ghaemiyeh.com
سرشناسه : کنگره بزرگداشت علمی معنوی حضرت عبدالعظیم علیهالسلام ( 1382 : تهران)
عنوان و نام پديدآور : مجموعه مقالات کنگره حضرت عبدالعظیم حسنی علیهالسلام/ تالیف جمعی از فضلا و نویسندگان.
مشخصات نشر : قم : موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر، 13 -
مشخصات ظاهری : 4ج.
فروست : مجموعه آثار کنگره بزرگداشت حضرت عبدالعظیم علیهالسلام؛ 24، 25، 26، 27.
شابک : 24000 ریال (ج.1) ؛ ج.4964-7489-56-0 :
وضعیت فهرست نویسی : برونسپاری
يادداشت : فهرست نویسی بر اساس جلد 4، 1382.
يادداشت : ج.1 (چاپ اول: بهار 1382).
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : عبدالعظیم بن عبدالله (ع)، - 250؟ق. -- کنگرهها
رده بندی کنگره : BP53/5/ع2ک9 1300ی
رده بندی دیویی : 297/984
شماره کتابشناسی ملی : م84-40509
اطلاعات رکورد کتابشناسی : ركورد كامل
سازمان چاپ و نشر
مؤسسه فرهنگى دارالحديث
تاريخ بشر را هماره ستارگانِ فروزانى مشعلدار بودهاند، تا آدمى بر جهالت و تاريكى فائق آيد و بتواند وديعه خداوندىِ نهفته در درونش را بپرورَد و خويشتن را از نادانى، درندهخويى و پستى برهاند.
طلايهداران اين منظومه فروزان، پيامبران الهى و جانشينان پاكنهاد و معصوم آنان اند و در صف بعد، دستپروردگان آنها، يعنى عالمان دين، محدّثان، مفسّران و... كه در دانش و سلوك، پاى در جاى پاى آنان نهادند.
شهر رى به عنوان يكى از پايگاههاى كهن تشيع، مَهْد رشد و بالندگى عالمانى از اين تبار (چون ثقهالاسلام كلينى، شيخ صدوق، ابوالفتوح رازى و...) بوده است، و حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام را مىتوان پايهگذار اين مَهْد و حركت علمى و فرهنگى دانست.
آستان حضرت عبدالعظيم و مؤسسه فرهنگى دارالحديث (دانشكده، پژوهشكده، انتشارات)، طرحى را با عنوان «گراميداشت بزرگان و عالمان رى» در دست گرفت تا در پرتو شناساندن اين چهرههاى ماندگار، برخى فعاليتهاى پژوهشى و فرهنگى نيز سامان يابد.
در اين طرح، نخستْ چهار تن از بزرگان و عالمان رى انتخاب شدند كه در صدر آنان حضرت عبدالعظيم عليهالسلام جاى مىگيرد.
حضرت عبدالعظيم عليهالسلام مشعل فروزانىاست كهاز دوران حيات خويشتن تاكنون برتاريخ تشيع و ايران، پرتو افكنده و بر معنويت، دانش و فرهنگ شيعه در اين مرز و بوم، تأثيرگذار بوده است. از اينرو، نخستين گام در اجراى طرح، كنگره بزرگداشت ايشان خواهد بود.
اهدافى كه برگزارى اين كنگره دنبال مىكند، عبارت است از:
1 . معرفى و بزرگداشت شخصيت علمى و معنوى حضرت عبدالعظيم عليهالسلام ؛
2 . ترويج معارف حديثى اهل بيت عليهالسلام ؛
3 . تحقيق و پژوهش در ميراث حديثى حضرت عبدالعظيم عليهالسلام ؛
4 . شناخت جايگاه آستان حضرت عبدالعظيم7 و تأثيرآن برتحولات تاريخ تشيّع در ايران.
اين طرح، در آبانماه 1380 در نخستين جلسه شوراى سياستگذارى - كه از عالمان و فرزانگان و نخبگان فرهنگىاند - به تصويب رسيد و كميته علمى كنگره از خرداد 1381 كار خود را آغاز كرد.
كميته علمى با فرصت اندكى كه در اختيار داشت، برنامههاى خود را در پنج حوزه ساماندهى كرد:
1 . تأليف، تصحيح و گردآورى آثار مربوط به حضرت عبدالعظيم و شهر رى (كتاب و مقاله).
2 . سفارش و فراخوان نگارش مقاله.
3 . سفارش انتشار ويژهنامههايى از سوى نشريات، همزمان با برگزارى كنگره.
4 . انتشار لوح فشرده (CD)توليدات علمى كنگره.
5 . انتشار خبرنامه.
با يارى خداوند و مدد قدسى روح حضرت عبدالعظيم عليهالسلام ، در حوزه نخست، بيش از بيست و دو جلد كتاب آماده شد كه همزمان با برگزارى كنگره، توزيع مىگردد. همچنين مقالات منتخب و تأييد شده علمى در سه جلد، عرضه خواهند شد.
دو ويژهنامه از سوى مجلات علمى و نيز خبرنامه كنگره در پنج شماره عرضه خواهد شد.
همه اين آثار، علاوه بر نشر مكتوب، بر روى يك لوح فشرده (CD)تا هنگام برپايى كنگره در اختيار علاقهمندان قرار مىگيرد.
گفتنى است با فرصت اندك و حجم گسترده برنامههاى علمى، وجود نقايص، امرى طبيعى است كه اهل فضل و دانش آن را بر ما خواهند بخشيد و ما را از نصايح عالمانه خويش بهرهمند خواهند ساخت.
اميد است اين مجموعه، مقبول درگاه الهى و مورد عنايت روح بزرگ و قدسى حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام قرار گيرد و در گسترش و بالندگى فرهنگ و معارف تشيع، سودمند افتد.
در پايان از همه كسانى كه در به ثمر رسيدن اين برنامهها سهم وافر داشتند؛ توليت محترم آستان حضرت عبدالعظيم عليهالسلام و رياست محترم مؤسسه فرهنگى دارالحديث، شوراى عالى سياستگذارى، مديران محترم آستان حضرت عبدالعظيم و مؤسسه فرهنگى دارالحديث و بهويژه فاضل گرانقدر جناب آقاى على اكبر زمانىنژاد - كه بار عمده بر دوش ايشان بود - سپاسگزارى مىشود.
مهدى مهريزى
دبير كميته علمى
بهار 1382
1 . پژوهشى در روايات قرآنى - تفسيرى حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام .......... 11
محمد مرادى
2 . در بيان شخصيّت حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام .......... 71
آيهاللّه شيخ علىپناه اشتهاردى
3 . مقام علمى و فضيلت زيارت حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام .......... 81
آيهاللّه سيدجواد علمالهدى
4 . خلق عظيم، شرح احاديث اخلاقى و اجتماعى حضرت عبدالعظيم عليهالسلام .......... 101
عبدالهادى مسعودى
5 . نسب حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام .......... 147
رسول آقاجانى
6 . آفتاب رى، حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام .......... 201
عباس عبيرى
7 . شرح حال نفيسه خاتون، عمه حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام .......... 217
مرتضى جباريان
8 . بر آستان سيدالكريم، چهل حديث حضرت عبدالعظيم با ترجمه و شعر.......... 243
محمدحسن ارجمندى
9 . آشنايى با موقوفات آستان مقدس حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام .......... 287
حسين مؤذنى
10 . بستنشينى در حرم حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام .......... 323
نوراللّه عقيلى
11 . نقش آستان حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام در تاريخ معاصر ايران.......... 333
محمدعلى تقوىراد
12 . نگاهى گذرا به «رى باستان».......... 359
ابوالفضل عربزاده
كنگرهها و نشستهاى علمى، آنگاه كه بر محور موضوعات تاريخى و ميراثى برپا مىشوند، و تصحيح و تحقيق آثار را در دستور دارند، اگر از مباحث نو و توليد نظريههاى جديد غفلت ورزند، بخش مهمى از وظيفه خود را ايفا نكردهاند؛ چرا كه آمادهسازى ميراث مكتوب تراثى به شكلى جديد و نيز گردآورى منابع، در شمار خدمات پژوهشى است و پژوهش از آن پس آغاز مىگردد. همچنين هر پژوهشى - هر اندازه هم كه روزآمد و كاربردى باشد - گذشته را شامل مىشود ؛ چرا كه به ناگزير
بر بنياد پژوهشهاى پيشين شكل مىگيرد.
با توجه به اين اصل، كميته علمى كنگره بزرگداشت حضرت عبدالعظيم عليهالسلام ، توليد مقالات و انديشههاى جديد را بخش مهمى از رسالت خود قرار داد. و براى دستيابى به اين هدف، از طريق فراخوان عمومى و نيز سفارش تدوين مقاله اقدام كرد. با وجود زمان اندك، در مجموع هشتاد مقاله به كميته علمى واصل شد كه پنجاه مقاله از آنها نتيجه فراخوانهاى عمومى و سى مقاله نيز دستاورد سفارشهاى خاص بود.
پس از ارزيابىهاى علمى، از ميان هشتاد مقاله ياد شده، پنجاه مقاله جهت چاپ در مجموعه مقالات كنگره، مناسب تشخيص داده شد كه به ترتيب زير به چاپ مىرسد:
جلد اول، حاوى دوازده مقاله و شامل مقالات اعتقادى از قبيل: عرض دين، امامت، مهدويت، تشيع در رى و... است.
در جلد دوم، دوازده مقاله جاى گرفته است كه بيشتر جنبه تاريخى دارند. در جلد سوم، شانزده مقاله با موضوعات متنوع ديگر، جاى گرفته است.
باقىمانده مقالات، به همراه سخنرانيهاى ايراد شده در كنگره، مصاحبهها و... پس از برپايى كنگره، با عنوان «يادنامه» به چاپ خواهد رسيد.
در اين جا ذكر دو نكته ضرورى به نظر مىرسد:
1 . ترتيب و چينش مقالات، تنها بر پايه موضوع و اهميت آن بوده است.
2 . نخستين مقاله از جلد اول مجموعه مقالات، با عنوان «شرح حديث عرض دين»، در گذشته توسط حضرت آيهاللّه لطفاللّه صافى(دام ظله) تأليف شده بود كه با كسب اجازه از ايشان و جهت تكميل مقالات بعدى با مختصر ويرايشى در اين مجموعه جاى گرفت.
كميته علمى بر خود فرض مىداند كه از همه بزرگان، نويسندگان و محققان كه با تدوين مقاله در غناى اين بزرگداشتْ سهيم بودند، صميمانه سپاسگزارى كند و از عموم اهل تحقيق بخواهد كه خطاها و نقصها چاپى راه يافته به اين مجموعه را كه ناشى از اندكىِ فرصتاند، بر ما ببخشند.
و إلى اللّه تصير الأُمور
محمّد مرادى
قرآن كريم از روزى كه آيه به آيه نازل گرديد تا كنون، به مثابه يك كتاب پايانناپذير است كه همواره مورد توجّه قرار داشته است. حفظ و نگهدارى، تلاوت و انس، تفسير و تأويل، از جمله موضوعات بسيار مهم پيرامون قرآن، از روزگار نزول تا حال در ميان مشتاقان و دينپژوهان مورد توجّه خاص بوده است. دينپژوهان، به دليل جايگاه ويژه قرآن كريم به عنوان يگانه منبع قطعى الصدور و يكى از دو منبع مهم اسلامى، همواره توجّه ويژهاى به آن مبذول داشتهاند. تفاسير و كتابهاى بىشمارى در
زمينه فهم و تفسير قرآن به نگارش درآمده و اين كتاب آسمانى، از معدود كتابهايى است كه به طور روزانه هزاران كلمه و نوشته درباره آن توليد مىشود.
چگونگى و روش تفسير درست قرآن، جزء مباحث اساسى علوم قرآنى است. راه صحيح رسيدن به حقايق آن در ميان گرايشهاى فكرى- معرفتى، از جمله بحثهاى دراز دامن و با پيشينهاى كهن است. براى فهم و تفسير قرآن، روشهاى گوناگونى از سوى مفسران به كار گرفته مىشود و در اين ميان كسانى، تنها راه رسيدن به حقايق آن را تفسير مأثور مىدانند.
واقعيتهاى تاريخى نشان مىدهد كه قرآن، اگرچه براى تودههاى مردم قابل فهم بوده
اما لُبّ و لُباب آن، تنها از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهلبيت آن حضرت قابل فهم و بازگويى است.
در اين نوشته تلاش شده كه احاديث مربوط به قرآن و تفسير آن، كه حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام واسطه نقل آنها بوده، بررسى و تحليل شود. نكاتى بس ظريف و دقيقى در اين احاديث به چشم مىخورد كه براى قرآنپژوهان و علاقهمندان به تفسير و روش آن، بسيار پر فايدت است.
اين نوشته به انگيزه بزرگداشت حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام و به هدف بهرهگيرى از آموزههاى ائمه اطهار عليهمالسلام به رشته تحرير درآمده است.
قم. زمستان 1381
محمّد مرادى
قرآنى - تفسيرى حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام
حضرت عبدالعظيم حسنى، از جمله شخصيتهاى شيعى قرن سوم است كه سه امام معصوم (امام جواد، امام هادى و امام عسكرى عليهمالسلام) را درك كرده و گاهى به صورت مستقيم از آنها نقل حديث كرده است. نسب او با سه واسطه به امام حسن مجتبى عليهالسلام مىرسد. راوىشناسان اگرچه او را به صراحت توثيق نكردهاند، اما او را ستوده و از او
به مردى عابد كه روزها روزهدار و شبها به تهجد مىپرداخته ياد كردهاند.(1)صدوق از او به عنوان شخصى مورد رضايت نام برده است: «و كان مرضياً.»(2)اين تعبير در علمالحديث، كنايه از جلالت قدر و حُسن راوى است(3)و بلكه بر وثاقت او هم دلالت مىكند.(4)
در منابع حديثى، احاديث قابل توجهى از عبدالعظيم حسنى نقل شده كه در پارهاى از آنها وى ناقل با واسطه و در برخى ديگر بدون واسطه، سخنانى
را از معصومين عليهمالسلام روايت كرده است. در ميان تعدادى از اين احاديث، از آيات قرآن و تفسير آنها سخن به ميان آمده است كه به حدود چهل حديث مىرسد.
احاديث نقلشده از سوى حضرت عبدالعظيم حسنى در باب قرآن و تفسير آن، به چند دسته زير تقسيم مىشود:
در تعدادى از آنها به سبك رايج تفاسير، كلمات، عبارتها و آياتى از قرآن تفسير شدهاند؛
در تعدادى از روايات، آيات مورد بحث، تأويل شده است؛
در برخى از روايات، واژههايى افزوده بر آيات قرآن رايج، وجود دارد؛
در برخى احاديث، عبارتهايى آمده كه آيه را به گونه ديگرى غير از آيه با قرائت رايج، ارائه كرده است؛
مواردى هم وجود دارد كه احتمالاً با قرائتى غير از قرائت رايج، قرائت شده و مآلاً معنايى ديگر يافته است.
يك حديث در ميان اين روايات مربوط به امام حسين عليهالسلام و كلام اميرمؤمنان عليهالسلام درباره ايشان و اشاره به آيهاى از قرآن است؛
روايتى هم وجود دارد كه در آن اميرمؤمنان آياتى از قرآن را قرائت كرده و فرموده است كه مفاد آنها را پيش از نزول ايشان مىدانسته و با نزول آيات ياد شده، سخنان امام عليهالسلام مورد تأييد قرار گرفته است؛
در اين نوشته، محتواى اين حديثها گزارش شده و پارهاى از آنها بررسى و ابعادشان بازشكافى مىشود.
تفسير را از ريشه فسر گرفتهاند كه به معانى هويدا كردن معنا،(1)بيان و توضيح،(2)و كشف مدلول يك لفظ با لفظى ديگر است.(3)اين واژه در اصطلاح، كشف معانى آيات و الفاظ قرآن است.(4)علمى است كه از احوال قرآن و معانى واژههاى آن و احكام مفردات و هيئت عبارت و معناهايى كه در هريك از حالتهاى ياد شده به دست مىآيد، بحث مىكند.(5)
براى تفسير آيات قرآن كريم و كشف معانى آن، در درجه نخست، شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله موظف بود كه علاوه بر دريافت وحى و ابلاغ آن به مردم، به تبيين و توضيح آن نيز بپردازد. اين مأموريت را خداوند به صراحت در كلامش آورده است: «وَ اَنزَلنا اِلَيكَ الذِّكرَ لِتُبيِنَّ لِلنّاسِ بِما نُزِّلَ اِلَيهِم»؛(6)«و فرستاديم به سوى تو ذكر را تا بيان كنى براى مردم آنچه را برايشان فرستاده شده است.» كشف حقيقتِ وحىِ الهى به حدى اهميت دارد كه پارهاى از علماى دينى را به تبعِ توصيههاى معصومين، به اين باور واداشت كه جز از طريق اهلبيت عليهمالسلام راهى براى فهم آيات قرآن وجود ندارد. اين باور، البته حظّى از حقيقت را در خود دارد، اما چنين نيست كه بدون تفسير معصوم، كسى آيات قرآن را درك نكند. واقعيتهاى تاريخى نشان مىدهند كه تودههاى مردم عادى در دوران نزول، به راحتى بسيارى از آيات قرآن و مفاهيم آن را درك مىكردند و براى بخشى ديگر به پيامبر و دانايان صحابه مراجعه مىكردند.
آنچه به اجمال درباره تفسير قرآن از سوى اهلبيت عليهمالسلام حايز توجّه است، از اين قرار است:
تمام حقيقت قرآن نزد اهلبيت پيامبر عليهمالسلام است. البته اين، بدان معنا نيست كه ديگران نمىتوانند از قرآن هيچ درك و فهم درستى داشته باشند.
راه درست فهم آيات الهى، از طريق به كارگيرى اصول و قواعدى است كه در فهم يك متن بايد مد نظر داشت. البته كيفيت به كارگيرى آن اصول از سوى معصومين، يگانه راه اطمينانبخش براى فهم درست مىباشد. پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمه معصومين عليهمالسلام در طول دوران نزول تا ساليانى بعد، آيات زيادى را تفسير كردهاند و ميراث تفسيرى آنان در اختيار است؛ هرچند در ميان سخنان نقلشده در منابع حديثى، سخنان ناصواب ديگران نيز وجود دارد. در اين ميراثِ تفسيرى، قواعد كلى و نمونههاى تفسيرى فراوانى وجود دارد و همانها براى روشن شدن راه استفاده از آيات قرآن، كافى به نظر مىرسد.
در روايات عبدالعظيم حسنى عليهالسلام ، براى تفسير آيات، از روش استنباط و كاربرد عقل براى تبيين آيات، استفاده از معناشناسى واژهها، بيان نمودهاى عينى و مصاديق آيات، استفاده شده است كه در پى مىآيد.
هرگونه تلاش عقلانى و به كارگيرى قوه فهم و درايت براى درك آيات قرآن و كشف مقاصد آيات و واژههاى آن را تفسير عقلى و يا اجتهادى مىنامند.(1)
در روش اجتهادى ، مفسر سعى مىكند تا با استفاده از قواعد ادبى و توجّه به كاربرد كلمات و عبارات حقيقى و يا مجازى، از آيات قرآن برداشت به عمل آورد. نيز
1) . ر.ك: مناهل العرفان، ج 2، ص 55 و 56.
بر اساس سبب و يا شأن نزول آنها، دقت در تناسب آيات و جملات و سياق كلام، تطبيق آيات بر حوادث و پديدهها و واقعياتِ آشكار و پنهان هستى و به عبارتى، شرح و بسط عبارتى مبهم، جَرْى و تطبيق و يا تعميم معانى واژهها از يك مورد به موارد متعدد و نيز تعيين مصداقهاى قابل تطبيق بر الفاظ و سياق و سازگار با قرائن، آيات قرآن را شرح و تفسير كند. در اين روش، احتمالات معنايى و تفصيل و تحليل قضايا به صورت كامل، به منظور قابل فهم كردن آنها مورد توجّه است. نيز از كلمات و عبارتهاى داراى بار معنايى محسوس، به حقايق نامحسوس و معنوى پى برده مىشود و از كلمات و واژهها به حقيقتى غير مرئى نَقْب زده مىشود. در اين روش، استفاده از نقل، تنها براى كمك به اجتهادات عقلى است.
تفسير عقلى، لزوما استدلال عقلانى در متن آيات نيست، بلكه اتخاذ مبنايى عقلانى و در نتيجه، تبيين آيات بر اساس آن مبنا نيز است. در صورتى كه عقل، مسلّمات و موازينى قطعى به دست آورده است، آموختههاى خود را بر اساس آنها تجزيه و تحليل مىكند، ناسازگاريهاى يافتهها را با مسلّمات عقلى تفسير و يا توجيه مىنمايد. براى نمونه، آن دسته از آياتى كه معانى ظاهريشان با مبانى عقلى سازگار نيست و بلكه گاهى به ظاهر در تضاد است، به معنايى حمل مىشوند كه عقلانى و قابل فهم شوند. همچنين آياتى كه در آنها از رؤيت، عضو داشتن و جابهجايى خدا سخن گفته شده است، به دليل اينكه چنين امورى با ذات غير متناهى و مجرّد خداوند منافات دارد، كلمات و عبارتها به گونهاى تفسير مىگردد كه با آن مبنا سنخيت پيدا كند.
لازم به يادآورى است همه آنچه كه به عنوان تفسير عقلى نقل شده، اگر نتوان آن را بهكارگيرى عقل در فهم آيات تلقى كرد، مىتوان ادعا كرد كه در اين بخش نوعى تدبر و اجتهاد وجود دارد و يا آنچه كه مطرح گرديده، با تلاش عقلانى سازگاتر است؛ هرچند از علم موهوب، ناشى شده باشد. در روايات تفسيرى عبدالعظيم حسنى كه از
امام معصوم نقل شده، مواردى وجود دارد كه با تفسير اجتهادى منطبق است؛ هرچند اين موارد و موارد مشابه ممكن است از علم موهوب ناشى شده باشد و نه استنباطى و عقلانى. و نيز پارهاى از اينها نه استنباط است و نه اجتهاد، بلكه توضيح و تبيين آيا ت و يا واژهها و يا قسمتهايى از آيا ت است. موارد ذيل را مىتوان نمونههايى از تفسير عقلى دانست.
1-1. صدوق از محمد بن جعفر، ابوالحسين اسدى و وى از سهل بن زياد نقل كرده كه عبدالعظيم حسنى از امام جواد عليهالسلام پرسيد: اى فرزند رسول خدا ! چه وقت مردار براى شخصى كه در حال اضطرار است حلال مىشود ؟
امام جواب داد:
پدرم از پدرش و ايشان از پدرانشان روايت كردهاند كه اين موضوع را با رسول الله صلىاللهعليهوآله در ميان گذاشته و گفتند: اى رسول خدا ! ما در سرزمينى واقع مىشويم و در آن به سختى گرسنگى گرفتار مىشويم؛ چه وقت خوردن مردار براى ما حلال مىشود ؟ رسول خدا جواب داد: «ما لَم تَصطَبحوا أو تَغتَبقوا أو تَحتَفوا بَقْلاً فَشأنُكُم بهذا ؛ مادامى كه به مىخوارگى
و خوشگذرانى نرفته باشيد و حبوباتى نكنده باشيد [كه با آن سدّ جوع كنيد ]مىتوانيد از مردار استفاده كنيد.»
سپس عبدالعظيم از امام جواد عليهالسلام پرسيد: مراد از «فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ بَاغٍ وَلاَ عَادٍ» چيست؟
امام در پاسخ فرمود:
العادى، السارق، و الباغى، الَّذى يَبغى الصّيد بَطِراً و لهواً لا ليعود به على عياله ، ليس لهما أن يأكلا الميتة إذا اضطرّا؛ هى حرامٌ عليهما فى حالِ الاضطرارِ كما هىَ حرامٌ عليهما فى حالِ الاختيار ، وَ لَيسَ لَهما أَن يقصّرا فى
صومٍ ولا صلاةٍ فى سفر ؛ «عادى»، دزدْ ، و «باغى» كسى است كه براى تفريح به دنبال شكار مىرود، اما نه براى كمك به خانوادهاش. اين دو دسته در حال اضطرار نمىتوانند از گوشت مردار استفاده كنند؛ همانطور كه در حال اختيار استفاده از مردار براى آنها حرام است. اين دو دسته در مسافرت هم نمىتوانند نماز خود را شكسته بخوانند و روزه خود را افطار كنند .
آنگاه از امام سؤال كرد مقصود از اين بخش چيست؟ «وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّيَةُ وَ النَّطِيحَةُ وَ مَا أَكَلَ السَّبْعُ إِلاَّ مَا ذَكَّيْتُمْ .»(1)
امام در جواب فرمود:
«المُنخَنِقَةُ الَّتى انخنقت بإخناقِها حَتّى تَموت، وَ المُوقُوذَةُ، الّتى مَرِضَت وَ وَقَذَها المرض حتّى لم تكن بها حركة المتردّية، التى تتردّى من مكان مرتفع إلى أسفل أو تتردّى من جبلٍ أو فى بدرٍ فَتَموت، و النطيحة، الّتى تنطحها بهيمة اُخرى فتموت ، و ما أكل السبع منه فمات ؛ "منخنقه"، حيوانى است كه خفه شده باشد، "موقوذه"، حيوانى است كه مريض شده و مرض او به جايى رسيده كه هنگام ذبح از خود حركت و عكسالعملى نشان ندهد، "متردّيه"، حيوانى است كه از جاى بلندى سقوط كرده و يا در چاهى افتاده و مرده باشد، و "نطيحه"، حيوانى است كه حيوان ديگرى او را شاخ زده و مرده باشد، و مراد از "و ما اكل السبُع"، حيوانى است كه درندگان او را دريده و او با همان، مرده باشد. مقصود از «وَ مَا ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ» قربانيهايىاند كه در جاهليت براى سنگ و يا بت ذبح مىشدند.
آنگاه عبدالعظيم از امام جواد عليهالسلام درباره اين قسمت از آيه پرسيد: «وَ
1) . مائده 5 آيه 3.
أَن تَسْتَقْسِمُوا بِالأَزْلاَمِ .»
امام عليهالسلام پاسخ دادند:
مردمانى در دوران جاهليت بودند كه شترى را مىخريدند و آن را بين ده نفر تقسيم مىكردند. سپس تيرهايى كه مخصوص قمار بود، روى شتر تقسيمشده مىگذاشتند. از اين ده عدد تير، هفت عدد برنده و سه عدد بازنده بودند . تيرهاى برنده را، فَذّ ، توأم ، نافِس ، حِلْس ، مُسبل ، مُعَلّى و رقيب مىگفتند و تيرهاى بازنده را، فسيح ، منيح و وَغْد نامگذارى كرده بودند . اگر تير بازندهاى به نام يكى از شريكان بيرون مىآمد، يك سوم قيمت شتر را مىباخت. آنها اين عمل را تكرار مىكردند تا هر سه تير بازنده به نام سه نفر از آن ده نفر بيرون آورده شود . وقتى چنين مىشد، آن سه ملزم بودند قيمت شتر را بپردازند . پس از آن، شتر را مىكشتند و آن هفت نفر كه شتر به آنها رسيده بود، گوشت او را مىخوردند و به آن سه نفر ديگر چيزى نمىدادند . زمانى كه اسلام آمد، اين عمل را حرام كرد .(1)
2-1. در روايتى، كلينى از احمد بن مهران، از حضرت عبدالعظيم حسنى و او از على بن اسباط و او هم از سليمان [بن عمران فرّاء كوفى ]مولا طِرْبال نقل كرده كه هِشام جواليقى از امام صادق عليهالسلام پرسيده است: «سُبْحَانَ اللّهِ»(2)چه معنايى دارد؟
امام جواب داد: «تنزيهه»؛(3)مقصود از سبحان الله، منزّه دانستن خداوند از هر عيب و نقصى است.
3-1. كلينى از احمد بن مهران، از عبدالعظيم حسنى و او از على بن اسباط و او از على بن عُقبه و او از عبدالله بن مُسكان نقل كرده كه مالك جُهَنى از امام صادق عليهالسلام از معناى اين آيه پرسيده: «أَوَ لاَ يَذْكُرُ الإِنسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ وَ لَمْ يَكُ شَيْئاً»؛(1)آيا انسان به ياد نمىآورد كه ما او را پيشتر آفريديم و حال آنكه چيزى نبود؟»
امام جواب داد: «لا مقدّراً و لا مكوّناً؛ انسان نه تقدير شده بود و نه وجود داشت.»
سپس مالك از معناى اين آيه سئوال كرد: «هَلْ أَتَى عَلَى الإِنسَانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُن شَيْئاً مَذْكُوراً»؛(2)آيا انسان را زمانى ياد آمده كه چيز درخور ذكرى نبود؟
امام در پاسخ او گفت:
«كان مقدّراً غير مذكور؛(3)انسان، تقدير شده بود [اما به وجود نيامده بود] و چيز درخور ياد نبود.»
با دقت در تفسير امام عليهالسلام درمىيابيم كه ايشان به نكتهاى بس دقيق اشاره كرده است ، و از اينكه اين آيه ظاهرى متفاوت با آيه ديگر دارد، تفاوت دو آيه به دست مىآيد. در يك آيه، از هيچ بودن انسان در زمانى سخن گفته شده است: «و لم يك شيئاً» و در آيه ديگر قيد «مذكور» وجود دارد: «لم يكن شئيا مذكورا.» همين قيد باعث شده كه امام در آيه نخست، تعبير: «لا مقدّرا و لا مكوّناً» و در آيه دوم، تعبير: «مقدراً غير مذكور» را به كار ببرد؛ به عبارتى، همين كلمه «مذكور» نشان مىدهد كه چيزى بوده كه قابل ذكر نبوده است، در حالى كه در آيه ديگر، «لم يك شيئا» نفى شيئيت به صورت مطلق است.
4-1. صدوق از محمد بن احمد سِنانى(4)روايت كرده كه محمد بن ابى عبدالله
كوفى ، براى ايشان از سهل بن زياد آدمى ، از عبدالعظيم حسنى، از ابراهيم بن ابى محمود خراسانى نقل كرده كه او از امام رضا عليهالسلام تفسير اين آيه را پرسيده است: «وَ تَرَكَهُمْ فِى ظُلُمَاتٍ لاَيُبْصِرُونَ»؛(1)و خداوند آنها را در تاريكيهايى كه ديد ندارند رها كرد.»
امام عليهالسلام در جواب پرسش ابن ابى محمود گفته است:
إنّ اللّه تبارك و تعالى لا يُوصَف بالترك كما يوصف خلقه، وَلكنَّهُ متى علِمَ أَنّهُم لا يَرجِعونَ عنِ الكُفرِ وَ الضَّلال مَنَعَهُم المُعاونة وَ اللُطف و خلّى بينَهُم وَ بَينَ اِختيارِهِم؛ خداوند به صفت «ترك» آنگونه كه مخلوقات او به اين صفت متصف هستند، توصيف نمىشود، ليكن چون خداوند به كفر و گمراهى آنها آگاهى دارد و مىداند كه آنان از كفرشان برنمىگردند، لطف و كمك خود را از آنها گرفته و آنها را ميان خود و انتخابشان آزاد گذاشته است.»
ابراهيم بن ابى محمود، سپس از ختم قلب در اين آيه پرسيده است: «خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَ عَلَى سَمْعِهِمْ»؛(2)خداوند بر قلبها و گوشهايشان مهر زد.»
امام عليهالسلام در جواب چنين توضيح داده است:
«الختمُ هُوَ الطبعُ عَلى قُلوبِ الكُفّارِ عُقوبة على كُفرهِم؛ "ختم" مهر زدن بر دلهاى كافران براى كيفر دادن به كفرشان است.» همانگونه كه خداوند فرموده: «بَلْ طَبَعَ اللّهُ عَلَيْهَا بِكُفْرِهِمْ فَلاَ يُؤْمِنُونَ إِلاَّ قَلِيلاً»؛(3)پروردگار بر دل آنها مهر زده است و جز عدّه اندكى ايمان نمىآورند.»
وى آنگاه از امام عليهالسلام پرسيده كه آيا خداوند بندگان خود را به معصيت مجبور مىكند ؟ و امام جواب داده است:
«بل يُخيّرُهُم وَ يُمهِلهُم حتّى يَتُوبوا؛ خداوند بندگان خود را مخير كرده و به آنها مهلت داده است كه توبه كنند.»
راوى پس از آن، اين نكته را از امام سؤال كرده كه آيا خداوند بندگان را به كارهايى كه بيرون از توان آنهاست تكليف مىكند؟
امام رضا عليهالسلام با استناد به آيهاى از قرآن، اين تصور را رد كرده و در پاسخ گفته است:
«كيف يفعل ذلك و هو يقول: «وَ مَا رَبُّكَ بِظَلاَّمٍ لِلْعَبِيدِ»؛(1)چگونه پروردگار
اين عمل را انجام مىدهد، در حالىكه فرموده است: خداوند، هرگز به بندگان ستم نمىكند.»(2)
5-1. كلينى از تعدادى از راويان شيعى، از احمد بن محمد بن خالد ، از عبدالعظيم حسنى نقل كرده است كه امام جواد عليهالسلام براى او گفته كه از پدرش امام رضا عليهالسلام شنيده و آن حضرت هم از پدرش امام كاظم شنيده كه عمرو بن عبيد وارد بر امام صادق عليهالسلام شد و پس از سلام، در محضر آن بزرگوار نشست و آيه «أَلَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبَائِرَ الإِثْمِ وَ الْفَوَاحِشَ»(3)را تلاوت كرد و سپس ساكت شد.
در پى سكوت عمرو، امام عليهالسلام علت آن را جويا شد و وى جواب داد كه مايل است گناهان كبيره را از زبان قرآن بشناسد .
آنگاه امام صادق عليهالسلام گناهان كبيره را بر اساس آيات قرآن، براى او تشريح كرد. آنچه امام در اين اظهارات بيان داشته، استفاده امام نه از ظاهر كلمات قرآن، بلكه نتيجهگيرى از گفتهها و يا افعال خداوند است؛ به عبارتى امام عليهالسلام از آنچه خداوند در برخورد با گناهكاران به عمل آورده و يا وعده عذاب داده، استفاده كرده كه اينگونه برخوردها و وعدهها نشان مىدهد خداوند برخى عقايد و رفتارها را نمىپسندد و يا
آنها را نادرست و گناه مىشمرد. در اين آيات از مجازات شديد مرتكبان برخى از گناهان سخن به ميان آمده است و نيز از حالات افرادى مانند كافران كه يأس از خدا دارند و... استفاده شده است كه اينگونه اعمال گناهى بزرگ است. اين روش در واقع، نوعى استنباط از گفتار و برخورد خداوند و ارزيابى او از بندگان است.
به هر حال امام عليهالسلام در پاسخ پرسش عمرو بن عبيد گفته است:
«نعم يا عمرو ! أكبر الكبائر الإشراك باللّه؛ آرى اى عمرو! بزرگترين گناهان، شرك ورزيدن به خداست. خداوند مىگويد: «مَن يُشْرِكْ بِاللّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ»؛(1)«هركس براى خدا شريكى قائل شود، پروردگار بهشت را بر او حرام خواهد كرد.»
امام عليهالسلام از محروم شدن مشرك از بهشت، استفاده كرده كه شرك به خدا، گناهى بزرگ است.
امام عليهالسلام گناه كبيره ديگر را در اين گفتار، نااميدى از رحمت خدا دانسته و گفته است: «و بعده اليأس من رَوحِ اللّه ؛ و پس از شرك، نااميدى از رحمت خداوند، از گناهان كبيره است، زيرا خدا فرموده است:
«إِنَّهُ لاَ يَيْأَسُ مِن رَوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ»؛(2)از رحمت پروردگار نوميد نمىگردند ، مگر گروه كافران.»
استدلال به آيه از اين جهت است كه يأس از رحمت الهى، كارى كافرانه تلقى شده است و بنابراين، گناه به حساب مىآيد.
سپس امام عليهالسلام در امان دانستن خود از مكر خدا را از گناهان كبيره معرفى كرده است، زيرا خداوند مىفرمايد:
«فَلاَ يَأْمَنُ مَكْرَ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخَاسِرُونَ»؛(1)از مكر پروردگار كسى در امان نيست مگر گروه زيانكاران .»
عاق پدر و مادر شدن نيز از جمله گناهان كبيره است؛ زيرا خداوند كسانى را كه عاق پدر و مادر شوند، بدبخت و ستمگر معرفى كرده است. از آنجايى كه از زبان عيسى عليهالسلام نقل كرده است: «وَ برّاً بِوالِدَتي وَ لَم يَجعَلني جَبّاراً شقياً»؛(2)خدايا مرا به مادرم نيكوكار قرار بده و ستمگر و شقى قرار مده»، استفاده شده است كه عاق پدر و مادر شدن، گناه است.
از گناهان بزرگ، كشتن كسى است كه خداوند ريختن خون وى را حرام كرده است، چه اينكه خداوند فرموده است:
«[وَ مَن يَقتُلْ مُؤمِناً مُتعَمِّداً] فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فِيهَا ...»؛(3)جزاى كسى كه خون مؤمنى را بريزد دوزخى است كه همواره در آن خواهد بود.»
از معاصى كبيره، نسبت دادن زنا به زن شوهردار مؤمن است. خداوند فرموده است:
«[انَّ الَّذين يَرمُونَ المُحصَناتِ الغافِلاتِ المُؤمِنات] لُعِنُوا فِى الدُّنْيَا وَ الآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظيمٌ»؛(4)صلىاللهعليهوسلمكسانى كه به زنان شوهردار مؤمن نسبت زنا بدهند، در دنيا و آخرت از رحمت خدا دور هستند و براى آنان عذاب بزرگى هست.»
در اين آيه نيز مانند آيات بسيار ديگر، از اينكه خداوند براى نسبتدهندگان فحشا به زنان مؤمن پاكدامن ، عذاب بزرگ وعده داده است، استفاده شده كه چنين نسبتى،
گناه است.
از گناهان بزرگ، خوردن مال يتيم و تصرف غير مشروع در اموال آنان است. خداوند مىفرمايد:
«[أَلَّذينَ يَأكُلونَ أَموالَ اليَتامى] إِنَّمَا يَأْكُلُونَ في بُطُونِهِمْ نَاراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً»؛(1)كسانى كه اموال يتيمان را مىخورند، همانا آتش در شكمشان مىخورند و به زودى به آتش دوزخ مىپيوندند.»
از معصيتهاى بزرگ، فرار از جهادِ با كافران است . خداوند مىفرمايد :
«وَ مَن يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاَّ مُتَحَرِّفاً لِقِتَالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى فِئَةٍ فَقَدْ بَاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللّهِ وَ مَأْوَاهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ»؛(2)هركس در روز جهاد با دشمن، فرار و پشت به جنگ كند، مشمول خشم خدا شده و جهنم منزل او است ، و جهنم بد جايگاهى است، مگر كسانى كه از جنگ برگردند و خود را آماده آن كنند ، يا گروهى كه از عدهاى فرار كرده و به دسته ديگرى از مجاهدان بپيوندند .»
از گناهان كبيره، رباخوارى است، زيرا خداوند مىفرمايد :
«الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبَا لاَ يَقُومُونَ إِلاَّ كَمَا يَقُومُ الَّذِى يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطَانُ مِنَ الْمَسِّ»؛(3)كسانى كه ربا مىخورند، روز قيامت به پا نمىخيزند مگر مانند كسى كه شيطان او را آسيب رسانيده باشد.»
از جمله گناهان بزرگ، جادوگرى است؛ زيرا خداوند فرموده است:
«وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَرَاهُ مَا لَهُ فِى الاْخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ؛(4)همانا دانستند آن كس كه
سحرى را بخرد، براى او در آخرت نصيبى ندارد .»
اين بخش از مستند سخنان امام عليهالسلام در گناه بودن جادوگرى، مربوط به ماجراى يهوديانى است كه به تبعيت از ساحران دوران سليمان عليهالسلام ، او را ساحر دانستند؛ در حالى كه وى ساحر نبود. در آيه مورد بحث، عمل سحر، كفر تعبير شده است: «وَ ما كَفَرَ سُليمانُ وَلكنَّ الشَّياطينَ كَفَروا يُعلِّمونَ النّاسَ السِّحر».(1)در پى اين، خداوند گفته است چيزى را آموزش مىدادند كه برايشان سودمند نبود و آنان (يهود) مىدانستند آنچه را كه در قبال واگذارى دين و كتاب خدا به دست مىآورند، نصيبى در آخرت نخواهند داشت: «نَبَذَ فَريقٌ مِنَ الَّذينَ اُوتُوا الكِتابَ كتابَ اللّهِ وِراء ظُهُورِهِم».(2)
به اين ترتيب، از تعبير سحر به كفر و نيز از اينكه سحر در آخرت، برابرى ندارد، خداوند از آن به سودايى بد تعبير كرده است و امام عليهالسلام از آن، گناه كبيره استنباط نموده است.
از گناهان بزرگ، زنا است. پروردگار متعال فرموده است:
«[وَ الَّذينَ... وَ لا يَزنَونَ] وَ مَن يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثَاماً يُضَاعَفْ لَهُ الْعَذَابُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهَاناً»؛(3)هركس مرتكب اين كار زشت گردد، به گناه خواهد پيوست و بر مرتكب آن در روز قيامت، عذاب دو چندان خواهد بود و در آتش دوزخ با خوارى جاودان است .»
از معاصى كبيره، سوگند دروغ است. خداوند فرموده است:
«إِنَّ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَ أَيْمَانِهِمْ ثَمَناً قَلِيلاً أُولئِكَ لاَ خَلاَقَ لَهُمْ فِى الآخِرَةِ» ؛(4)كسانى كه عهد خدا و سوگندهايشان را به بهاى اندك سودا مىكنند، آنان
در آخرت بهرهاى ندارند .»
از گناهان بزرگ، خيانت است . خداوند مىفرمايد :
«وَ مَن يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ»؛(1)هركس خيانت بورزد، با همان خيانت و كار زشتى [كه انجام داده در محضر پروردگار] حاضر مىشود .»
از معاصى كبيره، زكات ندادن است . خداوند مىفرمايد :
«[الَّذينَ يَكنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الفِضَّةَ وَ لا يُنفِقُونَها فى سَبيلِ اللّهِ فَبَشِّرهُم بِعَذاب اَليمٍ]... فَتُكْوَى بِهَا جِبَاهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ»؛(2)كسانى كه طلا و نقره مىاندوزند و در راه خدا انفاق نمىكنند، پس بشارتشان بده به عذاب دردناك... به وسيله آنها صورت و پهلو و پشتهايشاى داغ مىشود.»
از عذاب شديد و غليظى كه براى عدم پرداخت انفاق ذكر شده، استفاده مىشود كه مراد از انفاق، كمكهاى مستحبى و صدقات نيست و بلكه اداى واجب مالى است كه از آن به زكات تعبير مىشود.
از گناهان كبيره، گواهى دادن به دروغ و يا تزوير است. خداوند مىفرمايد :
«[وَ لا تَكتُموا الشَّهادةَ] وَمَن يَكْتُمْهَا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ؛(3)هركس شهادتى را پنهان كند و به موقع گواهى ندهد، دلش گناهكار است .»
از گناهان كبيره، مىخوارگى است ، زيرا خداوند از خوردن شراب نهى فرموده ؛ همچنان كه از پرستش بتها پرهيز داده است .(4)
از معاصى بزرگ، ترك عامدانه نماز است و يا هر عملى كه خداوند آن را واجب كرده است، زيرا رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود :
هركس نماز را از روى قصد و عمد ترك كند، از ذمّه پروردگار و پيغمبرش بيرون است .»
از گناهان بزرگ، پيمانشكنى و قطع رحم است. خداوند مىفرمايد :
«[وَ الَّذينَ يَنقُضونَ عَهدَ اللّهِ مِن بَعدِ ميثاقِهِ وَ يَقطَعونَ ما اَمَرَ اللّهُ بِه اَن يُوصَل]...أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ؛(1)كسانى كه پيمانهاى خدا را پس از بستن آن بشكنند و قطع كنند، آنچه را كه خدا دستور به پيوند آن داده است، همانها، مشمول لعنت خداوند هستند و براى آنان جايگاه بدى هست .»
امام كاظم عليهالسلام در ادامه افزوده است: در اين هنگام، عمرو بن عبيد از محضر امام صادق عليهالسلام بيرون رفت، در حالى كه گريهاش بلند شده بود و مىگفت : هلاك گرديد كسى كه از نزد خود مطلبى گفت و با شما در فضيلت و دانش خصومت ورزيد .(2)
همين روايت را كلينى از تعدادى از راويان شيعى نقل كرده است. از احمد بن خالد، از عبدالعظيم حسنى، كه گفته او اين حديث را از امام هادى شنيده و ايشان از پدرشان و امام رضا عليهالسلام از امام كاظم عليهالسلام كه روزى عمرو بن عبيد وارد بر امام صادق شد و سلام كرد و نشست و آيهاى را تلاوت كرد و از گناهان كبيره پرسيد و امام به تفصيل بر اساس آيات قرآن جواب داد و از جمله نكتههاى پيشگفته را بر زبان آورد.(3)
عمرو بن عبيد، راوى اين حديث، از اهالى بصره است. از اين حديث بر مىآيد كه
وى شيعه بوده، ولى تاريخ زندگىاش، گوياى سنى بودن او است.(1)
صدوق در روايت ديگرى به صورت تقطيع شده، دو قسمت از روايت پيش گفته را به اين شرح روايت كرده است. وى از محمد بن موسى بن متوكل نقل كرده كه گفت: على بن حسين سعد آبادى از طريق احمد بن محمد بن ابو عبدالله و او از طريق عبدالعظيم حسنى ما را خبردار كرد و عبدالعظيم حسنى از امام جواد عليهالسلام نقل كرده است كه ايشان از پدرش و جدش نقل كرده كه امام كاظم عليهالسلام گفته از حضرت صادق عليهالسلام شنيدم كه مىگفت : قتل نفس از گناهان كبيره است، زيرا خداى متعال مىفرمايد :
«وَ مَن يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فِيهَا وَ غَضِبَ اللّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذَاباً عَظِيماً» ؛(2)هركس مؤمنى را به عمد بكشد، مجازات او جهنم است. هميشه در آن خواهد ماند و خدا بر او خشم گرفته است و او را لعنت مىكند و برايش عذابى عظيم فراهم آورده است.»(3)
و همينطور از محمد بن موسى بن متوكل و او از على بن حسين سعدآبادى نقل كرده از احمد بن محمد و او از عبدالعظيم حسنى روايت كرده است كه از امام جواد عليهالسلام شنيده كه مىگفته: پدرش امام رضا عليهالسلام از پدرش امام كاظم عليهالسلام نقل كرده از امام صادق عليهالسلام كه فرمود :
«قذفُ المحصَنات منَ الكبائر ؛ نسبت دادن فحشا به زنان پاكدامن، گناه بزرگى است»، براى اينكه خداوند مىفرمايد:
«[الّذينَ يَرمُونَ المُحصَنات...] لُعِنُوا فِى الدُّنْيَا وَ الآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظيمٌ»؛(4)كسانى كه به زنان پاكدامن كارهاى زشت نسبت مىدهند، در دنيا و
آخرت از رحمت خداوند دورند و برايشان عذاب بزرگى است.»(1)
6-1. صدوق از محمد بن احمد شيبانى و او از محمد بن ابى عبدالله كوفى و وى از سهل بن زياد و او از عبدالعظيم حسنى نقل كرده است كه از حضرت امام هادى عليهالسلام شنيده كه امام عليهالسلام گفته است:
معنى الرجيم أنّه مرجوم باللعن ، مطرود من مواضع الخير ، لا يذكره مؤمن إلاّ لعنه ، و أنّ فى علم اللّه السابق أنّه إذا خرج القائم عليهالسلام لا يبقى مؤمن فى زمانه إلاّ رجمه بالحجارة كما كان قبل ذلك مرجوماً باللعن؛(2)معناى رجيم رانده شدن از رحمت ، و از جايگاه خير طرد گرديدن است. هيچ مؤمنى از او ياد نمىكند مگر با لعن ، و اينكه در علم ازلى خداوند هست كه هرگاه حضرت قائم عليهالسلام ظهور كند، هيچ مؤمنى در زمان آن حضرت نمىماند مگر اينكه شيطان را سنگباران مىكنند ؛ همانگونه كه پيشتر با لعن و نفرين رانده شده بود .
با توجّه به اينكه «رجيم» واژهاى قرآنى است و خداوند آن را مكرراً در قرآن به كار برده است : «فَاِنَّكَ رَجيمٌ»،(3)احتمال دارد تفسير اين كلمه از سوى امام عليهالسلام مربوط به آيات قرآن باشد.
7-1. كلينى از تعدادى از راويان شيعى از احمد بن محمد بن خالد روايت كرده كه عبدالعظيم حسنى گفته كه از امام هادى عليهالسلام شنيده است كه ايشان در ضمن ايراد خطبهاى درباره اجل گفته است:
ثُمَّ إنَّ هذهِ الاُمورُ كلُّها بِيَدِ اللّهِ تَجرى إلى أسبابِها وَ مقاديرها فامرُ اللّهِ يَجرى إلى قَدَرِهِ وَ قَدَره يَجرى إلى أَجَلِهِ وَ أَجَلِهِ يَجرى إلى كِتابِهِ وَ لِكُلِّ أَجَلٍ كتاب ،
«يَمْحُوا اللّهُ مَا يَشَاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِندَهُ أُمُّ الْكِتَابِ»؛(1)به تحقيق زمام تمام امور در دست خداست و از طرف او در مجارى و اسباب و اندازههايشان قرار مىگيرد. پس امر خداوند است كه در قدر جارى مىشود و قدر خداوند به سوى اجلش روان مىگردد و اجل او به سمت كتابش جارى مىشود و براى هر اجلى كتابى است. خداوند هر وقت مشيتش تعلق بگيرد، چيزهايى از آن كتاب محو مىكند و يا آنها را در جاى خود نگه مىدارد و ريشه كتاب در نزد خداوند است.
اجل را مدت و وقت معنا كردهاند.(2)در اين بخش از سخن امام، مسئله بسيار مهمى از تدبير عالم بيان شده است. زمامدار اصلى عالم، خداست و آن را از طريق مجارى و اسباب مقدر، تدبير مىكند و مقدرات عالم را پشت سر هم به اجرا در مىآورد و از سويى همين مقدرات داراى غايت و پايانى است. به اين ترتيب و با توجّه به تغييرناپذير بودن اجلها، همه چيز به سمت و سوى اجلشان در حركتند. شايد بتوان از آيه: «وَ ما خَلَقنا السَّمواتِ وَ الاَرضَ وَ ما بَينَهُما اِلاّ بِالحقِّ وَ أَجَلٍ مسمّى رحمهماالله(3)اين حقيقت را به دست آورد كه عالم به تقدير و حق آفريده شده است و به سوى اجل خود در حركت است. و اجل هم كتابى دارد و آن كتاب در دست خدا است كه بر اساس مشيت خود، آن را محو و اثبات مىكند.
سپس امام عليهالسلام در پى اين سخنان به خويشاوندى سببى پرداخته و درباه آن با استناد به كلام الهى گفته است:
فإنّ اللّهَ جَلَّ وَ عَزَّ جَعَلَ الصِهرَ مَألفةً لِلقُلوبِ وَ نِسبة المنسوب ، أوشج به الأرحام و جعله رأفة و رحمة إنّ فى ذلك لآيات للعالمين ، و قال فى محكم
كتابه : «وَ هُوَ الَّذِى خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً»(1)و قال : «وَ أَنكِحُوا الأَيَامى مِنكُمْ وَ الصَّالِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَ إِمَائِكُمْ»؛(2)خداوند عزيز و جليل براى پيوند خانوادگى و نزديك شدن دلها به يكديگر، خويشاوندى را مقرر و به وسيله آن، ارحام را به يكديگر مربوط كرد ، و ازدواج و زناشويى را وسيله مهر و محبت، و رحمت و صميميت قرار داد . همانا در اين نشانههايى است براى مردمان دانا. خداوند در آيات محكم كتابش فرموده است: او است آن خدايى كه از آب، بشرى را آفريد و او را وسيله خويشاوندى و داراى نسبت قرار داد ، و نيز فرمود : براى زنان بىشوهر و مردان بىهمسر منسوب به شما و براى كنيزان و غلامان خود، وسايل ازدواج فراهم سازيد . به درستى كه فلانى پسر فلانى از كسانى است كه شما قدر و مقام او را از جهت خانوادگى مىشناسيد و روش اخلاقى او را مىدانيد ، وى تمايل دارد شريك شما در زندگى شود و دوست دارد خويشاوندى شما را. اكنون نزد شما آمده و دختر جوانتان را خواستگارى مىكند ، مهريه او را طبق مقررات مىپردازد ؛ مقدارى اكنون و بقيه را در آينده. اينك شفيع ما را شفاعت كنيد و خواستگار ما را تزويج نماييد و او را به نيكويى برگردانيد و با گفتارى پسنديده وى را از خود راضى سازيد. از خداوند براى خود و شما و همه مسلمانان آمرزش مىخواهم.(3)
قرآن به زبان عربى نازل شده و ساختار و واژههاى آن عربى است؛ هرچند كلمات دخيل هم در آن راه يافته است. بنابراين از راههاى فهم قرآن، احاطه به زبان و ادبيات عرب است. شناخت واژهها و ريشه و اشتقاقها و كاربردهاى آنها، در تفسير قرآن دخالت مستقيم دارند و بدون ترديد عدم آشنايى با آنها، مفسر را از رسيدن به مقصد در فهم متن باز خواهد داشت.
در روايات تفسيرى كه عبدالعظيم حسنى از راويان آنها بوده است، رواياتى وجود دارد كه در آنها براى تفسير امامان معصوم براى فهم آيات، نظرشان به واژهشناسى و معناى الفاظ معطوف شده است. اين امر خود مىتواند ارائه شيوهاى از شيوههاى تفسير كلام الهى از سوى اهلبيت عليهمالسلام باشد.
1-2. صدوق از على بن احمد بن عمران دقّاق از محمد بن هارون صوفى از ابوتراب، عبيدالله بن موسى رُويانى از عبدالعظيم حسنى نقل كرده است كه او از امام جواد عليهالسلام از تفسير اين آيه پرسيده است: «أَوْلَى لَكَ فَأَوْلَى * ثُمَّ أَوْلَى لَكَ فَأَوْلَى.»(1)و امام جواب داده است: منظور آيه اين است: «بُعداً لك من خَيرِ الدُّنيا بُعداً وَ بُعداً لكَ مِن خَيرِ الآخِرة؛(2)از خير دنيا و آخرت، دور باشى.»
«اولى لك» تعبيرى است براى تهديد و وعيد(3)و معناى آن چنين است: شر به نزديك تو شده، بر حذر باش! و نيز درباره آن گفتهاند: «اولى» معناى «ويل» مىدهد و «ويل» كلمهاى است كه براى افتادن در شر و هلاكت استعمال مىشود كه سزاوار
شخص است.(1)
از اصمعى هم نقل شده كه عبارت «اولى لك» در كلام عرب به معناى نزديك شدن به هلاكت است. اين معنا با توجّه به ريشه لغوى آن، يعنى «ولى» است كه قُرب معنا مىدهد.(2)طبرسى هم همين تفسير را از جُبّائى نقل كرده است.(3)كاربرد اين واژه در معانى ياد شده، نشان مىدهد كه چنين معناهايى در ميان عربها سابقه داشته و امام عليهالسلام بر اساس معناى كاربردى آن در زبان عرب، آيه را تفسير كرده است.
2-2. صدوق از على بن احمد بن محمد بن عمران دقّاق ، از محمد بن هارون صوفى و او از عبيدالله بن موساى رُويانى و وى از عبدالعظيم حسنى نقل كرده است كه ابراهيم بن ابى محمود از امام رضا عليهالسلام در تفسير آيه: «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ * إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ»(4)روايت كرده است كه امام درباره آن گفت: منظور اين است: «مشرقةٌ تَنتَظرُ ثَوابَ رَبِّها؛(5)چهرههايى كه در آن روز شاداب هستند ، در انتظار ثواب پروردگار مىباشند .»
واژه «ناظرة» كه نگاه و نظر معنا مىدهد، احتمالاً براى خوانندگان ابهام داشته و پرسشبرانگيز بوده است. چگونه مىتوان به پروردگار نگاه كرد؟ امام با توجّه به كاربرد واژه «ناضرة» در معناى انتظار، آن را معنا كرده است. در لغت آمده است كه: «نظر الشىء انتظره» و توضيح داده شده كه گويا شخص نگاه مىكند به وقتى كه منتظر رسيدن آن است.(6)
على بن احمد دقّاق، از مشايخ شيخ صدوق است و وى با ترضّى از او ياد كرده
است.(1)و درباره صوفى و رؤيانى در منابع رجالى چيزى ذكر نشده و در نتيجه ، اين دو نفر شخصيتى مجهول دارند.
تطبيق آيه بر موارد خاص و بيان مصداق در تفسير، كوششى است به منظور خارج كردن يك آيه و يا عبارتى از ابهام و عينى كردن آن. اين روش در روايات تفسيرى به فراوانى وجود دارد. به گونهاى كه مىتوان غالب روايات تفسيرى را از اين نوع دانست. در اين روش، آيات قرآن با موارد خارجى تطبيق داده مىشود؛ هرچند اين تطبيق، بر حوادث و اشخاص و اقوام و موضوعاتى باشند كه در زمان نزول قرآن نبودهاند و بعدها به وجود آمدهاند. عمده تفسير انجام گرفته در دوران نزول با همين
سبك و سياق صورت گرفته است.
در ميان روايتهاى تفسيرى كه حضرت عبدالعظيم حسنى در طريق نقل آنها قرار دارد، روايتهايى وجود دارد كه درصدد ارائه مصداقى از يك بيان كلى و يا تعيين مصداق اتم براى يك مفهوم و يا ذكر موردى به منظور تبيين نكتهاى مجمل در يك آيه است. روايات زير از اين قبيلاند:
1-3. محمد بن جعفر، ابوالحسين اسدى، از سهل بن زياد نقل كرده كه عبدالعظيم حسنى از امام جواد عليهالسلام پرسيده است: منظور از: «ما اُهِّلَ بِهِ لِغيَرِ اللّه»(2)چيست؟ امام عليهالسلام جواب داده است: «ما ذُبِحَ لِصَنَمٍ أو وَثَنٍ أو شَجَرٍ؛(3)قربانى كه براى بتى و يا درختى ذبح مىشد.»
«ما اُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللّهِ» هر حيوان ذبحشدهاى با غير نام خدا و از جمله ذبيحه كافران
است. آنچه امام در جواب عبدالعظيم مطرح كرده، بيان يكى از مصاديق ذبيحههايى است كه به نام غير خدا ذبح مىشوند. و تنها ذكر شدن بيان آيه از سوى امام عليهالسلام براى اهميت آن است.
در سلسله اين روايت، سهل بن آدمى هست كه برخى مانند نجاشى او را تضعيف كردهاند و برخى ديگر توثيقش نمودهاند.(1)
2-3. در روايت ديگرى كه كلينى از احمد بن مهران از عبدالعظيم حسنى از على بن اسباط از على بن عُقْبه از حكم بن ايمن نقل كرده، آمده است: ابوبصير گفته از امام صادق عليهالسلام درباره اين آيه سؤال كردم: «أَلَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ اولئك الّذينَ هديهُم اللّه»؛(2)كسانى كه سخن را مىشنوند و بهترين آن را تبعيت مىكنند، كسانىاند كه خداوند هدايتشان كرده است.» امام عليهالسلام در پاسخ پرسش ابوبصير فرموده است:
هُمُ المُسلّمُون لآل مُحمّدٍ ، الَّذين إذا سَمِعُوا الحديثَ لَم يَزيدُوا فيهِ وَ لَم يَنقصوا منهُ ، جاؤوا بِهِ كما سَمِعُوه؛(3)آنان كسانى هستند كه خود را تسليم آل محمد صلىاللهعليهوآله كردهاند و هرگاه حديثى شنيدند، در آن كم و زياد نكردند و خبر را همانگونه كه شنيدند، رساندند .
سند اين روايت به دليل بودن احمد بن مهران(4)ضعيف است. از اين كه بگذريم، آيه به صورت مطلق درباره شنيدن سخن و تبعيت از بهترين آنها است؛ بى آنكه اشاره به كسانى داشته باشد. اما مطابق نقل، امام صادق عليهالسلام آيه را در موردى مهم به كار برده و آن هم نهتنها شنيدن و تبعيت كردن، بلكه دقيق شنيدن سخنان اهلبيت عليهمالسلام و گزارشگرى درست و بىكم و كاست از آن سخنان است. اين تفسير را هم مىتوان بيان
مصداق تام براى آيه دانست و هم توسعه دادن آيه به مواردى بيش از منطوق است كه از آن استفاده مىشود؛ يعنى گزارشگرى درست و دست نبردن در خبر.
3-3. در روايتى ديگر، كلينى از احمد بن مهران، از عبدالعظيم حسنى، از عمر بن اُذينة نقل كرده كه مالك جُهَنى گفته است: به حضرت صادق عليهالسلام عرض كردم : معناى اين آيه چيست: «وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنذِرَكُم بِهِ وَ مَن بَلَغَ»؛(1)و به من اين قرآن وحى شد تا با آن شما را و هر كس را كه به او برسد، انذار نمايم؟» امام صادق عليهالسلام در جواب مالك گفته است:
مراد از "من بلغ"، پيشوايى از آل محمد است؛ من بلغ، أن يكون إماماً من آلِ مُحمَّدٍ يُنذِرُ بِالقُرآنِ كما يُنذِرُ بِهِ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله؛(2)"من بلغ"، امامى از امامان آل محمد صلىاللهعليهوآلهاست كه مردم را با قرآن انذار مىكند؛ همانگونه كه پيامبر خدا با آن انذار مىكرد .»
در روايتى از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل است كه آن حضرت من بلغ را هر كسى دانسته است كه بشنود پيامبر صلىاللهعليهوآله به «لا اله الاّ اللّه» دعوت مىكند.(3)ظاهر آيه نيز شامل هر كسى مىشود كه پيامبر قرآن را به او رسانده است. عبارت «من بلغ» عام است و شامل هر كسى مىشود كه پيام قرآن به او مىرسد؛ در عين حال امام عليهالسلام مراد از آن را امامى از اهلبيت عليهمالسلام معرفى كرده است.
4-3. نيز همو از احمد بن مهران ، از عبدالعظيم حسنى و او از يحيى بن سالم و وى از حضرت صادق عليهالسلام روايت كرده است هنگامى كه آيه «وَ تَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ»(4)نازل شد،
رسول خدا صلىاللهعليهوآله خطاب به على عليهالسلام گفت : «مقصود از «اُذُن واعية» تو هستى» .(1)
اين آيه در سياق آيات مربوط به طوفان و كشتى نوح عليهالسلام است كه پس از ذكر ماجراى آن، خداوند گفته است: «لِنَجْعَلَها لَكُمْ تَذْكرةً و تَعيِها اُذُنٌ واعية». اذن واعية يعنى گوش شنوا (گوشى كه سخنى را مىشنود و آن را به خاطر مىسپارد). پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهآن را گوش على عليهالسلام معرفى كرده است. مكحول هم روايت كرده كه با نزول اين آيه، پيامبر دعا كرد كه خداوند آن را گوش على قرار دهد.(2)
آيه هرچند مطلق است و شامل هر گوش حقشنوى مىشود، اما در عين حال پيامبر صلىاللهعليهوآلهاز باب ذكر بهترين مصداق، آن را گوش على معرفى كرده است؛ به تعبيرى مىتوان على عليهالسلام را كسى دانست كه اين آيه به صورت كامل در وى تحقق دارد.
5-3. شيخ صدوق از مظفر بن جعفر بن مظفر علوى و او از جعفر بن محمد بن مسعود و وى از پدرش محمد بن مسعود و او هم از ابراهيم بن على و از عبدالعظيم حسنى ، از حسن بن محبوب ، از معاوية بن عمار روايت كرده كه امام صادق عليهالسلام در تفسير آيه: «ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ»(3)فرمود :
و مِنَ التَفَث أَن تتكلّمَ فى إحرامِك بِكلامٍ قَبيحٍ فَإذا دَخَلتَ مَكَّة فَطِفتَ بِالبَيتِ وَ تَكلّمتَ بِكلامٍ طَيِّبٍ كانَ ذلِكَ كَفّارته؛(4)يكى از معانى «تفث» اين است كه در هنگام احرام سخنان زشتى را به زبان بياورى ، هرگاه داخل مكه شدى و طواف را بهجا آوردى و سخنان پاكيزه بر زبان راندى ، كفّاره كلمات زشت تو خواهد شد .
«تفث» در لغت به معناى چرك ناخن و امثال آن است كه از بدن دور مىكنند.(1)مفسران در تفسير «و لْيَقضوا تَفَثَهُم» موارد متعددى را براى آن ذكر كردهاند. از ذكر اين موارد به دست مىآيد كه «تفث» در يك شىء خاصى استعمال نشده، بلكه معنايى عام دارد و به مصاديق متعددى قابل انطباق مىباشد. عبارت ياد شده را در چيدن شارب، ناخن، موى زير بغل و ساير موهاى زايد بدن، نيز غبارْروبى و مرتب كردن بدن، هرچه بر مُحرِم حرام است به جز نكاح، به كار بردهاند؛ اما حقيقت شرعىِ آن را در جايى دانستهاند كه حجكننده، نحر و يا ذبح كند، حلق نمايد و چركهاى بدنش را بشويد و نظيف شود و لباس بپوشد. در اين صورت، گفته مىشود: ازال التفث.(2)آن را خروج از احرام نيز معنا كردهاند.(3)با توجّه به اين معانى، آنچه امام در تفث مطرح كرده، در واقع يكى از مصاديق مبتلا به آن بوده است و نه معناى انحصارى آن.
اين روايت را به دليل ترضى در حق مظفر علوى، حسنه دانستهاند.(4)
6-3. كلينى از احمد بن مهران ، از عبدالعظيم حسنى و او از موسى بن محمد و وى از يونس بن يعقوب از شخصى ديگر (كه نامش را ذكر نكرده است) و او از حضرت باقر عليهالسلام درباره آيه: «وَ أَلَّوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنَاهُم مَاءً غَدَقاً»(5)نقل كرده كه امام گفته است : «لأشربنا قلوبهم الإيمان ، و الطريقة هى ولاية على بن أبى طالب و الأوصياء ؛(6)ما دل اين افراد را غرق ايمان كرديم و مقصود از «طريقة» در اين آيه ولايت على بن ابى طالب عليهالسلام و اوصياى او است» .
در روايت ديگرى با همين سند از حضرت باقر عليهالسلام درباره آيه ياد شده نقل كردهاند
كه آن حضرت گفته است:
لو استقاموا على ولاية على بن أبى طالب، أميرالمؤمنين و الأوصياء من وُلدِه : و قَبِلوا طاعتَهُم فى أمرِهِم و نهيِهِم لأسقيناهُم ماءً غدقاً ، يَقولُ :
لأشربنا قلوبَهُم الإيمان ، و الطريقة هى الإيمان بولايةِ علىٍّ و الأوصياء؛(1)اگر مردم در ولايت على بن ابى طالب عليهالسلام و ساير اوصيا، از فرزندان او استوار باشند و از اوامر و نواهى آنان اطاعت كنند، ما اينگونه افراد را از آب گوارا سيراب مىكنيم. مىگويد: ما دل اينها را از ايمان آكنده مىكنيم. همچنين امام باقر درباره "الطريقة" گفته است: "طريقة"، در اين آيه، ايمان به ولايت على بن ابى طالب عليهالسلام و اوصياى او است .
اين روايت به دليل مرسل بودن ضعيف است. در اين روايت «طريقة» كه مراد از آن، راه ايمان است، به ولايت على و ائمه پس از او تأويل شده است. و يا راه، اعّم گرفته شده و از جمله آنها، راهِ ولايت على معرفى گرديده است. و نيز مىتواند «طريقة» معنايى عام داشته باشد و راه ولايت على عليهالسلام بهترين مصداق آن باشد.
7-3. احمد بن مهران از عبدالعظيم حسنى و او از ابن ابى عمير (محمد بن زياد) نقل كرده است كه اسباط بن سالم (بيّاع الزُطّى) روايت كرده كه در محضر امام صادق عليهالسلام بودم، مردى از او درباره آيه: «إِنَّ فِى ذلِكَ لاَيَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ * وَ إِنَّهَا لَبِسَبِيلٍ مُّقِيمٍ»(2)سؤال كرد و امام در جواب او فرمود :
نحن المتوسّمون و السبيل فينا مقيم؛(3)"متوسمين" ما هستيم و "سبيل مقيم" هم راهى است كه در ما ثابت است.
آيه پس از ذكر ماجراى لوط پيامبر آمده است. طبرى از آن عبرتگيرنده و متفرس
ياد كرده و در ادامه افزوده است: متوسم يعنى ناظر به علامت و «توسّم فيه الخير» يعنى نشانه آن را در خير شناخت. مجلسى هم پس از ذكر نظرات طبرى آورده است: «سبيل»، راه بهشت است و «بسبيل مقيم» به معناى اين است كه شهر لوط راهى آباد بوده كه مردم از آن آمد و شد مىكردند و در آثار آن نظر مىافكندند و از آن عبرت مىگرفتند و آن شهر سدوم بود. وى در ادامه افزوده است: چه بسا بر اساس تأويل چنين شود: «ذلك» اشاره به قرآن است؛ يعنى در قرآن آيات و نشانههايى براى متوسمين وجود دارد؛ يعنى كسانى كه بطون قرآن را مىشناسند و به امور با نشانهها و اشارات پى مىبرند و اين نشانهها براى آنان حاصل است؛ به دليل راهى است كه در آنان ثابت مىباشد و از آنها زايل نمىشود و آن امامت است. و يا الهام و القاى روحالقدس مىباشد.(1)
«مقيم» به معناى ثابت است؛ يعنى آيات قرآن در راهى ثابت هستند و «السبيل»، راه بهشت است؛ يعنى راهى كه سالك خود را با آن به بهشت مىرساند. «السبيل فينا مقيم»، يعنى راه از ما بيرون نمىرود.(2)
در روايت ديگرى همين معنا از امام صادق عليهالسلام نيز رسيده است: «لا يخرجُ منّا اَبَداً.»(3)
از امام على هم نقل شده كه متوسّم، رسول الله است و من پس از او و امامان از نسل من هستند.(4)
8-3. كلينى از احمد بن مهران ، از عبدالعظيم حسنى ، از على بن اسباط ، از ابراهيم بن عبدالحميد و او از زيد شحّام نقل كرده كه گفته است: در شب جمعهاى با امام صادق عليهالسلام در راه بوديم كه به من فرمود : شب جمعه است، قرآن بخوان. من هم شروع
كردم اين آيه را خواندم: «إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ [كان] مِيقَاتُهُمْ أَجْمَعِينَ* يَوْمَ لاَ يُغْنِى مَوْلىً عَن مَوْلىً شَيْئاً وَ لاَ هُمْ يُنصَرُونَ * إِلاَّ مَن رَحِمَ اللّهُ»؛(1)روز جدايى، وعدهگاه همه آنها است؛ روزى كه هيچ دوستى را دوستى به كار نيايد و نه آنها يارى شوند، جز كسانى كه خدا بر آنها رحمت آورد».
امام صادق عليهالسلام با شنيدن تلاوت اين آيات، درباره مستثناى آن فرمود: «نحنُ و اللّهِ الّذى رَحمَ اللّهُ و نحنُ و اللّهِ الَّذى استثنى اللّهُ لكنّا نغنى عَنهم؛(2)به خدا، خدا بر ما ترحم آورده و ما را استثنا كرده است، ولى ما براى دوستان خود كارسازى مىكنيم .»
همانطور كه ملاحظه مىشود، واژه «كان» در اين آيه آمده كه در قرآنهاى موجود نيست. درباره واژه ياد شده بايد گفت: اولاً: از سوى راوى گفته شده است و نه امام و احتمال دارد در زمانى كه زيد آيه را تلاوت كرده، همه كلمات آن به سمع امام نرسيده باشد. ثانياً: آيه مشابه ديگرى وجود دارد كه «كان» در آن آيه آمده است: «اِنّ يومَ الفصلِ كانَ ميقاتُهُم»(3)كه احتمال دارد زيد آن را با اين آيه مخلوط و تلاوت كرده است.
از برخى از روايات حضرت عبدالعظيم استفاده مىشود كه معصوم عليهالسلام فراتر از واژههاى موجود در آيه و معانى رايج آنها از آن برداشت كرده و يا براى تأييد سخن خود، به آيهاى از قرآن استشهاد كرده است. در اين نوع تفسير، تنها مورد نزول آيه مورد توجّه قرار نگرفته و امام آن را منحصر در آن نديده است. به اصطلاح از مورد نزول، الغاى خصوصيت شده و دايره آن توسعه داده شده است. در اين تفسير، گويى يك واژه، معنايى وسيع پيدا مىكند و دايره شمولش گسترده شده و افراد بسيارى را
در بر مىگيرد. هرچند ظاهر لفظ و يا سبب نزول، مربوط به مواردى محدود باشد.
1-4. صدوق از محمد بن موسى بن متوكل نقل كرده كه او گفته است:
على بن حسين سعدآبادى از احمد بن ابو عبدالله برقى و او از عبدالعظيم حسنى و وى از على بن جعفر و او از برادرش موسى بن جعفر عليهالسلام و او از پدرش امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه امام سجاد عليهالسلام فرمود: ليس لك أن تقعد مع من شئت؛ تو حق ندارى با هر كس كه خواستى نشست و بر خاست كنى ؛ زيرا خداوند فرموده است: «إِذَا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِى آيَاتِنَا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِى حَدِيثٍ غَيْرِهِ وَ إِمَّا يُنسِيَنَّكَ الشَّيْطَانُ فَلاَ تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرَى مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»؛(1)هرگاه كسانى را ديدى كه در آيات ما ناسزاگويى مىكنند، از آنها دور ى كن تا به سخن ديگرى بپردازند و اگر چنانكه از سوى شيطان فراموشى عارض تو شد، پس، بعد از تذكر، ديگر با گروه ظالمان نشست و برخاست مكن.»
«وَ لَيسَ لك أَن تتكلّمَ ما شِئت؛ و سزاوار نيست كه هرچه دلت خواست بر زبان آورى زيرا خداوند فرموده است: «وَ لاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ علم»؛(2)و پيروى مكن آنچه را كه به آن آگاهى ندارى.»
وَ لَيسَ لكَ أَن تَسمعَ ما شِئت؛ و بر تو روا نيست كه به هر چيزى گوش فرا دهى، براى اينكه خداوند فرموده است: «إِنَّ الْسَّمْعَ وَ الْبَصَرَ كُلُّ أُولئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً»؛(3)همانا گوش و چشم و دل همه در پيشگاه پروردگار بازخواست مىشوند.»(4)
امام سجاد عليهالسلام در اين سخنان خود توصيه كرده است كه با افراد ناباب همنشينى نكن و هر سخنى را بر زبان نياور و به هر سخنى گوش فرا نده. آنگاه دليل اين سفارشها را فرمانهاى خدا دانسته است كه در جاهاى مختلف قرآن آمده است.
از آيهاى كه در آن سفارش شده از افرادى كه آيات خدا را به استهزا مىگيرند پرهيز كن، استفاده شده است كه طبق اين دستور نبايد با هركسى نشست و برخاست كرد. با اينكه آيه درباره آيات الهى است، اما امام حكم آن مورد را به موارد ديگر سرايت داده و حكمى كلى از آن گرفته است، چه اينكه همنشينى با مسخرهكنندگانِ آياتِ الهى نوعى نشست و برخاست است. پس، از هر نشست و برخاستى كه ممكن است در آن ممنوعيتى وجود داشته باشد، بايد پرهيز كرد.
نيز امام از فرمان خداوند به اينكه نبايد از چيزى كه اطلاعى از آن ندارى تبعيت كنى، استفاده كرده كه نبايد هر سخنى را بر زبان جارى ساخت.
از آيهاى كه در آن از مسئوليت داشتن گوش و چشم سخن به ميان آمده، استفاده شده كه به هر سخنى نبايد گوش فرا داد، چه اينكه مسئوليتآور است و بايد در قبال آن پاسخگو بود.
در اين تفسير، به چند نكته اشاره شده است:
اوّل اينكه از هر چيزى كه از آن آگاهى ندارى نبايد تبعيت كنى؛
دوم اينكه اظهار هر سخنى، گويى نوعى قبول كردن آن و سپس اداى آن است؛
سوم اينكه آنچه انسان بر زبان مىراند و مهر تأييدى بر آن وجود ندارد، اظهارش آگاهانه نيست.
به اين ترتيب، مشاهده مىشود كه هيچيك از آيات مورد نظر درصدد بيان مستقيم توصيههاى ياد شده نيستند و در عين حال، امام از آيات ياد شده، آنها را استفاده كرده است؛ يعنى امام معانى آيات را از مورد الفاظ تعميم داده و مواردى را مشمول آنها دانسته است كه آيات به صورت مستقيم درصدد بيان آنها نيستند.
3-4. صدوق از عبدالعظيم حسنى، از امام جواد عليهالسلام درباره امام زمان عليهالسلام و مشخصات و عدالتگسترى آن حضرت و نام و اختفاى او و حل شدن مشكلات براى او، سخنانى را نقل كرده و از ياران امام عليهالسلام نيز گفتارى را از امام جواد عليهالسلام روايت كرده است. در اين روايت امام جواد عليهالسلام درباره ياران امام زمان فرموده است: ياران وى به اندازه اصحاب بدر هستند و در هر كجاى دنيا باشند پيرامونش جمع مىشوند، و اين فرموده خدا است كه گفته است: « أَيْنَ مَا تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللّهُ جَمِيعاً إِنَّ اللّهَ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ»؛(1)در هرجا كه باشيد خداوند همه شما را جمع مىكند و پروردگار به همه چيز توانا است». هرگاه اين عده كه از اهل اخلاصاند اجتماع كنند ، خداوند امر او را ظاهر
خواهد كرد.(2)
عبارت «أين ما تكونوا» همانگونه كه از ظاهرش نمايان است، معنايى عام دارد، اما امام عليهالسلام آن را درباره اصحاب امام زمان به كار برده است. در واقع امام يكى از مظاهر مهم تجلى قدرت خدا را بيان كرده است. مهمتر اينكه آيه مربوط به عالم آخرت(3)و يا مربوط به قبله و نماز است(4)و امام آن را درباره مقطعى از دنيا و آن هم دوران ظهور امام زمان، به كار برده است. از اين عمل امام مىتوان استفاده كرد كه كاربرد آيات قرآن
در موارد خاص، در صورتى كه بتوان معنايى عامتر از آن به دست آورد، منعى ندارد، بلكه شايسته هم هست.
4-4. عبدالعظيم حسنى از امام صادق عليهالسلام در خبرى نقل كرده است كه مردى از بنى عدى گفت: قريش در اطراف من جمع شدند و با آنها به خدمت پيامبر آمديم و گفتيم: اگر بت پرستى را رها كنيم و از تو تبعيت نماييم و در ولايت على شرك بورزيم،
آيا مشرك خواهيم شد؟ در پى اين، جبرئيل فرود آمد و گفت: اى محمد! «لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ»؛(1)اگر شرك بورزى، عمل تو تباه مىشود.»(2)
در سند اين روايت غير از عبدالعظيم، كس ديگرى نقل نشده و وى هم خبر را از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه امام را درك نكرده است. بنابراين، خبر مرسل است.
ظاهر آيه و انصراف آن مربوط به شرك مشهور و شايع است؛ يعنى اگر به خدا شرك بورزى، مايه تباهى عملت مىشود؛ اما نكته قابل توجّه اين است كه اگر از سند روايت بگذريم، مفاد اين روايت را مىتوان چنين توجيه كرد كه شرك، در پارهاى از مفاهيم و آموزههاى دينى نيز مىتواند صادق باشد؛ يعنى جايى كه بايد به چيزى باور داشت، براى آن شريكى هم گرفت؛ مثلاً معتقد بود كه به جز نبى مرسل از جانب خدا، نبى ديگرى كه شريك در رسالت او است، وجود دارد. بديهى است كه چنين باورى نادرست است؛ به تعبيرى مىتوان آن را نوعى باور شركآلود تلقى كرد. حال اگر ولايت از آنِ على عليهالسلام است، عقيده به ولايت غير او نادرست و مشركانه است و در نتيجه غير قابل پذيرش.
در روايتى كه در بحارالانوار نقل شده، آمده است: «تفسيرها لئن امرت بولاية احد مع ولاية على من بعدك ليحبطن عملك».(3)
تأويل از ريشه اَوْل است كه به معناى بازگشت به اصل مىباشد.(4)واژه تأويل در هفت سوره قرآن و هفدهبار آمده است(5)در حالى كه واژه تفسير تنها يكبار در قرآن آمده
1) . زمر 39 ، آيه 65.
2) . مناقب آل أبى طالب، ج 3، ص 38؛ بحار الانوار، ج 37، ص 161.
3) . بحار الانوار، ج 17، ص 85.
4) . مفردات الفاظ القرآن، واژه اَوْل.
5) . سوره آل عمران 3 ، آيه 3 (دو بار)؛ سوره نساء (4) ، آيه 59؛ سوره اعراف (7) ، آيه 53 (دو بار)؛ سوره يونس (10) ، آيه 39؛ سوره يوسف (12) آيات 6، 21، 36، 37، 44، 45، 100، 101؛ سوره اسراء (17) آيه 35؛ سوره كهف (18) آيه 78 (دو بار).
است: «وَ لا يَأتُونَكَ بِمَثَلٍ اِلاّ جِئناكَ بِالحقِّ وِ أَحسَنَ تَفسيراً».(1)به مناسبت مقام و نيز سياق آيات، در برخى آيات، واژه تأويل، معناى تفسير اصطلاحى دارد و در برخى آيات معنايى غير از تفسير دارد و مصداق عينى و خارجى معنا مىدهد.
تأويل در علم تفسير، به معناى تفسير و يا يافتن نمود عينى يك كلام است. اين واژه در سخنان پيشينيان به معناى تفسير كلام بوده است؛ اعم از آنكه موافق ظاهر باشد و يا نباشد. در اين كاربرد، تأويل و تفسير، معنايى نزديك داشته و مترادف به حساب مىآيند. اما معناى ديگر تأويل كه مرادِ سخن و كلام است، اين است كه كلام، مابهازاى خارجى دارد؛ يعنى اشياىِ عالمِ عين و واقع، مرادند؛ در گذشته باشند و يا آينده.
تأويل رؤيا در ماجراى يوسف عليهالسلام نيز همين معنا را دارد : «هذا تَأويلُ رؤياىَ مِن قَبل»؛(2)به تعبير ديگر، تأويل عبارت است از يافتن حقيقت معناى يك لفظ كه گاهى معنايى است و گاهى عينى خارجى؛ براى نمونه، فرمان «اُعبُدوا اللّه»(3)زمانى كه جامه
عمل نپوشيده و به مرحله عمل در نيامده، يك دستور تجريدى و ذهنى است ، اما وقتى جامه عمل پوشيد و در عالم خارج نمونههايى از آن اتفاق افتاد، گفته مىشود كه عبادت تحقق پيدا كرده است. اين تحقق و عينيت يافتن، تأويل «اُعبُدوا اللّه» است و يكى از مصاديق آن، نماز مىباشد.
حقيقتى كه آيات قرآن اعم از امر و توصيه، به آن حقيقت مبتنى است و شامل همه آيات مىشود؛ اعم از محكم و متشابه، و امور خارجى كه الفاظ بر آنها دلالت مىكند و
آنها نشانههايى از آن حقايقاند، از نوع تأويل هستند. يافتن آن حقايق و يا كشف امور خارجى كه الفاظ به آنها اشاره دارد، مربوط به دانش تأويل است.
«تأويلُ كلّ حرفٍ من القُرآنِ على وجوه؛(1)تأويل هر حرفى از قرآن داراى وجهى است.» در روايات نقل شده از سوى حضرت عبدالعظيم هم رواياتى وجود دارد كه با معناى تأويل سازگارند و بنابراين در اينگونه روايات، تأويل صورت گرفته است.
اى ابو خالد! «النور الإمام فى قلوب المؤمنين، أنور من الشمس المضيئة بالنهار و هم الّذين يُنوّرون قلوب المؤمنين، و يحجب اللّه نورهم عمّن يشاء فتظلم قلوبهم و يغشاهم
بها؛(3)نور امام در دلهاى اهل ايمان از نور آفتاب تابان روشنتر است و امامان هستند كه دلهاى مؤمنان را روشن مىكنند و خداوند هرگاه مشيتش تعلق بگيرد، از تابش اين نور به دل گروهى جلوگيرى مىكند و دل آنان تاريك و ظلمانى مىشود.»
نور را چيزى مىدانند كه خود ظاهر است و اشياى ديگر را هم روشن مىكند. نور را همگان مىشناسند و به همين دليل به معرفى نياز ندارد. اين واژه در قرآن، هم در اشياى مادى به كار رفته است و هم در امور معنوى. خداوند درباره خورشيد و ماه گفته است: «هُوَ الّذى جَعَلَ الشَّمسَ ضياءً وَ القَمَرَ نوراً»(4)و در جاى ديگر از ايمان به نور
تعبير كرده است: «يَهدى اللّه لِنورِهِ مَن يَشاء»؛(1)«خداوند هركس را كه بخواهد به نورش هدايت مىكند.» «ما كُنتَ تَدرى مَا الكتابُ و لا الايمان وَلكن جَعَلناهُ نورا»؛(2)«تو نبودى كه
بدانى كتاب و ايمان چيست، ولى ما آن را نور قرار داديم.» با اين وصف، نورْ خوانده شدن قرآن معناى مجازى دارد. در واقع قرآن به نور تشبيه شده است ، از اين جهت كه اين كتاب آسمانى انسانها را از ظلمتكده جهل و كفر به دانش و ايمان رهسپار مىكند. از اينرو خدا آن را نور معرفى كرده است.
مراد از «نور» در آيه مورد بحث به قرينه «انزلنا»، قرآن است. نور بودن قرآن از باب استعاره است، به دليل اينكه قرآن در روشنگرى همانند نور است.(3)چنين تعبيرى در واقع تعبير از شىء به اعتبار كاركرد آن است؛ چه اينكه اين كتاب مردمان را از ظلمت كفر و گمراهى رهايى مىدهد و يا راه خروج از آنها را بيان مىكند. در اين آيه، امام به نور تأويل شده است از اين جهت كه امام نقش قرآن را ايفا مىكند.
آيه از آيات سوره قمر است كه اولاً: سورهاى مكى است و ثانياً: در سياق آيات مربوط به آل فرعون مىباشد كه آيات خدا را تكذيب كردند و خداوند مقتدرانه
و با زبردستى آنها را گرفت. آنگاه آيه پس از بيان اينها، خطاب به مشركان مىگويد: «أَكُفّارُكُم خيرٌ مِن أُولِئكم.»(1)حال با توجّه به مكان نزول آيه و سياق آن، حمل آن بر ائمه عليهمالسلام، صرفنظر از ضعف سند روايت، مىتواند از باب تعميم معناى آيات و تأويل آن باشد. بنابراين، مىتوان براى آيه تأويلى غير از مورد نزول آيه دانست. البته
چنين تأويلاتى، اهل معرفت خاص مىخواهد.
پيامبر فرمود: آرى، اكنون برايت توضيح خواهم داد كه مقصودم چيست؟ پس از اين، حضرت به سوى آنها اشاره كرد و فرمود: «هم السمع و البصر و الفؤاد و سيسألون عن ولاية وصيّى هذا؛ اينان چشم و گوش و قلب هستند و به زودى درباره ولايت وصى من -با اشاره به على بن ابى طالب- مورد سؤال قرار خواهند گرفت» و در ادامه افزود: خداوند عزوجل فرموده است: «إِنَّ الْسَّمْعَ وَ الْبَصَرَ كُلُّ أُوْلئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً» ؛(2)«همانا گوش و چشم و قلب مورد بازخواست قرار خواهند گرفت.» سپس افزود: «و
عزّة ربّى إنّ جميع اُمّتى موقوفون يوم القيامة و مسؤولون عن ولايته؛ به عزّت پروردگارم سوگند كه همه افراد امت من در روز قيامت نگهداشته خواهند شد و از ولايت على بن ابى طالب مورد سؤال قرار خواهند گرفت»؛ اين است معناى سخن خداوند كه گفته است: «وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ»؛(1)آنان را نگه داريد تا بازخواست شوند.»(2)
احتمال دارد على بن احمد بن موسى بن عمران، همان على بن احمد بن محمد بن عمران باشد(3)كه در اسناد ديگر روايات عبدالعظيم حسنى آمده است.
طريقه به معناى راه است و منظور از آن در آيه، به قرينه اينكه روى سخن با منحرفان در برابر تسليمشدگان در برابر خدا است، ايمان است؛ چنانكه مفسران نيز گفتهاند.(6)
گفته شده آيه، ناظر به خشكسالى چند ساله در مكه است و خداوند به آنان گفته است: اگر ايمان بياوريد ترسالى به وجود خواهد آورد و برايشان آبى گوارا پديد مىآورد.(7)
1) . صافات 37 ، آيه 24.
2) . معانى الأخبار، ص387؛ عيون أخبار الرضا ، ج 2، ص 280؛ بحار الانوار، ج 30، ص 180 و ج 36، ص 77.
3) . معجم رجال الحديث، ج 12، ص 279.
4) . جن 72 ، آيه 16.
5) . كافى، ج 1، ص 220؛ مناقب آل أبى طالب، ج 4، ص 330؛ بحار الانوار، ج 24، ص 102.
6) . مجمع البيان، ج 10، ص 151.
7) . همان.
در روايتى «ماءً غدقاً» به علم كثير تأويل شده است.(1)در اين روايت، «الطريقة» به ولايت امير مؤمنان تأويل شده و از باب تناسب، طريق الى الله، با ولايت على است. از طرف ديگر، «ماءً غدقاً» به ايمان تأويل گرديده است: «لاشربنا قلوبهم الايمان.»
تعدادى از روايات نقل شده از سوى حضرت عبدالعظيم رواياتىاند كه در آنها با تعبير «هكذا نزلت» و يا «هكذا هى» آمده است. اين تعبير، در روايات زيادى وجود دارد و به همين دليل چنين شائبهاى را پديد آورده كه گويا آيه به گونه ديگرى نازل شده و بعداً تغيير يافته است.
در اين روايات، بدون تصريح به اينكه چيزى از آيات حذف گرديده، در ميان آنها كلماتى گنجانده شده است. چنين رخدادى، اين شبهه را به وجود آورده كه چيزى از ميان آيات قرآنهاى رايج ساقط شده است؛ در حالى كه بررسيها نشان مىدهد كه چنين نيست و تعبير «هكذا نزلت» براى تأويل آيات و كلمات و يا تفسير آنهاست.
هرچند در بدو مشاهده اين تعبير در روايات، به نظر مىرسد كه روايت درصدد بيان اين است كه آيه به نحو عبارت روايت بوده و احيانا تغييراتى در آن داده شده است، اما قراين و شواهد روايى قابل توجهى وجود دارد كه نشان مىدهد كه مراد از «هكذا نزلت» و امثال آن، نزول لفظى نيست، بلكه اين واژه، اعم از نزول لفظى و معنا و مراد آيه است.
مفسران نيز از اين تعبير همين برداشت را دارند؛ براى نمونه در ذيل آيه: «هَل يَنظُرونَ اِلاّ أَن يَأتيَهُمُ اللّه»(2)از امام رضا عليهالسلام نقل است كه : «...أَن يَأتيَهُمُ [اللّه ب] الملائكة فى ظُلَلٍ
مِنَ الغَمام» و آنگاه طبق روايت، امام افزوده است: «و هكذا نزلت.»(1)
مؤلف الميزان پس از نقل اين حديث، در توضيح نوشته است: «فهو تفسير للآية و ليس من قبيل القرائة؛(2)اين، از قبيل تفسير آيه است و نه قرائت آن.»
در موارد متعددى اين تعبير وجود دارد كه به وضوح بر همين مقصود دلالت مىكند؛ براى نمونه درباره آيه: «أَطيعُوا اللّه و أَطيعُوا الرَّسولَ وَ أُولى الامرِ مُنكم»(3)از امام روايت شده است كه مراد ماييم: «ايّانا عنى خاصّة.» و در ادامه در توضيح آورده است: «فَاِن خِفتُم تَنازُعاً فى الامرِ فَارجِعُوا اِلىَ اللّه و الى الرسول و أولى الأمر منكم» و در پايان
هم گفته است: «كذا نزلت.»(4)
«كذا نزلت» در اين بخشِ گفته امام، چه معنايى مىتواند داشته باشد؟ آيا آيه چنين است: «ايّانا عنى خاصّة فان خفتم...؟» پر واضح است كه چنين نيست. اين تعبير امام نشان مىدهد كه مراد از «كذا نزلت» در پايان آن گفتار، بيان معنا و مراد آيه بوده است و نه تلاوت آن.
جالب است كه در روايت ديگرى درباره همين آيه چنين آمده است: «تلا أبو جعفر أطيعوا اللّه... فان خفتم تنازعاً فى الامر...»؛(5)اين تشتّت در تعبيرهاى نقل شده هم گوياى اين است كه امام عليهالسلام درصدد بيان مصداق بوده و نه تلاوت آن. بنابراين كسانى كه از آن استشمام نادرستى به عمل آورده و تصور كردهاند كه امام آيه را به گونه ديگرى مىدانسته است، اشتباه فهميدهاند.
در تأييد همين گفته مىتوان تكرار آيه از سوى امام را در پايان سخنش مورد تأكيد
قرار داد: «انّما قيل ذلك للمأمورين الّذين قيل «لهم أطيعوا اللّه و أطيعوا الرّسول و أُولِى
الأمر مِنكم»؛ يعنى از تكرار آيه از سوى امام در پايان سخنش، به دست مىآيد كه امام آيه را همان مىدانسته كه در قرآن وجود دارد و آنچه در ابتداى كلامش بيان كرده، آميختهاى از آيه و تفسير آن و بيان مصداق آيه بوده است.
فيض كاشانى نيز تأكيد و تكيه كلام امام را بر روى اين نكته برده است كه مخالفان مىگفتند: اگر مردم با هم اختلاف كردند، بايد به كلام خدا و رسول رجوع كنند. اما اگر
ميان مردم اختلاف نبود و اختلاف ميان مردم و اولىالامر رخ داد، چگونه مىشود خداوند به اطاعت از اولى الامر دستور داده باشد؛ در حالى كه خود آنها درگير اختلاف هستند. بنابراين، امام درصدد بوده است كه اين اشكال مخالفان را پاسخ بدهد. نظر امام اين بوده است كه مخاطب «تنازعتم»، مأموران و كارگزاران هستند و اولى الامر جزء مرجوع اليهم مىباشد.(1)
در روايت ديگرى درباره «غير المغضوب عليهم»(2)آمده است: «و هكذا نزلت، قال: "المغضوب عليهم" فلان و فلان و فلان و النُّصاب و الضّالين الشّاكّين الذين لا يعرفون الامام؛(3)غضبشدگان، فلانى و فلانى و فلانى و ناصبيها و گمراهان ترديد كنندهاى هستند كه امام را نمىشناسند.» به راستى اگر منظور از فلانى و فلانى و فلانى افراد خاصى باشند كه بعدها مرتكب خطا شدند، در زمانى كه هنوز خلافى صورت نگرفته بود، چگونه در مكه و در آن شرايط دشوار رسالت، خداوند از آنها سخن گفته است. كسانى كه هنوز مرتكب خطايى نشدهاند پيشاپيش مغضوب خدا بودنشان مطرح شده است؟ وانگهى اگر امام درصدد تلاوت درست آيه باشد، اين نوع تلاوت نمىتواند واقعى بوده و آنچه را كه صحيح است به خوانندگان ياد دهد؛ يعنى تعبير فلان وفلان
و فلان را نمىتوان سخن خدا و آيه قرآن دانست. آرى مىتوان ذكر آنها را در روايت از باب تطبيق آيه بر مصداق خارجى دانست؛ هرچند آن مصاديق ساليانى پس از نزول آيه تحقق پيدا كرده باشند. و جز اين، محمل ديگرى را نمىتوان براى روايت ياد شده به دست آورد.
در روايتى ديگر درباره: «يا أيُّها النّبىُّ جاهِدِ الكُفّارَ وَ المُنافِقين...»(1)آمده است: «هكذا نزلت، فجاهَدَ رَسُولُ اللّهِ الكُفّارَ و جاهَدَ علىٌ المنافقين فجاهَدَ علىٌّ جهادَ رسولِ
اللّه.(2)پس پيامبر خدا با كافران و على با منافقان جهاد كرد. پس على جهاد كرد همان جهاد رسول الله را.»
بىشك آيه چنين نازل نشده است: «فجاهد رسولُ اللّه الكُفّار و...» در واقع رخدادهاى اتفاق افتاده در اين روايت گزارش شده است؛ به عبارتى آنچه پس از آن فرمان الهى اتفاق افتاده، جهاد پيامبر خدا با كافران و جهاد على پس از رسول خدا با منافقان بوده است، و گرنه پرروشن است كه على هم در ركاب پيامبر با كافران جنگيد؛ بنابراين، وجهى براى اختصاص جهاد على به منافقان وجود ندارد.
وانگهى، آيه درصدد بيان فرمان خدا به جهاد است؛ در حالىكه آنچه در روايت آمده، تحققيافته آن فرمان مىباشد. و اين، هيچگاه نمىتواند جاى فرمان خدا را بگيرد
تا گفته شود اين آيه، چنين و چنان نازل شده است؛ بلكه بايد گفت: آيه اينچنين تعبير
شد و آنچه در روايت آمده است همين معنا را دارد.
طُرفه اينكه در روايتى آيه به گونه ديگرى هم تلاوت شده كه با تعبير اين روايت كاملاً متفاوت است: «يا أيُّها النّبىُ جاهد الكفّار بالمنافقين» و آنگاه گوينده اين سخن تعليلى را براى آن ذكر كرده و گفته است: «تلاوت ياد شده براى اين است كه پيامبر با
منافقان جهاد نكرده است؛ لانّ النّبى لم يُجاهد المنافقين بالسيف.»(1)اينگونه روايتها
خود قرينه هستند بر اينكه مراد از «هكذا نزلت» بيان تحقق و تعبير و يا ذكر مصداق است و نه تنزيل آيه.
درباره آيه: «و لقد تاب اللّه على النّبى و المهاجرين و الانصار الّذين اتّبعوه»(2)از امام صادق عليهالسلام نقل است كه فرموده است: «هكذا نزلت، و هو أبوذر و أبوخيثمه و عمر بن وهب الّذين تخلّفوا ثمّ لحقوا برسول اللّه؛(3)اينچنين نازل شد، و آنها ابوذر، ابوخثيمه و عمروبن وهب بودند كه از سپاه پيامبر سر باز زدند و آنگاه به او پيوستند.» تعبير «هكذا نزلت و هو أبوذر و...» جز اين نمىتواند باشد كه امام عليهالسلام درصدد بيان ضمير فاعلى «اتبعوه» است و نه تلاوت آيهاى ديگر به جاى آيه موجود.
با توجّه به قراين موجود، رواياتى كه در زير مىآيد و عبدالعظيم حسنى از راويان آنها است، درصدد تفسير آيات و يا بيان مصداقى از مفهوم آيهاى هستند و نه ارائه قرائتى ديگر از آيات قرآن كريم. مضافا اينكه بخشى از آنها، سند قابل اعتمادى هم ندارند.
اين روايت، اولاً به دليل وجود احمد بن مهران در سند آن، كه او را ضعيف
شمردهاند،(1)قابل اعتنا نيست و از اين گذشته، آنچه در آيه افزوده شده، بيان ماى موصول «ما يوعظون» است. به قرينه اينكه اولاً: دستور صريحى در آيه درباره على عليهالسلام وجود ندارد تا اين آيه به آن اشاره داشته باشد و ثانياً: به قرينه سياق، مراد از «ما يوعظون»، همين آياتىاند كه در قبل و بعد از همين آيه هستند.
اين نكته را برخى از مفسران نيز يادآورى كردهاند. مؤلف الميزان درباره متعلق
«مايوعظون به» نوشته است: «"ما يوعظون" اشاره به همين احكام ظاهرى است كه به صورت امر آمده است.»(2)
اين روايت به دليل وجود احمد بن مهران، ضعيف است، مضافا اين كه به قرينه ذكر نزول عذاب آسمانى در آن براى كسانى كه تعاليم الهى را تبديل كردند، «آل محمد» در اين عبارت نمىتواند جزيى از آيه باشد؛ چرا كه آل محمد در ميان اقوام گذشته نبودهاند تا مورد ستم واقع شوند و بر آنها عذاب فرود آيد. بنابراين، مراد اين
عبارت، بيان و تعميم مصداق آن حتى بر افرادى در ميان آيندگان است و مهمترين آن
ستم بر اهلبيت پيامبر مىباشد.
«يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَكُمُ الرَّسُولُ بالحَقِّ مِن رَبِّكُمْ [فى ولاية على] فَآمِنُوا خَيْراً لَكُمْ وَ إِن تَكْفُرُوا [بولاية علىّ ]فَإِنَّ للّهِ مَا فِى السَّماوَاتِ وَ الأَرْضِ»؛(2)اى مردم! پيغمبر از جانب پروردگارتان، به حق به سوى شما آمده (درباره ولايت على) ايمان آوريد كه مايه خير شماست، و اگر كافر شويد (به ولايت على) آنچه در آسمان و زمين است متعلق به خدا است.»(3)
خواند: «قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ»؛(4)بگو: عمل كنيد، خداوند و پيامبرش و مؤمنان كارهايتان را خواهند ديد.» امام براى او گفت: «ليس هكذا هى ، إنّما هى و المأمونون ، فنحن المأمونون؛(5)آيه اينگونه نيست، بلكه [آيه به جاى مؤمنون] «مأمونون» است ، و ما همان مأمونان هستيم.»
اين روايت، مرسل است و در سند او حسين بن مياح هست كه مجهول مىباشد و
بنا بر اين ضعيف است.
مجلسى درباره اين روايت و واژه به كار برده شده در آن نوشته است: در ساير احاديث، آيه با همان قرائت رايج مىباشد و ممكن است كه مراد از مؤمنان در اين آيه، مؤمنان در مقابل كافران نباشد، بلكه مراد مؤمنانىاند كه از خطا و لغزش در امانند و
آنان همانا ائمه عليهمالسلامهستند.(1)
بر اساس اين اظهار نظر مجلسى، مراد از «المأمونون» همان «المؤمنون» خواهد بود با اختصاص يافتن به افرادى كه از خطا و لغزش و گناه در امانند. به علاوه، كلينى در كتاب خود بابى را به عرضه اعمال بر پيامبر و ائمه اختصاص داده و در آن شش روايت نقل كرده كه در چهارتاى آنها به اين آيه تمسك شده با همين واژه «المؤمنون» و مراد از آن ائمه قلمداد و تفسير شدهاند. در ميان دو روايت موثق از ميان آنها، امام صادق عليهالسلام تلاوتكننده آيه است(2)و تغييرى در آنها وجود ندارد و اين شاهد گويايى است بر اينكه قرائت صحيح آيه، همان «المؤمنون» است و «المأمونون»، مؤمنان خاصى هستند.
در اين صورت، مصاديق مؤمنان، افرادى كم هستند و دائره آن محدود است.
گفتنى است كه در روايتهايى هم آيه با همان قرائت رايج، قرائت شده و به «و هم الائمة»، «ايّانا عنى» و «فَهُم آلُ محمد»(3)تفسير شده است.
و فرمود: «و نزل جبرئيل عليهالسلام بهذه الآية هكذا : «وَ قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّكُمْ] فى ولاية علىّ] فَمَن شَاءَ فَلْيُوْمِن وَ مَن شَاءَ فَلْيَكُفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ [آل محمد] نَاراً»؛(1)جبرئيل عليهالسلام اين آيه را
اينگونه نازل كرد: بگو: حق از جانب پروردگار شما است (درباره ولايت على) هركه خواست ايمان بياورد و هركه خواست كافر شود. ما براى ستمكنندگان (به آل محمد) آتشى آماده كردهايم.»(2)
گذشته از ضعف روايت به دليل بودن احمد بن مهران، فراز «فى ولاية علىّ» در
داخل آيه مىتواند بيان مصداق «الحق» باشد و مىتواند تأويل باشد؛ چنانكه استرآبادى آن را تأويل دانسته است.(3)
روايتى را على بن يونس بياضى نباطى هم به عبدالعظيم نسبت داده و در كتاب خود با اسناد به امام باقر عليهالسلام آورده است و آن چنين است: «فَأَبَى أَكْثَرُ النَّاسِ إِلاَّ كُفُوراً(4)بِولايةِ علىّ» و در ادامه افزوده است: «و هكَذا نَزَلَت؛ آيه اينگونه نازل شده است.» و نيز فرمود: آيه «فقُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّكُمْ»(5)درباره ولايت على است.(6)
بخش اول اين روايت، در منابع حديثى آمده است، اما در سند هيچكدام، حضرت عبدالعظيم قرار ندارد. حسكانى،(7)مجلسى(8)و استرآبادى(9)در كتابهاى خود اين روايت را با اسناد مختلفى آوردهاند، اما از عبدالعظيم حسنى در آنها نشانى نيست. «فقل» در اين روايت آمده و در قرآن «و قل» ذكر شده است.
گفتنى است آنچه در اين روايت نقل شده، بر فرض صحت استناد، بيان متعلق «كفور» و نيز بيان «حق» در فراز دوم روايت است و جزئى از آيه نيست.
ابن قولويه قمى از پدرش از سعد بن عبدالله و عبدالله بن جعفر حميرى ، از احمد بن محمد بن عيسى ، از محمد بن خالد برقى ، از عبدالعظيم حسنى علوى ، از حسن بن حكم نخعى ، نقل كرده كه كثير بن شهاب حارثى گفته: روزى در رحبه خدمت امير مؤمنان عليهالسلام نشسته بوديم ناگهان حسين عليهالسلام از دور پيدا شد. در اين هنگام على بن ابى طالب خندهاش گرفت به اندازهاى كه دندانهايش نمايان شد . و فرمود : خداوند اقوامى را در قرآن ذكر كرده كه آسمان بر آنها گريه نكرده است: «فَمَا بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الأَرْضُ وَ مَا كَانُوا مُنظَرِينَ»؛(1)آسمان و زمين بر آنان گريه نكردند و مهلت هم داده نشدند.» سپس افزود: «و الّذى فَلَقَ الحَبَّة و برأ النسمة ليقتلنّ هذا و لتبكينّ عليه السماء و الأرض»؛(2)لكن به خداوندى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد، اين را - يعنى حسين بن على - مىكشند و آسمان و زمين بر او مىگريد .»
شيخ طوسى از جماعتى نقل كرده از ابو مفضل كه گفته است: ابو احمد، عبيدالله بن حسين بن ابراهيم علوى براى ما روايت كرد كه پدرم نقل كرد كه عبدالعظيم حسنى رازى در منزلش، در رى، برايم گفت از امام جواد عليهالسلام و او از پدرانش و آنان از امام سجاد عليهالسلام و ايشان از پدرش امام حسين عليهالسلام و او از پدرش على بن ابى طالب عليهالسلام نقل
كرده كه امام على عليهالسلام گفته است: چهار چيز است كه خداوند آنها را نازل كرد كه در كتابش مرا با آنها تصديق كرد. من گفتم: مرد در زير زبانش پنهان است و وقتى سخن مىگويد آشكار مىشود. پس از آن، خداوند اين آيه را نازل كرد: «وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِى لَحْنِ الْقَوْلِ»؛(1)و به آنها پى خواهد برد با آهنگ سخنشان.» من گفتم: هر كس دشمن آن است كه به آن جاهل است. خداوند اين آيه را نازل كرد: «بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ»؛(2)بلكه دروغ دانستند كه به آن احاطه علمى نداشتند، و هنوز تأويل آن به آنها نرسيده بود.»
گفتم: قدر و يا قيمت هر كس به اندازه احسان او است. سپس خداوند در ماجراى طالوت نازل كرد: «إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَ زَادَهُ بَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ»؛(3)و خداوند او را برگزيد و در دانش و بدن برترى داد.»
گفتم: قتل موجب كاستى قتل مىشود. خداوند اين را نازل كرد : «وَ لَكُمْ فِى الْقِصَاصِ حَيَاةٌ يَا أُوْلِى الأَلْبَابِ»؛(4)و براى شما در قصاص زندگانى است اى صاحبان خرد ناب.»(5)
يك روايت در ميان روايات عبدالعظيم حسنى وجود دارد كه در آن، آيهاى از قرآن بهگونهاى غير از قرائت رايج آورده شده است. در اين روايت، عين كلمات آيه قرآن به عنوان سخن امام نقل شده است.
احمد بن مهران از عبدالعظيم از هشام بن حكم روايت كرده است كه امام
صادق عليهالسلام فرمود: هَذا صِرَاطٌ عَلَيٍّ مُسْتَقِيمٌ اين راه على، مستقيم است.»(1)در روايتى، از تعبير تلا هذه الآية هكذا(2)استفاده شده است آنچه در قرآن آمده، چنين است: «هذا صراط علىَّ مستقيمٌ؛(3)اين راهى است كه به سوى من است.»
كلمات آيه و حديث تفاوتى با هم ندارند جز آواى عَلىّ و عَلَىَّ. به نظر مىرسد كه اى بسا امام در اين گفته اصلاً به آيه نظر نداشته و درصدد بوده تا بيان كند كه راه امام
على، صراط مستقيم است.
قتاده طبق روايتى از حسن بصرى پرسيده است كه مراد از اين عبارت چيست: «و
هذا صراط على مستقيم؟» و او جواب داده است: «هذا طريق علىّ بن ابى طالب و دينه طريق و دين مستقيم فاتّبعوه و تمسّكوا به فانّه واضح».(4)مردى هم از امام باقر عليهالسلام همين سؤال را پرسيده و امام جواب داده است: «صراط علىٍّ مستقيم.»(5)اگر واقعاً آيه طبق نقل، «صراط علىٍّ» بود، معناى آن روشن بود و نياز به پرسش نداشت و حال آنكه در روايات متعددى از امام پرسيده شده و امام آيه را به «طريق على» تفسير كرده است.
در روايت ديگرى آمده است: «هذا صراط على ابوهم و اولهم و افضلهم مستقيم.»(6)
در روايت ديگرى نيز از امام كاظم عليهالسلام نقل است: «هو اميرالمؤمنين.»(7)اين تعبيرها
شاهد صادقى هستند بر اينكه آنچه از امام صادق عليهالسلام نقل است كه «هذا صراط علىٍّ
مستقيم» بيان خود آن حضرت است درباره على عليهالسلام و راه او، و ناقلان به اشتباه آن را در پارهاى از منابع، به جاى آيه «هذا صِراطٌ عَلَىَّ مُستَقيم» ياد كردهاند.
قرآن.
طبرسى، ابو منصور احمد بن على (قرن ششم)، الاحتجاج، نشر مرتضى، مشهد، 1403ق.
طوسى، محمد بن الحسن (385- 460)، الامالى، انتشارات دارالثقافة، قم، 1414ق.
مجلسى، محمد باقر (1307-1110)، بحارالانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار، مؤسسة الوفاء، بيروت، 1404ق.
حسينى استرآبادى، سيد شرف الدين (م940)، تأويل الآيات الظاهرة فى فضائل العترة الطاهرة،
انتشارات اسلامى، قم، 1409ق.
محمد طاهر بن عاشور (م1973)، التحرير و التنوير (تحرير المعنى السديد و تنوير العقل الجديد).
عياشى، محمد بن مسعود (م320)، تفسير العياشى، چاپخانه علميه تهران، 1380ق.
قمى، على بن ابراهيم(ق سوم)، تفسير القمى، مؤسسة دارالكتاب قم، 1404ق.
تنقيح المقال.
طوسى، محمد بن الحسن، تهذيب الاحكام فى شرح المقنعة، تحقيق سيد حسن موسوى
خرسان، دارالكتب الاسلامية، تهران، 1390ق.
قرطبى، محمد بن احمد انصارى (م 671)، الجامع لاحكام القرآن، تحقيق شيخ هشام سمير البخارى، دار احياء التراث العربى، چاپ اول، 1416ق. 1996م.
حسكانى، حاكم (م490)، شواهد التنزيل لقواعد التفضيل فى الآيات، مؤسسه چاپ و نشر، 1411ق.
على بن يونس نباطى بياضى (804-877)، الصراط المستقيم، حيدرية نجف اشرف.
حسينى اعرجى كاظمى، سيد محمد بن حسن (م1277)، عُدة الرجال، تحقيق مؤسسة الهداية لاحياء التراث، قم، اسماعيليان، چاپ اول، رمضان 1415ق.
صدوق، محمد بن على، علل الشرايع،
صدوق، محمد بن على، عيون اخبار الرضا، تحقيق سيد مهدى حسينى لاجوردى، ناشر رضا مشهدى، چاپ دوم، 1363.
كلينى، محمد بن يعقوب (م328)، الكافى، تصحيح على اكبر غفارى، دارالكتب الاسلامية، چاپ سوم، 1388ق.
ابن قولويه قمى، جعفر بن محمد (م368)، كامل الزيارات، تحقيق على اكبر غفارى، مكتبة الصدوق، چاپ اول، 1375.
فيض كاشانى، ملا محسن، تفسير الصافى، مكتبة الصدر، طهران، چاپ دوم، 1374.
فيض كاشانى، محمد محسن (1007-1091)، الوافى، تصحيح ضياءالدين حسنى، علامه اصفهانى، مكتبة اميرالمؤمنين على عليهالسلام ، چاپ اول، شوال 1406ق.
زمخشرى، محمود بن عمر (م528)، الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل و عيون الاقاويل فى وجوه التنزيل، نشر ادب الحوزة.
طريحى، فخرالدين (م1085)، مجمع البحرين، تحقيق سيد احمد حسينى، المكتبة المرتضوية لاحياء الآثار الجعفرية، 1365.
طبرسى، فضل بن حسن (قرن 6)، مجمع البيان فى علوم القرآن، تحقيق لجنة من العلماء و المحققين الاخصائين، چاپ اول، 1415ق. 1995م.
مجلسى، محمد باقر، مرآة العقول فى شرح اخبار آل الرسول، تحقيق سيد هاشم رسولى،
داركتب الاسلامية، چاپ دوم، 1363.
فيّومى، احمد بن محمد(م 770ق) المصباح المنير.
صدوق، محمد بن على، معانى الاخبار، تصحيح و تعليق على اكبر غفارى، مؤسسة
النشرالاسلامى، قم، چاپ چهارم، 1418ق.
چاپ پنجم، 1413ق. 1992م.
راغب اصفهانى، حسين بن محمد (م205)، مفردات الفاظ القرآن.
محمد بن شهر آشوب (489-588)، مناقب آل ابى طالب، مؤسسة النشر الاسلامى، 1379ق.
زرقانى، محمد عبدالعظيم، مناهل العرفان فى علوم القرآن، دارالكتب العلمية، بيروت،
1416ق، 1996م.
المنجد فى اللغة و الادب.
صدوق، محمدبن على (م 381)، من لا يحضره الفقيه، تحقيق على اكبر غفارى، منشورات جماعة المدرسين.
شيخ حر عاملى، محمد حسن (م 1104)، وسائل الشيعة الى تحرير مسائل الشريعة، تحقيق عبدالرحيم ربانى شيرازى، دار احياء التراث العربى.
شيخ على پناه اشتهاردى
دير زمانى بود در اين انديشه بودم كه چرا حكومت اسلامى كه يكى از آثار آن، شناسايى و شناساندن بزرگان است، حضرت عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام را آنطور كه
شايسته و بايسته است، نشناسانده است. تا اينكه بحمداللّه و منّه و فضله، از آستان مقدس آن بزرگوار و مؤسسه فرهنگى دارالحديث، نامهاى با عنوان كنگره بزرگداشت حضرت عبدالعظيم عليهالسلام به دستم رسيد. شكر خداى منان را نمودم و بدون ترديد و درنگ، خودم را موظف دانستم چند سطرى را مرقوم دارم تا در اين فضيلت غيرمترقبه سهيم گردم . انشاءاللّه .
چند بحث
الف) در بيان سال ولادت حضرت عبدالعظيم عليهالسلام و اينكه آيا زمان حضرت رضا عليهالسلام را درك كرده است يا نه؟
از نوشته آستان قدس محترم با اين عبارت : همزمان با هزار و دويست و پنجاهمين سالگرد ميلاد حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام ...، استفاده مىشود كه ميلاد آن حضرت در سال 174 ه .ق بوده ؛ يعنى هفت سال بعد از وفات حضرت موسى بن جعفر عليهالسلام ؛ چون ولادت حضرت موسى بن جعفر عليهالسلام
بنابر آنچه كه محمد بن يعقوب كلينى - عليه الرحمة - فرموده،(1)سال 128 ه .ق و وفات ايشان سال
1) . اصول الكافى ، باب مولِد ابن الحسن موسى بن جعفر عليهالسلام .
182 ه .ق(1)بوده
است.
و ولادت حضرت رضا عليهالسلام سال 148 ه .ق و وفاتش سال 202 يا 203 ه .ق بوده و مدّت امامت آن حضرت تقريبا بيست سال(2)يا بيست و شش سال(3)بوده است ؛
بنابراين از عمر شريف حضرت عبد العظيم عليهالسلام در اوايل زمان امامتِ حضرت، بنابر قول اول 29 سال و بنابر قول دوم 35 سال گذشته است و كاملاً امكان روايت عبد العظيم از حضرت رضا عليهالسلام متحقق است. شاهد بر وقوع آن نيز رواياتى است كه در بسيارى از كتابهاى حديث منقول است و ما در اينجا به چند نمونه اشاره مىكنيم.
1 . روايت حضرت عبدالعظيم عليهالسلام از ابن ابى عمير؛ بنابر نظر شيخ طوسى، وى از اصحاب حضرت كاظم عليهالسلام (4)يا از اصحاب حضرت رضا عليهالسلام بوده است .(5)
2 . روايت حضرت عبدالعظيم عليهالسلام از عبداللّه بن الحسن العلوى ؛ وى يكى از روات حضرت رضا عليهالسلام مىباشد .(6)
3 . روايت حضرت عبدالعظيم عليهالسلام از على بن اسباط ؛ ايشان از اصحاب حضرت رضا عليهالسلام بوده ، چنانچه شيخ و نجاشى تصريح كرده است .(7)
بنابر آنچه گفته شد ، مناقشه جمعى از بزرگان اهل فن در روايت عبدالعظيم از حضرت على بن موسى الرضا عليهماالسلاممورد ندارد . بلى ، اگر كسى مناقشه و سؤال كند كه راه اثبات اين عنوان: «همزمان با هزار و دويست و پنجاهمين سالگرد الخ» چيست؟
1) . همان.
2) . همان، باب مولِد ابى الحسن رضا عليهالسلام .
3) . همان، حديث 11.
4) . تنقيح الرجال چاپ سنگى، ج 2 ، ص 60 ، قال : عاصَرَ موالينا الكاظم و الرضا و الجواد عليهمالسلام .
5) . همان .
6) . تنقيح المقال چاپ سنگى، ج 2 ، ص 3، عند ترجمة الفتح بن يزيد الجرجانى فلاحظ و تدبّر .
7) . همان ، ص 268 ، آية اللّه خويى، معجم الرجال ، ج 11 ، ص 260 .
مىتوان گفت جاى پرسش باقى است ، لكن با اين توضيحاتى كه دادم ، پاسخ اين پرسش داده مىشود. واللّه العالم .
شايد ذكر موقعيت و شخصيت امثال اين بزرگواران از سوى افرادى چون بنده، توهين به آنها باشد، لكن چون مناقشاتى از طرف بعضى نويسندگان شده است به ناچار چند جملهاى عرض مىشود .
نجاشى(1)عباراتى را ذكر كرده كه دلالت دارد اين بزرگوار در حال ديندارى و شدّت تقيه و غايت بىاعتنايى به حيثيات دنيويه ماديه ، زندگى مىكرده است . پس از آن ، به ذكر خصوصيات و ويژگيهاى زندگى حضرت عبدالعظيم عليهالسلام پرداخته است؛ با اين بيان كه :
1 . كتاب خطب اميرالمؤمنين عليهالسلام كه خطبههاى اميرالمؤمنين عليهالسلام را شامل بوده است . متأسّفانه اين كتاب در دست نيست و قبل از سيد رضى رضىاللهعنه - رضى اللّه عنه - موجود بوده است.
2 . قال :
«حدثنا احمد بن محمد بن خالد البرقى(2)قال: كان عبدالعظيم ورد الرّى هاربا من السلطان ؛ برقى كه از بزرگان محدثين بوده ، گفته است كه عبدالعظيم از دست سلطان جائر آن زمان فرار كرد و وارد رى شد».
1) . احمد بن على بن احمد بن العباس بن محمد بن عبد اللّه بن ابراهيم بن محمد بن عبد اللّه النجاشى ، المتولد 1373 ، المتوفى 45 ، المستفاد من الكنى ، ج 3 ، ص 199 .
2) . كوفى الاصل و جدّش خالد در حال كوچكى همراه پدرش عبدالرحمن به برق رود فرار كردند كتب زيادى تأليف كرده (قريب 95 كتاب) ، احمد بن الحسين در تاريخ خود گفته : برقى در سال 274 ه .ق وفات كرده و ابن ماجيلويه سال را انتخاب كرده است 280 از رجال النجاشى ص 56 ، طبع بمبئى .
پس معلوم مىشود رى را مأمن شيعه مىدانسته است .
3 .
«و سكن سربا في دار رجل من الشيعة فى سكّة الموالى؛ و در سردابى از سردابهاى شيعه در مكانى به نام «سكّة الموالى» ساكن شد» .
پس معلوم مىشود از اينكه از طرف سلطان ، مورد تعقيب قرار گيرد خائف بوده است .
4 .
«فكان يعبد اللّه فى ذلك السرب و يصوم نهاره و يقوم لَيلَه؛ در آن سرداب ، زمانى بندگى خدا را مىنمود و روزها روزه مىگرفت و شبها بهپا مىايستاد» .
معلوم مىشود اين فشارها تأثيرى در روحيه اين بزرگوار نداشته و توحيدش كامل بوده است .
5 .
«فكان يخرج مستترا فيزور القبر المقابل قبره و بينهما الطريق و يقول : هو قبر الرجل من وُلدِ موسى بن جعفر عليهماالسلام ؛ پنهانى از سرداب براى
زيارت قبرى كه در زمان برقى روبروى قبر خود حضرت عبدالعظيم قرار گرفته و راهى به آن قبر داشت ، خارج شد و در حالى كه مىفرمود : اين قبر مردى از فرزندان موسى بن جعفر عليهماالسلاماست» ؛
ظاهر اين است كه فرزند بلاواسطه حضرت موسى بن جعفر عليهماالسلام بوده است . و اين ، شاهدى بر اين است كه حضرت عبدالعظيم عليهالسلام در زمان حضرت رضا عليهالسلام بوده است ؛ چنانچه قبلاً توضيح داديم .
6 .
«و تصح خبره الى الواحد بعد الواحد من شيعة آل محمد عليهمالسلامحتى عرَفه
اكثرهُم؛ اين اخلاق كمسابقه در شهررى به گوش يك يك شيعيان آل پيغمبر رسيد؛ تا حدى كه بيشتر شيعيان آن شهر مقدسِ شيعهپرور، شناسايى شدند [و گويا اواخر عمر شريف آن حضرت بوده است] .»
7 .
«فرأى رجل من الشيعة فى المنام رسول اللّه صلىاللهعليهوآله قال له : اِنَّ رجلاً من وُلدي يحمل من سكّة الموالي و يدفن عند شجرة التفّاح فى باغ عبدالجبار بن عبدالوهاب و اشار الى المكان الذى دفن فيه ؛ پس مردى از شيعيان در عالم خواب پيغمبر خدا را ديد كه فرمود : مردى از فرزندان من از (سكّة الموالى) تشييع و حمل مىشود براى دفن در نزد درخت سيبى كه در باغ عبدالجبار فرزند عبدالوهاب است ، و اشاره فرموده به همان محل شريف (مدفن فعلى) .»
از اين رؤياى صادقه، عظمت روحى اين حضرت و صحت نسب آن وجود محترم به پيغمبر گرامى و صحت مدفن آن بزرگوار استفاده مىشود .
8 .
«و ذهب الرجل ليشتري الشجرة و مكانها من صاحبها فقال له : لأيِّ شيء تطلب الشجرة و مكانها فاخبره بالرؤيا فذكر صاحب الشجرة أنه كان رأى مثل هذه الرؤيا و انه قد جَعَلَ موضِع الشجرة مع جميع الباغ وقفا على الشريف ، و الشيعة يدفنون فيه؛ مرد شيعه به قصد خريد آن درخت و آن باغ روانه شد . صاحب باغ پرسيد: به چه انگيزهاى طالب خريد اينها شدى؟ در جواب ، خواب خود را يادآور شد . صاحب درخت گفت : من هم همين خواب را ديدهام ، پس خود صاحب باغ، محل درخت و همه باغ را وقف آن بزرگوار كرد ، و شيعهها اموات خود را در آنجا دفن مىكردند .»
امورى از اين عبارت استفاده مىشود كه بدين قرار است :
1 . تصلب شيعيان در علاقه به آل محمد صلىاللهعليهوآله ؛
2 . اهل دنيا نبودن صاحب باغ ؛
3 . عنايت پيغمبر گرامى به شناساندن حضرت عبدالعظيم عليهالسلام ؛
4 . ارتكاز شيعيان در اينكه وقف آل محمد عليهمالسلام به نحو اطلاق ، بايد مورد استفاده عموم شيعيان قرار گيرد و لذا همگى اموات خود را در آن مكان دفن مىكردند .
5 . ارتكاز شيعيان در اينكه در جوار آل محمد مدفون شدن ، مايه اميدوارى نجات است .
فمرض عبدالعظيم و مات رحمة اللّه عليه ، فلما جُرِّد ليغسل وجد في رقعة فيها ذكرُ نسبه فاذا فيها : ابوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن على بن الحسن الحسن بن على بن ابى طالب عليهمالسلام .
از اين عبارت استفاده مىشود كه حضرت عبدالعظيم عليهالسلام خيلى هشيار بوده كه نسب خود را معرفى كرده ، و آن حضرت به شش پشت به حضرت امام حسن مجتبى عليهالسلام مىرسد ، و اينكه شيعيان نيز خيلى بيدار بودند كه اين را حفظ كردند . سلام اللّه على آبائه و أجداده و عليه و على جميع الشيعة المستيقظين .
بنابراين به هيچ وجه شبهه در عدالت آن حضرت نيست و مناقشه در عدالت ايشان چنانچه از بعضى نوشتهها استفاده مىشود ، بىمورد است .
در تنقيح المقال في علم الرجال(1)آمده :
اقول : لعل جلالته فى النهاية أغنته عن التصريح بوثاقته و دَعته الى الاكتفاء بقول (و كان مرضيا) و كان صدر من الصدوق فى المشيخة بقول : «كان عابدا و عالما» كما صدر عن العلامة في الخلاصة و لقد أجاد
1) . ج 2 ، ص 957 .
المحقق رحمه اللّه حيث قال : إنّ قول ابن بابويه و النجاشي و غيرهما : «لانّه كان عابدا ورعا مرضيا» يكفي في استصحاح حديثه ، فاذن الأصح الأرجح و الأصوب الأقوم ان يُعدّ الطريق من جهته صحيحا فى الدرجة العُليا من الصحّة انتهى كلام المحقق الداماد. موضع الحاجة من التنقيح»
«و قال السيد الخوئى - رحمه اللّه - بعد نقل روايات تدل على ملاقاته للرضا و الهادى عليهماالسلام : «ما هذا لفظه : و الّذي يُهَوِّن الخطب أَنَّ جلالة مقام عبدالعظيم و ايمانه و ورعه غنينة عن التشبّث في امثال هذه الروايات الضعاف . انتهى .(1)
بهترين شاهد بر جلالت شأن اين بزرگوار، روايات وارده در سفارش زيارت آن حضرت از حضرت رضا و حضرت هادى و حضرت امام حسن عسكرى عليهمالسلاماست.
در خاتمه براى تبرك و تيمن ، سه روايت زير را نقل مىكنم :
1 . شيخ صدوق از محمد بن يحيى عطار و او از كسى كه به محضر امام هادى عليهالسلام مىرسيد، نقل مىكند كه آن كس گفته است : وارد شدم بر ابى الحسن العسكرى عليهالسلام فرمود : كجا بودى ؟ عرض كردم : به زيارت حسين عليهالسلام . فرمود : آگاه باش اگر زيارت كرده بودى عبدالعظيم را - كه در نزد خودتان است - هرآينه مثل كسى بودى كه حسين بن على عليهماالسلام را زيارت نموده است .(2)
2 . در حاشيه رجال النجاشى كه در سال 1317 ه .ق در بمبئى چاپ شده، چنين آمده است :
«هذا عبدالعظيم المدفون في مسجد الشجرة فى الري و قد نصّ على
زيارته ، الامام على بن موسى عليهماالسلام قال : من زار قبره وجبت له الجنّة .»
3 . روايتى است به نحو عموم كه شامل همه امامزادگان مىشود : احمد بن محمد بن عيسى اشعرى قمى باسناد ذكره عن الصادق عليهالسلام قال :
«من لم يقدر على صلتنا فليَصل صالحي موالينا و من لم يقدر على زيارتنا فليزر صالحي موالينا و كتب الله له ثواب زيارتنا .»(1)
اميد است اين نوشتار كوتاه مقبول دربار الهى گردد . اللّهم وفقنا للعمل الصالح بحق النبى و آله .
اقل الطلاب على پناه اشتهاردى
23 / ج 1/ 1423؛ 12/5/81
1) . ثواب الاعمال ، ص 96 .
آيهاللّه سيّدعبدالجواد علمالهدى
بجاست كه زائران محترم، قبل از تشرّف به آستان مقدّس حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام ، با شخصيت آن حضرت آشنا شده، سپس با توجّه ويژهاى كه از شناخت آن بزرگوار پيدا مىكنند، به زيارت بپردازند؛ باشد كه زيارتشان موجب قُرب به خداوند و جلب خشنودى او شود.
اين مقاله، شناختى اجمالى از زندگانى، مقام علمى و شخصيّت معنوى وى و نيز فضيلت زيارتش در اختيار مىگذارد.
حضرت عبدالعظيم كه نزد مردم به «شاه عبدالعظيم» مشهور است، از سادات بزرگوار حسنى است. با اين كه در بزرگى مقامشان ترديدى وجود ندارد، ولى تاريخ ولادت او به طور دقيق، مشخّص نيست. آنچه مسلّم است، وى در زمان امام جواد، امام هادى و امام حسن عسكرى عليهمالسلام مىزيسته است. او مورد احترام امامان عصر خود و از جهت بزرگىِ مقام، در طول زمان مورد ستايش عالِمان اَنساب و تذكرهنويسان بوده است. از حالات وى كاملاً آشكار است كه از همان زمان كه در مدينه مىزيسته، مورد علاقه شيعيان و دوستان اهلبيت بوده است.
براى پى بردن به شخصيّت حضرت عبدالعظيم، به خاندانش نظرى مىافكنيم؛ چراكه غالبا خانواده يك فرد، نشاندهنده مرتبت اصالت و ساختار شخصيّتى اوست.
نَسَب حضرت عبدالعظيم، چنين است:
ابوالقاسم، عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب.(1)
چنان كه پيداست، حضرت عبدالعظيم از نوادگان امام حسن مجتبى عليهالسلام است. گذشته از امام حسن عليهالسلام كه مقامش براى همگان آشكار است، ديگر آباى حضرت عبدالعظيم نيز افرادى با سابقه درخشاناند كه براى آشنايى، مختصرى از زندگانىشان را بيان مىكنيم:
عبداللّه، پدر حضرت عبدالعظيم
عبداللّه در شكم مادر بود كه پدرش به فرمان منصور دوانيقى، در مدينه دستگير و به همراه گروهى از سادات حسنى به زندان عراق فرستاده شد.
عبداللّه هرگز روى پدر را نديد و با تربيت و مراقبت جدّش رشد نمود و بعدها صاحب نُه فرزند به نامهاى عبدالعظيم، احمد، قاسم، حسن، محمّد، ابراهيم، زيد، على اكبر و على اصغر شد. وى در اثر فشار ظلم بنىعباس، متوارى بود و به همين جهت، محلّ دفنش نامعلوم است.
على، جدّ حضرت عبدالعظيم
او از زاهدان و مجاهدان در راه حق بود. در سال 144 قمرى به فرمان طاغوت زمان، منصور دوانيقى، به همراه نوزده نفر از عموزادگانش (سادات حسنى) به جُرم حقگويى، در مدينه دستگير شد. گويند هنگامى كه اين افراد، در مقابل حرم شريف پيامبر صلىاللهعليهوآله در بند بودند، امام صادق عليهالسلام ، در حالى كه اشك از صورت مباركش جارى بود، از حرم بيرون آمد و فرمود: «فرزندان مهاجر و انصار! آيا رسولاللّه سفارش
1) . معجم رجال الحديث، ج 10، ص 46، شماره 6580؛ رجال النجاشى، ص 247.
كرده بود كه درباره فرزندانش اينچنين ستم روا داريد؟!» و سپس به منزل رفت و از غصّه چند روز بيمار بود.
مسعودى (م 346 ق)، مورّخ معروف مىنويسد:
سادات بنىالحسن، همگى در زندان منصور دوانيقى به شهادت رسيدند. [بدين ترتيب كه] او دستور داد سقف زندان را بر روى آنها خراب كنند.(1)
زندانى كه جدّ حضرت عبدالعظيم در آن محبوس بوده، در كوفه در كنار فرات قرار دارد. مسعودى، در ادامه مىنويسد:
در زمان ما كه سال 332 قمرى است ، اين مكان، زيارتگاه دوستانِ اهلبيت است.
حسن، جدّ دوم حضرت عبدالعظيم
كنيهاش ابومحمّد و از ياران امام باقر، امام صادق و امام كاظم عليهمالسلام بوده است. در زمان حيات، اوّلين پسرش، على را در زندانهاى منصور دوانيقى از دست داد. او دختر خود، سيّده نفيسه(2)را -كه فردى عابد، زاهد و حافظ قرآن بود- به ازدواجاسحاق، فرزند امام صادق عليهالسلام درآورد.
خطيب بغدادى (م 463 ق) در تاريخ بغداد از او چنين مىنويسد:
منصور دوانيقى، حسن بن زيد (جدّ دوم حضرت عبدالعظيم) را احضار كرد و سرِ بُريده پسرعمويش، ابراهيم بن عبداللّه را نزد او گذارد و پرسيد: «آيا اين سر را مىشناسى؟». او پاسخ داد: «آرى، مىشناسم» و شعرى خواند:
فَتىً كانَ يَحميهِ مِن الضَيْمِ سَيفُهُ
وَ يُنْجيهِ مِنْ دارِ الْهَوانِ اجْتنابُها
جوانى كه شمشيرش او را از ستم حفظ مىكرد
و دورى كردنش از دنيا او را نجات مىداد
سپس با صداى بلند گريست. منصور ناراحت شد و دستور داد كه او را در بغداد حبس و اموالش را غصب كنند. حبس وى، تا آخر حكومت منصور ادامه يافت، تا آن كه پس از منصور، به فرمان مهدى عباسى آزاد شد و سرانجام در سفرى كه به حج داشت، در منزلى به نام «حاجِر» وفات يافت و همانجا به خاك سپرده شد.(1)
زيد، جدّ سوم حضرت عبدالعظيم
كنيهاش ابوحسين، پسر بزرگ امام حسن مجتبى عليهالسلام و از اصحاب امام حسين عليهالسلام بود كه احاديثى از معصومان عليه السلام از طريق عبداللّه بن عبّاس و جابر بن عبداللّه
انصارى روايت كرده است.
وى متولّى صدقات پيامبر اكرم در مدينه بود و به همين جهت، نتوانست با امام حسين عليهالسلام از مدينه هجرت كند. او پس از واقعه كربلا از جمله اصحاب خاصّ امام سجّاد و امام باقر عليهماالسلام شمرده مىشد و سرانجام در سال 120 قمرى در سنّ نود سالگى، دعوت حق را پاسخ گفت و در شهر مدينه در قبرستان بقيع به خاك سپرده شد.(2)
در بيان علّت هجرت حضرت عبدالعظيم از حجاز و عراق به رى مىتوان گفت كه شرايط موجود در آن زمان و خفقان ايجادشده توسط هيئت حاكم بر بغداد، اجازه نمىداده است كه فرد بافضيلتى چون حضرت عبدالعظيم، معارف الهى و مكتب
اهلبيت عليهمالسلام را در حجاز و عراق گسترش دهد. نيز طبق آنچه از تواريخ مختلف (از جمله تاريخ دمشق و تاريخ بغداد) به دست مىآيد، حضرت عبدالعظيم در زمان حكومت ستمگرانه متوكّل عباسى، تحت تعقيب بوده است. صاحب بن عَبّاد(1)(م 385ق) در رسالهاش مىنويسد:
جناب ابوالقاسم، عبدالعظيم بن عبداللّه... در زمان حكومت متوكّل عباسى به خاطر تحت تعقيب بودن، از عراق بيرون رفت و مخفيانه وارد رى شد و در محلّى به نام «سَكَّةُ المَوالى» در منزل يكى از شيعيان اقامت گزيد. شبانهروز عبادت مىكرد و گاهى به زيارت قبر جناب حمزه، فرزند امام كاظم عليهالسلام مىرفت. پس از مدّتى، خبر ورود او به رى، بين شيعيان پخش شد. دوستان به زيارت وى مشرّف مىشدند و معارف و احكام الهى را از زبان او مىشنيدند.
صاحب بن عبّاد مىنويسد:
شبِ قبل از رحلت حضرت عبدالعظيم، شخصى از شيعيان وى، در خواب به محضر پيامبر اكرم شرفياب شد و از پيامبر شنيد كه «مردى از فرزندان من از محلّه سَكّة المَوالى بر شانه مؤمنان حمل و در باغ عبدالجبّار بن عبدالوهّاب، كنار درخت سيب، دفن خواهد شد». او پس از بيدار شدن به سراغ عبدالجبّار رفت تا باغ را خريدارى نمايد؛ امّا
1) . ابوالقاسم اسماعيل بن عَبّاد، مشهور به «صاحب بن عبّاد»، اديب، دانشمند و از نوادر و بزرگان روزگار خود بود. او وزارت مؤيّدالدوله فخرالدوله ديلمى آلبويه را به عهده داشت. گويند كه او نخستين كسى است كه به «صاحب» ملقّب شده است. اوّلين رسالهاى كه در احوال حضرت عبدالعظيم نوشته شده، از اوست. مدفن او در اصفهان، زيارتگاه مردم است.
عبدالجبّار، باغ را نفروخت و [پس از اطّلاع يافتن از رؤياى آن شخص، به او] چنين گفت كه: «من نيز در خواب، همين ديدار را با رسول خدا داشتهام و همين گفتار را شنيدهام». صاحب باغ به اين سعادت نايل آمد كه بعد از دفن شدن حضرت عبدالعظيم در آن باغ، مكان قبر و تمام باغ را در راه خدا وقف نمود.(1)
تاريخ وفات حضرت عبدالعظيم روشن نيست؛ امّا از روايتى(2)كه در بيان فضيلتزيارتش از امام هادى عليهالسلام نقل شده است، آشكار مىشود كه وفات او قبل از شهادت امام هادى عليهالسلام (254 ق)، يعنى: در آغاز دهه ششم از قرن سوم هجرى و در زمان خلافت «المعتز» بوده است.(3)
شيخ صدوق (م 381 ق) در كتابهاى الأمالى و إكمال الدين حديثى نقل كرده كه بيانگر مقام والاى حضرت عبدالعظيم است، به طورى كه اگر هيچ دليلى جز آن وجود نمىداشت، مقام آن حضرت به خوبى روشن مىگشت. حديث، چنين است كه حضرت عبدالعظيم مىگويد:
1) . روضات الجنّات، ج 4، ص 211؛ قاموس الرجال، ج 6، ص 191؛ رجال النجاشى، ص 248.
2) . كامل الزيارات، ص 537، باب 107 فضل زيارة قبر عبدالعظيم بن عبداللّه بن الحسنى بالرّى، حديث 1.
3) . مؤلّف كتاب جنّة النعيم و العيش السليم، در همين كتاب، وفات حضرت عبدالعظيم را اوايل سال 250 قمرى دانسته است. نيز در كتاب الذريعه ج 7، ص 190 ذيل عنوان «خُطب أميرالمؤمنين عليهالسلام »، تاريخ وفات وى، نيمه شوّال سال 252 قمرى ذكر شده است.
بر سَرورم امام هادى عليهالسلام وارد شدم. هنگامى كه نگاهش به من افتاد، فرمود: «آفرين به تو اى ابوالقاسم! بهراستى كه تو دوست مايى».
گفتم: اى پسر رسول خدا! مىخواهم دين خود را بر تو عرضه كنم تا چنانچه پسنديده است، تا زمان مرگ بر آن پايدار بمانم. فرمود: «بگو اى ابوالقاسم!».
پس گفتم: من معتقدم كه خداوندِ بلندمرتبه، يكى است و مانند او وجود ندارد و از حدِّ ابطال و تشبيه خارج است. او جسم و صورت و عَرَض و جوهر نيست؛ بلكه پديدآورنده اجسام و شكلدهنده صورتها و آفريننده عَرَضها و جوهرها، پروردگار و مالك و سازنده و پديدآورنده هر چيزى است.
و نيز معتقدم محمّد صلىاللهعليهوآله، بنده و فرستاده خدا و آخرين پيامبر است و پس از او تا روز قيامت، پيامبرى نخواهد بود و دين او آخرين دين آسمانى است و تا روز قيامت، دين ديگرى نخواهد آمد.
معتقدم پس از پيامبر، امام و جانشين و رهبر مسلمانانْ، امير مؤمنان، على بن ابى طالب است و پس از او حسن و پس از حسن حسين، سپس على بن الحسين، سپس محمّد بن على، سپس جعفر بن محمّد، سپس موسى بن جعفر، سپس على بن موسى، سپس محمّد بن على و سپس تو، اى سرورم!
امام هادى عليهالسلام فرمود: «و پس از من، پسرم حسن امام است. مردم، در زمان خَلَف او (مهدى) چگونهاند!». گفتم: مگر چگونهاند سرورم؟ فرمود: «شخصِ او ديده نمىشود و بر زبان آوردن نام او حلال نيست، تا آن كه خروج كند و زمين را از عدل و داد، پُر كند، به همانگونه كه از ستم و جور، پُر شده است».
سپس گفتم: اعتراف مىكنم و معتقدم كه دوستدار آنان، دوستدار خداوند و دشمن آنان دشمن خداست؛ فرمانبرى از آنان، فرمانبرى از خداوند و سركشى در برابر آنان سركشى در برابر خداوند است.
و معتقدم معراج، حق است و سؤال و جوابِ در قبر، حق است و بهشت، حق است و دوزخ، حق است و پل صراط، حق است و سنجيده شدن اعمال، حق است و معتقدم كه روز قيامت، آمدنى است و ترديدى در آن نيست و معتقدم كه خداوند، مردگانِ [آرميده] در قبرها را برمىانگيزد.
معتقدم كه واجبات، بعد از ولايت [و دوستى با اهلبيت عليهمالسلام]، نماز و زكات و روزه و حج و جهاد و امر به معروف و نهى از منكر است.
امام هادى عليهالسلام فرمود: «اى ابوالقاسم! به خدا سوگند، چيزى كه تو گفتى، همان دينى است كه خداوند براى بندگانش پسنديده است. بر آن، پايدار باش. خداوند، تو را در زندگانى دنيا و آخرت، با سخن استوار، پايدار بدارد!».(1)
1) . حدّثنا علىّ بن أحمد بن موسى الدقّاق و علىّ بن عبداللّه الورّاق رضى اللّه عنهما قالا: حدّثنا محمّد بن هارون الصوفى، قال: حدّثنا أبوتراب، عبداللّه بن موسى الرّويانى عن عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى، قال: دخلتُ على سيّدى علىّ بن محمّد بن علىّ بن موسى بن جعفر بن محمّد بن علىّ بن الحسين بن علىّ بن أبى طالب عليهالسلام . فلمّا بصر بي، قال لي: «مرحبا بك يا أباالقاسم! أنت وليّنا حقّا». قال: قلت له: يابن رسول اللّه! إنّى أريد أن أعرض عليك دينى؛ فإن كان مرضيّا، ثبّت عليه حتّى ألقى اللّه - عزّوجلّ-. فقال: «هات يا أباالقاسم!». فقلتُ: إنّى أقول إنّ اللّه تعالى واحدٌ، ليس كمثله شىء، خارج عن الحدّين: حدّ الإبطال و حدّ التشبيه. إنّه ليس بجسم و لا صورة و لا عرض و لا جوهر؛ بل هو مجسِّم الأجسام و مصوِّر الصُوَر و خالق الأعراض و الجواهر و ربّ كلّ شىء و مالكه و جاعله و محدِّثه و إنّ محمّدا عبده و رسوله صلىاللهعليهوآلهخاتم النّبيين، فلا نبىّ بعده إلى يوم القيامة و إنّ شريعته خاتمة الشرايع، فلا شريعة بعدها إلى يوم القيامة و أقول إنّ الإمام و الخليفة و ولىّ الأمر بعده أميرالمؤمنين علىّ بن أبى طالب، ثمّ الحسن، ثمّ الحسين، ثمّ علىّ بن الحسين، ثمّ محمّد بن علىّ، ثمّ جعفر بن محمّد، ثم موسى بن جعفر، ثمّ علىّ بن موسى، ثمّ محمّد بن علىّ، ثمّ أنت يا مولاى! فقال الإمام الهادي عليهالسلام : «و من بعدي الحسن، إبني. فكيف النّاس بالخلف من بعده!». قال عبدالعظيم: فقلت: و كيف ذاك يا مولاى؟ قال عليهالسلام : «لأنّه لا يُرى شخصه و لا يحلّ ذكره باسمه حتّى يخرج؛ فيملأ الأرض قسطا و عدلاً، كما مُلئتْ ظلما و جورا». (قال:) فقلت: «أقررت و أقول إنّ وليّهم ولىّ اللّه و عدوّهم عدوّ اللّه و طاعتهم طاعة اللّه و معصيتهم معصية اللّه و أقول إنّ المعراج حقّ و المسائلة فى القبر حقّ و إنّ الجنّة حقّ و النّار حقّ و الصراط حقّ و الميزان حقّ و إنّ الساعة آتية لا ريب فيها و إنّ اللّه يبعث من فى القبور و أقول إنّ الفرائض الواجب بعد الولاية، الصلاة و الزكاة و الصوم و الحجّ و الجهاد و الأمر بالمعروف و النهى عن المنكر. فقال علىٌّ الهادى عليهالسلام : «يا أباالقاسم! هذا -واللّه- دين اللّه الذي ارتضاه لعباده، فأثبتْ عليه، ثبّتك اللّه بالقول الثابت فى الحياة الدنيا و فى الآخرة!». (إكمال الدين، ج 2، باب 37، ص 379 و 380. و با اندكى اختلاف در سلسله راويان: الأمالى، المجلس الرابع و الخمسون، 557/24؛ التوحيد، باب 2 = باب التوحيد و نفى التشبيه، ج 37؛ روضات الجنّات، ج 4، ص 207 و 208.
در اين حديث، چند نكته قابل توجّه وجود دارد:
نخست. اين كه چهره دينىِ حضرت عبدالعظيم، نزد امام هادى عليهالسلام روشن بوده و ايشان نسبت به تعبّد او به مقام ولايت و امامت، شناخت كامل داشتهاند؛ زيرا قبل از اين كه حضرت عبدالعظيم عقايد خود را عرضه بدارد، امام عليهالسلام به او مىفرمايد: «آفرين به تو اى ابوالقاسم! بهراستى كه تو دوست مايى».
دوم. تعبيراتى كه حضرت عبدالعظيم در بيان عقايد خود به كار برده، شبيه تعبيراتى است كه امام على عليهالسلام در خطبهها و امام رضا عليهالسلام در خطبه توحيد خويش داشتهاند و اين، نشان از نفوذ كلام امامان معصوم در قلب و جان حضرت عبدالعظيم دارد.
سوم. در بين حكماى الهى مسلّم است كه ارائه تعريفى از «حدّ ابطال»، «حدّ تشبيه»، «تنزيه حقّ متعال»، نيز تفسير نمودن عبارت «ليس بجسم و لا صورة و لا عَرَض و لا جوهر» و تحقيق كردن در معناى «صمد»، از جمله مشكلترين مسائل فلسفه است. به همين جهت، ممكن نيست حضرت عبدالعظيم بدون پشتوانه علمى و تحقيق، در نزد امام معصوم نسبت به اين مسائل، اظهار عقيده كند و مورد تأييد نيز قرار بگيرد.
و چهارم. از دعاى امام عليهالسلام : «خداوند، تو را در زندگانى دنيا و آخرت، با سخن استوار، پايدار بدارد!»، مىتوان فهميد كه حضرت عبدالعظيم، مصداق آيه شريف: «يثبّت اللّه الذين آمنوا بالقول الثابت فى الحياة الدنيا و فى الآخرة؛ خداوند، كسانى را كه ايمان آوردند، در زندگانى دنيا و آخرت، با سخن استوار، پايدار مىدارد»(1)است و اين،نمايانگر مقام بلند آن حضرت است.
در حديثى ديگر، ابوتراب رويانى چنين گويد: شنيدم ابوحَمّاد رازى گفت:
در سامرا به خدمت امام هادى عليهالسلام شرفياب شدم و مسائلى از حلال و حرام پرسيدم ، ايشان پاسخ فرمود. هنگامى كه بيرون مىآمدم، فرمود: «اگر مسئلهاى در امر دين بر تو مشكل شد، در محلّ خود (رى) از عبدالعظيم حسنى سؤال كن و از جانب من به او سلام برسان».(2)
در اين بخش، براى اختصار، تنها به بيان سخنان برخى از علما بسنده مىكنيم:
«[او] عابد و پارسا و پسنديده بود».(3)
1) . ابراهيم 14، آيه 27.
2) . روى أبوتراب الروياني: قال: سمعت أبا حمّاد الرازي يقول: دخلت على علىّ بن محمّد بسُرّ من رأى، فسألته عن أشياء من الحلال و الحرام؛ فأجابنى فيها. فلمّا ودّعته، قال لي: يا حمّاد! إذا أشكل عليك شىء من أمر دينك بناحيتك، فاسأل عنه عبدالعظيم بن عبداللّه الحسني، و اقرأه منّى السلام. (روضات الجنّات، ج 4، ص 211؛ رساله صاحب بن عبّاد به نقل: رى باستان، حسين كريمان، ج 1، ص 356؛ مستدرك الوسائل، ج 17، ص 321، ح 21470.
3) . جنة النعيم و العيش السليم.
نوشته، مىآورد:
...[او فردى] پارسا و ديندار، عابدى مشهور به امانتدارى و صدقِ گفتار، عالِم به امور دين و آگاه به علم توحيد و عدل و نشر حديث بوده و از امام هادى و امام عسكرى عليهماالسلام روايات و نامههايى دريافت نموده است... . (1)
سيّد مرتضى (م 436 ق) حضرت عبدالعظيم را با صفاتى چون سيّد پارسا، عالِم، زاهد، بلندمرتبت و بزرگمنزلت، ستوده است.(2)
ابوالعبّاس نجاشى (م 450 ق) در كتاب رجال خود، داستان آمدن حضرت عبدالعظيم به رى و مخفى زيستن و به عبادت پرداختن او را آورده، سپس سلسله روايت خود را از حضرت عبدالعظيم از طريق احمد بن على تا ابوتراب رويانى مىآورد و مىنويسد:
«عبدالعظيم بن عبداللّه، همه روايتهاى خود را براى ما حديث كرد».(3)
«[او] عابد، پارسا و پسنديده بود».(4)
«او عالم، عابد و پارسا بود و او را حكايتى است كه بر حسن حال او دلالت مىكند...».(5)
برخى از علماى قرنهاى سوم و چهارم، آن دسته از روايت معصومان عليهمالسلام را كه بهوسيله حضرت عبدالعظيم (بدون واسطه و يا با واسطه) نقل شده، در كتابهاى خود ضبط نمودهاند. به برخى از اين كتابها، اشاره مىكنيم:
الكافي (الأصول)، تأليف محمّد بن يعقوب كلينى (م 328 ق).(1)
ج 1، كتاب الحجّة، بابهاى: 13 (إنّ الأئمّة عليهمالسلام نور اللّه -عزّوجلّ-)، ح 4؛ 18
(إنّ الآيات الّتي ذكرها اللّه -عزّوجلّ- في كتابه هم الأئمّة عليهمالسلام)، ح 1؛ 28
(إنّ المتوسّمين الّذين ذكرهم اللّه تعالى في كتابه هم الأئمّة عليهمالسلام)، ح 1؛ 30
(إنّ الطريقة الّتي حُثَّ على الاستقامة عليها ولاية عليّ عليهالسلام )، ح 1؛ 84
(إنّه من عرف إمامه لم يضرّه)، ح 6؛ 87
(من مات و ليس له إمام من أئمّة الهدى)، ح 4؛ 95
(التسليم و فضل المسلّمين)، ح 8؛ و 108
(فيه نُكَت و نُتَف من التنزيل فى الولاية)، ح 56 - 64.
ج 2، كتاب الإيمان و الكفر، بابهاى: 22 (نسبة الإسلام)، ح 3؛ 112 (الكبائر)، ح 24.
گفتنى است در الكافى (الفروع) نيز در كتابهاى: الطهارة، الصلاة، النكاح و الزكاة، احاديثى از طريق ايشان، روايت شده است. علاوه بر روايات مذكور، شصت و دو حديث ديگر، گردآمده از كتابهاى مختلف، در كتاب عبدالعظيم الحسنى، حياته و مسنده، ارائه شده است.
المحاسن و عقاب الأعمال، تاليف احمد بن خالد برقى (م 374 ق).
كامل الزيارات، تأليف جعفر بن محمّد بن قولويه (م 368 ق).(2)
من لايحضره الفقيه(3)و التوحيد و الأمالى و إكمال الدين(4)و علل الشرائع و الخصال و عيونالرضا عليهالسلام و معانى الأخبار، تأليف شيخ صدوق (م 381 ق).
الإختصاص و الأمالى، تأليف محمّد بن نعمان (شيخ مفيد) (م 413 ق).
الأمالى، تأليف شيخ طوسى (م 460 ق).(1)
طبقات الرجال (الموسوعة الرجاليّة)، تأليف آيهاللّه سيّد حسين طباطبايى بروجردى (م 1380 ق).(2)
افرادى كه حضرت عبدالعظيم به واسطه آنها از امام باقر و امام صادق و امام كاظم عليهمالسلام حديث نقل نموده، بيست و پنج نفرند. برخى از ايشان همچون: على بن جعفر صادق، هشام بن حكم، محمّد بن ابى عمير، حسن بن محبوب، و صفوان بن يحيى فضايل و كمالات خاصّى داشتهاند، بهطورى كه در شأنشان رواياتى وارد شده است.(3)
شمار راويان (شاگردان) حضرت عبدالعظيم -كه از طبقه هفتم و هشتماند- پانزده نفرند؛ افرادى چون: محمّد بن خالد بَرْقى، احمد بن محمّد بن خالد، سهل بن زياد رازى، عبيداللّه بن موسى رويانى، حمزة بن قاسم علوى و ابراهيم بن هاشم قمى كه در نزد امام عسكرى عليهالسلام داراى قدر و منزلت، و از نائبان خاصّ امام مهدى عليهالسلام بودهاند.
از حضرت عبدالعظيم دو اثر به نامهاى خُطَب أميرالمؤمنين عليهالسلام (4)و اليوم و الليلة(5)(در بيان عملهاى واجب و مستحبّ شب و روز) به جاى مانده است.
1) . احاديث مذكور، در موضوعات موعظه، معانى و مفاهيم قرآن كريم و علم كلام وارد شده است.
2) . ايشان حضرت عبدالعظيم را از راويان طبقه هفتم (راويانى كه ولادتشان از حدود سال 185 قمرى به بعد و وفاتشان تا سال 270 قمرى بوده است) مىداند. (الموسوعة الرجاليّة، ج 1، ص 57)
3) . رجوع كنيد به: رجال الكشّى، ذيل نامها.
4) . الذريعة، ج 7، ص 190.
5) . الذريعة، ج 25، ص 258.
براى بيان فضيلت زيارت حضرت عبدالعظيم به ذكر سه حديث بسنده مىكنيم؛ زيرا همين سه حديث به خوبى ميزان فضيلت زيارت آن حضرت را نشان مىدهند:
حديث اوّل. يكى از اهالى رى مىگويد:
خدمت امام هادى عليهالسلام رسيدم. پرسيدند: «به كجا رفته بودى؟». پاسخ دادم: به زيارت مرقد امام حسين عليهالسلام . فرمود: «اگر مرقد عبدالعظيم را كه نزد شماست، زيارت مىنمودى، تحقيقا [در ثواب،] مانند كسى بودى كه مرقد امام حسين عليهالسلام را زيارت نموده است».(1)
نكته قابل توجّه، اين كه شرايط دشوار در حكومتهاى هارونالرشيد، مأمون و بخصوص متوكّل عباسى، اجازه زيارت مرقد شريف حضرت سيّدالشهدا عليهالسلام را نمىداده است. امام معصوم نيز به جهت آن كه شيعيان، در بند طاغوت گرفتار نيايند و از ثواب عظيم زيارت امام حسين عليهالسلام محروم نمانند، زيارت سيّدالكريم، حضرت عبدالعظيم را تعيين مىفرمايد كه تعيين معصوم، خود، بهترين دليل بر فضيلت زيارت اين بزرگوار است.
1) . حدّثنى علىّ بن الحسين بن موسى بن بابويه عن محمّد بن يحيى العطّار عن بعض أهل الرى، قال: دخلت على أبى الحسن العسكري عليهالسلام ، فقال: «أين كنت؟». فقلت: زرت الحسين بن عليّ عليهالسلام . فقال: «أما إنّك لو زرت قبر عبدالعظيم عندكم، لكنت كمن زار الحسين عليهالسلام . (كامل الزيارات، ص 537، باب 107، حديث 1؛ و با اندكى اختلاف در سلسله راويان: روضات الجنّات، ج 4، ص 211؛ ثواب الأعمال، ص 124؛ قاموس الرجال، ج 6، ص 191 و 192)
حديث دوم. امام رضا عليهالسلام مىفرمايد:
هركس كه نمىتواند به ديدار ما نائل گردد، دوستان صالح ما را ديدار كند، كه ثواب ديدار ما در حقّ او نوشته مىشود؛ و هركس قدرت ندارد به زيارت ما بيايد، دوستان صالح ما را زيارت كند، كه ثواب زيارت ما برايش نوشته شود.(1)
اين حديث معروف را عالم بزرگ شيعه، جعفر بن محمّد بن قولويه نقل كرده است. از اين حديث استفاده مىشود كه در شرايط دشوار كه زيارت مرقد امامان معصوم ممكن نيست، زيارت مقابر افراد صالح (كه از بهترين نمونه آنها مىتوان حضرت معصومه و حضرت عبدالعظيم را نام برد) جايگزين زيارت آنان است.
حديث سوم. حضرت عبدالعظيم مىگويد: امام على بن موسى الرضا عليهالسلام به من فرمود:
عبدالعظيم! از جانب من به شيعيانم سلام برسان و به آنها بگو كه راه شيطان را به سوى خود باز نكنيد و از جانب من به آنان به راستگويى و اداى امانت امر كن و [آنها را] به آرامش و جدال نكردن و ترك كلمات نابجا و بىمورد، و به دوستى با يكديگر فرمان ده، كه دوستى و ديدارِ دوستانه شيعيان با هم، دوستى با من و موجب نزديكى به من است. به آنها بگو وقت خود را به تخريب يكديگر صرف نكنيد؛ زيرا از خدا خواستهام كه هركس يكى از دوستان مرا بيازارد، او را در دنيا به عذاب
1) . حدّثنى محمّد بن الحسن بن أحمد بن الوليد عن الحسن بن متيل عن محمّد بن عبداللّه بن مهران عن عمرو بن عثمان، قال: سمعت الرضا عليهالسلام يقول: مَنْ لَمْ يَقْدِرْ على صِلَتنا، فَلْيَصِل صالِحي مُوالينا، يُكْتَبْ لَهُ ثَوابُ صِلَتِنا؛ وَ مَنْ لَمْ يَقْدِرْ عَلى زيارَتِنا، فَلْيَزُرْ صالِحي مُوالينا؛ يُكْتَبْ لَهُ ثوابُ زيارَتِنا. كامل الزيارات، ص 528، باب 105 = باب فضل زيارة المؤمنين و كيف يزارون، حديث 1
شديد دچار نمايد و در آخرت از زيانكاران قرار دهد.
خداوند متعال را به شيعيانم معرّفى كن كه نيكوكاران را آمرزيده و از گناهكاران صرفنظر نموده است، مگر آنان كه به او شرك ورزند، و يا دوستى از دوستان او را بيازاند، يا در باطن خود، نسبت به او قصد سوء داشته باشند كه خداوند متعال نمىگذرد، مگر از اين حالت بازگردند، و چنانچه [به كار خود] ادامه دادند، روح ايمان را از آنها گرفته و از ولايت من بيرون مىروند و نصيبى از ولايت ما برايشان نخواهد بود، و از اين، به خداوند متعال پناه مىبرم.(1)
اين حديث را كه شيخ مفيد از حضرت عبدالعظيم روايت كرده، حامل سلام و پيام امام رضا عليهالسلام به كلّيه شيعيان و دوستداران آن حضرت است. اين سلام و پيام، براى هميشه در حقّ دوستان و پيروان امام رضا عليهالسلام باقى است و جا دارد به شكرانه اين نعمت بزرگ، به پيشگاه باعظمت پيامآورِ آن (حضرت عبدالعظيم) مشرّف شده، ارادت و سپاسمان را عرضه بداريم.
1) . و روى عن عبدالعظيم، عن أبى الحسن الرضا عليهالسلام ، قال: يا عبدالعظيم! أبلغ عنّي أوليائى السلام و قل لهم أن لايجعلوا للشيطان على أنفسهم سبيلاً و مُرهُم بالصدق فى الحديث و أداء الأمانة و مرهم بالسكوت و ترك الجدال فيما لايعنيهم و اقبال بعضهم على بعض و المزاورة؛ فإنّ ذلك قربة إلىّ، و لايشتغلوا أنفسهم بتمزيق بعضهم بعضا؛ فإنّي آليت على نفسى أنّه من فعل ذلك و أسخط وليّا من أوليائى، دعوت اللّه ليعذّبه فى الدنيا أشدّ العذاب و كان فى الآخرة من الخاسرين و عرّفهم أنّ اللّه قد غفر لمحسنهم و تجاوز عن مسيئهم إلاّ من أشرك به، أو آذى وليّا من أوليائى، أو أضمر له سوءا؛ فإنّ اللّه لايغفر له حتّى يرجع عنه. فإنْ رجع، و إلاّ نزع روح الايمان عن قلبه و خرج عن ولايتى و لم يكن له نصيب في ولايتنا و أعوذ باللّه من ذلك. الإختصاص، ص 247
1 - الإختصاص، المفيد (م 413 ق)، تحقيق: علىّ أكبر الغفاري، قم: مؤسسة النشر الإسلامي.
2 - الكافى (الأصول)، أبوجعفر محمّد بن يعقوب بن إسحاق الكلينى الرازى (م 328/329ق)،
تحقيق: محمّد جواد الفقيه، بيروت: دارالأضواء، 1413ق.
3 - إكمال الدين و تمام النعمة، أبوجعفر محمّد بن على بن الحسين بن بابويه القمي (م 381ق)،
تصحيح: علىّ أكبر الغفارى، قم: مؤسسة النشر الإسلامي.
4 - الأمالى، أبوجعفر محمّد بن على بن الحسين بن موسى بن بابويه القمي (م 381ق)، تحقيق:
قسم الدراسات الإسلامية، قم: مركز الطباعة و النشر في مؤسسة البعثة، 1417ق.
5 - تاريخ بغداد أو مدينة السلام، أبوبكر أحمد بن علىّ الخطيب البغدادي (م 463ق)، تحقيق: مصطفى عبدالقادر عطا، بيروت: دارالكتب العلميّة، 1417ق.
6 - التوحيد، أبوجعفر محمّد بن علىّ بن الحسين بن بابويه القمي (م 381ق)، تحقيق: السيّد
هاشم الحسينى الطهراني، قم: مؤسسة النشر الإسلامي.
7 - تهذيب التهذيب، شهاب الدين أبوالفضل أحمد بن على بن حجر العسقلاني (م 852ق)، تحقيق: مصطفى عبدالقادر عطا، بيروت: دارالكتب العلميّة، 1415ق.
8 - ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، أبوجعفر محمّد بن على بن الحسين بن موسى بن بابويه القمي (م 381ق)، تحقيق: علىّ أكبر الغفاري، قم: مكتبة الصدوق.
9 - جنّة النعيم و العيش السليم، باقر بن إسماعيل المازندراني (م 313ق)، تهران (چاپ سنگى).
10 - خلاصة الأقوال في معرفة الرجال، أبومنصور الحسن بن يوسف بن المطهّر الأسدى (م 726ق)، تحقيق: جواد القيّومي، مؤسسة النشر الإسلامي، 1417ق.
11 - الذريعة الى تصانيف الشيعة، آقا بزرگ الطهراني (م 1348ق)، بيروت: دارالأضواء، 1403ق.
12 - رجال النجاشي، أبوالعباس أحمد بن على بن أحمد بن العباس النجاشى الأسدي الكوفي (م 450ق)، تحقيق: السيد موسى الشبيرى الزنجاني، قم: مؤسسة النشر الإسلامي، 1413ق.
13 - روضات الجنّات في أحوال العلماء و السادات، الميرزا محمّد باقر الموسوى الخوانساري، تحقيق: اسداللّه اسماعيليان، قم: مكتبة إسماعيليان، 1391ق.
14 - كامل الزيارات، أبوالقاسم جعفر بن محمّد بن قولويه القمي (م 368ق)، تحقيق: جواد القيّومى، قم: مؤسسة النشر الإسلامي، 1417ق.
15 - قاموس الرجال، محمّد تقى التسترى (م 1320ق)، قم: مؤسسة النشر الإسلامي، 1410ق.
16 - مروّج الذهب و معادن الجوهر، أبوالحسن علىّ بن الحسين بن علىّ المسعودي (م 346ق)، تحقيق: عبدالأمير مهنّا، بيروت: مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، 1411ق.
17 - مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، حسين النوري الطبرسي (م 1320ق)، قم: مؤسسة آل البيت عليهمالسلام لإحياء التراث، 1407ق.
18 - معجم رجال الحديث و تفصيل طبقات الروات، السيد أبوالقاسم الموسوى الخوئي (م 1413ق)، بيروت، 1403ق.
19 - مفاتيح الجنان.
20 - الموسوعة الرجالية (ترتيب أسانيد كتاب الكافي)، السيد حسين الطباطبائي البروجردي (م 1382ق)، بخط و تحرير: حسين النوري الهمداني، تصدير: محمّد واعظ زاده خراسانى، مؤسسة الطبع و النشر للآستانة الرضويّة المقدسة، 1414ق.
عبدالهادى مسعودى
خُلق عظيم
ابوالقاسم عبدالعظيم حسنى عليهالسلام از جرگه كسانى است كه علم و عمل را با شرافت و نسبت در آميختند و شهد حكمت را از زلالترين چشمه آن نوشيدند . او ، كه از فرزندان حقيقى امام حسن عليهالسلام بود ، در محضر امام جواد عليهالسلام و امام هادى عليهالسلام كسب علم و فيض كرد(1)و همه آنچه را آموخته بود ، در زندگى خود عملى ساخت و بدينسان علم به جاى مانده از خود را بسان سرمشقى پويا براى ما به يادگار نهاد . او روايات متعددى در علم فقه ، اخلاق و عقايد دارد كه در مسند نوشته شده براى ايشان موجود است . ما از ميان اين احاديث ، يازده حديث را كه بيشتر صبغه اخلاقى دارند برگزيديم و ترجمه و شرح آنها را به عنوان هديهاى كوچك ، تقديم دوستداران اهل بيت عليهمالسلام مىكنيم . پيش از آغاز بحث ، نكاتى چند را تذكر مىدهيم .
احاديث اخلاقى منقول از پيروان اهل بيت عليهمالسلام چنان گسترده است كه همه عرصههاى روابط انسانى ، فردى و اجتماعى را دربر مىگيرد . احاديث حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام نيز از اين امر ، مستنثنا نيست و ، همانگونه كه در مقاله خواهيد ديد ، روايات نقل شده ايشان پهنه عريضى از اخلاق و آداب معاشرت را فرا مىگيرد . در اين احاديث نكتههايى نغز به چشم مىآيد و محورهايى ، مانند تكيه بر اصول
1) . ر .ك : معجم رجال خويى ، ج 10 ، ص 46 ، شماره 6580 .
عقلانى و نيز هماهنگى فرمانهاى اخلاقى با طبيعت و فطرت انسان از يك سو ، و همسويى با آموزههاى قرآن از ديگر سو ، ديده مىشود . ما اين برداشتهاى كلى را كوتاه و گذرا ارائه مىدهيم .
جايگاه و ارزش خرد رهيافته به دين در ميان تعليمات آسمانى ، به جايگاه و ارزش چراغ روشنى افروز ماننده است و روح بسيارى از سفارشها و توصيههاى اخلاقى ، پيروى از عقل سيلم و خرد قويم است . عقل ، نيروى اصلى و محرّك اوّليه براى سير و سلوك انسان است و از اينرو ، تقويت آن و نيز مبادرت به كردار مناسب آن و پرهيز از كارهاى معارض با آن ، مورد توجه اكيد روايات معصومين عليهمالسلام است . بابهاى بزرگ حديثى با نام عقل و جهل در جوامع روايى مانند كافى ، بحارالأنوار و ميزان الحكمة و نيز مجموعه مستقل «العقل والجهل فى الكتاب والسنّة» شاهد اين ادّعا است .
در ميان روايات نقل شده در اين مجموعه ، روايتهاى يكم ، دوم و يازدهم به ترتيب به مدارا ، مشورت و پرهيز از خودكامگى و استبداد در رأى سفارش كردهاند . در روايت بلند يازدهم ، تدبير پيش از عمل توصيه شده است كه كاركرد ديگرى ازعمليات عقلى است . روايات بسيارى در ذيل يكى از اين عنوانها ، آنها را مقتضاى خردورزى خوانده و از مصداقهاى احتياط عقلى و دورانديشى عاقلانه دانستهاند .
اگر چه مىتوان در يك كار تحليلى و ژرف ، همسويى همه توصيههاى اخلاقى ائمّة عليهمالسلام را با قرآن نشان داد و سيراب گشتن جان آنان را از زلال قرآن بر نمود ، اما در مجموعه پيش رو ، احاديث سوم ، چهارم ، پنجم و يازدهم بيشتر از ديگر احاديث ، اين هماهنگى را به رخ مىكشند .
در حديث سوم ، پرهيز از بيهوده كارى به روشنى با آيات آغازين سوره مؤمنون: «قد أفلح المؤمنون . الذّين هم فى صلاتهم خاشعون . والذين هم عن اللغو معرضون»و نيز آيات پنجاه و پنجم سوره قصص: «إذا سمعوا اللغو أعرضوا عنه و قالوا لنا أعمالنا و لكم أعمالكم»و هفتاد و دوم سوره فرقان: «و إذا مرّوا باللغو مرّوا كراما»همسو است . در اين حديث اصل پيشين نيز در شرح نموده شده است .
در حديث چهارم و پنجم نيز ، مسئله لغو و اعراض از آن از زاويهاى ديگر كاويده شده است و حتى در حديث چهارم ، به گونهاى مستقيم به قرآن استدلال شده و امام سجاد عليهالسلام مستند قرآنى خود را در متن سخن خود گنجانده است .
حديث يازدهم نيز در قطعه «من أيقن بالخلف جاد بالعطيّه» ، آيه سىونهم سوره سبأ را به ياد مىآورد كه در مقاله بدان پرداختهايم .
خلقت انسان ، كژى را بر نمىتابد و جز با راستى هدايت نمىيابد . در ميان احاديث اخلاقى حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام نمونههايى را مىتوان برشمرد كه سازگارى آنها با طبيعت و فطرت انسان ، آشكار است كه خود مانند دو نكته پيشين ، مىتواند از بهترين قرينههاى صحّت اين احاديث بهشمار آيد .
حديث دوم ، كه به صبح خيزى سفارش مىكند ، و حديث ششم ، كه خواستار راضى داشتن پدر و مادر و پرهيز از عقوق والدين است ، و نيز حديث هفتم ، كه به رحم مىپردازد و در ميان عواطف انسانى آن را از بهترين اسباب ورود به بهشت مىشمرد ، همه نمونههايى از همنوايى و همسويى با خلقت و فطرت هستند . ما در مقاله ، اندكى درباره رحم و عواطف انسانى ، سخن گفتهايم و به جهت رعايت اختصار ، به همانجا ارجاع مىدهيم .
اسلام ، اين هنجارهاى اجتماعى است و سنّتهاى جامع را تا آنجا كه ضد انسانى نباشد ، پاس مىدارد و خواستار رعايت آنها در جامعه ايمانى است . نيازردن ديگران ، ارتباط درست و شايسته با همسايگان ، اداى امانت به همگان ، راست گفتن و ترك جدال با رقيبان و مخالفان و زيارت برادران ، همه سفارشهاى اسلام در زمينه روابط جمعى و آداب معاشرت است كه به ترتيب در احاديث نهم ، دهم و يازدهم اين مجموعه و به وسيله حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام نقل شده است . همچنين سپاسگزارى در برابر احسان و محبت ديگران و توجه داشتن به همديگر و پرهيز از اختلاف در اين احاديث و نيز حديث هشتم مورد تأكيد قرار گرفته است و در پايان مىتوان به گشاده رويى و خوشرويى كه اصل نخستين در همه برخوردها و مقبول همه جوامع بشرى است ، اشاره نمود .
ما شرح و بسط همه اين آداب و نيز پرهيز از همنشينى با بدان و دورى از اختلاف و كشمكشهاى اجتماعى را درپى خواهيم آورد . اينك احاديث را به صورت جداگانه مىآوريم و پس از ترجمه ، به شرح آنها مىپردازيم .
الإمام عليّ عليهالسلام : قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله : إنّا اُمرنا معاشر الأنبياء أن نكلّم الناس بقدر عقولهم . قال : وقال النبيّ صلىاللهعليهوآله : أمرني ربّي بمداراة الناس ؛ كما أمرني بإقامة الفرائض (1).
1) . طوسى ، الأمالي ، ص 481 . أخبرنا جماعة ، عن أبي المفضل ، قال حدّثنا أبو صالح محمد بن صالح بن فيض العجلي الساوي ، قال حدّثني أبي ، قال حدّثني عبد العظيم بن عبد اللّه الحسني ، قال حدّثنا الإمام الجواد عن آبائه عليهمالسلام .
امام عليّ عليهالسلام : رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود : ما جماعت پيغمبران مأموريم به اندازه فهم و شعور مردم سخن گوييم ، (همچنين) فرمود : خداوند مرا فرمان داده كه با مردم مدارا نمايم؛ همانطور كه مرا به بهپاداشتن واجبات مأمور كرد .
سخن گفتن با مردم ، آداب ويژهاى دارد . سخن با كسانى كه در ميان خود از هر طبقه و گروهى ، افرادى را جاى دادهاند و همه گونه سطوح مختلف فكرى را شامل مىشوند ، ساده نيست . پيامبران وظيفهاى بس سنگين به عهده دارند ؛ آنان بايد از يك
سو ، آنچه را مأموريت دارند ابلاغ كنند و از سوى ديگر ، بايد ظرفيتهاى فكرى و معنوى مخاطبان خود را نيز در نظر بگيرند . سخن گفتن به اندازه فهم شنونده و نه گوينده ، آن را با پذيرش مخاطب همراه مىسازد و از انكار او جلو مىگيرد .
امامان ما نيز به اين روش ملتزم بوده و پيروان خود را بدان فرمان دادهاند و از افشاى همه داناييها و رازها و نهانها نهى كرده و جلوهگران راز را نكوهش نمودهاند و
اين خود گونهاى مدارا كردن است . در تورات آمده است كه خداوند در مناجات موسى به او مىگويد : «يا موسى! اكتم مكتوم سرّى في سريرتك وأظهر في علانيتك المداراة عنّى لعدوّى وعدوّك من خلقى ولا تستسبّ لى عندهم باظهار مكتوم سرّى فتشرك عدوّك وعدوّى في سبّى؛ اى موسى ! راز پنهان مرا در سينه خود نگاه دار و در ظاهر و ميان مردم با دشمن من و خودت ، مدارا كن و با آشكار ساختن سرّ نهان من ، وسيله دشنام مرا فراهم نكن كه در اين صورت با دشمن خودت و دشمن من در دشنام دادن به من ، شريك گشتهاى .»(1)
سخن نگفتن در حدّ فهم و افشاى رازهاى مگو ، تاب و تحمّل مخاطبان را مىبرد
1) . كافى ، ج 2 ، ص 117 .
و آنان را به انكار و گاه كفرگويى مىكشاند .
مدارا جلوههاى ديگرى نيز دارد كه همه آنها زاييده خردورزى و حكمت انسان است و نتيجه عمومى آنها ، از ميان رفتن كينهها ، آسودگى از شرّ دشمنان و سالم ماندن
دين و دنياى آدمى و دوستان او است . حافظ در اين وادى ، نيكو سروده است :
آسايش دوگيتى تفسير اين دو حرف است
با دوستان مروّت ، با دشمنان مدارا
الإمام عليّ عليهالسلام : بعثني رسول اللّه صلىاللهعليهوآله على اليمن ، فقال : وهو يوصيني يا علي ! ما حار من استخار ، ولا ندم من استشار . يا عليّ ! عليك بالدلجة ؛ فإنّ الأرض تطوى بالليل ما لا تطوى بالنهار . يا عليّ ! اغد على اسم اللّه ؛ فإنّ اللّه
تعالى بارك لاُمّتي في بكورها(1).
امام على عليهالسلام فرمود : حضرت رسول صلىاللهعليهوآله مرا به يمن فرستاد و ، در ضمن سفارشهايى كه به من كرد ، فرمود : اى على! سرگردان نخواهد شد كسى كه طلب خير كند و پشيمان نمىگردد كسى كه كارهاى خود را با مشورت انجام دهد . اى على! در آغاز شب راه بسپار كه زمين در شب درنورديده مىشود ، به آن اندازه كه در روز در هم نمىوردد . اى على! با نام خدا صبح كن كه خداوند براى امت من در صبح خيزى بركت قرار داده است .
1) . الأمالي للطوسي ، ص 136 . أخبرنا محمد بن محمّد ، قال أخبرنا أبو الحسن علي بن خالد المراغي ، قال حدّثنا أبو صالح محمد بن فيض العجلي ، قال حدّثنا أبي ، قال حدّثنا عبد العظيم بن عبد اللّه الحسني رضىاللهعنه ، قال حدثنا الإمام الجواد عن آبائه عليهمالسلام .
دو نكته مهم اين حديث ، سفارش پيامبر به مشورت و صبح خيزى است . مشورت از اصول مهم اسلام و مورد سفارش قرآن كريم است . قرآن به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز فرمان مشورت با مؤمنان را مىدهد؛ با آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآلهداراى كاملترين عقل و برترين خرد است(1). همچنين يكى از اوصاف مؤمنان متوكل و متقى را ، مشورت با همديگر مىداند(2).
مشورت ، بهرهگيرى از پرتو عقل ديگران است و ضميمه كردن تجربه و خرد ديگران به داشتههاى شخصى . مشورت ، رأى درست ديگران را براى انسان به ارمغان مىآورد و آسودگى و آرامش خاطر را به جان آدمى هديه مىدهد . مشورت ، گونهاى دورانديشى و احتياط معقول و بخردانه است و از سقوط و هلاكت جلو مىگيرد . پيامبر هنگام اعزام على عليهالسلام به يمن ، او را به مشورت با ديگران فرا مىخواند و نتيجه آن را عدم پشيمانى مىداند و مشورت را كه بهترين پشتيبان است ، دستيار و ياور او قرار مىدهد . پيامبر در اين سفارش ، مشورت را در كنار و يا پس از استخاره مىنهد كه
به معناى تركيب توكل بر خدا و استمداد از او از يك سو ، و بى نياز نديدن خود از رأى
و نظر و انديشه ديگران از سوى ديگر است . در استخاره ، انسان از خداوند بزرگ خير را مىطلبد و خواهان نزول آن مىگردد ، اما راه دستيابى به اين خير را ، مشورت و
همانديشى قرار مىدهد و خواست الهى را از طريق عقل جمعى ، تشخيص مىدهد . گفتنى است كه استخاره در اينجا و در بسيارى از احاديث ديگر به معناى مصطلح امروزى ، يعنى سركتاب گشودن و به قرآن تفأل زدن نيست ؛ بلكه همان معناى لغوى ، يعنى طلب خير منظور است .
سفارش مهم ديگر پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام صبحخيزى است ؛ سنّت حسنهاى كه به تدريج در حال فراموشى است و رواج آن ، رو به زوال دارد . پيامبر ، حكمت و بهره صبحخيزى را بركت و نزول نعمت بر امت دانسته است كه آغازيدن كار با نام مبارك خدا ، مايه نيل به اين بركت جاودانه است .
در فرهنگ كهن ايران نيز سحرخيزى و با طلوع آفتاب به محل كار رفتن ، عادت مردان ايرانى بوده است و در ادبيات اصيل ، نشانههايى از آن باقى مانده است . داستان
مشهور بوذر جمهرو دزدان ، حكايت از ترغيب و تشويق به صبح خيزى دارد .
الإمام الحسين عليهالسلام : مرّ أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليهالسلام برجل يتكلّم بفضول الكلام . فوقف عليه ، ثم قال : يا هذا! إنّك تملي على حافظيك كتابا إلى ربّك . فتكلّم بما يعنيك ودع ما لا يعنيك (1).
امام حسين عليهالسلام فرمود : اميرالمؤمنين عليهالسلام بر شخصى گذر كرد كه سخنانى بى فايده بر زبان مىراند . حضرت نزد او ايستاد و به او فرمود : تو هر چه بگويى ، به وسيله فرشتگان نگهبانت نوشته و به سوى پروردگارت برده مىشود . پس آنچه را كه براى تو سودمند است ، بر زبان آور و گفتارهاى لغو و بيهوده را واگذار .
لغو و بيهوده گويى ، آفت زبان است و آزار دهنده جان . از اين رو ، قرآن كريم
1) . صدوق ، الأمالي ، ص 32 / 4 . حدثنا علي بن أحمد الدقاق رحمهالله ، قال حدثنا محمد بن هارون الصوفي ، عن عبيد اللّه بن موسى الروياني ، عن عبد العظيم بن عبد اللّه الحسني ، عن سليمان بن جعفر الجعفري ، عن الإمام الكاظم عن آبائه عليهمالسلام .
دورى از آن را ويژگى مؤمن مىداند(1)و امام صادق عليهالسلام آن را داراى دو جلوه مىداند : گفتار باطل و رفتار بى فايده(2).
نخستين زيان بيهوده كارى ، تهى ماندن نامه اعمال انسان از چيزهايى است كه به كار دنيا و آخرت او مىآيد و محروم ماندن از كسب درجات معنوى و اخروى . آنكه به كارها و سخنان بيهوده سرگرم مىشود ، امور اساسى زندگى را وامىنهد و اهمّ را فداى مهم و حتى غير مهم مىكند . گاه اين بيهودهگويى ، شرّزا نيز هست؛ بهويژه اگر
در قالب شوخيهاى طعنهآميز و ريشخندهاى نفرتانگيز بروز كند . اين بيهودگيها ، انسانهاى وجيه و آزاده را از گرد انسان مىپراكند و زبانههاى آتش دوزخ را در پى كينهها و اندوههاى ديگران براى انسان به ارمغان مىآورد . در عوض ، ترك لغو و وانهادن كارهايى كه به سود دنيا و آخرت انسان نيست و در هيچيك از دو سراى او به وى نفعى نمىرساند ، راحتى جان و آسودگى روح را موجب مىشود و از اين رو ، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در يكى از ادعيه خود چنين مىگويد : «اللهمّ ارحمنى بترك المعاصى أبدا ما أبقيتنى وارحمنى من أن اتكلّف ما لا يعنينى(3)خدايا بر من رحمت آور و مرا تا زندهام از گناهان بازدار و بر من رحمت آور تا رنج آنچه را به كار من نمىآيد ، برخود
تحميل نكنم» .
دورى از كارهاى بيهوده ، سود بزرگ ديگرى هم دارد و آن راندن نابخردان از حوزه روابط شخصى و دوستانه است ؛ چه ، افراد نابخرد ، تنها در ميدان كارهاى ناشايست و بيهوده ، ميل و توان دوستى با ما را دارند و چون ميدان را از خردورزى و رفتار عاقلانه ما تهى ببينند ، به ما روى مىآورند و هرگاه كه عرصه را از انديشه
و جدّيت و تلاش پر بينند ، جايى براى خود و رفتار نادرست خود نمىيابند .(1)گفتنى است اين حديث با روايت پنجم ، يعنى گفته امام باقر عليهالسلام به محمد بن مسلم ، همخوان و همسو است .
الإمام زين العابدين عليهالسلام : ليس لك أن تقعد مع من شئت؛ لأنّ اللّه تبارك وتعالى يقول: «وَإِذَا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِى آيَاتِنَا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّى يَخُوضُواْ فِى حَدِيثٍ غَيْرِهِى وَإِمَّا يُنسِيَنَّكَ الشَّيْطَانُ فَلاَ تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرَى مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ »(2)وليس لك أن تتكلّم بما شئت لأنّ اللّه تعالى قال : «وَ لاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِى عِلْمٌ»(3)ولأنّ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله قال: رحم اللّه عبدا قال خيرا فغنم أو صمت فسلم وليس لك أن تسمع ما شئت؛ لأنّ اللّه تعالى يقول: «إنّ السمع والبصر والفؤاد كل أولئك كان عنه مسؤولا»(4).(5)
امام زين العابدين عليهالسلام فرمود : جايز نيست با هر كس رفت و آمد كنى ؛ زيرا خداوند تبارك و تعالى فرموده است : «هر گاه ديدى كسانى [ به قصد تخطئه ] در آيات ما غور مىكنند ، از ايشان روى برتاب ، تا در سخنى غير از آن درآيند و اگر شيطان اين مطلب را از ياد تو برد ، پس از تذكّر ، با قوم ستمكار منشين» .
1) . همان : ج 78 ، ص 53 ، ح 89 .
2) . سوره اَنعام 6 ، آيه 68 .
3) . سوره اِسراء 17 ، آيه 36 .
4) . همان .
5) . علل الشرائع ، ج 2 ، ص 605 . حدثني محمد بن موسى بن المتوكل رحمه اللّه ، قال حدّثنا عليّ بن الحسن السعد آبادي ، عن أحمد بن أبي عبد اللّه البرقي ، عن عبد العظيم بن عبد اللّه الحسني ، قال حدّثني عليّ بن جعفر ، عن أخيه الإمام الكاظم عليهالسلام ، عن أبيه .
حق ندارى كه هر چه دلت خواست بر زبان آورى ؛ زيرا خداوند فرموده است: «از چيزى كه علم ندارى پيروى نكن» و حضرت رسول صلىاللهعليهوآله فرمود : خداوند رحمت كند بندهاى را كه نيكو گويد و بهره گيرد ، يا ساكت شود و سالم بماند . براى تو روا نيست
كه به هر چيزى گوش فرا دهى كه خداوند فرمود : «همانا گوش و چشم و دل همه در پيشگاه پروردگار مسئولاند» .
ما در زندگى و در معاشرتهاى روزمرّه ، با كسانى دوست و همنشين مىشويم . از برخى استفادههاى معنوى و از برخى ديگر فوايد دنيوى را پىجوييم . اسلام هم براى ما مرزهايى را نهاده و دوستى و همنشينى با هر كس و در هر جا را مردود دانسته و سپس آن را به حدود معين محدود ساخته است . همچنين به ما اجازه نداده است كه هر چه بخواهيم بگوييم و هر آنچه را خواستيم دنبال كنيم . امام سجاد عليهالسلام ، در اين حديث شريف ، براى نشان دادن حدّ و مرز همنشينى به آيه 68 سوره انعام و براى نكته دوم به آيه 36 سوره اسراء استناد مىكند . امام سجّاد عليهالسلام براى تعيين حدّ و مرز در گفتن و شنيدن ، دو مستند ديگر نيز بيان مىدارد : حديث پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهدرباره نيك گفتن و يا ساكت ماندن و بقيه همان آيه 36 از سوره اسراء كه درباره مسئوليت گوش است .از اين رو ، ما حديث را در دو بخش مسئوليت گوش و محدوديت زبان توضيح مىدهيم .
امام سجّاد عليهالسلام افزون بر اين حديث ، در روايت ديگرى ، شنيدن سخنان نيكو را ، فايده و ثمره قوّه سامعه انسان مىخواند(1). پيشتر از ايشان ، امام على عليهالسلام فرمان مىدهد
كه گوش خود را به نيكو شنيدن عادت دهيم و به آنچه بر صلاح و كمال انسان
1) . بحار الأنوار ، ج 78 ، ص 160 .
نمىافزايد ، گوش مدهيم(1). امام على عليهالسلام كسانى كه مهارت نيكو شنيدن را در زندگى آموختهاند ، به سود بردن از اين رفتار خود وعده داده و حصول اين سود را بسيار نزديك مىبيند(2). اين امام همام ، شنونده سخن هذيانگونه ، بى سروته و بى فايده را ، شريك سخنگو مىداند(3)و سخن زشت را چونان تيرى مىداند كه بايد سر را از مقابل آن دزديد و جان را به سلامت بهدر برد .(4)از اين رو ، گوش همچون ديگر اعضا و جوارح انسان ، بخشى از وظايف عملى ايمان را به عهده دارد . گوش بايد خود را از غيبت و تهمت شنيدن ، دور بدارد و از لهو و غناى حرام و هر آنچه خدا روا نديده ، اجتناب نمايد . امام صادق عليهالسلام در حديث بلند و زيبايى ، كه يك يك اعضا را در تكميل معناى ايمان ، سهيم و وظايف هر يك را ترسيم مىكند ، مىفرمايد : «بر گوش فرض شده است كه از گوش دادن به آنچه خدا حرام كرده ، دورى كند . از آنچه خداى عزّوجلّ نهى كرده و شنيدنش روا نيست ، روى برتابد و به آنچه خداى را خشمناك مىسازد ، توجّهى ننمايد»(5).
سپس امام صادق عليهالسلام آيه 140 سوره نساء را به عنوان شاهد استدلال ، قرائت مىكند كه هم شبيه آيه مورد استناد امام سجّاد عليهالسلام در حديث مورد شرح ما است و هم آن را روشنتر مىكند ، و بيان مىدارد كه خوض در آيات ، به معناى كنجكاوى و پرده بردارى از راز و رمز آيات نيست ؛ بلكه منظور انكار و استهزاى آن است . متن و ترجمه آيه مذكور مىتواند پايانبخش اين قسمت باشد :
«وقد نزّل عليكم في الكتاب أن اذا سمعتم آيات الله يكفر بها ويُستهزأ بها فلا
تَقعَدوا مَعَهُمْ حَتَّى يَخُوضُواْ فِى حَدِيثٍ غَيْرِهِانّكم اذا مِثلُهم انّ الله جامع المنافقين و الكافرين فى جهنّم جميعا»؛ «و در اين كتاب بر شما [چنين] نازل كرد كه چون شنيديد كسانى آيات خدا را انكار مىكنند و آن را به ريشخند مىگيرند ، با آنان منشينيد تا به
سخنى ديگر درآيند وگرنه شما نيز همانند آنان خواهيد بود . خداوند ، همه منافقان و كافران را در دوزخ گرد مىآورد» .
گفتنى است امام سجّاد عليهالسلام زمينه اين كارهاى زشت را ، مجالس بحث و گفتوگو و همنشينى و هم سفرگيها مىداند و از اين رو ، مىتوان هر مجلسى را كه به يكى از گناهان آلوده است مشمول اين توصيه امام زين العابدين عليهالسلام دانست ؛ مجالسىكه
آبروى مؤمنان و يا اموال و ناموس مسلمانان را حلال مىشمرند و به مقدسّات مذهب توهين روا مىدارند و به تصميمگيريهاى خلاف دين و عقل مىپردازند و ما قدرت تغيير و جلوگيرى از آن را نداريم .(1)ما به جهت پرهيز از اطاله كلام ، اين سخن را وامىنهيم و مشتاقان را به باب مجلس و مجالست در كتاب ميزان الحكمه ارجاع مىدهيم .
شخصيت انسان در زير زبان او نهفته است و با آن سنجيده مىشود . انسان بدون زبان از حيوانيت فراتر نمىرود و هيكلى بيش نيست . جوهره آدمى در زبان است و زبان نيز با عقل و خرد بالا مىرود و با جهل و نابخردى فرو مىآيد و از اين رو ، زبان
ترازوى عقل است .(2)زبان ، ترجمان درون است و رهنماى به آنچه در ذهن است . از اين رو ، تنها سخنى قيمت مىيابد كه از دانايى برخاسته و در دشت انديشه روييده و از زلال چشمه معرفت سيراب گشته باشد . سخن گفتن بى انديشه و بدون پشتوانه
علمى ، سبكسرى و تهى بودن انبان معرفت آدمى را بر مىنمايد و زيبايى جان او را ملكوك مىكند .
زبان در برابر خداوند بايد به اقرار و اعتراف و ايمان روى آورد كه خداوند فرمود : «قولوا آمنّا باللّه وما اُنزل الينا وما اُنزل اليكم والهنا والهكم واحد ونحن له مسلمون»؛(1)بر زبان آوريد كه ما به آنچه بر ما و شما نازل شده ايمان آورديم و خداى ما و خداى شما يكى است و ما تسليم اوييم» .
و در برابر ديگر انسانها به نيكوگويى و اظهار مهربانى و لطف كه اينجا نيز خدا فرمود : «وقولوا للناس حسنا»(2).
زبان مانند ديگر اعضاى انسان ، بايد در كسب پاداش الهى و جزاى خير بكوشد . آن را بايد از بيهودهگويى ، بركنار داشت و به غنيمت جستن از فرصتها واداشت . امام سجّاد عليهالسلام در رساله حقوق خود ، برخى از حقوق زبان را ، عادت دادن آن به خيرگويى ، وانهادن سخنان بى فايده و خوش سخنى و اظهار نيكى با مردم مىداند(3).
اين محدوديت زبان به هنگام سخن است . محدوديت اصلى ، پيش از اين مرحله است . روايات توصيهگر به حبس و زندانى ساختن زبان ، محدوديت اصلى آن را بازگو مىكنند و راحتى و سلامت و نجات انسان را در گروى توانايى او بر اين امر مىبينند . پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله صريحا سلامت انسان را در حفظ زبان مىداند(4)و امام على عليهالسلام اين توانايى را از برترين فضيلتهاى انسانى مىشمرد و مايه كرامت آدمى و غنيمت حاصل آن را از هر عمل ديگرى بيشتر .(5)از سوى ديگر ، روايات مكررّى ، زخم
زبان را از سختترين زخمها دردناكتر و از زخم شمشير كارگرتر و بدخيمتر مىخوانند . تيزى زبان را از تيزى سرنيزه برندهتر دانسته و كار آن را به گاز گرفتن
درندگان تشبيه كردهاند .(1)
حديث امام سجّاد عليهالسلام در اينجا نيز همسو و همخوان با اين روايات است و در واقع محدوديت گفتار را توصيه مىكند و به نخستين فايده سكوت ، يعنى به سلامت ماندن انسان از خطراتى مثل سقوط به پرتگاه گناهان و مغضوب درگاه الهى گشتن ، ره مىنمايد . اين ثمره در روايات متعددى از امام على عليهالسلام نيز تأكيد شده است ؛ اگر چه در برخى از آنها ، اين فايده بر لزوم سكوت ، مترتب شده است ؛(2)يعنى همواره لب فرو بستن و هيچ نگفتن در هر جا كه اقتضاى سكوت و خاموشى دارد . سكوت ، پرده وقار و هيبت را بر جان انسان مىاندازد و او را از جهالتها و تعرّضهاى نابجاى ديگران
محفوظ مىدارد و به گفته سعدى :
تو را خامشى اى خداوند هوش
وقارست و نا اهل را پرده پوش
اگر عالمى ، هيبت خود مبر
وگر جاهلى ، پرده خود مدر
الإمام الباقر عليهالسلام : يا محمد بن مسلم! لا يغرّنك الناس من نفسك، فإنّ الأمر يصل إليك دونهم ، ولا تقطعنّ النهار عنك كذا وكذا ، فإنّ معك من يحصي عليك ، ولا تستصغرنّ حسنة تعملها ، فإنّك تراها حيث تسرّك ، ولاتستصغرنّ سيّئة تعمل بها ، فإنّك تراها حيث تسوءك ، وأحسن ، فإنّي لم أر شيئا قطّ أشدّ طلبا ولا أسرع دركا من حسنة محدثة لذنب قديم(3)
گفتنى است نسخه فعلى علل الشرائع مصحف است و ازاين رو ، ما از وسائل كه نسخه درست را در دسترس داشته است نقل كرديم .ر . ك : ثواب الاعمال ، ص 134؛ شيخ مفيد ، امالى ، ص 181 ؛ الزهد ، ص 16 .
.1) . ر .ك : ميزان الحكمة ، عنوان اللسان .
2) . الزم الصمت ، تسلم . (بحار الأنوار ، ج 71 ، ص 280 ، ح 24) .
3) . وسائلالشيعه : ج 1 ،ص 117 ،ح292 از عللالشرائع : ج 2 ، ص599 ، ح49 عن محمد بن موسى ، عن السعدآبادى ، عن أحمد بن أبي عبد الله ، عن عبدالعظيم بن عبداللّه الحسني ، عن ابنأبيعمير ، عن عبد اللّه بن الفضل ، عن خاله محمد بن سليمان ، عن رجل .
امام باقر عليهالسلام : اى محمّد بن مسلم ! مردم فريبت ندهند كه مسئوليت كارهايت به خودت متوجه است و نه به آنها . عمرت را به كارهاى بيهوده نگذران ؛ زيرا با تو كسى هست كه كارهاى روزانه تو را احصا مىكند . هيچ كار نيكى را كوچك مشمار؛ زيرا آن را در جايى مىبينى كه تو را خشنود سازد ، و هيچ كار زشتى را نيز كوچك مشمار كه آن را در جايى خواهى ديد كه تو را اندوهگين كند . نيكى نما كه من چيزى را نديدم كه در پى چيزى باشد و به سرعت نيكى در پى بدى ، به آن برسد .
محمد بن مسلم ، از بزرگترين راويان حديث است . او در محضر امام باقر و امام صادق عليهماالسلام سالها حديث آموخته و هزاران مرواريد درخشان را از ميان صدفهاى پاك درّ آفرين امامان عليهمالسلام استخراج كرده است . هر دو امام همام به او توجهى خاص داشته و همواره مراقب وى بودهاند .
در اين حديث نيز شاهد توصيهاى گرانبها از امام باقر عليهالسلام هستيم . امام باقر عليهالسلام ،
محمد بن مسلم را به نكتهاى متوجه مىسازد كه مىتوان آن را سبب بسيارى از غفلتها دانست و آن چيزى جز فريبكارى ديگران و گول خوردن انسان نيست . گاه انسان قدم در راه مىنهد و مسيرى را هم مىپيمايد ، اما با ستايش بيش از حدّ رهزنان طريقت ، فريفته تزيين شيطان مىشود ، به خود مىبالد ، از پيشرفتش خشنود مىشود و در همانجا و در ميانه راه مىايستد و از طىّ طريق مىماند؛ چراكه «الاعجاب يمنع
من الازدياد»(1).
گاه نيز شاديهاى زندگى ، سرگرمى دنيا و اغفال ديگران ، ما را از مقصد خود غافل مىسازد و اطرافيان غفلتزده ، بر غفلت ما مىافزايند و ما را از راه به در مىبرند . هشدار امام باقر عليهالسلام در اين دو ناحيه است . امام به محمد بن مسلم مىفرمايد :«مردم تو را فريب ندهند كه جزاى عمل هر كس به خود او و نه ديگرى مىرسد» . نمىتوان روزها را به بطالت گذراند و ساعتى با اين و لختى با آن بود و در پايان ، انتظار پاداش
داشت . ما را نگهبانى سخت بينا و بيدار همراه است كه نيك و بد ما را به شماره مىآورد و چيزى از او فوت نمىشود . و اين تنها انذار نيست كه بشارت هم است؛ زيرا كوچكترين كار نيك ما هم در خزانه نور او انباشته مىشود و از اين رو ، نمىتوانيم چونان غافلان ، آنها را بى فايده بخوانيم و اهميتى به آنها ندهيم ؛ زيرا يك يك اين كارهاى نيك و خُرد به گاه حساب و در روز معاد ، چشم ما را روشنى مىبخشد و راه بهشت را براى ما روشن مىدارد . كوچكترين كار نيك ما ، كار زشت ما را مىزدايد و كمترين قطره نيكى ، جان زنگار گرفته از گناه ما را مىشويد ؛ هر چند
اين زنگار ، سخت و كهنه باشد . اين حديث هم مانند ديگر تعاليم امامان عليهمالسلام برگرفته از قرآن است : «إن الحسنات يذهبن السيئات» .(2)
الإمام الصادق عليهالسلام : عقوق الوالدين من الكبائر؛ لأن اللّه تعالى جعل العاق عصيّا شقيّا(3).
امام صادق عليهالسلام فرمود : سرپيچى از فرمان و دستورات پدر و مادر از گناهان بزرگ است؛ زيرا خداوند «عاق» را ستمگر و بدبخت قرار داده است .
اين حديث به يكى از بزرگترين گناهان اشاره دارد . سرپيچى از فرمان پدر و مادر و آزردن آنها هم از ديدگاه روابط انسانى نكوهيده است و هم از منظر علوم وحيانى گناهى زشت ؛ گناهى كه عقوبتش در همين سرا به انسان مىرسد و نخستين اثرش ، محروميت از در آمدن به صف اطاعت كنندگان خداوند است . امام صادق عليهالسلام در اين حديث ، چنين كسى رااز ديدگاه الهى ، عصىّ و شقىّ خوانده است كه هر دو صفت مشبهه هستند ؛ يعنى آنكه از پدر و مادر سرپيچى مىكند ، براى هميشه و نسبت به هر كس نافرمان خواهد بود و از توفيق طاعت الهى به دور ، و نتيجه اين حرمان ، چيزى جز شقاوت ابدى نيست .
از حديثى كه سندش به امام رضا عليهالسلام مىرسد(1)چنين استفاده مىشود كه علّت اوّليه حرمت عقوق والدين ، همين است و ساير علتها مانند وجوب بزرگداشت پدر و مادر و پيوند با خويشان و كفران نعمت وجود آن دو را نكردن ، همه در راستاى همين علت اساسى است ؛ چه اينها همه طاعتهايى واجب شده هستند . علت ديگرى كه حرمت و لزوم اجتناب از عقوق را مبرهن مىسازد ، محروم گشتن چنين شخصى از تربيت پدر و مادر است . پدر و مادر ، فرزند نامهربان و نافرمان خويش را رها مىكنند و او يكّه و تنها و بدون هيچ اندوخته تربيتى ، بايد خود راه خود را بيابد و چون گياهان خودرو ، فقط در پى نور و آب باشد و مىدانيم كه تربيت ، نيازمند آموزش و پرورش و انتقال مفاهيم فرهنگى از هر نسل به نسل بعدى است . بگذريم از اينكه عقوق و نفرين
1) . بحار الأنوار ، ج 74 ، ص 74 ، ح 66 .
والدين ، فقر مالى و خوارى را نيز سبب مىشود(1)و زندگى مادى و معنوى فرزند تباه مىگردد .
گفتنى است كه عقوق والدين مانند بسيارى از گناهان دايرهاى وسيع دارد و مجازات و كيفر اخروى آن تابع شدت و ضعف آن است . از اين رو ، مرتبه شديد آن حكمى دارد كه مرتبه ضعيف آن ندارد . مىتوان اين حديث را ناظر به مرتبه شديد آن دانست .
الإمام الصادق عليهالسلام : جاءت امرأة من أهل البادية إلى النبيّ صلىاللهعليهوآله ومعها صبيان حاملة واحدا وآخر يمشي. فأعطاها النبيّ صلىاللهعليهوآله قرصا ففلقته بينهما . فقال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله : الحاملات الرحيمات لولا كثرة لعبهنّ لدخلت مصلّياتهنّ الجنة(2)
السعدآبادي ، عن أحمد بن أبي عبد اللّه البرقي ، عن عبد العظيم بن عبد اللّه الحسني ، عن محمد بن عمر بن يزيد ، عن حمّاد بن عثمان ، عن عمر بن يزيد .
.امام صادق عليهالسلام فرمود : زنى از باديه نشينان خدمت حضرت رسول صلىاللهعليهوآلهرسيد ؛در حالى كه دو كودك همراه داشت: يكى از آن دو را در بغل مىگيرد و ديگرى با او راه مىرفت . حضرت به آن زن قرص نانى مرحمت فرمود . زن قرص نان را بين آن دو كودك تقسيم كرد [و خود نخورد] . پيغمبر فرمود : زنان كه كودكان خود را در بغل مىگيرند و به آنها مهر و محبت مىورزند ، اگر بازى فراوان آنان نبود ، نمازگزارانشان
داخل بهشت مىشدند .
اين حديث از يك سو فضيلت رحم را بيان مىدارد و از سوى ديگر آسيبهاى لهو و لعب را به سعادت اخروى برمىشمارد .
رحم ، برونريزى عواطف بشرى و جلوه احساسات انسانى است . رحم ، تجلّى روح خدايى در انسان است و يكى از عوامل مؤثّر در شكلگيرى شخصيت آدمى . رحم موجب مىشود تا انسان از خودنگرى به درآيد و سر به آستان احسان بسايد و خود را شايسته رحمت الهى گرداند .(1)خداوند رحمت خاص و آمرزش اخروى خود را ويژه مؤمنانى كرده است كه از دايره منافع فردى ، گام بيرون مىنهند و بر ديگران شفقت مىورزند و با همسانى با خداوند رحيم ، خود را در بهشت رحمت و سراى شفقت داخل مىكنند .(2)
رحمت آوردن بر فرودستان ، رحمت فرادستترين قدرت هستى را براى ما به ارمغان مىآورد و انسان را در سلك مسلمانى و خرقه ايمانى ، نگاه مىدارد . اما اين خوى نيكو ، مانند بسيارى ديگر از رفتارهاى نيك تنها در صورتى مىتواند انسان را به پيش ببرد و او را به منزلگاه جاويد و سعادت ابديش سوق دهد كه با مانعهاى بزرگ و اساسى ، روبهرو نشود و گرمى آن به سردى نگرايد .
بخش دوم حديث بدين مسئله ناظر است كه لهو ولعب فراوان و بيهودگى و بيكارگى از تأثير دو عامل آمرزش زن جلوگيرى مىكند ؛ چه زنها به طور معمولى دوره باردارى را طى مىكنند كه خود دوره رنج و صبر است و عامل تقرب به خداوند و نيز پرورش و شير دادن و عطوفت به فرزند كه آن هم زمينه نزول رحمت الهى(3)است و اين به معناى دخول اكثريت زنان به بهشت رحمت است .اما مانع بزرگ اين
ميدان ، سرگرميهاى بىفايده و بيهوده كارى و وقتگذرانى زن است كه رنج و مشقت ماهها باردارى و رحمت و شفقت سالها بچهدارى را هدر مىدهد و اجازه نمىدهد كه پاكى اين دوره تا پايان ، سالم و دست ناخورده باقى بماند .
مىتوان چنين گفت كه زن به طور طبيعى با ايمان و اعمال صالحه مانعى از دخول به بهشت ندارد و حتى راحتتر از مرد به آن دست مىيابد ؛ اما به سبب كمتر بودن وظايف و اشتغالات گاه به ورطه بيكارگى و خوشگذرانى سقوط مىكند و به دست خود ، مسير بهشت را بر خود مىبندد .
الإمام الرضا عليهالسلام : من لم يشكر المنعم من المخلوقين لم يشكر اللّه عزّوجلّ (1).
امام رضا عليهالسلام فرمود : كسى كه از مردمان منعم سپاسگزارى ننمايد (در مقابل احسان و خيرى كه درباره او انجام داده) ، مانند اين است كه از خداوند بزرگ در برابر الطاف
و مراحم او شكرگزارى نكرده است .
شكر به معناى سپاسگزارى ، هم تكليفى در برابر خالق است و هم در برابر مخلوق . اگر چه شكر خالق كه همه نعمتها ، حتى نعمت احسان دوست از او است ، بسى لازمتر است ، اما طريقه تشكّر از او ، سپاسگزارى از كسانى است كه در طريق فيض و احسان او واقع گشتهاند و به ما نعمتى را رساندهاند . خداوند متعال ، خود اين
را از ما خواسته است كه از كسانى كه به ما احسان و كمكى كردهاند ، سپاسگزارى كنيم
1) . عيون أخبار الرضا ، ج 1 ، ص 27 . حدثنا عليّ بن أحمد بن محمد بن عمران الدقّاق ومحمد بن أحمد السناني والحسين بن إبراهيم بن أحمد المكتب - رحمهم اللّه - ، قالوا: حدّثنا أبو الحسين محمد بن أبي عبد اللّه الكوفي ، عن سهل بن زياد الآدمي ، عن عبد العظيم بن عبد اللّه الحسني ، عن محمود بن أبي البلاد .
و به شكر خداوند بسنده نكنيم و چنين نگوييم كه چون عطا كننده حقيقى ، خداوند است و او قدرت اعطا را به افراد بخشيده است ، ديگر وظيفهاى در برابر اين كسان نداريم . امام زين العابدين عليهالسلام گفتوگوى اين افراد را با خداوند ، اينگونه به تصوير مىكشد :
«يقول اللّه تبارك وتعالى لعبد من عبيده يوم القيامة : أشكرت فلانا؟ فيقول : بل شكرتك يا ربّ . فيقول : لم تشكرنى إذا لم تشكره ؛(1)خداوند تبارك و تعالى به بندهاى از بندگانش در روز قيامت مىگويد : آيا از فلانى سپاسگزارى كردى؟ و او مىگويد : تو را سپاس نهادم ، اى پروردگار من! خداوند مىگويد : چون او را سپاس ننهادى ، از من هم سپاسگزارى نكردى» .
اين حديث كه به روشنى ، حديث مورد شرح ما را توضيح مىدهد ، درست در نقطه مقابل كسانى است كه به بهانه عرفان و ادعاى شهود حقيقت ، از يك تشكر ساده در برابر احسانها و عطاياى پاك و بى آلايش بندگان خوب خدا ، دريغ مىورزند و با انكار نقش اين نيكوكاران ، وظيفه دينى و عرفى را از دوش خود بر مىدارند . در حديثى منسوب به امام صادق عليهالسلام ، اين دسته افراد ، مورد نفرين قرار گرفتهاند ؛ زيرا راه نيكى و احسان مردم را مىبندند ؛ چه ، بسيارى از آدميان پس از كار نيك و احسان خود ، حداقل انتظارشان ، زبان خير و ثناى آن كسى است كه بر او نعمتى بخشيدهاند و چون اين كمترين را مشاهده نمىكنند ، گاه حكم كلى مىرانند و مردم را ناسپاس مىخوانند و از احسان و نيكى به ديگران ، دست مىكشند .(2)
به اين دسته نيز بايد گفت ، پيامبران و امامان عليهمالسلام و همه مؤمنان و نيكوكاران صالح و مخلص چنيناند . خداوند ، نيكى آنان را پوشيده مىدارد و آن را براى روز آخرت ،
مىاندوزد . سخنان گهربار امامان عليهمالسلام در اين باره كم نيست و احاديث دالّ بر اين سنّت الهى تحت عنوان «المؤمن مكفّر» در عنوان «شكر2» از كتاب ميزان الحكمه آمده است .(1)
گفتنى است اين حديث در ادبيات عاميانه و گاه برخى كتابها ، نقل به معنا شده و بدين صورت در آمده است : «من لم يشكر المخلوق لم يشكر الخالق» كه تنها تفاوت اين نقل با متن اصلى حديث در تعميم آن است ؛ زيرا متن اصلى به درستى ، تنها شكر و سپاس آن دسته از مردم و مخلوقين را واجب مىداند كه به ما نعمتى بخشيده و احسانى ارزانىمان داشتهاند .
الإمام الرضا عليهالسلام : المؤمن الذي إذا أحسن استبشر وإذا أساء استغفر والمسلم الذي يسلم المسلمون من لسانه ويده ؛ ليس منّا من لم يأمن جاره بوائقه(2).
امام رضا عليهالسلام فرمود : مؤمن كسى است كه هرگاه نيكى كند ، از عمل خود خوشحال شود ، و هر گاه از او عمل بدى سر زد ، استغفار كند . مسلمان كسى است كه مسلمانان از دست و زبان او در آسايش باشند ؛ از ما نيست كسى كه همسايگانش از آزار او در امان نباشند .
احاديث بسيارى به ذكر معناى ايمان و لوازم آن پرداختهاند . برخى از آنها ، مفهوم ايمان را بيان مىدارند ، برخى به كمال و حقيقت آن اشاره دارند و دستهاى به تفاوت
1) . ميزان الحكمة ، ج 4 ، ص 1493 .
2) . عيون أخبار الرضا ، ج 1 ، ص 27 . حدثنا عليّ بن أحمد بن محمد بن عمران الدقّاق ومحمد بن أحمد السناني والحسين بن إبراهيم بن أحمد المكتب - رحمهم اللّه - ، قالوا: حدّثنا أبو الحسين محمد بن أبي عبد اللّه الكوفي ، عن سهل بن زياد الآدمي ، عن عبد العظيم بن عبد اللّه الحسني ، عن إبراهيم بن أبي محمود .
آن با اسلام پرداختهاند . با توجه به اين زمينه مىتوان احتمال داد كه حديث به كمال ايمان و لوازم اخلاقى آن اشاره دارد ؛ اگر چه محتمل است با توجه به صدور حديث از امام رضا عليهالسلام ، كه از نظر تاريخى پس از نزاع مشهور مرجئه ، خوارج و معتزله قرار دارد ، به تفاوت كلامى اسلام و ايمان نيز ناظر است . از ديدگاه امامان معصوم شيعه عليهمالسلام ايمان مفهومى پر دامنهتر و از جنبه مصداقى محدودتر از اسلام است و از اين رو ، ايمان و اسلام را مانند كعبه و مسجد الحرام دانستهاند كه يكى در دل ديگرى است و هر كس كه در كعبه باشد ، در مسجد الحرام است؛ ولى هر كس كه در مسجد الحرام باشد لزوما در كعبه نيست . اين همان مفهوم آيه 14 سوره حجرات است كه خداوند به اعراب ، نسبت مسلمانى مىدهد، ولى آنان را مؤمن نمىخواند(1)چون ايمان آنان در همين مرحله شهادت و اقرار و آزار نرساندن به مؤمنان مانده است و هنوز به قلب آن نفوذ نكرده و راسخ نگشته است .
امام رضا عليهالسلام در اين حديث به اين معناى اخير توجه داده است و مىفرمايد ، مؤمن فقط در ظاهر به كار نيك نمىپردازد و تنها در حضور ديگران خود را از كار زشت باز نمىدارد . مؤمن به مرتبهاى رسيده است كه از كار نيك خود لذت مىبرد و از احسان خود خشنود مىشود و چون فريب نفس امّاره و شيطان اغواگر را خورد و به دام تسويلات انسانى و شيطانى افتاد ، از كرده خود پشيمان مىگردد و از خدا ، آمرزش مىطلبد . اين بازگشت و توبه است كه تفاوت انسان مؤمن را از بى ايمان مىنماياند . هيچ كس نيست كه در تله شيطان ، گرفتار نشود و در سراسر عمر به وسوسه او گمراه نگردد ، اما مؤمنان كه همان اشخاص متقى و پرهيزكارند در برابر اين وسوسهها ، مقاومت مىكنند و هر گاه نتوانستند ، بلافاصله پس از آن ، به سوى خدا باز مىگردند و
استغفار مىجويند .
1) . «قالت الاعراب آمنّا ، قل لم تؤمنوا ولكن قولوا أسلمنا ولمّا يدخل الإيمان في قلوبكم» .
امام پس از بيان لوازم ايمان به لوازم اسلام اشاره مىفرمايد و با استفاده از صنعت جناس اشتقاق ، اسلام را با سلامت ماندن ديگران از دست و زبان انسان پيوند مىدهد و شرط مسلمانى را ، آسودگى همگان از دست و زبان ما مىداند ؛ آسودگى از غصب اموال و سرقت و ضرب و شتم و آسايش از غيبت و تهمت و دشنام و ديگر گناهان .
امام در پايان حديث ، يكى از لوازم پيروى از اهل بيت عليهمالسلام را نيز بر مىشمرد و همسايه آزارى را با ادعاى تشيّع و پيروى از ايشان ناسازگار مىخواند ؛ چه ، فرمانهاى متعددى از سوى خداوند و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهدرباره احترام همسايه و نيازردن او در دست است كه مخالفت با آنها ، شخص را از دايره ايمان و پيروى اهل بيت عصمت و طهارت و خاندان وحى ، بيرون مىبرد .
در يكى از اين فرمانها ، پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله به سه تن از بزرگترين ياران خود ، امام على عليهالسلام ، سلمان و ابوذر ، به صراحت مىفرمايد كه در مسجد ، ندا دردهند كه ايمانى براى همسايه آزار نيست و جالب توجه اينجا است كه متن اين فرمان با بخش پايانى حديث مورد شرح ما كاملاً يكسان است(1).
الإمام الرضا عليهالسلام : يا عبد العظيم!(2)أبلغ عنّي أوليائي السلام وقل لهم أن لا يجعلوا للشيطان على أنفسهم سبيلاً ومرهم بالصدق في الحديث وأداء الأمانة ومرهم بالسكوت وترك الجدال فيما لا يعنيهم وإقبال بعضهم على بعض والمزاورة؛ فإنّ ذلك قربة إلي ، ولا يشتغلوا أنفسهم بتمزيق بعضهم
1) . ر .ك : وسايل الشيعة ، ج8 ، ص 487 ، ح 1 .
2) . تخاطب امام رضا عليهالسلام و عبد العظيم بعيد مىنمايد و محتمل است كه در سند اصلى ، ابوالحسن عليهالسلام يعنى امام هادى عليهالسلام بوده است و به وسيله ناقلان بعدى به اشتباه تفسير به ابو الحسن الرضا عليهالسلام شده باشد .ر .ك: معجم رجال الحديث ، ج 10 ، ص 49 .
بعضا ؛ فإنّي آليت على نفسي إنّه من فعل ذلك ، وأسخط وليّا من أوليائي
دعوت اللّه ليعذبّه في الدنيا أشدّ العذاب وكان في الآخرة من الخاسرين وعرفهم أنّ اللّه قد غفر لمحسنهم وتجاوز عن مسيئهم إلاّ من أشرك به أو آذى وليّا من أوليائي أو أضمر له سوءا؛ فإنّ اللّه لا يغفر له حتى يرجع عنه. فإن رجع وإلاّ نزع روح الإيمان عن قلبه وخرج عن ولايتي ولم يكن له نصيبا في ولايتنا وأعوذ باللّه من ذلك(1).
امام رضا عليهالسلام به عبدالعظيم فرمود : به دوستانم سلام برسان و به آنان بگو شيطان را بر خود مسلّط نكنند و آنها را به راستگويى در گفتار ، اداى امانت ، سكوت و ترك منازعه در چيزهاى بيهوده فرمان ده و نيز با ديدار يكديگر و آمد و شد با هم كه اين عمل موجب نزديكى به من مىشود .
دوستان من نبايد اوقات خود را به مخالفت و دشمنى با يكديگر مشغول سازند . من سوگند ياد كردهام كه هر كس مرتكب اينگونه كارها شود و يا بر يكى از دوستانم غضب كند ، از خداوند بخواهم تا وى را در دنيا به سختترين عذاب گرفتار سازد و در آخرت از زيانكاران خواهد بود .
دوستان مرا متوجه كن كه خداوند نيكوكاران آنها را آمرزيده و از بدكاران آنان در گذشته ، مگر كسانى كه شرك آورده و يا يكى از دوستان مرا رنجاندهاند و يا بدخواه اويند . پروردگار از اين گونه اشخاص نخواهد گذشت و آنها را نمىبخشد ، مگر اينكه از نيت خود برگردند . اگر كسى از اين حالت بازگشت مورد آمرزش خداوند قرار خواهد گرفت؛ ولى اگر در اين حال باقى ماند ، خداوند روح ايمان را از دل او خارج خواهد ساخت و از ولايت من نيز بيرون مىرود و از دوستى ما اهل بيت هم
1) . الاختصاص ، ص 247 .
بهرهاى نخواهد داشت ، و من از اين شقاوت به خدا پناه مىبرم .
امام رضا عليهالسلام در اين حديث به دوستان خود سلام مىرساند كه نشانه تواضع است و رعايت ادب ، آغازيدن با سلام . پس از سفارش به دورى از شيطان و جلوگيرى از تسلط او چند فرمان اخلاقى مىدهد كه به ترتيب عبارتاند از :
1 . راستى؛ 2 . اداى امانت؛ 3 . سكوت؛ 4 . ترك مجادله؛ 5 . ديدار دوستان؛ 6 . پرهيز از اختلاف؛ 7 . آزار نرساندن؛ 8 . بدخواه نبودن .
10 / 1 . راستى
صدق به معناى مطابقت گفتار با واقعيت خارجى و همسانى با حقيقت بيرونى است و خدا در قرآن كريم بدان مكرّر سفارش كرده و بر آن تأكيد ورزيده است .(1)راستى ، جان سخن است ، برادرِ عدل و همزادِ عزّت و بزرگى . صدق ، سامان زندگى و نجاتبخش انسان و زيبايى زبان است . راستى ، درى از درهاى بهشت و نشانه جوانمردى و كرامت انسان است و خداوند دستگير راستگو است و از اين رو ، عملش را نيز چون زبانش پاك و پاكيزه مىگرداند . راستى و درستى ، ركن ايمان و ستون اسلام است و زينت مسلمانى . از اين رو ، امام رضا عليهالسلام در نخستين سفارش خود ، راستى را يادآور مىشوند ؛ همچون جدّ بزرگوارش امام باقر عليهالسلام كه فرمودند : «تعلّموا الصدق قبل الحديث؛(2)پيش از سخن ، راستگويى را بياموزيد» . و صدق حديث در هر دو روايت ، اعم از سخنان معمولى و حديث به معناى مصطلح آن است . نكته قابل ذكر در اين ميان همراه كردن اين صفت انسانى با خرد است . امامان خود نمونههاى صدق و درستى بودهاند و زبان حال و قال آنها يكى بوده است ، اما
خود فرمودهاند كه صدق و راستى همچون عدل نيست كه براى هميشه و در هر جا ، جامه حُسن بپوشد و جزء كارهاى ممدوح باشد . راستى در جايى نيكو است كه به كسى زيانى نرساند و دروغ در جايى بد است ك دروغگو را برهاند و ديگرى را برنجاند . راستى براى حفظ روابط اجتماعى و پاسداشت حقوق آدميان است و معنا ندارد كه ما سخن راستى بگوييم كه سرى بر باد دهد و زيانى عظيم را به كسى متوجه كند .
از اين رو ، به گاه اصلاح ميان افراد و جلوگيرى از بروز اختلافات و فتنهها ، فرمان سكوت ، توريه و حتى دروغ مصلحتآميز دادهاند . اگر مىتوان نگفت ، نگفت و اگر مىتوان به تعريضها و گوشهها و كنايهها ، سخن را چرخاند و بى آنكه دروغ گفت ، راست را هم نگفت ، بايد چنين كرد و اگر هيچ نشد ، به دروغ روى آوريم ؛ اما راستِ زيانبار براى ديگران را بر زبان نياوريم .
10 / 2 . اداى امانت
امانتدارى از ويژگيهاى ايمان است(1)و از برترين درجههاى آن . خيانت در امانت از زشتترين صفات و از زمره چيزهايى است كه خداوند در عدم اداى آن رخصتى به كسى نداده است و به گفته امام صادق عليهالسلام مىبايد حتى به قاتل امام على و امام حسين عليهماالسلام نيز بازگردانده شود(2)، چه كوچك باشد و چه بزرگ . امانت و صدق ، با هم ارتباط دارند . در واقع ، امانت گونهاى درستى در كردار است و با قوت گرفتن روح امانتدارى ، انسان به راستگويى مىرسد(3). احاديث متعددى ، امانت و صدق را تنها نشانههاى بى خطاى ايمان شمردهاند و نماز و روزه و حجّ و ديگر عبادتها را ، حتى
اگر فراوان باشد ، نشانه كاملى نمىدانند ؛ زيرا ممكن است از روى عادت باشد .(1)و امام صادق عليهالسلام اين دو را لازمه هميشگى بعثت تمام پيامبران الهى دانسته و فرموده است : «إنّ اللّه عزّوجلّ لم يبعث نبيّا إلاّ بصدق الحديث وأداء الامانة الى البرّ
والفاجر»(2). همو ، سبب ارتقاى امام على عليهالسلام را به چنان منزلت بزرگى نزد پيامبر به سبب رعايت همين دو خصلت راستگويى و اداى امانت مىداند .(3)
10 / 3 . سكوت
سكوت ، ميوه عقل بارور و خردِ رهيافته به دين است . سكوت ، دريچه حكمت را بر مؤمن مىگشايد و او را از آفات فراوانى مىرهاند . انسان به گاه سخن ، در معرض لغزشهايى فراوان است ؛ لغزش زيادهگويى ، بيهودهگويى ، غيبت ، تهمت و دروغ . سكوت به يكباره ، ما را از همه اينها ايمن مىسازد و از اين رو ، بهترين حافظ انسان
است . سكوت ، بهترينياور انسان در حوادث اجتماعى ، سياسى و روابط ميان فردى است . سكوت ، جلوگيرنده از افشاى اسرار است و پوشاننده جامه وقار بر انسان .
انسان ساكت ، هيبتش فزونى مىگيرد و نشانه بردبارى و زيبايى و دانايى را در خود گرد مىآورد . انسان خاموش به بوستان انديشه ره مىيابد ، از خوشههاى علم ، توشه بر مىگيرد ، راه ظلمانى را روشن مىنمايد و شيطان را مىراند و اين همه ، نه از
سر غرور و عزلت و گوشهگيرى ، كه از سر حكمت و تفكّر است . انسان با ايمان ، سكوت را براى انديشيدن مىجويد و نه افسوس خوردن . سكوتش ، دشت انديشه است و نه ماتمكده غصّه و اينها همه را به اندازه دارد. و از اين رو ، به گاه نياز ، دهان باز و سخن و راز بر ملا مىكند و بسان پيامبر و اهل بيت پاكش ، سكوتش نيز فرياد
است و بسى بلندتر(1).
نكته مهمتر آنكه سكوت بايد به محبّت بينجامد و نه به كنارهگيرى و دورى و اينگونه سكوت مورد توصيه اين حديث است و عطف «ترك جدال» و «اقبال بعض على بعض» و «زيارت يكديگر» بر همين نكته دلالت دارد .
10 / 4 . ترك مجادله
جدال گونههاى متعددى دارد . از كشمكشهاى جزيى تا نزاعهاى سياسى و اجتماعى و اعتقادى . جدال ، نكوهيده است ، جز جدال نيكو كه براى هدفى درست و با شيوهاى صحيح انجام مىگيرد . جدال نيكو يعنى جدال با كافران و به قصد هدايت آنان و نه بر نمودن خود و نمايش داناييهاى نهفتهمان ، و جدال نكوهيده يعنى جدال با
دوستان و خويشان و همكيشان ، در امور جزيى و بيهوده .
قرآن مجيد جدالهاى بدون علم و با توسل به باطل را جلو گرفته و آن را زاييده كبر و سلطه شيطان(2)و اينگونه ستيزهجويان را مستحق كيفر الهى دانسته است .
پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله جدال و پافشارى در آن را موجب گمراهى امتها و امام على عليهالسلام آن را تباه كننده يقين دانستهاند . از اين رو ، امام رضا عليهالسلام در اين حديث فرمان مىدهد كه دوستانش ، گرد اين بليّه و فتنه نگردند و اين معنا را نزد اصحاب خاص او مىيابيم . يونس بن عبدالرحمان ، كه از اصحاب اجماع و از بزرگترين ياران امام رضا عليهالسلام است و امام رضا عليهالسلام ديگر يارانش را براى يادگيرى و استفتا به او ارجاع مىداد ، در چنين مخمصهاى گرفتار مىآيد و دچار جدال ناسازگاران مىگردد ، اما در عوض كشمكش و ستيزهگرى ، با كمال بزرگوارى آرام و ساكت مىماند و چون به او گفته مىشود كه عدّه فراوانى از همكيشانت از تو به بدى ياد مىكنند مىگويد :
«اُشهدكم أنّ كلّ من له في اميرالمؤمنين عليهالسلام نصيب فهو في حلّ ممّا قال(1)؛ هر كس را كه نصيبى از ولايت على عليهالسلام دارد در هر چه گفته ، او را حلال كردم» .
در اين روزگار ، ما به چنين كسان و اينگونه اخلاق ، سخت نيازمنديم : حفظ رابطه ولايى و نگسستن پيوندهاى الهى .
10 / 5 . ديدار دوستان
ديدار با دوست ، استوارى رشته محبّت را در پى دارد و پيوند دلها ، زندگى قلبها و پاكيزگى جانها را به ارمغان مىآورد . عقل را بارور و دين را احيا مىكند و نهال دوستى
مىنشاند . از ملال و افسردگى جلو مىگيرد و اسباب نشاط و شادابى را فراهم مىآورد . آنكه به سوى خانه دوست روان است ، به سوى فردوس برين ره مىسپرد و زيارت دوست ، زيارت حق تعالى است . خدا خود ميزبان او است و اكرام ميهمان بر ميزبان لازم ، و خدا بر خود نبشته است كه وى را گرامى بدارد و بنوازد و پيشكشى كمتر از بهشت را هديه او نكند .(2)ديدار برادران دينى ، به ويژه اگر با ياد اهل بيت عليهمالسلامو خواندن حديث آنان همراه باشد ، موجب توجه افراد جامعه به يكديگر و رأفت و نرمى آنان با هم مىشود و راه رشد و نجات را به آنان مىنماياند . جالب توجه است كه
امام عليهالسلام اين زيارت را موجب قرب و نزديكى اصحاب يه ايشان مىداند و از اين نگاه ، ثمره ديگرى را بر زيارت اخوان و ديدار دوستان مترتب مىدارد .
10 / 6 . پرهيز از اختلاف
توصيه امام به پرهيز از اختلاف و دورى از دشمنى با يكديگر ، در راستاى دستور الهى و توصيههاى همه پيامبران و بهويژه خاتم آنان است . قرآن ، اختلاف و دو دستگى را ، عقوبتى سخت براى امتها مىخواند و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهنتيجه آن را غلبه
باطلگرايان بر حقّ پرستان مىداند . ستيزهجويى و كشمكش افراد و گروهها با يكديگر از ديرباز در ميان جوامع وجود داشته و موجب سلب نعمت و خلع جامه كرامت آنان گشته است . هلاكت بسيارى ملتها زاييده اختلاف بوده است و نامهربانى و ناسازگارى افراد با يكديگر به تضعيف آنان و تسلط شيطان انجاميده است . اختلاف و دو دستگى ، بهويژه اگر با جدال و قهر و هياهو همراه شود ، به آزردن كشيده مىشود
و از اين رو ، امام رضا عليهالسلام در اين حديث امر به ترك اختلاف و جدال و انجام ديدار و خاموشى گزيدن در كنار آن مىدهد و سپس با شديدترين وجه ، سوگند ياد مىكند كه هر كس كه به گرد اختلاف بچرخد و دوستى از دوستان حضرتش را برنجاند ، به سختترين عذاب دنيوى گرفتار آيد و در آخرت از زيانكاران گردد كه اين نشانه اهميت سترگ وحدت و دورى از تفرقه است .
10 / 7 . آزار نرساندن
آزردن مؤمن ، آزردن خداوند است و آزردن اولياى ولىّ ، آزردن ولىّ خدا است . امام رضا عليهالسلام در اين حديث ، اختلاف و آزردن را به هم پيوسته مىبيند ؛ چه ، در ميان كشمكشها و درگيريهاى گروهى و فردى است كه سيل بدگمانيها ، تهمتها و بهتانهاى ريز و درشت ، فضاى ارتباط را آلوده مىكند و دود آزار را به چشمان نيمه باز مىرساند و انسان مسلمان را در صف مشركان و گاه بدتر از آنان قرار مىدهد . مگر امام صادق عليهالسلام نمىفرمايد كه خداوند آزردن مؤمن را اعلان جنگ به خود تلقى مىكند؟!(1)و پيشتر از امام صادق عليهالسلام جدّ بزرگوارش پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله همين پيام را از خداوند تبارك وتعالى نقل نمىكند كه «من أهان لى وليّا فقد أرصد لمحاربتى»(2)؟
امام رضا عليهالسلام نيز در اين حديث با پيروى از نياكان پاكش به حضرت عبدالعظيم عليهالسلام
مىفرمايند : «به دوستان من بفهمان كه خداوند از نيكوكار و بدكار آنان مىگذرد ، جز آن دسته كه براى خدا شريك نهند و يا دوستى از دوستانم مرا را بيازارند» .
10 / 8 . بدخواه نبودن
روح ايمان با انسان به دو گونه ارتباط بر قرار مىكند : موقتى و دائمى . احاديث ما ، ايمان اشخاص دسته اول را ، ايمان عاريتى و ايمان هميشگى دسته دوم را ، ايمان مستقر ناميدهاند .
بدخواهى براى ديگران و به ويژه اولياى ولىّ خدا و پيروان امام عليهالسلام موجب كنده شدن روح ايمان از دل و جان انسان است و نشان دهنده ايمان عاريتى و ناثابت شخص بدخواه .
امام رضا عليهالسلام شخصى را كه به آزار دوستانش بپردازد و يا براى او بد بخواهد ، با مشركان همگن نموده و او را از دايره ايمان و ولايت بيرون ، و تا آنگاه كه از اين صفت
زشت توبه نكند و باز نگردد ، از رحمت و غفران الهى نيز بىنصيبش مىداند و از اين همه شقاوت و شوربختى به خداوند پناه مىبرد ؛ زيرا جز خدا نمىتواند ضمير و نهاد ناپاك چنين فرد بدخواهى را سامان بخشد ؛ چه بدخواهى ، بيمارى نهفته در ژرفاى جان است و خارج ساختن آن كار هر كس نيست و تا بيرون نرود ، روح بيمار گونه چنين شخصى ، روى سلامت و راحتى نبيند و لذت سرور از موفقيت ديگران را نچشد . چنين فرد شقاوتمندى ، نه دينش سالم مىماند و نه كارش سامان مىپذيرد و نه عبادتش پذيرفته مىشود .
عن عبد العظيم بن عبد اللّه الحسني ، قلت لأبي جعفر محمد بن علي الرضا عليهالسلام : يا ابن رسول اللّه! حدّثني بحديث عن آبائك . فقال : حدّثني أبي ، عن جدي ، عن آبائه عليهمالسلامقال: قال أمير المؤمنين عليهالسلام : لا يزال الناس بخير ما
تفاوتوا فإذا استووا هلكوا . قال : فقلت له : زدني يا ابن رسول اللّه! قال: حدّثني أبي عن جدّي ، عن آبائه عليهمالسلامقال : قال أمير المؤمنين عليهالسلام : لو تكاشفتم ما تدافنتم . قال : فقلت له : زدني يا ابن رسول اللّه! قال: حدّثني أبي ، عن جدّي ، عن آبائه عليهمالسلام قال: قال أمير المؤمنين عليهالسلام : إنّكم لن تسعوا الناس بأموالكم ، فسعوهم بطلاقة الوجه وحسن اللقاء؛ فإنّي سمعت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يقول إنّكم لن تسعوا الناس بأموالكم فسعوهم بأخلاقكم . قال : فقلت له : زدني يا ابن رسول اللّه! قال : حدثني أبي ، عن جدّي ، عن آبائه عليهمالسلام قال : قال أمير المؤمنين : من عتب على الزمان طالت معتبته . فقلت له : زدني يا ابن رسول اللّه! فقال : حدّثني أبي ، عن جدّي ، عن آبائه عليهمالسلامقال : قال أمير المؤمنين : مجالسة الأشرار تورث السوء الظنّ بالأخيار . قال : فقلت له : زدني يا ابن رسول اللّه! قال : حدّثني أبي ، عن جدّي ، عن آبائه عليهمالسلام قال : قال أمير المؤمنين عليهالسلام : بئس الزاد إلى المعاد العدوان على العباد قال : فقلت له : زدني يا ابن رسول اللّه! فقال : حدّثني أبي ، عن جدّي ، عن آبائه عليهمالسلامقال : قال أمير المؤمنين عليهالسلام : قيمة كلّ امرئ ما يحسنه . قال : فقلت له : زدني يا ابن رسول اللّه! فقال : حدثني أبي ، عن جدّي ، عن آبائه عليهمالسلامقال : قال أمير المؤمنين عليهالسلام : المرء مخبوء تحت لسانه . قال : فقلت له : زدني يا ابن رسول اللّه! فقال : حدّثني أبي ، عن جدّي ، عن آبائه عليهمالسلام قال : قال أمير المؤمنين عليهالسلام : ما هلك امرؤ عرف قدره . قال : فقلت له : زدني يا ابن رسول اللّه! قال : حدثني أبي ، عن جدّي ، عن آبائه عليهمالسلام قال : قال أمير المؤمنين عليهالسلام : التدبير قبل العمل يؤمنك من الندم . قال : فقلت له : زدني يا ابن رسول اللّه! فقال : حدّثني أبي ، عن جدّي ، عن آبائه عليهمالسلام قال : قال أمير المؤمنين عليهالسلام : من وثق بالزمان صرع . قال : فقلت له : زدني يا ابن رسول اللّه! فقال : حدّثني أبي ، عن جدّي ،
عن آبائه عليهمالسلامقال : قال أمير المؤمنين عليهالسلام : خاطر بنفسه من استغنى . قال : فقلت له : زدني يا ابن رسول اللّه! فقال : حدّثني أبي ، عن جدّي ، عن آبائه عليهمالسلامقال : قال أمير المؤمنين عليهالسلام : قلّة العيال أحد اليسارين . قال : فقلت له : زدني يا ابن رسول اللّه! فقال : حدّثني أبي ، عن جدّي ، عن آبائه عليهمالسلامقال : قال أمير المؤمنين عليهالسلام : من دخله العجب هلك . قال : فقلت له : زدني يا ابن رسول اللّه! فقال : حدّثني أبي ، عن جدّي ، عن آبائه عليهمالسلام قال : قال أمير المؤمنين عليهالسلام : من أيقن بالخلف جاد بالعطيّة . قال : فقلت له : زدني يا ابن رسول اللّه! فقال : حدّثني أبي ، عن جدّي ، عن آبائه عليهمالسلام قال : قال أمير المؤمنين عليهالسلام : من رضي بالعافية ممّن دونه رزق السلامة ممّن فوقه . قال : فقلت له : حسبي(1).
عبدالعظيم حسنى گفت : به حضرت ابو جعفر جواد عليهالسلام عرض كردم : از پدرانت براى من حديثى روايت فرما . حضرت فرمود : پدرم از جدم و او از پدرانش از حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام روايت كردهاند كه فرمود : مردم همواره در خير هستند تا آن وقت كه با يكديگر تفاوت داشته باشند ، هر گاه با هم مساوى شدند از بين خواهند رفت . عرض كردم : بيش از اين بفرماييد . فرمود : اميرالمؤمنين عليهالسلام بيان داشت : شما را ياراى آن نيست كه همه مردم را از داراييهايتان برخوردار كنيد ، پس با گشاده رويى و خوش برخوردى چنين كنيد كه من از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهشنيدم : شما نمىتوانيد با ثروت خود همه مردم را برخوردار كنيد ، پس با اخلاقتان چنين كنيد .
گويد : عرض نمودم : زيادتر بيان نماييد . فرمود : اميرالمؤمنين مىفرمايد : كسى كه بر زمانه خشمگين گردد ، ناراحتى او به درازا مىانجامد . گفتم : باز هم بفرماييد .
1) . عيون أخبار الرضا ، ج 2 ، ص 53 . حدثنا علي بن أحمد بن عمران الدقاق ، قال: حدثنا محمد بن هارون الصوفي ، قال: حدثني أبو تراب عبيد اللّه بن موسى الروياني .
فرمود : اميرالمؤمنين گفتند : همنشينى نيكان با بدان ، موجب بدبينى به آنان است . گفتم : زيادتر بفرماييد . گفتند : اميرالمؤمنين فرمود : دشمنى كردن با بندگان خدا ،
توشه بدى براى روز قيامت است . عرض كردم : بيشتر بفرماييد . گفتند : اميرالمؤمنين فرمود : ارزش هر انسانى به اندازه دانايى او است . عرض كردم بيشتر بفرماييد . فرمودند : اميرالمؤمنين عليهالسلام گفت : مردم در زير زبان خود پنهان هستند (يعنى تا انسان سخن نگويد قدر و اندازهاش معلوم نمىگردد) . گفتم: باز هم بيان نماييد . فرمودند :
اميرالمؤمنين گفت : كسى كه اندازه و ارزش خود را بداند هيچ گاه هلاك نمىشود .
حضرت عبدالعظيم گويد : عرض كردم باز هم بفرماييد . اظهار داشت : اميرالمؤمنين فرمود : پيش از اينكه كارى را شروع كنى ، در اطراف آن نيك تأمل كن تا از پشيمانى ايمن بمانى . گفتم : بيشتر بفرماييد . گفتند : اميرالمؤمنين فرمود : هر كس
به زمان خود اعتماد بورزد به زمين مىخورد . گفتم : زيادتر بگوييد . فرمود : اميرالمؤمنين فرمود : كسى كه خويشتن را بىنياز دانست خود را به مخاطره افكنده است . عرض كردم بيشتر بگوييد گفت : اميرالمؤمنين فرمود : نيمى از دو راحتى و آسايش كمى اهل و عيال است . گويد : گفتم : زيادتر بفرماييد . گفت: اميرالمؤمنين فرمود : هر كس گرفتار خودبينى گردد ، هلاك خواهد شد .
عرض كردم : اى پسر پيغمبر باز هم بفرماييد . گفتند : اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود : كسى كه به جايگزينى يقين داشته باشد ، در بخشش و احسان به همنوعان خود كوتاهى نمىكند . گويد : گفتم : باز هم زيادتر بفرماييد اظهار نمود : اميرالمؤمنين فرمود : هر كس از عافيت زيردستان خشنود باشد ، از فرادست خود در سلامت خواهد بود .
حضرت عبدالعظيم حسنى فرمود : در اين هنگام به حضرت ابوجعفر جواد عليهالسلام عرض كردم : براى من بس است .
اين حديث بلند نشان دهنده ظرفيت معنوى ويژه حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام است و در واقع مجموعه چند حديث كوچكتر است كه امام جواد عليهالسلام آنها را از طريق
پدران خود از امير المؤمنين عليهالسلام نقل مىكند . حضرت عبدالعظيم در اين حديث ، با سؤالهاى پى در پى و درخواستهاى متوالى خود ، جام جان خود را از آب حيات معنوى امام جواد عليهالسلام ، پر مىكند و درّهايى سفته و درخشان را از آن درياى مواج برمىگيرد . ما در اينجا تنها به شرح چند جمله از اين حديث بسنده مىكنيم .
11 / 1 . «إنّكم لن تسعوا الناس بأموالكم ، فسعوهم بطلاقة الوجه وحسن اللقاء؛ فإنّي سمعت رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهيقول: إنّكم لن تسعوا الناس بأموالكم ، فسعوهم بأخلاقكم» .
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود : شما را ياراى آن نيست كه همه مردم را از داراييهايتان برخوردار كنيد ، پس با گشاده رويى و خوش برخوردى چنين كنيد كه من از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شنيدم : شما را يارى آن نيست كه با دارايىهايتان مردم را برخوردار كنيد ، پس با اخلاقتان چنين كنيد .
اين حديث كه احتمالاً سخن پيامبر با بنى هاشم است ، به يك نكته روانى و اجتماعى اشاره دارد . انسانها دوستدار آن هستند كه با مردمان بجوشند و دست احسان و عطاى خود را بگشايند و به گستره دنيا و جاودانگى زندگى ، بر همه ببخشند و ديگران را خرسند كنند . اما اين نشدنى است و جز از خداوند هستى ، ممكن نيست . سخاوت انسانى حدّ و حصر ندارد ، اما امكانات و دارايى انسان حدّ و مرز دارد و از اين رو ، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ، جايگزين بدون هزينهاى براى آن معرفى كرده است و آن چيزى جز حسن سلوك و رفتار زيبا و خداپسندانه نيست . امام على عليهالسلام اين رفتار را در دو نمود ظاهرى و عينى آن ، يعنى گشاده رويى و خوش برخوردى ، جلوه داده است .
ما مىتوانيم لبخند خود را به نشان دوستى و محبّت ، به همه دوستان و اطرافيان
خود هديه دهيم و مىتوانيم چهره باز و سيماى خندان خود را ، عرصه شكوهها ، گلهها و اظهار درد و رنج ديگران كنيم و از بار روانى غم و اندوه آنان بكاهيم . روح را تاب اين گشادگى هست ؛ اگر چه مال را توان اين گستردگى نيست . ما نمىتوانيم بدهى همه كسان را بپردازيم ، اما مىتوانيم غم و اضطراب آنان را تحمّل كنيم و با برخورد خوش و دعاى خير ، لبخند خود را بر لبان او نيز بنشانيم .
11 / 2 . «مجالسة الاشرار تورث السوء الظنّ بالأخيار» .
همنشينى و همصحبتى ، نشاندهنده شخصيت و منش هر كسى است . انسان بر دين دوست خود است(1)و دوست ، مبناى قضاوت ديگران درباره انسان . دوستى با نيكان ، انسان را در برابر ديگران نيك جلوه مىدهد و همنشينى با تبهكاران و افراد شرور موجب برانگيخته شدن سوء ظنّ اطرافيان و تماشاگران زندگى انسان مىشود . و انسان مؤمن ، وظيفه دارد از اين حالت جلو گيرد و تهمت را از خود دور كند و آبروى خود را محفوظ بدارد . پرسش مطرح در اين زمينه آن است كه پس افراد خيرّ و صالح ، چگونه مصلح شوند و چسان ، بدكاران را اندرز دهند و با معاشرت نيكو ، آنان را به راه راست درآورند؟
پاسخ آن است كه بايد طريقه همنشينى خود را به گونهاى برگزينند كه شك برانگيز نباشد و از توجيه و امتناع ديگران فروگذار ، و به خوبى نيت خود و خوش بينى ديگران ، اتكا نكنند و نيز از پديد آمدن عوارض سوء در خود جلو گيرند . با اين همه ،
گاه بدبينى ديگران را چارهاى نيست و بايد آن را هزينه هدايت دانست .
11 / 3 . «قيمة كل امرىء ما يحسنه» .
بر اساس پژوهشهاى روشمند در فقه الحديث ، مىتوان منظور از اين روايت را به آسانى معيّن كرد . فهم ظاهرى عصر كنونى فارسى زبانان از كلمه [ يحسن ]نيكوكارى
1) . المرء على دين خليله .
است و يا نيك پنداشتن و ارزشمند ديدن ؛ اما اين فهم نه با لغت كهن عرب مطابقت دارد و نه با معناى روايتهاى مشابه اين متن كه همگى از امام على عليهالسلام صادر گشتهاند و به نظر مىرسد همه يك روايتاند كه نقل به معنا شدهاند . ما اين دسته روايات را در
كتاب منطق فهم حديث گرد آوردهايم و بر طبق تفسير كتاب لغت كهن و معتبر العين(1)و گفته على عليهالسلام كه مىفرمايد : قلت أربعا ، انزل اللّه تصديقى بها في كتابه . . . قلت : قيمة كلّ امرىءٍ ما يحسن ، فأنزل اللّه في قصّة طالوت «إنّ اللّه اصطفاه وزاده بسطة في العلم والجسم»(2).
گفتنى است كه مىتوان علم را در اين حديث به معناى مهارت نيز دانست و در اين صورت قيمت هر كس به اندازه اندوخته او است . خواه اين اندوخته علمى در معارف و علوم معنوى ، اخروى و انسانى باشد و يا مهارتهاى عملى و نافع به حال جامعه و سودمند براى شخص . عمل همگانى به اين حديث ، مىتواند جوهره تلاش و حركت را در ما بيدار كند و جامعه اسلامى را به تكاپو بيندازد تا به قلّههاى علم سركشند و ستارگان فضيلت را در آغوش كشند ؛ چه ، هيچكس نمىخواهد كم ارزش بماند و اندازه خود را كوچك ببيند .
11 / 4 . «خاطر بنفسه من استغنى»
اين حديث بخشى از خطبه مشهور امام على عليهالسلام به نام «وسيله» است(3). در آن خطبه ، كلمه «برأيه» پس از «استغنى» مىفهماند كه منظور ، استبداد رأى و خود كامگى است ؛ به عبارت ديگر گونهاى اعجاب به رأى كه از مشورت و همانديشى و توجه به انديشه ديگران جلو مىگيرد .
انسان خود كامه به پندار خود ، هميشه درست مىانديشد و خود را از خطاهاى احتمالى كه دامن انسان غير معصوم را فرا مىگيرد ، مبرّا مىداند . ديده خرد چنين شخصى كه نيازى به مشورت احساس نمىكند به خواب ظلمت فرو مىرود و عقربه داورىاش تحت تأثير خودبينى ، او را به كژراهه مىبرد . پرده خودرأيى و حجاب خودكامگى ، مانع آن مىشود كه عيب رأى خود را دريابد و براى رهايى از سقوط ، تلاش كند .
در اين زمينه ، داوريها و انديشههاى متعصبانه و انحرافى بروز مىكند و منطق تراشى ذهنى براى آنها ، به چنين شخصى ، مجال تفكر نمىدهد و مشورت با ديگران و استفاده از آراى آنان را ، كم ارزش جلوه مىدهد . چنين انسان خودكامهاى ، پا در عرصه خطر مىنهد و خود را به لبه پرتگاه مىكشاند و با محروم داشتن خود از ارشاد و راهنمايى ديگران ، دوزخ شقاوت و خطر ضلالت را به جان مىخرد و اين جز نادانى و نابخردى نيست . چنين شخصى تا بيمارى روانى ، فاصله اندكى دارد و در نادرستى تصميمهاى او جاى شكّ و ترديدى نيست . چه كس مىتواند در دنيايى كه با هزاران فرد وصدها حالت ارتباط دارد ، تنها به دانستهها و تجربههاى خود اتكا كند و
سپس حاصل انديشه شخصى خود را از خرد جمعى برتر و درستتر ببيند؟ درد اينجا است كه چنين انسانى ، متوجه سقوط خود نيست و گاه براى هميشه از نادرستى رأى خود آگاه نمىگردد و تنها پس از ناكامى و شكست سنگين در زندگى ، به خود مىآيد و از خطر بزرگى كه او را از هستى ساقط نموده است ، مطلع مىگردد .(1)
11 / 5 . «من دخله العجب هلك»
شديدترين و اساسىترين زيان عجب و خودپسندى ، هلاكت است ؛ چه انسان ، همه كوششها و تلاشهايش براى رسيدن به سعادت است و اگر اعمال و اخلاق و
1) . ر .ك : ميزان الحكمه ، عنوان الرأى و عنوان العجب .
كسب فضائل ، انسان را به ساحل نجات نرساند و در كوير هلاكت و شقاوت بماند ، زيانكار هر دو سراى دنيا و آخرت است ، و عُجب چنين مىكند .
انسان خود پسند ، اعمال و كردار خود را به ديده حسن مىنگرد و چون آنها را كامل و بدون نقص و با اهميت مىبيند ، خود را شايسته جزا و پاداش الهى مىبيند و اندك اندك بدانها منّت نيز مىگذارد ، و اين انهدام همه آنها است و پىآوردن تحفه عقوبت و نكوهش الهى ؛ به عبارت ديگر ، عجب از يك سو ، عمل و تلاش انسان را تباه مىكند و از سوى ديگر ، نفرت خداى سبحان را به ارمغان مىآورد . عجب و خودپسندى ، انسان را براى خود مىآرايد و موجب خشنود شدن او از خودش مىشود و همين امر ، سرآغاز هلاكت است . انسانى كه خود را زيبا و بدون عيب مىبيند ، نه به انديشه تلاش بيشتر و رشد است و نه سر آن دارد كه به درگاه خداوند ،
عذر تقصير آورد و به رحمت الهى تكيه زند . او با اتكال بر اعمال خويشتن ، از مناقشه
روز جزا غافل مىماند و به گاه حساب در دادگاه عدل و نقّادى دقيق خداوند ، همه اعمال خويش را معيوب و ناقص مىبيند و دست خود را تهى و نامه عمل خويش را خالى مىيابد ، نه عمل و نه اميد رحمتى و نه اندوختهاى و تدبير و وسيلهاى براى اين
روز مبادا! خردهگيرى و سختگيرى در حساب ، تباهى درونى و انگيزههاى ناسالم اعمال او را به رخش مىكشاند و وى را روانه دوزخ مىسازد و چه هلاكتى از اين ژرفتر .
11 / 6 . «من أيقن بالخلف ، جاد بالعطيّة» .
امامان ما و در رأس آنان ، امام على عليهالسلام ، علم خود را از قرآن مىگيرند و همه گفتههاى آنان معانى آشكار و پنهان كلام الهىاند . آنان از چشمه زلال وحى نوشيدهاند
و هر بخش از سخنان آن ، مرواريدى درخشان از صدفهاى پاك قرآن است . اين سخن نيز به روشنى بازگويى اين آيه شريف است : «قل إنّ ربّي يبسط الرزق لمن يشاء
من عباده ويقدر له وما أنفقتم من شىءٍ فهو يخلفه وهو خير الرازقين»؛(1)«بگو ، پروردگار من براى هر يك از بندگانش كه بخواهد ، روزى را گشاده و تنگ مىگرداند و آنچه كه انفاق كنيد ، خدا عوضش را مىدهد و او بهترين روزى رسان است» .
امام على عليهالسلام به پيروى از اين وعده الهى مىفرمايد: اگر به اين آيه ايمان و به درستى آن يقين داشته باشيم ، ديگر از انفاق و بخشش دريغ نخواهيم كرد ؛ زيرا خداوند خزانه جود خود را بر چنين كسى گشوده و به شخص سخاوتمند وعده داده است كه هر چه ، كم و زياد و خرد و كلان ببخشد ، جايگزين خواهد كرد . تنها نگرانى و عدم اطمينان مطلق ما به همراه تخويفهاى شيطانى و وعدههاى او به فقر و نادارى است كه ما را از جود و انفاق باز مىدارد و از اين رو ، امام على عليهالسلام به نحو گزاره شرطى و منطقى ، جود در عطا و بخشش داراييها را نتيجه يقين به جايگزينى مىداند . به تشبيه مىتوان گفت : آنكه در كنار دريا است از بخشش كاسه آبى دريغ نمىورزد و هيچگاه از كم آمدن آب نمىترسد . ما نيز چنين خواهيم بود اگر نداى دو فرشته الهى را به گوش دل بشنويم كه در هر شب جمعه ندا مىدهند : «اللّهم أعط كل منفق خلفا وكلّ ممسك تلفا؛(2)خدايا بخشش هر بخشنده را جايگزين كن و (مال) هر نگهدارندهاى را تلف كن .»
11 / 7 . «من رضى بالعافية ممّن دونه رزق السلامة ممّن فوقه» .
قانون عمل و عكس العمل و كار و جزا در خلقت جارى و سارى است . كارهاى نيك ما ، پاداشى در خور مىيابند و زشتيها و شرارتهايمان به ما باز مىگردند . احسان
به همنوعان و در انديشه بهروزى و سعادت ديگران بودن ، دست احسان خداوند را بر ما مىگشايد و دلهاى مردمان را بر ما نرم و به سوى ما جلب مىكند . عافيت از
بزرگترين نعمتهاى الهى و مطلوب همگان است ؛ اگر چه پوشيده است و به چشم نمىآيد و تنها به گاه رفتن ، از آن ياد مىشود .(1)ما همه حق داريم به دنبال نعمتهاى خوب خدا روان شويم و براى به دست آوردن آنها تلاش كنيم كه عافيت يكى از اينها است . اما وظيفه انسانى و اخلاقى ما آن است كه از مرز خود خواهى بگذريم و اين نعمتها را براى بقيه نيز بخواهيم و اين خواستن را به دعاى خير محدود نكنيم ؛ بلكه تا
سر حدّ توان در رساندن آن به ديگران هم بكوشيم . يك مسئول ، افزون بر خود و خانوادهاش ، مسئوليت رفاه ، امنيت و عافيت زير دستانش را نيز به عهده دارد . او بايد
در انديشه آسايش همكاران خود نيز باشد و جالب توجه است كه اين امر ، به سلامت و عافيت او نيز يارى مىرساند و نقش اساسى در سعادت و بهروزى حقيقى او دارد .
نكته روشن اين رابطه ، به وجود سلسله مراتب اجتماع باز مىگردد ، به زير دست و فرا دست بودن نسبى همه ما و به تأثير افعال ما در سرنوشت ما و نقش برخورد ما با ديگران . اگر ما به فكر زيردستان خود باشيم ، فرادستان ما در فكر ما خواهند بود و اين
سنّت از هر دو سوى سلسله تا آغاز و فرجام ، جريان دارد . هر كس لباس زيباى عافيت را بر تن ديگران بپوشاند ، خود به خلعت فاخر سلامت ، نواخته خواهد شد : «كما تدين تدان» و به گفته امام على عليهالسلام : «كل امرئ يلقى ما عمل ويجزى بما صنع؛(2)هر كس نتيجه كار خود را مىبيند و جزاى كرده خويش را مىگيرد» .
از آنچه گفته آمد ، مىتوان به گستره پهناور معارف حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام ، اين راوى بزرگ حديث پىبرد . او توانست با گردآورى معارف توحيدى و آموزههاى اخلاقى چند امام بزرگ ، مجموعه داشتههاى اخلاقى شيعه را غنىتر سازد و ميراث سترگى را براى ما به يادگار نهد . ميراث فقهى و عقيدتى او ، بسى بيشتر از اين
يازده حديث است كه در ميان آنها نيز نكتههاى اخلاقى فراوان به چشم مىآيد . عمل به اين توصيهها ، اگر با رعايت اعتدال و در نظر آوردن محدوديتهاى زمانى و عصرى و نيز ظرفيتهاى روحى و معنوى باشد ، مىتواند ما را در راه رسيدن به قلّه كرامت روحى و خُلق عظيم نبوى ، يارى كند؛ همانگونه كه حضرت عبدالعظيم عليهالسلام را بدان رساند .
اميد آنكه تعليمات ژرف و نيكوى اهل بيت عليهمالسلام را در همه ابعاد زندگى خود به كار نبنديم .
رسول آقاجانى
نسب حضرت عبدالعظيم عليهالسلام با چهار واسطه به امام حسن مجتبى عليهالسلام مىرسد و از اينرو، به عبدالعظيم حسنى شهرت يافته است.
اين چهار واسطه به قرار زيرند:
1 . زيد (جدّ سوم)،
2 . حسن (جدّ دوم)،
3 . على (جدّ اوّل)،
4 . عبداللّه قافه (پدر).
در اين اثر سعى كردهايم تا به زندگى اين بزرگان بپردازيم.
مورخان و سيرهنويسان در تعداد فرزندان امام مجتبى عليهالسلام اختلاف دارند. شيخ مفيد، آنان را چنين برشمرده است:
أولاد الحسن بن علي عليهمالسلام خمسة عشر ولدا ذكرا و اُنثى: زيد بن الحسن، و اُختاه اُمّ الحسن و اُمّ الحسين، اُمُّهم اُمُّ بشير بنت أبي مسعود بن عقبة بن عمرو بن ثعلبة الخزرجيّة، والحسن بن الحسن اُمّه خوله بنت منظور الفزاريّة و عمرو بن الحسن، و أخواه القاسم و عبداللّه ابنا الحسن اُمّهم اُمُّ ولد، و عبدالرَّحمن ابن الحسن اُمّه اُمّ ولد، والحسين بن الحسن الملقّب
بالأثرم، و أخوه طلحة بن الحسن و اُختها فاطمة بنت الحسن اُمّهم اُمّ إسحاق بنت طلحة بن عبيداللّه التيميِّ و اُمّ عبداللّه، و فاطمة، و اُمّ سلمة، و رقيّة بنات الحسن عليهالسلام لاُمّهات شتى».(1)
علامه مجلسى هم پس از نقل اين مطالب از ارشاد، از قول طبرى مىافزايد: «له من الأولاد ستة عشر، و زاد فيهم أبابكر و قال: قتل عبداللّه مع الحسين عليهالسلام ».(2)
زيد بن حسن عليهالسلام ، امور مربوط به صدقات رسولاللّه صلىاللهعليهوآله را بر عهده داشت. شيخ
مفيد در اين باره مىنويسد:
و امّا زيد بن الحسن عليهالسلام فكان يلي صدقات رسولاللّه صلىاللهعليهوآله و أسنَّ و كان
جليلالقدر، كريم الطبع، ظريف النفس، كثير البرّ، و مدحه الشعراء و قصده النّاس من الآفاق لطلب فضله . و ذكر اصحاب السيرة أنَّ زيد بن الحسن كان يلي صدقات رسولاللّه صلىاللهعليهوآله. فلمّا ولي سليمان بن عبدالملك كتب إلى عامله بالمدينة: «أمّا بعد فإذا جاءك كتابي هذا فاعزل زيدا عن صدقات رسولاللّه صلىاللهعليهوآله و ادفعها إلى فلان بن فلان - رجلاً من قومه - و أعنه على ما استعانك عليه والسلام»؛(3)
و امّا زيد بن حسن، امور مربوط به صدقات پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر عهده داشت. او بزرگترين فرزند امام عليهالسلام و شخصى جليلالقدر، بخشنده و بسيار اهل نيكى بود. شاعران زيادى مدحش كردهاند و مردم از جاهاى گوناگون براى دريافت لطف و فضل او به سويش مىآمدند. سيرهنويسان آوردهاند كه وى متولّى امور صدقات رسول خدا صلىاللهعليهوآله بوده.
هنگامى كه سليمان بن عبدالملك به حكومت رسيد به عاملش در مدينه
چنين نوشت: «هرگاه اين نامه به دست تو رسيد، زيد را از توليت صدقات رسول خدا عزل كن و آن را به يكى از خويشاوندانش واگذار و او را در اين امر يارى كن».
عامل سليمان فرمان او را اجرا كرد، ولى پس از آن كه عمر بن عبدالعزيز به خلافت رسيد، نامهاى بدين مضمون براى عامل مدينه نوشت:
أمّا بعد، فانّ زيد بن الحسن شريف بنى هاشم و ذوسنّهم؛ فإذا جاءك كتابي هذا، فاردد عليه صدقات رسولاللّه صلىاللهعليهوآله و أعنه على ما استعانك عليه، والسلام؛(1)
زيد بن حسن عليهالسلام ، (شخصيّت) شريف بنىهاشم و مسنترين آنان است؛ وقتى كه اين نامه به دست تو رسيد، صدقات پيامبر صلىاللهعليهوآله را به او بازگردان و در اين كار او را يارى كن.
مؤلّف كتاب عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام حياته و مسنده(2)مطلبى را درباره اختلاف بين زيد بن حسن عليهالسلام و ابوهاشم عبداللّه بن حنفيّه در تصدّى و توليت صدقات حضرت رسول صلىاللهعليهوآله نقل كرده است كه نگارنده سند آن را نيافتم. در اين كتاب آمده است: حضرت على عليهالسلام مقرّر داشته بود كه بايد توليت صدقات او در دست اهل فضل و كمال از فرزندان او باشد. راوى گويد: توليت صدقات آن حضرت در زمان وليد بن عبدالملك به زيد بن حسن عليهالسلام رسيد. در اين هنگام بين او و ابوهاشم عبداللّه بن محمد حنفيه بر سر تصدّى امور صدقات اختلاف پيدا شد.
ابوهاشم به زيد گفت: تو مىدانى كه ما در حَسَب و نَسَب با هم فرقى نداريم. تنها فضيلت تو بر من، اين است كه تو از فرزندان فاطمه زهرا عليهاالسلام هستى و من از اين شرف
بهرهاى ندارم. ولى اين صدقات از آنِ فاطمه زهرا عليهاالسلام نيست؛ بلكه به امير مؤمنان على بن أبي طالب عليهالسلام تعلّق دارد. علاوه بر اين، على عليهالسلام شرط كرده است كه بايد توليت اين صدقات در دست فاضلترين و داناترين فرزندان او باشد و من از شما فقيهتر و داناتر هستم.
هنگامى كه اين اختلاف پيش آمد، زيد روانه دمشق شد و خليفه اموى را از ماجرا آگاه كرد. البته پيشتر، از ابوهاشم نزد وليد بن عبدالملك سعايت شده بود كه وى ادّعاى خلافت دارد و هم اكنون لشكريانش در عراق جمع شدهاند و در انتظارند تا به فرمان او ناگهان برضد تو بشورند. از اينرو، وليد بن عبدالملك با شنيدن اين سخنان آتش خشمش شعلهور شد و به عامل خود در مدينه نوشت كه هرچه زودتر ابوهاشم را به دمشق بفرستد. امير مدينه، ابوهاشم را دستگير كرده، او را به دمشق فرستاد.
وليد كه از ابوهاشم خشمگين بود، او را مدتى به زندان افكند. زمانى كه وى در زندان به سر مىبرد، حضرت سجاد عليهالسلام براى استخلاص او به دمشق عزيمت فرمود و از خليفه گله كرد كه: فرزندان ابوبكر و عمر و عثمان به جهت پدران خود در ميان مردم بهراحتى زندگى مىكنند و معزّز هستند و كسى به آنها صدمه و آزار نمىرساند؛ امّا فرزندان پيغمبر صلىاللهعليهوآله در حبس و شكنجه و آزار هستند و شرافت نَسب آنها با آن حضرت مراعات نمىشود. اينك ابوهاشم عبداللّه بن محمد مدّتى است كه در زندان تو گرفتار است.
وليد، اختلاف ابوهاشم با پسرعمويش و ادعاى خلافت و قصد آشوبگرى او را برضد خليفه به اطلاع امام سجاد عليهالسلام رساند.
حضرت سجّاد عليهالسلام فرمود: زيد بن حسن عليهالسلام و ابو هاشم هر دو پسرعموى يكديگرند و اين اختلافات جزئى و خانوادگى همواره در هر خاندانى هست و نبايد موجب خشم شما شود. در اين هنگام حضرت امام سجّاد عليهالسلام علت نزاع و اختلاف آن دو نفر را براى وليد بن عبدالملك بيان كرد. سپس فرمود: اكنون به خاطر حضرت
رسول اكرم صلىاللهعليهوآله ابوهاشم را از زندان آزاد كن و او را نزد اهلبيتش بفرست. وليد گفت: من اكنون او را از زندان آزاد كردم و از وى درگذشتم. ابوهاشم از زندان آزاد شد، ولى
وليد به او اجازه نداد از دمشق بيرون رود و او را تحت نظر داشت. وليد روزى به او گفت: «يا ابا البنات؛ اى پدر دخترها!» ابوهاشم جواب داد: آيا مرا به داشتن دختر سرزنش مىكنى؛ در حالى كه حضرت لوط و خاتم پيامبران صلىاللهعليهوآله پدران دخترها بودند؟!
وليد از اين جواب خشمگين شد و گفت: تو اهل جدل هستى، از نزد من دور شو! ابوهاشم گفت: آرى، به خدا قسم از نزد تو خواهم رفت! ابوهاشم از دمشق بيرون شد و به طرف مدينه گريخت، امّا سرانجام وليد او را مسموم كرد.(1)
علاّمه مجلسى(2)در ضمن بيان حالات امام محمد باقر عليهالسلام از خرائج راوندى حديثى
را مرسلاً نقل كرده كه دانشمند فرزانه جناب آقاى عطاردى هم در كتاب خود(3)آن را ذكر كرده است. در بخشى از آن حديث آمده است:
ابوبصير از حضرت امام صادق عليهالسلام روايت كرده: زيد بن حسن عليهالسلام نزد پدرم آمد و از وى ميراث رسولاللّه صلىاللهعليهوآله را مطالبه مىكرد (ميراث آن حضرت عبارت بود از: زره، شمشير، انگشتر و عصا كه نزد حضرت امام باقر عليهالسلام بود) . زيد اظهار داشت: من فرزند امام حسن عليهالسلام هستم و او بزرگترين فرزند پيغمبر صلىاللهعليهوآله است پس ارث آنجناب به من مىرسد و من اولى و احقّ به آن هستم. در اين هنگام ميان زيد بن حسن عليهالسلام و زيد بن على بن الحسين عليهماالسلام كه در مجلس بود، گفتوگوهايى صورت گرفت. زيد بن على عليهالسلام پيش حضرت امام باقر عليهالسلام رفت و گفت: اى برادر! من ديگر در اينباره با زيد بن
1) . بايد دانست كه خلفا و عمّال ستمگر بنىاميه براى اينكه با آسودگى خاطر به حكومت ظالمانه خود ادامه دهند و ميان علويان، نفاق و اختلاف ايجاد كنند و مسلمانان را از گرايش به آنان بازدارند، مىكوشيدند اينگونه اختلافات را بزرگ جلوه دهند.
2) . بحارالأنوار، ج 46، ص 329؛ الخرائج و الجرائح، ص 230 .
3) . عبدالعظيم الحسني عليهالسلام حياته و مسنده، ص 79 .
حسن عليهالسلام سخنى ندارم.
زمانى كه اين جريان به گوش زيد بن حسن عليهالسلام رسيد، بسيار ناراحت شد و خدمت حضرت امام باقر عليهالسلام آمد و مطالبى را به او گفت. امام باقر عليهالسلام به زيد فرمود: «اگر اين تخته سنگ كه ما اكنون روى آن هستيم، گواهى دهد كه من احق به ميراث حضرت رسول صلىاللهعليهوآله هستم، باز حرف خود را تكرار مىكنى؟» زيد جواب داد: در اين صورت، البته دست از عقيده خود برمىدارم.
در اين وقت آن صخره عظيم به سخن آمد و گفت: اى زيد! تو در حقّ امام ، ظالم هستى و در ميراث پيغمبر حقّى ندارى. زيد با مشاهده اين منظره، از وحشت بر زمين افتاد و از حال رفت.
زيد بن حسن عليهالسلام بعد از اين ماجرا به دمشق رفت و موضوع اختلاف خود را با عبدالملك بن مروان خليفه اموى در ميان گذاشت. عبدالملك نامهاى به عامل خود در مدينه نوشت و به او دستور داد كه امام باقر عليهالسلام را به دمشق بفرستد و حاكم را تهديد كرد كه اگر در اين امر كوتاهى كنى تو را خواهم كشت.
عامل مدينه در جواب او نوشت: نامه شما رسيد. محمد بن على را كه از من خواستهاى، مردى است كه امروز كسى پاكدامنتر از او در روى زمين يافت نمىشود. او مردى زاهد و پرهيزگار و همواره در محراب خود مشغول عبادت است. آنگاه كه به قرائت قرآن اشتغال دارد، حيوانات پيرامون او اجتماع مىكنند و با او انس و الفت دارند. وى در علم و كمال و فضل و شرف و عبادت، از داناترين و دقيقترين مردم است. صلاح شما را در اين مىدانم كه به او رنج و آزار نرسانى و وى را صدمه نزنى. خداوند نعمت را از هيچ قومى سلب نمىكند، مگر اينكه خود آن قوم موجبات تغيير نعمت را فراهم سازند و روحيّات و اخلاق خود را تغيير دهند.
هنگامى كه اين نامه به عبدالملك بن مروان رسيد، وى دريافت كه عامل مدينه خير او را خواسته است و بار ديگر به حاكم مدينه نوشت كه يك ميليون درهم به محمّد بن
على عليهماالسلام بده و سلاح و زره و شمشير و انگشتر و عصاى رسول خدا صلىاللهعليهوآله را كه نزد او محفوظ است، از وى بگير و براى من بفرست.
عامل مدينه نزد حضرت امام باقر عليهالسلام آمده، گفت: از طرف عبدالملك بن مروان نامهاى رسيده و به من دستور داده كه يك ميليون درهم به شما بدهم و ميراث حضرت رسول صلىاللهعليهوآله را كه نزد شما نگهدارى مىشود، براى او بفرستم. امام باقر عليهالسلام فرمود: «اندكى مرا مهلت ده تا در اينباره بينديشم و تصميم بگيرم .»
امام صادق عليهالسلام مىافزايد: پدرم نامهاى به عبدالملك بن مروان نوشت و مقدارى اثاثيه نيز براى او فرستاد. در اين هنگام زيد بن حسن عليهالسلام از دمشق به مدينه آمد و بين او و امام باقر عليهالسلام مذاكراتى شد. چند روز بعد از ورود زيد، امام باقر عليهالسلام به شهادت رسيد. زيد بن حسن عليهالسلام هم پس از مدّت اندكى، بيمار شد و چندى بيهوش بود؛ تا از جهان رخت بربست.
مرحوم مجلسى بعد از نقل اين حديث گويد: اين حديث مخالف با تاريخ است. اين داستان در زمان هشام بن عبدالملك اتّفاق افتاده و ظاهر اين است كه كلمه «هشام» از قلم نسّاخ يا روات افتاده است.(1)
زيد عليهالسلام را سيّد و شريف بنىهاشم مىگفتند و او را دو فخر سزاوار است؛ زيرا پدرش امام حسن مجتبى عليهالسلام و جدّهاش فاطمه زهرا عليهاالسلام يگانه دختر رسول اكرم صلىاللهعليهوآله است. از اينرو، شيخ مفيد او را چنين ستود:
امّا زيد بن الحسن فكان يلي صدقات رسولاللّه و أسنّ و كان جليل القدر، كريم الطبع، ظريف النفس، كثير البّر، و مدحه الشعراء و قصده
1) . قاموس الرجال، ج 4، ص 544 .
النّاس من الآفاق لطلب فضله؛(1)
زيد بن حسن عليهالسلام متولّى صدقات رسول خدا صلىاللهعليهوآله و مردى مسنّ،
جليلالقدر و بخشنده و داراى نفس لطيف و خير بىشمار بود و شعراى عصر او را ستودهاند.
در بحارالأنوار(2)به همين مضمون مطالبى درباره زيد آمده است كه همه اينها دليل بر عظمت و شرافت و جلالت زيد دارد.
علاّمه مجلسى به نقل از مفيد مىنويسد: شعراى زيادى در مدح زيد بن حسن عليهالسلام شعر سرودهاند كه از جمله آنها محمد بن بشير خارجى است. وى در مدح زيد مىسرايد:
إذا نَزَلَ ابْنُ الْمُصْطَفى بَطْنَ طَلْعَةٍ
نَفَى جَدْبَها وَاخْضَرَّ بِالنَّبْتِ غُودُها
وَ زَيْدٌ رَبيعُ النّاسِ في كُلِّ شَتْوَةٍ
إذا اخْلَفَتْ انْوارُها وَرُعُودُها
حَمُولٌ لِأَشْناقِ الدَّياتِ كَأنَّهُ
سِراجُ الدُّجى إذْ قارَنَتْهُ سُعُودُها(3)
هنگامى كه پسر مصطفى به سرزمينى درآيد، خشكسالى آن را بزدايد و چوب خشك آن وادى به سبزى بگرايد.
در هر زمستانى كه نزولات و بارندگى نباشد، زيد بهار مردم است.
همه خونبهاها را مىپردازد؛ گويى هنگامى كه ستاره سعد او برآيد، چون چراغى در تاريكىها است.
مؤلّف كتاب زندگانى حسن بن على عليهالسلام درباره زيد مىنويسد:
عبدالرحمن بن ابى الموالى گويد: زيد بن حسن عليهالسلام را ديدم كه بر مركبى مىنشست و به «سوق الظهر» مىآمد و در آنجا توقّف مىكرد. مردم را مىديدم كه در اطرافش جمع مىشدند و به او نگاه مىكردند و از هيكل
درشت او در شگفت مىشدند و به يكديگر مىگفتند: اين پسر رسول خدا صلىاللهعليهوآله است.(1)
سيّد نسّابه عبدالحميد ثانى گويد:
زيد از برادرش حسن بزرگتر بود. علماى انساب او را از برادرش مؤخّر داشتهاند؛ ليكن فضل و كرم و سنش، وى را از برادرش حسن متمايز مىسازد.
زيد بن حسن عليهالسلام نود سال زندگى كرد و از اهل جود و كرم بود و همه اوصاف در او جمع بود و از زهّاد و اهل ورع به شمار مىآمد. زيد در زمان خود رئيس عشيره و در ميان خويشاوندانش به خير و احسان و فضيلت و شرف مشهور بود. او به جود و شجاعت ممدوح مردمان زمان خود بود و از او در زندگى لغزش ديده نشد و جز خوبى از وى مشاهده نگرديد و از كارهاى ناپسند دور بود.(2)
در كتاب تهذيب التهذيب آمده است كه جناب زيد، از پدر خود و جابر بن عبداللّه انصارى و ابن عبّاس روايت مىكند، و از وى جماعتى ديگر، من جمله عبداللّه بن عمرو بن خدّاش و عبداللّه بن زكريّا انصارى و يزيد بن جعدبه روايت كردهاند. ابن حبّان، زيد بن حسن عليهالسلام را از ثقات شمرده و روايت او را مقبول مىداند.(3)
ابن حجر در كتاب تقريب التهذيب گويد:
زيد، فردى هاشمى، مدنى، جليلالقدر و بزرگوار بود و در ميان محدّثان و روات از ثقات شمرده مىشود.(4)
آخرين گفتار درباره شخصيّت زيد، سخن مرحوم ملاّ باقر نورى مازندرانى است كه در كتاب روح و ريحان به نقل از نامه دانشوران مىنويسد:
از مجد و بزرگوارى زيد اين است كه جدّ عالى حضرت عبدالعظيم عليهالسلام است و در ميان شيعه هم به همين جهت ارزشمند و بزرگ و معروف گشته است و اين افتخار بس كه فرزندى چون حضرت عبدالعظيم عليهالسلام منسوب به او است.(1)
در اينكه زيد در چه تاريخى به دنيا آمده است، هيچيك از مورّخان و علماى رجال اشارهاى به آن نداشتهاند و در تاريخ وفات وى هم اختلاف است.
شيخ مفيد گفته است كه وى در سن نود سالگى وفات يافت(2)و علاّمه مجلسى نيز اين عقيده را پسنديده است.(3)
ابونصر بخارى در سر السلسلة العلوية مىنويسد:
«زيد بن حسن بن على بن أبي طالب عليهماالسلام، مادرش اُمّ بشير دختر ابومسعود عقبة بن عمرو بن ثعلبه خزرجى انصارى است. او از برادرش حسن بن حسن عليهالسلام از جهت سن بزرگتر است و در محلّى بين مكّه و مدينه به نام «حاجز» از دنيا رفت. در موقع وفات، عمرش به صد سال رسيده بود».
نسّابه معروف يحيى بن حسن عقيقى در كتاب خود گويد: «زيد بن حسن عليهالسلام در
هنگام مرگ 95 سال داشت».(1)
سيد محسن امين هم مىنويسد:
«زيد بن حسن عليهالسلام در سال 120 ق در سن نود يا صد و يا نودوپنج سالگى درگذشت .»(2)
وى دليل گفتار خود را كتابهاى ارشاد(3)و تهذيب التهذيب(4)و عمدة الطالب(5)قرار داده است.
پس از آنجا كه زيد به اتّفاق جميع مورّخان كمتر از نود سال نداشته و از طرفى هم مرحوم سيّد محسن امين تاريخ وفات وى را سال 120 ق معيّن كرده است، مىتوان چنين استدلال كرد:
بنا بر قول همه مورّخان، چون اوّلين همسر امام حسن مجتبى عليهالسلام ، اُمّ بشير دختر ابومسعود عقبة بن عمرو انصارى بوده(6)و از طرفى هم ميان اعراب ازدواج جوانان در بيست سالگى و كمتر از آن مرسوم نبوده است، پس تولّد زيد در سال 25 هجرى و وفاتش بنا به نقل صاحب اعيان الشيعة در سنه 120 ق، يعنى در سن 95 سالگى ، بوده است.
زيد بن حسن عليهالسلام ، در سرزمينى ميان مكّه و مدينه به نام «حاجز» نزديك «ثغره»، كه محلّى در حجاز است، وفات يافت و بدنش را به مدينه آورده، در قبرستان بقيع به
1) . عبدالعظيم الحسني عليهالسلام حياته و مسنده، ص 73 .
2) . اعيان الشيعة، ج 7، ص 95 .
3) . الارشاد، ج 2، ص 22. شيخ مفيد سن زيد بن حسن را نود سال ذكر كرده است.
4) . تهذيب التهذيب، ج 3، ص 406. در اين كتاب سن زيد بن حسن 95 سال ذكر شده است.
5) . عمدة الطالب، ص 89. مؤلف اين كتاب سنّ زيد بن حسن را صد سال ذكر نموده و دو نظر فوق را هم متذكّر شده است.
6) . ناسخ التواريخ، امام حسن مجتبى عليهالسلام ، ج 2، ص 268 .
خاك سپردند.(1)
مرگ وى بر بسيارى از مردمان حجاز گران آمد؛ زيرا او تنها حامى محرومان و مظلومان بود. از اينرو، شعرا در وفاتش مرثيهها سرودند؛ از جمله قدامة بن موسى الجحمى(2)با اشاره به فضايل زيد، در رثاى او چنين سرود:
«فَإنْ يَكُ زَيْدُ غالَتِ الاَْرْضُ شَخْصَهُ
فَقَدْ بانَ مَعْروُفٌ فُناكَ وجُودُ
وإنْ يَكُ أَمْسى رَهْنَ رَمْسٍ فَقَدْ ثَوى
بِهِ وَهْوَ مَحْمُودُ الْفِعالِ فَقيدُ
سَميعٌ اِلَى الْمُعْتَرِّ يَعْلَمُ أنَّهُ
سَيَطْلُبُهُ الْمَعْرُوف ثَمَّ يَعُودُ
وَلَيْسَ بِقَوّالٍ وَقدْ حَطَّ رَحْلَهُ
لِمُلْتَمِسِ الْمَعْرُوفَ أيْنَ تُريدُ
إذا قَصَّرَ الْوَعْدُ الدَّنِيُّ نَما بِهِ
إلَى الْمَجْدِ آباءُ لَهُ وَجُدُودُ
مَبا ذيلُ لِلْمَوْلَى مَحاشيدُ القُرى
وَفي الرَّوْعِ عِنْدَ النّائِباتِ أُسُودُ
إذا انْتُحِلَ الْعِزُّ الطَّريفُ فَإنَّهُمْ
لَهُمْ إرْثُ مَجْدٍ ما يُرامُ تَليدُ
إذا ماتَ مِنْهُمْ سَيِّدٌ قامَ سَيِّدُ
كَريمُ يُبَتّي بَعْدَهُ وَ يَشيدُ؛(3)
گرچه دست روزگار جسم زيد را ربود، امّا همانا بخشش او آشكار است.
و اگر پيكرش به خاك رفته، پس زمين فقيدى را دربر گرفته كه همه كارهايش پسنديده بود.
او نداى بيچارگان را مىشنود و مىداند كه از او كمك مىخواهند و كامياب باز مىگردند.
او كسى نبود كه به نيازمند بگويد چه مىخواهى و كجا مىروى، بلكه از آنان رفع نياز مىكرد.
اگر هم نيازمندى به همه درخواستهايش نمىرسيد، ولى مىدانست به سوى
مردى رفته كه نياكانى بزرگوار دارد.
بستههايى براى بردگان و گروههايى براى مهمانى داشت و به هنگام ترس و ناگوارىها بردبار بود.
وقتى كه آقايى از آنها بميرد، آقايى ديگر برمىخيزد؛ بزرگوارى كه بزرگوارىاش استوار و پابرجا است».
اشعار فراوانى از اين قبيل در فضايل زيد بن حسن عليهالسلام سروده شده كه به همين مقدار بسنده شد.
عبداللّه بن ابى عبيده گويد: روزى كه زيد بن حسن عليهالسلام در بطحا از دنيا رفت و جنازه او را به مدينه حمل مىكردند، من هم به اتّفاق پدرم به استقبال جنازه او رفته بودم.
هنگامى كه به ثنيّه رسيديم، جنازه زيد كه در قبّهاى نهاده و روى شترى گذاشته بودند از دور نمايان شد و عبداللّه بن الحسن بن الحسن عليهالسلام (عبداللّه محض) پيشاپيش جنازه پياده حركت مىكرد؛ در حالى كه رداى خود را بر كمرش بسته بود. پدرم گفت: پسرم! ركاب را نگهدار تا من هم پياده شوم و به جنازه زيد احترام كنم. به خدا قسم اگر من سواره باشم و عبداللّه پياده راه برود، به ما خير و نصيبى نخواهد رسيد و هرگز روى سعادت را نخواهيم ديد! پدرم از مركب فرود آمد و به اتّفاق عبداللّه بن حسن در پيشاپيش جنازه حركت كردند؛ تا جنازه را وارد منزل كردند و در آنجا غسل دادند. سپس آن را به قبرستان بقيع بردند و همانجا به خاك سپردند.(1)
عقيده و مذهبش، بنابر تحقيق، همان مذهب اماميّه و اهلبيت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهبوده است و در اين، خلافى نيست. وى در مدّت عمرش هيچگاه دعوى امامت نكرد و
1) . عبدالعظيم الحسني عليهالسلام حياته و مسنده، ص 84 .
كسانى كه زيدى هستند، منسوب به او نيستند؛ زيرا «زيدىها» عقيده دارند كه هركس از اولاد حضرت على و زهرا قيام به سيف و خروج نمود، او امام است، خواه حسنى باشد و خواه حسينى.(1)زيدىها چند فرقهاند كه پرداختن به آنها بيرون از هدف اين نوشتار است.
زيد بن حسن عليهالسلام ، به دليل تقيه، با بنىاميه مماشات مىكرد. حكايت زير، به نقل از كتاب زندگانى حضرت عبدالعظيم عليهالسلام در صفحه 78، نمونهاى از تقيّه جناب زيد است:
وليد بن عبدالملك براى زيد نامهاى نوشت و از او خواست كه با عبدالعزيز بن وليد بيعت كند و سليمان بن وليد را از خلافت خلع نمايد. زيد، كه از خليفه تقيّه مىكرد، به خواسته او پاسخ مثبت داد.
هنگامى كه سليمان به خلافت رسيد، از نامه زيد به وليد مطلّع شد و به ابوبكر بن حزم، والى مدينه، نوشت كه زيد را پيش خود حاضر كن و اين نامه را از برايش بخوان، اگر موضوع اين نامه را تصديق كرد، آن را براى من بنويس و اگر تكذيب نمود، به او پيشنهاد ده تا بالاى منبر حضرت رسول صلىاللهعليهوآله در حضور مردم نيز تكذيب كند.
ابن حزم سخن سليمان را به اطلاع زيد رساند. وى پاسخ داد: مرا مهلت بده تا در اين مورد از خداوند طلب خير كنم. زيد پس از خروج از نزد امير مدينه، نزد قاسم بن محمد و سالم بن عبداللّه رفت و گفت: من از سليمان بيمناكم و مىترسم خون مرا بريزد و از سويى ناگزيرم كه به او جواب بدهم. بعضى به او گفتند كه براى حفظ جان خود سوگند ياد كن و اظهار بىاطّلاعى نما؛ امّا اين دو گفتند: قسم ياد نكن و منكر نامهات هم مباش و در بالاى منبر با خدا جنگ مكن! ما اميدواريم خداوند تو را از مكر
و حيله و دشمنى او نجات دهد. از اينرو، زيد بن حسن عليهالسلام نزد امير مدينه رفت و مضمون نامه را تصديق كرد. پس از آنكه امير مدينه را از سخن زيد آگاه كرد، سليمان
1) . الارشاد، ج 2، ص 22؛ بحارالأنوار، ج 44، ص 164 .
بن وليد به او نوشت كه زيد بن حسن عليهالسلام را صد تازيانه بزند و به او لباس درشت بپوشاند و پابرهنه در كوچههاى مدينه حركت دهد. هنگامى كه قاصد مىخواست از حضور خليفه خارج شود، عمر بن عبدالعزيز گفت: اكنون خليفه مريض است؛ اندكى صبر كن تا وى بهبود يابد. او نيز حركت خود را به تأخير افكند. اندكى پس از آن سليمان بن وليد درگذشت و خلافت به عمر بن عبدالعزيز رسيد. وى همين كه زمام امور را به دست گرفت، قاصد را پيش خود خواند و نامه را از وى گرفت و پاره كرد.
1 . ...عن زيد بن الحسن عليهالسلام ، عن جدّه، قال: سمعتُ عمّار بن ياسر يقول: وقف لعلي بن أبيطالب عليهالسلام سائل و هو راكع في صلاةٍ تطوّعٍ، فنزع خاتمه فأعطاه السائل، فأتى رسولاللّه فأعلمه بذلك، فنزل على النبيّ هذه الآية: «إنّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ و رَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقيمُونَ الصَّلاة و يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ...».(1)فقرأها رسولاللّه صلىاللهعليهوآله علينا، ثم قال: من كنت مولاه فعلىّ مولاه، اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه؛(2)
زيد بن حسن عليهالسلام از جد خود روايت مىكند كه گفت: شنيدم عمّار پسر ياسر مىگفت: اميرالمؤمنين على عليهالسلام در نماز مستحبى بود كه سائلى هنگام ركوع نزد آن حضرت ايستاد. امام عليهالسلام در همان هنگام انگشتر خود را بيرون آورد و به سائل بخشيد. پس رسول خدا صلىاللهعليهوآلهآمد و از ماجرا آگاه شد. در همان هنگام بود كه آيه «اِنّما وَليُّكُمُ اللّهُ...» بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل شد. پيغمبر صلىاللهعليهوآله آيه را براى ما خواند و سپس فرمود: هركس من مولاى او هستم، پس على مولاى او است. پروردگارا دوستانش را دوست و دشمنانش را دشمن دار!
2 . روى زيد بن الحسن عليهالسلام ...عن أميرالمؤمنين عليهالسلام ، أنّه كان يقطع يد السارق اليمنى في اوّل سرقته، فإن سرق ثانية قطع رجله اليسرى، فإن سرق ثالثة خلّده في السجن؛(1)
زيد بن حسن عليهالسلام روايت مىكند كه امام على عليهالسلام ، دست راست دزد را در مرتبه اوّل قطع مىكرد. اگر بار دوم هم سرقت كرد، پاى چپ او را مىبريد و اگر در مرحله سوم هم مرتكب دزدى مىشد، وى را در زندان حبس ابد مىكرد.
3 . ...عن زيد بن الحسن عليهالسلام ، قال: سمعت أبا عبداللّه عليهالسلام يقول: كان علي عليهالسلام أشبه النّاس طعامه و سيرته برسولاللّه صلىاللهعليهوآله و كان يأكل الخبز و الزيت و يطعم الناس الخبز و اللحم. قال: و كان علي عليهالسلام يستقي و يحتطب و كانت فاطمة عليهاالسلام تطحن و تعجن و تخبز و ترقع و كانت من أحسن النّاس وجها كان وجنتيها وردتان صلّى اللّه عليها و على أبيها
و بعلها و ولدها الطاهرين.(2)
زيد بن حسن عليهالسلام گفت: شنيدم از امام حسين عليهالسلام كه مىفرمود: على عليهالسلام در كردارش شبيهترين مردم به رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود. نان و روغن زيتون مىخورد و مردم را با نان و گوشت سير مىنمود، و فرمود: على عليهالسلام آب و هيزم مىآورد. فاطمه عليهاالسلام گندم را آسياب
و سپس خمير مىكرد و آنگاه نان مىپخت و پيراهنها را وصله مىزد. فاطمه عليهاالسلام زيباترين مردم بود و گونههايش مثل دو گل سرخ بود. درود خدا بر او و پدر و شوهر و پسران پاك او باد!
4 . از زيد بن حسن عليهالسلام روايت شده كه معاويه از عمرو بن عاص خواست كه صفوف شاميان را بيارايد. عمرو بن عاص به او گفت: بدين شرط چنين كارى مىكنم كه اگر خداوند پسر ابىطالب عليهالسلام را (در اين جنگ كه من صفوف آن را آرايش دادهام)
كشت و مملكت سراسر به طاعت تو درآمد، فرمان مرا باشد (كه هرچه بخواهم مرا دهى). گفت: آيا فرمانروايى مصر (كه آن را پيشتر به تو وعده دادهام) تو را بس نيست؟
گفت: آيا مصر مىتواند در عوض بهشت باشد؟ و كشتن پسر ابىطالب عليهالسلام به بهاى تحمّل آتشى مىارزد كه وصفش در قرآن چنين آمده: «وَلا يُفْتَرُّ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ»؛(1)«هيچ از عذابشان كاسته نشود و اميد نجات و خلاص ندارند؟»
معاويه گفت: اى اباعبداللّه!(2)اگر پسر ابىطالب عليهالسلام در اين جنگ كشته شود، فرمان تو راست.(3)امّا اينك آهسته گوى كه مردم سخنت را نشنوند.
پس عمرو به سپاهيان شام گفت: اى گروه شاميان! صفوف خود را منظّم بياراييد و سرتان را به پروردگارتان عاريت دهيد و از خداوند مدد گيريد و با دشمن خدا و دشمن خويش جهاد كنيد و به پيكارشان درآييد كه خدايشان بكشد و نابود كند. «وَاصْبِروُا إنَّ الاَْرْضَ للّه يوُرِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ»؛(4)و صبر كنيد كه زمين از آن خدا است؛ آن را به هر كس از بندگانش كه بخواهد به ميراث دهد و سرانجام نيكو از آن پرهيزكاران است .»(5)
6 . باز هم از زيد بن حسن عليهالسلام روايت مىكنند: على عليهالسلام ، اَشتر بن حارث نخعى را به جلودارى سپاه خود گماشت. على عليهالسلام با 150 هزار تن از مردم عراق به پيشروى پرداخت و گروهى از يارانش او را در ميان گرفته بودند.
معاويه نيز با سپاهى در همين حدود از مرز شام حركت كرد؛ در حالى كه سفيان بن عمرو (معروف به ابو اعور سلمى) را به جلودارى سپاه خود گماشته بود.
وقتى كه به معاويه خبر رسيد كه على عليهالسلام آمادهباش داده است، او نيز به يارانش فرمان آمادگى داد. گزارش امر او به على عليهالسلام رسيد و از اينرو، با ياران خود به پيشروى ادامه داد. زمانى كه معاويه از حركت او آگاه شد، با تمام نيروهايش به سپاه امام على عليهالسلام تاخت. وى كه جلودارى سپاهش را به سفيان بن عمرو داده بود، ارطات عامرى، بُسر، را به فرماندهى دنباله سپاه گماشت. اين لشكر به راه افتاد تا همگى به «قُناصِرين» در
كنار صفّين رسيدند.
اَشتر، با چهار هزار تن از ديدهوران زبده عراقى، بر جلوداران لشكر معاويه، كه پيش از او بر سر آب اردو زده بودند، تاخت و ابو اعور را از اردوگاهش براند؛ ولى از سوى ديگر، معاويه با همه لشكريانش به سوى سپاه على عليهالسلام تاخت. اشتر، كه جان امام را در خطر ديد، به جانب امام برگشت و به اينگونه معاويه بر آب مسلّط شد و ميان اهل عراق و آب فاصله افكند.(1)
روايت 393 نقل شده است.
به اتّفاق جميع مورّخان و به گفته ابونصر بخارى در كتابش(2)، همسر زيد، «لبابه» دختر عبداللّه بن عبّاس بن عبدالمطّلب، بود كه ابتدا عبّاس بن على بن ابىطالب عليهالسلام او را تزويج كرد. هنگامى كه آن جناب در كربلا شهيد شد، زيد وى را به نكاح خويش درآورد. از لبابه پسرى به نام حسن متولّد شد. البته عدّهاى ديگر از مورّخان، «زجاجه» ملقّب به «رقرق» را مادر حسن دانستهاند.(3)
ابن سعد در طبقات(1)درباره فرزندان زيد مىنويسد: زيد بن حسن عليهالسلام فرزندى به نام محمد داشت كه از دنيا رفت و صاحب فرزندى نبود. فرزند ديگر زيد، حسن نام داشت كه از طرف منصور دوانقى والى مدينه شد. او دخترى هم داشت به نام نفيسه كه به وليد بن عبدالملك تزويج كرد. مادرِ نفيسه، لبابه، دختر عبداللّه بن عبّاس بن عبدالمطلب، بود.(2)
مؤلّف كتاب المجدى هم گفته است كه زيد فرزندى به نام يحيى داشته كه قبر او در مصر است.(3)
ابومحمد حسن الأمير، فرزند زيد بن حسن عليهالسلام و جدّ دوم حضرت عبدالعظيم عليهالسلام است كه يكى از بزرگان زمان خود به شمار مىرفت. وى در جود و فضل و كرم و فتوّت در ميان بنىهاشم معروف بود. حسن بن زيد، به دستگيرى از بيچارگان و ضعفا مىپرداخت و به درماندگان و مقروضين كمك مىكرد.
علّت اينكه وى ملقّب به «امير» بود اين است كه مدّت پنج سال از سوى منصور دوانيقى به حكومت مدينه، مكّه و حومه آن، منصوب شد. طولى نكشيد كه عملكرد او ناخرسندى خليفه را فراهم آورد و خليفه او را روانه زندان كرد و تمام اموال و دارايى
او را ستاند. آن بزرگوار آنقدر در زندان منصور در بغداد به سر برد كه خليفه از دنيا
رفت و مهدى عبّاسى به خلافت رسيد. مهدى عبّاسى او را از زندان آزاد نمود و آنچه را منصور از او گرفته بود، باز گرداند و وى را با خود به حج برد و در اكرام وى سعى
بليغ روا مىداشت.(1)
حسن بن زيد، اوّل كس از علويان و بنىهاشم است كه به روش و سنّت عبّاسيها جامه سياه پوشيد. او با پسرعموهاى خود اختلافاتى هم داشت. سيّد جمالالدّين حسنى معروف به «ابن عنبه» گويد: حسن بن زيد از سوى منصور دوانيقى امير مدينه شده بود و بر غير اين شهر نيز امارت مىكرد. وى از همكاران حكومت بنىعبّاس به شمار مىرفت و با پسرعموهايش، فرزندان حسن مثنّى، اختلافاتى داشت.(2)
ابو نصر بخارى مىنويسد: ابو محمد حسن بن زيد بن على بن ابىطالب عليهالسلام ، از مادرى كنيز به نام زجاجه و ملقّب به رقرق به دنيا آمد. زيد را جز حسن فرزند ديگرى نبود و اعقابش منحصر به همين فرزند است.(3)
شمارى از مورّخان، نام مادر حسن را لبابه دختر عبداللّه بن عبّاس،(4)و بعضى هم زجاجه ملقّب به رقرق(5)نوشتهاند. با توجّه به قول بيشتر علما و اتّفاق نظر در تاريخ وفات حسن الامير در سال 168 ق، بدون ترديد مادر وى همان لبابه بوده است.
در اعيان الشيعة نيز به نقل از عمدة الطالب(6)آمده است كه وى در سال 168 ق در زمان هارونالرشيد، در حجاز به سن هشتاد سالگى وفات يافت.(7)
1) . رياض الانساب، ج 1، ص 102؛ سفينة البحار، ج 1، ص 264؛ عمدة الطالب، ص 89 ؛ اعيان الشيعة، ج 5، ص 75 ؛ منتهى الآمال، ج 1، ص 178؛ طبقات الكبرى، ابن سعد، ج 5، ص 415؛ منتخب التواريخ، ص 207؛ زندگانى حضرت عبدالعظيم عليهالسلام ، رازى، ص 10؛ اردستانى، ص 14؛ عطاردى، ص 86 .
2) . عمدة الطالب، ص 90؛ سفينة البحار، ج 1، ص 265 .
3) . سرالسلسلة العلويّة، ص 21 .
4) . عمدة الطالب، ص 68 .
5) . سرّ السلسلة العلويّة، ص 23 .
6) . اعيان الشيعة ، ج 5، ص 75 .
7) . عمدة الطالب، ص 90؛ رياض الانساب، ج 1، ص 102 .
نسّابه قرن پنجم، نجمالدّين ابى الحسن على العُمرى درباره محل فوت حسن بن زيد مىنويسد: «حسن بن زيد در مكانى به نام حاجز از دنيا رفت و مادرش كنيز بود».(1)
مؤلّف كتاب الفخرى(2)هم در كتاب انساب خود مىنويسد: «ادامه نسل زيد بن حسن عليهالسلام از تنها فرزندش حسن الأمير بود كه وى در سن هشتاد سالگى وفات يافت».
امام فخر رازى(3)به نقل از سرّ السلسلة العلويّة(4)نوشته است:
بخارى گفت: ابوالحسن زيد بن حسن عليهالسلام ، 120 سال يا كمتر عمر كرد و تداوم نسل او از يك پسر به نام ابو محمد حسن الامير بوده و او اوّل كسى است از بنىهاشم كه لباس سياه پوشيد و از طرف منصور دوانيقى به اميرى مدينه منصوب شد. حسن در سال 168 ق، در حالى كه هشتاد سال داشت، از دنيا رفت. او چهار خليفه عبّاسى به نامهاى منصور و مهدى و هادى و رشيد را درك كرد.
علاّمه نسّابه سيّد احمدكيا گيلانى هم در كتابش، بعد از بيان پارهاى از حالات حسن بن زيد، بيان مىدارد كه حسن بن زيد در هشتاد سالگى در حاجز وفات يافت و به قول ابن خدّاع، در سال 168 ق در حالى كه خلافت رشيد را نيز ديده بود، دنيا را وداع گفت.(5)
مؤلّف كتاب مشاهد العترة الطاهرة(6)به نقل از معجم البلدان(7)ياقوت حموى و تحفة العالم(8)
سيّد جعفر بحرالعلوم، مىنويسد:
حاجز موضع بين مكّة و المدينة قرب ثغره، الحاجر بالجيم والراء و هى في لغة العرب ما يمسك الماء من شقة الوادي. توفّي بالحاجز، أبو محمد الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب عليهالسلام .
و فيه يقول الشاعر:
إلى حسن بن زيد بأن نضوى
يجوب الليل و هنا و الإلاما
إلى رجل أبو المعالي
و أكرم بعد من صلّى وصاما
و أشتم إن أحبك يابن زيد
و إنّ أهدى التحيّة والسّلاما
وقد سلفت علي له أيادي
تعيش الروح منها والعظاما
و كان هو المقدّم من قريش
و رأس الغرّ فيها و السّلاما
و خيرهم لجار او لصهر
بتسكين الكلالة و الذماما
و كان أشدّهم عقلاً و حلما
و أبرمهم إذا إزدحم إزدحاما
از آنچه گفته شد معلوم مىشود كه بنابر عقيده اكثر مورّخان، حسن بن زيد، جدّ دوم حضرت عبدالعظيم عليهالسلام به سال 88 ق، از لبابه دختر عبداللّه بن عبّاس، در مدينه به دنيا آمده و در هشتاد سالگى، در سال 168 در محلى به نام حاجر از دنيا رفته است.
داستان وفات وى اينگونه بود كه وى همراه مهدى عبّاسى عازم مكه بود. در بين راه مهدى به علّت كمبود آب از ادامه سفر منصرف مىشود و باز مىگردد؛ امّا حسن به راه خود ادامه مىدهد؛ تا آنكه در حاجز، كه پنج ميلى مدينه است، درگذشت و على بن مهدى بر او نماز گزارد و در همانجا دفن شد.(1)
امّا عقيده علماى رجال در مورد شخصيت حسن بن زيد به شرح زير مىباشد:
1) . تاريخ بغداد، ج 7، ص 309 - 131؛ قاموس الرجال، ج 3، ص 249؛ عمدة الطالب، ص 70؛ به نقل از شاگردان مكتب ائمه عليهمالسلام، ج 1، ص 373 .
علاّمه تسترى درباره حسن بن زيد مىنويسد:
شيخ طوسى(1)وى را از اصحاب امام جعفر صادق عليهالسلام برشمرده و خطيب هم در تاريخش وى را بخشندهترين عرب دانسته و افزوده است كه وى به دستور منصور دوانيقى، خانه امام جعفر صادق عليهالسلام را به آتش كشيده است.(2)
أبوالحسن عُبيدلى درباره شخصيّت حسن بن زيد مىنويسد:
ابو محمد الحسن بن زيد بن الحسن عليهالسلام امير المدينة و له أخبار حسنة في علمه و فضله و عقله و كرمه و حلمه و سؤده و له محاسن من الأخبار... .(3)
مؤلف كتاب المجدى درباره او مىگويد: «و كان في الحسن بن زيد محاسن دنيائية كثيرة».(4)
مرحوم آيهاللّه العظمى خويى در كتاب رجالش، درباره حسن بن زيد چنين ابراز داشته است: «و ذكر غيره له ذموما كثيرة».(5)
در كتاب تهذيب آمده است كه او از ثقات بهشمار رفته و ابن سعد در طبقات، او را عابد و ثقه توصيف كرده است. زبير بن بكار نيز حسن بن زيد را مردى فاضل و شريف و عابد و مورد وثوق دانسته و «عجلى» هم، او را توثيق كرده است؛ امّا ابن معين او را ضعيف شمرده است.
با اين همه، علاقه حسن بن زيد به رياست و حكومت موجب شد كه به حمايت از
بنىعبّاس بپردازد و از بنىالحسن و پسرعموهايش سعايت و منصور را عليه آنان تحريك كند و به دستور منصور خانه امام صادق عليهالسلام را به آتش بكشد.(1)
5، ص 56؛ عمدة الطالب، ص 70؛ أعلام زركلى، ج 2، ص 205؛ به نقل از شاگردان مكتب ائمه عليهمالسلام ، ج 1، ص 372 .
جناب حسن بن زيد همسران متعدّدى داشته و از هريك، فرزندانى به هم رسانيده كه به اين شرح است.
وى بزرگترين اولاد حسن بن زيد و مادرش اُمّ سلمه، دختر حسين اثرم بن حسن بن على بن أبيطالب عليهالسلام است. قاسم مردى پارسا و پرهيزكار بود؛ ولى به تبعيّت از پدرش، ضمن پشتيبانى از حكومت ظالم بنىعبّاس، عليه پسرعموهايش فعاليّت مىكرد و با محمد بن عبداللّه نفس الزكيّه خصومت مىورزيد.(2)
قاسم داراى چهار پسر و دو دختر بود:
1 . محمد بطحايى (و يا بطحانى با نون بر وزن سبحانى كه نام محلّهاى در مدينه است و بعضى هم او را منسوب به بطحا دانستهاند)؛
2 . عبدالرحمن الشجرى (شجره يكى از روستاهاى مدينه است)؛
3 . حمزه: فقط مؤلّفان كتابهاى تهذيب الأنساب(3)و عمدة الطالب(4)و المجدى(5)از او ياد
كردهاند و مادر وى را كنيزى دانستهاند؛
4 . حسن: بعضى وى را از اولاد قاسم به حساب نياوردهاند؛
5 . خديجه، همسر پسرعمويش، حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام بوده است.
6 . عبيده، همسر پسرعموى خود، طاهر بن زيد بن حسن بن زيد بن حسن عليهالسلام بوده است.(1)
مادر وى، كه كنيز بود، «شديد» لقب داشت. او در حبس منصور وفات يافت. وى نيز جدّ حضرت عبدالعظيم عليهالسلام محسوب مىشود كه درباره او سخن خواهيم گفت.
مادرش كنيز بود و داراى سه فرزند بود: 1. طاهر: مادرش اسماء، دختر ابراهيم مخزوميّه است و او را دو فرزند بود به نامهاى محمّد و على. محمّد هم سه دختر داشت به نامهاى خديجه و نفيسه و حسناء؛ 2. على؛ 3. اُم عبداللّه.(2)
وى آخرين فرزند حسن بن زيد است و او را «جالب الحجاره» مىگفتند. او را سه پسر بود: 1 . حسن: مادرش كنيز بوده. وى از محدّثين به شمار مىآمده، ولى متّهم به نقل احاديث دروغ شده است؛ 2 . محمّد: مادرِ او از سادات حسينى است به نام فاطمه بنت
1) . ر.ك: الفخرى، ص 130 - 131؛ الشجرة المباركة، ص 41؛ سراج الأنساب، ص 37؛ رياض الأنساب، ص 44؛ سرّ السلسلة العلويّة، ص 61؛ عمدة الطالب، ص 45؛ تهذيب الأنساب، ص 106؛ المجدى، ص 21؛ منتهى الآمال، ج 1، ص 46؛ شاگردان مكتب ائمه عليهمالسلام، ج 1، ص 376؛ مناهل الضرب، ص 97 .
2) . ر.ك: منتهى الآمال، ج 1، ص 462؛ تهذيب الانساب، ص 146؛ المجدى، ص 33؛ الشجرة المباركة، ص 65 .
عبيداللّه بن الحسين الأصغر؛ 3 . على .
مؤلف كتاب تهذيب الأنساب، فرزند ديگرى به نام احمد را از فرزندان اسماعيل بن حسن دانسته است.(1)
ملقّب به كوكبى، مادرش كنيزى از اهل بحرين بود. اسحاق از خدمتگزاران دستگاه هارون الرشيد به شمار مىرفت، ولى در اواخر زندگى او، هارون بر وى غضب كرد و او را به زندان افكند و در حبس درگذشت.
براى اسحاق سه فرزند به اسامى حسن، حسين و هارون نام بردهاند. هارون پسرى به نام جعفر و جعفر هم فرزندى به نام محمد داشته است. رافع بن ليث، جعفر را در شهر آمل (مازندران) شهيد كرد و قبرش مورد عنايت اهالى آن ديار است.
مؤلّف كتاب مجدى هم دو فرزند ديگر به اسامى اُم كلثوم و اسماعيل براى اسحاق نام برده است.(2)
مادر وى كنيز و همسرش از سادات حسنى به نام اُمّ القاسم بنت جعفر بن الحسن المثنّى بود و از وى دو پسر آورد كه يكى را ابراهيم و ديگرى را على ناميد. ابواسحاق
از امة الحميد كه او هم كنيزى بوده، صاحب فرزند ديگرى به نام زيد شد.
ابراهيم فرزند ابواسحاق، دو پسر به نامهاى محمد و حسن داشت كه محمد شوهر
اُمّ سلمه (دختر حضرت عبدالعظيم) بود. و از آن دو سه فرزند به نامهاى حسن، عبداللّه و احمد به دنيا آمدند.(1)
مادر وى هم كنيز بود و او را جريده مىگفتند. براى عبداللّه پنج پسر به نامهاى على، محمد، حسن، زيد و اسحاق ذكر كردهاند، ولى مؤلّف كتاب مجدى به جاى اسحاق، فرزند ديگرى به نام يحيى را ذكر كرده است.
مؤلّف كتاب الشجرة المباركة تعداد فرزندان عبداللّه بن حسن را شش تن به اسامى زيد، عبداللّه ابوالقاسم، محمد، على، حسن و حسين مىداند. ابونصر بخارى معتقد است كه جز زيد هيچ يك از فرزندان عبداللّه فرزندى نداشتهاند و حال آنكه خلاف آن ثابت است. وى اضافه مىكند كه مادر زيد كنيز بود و زيد، شجاعترين اهل زمان خويش به شمار مىرفت. وى در خارج كوفه با ابوالسّرايا خروج كرد و چون كار بر آنها سخت شد، به اهواز گريخت، و به دست بادغيسى دستگير شد و به قتل رسيد. هماكنون مزارش در اهواز زيارتگاه مردم است.(2)
چنان كه بيان شد، حسن بن زيد از سوى منصور دوانيقى به فرماندارى مدينه
1) . ر.ك: منتهى الآمال، ج 1، ص 463؛ المجدى، ص 24؛ رياض الانساب، ص 88 ؛ سر السلسلة العلوية، ص 71 ؛ عمدة الطالب، ص 62 ؛ تهذيب الأنساب، ص 144؛ الشجرة المباركة، ص 66 .
2) . ر.ك: الفخرى، ص 158؛ الشجرة المباركة، ص 67؛ منتهى الآمال، ج 1، ص 463؛ تهذيب الأنساب، ص 146؛ المجدى، ص 34، عمدة الطالب، ص 72؛ لباب الانساب، ج 1، ص 282؛ لبّ الأنساب، ص 88 .
گماشته شد و تا پنج سال عهدهدار اين سمت بود. به قاطعيت حسن در اجراى حدود الهى و جوانمردى و بخشش او در زمان حكومتش، برخى شاعران اشاره داشتهاند كه چند نمونه از آنها نقل مىشود.
1 . ابن هرمه، كه نديم و دبير حسن الامير بود، او را از پسرعموها بافضيلتتر مىدانست و اين بيت را در مدح او مىخواند:
اللّهُ أَعْطاكَ فَضْلاً فَوْقَ فَضْلِهِمُ
عَلى هُنّ وَهَنّ في حاوِهِنّ
اين ابن هرمه، در نوشيدن مسكرات زيادهروى مىكرد. روزى از منصور دوانيقى عباسى خواست كه نامهاى به حاكم مدينه، حسن الامير، بنويسد تا هر وقت و هرجا او را مست ببيند، حد بر او جارى سازد؛ امّا منصور كه به ابن هرمه بسيار علاقه داشت، به
او مىگويد: «حاجت ديگر بخواه». امّا او بر خواستهاش اصرار مىكرد تا شايد بدين وسيله شرب خمر را ترك كند. عاقبت منصور به تقاضاى وى جامه عمل پوشيد و به حسن الامير نوشت كه هر وقت ابن هرمه را مست ديدى و يا شراب خورد، او را هشتاد تازيانه بزن تا حد الهى معطّل نماند، و هر كس كه او را در حالت مستى نزد تو آورد، مىتوانى يكصد تازيانه بر او بزنى.
امّا هر كس ابن هرمه را در كوى و بازار مدينه مست مىديد، جرأت نمىكرد نزد او رود و يا به حاكم خبر دهد؛ تا اينكه روزى حسن الامير، به ابن هرمه گفت: من كسى نيستم كه از مدح تو مسرور و يا از هجو تو خائف و غمگين باشم؛ زيرا شرافتى را كه خداوند به واسطه پيغمبرش صلىاللهعليهوآله به ما عطا فرموده است، جامع هر مدح است و هر نكوهشى را از ما دور مىدارد. قسم ياد مىكنم به ذات اقدس پروردگار، اگر ديگر بار تو را مست ببينم، دو حدّ بر تو جارى كنم: يكى براى بادهگسارى و يكى هم براى اظهار مستى؛ زيرا اين گناه بزرگ را آشكار مىسازى. پس جديّت و كوشش نما كه براى رضاى خداوند و خشنودى رسول خدا صلىاللهعليهوآله از اين عمل شنيع منصرف شوى.
ابن هرمه از اين تهديد ترسيد و از آن پس شرابخوارى را ترك كرد. در آن زمان،
نود سال از عمر او گذشته بود و ابيات زير را در اين خصوص انشاد نمود:
نَهانِى ابْن الرَّسوُلِ عَنِ الْمُدامى
وَاَدَّبَني بآدابِ الْكِرام
وَقالَ ليَ اصْطَبِرْ عَنْها وَدَعْها
لِخَوْفِ اللّهِ لا خَوْفَ الاَناسى(1)
پسر رسول خدا صلىاللهعليهوآله مرا از شراب خوردن نهى كرد و به آداب و اخلاق بزرگواران، مؤدّبم فرمود و به من گفت به خاطر ترس از خداوند خود را از خوردن شراب نگاهدار، نه براى ترس از مردم.
2 . ابن ربيع گفت: براى ابن هرمه، پيشامد سخت و ناگوارى روى داد. يكى از روزها، كه آفتاب بسيار گرم و ناراحتكننده بود، به من گفت: دو مركب براى من كرايه كن؛ زيرا قصد كردهام به محلى در شش ميلى مدينه بروم. هنگامى كه مركبها را كرايه كردم، هريك بر مركبى سوار شديم و از مدينه بيرون رفتيم. مقدارى كه راه پيموديم، به قصر حسن بن زيد در بطحاء ابن ازهر رسيديم و به مسجد حسن بن زيد رفتيم. آفتاب به طرف مغرب مىرفت كه حسن بن زيد از قصر خود بيرون شد و به سوى ما آمد. هنگام ورود به مسجد به غلامش دستور داد تا اذان و اقامه بگويد و به ما توجّهى نكرد و سخنى نگفت. پس از آنكه اذان و اقامه گفته شد، حسن بن زيد به نماز ايستاد و ما نيز به او اقتدا كرديم. پس از نماز، روى به ابن هرمه نمود و به وى خوشآمد گفت و
او را با كنيه مورد خطاب قرار داد. سپس پرسيد: اگر نيازى دارى بيان كن. ابن هرمه گفت: آرى، پدر و مادرم فداى شما باد! شعرى درباره شما سرودهام. و آنگاه اين ابيات
را خواند:
أَما بَنُو هاشِمُ حَوْلي فَقَدْ قَرَعُوا
نَبْلُ الضِّبابُ الَّتي جَمَّعَتْ في قَرَنِ
فَما بِثَرْبٍ مِنْهُمْ مِنْ اعاتِبَهُ
إلاّ عَوائِدَ أرْجوهُنَّ مِنْ حَسَنِ
اللّهُ أَعْطاكَ فَضْلاً مِنْ عَطِيَّتِهِ
عَلى هُنَّ وَ هَنَّ فيما مَضى وَ هُنَّ
1) . أعيان الشيعة، ج 5، ص 77؛ رازى، زندگانى حضرت عبدالعظيم عليهالسلام ، ص 10 - 12 .
هنگامى كه ابن هرمه از خواندن اين اشعار فارغ شد، حسن بن زيد گفت: از من چه مىخواهى و به چه چيز احتياج دارى؟ گفت: ابن أبي مضرّس از من 150 دينار طلب دارد كه مىخواهم آن را ادا كنى. حسن به يكى از غلامان خود گفت: هرچه زودتر ابن أبي مضرّس و دفتر مطالبات او را نزد من حاضر كن.
راوى گويد: ما هنوز نماز عصر را نخوانده بوديم كه غلام حسن بن زيد به همراه ابن مضرّس از راه رسيد. موقعى كه چشم حسن بر وى افتاد، به او خير مقدم و خوشآمد گفت. سپس پرسيد: ابن هرمه به شما مديون است؟ گفت: آرى. حسن گفت: نام او را از دفتر مطالبات خود پاك كن.
بعد از اين مذاكرات به يكى از پيشكاران خود دستور داد تا خرماى «خانقين» را به 150 دينار به ابن مضرّس بفروشد و به هر دينارى ربع دينار اضافه كند، و به ابن هرمه نيز 150 دينار خرما بدهد و ابن ربيع هم كه ابن هرمه را همراهى كرده بود، سى دينار خرما دريافت كرد.
راوى گفت: ما در اين هنگام از نزد حسن بن زيد برگشتيم و در مراجعت به محمد بن عبداللّه برخورديم. محمد از اشعار ابن هرمه كه براى حسن بن زيد گفته بود، اطّلاع
يافته و از پدر و عموهاى خود خشمگين بود؛ زيرا آنان قبلاً اين شاعر را از خود رنجانيده بودند.(1)
ابوالفرج اصفهانى(2)مىنويسد: حسن بن زيد، ابن مولى را نزد خود طلبيد و با غضب گفت: درباره زنان مسلمان غزلسرايى مىكنى و اشعار عاشقانه خود را در مسجد حضرت رسول صلىاللهعليهوآله و يا در بازار و اجتماعات مسلمانان بازگو مىنمايى! ابن مولى گفت: زَنَم مطلّقه باشد كه اگر من درباره زن مسلمانى شعر عاشقانه گفته و غزل سروده
و يا با زنى عهد و پيمانى بسته باشم! ابن مولى در اين مورد سوگندهاى غليظى هم ياد كرد. حسن بن زيد گفت: پس اين ليلا كه در اشعارت ذكر شده و تو با او معاشقه و مغازله كردهاى، كيست؟ گفت: زنم مطلّقه باشد اگر دروغ بگويم! من نام كمانِ خود را ليلا گذاشتهام و در همه اشعار عاشقانهام، مقصود از ليلا همين كمان است كه در دست دارم! و افزود: شعر بايد داراى تشبيب و معاشقه باشد و از عشق و محبت نبايد خالى شود؛ زيرا اگر ساده و بىپيرايه باشد، به آن توجّه نمىشود و مردم از آن استقبال نمىكنند. حسن بن زيد از اين سخنان شاعر خندهاى كرد و گفت: اگر مقصود از ليلا اين باشد، در گفتن شعر آزاد هستى و هرچه دلت مىخواهد بگو!
ابن مولى از حسن بن زيد هر ساله مقرّرى دريافت مىكرد. وى روزى بر حسن وارد شد و در مدح او چند بيت زير را قرائت كرد:
هاجَ نَفْسى تَفَرُّقَ الْجِيرانُ
وَاعتَرتْنِي طَوارِقُ الأَحْزانُ
وَ تَذَكَّرتُ ما مَضى مِنْ زَمانى
حينَ صارَ الزَّمانُ شَرُّ زَمانُ
تا آنجا كه گويد:
فَضْلُهُ واضِحُ بِرَهْطِ أَبى الْقا
سِمِ رَهْطُ الْيَقينُ وَ الايمانُ
هُمْ ذَوُو النُّورُ وَالهُدى و مَدَى الأَمَةُ
بَرُّوا هلِ الْبُرْهانُ وَ الْفَرقانُ
مَعْدِنُ الْحَقِّ وَالنَّبُوَّةِ وَالْعَُدْ
لِ إِذا ما تَنازَعَ الْخَصْمانُ
وَابْنُ زَيْدِ إذا الرِّجالُ تَجاروُا
يَوْم حَفْلٍ وَغايَةٌ وَ رِهانِ
هنگامى كه ابن مولى اشعار خود را به پايان رسانيد، حسن بن زيد او را نزد خود طلبيد و در نهانى به او گفت: موقعى كه به حجاز مىآيى، اينگونه اشعار مىگويى و زمانى كه به عراق مىروى اين ابيات را مىخوانى:
وَإنَّ أَميرَالْمُؤْمِنينَ وَ رَهْطَهُ
لِرَهْطِ الْمَعالي مِنْ لَوُيّ بْنِ غالِبٍ
اُولئِكَ أَوْتادُ الْبِلادِ وارَثو الذ
بيّ بأَمْرِ الْحَقِّ غَيرُ التَّكاذُبِ
ابن مولى گفت: اگر در اين مورد توضيحى بدهم انصاف مىدهى؟ حسن گفت:
آرى! گفت: من گفتهام: أميرالمؤمنين و رهطه؛ آيا شما از خويشاوندان خلفاى بنى عبّاس نيستيد؟ حسن بن زيد گفت: از اينگونه سخنان درگذر! تو براى اينكه خليفه را از خود راضى كنى و از وى صله بگيرى، اهلبيت مرا هجو كردهاى! حسن بن زيد افزود: آيا تو به خاندان من ناسزا نگفتهاى و مردم را عليه آنها تحريك نكردهاى؟ مگر اين بيت از گفتههاى شما نيست؟
وَإنَّهُمُ الْوَهَمُ بِدِمائِهِمْ
شَفا نُفُوسُ مِنْ قَتيل وَهاِبُ
در اين هنگام ابن مولى سرافكنده شد و پس از لحظاتى سكوت، گفت: اى فرزند رسول خدا! شاعر شعرى مىگويد و مىخواهد به وسيله او به اشخاص نزديك شود و به معانى و مضامين اشعارش توجّهى ندارد! (مقصودش اين بود كه من با اين اشعار مىخواستم از خليفه صله بگيرم و به آن دستگاه عقيده ندارم).
ابن مولى پس از اين جريان شرمنده و سرافكنده از نزد حسن بن زيد بيرون رفت. در اين موقع، حسن بن زيد به يكى از خدمتگذاران خود گفت: مقرّرى او را بدهيد و بيش از مقدارى كه هر ساله به او مىداديد، به وى عطا كنيد. خادم، امر او را اطاعت كرد؛ امّا ابن مولى گفت: به پروردگار سوگند من صله و عطاى حسن را نخواهم گرفت؛ زيرا وى بر من خشمگين است. اگر او از من راضى گردد و از لغزش من درگذرد، مقرّرى او را مىگيرم و اگر از من خشنود نگردد و از خطاى من چشم نپوشد، هرگز صلهاى نخواهم گرفت.
خادم، بازگشت و گفته ابن مولى را نقل كرد. حسن گفت: به ابن مولى بگو از لغزش شما گذشتيم، اكنون عطاى ما را قبول كن. در اين هنگام بود كه ابن مولى مقرّرى خود را گرفت و اشعارى هم درباره حسن بن زيد گفت كه از جمله اين دو بيت است:
سَأَلْتُ فَأَعطاني وَأَعْطى وَ لَمْ أَسَلْ
وَ جَادَ كَما جادت غَوادِرُ وائِدُ
فَاُقْسِمُ لا أَنْفَكُّ أَنشَدُ مَدْحُهُ
إذا جَمَّعْتَني فِى الْحَجَيجِ الْمَشاهِدُ(1)
عبدالملك بن عبدالعزيز گويد: حسن بن زيد، به داود بن سلم وعده داده بود كه از غلّه خانقين چيزى به او دهد؛ ولى چون اين شاعر، جعفر بن سليمان را كه بين او و حسن بن زيد كدورت و اختلافى بود، مدح گفته بود، لذا خشم و غضب حسن را برانگيخت و به او گفت: آيا تو درباره جعفر بن سليمان اين اشعار را نگفتهاى؟
وَ كُنّا حَديثا قَبْلَ تأْميرُ جَعْفَرٍ
وَكانَ المِنى في جَعْفَرٍ أَنْ يُؤَمَّرا
حَوَى الْمَنْبَرَيْنِ الْطاهِرَيْنٍ كِلَيْهِما
إذا ما خَطا عَنْ مَنْبَرٍ أَمْ مِنْبَرا
كَأنَّ بَنى حَوَّاءٍ صَفّوا أَمامَهُ
فَخَيَّرَ مِنْ أَنْسابِهِمْ فَتَخَيَّرا
ما آرزوى حكومت و امارت جعفر بن سليمان را پيش از آنكه امير ما شود داشتيم. پس او را دو منبر است؛ اگر يكى از او سلب شود قصد ديگرى كند (شايد مراد از دو منبر حكومت مكّه و مدينه بوده باشد). پس فرزندان حوّا در برابرش ايستادهاند و از انساب، او را اختيار كردهاند.
داود بن سلم گفت: آرى، من اين اشعار را گفتهام؛ خداوند مرا فداى شما كند! امّا شما خانوادهاى هستيد كه از ميان برگزيدگان برگزيده شدهايد و شما در نزد من بهتر و
بالاتر از جعفر هستيد؛ زيرا در مدح شما چنين سرودهام:
لَعَمرى لَئِن عاقَبْتَ أوْجَدَتْ مُنعما
بِعَفْوِ عَنِ الْجاني و إن كانَ مُعذَرا
لأنْتَ بَما قَدَّمتَ أَولى بِمَدْحة
و أكرَمَ فَرْعا إِنْ فَخَرْتَ وَعُنْصَرا
هُوَ العِزَّة الزَّهراءُ مِنْ فَرْع هاشم
وَيَدعُو عَلِيّا ذا الْمَعالي وَجَعْفَرا
وَزَيْد النَدى والسِبْط سِبْط محمد
وَعَمكَ بِالطَّفّ الزّكىّ المُطَهّرا
وَ ما نال مِنْ ذا جَعفَرٍ غَيْرَ مَجْلِس
إذا ما نَقاهُ العزلُ عَنَهُ تَأَخَّرا
بِحَقّكم نالوُا ذَراها فأصبَحوا
يَرَوْنَ بِه عَزّا عَليكُم وَمَفْخَرا
1) . أغانى، ج 3، ص 291 - 293؛ عبدالعظيم الحسني عليهالسلام حياته و مسنده، 89 - 91؛ أعيان الشيعه، ج 5، ص 79 .
به جان خودم سوگند اگر تو عقاب هم بكنى، گرچه معذور باشم، مورد لطف تو هستم. تو اى حسن سزاوارترى به مدح و ثناى من از ديگرى، و به جهت فخر ذاتى تو، كريمتر و بزرگوارترى و حَسَب و نَسَب، خاص تو و ديگران را نارواست (جهت اختصار، دو بيت از اشعار ترجمه شد).
راوى گويد: حسن بن زيد پس از شنيدن اين ابيات به وعده خود وفا كرد و مقرّرى و صلهاش را قطع نكرد، تا اينكه از جهان رخت بربَست.(1)
رازى، ص 12 - 13.
عبداللّه بن حسن گويد: هنگامى كه زيد بن حسن عليهالسلام از دنيا رفت، چهار هزار دينار قرض داشت. حسن فرزند او، كه در هنگام مرگ پدرش كودك بود، سوگند ياد كرد كه در خانه نخواهم نشست و با كسى نيز سخن نخواهم گفت؛ تا اينكه قرض پدر را ادا كنم. راوى گويد: حسن بن زيد به اين عهد خود وفا كرد و تمام قرضهاى پدرش را پرداخت: «فلم يطل رأسه سقف بيت حتى قضى دين أبيه».(2)
ضحّاك بن منذر گويد: منذر بن عبداللّه، مقدارى قرض داشت. او در يكى از روزها، كه حسن بن زيد قصد داشت به مزرعه خود برود، سر راه او نشست. هنگامى كه حسن از راه رسيد، وى برخاست و گفت: اى امير! اندكى توقّف كن مطلبى دارم. حسن گفت: ما عجله داريم با ما بيا و مطالب خود را نيز بگو. منذر از پاسخ حسن، ناراحت شد و خواست برگردد، ولى با وجود اين گفت: من فرزندان زيادى دارم و اكنون زندگى بر من سخت شده است؛ به من كمك كنيد. حسن وى را با خود، به مزرعه برد. هنگامى كه به مزرعه رسيدند، براى حسن فرشى گستردند. حسن روى فرش نشست و منذر را پهلوى خود جا داد و با او به گفتوگو پرداخت. در اين هنگام
ناهار آوردند و او با دست خود به وى غذا تعارف كرد و از او خواست شعر بخواند. منذر بن عبداللّه اين اشعار را براى حسن بن زيد خواند:
يَابْنَ بِنْتِ النَبِىّ وَابْنِ عَلِىٍّ
أَنْتَ أَنْتَ الْمُجير مِن ذِى الزَّمان
مِنْ زَمانٍ ألَحَّ لَيْسَ بِناجٍ
مِنْهُ مَنْ لَم يُجيرُهُ الخافقانِ
مِنْ دُيُون تَنُوبِنا فادِحاتٍ
بِيَدِ الشَّيخِ مِن بَني ثَوْبانٍ
حسن بن زيد، هنگامى كه اين اشعار را شنيد، وى را ستود. سپس كاغذ طلبيد و نامه مختصرى نوشت و آن را مهر زد و گفت: اين نامه را به ابن ثوبان برسان. منذر نامه
را گرفت، ولى گمان خيرى به او نداشت. نامه را برد و به ابن ثوبان داد. هنگامى كه وى
نامه را خواند، گفت: امير از من درخواست كرده كه مراعات تو را كنم و شما را از فكر قرض آسوده كنم؛ من نيز امر امير را اطاعت مىكنم و از طلب خود صرفنظر مىكنم و صد دينار ديگر هم به شما مىدهم.(1)
اسماعيل بن حسن بن زيد گويد: پدرم نماز فجر را در اوّل وقت ادا مىكرد، هنوز هوا تاريك بود كه از خواب برمىخاست و خود را براى نماز فجر آماده مىساخت. يكى از روزها هنگامى كه نماز خود را اداء كرده بود و قصد داشت به اطراف مدينه برود، ناگهان مصعب بن ثابت بن عبداللّه بن زبير با پسرش عبداللّه نزد پدرم آمدند.
پدرم به مصعب گفت: چند شعرى برايم بخوان. او گفت: اكنون موقع خواندن اشعار نيست. گفت: به خويشاوندى پيغمبر صلىاللهعليهوآله سوگندت مىدهم كه برايم چند بيتى شعر بخوانى! مصعب نيز اين چند بيت را خواند:
يَابْنَ بِنْتَ النَبِىّ وَ ابْنَ عَلي
أنتَ أنتَ المُجيرُ مِن ذى الزَّمانٍ
منِ زَمان الحَّ لَيس بِناجٍ
مِنْهُ مَن لَم يُجيرُهُ الخافَقانِ
مِنْ دُيُونٍ تَنُوبِنا مُعضِلات
مِن يَدِ الشَّيخِ مِن بَني ثَوْبانٍ
1) . أعيان الشيعة، ج 5، ص 79؛ عبدالعظيم الحسني عليهالسلام حياته و مسنده، ص 97 .
في صَكاكٍ مُكتباتٍ عَلَينا
بِمَنين إِذا عَدَدْنَ ثِمانٍ
بِأَبي أَنتَ إن أَخَذنَ وَ أُمى
ضاق عيشَ النِّسوانِ وَ الصِّبْيانِ
راوى گفت: حسن شخصى را نزد ابن ثوبان فرستاد و از وى درباره قرض اين دو نفر پرسيد. او جواب داد: پدر هفتصد دينار و پسر صد دينار به من مقروض هستند. حسن هنگامى كه از قرض آنها مطّلع شد، دين آنها را ادا كرد و دويست دينار ديگر هم به آنها بخشيد.(1)
حسن بن زيد، به دليل داشتن مقام و موقعيّت سياسى در نزد خلفاى عبّاسى، متمايل به دستگاه ظالم وقت بود. لذا نقل شده كه به دستور منصور دوانيقى خانه امام صادق عليهالسلام را آتش زد؛ به طورى كه آتش به دهليز خانه رسيد. امام صادق عليهالسلام از خانه بيرون آمد و آتش را با پاى مبارك لگد مىكرد و مىفرمود: «أنا بن اعراق الثرى، أنا بن إبراهيم خليل
اللّه» و آتش خاموش مىشد.(2)
همچنين حسن بن زيد مىگويد: نزد ابوجعفر منصور بودم كه ناگهان سر ابراهيم بن عبداللّه را، كه در سپرى قرار داده بودند، حاضر كردند. از ديدن اين منظره چنان اندوهى به من دست داد كه حالم به شدت دگرگون شد، ولى براى اينكه منصور بدبين نشود، ناراحتى خود را مخفى داشتم.
خليفه رو به حسن كرد و گفت: اى حسن! صاحب اين سر را مىشناسى؟ حسن گفت: بلى، پسر عموى خود را نيك مىشناسم:
فَتىً كانَ يَحميهِ مِن النَّهَيم سَيْفَهُ
وَ يَنحيِه مِن دارِ الهَوانِ أَشنانُها
حسن بن زيد گريست و به منصور گفت: من دوست داشتم كه وى با شما مخالفت نكند و به اين مصيبت مبتلا نشود.
منصور گفت: مادر موسى مطلّقه باشد! من هم دوست داشتم وى از من اطاعت كند و با من از در ستيزه و مخالفت بيرون نشود، تا به اين حال دچار نشود. ولى پسر عموى تو قصد داشت كه ما را از اين مقام پايين بياورد و به قتل رساند و ما خودمان را بيشتر از وى دوست داشتيم و از اينرو، آنچه را كه وى عليه ما قصد كرده بود، ما آن را به خودش روا داشتيم.(1)
مصعب بن عثمان گويد: حسن بن زيد، اسحاق بن ابراهيم بن طلحه را براى امور قضا دعوت كرد. وى از قبول اين شغل خوددارى مىنمود. حسن او را دستگير و روانه زندان كرد. خويشاوندان او به حمايت از او برخاستند. وى آنان را هم به زندان افكند. آنگاه دستور داد اسحاق بن ابراهيم را حاضر كنند. پس از آنكه مأمورين اسحاق را نزد وى بردند، به او گفت: سوگند ياد كرده بودم تا اگر شغلى را كه به تو مىسپارم نپذيرى، كسى را به دنبالت نفرستم. اكنون بايد منصب قضا را قبول كنى تا برخلاف سوگند عمل نشود. در اين هنگام، اسحاق بن ابراهيم ناگزير شد پيشنهاد او را بپذيرد. حسن بن زيد عدّهاى از لشكريان را به مسجد فرستاد تا از وى حراست كنند. هنگامى كه وى در مسجد نشسته بود و به اختلاف مردم رسيدگى مىكرد، داود بن سلم از در درآمد و اين بيت را درباره او گفت:
طَلَبوا الفِقْه وَالمُرُوّةَ وَالحا
م وَفيكَ اجتَمَعنَ يا اسحاقُ
اسحاق بن ابراهيم همين كه اين بيت را شنيد، گفت: اين مرد را از من دور كنيد! مأمورين او را بيرون كردند. قاضى پس از اندكى از مجلس قضا بيرون رفت و از اين شغل كنارهگيرى كرد. حسن بن زيد نيز تسليم شد و او را آزاد گذاشت.
1) . غاية الإختصار، ص 169؛ عبدالعظيم الحسني عليهالسلام حياته و مسنده، ص 98 .
اسحاق هنگامى كه به منزل خود رفت، پنجاه دينار براى داود بن سلم فرستاد و به قاصد گفت: به شاعر بگو، چرا مطلبى را گفتى كه من بدان راضى نبودم.(1)
ابوالفرج اصفهانى مىنويسد: عَتَكى نقل كرده: چون منصور اموال عبداللّه بن حسن را (در مدينه) ضبط كرد، به حجّ رفت. عاتِكه(2)همسر عبداللّه و مادر عيسى و سليمان و ادريس، با روپوشى مشغول طواف بود. چون چشمش به منصور افتاد، فرياد زد: اى اميرالمؤمنين! عبداللّه بن حسن در زندان تو مرد و تو دستور دادهاى اراضى مزروعى ايشان را بگيرند. حال با يتيمانش چه كنم؟
منصور كه اين سخن را شنيد، دستور داد زمينها را بدانها بازگردانند.
عاتِكه به نزد حسن بن زيد، كه اموال مزبور در دست او بود و از سوى منصور امير آن منطقه بود، آمد. حسن بن زيد به او گفت: من اين دستور را نشنيدهام، گواهى بر اين
مطلب بياور. عاتكه عيسى بن محمد و محمد بن ابراهيم را به نزد حسن بن زيد آورد و گواهى دادند و حسن اموال مزبور را برگردانيد.
علىرغم همه گفتههاى فوق، عدّهاى از مورّخان و علماى رجال، حسن بن زيد را مردى شريف، فاضل، عالم، عابد و ثقه دانستهاند.
ابوالفرج اصفهانى در كتاب خود، داستان ديگرى نقل مىكند. يونس به ابى يعفور مىگويد: من به گوش خود از جعفر بن محمد صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمود: هنگامى كه ابراهيم بن عبداللّه بن حسن در باخمرى به قتل رسيد، ما از مدينه به دستور منصور به
عراق كوچ داده شديم و هيچيك از افراد بالغ خاندان ما در مدينه نماند و همگى به همراه ما آمدند. چون به كوفه رسيديم، يك ماه در آن شهر مانديم و در اين مدّت انتظار
مىكشيديم كه دستور قتل ما از جانب منصور صادر شود، تا اينكه روزى محمد بن
ربيع، دربان منصور، نزد ما آمد و گفت: اى فرزندان على! از ميان خود، دو مرد خردمند را انتخاب كنيد و به نزد اميرالمؤمنين بفرستيد. امام صادق عليهالسلام فرمود: «من و حسن بن زيد به نزد منصور رفتيم. منصور رو به من كرد و گفت: تويى كه علم غيب مىدانى؟ گفتم: «لا يَعْلَمُ الغَيْبَ إلاّ اللّهُ؛ غيب را كسى جز خدا نمىداند».
منصور: تويى كه مردم، اموال خود را برايت مىآورند؟
امام عليهالسلام جواب داد: «خراج مملكت از آن اميرالمؤمنين است .»
منصور: مىدانى براى چه شما را به اينجا خواندهام؟
امام عليهالسلام : «براى چه؟»
منصور: مىخواهم تا سيادت و آقايى شما را درهم شكنم، وحشت در دلتان افكنم، نخلستانهايتان را از بيخ قطع كنم و شما را برروى كوهها پراكنده سازم؛ تا ديگر
احدى از اهل حجاز و يا از اهل عراق نتواند با شما تماس گيرد؛ چون شما موجب فساد آنها هستيد!
امام عليهالسلام : «همانا خداوند سليمان را مشمول عطاى خويش قرار داد و او سپاسگزارى كرد؛ ايّوب به بلا گرفتار شد و وى صبر كرد؛ يوسف صدّيق با آنكه مظلوم بود از برادران خود گذشت نمود؛ تو از همان دودمان هستى و سزاوار است كه از آنها تبعيّت كنى!»
منصور از شنيدن اين كلمات خرسند و خندان شد و گفت: دوباره اين سخنان را بگو. چون گفتم، گفت: مِثْلُكَ فَلْيَكُنْ زَعيمُ الْقَوْمِ؛ مانند تو بايد بزرگ و كفيل قوم باشد». من از شما درگذشتم و جُرم مردم بصره را نيز به شما بخشيدم. اكنون حديثى را كه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى من گفتهاى، بار ديگر برايم بازگو كن.
گفتم: «پدرم براى من حديث كرد از پدرانش از علىّ بن ابىطالب عليهالسلام ، از رسول خدا صلىاللهعليهوآله كه فرمود: «صِلَة الرَّحِمِ تَعْمُرُ الدِّيارَ، و تُطيلُ الْأعْمارَ، وَ إنْ كانُوا كُفّارا؛ صله رحم، شهرها را آباد و عُمرها را دراز مىگرداند؛ اگرچه عاملان صله رحم كافر باشند».
منصور گفت: منظور من، اين حديث نبود.
گفتم: «پدرم از پدرانش، از على عليهالسلام ، از رسول خدا صلىاللهعليهوآله روايت كرد: رَحِمْها (پيوندهاى خويشى) به عرش آويخته شدهاند و فرياد مىزنند: «أَللّهُمَّ صَلْ مَنْ وَصَلَني وَاقْطَعْ مَنْ قَطَعَني؛ خدايا پيوند ده هركه مرا پيوند دهد و جدا كن هركه مرا جدا كند».
منصور گفت: اين هم نيست.
گفتم: «پدرم از پدرانش، از على عليهالسلام ، از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهروايت فرمود: خداى عزّوجلّ فرمايد: «أنَا الرَّحيمُ، خَلَقْتُ الرَّحِمَ وَشَقَقْتُ لَها إِسْما مِنْ إِسْمي فَمَنْ وَصَلَها وَصَلْتُهُ وَ مَنْ قَطَعَها بَتَتُّهُ؛ منم خداوند رحيم. رَحِم را من آفريدم و نامى از نام خود براى آن مشتق كردم. پس هركه آن را پيوند كند، من او را پيوند دهم و هركه آن را ببُرد،
من او را خواهم بُريد».
منصور گفت: اين حديث هم نيست.
امام عليهالسلام فرمود:
پدرم از پدرانش، از على عليهالسلام ، از رسول خدا صلىاللهعليهوآله روايت كرد كه فرمود: «إنَّ مَلِكا مِنَ المُلوُكَ فِى الْأرْضِ كانَ بَقى مِنْ عُمْرِهِ ثَلاثَ سِنينَ، فَوَصَلَ رَحِمَهُ، فَجَعَلَهَا اللّهُ ثَلاثينَ سَنَةً؛ پادشاهى از پادشاهان زمين بود كه از عمرش فقط سه سال باقى مانده بود، پس صله رحم كرد و خداوند عمر او را سى سال قرار داد».
منصور گفت: همين حديث مقصودم بود. (اكنون بگو) كدام يك از شهرها پيش تو محبوبتر است؟ زيرا به خدا مىخواهم با شما صله رحم كنم.
امام عليهالسلام مىفرمايد: «در پاسخ وى گفتم شهر مدينه. منصور ما را به مدينه فرستاد و خداوند بدين وسيله شرّ او را از سر ما دور ساخت .»(1)
1) . ترجمه مقاتل الطالبين، ص 325.
ابونصر بخارى مىگويد: ابوالحسن على بن حسن بن زيد از مادرى كنيز به دنيا آمد و در زندان ابوجعفر منصور دوانيقى، دومين خليفه عبّاسى، درگذشت.(1)
در كتاب عمدة الطالب(2)هم مسطور است كه على بن حسن بن زيد ملقّب به «سديد» و كنيهاش ابوالحسن، مادرش امّ ولد (كنيز) بود و اعقاب او از فرزندش عبداللّه قافه
است.(3)
ابوالفرج اصفهانى در حوادث زمان منصور دوانيقى از على بن حسن بن زيد اسم برده، مىنويسد: از جمله كشتگان آل ابى طالب، على بن حسن بن زيد بن حسن بن علىّ بن ابىطالب عليهماالسلام است. كنيهاش ابوالحسن و مادرش كنيزى به نام أمة الحميد بود. منصور هنگامى كه بر پدرش حسن بن زيد خشم گرفت، او را با پدرش به زندان افكند و على همچنان با پدرش در زندان بود؛ تا اينكه در همانجا (قبل از پدر) از دنيا رفت.(4)
مؤلف كتاب عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام حياته و مسنده بعد از اشاره به مطالب فوق، درباره به زندان رفتن على بن حسن مىنويسد:
جريان قيام سادات حسنى در زمان خلافت منصور، كه على بن حسن هم يكى از آنان بود، در كتابهاى تاريخ و اخبار به تفصيل بيان شده و اينك مختصرى از آن واقعه را به نقل از كتاب شريف كافى مىآوريم.
موسى بن عبداللّه گويد: پدرم هنگامى كه قصد كرد مقدّمات خلافت برادرم محمد را فراهم كند، نزد جعفر بن محمد صادق عليهماالسلام رفت و به وى گفت: اگر شما به خلافت و
امامت محمد رضايت دهيد، كسى ديگر درباره اين موضوع مخالفت نخواهد كرد و قريش با بقيّه مردمان به خلافت او تن مىدهند و با وى بيعت مىكنند.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: «ديگران در اين قضيّه با شما موافقند، احتياجى به وجود من نداريد. شما مىدانيد كه من به دليل ناراحتى جسمى نمىتوانم در اجتماعات شركت كنم؛ حتى بهجاى آوردن حج بيتاللّه و فرايض و مناسك برايم مشقتآور است. دست از من برداريد و با ديگران در اينباره مذاكره كنيد .»
عبداللّه گفت: مردم همه چشم به شما دارند و منتظرند كه شما در اين جريان داخل شويد. اگر راجع به اين موضوع نظر موافقت بدهيد، ديگران از شما پيروى خواهند كرد و ما از شما انتظار جنگ و مبارزه كردن نداريم.
راوى گفت: در اين هنگام جماعتى وارد شدند و كلام حضرت صادق عليهالسلام با عبداللّه
قطع شد.
موسى بن عبداللّه گويد: بار ديگر با پدرم نزد جعفر بن محمد عليهماالسلام رفتيم. پس از اذن ورود، داخل منزل شديم. پدرم نزديك رفت و سر او را بوسيد و گفت: فدايت شوم! من بار ديگر آمدم تا از شما تقاضاى همكارى كنم و اميدوارم كه اين مرتبه به من جواب رد ندهى و خواهش مرا برآورى.
جعفر بن محمد صادق عليهماالسلام فرمود: «اى پسر عم! به خداوند پناه ببريد و بىجهت ادعاى امامت و خلافت نكنيد و به اينگونه امور نپردازيد؛ من از عاقبت اين قضيّه نگرانم و بيم دارم كه به شما آسيب و ضررى برسد .»
عبداللّه پس از گفتوگوى مفصل با امام عليهالسلام ، از محضر او بيرون شد و از فرط غضب و ناراحتى لباسهاى خود را مىكشيد. امام صادق عليهالسلام به او فرمود: «من از عموى شما شنيدم كه فرمود: عبداللّه و فرزندان او در آينده نزديكى كشته خواهند شد .»
موسى بن عبداللّه گفت: مدّتى از اين جريان نگذشت كه فرستادگان منصور دوانيقى به مدينه وارد شدند و پدرم را با برادرانش و جماعتى از سادات بنى حسن، كه
از جمله آنها على بن حسن بود، گرفتند و همه را با زنجيرهاى آهنين بستند و در محملهاى بىروپوش نشانيدند. سپس آنان را در كنار مسجد، كه محلّ اجتماع مردم بود، حاضر كردند تا جمعيّت به آنها ناسزا بگويند.
عبداللّه بن ابراهيم جعفرى گويد: خديجه، دختر عمر بن على، براى ما روايت كرد كه سادات بنى حسن را در كنار مسجد، نزديك باب جبرئيل نگهداشتند. در اين هنگام امام صادق عليهالسلام به سوى جمعيّت آمد؛ در حالى كه رداى مباركش بر زمين افتاده بود. امام عليهالسلام از در مسجد خارج شد و در حالى كه اشك بر چهره مباركش جارى بود، فرمود:
«واللّه ما وَفَتِ الاَْنْصارُ لِرَسُولِ اللّه صلىاللهعليهوآله بِبَيْعَةٍ، لَقَدْ بايَعُوهُ عَلى أَنْ يَقُوا نَفْسَهُ وَوُلْدِهِ مِمّا يَقُونَ نُفُوسَهُمْ وَ اَوْلادَهُمْ وَاللّه لا يَفْلَحُ قَوْمٌ تَخْرُجُ بِهؤُلاءِ عَنْهُمْ عَلى هذِهِ الصُّورةُ؛ قسم به خدا كه انصار به بيعت خود با رسول خدا صلىاللهعليهوآله وفا نكردند؛ آنها بيعت كرده بودند كه فرزندانش را حفظ كنند؛ همانگونه كه خود و فرزندانشان را حفظ مىكنند. به خدا قسم رستگار نمىشوند جماعتى كه فرزندان پيغمبر صلىاللهعليهوآله خود را بدين صورت كوچ دهند».
پس از اين حضرت صادق عليهالسلام به منزل رفت و از شدت اندوه مدّتى بيمار شد. بعد از اين اتفاق، سادات بنى حسن را از مدينه به بغداد بردند و منصور امر كرد جماعتى از
آنها را كشتند و عدّهاى را در زندان مخوف و وحشتناكى حبس كردند كه در آن روز و شب تشخيص داده نمىشد. به علت نداشتن بيتالخلاء، ناچار بودند در همان محل سكونت خود قضاى حاجت كنند؛ چنانكه بوى تعفن برايشان ناراحتكننده بود. كمكم بدن آنان وَرَم كرد؛ تا اينكه از شدّت مرض و گرسنگى و تشنگى از دنيا رفتند. از
جمله اين شهدا على بن حسن بن زيد جدّ اوّل حضرت عبدالعظيم عليهالسلام بود.(1)
1) . اصول كافى، ج 1، ص 358 - 366؛ عبدالعظيم الحسني عليهالسلام حياته و مسنده، ص 100.
ابراهيم بن عبداللّه فرزند عبداللّه بن حسن، اشعارى درباره دستگيرى فرزندان حسن، پدرش و ساير خاندان سروده كه چنين است:
-بُوبا بِهِ مِنْ قُيُودِهِمْ نَدَبُ
رُوقِب فيهِمْ آلٌ وَلا نَسَبُ
حِلْمِ وَ بِرَّ يَزينُهُ حَسَبُ
-لَصَتْكَ بيضُ عَقايِلٌ عُرَبُ
أَشْهَرْ فيِكَ الْمَأثُورَةُ الْقُضَبُ
فيها بَناتُ الصَّريح تَنْتَجِبُ
السَّمْرُ وَفيها أَسِنَّةٌ ذُرَبُ
-قِسْطِ بِكَيْلِ الصّاعِ الَّذي احْتَلَبُوا
في القِدَّ أسْرَى مَصْفوُدَةُ سُلَبُ
النّاسِ كَذي عُرةٍ بِهِ جَرَبُ
وَ أىَّ حَبْلٍ مِنْ أُمَّةٍ قَضَبُوا
شُدَّ بِميثاقٍ عَقندُهُ الْكَرَبُ(1)
جانم فداى آن پيرمرد (عبداللّه) با ساقهايى كه در آنجا (زندان) نقش غل و زنجير بر آن آشكار بود.
و فداى آن بزرگان نيكو روى از خويشانش كه حسب و نسب در حقّشان مراعات نشد.
اى حلقههاى زنجير نمىدانيد چه بزرگزاده و شكيبا و نيكوكارى را دربر گرفتهايد كه داراى حَسَبى است فاخر و بزرگ!
4 و 5 و 6 و 7. پس چگونه نزد خداوند جبّار باشم؛ در حالى كه هنوز شمشير برنده
1) . مقاتل الطالبيّين، ص 217 - 219 .
موروث را كه از پدران به ما رسيده از نيام برنكشيدهام و جنبشى براى خونخواهىات نكرده و سواركارانى برنينگيختهام كه در آن اسبان تازه نفس زنند و هنوز مركبهايى پيشرو، سبكخيز و ميان باريك و نيزههايى زردفام و نوك تيز به كار نبردهام.
و برابر هر كشتن، كشتهها و در مقابل هر اسير كردن، اسيرانى از آنها در بند كشم.
آيا كار خاندان پيغمبر خدا صلىاللهعليهوآله بدانجا رسيده كه چون مبتلايان به جَرَب (نوعى بيمارى پوستى) مردم از آنها گريزانند؟
بدا به حالشان كه به چه جناياتى دست بيالودند و چه ريسمان محكم و چنگآويزى را از امّت پاره كردند!
و در چه عهد و پيمانى با خدا خيانت كردند؟ چنان عهدى كه با ريسمان پيمانى هرچه محكمتر استوار گشته بود.
همانطور كه بيان گرديد، جدّ اوّل حضرت عبدالعظيم عليهالسلام ، ابوالحسن على بن حسن بوده است كه به همراه پدر خود، با تعدادى از سادات حسنى عليهالسلام به دستور منصور دوانيقى، در مدينه دستگير و روانه زندان شدند. پس از تحمّل مدّت زمان زندان، على بن حسن در زندان جان خود را از دست داد و زندگى را بدرود گفت.(1)
على السديد چون از دنيا رفت، بسيار جوان بود و او را كنيزى بود موسوم به «هيفا» و از او دخترى آورد به نام فاطمه. پس از او هيفا از على آبستن شد. هنگامى كه على را
به زندان بردند، در همانجا از دنيا رفت. چون آبستنى هيفا ظاهر نبود، حسنالامير، پدر على، او را فروخت. خريدار چون كنيزك را به خانه برد، دانست كه وى آبستن است. از اينرو، او را براى حسن باز فرستاد و بعد از مدّتى پسرى آورد كه
1) . مقاتل الطالبيّين، ص 369 .
حسنالامير او را عبداللّه ناميد.
مؤلّف كتاب المجدى درباره تعداد فرزندان على بن حسن بن زيد مىنويسد: علىالسديد را دو فرزند به اسامى فاطمه و عبداللّه بوده است.(1)
امّا امام فخر رازى مىنويسد:
و أثبت السّيد أبوالحسن البطحانى له أبنا آخر اسمه اسماعيل، و له أعقاب بالرّى، و لم يوافقه أحد؛
سيّد ابوالحسن بطحانى، فرزند ديگر را به نام اسماعيل براى علىالسديد ذكر كرده كه هيچيك از علماى انساب با آن موافق نيستند.(2)
پس بنابر عقيده علماى انساب، سه فرزند به اسامى فاطمه، عبداللّه و اسماعيل براى علىالسديد بوده كه در مورد اسماعيل اختلاف شده است.
قول شيخ عباس قمى نيز چنين است:
ابوالحسن على، مادر او امّ ولد و لقب او سديد است. وى در حبس منصور وفات يافت و او را دخترى به نام فاطمه بود. و نيز على را كنيزكى بود كه هيفا نام داشت و از وى حامله گشت و هنوز حمل خود را فرو نگذاشته بود كه سديد وفات كرد و چون مدّت حمل به سر رسيّد، هيفا پسرى آورد. حسن الامير او را عبداللّه نام نهاد و او را بسيار دوست مىداشت.(3)
بنابراين جاى ترديد نيست كه علىالسديد را دو فرزند به نام فاطمه و عبداللّه بوده؛ چنانكه بيشتر علماى رجال و انساب نيز بر اين عقيدهاند.(4)
الأنساب، ج 1، ص 121؛ تهذيب الأنساب، ص 139؛ المجدى، ص 35؛ عمدة الطالب، ص 71؛ الشجرة المباركة، ص 64؛ سراج الأنساب، ص 37؛ الفخرى، ص 156 .
از تاريخ تولّد و وفات على بن حسن، جدّ اوّل حضرت عبدالعظيم عليهالسلام ، اطّلاع دقيقى در دست نيست، امّا از آنجا كه وفات حسن بن زيد، پدر علىالسديد، در سال 168 ق بوده و وى در اوايل حكومت مهدى (158 تا 169 ق) از زندان خلاص شده، و با اشاره به اين مطلب كه عدّهاى از مورّخان و علماى انساب، وفات على بن حسن را در سن 26 سالگى نوشتهاند، مىتوان حدس زد كه وى در سال 119 متولّد و در سن 26 سالگى در زندان منصور در سال 145 به شهادت رسيده است؛ زيرا زندان هاشميّه پس از شهادت محمد بن عبداللّه نفس الزكيّه بر سر زندانيان تخريب شد و همانجا دفن گرديدند.
در همين زمينه، در لباب الأنساب(1)آمده است:
على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على عليهماالسلام امّه امّ ولد يقال لها؛ امهالحميد. كان محبوسا في سجن الهاشميه، يضرب بالسياط حتّى مات و قبره بشاطىء الفرات و هو يوم قتل ابن ستّ و عشرين سنة؛
على بن حسن بن زيد بن حسن بن على عليهماالسلام، مادرش امّ وَلَد بود كه او را امّالحميد مىخواندند. على بن حسن در زندان هاشميه (متعلق به منصور دوانيقى)، بر اثر ضربات شلاّق وفات يافت. قبر او كنار ساحل رودخانه فرات است و هنگام شهادت، 26 سال عمر كرده بود.
سخنان ابوالفرج اصفهانى نيز مؤيّد كلام بيهقى است. وى مىنويسد:
از جمله كشتگان آل ابى طالب عليهالسلام ، على بن حسن بن زيد بن حسن بن علىّ بن
1) . لباب الأنساب، بيهقى، ج 1، ص 411 .
ابىطالب عليهمالسلام است. كنيهاش ابوالحسن و مادرش كه كنيز بوده، امّالحميد مىناميدند. منصور هنگامى كه بر پدرش حسن بن زيد الامير خشم گرفت، او را با پدرش به زندان افكند.
و على همچنان با پدر در زندان بود؛ تا اينكه در همانجا (قبل از پدر) از دنيا رفت.(1)
از آنچه گفته شد مىتوان نتيجه گرفت كه حسن بن زيد بعد از شهادت فرزند خود از زندان منصور آزاد گشت و واقعه فروش كنيز على و اينكه وى در حال حمل بوده، پس از آن واقع شده است.
سرانجام على بن حسن بن زيد در سال 145 ق در 26 سالگى در زندان منصور دوانيقى به فوز عظيم شهادت نايل شد.
عبداللّه قافه پدر بزرگوار حضرت عبدالعظيم عليهالسلام ، به هنگام تولّد از نعمت پدر محروم بود؛ چرا كه پدرش على السديد در زندان منصور درگذشت و سرپرستى او به عهده جدّش حسن بن زيد قرار گرفت. به همين جهت حسن بن زيد، به عبداللّه اظهار علاقه مىكرد و در تربيت و تعلّم او سعى بليغ روا مىداشت.
در اينكه چرا عبداللّه پدر حضرت عبدالعظيم عليهالسلام ، ملقّب به قافه شده است، دو قول است:
1 . برخى گفتهاند چون وى در محلّى به نام قافه امارت مىكرد.(2)اين قول هيچ
مدرك تاريخى ندارد و مورّخان در اينباره چيزى نگفتهاند.
2 . قول ديگر، كه صحيحتر به نظر مىرسد، اين است كه على السديد كنيزى به نام
هيفا داشت و از او صاحب دخترى به نام فاطمه شد. هنگامى كه على السديد را به زندان مىافكندند، هيفا از على حامله بود. وقتى على در زندان از دنيا رفت و از سويى، آثار حمل در هيفا ظاهر نبود، حسن الامير پدر على، او را فروخت. خريدار چون كنيزك را به خانه برد، فهميد كه وى آبستن است. از اينرو، او را براى حسن باز فرستاد و بعد از مدّتى پسرى آورد كه حسن الامير او را عبداللّه ناميد. حسن الامير براى اطمينان خاطر، كودك را نزد علماى قافه (يعنى قيافهشناس) برد و گزارش حال او را به آنان داد. قيافهشناسان او را ملحق به على السديد كردند و از اينرو، او را عبداللّه قافه خواندند.(1)
متأسّفانه از زندگانى و حالات عبداللّه اطّلاعات جامع و مفصّلى در دست نيست. علماى انساب در كتب خود از وى نام برده و به شرححال مختصرى از وى بسنده كردهاند. مناسب است گفتههاى بعضى از آنها به نظر خوانندگان برسد.
در كتاب منتقلة الطالبيّة(2)آمده است كه عبداللّه قافه از كنيزى به نام هيفا متولّد شد و چون پدرش در قيد حيات نبود، در دامن جدّ خود، حسن بن زيد، نشو و نما كرد و تا به حدّ رشد و كمال رسيد. حسن بن زيد به اين كودك علاقه مفرطى داشت و او را بر فرزندان خود برترى مىداد و در تعليم و تربيت او مىكوشيد.
مؤلّف عمدة الطالب(3)نيز همين مطلب را بدون كم و زياد نقل كرده و درباره تعداد فرزندان عبداللّه نوشته است: عبداللّه داراى سه فرزند به نامهاى احمد، عبدالعظيم و
جعفر بود.
امّا مؤلفان كتابهاى الشجرة المباركة(4)و سرّ السلسلة العلويّة(5)شمارِ فرزندان عبداللّه قافه را
دو تن به اسامى احمد و عبدالعظيم نوشتهاند. نظر نسّابه شهير معاصر، مرحوم آيهاللّه سيّد شهابالدين نجفى مرعشى هم همين قول است. وى مىفرمايد: فرزندان عبداللّه دو تن بودهاند: اوّل عبدالعظيم عليهالسلام و دوم احمد كه از جمله زهّاد و پرهيزكاران بود و اعقاب وى بسيارند و سادات حسنى ابهر و خرّمدرّه و هيدج و قزوين از نسل پاك او هستند.(1)
نسّابه قرن پنجم، نجمالدّين ابى الحسن على العلوى العمرى، در كتاب خود، عدد فرزندان عبداللّه قافه را پنج تن به اسامى جعفر، قاسم، جعفر، عبدالعظيم و احمد مىداند؛(2)ولى مؤلّف تهذيب الأنساب(3)، چهار فرزند به نامهاى حسن، عبدالعظيم، احمد و محمد براى عبداللّه قافه برشمرده است. علاّمه نسّابه عميدالدين النجفى هم اين اقوال را تأييد كرده، مىگويد: عبداللّه را به غير از عبدالعظيم عليهالسلام دو فرزند ديگر به نام محمد و حسن بوده كه هر دو ملقّب به مهفهف بودهاند و از نسل او در رى زياد ديده شده و مدّتى املاك فدك هم در تصرّف او بوده است.
تا اينجا، علماى انساب قائل به هفت فرزند براى عبداللّه قافه شدهاند؛ ولى محدّث خبير مرحوم حاج شيخ عبّاس قمى، عدد فرزندان عبداللّه را نُه تن دانسته، ولى مدركى براى قول خود بيان نكرده است.(4)امّا چنان كه اشاره رفت علماى انساب قرن سوم تا قرن يازدهم، شش فرزند براى آن جناب برشمردهاند كه اسامى آنها و چهار تن ديگر، كه شيخ عبّاس قمى افزوده، عبارتند از:
1 . احمد بن عبداللّه: گفته شده كه اعقاب وى در مصر و كوفه بودهاند؛
2 . عبدالعظيم بن عبداللّه؛
3 . حسن بن عبداللّه: معروف به مهفهف كه در زمان معتضد عبّاسى امور «فدك» در دست او بود و از وى فرزندى باقى نماند.
4 . محمد بن عبداللّه: او نيز ملقب به مهفهف بود و بعضى گفتهاند كه اعقاب او در ابهر و زنجان بودهاند؛
5 . قاسم بن عبداللّه: در اينكه وى فرزندى داشته يا نه، اختلاف نظر است؛
6 . جعفر بن عبداللّه: از وى اطّلاع دقيقى در دست نيست.
7 . ابراهيم؛ 8 . على اكبر؛ 9 . علىاصغر؛ 10 . زيد.
عباس عبيرى
شايسته است كه زائران محترم آستان مقدّس حضرت عبدالعظيم عليهالسلام ، هنگام تشرّف به حرم مطهّر، بر آگاهى خويش از آن بزرگوار بيفزايند تا با زيارت مرقد پاك حضرتش حضور قلب و توجّه خاطرشان فزونى يابد و با اخلاص بيشترى قصد تقرّب الهى كنند و از عنايات ويژه پروردگار، بهرهمند شوند. بدين منظور، نگاهى هرچند گذرا بر زندگى سراسر معنوى آن بزرگوار خواهيم داشت.
نام گرامىاش عبدالعظيم و كنيهاش ابوالقاسم است. پدر گرانقدرش عبدالله نام داشت كه از فرزندان على بن حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب عليهالسلام به شمار مىآمد. اينك به معرّفى نياكان عبدالله خواهيم پرداخت.
پدر بزرگوار عبدالله، على، از پارسايان و عابدان روزگار خويش بود. او در سال 144 ق همراه نوزده تن از عموزادگانش، كه سادات بنى الحسن عليهالسلام خوانده مىشدند، به جرم حقگويى و جهاد در راه خدا دستگير گرديد.
هنگامى كه دستگيرشدگان كنار درِ حرم پاك پيامبر اكرم در مدينه دربند و آماده روانه شدن به زندان بودند، امام صادق عليهالسلام از حرم بيرون آمد و در حالى كه سرشك از
ديدگانش روان بود، فرمود:
اى فرزندان مهاجران و انصار! آيا رسول خدا سفارش كرده بود كه بر فرزندانش ستمى چنين روا داريد؟!
آنگاه به خانه رفت و در بستر بيمارى افتاد.
دستگيرشدگان، به فرمان منصور دوانيقى به شهادت رسيدند. او فرمان داد ساختمان زندان را خراب كنند تا پيكر مطهّر سادات بنى الحسن، زير آوار، مدفون شود. مسعودى، تاريخنگار مشهور، درباره اين زندان مىنويسد:
در روزگار ما، كه سال 332ق ، است، آنجا (زندان تخريبشده ساحل فرات در كوفه) زيارتگاه دوستان اهلبيت شده است.
هنگامى كه على بن حسن بن زيد دستگير شد، عبدالله، پدر گرانقدر حضرت عبدالعظيم، در شكم مادر بود. بنابراين، وقتى ديده به جهان گشود، از نعمت پدر محروم بود. لذا تحت سرپرستى پدربزرگ ارجمندش حسن بن زيد قرار گرفت. او اندك اندك باليد، به كمال رسيد و در روزگار تاريك عبّاسيان، چون ستارهاى فروزان به نورافشانى پرداخت.
آن بزرگوار، كه به سبب ستمهاى آل عبّاس، پيوسته متوارى بود و مدفن پاكش حتى از چشم تيزبين تاريخنگاران نيز پنهان مانده است، نُه فرزند به نامهاى: عبدالعظيم، احمد، قاسم، حسن، محمّد، ابراهيم، على اكبر و على اصغر داشت.
حسن بن زيد، از ارادتمندان امامان معصوم: محمّد باقر، جعفر صادق و موسى بن جعفر عليهمالسلام به شمار مىآمد و كنيهاش ابومحمّد بود.
روزى منصور دوانيقى او را خواست؛ سر بريده پسرعموى بزرگوارشابراهيمبن عبدالله بن حسن بن حسن عليهالسلام را در برابرش قرار داد و پرسيد: اين سر را مىشناسى؟
حسن پاسخ داد: آرى:
فتى كانَ يَحميهِ مِنَ الضَّيمِ سَيْفُهُ
وَ يُنجيهِ مِنْ دارِ الْهَوانِ اجْتنابُها.
آنگاه با صداى بلند گريست. منصور، خشمگين شد و فرمان داد دارايىهايش را مصادره كنند و او را در زندان بغداد، به بند كشند.
حسن تا پايان عمر منصور، در زندان مانْد و هنگامى كه مهدى عبّاسى به قدرت رسيد، وى را آزاد ساخت. آن بزرگوار، در سفر حج، در منزلگاهى كه «حاجر» خوانده مىشد، ديده از جهان فرو بست و تن به خاكهاى آن ديار سپرد.
آن پارساى والاتبار، دخترى پرهيزگار و حافظ قرآن داشت كه «سيّده نفيسه» خوانده مىشد. اين دُخت پاكدامن، با اسحاق، فرزند حضرت صادق عليهالسلام ، پيمان همسرى بست. آرامگاه وى در قاهره، زيارتگاه شيعه و سنّى است.
زيد، پسر ارشد امام حسن مجتبى عليهالسلام به شمار مىآمد و كنيهاش ابوالحسين بود. او كه از عبدالله بن عبّاس و جابربن عبدالله انصارى روايت نقل مىكرد، در گروه ياران حسين بن على عليهماالسلام جاى داشت. مسئوليت گردآورى رسول خدا در مدينه، از سوى امام عليهالسلام به زيد سپرده شده بود و بدين سبب، نتوانست همراه امام حسين عليهالسلام به سوى كوفه حركت كند. آن بزرگوار، پس از شهادت امام حسين عليهالسلام ، در شمار ياران امام سجّاد و امام باقر عليهماالسلام جاى گرفت و سرانجام در سال 120 ق، در نود سالگى سراى خاكى را بدرود گفت و در قبرستان بقيع به خاك سپرده شد.
ابوحمّاد رازى، كه از ياران امام هادى عليهالسلام به شمار مىآيد، مىگويد: روزى به خدمت آن حضرت شتافتم و پرسشهايى با او در ميان نهادم و پاسخ شنيدم. چون خواستم از
خانه امام عليهالسلام بروى آيم، فرمود:
«اگر در مسائل دين با مشكل روبهرو شدى، از عبدالعظيم حسنى در آبادى خودت [رى] بپرس و سلامم را به او برسان .»(1)
تأييدات پيدا و پنهان معصومان عليهمالسلام سبب شد تا حضرت عبدالعظيم، شهرتى بسزا يافت و پيروان خاندان پاك پيامبر9 براى بهرهگيرى از دانش فراوانش از دور و نزديك به رى شتافتند. معارف الهى و احكامى كه آن بزرگوار از پيشوايان معصوم عليهمالسلامروايت كرده، در آثار روايى شيعه پراكنده است. بخشى از ميراث حديثى حضرت عبدالعظيم، بهوسيله دانشوران بزرگى كه نامشان ذكر مىشود، به دست ما رسيده است:
الف) كتاب التوحيد، باب معانى اسماء الهى و باب البداء؛
ب) كتاب الحجه، باب «إنّ الأئمة نورالله -عزّوجلّ-»، باب «إن المتوسّمين هم الأئمه»، باب «ان الطريقة الاستقامة ولاية على عليهالسلام »، باب «من عرف امامه لم يضرّه»، باب «مَن مات و ليس له امام من الأئمة الهُدى»، باب «التسليم و فضل المسلمين»، و باب «مفاهيم القرآن».
ج) كتاب الايمان و الكفر؛
د) كتاب الطهاره؛
ه) كتاب الصلاة؛
و) كتاب النكاح؛
1) . مستدرك الوسائل، محدث نورى، ج 3، ص 614.
ز) كتاب الزكاة.
حضرت عبدالعظيم را ذكر كرده است.
است.
الف) كتاب الصلاة؛
ب) كتاب الصوم؛
ج) كتاب الصيد و الذباحة.
افزون بر اين، شيخ صدوق در كتابهاى الامالى، اكمال الدين، التوحيد، علل الشرائع، الخصال،، معانى الأخبار و عيون أخبار الرضا عليهالسلام نيز رواياتى از حضرت عبدالعظيم نقل كرده است.
محمدبن نعمان، مشهور به شيخ مفيد نيز در دو اثر برجستهاش الاختصاص و الأمالى، روايتهايى از حضرت عبدالعظيم را بازگو كرده است.
شيخ طوسى (م 460 ق)، هم در الأمالى خود، رواياتى را از آفتاب فروزان رى نقل كرده است.
مرحوم آيهالله العظمى بروجردى(ره) در كتاب طبقات الرجال، حضرت عبدالعظيم را از راويان طبقه هفتم مىداند و از ياران خاصّ امام جواد و امام هادى عليهماالسلاممىشمارد. آن
بزرگوار مىنويسد:
حضرت عبدالعظيم و ديگر راويان طبقه هفتم، ولادتشان تقريبا پس از سال
185ق، تحقّق يافته و وفاتشان تا سال 270 ق، واقع شده است.(1)
اساتيد حضرت در روايت
حضرت عبدالعظيم عليهالسلام ، سخنان امام باقر، امام صادق و امام كاظم عليهمالسلام را از 25 راوى بزرگ شنيد و براى شاگردانش بازگفت. على بن جعفر عليهماالسلام، هشام بن حكم، محمدبن ابى عُمَير، حسن بن محبوب و صفوان بن يحيى، در شمار اين راويان بزرگ جاى دارند.
شاگردان آن بزرگوار
محمدبن خالد برقى، احمدبن محمدبن خالد، سهل بن زياد رازى، عبدالله بن موسى رويانى، حمزة بن قاسم علوى و ابراهيم بن هاشم قمى، در گروه پانزده نفرى شاگردان حضرت عبدالعظيم قرار داشتند. اين نيكان، روايات آفتاب تابناك رى را به خاطر سپردند و براى شاگردانشان نقل كردند.
اين سخن كه حضرت عبدالعظيم، گفتار معصومان را از 25 راوى شنيده، هرگز بدين معنا نيست كه خود، نزد پيشوايان آسمانى حضور نيافته و به سخنان آن پاكان، گوش نسپرده است. او در فرصتهاى گوناگون، خدمت سروران معصوم مىشتافت و از درياى معنويت و دانش آنان بهرهمند مىشد. شاگردان پاكدلش داستان دو ديدار وى و راهبران معصوم را چنين به خاطر سپردهاند:
1) . الموسوعة الرجالية، ج 1، ص 57.
امام رضا عليهالسلام به عبدالعظيم عليهالسلام فرمود:
«عبدالعظيم! سلامم را به شيعيان ابلاغ كن و به آنها بگو: راه شيطان را به سوى خود، باز مكنيد.
از سوى من، آنان را به راستگويى و اداى امانت، آرامش، ترك جدال و گفتار نابهجا امر كن.
آنها را به دوستى با يكديگر فرمان ده؛ زيرا دوستى و ديدار دوستانه شيعيان، سبب دوستى با من و نزديك شدن آنان به من است. به آنها بگو: وقت خود را در تخريب يكديگر مگذرانيد، چون من عهد كردهام و از پروردگار خواستهام هركه يكى از دوستانم را بيازارد، در دنيا كيفر شديدش دهد و در سراى ديگر، از زيانكارانش سازد.
و خداى بزرگ را به شيعيانم بشناسان كه [او] نيكوكاران را مىآمرزد و از گنهكاران درمىگذرد؛ مگر كسانى كه شرك ورزند، دوستى از دوستان الهى را بيازارند يا انديشه آزارش را در سر بپرورانند. پروردگار، از چنين فردى درنمىگذرد تا آن كه از اين حالت بازگردد؛ و چنانچه ادامه دهد، روح ايمان را از وى باز مىستانَد، از ولايت ما بيرون مىرود و بهرهاى از ولايت ما نخواهد برد و من از اين امر، به خداوند پناه مىبرم .»(1)
شيخ صدوق در كتابهاى الأمالى و إكمال الدين، از عبيدالله بن موسى رويانى، از استادش حضرت عبدالعظيم بن عبدالله، چنين روايت كرده است:
1) . الاختصاص، شيخ مفيد، ص 247.
قال: دَخَلتُ على سيّدى على بن محمدبن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهمالسلام فلما بَصَّرَ بى قال لى: «مَرحَبا بك يا أباالقاسم! أنت وليّنا حقا». قال: قلت له: يابن رسول الله! انّى أريد أن أعْرِض عليك دينى فانْ كانَ
مرضيّا ثَبّتُ عليه حتى ألقى الله U . فقال: «هاتِ يا اباالقاسم!». فقلت: انّى أقُول إنّ الله تعالى واحد ليس كمثله شىءٌ خارج عن الحدّين: حدّ الإبطالِ و حدّ التشبيه اِنّه ليس
بجسمٍ و لا صورة و لا عَرَضٍ وَ لا جوهَرٍ، بل هو مُجَسِّم الأجْسامْ وَ مُصوّر الصُوَر و خالقُ الاعراضْ و الجواهر و رَبّ كلّ شىء و مالِكُه و جاعلهُ و مُحْدِثُه و انّ محمّدا عبدُه و رَسولهُ صلىاللهعليهوآله(ص) خاتَمُ النّبيين فَلا نبىّ بعده الى يوم القِيامة و أقُولُ إِنّ الامام و الخليفة و ولىّ الأمر بعده أميرالمؤمنين علىّ بن أبى طالب، ثمّ الحسن، ثمّ الحسين، ثمّ على بن
الحسين، ثمّ محمد بن على، ثمّ جعفر بن محمد، ثمّ موسى بن جعفر، ثمّ على بن موسى، ثمّ محمد بن على، ثمّ أنت يا مولاى. فقال الامام الهادى عليهالسلام : «وَ منْ بعدى الحسن إِبنى فكيف للنّاس بالخلف مِنْ بعده؟». قال عبدالعظيم، فقلت: و كيف ذاك يا مولاى؟ قال عليهالسلام : «لأنّه لا يُرى شَخْصُه و لا يحلّ ذكره بِإسمه حتى يخرج فَيَملأُ الأرضَ قِسطا و عَدلاً كما مُلِئَت ظُلما و جورا». قال، فقلت: أقررتُ و أقولُ انّ وليُّهُم ولىّ اللّه، و عدوّهم عدوّ اللّه، و طاعتهم طاعة اللّه، و معصيتهم معصيةُ اللّه، و أقول إنّ المعراجَ حقٌّ و المساءلهً فى القَبرِ حقٌّ، و انّ الجَنَة حقٌّ، و النّار حقٌّ، و الصراط حقٌّ، و الميزانَ حقٌّ، و انّ الساعة آتيةٌ لا رَيْبَ فيها و انّ اللّه يبعث مَنْ فى القبور. و أقول: إِنّ الفرائض الواجب بعد الولاية الصلاة و الزكاة و الصوم، و الحج، و الجهاد، و الأمر بالمعروف، و النهى عن المنكر. فقال على الهادى عليهالسلام : «يا اباالقاسم! هذا و اللّه دين اللّه الذى ارْتضاه لعباده فَأثْبِتْ عليه ثَبَّتِكَ اللّهُ بِالقَولِ الثّابِتِ فى الحياة الدنيا و فى الآخرة...».
چنان كه بيان شد، حضرت عبدالعظيم، براى عرضه اعتقاداتش خدمت امام هادى عليهالسلام شتافت و ايشان، او را با عبارت «اى ابوالقاسم! تو به راستى دوست و يار ما به شمار مىآيى»، ستود.
افزون بر اين چنان كه آمد، امام هادى عليهالسلام در پايان گفتار عبدالعظيم عليهالسلام ، درستى عقايد او را تأييد كرد و بر جايگاه والاى معنوىاش گواهى داد.
منابع تاريخى نشان مىدهند كه حضرت عبدالعظيم براى رهايى از فشار و آزار مأموران متوكّل عبّاسى به سوى ايران حركت كرد. صاحب بن عبّاد (م 385ق)، نخستين دانشورى است كه رسالهاى درباره حضرت عبدالعظيم نگاشته است. در رساله اين دانشمند آمده است:
ابوالقاسم عبدالعظيم بن عبدالله بن على بن حسين بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب، مردى پارسا و عابد بهشمار مىآمد، به راستگويى و امانتدارى شُهره بود و در دين، دانشمند شمرده مىشد. او از امام هادى و امام عسكرى عليهماالسلام روايت داشت و از امام صادق، امام كاظم و امام رضا عليهمالسلام با واسطه، سخن نقل مىكرد. آن بزرگوار، كتابهاى خُطَب
اميرالمؤمنين عليهالسلام و يوٌم و ليلةٌ در آداب عبادات شب و روز را به رشته نگارش كشيد و از آنجا كه تحت تعقيب نيروهاى متوكّل قرار داشت، عراق را به قصد رى ترك گفت. عبدالعظيم عليهالسلام در اين شهر، در محلّى كه «سَكَّةُ الموالى» خوانده مىشد، در خانه يكى از پيروان اهلبيت، فرود آمد. او شب و روز به عبادت مىپرداخت و گاه به زيارت آرامگاه حمزة بن موسى بن جعفر مىشتافت.
پس از مدّتى، خبر ورود آن بزرگوار، ميان شيعيان پخش شد. مؤمنان، از دور و نزديك به ديدارش شتافتند و از وى معارف و احكام الهى آموختند.
صاحب بن عبّاد، درباره وفات و آرامگاه حضرت عبدالعظيم، چنين نوشته است:
يك شب پيش از رحلت آن بزرگوار، يكى از شيعيان، رسول خدا را در خواب ديد كه پيامبر خاتم بدو فرمود: «مردى از فرزندانم از محلّه سَكَّةُ الموالى، بر دوش مؤمنان حمل مىشود و كنار درخت سيبى در باغ عبدالجبّار بن عبدالوهّاب به خاك سپرده خواهد شد».
مرد، پس از بيدار شدن، نزد عبدالجبّار بن عبدالوهّاب شتافت تا باغ را از وى خريدارى كند. عبدالجبّار، از دليل تصميم او پرسيد. وقتى جريان رؤيايش را به او گفت، عبدالجبّار گفت: من نيز چنين رؤيايى ديدهام و سخن رسول خدا را شنيدهام.
اندكى بعد، حضرت عبدالعظيم در آن جايگاه به خاك سپرده شد و عبدالجبّار، همه باغ را وقف كرد.(1)
ابن قولويه، در كتاب كامل الزيارات مىنويسد:
سمعت الرضا عليهالسلام يقول: «من لم يقدر على صلتنا فليُصل على صالحى موالينا يكتب له ثواب صلتنا و من لم يقدر على زيارتنا فليزر صالحى موالينا يكتب له ثواب زيارتنا!؛(2)
شنيدم حضرت رضا عليهالسلام مىفرمايد: هركه نمىتواند حقّ ديدار ما را به جاى آورد، اگر به ديدار ارادتمندان نيكوكار ما بشتابد، ثواب ديدار ما
برايش نوشته مىشود؛ و هركس توان زيارت ما ندارد، اگر به زيارت دوستان نيكوكار ما شتابد، ثواب زيارت ما برايش نوشته مىشود.
اين روايت، فضيلت زيارت پيروان نيكوكار اهلبيت عليهمالسلام را نشان مىدهد؛ نيكانى كه بىترديد، عبدالعظيم عليهالسلام در صدر آنان جاى دارد.
افزون بر اين، ابن قولويه، روايتى نيز در خصوص زيارت آفتاب تابناك رى نقل كرده است:
عن بعض أهل الرى، قال: دخلت على ابى الحسن على بن محمد الهادى عليهماالسلام قال: «اين كنت؟» فقلت: زرت الحسين بن على عليهماالسلام. فقال عليهالسلام : «اما انّك لو زرت قبر عبدالعظيم عندكم لكنت كمن زار الحسين عليهالسلام .(1)
امام هادى عليهالسلام از كسى كه اهل رى شمرده مىشد، پرسيد: «كجا بودى؟» مرد پاسخ داد: حسين بن على عليهماالسلام را زيارت كردم. امام عليهالسلام فرمود: «اگر به زيارت مرقد عبدالعظيم كه نزد شماست، مىشتافتى، [در ثوابْ ]مانند كسى بودى كه حسين عليهالسلام را زيارت كرده است».
مشتاقان اهلبيت عليهمالسلام از حضرت عبدالعظيم7 كرامات بسيار مشاهده كردهاند. پس شايسته است كه زائران، در اين بارگاه با پاكدلى، معرفت و فروتنى گام نهند تا از فيض
عنايات اين فرزند زهرا بهره گيرند. در پايان، به منظور آشنايى فزونتر مؤمنان با جايگاه معنوى حضرت عبدالعظيم حسنى، ماجراى دو كرامت حضرتش را زيور اين دفتر مىكنيم:
1) . همان، ص 324.
مرحوم سيدعبدالمهدى سِلمى نجفى، كه در زمان رضاخان در تهران به تبليغ دين اشتغال داشت، به فرمان دستگاه طاغوت، دستگير شد و با عنايات حضرت عبدالعظيم(س) از بند رهايى يافت. او داستان نجاتش را چنين بازگو كرده است :
مدّتى در زندان بهسر بردم و سپس به بيرجند تبعيد شدم. يك سال از تبعيدم گذشته بود. شبى بسيار دلتنگ و اندوهگين، به حضرت عبدالعظيم عليهالسلام متوسّل شدم و با ديده گريان به خواب رفتم. در رؤيا ديدم كه به محفلى معنوى گام نهادم. مجلس از دانشمندان دينى آكنده بود و در صدر آن، حضرت عبدالعظيم، با چهرهاى درخشان بر رؤيايم نور مىافشاند. پيش رفتم. پس از سلام، داستان رنجآورِ تبعيدم را بازگفتم. فرمود: «هنگامى كه در تهران بودى، نزد ما نمىآمدى؛ ولى از اين پس بيا!».
در اين لحظه، از خواب بيدار شدم و تا بامداد، در رؤياى شبانهام انديشه كردم. پس از اذان صبح، مأمور شهربانى درِ خانه را كوبيد و گفت: عبدالمهدى سِلمى اينجاست؟
شتابان، در را گشودم و خود را معرّفى كردم. مأمور گفت: مرخصّى! هرجا مىخواهى برو.
من بى هيچ مانعى و تعهّدى به تهران آمدم و با خود عهد بستم تا پايان عمر، زيارت حضرت عبدالعظيم را در شبهاى جمعه، ترك نكنم.
يكى از روحانيون پرهيزگار مىگويد:
قبل از پيروزى انقلاب اسلامى، در سالهاى 1355 - 1356، شبهاى جمعه در محفلى معنوى شركت مىكردم. شبى يكى از مؤمنان پاكدل مجلس -كه با ارواح اوليا ارتباط داشت- گفت: يكى از مشاوران محمدرضا پهلوى، كه هنوز اندكى ايمان داشت و از فرجام سركشى نظام طاغوتْ نگران بود، از من خواست چنانچه ممكن است به حضرت عبدالعظيم متوسّل شوم و درباره عاقبت سلطنت، از آن بزرگوار بپرسم.
من با تلاش بسيار، خود را به روان تابناك آن حضرت نزديك ساختم. گويا حضرت، حاجتم را مىدانست. پس با لحنى تند و عتابآميز فرمود: «به اين مرد بگوييد بايد اين هرزگىها را كنار بگذارى. من از خداى متعال خواستهام ريشه تو و اهلت را براى هميشه قطع سازد».
بيش از اين اجازه پرسش نداشتم، ولى اصل مطلب را دريافتم. اندكى بعد، مشاور دربار را ديدم و گفتار مولاى كريمان رى را با وى درميان نهادم. سخت پريشان شد و گفت: «چگونه اين خطاب تند را به شاه برسانم؟»
چندى بعد، ديگربار او را ملاقات كردم. گفت: روزى فرمايش حضرت عبدالعظيم را بىهيچ تغييرى براى شاه بيان كردم. شاه، معناى هرزگى را درنيافت؛ نخستوزير را خواست و گفت: مىگويند در مملكت هرزگى هست؟
نخستوزير پاسخ داد: خاطر شهريارى آسوده باشد. هيچ هرزگىاى
در مملكت وجود ندارد!
دعاى حضرت عبدالعظيم، سرانجام در 22 بهمن 1357 مستجاب شد و ريشه طاغوت براى هميشه از اين سرزمين قطع شد.(1)
زيارتنامه حضرت عبدالعظيم حسنى
مرحوم محدّث قمى(ره) در كتاب شريف مفاتيح الجنان، زيارت حضرت عبدالعظيم را چنين نقل كرده است:
...
1) اين دو كرامت را عالم بزرگوار سيد عبدالجواد علمالهدى در تاريخ 25/7/1376 در يادداشتى به درخواست توليت محترم آستان مقدّس حضرت عبدالعظيم عليهالسلام جناب حجهالاسلام و المسلمين رىشهرى، به خطّ خود نوشتهاند و توسط گردآورنده اين مقاله، بازنويسى شده است.
دكتر مرتضى جباريان
عبدالعظيم حسنى، سيدى بزرگوار و حسب و نسبدار، از مفاخر علمى خاندان نبوّت و از نمونههاى والاى تقوا و پرهيزگارى و تقيّد به اصول و مبانى ديانت به شمار
مىرود. قبل از بيان شرححال نفيسه خاتون، عمه ايشان، به گوشههايى از زندگى اين شخصيت بزرگ اشاره مىكنيم.
نسب شريف عبدالعظيم به ريحانه رسول خدا و سرور جوانان بهشت، امام مجتبى حسن بن على بن ابى طالب عليهماالسلام مىرسد. وى فرزند عبدالله بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابىطالب اميرالمؤمنين عليهماالسلام مىباشد و در دنياى حسب و نسب، دودمان و نژادى از اين والاتر و جليلتر وجود ندارد؛ دودمان و نژادى كه خداوند بدان عرب و مسلمين را سرافراز كرد.
عبدالعظيم حسنى، مردى ثقه، عادل، متعهد، عالم، فقيه و فاضل بود. ابوتراب رويانى مىگويد: شنيدم كه ابوحماد رازى مىگفت: خدمت امام هادى عليهالسلام در سامرا رسيدم و سؤالاتى از احكام شرعى كردم و پاسخ گرفتم. هنگامى كه خواستم با حضرت وداع كنم ، ايشان گفتند: ابوحماد! اگر در شهر و ناحيه خودت درباره احكام دين دچار
مشكل شدى، درباره آن از عبدالعظيم حسنى بپرس و سلام مرا به او برسان.(1)
اين روايت، فقاهت و دانش ايشان را بيان مىكند.
روزى عبدالعظيم حسنى خدمت امام هادى عليهالسلام مشرّف شد تا اعتقادات خود را بر ايشان عرضه كند. در اينجا مختصرى از اين گفتوگو را نقل مىكنيم:
يابن رسول الله صلىاللهعليهوآله مىخواهم عقيدهام را بر تو عرضه كنم تا آنچه را درست مىدانى تأييد و تقويت كنى تا آن را همچنان حفظ كنم.
امام با تبسم فرمود: اى ابوالقاسم! بگو (عرضه كن).
عبدالعظيم گفت: خداوند متعال هيچ مانند و شبيهى ندارد و فراتر از حد تعطيل (سكوت و توقف درباره صفات خدا به طور كامل) و تشبيه (تشبيه خداوند به ماديات و نسبت دادن صفات موجودات محدود به خداوند) است، نه جسم و نه صورت مىباشد، نه عَرَض است و نه جوهر؛ بلكه او آفريننده و جسمدهنده اجسام و صورتگر صورتها است و خالق عرضها و جوهرها مىباشد. او پروردگار، ايجادكننده و پديدآورنده همه چيز است.
مىگويم: محمد بنده و فرستاده خدا و خاتم پيامبران است و تا روز قيامت پس از او پيامبرى نخواهد آمد و شريعت او را خاتم شرايع و اديان سابقه مىدانم و پس از اسلام تا روز قيامت شريعت جديدى نخواهد آمد.
معتقدم: امام، جانشين و ولى امر پس از پيامبر، اميرالمؤمنين على بن ابىطالب است و پس از او به ترتيب: حسن، حسين، على بن الحسين، محمد بن على، جعفر بن محمد، موسى بن جعفر، على بن موسى، محمد بن على، امام هستند و پس از آنها، امام
1) . معجم رجالالحديث، ج 10، ص 52.
ما تو هستى اى مولاى من.
حضرت متوجه او شده و فرمود: و پس از من، فرزندم حسن امام است، پس چه جانشينى مردم پس از او خواهند داشت!
عبدالعظيم از امامِ پس از امام حسن عسكرى عليهالسلام پرسش كرد و گفت: مولاى من! مگر اين امام چگونه خواهد بود؟
امام پاسخ داد: امام دوازدهم در خفا بسر مىبرد و ديده نمىشود. نامش را نيز نمىتوان به تصريح به زبان آورد؛ تا آنكه خروج كند و زمين را پس از آنكه از ستم و حقكشى و ظلم پر شده باشد، از داد و عدالت پر كند.
فورا عبدالعظيم حسنى ايمان و اعتقاد خود را به گفتههاى حضرت چنين بيان كرد: اقرار مىكنم و مىگويم: دوستدار آنان دوستدار خدا است و دشمن آنان دشمن خدا، اطاعت از آنان اطاعت از خدا و معصيت كردن آنان معصيت خدا به شمار مىرود. معتقدم: معراج حق است، سؤال در قبر حق است، بهشت حق است، دوزخ حق است، صراط حق است، ميزان حق است و ساعت (جزا) بدون ترديد فرا خواهد رسيد و خداوند همه مردگان را از گورها برخواهد انگيخت.
معتقدم: پس از ولايت اهل بيت عليهمالسلام واجبات عبارتاند از: نماز، زكات، روزه، حج، جهاد، امر به معروف، نهى از منكر و... .
امام هادى عليهالسلام اعتقادات او را تأكيد كرده، بر او آفرين گفت و فرمود: اى ابوالقاسم! به خدا سوگند اين همان دين خدا است كه آن را براى بندگانش پسنديده و خواسته است، پس همين عقيده را حفظ كن؛ خداوند در دنيا و آخرت تو را با قول و عقيده ثابت، استوار بدارد.(1)
1) . امالى صدوق و خلاصه آن در وسائل الشيعه، ج 1، ص 13.
هنگامى كه حكومت جنايتكار عباسى عرصه را بر علويان تنگ كرد و به تعقيب آنان پرداخت، سيد شريف عبدالعظيم حسنى براى رهايى از چنگال خونين بنىعباس به رى رفت و در خانه مردى شريف از شيعيان اهلبيت اقامت گزيد.
مورخان درباره ايشان مىگويند: وى مانند پدرانِ شبزندهدار خود، تن را با عبادات شبانه و روزه گرفتن روزانه رنجه مىساخت و تيرگى شب را با نيايشهاى عارفانه روشن مىنمود.
در اثناى اقامت در رى به قصد زيارت يكى از فرزندانِ امام موسى بن جعفر عليهالسلام (1)- تا آنجا كه مىدانيم او سيد بزرگوار سيد احمد بن موسى كاظم معروف به شاهچراغ است - مخفيانه به راه افتاد. شيعيان، ايشان را شناختند، امّا به دليل ترس از حكومت،
به طور پنهانى به زيارت و ملاقات عبدالعظيم حسنى مىرفتند.(2)
ايشان مدتى را ترسان و هراسان در رى زيست و شاهدِ دردمندِ مصايب و شكنجههايى بود كه پسرعموهايش (سادات علوى) از دست حكومت ستمگر عباسى مىكشيدند؛ آنان كه تمام كينههاى فروخورده خود را با قتل و حبس ابناى صديقه زهرا آرام مىكردند و انواع فشارها را درباره سلاله پيامبر اعمال مىنمودند.
سرانجام حضرت عبدالعظيم در غربت و دور از خانواده، بيمار شد و درد و رنج بر اندوهِ غربت او افزود، ليكن در همه حال به ياد خدا بود و ذكر حق بر لب داشت؛ تا
آنكه روح مطهرش به ملكوت اعلى پيوست.
با مرگ ايشان، يكى از صفحات درخشان پيكار و جهاد اسلامى ورق خورد و چراغ تابناكى كه در تيرگىها راه عزت و سربلندى را به مردم نشان مىداد، خاموش گشت. خبر مرگ حضرت، شهر را در ماتم فرو برد و همه مردم از طبقات مختلف براى تشييع اين علوىِ غريب گرد آمدند و او را در آرامگاهش به خاك سپردند. امروزه مرقد مقدس اين سيد شريف، زيارتگاه هزاران عاشق و دلباخته خاندان اهلبيت عصمت عليهمالسلام است.
حسن بن زيد، جدّ دوم حضرت عبدالعظيم عليهالسلام است كه از بزرگان عصر خود محسوب مىشد. وى فرزندان بسيارى داشت كه يكى از آنها نفيسه(1)
2، ص 185؛ تاريخ الطبرى، ج 5، ص 423؛ تهذيب التهذيب، ج 2، ص 232؛ رياحين الشريعة، ج 5، ص 85؛ وفيات الاعيان، ج 5، ص 423؛ منتهى الآمال، ص 482.
بنت حسن است.نفيسه بنت حسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابي طالب عليهماالسلام، در مصر مدفون
است و مزارش زيارتگاه خاص و عام بوده و به طاهره و كريمة الدّارين مشهور است.
وى در سال 145 هجرى در مكه معظمه متولد شد و در مدينه منوره با زهد و عبادت به سر برد. او با اسحق مؤتمن، پسر حضرت صادق عليهالسلام ، ازدواج كرد و ثمره ازدواج آنها، يك پسر و يك دختر بود كه قاسم و امكلثوم نام داشتند. سپس با شوهر و فرزندان خود به مصر رفت و پس از هفت سال در رمضان سال 208 هجرى به سراى باقى شتافت. اهالى مصر را به او عقيدت و اعتقادى كامل حاصل است.
پس از ارتحال اين بانوى بزرگوار، شوهرش در پى آن بود كه جسد شريف او را به مدينه منوره منتقل و در قبرستان بقيع دفن كند، اما مصريها درخواست كردند براى
1) . ر.ك: أعلام النساء، ج 5، ص 187؛ أعيان الشيعة، ج 10، ص 227؛ أعيان النساء، ص 615؛ النجوم الزاهرة، ج
تبركيافتن از نعش پاكش، وى را در مصر به خاك بسپارد. اسحاق مؤتمن چون اصرار آنها را ديد قبول كرد. بعد از دفن، اسحاق با دو فرزند خود به مدينه طيبه كه وطن آنها
بود، مراجعت كردند.
عدهاى از علماى انساب و مورخان، نفيسه خاتون را دختر زيد بن حسن عليهالسلام دانستهاند كه على التحقيق اشتباه است و تالى فاسد آن بيان خواهد شد.
مؤلف كتاب عمدة الطالب(1)در اثبات اين گفتار مىنويسد:
«و كان لزيد ابنة اسمها نفيسة خرجت إلى الوليد بن عبدالملك بن مروان فولدت منه و ماتت بمصر، و لها هناك قبر يزار و... قد قيل إنما خرجت على عبدالملك بن مروان و إنّها
كانت حاملاً منه و الأصح الأوّل، و كان زيد يفد على الوليد بن عبدالملك و يقعده على
سريره و يكرمه لمكان ابنته، و وهب له ثلاثين ألف دينار دفعة واحدة».
ماحصل گفتار صاحب كتاب عمده و رياض چنين است كه زيد بن حسن عليهالسلام با لبابه، دختر عبدالله بن عباس، ازدواج كرد و از او دو فرزند به دنيا آمد: يكى، پسر كه او را
حسن ناميد و ديگرى، دختر و او را نفيسه نام نهاد. نفيسه را وليد بن عبدالملك تزويج كرد و از وى فرزندى آورد. چون زيد بر وليد بن عبدالملك درآمد، او را بر سرير خويش جاى داد و سى هزار دينار يكجا به او عطا نمود.
امّا جمعى ديگر از مورخان، نفيسه خاتون را دختر حسن بن زيد بن حسن عليهالسلام دانسته و نام همسر وى را هم اسحاق مؤتمن، فرزند امام جعفر الصادق عليهالسلام مىدانند.
ضمن اينكه درباره تاريخ تولد و وفات وى هم نزد علما اتفاق نظر است و معلوم مىشود كه نفيسه دختر حسن بن زيد است ، نه زيد بن حسن عليهالسلام . دلايل اين عده دو
1) . ص 9؛ به نقل از: رياض الانساب، ج 1، ص 101.
صورت دارد: صورت اوّل، اثبات مىكند كه نفيسه خاتون دختر حسن بن زيد است، و صورت دوم، اثبات مىكند كه نفيسه خاتون دختر زيد بن حسن نيست. ابتدا دلايل اثباتى را مىآوريم و سپس به بيان دلايل سلبى مىپردازيم.
نفيسة هي السيدة الجليلة التي وردت روايات في مدحها، حكى الشيخ محمد الصبان في إسعاف الراغبين عن كتاب حسن المحاضر، إنّ السيدة النفيسة بنت الحسن بن زيد بن الحسن المجتبى عليهالسلام (1)
نفيسه خانمى جليلالقدر است كه روايتهايى در مدح او وارد شده است. محمد الصبان در كتاب اسعاف الراغبين از كتاب حسن المحاضر نقل مىكند كه نفيسه دختر حسن بن زيد بن حسن عليهالسلام مىباشد.
بمصر من المشاهد و المزارات، بين مصر و القاهرة، قبّة قيل إنّها قبر السيدة النفيسة بنت الحسن بن زيد بن حسن عليهالسلام (2)
بين مصر و قاهره، گنبد و بارگاهى است كه مىگويند قبر سيده نفيسه، دختر حسن بن زيد بن حسن عليهالسلام مىباشد.
نفيسه بنت الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابىطالب عليهماالسلام ، هي من ربّات العبادة و الصلاح و الزهد و الورع، ولدت بمكة سنة 145 ه . ق و نشأت بالمدينة و دخلت مصر مع
زوجها إسحاق بن جعفر الصادق عليهالسلام ، و قيل مع أبيها الحسن الذي عيّن واليا على مصر من قبل أبي جعفر المنصور(1)
نفيسه دختر حسن بن زيد بن حسن عليهالسلام از زنان مشهور در عبادت، صلاح، زهد و ورع
بوده كه در مكه معظمه در سال 145 هجرى به دنيا آمده و نشو و نماى او در مدينه مكرمه بوده است. وى با همسر خود جناب اسحاق، پسر امام جعفر صادق عليهالسلام وارد مصر شد. و گفته شده است كه ورودش به مصر، همراه پدر خود حسن بن زيد بوده، زيرا وى از طرف منصور دوانيقى حاكم مصر شد و لذا فرزندان خود را به آنجا انتقال داد.
از اين رو ، اكثر مورخان اتفاق نظر دارند كه نفيسه خاتون دختر حسن بن زيد مىباشد، لذا مؤلف كتاب أعلام النساء المؤمنات(2)و مشاهد العترة الطاهرة(3)مىنويسند:
«توفيّت بمصر نفيسه بنت الحسن بن زيد بن الإمام الحسن المجتبى عليهالسلام ».
و همچنين مؤلفان كتابهاى وفيات الأعيان،(4)نور الأبصار،(5)روح و ريحان،(6)سراج الأنساب،(7)رياحين الشريعة،(8)منتهى الآمال،(9)و تتمة المنتهى(10)تصريح نمودهاند كه نفيسه خاتون دختر حسن بن زيد بن حسن عليهالسلام مىباشد.
1) . عمر رضا كحّاله، أعلام النساء، ج 5، ص 187 .
2) . أعلام النساء المؤمنات، ص 626.
3) . مشاهد العترة الطاهرة، ص 239.
4) . وفيات الأعيان، ج 5، ص 423.
5) . نور الابصار، ص 244.
6) . روح و ريحان، ص 103.
7) . سراج الأنساب، ص 35.
8) . رياحين الشريعة، ج 5، ص 85.
9) . منتهى الآمال، ج 2، ص 299.
10) . تتمة المنتهى، ص 188.
تمام مورخان در تاريخ تولد و وفات نفيسه خاتون اتفاق نظر داشته و مىنويسند كه وى در سنه 145 ه.ق در مكه معظمه به دنيا آمده و در سال 208 هجرى در مصر وفات يافته است. از اين رو، قول كسانى كه اين سيده جليله را همسر وليد بن عبدالملك بن مروان دانستهاند، اشتباه مىباشد؛ زيرا وليد در سنه 96 ه.ق از دار دنيا رفته است.
مورخان، نفيسه خاتون را به اشتباه، خواهر حسن بن زيد بن حسن عليهالسلام و دختر زيد بن حسن دانستهاند؛ در حالى كه نفيسه خواهر زيد بن حسن عليهالسلام بن زيد بن حسن
و دختر حسن زيد بن حسن بوده است. لذا مىبينيم كه علامه سيد محسن امين در كتاب خود مىنويسد:
و في هامش التهذيب على ترجمة زيد بن حسن بن زيد بن حسن بن على عليهمالسلام... أنه اخو السيدة النفيسة.(1)
پسر امام جعفر صادق عليهالسلام و دختر حسن بن زيد بوده است.
چگونه مىتوان پذيرفت كه نفيسه همسر وليد بن عبدالملك باشد؛ حال آنكه بعد از وفات نفيسه به سال 208 هجرى در مصر، اسحاق بن امام جعفر صادق عليهالسلام خواست آن جسد شريف را به مدينه منوّره حمل و در قبرستان بقيع دفن كند. مصريان درخواست كردند كه براى تبرك او را در مصر دفن كنند، اما اسحاق استنكاف مىنمود؛ تا اينكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله را در خواب مىبيند و حضرتش به اسحاق امر مىكند كه سيده نفيسه را در مصر دفن نمايد. اين ماجرا خود دليلى قوى است بر اينكه نفيسه خاتون دختر حسن بن زيد بن حسن عليهالسلام بود؛ زيرا اسحاق مؤتمن همعصر با نفيسه خاتون بوده و چون همكفو بودند، با هم ازدواج كردند و ثمره اين وصلت، دو فرزند بود كه به اتفاق جميع مورخان به همراه اسحاق به مدينه طيبه بازگشتند.(1)
در همين زمينه محدّث كبير، شيخ عباس قمى(ره) در كتاب منتهى الآمال در ذيل حالات فرزندان امام جعفر صادق عليهالسلام مىنويسد:
بدان كه زوجه اسحاق بن جعفر الصادق عليهالسلام ، عُليا مخدّره نفيسه بنت حسن بن زيد بن
حسن بن على بن ابىطالب عليهالسلام است كه به جلالت شأن معروف است. وى در سنه دويست و هشت در مصر وفات كرد و در آنجا به خاك سپرده شد. مصريان اعتقادى كامل به او دارند و معروف است كه دعا در نزد قبر او مستجاب مىشود.
سيده نفيسه بنت حسن بن زيد بن الحسن بن على بن أبىطالب عليهماالسلام ، كه در خاك مصر مدفون است، مزارش زيارتگاه خاص و عام مىباشد و به طاهره و كريمة الدارين مشهور است. وى در سنه 145 ه . ق در مكه معظمه متولد شد و در مدينه منوره با زهد و
1) . منتهى الآمال، ج 2، ص 299؛ عمر رضا كحّاله، أعلام النساء، ج 5، ص 187؛ مشاهد العترة الطاهرة، ص 240؛ أعيان الشيعه، ج 7، ص 96؛ سفينة البحار، ج 2، ص 604؛ رياحين الشريعه، ج 5، ص 85؛ خيرات حسان، ج 2، ص 194.
عبادت به سر برد. وى همسر اسحاق المؤتمن - پسر حضرت امام جعفر صادق7- بوده و از آن صلب پاك، يك پسر و يك دختر آورد، كه قاسم و ام كلثوم نام داشتهاند. پس از آن
با شوهر و فرزندان خود به مصر رفته و چون هفت سال در آنجا به سر برده در ماه رمضان سنه 208 ه. ق به سراى قرب الهى شتافت. بعد از انجام مراسم دفن، اسحاق با دو فرزند خود به مدينه طيّبه، كه وطن آنها بود، مراجعت كرد.(1)
پس با دلايل فوق ثابت شد كه نفيسه خاتون دختر حسن بن زيد بن حسن عليهالسلام بود و قول كسانى را كه اين سيده جليله را دختر زيد بن حسن عليهالسلام دانستهاند، نشأت گرفته از قلت تتبع و عدم دقت آنان بايد دانست.(2)
در مباحث قبل اشاره شد كه نفيسه خاتون به زهد و عبادت و صيام روزها و قيام شبها مشهور روزگار خود بود. نفيسه خاتون صاحب مال زياد بود. لذا به درماندگان، مريضان و عموم مردم احسان مىكرد. وى سى مرتبه به حج مشرّف شد كه بيشتر آنها پياده بود. در مسجدالحرام ، در حالى كه پردههاى خانه خدا (كعبه) را مىگرفت ، اشك مىريخت و ناله و فرياد مىكرد و اين جملات را مىگفت:
«الهى و سيدى و مولاى متّعني و فرّحني برضاك عنّي...».
زينب دختر يحيى متوّج درباره عبادت او مىگويد: «چهل سال در نزد عمّهام نفيسه خاتون خدمت مىكردم و هرگز نديدم كه وى شبها بخوابد و روزها افطار كند. به او گفتم: «اما ترفقين بنفسك؟! قالت: كيف أرفق بنفسي و قدّامي عقبات لا يقطعها إلاّ الفائزون؛(3)آيا
مراعات حال خود را نمىكنى؟! در جواب گفت: چگونه مراعات كنم در حالى كه
پيش روى من عقباتى است كه جز فائزون و رستگاران نمىتوانند آن را بپيمايند.»
تشريففرمايى سيده نفيسه به مصر در سال 193 بود. اهل مصر چون خبر ورود او را بشنيدند، از آنجايى كه ارادتى خاص به خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآلهداشتند، از زن و مرد به استقبالش بيرون شتافتند و وى را ملازمت كردند ، تا اينكه در سراى «جمال الدين عبداللّه بن جصاص» كه از كبار تجار و از صلحاى مصر بود، منزل ساخت و مدتى در آنجا سكونت كرد و پس از چندى در منصوصه، خانه «اُم خانى» سكونت اختيار نمود.(1)
نفيسه خاتون نزد عربها «سيده» و «ست نفيسه» كه به معناى «خانم» است، خوانده مىشود. همانطورى كه گفته شد، تولّد وى را به سال 145 هجرى قمرى، همزمان با سال شهادت محمد و ابراهيم، پسران عبدالله محض فرزند حسن مثنى، نوشتهاند(2). در حالات آن مخدّره چنين گفتهاند: بسيار زاهد و متقى بود و در حال احتضار روزهدار بود و جمعى از او خواستند كه روزهاش را افطار كند، در جواب گفت: سبحان الله! سى سال است كه از خدا مسئلت دارم صائم از دنيا بروم، چگونه از آرزوى سى سالهام دست بكشم؟!
وى در وقت احتضار اين اشعار را مترنم بود:
اِصْرَفُوا عَنّي طَبيبي
وَدَعَوْني وَحَبيبي
زادَنى شَوْقي اِلَيْهِ
وَعَزامِي في لَهيبِ
طابَ هَتْكي في هَواهُ
بَيْنَ واشٍ وَرَقيب
لا اُبالى بِفَواتٍ
حينَ قَدْ صارَ نَصَيبي
لَيْسَ مِنْ لامٍ بِعَذْلٍ
عَنْهُ فيهِ بِمُصيبِ
جَسَدي راض ٍ بِسُقْمي
وَجَفَوْني بِتَحيبي
طبيب را از من دور كنيد و مرا با دوست خود واگذاريد، كه شوق و محبّت و ناله من براى لقاى او افزون گردد و به ملاقاتش بروم.
هنگامى كه نفيسه خاتون در مصر بود، امام شافعى هم ساكن مصر شده و به زيارت نفيسه مىرفت و از پس پرده، طلب ادعيه خيريّه مىنمود.
در كتاب أعلام النساء(1)و رياحين الشريعه(2)و منتخب التواريخ(3)آمده است: هنگامى كه احمد بن طولون در مصر حكومت داشت و ظلم و تعدّى او فزون شد، اهالى مصر به حضرت ست نفيسه شاكى شدند. ايشان فرمودند: چه روز احمد سوار مىشود و به بازار شهر مىآيد؟ عرض كردند: فلان روز. نفيسه خاتون در آن روز سر راه احمد ايستاد. چون موكب او رسيد، وى را صدا كرد. احمد او را به شناخت و براى رعايت حشمت و جلالتش از مركب خود به زير آمد و به خدمت بانو شتافت. مخدّره صفحهاى به دست وى داد كه در آن نوشته شده بود:
«ملّكتم فأسرتم، و قدرتم فقهّرتم، و خوّلتم فعسفتم، وردت إليكم الأرزاق فقطعتم، هذا و قد علمت أن سهام الأسحار نافذة غير مخطئة لا سيّما من قلوب أو جعتموها، و أكباد جوّعتموها، و أجساد عريتموها، فحال أن يموت المظلوم و يبقى الظالم، إعلموا ما شئتم فإنا صابرون، وجوروا فإنا بالله مستجيرون، و أظلموا فإنّا لله متظلّمون، و سيعلم الذين ظلموا أيّ منقلب ينقلبون، فعدل لوقته.»
احمد بن طولون هنگامى كه اين كاغذ را خواند، استغفار كرد و دست از تعدى و ظلم خود كشيد و بناى عدل و داد نهاد.
در كتاب رياحين الشريعه نوشته شده كه اين خبر قابل تأمل است؛ چون احمد بن
طولون در سال 203 قمرى متولد شد و در سال 270 ه.ق رحلت كرد و وفات سيّده نفيسه خاتون در سال 208 ه.ق بود؛ بنابراين حتما مكالمه نفيسه با غير احمد بن طولون بوده و مورخان اشتباها احمد بن طولون ذكر كردهاند.
نوشتهاند كه نفيسه خاتون به دست خود قبرش را حفر كرد و همه روزه در ميان آن مىرفت و نماز مىگزارد و قرائت قرآن مىنمود و شش هزار ختم قرآن در آن به اتمام رساند. در وقت احتضار (سال 208 ه.ق) روزهدار بود و قرآن قرائت مىكرد و در هنگام خواندن سوره مباركه انعام چون به اين آيه شريفه رسيد: لَهُم دار السَّلامُ عِنْدَ رَبِّهِمْ(1)دار دنيا را وداع گفت و ماتمى بزرگ سرتاسر مصر را فراگرفت و آن روز از ايام مشهور روزگار شد. از بلاد و نواحى اطراف، مردان و زنان براى تشييع جنازه آن مخدره به مصر مىآمدند و دسته دسته بر وى نماز مىگذاشتند. در آن شب به احترام اين سيده جليله، شمعها برافروخته شد و از هر خانه كه در مصر بود صداى گريه و شيون به گوش مىآمد و تأسفى عظيم بر مردم مصر هويدا گرديد.
مرحوم شيخ عبّاس قمى(2)به نقل از تاريخ طبرى(3)مىنويسد: هنگامى كه نفيسه خاتون رحلت نمود، اسحاق بن جعفر الصادق عليهالسلام خواست بدن همسرش را از مصر به مدينه آورد و در بقيع به خاك سپارد. مردم نزد امير شهر رفتند تا وى را از اين امر باز دارند؛
اما اسحاق نپذيرفت. مصريان اموال بسيارى براى او جمع كردند تا از آن انديشه برگردد، اسحاق همچنان قبول ننمود. مردم مصر شب را با اندوه و سختى به روز آوردند و چون بامداد رسيد، خدمت اسحاق جمع شدند و حال او را دگرگون ديدند. سبب را سؤال كردند، گفت: ديشب رسول خدا صلىاللهعليهوآله را در خواب ديدم كه مرا فرمود: اموال ايشان را رد كن و سيده نفيسه را نزد ايشان دفن نما. لأَِّ الرَّحْمَة تَنزِلُ عَليْهِم بِبَرَكاتها؛
رحمت خدا به بركت وجود اين خانم بر اهل مصر نازل مىشود. سرانجام سيده را در مزار «درب السباع» دفن كردند و اسحاق المؤتمن با دو فرزند خود عازم مدينه شد.
قدوم سيده نفيسه به مصر در سال 193 بوده است. چون اهل مصر قدوم شريفش را بشنيدند، به دليل عقيده خاصى كه به وى داشتند، زن و مرد به استقبالش بيرون شتافتند و با حضرتش ملازمت داشتند تا به مصر درآمد و در سراى جمالالدين عبدالله بن جصاص كه از كبار تجار و مردم صلحاى روزگار بود، منزل ساخت و مدتى در آنجا بزيست و مردمان از تمامت آفاق بحضرتش تشرف و به زيارتش تبرك جستهاند و پس از چندى در منصوصه در دار امّ هانى سكونت اختيار نمود.
مناوى مىگويد: سيده نفيسه در مصر وارد شد و بعضى كرامات از وى ظاهر شد كه هيچ كس در مصر بر جاى نماند مگر اينكه به زيارت آن خاتون با قدر و جلالت بيامد. امرش عظيم و شأنش رفيع گشت و درگاه عفت پناهش ملجأ و مآب مردمان گرديد، و در اين وقت خواستار شد كه به طرف حجاز كوچ كند و در نزد كسان خود به سر برد، اين حال بر مردم مصر دشوار گشت و در خدمتش مستدعى شدند كه در مصر اقامت فرمايد. سيده نفيسه از قبول اين امر امتناع جست. چون مردم مصر اين حال را مشاهده كردند، اجتماع عظيم نمودند و به سراى امير مصر انجمن شدند و خبر عزيمت آن خاتون را به جانب حجاز معروض داشتند. اين خبر بر حاكم نيز بسى دشوار گشت و نامه و رسولى به حضرتش بفرستاد و خواستار شد كه از عزيمت خود باز شود. سيده نفيسه نپذيرفت، ناچار حاكم خود سوار شد و به درگاه آن خاتون روزگار آمد و با كمال خضوع و فروتنى مسئلت اقامت كرد.
سيده نفيسه فرمود: من خود خيال داشتم در اين شهر اقامت كنم، لكن من زنى ضعيفه هستم و مردمان در حضرت من ازدحام مىنمايند و اين مكان كه مسكن دارم
احتمال جنجال را نكند و مرا از عبادت و اوراد و تحصيل توشه معادم باز مىدارد. عرض كرد: جميع اين مسائل را اصلاح كنم و خاطر شريف شما را از هر رهگذر آسوده مىگردانم و به آن طور كه موجب رضاى طبع شريف است مرتب مىدارم و سرايى بس وسيع كه در درب الساع دارم به تو بخشيدم و خداى را بر اين حال گواه گرفتم و از تو خواستار مىشوم كه از من پذيرفتار شوى و در عدم قبول آن، مرا شرمسار نفرمايى.
سيده فرمود: آن سراى را از تو قبول كردم، ولى با اين مردم بسيار كه به حضرت من وفود مىدهند چه سازم؟
حاكم گفت: ضمانت اين كار نيز به عهده من است. هر آينه من امر مىكنم كه در هر هفته بيش از دو روز شما را مشغول ننمايند؛ فقط روز يك شنبه و چهارشنبه مردم به زيارت شما تشرف حاصل بنمايند. سيده قبول نمود و حاكم كاملاً مسرور گرديد و كار بر اين نهج استمرار پيدا كرد.
حكايت كردند كه وقتى در زمان سيده نفيسه رود نيل بايستاد. مردمان در خدمت سيده نفيسه انجمن شدند و خواستار دعا گرديدند. سيده نفيسه قناع خود را به ايشان داد كه آن را به دريا افكنند. چون بفرموده عمل كردند . هنوز بازنگشته بودند كه از بركت آن قناع، رود افزايش گرفت و روان گرديد.
و ديگر حكايت كردند كه زنى سالخورده چهار دختر داشت و ايشان پنبهريسى كردند از جمعه تا جمعه ديگر . جمعه دوم آنچه رشته بودند آن عجوزه مىگرفت و در بازار پرده مىفروخت و از يك نيمه بهايش كتان و از نيمى ديگر طعامى براى قوت ايشان مىخريد.
روزى ، در آن اثنا كه از بازار عبور مىكرد و آن رشته را بر سر داشت ، ناگاه پرنده تيزچنگال از هوا به زير آمد و آن رزمه (بقچه) رشته را بربود و به هوا بلند شد. آن زن
از حدوث اين حادثه مهيبه بىخود به روى زمين افتاد. چون بهوش آمد، گفت: با
دختران يتيم چه كنم كه اكنون زحمت گرسنگى دارند و همى بگفت و بگريست. مردمان بر گردش انجمن شدند و از حالش بپرسيدند. قصه خود را بازگفت و او را به حضرت سيده نفيسه دلالت كردند و گفتند به خدمت وى شو و مسئلت دعا كن؛ همانا خداى تعالى از بركت دعايش، مهم تو را كفايت فرمايد. پيرزن به حضرتش شتافت و سرگذشت خود را به عرض رسانيد و خواستار دعا گرديد.
سيده بر وى ترحم نموده دست به دعا برداشت. عرض كرد: «يا من علا فقدر و ملك فقهر جبر من امتك هذه ما انكسر فانها خلقك و عيالك». چون اين كلمات بگفت، با آن زن فرمود: به جاى بنشين كه خداى تعالى بر هر كار توانا است. آن زن بر در سراى بنشست و به واسطه گرسنگى اطفالش قلبش سوزناك بود و ساعتى برنگذشت. ناگاه جماعتى را بديد كه بر در سراى اجازه دخول مىطلبند. چون داخل شدند، سلام دادند. سيده از حال ايشان پرسيد، عرض كردند: ما را حكايتى عجيب است؛ ما مردمى سوداگر هستيم و به دريا سفر كرديم و خداى را بر عافيت سپاس مىگذاشتيم و چون نزديك به شهر شما رسيديم، آن كشتى كه در او نشسته بوديم سوراخى در او به هم رسيد و آب در كشتى داخل گرديد .؛چندان كه مشرف بر غرق شديم و همى آن مكان را كه آب از آن مىجوشيد مسدود مىكرديم فايدتى نمىكرد. آب طغيان كرد، استغاثه به درگاه حضرت احديت نموديم و به حضرت شما توسل جستيم. در اين اثنا مرغى را نگران شديم كه خرقهاى را كه در آن پنبه رشته بود به سوى ما افكند. آن خرقه رشته
را در شكاف كشتى جاى داديم . آب از طغيان باز ايستاد و به سلامت وارد شهر شديم. اينك به حضرت تو آمديم و به شكرانه خداوند يگانه پانصد درهم نقره بياورديم.
سيده چون بشنيد، بگريست و عرض كرد: «الهى ما ارأفك و الطفك بعبادك». در اين وقت پيرزن را ندا كرد تا بيامد. سيده بفرمود: رشته خود را در هر جمعه به چه مبلغ مىفروختى؟ گفت: بيست درهم. فرمود: بشارت باد تو را كه ايزد تعالى در ازاى هر يك درهم بيست و پنج درهم به تو عوض مرحمت كرده است و قصه را براى او شرح
داد. پيرزن شاد شد، عطا را گرفت و به سوى اولاد خود رهسپار شد.
و نيز حكايت كردند كه زنى از اهل ذمه پسرش در شهر و ديار دشمنان اسير گرديد و آن زن از سوى مفارقت فرزند، درون بيع، كه معبد ايشان بود، مىگرديد و مىناليد تا
يك روزى با شوهر خود گفت: به من رسيده است كه در اين شهر و ديار زنى است كه او را نفيسه بنت الحسن گويند. به حضرتش بشتاب و از فرزند گمشده در نزد او تذكر بنما، شايد در حق وى دعايى كند. اگر فرزندم بيابد، به دين و آيين او ايمان مىآورم.
آن مرد به حضرت سيده نفيسه آمد و عرض حال خود كرد. سيده دعا كرد تا خداوند فرزندش را بدو باز آورد. چون شب بر سر دست آمد به ناگاه ديدند كسى در سراى را مىكوبد. آن زن بيرون شتافت، فرزند خود را حاضر ديد. گفت: اى پسرك من! از چگونگى حال خود بازگوى. گفت: اى مادر! در فلان وقت بر در ايستاده بودم و اين همان وقت بود كه سيده دعا فرموده بود و به خدمت خود اشتغال داشتم. از همهجا بىخبر ناگاه دستى بر قيد افتاد و شنيدم كسى مىگفت: او را رها كنيد، چه سيده
نفيسه بنت الحسن در حق او شفاعت كرده است.
پس از بند و غل رها شدم و پس از آن بناگاه خود را در سر محله خودمان ديدم و به در سراى رسيدم. مادرش بسى شادمان شد و اين كرامت به هرجا شايع گشت و زياده از هفتاد نفر از يهود مسلمانى گفتهاند و مادر آن پسر اسلام آورد و از خدام سيده نفيسه
گرديد.
و نيز حكايت كردند كه دخترى با كودكان مشغول بازى بود و كلاهى بر سر داشت كه اطراف آن از درهم و دينار آويخته داشت. يكى از آن كودكان در آن كلاه طمع كرد. دختر را برد در مقبرهاى كه سيده نفيسه در آنجا مدفون بود. در ميان دخمهاى، سر آن كودك ببريد و كلاه را برداشت و از پى كار خود رفت. كسان آن دختر در طلب او برآمدند، او را نيافتند و از هر كس پرسش كردند چيزى به دست نياوردند. بالاخره كودكانى كه با او هم بازى بودند مأخوذ داشتند و آنها را به دارالحكومه برده تهديد
كردند تا كودكى كه اين كار كرده بود اقرار كرد و آنها را دلالت بر آن دخمه نمود. چون بر سر دخمه رسيدند، اطراف او را مسدود يافتند. از كودك پرسش كردند، گفت: ميان همين دخمه است. چون دخمه را شكافتند، دختر را زنده ديدند. از او احوال پرسيدند، گفت: فلان كودك مرا در اينجا بياورد و ذبح كرد و برفت. به ناگاه زنى پيدا شد و دست بر گلوى من گذارد، خون باز ايستاد، و گفت: اى دخترك من! بيمناك مباش و مرا آب داد. پرسيدم: تو كيستى؟ گفت: من سيده نفيسهام.
و گويند سيده نفيسه در خانهاى منزل داشت، با دست شريف خود قبرش را در آن خانه بكَند و در آن قبر بسيار نماز مىگذاشت و يكصد و نود قرآن در آنجا قرائت كرد. و چنانچه در صدر ترجمه اشاره شد، شوهرش خواست جنازه سيده نفيسه را حمل به مدينه بنمايد. مردم نزد امير بلد فراهم شدند و او را به اسحاق برانگيختند تا از آنچه
اراده كرده است روى برتابد، اسحاق پذيرفتار نشد. ايشان اموال بسيار براى او جمع كردند تا بگيرد و از آن انديشه برگردد. همچنان پذيرفتار نگشت، مردم آن شهر و ديار آن شب را در مشقتى بزرگ به روز آوردند. چون بامداد كردند، در خدمت اسحاق فراهم شدند، حال او را دگرگون ديدند، سبب سؤال كردند، گفت: ديشب رسول خدا را در خواب ديدم كه مرا فرمود: اموال ايشان را به ايشان رد كن و سيده را نزد ايشان دفن كن.
بالجمله سيده را در مزار درب السباع دفن كردند و آن روز از ايام مشهوده روزگار بود. از اطراف و بلاد و نواحى مردان بيامدند و بعد از اينكه دفن شده بود، دسته دسته
بر وى نماز گذاشتند و در آن شب شمعها برافروختند و از هر خانه كه در مصر بود، صداى گريه شنيده مىشد و تأسفى عظيم بر مردم مصر پديدار گرديد.
جماعتى از اوليا و صلحا قبرش را زيارت مىكردند؛ مثل ذوالنون مصرى و ابىالحسن دينورى و ابوعلى رودبارى و ابوبكر احمد بن نصر دقاق و حمال واسطى و شقران بن عبدالله مغربى و ادريس بن يحيى خولانى و فضل بن فضاله و قاضى
بكاربن قتيبه و اسماعيل مزنى و صاحب شافعى و خلقى كثير ديگر كه در نورالابصار نام برده و آداب و كلمات زيارت سيده نفيسه در نورالابصار مسطور است.
و مقريزى در خطط مصر گويد: چند موضع است در مصر كه به اجابت دعا معروف است: يكى قبر سيده نفيسه است و اوّل كسى كه بر قبر سيده نفيسه بناى عمارت نهاد، عبدالله بن سرى بن حكم، امير مصر بود و حافظ خليفه در سال 532 هجرى به تجديد قبه آن ضريح و به سنگ آراستن محراب فرمان كرد.
گفتنى است كه شعرا در مدح سيده نفيسه اشعار فراوانى سرودهاند. ما يكى از اشعار را از كتاب رياحين الشريعه(1)تقديم مىنماييم:
يامَنْ لَهُ في الْكَونَ مِنْ حاجَةٍ
عَلَيْكَ بِالسَيِدَةِ الطّاهِرَةِ
نَفيسَةٌ وَالْمُصْطَفى جَدُّها
اَسْرارُها بَيْنَ الْوَرى ظاهِرَة
في الشَّرق و الْغَرْبِ لَها شُهْرةٌ
اَنْوارُها ساطِعَةٌ باهِرَة
كَمْ مِن كِراماتٍ لَها قَدْ بَدَتْ
وَكَمْ مَقاماتٍ لَها فاخِرَة
يا حَبَّذا سَيِّدَةٌ شَرَفَت
بِها اَراضِي مِصْرُها وَالْقاهِرَة
بِنَفْسِها قَدْ حَضِرَتْ قَبْرُها
حَالُ حَياةٍ يا لَها حافِرَة
تَتْلُوا كِتابَ الله في لَحْدِها
وَهِىَ لِمَنْ قَدْ زارَها ناظِرَة
حَجَّتْ ثَلاثينَ عَلى رِجْلها
صائمَةً عَنْ اَكلِها قاصِرَة
يَسْقى بِها الْغَيْثَ اِذامَ الْقُرى
قَدْ اَجْدَبَتْ مِنْ سَجِّهَا الْماطِرَة
وَالشّافِعي قَدْ كانَ يأتى لها
سَعْىٌ إلى دارِبَها غامِرَة
يَرْجُو بِأنْ تَدْعُو لَهُ دَعْوَةٌ
فَيالَها مِنْ دَعْوةٍ وافِرَة
صَلَّتْ عَلَيْهِ بَعْدَ مَوْتٍ وَقَدْ
اَوْصي بِذا فَهِيَ لَهُ شاكِرَة
سُبْحانَ مَنْ اَعْلى لَها قَدْرُها
لاِءَنَّها بَيْنَ الْوَرى نادِرَة
1) . رياحين الشريعه، ج 5، ص 94.
شيخ طوسى در رجال خود اسحاق مؤتمن را از اصحاب امام صادق شمرده، و شيخ مفيد در ارشاد او را از اهل فضل و صلاح و ورع و اجتهاد معرفى كرده و قائل به امامت برادرش امام موسى بن جعفر شده، و مردم احاديث و آثار از وى نقل مىكردند، و طبرسى تقريبا همينگونه او را معرفى كرده، و «مامقانى» او را توثيق كرده و از پدرش نص بر امامت برادرش موسى بن جعفر روايت كرده، و در عصر خودش اشبه الناس به رسول خدا صلىاللهعليهوآله بوده، چنانكه صاحب عمدة الطالب به آن تصريح كرده است.
و هرگاه ابن كاسب از اسحاق مؤتمن نقل حديث مىكرد، مىگفت: حدثنى الثقة الرضا اسحاق بن جعفر، و عقب او از فرزندش محمد و حسين و حسن است و به همين اسحاق منتهى مىشود. نسب بنى زهره كه خانواده جليلى بودند در حلب، از جمله ايشان است. ابوالمكارم بن زهره حمزة بن على بن زهره حلبى، عالمِ فاضلِ جليل، صاحب تصنيفات كثيره در كلام و امامت و فقه و نحو، آنكه از جمله غنية النزوع إلى علم الاصول و الفروع است و او پدر و جدش و برادرش، عبدالله بن على و برادرزادهاش، محمد بن عبدالله از اكابر فقهاى اماميه مىباشند و بنوزهره كه آية الله علامه حلى اجازه كبيره معروفه را براى ايشان نوشته، جماعت بسيارى باشند كه همه را به نام و نشان ذكر فرموده و صورت اجازه در مجلد آخر بحارالانوار مذكور است.
نفيسه مشاراليها (دختر حسن بن زيد) از اسحاق مؤتمن دو فرزند آورد: يكى، قاسم و ديگرى، امكلثوم و از آنها عقبى نماند. بعضى چنان پندارند كه اين نفيسه را عبدالملك بن مروان تزويج كرد و در حالى كه حامله بود، در مصر از دنيا رفت؛ اين گفته ابوالحسن عمرى نسابه است و منشأ اشتباه اين است كه نفيسه مشاراليها را عمهاى بوده به نام نفيسه.
بنابر نقل ابونصر بخارى چنانچه گويد: لبابه، دختر عبيدالله بن عباس بن
عبدالمطلب را قمر بنىهاشم تزويج كرد. چون آن حضرت در كربلا شهيد شد، زيدبن الحسن او را تزويج كرد و از وى دو فرزند آورد: يكى، پسر و او را حسن ناميد و آن ديگر، دختر و او را نفيسه ناميد و نفيسه را وليد بن عبدالملك تزويج كرد نه عبدالملك و از وى فرزند آورد و از اينجا است كه چون زيد بر وليد بن عبدالملك درآمد، او را بر سرير خويش جاى داد و سى هزار دينار دفعتا به او عطا كرد.
پس معلوم شد كه اين نفيسه كه به نكاح عبدالملك يا وليد بن عبدالملك درآمد، عمه نفيسه مشاراليها است؛ يعنى دختر زيد است نه دختر حسن بن زيد، و نفيسه كه صاحب مقامات مذكوره است، دختر حسن بن زيد است.
كنيه امام حسن بن زيد، ابومحمد است. او اوّل كس از علويين بود كه به سنت بنىالعباس جامه سياه پوشيد و هشتاد سال زندگانى يافت و از قبل منصور دوانيقى حكومت مدينه را داشت و زمان منصور و مهدى و هادى و رشيد را دريافت و با بنىاعمام خود (فرزندان حسن مثنى) خصومت داشت.
شيخ عباس قمى در منتهىالآمال گويد:] حسن بن زيد] از جانب منصور، پنج سال حكومت مدينه داشت . پس از آن، منصور او را عزل كرده و اموال او را بگرفت و در بغداد وى را حبس كرد و پيوسته در حبس بود تا منصور وفات كرد و مهدى خليفه شد. پسر مهدى او را از حبس درآورد و اموالى كه از او رفته بود به او برگردانيد و پيوسته با او بود تا آنكه در حاجز كه نام موضعى است در طريق حج، وفات كرد و هفت پسر از او به جاى ماند كه نسلاً بعد نسل تا به امروز در مشرق و مغرب عالم بسيارند و سادات گلستانه كه در اصفهان غايت اشتهار دارند، از نسل همين حسن بن زيد مىباشند.
اهل سنّت، ارادت شديدى به نفيسه خاتون دارند؛ كنار قبر مطهرش شمع روشن نموده و نذر مىكنند و به روح پاكش توسل جسته و حاجات خويش را مىطلبند. اكنون در قاهره - پايتخت كشور مصر - بقعهاى بسيار مجلل كه داراى صحن و حرم و آستان باشكوهى است، نورافشانى مىنمايد و تمام مصريها، از سنى و شيعه، به حرم ملكوتى او براى زيارت مىروند. گويند محمد بن ادريس شافعى، امام فرقه شافعيّه، كه يكى از رهبران چهار مذهب اهل سنت است، در زمان حيات اين عليا مخدّره، خدمتش مىرسيد و از او استماع حديث مىكرد.(1)
مرحوم شيخ ذبيح الله محلاتى در كتاب رياحين الشريعه(2)و محمد الحسّون در كتاب اعلام النساء(3)آوردهاند كه: چون شافعى درگذشت، برحسب وصيت او جنازهاش را بر گِرد خانه حضرت نفيسهخاتون طواف دادند، و وصيت كرده بود كه نفيسه بر جنازه وى نماز بخواند. ابو يعقوب، يكى از شاگردان امام شافعى، بر جنازه او نماز گزارد، و حضرت نفيسه خاتون هم پشت سر او بر جنازه امام شافعى نماز خواند.
نوشتهاند كه محمد بن ادريس شافعى هرگاه مريض مىشد، از سيده نفيسه طلب دعا مىكرد و از اثر دعاى او، صحت و شفا مىيافت، تا اينكه يك مرتبه وى به مرض سختى مبتلا گشت و به عادت خود از عليا مخدّره نفيسه خواستار دعا گرديد. سيده
نفيسه خاتون به فرستاده امام شافعى گفت كه مولاى تو در اين مرض رحلت خواهد كرد و چنان شد كه او گفته بود.
از اينرو است كه اهالى مصر خصوصا اهل تسنن به مقامات عاليه اين خاتون بزرگوار عقيدتى بس عظيم دارند و تاكنون از آن عقيده عدول ننموده و پيوسته به زيارت مرقد منورش مىشتابند و از آستانه ملكوتى او برآورده شدن حاجات خود را مىخواهند.
شعر از:
محمّدحسن ارجمندى
1 - مردم تو را گول نزنند زيرا مسئوليت كارهايت به عهده توست و به آنها مربوط نمىشود.(1)
رُوِىَ عَنْ عَبدِالعظيمِ الحسنى، عَنْ... محمدِ بن علىِ عليهالسلام أَنَّهُ قالَ لِمُحَمَّدِ بْنِ مُسلمٍ: «يا مُحمّد بن مسلمٍ! لا تَغَرَّنَّكَ النّاسُ مِنْ نَفْسِكَ، فانَّ الأمرَ يَصِلُ إِلَيْكَ دُونَهُمْ». علل الشرايع، باب نوادر العلل، الحديث 49 ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام با واسطه از امام محمد باقر عليهالسلام نقل مىكنند كه ايشان به محمد بن مسلم فرمودند: اى محمد بن مسلم! مردم تو را گول نزنند زيرا كه مسئوليت كارهايت متوجه خودت است.
كى خورد عاقل فريب خلق را
تا بپوشانند بر وى دلق را
خلق تعريف از چنان و چون كنند
جامه عقل تو را بيرون كنند
خلق بالا مىبرندت همچو ماه
بعد از آن چون يوسفت در قعر چاه
جايگاه خويش را معلوم كن
فتنههاى خلق را معدوم كن
هركسى آن مىبرد، كان كشته است
كار تو بر غير تو ننوشته است
هركسى بارش به دوش خويش ماند
نامه اعمال خود را خويش خواند
پس حذر كن از فريب مردمان
قدر خود را قدر فعل خود بدان
ابر كردار تو گر بارانى است
جز به مُلك تو نمىآيد به دست
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 43، ص 146؛
2 - ايام عمرت را به كارهاى بيهوده مگذران.(1)
رُوِىَ عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام ، عَنْ... محمدِ بن علىِ عليهالسلام أَنَّهُ قالَ لِمُحَمَّدِ بْنِ مُسلمٍ: «يا مُحمّد بن مسلمٍ! و لا تَقْطَعْ النهارَ عَنْكَ كَذا وَ كَذا». علل الشرايع، باب نوادر العلل، الحديث 49 ترجمه: عبدالعظيم الحسنى روايت مىكند از امام باقر عليهالسلام كه ايشان فرمودند به محمد بن مسلم كه: اى محمد بن مسلم! ايام عمرت را به كارهاى بيهوده نگذران و روزهاى زندگى خود را به چون چرا به هدر نده.
باد گويى، زندگانى را، نهر است
يك دم از آن جشن و ديگر دم قهر است
مىرود اين باد ز گلزار عمر
مىزند او، سكه به بازار عمر
نيك غنيمت شمر اين وقت را
تكيه بزن، شاه تويى، تخت را
وقت رسيدن به بدن نيست آن
لنگر كشتى مفكن اى جوان
خواب مرو، موقع بيدارى است
آب زمان در دل جان جارى است
هيچ به جز كار خدا نيك نيست
عمر، يك و عشق، يك و او يكى است
مهلت امروز براى خداست
عمر به بيگانه سپردن خطاست
«ما خَلَقْنَا الاِْنسُ و جِنَّ» و اين جهان
«يَعْبُدُونَ» خالق مُلك و مكان
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 43، ص 146؛
3 - روزهاى زندگى را به چون و چرا به هدر نده زيرا با تو افرادى هستند كه كارهاى روزانه تو را به شمار مىآورند.(1)
رُوِىَ عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام عَنْ... محمدِ بن علىِ عليهالسلام أَنَّهُ قالَ لِمُحَمَّدِ بْنِ مُسلمٍ: «يا مُحمّد بن مسلمٍ! و لا تَقْطَعْ النهارَ عَنْكَ كَذا وَ كَذا فانّ معك من يحصى عليك». علل الشرايع، باب نوادر العلل، الحديث 49 ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام روايت مىكند از امام باقر عليهالسلام كه ايشان فرمودند به محمد بن مسلم: اى محمد بن مسلم! ايام عمرت را به كارهاى بيهوده نگذران، زيرا با تو افرادى هستند كه كارهاى روزانه تو را احصاء مىكنند.
عمر رفت و من، به بند چون و چند
صيدها صياد گشت و من، به بند
نبدىّ چون و چرا آزاد نيست
بيمناكى، شيوه فرهاد نيست
روز عمرست اين، نه روز بىشمار
لحظه لحظه با عبادت در شمار
آبِ بىجريان شود مرداب مرگ
كو حيات و زندگى در آب مرگ
مرد بايد، همچو رودى در خروش
زندگى بخشد به جان صد خموش
همتى سازد شود پروانهاى
گرد شمع ذكر حق، ديوانهاى
محتسبها بر دو دوشت، جايگير
در نوشتِ كارها، از خواب، سير
تو معلم، محتسبها، درسگير
هرچه گويى، در نوشتن، بس دلير
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 43، ص 146؛
4 - اگر عمل نيكى انجام دادى آن را حقير مشمار، اگرچه كوچك باشد براى اين كه آن را در جايى كه تو را خشنود كند خواهى ديد.(1)
روى عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام عَنْ... محمدِ بن على عليهالسلام أَنَّهُ قالَ لِمُحَمَّدِ بْنِ مُسلمٍ: «يا مُحمّد بن مسلمٍ! و لا تستصغرنّ حسنةً تَعْملُ بِها فِإِنّكَ تَراها حَيْثُ تَسُّرُكَ». علل الشرايع، باب النوادر العلل، الحديث 49ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام روايت مىكند از امام محمد باقر عليهالسلام با واسطه كه ايشان فرمودند به محمد بن مسلم: اى محمّد بن مسلم! اگر عمل نيكى را انجام دادى اگرچه كوچك باشد، حقير مشمار.
كار نيكو را سبك ديدن، خطاست
چون ثواب كارها، اندر قفاست
خير را در اندك و بيشى مبين
تو در آن تنها رضاى حق ببين
خير را او نيك مىداند سزا
پس رها كن، بر رضايش ده رضا
بنده را كارى به چون و چند نيست
جز رضاى دوست او، خرسند نيست
كوچكش مشمار تا بينى كه آن
مىكند خشنود جان و آن جهان
چون نكويى مىكنى بر آب ده
چشم سنجش را به كارت، خواب ده
ابر شو، باران بباران از كرم
خاك شو در زير پاى هر قدم
تا كه سيراب از تو گردد تشنهكام
تا نبارى، كى شوى شيرين به كام؟
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 43، ص 146؛
5 - اگر كار زشتى از تو صادر شد آن را نيز كوچك ندان زيرا وقتى كه به تو رسد تو را بدحال خواهد كرد.(1)
رُوِىَ عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام ... عَنْ محمدِ بن علىِ عليهالسلام أَنَّهُ قالَ لِمُحَمَّدِ بْنِ مُسلمٍ: «يا مُحمّد بن مسلمٍ! و لا تستصغرنّ سيئةً تَعْملُ بها، فِإِنّكَ تَراها حَيْثُ تَسُؤكَ». علل الشرايع، باب نوادر العلل، الحديث 49 ترجمه: روايت مىكند عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام از امام باقر عليهالسلام كه ايشان به محمد بن مسلم فرمودند: اگر كار زشتى از تو صادر شد او را نيز كوچك ندان، زيرا كه به شما خواهد رسيد در وقتى كه تو را بدحال خواهد ساخت.
شعلهاى كوچك بسوزد كشت را
كوچكش مشمار، كار زشت را
اخگرى كافىست اندر نيستان
تا بسوزد، جمله جلمه، بىامان
كار بد كوه است گر كاهى بُود
ناله، جانسوز است گر آهى بود
اين جهان كوه است و كار ما صدا
چند چند آيد صداها سوى ما
كار شيطان است، زيبا مىكند
زشتها را چون كه اغوا مىكند
عالم عقبى است چون آئينهاى
انعكاس مهرها يا كينهاى
گر كمش ديدى تو كار زشت را
مىرسد جايى كه خواهى كشت را
تا درو سازى، در آن آتش زند
باد اندوهى به جانت بردمد
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 43، ص 146؛
6 - به درستى كه من چيزى را نديدم كه انسانى را زودتر به مقصد برساند از عمل خوب جديدى كه در مقابل گناه كهنهاى انجام گيرد.(1)
رُوِىَ عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام عَنْ... محمدِ بن علىِ عليهالسلام أَنَّهُ قالَ لِمُحَمَّدِ بْنِ مُسلمٍ: «يا مُحمّد بن مسلمٍ! و أحسن فانّى لم أر شيئا قطّ طلبا و لاأسرع دركا من حسنةٍ محدثةٍ لذنبٍ قديم». علل الشرايع، باب النوادر العلل، حديث 49 ترجمه: روايت كرد عبدالعظيم عليهالسلام از امام باقر عليهالسلام با واسطه كه ايشان فرمودند به محمد بن مسلم كه: نيكى نما به درستى كه من چيزى را نديدم كه انسانى را زودتر به مقصد رساند از عمل خوب جديدى كه در مقابل گناه كهنهاى انجام دهد.
كاروانى مىرود تا كوى دوست
ما از او دوريم و او در روبروست
مركبى رهوار بايد، تيزرو
هر نفس گامى نهد در سوى او
مركب رهوار مؤمن نيكى است
پر كشيدن از دل تاريكى است
نو به نو خيزى به جاى «كهنهشر»
مىرساند هم به مقصد در سفر
پس گناهان را به نيكىها بشوى
دولت خود را ز نيكىها بجوى
در ميان كاروان زندگى
خويش بود آن را كه با بالندگى
دور سازد زشتها با خيرها
دوست بگزيند به جاى غيرها
پس به جاى پاى، بالَش مىدهند
با جمالى خوش، كمالش مىدهند
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 43، ص 146؛
7 - مؤمن كسى است كه هرگاه نيكى كند از عمل خود خرسند شود و هرگاه از او عمل بدى سرزند استغفار و بازگشت كند.(1)
رُوِىَ عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام عَنْ محمودِ بنِ ابِى البلادِ، قالَ: قالَ الرِّضا عليهالسلام : «أَلْمُؤْمِنُ الذَّي إِذا أَحْسَنَ اِسْتَبْشَرَ وَ إِذا أَساءَ إِسْتَغْفَرَ». عيون اخبار الرضا، باب ما جاء عن الرضا عليهالسلام من الاخبار المجموعه، حديث 3 ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام با واسطه نقل مىكنند از امام رضا عليهالسلام كه ايشان فرمودند: مؤمن كسى است كه هرگاه نيكى كند، از عمل خود خوشوقت گردد، و هرگاه از او عمل بدى سرزند، استغفار كند.
دست او ابرست و بارانش ثواب
نى چون دستِ بخل در قحطى آب
بارش نيكى او بر ديگران
مىكند خرسند جانش را جوان
چشمهاى دارد ز فيضِ لطفِ يار
هم بنوشد هم بنوشاند، هزار
مىشود از كارهاى خير مست
دل بر اين بازار بىفردا نبست
ليك چون آلوده گردد دامنش
يا شرار غم فتد در خرمنش
ديده را جولانگه باران كند
نالهها همچون عزاداران كند
تا خدايش درب رحمت وا كند
جاى در آن منزل والا كند
پس چنين باشد صفات مؤمنان
دست نيكى دست توبه در ميان
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 52، ص 155؛
8 - مسلمان كسى است كه مسلمين از دست و زبانش او در آسايش باشند.(1)
رُوِىَ عَبدِالعظيمِ عليهالسلام عَنْ محمودِ بنِ ابِى البلادِ، قالَ: قالَ الرِّضا عليهالسلام : «ألمسلم الّذى يسلّم المسملون من لسانه و يده». عيون اخبار الرضا، باب ما جاء عن الرضا عليهالسلام من الاخبار المجموعه، الحديث 3 ترجمه: عبدالعظيم عليهالسلام نقل مىكند از امام رضا عليهالسلام با واسطه كه ايشان فرمودند: مسلمان كسى است كه مسلمين از دست و زبان او در آسايش به سر برند.
در امان دار از زبان و دست خويش
هان مكن جانهاى مردم را پريش
اين زبان و دست بهر جنگ نيست
بهر «مردمسوزى» و نيرنگ نيست
دست را بايد به كار نيك زد
راه دور وصل را نزديك كرد
اين زبان، مدح و ثناگوى خداست
عافيت از بدزبانى برنخاست
بايدت با اين زبان نغزگوى
شاد سازى مردمان در گفتگوى
دست را بايد كه در كار آورى
مهربانىها به بازار آورى
تا گره بگشايى از كار كسان
يا كه سنگ غم برآرى از ميان
پس مسلمانى بر اين اصل است راست
آهى از دست و زبانت برنخاست
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 52، ص 155؛
9 - از ما نيست كسى كه همسايگان از شرور و فساد او در امان نباشند.(1)
رُوِىَ عَبدِالعظيمِ عليهالسلام عَنْ محمودِ بنِ ابِى البلادِ، قالَ: قالَ الرِّضا عليهالسلام : «ليس منّا من لم يأمن جاره بوائقه».
عيون اخبار الرضا، باب ما جاء عن الرضا عليهالسلام من الاخبار المجموعه، الحديث 3 ترجمه: نقل مىكند عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام از امام رضا عليهالسلام با واسطه كه ايشان فرمودند: از ما نيست آن كسى كه همسايگان از شرور و فساد آن در امان نباشند.
هردو در يك سايه چون همسايهايم
ساكنان يك زمين و خانهايم
زير يك سايه به يك ديوار مرز
ساكن يك جا به سايهزار مرز
چون نخواهى اهل خود آزار داد
پس نشايد آن سوى ديوار داد
ساكن كندوى آن بهتر كه خويش
بر عسل دادن گمارد نه به نيش
چون عسل در خانه مىآرى به دست
سهم همسايه نباشد، نيشِ دست
در امان دار از بدى همسايه را
باعث رنجش مشو سرمايه را
از برادر بر غم تو زودتر
نفع اين سرمايه مىآيد به بَر
نيست از پاكان چو آزار آورد
زهر خود بر ديگران بار آورد
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 52، ص 155؛
10 - مردم مادامى كه با يكديگر تفاوت داشته باشند همواره در خيرند.(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ اميرالمؤمنين عليهالسلام : «لايَزالُ النّاسُ بخيرٍ ما تَفاوَتوا فإذا إِسْتَوُوا أَهْلَكُوا».
عيون اخبار الرضا، من الاخبار المجموعه، الحديث 204
ترجمه: حضرت عبدالعظيم عليهالسلام با واسطه نقل مىكنند كه اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمودند: مردم همواره در خير هستند تا آن وقت كه با يكديگر تفاوت داشته باشند، هرگاه با هم مساوى شدند، از بين خواهند رفت.
فرق با هم هر زمانى زشت نيست
زشتى و زيبايى از يك كشت نيست
گر همه خلق جهان يكسان شوند
روبهان همپايه شيران شوند
رمز خير زندگى در فرقهاست
فرقها سرمايهاى زان خداست
پنج انگشت هم اگر يكسان شود
كار با اين دست كى آسان شود؟
گر همه عطار يا افسر شوند
غنچههاى ذوقها پرپر شوند
اين يكى قفل و دگر نقش كليد
هريكى در جاى خود كارى مفيد
تا نباشد فرق، زيبايى كجاست؟
زشت و زيبا در كنار هم سزاست
پس چنان شو تا كه فرقت با كسان
در نكويى باشد و حُسن بيان
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 54، ص 156؛
11 - شما هرگز نمىتوانيد مردم را بوسيله مال و ثروتى كه داريد به خود متوجه سازيد پس آنان را به خوشرويى به خود نزديك كنيد.(1)
عَبدِالعظيمِ عليهالسلام قالَ: ...قالَ اميرالمؤمنين عليهالسلام : «إِنَّكُمْ لَنْ تَسعَوا النّاسَ بِأمْوالِكُمْ، فسعوهم بِعَلاقَةِ الْوَجهِ و حُسنِ اللقاء». عيون اخبار الرضا، باب ما جاء عن الرضا عليهالسلام ، من الاخبار المجموعه، الحديث 52 ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام نقل مىكند با واسطه از اميرالمؤمنين عليهالسلام كه ايشان فرمودند: شما هرگز نمىتوانيد مردم را بوسيله ثروت و مالى كه در دست داريد، به خود متوجه سازيد، پس آنان را بوسيله اخلاق و روش صحيح به خود نزديك كنيد.
مردمان همخانه در يك خانهاند
جملگى ساكن به يك كاشانهاند
گر رضاى دوست خواهى خواست كرد
با محبت گرم كن دلهاى سرد
مردمان تشنه همه بر جام مهر
مهربانى عرضه كن زير سپهر
عاقبت بر مال، فصل دى رسد
گنج «خلق خوش» به پايان كى رسد؟
اين يكى با بذل و بخشش بيشتر
آن يكى را جان ز فكرش ريشتر
پس ز گنج خوى خوش انفاق كن
اينچنين با مردمان ميثاق كن
مردمان را جملگى با بذل مال
كى توان خشنود سازى در كمال
مردمان با خوى خوش راضى شوند
با رضايت پيش آن قاضى شوند
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 54، ص 156؛
12 - كسى كه به زمان خود خشمگين شود، ناراحتى او زياد به طول مىانجامد.(1)
عَبدِالعظيمِ عليهالسلام قالَ: ...قالَ اميرالمؤمنين عليهالسلام : «مَن عَتَبَ عَلى الزّمانِ طالَتْ مَعْتَبَتَهُ».
عيون اخبار الرضا، باب ما جاء عن الرضا عليهالسلام ، من الاخبار المجموعه، حديث 204 ترجمه: عبدالعظيم عليهالسلام نقل مىكنند با واسطه از اميرالمؤمنين عليهالسلام كه ايشان فرمودند: كسى كه به زمان خود خشمگين شود، ناراحتى او زياد به طول خواهد انجاميد.
خشم راه چاره هر درد نيست
خشمناكى شيوه هر مرد نيست
مرد بايد با تلاطمهاى دهر
فكر خوش آرد به طوفانها، نه قهر
كشتى اين زندگى بر آبهاست
آبها همسايه غرقابهاست
ناخدايى، مرد، بايد ساز كرد
عقل را با صبر خود، دمساز كرد
خشم بر اين روزگار پرفريب
جز دوام غصّه كى سازد نصيب؟
تا قيامت گر به خشم آوا كنى
كى گره از اين گرهها وا كنى؟
پس لجام خشم خود در دست گير
تا نگردد روبَه سختى چو شير
هيچ كس جز با تعقل مرد نيست
شادمانى جز به صبر درد نيست
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 54، ص 156؛
13 - همنشينى با بدان موجب بدبينى نسبت به نيكان است.(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ اميرالمؤمنين عليهالسلام : «مُجالِسَةُ الْأَشرارِ تُورِثُ سوءُ الظَّنِّ بِالْأَخيارِ».
عيون اخبار الرضا، باب ما جاء عن الرضا عليهالسلام ، من الاخبار المجموعه، حديث 204 ترجمه: عبدالعظيم عليهالسلام نقل مىكنند با واسطه از اميرالمؤمنين عليهالسلام كه ايشان فرمودند: همنشينى با بدان، موجب بدبينى نسبت به نيكان است.
ماه را، چون ابر، زندانى كند
تيرگى با شب گرانجانى كند
تو چو ماه و ابر، يار بدسرشت
ماه را اين ابر، گر دربر گرفت
مىكند خاموش شمع بينشش
مىرود در خواب خطّ رويشش
خوبها را زشت مىبيند همه
از بدى هرگز ندارد واهمه
خارها در چشم او گُل مىرسند
كجروىها خوش بهمنزل مىرسند
تيرگى در چشم او عادى شده
انده، خوبان بر او شادى شده
تو گُلى با خار همپايه نهاى
با شب اى خورشيد، همخانه نهاى
چون كه با نيكان نشينى از سرشت
باز گردد بر تو درهاى بهشت
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 54، ص 156؛
14 - بد توشهاى است براى روز قيامت دشمنى كردن با بندگان خدا.(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ اميرالمؤمنين عليهالسلام : «بِئْسَ الزّادُ إِلَى المَعادِ، أَلْعُدوانُ عَلَى الْعِبادِ».
عيون اخبار الرضا، باب ما جاء عن الرضا عليهالسلام ، من الاخبار المجموعه، حديث 204 ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام نقل مىكنند از اميرالمؤمنين عليهالسلام با واسطه كه ايشان فرمودند: بد توشهاى است براى روز قيامت، دشمنى كردن با بندگان خدا.
بندگان هريك عزيزان خدا
دوست دارد هريكى را او جدا
هريكى رنگى و بويى پيش او
هم فقير و هم غنى درويش او
عزّتى دارند بىحدّ و حصار
پيش آن يكتا خدا و كردگار
دشمنى با اين عزيزان جاهلىست
بهره درياى آن بىساحلىست
آب در هاون نبايد كوفت مرد
عاقلى، اين دشمنى هرگز نكرد
دشمنى جز آتشى در سينه نيست
جاى نيكىهاست، جاى كينه نيست
آتشى در خرمن خود مىزند
تار مرگى بر تن خود مىتَنَد
توشهاى گر خواهى آوردن به بر
دشمنى هرگز به آن وادى مَبَر
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 54، ص 156؛
15 - ارزش هر انسان بستگى به اعمالى دارد كه موجب نيكنامى او مىشود.(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ اميرالمؤمنين عليهالسلام : «قيمَةُ كُلُّ امْرِءٍ ما يَحْسُنَهُ».
عيون اخبار الرضا، باب ما جاء عن الرضا عليهالسلام ، من الاخبار المجموعه، حديث 204 ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام نقل مىكنند با واسطه از اميرالمؤمنين عليهالسلام كه ايشان فرمودند: ارزش هر انسانى بسته به اعمالى است كه موجب نيكنامى او گردد.
ارزش دريا به حجم و عمق نيست
ارزش انسان به عقل و حُمق نيست
ارزش دريا به مرواريد اوست
آن كه دُرّش بيشتر، قدرش نكوست
ارزش بستان به گلهاى زياد
بوستانى بى گل رنگين مباد
در مثل درياست جان آدمى
ارزش انسان به وقت است و دمى
كار نيكش بيشتر باشد ز بد
نيكنامى ماند از او تا ابد
نام نيك است آنچه ماند يادگار
ورنه جز اين هيچ نايد در شمار
ارزش هركس به اعمالىست كان
نيكنامش مىكند در اين جهان
هرچه افزونتر شوى اى نيكنام
پلهاى بالاتر آيى سوى بام
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 54، ص 156؛
16 - مردم در زير زبان خود مخفى هستند.(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ اميرالمؤمنين عليهالسلام : «أَلْمَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسانِهِ».
عيون اخبار الرضا، باب ما جاء عن الرضا عليهالسلام ، من الاخبار المجموعه، حديث 204 ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام نقل مىكند با واسطه از اميرالمؤمنين عليهالسلام كه ايشان فرمودند: مردم در زير زبان خود مستور و مخفى هستند.» (مقصود اين است كه تا انسان سخن نگويد، قدر و اندازهاش معلوم نمىگردد).
هركسى رازىست اندر پردهاى
تا چه در اين پردهها پروردهاى
راز چون بودن، توانها، عيبها
با خدا بودن، نهانها، غيبها
اين همه راز مگو روشن شود
گر بيانت گل كند گلشن شود
اين زبانسازىست پردهدار راز
چون به گفت آيد بگويد راز ساز
تا خموشى، هيچ كس آگاه نيست
در پسِ اين جان ناآگاه كيست
رازها گر فاش گردد راه نيست
«لب گشوده» دلو جز در چاه نيست
هم زبان را در عنان خويش دار
هم وجودت را به پاكى بيش دار
تا اگر راز ضميرت شد عيان
شرمسار خود نگردى در جهان
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 54، ص 156؛
17 - مردمانى كه اندازه و ارزش خود را بدانند هيچگاه از بين نخواهند رفت.(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ اميرالمؤمنين عليهالسلام : «ما هَلَكَ اِمْرؤٌ عَرَفَ قَدْرَهُ».
عيون اخبار الرضا، باب ما جاء عن الرضا عليهالسلام ، من الاخبار المجموعه، حديث 204 ترجمه: عبدالعظيم عليهالسلام نقل مىكنند با واسطه از اميرالمؤمنين عليهالسلام كه ايشان فرمودند: مردمانى كه اندازه و ارزش خود را بدانند، هيچگاه از بين نخواهند رفت.
قدردان تو كسى جز خويش نيست
جامه شاهى سزاوار تن درويش نيست
هركسى هرجاست شأن اوست آن
قدر خود مىدان كه بس نيكوست آن
نه فراتر، نه فروتر، جاى خويش
گر بقا خواهى از اين عمر پريش
رودخانه چون فروتر شد نشست
آبشارى شد، درون خود شكست
در شب معراج چون روحالامين
همقدم شد با رسول آخرين
چون به اوج عرش آمد بازگشت
چون نيارستى از آن منزل گذشت
گفت اگر آيم، بسوزد بال من
برتر از قدر من است آمال من
پس فراتر از مقام خود نشد
ماند و احمد، ره به جاى خويش بُرد
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 54، ص 156؛
18 - پيش از شروع هر كارى پيرامون آن بيانديش تا از پشيمانى در امان مانى.(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ اميرالمؤمنين عليهالسلام : «أَلتَّدْبيرُ قَبلَ الْعَمَلِ يُؤْمِنُكَ مِنَ النَّدَمِ».
(عيون اخبار الرضا، باب ما جاء عن الرضا عليهالسلام ، من الاخبار المجموعه، حديث 204) ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام نقل مىكنند با واسطه از اميرالمؤمنين عليهالسلام كه ايشان فرمودند: پيش از اين كه كارى را شروع كنى، در اطراف آن نيك تأمّل كن، تا شما را از پشيمانى نگهدارى كند.
تا كه ننشيند درون گِل عمل
بعد از انديشه كند عاقل عمل
گر گريزان از پشيمانيستى
طالب فرداى نورانيستى
فكر را همسايه هر كار كن
چشم دورانديش را بيدار كن
درنگر پيرامُن هر كار نيك
پس عمل آور پس از پندار نيك
پس شروع كن كار با فكر درست
با توكّل بر خدا، ذكر درست
بعد از آن هرچه سرانجامش شود
خوب يا بد، هرچه فرجامش شود
مىشوى از هر پشيمانى رها
چون كه شرط عقل آوردى بهجا
بعد از آن يابى چه زيبا رامشى
در پس اين كار خود، آرامشى
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 54، ص 156؛
19 - هركس به زمان خود اعتماد كند، به پشت به زمين خواهد خورد.(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ اميرالمؤمنين عليهالسلام : «مَنْ وَثَقَ بِالزَّمانِ صَرَعَ».
عيون اخبار الرضا، باب ما جاء عن الرضا عليهالسلام ، من الاخبار المجموعه، حديث 204 ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام با واسطه از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل مىكنند كه ايشان فرمودند: هركس به زمان خود اعتماد بورزد، به پشت به زمين خواهد افتاد.
زندگى ميدان جنگ است و جَدَل
نوش آن نيش است و ترك آن، عسل
بس حريفى ناجوانمردست او
درپى افكندن مرد است او
تا كه غافل گردى از او يك نفس
حاصل عمرى بسازد او، عَبَس
پس مشو غافل، حريف دهر را
تن به آرامش مده اين نهر را
اعتمادى بر شب خوابش مكن
آتشى تو، تكيه بر آبش مكن
همچو مارى خوش خط و خال است او
يا كه نيكو ميوهاى كال است او
گر نخواهى بر زمين خاكت كند
دور، از رضوان و افلاكت كند
خواب را از ديده غفلت بران
تكيه بر اين دهر را جايز مدان
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 54، ص 156؛
20 - كسى كه خود را بىنياز دانست، خود را به مخاطره و هلاكت افكنده است.(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ اميرالمؤمنين عليهالسلام : «خاطَرَ بِنَفْسِهِ مَنْ اسْتَغْنى».
عيون اخبار الرضا، باب ما جاء عن الرضا عليهالسلام ، من الاخبار المجموعه، الحديث 204 ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام نقل مىكند با واسطه از اميرالمؤمنين عليهالسلام كه ايشان فرمودند: «كسى كه خويشتن را بىنياز دانست، خود را به مخاطره و هلاكت خواهند افكند».
از نياز است گردش ليل و النهار
كى بگردد مهر و مه در اين مدار؟
بىنياز اين جهان تنها خداست
خود، نياز ديگران، رمز بقاست
بىنيازى در خور هر فرد نيست
زيور ما جز نياز و درد نيست
ما به هم محتاج و محتاج خدا
دستگير هم به منهاج خدا
احتياج خلق بر هم زشت نيست
بىنياز از ديگران در دهر كيست؟
تو نياز خويش از او مىطلب
با دو دست خلق آيد، لطف رب
هركه خود را بىنياز محض ديد
طعم تلخ بىمرادىها چشيد
در خطر افتاد از كبر و غرور
تا كه خود را ديد در عين عبور
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 54، ص 156؛
21 - هركس گرفتار خودبينى شود، هلاك خواهد شد.(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ اميرالمؤمنين عليهالسلام : «مَن دَخَلَه أَلعُجُب هَلَكَ».
عيون اخبار الرضا، باب ما جاء عن الرضا عليهالسلام ، من الاخبار المجموعه، حديث 204 ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام نقل مىكنند با واسطه از اميرالمؤمنين عليهالسلام كه ايشان فرمودند: «هركس كه گرفتار خودبينى گردد، هلاك خواهد شد».
ميوه چون خود را به جوى آب ديد
ز اشتياق خويش برعكسش پريد
تا پريد از شاخسار دمنِ دار
غرقه شد در آب و سيّالى مزار
مىبرد سوى عدم جويش به آب
اين هلاك آن كه خود بيند به خواب
خوابِ خودبينى مبين اى هوشيار
خواب مرگ است اين فراپيش مزار
چون كه خود، بينى، نبينى دوست را
پيله را بشكن برافكن پوست را
سنگ پايى پيش پاى خود گذاشت
هركه خط كبر را بر دل نگاشت
زهر مرگ است اين نه داروى شفا
جام در دست اين نه درمان و دوا
ديده خودبين نبيند غير را
خود نبيند هركه بيند غير را
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 54، ص 156؛
22 - كسى كه يقين داشته باشد كه كردار و رفتار او پس از مرگ به او خواهد رسيد، در بذل و بخشش و احسان به همنوعان كوتاهى نخواهد كرد.(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ اميرالمؤمنين عليهالسلام : «مَنْ أَيْقَنَ بِالْخَلْفِ جادَ بِالْعَطيةِ».
عيون اخبار الرضا، باب ما جاء عن الرضا عليهالسلام ، من الاخبار المجموعه، حديث 204 ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام نقل مىكند با واسطه از اميرالمؤمنين عليهالسلام كه ايشان فرمودند: «كسى كه يقين داشته باشد كه اعمال و افعال او پس از مرگ به او خواهد رسيد، در بذل و بخشش و احسان به همنوعان خود كوتاهى نخواهد كرد».
روز جزا پرتوى از كار ماست
آئينه چهره كردار ماست
«چهره زيبا» نشود زشتروى
فعل تو آئينه چو شد روبهروى
چون كه يقين كرد كه روز جزا
خوبى كردار بماند بهجا
دلبر اعمال كند ماهروى
در پى آرايش كردار و خوى
پس دل مردم ز غم آزاد كرد
شاد شد و آئينه را شاد كرد
سفره مهر آورد و آب كرم
بالش نيكى و صفاى حَرَم
دست نوازش به سر هر يتيم
سايه لطفى به رضاى كريم
مىبرد اين بازى شطرنج را
هركه به دست آورد اين گنج را
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 54، ص 156؛
23 - هركس كه به عافيت زيردستان رضا دهد، از [اذيت و آزار] مافوق خود در امان خواهد بود.(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ اميرالمؤمنين عليهالسلام : «مَنْ رَضِىَ بِالْعافِيَةِ مِمَّنْ دُونَه رَزَقَ السَّلامَة مِمَّنْ فَوقَهِ». عيون اخبار الرضا، باب ما جاء عن الرضا عليهالسلام ، من الاخبار المجموعه، حديث 204 ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام نقل مىكند با واسطه از اميرالمؤمنين عليهالسلام كه ايشان فرمودند: «هركس با درگذشت از زيردستان خوشنود گردد، از اذيّت و آزار مافوق خود در آرامش و سلامتى خواهد بود».
چه خوش شيوهاى دارد اين آفتاب
تو هم نور مهرت به عالم بتاب
مكن بىنصيب از كسى سيب مهر
نديده كسى روى آسيب مهر
چو خورشيد اگر نيك خواهى شدن
به درياى عزّت چو ماهى شدن
چو بر مسند قدرت آيى مجو
براى زيردستان به جز آبرو
اگر شاه گشتى، رعيت، نواز
كليدى جز كليد رعايت مساز
كليدى براى قفل غمهاى دل
و يا ماهتابى به شبهاى دل
امان گر همى خواهى از روزگار
امان ده ضعيفان به مهر و قرار
هر آن كو درشتى كند با ضعيف
درشتانه بيند جزا از لطيف
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 54، ص 156؛
24 - سرگردان نخواهد شد كسى كه طلب خير كند.(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ رسُول اللهِ صلىاللهعليهوآله: «يا عَلِىُّ! ما حارَ مَنْ اسْتَخارَ». امالى الشيخ، ص 84 ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام نقل مىكنند با واسطه كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند به اميرالمؤمنين عليهالسلام : «اى على عليهالسلام ! سرگردان نخواهد شد كسى كه طلب خير كند».
مىرود دنبال هم پروانههاى آسياب
گرد خود گردان و سرگردان به درياى ثواب
رود چون رو سوى دريا كرد سرگردان نشد
خود شد او دريا و بىسامان نشد
كشتى بىناخداى هيچ كس ساحل نديد
ساربان خفته هرگز شادى منزل نديد
گردباد سهمگين، با قوّت بسيار خويش
بىهدف چرخيد در يك آسمان فكرپريش
هيچ سرگردان نشد دل تا به فكر يار بود
فكر او خوشنودى آن يار بىتكرار بود
هيچ رهرو بهتر از آن رهرو بيدار نيست
طالب خير است و سرگردان به ديگر كار نيست
رود شو ره سوى درياى رضاى يار كن
شمع شو شبهاى تيرهحاصلان بيدار كن
مهر شو در روز و ماه، اندر شام تار
نور ده بر مردمان بر خوشنودى آن كردگار
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 60، ص 162؛
25 - پشيمان نخواهد شد كسى كه كارهاى خود را با مشورت انجام مىدهد.(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ رسُول اللهِ صلىاللهعليهوآله: «يا عَلِىُّ! لا نَدَمَ مَنْ إِسْتَشارَ». امالى الشيخ، ص 84 ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام نقل مىكند با واسطه كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند به اميرالمؤمنين عليهالسلام : «اى على عليهالسلام ! هرگز پشيمان نخواهد شد كسى كه كارهاى خود را با مشورت با ديگران انجام دهد».
آن چه خوش باشد كه منها ما شدن
رودها با مشورت دريا شدن
آنچه در درياست در يك رود نيست
ابر باران همكلاس دود نيست
علم ما، ديباچه و شورا، كتاب
مشورت، دريا و خودرايى، حباب
مشورت بال است پروازش بده
شاه جان كيش است سربازش بده
عمر، وقت رفتن و برگشت نيست
رود فرصت دائما در دشت نيست
قوّت بازوى فكر چند تن
قصه سىمرغ اندر يك بدن
كى پشيمان شد كسى از مشورت
يا پشيمان شد ز نور معرفت
مشورت نور است خاموشش مكن
اوج بيدارىست بىهوشش مكن
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 60، ص 162؛
26 - به تاريكى شب توجّه كن، زيرا زمين در شب بههم پيچيده مىشود به آن اندازه كه در روز درهم نمىرود.(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ رسُول اللهِ صلىاللهعليهوآله: «يا عَلِىُّ! عَلَيك بِالدّلجة فَإِنَّ الأرضَ تَطوى بِاللَّيل ما لا تَطْوى بِالنَّهارِ». امالى الشيخ، ص 84 ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام نقل مىكند با واسطه كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند به اميرالمؤمنين عليهالسلام : «يا على عليهالسلام ! به تاريكى شب توجه كن، زيرا كه زمين در شب بههم پيچيده مىشود به آن اندازه كه در روز درهم نمىرود».
روز، هنگام پريشان بودن است
شب، زمان با نسيم آسودن است
شب پر از رازست اما در سكوت
شكل آوازست اما در سكوت
شب، چو فرزندان به جمع خويش بُرد
با تجمع كارها را پيش بُرد
جمع شو در شب، پريشانى مكن
سجده، جز در عهد پيشانى مكن
پيرو رسم شبان و روز باش
در مصاف لحظهها پيروز باش
شب چو آمد بزم دل آماده كن
مشكل غم را به شبها ساده كن
دل، كويرى تشنه در درياى شب
مىشود سيراب از صهباى شب
شب، مسير راز، نورانىتر است
نغمه آواز، روحانىتر است
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 60، ص 162؛
27 - صبح را با نام خدا آغاز كن، زيرا خداوند براى امّت من در صبحها بركت قرار داده است.(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ رسُول اللهِ صلىاللهعليهوآله: «يا عَلِىُّ! أُغْدُ على إِسْم اللّهِ، فَإِنَّ اللّهَ تَبارَكَ وَ تعالى بارَك لِأُمّتي في بُكورِها». (امالى الشيخ، ص 84)
ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام نقل مىكنند با واسطه كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «اى على عليهالسلام ! به نام خداوند صبح را آغاز كن، زيرا كه خداوند براى امّت من در صبحها بركت قرار داده است».
بهترين شعر سپيده نام دوست
نور خورشيد از فروغ نام اوست
هر طلوع، بى نام او خاموش بود
نيش بود اما گمانش نوش بود
خط آغازى به جز نامش مباد
هيچ غافل را سرانجامش نداد
هم به نام او بايد آغازين روز
بركت روز است و هم آذين روز
صبح، وقت قسمت روزى و رزق
وقت كوشش، وقت بهروزى و رزق
پس به نامش صبح را آغاز كن
درب خير و بركتت را باز كن
گفت پيغمبر نكو داريد صبح
چون خدا بركت فرو باريد صبح
صبحخيزى، بركت و نامش، شروع
بهترين رسم است ما را هر طلوع
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 60، ص 162؛
28 - ناخوشى موجب اجر و ثواب نمىشود وليكن سبب از بين رفتن گناهان بندگان مىگردد.(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ اميرالمؤمنين عليهالسلام : «أَلْمَرَضُ لا أَجْرَ فيهِ وَلكِنَّهُ لا يَدَعُ عَلَى الْعَبْدِ ذَنْبا إِلاّ حَطَّهُ». امالى الشيخ، ص 30
ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام نقل مىكند با واسطه از اميرالمؤمنين عليهالسلام كه ايشان فرمودند: «مريضى و ناخوشى مؤمن موجب اجر و ثواب نمىشود وليكن سبب از بين رفتن گناهان بندگان مىگردد».
عافيت خوب است وقت خوشدلى
عافيت دريا و شكرش، ساحلى
عافيت با شكر چون دمساز شد
شاكران را درب نعمت باز شد
ناخوشى خوب است ليكن از قضا
نى ز جهل محض در اعمال ما
ناخوشى خود نعمتى از سوى يار
ناخوشىها را خدايا برمدار
اشكآسا از خزان برگ درخت
مىچكد از چشم شاخه، سهل و سخت
ناخوشى همچون خزان، باران زرد
از درخت معصيت ريزد به درد
مىكند پاك از گناهان فرد را
آرزو كن تا بيابى درد را
پس چنين دردى دوايى كامل است
كشتى و بخشايشت را حامل است
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 63، ص 165؛
29 - پاداش، در گفتار به زبان و عمل به اركان است.(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ أميرالمؤمنين عليهالسلام : «إِنَّما الأَجْرُ فِى الْقَولِ بِاللَّسانِ وَ الْعَمَلِ بِالْجَوارِح».
امالى الشيخ، ص 30
ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام نقل مىكنند با واسطه از اميرالمؤمنين عليهالسلام كه ايشان فرمودند: «همانا پاداش در گفتار به زبان و عمل به اركان است».
ناخدا را ناخدايى در دل كشتى رواست
كشتى بىناخدا، ساحل نمىداند كجاست
ناخدا در دشت، بىكشتى ز چوپان كمتر است
كشتىِ بىناخدا در بحر چون چوبتر است
اين دو ملزومند و اين پابست آن
اينچنين، كشتى شود بر يم روان
يا به مانند كمان و تير در ميدان جنگ
بىحضور تير، پاى هر كمانى گشت لنگ
با كمان، بىتير، كبك خوشخرام
كى شود در كام صيادان، طعام؟
گفت و فعلت چون كمان و تيرها
بىكمان كى مىشود تيرى رها
با زبان، بىفعل، راهى طى نشد
نقش هيچ انگور هرگز مِى نشد
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 63، ص 164؛
30 - خداوند به فضل و كرمش بندگان خود را به خاطر نيّتهاى درست و دلهاى پاك به بهشت داخل مىكند.(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ أميرالمؤمنين عليهالسلام : «إِنَّ اللّهَ بِكَرَمِهِ وَ فَضْلِهِ يُدْخِلُ الْعَبْدَ بِصِدْقِ النِّيَّةِ وَ السَّريرَةِ الصّالحةِ الْجَنَّة». امالى الشيخ، ص 30
ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام نقل مىكند با واسطه از اميرالمؤمنين عليهالسلام كه ايشان فرمودند: «خداوند به فضل و كرمش، بندگان خود را به خاطر نيّتهاى درست و دلهاى پاك به بهشت داخل مىكند».
هيچ گنجى بهتر از اخلاص نيست
چيست پاكى، جز درون پاك چيست؟
نيّت پاك و دلِ آئينهسان
جهد كن خود را به پايش مىرسان
اين يكى تار و دگر پود بهشت
هركه اين قصّه به لوح دل نوشت
جز بهشتش خانهاى در كار نيست
هيچ گنجى بهتر از ديدار نيست
پاك كن دل را ز هر آلودگى
تا دهد يارت دمىِ آسودگى
شعله را مهمان نيّتها مكن
با ريا آتش در آن برپا مكن
او خريدارست، جز او هيچكس
چند، ارزان مىكنى كار عبس
نيّت و دل را اگر پاك آورى
بهترين گنجينه، از خاك آورى
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 63، ص 164؛
31 - دنيا در ظاهر موجب خوشحالى و در باطن داراى مكر و حيله است و با دندانهاى مرگ شما را خواهد خورد.(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ أميرالمؤمنين عليهالسلام لِأَصْحابِهِ: «إِنَّ الدُّنيا، خَدّاعَةٌ، صَرّاعَةٌ، مَكّارَةٌ، غَزّارَةٌ، سَحّارَةٌ، تَأْكُلُكُمْ بِأَضْراسِ الْحَنايا». امالى ابن الشيخ، ص 55
ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام نقل مىكند از اميرالمؤمنين عليهالسلام كه ايشان فرمودند به اصحابشان: «همانا دنيا بسيار فريبكار، حيلهگر، گولزن و جادوگر است و دنيا با دندانهاى مرگ شما را خواهد خورد».
ظاهرش زيبا، و باطن حيلهگر
در خودش آرد بيندازد به سر
هيچ بويى از وفا و رحم نيست
هيچ رنگى از حيا و شرم نيست
تيغ تيز آورده و لبخندِ مكر
مىزند گردن به تيغ و بند مكر
آبْ شورست و كسى سيراب نيست
قصهاش جز قصه يك خواب نيست
دل به بند روى زيبايش مبند
بر مزاح تلخ ايامش مخند
ظاهرش با مهر و در دل صد جفا
اين جفاپيشه، كجا آرد وفا؟
خرمن عمرت بسوزاند دمى
بىپناه و خستهجان، بىهمدمى
مىگذر از اين گذرگاه فريب
قصه حوّا و شيطان است و سيب
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 64، ص 165؛
32 - طالب دنياى فانى، نادان است.(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ أميرالمؤمنين عليهالسلام لِأَصْحابِهِ: «...إِنَّ الدُّنيا... طَلَبُوا إِرتبتها...».
امالى ابن الشيخ، ص 55
ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام نقل مىكنند با واسطه از اميرالمؤمنين عليهالسلام كه ايشان فرمودند به اصحابشان (پس از وصف دنيا مىفرمايند): «طلبكننده دنياى فانى، جاهل و نادان است».
شب فراگيرست و دل، ديوانهوار
مىزند سيلى به گوش جان، هزار
يك طرف گرگ طمع اندر كمين
يك طرف كفتار غفلت، همنشين
يك طرف دنيا به نازى مكروار
يك طرف عقبى، فراپيش مزار
دل به شادىهاى آن هرگز مبند
نادمان بسيار و خوشحالان كمند
چون نسيمى مىوزد دنياى دون
مىكند اِستادگان را سرنگون
كى بيندازد، كمند آن شهريار
تا كه باد آرد به بند خود شكار
بند افكندن به باد از جاهلىست
دل در اين دريا زدن بىحاصلىست
طالب دنياى فانى جاهل است
غرقه در دريا مشو، بىساحل است
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 64، ص 165؛
33 - هشت چيز است كه جز به قضا و قدر پروردگار انجام نمىگيرد: خواب، بيدارى، توانايى، ناتوانى، تندرستى، ناخوشى، مرگ و زندگى.(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ الرّضا عليهالسلام : «ثَمانِيَةُ أَشْياءٍ لايَكُونُ إِلاّ بِقَضاءِ اللّهِ ...».
مستدرك الوسائل، ج 3، ص 614
ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام نقل مىكنند از امام رضا عليهالسلام كه ايشان فرمودند: «هشت چيز است كه جز به قضاء و قدر پروردگار انجام نمىگيرد، كه عبارتند از: خواب، بيدارى، توانايى، ناتوانى، تندرستى، ناخوشى، مرگ و زندگى».
حاصل آميزش قدر ، قضا
هشت فرزندست، از امر خدا
چار نعمت، در خور خوش بندگى
خواب و بيدارى و مرگ و زندگى
ناخوشى و تندرستى و توان
ناتوانى، هشتمين فرزند آن
با قضا و با قدر خصمى مكن
دشمنى با قصّهاى حتمى مكن
گر رضاى دوست مىخواهى، بدان
شكر بايد كرد بر لطفش به جان
رازها در هر قضا پنهان شده
لطفها در هر قدر عريان شده
گر سپارى كارها بر كردگار
صبر آرى، شكر گويى بر مدار
گر قضا بد باشد او ديگر كند
گر قدر بد باشد او بهتر كند
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 77، ص 193؛
34 - حضرت موسى عليهالسلام پرسيد: «خدايا! پاداش كسى كه نيازمندى را براى رضاى تو سير كند، چيست؟
خداوند به او وحى فرمود: «روز قيامت امر مىكنم كه فرياد بزنند كه اين شخص از آزادشدگان دوزخ است».(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ موسى: الهي فَما جَزاءُ مَنْ أَطْعَمَ مِسْكينا إِبْتِغاءَ وَجْهَكَ؟ قالَ: يا موسى آمُر مُناديا يُنادي يَوْمَ الْقِيامَةِ عَلى رُؤُسِ الْخَلائِقِ إِنَّ فِلانَ بْنِ فِلان مِنْ عَتْقاءِ اللّهِ مِنَ النّار. امالى الصدوق، مجلس 37
ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام نقل مىكند از اميرالمؤمنين عليهالسلام كه ايشان فرمودند: حضرت موسى عليهالسلام سئوال كرد كه خداوندا پاداش كسى كه نيازمندى را سير كند و اين عمل را براى تو انجام دهد، چيست؟ خداوند فرمود: روز قيامت امر مىكنم فرياد بزنند كه اين شخص از آزادشدگان دوزخ است.
در رهى ديدم گدايى بىنوا
بىنوا، خود آيد از او در نوا
بر رضاى دوست تير انداختم
دادمش نانى، و سيرش ساختم
شكر لطفش اين عمارت ساختم
عرصه شكر آمد و مىتاختم
پس ندا آمد كه هركس از رضا
سير گرداند گدايى بىنوا
روز محشر خازنان كوى يار
مىزنند فرياد با بانگ هَزار
از عذاب دوزخى آزاد شد
سرنوشتش زين عمل آباد شد
پس بدانيد اى به محشر آمده
بر حساب خود بر اين در آمده
بر رضاى يار، هركس كار كرد
خويشتن را در خور دلدار كرد
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 66، ص 172؛
35 - حضرت موسى عليهالسلام پرسيد: «خدايا! پاداش كسى كه با خويشاوندانش با نيكى رفتار كند، چيست؟»
خداوند به او وحى فرمود: «مرگش را به تأخير خواهم انداخت، سختىهاى مرگ را بر او آسان خواهم كرد و كارگزاران بهشت او را فرياد خواهند كرد به سوى ما بشتاب و از هر درى كه ميل دارى به بهشت درآى».(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ موسى عليهالسلام : «الهي فَما جَزاءَ مَنْ وصل رحمه؟ قالَ: يا موسى: أنسى لَهُ أَجَلَه، وَ أَهْوَنُ عَلَيه سَكَراتَ الْمَوْتِ، وَ يُناديهِ خَزَنَةُ الْجَنَّةِ هلّم إلينا، فَأدْخُلْ مِنْ أَىِّ أَبْوابِها شِئْتَ».
امالى الصدوق، مجلس 37 ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام نقل مىكنند با واسطه كه يا اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمودند: گفت: موسى به خداوند: خدايا! پاداش كسى كه با خويشاوندانش به نيكى رفتار نمايد، چيست؟ خداوند فرمود: «مرگ او را به تأخير خواهم انداخت و سختىهاى مرگ را براى او آسان خواهم كرد، و كارگزاران بهشت او را فرياد خواهند زد كه به سوى ما شتاب كن و از هر درى كه ميل دارى، وارد بهشت بشو».
هركه نيكى كرد با خويشان خويش
لطف يزدان را فرا آورد پيش
خويش را خويشى ببايد كرد مرد
گرم بايد بود با خويشان سرد
پس به تأخير افكند او مرگ را
زردىاش دير آورد اين برگ را
عمر او افزونتر آيد در شمار
چون كه نيكويى كند بر خويش و يار
يا به وقت مرگ آسانتر رود
شمس مرگش خوش خرامانتر رود
پس ندا آرند دربانان همه
راهىِ فردوس شو بىواهمه
درب جنّت روبهرويت باز شد
بال بگشا نوبت پرواز شد
برگزين هر در كه خواهى برگزين
جنّت است اين، وعدگاه متّقين
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 66، ص 172؛
36 - حضرت موسى عليهالسلام از خداوند پرسيد: «خدايا! پاداش كسى كه از آزار مردم دست بدارد و به آنها نيكى كند، چيست؟»
خداوند به او وحى فرمود: «آتش جهنّم به او فرياد خواهد زد، از من دور شو تو را به سوى من راهى نيست».(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ موسى عليهالسلام : «يا الهي! فَما جَزاءُ مَنْ كَفَّ آذاءُ عَنِ النّاسِ وَ بَذَلَ مَعْروفَه لَهُمْ؟ قالَ: يا موسى يُناديهِ النّار يَومَ الْقِيامَةِ لا سَبيلَ لي عَلَيْكَ». امالى الصدوق، مجلس 37
ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام نقل مىكنند با واسطه از اميرالمؤمنين عليهالسلام كه ايشان فرمودند: گفت حضرت موسى: خداوندا! پاداش كسى كه از آزار مردم دست بردارد و با آنها خوشرفتارى كند، چيست؟ خداوند فرمود: آتش جهنّم به او فرياد خواهد زد از من دور شو، تو را به طرف من راهى نيست».
دور شو از من، برو سوى بهشت
دوزخم من، شومى هر سرنوشت
دخمه من جاى هر هشيار نيست
منزلى در شأن هر بيدار نيست
من رفيق «مردمآزارانِ» پست
زشتكردارانِ دونِ خودپرست
اى كه دستت مردمآزارى نكرد
اشك مظلومى به غم جارى نكرد
اى كه ابرى، سايهاى، آرامشى
مأمن آبادىِ هر خواهشى
نيش آزارى ندارى تا گزى
جز عسل، شهدى ندارى تا دهى
روز محشر سوى من راهيت نيست
شادمانى، غصه و آهيت نيست
نيكى تو، سرنوشت تو نوشت
جاى تو در جمع زيباى بهشت
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 66، ص 174؛
37 - حضرت موسى عليهالسلام از خداوند پرسيد: «خدايا! پاداش كسى كه كتاب حكمت تو را در نهان و آشكار بخواند، چيست؟»
خداوند به او وحى فرمود: «اى موسى! او از صراط مانند برق خواهد گذشت».(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ موسى عليهالسلام : «الهي! فَما جَزاءُ مَنْ تَلا حِكْمَتَكَ سِرّا وَ جَهْرا؟» قال: «يا موسى! يمرّ عَلَى الصِّراطِ كَالْبَرْقِ». امالى الصدوق، مجلس 37
ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام نقل مىكنند با واسطه سئوال كرد حضرت موسى عليهالسلام كه: «خداوندا!پاداش كسى كه كتاب حكمت تو را در نهان و آشكارا بخواند، چيست؟» فرمود: «اى موسى! او از صراط مانند برق خواهد گذشت».
اين منم قرآن منم شمس منير
روشنى يابد ز من شمع ضمير
جوى آبم، تشنگان را در كوير
يا رهايى از براى هر اسير
باز كن آغوش، يار تو منم
جاده نورى به آن سوى تَنَم
گر رفيق خود كنى هر دم مرا
مىرسد از سوى حق بانگِ درآ
از خدا نى آن نگارنده شنو
از خدا، آن نور تابنده شنو
هركه مونس گشت با قرآن من
روز محشر از صراط آن مُمتحَن
با سلامت همچو برق آسمان
مىرود از اين صراط امتحان
در گذرگاهى چنين هولآفرين
اى عجب از قوّت «حبل المتين»
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 66، ص 173؛
38 - حضرت موسى عليهالسلام از خداوند پرسيد: «خدايا! پاداش كسى كه بر اذيت و آزار مردم و دشنام آنها شكيبايى ورزد، چيست؟»
خداوند به او وحى فرمود: «او را در شدايد و سختىهاى روز قيامت يارى خواهم كرد».(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ موسى عليهالسلام : «يا الهي! فَما جَزاءُ مَنْ صَبَرَ عَلى أَذَى النّاسِ وَ شَتْمِهِم فيك؟» قال: «أَعيُنُه عَلى أَهْوالِ الْقِيامَةِ». امالى الصدوق، مجلس 37
ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام نقل مىكنند با واسطه كه حضرت موسى عليهالسلام سئوال كرد: «خداوندا! پاداش كسى كه بر آزار و اذيت مردم و دشنام آنها شكيبايى ورزد، چيست؟» خداوند فرمود: «اى موسى! او را از شدائد و سختىهاى روز قيامت كمك خواهم كرد».
نه بيازار كسى تا كه بيازاد كس
نه بيالاى كسى تا كه بيالايد كس
گردنِ تيغ ستمكار دلآزار مشو
بوسه بر تيغ ستمگر مَزَن و خوار مشو
صبر كن، ليك به قدرت، به جفاكارى غير
بگذر از روى كرامت به دلآزارىِ غير
ناسزا را به سزاوارى خود پنهان كن
صبر كن زخم حريفان به خدا درمان كن
هركه صبر آورد او، فتنه نادانان را
به عطا ميل كند، سفره مسكينان را
روز محشر كه بلاها ز هوا مىبارد
سختى و شدّت آن قوّت جان مىكاهد
در امان ماند از اين سيل بلاها، صابر
چه! عبورى كند آسوده ز غمها، صابر
چتر آسودگىّ يار بر او باز شود
بىبلا منتظر لحظه پرواز شود
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 66، ص 173؛
39 - حضرت موسى عليهالسلام از خداوند پرسيد: «پاداش كسى كه از خوف تو گريه كند، چيست؟»
خداوند به او وحى فرمود: «چهره او را از آتش نگهدارى خواهم كرد و او را از وحشت روز قيامت ايمن خواهم ساخت».(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ موسى عليهالسلام : «يا الهي! فَما جَزاءُ مَنْ دَمَعَتْ عَيناهُ مِنْ خَشْيَتِكَ؟» قال: «يا موسى! أقى وَجْهَهُ مِنْ حَرِّ النّارِ وَ أَؤْمَنُهُ يَوْمَ الْفَزَعِ الْأَكْبَر». امالى الصدوق، مجلس 37
ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام با واسطه نقل مىكنند كه سئوال كرد حضرت موسى عليهالسلام : «خداوندا! پاداش كسى كه از خوف تو گريه كند، چيست؟» خداوند فرمود: «اى موسى! چهره او را از آتش نگهدارى خواهم كرد و او را از وحشت روز قيامت ايمن خواهم ساخت».
ديدهاى خواهم به بارش بر دوام
ديدهاى، با شعر باران همكلام
ديدهاى از ابر ماتم در فغان
ساحلش، دامان اشكى بىامان
هم ز فكر هجر بارانى شود
همدم غمهاى روحانى شود
گفت ايزد: چشم باران ديده را
چشمهها از خوف او باريده را
از لهيب آتشش ايمن كند
از فضاى وحشتش ايمن كند
اينچنين چشمى نسوزد روز حشر
در امان ماند ز اخگرهاى قهر
پس ببار اين ديده از خوف خدا
پس ببين اين ديدههاى سرخ را
سرد كن آتش به ابراهيم چهر
اى روان از لطف تو آيين مهر
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح5 66، ص 174؛
40 - حضرت موسى عليهالسلام از خداوند پرسيد: «خدايا! پاداش كسى كه اطاعتكنندگان تو را دوست بدارد، چيست؟»
خداوند به او وحى فرمود: «بدن او را بر آتش غضب خود حرام خواهم ساخت».(1)
عَبدِالعظيمِ الحسنى عليهالسلام قالَ: ...قالَ موسى عليهالسلام : «يا الهي! فَما جَزاءُ مَنْ أَحَبَّ أَهْلَ طاعَتِكَ؟» قال: «يا موسى! أُحَرِّمُهُ عَلى ناري». امالى الصدوق، مجلس 37
ترجمه: عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام نقل مىكند با واسطه كه حضرت موسى عليهالسلام سئوال كرد: «خداوندا! پاداش كسى كه اطاعتكنندگان تو را دوست داشته باشد، چيست؟» خداوند فرمود: «اى موسى! بدن او را از آتش غضب خود، حرام خواهم ساخت».
هركه دارد دوست، يار ما ز ماست
پس محبّت بر چنين يارى سزاست
ما همه يارانِ ياران خدا
جملگى سيراب باران خدا
هركه طاعت كرد، مىداريم دوست
اشتراك اين محبّتها هم، اوست
چون كه يار ما همه، تنها خداست
هركه با ما نيست از ياران جداست
گفت او: هركس كه طاعتپيشهگان
يار خود سازد به مهر و عشق و جان
مهر ايشان را به دل جارى كند
يار ايشان باشد و يارى كند
آتش خشمم نسوزاند تنش
جامه مهرم شود پيراهنش
پس كنم آتش به جان او حرام
مىدهم در جنّت خويشم مقام
1) . مسند عبدالعظيم الحسنى، عطاردى، ح 66، ص 173؛
مرجع احاديث: كتاب
شمارهحديث
شمارهحديثدركتابمرجع
فرمود حضرت:
1 تا 6
43
امام باقر عليهالسلام
7 تا 9
52
امام رضا عليهالسلام
10 تا 23
54
امام جواد عليهالسلام
به نقل از حضرت على عليهالسلام
24 تا 27
60
وصاياى حضرت رسول صلىاللهعليهوآله
به حضرت على عليهالسلام
28 تا 30
63
امامحسين عليهالسلام بهنقلازامامعلى عليهالسلام
31 تا 32
64
حضرت على عليهالسلام
33
77
امام رضا عليهالسلام
34 تا 40
66
امام هادى عليهالسلام ، پرسشهاى
موسى كليمالله از خداوند
تهيه و تنظيم:
حسين مؤذنى
اولين گام مؤثر توليت فعلى جهت رفاه حال زائران، اجراى پروژه عظيم طرح توسعه و بازسازى آستان بود كه انجام آن ايجاب مىكرد، تعداد قابل توجهى ابنيه اطراف بقعه تخريب گردد. در ابتداى شروع اين عمل تأكيد توليت آستان به متصديان طرح توسعه، جلب رضايت مالكين منازل، دكاكين، مقابر و... بود. از اين رو ، تأمين نظر آنها در بعض موارد سالها به طول انجاميد؛ تا جايى كه اتمام طرح را به تعويق انداخت.
با پايان تعدادى از رواقها، شبستانها كه در فاز اوّل طرح توسعه قرار داشت، شايعاتى مبنى بر اينكه اين ابنيه در املاك غصبى احداث گرديده و هيچيك نماز ندارد، منتشر گرديد. با تقويت اين شايعات بر خود فرض دانستم، اطلاعات چهل ساله خود را در مورد موقوفات آستان مقدس در جزوهاى مكتوب نمايم، تا پاسخى باشد به سخنان كذب شايعهسازان.
مقدمتا بايد گفت: از جمله موقوفات آستان مقدس، موقوفهاى به نام مزرعه خيرآباد بوده و بقعه در آن قرار دارد. آشنايى با اين موقوفه بهترين پاسخ به تبليغات
سوء مخالفان يا ناآگاهان است كه در صفحات آتى به شرح كامل آن مىپردازيم تا مشخص گردد، بناهاى آستان مقدس نهتنها در املاك غصبى نبوده ، بلكه آن كسانى كه خود را مالكين مقابر، دكاكين، منازل و... مىدانستند، بايد بدانند آنها متصرف ملك
غصبى بودهاند ولى آستان همانها را نيز با قيمتهاى گزاف حتى تا بيست برابر ارزش واقعى خريدارى نموده تا به دامان صاحب اصلى خود بازگرداند.
گفتنى است، براى روشن شدن اذهان، ابتداى به تعريف وقف و موقوفه پرداختهايم تا كاملاً مشخص شود نهتنها قبورى كه در گذشته خريده شده، هيچكس مجاز به فروش آن نبوده، قبور فعلى نيز فروخته نمىگردد ، حتى توسط متولّى آن، چون اصلاً موقوفه قابل فروش نيست و قبورى كه اكنون واگذار مىگردد، فروخته نمىشود بلكه اشخاص مبلغى را جهت تعميرات و نگهدارى آستان اهداء مىنمايند . در مقابل ، مسئولين نيز محل يك قبر را جهت استفاده وى براى مدت سى سال در اختيار او قرار مىدهند.
اميد آنكه اين توضيح پاسخگوى شبهه زائرين، ساكنين فعلى و ابهام آيندگان باشد.
«الوقف لايعار و لايباع و لايوهب و لايرهن و لايورث و لايتلف و لايتملك و لايتصرف و لايخرج و لاينقل؛ وقف به عاريه داده نمىشود، فروخته نمىشود، نمىتوان هديه و رهن داد، به ارث گذاشته نمىشود، تلف نمىگردد، كسى مالك آن نمىشود و قابل خروج از وقفيت و انتقال نيست».
فقها وقف را چنين تعريف كردهاند:
وقف عبارت است از عين ملك و مالى كه توسط مالك آن حبس گردد، به طريقى كه درآمدش، در راه خدا به مصارف خيرى كه واقف معين كرده برسد. وقف را صدقه جاريه مىگويند. در واقع موقوفه سرمايهاى است مردمى و عامالمنفعه كه مىتوان كاربرد آن را در اداره امور بيمارستانها، درمانگاهها، مدارس، حوزههاى علمى،
مساجد، بقاع، اماكن متبركه، رسيدگى به وضع درماندگان و برگزارى مراسم عزادارى ائمه معصومين بخصوص حضرت خامس آل عبا و غيره دانست و در مجموع درآمد مورد وقف را بايد دقيقا در راهى كه واقف مشخص كرده مصرف نمود.
سابقه پيدايش وقف به آغاز اديان آسمانى باز مىگردد و مىتوان اين نكته را ذكر كرد كه انجام اين عمل خير در تمام نقاط جهان تحت عناوين و مصارف مختلف مرسوم بوده و هركس در هر دين و مسلكى انجام آن را واجب مىدانسته. چون اين مختصر، گنجايش توضيح بيشتر مورد فوق را ندارد، ذيلاً سابقه وقف در ايران را، بعد از اسلام مورد بررسى قرار مىدهيم.
پس از ظهور اسلام، وقف با تأثيرپذيرى از جهانبينى اسلامى و اعتقاد به معاد به صورتى استوار و جهتدار مطرح گرديد و روزبهروز بر شمار موقوفات گوناگون افزوده شد.
موقوفات طى قرون دستخوش فراز و نشيبهاى بسيارى شده و چه بسيار موقوفاتى كه توسط افراد فرصتطلب تصرف گرديده و مىتوان گفت: شكوفايى وقف از دوران حكومت سلجوقيان بخصوص سلطان سنجر سلجوقى آغاز گرديد. از قرن ششم به بعد، شواهد فراوانى موجود است كه افراد متمكن و علاقهمند به انجام امور خير، موقوفاتى را جهت مصارف عامالمنفعه مختلف يا اداره امور بقاع متبركه از قبيل بارگاه ملكوتى ثامنالائمه عليهالسلام ، حضرت معصومه عليهاالسلام، شاهچراغ، حضرت عبدالعظيم عليهالسلام و ساير امامزادگان مدفون در ايران، وقف نمودهاند.
آستان مقدس حضرت عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام نيز از شمول دارابودن موقوفه مستثنا نبوده و در طول قرون داراى موقوفاتى بوده كه افراد خّير و علاقهمند، درآمد آن را اختصاص به صرف انجام امور آستان نمودند كه موارد مصرف هركدام به نوبه خود
توسط واقفين در وقفنامهها ذكر گرديده.
انجام عمل خير وقف، پس از وفات محدّث عليم، حضرت عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام شروع گرديده است و اوّلين آن باغى است، كه عبدالجبار و برادرش بعد از دفن آن حضرت وقف نمودند.
با مطالعاتى كه پيرامون آستان مقدس از جمله موقوفات آن انجام گرفت، شواهدى در مورد تصرف و تملك موقوفات به دست آمد، از اينرو ، بر اساس وظيفه تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر بر خود فرض دانستم آنچه در مورد موقوفات آستان
مقدس مىدانم، در اين مختصر ذكر و تكليف شرعى را از عهده خود ساقط نمايم. البته در اين راستا ائمه جماعت اينگونه املاك، موظفند مردم را ارشاد نمايند.
رجاى واثق دارم، افرادى كه در موقوفات تصرفشده سهمى دارند، تا زمانى كه تأمين نظر واقف را ننمايند، متصرفاتشان غيرمجاز بوده، ولو هركدام داراى سند ثبتى و به اصطلاح «منگولهدار» باشند. اولين مدركى كه از موقوفات آستان به دست ما رسيده، استشهاديهاى است متعلق به سال 961 قمرى با امضاى حدود چهل نقل از علماء و بزرگان رى كه به تنفيذ شاه طهماسب صفوى رسيده و نام شانزده موقوفه در آن ذكر گرديده.
به طور اجمال موقوفات آستان به دو دسته تقسيم مىگردد:
الف - موقوفاتى كه از ابتداى دفن حضرت تا زمان شاه طهماسب صفوى وقف گرديده است.
ب - اقلامى كه در زمان شاه طهماسب صفوى تا عهد قاجاريه به موقوفات قبلى اضافه شده است. لازم به ذكر است، از مجموع موقوفات قديم و جديد فعلاً بيش از هشت مورد آنكه عبارتند از: اليمان، علائين، ده خير، سينك، هوسنه، خلازير، مافتان و خورائين، در تصرف آستان مقدس نمىباشد و بقيه آن يا به غارت رفته و يا در سه مقطع مورد تجاوز قرار گرفته است.
ابتدا به دستور نادرشاه افشار، موقوفات جهت اداره قشون، جمعى خالصه دولتى گرديد. سپس در زمان پهلوى اوّل در راستاى مخالفتى كه وى با علماء داشته و اكثر آنان متولّيان موقوفات بودند، املاك موقوفه را منظم به خالصجات نموده و اغلب آنها را به ثمن بخس به ايادى خود فروخت. آخرين بار نيز پس از اصلاحات ارضى دوران حكومت محمدرضا شاه، موقوفات باقىمانده با اقساط ده ساله به طور رسمى به مستأجرين فروخته شد، كه پس از انقلاب اسلامى، به فرمان رهبر كبير انقلاب اسناد آنها باطل اعلان گرديده و موقوفات به جايگاه اصلى خود بازگشت.
حال با تعريفى كه از وقف نموديم و مطالبى كه در فوق ذكر شد، اين تعداد موقوفه يقينا در تصرف هر شخصى كه باشد، غصبى بوده و شرعا بدون اذن متولّى هرگونه استفاده برخلاف نظر واقف حرام است. شايسته است افرادى كه در موقوفات متعلق به آستان حضرت عبدالعظيم الحسنى عليهالسلام هرگونه مستحدثاتى دارند، از اين تاريخ وضعيت تصرّفى خود را با متولّى موقوفات روشن نمايند. البته كسب اجازه متولّى موقوفات، تنها منوط به تعيين اجاره بهاء مختصرى در سال مىباشد، كه بايد به آستان پرداخت تا طبق نظر واقف مصرف گردد.
كتابخانه مركزى آستان مقدس
حسين مؤذنى
بهمن 1380
استشهاديه سال 961 ه.ق كه به امضاى 40 نفر از بزرگان رسيده و 16 موقوفه مندرج در آن
از موقوفات قبل از قرن دهم هجرى آستان، اطلاعى در دست نيست. امّا مسلّم است كه املاك و رقبات قديمى موقوفه، بعد از حمله مغول، قتلعام، خرابى رى، و متوارى شدن مردم، از بين رفته و يا به تصرف مهاجمين، اعوان و انصار آنها درآمده است. اولين مدرك موجود از موقوفات آستان تا قرن دهم همان استشهاديه زمان شاه طهماسب است و اسامى مندرج در آن استشهاديه سال 961 ه . ق كه به تأييد عدهاى از علما و بزرگان رى رسيده و شاه طهماسب صفوى آن را تأييد نمود، به قرار زير است:
و به صاحب اصلى خود بازگشت.
الف) طومارى كه سال 950 ه.ق مسئولين وقت آستان، تقاضاهايى از شاه طهماسب صفوى نمودند كه يكى از آنها تعمير ديوار چهارصد جريب از باغات آستان (باغات خيرآباد) با اعتبار مشخصى كه وى موافقت ننموده است. ب) دليل ديگر نقشه يك دوهزارم رى فعلى است و در آن كاملاً مشهود است كه منطقه وسيع اطراف بقعه متشكل از باغاتى است كه در خيرآباد واقع بوده و پس از باغات ، مزارع غلات شروع مىشود كه آنها همگى در آبادىهاى ظهيرآباد، علائين، حسينآباد، بهشتى، عمادآور و ولىآباد قرار دارند.
مزرعه ايرين: در بلوك (منطقه) غار رى از راه فرعى عراق عجم در 25 كيلومترى جنوب تهران معروف به ايرين چيچكلو واقع است كه از شش دانگ، يك چهارم را سيد شرفالدين حسين و سه چهارم ديگر را كيا ابوالقاسم بن كيا جمالالدين تهرانى بر آستانه وقف نمودهاند.
مزرعه بىبى مريم: در بلوك (منطقه) غار شرقى كه يازده كيلومتر با شهررى فاصله دارد واقع مىباشد، كه از كل شش دانگ، يك سوم را اميرقباد وقف آستانه نموده و دوسوم محصول آن به مستحقان و در راه ماندگان برسد. اين مزرعه هماكنون موجود بوده، البته نه جزء موقوفات آستان.
مزرعه سيدعبداللّه ابيض: كه اكنون به كلى در محدوده شهررى واقع شده است و همان بلوك (منطقه) غار رى مىباشد.
از كل شش دانگ، نصف آن را ميرغياثالدين محمود ميركمال وقف نمود كه يك سوم آن را متولّيان متصرف شوند و باقى به فقرا و مستمندان و صادرين و واردين برسد. و اين مزرعه نيز از وسعت زيادى برخوردار است كه اغلب املاك مسكونى و مؤسسات فرهنگى پشت امامزاده عبداللّه متعلق به همين موقوفه مىباشد.
شش دانگ مزرعه مذكور را پيرعلى به كلى وقف كرده و شرط نموده يك پنجم آن را توليت تصرف نمايد و باقى را بعد از خرج قناتها و مسائل زراعتى، در آستانه به مصرف فقراء و مستمندان برسانند.
استروهه يا آبروهه هم وجود ندارد. كل شش دانگ مزرعه مذكور را نواب خليفه شاهقلى مهردار وقف نموده كه يك سوم محصول آن به توليت تعلق دارد و باقى به مصرف ضروريات آستانه برسد.
كل شش دانگ آن را حسينخان روملو وقف نمود كه يك سوم آن مخصوص متولّيان و باقىمانده را صرف ضروريات آستانه نمايند.
به شهررى متصل و از معتبرترين موقوفات آستانه است. از شش دانگ مزرعه مذكور، دو دانگ سيّدشرف الدين حسين وقف نموده و دوسوم محصول آن را صرف ضروريات آستان و بعد از آن به خرج زائرين برسانند و اكنون نيز اين موقوفه در تصرف آستان مىباشد.
مزرعه بند كردان شهريار: كه در مجاورت شهر كرج و در سمت غرب آن قرار دارد و به مرور زمان از تصرف وقف خارج شده و بعد از انقلاب اسلامى به آسايشگاه معلولين كهريزك بخشيده شد و قسمتى از اراضى آن را صاحبان به منظور ايجاد يك شهرك صنعتى خريدهاند. از شش دانگ آن دو دانگ آن را فولاد قياء وقف نموده است.
مزرعه شرقى معروف به مزرعه شاهى (چشمه شاهى): از دهات غار غربى است و در شمال ده اندرمان قرار داشت كه اكنون اراضى آن به تأسيسات آرامگاه امام خمينى(ره) اختصاص يافته است. و كل شش دانگ آن را سيدشرفالدين حسين
وقف نموده است.
مزرعه هوسنه بهنام رى: كه از دهستان بهنام باقى مانده و هنوز در تصرف آستانه است. از شش دانگ آن سه دانگش را سيّدشرفالدين حسين وقف نموده است.
مزرعه جلالآباد: واقع در غار رى كه محلش معلوم نمىباشد. كه از تمام شش دانگ، يك سوم آن را غازى خان تكلو وقف نموده است و باقى آنكه چهار دانگ است واقفش مشخص نيست.
مزرعه دز: واقع در بلوك (منطقه) غار، در كتابها از دز نام برده نشده ، ولى در جنوب رى، آبادى وسيعى به نام دزآه وجود داشته كه اولين منزل بعد از رى به سوى قم بوده و چون اين منطقه جزء بلوك (منطقه) غار غربى بوده، بعيد نيست كه اين موضع همان مزرعه دز بوده باشد، كه از شش دانگ، دو دانگ آن را سيّدشرفالدين حسين وقف نموده است.
مزرعه سينك: سينك يك مزرعه كوچك در شهريار است كه هنوز در تصرف آستانه است. و ده واريز شهريار كه امروز نامى از آن در ميان نيست ولى در فرهنگ آبادىهاى كشور به قريه واريش شهريار با عرض 35 درجه و 49 دقيقه و طول 51 درجه و ده دقيقه اشاره شده است كه تمام شش دانگ آن وقف شده است.
تقاضاى متصدى وقت آستان از شاه طهماسب صفوى در 950 ه.ق
براى تعمير 400 جريب از ديوار باغات (باغات خيرآباد)
و پاسخ وى به خط متداول زمان صفوى و خط امروزى
هو . آنچه رسم دو دانگ از مالوجهات شود بآستانه متبركه حكم صادر و در باب مشروحه بشرف توصيه ديگر آنكه چون در اين سال نواب همايون مبلغ هشت تومان نذرى نذر آستانه متبركه نموده بودند و مقرر فرموده كه جهت سركار آستانه ملك خريدارى نمايد . چون در آن وقت املاكى كه دائر و نافع باشد صورت نيافت و موازى چهارصد جريب از باغات آستانه متبركه حالا خراب و بائر شده و بعضى از ديوار باغات مذكوره هست ، اگر امر فرمايند كه آن مبلغ صرف تعمير ديوار و باغات مذكور نمايد كه از اين ممر نفع كلى همهساله بسركار آستانه رسد چاكر
هو . چون مبلغ مذكور نذر آستانه متبركه شده كه ملك بخرند و وقف آستانه متبركه نمايند بههمان قاعده ملك بخرند كه در آن عمارت باغها نموده و خواهد شد.
ب - نام و مشخصات موقوفاتى كه بعد از 961 ه . ق وقف آستان مقدس شده، عبارتند از:
مزرعه طاحونه دولاب؛ كه شاه سلطان حسين صفوى سفرى كه از تهران مىگذشت، آن را خريده و وقف امامزاده حمزه نموده است (در جنوب غربى تهران).
قريه ويمكرد؛ در غار رى.
مزرعه محمودآباد شهريار؛ شش دانگ آن وقف شده است.
مزرعه واريز آغاج؛ در بلوك غار رى كه شش دانگ مىباشد.
مزارع اسلكه؛ در غار رى، شش دانگ مىباشد.
زرگنده؛ در غار رى، شش دانگ مىباشد.
چهار هرز (چاله هرز)؛ در غار رى كه شش دانگ مىباشد.
بالغآباد؛ در غار رى كه شش دانگ مىباشد.
نعمتآباد؛ كه در شش كيلومترى جنوب غربى تهران سر راه ساوه مىباشد.
مزرعه خوراذيل (خلازير بعدى)؛ با سرزمينهاى اطراف و قناتها و نهرها و باغات و غيره كه در بلوك (منطقه) غار در جنوب غربى تهران بعد از نعمتآباد سر راه ساوه مىباشد كه از شش دانگ، (سه و يك چهارم) دانگ مشّاعى آن را خانم زينب بيگم، دختر شاه طهماسب صفوى وقف نموده است.
روستاى مردهاباد شهريار؛ كه همان مردآباد است. شش دانگ آن را شاه عباس اوّل در مقابل نذرى كه براى بهبود خود از بيمارى در تهران نموده بود وقف، و درآمد آن را صرف اطعام و روشنايى آستانه نمود.
كاروانسراى معروف به شاه عباس؛ كه در ضلع غربى خيابان اصلى شهر، بين دروازه قاجارى و بازار واقع شده بود كه واقف بناى آن شاه عباس اوّل بود.
يك بنگاه از 24 بنگاه آب قنات مقصودآباد؛ كه اميرسليمان خان وقف نموده است.
شش دانگ قنات مهدىآباد؛ كه ميرزا شفيع صدر اعظم فتحعلىشاه وقف نموده است.
كليه بازار قديم؛ كه بنا به مندرجات سند مالكيت موجود، عرصه آن متعلق به آستان و اعيانى آنها داراى مالك بوده است.
فرمان حسينعلى ميرزا محرم الحرام 1229 ق
در مورد پرداخت درآمد آستان مقدس به متولّى توسط رعايا
آنگونه كه فرمان مورخ 1140 اشرف افغان تصريح دارد، موقوفات از قديم و جديد در آن فرمان معلوم و مشخص بوده و درآمد آنها به آستان مىرسيد. ولى همانطور كه ذكر گرديد، اكنون بيش از هشت رقبه در تصرف آستان نيست. علت از دست رفتن اين موقوفات كه بين سالهاى 1140 و 1260 هجرى قمرى (طى 120 سال) يعنى آغاز سلطنت نادرشاه تا اواسط پادشاهى قاجاريه به وقوع پيوسته، اجمالاً به شرح ذيل است:
هرج و مرج پس از قتل نادرشاه و تاخت و تاز مدعيان مختلف تاج و تخت مانند ابراهيمخان افشار، آزادخان افغان، عليمرادخان بختيارى، كريمخان زند و آقامحمدخان قاجار، در نواحى رى كه همه موقوفات آستان در آن قرار داشت و حكومت ثابتى هم كه متولّيان را در وصول عوايد موقوفه از متجاوزان و مستأجران و مباشران محلى حمايت كند، وجود نداشت.
اسامى موقوفات تصرفشده كه صورت درآمد آن
در فرمان اشرف افغان ذكر گرديده:
الف - خلاصه فرمان حسينعلى ميرزا در مورد زرگنده، اسلكه، بالغآباد و چهال هرز (چهارهرز)
فرمان مورخ محرم الحرام سنه 1229 هجرى قمرى حسينعلى ميرزا فرزند فتحعلىشاه ، كه ذيلاً مىآوريم، دليلى است آشكار بر آنكه هنوز زمانى كه تا حدى
مملكت آرام گرفته و قدرت حكومت مركزى تثبيت شده بود، عوايد قُراى زرگنده و اسلكه و بالغآباد و چهارهرز متعلق به قريه مزبور، به متولّى عايد نمىگرديده است:
حكم محمدشاه قاجار در مورد واگذارى زرگنده به وزير مختار روس در 1260 ق
بالاى فرمان سمت راست، مهر چهارگوش شاهزاده با اين سجع «تابنده دُرّ مخزن شاهى حسينعلى»
حكم والا شد آنكه چون زرگنده و اسلكه و بالغآباد و چهار هرز كه واقع است در بلوك شميران دارالخلافه طهران وقف آستانه عرش درجه و مزار كثيرالانوار ملك پاسبان متبركه امامزاده واجبالتعظيم و لازمالتكريم حضرت عبدالعظيم عليه التحية و التسليم بود و مداخل آن صرف مخارج سركار فيض آثار، بهطريقى كه واقف معين كرده عمل مىگرديد و در اين سنوات به علت بعضى جهات مداخل و منافع آنها واصل و عايد نمىشد، مقرر داشتهايم كه قريه و مزارع مذكوره را كه موقوفى سركار ساطعالانوار است به طريق سابق در امور زراعت و فلاحت و آبادى آنجا سعى نموده، در انتظام امور آنجا كوشيده، مداخل و منافع آنها را صرف اخراجات سركار فيض آثار سازند. عاليجنابان، مستوفيان و كدخدايان و... به هيچوجه دخل و تصرف در قراى مذكور نكرده، در هر حال معاف از عوارضات مرفوع القلم دانسته، قريه و مزارع مزبوره را مختص سركار كثيرالانوار دانند. مقرر آنكه عاليشأن كدخدا و عاليحضرت رعاياى قريه زرگنده و اسلكه و بالغآباد و چهار هرز حسبالمقرر معمول كه امر و مقرر فرمودهايم، تخلف و انحراف نورزيده ، نزد متولّى جليلالشأن رفته از قرارىكه مشاراليه قرار در كار آنجا مىدهند معمول دارند و در عهده شناسند.
«تحريرا فى شهر محرمالحرام 1229 هجرى»
ب - فرمان محمدشاه قاجار با مهر چهارگوش او بالاى فرمان در مورد واگذارى زرگنده به سفارت روس
الملك للّه
«محمدشاه غازى صاحب تاج و نگين آمد
شكوه ملك و ملت رونق آئين و دين آمد»
طغرا الملك للّه تعالى عزّ شأنه العزيز آنكه: چون قريه زرگنده شميران در دست عاليجناب ميرزا سيّدعلى متولّىباشى حضرت عبدالعظيم (عليه آلاف التحيّة و التكريم) بود مداخل
كلى از آنجا مىبرد و نظر به اينكه قريه مزبور محل ييلاقى جناب جلالتماب وزير مختار روس بود. قريه مزبوره را واگذار به وزير مختار روس فرموديم ، در عوض قريه مذكوره ماليات قريه رامين من بلوك شهريار را كه ملكى مشاراليه است به او مرحمت فرموديم كه همه ساله بر سبيل استمرار دريافت كرده ، صرف معيشت و گذران خود كند و به دعاگويى دولت علّيه اشتغال نمايد.
نقدا: سى و يك تومان و يكهزار و دويست و پنجاه دينارجنس: پنجاه خروار
مقرر آنكه: حكام حال و استقبال دارالخلافه طهران، قريه رامين را از تيولى عاليجاه پاشابيك مقطوع و در عوض قريه زرگنده، در حق عاليجاه سابقالالقاب برقرار داشته؛ قلم و قدم از آنجا كشيده و كوتاه دارند و به هيچوجه تا آنكه مشاراليه در كمال فراغت منافع و ماليات آنجا را بازيافت داشته به مصارف گذران و مخارج خود برساند . المقرر آنكه . عاليجاهان
مستوفيان عظام و كتّاب خيريت اكتساب دفترخانه مباركه شرح فرمان جهانمطاع را در دفاتر
خود ثبت نموده از شوائب تغيير و تبديل مصون و محروس دارند.
«تحريرا فى شهر ربيعالثانى سنه 1260»
در اين سند شوم كه پادشاهى نالايق و دستنشانده بيگانه، به موجب آن مرغوبترين موقوفه آستان را به سفير روس بخشيده است، چند نكته حيرتانگيز به چشم مىخورد:
اوّل . با اينكه در فرمان حسينعلى ميرزا ، كه در حدود 30 سال پيش از اين فرمان نوشته شده، به صراحت گفتهاند: «قريه زرگنده و اسلكه و بالغآباد و چهارهرز متعلق به قريه مذكوره كه واقع است در بلوك شميران دارالخلافه طهران؛ وقف آستانه عرش درجه مزار كثيرالانوار ملك پاسبان متبركه امامزاده واجبالتعظيم و لازمالتكريم حضرت عبدالعظيم عليه التحية و التسليم» است؛ در اين فرمان هيچ اشارهاى به موقوفه بودن زرگنده و توابع آن نشده، بلكه به عنوان قريهاى كه در دست ميرسيّدعلى متولّى بوده و مداخل كلى از آنجا مىبرده، ياد شده است.
دوم . قريه زرگنده و توابع آن، به طورى كه در فرمان اشرف افغان مصرح است، از موقوفات جديده (خاصه) بوده و ميرسيّدعلى متولّى، حقى در توليت آن نداشته كه با ماليات قريه رامين ملك شخصى خود در شهريار مبادله نمايد. همچنان كه پادشاه وقت هم، كه سمت توليت موقوفات خاصه را داشته، حق بذل و بخشش اموال موقوفه را نداشته است.
سوم . در فرمان محمدشاه تنها صحبت از واگذارى قريه زرگنده به ميان آمده و هيچ اشارهاى به اسلكه و بالغآباد و چهارهرز نشده و پس از آن معلوم نيست چه بر سر اين چند موقوفه آمده است.
ظاهرا چنين به نظر مىرسد ، كه پس از مصادرات نادرشاه كه متولّيان و متصديان موقوفات، وقفنامهها را پنهان كرده و بعضا خود متوارى شده بودند ، جمعى فرصتطلب كه به عنوان مستأجر و مباشر، اين املاك را در تصرف داشتهاند، به ضبط آنها پرداخته، به مدت هفتاد هشتاد سال از پرداخت عوايد آستانه خوددارى كردهاند ، تا سال 1229 كه حسينعلى ميرزا فرمان استرداد آنها را صادر كرده ، ولى اين فرمان نيز
به طور كلى اجرا نشده و احتمالاً بين متولّى و متصرفان آن اراضى بدين نحو تراضى به عمل آمده كه قريه زرگنده به متولّى سپرده شود و مزارع تابعه به ملكيت متصرفان باقى بماند. پس از چندى قريه زرگنده را نيز به وزير مختار روس بخشيدهاند و بدين ترتيب قسمتى از پرارزشترين موقوفات آستانه حضرت عبدالعظيم عليهالسلام از دست رفته است.
بقيه موقوفات هم كه از زمان نادر به نام خالصه در دفاتر ديوانى ثبت شده بود، در زمان پهلوى اوّل همراه با ديگر دهات خالصه به مزايده فروخته شدند.
سه دانگ وقفى جديد كه به اجازه به اين قيد عمل شده/ كه دو ثلث اجاره را نقدا جنسا تماما و يك ثلث را از قرار تومانى/ هشت هزار دينار و خروارى هشتاد من مهمسازى ارباب
حوالات/ نمايند مقرر آنكه متولّى و متصدى محال اوقاف جديدى تحقيقات لازمه/ نمايند، هرگاه در مزرعه مزبوره بذر و نسق و عوامل و ساير مصالحالاملاك/ از قديم باشد، موافق
حساب، به دستور استمرار سند بازيافت/ ابواب جمع خود و در نسخهجات مستوفى جزو، داخل جمع نمايند/
نقد: 20 تومان و 680 دينارجنس: 407 خروار و 60 منبه عمل آمده «قوىئيل» بعد از وضع كسر اجازه معمول مستأجران
نقد: 20 تومان و 81000 دينارجنس: 94 خروار و 27 منتفاوت جمع قديم الى عملكرد «قوىئيل»
نقد: 8 تومان و 2580 دينارجنس: 313 خروار و 33 من
به شرح جزو، كه مال و منال قريه مزبوره، موافق نسخه مستوفى موقوفات با مردهاباد/ يك جا جمع است و جمع قديم در تحت قريه مزبوره نوشته شده/ و جزو الكاء رى قلم دادهاند؛
و مستوفى جزو، تخمين مال و منال قريه مزبوره را حسبالواقع نموده/ ابواب جمع خود نمايند/
نقد: 67 تومان و 1088 دينارجنس: 121 خروار و 55 منموافق جمع قديم: 57 تومان و 1088 دينار از بابت عملكرد قوىئيل: 10 تومان
جنس: 14 خروار و 56 منجنس: 60 خروار
قريه دولاب:
از بابت 15 تومان آن و قطعات زمين وقعه در قريه مزبوره/ حسبالقرار متولّى شرعى/ كه در سنه «قوىئيل» داخل اجاره/ برده شد و خود متصرف شد/
29 تومان و 700 دينار منهاى 2 تومان و 900 دينار26 تومان و 9800 دينارمقرر و حسبالعمل كه معادل نقدى جمع قديم منظور شده كه در عوض جنس قديم منظور مىشود چون تسعير نامچه در نظر نبود/ مستوفى جزو حسبالواقع عرض و از انقرار جمع نمايد/
14 تومان و 9940 دينار11 تومان و 8070 دينار18 خروار و 41 من
چون جمع قديم در نظر نبود و از دفاتر ديوانى به نظر نرسيد، لهذا عملكرد «قوىئيل» در تحت جمع قديمى و در به عمل آمده قوىئيل نيز منظور، هرگاه ثانى/ الحال معلوم شود مستوفى جزو از آن قرار در نسخهجات ابوابجمع نمايد/
عن تفاوت نقد: 10 تومان
جنس: 60 خروار
عن قطعات واقعه در قريه دولاب از بابت وقفى سركار امامزاده حمزه كه مقرر شده ضبط شود.
نقد: 39 تومان و 1158 دينارجنس: 34 خروار و 44 منبه عمل آمده قوىئيل: 39 تومان و 3000 دينارمقرر و حسبالعملمعادل نقدى جمع قديم از بابت تفاوت نقدى عملكرد «قوىئيل» در عوض جنس جمع قديم منظور مىشود/
نقد: 39 تومان و 1158 دينارجنس: 8 خروار و 18 منوقرى: 4000 دينارجنس: 13 خروار و 71 مناز بابت تفاوت جنس جمع قديم الى عملكرد «قوىئيل» مقرر آنكه فضيلت پناه متولّى و
مستوفى جزو/ سركار مزبور در باب جمع قديم تحقيقات لازمه نموده ثانىالحال آنچه مشخص و محكومبه بوده، از آن قرار/ در نسخهجات ابواب جمع نمايند/ 20 خروار و 73 من
مالوجهات
نقد: 15 تومان و 625 دينارجنس: 395 خروار و 18 منبه عمل آمده قوىئيلتفاوت جمع قديم الى عملكرد قوىئيلنقد: 8 تومان و 4248 دينارجنس: 281 خروار و 81 مننقد: 6 تومان و 6337 دينارجنس: 113 خروار و 37 من
نقد: 5 تومان و 9021 دينارجنس: 177 خروار و 37 منبه عمل آمده قوىئيل بعد از وضع كسر اجاره معمولى مستأجران
نقد: 12 تومان و 100 دينارجنس: 140 خروار و 81 مننقد: تفاوت 6 تومان و 1978 دينار كه در عوض جنس داده شده به عينها
جنس: 125 خروار و 7 من
كه در عوض تفاوت جنس نوشته مىشود به قرار/ وقرى 4 هزار دينار موافق تسعير ديوانى 6 تومان و 1978 دينار
نقد: 5 تومان و 9021 دينارجنس: 15 خروار و 47 مننقد:جنس: 36 خروار و 56 من
از بابت رسد مالوجهات كه به سيور غال سركار مزبور مقرر بوده
نقد: 1 تومان و 680 دينارجنس: 50 خروار و 93 منبه عمل آمده قوىئيل
نقد: 2500 دينارجنس: 11 خروار و 66 من
تفاوت جمع قديم الى عملكرد قوىئيل
نقد: 8180 دينارجنس: 39 خروار و 27 من
موافق دفاتر الكاء رى نوشته شده و محل مزبور معدوم است، چون عملكردى ندارد ، لهذا جمع دفترى نوشته مىشود. چون جمع محل مزبور با مافتان وقفى قديمى مساوى است، معلوم مىشود كه در نسخهجات اشتباه شده باشد متولّى و متصدى/ دست از پى برده، تحقيق نمايند و از آن قرار ابواب جمع و در نسخه خود جمع نمايند/
نقد: 1 تومان و 3562 دينارجنس: 55 خروار و 16 من
چون جمع قديم و عملكرد «قوىئيل» مساوى است لهذا مبلغ/ و مقدار مزبور در ميزان قديم و عملكردى هر دو داخل شد/
نقد: 8245 دينارجنس: 10 خروار و 66 من
از بابت رسد اربابى
نقد: 4 تومان و 2734 دينارجنس: 33 خروار و 84 مناز بابت مالوجهات كه با سركار جديدى و متولّى و متصدى محال مزبور بار جمع خود دانسته، داد و ستد مىنمايند.
نقد: 1 تومان و 2734 دينارجنس: 16 خروار و 66 منبه عمل آمده قوىئيل مطابق استمرار
نقد: 2585 دينارجنس: 11 خروار و 66 من
تفاوت جمع قديم الى عملكرد قوىئيل
نقد: (پارگى فرمان)جنس: 5 خروار و 52 منكه با سركار قديمى و سهوا مال و منال را يكجا قلم دادهاند... ... مقدار مزبور در سركار قديمى ابواب جمع شد/
نقد: (پارگى فرمان)جنس: 30 خروار
(پارگى سند) از بابت مالوجهات به شرح ترسنآباد، عمادآورد است.
نقد: 1500 دينارجنس: 14 خروار و 25 من
چون جمع قديم و عملكرد قوىئيل مساوى است/ لهذا مقدار مزبور در هر دو ميزان داخل است/ 10 تومان
نقد: 9 تومان و 3000 دينارجنس: 26 خروار و 40 منبه عمل آمدهتفاوت جمع قديم و عملكرد قوىئيلنقد: 9 تومان و 1000 دينارجنس: 26 خروار و 40 مننقد: 2000 دينارجنس: -15 تومان رضا طباخ/.../ مردانك/ مسيح/ نصير ميرصفى/ شاه محمدحسين/ ميرمؤمن/ حاجى محمدحسين/ موسى كاظم/ برخوردار/ گداعلى/ اوس/ حاجى باقر/ رضا 6000 دينار
عن كل واقعه ايلمان: 26 خروار و 40 من
طاحونه دولاب چون جمع قديم ندارد عملكرد قوىئيل در هردو ميزان جمع شد مباشرين
قسمتى از فرمان اشرف افغان كه اجاره سالانه موقوفات در آن ذكر گرديده است
و اجاره باغات خيرآباد در آن مشهود است:
سركار جديد هرگاه جمع قديم طاحونه مزبور معلوم شود، از قرار ابواب جمع نمايند 90 تومان
به عمل آمده قوىئيل: 000 دينار
تفاوت جمع قديم الى عملكرد قوىئيل: 2000 دينار
تفاوت جمع قديم الى عملكرد قوىئيل: 9 تومان
موقوفات قريه خيرآباد كه اصل روضه مقدسه/ در آن واقع است داخل قديمى، و دخل به موقوفات جديدى ندارد؛ لهذا بايد وقفنامچههائى كه در باب قديمى بودن مفصّلات كه در
تحت همين مستغلات نوشته شده، در دست بوده باشد. به نظر عاليجاه بيگلربيگى طهران رسانيده، هرگاه مشارٌاليه نظر به اسناد و استمرار، تصديق قديمى بودن/ و وقفيّت آنها نمايد، به شرحى كه در طومار مزبور نوشته شده، داخل موقوفات محال قديمى و در وجه آستانه مقدسه برقرار و الاّ عاليجاه بيگلربيگى مشارٌاليه، به موجبى كه در رقم قضاشيم جديدى
ابوابجمع خود و در نسخهجات داخل نمايند.
نقد: 26 تومان و 2614 دينارجنس: 4 خروار و 92 من و 3 سيراز بابت عملكرد قوىئيل مستغلات جديد كه داخل جمع شده:
نقد: 8 تومانبه عمل آمده قوىئيل: 18 تومانتفاوت جمع قديم الى عملكرد قوىئيل:
نقد: 8 تومانجنس: 4 خروار و 92 من و 3 سير مستغلات عن دكاكين زاويه مقدسه: 18 تومان
زاويه مقدسه به علت خرابى در قوىئيل چيزى به عمل نيامده عن جمع قديم -
نقد: 9 تومان و 7614 دينار
سبزيكارى زاويه مقدسه به علت خرابى چيزى به عمل نيامده عن جمع قديم -
جنس: 4 خروار و 92 من و 3 سير
عن عملكرد بقيه جمع قديم: 10 تومان
تفاوت كه در قوىئيل به عمل آمده و در نسخه جمع قديم جمع شده: 8 تومان
از بابت قريه مردهاباد و مزارع تابعه از قرار نسخه مستوفى موقوفات ممالك محروسه:
نقد: 301 تومان و 9771 دينارجنس: 337 خروار و 31 منقريه مردهاباد: بالتمام قريه نعمتآباد: بالتمام قريه غاررى: جنس
مزرعه اسلكه و زرگنده و چهارهرز: بالتمام مزرعه...آغاج: بالتمام
به عمل آمده قوىئيل:
نقد: 91 تومان و 8100 دينارجنس: 240 خروارتفاوت جمع قديم الى عملكرد قوىئيل:
نقد: 210 تومان و 1571 دينارجنس: 97 خروار و 31 منديه مردهاباد و مزارع واقعه به شرح فوق سوى اسلكه و زرگنده و چهارهرز و دولاب چون علىحده اجاره داده شده در محل خود برآيند
مزرعه اسلكه و زرگنده و چهارهرز شميران كه منال با مردهاباد يكجا جمع است عن رسد مال حفارى كه در تحت جمع قديم جمع و در دفعه تفاوت به شرح فوق به ميزان رفته.
نقد: 307 تومان و 6651 دينارجنس: 335 خروار و 71 مننقد: 3119 دينارجنس: -
در باب آب مزرعه مزبوره كه در زاويه مقدسه، موافق استمرار شرب/ مىشود. جوابى مفصلاً عرض نموده كه آب مزرعه مزبوره، در زاويه مقدسه، موافق استمرار از/ ثلث است و
چون مزرعه مزبوره به اجاره عمل شده، معمول مستأجران موافق دستور قديم است/ كه حقالشرب آب مزرعه مزبوره را بر اين موجب از صاحبان باغات مطالبه و بازيافت مىنمايد.
حقالشرب باغ و باغچه درآمد كه تاك و ساير اشجاران به غرس جديد منغرس شده باشد
سال اوّل: جريبى 400 دينار
سال دوم: جريبى 1000 دينار
سال سوم: جريبى 3000 دينار
سال چهارم: به دستور باغت كامله: جريبى 7500 دينار
حقالشرب باغچه و باغات كامله كه اشجار و تاك آن به حد كمال رسيده جريبى هفت هزار و پانصد دينار به عمل آمده قوىئيل از قرار نسخه به قيد التزام مشرف و مستوفى قريه
مزبور
نقد: 19 تومان و 8100 دينارجنس: 240 خروارجنس: تتمه به ميزان مىرود
تفاوت جمع قديم الى عملكرد قوىئيل:
نقد: 287 تومان و 8551 دينارجنس: 95 خروار و 71 مننقد: 265 تومان و 8551 دينارجنس: به ميزان مىرودمقررى عملكرد «قوىئيل» بعد از وضع معمولى مستأجران از قرار سند اجاره: 22 تومان
بلامبلغ و مقدار از بابت عشر قريه خيرآباد كه در سنه «قوىئيل» براساس عطائى مرسومى زراعت، حبّه و دينارى مهمسازى نكرده و جمع دفترى ندارد.
دفتر محاسبات درآمد و مخارج آستان در زمان صدارت امينالسلطان كه متعلق به سال 1299 و 1291 قمرى است و به مهر نامبرده ممهور و تأييد شده، هنوز درآمده ساليانه زرگنده در آن مندرج است و اين خود بيانگر آن است كه با اينكه به فرمان محمدشاه زرگنده به سفير روس واگذار گرديده بود، با اين حال مسئولين وقت آستان اجاره آن را دريافت مىنمودند كه مقدار آن در ديوان محاسبات آمده و خوشبختانه اصل اسناد موجود است. در همان دفتر متعلق به سال 1299 اجاره طاحونه دولاب نيز جزء درآمد آستان منظور گرديده كه اكنون اثرى از آن باقى نيست.
تذكر: يكى از موارد اختلاف متولّيان شرعى و انتصابى آستانه حضرت عبدالعظيم عليهالسلام ، مسئله مستغلات آستانه بوده است؛ زيرا ملك آنها از موقوفات قديمى و غالبا جزو مباركآباد (خيرآباد) بود ولى ساختمانها را شاه طهماسب احداث كرده بود.
نتيجه
اكنون كه خوانندگان محترم با مختصر توضيح به تعريف وقف و موقوفات آستان مقدس حضرت عبدالعظيم عليهالسلام آشنا گرديدند، شايسته است توجه داشته باشند اگر طى پنج قرن گذشته موقوفات تصرف نشده بود، نهتنها بقعه از عظمت چشمگيرى برخوردار بود، بلكه مازاد درآمد آن در راه تأسيس مراكزى از قبيل بيمارستانها، دانشگاهها، حوزههاى علميه، مدارس و ساير مجموعههاى رفاهى، فرهنگى، عامالمنفعه افزون بر نياز شهرستان رى صرف مىگرديد و از اين راه مردم شهر و زائرين در رفاه كامل بودند و نظر واقفين نيز تأمين گرديده بود. ولى متأسفانه با تصرفات غيرمجاز، وضع آستان در 50 سال گذشته به جايى رسيد كه مسئولين وقت نهتنها براى هزينه مختصر اندود بامهاى بيوتات، آن هم چند سال يكبار دچار مشكل
مىگرديدند، حتى حقوق ماهيانه معدود خادمان كه اغلب آنها نيز بضاعتى نداشتند، متواليا بين 2 تا 3 ماه به تأخير مىافتاد. زيرا مستأجرين موقوفات باقىمانده، هر سال به عناوين مختلف از قبيل خشكسالى، سرمازدگى و آبگرفتگى محصولات، از پرداخت اندك مالالاجاره طفره رفته و اداره امور آستان را مختل مىنمودند، تا اينكه
توليت فعلى پس از به دست گرفتن زمام امور بدون پشتوانه مالى، با توكّل و همّت بلندى كه داشت، چنين طرح عظيمى را جهت رفاه زائرين و شكوفايى آستان كه وضع قبلى آن هيچگونه شايسته مقام والاى محدّث عليم، حضرت عبدالعظيم عليهالسلام نبود، شروع و خداى متعال هم عنايت خود را دريغ نداشته. ايشان با برخوردارى از همكارى مديران كارآمد توانست با وامى كه از بانكها براى بقعه (كه خود مىبايست داراى بانك باشد) گرفته، طرح را شروع و جهت پشتيبانى آن معاونت اقتصادى از طريق تأمين درآمدهاى مشروع توانست به طرحهاى پيشبينى شده جامه عمل بپوشاند و يقينا روزبهروز بر رونق و توسعه اين مركز بزرگ مذهبى و فرهنگى بيافزايد. حال با اين توضيحات ذكرشده مشخص گرديد نهتنها مترمربعى ملك غصبى در كليه آستان وجود ندارد، بلكه چه بسيار موقوفه آستان كه ديگران به ظاهر مالك آنند، ولى غصبى بوده و اگر مىخواهند ذمهاى به گردن نداشته باشند، رضايت متولّى موقوفات الزامى است، و يقينا اگر مبلغى را به آستان مىپردازند، صرف امور عامالمنفعه مشهود خواهد شد، ضمن اينكه رجاء واثق دارم زمانى كه عدلگستر جهانى (انشاءاللّه خداوند در ظهور ايشان تعجيل فرمايد) ظهور نمايد، در رأس برنامههاى ايشان، بازگرداندن موقوفات به صاحبان اصلى آنها قرار داشته و سرافراز كسانى كه در آن روز متصرف غيرشرعى موقوفات نباشد. انشاءاللّه.
1 - جنة النعيم (روح و ريحان)/ تأليف شيخ ملاباقر واعظ كجورى
2 - رى باستان، ج 1/ تأليف دكتر حسين كريمان
3 - رى باستان، ج 2/ تأليف دكتر حسين كريمان
4 - قصران/ تأليف دكتر حسين كريمان
5 - اسناد و فرامين آستانه رى/ تأليف دكتر محمدعلى هدايتى
6 - تاريخ آستانه رى/ تأليف استاد سيدعبداللّه عقيلى
و ساير اسناد موجود
نورالله عقيلى
آستان مقدس امامزادگان و اولياى الهى، پس از مشاهد معصومين رحمهالله و مساجد، باعظمتترين بقعهها به شمار مىروند كه چونان مغناطيسى قلب و جان انسانها را به سوى خود كشيده و تعظيم و تكريم آنان را باعث مىشوند.
آستان مبارك حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام در ميان بقعهها و زيارتگاههايى كه در جهان تشيع وجود دارد، برجستگى و ويژگيهاى خاصى دارد؛ زيرا اين بزرگوار علاوه بر داشتن علم و كمال و نسبى شريف، مورد تأييد امامان بوده و از سوى آنان وكيل در تبليغ معارف حقّه شيعه در خطّه رى بوده است. به همين دليل توفيق زيارتش چنان فضل و ارزش دارد كه آدمى را به شگفتى وامىدارد و تنها مىتوان با توجه به كريمه «هذا من فضل ربي» به اين حيرت پاسخ داد.
اما جداى از فضايل معنوى علمىِ آستان مقدس حضرت عبدالعظيم عليهالسلام ، اين مكان مقدس به دليل قرار گرفتن در كنار شهر تهران ، كه از دوران سلطنت قاجار تاكنون به عنوان پايتخت ايران بوده و همچنين به دليل فضيلت خود صاحب بقعه نسبت به ديگر بزرگان مدفون در منطقه رى و تهران، نقشى بسيار مهم در تاريخ معاصر ايران ايفا كرده كه از آن زمره مىتوان به بستنشينى و تحصنهاى فراوان سياسى و اجتماعى علما، بزرگان و مردم در آنجا اشاره كرد. اين حركتها در بسيارى از تحولهاى مهم ايران
همچون مشروطيت، نقشى بسزا و غير قابل انكار داشته است و به جرأت مىتوان ادعا كرد كه در بسيارى از آثار مورخان و پژوهشگران پيرامون تاريخ معاصر ايران به
نمونههايى از اين موارد اشاره شده است.
با عنايت به اين نكته، مقاله حاضر كوشش دارد تا به گونه خلاصه به مقوله بسيار مهم بستنشينى در آستان مقدس حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام پرداخته و نمونههايى از آن را نيز به عنوان شاهد بيان كند.
بستنشستن يعنى: «پناهنده شدن در مشهدى مقدس يا عتبهاى از عتبات عاليات يا خانه يكى از مجتهدان و علماى بزرگ...، متحصن شدن، پناه بردن به بست .»(1)
اين بستنشينى ، كه پديدهاى سنتى بود و به گونهاى عمومى انجام مىگرفت، به افراد يا گروههاى خاصى انحصار نداشت و بيشتر توسط افرادى كه مورد ظلم و ستم قرار گرفته و به نحوى حقشان پايمال گرديده بود، انجام مىگرفت. برخى نيز به دليل مخالفت با حكومت و يا انجام جرم و يا خطايى كه از آن احساس خطر مىكردند، به بستنشينى دست مىيازيدند كه گروه اول خانه علماى صاحب نفوذ و گروه دوم مكانهاى مقدسى همچون مشاهد متبركه را انتخاب مىكردند.
هدف اصلى بستنشينيها، به دست آوردن امنيت جانى و مالى، احقاق حق و ستاندن داد خويش بود كه البته در پرتو تقدس مكان و احترام و نفوذ و اعتبار آن بزرگ حاصل مىگرديد و نمونههاى آن در تاريخ ايران زمين فراوان به چشم مىخورد.
اما نوع ديگر و به بيان بهتر، نوع خاصِّ بستنشينى كه نقش بسيار مهمى را در حوادث دوران سلطنت قاجاران ايفا كرد، عبارت است از بستنشينى با انگيزهها و اهداف وسيع سياسى و اجتماعى در حرم حضرت عبدالعظيم حسنى كه شايسته است تحصّن ناميده شود.
1) . لوح فشرده لغتنامه دهخدا دانشگاه تهران.
اين تحصنها كه در اواخر دوران قاجاريه و مخصوصا نهضت مشروطه با هدايت و رهبرى علماى بزرگ كشور و با استقبال پرشور اقشار مختلف مردم آزادىخواه برپا مىشد، با هدف اعلان اعتراض و مخالفت با اوضاع موجود داخلى، بيان خواستهها و مطالبات و ابراز عقايد و نظريات سياسى - اجتماعى صورت مىگرفت و علاوه بر اعطاى امنيت و آزادى بيان و گفتار به تحصنكنندگان، موجب مىگرديد تا ندا و سخن آنان به گونهاى گسترده و در شكلى وسيع پخش گردد. اين بستنشينيها آنان را از ابزار
تبليغى سرنوشتسازى برخوردار و از مسكوت ماندن و به اصطلاح سانسور شدن حركت جلوگيرى مىكرد.
يكى از دلايل مطرح شدن اين مكان براى بستنشينى، قرار گرفتن آستان مقدس حضرت عبدالعظيم عليهالسلام در شهر قديمى، آباد و مشهور رى بود كه نزديك شهر تهران و مخصوصا جنوب آن قرار داشت.(1)مضافا اينكه شهررى در مسير ارتباطى تهران به مناطق جنوبى و شرقى كشور و از آن زمره شهرهاى مهم اصفهان و مشهد، واقع شده بود.
از ديگر علتهاى مهمى كه موجب انتخاب شدن آستان متبرك حضرت عبدالعظيم عليهالسلام براى تحصن مىگرديد، فضيلت بسيار زيارت آن بزرگوار بود كه در روايتى چونان زيارت حضرت اباعبدالله الحسين عليهالسلام شمرده شده است. بسيارى از بزرگان به اين مكان اهتمام ويژهاى داشتهاند و حتى شاهان قاجار نيز از اين رفتار مستثنا نبودند؛ به طورى كه ناصرالدين شاه نيز مراسم جشن پنجاهمين سالگرد سلطنت خويش را در آنجا قرار داد و اين اهميت تا به آنجا است كه مىتوان گفت اين آستان مطهر پس از مرقد شريف حضرت معصومه عليهاالسلام در شهر قم، معروفترين
امامزاده كشور مىباشد.
1) . در آن زمان، مناطق مركزى و جنوبى تهران جزو شهر واز مراكز بااهميت آن به شمار مىرفت و شمال داراى اعتبار كنونى نبود.
پيش از پرداختن به برخى از مهمترين نمونههاى بستنشينى، تذكر دو نكته ضرورى مىباشد:
الف) بخش اول بستنشينى كه به قصد امنيت جانى و بخشيده شدن از سوى حكومت توسط برخى افرادِ تحت تعقيب و مخالف حكومت و... صورت مىگرفت، به دليل رواج بيش از اندازه و به وجود آوردن مشكلات فراوان براى حاكميت، در اصلاحات امير كبير ممنوع و بىاعتبار گرديد.
ب) به نظر مىرسد منع اين بستنشينيها توسط امير كبير، پس از او چندان كارايى نداشت و دوباره ادامه يافت كه نمونههاى آن را مىتوان در لابلاى حوادث اجتماعى كشور مشاهده كرد، اما در هر حال از نظر سياسى چندان اهميت ندارد.
اكنون به چند نمونه از بستنشينى و تحصن در حرم حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام اشاره مىكنيم.
1) . على اصغر شميم، ايران در دوره سلطنت قاجار چاپ دوم: نشر مدبر، تهران، 1368، ص 342.
بستنشينى ميرزا عباس بيات ايروانى معروف به حاجى ميرزا آقاسى، صدر اعظم محمدشاه قاجار، كه پس از فوت او به دليل وحشت از سابقه صدارتِ سيزده ساله و مخالفان حكومتى و دربارى خويش و همچنين به شكست انجاميدن توطئهاش در نايبالسلطنه كردن عباس ميرزا ملكآرا، برادر ناتنى و كوچكتر ناصرالدين شاه، تا آمدن ناصرالدين شاه از تبريز به تهران (كه با مخالفت مادر عباس ميرزا ملكآرا روبهرو گرديد)، از كاخ عباسيه در شميرانات به تهران فرار كرد و سپس با رفتن به حرم حضرت عبدالعظيم عليهالسلام در آنجا متحصن گرديد كه سرانجام با بخشيده شدن از سوى ناصرالدين شاه و اجازه او به عتبات رفت و تا پايان عمر در آنجا ساكن گرديد (1264 قمرى).(1)
سيدجمالالدين اسدآبادى، روحانى روشنفكر و آزادىخواه، هنگامى كه در سفر دوم خويش به ايران - عليرغم دعوت از سوى ناصرالدين شاه قاجار - پس از چندى با مخالفت او و صدر اعظمش، على اصغر خان امين السلطان، مواجه گرديد . با ترك منزل حاج محمدحسن امين الضرب به زاويه حضرت عبدالعظيم عليهالسلام رفته و در مدت
هفت ماه و چند روز به تبليغ عليه سلطنت استبدادى و نشر افكار و عقايد خود مىپرداخت كه سرانجام شبانه به دستور شاه و توسط پانصد سوار از آن مكان به كرمانشاه و سپس بغداد تبعيد گرديد.(2)
رساندن عريضه به شاه در همان مكان متحصن گرديد.(1)
شايان ذكر است كه چندى بعد و در اوج مشروطه اوّل نيز تحصن گستردهترى به نام هجرت عظمى توسط همين افراد به همراهى حاج شيخ فضل الله نورى در آستان مقدس حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام در شهر قم برپا گرديد كه در نهايت مظفرالدين
شاه قاجار را مجبور به پذيرش سلطنت مشروطه كرد.(2)
1325 قمرى روى داد و به مدت سه ماه ادامه يافت.(1)
8 . در هنگام درگيرى پارك اتابك ، كه پس از شكست محمدعليشاه قاجار و پيروزى مشروطهطلبان روى داد و در آن نيروهاى دولتى براى خلع سلاح مجاهدان به محاصره آنان در درون پارك اقدام كردند، ضرغام السلطنه بختيارى از فرماندهان مجاهدان به دليل ترس، از پارك اتابك فرار و به حرم حضرت عبدالعظيم عليهالسلام پناه برد (1328 قمرى).(3)
بستنشينى كه ساليانى دراز به عنوان يكى از سنتهاى اجتماعى مردم ايران از هر قشر و گروه، در راستاى بهرهمندى از ابزار تأمين جانى، دادخواهى، احقاق حق و طلب عفو و بخشش از سوى دستگاه حكومتى مطرح بود و بيشتر به شكل فردى مورد استفاده قرار مىگرفت، از ميانه سلطنت قاجارها به عنوان وسيلهاى براى ابراز افكار و عقايد سياسى - اجتماعى به كار گرفته شد و در اين كاركرد جديد، طبقات فعال و نوانديش با هدايت رهبران روحانى جامعه به گونهاى گسترده و عمومى شركت
1) . احمد كسروى، تاريخ مشروطه ايران چاپ هيجدهم: انتشارات اميركبير، تهران، 1376 ص 376؛ مهديقلى خان هدايت، خاطرات و خطرات، ص 147 و 151 و 155؛ عبدالهادى حائرى، تشيع و مشروطيت در ايران و نقش ايرانيان مقيم عراق (چاپ سوم: نشر اميركبير، تهران، 1381) ص 264 و 318.
2) . احمد كسروى، تاريخ مشروطه ايران، ص 901.
3) . همان، ص 139.
كردند و توانستند حاكميت را به پذيرش مطالبات خويش و ايجاد تغييرات گسترده و بنيادين در ساختار و شيوه حكومتى وادار كنند. آستان مقدس حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام نيز به دليل موقعيت فوقالعاده ممتاز شخصيتى و مكانى، اصلىترين و در حقيقت مركز اينگونه بستنشينى و تحصنها به شمار مىرفت و به همين دليل نقش بسيار مهمى در تاريخ معاصر ايران ايفا كرده است كه به گوشههايى از آن اشاره گرديد.
محمدعلى تقوى راد
تاريخ معاصر ايران، بهويژه از شروع حاكميّت قوم قاجار تا پيروزى انقلاب اسلامى، از دو جهت، حساسترين دوره تاريخ ايران است:
جهت اوّل: دوران قاجاريه، به علت عياشى و بىكفايتى زمامداران قاجار، سرآغاز دوره انحطاط و عقبماندگى شديد ملت ما گرديد. اين روند با شدت بيشترى در سلسله پهلوى -كه پس از قاجار زمام امور ايران را با نقشه انگليس در دست گرفتند و به ظاهر براى جبران عقبماندگيهاى دوره قاجار به برنامهريزى جديد پرداختند- با روش كاملاً انحرافى و حسابشده بهوسيله استكبار جهانى، به خصوص انگليس و آمريكا، ادامه يافت. انحرافات و مشكلاتى كه در دوران پهلوى در اين كشور ايجاد شد، به حدى رسيد كه پس از انقلاب اسلامى با وجود همه تلاشهاى صورت گرفته، هنوز بسيارى از معضلات به طور كامل ريشهكن نشده است.
جهت دوم: تجلى و ظهور انقلاب كبير فرانسه، پيدايش كمونيسم و حكومتهاى دموكراتيك در كشورهاى غربى، ظهور مكاتب انسانى و اجتماعى مانند اومانيسم و اگزيستانسياليسم و به خصوص پيشرفت اعجابانگيز علم و صنعت و اكتشافات و اختراعات فراوان، چهره كشورهاى جهان را از گذشته كاملاً متمايز ساخته كه البته نتايج آن براى كشور ما جز خودباختگى زمامداران و خودفراموشى مردم و فراهم شدن زمينه فكرى براى پذيرش استعمار و مرعوب شدن، ارمغان ديگرى نداشته است.
در چنين وضعيتى بود كه با وجود همدستى حاكمان و زمامداران با استعمارگران غرب و شرق، جرقههاى بيدارى بارها بهوسيله علماى اسلام و بعضى روشنفكران و تحصيلكردگان پديدار گرديد و مخالفتهاى گسترده مردم اين مرز و بوم با استعمار خارجى برانگيخته شد.
در اين بررسى، درصدد يافتن نقش آستان حضرت عبدالعظيم عليهالسلام در بيدارى مردم
و تحرّك بخشيدن به حركتهاى آزادىبخش و جنبشهاى اسلامى و مردمى كشورمان در تاريخ معاصر مىباشيم.
سيد جمالالدين اسدآبادى در اوايل نوجوانى همراه پدرش در سال 1266 ق جهت ادامه تحصيلات و اطلاع بيشتر از اوضاع و احوال كشور، عازم تهران مىشود.(1)تحولاتى چون جدا شدن افغانستان و نيمى از خاك سيستان از ايران و همچنين انعقاد پيمانهاى ننگين تركمانچاى و گلستان، بر كنجكاوى و دقت او بر اوضاع و احوال كشور مىافزود. سيّد در حالى قدم به تهران گذاشت كه ناصرالدين شاه در سن هفده سالگى بر تخت پادشاهى تكيه زده بود و در همان زمان قدرتهاى بزرگ و مستكبر جهان، يعنى روس و انگليس و فرانسه، با سياستهاى فريبكارانه خود به غارت كشورهاى جهان سوم مشغول بودند.
اين جوان باهوش و با درايت، در طول اقامت خود در تهران و پس از پىگيرى اخبار و اوضاع ايران متوجه مىشود كه فساد، رشوه، بىبندوبارى، ظلم و استبداد تمامى اركان حكومت را فرا گرفته و مردم به شدت از اين وضع در رنج و مشقت بهسر مىبرند.
1) . محمدباقر مقدم، سيد جمالالدين اسدآبادى؛ غريو آزادى، ص 38.
سيد جمالالدين چندى بعد ايران را ترك كرد. او به يُمن برخوردارى از هوش سرشار، قدرت علمى بالا، توانايى تأثيرگذارى و به دليل سفرهاى متعدد به كشورهاى اسلامى و غيراسلامى و تلاشهاى خستگىناپذير و انديشههاى تابناك خود براى رهايى ملتهاى اسلامى از يوغ استعمار ، به چنان شهرتى رسيد كه ناصرالدين شاه در سفر به اروپا متوجه درايت و عظمت سيد شد و او را به تهران دعوت كرد تا از افكارش براى اصلاح امور كشور بهره گيرد.(1)اما صداقت لهجه و قاطعيت سيّد جمالالدين در طرد بيگانگان از يك سو و ناتوانى ناصرالدين شاه در اداره امور كشور و وابستگى شديد دربار به انگليس و روس از سوى ديگر، موجب شد تا وجود آن عالم گرانقدر و مبارز خستگىناپذير تحمل نشود؛ به طورىكه شاه از او خواست تا تهران را ترك كند.
اين مجاهد نستوه كه حتى لحظهاى سازش و سكوت را روا نمىداشت، در اين انديشه بود كه چه بايد كرد؟ به كجا بايد رفت؟ و چگونه مىتوان به تنوير افكار عمومى پرداخت؟ او به اين نتيجه رسيد كه مناسبترين راه براى بيدارى مردم آن است كه به حالت اعتراض در جوار آستان مقدس متحصن شود و بدين ترتيب دور جديد برنامههايش را آغاز كند.(2)
سيّد ، كه هرگز نمىتوانست شاهد بىكفايتيها و بىلياقتيهاى درباريان باشد، شروع به افشاگرى كرد و هر روز مجلس سخنرانى بهپا مىداشت. آستان حضرت عبدالعظيم عليهالسلام بسان دژ مقاومت، تمامى ناراضيان را در خود جاى مىداد و
اعلاميههاى تند و نامههاى بدون امضا عليه شاه و درباريان صادر مىشد.(1)رفته رفته موقعيت اين بيدارگر قرن در جوار حضرت عبدالعظيم عليهالسلام بالا گرفت؛ به طورى كه:
رفت و شد مردم نزد او زياد شد. شاه سپرد كه هركس آنجا برود، اسمش رابنويسيد؛ معذلك گروه گروه آنجا رفتند. وزير مختار انگليس به شاه اطلاع داد كه اسباب فتنه را سيد فراهم كرده تا زود است فكر كار باشيد و اِلاّ فتنه بالا خواهد گرفت... در چنين
موقعى ، يك شب ، متجاوز از سيصد - چهارصد نسخه متحدالمال به مساجد و مدارس تهران انداختند و به جهت هريك از علماى بلد هم مخصوصا پاكتى توسط اشخاص نامعلوم فرستادند.(2)
بدين ترتيب اولين هستههاى مقاومت عليه استبداد ناصرى و گروههاى مبارزه در آستان مقدس حضرت عبدالعظيم شكل گرفت. البته از سخنرانيهاى نابغه شرق در رى سندى در دست نيست، ليكن او در آن زمان، نامهاى به ناصرالدين شاه نوشت.(3)اين نامه طولانى حاوى نكات زير است:
شرح مجاهدات و تلاشهاى سيد در مونيخ و پطرزبورگ در جهت احقاق حقوق دولت ايران در زمينه رود كارون و بانك روس و قرارداد بهرهبردارى از معادن ايران كه پيشتر منعقد شده بود.
درك بالا و قدرت سيد در مسايل حقوق بينالملل.
هوش بالاى او در فهم مسايل سياسى روز و روابط بينالملل.
توانايى سيد در مجاب كردن نمايندگان دولت روسيه و انگليس مبنى بر ناحق بودن معاهدات و قراردادهاى منعقده آنها با دولت ايران.
ابلاغ بىلياقتى وزير اعظم، به شاه.
استفاده نكردن از اينهمه تواناييهاى سيد و سست گرديدن پايههاى حكومت.
بيان عمق فاجعه؛ آنجا كه مىنويسد: «خداوند تعالى مگر به قدرت كامله خود، ما را از آثار وخيمه اين حركات حفظ كند».
آستان حضرت عبدالعظيم، كه اكنون به كانون شور و هيجان و هسته مقاومت عليه استبداد قاجارى تبديل شده بود، ديگر براى شاه قابل تحمل نبود و چاره را در اين ديد كه به هر نحو ممكن، اين عالم و مجاهد نستوه را از همجوارى آن حضرت دور سازد. بدين جهت، شاه، محمدحسين خان يوزباشى را با چند سوار، مأمور كرد تا سيد را از آستان مقدس خارج كنند. آنها نيز ابتدا كوشيدند كه با ملايمت دستور شاه را اجرا كنند، اما به دليل مقاومت سيد، سرانجام او را كشان كشان از آستان حضرت عبدالعظيم خارج ساختند. سپس سوار بر اسبى كرده، به تعجيل او را روانه عراق ساختند.(1)
نقل شده: هنگامىكه سيد را بر اسبى بىپالان سوار كرده و پاهايش را زير شكم اسب بسته بودند، به فراشان مىگويد: به شاه اين پيغام را برسانيد كه «من و تو هردو كارهاى گذشته اجدادمان را تجديد كرديم؛ به انتقام دچار خواهى شد».(2)
ميرزا رضا كرمانى از جمله افرادى بود كه سخت تحت تأثير سخنرانيهاى سيد بود و در مدت تحصن سيد در حضرت عبدالعظيم، از او بهره مىبرد و سعى داشت كه
پيوسته با او باشد. از قضا در آن روز زمستانى كه هوا سخت سرد و زمين يخبندان شديد بود، هنگام دستگيرى و تبعيد سيد، گويا ميرزا رضا در كنار سيد نبوده است. از اين رو، بعد از بازگشتن ميرزا رضا به محل تحصن ، از ماجرا آگاهى مىيابد و با ناراحتى زياد، فريادكنان در كوچه و بازار، مردم را از دستگيرى و تبعيد سيد آگاه مىكند. سپس از گلدستههاى حرم، بناى داد و فرياد را مىگذارد؛ اما به زودى ميرزا رضا دستگير مىشود و پس از ضرب و شتم، او را به زندان مىافكنند.(1)
جنايات شاهان قاجار و به خصوص بىبندوباريهاى وابستگان به دربار و حاكمان و نيز بىلياقتيها و بىكفايتيهاى سردمداران قاجار و از دست رفتن برخى شهرهاى ايران در شمال و شرق، مردم را وامىدارد كه تلاشهايى را براى رهايى از اين وضعيت آغاز كنند. مردم كرمان از جمله كسانى بودند كه قربانى فجيعترين جنايات آغامحمدخان شده بودند و كينه بيشترى در دل داشتند.
يكى از اهالى كرمان به نام رضا عقدائى، كه بعدها به ميرزا رضا كرمانى مشهور مىشود، در اوايل جوانى سفرى به تهران مىكند و مجذوب سخنان سيد جمالالدين اسدآبادى مىشود. وى پس از تبعيدِ اوّلِ سيد از تهران، به تبليغات عليه شاه مىپردازد
و به خصوص با حضور در ميان مردم كرمان، آنان را عليه جنايات شاه و خيانتهاى حاكم كرمان تهييج و تحريك مىكند؛ تا اينكه دستگير و زندانى مىشود.
پس از آزادى براى تظلم و شكايت به تهران مىآيد، ليكن به دادخواهى او وقعى نمىنهند و چون به انديشههايش پى مىبرند، ديگر بار او را به حبس مىاندازند كه مدت آن بيش از دو سال به طول مىانجامد.
1) . همان، ص 96.
ميرزا رضا، در اقامت دوم سيد جمالالدين اسدآبادى در تهران، از او بهرههاى فراوان مىبرد و همراه سيد در جوار حضرت عبدالعظيم استقرار مىيابد. وى كه شاهد برخوردهاى تند و بىادبانه ماموران شاه با سيد بود، بر كينهاش عليه شاه مىافزايد و درصدد چارهانديشى برمىآيد؛ تا اينكه ميرزا پس از مدتى، در سفرى به استانبول، خدمت سيد مىرسد و از او رهنمود مىطلبد. سيد مىفرمايد: «مىبايست كه قبول ظلم نكنى». از اين كلام، ميرزا معناى خاصى را مىفهمد و باز به جوار حضرت عبدالعظيم باز مىگردد و راه چاره را در آنجا جستوجو مىكند. او در بالاخانهاى بين صحن و مدرسه مستقر مىشود و در پوشش شغل جراحى ، خود را مشغول مىكند.(1)
وى روزها و شبها در اين فكر بود كه بزرگترين خدمت به ملت ايران چيست؟ و چگونه مىتوان دست جنايتپيشه پنجاه ساله شاه را از سر ملت مظلوم كوتاه كرد؟ او به خوبى مىدانست كه موعظه فايدهاى ندارد؛ زيرا خيرخواهان يا تبعيد و روانه زندان مىشوند و يا به قتل مىرسند. پس بايد اينها را از صفحه روزگار محو كرد. ميرزا رضا براى رسيدن به مقصود، به زحمت اسلحهاى را تهيه مىكند. او ابتدا به فكر ترور نايب السلطنه مىافتد؛ زيرا از او ظلمهاى فراوانى ديده بود، ليكن گويا كسى به او الهام مىكند كه چرا سرچشمه را رها كردى؟ چرا جنايتپيشه دوران را نشان نمىروى؟ آرى، بايد او را هدف گرفت؛ اما دسترسى به او ممكن است؟ شهررى كجا و دربار قاجار با آن همه محافظ كجا!
البته او مىدانست كه يكى از شگردهاى حكام قاجار، تظاهر به ديندارى است و به
1) . نقل به تلخيص از: ناظم الاسلام كرمانى ، تاريخ بيدارى ايرانيان ، ص 7 و 98.
همين جهت، براى فريب مردم در مجالس دينى و زيارتگاهها حضور مىيافتند. اينجا بود كه ميرزا روزها و شبها در حرم به انتظار نشست تا شاه عوامفريب قدم به حرم مطهر بگذارد. سرانجام اين زمان فرا رسيد و آن هنگام بود كه شاه مىخواست پنجاهمين سال سلطنت خود را با زيارت حضرت عبدالعظيم شروع كند.
ميرزا پس از ترور ناصرالدين شاه دستگير مىشود. او در ضمن بازجوييها نحوه اقدام خود را اينگونه توضيح مىدهد:
رفتم منزل و طپانچه را برداشتم. قبل از آمدن شاه از درب امامزاده حمزه، رفتم توى حرم؛ تا اينكه شاه وارد حرم حضرت عبدالعظيم شد. مختصرى زيارت خواند و به طرف امامزاده حمزه خواست بيايد دم در. يك قدم مانده بود كه داخل حرم بشود، طپانچه را آتش دادم.(1)
تحصن تجار تهران
جنبش آزادىخواهانهاى كه منجر به اعطاى مشروطيت ايران گرديد در بدو امر، با اعتراض به عينالدوله آغاز شد. حاكم تهران عدهاى از افراد معروف و بازرگانان را به
بهانه احتكار شكر فَلَك نمود. در اعتراض به اين عمل، عدهاى از بازرگانان در مسجد شاه بست نشستند كه بعضى بزرگان و روحانيون نيز به آنان ملحق شدند. امام رسمى مسجد ، كه امام جمعه و داماد شاه بود ، با اين اعتراض مخالف بود و بنا به تقاضاى عينالدوله آشوبگران را از مسجد بيرون كرد؛ اما اين عده بلافاصله به سوى حرم حضرت عبدالعظيم رفتند و در آنجا متحصن شدند؛ در حالىكه هر روز بر تعدادشان افزوده مىشد.(2)
سعدالدوله، وزير تجارت، هرچند بارها سعى كرد تجار را به شهر بازگرداند تا خبر تحصن به ساير شهرهاى ايران منتشر نشود و باعث هيجان مردم نگردد، ليكن تجار متقاعد نشدند و جواب دادند كه جز با احقاق حق خود دست از تحصن برنخواهند داشت.(1)حتى هنگامى كه مظفرالدين شاه نمايندهاى فرستاد و به مردم دستور داد كه پراكنده شوند، مردم بر خواستهاى خود اصرار ورزيدند. آخرالامر شاه تسليم شد و نامهاى به آنها نوشت و قول داد كه عينالدوله را بركنار كند و عدالتخانهاى
تأسيس نمايد.(2)
نفوذ روزافزون بيگانگانى چون نوز بلژيكى كه اختيار امور را به طور علنى در دست گرفته بودند، استبداد عينالدوله صدر اعظم مظفرالدين شاه، تبعيد علما و تحقير بزرگان و عمل نكردن به وعدههاى شاه در تحصن تجار تهران بهوسيله عينالدوله، آگاهى مردم از فساد دربار و درگيريهاى مسجد شاه و مسجد سپهسالار، موجب شد كه آيهالله طباطبايى پيشنهاد مهاجرت به حضرت عبدالعظيم را دهد كه مقبول بيشتر علما واقع شد. اين مهاجرت، بعدها به مهاجرت صغير شهرت يافت.
نقش اين تحصن در تاريخ بيدارى و جنبش مشروطيت آنقدر مهم است كه تمام كسانى كه در تاريخ مشروطيت قلم زدهاند، حداقل اشارهاى به آن داشتهاند. در اينجا از
شرح حوادث و وقايع مهاجرت خوددارى مىشود و تنها به نكاتى مىپردازيم كه به طور مستقيم مرتبط با آستان مطهر حضرت عبدالعظيم بوده است.
و روز جمعه شانزدهم ذى القعده همان سال پايان يافت.
اكثريت قريب به اتفاق علما و طلاب تهران به اين تحصن پيوستند.
از بين علماى اعلام، آيهالله سيد محمد طباطبايى و آيهالله سيد عبدالله بهبهانى رهبرى متحصنين را به عهده داشتند.
عده متحصنين به بيش از دو هزار نفر رسيد؛ به طورىكه شبها و روزهاى جمعه در اطراف حرم و صحنها جايى براى زوّار نبود.
امير بهادر، وزير دربار كه مأمور برگرداندن علما به تهران شده بود، با دويست سرباز وارد صحن مىشود تا آيهالله طباطبايى را به زور از حجره خود خارج كند؛ اما طايفه نفريها و خدام حضرت و اهالى رى كه مراقب اوضاع بودند، مىگويند: تا ما زنده هستيم، نمىگذاريم آقايان را ببريد. وضعيت چنان بحرانى مىشود كه بازار شهررى تعطيل مىشود و مردم شعارهاى وامحمدا! واشريعتا! در اطراف صحن و حرم سر مىدهند و آنچنان غوغا و هنگامهاى برپا مىشود كه با مخابره تلفنى خبرها به مظفرالدين شاه، مأموريت امير بهادر لغو مىشود.(1)
مجالس سخنرانى و افشاگرى همه روزه در صحن مطهر برگزار مىشود و وعاظ مشهورى چون: حاج شيخ محمد واعظ و شيخ مهدى سلطان در صحن منبر مىرفتند و مردم را به وحدت دعوت مىكردند.(2)
در جلسه مهم و خصوصى كه ملك المتكلمين و نصرة السلطان به نمايندگى از آزادىخواهان در يكى از حجرههاى اطراف حرم با سران متحصنين داشتند، پس از بحثهاى طولانى به اين نتيجه مىرسند كه تنها راه نجات از اينهمه عقبماندگى و ظلم و استبداد اين است كه از شاه ، مجلس منتخبين ملت و حكومت مشروطيت را
بخواهيد كه آيهالله طباطبايى با اين نظر موافقت مىكند.(1)
در پايان جلسه مذكور آيهالله بهبهانى مىگويد: «بايد اين راهى را كه در پيش گرفتهايم به پايان برسانيم و ملت را از بدبختى نجات دهيم و همچنان ممالك راقيه مشروطيت را در ايران برقرار كنيم».(2)
صورت نهايى خواستهاى متحصنين كه در جوار حضرت عبدالعظيم تنظيم و تدوين و به شاه ابلاغ شد،(3)به طور خلاصه عبارت است از:
حذف ماليات جديد (تومانى دهشاهى)؛
رفع تبعيد از حاج ميرزا محمدرضا (از علماى بزرگ كرمان)؛
عزل و تبعيد عسگر گارىچى متصدى خط تهران - قم؛
داير گرديدن عدالتخانه در تمام شهرها.
با اعلام پيروزى متحصنين در شانزدهم ذى القعده، هنگام قرائت نامه شاه خطاب به علما، فريادهاى «زنده باد ملت ايران»، براى اولين بار در تاريخ اين كشور از صحن مطهر حضرت عبدالعظيم طنينانداز شد؛ به نحوىكه درباريان حاضر در مجلس را متحير و بهتزده نمود.(4)
نهضت مشروطهخواهى براى قانونمند كردن امور مملكت و محدود كردن اختيارات شاه شروع شد؛ ليكن از آنجا كه با الگوگيرى از كشورهاى غربى تحقق پيدا كرد، دچار انحراف گرديد و آنچنانكه ملت مىانديشيد مفيد فايده واقع نشد. از
جمله كسانى كه خيلى زود متوجه اين انحراف شد، آيهالله شيخ فضل الله نورى بود. وى در تحقق مشروطيت نقش قابل توجهى داشت، اما به محض اينكه احساس خطر كرد، زودتر از همه تلاش خود را براى جلوگيرى از انحرافات آغاز نمود. اما روشنفكرانى كه خود نقش بسزائى در ايجاد انحراف داشتند و نيز عوامل ديگر، موجب گرديد كه نه تنها آيهالله شيخ فضلالله نورى در تحقق اهداف خود توفيق نيابد، بلكه مورد شماتت و دشمنى نيز قرار گيرد؛ به طورىكه وى براى رسيدن به مقصود، به حضرت عبدالعظيم هجرت كرد و به همراه عدهاى از علما و طرفداران خود در جوار حضرت به بست نشستند. آنها با روشهاى متنوعى به روشنگرى مردم و تبيين اهداف خود پرداختند.(1)اين روشها عبارت بودند از:
الف) سخنرانى
سخنرانيها بيشتر در مواقعى بود كه جمعيتى انبوه حضور داشتند. در اينجا قسمتى از يك سخنرانى آيهالله نورى را ذكر مىكنيم:
...به واسطه ظلم و تعديات عمّال سلطنت و وزراى خائن، مردم به جان آمدهاند و فريادشان بلند شد؛ براى جلوگيرى از اين ظلم و ستم به علما مراجعه كردند.
آقا سيّد محمد طباطبايى و آقا سيدعلى بهبهانى و دو نفر ديگر به منزل ما آمدند و از من كمك و استمداد خواستند. من از قصدشان براى كار سؤال كردم، در پاسخ گفتند: كه عزل صدر اعظم (عينالدوله) و مسيو نوز بلژيكى و محدود كردن سلطنت مقصود ما است. ديدم حرف درست و قصد صحيحى است. از اينرو، با علما همراه شدم و به طرف قم حركت كردم. مقاومت و پايدارى كرديم تا شاه تسليم شد و عينالدوله و مسيو نوز را عزل كرد و مشروطيت را پذيرفت. بارها اين را گفتهام و باز
به تمام شما مىگويم كه من در موضوع مشروطيت و محدود بودن سلطنت هيچ
1) . سيدمجيد حسنزاده، شيخ فضلالله نورى در ظلمت مشروطه، ص 83 - 93.
حرفى ندارم و هيچكس نمىتواند اين موضوع را انكار كند؛ بلكه اصلاح امور مملكت از قبيل امور مالى و قضايى و اصلاح ساير ادارات لازم است. ما اگر بخواهيم سلطنت را محدود كنيم و حقوقى براى دولت و وظايفى براى وزرا تعيين كنيم، حتما قانون اساسى و دستورالعمل مىخواهيم؛ چنانچه بعضى از اين قوانين نوشته شده. اما مىخواهم بدانم در مملكت اسلامى كه داراى مجلس شوراى ملى است، قوانين آن مجلس بايد مطابق قانون اسلام و قرآن باشد يا مخالف با قرآن و كتاب آسمانى؟
اگر اين قانونها مخالف با شرع و اسلام نيست و باعث تقويت اسلام است، با كمال ميل و رغبت قبول كنيد و با جان و دل بپذيريد و اگر مخالف يا ضد قانون الهى است، بر شما واجب است كه تا جان در بدن داريد زير بار اين قانون نرويد. (در اين هنگام شيخ فضلالله قرآن كوچك جيبى خود را بيرون آورد و قسم ياد كرد كه) من مخالف اساس مشروطيت و مجلس نيستم؛ بلكه اول كسى كه طالب اين اساس بود، من بودم و فعلاً هم مخالفتى ندارم؛ اما مشروطه به همان شرايطى كه گفتم: بايد قانون اساسى و قوانين داخلى مملكت مطابقت با شرع داشته باشند... كدام مشروطه اجازه مىدهد كه قلم و بيان اينقدر آزاد باشد؟! شما روزنامه شماره سيزده كوكب درّى را اگر نخواندهايد، بخوانيد و ببينيد كه در آن نسبت به ائمه اطهار و مقدسات مذهبى چقدر توهين و ناسزا نوشته است!
اى مردم! اگر در دين اسلام ثابت هستيد، زير بار آنچه مخالف دين شما است نرويد!
ب) ارسال تلگرام
از جمله برنامههاى متحصنين، ارسال متنهاى مختصر به علماى نجف و ساير بلاد بود كه يك نمونه آن نقل مىشود: شيخ محمد آملى يكى از ياران شيخ فضلالله و از متحصنين در سيزده جمادلى الاول 1325 ق تلگرامى به اين مضمون براى علماى نجف فرستاد:
افراد ضد مذهب، بدون هيچ مانعى در معابر و مجالس، مطالب كفرآميز بيان مىدارند و تمامى علما، جز چند نفر، براى حفظ اسلام و اعتراض به اين اعمال در حرم حضرت عبدالعظيم تحصن نمودهاند.
ج) انتشار روزنامه
متحصنين براى بيان انديشهها، عقايد، اهداف و نيز به منظور پاسخگويى به شبهات مخالفين، اقدام به انتشار روزنامهاى به نام لايحه نمودند. در يكى از شمارههاى
اين نشريه، اساس خواستهاى متحصنين به اين شرح بيان شده است:
اوّل اينكه پس از كلمه مشروطيت در قانون اساسى، كلمه مشروعه ذكر شود؛
دوم اينكه لايحه نظارت علما، كه به طبع رسيده و مورد تأييد علماى بزرگوار نجف هم قرار گرفته، بايد بدون تغيير در قانون اساسى درج گردد؛
سوم اينكه در موضوعاتى مثل آزادى در قانون اساسى بايد مواردى استثنا گردد تا از كفريات و توهين به شرع و اصل شرع جلوگيرى شود و اين موارد شامل آزادى مطبوعات و روزنامهها نيز باشد.
در شماره ديگرى از نشريه لايحه در پاسخ به اتهامات برخى روزنامهها عليه متحصنين كه گفته شده بود «اينها مخالف مجلس و نظر علماى نجف (كه اين مجلس را تأييد نمودهاند) هستند»، چنين آمده:
...علماى بزرگوارى چون حاج شيخ فضلالله نورى، مجتهد تبريزى، سيداحمد طباطبايى، ملا محمد آملى، حاج آخوند رستمآبادى و ساير علما و روحانيون متحصن در حرم حضرت عبدالعظيم عليهالسلام مقصودى جز اين ندارند و همين مجلس را مىخواهند كه اين بزرگان خواستند؛ يعنى مجلسى كه تقويت اسلام كند، نه مجلسى كه ترويج كفر نمايد و عدهاى ضد دين و... در آن باشد. مقصود مهاجرين، اصلاح مجلس است و اين مجلس و اين مشروطيت كه مورد نظر مشروطهخواهان است، مناسب كشور ما نيست. اين اساس، مخصوص كشورهاى غربى و اروپايى
است و مجلس كشور اسلامى ما بايد با مجالس كشورهاى غربى تفاوت داشته باشد.
د) گفتوگو
در طول مدت اين تحصن، گفتوگوهايى بين متحصنين با افراد گوناگون صورت گرفت. از جمله آنها مذاكراتى است بين چهار نفر از نمايندگان مجلس كه از طرف مجلس شوراى ملى مأموريت يافته بودند با شيخ فضلالله صحبت كنند و نيز مذاكره با سيدعبدالله بهبهانى و سيدمحمد طباطبايى است.
تقاضاى آقايان، بازگشت متحصنين و قول اصلاح امور به آنها بود كه شيخ فضلالله قبول نمىكند. در ضمن مذاكرات مفصل از جمله شيخ مىگويد:
بارها گفتم اساس اين مجلس و مشروطيت من بودم و هستم و فعلاً هم در موضوع مشروطيت و مجلس و نمايندگان حرفى ندارم، در محدود كردن سلطنت و محدوديت ادارات دولتى و اختيارات وزيران حرفى ندارم. و اين مجلس براى ما لازم است؛ ولى نمايندگان بايد مسلمان باشند. اشخاص خارج از اسلام و بهايى نبايد نماينده كشور اسلامى باشند. ما حاضريم ثابت كنيم كه حدود هفت يا هشت نماينده تهران مسلمان نيستند و باعث هرج و مرج و مخلّ آسايش مسلمانان هستند. يكى از خواستههاى ما اخراج اين عده از مجلس است. خواسته دوم ما اين است كه مشروطيت بايد قوانين و احكامش سر مويى با قانون اسلام و قرآن مخالفت نداشته باشد. ما در اين نوع از مشروطيت هيچ حرفى نداريم. سومين خواسته ما اين است كه آزادى به صورت مطلق و كامل، نادرست و كفر است. آيا آزادى قلم براى اين است كه مطبوعات نسبت به ائمه عليهمالسلام هرچه مىخواهند بنويسند؟ مگر شما روزنامهها را نمىخوانيد؟
سرانجام نمايندگان مجلس، هنگامى كه شيخ را در مواضع خود محكم مىيابند و نمىتوانند ايشان را متقاعد كنند، از شيخ خداحافظى مىكنند.
نقل شده است كه هنگام خروج از اتاق، آقاى طباطبايى رو به شيخ كرده، شال كمر او را مىگيرد و مىگويد: «آقا! برويم شهر، موجب تفرقه مسلمين نشويد!» شيخ در جواب مىگويد: «جناب آقا! اگر از من مىشنوى، شما اينجا بمانيد. والله! والله! والله!
مسلّم بدان كه هم مرا مىكشند و هم تو را. اينجا بمانيد تا يك مجلس شوراى ملى اسلامى درست كنيم و از اين كفريات جلوگيرى كنيم». سيد مىگويد: «نه چنين نيست». شيخ پاسخ مىدهد: «اكنون باشد، معلوم شما خواهد شد».
ه) نامهنگارى
يكى از برنامههاى آگاهىدهنده شيخ فضلالله در ايام تحصن، نامهنگارى با علماينجف و ساير بلاد بود. ايشان در يكى از نامهها، كه خطاب به علما است، چنين نگاشته:
...محضر مقدس علماى عظام و حجج اسلام!...
هزار سال است از غيبت كبراى حضرت حجة بن الحسن -عجل الله تعالى فرجه- مىگذرد. در اين مدت متمادى، علماى بزرگ و نواب عامه در هر دوره رنجها برده و سختيها كشيدهاند و از بذل عمر و مال چيزى دريغ نداشتند تا دين اسلام و مذهب جعفرى را يَدا بِيَدٍ امروز به دست شما رسانيدهاند. شرح زحمات و خدمات و آثار قلميه و مجاهدات علميه آن بزرگواران را در حفظ شريعت و حراست اساس اسلام، شماها خود بهتر از همه كس مىدانيد. در اين عصر، تكاليف نيات عامه و مسئوليت تامه من جميع الجهات به شما متوجه است. بايد دين اسلام را كه وديعه الهيه است، لامحال به همان قوّت و رونق و رواج كه از اسلاف گرفتهايد تسليم اخلاف بفرماييد. ولى امروز دشمنان شما در اين مملكت به دستيارى منافقين، وضعى فراهم آوردهاند كه دين شما و دولت شما هردو را ضعيف كردهاند و در خطر عظيم. جماعت آزادىطلب(1)به توسط دو لفظ دلرباى «عدالت» و «شورا» برادران
1) . چنانكه در صفحات پيشين ملاحظه شد و شيخ فضلالله نورى بر آن تأكيد داشت، مخالفت وى با آزادىطلبان متوجه آن دسته از آزادىخواهان بود كه به شعائر و احكام اسلام پاىبند نبودند؛ چنانكه در همين نامه نيز، ايشان بر اين معنا تصريح مىفرمايد.
ما را فريفته، به جانب لامذهبى مىرانند و گمان مىرود كه عصر رياست روحانى و تاريخ انقراض دولت اسلام و انقلاب شريعت خيرالانام واقع بشود و چيزى نگذرد كه حرّيّت مطلقه، رواج و منكراتْ مجاز و مسكراتْ مباح و مخُدّراتْ مكشوف و شريعتْ منسوخ و قرآنْ مهجور بشود و اين سوء ذكر و عوارض عظيم در شرح احوال شماها ابدالدّهر باقى بماند. شما بهتر مىدانيد كه دين اسلام اكمل اديان و اتمّ شرايع
است و اين دين، دنيا را به عدل و شورا گرفت. آيا چه افتاده است كه امروز بايد دستور عدل ما از پاريس برسد؟ و نسخه شوراى ما از انگليس بيايد؟ اگر اين سرّ سياسى را از دارالخلافه و غيرها استكشاف فرموديد كه در اين فتنه عُظما «برز الاسلام كلّه الى الكفر كلّه»، آنوقت داعيه اسلام را اجابت خواهيد كرد و به استغاثه
ما لبيك خواهيد گفت....(1)
دوران قاجاريه، به خصوص سالهاى آخر آن، از تلخترين دوران تاريخ ايران به شمار مىرود؛ به نحوىكه در هرج و مرج و بىقانونى و دخالت بيگانگان بىنظير است. در چنين شرايطى، صمصام السلطنه از مجلس شوراى ملى به عنوان نخستوزير رأى اعتماد گرفت. اما پس از مدت كوتاهى، بىلياقتى و ضعف شديد مديريتى او بر همگان روشن شد. آيهالله مدرس هنگامى كه ملاحظه كرد هيچيك از تذكرات مشفقانه، تأثيرى ندارد، پيشنهاد تحصن در حرم حضرت عبدالعظيم را مطرح ساخت و خود، به همراه گروهى از مردم در اعتراض به صمصام السلطنه در حرم متحصن شدند. سرانجام، فشار مخالفان و نارضايتى عمومى، باعث سقوط كابينه صمصام السلطنه شد و وثوق الدوله به نخستوزيرى رسيد.(2)
ضديت با اسلام و استبداد و قلدرى، از ويژگيهاى دوران سياه حاكميت رضاخان است. در حكومت او، مبارزان و مجاهدان بسيارى به زندان افتادند و يا تبعيد شدند و حتى ناجوانمردانه به شهادت رسيدند. «كشف حجاب» تنها يكى از مصاديق بارز ضديت او با اسلام است كه با مخالفت علما و مردم مواجه شد. رضاخان كشف حجاب را از خانواده خود آغاز كرد؛ به طورى كه همسر او بدون حجاب در اجتماع ظاهر مىشد. از جمله يك بار، همسر رضاخان كه به بهانه تحويل سال به حرم حضرت معصومه عليهاالسلام آمده بود، بدون حجاب وارد صحن مىشود. عالم ربانى شيخ محمدتقى بافقى، با مشاهده اين وضع ابتدا پيغام مىدهد كه به او بگويند: «اگر مسلمان
هستيد، چرا بىحجاب آمدهايد در حرم حضرت معصومه عليهاالسلام و اگر مسلمان نيستيد، چرا اينجا آمدهايد؟» .
اين پيغام كه در واقع، توصيهاى براى حفظ حجاب به شمار مىرفت، هيچ تأثيرى نمىگذارد. از اينرو، خود شيخ به سوى او حركت مىكند و از پوشش ناهنجار او انتقاد مىكند. اين انتقاد شجاعانه موجب مىشود كه خانواده رضاخان حرم را ترك كنند.
خبر به رضاخان مىرسد. فرداى آن روز رضاخان به قم مىآيد و شخصا شيخ را دستگير و در تهران زندان مىكند و پس از مدتى، او را مادام العمر به شهررى تبعيد مىنمايد.
شيخ، كه از هرگونه فعاليت سياسى منع شده و حتى يك مأمور امنيتى نيز بر او گمارده شده بود تا هميشه مراقب او باشد، در جوار حرم خانهاى را اختيار مىكند. طولى نمىكشد كه او نزد شيفتگان اسلام شناخته مىشود و افراد زيادى با او ارتباط برقرار مىكنند.
آوازه شيخ محمدتقى بافقى بالا مىگيرد و افرادى كه براى زيارت به شهررى مىرفتند، طالب ديدار ايشان نيز بودند. در آن زمان اين بيت رايج شده بود:
چه خوش بود به يك كرشمه دو ناز
زيارت حضرت عبدالعظيم و ديدار يار
شيخ محمدتقى علاوه بر شجاعت و شمّ سياسى، از قدرت عرفانى بالايى نيز برخوردار بود؛ به طورىكه كراماتى از ايشان نقل شده كه افراد به چشم خود ديده بودند.
شهررى، به يمن وجود حرم حضرت عبدالعظيم عليهالسلام ، مردمى مذهبى و انقلابى را در دامن خود پرورانده و جوانانى پرشور را تربيت كرده است. امام خمينى قدسسره در آغاز درس حوزه در سيزده آذر 1341 ش، ضمن سخنان مشروحى درباره لزوم تداوم نهضت و ايستادگى در مقابل رژيم سفاك پهلوى از چند شهر ياد فرمود كه مردم آن به وى نامه نوشته و اعلام آمادگى كرده بودند؛ از جمله فرمود: «از رى نامه نوشتهاند و پنج هزار كفنپوش اعلام آمادگى نمودهاند».(1)
اما ناگفته پيدا است كه حرم حضرت عبدالعظيم عليهالسلام ، از همان نقطه آغاز نهضت اسلامى ايران به رهبرى امام خمينى قدسسره در پانزده خرداد، وعدهگاه هميشگى اهل رى بود. در آن سال نيز، به مناسبت ماه محرم، مجالس متعدد عزادارى در جوار حضرت عبدالعظيم عليهالسلام تشكيل شد و سخنرانان مشهور قم و تهران در شهررى منبر رفتند؛ از جمله در تكيه ابوالفضليان (اصناف خيابان حرم) آيهالله وحيد خراسانى (از مراجع تقليد كنونى) روزها منبر مىرفت. ايشان يك روز قبل از پانزده خرداد، ضمن سخنرانى خويش، اشاره مىكند كه به دليل آنكه تهديد شده بايد ديگر منبر نرود.
1) . سيدجلالالدين مدنى، تاريخ سياسى معاصر ايران، ج 1، ص 391.
فرداى آن روز، در حالىكه انبوه جمعيت در مجلس حضور داشتند، پس از عزادارى و سخنان سخنران اوّل، با عدم حضور آقاى وحيد روبهرو مىشوند. در اين حال، خبر دستگيرى امام نيز انتشار مىيابد و در نتيجه جمعيت به حالت اعتراض به خيابانِ حرم مىريزند و موجب بسته شدن مغازهها مىشوند. از طرف ديگر، عدهاى از مردم نيز از حرم حضرت عبدالعظيم حركت كرده، پس از طى مسير بازار، در خيابان جمعيت انبوهى را تشكيل مىدهند و شعارها شروع مىشود. اما مدتى نمىگذرد كه با حضور مأمورين امنيتى روبهرو مىشوند. تيراندازى به سوى مردم شروع مىشود و عدهاى مجروح و تعداد زيادى دستگير مىشوند. بعضى از مردم، به خصوص جوانان كه ادامه كار را مقدر نمىبينند، به سرعت خود را به تظاهرات تهران مىرسانند و در ميدان قيام و بازار و ميدان ارك به مردم تهران مىپيوندند.
تقويت ساواك پس از جريان پانزده خرداد و فشار بر افراد آزاده و گروههاى مبارز، آنان را وا داشت تا از هرگونه مخالفت و حركت آشكار عليه رژيم خوددارى ورزند. بدين ترتيب لازم بود با بهرهگيرى از شگردها و تاكتيكهاى مختلف، خود را از گزند ساواك و مأمورين مخفى رژيم در امان نگهدارند. در چنين شرايطى، افراد انقلابى و جوانان آگاه و پرشور شهررى از حرم حضرت عبدالعظيم عليهالسلام و اطراف آن بيش از مكانهاى ديگر سود بردند و با راههاى مختلف، اهداف خود را پى مىگرفتند كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم.
از افرادى كه در اين زمينه نقش بيشترى داشت، دستگير شد و حدود شش ماه زندانى كشيد. همچنين در عاشوراى سال 56 هيئتى قوىتر، با شعارهاى كوبنده و پلاكارد از مسجد چهارده معصوم عليهمالسلام حركت كردند، اما در وسط ميدان شهررى، با هجوم مأمورين مواجه و پراكنده شدند.
روضهخوانى و عزادارى: بعضى از گروهها يا افرادى كه براى تشكيل جلسات خود احساس امنيت نمىكردند، در قالب هيئت عزادارى در مقبرههاى پيرامون حرم جمع مىشدند و در كنار روضهخوانى يا سينهزنى، به امور سياسى و انقلابى نيز مىپرداختند. از جمله مشهورترين آنها را مىتوان جلسات حزب ملل اسلامى نام برد.
اختفاى اعلاميه و اسلحه: از آنجا كه مقبرههاى دور حرم به دور از نظر ساواك بود و تنها عدهاى براى زيارت اهل قبور به آنجا رفت و آمد مىكردند، اين مقبرهها بهترين
مكان براى مخفى كردن اعلاميه و حتى اسلحه بود. به عنوان نمونه، گروه توحيدى «بدر» از مقبره خسروخانى براى اين منظور استفاده مىكردند.
توزيع رساله امام: با توجه به اينكه چاپ و توزيع رساله امام خمينى قدسسره، بهخصوص ملحقات رساله، ممنوع بود و جرم به حساب مىآمد، استفاده از قفسههاى دعا و قرآن كه در قسمتهاى مختلف حرم تعبيه شده بود، مورد استفاده انقلابيون بود. آنها رسالههاى امام را در لابهلاى كتابهاى دعا و قرآن مىنهادند تا به دست مردم برسد.
پخش اعلاميه: توزيع اعلاميه بين مردم از جمله مشكلات بزرگ جوانان انقلابى بود؛ زيرا مردم در ابتدا حتى از گرفتن اعلاميه هراس داشتند؛ چراكه شايعه شده بود مأمورين امنيتى براى شناسايى افراد اعلاميه پخش مىكنند. در اين زمينه نيز، قفسههاى كتاب در حرم وسيله مناسبى براى پخش اعلاميه بود كه از آن به خوبى استفاده شد.
زيارتنامه: زيارتنامههايى چاپ شده بود كه در داخل آن عبارتهايى با مضمون
«لعن به خاندان پهلوى» و «برائت جستن از اعمال ننگين آنها» و «درود بر امام خمينى و ياران ايشان» آمده بود. اين شيوه در زمانى كه راه هرگونه آگاهى دادن علنى بسته شده
بود، مىتوانست در حد خود مؤثر باشد.
امكان كنترل حرم براى ساواك چندان مقدور نبود، آنجا مكان امنى براى قرار و ملاقاتهاى انقلابيون به شمار مىرفت.
به تدريج نهضت امام خمينى قدسسره سراسر ايران را فرا گرفت؛ چنانكه امواج انقلاب به تمامى شهرها و روستاهاى كشور رسوخ كرد و هر روز كه مىگذشت، بر عمق مردمى شدن آن افزوده مىشد و شهررى از اين حركت استثنا نبود.
در دى ماه سال 57 تظاهرات پراكندهاى در شهررى صورت گرفت كه گاهى از صحن حضرت عبدالعظيم عليهالسلام شروع و گاهى به صحن ختم مىشد؛ تا اينكه در جلسه
مشترك روحانيت مبارز شهررى با عدهاى از انقلابيون، مقرر شد راهپيمايى باشكوه روز 18 دى ماه برگزار كنند تا با انعكاس آن در رسانهها، حركت مردمى ساير شهرها تقويت شود.
بدين منظور روز 18 دى ساعت 9 صبح، جمعيت انبوهى در صحن حضرت عبدالعظيم عليهالسلام گرد هم آمدند و پس از شعار دادن به سمت مركز شهر حركت كردند؛ در حالىكه در پيشاپيش جمعيت، علماى شهر نيز حضور داشتند. عبور جمعيت از بازار و خيابان حرم، موجب شد، تمامى اصناف مغازههاى خود را تعطيل كنند و به آنها بپيوندند. حركت راهپيمايان ، كه هر لحظه صفوفشان فشردهتر و انبوهتر مىشد، پس از رسيدن به ميدان مركزى، بهوسيله مأمورين متوقف مىشود و سير حركت به
سوى خيابان 24 مترى زكريا ادامه مىيابد. اما هنوز كمتر از نيمى از راهپيمايان در خيابان 24 مترى و نيمى ديگر آن در خيابان حرم بودند كه تيراندازى عوامل رژيم سفاك پهلوى شروع مىشود و عدهاى از مردم زخمى و شهيد مىشوند. شهداى آن روز عبارتند از: 1. قاسم سبزعلى؛ 2. عباس ملكى؛ 3. اصغر طرق وردى؛ 4. على كوهىنژاد؛ 5. اعظم سلطانى.
يادشان گرامى و راهشان پررهرو باد!
در طول دوران ستمشاهى، بسيارى از فرزندان دلير و آگاه شهررى به علت حضور فعال در جريانات سياسى دستگير و به حبسهاى كوتاه و بلندمدت و ابد محكوم شدند. عدهاى از آنان در خرداد 56 دستگير شدند كه به علت سنگين بودن پروندهشان و شركت در قيام مسلحانه عليه رژيم، به حبس ابد محكوم شدند. اين دليرمردان و فرزندان انقلابى حضرت عبدالعظيم عليهالسلام در روز 22 بهمن به دست تواناى مردم انقلابى تهران رهايى يافتند و بر روى شانههاى مردم شهررى، كه به استقبالشان مىشتافتند، به حرم حضرت عبدالعظيم عليهالسلام وارد شدند؛ در حالىكه صحن حضرت عبدالعظيم عليهالسلام مملو از جمعيت بود. نگارنده، مأموريت يافت كه اين فرزندان سلحشور و انقلابى را به مردم معرفى كند و پيرامون وضعيت انقلابى و ادامه راه پرفراز و نشيب آينده سخنرانى كند. آنان عبارت بودند از: 1. حسين فدايى؛ 2. حسين اسلامى مهر؛ 3. سيدمحسن اخوت (شهيد)؛ 4. عبدالعلى على عسگرى؛ 5. سيدعباس حاجى معينى؛ 6. اكبر مداحى؛ 7. حسين هاشمى.
هنوز دقايقى از سخنرانى حقير نگذشته بود كه صداى تيراندازى در فضاى صحن مطهر طنين افكند و آن مجلس باشكوه درهم ريخت.
در ضلع غربى صحن مطهر، ساختمانى مجلل و رفيع به عنوان مقبره رضاخان همچون خارى در چشم مردم شهررى، خاطر مردم را پيوسته آزار مىداد؛ زيرا براى حفظ آن مأمورين سخت انجام وظيفه مىكردند. تا آخرين ساعات، اين بنا تحت حفاظت گارد شاهنشاهى بود و همين، مردم شهررى را بيشتر خشمگين كرده بود؛ زيرا مشاهده مىكردند كه كلانترى و مراكز نظامى شهر تخليه شده، اما اينها همچنان استقامت مىكنند. لذا عصر روز 22 بهمن، در حالىكه مردم انقلابى شهر، خبر تسليم بسيارى از پادگانها و نقاط حساس در تهران را دريافت كرده بودند، با مواد منفجره دستساز و بعضى سلاحهاى به دست آمده از پادگانها به آن مكان حمله كردند و پس از چند ساعت درگيرى و شهادت عده زيادى از مردم، آن مكان به تصرف مردم درآمد.
تأليف: ابوالفضل عربزاده
نگاهى گذرا به «رى باستان»(1)
استاد دكتر حسين كريمان در سال 1292 شمسى در حومه تهران تولد يافت. او در سال 1322 تحصيلات خود را در دوره ليسانس ادبيات فارسى در دانشسراى عالى تهران به پايان رساند و چون آموزندهاى ممتاز راهى شهر مقدس قم گرديد تا در ضمن تدريس در دبيرستانها، به آموختن علوم دينى و معارف اسلامى نيز بپردازد. استاد كريمان در سال 1335 شمسى به اخذ درجه دكترا در ادبيات فارسى از دانشگاه تهران نايل شد و از آن زمان در دانشگاه تهران و دانشگاه شهيد بهشتى ملى به تدريس اشتغال داشت. وى تأليفات بسيارى چون: طبرسى و مجمع البيان، سيره و قيام زيد، رى باستان و... بيش از هشتاد مقاله و رساله ديگر دارد كه تمامى آنها براى محققان ذىقيمت و ارجمند است.
دكتر كريمان داراى خطى خوش بود كه در محضر خوشنويسان نامى ايران، با برخوردارى از خطوط و راهنماييهاى صائبِ ميرعماد قزوينى و درويش عبدالحميد آموخته بود، اما روزگار وضعى را پيش آورد كه در اواخر عمر نمىتوانست بنويسد، حتى نمىتوانست امضا كند. او در 1372 شمسى ديده از جهان فرو بست.
براى آگاهى از شرححال مرحوم كريمان به مصادر زير مراجعه شود: اثرآفرينان، ج 5، ص 34؛ كيهان فرهنگى، سال دوم، ش 8، ص 3 - 11 و سال 10، ش 9، ص 65؛ كتابنامه نخستين دهه انقلاب، ص 293؛ فهرست كتابهاى چاپى فارسى، ج 2، ص 1812 و 2249.
در زمان جمهورى اسلامى ايران، در شهر رى و آستان مقدس حضرت عبدالعظيم عليهالسلام ، تغييرات و تحولات اساسى و چشمگيرى انجام گرفت؛ زيرا از يك طرف به دليل افزايش زائران آن حضرت، درون حرم و رواقهاى موجود، گنجايش
1) براى احترام گذاشتن به حق مالكيت علمى مؤلفان و مصنفان، دقت شده كه مطالب منقول اين مقاله مستند به مآخذ و منابع معتمد شود. اين مقاله بيشترين استفاده را از كتاب رى باستان، تأليف دكتر حسين كريمان برده است.
اينهمه زائر را نداشت و از طرفى مكانهاى بيرون نيز چنان فشرده و عارى از بهداشت و پاكيزگى شده بود كه مطلقا شايسته چنين مكان متبرك و دينى نبود؛ بنابراين مشكلات موجود، ايجاب مىكرد كه متوليان امر درصدد چارهاى برآيند.
شهر كهن رى ، كه در قدمت با بابِل و نينوا پهلو مىزند و به روزگار باستان، بزرگترين شهر ماد و در قرون نخستين اسلام، پس از بغداد،(1)از مهمترين بلاد به شمار مىآمد، به روزگاران اخير، به دست تقدير، چنان پايكوب حوادث شد كه از آنهمه آبادانى و عمارات دلكش، قصرهاى دلگشا، مساجد رفيع، سرايهاى فرحبخش و بازارهاى معمور، جز پارهاى رسوم و اطلال كهن و بازمانده آثار قبورِ تنى چند از مشاهير رجال،
چيزى فراچشم نمىآمد.
شهر عظيمى كه زادگاه سردارانى همچون: شاپور رازى و بهرام چوبين و دانشمندانى مانند: محمد زكريا، امام فخر و ابوالفتوح و... بود، در طى دو سه قرن اخير و تا حدود
هشتاد سال قبل، به صورت ديهى (دهى) خُرد از مضافات تهران به نام شاهزاده عبدالعظيم عليهالسلام درآمد و اگر جاى جاى آن، آثارى از آبادى آن عهد مشهود است، مرهون برخى از بُقاع متبرك و اماكن مقدس بوده است.
از حدود هشتاد سال قبل، باز به اين ديه كوچك كمابيش توجهى معطوف شد و دوباره نام «شهر رى» به خود گرفت.(2)
ترديدى نيست كه تاريخ بناى شهر رى به زمان مهاجرت اقوام آريايى مىرسد. آريايىها، به نيت قلعهسازى، محل اقامت خود را از روى يك نقشهاى بنا مىكردند كه توسط مذهب تقديس شده و تجارب اجدادى به آنها توصيه كرده بود؛ يعنى آن مقدار فضايى كه اسب را به تاخت بيندازند و به ميل خود يكنفس بدود. بدون اينكه بايستد. آنگاه در وسط آن فضا، آتش مقدس را مىافروختند كه به منزله حافظ حقيقى مكان بود و مواظبت مىكردند كه خاموش نشود. بعد از سه روز آن آتش را به آتشكده عمومى حمل مىنمودند و به جاى آن، آتش ديگرى مىافروختند و در جنب آن يك حوض حفر مىنمودند به تناسب جمعيتى كه در آن بايستى اقامت بجويند.(1)وقتى كه آتشكده و آب انبار تمام مىشد، مشغول خانهسازى و منزل مىشدند.(2)
مورخان و جغرافىدانان قديم درباره بزرگى و پهناورى شهر رى و اندازه و ابعاد آن، اقوال و اشاراتى دارند كه در كتابهاى تاريخ و جغرافيا و سفرنامهها آمده است.(3)اصطخرى آورده است: «و هى مدينةٌ مقدارها فرسخٌ و نصف فى مثله.»(4)
حدود رى به قياس آباديهاى كنونى
حدود رى نسبت به آباديهاى كنونى، تقريبا چنين بوده است: حد شهر از جانب شمال غرب، از اراضى «منصورآباد» و «جوانمرد قصاب» آغاز مىشده، و از جهت شمال،
اراضى «حسينآباد»، «تقىآباد» و «امينآباد» را در ميان مىگرفته، از «امينآباد» به سوى جنوب تا حدود اراضى «فيروزآباد» پيش مىرفته، از آنجا به سمت مغرب از حدود «حاجىآباد» مىگذشته و تا زمينهاى «كوه حصار» امتداد داشته، سپس به سمت شمال غرب، از مشرق «مرقد حضرت عبدالعظيم» مىگذشته است؛ چنانكه اين مزار از طرف مغرب، در خارج شهر و نزديك به آن قرار مىگرفته، حد شهر سپس از جنوبِ «امامزاده عبداللّه» به سوى شمال غرب ممتد مىشده و به اراضى «جوانمرد قصاب» اتصال مىيافته است.(1)
از زمانهاى پيش در اينكه مكان واقعى رى كجا است و آيا بيش از يك شهر به نام رى وجود داشته يا خير؟ و نيز اگر رى همين محل معهودِ معيّن بوده، حدود آن تا به كجا مىرسيده، اهل فن را اقوالى است و اين موضوع در كتاب رى باستان، تحقيق و بررسى شده است.(2)
شهر رى را پيش از اسلام، مركز دينى و پايگاه بزرگ مُغان و زردشتيان دانستهاند و شهرى مقدس به شمار مىآمده و نوعى حكومت دينى، نظير حكومت امروز پاپ در واتيكان، در آن حاكم بوده است. حل و فصل امور به وسيله موبدان موبد كه عنوان «زردتوشترتمه»، يعنى همانند زرتشت، داشتهاند صورت مىگرفته است.(3)
چنانكه اشارت رفت، رى شهرى است قديمى و كهن كه در هر زمان و زبان، نامهاى مختلف داشته است، كه از آن جمله: راگس، راگو، رغه، رگا، راگاما و راگيا را مىتوان نام برد. ترديدى نيست كه اين نامها و صورتها به يك ريشه و اصل باز مىگردد. اين شهر را سلوكيان اورا، اورپا، اورپوس و اورپُس، اشكانيان ارشكيه، و ساسانيان آن را رى و رى اردشير، رام اردشير، رى شهر و نيز رام فيروز مىناميدهاند.
در گوشه شمال خاورى ايالت جبال شهر رى (كه تلفظ صحيحتر آن «رى» به تشديد ياء مىباشد) واقع است. نويسندگان عرب هميشه آن را با الف و لام تعريف به صورت «الرى» مىنوشتند،(1)در زمان منصور دوانيقى به آن «محمّديه» نيز مىگفتند.(2)
اين مطلب در ملحقات تاريخ روضة الصفاى ناصرى آمده است
...بر حقيقتجويان پوشيده مباد كه رى و راز، دو برادر بودند [و ]به موافقت يكديگر شهرى بنا نمودند؛ شهر را به نام يكى «رى» خواندند، و اهالى شهر را به نام ديگرى «رازى» گفتند تا هيچكدام بىنام نمانند.(3)
بر طبق منابع موجود، آب شهر رى فراوان، ليكن آلوده بوده است. صاحب احسن
التقاسيم در مقام مقايسه رى با نيشابور آورده است: «نيسابورُ أكبرٌ و أهلها أيسر، و الرىُ أبهى و أنزه و ماؤها اغزر.»(4)
هواى رى، در فصل بهار، مطبوع و خوش؛ در تابستان، گرم؛ در پاييز تبخيز و در زمستان، برفبار بوده است. حمدالله مستوفى درباره گرماى تابستان رى گويد: «شهرى گرمسير است و شمالش بسته و هوايش متعفن و آبش ناگوار است.»(1)
مردم رى در اصل آريايى بودند، لكن از همان روزگار باستان و آغاز آبادى آن، جمعى از قبايل ديگر همچون نژاد «تورانى» و «تازى» نيز در آنجا اقامت داشته و با نژاد اصلى
آن درآميختهاند. ظاهرا پس از انقراض هخامنشيان، پاى يونانيان نيز به اين شهر باز شده است. نوشتهاند كه اسكندر مقدونى سه زن ايرانى داشت و صاحبمنصبان و سرداران او، هشتاد زن پارسى از خانوادههاى درجه اوّل گرفتند.(2)
پس از فتح ايران، عرب نيز به آنجا راه يافت، گروهى تُرك هم در اين شهر مقيم بوده و ديالمه نيز در قرون اسلامى بهويژه در زمان علويان، زياريان و بوئيان در رى كثرتى داشتهاند؛ چنانكه در احوال عضدالدوله(3)و مؤيدالدوله(4)درج افتاده است:
... از رى بيرون آمد با لشكرى بسيار از ترك و عرب و ديلم، روى به جرجان نهاد.
معلوم مىشود اين قبايل در شهر رى مقيم بوده و زندگى مىكردهاند.
قدرت عظيم ساسانيان، پس از جنگ نهاوند، كه عرب آن را فتحالفتوح نام نهاد، در هم
شكست و از آن پس، تكليف هر شهرى به دست مرزبان آن افتاد. برخى در برابر عرب مقاومت مىكردند كه سرنوشت آنها را جنگ معلوم مىكرد و دستهاى تسليم شده، پرداخت جزيه را گردن مىنهادند. در آن هنگام، مرزبانى رى به سپهبدى به نام سياوخش بن مهران بن بهرام چوبين، واگذار بود.
در نام سردار عرب كه رى را گشود و نيز تاريخ اين فتح، اختلافى فاحش در منابعِ موجود است. اصح اقوال، قولى است كه طبرى به آن اعتماد كرده است. بر طبق نقل وى در ضمن وقايع سال 22 هجرى، نُعيم بن مُقَرّن از واجرود رهسپار رى گرديد و بين
دو سپاه (نعيم و سياوخش) در پاى كوه رى، به نزديكى شهر، تلاقى دست داد و با تدبير زينيى(1)مدافعان شهر شكست يافتند و پس از اندك مقاومتى، شهر را به تصرف درآورده و به وساطت زينيى، ميان مردم رى با سپاه عرب صلح افتاد، بدان قرار كه جزيه و خراج بپردازند.(2)
موضوع فتح رى مسئلهاى است كه بايد در بخش تاريخى شهر مورد بحث قرار گيرد؛ چون در اين واقعه، شهر به كلى دگرگون گشت و بناهاى پيش از اسلام، به امر سرداران عرب، خراب و به دستور ايشان به جاى آن، شهرى نو بنا كردند.
پس از فتح رى، بين نُعيم و مردم رى اماننامهاى نوشته شد كه به موجب اين اماننامه مردم رى پذيرفتند سالانه جزيه بپردازند. اين مطلب در تاريخ طبرى مذكور است.
در عرف فقها، سرزمينى را كه سپاه اسلام با اجازه امام، به قهر و غلبه، به اختيار آورد، «مفتوحة عنوة» مىگويند. بر طبق احكام اسلام، اراضى مفتوحة عنوة به عموم
مسلمانان تعلق خواهد داشت و تصرف مالكانه در آن - براى فردى معيّن - روا نيست. ولى امر مسلمين، عوايد آن را در مصالح عمومى مسلمانان صرف مىكند.(1)از آنجا كه
قرار جزيه با غير اهل كتاب روا نيست(2)و نُعيم پس از فتح رى، به مردم آن شهر امان داد و با آنان صلح كرد و جزيه مقرر داشت، اين نكته از دلايل مسلّمى است كه ثابت مىكند زردشتيان از اهل كتاب به شمار مىآيند. شيخ طوسى در همين مورد از حضرت اميرالمؤمنين چنين نقل مىكند: «كانَ لهم كتابٌ أَحرقوهُ و نبىٌّ قَتلوُه(3)ايشان را كتابى بوده كه سوزاندهاند و پيغمبرى بوده كه كشتهاند».
بحث بيشتر در اين باب، به عهده صاحبان فتوا و مجتهدان عظام است.(4)
«پس از فتح رى، نخستين مسجدى كه بنا نهاده شد، به وسيله قرظة بن كعب انصارى، به زمان عثمان بوده است.»(5)
مساجد را در صدر اسلام، بسيار ساده مىساختند. عرصهاى كه به خواندن نماز اختصاص داشت، عبارت از صحنى بود كه تالارى ستوندار در جهت قبله آن قرار داشت، در سه سوى ديگر صحن، طاقهاى ستوندار، جهت استراحت مؤمنان مىساختند، در وسط نيز حوضى تعبيه مىكردند و محراب را با كاشى يا مرمر مىآراستند و در نزديك محراب، منبر مىگذاشتند.
بناهاى مذهبى پيش از اسلام را مسلمانان خراب مىكردند و به جاى آن، از
اينگونه مسجد - كه مذكور شد - مىساختند.(1)
در زمان خلفاء عباسى، نام رسمى يعنى دولتى رى، «محمديه» بود؛ به مناسبت اينكه محمد، كه همان مهدى خليفه عباسى است، در زمان خلافت پدرش منصور، در رى اقامت گزيد و بيشتر آن شهر را تجديد عمارت كرد.(2)
مهدى عباسى، پسر منصور، نخستين كسى است كه پس از اسلام، باروى رى را تعمير كرده و شهر را به نام خود، «محمديه» نام نهاد، و اين در سال 152 هجرى بود.(3)
بزرگترين مسجد رى - كه ذكر آن در غالب منابعى كه در باب رى اشارتى دارند آمده- مسجد عتيق يا جامع مهدى عباسى بوده كه بناى آن در سال 158 هجرى است.(4)
از آمار، احصا و شماره واقعى نفوس رى، هيچ سند مستندى در دست نيست، لكن از قراين و شواهد و تعريض و تلميحى كه در منابع به چشم مىخورد، مىتوان به انبوه جمعيت شهر پى برد.
شهر رى - چنانكه اشاره شد- به عهد اشكانيان، بزرگترين سرزمين ماد بوده و در قرون اسلامى نيز ابعاد آن را يك فرسنگ و نيم در يك فرسنگ و نيم نوشتهاند.
بر حسب عرف و عادت مىتوان گفت كه در شهرى بدين وسعت، يك ميليون تا يك ميليون و نيم جمعيت، به آسانى مىتواند زندگى كند.
در تواريخ نيز آمده است كه غنايم جنگى مسلمانان در فتح رى، از غنايم مدائن
كمتر نبوده(1)و همچنين اينكه در اثر زلزله در اين شهر، سيصد و پنجاه هزار نفر جان خود را از دست دادهاند (كه اين رقم برابر جمعيت يك شهر بزرگ است). قوامى رازى در آن قصيده، كه 54 بيت است، گفته:
زان زلزله كه بود گه يحيى(2)بن معاذ
رى شد خراب اگرچه ترا اعتبار نيست
بى جان شدند سيصد و پنجه هزار خلقمعلوم كن چه قول منت استوار نيست
گرو العياذ بالله، با ما همان كنداين روزگار بهتر از آن روزگار نيست
همچنين گويند: در زمان المهدى بالله عباسى، شهر رى داراى سى هزار مسجد بوده است و در زمان ملكالشعرا خواجه بندار رازى، آبادانى رى در آن مرتبه بود كه تعداد مدارس و خوانق (جمع خانقاه) آن ، 6780 ساختمان و تعداد مساجدش 4766 مسجد بوده است.(3)در باب خانهها، حمامها، كاروانسراها و ديگر اماكن شهر، آمارى در يك نسخه خطى ديده شد كه شاهدى بر آبادانى رى .(4)
هرچند اين ارقام ارزش علمى ندارد و صددرصد مورد اعتماد نيست، ليكن مىتواند دليلى بر كثرت مساجد باشد و همه بر يك حقيقت دلالت دارند و آن، بزرگى و عظمت شهر رى مىباشد.
در مورد ارقام اماكن و آمار رى هيچگونه رقم صحيحى در دست نيست؛ چنانكه حسين كريمان اين آمار و ارقام را مانند افسانه خوانده است.(5)
همچنين گفته شده: در اين شهر، مدارس و مجالس علم فراوان بوده است؛ مذكِّران آنجا فقيه، رؤساى آنان عالم، محتسبانشان مشهور و سخنورانشان اديب بودهاند.(6)
رى را در روزگار پيش از اسلام و پس از آن، هم به نزد فِرَق مذهبى و هم به پيش بزرگان، دانشمندان و شاعران، اعتبار و احترام خاصى بوده است؛ هرچند در مواردى به علل و اسباب معيّن، از هر دو فرقه، در ذم آن نيز در منابع مشهود است.(1)
اصحاب تواريخ نوشتهاند كه شهر رى بارها به سبب قتلعام و زلزله ويران شد و باز عمارت يافت. آوردهاند:
تا تربت حسين عليهالسلام و شهدا را شيار كردند و بكاشتند تا مردم به زيارت نروند، در سال دويست و سى و شش از هجرت، و در آن روز زلزله ظاهر شد در جمله روى زمين، و در شهر رى چهل و پنج هزار آدمى در آن هلاك شدند... .(2)
همچنين در سال 241 ... يك زلزله سخت در شهر رى واقع شد كه خانهها را ويران كرد و بسيارى از مردم كه عده آنها بىشمار بود، زير آوار كشته شدند، مدت چهل روز آن زلزله تكرار شد و زيان بسيار رسانيد.(3)
و نيز در سال 249 هجرى ... يك زلزله بسيار سخت در شهر رى واقع شد كه بسيارى از خانهها با زمين لرزه ويران و بسيارى از مردم آن سامان كشته شدند. كسانى كه زنده
ماندند از درون شهر خرابشده گريخته ، به خارج شهر رفته و زير آسمان زيست كردند.(4)
گويا منظور قوامى رازى در اين دو بيت همين زلزله بوده است:
زان زلزله كه بود گه يحيى بن معاذ
رى شد خراب، اگرچه ترا اعتبار نيست
بىجان شد سيصد و پنجه هزار خلق
معلوم كن چه قول منت استوار نيست
و همچنين در سال 344 هجرى ... مرض وبا در شهر رى شايع شد و عده بىشمارى مردند، و ابوعلى بن محتاج كه امير لشكرهاى خراسان بود، به همين مرض درگذشت. فرزندش هم با او مرد و نعش او را بصغائيان بردند... .(1)
و نيز در سال 346 هجرى ... در عراق، بلاد جبال، قم و اطراف آن چندينبار زلزله واقع شد و در مدت چهل روز پياپى رخ مىداد، گاهى آرام مىگرفت و باز آغاز مىشد، خانهها ويران و آبها فرو رفت. همچنين در شهر رى و پيرامون آن و طالقان و اطراف آن، زلزله سختى واقع شد و بسيارى از مردم هلاك شدند.(2)
در سال 571 هجرى ... در شهرهاى ايران، از مرز عراق تا آن سوى رى، زمينلرزه روى داد. بر اثر اين زلزله، مردم بسيارى نابود شدند و خانههاى بسيارى نيز ويران گرديد. بيشتر اين آسيبها به رى و قزوين رسيد.(3)
همچنين نتيجه جنگهاى داخلى در دوره اسلامى با تهاجمات مغول دست به هم داده، شهر عظيم و مشهور رى را در پايان سده ششم هجرى، مبدل به ويرانه و محكوم به نابودى كرد.(4)
خرابى در اين شهر همچنان افزونى مىيافت تا بار ديگر گرفتار تاخت و تاز لشكر تيمور گشت، لكن متروك و خالى از سكنه نشد. اين شهر تا قرن دهم و اوايل عهد
صفويان به صورت ديهى درآمد؛ چنانكه در آثار اين عهد از آن به نام شهر رى ياد مىشده است. گرچه گاهگاه قهر طبيعت در شهر باستانى رى مصايبى بزرگ از زلزلههاى مخرب، بيماريهاى بىامان و خشكساليهاى كشتسوز و بليات و آفات ديگر به وجود مىآورد - كه در آن حوادث دهها و صدها هزار تن از ساكنان آن از بين مىرفتند و بخشى وسيع از شهر به انهدام و خرابى مىگراييد - لكن اين حوادث بيش و كم براى ديگر بلاد نيز - كه هنوز موجوديت و شهرت و عظمتشان باقى است - اتفاق افتاده است.
آن عامل كه رى را پس از قرنها آبادى و بزرگى - كه گاه آن را عروس دنيا مىدانستند و ديگر گاه امالبلادش مىخواندند - به جايى كشاند كه آن همه قصور معمور، عمارات دلكش، بازارهاى آباد و سرايهاى فرحبخش را از دست بداد و اندك اندك به صورت ديهى خُرد درآمد (كه به جاى شهر رى، قريه شاهزاده عبدالعظيمش نام دادند) نزاعهاى دينى پىگير و جنگهاى مذهبى و نفاقها و پراكندگيهاى داخلى فِرَق متعدد و مختلف مذهبىِ آن بود كه نظير آنها را بدين شدّت و حدّت در هيچيك از بلاد نشان ندادهاند.(1)
نزاع مذهبى ميان خواص رى، بيشتر به صورت جلسه، مناظره در محافل و مجالس حكام، اُمرا و سلاطين صورت مىگرفت.
مناقضات بين شيعه و سنى در اعصار گذشته كه عموما نيز از سكنه رى، قم، قزوين و كاشان بودند، به حدّى بوده كه عوام و جهال آنها با شمشير ، و خواص آنها با مناظره
به جان هم افتاده بودند و اينهمه كتب نفيسه از قبيل: النقض،(2)نهجالحق،(3)ابطال الباطل،(4)
احقاق الحق(1)و مجالس المؤمنين(2)و صدها كتاب ديگر از تصادم افكار آنها و ردود ابطالات، معارضات و مناقضات آنها با يكديگر به عمل آمده است.(3)
بعد از پيروزى اسلام تا قرن پنجم و ششم هجرى حدود ده فرقه اسلامى و دو فرقه غيراسلامى در رى زندگى مىكردند؛ از جمله: شيعه دوازده امامى، زيدى، اسماعيلى، سنّى، حنفى، مالكى، حنبلى، نجاريّه، زعفرانيه، اشعريه، كلابيه و... و اقليتى از زردشتى و يهودى.
در قرن پنجم و ششم، بيشتر ساكنان رى را شيعيان تشكيل مىدادهاند و از اينرو ، جايگاه و مساكن آنها وسيعتر بوده است.
در كتاب كامل ابن اثير در وقايع سال 582 هجرى در نزاع بين شيعه و سنى كه پس از مرگ محمد جهان پهلوان، رخ داده، اشارتى دارد و گويد: «كان بمدينة الرى ايضا فتنةٌ عظيمة بين السنةِ و الشيعه و تفرقَ أهلها و قُتل منهم و خربت المدينةُ و غيرها من البلاد».(4)
به هر حال، مناظرات حادّ كلامى، جنگ و جدالهاى اعتقادى، تكفير يكديگر و تفرقه بين مذاهب اسلامى و... چنان ضربهاى به پيكر اسلام و وحدت و اتحاد مسلمين وارد آورد كه مسلمانان را ضعيف و جهان اسلام را به قهقرا كشاند. يك نمونه از ضعف مسلمين، قضيه اندلس است و اكنون نيز فلسطين.
در دوره اسلامى، جمعى از بزرگان دينى اعم از شيعه و سنى در رى مدفون گرديدهاند
كه مضجعشان مزار و مطاف بوده است. در كتابى، حدود هفتاد نفر از شيعيان و بزرگان فضل و كمال و امامزادگان نام برده شده كه در رى مدفون شدهاند و پس از خرابى رى، به استثناى چند تن از امامزادگان، آثار مقابر آنان به تدريج محو گرديده است.(1)در اين مقاله به ذكر يكى از اين بزرگواران يعنى حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام بسنده مىشود.
اين نكته را نمىتوان انكار كرد كه مزارهاى مقدس رى، همانند بقاع مطهر حضرت عبدالعظيم ، امامزاده عبدالله ، امامزاده طاهر و حضرت حمزه و مراقد رجال مذهبى چون ابن بابويه(2)و ابراهيم(3)خواص و امام محمد(4)شيبانى و غير اينها در تمام حوادث رى همچنان آباد بمانده و مطاف بوده است.
دليل اين دعوى آنكه، هيچ خبرى در منابع مورد استناد به نظر نرسيد كه مهاجمى آن اماكن را خراب كرده باشد و حتى بقعه ابراهيم خوّاص نيز كه در مركز حوادث رى و جنب قلعه طبرك قرار داشت، تا زمان شاه طهماسب، همچنان آباد بمانده بود. (مراقد رجال سنى مذهب در عهد صفويان به تدريج از بين رفت).(5)
از شاه طهماسب فرامينى به دست است كه مفاد آنها مفيد اين نكته است كه بدان
1) . ابن طباطبا، منتقلة الطالبيه چاپ اوّل، ص 151 به بعد.
2) . ابوجعفر محمد بن على بن الحسين بن موسى بن بابويه قمى ملقب به صدوق كه در اثر دعاى حضرت ولى عصرعج متولد شد و در علوّ مقام و مرتبت به جايى رسيد كه درباره او گفتهاند: «لولاه لاندرست آثار اهل بيت عليهمالسلام». وى در حدود سيصد تأليف دارد كه از جمله آنها: «من لا يحضره الفقيه» است. تولد وى در سال 311 و رحلت او در سال 381 واقع شده است؛ شيخ عباس قمى، هدية الاحباب (چاپ 1349)، ص 49 - 50.
3) . ابواسحاق ابراهيم بن احمد بن اسماعيل خوّاص از عارفان بنام قرن سوم هجرى است كه به سال 291 هجرى در جامع مهدى رى در گذشته و در همان حدود در زير حصار طبرك به خاك رفته است طبقات الصوفيه، ص 278 و 290.
4) . ابوعبدالله محمد بن الحسن بن فرقد الشيبانى از فقهاى بزرگ حنفى است. اصل محمد بن حسن از دمشق است. او در سال 132 متولد و در سال 180 يا 187 يا 189 فوت كرده است . حسين كريمان، رى باستان، ج 1، ص 434 به بعد.
5) . حسين كريمان، رى باستان، ج 2، ص 439.
عهد، شهر رى را هنوز سكنه و جمعيتى بوده است كه او به تاريخ سلخ ربيعالاول سال 943 در باب توليت بقعه ابراهيم خوّاص فرمانى صادر نموده است.(1)
در فرمان ديگرى از وى به سال 950 صادر شده كه در آن نوشته شده:
...جميع زوار كه توطن در آستانه مقدسه نمايند، به غير از مردم و رعاياى رى، اصلاً مانع نشوند و كسانى كه در رى متوطن بوده، به فراغت اوقات گذارده شوند.
دلالت اين دو فرمان بر معمور و مسكون بودن رى دارد و نيازى به بسط سخن نيست.(2)
شاه طهماسب صفوى را به تعمير بقاع متبرك، و از جمله مشهد حضرت عبدالعظيم، اهتمامى بود؛ چنانكه به سال 944 به امر وى، ايوان حضرت عبدالعظيم را پى افكندند و در سال 950 محجّر مضبوطى به دور صندوق آن حضرت بساختند. و چون در آن ايام مردم از هر ديار به زيارت و طواف آن آستانه مىآمدند و كثرت جمعيت مىشد، به فرمان او، 24 دكّان و 24 منزل در آن حدود بساختند؛ در اين باب فرمانى از وى به سال 950، چنين مكتوب است:
بر در حمام بيست و چهار دكّان تهيه نمايند، كه صنّاع [در نسخه مطبوع صباغ ]در آنجا نشسته به خريد و فروخت مشغولى نمايند.(3)
و نيز در فرمان همان سال:
در حوالى حمام يا محلى ديگر كه مناسب باشد، محوطهاى تهيه نمايد، و در اندرون محوطه، بيست و چهار منزل كه ديوارهاى [در نسخه مطبوع قوارههاى] منازل به گل و خشت باشد و سقف با آجر و گچ تهيه نمايد.(4)
با همه عنايتى كه وى [شاه طهماسب صفوى] به رى داشت، از آن زمان كه به فرمان او تهران مورد توجه قرار گرفت و باروى آنجا را به سال 961 بساختند(1)، ديگر در اخبار آن پهنه از «شهر رى» سخنى به ميان نمىآيد؛ چه، دولت تهران(2)آغاز گرديد و دولت رى پايان يافت كه «وَ لِلْبقاعِ دُوَلْ»؛ خانههاى تهران آباد شد و خانههاى رى
خراب.
خَلَتْ مَنازِلهُم عَنْهُمْ وَ هَلْ مَلأٌ
لَمْ تَخْلُ في هذهِ الدُّنيا مَنازِلَهُمْ
مردم آنجا، از وضيع و شريف، راه شهر جديد را در پيش گرفتند و مهد باستانى خويش را ترك گفتند و شعله پرنور فرهنگ در آنجا، رفته رفته به خاموشى گراييد و مدارس و مكاتب خالى ماند.
مَدارسُ آيات خَلَتْ من تِلاوة
وَ مَنزِلُ وحىٍ مُقفر العَرَصات
از قرن يازدهم هجرى تا حدود هشتاد سال پيش، از آن شهر كهنِ چند هزار ساله، اندازه ديهى بيش به جاى نماند كه به نام آستانه مقدس حضرت عبدالعظيمش مىناميدند؛ چنانكه گفته شده:
در قرب و جوار اين شهر [طهران] بهشت آثار، دهى است معظّم، قريب به چهارصد خانوار و در آن قريه بهجتمدار، مشهد و مزارى نوربار واقعست كه فارسيان شاهزاده عبدالعظيمش خوانند... و در قديم آنجا را رى مىگفتهاند.(3)
يكى از محدثين جليلالقدر و روات بزرگوار كه شرافت نسب و طهارت مولد را با
فضيلت علم و تقوا به هم آميخته، حضرت «عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب عليهمالسلام» است. اين سيد شريف از مشايخ حديث و از زهاد و عباد زمان خود بود. به طورى كه از حالات وى پيدا است، او به محضر سه نفر از ائمه معصوم عليهمالسلامرسيده و از آن بزرگواران نقل حديث فرموده است. از اخبار منقوله، به طور وضوح استفاده مىگردد كه وى مورد مهر و علاقه و محل اعتماد و اطمينان ائمه اطهار عليهمالسلام بوده است. داستان زير، موقعيت علمى و ادب و احترام او را به ائمه زمان خود ثابت مىكند.
حضرت امام على النقى عليهالسلام به دليل علم و تقوا و ورع عبدالعظيم حسنى عليهالسلام ، وى را بر تمام امامزادگان زمانش تفضيل داده و مقدّم مىداشت؛ زيرا كه او از علماى اهلبيت، فقها و سادات ذوى الاحترام بود. هرگاه به محضر امام عليهالسلام مىرسيد، دستهاى خود را از عبا بيرون آورده و در آستانه منزل ايستاده، دست به سينه گرفته و عرضه مىداشت: السلام عليك يابن رسول الله و رحمة الله و بركاته.
امام عليهالسلام نيز به اين كيفيت او را پاسخ مىداد: «و عليك السلام و رحمة الله و بركاته مرحبا بك يا اباالقاسم (آفرين بر تو باد) الىّ الىّ (بيا نزديك من).»
و او را نزد خود مىطلبيد تا جايى كه در كنار خود نشانيده، به او ترحبب (مرحبا) گفته و احترام مىگذارد و تا او در محضر امام بود، تمام توجه آن حضرت به او بود و او
هم به غير صورت امام عليهالسلام به ديگرى التفات و توجهى نداشت.
اين موضوع بر حاضران ناگوار آمد؛ زيرا خود را نزديكتر از او به امام مىدانستند. يك روز اين مطلب را با امام در ميان گذاشته و گفتند: او حسنى است و به چهار واسطه به امام حسن عليهالسلام مىرسد و ما حسينىايم و خويشاوندى ما به شما نزديكتر از اوست. امام فرمودند: پاسخ شما را امروز خواهم داد.
طبق معمول، به وقت هر روز، حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام آمد، دم درب ايستاد و مانند هر روز دست به سينه گرفته و عرض ادب كرد و گفت: السلام عليك يابن
رسول الله و رحمة الله و بركاته. پس آن حضرت فرمودند: «و عليك السلام و رحمة الله و بركاته، اجلس مكانك (بنشين همانجا)» و سخن هر روز را - كه مىفرمود: الىّ الىّ - نفرمود. پس عبدالعظيم عليهالسلام بدون آنكه ناراحت شود و خم به ابرو بياورد، امر امام را اطاعت كرد. حاضرين از اين عمل، كه به ظاهر استخفاف او بود، خشنود شدند، اما عبدالعظيم عليهالسلام ناراحت نشده و در دل خود خلجانى راه نداد، بلكه با خود مىگفت: من بندهام، آنچه مولا و آقايم بفرمايد، صلاح و مصلحت من است.
سپس امام عليهالسلام به آنكه بالاى دست حضرت عبدالعظيم عليهالسلام نشسته بود رو كرده، از او مسئلهاى پرسيد و او نتوانست جواب بدهد. امام به حضرت عبدالعظيم عليهالسلام فرمود: يا اباالقاسم ! جواب بده، و او فورا جوابى كه امام مىخواست داد. آنگاه امام عليهالسلام به او فرمودند: احسنت يا ابالقاسم! تو با اين مقام علمى نبايد زيردست ايشان بنشينى، برخيز بالا دست او بنشين. و اينچنين مسائل را يكى بعد از ديگرى از كسانى كه بالا دست عبدالعظيم بودند، سؤال مىكردند و آنها پاسخى نداشتند و آن بزرگوار فورا جواب مىداد. حضرت نيز به او مرحبا مىگفتند و او را به نزد خويش مىطلبيدند؛ تا به مقام و مجلس همه روزه رسيد.
آنگاه رو به حضرات كرده و فرمودند: اين جواب اشكالات شما، اگر عبدالعظيم را ارج مىگذارم، براى مقام علمى او است.(1)
همچنين، حديث عرض دين - كه از احاديث بسيار شريف و آموزنده آن بزرگوار است - از طرف او به حضرت هادى عليهالسلام و تصديق اعتقادات او از سوى آن حضرت، دليل بزرگى است بر اينكه وى به حضرات معصومين ايمان راسخ و عقيده ثابت داشته است.
1) . محمد شريف رازى، اختران فروزان رى و طهران، ص 34.
محمد بن على بن حسين ابن بابويه (شيخ صدوق) قال: حدثنا على بن احمد بن موسى الدقاق رحمه الله و على بن عبدالله الورّاق جميعا قالا: حدثنا محمد بن هارون الصوفى. قال: حدثنا ابوتراب عبيدالله بن موسى الرويانى عن عبدالعظيم بن عبدالله الحسنى. قال: دخلت على سيدى على بن محمد بن على بن موسى بن جعفر ابن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابيطالب عليهمالسلام.
فلمّا بصر بى قال لى: مرحبا بك يا اباالقاسم انت ولينّا حقّا.
قال: فقلت له: يابن رسول الله! انى أريد أن أعرض عليك دينى. فان كان مرضيا ثبت عليه حتى القى الله عزوجل. فقال: هات يا اباالقاسم!
فقلت: إنى أقول ان الله تعالى واحد ليس كمثله شىء، خارج عن الحدّين؛ حدّ الابطال و حدّ التشبيه. و انه ليس بجسم و لا صورة و لا عرض و لا جوهر بل هو مجسّم الاجسام و مصوّر الصور و خالق الاعراض و الجواهر و ربّ كل شىء و مالكه و جاعله و محدثه.
و انّ محمدا عبده و رسوله خاتم النبيين فلا نبى بعده الى يوم القيمه. و انّ شريعته خاتم الشرايع فلا شريعة بعدها الى يوم القيامة.
و اقول انّ الامامة و الخليفة و ولىّ الامر بعده اميرالمؤمنين على بن ابيطالب ثم الحسن ثم الحسين ثم على بن الحسين ثم محمد بن على ثم جعفر بن محمد ثم موسى بن جعفر ثم على بن موسى ثم محمد بن على عليهمالسلام ثم انت يا مولاى.
فقال على بن محمد عليهاالسلام: و من بعدى الحسن، ابني، فكيف للناس بالخلف من بعده؟ فقلت: و كيف ذاك يا مولاى قال لانه لا يرى شخصه و لا يحل ذكر اسمه. حتى يخرج فيملاء الارض قسطا و عدلا كما ملئت ظلما و جورا.
قال: فقلت اقررت و اقول: انّ وليهم ولى الله و عدوّهم عدو الله و طاعتهم طاعة
الله و معصيتهم معصية الله.
و اقول انّ المعراج حق و المسئلة فى القبر حق و انّ الجنة حق و النار حق و الصراط حق و الميزان حق و انّ الساعة آتيه لا ريب فيها و انّ الله يبعث من فى القبور.
و اقول: انّ الفرائض الواجبة بعد الولاية: الصلوة ، الزكوة ، الصوم ، الحج ، الجهاد ، الامر بالمعروف ، النهى عن المنكر.
فقال على بن محمد عليهمالسلام: يا اباالقاسم! هذا والله دين الله الذى ارتضاه لعباده فاثبت عليه ثبتك الله بالقول الثابت فى الحيوة الدنيا و الآخرة.(1)
حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام فرمود: من وارد شدم بر آقايم حضرت امام على النقى عليهالسلام و چون چشم مباركش به من افتاد، به من مرحبا و آفرين گفت و فرمود: اى ابوالقاسم! تو دوست حقيقى ما هستى، پس به آن حضرت گفتم: اى پسر رسول خدا! من مىخواهم عقايد دينى خودم را بر شما عرضه بدارم كه اگر درست است بر آن باقى بمانم تا خداى را ملاقات كنم.
پس آن حضرت فرمود: بگو اى ابوالقاسم! پس گفتم: من معتقدم خدا يكى است و مانند او چيزى نيست و از دو حد ابطال و تشبيه بيرون است. خداوند جسم، صورت، عرض و جوهر نيست، بلكه پروردگارِ اجسام است و آنها را جسميت داده، صورتها را تصوير فرموده و اعراض و جواهر را آفريده است. او خداوند همه چيز است و مالك و به وجودآورنده اشيا است.
و عقيده دارم: محمد صلىاللهعليهوآله بنده و فرستاده او و خاتم پيامبران است و پس از وى، تا روز قيامت، پيغمبرى نخواهد بود و شريعت او آخرينِ شرايع بوده و پس از آن،
1) . امالى صدوق چاپ 1300 ق، ص 204، مجلس 54.
شريعت و مذهبى نخواهد آمد.
عقيده من درباره امامت اين است كه امامِ بعد از پيامبر اسلام، حضرت محمد صلىاللهعليهوآله، اميرالمؤمنين على بن ابيطالب عليهالسلام است و بعد از او، فرزندش حسن و پس از وى، حسين و بعد از او، على بن الحسين و پس از او، محمد بن على سپس، جعفر بن محمد و آنگاه، موسى بن جعفر و بعد از او، على بن موسى و پس از او، محمد بن على و بعد از او، شما امام مفترض الطاعه هستيد. در اين هنگام حضرت هادى عليهالسلام فرمود: پس از من فرزندم حسن امام است، ليكن مردم درباره امام بعد از او چه خواهند كرد.
حضرت عبدالعظيم عليهالسلام مىفرمايد: عرض كردم اى مولاى من! مگر جريان زندگى امام بعد از او از چه قرار است؟ فرمود: امامِ بعد از فرزندم حسن، شخصش ديده نمىشود و اسمش در زبانها جارى نمىگردد تا آنگاه كه از پس پرده غيبت بيرون شود و زمين را از عدل و داد پر نمايد، همانطور كه پر از جور و ظلم و ستم شده باشد.
حضرت عبدالعظيم عليهالسلام گويد: عرض كردم به اين امام غايب هم معتقد شدم و اكنون مىگويم: دوست آنان، دوست خدا است و دشمنان ايشان، دشمنان خداىاند، طاعت آنان، طاعت پروردگار و معصيت و نافرمانى از آنها، موجب معصيت و گناه است.
من عقيده دارم كه معراج حق است و پرسش در قبر و همينطور بهشت، دوزخ، صراط و ميزان، حقاند و روز قيامت خواهد آمد و در وجود آن شكى نيست و خداوند همه مردگان را زنده مىكند.
و نيز عقيده دارم كه واجبات، بعد از اعتقاد به ولايت و امامت اميرمؤمنان و يازده فرزندش عبارت است از: نماز، زكات، روزه، حج، امر به معروف و نهى از منكر.
در اين هنگام حضرت هادى عليهالسلام فرمودند: اى ابوالقاسم! به خدا سوگند اين عقايد و معتقدات شما، دين خدا است كه براى بندگانش برگزيده است . بر اين عقيده ثابت
باش! خداوند تو را به همين طريق در زندگى دنيا و آخرت پايدار بدارد!(1)
همچنين فرمايش حضرت رضا عليهالسلام در پيامى كه توسط ايشان براى شيعيان فرستادهاند، شاهد روشنى است بر اثبات اخلاص و اعتقاد كامل آن جناب. شيخ مفيد رحمهالله آن حديث شريف را چنين نقل فرموده است:
محمّد بن النعمان المفيد قال: روي عن عبدالعظيم عليهالسلام عن أبى الحسن الرضا عليهالسلام قال: يا عبدالعظيم! ابلغ عني أوليائي السلام و قل لهم أن لا يجعلوا للشيطان على أنفسهم سبيلاً، و مرهم بالصدق في الحديث و أداء الامانة، و مرهم بالسكوت و ترك الجدال فيما لا يعنيهم و إقبال بعضهم على بعض و المزاورة، فانَّ ذلك قربة إلىّ و لا
يشتغلوا أنفسهم بتمزيق بعضهم بعضا، فانى آليت على نفسي أنه من فعل ذلك و أسخط وليّا من أوليائي دعوت الله ليعذّبه فى الدنيا أشدَّ العذاب و كان فى الآخرة من
الخاسرين، و عرِّفهم أنَّ الله قد غفر لمحسنهم و تجاوز عن مسيئهم ألا من أشرك به أو
آذى وليا من أوليائي، أو أضمر له سوءا فإنَّ الله لا يغفر له حتى يرجع عنه فان رجع و إلا نزع روح الايمان عن قلبه و خرج عن ولايتي و لم يكن له نصيبا فى ولايتنا و أعوذ بالله
من ذلك.(2)
عبدالعظيم حسنى عليهالسلام از حضرت رضا عليهالسلام روايت كرده كه آن جناب فرمود: دوستان مرا از من سلام برسان و به آنان بگو: در دلهاى خود از براى شيطان راهى باز نكنند و آنها را امر كن به راستگويى در گفتار و اداى امانت و سكوت و ترك منازعه و جدال در كارهاى بيهوده و آنان را امر كن كه با يكديگر آميزش و آمد و شد كنند كه اين عمل آنها
موجب نزديكى به من مىشود.
دوستان من نبايد اوقات خود را به مخالفت و دشمنى با يكديگر مشغول سازند. من با خويشتن پيمان بستهام كه از خداوند بخواهم تا هركس را كه مرتكب اينگونه كارها شود و يا يكى از دوستانم را مورد خشم و غضب قرار دهد، در دنيا به سختترين عذاب گرفتار سازد؛ اين نوع اشخاص در آخرت از زيانكاران خواهد بود.
دوستانِ مرا متوجه كن كه خداوند، نيكوكاران آنها را آمرزيده و از بدكاران آنان درگذشته؛ مگر كسانى كه شرك آوردهاند و يا يكى از دوستان مرا رنجاندهاند و يا در دل خود به وى كينه و عداوت دارند. پروردگار از اينگونه اشخاص نخواهد گذشت و آنها را نمىبخشد ، مگر اينكه از نيت خود برگردند. اگر از اين كار زشت خود برگشتند، مورد آمرزش خداوند قرار خواهند گرفت و اگر در اين عمل باقى ماندند، خداوند روح ايمان را از دل آنها خارج خواهد ساخت و از ولايت من نيز بيرون مىروند و در دوستى ما اهلبيت هم بهره نخواهند داشت و من از اين زلات مردم، به خدا پناه مىبرم.
حضرت عبدالعظيم عليهالسلام در زمان خود داراى موقعيتى عظيم بوده است. وى با بزرگان شيعه و رُوات درجه اوّل آميزش داشته و با عده كثيرى از اصحاب حضرت صادق، امام كاظم و حضرت رضا عليهمالسلام از جمله: هشام بن حكم، ابن ابى عمير، على بن جعفر، حسن بن محبوب كه از مشايخ او هستند، محشور بوده است و اين خود دليل بارزى است بر اينكه وى داراى مقام ارجمندى بوده و با اينگونه اشخاص - كه از خواص حضرت صادق و موسى بن جعفر عليهمالسلامبودند - مجالست مىنموده است.
علماى رجال و فقهاى بزرگ، نام حضرت عبدالعظيم عليهالسلام را در كتابهاى خود آورده و او را توصيف و تمجيد كردهاند، و همگان او را به خلوص عقيده، صفاى باطن و اعتقاد صحيح ستوده و معرفى مىنمايند.
درباره عظمت و بزرگى وى، تنها اين موضوع كافى است كه ايشان عقايد دينى و
مذهبى خود را به امام زمان خويش عرضه داشت و تصديق صحت آنها را خواستار شد و امام عليهالسلام نيز تصديق كردند. اين خود شاهد صادقى بر خلوص نيت و عقيده پاك او به امام زمانش است. مگر حضرت هادى عليهالسلام به او نفرمود: تو حقا از دوستان ما هستى؟(1)اين فرمايش امام ، جامعترين تعريفى است كه درباره ايشان شده، بهعلاوه حضرت عبدالعظيم عليهالسلام با آن شرافت نسب، عظمت خانوادگى، اعتقادات صحيح و اعمال پسنديده، مورد رضايت و تصديق امام بوده است.
اخبارى هم در فضيلت ثواب زيارت او از امام عليهالسلام رسيده و محدثين بزرگى، مانند صدوق و ابن قولويه، آنها را در كتب خود ذكر كردهاند كه اين نيز شاهد گويايى است بر مقام ارجمند وى، در نزد حضرات معصومين عليهمالسلام.
ابن قولويه در كامل الزيارات از على بن الحسين بن موسى بن بابويه و او از محمد بن يحيى اشعرى عطار قمى روايت كرده كه شخصى از اهل رى گفت: بر حضرت ابوالحسن عسكرى، امام هادى عليهالسلام ، وارد شدم. آن جناب از من پرسيد: كجا بودى؟ عرض كردم: به زيارت سيدالشهدا عليهالسلام رفته بودم. فرمود: آگاه و متوجه باش اگر قبر عبدالعظيم حسنى را كه در نزد شما مىباشد زيارت كرده بودى، مثل اين بود كه حسين بن على عليهمالسلام را زيارت كرده باشى.(2)اين حديث را نيز رئيسالمحدثين، شيخ صدوق، در ثواب الاعمال(3)روايت كرده است.
استبعادى كه به نظر رسيده و مىگويند، اين است كه بين عبدالعظيم حسنى عليهالسلام كه به
چهار واسطه به امام ممتحن عليهالسلام مىرسد، با حضرت سيدالشهدا - سلام الله عليه -
كه امام معصوم، مظلوم و مفترض الطاعه است، فرق زيادى است و اصلاً با يكديگر قابل مقايسه نيستند، البته در اينكه امام حسين عليهالسلام افضل است و مقام و مرتبهاش با عبدالعظيم عليهالسلام تفاوت دارد، حرفى نيست و زيارت او نيز بايد از نظر اجر و مزد افضل باشد؛ ولى در مورد حضرت عبدالعظيم عليهالسلام ، ممكن است اين خصوصيت، علل و جهاتى داشته باشد كه اين روايت درباره فضيلت زيارت او صادر گرديده است.
چنانكه مىدانيم، زمان حكومت متوكل عباسى - عصر حضرت هادى عليهالسلام - دوران سختى براى خاندان رسالت و شيعيان آنها بود. كسى جرأت نداشت سخنى از امام هادى و آل على عليهمالسلام بگويد؛ چنانكه يعقوب بن سكيت، معلم فرزندان متوكل، وقتى كه از حضرت على و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام دفاع كرد، زبانش را بريدند و او را به سختترين وضعى كشتند.
در چنين زمانى، آن مرد، با زحمات فراوان و مشكلات سخت آن زمان، به كربلا رفته و سپس در سامرا خدمت امام رسيده و صدماتى كه از مأمورين حكومت به او وارد شده بود، خدمت امام عرضه داشت؛ امام فرمود: «لو زرت قبر عبدالعظيم عندكم، كنت كمن زار الحسين عليهالسلام بكربلا».
علامه امينى رحمهالله در ذيل اين حديث فرموده: اين حديث، اشاره است به خصوصيت اين مرد كه راوى خبر است.(1)
از تاريخ تولد حضرت عبدالعظيم عليهالسلام ، اطلاع درستى در دست نيست و در مصادر ترجمه او، از اين موضوع ذكرى به ميان نيامده است. آنچه مسلم است، وى در
1) . اين حديث در كتاب عبدالعظيم حسنى عليهالسلام ، حياته و مسنده، نوشته عطاردى، صفحات 52 - 62 مورد بحث قرار گرفته است.
زمان حضرت موسى بن جعفر عليهمالسلام حيات داشته است.
احاديثى كه در كتابهاى روايى از حضرت رضا عليهالسلام و امثال هشام بن حكم - كه در عصر هارون از دنيا رفتهاند - نقل شده، مشعر به اين است كه حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام در عصر و زمان حضرت موسى بن جعفر عليهماالسلام، حدود سال 160 و يا سال 170 هجرى قمرى، به دنيا آمده باشد.(1)
از تاريخ وفات او نيز اخبارى در دست نيست، ولى از روايتى كه در فضيلت زيارت او رسيده است، پيدا است كه وى در زمان امام هادى عليهالسلام وفات كرده است.(2)
نقل شده است كه وفات آن حضرت در نيمه ماه شوال اتفاق افتاد.(3)به همين دليل،
سالهاى متمادى است كه هر سال در ايام يادشده، از طرف آستانه مباركه عظيميه و مردم شهر رى، مجالس سوگوارى برپا مىشود.
عبدالله، پدر حضرت عبدالعظيم عليهالسلام ، از كنيزى به نام حيفا (يا هيفا) متولد شد و چون پدرش (على) در زندان منصور درگذشت، كفالت او به عهده جدش قرار گرفت.
عبدالله، در دامان جد خود حسن بن زيد نشو و نما يافت و از عواطف وى بهرهمند بود تا به حد رشد و كمال رسيد. حسن بن زيد، علاقه مفرطى به اين كودك داشت و او را بر فرزندان خود برترى مىداد و در تعليم و تربيت او مىكوشيد.
نسب آن حضرت عبدالعظيم عليهالسلام چنين است: عبدالعظيم بن عبدالله بن على بن حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابيطالب عليهمالسلام.(4)
صاحب جنات النعيم نسب شريف آن حضرت را در اين بيت آورده است:
ليس ما بينُه و بين المجتبى
غير عينين و حاء ثم زاى(1)
شيخ عباس قمى، اولاد عبدالله را نُه نفر ذكر مىكند: 1 . احمد؛ 2 . قاسم؛ 3 . حسن؛ 4 . عبدالعظيم؛ 5 . محمد؛ 6 . ابراهيم؛ 7 . على اكبر؛ 8 . على اصغر؛ 9 . زيد.(2)
زوجه حضرت عبدالعظيم عليهالسلام
محدث قمى، روايت كرده كه خديجه، دختر قاسم بن حسن بن زيد بن حسن، كه به زهد و تقوا و ترك دنيا معروف بود، زوجه مكرمه حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام است و اين قاسم از طرف پدر و مادر به امام مجتبى عليهالسلام مىرسد. بنابراين حضرت عبدالعظيم عليهالسلام با دخترعموى پدرش ازدواج كرده است.(3)
فرزندان آن حضرت
حضرت عبدالعظيم عليهالسلام ، فرزندى داشت به نام محمد كه بسيار با ورع، متقى، زاهد و عابد بود. وى از دنيا رفت و از او اولادى به جاى نماند. همچنين ايشان دخترى به نام ام سلمه داشته كه اين بانو، زوجه محمد بن ابراهيم بن ابراهيم بن حسن بود و از او سه
پسر به نامهاى حسن، عبدالله و احمد به جاى ماند. بنا بر اين قول، حضرت عبدالعظيم عليهالسلام از طرف پسرش بلاعقب است و اعقاب او، از طرف دخترش ام سلمه مىباشد.(4)
مشايخ روايتى حضرت عبدالعظيم عليهالسلام كه در كتابهاى كافى، محاسن برقى، كامل الزيارات، من لايحضره الفقيه، معانى الاخبار، الاختصاص، علل الشرايع، عيون الاخبار، امالى شيخ طوسى، امالى شيخ صدوق، اكمال الدين، غيبت نعمانى، مستدرك الوسائل و مصباح المتهجد آمده، 25 نفر
است:
1 . على بن جعفر؛ 14 . سهل بن سعد؛
2 . هشام بن حكم؛ 15 . حسن بن حسين عرفى (عمرى)؛
3 . محمد بن ابى عمير؛ 16 . بكار بن كردم؛
4 . حسن بن محبوب؛ 17 . عمر بن محمد بن اذينه؛
5 . صفوان بن يحيى؛ 18 . حسين بن مياح؛
6 . سليمان بن جعفر جعفرى؛ 19 . حسن بن عبدالله بن يونس؛
7 . سليمان بن حفص مروزى؛ 20 . حسن بن حكم؛
8 . يحيى بن سالم؛ 21 . حرب بن طحان؛
9 . على بن اسباط؛ 22 . محمد بن عمر بن يزيد؛
10 . ابراهيم بن ابى محمود؛ 23 . حسن بن على؛
11 . محمد بن فضيل؛ 24 . محمود بن ابى البلاد؛
12 . موسى بن محمد عجلى؛ 25 . سليمان بن سفيان.
13 . مالك بن عامر؛
راويان و تلامذهاى كه از حضرت عبدالعظيم عليهالسلام اخذ حديث كرده و در طرق روايات و اخبار او ذكر شدهاند، پانزده نفر هستند:
1 . سهل بن زياد رازى؛ 9 . حسن بن ابى زياد؛
2 . احمد بن مهران قمى؛ 10 . حسين بن ابراهيم علوى؛
3 . سهل بن جمهور؛ 11 . حسين بن يزيد نوفلى؛
4 . ابراهيم بن على؛ 12 . احمد بن حسن؛
5 . محمد بن خالد برقى؛ 13 . حمزة بن قاسم علوى؛
6 . صالح بن فيض عجلى؛ 14 . ابراهيم بن هاشم قمى؛
7 . عبدالله بن محمد عجلى؛ 15 . احمد بن محمد بن خالد برقى.
8 . عبيدالله بن موسى رويانى؛
شرححال و جلالت اين بزرگواران، در اين مختصر نمىگنجد. ذكر حالات، خصوصيات زندگى و عقيده علما و فقها درباره آنها در كتابهاى رجال و مشيخات حديثيه آمده است.
حضرت عبدالعظيم عليهالسلام در مدت حيات خود، كتابهايى را نيز تأليف كرده است كه در فهارس كتابهاى شيعه از كتابهاى او اسم بردهاند. نجاشى در ضمن حالات او فرموده: عبدالعظيم حسنى عليهالسلام ، كتابى درباره خطبههاى اميرالمؤمنين(1)نوشته كه در اخبار او، دو حديث از اميرالمؤمنين ديده مىشود كه يكى از آنها، همان حديث معروف است كه آن حضرت با شُريح قاضى(2)
ابن ابى الحديد گويد: شريح به على بن ابىطالب عليهالسلام ايمان نياورد و در باطن امر در زمره مخالفين او بود. گويند: شريح بسيار مزاح و خوش مشرب بود و در اين مورد داستانهايى از او نقل شده است.
شريح مدت زيادى عمر كرد. با اينكه او زمان جاهليت را درك كرده وليكن از صحابه شمرده نشده است. وى در سال 87 در حالى كه 108 سال از عمرش گذشته بود، درگذشت.
در مورد منزلى كه خريده1) . آقا بزرگ تهرانى، الذريعة، ج 7، ص 190.
2) . شريح بن حارث كندى را عمر بن خطاب براى امور قضايى كوفه انتخاب كرد و او همواره در اين شهر به اختلافات مردم رسيدگى مىكرد و شصت سال در اين مقام ماند. در فتنه ابن زبير مدت سه سال از اين شغل كنارهگيرى كرد و پس از اينكه حجاج بن يوسف بر عراق مسلط گرديد، شريح از مقامش مستعفى گرديد و درب منزلش را بر روى مردم بست.
بود، گفتوگو مىكند.
اين خطبه در نهجالبلاغه نيز موجود است و با خطبهاى كه از طريق عبدالعظيم عليهالسلام نقل شده، فرقى ندارد، ليكن خطبه دوم كه در امالى ابن الشيخ از عبدالعظيم عليهالسلام روايت شده و موضوع آن در مذمت دنياى فانى و عدم اعتنا به لذت اين جهان است، جز در اين طريق، در طرق ديگر مشاهده نمىشود و در نهجالبلاغه نيز ذكر نگرديده است. اين خطبه را نيز حضرت عبدالعظيم عليهالسلام از شريح قاضى روايت كرده است.
دومين تأليف عبدالعظيم عليهالسلام ، كتابى بوده كه وى از آن به «يوم و ليله» تعبير كرده است. صاحب بن عباد، در رساله خود، از اين كتاب نام مىبرد و در الذريعه به نام «اليوم و الليله» آمده است.(1)
در خاتمه، رسالهاى كه صاحب ابن عباد (ابوالقاسم اسماعيل بن عباد)(2)
او وزارت مؤيدالدوله و فخرالدوله بويهى را بر عهده داشت. وى به اميرالمؤمنين و ائمهاطهار عليهمالسلامعلاقه مفرطى داشت و اشعارى در مدح خاندان عصمت و طهارت سروده است. فضايل او بيشتر از اين است كه در اين مختصر بگنجد (حسين كريمان، رى باستان، ج 1، ص 355).
دربارهحضرت عبدالعظيم عليهالسلام نوشته و محدث معروف قرن اخير، مرحوم حاج ميرزا حسين نورى،(3)
مرحوم شيخ عباس قمى، صاحب مفاتيح الجنان، از تلامذه ايشان بوده و در كتابهاى خود از او به عظمت و بزرگى ياد كرده است. محدث نورى رحمهالله در سال 1320 قمرى از دنيا رفت.
آن را در خاتمه مستدرك الوسائل آورده، نقل مىكنيم و ترجمه آن را از كتاب1) . آقا بزرگ تهرانى، الذريعه، ج 25، ص 304.
2) . اسماعيل بن عباد بن العباس بن عباد بن احمد بن ادريس الطالقانى المعروف بالصاحب، كافى الكفات ابوالقاسم كاتب، اديب، فصيح، سياسى، مشارك فى انواع من العلوم. او از نوادر روزگار و بزرگان زمان خود بود. در شانزدهم ذىالقعده سال 326 هجرى در (اصطخر) و بعضى گويند در طالقان متولد شد و در بيست و چهارم صفر سال 385 در رى فوت كرد و جنازه او را به اصفهان حمل نمودند . (عمر رضا كحاله، معجم المؤلفين، ج 2، ص 274).
3) . حاج ميرزا حسين بن محمد تقى نورى طبرسى از محدثين متتبع قرن حاضر بود. وى كتابهاى زيادى تأليف كرده كه مشهورترين آنها مستدرك الوسائل است.
زندگانى حضرت عبدالعظيم عليهالسلام نوشته عطاردى قوچانى مىآوريم:
«قال الصاحب رحمهالله سألت عن نسب عبدالعظيم الحسنىالمدفون بالشجرة صاحب المشهد قدّس الله روحه و حاله و اعتقاده و قدر علمه و زهده، و أنا ذاكر ذلك على اختصار، و بالله التوفيق.
هو ابوالقاسم عبدالعظيم بن عبدالله بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابىطالب عليه و على آبائه السلام، ذو ورع و دين عابد معروف بالامانة و صدق اللهجة عالم بامور الدين قائل بالتوحيد و العدل كثير الحديث و الرواية يروى، عن ابى جعفر محمد بن على بن موسى، و عن ابنه ابى الحسن صاحب العسكر عليهمالسلام و لهما اليه الرسائل،
و يروى عن جماعة من اصحاب موسى بن جعفر و على بن موسى عليهمالسلام، و له كتاب يسمّيه كتاب يوم و ليلة (اليوم و اللّيله(1)) و كتب(2)ترجمتها روايات عبدالعظيم ابن عبدالله الحسنى عليهالسلام ؛ و قد روى عنه من رجالات
الشيعة خلق كاحمد بن أبى عبدالله البرقى و احمدبن(3)محمد بن خالد و ابوتراب الرّويانى، و خاف من السلطان فطاف البلدان على انه فيج(4)، ثم ورد الرّى و سكن بساربانان فى دار رجل من الشيعة فى سكّة الموالى، و كان يعبدالله عزوجل فى ذلك السرب يصوم النهار و يقوم اللّيل، و يخرج مستترا فيزور القبر الذى يقابل الان قبره و بينهما الطريق، و يقول هو قبر رجل من ولد موسى بن جعفر عليهمالسلام، و كان يقع خبره الى الواحد بعد الواحد من الشيعة حتى عرفه أكثرهم.
فراى رجل من الشيعة فى المنام كان رسول الله صلىاللهعليهوآله قال: انَّ رجلا من ولدى يحمل غدا من سكّة الموالى؛ فيدفن عند شجرة التفّاح فى باغ عبدالجبار بن عبدالوهاب؛ فذهب الرجل ليشترى الشجرة و كان صاحب الباغ راى ايضا رؤيا فى ذلك فجعل موضع الشجرة مع جميع الباغ وقفا على اهل الشرف و التشيّع يدفنون فيه؛ فمرض عبدالعظيم رحمة الله عليه و مات، فحمل فى ذلك اليوم الى حيث المشهد.
ترجمه
از من نسب عبدالعظيم حسنى عليهالسلام را، كه در مقبره شجره مدفون است، پرسيدى و خواستى كه تو را از حالات، عقايد، علم، دانش، فضل، كمال، زهد و ورع او مطلع كنم. من اكنون به توفيق خدا، به طور اختصار مطالبى را درباره او يادآورى مىكنم. وى ابوالقاسم عبدالعظيم بن عبدالله بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابىطالب عليهماالسلام است. او صاحب ورع و تقوا و مذهب درست و روش صحيح بود. وى داراى اعتقاد پاك و از اهل عبادت به شمار مىرفت و معروف به امانت و درستكارى و راستگويى بود.
عبدالعظيم عليهالسلام در امور دين، آگاه و مطلع، و به مسائل مذهبى و احكام قرآن به خوبى آشنا بود، حقايق دينى را درك مىكرد و به عدل و توحيد، كه مذهب اهل حق است، اعتقاد داشت. او احاديث و روايات زيادى نقل كرده و از حضرت جواد و ابوالحسن هادى عليهماالسلام نيز روايت مىكند و آن دو بزرگوار، مراسلات و توقيعاتى براى او نوشتهاند. همچنين از جماعتى از اصحاب حضرت موسى بن جعفر و حضرت رضا عليهماالسلامنقل حديث كرده است.
عبدالعظيم حسنى عليهالسلام كتابها و تأليفاتى هم دارد كه از آن جمله، كتابى است كه وى آن را به «يوم و ليله» نامگذارى كرده بود. عدهاى از بزرگان شيعه و مشايخ حديث و روايت، از وى اخذ حديث كردهاند كه از جمله آنها: احمد بن ابى عبدالله برقى و ابوتراب
رويانى هستند. عبدالعظيم عليهالسلام از سلطان زمان خويش بيمناك و انديشمند بود، او ترسان در شهرها گردش مىكرد و خود را قاصد و پيك سلطان به مردم معرفى مىكرد. هنگامى كه او در شهرها، از ترس عمّال خليفه وقت، در سير بود، وارد شهر رى شد و در محله ساربانان، به منزل يكى از شيعيان در «سكة الموالى»(1)ساكن گرديد؛ روزها در سرداب اين منزل به سر مىبرد و شبها را به نماز و روزها را به روزه مىگذرانيد.
در مدتى كه در اين خانه مخفى بود، گاهى به طور ناشناس از خانه خارج مىشد و قبرى را كه اكنون در مقابل قبر او قرار گرفته، زيارت مىكرد -در بين آن منزل و قبر نيز
راهى فاصله شده بود-، وى اظهار مىداشت كه اين قبر متعلق به يكى از فرزندان موسى بن جعفر عليهماالسلام است.
در اين هنگام خبر ورود عبدالعظيم حسنى عليهالسلام به گوش شيعيان رسيد و دوستان و محبان اهلبيت عليهمالسلام از ورود او آگاه گرديدند و اكثر آنها با او آشنا شده و رفت و آمد كردند. تا اينكه يكى از شيعيان در خواب ديد كه گويا حضرت رسول به او مىفرمايد: مردى از خانوادهام فردا در سكة الموالى از دنيا خواهد رفت و در باغ عبدالجبار، نزديك درخت سيب، دفن خواهد شد. اين شخص پس از اينكه از خواب بيدار شد، به طرف صاحب باغ رفت تا آن را از وى خريدارى كند. هنگامى كه جريان خواب و فرمايش حضرت رسول صلىاللهعليهوآله را با او در ميان گذاشت و قصد خود را كه خريدن باغ بود به او اظهار كرد، صاحب باغ اظهار داشت: من هم چنين خوابى ديدهام، اكنون اين باغ را براى شرفا و شيعيان وقف كردم تا آنها اموات خود را در اينجا دفن كنند. پس از اين حضرت عبدالعظيم عليهالسلام از دنيا رفت و در آن باغ دفن شد. رحمة الله تعالى عليه.
1) . «سكة الموالى» را ممكن است به «كوى بردگان» يا به «محله اشراف» تعبير و معنا كرد، زيرا موالى داراى معانى متعدده است كه مشهور آنها همان معناى «برده» و يا «آقا» مىباشد. در اينجا محتمل است كه حضرت عبدالعظيم عليهالسلام در محله اشراف منزل كرده باشد و يا اينكه چون از عوامل دولت وقت بيم و خوف داشت، به محله بردگان كه دور از انظار بوده رفته و در آنجا مسكن كرده باشد.
مقاله اول
1 - پژوهشى در روايات قرآنى - تفسيرى حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام .......... 11
محمد مرادى
پيشگفتار.......... 13
احاديث تفسيرى.......... 17
اجتهاد و تحليل.......... 18
معناشناسى واژهها.......... 36
بيان مصداق.......... 38
تعميم معناى واژهها و الغاى خصوصيت.......... 45
روايات تأويلى.......... 49
هكذا نزلت.......... 55
روايتى از امام حسين عليهالسلام .......... 64
آيات مؤيد سخنان امام على عليهالسلام .......... 64
روايتى به شكل آيه.......... 65
منابع.......... 67
مقاله دوم
2 - در بيان شخصيت حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام .......... 71
آيهاللّه شيخ علىپناه اشتهاردى
الف) در بيان سال ولادت حضرت عبدالعظيم عليهالسلام .......... 73
ب) در بيان شخصيت بزرگوار حضرت عبدالعظيم عليهالسلام .......... 75
مقاله سوم
3 - مقام علمى و فضيلت زيارت حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام .......... 81
آيهاللّه سيد عبدالجواد علمالهدى
زندگانى حضرت عبدالعظيم.......... 83
ولادت.......... 83
خاندان.......... 84
هجرت به رى.......... 86
خبر دادن پيامبر صلىاللهعليهوآله از رحلت حضرت عبدالعظيم در رؤيا.......... 87
وفات.......... 88
شخصيّت علمى و معنوى حضرت عبدالعظيم.......... 88
جايگاه وى در نزد امامان.......... 88
جايگاه وى در نزد علما.......... 92
روايات منقول از وى.......... 94
مشايخ.......... 95
راويان.......... 95
تأليفات.......... 95
فضيلت زيارت حضرت عبدالعظيم.......... 96
فهرست منابع.......... 99
مقاله چهارم
4 - خُلق عظيم، شرح احاديث اخلاقى و اجتماعى حضرتعبدالعظيمحسنى عليهالسلام .......... 101
عبدالهادى مسعودى
درآمد.......... 103
الف) تكيه بر اصول عقلانى.......... 104
ب) همسويى با قرآن.......... 104
ج) هماهنگى با طبيعت و فطرت.......... 105
د) رعايت آداب اجتماعى.......... 106
حديث 1 :.......... 106
ترجمه :.......... 107
شرح :.......... 107
حديث 2 :.......... 108
ترجمه :.......... 108
شرح :.......... 109
حديث 3 :.......... 110
ترجمه :.......... 110
شرح :.......... 111
حديث 4 :.......... 112
ترجمه :.......... 112
شرح :.......... 113
الف) مسئوليت گوش.......... 113
ب) محدوديت زبان.......... 115
حديث 5 :.......... 117
ترجمه :.......... 118
شرح :.......... 118
حديث 6 :.......... 119
ترجمه :.......... 120
شرح :.......... 120
حديث 7 :.......... 121
ترجمه :.......... 121
شرح :.......... 122
حديث 8 :.......... 123
ترجمه :.......... 123
شرح :.......... 123
حديث 9 :.......... 125
ترجمه :.......... 125
شرح :.......... 125
حديث 10 :.......... 127
ترجمه :.......... 128
شرح :.......... 129
10 / 1 : راستى.......... 129
10 / 2 :اداى امانت.......... 130
10 / 3 : سكوت.......... 131
10 / 4 : ترك مجادله.......... 132
10 / 5 : ديدار دوستان.......... 133
10 / 6 : پرهيز از اختلاف.......... 133
10 / 7 : آزار نرساندن.......... 134
10 / 8 : بدخواه نبودن.......... 135
حديث 11 :.......... 135
ترجمه :.......... 137
شرح :.......... 139
11 / 1 : إنّكم لن تسعوا الناس بأموالكم فسعوهم.......... 139
11 / 2 : مجالسة الاشرار تورث السوء الظنّ بالأخيار.......... 140
11 / 3 : قيمة كل امرىء ما يحسنه.......... 140
11 / 4 : «خاطر بنفسه من استغنى».......... 141
11 / 5 : من دخله العجب هلك.......... 142
11 / 6 : من أيقن بالخلف ، جاد بالعطيّة ........... 143
11 / 7 : من رضى بالعافية ممّن دونه رزق السلامة ممّن فوقه ........... 144
فرجام سخن.......... 146
مقاله پنجم
5 - نسب حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام .......... 147
رسول آقاجانى
1 - زيد بن حسن عليهالسلام .......... 149
گفتار علما درباره زيد بن حسن عليهالسلام .......... 155
ولادت و وفات.......... 158
عقايد زيد.......... 161
روايات زيد بن حسن عليهالسلام .......... 163
همسر و فرزندان.......... 166
2 - حسن بن زيد.......... 167
تاريخ تولّد، وفات و شخصيّت حسن بن زيد.......... 168
همسر و تعداد فرزندان.......... 172
1 . ابومحمد قاسم بن حسن.......... 172
2 . ابوالحسن على بن حسن.......... 173
3 . ابو طاهر زيد بن حسن.......... 173
4 . ابومحمّد اسماعيل بن حسن.......... 173
5 . ابوالحسن اسحاق بن حسن.......... 174
6 . ابواسحاق ابراهيم بن حسن.......... 174
7 . ابو زيد عبداللّه بن حسن.......... 175
8 . نفيسه بنت حسن.......... 175
از نگاه شاعران.......... 175
برخورد حسن بن زيد با امام و ديگر عموزادههايش.......... 184
3 - على بن حسن.......... 189
همسر و تعداد فرزندان على بن حسن بن زيد.......... 193
تولّد، وفات و محل دفن على السديد.......... 195
4 - عبداللّه قافه.......... 196
مقاله ششم
6 - آفتاب رى، حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام .......... 201
عباس عبيرى
نام و نَسَب حضرت.......... 203
على بن حسن.......... 203
حسن بن زيد.......... 204
زيد بن حسن.......... 205
مقام علمى حضرت عبدالعظيم.......... 205
جايگاه حضرت عبدالعظيم در ميان راويان شيعه.......... 207
اساتيد حضرت در روايت.......... 208
شاگردان آن بزرگوار.......... 208
جايگاه حضرت نزد معصومان:.......... 208
در محفل رضوى.......... 209
در محضر امام هادى عليهالسلام .......... 209
مهاجرت به رى.......... 211
وفات حضرت.......... 212
فضيلت زيارت حضرت عبدالعظيم عليهالسلام .......... 212
كرامات آفتاب رى.......... 213
رهايى از بند.......... 214
دعاى مستجاب.......... 215
مقاله هفتم
7 - شرح حال نفيسهخاتون، عمه حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام .......... 217
دكتر مرتضى جباران
گوشهاى از زندگى حضرت عبدالعظيم عليهالسلام .......... 219
دودمان درخشان.......... 219
دانش و اعتبار.......... 219
بازگويى عقايد خود بر امام هادى عليهالسلام .......... 220
گريز عبدالعظيم به رى.......... 222
وفات.......... 222
زندگى نفيسه خاتون، عمه حضرت عبدالعظيم عليهالسلام .......... 223
نفيسه خاتون دختر كيست؟.......... 224
الف) دلايل اثباتى.......... 225
ب) دلايل سلبى.......... 227
نفيسه خاتون در گفتار علما.......... 229
كرامات نفيسه خاتون.......... 233
شناخت اجمالى اسحاق مؤتمن، همسر نفيسه خاتون.......... 239
ارادت و اعتقاد اهل سنت به نفيسه خاتون.......... 241
مقاله هشتم
8 - بر آستان سيدالكريم، چهل حديث با ترجمه و شعر.......... 243
محمدحسن ارجمند
مقاله نهم
9 - آشنايى با موقوفات آستان حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام .......... 287
حسين مؤذنى
پيشگفتار.......... 289
تعريف و تاريخ وقف.......... 290
مقدمه.......... 291
الف - موقوفات آستان مقدس حضرت عبدالعظيم عليهالسلام تا قرن دهم.......... 295
علل از دست رفتن موقوفات.......... 304
زرگنده و مدارك مربوط به آن:.......... 304
مزرعه استروهه:.......... 310
قريه دولاب:.......... 310
مزرعه ويمكرد:.......... 311
مزرعه بهشتى كه به شرح ايلمان به اجاره عمل شده:.......... 312
مزرعه محمودآباد شهريار:.......... 312
مزرعه چال ماهيان:.......... 313
مزرعه ترسنآباد:.......... 313
مزرعه سيدعبداللّه ابيض:.......... 313
مزرعه عمادآورد:.......... 314
مزرعه واريز شهريار از توابع محمودآباد:.......... 314
باغات و غيره:.......... 314
خيرآباد:.......... 316
باغات خيرآباد:.......... 317
وضع موقوفات آستان از سال 1291 تا 1299 قمرى.......... 319
نتيجه.......... 319
فهرست منابع و مآخذ.......... 321
مقاله دهم
10 - بستنشينى در حرم حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام .......... 323
نوراللّه عقيلى
تعريف بستنشينى و دلايل و آثار آن.......... 326
نمونههايى از بستنشينى در حرم عبدالعظيم عليهالسلام .......... 328
پايان سخن.......... 331
مقاله يازدهم
11 - نقش آستان حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام ، در تاريخ معاصر ايران.......... 333
محمدعلى تقوىراد
آغازگر بيدارى.......... 336
نابغه شرق در پناه حضرت عبدالعظيم عليهالسلام .......... 337
پايان ناگوار.......... 339
فريادهاى ميرزا رضا از گلدستههاى حرم.......... 339
ترور شاه ناصرى در حرم حضرت عبدالعظيم.......... 340
نقشه ترور.......... 341
تحصن تجار تهران.......... 342
مهاجرت علما به حضرت عبدالعظيم عليهالسلام .......... 343
جلوگيرى از انحراف از آستان حضرت عبدالعظيم شروع شد.......... 345
آيهالله سيد حسن مدرس در پناه حضرت عبدالعظيم عليهالسلام .......... 351
شيخ محمدتقى بافقى در جوار حضرت عبدالعظيم عليهالسلام .......... 352
آستان مقدس و جريان انقلاب اسلامى.......... 353
شگردهاى انقلابى.......... 354
جريان 18 دى.......... 356
روز 22 بهمن و صحن مطهر.......... 357
آلالههاى پرپر در حرم.......... 358
مقاله دوازدهم
12 - نگاهى گذرا به «رى باستان».......... 359
ابوالفضل عربزاده
نگاهى گذرا به «رى باستان».......... 361
قدمت شهر رى.......... 362
قلعهسازى آرياييها.......... 363
تغيير حدود رى.......... 363
حدود رى به قياس آباديهاى كنونى.......... 363
مكان واقعى رى.......... 364
رى، شهرى مقدس.......... 364
نامهاى شهر رى.......... 365
آب و هواى رى.......... 365
نژاد اصلى مردم رى.......... 366
فتح رى به دست مسلمانان.......... 366
نخستين مسجد رى.......... 368
جمعيت رى.......... 369
خرابى و ويرانى رى.......... 371
مزار رجال و شخصيتهاى مذهبى.......... 374
فضايل حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام .......... 377
متن حديث.......... 380
ترجمه حديث.......... 381
ترجمه:.......... 383
فضيلت زيارت حضرت عبدالعظيم عليهالسلام .......... 385
عصر خفقان و شكنجه.......... 386
تولد و وفات حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام .......... 386
پدر و اجداد آن حضرت.......... 387
برادران آن حضرت.......... 388
زوجه حضرت عبدالعظيم عليهالسلام .......... 388
فرزندان آن حضرت.......... 388
اساتيد و مشايخ آن حضرت.......... 389
راويان و تلامذه آن حضرت.......... 389
تأليفات حضرت عبدالعظيم عليهالسلام .......... 390