معادل شصت هزار تومان آن زمان از ناحيۀ اجرت قلم و حق الكتابه بدو عايد بوده؛ علاوه بر تحف و هداياى مذكور فوق كه نيز بالغ به همين مقدار بوده است. سال وفات او به دست نيامد، لكن از مراتب فوق مكشوف گرديد كه در سال 1151 ه. ق در قيد حيات بوده است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 389 و 399؛ ايرانى، عبدالمحمدى، پيدايش خط و خطاطان، ص 134؛ فهرست كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار، [ج 1، ص 22، 26-28، 54، 56 و 62 و ج 4، ص 125، 261، 435 و 437 و ج 5، ص 362 و 546-548].
277
نيشابورى(1)
«نيشابور» گفتن آن شهر به جهت آن است كه اصل محل آن پيش از بناى شهر، نيستان بود. هنگامى كه شاپور ذوالاكتاف، نهمين شاه ساسانى ايرانى (310-380 م)، بدان محل رسيد، بسيار خوش داشته و گفت: «خوب است كه اينجا شهرى باشد»؛ پس امر داد كه تمامى نى هاى آنجا را قطع كرده و شهرى بنا نهادند و به مناسبت همين نيستان بودن، به «نيشاپور» موسومش گردانيد. اخيراً حرف باى پارسى آن نيز تحريف به باى ابجدى گرديد كه معرب آن «نيسابور» است. به زعم بعضى، همين شهر بسيار قديم تر مى باشد كه به دست اسكندر كبير معروف (در حدود 350 سال مقدم ميلادى مى زيسته است) تخريب شد تا به دست شاپور فوق تعمير و تجديد عمارت گرديد و به همين جهت، «نوشاپور» ش ناميدند؛ يعنى شهر نوشاپور و آن را نيز تحريف داده و «نيشابور» ش گفتند و وجوه ديگر نيز گفته اند.
شهر نيشابور در زمان خلافت عثمان به دست عبداللّه بن عامر مفتوح اسلاميان شد يا خود در عهد خلافت عمر به دست احنف بن قيس فتح گرديد؛ سپس اهالى بناى تمرد و عصيان گذاشتند تا در زمان عثمان به دست عبداللّه مذكور استرداد و به طور صلح مسخر مسلمين گرديد. وجوه ديگر تسميه و تطورات متعاقبۀ اين شهر را موكول به كتب مربوطه مى داريم.
لفظ «نيشابورى» در اصطلاح رجالى، لقب ابراهيم بن عبده، ابراهيم بن محمد بن فارس، اسحاق بن اسماعيل، بشر بن بشار، على بن محمد، فضل بن شاذان، محمد بن شاذان و جمعى ديگر است. (مؤلف)
از مشايخ قطب راوندى (متوفّى به سال 573 ه. ق) و ابن شهرآشوب (متوفّى به سال
1) . نيشابورى: (به فتح اول و ضم خامس) منسوب است به نيشابور و آن، شهرى است بزرگ از بهترين بلاد خراسان داراى مزاياى بسيار، عمارات و ثمرات بى شمار، مجمع فضلا و منشأ جمعى از عرفا و علما و ادبا در سى فرسخى مرو شاه جهان و پانزده فرسخى جنوب غربى مشهد مقدس رضوى عليه السلام. معدن فيروزه نيز در آنجا بوده و به بلاد ديگر از آنجا نقل نمايند. طين مأكول هم در تمامى كره منحصر بدانجا بوده و در جايى ديگر پيدا نمى شود.
588 ه. ق) و صاحب كتاب مجالس مى باشد. اسم و سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد و شايد اسم اصلى او نيز همين «ابوجعفر» باشد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 266، س 2.
نيشابورى، احمد بن محمد --> ثعلبى، ابواسحاق احمد
278 3301. نيشابورى، جعفر بن محمد (... - 448 ه. ق)
بن مظفّر بن محمد بن احمد بن محمد بن عبداللّه بن حسن بن حسن بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام، علوى امامى مذهب، مكنّى به «ابوابراهيم»، از اكابر فضلاى نيشابور مى باشد كه در سال 440 ه. ق به بغداد رفت و در آنجا به نقل حديث از حاكم نيشابورى و ابوعبدالرحمان سلمى و ديگر مشايخ وقت پرداخت و خطيب بغدادى هم از وى روايت مى نمايد. جعفر به سال 448 ه. ق در نيشابور درگذشت. در تنقيح المقال شيخ منتجب الدين نقل كرده كه ابوابراهيم جعفر بن محمد بن مظفّر واعظ حسينى ثقه است و بس. ظاهراً همين جعفر نيشابورى است.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 187.
واعظ، مكنّى به «ابوالقاسم»، از علماى اوايل قرن پنجم هجرت مى باشد. موافق آنچه در صفحۀ اوّل كتاب عقلاء المجانين ذيل به واسطۀ ياقوت حموى از عبدالغافر نقل شده، اديبى است نحوى، واعظ قارى، مورّخ مفسّر، در غزوات و قصص و سير باخبر، در علوم قرائت و معانى قرائات مختلفه امام عصر خود و در آن علم شريف و علوم ادبيّه مصنّفاتى دارد. براى عوام موعظه و براى اهل علم تدريس مى كرد. علم بسيارى در نيشابور به جهت او انتشار يافته و از مصنّفات اوست:
از اشعار حسن بن محمد است.
بمن يستغيث العبد إلّابربّه *** و من للفتى عند الشدائد والكرب
و من مالك الدنيا و مالك اهلها *** و من كاشف البلوى على البعد والقرب
و من يدفع الغمّاء وقت نزولها *** و هل ذاك إلّامن فعالك يا رب
حسن در بدايت حال كرامى مذهب بوده و اخيراً مذهب شافعى را ستود و عبدالملك ثعالبى سابق الذكر نيز از اكابر تلامذۀ وى بوده است. وفات حسن در سال 406 ه. ق واقع گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 1، ص 27]؛ نيشابورى، حسن بن محمد، عقلاء المجانين.
279 نيشابورى، حسن بن محمد بن حسين --> نظام اعرج
اعمى، مكنّى به «ابوعلى»، از علماى عامّۀ قرن پنجم هجرت و از مشايخ زمخشرى سابق الذكر بوده و از تأليفات اوست:
در سال 442 يا 443 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 275]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 225، س 26.
نيشابورى، عبدالرحمان بن احمد --> مفيد، شيخ عبدالرحمان
نيشابورى، عبدالكريم بن هوازن --> قشيرى، عبدالكريم بن محمداسماعيل
نيشابورى، عبدالملك بن محمد --> ثعالبى
نيشابورى، على بن احمد --> واحدى
نيشابورى الولاده، ابن ابى الطيب الشّهره، سبزوارى الموطن والمدفن، از اكابر علماى عامّه مى باشد كه در تفسير و علوم قرآنيّه معرفتى بسزا داشت و سه فقره تفسير قرآن
مجيد نوشته؛ يكى تفسير اصغر (در سه مجلّد)؛ ديگرى تفسير اوسط (در يازده مجلّد)؛ سيّمى تفسير كبير (در سى مجلّد) و همۀ آنها را از حفظ املا مى كرده و اتحاف دربار سلطان محمود سبكتكين نموده است. صاحب ترجمه به سال 458 ه. ق در سبزوار درگذشته و به خاك رفت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 225، س 31؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 13، ص 273.
نيشابورى، عمر بن ابراهيم --> خيام
نيشابورى، فضل بن شاذان --> ابن شاذان، فضل
نيشابورى، فضل اللّه بن ابى الخير --> ابوسعيد، فضل اللّه بن ابى الخير
280 3305. نيشابورى، مولانا لطف اللّه (... - 810 ه. ق)
دانشمند فاضل و شاعر ماهر بود. كم كسى صنايع شعرى را چون او رعايت كرده است. از مشرب تصوف هم مسرّتى تمام داشته و به اسباب دنيوى رغبت نمى نمود.
قصايد بسيارى در حق حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و ائمّۀ اطهار عليهم السلام سروده و اشعار بسيارى هم در حق ميرانشاه بن امير تيمور لنگ گفته است. با آن فضل و دانش كه داشته، روزگار با وى سازگار نبوده و به همين جهت، او را ضعيف الطالع مى گفته اند. خودش نيز در بعضى از اشعارش به همين معنى اشعار مى دارد:
طالعى باشدم كه از پى آب *** گر روم سوى بحر بر گردد
ور به دوزخ روم پى آتش *** آتش از يخ فسرده تر گردد
ور ز كوه التماس سنگ كنم *** سنگ، ناياب چون گهر گردد
به همه حال شكر بايد كرد *** كه مبادا از اين بتر گردد
اين همه حادثات پيش آيد *** هركه را روزگار برگردد
مولانا در آخر عمر از نيشابور به ده اسفرنس نامى، كه به قدمگاه امام رضا عليه السلام مشهور مى باشد، رفته و از مردمان انزوا جست؛ عاقبت به سال 810 ه. ق در حجره اى دربسته در حال سجده در نهايت پيرى درگذشت. در قدمگاه مذكور با شرايط اسلامى به خاك رفت و اين رباعى را در دست او يافتند كه بر كاغذى نوشته است:
ديشب ز سر صدق و صفاى دل من *** در ميكده آن روح فزاى دل من
جامى به من آورد كه بستان و بنوش *** گفتم: نخورم گفت: براى دل من
منابع: شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 251؛ لودى، شير على خان، مرآت الخيال، ص 57.
نيشابورى، محمد بن ابراهيم --> عطار، محمد بن ابراهيم
نيشابورى، محمد بن احمد --> فتّال، محمد بن احمد
نيشابورى، محمد بن حسن --> فتّال، محمد بن احمد
نيشابورى، محمد بن حسين --> قطب الدين كيدرى
281 نيشابورى، محمد بن عبداللّه --> ابن البيع
نيشابورى، محمد بن على --> فتّال، محمد بن احمد و فتّال، محمد بن على
نيشابورى، محمد بن محمود --> ظهيرالدين، محمد بن محمود
نيشابورى، محمد بن يحيى --> محيى الدين، محمد بن يحيى بن ابى منصور
نيشابورى، مسلم بن حجاج --> قشيرى، مسلم بن حجاج
در اوّل اسانيد روايات كافى كلينى و تهذيب شيخ طوسى عبارت از محمد بن اسماعيل عن الفضل بن شاذان و شرح حالشان در كتب رجاليّه است.
معروف به «نيكو» و مؤلف كتاب فلسفۀ نيكو مى باشد كه در تهران چاپ شده و بس مشهور است. شرح حال اجمالى او، موافق آنچه در روزنامۀ آيين اسلام منتشرۀ تهران به قلم خودش نشر داده و بالمشافهه نيز صحت آن را تصديق نموده، بعد از تلخيص اين نگارنده بدين شرح است:
در سال 1298 ه. ق در بروجرد متولد شد. در هشت و نه سالگى به مكتب خانۀ معمولى وقت (دبستان) رفت. بعد از خواندن قرآن و فارسيات متداوله و مقدمات لازمۀ ادبيّه به تحصيل منطق و فقه و اصول و مختصرى از فلسفه و تاريخ و رجال و تفسير و رياضيّات متداوله اشتغال يافت. در سال 1321 ه. ق به عزم ادامۀ تحصيلات علميّه به عتبات عرش درجات رفت. تقريباً سه ماه در حوزۀ درس آخوند خراسانى، ملا
محمدكاظم سابق الذكر حاضر گرديد. بيشتر در نجف يا كربلا به تهجّد و شب زنده دارى و توبه و انابه و گريه و زارى و مناجات با قاضى الحاجات مشغول و همواره توفيقات غيبى و صفاى قلب لاريبى نهايت مأمولش بود.
در تمامى اين احوال يك ذوق ادبى و عرفانى در خود ديده و قهراً مجذوب و دلباختۀ كلمات عرفا و صوفيّه گرديد؛ به حدى كه قصايد شيواى خاقانى ها و قاآنى ها در ميزان فكر او ارزش و سنجش يك شعر عارفانۀ 282 حافظ و عطّار و شبسترى و مولوى و نظاير ايشان را نداشته است. اينك با كتب ايشان مأنوس شد. گلشن راز و ديوان ابن الفارض و تمامى دفاتر مثنوى و امثال آنها را مكرر خوانده و اغلب آنها را حفظ كرد تا در سال 1324 ه. ق براى تغيير رژيم سلطنت ايران و تبديل حكومت استبدادى به مشروطيّت يك نهضت ملّى عمومى شد. او نيز با نشاطى تمام در آن نهضت داخل گرديد و مردم را به پذيرفتن مشروطيّت تحريص نمود و به نشر مقاله هاى موافق مرام خود پرداخت؛ بدين جهت، مورد مبارزه و بدبينى مستبدين هر طبقه گرديد. بعد از استقرار مشروطيّت نيز محض شناسايى مردمانى كه اين نهضت را مقدمۀ منافع شخصى و آلت مقاصد نامشروع خود مى كردند، دلسرد و از مجامع ايشان دور و از تعقيب آن مرام اوّلى منصرف و به تحصيل و تجارت پرداخت.
در سال 1329 ه. ق به زيارت بيت اللّه مشرّف شد. بعد از مراجعت به وطن خود، دعوت بابيان و نغمۀ بهاييان را شنيده و كمر مجاهدت بربست. كتاب ايقان و فرائد و مفاوضات ايشان را به دست آورد. بعد از مطالعه مجبور به ملاقات رؤساى ايشان گرديد و آنچه را كه منظورشان بوده، فهميد. بهاييان به خيال قرب او بديشان خوشدل و دوستانش هم به سبب مراودۀ او با بهاييان بددل بودند. اينك بدخواهان استبدادى سابق او از فرصت استفاده كرده و به بابى بودنش متّهم داشتند؛ خصوصاً يك نفر متنفّذ ايشان كه از وى نكوهش شنيده و داغ بر دل بوده، اين آتش را ديگر دامن فشانى مى كرده است، لكن در اثر عزم راسخ و همّت بلندى كه داشته، اصلاً اعتنايى نكرد و تمامى آن گفتارهاى ناهنجار را پشت پا زده و به خسارات كلى وارده از اين ناحيه تحمّل نمود تا بالاخره هدف اصلى خود را، كه وقوف بر امر بابى و بهايى و اطّلاع به اسرار نهانى و خفايا و بواطن امور آن حيله بازهاى شريعت ساز بوده، به دست آورد و نتيجه و ثمرۀ آن شجرۀ مجاهدت را، كه عبارت از چهار جلد فلسفۀ نيكو بود، تا به حال
تقديم جامعه داشته است. بعد از اين جمله گويد: اميدوارم با خواست خداوندى، چنانچه وعده داده ام، جلد پنجم آن را نيز نوشته و منتشر سازم؛ سپس ششمى را به نام پيام نيكو براى اخلاف تأليف و طبع نمايم (وَ مٰا ذٰلِكَ عَلَى اَللّٰهِ بِعَزِيزٍ) (ابراهيم، 2(0).
283 علاوه بر فلسفۀ نيكو، كه چهار جلد آن تا حال دو مرتبه چاپ شده، كتاب توحيد و كتاب شرك و كتاب شفاعت نيز از تأليفات وى بوده و هنوز به طبع نرسيده اند. اكنون كه سال 1371 ه. ق و همين جلد در تحت طبع مى باشد، در قيد حيات است. در سياست چيزى ننوشته و داخل در هيچ حزبى نبوده است.
نيلى(1)
مكّى، مكنّى به «ابوسعيد»، از مشاهير ادبا و شعراى عرب قرن ششم هجرت مى باشد كه اكثر اشعار او در مدح خانوادۀ رسالت عليهم السلام بود. به سال 562 ه. ق در حدود صد سالگى وفات يافت يا در سال 592 ه. ق در حال نابينايى و كمال پيرى در قيد حيات بوده است.
از اشعار اوست در جواب اشعار يوسف واسطى كه در بيعت نكردن حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به ابوبكر (به طريق اعتراض) گفته است، گويد:
ألاّ قُلْ لمن قال فى كفره *** و ربى على قوله شاهد
اذا اجتمع الناس فى واحد *** و خالفهم فى الرضا واحد
فقد دل اجماعهم كلهم *** على انه عقله فاسد
كذبتَ و قولك غير الصحيح *** و عقلك ينقده الناقد
فقد اجمعت قوم موسى جميعا *** على العجل يا رجسُ يا مارد
و داموا عكوفا على عجلهم *** و هارون منفرد فارد
فكان الكثير هم المخطئون *** و كان المصيب هو الواحد
1) . نيلى: لقب رجالى حسن بن على بن ابى ساره، على بن عبداللّه خديجى، صالح بن حكم و بعضى ديگر مى باشد. نسبت آن به تجارت نيل يا صباغى رنگ نيل يا ديهى نيل نام است نزديكى حله و يكى ديگر در دو منزلى يزد يا بلده اى نيل نام مابين بغداد و واسط يا خود منسوب به نيل معروف مصر كه يكى از انهار عظيمۀ دنيا و اطول آنها و جريان آن از جنوب به شمال و داراى بعضى مزاياى ديگرى است كه در كتب مربوطه نگارش داده اند. (مؤلف)
284 نسبت سعد به نيل حله است.
منابع: شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 233؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 11، ص 190؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4642.
نيلى، على بن غياث الدين --> بهاءالدين نيلى
(به كسر نون اوّل و فتح ثانى) مصطلح رجال و از مشايخ روايت كلينى و نسبت آن به ديهى نينوا نام است در سمت شرقى موصل كه قريۀ يونس بن متى مى باشد يا خود منسوب به ناحيۀ نينوا نام است از مضافات كوفه كه كربلاى معلّى نيز از همان ناحيه است و گاهى خود كربلا را نيز «نينوا» گويند.
285
مصطلح رجال است.
وابشى، بحر بن عدى
وابشى، يشر بن ميمون
وابشى، خضيب بن عبدالرحمان
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
تبريزى، از مشاهير فضلا و عرفاى عهد شاه عباس اوّل صفوى (995-1037 ه. ق) مى باشد. شاه نسبت به او اظهار اخلاص و ارادت مى نمود. در فضل و كمال وحيد زمانه، در وجد و حال مسلّم يگانه و بيگانه و مؤلف رسالۀ كليد بهشت بوده و از اشعار اوست:
واحد كه چو آتش به سرت مى گردد *** گر خاك شود خاك درت مى گردد
گر آب شود روان به سوى تو شو *** ور باد شود گرد سرت مى گردد
در 1008 ه. ق درگذشت.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 409.
اصفهانى، معروف به «واحدالعين»، از اكابر علماى معقول اواخر قرن سيزدهم هجرت و از تلامذۀ ملا على نورى سابق الذكر بوده و از تأليفات اوست:
وفات او در سال 1277 ه. ق واقع گرديد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
بن محمد بن على بن متويۀ متوى(1)نيشابورى، نحوى مفسّر متبحّر، معروف به «واحدى»، مكنّى به «ابوالحسن»، از مشاهير ادبا و مفسّرين، در نحو و تفسير وحيد عصر و فريد دهر خود بود. آن علم شريف را 286 از ثعلبى، صاحب تفسير معروف، فراگرفت. وزير روشن ضمير، خواجه نظام الملك سابق الذكر، هم وظايف تجليل او را رعايت مى نمود و مصنّفات او محل رغبت و توجه عامّه بوده كه از آن جمله است:
[الوجيز و الوسيط] هر دو در تفسير، چنانچه اشاره شد و يك نسخۀ خطّى از تفسير وجيز به شمارۀ 2062 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است و ابوحامد غزالى نيز نام سه كتاب وجيز و وسيط و بسيط خود را، كه در فقه مى باشد، از نام همين سه كتاب تفسير واحدى اخذ كرده است.
وفات واحدى در ماه جمادى الآخرۀ سال 468 يا 465 ه. ق در نيشابور در هفتاد سالگى واقع گرديد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 484؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 260؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 361؛ سامى،
1) . متوى: (به فتح اوّل و فتح و تشديد ثانى) منسوب به متويه نام، جدّ سيّم واحدى، است و آن به فتح اوّل وضمّ و تشديد ثانى است. (مؤلف)
شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4652؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1905.
موكول به علم رجال است.
اديب شاعر، از شعراى فرس اواخر قرن دوازدهم هجرت و از مردم لاهور مى باشد كه به «وارسته» ملقّب بود. براى تحقيق اصطلاحات فارسى به ايران آمد. سى سال در بلاد ايرانى سياحت ها كرد. با شيخ على حزين سابق الذكر اتّحاد و يگانگى داشت. به سال 1180 ه. ق در قيد حيات بوده و از تأليفات اوست:
نام و شعر و سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 121؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4656.
از فضلا و شعراى عهد صفويّه مى باشد كه اصلاً از ايل چكنى، بلكه از رؤساى آن طايفه و به «ملا وارسته» معروف بود. در نظم و نثر خيالى غريب داشت. مدت ها در هند سفر كرده و شعر بسيار گفته و سوانح سفرى نوشته است. اخيراً به اصفهان آمد و در اوايل جلوس شاه عباس ثانى به دربار شاه راه يافت. از راه مضحكه با ميرزا مظفّر ترك گفت وگوهاى درشت نموده؛ پس به يزد رفت. در آنجا نيز خشونتى بين ايشان واقع و زبان به هجو او گشاده و مثنوى نمكينى در اين باب گفت؛ سپس در اصفهان دلالى هيزم و زغال ميدان كهنه را به وظيفۀ خود گذرانيد تا در سال 1075 ه. ق درگذشت و از اوست:
اى زآتش عذار تو گل ها شراره ها *** چشم تو را فريب و فسون از اشاره ها
از بس كه چرخ، كشتى دريادلان شكست *** اين بحر يك سفينه شد از تخته پاره ها
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4656؛ نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 335.
واسطى(1)
مكنّى به «ابوعبداللّه»، به نوشتۀ هدية الاحباب، فقيه معاصر سيد مرتضى (متوفى به سال 436 ه. ق) بوده. 288 ديگر چيزى ننوشته است. در روضات الجنّات ضمن شرح حال حسين بن عبيداللّه غضائرى گويد: او غير از حسين بن عبيداللّه بن على واسطى مى باشد كه اين هم از ثقات فضلاى طايفه، از روات كتاب زرارى، مؤلف كتاب نقض من اظهر الخلاف لاهل بيت النبى صلى الله عليه و آله و مصنّفات بسيار ديگرى بوده و از معتمدين مشايخ، قرائت كرده و پيش از سال 420 ه. ق وفات يافته است.
نگارنده گويد: اگر به طور قطع هم نگوييم، ظاهر آن است كه اين همان است كه از هدية الاحباب نقل شد، ولكن در هديه اشتباهاً «عبيداللّه» را «عبداللّه» نوشته است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 260؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 183، س 29.
ليثى واسطى، عالمى است جليل، فاضل نبيل، از اكابر علماى اماميّه كه به حدس بعضى از فضلا، در قرن ششم يا هفتم مى زيسته و كتاب عيون الحكم والمواعظ تأليف اوست.
در بحار الانوار همين كتاب را به نام عيون و محاسن مذكور مى دارد، ولى نام اصلى آن،
1) . واسطى: در اصطلاح رجالى، لقب ابان بن مصعب، ابراهيم بن حيان، ابراهيم بن عطيه، بسطام بن شابور، موسى بن بكر (بكير خ ل) و بعضى ديگر بوده و نسبت آن به واسط مى باشد كه نام چندين موضع از بلاد عرب و عجم است؛ چنانچه در هريك از حجاز و نجد و موصل و دجيل و اندلس و حلب و يمن و يمامه و مكه و جزيره و حله و حلب و بلخ و قرب دروازۀ طوس و غير اينها موضعى است موسوم به همين اسم (واسط) و مشهورتر از همه واسط عراق مى باشد كه مابين كوفه و بصره واقع و مسافت مابين آن و هريك از آنها پنجاه فرسخ و بنا كردۀ حجاج بن يوسف ثقفى است و به همين جهت، «واسط حجاج» نيز گويند. در اينجا شرح حال اجمالى بعضى از اشخاص منسوب به واسط را (واسطى) تذكر مى دهيم و تعيين اينكه كدام يك از مواضع مذكوره است، موكول به قراين و تتبع خود علاقه مندان مى باشد و ظاهر، آنكه در صورت نبودن قرينه، منصرف به همين واسط حجاج است. (مؤلف)
موافق آنچه خود مؤلف در ديباچه اش تصريح كرده، عيون الحكم والمواعظ و ذخيرة المتّعظ والواعظ است. در آن كتاب علاوه بر آنچه آمدى عبدالواحد سابق الذكر از كلمات حكيمانۀ حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در كتاب غرر و درر جمع كرده، كلمات قصار حكيمانۀ بسيارى از آن حضرت كه در كتاب غرر و درر مذكور نبوده، جمع آورى نموده و آن غير از كتاب عيون و محاسن شيخ مفيد است. دو نسخۀ خطّى از همين كتاب عيون الحكم به شماره هاى 1784 و 1785 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود مى باشد و سال وفات مؤلف به دست نيامد.
منابع: فهرست كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار، ج 2، ص 74.
بن عمر بن منصور، ابومحمّدالكنيه، واسطى الولاده، حلبى الاقامه والمدفن، از ادباى اوايل قرن هفتم هجرت و اديبى بوده شاعر نحوى لغوى فاضل. بعد از مسافرت هاى بسيارى در حلب اقامت كرد. به تدريس نحو و لغت و فنون ادبيّه پرداخت. مصنّفات نافعۀ بسيارى دارد كه از آن جمله است:
289 1. شرح التّصريف الملوكى لابن جنّى؛ 2. شرح اللّمع لابن جنّى؛ 3. شرح مقامات حريرى (كه سه فقره شرح بدان كتاب نوشته؛ يكى به ترتيب خود مقامات؛ دويمى به ترتيب حروف تهجى؛ سيمى با ترتيب ديگر)؛ 4. كتاب فعلت و افعلت.
از اشعار اوست:
ديباج خدك بالعذار مطرز *** برزتْ محاسنه و انت مبرز
و بدت على حسن الصبا لك روضة *** والغصن ينبت فى الرياض و يفرز
ايضاً
لاترىٰ من خيار دهرك خيرا *** فبعيد من السراب الشراب
رونق كالحباب يعلو على الكأ *** س ولكن تحت الحباب الحباب
عذبت في النفاق السنة القو *** م و فى الألسن العذاب العذاب(1)
1) . لفظ حباب اولى و دويمى در شعر دويم كف روى آب و ديگر مايعات و حباب سيمى (به ضمّ اوّل) به معنى مار است. «عذبت» فعلى است از «عذوبت» به معنى شيرينى و گوارايى. عذاب اول (به كسر اوّل) جمع عذب - به معنى چيز شيرين و گوارا - و عذاب دويمى (به فتح اوّل) به معنى معروف است. (مؤلف)
وفات قاسم در چهارم ربيع الاول 626 ه. ق در حلب واقع گرديد.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 16، ص 296؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 759.
مكنّى به «ابوعبداللّه»، از اكابر متكلّمين بغداد و تلميذ ابوعلى جبائى سابق الذكر مى باشد كه در زمان استاد خود شهرت بى نهايت يافت. اصحاب بسيارى داشته و هجويّۀ او را كه در حق نفطويه گفته، در شرح حال نفطويه نگارش داديم. نيز در حق او گويد: هركس كه طالب نهايت جهل باشد، بايد علم كلام ناشى و فقه داوود بن على و نحو نفطويه را فراگيرد. چون نفطويه علاوه بر مقام نفطويهى خود، داراى كلام ناشى و فقه داوودى مى باشد، اينك در غاية الغايات جهل است. از تأليفات واسطى است:
وفات او در سال 306 يا 307 ه. ق واقع گرديد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 335؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 260؛ ابن نديم، الفهرست، ص 245؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 44، س 8.
واسطى، محمد بن على --> ابن ابى الصقر، محمد بن على
290 3317. واسطى، محمد بن قاسم (... - 744 ه. ق)
واعظ، ملقّب به «شمس الدين»، معروف به «واعظ واسطى»، از مشاهير شعراى عرب قرن هشتم هجرت مى باشد كه به فقه و اصول نيز اشتغال داشت. قرائات قرآنى را از احمد بن غزال فراگرفته و مهارت يافت. چندين قصيده در قرائات عشره نظم كرده و در بغداد در جامع محمد بن رشيد وعظ مى كرد. بسيار خوش صوت و بلندآواز بوده و از اشعار اوست:
بدا البرقُ من جزوى فهاج حنينه *** وهبتْ صبا نجد فزاد انينه
و غنى له الحادي بايام حاجر *** ففاضت بامطار الدموع جفونه
وفات او به سال 744 ه. ق در واسط واقع گرديد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4662؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 4، ص 143.
واصل بن عطا --> غزال
بن درويش محمد، لاهيجى، جوانى قابل و مردمى سرشت عهد صفويّه مى باشد كه از گيلان به تبريز رفته و مدتى از مقرّبين ميرزا ابراهيم خان، وزير آذربايجان شد؛ سپس به مشهد مقدّس رفته و با ملا محمدامين اسطرلاب ساز مباحثه داشتند. اخيراً در اصفهان مشغول تحصيل شده و از اوست:
در كار عقده بيشتر از اضطراب شد *** افتد گره به رشته چو پرپيچ وتاب شد
بى جوهران به تربيت آدم نمى شوند *** شبنم به بوى گل نتواند گلاب شد
سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد و ظاهر، آن است كه «واصل» تخلّص شعرى او بوده است.
منابع: نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 352.
واصليّه --> غزال
نام ديگر فرقۀ معتزله مى باشد كه اتباع واصل بن عطا هستند و يا خود يك شعبه از آن فرقه است.
شاعر هندى، خوش طبع و شيرين گفتار، اشعارش آبدار و به كلمۀ «واضح» تخلّص مى نمود. در قرن يازدهم هجرت 291 بسيار قلندرانه مى زيست و از اوست:
تا سوخت حسرت گل حسن تو جان ما *** آيينه دار برق بود آشيان ما
دل از تپش ز رفتن خود مى دهد خبر *** آواز ما بود جرس كاروان ما
آيينۀ جمال تو باشد خيال دل *** رنگ يقين ظهور كند در گمان ما
سال وفات و مشخّص ديگرش به دست نيامد.
منابع: لودى، شير على خان، مرآت الخيال، ص 307.
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
واعظ، احمد بن ابى احمد --> ابن القاص
واعظ، حاج ملا اسماعيل بن محمدجعفر --> سبزوارى، حاج ملا اسماعيل بن محمدجعفر
الصورة
ملا محمدباقر واعظ (171)
از مشاهير فضلاى وعّاظ تهران عهد ناصرالدين شاه قاجار مى باشد كه محل توجه عامّه بود. در مجالس وعظ او ازدحام تمام مى شد و مردم قبلاً جاى مى گرفتند. امتياز عمدۀ وى به جهت اجتناب از مبالغه و اغراقات خارج از عقل و وهم و قياس و دور از فهم اغلب مردم بوده؛ چنانچه اين رويۀ اغراق گويى شيوۀ بعضى از منبرى ها مى باشد.
كتاب جنّة النّعيم فى احوال السّيّد عبدالعظيم از اوست. وفات او روز جمعه بيست ويكم ربيع الاول 1313 ه. ق در مشهد مقدّس رضوى واقع گرديد.
منابع: اطلاعات متفرقه.
واعظ، حسين بن على بيهقى --> كاشفى
واعظ، حاج آقا رضا بن على نقى --> همدانى، حاج آقا رضا
بن نعمت اللّه بن يحيى، استرآبادى جيلانى، عالم فاضل، فقيه متكلّم، مفسّر عارف صوفى المشرب، تأليفات نافعه 292 و ممتعۀ او بسيار و اكثر آنها به زبان فارسى است:
والذّكر والشّكر والتّوكّل والتّوحيد؛ 14. منازل السّائرين فى النّيّة والصّدق والاخلاص و غير اينها كه موافق نقل معتمد از رياض العلماء در حدود شصت تأليف بدو منسوب است.
مخفى نماند صاحب ترجمه از رجال قرن يازدهم هجرت و از تلامذۀ شيخ بهائى (متوفى به سال 1031 ه. ق) بوده و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
بن رشيد يا ابى بكر رشيد، بغدادى شافعى، واعظ مشهور به «وترى»، ملقّب به «مجدالدين»، مكنّى به «ابوعبداللّه»، از افاضل قرن هفتم هجرت و ناظم و مؤلف كتاب الوتريّات فى مدح افضل المخلوقات است كه گاهى معدن الافاضات فى مدح اشرف الكائنات نيز گويند. اين كتاب در بيروت چاپ شده؛ در فاس نيز به نام القصيدة البغداديّة فى مدح اشرف البريّة به طبع رسيده و آن بيست ونه قصيده مى باشد در مدح حضرت رسالت صلى الله عليه و آله كه قوافى آنها به ترتيب حروف هجا مرتّب؛ اوّل ابيات آنها نيز موافق حرف قافيه؛ هر قصيده حاوى بيست ويك بيت و به مواعظ و نصايح بسيار مشتمل؛ حتى الامكان اكثر آنچه را كه داير بر سيرۀ نبويّه و اطوار زندگانى آن حضرت است، محتوى و از استعمال كلمات وحشيه و لغات غريبه اعراض كرده و اوّل قصيده اين است:
اصلى صلوٰة تملا الارض والسماء *** علىٰ من له اعلى العلى متبوء
بعضى از اكابر شرحى به همين قصيده نوشته و ابن الوراق و بعضى ديگر هم تخميسش كرده اند. وفات صاحب ترجمه به سال 662 ه. ق واقع گرديد. ناگفته نماند كه در حرف واو از كتاب كشف الظّنون تحت عنوان الوتريّة قصيدة فى مدح خير البريّة همين قصيده را با بسيارى از اوصاف مذكوره به همين صاحب ترجمه نسبت داده و در حرف 293 قاف نيز از همان كتاب گويد: القصيدة الوتريّة فى مدح خير البريّة از ابوبكر بن عبدالكريم (احمد خ ل) حلبى شافعى (متوفى به سال 858 ه. ق) است. اين كلام صريح مى باشد در اينكه قصيدۀ وتريه دو تا بوده و ناظم آنها نيز غير از همديگر و زمانشان نيز مغاير است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 127]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1909.
واعظ، محمد بن احمد --> ابن سمعون، محمد
واعظ، محمد بن صبح --> ابن السماك
3323 و 3324. واعظ، محمد بن فتح اللّه (... - 1089 ه. ق)
قزوينى، ملقّب به «رفيع الدين» و گاهى به «ملا رفيع الدين» و يا «ملا رفيع» هم موصوف. از علماى اماميّۀ قرن يازدهم هجرى و عالمى بوده فاضل، اديب كامل، شاعر ماهر و در اشعار خود متخلّص به «واعظ» و به شهادت بعضى از فقرات تأليف منيف او ابواب الجنان در علم معقول نيز حظّى وافر داشت. در انشاى نظمى و نثرى هم كم نظير و در وعظ و خطابه بى نظير بوده است. بالجمله، واعظ قزوينى به فنون كمالات صورى و معنوى آراسته، از اخلاق رذيله پيراسته، از شاگردان ملا خليل قزوينى سابق الذكر و مؤلف كتاب ابواب الجنان معروف است كه بارها در ايران و هند چاپ، در اخلاق و موعظه بى نظير و يك ديوان شعر هفت هزار بيتى هم داشته و از اوست:
خط شرع گرديده ناخوان از آن *** كه گنجيده غيرى چو مو در ميان
ايضاً
از هيچ كس به جز دوزبانى نديده ام *** خلق زمانه را همه گويا زبان يكى است
ايضاً
به زمين برد فرو خجلت محتاجانه ام *** بى زرى كرد به من آنچه به قارون زر كرد
وفات واعظ قزوينى به سال 1089 ه. ق واقع گرديد. مخفى نماند واعظ تصميم داده بود كه كتاب مذكور ابواب الجنان را به عدد درهاى بهشتى به هشت باب كند و براى هر بابى يك مجلّد تأليف نمايد و به همين جهت، آن را ابواب الجنان نام كرد و در تعقيب مرام مذكور خود مجلّد اوّل آن را، كه به جملۀ «بهترين مقالى» آغاز شده، در عهد 294 شاه عباس ثانى صفوى (1051-1077 ه. ق) خاتمه داد. مجلّد دويمى آن را نيز، كه اوّلش جملۀ «زلال مقالى كه از چشمه سار دل به جدول زبان جارى» بوده و در مصارف عمر شريف است، در عهد شاه سليمان صفوى به پايان رسانيد. ديگر اجل حتمى مهلتش نداد. بعد از وفات او فرزندش، ملا محمد شفيع، به ختم و تأليف مجلّدات ديگر پرداخت. او نيز، كه در جامع قزوين به جاى پدر والاگهر خود وعظ مى كرده است، عالمى بوده عابد صالح زاهد واعظ و زمان وفاتش به دست نيامد. ظاهر امل الآمل، كه در
تاريخ 1097 ه. ق تأليف و او را از معاصرين خود نوشته، آنكه در همين تاريخ در قيد حيات بوده، بلكه به قرينۀ تتميم مجلّدات ابواب الجنان، كه عادتاً مدتى مديد را لازم دارد، توان گفت كه چند سال از اوايل قرن دوازدهم را نيز ديده باشد؛ به هرحال، از اشعار اوست:
نتوان شناخت نيك و بد هر سرشت را *** هرگز كسى نخوانده خط سرنوشت را
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 260؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 76؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 409؛ نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 171 و 173؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4662.
واعظ، محمد بن قاسم --> واسطى، محمد بن قاسم
واعظ، مظفر بن ابوالحسن --> عبادى، مظفر بن ابوالحسن بن اردشير
قاضى اسلمى، مدنى الولاده، واقدى الشّهره، ابوعبداللّه الكنيه، بغدادى النشأة والمدفن والاقامه، از مشاهير قدماى مورّخين اسلامى مى باشد كه بسيار جليل القدر، در فتوحات و غزوات و طبقات و سير باخبر، در حديث و اختلافاتى كه در فقه و حديث و احكام و اخبار وقوع يافته، خبير بود. شش صندوق، كه هر صندوقى را دو مرد مى توانست بردارد، كتاب داشته و مى گفته است: كتاب همه كس از حفظش بيشتر است؛ برعكس من كه محفوظاتم از كتابم فزون تر است. او از ثورى و مالك بن انس و ديگر مشاهير وقت روايت كرده و از روايات اوست كه وجود مقدّس حضرت على بن ابى طالب عليه السلام از معجزات حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مى باشد؛ مثل عصاى موسى و مرده زنده كردن عيسى عليه السلام.
ابن النديم گويد كه واقدى شيعه و حسن المذهب والعقيده بوده، ولكن طريق تقيه 295 را مى پيموده است. مأمون عباسى نسبت به وى عنايتى بى نهايت داشت؛ در لوازم اكرام و انعام او فروگذارى نمى كرد؛ مدّتى به قضاوت سمت شرقى بغداد، كه موسوم به رصافه مى باشد (و ازآن رو كه منصور براى پسرش، مهدى، تعميرش كرده، «عسكر مهدى» نيز گويند) منصوبش داشت تا روز دوشنبه يازدهم ذى قعده يا ذى حجه سال 206 يا 207 يا 208 يا 209 ه. ق در 78 سالگى در همان جا وفات يافت و در مقابر
خيزران مدفون گرديد و از تأليفات اوست:
تبصره و عبرت: از مروج الذّهب نقل است كه واقدى دو نفر صديق صميمى داشت؛ يكى از ايشان هاشمى و با واقدى به منزلۀ يك نفس بوده اند تا در روز عيدى زن واقدى از كهنگى لباس بچه هايش كه در مقابل لباس تازۀ كودكان ديگر وسيلۀ خجلت و شرمندگى است، شكايت كرده و خواستار گرديد به هر نحوى كه باشد، بلكه براى ايشان ساز و سامانى تهيه نمايد. واقدى نيز به اتكال آن اتّحاد و يگانگى، به واسطۀ كتابت به همان صديق هاشمى اظهار مطلب نمود. هاشمى نيز يك كيسۀ سربه مهر، كه حاوى هزار درهم بوده، بدو فرستاد؛ درعين حال، آن صديق سيّمى نيز نامه اى مشعر بر شكايت از تنگ دستى به واقدى فرستاد. واقدى نيز به اقتضاى صداقت ايثار نموده و او را بر نفس خود مقدّم داشت و همان كيسه را بدان صديق سيّمى فرستاد. خودش از خجلت زن (آه آه) در مسجد به سر برد تا بعد از برگشتن به خانه آن زن مردانه خصال نيز كار شوهرش را تحسين كرد. در همان دم آن صديق هاشمى وارد و حقيقت قضيه را استفسار نمود. بعد از كشف واقع، اظهار داشت در همان 296 حال كه كيسه را به واقدى فرستاده، خودش چيزى غير از آن كيسه نداشته، ولكن او را به نفس خود مقدّم كرده است. به جهت انجام ضروريّات خود چيزى داير بر تنگ دستى به همان صديق سيّمى نوشته و او هم نفس آن صديق هاشمى را به نفس خود مقدّم داشته و عين كيسه را بدو فرستاده است؛ در نتيجه، مكشوف گرديد كه سه نفر صديق جانى و صميمى با همان كيسۀ پربركت وظايف لازمۀ ايثار و مواسات و صداقت را معمول داشته و باز كيسه در
جاى اصلى اوّلى خود باقى مانده است؛ پس صد درهم از آن كيسه به زن واقدى داد و بقيه را هم مابين سه نفر صديق مذكور سه قسمت نمودند. چون اين قضيه به سمع مأمون رسيد، هفت هزار دينار بديشان بخشيد كه هزار دينارش مال زن واقدى باشد و بقيه هم اثلاثاً به سه نفر صديق مذكور عايد گردد. بايد اثر حسن نيّت و صفا و صداقت را ديد و عبرت گرفت و ذخيره و دستور اخلاقى نمود.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 695؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 260؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 83؛ ابن نديم، الفهرست، ص 144؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 277؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1907؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4663؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 146؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات)؛ حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 10].
در اصل به حكم معنى لغوى اصلى، نام عمومى هر فرقه اى مى باشد كه در يكى از مسائل امامت متوقف مانده و به هيچ يك از طرف نفى و اثبات ديگران اظهار نظر نمى كرده اند؛ مثلاً كسانى را كه در حضرت على عليه السلام توقف كرده و به يازده امام ديگر معتقد نبوده اند، يا شش امامى بوده و در حضرت امام صادق عليه السلام توقف كرده و به شش امام ديگر بعد از او معتقد نبوده اند و هكذا كسانى را كه بعد از وفات امام حسن عسكرى عليه السلام در امامت برادرش، جعفر و فرزندش، حضرت حجة بن الحسن عليه السلام، توقف كرده و امامت هيچ كدام را قبول نداشته اند، «واقفه» مى ناميدند؛ همچنين كسانى را كه در افضليّت حضرت على عليه السلام بر ساير صحابه و يا عكس آن توقف كرده و به هيچ يك از طرفين اظهار نظر و عقيده نمى كردند، «واقفه» مى گفته اند؛ ولى در اصطلاح علماى كلام و رجال، نام خصوصى فرقه اى است هفت امامى از فرق شيعه كه در امامت حضرت امام موسى كاظم عليه السلام توقف كرده اند؛ بدين معنى كه امامت را در آن بزرگوار ختم داده و آن حضرت را خاتم الائمّه 297 و امام حىّ غايب مهدى منتظرش دانند و يا به زعم بعضى از ايشان، آن حضرت مرده، ولكن در آخرالزمان مبعوث خواهد شد و پنج امام بعد از او را در دعوى امامت منسوب به ضلالت داشته و به زعم بعضى، ايشان اصلاً دعوى امامت نكرده اند و همه شان قضات و خلفاى حضرت امام موسى كاظم عليه السلام بوده اند.
جمعى از ايشان حبس آن حضرت را نيز اساساً منكرند و به مجرّد خيال و حس ظاهرى حمل كرده و گويند خودش غايب بوده و محمد بن بشير اسدى را نيز خليفۀ خودش كرده بوده است؛ به همين جهت، اين دسته از واقفه را «بشيريه» و «موسويه» هم گويند؛ چنانچه تمامى فرقۀ واقفه را به مناسبتى بس روشن «ممطوره» نيز نامند كه صفت لفظ كلاب محذوف است؛ يعنى سگ هاى باران ديده يا خود «ممطوره» به زعم بعضى، دسته اى است كه در حيات و ممات حضرت امام موسى كاظم عليه السلام متردّد هستند و كسانى را كه قاطع به حيات آن حضرت مى باشند، «واقفيه» گفته و گروهى را كه قاطع به وفاتش هستند، «قطعيه» نامند؛ بنابراين، ممطوره غير از واقفيّه مى باشند.
«واقفه» در صورت اطلاق و عدم قرينه در اصطلاح كلامى و رجالى، منصرف به همان فرقۀ هفت امامى مذكور فوق مى باشد و در جايى كه فرق ديگر را اراده نمايند، نصب قرينه مى كنند؛ مثل واقفه بر على يا بر امام صادق و مانند آنها. سبب ظهور مذهب واقفى و اخبار بسيار وارده در كفر و الحاد و زندقه و مذمّت ايشان را موكول به كتب رجاليّه و ديگر كتب مربوطه مى دارد.
هريك از افراد فرقۀ واقفۀ مذكور فوق است و شايد در بعضى موارد به جهت ديگر، «واقفى» بگويند؛ چنانچه لقب «واقفى» داشتن هرمى بن عبداللّه اوسى در اصطلاح رجالى به جهت انتساب او به جدّ هفتمش، كه لقب «واقف» داشته، مى باشد.
والبى، على بن ربيعه
والبى، عمران بن زائده
(دو شخص مذكور) موكول به علم رجال مى باشند.
والبيّه، حبابه --> ام الندى
298 3326. واله، جمالا شيرازى (قرن 11 ه. ق)
از ادباى قرن يازدهم هجرى و شاگرد ميرعماد قزوينى (متوفى به سال 1024 ه. ق) مى باشد كه خطّى خوب و طبع شعر هم داشت. به هندوستان رفته و به امرا پيوسته و هم در آنجا وفات يافته و از اوست:
گل روى تو مطلع عيد است *** شام زلف تو صبح اميد است
زير تيغ تو خواب مى بردم *** سايۀ تيغ سايۀ بيد است
سال وفاتش به دست نيامد و ظاهر، آن است كه «واله» تخلّص شعرى او و «جمالا» هم لقب مشهورى او بوده كه از لقب يا نام اصلى اش، «جمال الدين» اشتقاق يافته و احتمال ديگرى هم هست؛ چنانچه برادرش، محمد ملقّب به «شمس الدين»، به «شمسا» شهرت داشته است.
منابع: نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 288.
معروف به «شش انگشتى» بن محمدعلى خان بيگلربيگى بن مهرعلى خان بن فتحعلى خان يا قرا حسن، از طائفۀ لزگى، عباسى النسب، داغستانى الاصل، اصفهانى المولد والمنشأ، از شعراى اواسط قرن دوازدهم هجرت مى باشد كه به هر دو زبان تركى و فارسى شعر مى گفت. از امراى صفويّه بوده تا به سال 1144 ه. ق در غلبۀ افغان بر صفويّه به هندوستان رفت. با امير غلامعلى آزاد بلگرامى سابق الذكر معاشرت داشته و نزد محمدشاه بن جهانشاه، حكمران دهلى (1130-1161 ه. ق)، تقرّب يافته و رياض الشّعراء را تأليف داد و به سال 1165 يا 1169 يا 1170 ه. ق درگذشت. بنابر سيّمى، جملۀ «واله به رحمت پيوست» مادّۀ تاريخ او مى باشد و اينكه در مجمع الفصحاء تاريخ وفات او را 1265 نوشته، از اشتباه كاتب است. يك ديوان شعر چهار هزار بيتى و كتاب رياض الشّعراء، كه حاوى شرح حال 2500 نفر از شعرا مى باشد، از آثار قلمى واله بوده و يك نسخه از رياض در كتابخانۀ ملى تهران موجود و از اشعار اوست:
حسن ز هرجا كشد دامن ناز بر زمين *** عشق به پاى او نهد روى نياز بر زمين
ايضاً
چاك مى شد به برت جامۀ تقوا چون من *** گر تو هم مى شدى اى شيخ! گرفتار كسى
299 نيز از اشعار تركى اوست:
زلفى سنبل يوزى گل دلداردن آيريلمشام *** بلبل شوريده ام گلزاردن آيريلمشام
منع ايتمه شمع تك گر آه چكسم آغلاسام *** كيم من بيچاره ناصح ياردن آيريلمشام
گلبنم واله كيم آيردى بهاريمدن خزان *** ياقوروق نخلم كه برگ و باردن آيريلمشام
ناگفته نماند كه امير شمس الدين فقير سابق الذكر به امر و اجازۀ واله يك مثنوى خوبى داير بر داستان او و معشوقۀ ذيل او در سال 1160 ه. ق نظم كرده و يك نسخۀ خطّى مذهّب عجيب الاسلوبى از همين مثنوى، كه در اوّل جمادى الآخرۀ سال مذكور به قلم نستعليق محمدرضا در شهر شاه جهان آباد هند نوشته شده، در كتابخانۀ شخصى آقاى ميرزا جعفر سلطان القرايى موجود و در اوّل و آخر آن چند ورق از اشعار خود واله، كه اغلب رباعيّات طريفۀ اوست، به خط خودش مرقوم و از آن جمله دربارۀ معشوقه اش خديجه سلطان، كه دخترِ عمويش، حسنعلى بن مهرعلى نيز بوده، گويد:
از دختر عمّ خويش دارم فرياد *** ز آن ظالم جوركيش دارم فرياد
فرياد كسان بود ز بيگانه و من *** پيوسته ز قوم و خويش دارم فرياد
ايضاً
واله! ز فراق روى جانان مردم *** در هند غريب و زار و حيران مردم
نگذاشت اثر ز هستى ام مهر رخش *** مردم ز غم خديجه سلطان مردم
ايضاً
جانانه مرا بى سروسامان كرده است *** آشفته ام آن زلف پريشان كرده است
گفتى: كه تو را كرده چنين آواره؟ *** آواره مرا خديجه سلطان كرده است
ايضاً
اين نامه نه نامه راحت جان من است *** مكتوب نگار سست پيمان من است
آن چيز كز آن به نبود آن من است *** يعنى خبر خديجه سلطان من است
از اين قبيل بسيار است و نيز دربارۀ خديجه سلطان به زبان تركى گويد:
توشدا گورديم خديجه سلطان بيگمى *** يوزى گل و زلفى عنبرافشان بيگمى
300 قمرى تكى ناله ايلرم كوكوديپ *** ايترميشم اول سرو خرامان بيگمى
ايضاً
لعل كيمى قان دل فكاريمى قيليپ *** زلفى كيمى تيره روزگاريمى قيليپ
قاشى كيمى خم تن نزاريمى قيليپ *** گوزى كيمى خسته جان زاريمى قيليپ
خديجه سلطان مذكور نيز تحصيل كرده و داراى قريحۀ شعرى صافى بود. هفت بيت از اشعار او به خط خودش روى كاغذى زردرنگ و چندى از آنها نيز روى كاغذى سبزرنگ نوشته شده و هريكى را حاشيۀ يك صفحه از مقدمۀ مثنوى مذكور، پهلوى
خط خود واله با طرز شيك و دل چسبى الصاق كرده اند. گويا به مرام اينكه اقلاً وصل اثرى و خطّى اين دو عاشق و معشوق مبتلا به فراق، عوض وصل عينى و خدّى ايشان باشد و در بالاى كاغذ زردرنگ فوق اين جمله: «هو لراقمته خديجه سلطان داغستانيۀ عباسيه» مى باشد و از اشعار آن است:
من ساقى ام و شراب حاضر *** اى عاشق تشنه! آب حاضر
آب است شراب پيش لعلم *** هان! لعل من و شراب حاضر
با حسن من آفتاب هيچ است *** اينك من و آفتاب حاضر
گفتى سخنم خوش است يا قند *** گر فهم كنى جواب حاضر
در بالاى كاغذ سبزرنگ فوق نيز اين جمله: «هو لراقمته خديجه سلطان داغستانيه» و سه رباعى بوده و از آنهاست:
افسانۀ درد من اگر گوش كنى *** از ليلى و داستانش خاموش كنى
ور قصّۀ عشق ابن عمّم شنوى *** مجنون و حكايتش فراموش كنى
در آخر همين كاغذ سبز هم اين جمله: «تحريرا فى شهر الفراق و سنة الاشتياق. آه از فراق آه از فراق» بوده و كلماتش ظاهر است در اينكه او نيز نسبت به پسرعموى مذكور خود عشق مفرط داشته و معاشقه از طرفين بوده است. بارى، بعد از اعتذار از اطناب، بعضى از اشعار و رباعيّات حكيمانه و ذوقى و عرفانى واله را نيز مى نگارد:
دارم سخنى نهان و مى گويم فاش *** گو سينه بكن زاهد و رخساره خراش
301 يارى كه به هيچ جا همه عمر نديد *** باللّه كه من بديدم اندر همه جاش
ايضاً
واله همه عمر در تب وتاب بزيست *** گويم به تو كاين همه تب وتاب ز چيست
در عشق تواش سر كه نمى بايد، هست *** در راه تواش پاى كه مى بايد، نيست
ايضاً
زاهد! نكنم خداى ناديده سجود *** بنماى به من اگر توانيش نمود
يا آنكه بمال ديدۀ احول خويش *** تا من به تو بنمايمش اى گبر عنود!
ايضاً
نه هركه كرد على نام، حيدرى داند *** نه هركه گشت محمّد، پيمبرى داند
نه هر صحابه شود ز اهل بيت چون سلمان *** نه هركه روى نبى ديد بوذرى داند
نه هركه تكيه كند بر وِسادۀ دولت *** طريق سرورى و رسم مهترى داند
نه هر نهال كه افراخت قد به طرف چمن *** چو سرو قامت يارم صنوبرى داند
نه هركه زلف و خط و خال باشدش واله! *** طريق يارى و آيين دلبرى داند
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 558؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4670؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 33؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 263.
از اعيان ادبا و شعراى اصفهان مى باشد. مدتى در عراق عرب به تحصيل كمالات پرداخته؛ پس به وطن خود مراجعت كرد و مورد تكريم و احترامات فوق العادۀ حاج محمدحسين خان نظام الدولۀ صدر اصفهانى، كه از مردان نيكوكار روزگار و از طرف فتحعلى شاه قاجار حكومت اصفهان را داشته، گرديد. يك تكيۀ مخصوص ظريف و قشنگ به نام «والهيّه» براى او تأسيس يافته و از اشعار اوست:
از مردم زمانه دلا! مردمى مخواه *** ديوند و ديو را روش آدمى مخواه
نام وفا و محرمى اندر جهان مبر *** از دل وفا مجوى و ز دل محرمى مخواه
از حقّۀ سپهر و ز ميناى روزگار *** داروى انبساط و مى خرّمى مخواه
ايضاً
با من چو جفاست كار يارم، چه كنم؟ *** با يار وفاست چون شعارم، چه كنم؟
302 چون نيست جفا به اختيارش، چه كند؟ *** چون نيست وفا به اختيارم، چه كنم؟
واله به سال 1229 ه. ق در اصفهان درگذشت و در مرقد مخصوصى كه در وسط صحن تكيۀ مزبور ساخته بودند، مدفون شد و در روى مرقدش يك سنگ مرمر ممتاز نصب كردند و خودش بر روى آن سنگ شرحى در عقايد حقّۀ اثناعشريه و وصيّت مردم به ترك لذّات و شهوات دنيوى در حال مرض موت به عربى با خط تعليق، كه بسيار ممتاز بوده، نوشته و در ضمن آنها يك شعر فارسى در توحيد و يكى ديگر هم در خلوص معرفت خود مندرج ساخته است:
اى چشم خرد عاجز، از ديدن ذات تو *** پنهان ترى از پنهان با اين همه پيدايى
ايضاً
تو را خواهم نخواهم رحمتت، گر امتحان خواهى *** در رحمت به رويم بند و درهاى بلا بگشا
واله داراى ديوانى مشتمل بر قصايد و غزليّات و رباعيّات و مقطّعات بوده و يك مثنوى هم دارد كه شمارۀ ابيات آن در حدود 502 بيت مى باشد و يك نسخۀ خطّى آن به شمارۀ 420 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است.
منابع: گروسى، فاضل خان، انجمن خاقان، [ص 636]؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 559؛ فهرست كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار، ج 2، ص 696.
والى، حاج ملا جعفر استرآبادى --> شريعتمدار، حاج ملا جعفر
وامق و عذراء(1)
وامق، حاج ميرزا حسين --> وامق، ميرزا محمدعلى بن مير محمدباقر
303 3329. وامق، محمد اخلاص خان (قرن 12 ه. ق)
از شعراى فارسى زبان قرن دوازدهم هجرى هندوستان مى باشد كه در اصل بت پرست بود؛ عاقبت به شرف اسلامى مشرّف و در سلك مستخدمين اورنگ زيب عالم گيرشاه (1068-1118 ه. ق) منسلك شد. در خردسالى به شعر گفتن حرصى قوى داشته، لكن اخيراً در تحصيل علوم و فنون متنوعه مساعى جميله به كار مى برد و از اشعار اوست:
از تپش آسودن دل شاهد مرگ دل است *** نبض از جنبش چو آسايد رگ خواب فناست
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4672.
از نخباى شعراى اصفهان عهد فتحعلى شاه قاجار مى باشد كه به انسانيّت و اخلاق فاضله معروف بود. با تجارت امرار معاش مى كرد و ديوانى قريب به چهار هزار بيتى دارد و از اوست:
گشت ديوانه و يك سنگ نخورد از طفلى *** كس به حسرت نبرد چون دل ديوانۀ ما
1) . وامق و عذرا: به نوشتۀ قاموس الاعلام، «وامق» نام شخصى موهوم و خيالى مى باشد كه عاشق عذرا نامى بوده و داستان وامق و عذرا مشهور (مثل داستان مجنون و ليلى) و از طرف شعراى بسيارى نظم و مشهورترين آنها منظومۀ فرخارى است. نگارنده گويد: اديب معروف رفعت شيروانى و عنصرى مشهور نيز داستان وامق و عذرا را نظم كرده اند و ظاهر اينها حقيقى بودن اين قصه است. (مؤلف)
ايضاً
حكايت غم او گفت با صبا وامق *** فغان كه حاصل عمر عزيز داد به باد
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: گروسى، فاضل خان، انجمن خاقان، [ص 640-641].
وامق، مير محمدعلى (مدرس) بن سيد محمد --> وامق، ميرزا محمدعلى بن مير محمدباقر
3331-3334. وامق، ميرزا محمدعلى بن مير محمدباقر (... - 1255 ه. ق)
حسنى حسينى يزدى، اديب شاعر، متخلّص به «وامق»، از شعرا و فضلاى قرن سيزدهم هجرى عهد فتحعلى شاه قاجار بوده و اوايل دورۀ محمدشاه را نيز ديده است. از آثار قلمى او تذكرۀ ميكده مى باشد كه شرح حال شعرا بوده و آن را آشيانۀ ميكده نيز گويند. صاحب ترجمه در سال 1255 ه. ق درگذشت و از اشعار اوست:
به ما حسرت كشان كز وصل نگشودى درى هرگز *** كنون از حسرتت مرديم چاك پيرهن بگشا
ايضاً
گر داد نيابد ز تو بيداد توان كرد *** آن را كه ز يادش نروى ياد توان كرد
ميرزا يحيى يزدى، پسر وامق، نيز اديبى بوده فاضل شاعر، متخلّص به «فدايى» كه در سال 304 1282 ه. ق به مرض وبا درگذشت و از اشعار او به دست نيامد.
مخفى نماند كه صاحب ترجمه، ميرزا محمدعلى وامق، غير از معاصرش، مير محمدعلى مدرس بن سيد محمد، مى باشد كه او نيز از فضلاى علما و شعراى يزد و تخلّص شعرى او نيز «وامق» بود. در سال 1240 ه. ق درگذشته و از تأليفات اوست:
همچنين صاحب ترجمۀ فوق غير از دايى زادۀ هم نام و همشهرى ديگرش، ميرزا محمدعلى مدرس يزدى حسينى، متخلّص به «حيران» است كه در سال 1255 ه. ق، كه سال وفات صاحب ترجمه است، در قيد حيات بوده و خود صاحب ترجمه شرح حال او را هم در تذكرۀ ميكدۀ مذكور فوق نگاشته است.
در انجمن خاقان گويد: حيران، ميرزا محمدعلى از فضلاى يزد، به حدّت ذهن و خلق خوش موصوف؛ در مدرسۀ مصلّى به تدريس مشغول و در ادبيّات عربى و فارسى بهرۀ وافى داشته و از اوست:
خيالت الفتى دارد به ويران خانۀ دل ها *** نمى دانم چه مى جويد از اين ويرانه منزل ها
ايضاً
ترسم اين بخت كه كرد از دلت آواره مرا *** رفته با خود برد از ياد تو يك باره مرا
ايضاً
در هر چمن كه مرغ دلم آشيانه ساخت *** چرخش به باد داد و خزان را بهانه ساخت
بعد از اين جمله گوييم: ظاهر كلام آيتى در تاريخ يزد آنكه ميرزا محمدعلى مدرّس متخلّص به «حيران» همان مير محمدعلى مدرّس متخلّص به «وامق» مذكور فوق بوده و اختلاف تخلّص نيز به حسب اختلاف زمان مى باشد؛ چنانچه گويد: وامق، مير محمدعلى مدرّس يزدى بن سيد محمد بن سيد مرتضى، كه نسبش با سى وهفت واسطه به حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام موصول و تخلّص شعرى اش «وامق» بوده و گويا در ابتدا «حيران» تخلّص داشته و بعداً به «وامق» تغيير داده است، او نخستين كسى مى باشد كه در يزد به سبب تدريس در مدرسۀ اسحاقيّه ملقّب به «مدرس» گشت.
بسيار دانشمند و خوش قريحه و در عهد فتحعلى شاه در يزد مشارٌبالبنان 305 بود. در سال 1240 ه. ق درگذشته و در هريك از نظم و نثر ماهر بوده و از اوست:
ز يك كرشمه چنان برده ساقى از هوشم *** كه گشته هستى خويش از نظر فراموشم
چه چشم بود خدايا كه طرفة العينى *** ببرد هوشم و بگذاشت مست و مدهوشم
چو حلقه چشم ز در برندارمت ز صفا *** كه لطف هات كمين حلقه اى است در گوشم
متاع اگر دو جهان است نيم جو نخرم *** بها اگر همه جان است باز نفروشم
به جز وصال تو از بخت خود نمى خواهم *** به غير عهد تو در عهد كس نمى كوشم
در تاريخ يزد بعد از اين جمله گويد: وامق ديگرى در خاندان مدرّس بوده كه نامش «حاج ميرزا حسين» و طبعى متين داشته و تذكره اى به نام ميخانه نوشته و از اوست:
كمال عشق را پروانه دارد *** كه هيچ از سوختن پروا، ندارد
ايضاً
چنان در ديده اش خوارم كه مى دانم پس از مردن *** اگر رويد گلم از گِل به چشمش خار مى آيد
ديگر چيزى از زمان وفات و مشخّصات ديگرش ذكر نكرده است.
منابع: آيتى، عبدالحسين، تاريخ يزد، ص 242 و 340.
غسانى القبيله، دمشقى البلده، ابوالفرج الكنيه، واواءاللّقب، كه در بدايت حال ميوه فروشى مى كرد و در ميدان خربزه فروشان دمشق به اين شغل اشتغال داشت؛ ضمناً شعر هم مى گفت تا آنكه از صفاى قريحه از مشاهير شعرا شد. اشعارش فصيح و مليح و محل رغبت عامّه گرديد و از اوست:
قالت و قد فتكت فينا لواحظها *** لم ذا اما لقتيل الحب من قود
و اسبلت لؤلؤا من نرجس و سقت *** وردا وعضت علىٰ العناب بالبرد
انسانة لو بدت للشمس ما طلعت *** من بعد رؤيتها يوما علىٰ احد
كانما بين غابات الجفون لها *** اسد الحمام على طرق الهوىٰ رصدي
واواء از شعراى سيف الدولۀ حمدانى، ديوانش معروف و در ليدن چاپ، وفاتش در 390 ه. ق واقع گرديد.
منابع: جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 254؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4679.
306 3336. وترى، احمد بن محمد (... - 980 ه. ق)
وترى موصلى بغدادى، شافعى المذهب، رفاعى المسلك، از عرفاى نامى قرن دهم هجرت مى باشد كه بسيار صالح و متّقى بود. چندين مرتبه حج كرده و در حرم نبوى صلى الله عليه و آله درس مى گفت. مرجع استفادۀ جمعى وافر بوده و مريدان بسيار داشت.
اخيراً خلوت گزيده و كتاب مناقب الصّالحين را تأليف داد و اخيراً آن را به نام روضة النّاظرين ملخّص كرد. همين روضه در قاهره چاپ شده است و وفاتش مابين دو سال 970 يا 980 ه. ق در قاهره واقع و در قرافه مدفون گرديد و كراماتى هم بدو منسوب دارند.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1910.
وترى، محمد بن ابى بكر --> واعظ، محمد بن ابى بكر
موكول به علم رجال است.
وجدى، محمد فريد --> فريد وجدى
موكول به علم شريف رجال است.
وجيه، مبارك بن سعيدالدين --> ابن الدهان، مبارك
وجيه الدوله، ذوالقرنين --> ناصرالدوله
وجيه الدين، عبدالرحمان --> ابن الديبع
وجيه الدين، مبارك بن سعيدالدين --> ابن الدهان، مبارك
وجيه الدين، منصور بن سليم --> اسكندرى
نحوى بغدادى، از اهل رصافۀ بغداد، در ذكاوت و قوۀ حافظه اعجوبۀ زمان بود. كتاب سيبويه و ديگر كتب ادبيّه را حفظ كرد. در مقابل معاصرش، مبارك بن سعيد كه استاد ياقوت حموى و به «وجيه كبير» مشهور بوده، او نيز به «وجيه صغير» شهرت يافت و به سال 590 ه. ق در جوانى درگذشت. ياقوت گويد كه اگر عمرش امتداد مى يافت، از آيات الهيّه مى بوده است.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 2، ص 4.
307 وجيه كبير، مبارك --> ابن الدهان، مبارك
موكول به علم شريف رجال است.
وحدت، حكيم عبداللّه --> راغب قمى
از شعراى قرن يازدهم هند مى باشد كه بسيار نكته پرداز، داراى فضايل ظاهرى و باطنى و مرجع ارباب حاجات و وسيلۀ خيرات بود و به «وحشت» تخلص مى نموده است:
الهى! شور محشر كن دل ديوانۀ ما را *** عبارت آشنا كن معنى بيگانۀ ما را
ز سوز دل نفس را پرتو برق تجلّى ده *** به خون شعله رنگين كن پر پروانۀ ما را
غم روزى نماند گر قناعت آبرو بخشد *** چو گويى قطره اى كافى است آب و دانۀ ما را
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: لودى، شيرعلى خان، مرآت الخيال، ص 308.
از شعراى ايرانى عهد شاه طهماسب صفوى (930-984 ه. ق) مى باشد كه مدّاح او و از شاگردان شرف الدين على بافقى سابق الذكر بوده و از آثار قلمى او چندين مثنوى مى باشد:
از اشعار اوست:
دگر اين شب است آن شب كه ز پى، سحر ندارد *** من و باز آن دعاها كه يكى اثر ندارد
به هواى باغ، مرغان همه بال ها گشاده *** به شكنج دام، مرغى چه كند كه پر ندارد
مخفى نماند كه وحشى بنابر مشهور، كرمانى و از مردمان بافق كرمان است، لكن در ذريعه و قاموس الاعلام و تذكرۀ نصرآبادى به يزدى بودن او تصريح كرده اند و شايد هر دو صحيح باشد كه اصلاً يا ولادتاً و يا در بعضى از ادوار زندگانى كرمانى و در بعضى ديگر يزدى باشد، لكن بنابر تحقيقى كه آيتى در تاريخ يزد كرده، اساساً يزدى بوده است و كرمانى بودن او غلط مشهور و بلكه بافقى بودن او، كه ظاهراً از مسلّمات مى باشد، منافى كرمانى بودنش بوده و خود دليل يزدى بودن اوست؛ چنانچه گويد: وحشى بافقى بزرگ ترين شعراى يزد، 308 از شاگردان شرف الدين على بافقى سابق الذكر، نامش به نوشتۀ تذكرة الشعراى عرفات نام اوحدى بليانى سابق الذكر «كمال الدين» بوده و شگفت اين است كه برخى او را كرمانى گفته اند و همانا منشأ اشتباه، نام وطن وحشى است كه او را از اهل بافق كرمان دانسته اند و حال آنكه بافق قصبۀ بزرگى است از توابع يزد و موضع بافق نامى در كرمان وجود ندارد و آنچه در كرمان است، «بافت» نام دارد و جمعى بافت و بافق را از همديگر تشخيص نداده و بافق يزد را، كه وطن وحشى
مى باشد، همان بافت كرمان پنداشته اند.
علاوه بر اشتباهى كه در نام وطن وحشى شده، آذر به اقتضاى بدبينى كه نسبت به يزد داشته، نخواسته است وحشى با آن جلالت را به يزد منسوب دارد. اينك در آتشكدۀ خود به كرمانش منسوب داشته و ديگران نيز بدون تحقيق بدو تقليد كرده اند، والاّ شكى در يزدى بودن وحشى نمى باشد. قبرش هم در يزد بوده و فقط سنگ مرمرى شناخته مى شود و غزلى از خود وحشى بر روى آن حك و مطلع آن، اين است:
كرديم نامزد به تو بود و نبود خويش *** گشتيم هيچ كاره به ملك وجود خويش
سنگ ديگرى هم هست كه بنابر مشهور در عصرها جاى نشستن و شعر خواندن وحشى بوده است. در تاريخ يزد بعد از نقل سنگ مرمرى مذكور گويد: ولى نمى دانم اين سنگ كجاست. نگارنده نيز در تأييد قول مذكور آيتى و كرمانى نبودن وحشى بافقى گويد كه در مراصد و قاموس اللّغة نيز گويند كه «بافد» (با دال آخر به سكون فا) شهرى است در كرمان و در قاموس تصريح كرده كه آن معرّب «بافت» مى باشد. اصلاً موضعى بافق نام ذكر نكرده اند. بارى، اين غزل از وحشى است:
تا مقصد عشّاق ره دور و دراز است *** يك منزل از آن، باديۀ عشق مجاز است
در عشق اگر باديه اى چند كنى طى *** دانى كه در آن ره چه نشيب و چه فراز است
صد بلعجبى هست همه لازمۀ عشق *** از جمله يكى قصۀ محمود و اياز است
عشق است كه سر در قدم ناز نهاده است *** حسن است كه مى گردد و جوياى نياز است
وحشى! تو برون نامده از سعى كم خويش *** ورنه درِ اين خانه به روى همه باز است
309 ديوان وحشى، كه مشتمل بر غزليّات و قطعات و سه مثنوى خلد برين و فرهاد و شيرين و ناظر و منظور است، چاپ سنگى شده و يك نسخۀ خطّى آن نيز به شمارۀ 2680 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود مى باشد.
لطيفه: خود وحشى در مادّۀ تاريخ نظم ناظر و منظور مذكور، كه سال 966 ه. ق بوده، مصراعى گفته كه شمارۀ هريك از حروف نقطه دار و بى نقطه و موصوله و مفصوله اش مطابق عدد سال مذكور است:
كتاب ناظر و منظور بين كه هر بيتش *** ز آسمان كمال است آيتى منزل
چو درس دولت و اقبال مى رسد به نظام *** از اين كتاب كه در بى مثالى است مثل
سزد كه از پى تاريخ نظم وى گويم *** دهى نظام در درج درس درج دول
گره گشاى خيالم ز مصرعى كه گذشت *** چهار عقدۀ تاريخ مى كند منحل
يكى ز جمله حروفى كه داخل نقطه است *** دويم از آنچه در او نيست نقطه را مدخل
سوم از آن كلماتى كه واصلند به هم *** چهارم آنكه درآيد ز عكس آن به عمل
نظير اين مادّه تاريخ، كه مصراع دويم شعر سيّم است، در شرح حال ميرزا امين نصرآبادى مذكور و شرح حال اجمالى اش نيز از مراجعه بدانجا روشن تر مى گردد.
وفات وحشى در سال 991 ه. ق واقع شد و هريك از دو جملۀ «وحشى مسكين وفات» و «بلبل گلزار معنى بسته لب» مادّۀ تاريخ او بوده و اينكه وفات او را در تذكرۀ حسينى سال 961 ه. ق نوشته است، منافى تاريخ مذكور نظم ناظر و منظور بوده و ظاهراً از اشتباهات كاتب نسخه مى باشد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 1، ص 704 و 721 و ج 2، ص 1921]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 7، ص 240؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 51؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4680؛ آيتى، عبدالحسين، تاريخ يزد، ص 343؛ نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 472؛ حسينى سنبهلى، ميرحسين دوست، تذكرۀ حسينى، ص 358.
وحيد بغدادى، سعد بن محمد --> ابوطالب، سعد
وحيد بهبهانى، مولا محمدباقر بن محمداكمل --> آقا
310 3340. وحيد تبريزى (... - 942 ه. ق)
از شعراى ايرانى، اديب فاضل، در عروض و قافيه خبير، در اشعار خود متخلّص به «وحيد»، اصل وى از تبريز و يا از هرات بود. مدتى هم در تبريز اقامت كرده و اخيراً در قم سكونت نمود و به همين جهت، او را «وحيد قمى» نيز گويند. با حيرتى مروى سابق الذكر معارضه داشته و همديگر را هجو كرده اند. اشعار وحيد بسيار و آبدار بوده و از آن جمله اشعارى به نام «شهرانگيز» در وصف تبريز و تبريزيان گفته كه در غايت شهرت بوده و از آنهاست:
شكر للّه كه بهر شهرانگيز *** از هرى آمدم سوى تبريز
تا به وصف بتان تبريزى *** همچو طوطى كنم شكرريزى
وه چه تبريز رشك هشت بهشت *** مردمش خوب روى و پاك سرشت
نازنينان به ناز و محبوبى *** در كمال لطافت و خوبى
از آثار قلمى وحيد است:
وحيد اخيراً به گيلان رفت و در سال 942 ه. ق در همان جا درگذشت و اسم او را در جايى نديدم و شايد «وحيد» نام اصلى او هم باشد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2، ص 1760]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 64 و ج 5، ص 139؛ اطلاعات متفرقه.
از ادبا و شعراى نامى عهد شاه عباس صفوى ثانى (1052-1078 ه. ق) و منشى و تاريخ نگار آن شاه بود. وقايع دورۀ سلطنت او را نوشته و در فنون متنوعه گوى سبقت از ديگران ربوده است. بعد از وفات شاه، خانه نشين شد تا در سال 1101 ه. ق به وزارت شاه سليمان بن شاه عباس منصوب گرديد. مرجع امرا و سفرا و مطبوع 311 عموم بوده و از آثار قلمى اوست:
غير از اينها رساله هاى بسيارى در علوم مختلفه بدو منسوب مى باشد و دو نسخه از ديوان او، كه يكى در حدود 36000 و ديگرى در حدود 22000 بيت است، به شمارۀ 162 و 163 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود و اوّل غزليّاتش اين است:
كرامت كن عيارى يا رب! اين ناقص عياران را *** بده دستى كه گيرم دامن پرهيزكاران را
وفات او در حدود سال 1120 ه. ق واقع شد و به نوشتۀ بعضى، عمر او صد سال بوده است.
منابع: فهرست كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار، ج 2، ص 699.
وحيد قمى --> وحيد تبريزى
وحيدى، جعفر بن عثمان
وحيدى، حسين بن عثمان
وحيدى، شبيب بن جراد
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
وداعى، على بن مظفر --> علاءالدين، على بن مظفر
ورّاق(1)
بالجمله، لفظ «وراق» لقب رجالى احمد بن عبداللّه بن احمد بن جلين، جعفر و طاهر بن عيسى، عباس بن محمد، عباس بن موسى، على بن ابراهيم، على بن عبداللّه و بعضى ديگر و هم از اوصاف مشهورۀ جمعى از اكابر مى باشد و بعضى از ايشان را به اندازۀ مساعدت وقت و وسايل موجود تذكر مى دهد. (مؤلف)
ورّاق، ابوبكر بن محمد --> ابوبكر ورّاق
312 ورّاق، احمد بن ابى طاهر --> كاتب، احمد بن ابى طاهر طيفور
بن حسن بن على بن حسن بن خطّاب بن جبير ورّاق، معروف به «ابن الخطاب»، از ثقات محدّثين عامّه مى باشد كه از ابونعيم اصفهانى (متوفى به سال 444 ه. ق) و ديگر اجلّه روايت كرده و از جملۀ روايات اوست كه حضرت نبوى صلى الله عليه و آله فرمود: «مكتوب على باب الجنة: لا اله الا اللّه، محمد رسول اللّه، على اخو رسول اللّه، قبل ان تخلق
1) . ورّاق: (به صيغۀ مبالغه) كسى است كه ورق و كاغذ انتخاب كند و كتاب ها را استنساخ نمايد و يا ديگران تحت نظر او استنساخ نمايند و او نسخه ها را تصحيح و تجليد كرده و بفروشد. از سمعانى نيز نقل است وراق كسى است كه مصحف و كتب حديث و غير آنها را مى نويسد و گاهى كاغذفروش را نيز اطلاق نمايند. اين حرفت استنساخ مذكور قديماً پيش از اختراع و رواج عمل طبع كتاب، عوض عمل طبع اين زمان بوده و كثيرى از ادبا و علما اين حرفت را داشته اند. ياقوت حموى در معجم الادباء به شرح حال ايشان پرداخته و خودش نيز از جملۀ ايشان بوده و كتابخانۀ بزرگى از او مانده كه مرجع استفادۀ ابن الاثير، صاحب كتاب الكامل فى التّاريخ گرديده است.
السموات والارض بالفى عام». زمان وفاتش به دست نيامد.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 7، ص 387.
ورّاق، سعد بن على --> دلال الكتب
ورّاق، على بن عيسى --> رمانى، على بن عيسى بن عبداللّٰه
ملقّب به «سراج الدين»، معروف به «ورّاق»، از اكابر شعراى اواخر قرن هفتم هجرت مى باشد و يك ديوان چهل مجلدى داشته است كه خودش هفت مجلّد از آن را تلخيص كرده و از اوست:
شمت برقا من ثغرها الوضاح *** والدجى سيره مهيض الجناح
فتمارى شكي به و يقيني *** هل تجلّى الصباحُ قبل الصباح
وفاتش در سال 695 ه. ق واقع گرديد.
منابع: اطلاعات متفرقه.
به نوشتۀ مناقب ابن شهرآشوب (متوفى به سال 588 ه. ق) از شعراى اهل بيت طهارت عليهم السلام مى باشد. بعضى از اشعار او را هم، كه در مناقب آن خانوادۀ عصمت گفته، در آن كتاب نگارش داده و از آن جمله است:
عليّ وعتْ اذناه ما قال احمد *** لدعوته فيه و لم يتصمم
ديگر از اسم و نسب و تاريخ زندگانى او چيزى ذكر نكرده است.
منابع: ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 563.
313 ورّاق، محمد بن اسحاق --> ابن النديم، محمد
3345 و 3346. ورّاق، محمد بن عبداللّه بن عباس (... - 380 ه. ق)
مكنّى به «ابوالحسن»، از مشاهير نحويّين و داماد ابوسعيد سيرافى سابق الذكر مى باشد و كتاب علل النّحو و كتاب الفصول فى نكت الاصول از تأليفات او بوده و در 380 ه. ق درگذشت. او را «ابن الورّاق» نيز گويند؛ چنانچه نوه اش، ابوالحسن محمد بن هبة اللّه بن محمد بن عبداللّه، نيز كه در زمان خود در بغداد پيشواى اهل عربيّه و علوم قرآنيه و
از مشاهير نحويّين و قرّاء و مفسّرين بوده، به «ابن الورّاق» شهرت داشته است. سال وفات او به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4682؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 219، س 8.
بن محمد بن موسى، كرمانى، مكنّى به «ابوعبداللّه»، معروف به «ورّاق»، از فضلاى نحو و لغت و از تلامذۀ ثعلب نحوى سابق الذكر بوده و از تأليفات اوست:
صاحب ترجمه در سال 329 ه. ق و يا بعد از آن وفات يافت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 24]؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 213.
مكنّى به «ابوعيسى»، ملقّب به «ورّاق»، از متكلّمين علماى شيعه بوده و از كسانى است كه در مدافعه از مذهب اماميّه فروگذارى نكرده است؛ به همين جهت، بين العامه مبغوض مى باشد. سيد مرتضى و علماى ديگر از وى نقل كرده و به كلمات وى اعتماد مى نمايند. تأليفاتى هم داشته و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: كتب رجاليه؛ ميرداماد، الرواشح السماوية فى شرح الاحاديث الامامية، راشحۀ هشتم.
ورّاق، ياقوت بن عبداللّه --> حموى، ياقوت بن عبداللّٰه
ورّام، مسعود (... - 605 ه. ق)
بن ابى فراس عيسى بن ابى النجم بن حمدان بن خولان بن ابراهيم بن مالك اشتر نخعى، كنيه اش «ابوالحسن» يا «ابوالحسين»، ظاهراً نامش «مسعود»، لقبش «ورّام»، عالمى است فقيه محدّث زاهد، حلّى نخعى اشترى، از علماى اماميّه اوايل قرن هفتم هجرت. كتاب تنبيه الخاطر (الخواطر خ ل) و نزهة النّاظر 314 (النّواظر خ ل)، كه در ايران چاپ سنگى و به مجموعۀ ورّام معروف مى باشد، تأليف او و حاوى اخبار اخلاق و حكم و مواعظ است، لكن رواياتش مرسل و مخلوط از اخبار فريقين مى باشد. تأليفات ديگر
نيز بدو منسوب و چنانچه مذكور شد، نامش به نوشتۀ بعضى، «مسعود» بوده و «ورّام» (به صيغۀ مبالغه) از «ورم» - به معنى انتفاخ يا كبر و غرور - لقبش مى باشد. ظاهر روضات و بعضى ديگر آنكه «ورّام» نام اصلى اش بوده و در سال 605 ه. ق وفات يافته است و بعضى از مزاياى ديگر او را تحت عنوان امير ورّام نگارش داده ايم.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 767.
ورامينى(1)
از افاضل اواخر قرن دوازدهم هجرت مى باشد كه نخست از پدر و اكابر مشايخ ديار خود اخذ مراتب علميّه نمود. اخيراً به شرق مسافرت كرده و از علماى مصر و قاهره به تحصيل و تكميل علوم عاليه پرداخت؛ پس به ديار خود برگشته و به تدريس و تأليف اشتغال ورزيد و از تأليفات اوست:
در سال 1192 ه. ق در 67 سالگى درگذشت و نسبت ورثيلانى به قبيلۀ بنى ورثيلان نامى است در اراضى مغرب اوسط نزديكى بجايه از توابع جزائر.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1913.
مصطلح علم رجال است.
مصطلح رجال مى باشد.
1) . ورامينى: (به فتح اول) لقب رجالى حسن بن ابى الحسن، حسين بن علويه، عباس بن على، محمد بن ابى الحسن و بعضى ديگر مى باشد و نسبت آن به شهرى است كوچك ورامين نام از توابع رى سر راه اصفهان. (مؤلف)
مصرى، ملقّب به «ورش»، مكنّى به «ابوسعيد»، از مشايخ تجويد و قرائت بوده و رياست آن علم شريف در زمان 315 او در ديار مصر بدو منتهى مى شد. نخست در مدينه نزد نافع، كه يكى از قرّاء سبعۀ سابق الذكر بوده، رفت. قرائت قرآن مجيد را چندين مرتبه به وى عرضه داشت به جهت كم خوراكى و لاغرى از طرف وى ملقّب به «ورشان» (بر وزن سرطان) گرديد كه به معنى قمرى نرينه مى باشد و يا خود لقب مزبور به جهت آن بوده كه عثمان لباس رنگارنگ و كوتاه قد مى پوشيد و پاى هايش هم از لباس بيرون مى آمد؛ به هرحال، اين لقب نزد عثمان محبوب تر از نام اصلى وى بوده است و از كثرت استعمال، تخفيف داده شد و «ورش» گفتند. وفات ورش به سال 197 ه. ق در 87 سالگى واقع و چنانچه ذيل عنوان قرّاء سبعه اشارتى رفت، ورش و قالون راويان قرائت نافع هستند و كتابى به نام قرائت ورش او رسالة ورش در قاهره چاپ شده است.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1915؛ اطلاعات متفرقه.
مصطلح علم رجال مى باشد.
مصطلح علم رجال است.
وزير(1)
نگارنده نيز همين معنى را، كه در حقيقت راجع به همان معنى دويمى مذكور مى باشد، تأييد و در توضيح زائد آن گويد كه ظاهر و سياق آيۀ شريفۀ اوايل سورۀ طه (وَ اِجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي * هٰارُونَ أَخِي * اُشْدُدْ بِهِ أَزْرِي * وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي) (طه، 29-32) نيز، كه بعد از درخواست وزير درخواست شدّ ازر بدان وزير شده است، همين معنى است كه وزير به معنى ازير و كنايه از پشتيبان و معاون مى باشد، بلكه نخستين وزير ناميدن حفص بن سليمان نيز، كه فوقاً مذكور شد، به مناسبت همين معنى كمك و پشتيبان بوده است و بس و به طور قطع توان گفت كه اين لقب (وزير) براى حفص از آيۀ شريفه اقتباس شده است. بارى، گروه بسيارى از اكابر و افاضل به همين اسم (وزير) موصوف و در السنه داير و معروف بوده اند و بعضى از ايشان را به اندازۀ مساعدت وقت و وسايل تذكر مى دهد. (مؤلف)
وزير آل محمد، حفص بن سليمان --> ابوسلمه، حفص بن سليمان
1) . وزير: علاوه بر اصطلاح رجالى كه لقب محمد بن احمد و نوشيروان بن خالد است، عنوان مشهورى بعضى از مقربين سلطان مملكت نيز مى باشد كه عهده دار انجام تمامى مهمات كشورى و لشكرى و يا يك قسمت از آنها باشند. موافق ابن خلكان، نخستين كسى كه اين اسم (وزير) بدو اطلاق شده و كسى پيش از او بدين عنوان معروف نبوده است (نه در دولت بنى اميه و نه ساير دول)، عبارت از ابوسلمه حفص بن سليمان خلال، همدانى القبيله، كوفى البلده، وزير ابوالعباس سفاح، اولين خليفۀ عباسى است. در اصل اشتقاق اين كلمه مابين اهل لغت و ادب چندين قول وجود دارد؛ از ابن قتيبه نقل شده كه از «وِزْرْ» (به كسر اول به معنى بار گران) گرفته است؛ چنانچه در آيۀ شريفۀ (وَ وَضَعْنٰا عَنْكَ وِزْرَكَ) (شرح، 2) به همين معنى مى باشد و شخص وزير حامل اثقال و بار گران سلطنت بوده و از طرف سلطان، متصدى كارهاى بزرگ و نوعاً حامل وزر و وبال مردم و رعايا مى باشد. از ابواسحاق زجاجى نقل است كه از «وَزَرْ» (بر وزن قمر) گرفته و آن كوه و ملجأ و پناهگاه مى باشد و در آيۀ شريفۀ كَلاّٰ لاٰ وَزَرَ * إِلىٰ رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ اَلْمُسْتَقَرُّ (قيامت، 11-12) نيز به همين معنى است و سلطان نيز در مهمات لشكرى و كشورى به رأى و فكر و تدبير وزير تمسك مى نمايد؛ بعضى گويند كه از «اَزْرْ» (بر وزن امر) - به معنى ظهر و پشت - اشتقاق يافته و كنايه از معاون و مددكار است و بعضى از لغات عربيه هست كه در اولش واو و الف استعمال يافته؛ مثل «ارخ» و «ورخ» و «اكد» و «وكد» و نظاير آنها كه «تاريخ» و «توريخ» و «تأكيد» و «توكيد» هر دو صحيح بوده و «وزير» و «ازير» هم به يك معنى و به معنى پشتيبان و معاون و مددكار است.
316 وزير، ميرزا ابوالقاسم --> قائم مقام، ميرزا ابوالقاسم
وزير، حسن بن على بن اسحاق --> نظام الملك
وزير، حسن بن محمد --> مهلبى، حسن بن محمد
وزير، حسين بن على مغربى --> ابن المرزبان، حسين بن على
وزير، ميرزا عيسى بن محمدحسن --> قائم مقام، ميرزا عيسى
وزير، محمد بن احمد --> ابن العلقمى
موكول به علم شريف رجال است.
317
وشّاء(1)
كوفى البلده، بجلى القبيله، ابومحمدالكنيه، وشّاءاللّقب، كه گاهى به «ابن بنت الياس» ملقّب مى باشد، دخترزادۀ الياس صيرفى خزّاز بود؛ به همين جهت، گاهى خود حسن را نيز به «خزاز» يا «صيرفى» موصوف دارند.
حسن وشّاء از وجوه و اعيان شيعه و اكابر و ثقات اصحاب حضرت رضا عليه السلام بود و گويد: در مسجد كوفه نهصد نفر از مشايخ حديث را ديدم كه همه شان بلاواسطه از حضرت صادق عليه السلام روايت مى كردند. احمد بن محمد بن عيسى گويد كه براى طلب حديث به كوفه رفتم. با وشّاء ملاقات كرده و خواستار كتاب هاى علاءالدين رزين و ابان بن عثمان گرديدم. بعد از احضار آنها خواستار اجازۀ روايت آنها شدم. گفت:
«رَحِمَكَ اللّهُ». جاى شتاب نيست. هر دو نسخه را برده و رونوشت كرده و بعد از آن از من استماع كن. احمد گفت: دنيا محل حوادث است و از حلول اجل حتمى اطمينان ندارم كه بدان واسطه از توفيق استماع احاديث آن دو كتاب و روايت آنها محروم مانده باشم. وشّاء گفت: اگر مى دانستم كه اهميّت طلب حديث بدين پايه خواهد شد، هرآينه ديگر زياده مى كردم. جَزٰاهُمُ اللّهُ عَنِ الاِسْلاٰمِ خَيْرَ الجَزاءِ.
بارى، سه كتاب ثواب الحجّ و المناسك و النّوادر تأليف وشّاء مى باشد و صدوق هم به چهار واسطه از وى روايت مى كند. سال وفات وشّاء به دست نيامد.
منابع: كتب رجاليه؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 261.
318 3352. وشّاء، محمد بن احمد (... - 325 ه. ق)
بن اسحاق بن يحيى، اعرابى بغدادى، اديبى است ظريف نحوى، مكنّى به «ابوالطيب»، معروف به «اعرابى»، ملقّب به «وشّاء» كه گاهى به «ابن الوشّاء» نيز موصوف دارند؛
1) . وشّاء: (به صيغۀ مبالغه) به معنى جامۀ منقش و نقش كنندۀ جامه و فروشندۀ وشى كه نقش و زينت و لباس منقوش و نوعى از لباس ابريشمى است. در اصطلاح رجالى، لقب جعفر بن بشير، حسن بن على بن زياد، زياد بن حسن، زياد بن هيثم مى باشد و بنا به تصريح بعضى از علماى رجال، لفظ «وشّاء» در صورت اطلاق و نبودن قرينه، منصرف به حسن بن على مذكور است و بس. ما هم به شرح حال اجمالى حسن مذكور و بعضى از ملقبين به همين لقب (وشّاء) مى پردازيم (كتب رجاليه). (مؤلف)
چنانچه در نسب او بعضاً من باب نسبت به جدّ، «محمد بن اسحاق» نيز گويند. وى از ظرفاى ادباى اوايل قرن چهارم هجرت و از تلامذۀ ثعلب و مبرّد و عبداللّه ورّاق ابن اسعد بود. اكثر اوقات به تأليف اخبار و اشعار مى پرداخت. اشعار خودش نيز داراى لطافت بوده و از آن جمله است:
يا من يقوم مقام الروح فى الجسد *** لا تَحسبني خليّ البال من سهد
حاشاك من ارقى حاشاك من قلقي *** حاشاك من طول ما القى من الكمد
از تأليفات اوست:
وفات او در سال 325 ه. ق واقع گرديد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 261؛ ابن نديم، الفهرست، ص 126؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 42، ص 173 و ج 17، ص 132؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 701، س 25.
موكول به علم رجال است.
موكول به علم رجال است.
خواجه عبداللّه بن فضل اللّه بن عبداللّه شيرازى، يزدى الاصل، شرف الدين يا شهاب الدين اللّقب، وصّاف و وصّاف الحضرة الشهره، گاهى به «شرف شيرازى» موصوف، از اكابر ادبا و مورخين و مشاهير فضلاى مترسّلين قرن هشتم هجرت مى باشد كه منظور نظر شاه خدابنده سلطان محمد غياث الدين، هشتمين حكمران ملوك ايلخانى (703-716 ه. ق) بود. در شناسايى قدرت قلم و كمالات نظمى و نثرى و تبحّر فضلى و كثرت احاطۀ او كتاب تجزية الامصار و تزجية الاعصار او، كه به تاريخ
وصّاف معروف و به نام وزير كبير، عطاملك جوينى، تأليفش داده و ذيل تاريخ جهانگشاى جوينى است، بهترين 319 معرّف و برهانى قاطع مى باشد. از تأليف آن در ماه شعبان 711 ه. ق فارغ شده است و اين كتاب به پنج مجلّد مشتمل و در بمباى چاپ و تنها جلد اوّلش بارها در ايران به طبع رسيده است. وصاف شيرازى
با اينكه عبارات و كلماتش خالى از تكلّف و اغلاق نبوده و نوعاً دور از فهم متعارف بعضى از اهل فضل مى باشد، لكن مطالبش در نهايت اتقان است و شرح حال مغول را از چنگيز تا غازان خان، برادر شاه خدابندۀ فوق، در قيد تحرير آورده است. موافق آنچه خودش در اوّل جلد ثانى همين كتاب تاريخ وصّاف اشاره كرده، مقصد اصلى او فقط تاريخ نويسى نيست، بلكه اظهار قدرت و مهارت انشا و ذكر لطايف نظمى و نثرى مى باشد و اخبار و احوال، كه موضوع علم تاريخ است، در مضامين آنها مقصودبالتّبع هستند و فضل اللّه بن عبداللّه يزدى نيز در كتاب تاريخ معجم معروف همين رويه را معمول داشته است. وصّاف الحضرة در اشعار خود به «شرف» تخلّص مى كرده و از اوست:
تركان كه چو شير در وغا بخروشند *** در صلح به عشرت و مدارا كوشند
گه در صف رزم همچو خنجر نيشند *** گه در كف بزم همچو ساغر نوشند
سال وفات وصّاف الحضرة به دست نيامد. مدفنش در ميان تكيۀ حافظيّه و چهل تنان شيراز است. در قاموس الاعلام نام وصّاف را «فضل اللّه» و لقبش را «رشيدالدين» نوشته و ظاهراً هر دو اشتباه است.
ناگفته نماند كتاب تاريخ معجم معروف، كه بارها در ايران چاپ و شرح حال اجمالى ملوك عجم را از كيومرس تا انوشيروان حاوى است، بنابر مشهور تأليف فضل اللّه بن عبداللّه يزدى است؛ چنانچه فوقاً اشاره شد و آن را در حدود سال 654 ه. ق در عصر اتابك نصرة الدين احمد بن يوسف شاه، حاكم لرستان يا طبرستان، تأليف داده و هم او موافق آنچه تحت عنوان تاريخ الوصّاف از كتاب كشف الظّنون و تحت دو عنوان تاريخ معجم و تجزية الامصار از ذريعه تصريح و از بعضى ديگر نيز نقل شده، پدر وصّاف الحضرة و خودش هم به نوشتۀ ذريعه، يزدى بوده است. اينك ما نيز در اوّل همين عنوان 320 (وصّاف) كه مسلماً شيرازى است، به يزدى الاصل بودنش اشاره نموديم. در بعضى از مسوده هاى خودم ديدم كه مؤلف تاريخ معجم (به زعم بعضى)
شرف الدين فضل اللّه حسينى قزوينى بوده و بنابراين، او غير از فضل اللّه پدر وصّاف الحضرة مى باشد، بلكه به زعم بعضى ديگر، نام مؤلف تاريخ معجم اصلاً «فضل اللّه» نبوده، بلكه «ابوالفضل عبيداللّه بن ابى النصر احمد بن على بن ميكائيل» بوده است.
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم؛ حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 464]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 3، ص 358، ش 1288]؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 655؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4687.
لقب رجالى عبيد يا عبداللّه بن وليد و عبيداللّه بن وليد و پدرشان وليد بن علا و نسبت آن به مالك بن عامر ملقّب به «وصّاف» است كه از اكابر سادات عرب و در وصف كردن عارف و ماهر بود و آن با صيغۀ مبالغه و صاد مى باشد و با ضاد بودن آن، چنانچه به بعضى از علماى رجال نسبت داده اند، اشتباه است.
3354-3356. وصال، حاج ملا عبداللّه بن نجم الدين (... - 1313 ه. ق)
قندهارى الاصل، مشهدى المسكن، معروف به «فاضل قندهارى»، از افاضل علماى اماميۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت، از تلامذۀ شيخ مرتضى انصارى و حاج سيد محمدباقر حجة الاسلام سابقى الذكر و فقيهى است اصولى، محدّث رياضى، فلكى قارى، شاعر ماهر، حكيم عارف كه در بدايت حال به «مهجور» و اخيراً به «وصال» تخلّص مى نمود و تأليفات طريفه دارد:
از غزليات اوست:
اذا ذكرت حبيبى و كنت فى الخلوات *** جرت دموع عيوني بمثل ماء فرات
جز از وصال تو هر مقصدى كه هست نخواهم *** لان قربك واللّه افضل الحسنات
به شوق روى تو هر لحظه مى شوم مترنم *** كبلبل يتغنى اذا راى الروضات
خبر ز عشق ندارد دل فسردۀ زاهد *** فان مرحلة العشق شامخ الهضبات
321 كسى كه كامروا گردد از لب شكرينت *** دگر نياورد اصلاً به خاطر آب حياتى
چه خوش نما بود ار پا نهى به منظر چشمم *** فان منزل اهل الكمال فى الغرفات
عجب كه از تو برآيد مراد عاشق مهجور *** و ان بكيت من الهجر فى العشا و غداة
وفات او به سال 1311 يا 1312 يا 1313 ه. ق در مشهد مقدّس رضوى واقع شد و در دارالضيافه مدفون گرديد.
مخفى نماند كه دو تن ديگر نيز تخلص «مهجور» داشته اند كه هر دو از شعراى قرن سيزدهم عهد فتحعلى شاه قاجار و اشعار هر دو خالى از امتياز؛ يكى محمدعلى اصفهانى بوده و از اوست:
هنگام نزع يوسف من از سفر رسيد *** عمرم به سر رسيد چو عمرم به سر رسيد
ديگرى سيد حسين رضوى كه اصلش از قم، مولدش حيدرآباد دكن از هند، توطنّش در اسدآباد همدان از ايران بود. گويند در غزوات حضرت رسالت صلى الله عليه و آله كتابى نظمى به بحر تقارب تأليف داده و از اوست كه در شرافت نسب خودش گفته است:
زآبا اگر سؤال كنى عالى النسب *** زاسلاف اگر جواب دهم مفخرالكبار
زينها من شكسته چو خارم ز گلستان *** زآنها من فسرده چو خاكسترم ز نار
سال وفات هيچ كدام به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
شيرازى، معروف به «ميرزا كوچك» بن محمد اسماعيل بن محمدشفيع بن ميرزا اسماعيل، از اكابر شعراى نامى و ادبا و عرفاى گرامى عهد فتحعلى شاه قاجار و محمدشاه قاجار مى باشد كه در بدايت حال نزد علماى عصر به تحصيل علوم متداوله پرداخت؛ در عين حال، به اقتضاى شوق فطرى كه به فقر و درويشى و مصاحبت اهل سير و سلوك و ارباب ذوق و عرفان داشته، به تهذيب باطن و تحصيل آداب سلوك و اصول طريقت نيز اشتغال يافت تا با كمالات صورى و معنوى آراسته و از رذايل نفسانيّه پيراسته شد. در مكارم اخلاق طاق و شهرۀ آفاق گرديد. در ادبيّات و حكمت الهى و فنون رياضى، خصوصاً موسيقى، نيز داراى نصيبى وافر، به حسن صوت و
صورت معروف، جامعيّت او به همه كس ظاهر، محفل او مجمع ارباب كمال و اصحاب 322 ذوق و حال بوده و صحبت او را مغتنم مى شمرده اند.
الصورة
ميرزا شفيع وصال (172)
نقل از كتاب گلشن وصال
علاوه بر مراتب علميّۀ ظاهرى و باطنى، در تمامى خطوط هفت گانۀ نسخ و نستعليق و ثلث و رقاع و ريحانى و تعليق و شكسته نيز مهارتى بسزا داشت و هريكى از آنها را مثل اساتيد معروف تاريخى آنها مى نگاشت. كتاب هايى كه با خطوط مختلف خوب نوشته، بسيار و چند جلدى از مثنوى مولوى و ديوان خاقانى و انورى و خواجه حافظ و كليات سعدى را به خط نستعليق نوشته است. به نوشتۀ گلشن وصال، 67 جلد قرآن و هفت صد دعوات به پايان رسانده و بعضى از قرآن ها را در صفحۀ بزرگ شروع و سه سطر در اوّل و وسط و آخر صفحه با خط ثلث درشت نوشته و ميانۀ آنها را با قلم ريزه ترى با خط نسخ پر، سر سوره ها را با خط رقاع، خواصّ سور را با خط شكسته در حاشيه، ترجمۀ آيات را با مركب سرخ با قلم نستعليق خفى زير سطرها نوشته و در آخر هر قرآنى عدد قرآن هايى را كه تا آن زمان نوشته بوده، قيد و هم در آخر بعضى از آنها خود را به «كاتب الهى» موصوف داشته است. سه جلد از قرآن هاى او در كتابخانۀ مصر ديده شده و بالجمله، در تمامى خطوط مذكوره استاد بوده است.
اشعار وصال نغز و طرفه و آبدار، در غزل، سعدى ثانى، در قصيده انورى را تالى و از آغاز جوانى طبعى سرشار داشت. قوّت طبع او مورد تصديق قاآنى و هدايت و ديگر معاصرينش بود؛ خصوصاً در مرثيه گويى يگانۀ وقت محسوب مى شد. نخست به «مهجور» تخلّص مى نمود، ولى اخيراً حسب الارشاد پير طريقتش، ميرزاى سكوت، به «وصال» تبديل داد و از اشعار اوست:
دواى درد مهجورى صبورى است *** دريغ اين چاره اندر دست كس نيست
323 مينديش از رقيب ار يار، يار است *** رفيق شحنه را باك از عسس نيست
به خاطر دارم در اوقات تحصيل يكى از اهل فضل اظهار داشت - والعهدة عليه - كه روزى معلّم وصال در ايّام كودكى اش معنى اين شعر خواجه حافظ را (بلبلى برگ گلى خوش رنگ در منقار داشت...) از وى استفسار نمود. وصال آن شب را استمهال كرده و اشعار ذيل را در همان شب خطاب به معلّم انشا نمود و اوّل صبح فرداى آن روز به عرض وى رسانيد.
صاحبا! در ساعتى كاين سينه غم بسيار داشت *** يادم آمد از كلامى كآن جناب اظهار داشت
در خصوص شعر حافظ آنكه پرسيدى ز من *** بلبلى برگ گلى خوش رنگ در منقار داشت
نصف شب غوّاص گرديدم به بحر ابجدى *** تا ببينم اين صدف آيا چه اندر بار داشت
بلبلى برگ گلى شد سيصد و پنجاه و شش *** با على و با حسين و با حسن معيار داشت
برگ گل سبزى است دارد آن نشانى از حسن *** چون كه در هنگام رفتن سبز در منقار داشت
گل بود سرخى كه آن دارد نشانى از حسين *** چون كه در وقت شهادت عارض گلنار داشت
بلبلى باشد على كاز فرقت آن برگ و گل *** روز و شب در هجر آن سان ناله هاى زار داشت
در حقيقت شعر حافظ خوب سنجيدى وصال *** تا ببينم كى در اين معنى توان انكار داشت
اصل اين قضيّه و كم و كيف اشعار مذكور محتاج به تحقيق است. از آثار قلمى وصال است:
وصال دنبالۀ همان مطلب را گرفته و با كمال فصاحت به پايانش رسانيد و رضاقلى خان هدايت اشعار او را به اشعار وحشى ترجيح مى داده است)؛ 3. ترجمۀ اطواق الذّهب زمخشرى؛ 4. ديوان اشعار (كه در حدود سى هزار بيت مى باشد؛ دو هزارش تنها در مرثيۀ آل عبا عليهم السلام و در تهران چاپ شده است)؛ 5. سفينه (كه تفسير احاديث قدسيه 324 است)؛ 6. صبح وصال (به طرز گلستان سعدى).
وصال با آن همه فضل و كمال، عزّت را در عزلت ديده و در گوشۀ قناعت خزيد. با دستمزد كتابت امرار معيشت مى نمود. از كسى توقّع چيزى نداشت. از بلاد بعيده محض استفاده از كمالات و خطوط متنوعۀ او با تحف و هدايا حاضر محفل وى مى شدند. وفات او به سال 1262 ه. ق در شيراز واقع شد و در بقعۀ شاه چراغ مدفون گرديد. شش پسر داشته كه همه شان از ارباب كمال بوده اند و به طور اجمال تذكر مى دهد:
الصورة
ميرزا محمود حكيم شيرازى (173)
پسر اول وصال، ميرزا احمد وقار؛ شرح حال او را با شرح حال اجمالى دو پسرش، حسين همت و ميرزا محمدشفيع عشرت، تحت عنوان وقار تذكر خواهيم داد.
پسر دويم، ميرزا محمود؛ علاوه بر آنچه به طور اجمال تحت عنوان حكيم شيرازى نگارش يافته، گوييم كه او نخست تخلّص «طوبى» داشته و چون به آموختن حكمت الهى و طبّ يونانى پرداخت، به «حكيم» تخلّص نمود. در خط نستعليق مهارتى بسزا داشت؛ خصوصاً با قلم خفى بسيارش نيكو مى نگاشت. كتاب مثنوى مولوى و ديوان خاقانى و انورى و خواجه حافظ را با آن خط زيبا نوشته و در اثناى مسافرت هندوستان، كه با برادر خود، ميرزا احمد وقار فوق، همسفر بوده، به درخواست آقاخان محلاتى ديرى در بمبئى اقامت كرده و مشغول نوشتن مثنوى و ديوان خواجه بوده اند. علاوه بر نويسندگى، به معالجه و طبابت بيماران نيز مشغول و وقار نيز به تدريس اشتغال داشت. بعد از مراجعت به شيراز، با دختر نايب الصّدر رحمتعلى شاه ازدواج كرد. پسرى از وى به وجود آمد كه نامش «عبداللّه» و تخلّص شعرى اش «رحمت» بود.
الصورة
سال وفات حكيم و بعضى از اشعار او تحت عنوان حكيم شيرازى مذكور شد و شرح حال عبداللّه مزبور را نيز به طور خلاصه به عنوان رحمت، ميرزا عبداللّٰه نگاشته و بازهم گوييم كه او به سال 1270 ه. ق
ميرزا عبدالله (رحمت) شيرازى (174)
نقل از كتاب گلشن وصال
متولد شد. در چهار سالگى از پدر يتيم ماند. به سرپرستى عموى خود، ميرزا احمد وقار فوق، تربيت يافت. در آغاز جوانى به تحصيل ادبيّات و رياضيّات و طب پرداخت. خطّ نسخ را نيز نزد عموى ديگرش، ميرزا اسماعيل توحيد تكميل و به نگارش قرآن و دعوات مشغول شد. طبعى روان نيز داشته و شعر كم مى گفت، لكن هرچه گفته، نغز و شيوا بوده است. بيشتر 325 اوقات او به تدريس طب و ادبيّات و رياضيّات مصروف و حوزۀ درس او مرجع استفادۀ افاضل بود. در مرض عمومى دو سال 1321 و 1337 ه. ق شيراز، بدون بيم و هراس، در خانه ها و كوچه ها به مداواى بيماران پرداخت. در همان اوقات به هندوستان رفت. مقدم او را هندوها مغتنم دانسته و آگهى بدين مضمون: «مژده كز فارس مسيحا نفسى آمده است» نشر دادند. اخيراً باز به شيراز برگشته و به تدريس طب و تأليف و معالجه پرداخت. در علوم ادبيّه و بديع و شرح قصايد مشكلۀ عربيّه و در علم اسطرلاب و عروض تأليفاتى نمود تا به سال 1344 ه. ق در شيراز درگذشت و جنب بقعۀ شيخ ابوالوفا نزديكى آن شهر مدفون گرديد و از غزليّات اوست:
دو زلفت رفته در محراب ابرو *** بحمداللّه مسلمان گشت هندو
سر زلفت ندانم چون دلم برد *** كبوتر چون شود صيد پرستو
گرفتار سر زلفت چنانم *** كه ننديشم رهايى يك سر مو
دل يك شهر عاشق شد پريشان *** خدا را شانه كمتر زن به گيسو
به جز سرو قدت وآن گوى پستان *** نديدم سرو آرد بار ليمو
اميد زندگانى نيست تا هست *** مرا عشق و تو را عاشق كشى خو
از آن عنّابِ لب جلاّب ما ساز *** دواى عاشقى نبود به دارو
دل رحمت كه صد زنجير بگسست *** به يك مو بستش آن گيسوى جادو
326 اما دو شعر «ز آتش عشق...»، كه تحت عنوان رحمت، ميرزا عبداللّٰه بدو منسوب داشتيم، از اشتباهات آثار عجم است كه مدرك ما بوده، والاّ خود فرصت در همين كتاب همان دو شعر را به همّت شيرازى آتى الذكر نسبت داده و به شهادت تخلّص، صحيح نيز همين است.
پسر سوم وصال، ميرزا محمد؛ متخلّص به «داورى» كه به همين عنوان داورى به طور خلاصه نگارش يافته است و باز گوييم كه داورى ادبيّات و رياضيّات و حكمت الهى
الصورة
ميرزا محمد داورى (175)
نقل از كتاب گلشن وصال
را از پدر خود و اساتيد ديگر تكميل نمود. هفت خط را به مانند پدر پيروى كرد؛ بالخصوص نستعليق و شكسته را بهتر مى نوشت. نقاشى و چهره نگارى را هم با اسلوبى مرغوب تكميل نمود. زبان و ادبيّات تركى را از بعضى اكابر خوانده و رساله اى در عروض و كتابى در معانى و بديع و فرهنگى بزرگ در زبان تركى تأليف و ديوان او در حدود پانزده هزار بيت بود. دو نسخه از ديوان خواجه را با خط برجسته نوشت؛ نيز در ظرف پنج سال يك نسخه از شاهنامۀ فردوسى را با خط نستعليق بر كاغذ ممتازى نگاشته و نقش و نگار پاره اى از صفحات را با قلم مويينۀ خويش آرايش داد. همان نسخه را محمدقلى خان ايلخانى قشقايى به بهايى گزاف خريد. دو نفر نقاش درجه اوّل را تا دو سال در ييلاق و قشلاق فارس نزد خود نگه داشته و دو نفر ديگر از اساتيد اهل تذهيب را نيز به دستيارى ايشان برگزيد تا نقاشى و تذهيب آن را به پايان رسانيدند. براى نگاهدارى آن نسخۀ نفيسه نيز جعبه اى از صنعتگران چينى به واسطۀ تجار آورده و آن را در توى آن جعبه گذاشت؛ اما بعد از وفات محمدقلى خان، كتابى كه با آن همه زحمات و مصروفات فوق العاده آماده بوده، به دست نااهلان افتاد. در داخل و خارج ايران سيرها نمود.
داورى علاوه بر مراتب علميّه و كمالات متنوعه كه داشته، پايۀ سخنورى و بديهه سرايى را به مقامى عالى رسانيد. قضايايى را كه در اين باب از وى منقول است، به جهت رعايت اختصار موكول به محل ديگر مى دارد. چنانچه در عنوان داورى از آثار عجم نقل شد، وفات او به سال 1284 ه. ق، ولى به نوشتۀ گلشن وصال، در 1283 ه. ق در 45 سالگى واقع شد و در حرم شاه چراغ در جوار ميرزاى سكوت، كه مرشد پدرش بوده و فوقاً اشاره شده، مدفون گرديد و بعضى از لطايف اشعار او را تحت عنوان داورى نگارش داديم.
الصورة
ميرزا محمد آهنگ شيرازى (176)
نقل از كتاب گلشن وصال
پسر چهارم وصال، ميرزا ابوالقاسم؛ به عنوان فرهنگ نگارش يافته است و همچنين دو پسرش، آهنگ و اورنگ، را نيز اجمالاً در محل خود نگارش داده ايم و بازهم گوييم: آهنگ، كه نامش «ميرزا محمد» و پسر كوچك فرهنگ مى باشد، در چهارده سالگى يتيم شد. تحت تربيت برادرش، اورنگ و عموزاده اش، ميرزا عبداللّه رحمت فوق، به تحصيل كمالات پرداخت. طب جديد را نيز از رحمت خواند. اخيراً به بمبئى رفته و به جهت عدم مساعدت هوا به سال 1298 ه. ش - در حدود سال 1337 ه. ق - در آنجا در 327 حدود 44 سالگى درگذشت و در قبرستان مسلمين آنجا دفن شد.
الصورة
محمود اورنگ شيرازى (177)
نقل از كتاب گلشن وصال
اورنگ، پسر بزرگ تر فرهنگ، كه نامش «محمود» و تخلّص شعرى اش «اورنگ» مى باشد، نيز از شعراى ادباى قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه از پدر خود تحصيل كمالات كرد. ديوانش در حدود دو هزار بيت مى باشد. در اواخر دورۀ قاجاريّه به نمايندگى از طرف فارسيان منتخب بوده و نيز از اشعار اوست:
به جان او كه اگر نرخ بوسه اش جان است
به جان و دل شومش مشترى كه ارزان است
فرشته خوى و پرى روى و سرورفتار است
لطيفه گوى و نكوسيرت و سخندان است
هزار جامۀ زهد و لباس تقوا را *** ز چاك پيرهنش چاك در گريبان است
ببين به چشم تأمل كه عشق ما با دوست *** همان مناسبت عقرب است و كاشان است
مگر به زلف تو پابست شد دل اورنگ *** كه همچو زلف تو حال دلش پريشان است
شعر چهارمى اشاره به آن است: چنانچه عدد ابجدى دو لفظ «كاشان» و «عقرب» برابر است، همچنين عدد ابجدى دو لفظ «عشق» و «دوست» نيز مساوى هم هستند. وفات اورنگ به سال 1344 ه. ق در تهران واقع شد و در جوار صدوق ابن بابويه به خاك رفت. 329
الصورة
ميرزا اسماعيل توحيد (178)
نقل از كتاب گلشن وصال
پسر پنجمين وصال، ميرزا اسماعيل؛ علاوه بر آنچه تحت عنوان تخلّص شعرى اش (توحيد) به طور خلاصه نگارش داده ايم، گوييم كه وى علاوه بر كمالات متنوعۀ علميّه، در خطوط هفت گانه نيز وارث بالاستحقاق پدر و استادى اش در خط نسخ ديگر بيشتر بود. دو مثنوى چهار ستونى و شش ستونى و چند قرآن را به روش پدرش، وصال و برادرش، فرهنگ، نوشته است؛ چنانچه هر صفحه، موافق آنچه در شرح حال وصال اشاره شد، به چندين خط ثلث و نسخ و غيره مى باشد. نيز از هنرنمايى هاى توحيد به نوشتۀ گلشن وصال - والعهدة عليه - آن بوده كه يك دانه برنج گرده را هموار نموده و روى آن سورۀ توحيد را با امضاى «توحيد» مى نگاشت.
بزرگان شيراز و تهران از آن دانه ها را به دست آورده و نگين انگشترى و زينت بازوبند خويش مى نمودند و دو دانه از آنها تا اين اواخر نزد سال خوردان خانوادۀ وصال بوده است و چشم هاى توانا بى عينك و ذرّه بين به آسانى از اوّل تا آخر سوره را مى خوانده اند، لكن چون برنج بى دوام است، هرچه در نگهدارى آن كوشيدند، سرانجام خرد شد و ازبين رفت. علاوه بر اينها، آواز دلكش و روان بخشى نيز داشته كه هنگام شب سرگرم مناجات مى شد و همسايگان به شوق سماع آن نغمۀ الهى خدادادى از خواب ناز بلند مى شده اند؛ عاقبت به سال 1286 ه. ق در وباى عمومى شيراز بلاعقب بدرود جهان گفت و در پايين ضريح مقدّس حضرت شاه چراغ نزديك برادرش، داورى، به خاك
رفت و هريك از دو كلمۀ «غفور» و «فروغ» مادّۀ تاريخ او بوده و از اشعار اوست:
منم كه دردكشى در زمانه كار من است *** گدايى در ميخانه افتخار من است
گداى پير مغانم ولى به همّت او *** ز تخت سلطنت روزگار عار من است
ز تنگ دستى اگر خوار روزگارم ليك *** دلم خوش است كه هم روزگار خوار من است
هميشه عاشق حسن است در جهان همه كس *** كسى كه حسن بدو عاشق است يار من است
كسان ز دشمن جانشان حذر كنند ولى *** كسى كه دشمن جان من است يار من است
اگرچه بر دل من هر غمى ز دوست رسد *** هزار شكر كه هم دوست غمگسار من است
330 كس دگر نتواند كشيد بار جفات *** بيا و بر دل من نه كه باز كار من است
پسر ششمين وصال؛ ميرزا عبدالوهاب يزدانى است كه به همين عنوان يزدانى به شرح حال او خواهيم پرداخت.
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 358؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 528؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 598؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4687؛ روحانى شيرازى، على، گلشن وصال (متفرقات).
وصالى، قاضى محمد --> غفارى
كرمانى، مير سيد مظفّر، از شعراى دهلى يا اكبرآباد هندوستان مى باشد كه به «وصفى» تخلّص مى نمود. شاعر مخصوص دربار اكبرشاه (936-1014 ه. ق) و پسرش، جهانگيرشاه (1014-1037 ه. ق)، از يك طرف از اعقاب شاه قاسم الانوار سابق الذكر و از طرف ديگر از احفاد شاه نعمت اللّه ولى ماهانى آتى الذكر و در اصل ترمدى بود.
اجداد او به هندوستان رفتند. خود او نيز در آن ديار تولد يافت. به تحصيل كمالات علميّه پرداخته و به وفور كمال در آن ديار مشهور گرديد. اكثر خطوط متداوله و بالخصوص خط نسخ را خوب مى نوشت؛ به همين جهت، از طرف آن دو شاه به لقب «مشكين قلم» مفتخر شد. شرح حال دو پسرش، مير محمدمؤمن و مير صالح، را نيز به عنوان عرشى، مير محمدمؤمن و كشفى، مير صالح نگارش داده ايم.
سيد محمد هاشم شاه، متخلّص به هاشمى مشهور به «شاه جهانگير»، كه به عنوان هاشمى، سيد محمد هاشم شاه خواهد آمد، پسر همين مير محمدمؤمن بوده و اين سلسله را، كه در هندوستان بدو
منتهى مى گردد، «هاشم شاهيه» مى گويند. سيد عبداللّه ديوانى مرتب و پنج مثنوى داشته و از اوست:
نى حرف با كسى و نه گوشى به حرف كس *** برهم زدى شعار سؤال و جواب را
ايضاً
مردمان را به چشم وقت نگر *** وز خيال پرير و دى بگذر
چند گويى فلان چنانش مام *** چند گويى فلان چنانش پدر
ناف آهو نخست خون بوده است *** سنگ بوده است ز ابتدا گوهر
كهتران مهتران شوند به عمر *** كس نزاده است مهتر از مادر
331 وفات وصفى به سال 1025 يا 1035 يا 1063 ه. ق در بلدۀ اجمير از بلاد هند واقع گرديد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3107 و ج 6، ص 4687؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 51؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 264.
از مشاهير شعراى عرب عهد وليد بن عبدالملك، ششمين خليفۀ اموى (86-96 ه. ق)، مى باشد. در موقعى كه ام البنين، زن عبدالملك، به زيارت بيت اللّه الحرام رفته بوده، در حق او گويد:
صدع البين والتفرق قلبي *** و تولت ام البنين بلبي
همين كه به سمع وليد رسيد، به قتل وضاح فرمان داد يا به نوشتۀ بعضى، ام البنين در آن مسافرت به جهت كثرت حسن و جمال عبدالرحمان، مفتون و مجذوب او شد. بعد از موسم حج او را توى صندوقى به سراى وليد بردند. پس از چندى قضيه كشف شد و وضاح را كشتند. همانا عبدالرحمان را «وضاح اليمن» گفتن نيز به جهت همان جمال و يمنى بودن او مى باشد و بس.
منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 38.
بن على بن حسين بن يحيى بن حسان بن وضاح انبارى، مكنّى به «ابوعبداللّه»، معروف به «وضاحى»، اشعر شعراى عرب اواسط قرن چهارم هجرت مى باشد. اخيراً
به ايران منتقل و در نيشابور اقامت گزيد. از اشعار او لاميّه اى است كه در معارضۀ لاميّۀ امرؤالقيس سروده و از ابيات آن است:
كشفت لمن اهوىٰ قناع التجمل *** و عاصيت فى ما سائنى قول عذلى
و من جاهر اللذات ادرك سؤله *** و اصبح عن عذل العذول بمعزل
ديار بها يجنى السرور جناية *** و ترتشف اللذات فى كل منهل
وفات او در 355 ه. ق در نيشابور واقع گرديد.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 2، ص 241.
انصارى، مكنّى به «ابواسحاق»، به نوشتۀ اعيان الشّيعة، از علماى اماميّۀ قرن ششم هجرت و مؤلف كتاب مطلوب كلّ طالب من كلام على بن ابى طالب عليه السلام مى باشد كه به صد كلمۀ سراپا حكمت از كلمات قصار آن بزرگوار با 332 مقدارى از امثال عرب مشتمل و در ليبسك و قاهره با ترجمۀ آلمانى و فارسى چاپ شده است. نگارنده گويد: موافق آنچه تحت عنوان رشيد وطواط نگارش داده ايم، كتاب مذكور تأليف او و نامش هم «محمد بن محمد بن عبدالجليل» است، نه «ابراهيم وطواط»؛ مگر اينكه دو كتاب به همين اسم مطلوب كلّ طالب باشد كه يكى از رشيد وطواط محمد مذكور بوده و ديگرى هم موافق اعيان الشّيعة، از همين ابراهيم وطواط باشد، ولكن در جاى ديگر به نظر نرسيده است.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 5، ص 551.
بن يحيى بن على وراق كتبى، مروى الاصل، مصرى الولاده، وطواطالشّهره، انصارى القبيله، جمال الدين اللّقب، از مهرۀ ادبا مى باشد كه در معرفت كتاب ها نيز مهارتى بسزا داشته و از تأليفات اوست:
خود محمد مذكور به نام «جمال الدين» و «رشيدالدين» دو لقب داشته است)؛ 3. مناهج الفكر و مباهج العبر و غيرها.
وفات وطواط به نوشتۀ درر كامنه، كه به جهت قرب زمان او به صاحب ترجمه اقرب به صحت مى باشد، در دهۀ آخرماه رمضان 718 ه. ق در 76 يا 86 سالگى واقع گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 143]؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ص 298.
وطواط، محمد بن محمد بن عبدالجليل --> رشيد وطواط
فراهانى، از شعراى وزراى نامى اوايل قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه عمّ امجد قائم مقام فراهانى سابق الذكر بود. در سال 1209 ه. ق در قزوين درگذشته و از اوست:
نشكفته غنچه اى كه به گلبن رسد بيار *** سربسته نامه اى است به بلبل ز سوى گل
ايضاً 333
اى خوشا بى خودى از باده كه دى پير مغان *** ديد هشيارم و از ميكده بيرونم كرد
ايضاً
دام نخستين تو در طلب صيد ماست *** در طلب دام تو گام نخستين ماست
ايضاً
نشان مپرس ز گم گشتگان وادى عشق *** ز خون دل پى اين كاروان توان برداشت
وفا مباد در افتادگى فراموشت *** دو روز اگر فلكت بهر امتحان برداشت
منابع: گروسى، فاضل خان، انجمن خاقان، [ص 438-439].
وفا، حاج شيخ محمدباقر --> صفا، حاج شيخ الاسلام
شيخ محمدباقر پسر شيخ الاسلام صفا است.
طباطبايى، از فضلاى شعراى عهد فتحعلى شاه قاجار (1212-1250 ه. ق) مى باشد كه در اصفهان به كسب ادبيّات و كمالات پرداخته و از اوست:
جهان ز ملك جلالش يكى خرابه مكان *** فلك ز بحر كمالش يكى فسرده حباب
اگر به وجه عنايت كند به دشت، ادب *** وگر ز روى سياست كند به بحر، عتاب
مياه اين همه گردد بخار آتش رنگ *** جبال آن همه گردد سهيل بيضاتاب
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: گروسى، فاضل خان، انجمن خاقان، [ص 639-640].
صدرى، قونوى الاصل، استانبولى الموطن والمدفن، مصلح الدين اللّقب، از اكابر مشايخ عرفاى طريقت زينيه مى باشد كه در فقه و شعر و تصوف و موسيقى و انشا و خواص حروف بارع، اكثر فنون متداوله را جامع، بسيار باتمكين و سخنانش دل نشين و نمكين بوده و از اوست كه «انا الحق» گفتن منصور و «انا الباطل» گفتن او يكى مى باشد. وفا در اصل از اهل قونيه بوده؛ سپس به استانبول رفت. در عهد سلطان محمدخان فاتح، هفتمين ملوك عثمانى (855-886 ه. ق) و سلطان بايزيدخان ثانى، هشتمين ايشان (886-918 ه. ق)، با زهد و تقوا و وعظ و ارشاد اشتهار يافت. گويند كه در اثناى مسافرت حج اسير بعضى 334 از اجانب شد. اخيراً به واسطۀ فديۀ بعضى از قره مانى ها مستخلص گرديد. وفات او به سال 896 ه. ق در استانبول واقع شد. در جوار جامع سليمانيّه در زاويه اى متصل به ميدانى كه به اسم خودش معروف است، مدفون گرديد كه مزار اهالى آن محل است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4688؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 7، ص 117.
پسر يوسف عادل شاه، از ملوك عادل شاهيۀ دكن هند مى باشد كه نه تن از ايشان در آن نواحى بعد از انقراض سلسلۀ بهمنيه از سال 895 ه. ق در حدود دويست سال سلطنت كرده اند و اسماعيل، دويمين ايشان (916-941 ه. ق)، طبعى موزون داشته و به «وفايى» تخلّص مى نموده و از اوست:
ز هجرت آتشى دارم به دل كز بهر تسكينش *** نصيحت هاى سرد عاقلان باد است پندارى
صاحب ترجمه در 941 ه. ق درگذشت.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 62؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4817.
خافئى اكبرآبادى، از شعراى فارسى زبان هند و از امراى عهد همايون شاه هندى ميرزا نصيرالدين محمد (937-963 ه. ق) بود. در علم تاريخ اطّلاعاتى بسزا داشت. تاريخ مفصلى در فتوحات هند نگاشته و يك مدرسه و مسجدى در قرب نهر جمنه از اكبرآباد تأسيس داده است. وى در سال 940 ه. ق وفات يافت و در همان مدرسه به خاك رفت و از اوست:
اى گريبانم ز شوقت تا به دامن چاك چاك *** بى تو پا در دامن و سر در گريبان چون كشم؟
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4688.
بن ملا حسن بن حاج ملا رحيم، شوشترى، عالمى است عامل، فاضل كامل، صالح متّقى و شاعر ماهر، از مخلصين شعراى اهل بيت رسالت عليهم السلام و از تأليفات و آثار قلمى اوست:
از اشعار اوست: 335
پريشان حال مردى از زر و مال *** دل او بود مالامال آمال
ز بس مى بود محتاج و پريشان *** ز «كاد الفقر» كفرى داشت پنهان
چو حالش بود دَرهم، دِرهمى قلب *** نمودى سكه تا نفعى كند جلب
جز اين صنعت دگر چيزى نبودش *** ز بى چيزى غم دل مى فزودش
بزد آن سكّه آوردش به بازار *** به هركس داد رد كردش به آزار
قضا را بود بقّالى در آن كوى *** كه خويش همچو رويش بود نيكو
به شغل خويشتن آن مرد بقّال *** ز اهل حال پنهان بود از قال
چو آمد نزد آن بقّال خوش خو *** گرفت آن قلب از او با روى نيكو
چنين پنداشت آن مرد دغلكار *** كه نبود مرد از قلبش خبردار
زدى آن سكّه را هر روز آن قلب *** چو آوردى نكردى او ز خود سلب
تمام عمر كار هر دو اين بود *** كه اين دادوستد با هم قرين بود
نه او مى كرد ترك بدفعالى *** نه او هم ترك اين نيكوخصالى
من آن قلب و دغل آن بدفعالم *** تويى بقّال خوب خوش خصالم
وفايى را شود يا رب! زبان لال *** كه بقّال آفرين را خواند بقّال
نه بقّالى تو بقّال آفرينى *** كه بقّال از تو هم بوده امينى
تو آن قلب و دغل تبديل بنما *** به تبديل دغل تعجيل بنما
جز اين قلب دغل چيزى ندارم *** به تبديلش ز تو اميدوارم
اگر باشد دكّان رحمتت باز *** كنم زين قلب بر افلاكيان ناز
وگر دكّان رحمت هست مسدود *** زر بى عيب بوذر هست مردود
وگر سلمان بيارد خرمن زر *** چو من او هم بماند در پس در
تا آخر كه مجموعاً پنجاه وشش بيت بوده و در آخر چاپ بمبئى ديوان وفايى است.
وفات او در 1304 ه. ق واقع گرديد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 5، ص 81؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 239.
336 3369 و 3370. وقار، ميرزا احمد (... - 1298 ه. ق)
بن ميرزا محمد شفيع وصال شيرازى سابق الذكر، نخستين فرزند پدر، مانند او داراى كمالات متنوعه و از شعراى عالى مقام و افاضل ادباى خجسته فرجام مى باشد. در بدايت حال تحت تربيت پدر به تحصيلات علميّه پرداخت. بعد از تكميل مقدمات لازمه و ادبيّات متداوله، به فقه و اصول و حكمت الهى اشتغال و آنى غفلت ننمود. در خط ثلث و رقاع و شكسته نيز ماهر و بالخصوص در خط نسخ استاد بود و آن را به روش خطّاط معروف، احمد نيريزى مى نوشت.
الصورة
ميرزا احمد وقار شيرازى (179)
نقل از كتاب گلشن وصال
ده قرآن و صد فقره دعوات متفرقه با خط نسخ زيبا نوشت. بعد از وفات پدر، به درخواست اكابر هندوستان به اتّفاق برادرش، حكيم
شيرازى، به هند رفت. در اثناى آن مسافرت در بمبئى كتاب مثنوى مولوى را با خطّ نسخ با قلم خفى به قطع كوچك با حواشى سودمند از خودش نوشته و به طبع رسانيد.
به نقل گلشن وصال، حاج ملا هادى سبزوارى، كه شرحى بر مثنوى نوشته، مى گفته است كه اگر مى دانستم وقار شرح مفيدى بدين اختصار نوشته، آن همه رنج را متحمل نمى شدم. وقار
اخيراً باز به شيراز مراجعت نمود و مشغول تأليف و تدريس و تعليم و تربيت شد تا در سال 1274 ه. ق بعد از وفات برادرش، حكيم، به اتفاق دو برادر ديگرش، توحيد و فرهنگ، به تهران رفت و در اثر فضل و ادب و خطّاطى و سخنورى و كمالات متنوعه كه داشته اند، مورد تجليل اولياى امور و مرجع استفادۀ دانشوران گرديدند و مقدم ايشان را مغتنم مى شمردند تا آنكه برادر ديگرش، داورى، كه در اثر مرگ بعضى از برادران و مسافرت بعضى ديگر از ايشان، ديدۀ گريان و دلى سوزان داشت، نامه هاى حاكى از درد و غم و اشعار مشعر بر غصّه و الم به وقار مى فرستاده كه از آن جمله است: 337
تو در سفر غريبى و من در وطن غريب *** ما هر دو آشنا تو غريبى و من غريب
غربت شود وطن چو عزيزان سفر كنند *** يا رب كسى مباد چو من در وطن غريب
اينك نگارشات اين طورى نظمى و نثرى، وقار را افسرده كرد و با اينكه تصميم اقامت تهران داشته، باز به شيراز مراجعت و به ادامۀ تأليفات متنوعۀ نظمى و نثرى پرداخت و از آثار قلمى اوست:
موسى و خضر عليهما السلام (كه مثنوى و بر وزن مثنوى مولوى بوده و پنج هزار بيت است)؛ 9. شرح رباعيّات محتشم كاشانى (كه در شرح حال محتشم، مذكور داشتيم)؛ 10. عشرۀ كامله (كه مقتل حضرت حسين عليه السلام بوده و به ده مجلس مرتب است) و غير اينها كه بسيار و حاكى از حدّت ذهن و كثرت احاطۀ او مى باشد.
اما قريحۀ شعريّه اش نيز ممتاز و طبعى سرشار داشت و از اشعار ترجمۀ وصاياى اميرالمؤمنين عليه السلام به مالك اشتر است:
امير مهين شاه مالك رقاب *** به مالك چنين كرد اوّل خطاب
بدان اى هشيوار مرد نبيل! *** كه كردم تو را سوى شهرى گسيل
كه پيش از تو آنجا كه ياد آورى *** بسى رفته با ظلم يادآورى
تو بينى كنون كردۀ باستان *** وزين پس كنند از تو بس داستان
چنانچه تو مى گويى از هركسى *** بخواهند هم از تو گفتن بسى
ز بگذشتگان آن كسان درخورند *** كه امروزشان نام نيكى برند
تو نيكى كن اى مرد آموخته! *** اگر نايدت هيچ اندوخته
لگام هوس را رها كم گذار *** ز هر ناروا خويش را پاس دار
كه نوميد شد نفس اهرن سرشت *** چو زو بازجستى ز هر خوب و زشت
338 مشو با رعيّت چو درندگان *** خورش كم كن از پهلوى بندگان
يكى با تو در دين برادر بود *** و ديگر به هستى برابر بود
وزين هر دو چون با خرد بنگرى *** ندارى به اصل و گهر برترى
وقار به سال 1298 ه. ق در شيراز در 66 سالگى به مرض استسقا عازم دار بقا گرديد و در سمت پايين پاى حضرت شاه چراغ مدفون شد و دو پسر والاگهر خلف وى گرديدند؛ يكى حسين ملقّب به «علاءالدين»، متخلّص به «همت» كه به عنوان علاءالدين، حسين نگارش يافته و به عنوان همت نيز اشارتى خواهد شد؛ ديگرى ميرزا محمد شفيع كه پسر كوچك وقار و از شعراى عصر حاضر ما بوده و به «عشرت» تخلّص مى نمود. در شش سالگى از پدر يتيم شد. تحت تربيت عموى خود، ميرزا عبدالوهاب يزدانى آتى الذكر، ادبيّات و فنون شعرى را فراگرفت. خط نسخ را نيز نزد برادر خود، همّت، تكميل نمود. به نشر ادبيّات راغب و به گوشه گيرى مايل بوده و از اشعار اوست:
از ماه روى او همه آفاق روشن است *** جايى كه تيره است همين خانۀ من است
امسال نرخ بوسه ات ارزان شود يقين *** كز خط به گرد ماه جمال تو خرمن است
گويى وفا به مذهب خوبان بود گناه *** ورنه گنه نديده مرا دوست دشمن است
گر من مقيم ميكده گشتم عجب مدار *** كز حادثات دهر پناه است و مأمن است
عشرت ز خانه مى نكند ميل بوستان *** كز روى دوست خانه به از باغ و گلشن است
وفات عشرت به سال 1358 ه. ق در شيراز واقع و در جنب شاه داعى اللّه مدفون گرديد.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 14، ص 250؛ فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 357 و 363؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات)؛ روحانى شيرازى، على، گلشن وصال.
پسر ملا عبدالفتاح شيرازى، كه به جهت كثرت اقامت در يزد، به «يزدى» مشهور است، از شعراى نامى و بسيار متّقى، در مقام صبر و رضا ثابت، در بسيارى از علوم متداوله، خصوصاً در معمّا و انشا و فنون شعرى ماهر، شعر او متين، بيانش خوش، خطّش دلكش بوده و از اوست: 339
اگرم زاهد شهر از نظر انداخت چه باك؟ *** سايۀ پير مغان از سر ما كم نشود
ايضاً
پرسد اگر كسى تو را بدر و هلال، اشاره كن *** جانب خود كه همچنان، جانب ما كه همچنين
ايضاً
مرا ز دست هنرهاى خويشتن فرياد *** كه هريكى به دگرگونه داردم ناشاد
صاحب ترجمه در سال 1070 ه. ق درگذشت.
منابع: آيتى، عبدالحسين، تاريخ يزد، ص 343؛ نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 179.
موكول به علم رجال است.
وقايعى، ميرزا على اكبرخان --> هاتف، سيد احمد
وكيع، محمد بن خلف --> ابن وكيع
ولدالزرقيال --> نقاش، ابراهيم بن يحيى
كرمانى كهنبانى ماهانى، ملقّب به «نورالدين»، معروف به «ولى» و «شاه نعمت اللّه»، كه اصلاً از ناحيۀ كهنبان نام كرمان و ولادت و وفاتش در قصبۀ ماهان نام آن ناحيه بوده، از اكابر عرفاى نامى شيعۀ امامى قرن نهم هجرت مى باشد كه در مكارم اخلاق طاق و در اصول طريقت مشهور آفاق، از اعاظم مشايخ و سلطان عرفا و اهل طريقت، پيشواى اهل سلوك و ارباب حقيقت بود. كرامات بسيارى بدو منسوب است و نسب شريف او با هفده يا هيجده واسطه به حضرت امام محمد باقر عليه السلام موصول و نسب طريقتى او هم به واسطۀ معروف كرخى به حضرت رضا عليه السلام منتهى مى گردد و سلسلۀ نعمت اللهى، كه گاهى تخفيفاً به «نعمتى» هم موسوم و مشهورترين سلاسل عرفا و صوفيّه و موافق آنچه در شرح حال معروف كرخى تذكر داديم، يكى از شعب سلسلۀ معروفيّه هستند، به همين شاه نعمت اللّه منتسب مى باشد و اتباع او در هند و ايران و كابلستان و نقاط ديگر فراوان و از همه بيشتر و در ميان عرفا كمتر كسى باشد (اگر باشد) كه در اعتبار و شهرت و كثرت تبعه به مقام وى رسيده است.
الصورة
تصوير منسوب به شاه نعمت الله ولى (180)
340 فيض صحبت سيد شريف جرجانى و حافظ شيرازى و بسيارى از علما و عرفا را درك كرد. به نوشتۀ بعضى - والعهدة عليه - در حرمين شريفين به عبداللّه يافعى آتى الذكر (متوفى در حدود سال 760 و 770 ه. ق) دست ارادت داد. مدتى در خدمت او به وظايف رياضات شاقه و مجاهدات فوق الطاقه پرداخت؛ عاقبت از وى اجازۀ
ارشاد دريافت نمود، لكن اين قضيه با در نظر گرفتن تاريخ وفات ايشان مستبعد و در صورتى كه عمر شاه نعمت اللّه در حدود 75 باشد، مشكل تر مى باشد. بلى، اگر موافق قول بعضى مدت عمر شاه نعمت اللّه 97 سال باشد، چندان مستبعد به نظر نمى رسد.
طريقت نعمت اللهى موافق تصريح بعضى از اجلاّى اهل فن، از افراط و تفريط دور و از عقايد فاسد مبرّى مى باشد و برخلاف بعضى ديگر از سلاسل عرفا، زىّ خاص و لباس مخصوصى براى خودشان تخصيص نداده اند. كسب را «حبّاللّه» و كاسب را «حبيب اللّه» مى دانند؛ بيكارى و بطالت و تنبلى را روا نمى شمارند؛ به تمامى وظايف شرعيّه و مقرّرات مطاعۀ دينى اسلامى قيام نموده و داراى مزاياى بسيارى مى باشند كه بسط آنها خارج از وضع اين عجاله مى باشد و فقط يك كرامت مشهور او را تذكر مى دهد:
شاه نعمت اللّه با آن مراتب ساميۀ عرفانى كه اشاره شد، بسا بودى كه تحف و هداياى حكّام و ظلمه را قبول و صرف مى كرد و اكثر آنها را به فقرا و ضعفا مى بخشيد تا روزى امير تيمور لنگ (متوفى به سال 807 ه. ق) و يا پسرش، شاهرخ ميرزا، از در اعتراض وارد و حكمت صرف كردن آن لقمه هاى شبهه ناك را از وى استفسار نمودند. در جواب گفت:
گر شود خون، جمله عالم مال مال *** كى خورد مرد خدا الاّ حلال
341 بيت مزبور مضمون اين روايت است: «لو كانت الدنيا دما عبيطا لايكون قوت المؤمنين الا حلالا»؛ پس، از روى امتحان برّۀ پيرزنى را كه در توى راه بر پشتش كرده و مى رفت، به ضرب تازيانه از وى گرفتند. طعامى از همان برّه تهيه كرده و شاه نعمت اللّه را دعوت نمودند. بعد از احضار طعام، حلال و حرام بودنش را پرسيدند.
شاه گفت: «براى ما حلال است و براى شما حرام»؛ پس، از اين سخن متغيّر گرديدند تا آنكه باطن امر به شرحى كه ذيلاً ذكر مى شود، مكشوف گرديد يا خودشان بعد از صرف طعام قضيۀ غصب بودن برّه را نقل كرده و مورد اعتراض بر حلال خوارى وى نمودند. در جواب، خواستار تحقيق حقيقت امر گرديد كه باطن قضيه را از خود آن
پيرزن استكشاف نمايند. پيرزن را احضار كردند و چگونگى برّه را از وى استفسار نمودند. گفت: «پسرم در سفر بود. اخبار طاقت فرسا و دل گداز از وى مى شنيدم. اينك نذر كردم كه اگر پسرم به سلامت باز آيد، آن برّه را به حضور شاه نعمت اللّه ببرم. همين روز نذرم قبول شد. پسرم به سلامت وارد گرديد. من از كثرت شادى، برّه را بر پشت گرفته و قصد حضور شاه را داشتم كه ناگاه گماشتۀ شما به زور و تعدّى از من گرفت و آه و زارى ام فايده نبخشيد». بالاخره فهميدند كه باطن اوليا همواره منظور نظر كبريايى بوده و از حرام و شبهه محفوظش مى دارد. «كار پاكان را قياس از خود مگير».
قضيۀ برّه با تفاوتى كمتر به طورى ديگر نيز نقل شده كه نتيجه يكى بوده و حاجتى به تكرار آن نمى باشد. اشعار حقايق اِشعار شاه نعمت اللّه نيز بسيار و ديوانش مشهور و از اوست:
دل كشتى خداست به درياى معرفت *** لطف خدا سزد كه بود ناخداى دل
ايضاً
در دو عالم چون يكى دارندۀ اشياستى *** هريكى در ذات خود يكتاى بى همتاستى
جنبش دريا اگرچه موج خوانندش ولى *** در حقيقت موج دريا عين آن درياستى
ايضاً 342
اى عاشقان اى عاشقان! ما را بيانى ديگر است *** اى عارفان اى عارفان! ما را نشانى ديگر است
اى بلبلان اى بلبلان! ما را نوا خوش تر بود *** زيرا كه اين گلزار ما از بوستانى ديگر است
خورشيد جمشيد فلك بر آسمان چارم است *** مهر منير عاشقان بر آسمانى ديگر است
رند و در ميخانه ها صوفى و كنج صومعه *** ما را سرير سلطنت بر آستانى ديگر است
مصنفات بسيارى هم به شاه نعمت اللّه منسوب مى باشد:
وفاتش در بيست وپنجم رجب 820 يا 827 يا 832 يا 834 ه. ق در سنّ متجاوز از 75 سالگى و يا در 97 سالگى در عهد شاهرخ ميرزا، پسر امير تيمور، در قصبۀ ماهان از مضافات كرمان واقع شد. قبرش تا حال آشكار و مزار است. بنا به تاريخ سيّمى، جملۀ «عارف اسرار وجود» و بنا به چهارمى، هريك از سه جملۀ «عارف به اسرار وجود» و «جنت الفردوس» و «بهشت منزل» مادّۀ تاريخ اوست.
منابع: شيروانى، زين العابدين، بستان السياحة؛ تبريزى، محمدامين، تاريخ حشرى؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 7، ص 117؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4593؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 131؛ لودى، شير على خان، مرآت الخيال، ص 60 و 142.
ولى تراش، احمد بن عمر --> نجم الدين كبرى
ولى الدين يا ولى اللّه، محمد بن عبداللّه --> خطيب عمرى
معروف به «سنبل زاده»، از مشاهير شعراى نامى عثمانى مى باشد كه در بلدۀ مرعش سابق الذكر تولد يافته و به استانبول رفت و به تدريس پرداخت. اخيراً به قضاوت روم ايلى و آناطولى و سفارت ايران منصوب شد و از آثار قلمى اوست:
در سال 1214 يا 1224 ه. ق درگذشته و اسم و نسب او به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4707؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 226 و ج 7، ص 130.
موكول به علم رجال است.
ملقّب به «جمال الدين» يا «ركن الدين»، از ظرفاى فضلاى قرن ششم هجرت مى باشد
كه به صناعت انشا معروف 343 بود. در عهد سلطان صلاح الدين ايّوبى (557-589 ه. ق) به بلاد مصر رفت. پس از اطّلاع از مراتب فضل و كمال قاضى فاضل، عمادالدين كاتب اصفهانى به كساد بازار فضل خود وقوف يافت. اينك ابداً از فضل حرفى نزده و طريق هزل را پيش گرفت و پاره اى منامات ترتيب داد و بعضى مكاتبات ظريفانه كه مشعر بر خفّت روح او بوده اند، انشا نمود. به بلاد بسيارى سياحت كرده، مدتى در دمشق اقامت گزيد تا به سال 575 ه. ق در قريۀ داريا از توابع غوطۀ دمشق درگذشت. وهرانى منسوب است به شهر وهران از بلاد قيروان در دو منزلى تلمسان در ساحل بحر شام.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 97.
موكول به علم رجال است.
به تأييدات خداوندى حرف واو هم خاتمه يافت و به حرف هاء شروع مى شود.
344
3375 و 3376. هاتف، سيد احمد (... - 1198 ه. ق)
طبيب حسينى اصفهانى، از اطبّاى نامدار و عالى مقدار اواخر قرن دوازدهم هجرى ايرانى عهد كريم خان زند (1173-1193 ه. ق) مى باشد كه در فنون حكمت و رياضى و منطق و معانى و بيان مسلّم زمان، در ورع و تقوا تالى ابوذر و سلمان، در حسن اخلاق طاق و در نظم عربى و فارسى يدى طولا داشت. اشعار بسيارى در مدايح خانوادۀ رسالت صلى الله عليه و آله و بالخصوص در حق حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام گفته است. از اطبّا با ميرزا نصير طبيب اصفهانى، صاحب كتاب مرآة الحقيقة و ميرزا سيد حسين طبيب شيرازى، مؤلف مخزن الادوية، هم عصر و از شعرا با حاج لطفعلى بيگ آذر و حاج سليمان كاشى متخلّص به «صباحى» معاصر و معاشر بود. هر يكى مر ديگرى را مديحه گفته و اشعار آذر را، كه در آرزوى ديدار هاتف گفته، در شرح حالش نگارش داده ايم.
اوقات هاتف به امر طبابت مصروف شد و فقرا را مجانى و رايگانى معالجه مى نمود و تأليفى در علم طب از او ديده نشده است. ديوان اشعار ش مشهور امصار و مطبوع طبع فصحاى اعصار و شامل قصايد و غزليّات و مقطّعات و ترجيعات و رباعيّات مى باشد و دو نسخۀ خطّى از آن، كه يكى حاوى 1500 بيت است، به ضميمۀ ديوان سحاب سابق الذكر، پسر خود هاتف، به شمارۀ 261 و ديگرى هم در حدود 1150 بيت به ضميمۀ ديوان صهبا و ديوان درويش عبدالمجيد به شمارۀ 401 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است.
از اشعار دُرربار اوست كه در شهامت و علوّ همت و استغناى طبع گويد: 345
خار بدرودن به مژگان خاره بشكستن به دست *** سنگ خاييدن به دندان كوه ببريدن به چنگ
لعب با دنبال عقرب بوسه بر دندان مار *** پنجه با چنگال ثعبان غوص در كام نهنگ
از سر پستان شير شرزه دوشيدن حليب *** وز بن دندان مار گرزه نوشيدن شرنگ
تيره غولى روز بر گردن كشيدن خيزخيز *** پير زالى در بغل شب برگرفتن تنگ تنگ
طعمه بركندن به خشم از كام شير گرسنه *** صيد بگرفتن به قهر از پنجۀ غضبان پلنگ
تشنه كام و سربرهنه در تموز و سنگلاخ *** ره بريدن بى عصا فرسنگ ها با پاى لنگ
نقش ها بستن شگرف از كلك مو بر آب تند *** ثقبه ها كردن پديد از خار تر در خاره سنگ
صد ره آسان تر بود بر من كه در بزم لئام *** باده نوشم سرخ سرخ و جامه پوشم رنگ رنگ
چرخ، گَرد از هستى من گر برآرد گو برآر *** دور بادا دور از دامان نامم گرد ننگ
هاتف به سال 1198 ه. ق در قم وفات يافت و چنانچه در محل خود نگارش داده ايم، رفيقش آذر، سه سال پيش از او، رفيق ديگرش، صباحى، نيز هشت سال بعد از او وفات يافتند و صباحى در تاريخ وفاتش گفته است:
به آيين وفا گفتا صباحى بهر تاريخش *** كه «يا رب! منزل هاتف به گلزار جنان بادا»(1)
ناگفته نماند كه ميرزا على اكبرخان متخلّص به «مشكوة» و مشهور به «وقايعى»، پسر ميرزا داوودخان وقايع نگار عهد ناصرالدين شاه قاجار، هم كه از شعراى برجسته و نامى تبريز عصر حاضر ما و بسيار متديّن بوده و در تاريخ 1252 ه. ق در تبريز وفات يافته و بالاستحقاق مى گفته كه سلطان محمود نيست، والاّ فردوسى بسيار است، در همين موضوع شهامت و علوّ همّت، اشعار مذكورۀ هاتف را استقبال كرده و گويد:
رفتن فرسنگ ها بر دوش بردن بار سنگ *** روى خار و خاره اندر تيره شب با پاى لنگ
درربودن بى سلاح جنگ با بازوى سست *** طعمه از چنگال شير و صيد از چنگ پلنگ
برنهادن سخت بر اسب لگدزن پاردم *** برفكندن ببر غضبان را به گردن پالهنگ
پنجه افكندن كنار بيشه ها با اژدها *** در ميان موج ها كشتى گرفتن با نهنگ
تا به شب همسايۀ وحشى شدن در كوه ها *** تا سحر همخوابۀ افعى شدن در چاه تنگ
346 رنگ بستردن ز روى زنگيان با شست وشو *** رام كردن غول وحشى را به صد افسون و رنگ
تا سحر بر نيش عقرب صبر كردن در فراش *** بردبارى بر كلام ابله بى مغزوهنگ
باد بر زنجير بستن، بستن پل بر محيط *** چاه آگندن به شبنم برق بگرفتن به چنگ
شعله با گوگرد بنشاندن ميان چاه نفت *** آتش اندر پنبه پنهان داشتن اخگر به چنگ
با خس و خاشاك بستن راه سيل و تندباد *** روى يم صورتگرى با نقش هاى رنگ رنگ
1) . يا رب! منزل هاتف به گلزار جنان بادا = 1198.
از نمك شيرينى و از قند شورى خواستن *** شكر از حنظل گرفتن شهد جستن از شرنگ
خواستن از زاغ دشتى جلوۀ طاووس باغ *** پشّه را تعليم كردن اوج پرواز كلنگ
آب با غربال پيمودن براى كشتزار *** چاه كندن در ميان بحر با بيل و كلنگ
پير زال گوژپشت بدرگ صدساله را *** تا سحر در بر گرفتن جاى يار شوخ و شنگ
نزد مشكوة هما آسان تر است از ساعتى *** صحبت ناجنس احمق الفت بى نام وننگ
منابع: فهرست كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار، [ج 2، ص 634-636]؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 177؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 567؛ اطلاعات متفرقه.
خبوشانى جامى، خواهرزادۀ عبدالرحمان جامى سابق الذكر و از شعراى نامى ايرانى مى باشد كه متخلّص به «هاتفى» بود. در تمامى فنون شعرى ماهر و بالخصوص در مثنوى گويى دستى توانا و يدى طولا داشت. از خال مذكور خود در نظم خمسه اى مشتمل بر پنج مثنوى در استقبال خمسۀ نظامى استيذان نمود. از آن جمله موافق آنچه از خودش نقل شده و در ذريعه نيز تصريح كرده، چهار مثنوى ليلى و مجنون، شيرين و خسرو، هفت منظر، تيمورنامه (تمرنامه خ ل) را نظم كرده و به نظم پنجمى موفق نيامد و در جايى از كتاب پنجمين او سراغى نداده اند. كتاب ليلى و مجنون او در سال 1788 م در كلكته چاپ شده و تيمورنامه هم، كه وقايع و محاربات و فتوحات امير تيمور لنگ و احوال تاريخى خانوادۀ او را حاوى و در مقابل اسكندرنامۀ خمسۀ نظامى نظمش كرده و تخفيفاً تمرنامه اش نيز گويند، در سال 1869 م در لكهنو طبع گرديده است كه نسخۀ خطّى آن نيز به شمارۀ 394 و 1501 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران و يك نسخۀ 347 خطّى ديگر نيز، كه حاوى ليلى و مجنون و هفت منظر و تيمورنامه است، به شمارۀ 280 در همان كتابخانه موجود است. ازآن رو كه مثنوى تيمورنامه ترجمۀ فارسى نظمى كتاب ظفرنامۀ شرف الدين على يزدى سابق الذكر است، آن را ظفرنامه نيز گويند.
در تذكرۀ حسينى و سفينة الشّعراء گويند: هاتفى در نظم ليلى و مجنون خواستار اجازه از خال خود، عبدالرحمان جامى، گرديد. جامى براى امتحان گفت: اگر جواب و مقابل اين قطعۀ فردوسى را «درختى كه تلخ است وى را سرشت...» بگويى، اجازه داده خواهد شد؛ پس هاتفى اين اشعار را گفته و به نظرش رسانيد:
اگر بيضۀ زاغ عنبرسرشت *** نهى زير طاووس باغ بهشت
به هنگام آن بيضه پروردنش *** ز انجير جنّت دهى ارزنش
دهى آبش از چشمۀ سلسبيل *** به آن بيضه دم دردهد جبرئيل
شود عاقبت بيضۀ زاغ، زاغ *** برد رنج بيهوده طاووس باغ
جامى گفت: اگرچه چند جا «بيضه» گذاشته اى، لكن اجازه داده مى شود و نيز از اشعار ليلى و مجنون هاتفى مى باشد كه در سبب بيمارى ليلى گفته است:
ديد آن بت سروقد موزون *** در خواب كه مرده است مجنون
از غايت اضطراب آن شب *** بيدار شد آن نگار در تب
زين واقعه چون گذشت چندى *** شد زار و نزار مستمندى...
وفات هاتفى به سال 918 يا 927 ه. ق واقع شد و بنابر دويمى، هريك از دو جملۀ «شاعر شهان» و «شه شاعران» مادّۀ تاريخ اوست.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 262؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4721؛ افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 253؛ حسينى سنبهلى، ميرحسين دوست، تذكرۀ حسينى؛ فهرست كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار، ج 2، ص 542، [ج 3، ص 433].
هاشم شاهيّه --> هاشمى، سيد محمد هاشم شاه
سلسله اى است در هندوستان كه به مير محمد هاشم شاه هاشمى مذكور ذيل انتساب دارد.
هاشمى، ابراهيم بن عبداللّٰه محض
هاشمى، ابراهيم بن فضل
هاشمى، اسماعيل بن فضل
هاشمى، احمد بن عبداللّٰه
(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال بوده و شرح حالشان 348 موكول بدان علم شريف است.
بن ابراهيم بن مصطفى هاشمى، حسينى النّسب، از افاضل عصر حاضر ما و از تلامذۀ
شيخ محمد عبده سابق الذكر مى باشد كه در قاهره مراقب مدارس ويكتورياى انگليسى بوده و از آثار قلمى و تأليفات اوست:
از اين جمله، چهارمى در مصر و بقيه در قاهره چاپ، بلكه جواهر الادب تا حال پانزده مرتبه چاپ شده است. سال وفات سيد احمد معلوم نشده و ولادتش در سال 1295 ه. ق بوده است.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1887.
بن مير محمدمؤمن عرشى سابق الذكر، مكنّى به «ابوعبداللّه»، معروف به «شاه جهانگير» (چنان كه در مجمع الفصحاء است) يا «جهانشاه» (چنان كه در رياض العارفين است) از شعراى عرفاى قرن دوازدهم هجرى هندوستان مى باشد كه در ترويج شريعت مطهّرۀ نبوى صلى الله عليه و آله اهتمام داشت. مثنوى مظهر الانوار از آثار قلمى او بوده و كيفيت نسب و سلسلۀ هاشم شاهيّۀ منتسبه به او و بعضى مزاياى ديگرش را در ضمن شرح حال جدّش، سيد عبداللّه وصفى، تذكر داديم. وفاتش به سال 1150 ه. ق در 77 سالگى واقع شد و از اشعار اوست:
وه كه پيمانۀ ما پر شد و در پاى خمى *** نكشيديم ز دست صنمى جامى چند
هاشمى! قطع تمنّا مكن از صبح وصال *** گر به نوميدى هجران گذرد شامى چند
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 56؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 256.
عنوان مشهورى فرقه اى است از شيعه كه اتباع ابوهاشم عبداللّه بن محمد بن حنفيّه مى باشند. امام را عالم به همه چيز و در جميع امور 349 مانند حضرت رسولش مى شمارند و منكر امام و غير عارف به حق او را كافر مى دانند. ايشان به نام «رزاميه» و «حيانيه»
و غيره به چندين شعبه منشعب هستند كه اوّلى بعد از وفات ابوهاشم، امامت را حق اولاد عباس دانسته و عبداللّه بن عباس را امام دانند و ايشان اتباع رزام نام مى باشند.
دويمى نيز اتباع حيان سراج بوده و بعد از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام محمدبن حنفيّه را امام دانسته و به امامت حسنين معتقد نمى باشند؛ به شرحى كه تحت عنوان كيسانيّه به طور خلاصه تذكر داديم.
سيّدۀ جليلۀ اصيلۀ حسيبۀ نسيبۀ نجيبۀ عالمۀ عارفۀ فاضلۀ كاملۀ فقيهۀ حكيمه، بانو علويۀ امينيه، دختر حاج سيد محمدعلى امين التجار اصفهانى و زوجۀ عموزاده اش، حاج ميرزا آقا معين التجار، از نوادر روزگار، در فضل و كمال و علوم عربيّه و ادبيّه و مراتب معقول و منقول و بيان، از مفاخر زمان و مشارٌبالبنان. عمر عزيز او در تحصيل علوم شرعيّۀ ادبيّه و فقهيّه و اصوليّه و تكميل معارف حقّۀ دينيّۀ اسلاميّه معقولاً و منقولاً صرف شده است.
نخست مقدمات لازمۀ معموله را از حاج آخوند زفره اى خواند. اخيراً تحصيلات عاليه را فقهاً و اصولاً منقولاً و معقولاً، حكمتاً و كلاماً، سطحاً و خارجاً، در حضور حجة الاسلام آقاى سيد على مجتهد اصفهانى نجف آبادى تكميل نمود. از كثرت فرح و ولهى كه به مطالعات علميّه داشته، در روز وفات دخترش نيز تعطيل نكرد. هر وقتى كه به خانۀ خواهرش مهمان مى رفت، كتاب هاى لازمى را نيز به همراهش مى برد تا آنكه به ذروۀ اجتهاد ارتقا يافت و داراى قوۀ استنباط احكام بودن او از طرف آية اللّه حاج شيخ عبدالكريم حائرى سابق الذكر و شيخ محمدكاظم مجتهد شيرازى نجفى و آقاى ميرزا ابراهيم حسينى مجتهد شيرازى اصطهباناتى معروف به «ميرزا آقا» بعد از امتحانات كتبى تصديق شد و به اجازۀ روايتى سه نفر مذكور و ابوالمجد شيخ محمدرضا مجتهد نجفى اصفهانى، صاحب نقد فلسفۀ داروين، نائل آمد.
تأليفات متنوعۀ او بهترين معرّف مراتب ساميۀ علميّه اش مى باشند:
اكنون در تاريخ طبع اين كتاب در قيد حيات و در حدود 62 سالگى در اصفهان مقيم و توفيق خدمات دينيّۀ او را از درگاه خداوندى درخواست مى نمايد.
و لو كُنّ النساءُ بمثل هذى *** لفُضِّلتِ النساءُ على الرجال
فلا التأنيث لاسم الشمس عار *** و لا التذكير فخر للهلال
منابع: اطلاعات متفرقه.
مصطلح علم رجال است.
الصورة
سيد محمدعلى هبة الدين
شهرستانى (181)
بن سيد حسين عابد بن سيد حسين صراف بن سيد مرتضى بن سيد محمد بن سيد على كبير، ملقّب به «هبة الدين»، معروف به «شهرستانى»، از مفاخر معاصرين علماى عظام و اكابر سادات شهرستانيّۀ كرام مى باشد كه نسب شريفش با سى واسطه به زيد بن على بن الحسين عليهم السلام موصول مى شود. مادرش از سادات شهرستانيۀ اصفهان و از احفاد ميرزا محمدمهدى شهرستانى سابق الذكر و جدّ چهارمينش، سيد على كبير، يگانه باعث سور نجف و كربلا و آوردن آب به آن دو بلدۀ طيّبه بود.
خلاصۀ ادوار زندگانى سيد هبة الدين آنكه در ماه رجب 1301 ه. ق در سامرا متولد شد. در ده سالگى به تحصيل مقدمات متداوله پرداخت. تا نه سال ديگر علاوه بر صرف و نحو و منطق و عروض و بديع و معانى و بيان، از تاريخ و حديث و رياضيّات نيز بهره اى بسزا برد؛ پس به نجف مشرّف و در حوزۀ درس آخوند خراسانى و آسيد محمدكاظم يزدى و شريعت اصفهانى حاضر و در اندك زمانى به درجۀ اجتهاد نائل آمد. در سال چهلم هجرت، كه سال اوّل استقلال عراق بوده، به امر ملك فيصل، زمامدار كل آن نواحى، به وزارت معارف منصوب و در تمامى دورۀ وزارت خود، كه
بيشتر از يازده ماه نبوده، به اصلاحات بسيارى در عالم معارف، كه در حقيقت امور دينى و 351 مذهبى و تكميل تمامى نواقص كشورى است، موفق و تمامى آنها با توجه خاص و مراقبت مخصوص در حفظ ديانت محصّلين توأم بود. در ذى حجۀ سال 1340 ه. ق از آن مقام عالى به هر وسيله كه بوده، استعفا نموده و به تأليف اشتغال داشت تا در محرّم سال 1342 ه. ق به امر حكومت عراق و تأكيد علماى وقت، رياست ديوان عالى تميز، كه به «مجلس تميز جعفرى» موسومش داشتند، بدو مفوّض و مشغول انجام وظايف مقرّره بوده تا در سال 1353 ه. ق از طرف اهالى بغداد به نمايندگى مجلس شوراى ملى منتخب شد و بعد از انحلال مجلس، كه نيز در ذى حجۀ همان سال بوده، منزوى و تمامى اوقات خود را در تأليف و مدافعه از حملات قلمى طاقت فرساى معاندين دين مبين مصروف مى دارد.
ناگفته نماند كه هبة الدين از سال 1342 ه. ق به درد چشم سخت مبتلا شد. در 1349 ه. ق براى معالجه به سوريّه رفته و اثرى نديد. بالاخره مردمك هر دو چشم او ضايع گرديد و با اين حال، در اثر رضا به قضا اصلاً اضطراب و فتورى در دلش راه نيافت و موافق آنچه از خودش نقل است، مى تواند هر روز به هواى دست، چهل صفحه بنويسد و نزد او كتاب هاى لازمى را مى خوانند و او تأليف و انشاى مقالات مى نمايد.
تأليفات طريفه و آثار قلمى او بسيار و نوعاً در موضوع آنها مبتكر بوده و از آن جمله است:
(كه در بغداد چاپ شده است)؛ 13. المحيط (كه تفسيرى است مبسوط، با اسلوب عصرى و هنوز ناتمام است)؛ 14. المعارف العالية للمدارس الرّاقية (كه كتابى است دينى و علمى و فلسفى)؛ 15. مواقع النّجوم فى تحقيق السّماء الدّنيا والرّجوم؛ 16. نقض الفرض فى اثبات حركة الارض؛ 17. نهضة الحسين عليه السلام؛ 352 18. وقاية المحصول فى شرح كفاية الاصول؛ 19. الهيئة والاسلام (كه عربى و عهده دار تطبيق هيئت جديد با ظواهر آثار دينيه بوده و در بغداد چاپ و ترجمۀ فارسى آن نيز در نجف به طبع رسيده است)؛ 20. ياقوت النّحر فى ميقات البحر و غير اينها كه بسيار است.
در هريك از حرمت تشبه و نقل جنازه و ريش تراشيدن و حليت متعه و مبطل روزه نبودن دخانيات و ذوالقرنين و سد يأجوج و مأجوج و موضوعات متنوعۀ ديگر و همچنين در جواب مسائل مختلفه علميّۀ گوناگون وارده از بلاد ديگر آثار قلمى بسيارى دارد كه بسط آنها در اين عجاله اطناب مى باشد. صاحب ترجمه در حين طبع اين اوراق در حال حيات و در بغداد مقيم مى باشد و توفيق خدمات برجستۀ دينيّه اش را از درگاه خداوندى خواهان است.
منابع: اطلاعات متفرقه.
(با چهار فتحه و تشديد نون) لقب مشهورى شخصى است از عرب از قبيلۀ بنى قيس بن ثعلبه كه به حماقت معروف، بلكه ضرب المثل بود و «احمق من هبنّقه» از امثال دايرۀ متداوله مى باشد. نام اصلى او به نوشتۀ احمد رفعت، «احمد» و به فرمودۀ مرصّع ابن الاثير، «زيد بن نروان» و به قول اوقيانوس و مجمع الامثال ميدانى و جمهرة الامثال ابوهلال عسكرى و بعضى از اهل عصر، «يزيد بن ثروان» بود. از كثرت حماقت محض اينكه خود را گم نكرده باشد، طوقى از استخوان و سفال و خرمهره و زنگ شتر و مانند آنها را در گردن مى آويخت كه اگر موقعى خود را گم كرده باشد، بدان علامت خود را پيدا كند؛ تا وقتى برادرش آن طوق را در خواب از گردنش برآورده و به گردن خودش آويخت. بعد از بيدارى همين كه طوق را در گردن برادرش ديد، گفت: «يا اخى! تو منى و من توام» و يا گفت: «تو من شدى بسيار خوب، لكن در حيرتم كه من چه شده و كجا رفته است» و در اين معنى گفته اند:
گر من منم و كدو كه در گردن توست *** گر من تو شدم، تو من شدى، پس من كو؟
همچنين در سبب ريشو بودن خود نيز، كه ريش بسيار بلندى داشته، مى گفت: «براى آن است كه در موقع گم كردن خودم، خودم را بدان علامت پيدا كنم». روزى ناقۀ خود راگم كرده و ندا در داد: «هركه ناقۀ مرا پيدا كند، عين آن ناقه را بدو مى بخشم» و يا در نداى 353 خود گفت كه دوتا ناقه بدو خواهم بخشيد و در جواب اعتراض به اينكه ديگر پيدا كردن آن بى فايده است و يا يك ناقۀ ديگر خسارت خواهد شد، گفت: «از حلاوت آسودگى وجدان و لذّت وصول به مقصد بى اطّلاع هستيد». نيز در موقع گوسفندچرانى، فربه ها را مى چرانيد و از چريدن لاغرها مانع مى شد و در جواب اعتراض مى گفت: «اصلاح كردن چيزى كه خدايش فاسد كرده، روا نباشد» و اين نظير همان است كه در سورۀ مباركۀ يس از كفّار نقل شده: (أَ نُطْعِمُ مَنْ لَوْ يَشٰاءُ اَللّٰهُ أَطْعَمَهُ) (يس، 4(7) و نوادر بسيارى بدو منسوب مى باشد.
احمد رفعت گويد: مظنون آن است كه هَبَنَّقَه از اهل ذوق و دل و ارباب حقيقت بوده و بدين اطوار احمقانۀ خود جوياى مقام فنا مى شده است كه تمامى شرافات و حيثيّات را از خود سلب نمايد و لفظ «هبنّقه» هم محرّف لقب اصلى اش، ابوالناقة، مى باشد كه به جهت همان طوق زنگ شترى كه اشاره شد، همين لقب را داشته؛ چنانچه به مناسبت طوق مهرۀ او كه اشاره شد، به «ذوالودعات» هم ملقّب بوده است كه «جمع ودعه» - به معنى مهرۀ سفيد و مهرۀ چشم زخم - است. ظاهر، آن است كه حاجت به تحريف لفظ «هبنّقه» از «ابوالنّاقة» نبوده و خود لفظ «هبنق» (بر وزن مودّت) به تصريح اهل لغت، به معنى مردم احمق و بى مغز بوده و حرف ة آخر نيز مثل ة علاّمة براى مبالغه باشد. دورۀ زندگانى هبنّقه به دست نيامد، لكن در جمهرة، تحت عنوان «احمق من شرنيث» (شرنيب خ ل) گويد كه عبيداللّه بن زياد، هبنّقه و شرنيث را، كه او نيز در حماقت ضرب المثل است، براى تيراندازى جمع كرد...؛ بنابراين، اگر عبيداللّه همان قاتل حضرت حسين عليه السلام باشد، زمان هبنّقه اواسط قرن اوّل هجرت خواهد بود.
منابع: عسكرى، ابوهلال، جمهرة الامثال، [ج 1، ص 84]؛ ميدانى، احمد بن محمد، مجمع الامثال، [ج 1، ص 227]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 139؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 2، ص 144.
هجرى(1)
شاعر يزدى، متخلّص به «هجرى»، اصلاً تهرانى بوده و چون در يزد نشو و نما يافته، به «هجرى يزدى» مشهور شده 354 است. مدتى از طرف شاه طهماسب صفوى (930-984 ه. ق) به فرماندارى يزد منصوب شد و اخيراً در اثر حسن خدمت به وزارت رسيد. در آن اوان هريكى از سلامى و كلامى، كه در اصفهان دو برادر بوده اند، قافيۀ چندى پرداخته و نزد هجرى مى بردند و همه روزه مزاحم وى شده و خواستار انعام و صله مى بودند. چون اشعار ايشان اِشعارى به شاعر بودن نداشت، حوصلۀ وزير تنگ شد و روزى ايشان را گفت:
دو چيز است بدتر ز تيغ حرامى *** سلام كلامى كلام سلامى
نيز از اشعار هجرى است:
آه چه بودى اگر روزىِ هجرى شدى *** هجر به مقدار وصل، وصل به مقدار هجر
در سال 980 ه. ق درگذشت.
منابع: آيتى، عبدالحسين، تاريخ يزد، ص 349.
هجيمى، جابر بن سليم
هجيمى، اخرم
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
بن محمدهادى يا محمدتقى نورى تهرانى، از ادبا و مورّخين و شعراى نامى اواخر قرن سيزدهم هجرى مى باشد كه شب پانزدهم محرّم 1215 ه. ق در تهران متولد شد.
پس از آنكه ولادت او مسموع پدرش، كه در آن موقع در مشهد مقدّس رضوى عليه السلام بوده، گرديد، به «رضاقلى» موسومش گردانيد. بعد از وفات پدر، در بارفروش
1) . هجرى: (با دو فتحه) لقب رجالى رشيد، حسين بن على، حلاش بن عمرو خيثمة بن عدى و بعضى ديگر بوده و نسبت آن به شهر هَجَرْ نامى است كه كرسى و قصبۀ ناحيۀ بحرين يا به قول بعضى، نام ديگر تمامى آن ناحيه بوده و رجوع به احسا نيز، كه ضمن شرح حال شيخ احمد احسائى تذكر داديم، نمايند؛ اما هجرى (بر وزن هندى) كه تاريخ مشهور اسلاميان مى باشد، منسوب به هجرت است. (مؤلف)
مازندران، كه موطن خويشاوندان مادرى وى بوده، توطن كرد. نزد محمدمهدى خان متخلّص به «شحنه» به تحصيل علم پرداخت. از ابتداى جوانى طبعى موزون داشته و در آن اوان خود را به «چاكر» تخلّص مى نمود. در اواخر تخلّص خود را به «هدايت» تبديل داد و از طرف فتحعلى شاه قاجار به لقب «خان» و «اميرالشعراء» ملقّب شد و بعد از وفات ملك الشعراى وقت، فتحعلى خان صبا، به منصب «ملك الشعراء» مفتخر 355 گرديد. بعد از وفات شاه نيز در دربار ملوك وقت با كمال عزّت مى زيسته و به خدمات بزرگى منصوب بود تا در عهد ناصرالدين شاه قاجار به سفارت خوارزم تركستان مفتخر و اخيراً به رياست و ناظميّت مدرسۀ دارالفنون تهران، كه مجمع اكابر دانشمندان بوده، نامزد شد. در خلال اين احوال به خدمت جمعى از عرفا و حكما و شعراى وقت رسيده و از هر خرمنى خوشه اى چيد و از هر بلبلى نوايى شنيد. در آن اوان امر ملوكانه به اتمام و تكميل تاريخ روضة الصّفاى معروف صادر گرديد. اينك شرح حال و ادوار زندگانى ملوك پيشين را از صفويّه تا عهد خود نگارش داده و سه جلد نيز به هفت جلد اصلى آن كتاب افزوده و روضة الصّفاى ناصرى نامش داده و مشمول مراحم ملوكانه گرديد. صاحب ترجمه تأليفات بسيارى دارد:
الصورة
رضاقلى خان هدايت (182)
شش فقره مثنوى بوده و پنج فقره از آنها فوقاً مذكور و ششمى آنها نيز هدايت نامۀ مذكور ذيل است)؛ 12. مجمع الفصحاء (كه بس مشهور و در تهران طى دو جلد بزرگ چاپ شده و بنابر قطعه اى كه در آخر همين نسخۀ چاپى از ميرزا عبدالوهاب يزدى متخلص به «محرم» نقل شده، تأليف آن در سال 1288 ه. ق بوده است)؛ 13. مدارج البلاغة (در علم بديع كه در شيراز چاپ شده است)؛ 14. مظاهر الانوار؛ 15. مفتاح الكنوز؛ 16. منهج الهداية (كه آن نيز مثنوى و ظاهراً غير از مثنويات ستّۀ اوست)؛ 17. هدايت نامه (كه يكى از مثنويّات ستّۀ فوق است).
علاوه بر اينها ديوان غزلياتش در حدود هشت هزار و قصايدش زياده از ده هزار بيت بوده.
356 از اشعار اوست:
اين هفت توى گنبد و اين ششدرى سرا *** از شيب و از فراز فروديدم و فرا
در ذرّه ذرّه، صنعت صانع از آن پديد *** در پايه پايه، حكمت خالق از اين به پا
موجى ز بحر جودش، صد بحر پرگهر *** تابى ز مهر رويش، صد مهر پرضيا
تا در مدح حضرت رسالت صلى الله عليه و آله گويد:
ما را به دوست فخر و خود از غير اوست ننگ *** دارد اگرچه ننگ ز ما فخر انبيا
سلطان ملك كثرت و وحدت كه مى سزد *** خاك درش به ديدۀ اقطاب توتيا
ايضاً
توحيد به عرف زاهد ظاهربين *** تصديق يگانگى است اندر ره دين
توحيد به عرف عارف آن است كه او *** جز حق دگرى نبيند از روى يقين
وفات هدايت در سال 1287 يا 1288 ه. ق واقع شد و به ملاحظۀ تاريخ مذكور فوق، تأليف مجمع الفصحاء در وفاتش هم تاريخ دويمى مذكور را، كه از منتظم ناصرى نيز نقل شده، تأييد مى نمايد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 581؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 627؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
هذلى(1)
هذلى، خويلد بن خالد --> ابوذويب
هذلى، عبيداللّه بن عبداللّه --> فقهاء سبعه
حايرى، اديب شاعر ماهر، از شعراى قرن سيزدهم عرب مى باشد كه به «هرّ» (باكسر و تشديد) معروف، خانواده اش نيز در كربلا تا حال به «آل هرّ» مشهور. با صاحب جواهر و شيخ مرتضى انصارى و نظاير 357 ايشان معاصر و از اشعار اوست:
يومان لم ترنى الايّام مثلهما *** قد سرّنى ذا و هذا زادنى ارقا
يوم الحسين رقى صدر النبىّ به *** و يوم شمر على صدر الحسين رقا
وفات او به سال 1270 ه. ق در كربلا واقع گرديد.
منابع: اطلاعات متفرقه.
(به صيغۀ مبالغه) فروشندۀ لباس هاى هرويّه را گويند و در اصطلاح رجالى، لقب حسين بن معاذ بن مسلم و عمر بن مسلم مى باشد كه شرح حال ايشان موكول به كتب رجاليّه است. خود معاذ بن مسلم را نيز تحت عنوان فرّاء، معاذ نگارش داديم و ان شاءاللّه تحت عنوان آل ابى ساره نيز اشارتى خواهد شد.
بن محمد اميرى، از شعراى ايرانى اواخر قرن دهم هجرى و از قصيده سرايان شاه طهماسب صفوى (930-984 ه. ق) مى باشد كه در زهد و ورع و تصوف يگانۀ زمان و نزد خواجه حبيب اللّه ساوجى احترام تمام داشت. او را «ولى النّعمى» مى گفته و كتاب لطائف نامۀ مذكور ذيل را هم به نظر او مى رسانيده و بعضى از اشعار به امر او در آن اضافه كرده است. اخيراً به زيارت بيت اللّه مشرّف شد و بعد از ايفاى مراسم حج به
1) . هذلى: در اصطلاح رجالى، لقب اسامة بن عمير، جارود بن ابى سبرة، حمزة بن ربعى و بعضى ديگر مى باشد و منسوب به قبيله اى است از عرب كه به هذيل بن مدركة بن الياس بن مضر قريشى منسوب و خانوادۀ او هستند كه «بنى هذيل» گويند و در نسبت به آن «هذلى» و «هذيلى» (به ضم اول و فتح ثانى) هر دو مستعمل است. (مؤلف)
صوب سند عزيمت داده و مشمول مراحم عيسى ترك خان گرديد. از آثار قلمى اوست:
[لطائف نامه] ترجمۀ فارسى 358 كتاب مجالس النّفائس امير على شير نوايى سابق الذكر مى باشد كه به نام شاه اسماعيل صفوى اوّل (906-930 ه. ق) تأليف و در اين اواخر با ترجمۀ فارسى ديگر آن كتاب، كه از حكيم شاه محمد قزوينى سابق الذكر است، در يك جا چاپ شده اند. كلام قاموس الاعلام صريح است در اينكه اصل كتاب امير على شير موسوم به تذكرة الشّعراء بوده و مجالس النّفائس، نام همين ترجمۀ فارسى فخرى هراتى است و اين خود اشتباه و ناشى از قلت اطّلاع به حال ايرانيان است؛ مثل اشتباه كشف الظّنون در تركى دانستن ترجمۀ مذكور حكيم شاه كه حكيم كتاب مجالس نوايى را از تركى جغتايى به تركى عثمانى معمولى ترجمه نموده و ما هم به اتكال او در تحت عنوان قزوينى، محمد بن مبارك به همين روش نگاشتيم، لكن چنانچه مذكور داشتيم، ترجمۀ حكيم هم مثل ترجمۀ فخرى هراتى هر دو فارسى است. بارى، از اشعار فخرى هراتى است:
نگار مست من از حال كس نمى پرسد *** گل است و هيچ ز احوال خس نمى پرسد
عجب نباشد اگر ياد من نكرد حبيب *** زمانه اى است كه كس حال كس نمى پرسد
ايضاً
ناديده ما ز يار وفايى، نمى رويم *** ور هم رسد جفا، ز جفايى نمى رويم
هرجا كه مى رويم ديار حبيب ماست *** ما از ديار عشق به جايى نمى رويم
وفات فخرى هراتى در اواخر قرن دهم هجرى واقع گرديد. ناگفته نماند كه ظاهر عنوان فوق، كه موافق قاموس الاعلام نگارش داديم، آنكه نام اصلى صاحب ترجمه همان «فخرى» و پدرش هم «محمد اميرى» است و يا خود «اميرى» لقب مشهورى خود فخرى است و بعضى از ارباب تراجم فخرى هراتى را بدين عنوان نوشته اند:
«فخرى سلطان محمد بن اميرى هراتى»؛ بنابراين، اصل اسم فخرى، «سلطان محمد»، «فخرى» هم لقب يا تخلّص شعرى اوست و نام پدرش مذكور نشده و فقط «اميرى» بودنش، كه ظاهراً لقب است، مذكور گرديده و اين گونه مسامحات در كتب تراجم بسيار است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 1، ص 365]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1042 و ج 5، ص 3348 و 3658؛ اطلاعات متفرقه.
359 هراسى، على (450-504 ه. ق)
بن محمد بن على، طبرى، فقيه محدّث شافعى، مكنّى به «ابوالحسن»، ملقّب به «عمادالدين»، معروف به «الكيا الهراسى»، با اينكه به عنوان كياالهراسى نگارش يافته، بازهم گوييم كه وى در اصل از اهل طبرستان بود. در نيشابور از امام الحرمين جوينى سابق الذكر تفقّه نموده و به مقامى بس عالى رسيد. مقرّر درس استاد مذكور خود بوده كه مطالب او را بعد از اتمام درس، مجدّداً به شاگردان حوزه تقرير و اعاده مى نمود؛ پس در بيهق و مدرسۀ نظاميّۀ بغداد به تدريس اشتغال يافت. او را تالى و ثانى ابوحامد غزالى شمرده، بلكه اصلح از وى دانند. در مناظرات و مجالس خود احاديث بسيارى استعمال مى كرده و كتاب لوامع الدّلائل از تأليفات اوست. حال يزيد بن معاويه و صحابى بودن و نبودن و جايزاللّعن بودن او را از وى استفسار نمودند. در پاسخ بنگاشت: «ولادت يزيد در زمان عمر بن خطّاب بوده و داخل در صحابه نمى باشد؛ اما لعنت بر او، اگرچه هريك از احمد و مالك و ابوحنيفه در اين باب دو قول دارند (تصريحى و تلويحى)، لكن من تنها يك قول تصريحى دارم كه ملعون است. چگونه نباشد كه نردباز و دائم الخمر بوده و اشعار خمريّۀ او مشهور است». از اين قبيل مطالب صريح در خبايث و ملعنت يزيد بسيار نوشته تا آنكه كاغذ تمام گرديده است و در پايان كلامش گويد كه اگر در ورقه جاى سفيدى ماندى، فضايح آن خبيث را زياده
از اين مى نوشتم. بارى، تاريخ ولادت و وفات و بعضى از مزاياى احوال او را محول به عنوان كياالهراسى مى داريم.
اما لفظ «الكيا»: ظاهر، آن است كه «كيا» فارسى و به معنى صاحب و خداوند و پادشاه و دهقان بوده كه در استعمالات عربى الف و لامى به اوّل آن آورده اند. هراس (بر وزن كنار) هم درختى است خاردار و (بر وزن شمار) شير شرزه را گويند كه با حدّت و شدّت شكار را خُرد كرده و مى خورد و (بر وزن عطّار) شير همچنانى و هم كسى است كه خوراك هريسه نام درست مى كند و مى فروشد و معلوم نيست كه صاحب ترجمه را «هراسى» گفتن به مناسبت كدام يك از اين معانى است و محتمل است كه «هراس» هم فارسى و به معنى خوف و ترس باشد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 252؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 354.
360 3387 و 3388. هرقلى، اسماعيل (قرن 7 ه. ق)
بن حسن بن ابى الحسن (الحسين خ ل) بن على، هرقلى حلى، از اهالى قرن هفتم هجرى ديهى هرقل نام از مضافات حلّه مى باشد كه در زمان على بن عيسى اربلى سابق الذكر (متوفى به سال 692 ه. ق) وفات يافته است. على بن عيسى مذكور به واسطۀ شمس الدين شيخ محمد از پدرش، اسماعيل صاحب ترجمه، روايت كرده است كه در ران چپ او ورم توثه نامى برآمده و از تمامى كارهايش باز مى داشت؛ پس به حله رفته و به سيد رضى الدين على بن طاووس شكايت نمود. سيد نيز تمامى اطبّاى حلّه را جمع كرد. بعد از معاينه، بالاتفاق گفتند كه يگانه علاج اين ورم قطع مى باشد و بس، لكن در اين مورد آن هم محل خطر است، زيرا كه ورم، در روى رگ اكحل نامى واقع شده كه در قطع آن خوف انقطاع آن رگ نيز، كه مهلك و مستلزم مرگ است، مى باشد و به همين جهت، اقدام به معالجه نكردند. سيد او را به همراهى خود به بغداد برده و با اطبّاى آنجا نيز همين جريان واقع گرديد. اسماعيل بعد از يأس كلى به سامره رفته و به حضرت صاحب الامر - عجّل اللّه فرجه - استغاثه نموده و بسيار گريه كرد. صبح به دجله رفته و جامه ها را شسته و غسل زيارت نمود كه بار ديگر مشرّف به شرف زيارت گردد تا در مراجعت، به شرف ملاقات سيدى جليل نائل آمد. آن سيد او را به طرف خود كشيده و از دوش او رو به پايين لمس مى كرد تا آنكه به رانش رسيد.
آن ورم را فشار داد و در دَم بهبودى يافته و برء كلى حاصل آمد (بعد از آن معلوم شد كه آن سيّد، حضرت صاحب الامر عليه السلام بوده است). مردم بعد از اطّلاع جامۀ او را پاره پاره كردند.
بارى، شيخ محمد، پسر اسماعيل، از تلامذۀ علاّمۀ حلّى و عالم فاضل بود و شيخ حرّ عاملى گويد كه مختلف علاّمه را به خط همين شيخ محمد ديده و ظاهر، آن بوده كه نزد خود علاّمه و يا پسرش، فخرالمحقّقين، خوانده است و حاج ميرزا حسين نورى سابق الذكر هم دو نسخه از شرائع را به خط همين شيخ محمد ديده كه يكى در كاظمين نزد بعضى از اجلّه و ديگرى هم نزد خودش بوده است.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 265، ش 721]؛ النجم الثاقب، حكايت پنجم.
مصطلح رجال است.
361
هروى(1)
هروى، احمد بن محمد بن احمد --> ابوريحان
بن محمد بن ابى عبيد، مؤدب عبدى هروى فاشانى يا كاشانى، مكنّى به «ابوعبيد» يا «ابوعبداللّه» يا «ابوالقاسم»، از اكابر ادبا و علما و رؤساى فنّ ادب و فرسان ميدان لغت عرب و از تلامذۀ نفطويه و ابن السراج و ديگر اكابر وقت بود. از ايشان روايت نموده و به بلاد بسيارى سياحت ها كرده و مدتى اسير قرامطه شد و از تأليفات اوست:
1) . هروى: (با دو فتحه و يا به كسر اول) منسوب به هرات است و آن (به فتح اول) از بزرگ ترين بلاد خراسان بوده كه به باغات و آب هاى بسيارى مشتمل و در هنگام غلبۀ مغول و تاتار خراب شد، ولى متداول در السنه كسر اول آن است و در نسبت به هرات، «هروى» گفتن، با اينكه شهرت تمام دارد، ظاهراً خلاف قياس است، والّا مقتضاى قياس «هراتى» گفتن است، چنانچه آن نيز مستعمل مى باشد؛ مع ذلك در ياد دارم كه به تصريح بعضى از كتب معتمده، شهر هرات را «هرو» و «هرى» نيز گويند و بنابراين، «هروى» گفتن در مقام نسبت موافق قياس مى باشد؛ مثل «علوى» گفتن در نسبت على. در نان و حلواى شيخ بهائى هم هست: «بود در شهر هرى بيوه زنى» و خواجه عبداللّه انصارى را، كه از اهل هرات بوده، «پير هرى» هم گويند. (مؤلف)
وفات او در ماه رجب 401 ه. ق واقع شد و صاحب ترجمه به نوشتۀ ابن خلّكان، «فاشانى» است، نه كاشانى و «فاشان» ديهى است در هرات كه «باشان» نيز گويند.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 67؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 262؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 29.
هروى، احمد بن يحيى --> شيخ الاسلام، احمد بن يحيى
ازدى القبيله، هروى البلده، ابواسامة الكنيه، نحوى لغوى الفن، از ادباى اواخر قرن چهارم هجرت مى باشد كه در معرفت وحشى و مستعمل لغات عربيّه وحيد عصر خود بود. در حفظ لغت 362 و نقل و روايت و ترويج آن رغبتى وافر داشت. با ابوالحسن على بن سليمان قارى نحوى انطاكى، انس و يگانگى داشت. در دارالعلم هر دو جمع و بين ايشان مذاكرات علمى و ادبى داير بود تا آنكه حاكم مصر در ماه ذى قعدۀ سال 399 ه. ق هر دو عالم اديب را در يك روز به قتل رسانيد. در معجم الادباء در سبب قتل وى گويد: در سال مزبور آب رود نيل از حدّ معمولى خود فزون تر نگشت. به عرض حاكم وقت رساندند فزون نگشتن آب فقط از نحوست و شومى جناده است كه در جامع مقياس مصر، كه عمود زياده و نقصان يافتن آب نيل در آن است، تدريس نحو مى كند و به نيل افسون و عزايم مى خواند؛ پس فوراً به امر آن حاكم بى مغز به قتلش آوردند.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 7، ص 209؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 164 و ص 67، س 14.
هروى، مير حسين --> حسينى سادات
هروى، حكيم زين الدين --> ازرقى هروى
هروى، عبدالسلام بن صالح --> ابوالصلت، عبدالسلام بن صالح
هروى، عبداللّه بن ابى منصور --> خواجه، عبداللّه انصارى هروى
هروى، عبداللّه بن محمد --> امامى هروى
اديب لغوى مؤذّن هروى، از افاضل عامّۀ قرن پنجم هجرى هرات مى باشد كه در آنجا سمت معلّمى داشته و مرجع استفادۀ اكثر فضلا بود و از تأليفات اوست:
وى در سال 489 ه. ق درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 464، س 7.
بن ابى القاسم بن محمد بن داوود بن ابى حاتم، مليحى هروى، از ادبا و محدّثين قرن پنجم هجرى عامّه مى باشد و از تأليفات اوست: 363
در سال 463 ه. ق درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 464.
سيّاح، هروى الاصل، موصلى الولاده، ابوالحسن الكنيه، از مشاهير سيّاحين اوايل قرن هفتم هجرى مى باشد كه سياحت هاى بسيارى كرده است. به هرجا كه مى رفت، نام خود را در ديوار مى نوشت؛ عاقبت به حلب رفته و به ملك ظاهر بن سلطان صلاح الدين ايّوبى انتساب يافت. از طرف ملك يك قبّه و يك مدرسه براى او تأسيس يافت و از تأليفات اوست:
در سال 611 ه. ق در حلب درگذشت و در همان قبّه مذكوره دفن شد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 705]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3200.
هروى، شيخ على بن سلطان محمد --> قارى، شيخ على بن سلطان محمد
بن محمد بن هيصم، فاضل كامل شاعر و از آثار قلمى اوست:
از اشعار اوست:
ضحك الربيع لعبرة الانداء *** و من العجائب ضاحك ببكاء
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 67، س 16.
هروى، مكنّى به «ابوالحسن»، از ادبا و نحويّين صحيح القريحه و مقيم ديار مصر بوده و از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد، لكن پسرش، محمد بن على، مكنّى به «ابوسهل»، كه شرح حالش به عنوان 364 مؤذن، محمد بن على نگارش يافته، در سال 433 ه. ق درگذشته است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 686]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 67، س 19.
بن ذوالكمالين مير محمدباقر سابق الذكر، از مشاهير و بزرگان شعرا و خطّاطين و سادات حسينى نسب هرات مى باشد كه ولادتش در آنجا بود. هم در آنجا به كسب
كمالات پرداخت. ادبيّات را نزد پدرش تكميل كرد؛ سپس به تعلّم خط همّت گماشته و آنى فراغت نداشت. اخيراً به مشهد مقدّس رضوى عليه السلام رفته و در آن ارض اقدس نزد قبلة الكتّاب سلطانعلى سابق الذكر اصول خط را به نهايت تكميل كرد. با استاد خود دم برابرى زد، بلكه بعضى از اهل فن خط او را به خط استادش ترجيح مى داده اند.
اخيراً به هرات برگشت. به جهت انتساب يافتن او به سلطان حسين ميرزاى بايقرا، به «كاتب سلطان» ملقّب و معروف بود تا در حدود سال 945 ه. ق، كه هرات مورد حملات و مهاجمات و محاصرۀ اوزبكان بوده، خواجه ناصرالدين عبداللّه از ترس جان و مال عزيمت تركستان داد. ميرعلى را نيز با جمعى ديگر از اهل هنر با خودش برد. در بخارا نهايت احترام مير منظور بود. به جهت حسن خط او از طرف ناصرالدين، مكانى مرغوب براى وى معيّن گرديد و از وى دست بردار نشد و به كتابت نسخ نفيسۀ بسيارى ملزمش نمود، لكن ميرعلى با آن همه محبت ها باطناً دل خوش نبود. از جريانات خود شكايت داشته و به سرودن بعضى اشعار شكوه آميز مى پرداخته و از اوست:
عمرى از مشق دوتا گشت قدم همچون چنگ *** تا كه خط من بيچاره بدين قانون شد
طالب من همه شاهان جهانند و مرا *** در بخارا جگر از بهر معيشت خون شد
اين بلا بر سرم از حسن خط آمد امروز *** وه كه خط سلسلۀ پاى من مجنون شد
سوخت از غصّه درونم چه كنم؟ چون سازم؟ *** كه از اين شهر مرا نيست ره بيرون شد
ايضاً
چهل سال عمرم به خط شد تلف *** سر زلف خط نامد آسان به كف
ز مشقش دمى هركه فارغ نشست *** چو رنگ حنا رفت خطّش ز دست
ظاهر، آن است كه در كتاب پيدايش خطّاطان در عبداللّه مذكور، كه ميرعلى را به تركستان 365 برده، اشتباه نموده و از اشراف هرات پنداشته است. در طرائق الحقائق گويد:
در سال 935 ه. ق عبداللّه خان اوزبك هرات را مسخر نموده و از تصرف صفويّه درآورد. ميرعلى را نيز در زمرۀ اعيان هرات به بخارا فرستاد و در كتابخانۀ عبدالعزيزخان، پسر عبيدخان، به شغل كتابت معذبش نمود. مير هم اشعار فوق را (عمرى از مشق...) در آن حال گفته است و مضمون اشعار نيز همين معنى را تأييد مى نمايد.
وفات مير على به نوشتۀ طرائق، به سال 940 ه. ق و به نوشتۀ قاموس الاعلام و بعضى ديگر، در 966 ه. ق واقع گرديد. چون بعضى كتيبه هايى كه به خط او مى باشد، مورّخ به 950 ه. ق است و لذا همين تاريخ دويمى را تأييد مى نمايد و در يك جا از قاموس الاعلام 924 ه. ق نوشته و آن واضح الفساد است. ناگفته نماند كه مير على هروى، صاحب ترجمه، غير از خواجه مير على تبريزى سابق الذكر مى باشد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3200 و ج 6، ص 4510؛ ايرانى، عبدالمحمد، پيدايش خط و خطاطان، ص 173.
هروى، قاسم بن سلام --> ابوعبيد، قاسم
هروى، محمد بن آدم --> ابوالمظفر، محمد بن آدم بن كمال
هروى، محمد بن جعفر --> منذرى، محمد
هروى، محمد بن على --> مؤذن، محمد بن على
بن ميرزا حسينعلى بن رضا بن اسماعيل، هروى اصفهانى حايرى، از افاضل علماى اماميّۀ اواخر قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه از اركان دين مبين و اعاظم مجتهدين، فقيه محقّق، اصولى مدقّق، محدّث رجالى، مفسّر متبحّر و رياضى متمهّر، از مفاخر شيعه و از تلامذۀ شيخ محمدتقى صاحب حاشيۀ معالم و حاجى كرباسى و حجة الاسلام حاج سيد محمدباقر رشتى و ديگر اجلاّى وقت بود. شيخ كبير شيخ محمدحسن بارفروشى سابق الذكر نيز از تلامذۀ وى بوده و صاحب ترجمه تأليفات منيفۀ بسيارى در تفسير و فقه و اصول و اخلاق و عقايد و حساب 366 و رجال دارد كه بعضى از آنها را تذكر مى دهد:
(كه ذيلاً به نام حديقه مذكور است)؛ 8. حاشيۀ رياض المسائل (كه متعلق به دو باب طهارت و ارث آن كتاب است)؛ 9. حاشيۀ قوانين الاصول (كه از اول ادلۀ عقليه تا آخر استصحاب است)؛ 10. حاشيۀ منهاج الهدايۀ استاد خود، حاجى كرباسى (در فقه)؛ 11. الحديقة النّجفيّة (كه حواشى مبسوط و محققانه بر اغلب ابواب شرح لمعۀ شهيد بوده و در حواشى بعضى از چاپ هاى خود شرح لمعه به طبع رسيده و در نجف اشرف تأليف شده است)؛ 12. خلاصة البيان فى حلّ مشكلات القرآن (كه حل مشكلات هر سوره از اول تا آخر قرآن مجيد را حاوى و از تبحر مؤلف در لغات و ادبيات حاكى است)؛ 13. شرح تلخيص مذكور؛ 14. نهاية الآمال فى معرفة الرّجال و غيرها.
وفات او به سال 1299 ه. ق در كربلاى معلّى واقع گرديد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
(به ضمّ اوّل و فتح ثانى) عنوان فرقه اى است از مسلمين كه شيعۀ آل عباس مى باشند و عباس بن عبدالمطلب، عمّ حضرت رسول صلى الله عليه و آله و اولاد او را بعد از وفات آن حضرت ارثاً امام به حق مى دانند و در حق ايشان غلوّ داشته و به همين جهت، ايشان را «عباسيّۀ خلّص» نيز مى گويند. ايشان به ولايت و عظمت ابومسلم خراسانى نيز معتقد بوده و اصحاب ابوهريره عبداللّه راوندى مى باشند و به همين جهت، ايشان را «راونديّه» نيز اطلاق مى كنند. جماعتى از ايشان از كثرت غلوّى كه دربارۀ آل عباس داشته اند، معتقد به الوهيّت منصور، دويمين خليفۀ عبّاسى، بوده اند و يا چنانچه ظاهر كلام بعضى مى باشد، هريريّه شعبه اى است از راونديّه و بسط و تفصيل و تحقيق اين مراتب در صورت اقتضا موكول به كتب ملل و نحل و مذاهب است.
موافق آنچه تحت عنوان معتزله اشاره شد، يكى از شعب همان فرقۀ معتزله مى باشند و ايشان اتباع هشام بن عمرو فوطى بوده وغير از هشاميّۀ متكلّمين شيعه هستند كه نيز دو فرقه و عبارت از اتباع هشام بن حكم 367 بغدادى كندى و اتباع هشام بن سالم جعفى جواليقى و هر دو از اجلاّى اصحاب حضرت امام صادق و امام كاظم عليهما السلام بوده اند و
جزئيّات عقايد ايشان را موكول به كتب مربوطه مى دارد.
شيرازى، از شعراى اواخر قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه در سمت شرقى تكيۀ حافظيّه مدفون و در حال احتضار گفته است:
در حضرت تو روى سياه آوردم *** طاعت نبدم بار گناه آوردم
نوميدم از آن درگه اميد مساز *** زيرا كه ز تو به تو پناه آوردم
وفات او به سال 1292 ه. ق واقع گرديد.
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 572.
هلالى(1)
استرآبادى الولاده، هراتى النّشأه، تركى جغتايى الاصل، از مشاهير شعراى ايرانى قرن دهم هجرت مى باشد. اوّلين بار كه به مجلس امير على شير نوايى سابق الذكر راه يافت، از خواندن اين شعر:
چنان از پا فكند امروز آن رفتار و قامت هم *** كه فردا برنخيزم بلكه فرداى قيامت هم
كه مطلع يك قصيدۀ اوست، بسيار محترم و در نظر آن وزير روشن ضمير به نهايت معزّز بود. از تخلّصش پرسيد. گفت: «هلالى». وزير گفت: «بدرى. بدرى»؛ سپس در اثر عنايات وزير به مقامى بس عالى ارتقا يافته و به خدمت مشايخ رسيد تا آنكه از اهل ذوق و حال محسوب مى گرديد و از اشعار اوست:
اى كه مى پرسى ز من كآن ماه را منزل كجاست *** منزل او در دل است اما ندانم دل كجاست
ايضاً
از آن تنهايى و ملك غريبى شد هوس ما را *** كه روزى چند نشناسيم ما كس را و كس ما را
368 از آثار قلمى اوست:
1) . هلالى: منسوب است به هلال كه از اعلام و اسامى متداوله مى باشد و «هلالى» در اصطلاح رجالى، لقب احمد بن هلال و جمعى ديگر است كه به جهت انتساب به شخصى هلال نام بدين عنوان شهرت يافته و شايد در بعضى موارد مناسبت ديگرى باشد. (مؤلف)
هلالى در ميان شيعه به تسنّن معروف و متهّم بود؛ با وجود اين، در سال 936 يا 939 ه. ق، كه عبداللّه خان اوزبك هرات را مسخّر نمود، او را نيز به بهانۀ تشيّع به قتل رسانيد. در قاموس الاعلام بعد از شرح حال هلالى استرآبادى، كه اصلاً تركى نژاد بوده، گويد كه يك نفر هلالى ديگرى نيز بوده شيرازى و او هم در اصل از اولاد ترك بوده و از اوست:
تيغ جفا كشيده به خون ريز عاشقان *** آمد از آن ميانه مرا آزمود و رفت
ديگر چيزى از زمان و مشخّصات ديگر ذكر نكرده؛ چنانچه نام هيچ يك از دو هلالى مذكور را ننوشته است.
بنا به ظاهر، بلكه صريح كلام تذكرۀ حسينى، هلالى شيرازى همان است كه فوقاً به عنوان هلالى استرآبادى نگارش داديم و نامش نيز «بدرالدين» بوده و سه مثنوى فوق را هم به همين هلالى شيرازى نسبت داده و گويد كه هلالى دو مثنوى شاه و درويش (در صفت تيراندازى) شاه گفته است:
استخوان را اگر نشان كردى *** تير را مغز استخوان كردى
در مثنوى صفات العاشقين در صفت نابينايى زليخا گفته است:
سيه بادام او از جور ايّام *** شد از عين سفيدى مغز بادام
در مثنوى ليلى و مجنون خود گويد:
پاكيزه تنى چو نقرۀ خام *** نازك بدنى چو مغز بادام
چشمش زغنى نشسته در باغ *** ابروى سياه او پر زاغ
نيز در تذكرۀ حسينى گويد كه هلالى به سال 936 ه. ق به دست سيف اللّه نامى به امر عبداللّه خان اوزبيك كشته شد و در تاريخ قتلش گفته اند: 369
گشت چون در دست سيف اللّه كشته در هرات *** زآن سبب تاريخ قتلش «كشت سيف اللّه»(1)گشت
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 410؛ افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 295؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4744؛ حسينى سنبهلى، ميرحسين دوست، تذكرۀ حسينى، ص 365.
1) . كشت سيف اللّه = 936.
(بر وزن كميل) بن قيس، عامرى كوفى هلالى، مكنّى به «ابوصادق»، از اجلاّى محدّثين شيعه و اكابر اصحاب حضرت اميرالمؤمنين و حسنين و حضرت سجّاد و حضرت باقر عليهم السلام مى باشد كه نزد آن بزرگواران بسيار محبوب، به منزلۀ اركان اربعه و اخبار بسيارى در مدح او وارد و از اولياى خانوادۀ عصمت عليهم السلام بود. كتاب او معروف و يكى از اصول اربع مأۀ مشهوره و نخستين كتابى است كه از شيعه ظهور يافته است. در آن كتاب از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار روايت مى كند و صدوق و كلينى و ديگر اكابر محدّثين اعتماد تمام بر آن دارند. «هلالى» گفتن او به جهت آن بوده كه هميشه هلال را مى ديده است. در نخبة المقال گويد:
سليم بن قيس الهلالى *** صه ثقة من اولياء آلال
طق ضف كتابه من الاصول *** عنه روىٰ اجلّة الفحول
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 262؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 3، س 17؛ كتب رجاليه.
هلالى شيرازى --> هلالى استرآبادى
از شعراى عثمانى قرن دهم هجرت و از اهالى استانبول و به «طاقيه دوز» موصوف بود. ترجمۀ تركى نظمى و نثرى كليله و دمنه و ديوانى مرتب تركى از آثار قلمى او بوده و در سال 950 يا 953 يا 983 ه. ق درگذشت و از اشعار او دسترس نگرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 1، ص 820]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4743.
شعبه اى است از غلاة كه اتباع احمد بن هلال كرخى عبرتايى مى باشند. احمد از اصحاب حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام بود كه بعد از وفات آن حضرت، وكالت و نيابت خاصّۀ عثمان بن سعيد عمروى را انكار نموده و خودش به دعوى بابيّت آغاز كرد. وى به لعن و غلو متّهم و مشهور و روايات مختصۀ او مردود مى باشد؛ به شرحى كه در كتب رجال و غيبت مذكور است.
370 3402. هما، رضاقلى خان (... - 1290 ه. ق)
شيرازى، از طراز اوّل شعراى اواخر قرن سيزدهم شيراز مى باشد كه با رضاقلى خان هدايت سابق الذكر معاصر بود. به «هما» تخلّص مى نموده و از اوست:
ديدى هما! كه صوفى و زاهد فروختند *** آخر به پير ميكده بيت الحرام را
در سال 1290 ه. ق درگذشت.
منابع: اطلاعات متفرقه.
مروزى وقايع نگار يا بدايع نگار، از شعراى عهد فتحعلى شاه قاجار (1212-1250 ه. ق) مى باشد كه تخلّص شعرى اش «هما» اصل وطنش مرو شاه جهان، محل اقامتش قم و اديبى بوده فاضل و طليق اللّسان و رشيق البيان، داراى كمالات متنوّعه. سال ها مدّاحى شاه معظّم نموده و از آثار قلمى اوست:
از اشعار اوست:
مرا گويى چرا دادى دل از دست *** مگر از دست خوبان مى توان رست
جهانى دل به مويى بسته ديديم *** كه با مويى جهان را مى توان بست
ايضاً
چون بود حال دل مرغ اسيرى كه ز دام *** گردد آزاد و نداند ره گلزار كجاست
ايضاً
شهرى دل آشفته ز مويى كه شنيده *** پابسته به مويى دل يك شهر كه ديده
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: اطلاعات متفرقه.
ملقّب به «همام الدين»، متخلّص به «همام»، معروف به «خواجه همام الدين» يا «خواجه همام»، از مشاهير شعراى ايرانى اوايل قرن هشتم هجرى، از ارباب ثروت تبريز، در فضل و كمال و طبع وقّاد استاد، در 371 فصاحت و بلاغت و شيرين زبانى و تفطّن به دقايق معانى وحيد عصر بود. اكابر و وزراى وقت به معاشرت و مصاحبت او طالب و رغبت تمام داشتند. با قطب الدين شيرازى سابق الذكر هم درس و هر دو از تلامذۀ خواجه نصير طوسى بوده اند. در تبريز با سعدى شيرازى ملاقات نمود و بين ايشان ملاطفات و مطايباتى جريان يافت كه بعضى از آنها را در شرح حال سعدى اشاره نموديم.
همام با خواجه شمس الدين صاحب ديوان جوينى سابق الذكر نيز معاصر و معاشر بود. روزى پسرش، هارون، را به ضيافت دعوت نمود. تكلّف زياد در انجام تشريفات مقتضيه به كار برده و غزلى لطيف در همان مجلس بالبداهه انشا كرد كه از ابيات همان غزل است:
خانه امروز بهشت است كه رضوان اينجاست *** وقت پروردن جان است كه جانان اينجاست
بر سر كوه (كوى خ ل) عجب بارگهى مى بينم *** كوه طور است مگر موسى عمران اينجاست
مست اگر نُقل طلب كرد به بازار مرو *** مغز بادام تر و پستۀ خندان اينجاست
شكّر از مصر به تبريز مياريد دگر *** به حديث لب شيرين شكرستان اينجاست
چه غم از محتسب و شحنه و غوغا كامروز *** خواجه هارون پسر صاحب ديوان اينجاست
بعد از اين غم مخور از گردش ايّام همام! *** هرچه آن آرزوى جان بودت، آن اينجاست
نيز در مقام تأثّر از شهرت معاصرش، سعدى شيرازى و يا پاس احترام او گويد:
پيام ده سوى بلبل كه با وجود همام *** روا بود كه سخن هاى عشق پردازى
همام را سخن دل فريب و شيرين است *** ولى چه سود كه بيچاره نيست شيرازى
وفات همام به سال 713 يا در بيست وپنجم صفر 714 ه. ق در تبريز واقع گرديد.
منابع: اطلاعات متفرقه؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4746.
موكول به علم شريف رجال است.
از مشاهير شعراى ايرانى و عالى طبعان اسفرايين بود. در اوايل جوانى از اسفرايين به تبريز رفته و مشمول مراحم سلطان يعقوب بن اوزون حسن آق قويونلى (884-896 ه. ق) گرديد؛ درعين حال، به جوان 372 شيخ ولى بيگ نامى از ملازمان سلطان مجذوب شد و به شعر گفتن آغاز كرد. يك چندى در اثر عشق و محبّت ديوانه شده و در تيمارستان ماند و در همان حال، اين شعر را مناسب حال خود گفته است:
به زنجيرم چو كرد از بى قرارى دل ستان من *** دل زنجير شد سوراخ سوراخ از فغان من
يا خود اين شعر را در محبس (كه در اثر عشق متّهم به جنون شده و زندانى اش كرده بوده اند) گفته است. يك نسخۀ خطّى از ديوان همايون، كه در حدود نهصد بيت مى باشد، به ضميمۀ ديوان ديگر به شمارۀ 279 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود و اوّل آن، اين است:
بى تو جايى كه شود خاك دل چاك آنجا *** تا ابد ناله برآيد ز دل خاك آنجا
همايون بعد از وفات سلطان يعقوب مدتى در كاشان زيست. اخيراً به ديهى ازملك نام از توابع قم، كه شيخ ولى بيگ نيز در آنجا بوده، رفته و هم به سال 902 ه. ق آنجا درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4747؛ فهرست كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار، ج 2، ص 704.
از احفاد محقّق كركى سابق الذكر و از شعراى ايرانى قرن سيزدهم هجرى عهد فتحعلى شاه قاجار مى باشد كه خوش خو و نادره گو بوده و در فنّ موسيقى نيز بهره اى داشت. نسبت به منهيّات دينيّه بى پروا و لاابالى و اشعارش نيز از ملاحت خالى بوده و از اوست:
ماه صيام است و وقت ترك مدام است *** ترك مدام از براى ماه صيام است...
به سال 1209 ه. ق در رختخواب خود مقتول شد.
منابع: گروسى، فاضل خان، انجمن خاقان، [ص 642-643].
بن بابرشاه، دويمين حكمران هندوستان، از اولاد تيمور لنگ مى باشد كه به سال 937 ه. ق 373 بعد از وفات پدر در 24 سالگى در شهر اگره تخت نشين سلطنت گرديد. بين او و افغانستان محارباتى واقع شد. از روى اضطرار به شاه طهماسب صفوى، سلطان وقت ايران، ملتجى گرديد و به نيروى لشكر ايرانى افغانى ها را مغلوب و مقهور نمود.
باز اساس سلطنت خود را استوار داشت تا در سال 963 ه. ق درگذشت. پسرش، جلال الدين اكبرشاه، خلف وى گرديد و مقبرۀ همايون شاه در دهلى معروف و مزيّن مى باشد. از جملۀ اشعار اوست كه در حين التجا به شاه ايران سروده و حاكى از جودت قريحۀ اوست:
دشمنم شير است عمرى پشت بر من كرده بود *** اين دم از راه عداوت روى بر من كرده است
دارم اكنون التماس از شاه تا با من كند *** آنچه با سلمان على در دشت ارژن كرده است
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4747.
همت، حسين (... - 1336 ه. ق)
بن ميرزا احمد وقار سابق الذكر، علاوه بر اينكه به عنوان علاءالدين، حسين شرح حال اجمالى وى نگارش يافته، باز گوييم: وى نخستين فرزند وقار مذكور بود.
در طفوليّت يك چشم او از صدمۀ آبله نابينا شد. در نزد پدرش مراتب علميّه را تحصيل نمود. خط نسخ و فن سخنورى را از عمّ خود، فرهنگ سابق الذكر، تكميل كرد. قريحۀ شعريّه اش وقّاد و ديوان اشعارش بالغ به پنج هزار بود. خط را به شيوۀ خطّاط مشهور، علاءالدين تبريزى، مى نوشت و دعوات و قرآن هايى به خط وى يادگار مانده است. سالى چند نگذشته بود كه چشم ديگرش نيز نابينا گرديد؛ از اين جهت، بسيار افسرده شد و در سال 1336 ه. ق درگذشت و در آستانۀ حضرت سيّد مير محمد در كنار اعمام خود، فرهنگ و يزدانى، مدفون گرديد و از اشعار اوست:
اگر در آينه بينى جمال زيبا را *** ز عشق خويش ملامت نمى كنى ما را
كسى كه صورت يوسف نديد نيست روا *** كه سرزنش كند از عشق او زليخا را
حديث حسن تو و عشق من ببرد از ياد *** حكايت غم مجنون و حسن ليلى را
374 به ياد قبلۀ رويت چو در نماز آيم *** ز آب ديده چو دريا كنم مصلّى را
چنان كه از لب جان بخش، مرده زنده كنى *** سزد كه لاف زنى معجز مسيحا را
ز دست كوته همت بسى عجب دارم *** كه رام كرد به خود آن بلندبالا را
ايضاً
آن سيه زلف كه خم درخم و چين درچين است *** بستۀ هر سر موييش دلى مسكين است
من ديوانه اگر كافر عشقم چه عجب *** كه سر گيسوى او آفت عقل و دين است
نيست ممكن كه خيال تو رود از سر من *** مگر آن روز كه از خشت مرا بالين است
رخنه در ملّت اسلام كند كيش مجوس *** زآنكه روى تو چو آتشكدۀ برزين است
شعر همت كه چنين شهرۀ آفاق شده است *** اثر تربيت آصف باتمكين است
به نوشتۀ گلشن وصال، نام همّت «علاءالدين» و به نوشتۀ آثار عجم، نامش «حسين» و «علاءالدين» لقبش بوده است. همدانى
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 362؛ اطلاعات متفرقه.
يا
همذانى(1)
با اينكه هواى زمستانش بسيار سرد بوده و هجويه هاى بسيارى از شعراى عرب و عجم در اين موضوع سروده اند، ولى هواى بهارش بسيار لطيف، گل و شكوفه و انواع رياحين فرح بخش و جان فزاى آن رشك اغلب بلاد بوده است و اكابر و افاضل علما و حكما و ادبا و عرفاى بسيارى از آن نشئت يافته اند؛ بعضى از ايشان را به اندازۀ مساعدت وسايل موجوده تذكر مى دهد.
لفظ «همدانى» (شهر) در اصطلاح رجالى، لقب احمد بن زياد بن جعفر از مشايخ صدوق و نيز جعفر بن محمد و صالح بن سهل و محمد بن جعفر و بعضى ديگر است. ناگفته نماند همدان، كه نام شهر مذكور است، غير از همدان (به كسر اول يا فتح آن) مى باشد كه نام قبيله اى است از قبايل عرب يمن كه در عين اشتعال نايرۀ جنگ در صفين، پس از آنكه فرار مردم را ديدند، به نصرت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام قيام كردند. غلاف شمشيرها را شكسته و سرشان را با عمامه پيچيدند و با كمال شجاعت و خلوص نيت به وظايف نصرت و جان فشانى قيام نمودند؛ در مقابله و مقاتله ثبات قدم مى ورزيدند. اينك در لسان حقايق ترجمان آن خليفة الرحمان ممدوح و موصوف و به مژدۀ بهشت مستبشر بوده و در حق ايشان فرموده است: لهمدان اخلاق و دين يزينها و بأس اذا لاقوا و حسن كلام
فلو كنت بوابا على باب جنة لقلت لهمدان ادخلوا بسلام
صحابه و تابعين و علما و شعرا و ادبا و افاضل بسيارى از اين قبيلۀ جليله ظهور يافته اند؛ حارث همدانى و شيخ بهائى هم از همين قبيله هستند.
لفظ «همدانى» (قبيله) در اصطلاح رجالى، ابراهيم بن قوام الدين، ابراهيم بن محمد، احمد بن عجبان و بعضى ديگر از افراد آن قبيله مى باشند. مخفى نماند كه لفظ «همدان» به معنى شهر مذكور فوق، چنانچه اشاره نموديم، بر وزن سرطان و در اصل با ذال بوده و در استعمالات عمومى به دال مبدل و مشهور گرديده است و به همين جهت، در مقام نسبت (همدانى) توليد اشتباه شده؛ گاهى منتسب به شهر مذكور يا منتسب به قبيله، كه بى شبهه با دال است، مشتبه به هم مى باشد و رعايت قراين لازم و ضرورى است. بلى، در جايى كه موافق اصل مذكور با ذال باشد، بى ترديد همان شهر مذكور است و دور نيست كه نام شهر مذكور هم در اصل با دال بوده و اخيراً معربش كرده و به ذال تبديل داده اند. (مؤلف)
همدانى، ميرزا سيد ابراهيم --> ظهيرالدين، ميرزا سيد ابراهيم
1) . همدانى يا همذانى: (با دو فتحه و ذال چنانچه در كتب عربيه است) و (با دال، چنانچه بس مشهور و در السنه داير است) منسوب به شهرى مى باشد مشهور و قديم كه موافق منقول از ابن الكلبى، به نام بانى خود، همذان بن فلوج بن سام بن نوح موسوم، از اقدم و اعظم بلاد عراق عجم ايرانى، در دامنۀ شمالى كوه الوند، در سمت شرقى ايالت كردستان به مسافت 125 كيلومتر از شمال شرقى كرمانشاهان، در زبان جغرافيين يونانى موسوم به «اكباتان» و آثار و مزارات قديمه در آن فراوان مى باشد. موافق نوشتۀ بعضى، قديماً چهار فرسخ در چهار فرسخ بود. موقع استيلاى بختنصر، حكمران آثورى ها (647-667 مقدم ميلادى) به كلى تخريب شد و در عهد سلطنت نهمين حكمدار كيانى، دارا پسر داراب (330-342 مقدم ميلادى)، باز تعمير و پايتخت ايرانى و سپس در دورۀ اسلامى هم پايتخت بعضى از دول اسلامى گرديد و برخى ديگر از مزاياى تاريخى و جغرافيايى آن را موكول به كتب مربوطه مى دارد.
375 3408. همدانى، سيد ابوطالب بن سيد عبدالمطلب (... - 1263 ه. ق)
حسينى النّسب، همدانى البلده، نجفى المسكن والمدفن، از اكابر علماى اماميّۀ قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه در فقه و اصول متبحّر، از تلامذۀ شيخ محمدحسن، صاحب جواهر سابق الذكر و از تأليفات اوست:
وفات او به سال 1263 ه. ق در نجف اشرف واقع گرديد.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 6، ص 450.
376 همدانى، احمد بن حسين --> بديع الزمان همدانى
همدانى، احمد بن محمد --> ابن الفقيه، احمد بن فقيه
از افاضل ادباى اواخر قرن سيزدهم هجرت مى باشد و از آثار قلمى اوست:
[رياض الادب] مقامات عربى و نظير مقامات حريرى و به بيست ويك مقامه مشتمل و در سال 1269 ه. ق از تأليف آن فارغ و دو نسخه از آن در كتابخانۀ حاج سيد نصراللّه تقوى سابق الذكر موجود مى باشد كه يكى به خط خود مؤلف است و در آن بسيارى از اشعار خود را ذكر و محل استشهاد قرار داده است.
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 17، ص 283.
همدانى، حسن بن احمد بن حسن --> ابوالعلاء، حسن بن احمد
همدانى، حسن بن احمد بن يعقوب --> ابن الحائك
دره جزى، همدانى البلدة والموطن، نجفى المسكن، كربلائى المدفن، فقيه عابد، زاهد متّقى، جمال السالكين، عارف حقيقى، از اجلاّى عرفا و اهل طريقت و اكابر ارباب سير و سلوك اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت و از مشايخ طريقتى حاج ميرزا جواد ملكى تبريزى سابق الذكر مى باشد و در سال 1311 ه. ق در كربلاى معلّى عازم گلزار جنّت گرديد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 46.
يا محمدرضا بن على نقى بن حاج ملا رضا بن محمدامين، همدانى البلده، طهرانى الاقامه، از افاضل علماى اماميّۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت، متكلّم واعظ مشهور جليل القدر عظيم المنزله و تأليفات طريفۀ او بهترين معرّف مراتب عاليۀ علميّه اش هستند:
شده است)؛ 4. توحيد الرّضوى (كه در حدود پنج هزار بيت و حاوى براهين عقليه و نقليه است)؛ 5. السّيف المسلول؛ 6. هدية النّملة الى مرجع الملّة (كه به امر رئيس ملّت وقت، ميرزاى شيرازى حاج ميرزا محمدحسن سابق الذكر، تأليف و در بمبئى چاپ شده است).
وفات او در چهاردهم ربيع الاول 1318 ه. ق در تهران واقع شد و در جوار حضرت عبدالعظيم مدفون گرديد و شرح حال پدرش ذيلاً به عنوان همدانى، ميرزا على نقى مذكور و جدّش نيز به عنوان كوثر نگارش يافته است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
همدانى، حاج ملا رضا بن محمدامين --> كوثر
همدانى البلده، عالم عامل، فقيه كامل، متكلّم متبحّر، محقّق مدقّق، عابد زاهد، از اجلاّى علماى اماميّه و فقهاى اثناعشريّۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت، در اخلاق فاضله طاق، از تلامذۀ ميرزاى شيرازى حاج ميرزا محمدحسن سابق الذكر، تأليفات منيفۀ او مرجع استفادۀ فحول و بهترين معرّف مقامات عاليه اش مى باشند:
وفات او در بيست وهشتم ماه صفر 1302 ه. ق در سامرّا واقع شد و در زاويۀ شمال شرقى رواق عسكريّين عليهما السلام مدفون گرديد؛ قدس سرّه.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
همدانى البلده، كربلائى المسكن والمدفن، از افاضل علماى اماميّۀ اوايل قرن سيزدهم هجرى از تلامذۀ 378 آقاى بهبهانى سابق الذكر، جامع معقول و منقول و فقيهى بوده است
محدّث، حكيم متكلّم، محقق مدقّق لغوى، عابد زاهد عارف، علوم و فنون بسيارى را جامع، مذاق و مشربش نيكو و خالى از افراط و تفريط. در رياض العارفين گويد: شيخ عبدالصمد از اكابر محقّقين و محدّثين، از تلامذۀ آقا سيدعلى، صاحب رياض سابق الذكر، تقوا و زهد و ورع او مسلّم معاصرين بوده و اخلاص تمام بدو داشته اند.
چهل سال در عتبات مجاور بود؛ عاقبت با نورعلى شاه ملاقات كرده و دست ارادت بدو داد. اجازۀ ذكر خفى از او گرفت. به تصفيه و تزكيه پرداخت و از اوست:
ز كعبه عاقبة الامر سوى دير شدم *** هزار شكر كه من عاقبت بخير شدم
از تأليفات اوست:
وفات او روز چهارشنبه هيجدهم ذى حجۀ سال 1216 ه. ق در موقعى كه فرقه وهابيّه تحت رياست سعود بن عبدالعزيز حنبلى به كربلاى معلّى استيلا يافتند، در همان ارض اقدس با جمعى ديگر از اجلاّى علما واقع و در دست ايشان مقتول گرديد. بارها مى گفته است: «زود باشد كه ريش و محاسن من به خونم خضاب مى شود». در همان سال مقابر ائمّۀ بقيع را هم منهدم ساخته و تصرفات بسيارى در دين اسلامى كردند كه بسط آنها خارج از وضع كتاب است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 353؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 465.
همدانى، حاج ميرزا على اكبر --> صدرالاسلام
بن حاج ملا رضا بن محمدامين، همدانى البلده، از عرفا و علماى اماميّۀ اواخر قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه عالم 379 فاضل، عارف كامل، پدر حاج آقا رضا صاحب هدية النّملة مذكور فوق بوده و از تأليفات اوست:
در سال 1296 يا 1297 ه. ق در همدان وفات يافت و در بقعۀ باباطاهر عريان مدفون شد. زبيده خانم، دختر فتحعلى شاه، كه از مريدان وى بوده، همه ساله مبلغى براى متولّى و قارى و اسباب روشنايى آن بقعه مى فرستاده است. بنا به تاريخ اوّلى، كلمۀ «غفورى» و بنا به دوّيمى، كلمۀ «يا غفور» مادّۀ تاريخ وفات اوست.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
همدانى، محمد بن عبدالرحمان --> عين القضات، محمد بن عبدالرحمان
همدانى، محمد بن عبداللّه --> عين القضات، محمد بن عبداللّٰه
بهارى، همدانى البلده، از علماى قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد و از تأليفات اوست:
صاحب ترجمه در سال 1303 ه. ق وفات يافت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
همدم، ميرزا محمدحسين --> بيدل، سيد ميرزا محمدرحيم
ميرزا محمدحسين نوۀ بيدل است.
شيرازى، از شعراى اواخر قرن سيزدهم هجرى مى باشد كه با رضاقلى خان هدايت سابق الذكر معاصر و معاشر و نيكوانديشه و عاشق پيشه بود. اشعارش خالى از وجد و حال و ذوق عرفانى نبوده و با «همدم» تخلّص مى نمود و از اوست:
ناكامى از كام جهان، شد باعث هر كام ما *** بدنامى از عشق بتان، آمد به عالم نام ما
380
در زهد عمرم شد به سر وز وى نديدم حاصلى *** در عشق خوبان بعد از اين مصروف بُد ايام ما
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 626.
از مشاهير شعراى ايرانى شيرازى مى باشد كه با سعدى شيرازى معاصر و در بدايت حال گاهى به «رهى» و زمانى به «مجد» تخلّص مى نمود و اخيراً به «همگر» تبديلش داد. به مناسبت كثرت فضل و علوّ نسب كه به انوشيروان عادل منتهى مى گردد، به مجالس امرا و سلاطين راه داشت و مشمول مراحم ابوبكر بن سعد بن زنگى، ششمين حكمران اتابكان فارس (628-658 ه. ق)، گرديد و به لقب ملك الشعرايى مفتخر، بلكه متصدى وزارت او نيز بود. بعد از تسلط مغول از طرف ابقاخان، دويمين حكمران ايلخانى (662-681 ه. ق)، به حكومت شيراز منصوب شد و ديوان مرتبى داشته و از اوست:
نه چرخم مى دهد كام و نه اختر *** نه دل مى گرددم رام و نه دلبر
كجا همراه گردد سايه با من *** چو روز من بود با شب برابر
به سال 686 ه. ق در نود سالگى درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4167.
هنايى، على بن حسن --> دوسى
هندالنبى، سيد حسين بن غياث الدين --> سنجرى، سيد حسن بن غياث الدين
هندى، سرباتك
هندى، صباح بن نصر
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
هندى، شهاب الدين يا احمد بن شمس الدين --> شمس الدين، بن عمر
هندى، محمد بن حسن --> فاضل هندى
هنر، ميرزا اسماعيل --> يغما، ميرزا رحيم
ميرزا اسماعيل پسر ميرزا رحيم است.
381 3418. هنى الدين، حازم بن محمد (... - 684 ه. ق)
بن حسن بن خلف بن حازم، انصارى القبيله، قرطبى البلده، اديب نحوى لغوى، از اكابر ادبا و مشايخ ادب و بلاغت مى باشد كه در نظم و نثر و لغت و عروض و علم معانى و بيان وحيد عصر خود بود. شعر خوب مى گفته و از اوست:
من قال حسبي من الورىٰ بشر *** فحسبى اللّه حسبى اللّه
كم آية للاله شاهدة *** بانه لا اله الا هو
از آثار قلمى اوست:
وفات او شب شنبه بيست و چهارم رمضان 684 ه. ق در 76 سالگى واقع گرديد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 204.
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
هيبتى، شيخ ابراهيم --> گلشنى
هيدجى زنجانى، از افاضل علماى قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه در آغاز زندگانى در ديه هيدج و چندى در قزوين به تحصيل علم و ادب پرداخت. بعد از
تكميل مقدمات لازمه و ادبيّات معموله در تهران فقه و اصول و حديث را از اكابر وقت و كلام و رياضيّات را نيز از ميرزا حسين سبزوارى، كه سرآمد تلامذۀ حاج ملا هادى سبزوارى بوده، خواند. مدتى هم در حوزۀ ميرزاى جلوۀ سابق الذكر به تحصيل و تكميل معارف حقّه و فنون حكميّه پرداخت؛ پس به عتبات رفت؛ علاوه بر فقه و اصول، به تحصيل معقول نيز اشتغال يافت. اخيراً به تهران مراجعت كرده و به تصفيۀ باطن و تدريس معقول مشغول شد و به هر دو زبان 382 فارسى و تركى شعر خوب مى گفت. نخست به «مغنى» تخلّص مى نموده و اخيراً به «هيدجى» تبديل داد و از اوست:
مغنيا! دل به توبه و پند *** ز مطرب و مى، نمى توان كند
به گوشۀ غم، خموش تا كى؟ *** به كنج محنت، ملول تا چند؟
ايضاً
ز پيغام پيغمبر راست گوست *** خداوندِ پيشه، خدا راست دوست
خوشا روز آنان كه سوداگرند *** پى كار گيرند و سود آورند
على گفت آن يكّۀ روزگار *** كه از مزدكارى مرا نيست عار
سوى ناكسان دست كردن دراز *** بود ننگ از مردم سرفراز
برو باش مزدور بر هر خسى *** مبر دست خواهش به پيش كسى
بود خوارى مرد در خواستن *** تو خواهش مكن وارَه از ننگ تن
تا آخر كه بسيار است و نيز مناسب حال انزوا و انقطاع خود گفته است:
من مونسى گزيده ام از بهر خود مرا *** يك لحظه بر مفارقتش صبر و تاب نيست
خوش رو و نغزگو ادب آموز و نكته دان *** هرگز نياورد سخنى كآن صواب نيست
گوينده بى زبان و سراينده بى صدا *** دأبش به قيل و قال و سؤال و جواب نيست
بى هيچ كلفتى نبود الفتى ولى *** زين دوست كلفتى به من از هيچ باب نيست
قليان نمى كشد نخورد چاى و حاجتش *** بر فرش و متكا و طعام و شراب نيست
اين همدم عزيز كه شد وصف او بيان *** هركو شنيد گفت كه اين جز كتاب نيست
نيز از اشعار تركى اوست:
دانشما زاهد اگر سوز ايشتمديم سنه نه *** من اوز خدامه گناه ايتديم ايتمديم سنه نه
خدا بهشت برينى سنه ويروپ منه نه *** سنون گمانوه من كامه يتمديم سنه نه
نه چون منى سوگورن گيتمشم كليسايه *** دگلدى كعبه نصيبمده گيتمديم سنه نه
منه اگر ديديلر گل قيلاخ دالوندا نماز *** باخوب صلاحيمه بوامره يتمديم سنه نه
383 ديديم من ايلميرم التفات دنيايه *** ييريتديم اوز سوزيمى يا ييريتمديم سنه نه
از تأليفات و آثار قلمى اوست:
هيدج ديهى است خوش آب وهوا از توابع ابهر مابين قزوين و زنجان كه مولد ملا محمد بوده و در وصف آن گويد:
صفاى صفحۀ شيراز گرچه مشهور است *** هواى هيدج ما نيست كمتر از شيراز
وفات هيدجى در ربيع الآخر 1339 ه. ق در تهران واقع گرديد.
منابع: هيدجى، محمد بن معصومعلى، حاشيۀ شرح منظومه؛ هيدجى، محمد بن معصومعلى، ديوان اشعار؛ اطلاعات متفرقه.
با تأييدات خداوندى حرف هاء به پايان رسيد و اكنون حرف ياء شروع مى شود.
384
از شعراى اوايل قرن سيزدهم مى باشد كه كريم الطبع و خوش فطرت بود. در اواخر عمر از موطن خود، اصفهان، مهاجرت كرده و در بلدۀ كاظمين اقامت گزيد تا به سال 1215 ه. ق در آن ارض اقدس وفات يافت و از اوست:
اى باد! سلام من چرا مى نبرى؟ *** بر يار پيام من چرا مى نبرى؟
كاى يار! تو ياد من چرا مى نكنى؟ *** وى دوست! تو نام من چرا مى نبرى؟
منابع: گروسى، فاضل خان، انجمن خاقان، [ص 661-663].
يازجى(1)
بن شيخ ناصيف يازجى، از افاضل اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرى و بيستم ميلادى مى باشد كه نخست قرآن و علوم عربيّه را از پدرش خواند. فقه حنفى را هم از شيخ محيى الدين يافى تكميل، در نو سالگى قرآن مجيد را حفظ و پيش از سن كبر، در ميان ابناى زمان مشارٌبالبنان بود. لغات فرانسوى و انگليسى را متقن كرد. در لغت آلمانى نيز حظّى وافر داشت. در لغات ساميه، خصوصاً عبرانى و سريانى، نيز متبحّر و كتابى هم در صرف و نحو و لغت عبرانى تأليف كرده است. در علوم فلك و ابعاد و اجرام و فلسفۀ طبيعى شوقى مفرط داشت. علاوه بر 385 مراتب علميّه، در حسن خط نيز وحيد
1) . يازجى: ظاهراً منسوب به يازج مى باشد، ولى در جايى شخصى يا موضعى موسوم بدين اسم (يازج) به نظر اين نگارنده نرسيده كه مصحح اين نسبت باشد. دور نيست معرب كلمۀ «يازيچى» باشد كه به تركى، كاتب و نويسنده را گويند. در قاموس الاعلام نيز محمد بى جان معروف به «ابن الكاتب» مؤلف كتاب مغارب الزّمان را به عنوان «يازيچى اوغلى» مذكور داشته و بازهم محتاج به تحقيق است. (مؤلف)
عصر خود بوده و در شمار اكابر خطّاطين مى باشد. از تأليفات و آثار قلمى اوست:
وى در سال 1906 م در 59 سالگى درگذشت.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1927.
بن شيخ ناصيف، از فضلاى ادبا و شعراى وقت خود بود. قرآن را از خواهر خود، ورده، خوانده؛ پس در مدارس بيروت به تحصيل مراتب علميّه پرداخت. در حلّ مشكلات خود به برادرش، شيخ ابراهيم فوق، مراجعه مى نمود تا در آداب عربيّه متبحّر گرديد. در شعر نيز قريحه اى وقّاد و طبعى سرشار داشت. بدون تكلّف شعر مى گفت، بلكه محاورات معمولى را نيز به طريق نظم گفتن اصلاً صعوبتى دربارۀ وى نداشت. به موسيقى شرقى حريص بود. در عود و بربطنوازى ماهر و از تأليفات اوست:
به سال 1889 م در 35 سالگى در ضاحيۀ بيروت درگذشت و جنازه اش به بيروت نقل و پهلوى پدرش دفن شد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1932.
بن عبداللّه بن ناصيف بن جنبلاط بن سعد يازجى، لبنانى الولاده، حمصى الاصل، ابوحبيب الكنيه، پدر دو نفر يازجى (ابراهيم و خليل مذكورين فوق) مى باشد كه به «يازجى اكبر» موصوف، از افاضل ادبا و ارباب كمال، در هريك از لغت و صرف و
نحو و بديع و عروض و فقه و طبّ و منطق و موسيقى متبحّر و در فنون شعرى متمهّر بود. پيش از ده سالگى شعر خوب مى گفت. 386 تمامى محسّنات بديعيّۀ لفظى و معنوى را بالقريحه به كار مى برد. حافظه و ذهن او هم از نوادر و ضرب المثل بود. گويند - والعهدة عليهم - هر كتابى به يك ديدن در قلب او رسوخ مى كرد. اينك قلب او كتابخانۀ بزرگى بوده است. در تمامى علوم مذكوره تأليفاتى دارد و فقط در فقه به جهت احترام، در موسيقى هم به جهت سمعى بودن آن، كه ديگر حاجتى به كتاب نمى باشد، چيزى تأليف نكرده و از تأليفات اوست:
همۀ آنها در بيروت چاپ شده اند. وفات شيخ ناصيف به سال 1871 م در 71 سالگى در بيروت واقع گرديد.
منابع: سندوبى، حسن، اعيان البيان، ص 60؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1933.
بن اسعد يا اسد بن على بن سليم بن فلاح، عفيف الدين اللّقب، شافعى المذهب، يمنى يافعى البلده، ابوالسعادات يا ابومحمدالكنيه، كه به جهت طول اقامت در حرمين شريفين مكّه و مدينه، به «نزيل الحرمين» و «قطب مكه» معروف مى باشد، از مشاهير علما و عرفا و كبار مشايخ صوفيّۀ شافعيّه، داراى علوم ظاهرى و باطنى، نسبت خرقه و طريقت او به چندين واسطه به عبدالقادر گيلانى موصول، دوستدار علما و اتقيا و صلحا و اوليا بود. كراماتى بدو منسوب است. در شعر نيز داراى طبعى سرشار بوده و
1) . يافع: موافق ظن بعضى (ظاهر نيز همين است) نام موضعى است در يمن. (مؤلف)
منظومات بسيار داشت؛ خصوصاً چند قصيده كه در مدح حضرت رسالت صلى الله عليه و آله گفته، بسيار مطبوع و پسندۀ طباع افاضل مى باشند. كلامى هم در ذمّ ابن تيميه گفته و همواره تعصّب اشعرى را كاملاً رعايت مى كرده است. تأليفات او نيز در اصول دين و تفسير و تصوف و مقاصد ديگر بس نافع و هر يكى از آنها تمامى مقاصد موضوعى را كه براى آن تأليف يافته، جامع مى باشد:
387 1. خلاصة المفاخر فى اخبار (مناقب خ ل) الشيخ عبدالقادر؛ 2. الدّرّ النّظيم فى فضائل (خواص خ ل) القرآن العظيم (كه در مصر چاپ شده است)؛ 3. روض الرّياحين فى حكايات الصّالحين (كه حاوى حكايات پانصد نفر از صلحا و اوليا مى باشد. در قاهره چاپ شده و گاهى آن را نزهة العيون النّواظر و تحفة القلوب الحواضر فى حكايات الصّالحين والاولياء والاكابر نيز گويند)؛ 4. مرآة الجنان و عبرة اليقظان فى معرفة ما يعتبر من حوادث الزّمان و تقلّب احوال الانسان (كه به تاريخ يافعى معروف و در حيدرآباد هند چاپ شده است)؛ 5. مرهم العلل المعضلة (المعطّلة خ ل) فى الرّدّ على ائمّة المعتزلة (كه در كلكته چاپ شده است)؛ 6. نشر المحاسن الغالية فى فضل مشايخ الصّوفية اصحاب المقامات العالية.
ولادت يافعى به سال 698 ه. ق، وفات او هم در 755 يا 760 يا 767 يا 768 يا 771 ه. ق در مكّۀ معظّمه واقع شد. در باب مصلّى نزد قبر فضيل بن عياض مدفون گرديد. بنابر اوّل، جملۀ «كاشف نامى امام يافعى» بنابر دوّيمى، جملۀ «مخدوم اهل دل» مادّۀ تاريخ وفات مى باشد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 457؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1952؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 6، ص 103.
ياقوت ثانى، عبداللّه --> آشپز
مصطلح علم رجال است.
يحمدى، خليل بن احمد بن عمرو عروضى نحوى --> ابوعبدالرحمن، خليل بن احمد
يربوعى، جلاس بن صليت
يربوعى، شعيب بن مقلاص
يربوعى، شبث بن ربعى
(چهار شخص مذكور) مصطلح علم رجال مى باشند.
الصورة
ميرزا عبدالوهاب يزدانى (183)
نقل از كتاب گلشن وصال
كوچك ترين فرزند وصال شيرازى ميرزا محمدشفيع سابق الذكر، از شعرا و افاضل نامى قرن حاضر چهاردهم هجرى و اديبى است دانشمند، در معانى و بيان و بديع و رياضيّات و موسيقى و اسطرلاب و هيئت قديم استاد. در خط و ربط و فنون سخنورى و نظم و نثر عربى مهارتى بسزا داشت. در خط شكسته رونق بازار درويش را شكسته و در نستعليق تالى مير عماد حسنى بود. كتيبه هاى اطراف حرم حضرت شاه چراغ و برادرش، حضرت سيد مير محمد، در شيراز و همچنين كتيبه هاى قسمتى از رواق مطهّر حضرت امام رضا عليه السلام به خط و قلم اوست. علاوه بر مراتب علميّه و ديگر كمالات مذكوره، در نقاشى و هنرهاى دستى نيز به حدّ كمال بود. دو اسطرلاب و چند كرۀ افلاكى ماننده كره هاى جغرافيايى ساخته و به امر ناصرالدين شاه قاجار (1264-1313 ه. ق) خسرو و شيرين نظامى را با نقش و نگار شگفت آورى نوشته است.
در فنون شعرى نيز طبعى سرشار داشت؛ خصوصاً غزليّاتش ديگر باحلاوت بود، لكن به نشر آنها همّت برنگماشت و زياده بر 1500 بيت از اشعارش برجاى نمانده و از اوست: 388
ترك چشم تو به كين با دل هر مسكين است *** يا همين با دل مسكين من اندر كين است
روزگار من و زلف و خط و خال تو سياه *** اين سياهى همه از بخت من مسكين است
من ز دشنام تو حاشا كه برنجم ليكن *** سخن تلخ دريغ از دهن شيرين است
نيست آگه كسم از درد نهان جز تو بلى *** ويس داند كه چه سودا به سر رامين است
گر دو صد بار زنى تيغ جفا بر سر من *** همچنان در دل من مهر تو صد چندين است
نقش زلف تو مگر خامۀ يزدانى بست *** كز سر كلك همه صفحۀ او مشكين است
به سال 1328 ه. ق به مرض استسقا در 76 سالگى وفات يافت. نزد برادرش، فرهنگ، در بقعۀ حضرت مير سيد محمد مدفون گرديد. جملۀ «خواست يزدانى وصال حى وهاب ودود» مادّۀ تاريخ وفات اوست.
شرح حال پسرش، ميرزا على، به عنوان روحانى نگارش يافته است و زندگانى او تا سال 1318 ه. ش - 1358 ه. ق - محرز مى باشد؛ چنانچه همين 389 سال در تاريخ رحلت افسر، رئيس انجمن ادب تهران، قصيده اى گفته كه دو بيت آخرش اين است:
روحانى وصال به تاريخ فوت او *** طبع فسرده را چو بدين خدمت آزمود
سر از ادب به جمع درآورد و بى درنگ *** گفتا «ز تارك ادب افسر فلك ربود»(1)
منابع: روحانى شيرازى، على، گلشن وصال؛ فرصت شيرازى، محمدنصير، آثارعجم، ص 361.
حسينى اردكانى يزدى، حكيم فاضل فقيه محدّث قرن سيزدهم هجرى، از علماى عهد فتحعلى شاه قاجار مى باشد كه با شيخ احمد احسائى (متوفى به سال 1242 ه. ق) معاصر بود. هنگام ورود شيخ به يزد تمامى علما به وظايف لازمۀ تعظيم و تجليل قيام نمودند، مگر سيد احمد و از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد، لكن از تأليف جلد چهارم ترجمۀ فوق در سال 1238 ه. ق فراغت يافته است.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 8، ص 410؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 54.
1) . ز تارك ادب افسر فلك ربود = 1318.
يزدى، ملا حسن --> صاحب مهيج الاحزان
بن عبدالرحيم يزدى، مقيم مشهد مقدّس رضوى عليه السلام و از مشاهير تلامذۀ شيخ احمد احسائى مى باشد كه در فقه و اصول و حديث و كلام مقامى عالى داشت. در توحيدخانۀ مباركه از ملحقات حرم مطهّر رضوى تدريس مى كرده و از تأليفات اوست:
صاحب ترجمه به سال 1268 ه. ق در ارض اقدس مشهد رضوى عليه السلام وفات يافت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 3، ص 185، ش 658].
390 3428. يزدى، ملا عبداللّه (... - 981 ه. ق)
بن شهاب الدين حسين، يزدى شاه آبادى، كه در محلّۀ شاه آباد نامى از شهر يزد سكونت داشت. لقبش «نجم الدين» بوده و گاهى خود را به عبارت «نجم بن شهاب موسوم به عبداللّه» معرفى مى نمايد. وى از فحول علماى اماميّه و متبحّرين فقهاى اثناعشريّه مى باشد. جامع معقول و منقول، حاوى فروع و اصول، علاّمۀ وقت خود، مرجع استفادۀ اكابر، در علم و ورع و تقوا بى نظير بود. علاوه بر تبحّر معقولى كه مسلّم يگانه و بيگانه مى باشد، تمهّر او در فقه نيز به حدّى بوده كه بالاستحقاق مى گفته است: اگر بخواهم، به توفيق خداوندى تمامى مسائل آن را با ادلّه و براهين عقليّه طورى واضح و روشن مى نمايم كه ابداً جاى ردّ و مجال چون و چرا نمى ماند.
ملا عبداللّه با مقدّس اردبيلى سابق الذكر و نظاير وى معاصر و با ملا ميرزاجان باغنوى سابق الذكر نيز شريك درس بود. هر دو، فنون علم معقول را از جمال الدين محمود، تلميذ جلال الدين دوانى سابق الذكر، خوانده اند. خودش نيز از اساتيد شيخ بهائى بوده و صاحب معالم و صاحب مدارك نيز معانى و بيان و منطق را از وى خوانده اند. به نوشتۀ امل الآمل، او نيز از ايشان درس خوانده؛ يعنى ملا عبداللّه نيز علوم شرعيّه را از ايشان در نجف خوانده است؛ چنانچه گويند خواجه نصير طوسى شرعيّات را نزد
علاّمۀ حلّى خوانده؛ در مقابل عقليّات خواندن علامه نزد خواجه كه از مسلّمات است. از تأليفات ملا عبداللّه است:
وفات ملا عبداللّه يزدى به سال 981 ه. ق در عراق عرب در اواخر دولت شاه طهماسب صفوى واقع گرديد.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 160-161، ش 465]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 2، ص 348، ش 1256]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 363.
يزدى، سيد محمد --> فيروزآبادى، سيد محمد
حسنى حسينى طباطبايى، يزدى المولد، نجفى المسكن، از علماى اماميّۀ اواخر قرن سيزدهم هجرت مى باشد و از تأليفات اوست:
وفاتش در اواخر ماه صفر 1298 ه. ق در 49 سالگى واقع گرديد.
منابع: يزدى، محمدباقر، وسيلة الوسائل فى شرح الرّسائل؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 7، ص 72.
الصورة
آقا سيد محمدكاظم يزدى (184)
طباطبايى النّسب، يزدى المولد والمنشأ، نجفى المسكن والتّحصيل والمدفن، از فحول و متبحّرين علماى اماميّۀ قرن حاضر چهاردهم هجرت و عالمى است متّقى عامل، محقّق مدقّق، جامع تمامى علوم دينيّۀ فروعيّه و اصوليّه، سيّد علماى امّت، حامل لواى شريعت، از مفاخر شيعه و رئيس مذهبى فرقۀ محقّه، بالخصوص در فقه جعفرى به نهايت متبحّر، داراى فكرى عميق و نظرى دقيق، مرجع تقليد اغلب شيعه، علاّمۀ وقت و سرآمد فقهاى عصر، حوزۀ درس او در نجف اشرف انفع حوزه هاى علميّه و مرجع استفادۀ اكابر و فحول اساتيد بود. مطالب عاليۀ فقهيّه را با بيانات سهل و ساده و شيوا به سمع حاضرين مى رسانيد. از كثرت احاطه اى كه داشته، غالب مشكلات آن علم شريف را با تقريبات قريب به فهم عموم حل مى نمود.
سيّد به سال 1247 يا 1256 ه. ق در يكى از قراء يزد متولد شد. بعد از بلوغ به اصفهان رفت. مدتى نزد آقاى نجفى شيخ محمدباقر و 392 صاحب روضات الجنّات و بعضى از اكابر ديگر، كه شرح حال هريكى در محل مقتضى از اين كتاب نگارش يافته و از اجلاّى فقهاى وقت بوده اند، تلمذ كرد تا آنكه اجتهاد او مورد تصديق ايشان شد؛ سپس به نجف اشرف رفته و تمامى اوقات خود را در ادامۀ تحصيلات عاليۀ علميّه مصروف داشت. به ميرزاى شيرازى، حاج ميرزا محمدحسن سابق الذكر و بعضى از اكابر ديگر تلمذ نمود. بعد از وفات استاد معظّم خود به تدريس علوم دينيّه پرداخته و بسيار محترم و محل توجه عموم بود تا در موقع نهضت ملّى ايران و تبديل اصول
سلطنت، قتل او تصميم شد، لكن رؤسا و شيوخ اعراب نجف گرداگرد خانۀ او را محاصره كرده و در حفظ و حراست وى اهتمام تمام به كار بردند تا آنكه آن غائلۀ هائله رفع و رياست مذهبى بدو منتهى و مسلّم عموم گرديد.
از تأليفات و آثار قلمى اوست:
از آثار خيريۀ آن عالم ربّانى مدرسۀ بزرگى است در نجف اشرف كه احسن مدارس آن ارض اقدس مى باشد و شيخ على مازندرانى از تلامذۀ او در تاريخ بناى آن گفته است:
اسسها بحرُ العلوم والتقى *** محمد الكاظم من نسل طبا
«و فى بيوت اذن اللّه» اتى *** تاريخها الا بحذف ما ابتدا
393 يعنى از جملۀ «و فى بيوت اذن اللّه» (1331) اگر حرف واو را حذف كنى، عدد ابجدى مابقى، كه 1325 است، تاريخ سال قمرى هجرى بناى آن مدرسه مى باشد. وفات سيّد شب سه شنبه بيست وهفتم يا هشتم رجب سال 1337 ه. ق در نجف اشرف واقع شد.
در پهلوى در طوسى از صحن مقدّس مرتضوى مدفون گرديد. در بلاد شيعه مجالس ختم و ترحيم اقامه و تعطيل عمومى كرده، به وظايف سوگوارى قيام نمودند.
منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 188؛ اطلاعات متفرقه.
يزيدى(1)
مكنّى به «ابواسحاق»، معروف به «يزيدى»، از ادباى اوايل قرن سوم هجرت و از تلامذۀ اصمعى سابق الذكر و ابوزيد سعيد آتى الذكر مى باشد و از تأليفات اوست:
وفات يزيدى در سال 225 ه. ق واقع و شرح حال پدرش نيز ذيلاً به عنوان يزيدى، يحيى مذكور است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 2]؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 2، ص 97؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4799.
بن محمد بن يحيى بن مبارك، مكنّى به «ابوعبداللّه»، نحوى اديب، بلكه از ائمّۀ نحو و ادب و نوادر اخبار عرب مى باشد كه در همۀ آنها دستى توانا داشت. در اواخر عمر برحسب درخواست خودش، به تعليم و تربيت اولاد مقتدر عباسى (295-320 ه. ق) منصوب شد و از تأليفات اوست:
شب يكشنبه دوازدهم جمادى الآخرۀ 310 يا 313 ه. ق در 82 سالگى درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 29]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 79؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 738 و ج 6، ص 4799.
394 3433. يزيدى، محمد بن يحيى بن مبارك (قرن 3 ه. ق)
مكنّى به «ابوعبداللّه»، برادر ابراهيم يزيدى فوق مى باشد كه در لغت و قرائت دستى توانا داشت. در شعر نيز ماهر بود. به مصاحبت معتصم عباسى (218-227 ه. ق) به
1) . يزيدى: عنوان مشهور بعضى از ادبا مى باشد كه تذكر داده مى شوند. وجه نسبت را هم ضمن شرح حال يزيدى، يحيى، كه سرسلسلۀ ايشان است، مذكور مى داريم. (مؤلف)
مصر رفت و هم در آنجا وفات يافته و از اشعار اوست:
الهوى امر عجيب شأنه *** تارة يأس و احيانا رجا
ليس فيمن مات منه عجب *** انما يعجب ممن قد نجا
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4799.
بن مبارك بن مغيرۀ عدوى، قارى نحوى لغوى شاعر، معروف به «يزيدى»، مكنّى به «ابومحمد»، در نحو و لغت و قرائت يدى طولا داشت. با خليل و كسائى و ديگر مشاهير ادبا ملاقات كرده و از ايشان اخذ مراتب علميّه نمود؛ چنانچه نحو را از كسائى، عروض و لغت را از خليل بن احمد و ابوعمرو خضرمى اخذ، اصول تجويد و قرائت را نيز از ابوعمرو بن علاء قارى مشهور بصرى فراگرفت. بعد از وفات ابوعمرو در بصره خليفۀ وى گرديد. امامت قرائت بدو منتهى بوده و يكى از فصحاى قرّاء مى باشد. روزى در مجلسى نزد استاد خود خليل نشسته و از تنگ كردن مكان اعتذار نمود. خليل گفت: «تمامى دنيا با دو دشمن تنگ مى گردد، ولى يك مكان براى دو دوست تنگ نمى باشد».
يحيى اخيراً به بغداد رفت و به تربيت اولاد يزيد بن منصور بن عبداللّه حميرى، خال مهدى عباسى و يا برادرزن او، منتصب شد و بدين جهت، به همين عنوان (يزيدى) اشتهار يافت و متدرجاً نام خانوادگى وى گرديد. «عدوى» گفتن او نيز به جهت انتساب به قبيلۀ بنى عدى است كه از قبايل مشهورۀ عرب و خانوادۀ عدى بن عبدمنات مى باشند.
يحيى اخيراً به هارون الرشيد نيز منتسب و به تربيت پسرش، مأمون عباسى، منتصب بود. روزى مأمون مطلبى از وى سؤال نمود. در جواب گفت: «لا و جعلنى اللّه فداك».
مأمون گفت: «خدا خير كثيرت بدهد كه حرف واو ابداً در جايى بهتر و خوش تر از كلام تو نيامده 395 است»؛ پس او را صله داده و مركبى بخشيد. از آثار قلمى و تأليفات يحيى است:
از اشعار اوست:
اذا نكبات الدهر لم تعظ الفتى *** و تقرع منه لم تعظه عواذله
و من لم يؤدبه ابوه و امه *** تؤدبه روعات الردىٰ و زلازله
فدع عنك ما لاتستطيع و لاتطع *** هواك و لايغلب بحقك باطله
يحيى به مصاحبت مأمون به خراسان رفت و به سال 202 ه. ق در مرو درگذشت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 372؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4799؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 20، ص 30؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 14، ص 146؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 524، س 8.
يشكرى(1)
عراقى الموطن، يشكرى النسب، ابوعبيدة الكنيه، از مشاهير شعراى عرب جاهليّت و موافق آنچه تحت عنوان اصحاب معلّقات سبعه اشاره نموديم، يكى از ايشان بوده است. نسبش به يشكر بن بكر بن وائل از اولاد نزار بن معد بن عدنان موصول مى شود. به فنون شعرى خبير بود. قصيدۀ همزويۀ او يكى از معلّقات سبعه مى باشد كه مفاخر گوناگون و مقدارى از اخبار و وقايع عرب را حاوى است و آن را در حال غضب عمرو بن هند، ملك عرب كه به نيزه يا كمان تكيه كرده بود، بالبديهه خوانده و يا قبلاً تهيه كرده بوده است (على اختلاف الروايات). گويند كه حارث مبتلاى برص بود. رسم ملك هم اين بوده كه به عرايض شخص برص دار از پس هفت پرده گوش مى داد. در حين برگشتن نيز پشت سر او آب مى پاشيدند. اينك حارث نيز با اقتضاى ضرورتى كه بوده، مايل نبود آن قصيده را پيش ملك بخواند.
بالاخره به اقتضاى ضرورت خود را قانع كرد. پيش ملك رفته و موافق همان رسم مذكور از پس هفت پرده شروع به خواندن قصيده نمود. هند، مادر ملك، نيز حاضر و از استماع قصيده حظّى وافر 396 برد و گفت: «در مدت عمر خود كسى را نديده ام كه از پس هفت پرده مانند اين مرد (حارث) تكلّم كرده باشد». به امر ملك يكى از آن پرده ها
1) . يشكرى: لقب رجالى بكار بن رجا، ثابت بن عبداللّه، داوود بن ابى يحيى، محمد بن سلمة بن ارتبيل و بعضى ديگر و نسبت آن به يكى از چندين قبيله مى باشد كه به «بنى يشكر» معروف و در خاتمۀ باب كنى خواهد آمد. (مؤلف)
را برداشتند. حارث قدرى به ملك نزديك تر شد و باز قصيده اش را خواند. هند نيز همان كلام را تجديد كرد. در هر دفعه يك پردۀ ديگر به امر ملك برمى داشتند تا آنكه بدين روش تمامى پرده ها مرتفع شد و حارث به مجلس ملك رسيد. ملك او را در سر سفرۀ خودش نشانيد و حسب الامر در مراجعت نيز آبى پشت سر وى نپاشيدند و هفتاد نفر از قبيلۀ بكر بن وائل، عشيرۀ حارث، را كه به رسم گرو تحت استيلاى ملك بودند، تماماً به حارث بخشيده و وادارش نمود كه آن قصيده را به جهت شرافتى كه داشته، در حال طهارت و نظافت بخواند. آن هفتاد تن مذكور بعد از مرگ حارث نيز به همين قصيده افتخارها مى كرده اند كه وسيلۀ استخلاص ايشان بوده است.
غرض اصلى از نقل اين جمله بعد از اِشعار به عظمت آن قصيدۀ معلّقه، كه جهات آن اجمالاً گوشزد گرديد (و خود صاحب قصيده، حارث، نيز محض از راه افتخار بر ديگران از در كعبه اش آويخته بوده و گويا ضرب المثل بودن حارث در افتخار و مباهات نيز كه «افخر من الحارث بن حلزة» از امثال دايره مى باشد، به جهت همين قصيده بوده است و بس)، همانا تذكّر دادن عظمت قرآن و عطف نظر به ناحيۀ آن وحى منزل آسمانى مى باشد كه به مجرّد نزول آن، قصيده اى با آن عظمت را با تمامى قصايد معلّقۀ ديگر، كه چكيدۀ افكار عميقه و دقيقۀ حكماى طراز اوّل آن زمان و سال ها در كعبه معلّق بوده اند، برداشته و از انظار مردم دور داشتند كه مبادا در مقابل قرآن وسيلۀ سرافكندگى و انفعال اصحاب آنها گردند.
فحمدا له ثم حمدا له *** على ما هدانا لقرآنه
(وَ قٰالُوا اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِي هَدٰانٰا لِهٰذٰا وَ مٰا كُنّٰا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لاٰ أَنْ هَدٰانَا اَللّٰهُ) (اعراف، 4(3). در حقيقت مثل قرآن و غير آن، مثل معروف باد و پشه است و بس.
بارى، حارث يشكرى، صاحب ترجمه، از فحول شعراى عرب است، ولكن شعرش بسيار كم و يگانه سبب شهرت و افتخار او معلّقۀ مذكورۀ او مى باشد. اينك چندى از آن را موافق رسم كتاب به علاوۀ تأييد و اثبات غرض مذكور به نظر ارباب رجوع مى رساند: 397
آذنتنا ببينها اسماء *** رب ثاو يملُّ منه الثواء
بعد عهد لها ببرقة شما *** ء فادني ديارها الخلصاء
فالمحيات فالصفاخ فاعنا *** ق نفاق فعاذب فالوفاء
لاارىٰ من عهدت فيها فابكى ال *** يوم دلها و ما يحير البكاء
و بعينيك اوقدت هند النا *** ر اخيراً تلوي بها العلياء(1)
تا آخر كه تماماً هشتادودو بيت بوده و در ليبسيك چاپ شده است.
وفات حارث يشكرى به سال 520 يا 560 م واقع شد و يا به قولى ديگر، در 580 م، كه چهل سال پيش از هجرت است، واقع گرديد.
تنبيه و تبصره: در معجم المطبوعات گويد: ابوبجير حارث بن عباد بن قيس بن ثعلبۀ بكرى از فحول شعراى عراق و مشاهير سادات و حكما و شجاعان عرب بود. در سال 52 قبل از هجرت مرده و به قول بعضى، 150 سال مدت عمر او بوده است. معلّقۀ او با ترجمۀ لاتينى اش به سال 1827 م چاپ شده و نيز از اصمعى نقل كرده كه حارث آن قصيده را در 135 سالگى گفته است. تحقيق موارد اختلاف كلام معجم با كلمات ديگر ارباب تراجم، كه اجمالاً مذكور شد، در صورت اقتضا موكول به منابع مربوطه است.
منابع: زوزنى، حسين بن احمد، شرح المعلقات السبع؛ غلايينى، مصطفى، رجال المعلقات العشر؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 735.
يعقوبى(2)
بن ابى يعقوب بن واضح يا احمد بن ابى يعقوب اسحاق بن جعفر بن وهب بن واضح، كاتب، معروف به «يعقوبى» و «ابن واضح» 398 و «ابن اليعقوبى»، اصفهانى البلده، عبّاسى النّسب، شيعى المذهب، از قدماى مشاهير مورّخين و جغرافيّين عمومى اسلامى قرن سيّم هجرت مى باشد كه با ابوحنيفۀ دينورى احمد بن داوود آتى الذكر معاصر بود. به سال 260 ه. ق در ارمنيّه و هند و مصر و بلاد مغرب و اغلب بلاد اسلامى
1) لغت اشعار فوق: آذنت: اعلام كرد. بين: فراق. اسماء: نام محبوبه. ثاوى: مقيم. ثواء: اقامت. شماء: نام عقبه اى است. برقه: هم موضعى است از همان عقبه. ادنى: نزديك كرد. خلصاء: نام موضعى است كه نزديك ترين بلاد محبوبه به محب خود است. محيات: نام موضعى است. هريك از صفاخ و اعناق و نفاق وعاذب و وفاء: نام قلۀ كوهى است. دله: مدهوش و متحير. ما يحير: يعنى رد نمى كند و برنمى گرداند. بعينيك: يعنى در مقابل چشم هاى تو. تلوى: يعنى اشاره مى كرد. علياء: بقعه بلند و مرتفع. (مؤلف)
2) . يعقوبى: لقب رجالى ابراهيم بن داوود و ثلج بن ابى ثلج و جعفر بن داوود و حسين بن داوود و داوود بن على هاشمى و على بن داوود و محمد بن ابراهيم بن داوود و موسى بن داوود و بعضى ديگر است. (مؤلف)
سياحت ها كرد. در خلال اين احوال كتاب البلدان را تأليف داد كه نسبت به موضوع خود، اقدم كتب عربيّه بوده و در ليدن و نجف به طبع رسيده است و از تأليفات اوست:
تشيع يعقوبى از هر دو كتاب تاريخ و بلدان او ظاهر و در كتاب تاريخ، حديث غدير را نيز نگاشته است. در آداب اللّغة العربيّة گويد: از مزاياى كتاب تاريخ يعقوبى علاوه بر قدمت آن، اين است كه مؤلفش شيعه مذهب بود و پاره اى مطالب از عبّاسيّين مى نگارد كه غير او از ذكر آنها امتناع و تحاشى مى نمايند. وفات يعقوبى مابين سال 278 و 284 ه. ق مردّد و به حكم پاره اى قراين، دويمى اقرب به صحت است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 3، ص 296-297، ش 1104]؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 196؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1948؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 2، ص 156.
يعمرى، ابراهيم بن على --> برهان الدين، ابراهيم بن على
جندقى، از اكابر شعرا و فحول سخنوران نامى و دانشمند گرامى قرن سيزدهم هجرى مى باشد كه طبعى خوش و خطّى دلكش داشت. نخست به «مجنون» تخلّص مى كرده و اخيراً به «يغما» تبديل داد. نسبت او به موضع جندق نامى است كه قديماً جزو خاك طبس و از توابع خراسان بوده و 399 اخيراً تابع يزد شده و از اوست:
نگاه كن كه نريزد دهى چو باده به دستم *** فداى چشم تو ساقى! بهوش باش كه مستم
كنم مصالحه يكسر به صالحان مى كوثر *** به شرط اينكه نگيرند اين پياله ز دستم
چنين كه سجده برم بى حفاظ پيش جمالت *** به عالمى شده روشن كه آفتاب پرستم
نه شيخ مى دهدم توبه و نه پير مغان مى *** ز بس كه توبه نمودم ز بس كه توبه شكستم
ايضاً
نه زاهد بهر پاس دين ننوشد مى از آن ترسد *** كه گردد آشكارا وقت مستى كفر پنهانش
ديوان يغما بارها چاپ شده است. به نوشتۀ حديقة الشّعراء، يغما مدتى منشى و محرّر حاج ملا احمد نراقى بود تا آنكه در اواخر به شرب خمر متّهم شد و با اينكه چيزى در اين موضوع به نراقى (بعد از تفتيش و تحقيقات لازمه) ثابت نبوده، بازهم به مجرّد آن تهمت از آن خدمت منفصل شد و به سال 1270 ه. ق درگذشت [به مدخل يغما، ميرزا رحيم مراجعه شود].
منابع: حديقة الشعراء؛ آيتى، عبدالحسين، تاريخ يزد، ص 351.
پسر حاج ابراهيم قلى، از شعراى نامى قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه در قريۀ خور از توابع بيابانك به سال 1196 ه. ق متولد شد. در هفت سالگى او، امير اسماعيل خان عرب عامرى، حكمران جندق، او را در بيابانك عبوراً ديده و از استعداد وى آگاه گرديد. به همراهى خودش به جندق برده و به تربيتش همّت گماشت. او نيز به فاصلۀ هفت سال بعد از تحصيلات مقدماتى در رديف مستخدمين امير داخل شد. فنون سوارى و تيراندازى را نيز ياد گرفته و به رتبۀ نظارت و پيشكارى نائل آمد. بالاخره منشى باشى مخصوص امير گرديد. وى در اشعارش به «مجنون» تخلّص مى كرد تا به سال 1216 ه. ق بعد از فرارى شدن امير باز به سمت منشيگرى سردار ذوالفقارخان داخل خدمت و سرداريّه را از قول سردار مرتّب ساخت؛ پس در اثر حسد ارباب غرض، مغضوب سردار شده و چند ماه زندانى گرديد. بعد از استخلاص، نام خود را به «ابوالحسن» و تخلّص خود را نيز به «يغما» تبديل داد. چند سال ديگر در لباس درويشى و مسلك تصوف سياحت ها كرده و به زيارت 400 عتبات رفت. اخيراً به تهران برگشته و با حاجى ميرزا آقاسى، وزير محمدشاه، ارتباط يافت. در دربار شاه نيز مقامى ارجمند به دست آورد. چند سال نيز در كاشان به سمت وزارت حكومت به سر برده و خلاصة الافتضاح را در آنجا مرتّب نمود.
يغما در حسن خط و تمامى فنون شعرى از جدّ و هزل و غزل و مثنوى و غيره دستى توانا داشت. كليات او در تهران چاپ شده و به نام ترجيعات و خلاصة الافتضاح و رباعيّات و سرداريّه و شكوك الدّليل و غزليّات و قصّابيّه و مراثى و غيره به يازده كتاب
مشتمل است. با آن همه كمالاتى كه داشته، در اثر هجوگويى مردمان پريشان حال بوده و از اشعار اوست:
سنبل زلف تو يك خوشه و يك شهر گداى *** گندم خال تو يك دانه و صد مسكين است
ايضاً
ما خراب غم و خم خانه ز مى آباد است *** ناصح! از باده سخن كن كه نصيحت باد است
گوش اگر گوش تو و ناله اگر نالۀ من *** آنچه البته به جايى نرسد فرياد است
مى برم رشك به دشمن چه توان كرد كه دوست *** آشنايى است كه بيگانه پسند افتاده است
وفات يغما در ربيع الثانى سال 1276 ه. ق در مولد مذكور فوق خود واقع شد و پسرش، ميرزا اسماعيل، متخلّص به «هنر»، كه از ارباب فضل و هنر و داراى كمالات موروثى و مكتسبى بوده، در تاريخ آن گفته است:
مهروزۀ اين ابتلا آمد ز ديوان قضا *** «طال البلا زال البها تم الرقم جف القلم»(1)
از مندرجات فوق روشن مى گردد كه يغماى جندقى، ميرزا رحيم همان ابوالحسن يغماى فوق مى باشد و «جندقى» گفتن نيز با اينكه موطن و مولد و مدفنش هم قريۀ خور از بيابانك است، فقط به جهت آن بوده كه يك قسمت از ادوار زندگانى خود در آنجا مشغول خدمت بوده است.
منابع: اطلاعات متفرقه.
يقطينى، قاسم بن يحيى
يقطينى، محمد بن عيسى بن عبيد
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
401
يمامى(2)
بن اسود بن طلحه، يمامى البلده، ابوالفضل الكنيه، ابن الاحنف الشّهره، حنفى القبيله،
نسبت او به قبيلۀ بنى حنفية بن لخم بن صعب بن على بن بكر بن وائل بوده و نسب او با يازده واسطه به حنيفۀ مذكور موصول مى باشد. وى شاعرى است لطيف الطّبع، جيّدالقريحه، از مشاهير شعراى عرب دربار هارون الرشيد. تمامى اشعارش در غزل و در نهايت لطافت. ديوان او در مصر و قسطنطنيّه چاپ شده و در تمامى آن يك شعر در مديحه وجود ندارد. با اينكه اجداد او عرب و از اهل يمامه و از قبيلۀ بنى حنيفه بوده اند، چون اخيراً در خراسان مقيم بودند، اينك جنبۀ ايرانى بر وى غلبه داشته است و از ابيات قصيدۀ رائيّۀ اوست:
يا ايها الرجل المعذب نفسَه *** اقصر فان شفائك الإقصار
نزف البكاء دموع عينك فاستعر *** عينا لغيرك دمعها مدرار
من ذا يعيرك عينه تبكى بها *** ارايت عينا للبكاء تعار
وفات او به سال 192 ه. ق در بغداد واقع شد. مأمون به امر پدرش، هارون، به جنازه اش نماز خواند؛ چنانچه به زعم بعضى از ارباب سير، كسائى نيز در همين روز وفات عباس بن احنف وفات يافته و مأمون در نماز جنازۀ او نيز حاضر بوده است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 419.
يمانى(1)
يمانى، ميرزا احمد بن محمد --> شيروانى، ميرزا احمد
402 يمانى، اسماعيل بن ابى بكر --> شرف الدين، اسماعيل بن ابى بكر
يمانى، طاووس بن كيسان --> طاووس، ابوالفضل عراقى
1) . يمانى: در اصطلاح رجالى، لقب ابراهيم بن عثمان، ابراهيم بن عمر، حسن بن فضل، حمران بن جابر، طاووس بن كيسان و بعضى ديگر مى باشد و نسبت آن به يمن است به خلاف قياس، والاّ مقتضاى قياس «يمنى» گفتن است. يمن (با دو فتحه) ناحيۀ بزرگى است در سمت جنوبى مكه و براى يمن و بلاد آن قضاياى بسيارى است كه در كتب مربوطه نگارش داده اند. (مؤلف)
يمانى، عبداللّه بن اسعد --> يافعى
يمنى --> يمانى
منسوب به يمن است.
غزنوى، مؤسّس دولت غزنويّه (آل سبكتكين) كه چهارده تن از ايشان از سال 387 تا 545 ه. ق در خراسان و خوارزم و بعضى از بلاد ديگر، به شرحى كه در محل خود نگارش يافته، سلطنت رانده و شهر غزنه از بلاد افغانستان را پايتخت و مقرّ سلطنت اتّخاذ نموده اند. سلطان محمود قريحۀ شعرى خوبى هم داشته و از اوست:
آيينۀ خويش را به صيقل دادم *** روشن كردم به پيش خود بنهادم
در آينه عيب خويش چندان ديدم *** كز عيب كسان دگر نيامد يادم
بعد از سلطنت 33 ساله به سال 421 ه. ق در 64 سالگى در غزنه درگذشت و مقبره اش در همان جا مزيّن و معروف است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4228.
از فضلاى شعراى قرن پنجم هجرى مى باشد كه به جهت انتساب به يمين الدوله سلطان محمود سبكتكين غزنوى (387-421 ه. ق)، به «يمينى» تخلّص مى كرد و تأليفاتى بدو منسوب و از اشعار اوست:
خيره گشت از خدّ او، ماه دوهفته بر فلك *** طيره شد از قدّ او، سرو سهى در بوستان
403 گه سخن گويد به مجلس چون عطارد بى دهن *** گه كمر بندد به ميدان همچو جوزا بى ميان
سال وفاتش به دست نيامد، لكن مدتى بعد از وفات سلطان محمود نيز مى زيسته است.
منابع: اطلاعات متفرقه.
يوسفى(1)
به نوشتۀ تذكرۀ حسينى، در طب و انشا شهرتى تمام داشته و اين مطلع از اوست:
ميل سامان دارم و از يار دور افتاده ام *** من كجا سامان كجا؟ بسيار دور افتاده ام
ديگر زياده بر اين چيزى ننوشته و از اسم و زمان و مشخّص ديگرى اصلاً نامى نبرده است:
در كشف الظّنون گويد: جامع الفوائد فارسى و تأليف يوسف بن محمد طبيب معروف به «يوسفى» و مشتمل بر شرح علاج امراض است. در ذريعه نيز گويد: جامع الفوائد، در علم طب فارسى و تأليف يوسف بن محمد بن يوسف طبيب و حاوى 289 رباعى است و هر رباعى با شرحش در علاج يك مرض و علامات و كيفيّت تركيب دوا و غذاى آن مى باشد. در سال 917 ه. ق از تأليف آن فراغت يافته و خودش گفته است:
به روز هجده ماه مبارك رمضان *** به سال نهصد و هفده ز هجرت نبوى
نيز از اوست منظومة الفوائد اليوسفيّة كه جملۀ «فوائد الاخبار» مادّۀ تاريخ ختم تأليف آن مى باشد؛ يعنى در سال 927 ه. ق نيز از تأليف اين كتاب فوائد يوسفيّه فراغت يافته است و اين هر دو (جامع الفوائد و فوائد يوسفيّه) به سال 1318 ه. ق يك جا در تهران چاپ شده و ظاهر، آن است كه اين يوسف بن محمد بن يوسف طبيب مذكور در ذريعه و صاحب دو فقره منظومۀ طبى مذكور همان يوسفى طبيب خراسانى است كه از تذكرۀ حسينى نقل شده و «يوسفى» گفتن او نيز، با اينكه نامش «يوسف» است، همانا به جهت انتساب او به جدّش، يوسف، مى باشد. سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 564]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 5، ص 68؛ حسينى سنبهلى، ميرحسين دوست، تذكرۀ حسينى، ص 274.
404 * يونسى، محمد بن عيسى بن عبيد
موكول به علم رجال است.
1) . يوسفى: لقب رجالى حسن بن ابى طالب، عباس بن محمد، محمد بن عيسى، يحيى بن عمران و بعضى ديگر مى باشد و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف است. (مؤلف)
يكى از شعب فرقۀ جبريّه و اصحاب يونس سمرى هستند؛ نيز عنوان بعضى از فرق شيعه و اتباع ابومحمد يونس بن عبدالرحمان قمى (متوفى به سال 208 ه. ق) مى باشد كه از متكلّمين اماميّه و از اصحاب اجماع و ثقات مشايخ حديث فرقۀ محقّه و از خواصّ اصحاب حضرت موسى بن جعفر و حضرت رضا عليهم السلام بود. نسبت به حضرت رضا عليه السلام سمت وكالت هم داشت و به مدلول روايت كشى، آن حضرت سه مرتبه براى او ضامن بهشت شده است و تحقيق زائد را موكول به كتب رجاليّه مى دارد. در نخبة المقال گويد:
و يونس العدل له مدائح *** ابن عبدالرحمان وجه صالح
عليه اجمعوا وكيل مؤتمن *** خصيص ضاع له الجنان قد ضمن
هزاران شكر و سپاس خارج از حدود وهم و قياس به تأييدات خداوندى - جلّت عظمته - همين جلد نيز، كه آخر باب اول (منعقد براى شرح حال معروفين به لقب) مى باشد، با اسم سامى حضرت امام ثامن ضامن - ارواح العالمين فداه - به پايان رسيد و مصداق حقيقى و مشمول واقعى (خِتٰامُهُ مِسْكٌ وَ فِي ذٰلِكَ فَلْيَتَنٰافَسِ اَلْمُتَنٰافِسُونَ) (مطففين، 26) گرديد و هم در حال حيات خودم به طبع و نشر آن موفق آمدم و توفيق طبع و نشر ابواب چهارگانۀ ديگر (منعقده براى شرح حال معروفين به كنيه) و خاتمه و پايان (منعقده براى تذكّر بعضى از قبايل و خانواده هاى معروف به بنى فلان و آل فلان) را نيز با زبان لال از درگاه ذوالجلال مسئلت مى نمايد (وَ مٰا ذٰلِكَ عَلَى اَللّٰهِ بِعَزِيزٍ) فاطر، 17.
ان شاءاللّه تعالى در جلد بعدى به باب دويم اين كتاب، كه براى شرح حال مصدّرين به لفظ «اب» (ابوفلان) منعقد است، شروع خواهد شد. لاٰ اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْراً اِلاّٰ الإصْلاٰحَ مٰا اِسْتَطَعْتُمْ.
پايان جلد پنجم