ghaemiyeh.com
سرشناسه:امینی، عبدالحسین، 1281 - 1349.
عنوان قراردادی:الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب .فارسی. برگزیده.
عنوان و نام پديدآور:پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم [کتاب]: بحثی برگرفته از کتاب الغدیر اثر علامه امینی رحمهالله/ تدوین، تحقیق و ترجمه محمدحسن شفیعیشاهرودی.
مشخصات نشر:قم: موسسه میراث نبوت، 1432 ق.= 1390 -
مشخصات ظاهری:3ج.
فروست:سلسله موضوعات الغدیر؛ 1
شابک:دوره 978-600-5363-96-0 : ؛ 60000 ریال: ج.1978-600-5363-32-6: ؛ 70000 ریال: ج.2:978-600-5363-33-3 ؛ 45000 ریال:ج.4978-600-5363-96-8:
يادداشت:کتاب حاضر برگزیدهای از کتاب الغدیر اثر علامه امینی است.
يادداشت:ج.2 و 3 (چاپ اول : 1390) .
يادداشت:کتاب حاضر با مشارکت و حمایت معاونت امور فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منتشر شده است.
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:محمد (ص)، پیامبر اسلام، 53 قبل از هجرت - 11ق.
شناسه افزوده:شفیعی، محمدحسن، 1354-، مترجم
شناسه افزوده:امینی، عبدالحسین، 1281 - 1349 . الغدیر فیالکتاب والسنه والادب . فارسی. برگزیده
شناسه افزوده:سلسله موضوعات الغدیر؛ ج.1
رده بندی کنگره:BP223/54/الف8غ4042155 1.ج 1390
رده بندی دیویی:297/452
شماره کتابشناسی ملی:2778166
«عنوان صحيفة المؤمن حبّ عليّ بن أبي طالب»
كنزالعمّال 11:601؛ تاريخ بغداد 5:177
امينى، عبدالحسين، 1281-1349.
الغدير في الكتاب والسنّة والادب - برگزيده
پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله / عبدالحسين امينى؛ تلخيص، ترجمه و تحقيق محمد حسن شفيعى شاهرودى.
قم: موسسه ميراث نبوت، 1389.3 ج (سلسله موضوعات الغدير؛ 1)
(دوره) 0-92-5363-600-978: ISBN
(جلد اوّل) 3-33-2527-964-978: ISBN
فارسى. (جلد دوم) 8-96-2527-964-978: ISBN
فهرست نويسى بر اساس اطلاعات فيپا. (جلد سوم) 5-59-2527-964-978: ISBN
كتابنامه ص 341-376 از جلد سوم، همچنين به صورت زير نويس.
1 - غدير خم. 2 - عليّ بن ابى طالب عليه السلام، امام اوّل، 23 سال قبل از هجرت - 40 ق. - اثبات خلافت بلافصل. 3 - محمّد صلى الله عليه و آله، پيامبر اسلام، 53 قبل از هجرت - 11 ق.
الف. شفيعى شاهرودى، محمد حسن 1354، گرد آورنده و مترجم. ب. مؤسّسه ميراث نبوّت.
ج. عنوان د. عنوان: الغدير. ه عنوان: النبي الأعظم صلى الله عليه و آله.
40421 غ 8 الف / 223/54 BP 297/452
1389
اين كتاب با مشاركت و حمايت معاونت امور فرهنگى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى چاپ شده است
كتاب: پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله - جلد دوّم
مؤلّف: علّامه شيخ عبد الحسين امينى نجفى
تلخيص، ترجمه و تحقيق: محمّد حسن شفيعى شاهرودى
نوبت چاپ: اوّل، ذى القعده 1432 ه ق
صفحه آرايى: مؤسّسۀ ميراث نبوّت
ناشر: موسسه ميراث نبوت / قم
ليتوگرافى: ليتوگرافى ايران - قم
چاپخانه: باقرى / قم مقدّسه
شمارگان: 5000 نسخه
بها: 6000 تومان
شابك: 6-32-5363-600-978
تعداد صفحات: 420 صفحه
مركز پخش:
قم، بلوار 15 خرداد، كوچۀ 13، پلاك 13، مؤسّسۀ ميراث نبوّت.
تلفن: 7771093، نمابر: 7785460، همراه: 09122519830
بلاذرى در «أنساب»(1)از عبّاس بن هشام از پدر وى از ابو مخنف و عوانه در سندى كه اين دو ذكر كرده اند، نقل كرده است:
وقتى عبداللّٰه بن مسعود كليدهاى بيت المال را به سوى وليد بن عقبه انداخت گفت: كسى كه [آنچه را در خودش هست] تغيير دهد خداوند سرنوشت او را تغيير مى دهد(2)، و كسى كه [حكمى را] تبديل كند خداوند بر او خشم مى گيرد، و من دربارۀ صاحب شما [عثمان] عقيده اى ندارم جز اينكه وى تغيير و تبديل به وجود آورده است، آيا شخصى مثل سعد بن ابى وقّاص بركنار شود و وليد (زنا كار شارب الخمر) والى شود؟! و پيوسته كلامى را مى گفت و آن را رها نمى كرد؛ مى گفت: «إنّ أصدق القول كتاب اللّٰه، وأحسن الهَدْي هَدْي محمّد صلى الله عليه و آله، وشرّ الاُمور مُحدَثاتها، وكلّ مُحدَث بدعة، وكلّ بدعة ضلالة، وكلّ ضلالة في النار» [راست ترين سخن، كتاب خداست و نيكوترين راه و روش، راه و روش محمّد صلى الله عليه و آله است، و بدترين امور حادث شده هاى آن ها است، و هر حادث شده اى بدعت است، و هر بدعتى گمراهى است، و هر گمراهى در آتش است](3).
1) - أنساب الأشراف 5:36[146/6].
2) - [در سورۀ رعد، آيۀ 11 آمده است: «إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُغَيِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰى يُغَيِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ» «خداوندسرنوشت هيچ قوم (و ملّتى) را تغيير نمى دهد مگر آنكه آنان آنچه را در خودشان است تغيير دهند»].
3) - اين، بخشى از كلام ابن مسعود است كه ابونعيم همۀ آن را در حلية الأولياء 1:138 [شمارۀ 21] نقل كرده است و آن، سخن با ارزشى است كه فوايد زيادى دارد.
وليد ماجرا را براى عثمان نوشت و گفت: او بر تو عيب مى گيرد و تو را سرزنش مى كند. آنگاه عثمان به وليد نامه اى نوشت و به او امر نمود ابن مسعود را به مدينه بفرستد. مردم وقتى اين خبر را شنيدند جمع شدند و به ابن مسعود گفتند: برخيز! و ما نمى گذاريم به تو چيزى كه دوست ندارى برسد. ابن مسعود گفت: عثمان بر من حقّ اطاعت دارد و دوست ندارم اوّلين كسى باشم كه باب فتنه ها را مى گشايد. و مردم را برگردانْد و به سوى عثمان رفت(1).
بلاذرى نوشته است: كوفيان او را مشايعت كردند و او به آنها گفت: «تقوا پيشه كنيد و از قرآن جدا نشويد». كوفيان گفتند: «اى ابن مسعود! خدا تو را جزاى خير بدهد، تو جاهلانِ ما را دانش آموختى و عالمان ما را ثابت قدم و استوار ساختى، اين تو بودى كه ما را با قرآن و دين خدا آشنا كردى، تو برادر و دوستِ مسلمانِ خوب ما بودى». سپس با او وداع كردند و برگشتند. هنگامى كه ابن مسعود به مدينه رسيد عثمان بر فراز منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و خطبه مى خواند. وى به مجرّد اينكه چشمش به ابن مسعود افتاد از همان بالاى منبر به او ناسزا گفت و اظهار داشت: «ألا إنّه قد قدمَتْ عليكم دُويبة سوء، من يمشي على طعامه يقيء ويسلح» [همانا جنبندۀ حقير و بدى برشما وارد شد كه بر غذاى هر كس راه رود بر آن قى مى كند و غائط مى نمايد (يعنى همان گونه كه اگر جانورى در غذايى بيفتد، آن غذا را با قى كردن وغائط نمودن فاسد مى كند، ابن مسعود نيز با سخنان خود افكار ديگران را فاسد مى كند)]. ابن مسعود گفت: من چنين نيستم بلكه همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز بدر و روز بيعت رضوان بودم.
و عايشه ندا داد: اى عثمان! آيا اين سخن را به مصاحب رسول خدا صلى الله عليه و آله مى گويى؟
سپس عثمان دستور داد كه ابن مسعود به زور از مسجد اخراج شود و
1) - الاستيعاب 1:373 [القسم الثالث/ 993، شمارۀ 1659].
عبداللّٰه بن زمعه(1)او را به زمين زد. و گفته مى شود: بلكه يحموم غلام عثمان او را در حالى كه پاهايش تكان مى خورد (تا از دست او رهايى يابد) به دوش گرفت و چنان او را به زمين زد كه دنده هايش خرد شد. در اين هنگام على عليه السلام فرمود: «يا عثمان! أتفعل هذا بصاحب رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله بقول الوليد بن عقبة؟» [اى عثمان! آيا به خاطر گفتۀ وليد بن عقبه، با مصاحب رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين رفتار مى كنى؟]. عثمان گفت: من به خاطر گفتۀ وليد اين رفتار را نكردم، بلكه زبيد بن صلت كندى را به كوفه فرستادم و ابن مسعود به او گفته است: خون عثمان حلال است؛ پس على عليه السلام فرمود: «أحلت عن زبيد على غير ثقة» [اين سخن را از زبيد گرفته اى در حالى كه اطمينانى به او نيست].
و گروهى گفته اند: ابن مسعود مهمان سعد بن ابى وقّاص شد، و چون به بيمارى مرگ گرفتار شد، عثمان به عيادت او آمد و گفت: آيا از چيزى شكايت دارى؟ گفت: از گناهانم. پرسيد: چه مى خواهى؟ گفت: رحمت پروردگارم را.
پرسيد: آيا طبيبى را برايت نخوانم؟ گفت: «الطبيب أمرضني» [طبيب مرا مريض كرد]. گفت: آيا دستور ندهم سهم تو را بدهند؟(2)گفت: وقتى به آن محتاج بودم از من دريغ كردى و حال كه از آن بى نياز هستم مى دهى؟! گفت: براى فرزندانت خواهد بود. گفت: روزى آنها بر عهدۀ خداست. گفت: اى ابو عبدالرحمن! بر من استغفار كن. گفت: «أسأل اللّٰه أن يأخذ لي منك بحقّي» [از خدا مى خواهم كه حقّ مرا از تو بگيرد]. و وصيّت كرد كه عثمان بر او نماز نخواند.
پس بدون اطّلاع عثمان در بقيع دفن شد. و چون عثمان فهميد خشمگين شد و گفت: از من بر او سبقت گرفتيد؟ عمّار بن ياسر گفت: همانا او وصيّت كرد كه تو بر او نماز نخوانى.
و محمّد بن اسحاق بن محمّد بن كعب قرظى نقل كرده است: «عثمان به ابن مسعود به خاطر اينكه ابوذر را دفن كرد چهل تازيانه زد(1)».
و در «السيرة الحلبيّة»(2)آمده است: «از جمله انتقادات و عيبهايى كه بر عثمان گرفتند اين بود كه عبداللّٰه بن مسعود را زندانى كرد و با او قطع رابطه كرد، و سهم اُبىّ بن كعب را نداد، و عبادة بن صامت را چون معاويه از او شكايت كرد از شام فراخواند، و عمّار بن ياسر را زد، و به كعب بن عبده بيست تازيانه زد و او را به برخى كوهها تبعيد نمود، و به عبد الرحمن بن عوف گفت:
تو منافق هستى...».
امينى مى گويد: شايد تو به كُنه و ماهيّت اين جرأت و جسارت پى نمى برى مگر اينكه بدانى ابن مسعود كيست؟ و آنگاه مطمئن مى شوى كه چنين رفتارى دربارۀ او گناه بزرگى است كه هيچ عذر و دليل معقولى كردۀ مرتكب آن را توجيه نمى كند تا چه رسد به دليلهاى ضعيف و بى ارزش:
1 - مسلم و ابن ماجه از طريق سعد بن أبى وقّاص نقل كرده اند(3): سخن خداوند متعال: «وَ لاٰ تَطْرُدِ اَلَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاةِ وَ اَلْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ مٰا عَلَيْكَ مِنْ حِسٰابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ وَ مٰا مِنْ حِسٰابِكَ عَلَيْهِمْ مِنْ شَيْءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَكُونَ مِنَ اَلظّٰالِمِينَ» (4)[و كسانى را كه صبح و شام خدا را مى خوانند، و جز ذات پاك او نظرى ندارند، از خود دور مكن! نه چيزى از حساب آنها بر توست، و نه چيزى از حساب تو بر آنها، اگر آنها را طرد كنى، از ستمگران خواهى بود]، دربارۀ شش نفر نازل شده كه عبداللّٰه بن مسعود از جملۀ آنهاست.
2 - ابن سعد در «الطبقات الكبرى»(1)از طريق عبداللّٰه بن مسعود نقل كرده است: سخن خداوند متعال: «اَلَّذِينَ اِسْتَجٰابُوا لِلّٰهِ وَ اَلرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ مٰا أَصٰابَهُمُ اَلْقَرْحُ لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اِتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِيمٌ» (2)[آنها كه دعوت خدا و پيامبر را، پس از آن همه جراحاتى كه به ايشان رسيد، اجابت كردند؛ (و هنوز زخمهاى ميدان اُحد التيام نيافته بود، به سوى ميدان «حمرار الاسد» حركت نمودند)؛ براى كسانى از آنها، كه نيكى كردند و تقوا پيش گرفتند، پاداش بزرگى است]، دربارۀ دوازده مرد نازل شده كه او از جملۀ آنهاست.
3 - شَربينى و خازن(3)ذكر كرده اند: كه سخن خداى متعال: «أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اَللَّيْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً يَحْذَرُ اَلْآخِرَةَ» (4)[(آيا چنين كسى با ارزش است) يا كسى كه در ساعات شب به عبادت مشغول است و در حال سجده و قيام، از عذاب آخرت مى ترسد؟!]، دربارۀ ابن مسعود، عمّار و سلمان نازل شده است.
4 - از على عليه السلام به صورت مرفوع نقل شده است: «عبداللّٰه يوم القيامة في الميزان أثقل من اُحد» [عبداللّٰه در روز قيامت در ميزان و ترازو، سنگين تر از كوه اُحد است](5).
5 - حاكم در «مستدرك»(6)از طريق حبّۀ عرنى نقل كرده است: گروهى نزد على آمدند و عبداللّٰه بن مسعود را ستايش كردند؛ پس فرمود: «أقول فيه مثل ما قالوا وأفضل: من قرأ القرآن وأحلّ حلاله، وحرّم حرامه، فقيه في الدين، عالم بالسنّة» [من دربارۀ او مثل آنچه گفتند و بلكه بهتر از آن را مى گويم: او كسى است كه قرآن قرائت مى كند و حلال آن را حلال وحرامش را حرام مى داند، فقيه در دين و عالم به
سنّت است].
6 - تِرمذى(1)با سندى كه رجال آن ثقه هستند از طريق حذيفة بن يمان نقل كرده است: «أنّ أشبه الناس هدياً ودلّاً وسمتاً بمحمّد صلى الله عليه و آله عبداللّٰه» [همانا شبيه ترين مردم به محمّد صلى الله عليه و آله از لحاظ سيرت، آرامش و وقار، هيئت و شكل ظاهرى، عبداللّٰه (بن مسعود) است].
ودر روايت بخارى آمده است: «ما أعرف أحداً أقرب سمتاً وهدياً ودلّاً برسول اللّٰه صلى الله عليه و آله من ابن اُمّ عبد» [كسى را نمى شناسم كه از لحاظ هيئت و شكل ظاهرى، راه و روش، و آرامش و وقار، نزديك تر از ابن امّ عبد به رسول خدا صلى الله عليه و آله باشد].
و اين علم، سيرت، هيئت و شكل ظاهرى، شايستگى، و نزديكى او به پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله است. به همۀ اينها سابقۀ او در اسلام كه ششمين نفر از شش نفر بود، هجرت او به حبشه و سپس به مدينه، و حضور در جنگ بدر و همۀ جنگهاى پيامبر صلى الله عليه و آله را اضافه كن، و او آن گونه كه در روايت ابوعمر در «استيعاب»(2)آمده است يكى از ده نفرى است كه به بهشت بشارت داده شدند(3). و شايد تو پس از نگاهى گذرابه كتابهاى سيره و تاريخ شكّ
1) - سنن تِرمذى [631/5، ح 3807]؛ صحيح بخارى [1373/3، ح 3551].
2) - [الاستيعاب 988/3؛ آنجا كه مى گويد: «وشهد له رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله بالجنّة فيما ذكر في حديث العشرة بإسناد حسن جيّد...»].
3) - [بنا بر حديثى منسوب به پيامبر صلى الله عليه و آله كه در زمان عثمان جعل شده است، آن حضرت به ده نفر بشارت بهشت داده اند؛ لذا معروف به «عَشَرۀ مُبشَّره» شده اند. اين ده نفر عبارتند از: على عليه السلام، ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، زبير، سعد بن ابى وقّاص، عبد الرحمن بن عوف، ابو عبيدة بن جرّاح و سعيد بن زيد بن عمرو. و شگفتا كه در بهشت، على عليه السلام و دشمنانش گرد هم آمده اند! ر. ك: سنن تِرمذى 311/5، ح 3830 و 3831 و 3832؛ سنن أبي داود 401/2، ح 4648؛ مسند احمد 193/1، و چاپ ديگر: 316/1، ح 1678؛ و كتاب برگزيدۀ الغدير/ 951-959. تقى الدين مقريزى در الخطط المقريزيّة 332/2 ادّعا مى كند كه اينان در زمان حيات رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله اهل فتوا بوده اند؛ ر. ك: حصر الاجتهاد، آقا بزرگ طهرانى/ 71].
نمى كنى كه وى عادتى نداشت جز پراكندن علوم قرآن، سنّتِ پيامبر، تعليم به جاهل، گوشزد و هشدار به غافل، تثبيت قلوب، و محكم كردن كمر دين، و در همۀ اينها او در سيره، هيئت و شكل ظاهرى، و آرامش و وقار شبيه رسول خدا صلى الله عليه و آله بود؛ پس در او نقطۀ ضعف و عيبى براى عيب جو، و جايى براى طعنۀ طعنه زننده نمى يابى.
و عمر او را به كوفه فرستاد تا امور دين را به آنها بياموزد، و عمّار را به عنوان امير فرستاد و به كوفيان نوشت: «إنّهما من النجباء من أصحاب محمّد من أهل بدر؛ فاقتدوا بهما واسمعوا من قولهما، وقد آثرتُكم بعبداللّٰه بن مسعود على نفسي»(1)[اين دو، از نجباء اصحاب محمّد و از اهل بدر هستند؛ پس به اين دو اقتدا كنيد و سخن آن دو را بشنويد و همانا شما را برخودم به عبداللّٰه بن مسعود برگزيدم]. و ستايش اهل كوفه بر او را شنيدى كه گفتند: «جُزيتَ خيراً، فلقد علّمتَ جاهلنا وثبّتَّ عالمنا، وأقرأتَنا القرآن، وفقّهتَنا في الدين، فنعم أخو الاسلام أنت ونعم الخليل» [اى ابن مسعود! خدا به تو جزاى خير بدهد، تو جاهلان ما را دانش آموختى و عالمان ما را ثابت قدم و استوار ساختى، اين تو بودى كه ما را با قرآن و دين خدا آشنا كردى، تو برادر و دوست مسلمانِ خوب ما بودى].
ابن مسعود نخستين كسى بود كه در مكّه آشكارا قرآن خواند(2).
پس چرا اين رزم آور بزرگ بدر، چند سال از سهمش محروم مى شود؟! سپس كسى كه او را به بدترين شكل شكنجه داد و پشيمان شده بود ولى زمان پشيمانى نبود، نزد او آمد، در حالى كه تظاهر به بخشش مى كرد ولى ابن مسعود كه در پايان عمر بود آن را نپذيرفت و از پروردگارش خواست حقّش را
از او بگيرد، سپس از مال فانى دنيا إعراض نمود و متوجّه نعمت جاودانى آخرت شد و وصيّت كرد كسى كه از او با اين روش دردناك و فاجعه آميز به كام خود رسيده و انتقام گرفته است بر او نماز نخواند.
چرا با او اين گونه رفتار شد؟! و چرا در ملأ عام به او ناسزا گفتند؟! و چرا با اهانت و به زور از مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله اخراج شد؟! و چرا به زمين زده شد تا دنده هايش شكست؟! و چرا چون ستمگران او را در سختى نهادند؟!
همۀ اينها به خاطر اين بود كه وى در روزى كه بايد از وليد بن عقبۀ پيروِ هواى نفْس و بى شرم، اطاعت مى كرد، از مباح كردن چيزى از بيت المال كوفه بر وى خوددارى كرد. و چون از قرآن و سنّتى كه مى شناخت مجوّزى براى اين بخشش و برگزيدنِ امر كنندۀ به آن [وليد] نيافت، كليدهاى بيت المال را به سوى او افكند.
و آن گروه، ظلم ديگرى در حقّ ابن مسعود روا داشتند؛ و آن زدن چهل تازيانه به او در جايى ديگر بود. چرا؟ زيرا وقتى ابوذر از دنيا رفت او را دفن كرد. در ر بذه آن بيابان خشك و بى آب و علف و وحشت آور، مرده اى را يافت كه در اوج و قلّۀ علم و ايمان قرار داشت.
صحابى بزرگى را يافت كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را به خود نزديك مى كرد و اكنون از دنيا رفته است.
عالمى از علماى مسلمانان را يافت كه زندگى، او را ترك كرده بود. نمونۀ پاكى و تقوا را يافت، و در برابر ديدگانش آن صورت بزرگى كه در زمان پيامبر مشاهده كرده بود نمايان و مجسّم شد.
كسى كه در اين امّت رحمت شده، از لحاظ سيره، هيئت و شكل ظاهرى، عبادتها، زهد، و خلق و خو مانند عيسى بن مريم بود، را پيدا كرد كه خليفۀ وقت او را از پايتخت اسلام رانده بود.
عزيزى از صحابه كه براى خدا و رسول خدا و مؤمنان عزيز بود را يافت كه از روى ظلم و ستم در جايگاهِ پست و زمينِ ناهموارِ تبعيدگاه هلاك شده بود.
در قسمت اصلى راه (كه روندگان پا بر آن مى گذارند و مى روند) جسدى پاك و پاكيزه و غريب و تنها كه از وطن خود دور شده بود و خورشيد آن را سوزانده بود و بادها بر آن مى وزيد، را يافت و اين سخن رسول خدا را به ياد آورد: «رحم اللّٰه أباذر يمشي وحده، ويموت وحده، ويُحشر وحده» [خداوند ابوذر را رحمت كند كه تنها راه مى رود و تنها مى ميرد و تنها محشور مى شود].
پس علم و دين، ابن مسعود و مؤمنانى كه همراه او بودند را رها نكرد كه بر آن منظرۀ فجيع عبور كنند و از حكم شريعت به تعجيل دفن جسد هر مسلمانى پيروى نكنند، تا چه رسد به ابوذر كه رسول خدا صلى الله عليه و آله صالحان از مؤمنان را به دفن او بشارت داده بود. و چون به مدينه آمدند آنها كه بر ابوذر عيب گرفته بودند بر ابن مسعود نيز عيب گرفتند، و اين امر واجبى كه او انجام داده بود را گناه بزرگى به حساب آوردند تا جايى كه دستور داده شد چهل تازيانه به وى زده شود؛ و اين كارى بود كه دربارۀ كسى كه كافرى را به خاطر از بين بردن بوى گندش دفن كند، انجام نمى شد تا چه رسد به دفن مسلمانى كه از لحاظ بزرگى و علم و تقوا و تقرّب به ابوذر نرسيده باشد، و چگونه دربارۀ دفن شخصيّتى چون ابوذر انجام شد؟!
اين چه خليفه اى است كه حرمت و كرامت صالحان امّت و بزرگان صحابه كه در جنگ بدر شركت كرده بودند، و قرآن دربارۀ آنها نازل شده و پيامبر اعظم آنها را ستايش نموده، را مراعات نمى كند در حالى كه آن حضرت وقتى عمر دربارۀ مجرمى كه در جنگ بدر شركت كرده بود(1)گفت: اى رسول خدا! به من اجازه ده تا گردن او را بزنم؛ فرمود: «مهلاً يابن الخطّاب! إنّه قد شهد بدراً، وما يدريك لعلّ اللّٰه قد اطّلع على أهل بدر فقال: اعملوا ما شئتم فإنّي غافر لكم»(2)[اى پسر خطّاب! صبر كن، او در جنگ بدر شركت داشته، و تو چه مى دانى شايد خداوند
از نيّت و هدف اهل بدر آگاه شده و گفته است: هر چه خواهيد انجام دهيد همانا من آمرزندۀ شما هستم]. و به خاطر فضيلتى كه رزم آوران بدر نزد همۀ امّت دارند اهل سنّت حديثى را براى داخل كردن عثمان در ميان آنها جعل كرده اند.
و كسى كه دفاع و حمايت مى كند اگر دليل و عذرى نيابد به جُلبك چنگ مى زند و مى گويد(1): اجتهاد، عثمان را به اينجا كشاند؛ اين، عذرى هميشگى است كه تصحيح كنندۀ سخن ها و رفتارهاى باطل، و توجيه كنندۀ كارهاى ناپسند، و وسيله اى براى فريب ساده لوحان امّت است. و اين گفتار آنهاست كه از دهانشان خارج مى شود.
«وَ إِنَّ رَبَّكَ لَيَعْلَمُ مٰا تُكِنُّ صُدُورُهُمْ وَ مٰا يُعْلِنُونَ» (2)
[و پروردگارت آنچه را در سينه هايشان پنهان مى دارند و آنچه را آشكار مى كنند به خوبى مى داند].
«بَلِ اَلْإِنْسٰانُ عَلىٰ نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ * وَ لَوْ أَلْقىٰ مَعٰاذِيرَهُ» (3)
[بلكه انسان خودش از وضع خود آگاه است، * هر چند (در ظاهر)
براى خود عذرهايى بتراشد].
1 - آن گونه كه در «أنساب» بلاذرى است(4)، در روايت زهرى آمده است:
در خزانه، سبدى بود كه جواهراتى در ميان آن بود و عثمان مقدارى از آن را برداشت و با آن بعضى از زنانش را زينت كرد؛ در اين هنگام از او عيبجويى كردند و اين مطلب به گوش وى رسيد، پس خطبه خواند و گفت: «هذا مال اللّٰه اُعطيه من شئت وأمنعه من شئت فأرغم اللّٰه أنف من رغم» [اين، مال خداست به هر كه بخواهم مى دهم و از هر كه بخواهم دريغ مى كنم و خداوند هر كه را از اين كار بدش
مى آيد دماغش را به خاك بمالد (و خوار و ذليل گرداند)].
عمّار گفت: «أنا واللّٰه! أوّل من رغم أنفه من ذلك» [به خدا سوگند! من اوّلين كسى هستم كه از اين كار بدم مى آيد و دماغم به خاك ماليده مى شود]. عثمان گفت: اى پسر سميّه! بر من جسور شده اى، و او را زد تا اينكه غش كرد. آنگاه عمّار گفت: «ما هذا بأوّل ما اُوذيتُ في اللّٰه» [اين اوّلين بارى نيست كه در راه خدا اذيّت مى شوم]. و عايشه يك تار مو، كفش و لباسى از لباسهاى پيامبر صلى الله عليه و آله - آن گونه كه وهب پنداشته است - را آورد و گفت: «ما أسرع ما تركتم سنّة نبيّكم!» [چه زود سنّت پيامبرتان را وانهاديد!] و عمرو عاص گفت: «هذا منبر نبيّكم وهذه ثيابه وهذا شَعْره لم يبلَ فيكم وقد بدّلتم وغيّرتم» [اين منبر پيامبرتان، و اين لباس او، و اين موى اوست كه در ميان شما كهنه نشده و شما (سنّت او را) تبديل كرده و تغيير داديد]؛ در اين هنگام، عثمان خشمگين شد تا جايى كه نمى فهميد چه مى گويد.
2 - بلاذرى در «أنساب» مى نويسد(1): «مقداد بن عمرو، عمّار بن ياسر، طلحه، زبير و تعدادى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله نامه اى نوشتند و در آن بدعتهاى عثمان را شمردند، و او را از پروردگارش ترساندند و به او اعلام كردند اگر دست برندارد در برابر او مى ايستند، پس عمّار نامه را گرفت و نزد عثمان آورد و بخشى از آن را خواند. عثمان گفت: آيا تو از بين آنها بر من دلير شده اى؟! عمّار گفت: [آرى] زيرا من خير خواه ترين آنها نسبت به تو هستم.
عثمان گفت: اى پسر سميّه! دروغ مى گويى. گفت: به خدا سوگند! من فرزند سميّه و ياسر هستم؛ در اين هنگام، عثمان به غلامش دستور داد تا دستها و پاهاى عمّار را بكِشند، سپس عثمان در حالى كه چكمه پوشيده بود با پاهايش به بيضه هاى او زد از اين رو مبتلا به باد فتق شد و چون ناتوان و سالخورده بود غش كرد».
و ابن ابى الحديد اين داستان را در شرح(2)خود به نقل از سيّد مرتضى آورده است بدون اينكه عيبى بر آن وارد كند.
3 - بلاذرى در «أنساب»(1)نوشته است: «و نيز روايت شده است: چون خبر وفات ابوذر در ربذه به عثمان رسيد گفت: خدا او را رحمت كند. و عمّار بن ياسر (به او طعنه زد و) گفت: «نعم، فرحمه اللّٰه من كُلِّ أنفسنا» [بله، از ته دل و با تمام وجودمان براى او از خداوند طلب آمرزش مى كنيم (كنايۀ به عثمان كه طلب آمرزش تو زبانى و ظاهرى است نه از ته دل)]. آنگاه عثمان گفت: «يا عاضّ أير أبيه! أتراني ندمتُ على تسييره؟!» [اى آلت پدرت در دهانت باد! آيا گمان مى كنى از تبعيد او پشيمان شده ام؟!]. و دستور داد به پشت گردن عمّار زدند و گفت: تو نيز به مكان او ملحق شو. چون مهيّاى خروج شد بنى مخزوم نزد على آمدند و از او خواستند دربارۀ عمّار با عثمان سخن گويد. پس على به عثمان فرمود: «يا عثمان! اتّق اللّٰه؛ فإنّك سيّرت رجلاً صالحاً من المسلمين فهلك في تسييرك، ثمّ أنت الآن تريد أن تنفي نظيره» [اى عثمان! از خدا بترس؛ همانا تو مردى صالح(2)از مسلمانان را تبعيد كردى و به خاطر تبعيد تو هلاك شد، و اكنون مى خواهى شخصيّتى چون او را تبعيد كنى]. و سخنانى بين آن دو ردّ و بدل شد تا اينكه عثمان گفت: «أنت أحقّ بالنفي منه» [تو از عمّار براى تبعيد شايسته تر هستى]؛ پس على فرمود: «رُم ذلك إن شئت» [اگر خواستى، اين كار را بكن]. و مهاجران جمع شدند و گفتند: اگر هرگاه مردى با تو سخن بگويد او را تبعيد كنى كه نمى شود؛ آنگاه از عمّار، دست برداشت».
و در «طبقات» ابن سعد آمده است(3): «عقبة بن عامر همان بود كه عمّار را كشت، و او بود كه وقتى عثمان بن عفّان دستور داد، عمّار را زد».
امينى مى گويد: اين است رفتار خليفه با كسى كه آياتى از قرآن دربارۀ او نازل شده، و قرآن گواهى داده است كه قلب او با ايمان و رضايت آرام يافته است، و نيز گواهى داده كه وى در ساعات شب به عبادت مشغول است و در حال سجده و قيام از عذاب آخرت مى ترسد (و همين منشأ اطمينان و آرامش قلبى
اوست). با مردى كه نخستين مسلمانى بود كه در خانه اش جايى را مسجد قرار داد و در آنجا عبادت مى كرد(1). با مردى كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله ستايشِ بر او زياد نقل شده و اين ستايشها با نهى اكيد از دشمنى با وى و خشم بر وى و دشنام به او و تحقير و كوچك شمردن او و عيبجويى بر او و پايمال كردن حقّ او همراه است، و ان شاء اللّٰه بر الفاظ اين روايات آگاه مى شوى.
و صحابۀ صدر اسلام عمّار را بزرگ شمرده اند و بر كسى كه او را اذيّت كند و دشمن بدارد و خشمگين سازد عيب گرفته اند، و همۀ اين كارهايى كه از آن نهى شده بود، بر سر عمّار آورده شد. و از عمّار چيزى جز رضايت به آنچه خدا و رسولش به آن رضايت دادند، و غضب براى خدا و رسول، و گفتن حقّ و موضع گيرى دربرابر باطل، چه مردم راضى باشند و چه خشم بگيرند، نقل نشده است. و از همان ابتداى امر كه او و پدر و مادرش مورد اذيّت و آزار واقع شدند به همين صورت بود؛ و ايمان و خضوع آنها مورد رضايت خدا بود، و خدا ناظر آن محنتها و رنجها كه تحمّل مى كردند بود، و نام آنها وِرد زبان پيامبر اسلام بود، و پيوسته آنها را ياد مى كرد و براى آنها دعا مى كرد و مى فرمود:
«اصبروا آل ياسر موعدكم الجنّة» [اى خاندان ياسر! صبر كنيد كه وعده گاه شما بهشت است]؛ اين روايت از طريق عثمان بن عفّان نقل شده است(2).
و مى فرمود: «أبشروا آل ياسر موعدكم الجنّة» [اى خانوادۀ ياسر! بشارت باد بر شما كه وعدگاه شما بهشت است]؛ كه از طريق جابر نقل شده است(3).
1) - طبقات ابن سعد 3:178، چاپ ليدن [250/3]؛ وابن كثير در تاريخ خود 7:311[345/7، حوادث سال 37 ه؛ وحاكم در مستدرك 434/3، ح 5655 و 5656] اين مطلب را نقل كرده اند.
2) - اين روايت را طبرانى [در المعجم الكبير 303/24، ح 769] و... نقل كرده اند.
3) - مجمع الزوائد 9:293، به نقل از طبرانى [در المعجم الأوسط 305/2، ح 1531] و نوشته است: «روايان اين روايت، راويان روايت صحيح هستند مگر ابراهيم كه ثقه است [و به خاطر وجود او، روايت موثّقه مى شود]».
و مى فرمود: «أللّهمّ اغفر لآل ياسر وقد فعلتَ» [خدايا! خانوادۀ ياسر را بيامرز و اين كار را كرده اى]؛ اين روايت را نيز عثمان نقل كرده است(1). آرى، عمّار از ابتداى حيات دينى خود (ايمان آوردن) تا انتهاى عمرش كه گروه ستمكار او را كشت، چنين بود. و پيامبر صلى الله عليه و آله با اين سخن خود از آن خبر داد: «ويحك يابن سميّة! تقتلك الفئة الباغية» [واى، اى فرزند سميّه! گروه ستمكار تو را مى كشد].
و در لفظ معاويه آمده است: «تقتل عمّاراً الفئة الباغية» [گروه ستمكار، عمّار را مى كشد].
و در نقل عثمان آمده است: «تقتلك الفئة الباغية، قاتل عمّار في النار» [گروه ستمكار تو را مى كشد، قاتل عمّار در آتش است].
اين حديث از راههاى فراوان نقل شده كه از حدّ تواتر بالاتر است(2).
در «استيعاب» نوشته است:
روايات متواترى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است كه: «تقتل عمّاراً الفئة الباغية» [گروه ستمكار، عمّار را مى كشد]؛ و اين از اخبار غيبى و نشانه هاى نبوّت آن حضرت و از صحيح ترين احاديث است.
اين بود زندگى عمّار از آغاز تا انجام كه سراسر مورد مدح و ستايش بوده است. و او در عمر خود آنچنان بود كه قرآن حكيم او را ستايش كرده است:
1) - مسند احمد 1:62[100/1، ح 441] و....
2) - ر. ك: الطبقات الكبرى، ابن سعد 3:180[251/3]؛ السيرة النبويّة، ابن هشام 2:114[142/2]؛ المستدرك على الصحيحين 3:386 و 387 و 391 [435/3، ح 5657؛ وص 436، ح 5659؛ وص 442، ح 5676]؛ الاستيعاب 2:436 [القسم الثالث / 1140، شمارۀ 1863]؛ و بخارى در صحيح خود [172/1، ح 436]، ومسلم در صحيح خود [431/5، ح 73، كتاب الفتن]، و احمد در مسند خود [281/6، ح 21366] و... اين روايت را نقل كرده اند.
«أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اَللَّيْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً يَحْذَرُ اَلْآخِرَةَ» (1)[(آيا چنين كسى با ارزش است) يا كسى كه در ساعات شب به عبادت مشغول است و در حال سجده و قيام، از عذاب آخرت مى ترسد؟!].
ابن سعد در «طبقات»(2)، و ابن مَرْدَوَيْه، و ابن عساكر، از ابن عبّاس نقل كرده اند: اين آيه دربارۀ عمّار بن ياسر نازل شده است. و زمخشرى در تفسير خود(3)گفته است: اين آيه دربارۀ عمّار و ابو حذيفة بن مغيره مخزومى نازل شده است.
آيۀ دوم: ابن ماجه(4)دربارۀ سخن خداوند متعال: «وَ لاٰ تَطْرُدِ اَلَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاةِ وَ اَلْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ مٰا عَلَيْكَ مِنْ حِسٰابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ» (5)[و كسانى را كه صبح و شام خدا را مى خوانند، و جز ذات پاك او نظرى ندارند، از خود دور مكن! چيزى از حساب آنها بر تو نيست]، نقل كرده كه دربارۀ عمّار و صهيب و بلال و خبّاب نازل شده است(6).
آيۀ سوم: گروهى از حافظان نقل كرده اند: آيۀ: «إِلاّٰ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمٰانِ» (7)[به جز آنها كه تحت فشار واقع شده اند در حالى كه قلبشان آرام و با ايمان است] دربارۀ عمّار نازل شده است. و ابو عمر در «استيعاب» نوشته است: «اين [نزول آيه دربارۀ عمّار] از مطالبى است كه مفسّران بر آن اتّفاق نظر دارند». و قرطبى نوشته است: «از ديد مفسّران، اين آيه دربارۀ عمّار نازل شده است».
و ابن حجر در «إصابة» نوشته است: «مفسّران اتّفاق نظر دارند كه اين آيه
1) - زمر: 9.
2) - الطبقات الكبرى 3:187، چاپ ليدن [250/3؛ مختصر تاريخ دمشق 210/18].
3) - الكشّاف 3:22[117/4].
4) - سنن ابن ماجة [1383/2، ح 4128].
5) - أنعام: 52.
6) - ر. ك: جامع البيان 7:127 و 128 [مج 5 / ج 200/7-201]؛ الجامع لأحكام القرآن 16:432[278/6]؛ الكشّاف 1:453[27/2]؛ التفسير الكبير 4:50[234/12]؛ الدرّ المنثور 3:14[273/3].
7) - نحل: 106.
دربارۀ عمّار نازل شده است»(1).
آيۀ چهارم: واحدى از طريق سُدّىِ ذكر كرده است: سخن خداى متعال:
«أَ فَمَنْ وَعَدْنٰاهُ وَعْداً حَسَناً فَهُوَ لاٰقِيهِ كَمَنْ مَتَّعْنٰاهُ مَتٰاعَ اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا ثُمَّ هُوَ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ مِنَ اَلْمُحْضَرِينَ» (2)[آيا كسى كه به او وعده نيكو داده ايم و به آن خواهد رسيد، همانند كسى است كه متاع زندگى دنيا به او داده ايم سپس روز قيامت (براى حساب و جزا) از احضارشدگان خواهد بود؟!]، دربارۀ عمّار و وليد بن مغيره نازل شده است(3).
آيۀ پنجم: ابو عمر از طريق ابن عبّاس در تفسير سخن خداى متعال: «أَ وَ مَنْ كٰانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي اَلنّٰاسِ» (4)[آيا كسى كه مرده بود، سپس او را زنده كرديم، و نورى برايش قرار داديم كه با آن در ميان مردم راه برود...]، نقل كرده كه اين شخص عمّار بن ياسر است(5).
امّا احاديثى كه در ستايش او وارد شده، هرچه دربارۀ آنها سخن بگويى اغراق نكرده اى و كسى به تو اعتراض نمى كند؛ اينك گوشه اى از آن احاديث:
1 - از ابن عبّاس از رسول خدا صلى الله عليه و آله در حديثى نقل شده است: «إنّ عمّاراً مُلئ إيماناً من قرنه إلى قدمه، واختلط الإيمان بلحمه و دمه»(6)[همانا عمّار از سر تا پا لبريز
1) - ر. ك: الطبقات الكبرى، ابن سعد 3:178[249/3]؛ جامع البيان 14:122 [مج 8 / ج 181/14]؛ أسباب النزول، واحدى: 212 [ص 190]؛ المستدرك على الصحيحين 2:357[389/2، ح 3362]؛ الاستيعاب 2:435 [قسم سوم / 1136، شمارۀ 1863]؛ الجامع لأحكام القرآن 10:180[118/10]؛ الكشّاف 2:176[636/2]؛ الدرّ المنثور [169/5-170].
2) - قصص: 61.
3) - ر. ك: أسباب النزول، واحدى: 255 [ص 229]؛ الجامع لأحكام القرآن 13:303[200/13]؛ الكشّاف 2:386[425/3].
4) - أنعام: 122.
5) - الاستيعاب 2:435 [القسم الثالث/ 1137، شمارۀ 1863]؛ الدرّ المنثور 3:43[352/3].
6) - حلية الأولياء 1:139؛ الكشّاف 2:176[636/2]؛ التفسير الكبير 5:365[121/20]؛ كنز العمّال 6:184؛ 7:75[724/11، ح 33541].
از ايمان است، و ايمان با گوشت و خونش مخلوط است].
2 - ابن عساكر(1)از طريق على عليه السلام نقل كرده است: «عمّار خلط اللّٰه الإيمان ما بين قرنه إلى قدمه، وخلط الإيمان بلحمه و دمه، يزول مع الحقّ حيث زال، وليس ينبغي للنار أن تأكل منه شيئاً»(2)[خداوند ايمان را ما بين سر تا پاى عمّار مخلوط كرده، و ايمان را با گوشت و خونش درهم آميخته است، هر كجا حقّ رخت بربندد به همراه آن رخت بر مى بندد، و شايسته نيست كه آتش قسمتى از بدن او را بخورد و بسوزاند].
3 - ابن ماجه و ابو نعيم از طريق هانى بن هانى نقل كرده اند: ما نزد على بوديم كه عمّار بر او داخل شد پس فرمود: «مرحباً بالطيّب المطيّب؛ سمعتُ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول: عمّار مُلئ إيماناً إلى مُشاشه»(3)[مرحبا به پاكيزۀ پاك شده؛ از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: عمّار تا نوكِ استخوانش لبريز ايمان است].
4 - ابن سعد در «طبقات»(4)در حديث مرفوعى نقل كرده است: «إنّ عمّاراً مع الحقّ والحقّ معه، يدور عمّار مع الحقّ أينما دار، وقاتل عمّار في النار» [همانا عمّار با حقّ و حقّ با اوست، و حقّ هر كجا باشد عمّار به دور آن مى چرخد و قاتل عمّار در آتش است].
5 - از انس بن مالك در حديث مرفوعى نقل شده است: «إنّ الجنّة تشتاق إلى أربعة: عليّ بن أبي طالب، وعمّار بن ياسر، وسلمان الفارسي، والمقداد» [همانا بهشت مشتاق چهار نفر است: على بن ابى طالب، عمّار بن ياسر، سلمان فارسى و مقداد].
و در لفظ تِرمذى و حاكم و ابن عساكر آمده است: «اشتاقت الجنّة إلى ثلاثة:
عليّ وعمّار وسلمان» [بهشت مشتاقِ سه نفر است: على، عمّار و سلمان]. و در لفظ ابن عساكر آمده است: «اشتاقت الجنّة إلى ثلاثة: إلى عليّ وعمّار وبلال»(5)[بهشت
1) - مختصر تاريخ دمشق [213/18].
2) - كنز العمّال 6:183[720/11، ح 33520].
3) - سنن ابن ماجة 1:65[52/1، ح 147]؛ حلية الأولياء 1:139.
4) - الطبقات الكبرى، ابن سعد 3:187، چاپ ليدن [262/3].
5) - المستدرك على الصحيحين 3:137[148/3، ح 4666]؛ سنن تِرمذى [626/5، ح 3797]؛ تاريخ مدينة دمشق 3:306؛ 6:198 و 199 [451/10، شمارۀ 974؛ و 410/21-411، شمارۀ 2599].
مشتاقِ سه نفر است: على، عمّار و بلال].
6 - احمد(1)از طريق خالد بن وليد در حديث مرفوعى نقل كرده است: «من عادى عمّاراً عاداه اللّٰه، ومن أبغض عمّاراً أبغضه اللّٰه» [هر كس با عمّار دشمنى كند خدا با او دشمنى مى كند، و هر كس بغض عمّار را داشته باشد، مبغوض خداوند است].
حاكم(2)وذهبى اين روايت را به دو طريق صحيح دانسته اند، وهيثمى(3)نيز آن را صحيح دانسته است. ودر لفظى آمده است: «من يسبّ عمّاراً يسبّه اللّٰه، ومن يبغض عمّاراً يبغضه اللّٰه، ومن يسفّه عمّاراً يسفّهه اللّٰه» [هر كس به عمّار دشنام دهد خدا به او دشنام مى دهد، و هر كس با عمّار دشمنى كند خدا با او دشمنى مى كند، و هر كس نسبت سفاهت به عمّار دهد خداوند او را سفيه مى گرداند].
حاكم(4)و ذهبى اين روايت را صحيح دانسته اند. اين حديث را با اختلاف نقل هايى كه دارد گروه زيادى از حافظان و بزرگان فنّ حديث نقل كرده اند(5).
7 - از حذيفه نقل شده كه به او گفته شد: همانا عثمان كشته شد پس ما را به چه امر مى كنى؟ گفت: «إلزموا عمّاراً» [ملازم با عمّار باشيد]. گفته شد: «إنّ عمّاراً لايفارق عليّاً» [عمّار از على جدا نمى شود]. گفت: «إنّ الحسد هو أهلك للجسد، وإنّما ينفّركم من عمّار قربه من عليّ. فواللّٰه! لعليّ أفضل من عمّار أبعد ما بين التراب والسحاب، وإنّ عمّاراً من الأخيار»(6)[همانا حسد نسبت به جسد هلاك كننده ترين
1) - مسند احمد [50/5، ح 16373].
2) - المستدرك على الصحيحين [441/3، ح 5674].
3) - مجمع الزوائد [293/9].
4) - المستدرك على الصحيحين [439/3، ح 5667].
5) - ر. ك: مسند احمد 4:89[50/5، ح 16373]؛ المستدرك على الصحيحين 3:390 و 391 [440/3، ح 5670؛ وص 441، ح 5673]؛ كنز العمّال 6:185؛ 7:71-75[722/11، ح 33534؛ 532/13، ح 37387].
6) - كنز العمّال 7:73[532/13، ح 37385].
است، و نزديكى عمّار به على شما را از عمّار دور مى كند. پس به خدا سوگند! فضيلت على نسبت به عمّار از فاصلۀ ما بين خاك و ابر بيشتر است، و همانا عمّار از خوبان است].
8 - از عبداللّٰه بن جعفر نقل شده است: «ما رأيت مثل عمّار بن ياسر و محمّد بن أبي بكر كانا لا يحبّان أن يعصيا اللّٰه طرفة عين، ولا يخالفان الحقّ قيد شعرة»(1)[من كسى مثل عمّار بن ياسر و محمّد بن ابى بكر را نديدم، آن دو دوست نداشتند كه به اندازۀ يك چشم به هم زدن خدا را معصيت كنند و به اندازۀ يك مو با حقّ مخالفت نمى كردند].
وقتى همۀ اينها را بخوانى آيا مى پندارى كه اين درشتخوئيها يكى پس از ديگرى نسبت به او شايسته و سزاوار است؟! و آيا براى يكى از آن درشتخوئيها توجيهى مى يابى؟! و اگر مى پندارى اينها براى ادب كردن از جانب خليفۀ وقت بود، [بايد گفت] تأديب جايز نيست مگر به خاطر اسائۀ ادب، گفتار دروغ و باطل، مخالفت با حقّ، و ضدّيت با شريعت، و عمّار از انجام چنين كارهايى به دور است؛ و از او غير از دعوت به حقّ، اعلام حقيقت، به ستوه آمدن و بى قرارى از ظلمى كه به مظلوم شده، عمل به وصيّتى كه عمل به آن واجب بود، و آوردن نامه از سوى مؤمنانى كه امر به معروف و نهى از منكر كردند، سر نزد؛ پس آيا اسلام چيزى از اينها را منع كرده و خليفه مى خواست عمّار را به اصل و ريشۀ حقّ برگرداند؟! يا اينكه خليفه آن گونه كه خود را دربارۀ اموال، صاحب اختيار مى دانست و عموم مسلمين را با راضى كردن مردمانى كه هيچ بهره و نصيبى نداشتند و خوار و ذليل كردن آنها واجب بود، خشمگين مى كرد، دربارۀ افراد و اشخاص، نيز صاحب اختيار بود و با آنها مانند افراد مستبدّ و ديكتاتور و آنچه پادشاهى بسيار سختگيرانه اقتضا مى كرد رفتار مى نمود.
و اگر خليفه خود را براى تأديب ديگران گمارده بود آيا امثال عبيداللّٰه بن
1) - چنانكه در مجمع الزوائد 9:292 آمده اين حديث را طبرانى نقل كرده است.
عمر، حكم بن أبى العاص، مروان بن حكم، وليد بن عقبه، سعيد بن عاص و مانند اينها از فاسدان كه هر آن مستحقّ تأديب بودند و او از نزديك اعمال آنها را مى ديد، را تاديب نمود؟!
لكن از او چيزى صادر نشد مگر راضى كردن آنها، بخشش زياد به آنها، حمايت از آنها، و مسلّط كردن آنها بر جانها و اموال تا اينكه او را به وادى هلاكت كشاندند. و تأديبِ خود را براى صالحان امّت مثل عمّار، ابوذر، ابن مسعود و هر كه در راه آنها بود، ذخيره كرد؛ پس شكايت به نزد خدا مى بريم.
و اگر خوب در اعمال و رفتار او دقّت كنى مى فهمى كه هيچ ارزشى براى هيچ فرد صالحى از امّت قائل نبود، و از اين هم بالاتر رفت يا پايين تر آمد تا جايى كه چند بار با سخنان دردناك خود با مولا امير المؤمنين برخورد كرد، و از جمله مواردى كه به آن حضرت گفت و پيش از اين گذشت(1)اين بود: «أنت أحقّ بالنفي منه» [تو از عمّار براى تبعيد شايسته تر هستى]. و نيز: «لئن بقيتُ لا أعدم طاغياً يتّخذك سلّماً وعضداً وكهفاً وملجأً» [اگر زنده بمانم هيچ طغيانگرى از دست من به در نخواهد شد تا تو را نردبان و كمك كار و پناهگاه خود قرار دهد]؛ و منظورش از طغيانگر، ابوذر و عمّار و امثال اين دو است، و امام عليه السلام را نردبان و كمك كار و پناهگاه كسانى كه طغيانگر ناميده، قرار داده است!
«كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوٰاهِهِمْ» (2)[سخن بزرگى از دهانشان خارج مى شود!].
گويا اين مرد با پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله همراه نبوده است، يا به نداى آن حضرت دربارۀ فضايل مولا اميرالمؤمنين عليه السلام كه از روز نخست در شب و روز، در سفر و حضر، و در كوچ و اقامتش، نزد افرادى از اصحاب يا در جمع آنها، در هنگام حوادث و وقايع، در هر مناسبتى، و در جنگها و غزوات گفته بودند، گوش نداده است.
و گويا او بلاها و رنجهاى مولاى ما امام عليه السلام را در وضعيّتهاى بحرانى و
سخت اسلام نديده بود و جنگها و حملات او و فرار ديگران، و تا سر حدّ نابودى رفتن او در راه دعوت [به دين] در هنگام شانه خالى كردن ديگران، و فرو رفتن وى در مهلكه ها براى مصلحت اسلام در هنگامى كه ديگران به آسايش زندگى مى پرداختند، و تفرّق و چند دستگى، آنها را به عقب برگردانده و از انجام كارها باز داشته بود، را مشاهده نكرده است.
اهل سنّت گمان كرده اند كه خليفه حافظ قرآن بود و هر شب كلّ آن را در يك ركعت مى خوانده است؛ اگر اين گفته صحيح است پس چرا به آيۀ تطهير گذر نكرده كه مولا امام على عليه السلام يكى از پنج نفرى است كه منظورِ آيه است، و به آيۀ مباهله كه در آن، جان پيامبر شمرده شده است و آيات ديگرى كه دربارۀ او نازل شده، و بنا به گفتۀ دانشمند اين اُمّت عبداللّٰه بن عبّاس به سيصد آيه مى رسد(1)؟! يا اينكه در حال غفلت از معناى اين آيات بر آنها گذر مى كرد؟! يا به خاطر خستگى زيادِ ناشى از تلاوت زياد، توجّهى به معناى آنها نداشت؟! يا آيات را مى خواند و به معانيش توجّه داشت امّا...؟
من نمى دانم ابن حجر، ابن كثير و امثال اين دو كه گفتار و كردار خليفه دربارۀ ابوذر، ابن مسعود و مالك اشتر را توجيه كرده اند و [گفته اند] مصلحت باقى ماندن آنها در ميان جامعه اسلامى و آزادى بيان آنها با مفسدۀ مترتّب بر آن كه از بين رفتن اُبّهت خلافت بوده، مساوى نبوده، چگونه كلمات دردناك خليفه به على عليه السلام را توجيه مى كنند؟! وانگهى، آن گروه، كارى جز امر به معروف و نهى از منكر نكردند. آيا دوست داشتنى كه باعث كورى و كرى مى شود اينها را وادار مى كند دربارۀ بزرگِ دنيا و دين، مولا اميرالمؤمنين عليه السلام چنين سخنى را بگويند؟! آيا در اقامت امام در مدينه مفسده اى بود تا جايى كه
1) - ر. ك: تاريخ خطيب 6:221 [رقم 3275]؛ و تاريخ ابن عساكر [309/12؛ و در ترجمة الإمام عليّ بن أبي طالب از تاريخ دمشق - چاپ تحقيق شده - 273/1، ح 322]؛ و كفايۀ گنجى: 108 [ص 231]؛ و الصواعق: 76 [ص 127]؛ و تاريخ الخلفاء، سيوطى: 115 [ص 161]؛ و الفتوحات الإسلاميّة 2:342؛ و نور الأبصار: 81 [ص 164].
تبعيد او از آنجا سزاوار باشد؟! و آيا او چيزى جز همۀ صلاح و مصلحت بود؟! و آيا مصلحت هاى نوعى و فردى از كسى غير از او سرچشمه مى گيرد؟! و سوگند به حقّ! آن ابّهتى كه به خاطر جايگاه اميرالمؤمنين عليه السلام و فضيلت، پاكى، علم و اصلاح او ساقط مى شود، شايستۀ سقوط است. و به خدا سوگند! كسانى كه از اين جرايم بزرگ دفاع مى كنند اگر مى توانستند، ساحت قدسى امام را با اين دروغهاى زشت، چركين مى كردند و او را متّهم مى كردند به اتّهاماتى كه بر صالحان امّت و بزرگان صحابه و خوبانى كه امر به معروف و نهى از منكر مى كردند، وارد كردند و لكن....
«لاٰ جَرَمَ أَنَّ اَللّٰهَ يَعْلَمُ مٰا يُسِرُّونَ وَ مٰا يُعْلِنُونَ» (1)
[قطعاً خداوند از آنچه پنهان مى دارند و آنچه آشكار مى سازند با خبر است].
«إِنَّ هٰؤُلاٰءِ يُحِبُّونَ اَلْعٰاجِلَةَ وَ يَذَرُونَ وَرٰاءَهُمْ يَوْماً ثَقِيلاً» (2)
[آنها زندگى زودگذر دنيا را دوست دارند، در حالى كه روز سختى
را پشت سر خود رها مى كنند].
بلاذرى از عبّاس بن هشام از پدرش از ابومخنف، در سندى كه ذكر كرده نقل كرده است: «چون عثمان، وليد بن عُقبه را از حكمرانى در كوفه بركنار كرد سعيد بن عاص را امير قرار داد و به او دستور داد با اهل كوفه مدارا كند. و او با قاريان و افراد شاخص آنجا مجالست و شب نشينى مى كرد، و گروهى نزد او مى آمدند از جمله: مالك بن حارث اشتر نخعى، زيد و صعصعه دو فرزند صوحان كه هر دو ملقّب به عبدى بودند، حرقوص بن زهير سعدى، جندب ابن زهير ازدى، شريح بن اوفى بن يزيد بن زاهر عبسى، كعب بن عبده نهدى،
عدىّ بن حاتم بخشندۀ طائى كه كنيۀ او ابو طريف بود، كدام بن حضرى بن عامر، مالك بن حبيب بن خراش، قيس بن عطارد بن حاجب، زياد بن خصفة ابن ثقف، يزيد بن قيس ارحبى، و ديگران؛ روزى پس از نماز عصر كه نزد او بودند سخن از سرزمين عراق و سرزمين كوهستانى [احتمالاً شام] و مقايسۀ بين آن دو به ميان آمد پس آنها عراق را برترى دادند و گفتند: آنچه در كوهستان مى رويد در عراق نيز مى رويد، به علاوه كه در عراق درخت خرما نيز مى رويد، و حسّان بن محدوج ذهلى كسى بود كه سخن در اين زمينه را آغاز كرد. و عبدالرحمن بن خنيس اسدى فرماندۀ سپاه او گفت: دوست دارم اين سرزمين (عراق) مال امير بود و شما بهتر از آن را داشتيد. اشتر گفت: همان بهتر را براى امير آرزو كن، و اموال ما را براى او آرزو نكن. عبدالرحمن گفت:
هر كس آرزويى كند به تو ضرر نمى رسد تا مابين دو چشمت را جمع كنى [اخم كنى]، به خدا سوگند! اگر امير بخواهد مال اوست. اشتر گفت: به خدا سوگند! اگر اين را بخواهد بر آن قدرت ندارد [و نمى تواند]. پس سعيد خشمگين شد و گفت: سرزمين عراق بوستان قريش است. اشتر گفت: آيا محلّ فرو رفتن نيزه هاى ما و آنچه خدا غنيمت ما گردانْد را بوستان خود و قومت قرار مى دهى؟! به خدا سوگند! اگر كسى آن را بخواهد، تيرى به سوى او افكنده مى شود كه بترسد. و به ابن خنيس حمله ور شد ولى جلوى او را گرفتند. سعيد بن عاص ماجرا را براى عثمان نوشت و گفت: من در كوفه با وجود اشتر و يارانش كه قاريان را دعوت مى كنند و همگى سفيه هستند، مالك چيزى نيستم. پس عثمان نوشت آنها را به شام تبعيد كن. و به اشتر نوشت: من مى بينم چيزى در ذهن دارى كه اگر آن را آشكار كنى خونت حلال مى شود، و من گمان نمى كنم تو دست بردارى مگر اينكه بلاى سختى به تو برسد كه پس از آن زنده نمانى، پس چون نامه ام به تو رسيد به شام برو؛ زيرا تو اطرافيان خود را فاسد كرده اى و در تباهى آنها تلاش فراوان نموده اى. پس سعيد، اشتر و هر كه به همراه او حمله ور شده بود را تبعيد كرد كه عبارتند از: زيد و
صعصعه دو فرزند صوحان، عائذ حمله طُهوى از بنى تميم، كميل بن زياد نخعى، جندب بن زهير ازدى، حارث بن عبداللّٰه اعور همدانى، يزيد بن مكفف نخعى، ثابت بن قيس بن منقع نخعى، اصعر(1)بن قيس بن حارث حارثى.
پس از آن كه قاريان اهل كوفه تبعيد شدند، در دمشق گرد آمدند و مهمان عمرو بن زراره شدند و معاويه به آنها احسان كرد و آنها را گرامى داشت سپس بين معاويه و اشتر كلامى در گرفت و با خشونت صحبت كردند و معاويه او را حبس نمود. و عمرو بن زراره برخاست و گفت: اگر او را حبس كنى كسانى را مى يابى كه از او دفاع مى كنند. معاويه دستور داد عمرو را نيز حبس كنند. آنگاه بقيّۀ گروه گفتند: اى معاويه! با ما خوب رفتار كن، سپس ساكت شدند. معاويه گفت: شما را چه شده كه صحبت نمى كنيد؟ زيد بن صوحان گفت: چه سخنى بگوييم؟ اگر ظالم هستيم به سوى خدا توبه مى كنيم و اگر مظلوم واقع شده ايم از خدا طلب عافيت و نصرت مى كنيم. معاويه گفت: اى ابو عايشه! تو مرد راستگويى هستى و به او اجازه داد به كوفه برود و به سعيد بن عاص نامه نوشت: امّا بعد، من چون فضيلت و اعتدال و خوش سيرتى زيد بن صوحان را ديدم به او اجازه دادم به منزلش در كوفه برود، پس با او خوب رفتار كن و او را اذيّت نكن و با خوشرويى و محبّت با او رفتار كن زيرا او با من عهد بسته كه تو كار ناپسندى از او نبينى. زيد از معاويه تشكّر كرد و در هنگام وداع از او خواست كسانى را كه حبس كرده آزاد كند و او اين كار را كرد.
و به معاويه خبر رسيد گروهى از اهل دمشق با اشتر و يارانش هم نشين مى شوند از اين رو براى عثمان چنين نوشت: تو به سوى من گروهى را فرستادى كه شهر خود را فاسد و تباه كردند، و من ايمن نيستم كه فرمانبردارى اطرافيان مرا از بين ببرند و آنچه را نمى دانند به آنها تعليم دهند و تسليم بودن آنها را تباه كنند و درستى و راستى آنها را تبديل به انحراف كنند.
1) - در أنساب الأشراف «أصعر» با عين آمده است، و در إصابه با غين آمده است.
و عثمان به معاويه نامه نوشت و به او دستور داد آنها را به حمص تبعيد كند، و او اين كار را كرد و حاكم حمص عبدالرحمن بن خالد بن وليد بن مغيره بود.
و گفته مى شود: عثمان به معاويه نامه نوشت كه آنها را به كوفه برگرداند، آنگاه سعيد براى بار دوم از آنها شكايت كرد، سپس عثمان نامه نوشت آنها را به حمص تبعيد كند، آنگاه آنها در ساحل ساكن شدند»(1).
امينى مى گويد: بزرگىِ بيشتر اين گروه و صالح بودن آنها كه مسلّم بود، و تقواى آنها كه مورد گواهى ديگران بود، بايد مانع اذيّت و آزار آنها و راندن آنها از جايگاه عزّت و محلّ اقامت آنها و تبعيد كردن از يك تبعيدگاه به تبعيدگاه ديگر و گوش دادن به سخن چينى آن جوان لا ابالى مى شد و خداوند سبحان مى فرمايد: «إِنْ جٰاءَكُمْ فٰاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهٰالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلىٰ مٰا فَعَلْتُمْ نٰادِمِينَ) (2)[اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد، درباره آن تحقيق كنيد، مبادا به گروهى از روى نادانى آسيب برسانيد و از كرده خود پشيمان شويد].
و خليفه بايد او را ملامت مى كرد، بلكه او را به خاطر كوتاهى دربارۀ اولياى خدا و سفيه ناميدن آنها - در حالى كه آنان قاريان شهر، بزرگان قوم، عبادت كنندگان آن خطّه، فقيهان آن سرزمين، و پيشوايانِ در تقوا و عبادات، و نمونه و اُسوۀ در فقه و اخلاق بودند - مجازات مى كرد؛ چرا كه آنها هيچ گناهى نداشتند مگر اينكه در مقابل خواسته هاى آن جوان متكبّر كوتاه نيامدند و با او در شهوتها و پندارهايش موافقت نكردند.
و چرا خليفه دربارۀ حقيقت مشاجره اى كه بين او و آن گروه رخ داد تحقيق نكرد تا در اين باره به حقّ حكم كند، لكن به جاى اينكه اين راهِ نزديكتر و شبيه تر به حقّ را در اين قضيّه بپيمايد، آن جوان فرو رفته در ناز و نعمت، عقل
را از سر او ربود، و به كلّى مايل به او شد، و به آن گروه آن مصيبتها رسيد، و آنچه را محبّتِ كور و كر كننده مى پسنديد دربارۀ آنها اجرا كرد.
لكن دين و بزرگان آن، اين رفتار را بر او عيب گرفتند، و تاريخ، آن را به عنوان يكى از مواردى كه بر عثمان انتقاد شد حفظ نمود.
به همراه ملامت و سرزنش اين گروه توسّط معاويه، رفتارى نرم البتّه نه از روى حلم وبردبارى، وخشونتى غيرمستمرّ، وجود داشت و اينها براى يارى حقّ و اصلاح طلبى نبود، بلكه براى جلب رضايت خليفه، با آن گروه دشمنى كرد، و با آنها آشتى نمود چون در ذهنش هوى و هوس خلافتِ در آينده دور مى زد، و آنها را به قوّت و نيرومندى و تبعيّت نكردن مى شناخت، و نمى خواست وقتى به هدف مورد انتظارش مى رسيد راه برگشت بين او و آنها قطع شده باشد، و اين خواسته ها پيوسته با او بود و دقيقه ها و ثانيه ها را براى رسيدن به آن حساب مى كرد و محبوب ترين چيزها براى او از بين بردن موانع اين خواسته ها بود، به همين خاطر وقتى عثمان از او كمك خواست دست و بال آن افراد را آزاد گذاشت و در يارى رساندن به عثمان درنگ كرد تا اينكه عثمان كشته شد و معاويه از جمله كسانى بود كه او را وا نهادند.
و امّا ابن خالد در تندخويى و درشت كلامى مانند پدرش بود و از اين رو با آنها با حماقت و قساوت و شدّت رفتار كرد، و از هر ظرفى آنچه در آن است تراوش مى كند [كلّ إناء بالّذي فيه ينضح]. و ما در اينجا تو را بر گوشه اى از حالات اين افراد نيكوكار كه تبعيد شدند و آگاهى بر حيات با ارزش آنها براى تو داراى اهمّيت است، آگاه مى سازيم تا بدانى آنچه به آنها نسبت داده اند و دربارۀ آنها انجام داده اند از آنها بعيد و از روى ظلم و دشمنى بوده است، و بدانى ابن حجر كه مالك اشتر را بيرون رفتۀ از دين و خارجى(1)توصيف
1) - ر. ك: الصواعق: 68 [ص 115].
مى كند دروغ مى گويد و در اين نسبت دادن، واقعيّت را نگفته است و در دفاع از عثمان كه مى گويد: «در امور اجتهادى و استنباطى نبايد بر مجتهد اعتراض كرد، و اين ملعون ها و اعتراض كنندگان فهم نداشتند و بلكه عقل نداشتند»(1)به سوى گناه روى آورده است.
وى پيامبر اعظم را درك كرد و هر كه از او نام برده وى را ستوده است و كسى را نيافته ام كه بر او عيبى نهاده باشد. عجلى او را ثقه دانسته(2)، و ابن حبّان در «الثقات»(3)از او نام برده است. و روايت نكردن پيشوايان مذاهب از او حمل بر ضعيف دانستن وى نمى شود؛ ابن حجر در «تهذيب التهذيب» نوشته است(4):
مهنّا گفت: از احمد دربارۀ اشتر پرسيدم كه آيا حديثى از او نقل مى كند؟ گفت: نه. مهنّا مى گويد: احمد با اين كار نمى خواست او را تضعيف كند بلكه روايت داشتن او را نفى مى كرد.
و در فضيلت و ارجمندى او سخنان مولا امير المؤمنين در ستايش او در حال حيات و پس از مرگ وى بس است؛ برخى از سخنان دربارۀ اين پهلوان بزرگ از اين قرار است:
1 - در بخشى از نامۀ امير المؤمنين عليه السلام آنگاه كه اشتر را والى و حاكم اهل مصر گرداند، آمده است: «أمّا بعد: فقد بعثْتُ إليكم عبداً من عباد اللّٰه لا ينام أيّام الخوف، ولا ينكل عن الأعداء ساعات الروع، أشدّ على الفجّار من حريق النار؛ وهو مالك بن الحارث أخو مذحج؛ فاسمعوا له وأطيعوا أمره فيما طابق الحقّ؛ فإنّه سيف من سيوف اللّٰه، لا كليل الظُبة ولا نابي الضريبة؛ فإن أمَرَكم أن تنفروا فانفروا، وإن أمَرَكم أن تقيموا فأقيموا، فإنّه لا يُقدم ولا يُحجم، ولا يؤخّر ولا يُقدّم إلّاعن أمري، وقد آثرتُكم
به على نفسي لنصيحته لكم، وشدّة شكيمته على عدوّكم» [پس از ستايش پروردگار! همانا بنده اى از بندگان خدا را به سوى شما فرستادم كه در روزهاى وحشت، نمى خوابد، و در لحظه هاى ترس، از دشمنان نمى هراسد، بر بدكاران از شعله هاى آتش تندتر است، او مالك پسر حارث مَزْحَجَى(1)است. آنجا كه با حقّ است، سخن او را بشنويد، و از او اطاعت كنيد، همانا او شمشيرى از شمشيرهاى خداست، كه نه تيزى آن كُند مى شود، و نه ضربت آن بى اثر بوده و خطا مى رود؛ پس اگر شما را فرمان كوچ كردن داد، كوچ كنيد، و اگر گفت بايستيد، بايستيد؛ زيرا او در پيشروى و عقب نشينى و حمله، بدون فرمان من اقدام نمى كند. مردم مصر! من شما را برخود برگزيدم كه او را براى شما فرستادم (او را به سوى شما فرستادم با اينكه به وى نياز داشتم)؛ زيرا او را خيرخواه شما ديدم و سرسختى او را دربرابر دشمنتان پسنديدم](2).
2 - بخشى از نامۀ امير المؤمنين به دوتن(3)از فرماندهان لشكرش چنين است: «وقد أمّرت عليكما وعلى من في حيّزكما مالك بن الحارث الأشتر؛ فاسمعا له وأطيعا واجعلاه درعاً ومجنّاً؛ فإنّه ممّن لا يُخاف وهنه ولا سقطته، ولا بطؤه عمّا الإسراع إليه أحزم، ولا إسراعه إلى ما البطء عنه أمثل» [همانا مالك اشتر پسر حارث را بر شما و سپاهيانى كه تحت امر شما هستند، فرماندهى دادم. گفتۀ او را بشنويد و از فرمان او اطاعت كنيد، و او را چونان زره و سپر نگهبان خود برگزينيد؛ زيرا او نه سُستى به خرج داده و نه دچار لغزش مى شود. نه در آنجايى كه شتاب لازم است كُندى دارد، و نه آنجا كه كندى پسنديده است شتاب مى گيرد].
1) - [«مَزْحَج» نام قبيلۀ مالك اشتر است].
2) - تاريخ الاُمم والملوك 9:55[96/5، حوادث سال 38 ه]؛ نهج البلاغة 2:61 [ص 410، نامۀ 38]؛ شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد 2:30[77/6، خطبۀ 66].
3) - [در يكى از مانورهاى نظامى، وقتى ميان دو تن از فرماندهان: زياد بن نضر و شريح بن هانى، اختلاف بالا گرفت امير المؤمنين عليه السلام مالك اشتر را به سِمَت فرماندهى كلّ برگزيده، به سوى آنان فرستاد].
ابن ابى الحديد در شرح خود نوشته است(1):
ستايش امير المؤمنين عليه السلام از او در اين بخش با اينكه كوتاه است، به حدّى رسيده است كه با كلامى طولانى به آن حدّ نمى رسد. و به جانم سوگند! اشتر اهليّت اين را دارد، وى بسيار شجاع، بخشنده، رئيسى پر جذبه، داراى حلم فراوان، فصيح و شاعر بود، و بين نرمى و زور را جمع كرده بود، در جايگاه قهر و غلبه قاهر بود و در جايى كه بايد مدارا كند مدارا مى كرد....
3 - از گروهى از بزرگان قبيلۀ نخع نقل شده است: وقتى خبر مرگ اشتر به امير المؤمنين على عليه السلام رسيد، بر او وارد شديم و ديديم بر وى دريغ و افسوس و تأسّف مى خورد، سپس فرمود: «للّٰه درّ مالك، وما مالك؟! لو كان من جبل لكان فنداً، ولو كان من حجر لكان صلداً، أما واللّٰه! ليهدّنّ موتك عالَماً، وليُفرحنّ عالماً، على مثل مالك فليبكِ البواكي، وهل موجود كمالك؟!» [براى خداست نيكى مالك، و مالك كيست؟! اگر از كوه بود قطعه بزرگى از آن بود، و اگر از سنگ بود بسيار سخت بود، همانا به خدا سوگند! مرگ تو دنيايى را مى لرزاند، و دنيايى را خشنود مى سازد، گريه كنندگان بايد براى شخصيّتى مانند مالك گريه كنند، و آيا كسى مانند مالك هست؟!].
و علقمة بن قيس نخعى مى گويد: «و پيوسته على، دريغ و افسوس مى خورد تا جايى كه گمان كرديم مصيبت بر او وارد شده نه بر ما، و تا چند روز اين ناراحتى در چهره اش پيدا بود»(2).
4 - ابن ابى الحديد در شرح خود نوشته است(3):
وى اسب سوارى شجاع، رئيسى پرجذبه، از بزرگان شيعه، داراى يقينى
بسيار نسبت به ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام بود، و هماره به شدّت او را يارى مى كرد، و پس از مرگش دربارۀ او فرمود: «رحم اللّٰه مالكاً، فلقد كان لي كما كنْتُ لرسول اللّٰه صلى الله عليه و آله» [خداوند مالك را بيامرزد! همانا او براى من همانگونه بود كه من براى رسول خدا صلى الله عليه و آله بودم].
5 - معاوية بن ابى سفيان به وسيلۀ بنده اى از آل عمر براى اشتر نيرنگ به كار برد و شربتى از سويقِ [آرد نرم گندم و جو] مسموم را به او خوراند و او كشته شد؛ و چون خبر مرگ وى به معاويه رسيد برخاست و در ميان مردم خطبه خواند و بعد از حمد و ثناى الهى گفت: «أمّا بعد: فإنّه كانت لعليّ بن أبي طالب يدان يمينان، قطعتُ إحداهما يوم صفّين وهو عمّار بن ياسر، و قطعتُ الاُخرى اليوم وهو مالك الأشتر»(1)[امّا بعد، همانا على بن ابى طالب دو دست راست داشت كه يكى را در صفّين قطع كردم و آن عمّار بن ياسر بود، و ديگرى را امروز قطع كردم و او مالك اشتر بود].
امينى مى گويد: اين آزاد شدۀ طغيانگر، فرزند آزاد شده، چقدر بر خوشحالى و سرور بر مرگ خوبان و نيكوكاران پس از كشتن آنها و قطع ريشه هاى بركاتشان از روى زمين، جرأت و جسارت دارد، و امّتِ خود، آن گروه متجاوز و طغيانگر را به اين خبر بشارت مى دهد و به آنها فرمان مى دهد كه خوبان را لعن كنند.
«أُوْلٰئِكَ اَلَّذِينَ لَهُمْ سُوءُ اَلْعَذٰابِ وَ هُمْ فِي اَلْآخِرَةِ هُمُ اَلْأَخْسَرُونَ» (2)
[آنان كسانى هستند كه عذاب بد (و دردناك) براى آنهاست؛
و آنها در آخرت، زيانكارترين مردمند!].
«وَ سَوْفَ يَعْلَمُونَ حِينَ يَرَوْنَ اَلْعَذٰابَ مَنْ أَضَلُّ سَبِيلاً» (3)
[امّا هنگامى كه عذاب الهى را ببينند، بزودى مى فهمند چه كسى
گمراهتر بوده است].
6 - و پيش از همۀ اينها روايتى است كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله در دفن ابوذر، بزرگِ غِفار، در نقل حاكم و ابونعيم و ابو عمر آمده است كه فرمود: «ليموتنّ أحدكم بفلاة من الأرض يشهده عصابة من المؤمنين» [همانا يكى از شما در بيابانى از (بيابانهاى) زمين مى ميرد كه گروهى از مؤمنان در آنجا حضور مى يابند].
و در لفظ بلاذرى آمده است: «يلي دفنه رهط صالحون» [گروه صالحى عهده دار دفن او مى شوند]. و مالك اشتر و ياران كوفى او، ابوذر را دفن كردند(1).
ابن ابى الحديد در شرح خود نوشته است:
اين حديث بر فضيلتى بزرگ براى اشتر دلالت مى كند و گواهى آشكارى از پيامبر صلى الله عليه و آله بر مؤمن بودن وى است.
امينى مى گويد: چقدر بين گواهى رسول خدا صلى الله عليه و آله و بين توصيف مالك به خارجى و نداشتن فهم و عقل ولعن او و ياران صالح وى توسّط ابن حجر در «صواعق»(2)، فاصله است! و از ابن حجر مخفى مانده كه: «مٰا يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّٰ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ» (3)[انسان هيچ سخنى را بر زبان نمى آورد مگر اينكه همان دم، فرشته اى مراقب و آماده براى انجام مأموريّت (وضبط آن) است].
ما اكنون در صدد زياد سخن گفتن پيرامون فضايل مالك و تحليل خُلق و خوى كريمانه و كرامات فراوان وى نيستيم وگرنه كتابى پر حجم به تو مى نمايانديم. و دو فاضل بزرگ سيّد محمّد رضا آل سيّد جعفر حكيم نجفى، و پسر عمويش سيّد محمّد تقى فرزند سيّد سعيد حكيم نجفى در دو كتاب چاپ شدۀ خود دربارۀ مالك، به بخش مهمّى از فضايل وى دست يازيده اند. و
برخى از علماى گذشته، بر اين دو در اين بارۀ پيشى گرفته اند، و كتاب خطّى وى در كتابخانۀ مولا امام رضا عليه السلام در خراسان است، خداوند بر حاملان علم در گذشته و حال تحيّت و درود فرستد.
وى صحابى بزرگى است كه در سال (7) نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و هيچ كس در ثقه بودن وى اختلاف ندارد.
نگارندگان صحاح شش گانه حديث او را نقل كرده اند. و عمر بن خطّاب او را ستايش كرده است(1).
و در «اُسد الغابة» اثر ابن اثير آمده است: «وى از عثمان منحرف [و مخالف وى] بود».
و عجيب ترين تحريفى كه در «تاريخ خطيب»(2)يافتم سخنى است كه با سند خود از مغيره نقل مى كند كه گفته است:
عدىّ بن حاتم و جرير بن عبداللّٰه بجلى و حنظلۀ كاتب از كوفه خارج شدند و در قرقيسياء(3)ساكن شدند و گفتند: در شهرى كه به عثمان دشنام داده مى شود نمى مانيم.
و صحيح اين است: «در شهرى كه به على دشنام داده مى شود...»، و دست تحريف، على را تبديل به عثمان نموده است.
و ابن حجر آن را با همان تحريف در «تهذيب التهذيب»(4)ذكر كرده است.
شرح حال عدىّ در اين كتابها يافت مى شود: الاستيعاب؛ تاريخ بغداد؛ اُسد
الغابة؛ الإصابة؛ و تهذيب التهذيب(1).
وى در ميان قوم خود انسان بزرگى بود و حجّاج او را در سال (82) كشت.
ابن سعد و ابن معين و عجلى و ابن عمّار او را ثقه دانستند(2). و ابن حبّان او را در «الثقات» نامبرده است(3).
شايد بحث گسترده پيرامون آنچه ميان عثمان در روزگار خلافتش و على اميرالمؤمنين رخ داد، عواطف را خدشه دار كند و به پايانى ناخوشايند انجامد.
و تاريخ اگر چه از آن جز مقدار ناچيز و اندكى را ضبط نكرده ولى همين مقدار اندك، بس است و واقعيّت را آشكار مى سازد. و ما با بزرگوارى از كنار آن مى گذريم و پيرامون سخنان دردناك وى به على عليه السلام نمى گرديم؛ سخنانى كه از ساحت قدسى وى و از جايگاه رفيع او كه پايان آن درك نمى شود و بيان به كُنه آن نمى رسد، دور و بعيد است.
آيا كسى كه چهرۀ جان خود را تسليم خدا كرده و نيكوكار است، و به قرآن و آيات آن كه دربارۀ سيّد عترت نازل شده ايمان دارد، و پيامبر صلى الله عليه و آله و آنچه دربارۀ فضايل على عليه السلام گفته را تصديق مى كند، و علاوه بر اينها سالها خانه به خانه مجاور او بوده است، و بر خُلق و خوى كريمانۀ او آگاه بوده، و بر كارهايى كه انجام مى داده و كارهايى كه ترك مى كرده آگاهى كامل داشته، و جايگاههاى نيكو و سعى و تلاشهاى مشكور وى در راه محكم كردن دين حنيف را
مشاهده كرده است، [آيا چنين مسلمانى] مى تواند برادر پيامبر و آنكه بر اساس سخن خداوند، مطهَّر است را اين گونه مورد خطاب قرار دهد؟!:
«لِمَ لا يشتمك - مروان - إذا شتمْتَه؛ فواللّٰه! ما أنت عندي بأفضل منه» [چرا وقتى به مروان دشنام داده اى او به تو دشنام ندهد؟! به خدا سوگند! تو نزد من برتر از او نيستى](1). در حالى كه مروان و پدرش طرد شده و لعن شدۀ رسول خدا بودند.
يا بگويد: «واللّٰه يا أبا الحسن! ما أدري أشتهي موتك؟ أم أشتهي حياتك؟ فواللّٰه! لئن متّ ما اُحبّ أن أبقى بعدك لغيرك لأنّي لا أجد منك خلفاً، ولئن بقيت لا أعدم طاغياً يتّخذك سلّماً وعضداً، ويعدّك كهفاً وملجأ، لا يمنعني منه إلّامكانه منك ومكانك منه، فأنا منك كالابن العاقّ من أبيه إن مات فجعه وإن عاش عقّه؛ فإمّا سلم فنسالم وإمّا حرب فنحارب؛ فلا تجعلني بين السماء والأرض؛ فإنّك واللّٰه! إن قتلتني لا تجد منّي خلفاً، ولئن قتلتك لا أجد منك خلفاً، ولن يلي أمر هذه الاُمّة بادئ فتنةٍ» [به خدا سوگند اى ابو الحسن! نمى دانم مرگت را مى خواهم يا زندگيت را؟ به خدا سوگند! اگر مُردى دوست ندارم پس از تو براى غير تو زنده بمانم؛ زيرا جانشينى براى تو نمى يابم، و اگر زنده بمانى طغيانگرانى خواهم داشت كه تو را نردبان و كمك كار و پناهگاه و ملجأ قرار مى دهند، ومرا چيزى از او منع نمى كند مگر نزديكى او به تو و نزديكى تو به او. و من نسبت به تو مثل فرزندى هستم كه عاقّ پدرش شده است كه اگر بميرد پدرش ناله مى كند و اگر زنده بماند او را عاقّ مى كند، يا با ما صلح كن تا ما هم صلح كنيم يا با ما جنگ كن تا ما هم بجنگيم و مرا معلّق در بين آسمان و زمين قرار نده، همانا به خدا سوگند! اگر مرا بكشى جانشينى براى من نمى يابى و اگر من تو را بكشم جانشينى براى تو نمى يابم، و امر اين امّت را كسى كه شروع كنندۀ فتنه است در دست نمى گيرد].
پس على عليه السلام فرمود: «إنّ فيما تكلّمتَ به لجواباً، ولكنّي عن جوابك مشغولٌ بوجعي؛ فأنا أقول كما قال العبد الصالح: «فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اَللّٰهُ اَلْمُسْتَعٰانُ عَلىٰ مٰا تَصِفُونَ» (2)[همانا آنچه دربارۀ آن سخن گفتى پاسخى دارد، و لكن من مشغول به درد خود هستم
و پاسخ تو را نمى دهم، و مى گويم آن گونه كه عبد صالح گفت: «من صبر جميل (و شكيبايى خالى از ناسپاسى) خواهم داشت؛ و در برابر آنچه مى گوييد، از خداوند يارى مى طلبم»](1).
يابگويد: «ما أنت بأفضل من عمّار، وما أنت أقلّ استحقاقاً للنفي منه» [تو برتر از عمّار نيستى، و استحقاق تو براى تبعيد كمتر از او نيست](2). يا بگويد: «أنت أحقّ بالنفيّ من عمّار» [تو براى تبعيد سزاوارتر از عمّار هستى](3).
يا آن سخن خشن و درشت را بگويد كه تاريخ نگاران ذكر آن را دوست ندارند و ما نيز از پرده برداشتن از آن سكوت مى كنيم(4).
و پس از همۀ اينها او را از شهر پيامبر صلى الله عليه و آله دور مى كند و از محلّ سكونتش حركت مى دهد و چندين بار به «ينبُع» تبعيد مى كند و به ابن عبّاس مى گويد:
«قل له: فليخرج إلى ماله بينبُع، فلا أغتمّ به ولا يغتمّ بي» [به او بگو: بايد به سوى ملك خود در ينبُع برود، و من از رفتن او اندوهگين نمى شوم و او نيز از نديدن من اندوهگين نمى شود].
آيا كسى نيست از اين مرد بپرسد چه چيز موجب شده امام طاهرِ منزّهِ از خطا و معصومِ از لغزش، بر تبعيد سزاوارتر از گروه صالحى كه تبعيد كرد، باشد؟! آيا به گمان او، على عليه السلام مانند ابوذرِ راستگو و تصديق شده، كمونيسم و سوسياليسم و پيرمردى دروغگو بود؟! يا نزد او جنبندۀ كوچك بدى بود مثل ابن مسعود كه از لحاظ سيرت، آرامش و وقار، و هيئت و شكل ظاهرى شبيه ترين مردم به رسول خدا صلى الله عليه و آله است؟!
يا اين مرد آن حضرت را مانند عمّار، كه پوست بين دو چشم پيامبر صلى الله عليه و آله(1)بوده، فرزند زن ختنه نشده(2)، و كسى كه آلت پدرش را در دهان دارد، و طغيانگر و بسيار دروغگو كه خود بر او جسارت به خرج مى داد و مردم را عليه او جسور مى كرد، مى پنداشت؟!
برادر پيامبر اقدس به دور است از اينكه به وى لغزش در گفتار يا كردار نسبت داده شود پس از اينكه خداى جليل او را تطهير نمود، و وى را جان پيامبر قرار داد، و آن دو را از بين مخلوقات به عنوان پيامبر و وصىّ انتخاب نمود. و آن تبعيد شدگان كه از صحابۀ نيكوكار صدر اسلام و تابعان آنها بودند از آن بلاها و دروغها و نسبتهاى دروغين به دور بودند.
آرى، اين مرد همۀ آن برگزيدگان نيكوكار كه امر به معروف و نهى از منكر مى كردند را طغيانگرانى مى پنداشت كه على عليه السلام را نردبان و پناهگاه و ملجأ خود قرار داده بودند و او از آنها در هنگام خشم خليفه دفاع مى كرد، و بين آنها و بين مجازاتى كه خليفه براى اين گروه صالح كه از او به خاطر انجام امور مُهلكه انتقاد مى كردند، درنظر مى گرفت، حائل و مانع مى شد؛ از اين رو از ميان برداشتن و تبعيد او كه تنها مانعِ تحقّق افكار اين مرد بود از تبعيد آن تبعيد شدگان سزاوارتر بود، و اگر او نبود حقد و كينۀ خود را بر سر آنها خالى
1) - [رسول خدا صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «إنّ عمّار جلدة بين عينيّ» و يا «جلدة ما بين عيني وأنفي» كه هر دو عبارت، كنايۀ از نهايت اختصاص و شدّت اتّصال است. روشن است كه براى انسان، صورت از ساير اعضا محترم تر است، و در صورت نيز مابين دو چشم يا مابين چشم و بينى عزيزتر است، و پوست بدن بيشترين اتّصال را به بدن دارد؛ پس اين تعبير هم بر اتّصال و اختصاص دلالت دارد و هم بر عزّت و قُرب و كرامت. برخى گفته اند: «جلدة بين العينين» كنايۀ از بينى است و گويا حضرت، عمّار را در عزّت و قُربِ به خود مانند بينى قرار داده كه براى صاحبش عزيز است و نبود آن بر او سخت است؛ ر. ك: بحار 17/33؛ أعيان الشيعة 377/1؛ المجازات النبويّة، سيّد رضى/ 336].
2) - [«ابن مَتْكاء»: مَتْكاء به زنى مى گويند كه ختنه نشده باشد. عرب هنگام ناسزاگويى وسرزنش كسى به او مى گويد: «يابن مَتْكاء»؛ ر. ك: عمدة القاري 301/18].
مى كرد [و از آنها انتقام مى گرفت تا دلش خنك شود]، و آن ظلم و ستمى كه مى خواست عليه آنها روا دارد آسان و ميسّر مى شد، و خداوند از كسانى كه ايمان آورده اند دفاع مى كند و او بر يارىِ آنها توانا است.
وانگهى، معقول نيست كسى كه به مولا اميرالمؤمنين پناهنده مى شود و آن حضرت او را پناه مى دهد، طغيانگر باشد آن گونه كه اين خليفه پنداشته است؛ زيرا كسى به مثل او پناه نمى آورد مگر مظلومى كه صالح و هدايت شده است، و او از كسى حمايت نمى كند مگر اين گونه باشد، و او ولىّ و سرپرست مؤمنان، امير نيكوكاران، و رهبر بهشتيانى كه پيشانى ها و دستها و پاهايشان (مواضع سجده و وضو) سفيد و نورانى است (قائد الغرّ المحجّلين(1)، امام متّقيان، و سيّد و آقاى مسلمانان مى باشد؛ همۀ اينها به تصريح پيامبر راستگو و امين است.
و اى كاش مى دانستم چرا عثمان از حضور امير المؤمنين عليه السلام در مدينه غمگين مى شود؟! در حالى كه وجود آن حضرت رحمت ولطفى از جانب خداى سبحان و متعال براى همۀ امّت و به ويژه براى محيطى كه زندگى مى كند، مى باشد، از ساكنان آنها فساد را مى زدايد، و سركشى و چموشى افراد غالب و چيره را از بين مى برد، و در مقابل تكبّر و خود برتربينى افراد سبك عقل مى ايستد، و مردم را در راهى واضح و آشكار و به شكلى صحيح حركت مى دهد.
بله، دلّالانِ پرخورى و حرص، با وجود او غمگين بودند پس دور بودن او آنها را خشنود مى ساخت تا هر كدام از آنها به سرعت(2)به هدفهاى خود
1) - [نگاه كن: ص 320 از اين كتاب، پانوشت اوّل].
2) - [در متن، عبارت: «ليهملج كلّ منهم إلى غاياته قلق الوضين» به كار رفته است. «وضين»: تسمۀ پهن چرمى، يا بندِ پهن و عريضى كه براى باربندى يا بستن پالان به كار مى رود. و «قَلِقَ الوضين»: يعنى تسمه و بندِ پالان شتر شُل است، و زمانى كه بند پالان شل باشد، پالان هم شُل است و شتر نمى تواند درست راه برود و حركت كند و حركتش مضطربانه است؛ اين عبارت، كنايۀ از آشفتگى ذهن، اضطراب، ترديد، شكّ، و ضعف رأى و عقيده است. و سخن امام عليه السلام به برخى اصحاب خود: «إنّك لقَلِق الوضين» كنايۀ از ضعف رأى و باور است؛ ر. ك: مجمع البحرين 517/4؛ نهايۀ ابن اثير 199/5].
برسد. و صدا زدن مردم توسّط او در آن روز، تنها براى اين بود كه كج روى جامعه را برطرف سازد، و راه كج و معوّج را صاف كند، و آنها را بر سر راه واضح و آشكار نگهدارد، امّا كسانى كه اينها را نمى خواستند اين ندا را خوش نداشتند؛ پس افسرده شدن به خاطر وجود او جنايتى عليه جامعه دينى و ايستادن در برابر حركتى همگانى و شايسته است. و به خدا سوگند! اين كلماتِ دردناك بود كه باب جسارت بر اميرالمؤمنين را در طول زندگيش كاملاً گشود، و پردۀ حرمت و كرامت او را دريد و زبانهاى فحش و تهمت به او را عليه او دراز كرد.
و عثمان آن كسى است كه امام را در جامعۀ دينى بى ارزش كرد، و او را در چشم مردم كوچك گرداند، و اوباش اُمويان و اراذل اعراب را عليه او جسور گرداند، و فرزندان اُميّه به او دشنام دادند و آنها مانند خليفۀ خود بودند و او را در ناسزا گويى و فحشِ به اميرالمؤمنين رهبر و الگوى خود قرار دادند، و پيامبرِ خود را دربارۀ برادرش كه نشانۀ هدايت بود آزردند؛ «إِنَّ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ فِي اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذٰاباً مُهِيناً» (1)[آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مى دهند، خداوند آنان را از رحمت خود در دنيا و آخرت دور ساخته، و براى آنها عذاب خواركننده اى آماده كرده است]. «وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اَللّٰهِ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ» (2)[و آنها كه رسول خدا را آزار مى دهند، عذاب دردناكى دارند]. «وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ بِغَيْرِ مَا اِكْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِيناً» (3)[و آنان كه مردان و زنان باايمان را به خاطر كارى كه انجام نداده اند آزار مى دهند، بار
بهتان و گناه آشكارى را به دوش كشيده اند].
احمد با سند خود از مطرف از عمران بن حصين نقل كرده است:
«پشت سر على نماز خواندم و به ياد نمازى كه با رسول خدا صلى الله عليه و آله و ابوبكر و عمر خوانده بودم افتادم. آنگاه رفتم و با ابونجيد نماز خواندم و ديدم هرگاه سجده مى كند و هرگاه سر از ركوع برمى دارد تكبير مى گويد. گفتم: اى ابو نجيد! اوّلين كسى كه تكبير را ترك كرد، چه كسى بود؟ گفت: عثمان بود كه وقتى پير شد و صدايش ضعيف گشت آن را ترك كرد»(1).
امينى مى گويد: به زودى(2)پيرامون تكبير هنگام نشست و برخاست هاى نماز بحثى كامل مطرح مى كنيم و خواهيم گفت كه تكبير، سنّت ثابت رسول خدا صلى الله عليه و آله است كه همۀ امّت بر آن اتّفاق نظر دارند و صحابه به آن عمل كرده اند و پيشوايان مذاهب دربارۀ آن اجماع دارند.
و اين حديث به ما خبر مى دهد كه اوّلين كسى كه آن را ترك كرد عثمان بود و معاويه و بنى اُميّه از او پيروى كردند و پيوسته مردم بر اين وضعيّت بودند و امّت از روى خواست خود يا به اجبار به همين صورت عادت كردند تا اينكه سنّت ثابت ضايع و فراموش شد، و هر كه اين سنّت را انجام مى داد احمق شمرده مى شد به گونه اى كه گويا كارى برخلاف شرع مقدّس انجام داده است.
و پى آمد و نتيجۀ همۀ اينها برعهدۀ خليفه است كه ترك سنّت الهى و تغييرناپذير را آغاز كرد.
و اينكه كار عثمان را توجيه كرده و بگوييم وى تكبير را آهسته مى گفته
است [نه اينكه به كلّى ترك كرده باشد]، نادرست است؛ زيرا واژۀ «تَرَك» [ترك كرد] صريح در اين است كه وى تكبير را به كلّى ترك كرده است. و ابن حصين از تكبير گفتن اميرالمؤمنين هنگام خم شدن و بلند شدن خبر مى دهد نه از بلند گفتن تكبير، و نيز از نخستين كسى كه تكبير گفتن را ترك كرد مى پرسد نه از كسى كه نخستين بار تكبير را آهسته گفت.
اين بود اندكى از آنچه كه دست جنايتكار تاريخ نشر داده است، پس از اينكه از ذكر مسائل مهمّى كه در آن زمان روى داده دست كشيده است، زمانى كه پر از هياهو و سر و صدا، و لبريز از فتنه ها و بلاها و مصيبتها بود.
و ما تاريخ را جنايتكار خوانديم؛ زيرا اين حقيقتها را به خاطر ميل به عاطفۀ شخصى و حركت بر طبق خواسته هاى درونى مخفى كرده است، در حالى كه تاريخ آزاد است و بايد با واقع حركت كند، و به خاطر تعصّبِ بر يك شخص يا موافقت با يك گروه خاصّ واقعيّت را عمداً نپوشاند، لكن اهل سنّت در نقل تاريخ آنچنانكه بر آنها واجب بود سير نكردند و شروع به تحريف كلمات از جايگاههاى اصلى آنها كردند، و آنچه را موافق هوى و هوس آنها بوده باقى گذاشته و آنچه را دوست نداشتند رها كرده اند.
طبرى در تاريخ خود مى نويسد:
همانا ما بخش زيادى از علّتهايى كه قاتلان عثمان دستاويز قرار دادند واو را كشتند را يادآور شديم و از ذكر بخش زيادى از آنها صرف نظر كرديم، و اين به خاطر سببهايى بود كه ما را به صرف نظر كردن از آنها وامى داشت(1).
و نوشته است(2):
محمّد بن ابى بكر وقتى والى مصر شد به معاويه نامه نوشت، و گفته شده نامه هايى بين آن دو ردّ و بدل شده كه من ذكر آنها را خوش ندارم؛ زيرا مطالبى دارد كه تودۀ مردم تحمّل شنيدن آن را ندارند.
واقدى دربارۀ ماجرايى كه بين على عليه السلام و عثمان رخ داده مى نويسد(1):
عثمان با كلامى درشت جواب او را داد كه نوشتن آن را دوست ندارم، و على نيز مثل همان جواب را گفت.
و ابن كثير در «البداية و النهاية» مى نويسد(2):
و در اين سال - يعنى (33) - عثمان برخى از اهل بصره را به شام و به مصر تبعيد كرد به خاطر علّتهايى كه اين رفتار او را جايز مى نمود؛ زيرا آن گروه به جان او افتادند و به دشمنان در پايين آوردن [شأن عثمان] و سخن گفتن دربارۀ وى كمك مى كردند، و آنها در اين باره ظلم كردند، و عثمان رضى الله عنه نيكوكار و راشد بود [كسى بود كه در راه حقّ و دين صلابت به خرج مى داد].
و دكتر احمد فريد رفاعى در كتاب «عصر المأمون» نوشته است(3):
از ما نخواهيد كه ديدگاه خود را دربارۀ عثمان بگوييم؛ زيرا او صحابى بزرگى بود، و اثر ماندگارى در گردآورى قرآن و غير آن دارد، و دينى آسان گير كه هيچ عيبى در آن راه ندارد، داشت. و دين بر همۀ مردم حتمى نكرده است كه در زندگى دنيا فقيرانه و زاهدانه زندگى كنند. و ما موظّف نيستيم كه ضعف حكومت عثمانى را ثابت كنيم، بلكه تنها موظّفيم كه حوادث را خلاصه و گذرا بازگو نماييم. و ما در ذكر حوادث مربوط به زمان عثمان و بررسى آنها و ثبت مسائل آنها به مقدارى كه هنگام بررسى
حوادث عصر مورد بحثمان (عصر مأمون) و عصر پس از آن ايجاب مى كند، بسنده مى كنيم.
سپس اشارۀ يعقوبى به برخى از كارهايى كه بر عثمان عيب گرفته شده را يادآور مى شود، و با ذكر روايتِ طبرى از سرىّ دروغگو، از شعيب مجهول، از سيف متروك و بى ارزش و متّهم به زندقه و كفر، يا از افرادى ديگر كه مانند اينها هستند، خود را از بحث پيرامون انتقادات وارد بر عثمان نجات داده و خلاص كرده است.
به اين كتابها، تعداد زيادى از كتابهاى تاريخ كه در گذشته و حال نگاشته شده اند را اضافه كن؛ كتابهايى كه با دست خيانتكارِ به امانتهاى علم و دين نوشته شده اند. و شايد در مقدار اندكى كه در اين كتاب يادآور شديم، براى علم پيدا كردن به خُلق و خوى خليفه در جوانب مختلف و مقدار علم و تقواى وى كافى باشد.
و هر كه هم عصر او بوده و با او معاشرت كرده همۀ اينها را مى دانسته است؛ از اين رو كلمات آنها در حقّ وى يكسان است، و رفتارهايى كه دربارۀ او انجام داده اند شبيه يكديگر است.
1 - پيشواى حنبلى ها احمد بن حنبل در «مسند»(1)خود از عبداللّٰه بن بريده نقل مى كند: «با پدرم نزد معاويه رفتيم، پس از خوردن غذا، شراب آوردند معاويه نوشيد و به پدرم تعارف كرد. پدرم گفت: از زمانى كه پيامبر حرام كرده هنوز ننوشيده ام، معاويه گفت: «كنت أجمل شباب قريش، وأجودهم ثغراً، وما شيء كنت أجد له لذّة كما كنت أجده وأنا شابّ، غير اللبن أو إنسان حسن الحديث
1) - مسند احمد 5:347[476/6، ح 22432].
يحدّثني» [من در جوانى از زيباترين جوانان قريش و با سعادت ترين آنها بودم و از هيچ چيزى به اندازۀ شير و صحبت با انسان خوش سخن بيشتر لذّت نمى بردم].
2 - ابن عساكر در كتاب «تاريخ مدينة دمشق»(1)از عمرو بن قيس نقل مى كند: زمانى كه معاويه در أنطرطوس(2)به سر مى بُرد عُباده نزد او آمد و پشت به حجرۀ معاويه رو به مردم كرد و گفت: با رسول خدا بيعت كردم كه در راه خدا از سرزنش هيچ ملامت كننده اى هراس نداشته باشم، بدانيد مقداد بن اسود ديروز الاغى را پنهانى بار زده است، در اين هنگام چند محموله را آوردند و مردم به آنها اشاره كردند. عباده گفت: بدانيد بار آن الاغ شراب است و به خدا سوگند! نه بر صاحب اين حجره جايز است از آن به شما چيزى دهد و نه بر شما رواست كه از او بخواهيد هر چند نيزه بر پهلوى شما گذارند و اجبارتان كنند. سپس يك نفر از مردم نزد مقداد آمد در حالى كه در دست او رواندازى بود، پس او الاغ را با آن به دنبال خود مى كشيد و مى گفت: اى معاويه! اين الاغ مال خودت هر چه خواهى با آن بكن تا آنكه آن را داخل حجره كرد.
امينى مى گويد: ممكن است برخى گمان كنند كه سر سلسلۀ شرابخوارى و ميگسارى و دائم الخمرى، يزيد بن معاويه است، هر چند هيچ عقل آزاد انديشى نمى پذيرد كه از پدر و مادرى صالح و در خانه اى كه بر پايه هاى ايمان و تقوا استوار باشد و از شرابخوارى و زناكارى به دور باشد، فرزندى لاابالى مثل يزيد طغيانگر و متخصّصِ در همۀ فنونِ تباهى و فساد به وجود آيد، ولى اين روايات به ما نشان مى دهد كه اين رذالت را يزيد از پدر بى حيايش به ارث برده كه علناً و در حضور شهود و در برابر چشم مسلمانان با حمل شراب يك
بار به وسيلۀ قطار شتران (شترانى كه پشت سر هم قرار دارند) و بار ديگر بر روى الاغ خود و آوردن آن به شهر خويش، و پخش اين خبر ميان مردم، فحشاء را ميان مؤمنان رواج مى دهد و با اين حال با مكر و حيله اجازه نمى دهد هيچ كس به او انتقاد كند و بر كارش ايراد بگيرد و عملش را تقبيح كند، و نظير اين بسيار است و به شمارش نمى آيد و انتهايى ندارد.
بنابراين معاويه و فرزند او يزيد در شرابخوارى و فحشاء و بى حيايى، يكسانند، و همين است كه معاويه را نزد صالحان امّت از درجۀ اعتبار ساقط كرده و از چشم ايشان انداخته، و هيچ حرمت و كرامت و ارزشى براى او نمى بينند.
و معاويه در اين گناه بزرگ شرابخوارى، پيرو پدرش ابوسفيان است كه او هم دائم الخمر بوده و شرابخوارى از بارزترين گناهان و فجايع او بوده است.
در حديث ابو مريم سلولى، شراب فروشِ طائف آمده است: ابوسفيان نزد او آمد و شراب نوشيد و مست كرد و با سميّه مادر زياد بن ابيه زنا كرد(1).
بنابراين خانۀ معاويه از ابتدا دكّان شراب، و دكّۀ زنا، و منزل فحشا و منكر بوده است، و شرابخوارى سيره و شعار اين خاندان بوده است، و هيچ پند و اندرزى در آنها اثر نكرد، و از اين سخن رسول اكرم صلى الله عليه و آله: «لعنْتُ الخمر وشاربها، وساقيها، وبائعها، ومبتاعها، وحاملها، والمحمولة إليه، وعاصرها، ومعتصرها، وآكل ثمنها»(2)[شراب، خورندۀ آن، ساقى آن، فروشندۀ آن، خريدار آن، حامل آن، آنكه برايش برده مى شود، آنكه خودْ آب انگور مى گيرد (براى خود يا ديگرى)، و آنكه گرفتن آب انگور را (براى خود يا ديگرى) درخواست مى كند، و آنكه پول آن را مصرف مى كند همه را لعن كردم]، نه تنها جدا نيستند بلكه شايسته و سزاوار و اهل آنند. و نيز
از اين سخن حضرت: «ثلاثة حرّم اللّٰه تبارك وتعالى عليهم الجنّة: مدمن الخمر، والعاقّ، والديّوث الّذي يقرّ في أهله الخبث»(1)[خداوند بهشت را بر سه نفر حرام فرمود: دائم الخمر، عاقّ والدين، و ديوث كه زنش را به زنا وا مى دارد].
و اين سخن حضرت: «إنّ عند اللّٰه عهداً لمن يشرب المسكر أن يسقيه من طينة الخبال». قالوا: يا رسول اللّٰه! وما طينة الخبال؟! قال: «عرق أهل النار. أو: عصارة أهل النار»(2)[خداوند عهد كرده است كه شرابخوار را از «طينة الخبال» سيراب كند. پرسيدند:
اى رسول خدا! طينة الخبال چيست؟ فرمود: عرق جهنّميان، يا فرمود: عصارۀ آنان].
و احاديث فراوان ديگرى كه پيرامون ترساندن و بيم دادن مردم از عذابهاى شراب خوارى وجود دارد، و معاويه و پدر و فرزندش همواره آن را مى نوشيدند و مشمول تمام اين روايات هستند.
1 - مالك بن انس و نسائى و ديگران از عطاء بن يسار نقل كرده اند: «معاويه يك ظرف پر از طلا يا درهم را در برابر بيشتر از وزنش فروخت. ابودرداء به او گفت: از رسول خدا شنيدم كه از چنين كارى نهى فرمود، بايد در برابر هم وزنش فروخته شود. معاويه گفت: من در آن اشكالى نمى بينم. ابودرداء گفت: «من يعذرني من معاوية؟! أنا اُخبره عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله وهو يخبرني عن رأيه، لا أساكنك بأرض أنت بها» [چه كسى مى تواند كار معاويه را براى من توجيه كند؟ من نظر رسول خدا را به او مى گويم و او به من نظر خودش را مى گويد! ديگر در منطقه اى كه تو در آن باشى نخواهم ماند]. سپس به مدينه نزد عمر بن خطّاب آمد و داستان
را برايش نقل كرد. عمر به معاويه نوشت: «لا تبع ذلك إلّامثلاً بمثل، وزناً بوزن»(1)[آن را فقط مثل در برابر مثل و وزن در برابر وزن (بدون زيادتى) بفروش].
2 - بيهقى و ديگران از حكيم بن جابر از عُبادة بن صامت نقل كرده اند: از رسول خدا شنيدم: طلا بايد در برابر هم وزنش از طلا معامله شود، نقره بايد در برابر هم وزنش از نقره معامله شود، تا جايى كه نمك را نيز ذكر كرد و فرمود:
نمك در برابر نمك. معاويه گفت: «إنّ هذا لايقول شيئاً» [سخن او حرف بدردخورى نيست و چيز مهمّى نمى گويد]. عباده رضى الله عنه گفت: خدا را شاهد مى گيريم كه خودم از رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را شنيدم.
نسائى در «السنن الكبرى» مى افزايد: عُباده گفت: «إنّي واللّٰه! ما اُبالي أن لا أكون بأرض يكون بها معاوية» [به خدا سوگند! برايم اهمّيتى ندارد در جايى كه معاويه هست نباشم].
و در لفظ ابن عساكر آمده است: عباده گفت: «إنّي واللّٰه! ما اُبالي [إلّا] أن أكون بأرضكم هذه»(2)[به خدا سوگند! هيچ اهمّيتى برايم ندارد كه در منطقۀ شما نباشم].
امينى مى گويد: حرمت رباخوارى و اينكه از بزرگترين گناهان كبيره است ضرورى دين حنيف اسلام و ثابت شدۀ در قرآن و سنّت و اجماع است؛ خداوند مى فرمايد: «اَلَّذِينَ يَأْكُلُونَ اَلرِّبٰا لاٰ يَقُومُونَ إِلاّٰ كَمٰا يَقُومُ اَلَّذِي يَتَخَبَّطُهُ اَلشَّيْطٰانُ مِنَ اَلْمَسِّ ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قٰالُوا إِنَّمَا اَلْبَيْعُ مِثْلُ اَلرِّبٰا وَ أَحَلَّ اَللّٰهُ اَلْبَيْعَ وَ حَرَّمَ اَلرِّبٰا» (3)[كسانى كه ربا مى خورند، (در قيامت) برنمى خيزند مگر مانند كسى كه بر اثر تماسّ شيطان، ديوانه شده (و نمى تواند تعادل خود را حفظ كند؛ گاهى زمين مى خورد، گاهى به پا مى خيزد). اين، به خاطر آن است كه گفتند: داد و ستد هم مانند ربا است (و تفاوتى ميان آن دو نيست). در حالى كه خدا بيع را حلال كرده، و ربا را حرام! (زيرا فرق
ميان اين دو، بسيار است)].
و مى فرمايد: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ ذَرُوا مٰا بَقِيَ مِنَ اَلرِّبٰا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ * فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ» (1)[اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد، و آنچه از (مطالبات) ربا باقى مانده، رها كنيد؛ اگر ايمان داريد! * اگر چنين نمى كنيد، بدانيد خدا و رسولش، با شما پيكار خواهند كرد!].
و روايات متواتر زيادى پيرامون حرمت آن وارد شده، به حدّى كه هيچ مسلمانى و لو بيابانى و روستايى باشد نمى تواند ادّعا كند آنها را نمى داند چه رسد به كسى كه ادّعاى امارت مؤمنان را دارد؛ از جمله آنهاست:
1 - از طرق زيادى از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده است: حضرت ربا خورنده و دهنده و شاهد بر آن و نويسندۀ آن را لعنت فرمودند(2).
2 - حاكم حَسَكانى در «مستدرك»(3)با سند صحيح از ابو هريره به طريق مرفوع نقل كرده است: «أربعة، حقّ على اللّٰه أن لا يدخلهم الجنّة ولايذيقهم نعيمها:
مدمن الخمر، وآكل الربا، وآكل مال اليتيم بغير حقّ، والعاقّ لوالديه» [بر خدا لازم است كه چهار نفر را به بهشت وارد نكند و از نعمتهاى آن محرومشان سازد: دائم الخمر، رباخوار، خورندۀ مال يتيم به ناحقّ، و عاقّ والدين].
3 - بزّار در «مسند»(4)خود با سندى صحيح به طريق مرفوع نقل مى كند:
«الربا بضع وسبعون باباً، والشرك مثل ذلك» [ربا هفتاد و چند قسم دارد، و شرك نيز چنين است].
4 - بيهقى با سندى بدون اشكال(5)از ابو هريره در روايت مرفوعى نقل
مى كند: «الربا سبعون باباً، أدناها كالّذي يقع على اُمّه» [ربا هفتاد نوع است، كمترين آن مانند آن است كه با مادرش زنا كرده باشد].
5 - ابن ابى الدنيا و بيهقى(1)از انس بن مالك نقل كرده اند: رسول خدا صلى الله عليه و آله براى ما دربارۀ ربا سخن مى گفت و گناه آن را خيلى بزرگ شمرد و فرمود: «إنّ الدرهم يصيبه الرجل من الربا أعظم عند اللّٰه في الخطيئة من ستّ وثلاثين زنية يزنيها الرجل» [يك درهم كه از ربا به دست آيد گناهش نزد خدا از سى و شش زنا بالاتر است].
اينها نمونه هايى از احاديث ربا هستند كه منذرى در كتاب «الترغيب والترهيب»(2)آنها ونيز روايات ديگر را گردآورى كرده است.
6 - بزرگان اهل حديث از ابوسعيد خُدرى به طريق مرفوع نقل كرده اند - اين لفظ از صحيح مسلم است -: «الذهب بالذهب، والفضّة بالفضّة، والبُرّ بالبُرّ، والشعير بالشعير، والتمر بالتمر، والملح بالملح مِثْلاً بمثل، يداً بيد؛ فمن زاد واستزاد فقد أربى، والآخذ والمعطي فيه سواء»(3)[طلا در مقابل طلا، و نقره با نقره، و گندم با گندم، جو با جو، و خرما با خرما، و نمك با نمك، مثل در مقابل مثل و به يك اندازه معامله مى شود؛ پس هر كه زياد كند يا درخواست زيادى كند مرتكب ربا شده است، و گيرنده و دهنده يكسان هستند].
7 - و همچنين از طريق ابو سعيد خدرى در روايتى مرفوع نقل شده است:
«لا تبيعوا الذهب بالذهب إلّامثلاً بمثل، ولا تشفوا(4)بعضها على بعض، ولا تبيعوا الورِق بالورِق إلّامِثْلاً بمثل...»(5)[طلا در برابر طلا را فقط مثل در مقابل مثل معامله كنيد، و يكى را از ديگرى زيادتر نكنيد، و درهم در برابر درهم را فقط مثل در مقابل مثل معامله كنيد و...].
فقها نيز بر اساس همين سنّت قطعى، فتوا داده اند: در كتاب «الفقه على المذاهب الأربعة»(1)آمده است:
«لاخلاف بين أئمّة المسلمين في تحريم ربا النسيئة؛ فهو كبيرةٌ من كبائر بلا نزاع، وقد ثبت [ذلك] بكتاب اللّٰه تعالى، وسنّة رسوله، وإجماع المسلمين..» [در بين بزرگان دين و امامان مسلمين هيچ اختلافى در حرمت رباى نسيئه(2)نيست، و آن بدون هيچ ترديدى گناه كبيره است، و به دليل قرآن و سنّت و اجماع مسلمانان اثبات شده است].
همچنين در آن كتاب آمده است:
«أمّا ربا الفضل وهو أن يبيع أحد الجنسين بمثله بدون تأخير في القبض، فهو حرام في المذاهب الأربعة» [امّا رباى به زياده - كه دو چيز هم جنس را به زيادتر معامله كنند بدون آنكه نسيه باشد بلكه همان وقت قبض و اقباض انجام شود - به اتّفاق تمام مذاهب چهار گانه حرام است].
اين دينى است كه نزد خدا و رسول و تمام مسلمانان وجود دارد، ولى معاويه آن قدر خود را بالا مى داند كه مى گويد: «خدا و رسول چنان گفتند و من چنين مى گويم»، خدا و رسول با شديدترين الفاظ ربا را حرام كرده اند و معاويه آن را حلال مى داند، و از نقل روايتى كه دربارۀ ربا وارد شده جلوگيرى مى كند و به شدّت آن را و ناقل آن را انكار مى كند، تا جايى كه به اين دليل، صحابى بزرگوارِ پيامبر محلّ سكونتش را ترك مى كند و مى رود؛ پس چه مى توان گفت دربارۀ كسى كه با خدا و رسول دشمنى مى كند، و حرام آنها را حلال مى كند، و از حدود آنها تجاوز مى كند؟! و چه مى توان گفت دربارۀ كسى كه آيات قرآن بر
او خوانده مى شود و او متكبّرانه بر گناه خود اصرار دارد گويا اصلاً آن را نشنيده است. اگر جاحظ به خاطر مخالفت معاويه با سنّت قطعى در ماجراى ملحق كردن زياد به ابوسفيان كه شرحش خواهد آمد(1)، مى تواند معاويه را كافر بشمارد پس او به خاطر آنچه در اينجا ذكر شد و موارد فراوان ديگر، كافرترين كافرها خواهد بود.
طبرانى و احمد(2)با سند صحيح از عباد بن عبدا للّٰه بن زبير نقل كرده اند:
«هنگامى كه معاويه براى انجام حجّ نزد ما آمد با او وارد مكّه شديم نماز ظهر را با او دو ركعتى خوانديم بعد به دار الندوة رفت.
مى گويد: در آن هنگام عثمان نماز را تمام مى خواند، وى هرگاه به مكّه مى آمد نمازهاى ظهر و عصر و عشاء را چهار ركعتى مى خواند، و هنگامى كه به سوى عرفات و منى مى رفت شكسته مى خواند، و پس از اتمام اعمال حجّ كه در منى اقامت مى گزيد تا هنگام خروج از مكّه تمام مى خواند. وقتى معاويه نماز ظهر را دو ركعتى خواند و به دار الندوة رفت، مروان بن حكم و عمرو بن عثمان بر او شوريدند كه هيچ كس به زشت تر از آنچه به پسر عمويت ايراد گرفتى ايراد وارد نكرد. معاويه گفت: مگر چه كرده ام؟! گفتند: مگر نمى دانى كه او در مكّه نماز را تمام مى خواند. معاويه گفت: واى بر شما آيا غير از اين بايد مى كردم؟! خودم با رسول خدا و ابوبكر و عمر نماز را دو ركعتى خواندم.
گفتند: همانا پسر عمويت آن را تمام مى خواند، و مخالفت تو با او برايش عيب است. از آن پس معاويه نماز عصر را با ما چهار ركعتى مى خواند(3).
امينى مى گويد: بنگر كه بهره و نصيب فرزندان خاندان اُميّه از دين چه اندازه
است، و چگونه با احكام وشعائر دين بازى مى كنند، و چقدر بر خدا و تغيير سنّت او جرأت پيدا كرده اند، و چطور در نماز كه پر فضيلت ترين اركان دين حنيف اسلام است بدعت مى نهند. و بنگر به فرزند هند آن ملازمِ شراب و ربا، كه چگونه سنّت پيامبر را كه خودِ او حضرت را در عمل به آن ديده، و ابوبكر و عمر هم به آن عمل كرده اند، را ترك مى كند، و تنها به خاطر اينكه پسر عمويش عثمان حكم الهى را تغيير داده، و مروان بن حكم رانده شدۀ رسول خدا و فرزند رانده شده، وزغ فرزند وزغ، و ملعون فرزند لعنت شدۀ از زبان پيامبر اكرم، و رفيق او عمرو بن عثمان، پيروى او از سنّت را خوش ندارند، از آن عدول مى كند و به راحتى به جاى آنكه به پسر عمويش اشكال بگيرد با سنّت خدا مخالفت مى كند، و بدعت خويشانش را زنده مى كند، و سنّت محمّد صلى الله عليه و آله را مى ميراند و هيچ اعتنايى به آنچه كه تمام دنيا آن را از ابن عمر شنيده اند: «الصلاة في السفر ركعتان من خالف السنّة فقد كفر»(1)[نماز در سفر دو ركعت است و هر كه با سنّت مخالفت كند كافر شده است] ندارد. پس آفرين به اين خليفۀ مسلمانان و هزار آفرين!!
شافعى در كتاب «الاُمّ»(2)از طريق زهرى نقل كرده است: در زمان پيامبر و ابوبكر و عمر و عثمان در نماز عيد اذان گفته نشد، تا آنكه معاويه در شام آن را بدعت گزارد، و پس از آن حجّاج وقتى والى مدينه شد در مدينه آن را بدعت نهاد.
ابن حزم در كتاب «المحلّى»(3)مى نويسد: «بنى اُميّه دير بيرون رفتن براى نماز عيد، و مقدّم كردن خطبه بر نماز، و اذان و اقامه در نماز عيد را بدعت
كردند».
امينى مى گويد: اينكه اذان و اقامه تنها براى نمازهاى واجب يوميّه مستحبّ است نزد تمام پيشوايان مذاهب مورد اتّفاق است.
شافعى در كتاب «الاُمّ»(1)مى نويسد:
اذان فقط براى نماز يوميّه مستحبّ است؛ چون نقل نشده كه براى رسول خدا در غير از نماز يوميّه اذان گفته شده باشد.
شوكانى در كتاب «نيل الأوطار»(2)مى گويد:
از روايات اين باب به دست مى آيد كه اذان و اقامه در نماز عيد فطر و قربان مشروعيّت ندارد. عراقى مى گويد: همگى علما چنين عمل كرده اند.
ابن قدامه در «المغني»(3)مى نويسد: در اين باره هيچ مخالفت قابل اعتنايى سراغ ندارم.
و روايات بسيارى دربارۀ نماز عيد پيامبر و كيفيّت آن و اينكه حضرت آن را بدون اذان و اقامه انجام داده اند وجود دارد كه نمونه هايى از آن را يادآور مى شويم:
1 - از جابر بن عبداللّٰه نقل شده است: «شهدتُ مع النبيّ صلى الله عليه و آله يوم العيد فبدأ بالصلاة قبل الخطبة بغير أذان ولا إقامة...»(4)[روز عيد همراه پيامبر بودم، او نماز را قبل از خطبه ها و بدون اذان و اقامه خواند].
2 - از جابر بن سمره نقل شده است: «صلّيتُ مع النبيّ صلى الله عليه و آله العيد غير مرّة ولا مرّتين بغير أذان ولا إقامة...»(5)[نماز عيد را نه يك بار و دوبار، بلكه چندين مرتبه با
پيامبر بدون اذان و اقامه خواندم].
اين شريعتى است كه خداوند در نماز عيد قرار داده و در زمان پيامبر بر همين اساس رفتار مى شد. و در زمان ابوبكر و عمر هم پيروى شد تا آنكه سركردۀ نفاق آن بدعت قبيح را ايجاد كرد و چيزى كه از دين نبود را در آن وارد كرد، و سرانجامِ او و بدعتش و هر كه به آن عمل كند به سوى آتش است، و امّت به خاطر او در هنگامۀ حشر و قيامت روز سياهى خواهد داشت آن گونه كه در دنيا به خاطر او روزهاى خونينى داشت؛ پس اين چه خليفه اى است كه در هر دو جهان امّت را به بدبختى كشانده است؟!
اين بدعت معاويه و امثال آن از حقير شمردن امر دين و عدم پايبندى وى به واجبات و مستحبّات آن سرچشمه مى گيرد، و او هر چه را به نظرش مى رسيد و موافق ميلش بود، بدون آنكه به مخالفت آن با دين اعتنايى كند، هرگاه كه در آن راهى باريك براى شهوتهايش و دروازه اى براى هواهايش بود، انجام مى داد؛ مثلاً گمان كرد كه گفتن اذان پيش از نماز عيدين دعوتِ مردم به اجتماع است و باعث مى شود ديده ها به شكوه و عظمت آن دوخته شود، و ديگر توجّهى نداشت كه دين خدا جاى قياس كردن نيست، بلكه ناشى از مصلحتهايى است كه فقط خدا به آنها عالم است. و اگر اين پندار جايگاهى از حقيقت داشت قطعاً پيامبر اعظم آن را بيان مى فرمود؛ پس او را واگذار تا در منجلاب گناهان و خطاهايش غوطه ور گردد و شتابان به سوى گمراهى و ضلالت خود رهسپار گردد كه خدا به عاقبت و منزلگاه او داناست.
يك نفر از اهل كوفه در بازگشت از صفّين سوار بر شترش وارد دمشق شد؛ يكى از اهالى دمشق مدّعى شد كه آن ناقه (ماده شتر) از آنِ اوست و در صفّين از او گرفته شده، براى حلّ نزاع نزد معاويه آمدند و مرد دمشقى پنجاه نفر
شاهد آورد كه اين ناقه (ماده شتر) مال اوست، و معاويه هم به نفع او حكم صادر كرد و به مرد كوفى فرمان داد كه شتر را به او بدهد، مرد كوفى گفت: خدا خيرت دهد، اين شتر نر است نه ماده. معاويه گفت: ديگر حكم صادر شده است. و با او مكر كرد و پس از رفتن آنها او را احضار كرد و قيمت شترش را پرسيد و دو برابر آن را به او داد و به او احسان كرد و به وى گفت: به على عليه السلام بگو كه من با صد هزار نفر كه فرق شتر نر و ماده را نمى دانند به جنگ با تو برخاسته ام. آنها آنقدر مطيع معاويه بودند كه وقتى در راه صفّين در چهارشنبه نماز جمعه خواند هيچ اعتراضى نكردند، و هنگام جنگ سرهايشان را فداى او كرده و او را بر روى سرشان جا داده بودند و به راحتى سخن عمرو عاص را پذيرفتند كه: قاتل عمّار بن ياسر، على است چون او عمّار را براى ياريش آورده بود، و آنقدر مطيع او بودند كه به دستور او لعن بر على عليه السلام را سنّت قرار دادند، سنّتى كه كودكان بر آن بزرگ شده و بزرگسالان با آن مى مردند(1).
امينى مى گويد: اين صفحۀ سياه از تاريخ معاويه در بردارندۀ مواردى است كه برخى از آنها در لابه لاى مباحث اين كتاب مطرح شده است.
مثل آنكه لعن بر على عليه السلام را سنّتى مداوم قرار داد.
و عمرو عاص سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله به عمّار: «تقتلك الفئة الباغية» [تو را گروهى طغيانگر خواهند كشت] را تأويل و توجيه كرد كه چون على عليه السلام عمّار را به ميان شمشيرها و نيزه هاى آنان آورده او قاتل عمّار است.
و در اين داستان به خوبى حال ياران معاويه و مقدار عقل و دين آنها روشن مى شود، سخن معاويه دربارۀ آنها و عقيدۀ او نسبت به اصحابش پيش روى ماست، او به درستى آنها را مى شناخت، و از اين انسانهاى فرومايه و احمق به خاطر كم عقلى و ضعيف النفس بودنشان و آگاهى نداشتن از دستورات شرع و مطالب والاى دين، به راحتى سوء استفاده مى كرد؛ گاهى آنها را به جنگ با
1) - مروج الذهب 2:72[42/3].
امام حقّ مى كشاند، و گاهى براى گواهى دادن بر اينكه على عليه السلام قاتل عثمان است، و گاهى براى گواهى هاى باطل زيادى كه آنها را براى آن فريب مى داد؛ مثل قضيه حجر بن عدى و امثال آن.
آنچه براى ما اكنون مهمّ است: نخست: قضاوت باطل او بر شتر ماده اى كه اصلاً وجود نداشت و آنچه موجود بود شتر نرى بود كه معاويه آن را ديد و دانست كه نر است و اينكه آن از موضوع گواهى بيرون نيست، ولى قضاوت باطلش را به خاطر گواهى دروغ پنجاه نفر، تنفيذ كرد آن گاه با پُررويى و با جرأت تمام مى گويد: «ديگر حكم صادر شده است و جاى بازگشت نيست»، در حالى كه حقيقت را مى دانست، و مباهات مى كند كه با صد هزار نفر از اين چهار پايان رمنده به جنگ امام حقّ آمده است. البتّه نه تنها با كمك اين انسانهاى احمق و ترسو به جنگ امام آمد، بلكه با پيامبر اعظم و دين مقدّس او و كتاب عزيز او به مقابله برخاست.
نكتۀ دومى كه اهميّت دارد: تغيير دادن وقت نماز جمعه در مسير صفّين - آن سفر حرامى كه بر خلاف رضايت خدا و رسول صورت گرفت - از جمعه به چهار شنبه است. و هنوز راز اين تغيير برايم روشن نشده كه آيا روز جمعه را گم كرده بود و خيال مى كرد كه چهار شنبه جمعه است؟! و عجيب است كه هيچ كس از آن لشكر انبوه نفهميد كه جمعه نيست و هيچ كدام به او ياد آورى نكردند.
يا اينكه سنّت رسول خدا در روز جمعه و فضايلى كه از حضرت دربارۀ جمعه و اعمال آن نقل شده، و اينكه حضرت و مسلمانانِ پس از او آن را عيد قرار دادند و به وسيلۀ آن از ساير اديان جدا شدند، برايش سخت و ناگوار بود؟!
و پسر هند به راحتى اجازه نمى داد كه سنّتى از پيامبر بماند و بدان عمل شود و او در آن دست نبرد و آن را خراب نكند؛ و از اين رو به خاطر
دشمنى اش اين تغيير را انجام داد. و چه بسيار دين خدا را به بازى گرفت و به مسلمانان ظلم كرد.
و شايد هم چون روايت شده است كه چهار شنبه سنگين ترين روز هفته و روز نحس ابدى است(1)، نماز جمعه را در چهارشنبه خواند تا نحسى آن را برطرف كند، و اعتنايى نداشت كه اين باعث تغيير سنّت خداست، سنّتى كه هرگز قابل تغيير نيست، و جمعه آقاى روزها، و بهترين روزى كه خورشيد بر آن طلوع كرده مى باشد(2).
و با چنين توجيهاتى است كه جلو آوردن وقت نماز جمعه از زوال (رسيدن خورشيد به وسط آسمان) به ضحى (هنگام ارتفاع خورشيد پيش از زوال)، توسّط معاويه(3)آسان گرفته مى شود در حالى كه وقت شرعى كه در اسلام براى آن معيّن شده زوال است نه غير آن؛ چون نماز جمعه به جاى نماز ظهر است، و وقت آن هم همان وقت نماز ظهر است و سنّت پيامبر اعظم نيز چنين بوده است.
از سلمة بن اكوع نقل شده است: «كنّا نُجمعُ مع النبيّ صلى الله عليه و آله إذا زالت الشمس، ثمّ نرجع نتّبع الفيء»(4)[ما با پيامبر نماز جمعه را در هنگام زوال خورشيد مى خوانديم و وقتى از نماز به خانه برمى گشتيم به دنبال سايه راه مى رفتيم (سايه پيش رويمان بود)].
همچنين مى گويد: «كنّا نصلّي مع النبيّ صلى الله عليه و آله يوم الجمعة ومانجد للحيطان فيئاً يُستظلّ به»(5)[با پيامبر نماز جمعه را وقتى كه ديوارها هيچ سايه اى نداشتند
1) - ر. ك: ثمار القلوب: 521 و 522 [ص 649 و 650، شمارۀ 1094].
2) - حاكم [در المستدرك على الصحيحين 413/1، ح 1030]، وتِرمذى [در سنن تِرمذى 359/2، ح 488]، ونسائى [در سنن 517/1، ح 1663]، وابوداود [در سنن 274/1، ح 1046 و 1047] آن را نقل كرده اند.
3) - فتح الباري 2:309[387/2]؛ نيل الأوطار 3:319 و 320 [295/3-296].
4) - صحيح مسلم 3:9[266/2، ح 31، كتاب الجمعة]؛ سنن بيهقى 3:190.
5) - صحيح مسلم 3:9[266/2، ح 32]؛ سنن بيهقى 3:191.
مى خوانديم].
از انس بن مالك نقل شده است: «إنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله كان يصلّي الجمعة حين تميل الشمس»(1)[رسول خدا زمانى كه خورشيد از وسط آسمان به سمت غرب مايل مى شد، نماز جمعه را مى خواند].
و در كتاب «صحيح بخارى»(2)بابى با اين عنوان آمده است: «باب وقت الجمعة إذا زالت الشمس» [باب وقت نماز جمعه هنگام زوال خورشيد].
و ابن رشد در كتاب «بداية المجتهد»(3)مى نويسد:
جمهور علما وقت نماز جمعه را دقيقاً همان وقت نماز ظهر يعنى زوال مى دانند و قبل از زوال آن را جايز نمى دانند ولى برخى آن را جايز مى دانند و اين، ديدگاه احمد بن حنبل مى باشد.
و قسطلانى مى گويد:
عقيدۀ عموم علما آن است كه نماز جمعه قبل از زوال صحيح نيست، ولى احمد بن حنبل با استناد به روايتى كه سندش ثابت شده نيست مبنى بر اينكه ابوبكر و عمر و عثمان، نماز جمعه را پيش از زوال مى خواندند، آن را پيش از زوال صحيح دانسته است(4).
سند اين روايت به عبداللّٰه بن سيدان سلمى مى رسد كه به خاطر او آن را مخدوش دانسته اند(5).
بنابراين سنّت و سيرۀ ثابت شدۀ در وقت نماز جمعه، همان سنّت در وقت نماز ظهر است، و اقامۀ آن در ضُحى توسّط معاويه پشت كردن به سنّت رسول خدا و خروج از هدايت اوست، و تك روى و جدا شدن از سيرۀ بزرگان گذشته است، چنانكه ساير افعال و تروك او چنين است.
ابن منذر از قاسم بن محمّد نقل مى كند: عدّه اى از معاويه دربارۀ دو خواهر كه كنيز يك نفر باشند و با هر دو همبستر شود سؤال كردند. گفت: «ليس بذلك بأس» [اشكالى در آن نيست]. نعمان بن بشير اين را شنيد و از معاويه پرسيد: تو اين طور فتوا داده اى؟! گفت: آرى. گفت: پس فكر مى كنى كه اگر خواهر خودش هم كنيز او شود جايز است با او نزديكى كند؟! گفت:
«أما واللّٰه! لربما وددتني أدرك، فقل لهم: اجتنبوا ذلك، فإنّه لا ينبغي لهم، فقال: إنّما [هي] الرحم من العتاقة وغيرها»(1)[به خدا! دوست داشتم كه اين را مى فهميدم. به آنها بگو: اين كار را نكنند كه جايز نيست. آنگاه گفت: همانا خويشاوندى، خويشاوندى است، و فرقى بين آزادى و غير آن نيست (يعنى همچنان كه در انسانهاى آزاد ازدواج با دو خواهر در يك زمان جايز نيست، در برده ها نيز وطى دو خواهر در يك زمان براى مولا جايز نيست)].
امينى مى گويد: اين درِ مَخُوف را عثمان باز كرد و از بدعتهاى او محسوب مى شود(2)و هيچ يك از بزرگان گذشته كه نظر او قابل اعتنا باشد، با آن موافق نبوده است.
تا اينكه معاويه آمد و از اين بناى سست بالا رفت و با عمل به بدعت پسر عمويش عثمان و پشت كردن به كتاب خدا و سنّت پيامبر، اين كارِ مخالفِ دين حنيف را ادامه داد. در بخش بدعتهاى عثمان بطلان آن را به تفصيل توضيح داديم، تا جاى هيچ شكّى نماند.
ضحّاك در كتاب «الديات»(1)از محمّد بن اسحاق نقل مى كند: «به زهرى گفتم: دربارۀ ديۀ كافر ذمّى برايم بگو كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله چقدر بوده است؟ چرا كه دربارۀ آن اختلاف پيدا كرده ايم. گفت: مابين مشرق و مغرب هيچ كس داناتر به آن از من نيست، در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و زمان ابوبكر و عمر و عثمان هزار دينار بود تا آنكه معاويه به خانوادۀ مقتول پانصد دينار داد و پانصد دينار ديگر را براى بيت المال قرار داد».
ابن كثير در «البداية والنهاية»(2)مى نويسد:
زهرى مى گويد: سنّت بر اين بود كه ديۀ ذمّى مثل ديۀ مسلمان است و معاويه نخستين كسى بود كه آن را نصف كرد، و نصف ديگر را [براى خودش](3)برداشت.
امينى مى گويد: ديۀ كافر ذمّى در زمان پيامبر آن گونه كه زهرى گمان كرده، هزار دينار نبوده است و غير از ابوحنيفه هيچ كدام از پيشوايان مذاهب آن را هزار دينار نگفته اند؛ و نخستين كسى كه آن را هزار دينار قرار داد عثمان بود(4).
به هر حال در اين كار معاويه سه بدعت وجود دارد:
1 - اينكه ديه را هزار دينار قرار داد.
2 - آن را بين ورثۀ مقتول و بيت المال تقسيم كرد.
3 - اينكه سهم بيت المال را نصف آن قرار داد، بر فرض كه هزار دينار سنّت بوده باشد و بيت المال در آن حقّى داشته باشد.
پس آفرين به خليفه اى كه يك حكم از احكام شريعت را از چند ناحيۀ مختلف نمى داند! يا شايد مى داند ولى هر طور كه دلش مى خواهد با آن بازى مى كند! و براى حكم خدا هيچ ارزشى قائل نيست و حدّ و مرزى براى خدا نمى بيند تا از آنها تجاوز نكند و به راحتى مى گويد: «به نظر ما...». و هيچ باكى ندارد از آنچه به خدا نسبت مى دهد، و هيچ اعتنايى به عاقبت بدعتهايش در دين ندارد. و خداوند مى فرمايد: «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنٰا بَعْضَ اَلْأَقٰاوِيلِ * لَأَخَذْنٰا مِنْهُ بِالْيَمِينِ * ثُمَّ لَقَطَعْنٰا مِنْهُ اَلْوَتِينَ» (1)[اگر او سخنى دروغ بر ما مى بست * ما او را با قدرت مى گرفتيم * سپس رگ قلبش را قطع مى كرديم].
طبرانى - و در كتاب «شرح الموطّأ» چنين آمده است: طبرى - از ابو هريره نقل مى كند: «نخستين كسى كه تكبيرهاى نماز را ترك كرد معاويه بود.
و ابو عبيد روايت كرده است: نخستين فرد، زياد بود.
ابن حجر در «فتح الباري»(2)مى نويسد:
اين دو با هم منافات ندارد؛ چون زياد به پيروى از معاويه، تكبيرها را نگفت، و معاويه هم به پيروى از عثمان آنها را ترك كرد(3). ولى گروهى از علما اين را بر آهسته گفتن حمل كرده اند.
و در كتاب «الوسائل إلى مسامرة الأوائل»(4)آمده است:
نخستين كسى كه تكبيرها را نگفت معاويه بود، او وقتى «سمع اللّٰه لمن حمده» را مى گفت بدون آنكه تكبير بگويد به سجده مى رفت.
شافعى در كتاب «الاُمّ»(1)از عبيد بن رفاعه نقل مى كند: معاويه به مدينه آمد و در نمازش بسم اللّٰه را نگفت و در حركات نماز تكبيرها را نگفت. بعد از سلام نماز، مهاجر و انصار بر او فرياد زدند: «يا معاوية! سرقْتَ صلاتك، أين بسم اللّٰه الرحمن الرحيم؟! وأين التكبير إذا خفضت وإذا رفعت؟!» [اى معاويه! از نمازت دزديدى. بسم اللّٰه چه شد؟! تكبيرها را هنگام خم و راست شدن چه كردى؟!]. او دوباره نماز خواند و آنچه را بر او ايراد گرفته بودند، گفت.
امينى مى گويد: اين روايات دلالت مى كند بر اين كه بسم اللّٰه از زمان نزول قرآن تا آن زمان هنوز جزء سوره بوده، و امّت به آن عادت كرده، و نهاد همه بر آن استوار، و معتقد به آن شده بودند؛ و از اين رو وقتى معاويه بسم اللّٰه را نگفت مهاجر وانصار به او گفتند دزدى كردى. و معاويه نتوانست عذر بياورد كه بسم اللّٰه جزء سوره نيست بلكه نمازش را با گفتن بسم اللّٰه در آغاز سوره اعاده كرد يا در ديگر نمازها به آن ملتزم گشت. و اگر در آن زمان نظريّۀ عدمِ جزئيّت بسم اللّٰه وجود داشت، معاويه به آن استدلال مى كرد، لكن اين، نظريّه اى جديد و بدعتى است كه براى توجيه كار معاويه و امثال او از بنى اميّه كه پس از روشن شدن راه هدايت از راه ضلالت هنوز پيرو اويند، درست شده است.
و امّا گفتن تكبير در هر خم و راست شدنِ نماز، اين هم سنّت قطعى رسول خدا صلى الله عليه و آله بود كه تمام اصحاب آن را مى دانستند و از اين رو نگفتن آنها را به معاويه اشكال كردند، و چهار خليفه همينطور عمل مى كردند، و اجماع علما هم بر گفتن آنهاست، و همه، آنها را مستحبّ مى دانند غير از احمد بن حنبل در يكى از دو ديدگاه منقول از او، و همچنين برخى از اهل حديث آن را واجب دانسته اند. پاره اى از روايات آن ذكر مى شود:
1 - مطرف بن عبداللّٰه مى گويد: «صلّيت خلف عليّ بن أبي طالب رضى الله عنه أنا
1) - كتاب الاُمّ 1:94[108/1].
وعمران بن حصين، فكان إذا سجد كبّر، وإذا رفع رأسه كبّر، وإذا نهض من الركعتين كبّر. فلمّا قضى الصلاة أخذ بيدي عمرانُ بن حصين، فقال: قد ذكّرني هذا صلاة محمّد، أو قال: لقد صلّى بنا صلاة محمّد صلى الله عليه و آله» [من و عمران بن حصين پشت سر على بن ابى طالب رضى الله عنه نماز خوانديم، وقتى سجده مى رفت و از سجده بلند مى شد و وقتى برمى خاست تكبير مى گفت، عمران بن حصين پس از نماز دستم را گرفت و گفت: اين نماز، مرا به ياد نماز رسول خدا صلى الله عليه و آله انداخت، يا گفت: نماز محمّد را برايمان خواند].
در نقل ديگرى مطرف از عمران نقل مى كند: «صلّيتُ خلف عليّ صلاةً ذكّرني صلاةً صلّيتُها مع رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله والخليفتين. قال: فانطلقتُ فصلّيتُ معه، فإذا هو يكبّر كلّما سجد وكلّما رفع رأسه من الركوع. فقلتُ: يا أبا نجيد مَن أوّل مَن تركه؟! قال:
عثمان بن عفّان رضى الله عنه حين كبر وضعف صوته تركه»(1)[با على عليه السلام نماز مى خواندم كه مرا به ياد نمازى كه با رسول خدا و دو خليفه مى خواندم انداخت. مطرف مى گويد: من هم رفتم و با او نماز خواندم، ديدم كه در هر سجود و ركوعى تكبير مى گويد. آنگاه از عمران پرسيدم: اى ابا نجيد! نخستين كسى كه تكبيرها را نگفت كه بود؟ گفت: عثمان بن عفّان كه وقتى پير شده بود و صدايش ضعيف شده بود آنها را ترك كرد].
2 - عِكْرِمَه مى گويد: «رأيتُ رجلاً عند المقام يكبّر في كلّ خفض ورفع وإذا قام وإذا وضع؛ فأخبرت ابن عبّاس رضى الله عنه قال: أو ليس تلك صلاة النبيّ صلى الله عليه و آله لا اُمّ لك؟!» [نزد مقام ابراهيم كسى را ديدم كه در هر ركوع و سجود و بلند شدن و نشستنى تكبير مى گفت. به ابن عبّاس خبر دادم، او گفت: «مادرت بميرد آيا اين همان نماز رسول خدا صلى الله عليه و آله نيست؟»].
در نقل ديگرى از عِكْرِمَه آمده است: «صلّيتُ خلف شيخ بمكّة، فكبّر ثنتين وعشرين تكبيرة، فقلت لابن عبّاس: إنّه أحمق؛ فقال: ثكلتك اُمّك سنّة
1) - صحيح بخارى 2:57 و 70 [272/1، ح 753؛ وص 284، ح 792]؛ صحيح مسلم 2:8[374/1، ح 33، كتاب الصلاة]؛ سنن أبي داود 1:133[221/1، ح 835]؛ السنن الكبرى، نسائى 2:204[227/1، ح 669].
أبي القاسم صلى الله عليه و آله»(1)[در مكّه پشت سر شيخى نماز خواندم، در نمازش بيست و دو تكبير گفت، به ابن عبّاس گفتم: اين مرد احمق است. گفت: مادرت به عزايت بنشيند اين، سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله است].
امينى مى گويد: از اين روايت بر مى آيد كه تغيير اين سنّت شريف توسّط بنى اُميّه و در رأس آنها معاويه، آنقدر بين مردم شايع شده بود كه كم كم سنّت را فراموش كرده بودند و كسى كه آن را انجام مى داد احمق مى دانستند و از آن تعجّب مى كردند گويا چيزى كه جزء دين نيست را در آن وارد كرده است، تمام اينها بر اثر كارهاى ننگينى است كه توسّط دستان گناه آلود معاويه و حزب او انجام شد، و هر چه را كه دلشان خواست و ميلشان كشيد و مطابق هوى و هوسشان بود، انجام دادند. پس دور باد (از رحمت خدا) آنان كه از سنّت پيامبر دور گشته اند.
3 - از على بن حسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام روايت شده است: «كان رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يكبّر كلّما خفض ورفع، فلم تزل تلك صلاته حتّى قبضه اللّٰه»(2)[رسول خدا صلى الله عليه و آله در نماز هر بار كه مى نشست و بلند مى شد (در هر حركتى از حركات نماز) تكبير مى گفت و هماره چنين نماز مى خواند تا رحلت فرمود].
اين است سنّت خدا و رسول صلى الله عليه و آله در تكبيرهاى نماز در هر خم و راست شدنى، كه خلفا هم به آن عمل مى كردند، و پيشوايان مذاهب نيز همين ديدگاه را دارند، و اجماع امّت بر آن استوار گشته است، ولى معاويه بر خلاف آن عمل كرده و به ديد خودش آن را تغيير مى دهد و اُموى ها نيز آن را سنّتى در برابر آنچه پيامبر فرموده است، قرار مى دهند.
ابن حجر در «فتح الباري»(3)مى نويسد:
مشروعيّت تكبير در هر حركتى از حركات نماز اجماعى است؛ چون جمهور علما آنها را به جز تكبيرة الإحرام مستحبّ مى دانند، و احمد بن حنبل و بعضى از اهل حديث آن را واجب مى دانند.
و همچنين مى نويسد(1):
طحاوى گفته: هر كه آنها را نگويد به اجماع نمازش باطل نبوده و تمام است(2)، ولى اين سخن وى درست نيست؛ چون گذشت كه احمد بن حنبل آنها را واجب مى داند، و در مذهب مالكى در بطلان نماز به خاطر ترك آنها اختلاف نظر وجود دارد؛ پس اجماعى وجود ندارد، مگر آنكه منظورش اجماع علماى گذشته باشد.
نسائى در «سنن»(3)خود، و بيهقى در «السنن الكبرى»(4)از سعيد بن جبير نقل كرده اند: «ابن عبّاس در عرفات بود به من گفت: اى سعيد! چرا مردم تلبيه نمى گويند؟! گفتم: از معاويه مى ترسند. ابن عبّاس از خيمه اش خارج شد و گفت: «لبّيك اللّهمّ لبّيك، و إن رغم أنف معاوية، أللّهمّ العنهم فقد تركوا السنّة من بُغض عليّ» [لبّيك اللّهمّ لبّيك هر چند بر خلاف ميل معاويه باشد، خدايا! آنها را لعنت كن كه به خاطر بغض على عليه السلام سنّت رسول خدا را ترك مى كنند].
سندى در حاشيۀ «سنن نسائى» مى نويسد:
«من بغض عليّ» [به خاطر بغض على ترك كردند] يعنى چون او مقيّد بود كه به سنّت عمل كند، آنها به خاطر بُغض او سنّت را ترك كردند.
و در تاريخ ابن كثير(1)با سند صحيح، از سفيان، از حبيب، از سعيد، از ابن عبّاس نقل شده است:
او معاويه را يادآور شد، و اينكه وى در غروب روز عرفه تلبيه مى گفت و در انجام آن بسيار تأكيد مى كرد ولى پس از آنكه شنيد على عليه السلام در آن هنگام تلبيه مى گويد آن را ترك كرد.
امينى مى گويد: سنّت قطعى و ثابت شدۀ نزد اهل سنّت آن است كه تكبير را تا رمى جمرۀ عَقَبه - حال يا آغاز رمى يا پايان آن بنا بر اختلافى كه در آن وجود دارد - ادامه دهند. به پاره اى از رواياتى كه در كتب اهل سنّت آمده، توجّه كنيد:
1 - از فضل نقل شده است: «أَفَضْتُ مع النبيّ صلى الله عليه و آله من عرفات، فلم يزل يلبّي حتّى رمي جمرة العقبة، ويكبّر مع كلّ حصاة، ثمّ قطع التلبية مع آخر حصاة»(2)[از عرفات همراه پيامبر حركت كرديم، همواره تلبيه مى گفت تا رمى جمرۀ عقبه كه با هر سنگى تكبيرى مى گفت و با زدن آخرين سنگ تلبيه را قطع كرد].
تِرمذى(3)مى گويد: «والعمل على هذا عند أهل العلم من أصحاب النبيّ صلى الله عليه و آله وغيرهم» [اهل علم چه اصحاب پيامبر و چه غير ايشان بدين صورت عمل كرده اند].
2 - از جابر بن عبداللّٰه و اسامه و ابن عبّاس نقل شده است: «أنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله لزم التلبية ولم يقطعها حتّى رمي جمرة العقبة»(4)[رسول خدا صلى الله عليه و آله همواره تلبيه مى گفت و تا رمى جمرۀ عقبه آن را قطع نمى كرد].
3 - ابن ابى شيبه از عكرمه(5)نقل مى كند: «أهلّ(6)رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله حتّى رمى
1) - البداية والنهاية 8:130[139/8، حوادث سال 60 ه].
2) - صحيح بخارى 3:109[605/2، ح 1601]؛ صحيح مسلم 4:71[104/3، ح 266-267، كتاب الحجّ].
3) - سنن تِرمذى [260/3، ح 3552].
4) - صحيح بخارى 3:114[605/2، ح 1602]؛ سنن ابن ماجة 2:244[1011/2، ح 3039].
5) - المصنّف [342/4، ح 14]؛ المحلّى 7:136.
6) - [«إهلال»: در لغت به معناى بلند كردن صدا است؛ ليكن در فقه در باب حجّ و عمره - به تبع روايات - در معناى تلبيه و احرام استعمال شده است؛ زيرا حاجى و عمره گزار هنگام احرام كه مشتمل بر تلبيه است، صداى خود را به لبّيك گفتن بلند مى كنند؛ ر. ك: فرهنگ فقه 761/1-762].
الجمرة، وأبو بكر، وعمر» [رسول خدا صلى الله عليه و آله و ابوبكر و عمر تا رمى جمره تلبيه مى گفتند].
4 - از مولا اميرالمؤمنين هم نقل شده است: «تا رمى جمرۀ عقبه لبّيك مى گفت»(1).
اين، سنّتِ مورد توافق اهل سنّت است، و پيشوايان فقه و فتوا براساس آن حكم كرده اند.
ابن حزم در «المحلّى»(2)مى نويسد:
تلبيه تا رمى آخرين سنگ جمرۀ عقبه قطع نمى شود.
و در كتاب «نيل الأوطار»(3)آمده است:
تلبيه تا رمى جمرۀ عقبه ادامه دارد و اين، ديدگاه جمهور علماست.
اين مطلب مورد اتّفاق همۀ مسلمانان گذشته و حال است، ولى معاويه سنّت رسول خدا صلى الله عليه و آله را فقط به خاطر آنكه على عليه السلام به آن پايبند بوده زير پا مى گذارد، و بغض على عليه السلام او را به ضدّيّت با او كشانده هر چند مستلزم ضدّيّت با سنّت رسول خدا و از بين بردن شعار و زينت حجّ گردد. اين، عقيدۀ كسى است كه اهل سنّت او را خليفۀ مسلمانان مى پندارند و اين، درجۀ ديندارى او و جايگاه او در عمل به سنّت پيامبر است. تأسّف مى خورم بر مسلمانانى كه چنين كسى به اسم خلافت بر آنها چيره شده و رهبريشان را به دست گرفته است.
براى من جاى سؤال است كه آيا براى ابن عبّاس در حال احرام و در صحراى عرفات در روز عرفه جايز است معاويه دشمن على عليه السلام و مبغض او و تارك سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله را لعن كند؟! مگر دانشمند بزرگ اسلام نمى داند كه
اصحاب تمامشان عادل هستند؟! و لعن و دشنام به صحابى هر كه باشد، جايز نيست؟! مگر نمى داند كه معاويه مجتهد است و مجتهد خطا كار يك اجر دارد؟! من نمى دانم ولى ابن عبّاس حرف گزاف نمى زند و خرافه سرايى نمى كند.
اين معاويۀ نادان چقدر به احكام خدا ظلم كرد؟! اينجا با على عليه السلام مخالفت مى كند در حالى كه تمام وجودش محتاج و نيازمند علم امام است.
سعيد بن مسيّب مى گويد: «در شام، مردى كسى را همبستر با زنش ديده بود و هر دو را كشته بود، معاويه حكم آن را ندانست به ابوموسى اشعرى نامه نوشت كه از على بن ابى طالب بپرسد، وقتى او از حضرت پرسيد نگفت كه معاويه از او خواسته است. حضرت فرمود: «هذا شيء ما وقع بأرضي عَزَمْتُ عليك لَتَخْبِرَنّي» [اين مسأله در حيطۀ حكومت من رخ نداده، قَسَمَت مى دهم اصل قضيّه را به من بگو].
ابوموسی گفت: معاویه از من خواسته تا از شما بپرسم آنگاه حضرت فرمود: «أنا أبو الحسن إن لم يأتِ بأربعة شهداء فليعط برمته (1).(2)(به عقيده من اگر چهار شاهد نیاورد باید به مجازات برسد]
نکته قابل توجه این شیوه دشمنانۀ اموی میان پیروان معاویه نسل به نسل به ارث رسیده است؛ لذا صرفاً به خاطر مخالفت با شیعیان امیرالمؤمنین و یا برای زنده کردن سنتهایی که از روی هوی و هوس در مقابل دین حنیف جعل شده است از سنت قطعی دست میکشند و آن را رها میسازند. آن گونه که معاویه گاهی برای زنده کردن سنت خلیفۀ معزول أموى مثل تمام خواندن نماز در سفر
1) موطّأ، مالك 2:117[737/2، ح 18]؛ تيسير الوصول 4:73[86/4]؛ سنن بيهقى 8:231.
2) [«رمّة»: ريسمانى كه اسير يا قاتل را با آن به بند مى كشند تا وى را براى قتل به منظور قصاص ببرند. و معناى اين سخن امام عليه السلام اين است: «اگر آن مرد نتواند بيّنه اقامه كند وى را با طناب مى بندند و به منظور قصاص به سوى اولياى مقتول مى برند؛ ر. ك: لسان العرب 252/12].
كه بحث آن گذشت(1)و موارد ديگر، و گاهى تنها براى ضدّيت و مخالفت با على عليه السلام مثل تلبيه، چنين مى كرد.
شيخ محمّد بن عبدالرحمن دمشقى در كتاب «رحمة الاُمّة في اختلاف الأئمّة» كه در حاشيۀ كتاب «الميزان» نوشتۀ شعرانى چاپ شده مى نويسد(2):
سنّت در قبر آن است كه هم سطح زمين باشد، به باور شافعى اين ديدگاه ارجح است، و ابوحنيفه و مالك و احمد بن حنبل مى گويند: تسنيم [بالا بردن قبر] أولى است چون هم سطح كردن قبر شعار شيعه شده است!
و غزالى و ماوردى مى گويند:
آنچه مشروع است مسطّح بودن قبر است ولى چونكه رافضه آن را شعار و علامت خود كرده اند ما تسنيم (بلند و برجسته قرار دادن روى قبر) را برگزيده ايم.
نگارندۀ كتاب «الهداية» - از حنفيان - مى نويسد(3):
مشروع وسنّت آن است كه انگشتر در دست راست باشد ولى چون رافضه چنين عمل مى كنند ما در دست چپ مى كنيم!
نخستين كسى كه برخلاف سنّت رسول خدا انگشتر را در دست چپ كرد معاويه بود آن گونه كه در «ربيع الأبرار» زمخشرى(4)آمده است.
حافظ عراقى در توضيح كيفيّت رها كردن تحت الحنك عمّامه(5)[إسدال] مى نويسد:
آيا رها كردن از سمت چپ كه عادت ماست سنّت است يا از طرف راست كه شرافت دارد؟ دليلى بر اينكه طرف راست متعيّن باشد غير از يك
1) - نگاه كن: ص 52-53 از اين كتاب.
2) - رحمة الاُمة في اختلاف الأئمّة، چاپ شده در حاشيۀ الميزان شعرانى: 1:88.
3) - [ر. ك: الصراط المستقيم، بياضى 206/3؛ شرح المواهب، زرقانى 13/5؛ منهاج السنّة، ابن تيميّة 143/2؛ تفسير فخر رازى 1/212؛ فتح الباري 142/11].
4) - ربيع الأبرار [24/4].
5) - شرح المواهب، زرقانى 5:13.
روايت كه طبرانى آن را ضعيف دانسته، پيدا نكردم و بر فرض صحّتِ اين روايت ممكن است حضرت آن را از طرف راست مى آورده و از سمت چپ بالا مى برده است. ولى اين كار شعار اماميّه شده است، پس شايسته است به خاطر دورى از تشبّه به آنها از آن اجتناب شود!
ابن تيميّه در «منهاج السنّة» دربارۀ تشبّه به رافضى ها مى گويد(1):
از اين رو برخى از فقها گفته اند: اگر عمل مستحبّى شعار آنها بشود بايد آن را ترك كرد، اگر چه ترك آن واجب نيست ولى چون عمل به آن باعث شباهت به رافضى ها مى شود، و سنّى و رافضى معلوم نمى شود، و مصلحتى كه در تمييز از آنها به خاطر دورى از آنها و مخالفت با ايشان وجود دارد، از مصلحت آن عمل مستحبّ بيشتر است، از اين رو آن عمل ترك مى شود!
سپس اين تشبّه را مثل تشبّه به كفّار قرار داده كه اجتناب از شعار و علامت آنها واجب است!
شيخ اسماعيل بروسوى در تفسير «روح البيان»(2)مى نويسد:
نگارندۀ كتابِ «عقد الدرر واللآلي»(3)مى گويد: در روز عاشورا انجام كارهاى خير مثل صدقه و روزه و ذكر خدا و كارهايى از اين دست مستحبّ است، و شايسته نيست مؤمن در آن روز به يزيد ملعون و نيز به شيعه و رافضى ها و خوارج با برخى كارها تشبّه كند يعنى آن را روز عيد و يا ماتم قرار ندهد؛ چون هر كه در عاشورا سرمه به چشم بكشد به يزيد ملعون و خويشانش تشبّه كرده است، اگر چه بر استحباب سرمه كشيدن در عاشورا روايت صحيحى وجود دارد، ولى اگر سنّتى شعار اهل بدعت
شود ترك آن مستحبّ خواهد بود؛ مثل انگشتر به دست راست كردن كه در اصل، مستحبّ و سنّت است ولى چون شعار اهل بدعت وظلمت شده، در زمان ما سنّت بر آن شده كه انگشتر در انگشت كوچك دست چپ قرار داده آن گونه كه در شرح قهستانى آمده است. و هر كه در روز عاشورا و دهۀ اوّل محرّم مقتل حسين عليه السلام را بخواند به رافضى ها تشبّه كرده است به ويژه اگر از الفاظى كه منافى عظمت و عزّت است و براى گرياندن شنوندگان به كار مى رود، استفاده كند.
در كراهيّة القهستانى آمده است: اگر بخواهد مقتل حسين عليه السلام را بخواند شايسته است كه ابتدا مقتل ساير اصحاب را يادآور شود تا تشبّه به رافضى ها نكرده باشد.
و حجّة الإسلام غزالى مى گويد: بر واعظ و هر فرد ديگرى حرام است كه مقتل حسين عليه السلام و داستان او و درگيريها و مشاجراتى كه ميان اصحاب رخ داده، را روايت كند؛ چون باعث بغض و كينه نسبت به صحابه و مذمّت آنها مى شود در حالى كه آنها بزرگان دين هستند و بايد نزاعها و جنگهايشان را حمل بر صحّت نمود، شايد به خاطر اشتباه در اجتهادشان بوده، نه براى طلب دنيا و رياست طلبى.
عبدالرزّاق، از ابن جريج، از زهرى نقل كرده است(1): «نخستين كسى كه خطبۀ نماز عيد را پيش از نماز خواند معاويه بود. و ابن منذر از ابن سيرين نقل كرده است: اوّلين فرد زياد بود كه در بصره اين بدعت را نهاد. عياض مى گويد: بين اين دو نقل و نقلى كه مى گويد مروان بوده است تعارضى نيست؛
1) - المصنّف [3/284، ح 5646].
چون مروان و زياد از كارگزاران معاويه بوده اند؛ پس ابتدا معاويه اين كار را آغاز كرد و آنها از او پيروى كردند».
امينى مى گويد: گذشت(1)كه سنّت پيامبر در نماز عيد آن است كه خطبه پس از نماز باشد، و ابوبكر و عمر هم اين گونه عمل مى كردند، و عثمان نيز اوايل خلافتش آن را پس از نماز مى خواند، ولى عجز و ناتوانى او باعث شد كه نتواند خطبه اى شايسته و مقبول ارائه دهد؛ از اين رو مردم پس از نماز متفرّق مى شدند و براى شنيدن خطبه صبر نمى كردند؛ لذا مجبور شد كه خطبه ها را مقدّم كند تا مردم به خاطر درك نماز صبر كنند، و پس از او كارگزاران او و بنى اُميّه كه زمام امور مردم را به دست گرفته بودند اين گونه عمل كردند، هر چند دليل آنها متفاوت بود؛ چون آنها در خطبه ها على عليه السلام را لعن مى كردند و حضّار چون آن را جايز نمى دانستند براى خطبه ها نمى ماندند و از اين رو خطبه را بر نماز مقدّم كردند تا مردم مجبور باشند خطبه ها را گوش كنند.
و اوّلين كسى كه سبّ و لعن را بدعت كرد، معاويه بود؛ و قباحت كار او از عثمان كه سنّت را تغيير داد بيشتر است؛ زيرا او اگر چه پيرو مشروع كنندۀ بدعت يعنى عثمان است، ولى آن را با بدعتى قبيح تر و زشت تر همراه كرد.
پس نيك بينديش كه چگونه اين بدعت با روايت صحيحى كه از پيامبر نقل شده است: «من سبّ عليّاً فقد سبّني ومن سبّني فقد سبّ اللّٰه»(2)[هر كه به على دشنام دهد مرا دشنام داده و هر كه به من دشنام دهد به خدا دشنام داده است]، و اين سخن حضرت: «لاتسبّوا عليّاً؛ فإنّه ممسوس في ذات اللّٰه»(3)[به على دشنام ندهيد كه او غرقِ در ذات خداست]، همخوانى دارد؟!
سپس دوباره بينديش كه آيا براى هيچ مسلمانى جايز است كه در برابر
نصوص قرآن كريم دربارۀ تطهير حضرت على عليه السلام و ولايت و محبّت حضرت و اينكه او به منزلۀ جان نبى اكرم است، و اين روايت صريح و آشكارِ ويژۀ حضرت، و رواياتى كه به طور عموم دربارۀ دشنام مؤمن وارد شده مثل سخن حضرت: «سباب المسلم فسوق»(1)[دشنام دادن به مسلمان فسق است]، اجتهاد نمايد و سبّ و دشنام به مولا را جايز شمارد؟! و آيا هيچ مسلمانى شكّ دارد كه على عليه السلام نخستين مسلمان، و از خود مسلمانان بر ايشان شايسته تر، و امير و آقاى آنهاست؟!
ماوردى و ديگران نقل كرده اند: «چند دزد را نزد معاويه آوردند، دستور به قطع دست آنها داد تا اينكه آخرين نفر آنها گفت:
يميني أميرَ المؤمنين اُعيذُها *** بعفوِك أن تلقى نكالاً يُبينها
يدي كانت الحسناءَ لو تمّ سترُها *** ولا تعدمُ الحسناءُ عيناً يشينها
فلا خير في الدنيا وكانت حبيبةً *** إذا ما شمالي فارقتها يمينها
[اى امير مؤمنان! دست راستم را به بخشش تو پناه مى دهم، تا مبادا عقوبتى به آن برسد كه آن را از بدنم جدا سازد. دست من زيبا بود اگر مستور مى ماند و چشم كسى به آن نمى افتاد (يا دست به خيانت نمى زد)، و هر زيبايى خالى از چشم زخمى كه باعث زشتى آن شود نيست. ديگر هيچ خيرى در دنيايى كه دوستش دارم، وجود ندارد، اگر دست راستم از دست چپم جدا گردد].
معاويه گفت: با تو چه كنم وقتى دست رفقايت را قطع كرده ام. مادرِ آن
1) - صحيح بخارى [27/1، ح 48]؛ صحيح مسلم [114/1، ح 116، كتاب الإيمان]؛ صحيح تِرمذى [311/4، ح 1983]؛ سنن ابن ماجة [1299/2، ح 3939]؛ سنن نسائى [313/2، ح 3567-3578]؛ وحاكم و دارقطنى و ديگران در كتب صحاح و مسندها آن را ذكر كرده اند.
دزد گفت: اى اميرمؤمنان! اين را هم جزء گناهانى كه از آن توبه خواهى كرد قرار ده و او را رها كن؛ پس معاويه رهايش كرد و اين نخستين حدّ از حدود بود كه در اسلام ترك مى شد(1).
امينى مى گويد: آيا معاويه در اين دزد خصوصيّتى يافت كه او را از اين حكم قطعى عمومى قرآن استثنا مى كرد:
«وَ اَلسّٰارِقُ وَ اَلسّٰارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمٰا» (2)[دست مرد دزد و زن دزد را، به كيفر عملى كه انجام داده اند، به عنوان يك مجازات الهى، قطع كنيد!].
يا اينكه شفقت و مهربانى بر مادر او باعث ترك اين حدّ الهى شد، در حالى كه خداوند مى فرمايد: «وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اَللّٰهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ» (3)[و هر كس از حدود الهى تجاوز كند به خويشتن ستم كرده].
«تِلْكَ حُدُودُ اَللّٰهِ فَلاٰ تَعْتَدُوهٰا وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اَللّٰهِ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ» (4)[اينها حدود و مرزهاى الهى است، از آنها تجاوز نكنيد! و هر كس از آنها تجاوز كند، ستمگر است].
«وَ مَنْ يَعْصِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نٰاراً خٰالِداً فِيهٰا» (5)[و آن كس كه نافرمانى خدا و پيامبرش را كند و از مرزهاى او تجاوز نمايد، او را در آتشى وارد مى كند كه جاودانه در آن خواهد ماند].
و يا اينكه معاويه از عذاب قيامت در امان است هر چند حدّ الهى را عمداً ترك كند؟! و آيا نيّت توبه داشتن انجام گناه را مباح مى كند؟! اين چيز عجيبى است!
و چه كسى به او اطمينان مى دهد كه موفّق به توبۀ از آن گناه خواهد شد و گناهان او مانع توبه اش نخواهد شد و يا گناهان بزرگ او ايمانش را سلب
نخواهد كرد و سبك شمردن شرع او را به آتش ابدى نخواهد كشاند؟!
و از اين داستان معلوم مى شود كه ارتكاب عمدى گناه به اميد توبه، براى معاويه امرى عادى و شايع بوده است. درحالى كه چنين باورى نظامهاى شريعت و ناموسهاى دين و شعائر و آداب اسلام را تباه مى سازد؛ چون انسانهاى شرور و بد ذات، بيشتر گناهان را فقط به خاطر ترس از مجازات فعليّه (مجازات مسلّم و حتمى كه شكّ در آن راه ندارد) ترك مى كنند، پس اگر با چنين اباطيلى از آن هم رهايى پيدا كنند ديگر هيچ كار حرامى كه باعث فساد انسانها و از بين رفتن آرامش و امنيت و كدر كردن آب زلال و خالص اسلام مى شود، را ترك نمى كنند، و اين مستلزم آن است كه هدف خداوند از تشريع احكام و اقامۀ حدود - كه ترمزى در برابر سركشى و طغيان جرأتِ بر خدا و رسول مى باشند - نقض شود.
مى پذيريم كه توبه در برخى موارد باعث آمرزش گناه است، ولى چه كسى به او خبر داده كه آن توبه پذيرفته مى شود؟! «إِنَّمَا اَلتَّوْبَةُ عَلَى اَللّٰهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ فَأُولٰئِكَ يَتُوبُ اَللّٰهُ عَلَيْهِمْ وَ كٰانَ اَللّٰهُ عَلِيماً حَكِيماً * وَ لَيْسَتِ اَلتَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسَّيِّئٰاتِ حَتّٰى إِذٰا حَضَرَ أَحَدَهُمُ اَلْمَوْتُ قٰالَ إِنِّي تُبْتُ اَلْآنَ وَ لاَ اَلَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفّٰارٌ أُولٰئِكَ أَعْتَدْنٰا لَهُمْ عَذٰاباً أَلِيماً» (1)[پذيرش توبه از سوى خدا، تنها براى كسانى است كه كار بدى را از روى جهالت انجام مى دهند، سپس زود توبه مى كنند. خداوند توبه چنين اشخاصى را مى پذيرد؛ و خدا دانا و حكيم است * براى كسانى كه كارهاى بد را انجام مى دهند، و هنگامى كه مرگ يكى از آنها فرا مى رسد مى گويد: «الآن توبه كردم»، توبه نيست؛ و نه براى كسانى كه در حال كفر از دنيا مى روند؛ اينها كسانى هستند كه عذاب دردناكى برايشان فراهم كرده ايم].
1) - نساء: 17 و 18.
ابو داود از طريق خالد نقل مى كند: مقدام بن معدى كرب، و عمرو بن اسود، و شخصى از بنى اسد از اهالى قنسرين نزد معاويه آمدند. معاويه به مقدام گفت: خبر دارى كه حسن بن على عليه السلام وفات كرده؟
مقدام گفت: «إنّا للّٰه و إنّا إليه راجعون». شخصى به(1)او گفت: مگر آن را مصيبت مى دانى؟ مقدام گفت: «ولِمَ لا أراها مصيبة، وقد وضعه رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله في حِجره، فقال: «هذا منّي وحسين من عليّ» [چطور مصيبت نشمارم در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را در آغوش مى گرفت و مى فرمود: اين از من است و حسين از على است]. مردى كه از بنى اسد بود گفت: «جمرة أطفأها اللّٰه عزّوجلّ» [آتش برافروخته اى بود كه خدا آن را خاموش نمود]. مقدام گفت: امروز از اينجا نمى روم مگر آنكه تو را خشمگين سازم و چيزى بگويم كه خوشت نيايد، آنگاه گفت:
اى معاويه! اگر راست گفتم مرا تصديق كن و اگر دروغ گفتم مرا تكذيب كن.
گفت: باشد. گفت: تو را به خدا سوگند! مگر نمى دانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از پوشيدن حرير نهى فرمود؟ گفت: آرى. گفت: تو را به خدا سوگند! نشنيدى كه رسول خدا از پوشيدن طلا نهى فرمود؟ گفت: آرى. گفت: تو را به خدا سوگند! مگر نمى دانى كه رسول خدا از پوشيدن پوست حيوانات وحشى و سوار شدن بر آن نهى فرمود؟ گفت: آرى. گفت: به خدا سوگند اى معاويه! تمام اينها را در خانه ات ديدم. معاويه گفت: مى دانم كه هرگز از دست تو نمى توانم خلاص شوم(2).
امينى مى گويد: هيچ اميدى به خير چنين كسى نيست كه به تمام اين محرّماتى كه به او گفته مى شود مرتكب شدى، اعتراف مى كند، ولى به راستى چرا از آنها دست برنمى دارد با اين كه اگر حكم آن را فراموش كرده بود به او تذكّر دادند؟! و اساساً او اعتنايى به احكام الهى ندارد چرا كه طاغوتى است پيرو فراعنه كه هيچ اعتنايى به عاقبت كارهايش ندارد و هيچ باكى از مخالفت با سنّت قطعيّه ندارد؛ و آفرين به اين خليفه كه بدون رضايت امّت زمام امور را به دست گرفته و بدون هيچ علم و دانشى امارت آنها را غصب كرده است.
در نامۀ اميرالمؤمنين على عليه السلام به عمرو عاص آمده است: «فإنّك قد جعلت دينك تبعاً لدنيا امرئ ظاهرٍ غيّه، مَهْتُوكٌ سَتْرُه...» [تو دينت را پيرو دنياى فردى كه گمراهيش آشكار و پرده دريده و بى آبروست قرار دادى...].
ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغة»(1)مى نويسد:
اينكه حضرت مى فرمايد: «ظاهرٌ غيّه» [گمراهيش آشكار است]، از اين روست كه شكّى در آشكار بودن گمراهى و ستمگرى و متجاوز بودن او وجود ندارد، و هر ستمگر متجاوزى گمراه و گمراه كننده است. و سخن حضرت: «مَهْتُوكٌ سَتْرُه» [بى آبرو و پرده دريده است] از اين روست كه او بسيار مزاح و شوخى مى كرده و در فساد و فحشا غوطه ور بوده است، رفيق باز بود و بزم شبانه برپا مى كرد، هيچ گونه آدابى را رعايت نمى كرد و به قانون و لوازم رياست ملتزم نبود تا آنكه بر اميرالمؤمنين عليه السلام خروج كرد و نيازمندِ وقار و احترام و حرمت گرديد و گرنه در زمان عثمان بسيار بى آبرو و مشهور به انجام قبايح بود، و در زمان عمر به خاطر ترس از او كمى خود را حفظ مى كرد ولى با اين حال حرير و ابريشم مى پوشيد و از ظروف طلا و نقره مى نوشيد و بر مركبهايى كه زينهاى تزيين شدۀ با طلا و نقره داشت، و بر آنها پارچه هاى ابريشم و نگارين (داراى نقش و نگار) افكنده بودند،
1) - شرح نهج البلاغة 4:60[160/16، نامۀ 39].
سوار مى شد، و در آن زمان جوان بود و جلفى و سبكى كودكى و آثار جوانى را همراه داشت و سرمست قدرت و حكومت بود. و در كتابهاى سيره نقل كرده اند: در زمان عثمان در شام شرابخوارى مى كرد. ولى پس از وفات امير المؤمنين عليه السلام و استقرار حكومت او برخى مى گويند پنهانى شراب مى خورد، و برخى مى گويند شراب نمى خورد. وهمه متّفقند كه به غناء گوش مى داد و شادى مى كرد و بر آن عطاء و صله مى داد.
بخوان و بينا شو.
حرمت استلحاق يكى از ضروريات اسلام تا سال (44) بود، تا روز قبيح و زشتى كه فرزند هند جگر خوار آن بدعت دروغينش را ايجاد كرد، و اين سخن صريح رسول خدا صلى الله عليه و آله كه امّت اسلام در باب نسب، آن را اصلى مسلّم دانسته اند، را زير پا گذاشت: «الولد للفراش وللعاهر الحجر» [فرزند، متعلّق به شوهر است(1)، و نصيب زناكار سنگ است]. اين حديث از ابو هريره در تمام «صحاح ستّه» آمده است(2). و همۀ آنها غير از تِرمذى آن را از عايشه نيز نقل كرده اند، آن گونه كه در كتاب «نصب الراية» نوشتۀ زيلعى آمده است(3).
و اين حديث را همۀ امّت صحيح مى دانند: «من ادّعى أباً في الإسلام غير أبيه
1) - [مراد از «فراش» شوهر است، و ممكن است مراد از «فراش» زن باشد كه در اين صورت واژۀ «ذي» مقدّر خواهد بود و مراد از «ذي الفراش» شوهر است؛ در هر حال معناى روايت اين است كه فرزندِ زن به شوهر او ملحق مى شود؛ ر. ك: جواهر الكلام 229/31].
2) - صحيح بخارى 2:199[2499/6، ح 6432]؛ صحيح مسلم 1:471[256/3، ح 37، كتاب الرضاع]؛ سنن تِرمذى 1:150؛ 2:34[463/3، ح 1157]؛ سنن نسائى 2:110[378/3، ح 5676 و 5677]؛ سنن أبي داود 1:310[282/2، ح 2273]؛ سنن بيهقى 7:402 و 412.
3) - نصب الراية 3:236.
فالجنّة عليه حرام»(1)[هر كه در اسلام پدرى را غير از پدر خود ادّعا كند بهشت بر او حرام خواهد بود]. و اين سخن حضرت: «لعن اللّٰه من ادّعى إلى غير أبيه، أو تولّى غير مواليه، الولد للفراش وللعاهر الحجر» [خدا لعنت كند كسى را كه غير از پدر خودش را ادّعا كند يا غير از مولاى خود را سرپرست خويش قرار دهد، فرزند براى شوهر است و براى زنا كار سنگ است]. و اين حديث: «من ادّعى إلى غير أبيه وهو يعلم أنّه غير أبيه، فالجنّة عليه حرامٌ»(2)[هر كه خود را به غير از پدرش منتسب كند در حالى كه مى داند او پدرش نيست، بهشت بر او حرام است].
ولى سياست مقابله و برخورد معاويه با سيره و روش پيامبر او را از شنيدن اين نداها و فريادهاى صريح نبوى كر كرد و تمامِ نصيب را براى زناكار قرار داد، و زياد را به ابوسفيانِ زناكار بخشيد. آن هم زمانى كه او به حدّ رشد رسيده بود و در وجود او رگه هاى دشمنى با دوستان على عليه السلام را يافت. زياد از عُبيد كه از بردگان ثقيف بود زاده شد، و در بدترين دامان متولّد، و نزد خبيث ترين مربّى تربيت يافت و پيش از ملحق شدن به ابوسفيان به او زياد بن عُبيد ثقفى مى گفتند، و پس از آن زياد بن ابى سفيان نام گرفت. خود معاويه در زمان امام حسن عليه السلام به او در نامه اى مى نويسد: «من أميرالمؤمنين معاوية بن أبي سفيان إلى زياد بن عُبيد. أمّا بعد: فإنّك عبد قد كفرت النعمة، واستدعيت النقمة، ولقد كان الشكر أولى بك من الكفر، وإنّ الشجرة لتضرب بعرقها، وتتفرّع من أصلها، إنّك لا اُمّ لك، بل لا أب لك.
[و] يقول فيه: أمس عبد واليوم أمير. خطّة ما ارتقاها مثلك يابن سميّة! وإذا أتاك كتابي هذا فخذ الناس بالطاعة والبيعة وأسرع الإجابة؛ فإنّك إن تفعل فدمك حقنت، ونفسك تداركت، وإلّا اختطفتك بأضعف ريش، ونلتك بأهون سعي. واُقسم قسماً مبروراً أن لا أوتى بك إلّافي زمارة تمشي حافياً من أرض فارس إلى الشام، حتّى
اُقيمك في السوق وأبيعك عبداً، وأردّك إلى حيث كنت فيه وخرجت منه. والسلام»(1)[از اميرالمؤمنين معاوية بن ابى سفيان به زياد بن عبيد، امّا بعد: همانا تو بنده اى هستى كه كفران نعمت كردى، و مجازات را براى خود فرا خواندى، ولى شكرگذارى برايت برتر از كفران است، هر درختى به ريشۀ خود متّصل است و از آن نشأت مى گيرد و از ساقه اش شاخه شاخه مى شود، ولى تو مادر ندارى بلكه پدر هم ندارى. تو همانى كه به او گفته مى شود: ديروز برده بوده و امروز امير گشته. حكومت امرى است كه مثل تويى اى فرزند سميّه! هرگز از پلّه هاى آن بالا نرفته است، وقتى نامه ام بدستت رسيد مردم را به اطاعت و بيعت بكشان و سريعاً دستورم را اجرا كن، كه اگر چنين كنى خونت را حفظ كرده و جانت را نگه داشته اى، و گرنه تو را با اندك پر زدنى به سرعت خواهم گرفت و با كمترين تلاشى به تو دست خواهم يافت. سوگند مى خورم و آن را نخواهم شكست كه تو را با نهايتِ خوارى و پستى با پاى پياده و برهنه از فارس تا شام خواهم كشاند و به بازار بُرده و به عنوان بَرده خواهم فروخت، و تو را به آنچه بودى و از آن در آمدى باز خواهم گرداند. با درود].
و چون دولت اُموى منقرض شد به او: «زياد بن ابيه» [زياد پسر پدرش]، و «زياد بن اُمّه» [زياد پسر مادرش]، و «زياد بن سميّه» مى گفتند. سميّه مادر او براى يك دهقان فارس در «زند رودِ» كسكر بود كه دهقان بيمار شد و حارث ابن كلده طبيب ثقفى او را درمان كرد و خوب شد، و او سميّه را به طبيب بخشيد و او هم سميّه را به بردۀ رومى خود كه عبيد نام داشت تزويج نمود كه زياد از او متولّد شد، و وقتى بزرگ شد پدرش عبيد را به هزار درهم از مالكش خريد و آزاد كرد. و مادر او در طائف از زنان زناكارِ صاحب پرچم(2)(و مشهور به زنا) بود.
در كتاب «العِقد الفريد»(1)آمده است:
عمر به زياد دستور داد كه سخنرانى كند او خطبه اى نيكو خواند و خوب سخنرانى كرد و در كنار منبر، ابوسفيان و على بن ابى طالب عليه السلام نشسته بودند، ابوسفيان به على عليه السلام گفت: آيا از سخنرانى اين جوان تعجّب مى كنى؟! گفت: آرى. ابوسفيان گفت: او پسر عموى توست [فرزند من است]. پرسيد: چگونه؟! گفت: من او را در رحم مادرش سميّه نهادم.
گفت: پس چرا او را فرزند خود نمى خوانى؟! گفت: از اين شخصى كه بر منبر نشسته - يعنى عمر - مى ترسم كه مرا بى آبرو كند. و معاويه به استناد همين سخنِ ابوسفيان، زياد را به او ملحق كرد و چند شاهد آن را براى او گواهى كردند، ولى اين بر خلاف حكم رسول خدا صلى الله عليه و آله است كه فرمود:
«الولد للفراش وللعاهر الحجر».
امينى مى گويد: اگر معاويه با اين سخن ابوسفيان زياد را به او ملحق كرد، پس ملحق كردن عمرو عاص به او سزاوارتر است؛ چون ابوسفيان همان روز ولادتش او را فرزند خود دانسته بود و گفته بود: «أما إنّي لا أشكّ أنّي وضعته في رحم اُمّه» [هيچ شكّى ندارم كه من او را در رحم مادرش نهادم]. وعاص با ابوسفيان بر سر او نزاع كردند، ولى مادرش نابغه چون ابوسفيان را بخيل مى دانست، عاص را پدر او دانست؛ حسّان بن ثابت در اين باره سروده است:
أبوك أبو سفيانَ لا شكّ قد بدت *** لنا فيك منه بيّناتُ الدلائلِ
ففاخر به إمّا فخرتَ ولا تكن *** تفاخرُ بالعاص الهجينِ بن وائلِ(2)
[بدون شكّ پدر تو ابوسفيان است كه به دلايل روشنى براى ما آشكار شده است.
پس اگر خواستى فخر كنى به او افتخار كن و به عاص بن وائل فرومايه فخر نكن].
آرى هر زناكارى مى توانست با سميّه مادر زياد، و نابغه مادر عمرو، و هند
مادر معاويه، و حمامه مادر ابوسفيان، و زرقاء مادر مروان و امثال آنها از زنان مشهور به زنا ارتباط برقرار كند، و سپس دربارۀ فرزندان آنها به نزاع برخيزد.
در كتاب «العِقد الفريد»(1)آمده است:
مى گويند: روزى ابوسفيان در حالى كه خُمار و مست بود، نزد يكى از زنان صاحب پرچم رفت و به او گفت: زنى سراغ دارى؟ او گفت: فقط سميّه است. ابوسفيان گفت: با اينكه زير بغلهايش بد بوست بياورش. پس با او زنا كرد و زياد را در فراش عبيد به دنيا آورد.
زياد پس از آنكه عمرى طولانى نزديك به پنجاه سال اين اصل و نسب پست و فرومايه را داشت(2)، و پدر معلوم و مشخّصى نداشت، و به او زياد بن ابيه مى گفتند، ناگهان خود را برادر خليفۀ وقت و فرزند كسى كه گمان مى شد جزء شريفترين افراد خاندانش مى باشد، يافت و دانست كه فرصتى براى رسيدن به منزلتى بالا به دست آورده؛ از اين رو تمام توان خود را به كار گرفت تا رضايت معاويه را كه او را به اين مرتبه رسانده بود به دست آورد، و خود معاويه را نيز مادرش هند از ميان پنج يا شش نفر از زناكاران به اين مقام [فرزند ابوسفيان بودن] رسانيد و به خاطر شكل ظاهرى و شباهتِ معاويه به ابوسفيان او را ملحق به وى كرد؛ از اين رو، زياد، شروع به ريختن خون شيعيان كرد و معاويه از او حمايت و پشتيبانى مى كرد.
زياده روى و غلوّ اين مرد گنهكار او را از زشتى نسبت زنا به پدرش كور كرد؛ چون داشتن برادرى مثل زياد - كه قوى و تنومند و مطيع امر او بود و هر شرّ و فسادى كه او مى خواست را انجام مى داد - را بسيار به نفعش مى دانست؛ از اين رو به حكم شرع بر حرام بودن اين الحاق و بزرگ شمردن اين حرام،
اعتنايى نكرد و به فرمايش نبىّ اكرم صلى الله عليه و آله گوش نداد: يونس بن ابى عبيد ثقفى به معاويه گفت: اى معاويه! رسول خدا حكم فرموده كه: «الولد للفراش وللعاهر الحجر» ولى تو آن را معكوس كردى و با سنّت رسول خدا مخالفت كردى.
معاويه گفت: سخنت را تكرار كن. يونس كلامش را بازگو كرد. معاويه گفت:
«يا يونس! واللّٰه لتنتهينّ أو لأطيرنّ بك طيراً بطيئاً وقوعها»(1)[اى يونس! به خدا سوگند يا اين حرفها را تمام مى كنى يا تو را به جايى مى پرانم كه به اين زودى به زمين ننشينى (به جاى دور دستى تبعيد مى كنم)].
نگاه كن به ايمان اين مرد به پيامبر صلى الله عليه و آله و خضوع او در برابر سخن آن حضرت پس از آنكه آن را چند بار شنيد! و بنگر كه چقدر به فرمايش حضرت اهميّت مى دهد و حرمت آن را نگه مى دارد. قضاوت در اين كار ننگين بر عهدۀ علماى صاحب نظر و فهيم امّت و مؤلّفين و نويسندگان مى باشد.
سعيد بن مسيّب مى گويد: «أوّل قضيّة ردّت من قضاء رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله علانية، قضاء فلان؛ يعني: معاوية في زياد» [نخستين حكم(2)از احكام رسول خدا صلى الله عليه و آله كه علناً ردّ شد، حكم فلانى يعنى معاويه دربارۀ زياد است].
و ابن يحيى مى گويد: «أوّل حكم ردّ من أحكام رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، الحكم في زياد» [نخستين حكم از احكام رسول خدا صلى الله عليه و آله كه مخالفت شد، حكم دربارۀ زياد است].
ابن بعجة مى گويد: «أوّل داء دخل على العرب قتل الحسن سبط النبيّ صلى الله عليه و آله وادّعاء زياد»(3)[اوّلين مصيبتى كه بر عرب نازل شد كشتن سبط پيامبر حسن عليه السلام(4)، و ادّعاى زياد بود (يعنى اينكه معاويه زياد را به ابوسفيان ملحق كرد و ادّعا كرد فرزند اوست)].
1) - الإتحاف، شبراوى: 22 [ص 67].
2) - اين نخستين كوزه اى نبود كه در اسلام شكسته شد «ليست بأوّل قارورة كسرت في الإسلام» [اوّلين حكمى كه نقض گرديد و زير پا گذاشته شد نبود]؛ بلكه از روز سقيفه تا كنون احكام و دستورات زيادى از پيامبر نقض گرديد و زير پا گذاشته شد.
3) - تاريخ ابن عساكر 5:412[179/19، شمارۀ 2309؛ و در مختصر تاريخ دمشق 78/9]؛ تاريخ الخلفاء، سيوطى: 131 [ص 182]؛ الأوائل، سيوطى: 51.
4) - [در كتاب تاريخ مدينة دمشق و مختصر آن به جاى «حسن»، «حسين» آمده است].
و حسن [بصرى] مى گويد: «أربع خصال كنّ في معاوية لو لم يكن فيه منهنّ إلّا واحدة لكانت موبقة: انتزاؤه على هذه الاُمّة بالسفهاء حتّى ابتزّها أمرها بغير مشورة منهم، وفيهم بقايا الصحابة وذوو الفضيلة. واستخلافه ابنه بعده سكّيراً خمّيراً يلبس الحرير ويضرب بالطنابير. وادّعاؤه زياداً؛ وقد قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «الولد للفراش وللعاهر الحجر». وقتله حُجراً؛ ويلاً له من حُجر وأصحاب حُجر؛ قاله مرّتين» [چهار خصلت در معاويه بود كه اگر يكى از آنها را داشت براى هلاكتش كافى بود: خود را به كمك سفيهان بر دوش امّت سوار كرد تا آنكه بدون مشورتى از امّت با آنكه در ميان امّت اصحاب پيامبر و صاحبان فضيلت بودند، بر آنها استيلا يافت. و پس از خود پسر هميشه مست و دائم الخمرش كه حرير مى پوشيد و موسيقى مى نواخت را خليفه قرار داد. و زياد را فرزند ابوسفيان دانست با آنكه پيامبر فرموده است: «الولد للفراش وللعاهر الحجر». و حُجر بن عدى را كشت، واى بر او از كشتن حجر و اصحابش] اين را دو بار گفت(1).
امام حسن عليه السلام سبط پيامبر در حضور معاويه و عمرو عاص و مروان بن حكم خطاب به زياد فرمود: «وما أنت يا زياد وقريشاً؟! لا أعرف لك فيها أديماً صحيحاً ولا فرعاً نابتاً، ولا قديماً ثابتاً، ولا منبتاً كريماً، بل كانت اُمّك بغيّاً تداولها رجال قريش وفجّار العرب؛ فلمّا وُلِدْتَ لم تعرف لك العرب والداً، فادّعاك هذا - يعني معاوية - بعد ممات أبيه. ما لك افتخار. تكفيك سميّة ويكفينا رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، وأبي عليّ ابن أبي طالب سيّد المؤمنين الّذي لم يردّ على عقبيه، وعمّي حمزة سيّد الشهداء، وجعفر الطيّار، وأنا وأخي سيّدا شباب أهل الجنّة»(2)[اى زياد! تو كجا و قريش كجا؟! هيچ خويشاوندى صحيحى، و هيچ شاخۀ روينده اى از قريش، و هيچ پيشينۀ ثابتى، و ريشه و نژاد محترمى برايت سراغ ندارم، بلكه مادرت زناكارى بود كه مردان قريش و زناكاران عرب او را دست به دست ميان خود مى چرخاندند، وقتى به دنيا آمدى عرب
براى تو پدرى نمى شناخت تا آنكه معاويه پس از فوت پدرش تو را برادر خود خواند. هيچ افتخارى برايت نيست. تو را همان سميّه كافى است و ما را رسول خدا صلى الله عليه و آله كافى است، پدر من على بن ابى طالب آقا و سرور مؤمنان است كه لحظه اى به دشمن پشت نكرد، و عمويم حمزه سيّد الشهدا و جعفر طيّار است، و من و برادرم آقاى جوانان بهشت هستيم].
زياد بر معاويه وارد شد و همراه خود هداياى بسيار و اموال زياد و كيسه هايى پر از جواهرات گرانقيمت و كمياب آورد، معاويه بسيار خشنود گشت، وقتى زياد خوشحالى معاويه را ديد بر منبر رفت و گفت: «أنا واللّٰه! يا أمير المؤمنين! أقمْتُ لك معر العراق، وجبيْتُ لك مالها، وألفظْتُ إليك بحرها» [به خدا سوگند اى امير مؤمنان! من سرزمينهاى بى آب و گياه عراق را براى تو آباد كردم، و اموال آن را براى تو گرد آوردم. و جواهراتِ دريايش را برايت استخراج كردم]. يزيد بن معاويه برخاست و گفت: «إن تفعل ذلك يا زياد! فنحن نقلناك من ولاء ثقيف إلى قريش، ومن القلم إلى المنابر، ومن زياد بن عُبيد إلى حرب بن اُميّة» [اگر چنين كنى تو را از خويشاوندى ثقيف به خويشى قريش، و از نوشتن نامه ها به خطبه خوانى بر منبرها، و از فرزند عبيد به فرزند حرب بن اُميّه منتقل خواهيم كرد]. معاويه گفت: «اجلس فداك أبي واُمّي»(1)[پدر و مادرم فدايت بنشين!].
سكتوارى در «محاضرة الأوائل» مى نويسد(2):
نخستين حكم از احكام رسول خدا كه علناً نقض شد ادّعاى معاويه دربارۀ زياد بود، با آنكه ابوسفيان از او بيزارى جسته بود و او را فرزند خود ندانسته بود و او را بدون نسب دانسته بود، ولى پس از آنكه معاويه به حكومت رسيد او را نزديك و محرم خود قرار داد و به او امارت عطا كرد، و زياد بن ابيه - يعنى پسر پدرش يعنى پسر زن زناكار - در حقّ اهل بيت
پيامبر آن جنايات و اذيّت ها و طغيانها را انجام داد.
گمان ندارم هيچ يك از بزرگان دين، گفتار جاحظ در رساله نابته(1)پيرامون بنى اُميّه(2)، را قبول نداشته باشد:
در آن هنگام معاويه حكومت را به دست گرفت، و در آن سال كه عام الجماعة [سال اجتماع] ناميدند بر بقيّۀ اهل شورا و ساير مسلمانان از مهاجر و انصار غلبه پيدا كرد، ولى سال اجتماع نبود بلكه سال تفرقه و زورگويى و ظلم و سال چيره شدن وغلبه بود، سالى كه در آن امامت تبديل به پادشاهى كسروى، و خلافت تبديل به منصبى قيصرى، و همچون پادشاهى روم گرديد، و در ضلالت و فسق كار را از حدّ گذراندند. و همواره از اين دست گناهان و جرايم را انجام مى داد تا آنكه علناً و آشكارا حكم رسول خدا صلى الله عليه و آله را ردّ كرد، و در قضيّۀ «الولد للفراش وللعاهر الحجر» حكم حضرت را صريحاً انكار كرد با آنكه همۀ امّت اتّفاق دارند كه سميّه همسر ابوسفيان نبوده و او با سميّه زنا كرده است، و معاويه با اين كار از فاجر به كافر تبديل شد.
اگر جرايم معاويه كه باعث كفر اوست را بررسى كنيم درمى يابيم كه اين از كوچكترينِ آنهاست، چون بيشتر كارهاى او - اگر تمام آنها نباشد - برخلاف كتاب خدا و سنّت قطعى نبوى است؛ پس منحصر به مخالفت با روايت ياد شده نيست.
اندكى از جنايات و فجايع بى شمار او كه به شمارش نمى آيند، و ذكر همۀ آنها چندين جلد كتاب خواهد شد، را به عنوان نمونه بر مى شماريم: يكى از
آنها عادت او بر لعن مولا اميرالمؤمنين على عليه السلام است، وى در قنوت نمازهايش او را لعن مى كرد(1). و اين كار را سنّتى جارى در خطبه هاى جمعه و أعياد قرار داد، و سنّت پيامبر را كه خطبه ها را پس از نماز مى خواند، تغيير داد و پيش از نماز قرار داد تا مردم لعن بر على عليه السلام را بشنوند، كه تفصيلش گذشت. و همواره به كارگزارانش اين بدعت ننگين را دستور مى داد و مردم را به آن ترغيب مى كرد، و كسانى كه خود دارى مى كردند را توبيخ مى نمود، و به سخن هيچ نصيحت كننده اى گوش نمى داد.
1 - مسلم و تِرمذى از عامر بن سعد بن ابى وقّاص نقل كرده اند: «أمر معاوية سعداً فقال: ما منعك أن تسبّ أبا تراب؟! فقال: أما ما ذكرتُ ثلاثاً قالهنّ له رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله فلن أسبّه، لَأَن تكون لي واحدة منهنّ أحبّ إليّ من حُمْر النعم؛ فذكر حديث المنزلة، والراية، والمباهلة»(2)[معاويه به سعد دستور داد على را لعن كند و گفت: چرا ابوتراب را لعن نمى كنى؟! گفت: همانا مادامى كه سه فضيلتى را كه پيامبر به او گفته - كه اگر يكى از آنها را داشتم از شتران سرخ مو برايم محبوبتر بود - به ياد دارم، هرگز او را دشنام نخواهم داد. سپس حديث منزلت، و پرچم روز خيبر، و مباهله را ذكر مى كند].
طبرى از ابن ابى فصيح اين گونه نقل مى كند: «لمّا حجّ معاوية طاف بالبيت ومعه سعد، فلمّا فرغ إنصرف معاوية إلى دار الندوة فأجلسه معه على سريره، ووقع معاوية في عليّ، وشرع في سبّه، فزحف سعد. ثمّ قال: أجلستني معك على سريرك ثمّ شرعت في سبّ عليّ، واللّٰه! لَأَن يكون لي خصلة واحدة من خصالٍ كانت لعليّ أحبّ إليّ من أن يكون لي ما طلعت عليه الشمس...» [وقتى معاويه براى انجام مناسك حجّ رفته بود، طواف خانۀ خدا مى كرد و سعد همراه او بود. پس از تمام شدن أعمال به دار الندوه رفت و او را در كنار خود بر تختش نشانيد و شروع به سبّ و لعن على عليه السلام كرد.
سعد برخاست و گفت: مرا بر تخت خود نشانده اى و شروع به لعن على كرده اى، به خدا سوگند! اگر من يك خصلت از خصلتهاى على عليه السلام را داشتم، از آنچه خورشيد بر آن مى تابد برايم بهتر بود....]. و در بين سخنانش مى گويد: «وأيم اللّٰه! لا دخلت لك داراً ما بقيت» [به خدا سوگند! تا زنده هستم ديگر در خانه اى كه تو در آن باشى پا نخواهم گذاشت]، و برخاست و رفت.
مسعودى پس از ذكر حديث طبرى مى گويد: در كتاب على بن محمّد بن سليمان نوفلى كه دربارۀ روايات است، از ابن عايشه و ديگران بيان ديگرى را از اين روايت يافتم: «أنّ سعداً لمّا قال هذه المقالة لمعاوية ونهض ليقوم ضرط له معاوية وقال له: اُقعد حتّى تسمع جواب ما قلتَ، ما كنتَ عندي قطّ ألأم منك الآن، فهلاّ نصرته؟! ولم قعدت عن بيعته؟! فإنّي لو سمعتُ من النبيّ صلى الله عليه و آله مثل الّذي سمعتَ فيه لكنتُ خادماً لعليّ ما عشت. فقال سعد: واللّٰه! إنّي لأحقّ بموضعك منك. فقال معاوية: يأبى عليك [ذلك] بنو عذرة. وكان سعد فيما يقال لرجل من بني عذرة»(1)[وقتى سعد اين سخنان را گفت و بلند شد كه برود، معاويه براى او باد معده اى داد و گفت: بنشين تا جوابت را بشنوى، اكنون احدى نزد من پست تر از تو نيست، اگر چنين است كه گفتى پس چرا على عليه السلام را يارى نكردى؟! چرا با او بيعت نكردى؟! اگر من آنچه تو از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدى را مى شنيدم تا آخر عمر خادم على عليه السلام مى بودم. سعد گفت: به خدا سوگند! من از تو بر اين مقام سزاوارترم. معاويه گفت: بنو عذره هم تو را نمى پذيرد (چه رسد به ديگران). و به گفتۀ برخى سعد از نطفه مردى از بنى عذره بود].
امينى مى گويد: معاويه كه ادّعا مى كند آن احاديث متواتر و شايع را نمى دانسته، دروغ مى گويد؛ چون آنها از اسرار نبوده اند كه فقط خواصّ از آنها مطّلع باشند، بلكه حضرت رسول صلى الله عليه و آله آنها را در ملأ عام با صداى بلند بيان كرده است.
1) - مروج الذهب 1:61[24/3، و مطلب بين كروشه از اوست]؛ و پاره اى از آن را سبط ابن جوزى در تذكرۀ خود: 12 [ص 18] نقل كرده است.
امّا حديث رايت: اين ماجرا در جنگ خيبر بوده كه على عليه السلام در آن، جايگاه ممتاز و برجسته اى دارد؛ زيرا پيامبر فرموده است: «لاُعطينّ الراية غداً رجلاً يحبّ اللّٰه ورسوله، ويحبّه اللّٰه ورسوله...» [فردا پرچم را به دست كسى كه خدا و رسولش را دوست دارد، و خدا و رسول نيز او را دوست دارند، خواهم داد...].
فاستطالت أعناقُ كلّ فريق *** ليروا أيّ ماجدٍ يُعطاها
[همگان گردن كشيدند تا ببينند پرچم به كدام بزرگ داده مى شود].
از آن پس همه گردن مى كشيدند و نگاه مى كردند كه منظور پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چه كسى است، تا آنكه اميرالمؤمنين على عليه السلام آمد و از ساحت مقدّس نبوى پرچم فتح و پيروزى را گرفت، و فرمايش حضرت بر او منطبق شد، و كرامت آن جناب بارز گرديد، و همۀ افراد لشكر فهميدند كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله غير از على عليه السلام را اراده نكرده است.
فرض كن كه در جنگ خيبر معاويه جزء سپاه مشركان بوده، و در جايگاه دشمنان خدا و رسول قرار داشته، ولى مگر پس از آن كه ترس و وحشت او را به اطاعت و فرمانبردارى وادار كرد، آن را نشنيده بود؟! و اين خبر در ميان افراد لشكر و ساير مسلمين كه برخى ديده بودند و برخى آن را مى دانستند، شايع بود.
امّا حديث منزلت: اين حديث را پيامبر در جاهاى متعدّدى فرموده اند؛ از جملۀ آنها: جنگ تبوك است(1). در آن جنگ، بزرگان صحابه و سران آن ها شركت كرده بودند و تمام آنها اين فضيلت روشن و واضح را دانستند. و اگر براى معاويه عذر آورده شود كه در آن روز مشرك بوده، پاسخش همان است كه در جنگ خيبر گفتيم.
و از جمله موارد ديگر اين حديث: روز غدير است كه معاويه نيز در آن جا حاضر بوده و به همراه صد هزار نفر يا بيشتر آن را از پيامبر شنيد،
1) - نگاه كن: ص 318-320 از كتاب برگزيدۀ الغدير.
ولى نسبت به آن، گوش شنوا نداشت؛ چون به آن ايمان نياورده بود؛ از اين رو پس از آن با على عليه السلام جنگيد و با او دشمنى ورزيد و به لعن او فرمان داد؛ چون كه او دشمن خدا و رسول خدا بود. و طنين صداى رسول خدا كه دربارۀ على ندا داد: «أللّهمّ والِ من والاه، وعادِ من عاداه، وانصر من نصره، واخذل من خذله» [خدايا! دوست او را دوست و دشمنش را دشمن بدار، و يارى كنندۀ او را يارى كن، و خوار كننده اش را خوار ساز]، هنوز در گوش دنيا طنين انداز است.
از ديگر موارد اين حديث: روز اُخوّت و برادرى است؛ چنانكه احمد بن حنبل(1)با سندش از محدوج بن زيد باهلى نقل مى كند: «آخى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله بين المهاجرين والأنصار، فبكى عليّ عليه السلام فقال رسول اللّٰه: ما يبكيك. فقال: لم تؤاخِ بيني وبين أحد. فقال: إنّما ادّخرتُك لنفسي، ثمّ قال: أنت منّي بمنزلة هارون من موسى»(2)[رسول خدا صلى الله عليه و آله بين مهاجران و انصار عقد اُخوّت ايجاد كرد، و على عليه السلام گريست. رسول خدا پرسيد: علّت گريه ات چيست؟ گفت: ميان من و كسى اُخوّت ايجاد نكردى. فرمود:
تو را براى خودم نگه داشته ام، سپس فرمود: تو براى من به منزلۀ هارون براى موسى هستى].
مورد ديگر: روزى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در خانۀ اُمّ سلمه بود، كه على اجازۀ ورود گرفت، حضرت فرمود: «يا اُمّ سلمة! هل تعرفين هذا؟! قالت: نعم.
فقال: «هذا عليّ سيط لحمه بلحمي ودمه بدمي، وهو منّي بمنزلة هارون من موسى إلّا أ نّه لانبيّ بعدي» [اُمّ سلمه! آيا او را مى شناسى؟ گفت: آرى. حضرت فرمود: اين على است كه گوشتش با گوشتم و خونش با خونم مخلوط گشته، و او براى من به منزلۀ هارون براى موسى است جز آنكه پس از من پيامبرى نخواهد آمد].
افزون بر اينها: اصلاً خود معاويه راوى اين حديث است و آن را در زمان حيات على عليه السلام روايت كرده است و احمد بن حنبل در كتاب «مناقب» خود از
طريق ابوحازم آن را نقل كرده، آن گونه كه در «الرياض النضرة»(1)آمده است.
امّا داستان مباهله: درست است كه معاويه آن را درك نكرده چون كافر بودنش در آن زمان مانع شنيدن آن بوده، ولى قرآن كريم اين واقعۀ عظيم را به وضوح بيان كرده، اگر فرزند حرب از قرآن و سنّت جدا نباشد. علاوه بر آنكه اين ماجرا از قضاياى جهانى است و أحدى نمى تواند ادّعا كند كه آن را نمى داند. حال با فرزند صخر همراهى مى كنيم و فرض مى كنيم كه تا زمان سخن سعد از اين فضايل اطّلاعى نداشته، ولى چگونه مى تواند عذر بياورد آنگاه كه در قرآن مى خواند: «وَ إِنْ طٰائِفَتٰانِ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ اِقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمٰا فَإِنْ بَغَتْ إِحْدٰاهُمٰا عَلَى اَلْأُخْرىٰ فَقٰاتِلُوا اَلَّتِي تَبْغِي حَتّٰى تَفِيءَ إِلىٰ أَمْرِ اَللّٰهِ...» (2)[و هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند، آنها را آشتى دهيد؛ و اگر يكى از آن دو بر ديگرى تجاوز كند، با گروه متجاوز پيكار كنيد تا به فرمان خدا بازگردد...]؟!
و چه بهانه اى دارد پس از آنكه سخن حضرت رسول صلى الله عليه و آله به عمّار را پيش از صفّين روايت كرده است كه: «تقتلك الفئة الباغية» [گروه طغيان گر تو را خواهند كشت]؟!
و چگونه عذر مى آورد پس از آن كه آن فضايل را از زبان آن صحابى كه نزد ايشان از عشرۀ مبشَّره است مى شنود، و پس از اقامۀ شهود، در آن جاى شكّى برايش نمى ماند؟!
از اين مطالب روشن مى شود: وى بار ديگر دروغ مى گويد كه: «اگر من اين فضايل را كه تو از رسول خدا دربارۀ على شنيده اى مى شنيدم تا آخر عمرم خادم او بودم»؛ چون او تا زنده بود دست از ضلالتش برنداشت، و در زمان حيات على عليه السلام و پس از شهادت حضرت، با او دشمنى ورزيد و لعن بر آن حضرت و دستور دادن به ديگران بر انجام آن را سيره اى دائمى قرار داد تا
آنگاه كه اعمال ننگينش كار او را يكسره كرد و پرخوريش او را به دَرَك واصل نمود.
آرى، او بر گناهش اصرار ورزيد و پاسخ حديث سعد را با باد معده داد، و آيا اين عمل، مسخره كردن گويندۀ آن روايت مقدّس بود؟! يا اطاعت سعد از آن روايات را مسخره كرد؟! يا به خاطر اين بود كه سعد با او در ظلمهايش همراه نبود؟! من نمى دانم. ولى كفر پنهانى معاويه هيچ يك از اين احتمالات را نفى نمى كند. چگونه از اين كار شرمناك با آنكه پادشاه بود و طبعاً مجلس پر از بزرگان و مقامات بود خجالت نكشيد؟!
من أين تخجلُ أوجهٌ اُمويّةٌ *** سكبت بلذّات الفجور حياءها
[از كجا چهره هاى بنى اُميّه شرمگين شوند، كه لذّت گناهان پردۀ حيا را از صورتشان برداشته است].
2 - پس از رحلت حسن بن على عليهما السلام معاويه براى حجّ حركت كرد و به مدينه وارد شد، و قصد كرد كه بر منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله على عليه السلام را لعن كند.
به او گفتند: در مدينه سعد بن ابى وقّاص حضور دارد كه گمان نداريم به آن راضى شود، كسى را نزدش بفرست و نظرش را بخواه. كسى را فرستاد و نظرش را خواست. سعد گفت: «إن فعلتَ لاُخرجنّ من المسجد، ثمّ لا أعود إليه» [اگر چنين كند از مسجد بيرون خواهم رفت و ديگر بر نخواهم گشت]. معاويه از لعن خوددارى كرد تا اينكه سعد مرد؛ پس از مردن سعد على را بر منبر لعن مى كرد و به كارگزارانش دستور داد او را بر منبرها لعن كنند. اُمّ سلمه همسر پيامبر به معاويه نوشت: «إنّكم تلعنون اللّٰه ورسوله على منابركم، وذلك أ نّكم تلعنون عليّ بن أبي طالب ومن أحبّه، وأنا أشهد أنّ اللّٰه أحبّه ورسوله»(1)[شما بر منبرهايتان خدا و رسول خدا را لعن مى كنيد؛ چون على بن ابى طالب عليه السلام و محبّان او را لعن مى كنيد، و من گواهى مى دهم كه خدا و رسول خدا محبّ على عليه السلام هستند]؛ ولى
1) - العِقد الفريد 2:301[159/4].
معاويه به سخن او اعتنايى نكرد.
3 - «قال معاوية لعقيل بن أبي طالب: إنّ عليّاً قدقطعك وأنا وصلتُك، ولايرضيني منك إلّاأن تلعنه على المنبر. قال: أفعلُ. فصعد المنبر، ثمّ قال بعد أن حمد اللّٰه وأثنى عليه وصلّى على نبيّه صلى الله عليه و آله: أيّها الناس! إنّ معاوية بن أبي سفيان قد أمرني أن ألعن عليّ بن أبي طالب، فالعنوه، فعليه لعنة اللّٰه والملائكة والناس أجمعين. ثمّ نزل فقال له معاوية:
إنّك لم تبيّن من لعنت منهما، بيّنه. فقال: واللّٰه! لازدت حرفاً ولانقصت حرفاً، والكلام إلى نيّة المتكلّم»(1)[معاويه به عقيل بن ابى طالب گفت: على پيوند خويشاوندى را رعايت نكرد وتو را از خود راند ولى من رعايت كردم وبه توعطا نمودم، و از تو راضى نمى شوم مگر آنكه او را برمنبر لعن كنى. عقيل گفت: انجام مى دهم. و بر منبر رفت و پس از حمد و ثناى خدا و صلوات بر پيامبر گفت: اى مردم! معاوية بن ابوسفيان به من دستور داده كه على بن ابى طالب را لعن كنم؛ پس او را لعن كنيد كه لعنت خدا و ملائكه و همۀ مردم بر او باد، و از منبر پايين آمد. معاويه گفت: مشخّص نكردى كه كدام يك از آن دو را لعن كردى، برو و بيان كن. گفت: به خدا سوگند! يك حرف كم يا زياد نگفتم، وكلام به نيّت گوينده باز گردانده مى شود].
4 - مغيرة بن شعبه در ايّامى كه والى كوفه بود هميشه بر منبر پس از خطبه از على عليه السلام بدگويى مى كرد و او و شيعيانش را لعن مى كرد. و مسلّم است كه او بر منبر كوفه بى شمار على عليه السلام را لعن كرده است و هميشه مى گفت: «إنّ عليّاً لم ينكحه رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله ابنته حبّاً ولكنّه أراد أن يكافئ بذلك إحسان أبي طالب إليه»(2)[پيامبر دخترش را به خاطر محبّت على عليه السلام به او نداد، بلكه به خاطر پاسخ خوبيهاى ابوطالب در حقّ او اين كار را كرد].
5 - ابن سعد از عمير بن اسحاق روايت مى كند: «كان مروان أميراً علينا - يعني
بالمدينة - فكان يسبّ عليّاً كلّ جمعة على المنبر، وحسن بن عليّ يسمع فلا يردّ شيئاً. ثمّ أرسل إليه رجلاً يقول له: بعليّ وبعليّ وبعليّ وبك وبك وبك، وما وجدت مَثَلَك إلّامَثَل البغلة يقال لها: من أبوك؟! فتقول: اُمّي الفرس. فقال له الحسن: «إرجع إليه فقل له: إنّي واللّٰه! لا أمحو عنك شيئاً ممّا قلت بأن أسبّك، ولكن موعدي وموعدك اللّٰه، فإن كنت صادقاً جزاك اللّٰه بصدقك، وإن كنت كاذباً فاللّٰه أشدّ نقمة»(1)[مروان در مدينه امير ما بود و هر جمعه روى منبر، على عليه السلام را لعن مى كرد، و حسن بن على عليه السلام مى شنيد ولى چيزى نمى گفت. سپس مروان كسى را فرستاد تا به حسن عليه السلام بگويد: با على و با على و با على، و با تو و با تو و با تو هستيم (يعنى مخاطب اين دشنامها تو وپدرت هستيد)، و مَثَل تو مانند قاطرى است كه چون از او بپرسند پدرت كيست؟ مى گويد: مادرم اسب است. امام حسن عليه السلام به او گفت: «از طرف من به مروان بگو: به خدا سوگند! هيچ يك از اين حرفهايى كه مى گويى را با دشنام دادن به تو از بين نمى برم (نگه مى دارم تا روز قيامت)، و وعده گاه من و تو نزد خداست، اگر راست گفتى خدا پاداشت دهد، و اگر دروغ مى گويى انتقام خدا سخت تر است].
و وقتى به اين وزغ فرزند وزغ مى گفتند: چرا على عليه السلام را بر منابر لعن مى كنيد؟! مى گفت: «إنّه لايستقيم لنا الأمر إلّابذلك»(2)[حكومت براى ما بدون آن استوار نمى گردد].
امينى مى گويد: معاويه و كارگزارانش همواره بر اين سيره بودند تا آنكه كودكان با آن بزرگ شدند و پيران با آن از دنيا رفتند. و شايد در آغازِ اين عمل ننگين كسانى بودند كه به آن عمل نمى كردند، و برخى از انسانهاى شريف از آن خوددارى مى كردند، ولى سختگيرى معاويه كه با صبر و حوصله اين بدعتش را اجرا مى كرد، و زور و اجبار كار گزارانى كه دشمنان لجوج اهل بيت بودند، و شيفتگى و حرص آنها در استوار كردن و تقويت اين حكومت ظالم و بيدادگر، و در اجراى اين بدعت ملعونه، موجب شد تا اين بدعت در همۀ
بلاد حاكم شود، و بلايى عمومى گردد، و همه به آن گردن نهند، و دستهاى خيانتكار زير شعله هاى خوارى و پستى آن را به ثمر نشاندند، و اين عادت از زمان شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام تا زمانى كه عمر بن عبدالعزيز از آن نهى كرد در طول (40) سال بر عرصه هاى منبرها و در تمام جوامع اسلامى از شام تا رى و كوفه و بصره و مدينه پايتخت اسلام، و در حرم امن الهى مكّۀ معظّمه، و در شرق و غرب اسلام و تمام اجتماعات مسلمين، استمرار داشت.
ياقوت حموى در «معجم البلدان»(1)مى نويسد: «لُعن عليّ بن أبي طالب رضى الله عنه على منابر الشرق والغرب، ولم يُلعن على منبر سجستان إلّامرّة، وامتنعوا على بني اُميّة حتّى زادوا في عهدهم: وأن لا يُلعن على منبرهم أحدٌ. وأيّ شرف أعظم من امتناعهم من لعن أخي رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله على منبرهم وهو يُلعن على منابر الحرمين: مكّة والمدينة» [بر فراز همۀ منبرهاى شرق و غرب، على عليه السلام را لعن كردند ولى در سجستان فقط يك بار لعن شد و از آن امتناع كردند تا جايى كه در پيمانشان اضافه كردند: هيچ كسى بر منبرشان لعن نشود. و چه شرافتى از اين بالاتر كه از لعن برادر رسول خدا كه بر فراز منبر حرمين: مكّه و مدينه هم لعن مى شد، خود دارى كردند].
و لعنِ بر حضرت سنّتى جارى گرديد، و در دوران بنى اُميّه هفتاد هزار منبر برافراشته بودند كه در آنها اميرالمؤمنين عليه السلام لعن مى شد، و آن را چون عقيده اى محكم يا واجبى قطعى، يا سنّتى لازم الاجرا دانسته، و با تمام شوق و ذوق به آن عمل مى كردند. حتّى وقتى عمر بن عبدالعزيز به خاطر مصلحت يا سياست روز، آن را ممنوع كرد، به گونه اى برخورد كردند كه گويا او بلايى بزرگ برايشان آورده يا گناهى بزرگ مرتكب شده است.
آنچه از كلام مسعودى در «مروج الذهب»(2)و از «تاريخ يعقوبى»(3)و
«كامل ابن اثير»(1)و «تاريخ الخلفاء»(2)سيوطى، و ديگران بر مى آيد آن است كه: عمر بن عبدالعزيز تنها لعن حضرت را در خطبه ها ممنوع كرد، و به كارگزارانش دستور داد به جاى آن بگويند: «رَبَّنَا اِغْفِرْ لَنٰا وَ لِإِخْوٰانِنَا اَلَّذِينَ سَبَقُونٰا بِالْإِيمٰانِ...» (3)[پروردگارا! ما و برادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند بيامرز!].
و برخى گفته اند: به جاى آن، اين آيه را قرار داد: «إِنَّ اَللّٰهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اَلْإِحْسٰانِ...» (4)[خداوند به عدل و احسان و بخشش به نزديكان فرمان مى دهد].
و برخى مى گويند: هر دو را قرار داد، و از آن پس در خطبه ها چنين گفتند.
امّا اينكه او به طور مطلق از بدگويى امير المؤمنين و دشنام به او نهى كند، و كسانى كه فحش و ناسزا به حضرت مى گويند را توبيخ نمايد، و مرتكبين آن عمل ننگين را مجازات كند، هيچ يك دربارۀ او نقل نشده است. ولى در صفحات تاريخ مى بينيم كه وى كسانى كه عثمان و معاويه را سبّ مى كردند را شلّاق مى زد، آن گونه كه ابن تيميّه در كتاب «الصارم المسلول»(5)گفته است، ولى دست نيافته ايم بر اينكه كسى را به خاطر سبّ اميرالمؤمنين عليه السلام شلّاق زده باشد.
صرف نظر كن از جايگاه اميرالمؤمنين عليه السلام نسبت به خلافت بزرگ الهى، و سوابق او در دفاع از اسلام و استوار كردن آن، و در نشر عدالت و انصاف، و تثبيت پايه هاى واجبات و مستحبّات دين، و فراخوانى مردم به سوى خدا و پيامبر و دين حنيف اسلام، و شيفتگى او در راه همۀ اينها، تا آنكه پروردگارش را در حالى كه در راه خدا رنجهاى فراوانى تحمّل كرده بود، ملاقات نمود.
و فضايل و مكارم اخلاق او، و آياتى كه در شأن او نازل گشته، و روايات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مناقب او را كنار بگذار، ولى آيا او جدا از مسلمينى بود كه
لعن و دشنام آنها بر اساس احاديث متواتر و فتاواى مشهور حرام است؟! همين يك حديث پيامبر كافى است: «سباب المسلم فسوق»(1)[دشنام دادن به مسلمان فسق است]. علاوه بر آنكه اگر از آن ولادت طاهر و پاك، و از اصل و ريشۀ مقدّس، و حَسَب شريف و فضايل نفسانى و اكتسابى و ملكات كريمانۀ على عليه السلام چشم پوشى كنيم، ولى به عقيدۀ خود آنها، حضرت يكى از عشرۀ مبشّره و ده نفرى است كه پيامبر به آنها بشارتِ بهشت داده، يا دست كم يكى از صحابه است كه تمام آنها را عادل مى دانند(2)، و به گفتار و كردار آنها احتجاج مى كنند، و بدگويى از آنها را جايز نمى دانند، و شيعه را به شدّت توبيخ مى كنند چون گمان دارند كه شيعه دربارۀ برخى از صحابه بدگويى مى كند، و احكامى را براى آن بيان كرده اند؛ يحيى بن معين مى گويد:
«كلّ من شتم عثمان، أو طلحة، أو أحداً من أصحاب رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله دجّالٌ لا يُكتب عنه، وعليه لعنة اللّٰه والملائكة والناس أجمعين»(3)[هر كه به عثمان يا طلحه يا يكى از اصحاب رسول خدا ناسزا گويد، دجّال است و روايات او مردود است، و لعنت خدا و ملائكه و همۀ مردم بر او باد].
و از احمد بن حنبل(4)پيشواى حنبلى ها نقل شده است:
«خير الاُمّة بعد النبيّ صلى الله عليه و آله أبو بكر، وعمر بعد أبي بكر، وعثمان بعد عمر،
1) - صحيح بخارى [27/1، ح 48]؛ صحيح مسلم [114/1، ح 116، كتاب الإيمان]؛ سنن تِرمذى [311/4، ح 1983]؛ السنن الكبرى، نسائى [313/2، ح 3568-3571].
2) - نَوَوى در شرح مسلم در حاشيۀ الإرشاد 8:22[216/12] مى نويسد: «إنّ الصحابة - رضي اللّٰه عنهم - كلّهم هم صفوة الناس، وسادات الاُمّة، وأفضل ممّن بعدهم، وكلّهم عدول قدوة لا نخالة فيهم، وإنّما جاء التخليط ممّن بعدهم، وفيمن بعدهم كانت النخالة» [همۀ صحابه برگزيدگان مردم، بزرگان امّت، و برتر از افراد پس از خودشان بودند، همگى عادل و پيشوا بوده و هيچ فاسقى ميانشان نيست، و افراد پس از آنها تخليط كرده اند (خوب و بد را در هم آميخته اند) و در آنها فاسق وجود دارد].
3) - تهذيب التهذيب 1:509[447/1].
4) - مسند احمد [186/1، ح 936].
وعليّ بعد عثمان، ووقف قوم، وهم خلفاء راشدون مهديّون. ثمّ أصحاب رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله بعد هؤلاء الأربعة خير الناس، لا يجوز لأحد أن يذكر شيئاً من مساوئهم، ولا يطعن على أحد منهم بعيب ولا نقص؛ فمن فعل ذلك فقد وجب تأديبه وعقوبته، ليس له أن يعفو عنه، بل يعاقبه ويستتيبه، فإن تاب قبل منه، وإن ثبت أعاد عليه العقوبة، وخلّده في الحبس حتّى يموت أو يراجع» [بهترين فرد امّت پس از پيامبر صلى الله عليه و آله ابوبكر است و پس از او عمر، و پس از عمر، عثمان و پس از او على است، و برخى توقّف كرده و تا عثمان ذكر كرده اند، اينها خلفاى هدايت شده و هدايتگرند. و پس از آنها اصحاب رسول خدا بهترين امّتند، و بر هيچ كس روا نيست كه بدى هاى آنها را ذكر كند، و بر آنها نقص و عيبى وارد كند، و هر كه چنين كند تأديب و مجازات او واجب است، و حاكم حقّ ندارد او را عفو كند بلكه بايد او را مجازات كند و توبه دهد. اگر توبه كرد بپذيرد وگرنه دوباره او را مجازات كند و او را زندانى كند تا بميرد يا توبه كند].
و از او نقل شده است: «ما لهم ولمعاوية؟! نسأل اللّٰه العافية» [آنها را با معاويه چه كار؟ از خدا عافيت مى خواهيم] و مى گويد: «إذا رأيت أحداً يذكر أصحاب رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله بسوء فاتّهمه على الإسلام» [اگر كسى را ديدى كه اصحاب رسول خدا را به بدى ياد مى كند در اسلام او شكّ كن].
و ابوبكر بن عبدالعزيز در «المقنع» مى نويسد:
«فأمّا الرافضي فإن كان يسبّ فقدكفر، فلايُزوّج»(1)[رافضى اگر به صحابه دشنام دهد كافر است، وازدواج با او جايز نيست].
و اهل سنّت دربارۀ دشنام به ابوبكر و عمر هياهو و جار و جنجال زيادى به راه انداخته اند؛ جردانى در «مصباح الظلام»(2)مى نويسد:
بيشتر علما بر اين باورند كه دشنام دهندۀ به ابوبكر و عمر كافر است.
و ابن تيميّه در «الصارم المسلول»(1)مى نويسد:
ابراهيم نخعى مى گويد: گفته مى شود دشنام دادن به ابوبكر و عمر گناه كبيره است.
فرض مى كنيم اين فتاواى بدون دليل از مسلّمات فقه باشد، و هيچ پژوهشگرى حق نداشته باشد با فتوا دهندگان بحث كند، و مدرك آنها را از قرآن و سنّت يا اصول و قواعد يا قياس و استحسان مطالبه كند، به ويژه مدرك بعضى از خصوصيّات عجيب آن كه در شرع اسلام نادر است، ولى آيا اين احكام ويژۀ غير اهل بيت است و شامل ايشان نمى شود؟!
و شايد در بين آنها كسى باشد كه برخلاف ادب و احترام رفتار كرده و با تندخويى و بداخلاقى در پاسخ اين پرسش بگويد: بله، اين احكام شامل على عليه السلام و دو فرزندش حسن و حسين عليهما السلام سرور جوانان بهشت نمى گردد؛ چون فرزند هند هميشه از آنها بد مى گفت، و آنها را لعن مى كرد، و مردم را با انواع تهديد و تشويق به آن وادار مى كرد، و از طرفى ممكن نيست آن احكام را بر او منطبق كرد؛ چون او كاتب وحى است اگر چه در طول ايّام مسلمانيش غير از چند نامه به سران قبايل در اواخر عمر پيامبر چيز ديگرى ننوشت. وچون خال المؤمنين است زيرا برادر اُمّ حبيبه همسر رسول خدا صلى الله عليه و آله بود، ولى غير از او ديگر برادر زنهاى پيامبر - بسان محمّد بن ابوبكر - را به اين نام نمى خوانند، و اين هيچ توجيهى ندارد جز آنكه وى در سپاه علوى بود و معاويه دشمن او بود؛ پس در واقع اينها كينه هايى قديمى است كه چشمه هاى آنها در هنگامۀ انتشار و بروز كينه ها و شدّت يافتن بغضها و حقدها جوشيدن گرفت؛ «قَدْ بَدَتِ اَلْبَغْضٰاءُ مِنْ أَفْوٰاهِهِمْ وَ مٰا تُخْفِي صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ قَدْ بَيَّنّٰا لَكُمُ اَلْآيٰاتِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ» (2)[نشانه هاى دشمنى از دهان و كلامشان آشكار شده؛ و آنچه در دلهايشان پنهان مى دارند، از آن مهمتر است. ما آيات و راه هاى پيشگيرى از شرّ آنها را براى شما بيان
كرديم اگر انديشه كنيد].
و به تمام اينها بيفزا كه اميرالمؤمنين على عليه السلام نزد اهل سنّت و به اجماع مورد اتّفاق همۀ فرقه هاى اسلام، يكى از خلفاى راشدين است كه احكام و فتاواى بسيار شديدى براى ناسزاگوى به آنها دارند. و چنانكه شنيدى برخى دشنام دهندۀ به ابوبكر و عمر را كافر، و دشنام دهندۀ به عثمان را زنديق شمرده اند، و همچنين در حديث صحيحِ موردِ اتّفاق همۀ آنها آمده است: «عليكم بسنّتي وسنّة الخلفاء الراشدين المهديّين من بعدي» [بر شما باد عمل به سنّت من و سنّت خلفاى راشدين هدايت شدۀ پس از من].
با من بيا تا از آنها بپرسيم چه مجوّز و توجيهى براى معاويه و اُموى ها و پيروانشان در ارتكاب اين گناه ننگين وجود دارد؟! و بپرسيم كه چرا از آنان كه حضرت را از حكم خليفه و صحابه و حتّى حكم اسلام خارج كردند، چشم پوشى نمودند (و در برابر آنان سكوت كردند)، و بدگويى به او را در ملأعام و در هر اجتماع و محفلى مباح دانستند بى آنكه احدى جلوى آنها را بگيرد؟! و شأن و مقام امام طاهر را به چه جايگاه پايينى تنزّل دادند كه احكام هر سه مقام: خلافت، صحابى بودن، و اسلام را از او گرفته و ربودند؟! هيچ ارزشى برايش قائل نشدند، و هيچ حقّى را رعايت نكردند، و هيچ گونه كرامتى برايش باقى نگذاشتند! با آنكه او جان پيامبر، و همسر دختر او، و پدر نوه هاى او، و نخستين مسلمان است، كسى كه اسلام با شمشير او استوار، و با بيان او برهان حقّ تمام گشت، و با زبان شمشيرش غبار از چهرۀ دين زايل گرديد، كسى كه همواره همراه حقّ و حقّ همراه اوست، و همواره با قرآن بوده و قرآن با اوست، و از هم جدا نمى شوند تا نزد حوض كوثر بر پيامبر وارد شوند، و كسى كه تا لحظۀ اجابت دعوت حقّ اندك تغيير و تبديلى نكرد. در صورتى كه آنها از لعن كردن زناكاران گنهكار جهنّمى منع مى كنند، و از بدگويى اهل فسق و فجور و گناه و شرابخوارى اعمّ از رانده شدۀ رسول خدا، و لعن شدۀ حضرت، و مسخره كنندۀ شريعت، و باطل كنندۀ احكام، و تغيير دهندۀ سنّت و مخالف
قرآن و پيرو هواى نفس و...، جلوگيرى مى كنند؛ «إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ»(1).
آرى، حقيقتاً مطلب همان است كه عامر بن عبداللّٰه بن زبير به فرزندش كه از على عليه السلام بدگويى مى كرد، گفت: «يا بنيّ! إيّاك وذكر عليّ رضى الله عنه؛ فإنّ بني اُميّة تنقّصته ستّين عاماً فما زاده اللّٰه بذلك إلّارفعة»(2)[پسرم! از بدگويى على رضى الله عنه دورى كن كه بنى اُميّه شصت سال به او اهانت كردند و مقامش را پايين آوردند ولى خدا مقام او را بالاتر برد].
«يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اَللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ يَأْبَى اَللّٰهُ إِلاّٰ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ» (3)
[آنها مى خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند؛ ولى خدا جز اين
نمى خواهد كه نور خود را كامل كند، هر چند كافران ناخشنود باشند].
در زمينۀ تاريخ سياه زندگى معاويه از هر چه چشم پوشى كنيم نمى توانيم اين حقيقت عيان را ناديده انگاريم كه مولا اميرالمؤمنين قطعاً مسلمان و مؤمنى بى نظير است كه به نصّ قرآن اذيّت كردن وى و پيكار با او حرام است؛ «وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ بِغَيْرِ مَا اِكْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِيناً» (4)[و آنان كه مردان و زنان باايمان را به خاطر كارى كه انجام نداده اند آزار مى دهند، بار بهتان و گناه آشكارى را به دوش كشيده اند].
و همۀ امّت اسلامى بر اين سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «سباب المسلم - المؤمن - فسوق، وقتاله كفر»(5)[كسى كه مسلمانى - مؤمنى - را دشنام دهد فاسق است، و كسى كه با او پيكار كند كافر است] اجماع دارند. و معاويه مرتكب هر دو گناه شده
است؛ او هم به على سرور مسلمانان دشنام مى داد، و هم با او نبرد كرده است.
او نخستين مسلمان از امّت مرحومه را آزرد و از اين جهت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را اذيّت نمود، و به گفتۀ قرآن كريم دچار عذاب دردناك الهى خواهد شد؛ «وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اَللّٰهِ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ» (1)[و آنها كه رسول خدا را آزار مى دهند، عذاب دردناكى دارند]. و كسى كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله را اذيّت كند خداوند را اذيّت كرده است و خداوند در دنيا و آخرت او را لعنت مى نمايد: «إِنَّ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ فِي اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةِ» (2)[آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مى دهند، خداوند آنان را از رحمت خود در دنيا و آخرت دور ساخته].
علاوه بر اينكه على بنا بر تمام نظريّات و تمام توجيهاتى كه در امر خلافت وجود دارد، در آن زمان خليفۀ مسلمين بوده است؛ زيرا هم به نصّ پيامبر متصدّى امر شده است، و هم اهل حلّ و عقد بر خلافت او اجماع كرده اند، و هم مهاجران و انصار با او بيعت نموده اند و تمامى صحابه جز تعداد انگشت شمارى با آن موافق بوده اند، و آن تعداد بسيار كم نيز كه از راه راست منحرف گشته اند نمى توانند بازوى جماعت را سست و تضعيف نموده و با ديدگاه جميع مسلمين مقابله كنند، و اثرى در انعقاد پيمان حكومت و استقرارش ندارد، بعضى به خاطر كينه توزى بيعت نكردند، و بعضى ديگر را جاه طلبى و طمع وادار به اين كار كرد، و برخى ديگر از روى منيّت و به دليل مشخّصات و انگيزه هاى فردى به سوى هواهايى كه در سر داشتند رفتند و از او كناره گرفتند.
به هر حال اميرالمؤمنين على عليه السلام در آن زمان خليفۀ بر حقّ مسلمين بود و هر كس با او مخالفت كرده و عليه او قيام كند قتلش واجب است، و بند اسلام را از گردنش در آورده، و به حكومت خداوند اهانت نموده، و در برابر خداوند هيچ دليل و حجّتى ندارد، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به صراحت مى فرمايد: «ستكون هنات وهنات، فمن أراد أن يفرّق أمر هذه الاُمّة وهم جميع فاضربوا رأسه بالسيف كائناً من
كان» [پيش آمدهاى ناگوارى در پيش است، اگر كسى خواست در حالى كه امّت متّحد است در كار آنان تفرقه ايجاد كند، گردنش را با شمشير بزنيد، هر كه مى خواهد باشد].
و در عبارتى ديگر آمده است: «فمن رأيتموه يمشي إلى اُمّة محمّد فيفرّق جماعتهم فاقتلوه» [هر كسى را ديديد كه راه برهم زدن اتحاد امّت محمّد را مى پيمايد، پس وى را بكشيد].
همچنين فرموده است: «من أتاكم وأمرُكم جمعٌ على رجل واحد يريد أن يشقّ عصاكم أو يفرّق جماعتكم، فاقتلوه»(1)[اگر همۀ امّت بر يك فرد اتّفاق نظر داشتيد و فردى آمد و خواست نظام شما را بر هم زند يا در ميان شما تفرقه ايجاد كند، او را بكشيد].
و در جاى ديگر مى فرمايد: «مَنْ خرج مِن الطاعة وفارق الجماعة فمات، مات ميتة الجاهليّة»(2)[كسى كه از اطاعت ولىّ بر حقّ خارج شده و از جماعت مسلمين دور شود و بميرد، به مرگ جاهلى مرده است].
و مى فرمايد: «من أهان سلطان اللّٰه في الأرض أهانه اللّٰه»(3)[كسى كه حكومت خدا در زمين را سبك شمارد، خداوند او را خوار مى كند].
و خود معاويه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرده است: «من فارق الجماعة شبراً دخل النار»(4)[هر كس يك وجب از جماعتِ مسلمين دور شود، داخل آتش مى شود].
و مى فرمايد: «اسمعوا وأطيعوا وإن استُعمل عليكم عبد حبشيّ كأنّ رأسه زبيبة»(5)[اگر چه بنده اى حبشى كه سر او مثل مويز سياه است فرماندۀ شما باشد، فرمانش را گوش داده و از او اطاعت كنيد].
1) - ر. ك: صحيح مسلم 6:23[127/4، ح 60، كتاب الإجارة].
2) - تيسير الوصول 2:39[47/2] به نقل از خليفۀ اوّل و دوم.
3) - صحيح تِرمذى 9:69[435/4، ح 2224]؛ تيسيرالوصول 2:39[47/2].
4) - مستدرك حاكم 1:118[205/1، ح 407].
5) - صحيح بخارى، باب السمع والطاعة [2612/6، ح 6723]؛ صحيح مسلم 6:15[116/4، ح 47، كتاب الإمارة] ولفظ ياد شده از صحيح بخارى است.
روايات صريح پيامبر دربارۀ معاويه هيچ توجيهى را نمى پذيرند و به وضوح مى رسانند كه او سردمدار متجاوزان و ستم پيشگان است، چنانكه وقتى بت پرست بود در رأس أحزاب (گروههاى مخالف اسلام) قرار داشت، و چقدر انجامش به آغازش شباهت دارد؛ و از اين روست كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را به جنگ با معاويه فراخواند، وفرمود: قاتل عمّار همان گروه ستمكار و متجاوز است، و هيچ كس اختلاف ندارد كه عمّار به دست لشكر معاويه به شهادت رسيد، امّا معاويه كسى نبود كه با اين سخنان تأثير پذيرد، و قتل عمّار و صالحان و پاكانى چون او كه سر به خوردن خونشان فرو برده بود، معاويه را از ظلم و فساد باز نداشت.
افزون بر اينها، بر فرض كه بيعت ناچيز مردم پست و فرومايۀ اهل شام با معاويه كه در شريعت اسلام بى ارزش است، موجب شود كه او خليفۀ آخر باشد، باز به استناد فرمودۀ پيامبراكرم صلى الله عليه و آله چون او خليفۀ دوم و بعدى است به طور قطع بايد اعدام شود؛ زيرا ايشان فرموده اند: «إذا بويع لخليفتين فاقتلوا الآخِر منهما»(1)[اگر مردم با دو خليفه بيعت كردند، نفر دوّم را بكشيد].
و فرموده اند: «ستكون خلفاء فتكثر» [پس از من خلفايى خواهند بود و زياد خواهند شد]. از ايشان پرسيدند: در آن صورت به ما چه امر مى فرماييد؟ فرمود: «فُوا ببيعة الأوّل فالأوّل، وأعطوهم حقّهم»(2)[به بيعت نخستين فرد وفا كنيد، و اگر او نبود نفر بعدى، و حقّ آنهارا بدهيد].
اين روايات صحيحِ قطعى، حديثى را كه دربارۀ شخص معاويه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وارد شده تأييد مى كند هر چند كه سند آن نزد برخى از علما ضعيف
است. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده اند: «إذا رأيتم معاوية على منبري فاقتلوه»(1)[اگر معاويه را بر منبر من ديديد، او را بكشيد]. اين روايت با روايتى كه مناوى در «كنوز الدقائق»(2)ذكر كرده است تقويت مى شود: «من قاتل عليّاً على الخلافة فاقتلوه كائناً من كان» [كسى را كه با على عليه السلام در امر خلافت مبارزه كرد بكشيد، هر كسى كه مى خواهد باشد].
از سوى ديگر پس از آنكه دو گروه: اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام و دار و دستۀ فرومايه و اوباش معاويه در برابر يكديگر قرار گرفتند، قرآن كريم دربارۀ آنها چنين حكم كرده است: «وَ إِنْ طٰائِفَتٰانِ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ اِقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمٰا فَإِنْ بَغَتْ إِحْدٰاهُمٰا عَلَى اَلْأُخْرىٰ فَقٰاتِلُوا اَلَّتِي تَبْغِي حَتّٰى تَفِيءَ إِلىٰ أَمْرِ اَللّٰهِ» (3)[و هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند، آنها را آشتى دهيد؛ و اگر يكى از آن دو بر ديگرى تجاوز كند، با گروه متجاوز پيكار كنيد تا به فرمان خدا بازگردد].
پيشوايان فقهى مانند شافعى در مسأله جنگيدن با «اهل بغى» يعنى تجاوزكاران داخلى به همين آيه استناد كرده اند(4). و به تصريح پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دار و دستۀ معاويه گروه متجاوز هستند؛ بنابراين جنگ با آنان لازم است.
محمّد ابن حسن شيبانى حنفى متوفّاى (187 ه ق) مى گويد: «لو لم يقاتل معاوية عليّاً ظالماً له، متعدّياً باغياً، كنّا لا نهتدي لقتال أهل البغي»(5)[اگر معاويه اين چنين از روى ظلم و تعدّى و تجاوز با على نمى جنگيد، ما كيفيّت و قواعد جنگ با اهل بغى و تجاوزكاران داخلى را (از على) نمى آموختيم].
قرطبى در كتاب «تفسير»(6)خود مى گويد:
اين آيه دلالت مى كند بر اينكه جنگ با متجاوز داخلى، كه تجاوزشان بر امام يا أحدى از مسلمين معلوم باشد، واجب است.
و زيلعى در «نصب الراية» مى نويسد:
در نوبت على حقّ به جانب او بوده است، و دليل آن، سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به عمّار است: «تقتلك الفئة الباغية» [تو را گروه متجاوزان مى كشند]، و اختلافى نيست در اينكه او با على عليه السلام بوده و ياران معاويه او را كشته اند.
امام الحرمين در كتاب ارشاد مى گويد: على عليه السلام امامى است كه به حقّ داراى ولايت است، و كسانى كه با او جنگيدند متجاوزند، و اگر بخواهيم با خوش بينى و خيرانديشى نسبت به آنها سخن بگوييم، مى گوييم كه گمان مى رود قصد خير داشته اند و اشتباه كرده اند. و علما اجماع دارند كه على عليه السلام در مسئله جنگ با اصحاب جمل (طلحه و زبير و عايشه و يارانشان) و اهل صفّين (معاويه و لشكرش) كار درستى كرده و بر حقّ بوده است، و عايشه از درگيرى با على عليه السلام اظهار پشيمانى كرده است(1).
عايشه درست گفته است كه: «ما رأيتُ مثل ما رغبت عنه هذه الاُمّة من هذه الآية: «وَ إِنْ طٰائِفَتٰانِ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ اِقْتَتَلُوا...» [به نظر من امّت اسلامى از هيچ آيه اى مثل آيۀ: «و هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند...» روى گردان نبوده اند](2). و او خود نخستين كسى است كه به اين آيه پشت كرد و حكم آن را ضايع كرده و با آن مخالفت نمود. از خانۀ خود خارج شد و سراپردۀ خويش را كنار نهاد و به خود نمايى جاهليّت گونه پرداخت(3)و با امام زمانش جنگ كرد، و شايد بعدها پشيمان شده و گريسته باشد تا آنجا كه چارقدش خيس شده باشد، امّا چه سود....
و به همين دلايل بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام نبرد با اهل شام را واجب مى دانست و مى فرمود: «لم أجد بدّاً من قتالهم، أو الكفر بما اُنزل على
1) - زيلعى مطلب را همين گونه از ارشاد نقل كرده، امّا اگر به ارشاد مراجعه كنى مى بينى كه مطلب را تحريف كرده در چاپ آن دست برده اند؛ ر. ك: الإرشاد: 433 [ص 365].
2) - السنن الكبرى، بيهقى 8:172؛ مستدرك حاكم 2:156[168/2، ح 2664].
3) - [و خداوند خطاب به زنان پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «وَ لاٰ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ اَلْجٰاهِلِيَّةِ اَلْأُولىٰ» (وهمچون دوران جاهليّت نخستين - در ميان مردم - ظاهر نشويد)؛ أحزاب/ 33].
محمّد صلى الله عليه و آله»(1)[چاره نبود يا بايد با آنها مى جنگيدم و يا به قرآنى كه بر محمّد صلى الله عليه و آله نازل شده كافر مى شدم].
رسول خدا صلى الله عليه و آله اصحاب ممتاز خود چون اميرالمؤمنين عليه السلام و ابو ايّوب انصارى و عمّار بن ياسر را به جنگ با سه گروه ناكثان (پيمان شكنان)، قاسطان (ستمكاران) و مارقان (خوارج) امر مى كردند(2).
و همۀ گذشتگان اتّفاق نظر دارند كه قاسطان همان گروه معاويه و يارانش هستند.
پس معاويه كه جنگ با او و كشتنش واجب است به كدام دليل و بهانۀ هر چند واهى مى تواند جدال و نبرد با اميرالمؤمنين على عليه السلام را جايز شمارد، در حالى كه اگر او كسى بود كه پيرو كتاب خدا و سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله است، كتاب و سنّت در برابر چشمان او بودند و بايد پيش از جنگ به آنها مراجعه مى كرد.
خداوند سبحان در قرآن كريم مى فرمايد: «فَإِنْ تَنٰازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اَللّٰهِ وَ اَلرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ» (3)[هرگاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد (و از آنها داورى بطلبيد) اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد]. «وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْكٰافِرُونَ» (4)[و آنها كه به احكامى كه خدا نازل كرده حكم نمى كنند، كافرند]. «وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ» (5)[و هر كس به احكامى كه خدا نازل كرده حكم نكند، ستمگر است].
«وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْفٰاسِقُونَ» (6)[و كسانى كه بر طبق آنچه خدا نازل كرده حكم نمى كنند، فاسقند].
بنابراين، جنگ نمى تواند نخستين راه حلّ نزاع ميان امّت اسلامى پيش از رجوع به آيات متقن الهى و سنّت روشنگر و مبارك پيامبراكرم صلى الله عليه و آله باشد؛ از اين رو مولا اميرالمؤمنين عليه السلام از آغاز امر با بيان و بنان خويش حجّت را بر آنها تمام نموده، نزاع را به قرآن كريم كه عِدل و همتاى او بود ارجاع مى داد، و خطاب به گروه معاويه مى فرمود: «ألا إنّي أدعوكم إلى كتاب اللّٰه عزّ وجلّ وسنّة نبيّه»(1)[بدانيد كه من شما را به كتاب خداوند عزّوجلّ و سنّت پيامبرش صلى الله عليه و آله دعوت مى كنم].
و در نامه اى به معاويه و قريشيانى كه نزد او بودند نوشت: «ألا وإنّي أدعوكم إلى كتاب اللّٰه وسنّة نبيّه، وحقن دماء هذه الاُمّة»(2)[من شما را به كتاب خدا و سنّت پيامبرش و به جلوگيرى از ريخته شدن خون اين امّت دعوت مى كنم].
امّا آنها به سخن امام عليه السلام اعتنايى نكردند تا اينكه ناچار شدند از ترس شكست در جنگ، خويش را در پس قرآن پنهان كنند. امام عليه السلام اين جريان را پيش از جنگ در نامه اى به معاويه خبر داده و فرموده بودند: «وكأنّي بك غداً وأنت تضجّ من الحرب ضجيج الجمال من الأثقال، وستدعوني أنت وأصحابي إلى كتاب تعظّمونه بألسنتكم، وتجحدونه بقلوبكم»(3)[گويا تو را در روز جنگ مى بينم كه چون شتران زير بار سنگين مانده، فرياد و ناله سر مى دهى، و تو به همراه برخى ياران من مرا به كتابى دعوت مى كنيد كه تنها با زبان آن را بزرگ مى داريد و با قلبهايتان انكارش مى كنيد].
اين پيشگويى حضرت روزى به حقيقت پيوست كه لشكريان معاويه با مكر و نيرنگ قرآن ها را بر سر نيزه زدند، و كتاب خدا را سپر بلاى خود قرار دادند. آن روز اميرالمؤمنين عليه السلام دربارۀ آنها فرمود: «عباد اللّٰه! إنّي أحقّ من أجاب إلى كتاب اللّٰه، ولكنّ معاوية، وعمرو بن العاص، وابن أبي معيط، وحبيب بن مسلمة،
وابن أبي سرح، ليسوا بأصحاب دين ولا قرآن، إنّي أعرف بهم منكم، صحبتهم أطفالاً، وصحبتهم رجالاً، فكانوا شرّ أطفال وشرّ رجال، إنّها كلمة حقّ يُراد بها الباطل. إنّهم واللّٰه! ما رفعوها أنّهم يعرفونها ويعملون بها، ولكنّها الخديعة والوهن والمكيدة»(1)[اى بندگان خدا! من سزاوارترين كسى هستم كه دعوت كتاب خدا را اجابت كرده ام، امّا معاويه، و عمرو بن عاص، و ابن ابى معيط، و حبيب بن مسلمه، و ابن ابى سرح، ديندار نيستند و با قرآن كارى ندارند. من بهتر از شما آنها را مى شناسم، در كودكى و بزرگسالى همراه آنها بوده ام. اينها بدترين كودكان و بدترين مردان بودند، سخن آنها كلام حقّى است كه مقصودى باطل از آن دنبال مى شود. به خدا سوگند! اين ها قرآن را به اين خاطر كه آن را مى شناسند و به آن عمل مى كنند، بالا نبرده اند. اين كارشان همه نيرنگ و فريب است و مى خواهند در شما تزلزل و سستى ايجاد كنند].
رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله از هيچ تلاشى براى ممانعت مسلمين از فرو رفتن در فتنه ها به خصوص اين فتنۀ جاهلانه و ظلمانى، دريغ نورزيده بود. آن حضرت در طول دعوت خويش بارها جلالت مقام اميرالمؤمنين عليه السلام را به مردم شناساند و به آنها فهماند كه هر اذيّت و آزارى نسبت به على عليه السلام چه جنگ كردن باشد و چه ناسزا گويى يا لعن و كينه و يارى نكردن او عملى ناشايسته است.
او مردم را به پذيرش ولايت على عليه السلام و تبعيّت و پيروى از او دعوت و تحريك مى نمود و آنها را به همراهى او فرا مى خواند. و اينها همه پس از آن بود كه خداوند متعال ولايت على و اطاعتش را در قرآن كريم همراه ولايت و اطاعت خداوند و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله قرار داده و مى فرمايد: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ» (2)[سرپرست و ولىّ شما،
تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آورده اند؛ همانها كه نماز را برپا مى دارند، و در حال ركوع، زكات مى دهند]، و مى فرمايد: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ» (1)[اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولو الامر (اوصياى پيامبر) را!](2).
امّا كتاب خدا و سنّت پيامبر معاويه را قانع نكرد و مرتكب آن همه جرايم و گناهان نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام شد و تمام آن احكام و وظايف واجب را كنار گذارد و يكى از ستمكاران بلكه رئيس آنها گشت؛ «وَ أَمَّا اَلْقٰاسِطُونَ فَكٰانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً» (3)[و امّا ظالمان آتشگيره و هيزم دوزخند].
آرى، سخنان زير از رسول خدا صلى الله عليه و آله معاويه را قانع نكرد:
[1 -] سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «عليّ منّي بمنزلة هارون من موسى إلّاأ نّه لا نبيّ بعدي» [على نسبت به من منزلتى را دارد كه هارون با موسى داشت با اين تفاوت كه پس از من پيامبرى نيست].
«من كنت مولاه فعليّ مولاه، اللّهمّ والِ من والاه، وعادِ من عاداه، وانصر من نصره، واخذل من خذله» [هر كس من مولاى او بوده ام پس على مولاى اوست، خداوندا! دوست دارِ دوستانش، و دشمن دشمنانش باش، و هر كس او را يارى مى كند يارى فرما، و هر كس كه او را خوار مى كند پست و ذليل گردان].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «من أطاعني فقد أطاع اللّٰه، ومن عصاني فقد عصى اللّٰه، ومن أطاع عليّاً فقد أطاعني، ومن عصى عليّاً فقد عصاني» [هر كس از من اطاعت كند خدا را اطاعت كرده، و هر كه مرا نافرمانى كند خدا را نافرمانى كرده است، و هر كس از على اطاعت كند از من اطاعت كرده، و هر كه او را نافرمانى كند از فرمان من سرپيچى كرده است].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «إنّي تارك فيكم الثقلين: كتاب اللّٰه وعترتي أهل بيتي، إنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض، فانظروني، بم تخلفوني فيهما» [من در ميان شما دو گوهر گرانبها به يادگار مى گذارم: كتاب خدا، و خويشان و اهل بيتم را، و اين دو از هم جدا نمى شوند تا وقتى كه در قيامت در حوض كوثر بر من وارد شوند، پس نشانم دهيد كه با ايشان پس از من چگونه رفتار مى كنيد].
[5 -] و سخن او صلى الله عليه و آله: «من يريد أن يحيى حياتي، ويموت مماتي، ويسكن جنّة الخلد الّتي وعدني ربّي فليتولَّ عليّ بن أبي طالب؛ فإنّه لن يخرجكم من هدى، ولن يدخلكم في ضلالة» [كسى كه مى خواهد به روش، و بر دين من زندگى كند، و همانند من و بر دين من بميرد، و در آن بهشت جاودان كه پروردگارم مرا وعده داده است سُكنى گزيند، بايد پيرو على بن ابى طالب باشد؛ زيرا او شما را از راه هدايت خارج نخواهد كرد و در گمراهى داخل نمى نمايد].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «إنّ ربّ العالمين عهد إليّ عهداً في عليّ بن أبي طالب، فقال: إنّه راية الهدى، ومنار الإيمان، وإمام أوليائي، ونور جميع من أطاعني» [پروردگار جهانيان دربارۀ على بن ابى طالب با من پيمانى بسته است و فرموده: او پرچم هدايت، و منار(1)(و علامت نشان دهندۀ) ايمان، و پيشواى دوستان من، و نور تمام كسانى است كه از من اطاعت مى كنند].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «عنوان صحيفة المؤمن حبّ عليّ بن أبي طالب» [عنوان صحيفه و نامۀ عمل مؤمن، محبّت و دوستى على بن ابى طالب عليه السلام است].
و پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى كه به على و فاطمه و حسن و حسين نگاه كرد، فرمود:
«أنا حربٌ لمن حاربكم، وسلمٌ لمن سالمكم» [من دشمن دشمنان شما هستم، و آشتى و دوست كسى هستم كه با شما دوست و آشتى باشد].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «عليّ منّي وأنا منه، وهو وليّ كلّ مؤمن بعدي» [على از من است
1) - [همان گونه كه نور موجود در منار، راه را نمايان مى سازد، على عليه السلام نيز ايمان را مى نماياند ومؤمن را از منافق جدا مى سازد].
و من از او هستم، و او مولاى تمام مؤمنان پس از من است].
[10 -] و سخن او صلى الله عليه و آله: «أنت ولييّ في كلّ مؤمن بعدي» [تو از طرف من بر تمام مؤمنان پس از من ولىّ و سرپرست هستى].
و سخن حضرت صلى الله عليه و آله در حديثى: «عليّ أمير المؤمنين، إمام المتّقين، وقائد الغرّ المحجّلين إلى جنّات ربّ العالمين، أفلح من صدّقه، وخاب من كذّبه. ولو أنّ عبداً عَبَدَ اللّٰه بين الركن والمقام ألف عام وألف عام، حتّى يكون كالشنّ البالي، ولقي اللّٰه مبغضاً لآل محمّد، أكبّه اللّٰه على منخره في نار جهنّم» [على امير مؤمنان، پيشواى متّقيان، و راهبر سفيد رويان به سوى بهشتِ پروردگارِ جهانيان است. هركس او را تصديق كند رستگار مى شود، و هر كس او را تكذيب كند زيان مى كند. اگر بنده اى خداوند را بين ركن و مقام دو هزار سال عبادت كند تا مانند مَشك و خيك كوچك و كهنه و فرسوده، گردد، امّا در حالى كه كينۀ آل محمّد را در دل دارد خداوند را ملاقات كند، خداوند او را بر بينيش (به رو) در آتش جهنّم مى افكند].
و سخن او صلى الله عليه و آله به على: «لا يحبّك إلّامؤمن، ولا يبغضك إلّامنافق» [محبّت تو تنها در قلب مؤمنان، و كينۀ تو تنها در قلب منافقان است].
و سخن او صلى الله عليه و آله: در حالى كه دست حسن و حسين عليه السلام را گرفته بود: «من أحبّني وأحبّ هذين وأباهما واُمّهما، كان معي في درجتي يوم القيامة» [كسى كه مرا و ايندو و پدرشان را دوست داشته باشد روز قيامت همراه من و در درجۀ من خواهد بود].
و فرمود: «عليّ منّي بمنزلة رأسي من بدني» [على نسبت به من به منزلۀ سر من نسبت به بدنم است].
[15 -] و سخن او صلى الله عليه و آله: «والّذي نفسي بيده! لا يبغضنا أهل البيت أحدٌ إلّاأدخله اللّٰه النار» [به خداوندى كه جانم در دست قدرت او است سوگند مى خورم! كه هر كس بُغض اهل بيت را در دل داشته باشد خداوند او را در آتش جهنّم داخل مى كند].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «يا عليّ! طوبى لمن أحبّك وصدق فيك، وويل لمن أبغضك وكذب فيك» [اى على! خوشا به حال آن كس كه تو را دوست بدارد و دربارۀ تو راست بگويد، و واى بر كسى كه بُغض تو را در دل داشته باشد و دربارۀ تو دروغ بگويد].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «من أحبّني فليحبّ عليّاً، ومن أبغض عليّاً فقد أبغضني، ومن أبغضني فقد أبغض اللّٰه عزّ وجلّ، ومن أبغض اللّٰه أدخله النار» [هر كس مرا دوست دارد بايد على را دوست داشته باشد، و هر كس كينۀ على را دارد بُغض مرا در دل دارد، و هر كس بغض مرا در دل داشته باشد بغض خدا را در دل دارد، و كسى كه بغض خدا را در دل دارد خداوند او را در آتش افكند].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «لا تسبّوا عليّاً فإنّه ممسوس بذات اللّٰه» [على را دشنام ندهيد كه او واله و شيفتۀ ذات الهى است].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «هذا أمير البررة، قاتل الفجرة، منصورٌ من نصره، مخذولٌ من خذله» [اين، امير نيكان، و قاتل فاسقان و گنهكاران است، كسى كه او را يارى كند مورد يارى خدا است، و كسى كه او را خوار كند خداوند او را ذليل مى گرداند].
[20 -] و سخن او صلى الله عليه و آله: «من آذى عليّاً فقد آذاني» [هر كس على را اذيّت كند مرا اذيّت كرده است].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «من أحبّ عليّاً فقد أحبّني، ومن أبغض عليّاً فقد أبغضني» [هر كس على را دوست بدارد مرا دوست دارد، و هر كس بُغض على را داشته باشد بُغض مرا دارد].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «أوحي إليّ في عليّ ثلاث: أنّه سيّد المسلمين، وإمام المتّقين، وقائد الغرّ المحجّلين» [دربارۀ على سه خصلت از طرف خداوند بر من نازل شده است:
او سرور و آقاى مسلمانان، و پيشواى متّقيان، و راهبر سفيدرويان است].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «من سبّ عليّاً فقد سبّني، ومن سبّني فقد سبّ اللّٰه عزّ وجلّ، ومن سبّ اللّٰه كبّه اللّٰه على منخريه في النار» [هر كس به على دشنام دهد به من دشنام داده است، و هر كس به من دشنام دهد به خداوند عزّوجلّ دشنام داده، و هر كس به خدا دشنام دهد خداوند او را بر بينيش (به رو) در آتش جهنّم مى افكند].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «لو أنّ عبداً عَبَدَ اللّٰه سبعة آلاف سنة، ثمّ أتى اللّٰه عزّ وجلّ ببغض عليّ بن أبي طالب، جاحداً لحقّه، ناكثاً لولايته، لأتعس اللّٰه خيره، وجدع أنفه» [اگر بنده اى خداوند را هفت هزار سال پرستش كند، سپس در روز قيامت با بغض على بن
ابى طالب و انكار حقّ او و بى وفايى به ولايت او، نزد خداوند حاضر شود، خداوند او را بيچاره و بدبخت خواهد كرد و ذليل خواهد نمود].
[25 -] و سخن او صلى الله عليه و آله: «سجيّته سجيّتي، ودمه دمي، وهو عيبة علمي، لو أنّ عبداً من عباد اللّٰه عزّ وجلّ عَبَدَ اللّٰه ألف عام بين الركن والمقام، ثمّ لقي اللّٰه عزّ وجلّ مبغضاً لعليّ بن أبي طالب وعترتي، أكبّه اللّٰه على منخره يوم القيامة في نار جهنّم» [خُلق و خوى او خُلق و خوى من، و خون او خون من است، و او گنجينۀ علم من است، اگر بنده اى از بندگان خداوند عزّوجلّ، خداوند را هزار سال بين ركن و مقام عبادت كند و سپس با بغض على بن ابى طالب و خاندان من به ديدار خداوند برود، خداوند در قيامت او را به رو در آتش خواهد افكند].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «يا عليّ! لو أنّ اُمّتي صاموا حتّى يكونوا كالحنايا، وصلّوا حتّى يكونوا كالأوتار، ثمّ أبغضوك لَأكبّهم اللّٰه في النار» [اى على! اگر امّت من آن قدر روزه بگيرند كه چون كمان گردند، و آن قدر نماز بخوانند كه چون زه و چلّۀ كمان شوند، ولى بغض تو را به دل داشته باشند خداوند آنها را به رو در آتش جهنّم مى اندازد].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «لايجوز أحد الصراط إلّامن كتب له عليّ الجواز» [هيچ كس از پل صراط نخواهد گذشت مگر آنكه على برايش اجازۀ عبور نوشته باشد].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «لا يجوز أحد الصراط إلّاومعه براءة بولايته وولاية أهل بيته، يشرف على الجنّة، فيدخل محبّيه الجنّة، ومبغضيه النار» [هيچ كس نمى تواند از پل صراط عبور كند مگر اينكه با ولايت او و اهل بيتش نشان رهايى از آتش را گرفته باشد، او بر بهشت نظارت دارد و دوست دارانش را داخل بهشت و دشمنانش را وارد جهنّم مى كند].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «معرفة آل محمّد براءة من النار، وحبّ آل محمّد جواز على الصراط، والولاية لآل محمّد أمان من العذاب» [شناخت آل محمّد سند آزادى از آتش جهنّم است، و دوستى آل محمّد مجوّز عبور از روى پل صراط است، و ولايت آل محمّد امان از عذاب الهى است].
[30 -] و سخن او صلى الله عليه و آله: «يا أيّها الناس! اُوصيكم بحبّ ذي قرنيها أخي وابن عمّي عليّ بن أبي طالب؛ فإنّه لا يحبّه إلّامؤمن، ولا يبغضه إلّامنافق» [اى مردم! به شما
سفارش مى كنم كه ذو القرنين اُمّت، برادرم و پسرعمويم را دوست بداريد؛ زيرا تنها فرد مؤمن او را دوست دارد، و تنها فرد منافق بغض او را در دل دارد].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «سيكون بعدي قوم يقاتلون عليّاً، على اللّٰه جهادهم، فمن لم يستطع جهادهم بيده فبلسانه، فمن لم يستطع بلسانه فبقلبه، ليس وراء ذلك شيء» [پس از من گروهى با على خواهند جنگيد، خداوند عهده دار جهاد آنها است، پس هر كس نتوانست با دست با آنها بجنگد با زبان اين كار را انجام دهد، و اگر با زبان هم نتوانست با قلب و دلش با آنها مبارزه كند، و از اين پايين تر و كمتر چيزى نيست].
و سخن او صلى الله عليه و آله به على عليه السلام: «أنت وشيعتك تأتي يوم القيامة، أنت وهم، راضين مرضيّين، ويأتي أعداؤك غضاباً مقمحين. قال: ومن عدوّي؟! وقال: من تبرّأ منك ولعنك» [اى على! تو و شيعيانت در روز قيامت حاضر مى شويد در حالى كه شما از خداوند راضى هستيد و او از شما خشنود است، و دشمنانت در حالى كه خشمگين هستند و سرهاى آنها با غل و زنجير بالا نگه داشته شده، وارد مى شوند(1). على عرض كرد: دشمن من كيست؟ فرمود: هر كس از تو بيزارى بجويد و تو را لعن كند].
«مَثَلُ أهل بيتي فيكم مَثَلُ سفينة نوح، من ركبها نجا، ومن تخلّف عنها غرق» [موقعيّت خاندان من در ميان شما مثل كشتى نوح است براى خلايق، كه هر كس بر آن سوار شود نجات يابد و هر كه از آن روى گرداند غرق شود].
«إلزموا مودّتنا أهل البيت؛ فإنّه من لقي اللّٰه عزّ وجلّ وهو يودّنا دخل الجنّة بشفاعتنا، والّذي نفسي بيده! لا ينفع عبداً عمله إلّابمعرفة حقّنا» [دوستى ما اهل بيت را هميشه در قلب خود نگاه داريد؛ زيرا هر كس خدا را در حالى ملاقات كند كه ما را دوست مى دارد با شفاعت ما داخل بهشت مى شود، سوگند به خدايى كه جانم در دست اوست! اعمال بنده بدون شناخت حقّ ما نفعى به وى نمى رساند].
[35 -] و سخن او صلى الله عليه و آله: «لو أنّ رجلاً صفن بين الركن والمقام، فصلّى وصام، ثمّ
1) - [«إِنّٰا جَعَلْنٰا فِي أَعْنٰاقِهِمْ أَغْلاٰلاً فَهِيَ إِلَى اَلْأَذْقٰانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ» (ما در گردنهاى آنان غلهايى قرارداديم كه تا چانه ها ادامه دارد و سرهاى آنان را به بالا نگه داشته است)؛ يس/ 8].
لقي اللّٰه وهو مبغض لأهل بيت محمّد، دخل النار» [اگر مردى بين ركن و مقام بايستد و نماز بگذارد و روزه بگيرد و سپس خدا را در حالى ملاقات كند كه بدخواه اهل بيت محمّد صلى الله عليه و آله است در آتش دوزخ داخل مى شود].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «إنّ اللّٰه جعل أجري عليكم المودّة في أهل بيتي، وإنّي سائلكم غداً عنهم» [خداوند مزد رسالت مرا بر گردن شما، دوستى خاندانم قرار داده است، و من فرداى قيامت از شما دربارۀ ايشان خواهم پرسيد].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «وقفوهم إنّهم مسئولون عن ولاية عليّ» [مجرمان را نگاه داريد تا از آنها دربارۀ ولايت على پرسيده شود].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «أنا وأهل بيتي شجرة في الجنّة وأغصانها في الدنيا، فمن تمسّك بنا اتّخذ إلى ربّه سبيلاً» [من و اهل بيتم درختى در بهشت هستيم كه شاخه هاى آن در دنياست، پس كسى كه بر ما چنگ زند و از ما اطاعت كند راهى به پروردگارش يافته است].
و سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه خيمه اى به پا داشته بودند كه على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام در آن بودند: «معشر المسلمين! أنا سلمٌ من سالم أهل الخيمة، حربٌ لمن حاربهم، وليّ لمن والاهم، لا يحبّهم إلّاسعيد الجدّ، طيّب المولد، ولا يبغضهم إلّاشقيّ الجدّ رديء المولد» [اى مسلمانان! من با هر كس كه خير خواه و آشتى با اهل خيمه باشد، آشتى هستم، و دشمنِ دشمنان ايشان هستم، و دوست آنها را دوست مى دارم، جز نيكبختِ پاك سرشت و حلال زاده كسى آنها را دوست ندارد، و جز بدبخت حرام زاده كسى بدخواه آنها نيست].
[40 -] و سخن او صلى الله عليه و آله: «إذا جمع اللّٰه الأوّلين والآخرين يوم القيامة، ونصب الصراط على جسر جهنّم، ما جازها أحدٌ حتّى كانت معه براءة بولاية عليّ بن أبي طالب» [آن هنگام كه در قيامت خداوند متعال از اوّلين انسان تا آخرين آنها را جمع كند، و پل صراط را بر روى جهنّم نصب نمايد، هيچ كس از آن عبور نمى كند مگر آنكه گواهى آزادى از آتش را به واسطۀ ولايت على بن ابى طالب كسب كرده باشد].
اين است مولا اميرالمؤمنين، و اينها قطره اى از درياى سخنانى است كه
دربارۀ دوستى و دشمنى او از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به ما رسيده است. حال كدامين صحابى عادل است كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله را درك كرده و چنين سخنان گهربارى را از ايشان شنيده باشد، و ديده باشد كه شخصيّت و رفتار اميرالمؤمنين عليه السلام به تمام معنا بر آن كلمات منطبق مى باشد، آنگاه از او كناره گرفته و طريقى جز پيروى او را انتخاب كند و مصيبت و سختى كشيدن او را بخواهد، و منتظر إدبار زمان و رسيدن بلا به او باشد، و با قلب و زبان در صدد بدخواهى و بدگويى از او برآيد، و او را هدف آماج كينه توزيها و دشمنى هاى خود قرار دهد؟!
شايد نتوان هيچ مسلمانى را جز كسى كه تعصّبات كور او را از هدايت باز داشته و به پرتگاه شهوات ويرانگر افكنده باشد، اين چنين يافت، و شايد جز معاوية بن ابى سفيان فردى چنين بيچاره را نيابى. او همان كسى است كه ابتدا قرآن و سنّت نبوى را با قلب خويش به سخره گرفت و با زبان استهزاء نمود، و آنگاه در عمل در برابر آن جبهه گرفت. و اين كارى است كه نافرمانان زمان و گردنكشان امّت اسلامى انجام دادند؛ از اين روست كه مشاهده مى كنيم وقتى سعد بن ابى وقّاص - يكى از ده نفرى كه مى گويند مژده بهشت به آنها داده شده است - احاديث نبوى دربارۀ اميرالمؤمنين را براى معاويه نقل مى كند و بر مى خيزد كه برود، معاويه با باد معده او را به تمسخر مى گيرد، چنانكه حديث آن پيش از اين گذشت(1).
و هنگامى كه ابوذر غفارى آن مرد راستگو كه پيامبر صداقتش را تأييد فرموده، كلام رسول خدا را براى معاويه نقل مى كند كه: «إست معاوية في النار» [جايگاه معاويه در آتش است] او در برابر ابوذر با خنده جبهه مى گيرد و دستور مى دهد كه ابوذر را زندانى كنند(2).
و هنگامى كه عبدالرحمن بن سهل انصارى مشكهاى شراب متعلّق به
معاويه را پاره كرد، و به شراب خوارى او اعتراض مى كند، و اين خبر به گوش معاويه مى رسد، معاويه مى گويد: «دعوه فإنّه شيخ قد ذهب عقله» [رهايش كنيد، او پيرمردى است كه عقلش را از دست داده است](1)، و با اين سخن، نهى از منكر او نسبت به اين گناه كبيره را به مسخره مى گيرد. اى كاش مى دانستم او چه چيزى را مسخره مى كند؟! آيا آن صحابى عادل را؟! يا آن كس كه عبدالرحمن در حرام دانستن شراب به او استناد كرده است؟! يا دينى كه اين حكم را آورده است؟! هيچ يك از اينها از پسر هند جگر خوار بعيد نيست. شايد هم در آن حكم قطعى، تسليم دين خدا نبوده است.
و روزى كه عمرو عاص سخن رسول خدا به عمّار: «تقتلك الفئة الباغية» [اى عمّار! تو را گروه متجاوز و طغيان گر مى كشند] را براى معاويه نقل مى كند، معاويه با شنيدن آن به عمرو مى گويد: «إنّك شيخ أخرق، ولا تزال تحدّث بالحديث، وأنت ترحض(2)في بولك. أنحن قتلناه؟! إنّما قتله عليّ وأصحابه، جاؤوا به حتّى ألقوه بين رماحنا!» [تو پيرمردى احمق هستى، مرتّب حديث مى خوانى، و تو بر خودت ادرار كرده و خود را خيس مى كنى. آيا ما عمّار را كشتيم؟! نه، او را على و يارانش كشتند، آنها او را آوردند و بين نيزه هاى ما انداختند!]. سپس گفت: «أفسدْتَ علَيَّ أهلَ الشام، أكلّ ما سمعت من رسول اللّٰه تقوله؟!» [اهل شام را بر من شورانده اى، مگر هر چه را كه از رسول خدا شنيده اى بايد بگويى؟!](3).
آيا معاويه با عمرو شوخى كرده و او را دست انداخته است؟! يا آنكه كم خردى او به جايى رسيده است كه مى پندارد اميرالمؤمنين قاتل عمّار است؟!
1) - ابن حجر در الإصابة 2:401 آن را ذكر كرده است.
2) - [در برخى نقل ها «تدحض» روايت شده است يعنى: در ادرارت سُر مى خورى ومى لغزى. و نيز روايت شده: «تدحص»: يعنى پاى خود را در ادرارت به زمين مى كشى؛ كنايه از اين كه تو بسان عربهاى جاهلى انسانى نادان و موقعيّت نشناس هستى و نمى دانى كه هر حرفى را نبايد هر كجا زد؛ ر. ك: نهايۀ ابن اثير 105/2].
3) - نگاه كن: برگزيدۀ الغدير/ 93-94.
اگر چنين است، دربارۀ حمزۀ سيد الشهداء و جعفر طيّار(1)چه مى گويد؟! آيا آنها را هم رسول خدا كشت چون آنها را به جنگ در برابر نيزه و شمشير مشركان فرستاد؟! از معاندى كه در برابر خدا طغيان و نافرمانى مى كند بعيد ندانيد كه باز سخن باطل خود را تكرار كند و بگويد: رسول خدا آن دو را كشته است.
يا معاويه پيروان خود و اهل شام را چون دراز گوشانى رميده ديده است، و آنها و مقاصدشان را به وسيلۀ اين فريبكاريها لگام زده و به هر سو مى خواهد مى كشد؟! با بررسى رفتار و كارهايى كه معاويه انجام داده است، درمى يابيم كه همۀ احتمالهاى ياد شده معقول و پذيرفتنى است.
وانگهى، مراد او از اين سخن «اهل شام را بر من شورانده اى...» چيست؟ آيا اگر نقل حديث موجب نارضايتى مردم از كسى مى شود بايد در برابر جريانِ سنّتِ شريفۀ پيامبر ايستاد و مانع آن شد؟! يا اينكه معاويه مى خواهد پرده اى بر جلوه ها و مظاهر سنّتِ شريف بيندازد؟! يا اينكه چون سنّت نبوى و مفاهيم بلند آن با خط مشى سياسى و كردار ناشايست او همخوانى ندارد بايد از آن إعراض نمود؟! مقصود معاويه كه كينه توزترين دشمن دين بوده و خداوند بر دل او مهر زده است، همۀ اينها مى تواند باشد.
در جريانى ديگر وقتى عُبادة بن صامت حديث حرمت ربا(2)كه قرآن به صراحت دربارۀ آن سخن گفته است، را مطرح مى كند، معاويه به او مى گويد:
«اُسكت عن هذا الحديث ولا تذكره» [دربارۀ اين حديث ساكت باش و سخنى به ميان نياور]. و او پاسخ مى دهد: «بلى وإن رغم أنف معاوية» [از آن سخن مى گويم هر چند كه به مذاق معاويه خوش نيايد].
بارى ديگر كه عُباده از پيامبر اكرم حديثى را نقل مى كند، معاويه مى گويد:
«إنّ هذا لا يقول شيئاً» [سخن او حرف به درد خورى نيست و چيز مهمّى نمى گويد]؛ پس او كلام رسول خدا صلى الله عليه و آله را چيزى كه به آن اعتنا بشود، و به آن پرداخته شده و بر آن تكيه شود، نمى داند.
با وجود اين بى دينى ها، آيا ممكن است معاويه به آياتى از قرآن كه دربارۀ على عليه السلام نازل شده است، اعتراف كند؟! يا اينكه در برابر يك جمله از آن همه كلمات پاكيزۀ رسول خدا در مدح و ستايش على عليه السلام سر فرود آوَرَد؟! وقتى كه او به دشمنى با امير المؤمنين برمى خيزد و بغض او را در دل دارد، وقتى كه او را تنقيص كرده و دشنام مى دهد، و نسبت به او پرده درى مى كند، او را اذيّت كرده و مورد تهمتهاى بزرگ قرار مى دهد، به جنگ و نبرد با او مى رود و از بيعتش روى بر گردانده و بر او خروج مى كند، روشن است كه هيچگاه به مقام و منزلت على عليه السلام اعتراف نخواهدكرد!
آيا امكان دارد مسلمانى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را هر چند در برخى از آن روايات و كلمات ياد شده، تصديق مى كند، چنين اراجيفى را كه پسر هند در نامه اى به اميرالمؤمنين عليه السلام نوشته است ابراز كند؟! او در نامه اى به حضرت على عليه السلام نوشته است: «ثمّ تركك دار الهجرة الّتي قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله عنها: إنّ المدينة لتنفي خبثها، كما ينفي الكير خبث الحديد(1)فلعمري لقد صحّ وعده، وصدق قوله، ولقد نفت خبثها وطردت عنها من ليس بأهل أن يستوطنها؛ فأقمْتَ بين المصرين، وبعدْتَ عن بركة الحرمين، ورضيت بالكوفة بدلاً من المدينة، وبمجاورة الخورنق والحيرة عوضاً عن مجاورة خاتم النبوّة.
ومن قبل ذلك ما عيّبت خليفتي رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله أيّام حياتهما فقعدت عنهما، وألّبت عليهما، وامتنعت من بيعتهما، ورُمتَ أمراً لم يرك اللّٰه تعالى له أهلاً، ورقيت سلّماً وعراً،
1) - [ر. ك: صحيح بخارى 223/2، باب المدينة تنفي الخبث؛ عوالي اللئالي 429/1؛ مستدرك الوسائل 208/10].
وحاولت مقاماً دحضاً، وادّعيت ما لم تجد عليه ناصراً، ولعمري لو ولّيتها حينئذ لما ازدادت إلّافساداً واضطراباً، ولا أعقبت ولايتكها إلّاانتشاراً وارتداداً، لأنّك الشامخ بأنفه، الذاهب بنفسه، المستطيل على الناس بلسانه ويده.
وها أنا سائر إليك في جمع من المهاجرين والأنصار، تحفّهم سيوف شاميّة، ورماح قحطانيّة، حتّى يحاكموك إلى اللّٰه، فانظر لنفسك وللمسلمين، وادفع إليّ قتلة عثمان فإنّهم خاصّتك وخلصاؤك المحدقون بك، فإن أبيت إلّاسلوك سبيل اللجاج والإصرار على الغيّ والضلال، فاعلم أنّ هذه الآية إنّما نزلت فيك وفي أهل العراق معك: «وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً قَرْيَةً كٰانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتِيهٰا رِزْقُهٰا رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكٰانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اَللّٰهِ فَأَذٰاقَهَا اَللّٰهُ لِبٰاسَ اَلْجُوعِ وَ اَلْخَوْفِ بِمٰا كٰانُوا يَصْنَعُونَ» (1)!!» [سپس مدينه شهر هجرت رسول خدا صلى الله عليه و آله را كه درباره اش گفته است: «مدينه پليديهايش را بيرون مى ريزد آن گونه كه كوره ناخالصى هاى آهن را مى زدايد(2)»، ترك كردى. به جانم سوگند! سخن او راست و وعده اش صادق بود، و مدينه ناپاكيش را از خود جدا كرد، و كسى را كه شايستۀ منزل كردن در آن نبود دور ساخت؛ پس تو در عراق اقامت كردى و از بركت حرمين محروم شدى، و به جاى مدينه كوفه را برگزيدى و هم جوارى پيامبر خاتم را با مجاورت «خورنق» و «حيره» عوض كردى.
و پيش از آن، دو خليفۀ رسول خدا را در زمان حياتشان به باد انتقاد گرفتى، و ياريشان نكردى، و مردم را بر آنها شوراندى، و با آنها بيعت نكردى، و امرى را طلب كردى كه خدا تو را شايستۀ آن نمى دانست، و مى خواستى از نردبان سخت و دشوار حكومت بالا بروى و براى رسيدن به مقامى لغزنده كه توان ايستادن بر آن را ندارى تلاش كردى. چيزى را ادّعا كردى كه براى آن يارى نداشتى، و به جانم سوگند! اگر در آن هنگام حكومت را به دست مى گرفتى فساد و آشوب در جامعۀ اسلامى زياد مى شد، و
ولايتِ تو جز تفرقه بين مسلمين و ارتداد نتيجه اى نداشت؛ زيرا تو خود را از ديگران برتر مى بينى و انسانى مغرور هستى كه دست و زبانت به تعدّى و تجاوز بر سر مردم دراز است. هان من در ميان جمعى از مهاجران و انصار كه همه مسلّح به شمشيرهاى شامى و نيزه هاى قحطانى هستند به جنگ با تو مى آيم، تا به همراه ايشان تو را به پاى ميز محاكمۀ الهى بكشانند و از تو نزد خداوند شكايت كنند. پس به مصلحت خودت و مسلمانان بينديش و قاتلان عثمان را به من تحويل بده؛ زيرا آنان اطرافيان و ياران نزديك تو هستند. امّا اگر نپذيرى و همچنان راه لجاجت و گمراهى را پيش بگيرى بايد بدانى كه اين آيه دربارۀ تو و مردم عراق كه همراه تو هستند، نازل شده است: «خداوند (براى آنان كه كفران نعمت مى كنند،) مَثَلى زده است: منطقۀ آبادى كه امن و آرام و مطمئن بود؛ و همواره روزيش از هر جا مى رسيد؛ امّا نعمتهاى خدا را ناسپاسى كردند؛ و خداوند به خاطر اعمالى كه انجام مى دادند، لباس گرسنگى و ترس را بر اندامشان پوشانيد»]!!
در نامه اى ديگر به حضرت نوشته است: «وإن كنت موائلاً فازدد غيّاً إلى غيّك، فطالما خفّ عقلك، ومنّيت نفسك ما ليس لك، والتويت على من هو خير منك، ثمّ كانت العاقبة لغيرك، واحتملت الوزر بما أحاط بك من خطيئتك!!» [و اگر پشت كردى و نپذيرفتى، بر گمراهيت افزوده اى؛ زيرا مدّتى طولانى است كه عقلت سست گشته، و خود را آرزومند چيزى كردى كه حقّ تو نبود، و با كسى كه بهتر از توست كج خلقى و گردنكشى كردى، و سرانجام ديگران پيروز شدند، و چيزى جز سنگينى بار اشتباههايت نصيبت نشد]!!
باز در نامه اى خطاب به ايشان نوشته است: «فدعني من أساطيرك، واكفف عنّي من أحاديثك، وأقصر عن تقوّلك على رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، وافترائك من الكذب ما لم يقُل، وغرور من معك والخداع لهم، فقد استغويتهم ويوشك أمرك أن ينكشف لهم فيعتزلوك، ويعلموا أنّ ما جئت به باطل مضمحلّ!!» [افسانه هايت را كنار بگذار، و اينقدر نقل حديث نكن، و ديگر از زبان رسول خدا حديث نساز و سخن دروغ به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نسبت نده، و دست از فريب دادن اطرافيانت و نيرنگ نمودن با آنها بردار.
تو آنان را فريب داده اى، و چيزى نمانده كه حقيقت امر براى آنها روشن شود و از تو كناره بگيرند، و بفهمند آنچه برايشان نقل مى كنى باطل و پوشالى است]!!
و در نامه اى ديگر مى نويسد: «فما أعظم الرين على قلبك! والغطاء على بصرك! الشره من شيمتك، والحسد من خليقتك!!» [چه بسيار آلودگى كه بر قلبت چيره گشته و پرده ها كه در برابر ديدگانت افتاده! حرص و طمع، خوىِ تو گشته، و حسادت از اخلاق توست]!!
همچنين در نامه اى خطاب به حضرت مى نويسد: «فدع الحسد؛ فإنّك طالما لم تنتفع به، ولا تفسد سابقة جهادك بشرّة نخوتك؛ فإنّ الأعمال بخواتيمها. ولا تُمحّص سابقتك بقتال من لا حقّ لك في حقّه؛ فإنّك إن تفعل لا تضرّ بذلك إلّانفسك، ولا تمحق إلّا عملك، ولا تبطل إلّاحجّتك. ولعمري إنّ ما مضى لك من السابقات لشبيهٌ أن يكون ممحوقاً لا اجترأت عليه من سفك الدماء، وخلاف أهل الحقّ، فاقرأ السورة الّتي يذكر فيها الفلق، وتعوّذ من نفسك، فإنّك الحاسد إذا حسد!!» [حسادت را كنار بگذار؛ زيرا اين همه مدّت كه حسادت ورزيدى سودى نبردى. و سابقۀ درخشان جهادت را با خودخواهيت خراب نكن؛ زيرا كارها به سرانجام و عاقبتش بستگى دارد. سابقه ات را به وسيلۀ پيكار با كسى كه در حقّ او حقّى ندارى از بين نبر. اگر اين كار را انجام دهى ضررش تنها متوجّه خودت است، و فقط اعمال نيك گذشته ات را خراب مى كنى، و حجّتت را سست و باطل مى نمايى. به جانم سوگند! گويا سوابق درخشان تو همه از بين رفته است و اين، به خاطر خونهايى است كه ريختى و مخالفتى كه با اهل حقّ كردى، پس سوره اى را كه در آن از «فلق» ياد شده بخوان و از شرّ خودت به خدا پناه ببر چرا كه تو همان حسود هستى آنگاه كه حسد مى ورزد]!!
و در نامه اى به حضرت مى نويسد: «فلمّا استوثق الإسلام وضرب بِجِرانه(1)،
1) - [«جِران»: جلوى گردن شتر، مى گويند: «ألقى البعيرُ جِرانَه» يعنى شتر سينه بر زمين زد وخوابيد و جلوى گردن خود را بر زمين گذاشت. و «ضرب الإسلام بِجِرانه»: اسلام قوى شد و استقرار يافت].
عدوت عليه، فبغيته الغوائل، ونصبت له المكائد، وضربت له بطن الأمر وظهره، ودسست عليه وأغريت به، وقعدت - حين استنصرك - عن نصره، وسألك أن تدركه قبل أن يمزّق، فما أدركته، وما يوم المسلمين منك بواحد، لقد حسدت أبابكر والتويت عليه، ورمت إفساد أمره، وقعدت في بيتك، واستغويت عصابة من الناس حتّى تأخّروا عن بيعته، ثمّ كرهت خلافة عمر وحسدته، واستطالت مدّته وسُررت بقتله، وأظهرت الشماتة بمصابه، حتّى أنّك حاولت قتل ولده لأنّه قتل قاتل أبيه، ثمّ لم تكن أشدّ منك حسداً لابن عمّك عثمان...» [چون پايه هاى اسلام محكم گشت و ثابت گرديد و استقرار يافت، به دشمنى با آن برخاستى، پس به ستم، فتنه ها در آن برپا كردى، و برايش توطئه چينى كردى، و از درون و برون به آن ضربه زدى، و عليه آن دسيسه نمودى، و مردم را تحريك كردى، و هنگامى كه از تو يارى خواست كوتاهى كردى، و از تو خواست قبل از آنكه از هم به پاشد او را دريابى امّا تو رهايش كردى. روزهاى زيادى است كه مسلمين از تو بد مى بينند. به ابوبكر حسد ورزيدى، و عليه او كارشكنى كردى، و قصد ويران نمودن حكومتش را كردى، در خانه ات نشستى و گروهى از مردم را فريب دادى تا آنكه در بيعتش تأخير كردند، سپس از خلافت عمر ناراضى بودى و به او حسد مى ورزيدى. او مدّتى طولانى حكومت كرد و تو از قتل او خوشحال شدى، و با مرگش شماتت كرده و اظهار شادى نمودى تا آنجا كه تلاش كردى تا پسرش را كه قاتل پدرش را كشته بود، بكشى. و پس از آن، حسودتر از تو نسبت به پسر عمويت عثمان كسى نبود...].
و يا در نامه اى ديگر به حضرت عليه السلام چنين گستاخى مى كند: «أمّا بعد: فإنّا كنّا نحن وإيّاكم يداً جامعة، وإلفة أليفة، حتّى طمعت يابن أبي طالب! فتغيّرت وأصبحت تعدّ نفسك قويّاً على من عاداك بطغام أهل الحجاز، وأوباش أهل العراق، وحمقى الفسطاط، وغوغاء السواد، وأيم اللّٰه لَينجَلينّ عنك حمقاها، ولَينقِشعنّ عنك غوغاؤها انقشاع السحاب عن السماء.
قتلْتَ عثمان بن عفّان، ورقيت سلّماً أطلعك اللّٰه عليه مطلع سوء، عليك لا لك.
وقتلْتَ الزبير وطلحة، وشرّدت اُمّك عائشة، ونزلت بين المصرين فمنّيت وتمنّيت،
وخُيّل لك أنّ الدنيا قد سُخِّرت لك بخيلها ورجلها، وإنّما تعرف اُمنيّتك، لو قد زرتك في المهاجرين من الشام بقيّة الإسلام، فيحيطون بك من ورائك، ثمّ يقضي اللّٰه علمه فيك، والسلام على أولياء اللّٰه» [امّا بعد: ما و شما قدرت واحد و دوستانى متّحد بوديم، تا وقتى كه تو اى پسر ابى طالب در خلافت طمع كردى، آنگاه تغيير رفتار دادى، و چون افراد پست و فرومايۀ حجاز و اوباش عراق و احمقهاى مصر و بى فرهنگان و هوچى گران جنوب عراق دورت را گرفتند خود را نيرومندتر از دشمنانت شمردى. به خدا سوگند! آن احمق ها در هنگام نبرد از اطرافت پراكنده مى شوند، و هوچى گران مانند پراكنده شدن ابرها در آسمان متلاشى شده تو را تنها مى گذارند. عثمان بن عفّان را كشتى. بر نردبان سلطه جويى چنان بالا رفتى كه خداوند عاقبت اين صعود را به ضرر تو به شرّ و بدى رقم زد. و عاقبت اين كار به ضرر تو بود نه به سودت. زبير و طلحه را كشتى و مادرت عايشه را گريزاندى و در عراق منزل نمودى. به ديگران و خودت اميد واهى دادى و گمان كردى كه دنيا همۀ سپاهيان و مردان جنگيش را به خدمت تو آورده است. تو فقط آرزوى خويش را مى شناسى، امّا آنگاه كه در ميان مهاجران از شام كه باقيماندۀ نسل اوّل اسلامند تو را زيارت كنم، و ايشان تو را از هر سو به محاصره در آورند، علم و تقدير خداوند دربارۀ تو محقّق خواهد شد، و سلام بر اولياى خدا](1).
كدام انسان پست و بى فرهنگ، و عامى جاهل و بى سوادى از اين امّت، مى تواند براى نويسندۀ اين سخنان شرم آور كمترين ايمان دينى تصور كند؟! يا به اندازۀ يك تار مو حيا و خوددارى در اين شخص ببيند؟! يا نسبت به كتاب خدا كه همۀ اهل بيت را از هر پليدى طاهر مى داند وعلى آقاى عترتِ پيامبر است، و او را نَفْس پيامبراكرم صلى الله عليه و آله معرّفى مى نمايد، و ولايت واطاعت از على را به همراه ولايت و اطاعت از خدا و رسولش ذكر مى نمايد، ذرّه اى فروتنى در
1) - تفصيل اين نامه ها در شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد يافت مى شود؛ شرح نهج البلاغة 3:41 و 412 و 448؛ و 4:50 و 51 و 201 [82/15 و 87 و 186؛ و 134/6-135؛ و 252/17-253]. وبه طور پراكنده در جمهرة الرسائل 1:398-483 به چشم مى خورد.
وجود اين شخص مى يابد؟!
آرى، از كسى كه از پستان هند جگر خوار شيرخورده، و در دامان «حمامه» تربيت شده، و زير پرچم فحشاء و زنا (و در فاحشه خانه هاى حجاز) بزرگ شده، و مولود خاندان اُميّه و ميوۀ آن درخت ملعونِ در قرآن، باشد جز اين انتظارى نيست. او بايد هم اين چنين بى پروا سخن بگويد و در تهمت زدن و دروغ بستن به مولا اميرالمؤمنين زياده روى كند؛ «مٰا يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّٰ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ» (1)[انسان هيچ سخنى را بر زبان نمى آورد مگر اينكه همان دم، فرشته اى مراقب و آماده براى انجام مأموريّت و ضبط آن است].
معاويه فردى غافل و ناآگاه است و هيچ اعتنايى به اين سخن پيامبر دربارۀ على عليه السلام ندارد، سخنى كه تمام امّت اسلام آن را مسلّم مى دانند: «أنت الصدّيق الأكبر، أنت الفاروق الّذي تفرق بين الحقّ والباطل، وأنت يعسوب الدين»(2)[اى على! تو صدّيق اكبر، و آن ميزان و فاروقى هستى كه حقّ را از باطل جدا مى كند، و تو رئيس و امير دين اسلام هستى].
و سخن حضرت صلى الله عليه و آله: «عليّ مع القرآن والقرآن معه، لا يفترقان حتّى يردا عليّ الحوض» [على با قرآن، و قرآن با على است، و از هم جدا نمى شوند تا زمانى كه در حوض كوثر بر من وارد شوند].
و سخن حضرت صلى الله عليه و آله: «عليّ مع الحقّ والحقّ مع عليّ، ولن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض يوم القيامة»(3)[على باحقّ، و حقّ با على است، و اين دو از هم جدا نمى شوند تا زمانى كه در روز قيامت و نزد حوض كوثر بر من وارد شوند].
و صدها و هزاران روايت ديگر كه در شأن على عليه السلام بر زبان مبارك سرور عالميان رسول اكرم صلى الله عليه و آله جارى گشته است.
آن طغيان گرِ بى دين، دشمنى با اميرالمؤمنين را به جايى رسانده بود كه
طاقت نداشت نام ايشان را بشنود و از بردن نام او نهى مى كرد. روايت شده كه على بن ابى طالب عليه السلام از نبود عبداللّٰه بن عبّاس سؤال كرد و گفت: «ما بال أبي العبّاس لم يحضر؟!» [چه شده ابو العبّاس(1)نيامده است؟!]. پاسخ دادند: براى او فرزندى به دنيا آمده است. وقتى على عليه السلام نماز را اقامه كرد فرمود: «امضوا بنا إليه» [بياييد پيش او برويم]. به نزد او رفته و قدم نو رسيده را تبريك گفته و فرمود:
«شكرت الواهب وبورك لك في الموهوب، ما سمّيته؟» [شكر گزار خداوند بخشنده باش و فرزند بخشيده شده بر تو مبارك باشد. نامش را چه گذاشتى؟]. عرضه داشت: «أوَ يجوز لي أن أسمّيه حتّى تسمّيه؟!» [آيا مى توانم قبل از شما نامى بر او بگذارم؟!]. آنگاه فرمود كه بچه را آوردند و او را گرفته و كامش را برداشت و برايش دعا كرد.
سپس او را به پدرش داد و فرمود: «خذه إليك أبا الأملاك، قد سمّيته عليّاً وكنّيته أبا الحسن» [بگيرش اى أبا الأملاك! او را على ناميدم، و كنيه اش را أبا الحسن قرار دادم].
وقتى كه معاويه بر مسند قدرت نشست به ابن عبّاس گفت: «ليس لكم اسمه وكنيته، قد كنّيتُه أبا محمّد؛ فجرت عليه» [حقّ نداريد او را با آن اسم و لقب بخوانيد، من كنيۀ او را ابو محمّد مى گذارم]. و همين كنيه برايش ماند(2).
اين گونه بود كه بنى اُميّه هر گاه مى شنيدند نام بچه اى على است او را مى كشتند(3)، و از اين رو مردم نام فرزندانشان را عوض مى كردند. زين الدين عراقى(4)اين مطلب را بيان كرده است.
1 - وقتى كه نعيم بن صهيب بن عَلِيّه، به شهادت رسيد، پسر عموى او با
هم نام او نعيم بن حارث بن عَلِيّه، نزد معاويه آمد و پيكر او نزد معاويه بود و گفت: اين كشته، پسر عموى من است، پس او را به من ببخش تا دفنش كنم.
معاويه پاسخ داد: ما اجساد آنها را دفن نمى كنيم زيرا شايستۀ تدفين نيستند. به خدا سوگند! آنها نگذاشتند ما جسد عثمان را دفن كنيم تا سرانجام مخفيانه اين كار را كرديم. نعيم گفت: به خدا سوگند! اگر اجازه ندهى او را دفن كنم تو را رها كرده و به آنها مى پيوندم. معاويه گفت: «ويحك ترى أشياخ العرب لا نواريهم وأنت تسألني دفن ابن عمّك»؟! [واى بر تو، مى بينى كه ما بدن بزرگان عرب را دفن نمى كنيم آن وقت از من مى خواهى اجازه دهم پسر عمويت را دفن كنى]؟! سپس به او گفت: اگر خواستى دفنش كن، و اگر خواستى رهايش كن. آن گاه جسد پسر عمويش را به او داد و او هم آن را دفن كرد(1).
2 - وقتى عبد اللّٰه بن بديل به شهادت رسيد، معاويه و عبداللّٰه بن عامر بر سر او حاضر شدند، آنگاه عبداللّٰه كه رفيق او بود عمّامۀ وى را بر صورتش گذارد و برايش دلسوزى نمود. معاويه گفت: آن را از روى صورتش بردار. عبداللّٰه پاسخ داد: به خدا سوگند! تا زنده ام نمى گذارم او را مُثله كنيد. معاويه گفت:
«اكشف عن وجهه فإنّا لانمثّل به فقد وهبته لك»(2)[عمّامه را از روى صورتش بردار، او را به تو بخشيدم و صورتش را مُثله نمى كنيم].
نسب شناس معروف ابو جعفر بغدادى در كتاب «المحبّر»(3)از يكى از نامه هاى معاويه به زياد بن سلمه چنين نقل مى كند: «من كان على دين عليّ ورأيه فاقتله وامثل به» [هر كس به دين و اعتقاد على است او را بكشيد و مُثله كنيد].
3 - در جنگ صفّين معاويه نذر كرده بود كه زنان قبيله ربيعه را به اسارت
بگيرد، و زنهايى را كه جنگيده اند بكشد(1).
4 - باوردى نقل مى كند: عمير بن قرّه ليثى يكى از اصحاب رسول خداست كه در صفّين حاضر بود و به شدّت با معاويه و اهل شام مى جنگيد، تا آن جا كه معاويه سوگند ياد كرد اگر به او دست يابد در گوشهايش سرب مذابّ مى ريزد(2).
اين جنايات هولناك و محرّمات قطعى، بخشى از زشتيهاى پسر هند است كه در صفّين يا مرتكب آنها شده و يا تصميم بر آن داشته است. آيا اين از اسلام است كه از دفن كسى كه زير پرچم حقّ به همراه اميرالمؤمنين عليه السلام به شهادت مى رسد جلوگيرى مى شود، در حالى كه اسلام مى گويد: جنازۀ مؤمن بايد به سرعت دفن شود؟! آيا ياران نيكوكار و پيشگام پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و پس از آن تابعانى كه به نيكى در راهشان گام برداشتند نزد معاويه همه خارج از دين هستند؟! يا اينكه معاويه دربارۀ آنها از هواى نفس فرومايه و مُهلكۀ خويش تبعيّت كرد و با اين كار بر زخم كهنه اى كه از آنها به خاطر يارى حقّ در دل داشت، مرهم گذاشت. و كارهاى ذلّت بارى از اين دست كه هيچ مناسبتى با اسلام ندارد از معاويه بسيار سرزده است! آيا مُثله نمودن مسلمانى كه افكار او با هواهاى نفسانى فرزند هند جگر خوار مخالف باشد جايز است؟! در حالى كه حتّى مُثله نمودن حيواناتى چون سگ هار و وحشى(3)در اسلام حرام است، چه رسد به شايسته ترين مؤمنان، و پيامبر اسلام كسى را كه حيوانى را مُثله كند لعن كرده است؟!(4). پس چه شده كه پسر هند مُثله نمودن هر كسى
1) - كتاب صفّين: 231، چاپ مصر [ص 294].
2) - الإصابة، ابن حجر 3:35 [شمارۀ 6052].
3) - طبرانى اين روايت را [در المعجم الكبير 100/1، ح 168] به سند صحيح از طريق اميرالمؤمنين على عليه السلام نقل كرده است. همينطور «زيلعى» در نصب الراية 3:120؛ و سرخسى در شرح السير الكبير 1:78.
4) - بخارى در صحيح خود آن را نقل كرده است [2100/5، ح 5196] در باب ما يكره من المثلة، از طريق ابن عمر.
كه بر دين و اعتقاد على عليه السلام است، را جايز مى داند در حالى كه دين على عليه السلام همان دين رسول خدا و اسلام مقدّسى است كه محمّد آن را آورده است!؟
معاويه نذر كرده است كه اگر بر قبيلۀ ربيعه پيروز شد زنان آنان را به خاطر آنكه شوهرانشان دوستدار على عليه السلام هستند به اسارت ببرد، آيا چنين نذرى منعقد مى شود؟! اينكار در اسلام شرعاً حرام است و نذر تنها در موارد اطاعت الهى و دست كم مواردى كه رجحان داشته باشد منعقد مى شود، به بيانى كه پيش از اين گذشت(1). كدام كتاب و سنّت به كسى كه خود را پيرو آن دو مى داند اجازۀ چنين نذرى را مى دهد؟! و او را مجاز مى داند كه بر اين كار صيغۀ نذر جارى كرده و «للّٰه عَلَيّ كذا» بگويد؟
آيا در شريعت اسلام جايز است كسى سوگند بخورد كه سرب مذابّ در گوشهاى فردى مسلمان بريزد، شخصى كه از اصحاب عادل پيامبر است و تابع هواى نفس معاويه نبوده و در برابر گمراهى او خاضع نشده و سر فرود نياورده است؟! اصلاً امكان دارد كسى به خداى محمّد و على سوگند بخورد در حالى كه آنها و خدايشان از چنين سوگندى و گويندۀ آن بيزارند؟!
شايد معاويه به خداى پدرانش سوگند خورده است، همانها كه اركان شرك و بت پرستى و بندگان هُبل بودند و گناهان سنگينى كه آنها را شايستۀ آتش دوزخ مى سازد، را به دوش مى كشند.
«وَ سَيَعْلَمُ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ» (2)
[آنها كه ستم كردند به زودى مى دانند كه بازگشتشان به كجاست].
تا اينجا دانستيم كه معاويه كيست و چه اعمال بيگانۀ از اسلام و پليدى
دارد؟! امّا آيا او ذرّه اى عمل خير و شايسته دارد تا كمى كفّۀ نيكيها را در ترازوى اعمالش سنگين كند، يا آنكه هر چه مى توانسته با اعمال زشت و ويرانگر كفّۀ بديهايش را سنگين و طرف خوبيها را سبك نموده است؟! و هر گونه وزن و پيمانه كنيم باز وزن و پيمانه كمتر از جرايم سنگينش مى باشد و تطفيف رخ داده است. كاش پسر هند براى جنگيدن با اميرالمؤمنين عليه السلام ايرادات و بهانه هايى مى تراشيد تا در آنها به دقّت نظر مى كرديم و اعمال زشتى را كه در پسِ آنها قرار دارند كمى توجيه مى كرديم. امّا آن بيچارۀ ذليل نتواسته چيزى را به عنوان بهانه و دليل بياورد كه برهانهاى فراوان بر ضدّ آن نباشد، و منطق روشن آن را باطل نسازد. او در اين راه دو تهمت سنگين بر مولا اميرالمؤمنين عليه السلام زده است تا ساحت مقدّس آن حضرت را به گمان خود به پليدى بيالايد و حال آنكه با معلوم شدن دروغ او نزد مردم، بيش از پيش زشتى هاى خود را آشكار ساخته است:
تهمت نخست: معاويه به اميرالمؤمنين عليه السلام نسبت الحاد و نامسلمانى مى دهد و مى گويد او نماز نمى خواند. اين در حالى است كه اسلام به وسيلۀ شمشير او رشد كرد و آشكار گرديد، و نماز به دست او بر پا شد. و او با اين نيرنگ تودۀ مردمان فرومايۀ شام را مى فريبد.
جاحظ در كتاب «الردّ على الإماميّة» مى نويسد:
معاويه در پايان سخنرانى هايش مى گفت: «أللّهمّ إنّ أبا تراب، ألحد في دينك، وصدّ عن سبيلك، فالعنه لعناً وبيلاً، وعذّبه عذاباً أليماً» [خدايا! أبوتراب كافر شد و انسانها را از طريق هدايت بازداشت، پس او را به شدّت لعنت كن و به عذابى دردناك گرفتار نما]. و اين را به همه جا نوشت تا انجام دهند. و به اين ترتيب، گفتنِ اين كلمات بر منبرها رايج شد، و اين تا زمان عمر بن عبد العزيز ادامه داشت(1).
1) - ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغة 1:356[56/4 و 57، خطبۀ 56] آن را نقل كرده است.
اين فردِ خوار و ذليل تلاش مى كرد اميرالمؤمنين عليه السلام را در دوران حياتش با چنين تهمتهاى ناروايى بدنام كند، و پس از شهادت حضرت نيز دست از گمراهى و ستمكاريش بر نداشت تا آنجا كه امّت نادان و عوام گمان كردند كه اين دشمنى شديد او با امام عليه السلام براساس ديانت او و براى خداست. به همين جهت پس از شهادت مولا او براى كارگزارانش چنين نوشت: «سلام عليكم، فإنّي أحمد إليكم اللّٰه الّذي لا إلٰه إلّاهو. أمّا بعد: فالحمد للّٰه الّذي كفاكم مؤنة عدوّكم، وقتلة خليفتكم، إنّ اللّٰه بلطفه وحُسن صنعه أتاح لعليّ بن أبي طالب رجلاً من عباده فاغتاله فقتله، فترك أصحابه متفرّقين مختلفين، وقد جاءتنا كُتُبُ أشرافهم وقادتهم يلتمسون الأمان لأنفسهم وعشائرهم، فأقبلوا إليّ حين يأتيكم كتابي هذا بجهدكم وجندكم، وحسن عدّتكم، فقد أصبتم بحمد اللّٰه الثأر، وبلغتم الأمل، وأهلك اللّٰه أهل البغي والعدوان»(1)[سلام بر شما، سپاس و ستايش خويش را از خداوند كه جز او شايستۀ پرستش نيست، بر شما ابراز مى كنم. امّا بعد: خدا را شكر كه بار زحمت نابودى دشمن شما و قاتل خليفۀ شما را از دوشتان برداشت. خداوند با لطف و حسن تدبيرش مردى از بندگانش را مقدّر و مهيّا نمود تا در كمين على بن ابى طالب بنشيند و او را غافلگير كرده و به قتل برساند. پس اصحابش پراكنده شده و به اختلاف پرداخته اند، و نامه هاى بزرگان و رهبرانشان به ما رسيده است كه براى خود و قبيله خويش از ما امان خواسته اند. پس بلافاصله پس از اينكه نامه ام به دست شما رسيد با تمام توان و سپاه خود و آمادگى كامل به سوى من بياييد. شكر خدا كه انتقام خون شما گرفته شد و به آرزويتان رسيديد و خداوند ستمكاران و متجاوزان را هلاك نمود].
وقتى كه عبداللّٰه بن عبّاس پس از شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام نزد معاويه رفت، معاويه به او گفت: «الحمد للّٰه الّذي أمات عليّاً»(2)[سپاس خدايى را كه على را كشت].
حجابهاى غفلت و معصيت آن چنان قلب اين مرد را فرا گرفته است كه عبدالرحمن بن ملجم را از بندگان خدا مى شمارد كه خداوند سبحان او را براى آسيب رساندن به پيشواى هدايت مقدّر و مهيّا كرده است! و اين را از لطف و حُسن تدبير خدا مى شمارد! در حالى كه ابن ملجم، فرد بدبخت، سنگدل و رسوايى است كه عليه خليفه و امام وقت برخاسته و در حقّ امّت اسلامى جنايت كرده است، و با كشتن پيشواى امّت و جان رسول اكرم صلى الله عليه و آله لطمه و زيانى سهمگين و ابدى را بر پيكر امّت اسلامى وارد نموده است.
او در زبان نبى اكرم صلى الله عليه و آله: «أشقى الآخرين» [بدبخت ترين و گمراه ترين فرد در امّت آخر الزمان]، و يا در حديث ديگر: «أشقى الاُمّة» [بدبخت ترين فرد امّت]، و «أشدّ الناس عذاباً يوم القيامة» [كسى كه در قيامت عذابش از همه شديدتر است] خوانده شده است. و فرمايش حضرت رسول صلى الله عليه و آله كه به او لقب «أشقى» (بدبخت ترين) دادند موجب شد كه به لقب «أشقى مراد» (بدبخت ترين فرد قبيلۀ مراد) معروف شود، به طورى كه اين لقب برايش شايع شده و در بسيارى از كتب تاريخ و حديث از او با اين لقب ياد شده است.
كاش مى دانستم معاويه براى اظهار خوشحالى از شهادت اميرالمؤمنين على عليه السلام كدام خدا را سپاس مى گويد و شكر مى گذارد؟! همان خدايى كه در قرآن خود، مزد رسالت نبى اكرم صلى الله عليه و آله را دوست داشتن على عليه السلام قرار داده است؟!
و در جريان مباهله على عليه السلام را جان و نَفْس پيامبر قرار مى دهد؟!
و پيامبرش را مأمور مى كند كه ولايت على عليه السلام را تبليغ كند و به او مى گويد كه اگر اين كار را نكند رسالتش را در هدايت مردم انجام نداده است؟!
آن خدايى كه اكمال دين و اتمام نعمت و رضايتش را به ولايت على عليه السلام مى داند؟!
و سه ويژگى را براى على عليه السلام به پيامبرش صلى الله عليه و آله وحى مى نمايد: «إنّه سيّد المسلمين، وإمام المتّقين، وقائد الغرّ المحجّلين» [او سرور مسلمين، پيشواى پرهيزگاران، و راهبر سفيد رويان است]؟!
خدايى كه دربارۀ على عليه السلام با فرستاده اش پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله پيمان مى بندد كه او پرچم هدايت، مشعل ايمان، امام اولياى من، و نور هر كس كه فرمانم برد، مى باشد؟!
خدايى كه على برايش پس از پيامبرش دوست داشتنى ترين فرد است آن گونه كه در حديث «طير» آمده است؟!
خدايى كه در حديث خيبر آمده است كه على را دوست دارد و على هم او را دوست دارد؟!
خدايى كه پس از آنكه محمّد صلى الله عليه و آله را پيامبر خويش قرار داده، على را به عنوان وصىّ او انتخاب نموده است و بنا به فرمايش صريح پيامبر او يكى از دو نفرى است كه برگزيدۀ خدا هستند؟!
خدايى كه خاتم پيامبران صلى الله عليه و آله در حضور يكصد هزار نفر يا بيشتر، از او خواست كه دوستان على را دوست بدارد و دشمنانش را دشمن و فرموده: «من كنت مولاه فعليّ مولاه، أللّهمّ والِ من والاه، وعادِ من عاداه، وانصر من نصره، واخذل من خذله» [هر كس من مولاى او هستم على مولاى اوست، خدايا! هر كه را دوستش مى دارد دوست بدار، و هر كه را دشمن اوست، دشمن بدار، و هر كس را كه ياريش مى كند، يارى كن و هر كس را كه على را خوار مى خواهد، خوار گردان]؟!
آيا كسى كه به خداى يگانه و روز جزا ايمان آورده، و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را باور داشته و گفتار و قرآنش را راست مى شمارد، از كشته شدن اميرالمؤمنين خوشحال شده و خدا را سپاس مى گويد؟! آيا مى توان تصوّر كرد كه چنين حمد و سپاسى خطاب به خداى محمّد و على باشد، در حالى كه دين خدا با محمّد و على عليهما السلام بر قرار گشته و ستونهايش برافراشته شده است، و با تلاش آن دو، امّت اسلام به سعادت جاويدان رسيده اند؟!
آرى، در يك صورت سپاس معاويه معقول است و آن اينكه سپاس و شكر را به درگاه «هُبَل» برده باشد، خداى پدران او و خداى خودش تا آخرين روزهاى دوران نبوّت كه اسلام آورد، البتّه اگر نگوييم خداى خود معاويه تا
آخرين لحظۀ زندگيش؛ زيرا تا زمانى كه اين اراجيف بر زبانش جارى بود بت پرستى در اعماق جان او جاى داشت و با گوشت و پوست او آميخته بود.
وانگهى، كدام مسلمان با شهادت پيشواى بر حقّ و به خاك خفتن طريق هدايت، به آرزويش مى رسد، جز كسى كه در منجلاب گمراهى فرو رفته باشد و در درياى كفر و الحاد به سختى شناور باشد؟!
و امّا سخن معاويه دربارۀ شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام كه گفت: «وأهلك اللّٰه أهل البغي والعدوان» [خداوند متجاوزان و ستمكاران را هلاك نمود]، را ببين و اين آيۀ كريمه را بخوان: «كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوٰاهِهِمْ» (1)[سخن بزرگى از دهانشان خارج مى شود!]. او چنان با پررويى اين حرف را مى زند كه گويى خودش از گروه متجاوزان و ستمكاران نيست - در حالى كه خودش و گروهش به فرمايش صريح پيامبر اكرم گروه تجاوز گران داخلى هستند - و كسانى را كه به گمانش لباس تجاوز و ستم پوشيده اند به باد تقبيح و انتقاد مى گيرد! آرى، تدبيرى است كه ساز ناهمگون بر مى آورد(2). آيا تجاوز كار كسى است كه عليه امام زمانش قيام مسلّحانه كرده و به جنگ برخاسته، يا امام وقت - كه به نصّ قرآن معصوم است - تجاوز كار است؟! پناه بر خدا. اگر آن جماعت، دشمنِ
1) - كهف: 5.
2) - [در عبارت متن ضرب المثل «حَنَّ قِدْحٌ ليس منها» بكار رفته است. «حنّ» يعنى بانگ برآورد و صدا كرد، و «قدح» به يكى از تيرهاى ميسر و قمار مى گويند. هنگامى كه يكى از تيرهاى قمار از جنس تيرهاى ديگر نباشد و بازيگر آن را به گردش در آورد صدايى از او در مى آيد كه با صداى تيرهاى ديگر تفاوت دارد و معلوم مى شود كه اين تير از جمله تيرهاى ديگر قمار نيست. اين ضرب المثل جايى استفاده مى شود كه شخصى خود را داخل قبيله و در گروهى معرّفى مى كند در حالى كه از آنان نيست، يا خود را مدح و ستايشى مى كند كه اهل آن نيست. در اينجا معاويه خود را در زمرۀ مخالفان تجاوز وستم و مبارزين با آن معرفى مى كند و پر واضح است كه از آنان نمى باشد و به قول ما، او اين كاره نيست و لاف دروغين مى زند، و بلكه خود سركردۀ متجاوزان و ستمكاران مى باشد؛ ر. ك: أمثال العرب 3:591؛ مجمع الأمثال، ميدانى 1:251، شمارۀ 1018].
حضرت امير عليه السلام بوده اند، و او دشمن آنها بوده است، پس بنا بر احاديث فراوان، آنها دشمن خدا و دشمن پيامبرش به شمار مى روند، و اين دعاى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله - كه به تواتر نقل شده است -: «وعادِ من عاداه، واخذل من خذله» [خدايا! دشمنش را دشمن بدار، و هر كس او را خوار مى خواهد خوار گردان] شامل حال آنها خواهد شد.
تهمت دوّم: تهمت بزرگى كه معاويه به اميرالمؤمنين عليه السلام نسبت داده، و بهانه اى كه پسر هند جگرخوار آن را دستاويز خود قرار داده تا مردم را از يارى امام عليه السلام باز دارد و براى جنگ با حضرت بسيج كند، اين است كه معاويه خونخواه عثمان است و خون او بر گردن على عليه السلام است. كسى كه مى خواهد دربارۀ اين ادّعاى معاويه داورى كند بايد چند حقيقت را مدّ نظر قرار دهد:
نخست: خود معاويه شاهد واقعۀ قتل عثمان نبوده تا ببيند چه كسى مستقيماً او را كشته است. و نه تنها در يارى عثمان درنگ نمود، بلكه دوست داشت عثمان كشته شود تا خون او را بهانه اى واهى قرار داده و پس از او به حكومت برسد.
دوم: اميرالمؤمنين عليه السلام در زمان قتل عثمان يا خارج از مدينه منوّره بوده است كه در اين صورت غير ممكن است او خود، قاتلِ عثمان يا برپا كنندۀ واقعه باشد. يا در مدينه در خانه اش نشسته بوده و به نفع يا ضرر عثمان كارى نكرده است.
سوم: بر اساس توطئه هاى معاويه و با اشارۀ عمرو عاص گواهى هاى دروغ(1)فراوانى عليه على عليه السلام كه پاكترين مردم نسبت به خون عثمان بود،
1) - ر. ك: وقعة صفّين: 49-57 [ص 44-51]؛ الاستيعاب، سرگذشت شُرحبيل 1:589 [القسم الثاني/ 700، شمارۀ 1168]؛ اُسد الغابة 2:392[514/2، شمارۀ 2410]؛ الكامل في التاريخ، ابن أثير 3:119[360/2، حوادث سال 36 ه]؛ شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد 1:139 و 249 و 250 [71/2-73، خطبۀ 26؛ و 79/3-83، خطبۀ 43].
شكل گرفت. و مى توان گفت عمرو عاص با مكر و حيله اش تنها عامل اصلى قتل عثمان بود به طورى كه فرياد او گوش دنيا را پر كرده است كه گفت: «أنا أبو عبداللّٰه قتلتُه وأنا بوادي السباع» [من عمرو عاص ملقّب به ابوعبداللّٰه هستم كه عثمان را در حالى كه در «وادى السباع»(1)بودم كشتم].
چهارم: عثمان را مهاجران و انصار و برجسته ترين اصحاب عادل محمّد صلى الله عليه و آله و مردان مجتهدى كشتند كه نخست، حجّت را بر وى تمام كردند، و براى او اثبات نمودند كه از قرآن و سنّت منحرف گشته است، و به حكم قرآن(2)خونش هدر است؛ بنابراين نمى توان از قاتلان او انتقام گرفت يا آنها را قصاص كرد. اميرالمؤمنين هم يكى از مهاجران بود و مانند آنان آمد و شد كرد و ورود و خروجش در امور بسان آنان بود، و نمى توان گفت خداوند همۀ ايشان را بر گمراهى همداستان كرده و همۀ آنها را كور و چشم بسته قرار داده است.
اين حقيقت را اميرالمؤمنين عليه السلام در نامه هايش به معاويه(3)ياد آور شده، و تنى چند از اصحاب به آن استدلال نموده اند. از آن جمله مى توان كلام صحابى بزرگ هاشم مرقال(4)، و عمّار ياسر(5)- كه پيش از اين گفتيم(6)وى در كتاب و سنّت ستايش شده است - و ابو طفيل(7)آن پير و صحابى بزرگ، و
1) - [«وادي السباع»: سباع جمع سَبُع (درّنده) است، مكانى است بين بصره و مكّه كه از آنجا تا بصره پنج ميل فاصله است، زبير بن عوّام در اين مكان به قتل رسيد؛ معجم البلدان 343/5].
2) - ر. ك: برگزيدۀ الغدير / 852-859.
3) - ر. ك: أنساب الأشراف، بلاذرى 5:195 و 372 [350/6 و 134].
4) - نگاه كن: تاريخ طبرى 6:23[43/5، حوادث سال 37 ه]؛ شرح ابن ابى الحديد 2:278[35/8، خطبۀ 124].
5) - نگاه كن: ص 843-844 از كتاب برگزيدۀ الغدير.
6) - در ص 16-21 از اين كتاب.
7) - ر. ك: الإمامة والسياسة 1:158[165/1]؛ تاريخ ابن عساكر 7:201[116/26-117، شمارۀ 3064؛ و در مختصر تاريخ دمشق 293/11].
عبدالرحمن بن عثمان(1)، را برشمرد. بنابراين، اگر على عليه السلام آنان را پناه داده و كمك كرده و نگذاشته باشد بدخواهان به آنان تعدّى نمايند چه گناهى مرتكب شده است.
پنجم: همۀ كسانى كه در سپاه اميرالمؤمنين عليه السلام بودند و يا ديگرانى كه بين آنها و على رشتۀ محكم مودّت و محبّت كشيده شده بود، قاتلان عثمان نبودند و بسيارى از آنان هيچ نقشى در قتل او نداشتند، و در جريان قتل عثمان نه سخنى گفته و نه حكمى صادر كرده اند. در ميان ايشان افرادى شناخته شده از اصحاب عادل پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وجود داشتند كه تنها امام بر حقّ خود را شناخته و تحت پرچم ولايت او جاى گرفته و به او پناه آورده بودند؛ پس پسر صخر (معاويه) به كدام دليل و حجّت شرعى قتل تمامى ايشان را جايز مى داند؟! و پس از شهادت مولا اميرالمؤمنين عليه السلام و پيش از آن، يك به يك آنها را در سرزمينهاى مختلف دنبال كرده و به طرزى فجيع همگان را به شهادت مى رساند؟!
ششم: اساساً ولىّ دَم و صاحب خون عثمان فرزندان او بوده اند نه معاويه تا بخواهد آن را بهانۀ جنگ قرار دهد. و اگر هم آنان حقّ قصاص داشته و ناتوان از استيفاى آن بوده اند بايد در كارشان به خليفۀ وقت يعنى اميرالمؤمنين عليه السلام رجوع مى كردند تا او مسأله را بررسى كرده و حكم قطعى الهى را بيان نمايد؛ زيرا او به گفتۀ صريح رسول اكرم صلى الله عليه و آله بهترين قاضى و داور در ميان امّت اسلام است.
بله، خونهايى از خويشان معاويه بر عهدۀ اميرالمؤمنين عليه السلام مى باشد؛ مانند:
برادرش حنظلة بن ابى سفيان، جدّ مادريش عتبة بن ربيعه، دائيش وليد بن عتبة بن ربيعه، و پسر عموهايش عاص بن سعيد بن عاص بن اُميّه، و عقبة بن أبى معيط بن أبى عمرو بن اُميّه، كه همگى با شمشير با كفايت اميرالمؤمنين عليه السلام به قتل رسيده اند. امّا هيچ گاه از آنها سخنى بر لب نراند؛ زيرا مى دانست
1) - نگاه كن: الإمامة والسياسة 1:92[96/1].
مسلمانان با او همراهى نمى كنند؛ چرا كه آن بت پرستان به جنگ با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله برخاستند و به سرانجامِ بدِ كردار خود رسيدند. او براى توجيه تجاوزكاريش به مسألۀ خون عثمان پناه برد، آن هم به شيوۀ جاهليّت كه هر يك از افراد قبيله، خود را براى خونخواهى كشتۀ قبيله ذى حقّ مى شمرد، هر چند كه با آن كشته نسبت خويشاوندى دورى مى داشت. اين شيوۀ جاهلى و نامشروع در گوش مردم شام كه از اصول و تعاليم و آداب اسلام بيگانه بودند، اثر مى گذاشت و معاويه از همين طريق آنان را فريب داد و با دروغگويى و زبان بازى بر آنها دست يافت؛ بنابراين جنگ سختى كه معاويه به راه انداخت چيزى جز اثر عُقده هاى جاهليّت و كينه هاى «بدر» و «اُحد» نبود، جنگى كه آن را برپا كرد تا انتقام خون مشركان بنى عبد شمس را بگيرد، و اين حقيقت بر همگان حتّى دختران خانه نشين كه از جريانات سياسى بى خبرند آشكار بود(1).
هفتم: نخستين وظيفۀ معاويه اين بود كه در برابر بيعتى كه به درستى انجام گرفته بود سر فرود آورد، و با طفره رفتن و ترديد در بيعت، وحدتِ مسلمين را از بين نبرد، سپس نزاع را نزد صاحب بيعت برده و دعوايش را اقامه كند، و از ديدگاه او در اين مسأله متابعت نمايد؛ چنانكه در نامۀ اميرالمؤمنين عليه السلام به معاويه آمده است: «وأمّا قولك: ادفع إليّ قتلة عثمان. فما أنت وذاك؟! وها هنا
1) - قالت اُمّ الخير بنت الحريش: «إنّها إحَنٌ بدريّة، وأحقاد جاهليّة، وضغائن اُحديّة، وثب بها معاوية حين الغفلة، ليدرك ثارات بني عبد شمس، قاتلوا أئمّة الكفر إنّهم لا أيمان لهم لعلّهم ينتهون» [آنها كينه هاى جنگ بدر، و دشمنى هاى زمان جاهليّت، و حِقدهاى جنگ اُحد بود كه معاويه در هنگام غفلت ديگران به خاطر آنها (بر على) يورش برد تا خونهاى فرزندان عبد شمس را تلافى كند؛ «با پيشوايان كفر پيكار كنيد؛ چرا كه آنها پيمانى ندارند، شايد (با شدّت) دست بردارند»]؛ ر. ك: بلاغات النساء: 36 [ص 57]؛ العِقد الفريد 1:132[224/1]؛ نهاية الأرب 7:241؛ صبح الأعشى 1:248[297/1].
بنو عثمان وهم أولى بذلك منك(1)فإن زعمت أ نّك أقوى على طلب دم عثمان منهم، فارجع(2)إلى البيعة الّتي لزمتك لأنّها بيعة شاملة لا يستثنى فيها الخيار، ولا يستأنف فيها النظر وحاكم القوم إليّ»(3)[امّا اينكه گفتى: «قاتلان عثمان را به من تسليم كن»، اين مسئله به تو چه ربطى دارد؟! پسران عثمان هستند، در اين امر آنها بر تو تقدّم دارند؛ اگر فكر مى كنى كه تو براى خونخواهى عثمان از آنها قوى ترى، بايد به بيعتى كه بر گردن توست سر فرود آورى؛ زيرا اين، بيعتى عمومى است كه شامل تو نيز مى شود و قابل تجديد نظر نيست، و آنگاه عليه قاتلان عثمان نزد من داد خواهى كن].
آن حضرت عليه السلام در نامۀ ديگرى به معاويه نوشته اند: «وقد أكثرت في قتلة عثمان، فإن أنت رجعت عن رأيك وخلافك، ودخلْتَ فيما دخل فيه المسلمون، ثمّ حاكمت القوم إليّ حملتك وإيّاهم على كتاب اللّٰه، وأمّا تلك الّتي تريدها فهي خدعة الصبيّ عن اللبن.
ولعمري يا معاوية! لئن نظرت بعقلك دون هواك لتجدنّني أبرأ الناس من دم عثمان، ولتعلمنّ أنّي كنت في عزلة عنه، إلّاأن تتجنّى فتجنَّ(4)ما بدا لك»(5)[دربارۀ قاتلان
1) - در نقل مبرّد آمده است: «وبعد: فما أنت وعثمان؟! إنّما أنت رجل من بني اُميّة، وبنو عثمان أولى بمطالبة دمه» [تو را چه به خون عثمان؟! تو فقط مردى از قبيلۀ بنى اُميّه هستى، و فرزندان عثمان حقّ خونخواهى او را دارند].
2) - در نقل مبرّد آمده است: «فادخل فيما دخل فيه المسلمون ثمّ حاكم القوم إليّ» [نظر عموم مسلمين را بپذير و در بيعت داخل شو، سپس از قاتلان عثمان نزد من دادخواهى كن].
3) - الإمامة والسياسة 1:88[92/1]؛ الكامل مبرّد 1:225[271/1]؛ العِقد الفريد 2:284-285[137/4]؛ شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد 1:252[89/3، خطبۀ 43].
4) - «تجنّى عليه»: به او گناهى كه انجام نداده بود نسبت داد. «فُتجنّ»: آن را مى پوشانى و مخفى مى كنى [در چاپى از شرح نهج البلاغة كه نگارندۀ الغدير بر آن اعتماد كرده، «فتُجن» به ضمّ تاء آمده است، امّا در چاپى كه ما بر آن اعتماد كرده ايم «فَتَجنّ» - به فتح تاء - آمده و معنا چنين مى شود: پس هر چه مى خواهى عليه من ادّعا كن، و ظاهراً اين ضبط با سياق نامه هماهنگ تر است].
5) - الإمامة والسياسة 1:81[85/1]؛ العِقد الفريد 2:284[136/4]؛ نهج البلاغة 2:7 و 124 [ص 367، نامۀ 6]؛ شرح ابن ابى الحديد 1:248؛ و 3:300[75/3، خطبۀ 43؛ و 35/14، نامۀ 6].
عثمان فراوان حرف زدى. اگر ديدگاهت را تغيير داده و دست از مخالفت بردارى و مانند ديگر مسلمانان با من بيعت كنى، و سپس دربارۀ قاتلان عثمان از من داورى طلب كنى، آنگاه شما و مسلمانان را به پذيرفتن دستورات قرآن وامى دارم، امّا آنچه را كه تو مى خواهى، چنان است كه به هنگام گرفتن كودك از شير، او را بفريبند. به جانم سوگند اى معاويه! اگر دور از هواى نفْس، به ديدۀ عقل بنگرى، خواهى ديد كه من نسبت به خون عثمان پاك ترين افرادم، و مى دانى كه من از آن ماجرا دور بوده ام، جز اينكه از راه خيانت مرا متّهم كنى، وحقيقت آشكارى را بپوشانى].
هشتم: طلحه و زبير پيش از معاويه و با همان هدفى كه او در نظر داشت عليه اميرالمؤمنين عليه السلام شورش كردند، و همسر رسول خدا صلى الله عليه و آله را از سرا پردۀ خود خارج كردند، و امام عليه السلام پس از آنكه حجّت را بر آن دو تمام كرد با آنها جنگيد و در نامه اى به آنها چنين نگاشت: «وقد زعمتما أن(1)قتلت عثمان، فبيني وبينكما من تخلّف عنّي وعنكما من أهل المدينة(2)، ثمّ يُلزم كلّ امرئ بقدر ما احتمل، وزعمتما أنّي آويت قتلة عثمان، فهؤلاء بنو عثمان فليدخلوا في طاعتي، ثمّ يُخاصموا إليّ قتلة أبيهم. وما أنتما وعثمان إن كان قُتل ظالماً أو مظلوماً؟! وقد بايعتماني وأنتما بين خصلتين قبيحتين: نكث بيعتكما، وإخراجكما اُمّكما»(3)[شما پنداشتيد كه من عثمان را كشته ام، پس بياييد تا بين من و شما كسانى از اهل مدينه كه نه از من طرفدارى كرده اند و نه به يارى شما برخاسته اند داورى كنند، سپس هر كدام از ما به اندازۀ جرمى كه در آن حادثه داشته مسؤوليّت آن را پذيرا باشد. و گمان كرده ايد كه من قاتلان عثمان را پناه داده ام، فرزندان عثمان موجودند، آنها از من اطاعت كنند آنگاه از قاتلان پدرشان نزد من دادخواهى كنند. عثمان را به حقّ كشته باشند يا به باطل به
شما دو نفر چه ربطى دارد؟! حال آنكه شما با من بيعت كرده ايد، و اينك مرتكب دو كار زشت شده ايد: پيمان بيعت را شكسته ايد، و مادرتان را از خانه بيرون آورده ايد].
و به معاويه نوشت: «إنّ طلحة والزبير بايعاني، ثمّ نقضا بيعتهما، وكان نقضهما كردّتهما، فجاهدتهما بعد ما أعذرت إليهما، حتّى جاء الحقّ وظهر أمر اللّٰه وهم كارهون، فادْخُل فيما دخل فيه المسلمون»(1)[طلحه و زبير با من بيعت كردند و سپس بيعتشان را شكستند، و اين پيمان شكنى آنها همچون ارتداد بود، پس من هم پس از اتمام حجّت با آنها جنگيدم تا اينكه حقّ پيروز شد و امر خدا على رغم كراهت آنها چيره گشت؛ پس تو نيز چون ديگر مسلمانان با من بيعت كن].
آيا از نظر معاويه اين اتمام حجّتها كافى نبود؟! و همۀ دنيا شنيده بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده: «ما هو إلّاالكفر، أو قتال القوم» [دو راه بيشتر ندارم: يا اينكه به خدا كافر بشوم، و يا اينكه با اينها بجنگم].
آيا معاويه سرانجام ناگوار كار اصحاب جمل و پايان آن همه تكبّر و خودخواهى و هواپرستى و شهوت رانى را نديد كه چگونه هزاران فرد نيكوكار و بدكار از اهل حقّ و باطل كشته شدند و هيچ فايده اى نصيب آنها نشد؟
بنابراين، جنگ افروزى معاويه و شمشير كشيدنش كه منجر به كشته شدن هزاران انسان بيگناه يا گناه كار گشت، و مردان و زنان و كودكان بسيارى را به خاك و خون افكند، آن هم به بهانۀ خونخواهى يك نفر (عثمان) كه مجتهدانِ عادلِ امّت محمّد صلى الله عليه و آله پس از اتمام حجّت او را به قتل رسانده بودند، قطعاً از نظر شريعت ممنوع و حرام است و هيچ گونه مجوّز دينى ندارد.
و پسر هند جگر خوار در اين جريان هيچ حجّت شرعى نداشت آن گونه كه اميرالمؤمنين عليه السلام به او نوشت: «لست تقول فيه بأمر بيّن يُعرف له أثر، ولا عليك
1) - كتاب صفّين، نصر بن مزاحم: 34، چاپ مصر [ص 29]؛ العِقد الفريد 2:284[136/4]؛ الإمامة والسياسة 1:81[85/1]؛ شرح ابن ابى الحديد 1:248؛ و 3:300[75/3، خطبۀ 43؛ و 36/14].
منه شاهد، ولست متعلّقاً بآية من كتاب اللّٰه، ولا عهد من رسول اللّٰه»(1)[تو در اين موضوع رأى درست و روشنى كه متّكى به سنّت پيامبر باشد ندارى، و نه شاهدى دربارۀ اين قضيّه دارى، و نه به آيه اى از قرآن يا سفارشى از رسول خدا صلى الله عليه و آله اشاره مى كنى].
نهم: دستورات خليفۀ وقت بايد حتماً پيروى و اطاعت شود و سرپيچى از آن جايز نيست، و على عليه السلام دربارۀ قاتلان عثمان وظيفۀ همه را به خوبى روشن نمودند و در نامه اى به معاويه فرمودند: «وأمّا ما ذكرت من أمر قتلة عثمان، فإنّي نظرت في هذا الأمر، وضربت أنفه وعينه فلم أره يسعني دفعهم إليك ولا إلى غيرك، ولعمري لئن لم تنزع عن غيّك وشقاقك لتعرفنّهم عمّا قليل يطلبونك، لا يكلّفونك أن تطلبهم في برّ ولا بحر»(2)[امّا آنچه كه دربارۀ قاتلان عثمان ياد آور شدى، من در اين موضوع به خوبى انديشيده ام و تمام زوايا و مصالح و مفاسد آن را بررسى كرده ام.
وضعيّت اين امر به گونه اى است كه نمى توانم آنها را به تو يا ديگرى تحويل بدهم. به جانم سوگند! اگر از گمراهى و بدخواهى ات دست برندارى مى بينى كه آنها خودشان در پى تو برخواهند خاست و احتياجى نيست در خشكى و يا دريا دنبالشان بگردى].
آيا اين كلام امام عليه السلام به صراحت نشان نمى دهد كه او نمى تواند قاتلان عثمان را به هيچ فرد شورشى و خونخواهى، تحويل بدهد، و درخواست تسليم قاتلان از او، از روى گمراهى و ضلالت، و دشمنى و ستيزه جويى است؟! آيا معاويه گمان مى كرد كه اميرالمؤمنين عليه السلام از ديدگاه خود به آنچه خوشايند معاويه است، فرود مى آيد؟! و از حقّ مى گذرد و مطابق هواى نفس او عمل مى كند؟! اين محال است. آيا بر معاويه واجب نبود كه در مقابل امر امامى كه قرآن او را پاك و منزّه معرّفى مى نمايد، گردن نهد و در برابر نظر او كه از قرآن جدا نمى شود تسليم و پذيرا باشد؟!
گوش بفرمان اميرالمؤمنين بودن قطعاً بر او واجب بوده است، حتّى اگر او على عليه السلام را بر حقّ نداند؛ زيرا خود اهل سنّت از رسول خدا صلى الله عليه و آله رواياتى را نقل كرده اند و به آن روايات براى تبعيّت از امثال معاويه و يزيد تمسّك مى كنند، كسانى كه پيشوايان ضلالت و گمراهى و حاكمانى جائر و ستمكار بوده اند.
براى مثال به اين روايت كه به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نسبت داده شده است توجّه نماييد: «يكون بعدي أئمّة لا يهتدون بهداي، ولا يستنّون بسنّتي، وسيقوم فيهم رجال قلوبهم قلوب الشياطين في جثمان إنس» [پس از من پيشوايانى خواهيد داشت كه از هدايت من پيروى نمى كنند، و به سنّت من عمل نمى كنند، و در ميان ايشان مردانى خواهد بود كه دلهايشان قلوب شياطين است كه در بدن انسانى قرار گرفته است].
حذيفه با شنيدن اين سخن از حضرت مى پرسد: اى رسول خدا! اگر من آن زمان زنده بودم وظيفه ام چيست؟ فرمودند: «تسمع وتطيع للأمير، وإن ضُرب ظهرُك، واُخذ مالك، فاسمع وأطع»(1)[گوش بفرمان و مطيع حاكم باش هرچند كه پشتت تازيانه بخورد و مالت گرفته شود، پس امر او را بشنو و اطاعت كن].
ديدگاه اهل سنّت دربارۀ حكّام ظالم و مُفسد اين است، تا چه رسد به امامى عادل كه تمامى شرايط و كمالات لازم براى خلافت را داراست، و دنيا پر است از رواياتى كه مى گويند پيروى از او واجب است، و موافقت با آراء و نظريّاتش كه همواره مطابق با حقيقت و دين خداست، لازم مى باشد.
دهم: اينكه چه كسى مستقيماً عثمان را به قتل رسانده مورد اختلاف است(2). از ميان متّهمان به قتلِ عثمان، برخى در همان وقت كشته شدند، و آنها هم كه باقى بودند در سپاه اميرالمؤمنين عليه السلام شركت نداشتند و اميرالمؤمنين عليه السلام به هيچ يك از آنها پناه نداد. بنابراين هيچ كس نمى تواند از غير اين افراد - لشكريان على عليه السلام - خونخواهى كند و انتقام بگيرد. آنهايى را كه
امام پناه دادند مباشر قتل عثمان نبوده اند بلكه مسبّب آن بوده اند و عبارتند از مهاجران و انصار يا صحابۀ عدول كه مردم را عليه خليفه بسيج كرده اند، و همگى به استثناى عدّه اى انگشت شمار در اين كار شركت داشته اند.
از اينها گذشته، آيا اينكه مولا اميرالمؤمنين عليه السلام شخصاً خود را از شركت در قتل عثمان برى مى دانست - و اين را به طلحه و زبير و معاويه نوشت - و برجسته ترين اصحاب پيامبر نيز گواهى مى دادند كه حضرتش در آن قتل دستى نداشته، و اين گواهى را از زمان قتل عثمان تا آغاز جنگ صفّين تكرار مى كردند، و به طلحه و زبير و معاويه و همدستان آنها نوشتند، اينها همه در ديد معاويه به اندازۀ گواهى هاى دروغ و بهتان آميزى كه عناصرى بى سروپا و فرومايه سر هم بندى كردند، و خود معاويه با حقّه بازى و دسيسه ترتيب داد، و با تطميع و تهديد برگذارش كرد، ارزش نداشت؟! در حالى كه اوخوب مى دانست اميرالمؤمنين عليه السلام چه شخصيّتى است، و اصحاب شايسته رسول خدا كه برائت حضرتش را تأييد و تصديق مى كردند چه مقامى دارند؟ و همينطور مى دانست كه آن افراد پست و فرو مايۀ شورشى، كه عليه او جمع شده بودند چه كسانى هستند؟ آرى، معاويه همه اينها را مى دانست ولى فريفتۀ پادشاهى و حكومت بود و اين دو، براى فردى كه عطش و حرص و ولع حكومت كورش نموده، ارتكاب هر شرّ و گناهى را توجيه مى كنند.
حال كه با معاويه و بهانه هاى بى ارزش او دربارۀ جنگ افروزى در برابر اميرالمؤمنين عليه السلام آشنا شديد، با ما همراه شويد تا دفاعيّۀ آخرين هواخواه و پشتيبان او - ابن حجر - را بررسى كنيم كه چون خويش را از يارى معاويه با تيغ و سنان محروم ديده، در بخشى از نگاشته هاى نامباركش در كتاب «الصواعق المحرقة» به آوردن بهانه هايى بى اساس براى توجيه كارهاى معاويه
پرداخته است. و چنان با اين مطالب عرض اندام مى كند كه گويا براهين قاطعى اقامه كرده و حجّت هايى استوار آورده است. هر چند ابن حجر نخستين كسى نيست كه به اين توجيهات تمسّك كرده، و ديگرانى چون ابن حزم و ابن تيميّه و ابن كثير بر او پيشى گرفته اند، امّا او مطالب مختلفى را كه علماى پيشين اهل تسنّن در دفاع از معاويه آورده اند جمع آورى كرده، و مقدارى بر آن افزوده و آب و رنگى نو به آنها داده است.
او در «صواعق»(1)مى نويسد:
از باورهاى اهل سنّت اين است كه: جنگ هايى كه ميان معاويه و على - رضي اللّٰه عنهما - در گرفته از آن جهت نبوده كه معاويه بر سر خلافت با على كشمكش داشته است؛ زيرا چنانچه گفتيم(2)همه متّفقند كه خلافت، حقّ على بوده است؛ بنابراين خلافت موجب اين آشوب داخلى نبوده است. آنچه موجب برافروخته شدن آتش جنگ گرديد اين بود كه معاويه و همراهانش از على تقاضا داشتند كه قاتلان عثمان را به آنها تسليم كند؛ زيرا معاويه پسر عموى عثمان بود، امّا على از تسليم آنها به معاويه امتناع كرد؛ زيرا گمان داشت كه با توجّه به زيادى عشايرِ قاتل عثمان و آميخته بودن آنان با لشكر على، تسليم فورى قاتلان عثمان به معاويه موجب پيدايش اختلاف و اغتشاش در ميان امّت اسلامى مى شود، و امر خلافت را كه وحدت و انسجام مسلمين به آن وابسته است متزلزل خواهد كرد، به ويژه آنكه خلافتش در آغاز كار مستحكم و استوار نگشته بود؛ بدين لحاظ على رضى الله عنه فكر مى كرد تأخير در تسليم آنان به معاويه به اصلاح امر نزديك تر است تا زمانى كه گامهايش را در خلافت محكم كند و آن گونه كه بايد و شايد بر امور مسلّط شود و پراكندگى جامعه را به
انتظام رسانده و مسلمانان را متّحد نمايد، آنگاه قاتلان را يكايك دستگير نموده و به معاويه تحويل دهد. دليل ما بر اين مطلب آن است كه هنگامى كه در جنگ جمل على ندا داد كه قاتلان عثمان از ميان لشكرش خارج شوند برخى از آنان تصميم گرفتند بر على خروج كرده و با او به جنگ برخيزند. همچنين كسانى كه يكديگر را بر كشتن عثمان يارى كردند جمعى بسيار بوده اند كه اين مطلب را در جريان محاصرۀ عثمان تا قتل او بيان كرديم؛ جمع زيادى از اهالى مصر كه بنا بر اختلاف اقوال هفتصد و يا هزار و يا پانصد نفر بوده اند، جمعى از كوفه، و عدّه اى از بصره، و همينطور افراد ديگر كه همه به مدينه آمده بودند، و همۀ اين افراد سبب به وجود آمدن آن جريانات شدند. بلكه برخى نقل كرده اند كه اين افراد با عشايرشان حدود ده هزار نفر بودند، و همين، على رضى الله عنه را مجبور كرد كه از تسليم آنها خوددارى نمايد؛ زيرا اين كار براى او ممكن نبوده است.
و نيز احتمال دارد كه از نظر على رضى الله عنه قاتلان عثمان تجاوزكاران داخلى بوده اند؛ زيرا آنها اجتهادى نادُرست دربارۀ عثمان كرده اند كه موجب شده كشتن او را جايز بدانند و آنان را به قتل او واداشته است. آنها كارهايى را از عثمان ديدند كه به نظرشان كاملاً ناروا بوده است؛ مثل اينكه عثمان پسر عمويش مروان را كه پيامبر به خارج از مدينه تبعيد نموده بود به مدينه باز گرداند و او را كاتب خود كرد، خويشاوندانش را در حكمرانى بر مناطق و سرزمين ها بر ديگران مقدّم داشت، و جريان محمّد بن ابى بكر را به وجود آورد. بدين ترتيب آنها به جهل و خطا گمان كردند كه اين امور ريختن خون عثمان را جايز مى كند و آن كار را كردند.
تجاوز كار داخلى هم هرگاه به اطاعت از پيشواى عادل درآيد ديگر او به خاطر خونى كه در حال شورش ريخته و يا مالى كه به هدر داده است - و اين كارها را با اجتهادِ غلط انجام داده است - مورد تعقيب قرار نمى گيرد.
چنان كه از كلمات شافعى رضى الله عنه همين فتوا استفاده مى شود، و ديدگاه عدّه اى
ديگر از علما نيز همين است. اين احتمال هر چند ممكن است امّا احتمال قبلى بيشتر قابل اعتماد است....
امينى مى گويد: فرض كنيد عثمان به ناحقّ و از روى ظلم و تجاوز كشته شده باشد، و مرتكب كارى كه ريختن خونش را حلال كند نشده باشد.
و قاتلانش پيش از كشتنش با او اتمام حجّت نكرده و در حقّ وى حكم قرآن را اجرا نكرده باشند.
و قتلش در گرماگرم اجتماع هزاران نفر كه دسته دسته از اهل مدينه و مصر و كوفه و بصره گرد آمده بودند، صورت نگرفته باشد.
و سراسر شهرها بر او نشوريده، و بندگان شايسته خداوند انتقادات و اعتراضات بى شمار بر او نكرده باشند و وى را به پيروى از سنّت فرا نخوانده باشند.
و قاتلش هم از روز اوّل نامعلوم نباشد، بلكه فردى مشخص و انگشت نما باشد. و همه بدانند قاتل او كيست چرا كه اگر قاتلش مجهول باشد ديۀ او از بيت المال داده مى شود.
و مباشران قتل وى نيز هنوز كشته نشده باشند و افرادى از آنها باقى مانده باشند كه بتوان آنها را قصاص نمود.
و مهاجران و انصار در قتلش همداستان نباشند، و آن مجتهدان عادل، دستى در قتل او نداشته باشند. و برجسته ترين اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله در خون او شريك نباشند.
و مردم مدينه به اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله در سراسر سرزمين اسلامى ننوشته باشند كه: شما به جهاد در راه خداى عزّوجلّ و براى احياى دين محمّد صلى الله عليه و آله برخاسته ايد؛ زيرا دين محمّد صلى الله عليه و آله را كسى كه در غيابتان عهده دار امور شماست تباه كرد، پس بشتابيد و دين محمّد صلى الله عليه و آله را برقرار سازيد.
و مهاجران براى صحابه و تابعان مصر نامه ننوشته باشند كه: «أن تعالوا إلينا وتداركوا خلافة رسول اللّٰه قبل أن يسلبها أهلها؛ فإنّ كتاب اللّٰه قد بُدّل، وسنّة رسول اللّٰه
قد غُيّرت، وأحكام الخليفتين قد بُدّلت» [بياييد و براى امر خلافت پيش از آنكه از دست شايستگان برود و به دست نااهلان بيفتد كارى بكنيد؛ زيرا متولّيان امر، كتاب خدا را تبديل كرده اند، و سنّت رسول خدا را تغيير داده اند، و احكام دو خليفۀ پيشين عوض شده است].
و طلحه و زبير و اُمّ المؤمنين عايشه و عمرو عاص دشمن ترين افراد با عثمان نبوده باشند، و از اين انقلاب هيچ پشتيبانى نكرده باشند.
و اين نداى عثمان گوش عالميان را پر نكرده باشد كه: «ويلي على ابن الحضرميّة - يعني طلحة - أعطيتُه كذا وكذا بهاراً ذهباً وهو يروم دمي، يحرّض على نفسي» [واى از دست طلحه! آن همه ثروت و زر و سيم به او داده ام و حالا قصد ريختن خون مرا دارد و مردم را بر كشتنم تحريك مى كند].
و طلحه نگفته باشد: چه مى شود اگر عثمان كشته شود، او كه نه فرشتۀ مقرّب است نه نبىّ مرسل. و او مردم را از رساندن آب به عثمان باز نداشته باشد.
و مروان طلحه را به خونخواهى عثمان نكشته باشد، و آن روز اين سخن از وى ثبت نشده باشد كه: «لا أطلب بثأري بعد اليوم» [پس از كشتن طلحه ديگر در پى خونخواهى عثمان نخواهم رفت].
و زبير آشكارا نگفته باشد: «اُقتلوه فإنّه غيّر دينكم، وأنّ عثمان لجيفة على الصراط غداً» [عثمان را بكشيد كه دينتان را تغيير داده، و او فرداى قيامت لاشه اى بر صراط خواهد بود].
و عايشه با صداى بلند بانگ نزده باشد: «اُقتلوا نعثلاً قتله اللّٰه فقد كفر» [نعثل (پير خرفت) را بكشيد كه خدا او را بكشد چون كافر شده است]. و به مروان نگفته باشد:
«وددتُ واللّٰه! إنّك وصاحبك هذا الّذي يعنيك أمره، في رِجْل كلّ واحد منكما رحاً وأ نّكما في البحر» [به خدا! دوست دارم تو و اين رفيقت كه كارش اين قدر مورد توجّه توست، به پاى هر كدامتان يك سنگ آسياب بسته شده باشد و به دريا افكنده شويد].
و به ابن عبّاس نگفته باشد: «إيّاك أن تردّ الناس عن هذا الطاغية» [مبادا كه مردم را از
(كشتن) اين مرد متكبّرِ سركش و ياغى دور سازى].
و عمرو عاص نگفته باشد: «أنا أبو عبداللّٰه قتلْتُه وأنا بوادي السباع، إن كنت لاُحرّض عليه حتّى أنّي لاُحرّض عليه الراعي في غنمه في رأس الجبل» [من ابو عبداللّٰه هستم كه عثمان را در حالى كه در وادى سباع بودم به قتل رساندم، وقتى مى خواستم مردم را عليه او تحريك كنم، اين كار را طورى انجام مى دادم كه حتّى چوپانى كه در بالاى كوه مشغول چراندن گوسفندانش هست، تحريك بشود].
و سعد بن ابى وقّاص آشكارا اظهار نكرده باشد: «أمسكنا نحن ولو شئنا دفعناه عنه» [ما سكوت كرديم و دست باز داشتيم و اگر مى خواستم مى توانستيم از او دفاع كنيم].
و فرض كنيم كه جسد عثمان سه روز در مزبله نمانده باشد به طورى كه هيچ يك از مهاجران و انصار و اصحاب عادل رسول خدا صلى الله عليه و آله به او اهميّتى ندهند. و طلحه مانع از غسل و كفن و دفن او در قبرستان مسلمين نشده باشد، و او را پس از ذلّت و خوارى و تحقير، در گورستان يهود - در حشّ (باغ) كوكب - دفن نكرده باشند.
و هر آنچه از زبان جمع بسيارى از صحابۀ پيامبر - كه در ميانشان رجال برجسه و اساطين اسلام وجود داشتند - نقل شده(1)، درست نباشد.
و فرض كنيم كه امام و خليفۀ وقت نتواند از قصاص قاتل عثمان در گذرد؛ آن گونه كه عثمان از قصاص عبيداللّٰه بن عمر كه هرمزان و جُفينه دختر ابولولؤه را بدون گناه به قتل رسانده بود، در گذشت.
و معاويه در يارى عثمان عمداً درنگ و تأخير نكرده، و منتظر اين فرصت كه بلاى ناگوار بر سر عثمان فرود آيد، نمانده باشد، و تنى چند از برجسته ترين اصحاب گواهى نداده باشند كه ريخته شدن خون عثمان به گردن معاويه است و كسى جز معاويه را نبايد قصاص كرد.
1) - ر. ك: برگزيدۀ الغدير / 835-853.
و عثمان بازمانده اى جز معاويه نداشته باشد كه عهده دار خونخواهى او شود.
و على عليه السلام همان كسى باشد كه عثمان را كشته و يا قاتلان او را پناه داده است.
و معاويه در آن جريان غايب نبوده و از نزديك شاهد كسى كه عثمان را كشته است، باشد و دقيقاً مى دانسته كه چه كسى او را كشته و چه كسى از اين ماجرا دور بوده است، و ادّعاى معاويه تهمت و بهتان و دروغ نبوده و بر مبناى گواهى دروغ و ساختگى نباشد.
و دعواى خونخواهى عثمان وضعيّت ويژه اى داشته است كه مانند بقيّۀ مرافعات و دعاوى به امام وقت ارجاع نمى شده است.
و جنگ معاويه تنها براى به دست آوردن قاتلان عثمان باشد نه كسب خلافت. و او با اين جنگ هرگز نمى خواسته به خلافت برسد؛ چون مى دانسته كه او در حدّ و اندازۀ خلافت نيست و آزاد شدۀ فرزند آزاد شده است، نه رزم آور بدر است و نه سابقه اى درخشان در اسلام داشته است، و حائز شرائط خلافت نمى باشد، نه برگزيدگان اسلامى به او اهليّت خلافت داده اند، نه اجماعى براى خلافتش صورت گرفته، و نه كسى او را برگزيده است.
حال اى ابن حجر! فرض مى كنيم كه واقع اين گونه رخ داده است و چشمهايمان را بر حقايقى كه دقيقاً بر عكس سطرهاى فوق در تاريخ ثابت شده است، مى بنديم. با اين همه آيا مى توان انكار كرد كه مخالفت و دشمنى معاويه با خليفۀ زمان و پيشوايى كه هم پيامبر اكرم او را امام قرار داده و هم امّت اسلامى بر امامتش اجماع نموده اند، خروج و قيام مسلّحانه عليه اوست؟! آيا حزب ابوسفيان با اين جنگ افروزى از زمرۀ تجاوزكاران داخلى به شمار نمى آيند؟! آيا سلطنت الهى را خوار و بى مقدار نشمرده اند، و حكومت حقّ را سبك و بى ارزش نكرده اند، و با اين كار بند اسلام را از گردنشان نگسسته اند؟! و از اين رو مستوجب شده اند كه خداوند آنان را ذليل كند و جنگ با آنها و طردشان از حوزۀ ايمان واجب گردد و به راستى مصداق احاديثى هستند كه در
ابتداى اين بحث مطرح نموديم.
معاويه نه خليفه بود و نه بيعتى با او شده بود، و تنها استاندار افرادى بود كه دوران خلافت آنها به پايان رسيده بود.
بنابراين بيعت با اميرالمؤمنين شامل او كه در شام بود نيز مى شد، همان طور كه امام عليه السلام اين مطلب را در نامه اى به او تذكّر داد، و تصدّى امور مردم به عنوان والى و استاندار آن ناحيه نيازمند امر جديد يا تقرير و امضايى بر استانداريش از طرف خليفۀ وقت يعنى اميرالمؤمنين عليه السلام بود. امّا او عليه السلام نه امر كرد و نه ولايت قبلى معاويه را تثبيت نمود، بلكه او را از ولايت شام عزل نمود و هيئت هايى را به سمت او گسيل داشت تا دستور فرمانبرى و پيوستن به مسلمين در بيعت را از طرف ايشان به او برسانند، چنانكه فرمانى كتبى به همين مضمون براى او فرستاد.
ابن حجر به پيروى از اثر گذشتگانش در نيكو جلوه دادن اعمال معاويۀ سنگدل، و عذر آوردن براى گناهانى كه مرتكب شده، و صحيح دانستن خلافت وى، در كتاب «صواعق»(1)آنچه به ذهنش رسيده را بر ورّاجى كردن و سخنان طولانى بى فايده بنا نهاده، و دامنۀ سخن را گسترش داده است، و خلاصۀ آنچه به هم پيچيده و آراسته است به دو چيز برمى گردد:
نخست: اعتقاد به اجتهاد معاويه در همۀ آنچه انجام داده و به گناه آن اقرار كرده است؛ مانند جنگ هاى خونين، و درگيرى با خليفۀ وقت، و خشونت ها و هلاكت هايى كه به دنبال اين دو پيش آمد؛ مثل از بين رفتن انسان هاى بى گناهى كه به هزاران نفر مى رسند(2)و در ميان آنها بيش از سيصد نفر از اهل بيعت
رضوان، و گروهى از رزم آوران جنگ بدر، و جمعى از مهاجران و انصار، و تعداد قابل توجّهى از صحابۀ عادل يا تابعان نيكوكار آنها، موجود بودند. و ابن حجر گمان مى كند چيزى از اين سخنان به هم پيچيده، آنچه شريعت در نصوص آشكارش در قرآن و سنّت حرام كرده است، را نيكو مى كند، و مى پندارد اجتهاد خيالى وى به دور معاويه سيم خاردارى مى كشد تا هيچ گناه بزرگى به او ملحق نشود، و براى پوشاندن گناهانى كه وى در برابر تصريحات پيامبر انجام داد، بر روى او پرده مى اندازد. و نمى داند اجتهادى كه شأنش چنين است و در مقابل نصّ، ترشرويى مى كند و بر احكام قطعى دين و راه و روشهاى نهايى آن هجوم مى برد، ارزشى ندارد. به اين مرد خبر رسيده كه اجتهاد ممكن است بر خلاف اجتهاد ديگر مجتهدان باشد امّا نفهميده كه ممكن نيست بر خلاف خدا و رسولش باشد.
و نهايت گفتار اينكه: نزد ابن حجر و كسانى كه اين سخن را پيش از وى يا پس از او(1)مطرح كرده اند، ضابطه اى كه حدود اجتهاد را مشخّص كند و جامع افراد و مانع اغيار باشد، وجود ندارد؛ بلكه با شهوت ها و هوى و هوس ها كشيده شده ووسعت پيدا مى كند؛ در اين راستا، خالد بن وليد در كارهاى زشت و رسوايى هايش عليه قبيلۀ بنى حنيفه و مالك بن نويره - آن مرد بزرگ و شايسته، و رئيس نيكوكار آن قبيله - مانند كشتن نيكوكاران، و نزديكى با همسر آن كسى كه با حيله و نيرنگ كشته شد، به بهانۀ اجتهاد معذور شمرده مى شود(2).
و ابن ملجم مرادى كه به تصريح پيامبر امين صلى الله عليه و آله شقى ترين فرد اين امّت است به بهانۀ اجتهاد، بر شكستن حرمت اسلام و كشتن خليفۀ حقّ و امام
هدايت در محراب طاعت و عبادت خدا، معذور شمرده مى شود(1)، آن امامى كه فضايل و فواضل از همه سو او را فرا گرفته بود، و همۀ خُلق و خوها و روحيّات كريمانۀ او را پوشانده بود، و رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ او سخنان پاكى فرموده كه از حدّ شمارش بيرون است، و بررسى و جست وجوى همۀ آنها امكان ندارد، و او قبل از همۀ اينها در قرآن حكيم نَفْس پاك پيامبر شمرده شده است.
محمّد بن جرير طبرى در «تهذيب»(2)مى نويسد:
سيره نگاران نمى توانند نپذيرند كه على فرمان داد قاتلش قصاص شود، و از مُثله كردن وى نهى كرد. و هيچ اختلافى در بين امّت نيست كه ابن ملجم، على را با توجيه و از روى اجتهاد و با اين فرض كه كار درست انجام مى دهد، كشت. و عمران بن حطّان در اين باره مى گويد:
يا ضربةً من تقيٍّ ما أراد بها *** إلّا ليبلغَ من ذي العرش رضوانا
إنّي اُفكّر فيه ثمّ أحسبُه *** أوفى البريّةِ عندَ اللّٰهِ ميزانا
[وه چه ضربه اى از آن فرد با تقوا صادر شد كه هدفى از آن نداشت جز اينكه به رضايت صاحب عرش برسد. من دربارۀ آن فكر مى كنم، سپس گمان مى كنم كه او نزد خدا سنگين ترين ترازو را در ميان آفريدگان دارد].
و به بهانۀ اجتهاد، عمل ابوالغاديه فزارى(3)قاتل عمّار كه با زبان خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله مورد ستايش بود و آن حضرت در حديث صحيح و ثابتى به وى فرموده است: «تقتلك الفئة الباغية» [گروه ستمكار تو را مى كشد]، توجيه شده و نيكو جلوه داده مى شود!
و با اجتهاد، ساحت عمرو عاص از عار و ننگ حيلۀ حَكَميّت كه در آن به
امّت محمّد صلى الله عليه و آله خيانت كرد، و شوكت آن را درهم شكست، مبرّا مى شود(1)! و مولا اميرالمؤمنين - صلوات اللّٰه عليه - دربارۀ او و رفيق او آن پير خرفت، فرموده است: «ألا إنّ هذين الرجلين اللذين اخترتموهما حَكَمين، قد نبذا حكم القرآن وراء ظهورهما، وأحييا ما أمات القرآن، واتّبع كلّ واحد منهما هواه، بغير هدى من اللّٰه، فحكما بغير حجّة بيّنة، ولاسنّة ماضية، واختلفا في حكمهما، وكلاهما لم يرشد، فبرئ اللّٰه منهما ورسوله وصالح المؤمنين»(2)[آگاه باشيد اين دو مردى كه به عنوان حَكَم برگزيده ايد حُكم قرآن را پشت سرانداختند و آنچه را قرآن ميرانده، زنده كردند و هركدام از آن دو از هواى نفس خود تبعيّت كرد بدون هدايتى از جانب خدا، پس بدون حجّتى آشكار و سنّتى پيشينه دار حُكم كردند، و در حكم خود اختلاف كردند، و هر دو هدايت نشدند، پس خدا و رسولش و مؤمنان شايسته از آن دو برى هستند].
و با اجتهاد، گناهان و مصيبت هايى كه يزيد طغيانگر(3)مرتكب شد - مانند كندن ريشۀ نبوّت و كشتن ذرّيّه و اسير كردن زنان بزرگوار و پرده نشين پيامبر، كه براى جست و جوگر از صفحه سياه زندگيش چيزى جز لعن و تبرّى جستن از وى باقى نمى گذارد - نيكو شمرده مى شود!
و دامان آنان كه از بيعت امام اميرالمؤمنين عليه السلام در هنگامى كه شرايط وجوبِ بيعت با او فراهم شد، سرباز زدند(4)، و با مرگ جاهليّت از دنيا رفتند و امام زمان خود را نشناختند، به بهانۀ اجتهاد پاك و تقديس مى شود!
و به بهانۀ اجتهاد، آن كسانى كه پيش از اين به لغزشهايشان در دين و شريعت اشاره كرديم(5)، منزّه مى شوند و عذرهايى براى آنها تراشيده مى شود
1) - ر. ك: تاريخ ابن كثير 7:283[314/7، حوادث سال 36 ه].
2) - نگاه كن: الإمامة والسياسة [123/1]؛ شرح ابن ابى الحديد [259/2، خطبۀ 35].
3) - ر. ك: تاريخ ابن كثير 8:223 و 13:10[245/8، حوادث سال 63؛ 13/13، حوادث سال 590 ه] و در آن، سخن ابوالخير قزوينى آمده است كه: «إنّه إمام مجتهد» [وى (يزيد) امامى مجتهد بود].
4) - ر. ك: مستدرك حاكم 3:115-118[3/124-127، ح 4596-4605].
5) - از ص 157 جلد اوّل اين كتاب تا اينجا.
كه بدتر از جرم هاى آنهاست! و مواردى از اين دست كه به شماره نمى آيند.
آرى، موارد زيادى هست كه اجتهاد كارگر نمى افتد، و به خاطر اينكه ميل ها و شهوتها سدّى در برابر اجتهاد هستند، به نتيجۀ آن گوش داده نمى شود؛ از اين رو به وسيلۀ اجتهاد، تهمت از كسانى كه به جان عثمان افتادند، دفع نمى شود در حالى كه آنها صحابۀ عادل، و مهاجران و انصار ارجمند، و مجتهدان بزرگى بودند كه قرآن و سنّت را از خود رسول خدا صلى الله عليه و آله فرا گرفته بودند.
وقاتلان عثمان نزد ابن حزم - كه ترور وكشتن غافلگيرانۀ بدبخت ترين فرد قبيلۀ مراد، را با اجتهاد نامباركش توجيه كرده و نيكو جلوه مى دهد - افرادى فاسق، ملعون، و محارب هستند كه عمداً خونى كه ريختنش حرام است را ريخته اند(1)!
و نزد ابن تيميّه: قومى هستند كه از دين خارج شده و در زمين فساد كرده اند، و تنها گروه اندكى كه ظالم و ستمگرند او را كشته اند، و امّا كسانى كه در كشتن وى كوشيده اند همگى خطاكار بلكه ظالم و ستمگر و تجاوز كننده هستند(2).
و نزد ابن كثير: مردمانى احمق و از طبقۀ پايين جامعه بوده اند، و شكّى نيست كه آنها از جمله مفسدان در زمين، و ستمگران و خروج كنندگان بر امام، و جاهلان، و انسانهاى سخت گير، و خائنان، و ظالمان و دروغگويان بوده اند(3).
و نزد ابن حجر: متجاوزان و ستمگران، دروغگويان، لعن شدگان، خرده گيران، كه فهم و بلكه عقل ندارند، بوده اند(4).
و اگر اجتهاد نتيجه اى ثابت و هميشگى دارد، پس چرا وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام امر كسانى كه متّهم به قتل عثمان بودند را تا آنگاه كه مصلحتى بينديشد، و بر اساس قرآن و سنّت دربارۀ آن قضاوت كند، به تأخير انداخت، از آن (اجتهاد) پيروى نشد، و در روز جمل و واقعۀ صفّين كه در پى آن واقعۀ خوارج رخ داد، به او حمله ور شدند؛ و اجتهاد خليفۀ وقت كه درِ شهر علم پيامبر، و به تصريح پيامبرِ راستگو و تصديق شده، حكم كننده ترين فرد امّت (أقضى الاُمّة) بود، تبعيّت و پيروى نشد، ولى اجتهاد عثمان - در عفو عبيداللّٰه بن عمر كه هرمزان و دختر ابولؤلؤه را كشت، و در هدر كردن آن خونى كه ريختنش حرام بود بدون اينكه دليلى قاطع يا برهانى صحيح در اين هدر كردن داشته باشد - تبعيّت و پيروى شد! پس اگر خليفه، حقِّ چنين عفوى را دارد پس چرا اين حكم دربارۀ كسانى كه عليه عثمان گِرد آمدند و به مولا اميرالمؤمنين عليه السلام پناه آوردند، جارى نشد؟!
و در آن روز قضاوت امام و حكم قطعى وى در آينده، معلوم نبود؛ كه آيا ديۀ مقتول را از بيت المال مى پردازد؛ زيرا عثمان در بين گروهى از مسلمانان كشته شد و قاتلش معلوم نبود، چنانكه همين كار را دربارۀ أربد فزارى كرد(1)؟
و يا آنها را مجتهدانى مى داند - و واقعاً مجتهد بودند - كه اجتهاد كردند حال يا درست يا خطا؟
و يا امام مصلحت خلافت و استقرار پايه هاى آن را در اين مى بيند كه امر آنها را تا پشت سرگذاشتن آن مشكلات و بلاهايى كه پى در پى براى او پيش مى آمد، و آن اخلالگرى ها و فتنه انگيزى ها و تاخت و تازهايى كه صلح و سازگارى را از بين مى برند، به تأخير اندازد، تا بتواند كرسى حكومتِ به حقّ و مشروعش را استوار سازد؟
و امام عليه السلام بر اساس هر يك از اين احكام صحيح رفتار كرده باشد، هيچ ايراد
1) - ر. ك: كتاب صفّين: 106 [ص 94]؛ شرح ابن ابى الحديد 1:279[174/3، اصل 146].
و نكوهشى بر او وارد نيست، امّا شمشير تجاوز و ستمى كه به روى او كشيدند، براى قوم تنها اين راه را باز گذاشت كه حقّ از هواها و هوسهاى آنها تبعيّت كند. و از احتمالات ياد شده چه عيبى بر آن حضرت - صلوات اللّٰه عليه - گرفتند تا براى آنها جايز شود جنگ بسيار سختى را برانگيزند كه به خاطر آنها سرها از بدنها جدا شد، دست ها بريده شد، جان هاى بى گناه گرفته شد، وخون هاى محترم ريخته شد؟! پس با كدام اجتهادى به تفرقه انداختن مبادرت كردند و وِزر و وبال آن را متحمّل شدند و حقيقت امر و حقّ ناب و خالص براى آنها آشكار نشد؟ ولى آنها در پى فتنه انگيزى بودند، و كارها را بر او دگرگون ساختند (و به هم ريختند)، آگاه باشيد آنها در گناه سقوط كرده اند(1).
اين است كه دشنام به اميرالمؤمنين على عليه السلام و هر صحابى كه به او اقتدا كرده، را مباح مى كند، و براى هر شخصى هر گونه كه بخواهد لعن آنان و بدگويى و دشمنى با آنها، در خطبه هاى نمازهاى جمعه و جماعات، و بر فراز منابر، و در قنوت نماز، و علنى كردن آن در مجالس و اجتماعات و در خلوت و جلوت، را جايز مى كند، و براى انجام دهندۀ آن هيچ گونه مذمّت و پى آمدى را در پى ندارد؛ بلكه به خاطر اجتهاد نادرستش يك اجر و پاداش هم دارد، اگر چه از مردمان فرومايه و اراذل اعراب و باقيماندگان احزاب باشد كه از علوم و معارف به دور است!
و امّا على و شيعيانش حقّ ندارند ظلمى را كه از دشمنانشان به آنها رسيده، بيان كنند و دربارۀ دشمنانشان بدگويى نمايند، و مقدار سقوط آنها به پرتگاه گمراهى را روشن كنند، در حالى كه همۀ اينها بر اساس آيۀ: «لاٰ يُحِبُّ اَللّٰهُ اَلْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ اَلْقَوْلِ إِلاّٰ مَنْ ظُلِمَ» (2)[خداوند دوست ندارد كسى با سخنان خود، بديها (ى ديگران) را اظهار كند؛ مگر آن كس كه مورد ستم واقع شده باشد] جايز است. و هيچ
كدام نصيب و بهره اى در اجتهاد ندارند هر چند در همۀ علوم ماهر باشند؛ پس اگر يكى از آنها بدگويى يكى از اين ستمگران را نمايد، زدن و ادب كردن، يا شكنجه و تبعيد، يا شكنجه و قتل وى شايسته و رواست و به اجتهاد وى كه درست يا اشتباه، به اين عمل منجرّ شده است، توجّهى نمى شود. و اهل سنّت از روز اوّلى كه پايه هاى ظلم و ستم بنا نهاده شد تا به امروز، به همين شيوه عمل كرده اند.
به فرهنگ هاى سيره و تاريخ مراجعه كن؛ زيرا اين كتابها داور نهايى خوبى هستند. و در مقابل تو حكم ابن حجر در «صواعق»(1)قرار دارد كه دربارۀ لعن معاويه مى نويسد:
و امّا دشنام به معاويه ولعن وى كه برخى از اهل بدعت آن را مباح مى دانند، براى او (معاويه) در اين كار اُسوه مى باشد يعنى اُسوۀ به ابوبكر و عمر و عثمان و بيشتر صحابه (بدين معنا كه به آنان نيز لعن و دشنام روا داشته شده است و اختصاص به معاويه ندارد)، پس توجّهى به اين سخنان نمى شود و بر آنها تكيه و اعتماد نمى شود؛ زيرا اين عمل، جز از گروهى احمق و نادان و كودن و طغيانگر كه خدا توجّهى به آنها ندارد كه در كدام وادى هلاك شوند، صادر نمى شود؛ پس خدا آنها را به شدّت لعن كند، و به بدترين ذلّت و خوارى گرفتار نمايد، و شمشيرهاى اهل سنّت را بر سر آنها بلند كند. و حجّت هاى اهل سنّت كه با واضح ترين دليل ها و برهانها تأييد مى شود، آنها را از فرو رفتن در كاستن مقام آن پيشوايان بزرگ بازمى دارد.
آيا ابن حجر مى داند چه كسى را لعن كرد؟! و اين سخنان نيش دار را به چه كسى متوجّه كرد؟! به حديث لعن معاويه توسّط رسول خدا صلى الله عليه و آله، و احاديث لعن اميرالمؤمنين على عليه السلام، و قنوت او با اين لعن در نمازهايش، ولعن ابن عبّاس و
1) - الصواعق المحرقة: 132 [ص 219].
عمّار و محمّد بن ابى بكر، و نفرين وى توسّط اُمّ المؤمنين عايشه پس از هر نماز، و ديگر صحابه نگاه كن، بخوان و حكم كن!
فرزند هند جگر خوار با نوۀ پيامبر امام حسن مجتبى عليه السلام رفتارهايى دارد كه بدن انسان را به لرزه در مى آورد، و موى را بر بدن راست مى كند، و بر پيشانى انسانيّت عرق شرم مى نشاند، وهر فرد ديندار و با غيرتى از آنها به دور است، و عدالت و احسان آنها را به دور مى افكند، و كرامت و پاكى اصل و نسب آنها را انكار مى كند، ولى معاويه همۀ اينها را سهل و آسان مى شمرد، و نسبت به امر دين و مروّت بى توجّه بود.
امام حسن سلام اللّٰه عليه دست كم يكى از مسلمانان كم نظير، و يكى از حاملان و حافظان قرآن، و يكى از مؤمنان و نيكوكاران، مى باشد، كسى كه در سينه اش علوم شريعت، و معانى و مرادات قرآن و سنّت را حمل مى كند، و داراى همۀ ملكات فاضله بوده، و در كرامتهاى اخلاقى و نشانه هاى اسلام مقدّس اُسوه و مقتدا مى باشد؛ پس در دين حنيف دشمنى با وى، بد گويى و اذيّت و جنگ با او، ممنوع است و اين بر اساس حدودى است كه براى نوع مسلمانان در دين خدا قرار داده شده است؛ پس آنچه به نفع مسلمين است به نفع او، وهر چه به ضرر آنهاست به ضرر اوست.
به اين مطلب اضافه كن كه او صحابى گرامى و ارجمندى است كه در بزرگان صحابه پس از پدر پاكش كسى مانند و شبيه او وجود ندارد، و عدالت و مقام بلندى كه صحابه نزد اهل سنّت دارند، پايين تر از مقام رفيع وى مى باشد.
و بزرگترين فضايل وى اين است كه: آن حضرت به خاطر فضيلت و
قرابتى كه داشت، در آن زمان در دنيا كسى غير از او مستحقّ امامت، اقتدا و پيروى از او نبود؛ پس او از ميان صحابه سزاوارترين شخصى است كه داراى احكامى مى باشد كه براى صحابه ثابت كرده اند؛ و از اين رو دشمنى با او و رويگردانى از او و ديدگاهها و سخنانش، و مخالفت با او و دشنام به وى و شكستن حرمت و مقام وى و حقير شمردن امر وى كه باعث اذيّت و آزار او مى شود، جايز نيست.
اضافه كن كه او نوۀ پيامبر خدا، و پارۀ تن آن حضرت از دختر او كه سيّدۀ زنان عالم است، مى باشد، و گوشت او از گوشت پيامبر، و خون او از خون پيامبر است؛ پس بر كسى كه به پيروى از اين پيامبر خاتم گردن نهاده، واجب است كه حرمت پيامبر را دربارۀ امام حسن حفظ كند، و رضايت او را به دست آورد، و آن حضرت تنها به حقّ آشكار و دين خالص راضى مى شود.
و امام حسن عليه السلام پيش از همۀ اينها يكى از اصحاب كساء است كه خدا پليدى را از آنها دور كرده و آنها را پاك قرار داده است.
و او يكى از كسانى است كه خداوند در سورۀ «هل أتى» آنها را چنين ستايش كرده كه به خاطر محبّت به خداوند، به مسكين و يتيم و اسيرى غذا دادند.
و او از خويشاوندان رسول خدا صلى الله عليه و آله است كه خدا مودّت آنها را واجب كرده و اين مودّت را مزد رسالت قرار داده است.
و او يكى از كسانى است كه رسول خدا با آنها عليه مسيحيان نجران مباهله كرد آن گونه كه در قرآن حكيم آمده است.
و او يكى از دو وجود گرانبهايى است كه پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله جانشين خود در بين امّت قرار دارد تا به آنها اقتدا شود و فرمود: «ما إن تمسّكتم بهما لن تضلّوا أبداً» [تا وقتى به آن دو چنگ زنيد هرگز گمراه نمى شويد].
و او از اهل بيتى است كه مَثَل آنها در امّت مَثَل كشتى نوح است كه هر كس بر آن سوار شود نجات يابد، و هر كس از آن تخلّف كند غرق مى شود.
و او از كسانى است كه خداوند درود وصلوات بر آنها را در نمازها واجب كرده و هر كس بر آنها درود نفرستد نمازش صحيح نيست.
و او از كسانى است كه پيامبر به آنها خطاب كرد و فرمود: «أنا حربٌ لمن حاربتم، وسلمٌ لمن سالمتم» [من با كسى كه با شما مى جنگد در جنگ هستم، و با كسى كه با شما آشتى است آشتى و صلح هستم].
و او يكى از اهل خيمه اى است كه رسول خدا آن را برپاداشت و فرمود:
«معشر المسلمين! أنا سلمٌ لمن سالم أهل الخيمة، حربٌ لمن حاربهم، وليّ لمن والاهم، لا يحبّهم إلّاسعيد الجدّ طيّب المولد، ولا يبغضهم إلّاشقيّ الجدّ رديء الولادة» [اى گروه مسلمانان! من با كسى كه با اهل اين خيمه آشتى است آشتى هستم، و با كسى كه با آنها مى جنگد در جنگ هستم، و با دوستدار آنها دوست هستم، آنها را دوست ندارد جز فرد خوشبختِ داراى تولّدى پاك، و آنها را دشمن نمى دارد مگر فرد بدبختِ داراى تولّدى پست].
و او يكى از دو ريحانۀ رسول خدا بود كه آن دو را مى بوييد و به خود مى چسباند.
و او و برادر پاكش: «سيّدا شباب أهل الجنّة» [دو آقاى جوانان اهل بهشت] هستند.
و او محبوب رسول خدا بود كه پيامبر به محبّت او فرمان مى داد و مى فرمود: «أللّهمّ إنّي اُحبّه فأحبّه، وأحبّ من يحبّه» [خدايا! من او را دوست دارم پس تو او و هر كس او را دوست دارد، دوست بدار].
و او يكى از دو نوۀ پيامبراست كه جدّشان صلى الله عليه و آله آن دو را بر دوش خود مى گذاشت و مى فرمود: «من أحبّهما فقد أحبّني، ومن أبغضهما فقد أبغضني» [هر كه اين دو را دوست بدارد همانا مرا دوست داشته است، و هر كه با آن دو دشمنى كند با من دشمنى كرده است].
و او يكى از دو نفرى است كه رسول خدا دست آن دو را گرفت و فرمود:
«من أحبّني وأحبّ هذين وأباهما واُمّهما كان معي في درجتي يوم القيامة» [هر كس
من و اين دو، و پدر و مادر اين دو، را دوست بدارد در روز قيامت با من و در درجۀ من است].
و او يكى از دو فرزند رسول خدا بود كه مى فرمود: «الحسن والحسين ابناي من أحبّهما أحبّني، ومن أحبّني أحبّه اللّٰه، ومن أحبّه اللّٰه أدخله الجنّة، ومن أبغضهما أبغضني ومن أبغضني أبغضه اللّٰه، ومن أبغضه اللّٰه أدخله النار»(1)[حسن و حسين دو فرزند من هستند، هر كه آن دو را دوست بدارد مرا دوست داشته، و هر كه مرا دوست بدارد خدا او را دوست دارد، و هر كس كه محبوب خدا باشد خدا او را داخل بهشت مى كند، و هر كه با آن دو دشمنى كند با من دشمنى كرده، و هر كه با من دشمنى كند خدا او را دشمن مى دارد، و هر كه را خدا دشمن بدارد داخل در جهنّمش مى كند].
اين است امام حسن مجتبى عليه السلام. و امّا معاويه، فرزند هند جگر خوار، صاحب آن صفحۀ سياهى است كه برايت گفته شد(2). و امّا جنايات معاويه بر اين امام مطهّر مشهور است، و تاريخ، از آن جنايات صفحاتى با نماى زشت و سرتا پا سياهى و تاريكى را ثبت كرده است؛ او كسى است كه با آن حضرت دشمنى و جنگ كرد، و حقّ او كه با نصّ پيامبر و به دليل شايستگى او، براى آن حضرت ثابت شده بود، را گرفت، و به پيمانهايى كه در هنگام كنار آمدن امام عليه السلام با او به وسيلۀ صلح متعهّد شده بود، خيانت كرد، صلحى كه براى حفظ خون شيعيان، و حفظ كرامت اهل بيت خود، و حفظ شرف خود كه شرف دين بود، انجام داد. و نيز به جهت برحذر بودن از آنچه كه معاويه به آن نظر داشت و بدان چشم دوخته بود، و امام عليه السلام با علم وسيع خود آن را مى دانست و آن اينكه: اين ياغىِ سركش كسى نيست كه اگر بر آن حضرت مسلّط شود او را بكشد، بلكه او را زنده مى گذارد تا بر او منّت نهد سپس او را
آزاد مى گذارد در حالى كه در بين دندانها و چنگالهاى معاويه باشد، و با اين كار با آنچه در روز فتح مكّه براى وى و پيشينيانش كه طاغوتهاى قريش بودند اتّفاق افتاد، مقابله كند، چرا كه در آن روزگار رسول خدا مالك آنها، و آنها بَرده او شدند، سپس حضرت بر آنها منّت گذاشت و آزادشان كرد و از اين رو «طلقاء» [آزاد شدگان] ناميده شدند، و اين كار، ننگى بر آنها تا پايان روزگار شد. و سياستمدار اُمويان خوش داشت كه اين ننگ و عار را به دروغ به بنى هاشم بچسباند، امّا ناكام ماند و موفّق نشد، و با اين صلح آنچه انديشيده بود پنبه شد؛ چرا كه از نتايج اين صلح باقيماندن شرف و بزرگى بيت هاشمى، و دفع ننگ وعار از آنها، و نتايج مهمّ ديگر بود و هر يك از اين نتيجه ها امام را ملزم مى كرد كه در هر حالى متعهّد به صلح باشد، اگر چه معاويه در عهدها و پيمانهايش خيانت كرد و حيله و نيرنگ به كار برد؛ چون با امام پيمان بست كه بر منابر مسلمانان به پدرش دشنام ندهد، در حالى كه دشنام داد و آن را به عنوان سنّتى لازم الاجرا در همۀ جوامع اسلامى قرار داد.
و پيمان بست كه متعرّض شيعيانِ پدر طاهرش نشود و به آنها بدى نكند، در حالى كه آنها را كشت، و در همۀ شهرها و در زير هر سنگ و گِلى آنها را جست وجو كرد و در همۀ نواحى و جوانب ترس را بر آنها مسلّط نمود به گونه اى كه اگر به شيعه اى تهمت يهوديّت زده مى شد سالم تر مى ماند از اينكه منتسب به ابو تراب سلام اللّٰه عليه باشد.
و پيمان بست كه پس از خود خليفه اى تعيين نكند، و به آن حضرت سلام اللّٰه عليه نوشت: «إن أنت أعرضت عمّا أنت فيه وبايعتني وفيت لك بما وعدت، وأجريت لك ما شرطت، وأكون في ذلك كما قال أعشى بني قيس:
وإن أحدٌ أسدى إليك أمانةً *** فأوف بها تدعى إذا متَّ وافيا
ولا تحسد المولى إذا كان ذا غنى *** ولا تجفه إن كان في المال فانيا
ثمّ الخلافة لك من بعدي، فأنت أولى الناس بها»(1)[اگر از جنگ با من دست بردارى و بيعت كنى، به آنچه وعده مى دهم وفا مى كنم، و به آنچه شرط مى كنم عمل مى كنم، و آن گونه مى شوم كه اعشى بن قيس گفت: «و اگر كسى امانتى به تو داد به امانت وفا كن تا وقتى مُردى وفادار خوانده شوى. و به دوست خود اگر ثروتمند است حسد مورز، و اگر فانى در مال و فقير است از او دورى نكن». سپس بعد از من، خلافت از آن توست و تو سزاوارترين مردم به خلافت هستى].
و با اين حال تولۀ خود، آن لاابالى بى شرم و حيا را پس از اينكه امام حسن عليه السلام را كشت تا موقعيّت آماده شود، خليفه وجانشين خويش قرار داد. و چون صلح كردند امام حسن نامه اى به اين صورت به معاويه نوشت:
«بسم اللّٰه الرحمن الحيم
هذا ما صالح عليه الحسن بن علي رضي اللّٰه عنهما معاوية بن أبي سفيان. صالحه على أن يسلّم إليه ولاية المسلمين، على أن يعمل فيها بكتاب اللّٰه تعالى وسنَّة رسول اللّٰه وسيرة الخلفاء الراشدين المهديّين، وليس لمعاوية بن أبي سفيان أن يعهد إلى أحد من بعده عهداً، بل يكون الأمر من بعده شورى بين المسلمين، وعلى أنّ الناس آمنون حيث كانوا من أرض اللّٰه تعالى في شامهم وعراقهم وحجازهم ويَمَنِهم، وعلى أنّ أصحاب عليّ وشيعته آمنون على أنفسهم وأموالهم ونسائهم وأولادهم حيث كانوا، وعلى معاوية ابن أبي سفيان بذلك عهد اللّٰه وميثاقه، وأن لا يبتغي للحسن بن عليّ ولا لأخيه الحسين ولا لأحد من بيت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله غائلة سرّاً وجهراً، ولا يخيف أحداً منهم في اُفق من الآفاق، أشهد عليه فلان بن فلان وكفى باللّٰه شهيداً»(2)[به نام خداوند بخشندۀ مهربان، اين، صلح نامۀ حسن بن على رضي اللّٰه عنهما و معاوية بن ابى سفيان است: با او صلح كرد بر اينكه سرپرستى مسلمانان را به او واگذارد، و او به كتاب خداى تعالى و سنّت رسول خدا و سيرۀ خلفاى راشدِ هدايت شده عمل كند، و معاوية بن ابى سفيان نبايد پس
از خود كسى را خليفه قرار دهد، بلكه پس از او اين امر به شكل شورا بين مسلمانان خواهد بود، (و با او صلح مى كند) بر اينكه مردم در هر كجا هستند در شام و عراق و حجاز و يمن در امان باشند، و بر اينكه اصحاب و شيعيان على هر كجا هستند بر مال و جان و زنان و فرزندانشان ايمن باشند، و عهد و ميثاق الهى در اين باره بر عهدۀ معاويه است، و بر اينكه عليه حسن بن على و برادرش حسين و هيچ يك از خاندان رسول خدا به صورت پنهان و آشكار در پى فتنه اى نباشد، و هيچ يك از آنها را در هيچ كجا نترساند، فلان بن فلان عليه او گواهى داد، و شاهد بودن خدا كافى است].
پس چون حكومتش استقرار يافت و وارد كوفه شد و براى اهالى آن خطبه خواند گفت: «يا أهل الكوفة! أتراني قاتلتُكم على الصلاة والزكاة والحجِّ، وقد علمتُ أ نَّكم تصلّون وتزكّون وتحجّون؟ ولكنّني قاتلتُكم لأتأمّر عليكم وعلى رقابكم - إلى أن قال -: وكلُّ شرطٍ شرطتُه فَتَحْتَ قدميَّ هاتين» [اى اهل كوفه! شما پنداشتيد من به خاطر نماز و زكات و حجّ با شما جنگيدم؟ من خودم مى دانستم كه شما نماز مى خوانيد و زكات مى دهيد و حجّ بجا مى آوريد، بلكه من با شما به اين دليل جنگيدم كه خليفۀ شما بشوم و بر گردنهايتان سوار شوم - تا اينكه گفت -: تمام شرطهايى كه (در معاهده) پذيرفتم، زير پا خواهم گذارد].
و ابواسحاق سبيعى نوشته است: «إنَّ معاوية قال في خطبته بالنخيلة: ألا إنَّ كلّ شيء أعطيتُه الحسن بن عليّ تحت قدميّ هاتين لا أفي به»(1)[معاويه در خطبه اش در نخيله گفت: همانا هر پيمانى كه به حسن بن على داده ام زير پا خواهم گذارد و به آن وفا نمى كنم]. ابواسحاق مى گويد: «وكان واللّٰه! غدّاراً» [به خدا سوگند! معاويه بسيار پيمان شكن بود].
و معاويه دشمن ترين دشمنان سبط پيامبر امام حسن عليه السلام - به فدايش شوم - بود، و عهد و پيمان او را شكست و به او خيانت كرد، و امر او را كوچك و پست شمرد در حالى كه او امامى بزرگ بود، و پيوند خويشاوندى خود با او
1) - شرح ابن ابى الحديد 4:16[46/16، نامۀ 31].
را قطع نمود، و دربارۀ او مراعات جدّش پيامبر بزرگ، و پدرش وصىّ مقدّم، و مادرش صدّيقۀ طاهره را نكرد، و مراعات خود او را كه از همۀ جهت با فضيلتها و احسانها پوشيده شده بود، را ننمود، و دربارۀ او به عهد و پيمان اسلام و حرمت صحابى بودن و مقتضاى خويشاوندى و تصريحات رسول خدا توجّه نكرد. و به حقّ سوگند! اگر به قطع رَحِم و دشمنى و جنگ با او مأمور بود، نمى توانست بيش از آنچه انجام داده وسنگينى آن را به دوش كشيده، و به گناه آن گرفتار شده، انجام دهد؛ همانا در قنوت نمازهايى كه على را لعن مى كرد، حسن را نيز لعن مى كرد؛ ابوالفرج نوشته است: «ابوعبيد محمّد ابن احمد، از فضل بن حسن مصرى، از يحيى بن معين، از ابوحفص لبّان، از عبد الرحمن بن شريك، از اسماعيل بن ابو خالد، از حبيب بن ابوثابت نقل كرده است: معاويه وقتى داخل كوفه شد خطبه خواند در حالى كه حسن و حسين پاى منبر نشسته بودند، و نام على را برد و او را دشنام داد، سپس حسن را دشنام داد. حسين برخاست تا او را باز دارد ولى حسن با دستش او را گرفت و نشانيد سپس خود او برخاست و گفت: «أيّها الذاكر عليّاً! أنا الحسن وأبي عليّ، وأنت معاوية وأبوك صخر، واُمّي فاطمة واُمّك هند، وجدّي رسول اللّٰه وجدّك عتبة بن ربيعة، وجدّتي خديجة وجدّتك قتيلة؛ فلعن اللّٰه أخملنا ذكراً، وألأمنا حسباً، وشرّنا قديماً وحديثاً، وأقدمنا كفراً ونفاقاً» [اى كسى كه على را نام بردى! من حسن و پدرم على است، و تو معاويه هستى و پدرت صخر، و مادر من فاطمه و مادر تو هند، و جدّ من رسول خدا و جدّ تو عتبه بن ربيعه، و مادر بزرگ من خديجه و مادر بزرگ تو قتيله است؛ پس خدا ناشناس ترين وگمنام ترين از ما، و پست ترين از ما از لحاظ حَسَب و نَسَب، و شرورترين و بدترين ما در قديم و جديد، و پيش قدمترين ما در كفر و نفاق را لعنت كند].
آنگاه گروهى از اهل مسجد آمين گفتند. فضل مى گويد: يحيى بن معين نوشته است: و من نيز آمين مى گويم. ابوالفرج مى گويد: ابوعبيد نوشته است كه فضل گفت: و من نيز آمين مى گويم. و على بن حسين اصفهانى مى گويد:
آمين. و مى گويم: و عبدالحميد بن ابى الحديد مصنّف اين كتاب مى گويد:
آمين»(1).
امينى مى گويد: و من نيز آمين مى گويم [مترجم كتاب مى گويد: من و همكاران نيز آمين مى گوييم].
و آخرين تيرى كه تيردان پيمان شكنى اين مرد پرتاب كرد، اين بود كه با دسيسه، سمّى كشنده به امام داد، و امام با شهادت و رنگ پريده خدا را ملاقات نمود در حالى كه آن سمّ أحشاء او (اعضاء درون بدن: دل، جگر، شُش، كليه و...) را تكّه تكّه كرده بود.
ابن سعد در «طبقات» نوشته است(2):
«سمّه معاوية مراراً؛ لأنّه كان يقدم عليه الشام هو وأخوه الحسين» [معاويه بارها او را مسموم كرد؛ زيرا او و برادرش حسين، شام را عليه او مى شوراندند].
و واقدى نوشته است: «إنّه سُقي سمّاً ثمّ أفلت، ثمّ سُقي فأفلت، ثمّ كانت الآخرة توفّي فيها، فلمّا حضرته الوفاة قال الطبيب وهو يختلف إليه: هذا رجلٌ قطع السمّ أمعاءه؛ فقال الحسين: «يا أبا محمّد! أخبرني من سقاك؟». قال: «ولِمَ يا أخي؟!». قال:
«أقتله واللّٰه! قبل أن أدفنك، وإن لا أقدر عليه أو يكون بأرض أتكلّف الشخوص إليه».
فقال: «يا أخي! إنّما هذه الدنيا ليالٍ فانية، دعه حتّى ألتقي أنا وهو عند اللّٰه، وأبى أن يسمّيه». وقد سمعتُ بعض من يقول: كان معاوية قد تلطّف لبعض خدمه أن يسقيه سمّاً»(3)[سمّى به آن حضرت داده شد سپس نجات يافت، سپس سمّى داده شد و نجات يافت، سپس در مرتبۀ سوم وفات كرد، و چون مرگش نزديك شد طبيب كه نزد او آمده بود گفت: اين، مردى است كه سمّ روده هايش را تكّه تكّه كرده است.
و حسين گفت: «اى ابومحمّد! به من خبر بده چه كسى به تو سمّ داد؟». گفت: «برادرم! براى چه؟». گفت: «به خدا سوگند! قاتل تو را قبل از دفن تو خواهم كشت، هر چند بر او قدرت نداشته باشم يا در سرزمينى باشد كه رفتن به سوى او برايم سخت باشد». فرمود:
«اى برادر! اين دنيا شبهايى فانى است، او را واگذار تا من او را نزد خدا ملاقات كنم»، و از نام بردن او خوددارى كرد. و من از برخى شنيده ام كه: معاويه با حيله از برخى خدمتكاران آن حضرت خواست به او سمّ دهند].
و گفته شده: همسرش جعده دختر اشعث بن قيس كندى به او سمّ داد، و معاويه او را فريب داد كه اگر در كشتن حسن حيله اى به كار ببرى صد هزار درهم برايت مى فرستم و تو را به ازدواج يزيد درمى آورم؛ و اين موجب شد كه آن حضرت را مسموم كند؛ و چون حسن وفات نمود معاويه آن پاداش را به او داد و پيغام فرستاد: «إنّا نحبُّ حياة يزيد ولولا ذلك لوفينا لكِ بتزويجه» [ما زندگى يزيد را دوست داريم و اگر چنين نبود دربارۀ ازدواج با وى به قول خود وفا مى كرديم].
و گفته شده: امام حسن عليه السلام هنگام مرگش فرمود: «لقد حاقت شربته، وبلغ اُمنيّته، واللّٰه! ما وفى بما وعد، ولا صدق فيما قال» [همانا شربتش كارگر افتاد و به آرزويش رسيد، به خدا سوگند! به آنچه وعده داد وفا نكرد و در آنچه گفت راستگو نبود].
و نوشته است: حصين بن منذر رقاشى مى گويد: «واللّٰه! ما وفىٰ معاوية للحسن بشيء ممّا أعطاه؛ قَتَل حُجراً وأصحاب حُجر، وبايع لابنه يزيد، وسمَّ الحسن»(1)[به خدا سوگند! معاويه به هيچ يك از پيمانهايى كه به حسن داد وفا نكرد؛ حُجر و ياران او را كشت، براى پسرش يزيد بيعت گرفت، و حسن را مسموم كرد].
و زمخشرى در «ربيع الأبرار»(2)در باب هشتاد و يكم مى نويسد:
معاويه براى جعده دختر اشعث، همسر [امام] حسن صد هزار درهم قرار داد تا او را مسموم نمود، و دو ماه زنده بود، تشتى از خون از جلوى او
برداشته مى شد و مى گفت: «سُقيت السمّ مراراً ما أصابني فيها ما أصابني في هذه المرّة، لقد لفظت كبدي» [بارها به من زهر دادند ولى در هيچ كدام مثل اين بار صدمه نديدم، (ديگر) جگرم پاره پاره شده است].
معاويه وجود سبط رسول خدا امام حسن عليه السلام را مانع لغزاننده اى در راه آرزوى ناپاكش يعنى بيعت يزيد مى ديد، و خود را از دو ناحيه در خطر مى ديد:
از طرفى در عهدنامۀ صلح با حضرت عليه السلام عهد كرده بود كسى را خليفۀ خود نكند، و از طرف ديگر ابو محمّد زكى امام حسن عليه السلام مردى شايسته بود و مردم او را قبول داشتند؛ لذا با مسموم كردن امام، خود را از اين مهلكه نجات داد، و چون خبر وفات آن حضرت را شنيد اظهار خوشحالى و سرور نمود و با همراهان خود سجده [شكر] به جا آورد.
و در «حياة الحيوان»(1)و «تاريخ الخميس»(2)آمده است: ابن خلّكان(3)نوشته است:
چون [امام] حسن مريض شد مروان بن حَكَم به معاويه در اين باره نامه نوشت، و معاويه به او نوشت: خبر حسن را براى من بفرست. و چون خبر وفات او به معاويه رسيد صداى تكبيرى از كاخ خضراء بلند شد كه اهل شام به خاطر آن تكبير گفتند. پس فاخته دختر قريظه به معاويه گفت: خدا چشمت را روشن كند براى چه تكبير گفتى؟ گفت: حسن وفات كرد.
فاخته گفت: «أعَلَى موت ابن فاطمة تكبّر؟» [آيا بر وفات فرزند فاطمه تكبير مى گويى؟]. معاويه پاسخ داد: «ما كبّرتُ شماتةً بموته، ولكن استراح قلبي»(4)[به خاطر شادى كردن در مرگ او تكبير نگفتم، و لكن
قلب من راحت شد]. و ابن عبّاس بر او وارد شد، معاويه گفت: اى پسر عبّاس! آيا مى دانى در اهل بيت تو چه روى داد؟ گفت: نمى دانم چه روى داده است لكن تو را خوشحال مى بينم و صداى تكبيرت به من رسيده است. معاويه گفت: حسن وفات نمود. ابن عبّاس گفت: «رحم اللّٰه أبامحمّد - ثلاثاً - واللّٰه! يا معاوية! لا تسدّ حفرته حفرتك، ولا يزيد عمره في عمرك، ولئن كنّا اُصبنا بالحسن فلقد اُصبنا بإمام المتّقين وخاتم النبيّين، فجبر اللّٰه تلك الصدعة، وسكّن تلك العبرة، وكان الخلف علينا من بعده» [خدا ابومحمّد را رحمت كند - سه بار اين جمله را تكرار كرد - به خدا سوگند! اى معاويه! قبر او قبر تو را پر نمى كند، و عمر او عمر تو را زياد نمى كند، و اگر مصيبت حسن بر ما وارد شد همانا مصيبت امام متّقيان و خاتم پيامبران بر ما وارد شده است، پس خداوند اين شكاف را پر كند، و اين اشك را تسكين دهد، و پس از او جانشين او بر ما باشد].
و پسر هند پيش از سبط پيامبر خدا امام حسن عليه السلام با مرگ امام اميرالمؤمنين عليه السلام خوشحال و مسرور شده بود.
و براى جلب رضايت معاويه مانع شدند كه امام حسين نوۀ پيامبر، وصيّت امام زكىّ امام حسن عليه السلام را عملى كند و او را در حجرۀ پدرش كه مال او بود دفن كند، در حالى كه او سزاوارترين فرد براى دفن در آنجا بود.
ابن عساكر در كتاب تاريخ خود نوشته است(1):
قال مروان: ما كنتُ لأدع ابن أبي تراب يدفن مع رسول اللّٰه، وقد دفن عثمان بالبقيع». ومروان يومئذٍ معزولٌ يريد أن يرضي معاوية بذلك، فلم يزل عدوّاً لبني هاشم حتّى مات [مروان گفت: «من نمى گذارم فرزند ابوتراب در كنار رسول خدا صلى الله عليه و آله دفن شود در حالى كه عثمان در بقيع دفن شده است».
1) - تاريخ مدينة دمشق 4:226[287/13 و 288، شمارۀ 1383]؛ و در مختصر تاريخ دمشق [42/7]؛ و نيز نگاه كن: البداية والنهاية، ابن كثير [48/8، حوادث سال 49 ه].
و مروان در آن روز عزل شده بود و بدين وسيله مى خواست معاويه را راضى كند، و پيوسته دشمن بنى هاشم بود تا اينكه مُرد].
اين نمونه هايى از جنايات معاويه بر ريحانۀ پيامبر صلى الله عليه و آله است، و شايد تاريخ چند برابر آن را فراموش كرده باشد. و آيا كسى هست كه از پسر حرب بپرسد سبط پيامبر خدا امام مجتبى سلام اللّٰه عليه چه گناهى انجام داده بود كه به خاطر آن مستحقّ اين بلاها و مصيبتها شد؟! و آيا فرزند هند جگرخوار چيزى در جواب دارد؟! غير از اينكه آن حضرت عليه السلام نوۀ پيامبر خدا محمّد صلى الله عليه و آله بود كه دين پدران معاويه را تعطيل كرد، و معاويه از روى اجبار از آن دين دست كشيد، و تنها از روى ترس مسلمان شد، و غير از اينكه آن حضرت فرزند على عليه السلام بود كه پس از پيامبر صلى الله عليه و آله خليفۀ خدا در زمين بود، و او همان بود كه نياكانِ مشركِ وى را با شمشير كشت و مادران خاندان اُموى را عزادار تُوله هايشان كرد.
و اندوه معاويه بر آن فرومايگان تمام نشد مگر اينكه با انواع اذيّت ها بر امام مجتبى دلش خنك شد تا اين كه او را با سمّ كشنده كشت، و از خوشحالى نتوانست خود را كنترل كند تا جايى كه با شنيدن خبر وفات او اظهار شادمانى كرد و سجدۀ شكر بجا آورد! و من نمى دانم آيا براى بت لات سجده كرد يا براى خداى سبحان؟! و زبان حالش همان شعرى بود كه پسر فاسد و حرامزاده اش يزيد آشكارا خواند:
قد قتلْتُ القِرْمَ من ساداتهم *** وعدلنا ميل بدرٍ فاعتدلْ
ليت أشياخي ببدرٍ شهدوا *** جَزَعَ الخزرجِ من وقع الأسلْ(1)
لعبت هاشمُ بالمُلكِ فلا *** خبرٌ جاء ولا وحيٌ نزلْ
[همانا من بزرگان آنها را كشتم و انتقام جنگ بدر را از آنها گرفتيم و اكنون در كشته هاى بدر با آنان برابر و همسنگ شديم. اى كاش بزرگان من كه در جنگ بدر حضور داشتند، اكنون بودند و ناله و فرياد خزرج را از ضربۀ نيزه ها مى شنيدند. خاندان
1) - اين بيت سرودۀ عبد اللّٰه بن زبعرى است كه يزيد ملعون در روزى كه امام حسين عليه السلام را به شهادت رساند، به آن استشهاد كرده است.
هاشم با پادشاهى بازى كردند، نه خبرى وجود دارد و نه وحيى نازل شده است].
و غير از اينكه آن حضرت پارۀ تن فاطمۀ زهرا صدّيقۀ طاهره و محبوبۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله بود، و از حضرت زهرا نسل پيامبر منتشر مى شد، ذرّيّه اى كه دنيا را با حَسَب و نَسَبِ نورانى، و بزرگى و شرافت بلند، و دين حنيف، پرنور و روشن ساخته اند، و همۀ اينها با خواسته هاى معاويه در تضادّ بود، و آيات و بيم دهنده ها براى او فايده اى نداشت.
و در قرآن حكيم آمده است: «سَأَصْرِفُ عَنْ آيٰاتِيَ اَلَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي اَلْأَرْضِ بِغَيْرِ اَلْحَقِّ وَ إِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لاٰ يُؤْمِنُوا بِهٰا وَ إِنْ يَرَوْا سَبِيلَ اَلرُّشْدِ لاٰ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلاً وَ إِنْ يَرَوْا سَبِيلَ اَلغَيِّ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلاً ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا وَ كٰانُوا عَنْهٰا غٰافِلِينَ» (1)[به زودى كسانى را كه در روى زمين بناحقّ تكبّر مى ورزند، از (ايمان به) آيات خود، منصرف مى سازم. آنها چنانند كه اگر هر آيه و نشانه اى را ببينند، به آن ايمان نمى آورند؛ اگر راه هدايت را ببينند، آن را راه خود انتخاب نمى كنند؛ و اگر طريق گمراهى را ببينند، آن را راه خود انتخاب مى كنند. (همۀ اينها) به خاطر آن است كه آيات ما را تكذيب كردند، و از آن غافل بودند].
معاويه پيوسته هر گناه و كار بزرگى را براى تثبيت و تقويت سلطنتش كوچك مى شمرد، و هر كار مشكلى را آسان مى دانست، و در اين راستا انجام هر گناه هلاك كننده اى برايش سهل بود. و از اين موارد، عادت وى برريختن خونهاى شيعيان امام طاهر در سرتاسر حكومت و در جميع مناطق تحت نفوذش، و مباح كردن اموال و نواميس آنها و ريشه كنى آنها باكشتن ذرّيّه و فرزندانشان بود، و زنان آنها را نيز استثنا نمى كرد؛ در حالى كه شيعيان على عليه السلام
1) - أعراف: 146.
توسّط پيامبر صلى الله عليه و آله ستايش شده اند(1).
و فرض كن اين ستايش از پيامبر صادر نشده بود، يا روايت آن به فرزند هند جگرخوار نرسيده بود، امّا آيا آنها از اسلام كه به حكم قرآن و سنّت پيامبرش به جانها و مالها و ناموس ها حرمت مى دهد، خارج شده اند؟! و آيا گناهى نابخشودنى انجام داده اند يا لغزشى غير قابل بخشش مرتكب شده اند غير از اينكه امامى را دوست دارند كه همۀ مسلمانان برخلافت او اجماع كرده اند و پيامبر صلى الله عليه و آله در پى نزول آيۀ ولايت در قرآن، امّتش را بر بيعت با او و دوست داشتن او برانگيخت؟! يا اينكه پسر صخر به حكمى دست يافته بود كه مسلمانان آن را نمى دانستند و با همۀ احكام موجود در قرآن و سنّت معارض است؟! يا اينكه او از انجام گناهان بزرگ هيچ پروايى ندارد وبه خونخوارى مى پردازد؟!
معاويه پس از ماجراى حَكَميّت و در حالى كه اميرالمؤمنين عليه السلام زنده بود، بُسر بن أرطات را به همراه سپاهى، و مردى از قبيله عامر، و ضحّاك بن قيس فهرى، هر كدام را به همراه سپاهى روانه كرد و به آنها دستور داد در شهرها بگردند و هر شيعه اى از شيعيان على بن ابى طالب عليه السلام و اصحاب او را كه يافتند بكشند و بر ساير كارگزاران وى بتازند و اصحابش را بكشند و از زنان و كودكان نيز دست برندارند؛ پس از اين فرمان، بُسر حركت كرد تا به مدينه رسيد و گروهى از اصحاب و هواخواهان على عليه السلام را قتل عام كرد و خانه هايى را ويران نمود، و به مكّه رفت و گروهى از آل ابولهب را كشت. سپس به «سرات» آمد و ياران امام را كه در آنجا بودند، كشت. و به نجران رفت و عبداللّٰه بن عبدالمدان حارثى و پسرش كه از دامادهاى بنى العبّاس كارگزار على عليه السلام بودند را كشت. سپس آهنگ يمن كرد كه عبيداللّٰه بن عبّاس - عامل على بن ابى طالب - حاكمِ آنجا بود و در آن روز غايب بود و گفته شده: چون خبر بُسر به او رسيد
1) - نگاه كن: ص 296-298 از جلد سوّم اين كتاب.
فرار كرد و بُسر با او برخورد نكرد ولى دو پسر بچۀ او را يافت و بُسر - خدا او را لعنت كند(1)- آن دو را گرفت و با چاقويى كه داشت آنها را سر بريد سپس به سوى معاويه بازگشت. و ديگرانى كه معاويه فرستاده بود نيز همين كار را كردند؛ پس مرد عامرى به انبار رفت و ابن حسّان بكرى و مردان و زنانى از شيعيان را كشت. ابو صادقه نوشته است(2):
سوارانى از معاويه به انبار حمله كردند پس عامل على عليه السلام كه به وى حسّان ابن حسّان گفته مى شد، و نيز مردان و زنان زيادى را كشتند؛ و چون خبر آن به على بن ابى طالب صلوات اللّٰه عليه رسيد، از خانه خارج شد و بر منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «إنَّ الجهاد بابٌ من أبواب الجنّة، فمن تركه ألبسه اللّٰه ثوب الذلّة، وشمله البلاء، وريب بالصغار وسيم الخسف.
وقد قلتُ لكم: أغزوهم قبل أن يغزوكم فإنَّه لم يُغْزَ قومٌ قطُّ في عُقر دارهم إلّاذلّوا؛ فتواكلتم وتخاذلتم وتركتم قولي وراءكم ظهريّاً، حتّى شنّت عليكم الغارات. هذا أخو عامِدٍ قد جاء الأنبار فقتل عاملها حسّان بن حسّان وقتل رجالاً كثيراً ونساءً، واللّٰه! بلغني أنّه كان يأتي المرأة المسلمة والاُخرى المعاهَدَة فينزع حجلها ورعاثها ثمّ ينصرفون موفورين لم يكلم أحدٌ منهم كلماً، فلو أنَّ امرأً مسلماً مات دون هذا أسفاً لم يكن عليه ملوماً بل كان به جديراً...»(3)[به درستى جهاد درى از درهاى بهشت است، كسى كه آن را ترك كند خدا لباس خوارى به او مى پوشاند، و دچار بلا مى شود، و كوچك مى گردد، و به خوارى محكوم مى شود. و به شما گفتم: پيش از آنكه آنها با شما بجنگند با آنان نبرد كنيد، پس همانا هر ملّتى كه درون خانۀ خود مورد هجوم قرار گيرد ذليل خواهد شد؛ امّا شما سستى كرديد و خوارى پذيرفتيد و گفتۀ مرا پشت سر انداختيد تا آنجا كه دشمن پى در پى به شما حمله كرد. و اينك مرد عامرى وارد انبار شده و
فرماندار آن حسّان بن حسّان و مردان و زنان زيادى را كشته است؛ به خدا سوگند! به من خبر رسيده او به خانۀ زنى مسلمان و زنى غير مسلمان كه در پناه حكومت اسلام بوده وارد شده و خلخال و گوشواره هاى او را به غارت برده است سپس لشكريان شام با غنيمت فراوان رفتند و يك نفر از آنها زخمى برنداشت، اگر مسلمانى به خاطر اين حادثه از روى تأسّف بميرد، ملامت و سرزنش نخواهد شد، بلكه به اين مرگ سزاوار است...].
گفته اند: چون خبر كشته شدن آن دو كودك توسّط بُسر، به على بن ابى طالب عليه السلام رسيد بسيار ناراحت شد و بُسر - خدا او را لعنت كند - را نفرين كرد و فرمود: «أللّهمّ اسلبه دينه، ولا تخرجه من الدنيا حتّى تسلبه عقله» [خدايا! دين او را بگير، و او را از دنيا خارج نكن مگر اينكه عقلش را بگيرى]؛ و اين نفرين بر او كارگر شد و عقلش را از دست داد، و با شمشير بازى مى كرد و آن را طلب مى كرد پس شمشيرى چوبى به او مى دادند و جلوى او مشك باد شده اى قرار داده مى شد و پيوسته به آن مى زد تا خسته مى شد(1).
بُسر بن ارطات(2)شخصى سنگدل، خشن و بسيار خونريز بود، و رأفت و مهربانى نداشت، معاويه به او دستور داد راه حجاز و مدينه و مكّه را برود تا به يمن برسد و گفت: «لا تنزل على بلدٍ أهله على طاعة عليّ إلّابسطت عليهم لسانك حتّى يروا أنّهم لا نجاء لهم، وأ نّك محيطٌ بهم، ثمّ اكفف عنهم وادعهم إلى البيعة لي، فمن أبى فاقتله، واقتل شيعة عليّ حيث كانوا» [در هيچ شهرى فرود نمى آيى كه اهل آن بر اطاعت على هستند مگر اينكه زبان خود را بر آنها مى گشايى تا گمان كنند راه نجاتى ندارند، و تو بر آنها احاطه دارى، سپس از آنها دست بردار و به بيعت با من فراخوان، و هر كس را امتناع ورزيد بكُش، و شيعيان على را هر كجا بودند بكُش].
و در شرح ابن ابى الحديد آمده است(1):
... كتب [معاوية] إلى عمّاله: إنَّ الحديث في عثمان قد كثر وفشا في كلّ مصر وفي كلّ وجه وناحية فإذا جاءكم كتابي هذا فادعوا الناس إلى الرواية في فضائل الصحابة والخلفاء الأوّلين ولا تتركوا خبراً يرويه أحدٌ من المسلمين في أبي تراب إلّاوتأتوني بمناقض له في الصحابة مفتعلة؛ فإنَّ هذا أحبُّ إليَّ، وأقرُّ لعيني، وأدحض لحجّة أبي تراب وشيعته، وأشدُّ إليهم من مناقب عثمان وفضله.
ثمّ كتب إلى عمّاله نسخة واحدةً إلى جميع البلدان: اُنظروا إلى من قامت عليه البيّنة أنّه يحبُّ عليّاً وأهل بيته فامحوه من الديوان وأسقطوا عطاءه ورزقه. وشفّع ذلك بنسخة اُخرى: من اتّهمتُموه بموالاة هؤلاء القوم فنكّلوا به واهدموا داره... [... معاويه به فرماندارانش نوشت: همانا حديث دربارۀ عثمان در هر شهر و ناحيه اى زياد گرديده و منتشر شده است، پس چون نامه ام به شما رسيد مردم را به نقل روايت دربارۀ فضايل صحابه و خلفاى صدر اوّل فرا خوانيد، و روايتى كه يكى از مسلمين دربارۀ ابو تراب نقل مى كند را وا نگذاريد مگر اينكه روايتى در مقابل آن دربارۀ صحابه درست كنيد؛ زيرا اين را بيشتر دوست دارم، و بيشتر چشم مرا روشن مى كند، و دليل ابوتراب و شيعيانش را بيشتر باطل مى كند، و از فضايل و مناقب عثمان بر آنها سخت تر است.
سپس يك نامه براى همۀ فرمانداران خود در همۀ شهرها فرستاد كه: دربارۀ كسى كه بيّنه عليه او اقامه شده است دقّت كنيد كه اگر على و اهل بيت او را دوست دارد اسم او را از ديوان محو كنيد و عطا ورزقش را قطع كنيد.
و نامۀ ديگرى فرستاد كه: هر كه را به دوست داشتن اين قوم متّهم كرديد شكنجه كنيد و خانه اش را ويران سازيد...].
وقتى معاويه به زياد نامه نوشت كه وى حاكم كوفه و بصره است، زياد در بصره سمرة بن جندب را جانشين خود گذاشت، و زياد شش ماه در كوفه و
1) - شرح نهج البلاغة 3:15[44/11-45، خطبه 32].
شش ماه در بصره بود، و سمره از كسانى بود كه با اطّلاع معاويه و بلكه با دستور او قتلهاى زيادى انجام داد.
طبرى از طريق محمّد بن سليم نقل كرده است(1): «از انس بن سيرين پرسيدم: آيا سمره كسى را كشت؟! گفت: و آيا كشته شده هاى سمره شمارش مى شود؟! زياد او را جانشين خود در بصره كرد و به كوفه آمد، و سمره آمد و هشت هزار از مردم را كشت. معاويه به او گفت: نمى ترسى كه شخص بى گناهى را كشته باشى؟ گفت: اگر دو برابر آنها را كشته بودم نمى ترسيدم؟ ابو سوار عدوى مى گويد: سمره از قوم من در صبح هنگامى چهل و هفت مرد حافظ قرآن را كشت».
معاويه به سمرة بن جندب از بيت المال چهار هزار درهم داد تا براى اهل شام خطبه بخواند و بگويد آيۀ: «وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ يُشْهِدُ اَللّٰهَ عَلىٰ مٰا فِي قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ اَلْخِصٰامِ * وَ إِذٰا تَوَلّٰى سَعىٰ فِي اَلْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيهٰا وَ يُهْلِكَ اَلْحَرْثَ وَ اَلنَّسْلَ وَ اَللّٰهُ لاٰ يُحِبُّ اَلْفَسٰادَ» (2)[و از مردم، كسانى هستند كه گفتار آنان، در زندگى دنيا مايۀ اعجاب تو مى شود؛ در ظاهر، اظهار محبّت شديد مى كنند و خدا را بر آنچه در دل دارند گواه مى گيرند. اين در حالى است كه آنان، سرسخت ترين دشمنانند. نشانۀ آن، اين است كه هنگامى كه روى برمى گردانند و از نزد تو خارج مى شوند، در راه فساد در زمين، كوشش مى كنند، و زراعتها و چهارپايان را نابود مى سازند؛ با اينكه مى دانند خدا فساد را دوست نمى دارد]، دربارۀ على بن ابى طالب عليه السلام نازل شده است. و آيۀ: «وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ اِبْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اَللّٰهِ» (3)[بعضى (از مردم با ايمان و فداكار، همچون على عليه السلام در ليلة المبيت به هنگام خفتن در جايگاه پيغمبر صلى الله عليه و آله،) جان خود را به خاطر خشنودى خدا مى فروشند] دربارۀ ابن ملجم(4)، بدبختِ قبيله مراد نازل شده است.
و در پيشاپيش فرمانداران معاويه كه دشمن آقاى عترت بودند و با هر قواى ممكن بر شيعيان آل اللّٰه هجوم مى بردند، زياد بن سميّه قرار داشت. و واقعاً بحث پيرامون جرمهاى سنگينى كه تاريخ براى او حفظ كرده، و صفحات تاريخ به وسيلۀ آنها سياه شده، زايد است، و اين چيز جديدى نيست؛ زيرا او مولود فحشاء، و از حرامزادگان مشهور، و پروردۀ دامان سميّۀ زنا كار است، و از ظرف همان تراود كه در اوست، و خار انگور نمى روياند: «والإناء إنّما يترشّح بما فيه، والشوك لايثمر العنب». و پيامبر كريم صلى الله عليه و آله در سخن خود دربارۀ دو نوۀ خود و پدر و مادرش راست گفت كه فرمود: «لا يحبّهم إلّاسعيد الجدّ طيّب المولد، ولا يبغضهم إلّاشقيّ الجدّ رديّ المولد»(1)[آنها را جز فرد خوشبخت و داراى ولادت پاك دوست ندارد، و دشمن نمى دارد مگر فرد بدبخت و داراى ولادت پست]. و گذشتگان فرزندان خود را با محبّت على عليه السلام مى آموزند و هر كه او را دوست نداشت مى فهميدند حلال زاده نيست(2)بنابراين از اين زنازاده و نامۀ نيش دار او به نوۀ پيامبر امام حسن زكى عليه السلام كه توسّط مردى از شيعيانش به دست او رساند، تعجّب نكن.
ابن عساكر نوشته است:
«كان سعد بن سرح مولى حبيب بن عبد شمس من شيعة عليّ بن أبي طالب، فلمّا قدم زياد الكوفة والياً عليها أخافه وطلبه زياد فأتى الحسن بن عليّ فوثب زياد على أخيه وولده وامرأته وحبسهم وأخذ ماله وهدم داره؛ فكتب الحسن إلى زياد: «من الحسن بن عليّ إلى زياد. أمّا بعد: فإنَّك عمدت إلى رجل من المسلمين له ما لهم وعليه ما عليهم، فهدمت داره، وأخذت ماله وعياله فحبستهم، فإذا أتاك كتابي هذا فابن له داره، واردد عليه عياله وماله، فإنّي قد أجرته فشفِّعني فيه». فكتب إليه زياد:
من زياد بن أبي سفيان إلى الحسن بن فاطمة. أمّا بعد: فقد أتاني كتابك تبدأ
فيه بنفسك قبلي وأنت طالب حاجة وأنا سلطان، وأنت سوقة كتبتَ إليَّ في فاسق لا يؤبه به، وشرٌّ من ذلك تولّيه أباك وإيّاك، وقد علمتُ أ نّك أدنيته إقامةً منك على سوء الرأي ورضى منك بذلك، وأيم اللّٰه! لا تسبقني به، ولو كان بين جلدك ولحمك، وإن نلت بعضك فغير رفيق بك ولا مرع عليك، فإنَّ أحبَّ لحم إليَّ أن آكل منه اللحم الّذي أنت منه، فسلّمه بجريرته إلى من هو أولى به منك، فإن عفوتُ عنه لم أكن شفّعتك فيه، وإن قتلته لم أقتله إلّا لحبّه أباك الفاسق، والسلام»(1)[سعد بن سرح غلام حبيب بن عبد شمس از شيعيان على بن ابى طالب بود، و چون زياد والى كوفه شد او را ترساند و طلب كرد و او به نزد حسن بن على رفت پس زياد بر برادر و پسر و همسرش هجوم برد و آنها را زندانى كرد و مالش را گرفت و خانه اش را خراب كرد؛ پس [امام] حسن به زياد چنين نامه نوشت: «از حسن بن على به زياد. امّا بعد: تو آهنگ مردى از مسلمين را كرده اى كه هر چه به نفع و ضرر آنهاست به نفع و ضرر اوست، خانه اش را خراب كردى و مال و عيالش را گرفتى و آنهارا زندانى كردى پس چون نامه ام به دست تو رسيد خانه اش را درست كن و عيال و مالش را به او برگردان همانا من او را امان دادم و تو شفاعت من دربارۀ او را قبول كن».
و زياد در پاسخ (امام) حسن نوشت:
از زياد بن ابى سفيان به حسن بن فاطمه. امّا بعد: همانا نامۀ تو به دستم رسيد كه خود را پيش از من ذكر كرده بودى، در حالى كه تو به من نياز دارى و من سلطان هستم، و تو رعيّتى هستى كه دربارۀ فاسقى كه مورد توجّه نيست به من نامه نوشته اى، و بدتر از اين، آنكه او پدرت و تو را دوست دارد، و من مى دانم او را به خود نزديك كرده اى تا افكار بد خود را به پا
1) - تاريخ ابن عساكر 5:418[198/19، شمارۀ 2309؛ مختصر تاريخ دمشق 86/9]؛ شرح ابن ابى الحديد 4:7 و 72 [18/16، نامۀ 31؛ ص 194، نامۀ 44].
دارى و رضايت خود از آن را اعلام كنى، و به خدا سوگند! تو از من به او پيشى نمى گيرى اگر چه ما بين پوست و گوشتت باشد، و اگر به بخشى از تو دست يابم هيچ گونه مدارايى با تو نمى كنم و مراعات تو را نخواهم كرد.
كارى ننگين از اين كارها را نيكو شمارد. و آيا معاويه كه اينها جناياتش مى باشد، را از مصاديق آيۀ: «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِينَ مَعَهُ أَشِدّٰاءُ عَلَى اَلْكُفّٰارِ رُحَمٰاءُ بَيْنَهُمْ تَرٰاهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اَللّٰهِ وَ رِضْوٰاناً سِيمٰاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ اَلسُّجُودِ...» (1)[محمّد صلى الله عليه و آله فرستاده خداست؛ و كسانى كه با او هستند در برابر كفّار سرسخت و شديد، و در ميان خود مهربانند؛ پيوسته آنها را در حال ركوع و سجود مى بينى در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او را مى طلبند؛ نشانۀ آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است]، مى يابى؟! و آيا پسر ابوسفيان را خارج از آنها مى دانى؟! پس او از رسول خدا صلى الله عليه و آله و از كسانى كه با آن حضرت هستند نيست و با آنها مهربان نمى باشد.
يا گمان مى كنى كسانى كه معاويه با آنها معارضه و دشمنى كرد، و دشنام داد و آزرد، و كُشت و هتك حرمت نمود، از اسلام خارج بوده اند؟!
پس او بر آنها سخت گرفت در حالى كه آنها از بهترين مسلمانان امّت محمّد بودند، و آنها را در حال ركوع و سجده مى بينى كه فضل و رضوان خدا را مى جويند. و تنها داور، انصاف و عدالت است نه غير آن.
گويا در اينجا انتقام خواهى خون عثمان فراموش شد و تنها جرمِ اين مظلومان، ولايت اميرالمؤمنين على عليه السلام - كه خدا ولايت او را با ولايت خود و رسولش همراه كرده - و دوست داشتن كسى كه خدا و رسولش او را دوست دارند، و اطاعت از كسى كه خدا اطاعتش را واجب كرده، و دوست داشتن كسى كه خدا دوست داشتن او را اجر و پاداش رسالت قرار داده، بوده است. و معاويه و كارگزارانش به كسى غير از اينها سوء نيّت نداشتند، و دربارۀ آنها مرتكب اعمالى شدند كه تنها دربارۀ مرتدّان و جنگ كنندگان با خدا و رسولش مرتكب مى شوند؛ از اين رو مطرود ملعون، فرزندِ مطرود ملعون، يعنى مروان، و زناكارِ قبيلۀ ثقيف مغيرة بن شعبه، و جوانكهاى فاسق قريش،
1) - فتح: 29.
در امان و آرامش خاطر بودند. و فرومايگان زناكار و دشمنان اهل بيت وحى، يعنى بُسر بن أرطاة، و مروان بن حَكَم، و مغيرة بن شعبه، و زياد بن أبيه، و عبداللّٰه فزارى، و سفيان بن عوف، و نعمان بن بشير، و ضحّاك بن قيس، و سمرة بن جندب، و مانند آنها عهده دار كارهاى او مى شدند. آنها را حاكم بر بندگان خدا مى كرد در حالى كه آنها را به خوبى مى شناخت و به اين سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله توجّهى نداشت: «من تولّى من أمر المسلمين شيئاً فاستعمل عليهم رجلاً وهو يعلم أنّ فيهم من هو أولى بذلك وأعلم بكتاب اللّٰه وسنّة رسوله فقد خان اللّٰه ورسوله وجميع المؤمنين»(1)[كسى كه متولّى امرى از مسلمين شود و مردى را بر آنها بگمارد در حالى كه مى داند در ميان آنها سزاوارتر از او و داناتر به قرآن و سنّت رسول خدا وجود دارد، همانا به خدا و رسولش و همۀ مؤمنان خيانت كرده است].
و آنها با دستور و رغبت وى مرتكب گناهان و جرمهاى فراوانى مى شدند، و نزد او مانعى از دين نبود تا او را از آن جرمها باز دارد؛ پس دستور داد به مكّۀ مكرّمه هجوم ببرند در حالى كه خداوند آنجا را شهر أمن قرار داده، شهرى كه هر كس در آن زندگى كند ايمن است اگر چه كافر باشد، و اهل آن و پرنده ها و حيوانات وحشى و گياهان آن نزد خداوند حرمت دارند، شهرى كه خون ابوسفيان و امثال او از حاملان پرچمهاى كفر و الحاد را حفظ كرد و رسول خدا صلى الله عليه و آله حرمت آن را در روز فتح و غير آن به طور كامل حفظ كرد، و او و لشكريان پيروزش با نهايت خوشرفتارى با اهل آن رفتار كردند و آن حضرت صلى الله عليه و آله مى فرمود: «إنّ هذا بلد حرم اللّٰه يوم خلق السموات والأرض، وهو حرام بحرمة اللّٰه إلى يوم القيامة، وأ نّه لم يحلّ القتال فيه لأحد قبلي، ولم يحلّ لي إلّاساعة من نهار، فهو حرامٌ بحرمة اللّٰه إلى يوم القيامة، لايعضد شوكه، ولا ينفر صيده، ولا يلتقط لقطته إلّامن عرفها ولا يختلى خلاها»(2)[اين، شهرى است كه خدا آن را در روزى كه
آسمانها و زمين را خلق كرد حرام نمود، و به خاطر حرمت الهى تا روز قيامت حرام است، و براى هيچ كس قبل از من جنگ در آن حلال نبوده و براى من نيز حلال نيست مگر ساعتى از روز، پس اين شهر تا روز قيامت به خاطر حرمت الهى حرام است، خار آن قطع نمى شود، و صيد آن كوچ داده نمى شود، و پيدا شدۀ در آن برداشته نمى شود مگر كسى بردارد كه آن را مى شناسد، و علف آن چيده نمى شود].
و پسر هند دستور داد بر شهر مدينه مسلّط شوند و اهل آن را بترسانند و به آنها بد بگويند و هر چه از شيعيان اميرالمؤمنين على عليه السلام در آنجا هست را پيدا كنند، در حالى كه مدينۀ منوّره در اسلام حرمت و كرامتى ثابت شده دارد و پيامبر صلى الله عليه و آله در سخن راست خود دربارۀ مدينه فرموده است: «المدينة حرم ما بين عائر إلى كذا، من أحدث فيها حدثاً(1)أو آوى محدثاً فعليه لعنة اللّٰه والملائكة والناس أجمعين، لا يقبل منه صرفٌ ولا عدل، ذمّة المسلمين واحدة، فمن أخفر مسلماً فعليه لعنة اللّٰه والملائكة والناس أجمعين، لا يقبل منه صرفٌ ولاعدلٌ»(2)[مدينه حرمى است كه ما بين عائر تا فلان جا مى باشد، هر كس در آن بدعتى ايجاد كند يا بدعت گذارى را مأوا دهد (يا هر كس در آن گناهى مرتكب شود يا مرتكب گناهى را مأوا دهد) پس لعنت خدا و ملائكه و همۀ مردم بر او باد و از او هيچ توبه و عوضى پذيرفته نمى شود، عهد و پيمان همۀ مسلمين يكى است پس هر كه عهدش را با مسلمانى شكست لعنت خدا و ملائكه و همۀ مردم بر او باد و از او هيچ توبه و عوضى پذيرفته نمى شود].
و مى فرمايد: «لا يريد أحدٌ أهل المدينة بسوء إلّاأذابه اللّٰه في النار ذوب الرصاص أو ذوب الملح في الماء»(3)[هيچ كس دربارۀ اهل مدينه نيّت بد ندارد، مگر
اينكه خداوند او را در آتش به مانند ذوب شدن سرب يا ذوب شدن نمك در آب، ذوب مى كند].
آرى، بُسر به چيزى از اين سخنان توجّهى نداشت و تنها هتك حرمتها وكارهاى زشتى را كه معاويه در نظر او زيبا جلوه داده بود، انجام داد؛ كارهايى چون قتل مردان، اسير كردن زنان، سر بريدن كودكان، ويران كردن شهرها، و دشنام وناسزاگويى. و به خاطر رسول خدا صلى الله عليه و آله عهد و پيمانى كه مجاوران حرم امن او و ساكنان در ظلّ حمايت منيع او داشتند، را رعايت نكرد، و به عهد و پيمان آن حضرت خيانت كرد، چنانكه حرمت او را شكست و هم جوارى با او را كوچك شمرد و او را با مباح كردن حرمت حرم خداى متعال آزرد؛ «وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اَللّٰهِ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ» (1)[و آنها كه رسول خدا را آزار مى دهند، عذاب دردناكى دارند]. «إِنَّ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ فِي اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةِ» (2)[آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مى دهند، خداوند آنان را از رحمت خود در دنيا و آخرت دور ساخته، و براى آنها عذاب خواركننده اى آماده كرده است]؛ پس شگفتا از اين جسارتى كه دارندۀ آن را به جنگ و دشمنى با خدا و رسولش صلى الله عليه و آله و دين استوار او مى كشاند.
چنانكه يزيد نيز از پدرش در جرمهاى سنگين وى و تاختن بر اهل مدينۀ مشرّفه پيروى كرد، و مسلم بن عقبه كه هتّاك و قاتل بود را به خاطر وصيّت پدر گناهكارش براى هتك آن مكان مقدّس فرستاد(3).
معاويه در سال چهل و يك، مغيرة بن شعبه را حاكم كوفه كرد، و چون او را امير كرد فراخواند و گفت: «أمّا بعد: فإنَّ لذي الحلم قبل اليوم ما تقرع العصا. وقد قال
المتلمّس:
لذي الحُلم قبل اليوم ما تقرع العصا *** وما عُلّم الإنسان إلّاليعلما
وقد يجزي عنك الحكيم بغير التعليم، وقد أردتُ إيصاءك بأشياء كثيرة فأنا تاركها اعتماداً على بصرك بما يرضيني، ويسعد سلطاني، ويصلح رعيّتي، ولست تارك إيصائك بخصلة: لا تقهم عن شتم عليّ وذمِّه، والترحّم على عثمان والاستغفار له، والعيب على أصحاب عليّ والإقصاء لهم، وترك الاستماع منهم، وإطراء شيعة عثمان رضوان اللّٰه عليه والإدناء لهم، والاستماع منهم» [امّا بعد: همانا براى انسان داراى درايت و عقل پيش از اين عصا كوبيده نمى شد و نيازمند تنبّه نبود(1)
اصل اين عبارت اين بوده است كه: حاكمى از حكّام عرب در اثر پيرى خرفت و كم عقل شد، به فرزند خود گفت: اگر هنگام حكم كردن، در فهم من ايرادى مشاهده كردى با عصا به سپر بكوب تا من متوجّه اشتباه خود شوم؛ ر. ك: الفروق اللغويّة، ابوهلال عسكرى/ 200؛ صحاح اللغة 1261/3؛ لسان العرب 264/8. و گاه اين جمله با «ما» يا «لا» ى نافيه استعمال مى شود به اين صورت: «فلانٌ لاتقرع له العصاء» يعنى براى فلانى عصا كوبيده نمى شود؛ كه اين عبارت براى كسى به كار مى رود كه صاحب تجربه و حكيم بوده و نيازمند تنبّه نباشد؛ نگاه كن: فرائد الأدب في الأمثال والأقوال السائرة عند العرب، چاپ شده در پايان المنجد/ 1005].
. و متلمّس سروده است:«براى انسان بردبار و فهميده پيش از اين عصا كوبيده نمى شد و نيازمند تنبّه نبود، و انسان تعليم نمى بيند مگر براى اينكه بداند». و خداى حكيم بدون اينكه تعليم ببينى، تو را كفايت كرده است، و من مى خواستم سفارشات زيادى به تو بكنم ولى به خاطر اعتماد به آگاهى تو به آنچه مرا راضى مى كند و به سلطنت من كمك مى كند و رعيّت مرا اصلاح مى نمايد، از آنها صرف نظر مى كنم ولى از سفارش به يك خصلت صرف نظر نمى كنم:
1) - [در متن، عبارت: «فإنّ لذي الحلم قبل اليوم ما تقرع العصا» به كار رفته است. در عبارت: «إنّ العصا قرعت لذي الحلم»، «قرع» يعنى كوبيدن و در اينجا مراد اين است كه انسان، رفيق خود را هنگام اشتباه كردن متوجّه نمايد. «ذي الحلم» يعنى حليم و بردبار، انسان داراى معرفت و تمييز. و معناى اين عبارت اين است: «الحليم إذا نُبّه انتبه»؛ انسان بردبار و فهميده، آنگاه كه متوجّه اشتباهش گردد، متنبّه شده و از آن دست برمى دارد.
از دشنام به على و مذمّت وى، و رحمت فرستادن بر عثمان و استغفار براى او، و عيب گرفتن بر ياران على و دور كردن آنها، و گوش ندادن به آنها، و ستايش شيعيان عثمان و نزديك كردن آنها به خود، و گوش كردن به سخن آنها، پرهيز نكن].
پس مغيره گفت: «قد جَرَّبتُ وجُرِّبتُ وعملتُ قبلك لغيرك، فلم يذمم بي رفع ولا وضع، فستبلو فتحمد أو تذمّ» [تجربه كرده ام و آزموده شده ام، و قبل از تو براى غير تو كار كرده ام، پس هيچ رفع (بالا بردن) و دفعى (دور كردن، كسى را در حكومت راه ندادن و...) از جانب من مورد مذمّت قرار نگرفته است، پس تو هم آزمايش مى كنى و مى ستايى يا مذمّت مى كنى].
و معاويه گفت: «بل نحمد إن شاء اللّٰه» [بلكه ان شاءاللّٰه مى ستاييم]. پس مغيره هفت سال و چند ماه حاكم كوفه بود و بهترين سيره را داشت، و عافيت را بسيار دوست داشت، لكن دشنام و بدگويى به على، و عيب گرفتن بر قاتلان عثمان و لعن بر آنها، و دعا براى عثمان و درخواست رحمت و غفران براى او، و پاك دانستن يارانش را ترك نمى كرد. و حُجر بن عدى وقتى اين را مى شنيد مى گفت: «بل إيّاكم فذمّ اللّٰه ولعن» [بلكه خدا شما را مذمّت و لعنت كند]. سپس بلند شد و گفت: «إنّ اللّٰه عزّ وجلّ يقول: «كُونُوا قَوّٰامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدٰاءَ لِلّٰهِ» (1)وأنا أشهد أنّ من تذمُّون وتعيّرون لأحقّ بالفضل، وأنَّ من تزكّون وتطرون أولى بالذمّ» [خداوند عزّوجلّ مى گويد: «كاملاً قيام به عدالت كنيد! براى خدا شهادت دهيد». و من گواهى مى دهم آن كه را مذمّت و سرزنش مى كنيد سزاوارتر به فضيلت است، و آن كه را پاك مى دانيد و ستايش مى نماييد سزاوارتر به مذمّت است].
و مغيره به او مى گفت: اى حجر! تيرت را پرت كرده اى و ديگر تيرى در كمان ندارى (درها به روى تو بسته شده و هيچ چاره اى ندارى) زيرا من حاكم بر تو هستم، اى حجر! واى بر تو، از سلطان بپرهيز، از خشم و غضب او پرهيز كن؛ همانا غضب سلطان از چيزهايى است كه احياناً امثال تو را زياد هلاك
1) - نساء: 135.
مى كند. سپس دست از او برمى داشت و روى گردان مى شد. پس پيوسته بر همين منوال بود تا مغيره در آخر حكومتش برخاست و دربارۀ على و عثمان همان سخنان پيشين را تكرار كرد و سخنش اين بود: «أللّهمّ ارحم عثمان بن عفّان، وتجاوز عنه واجزه بأحسن عمله، فإنّه عمل بكتابك واتّبع سنّة نبيّك صلى الله عليه و آله، وجمع كلمتنا، وحقن دماءنا، وقُتل مظلوماً(1)، أللّهمّ فارحم أنصاره وأولياءه ومحبّيه والطالبين بدمه» [خدايا! عثمان بن عفّان را بيامرز و از او درگذر، و او را در مقابل بهترين عملش جزا بده، همانا او به كتابت عمل كرد و از سنّت پيامبرت صلى الله عليه و آله پيروى نمود، و كلمۀ ما را جمع كرد (و ما را متّحد ساخت)، و خونهاى ما را حفظ كرد، و مظلوم كشته شد، خدايا! ياران و اوليا و دوستداران و خونخواهان او را بيامرز]. و به على بن ابى طالب عليه السلام دشنام داد و او و شيعيانش را لعن كرد.
پس حُجر از جا پريد و نعره اى زد كه هر كه در مسجد و خارج آن بود شنيد و گفت: «إنّك لا تدري بمن تولع من هرمك أيّها الإنسان! مُر لنا بأرزاقنا واُعطياتنا فإنّك قد حبستها عنّا ولم يكن ذلك لك، ولم يكن يطمع في ذلك من كان قبلك، وقد أصبحْتَ مولعاً بذمِّ أمير المؤمنين، وتقريظ المجرمين» [تو به خاطر پيرى نمى دانى شيفتۀ چه كسى شده اى. اى انسان! دستور بده رزق و سهم ما را بدهند كه تو آن را از ما دريغ كرده اى و حقّ اين كار را نداشتى، و كسانى كه قبل از تو بودند در اين كار طمع نكردند، و تو شيفتۀ مذمّت اميرالمؤمنين و ستودن مجرمين شده اى]؛ آنگاه بيش از دو سوم مردم برخاستند و گفتند: به خدا سوگند! حُجر راست مى گويد و نيكو مى گويد فرمان بده رزق و سهم ما را بدهند؛ همانا ما از اين گفتۀ تو نفعى نمى بريم و چيزى به ما نمى رسد. و مانند اين گفتار را بسيار گفتند.
در اين هنگام، مغيره از منبر فرود آمد و داخل قصر شد، آنگاه قومش اجازۀ ورود خواستند و اجازه داد و آنها گفتند: چرا اين مرد را رها مى كنى تا اين
1) - همۀ اينها مخالف سيرۀ ثابت و معلومِ عثمان است؛ آن گونه كه دربارۀ آن در ص 737-962 از كتاب برگزيدۀ الغدير به تفصيل سخن گفته ايم، و گوشه اى از آن در ص 276 از جلد اوّل اين كتاب تا ص 44 از اين كتاب گذشت.
چنين بگويد و اين گونه در سلطنت تو جسارت پيدا كند، و سلطنت تو را سست نمايد، و اميرالمؤمنين معاويه را بر تو خشمگين سازد؟! و عبداللّٰه بن ابى عقيل ثقفى شديدترين گفتار را دربارۀ حُجر و بزرگ نمايى كار وى داشت.
مغيره به آنها گفت: همانا من او را كشته ام؛ زيرا پس از من حاكمى مى آيد، و او را مانند من مى پندارد و هر چه با من مى كند با او انجام مى دهد، پس او را در نخستين وهله مى گيرد و به شكل بدى مى كُشد، همانا مرگ من نزديك است و عمل من ضعيف مى باشد و دوست ندارم كه به قتل خوبان اين شهر و ريختن خون آنها دست بزنم تا آنها سعادتمند شوند و من بدبخت شوم و معاويه در دنيا عزيز شود و در روز قيامت مغيره ذليل و خوار شود.
و مغيره در سال (51) هلاك شد، و كوفه و بصره براى زياد فرزند سميّه قرار گرفت. زياد به سوى آنجا آمد تا وارد قصر كوفه شد، و در پى حُجر فرستاد و او را آورد، و پيش از اين با وى دوست بود پس به او گفت: «قد بلغني ما كنْتَ تفعله بالمغيرة فيحتمله منك وإنّي واللّٰه! لا أحتملك على مثل ذلك أبداً، أرأيت ما كنت تعرفني به من حبّ عليّ وودّه، فإنّ اللّٰه قد سلخه من صدري فصيّره بغضاً وعداوة، وما كنت تعرفني به من بغض معاوية وعداوته فإنّ اللّٰه قد سلخه من صدري وحوّله حبّاً ومودّة، وإنّي أخوك الّذي تعهد، إذا أتيتني وأنا جالسٌ للناس فاجلس معي على مجلسي، وإذا أتيت ولم أجلس للناس فاجلس حتّى أخرج إليك، ولك عندي في كلِّ يوم حاجتان: حاجة غدوة، وحاجة عشية، إنّك إن تستقم تسلم لك دنياك ودينك، وإن تأخذ يميناً وشمالاً تهلك نفسك، وتشطُّ عندي دمك، إنّي لا اُحبُّ التنكيل قبل التقدمة، ولا آخذ بغير حجّة، أللّهمّ اشهد» [خبر آنچه با مغيره انجام داده اى به من رسيده است و او از تو تحمّل مى كرد، و به خدا سوگند! من هرگز اين را تحمّل نمى كنم، محبّت و مودّت من نسبت به على كه مرا به آن مى شناختى، را خدا از سينۀ من زدوده و آن را به بغض و دشمنى تبديل كرده، و دشمنى و عداوت من نسبت به معاويه كه مرا به آن مى شناختى، را خدا از سينۀ من زدوده، و به محبّت و مودّت تبديل كرده است، و من برادر تو هستم كه مى شناختى، وقتى به سوى من آمدى و من به جهت امور مردم نشسته بودم به
همراه من در مجلس من بنشين، و وقتى آمدى و من براى مردم ننشسته بودم پس بنشين تا به سوى تو بيايم، و تو نزد من در هر روز دو حاجت دارى: حاجتى در صبحگاه و حاجتى در شامگاه، همانا اگر در راه راست باشى دنيا و دينت سالم مى ماند، و اگر به راست و چپ بروى خودت را هلاك كرده اى و خون خود را نزد من بى ارزش مى كنى، همانا من شكنجۀ قبل از اقدام را دوست ندارم، و بدون دليل كسى را مجازات نمى كنم، خدايا! شاهد باش].
پس حُجر گفت: «لن يرى الأمير منّي إلّاما يُحبّ وقد نصح وأنا قابلٌ نصيحته» [امير هرگز از من چيزى جز آنچه را دوست دارد نمى بيند، و نصيحت كرد و من نصيحتش را پذيرفتم]. سپس از نزد او بيرون آمد.
و چون زياد حاكم شد، اهل كوفه را گردآورد و مسجد و محراب و قصر را از آنها پر كرد تا تبرّى جستن از على را بر آنها عرضه كند(1). پس در ميان مردم ايستاد و خطبه خواند، سپس براى عثمان طلب رحمت كرد، و ياران او را ستود و قاتلان او را لعن كرد؛ و حُجر ايستاد و همان كارى را انجام داد كه با مغيره انجام مى داد...
زياد، حُجر بن عدىّ و يارانش را به وائل بن حُجر حضرمى و كثير بن شهاب سپرد و به آن دو فرمان داد آنها را به شام ببرند پس شامگاه خارج شدند و فرماندۀ نظاميان با آنها حركت كرد تا آنها را از كوفه خارج كرد.
و حركت كردند تا به مرج عذراء در نزديك دمشق رسيدند و آنها دوازده مرد بودند:
حُجر بن عدىّ، أرقم بن عبداللّٰه، شريك بن شدّاد، صيفى بن فسيل، قبيصه ابن ضبيعه، كريم بن عفيف، عاصم بن عوف، ورقاء بن سمى، كدام بن حيّان، عبدالرحمن بن حسّان، محرز بن شهاب، عبداللّٰه بن حويّه. و زياد آنها را با دو
1) - تاريخ ابن عساكر 5:421[203/19؛ مختصر تاريخ دمشق 88/9].
مرد از قبيلۀ عامر بن اسود همراه نمود كه چهارده مرد شدند. و در مرج عذراء زندانى شدند....
سپس پيك معاويه آمد و پيغام آورد كه شش نفر از آنها آزاد شوند و هشت نفر كشته شوند(1). پيكهاى معاويه به آنها گفتند: «ثمّ إنّا قد اُمرنا أن نعرض عليكم البراءة من عليّ واللعن له، فإن فعلتم هذا تركناكم وإن أبيتم قتلناكم، وإنَّ أميرالمؤمنين يزعم أنَّ دماءكم قد حلّت له بشهادة أهل مصركم عليكم، غير أنّه قد عفا عن ذلك فابرؤوا من هذا الرجل نخلِّ سبيلكم» [ما فرمان داريم كه تبرّى جستن از على و لعن وى را بر شما عرضه كنيم پس اگر آن را انجام داديد شما را رها مى كنيم، و اگر خوددارى كرديد شما را مى كشيم، و اميرالمؤمنين گفته است خونهاى شما به خاطر گواهى اهل شهرتان عليه شما حلال شده است، لكن از اين چشم پوشى كرده است پس، از اين مرد (على عليه السلام) تبرّى بجوييد تا شما را آزاد كنيم]. گفتند: اين كار را نمى كنيم؛ آنگاه غل و زنجير آنها گشوده شد، و قبرهاى آنان را حفر كردند، و كفن هاى آنها نزديك آنها گذاشته شد، و همۀ شب را برخاستند و نماز خواندند و چون صبح شد اصحاب معاويه گفتند: شما را ديديم كه ديشب نماز را طولانى كرديد و خوب دعا كرديد پس عقيدۀ خود را دربارۀ عثمان بگوييد. گفتند: «هو أوّل من جار في الحكم، وعمل بغير الحقِّ» [او نخستين كسى بود كه در حكم كردن ستم كرد و به غير حقّ عمل نمود]. پس اصحاب معاويه گفتند: اميرالمؤمنين به شما داناتر است.
سپس برخاستند و گفتند: «تبرؤون من هذا الرجل؟» [از اين مرد تبرّى مى جوييد؟].
گفتند: «بل نتولّاه» [بلكه ما او را دوست داريم]. پس هر كدام يكى را گرفت تا او را بكشد. و قبيصة بن ضبيعه در دستان ابو شريف بدّى افتاد و قبيصه به او گفت:
بين قوم من و تو شرّ و نزاعى نيست پس كسى غير از تو مرا بكشد. ابوشريف گفت: حقّ رَحِم را به جا آوردى و خوب نصيحتى كردى. پس حضرمى قبيصه را گرفت و كشت، و قصاعى رفيق او (** حُجر) را كشت.
1) - در ص 193-194 نام هفت نفرى كه كشته شدند، و هفت نفرى كه نجات يافتند ذكرمى شود.
حُجر به آنها گفت: مرا رها كنيد تا دو ركعت نماز بخوانم كه به خدا سوگند! هرگز وضو نگرفته ام مگر اينكه دو ركعت نماز خوانده ام. به او گفتند: نماز بخوان؛ پس نماز گذارد و سپس دست كشيد. و گفت: «واللّٰه! ما صلّيْتُ صلاةً قطّ أقصر منها، ولولا أن تروا أنّ ما بي جزع من الموت لأحببْتُ أن أستكثر منها. ثمّ قال:
أللّهمّ إنّا نستعديك على اُمّتنا فإنّ أهل الكوفة شهدوا علينا، وإنَّ أهل الشام يقتلوننا، أما واللّٰه! لئن قتلتموني بها إنّي لأوّل فارس من المسلمين سلك في واديها، وأوّل رجل من المسلمين نبحته كلابها» [به خدا سوگند! هرگز نمازى كوتاهتر از اين نخوانده ام، و اگر گمان نمى كرديد از مرگ مى ترسم دوست داشتم زياد نماز بخوانم. سپس گفت: خدايا! ما از تو عليه امّت خود كمك مى خواهيم همانا اهل كوفه عليه ما گواهى دادند و اهل شام ما را مى كشند. به خدا سوگند! اگر مرا در شام بكشيد اوّلين اسب سوار از مسلمين هستم كه در بيابان آن راه پيمود، و نخستين مرد از مسلمانان هستم كه سگهاى آن بر او پارس كردند]؛ پس هدبه أعور با شمشير به سوى او رفت و شاهرگهاى او را زد و گفت: نه چنين است، گمان مى كردى كه از مرگ نمى ترسى، من تو را رها مى كنم پس از صاحب خود [على عليه السلام] تبرّى بجوى. پس حُجر گفت: «مالي لا أجزع وأنا أرى قبراً محفوراً، وكفناً منشوراً، وسيفاً مشهوراً، وإنّي واللّٰه! إن جزعتُ لا أقول ما يسخط الربّ» [چرا نترسم در حالى كه مى بينم قبرى حفر شده و كفنى پهن شده و شمشيرى كشيده شده است، و به خدا سوگند! اگر هم بترسم و جزع و فزع كنم هرگز چيزى كه خدا را خشمگين سازد بر زبان جارى نمى كنم]. به او گفته شد: گردنت را دراز كن. گفت: اين، قتل نفس است و من هرگز بر انجام آن كمك نمى كنم (و گردنم را دراز نمى كنم). پس جلو انداخته شد و گردنش زده شد، و يكى يكى آنها را كشتند تا اينكه شش نفر از آنان به قتل رسيدند.
و از ياران حجر كه با او كشته شدند عبارتند از: شريك بن شدّاد حضرمى، و صيفى بن فسيل شيبانى، قبيصة بن عبسى، محرز بن شهاب منقرى، كدام بن حيّان عنزى، وعبدالرحمن بن حسّان عنزى.
و نجات يافتگان از آنها از اين قرارند: كريم بن عفيف خثعمى، عبداللّٰه بن حويّه تميمى، عاصم بن عوف بجلى، ورقاء بن سمىّ بجلى، أرقم بن عبداللّٰه كندى، عتبة بن أخنس سعدى، سعد بن نمران همدانى(1).
امينى مى گويد: حُجربن عدى كيست؟ و همراهان او چه كسانى بودند؟ و هدف آنها در اين جايگاههاى هولناك چه بود؟ و چه گناهى كرده بودند كه به بدترين شكل كشته شدند؟ و چرا حرمتهاى آنها شكسته شد و رگهاى حياتشان قطع شد با اينكه گروهى مسلمان بودند؟
حُجر بن عدى از عادلانِ صحابه يا يكى از صحابۀ عادل بود.
چنانكه حاكم نوشته است: راهبِ اصحاب محمّد صلى الله عليه و آله بود(2).
آن گونه كه در «استيعاب» آمده است: از فاضلان صحابه، با وجود سنّكم از بزرگان آنها، و مستجاب الدعوه بود(3).
و چنانكه ابن سعد نوشته است: فردى ثقه و مشهور بوده است(4).
و مرزبانى نوشته است: از ديار خود به عنوان مهمانى گرامى بر پيامبر وارد مى شد، از بندگان خدا و زاهدان بود، و به مادرش بسيار نيكو كارى مى كرد، و زياد نماز و روزه انجام مى داد(5).
1) - آنچه در اين فصل است را از اين كتابها برگرفته ايم: الأغاني 16:2-11[137/17-158]؛ عيون الأخبار 1:147؛ تاريخ الاُمم والملوك 6:141-156[253/5-279، حوادث سال 51 ه]؛ المستدرك على الصحيحين 3:468[531/3-534]؛ تاريخ مدينة دمشق 4:84؛ 6:459[207/12، شمارۀ 1221؛ و 258/24، شمارۀ 2908؛ مختصر تاريخ دمشق 238/4؛ و 125/11]؛ الكامل في التاريخ، ابن اثير 3:202-208[488/2-498، حوادث سال 51 ه]؛ البداية والنهاية 8:49-55[54/8-60، حوادث سال 51 ه].
2) - مستدرك حاكم 3:468[531/3].
3) - الاستيعاب 1:135 [القسم الأوّل/ 329-331، شمارۀ 487].
4) - طبقات ابن سعد [220/6]؛ تاريخ ابن عساكر 4:85[210/12، شماره 1221؛ مختصر تاريخ دمشق 236/6]؛ تاريخ ابن كثير 8:50[54/8، حوادث سال 51 ه].
5) - تاريخ ابن كثير 8:50[55/8، حوادث سال 51 ه].
و ابو معشر نوشته است: عابد بود، و وضويش باطل نمى شد مگر اينكه وضو مى گرفت، و وضو نمى گرفت مگر اينكه نماز مى خواند(1).
و آن گونه كه در «شذرات» آمده است: وى صحابى پيامبر بود، و از ديار خود به عنوان مهمانى گرامى بر پيامبر وارد مى شد، و مجاهد و عابد بود(2). و داراى كرامت و مستجاب الدعوه و تسليم خدا بود؛ ابن جنيد در «كتاب الأولياء» نقل كرده است: «حُجر بن عدى جنب شد پس به نگهبان خود گفت:
نوشيدنى مرا بده تا غسل كنم و فردا چيزى به من نده. گفت: مى ترسم از عطش بميرى و معاويه مرا بكشد. مى گويد: پس خدا را خواند و آبى بر او ريخته شد و از آن هر چه را نياز داشت برداشت؛ در اين هنگام، يارانش گفتند: خدا را بخوان تا ما را رها كند. گفت: «أللّهمَّ خِرْ لنا»(3)[خدايا! براى ما خير قرار ده]».
و عايشه به معاويه گفت: «قتلْتَ حُجراً وأصحابه، أما واللّٰه! لقد بلغني أنّه سيُقتل بعذراء سبعة رجال - وفي لفظ: اُناس - يغضب اللّٰه وأهل السماء لهم»(4)[حُجر و يارانش را كشتى، به خدا سوگند! به من خبر رسيده كه هفت مرد در عذراء كشته مى شوند كه خدا و اهل آسمان براى آنها خشم مى گيرند].
و مولا اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: «يا أهل الكوفة! سيُقتل فيكم سبعة نفر هم من خياركم بعذراء مَثَلُهم كمثل أصحاب الاُخدود»(5)[اى اهل كوفه! به زودى هفت نفر در
1) - تاريخ ابن عساكر 4:85؛ 5:420[212/12، شمارۀ 1221؛ و 19/202، شمارۀ 2309؛ مختصر تاريخ دمشق 236/6؛ و 88/9]؛ تاريخ ابن كثير 8:50[55/8، حوادث سال 51 ه].
2) - شذرات الذهب 1:57[247/1، حوادث سال 51 ه].
3) - الإصابة 1:315 [شمارۀ 1629].
4) - تاريخ ابن عساكر 4:86[227/12، شمارۀ 1221؛ مختصر تاريخ دمشق 241/6]؛ تاريخ ابن كثير 8:55[60/8، حوادث سال 51 ه]؛ الإصابة 1:315 [شمارۀ 1629].
5) - تاريخ ابن عساكر 4:86[227/12، شمارۀ 1221؛ مختصر تاريخ دمشق 241/6]؛ تاريخ ابن كثير 8:55[60/8، حوادث سال 51 ه]؛ شذرات الذهب 1:57[247/1، حوادث سال 51 ه].
ميان شما در عذراء كشته مى شوند كه مَثَل آنها مَثَل اصحاب اُخدود است].
و در نامۀ امام حسين عليه السلام به معاويه آمده است: «ألستَ قاتل حُجر وأصحابه العابدين المخبتين الّذين كانوا يستفظعون البدع، ويأمرون بالمعروف وينهون عن المنكر؟! فقتلتهم ظلماً وعدواناً من بعد ما أعطيتهم المواثيق الغليظة والعهود المؤكّدة جرأةً على اللّٰه واستخفافاً بعهده» [آيا تو قاتل حُجر و ياران او نيستى، كسانى كه عابد و متواضع بودند، و بدعتها را بسيار ناخوشايند مى ديدند، و امر به معروف و نهى از منكر مى كردند؟! و تو آنها را از روى ظلم و ستم و پس از اينكه عهد و پيمانهاى محكم و مؤكّد به آنها دادى، و از روى جسارت بر خدا و خفيف و كوچك شمردن عهد و پيمان او، كشتى].
اين است حُجر و ياران او. و امّا هدف اين بندۀ شايسته و تابعان نيكوكار او در تمام موضع گيرى هايشان، نهى از گناه هلاكت بار يعنى لعن مولا اميرالمؤمنين عليه السلام بر فراز منابر بود؛ آنان هماره به چهره كارگزاران و همكاران سرسخت معاويه كه اين جرم بزرگ را دربارۀ امام حقّ و اوليايش مرتكب مى شدند، گرد و غبار مى پاشيدند (و با آنان برخورد مى كردند).
شايستگى اين مرد و ياران او بر هيچ كس پوشيده نبود حتّى بر مثل مغيره كه از گروه معاويه و دشمن سرسخت شيعيان اميرالمؤمنين على عليه السلام بود؛ از اين رو وقتى به مغيره اشاره شد كه حُجر و يارانش را شكنجه كند گفت: «لا اُحبُّ أن أبتدئ أهل هذا المصر بقتل خيارهم وسفك دمائهم، فيسعدوا بذلك وأشقى، ويعزّ في الدنيا معاوية ويذلّ يوم القيامة المغيرة» [دوست ندارم به قتل خوبان اين شهر و ريختن خون آنها دست بزنم تا آنها سعادتمند شوند و من بدبخت شوم، و معاويه در دنيا عزيز شود و مغيره در روز قيامت خوار و ذليل شود]. و ياران معاويه در آخرين شب حيات آنها در عذراء، خوب به جا آوردن نماز و دعا را از آنها ديدند، و از عبادت آنها تعجّب كردند، و اطاعت آنها از خدا را بزرگ شمردند، لكن به امر معاويه تبرّى جستن از اميرالمؤمنين على عليه السلام را بر آنها عرضه كردند تا در امان و سالم بمانند و اين كار را نكردند و از اين رو در راه دوستى على عليه السلام كشته شدند،
آن گونه كه حاكم در «مستدرك»(1)نوشته است.
و ما نمى دانيم آيا اين جزء شريعت است كه بيزارى جستن از امام هدايت و لعن او باعث ايمنى مى شود، در عين اينكه آن مرد مستحقّ اعدام است؟! يا خود اين تبرّى جستن يك واجب ثابت و از ضروريّات دين است و كسى كه آن را ترك كند خونش هدر مى شود و معاويه كشتن او را بيش از همه چيز دوست دارد؛ چنانكه در روايت ابن كثير در تاريخش(2)آمده است:
عبدالرحمن بن حارث به معاويه گفت: «أقتلتَ حُجر بن الأدبر؟ فقال معاوية: «قتله أحبُّ إليَّ من أن أقتل معه مئة ألف» [آيا حُجر بن ادبر را كشتى؟ معاويه گفت: «كشتن او را از اينكه به همراه او صد هزار نفر را بكشم بيشتر دوست دارم].
آرى، ما نمى دانيم امّا فقه معاويه و شهوتهاى او اين كار را جايز مى شمارد.
و گناه حُجر و ياران شايسته او و امثال آنها از شايستگان و حاملان اسلام صحيح، آنگاه كه بر حكومت سفيهان ترشرويى كردند، چه بود؟ حكومت وزغ فرزند وزغ، تا حكومت مغيره زناكارترين فرد قبيلۀ ثقيف، تا آزاد شدۀ نشيمنگاهش بُسر بن أرطات(3)، تا حكومت پسر پدرش زياد، و تا حكومت خليفۀ ستمگر آنها فرزند هند.
و حُجر و يارانش همانها بودند كه به عهد الهى وفا كردند و در مقابل آنچه پيامبر اسلام آورده خاضع و فروتن شدند؛ در روايت صحيحى از پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است كه به جابر بن عبداللّٰه فرمود: «أعاذك اللّٰه من إمارة السفهاء» [خدا تو را از حكومت سفيهان در امان دارد]. جابر گفت: حكومت سفيهان كدام است؟ فرمود:
«اُمراء يكونون بعدي لا يقتدون بهديي، ولا يستنّون بسنّتي؛ فمن صدّقهم بكذبهم،
1) - المستدرك على الصحيحين 3:470[534/3، ح 1581].
2) - البداية والنهاية 8:54[59/8، حوادث سال 51 ه].
3) - [وى نيز مانند عمرو عاص در جنگ صفّين براى نجات از شمشير اميرمؤمنان به كشف عورت پناه آورد و جان بى ارزش خود را مديون نشيمنگاه و شرمگاه خويش است؛ ر. ك: البداية والنهاية 23/4؛ بحار 520/32؛ وص 176 از كتاب برگزيدۀ الغدير].
وأعانهم على ظلمهم فاُولئك ليسوا منّي ولست منهم، ولا يردوا عليَّ حوضي. ومن لم يصدّقهم بكذبهم، ولم يعنهم على ظلمهم فاُولئك منّي وأنا منهم، وسيردوا عليَّ حوضي» [حاكمانى پس از من مى آيند كه به سيره و روش من اقتدا نمى كنند، و به سنّت من عمل نمى كنند؛ پس هر كه دروغ آنها را تصديق كرد و آنان را بر ستمشان كمك نمود پس اين افراد از من نيستند و من از آنها نيستم، و در حوض (كوثر) من بر من وارد نمى شوند. و هر كس دروغ آنها را تصديق نكند و آنها را بر ستمشان كمك نكند اين افراد از من هستند و من از آنها هستم و در حوض بر من وارد مى شوند](1).
و معاويه در كشتن اين برگزيدگان هيچ عذر و بهانه اى جز چنگ زدن به سخنان بُنجل و بى ارزش، نداشت؛ و در پاسخ، به رنگهاى مختلف درمى آمد؛ مثل اينكه مى گفت: «إنّي رأيتُ في قتلهم صلاحاً للاُمّة وفي مقامهم فساداً للاُمّة» [من صلاح امّت را در قتل آنها، و فساد امّت را در باقى ماندن آنها ديدم]، و مى گفت: «إنّي وجدتُ قتل رجل في صلاح الناس خيراً من استحيائه في فسادهم»(2)[من كشته شدن مردى را به خاطر صلاح مردم بهتر از اين ديدم كه زنده بماند و آنها را فاسد كند]. و آيا صلاح مردم در ملتزم شدن به لعن اميرالمؤمنين على عليه السلام و بيزارى جستن از او و دشمنى با شيعيان او، و فساد مردم در ترك اينها يا نهى كردن از آنها بود؟! دقّت كن شايد دليلى براى آن در شريعتى غير از اسلام بيابى.
و يا مى گفت: «لستُ أنا قتلتُهم إنّما قتلهم من شهد عليهم»(3)[من آنها را نكشتم، افرادى كه عليه آنها گواهى دادند آنها را كشتند].
و مى گفت: «فما أصنع كتب إليَّ فيهم زياد يشدّد أمرهم ويذكر أنّهم سيفتقون عليَّ فتقاً لا يرقع»(4)[چه كنم؟! زياد به من نامه نوشت و امر آنها را شديد جلوه داد و گفت در
حكومت من شكافى ايجاد خواهند كرد كه اصلاح نخواهد شد]. و مى گفت: «حمّلني ابن سميّة فاحتملت»(1)[پسر سميّه مرا بر آن واداشت و آن كار را كردم].
خداوند گزافه گويى و بى حيايى را روسياه كند، آيا زياد فرماندار او بود يا او فرماندار زياد بود تا با اشارۀ وى مرتكب گناهان بزرگ شود؟! و آيا خونهاى افراد شايسته - كه جامعه دينى آنها را به اين ويژگى مى شناخت - با سخن فردى فاسق و لااُبالى هدر مى شود؟! در حالى كه خداوند مى فرمايد: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جٰاءَكُمْ فٰاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهٰالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلىٰ مٰا فَعَلْتُمْ نٰادِمِينَ» (2)[اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد، درباره آن تحقيق كنيد، مبادا به گروهى از روى نادانى آسيب برسانيد و از كردۀ خود پشيمان شويد].
لكن معاويه پس از اينكه زياد را به ابوسفيان ملحق كرد، خوش داشت كه از رضايت او منحرف نشود، و با رضايت او كينه اش شفا يابد، هر چند رضايت زياد او را از زمرۀ مردمى كه مورد خطاب آيۀ شريفه هستند، دور كند.
آيا معاويه مى تواند يا برايش فايده اى دارد كه در روز ملاقات خداوند در برابر آيۀ: «وَ لاٰ تَقْتُلُوا اَلنَّفْسَ اَلَّتِي حَرَّمَ اَللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ» (3)[و كسى را كه خداوند خونش را حرام شمرده، نكشيد، جز بحقّ]، و آيۀ «وَ مٰا كٰانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلاّٰ خَطَأً... وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزٰاؤُهُ جَهَنَّمُ خٰالِداً فِيهٰا وَ غَضِبَ اَللّٰهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذٰاباً عَظِيماً» (4)[هيچ فرد با ايمانى مجاز نيست كه مؤمنى را به قتل برساند، مگر اينكه اين كار از روى خطا و اشتباه از او سر زند... و هر كس، فرد باايمانى را از روى عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است؛ در حالى كه جاودانه در آن مى ماند؛ و
خداوند بر او غضب مى كند؛ و او را از رحمتش دور مى سازد؛ و عذاب عظيمى براى او آماده ساخته است]، و آيۀ: «إِنَّ اَلَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِآيٰاتِ اَللّٰهِ وَ يَقْتُلُونَ اَلنَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَ يَقْتُلُونَ اَلَّذِينَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ اَلنّٰاسِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ» (1)[كسانى كه نسبت به آيات خدا كفر مى ورزند و پيامبران را به ناحق مى كشند، و (نيز) مردمى را كه امر به عدالت مى كنند به قتل مى رسانند، به كيفر دردناك (الهى) بشارت ده!]، و آيه: «وَ عِبٰادُ اَلرَّحْمٰنِ اَلَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى اَلْأَرْضِ هَوْناً... وَ لاٰ يَقْتُلُونَ اَلنَّفْسَ اَلَّتِي حَرَّمَ اَللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ لاٰ يَزْنُونَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذٰلِكَ يَلْقَ أَثٰاماً» (2)[بندگان خاصّ خداوند رحمان، كسانى هستند كه با آرامش و بى تكبّر بر زمين راه مى روند... و انسانى را كه خداوند خونش را حرام شمرده، جز به حقّ نمى كشند؛ و زنا نمى كنند؛ و هر كس چنين كند، مجازات سختى خواهد ديد]، به اين سخنان بى ارزش و پوچ تمسّك كند؟!
آيا براى معاويه همين بس نيست كه خودش از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده است: «كلّ ذنب عسى اللّٰه أن يغفره إلّاالرجل يموت كافراً أو الرجل يقتل مؤمناً متعمّداً»(3)[هر گناهى اميد است كه خدا آن را ببخشد مگر مردى كه كافر بميرد يا مردى كه مؤمنى را عمداً بكشد]؟!
يا آنچه با دست گنهكار خود براى امير المؤمنين عليه السلام نوشت: وإنّي سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول: «لو تمالا أهل صنعاء وعدن على قتل رجل واحد من المسلمين لأكبّهم اللّٰه على مناخرهم في النار» [من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمود: «اگر اهل صنعاء و عدن بر كشتن يك مرد مسلمان جمع شوند خداوند آنها را بر روى بينى در آتش مى افكند]؟!
عالِم نسب شناس ابو جعفر محمّد بن حبيب بغدادى متوفّاى (245)، در
كتاب «المحبّر»(1)نوشته است:
زياد بن ابيه، مسلم بن زيمر حضرمى و عبداللّٰه بن نُجىّ حضرمى را چند روز در كوفه نزديكِ خانه هايشان به دار آويخته بود، و اين دو، شيعه بودند و اين كار به دستور معاويه انجام شده بود. و حسين بن على رضى الله عنه اين دو را در نامۀ خود به معاويه، عليه او برشمرده است: «ألست صاحب حُجر والحضرميّين اللّذين كتب إليك ابن سميّة أنَّهما على دين عليّ ورأيه، فكتبت إليه: من كان على دين عليّ ورأيه فاقتله وامثل به؛ فَقَتَلهما ومثّل بأمرك بهما؟ ودين عليّ وابن عمّ عليّ الّذي كان يضرب عليه أباك - يضربه عليه أبوك - أجلسك مجلسك الّذي أنت فيه. ولولا ذلك كان أفضل شرفك وشرف أبيك تجشّم الرحلتين اللّتين بنا منَّ اللّٰه عليك بوضعها عنكم» [آيا تو داراى پروندۀ سياهِ قتل حُجر و دو حضرمى نيستى كه پسر سميّه به تو نامه نوشت كه آن دو بر دين و ديدگاه على هستند و تو براى او نوشتى: هر كس را بر دين و ديدگاه على است، بكُش و مُثله كن؛ پس آن دو را كشت و به دستور تو آن دو را مُثله كرد؟! و دين على و پسر عموى على كه با پدرت به خاطر آن مى جنگيد - يا پدر تو به خاطر آن با پدر من جنگيد - تو را در اين مكان كه نشسته اى نشانده است. و اگر اين دين نبود با فضيلت ترين شرف تو و پدرت اين بود كه در سال دو بار كوچ مى كرديد(2)، كه خداوند به وسيلۀ ما بر شما منّت نهاد و آن را از شما برداشت].
امينى مى گويد: اى اهل دين خدا با من همراه شويد! آيا معتقد شدن به دين على عليه السلام باعث مباح شدن خون مسلمان و حلال شدن مُثله و مجازاتى كه در شريعتِ پاك حتّى نسبت به سگ هار ممنوع است، مى شود؟! آيا دين على عليه السلام
همان دين محمّد صلى الله عليه و آله كه از جانب خداى تعالى آورده، نيست؟!
آرى، چنين است لكن معاويه از دين استوار منحرف است، و براى آن ارزشى قائل نيست، و به عاقبت هتك آن توجّهى ندارد، و نسبت به عيب نهادن در آن درنگ و توقّف نمى كند.
و از افراد شايسته اى كه معاويه آنها را بى گناه كشت، مالك بن حارث اشتر نخعى است. نيكى مالك از جانب خدا بود، چه مالكى؟! اگر كوه بود، كوهى بود كه در سرفرازى يگانه است، و اگر سنگ بود، سنگى سخت و محكم بود.
گريه كنندگان بايد بر مثل مالك بگريند. و آيا موجودى مانند مالك هست؟! شجاع ترين بندگان خدا، و گرامى ترين آنها از لحاظ حسب، كه ضررِ او بر بدكاران بيشتر از آتش سوزان بود، و در ميان مردم بيشتر از همه از پليدى و ننگ دور بود، شمشيرى بسيار تيز بود كه از بريدن و قطع كردنِ مضروب ناتوان نبود و كندى نداشت، در زمان صلح حكيم بود، و در زمان جنگ محكم و استوار، و داراى انديشه اى اصيل و صبرى جميل (شكيبايى خالى از ناسپاسى) بود.
از كسانى بود كه از سستى و لغزش و كنديش نسبت به آنچه كه سرعت گرفتن به سوى آن بهتر است، و از سرعت گرفتنش به آن چيزى كه كندى نسبت به آن بهتر است، ترسيده نمى شد. وى بين نرمى و خشونت جمع كرده بود، و در جايگاه استحكام، محكم بود و در جايى كه بايد نرمى كند نرم بود، او اسبْ سوارى شجاع و دلير، و رئيس و بردبار و بخشنده و فصيح و شاعر بود.
مسعودى در «مروج» نوشته است(1):
على، اشتر را والى مصر نمود و او را با لشكرى به آن جا فرستاد؛ پس
1) - مروج الذهب 2:39[429/2].
چون خبر آن به معاويه رسيد با دهقانى كه در عريش(1)بود دسيسه نمود و او را تطميع كرد و گفت: ماليات تو را بيست سال نمى گيرم پس چاره اى كن و سمّى در غذاى اشتر بريز. و چون اشتر به عريش رسيد دهقان از او پرسيد: كدام غذا و نوشيدنى را بيشتر دوست دارد؟ گفته شد: عسل؛ پس عسلى به او هديه داد و گفت: اين عسل فلان و فلان است و آن را براى اشتر توصيف نمود و اشتر روزه بود پس شربتى از آن نوشيد و هنوز در شكمش قرار نگرفته بود كه تلف شد، و همراهان اشتر بر دهقان و هر كه با او بود حمله بردند. و گفته شده: اين كار در قلزم انجام گرفت، و ديدگاه نخست ثابت تر است. پس خبر آن به على رسيد و فرمود: «لليدين وللفم»(2)[خدا قاتل او را بر دهان و دست برزمين بزند (وبه رو در خاك افكند)]. و چون خبر آن به معاويه رسيد گفت: «إنَّ للّٰه جنداً من العسل» [همانا خداوند سربازانى از عسل دارد].
امينى مى گويد: در اينجا مى بينى كه چگونه معاويه از ارتكاب اين گناه بزرگ، يعنى كشتن بنده اى صالح كه با زبان رسول خدا و خليفۀ وى مولا اميرالمؤمنين عليه السلام مدح شده، روى گردان نيست. و او و اهل شام با مرگ اين پهلوان مجاهد(3)بسيار خوشحال شدند، تنها به خاطر اينكه او امام زمان خود كه بر امامت او تصريح شده، و مسلمانان بر خلافت او اجماع كرده اند، را يارى مى كرد. و اين تعجّبى ندارد؛ زيرا پسر هند را چيزهايى خشنود مى ساخت، كه امّت حقّ و امامان هدايت و اولياى شايسته را ناراحت مى نمود. و اگر در اسلام، نفوس قدسى هيچ حرمتى نداشته باشند، و امامان و ياران آنها هيچ منزلتى نداشته باشند، معاويه نمى توانست مصيبتى بزرگتر از اين به وجود
آورد. و حتّى اگر معاويه بر عادت كفر ننگين خود تا آخرين سالهاى زمان پيامبر ادامه مى داد و ترس از برق شمشير اسلام او را به تسليم شدن سوق نمى داد، پس در آن هنگام لشكريان سركش و متمرّد و كافر وى حادثه اى تلخناك تر از اين جنايت و امثال آن انجام نمى دادند كه خوبان اصحاب محمّد صلى الله عليه و آله را به خاطر يارى او و دوست داشتن خويشاوندان او و دفاع از ناموس و كرامت اهل بيت گرامى او، بكشند.
و از قربانيان پادشاهى مستبدّانۀ معاويه، و ذبح شدگان حكومت ستم پيشۀ وى، متولّد شدۀ در حرم امن خدا، و پروردۀ خاندان عصمت و قداست، محمّد ابن ابى بكر است.
معاويه در سال (38) عمرو عاص را با چهار هزار نفر كه در ميان آنها معاوية بن حديج و ابواعور سلمى بودند، به سوى مصر فرستاد و او را فرماندار مصر كرد. پس آنها با محمّد بن ابى بكر - كه فرماندار مصر از جانب على بود - در مكانى كه معروف به «مسنّات» است برخورد كرده و جنگيدند تا اينكه كنانة بن بشر كشته شد، و در اين هنگام محمّد به خاطر تسليم شدن يارانش و رها كردن وى، فرار كرد، و نزد مردى به نام جبلة بن مسروق پنهان شد ولى جاى او برملا شد، آنگاه معاوية بن حُديج و عمرو عاص او را در پوست خرى گذاشتند و او را آتش زدند و اين كار در جايى از مصر به نام «كوم شريك» انجام شد. و گفته شده: در حالى كه رمقى داشت با او اين كار را كردند. و خبر كشته شدن محمّد و يارانش به معاويه رسيد و او اظهار شادى و سرور كرد. و چون خبر قتل محمّد و سرور معاويه به على رسيد، فرمود: «جزعنا عليه على قدر سرورهم؛ فما جزعتُ على هالك منذ دخلت هذه الحرب جزعي عليه، كان لي ربيباً وكنتُ أعدّه ولداً، كان بي برّاً، وكان ابن أخي(1)فَعَلى مثل هذا نحزن وعند اللّٰه
1) - محمّد بن ابى بكر برادر مادرى عبداللّٰه بن جعفر بن ابى طالب بود.
نحتسبه»(1)[ما به اندازۀ خوشحالى آنها، بر محمّد غمناك هستيم؛ من از وقتى در اين جنگها داخل شده ام بر هلاك شده اى بى تابى نكرده ام آنچنانكه بر او بى تاب شده ام، وى پروردۀ من بود، و او را فرزند خود مى شمردم، و به من نيكوكارى مى كرد و فرزند برادرم بود؛ پس بر مثل اين، محزون مى شويم و آن را براى خدا حساب مى كنيم].
و على به خاطر محمّد بن ابى بكر محزون شد تا جايى كه آثار آن غم و اندوه در صورتش آشكار شد، و برخاست و براى مردم خطبه خواند و پس از حمد و ثناى الهى و درود بر رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «ألا إنَّ مصر قد افتتحها الفجرة اُولو الجور والظلم الّذين صدّوا عن سبيل اللّٰه وبغوا الإسلام عوجاً، ألا وإنَّ محمّد بن أبي بكر قد استشهد رحمه اللّٰه فعند اللّٰه نحتسبه. أما واللّٰه! إن كان ما علمتُ لممّن ينتظر القضاء، ويعمل للجزاء، ويبغض شكل الفاجر، ويُحبّ هَدْي المؤمن...»(2)[همانا بدكاران و صاحبان ظلم و جور كه از راه خدا روى مى گردانند، و مى خواهند راه اسلام را كج كنند، مصر را فتح كردند، همانا محمّد بن ابى بكر شهيد شد خدا او را رحمت كند و ما اين غم را براى خدا حساب مى كنيم. به خدا سوگند! تا آنجا كه من مى دانم او از كسانى بود كه منتظر قضاى الهى بود، و براى جزاى الهى عمل مى كرد، و دشمن راه و روش بدكاران بود، وراه و روش مؤمنان را دوست داشت...].
و ابو عمر نوشته است: گفته مى شود: محمّد بن ابى بكر نزد عمرو عاص آورده شد و او را به قتل صبر كشت (وى را با قطع دست و پا زجركُش كرد).
امينى مى گويد: چنين كارهاى وحشتناك و ناگوارى، راههايى كوتاه و ميان بُر از كارهاى ننگين پسر عاصى و ياران وى و مايۀ خشنودى پسر هند جگرخوار است، كه از وقتى به حدّ رشد خود رسيدند مبالات و توجّهى نسبت به ريختن خونهاى پاك نداشتند، و به ويژه از وقتى كه در جنگ صفّين شركت كردند تا
اينكه آتش بسيار تند و سوزانى را روشن كردند و پيوسته به خاطر شهوتهاى ننگين خود در خونهاى خوبان غوطه ور بودند.
و فرض كن محمّد آنچنانكه گمان كرده اند با عثمان رفتار كرده است، ولى عجيب آن است كه خونخواه او كسى مانند معاويه اى باشد كه وقتى عثمان از او يارى خواست درنگ كرد تا عثمان كشته شد، و مانند عمرو عاص باشد كه از كشته شدن وى خوشحال شد و مى گفت: «أنا أبو عبداللّٰه قتلتُه وأنا بوادي السباع» [من ابو عبداللّٰه هستم او را كشتم در حالى كه در وادى السباع بودم]، و مى گفت: «أنا أبو عبداللّٰه إذا حككتُ قرحة نكأتها» [من ابو عبداللّٰه هستم كه وقتى زخمى را مى خارانم آن را خون مى اندازم]، و مى گفت: «أنا أبو عبداللّٰه قد يضرط العَيْر، والمكواة في النار» [من ابو عبداللّٰه هستم، گاه الاغ ضرطه مى دهد در حالى كه آهنى كه وسيلۀ داغ نهادن است در آتش مى باشد].
و همه عليه او شورش كرده بودند حتّى چوپانان در ميان گوسفندان خود در بالاى كوه(1).
و چرا معاويه آن لشكر انبوه را به سوى عايشه نفرستاد كه صدايش را در بين گروههاى صحابه بلند كرده بود و مى گفت: «اُقتلوا نعثلاً قتله اللّٰه فقد كفر» [پيرمرد احمق را بكشيد خدا او را بكشد همانا كافر شده است]، و از اين دست سخنان گزنده و نيشدار(2)!
و چرا معاويه آن لشكر انبوه را متوجّه طلحه و زبير نكرد كه دشمن ترين مردم نسبت به عثمان بودند، و طلحه همان كسى بود كه در هنگام محاصرۀ عثمان آب را از او دريغ كرد، و مردم را از كفن و دفن وى منع نمود، و مانع شد كه در جايى غير از حشّ كوكب كه قبرستان يهوديان بود دفن شود، و امور
ناگوار ديگر(1).
شهرستانى در «الملل و النحل» نوشته است(2):
اميران لشكر عثمان اين افراد بودند: معاويه كه فرماندار شام بود، و سعد ابن ابى وقّاص كه فرماندار كوفه بود، و پس از او وليد بن عقبه آمد، و عبداللّٰه بن عامر كه فرماندار بصره بود، و عبداللّٰه بن ابى سرح كه فرماندار مصر بود، و همگى او را وانهادند و راندند تا آنچه مقدّر بود بر سرش آمد.
آرى، اينها او را كشتند ولى معاويه مى خواست تنها از دوستداران على عليه السلام تقاصّ بگيرد، و ريشه و اساس آنها را از زير هر سنگ و گِلى بركَند، و دربارۀ آنها هر قساوت و شقاوتى را آسان مى شمرد. و او و مخالفان على عليه السلام نيّت درستى نداشتند وگرنه خونى كه همۀ صحابه بر ريختن آن اجماع كردند، و عليه او با آيات قرآن حكيم احتجاج كردند(3)، چه حرمتى داشت؟! البتّه اگر تبعيّت اهل سنّت از صحابه و احتجاج به گفتار و رفتار آنها و عادل دانستن همۀ آنها، براساس ميلها و شهوتها نباشد كه به ادّعاى اجماع صحابه بر خلافت ابوبكر - كه در آنجا اجماعى نبود - احتجاج كنند، ولى به اجماع آنان بر كشتن عثمان احتجاج نكنند!
و فرض كن محمّد بن ابى بكر تنها قاتل عثمان بود كه بدون هيچ دليل و توجيهى او را كشت و بايد قصاص مى شد و در قصاص زندگى است، ولى آيا در دين اسلام قصاصى به اين صورت آمده كه قاتل را در شكم خر كنند سپس او را با آتش بسوزانند و سر او را در شهرها بگردانند؟! آيا اين، دينِ «اللّٰه» است كه محمّد بن ابى بكر به آن معتقد بود؟! يا دين هُبل است خداى معاويه و پدرانش كه درخت ملعون در قرآن هستند؟!
«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ» (1)
[ما داستان آنان را به حقّ براى تو بازگو مى كنيم].
«فَسَوْفَ يَأْتِيهِمْ أَنْبٰاءُ مٰا كٰانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ» (2)
[ولى به زودى خبر آنچه را به باد مسخره مى گرفتند، به آنان مى رسد؛ (و از نتايج كار خود، آگاه مى شوند)].
«إِنِ اَلْحُكْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ يَقُصُّ اَلْحَقَّ وَ هُوَ خَيْرُ اَلْفٰاصِلِينَ» (3)
[حكم و فرمان، تنها از آن خداست؛ حقّ را از باطل جدا مى كند؛ و او بهترين جداكننده (حقّ از باطل) است].
شايد تا به اينجا معاويه را شناختى و دانستى او كيست، و خلق و خو و روحيّات و ملكات او چگونه است، و اينكه مردى مثل او تنها در جايى مى نشيند كه در آنجا عار وننگ و بدى ها و شرور اقامت گزيده و وجود دارند، و اينكه هر فضيلتى كه روايان بدى به او چسبانده اند و قلمهاى مزدور براى او نوشته اند، حديثى دروغ است كه هواها و شهوتها آن را آراسته است، و در بازار اعتبار هيچ ارزشى نداشته و در جايگاه حقّ راهى ندارد، پس گمان نيكى داشته باش و از اين خبر سؤال نكن.
آيا معاويه انجام دهندۀ آن گناهان بزرگ و جسارت كنندۀ بر خدا و اسلام و پيامبر و قرآن و سنّت تغيير ناپذير نمى باشد؟!
آيا او هتك كنندۀ حرمتهاى الهى، و كوچك كنندۀ قدر و منزلت اولياى الهى، و جارى كننده خونهاى پاك آنها، و عادت دارندۀ بر ظلم و ستم با كشتن انسانهاى بى گناه، نيست؟! «وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزٰاؤُهُ جَهَنَّمُ خٰالِداً فِيهٰا وَ غَضِبَ اَللّٰهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذٰاباً عَظِيماً» (4)[و هر كس، فرد باايمانى را از روى عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است؛ در حالى كه جاودانه در آن مى ماند؛ و
خداوند بر او غضب مى كند؛ و او را از رحمتش دور مى سازد؛ و عذاب عظيمى براى او آماده ساخته است].
آيا او كسى نيست كه خدا و رسولش را دربارۀ مردان صالح امّت و صحابۀ عادل و تابعان نيكوكارِ آنها - كسانى كه ريختن خون آنها و بردن آبرو و احترام و ارزش آنها حرام بود - آزرده نمود؛ چرا كه آنها را به اعماق زندانها افكند، و از ميان خانه هايشان تبعيد نمود، و كارى كرد كه آنها هماره در ترس و وحشت زندگى كنند؟! «إِنَّ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ فِي اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذٰاباً مُهِيناً * وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ بِغَيْرِ مَا اِكْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِيناً» (1)[آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مى دهند، خداوند آنان را از رحمت خود در دنيا و آخرت دور ساخته، و براى آنها عذاب خواركننده اى آماده كرده است. و آنان كه مردان و زنان با ايمان را به خاطر كارى كه انجام نداده اند آزار مى دهند، بار بهتان و گناه آشكارى را به دوش كشيده اند].
آيا او كسى نيست كه رسول خدا را دربارۀ اهل بيتش آزرد، و عليه برادر وجان و خليفۀ به حقّ او جنگ بر پا كرد، در حالى كه واجب بود در برابر او سر تسليم فرود آورد و در پى رضايت او باشد؟! «وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اَللّٰهِ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ» (2)[و آنها كه رسول خدا را آزار مى دهند، عذاب دردناكى دارند!].
آيا او كسى نبود كه حرمت رسول اعظم را دربارۀ خويشاوندانش رعايت نكرد، و آن حرمت را با دشنام به پدرِ فرزندان پيامبر، و امر كردن جامعۀ دينى به آن جرم بزرگ، و سنّت قرار دادن آن، و نسبتهاى ناروا و دروغ دادن به كسى كه خداى جليل او را تطهير كرده، كوچك و تحقير نمود؟!
آيا او نخستين سبقت گيرندۀ به گناهان فراوان و ننگ آور نبود؟!
نخستين خليفه اى كه شراب فروخت و خورد! در حالى كه شراب و نوشندۀ آن و خريدار و فروشندۀ آن به شدّت لعن شده اند.
نخستين كسى كه كارهاى ناپسند را در جامعۀ اسلامى پراكند! «إِنَّ اَلَّذِينَ
يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ اَلْفٰاحِشَةُ فِي اَلَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ فِي اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ اَللّٰهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ» (1)[كسانى كه دوست دارند زشتيها در ميان مردم با ايمان شيوع يابد، عذاب دردناكى براى آنان در دنيا و آخرت است؛ و خداوند مى داند و شما نمى دانيد].
نخستين كسى كه ربا را حلال كرد و خورد! در حالى كه خدا خريد و فروش را حلال، و ربا را حرام كرده است؛ «اَلَّذِينَ يَأْكُلُونَ اَلرِّبٰا لاٰ يَقُومُونَ إِلاّٰ كَمٰا يَقُومُ اَلَّذِي يَتَخَبَّطُهُ اَلشَّيْطٰانُ مِنَ اَلْمَسِّ» (2)[كسانى كه ربا مى خورند، (در قيامت) برنمى خيزند مگر مانند كسى كه بر اثر تماس شيطان، ديوانه شده (و نمى تواند تعادل خود را حفظ كند؛ گاهى زمين مى خورد، و گاهى به پا مى خيزد)] و ربا خوار و ربا دهنده در زبان پيامبر صلى الله عليه و آله ملعون هستند.
نخستين كسى كه براى پاسداشتِ بدعت پسر عمويش نماز را در سفر تمام خواند!
نخستين كسى كه اذان گفتن در نماز عيد فطر و قربان را بدعت نهاد!
نخستين كسى كه براى زنده كردن عقيدۀ عثمان، ازدواج همزمان با دو خواهر را جايز مى دانست!
نخستين كسى كه سنّت در ديات را تغيير داد و چيزى را در آن داخل كرد كه جزء آن نبود!
نخستين كسى كه تكبير در نمازها هنگام هر خم و راست شدن را ترك كرد در حالى كه سنّتى ثابت بود!
نخستين كسى كه به خاطر مخالفت با اميرالمؤمنين على عليه السلام كه به سنّت خدا و رسولش عمل مى كرد، لبّيك گفتن را ترك كرد و به ترك آن امر نمود!
نخستين كسى كه براى شنواندن دشنام به على عليه السلام به گوش مردم، خطبه را بر نمازِ عيد مقدّم كرد! در حالى كه در حديث صحيح از پيامبر اسلام رسيده
است: «من سبّ عليّاً فقد سبّه، ومن سبّه فقد سبّ اللّٰه» [هر كس على را دشنام دهد به پيامبر دشنام داده است، و هر كس پيامبر را دشنام دهد خدا را دشنام داده است].
نخستين كسى كه خدا را با ترك حدود و به پانداشتن سنّت او معصيت كرد! «وَ مَنْ يَعْصِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نٰاراً خٰالِداً فِيهٰا وَ لَهُ عَذٰابٌ مُهِينٌ» (1)[و آن كس كه خدا و پيامبرش را نافرمانى كُند و از مرزهاى او تجاوز نمايد، او را در آتشى وارد مى كند كه جاودانه در آن خواهد ماند؛ و براى او مجازات خواركننده اى است].
نخستين كسى كه حكم زناكار را نقض نمود، و راه و روش جاهليّت را زنده كرد، و با دين محمّد صلى الله عليه و آله مخالفت كرد! در حالى كه: «الولد للفراش وللعاهر الحَجر» [فرزند از آنِ شوهر است و زناكار سنگسار مى شود].
نخستين كسى كه انگشتر به دست چپ كرد! و مروانيان(2)اين سنّت را در پيش گرفتند، تا اينكه سفّاح به دست راست منتقل كرد، و تا زمان رشيد همينگونه بود و او به دست چپ برگردانْد(3).
نخستين كسى كه دشنام به على عليه السلام را سنّت كرد، و در قنوت نماز او را لعن مى كرد، و آن را در ميان جانشينان خود كه نماز را ضايع مى كردند و از شهوتها پيروى مى نمودند، سنّت قرار داد، و خطبه هاى منابر را با اين بدعت ننگ آور سياه كرد!
نخستين كسى كه بر امام زمانش ستم كرد و با او جنگيد و گروه زيادى از صالحان صحابه و رزم آوران بدر و اهل بيعت شجره كه خدا از آنها راضى بود و آنها نيز از خدا راضى بودند، را كشت!
نخستين كسى كه براى جعل حديث و تحريف قرآن و كلمۀ طيّبۀ آن از جايگاههايش، اموال فراوانى را بذل و بخشش كرد!
نخستين كسى كه بيزارى جستن از على عليه السلام را بر بيعت كنندگانِ با وى در خلافتِ ظالمانه يا در پادشاهى مستبدّانه اش، شرط كرد!
نخستين كسى كه سر صحابى عادل عمرو بن حمق به سوى او برده شد و در شهرها گردانده شد!
نخستين كسى كه صحابۀ عادلِ صدر اسلام و تابعان نيكوكار آنها كه از بزرگان و عبادت كنندگان امّت بودند، را تنها به دليل محبّت آنها به آقاى عترت كشت، در حالى كه خداوند موالات او را مزد رسالت پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله قرار داده است!
نخستين كسى كه زنانِ دوستداران اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله را كشت، و كودكان آنها را سر بريد، و اموال آنها را غارت كرد، و كشته شدگان آنها را مُثله نمود، و جمع آنها را متفرّق ساخت، و ريشه و بنياد آنها را بركَند، و از ميان خانه هايشان تبعيد نمود، و آنها را در زير هر سنگ و گِلى هلاك كرد!
نخستين كسى كه مردمِ زير دست او، وى را به بازى گرفتند و عمل به گواهى هاى دروغ را سنّت كرد، و افراد شرور و گمراهان و ستمگران را بر صالحان امّت محمّد صلى الله عليه و آله مسلّط نمود!
نخستين كسى كه خواست منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله را از مدينه مشرّفه به شام منتقل كند! و چون منبر را حركت داد خورشيد خسوف كرد پس آن را رها نمود(1).
نخستين كسى كه خلافت اسلامى را به پادشاهى و سلطنت بد تبديل كرد!
نخستين كسى كه در اسلام با پوشيدن لباس حرير و ديبا (ابريشم)، پادشاهى و تكبّر و گردنكشى نمود، و در ظرفهاى طلا و نقره نوشيد، و بر زين هاى زينت شده به طلا و نقره سوار شد!
نخستين كسى كه به غنا گوش داد و با آن به طرب و رقص و آوازخوانى
1) - تاريخ ابن كثير 8:45[49/8، حوادث سال 50 ه].
پرداخت، و براى آن پول داد و بذل و بخشش كرد، در حالى كه خود را اميرالمؤمنين مى پنداشت!
نخستين كسى كه دين خدا را با جانشين كردن تولۀ زناكارِ لااُبالى و تارك الصلاةِ خود هتك نمود!
نخستين كسى كه به شهر پيامبر صلى الله عليه و آله حرم امن الهى حمله كرد و اهل آن را به وحشت انداخت و حرمت آن مكان مقدّس را رعايت نكرد!
و جرمها و گناهان بزرگ ديگرى كه اين مرد را سبقت گيرنده و نخستين فرد در انجام آنها مى يابى(1).
آيا درست است كه براى چنين طغيانگرى كلمۀ مدحى از پيامبر صادر شده باشد؟! يا از پيامبرِ عدالت و حقّ و راستى سخنى كه ستايش وى را به وهم اندازد (و از آن بوى ستايش وى بيايد)، وارد شده باشد؟!
هرگز اين مطلب ممكن نيست؛ بلكه پيامبر عظيم بزرگترين كسى است كه اين انسان و جرمهاى او را دشمن مى دارد، واين مرد سرسخت ترين دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله در زمان جاهليّت و اسلام بود. و اگر پيامبر حتّى يك كلمه در مدح او بگويد - و او از اين كار به دور است - همانا بزرگترين ترويج باطل و اهل آن، و روشن ترين رخصت در معصيت، و آشكارترين اهانت به دين است.
عبداللّٰه بن احمد بن حنبل مى گويد:
«سألتُ أبي عن عليّ ومعاوية؛ فقال: إعلم أنَّ عليّاً كان كثير الأعداء، ففتّش له أعداؤه عيباً فلم يجدوا فجاؤوا إلى رجل قد حاربه وقاتله فأطروه كيداً منهم لعليّ»(2)[از پدرم دربارۀ على و معاويه پرسيدم؛ گفت: بدان على داراى دشمنان فراوان بود و دشمنانش جست و جو كردند تا عيبى براى او
پيدا كنند ولى پيدا نكردند پس به سوى مردى آمدند كه با على جنگيد و به خاطر دشمنى با على، آن مرد را ستودند].
و حاكم مى گويد:
از ابو العبّاس محمّد بن يعقوب بن يوسف شنيدم كه گفت: از پدرم شنيدم كه گفت: از اسحاق بن ابراهيم حنظلى شنيدم كه گفت: «لا يصحّ في فضل معاوية حديثٌ»(1)[هيچ حديثى در فضيلت معاويه صحيح نيست].
و چون بخارى حديث صحيحى در فضايل معاويه نيافته، در «صحيح» خود هنگام شمردن مناقب صحابه نوشته است: «باب ذكر معاوية رضى الله عنه(2)»، (و نگفته: باب مناقب يا فضايل معاويه)؛ و ابن حجر در «فتح الباري»(3)نوشته است:
بخارى با اين سخن اشاره به جعلى بودن فضايل معاويه و اصل و اساس نداشتن آنها مى كند. و دربارۀ فضايل معاويه احاديث زيادى نقل شده كه سند هيچ يك از آنها صحيح نيست، و اسحاق بن راهويه و نسائى و ديگران به اين مطلب يقين پيدا كرده اند.
و امّا مسلم و ابن ماجه چون حديث قابل توجّهى در فضايل معاويه پيدا نكرده اند، در هنگام شمردن مناقب صحابه در كتاب صحيح و سنن خود از نام بردن او چشم پوشى كرده اند. و تِرمذى(4)تنها اين حديث را ذكر كرده است:
«أللّهمّ اجعله هادياً مهديّاً واهدِ به» [خدايا! او را هدايتگر و هدايت شده قرار ده، و به وسيلۀ او هدايت كن]؛ و سپس نوشته است: «اين حديث حسن است امّا غريب و نامأنوس»(5). و نيز حديث: «أللّهمّ اهد به» [خدايا! به وسيلۀ او هدايت كن] را ذكر كرده و خود او به خاطر وجود عمرو بن واقد دمشقى - عمرو يكى از
دروغگويان است(1)- در سند آن، حديث را ضعيف دانسته است؛ بنابراين، كتب صحاح و سُنَن از رواياتى كه راويان بدى دربارۀ فضيلت اين مرد بافته اند، خالى است.
وحافظ نسائى صاحب سُنَن به دمشق وارد شد و اهل آن از او خواستند حديثى در فضيلت معاويه بگويد پس گفت: «أما يكفي معاوية أن يذهب رأساً برأس حتّى يروى له فضائل؟!» [آيا سر به سر براى معاويه كافى نيست (كه نه به ضرر او چيزى بگوييم و نه به نفعش) و انتظار داريد كه براى او فضيلت هم ذكر كنيم؟!]؛ آنگاه بلند شدند و به بيضه هايش زدند و او را از مسجد جامع بيرون انداختند؛ در اين هنگام، گفت: «مرا به سوى مكّه ببريد»؛ و او را در حالى كه مريض بود بيرون بردند و در مكّه كشته و شهيد شد(2).
و ابن تيميّه در «منهاج» خود نوشته است(3):
«طائفةٌ وضعوا لمعاوية فضائل ورووا أحاديث عن النبيّ صلى الله عليه و آله في ذلك كلّها كذبٌ» [گروهى دربارۀ معاويه فضايلى جعل كرده و رواياتى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده اند كه همگى دروغ است].
و فيروزآبادى در خاتمه كتابش «سفر السعادة»، و عجلونى در «كشف الخفاء»(4)نوشته اند:
«باب فضائل معاوية ليس فيه حديثٌ صحيح» [در باب فضايل معاويه حديث صحيحى نيامده است].
و عينى در «عمدة القاري» نوشته است(5):
«فإن قلت: قد ورد في فضله يعني معاوية أحاديث كثيرة. قلت: نعم، ولكن ليس فيها حديث صحيح يصحُّ من طرق الإسناد. نصَّ عليه إسحاق بن
راهويه والنسائي وغيرهما؛ فلذلك قال - يعني البخاري -: باب ذكر معاوية، ولم يقل: فضيلة ولا منقبة» [اگر بگويى: دربارۀ فضيلت معاويه احاديث زيادى نقل شده است، مى گويم: آرى، امّا در ميان آنها حتّى يك حديث صحيح و با سند صحيح، وجود ندارد. و اسحاق بن راهويه و نسائى و ديگران، بر اين مطلب تصريح كرده اند؛ از اين رو بخارى نوشته است: باب ذكر معاويه، و ننوشته است: باب فضيلت و منقبت معاويه].
و شوكانى در «الفوائد المجموعة» نوشته است(1):
«اتّفق الحفّاظ على أنّه لم يصحّ في فضل معاوية حديثٌ» [حافظان اتّفاق نظر دارند كه هيچ حديثى دربارۀ فضيلت معاويه صحيح نيست].
آرى، غلوّ در دوست داشتن اين مرد، فضيلتهاى دروغى براى او جعل كرده است كه جدّاً از ساحت پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله بعيد است كه چيزى از آنها را فرموده باشد، بلكه دست جعل، اين فضايل را براى او درست كرد، بر همان منوال كه براى بقيّۀ خلفا بافت، مناقبى كه از آنها بر پيشانى انسانيّت عرق شرمندگى جارى مى شود. و محمّد بن عبد الواحد ابو عمر غلامِ ثعلب، كتابى در فضايل اين انسانى كه ردايش پر از رذائل مى باشد، نگاشته است.
ابن حجر در «لسان الميزان» نوشته است(2):
اسحاق بن محمّد سوسى همان نادانى است كه احاديث جعلى دروغ و زشتى را دربارۀ فضايل معاويه نقل كرده، و عبيداللّٰه سقطى از او نقل كرده است؛ پس عبيداللّٰه يا شيخ او متّهم به (جعل) اين احاديث هستند.
علّامه امينى رحمه الله(1)در الغدير (702) نفر از معروفين به كذب و جعل اخبار را ذكر كرده است كه برخى از آنان عبارتند از:
1 - أبان بن فيروز، ابو عيّاش، غلامِ آزاد شدۀ عبد القيس، ابو اسماعيل بصرى، متوفّاى (138).
شعبه [دربارۀ وى] گفته است: «اگر مرد زنا كند، بهتر است از اينكه از أبان روايت كند». و [همچنين] گفته است: «من نوشيدن ادرار اُلاغم را بيش از روايت كردن از أبان دوست دارم». شايد أبان از أنس بيشتر از هزار و پانصد حديث روايت كرده كه بسيارى از آنها اصل و اساسى ندارد(2).
2 - ابراهيم بن هدبة، ابو هدبۀ بصرى.
وى شخصى كذّاب و خبيث بوده است و مطالب باطلى روايت كرده و [رواياتى را] بر انس جعل كرده [و به دروغ به وى نسبت داده است]. وى در بصره رقّاص بوده و براى رقّاصى به مجالس عروسى دعوت مى شده و مى رقصيده و نيز شارب الخمر بوده است. او تا سال (200) عمر كرد(3).
3 - احمد بن حسن بن أبان مصرى. وى از بزرگان اساتيد طبرانى بوده است، شخصى كذّاب بوده كه احاديث را بر افراد ثقه جعل مى كرده است [و به دروغ به آنها نسبت مى داده است](4).
4 - احمد بن خليل نوفلى قُومَسِىّ، متوفّاى (310). وى شخصى كذّاب بوده و از كسانى نقل روايت مى كرده كه اصلاً وجود نداشته اند(1).
5 - احمد بن محمّد بن صلت بن مغلِّس، ابو عبّاس حمّانى، متوفّاى (302 يا 308).
وى جعل كنندۀ حديث بوده و در ميان كذّابين، شخصى بى حياتر از او نبوده است. او در مناقب ابوحنيفه، احاديث باطلى كه همگى دروغند را نگاشته است. همچنين اخبارى را به افراد ثقه نسبت داده كه همگى دروغ است(2).
6 - احمد بن محمّد بن عمرو، ابو بشر كندى مروزى، ساكن بغداد، متوفّاى (323). وى فردى فقيه بوده كه در سنّت و همچنين در ردّ اهل بدعت مهارت داشته، همچنين حافظ قرآن و خوش لهجه بوده است، لكن احاديثى را به دروغ از پدر و جدّش و غير اين دو نقل كرده است. همچنين دروغ مى گفته و احاديث ساختگى را به افراد ثقه نسبت مى داده است. از وى نسخه هاى ساختگى فراوانى به جاى مانده است(3). ابن حبّان [دربارۀ وى] گفته است(4):
وى از كسانى بوده كه متن ها را جعل مى كردند و سندها را بر مى گرداندند، از اين رو بايد از وى پرهيز كرد. شايد بيشتر از ده هزار حديث را به افراد ثقه به دروغ نسبت داده است كه من بيشتر از سه هزار حديث از آنها را نوشته ام و شكّ ندارم كه وى آنها را برگردانده و تغيير داده است.
در «شذرات الذهب»(5)آمده است:
وى با اينكه محدّث بوده و در سنّت و ردّ بدعت مرجع بوده است، يكى از جاعلان حديث و دروغ پردازان به شمار مى رود.
7 - احمد بن محمّد بن غالب باهلى، ابو عبداللّٰه، متوفّاى (257).
وى غلام خليل بوده و از بزرگان اهل زهد در بغداد بوده و شخصى كذّاب و جاعل احاديث مى باشد.
حافظ ابن عدى [دربارۀ وى] گفته است(1):
من از ابو عبداللّٰه نهاوندى، در حرّان در مجلس ابو عروبه شنيدم كه مى گفت: از غلام خليل پرسيدم: اين رواياتى كه آراسته و نقل مى كنى چيست؟ پاسخ داد: اين ها را جعل كرده ايم تا به وسيلۀ آن، قلوب مردم عوام را نرم كنيم.
امينى مى گويد: عجيب است مردى كه سيره و شرح حالش اين بوده، به خاطر مرگش بازار مدينه بسته شد، و جنازه اش به بصره منتقل شد و در آنجا دفن شد وقبّه اى بر قبرش ساخته شد؛ بنا بر نقل: «تاريخ بغداد»؛ و «المنتظم» اثرِ ابن جوزى(2).
8 - أسد بن عمرو ابو منذر بجلى قاضى - مُصاحب ابو حنيفه - متوفّاى (190).
وى شخصى دروغگو و بى ارزش بوده، و احاديث را بر اساس مذهب ابوحنيفه تنظيم مى كرده است. وى نزد اهل سنّت با باد يكسان است(3).
9 - اسماعيل بن يحيى تيمى نوۀ ابوبكر صدّيق.
وى شخصى كذّاب بوده و نقل روايت از او جايز نيست، يكى از اركان
كذب بوده كه جعل حديث مى كرده و بيشتر روايات وى أباطيل است. وى رواياتى را به دروغ بر مالك و ثورى و ديگران نسبت داده است، و از افراد ثقه رواياتى نقل كرده كه غير از او ديگران نقل نكرده اند(1).
10 - حسين بن حميد بن ربيع كوفى خزّار، متوفّاى (282). او، پدر، و جدّش هر سه كذّاب بوده اند [كذّاب بن كذّاب بن كذّاب](2).
11 - حمّاد بن أبى حنيفه - پيشواى حنفيّان - نعمان بن ثابت كوفى.
جرير وى را دروغگو دانسته است و [نقل شده كه] به قتيبه گفت: به حمّاد بگو تو را به حديث چه كار! همانا عادت تو مجادله كردن و قيل و قال است(3).
12 - سليمان بن داود بصرى، ابو ايّوب، معروف به شاذكونى، متوفّاى (234).
وى يكى از حافظان است كه بسيار دروغگو و خبيث بوده و فى البداهه حديث جعل مى كرده است. [در مورى وى] گفته شده: شراب معامله مى كرده و در گفتار و كردارش بى مبالات بوده است(4).
13 - على بن جهم بن بدر سامى خراسانى. بعداً در بغداد ساكن شد و در سال (249) كشته شد.
او دروغگوترين خلق خدا بوده وبه ناصبى بودن شهرت داشته و عليه امير المؤمنين عليه السلام و اهل بيت [احاديث زيادى] جعل كرده است. گفته شده: وى پدرش را به خاطر اينكه اسمش را على گذاشته، لعن مى كرده است!
امينى مى گويد: اين خلاصۀ شرح حال وى است. حال به گفتۀ ابن كثير در
«تاريخش»(1)، دربارۀ اين شخص توجّه كن:
وى [على بن جهم] يكى از شعراى مشهور و متديّن و صاحب اعتبار بوده و نيز دشمن على بن ابى طالب رضى الله عنه بوده است!
گويا ستم وى دربارۀ على عليه السلام او را نزد ابن كثير، اهل ديانت قرار داده است! اين است مقدار فهم ابن كثير! بازگشت همه به سوى خداوند است: «إلى اللّٰه المنتهى» [و بايد در محضر عدل الهى پاسخگو باشند].
14 - عمر بن صُبيح خراسانى(2).
او بسيار دروغگو بوده و حديث جعل مى كرده است، و در بدعت و دروغگويى براى وى نظيرى در دنيا نبوده است(3).
15 - عمرو بن خليف ابو صالح خناوى(4).
ابن حبّان [در مورى وى] گفته است(5): وى حديث جعل مى كرده است. و از رواياتى كه [به دروغ] به ابن عبّاس نسبت داده، اين روايت است: پيامبر فرمود: مرا داخل بهشت كردند، و در آن جا گرگى ديدم. گفتم: آيا گرگ داخل بهشت شده است؟! گفت: [بله زيرا] فرزند يك نظامى را خورده ام. ابن عبّاس ادامه داده است: اين گرگ فرزند نظامى را خورد [و به اين مقام رسيده]، و اگر خود نظامى را مى خورد [مقامش] به علّيّين مى رسيد.
امينى مى گويد: اى كاش ابن عبّاس روشن مى كرد كه اگر اين گرگ يك فرماندۀ نظامى را مى خورد، مقامش به كجا مى رسيد(6)؟!
1) - البداية و النهاية 11:4[11/8، حوادث سال 249 ه].
2) - در تهذيب التهذيب و برخى ديگر از كتب، اسم پدر وى «صبح» ضبط شده است.
3) - ميزان الاعتدال 2:262[206/3، شمارۀ 6147]؛ تذكرة الموضوعات: 77 [ص 54].
4) - [ظاهراً اسم او حتّاوى است نه خناوى، و ابن حبّان و ابن عدى در الكامل في ضعفاء الرجال 153/5، شمارۀ 1318، و ابن جوزى در كتاب الضعفاء والمتروكين 225/2، شمارۀ 2557 به همين صورت آورده اند].
5) - كتاب المجروحين [80/2].
6) - تذكرة الموضوعات: 46 [ص 33]؛ ميزان الاعتدال 2:287[3/258، شمارۀ 6362].
16 - عوانة بن حكم كوفى، متوفّاى (158). وى عثمانى بوده و براى بنى اُميّه حديث جعل مى كرده است(1).
17 - نوح بن ابى مريم، يزيد ابو عصمه، متوفّاى (173). وى پيرمردى بسيار دروغگو بوده كه جعل حديث مى كرده، همان طور كه معلّى بن هلال جعل حديث مى كرده است. وى حديث طولانى فضايل قرآن را جعل كرده است.
حاكم [دربارۀ وى] گفته است:
او كسى بوده كه احاديث فضايل قرآن را جعل كرده، و احاديث فضيلت [قرائت] سوره هاى قرآن، (114) عدد است كه همگى دروغ است(2).
«إِنَّ هٰؤُلاٰءِ مُتَبَّرٌ مٰا هُمْ فِيهِ وَ بٰاطِلٌ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ» (3)
[اينها (را كه مى بينيد)، سرانجام كارشان نابودى است؛ و آنچه انجام مى دهند، باطل (و بيهوده) است].
اين، قطره اى از دريا بود و شايد خواننده، اين ها را زياد شمرده يا بزرگ بداند، غافل از اينكه نزد بسيارى از اهل سنّت، وضع حديث و دروغ بستن بر پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله و بر اصحاب و تابعانِ به حقّ آنها، منافاتى با زهد و ورع و اتّصاف به تقوا ندارد، بلكه جعل حديث علامت ونشانۀ صالحان است و به وسيلۀ آن به خداى متعال تقرّب مى جويند؛ از اين رو يحيى بن سعيد قطّان مى گويد:
من افراد صالح را نديدم كه در چيزى مثل حديث دروغگوتر باشند(4)!
و قرطبى در «تذكار»(1)مى نويسد:
به احاديث دروغ و باطلى كه دروغ پردازان در فضيلت [قرائت] سوره هاى قرآن و فضايل اعمال جعل كرده اند، نبايد توجّه كرد، و چه بسيار افرادى كه به گمان خود براى تقرّب به خدا و به اميد ثواب حديث جعل مى كرده اند و بدين وسيله مردم را به فضايل اعمال تشويق مى كرده اند.
گويا دروغ و بهتان و قول زور [سخن باطل] از كارهاى زشت نبوده و هيچ نقص و عيبى ندارد و منافاتى با فضايل انسانى نداشته و كرامت صاحبان فضايل را خدشه دار نمى كند!
اين حرب بن ميمون است كه مجتهدى عابد بوده و در عين حال دروغگوترين خلق بوده است!
واين هيثم طايى است كه بيشتر شب را به نماز مى ايستاده و چون صبح مى شده مى نشسته و دروغ پردازى مى كرده است!
و اين حافظ عبدالمغيث حنبلى است كه متّصف به زهد و وثاقت و دين و راستگويى و امانت دارى و صلاح و اجتهاد و پيروى از سنّت و آثار است، و در عين حال كتابى در فضايل يزيد بن معاويه از احاديث جعلى گردآورى كرده است!
و اين ابوعمر زاهد است كه كتابى در فضايل معاوية بن ابى سفيان از احاديث ساختگى گردآورى كرده است!
از اين رو بسيارى از دروغ پردازان ياد شده، يا امام و مقتداى مردم بوده اند، يا حافظِ مشهور، يا فقيهِ حجّت، يا استادِ روايت، يا سخنور ماهر! و گروهى از اين افراد به جهت بالا بردن يك طرز فكر، يا تعظيم يك امام پيشوا، و يا تأييد يك مذهب، عمداً دروغ مى گفته اند. و به همين خاطر جعل حديث زياد شده،
1) - التذكار: 155.
و در مناقب و مطاعنِ جعل شده تناقض هايى به چشم مى خورد.
گروهى از مردم رواياتى را در مناقب ابوحنيفه به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به دروغ نسبت داده اند؛ مثل روايت: «سيأتي من بعدي رجل يقال له: النعمان بن ثابت، ويُكنّى أبا حنيفة، لَيُحيينّ دين اللّٰه وسنّتي على يديه»(1)[پس از من مردى مى آيد كه نامش نعمان بن ثابت است و كنيه اش ابوحنيفه، دين خدا و سنّت من به دست وى زنده مى شود].
و روايت: «إنَّ في اُمّتي رجلاً اسمه النعمان وكنيته أبو حنيفة، هو سراج اُمّتي، هو سراج اُمّتي، هو سراج اُمّتي»(2)[در امّت من مردى است با نام نعمان و كنيۀ ابوحنيفه، او چراغ (هدايت) امّت من است، او چراغ امّت من است، او چراغ امّت من است].
و روايت: «إنّ سائر الأنبياء تفتخر بي وأنا أفتخر بأبي حنيفة، وهو رجل تقيّ عند ربّي، وكأنّه جبل من العلم، وكأنّه نبيّ من أنبياء بني إسرائيل، فمن أحبّه فقد أحبّني، ومن أبغضه فقد أبغضني» [همۀ انبيا به من افتخار مى كنند و من به ابوحنيفه افتخار مى كنم.
وى نزد پروردگارم مردى با تقوا است و گويا كوهى از علم و پيامبرى از پيامبران بنى اسرائيل است؛ پس هر كس او را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر كس او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است].
ابن جوزى [دربارۀ اين روايت] گفته است: «ساختگى است». و عجلونى گفته است: «[اين روايت] صحيح نيست گر چه طرق آن زياد است»(3).
همچنين روايت: «إنّ آدم افتخر بي، وأنا أفتخر برجل من اُمّتي اسمه نعمان، وكنيته أبو حنيفة، هو سراج اُمّتي» [آدم به من افتخار كرد، و من به مردى از امّتم كه اسمش نعمان و كنيه اش ابوحنيفه است افتخار مى كنم، وى چراغ (هدايت) امّت من
است]. عجلونى اين روايت را جعلى دانسته است(1).
همچنين روايت: «لو كان في اُمّة موسى وعيسى مثل أبي حنيفة لما تهوّدوا وما تنصّروا»(2)[اگر در امّت موسى و عيسى مِثْل ابوحنيفه وجود داشت، آنها يهودى و نصرانى نمى شدند].
همچنين روايت ابوالبخترى كذّاب: ابوحنيفه بر جعفر بن محمّد صادق وارد شد و چون نگاه جعفر به وى افتاد گفت: «كأنّي أنظر إليك وأنت تحيي سنّة جدّي بعد ما اندرست، وتكون مفزعاً لكلّ ملهوف، وغياثاً لكلّ مهموم، بك يسلك المتحيّرون إذا وقفوا، و تهديهم الواضح من الطريق إذا تحيّروا، فلك من اللّٰه العون والتوفيق، حتّى يسلك الربّانيّون بك الطريق»(3)[من به تو نگاه مى كنم و مى بينم كه تو سنّت جدّ مرا پس از اين كه كهنه شده زنده مى كنى و پناهگاه هر محزون و فرياد رس هر گرفتارى هستى. كسانى كه متحيّر و درمانده اند به وسيلۀ تو راه مى پيمايند و تو آنها را به راه آشكار هدايت مى كنى؛ پس كمك و توفيق الهى همراه تو باشد تا ربّانيّون به وسيلۀ تو طىّ طريق كنند].
و غلوّ گروهى از حنفيّه به حدّى رسيده كه گمان كرده اند وى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله أعلم بوده است؛ على بن جرير مى گويد: «من در كوفه زندگى مى كردم، [روزى] به بصره رفتم و عبداللّٰه بن مبارك در آنجا بود، به من گفت: مردم را در چه حالتى ترك كردى؟ گفتم: در كوفه گروهى را ترك كردم كه گمان مى كردند ابوحنيفه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اعلم است. [گفت: اينها كافر شده اند](4). گفتم: آنها تو را پيشواى خود در كفر قرار داده اند. آنگاه عبداللّٰه آنقدر گريه كرد كه محاسنش خيس شد؛ منظورش اين بود كه وى از ابوحنيفه نقل حديث مى كند»(5).
و از فضيل بن عياض نقل شده است: «قلوب اين مردم با محبّت ابوحنيفه عجين شده، و در اين محبّت به حدّى افراط مى كنند كه كسى را أعلم از او نمى دانند»(1).
در مقابل اين گروه، دسته اى بر ابوحنيفه از هر سو طعن وارد كرده، و بر وى عيب نهاده، و عليه او حديث جعل كرده اند. ما نمى توانيم بيشترِ آنچه بر آن دست يافته ايم را ذكر كنيم چه رسد به كلّ آن، امّا اندكى از آن را ذكر مى كنيم:
عبدالبرّ گفته است(2):
از كسانى كه بر ابوحنيفه طعن وارد كرده ابو عبداللّٰه محمّد بن اسماعيل بخارى صاحب صحيح است؛ وى در كتابش در بحث ضعفا و متروكين مى گويد: نعيم از فزارى نقل كرده است: من نزد سفيان بن عيينه بودم كه خبر مرگ ابوحنيفه را آوردند، سفيان گفت: «لعنه اللّٰه كان يهدم الإسلام عروةً عروةً، وما ولد في الإسلام مولود أشرُّ منه» [خدا او را لعنت كند كه اسلام را پله پله خراب كرد، و در اسلام فرزندى شرورتر از او متولّد نشده است].
ابن جارود در كتابش پيرامون ضعفا و متروكين، مى گويد:
«النعمان بن ثابت أبو حنيفة، جلّ حديثه وَهْمٌ قد اختُلِفَ في إسلامه» [نعمان ابن ثابت ابوحنيفه، بيشتر حديثش وَهْم بوده، و در مسلمان بودنش اختلاف است].
از مالك دربارۀ ابوحنيفه عبارتى شبيه عبارت سفيان نقل شده است:
«إنّه شرّ مولود وُلد في الإسلام، وإنّه لو خرج على هذه الاُمّة بالسيف كان أهون» [او بدترين مولودى است كه در اسلام متولّد شد، و اگر او با شمشير عليه اين امّت خروج مى كرد آسانتر بود (و ضررش كمتر بود)].
و از يوسف بن أسباط نقل شده است:
«ردّ أبو حنيفة على رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله أربعمئة حديث أو أكثر» [ابوحنيفه چهار صد حديث يا بيشتر از احاديث پيامبر اكرم را ردّ كرد (و نپذيرفت)].
و از مالك نقل شده است:
«ما ولد في الإسلام مولود أضرّ على أهل الإسلام من أبي حنيفة» [مولودى زيان بارتر از ابوحنيفه براى مسلمين متولّد نشده است].
و از عبدالرحمن بن مهدى نقل شده است:
«ما أعلم في الإسلام فتنةً بعد فتنة الدجّال أعظم من رأي أبي حنيفة» [من بعد از فتنه دجّال فتنه اى بزرگتر از ديدگاه ابوحنيفه سراغ ندارم].
و از عبداللّٰه بن ادريس نقل شده است:
«أبو حنيفة ضالّ مضلّ» [ابوحنيفه گمراه و گمراه كننده است].
و از ابن ابى شيبه(1)نقل شده كه دربارۀ ابوحنيفه مى گفت: «أراه كان يهوديّاً» [من او را يهودى مى دانم].
و از احمد بن حنبل نقل شده است:
«كان أبو حنيفة يكذب. وقال: أصحاب أبي حنيفة ينبغي أن لا يروى عنهم شيء»(2)[ابو حنيفه دروغ مى گفته و نمى توان از پيروان ابوحنيفه روايت نقل كرد].
در برابر اين گروه، گروهى ديگر به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اين روايت را به دروغ نسبت مى دهند: «عالم قريش يملأ طباق الأرض علماً»(3)[عالمى از قريش طبقات زمين را از دانش پر مى كند] و منظور از اين روايت را محمّد بن ادريس امام شافعيان دانسته اند.
و مزنى پنداشته است: پيامبر را در خواب ديده و دربارۀ شافعى از آن حضرت پرسيده و او فرموده: «من أراد محبّتي وسنّتي فعليه بمحمّد بن إدريس
الشافعي المطّلبي؛ فإنّه منّي وأنا منه»(1)[هر كس محبّت و سنّت مرا مى خواهد بايد به محمّد بن ادريس شافعى مُطّلبى رجوع كند؛ زيرا او از من است و من از اويم].
و احمد بن نصر گفته است: «پيامبر را در خواب ديدم، گفتم: اى رسول خدا! در اين زمان ما را به چه كسى از امّتت فرمان مى دهى تا به او اقتدا كرده و به گفته اش اطمينان كنيم و به مذهبش درآييم؟ فرمود: «عليكم بمحمّد بن إدريس الشافعيّ، فإنّه منّي، وإنّ اللّٰه قد رضي عنه وعن جميع أصحابه ومن يصحبه و يعتقد مذهبه إلى يوم القيامة» [بر شما باد به محمّد بن ادريس شافعى كه او از من است، و خداوند از او و از همه پيروانش و كسانى كه به مذهب او معتقد باشند تا روز قيامت راضى شده است]. پرسيدم و (ديگر) به چه كسى (رجوع كنم)؟ فرمود: «بأحمد بن حنبل، فنعم الفقيه الورع الزاهد»(2)[به احمد بن حنبل كه چه خوب فقيه با ورع و زاهدى است].
به عنوان نمونه اين حديث را به پيامبر نسبت داده اند: «يكاد الناس يضربون أكباد الإبل(3)فلا يجدون أعلم من عالم المدينة»(4)[نزديك است مردم شتران را پُر شتاب بِرانند و رنج سفر را تحمّل كنند، ولى فردى را دانشمندتر از عالم مدينه نمى يابند]، و منظور از اين روايت را مالك بن انس دانسته اند.
گويا مدينه مركز اسلام نبوده و در آنجا عالمى قبل و بعد از مالك وجود نداشته است. و گويا اهل بيت عليهم السلام كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آنها را همراه قرآن به عنوان
1) - تاريخ بغداد 2:69.
2) - تاريخ مدينة دمشق 2:48[341/5، شمارۀ 136].
3) - [«ضرب أكباد الأبل» يا «ضرب آباط الإبل»، كنايۀ از مسافرت كردن و تحمّل كردن رنج سفر است؛ چرا كه در قديم با شتر مسافرت مى كرده اند و شتر سوار براى راه بردن و سريع راه بردن حيوان، با پاهاى خود به زير بغل حيوان يا كبد حيوان مى زده است؛ در حكمت 82 نهج البلاغة آمده است: «اُوصيكم بخمسٍ لو ضربتم إليها آباط الإبل لكانت لذلك أهلاً...»].
4) - اين حديث را ابن حوت در أسنى المطالب: 14 [ص 737، ح 31] جعلى دانسته و نوشته است: «آن را از پيروان مالك شنيده ام ولى جايى نديده ام».
جانشين خود ذكر كرده و فرموده است: «إنّي مخلّف فيكم الثقلين: كتاب اللّٰه وعترتي أهل بيتي» [من دو چيز گرانبها در ميان شما باقى مى گذارم كتاب خدا و عترتم، اهل بيتم] علم پيامبر اعظم را به ارث نبرده بودند. و گويا صادق آل محمّد عليهم السلام - كه همۀ آل محمّد صادق هستند - در روزگار خود براى امامانِ دنيا تنها مرجع علمى نبوده است. و گويا مالك از شاگردان آن حضرت نبوده است.
و [به آنجا مى رسد كه] برخى(1)ادعاى اجماع مى كند - البتّه اجماعى كه مسلمين در آن نيستند - بر اين كه منظور از روايت جعلى ياد شده، مالك بن انس است، غافل از سخن محمّد بن عبدالرحمن:
احمد از مالك بن انس برتر است(2).
و غافل از سخن احمد پيشواى حنابله:
ابن ابى ذئب از مالك بن انس افضل است(3).
و از سخن عطيّة بن أسباط:
«إنّ أبا حنيفة أفقه من ملء الأرض مثل مالك»(4)[اگر زمين از مثل مالك پر شود دانش ابوحنيفه بر آنها برترى دارد].
و از گفتۀ شافعى و ابن بكير:
ليث بن سعيد فهمى - بزرگ مصر - از مالك دانشمندتر است(5).
مالكيان دربارۀ پيشوايشان خوابهايى را نقل كرده اند و گفته اند: پيامبر اكرم در خواب بر مالك ثناگويى كرده است، پاره اى از اين خوابها [ى بى پايه و
1) - منظور، نگارندۀ كتاب الديباج المذهّب [ابراهيم بن عليّ بن فرحون مالكى، متوفّاى 799] است.
2) - تاريخ بغداد 2:298.
3) - همان 2:298.
4) - مناقب أبي حنيفة، اثر شيخ على قارى كه با كتاب الجواهر المضيّة في طبقات الحنفيّة منتشر شده است: ص 461.
5) - خلاصة الخزرجي: 275 [371/2، شمارۀ 6000]؛ تذكرة الحفّاظ 1:208[224/1، شمارۀ 210].
اساس] در كتاب «حلية الأولياء»(1)و ديگر كتب گرد آمده است.
حنبليان نيز براى دعوت به مذهب و پيشوايشان غايات و هدفهاى دور [از واقع و دور از دسترس] داشته و گامهايى بلند برداشته اند و چنان دروغهايى جعل كرده اند كه گوشها از شنيدن آن كَر مى شود و هر غلوّى در برابر آن قاصر است [و كم مى آورد] كه گوشه اى از آنها را ياد آور شديم.
و غلوّ حنبليان دربارۀ پيشوايشان به حدّى رسيده كه مدينى گفته است: «إنّ اللّٰه أعزّ هذا الدين برجلين ليس لهما ثالث: أبوبكر الصدّيق يوم الردّة، وأحمد بن حنبل يوم المحنة»(2)
الف - «أللّهمّ أعزّ الإسلام بعمر بن الخطّاب خاصّة» [خداوندا!، اسلام را فقط به وسيلۀ عمر بن خطّاب عزيز گردان].
ب - «أللّهمّ أيّد الدين بعمر» [پروردگارا! دين را به وسيله عمر تأييد كن]؛ پس خداوند دعاى رسول خدا صلى الله عليه و آله را دربارۀ عمر مستجاب نمود، و سلطنت اسلام را بر او بنا نهاده، و به وسيله او بتها را ويران كرد؛ مستدرك حاكم 2:83[89/3، ح 4486].
[خداوند اين دين را به وسيلۀ دو مرد عزّت بخشيد كه نفر سومى وجود ندارد: ابوبكر صدّيق در روز ارتداد(3)، و احمد بن حنبل در روز محنت(4)]. و گفته است: «ما قام أحد بأمر الإسلام بعد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله ما قام به أحمد بن حنبل» [هيچ كس بعد از رسول خدا به اندازۀ احمد بن حنبل امر اسلام را به پا نداشته است].ميمونى مى گويد به مدينى گفتم: اى ابوالحسن! و نه ابوبكر صدّيق [او هم به اندازۀ احمد امر اسلام را به پا نداشته است]؟! گفت: و نه ابوبكر؛ زيرا ابوبكر
1) - حلية الأولياء 6:317.
2) - آيا بر مدينى اين دو حديث كه حفّاظ آن را صحيح دانسته اند هر چند كذب بر رسول خدا صلى الله عليه و آله است، مخفى مانده است:
3) - [ظاهراً به داستان خالد بن وليد و مالك بن نويره اشاره دارد كه به زعم آنها گروهى مرتدّشده بودند و زكات نمى دادند و... كه تفصيل آن در ص 640-644 از كتاب برگزيدۀ الغدير آمده است].
4) - [شايد اشاره دارد به اين جريان كه احمد طرفدار قديم بودن قرآن بوده است و از آن دفاع مى كرده و مدّتى نيز به جهت مبارزه و جهاد در راه اين عقيده زندانى شده است، ولى بعداً برخى خلفاى وقت عقيدۀ او را پذيرفتند و...].
صدّيق ياران و اصحابى داشت، ولى احمد هيچ يار و اصحابى نداشت(1).
ابن جوزى در «المنتظم»(2)دربارۀ تعصّب ابوبكر خطيب بغدادى نگارندۀ تاريخ بغداد، نسبت به مذهب احمد و اصحابش سخنى دارد و به آنجا مى رساند كه او را به بى حيايى و كمى دين متّهم مى سازد.
و محمّد بن محمّد ابومظفّر بروى، متوفّاى (567) دربارۀ حنابله سخن گفته و عليه آنها تعصّب به خرج داده و در مذمّت آنها مبالغه كرده، و گفته است: «لو كان لي أمرٌ لوضعتُ عليهم الجزية» [اگر من قدرت داشتم، بر حنابله جزيه قرار مى دادم]؛ از اين رو حنبليان دسيسه كرده و او و همسر و فرزند كوچكش را با سمّ كشتند(3).
آرى، در اين ميان هم كسانى بوده اند كه هوا و هوسها، آنها را از راستى در كلام باز نداشته است؛ مانند فيروز آبادى صاحب قاموس و عجلونى؛ فيروز آبادى در خاتمۀ كتاب «سفر السعادة»(4)و عجلونى در «كشف الخفاء»(5)باب فضايل ابوحنيفه و شافعى گفته اند:
دربارۀ ذمّ اينها نقل صحيحى نرسيده و هر چه ذكر مى شود جعلى و افتراست.
ابن درويش حوت در «أسنى المطالب»(6)گفته است:
«لم يرد في أحد من الأئمّة بعينه نصّ لا صحيح ولا ضعيف» [دربارۀ هيچ يك از پيشوايان (اهل سنّت) نصّ صحيح يا ضعيفى وارد نشده است].
هر پژوهشگرى مى تواند از آنچه در سلسلۀ كذّابين ذكر شد، ليستى به دست
آورد كه با آن مى تواند تا حدّى بر تعداد احاديث موضوع و مقلوب كه در لابه لاى كتب و مسانيد قوم آمده، آگاه شود، و البتّه شناخت بيشتر آنها برايش ممكن نيست تا چه رسد به شناخت همۀ آنها؛ زيرا دفترى كه جاعلان و دروغهاى آنها را ضبط و حصر كند وجود نداشته است و آنچه در شرح حال گروه كمى از اين افراد زياد، يافت مى شود، از گمشده هاى تاريخ است كه به طور تصادفى و بدون قصد ذكر شده اند.
سپس علّامه پس از ذكر ليست بعضى از اين رجال مى گويد:
مجموع احاديث ناصحيحى كه از اين گروه اندك نقل شده به (408684) مى رسد.
و بر شخص پژوهشگر پوشيده نيست كه اين عدد (نسبت به واقع) اندك است؛ زيرا دستهاى دروغ و جعل زياد بوده است، و براى بيشترِ جاعلان - اگر نگوييم براى همۀ آنها - تأليفاتى بوده كه در بردارندۀ دروغ پردازى هاى فراوانِ خارج از حدّ شمارش بوده اند، و تاريخ اندكى از آنها را به اشاره، آن هم در زندگينامۀ جمعى از نگارندگان اين كتابهاى دروغين، حفظ كرده است.
شاهد بر اين مدّعا آن است كه ائمّۀ حديث، رواياتى را كه در كتب صحيح يا مسند خود ذكر كرده اند، از ميان انبوهى از احاديث برگزيده اند و از بسيارى چشم پوشيده اند؛ (مثلاً) در صحيح بخارى (2761) حديث بدون تكرار وجود دارد كه آنها را از ميان (600) هزار حديث برگزيده است(1)، و در صحيح مسلم (4000) حديث بدون تكرار وجود دارد كه از ميان (300) هزار حديث برگزيده است(2).
اين، داستان افراد غير موثّق بود، امّا [در بارۀ] كسانى كه متّصف به وثاقت هستند مشكل ديگرى است كه حل شدنى نيست و خواننده را مبهوت مى سازد؛ زيرا هيچ تحصيل كردۀ روشنفكرى نمى فهمد ثقه و معناى آن چيست؟ و چه ملكه اى است؟ چه چيز از آن اراده مى شود؟ با چه چيز موجود مى شود؟ و چه صفت و خصلتى با آن متضادّ و متناقض است؟ پس همراه من باش تا تاريخ جمعى را كه تصريح به وثاقت آنها شده، بخوانيم؛ بسان:
1 - زياد بن ابيه؛ صاحب گناهان كبيره و جرايم سنگين. خليفة بن خيّاط [دربارۀ وى] گفته است: «وى از زهّاد به شمار مى رفت». و احمد بن صالح گفته است: «هيچ گاه متّهم به كذب نبوده است»(1).
2 - عمر بن سعد بن ابى وقّاص؛ قاتل سيّد الشهداء عليه السلام. عجلى [در بارۀ او] گفته است: «وى ثقه است»(2).
3 - عمران بن حطّان؛ فرماندۀ خوارج و همان كه اين شعر معروف را دربارۀ ابن ملجم مرادى سروده است:
يا ضربةً من تقيٍّ ما أراد بها *** إلّا ليبلغ من ذي العرش رضوانا
إنّي لأذكره حيناً فأحسبه *** أوفى البريّة عند اللّٰه ميزانا(3)
[ياد باد ضربه اى كه از شخص با تقوا صادر شد و او جز رسيدنِ به رضوانِ صاحب عرش چيز ديگرى اراده نكرده بود. من او را زمانى ياد كردم و دانستم كه نزد خداوند، ميزانِ اعمالِ وى از همۀ خلايق سنگين تر است].
عجلى وى را ثقه دانسته است(4)، و بخارى وى را از رجال كتابش قرار
داده و از او روايت كرده است.
4 - حريز بن عثمان؛ وى هر روز در مسجد نماز مى خواند و خارج نمى شد مگر بعد از هفتاد لعن بر على.
اسماعيل بن عيّاش مى گويد:
من در راه مصر به مكّه همراه حريز بودم، شروع به سبّ و لعنت بر على كرد و گفت: اينكه مردم روايت مى كنند و مى گويند: پيامبر صلى الله عليه و آله به على فرموده:
«أنت منّي بمنزلة هارون من موسى» [تو نسبت به من به منزلۀ هارون نسبت به موسى هستى] درست است امّا شنونده اشتباه شنيده است، گفتم: درست آن چيست؟ گفت: درستش اين است: «أنت منّي بمنزلة قارون من موسى» [تو نسبت به من به منزلۀ قارون نسبت به موسى هستى]! گفتم (اين را) از كه روايت مى كنى؟ گفت:
از وليد بن عبدالملك شنيدم كه بر منبر مى گفت(1). بخارى و ابو داود وتِرمذى و ديگران به حديث وى استناد كرده اند.
و در كتاب «الرياض النضرة»(2)آمده است: «ثقةٌ ولكن يبغض عليّاً، أبغضه اللّٰه عزّوجلّ» [(حريز) ثقه است، ولى با على دشمن بود، خداى عزّوجلّ با او دشمن باشد!].
5 - حافظ عبد المغيث حنبلى؛ وى كتابى در فضايل يزيد از احاديث جعلى نگاشته است، و در عين حال به زهد، ثقه، ديندارى، راستى، امانتدارى، صلاح و اجتهاد موصوف شده است(3)!
بله، همان طور كه ابن ابى حاتم گفته است: شعبه وقتى شنيد از خانه منهال بن عمرو أسدى صداى قرائت با آواز طرب انگيز مى آيد، ديگر از او
روايت نقل نكرد(1).
آرى، يزيد بن هارون گفته است: نقل روايت از ابو يوسف جايز نيست؛ زيرا اموال يتيمان را به عنوان مضاربه به ديگران مى داد و سودش را براى خود بر مى داشت(2).
آرى، آرى، بخارى نقل روايت از امام جعفر صادق عليه السلام را ترك كرده است. و يحيى بن سعيد (دربارۀ امام صادق عليه السلام) گفته است: «في نفسي منه شيء» [من در خود نسبت به او احساس بدى دارم]. و گفته است: «ماكان كذوباً» [فرد دروغگويى نبوده است](3). و شافعى(4)و ابن مَعين و ابن ابى خيثمه و ابو حاتِم و ابن عدى و ابن حِبّان و نسائى و ديگران او را موثّق دانسته اند.
آرى، ابو حاتم بن حبّان بستى(5)گفته است: «يروي عليُّ بن موسى الرضا - الإمام الطاهر - عن أبيه العجائب كأ نّه يهم ويُخطئ»(6)[على بن موسى الرضا - امام طاهر - از پدرش عجايبى نقل كرده است، گويا توهّم و گمان غلط مى كند و به خطا مى رود].
آرى، ابن جوزى در «الموضوعات»(7)امام طاهر حسن بن على بن محمّد عسكرى عليهم السلام را تضعيف كرده است [و آن حضرت را ثقه ندانسته است].
«فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّٰا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمّٰا يَكْسِبُونَ» (8)
[پس واى بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند؛ و واى بر آنان از آنچه از اين راه به دست مى آورند!].
1) - الجرح والتعديل [357/8]؛ خلاصة الخزرجي: 332 [59/3، شمارۀ 7223].
2) - تاريخ بغداد 14:258.
3) - تهذيب التهذيب 2:103[88/2].
4) - [معرفة الرجال 110/1، شمارۀ 514؛ الجرح و التعديل 487/2؛ الكامل في ضعفاء الرجال 134/2، شمارۀ 334؛ الثقات 131/6].
5) - كتاب المجروحين [106/2].
6) - الأنساب [74/3]؛ تهذيب التهذيب 7:388[338/7].
7) - لسان الميزان 2:240[298/2، شمارۀ 2531].
8) - بقره: 79.
خوب است در اينجا نمونه هايى از احاديث دروغين كه توسط اين افراد بسيار دروغگو و جعل كنندۀ حديث در باب فضايل افراد جعل شده را يادآور شويم:
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «ما في الجنّة شجرة إلّا مكتوب على كلّ ورقة منها: لا إله إلّااللّٰه، محمّد رسول اللّٰه، أبو بكر الصدّيق، عمر الفاروق، عثمان ذو النورين» [در بهشت هيچ درختى نيست مگر اينكه روى برگ آن نوشته شده است: لا إله إلّااللّٰه، محمّد رسول اللّٰه، ابوبكر صدّيق، عمر فاروق، و عثمان ذوالنورين است].
اين حديث از جعليّات على بن جميل رقّى است كه طبرانى آن را ذكر كرده و گفته است(1):
اين حديث جعلى است، على بن جميل شخصى وضّاع (بسيار جعل كننده) بوده است.
[پيامبر فرمودند:] «ليلة اُسري بي دخلتُ الجنّة فإذا أنا بتفّاحة تعلَّقَتْ عن حوراء، قالت: أنا للمقتول ظلماً عثمان» [شب معراج داخل بهشت شدم و در آن جا سيبى ديدم كه از حوريّه اى آويزان بود، و گفت: من
1) - المعجم الكبير [63/11، ح 11093].
براى عثمان هستم كه به ظلم كشته مى شود].
ذهبى اين حديث را در «ميزان الاعتدال»(1)از طريق عبّاس بن محمّد عدوى(2)كه شخصى وضّاع بوده نقل كرده، و گفته است: اين روايت جعلى است.
«إنّ اللّٰه اختار أصحابي على جميع العالمين سوى النبيّين والمرسلين، واختار من أصحابي أربعة: أبا بكر، وعمر، وعثمان، وعليّاً؛ فجعلهم خير أصحابي، وأصحابي كلّهم خير» [خداوند اصحاب مرا بر همۀ عالميان برترى داده است، مگر بر پيامبران، و از اصحاب من چهار نفر را برگزيده است:
ابوبكر و عمر و عثمان و على؛ اينها را بهترين اصحابم قرار داد و همۀ اصحاب من خوبند].
اين روايت از جعليّات عبداللّٰه بن صالح كاتب ليث است. ذهبى در «ميزان الاعتدال» گفته است:
«قد قامت القيامة بهذا الخبر» [به واسطۀ اين خبر، قيامت بر عبداللّٰه بن صالح بر پاشد].
و نسائى گفته است: اين روايت جعلى است.
«لمّا وُلد أبو بكر في تلك الليلة، اطّلع اللّٰه على جنّة عدن، فقال: وعزّتي وجلالي! لا اُدخلك إلّامن أحبّ هذا المولود» [چون ابوبكر در آن شب متولّد شد، خداوند به بهشت عدن(3)نگريست و
1) - ميزان الاعتدال 2:20[386/2، شمارۀ 4182].
2) - [در منبع اصلى به جاى «عدوى»، «علوى» آمده است].
3) - [در برخى روايات، «جنّة عدن» چنين معنا شده است: «هي في وسط الجنان»؛ ر. ك: تفسير نور الثقلين، حويزى 499/2. و در تفسير فرات كوفى/ 211 در معناى جنّة عدن آمده است: «وهي قصر من لؤلؤة واحدة ليس فيها صرع ولا وصل، لو اجتمع أهل الإسلام كلّهم في ذلك القصر لهم فيه سعة، لها ألف ألف باب، وفي كلّ باب مصراعين، من زبرجد و ياقوت، عرضها اثنى عشر ميلاً، لايدخلها إلّانبيّ أو صدّيق أو شهيد أو متحاب في اللّٰه أو ضيف (ضعيف؛ صنف) من المؤمنين، تلك منازلهم وهي جنّة عدن». و در ذيل آيۀ: «وَ لِمَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ جَنَّتٰانِ» «و براى كسى كه از مقام پروردگارش بترسد، دو باغ بهشتى است» (الرحمن، 46) آمده است: يعنى جنّت عدن و جنّت نعيم، يا روحانى و يا جسمانى؛ تفسير مجمع البيان 346/9؛ تفسير شُبّر/ 498].
گفت: به عزّت و جلالم سوگند! تنها كسى را وارد تو مى كنم كه اين مولود را دوست داشته باشد].
ذهبى گفته است(1):
اين حديث جعلى است و آفتش احمد بن عصمة نيشابورى است.
و خطيب بغدادى در «تاريخ»(2)خود آن را آورده و گفته است:
اين حديث باطل است و در سند آن عدّه اى از كسانى كه حال آنها مجهول است، واقع شده اند.
«إنّ في السماء الدنيا ثمانين ألف ملك يستغفرون اللّٰه لمن أحبّ أبابكر وعمر، وفي السماء الثانية ثمانون ألف ملك يلعنون من أبغض أبا بكر وعمر» [در آسمان دنيا هشتاد هزار فرشته است كه براى كسانى كه ابوبكر و عمر را دوست دارند استغفار مى كنند، و در آسمان دوم هشتاد هزار فرشته است كه بر كسانى كه بغض ابوبكر و عمر را در دل دارند لعن مى فرستند].
اين حديث از جعليّات ابو سعيد حسن بن على عدوى بصرى است. و خطيب آن را در «تاريخ بغداد»(3)آورده وگفته است:
اين حديث را عدوى [به دروغ] به كامل بن طلحه نسبت داده است.
چون پيامبر از غار ثور خارج شد، ابوبكر ركاب آن حضرت را گرفت(1)، حضرت به صورت وى نگاه كرد و فرمود: اى ابوبكر! آيا تو را بشارتى ندهم؟ گفت: بله، پدر و مادرم فدايت. فرمود: «إنّ اللّٰه يتجلّى يوم القيامة للخلائق عامّة ويتجلّى لك خاصّة» [خداوند در قيامت بر همۀ خلايق به طور عموم تجلّى مى كند و براى تو به طور خصوصى].
اين حديث از جعليّات محمّد بن عبد ابى بكر تميمى سمرقندى است.
خطيب در «تاريخ»(2)خود گفته است:
تا آن جا كه مى دانم اين حديث نزد صاحبان معرفت، اصل و اساسى ندارد، و محمّد بن عبد، هم سند و هم متن آن را جعل كرده است.
پيامبر بين ابوبكر و عمر صيغه اُخوّت جارى كرد(3).
و فرمود: «أنتما وزيراي في الدنيا والآخرة...» [شما دو نفر وزير من در دنيا و آخرت هستيد...].
اين حديث از جعليّات زكريّا بن دُريد(4)كندى است. ابن حبّان آن را ذكر كرده و گفته است(5):
اين حديث جعلى است، و آفتش زكريّا است.
1) - [كنايۀ از ملازمت و همراهى و عدم مخالفت و پيروى از قول و فعل او؛ بسان كسى كه ركاب راكبى را مى گيرد و با حركت او حركت مى كند].
2) - تاريخ بغداد 2:388.
3) - [اللآلئ المصنوعة 307/1].
4) - [اسم اين شخص در اللآلئ المصنوعة به همين صورت آمده است، و در ديگر كتب «دويد» ضبط شده است].
5) - كتاب المجروحين [314/1].
«إنّ للّٰه تعالى سيفاً مغموداً في غمده ما دام عثمان بن عفّان حيّاً، فإذا قُتل جُرّد ذلك السيف فلم يُغمَد إلى يوم القيامة» [خداوند تعالى شمشيرى دارد و تا زمانى كه عثمان بن عفّان زنده است، آن شمشير در غلاف است و وقتى عثمان كشته شد، آن شمشير از غلاف بيرون مى آيد و تا روز قيامت در غلاف نمى رود].
اين حديث را ابن عدى ذكر كرده و گفته است(1):
جعلى است و آفتش عمرو بن فائد است، و شيخ او موسى بن سيّار نيز كذّاب بوده است(2).
«الاُمناء عنداللّٰه ثلاثة: أنا وجبريل ومعاوية» [اشخاص امين نزد خدا سه نفرند: من، و جبرئيل، و معاويه].
خطيب و نسائى و ابن حبّان گفته اند(3): اين حديث جعلى و باطل است.
«إنّ اللّٰه ائتمن على وحيه جبريل وأنا ومعاوية، وكاد أن يبعث معاوية نبيّاً من كثرة علمه وائتمانه على كلام ربّي، يغفر اللّٰه لمعاوية ذنوبه، ووقاه حسابه، وعلّمه كتابه، وجعله هادياً مهديّاً وهدى به» [خداوند جبرئيل و من و معاويه را براى وحى، امين دانست و نزديك بود معاويه به خاطر كثرت علم و امين بودنش بر كلام پروردگار، پيامبر شود. خداوند گناهان معاويه را مى آمرزد، و از حساب (قيامت) او را حفظ مى كند، و كتابش را به او تعليم داد و او را هدايت كننده و هدايت شده قرار داد و به وسيلۀ او (ديگران را) هدايت كرد]. اين حديث را
ابن عساكر از مردى [عن رجلٍ] نقل كرده است(1).
حاكم گفته است: از احمد بن عمر دمشقى - كه فردى آگاه به حديث [رايجِ در] شام بود - دربارۀ اين حديث سؤال شد و او آن را با جدّيّت انكار كرد.
امينى مى گويد: گمان مى كنم راويان بد كردار خواسته اند از مقام نبوّت بكاهند، نه اين كه مقام معاويه را ترفيع دهند؛ زيرا مى دانيم كه فاصلۀ زيادى است بين مرتبۀ نبوّتى كه مسلمين به آن اعتقاد دارند، و بين اين شخصى كه بر مسند خلافت تكيه زده است(2).
«خرج رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله متّكئاً على عليّ بن أبي طالب، فاستقبله أبو بكر وعمر، فقال له: يا عليّ! أتحبُّ هذين الشيخين؟ قال: نعم يا رسول اللّٰه! قال: أحبّهما تدخل الجنّة» [پيامبر در حال تكيۀ بر على بن ابى طالب خارج شد، ابوبكر و عمر به استقبال آن حضرت رفتند، پيامبر فرمود: اى على! آيا اين دو شيخ را دوست دارى؟ فرمود: بله اى رسول خدا! فرمود: اين دو را دوست داشته باش تا داخل بهشت شوى].
اين حديث از ساخته هاى محمّد بن عبداللّٰه أشنانى است كه ذهبى آن را در «ميزان الاعتدال»(3)ذكر كرده وگفته است: «حديث باطلى است، امّا سند آن صحيح است». و ابن جوزى اين حديث را در كتاب «موضوعات» خود آورده است(4).
«قال جبريل: لو جلستُ معك
مثل ما جلس نوح في قومه ما بلغت فضائل عمر. الحديث...» [جبرئيل (به پيامبر) گفت: اگر من با تو بنشينم به مقدارى كه نوح در ميان قوم خود بود، به (نقل همۀ) فضايل عمر نمى رسم].
ابن جوزى اين حديث را در كتاب «موضوعات» خود (كتابى كه احاديث جعلى را در آن گرد آورده) ذكر كرده است(1).
«أبو بكر تاج الإسلام، وعمر حلّة الإسلام، وعثمان إكليل الإسلام، وعليُّ طيب الإسلام» [ابوبكر تاج اسلام، و عمر لباس آن، و عثمان نيم تاج آن، و على بوى خوش آن است].
ذهبى اين حديث را در «ميزان الاعتدال»(2)آورده و گفته است: «اين حديث دروغ است».
«خلقني اللّٰه من نوره، وخلق أبا بكر من نوري، وخلق عمر من نور أبي بكر، وخلق عثمان من نور عمر، وعمر سراج أهل الجنّة» [خداوند مرا از نور خود خلق كرد، و ابوبكر را از نور من، و عمر را از نور ابوبكر، و عثمان را از نور عمر خلق كرد، و عمر چراغ بهشتيان است].
ذهبى در «ميزان الاعتدال» در شرح حال احمد بن يوسف منبجى گفته است(3): «اين حديث دروغ است».
«أوّل من يدخل من الاُمّة الجنّة أبو بكر وعمر، وإنّي
لموقوف مع معاوية للحساب» [نخستين فرد امّت كه وارد بهشت مى شود، ابوبكر و عمر است، و من و معاويه براى حساب مى ايستيم].
ذهبى در ذكر حال اصبغ شيبانى گفته است(1):
اين خبر درست نيست، و ابن جوزى آن را در واهيات [روايات سست] ذكر كرده است.
«لو لم اُبعث لبُعثتَ يا عمر!» [اگر من به نبوّت مبعوث نمى شدم، تو اى عمر! مبعوث مى شدى].
صغانى نوشته است: «اين حديث جعلى است»(2).
«كان صلى الله عليه و آله إذا اشتاق إلى الجنّة قبّل شيبة أبي بكر» [هر زمان پيامبر به بهشت مشتاق مى شد موهاى سفيد ابوبكر را مى بوسيد].
فيروز آبادى در خاتمۀ «سفر السعادة»(3)و عجلونى در «كشف الخفاء»(4)اين روايت را از مشهورترين احاديث مجعول و از روايات باطلى كه به بداهت عقل، بطلان آن معلوم است، بر شمرده اند.
«أنا مع عمر وعمر معي حيث حللتُ، من أحبّه فقد أحبّني، ومن أبغضه فقد أبغضني» [من هر كجا باشم، با عمر هستم، و او هم با من است، هر كس او را دوست دارد مرا دوست داشته، و هركس
بغض او را داشته باشد، بغض مرا دارد].
ذهبى در «ميزان الاعتدال» آن را كذب دانسته است(1).
«أبو بكر منّي بمنزلة هارون من موسى» [ابوبكر نسبت به من به منزلۀ هارون نسبت به موسى است].
اين حديث از ساخته هاى على بن حسن كلبى است كه محمّد بن جرير طبرى آن را ذكر كرده است. و ذهبى در «ميزان الاعتدال»(2)گفته است: «اين روايت دروغ است، و كلبى متّهم به اين دروغ گويى است».
چون مرگ ابوبكر صدّيق رسيد، از على بن ابى طالب شنيدم كه مى گفت: چهار نفر در بين مردم از فراست برخوردار بودند: دو زن و دو مرد؛ و صفرا دختر شعيب، و خديجه دختر خويلد، و عزيز مصر در زمان يوسف را برشمرد. آنگاه گفت: امّا مرد ديگر ابوبكر صدّيق است كه چون هنگام مرگش رسيد به من گفت: به اين نتيجه رسيده ام كه خلافت بعد از خود را به عمر واگذارم. گفتم: اگر به ديگرى واگذارى، راضى نمى شويم. گفت: مرا خوشحال كردى، به خدا سوگند! من هم تو را با آنچه از رسول خدا شنيده ام خشنود مى سازم. گفتم: آن چيست؟ گفت: از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود: «إنّ على الصراط لعقبة لا يجوزها أحد إلّابجواز من عليّ بن أبي طالب» [بر صراط گردنه اى است كه هيچ كس از آن ردّ نمى شود مگر با جواز على بن ابى طالب]. آنگاه على گفت: آيا من نيز تو را دربارۀ خودت و عمر با آنچه از رسول خدا شنيده ام خشنود نسازم؟! گفت: آن چيست؟ گفتم: به من
فرمود: «يا عليُّ! لا تكتب جوازاً لمن سبّ أبا بكر وعمر فإنّهما سيّدا كهول أهل الجنّة بعد النبيّين. فلمّا أفضت الخلافة إلى عمر، قال لي عليّ: يا أنس! إنّي طالعتُ مجاري القلم من اللّٰه تعالى في الكون فلم يكن لي أن أرضي بغير ما جرى في سابق علم اللّٰه وإرادته خوفاً من أن يكون منّي اعتراض على اللّٰه، وقدسمعتُ رسول اللّٰه يقول: أنا خاتم الأنبياء وأنت يا عليّ خاتم الأولياء» [اى على! به كسى كه بر ابوبكر و عمر لعن مى فرستد، جواز عبور نده! كه اين دو آقاى پيران اهل بهشت، بعد از پيامبران هستند. و چون ابوبكر خلافت را به عمر واگذار كرد، على به من گفت: اى انس! من قضاى الهى را در جهان هستى بررسى كردم و نمى توانم راضى شوم مگر به آنچه كه در علم و ارادۀ سابق خداوند جارى شده، تا مبادا از سوى من اعتراضى بر خداوند صورت گيرد، و از پيامبر خدا شنيدم كه مى فرمود: من خاتم انبيا هستم و تو اى على خاتم اوليا!].
اين حديث را خطيب در «تاريخ» خود آورده و گفته است:
اين حديث جعلى است و كار قصّه گويان است، و واضع آن عمر بن واصل است يا ديگرى به نام وى وضع كرده است، و اللّٰه أعلم(1).
«ما من مولود إلّاوفي سرّته من تربته الّتي تولّد منها، فإذا رُدَّ إلى أرذل عمره رُدَّ إلى تربته الّتي خُلق منها حتّى يُدفن فيها، وإنّي وأبا بكر وعمر خُلقنا من تربة واحدة، وفيها نُدفن» [هيچ مولودى نيست مگر اينكه در نافش مقدارى از خاكى كه از آن متولّد شده، وجود دارد و وقتى به نامطلوب ترين سنين بالاى عمرش رسيد به همان خاك بر مى گردد تا در آن دفن شود، و من و ابوبكر و عمر از يك تربت آفريده شده ايم و در همان دفن مى شويم].
خطيب اين روايت را در «تاريخ بغداد» از طريق موسى بن سهل از اسحاق بن أزرق آورده است(2)، و ذهبى در «ميزان الاعتدال» آن را در شرح
حال موسى ذكر كرده و گفته است(1): «روايتِ باطلى است كه شخص مجهولى آن را از موسى كه او هم مجهول است، روايت كرده است».
«أنا مدينة العلم وعليّ بابها، وأبو بكر أساسها، وعمر حيطانها» [من شهر علم هستم، و على درِ آن، و ابوبكر پايه و اساس آن و عمر ديوارهاى آن].
ابن درويش حوت در «أسنى المطالب»(2)گفته است: «شايسته نيست اين خبر در كتب علمى ذكر شود».
«سيّدا كهول أهل الجنّة أبو بكر وعمر، وأنّ أبا بكر في الجنّة مثل الثريّا في السماء» [دو آقاى پيران اهل بهشت ابوبكر و عمر هستند، و ابوبكر در بهشت مثل ثريّا در آسمان است].
اين روايت را يحيى بن عنبسه جعل كرده كه شخصى دروغگو و وضّاع است. ذهبى در «ميزان الاعتدال»(3)جملۀ اوّل روايت را نقل مى كند و مى گويد:
يونس بن حبيب گفت: من نزد على بن مدينى، محمّد بن كثير مصّيصى و اين روايتش را ياد كردم. على [بن مدينى] گفت: قبلاً دوست داشتم اين شخص را ببينم، ولى الآن دوست ندارم. همچنين ذهبى جملۀ اوّل را از طريق عبد الرحمن بن مالك بن مغول ذكر كرده است(4)كه او نيز شخصِ كذّابِ وضّاع و افترا زنى است.
«لا يبغض أبا بكر وعمر مؤمن ولا يحبّهما منافق» [هيچ مؤمنى ابوبكر و عمر را دشمن نمى دارد، و هيچ منافقى آن دو را دوست نمى دارد].
اين حديث را معلّى بن هلال طحّان جعل كرده است. احمد (درباره وى) گفته است: «همۀ احاديث وى جعلى است».
ذهبى در «تذكرة الحفّاظ» گفته است(1): «اين حديث صحيح نيست و معلّى متّهم به دروغگويى است».
«شبى كه پيامبر نزد من بود و ما در رخت خواب بوديم، نگاهم به آسمان افتاد كه ستاره هاى زيادى داشت، گفتم: اى رسول خدا! آيا در اين دنيا مردى هست كه حسناتش به اندازۀ ستاره هاى آسمان باشد؟ فرمود: بله. گفتم: كيست؟ فرمود: «عمر، وإنّه لحسنة من حسنات أبيك» [عمر، و او حسنه اى از حسنات پدرت است]».
خطيب بغدادى اين روايت را از مجهولات بُرَيه بن محمّد بيّع كه شخصى كذّاب بوده، بر شمرده است(2).
اين بود نمونه هايى از مناقب جعلى و ساختگى. و اين گونه روايات به غايت، زياد است و به هزاران مى رسد، و در جزء دوم از كتاب ما «رياض الاُنس» چندين برابرِ [آنچه در اين جا بيان شد] ذكر شده است، احاديثى كه هيچ كدام در كتب صحاح و مسانيد، يافت نمى شود. و سند بسيارى از اين روايات مزخرف به امير المؤمنين على عليه السلام مى رسد و اين سخن عامر بن شراحيل را تصديق مى كند كه گفته است: «أكثر من كُذِبَ عليه من الاُمّة الإسلاميّة
هو أميرالمؤمنين عليُّ بن أبي طالب» [در ميان امّت اسلامى بيشترين دروغ را به امير المؤمنين على بن ابى طالب نسبت داده اند](1).
و خوانندۀ محترم جايگاه اين احاديث را از كلام فيروز آبادى صاحب «قاموس»، در خاتمۀ كتاب «سفر السعادة»(2)، مى فهمد؛ آنجا كه مى گويد:
از مشهورترين احاديث جعلى، رواياتِ فضايل ابوبكر صدّيق رضى الله عنه است.
و مى نويسد:
در باب فضيلت معاويه، هيچ حديث صحيحى وجود ندارد.
بر همين مطلب قياس كن آنچه را كه بر رسول خدا دربارۀ [فضيلت] صحابه به اسم و شخص جعل كرده اند، و احاديث زيادى كه در فضايل و عيوب عبّاس عموى پيامبر و فرزندانش به شكل عامّ، و خلفاى بنى عبّاس به طور خاصّ، جعل كرده اند.
«فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَرىٰ عَلَى اَللّٰهِ كَذِباً لِيُضِلَّ اَلنّٰاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ» (3)
[پس چه كسى ستمكارتر است از آن كس كه بر خدا دروغ مى بندد، تا مردم را از روى جهل گمراه سازد؟!].
بلاذُرى در «أنساب»(4)از خلف بزّار، از ابوشهاب حنّاط(5)، از خالد حذّاء بصرى، از ابوقلابه بصرى، از انس نقل كرده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«أرحمكم أبو بكر، وأشدّكم في الدين عمر، وأقرؤكم اُبيّ، وأصدقكم حياءً عثمان،
وأعلمكم بالحلال والحرام معاذ بن جبل، وأفرضكم زيد بن ثابت، وإنّ لكلّ اُمّة أميناً وأمين هذه الاُمّة أبو عبيدة الجرّاح» [دل رحم ترينِ شما ابوبكر، و سخت گيرترين شما در دين عمر، و داناترين فرد به قرائت قرآن از ميان شما اُبىّ، و راستگوترين شما از لحاظ حيا عثمان، و داناترين شما به حلال و حرام معاذ بن جبل، و داناترين شما به احكام ارث زيد بن ثابت است، و همانا هر امّتى امينى دارد و امين اين امّت ابو عبيدۀ جرّاح است].
امينى مى گويد: آيا از سخن بى پايه اى كه خلف بزّار كه فردى ثقه، امين، عابد، فاضل و در عين حال بسيار معتاد به شراب بوده، تعجّب نمى كنى؟! ابوجعفر نفيلى مى گويد: «وى از اصحاب سنّت [و راويان حديث] بوده، اگر آن بلا و مصيبت يعنى شرابخوارى در او نبود». و خلف نزد احمد - پيشواى حنابله - نام برده شد، پس گفته شد: اى ابا عبداللّٰه! او شراب مى خورد. گفت:
«قد انتهى إلينا علم هذا عنه، ولكن هو واللّٰه! عندنا الثقة الأمين شرب أو لم يشرب»(1)[خبر آن به ما رسيده است لكن به خدا سوگند! او نزد ما ثقه و امين است، شراب بخورد يا نه].
و خود اين روايت گواه راستينى است بر خبرى كه پيرامون شراب خوار بودن خلف بزّار به امام حنابله رسيده است، و كسانى كه اين روايت را از او گرفته و نقل كرده اند تنها مستىِ عشق و علاقه، آنها را بى باكانه و بدون انديشه به نقل اين روايت واداشته نه مستى شراب ناب (خلف بزّار اين روايت را در اثر مستى شراب ساخته است و ناقلان، آن را در اثر مستى عشقِ بى جا نقل كرده اند).
و خطيب بغدادى(2)براى پاك كردن دامان اين ثقۀ امانتدار از پليدى شراب، روايتى را از محمّد بن احمد بن رزق، از محمّد بن حسن بن زياد نقّاش نقل كرده كه گفت: از ادريس بن عبدالكريم حدّاد شنيدم كه گفت: خلف بن هشام
شراب را مى نوشيد و توجيه مى كرد، پس خواهر زاده اش روزى سورۀ انفال را برايش مى خوانْد تا به اين آيه رسيد: «لِيَمِيزَ اَللّٰهُ اَلْخَبِيثَ مِنَ اَلطَّيِّبِ» (1)[خداوند مى خواهد ناپاك را از پاك جدا سازد]. پس گفت: اى دايى! وقتى خدا ناپاك را از پاك جدا كند شراب كجا قرار مى گيرد؟ پس خلف سرش را مدّت زمانى طولانى به زير انداخت سپس گفت: با ناپاك. گفت: پس راضى مى شوى كه جزء اصحاب خبيث [ناپاكى] باشى؟ گفت: پسر جان به منزل برو و هر چه شراب در آن است را دور بريز، و شراب خوردن را ترك كرد؛ از اين رو خدا روزه گرفتن را به عنوان پاداش نيكو به او عنايت كرد، و تمام عمر را روزه بود تا مرد.
اگر خوابها راست باشد، اين پاك كردن و منزّه نمودن چه خوب است، و اين اگر چه معقول است و از ديدگاه امام احمد كه گفت: «او ثقه و امانتدار است، شراب بنوشد يا نه» بهتر است؛ زيرا اين ديدگاه، ديدگاهى بى ارزش است كه برهان با آن مساعد نيست، و شرع و عقل و منطق با آن موافقت نمى كند؛ چرا كه خداوند مى فرمايد: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جٰاءَكُمْ فٰاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا» (2)[اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد، دربارۀ آن تحقيق كنيد].
امّا جاى تأسّف است كه سند آن به خاطر وجود محمّد بن حسن نقّاش باطل و ضعيف است؛ زيرا طلحة بن محمّد او را كاذب دانسته، و دارقطنى او را سست و ضعيف شمرده، و ابوبكر او را تدليس گر(3)(ناقلِ حديثِ دروغى و غير معتبر) مى داند. و برقانى گفته است: همۀ احاديثش مُنكَر (خلاف واقع و مورد انكار) است.
و من از كسى كه جعل اين خبر دروغ به او منتهى مى شود تشكّر مى كنم كه
با اين گروه، مولا اميرالمؤمنين على عليه السلام كه از همۀ آنها در تمام صفاتى كه در اين حديث جعلى ذكر شده بالاتر است، را ذكر نكرد؛ زيرا او بلندتر از اين است كه هماوردى برايش ذكر شود چنانكه فضيلتهايش بالاتر از اين است كه فضيلتى همراه آن ياد شود. و در اينجا دربارۀ متن روايت و دربارۀ اوصافى كه به اين گروه بخشيده است مناقشه نمى كنيم؛ چرا كه شايد در اين روايت چيزى باشد كه بر برهان و دليل بنا شده است؛ پس چند گواه بر اينكه ابوبكر دل رحم ترين فرد امّت است وجود دارد: آتش زدن فُجاءه(1)، (2)و چشم پوشى از عمل زشت خالد بن وليد نسبت به بنى حنيفه و عمل خفّت بارش با مالك بن نويره و همسرش؛ توجّه نكردن به ادّعاى حضرت صدّيقۀ طاهره با اينكه راه چاره اى داشت كه در برابر او جبهه نگيرد به اين صورت كه مسلمانان را راضى كند و از هر يك از آنها بخواهد از سهمى كه در فدك دارد صرف نظر كند، البتّه اگر دربارۀ فتواى باطل آن قوم و روايت دروغى كه - بر خلاف آياتِ مطلقِ ارث و آياتى كه خصوص ارث انبيا را يادآور مى شود - ارث نگذاشتن انبيا را مطرح مى كند، خود را به بى خبرى بزنيم و چشم خود را بر آن ببنديم. وانگهى، فاطمه سلام اللّٰه عليها و پسر عمويش جاهل نبودند به روايتى كه تنها ابوبكر نقل كرد، و دلّالان و مزد گيران او يعنى سياستمداران و اجرا كنندگان نقشۀ از پيش تعيين شده، با وى همراهى كردند، و اميرالمؤمنين عليه السلام، حكم كننده ترين امّت و درِ شهر علم پيامبر بود، وحضرت فاطمۀ صدّيقه پارۀ تن پيامبر بود و پيامبر صلى الله عليه و آله از ريختن و افاضۀ علم و به ويژه علم احكام و دست كم علومى كه متعلّق به او
1) - [ابوبكر دستور داد فُجائۀ سُلَمى را به اتّهام سرقت و حمله و يورش به جماعتى از مسلمين و چپاول و غارت اموال آنها، به آتش بكشند تا درس عبرتى براى ديگران باشد؛ پس او را آتش زدند تا زغال شد. و اين در حالى است كه او مسلمان بوده و شهادتين را بر زبان جارى كرده، و در اسلام مجازات آتش زدن وجود ندارد!].
2) ر. ك: تاريخ طبرى 3:234[264/3، حوادث سال 11 ه]؛ [و نگاه كن: الغدير 212/7-213].
بود، در ظرف وجودى او بخل نمى ورزيد، و پيامبر صلى الله عليه و آله مى دانست كه فاطمه به زودى عليه صحابه اش كه بر فدك چيره شده اند، اقامۀ دعوا مى كند و او از فدك منع مى شود و مشاجره بين او و آنها بالا مى گيرد، و اين باعث مى شود كه در بين امّت تا روز قيامت شكاف ايجاد شود، برخى به پارۀ تن پيامبر روى مى آورند، و برخى به كسانى كه او را از حقّش منع كردند ميل پيدا مى كنند؛ از اين رو واجب بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله تفصيل و توضيح چنين حكم مهمّى را پيش از ابوبكر به دخترش بياموزد.
آيا ابوبكر دستش باز نبود تا فدك را به فاطمه واگذار كند و به او برگرداند تا درِ فتنه را بر امّت باز نكند؟! چنانكه عمر آن را به وارثان پيامبر اقدس برگرداند، و عثمان آن را به مروان واگذار كرد، و معاويه آن را به مروان و عمرو بن عثمان و يزيد بن معاويه هر كدام يك سوم واگذار كرد، و ديگر تصرّفاتى كه خلفاى پس از آنها در آن كردند مانند تصرّفى كه مالكان در ملك خود مى كنند.
دربارۀ اين صفت ابوبكر از فاطمۀ صدّيقه [بسيار راستگو] بپرس در روزى كه از سرا پردۀ خود خارج شد و در حالى كه گريه مى كرد با صداى بلند ندا مى داد: «يا أبت! يا رسول اللّٰه! ماذا لقينا بعدك من ابن الخطّاب وابن أبي قحافة!!»(1)[پدرم اى رسول خدا! بعد از تو چه ها از پسر خطّاب و پسر ابوقحافه ديديم!].
و دربارۀ اين صفت وى از فاطمه بپرس در روزى كه روسرى به سر كرد و چادر پوشيد و با عدّۀ زيادى از خادمان و زنان بنى هاشم بيرون آمد در حالى كه دامان لباسش به زمين كشيده مى شد، و راه رفتنش بسان راه رفتن رسول خدا بود، تا اينكه بر ابوبكر كه در ميان جمعى از مهاجرين و انصار و غير آنها بود، وارد شد، پس پرده اى برايش انداخته شد، آنگاه ناله اى زد كه آن قوم را آمادۀ گريه كرد و مجلس آشفته شد(2).
و دربارۀ اين صفت از او بپرس در روزى كه به ابوبكر فرمود: «واللّٰه! لأدعونّ
عليك بعد كلّ صلاة اُصلّيها» [به خدا سوگند! پس از هر نمازى كه مى خوانم تو را نفرين مى كنم]. و دربارۀ اين صفت از او بپرس در روزى كه وفات نمود در حالى كه بر ابوبكر خشمگين بود، و او كسى بود كه خداوند جليل با آيۀ تطهير او را پاك دانسته، و در حديث صحيحى از پدرش صلى الله عليه و آله وارد شده است: «فاطمة بضعة منّي فمن أغضبها أغضبني، يؤذيني ما آذاها، ويغضبني ما أغضبها» [فاطمه پارۀ تن من است پس هر كه او را خشمناك كند مرا به خشم آورده است، هر كه او را بيازارد مرا آزرده، و هر چه او را خشمگين كند مرا خشمگين كرده است].
و فرموده: «فاطمة قلبي و روحي الّتي بين جنبيّ فمن آذاها فقد آذاني» [فاطمه قلب من و روحِ بينِ دو پهلوى من است، پس هر كه او را بيازارد مرا آزرده است].
و فرمود: «إنّ اللّٰه يغضب لغضب فاطمة ويرضى لرضاها» [همانا خدا به خاطر غضب فاطمه غضب مى كند و به خاطر رضايت او راضى مى شود].
و دربارۀ اين صفتِ ابوبكر از اميرالمؤمنين عليه السلام كه صدّيق اكبر است بپرس در روزى كه او را بسان كشاندنِ جَمَل مخشوش [شترى كه چوب در بينى اش كرده اند تا به آن افسار بسته و او را مهار كنند] براى بيعتى كشاندند كه شومى و نامباركى آن اسلام را فراگرفت(1)، و گناهان را در دلهاى اهل آن بيعت كاشت، سلمانِ آن را آزُرد، مقدادش را راند، ابوذرش را تبعيد كرد، شكم عمّارش را شكافت، قرآن را تحريف كرد، احكام را دگرگون نمود، مقام و جايگاه را
1) - [اين عبارت ترجمۀ بخشى از زيارت جامعۀ ائمّة المؤمنين است: «بيعة عمَّ شؤمها الإسلام، وزرعت في قلوب أهلها الآثام، وعنّفت سلمانها، وطردت مقدادها، ونفت جندبها، وفتقت بطن عمّارها، وحرّفت القرآن، وبدّلت الأحكام، وغيّرت المقام، وأباحت الخمس للطلقاء، وسلّطت أولاد اللعناء على الفروج والدماء، وخلطت الحلال بالحرام، واستخفّت بالإيمان والإسلام، وهدمت الكعبة، وأغارت على دار الهجرة يوم الحرّة، وأبرزت بنات المهاجرين والأنصار للنكال والسوأة، وألبستهنّ ثوب العار والفضيحة، ورخّصت لأهل الشبهة في قتل أهل بيت الصفوة وإبادة نسله، واستيصال شأفته، وسبي حرمه، وقتل أنصاره، وكسر منبره، وإخفاء دينه، وقطع ذِكْره»؛ ر. ك: بحار 166/99؛ و ملحقات مفاتيح الجنان].
تغيير داد، خمس را براى آزاد شدگان حلال كرد، فرزندان لعن شده ها را بر ناموسها و خونها مسلّط كرد، و حلال را با حرام آميخت، ايمان و اسلام را سبك شمرد، كعبه را ويران ساخت(1)، در روز حرّه(2)به دار الهجره [مدينه] يورش
1) - [يزيد ملعون سه سال حكومت كرد؛ در سال نخست اولاد پيامبر صلى الله عليه و آله را به شهادت رساند، در سال دوم به مدينه حمله كرد و واقعۀ حَرّه را رقم زد، و در سال سوّم كعبه را ويران كرد و آن را به آتش كشيد، آنگاه كه عبداللّٰه بن زبير در حجاز قيام كرد و افرادى با او بيعت كردند، و يزيد آنها را در مكّه محاصره كرد و در اثر پرتاب منجنيق كعبه ويران شد؛ نگاه كن: السيرة الحلبيّة 290/1].
2) - [«واقعۀ حَرّه» را شيعه و سنّى در كتابهاى خود نقل كرده اند، اين واقعه در بيست و هفتم ذى الحجّۀ سال شصت و سوم هجرى، دو ماه و نيم به مرگ يزيد ملعون مانده، رخ داد. و اجمال ماجرا از اين قرار است: چون ظلم و طغيان يزيد و كارگزاران او، دنيا را فرا گرفت و فسق و فجور او براى مردم آشكار گشت، و نيز پس از شهادت امام حسين عليه السلام در سال شصت و يك، جمعى از اهل مدينه به شام رفتند و با چشم خود ديدند كه يزيد لعين پيوسته مشغول شراب خوارى، سگ بازى، قمار بارى، لهو و لعب و ساز و آواز است، و هنگام بازگشت، مردم مدينه را از اين رفتار يزيد آگاه ساختند، مردم مدينه كارگزار يزيد، عثمان ابن محمّد بن أبى سفيان را با مروان بن حَكَم و ديگر اُموى ها از مدينه بيرون كردند و آشكارا به نفرين و ناسزاگويى به يزيد پرداختند و اظهار داشتند: كسى كه قاتل اولاد رسول خدا صلى الله عليه و آله و نكاح كنندۀ با محارم و تارك صلات و شارب خمر است، لياقت خلافت ندارد؛ پس با عبداللّٰه بن حنظله غسيل الملائكه بيعت كردند. چون اين خبر به گوش يزيد پليد رسيد، مسلم بن عقبۀ مرّى را كه از او با عنوان «مجرم» و «مُسْرِف» ياد مى كنند، با لشكر فراوان از شام به سوى مدينه گسيل داشت. لشكر به نزديك مدينه رسيد، در سنگستان مدينه كه معروف به «حَرّه واقم» است و يك ميل با مسجد النبىّ فاصله دارد، با اهل مدينه جنگ شديدى انجام دادند و بسيارى از مردم مدينه كشته شدند، و پيوسته مروان بن حَكَم لعين، مُسْرِف را بر كشتن مردم مدينه تحريك مى كرد تا اينكه براى آنان تاب مقاومت نماند و به مدينه گريختند و به روضۀ نبوى پناه بردند ولى لشكر مسرف احترام روضۀ نبوى را نگه نداشتند و با اسبهاى خود داخل روضۀ منوّره شدند و به قدرى از مردم كشتند كه روضه و مسجد پر از خون شد و تا قبر مطهّر خون رسيد، و اسبهاى آنها در روضۀ نبوى (مابين قبر پيامبر و منبر او كه باغى از باغهاى بهشت است) ادرار كردند و پشكل ريختند و به قدرى از مردم مدينه كشت كه مداينى از زهرى نقل كرده كه هفتصد نفر از بزرگان قريش و انصار و مهاجر و موالى كشته شدند و از ساير مردمان غير معروف از زن و مرد و كودك، و آزاد و برده، ده هزار نفر كشته شدند؛ نگاه كن: منتهى الآمال 83/2-85، باب ششم از ابواب تاريخ امام سجّاد عليه السلام].
برد، دختران مهاجرين و انصار را براى مجازات و كيفر، و زشتى ها و بى عفّتى ها بيرون آورد، و بر آنها لباس ننگ و رسوايى پوشاند، به اهل شبهه اجازه داد كه اهل بيت برگزيده را بكُشد، نسل او را از بين ببرد، بنيادش را بركند، حَرَمش را اسير كند، يارانش را بكُشد، منبرش را بشكند، دينش را مخفى كند، و ياد و نامش را قطع كند. «إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ» [ما از آنِ خداييم، و به سوى او بازمى گرديم].
و دربارۀ اين صفتِ ابوبكر از اميرالمؤمنين عليه السلام بپرس در روزى كه به قبر برادرش رسول خدا صلى الله عليه و آله در حالى كه گريه مى كرد پناه برده بود و مى گفت: «يابن اُمّ! إنّ القوم استضعفوني وكادوا يقتلونني»(1).
و دليلهاى ديگرى كه دلالت مى كند بر اينكه ابوبكر دل رحم ترين فرد امّت است.
روشن است كه نيرومندى در دين، تنها خشونت و سنگدلى نيست بلكه كوشش در چنگ زدن به دو ريسمان قرآن و سنّت، و عمل به آن دو، و گرفتن و به پا داشتن حدودى كه در آن دو آمده است، مى باشد. و اين مرد چه فراوان با آن دو مخالفت كرد و آن دو را پشت سر انداخت و بر اساس ديدگاه خود كه منحرف از آن دو بود رفتار كرد! و آنچه از قرآن و سنّت كه به آن جاهل بود را رها كن! و سخت گيرىِ بدون علم چه ارزشى دارد؟! و سخت گيرى با وجود كناره گيرى و دورى از اصول دين، و خروج از شعائر و آداب اسلام، و چنگ زدن به هواها و هوسها چه ارزشى دارد؟! به بحث «شاهكارهاى علمى عمر» كه در كتاب برگزيدۀ الغدير
1) - ر. ك: ص 150 از جلد سوم اين كتاب.
ياد آور شده ايم و گوشه اى از آنها گذشت، مراجعه كن(1)همانا در آنجا دليلهايى قوى براى اثبات اين صفت پيدا مى كنى پس آن را بخوان و بينا شو!
و امّا اينكه عثمان راستگوترين آنها از لحاظ حياست: جلد هشتم و نهم الغدير(2)در دلالت بر آن كافى است، وهر صفحه از صفحات اين دو جلد نشانه اى از نشانه هاى اين صفت عثمان است. افزون بر بحث ويژه اى كه دربارۀ حياى وى گذشت(3).
پيرامون آنچه براى آنها ذكر شده بحث نمى كنيم، كه ضايع كردن وقت و بازماندن از مطالب مهمتر است. و هر كس اين كتاب ما را با دقّت و عميق مطالعه كند داناترين امّت، و داناترين آنها به فرائض و ارث، و امين آنها را مى شناسد و مى فهمد كه او كسى غير از اين چند نفر است، و ساحت اُمّت را با امثال اين چند نفر چركين نمى سازد، و ديگر در مورد او جاى نگرانى نيست، همان نگرانى و ترسى كه پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله براى امّت خود داشتند؛ آنجا كه مى فرمايد: «أخاف على اُمّتي من بعدي ضلالة الأهواء، واتّباع الشهوات، والغفلة بعد المعرفة»(4)[پس از خود، بر امّتم از گمراهى هوا و هوسها، و پيروى از شهوتها، و غفلتِ پس از شناخت، مى ترسم].
«كنّا نخيّر بين الناس في زمن النبيّ صلى الله عليه و آله فنخيّر أبابكر، ثمّ عمر بن الخطّاب، ثمّ
عثمان بن عفّان رضى الله عنه» [در زمان پيامبر، انتخاب بهترين فرد در بين مردم به ما واگذار شد، پس ابوبكر را انتخاب كرديم، سپس عمر بن خطّاب، سپس عثمان بن عفّان].
و ابن داود و طبرانى از ابن عمر نقل كرده اند(1): «كنّا نقول ورسول اللّٰه صلى الله عليه و آله حيّ:
أفضل اُمّة النبيّ صلى الله عليه و آله بعده أبو بكر، ثمّ عمر، ثمّ عثمان، فيسمع رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله ذلك فلا ينكره»(2)[ما هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله زنده بود مى گفتيم: با فضيلت ترينِ امّت پيامبر صلى الله عليه و آله پس از او ابوبكر، سپس عمر، سپس عثمان است و رسول خدا صلى الله عليه و آله اين را مى شنيد و انكار نمى كرد].
و در نقل بخارى در تاريخش(3)آمده است: «كنّا نقول في زمن النبيّ صلى الله عليه و آله: من يلي هذا الأمر بعد النبيّ صلى الله عليه و آله؟! فيقال: أبوبكر، ثمّ عمر، ثمّ عثمان، ثمّ نسكت» [ما در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله مى گفتيم: چه كسى اين امر (خلافت) را پس از پيامبر صلى الله عليه و آله به عهده مى گيرد؟ پس گفته مى شد: ابوبكر، سپس عمر، سپس عثمان، سپس ساكت مى شديم].
امينى مى گويد: اين روايت، عمده روايتى است كه اهل سنّت در انتخاب قانونىِ واقع شده در اسلام، به آن تمسّك كرده اند، و متكلّمين هنگام بحث از امامت آن را حجّت و دليل قرار داده اند، و محدّثين پا جاى پاى آنها گذاشته اند.
و آنها در هنگام نقل آن، بالا و پايين رفته اند، و مباهات و افتخار كرده و خوشحال شده اند، و افراد زيادى آمده اند و در شرح آن، سخن را به درازا كشانده و اطالۀ كلام كرده اند، و آن را مانند سنگ زير بنا قرار داده، و خلافت راشده را بر آن بالا برده اند، و با اين روايت بر درستى بيعتى احتجاج كرده اند كه شومى آن اسلام را فرا گرفته، و با اتّفاقات زشت و ناهنجار و عار و ننگهاى فراوان پوشيده شده، و جمعيّت مسلمانان را متفرّق كرد، و بازوى دين را سست و ضعيف گرداند، و دستگيره هاى آن را قطع كرد، و صدمات و
مصيبتهايى را تا به امروز بر امّت محمّد وارد ساخت؛ از اين رو بر ماست كه به تفصيل در اين باره سخن بگوييم(1)و خواننده را بر حقيقت مطلب آگاه سازيم؛ «لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيىٰ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ» (2)[تا آنها كه هلاك (و گمراه) مى شوند، از روى اتمام حجّت باشد؛ و آنها كه زنده مى شوند (و هدايت مى يابند)، از روى دليل روشن باشد]. و خداوند ولىّ توفيق است.
«أربع سمعتُهنّ عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: لاتكفّروا أحداً من أهل قبلتي بذنب وإن عملوا الكبائر، وصلّوا خلف كلّ إمام، وجاهدوا أو قال: قاتلوا، ولا تقولوا في أبي بكر وعمر وعثمان وعليّ إلّاخيراً؛ قولوا:
«تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهٰا مٰا كَسَبَتْ» «وَ عَلَيْهٰا مَا اِكْتَسَبَتْ» (4)» [چهار چيز از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم: هيچ كدام از اهل قبلۀ مرا به خاطر انجام گناهى كافر ندانيد اگر چه گناهان كبيره انجام دهند، و پشت سر هر امامى نماز بخوانيد، و جهاد كنيد - يا گفت: بجنگيد - و دربارۀ ابوبكر و عمر و عثمان و على جز خوبى نگوييد؛ بگوييد: «آنها امّتى بودند كه درگذشتند؛ هر كار (نيكى) انجام دادند، براى خود انجام دادند» «و هر كار (بدى) انجام دادند، به زيان خود انجام دادند»](5).
1 - وليد بن فضل مقبرى؛ ابن حبّان نوشته است(6): «احاديث جعلى را روايت مى كند، و به هيچ عنوان احتجاج به روايات او جايز نيست».
2 - عبدالجبّار بن حجّاج خراسانى؛ ابن حجر او را در «لسان الميزان»(1)نام برده و بخشى از اين حديث را با سند آن ذكر كرده و نوشته است: «اين حديث حفظ و نقل نشده است، و براى اين متن، سند ثبت شده اى وجود ندارد». و دارقطنى او را ضعيف دانسته است(2).
3 - مكرم بن حكيم خثعمى؛ ذهبى در «ميزان الاعتدال» نوشته است: «خبر باطلى را روايت كرده است - و منظورش همين حديث است - ازدى نوشته است: حديث او چيزى به حساب نمى آيد»(3).
4 - سيف بن منير؛ ذهبى نوشته است(4): «مجهول است». و دارقطنى او را ضعيف دانسته است(5).
«إنّ أحبّ أصهاري إليّ، وأعظمهم عندي منزلة، وأقربهم من اللّٰه وسيلة، وأنجح أهل الجنّة أبو بكر. والثاني عمر يعطيه اللّٰه قصراً من لؤلؤة ألف فرسخ في ألف فرسخ، قصورها ودورها ومجانبها وجهاتها وسررها وأكوابها وطيرها من هذه اللؤلؤة الواحدة، وله الرضا بعد الرضا. والثالث عثمان بن عفّان وله في الجنّة ما لا أقدر على وصفه، يعطيه اللّٰه ثواب عبادة الملائكة أوّلهم وآخرهم. والرابع عليّ بن أبي طالب، بخٍّ بخٍّ من مثل عليّ! وزيري عند () وأنيسي عند كربتي، وخليفتي في اُمّتي، وهو منّي على دعاي.
ومن مثل أبي سفيان؟! لم يزل الدين به مؤيّداً قبل أن يسلم وبعد ما أسلم، ومن مثل
أبي سفيان؟! إذا أقبلتُ من عند ذي العرش اُريد الحساب، فإذا أنا بأبي سفيان معه كأس من ياقوتة حمراء يقول: اشرب يا خليلي! أعارٌ بأبي سفيان، وله الرضا بعد الرضا» [همانا محبوب ترين خويشاوندان من، و با منزلت ترين آنها نزد من، و نزديكترين آنها به خداوند از حيث وسيله بودن، و كامياب ترينِ اهل بهشت، ابوبكر است. و دوم عمر است كه خدا به او قصرى از مرواريد مى دهد كه هزار فرسنگ در هزار فرسنگ است و قصرها، خانه ها، پرده ها، جهات، تختها، قدحها و پرنده هايش همه از اين يك مرواريد است، و او راضى مى شود پس از راضى شدن. و سوم عثمان بن عفّان است كه در بهشتى است كه من بر توصيف آن قادر نيستم و خداوند ثواب عبادت ملائكه از اوّلين تا آخرين را به او مى دهد. و چهارم على بن ابى طالب است، زهى و آفرين بر شخصى چون على! او وزير من در ()(1)، و مونس من هنگام شدّت، و خليفۀ من در ميان امّتم است، و او از من است واين بنا بر دعاى من است. و چه كسى مثل ابوسفيان است! همواره دين پيش از اينكه مسلمان شود و پس از مسلمانيش با او تأييد شد، و چه كسى مثل ابوسفيان است! هنگامى كه از نزد صاحب عرش مى آيم و مى خواهم به حساب خلايق رسيدگى كنم، ناگاه ابوسفيان را مى بينم كه با او كاسه اى از ياقوت قرمز است و مى گويد: اى رفيق! من بنوش، آيا عار و ننگى بر ابوسفيان است(2)؟ و او راضى مى شود پس از راضى شدن].
امينى مى گويد: خود ابن عساكر از برخى از حقايق پرده برداشته ونوشته است: «اين حديث مُنْكَر و خلاف واقع است».
اين چه حديث مُنْكَرى است كه ابوسفيان را از كسانى مى شمارد كه دين هماره پيش از اسلام وى و پس از آن با او تأييد شد؟! گويا او در روز اُحد سركردۀ مشركان نبود، و لشكر احزاب را مجهّز نكرد، و به رسول خدا صلى الله عليه و آله براى جنگ رو نياورد وصدايش را بلند نكرد و رجز نخواند كه: «اُعْلُ هُبَل، اُعْلُ هُبل» [هبل بلند مرتبه است، هبل بلند مرتبه است]. و رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «ألا تجيبونه»؟
[آيا پاسخ او را نمى دهيد؟]. گفتند: اى رسول خدا! چه بگوييم؟ فرمود: بگوييد:
«اللّٰه أعلى وأجلّ» [خدا بلند مرتبه تر و جليل تر است]. آنگاه ابوسفيان گفت: «إنّ لنا العزّى لا عزّى لكم» [ما عُزّى داريم وشما عُزّى نداريد]؛ و رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «آيا پاسخ او را نمى دهيد؟». گفتند: اى رسول خدا! چه بگوييم؟ فرمود: «قولوا: اللّٰه مولانا ولامولى لكم» [بگوييد: خدا مولاى ماست و شما مولايى نداريد](1).
و گويا ابوسفيان از پيشوايان كفر كه اين سخن خداى متعال دربارۀ آنها نازل شده نبوده: «فَقٰاتِلُوا أَئِمَّةَ اَلْكُفْرِ إِنَّهُمْ لاٰ أَيْمٰانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ» (2)(,(3)[با پيشوايان كفر پيكار كنيد؛ چرا كه آنها پيمانى ندارند؛ شايد (با شدّت عمل) دست بردارند].
و گويا وى منظور آيۀ: «إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ لِيَصُدُّوا عَنْ سَبِيلِ اَللّٰهِ» (4)(,(5)[آنها كه كافر شدند، اموالشان را براى بازداشتن مردم از راه خدا خرج مى كنند] نبوده است.
و گويا او و يارانش منظور آيۀ: «قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ مٰا قَدْ سَلَفَ وَ إِنْ يَعُودُوا فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ اَلْأَوَّلِينَ» (6)(,(7)[به آنها كه كافر شدند بگو: چنانكه از مخالفت باز ايستند، (و ايمان آورند،) گذشتۀ آنها بخشوده خواهد شد؛ و اگر به اعمال سابق بازگردند، سنّت (خداوند در) گذشتگان، دربارۀ آنها جارى مى شود (؛ و حكم
1) - سيرۀ ابن هشام 3:45[99/3]؛ تاريخ ابن عساكر 6:396[444/23، شمارۀ 2849؛ مختصر تاريخ دمشق 53/11-54]؛ عيون الأثر 2:18[424/1] تفسير قرطبى 4:234[151/4].
2) - توبه: 12.
3) - تفسير طبرى 10:262 [مج 6 /ج 87/10]؛ تاريخ ابن عساكر 6:393[438/23، شمارۀ 849؛ مختصر تاريخ دمشق 51/11]؛ تفسير سيوطى [136/4]؛ تفسير آلوسى 10:59.
4) - أنفال: 36.
5) - تفسير طبرى 9:159 [مج 6 /ج 244/9]؛ تاريخ ابن عساكر 6:393[438/23، شمارۀ 849؛ مختصر تاريخ دمشق 51/11]؛ كشّاف 2:13[219/2]؛ تفسير رازى 4:379[160/15].
6) - أنفال: 38.
7) - تفسير نسفى حاشيۀ تفسير خازن 2:193[103/2]؛ تفسير آلوسى 9:206.
نابودى آنان صادر مى گردد)] نبودند.
و گويا او به همراه گروهى از قريش نبود كه نزد ابوطالب آمدند و گفتند: «إنّ ابن أخيك قد سبّ آلهتنا، وعاب ديننا، وسفّه أحلامنا، وضلّل آباءنا، فإمّا أن تكفّه عنّا، و إمّا أن تخلّي بيننا وبينه...»(1)[همانا برادر زاده ات خدايان ما را دشنام مى دهد، و بر دين ما عيب مى گيرد، و عاقلان ما را سفيه مى داند، و پدران ما را گمراه مى پندارد؛ پس يا او را از ما بازدار، و يا ما و او را تنها بگذار...].
و گويا او همان كسى نبود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در هفت موضع او را لعن كرد و امام حسن نوه پيامبر آن هفت موضع را شمرده است(2).
و گويا او كسى نبود كه با تيزىِ تهِ نيزه به گونۀ حمزه مى زد و مى گفت: «ذُق عقق(3)»(4)[بچش اى آزار دهنده!].
و گويا او نبود كه وقتى عثمان بر كرسى خلافت بالا رفت به او گفت:
«صارت إليك بعد تيم وعدي فأدرها كالكرة، واجعل أوتادها بني اُميّة، فإنّما هو المُلك، ولا أدري ما جنّة ولانار»(5)[حال كه خلافت پس از قبيلۀ تيم وعدى به دست تو رسيده، همچون گوى (** توپ) با آن بازى كن، و بنى اُميّه را ميخها (و ستونهاى استوار) خلافت گردان، اين خلافت چيزى جز پادشاهى نيست و من چيزى از بهشت و جهنّم نمى دانم].
و گويا او همان نبود كه پس از كورشدن بر عثمان وارد شد و گفت: آيا كسى (به جز من و تو) اينجا هست؟ عثمان گفت: نه. گفت: «أللّهمّ اجعل الأمر أمر جاهليّة، والملك ملك غاصبيّة، واجعل أوتاد الأرض لبني اُميّة»(6)[خدايا! كار را به
1) - سيرۀ ابن هشام 1:277؛ 2:26[283/1؛ 58/2].
2) - ر. ك: شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد 2:102 و 103 [290/6-291، خطبۀ 83].
3) - يعنى يا عقق!، و مرادش يا عاقّ! است.
4) - السيرة النبويّة، ابن هاشم 3:44[99/3].
5) - ر. ك: آنچه در ص 363 از جلد اوّل اين كتاب گذشت.
6) - تاريخ مدينة دمشق 6:407[471/23، شمارۀ 2849؛ مختصر تاريخ دمشق 67/11]، [ونگاه كن: ص 364 از جلد اوّل اين كتاب].
همان وضع جاهليّت بر گردان، و پادشاهى را پادشاهى غصب كننده قرار ده، و ميخها (و ستونهاى استوار) زمين را براى بنى اميّه قرار ده].
و گويا او همان نبود كه اميرالمؤمنين عليه السلام در نامه اى به معاويه او را شناساند و نوشت: «منّا النبيّ، ومنكم المكذّب» [پيامبر از ما، و تكذيب كننده از شماست]؛ ابن ابى الحديد در شرح(1)خود نوشته است: «منظور، ابوسفيان بن حرب است كه دشمن رسول خدا، و تكذيب كنندۀ او، و گرد آورندۀ لشكر عليه او بود».
و گويا او همان نبود كه اميرالمؤمنين عليه السلام در نامه اى به محمّد بن ابوبكر دربارۀ او نوشته است: «قد قرأت كتاب الفاجر بن الفاجر معاوية» [همانا نامۀ تبه كار و بدكار، فرزند تبه كار و بدكار يعنى معاويه را خواندم].
و گويا او همان نبود كه اميرالمؤمنين در نامه اى به پسرش معاويه او را ياد كرد و نوشت: «يا بن صخر! يا بن اللعين!» [اى پسر صخر! اى پسر فرد لعن شده!].
وامام طاهر عليه السلام در لعن اين مرد از پيامبر اعظم پيروى كرده؛ چرا كه از آن حضرت شنيده كه در چند موضع او را لعن كرده است.
و گويا او همان نبود كه عمر بن خطّاب درباره اش گفت: «أبو سفيان عدوّ اللّٰه، قد أمكن اللّٰه منه بغير عهد ولا عقد، فدعني يا رسول اللّٰه! أضرب عنقه» [ابوسفيان دشمن خداست كه خداوند ما را بر او مسلّط كرده، بدون اينكه عهد و پيمانى داشته باشد، پس اى رسول خدا! مرا واگذار تا گردنش را بزنم](2).
و گويا او همان نبود كه شرح حالش پيش از اين گذشت(3).
اين، خلاصۀ وضعيّت اين مرد در دوران جاهليّت و اسلام بود؛ حال آيا دين با چنين فردى پيش از اسلامش و پس از آن تأييد مى شود؟! آيا چنين كسى عهده دار سيراب كردن رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز محشر هنگامى كه از نزد
صاحب عرش مى آيد مى شود؟! و آيا صحنۀ عرش جايگاهِ اين ابوسفيان و امثال اوست؟! در اين صورت با عرش و هر كه در آن بارگاه است بايد وداع كرد!
«من أحبّ أن ينظر إلى إبراهيم عليه السلام في خلّته فلينظر إلى أبي بكر في سماحته، ومن أحبّ أن ينظر إلى نوح في شدّته فلينظر إلى عمر ابن الخطّاب في شجاعته، ومن أحبّ أن ينظر إلى إدريس في رفعته فلينظر إلى عثمان في رحمته، ومن أحبّ أن ينظر إلى يحيى بن زكريّا في جهادته فلينظر إلى عليّ بن أبي طالب في طهارته» [هر كس دوست دارد به ابراهيم عليه السلام در رفاقتش نگاه كند پس به ابوبكر در بخشندگى اش نگاه كند، و هر كه دوست دارد به نوح در نيرومندى اش نگاه كند پس به عمر بن خطّاب در شجاعتش نگاه كند، و هر كه دوست دارد به ادريس در بلند مرتبه بودنش نگاه كند پس به عثمان در عطوفتش نگاه كند، و هر كه دوست دارد به يحيى بن زكريّا در كوشش و پيكارش نگاه كند پس به على بن ابى طالب در پاكى اش نگاه كند](1).
ابن عساكر نوشته است:
تمام اين حديث شاذّ (غريب و نامأنوس) است، و در سند آن گروهى هستند كه مجهولند و وضعيّت آنها شناخته شده نيست، پس به آنها اطمينان نمى شود، و اين حديث به جعلى بودن نزديكتر است تا به ضعيف بودن.
عجيب اين است كه اين روايت و امثال آن كه در فضايل آن سه نفر يا چهار
1) - تاريخ مدينة دمشق 2:251[112/7، شمارۀ 480. و در اين كتاب به جاى يونس، يوسف ابن حسن بغدادى و به جاى ابن أبي ثابت: أبي عن ثابت (پدرم از ثابت...) آمده است؛ تهذيب تاريخ دمشق 254/2].
نفر جعل مى شود و در كنار هم چيده مى شوند، گويى بنايى آهنين اند كه هيچ اختلافى در آن نيست؛ پس هرگز غير از ابوبكر، اوّل آورده نمى شود، و دوم عمر، و سوم عثمان آورده مى شود، و اگر چهارمى ذكر شود على عليه السلام ذكر مى شود. سبحان اللّٰه! گويا جاعلان بر اين ترتيب تبانى كرده اند پس هيچ كس يكى از اينها را مقدّم يا مؤخّر نمى كند.
آيا اين، حكم قضا و قدر الهى است كه اين چهار نفر را به اين صورت پشت سرهم مى آورد؟! يا قضيّۀ تبانى در طول زندگى پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله است كه مردم جز با اين ترتيب قبول نمى كنند؟! آيا اين، حكمِ طبيعت است كه اختلاف و تخلّف بردار نمى باشد؟! يا زاييدۀ اتّفاق و تصادف است كه اتّفاقاً در هيچ موردى باهم متفاوت نيستند؟! يا از خواسته هاى جاعلان است كه مى خواستند فضيلت به اين صورت مرتّب شود؟! و شايد تنها مورد آخر صحيح و متعيّن باشد.
احمد در «مسند»(1)خود با سندش از عبدالرحمن بن حميد، از پدرش عبدالرحمن بن عوف نقل كرده است: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «أبو بكر في الجنّة، وعمر في الجنّة، و عليّ في الجنّة، وعثمان في الجنّة، وطلحة في الجنّة، والزبير في الجنّة، وعبد الرحمن بن عوف في الجنّة، وسعد بن أبي وقّاص في الجنّة، وسعيد بن زيد في الجنّة، وأبو عبيدة بن الجرّاح في الجنّة» [ابوبكر و عمر و على و عثمان و طلحه و زبير و عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابى وقّاص و سعيد بن زيد و ابوعبيدة بن جرّاح در بهشت هستند].
امينى مى گويد: پس از اينكه در قرآن عزيز براى هر كسى كه به خدا ايمان
1) - مسند احمد 193:1[316/1، ح 1678].
آورد و عمل صالح انجام دهد، بشارتهاى راستينى آمده وبه وى بشارت بهشت داده شده، ما ديگر در اين روايت چندان اهميّت بزرگى نمى بينيم كه براى اين ده نفرى كه به بهشت بشارت داده شده اند فضيلت بلند و بزرگى درست كند به گونه اى كه آنها مخصوص به اين فضيلت شوند و ديگر مؤمنان محروم گردند.
«وَ بَشِّرِ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ» (1)[به كسانى كه ايمان آورده، و كارهاى شايسته انجام داده اند، بشارت ده كه باغهايى از بهشت براى آنهاست كه نهرها از زير درختانش جاريست].
«إِنَّ اَللّٰهَ اِشْتَرىٰ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ اَلْجَنَّةَ» (2)[خداوند از مؤمنان، جانها و اموالشان را خريدارى كرده، كه در برابرش بهشت براى آنان باشد].
«إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلىٰ رَبِّهِمْ أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ» (3)[كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته انجام دادند و در برابر پروردگارشان خضوع و خشوع كردند، آنها اهل بهشتند].
«إِنَّ اَللّٰهَ يُدْخِلُ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ» (4)[خداوند كسانى را كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند، در باغهايى از بهشت وارد مى كند كه نهرها زير درختانش جارى است].
«أَمَّا اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ فَلَهُمْ جَنّٰاتُ اَلْمَأْوىٰ» (5)[امّا كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته انجام دادند، باغهاى بهشت جاويدان از آنِ آنها خواهد بود].
«وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ اَلصّٰالِحٰاتِ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولٰئِكَ يَدْخُلُونَ اَلْجَنَّةَ» (6)[و كسى كه چيزى از اعمال صالح را انجام دهد، خواه مرد باشد يا زن، در حالى كه ايمان داشته باشد، چنان كسانى داخل بهشت مى شوند].
«وَ مَنْ يُطِعِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ» * (1)[و هر كس خدا و رسولش را اطاعت نمايد، او را در باغهايى از بهشت وارد مى كند كه نهرها از زير درختانش جارى است].
«وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللّٰهِ وَ يَعْمَلْ صٰالِحاً يُدْخِلْهُ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ» (2)[و هر كس به خدا ايمان آورده و اعمال صالح انجام دهد، او را در باغهايى از بهشت وارد سازد كه از زير (درختان) آن نهرها جارى است].
«وَعَدَ اَللّٰهُ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ» (3)[خداوند به مردان و زنان با ايمان، باغهايى از بهشت وعده داده كه نهرها از زير درختانش جارى است].
و چقدر زيادند آنان كه از امّت محمّد صلى الله عليه و آله وارد بهشت مى شوند، و از پيامبر كريم در روايتى صحيح نقل شده است: «أنّ عليّاً وشيعته هم في الجنّة» [همانا على و شيعيانش در بهشت هستند]، و آن حضرت صلى الله عليه و آله على عليه السلام را با اين مطلب بشارت داد(4).
و اين روايت صحيح از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است: «أتاني جبريل فقال: بشّر اُمّتك أ نّه من مات لا يُشرك باللّٰه شيئاً دخل الجنّة. قلتُ: يا جبريل وإن سرق وإن زنى؟! قال: نعم. قلتُ: وإن سرق وإن زنى؟! قال: نعم. قلتُ: وإن سرق وإن زنى؟! قال: نعم و إن شرب الخمر»(5)[جبرئيل نزد من آمد و گفت: به اُمّت خود بشارت ده كه هر كس وفات كند و شركى به خدا نورزيده باشد، داخل بهشت مى شود. گفتم: اى جبرئيل! اگر چه دزدى و زنا كرده باشد؟ گفت: آرى. گفتم: اگر چه دزدى و زنا كرده باشد؟ گفت:
آرى. گفتم: اگر چه دزدى و زنا كرده باشد؟ گفت: آرى، اگر چه شراب خورده باشد].
و از پيامبر صلى الله عليه و آله در حديث صحيحى نقل شده است: «ابشروا وبشّروا من وراءكم: أنّه من شهد أن لا إله إلّااللّٰه صادقاً بها دخل الجنّة»(1)[بر شما بشارت باد، و پس از خود را بشارت دهيد كه: هر كس به راستى گواهى دهد كه خدايى جز اللّٰه نيست داخل بهشت مى شود].
پس اين ده نفرى كه بشارت داده شده اند، اگر واقعاً مؤمن بوده و به دامان قرآن و سنّت چنگ زده باشند، حتماً مانند ديگر افراد مسلمان و نيكوكار يكى از اهل بهشت هستند.
و در اينجا گروهى از صحابه غير از اين ده نفر هستند كه دربارۀ خصوص آنان نيز بشارتِ به بهشت وارد شده، و پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله با زبان خود آنان را به بهشت بشارت داده است؛ از جمله آنها عمّار بن ياسر است؛ از رسول خدا صلى الله عليه و آله از جبرئيل نقل شده است: «بشّره بالجنّة حُرّمت النار على عمّار» [او را به بهشت بشارت ده! آتش بر عمّار حرام شده است]. و فرمود: «دم عمّار ولحمه حرامٌ على النار تأكله أو تمسّه» [بر آتش حرام است كه خون و گوشت عمّار را بخورد يا لمس كند](2).
و از پيامبر صلى الله عليه و آله اين حديث صحيح نقل شده است: «أبشروا آل ياسر موعدكم الجنّة» [اى آل ياسر! بر شما بشارت باد، وعده گاه شما بهشت است].
و از پيامبر صلى الله عليه و آله اين حديث صحيح نقل شده است: «إنّ الجنّة مشتاق إلى أربعة:
عليّ بن أبي طالب، وعمّار بن ياسر، وسلمان الفارسي، والمقداد» [بهشت مشتاق چهار نفر است: على بن ابى طالب، عمّار بن ياسر، سلمان فارسى، و مقداد].
و در روايتى آمده است: «اشتاقت الجنّة إلى ثلاثة: إلى عليّ، وعمّار، وبلال» [بهشت به سه نفر مشتاق است: علىّ، عمّار و بلال].
و از پيامبر صلى الله عليه و آله اين حديث صحيح نقل شده است: «الحسن والحسين سيّدا
شباب أهل الجنّة» [حسن و حسين دو آقاى جوانان اهل بهشت هستند](1)، و همه بر صحّت اين حديث اتّفاق نظر دارند.
و از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است: «الحسن والحسين جدّهما في الجنّة، وأبوهما في الجنّة، واُمّهما في الجنّة، وعمّهما في الجنّة، وعمّتهما في الجنّة، وخالاتهما في الجنّة، وهما في الجنّة، ومن أحبّهما في الجنّة» [حسن و حسين و جدّشان و پدرشان و مادرشان و عموى آن دو و عمّۀ آن دو و خاله هاى آن دو و خود آن دو و هر كه آن دو را دوست بدارد همگى در بهشت هستند](2).
و اين حديث صحيح از پيامبر نقل شده است: «إنّ جعفر بن أبي طالب في الجنّة له جناحان يطير بهما حيث شاء» [همانا جعفر بن ابى طالب در بهشت است و دو بال دارد كه هر كجا بخواهد پرواز مى كند](3).
پس اين سوت و كف زدن و بالا و پايين رفتن پيرامون حديث ده نفرى كه به بهشت بشارت داده شده اند [عشرۀ مبشّره]، و اينكه اين روايت عنوان هر كرامتى براى اين مردان شود، و اين روايت مورد توجّه ويژه قرار گيرد، و هنگامى كه نام يكى از اين ده نفر برده مى شود اين مطلب كه وى جزء عشرۀ مبشّره است يادآورى گردد، و بشارت به بهشت تنها بر اين گروه منحصر شود، و از رواياتى كه دربارۀ غير آنها يعنى: «اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ كٰانُوا يَتَّقُونَ * لَهُمُ اَلْبُشْرىٰ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ فِي اَلْآخِرَةِ لاٰ تَبْدِيلَ لِكَلِمٰاتِ اَللّٰهِ ذٰلِكَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِيمُ» (4)[همانها كه ايمان آوردند، و از مخالفت فرمان خدا پرهيز مى كردند * در زندگى دنيا و در آخرت، شاد و مسرورند؛ وعده هاى الهى تخلّف ناپذير است! اين است آن رستگارى بزرگ] وارد شده چشم پوشى شود، چيست؟!
پس چرا بشارت، به اين ده نفر منحصر شود؟! و اعتقاد به آن لازم شمرده شود؟! چنانكه احمد - پيشواى حنابله - در نامه اى به مسدّد بن مسرهد نوشت:
و اينكه گواهى دهيم كه اين ده نفر: ابوبكر، عمر، عثمان، على، طلحه، زبير، سعد، سعيد، عبدالرحمن و ابوعبيده، در بهشت هستند؛ پس هر كسى كه پيامبر صلى الله عليه و آله گواهى داد در بهشت است، ما گواهى مى دهيم كه در بهشت است. و نمى توان گفت: فلانى در بهشت، و فلانى در آتش است، مگر آن ده نفرى كه پيامبر صلى الله عليه و آله گواهى داده كه در بهشت هستند(1).
اينها همه براى چيست؟! شايد تو مى دانى براى چيست، و ما نيز مى دانيم.
امّا سند: چنانكه مى بينى به عبدالرحمن بن عوف و سعيد بن زيد منتهى مى شود و غير اين دو آن را نقل نكرده اند. و طريق عبدالرحمن منحصر به عبدالرحمن بن حميد بن عبدالرحمن زهرى از پدرش كه گاه از عبدالرحمن ابن عوف و گاه از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مى كند، مى باشد؛ و اين سند با توجّه به سال وفات حميد بن عبدالرحمن باطل بوده و تمام نيست؛ زيرا او صحابى نبوده، بلكه تابعى بوده، و عبدالرحمن بن عوف را درك نكرده است؛ زيرا وى در سال (105)(2)و در سن هفتاد و سه سالگى مرده؛ پس متولّد سال (32) يعنى سال مرگ عبدالرحمن بن عوف يا يكسال پس از آن مى باشد؛ و از اين رو ابن حجر عقيده دارد روايت حميد از عمر و عثمان حتماً مقطوع است(3)، و عثمان پس از عبدالرحمن بن عوف مرده؛ پس اين سند صحيح نيست.
لذا طريق روايت به سعيد بن زيد منحصر مى شود كه خود او از جملۀ ده
نفرِ بشارت داده شده، شمرده شده است، و اين روايت را در كوفه در ايّام معاويه نقل كرد چنانكه در ابتداى حديث بر اين مطلب تصريح شد، و اين روايت تا آن زمان كه پر از بلاها و مصيبتها بود، از او شنيده نشده و از او پيش از آن زمان نقل نشده است؛ پس آيا كسى نيست كه از اين صحابى دربارۀ راز به تأخير انداختن اين روايت تا زمان معاويه، و ذكر نكردن آن در آن سالهاى طولانى، و در زمان خلفاى راشدين، بپرسد، و خلفاى راشدين و ديگر صحابه براى بنا نهادن حجّت و حفظ خونها و حفظ حرمتها در آن ايّامِ سپرى شده و تاريكِ اختلاف، بيشترين نياز را به چنين روايتى داشته اند؛ پس گويا اين روايت در روزى كه معاويه بر كرسى پادشاهى مستبدّانه بالا رفت، به سعيد بن زيد وحى شد!
و گمان قوى دارم كه سعيد بن زيد تحمّل تهمت و بدگويى و دشمنى نسبت به اميرالمؤمنين على عليه السلام را از سوى دشمنانش نداشت و در اين زمينه با هر كس كه معاويه بر كوفه مى گمارد جبهه گيرى مى كرد، و از بيعت يزيد هنگامى كه پدرش او را خليفه كرد سر باز زد، و در اين زمينه به مروان كلام نيشدارى گفت(1)، از اين رو از مجازاتهاى معاويه بر جان خويش ترسيد، و با ساختن اين روايت سپرى درست كرد تا او را از اتّهام به دوست دارى على عليه السلام حفظ كند. و كسى كه در آن روز به اين ميل متّهم مى شد با انواع عذابها مجازات مى شد، زندانى مى شد، شكنجه مى شد، و به بدترين شكل كشته مى شد؛ پس خليفۀ وقت را با بخشيدن بهشت به مخالفان على عليه السلام، و كسانى كه از بيعت با او سر باز زدند، و عليه او خروج كردند، راضى كرد و سران آنها را در يك صف قرار داد، صفى كه ديگران با آنها شريك نيستند و گويا بهشت تنها براى آنها آفريده شده است، و هيچ كس از دوست داران و شيعيان على با آنها نام برده نشده است، در حالى كه در ميان آنها سادات اهل بهشت قرار دارند، كسانى
1) - تاريخ ابن عساكر 6:128[88/21، شمارۀ 2477؛ مختصر تاريخ دمشق 298/9].
چون سلمان، ابوذر، عمّار و مقداد؛ پس وى با جعل اين حديث به رضايت خليفه دست يافت، خليفه اى كه براى هر سخن باطل و دروغى، انبوهى از طلا و نقره مى بخشيد.
و اگر شمشيرهاى بركشيده - كه در آن روز حاكم نهايى بودند - در ميان نبود، هرگز بر هيچ خوشبخت و بدبختى پوشيده نمى ماند كه متن روايت از مقبول بودن آن امتناع دارد و على هرگز با كسانى كه با او مخالفت و دشمنى كرده و او را آزرده اند در بهشت جمع نمى شود، و دو ضدّ هرگز گرد هم نمى آيند، و سيره و رفتار على عليه السلام با سيرۀ آن گروه متفاوت بود، و در روز شورا هنگامى كه شرط بيعتِ با او پيروى از سيرۀ ابوبكر و عمر عنوان شد، به خاطر دورى از آن، از خلافت كوتاه آمد و با جرأت و به ضرس قاطع، آن را انكار كرد و پس از آن دو نفر آن اتّفاقات ميان او و عثمان رخ داد و كشته شدن عثمان، او را ناراحت نكرد و گواهى نداد كه مظلوم كشته شده، و خطبۀ شقشقيّه با سند صحيح از او نقل شده و در ميان بزرگان قوم ندا داد: «ألا إنّ كلّ قطيعة أقطعها عثمان، وكلّ مال أعطاه من مال اللّٰه، فهو مردودٌ في بيت المال» [آگاه باشيد! همانا هر زمينى كه عثمان واگذار كرده و هر مالى از اموال خدا را كه بخشيده، به بيت المال برگردانده مى شود](1).
و پس از اين ماجرا، دو پيمان شكن (طلحه و زبير) با او جنگيدند و به خاطر دشمنى با او كشته شدند؛ پس چگونه بهشت، آنها و على را دور هم جمع مى كند؟! من نمى دانم؛ «أَ يَطْمَعُ كُلُّ اِمْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ يُدْخَلَ جَنَّةَ نَعِيمٍ * كَلاّٰ» (2)[آيا هر يك از آنها با اين اعمال زشتش طمع دارد كه او را در بهشت پر نعمت الهى وارد كنند؟! * هرگز چنين نيست].
و ما در متن روايت اشكالات و ابهاماتى داريم كه ما را از تواضع در برابر صحّت آن باز داشته و دور مى كند.
آيا عبدالرحمن بن عوف كه اين روايت به او نسبت داده شده و او يكى از ده نفرِ بشارت داده شده، مى باشد، خودْ اين روايت را باور داشت و آن را تصديق مى كرد و با اين حال در روز شورا شمشيرش را بر على كشيد و گفت:
«بايِعْ وإلّا تُقتل» [بيعت كن وگرنه كشته مى شوى].
و بعد از اينكه شهرها عليه عثمان آبستن حوادث شد به على عليه السلام گفت: «إذا شئتَ فخذ سيفك وآخذ سيفي، إنّه قد خالف ما أعطاني» [اگر مى خواهى شمشيرت را بگير، و من نيز شمشيرم را مى گيرم، همانا او با تعهّدى كه به من داده مخالفت نمود]. و سوگند ياد كرد كه در زندگى هرگز با عثمان سخن نگويد و از بيعت با او به خدا پناه بُرد. و وصيّت كرد كه عثمان بر او نماز نخواند، و مُرد در حالى كه با عثمان قهر بود. و عثمان به او نسبت نفاق مى داد و او را منافق مى شمرد(1). پس آيا همۀ اينها با صحّت آن روايت، و اعتقاد اين دو مرد به آن سازگارى دارد؟!
و آيا ابوبكر و عمر كه به بهشت بشارت داده شده اند، همان دو نفرى بودند كه حضرت صدّيقۀ طاهره پارۀ تن مصطفى در حال خشمِ بر آن دو، وفات نمود؟!
و آيا اين دو، همان دو نفرى هستند كه فاطمه به آنها فرمود: «إنّي اُشهد اللّٰه وملائكته أ نّكما أسخطتماني وما أرضيتماني، ولئن لقيت النبيّ لأشكونّكما إليه» [همانا من خدا و ملائكه اش را شاهد مى گيرم كه شما دو نفر مرا به خشم آورديد و مرا راضى نكرديد و اگر پيامبر را ملاقات كنم شكايت شما را به او مى كنم]؟!
و آيا اين دو، همان دو نفرى هستند كه مادرِ دو نوۀ پيامبر در حالى كه
1) - ر. ك: أنساب الأشراف 5:57[171/6 و 172]؛ العِقد الفريد 2:258 و 261 و 272 [101/4 و 108]؛ تاريخ أبي الفداء 1:166.
شكايت مى كرد، و ندبه مى خواند، و گريه مى كرد با صداى بلند دربارۀ آن دو فرمود: «يا أبت! يا رسول اللّٰه! ماذا لقينا بعدك من ابن الخطّاب وابن أبي قحافة»؟! [پدرم! اى رسول خدا! پس از تو چه ها كه از پسر خطّاب و پسر ابى قحافه كشيديم]؟!
و آيا اين دو، همان دو نفرى هستند كه ارث عترت را غارت كردند و دربارۀ آنها اين سخن اميرالمؤمنين عليه السلام ثابت شده است: «صبرتُ وفي العين قذى وفي الحلق شجى، أرى تراثي نهبا» [صبر كردم در حالى كه گويا خار در چشم و استخوان در گلويم مانده بود، و با ديدگان خود مى نگريستم كه ميراث مرا به غارت مى برند]؟!
و آيا ابوبكر همان است كه فاطمه عليها السلام وصيّت كرد كه بر او نماز نخواند، و بر جنازه اش حاضر نشود، و او و رفيقش بر جنازۀ آن حضرت حاضر نشدند؟!
و آيا او همان است كه دختر گرامى پيامبر اقدس، طاهرۀ مطهّره، به او گفت:
«لأدعونّ عليك في كلّ صلاة اُصلّيها»؟! [در هر نمازى كه مى خوانم تو را نفرين مى كنم]؟!
و آيا او همان است كه پرده از خانۀ فاطمه برداشت و رسول خدا را دربارۀ او آزرد(1)؟! «وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اَللّٰهِ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ» (2)[و آنها كه رسول خدا را آزار مى دهند، عذاب دردناكى دارند]. و آيا...؟! و آيا...؟! تا نَفَس قطع شود.
و آيا عمر اين روايت را تصديق مى كرد و آن را باور داشت و با اين حال حذيفۀ يمانى كه نامهاى منافقان را مى دانست، را سوگند مى داد و از او مى پرسيد آيا او از آنها هست؟! و آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله او را در زمرۀ آنها نام برده است(3)؟!
چرا به اين بشارت يقين نداشت در روزى كه در ايّام خلافتش از گذاشتن
كنيۀ «ابو عيسى» نهى كرد، و مغيره گفت: همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله براى او اين كنيه را قرار داده است، پس عمر گفت: «إنّ النبيّ غُفِر له وإنّا لا ندري ما يُفعل بنا» [همانا پيامبر آمرزيده شده و ما نمى دانيم با ما چه مى كنند] و كنيۀ آن شخص را تغيير داد و ابو عبداللّٰه گذاشت(1)؟! و اگر اين بشارت راست است چگونه نمى دانست با او چه مى كنند؟!
و چرا او على را مانند جمل مخشوش [شترى كه در بينى اش چوب بسته اند تا به آن افسار بسته و مهار شود] براى بيعت با ابوبكر مى كشيد و مى گفت: «بايع و إلّاتُقتل» [بيعت كن وگرنه كشته مى شوى]؟!
و چرا او در آن روز برادرى على با رسول خدا صلى الله عليه و آله را انكار كرد در حالى كه اين برادرى با روايت صحيح و مورد توافق و مسلّم ثابت شده بود؟! چنانكه وى مطالب فراوانى از سنّت كه از شمارش بيرون است، را انكار كرد.
و چرا او وصيّت كرد هر كس با بيعت در روز شورا مخالفت كرد كشته شود؟! و او خوب مى دانست كه تنها مخالفِ اين انتخابِ تقلّبى، اميرالمؤمنين على است - اين را واگذار - يا غير از على يكى ديگر از ده نفرِ بشارت داده شده، مى باشد؟! «وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزٰاؤُهُ جَهَنَّمُ خٰالِداً فِيهٰا وَ غَضِبَ اَللّٰهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذٰاباً عَظِيماً» (2)[و هر كس، فرد باايمانى را از روى عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است؛ در حالى كه جاودانه در آن مى ماند؛ و خداوند بر او غضب مى كند؛ و او را از رحمتش دور مى سازد؛ و عذاب عظيمى براى او آماده ساخته است].
و آيا عثمان دربرابر صحّت اين روايت تواضع مى نمود و آن را باور داشت و با اين حال وقتى محاصره شد و مغيرة بن شعبه بر او تكليف كرد كه از مدينه به مكّه برود به او گفت: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «يلحد بمكّة رجل من قريش عليه نصف عذاب هذه الاُمّة» [در مكّه مردى از قريش كافر مى شود كه نيمى از
عذاب اين امّت بر اوست] و من هرگز آن مرد نخواهم بود(1)[و به مكّه نمى روم]؟!
و چگونه على را با فضيلت تر از مروان نمى ديد؟! در حالى كه مروان در زبان رسول خدا صلى الله عليه و آله لعن شده بود، و على عليه السلام به بهشت بشارت داده شده بود؛ «لاٰ يَسْتَوِي أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ وَ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ هُمُ اَلْفٰائِزُونَ» (2)[هرگز دوزخيان و بهشتيان يكسان نيستند؛ اصحاب بهشت رستگار و پيروزند].
و آيا طلحه و زبير همان دو نفرى بودند كه عثمان را كشتند و بر او سخت گرفتند و آن چنان بودند كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «أهون سيرهما فيه الوجيف، وأرفق حدائهما العنيف، فأجلبا عليه وضيّقا خناقه، وهما يريدان الأمر لأنفسهما، وكانا أوّل من طعن وآخر من أمر، حتّى أراقا دمه»(3)[طلحه و زبير آسانترين كارشان آن بود كه بر عثمان يورش برند و او را برنجانند و ناتوانش سازند. پس مردم را عليه او جمع كردند و راه نفسش را تنگ نمودند، و آن دو خلافت را براى خود مى خواستند، و آن دو نخستين كسانى بودند كه بر او عيب گرفتند و آخرين كسانى بودند كه امر نمودند، تا اينكه خونش را ريختند]؟!
و آيا آن دو، همان دو نفرى بودند كه بر امام وقت كه اطاعتش بر آنها واجب بود خروج كردند، پيمانش را شكستند، آتش ظلم را عليه او برافروختند، و با او جنگيدند تا كشته شدند؟! و اين دو روشن ترين مصداق براى سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله بودند كه فرمود: «من مات ولم يعرف إمام زمانه مات ميتة جاهليّة»(4)[كسى كه بميرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهليّت مرده است].
و آيا آن دو، همان دو نفرى بودند كه لشكر پيمان شكن را براى جنگ با آقاى عترت رهبرى كردند، و همسر رسول خدا صلى الله عليه و آله را از ميان خانه اش بيرون آوردند، و سركردۀ پيمان شكنانى شدند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله على و صحابۀ عادلِ
خود را بر جنگ با آنها برانگيخت، و آنها را بر مخالفت با آنها تشويق و تحريك نمود؟!
پس آيا كسى را كه پيامبر اعظم به جنگ و جهاد با او اذن مى دهد و آن جهاد را از واجبات اسلام مى داند، هرگز از اهل بهشت مى شمارد؟! «إِنَّمٰا جَزٰاءُ اَلَّذِينَ يُحٰارِبُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي اَلْأَرْضِ فَسٰاداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلاٰفٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ اَلْأَرْضِ ذٰلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي اَلدُّنْيٰا وَ لَهُمْ فِي اَلْآخِرَةِ عَذٰابٌ عَظِيمٌ» (1)[كيفر آنها كه با خدا و پيامبرش به جنگ برمى خيزند، و اقدام به فساد در روى زمين مى كنند، (و با تهديد اسلحه، به جان و مال و ناموس مردم حمله مى برند)، فقط اين است كه اعدام شوند؛ يا به دار آويخته گردند؛ يا چهار انگشت از دست راست و پاى چپ آنها، به عكس يكديگر، بريده شود؛ و يا از سرزمين خود تبعيد گردند. اين رسوايى آنها در دنياست؛ و در آخرت، مجازات عظيمى دارند].
و آيا اين زبير همان كسى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در حديث صحيحى به وى فرمود: «تحارب عليّاً وأنت ظالم» [تو با على مى جنگى در حالى كه ظالم هستى](2)؟
و آيا كسى كه به على ظلم مى كند و با او مى جنگد جايگاهش بهشت است؟! در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در حديثى صحيح و ثابت فرموده است: «أنا حربٌ لمن حاربه، وسلمٌ لمن سالمه» [من مى جنگم با كسى كه با على مى جنگد، و آشتى هستم با كسى كه با على آشتى است]؛ «فَمٰا جَزٰاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذٰلِكَ مِنْكُمْ إِلاّٰ خِزْيٌ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ يُرَدُّونَ إِلىٰ أَشَدِّ اَلْعَذٰابِ وَ مَا اَللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ» (3)[براى كسى از شما كه اين عمل (تبعيض در ميان احكام و قوانين الهى) را انجام دهد، جز رسوايى در اين جهان، چيزى نخواهد بود، و روز رستاخيز به شديدترين عذابها
گرفتار مى شوند. و خداوند از آنچه انجام مى دهيد غافل نيست].
و عمر روزى كه نيزه خورد به زبير گفت: «أمّا أنت يا زبير! فَوَعِق لقس مؤمن الرضا، كافر الغضب، يوماً إنسان، ويوماً شيطان، ولعلّها لو أفْضَتْ إليك ظَلْت يومك تلاطم بالبطحاء على مُدّ من شعير، أفرأيت إن أفْضَت إليك فليت شعري من يكون للناس يوم تكون شيطاناً؟! ومن يكون يوم تغضب؟ وما كان اللّٰه ليجمع لك أمر هذه الاُمّة وأنت على هذه الصفة»(1)[امّا تو اى زبير! پس بد اخلاق، و آزمند و حريص هستى، در حال خرسندى مؤمنى، و هنگام غضب كافرى، و روزى انسان و ديگر روز شيطان هستى، و شايد اگر خلافت به تو برسد آن روز تو اينگونه مى شود كه در بطحاء (مكّه) به خاطر يك مُدّ جو به ديگران سيلى مى زنى، به من خبر ده اگر خلافت به تو واگذار شود كاش مى دانستم روزى كه شيطان هستى و غضب مى كنى چه كسى به داد مردم مى رسد؟! و خداوند تا وقتى اين گونه هستى امر اين امّت را بر تو جمع نمى كند].
و نيز به او گفت: «أمّا أنت يا زبير! فواللّٰه ما لان قلبك يوماً ولا ليلة، وما زلت جلفاً جافياً»(2)[امّا تو اى زبير! پس به خدا سوگند! يك روز يا يك شب دلت نرم نشده است، و همواره احمق، و خشن و تندخوى هستى].
و آيا اين طلحه همان است كه عثمان را كشت، و نگذاشت آب به او برسد، و مانع شد كه در قبرستان مسلمانان دفن شود، و مروان به خونخواهى عثمان او را كشت، و با اين همه اين دو، از ده نفرِ بشارت داده شده، هستند؟! خدايا! از تو طلب آمرزش مى كنم و فرجام، به سوى توست.
و آيا اين طلحه همان است كه اميرالمؤمنين على عليه السلام در روز جمل بر او اقامۀ حجّت كرد و وى را به حديث ولايت: «من كنت مولاه فعليّ مولاه» سوگند داد و او عذر آورد كه حديث را فراموش كرده است، لكن پس از آن از گمراهى خود دست برنداشت و با اينكه با اميرالمؤمنين بيعت كرده بود او را يارى نكرد،
و حقّ را به اهلش واگذار نكرد تا اينكه تير مروان به او خورد و مرگ را جرعه جرعه به او خوراند در حالى كه بر امام زمان خود خروج كرده بود؟! آيا عقيده دارى امام و كسى كه بر او خروج كرد هر دو در بهشت هستند؟!
و آيا اين طلحه همان است كه آيۀ: «وَ مٰا كٰانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اَللّٰهِ وَ لاٰ أَنْ تَنْكِحُوا أَزْوٰاجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذٰلِكُمْ كٰانَ عِنْدَ اَللّٰهِ عَظِيماً» (1)[و شما حقّ نداريد رسول خدا را آزار دهيد، و نه هرگز همسران او را بعد از او به همسرى خود درآوريد كه اين كار نزد خدا بزرگ است] دربارۀ او نازل شده است؟!
وقتى طلحه گفت: «أيحجبنا محمّد عن بنات عمّنا، ويتزوّج نساءنا من بعدنا؟! فإن حدث به حدث لنزوّجنّ نساءه من بعده» [آيا محمّد ما را از دختران عمويمان منع مى كند ولى پس از ما با زنان ما ازدواج مى كند؟ پس اگر حادثه اى برايش پيش آيد با همسرانش پس از او ازدواج مى كنيم]. و گفت: «إن مات رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله لتزوّجتُ عائشة وهي بنت عمّي» [اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله وفات كرد با دختر عمويم عايشه ازدواج مى كنم]؛ اين سخن به رسول خدا رسيد وآزرده شد، وآنگاه اين آيه نازل شد(2).
و آيا سعد بن ابى وقّاص كه يكى از ده نفرِ بشارت داده شده، مى باشد اين روايت را باور دارد و آن را تصديق مى كند، و با اين حال او كسى است كه چون دربارۀ عثمان و قاتلان وى و كسى كه بيشترين سهم را در قتل او داشت، از او پرسيده شد، گفت: «إنّي اُخبرك أ نّه قُتل بسيف سلّته عائشة، وصقله طلحة، وسمّه ابن أبي طالب، وسكت الزبير وأشار بيده، وأمسكنا نحن ولو شئنا دفعناه عنه» [به تو خبر مى دهم كه او با شمشيرى كشته شد كه عايشه بيرون كشيد، طلحه تيزش كرد، پسر ابوطالب مسمومش نمود، و زبير ساكت ماند و با دست خود اشاره كرد، و ما دست نگه داشتيم و اگر مى خواستيم از او دفاع مى كرديم]؟! آيا اينها همه با تصديق اين
روايت جمع مى شود؟! پاك و منزّه است آن كسى كه در بهشت خود، ظالم و مظلوم، قاتل و مقتول، و خليفه و خروج كنندگانِ بر او را گرد هم مى آورد، اين، چيزى جز دروغ نيست.
و آيا اين روايت دربارۀ سعد تصديق مى شود، در حالى كه او از بيعت با امام زمانش تخلّف كرد، و از يارى او دست برداشت پس از اينكه بيعت با او تمام شد، و امّت بر آن اجماع كردند، و رزم آوران جنگ بدر و مهاجران و انصار بر او اتّفاق نظر پيدا كردند، و كلمۀ عذاب بر كسى كه بيعت را از گردن خود ساقط كند شايسته شد؟! آيا دربارۀ سعد نوشته اى از جانب خدا نازل شده كه او را از محكمات اسلام خارج كرده و به او بشارت بهشت دهد؟!
وآيا براى تو از لابه لاى تاريخ و در پسِ صفحات اعمال ابوعبيدۀ جرّاح - گوركنِ مدينه - چيزى نمايان شده كه او را سزاوار اين بشارت گرداند؟! و فضيلتى قابل ذكر برايش درست كند غير از اين فضيلت كه در روز سقيفه ولايتِ كبراى خدا را باطل كرد، و براى انتخاب قانونى تلاش كرد، و در آن بلاهايى كه شومى اش اسلام را فرا گرفت فرو رفت، وپايه هاى سازگارى و موافقت را ويران نمود، و مصيبتهاى فراوانى را تا به امروز بر امّت محمّد صلى الله عليه و آله كشاند، و حرمت مصطفى با ظلم به دخترش پارۀ تن و جگرگوشه اش، و ظلم به خليفه و برادرش كه نشانۀ هدايت بود، شكسته شد؟! گويا همۀ اينها عباداتى است كه بهشت را بر ابن جرّاح واجب مى كند؛ «أَمْ حَسِبَ اَلَّذِينَ اِجْتَرَحُوا اَلسَّيِّئٰاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ سَوٰاءً مَحْيٰاهُمْ وَ مَمٰاتُهُمْ سٰاءَ مٰا يَحْكُمُونَ» (1)[آيا كسانى كه مرتكب بديها و گناهان شدند گمان كردند كه ما آنها را همچون كسانى قرار مى دهيم كه ايمان آورده واعمال صالح انجام داده اند كه حيات ومرگشان يكسان باشد؟! چه بد داورى مى كنند!].
1) - جاثيه: 21.
اُبىّ بن كعب گفته است: سورۀ عصر را بر رسول خدا صلى الله عليه و آله خواندم، سپس گفتم: اى پيامبر خدا! تفسير آن چيست؟!
فرمود: «وَ اَلْعَصْرِ» [به عصر سوگند] سوگندى از خداست كه به پايان روز سوگند ياد كرده است «إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَفِي خُسْرٍ» [كه انسانها همه در زيانند]: منظور، ابوجهل است «إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا» [مگر كسانى كه ايمان آورده]: يعنى ابوبكر، «وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ» [و اعمال صالح انجام داده اند]: يعنى عمر، «وَ تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ» [و يكديگر را به حقّ سفارش كرده]: يعنى عثمان، «وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ» [و يكديگر را به شكيبايى و استقامت توصيه نموده اند]: يعنى على. و ابن عبّاس اين چنين بر منبر خطبه خواند. اين حديث موقوف بر ابن عبّاس است (و آن را به پيامبر نسبت نداده است)(2).
امينى مى گويد: آيا با چنين سخن مسخره و بدون سندى جايز است مطلبى به خدا و رسولش نسبت داده شود، و سخنان از جايگاهشان تحريف شوند؟ و آيا شايسته است كسى كه در تفسير يا حديث، كتاب مى نويسد روى خود يا صفحۀ كتابش را سياه كند؟!
و آيا ما در چنين مقام و جايگاهى از او سند بخواهيم، و به خاطر سند نداشتن در آن مناقشه كنيم؟! و آيا آنچه در متن روايت است ما را از بحث پيرامون رجال سند - اگر سندى داشته باشد - بى نياز نمى كند؟! و آيا در صفحات اعمال اين مردان، و رفتار و سيرۀ ثابت آنها، و در آنچه تاريخ صحيح براى آنها حفظ كرده است، چيزى يافت مى شود كه اين كلام به هم پيچيده و
آراسته شده را تصديق كند؟! آرى، ما يقين داريم كه پژوهشگر در لابه لاى كتاب ما شواهد زيادى مى يابد كه به وسيلۀ آنها مى تواند حقِّ كتمان شده را آشكار نمايد.
و آيا هيچ عاقلى تصديق مى كند كه ابن عبّاس دانشمند امّت با چنين سخن دروغى خطبه بخواند و ساحت پاك پيامبر خاتم را چركين و لكّه دار كند؟!
وانگهى، آنچه از ابن عبّاس از طريق ابن مَرْدَوَيْه دربارۀ آيۀ: «إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ» (1)[مگر كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند] نقل شده اين است كه وى گفته است: «ابن عبّاس على و سلمان را نام برد(2)».
و مويّد اين روايت سخن ابن عبّاس دربارۀ آيۀ: «أَمْ حَسِبَ اَلَّذِينَ اِجْتَرَحُوا اَلسَّيِّئٰاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ»(3)است كه گفته است:
«نزلت في عليّ يوم بدر، فالّذين اجترحوا السيّئات: عتبة، وشيبة، والوليد، والّذين آمنوا وعملوا الصالحات عليّ عليه السلام»(4)[دربارۀ على در روز بدر نازل شد، پس كسانى كه مرتكب گناهان شدند: عتبه و شيبه و وليد بودند، و آنها كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند على عليه السلام بود].
و از طريق ابن عبّاس اين سخن وارد شده است(5): چون آيۀ: «إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِكَ هُمْ خَيْرُ اَلْبَرِيَّةِ»(6)، [(امّا) كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند، بهترين مخلوقات (خدا) هستند] نازل شد پيامبر صلى الله عليه و آله به على فرمود: «هو أنت وشيعتك» [او تو و شيعيانت هستيد].
پس روايت اُبىّ بن كعب در مقابل اين اخبارى كه عقل و منطق و اعتبار موافق با آنها مى باشد، جعل شده است.
آيا از پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله حديث صحيحى در فضيلت او نقل شده است؟ و آيا ستايش زياد و فراوانى كه از وى مى كنند صحيح است؟ ما در اين جا مانند كسى كه كاملاً به دنبال حقيقت است عمل مى كنيم و در حكم كردن، غير از آنچه از پيشوايان فنّ حديث - كه بين حديث صحيح و غير صحيح فرق گذاشته اند - نقل مى كنيم، كلمه اى نمى گوييم سپس به نقد علمى و بررسى عقلانى آن مى پردازيم.
فيروزآبادى در خاتمۀ كتاب چاپ شده اش، «سفر السعادة»(1)نوشته است:
خاتمۀ كتاب در اشاره كردن به ابوابى است كه احاديثى در آن نقل شده كه هيچ كدام صحيح نيست، و نزد علماى آگاه به حديث و نقّادان اين علم چيزى از آنها ثابت نيست.
آنگاه پس از ذكر چند باب، مى نويسد(2):
باب فضايل ابوبكر صدّيق: مشهورترين احاديث جعلى اينها هستند: «أنّ اللّٰه يتجلّى للناس عامّة ولأبي بكر خاصّة» [خداوند به صورت عمومى بر مردم تجلّى مى كند و به صورت خصوصى براى ابوبكر].
و حديث: «ما صبَّ اللّٰه في صدري شيئاً إلّاوصبّه في صدر أبي بكر» [خداوند چيزى در سينۀ من نريخته است، مگر اينكه همان را در سينۀ ابوبكر ريخته است].
و حديث: «كان صلى الله عليه و آله إذا اشتاق الجنّة قبّل شيبة أبي بكر» [پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هرگاه مشتاق بهشت مى شد، ريش ابوبكر را مى بوسيد].
و حديث: «أنا وأبو بكر كفرسي رهان» [من و ابوبكر مانند دو اسب مسابقه (كه روى آنها شرط بندى شده و هر دو از لحاظ سرعت يكى مى باشند) هستيم (و هر دو در برترى و فضيلت مانند يكديگريم)].
و حديث: «إنَّ اللّٰه لمّا اختار الأرواح اختار روح أبي بكر» [خداوند چون خواست أرواح رابرگزيند، روح ابوبكر را برگزيد].
و أمثال اين افتراها كه بطلانشان به بداهت و ضرورت عقلى، معلوم است.
و سيوطى در «اللآلئ المصنوعة»(1)، سى حديث از مشهورترين فضايل ابوبكر را بر شمرده است، رواياتى كه نويسندگان در قرن هاى اخير آنها را مسلّم و مورد توافق همه دانسته اند، و آنها را بسان روايات مسلّم به صورت مرسله و بدون سند و بدون هيچ گونه توجّه و مبالاتى ذكر كرده اند. سپس آنها را ردّ مى كند و به جعلى بودن آنها حكم مى كند و نظر حفّاظ دربارۀ آنها را مى نويسد.
آنچه ما پيش از اين توضيح داديم و گفتيم(2)كه: به حكم پيشوايان و حافظان، صد فضيلت براى ابوبكر و همدستانش به دروغ به رسول خدا صلى الله عليه و آله نسبت داده اند، صحّت سخن فيروزآبادى را ثابت مى كند. و نيز چهل و پنج روايتى كه در موضوع خلافت جعل شده بود، و ما آنها را ردّ كرديم(3). و همۀ اينها به حكم بزرگان فنّ است افرادى مثل: ابن عدى، طبرانى، ابن حبّان، نسائى، حاكم، دارقطنى، عقيلى، ابن مدينى، ابو عمر، جوزقانى، محبّ طبرى، خطيب بغدادى، ابن جوزى، ابوزرعه، ابن عساكر، فيروزآبادى، اسحاق حنظلى، ابن كثير، ابن قيّم، ذهبى، ابن تيميّه، ابن ابى الحديد، ابن حجر هيثمى، ابن حجر عسقلانى، حافظ مقدسى، سيوطى، صغّانى، ملّاعلى قارى، عجلونى، ابن درويش حوت، و ديگران.
و خالى بودن صحاح شش گانۀ اهل سنّت و سُنن و كتابهاى مسند از اين روايات زياد دربارۀ فضيلت خليفۀ اوّل شاهد بطلان آنهاست، و به ما مى فهماند كه تاريخ صدور اين روايات پس از زمان صاحبان صحاح است
و همين، براى پستى و بى ارزشى آنها كافى است. همان طور كه مقدار كمى از فضايل كه در صحاح آمده، بعد از زمان پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله ساخته شده است.
وانگهى، اگر خود خليفه اطمينان داشت كه تعدادى از اين احاديث هر چند اندكى از آنها، از پيامبر صلى الله عليه و آله صادر شده، كسى مانند گوركن مدينه ابوعبيدۀ جرّاح را براى خلافت شايسته تر از خود نمى ديد و او را بر خود مقدّم نمى داشت، و هرگز احتجاج به آن روايات را در روزى كه نياز شديدى به آنها داشت، ترك نمى كرد. روزى كه گفتگو دربارۀ خلافت به طور جدّى و با تمام وجود بر پا بود و هر صاحب فضلى دليل هاى خود را [براى خليفه شدن] ذكر مى كرد و جدال بالا گرفت و نزديك بود به جنگ كشيده شود، و مناظره شدّت يافت و به خصومت انجاميد.
ولى او و همدستانش دليلى [براى خلافت ابوبكر] نداشتند مگر اينكه وى همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله و نفر دوم در غار بود و اينكه مسن تر از همه است - و البتّه به ناچار پدر ابوبكر مسن تر از او بود - و آن جماعت او را انتخاب كرده و بيعت با او بعد از سرگردانى و حيرت و آشفتگى و هيجان وجنب و جوش فراوان به خاطر امثال اين دليل ها منعقد شد، دليل هايى كه اصلاً قابل احتجاج نيستند، هيچ صاحب عقلى در برابر آنها سر خَم نمى كند، شأن امّت را اصلاح نمى كنند، امر متفرّق را جمع نمى كنند و هيچ امرى به وسيلۀ آنها تمام نمى شود. و اگر صحابۀ صدر اوّل، چيزى از اين احاديث جعلى را مى دانستند، در آن روز كه روز آرام و خاضع كردن مردم بود به آنها احتجاج مى كردند و به ترساندن و تهديد روى نمى آوردند. و عمر بن خطّاب در روز سقيفه به اين گفته اكتفا نمى كرد: «إنَّ أولى الناس بأمر نبيّ اللّٰه ثاني اثنين إذ هما في الغار، وأبو بكر السبّاق المسنُّ»(1)[سزاوارترين مردم به امرِ (خلافتِ) پيامبر خدا، نفر دوم از دو نفرى
1) - سيرۀ ابن هشام 4:340[311/4]؛ الرياض النضرة 1:162 و 166 [203/2 و 206]؛ تاريخ ابن كثير 5:247 و 248 [267/5 و 268، حوادث سال 11 ه]؛ شرح ابن ابى الحديد 2:16[38/6، خطبۀ 66]؛ السيرة الحلبيّة 3:388[359/3].
است كه در غار بودند، و ابوبكر سبقت گيرنده (به اسلام) و مسنّ است].
و سلمان به صحابه نمى گفت: «أصبتم ذا السنّ منكم ولكنّكم أخطأتم أهل بيت نبيّكم»(1)[شما دربارۀ فرد مسنّ خود درست رفتار كرديد امّا دربارۀ اهل بيت پيامبر به خطا رفتيد].
و عثمان بن عفّان در دعوت به (خلافت) ابوبكر به اين گفته اكتفا نمى كرد:
«إنَّ أبا بكر الصدّيق أحقّ الناس بها، إنّه لصدّيق وثاني اثنين وصاحب رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله»(2)[همانا ابوبكر صدّيق، شايسته ترين مردم به خلافت است، او صدّيق و نفر دوم در غار و همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله است].
و بزرگان مهاجرين و انصار از بيعت با او سر باز نمى زدند، كسانى مانند على و دو فرزندش، و عبّاس و پسرانش از بنى هاشم، و سعد بن عُباده و فرزندان و خانواده اش، و حباب بن منذر و ياران او، زبير، طلحه، سلمان، عمّار، ابوذر، مقداد، خالد بن سعيد، سعد بن أبي وقّاص، عتبة بن أبي لهب، براء بن عازب، اُبيّ بن كعب، ابوسفيان بن حرب و ديگران(3).
و ديگر مجالى براى سخن محمّد بن اسحاق نمى ماند: «كان عامّة المهاجرين وجلّ الأنصار لا يشكّون أنَّ عليّاً صاحب الأمر بعد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله»(4)[بيشتر مهاجرين و انصار شك نداشتند كه بعد از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله على، صاحب امر است].
و عتبة بن ابى لهب در آن روز در جمع مدّعيان فضايل چنين نمى سرود:
1) - شرح ابن ابى الحديد 1:131؛ 2:17[49/2، خطبۀ 26؛ 43/6، خطبۀ 66].
2) - اين روايت را طرابلسى در فضائل الصحابة نقل كرده، آن چنان كه در كنز العمّال 3:140[653/5، شمارۀ 14142] آمده است.
3) - تاريخ يعقوبى 2:103[124/2]؛ الرياض النضرة 1:167[207/2]؛ تاريخ أبي الفداء 1:156؛ روضة المناظر، ابن شحنة [189/1، حوادث سال 11 ه]؛ حاشيه الكامل 7:164؛ شرح ابن ابى الحديد 1:134[56/2، خطبۀ 26].
4) - شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد 2:8[21/6، خطبۀ 66].
1 - ما كنت أحسبُ أنّ الأمرَ منصرفٌ *** عن هاشمٍ ثمّ منهم عن أبي حسنِ
2 - عن أوّلِ الناس إيماناً وسابقةً *** وأعلمِ الناسِ بالقرآن والسننِ
3 - وآخر الناس عهداً بالنبيّ ومن *** جبريلُ عونٌ له في الغسل والكفنِ
4 - من فيه ما فيهمُ لا يمترون به *** وليس في القوم ما فيه من الحُسنِ
5 - ماذا الّذي ردّكم عنه فنعلمه *** ها إنَّ بيعتكم من أوّل الفتنِ(1)
[1 - گمان نمى كردم كه امر خلافت از بنى هاشم، و سپس از بين آنها از ابوالحسن برگردد. 2 - از نخستين كسى از مردم كه ايمان آورد، و سبقت گرفت، و داناترين مردم به قرآن و سنّت هاست. 3 - و آخرين كسى كه با پيامبر ديدار داشت (وپيامبر اسرار امامت و ولايت را به او منتقل كرد)، و كسى كه جبرئيل در غسل و كفن پيامبر به او كمك مى كرد. 4 - كسى كه همۀ فضيلتهاى آنها را دارد و آنها در اين شكّ ندارند، ولى حُسن و فضيلتى كه او دارد آن قوم ندارند. 5 - چه چيز شما را از او دور كرد؟! (بگوييد) تا بدانيم! بدانيد كه بيعت شما (با ابوبكر) از اوّلين فتنه ها بود].
يافعى در «روض الرياحين»(2)از ابوبكر صدّيق نقل كرده است:
روزى در مسجد نشسته بوديم كه مردى كور داخل شد و سلام كرد و ما جواب داديم و او را در مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله نشانديم. آن مرد گفت: چه كسى به خاطر دوستى با پيامبر صلى الله عليه و آله حاجت مرا برآورده مى كند؟ ابوبكر رضى الله عنه گفت: اى پيرمرد حاجت تو چيست؟! گفت: من اهل و عيالى دارم ولى چيزى كه قوت روزانه قرار دهيم، ندارم و مى خواهم كسى در راه دوستى رسول خدا صلى الله عليه و آله چيزى به ما بدهد تا قوت خود قرار دهيم. در اين هنگام، ابوبكر برخاست رضى الله عنه و گفت:
بله من در راه دوستى رسول خدا صلى الله عليه و آله چيزى به تو مى دهم كه زندگى ات را به پا دارد. سپس گفت: آيا حاجت ديگرى دارى؟ گفت: بله من دخترى دارم و مى خواهم كسى در راه دوستى محمّد صلى الله عليه و آله در زمان حياتم با او ازدواج كند.
ابوبكر گفت: من در راه دوستى رسول خدا صلى الله عليه و آله در زمان حيات تو با او ازدواج مى كنم. آيا حاجت ديگر دارى؟ گفت: بله مى خواهم در راه دوستى محمّد صلى الله عليه و آله دستم را در ميان ريش ابوبكر صدّيق رضي اللّٰه تعالى عنه قرار دهم. آنگاه ابوبكر برخاست و ريشش را در دست مرد كور قرار داد و گفت: در راه دوستى محمّد صلى الله عليه و آله ريشم را بگير. و مرد كور ريش ابوبكر صدّيق را گرفت و گفت:
پروردگارا! به حرمت ريش سفيد ابوبكر از تو مى خواهم بينايى را به من برگردانى. و خدا در دَم بينايى اش را به او برگرداند، و جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و گفت: اى محمّد! خداوند سلام و تحيّت و اكرام مى فرستد، و مى گويد:
سوگند به عزّت و جلالم! اگر هر فرد كورى مرا به ريش سفيد ابوبكر صدّيق قسم دهد، بينايى اش را برمى گردانم، و هيچ كورى را روى زمين باقى نمى گذارم، و اين همه به خاطر بركت و علوّ شأن و مقام تو نزد پروردگارت است.
امينى مى گويد: همانا چشمها كور نيستند، بلكه قلبهايى كه در سينه هاست كورند. حقيقتاً قلب اين فرد كور پيش از چشمش نابينا شده، و نفهميده است كه سوگند به محاسن رسول خدا صلى الله عليه و آله سزاوارتر از سوگند به ريش ابوبكر است، و اين محاسن از لحاظ قداست و شَرَف و قُرب به خداى سبحان مقدّم است، و آن حضرت صلى الله عليه و آله مسن تر از ابوبكر است و محاسن سفيد بيشترى دارند، و اين مرد اگر مى خواهد خداوند را سوگندى دهد كه به واسطۀ آن حاجتش را برآورد چقدر ديدگانش از ديدن اين محاسن شريف ناتوان بوده است؟! وشايد در ريش ابوبكر به دنبال هدفى بوده كه ما آن را نمى دانيم!
وانگهى، چرا افرادِ كور اهل سنّت نسبت به اين ريش سفيد بى توجّهند؟! و چقدر از وحيى كه دربارۀ آن نازل شده غافلند كه خدا را به آن قسم دهند و كورى آنها برطرف شود؟! و چرا حافظان و بزرگان حديث، نشر اين روايت را
تا قرن هشتم، زمان يافعى به تأخير انداختند؟! آيا بر افراد كور امّت، چنين حاجت روا كنِ بزرگى را بخل ورزيدند در حالى كه در آن وحى دروغين آمده بود: «قسم به عزّت و جلالم! اگر هر كورى مرا به آن قسم دهد...»؟! يا اينكه صدور اين حديث را پس از زمان خود يافتند از اين رو آن را ذكر نكردند؟! يا در اين روايت به خاطر مقدّم شدن ريش ابوبكر بر محاسن رسول خدا صلى الله عليه و آله غلوّ زيادى ديدند، از اين رو از نقل آن شانه خالى كردند؟! يا در آن، مسخره كردن خدا و وحى و امين وحى و پيامبر او را ديدند و از آن چشم پوشيده و روى گرداندند؟!
1 - روايتى كه پيش از اين گذشت(1): «كان إذا اشتاق إلى الجنّة قبّل شيبة أبي بكر» [هر گاه پيامبر صلى الله عليه و آله مشتاق بهشت مى شد ريش ابوبكر را مى بوسيد].
و گفتيم همان طور كه فيروزآبادى و عجلونى گفته اند(2)اين روايت از مشهورترين روايات جعلى است و از دروغهايى است كه به بداهت عقل، بطلان آن معلوم است.
2 - روايتى كه عجلونى در «كشف الخفاء»(3)ذكر كرده است: «لإبراهيم الخليل وأبي بكر الصدّيق شيبة في الجنّة» [ابراهيم خليل و ابوبكر صدّيق ريش سفيدى در بهشت دارند].
سپس در «المقاصد»(4)به نقل از استادش ابن حجر مى نويسد:
اين روايت كه مى گويد: خليل و صدّيق در بهشت ريشى دارند صحيح نيست، و من آن را در هيچ يك از كتابهاى مشهور حديث و نيز در نوشته جات متفرّقه نديده ام!
سپس مى نويسد:
و بر فرض كه اين روايت از پيامبر صادر شده باشد به نظر من حكمتى دارد: امّا حكمت آن دربارۀ خليل اين است كه او براى مسلمين به منزلۀ پدر است، و او آنها را مسلمان ناميد، و آنها امر شده اند از دين او تبعيّت كنند. و امّا حكمت آن دربارۀ صدّيق اين است كه او مانند پدر دوم براى مسلمانان است؛ زيرا او بود كه درِ اسلام آوردن را به روى آنها باز كرد.
امينى مى گويد: امّت مسلمان پدرى تنزيلى و روحانى دارند كه از خليل عليه السلام به پدر بودن شايسته تر است و او پيامبر اقدس محمّد صلى الله عليه و آله است. چنانكه از آن حضرت روايت شده است: «إنّما أنا لكم كالوالد، أو مثل الوالد»(1)[همانا من براى شما مانند پدر هستم]. و حيات حقيقى امّت به همين ابوّت است و اوست كه آنها را به تعاليم حيات بخش دعوت مى كند، و بودن هميشگى، و عزّت دائمى امّت از اوست؛ پس آن حضرت از پدر خليل خود و همراهش ابوبكر، سزاوارتر است كه محاسنش در بهشت باشد.
و شگفتى فراوان از اين است كه وى ابوبكر را پدر دوم امّت شمرده است، به اين دليل كه درِ اسلام آوردن را براى امّت باز كرد، در حالى كه آن كسى كه با دعوت كريمانۀ خود، برهانهاى راستين، معجزه هاى معلوم، وحى هاى مقدّس، خُلق و خوى پسنديده، و جنگهاى شديد، درب اسلام را براى ورود امّتها در آن كاملاً گشود، رسول خدا صلى الله عليه و آله بود؛ پس او شايسته تر است كه محاسنى در بهشت داشته باشد. وانگهى، امّت هرگز درى كه خليفه براى ورود به اسلام گشوده باشد را نمى شناسد، و هيچ كس نمى داند وى چه موقع آن را باز كرد؟! و كجا و براى چه باز كرد؟! وآن كدام در بود؟!
بله، بر همۀ امّت پوشيده نيست كه او درى را به روى امّت بست و اُمّت را از بهترين مسلمان، و علم و رشد و هدايت او محروم ساخت، و او بنا بر نصّ
1) - تفسير خازن 3:314[299/3]؛ تفسير نسفى در حاشيۀ خازن 3:314[112/3].
متواتر، باب شهر علم پيامبر، مولا امير المؤمنين عليه السلام است، و او درى است كه از آنجا به سوى خدا مى روند و اوليا متوجّه آن درب هستند.
و اگر امامت از او گرفته نمى شد علومش منتشر مى شد، و آثارش شكوفا مى گشت، و سخنان حكمت آميزش به همگان مى رسيد، و به احكامش عمل مى شد و مردم از آسمان و زمين روزى خورده و در ناز و نعمت فرو مى رفتند؛ گروهى از آنها معتدل و ميانه رو بوده، ولى بيشترشان بد عمل مى كنند(1).
لكن آن حضرت عليه السلام از حقّ خود منع شد پس بندگان جاهل شدند و در شهرها قحطى شد و بارانهاى بهارى خشك شد، و به خاطر اعمال مردم در خشكى و دريا فساد ظاهر گشت، و «إلى اللّٰه المشتكى» [به خدا شكايت مى كنيم].
و اگر منظور عجلونى از فتح باب، كشور گشايى هايى است كه در ايّام خليفه انجام شد، بايد گفت: خليفۀ دوم شايسته تر است كه ريشش در بهشت باشد؛ زيرا عمدۀ كشور گشايى ها در ايّام خلافت او بود.
بله، اگر كسى شايستگى اين را داشته باشد كه پس از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به منزلۀ پدر دوم امّت باشد او مولا امير المؤمنين عليه السلام است كه دعوت پيامبر به وسيلۀ او كامل گرديد و پيروزى در جنگها به دست او انجام مى شد، و او نَفْس قُدسى پيامبر و بنا به تصريح پيامبر خليفۀ اوست؛ و از اين رو از طريق انس بن مالك از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است: «حقّ عليّ على هذه الاُمّة كحقّ الوالد على الولد» [حقّ على بر اين امّت مانند حقّ پدر بر پسر است]. و از طريق عمّار و ابو ايّوب انصارى نقل شده است: «حقّ عليّ على كلّ مسلم حقّ الوالد على ولده»(2)[حقّ على بر هر
1) - [خداوند در قرآن مى فرمايد: «وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقٰامُوا اَلتَّوْرٰاةَ وَ اَلْإِنْجِيلَ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ سٰاءَ مٰا يَعْمَلُونَ» (و اگر آنان، تورات و انجيل و آنچه را از سوى پروردگارشان بر آنها نازل شده (** قرآن) برپا دارند، از آسمان و زمين، روزى خواهند خورد؛ جمعى از آنها، معتدل و ميانه رو هستند؛ ولى بيشترشان اعمال بدى انجام مى دهند)؛ مائده/ 66].
2) - الرياض النضرة 2:172[117/3] به نقل از حاكمى؛ كنوز الدقائق: 64 [119/1] به نقل ازديلمى [الفردوس بمأثور الخطاب 132/2، ح 2674]؛ مناقب خوارزمى: 224 و 254 [309 310، ح 306؛ ص 320 و 327]؛ فرائد السمطين، شيخ الإسلام حموينى [296/1-297، ح 234 و 235]؛ نزهة المجالس 2:212.
مسلمانى همان حقّ پدر بر فرزندش است].
ابن عساكر در تاريخ خود نوشته است(1): «روايت شده كه ابوبكر چون زمان مرگش فرا رسيد به اطرفيان گفت: وقتى من مُردم و از غسل و كفن فارغ شديد جنازه را تا نزديك درب خانه اى كه در آن قبر پيامبر صلى الله عليه و آله قرار دارد حمل كنيد و آنجا بايستيد و بگوييد: سلام بر تو اى رسول خدا! ابوبكر اجازۀ دخول مى خواهد؛ پس اگر اجازه داد و درب كه با قفلى بسته شده باز شد، مرا داخل كنيد و دفن كنيد، و اگر درب باز نشد مرا به بقيع ببريد و در آنجا دفن كنيد. و چون اين كار را كردند قفل افتاد و درب باز شد و هاتفى از قبر ندا داد: «أدخلوا الحبيب إلى الحبيب؛ فإنّ الحبيب إلى الحبيب مشتاق» [حبيب را بر حبيب داخل كنيد؛ زيرا حبيب مشتاق ديدار حبيب است].
و رازى در «تفسير»(2)خود، و حلبى در «السيرة النبويّة» اين روايت را ذكر كرده اند.
امينى مى گويد: راويانِ اين روايت خواسته اند عمل گروهى را كه خليفه را در اتاق پيامبر صلى الله عليه و آله - آن جايگاه پاك - دفن كردند، تصحيح كنند پس از اينكه اين مشكل، آنها را ناتوان كرد و از جواب آن عاجز شدند؛ زيرا آن حجرۀ شريف يا در ملك حضرت صلى الله عليه و آله باقى ماند - و همين صحيح و حقّ است - و يا صدقه شد و امر آن موكول به نظر همۀ مسلمانان است.
اگر در ملك حضرت باقى مانده، پس در دفن خليفه رضايت فرزندانِ تنها وارث پيامبر، يعنى امام حسن و امام حسين و خواهران اين دو، شرط است و هيچ يك از آنها اجازه ندادند.
و اگر صدقه است، پس خليفۀ اوّل يا كسى كه پس از او خليفه مى شود بايد از جامعۀ اسلامى اجازه بگيرد و هيچ كدام، اين كار را نكردند؛ از اين رو دفن خليفه در آن مكان بيرون از شريعت است.
و اگر گفته شود: به خاطر حقّى كه دخترش داشت در آنجا دفن شد.
[مى گوييم:] دخترش چه حقّى در آنجا دارد بعد از اينكه پدرش اين روايت را نقل كرده است: «ما پيامبران از خود ارث به جا نمى گذاريم، آنچه از ما باقى مى ماند صدقه است»؟!
علاوه بر اين كه(1): همسران پيامبر مانند زنان در عدّه هستند كه فقط مى توانند در حجره هايشان سكونت داشته باشند، ولى نمى توانند آثار ملكيّت را بر آن بار كنند [و مثلاً آن را بفروشند يا ببخشند و...].
و نيز: بر فرض كه همسران پيامبر ارث ببرند، و بر فرض كه از زمين ارث ببرند، عايشه يك هفتاد و دومِ از حجره را به ارث مى برد؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه نُه زن داشت از دنيا رفت [و سهم ارث زن در صورتى كه ميّت، فرزند داشته باشد يك هشتم است و يك هشتمِ از يك نهم مساوى است با يك هفتاد و دوم] و هر چه اين حجره، بزرگ باشد يك هفتاد ودوم آن به اندازۀ جسد يك انسان نمى شود.
افزون بر اين، حقّ عايشه نسبت به حجره، مشاع است و نمى تواند بدون اذن ديگر زنانى كه در ارث بردن با او شريك هستند تصرّف كند.
اهل سنّت براى رهايى از اين مشكلات اين روايت را ساخته اند كه مشكلى بر مشكلات آنها افزوده است؛ و آن اينكه: آيا خليفه اين سخن را چون از پيامبر شنيده بود گفت، يا علم غيب داشت؟
اگر مدّعى علم غيب او باشى مى گويم: گمان نمى كنم كسى اين مطلب را ادّعا كند پس از اينكه كاملاً به فضايلى كه براى او گفته اند احاطه پيدا كرديم، و پس از اينكه ما اندازۀ علمش را در مشهودات بيان كرديم؛ پس او كجا و علم
1) - نگاه كن: ص 541-542 از كتاب برگزيدۀ الغدير.
غيب كجا؟!
و اگر از زبان پيامبر شنيده، پس چرا به صورت ترديد بيان كرد و گفت: اگر قفل افتاد و در باز شد در حجره دفن كنيد، و اگر اين چنين نشد به بقيع ببريد.
اين ترديد بى معناست؛ زيرا آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله به آن خبر مى دهد حتماً رخ مى دهد.
بله، احتمال دارد پيامبر صلى الله عليه و آله اين سخن را به خود ابوبكر نگفته باشد، بلكه كسى از آن حضرت نقل كرده كه خليفه به وى اطمينان ندارد و لذا اين سخن را با ترديد گفت، يا اينكه روايت صحيح نيست؛ و به همين جهت در كتب صحاح و مسانيد تا زمان حافظ ابن عساكر نيامده است. و اگر فرض كنيم اين روايت صحيح است، كرامت بزرگى را مى رساند كه در حضور صحابه و انبوه جمعيّت مهاجرين و انصار در روزى كه خليفه را تا قبرش تشييع كردند رخ داد، و در اين حالت بايد اين واقعه و ندايى كه از قبر شريف شنيده شد تا ابد دهان به دهان بچرخد، و آن روز بر چشمها پرده، و در گوشها پنبه نبود، و زبانها لال نبودند. لكن جاى بسى تأسّف است كه هيچ كس كلمه اى در اين باره نگفته است؛ و اين نيست مگر بدين جهت كه اين كرامت روى نداد، قفل نيفتاد، در باز نشد، و ندايى شنيده نشد. و «حبيب را بر حبيب داخل كنيد زيرا حبيب مشتاق حبيب است»، كلام مسخره اى است كه از غلوّ در فضايل ناشى مى شود و از روح تصوّف در جاعلِ روايت خبر مى دهد.
و اين روايت را تنها ابن عساكر(1)از طريق ابو طاهر موسى بن محمّد بن عطاء مقدسى از عبد الجليل مدنى از حبّه عرنى نقل كرده، و نوشته است: «اين حديث ناشناخته بوده و معنايش درست نيست، و ابو طاهر فردى بسيار دروغگو بوده، و عبد الجليل مجهول است». و در لسان الميزان آمده است(2):
«اين خبر باطل و دروغ است».
از انس بن مالك نقل شده است: «ما نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله نشسته بوديم كه مردى از اصحاب وارد شد و از دو ساقش خون مى آمد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند:
موضوع چيست؟! گفت: اى رسول خدا! من از كنار سگ مادۀ [نزديك خانۀ] فلان منافق، عبور كردم كه مرا گاز گرفت. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بنشين. و او كنار پيامبر صلى الله عليه و آله نشست، و چون ساعتى گذشت مردى ديگر آمد كه مثل مرد اوّل از دو ساقش خون مى آمد، پيامبر فرمود: موضوع چيست؟! او هم همان سخن را گفت. پيامبر برخاست و به اصحاب فرمود: بياييد برويم و اين سگ را بكشيم.
همگى برخاستند و هر كدام شمشيرش را برداشت و چون به آن سگ رسيدند و خواستند او را بكشند سگ نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و با زبان فصيح گفت: اى رسول خدا! مرا نكش كه من به خدا و رسولش ايمان دارم. رسول خدا فرمود:
چرا اين دو مرد را گاز گرفتى؟ گفت: اى رسول خدا! من سگى از طايفۀ جنّ هستم و مأموريّت دارم هر كسى را كه به ابوبكر و عمر دشنام دهد، گاز بگيرم.
پيامبر صلى الله عليه و آله به آن دو فرمود: آيا آنچه اين سگ گفت را شنيديد؟ گفتند: بله اى رسول خدا! همانا ما به سوى خداى عزّوجلّ توبه كرديم(1).
امينى مى گويد: چقدر مقام اين سگ بلند است و چقدر شجاع است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله براى جنگ با او مجهّز شده و اصحاب را در حالى كه شمشير از نيام بركشيده اند براى او بسيج مى كند! آيا سگى ماده بود يا شيرى كه به ديگران حمله مى كرد؟! يا شيرى شجاع بود؟! يا حيوان شجاعى بود كه هر چيزى را از سر راه خود برداشته و از بين مى برد؟! گمان مى كنم آن دو نفر در ميان صحابه بسيار ترسو بوده اند؛ زيرا انسان شجاع از شير نمى ترسد تا چه رسد به سگ. و اين سگ كجا بود تا در زمان پيامبر و پس از آن، كسانى غير از آن دو مرد را
1) - عمدة التحقيق، عبيدى مالكى: 105 [ص 182].
كه به ابوبكر ناسزا مى گويند، گاز بگيرد؟! پس گاز گرفتنى از او ديده نشد و صدايى شنيده نشد.
و نگارندۀ «عمدة التحقيق» براى تحليل و پاسخِ اين پرسش، خود را آماده كند، البتّه اين اشكالات پس از چشم پوشى از سند بى ارزش آن است.
وانگهى، چه چيزى زبانهاى صحابه اى را كه در آن روزى كه خداوند زبان آن سگ فصيح را باز كرد، حاضر بودند، از منتشر كردن اين فضيلت بلند و مهم، لال كرد، در حالى كه براى نقل اين گونه وقايع انگيزه هاى فراوانى وجود دارد؟! و چرا حافظان، بزرگان حديث و تاريخ نگاران از نقل آن غافل شده اند؟ و پژوهشگر، اين واقعه را در كتابهاى مسند و صحاح و كتابهايى كه دربارۀ فضيلتها و سيره ها و نشانه ها و دلايل نبوّت نوشته شده، نمى يابد. تا اينكه عبيدى آل صدّيق (از خاندان ابوبكر) پس از زمانى طولانى به اين خبر بشارت مى دهد و اين دروغ را به انس بن مالك نسبت مى دهد.
آيا غلوّ در فضايل اين گونه است؟!... شايد اين گونه باشد.
آرى خداوند سگهاى شكارى و شيرهاى درّنده اى دارد كه با دعاى پيامبر اعظم يا يكى از اولاد صادق وى بر دشمنانش مسلّط مى كند.
از جمله: سگى كه خداوند با دعاى پيامبر اقدس بر لهب بن ابولهب مسلّط نمود(1).
و از جمله: سگى كه با دعاى رسول خدا صلى الله عليه و آله سر عتبه را گرفت(2)[و او را كُشت].
حلبى در «السيرة النبويّة» مى نويسد(3):
و مانند اين، براى جعفر صادق روى داد؛ به آن حضرت گفته شد: فلانى در كوفه، شما اهل بيت را با شعر هجو كرده و دشنام مى دهد. به آن
شخص فرمود: «آيا چيزى از سخنان او را مى دانى»؟ گفت: آرى. فرمود:
بخوان. گفت:
صلبنا لكم زيداً علىٰ جذعِ نخلةٍ *** ولم أرَ مهديّاً على الجذع يصلبُ
وقستم بعثمان عليّاً سفاهةً *** وعثمانُ خيرٌ من عليّ وأطيبُ
[ما براى شما زيد را بر شاخۀ درخت خرما به صليب كشيديم، و من نديده ام مهدى (هدايت شده اى از اين امّت) بر شاخه اى به صليب كشيده شود. از روى كم خردى على را با عثمان مقايسه كرديد، در حالى كه عثمان برتر و پاكيزه تر از على است].
در اين هنگام، جعفر دستها را بلند كرد و فرمود: «أللّهمّ إن كان كاذباً فسلّط عليه كلباً من كلابك» [خدايا! اگر دروغ مى گويد، كلبى از كلاب را بر او مسلّط كن]؛ پس آن مرد از خانه خارج شد و شيرى او را دريد. و به شير، «كلب» گفته مى شود؛ زيرا مانند سگ، هنگام بول پايش را بالا مى برد.
امينى مى گويد: شاعرى كه توسّط شير دريده شد، حكيم اعور يكى از شعرايى است كه به بنى اُميّه در دمشق پيوست، و رخ دادن اين ماجرا دربارۀ وى، مورد اتّفاق است؛ فقط در «معجم الاُدباء»(1)آمده است: عبداللّٰه بن جعفر آن شاعر را نفرين كرد، و گمان مى كنم صحيح، ابو عبداللّٰه جعفر است كه تحريف شده و به صورت عبداللّٰه بن جعفر در آمده است.
از ابن عبّاس نقل شده است: ابوبكر همراه پيامبر صلى الله عليه و آله در غار بود كه به شدّت تشنه شد و به پيامبر صلى الله عليه و آله شكايت كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: جلوى غار برو و بنوش.
ابوبكر مى گويد: جلوى غار رفتم و آبى نوشيدم كه شيرين تر از عسل و سفيدتر
1) - معجم الاُدباء [249/10].
از شير و خوشبوتر از مشك بود، سپس به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله برگشتم. فرمود:
نوشيدى؟ گفتم: آرى. فرمود: اى ابوبكر! آيا تو را بشارتى بدهم؟! گفتم: آرى اى رسول خدا! فرمود: خداوند تبارك و تعالى به فرشتۀ عهده دارِ نهرهاى بهشت فرمان داد كه نهرى از بهشت فردوس را جلوى غار جارى سازد تا ابوبكر از آن بنوشد. گفتم: اى رسول خدا! من نزد خدا اين قدر منزلت دارم؟! پيامبر فرمود: آرى، و بيشتر از اين دارى، سوگند به كسى كه مرا به حقّ به پيامبرى مبعوث كرد! كسى كه بغض تو را داشته باشد به بهشت داخل نمى شود هر چند عمل هفتاد پيامبر را دارا باشد(1).
امينى مى گويد: چگونه اين روايت صحيح است در حالى كه حافظان حديث و تاريخ و سيره نويسان از آن إعراض كرده اند؟! با اينكه خبرى بزرگ و كرامتى مهمّ در آن نهفته است و در جلوى چشم آنها بوده است و آنها به جمع كردن دليلهاى نبوّت و معجزات رسالت اهتمام داشته اند، ولى در هيچ اصل روايى نقل نشده، و در هيچ كتاب سيره اى ذكر نشده است، تنها سيوطى آن را در «خصائص»(2)ذكر كرده و نوشته است: «ابن عساكر(3)آن را با سندى ضعيف و بى ارزش نقل كرده است».
و چرا فقط ابن عبّاس اين واقعه را نقل كرده در حالى كه وى در شِعب ابوطالب و كمى پيش از هجرتِ به مدينه، به دنيا آمده، و در روزى كه پيامبر در غار ثور بوده وى يك يا دو ساله بوده و او اين واقعه را به كسى هم إسناد نداده است و در غار هم كسى جز پيامبر صلى الله عليه و آله و ابوبكر نبوده است؟ و آيا از اين دو نفر در جايى اين واقعه نقل شده است؟! و چرا هيچ يك از صحابه اين واقعه را نقل نكرده است؟! آيا شايسته است حكيم يا حافظى در شمردن فضايل، روايتى مانند اين روايت ضعيف را همچون روايت مُسَلّم نقل كند؟
آرى، اهل سنّت به خاطر محبّت ابوبكر و عمر رواياتى شبيهِ داستانهاى تخيّلى دارند كه دست غلوّ، آنها را در فضايل آن دو بافته است؛ برخى از آنها عبارتند از:
1 - از عبداللّٰه بن عمر به سند مرفوع نقل شده است: «لمّا ولد أبو بكر في تلك الليلة اطّلع اللّٰه على جنّة عدن فقال: وعزّتي وجلالي! لا أدخلك إلّامن أحبّ هذا المولود» [چون ابوبكر در آن شب متولّد شد، خداوند به بهشت عدن(1)(و آن وسط بهشت است) نظر كرد و گفت: به عزّت و جلالم سوگند كه وارد تو نمى كنم مگر كسى كه اين مولود را دوست داشته باشد].
اين روايت از ساخته هاى احمد بن عصمة نيشابورى است، چنانكه گذشت(2).
2 - به سند مرفوع از ابوهريره نقل شده است: «إنّ في السماء الدنيا ثمانين ألف ملك يستغفرون اللّٰه لمن أحبّ أبا بكر وعمر، وفي السماء الثانية ثمانون ألف ملك يلعنون من أبغض أبا بكر وعمر» [در آسمان دنيا هشتاد هزار فرشته هستند و براى كسانى كه ابوبكر و عمر را دوست دارند استغفار مى كنند، و در آسمان دوم هشتاد هزار فرشته هستند و كسانى را كه بغض ابوبكر و عمر را دارند لعنت مى كنند].
گذشت كه(3)اين روايت از بافته هاى ابو سعيد حسن بن على بصرى است.
3 - از جابر به سند مرفوع نقل شده است: «لا يبغض أبا بكر وعمر مؤمنٌ ولا يحبّهما منافق» [هيچ مؤمنى با ابوبكر و عمر دشمنى نمى كند و هيچ منافقى آن دو را دوست ندارد]. اين روايت از دروغهاى معلّى طحّان است(4).
4 - از ابوهريره به سند مرفوع نقل شده: «هذا جبريل يخبرني عن اللّٰه: ما أحبّ أبا بكر وعمر إلّامؤمن تقيّ، ولا أبغضهما إلّامنافق شقيّ»(5)[اين جبرئيل است و از
طرف خدا به من خبر مى دهد: فقط مؤمنِ با تقوا ابوبكر و عمر را دوست دارد، و فقط منافق بدبخت با آن دو دشمن است]. اين روايت از بافته هاى ابراهيم انصارى است(1).
از انس بن مالك نقل شده است: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود:
«جبرئيل به من خبر داد چون خداوند آدم را آفريد و روح را در جسدش دميد به من دستور داد سيبى از بهشت بردارم و عصارۀ آن را در گلويش بريزم. پس عصارۀ آن را در دهانش ريختم و خداوند تو را اى محمّد! از قطرۀ اوّل آفريد، و ابوبكر را از قطرۀ دوم، و عمر را از قطرۀ سوم، و عثمان را از قطرۀ چهارم، و على را از قطرۀ پنجم آفريد. آنگاه آدم گفت: اينها كه گراميشان داشتى كيستند؟ خداوند تعالى فرمود: اينها پنج نفر از اولاد تو هستند. و فرمود: اينها از همۀ مخلوقاتم نزد من گرامى تر هستند. و چون آدم پروردگارش را عصيان كرد گفت: «ربّ بحرمة اُولئك الأشباح الخمسة الّذين فضّلتهم إلّاتُبْتَ عليّ فتاب اللّٰه عليه»(2)[پروردگارا! به حرمت اين پنج شَبَحى كه گراميشان داشتى توبۀ مرا بپذير و خداوند توبه اش را پذيرفت].
امينى مى گويد: چقدر مسافت بين كسى كه توسّل آدم - اوّلين پيامبر - به مردانى عادى در كنار توسّل به افضل پيامبران و آقاى اوصياء عليهما و آلهماالسلام
1) - خطيب بغدادى در تاريخ خود 9:354 نوشته است: «اين حديث كاملاً ضعيف است و مورد قبول نيست و كسى جز ضرار بن سهل كه با اين سند آن را نقل كرده باشد، نمى شناسم». و ذهبى در ميزان الاعتدال 1:472[327/2، شمارۀ 3950] نوشته است: «اين روايت باطل است و نمى دانيم اين جاندار - ضرار بن سهل - كيست».
2) - الرياض النضرة 1:30[44/1]؛ الصواعق المحرقة: 50 [ص 83] به نقل از كتاب رياض، اثر محبّ طبرى، و نوشته است: «اين روايت به عهدۀ خود اوست و من درستى آن را ضمانت نمى كنم».
را جايز مى داند، و بين كسى كه توسّل براى هر كسى و به هر كسى را جايز نمى داند، و براى توسّل آدم به پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله هيچ ارزشى و كرامتى قائل نيست، زياد است. اوّلى گمان مى كند اين روايت صحيح است با اينكه سيوطى آن را دروغ و جعلى دانسته است، و آن گونه كه در «كشف الخفاء» آمده ابن حجر اين سخن سيوطى را نقل كرده و آن را پسنديده است، اگر چه در «صواعق» آن را از جملۀ فضايل شمرده است؛ در «كشف الخفاء» آمده است(1): «ابن حجر هيثمى به نقل از سيوطى گفته است: اين روايت دروغ و جعلى است».
متن روايت واضح ترين شاهد بر دروغ بودن آن است؛ تنها غلوّ در فضايل، اين روايت را براى معارضه با روايتى كه در تفسير آيۀ: «فَتَلَقّٰى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمٰاتٍ فَتٰابَ عَلَيْهِ» (2)[سپس آدم از پروردگارش كلماتى دريافت داشت؛ (و با آنها توبه كرد)، و خداوند توبه او را پذيرفت] آمده، ساخته و پرداخته است.
ابن نجّار از ابن عبّاس نقل كرده است: از رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ كلماتى كه آدم از پروردگارش دريافت كرد و خداوند [به بركت آنها] توبۀ او را پذيرفت، پرسيدم؟
فرمود: «سأل بحقّ محمّد وعليّ وفاطمة والحسن والحسين إلّاتُبْتَ عليّ، فتاب عليه»(3)[از خدا خواست به حقّ محمّد و على و فاطمه و حسن و حسين توبۀ او را بپذيرد، پس خداوند توبۀ او را پذيرفت].
و براى اين مرد [كه توسّل را جايز مى داند] با سند صحيح روايت شده است: عمر - يكى از أشباح خيالى - در طلب باران به عبّاس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله متوسّل شد(4)!
پس چرا در حديث اشباح - كه دروغ است - اين فرد مورد توسّل واقع شده و در رديف پيامبر و سيّد الأوصياء صلّى اللّٰه عليهما وآلهما قرار گرفته، و به اعتراف خداوند او و همراهانش گرامى ترينِ مخلوقات نزد خدا هستند و اين در حالى است كه در ميان مخلوقات، انبيا و پيامبران اولوا العزم و اوصيا و ملائكه و مقرّبين قرار دارند؟!
پس چرا اين مرد خدا را به حقّ خودش قسم نداد؟! و او كه نزد خدا از عبّاس و آدم و فرزندانش گرامى تر است چرا به عبّاس متوسّل شد؟! يا اينكه تنها عبّاس را مستثنا يافت، و او از عمر و هر كه عمر از او گرامى تر است، در نزد خدا ارزشش بيشتر است؟!
و چگونه افرادى كه در حديث ذكر شدند - غير از محمّد و على عليهما السلام - نزد خدا از همۀ مخلوقات گرامى تر هستند، درحالى كه گفتيم در ميان مخلوقات، پيامبران، اوصيا، اوليا و ملائكه قرار دارند؟! و چگونه آدم ابو البشر كه پيامبر و معصوم است به كسانى مانند ابوبكر و عمر و عثمان متوسّل مى شود، كسانى كه سيرۀ آنها در برابر ديدگانت قرار دارد؟!
و امّا دومى كه [توسّل را جايز نمى داند و] تفريط، او را در گل فرو برده و به پرتگاه جهل و نادانى سوق داده است، شخصى مانند قصيمى است كه به پيروى از ابن تيميّه كه اين روايتِ صحيح نبوى را ردّ كرده، در كتاب «صراع» مى نويسد:
درخواست از خداوند به حقِّ پيامبر يا به حقّ ديگر پيامبران و صالحان هيچ ارزش عملى دينى ندارد تا موجب شود اين توسّل، عملى صالح و نيكو گردد، چه رسد به اينكه موجب غفران و عفو كامل شود. و اين سخن: «خدايا! به حقّ فلان مرد يا فلان زن از تو درخواست مى كنم»، چه عمل صالحى است كه گوينده را شايستۀ آمرزش كند؟! و خداوند فقط كسى كه استغفار مى كند را مى آمرزد. ولى اين الفاظ هيچ ارزشى نزد خدا
ندارند و به آنها توجّهى نمى كند تا چه رسد به اينكه عملى باشد كه گناهان و خطاهاى بزرگ را پاك كند....
ما در پاسخ اين فرد ساده لوحِ نادان كه از هوى و هوس پيروى مى كند و توجّهى به آنچه انجام مى دهد ندارد و ناسزا مى گويد، فقط سلام مى كنيم(1). او در اين هذيان گويى به دنبال استادش ابن تيميّه به راه افتاده است، و گروهى از بزرگان علم حديث و حافظان با جوابهايى مناسب، او را ردّ كرده اند كه ما از ميان آنها به كلام «سُبكى» بسنده مى كنيم؛ وى در «شفاء السقام» نوشته است(2):
ابن تيميّه گفته است: آنچه در داستان آدم ذكر مى شود كه وى توسّل پيدا كرد، هيچ اصل و سندى ندارد، و هيچ كس آن را از پيامبر صلى الله عليه و آله با سندى كه قابل اعتماد يا استدلال يا شاهد آوردن باشد، نقل نكرده است. سپس ابن تيميّه ادّعا كرده كه اين روايت دروغ است و در اين باره فراوان، سخنان بى فايده و موهوم و از روى حدس و تخمين نوشته است و اگر مى دانست حاكم، اين حديث را صحيح دانسته اين سخن را نمى گفت... و بر مسلمان چگونه جايز است كه جسارت به خرج دهد و اين امر بزرگى كه عقل و شرع آن را ردّ نمى كنند، و اين حديث دربارۀ آن صادر شده را منع كند؟! و امّا رواياتِ مربوط به توسّل نوح و ابراهيم و ديگر انبيا را مفسّران ذكر كرده اند و ما آنها را ذكر نكرديم و به خاطر نيكو بودن اين حديث و صحيح دانستن آن توسّط حاكم به همين اكتفا كرديم. و در اين رابطه فرقى ندارد كه چه تعبيرى به كار ببريم؛ توسّل بگوييم، يا استعانت، يا تشفّع [شفيع قرار دادن]، يا تجوّه [توسّل به جاه و منزلت]. و كسى كه با
1) - [«وَ عِبٰادُ اَلرَّحْمٰنِ اَلَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى اَلْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ اَلْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً» «بندگان (خاصّ خداوند) رحمان، كسانى هستند كه با آرامش و بى تكبّر بر زمين راه مى روند؛ و هنگامى كه جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گويند)، به آنها سلام مى گويند»؛ فرقان/ 63].
2) - شفاء السقام: 121 [ص 162].
دعاى ياد شده و مانند آن دعا مى كند، متوسّل به پيامبر صلى الله عليه و آله شده است؛ زيرا آن حضرت را وسيله اى براى اينكه خداوند دعايش را اجابت كند قرار مى دهد يا به آن حضرت استغاثه كرده است؛ يعنى از خداوند مى خواهد به واسطۀ آن حضرت او را در كارش يارى دهد.
و ما پيرامون اين موضوع سخن خواهيم گفت(1).
از ابوهريره نقل شده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «أبو بكر وعمر خير أهل السموات والأرض، وخير الأوّلين والآخرين، إلّاالنبيّين والمرسلين» [ابوبكر و عمر بهترينِ اهل آسمانها و زمين، و بهترينِ اوّلين و آخرين هستند مگر انبيا و مرسلين].
ابن حجر اين روايت را در «صواعق»(2)به نقل از حاكم و ابن عدى ذكر كرده است(3). و خطيب آن را در تاريخش نقل كرده(4)و طبق عادت هميشگى كه در نقل فضايل ابوبكر و عمر دارد پيرامون اشكالات سندِ اين روايت، سخنى نگفته است.
و درسند آن جبرون بن واقد إفريقى قرار دارد و محمّد بن داود قنطرى از او روايت مى كند. ذهبى در «ميزان الاعتدال» نوشته است(5):
جبرون متّهم به دروغگويى است؛ وى با بى شرمى از سفيان روايت مى كند. و محمّد بن داود قنطرى از جبرون از ابوهريره به سند مرفوع نقل كرده است: «أبوبكر وعمر خير الأوّلين...» [ابوبكر و عمر بهترند از اوّلين...] و اين حديث و حديث قبل را تنها او نقل كرده و هر دو جعلى و دروغ است.
امينى مى گويد: من نمى دانم كه آنها با چه چيز بر فرشتگان مقرّب و معصوم كه اهل آسمانها هستند و در ميان آنها سيّد ملائكه، امين وحى، جبرئيل قرار دارد، برترى يافته اند؟! آيا با علم فراوان خود؟! كه مقدار آن را فهميدى، يا با عصمت از خطاها و گناهان؟! و تو چنين سخنى نمى گويى [و چنين باورى ندارى].
آن گونه كه در «مرقاة الوصول»(1)آمده است: حكيم تِرمذى از رزق اللّٰه بن موسى باجى بصرى، از مؤمل بن اسماعيل - عدوى بصرى - از حماد بن سلمه، از سعيد بن جمهان بصرى، از سفينه غلام اُمّ سلمه نقل كرده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگامى كه نماز صبح مى خواند رو به اصحاب مى كرد و مى فرمود:
كدام يك از شما ديشب خوابى ديده است؟ روزى پس از نماز صبح رو به اصحاب كرد و گفت: كدام يك ديشب خوابى ديده است؟ مردى گفت: اى رسول خدا! من خواب ديدم گويا ترازويى از آسمان آويزان است و شما در يك كفّه، و ابوبكر در كفّۀ ديگر قرار داريد و شما سنگين تر از ابوبكر بوديد.
پس برداشته شديد و ابوبكر همانجا ماند. سپس عمر در كفّۀ ديگر قرار گرفت و با ابوبكر مقايسه شد و ابوبكر سنگين تر از عمر شد. پس ابوبكر برداشته شد و عمر همانجا ماند، سپس عثمان در كفّۀ ديگر قرار گرفت و عمر از او سنگين تر شد. پس عمر برداشته شد و عثمان همانجا ماند سپس على در كفّۀ ديگر قرار گرفت و عثمان از او سنگين تر بود و ترازو برداشته شد. پس صورت رسول خدا صلى الله عليه و آله تغيير كرد، سپس فرمود: «خلافة نبوّة ثلاثين عاماً ثمّ تكون مُلكاً» [جانشينى پيامبر سى سال است، سپس پادشاهى مى شود](2).
بخارى(1)در مناقب، در باب سخن پيامبر: «سدّوا الأبواب إلّاباب أبي بكر» [همۀ درها را ببنديد مگر درِ خانۀ ابوبكر را]، و در باب هجرت، از طريق ابو سعيد خُدرى نقل كرده است:
رسول خدا صلى الله عليه و آله براى مردم خطبه خواند و فرمود: همانا خدا بنده اى را بين دنيا و بين آنچه نزد خود است مخيّر كرد، و آن بنده آنچه نزد خدا بود را برگزيد.
پس ابوبكر گريه كرد، و ما از اينكه او به خاطر خبر دادن رسول خدا صلى الله عليه و آله از بندۀ مخيّر شده، گريه كرد، تعجّب كرديم. و رسول خدا صلى الله عليه و آله همان بنده اى بود كه مخيّر شده بود، و ابوبكر داناترين ما بود. آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «إنّ أمنّ الناس عليّ في صحبته وماله أبو بكر، ولو كنتُ متّخذاً خليلاً غير ربّي لاتّخذتُ أبا بكر، ولكن اُخوّة الإسلام ومودّته، لا يبقين في المسجد باب إلّاسُدّ إلّاباب أبي بكر» [كسى كه بيشترين منّت را در همراهى كردن و انفاق مال بر من دارد، ابوبكر است و اگر كسى غير از پروردگارم را خليل قرار مى دادم، همانا ابوبكر را قرار مى دادم، لكن برادرى و مودّت اسلامى. در مسجد درى نمى ماند مگر اينكه بسته مى شود، جز درِ خانۀ ابوبكر].
امينى مى گويد: به ص 317-323 از كتاب برگزيدۀ الغدير رجوع كن تا به آنچه اين روايت از حديث دروغ دَرها و بستن آنها در بردارد، و سوت و كفى كه ابن تيميّه زده است، وثوق بيشترى پيدا كنى.
و امّا بقيّۀ حديث: آنجا كه ابوسعيد مى گويد: «ابوبكر داناترين ما بود»: اين علم مخصوص ابوبكر نبود، و هر كه از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده بود و به سخنان آن حضرت در حجّة الوداع گوش داده بود كه: «يوشك أن اُدعى فاُجيب» [نزديك است فراخوانده شوم و بپذيرم] و عباراتى نزديك به اين عبارت كه پيش از اين
1) - صحيح بخارى 5:242؛ 6:44[1337/3، ح 3454؛ ص 1417، ح 3691].
گذشت(1)، به آن علم داشته است.
و فرض كن فقط خليفه آن را مى دانست لكن اين چه علمى است كه به آن مباهات كند؟! آيا حلّ مشكلى از فقه است؟! يا توضيح مسأله اى مشكل از فلسفه است؟! يا شرح مسائل سختِ علوم دين است؟! ياكشف يكى از اسرار پنهان طبيعت است؟!
در اين علم هيچ يك از اين ها نيست. و بر فرض صحّت آن، تنها گوشزد كردن اوست به اينكه آن حضرت صلى الله عليه و آله خود را در نظر دارد، و شايد اين مطلب را قبلاً شنيده باشد و در آن هنگام به ياد آورده باشد. و ما در آينده پيرامون اعلم بودن ابوبكر، به اندازۀ كافى سخن خواهيم گفت(2).
وامّا اينكه در حديث آمده بود: «كسى كه بيشترين منّت را در همراهى كردن و انفاق مالش بر من دارد، ابوبكر است»: افراد چه منّتى در همراهى كردن آن حضرت و انفاق مال خود در راه دعوت او دارند!؟ «مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَسٰاءَ فَعَلَيْهٰا» (3)[كسى كه عمل صالحى انجام دهد، سودش براى خود اوست؛ و هر كس بدى كند، به خويشتن بدى كرده است].
«إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهٰا» (4)[اگر نيكى كنيد، به خودتان نيكى مى كنيد؛ و اگر بدى كنيد باز هم به خود مى كنيد].
و رسول خدا است كه به خاطر دعوت و هدايت و تهذيب، بر همۀ انسانها منّت دارد و اگر كسى با او همراهى نمود و او را يارى كرد، پس براى خود كرده و به خود نظر داشته است؛ «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لاٰ تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلاٰمَكُمْ بَلِ اَللّٰهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدٰاكُمْ لِلْإِيمٰانِ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ» (5)[آنها بر تو منّت مى نهند كه اسلام آورده اند؛ بگو: «اسلام آوردن خود را بر من منّت نگذاريد، بلكه خداوند بر شما
منّت مى نهد كه شما را به سوى ايمان هدايت كرده است، اگر (در ادّعاى ايمان) راستگو.
هستيد آيَاتِهِ] «لَقَدْ مَنَّ اَللّٰهُ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ وَ إِنْ كٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ»(1)خداوند بر خودشان [مؤمنان منّت نهاد (نعمت بزرگى بخشيد) هنگامى كه در ميان آنها، پيامبرى از بياموزد؛ هر] برانگيخت؛ كه آيات او را بر آنها بخواند، و آنها را پاك كند و كتاب و حكمت.
چند پيش از آن، در گمراهى آشكارى بودند
علاوه بر اينكه منّت انفاق مال براى ابوبكر، سالبۀ به انتفاى موضوع است و او مالى انفاق نكرده است(2).
و قصّۀ رفاقت و خليل خدا بودن كه در ذيل روايت مطرح شده است، به زودى تو را بر آن مطلّع كرده و خواهيم گفت كه جعلى است(3).
و پيش از همۀ اين اشكالات، عيبى است كه در سند روايت است؛ به خاطر وجود اسماعيل بن عبداللّٰه ابو عبداللّٰه بن ابى اويس، خواهر زادۀ مالك و هم شأن او و راوى از او.
ابن ابى خيثمه نوشته است: «راستگو و كم عقل بود و در حديث سر رشته اى نداشت؛ يعنى حديث را خوب نمى دانست، و نمى توانست آن را منتقل كند، و نمى توانست از غير كتاب خودش بخواند».
و ابن معين نوشته است(4): «او و پدرش احاديث را مى دزديدند [و به خود نسبت مى دادند]».
و ابن عدى نوشته است(5): «از دايى خود احاديث غريبى نقل كرده كه هيچ كس در آن احاديث با او موافقت نكرده است [و از او نقل نكرده است]».
امينى مى گويد: اين روايتى كه از دايى اش نقل كرده از همان احاديث غريب است.
و عقيلى در «الضعفاء»(1)از يحيى بن معين نقل كرده است: «ابن ابى اويس دو پول سياه هم ارزش ندارد»(2).
و اسماعيلى در «المدخل» او را ياد كرده و نوشته است: «در كم عقلى، بى خردى، سبك سرى و جلف بازى او را به چيزهايى نسبت مى دهند كه دوست ندارم آن را ذكر كنم».
آيا گزافه گويى و دروغ نيست كه نَوَوى در مقدّمۀ شرح صحيح مسلم بنويسد(3): «همۀ علما اتّفاق نظر دارند كه صحيح ترين كتابها بعد از قرآن عزيز، صحيح بخارى و صحيح مسلم است».
آيا كتابى كه اين حديثش است و اين شرح حال افرادى است كه در سندهاى آن آمده اند - و اين كمترين و كوچكترين مصيبتى است كه در آن وجود دارد - صلاحيّت دارد كه پس از قرآن صحيح ترين كتابها شمرده شود؟! چه كلمۀ بزرگى از دهان آنها خارج مى شود! و اگر اين شأن صحيح ترين كتابى است كه همه بر آن اتّفاق نظر دارند، پس بقيّۀ كتابها در بازار سنجش چه قيمتى دارند؟!
از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده است: «اُمرت أن أقرأ القرآن على عمر»(4)[مأمور شده ام كه قرآن را بر عمر بخوانم]. و از ابن مسعود نقل شده است: «كان عمر أتقانا
للربّ، وأقرأنا لكتاب اللّٰه»(1)[عمر پرهيزگارترين ما نسبت به خدا و از همۀ ما به قرائت قرآن داناتر بود].
و محبّ طبرى به نقل از على بن حرب طائى، از طريق ابن مسعود ذكر كرده است: ابن مسعود به زيد بن وهب گفت: «إقرأ بما أقرأكه عمر؛ إنّ عمر أعلمنا بكتاب اللّٰه وأفقهنا في دين اللّٰه»(2)[آنچنان كه عمر بر تو مى خواند و به خواندن وا مى دارد، بخوان؛ همانا عمر داناترين ما به قرآن و فقيه ترين فرد در دين خداست].
اينها روايات مرسلى است كه سند ندارند. و گمان مى كنم باطل بودن اين روايات احتياجى به باطل كردن سند آنها ندارد؛ همانا اگر عنايت الهى خليفه را در بر گرفته بود به گونه اى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور مى داد كه قرآن را بر او بخواند، بايد اين عنايت شامل حال وى شود و بتواند قرآن را تلقّى، ضبط و حفظ كند و بفهمد و معانى آن را درك كند و به آن عمل كند و بايد بيشتر از ديگر صحابه قرآن بخواند آن گونه كه در روايت حاكم بود، يا داناترين و فقيه ترين باشد آن گونه كه در روايت طائى بود؛ و دراين هنگام، پس تلاش سخت و خسته كنندۀ وى براى يادگيرى تنها سورۀ بقره، در طىّ دوازده سال چيست(3)؟! و اين احكامى كه منحرف از قرآن كريم هستند چيست؟! احكامى مانند:
1 - حكم به اينكه جُنُب در صورتى كه آب براى غسل كردن ندارد، نماز را ترك كند؛ غافل از سخن خداوند در سورۀ نساء(4)و مائده(5).
2 - حكم به سنگسار زنى كه شش ماهه زاييده، در حالى كه در برابرش آيۀ:
«وَ حَمْلُهُ وَ فِصٰالُهُ ثَلاٰثُونَ شَهْراً» (6)[ودوران حمل و از شير بازگرفتنش سى ماه است]،
و آيۀ: «وَ اَلْوٰالِدٰاتُ يُرْضِعْنَ أَوْلاٰدَهُنَّ حَوْلَيْنِ كٰامِلَيْنِ» (1)[مادران، فرزندان خود را دو سال تمام، شير مى دهند]، قرار دارد.
3 - نهى كردن از زياد قرار دادن مهريۀ زنان، در حالى كه در برابرش سخن خداوند قرار دارد كه مى فرمايد: «وَ آتَيْتُمْ إِحْدٰاهُنَّ قِنْطٰاراً» (2)[و مال فراوانى (بعنوان مهر) به او پرداخته ايد].
4 - ندانستن معناى «أبّ»، در حالى كه اين آيه را مى خواند: «مَتٰاعاً لَكُمْ وَ لِأَنْعٰامِكُمْ» (3)[همۀ اينها براى بهره گيرى شما و چهارپايانتان است].
5 - گمان كردن اينكه حجر الأسود ضرر و نفعى نمى رساند، به خاطر جهل به معناى سخن خداوند: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ...» (4)[و (به خاطر بياور) زمانى را كه پروردگارت از پشت و صلب فرزندان آدم، ذرّيّۀ آنها را برگرفت...].
6 - نهى كردن از استفادۀ از طيّبات در زندگى دنيا به خاطر تمسّك به آيۀ:
«أَذْهَبْتُمْ طَيِّبٰاتِكُمْ فِي حَيٰاتِكُمُ اَلدُّنْيٰا» (5)[از طيّبات و لذائذ در زندگى دنياى خود استفاده كرديد و از آن بهره گرفتيد].
ولى از ما قبل آيه غفلت كرده و نيز توجّهى به آيۀ ديگر نكرده است كه مى فرمايد: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اَللّٰهِ اَلَّتِي أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ اَلطَّيِّبٰاتِ مِنَ اَلرِّزْقِ...» (6)[بگو: «چه كسى زينتهاى الهى را كه براى بندگان خود آفريده، و روزيهاى پاكيزه را حرام كرده است»؟!].
7 - ندانستن معانى و مرادات واژه ها و سخنانِ كنايى و غير صريح گرفته شدۀ از قرآن.
8 - دستور به سنگسار زنى كه از روى ناچارى و در حال اضطرار زنا كرده بود، در حالى كه در قرآن آمده است: «فَمَنِ اُضْطُرَّ غَيْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَلاٰ إِثْمَ
عَلَيْهِ» (1)[آن كس كه مجبور شود، در صورتى كه ستمگر و متجاوز نباشد، گناهى بر او نيست].
9 - تجسّس دربارۀ صدايى كه او را به شكّ انداخت و روى ديوار رفت و وارد خانه شد و سلام نكرد و توجّهى به اين سه آيه نداشت: «وَ لاٰ تَجَسَّسُوا» (2)[و هرگز (در كار ديگران) تجسّس نكنيد].
«وَ أْتُوا اَلْبُيُوتَ مِنْ أَبْوٰابِهٰا» (3)[و از درب خانه ها وارد شويد].
«فَإِذٰا دَخَلْتُمْ بُيُوتاً فَسَلِّمُوا» (4)[و هنگامى كه داخل خانه اى شديد، سلام كنيد].
10 - ندانستن معناى كلاله در حالى كه آيۀ آخر سورۀ نساء كه در تابستان نازل شده بود را شنيده بود.
11 - گفتن اينكه شخص ميّت با گريۀ فرد زنده عذاب مى شود، و گويا اين آيه را نخوانده است: «وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرىٰ» (5)[و هيچ گنهكارى گناه ديگرى را متحمّل نمى شود].
12 - و نظر منحرف او دربارۀ طلاق [سه طلاق در يك مجلس جايز است] به خاطر كوتاهى در فهم آيۀ: «اَلطَّلاٰقُ مَرَّتٰانِ» (6)[طلاق، (طلاقى كه رجوع و بازگشت دارد)، دو مرتبه است].
13 - نهى كردن از حجّ تمتّع در حالى كه اين آيه را مى خواند: «وَ أَتِمُّوا اَلْحَجَّ وَ اَلْعُمْرَةَ لِلّٰهِ» (7)[و حجّ و عمره را براى خدا به اتمام برسانيد].
14 - حرام كردن ازدواج موقّت، به خاطر غفلت از سخن خداوند: «فَمَا اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ...» (8)[و زنانى را كه متعه (ازدواج موقّت) مى كنيد، واجب است مهر آنها را بپردازيد...].
تفصيل اين موارد را در كتاب «برگزيدۀ الغدير»(1)بحث «شاهكارهاى علمى عمر» مى يابى. و موارد زيادى از قرآن است كه آنها را نمى دانست و گوشه اى از آنها را در لابه لاى اين كتاب پيدا مى كنى. حال آيا در شريعتِ عقل، جايز است كسى كه بيشترين قرائت را دارد و داناترين و فقيه ترين است، اين مقدار از آيات قرآن و مقاصد با ارزش آن به دور باشد؟ و اگر او آن گونه است كه گفته اند، پس اين سخن وى در خطبۀ او كه با سند صحيحى كه همۀ رجال آن ثقه هستند، ثابت شده، چيست: «من أراد أن يسأل عن القرآن فليأت اُبيّ بن كعب، ومن أراد أن يسأل عن الحلال والحرام فليأت معاذ بن جبل، ومن أراد أن يسأل عن الفرائض فليأت زيد بن ثابت»(2)[كسى كه مى خواهد دربارۀ قرآن سؤال كند نزد اُبىّ بن كعب برود، و كسى كه مى خواهد دربارۀ حلال و حرام بپرسد نزد معاذ بن جبل برود، و هر كه مى خواهد از سهام ارث بپرسد نزد زيد بن ثابت برود].
واقدى نوشته است: «ابوحمزه(3)يعقوب بن مجاهد از محمّد بن ابراهيم از ابو عمرو نقل كرده است: به عايشه گفتم: چه كسى عمر فاروق را اميرالمؤمنين ناميد؟ گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: امير المؤمنين او است»(4).
امينى مى گويد: ابو حزره قصّه گو بوده است، و دوست داشته به رسول خدا صلى الله عليه و آله و همسرش اُمّ المؤمنين دروغى نسبت دهد تا مستمعين خود را با تراشيدن فضيلتى براى عمر خشنود سازد، غافل از اين كه هر چند پس از مدّتى طولانى، تاريخ او را تكذيب مى كند و پرده از عمل زشت او برمى دارد.
سيوطى در «شرح شواهد مغنى» مى نويسد(1):
ما با سند صحيح روايت كرده ايم: لبيد بن ربيعه و عدىّ بن حاتم بودند كه وقتى از عراق بر عمر وارد شدند او را اميرالمؤمنين ناميدند.
و طبرى در «تاريخ»(2)خود با سند خود از حسّان كوفى نقل كرده است:
چون عمر كار را به دست گرفت گفته شد: «يا خليفة خليفة رسول اللّٰه!» [اى جانشينِ جانشينِ رسول خدا!]. عمر گفت: «هذا أمر يطول، كلّ ما جاء خليفة قالوا: يا خليفة خليفة خليفة رسول اللّٰه! بل أنتم المؤمنون وأنا أميركم؛ فسُمّي أميرالمؤمنين»؛ [اين، سخنى است كه به درازا مى كشد كه هرگاه خليفه اى بر سر كار آيد بگويند: اى جانشينِ جانشينِ جانشينِ رسول خدا! بلكه شما مؤمن هستيد و من امير شما هستم؛ پس اميرالمؤمنين ناميده شد].
و ابن خلدون در مقدّمۀ «تاريخ»(3)خود نوشته است:
به طور اتّفاقى برخى صحابه به عمر گفتند: اى اميرالمؤمنين! و مردم آن را پسنديدند و سخنى به جا شمردند و او را با همين لفظ صدا زدند.
پس صريح روايت طبرى اين است كه خودِ عمر اين نام را براى خويش قرار داد. بله، كسى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را اميرالمؤمنين ناميد مولا على عليه السلام است؛ حافظ ابوالعلا حسن بن احمد عطّار از طريق ابن عبّاس در حديثى نقل كرده است:
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «يا اُمّ سلمة! اشهدي واسمعي هذا عليّ بن أبي طالب أمير المؤمنين» [اى اُمّ سلمه! شاهد باش و بشنو كه اين على بن ابى طالب اميرالمؤمنين است](4).
و طبرانى در «معجم» خود(5)از طريق عبداللّٰه بن عليم جهنى در حديث
مرفوعى نقل كرده است: «إنّ اللّٰه عزّ وجلّ أوحى إليّ في عليّ ثلاثة أشياء ليلة أسرى بي: أ نّه سيّد المؤمنين، وإمام المتّقين، وقائد الغرّ المحجّلين(1)
و در حاشيۀ بحار الأنوار 219/10 آمده است: «جزرى در نهايه گفته است: معناى اصلى «غُرّه» عبارت است از سفيدى موجود در صورت اسب؛ و غُرّ در اين روايت به همين معناست: «غرٌّ محجّلون من آثار الوضوء»؛ «غُرّ» در اين حديث جمع أغرّ و از مادۀ غرّه به معناى سفيدى صورت است، و مراد سفيدى صورت آنها با نور وضوء در روز قيامت است. و «مُحجَّل» عبارت است از اسبى كه سفيدى دست و پاى او تا موضع بند بالا برود و از مچ دست و پاى او تجاوز كند؛ و «مُحجَّل» در روايت: «اُمّتي الغُرّ المحجّلون» به همين معناست؛ يعنى مواضعِ وضو از دستها و پاهاى آنها، سفيد و نورانى است. در اين استعمالات، اثر وضو در صورت و دستها و پاهاى انسان، از سفيدى صورت و دستها و پاهاى اسب استعاره گرفته شده است».
و در حاشيۀ كتاب نهج السعادة في مستدرك نهج البلاغة 271/1 آمده است: ««غُرّ» جمع «أغرّ» است و كسانى هستند كه در پيشانى آنها اثر سجود وجود داشته باشد. و «غرّ» در روايت: «وقائد الغُرّ المحجّلين» كه در توصيف على عليه السلام است به همين معناست، و مراد سفيدى صورت آنها به خاطر نور وضو و سجود است»].
» [همانا خداى عزّوجلّ در شب معراج دربارۀ على سه چيز به من وحى نمود: او آقاى مؤمنان، امام متّقيان، و پيشواى بهشتيانى است كه دست و پا و پيشانى آنها (مواضع سجده و وضو) سفيد و نورانى است].از جمله: روايتى كه ابونعيم در «حلية الأولياء» از طريق ابن عبّاس نقل
1) - [ملّا صالح مازندرانى در شرح خود بر اصول كافى/ 155 مى گويد: ««قائد» از نظر معنا، دربرابر «سائق» قرار دارد، و كسى است كه فردِ پشت سر خود را به جلو مى كشد. و «غُرّ» جمع أغرّ و از مادّۀ غرّه مى باشد، و معناى اصلى آن عبارت است: سفيدى موجود در صورت اسب. و اسبِ «مُحَجَّل» عبارت است از اسبى كه سفيدى در دست و پاى او تا جاى بند بالا بيايد و از مچ او تجاوز كند ولى از زانوهاى او تجاوز نكند. و اين سفيدى يا در چهار دست و پاست يا در سه تاى آنهاست يا در دو پا مى باشد، و هرگز تحجيل در يك دست يا دو دست بدون پا، وجود ندارد. اين، معناى اصلى محجَّل است، ولى مجازاً (استعاره) در صاحبانِ شرافتِ در علم و عمل و صلاح و كرامت ذات استعمال مى شود».
كرده است:
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «ما أنزل اللّٰه آية فيها يا أيّها الّذين آمنوا إلّاوعليّ رأسها وأميرها» [خداوند آيه اى كه «يا أيّها الّذين آمنوا» دارد را نازل نكرده مگر اينكه على در رأس آن و امير آن است](1).
و از جمله: روايتى كه خطيب و حاكم از طريق جابر بن عبداللّٰه نقل كرده اند، و حاكم آن را صحيح دانسته است؛ مى گويد: در روز حديبيّه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم در حالى كه دست على را گرفته بود فرمود: «هذا أمير البررة، وقاتل الفجرة، منصورٌ من نصره، مخذولٌ من خذله» [اين، امير نيكوكاران و كشندۀ ستمكاران است، هر كه او را يارى كند يارى مى شود و هر كه او را واگذارد واگذاشته مى شود](2).
و از جمله: روايتى كه ابن عدى در «كامل» خود(3)از طريق على عليه السلام نقل كرده است:
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «عليّ يعسوب المؤمنين، والمال يعسوب المنافقين» [على امير مؤمنان است و مال، امير منافقان است].
و در روايتى آمده است: «يعسوب الظلمة» [مال، امير ظالمان است].
و در روايتى آمده است: «يعسوب الكفّار» [مال، امير كافران است](4).
1) - ر. ك: حلية الأولياء 1:64 [شمارۀ 4]؛ الرياض النضرة 2:206[158/3]؛ كفاية الكنجي: 54 [ص 140، باب 31]؛ تذكرة السبط: 8 [ص 13]؛ دررالسمطين، جمال الدين زرندى [ص 89]؛ الصواعق، ابن حجر: 76 [ص 127]؛ كنز العمّال 6:291[604/11، ح 32920]؛ تاريخ الخلفاء: 115 [ص 160].
2) - تاريخ خطيب بغدادى 2:377 [شمارۀ 887]، و 4:219 [شمارۀ 1915]؛ مستدرك حاكم 3:129[140/3، ح 4644].
3) - الكامل في ضعفاء الرجال [224/5، شمارۀ 1389].
4) - روايت را دميرى در حياة الحيوان 2:412[441/2]، و ابن حجر در الصواعق المحرقة: 75 [ص 125] نقل كرده اند.
و دميرى گفته است: «به همين جهت به اميرالمؤمنين على كرّم اللّٰه وجهه «امير النحل» [ملكۀ زنبورها كه ديگر زنبورها پيرامون او گرد مى آيند و به او پناه مى برند] گفته مى شود».
حسن و حسين بر عمر بن خطّاب وارد شدند و او مشغول انجام كارى بود، وقتى متوجّه آنها شد، بلند شد و آنها را بوسيد و به هر يك هزار [درهم يا دينار] داد. برگشتند و به پدر خود خبر دادند و او گفت: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «عمر نور الإسلام في الدنيا وسراج أهل الجنّة في الجنّة» [عمر در دنيا نور اسلام و در بهشت چراغ اهل بهشت است]. آن دو به سوى عمر برگشتند و آن حديث را براى او نقل كردند. آنگاه عمر كاغذ و قلمى طلبيد و چنين نوشت: «حدّثني سيّدا شباب أهل الجنّة عن أبيهما عن رسول اللّٰه أ نّه قال كذا وكذا» [دو آقاى جوانان اهل بهشت از پدرشان از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كردند كه...]، و وصيّت كرد آن را در كفنش بگذارند. و همين كار را كردند و چون صبح شد كاغذى روى قبر بود و در آن نوشته بود: «صدق الحسن والحسين وصدق رسول اللّٰه» [حسن و حسين راست گفتند و رسول خدا راست گفت].
امينى مى گويد: اين داستان خيالى به حدّى از خرافه و كذب رسيده است كه ابن جوزى آن را در احاديث جعلى ذكر كرده است؛ چنانكه در «تحذير الخواصّ» سيوطى(1)آمده است؛ وى نوشته است:
تعجّب از اين فرد است كه بى حيايى، او را به جايى رسانده كه مثل چنين حديثى را نگاشته است و به اين اندازه هم بسنده نكرده و آن را بر بزرگان فقها عرضه كرده و آنها اين نوشته را درست دانسته وتأييد كرده اند.
خداوند غلوّ در فضايل را بكُشد كه گوش بزرگان فقها را چركين كرده،
1) - تحذير الخواصّ: 53 [ص 207].
چنانكه روى تاريخ را سياه كرده، و روى تأليف را كريه و زشت نموده است.
«كَذٰلِكَ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْبٰاءِ مٰا قَدْ سَبَقَ وَ قَدْ آتَيْنٰاكَ مِنْ لَدُنّٰا ذِكْراً * مَنْ أَعْرَضَ عَنْهُ فَإِنَّهُ يَحْمِلُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ وِزْراً» (1).
[اين گونه بخشى از اخبار پيشين را براى تو بازگو مى كنيم؛ و ما از نزد خود، ذكر (و قرآنى) به تو داديم * هر كس از آن روى گردان شود، روز قيامت
بار سنگينى (از گناه و مسؤوليت) بر دوش خواهد داشت].
«لكلّ نبيّ رفيق في الجنّة ورفيقي فيها عثمان بن عفّان» [هر پيامبرى در بهشت رفيقى دارد و رفيق من در بهشت عثمان بن عفّان است].
1 - ابو مروان؛ صالح اسدى نوشته است: «وى از پدرش روايات مُنْكَر (خلاف واقع، نامأنوس و نادرست) نقل مى كند». و ابن حبّان نوشته است: «خطا مى كند و مخالفت مى نمايد (احاديثش با احاديث موجود نزد ما و... مخالف است)»(3).
2 - عثمان بن خالد؛ بخارى نوشته است: «نزد او رواياتى مُنْكَر وجود دارد». و نسائى نوشته است: «ثقه نيست». و ابن عدى نوشته است: «هيچ يك از احاديثش (توسّط راويان ثقه و از طريق صحيح) نقل و حفظ نشده است»(4).
3 - عبدالرحمن بن ابوزناد؛ يحيى بن معين نوشته است(1): «وى از كسانى نيست كه اصحاب حديث به او احتجاج كنند، و ارزشى ندارد». و نسائى نوشته است(2): «به حديثش احتجاج نمى شود».
و پس از همۀ اينها من اين رفاقت را غريب و دور از واقع مى دانم؛ زيرا اين پرسش وجود دارد كه اين مرد به چه دليل به آن اختصاص يافته و ديگر صحابه كه مقدّم بر او و داراى فضايل و كرامات فراوان بوده اند به اين خصوصيّت دست نيافته اند، و در پيشاپيش صحابه برادر پيامبر صلى الله عليه و آله، امير المؤمنين على صلوات اللّٰه عليه قرار دارد كه در قرآن كريم جان پيامبر شمرده شده است و بر اساس حديثِ پيوندِ اُخوّت و برادرى كه كاشف از مشابهت و هم جنس بودن آنها در خُلق و خوى است، تنها على برادر پيامبر است، و در جنگها و غزوات، على تنها مدافع پيامبر است و به تصريح آيۀ تطهير، نمونۀ أعلاى پيامبر در عصمت و قداست است، و در حديثى متواتر وى درِ شهر علم او معرّفى شده است.
پس به چه دليل عثمان به اين رفاقت اختصاص يابد نه امير المؤمنين على عليه السلام؟! آيا به خاطر شباهت عثمان با پيامبر اعظم در نَسَب و حَسَب و علم و تقوا و ملكات فاضله است؟! يا به خاطر پيروى او از قرآن، و سنّتى كه پيامبر آورده است؟! و تو هرگاه در چگونگى ورود و خروج او در مسائل، و كيفيّت تعامل او، و كرده ها و نكرده هايش كه در اين كتاب پيش از اين آورديم، دقّت كنى، جايگاه او نسبت به اين فضايل را مى فهمى و آنچه را اين روايتِ سست با اين سند ضعيف براى او ثابت كرده، محال مى يابى. پيامبر اعظم پاك و برتر است از آنچه آنها مى گويند؛ بسيار برتر و منزّه تر!
و من نمى دانم چرا خداوند دعاى پيامبر اعظم را دربارۀ ابوبكر اجابت
نكرد، دعايى كه در روايت ابن عدى(1)از طريق زبير بن عوّام آمده است:
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «أللّهمّ إنّك جعلت أبا بكر رفيقي في الغار فاجعله رفيقي في الجنّة»(2)[خداوندا! تو ابوبكر را رفيق من در غار قرار دادى پس او را رفيق من در بهشت قرار ده].
بله، اين حديث مانند حديث ابن ماجه باطل است؛ زيرا در سند آن اين افراد قرار دارند: محمّد بن وليد قلانسى بغدادى كه فردى بسيار دروغگو و جاعل احاديث بوده(3)و مصعب بن سعيد كه از افراد ثقه روايات مُنْكر و نادرست را نقل و روايات را تحريف مى كرده(4)، و تدليس(5)مى كرده، و نمى دانسته چه مى گويد؛ و عيسى بن يونس كه فردى است مجهول و ناشناس(6).
«بينما نحن في بيت ابن حشفة
1) - الكامل في ضعفاء الرجال [286/6، شمارۀ 1771].
2) - لسان الميزان 5:418[473/5، شمارۀ 8160].
3) - ميزان الاعتدال 3:145[59/4، شمارۀ 8293].
4) - لسان الميزان [51/6، شمارۀ 8404].
5) - [تدليس در روايت اين است كه راوى از معاصر خود روايتى را كه از او نشنيده روايت كند تا گمان ديگران را به اين سو ببرد كه او از معاصر خود شنيده است؛ مثل اين كه راوى با اين الفاظ روايت كند: «سمعتُ فلاناً»، «قال لي فلان» بدون اينكه از او شنيده باشد يا او را ديده باشد. و شكّى نيست كه تدليس به كذب وإغراء برمى گردد].
6) - همان [474/4، رقم 6460].
7) - در نسخۀ كتاب «عبيد» ضبط شده است، و درست آن است كه ما ذكر كرديم.
8) - مسند أبو يعلى [44/4، ح 2051]؛ تاريخ مدينة دمشق 7:65[25/25، شمارۀ 2978]؛ و در مختصر تاريخ دمشق [184/11]؛ المستدرك على الصحيحين 3:97[104/3، ح 4536 و نيز در تلخيص آن].
في نفر من المهاجرين فيهم: أبو بكر، وعمر، وعثمان، وعليّ، وطلحة، والزبير، وعبدالرحمن بن عوف، وسعد بن أبي وقّاص رضي اللّٰه عنهم، فقال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله:
لينهض كلّ رجل منكم إلى كفئه، فنهض النبيّ صلى الله عليه و آله إلى عثمان فاعتنقه، وقال: أنت وليّي في الدنيا والآخرة» [وقتى ما با گروهى از مهاجران از جمله: ابوبكر، عثمان، على، طلحه، زبير، عبدالرحمن بن عوف، و سعد بن ابى وقّاص در خانۀ ابن حشفه بوديم رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر كدام از شما به سوى همانند خود برود، و پيامبر صلى الله عليه و آله به طرف عثمان رفت و او را در آغوش گرفت و فرمود: تو در دنيا و آخرت ولىّ من هستى].
حاكم، اين حديث را صحيح دانسته و ذهبى در «تلخيص» خود پس از ذكر حديث نوشته است: «مى گويم: بلكه روايت ضعيف است؛ زيرا در سند آن طلحة بن زيد كه مردى سست عقيده بوده قرار دارد، و او از عبيدة بن حسان كه نمى توان او را از مشايخ حديث به شمار آورد و كم حديث است نقل مى كند، و او از عطاء نقل كرده است».
و سيوطى در «اللآلي»(1)نوشته است: «اين روايت جعلى است، و به طلحه احتجاج نمى شود، و عبيده احاديث جعلى را به افراد ثقه نسبت مى داده و از آنها روايت مى كرده است».
و محبّ طبرى اين روايت را در «الرياض النضرة» و ابن كثير در تاريخ خود ذكر كرده اند(2)، و از بيان عيب سند آن ساكت مانده اند، آن گونه كه روش آنها در بيان فضايل كسانى كه آنها را دوست داشته و نسبت به آنها موالات دارند، همين است.
دور از واقع بودن و غرابتى كه در اين همانندى، و ولايتِ در دنيا و آخرت
كه از آن سرچشمه مى گيرد، وجود دارد، كمتر از رفاقتى كه كمى پيش(1)از اين دربارۀ آن سخن گفتيم، نيست. و جاى افسوس فراوان است كه تقارن برقرار شود بين پيامبر اعظم و بين كسى كه صحابۀ صدر اسلام - كه بر اساس باور اهل سنّت همگى عادلند - هيچ ارزشى برايش قائل نبودند، و ارزشى براى زندگيش نمى ديدند، و او را شايستۀ بالا رفتن از كرسى خلافت نمى دانستند، و پيوسته مبغوض آنها بود تا اينكه بنابر گفتۀ مولا اميرالمؤمنين عليه السلام شكمبارگى سرنگونش كرد و رفتارش كارش را تمام ساخت، و پيوسته صحابه بر دشمنى با او اصرار مى ورزيدند تا او را كشتند، و پيوسته اعمالش، باورهاى جامعۀ دينى در عيب و ايراد گرفتن بر وى را تأكيد مى كرد تا واقع شد آنچه واقع شد. و هيچ دانشمندى نمى تواند دليل هم كفو بودن پيامبر اعظم و عثمان را بفهمد؛ زيرا اين همانندى اگر از ناحيۀ نَسَب است پس اين همانندى از كجاست؟! آن حضرت از درخت پاكى كه ريشۀ آن محكم و شاخۀ آن در آسمان است مى باشد، و او از درختِ ملعون در قرآن.
و اگر همانندى از ناحيۀ حَسَب است، پس بدون إغراق بين آن دو به اندازۀ فاصله مشرق و مغرب فرق است؛ آن حضرت داراى حَسَبى نيك است، و او داراى حَسَبى پليد است.
و اگر همانندى از جهت ملكات فاضله و خُلق و خوى كريمانه است، پس همانندى منتفى است و آن دو در مقابل يكديگر قرار دارند؛ آن حضرت، صادق، امين، پاك دل، بسيار كريم، و داراى خُلق و خويى بزرگ بود، و عثمان داراى ملكات و خُلق و خويى است كه دربارۀ آن سخن گفته و تو را با آن آشنا كرديم(2). و اگر ما روايات خُلق و خوى راسخ عثمان كه اهل سنّت نقل كرده اند را بپذيريم نيز فاصلۀ بين اين دو زياد است؛ زيرا به عنوان نمونه پيامبر اقدس چنانكه گذشت نزد اهل سنّت در ميان جمع، زانو و ران و ما بين زانو و ناف را نمايان مى كرد و توجّه و مبالاتى نداشت، ولى عثمان در خانۀ در بسته نيز
لباس خود را در نمى آورد تا بر آن آب بريزد و حياء مانع او مى شد كه كمر خود را راست كند(1)!
و اگر همانندى به جهت ديندارى و عمل به بايدها و نبايدهاى آن است، پس تضادّ و مخالفت بين اين دو - و چه تضادّى! - آشكار است؛ «ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً رَجُلاً فِيهِ شُرَكٰاءُ مُتَشٰاكِسُونَ وَ رَجُلاً سَلَماً لِرَجُلٍ هَلْ يَسْتَوِيٰانِ مَثَلاً» (2)[خداوند مثالى زده است: مردى را كه مملوك شريكانى است كه دربارۀ او پيوسته با هم به مشاجره مشغولند، و مردى كه تنها تسليم يك نفر است؛ آيا اين دو يكسانند؟!].
اين، پيامبر توحيد است كه تسليم خدا شده و نيكوكار است، و پروردگارش را در حالى كه دينش را براى او خالص گردانده و زير پرچم لا إله إلّا اللّٰه، عبادت مى كند، و آويزه گوشش اين سخن خداى متعال است: «قُلِ اَللّٰهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ»(3)، و ورد زبانش آيۀ: «وَ مٰا تَوْفِيقِي إِلاّٰ بِاللّٰهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ» (4)[و توفيق من، جز به خدا نيست! بر او توكّل كردم] مى باشد.
و امّا عثمان، اسير هوى و هوسهاى مروان، معاويه، سعيد، و فرزندان خاندانش كه مانند اين سه هستند، مى باشد و با خواسته ها و شهوتهاى آنها قدم بر مى دارد تا جايى كه مولا اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «ما رضيتَ من مروان ولا رضي منك إلّابتحويلك عن دينك وعقلك، وإنّ مَثَلَك مَثَلُ جمل الظعينة سار حيث يُسار به»(5)[از مروان راضى نشدى و او از تو راضى نشد مگر به برگرداندن تو از دين و عقلت، و همانا مَثَل تو مَثَل شتر راهوارى است كه هر كجا كشيده شود مى رود]. و درحالى كه عمل شايسته و ناشايسته را مخلوط كرده ومرتكب گناه شده و خطاها و اشتباهاتش او را فراگرفته، به سوى پروردگارش رفت.
اى پيامبر اعظم! زمانه تو را آنقدر پايين آورد تا جايى كه همسان عثمان قرار
داد، پس از اينكه پروردگارت تو را از ميان بندگانش انتخاب كرده و برگزيد، و تو را پيامبر و داراى زبانى راستگو قرار داد! اين، پاداش بدى است از جانب امّت در برابر احسانى كه به آنها كردى، بسان پاداش دادن به سنمّار(1)
ر. ك: صحاح اللغة، جوهرى 689/2].
.«وَ سَيَعْلَمُ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ» (2)
[آنها كه ستم كردند به زودى مى دانند كه بازگشتشان به كجاست].
دست امانتى كه به امانتهاى اسلام مقدّس خيانت كرده اين روايت را در برابر روايت طولانى صحيحى كه از پيامبر اقدس دربارۀ برادر طاهرش امير المؤمنين عليه السلام از ابن عبّاس نقل شده، جعل كرده است؛ در آن حديث پيامبر صلى الله عليه و آله به على مى فرمايد: «أنت وليّي في الدنيا والآخرة» [تو در دنيا و آخرت ولىّ من هستى].
اين روايت را احمد در «مسند»(3)خود با سند صحيحى كه همۀ رجال آن ثقه هستند، نقل كرده است.
و گروهى از حافظان و تعدادى از مؤلّفين آن را نقل كرده اند؛ از جمله(4):
1) - [نام مردى رومى است كه ساختمان مجلّلى براى نعمان بن امرئ القيس ساخت، و چون ساخت آن را به پايان رساند، وى را از بالاى آن ساختمان پايين انداخت و كشت تا مبادا چنين ساختمانى براى شخص ديگرى بسازد؛ آنگاه عبارت «جزاء السنمّار» در عرب ضرب المثل گرديده براى كسى كه خوبى اش با بدى پاسخ داده شده است. شاعر عرب مى گويد: جزتنا بنو سعد بحسن فعالنا جزاء سنمّار وما كان ذا ذنب
2) - شعراء: 227.
3) - مسند احمد 1:331[544/1، ح 3052].
4) - خصائص أمير المؤمنين: 7 [ص 45، ح 23]؛ المعجم الكبير [77/12، ح 12592]؛ المستدرك على الصحيحين 3:132[145/3، ح 4655]؛ المناقب [125؛ ح 140]؛ ترجمة الإمام عليّ بن أبي طالب از تاريخ ابن عساكر، چاپ تحقيق شده [شمارۀ 249-251]؛ و در مختصر تاريخ دمشق [329/17]؛ الرياض النضرة 2:203[153/3]؛ ذخائر العقبى: 87؛ البداية والنهاية [374/7، حوادث سال 40 ه]؛ الإصابة 2:509.
1 - حافظ ابوعبدالرحمن نسائى، متوفّاى (303)، در «خصائص».
2 - حافظ ابوالقاسم طبرانى، متوفّاى (360)، آن گونه كه در «فرائد» و «مجمع» و غير اين دو كتاب آمده است.
3 - حافظ ابوعبداللّٰه حاكم، متوفّاى (405)، در «مستدرك»؛ وى روايت را صحيح دانسته است.
4 - حافظ ابوبكر بيهقى، متوفّاى (458) آن گونه كه در «المناقب» اثر خوارزمى آمده است.
5 - حافظ ابوالقاسم بن عساكر، متوفّاى (571)، در «الأربعين الطوال» و «الموافقات».
6 - حافظ محبّ طبرى، متوفّاى (694)، در «الرياض النضرة» و «ذخائر العقبى».
7 - حافظ ابن كثير دمشقى، متوفّاى (774)، در «البداية و النهاية».
8 - حافظ ابن حجر عسقلانى، متوفّاى (852)، در «الإصابة».
«إنّ عثمان بن عفّان لمّا حُصر أشرف عليهم من كوّة في الطمار فقال:
أفيكم طلحة؟ قالوا: نعم. قال: أَنشدك اللّٰه هل تعلم أنّه لمّا آخى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله بين المهاجرين والأنصار آخى بينه وبين نفسه؟ فقال طلحة: اللّهمّ نعم. فقيل لطلحة في ذلك، فقال: نشدني، وأمرٌ رأيته ألا أشهد به؟» [وقتى عثمان محاصره شد از روزنه اى در بالاى خانه اش به آنها نگاه كرد و گفت: آيا طلحه در ميان شماست؟ گفتند: آرى. گفت:
1) - الطبقات الكبرى 3:47، چاپ ليدن [68/3].
تو را به خدا! سوگند آيا مى دانى وقتى رسول خدا بين مهاجرين و انصار عقد اُخوّت بست، بين من و خودش عقد اُخوّت بست؟ طلحه گفت: بار خدايا! آرى. پس به طلحه در اين باره گفته شد (اعتراض شد كه اگر چنين سخنى از رسول خدا شنيده پس چرا براى كشتن او آمده است؟!). گفت: مرا سوگند داد، و آيا به امرى كه ديده ام گواهى ندهم؟!].
اشكال اين روايت: ابن لبيبه خود محاصره شدن عثمان را نديده، و از صحابه اى نيز روايت نكرده است پس روايت مرسله است. و ابن سعد به خوبى مى داند كه بطلان چنين دروغى بر كسى پوشيده نيست خواه آن را بدون سند ذكر كند يا با سند. و آيا سازندۀ اين روايت خنده دار نمى داند كه بزرگان و حافظان حديث و تاريخ نگاران اتّفاق نظر دارند كه رسول خدا در روزى كه بين مهاجرين و انصار عقد اُخوّت خواند براى خود كسى غير از پسر عمويش على بن ابى طالب را برادر قرار نداد؟ و اين مطلب كه اعتبار عقلى نيز مقتضى آن است، پس از تصريح قرآن است به اين كه على سلام اللّٰه عليه جان پيامبر اقدس است، و آن دو از اهل خانه اى هستند كه خداوند پليدى را از آنها دور كرده و پاكشان گردانده است، و ولايت على مقرونِ ولايت خدا و رسولش مى باشد. و پس از ثبوت اين مطلب است كه: على سلام اللّٰه عليه در فضايل مانند پيامبر اعظم، و در خُلق و خو شبيه او، و در ملكات فاضله همرديف او، و نظير او از اُمّتش مى باشد آن گونه كه از پيامبر روايت شده است(1). و به تصريح پيامبر صلى الله عليه و آله، على نسبت به پيامبر به منزلۀ سر آن حضرت از بدنش است(2). و آن گونه كه از ابوبكر به صورت مرفوع نقل شده، على نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله به منزلۀ پيامبر نسبت به پروردگارش مى باشد(3).
و آن گونه كه از آن حضرت نقل شده: آن دو از يك درخت و ريشه، و بقيّۀ
مردم از درختهاى گوناگون هستند آن گونه كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت شده است(1).
و على كسى است كه اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ او ثابت است: «أنت منّي وأنا منك»(2)[تو از من هستى و من از تو هستم].
و آن حضرت صلى الله عليه و آله على را نسبت به خود به منزلۀ هارون از موسى قرار داد، و چيزى از آنچه خدا به او اختصاص داده است را استثنا نكرد مگر نبوّت را(3).
ما حقّ بحث را نسبت به حديث برادرى ادا خواهيم كرد(4)، و در اين رابطه پنجاه حديث(5)از احاديث اُخوّت و برادرى ميان پيامبر اعظم و برادرش امير المؤمنين عليهما السلام را بر مى شمريم. و به سند صحيح از طريق عمر و انس و ابن ابى أوفى و ابن عبّاس و محدوج بن زيد ذهلى و جابر بن عبداللّٰه و عامر بن ربيعه و ابوذر و ديگران از آن حضرت نقل شده است: «أنت أخي في الدنيا والآخرة» [تو برادر من در دنيا و آخرت هستى]. اين كرامت مانند بقيّۀ كرامتهاى امام صلوات اللّٰه عليه بر هوا پرستان گران آمده و در مقابل آن، سخن دروغى جعل كرده اند؛ گاه دربارۀ ابوبكر و اينكه او برادر رسول خدا صلى الله عليه و آله است(6)، و گاه دربارۀ
1) - اُنظر كفاية الطالب: 178 [ص 317، باب 87].
2) - صحيح بخارى، كتاب مناقب 5:219[1357/3، باب 9]؛ مسند احمد 5:204 و 356 [265/6، ح 21270؛ وص 489، ح 22503]؛ صحيح ترمذى در مناقب 2:213[593/5، ح 3716]؛ خصائص نسائى: 20 و 24 و 36 [ص 86-87، ح 68-70؛ و در السنن الكبرى 127/5، ح 8455؛ وص 148، ح 8523؛ وص 169، ح 8579].
3) - حديث منزلت را بزرگان حديث با طريقهاى صحيح در كتابهاى صحيح و مسند نقل كرده اند؛ نگاه كن: ص 253-254 از جلد سوم اين كتاب.
4) - در ص 255-261 از جلد سوم اين كتاب.
5) - [علّامۀ امينى رحمه الله در الغدير 164/3-181، پنجاه حديث ذكر كرده كه ما از ميان آنها پنج حديث را برگزيده ايم].
6) - ر. ك: ص 255 از جلد سوم اين كتاب؛ والإصابة 1:357 [شمارۀ 189] وى اين حديث راضعيف دانسته است.
عثمان و اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله بين او و بين خود عقد اُخوّت خواند، و گاه دربارۀ على عليه السلام و اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله بين او و عثمان پيوند برادرى ايجاد كرد(1).
و راويان بدى و زشتى مى دانند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در پيوند برادرىِ اوّل در مكّه بين ابوبكر و عمر پيوند برادرى ايجاد كرد(2)، و وقتى بين مهاجرين و انصار در مدينه پيوند برادرى ايجاد كرد بين ابوبكر و خارجة بن زيد انصارى عقد اُخوّت خواند(3)، و در پيوند برادرى در مكّه بين عثمان و عبدالرحمن بن عوف(4)و در مدينه بين عثمان و اوس بن ثابت(5)عقد اُخوّت خواند.
و عثمان هرگز سوگند دروغ ياد نمى كند، و طلحه چيزى را كه نديده، ادّعا نمى كند كه ديده است، و برخلاف آنچه مشاهده كرده گواهى نمى دهد، البتّه اگر به راستى جزء صحابۀ عادل، و واقعاً از كسانى كه به بهشت بشارت داده شده اند، باشند.
و تو حكم اين ادّعاها را از روايت صحيح و ثابتى كه از مولا امير المؤمنين عليه السلام نقل شده مى فهمى؛ آن حضرت مى فرمايد: «أنا عبداللّٰه وأخو رسوله لا يقولها أحد غيري إلّاكذّاب» [من بندۀ خدا و برادر پيامبرش هستم و هيچ كس جز فرد بسيار
1) - الرياض النضرة 1:17[43/1].
2) - ر. ك: تاريخ ابن عساكر 6:90[94/30، شمارۀ 3398؛ و در مختصر تاريخ دمشق 57/13]؛ اُسد الغابة 2:221[277/2، شمارۀ 1822]؛ عيون الأثر 1:199[264/1]؛ الرياض النضرة 1:15 و 17 [23/1 و 24]؛ فتح الباري 7:217[271/7].
3) - ر. ك: سيرۀ ابن هشام 1:124[151/2]؛ تاريخ ابن كثير 3:226[277/3، حوادث سال اوّل هجرى]؛ عيون الأثر 1:201[266/1]؛ الرياض النضرة 1:16[23/1]؛ فتح الباري 7:216 و 218 [271/7].
4) - ر. ك: تاريخ ابن عساكر 6:90[254/35، شمارۀ 3911؛ و در مختصر تاريخ دمشق 347/14]؛ عيون الأثر 1:199[264/1]؛ الرياض النضرة 1:15 و 17 [23/1 و 24]؛ فتح الباري 7:218[271/7].
5) - ر. ك: سيرۀ ابن هشام 5:125[151/2]؛ تاريخ ابن كثير 3:227[278/3، حوادث سال اوّل هجرى]؛ عيون الأثر 1:201[266/1]؛ الرياض النضرة 1:16[23/1].
دروغگو چنين ادّعايى نمى كند]. ابن كثير در تاريخش(1)نوشته است: «اين حديث از راههاى متعدّد نقل شده است». و ابن حجر نوشته است(2): «اين روايت را از راههاى متعدّد روايت مى كنيم». و اين سخن امير المؤمنين عليه السلام مستفاد از سخن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به او است كه فرمود: «أنت أخي وأنا أخوك فإن ناكرك أحدٌ - وفي لفظ:
فإن حاجّك أحدٌ - فقل: أنا عبداللّٰه وأخو رسول اللّٰه لا يدّعيها بعدك إلّاكذّاب» [تو برادر من هستى و من برادر تو هستم پس اگر كسى با تو پيكار كرد - و در نقلى ديگر آمده است: پس اگر كسى با تو ستيزه نمود - بگو: من بندۀ خدا و برادر رسول خدا هستم و اين را پس از تو كسى جز فرد بسيار دروغگو ادّعا نمى كند].
و نخستين كسى كه درِ جرأت پيدا كردن بر اين فضيلت بلند را كاملاً گشود، عمر بن خطّاب بود، روزى كه صاحب اين فضيلت را - مانند شترى كه چوب در بينى اش كرده اند تا به آن افسار بسته شود و مهار گردد - براى بيعت مى كشاندند. و فرمود: «إن أنا لم أفعل فمه؟!» [اگر اين كار را نكنم چه مى شود؟].
گفتند: «إذن واللّٰه الّذي لا إلٰه إلّاهو! نضرب عنقك» [در اين صورت سوگند به خدايى كه خدايى جز او نيست! گردنت را مى زنيم]. فرمود: «إذن تقتلون عبداللّٰه وأخا رسوله» [در اين هنگام بندۀ خدا و برادر پيامبرش رامى كُشيد]. عمر گفت: «أمّا عبداللّٰه فَنَعَمْ وأمّا أخو رسوله فلا» [امّا بندۀ خدا آرى، ولى برادر پيامبر خدا نه].
من عواطف را با پرده برداشتن از حكم انكار عمر اين برادرى و اُخوّتى را كه با آن روايات صريح و مؤكّد ثابت بوده و خود عمر از پيامبر كريم در آن روز معروف شنيده بود، خدشه دار نمى كنم. تنها به خوبى مى دانم كه احتجاج و استدلال مولا اميرالمؤمنين بر اساسِ سخنى بود كه كمى پيش تر از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل شد: «فإن ناكرك أحدٌ فقل: أنا عبداللّٰه وأخو رسول اللّٰه» [اگر كسى با تو پيكار كرد بگو: من بندۀ خدا و برادر رسول خدا هستم]. و آيا گوش عمر نيز اين
سخن را شنيده بود و با اين حال با اين شدّت به او پاسخ مى دهد و برادرى را انكار مى كند؟! من نمى دانم؛ «فَإِنْ جٰاؤُكَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ إِنْ تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَنْ يَضُرُّوكَ شَيْئاً وَ إِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلْمُقْسِطِينَ» (1)[اگر نزد تو آمدند، در ميان آنان داورى كن، يا (اگر صلاح دانستى) آنها را به حال خود واگذار! و اگر از آنان صرف نظر كنى، به تو هيچ زيانى نمى رسانند؛ و اگر ميان آنها داورى كنى، با عدالت داورى كن، كه خدا عادلان را دوست دارد].
«ما صعد النبيّ صلى الله عليه و آله المنبر قطّ إلّا قال: عثمان في الجنّة» [پيامبر هرگز بالاى منبر نرفت مگر اينكه فرمود: عثمان در بهشت است].
ذهبى در ميزان(3)نوشته است: «اين خبر صحيح نيست».
امينى مى گويد: آيا از خطيب تعجّب نمى كنى كه چنين سفسطه اى را با اين سند عجيب و غريب و ناپسند ذكر مى كند و كلمه اى نمى گويد و از حال راويان آن پرده بر نمى دارد؟! اين، عادت او در شمردن فضيلتهاى كسانى است كه محبّت، آنها او را كر و كور كرده است. و تو نقض كردن و ثابت كردن، و عيب نهادن و عادل دانستن، و بالا و پايين رفتنش را تنها در فضايل آل اللّٰه صلوات اللّٰه عليهم مى يابى.
آيا بر كسى مانند خطيب سخن مسلمة بن قاسم دربارۀ حسين عكّى:
«همانا او مجهول است» مخفى مانده است؟! يا وجود حمّاد بن مبارك در
سند كه فردى مجهول بوده و شناخته شده نمى باشد، مهمّ نيست؟(1)يا سخن بخارى(2)دربارۀ عبداللّٰه بن ميمون: «همانا او در حديث ضعيف است»، و سخن نسائى(3): «همانا او ضعيف است»، بر او مخفى مانده است؟! يا اينكه خطيب دوست ندارد اسماعيل بن اُمّيه عبشمى اُموى كه پسر عموى عثمان است و اين روايت را دربارۀ پسر عمويش خليفه جعل كرده، مورد عيب جويى قرار گيرد؟!
آرى، همۀ اين سخنان در برابر ديدگان خطيب بوده منتها غلوّ و زياده روى در فضيلتها او را لال كرد و او لال شد.
و اگر اين پندار، جايگاهى از صحّت و درستى داشته باشد مستلزم آن است كه بودن عثمان در بهشت كه بر اساس اين حديث جعل شده، مهمتر از همۀ معارف و احكام و حكمتهايى باشد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به آنها بانگ زده است؛ زيرا ما چيزى پيدا نمى كنيم و هيچ جوينده اى چيزى را پيدا نمى كند كه آن حضرت صلى الله عليه و آله به آن، چنين اهميّتى داده باشد و در هر منبرى آن را تبيين كرده باشد، بله برخى از مطالب را براى پرده برداشتن از اهمّيّتش چند بار تكرار كرده است امّا آنها كم و انگشت شمارند، حتّى نمازى كه عمود دين مى باشد را به اين صورتِ خسته كننده تكرار نكرده است.
و كاش مى دانستم آيا بودن عثمان در بهشت، از اصول دين و پايه هاى اسلام است كه شريعت تنها با آن كامل و تمام مى شود تا پيامبر صلى الله عليه و آله در هر زمانى براى رساندن آن اين گونه مبالغه كرده باشد؟! آيا حكمى شرعى است؟! يا حكمتى بالغه است؟! يا ملكه اى فاضله است؟! يا ناموسى الهى است كه مستحقّ اين همه تأكيد و اصرار است؟!
وانگهى، اگر عثمان از مؤمنان بوده، هر آينه شهادت آيات كريمه و احاديث شريفۀ فراوان بر داخل شدن آنها به بهشت كافى است و چه احتياجى به اين همه كوشش در نامبردن خصوصى وى است آن هم كوششى كه در آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله از سوى پروردگارش آورده نظيرى ندارد؟!
و نيز اگر پيامبر صلى الله عليه و آله چنين كارى كرده باشد بايد همۀ صحابه حتّى كسى كه تنها يك بار از گوش دادن به سخن وى بهره برده اين مطلب را از او مى شنيدند، و مى بايست اين حديث به صورت متواتر از آن حضرت نقل مى شد، و تنها جابر به اين نسبت ساختگى اختصاص نمى يافت، و تنها مردمان دروغگو اين سخن را به جابر نسبت نمى دادند و از او نقل نمى كردند. و همانا از مهمترينِ آن منبرها منبر روز غدير است كه صد هزار يا بيشتر در آنجا حاضر بودند آيا يكى از آنان چه آنها كه در جلو بودند و چه آنها كه دنبالۀ آن جمعيت بودند، شنيد كه بگويد پيامبر صلى الله عليه و آله ندا داد كه عثمان در بهشت است؟! و اين خطبه هاى پيامبر اعظم است آيا در يكى از آنها صداى پنهانى و آهسته اى نسبت به اين سخن جعلى مى يابى يا مى شنوى؟! و آيا اين صحابه اى كه به صدها هزار مى رسيدند و اين سخن را از پيامبر شنيده و به خاطر سپرده اند در روزى كه به خانۀ عثمان حمله كردند آن را پشت سر انداختند؟! در آن روزى كه به او گفتند:
«واللّٰه! أحلّ اللّٰه دمك»(1)[به خدا سوگند! خدا خون تو را حلال كرد]. روزى كه به او نامه نوشتند و او را به توبه دعوت كردند و با او ستيزه كردند و شديدترين سوگندها به خداوند را ياد كردند كه از او دست برندارند تا او را بكُشند(2)، در روزى كه به آنها سلام مى كرد و از هيچ كدام از مردم نشنيد كه جواب سلامش را بدهند، و در ميان آنها بزرگانى از صحابه حضور داشتند(3)، در روزى كه مادر آنها صدايش را بلند كرد و گفت: «پير مرد احمق را بكشيد خدا او را بكشد همانا
كافر شده است»، و روزهايى كه حوادث آن را برايت گفته ايم(1).
يا اينكه همگى آن سخن را فراموش كردند، و از او به آنچه مى خواستند رسيدند؟!
و آيا كسى از آنها اين حديث را ياد آور شد ولى هيچ يك از آنها با وى در شنيدن اين حديث از پيامبر توافق نكرد؟! يا گوشهاى شنوا را به او عاريه ندادند؟! اين در حالى است كه آنها عادل هستند.
و طبيعت حال اين است كه خود عثمان از كسانى باشد كه اين سخن را شنيده باشد؛ پس چرا از بازگشت به مكّه مى ترسيد تا مبادا او همان كسى باشد كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ او اين سخن را شنيده است(2): «يُلحد بمكّة رجل عليه عذاب نصف أهل الأرض» [در مكّه مردى ملحد و كافر مى شود كه عذاب نيمى از اهل زمين بر او است]؟!
«أنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله بعث إلى عثمان يستعينه في غزاة غزاها، فبعث إليه عثمان بعشرة آلاف دينار فوضعها بين يديه فجعل يقلّبها بين يديه ويدعو له: غفر اللّٰه لك يا عثمان! ما أسررت وما أعلنت وما أخفيت وما هو كائن إلى يوم القيامة، ما يبالي عثمان ما فعل بعدها» [رسول خدا صلى الله عليه و آله به دنبال عثمان فرستاد و براى جنگى از او كمك خواست، و عثمان ده هزار دينار براى آن حضرت فرستاد، حضرت پولها را جلوى خود گذاشت و آنها را زير و رو مى كرد و براى
عثمان چنين دعا مى كرد: اى عثمان! خداوند آنچه را پنهان كردى و آشكار كردى و مخفى كردى و آنچه تا روز قيامت واقع مى شود را بر تو ببخشد، و عثمان پس از اين، ديگر توجّه و مبالاتى به رفتار خود نداشت].
ابن كثير در كتاب «تاريخ»(1)خود اين حديث را ذكر كرده و طبق عادتش در شمردن فضايل كسانى كه محبّت آنها وجود او را فرا گرفته، از ضعفهايى كه در سند اين روايت است ساكت مانده است. ابن حجر اين روايت را در «فتح الباري»(2)آورده و نوشته است: «سند اين روايت بسيار ضعيف است».
و نوشته است(3): «سند آن واهى و سست است».
امينى مى گويد: اگر در سند اين خبرِ دروغ و مرسل كسى نبود جز محمّد بن قاسم كه بنا به گفتۀ عجلى(4)عثمانى است، همين براى سستى و ضعف آن كافى بود؛ آيا بر ابن كثير كه به اين روايت احتجاج كرده، سخن نسائى(5)دربارۀ محمّد بن قاسم: «همانا او ثقه نيست و احمد او را كاذب دانسته است»، يا سخن تِرمذى: «احمد دربارۀ او سخن گفته و او را ضعيف دانسته است»، يا سخن ابوحاتم(6): «او قوى نيست، و از حديثش خوشم نمى آيد»، يا سخن ابو داود: «همانا او ثقه و امين نيست و احاديثش جعلى است»، پوشيده مانده است؟!
و همين در سستى و بطلان سند كافى است اگر چه از بقيّۀ اهل شام كه در سند اين روايت هستند و آنها دشمن حقّ و مخالفان عترت طاهره صلوات اللّٰه عليهم هستند، و از مرسل و بدون سند بودن حديث كه روايت را سست
مى كند، چشم پوشى كنيم.
و رخصت دادن به معصيت تا روز قيامت كه در متن اين حديث آمده و مخالف اصول مسلّم است، را رها كن؛ زيرا اين ترخيص موجب جرأت پيدا كردن بر انجام گناهان در روزهاى آينده است و كدام انسان غير معصومى است كه به او گفته شود: همانا هر گناهى در آينده مرتكب شوى بخشيده مى شوى، و شهوتهايش او را به سبك و آسان شمردن انجام آن گناهان نراند؟ و شهوت، غريزه اى در انسان است كه او را در هر زمانى به پرتگاههاى هلاكت مى كشاند و كسى كه خداى تعالى او را حفظ كند مصون مى ماند.
آرى، چه به جا گفته شده است: سيرۀ عثمان اين روايت را تصديق مى كند؛ زيرا سيره اش تنها به كسى شباهت دارد كه اجازۀ انجام گناهان و فرورفتن در بلاهاى بزرگ و كارهاى نابود كننده و هلاكت بار به او داده شده، و بشارت داده شده كه گناهان و لغزشهايش بخشيده مى شود، و از اين رو به عاقبت كردار و زشتى گفتارش توجّه و مبالاتى ندارد.
و فرض كن كه كارهاى نيكو، گناهانى كه انسان در گذشته انجام داده را از بين برده و محو مى سازد - البتّه گناهانى كه از حقّ الناس و گناهان كبيره اى كه انسان را از دين خارج مى كنند نباشد - امّا كدام عمل نيكويى در شريعت است - و من نمى گويم فقط عمل نيكويى از اعمال عثمان - كه براى مكلّف انجام گناهان را در بقيّۀ عمر تا روز قيامت مباح مى كند و او را به آمرزش همۀ آنها بشارت مى دهد؟! و در ترازوى اعمال چيزى سنگين تر از ايمان نيست و با اين حال ايمان امتيازى نسبت به بقيّۀ اعمال ندارد كه باعث آمرزش گناهان در آينده شود بلكه تنها ما قبل خود را قطع كرده و مى بُرد [ الاسلام يجبّ ما قبله]: «وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ آمَنُوا بِمٰا نُزِّلَ عَلىٰ مُحَمَّدٍ وَ هُوَ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ كَفَّرَ عَنْهُمْ سَيِّئٰاتِهِمْ وَ أَصْلَحَ بٰالَهُمْ» (1)[و كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى
1) - محمّد: 2.
شايسته انجام دادند و به آنچه بر محمّد صلى الله عليه و آله نازل شده - و همه حقّ است و از سوى پروردگارشان - نيز ايمان آوردند، خداوند گناهانشان را مى بخشد و كارشان را اصلاح مى كند]، و گرنه همۀ تهديدها و عقابهايى كه خطاب آنها متوجّه همۀ مؤمنان است، باطل مى شود.
و ما در اعمال عثمان عمل نيكويى كه خواهان اين زياده روى و غلوِّ خارج از اصول اسلام باشد، نمى يابيم؛ غير از انفاقى كه بر لشكر تبوك نمود البتّه اگر چنين انفاقى رخ داده باشد، و غير از آنچه براى حفر چاه در باديه خسارت ديد. و غير از او كسانى بودند كه بيش از او بر لشكر تبوك [جيش العسرة] انفاق كردند(1)، و چقدر زياد هستند كسانى كه چاهها حفر كرده اند و نهرها و جويها كشيده اند و آبهاى آن ها را براى مسلمين وقف نموده اند؛ و اگر اين كار عثمان موجب آمرزش او تا روز قيامت شود هر آينه واجب است كه گناههاى آن گروهها و اقوام تا زمان زيادى پس از قيامت آمرزيده شود، امّا شانس با عثمان همراهى كرد ولى با آنها همراهى نكرد. پس بنگر و به شگفت آى!
و آيا صحابه اين آمرزش را مى دانستند، و سپس به خاطر آن كارهاى زشتى كه از او سر زد، بر او عيب و ايراد گرفتند، و در حالى كه عادل هستند با خدا و رسولش مخالفت كردند و او را به خاطر آن كارها نبخشيدند؟! يا اينكه اين دروغ را شنيدند امّا در صندوق افسانه ها قرار دادند؟!
به گمان من به وجود آمدن اين دروغ، پس از ماجراى حمله به خانۀ عثمان بود، و اين دروغ هنگام دو محاصره، و در حشّ كوكب، و در مقبرۀ يهود، هنوز در صُلب سازندگان روايت بود و مادر نازايش، آن را به دنيا نياورده بود، تا
1) - و از جملۀ تجهيز كنندگان لشكر، عبّاس بن عبدالمطّلب است كه مالى را به سوى لشكرفرستاد كه گفته مى شود نود هزار بود؛ نگاه كن: الإمتاع، مقريزى: 446.
اينكه مجال براى تولّد آن به دست قابله هاى زمان معاويه و پس از آن، فراهم شد.
«اشترى عثمان بن عفّان من رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله الجنّة مرّتين بيع الخلق: حين حفر بئر رومة، وحين جهّز جيش العسرة» [عثمان بن عفّان بهشت را از رسول خدا صلى الله عليه و آله دو بار خريد، مانند خريد و فروشى كه مردم انجام مى دهند: وقتى چاه باديه را حفر كرد، و آنگاه كه لشكر تبوك را مجهّز نمود].
1 - بكر بن بكار ابوعمرو بصرى؛ ابن ابى حاتم نوشته است(2): «حديث وى ضعيف، و داراى حافظه اى بد است و درست و اشتباه را مخلوط مى كرد».
و ابن معين نوشته است(3): «چيزى به حساب نمى آيد».
2 - عيسى بن مسيب؛ يحيى و نسائى و دارقطنى(4)نوشته اند: «وى ضعيف است(5)».
و پژوهشگر، خوب مى داند كه صحابه به اين معاملۀ خيالى يقين نداشتند و گرنه براى دشمنى و خواركردن وى جمع نمى شدند، و خود عثمان نيز به آن اطمينان نداشت و گرنه بيم نداشت كه مبادا او كافر مكّه كه نيم عذاب اهل زمين بر دوش اوست، باشد.
امينى مى گويد: از نقل اين حديث دروغ توسّط خطيب و ساكت ماندن وى از ضعفهاى آن تعجّب نكن؛ زيرا او اسير شيدايى و عشق جانسوز خود به آل اُميّه است. و اين شيدايى، او را از نظرات بزرگان جرح و تعديل نسبت به احمد ابن محمّد كور كرده و از يادش برده آنچه را كه خود وى در شرح حال وى ذكر كرده است؛ ابن عدى نوشته است(4): «در ميان دروغگويان كسى بى حياتر از او نديده ام». و ابن قانع نوشته است: «وى ثقه نيست».
و دار قطنى نوشته است(5): «مناقبى كه براى ابوحنيفه ذكر شده همگى جعلى است، و احمد بن مغلّس حمانى آن را جعل كرده است و من چند بار آن را خوانده ام».
و در سند آن، عبدالكريم بن روح ابوسعيد بصرى قرار دارد؛ ابوحاتم نوشته است(6): «وى مجهول است». و ابن حبّان نوشته است(7): «خطا مى كرد و
1) - تاريخ بغداد 12:364.
2) - [يعنى وى جزء بنى اميّه نبوده بلكه بين او و اُمويان رابطۀ ولاء بوده؛ يعنى بر اساس عقدولاء مورد حمايت بنى اُميّه بوده است].
3) - در نسخه كتاب آمده است: «از پدرش از عنبسه...»، و درست آن است كه ما ذكر كرديم.
4) - الكامل في ضعفاء الرجال [199/1، شمارۀ 44].
5) - الضعفاء والمتروكون [ص 123، شمارۀ 59].
6) - الجرح والتعديل [61/6، شمارۀ 325].
7) - الثقات [423/8].
مخالفت مى نمود».
بله، من شكّ ندارم كه هر كارى كه پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله انجام داد يا هر سخنى كه گفت، تنها از روى وحيى بود كه از آسمان نازل شده بود؛ زيرا او از روى هوى و هوس سخن نمى گفت، و تنها وحيى بود كه به او مى شد؛ و تنها با اختلاف موارد، مصلحت وحى مختلف مى شود؛ از اين رو هر ارتباط بر قرار كردن يا نيكى كردن از جانب آن حضرت صلى الله عليه و آله، دلالت بر فضيلتى در آنكه با وى ارتباط برقرار شده يا به او نيكى شده نمى كند؛ زيرا گاه اين امور براى اتمام حجّت بر آن شخص است، چنانكه اين كار در اينجا براى آگاه كردن جامعه دينى بر اين مطلب است كه دشمنى موجود در سينه هاى عبشمى ها نسبت به بنى هاشم، را هيچ عطوفت و ارتباطى دور نمى كند و از بين نمى برد؛ زيرا هيچ مهربانى و ملاطفتى پيوند دهنده تر از رابطۀ دامادى نيست، به ويژه شوهرِ پارۀ تن پيامبر بودن. امّا آيا همسر اُمّ كلثوم [عثمان] از اين كار تقدير كرد؟! يا در شب وفات او با همسرش نزديكى كرد(1)و جدا شدن از شرافت نبوّت برايش اهمّيّتى نداشت؟! تا جايى كه رسول اعظم صلى الله عليه و آله در حضور حاضران او را سبك و ناچيز شمرد و بر او ورود در قبر همسرش را حرام نمود، درحالى كه وى در ظاهر پس از پدرش شايسته ترين مردم به او بود! و شايد هر پيوند دامادى يا ارتباطى كه بين بنى هاشم و اُمويان واقع شد از همين باب باشد؛ بنى هاشم و پيشاپيش آنها شرافت بخشِ آنان پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواستند آتش كينه ها را كم و حقد و دشمنى را از دلها بزدايند. امّا آيا به اين هدفى كه انتظار داشتند رسيدند؟! يا نتيجه اى واژگون گرفتند بسان سخن شاعر:
لقد نفختُ في جُذىً مشبوبةٍ *** وقد ضربتُ في حديد باردِ
[همانا من در آتش هاى شعله ور و بر افروخته دميدم و در آهن سرد كوفتم].
و اگر اين پيوند دامادى و امثال آن نبود زبانها عليه بنى هاشم دراز مى شد
1) - ر. ك: صحيح بخارى [432/1، ح 1225؛ ص 450، ح 1277].
به خاطر اينكه از قبل، اين دو گروه از يكديگر كناره گرفته و دورى كرده بودند، و مردم هر چه بين آن دو اتفاق مى افتاد را بر پيشينۀ آنها حمل مى كردند، امّا گروه صالح كه خواهان اصلاح بودند با لبۀ تيز اينگونه ارتباطها، اين شبهه ها را از خود دور كردند و به مردم فهماندند كه نيش زدن در ذات عقربهاست و هيچ نرمى و نزديكى اى فايده بخش نيست.
و شايد تو در اينجا تفاوت بين دو داماد يعنى مولا امير المؤمنين عليه السلام و شوهر سيّدۀ ما اُمّ كلثوم [عثمان] را بفهمى، و سيره و روش و رفتار امام با صدّيقۀ طاهره را بدانى تا آنجا كه حضرت زهرا وفات كرد در حالى كه از امام راضى بود، چنانكه امام از او جدا شد در حالى كه از او راضى بود، و رسول خدا صلى الله عليه و آله دنيا را ترك كرد در حالى كه از هر دو راضى بود.
و به آخرين روز اين دو نفر نگاه كن؛ يكى در شب وفات اُمّ كلثوم با همسرش نزديكى مى كند كه خدا و رسولش از آن راضى نيستند و جدايى و فراق او برايش مهمّ نيست و غم مصيبت و قطع داماديش نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله او را از نزديكى كردن باز نمى دارد.
و ديگرى بر صدّيقۀ طاهره ندبه مى كند و گريه اش را بر او طول مى دهد و مى فرمايد: «السلام عليك يا رسول اللّٰه! عنّي وعن ابنتك النازلة في جوارك والسريعة اللحاق بك. قلّ يا رسول اللّٰه! عن صفيّتك صبري، ورقّ عنها تجلّدي، إلّاأنّ لي في التأسّي بعظيم فرقتك وفادح مصيبتك موضع تعزّ، فلقد وسّدتك في ملحودة قبرك، وفاضت بين نحري وصدري نفسك، فإنّا للّٰه وإنّا إليه راجعون، فقد استُرجِعَتِ الوديعة، واُخِذَتِ الرهينة، أمّا حُزني فَسَرْمَدٌ، وأمّا ليلي فَمُسَهَّدٌ، إلى أن يختار اللّٰه لي دارك الّتي أنتَ بها مقيم، وسَتُنَبِّئُكَ ابنتُك بتضافر اُمّتك على هضمها، فأَحْفِها السؤال، واستخبرها الحال، هذا ولم يطُلِ العهد، ولم يَخْلُ منك الذكر، والسلام عليكما، سلام مُوَدِّعٍ لا قالٍ ولا سَئِمٍ، فإن أنصرف فلا عن ملامة(1)، وإن اُقِمْ فلا عن سوء ظنّ بما وعد اللّٰه الصابرين»
1) - [در منبع اصلى اين چنين آمده است. ولى در نهج البلاغة/ 320، خطبۀ 202 چنين آمده است: «ملالة» (از روى خستگى...)، وهمين با سياق مناسب تر است].
[سلام بر تو اى رسول خدا! سلامى از طرف من و دخترت كه در جوارت فرود آمده و شتابان به شما رسيده است! اى پيامبر خدا! صبر و بردبارى من با از دست دادن فاطمه كم شده، و توان خويشتن دارى ندارم، امّا براى من كه سختىِ جدايى تو را ديده، و سنگينى مصيبت تو را كشيدم، شكيبايى ممكن است. اين من بودم كه با دست خود تو را در ميان قبر نهادم، و هنگام رحلت، جان گرامى تو ميان سينه و گردنم پرواز كرد. پس همۀ ما از خداييم و به خدا باز مى گرديم. پس امانتى كه به من سپرده بودى برگردانده شد، و به صاحبش رسيد، از اين پس اندوه من جاودانه، و شبهايم، شب زنده دارى است.
تا آن روز كه خدا خانۀ زندگى تو را براى من برگزيند. به زودى دخترت تو را آگاه خواهد ساخت كه امّت تو چگونه در ستمكارى بر او اجتماع كردند. پس در پرسش از او پافشارى كن، و حالِ (اندوهناك) ما را از او خبر گير، كه هنوز روزگار سپرى نشده، و ياد تو فراموش نشده است. و سلامِ من بر هر دوى شما سلام وداع كننده اى كه از روى خشنودى يا خسته دلى سلام نمى كند. پس اگر باز مى گردم از روى ملامت و سرزنش نيست، و اگر در كنار قبرت مى نشينم از بد گمانى به آنچه خدا صابران را وعده داده نمى باشد]. سپس نزد قبر فاطمه اين شعر را خواند:
لكلّ اجتماعٍ من خليلين فرقةٌ *** وكلُّ الّذي دون الممات قليلُ
وإنّ افتقادي واحداً بعد واحدٍ(1)*** دليلٌ على أن لا يدوم خليلُ(2)
[هر جمعى از دو رفيق، جدايى دارد، و اجتماعى كه تا نزديك مرگ ادامه يابد كم است. و همانا از دست دادن من يكى پس از ديگرى را، دليل بر اين است كه هيچ رفاقتى دوام نمى يابد].
عبداللّٰه بن احمد بن حنبل مى گويد:
«سألتُ أبي عن عليّ ومعاوية؛ فقال: إعلم أنَّ عليّاً كان كثير الأعداء، ففتّش له أعداؤه عيباً فلم يجدوا فجاؤوا إلى رجل قد حاربه وقاتله فأطروه كيداً منهم لعليّ»(1)[از پدرم دربارۀ على و معاويه پرسيدم؛ گفت: بدان على داراى دشمنان فراوان بود و دشمنانش جست و جو كردند تا عيبى براى او پيدا كنند ولى پيدا نكردند پس به سوى مردى آمدند كه با على جنگيد و به خاطر دشمنى با على، آن مرد را ستودند].
و حاكم مى گويد:
از ابو العبّاس محمّد بن يعقوب بن يوسف شنيدم كه گفت: از پدرم شنيدم كه گفت: از اسحاق بن ابراهيم حنظلى شنيدم كه گفت: «لا يصحّ في فضل معاوية حديثٌ»(2)[هيچ حديثى در فضيلت معاويه صحيح نيست].
و چون بخارى حديث صحيحى در فضايل معاويه نيافته، در «صحيح» خود هنگام شمردن مناقب صحابه نوشته است: «باب ذكر معاوية رضى الله عنه(3)»، (و نگفته: باب مناقب يا فضايل معاويه)؛ و ابن حجر در «فتح الباري»(4)نوشته است:
بخارى با اين سخن اشاره به جعلى بودن فضايل معاويه و اصل و اساس نداشتن آنها مى كند. و دربارۀ فضايل معاويه احاديث زيادى نقل شده كه سند هيچ يك از آنها صحيح نيست، و اسحاق بن راهويه و نسائى و ديگران به اين مطلب يقين پيدا كرده اند.
و امّا مسلم و ابن ماجه چون حديث قابل توجّهى در فضايل معاويه پيدا نكرده اند، در هنگام شمردن مناقب صحابه در كتاب صحيح و سنن خود از
نام بردن او چشم پوشى كرده اند. و تِرمذى(1)تنها اين حديث را ذكر كرده است: «أللّهمّ اجعله هادياً مهديّاً واهدِ به»(2)[خدايا! او را هدايتگر و هدايت شده قرار ده، و به وسيلۀ او هدايت كن]؛ و سپس نوشته است: «اين حديث حسن است امّا غريب و نامأنوس». و نيز حديث: «أللّهمّ اهد به» [خدايا! به وسيلۀ او هدايت كن] را ذكر كرده و خود او به خاطر وجود عمرو بن واقد دمشقى - عمرو يكى از دروغگويان است(3)- در سند آن، حديث را ضعيف دانسته است؛ بنابراين كتب صحاح و سُنَن از رواياتى كه راويان بدى دربارۀ فضيلت اين مرد بافته اند، خالى است.
وحافظ نسائى صاحب سُنَن به دمشق وارد شد و اهل آن از او خواستند حديثى در فضيلت معاويه بگويد پس گفت: «أما يكفي معاوية أن يذهب رأساً برأس حتّى يروى له فضائل؟!» [آيا سر به سر براى معاويه كافى نيست (كه نه به ضرر او چيزى بگوييم و نه به نفعش) و انتظار داريد كه براى او فضيلت هم ذكر كنيم؟!]؛ آنگاه بلند شدند و به بيضه هايش زدند و او را از مسجد جامع بيرون انداختند؛ در اين هنگام، گفت: «مرا به سوى مكّه ببريد»؛ و او را در حالى كه مريض بود بيرون بردند و در مكّه كشته و شهيد شد(4).
و ابن تيميّه در «منهاج» خود نوشته است(5):
«طائفةٌ وضعوا لمعاوية فضائل ورووا أحاديث عن النبيّ صلى الله عليه و آله في ذلك كلّها كذبٌ» [گروهى دربارۀ معاويه فضايلى جعل كرده و رواياتى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده اند كه همگى دروغ است].
و فيروزآبادى در خاتمه كتابش «سفر السعادة»، و عجلونى در «كشف
الخفاء»(1)نوشته اند:
«باب فضائل معاوية ليس فيه حديثٌ صحيح» [در باب فضايل معاويه حديث صحيحى نيامده است].
و عينى در «عمدة القاري» نوشته است(2):
«فإن قلت: قد ورد في فضله يعني معاوية أحاديث كثيرة. قلت: نعم، ولكن ليس فيها حديث صحيح يصحُّ من طرق الإسناد. نصَّ عليه إسحاق بن راهويه والنسائي وغيرهما؛ فلذلك قال - يعني البخاري -: باب ذكر معاوية، ولم يقل: فضيلة ولا منقبة» [اگر بگويى: دربارۀ فضيلت معاويه احاديث زيادى نقل شده است، مى گويم: آرى، امّا در ميان آنها حتّى يك حديث صحيح و با سند صحيح، وجود ندارد. و اسحاق بن راهويه و نسائى و ديگران، بر اين مطلب تصريح كرده اند؛ از اين رو بخارى نوشته است: باب ذكر معاويه، و ننوشته است: باب فضيلت و منقبت معاويه].
و شوكانى در «الفوائد المجموعة» نوشته است(3):
«اتّفق الحفّاظ على أنّه لم يصحّ في فضل معاوية حديثٌ» [حافظان اتّفاق نظر دارند كه هيچ حديثى دربارۀ فضيلت معاويه صحيح نيست].
آرى، غلوّ در دوست داشتن اين مرد، فضيلتهاى دروغى براى او جعل كرده است كه جدّاً از ساحت پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله بعيد است كه چيزى از آنها را فرموده باشد، بلكه دست جعل، اين فضايل را براى او درست كرد بر همان منوال كه براى بقيّۀ خلفا بافت، مناقبى كه از آنها بر پيشانى انسانيّت عرق شرمندگى جارى مى شود. و محمّد بن عبد الواحد ابو عمر غلامِ ثعلب، كتابى در فضايل اين انسانى كه ردايش پر از رذائل مى باشد، نگاشته است.
ابن حجر در «لسان الميزان» نوشته است(4):
اسحاق بن محمّد سوسى همان نادانى است كه احاديث جعلى دروغ و زشتى را دربارۀ فضايل معاويه نقل كرده، و عبيداللّٰه سقطى از او نقل كرده است؛ پس عبيداللّٰه يا شيخ او متّهم به (جعل) اين احاديث هستند.
و ما در اينجا احاديثى پراكنده از مجموع احاديث دروغى كه دست گناهكار وضع و جعل دربارۀ مناقب اين مرد، آفريده و به دروغ به پيامبر نسبت داده شده، را گرد مى آوريم اعمّ از احاديثى كه پيش از اين به آنها اشاره شد، و احاديثى كه تا به حال ذكر نكرده ايم، و آنها را در برابر خوانندۀ هوشيار و آزادانديش قرار مى دهيم، تا او خود به حقّ داورى كند، و از خداوند يارى مى طلبم؛ آن احاديث از اين قرارند:
«إنَّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله استشار جبريل في استكتاب معاوية فقال: استكتبه فإنّه أمين» [همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ كاتب قرار دادن معاويه با جبرئيل مشورت كرد و جبرئيل گفت: او را كاتب قرار داده كه فرد امينى است](1).
«الاُمناء سبعة: اللوح والقلم وإسرافيل وميكائيل وجبريل ومحمّد ومعاوية»(2)[افراد امين هفت نفرند: لوح و قلم و اسرافيل و ميكائيل و جبرئيل و محمّد و معاويه].
«إنّ اللّٰه ائتمن على وحيه جبريل
وأنا ومعاوية، وكاد أن يبعث معاوية نبيّاً من كثرة علمه وائتمانه على كلام ربّي، يغفر اللّٰه لمعاوية ذنوبه، ووقاه حسابه، وعلّمه كتابه، وجعله هادياً مهديّاً وهدى به»(1)[همانا خداوند، جبرئيل و من و معاويه را امينِ وحى خود قرار داده است، و نزديك بود معاويه به خاطر علم فراوان و امين بودن وى بر كلام پروردگارم به عنوان پيامبر مبعوث شود، خدا گناهان معاويه را بخشيد، و او را از حسابش حفظ كرد، و كتاب خود را به او آموخت، و او را هدايتگرِ هدايت شده قرار داد و به وسيلۀ او هدايت كرد].
«إنَّه يُحشر وعليه حلّةٌ من نورٍ ظاهرها من الرحمة، وباطنها من الرضا، يفتخر بها في الجمع لكتابة الوحي»(2)[معاويه محشور مى شود در حالى كه لباسى از نور بر اوست كه ظاهر آن از رحمت و باطن آن رضايت است، و در ميان جمع به آن لباس افتخار مى كند به خاطر نوشتن وحى].
«الآن يطلع عليكم رجلٌ من أهل الجنّة، فطلع معاوية؛ فقال: أنت يا معاوية! منّي وأنا منك، لتزاحمني على باب الجنّة كهاتين وأشار بإصبعيه»(3)[اكنون مردى از اهل بهشت بر شما نمودار مى شود، و معاويه نمودار شد؛ آنگاه پيامبر فرمود: اى معاويه! تو از من هستى و من از تو هستم، تو بر درِ بهشت مانند اين دو - و با دو انگشتش اشاره كرد - جا را بر من تنگ مى كنى و به من فشار مى آورى].
كان معاوية ردف النبىّ صلى الله عليه و آله فقال: يا معاوية! ما يليني منك؟! قال: بطني. قال صلى الله عليه و آله:
«أللّهمّ املأه علماً وحلماً» [معاويه پشت سر رسول خدا صلى الله عليه و آله سوار بر مركب بود كه فرمود:
اى معاويه! چه چيز از تو پشت من قرار دارد؟ گفت: شكم من. فرمود: «خدايا! آن را از علم و بردبارى پر كن»].
امينى مى گويد: اگر اين روايت نزد بخارى اعتبارى هر چند اندك داشت حتماً آن را در صحيح خود نقل مى كرد، و باب ذكر معاويه را از هر گونه فضيلت و منقبتى خالى نمى گذاشت، و او مى داند كه معاويه با تمام وجود از دانش و بردبارى خالى است؛ پس بخارى كه معاويه را با جهل وخشم هلاك كننده مى شناسد چگونه اين روايت را تصديق مى كند؟!
و اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ مردى نفرين مى كرد كه شكمش از دانش و بردبارى خالى شود، آيا غير از شكم معاويه خواهد بود؟! كدام عمل اين مرد در آمد و شد و ورود و خروجش در امور خبر از اين دو ويژگى مى دهد؟ و در اين دو ويژگى چه تفاوتى بين جاهليّت مبغوض وى و اسلام تاريكش وجود دارد؟!
پس اگر از عبادة بن صامت - آن صحابى بزرگ - دربارۀ دانش معاويه بپرسى به فرد خبره اى رجوع كرده اى كه به تو مى گويد: «إنَّ اُمّه هند أعلم منه»(2)[مادرش هند از او داناتر است].
و اگر از شريك دربارۀ بردبارى معاويه بپرسى مى شنوى كه مى گويد: «ليس
بحليم مَنْ سَفَّهَ الحقَّ(1)
و در لغت، واژۀ «سفه» به معناى سبك مغزى و كم عقلى است، و سفيه به معناى جاهل است؛ و بدين معناست: كوچك شمردن حقّ و برتر ندانستن آن؛ نگاه كن: النهاية، ابن أثير 376/2].
وقاتَلَ عليّاً»(2)[كسى كه حقّ را نمى فهمد و آن را سبك و بى مقدار مى شمارد، و با على مى جنگد، بردبار نيست].و اُمّ المؤمنين عايشه مى گويد: بردباريش كجا بود وقتى حُجر و يارانش را كشت؟ واى بر او از حُجر و يارانش.
وقتى نزد شريك معاويه را به بردبارى ياد كردند گفت: «هل كان معاوية إلّا معدن السفه؟! واللّٰه! لقد أتاه قتل أمير المؤمنين وكان متّكئاً فاستوى جالساً ثمّ قال: يا جارية! غنّيني فاليوم قرّت عيني» [آيا معاويه چيزى جز كانون سفاهت بود؟ به خدا سوگند! خبر كشته شدن اميرالمؤمنين درحالى كه تكيه داده بود به وى رسيد، پس نشست وگفت: اى كنيز! برايم غنا بخوان كه امروز چشمم روشن شد].
و كنيز اين شعر را سرود:
ألا أبلغ معاوية بن حربٍ *** فلا قرّت عيون الشامتينا
أفي شهر الصيام فجعتمونا *** بخير الناس طرّاً أجمعينا
قتلتم خيرَ من ركب المطايا *** وأفضلهم ومن ركب السفينا
[به معاوية بن حرب خبر برسان و چشمان كسانى كه ما را شماتت مى كنند (** در گرفتارى ما اظهار شادى مى كنند) روشن مباد. آيا در ماه روزه ما را دردمندِ كسى كه بهتر از همۀ مردم بود نموديد. بهترين و با فضيلت ترين كسى كه بر مركبها و بر كشتيها سوار شد را كشتيد].
در اين هنگام، معاويه عمود آهنينى كه در برابرش قرار داشت را بلند كرد و به
سر كنيز زد و مغزش را متلاشى ساخت(1). حال بردبارى وى در آن روز كجا بود؟!
و حديث مورد اتّفاقى كه دربارۀ شكم معاويه وارد شده اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را نفرين كرد و فرمود: «لا أشبع اللّٰه بطنه» [خدا شكمش را سير نكند]، و امّا احاديث ديگر دروغ است و به آن توجّهى نمى شود.
«يا اُمَّ حبيبة! للّٰه أشدّ حبّاً لمعاوية منك كأنّي أراه على رفارف الجنّة»(2)[اى اُمّ حبيبه! خداوند معاويه را بيش از تو دوست دارد گويا او را بر تختهاى بهشت مى بينم]. ذهبى نوشته است:
اين روايت دروغ است، و محمّد بن رجاء متّهم به جعل آن است.
«دخل النبيّ صلى الله عليه و آله على اُمّ حبيبة ورأس معاوية في حجرها فقال لها: أتحبِّينه؟ قالت: ومالي لا اُحبّ أخي؟ قال: فإنّ اللّٰه ورسوله يحبّانه» [پيامبر صلى الله عليه و آله بر اُمّ حبيبه داخل شد در حالى كه سر معاويه بر دامان او بود پس به او فرمود: آيا او را دوست دارى؟ گفت: چرا برادرم را دوست نداشته باشم؟ فرمود: همانا خدا و رسولش او را دوست دارند].
عقيلى نوشته است: «نسب عبداللّٰه بن بكّار مجهول است و روايتش حفظ
1) - اين قضيّه را راغب در محاضرات خود كه خطّى و موجود است آورده، و در تشييد المطاعن 2:409 به همين صورت از اين كتاب نقل شده است، امّا دست امانتدار چاپ، اين قضيّه را با احاديث ديگرى كه پيرامون معاويه است در اين كتاب تحريف كرده است؛ ر. ك: محاضرات راغب 2:214 و آن را با نسخۀ خطّى مقابله كن.
2) - ميزان الاعتدال 3:56[545/3، شمارۀ 7517].
3) - الضعفاء الكبير [237/2، شمارۀ 789].
و نقل شده است». و ذهبى در «ميزان» نوشته است: «اين روايت صحيح نيست»(1).
«كنتُ ألعبُ مع الغلمان فإذا رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله قد جاء فقلتُ: ما جاء إلّاإليَّ، فاختبأت على باب فجاءني فخطاني خطاة أو خطاتين ثمّ قال: «اذهب فادعُ لي معاوية». قال:
فذهبتُ فدعوتُه له فقيل: إنّه يأكل. فأتيتُ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله فقلتُ: إنّه يأكل؛ فقال: «إذهب فادعه». فأتيته الثانية فقيل: إنّه يأكل فأخبرته. فقال في الثالثة: «لا أشبع اللّٰه بطنه». قال:
فما شبع بعدها»(3)[من با كودكان بازى مى كردم كه ناگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و گفتم:
نيامده است مگر به سوى من. پشت درِ خانه اى مخفى شدم، و به سوى من آمد و يك يا دو گام مرا به قدم برداشتن واداشت(4)سپس گفت: «برو و معاويه را به سوى من فرا خوان». رفتم و او راخواندم، گفته شد: او در حال خوردن است. پيش رسول خدا صلى الله عليه و آله آمدم و گفتم: او در حال خوردن بود؛ فرمود: «برو و او را بخوان». بار دوم آمدم و گفته شد: او در حال خوردن است و به پيامبر خبر دادم. تا آنكه در مرتبه سوم فرمود: «خداوند شكم او را سير نكند»].
راوى مى گويد: معاويه پس از آن سير نشد(5).
1) - ميزان الاعتدال 2:26[398/2، شمارۀ 4229]؛ لسان الميزان 3:263[328/3، شمارۀ 4502].
2) - مسند احمد [551/1، شمارۀ 3094].
3) - صحيح مسلم 8:27[172/5، ح 96-97، كتاب البرّ والصلة والآداب]؛ تاريخ ابن كثير 8:119[127/8-128، حوادث سال 60 ه].
4) - [در صحيح مسلم و مسند احمد آمده است: «فحطاني حطأة»، و بدين معناست: با كف دست خود به ميان دو كتف من زد].
5) - ر. ك: آنچه در ص 134-145 از جلد اوّل اين كتاب گذشت.
«أنا مدينة العلم وعليّ بابها، ومعاوية حلقتها» [من شهر علم هستم و على درِ آن، و معاويه حلقۀ آن است].
ابن حجر در «الفتاوى الحديثيّة»، و عجلونى در «كشف الخفاء»، و نگارندۀ «مقاصد» اين حديث را ضعيف دانسته اند(1).
و بزرگترين گمان من اين است كه سازندۀ اين خرافات تنها مى خواسته فضايلى كه از پيامبر اعظم دربارۀ مردانى كه شايستگى آن فضايل را داشته اند، وارد شده است را به تمسخر بگيرد. و بر هيچ نادانى پوشيده نيست كه هزار تكلّف و زحمت و چاره انديشى و جعل هزار حديث مثل اينها، ساحت پليد پسر هند را پاك نمى كند، و او پس از همۀ اينها معاويه و پسر هند و خودش مى باشد.
بسيارى از نظرات و گفتارهاى بى ارزش و خوابهاى خيالى و بُنجل دربارۀ ستايش از پسر هند در «تاريخ ابن كثير»(2)، و «تطهير الجنان واللسان عن الخطور و التفوّه بثلب معاوية بن ابى سفيان» اثر ابن حجر هيتمى(3)، و كتابهاى ديگر يافت مى شود.
«فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّٰا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمّٰا يَكْسِبُونَ» (4)
[پس واى بر آنها از آنچه بادست خود نوشتند؛ و واى بر آنان از آنچه از اين راه به دست مى آورند!].
از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده اند: «إنَّ سائر الأنبياء تفتخر بي، وأنا افتخر بأبي حنيفة، وهو رجل تقيّ عند ربّي، وكأ نَّه جبل من العلم، وكأ نّه نبيّ من أنبياء بني إسرائيل؛ فمن أحبّه فقد أحبّني، ومن أبغضه فقد أبغضني» [ديگر انبيا به من افتخار مى كنند و من به ابوحنيفه افتخار مى كنم كه نزد پروردگارم مردى پرهيزگار و گويا كوهى از دانش و پيامبرى از انبياى بنى اسرائيل است؛ پس هر كسى او را دوست داشته باشد مرا دوست داشته، و هر كس با او دشمن باشد با من دشمنى كرده است].
و از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده اند: «إنَّ آدم افتخر بي، وأنا أفتخر برجل من اُمّتي اسمه نعمان، وكنيته أبو حنيفة، هو سراج اُمّتي» [آدم به من افتخار مى كند و من به مردى از امّت خودم افتخار مى كنم كه نامش نعمان و كنيه اش ابوحنيفه است و او چراغ امّت من است].
اين دو روايت و ديگر روايتهايى راكه غلوّ كنندگان در فضايل ابوحنيفه ساخته اند، پيش از اين نقل كرديم(1)و گفتيم گروهى از پيروان ابو حنيفه، غلوّ و گزافه گويى را تا به آنجا رسانده اند كه او را در قضاوت اعلم از رسول خدا مى دانند!
حريفيش در كتاب «الروض الفائق»(2)مى گويد:
در پرهيزگارى ابوحنيفه همين بس، كه در زمان او گوسفندى دزديده شد و او تا مدّتى كه معمولاً يك گوسفند عمر مى كند، گوشت هيچ گوسفندى را نخورد، مبادا كه همان گوسفند دزديده شده باشد.
نمى دانم به كدام يك از اين خرافه ها بخندم؟! آيا به افتخاركردن پيامبر صلى الله عليه و آله
به كسى كه دو بار كافر شده و توبه كرده است، در حالى كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله افتخار تمام عالم بوده و در امّت او مردى مانند امير مؤمنان عليه السلام وجود دارد كه در ليلة المبيت وقتى از جان خود گذشت و در بستر پيامبر خوابيد، خداوند به او مباهات كرد؟!
يا به اين بخندم كه مى گويند ابوحنيفه در قضاوت اعلم از رسول خدا بود؟! نمى دانم ابوحنيفه اين همه علم و فقاهت را از كجا آورده است؟! آيا فقه و دانش او يك فقه اسلامى بوده كه از پيامبر صلى الله عليه و آله به او رسيده است؟!
يا فقه خود را از غير مسلمانان و از مردمان كابل و بابل و ترمذ(1)گرفته است؟! كه اگر چنين است، سزاوار است اين علم به ديوار كوبيده شود؛ چرا كه مسلمانان با وجود فقه و قضاى اسلامى كه بهترين و كاملترين بوده و فصل الخطاب هستند نيازى به فقه ديگران ندارند.
يا به پرهيزگارى ابوحنيفه در كنار فقه مؤثّرش در داستان گوسفند گمشده بخندم، كه هيچ فقيه پرهيزگارى ديدگاه او را نمى پذيرد؛ چرا كه هميشه در سرزمينهاى اسلامى گوسفندهايى دزديده مى شوند، با اين حال اسلام، خوردن گوشت گوسفند را در هر زمانى اجازه مى دهد، ولى اين فقيه نمى داند در جايى كه مورد شكّ ما داراى افراد زيادى باشد [شبهۀ غير محصوره] و بيشتر افراد آن از محلّ ابتلاى ما خارج باشند، حكم حرمت و دورى گزيدن از همۀ آنها اجرا نمى شود [مثلاً اگر گلّه اى هزار گوسفند دارد و بدانيم يكى از آنها غصبى است، لازم نيست كه از همۀ آنها اجتناب كنم].
و شايد خود ابوحنيفه هم حكم اين مسأله را مى دانسته، امّا اين هم يكى از عوام فريبيهاى اوست كه خودش به آنها اقرار كرده است؛ ابو عاصم نبيل
1) - اشاره به اصل ابوحنيفه دارد؛ حافظ ابو نعيم فضل بن دكين و ديگران مى گويند: اصل ابوحنيفه از كابل بوده است. و ابوعبد الرحمن مقرى مى گويد: او از اهل بابل بوده است. و حارث بن ادريس مى گويد: اصل او از ترمذ بوده است.
مى گويد: ابوحنيفه را در مسجد الحرام و در حال فتوا دادن ديدم، كه مردم گرد
او جمع شده و او را آزار مى دادند. ابوحنيفه گفت: آيا كسى نيست كه پليسى به اينجا بياورد؟ من گفتم: اى ابوحنيفه! آيا مأمور مى خواهى؟ گفت: بله. گفتم: اين احاديث را از من بگير و بخوان، او هم همين كار را كرد، و من فقط بلند شده و مقابل او ايستادم. او به من گفت: پس چرا مأمور نياوردى؟! گفتم: تو مأمور خواستى، امّا من نگفتم كه مأمور را مى آورم. ابوحنيفه گفت: «اُنظروا أنا أحتال للناس منذ كذا وكذا وقد احتال عليَّ هذا الصبيُّ»(1)[اى مردم نگاه كنيد! من خودم بارها مردم را فريفته ام (و بر سرشان شيره ماليده ام)، امّا اكنون اين بچه مى خواهد مرا فريب دهد].
و با ديدن اين نمونه و نظر اشتباه ابوحنيفه دربارۀ گوسفند مى توان متوجّه شد كه چرا سخنان و نظريّه هاى ابوحنيفه مورد قبول مردم مدينه قرار نگرفته است؛ از محمّد بن مسلمه مدينى سؤال كردند: چرا سخنان و نظريّه هاى ابوحنيفه كه همۀ شهرها را فرا گرفته در مدينه راه نيافته است؟ گفت: چون رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است: «على كلِّ ثقب من أثقابها ملكٌ يمنع الدجّال من دخولها» [بر هر سوراخى از سوراخهاى مدينه فرشته اى ايستاده و از وارد شدن دجّال (انسان اهل دَجَل و فريب كارى) جلوگيرى مى كند] و سخنان اين مرد، دجّال گونه و فريب كارانه است؛ و از اين رو در مدينه راه نيافته اند(2).
و در فقه ابوحنيفه سخنان بسيارى هست كه با سنّت ثابت شدۀ پيامبر صلى الله عليه و آله مخالفت دارد و نظر او دربارۀ گوشت گوسفند نمونۀ كوچكى از آنهاست. تا به جايى كه وكيع بن جراح(3)مى گويد: «وجدتُ أبا حنيفة خالف مائتي حديث عن
رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله»(1)[دويست حديث از رسول خدا صلى الله عليه و آله يافتم كه ابوحنيفه با آنها مخالفت كرده است]. با اين حال عبداللّٰه بن داود حريبى كه از غلوّ كنندگان دربارۀ امام خود ابوحنيفه است، مى گويد: «ينبغي للناس أن يدعوا في صلاتهم لأبي حنيفة لحفظه الفقه والسنن عليهم»(2)[بر مردم است كه در نمازهايشان براى ابوحنيفه دعا كنند، چرا كه او كسى است كه فقه و سنّت را براى آنها نگهدارى كرده است].
نگارندۀ كتاب «مفتاح السعادة»(3)مى گويد:
كسى كه به او اطمينان دارم از برخى كتابها چنين نقل كرده است كه: ثابت - پدر ابوحنيفه - از دنيا رفت، مادر امام ابوحنيفه رحمه الله با امام جعفر صادق ازدواج كرد، و ابوحنيفه كودكى خردسال بود، و در دامان جعفر صادق پرورش يافته و دانش خود را از او فرا گرفت. و اگر اين مطلب درست باشد منقبت بزرگى براى ابوحنيفه خواهد بود.
حسن نعمانى در كتاب «تعليق المفتاح» در ادامۀ اين سخن گفته است:
نمى توان پذيرفت كه امام ابوحنيفه كودك بوده و نزد امام صادق رشد يافته است؛ زيرا جعفر صادق در سنّ (68) سالگى و در سال (148) از دنيا رفته، در حالى كه امام ابوحنيفه در سال (150) از دنيا رفته و بيشتر مورّخان مى گويند(4)تولّد او درسال (80) بوده است؛ بنابراين سال ولادت آن دو يكى بوده و فاصله وفات آنها دو سال است؛ از اين رو آن دو هم سنّ و سال بوده اند نه اينكه امام كوچك بوده است و امام جعفر صادق بزرگ.
و در ميان نوشته هاى موفّق بن احمد و حافظ كردرى در ذكر مناقب
ابوحنيفه و آنچه كه گروهى از پيروان ابو حنيفه در دائرة المعارفها دربارۀ زندگى او آورده اند، خرافات و بافته هاى زيادى يافت مى شود كه علاوه بر غلوّ وگزافه گويى، با عقل و منطق سازگار نبوده و موجب بدنام كردن اسلام مى شود. و از عجيب ترين دروغهايى كه در مدح ابوحنيفه گفته اند، سخن امام ابوحسين همدانى در آخر كتاب «خزانة المفتين» است؛ مى گويد:
امام ابو حنيفه در آخرين حجّ خود پول زيادى به خادمان كعبه داد تا آنجا را براى او خالى كنند، ابوحنيفه داخل شده و نمازش را آغاز نمود و طبق عادت خود در ركعت اوّل روى پاى راست ايستاده و نصف قرآن را خواند، سپس به ركوع رفت و در ركعت دوم بر روى پاى چپ ايستاده و نيمه ديگر قرآن را خواند. سپس گفت: «إلهي عرفتُك حقَّ المعرفة لكن ما قمتُ بكمال الطاعة، فهب نقصان الخدمة بكمال المعرفة» [خدايا! آن گونه كه سزاوار توست تو را شناختم، ولى از اطاعت تو آن گونه كه لايق آنى ناتوانم، پس ناقص بودن خدمت و اطاعتم را به كامل بودن معرفت من ببخش].
ناگهان از گوشۀ كعبه اين ندا رسيد: «عرفْتَ فأحسنْتَ المعرفة، وخدمْتَ فأخلصت الخدمة، غفرنا لك ولمن اتّبعك، ولمن كان على مذهبك إلى قيام الساعة» [شناختى و خوب شناختى، و خدمت خود را خالص گرداندى، تو و پيروانت و هر آنكه تا روز قيامت بر مذهب تو باشد را آمرزيديم](1).
امينى مى گويد: اى كاش مى دانستم ختم قرآن ابوحنيفه در دو ركعت نمازش چقدر طول كشيده است، آن هم در روزى از روزهاى موسم حجّ كه مردم گرداگرد خانۀ خدا جمع شده و براى داخل شدن و تبرّك جستن ازدحام نموده اند؟!
و چگونه خادمان خانۀ خدا مانع مردم شده و در آن مدّت طولانى از خواستۀ آنها جلوگيرى كرده اند؟!
1) - مفتاح السعادة 2:82[192/2].
و من نمى دانم حكمت و فلسفۀ اينكه ابوحنيفه نصف قرآن را بر پاى راست و نصف ديگر را بر پاى چپ خوانده است، چيست؟! آيا اين حكم را از قرآن به دست آورده؟! يا سنّت پيامبر اين گونه بوده؟! يا بدعتى است كه فقط ابوحنيفه آن را انجام مى داده؟! يا نوعى ورزش است كه موجب تقويت بدن و سلامتى و نشاط مى شود؟! من كه نفهميدم.
مطلب بعد اينكه: چگونه ابوحنيفه توانسته اين ادّعاى بزرگ را نسبت به شناخت كاملش از خدا، داشته باشد، آن هم خداوندى كه آگاه بر درون انسانهاست؟! و چگونه جرأت ادّعايى را به خود داده كه هيچ پيامبرى حتّى خاتم پبامبران صلى الله عليه و آله با وجود وسعت معرفتشان به خداوند، چنين ادّعايى نكرده اند؟! و شكّى نيست كه شناخت پيامبر صلى الله عليه و آله كاملترين شناخت بوده و به بالاترين مرتبه رسيده است با اين حال در هيچ دعا و مناجاتى كه از ايشان رسيده، چنين ادّعايى نكرده اند. و چنين ادّعايى فقط از كسى سر مى زند كه دچار عُجب و خود بينى گرديده و به علم خود مغرور شده، و خدا را آن گونه كه بايد نشناخته است.
و روايت كننده، چقدر ساده لوح و نادان است كه ادّعاى ابوحنيفه را مربوط به عالم شهود دانسته كه صدايى از غيب هم او را تصديق كرده است، در حالى كه اين صدا، بافته و ساختۀ دستهاى كثيفى است كه مى خواهد مردم را به سوى ابوحنيفه و مذهب او كه ضعيف ترين فقه را در ميان مذاهب اسلامى دارد، بكشاند. و اگر مسلمانان اين بشارت الهى را نسبت به پيروان مذهب ابوحنيفه باور داشته و آن را نه يك افسانۀ ساختگى بلكه از جانب خداوند مى دانستند، بايد تمام مردم حنفى مذهب مى شدند، ولى مسلمانان درستى اين ادّعا را باور ندارند چه ابوحنيفه راضى باشد چه نباشد.
و عجيب تر از اين داستان، سخن علّامۀ برزنجى است:
باور برخى از پيروان ابوحنيفه اين است كه حضرت عيسى و حضرت مهدى، از مذهب امام ابوحنيفه رضى الله عنه پيروى مى كنند... و شيخ على قارى از
برخى پيروان ابوحنيفه اين گونه حكايت مى كند: بدان، خداوند ابوحنيفه را داراى شريعت وكرامت قرار داد. و يكى از كرامتهاى او اين است كه:
حضرت خضر تا پنج سال هر روز هنگام صبح نزد او آمده و احكام شريعت را فرا مى گرفته است، وقتى ابوحنيفه از دنيا رفت، حضرت خضر به خداوند عرض كرد: خدايا! اگر من نزد تو منزلت دارم اجازه بده ابوحنيفه مانند گذشته، از ميان قبرش احكام را به من آموزش دهد تا كاملاً از دين محمّد صلى الله عليه و آله آگاه شده و حقّ و حقيقت بر من روشن شود، پس ندا رسيد: اى خضر! نزد قبر او برو و هر چه مى خواهى از او ياد بگير. خضر هم تا (25) سال هر چه خواست به طور كامل از او فرا گرفت...(1).
با خواندن اين داستانها بايد بر امّت مرحومۀ محمّد گريه كرد كه گرفتار چه انسانهايى شده اند؟! و به چه خَلقى آزموده مى شوند؟! و چه چيزى مى تواند انسانهاى نادان و فريب خورده را از اين سخنان بى ارزش و افسانه هاى باطل برهاند(2)؟!
حريفيش در كتاب «الروض الفائق»(3)از قول مثنّى بن سعيد قصير آورده است:
«از مالك - امام مالكى ها - چنين شنيدم: هيچ شبى نخوابيدم مگر اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله را در خواب ديدم».
1) - الإشاعة لأشراط الساعة، سيّد محمّد برزنجى مدنى: 221-225[236-239].
2) - كتابهايى كه دربارۀ فضايل ابوحنيفه نگاشته شده اند بسيار زياد بوده و همگى در بردارندۀ اين گونه چرنديّات و دروغهاى بى پايه و اساس است! و اگر اين سخنان باطل و بى اساس را در كتابهاى خود نمى آوردند، ديگر فضيلتى براى او باقى نمى ماند.
3) - الروض الفائق: 270.
امينى مى گويد: آيا در اين ادّعايى كه فقط خود امام مالك از آن خبر دارد، وى را دروغگو مى پنداريد؟! يا ابن سعيدى كه مانند نامش قصير و كوچك است دروغ مى گويد؟! يا حريفيش نسبت به نقل بيهوده اش بازخواست مى شود؟!
و امام مالك هم با نكير و منكر، دو فرشتۀ بزرگ خدا، داستانى دارد كه كمتر از داستان امام احمد نيست، كه شعرانى در كتاب «الميزان»(1)آن را آورده است؛ مى گويد: «هنگامى كه شيخ ما شيخ الاسلام ناصر الدين لقانى از دنيا رفت، يكى از پاكان او را در عالم رؤيا ديده به او گفت: خدا با تو چه كرد؟ وى گفت: وقتى دو فرشته، براى سؤال كردن مرا در قبر نشاندند، امام مالك نزد آنها آمده گفت: چگونه مى توانيد از مانند چنين شخصى دربارۀ ايمانش به خدا و رسول سؤال كنيد؟ از او دور شويد، پس آن دو فرشته از من دور شدند».
امينى مى گويد: كدام خواب گذارى مى تواند اين گونه خوابها را تعبير كند؟! و هر تعبير كننده اى مى داند كه: اين رؤياها باطل بوده و قابل تعبير نمى باشند. اگر چه كسانى كه به دنبال جمع آورى فضيلت هاى دروغين هستند، اين خوابها را مانند اصل مسلّم دانسته و درگزافه گويى و غلوّ در فضيلت از آنها بهره جسته اند. گويا مى پندارند، آن دو فرشته از اينكه چه كسى نياز به سؤال كردن از ايمانش دارد آگاهى نداشته و سرِخود و بدون اذن خداوند سؤال مى نمايند! از بى عقلى به خداپناه مى برم.
شيخ، سيّد عبد القادر گيلانى(2)مى گويد:
هنگامى كه در شب مرصاد، جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله به معراج رفت و به سدرة
المنتهى رسيد، جبرئيل امين عليه السلام همانجا ماند و گفت: اى محمّد! اگر به اندازۀ بند انگشتى جلوتر بيايم خواهم سوخت، خداوند متعال، روح مرا براى استفادۀ از محضر اشرف مخلوقات كه درود و سلام خدا بر او و آلش باد نزد وى فرستاد، من هم به آنجا رفته و به نعمت بزرگ و وراثت و خلافت كبرى نايل شدم، در آنجا مانند براق قرار گرفتم تا جدّم رسول خدا بر پشت من سوار شده و افسار مرا در دست گرفته تا به نزديك خدا، مقام قاب قوسين رسيد، و به من فرمود: اى پسرم! و اى نور چشمم! پاى من برگردن توست و پاهاى تو برگردن تمام اولياى الهى است!
ابن عماد در «شذرات الذهب»(1)نوشته است:
شيخ عبدالقادر شاذلى دركتاب ترجمه اش آورده است: جلال الدين سيوطى مى گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله را در بيدارى ديدم و به من فرمود: اى شيخ سخن بگو! به او گفتم: اى رسول خدا! آيا من از ساكنان بهشت هستم؟ فرمود: بله. گفتم: آيا بدون عذاب وارد بهشت مى شوم؟ فرمود:
همين طور است.
شيخ عبد القادر مى گويد: از سيوطى پرسيدم: چند بار در بيدارى پيامبر صلى الله عليه و آله را ملاقات كرده اى؟ گفت: هفتاد و چند بار.
امينى مى گويد: اين مشكل حلّ نمى شود، مگر اينكه از شخص ديگرى كه مانند سيوطى پيامبر صلى الله عليه و آله را در بيدارى ديده باشد دربارۀ اين ادّعا، سؤال شود تا او هم خبر دهد كه سيوطى هفتاد و چند بار نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله دروغ بسته است. يا از شخصى كه در بهشت در ناز و نعمت به سر مى برد دربارۀ جايگاه
1) - همان 8:54[77/10، حوادث سال 911 ه].
سيوطى پرسيده شود، تا او هم بگويد: من هرگز او رانديده ام.
و اگر از اين دو راه، ادّعاى سيوطى ثابت نشود، ما اين داستان را به عقل سالم و نه به گزافه گويان حواله مى دهيم، كه هيچ عقل سالمى آن را نمى پذيرد.
اين، ادّعاى آنها دربارۀ ديدن پيامبر در بيدارى است، و امّا ديدن پيامبر در خواب را صدها بار ادّعا كرده اند(1).
1) - نگاه كن: حلية الأولياء 10:343؛ و نيل الابتهاج: 322.
مهمترين موضوعى كه هوى و هوس ها و عواطف گمراه كننده، آن را به بازى گرفته، موضوع خلافت در سنّت و حديث است. در اين باره احاديثى را به خدا و به امين وحى او پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به دروغ نسبت داده اند و مى دانسته اند كه اين احاديث فضاحت بار، با مبادى اسلام نزد همۀ فرقه هاى مسلمين، متضادّ است؛ نمونه هايى از آنها از اين قرارند:
1 - از عايشه نقل شده است: «أوّل حجر حمله النبيّ صلى الله عليه و آله لبناء المسجد، ثمّ حمل أبوبكر حجراً آخر، ثمّ حمل عمر، ثمّ حمل عثمان حجراً آخر. فقلت: يا رسول اللّٰه! ألا ترى إلى هؤلاء كيف يساعدونك؟ فقال: يا عائشة! هؤلاء الخلفاء من بعدي» [اوّلين سنگ را پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى ساخت مسجد حمل كرد، و دوّمين سنگ را ابوبكر و سومين سنگ را عمر و سنگ بعدى را عثمان حمل كرد. گفتم: اى رسول خدا! آيا نمى بينى اين ها چگونه تو را كمك مى كنند؟ فرمود: اى عايشه! اين ها خلفاى بعد از من هستند].
حاكم اين حديث را در «مستدرك» آورده و گفته است(1): اين حديث صحيح است ولى به خاطر اينكه با سندى سست و ضعيف از طريق محمّد بن فضل بن عطيّه مشهور شده، مهجور مانده است.
2 - از عبداللّٰه بن عمر نقل شده است: «قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: يا بلال! أذِّن في
1) - المستدرك على الصحيحين 3:97[103/3، ح 4533].
الناس: أنّ الخليفة بعدي أبو بكر، يا بلال! نادِ في الناس: أنّ الخليفة بعد أبي بكر عمر، يا بلال! ناد في الناس: أنّ الخليفة من بعد عمر عثمان، يا بلال! امض أبى اللّٰه إلّاذلك - ثلاث مرّات -» [پيامبر صلى الله عليه و آله به بلال فرمود: اى بلال! در بين مردم اعلام كن: خليفۀ بعد از من ابوبكر است، اى بلال! در بين مردم ندا بده: بعد از ابوبكر عمر است، اى بلال! در بين مردم ندا بده: خليفۀ بعد از عمر عثمان است. اى بلال! برو كه خداوند جز اين را نمى پذيرد و اين جمله را سه بار تكرار كرد]. ابونعيم اين روايت را در «فضائل الصحابة» آورده است، و خطيب آن را در كتاب «تاريخ» خود آورده(1)، بدون اينكه ايرادى به آن وارد كند. ابن عساكر هم آن را در «تاريخ شام» آورده(2)، و ذهبى آن را در «ميزان الاعتدال» با سند دارقطنى و عمرو بن شاهين آورده و گفته است(3): «اين حديث جعلى است».
3 - از ابوسعيد خُدرى به سند مرفوع نقل شده است: «لمّا عُرج بي قلتُ:
أللّهمّ اجعل الخليفة من بعدي عليّاً. قال: فارتجّت السموات، وهتف بي الملائكة: يا محمّد! إقرأ: «وَ مٰا تَشٰاؤُنَ إِلاّٰ أَنْ يَشٰاءَ اَللّٰهُ» (4)، وقد شاء اللّٰه أبابكر» [چون به آسمان عروج كردم، گفتم: خداوندا! خليفۀ بعد از من را على قرار ده. پس آسمان ها لرزيد و ملائكه مرا ندا دادند: اى محمّد! بخوان: «و شما هيچ چيز را نمى خواهيد مگر اينكه خدا بخواهد»، و خداوند ابوبكر را خواسته است (كه خليفه شود)].
اين روايت از جعليّات يوسف بن جعفر خوارزمى است، و ذهبى آن را در «ميزان الاعتدال»(5)آورده و گفته است:
ابن جوزى گفته است: اين حديث از جعليّات يوسف است.
امينى مى گويد: من از جاعل اين حديث و ياران وى يعنى حفّاظ حديث - كه امين بر امانت هاى علم و دين هستند - پس از فراغ از اين مطلب كه امر خلافت بسته به تعيين و مشيّت خداوند است «اَللّٰهُ يَفْعَلُ مٰا يَشٰاءُ»، «وَ مٰا تَشٰاؤُنَ إِلاّٰ أَنْ يَشٰاءَ اَللّٰهُ»، و اينكه خداوند [خلافت] ابوبكر را اراده نموده است، اين سؤال را دارم: دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله مبنى بر اينكه خداوند، خلافت را در على عليه السلام قرار دهد، قبل از اينكه بداند خداوند چه كسى را خليفه قرار داده است، چه جايى دارد؟! بر پيامبر واجب بود كه از خداوند دربارۀ شخص خليفه بپرسد، نه اينكه چيزى درخواست كند كه آسمان ها و ملائكه را به لرزه درآورد، و اين لرزش تنها به خاطر اين بوده كه اين درخواست ناپسند بوده است؛ «نجلّ نبيّنا عن الإسفاف إلى هذه الضعة» [شأن پيامبر از نزديك شدن به چنين كار پستى أجلّ است].
و چگونه بر آن حضرت شخصى كه اهليّت خلافت را دارد، مخفى مى ماند، و آن حضرت كسى را براى خلافت انتخاب مى كند كه خداوند و آسمان ها و آنچه در آنها است و مؤمنان از آن إبا و امتناع مى كنند؟! «نعوذ باللّٰه من السفاسف» [پناه مى بريم به خدا از سخنان پست و بى ارزش].
سپس [اين سؤال مطرح است كه] چطور شد علم پيدا كردن پيامبر اعظم نسبت به اين مسأله از علم ملائكه و آسمان ها به تأخير افتاد، در حالى كه مورد احتياج آن حضرت و امّت او بوده است و او بايد [اين مسأله را] به امّت مى رساند و تبليغ مى كرد، و امّت بايد در اين باره خضوع مى كردند؟! و همۀ ملائكه و آسمان ها، حاملان وحى براى پيامبر نبوده اند تا علم آن ها مقدّم بر علم آن حضرت باشد(1).
1) - اين سخن براى مماشات [همراهى با خصم] و جدل است؛ زيرا ما دربارۀ علم آن حضرت به وحى اعتقادى ديگر داريم، با اينكه اعتراف داريم كه جبرئيل در هر واقعه اى براى اذن در تبليغ و تثبيت قلوب امّت، نازل مى شده است.
و چه چيز آن حضرت را بر تأكيد و تكرار دعا فرا خواند، در حالى كه خداوند از اجابت وى إبا و امتناع كرد و خلاف اين دعا را اراده نمود؟!
و سؤالهاى فراوان ديگر. و اينها مشكلاتى هستند كه گمان نمى كنم كسى كه به اين روايت اعتماد مى كند، بتواند آنها را پاسخ داده و حلّ كند. اُفّ بر نويسنده اى كه مثل اين حديث دروغ را مى نويسد و آن را لطيف مى داند(1). و اُفّ و تُفّ بر نويسندۀ ديگرى كه آن را حديثى غريب مى داند و مى گويد: اين حديث با احاديث صحيح تقويت مى شود(2). «أللّهمّ إليك المشتكى» [خداوندا! به تو شكايت مى كنيم].
4 - از جابر به سند مرفوع نقل شده است: «أبو بكر وزيري والقائم في اُمّتي من بعدي، وعمر حبيبي ينطق على لساني، وعثمان منّي، وعليّ أخي وصاحب لوائي» [ابوبكر وزير من است، و بعد از من در اُمّتم قائم [يعنى امام] است، و عمر حبيب من است و بر طبق گفتۀ من سخن مى گويد، و عثمان از من است، و على برادر من و صاحب لواى من است].
و در «كنز العمّال»(3)از انس نقل شده است: «أبو بكر وزيري يقوم مقامي، وعمر ينطق بلساني، وأنا من عثمان وعثمان منّي» [ابوبكر وزير و جانشين من است، و عمر بر طبق گفتۀ من سخن مى گويد، و من از عثمان و عثمان از من است].
اين روايت از جعليّات كادح بن رحمة كه شخصى كذّاب بوده، مى باشد.
اين روايت را ذهبى در «ميزان الاعتدال»(4)از طريق كادح ذكر كرده
و گفته است: ابن عدى گفته است(1): «بيشتر احاديث كادح صحيح نيست».
5 - حاكم از عبدالرحمن بن ابى بكر از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده(2)است:
«ائتني بدواة وكتف أكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعده أبداً. ثمّ قال: يأبى اللّٰه والمؤمنون إلّا أبابكر» [دوات و كاغذى(3)بياوريد تا نوشته اى براى شما بنويسم تا بعد از آن گمراه نشويد. سپس فرمود: خدا و مؤمنين جز ابوبكر كسى را نمى پذيرند].
6 - از عايشه نقل شده است: پيامبر صلى الله عليه و آله در بيمارى مرگ، به من فرمود: «اُدعي لي أباكِ وأخاكِ أكتب كتاباً، فإنّي أخاف أن يتمنّى متمنٍّ ويقول قائل: أنا أولى، ويأبى اللّٰه والمؤمنون إلّاأبابكر» [بگو پدر و برادرت پيش من بيايند تا نوشته اى بنويسم؛ چون مى ترسم شخصى كه آرزوى خلافت دارد آرزويى كند (و ادّعاى خلافت كند) وكسى بگويد: من أولى و سزاوارتر به خلافت هستم، و خداوند و مؤمنان جز ابوبكر كسى را (براى خلافت) نمى پذيرند](4).
مسلم و احمد و ديگران اين روايت را از طُرُق گوناگون از عايشه نقل كرده اند(5). و در برخى از روايات آمده است: پيامبر در بيمارى مرگ، به من فرمود: «اُدعي لي عبدالرحمن بن أبي بكر، أكتب لأبي بكر كتاباً لايختلف عليه أحد. ثمّ قال: دعيه معاذ اللّٰه أن يختلف المؤمنون في أبي بكر» [عبدالرحمن بن ابوبكر را نزد من بخوان تا براى ابوبكر نوشته اى بنويسم كه هيچ كس دربارۀ وى اختلاف نكند. سپس فرمود: او را به حال خود واگذار! به خدا پناه مى برم كه مؤمنان دربارۀ ابوبكر
1) - الكامل في ضعفاء الرجال [83/6، شمارۀ 1616].
2) - مستدرك حاكم [542/3، ح 6016].
3) - [در عبارت عربى واژۀ «كتف» بكار رفته كه مراد استخوان كتف و شانه است؛ زيرا در قديم روى استخوان كتف مى نوشته اند، و ما از آن به كاغذ تعبير كرديم].
4) - كنز العمّال 6:139[550/11، ح 32583].
5) - صحيح مسلم [10/5، ح 11، كتاب فضائل الصحابة؛ مسند احمد 153/7، ح 24230]؛ الصواعق المحرقة: 22 [ص 13].
اختلاف كنند].
7 - از عايشه به سند مرفوع نقل شده است: «لقد هممتُ أن أرسل إلى أبي بكر وابنه (أراد به عبدالرحمن) وأعهد (أي: أوصي أبا بكر بالخلافة بعدي)، أن يقول القائلون (أي: كراهة أن يقول قائل: أنا أحقّ منه بالخلافة) أو يتمنّى المتمنّون (أي: أو يتمنّى أحد أن يكون الخليفة غيره) ثمّ قلتُ: يأبى اللّٰه ويدفع المؤمنون (يعني تركت الإيصاء اعتماداً على أنّ اللّٰه تعالى يأبى عن كون غيره خليفة، وأن يدفع المؤمنون غيره) أو: يدفع اللّٰه ويأبى المؤمنون» [تصميم گرفتم كه به دنبال ابوبكر و پسرش (منظور عبدالرحمن است)، بفرستم و عهدى بنويسم (يعنى ابوبكر را به خلافت پس از خودم وصيّت كنم)، تا گويندگان نگويند (يعنى به خاطر اينكه دوست نمى داشتم كسى بگويد:
من بر خلافت شايسته ترم) و آرزومندان آرزو نكنند (يعنى كسى آرزو نكند كه خليفه، فردى غير از ابوبكر باشد). سپس گفتم: خداوند إبا و امتناع مى كند و مؤمنان نيز (غير ابوبكر را) قبول نمى كنند (يعنى وصيّت نكردم به خاطر اينكه مى دانستم خداوند إبا مى كند كه ديگرى خليفه شود و مؤمنان هم ديگرى را قبول نمى كنند) يا خداوند (ديگرى را) قبول نمى كند و مؤمنان إبا مى كنند].
اين حديث را صغانى در «مشارق الأنوار» از بخارى نقل مى كند(1)و در حاشيۀ آن نوشته شده است: اين حديث را در «صحيح بخارى» نيافتم، پس بايد دوباره مراجعه شود. و ابن ملك در شرح خود، حديث را به نحوى كه در پرانتز گفتيم، توضيح داده است و ابن حزم آن را در «الفِصَل» آورده(2)و گفته است:
اين، تصريحى آشكار از جانب پيامبر اكرم مبنى بر خليفه قرار دادن ابوبكر بعد از خود، در بين امّت است.
اين، شكل مسخ شده و تحريف شدۀ حديث كاغذ و دوات است، حديثى
كه با سندهاى گوناگون در كتب صحيح و مسند - و در پيشاپيش همه، دو كتاب صحيح - روايت شده است، و آنان چون ديده اند حديث صحيح به صلاحشان نيست آن را به اين شكل تغيير داده اند لكن مصيبت همان است كه از ابن عباس در سند صحيح نقل شده است كه:
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در آن هنگام از نوشتن وصيّتى كه اراده كرده بود بنويسد تا امّت به گمراهى نيفتد، منع شد و سر و صداها در آن هنگام زياد شد و آن حضرت را به چيزهايى توصيف كردند كه لايق آن حضرت نبود، و شخصى گفت: «إنّ الرجل ليهجر، أو: إنّ الرجل غلبه الوجع» [اين مرد هذيان مى گويد، يا بيمارى بر اين مرد غلبه كرده است].
و پس از وفات آن حضرت، به خاطر نقشه اى از پيش تعيين شده، آن تاريخ صحيح را به اين كذب و افترا بر گرداندند.
ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغة»(1)نوشته است:
اين حديث را مقابل حديثى كه در بيمارى آن حضرت روايت شده:
«ائتوني بدواة وبياض أكتب لكم ما لا تضلّون بعده أبداً» [دوات و كاغذى بياوريد تا چيزى را براى شما بنويسم كه بعد از آن هيچ گاه گمراه نشويد]، جعل كرده اند. پس نزد آن حضرت اختلاف كردند و گروهى گفتند:
«لقد غلبه الوجع، حسبنا كتاب اللّٰه» [بيمارى بر او غلبه كرده است، و كتاب خدا ما را بس است].
امينى مى گويد: اين استعاذه(2)، دو معنا مى تواند داشته باشد: يا خبر مى دهد از اختلاف نداشتن مؤمنان، يا به معناى نهى از اختلاف است.
بنا بر معناى نخست: لازمۀ آن كذب است؛ زيرا بديهى است كه اختلاف - آن هم چه اختلافى! - رخ داد و اميرالمؤمنين، بنى هاشم، گروهى از بزرگان صحابه كه پيرو ايشان بودند، بزرگِ خزرج سعد بن عباده و بقيّۀ انصار مخالف بودند.
اگر چه ظروف و احوال، اين گروه را كه از بيعت سرباز زده بودند، پس از مدّتى به زانو در آورد و آنان را در برابر خلافت منتخب، خاضع كرد ولى آنچه در دل پنهان داشته اند تا پايان عمرشان، و تا روز قيامت در قلوب شيعيان، باقى مانْد و مى ماند، و امير المؤمنين و خاندان آن حضرت و شيعيانش در هر فرصتى كه به وجود مى آمد، فرياد زده، ناله سر مى دادند و از حقّ غصب شده و خلافت ربوده شده، پرده بر مى داشتند.
و بنا بر معناى دوم: لازمۀ آن فاسق دانستن گروه زيادى از بزرگان صحابه است؛ زيرا با اين نهىِ پيامبر صلى الله عليه و آله، مخالفت كردند و به مخالفت با اين گروه پرداختند. و اين با حكمِ به عدالت همۀ صحابه نمى سازد، مگر اين كه حكم به عدالت را مخصوص به غير اميرالمؤمنين و ياران خاصّ آن حضرت كنند. پس روايت ياد شده به هر معنايى كه باشد باطل است.
و بيا از عايشه دربارۀ اين روايت بپرسيم كه چرا وى در روزى كه [دربارۀ خلافت] نزاع و اختلاف پيش آمد، از اين روايت سخنى به ميان نياورد، و به كسانى كه با پدرش به نزاع برخاستند، اين تصريح پيامبر امين را گوشزد نكرد، و بيان را از وقت حاجت به تأخير انداخت؟! و شايد پاسخ دهد: او هرگز اين خبر دروغ را از همسر كريمش نشنيده است، لكن راويان سياه روى، پس از وفات حضرت، كرامت وى را مراعات نكردند و اين دروغ را به وى نسبت دادند. شاهد اين پاسخ، روايت صحيحى است كه از طريق وى وارد شده و بر عدم استخلاف دلالت مى كند، اين روايت به زودى خواهد آمد.
«وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ بَعْدَ مٰا جٰاءَكَ مِنَ اَلْعِلْمِ
مٰا لَكَ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لاٰ وٰاقٍ» (1)
[و اگر از هوسهاى آنان - بعد از آنكه آگاهى براى تو آمده - پيروى كنى، هيچ كس در برابر خدا، از تو حمايت و جلوگيرى نخواهد كرد].
اين روايات ساختگى چيزهايى بود كه از اين قوم به يادگار مانده و نسل به نسل و سينه به سينه نقل شده و إفك و افتراى خود را بر پايۀ آن استوار نموده اند، و دانستى كه بزرگان، شهادت داده اند كه اين روايات همگى دروغ است و هيچ راهى براى تصحيح آن نيست.
مؤيّد اين معنا آن است كه تنها برهانى كه قوم در باب خلافت اقامه مى كنند، اجماع و انتخاب است و هيچ يك از آنان - هر چند نادر - در باب خلافت بر روايت تكيه و استناد نكرده اند، [بلكه بر عكس] دربارۀ ابطال نصّ و تصحيح اختيار و احكام آن به تفصيل سخن گفته اند.
خضرى در «المحاضرات»(2)نوشته است:
اصل در انتخابِ خليفه، رضايت امّت است و قوّت وى از همين راه است، و مسلمين هنگام وفات رسول خدا بر همين اساس رفتار كرده و ابوبكر صدّيق را انتخاب كردند و در اين انتخاب به نصّ يا امرى از جانب صاحب شريعت استناد نكردند و بعد از انتخاب وى با او بيعت كردند. و معناى بيعت اين است كه با او عهد بستند كه سخن او را در موردى كه رضايت خداوند سبحان در آن است، گوش كنند و اطاعت كنند، همانگونه كه وى با آنها عهد بسته كه در ميان آنها بر اساس احكام دين به دست آمدۀ از
قرآن و سنّت پيامبر، رفتار كند. و اين عهد انجام شدۀ ميان خليفه و امّت، معناى بيعت است از باب تشبيه آن به كار بايع و مشترى كه هنگام اجراى عقد بيع با يكديگر دست مى دهند.
پس قوّت حقيقى خليفه از همين بيعت به دست مى آيد و همگى وفاى به اين بيعت را از لازم ترين چيزهايى مى دانند كه دين آن را واجب كرده و شريعت آن را حتمى نموده است.
ابوبكر رضى الله عنه راه ديگرى را در انتخاب خليفه به يادگار گذاشت و آن انتخاب خليفه بعدى توسّط خود وى بود، [و پس از آن] از همگى عهد گرفت كه از اين خليفه اطاعت كنند. و همۀ مسلمين اين روش را پذيرفتند و اطاعت از وى را در اين زمينه لازم شمردند، و اين عمل ابوبكر همان ولايت عهدى است.
حال از اين عبارت روشن مى شود كه اين روايات پس از بيعت گرفتن و استقرار خلافت براى كسى [ابوبكر] كه آن را بر تن كرد، ساخته شده است؛ لذا هيچ كس نه در روز سقيفه و نه پس از آن از اين روايت سخنى به ميان نياورد، با اين كه بازار گفت وگو و احتجاج و تنازع، داغ بود.
اينك احاديثى را مى آوريم كه نزد قوم صحيح است و با روايات ياد شده، متضادّ بوده و آنها را تكذيب مى كنند:
1 - به سند صحيح از ابوبكر وارد شده كه در بيمارى منجرّ به مرگ گفت:
«وددتُ أنّي سألتُ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله لمن هذا الأمر؟ فلاينازعه أحدٌ، ووددتُ أنّي كنتُ سألته هل للأنصار في هذا الأمر نصيب؟»(1)[دوست داشتم از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيده
1) - تاريخ طبرى 4:53[431/3]؛ العِقد الفريد 2:254[93/4]. دربارۀ اين حديث بحثى درالغدير 7:229-240 مطرح شده است.
بودم: امر (خلافت) براى كيست؟ تا هيچ كس با وى نزاع نكند، و دوست داشتم از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيده بودم: آيا براى انصار در اين امر سهمى هست؟].
اگر ابوبكر از رسول خدا صلى الله عليه و آله چيزى دربارۀ خلافت خودش شنيده بود - آن چنان كه در برخى روايات پيشين بود - ديگر مجالى براى اين آرزو نبود، مگر اينكه بيمارى بر وى غلبه كرده باشد يا هذيان بگويد، آنچنان كه اين معنا را [در مورد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله] در حديث كاغذ و دوات احتمال دادند!
2 - مالك از عايشه نقل كرده است: «لمّا احتضر أبو بكر رضى الله عنه دعا عمر فقال: إنّي مستخلفك على أصحاب رسول اللّٰه يا عمر! وكتب إلى اُمراء الأجناد: ولّيتُ عليكم عمر، ولم آل نفسي ولا المسلمين إلّاخيراً»(1)[چون ابوبكر به حالت احتضار افتاد، عمر را فراخواند و گفت: اى عمر! من تو را بر اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله خليفه قرار دادم و به سران لشكر نوشت: عمر را ولىّ شما قرار دادم، و از هيچ خيرى براى خود و مسلمين دريغ نكردم].
حال اگر نصّى بر خلافت عمر وجود داشت، چه معنا دارد كه ابوبكر خليفه قرار دادنِ عمر را به خود نسبت دهد؟!
3 - اگر روايات پيشين صحيح است و خلافت، عهدى از جانب خداوند سبحان است، ابوبكر به چه مجوّزى گفته است: «إنّي ولّيتُ هذا الأمر وأنا له كاره، واللّٰه! لوددتُ أنّ بعضكم كفانيه»(2)[من متولّى اين امر (خلافت) شدم در حالى كه از آن كراهت داشتم. به خدا سوگند! دوست دارم برخى از شما مرا در اين امر كفايت كند (و قبول خلافت كند)].
چگونه از چيزى كراهت دارد كه خداوند براى او قرار داده، و جبرئيل آن را آورده، و پيامبر طاهر صلى الله عليه و آله به او خبر داده است؟! و نيز چگونه دوست دارد
ديگرى او را در اين امر كفايت كند، در حالى كه (بر اساس آن روايت ساختگى) بين پيامبر و آرزوى آن حضرت يعنى خليفه قرار دادن على، فاصله افتاد و خداوند براى ارادۀ آن حضرت ارزشى قائل نشد و خلافت هيچ كس جز ابوبكر را نپذيرفت؟!
4 - و مجوّز ابوبكر در اين كه از مردم مى خواست، خلافت را از او باز ستانند چيست؟ سخنانى از اين دست زياد از وى شنيده شده است: «أقيلوني أقيلوني لستُ بخيركم»(1)[مرا رها كنيد مرا رها كنيد، كه من بهترين شما نيستم]، و نيز:
«لاحاجة لي في بيعتكم، أقيلوني بيعتي»(2)[مرا حاجتى به بيعت شما نيست، بيعتى كه با من بسته ايد را پس گيريد]. و چگونه براى مردم نسبت به باز پس گيرى بيعت، اختيارى قائل بوده است، وچگونه ردّ كردن مشيّت وعهد خداوند را جايز شمرده است؟!
5 - و چگونه عمر مرجع در امر خلافت را شوراى مسلمين مى دانست، و مى گفت: «من بايع أميراً من غير مشورة المسلمين فلا بيعة له، ولا بيعة للّذي بايعه تغرّة أن يقتلا»(3)[اگر كسى بدون مشورت با مسلمين با اميرى بيعت كرد، بيعتش باطل است و هيچ اثرى ندارد، غير از اينكه هر دو كشته شوند]؟!
6 - و چه چيز، امير المؤمنين على عليه السلام را از بيعت با عثمان در روز شورا - پس از اينكه عبد الرحمن بن عوف و ديگر اصحاب شورا با وى بيعت كردند - باز داشت؟! و آن حضرت ايستاده بود، پس نشست، و عبدالرحمن به آن حضرت گفت: «بايِعْ وإلّا ضربتُ عنقك» [بيعت كن و گرنه گردنت را مى زنم]. و آن روز با
هيچ يك از آنها جز عبدالرحمن شمشيرى نبود؛ پس گفته شده: على با خشم و غضب خارج شد و اصحاب شورا خود را به آن حضرت رساندند و گفتند:
«بايِعْ وإلّا جاهدناك» [بيعت كن و گرنه با تو مى جنگيم]. آنگاه حضرت با آنها برگشت و با عثمان بيعت كرد(1).
طبرى در «تاريخ الاُمم»(2)مى نويسد:
مردم شروع به بيعت با عثمان نمودند و على درنگ نمود. عبد الرحمن گفت: «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّمٰا يَنْكُثُ عَلىٰ نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفىٰ بِمٰا عٰاهَدَ عَلَيْهُ اَللّٰهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً» (3)[پس هر كس پيمان شكنى كند، تنها به زيان خود پيمان شكسته است؛ و آن كس كه نسبت به عهدى كه با خدا بسته وفا كند، به زودى پاداش عظيمى به او خواهد داد]؛ پس على برگشت و مردم را شكافت (و در ميان جمعيّت راهى به جلو باز كرد) و بيعت نمود، در حالى كه مى گفت: «خدعة وأيّما خدعة» [اين نيرنگ است و چه نيرنگى است!].
و در «الإمامة والسياسة»(4)آمده است:
عبد الرحمن گفت: «لا تجعل يا عليّ! سبيلاً إلى نفسك، فإنّه السيف لا غيره» [اى على! راهى براى خودت باز نگذار كه تنها راه شمشير است].
و در «صحيح بخارى»(5)آمده است:
«لا يجعلنّ على نفسك سبيلاً» [راهى بر خودت قرار نده].
امينى مى گويد: كشتن كسى را كه از بيعت سر باز زند، توصيۀ عمر بن خطّاب بود؛ آنچنان كه طبرى در «تاريخ»(6)خود ذكر كرده است.
«أَ فَمِنْ هٰذَا اَلْحَدِيثِ تَعْجَبُونَ * وَ تَضْحَكُونَ وَ لاٰ تَبْكُونَ» (1)
[آيا از اين سخن تعجّب مى كنيد، و مى خنديد و نمى گرييد].
اين روايات چيزى نيست جز هياهو و جار و جنجال در برابر حقيقت روشن و خلافت حقّى كه با نصوص صريح و صحيح براى امير المؤمنين على ابن ابى طالب عليه السلام، ثابت شده، و پيامبر امين صلى الله عليه و آله آن را به صورت وحى از طرف خداوند، از روز شروع دعوت تا آخرين لحظۀ حيات دريافت كرد و آشكارا به مردم اعلام نمود. اين ها چيزى جز جار و جنجال و فتنه گرى در كارى كه خلق خدا در آن هيچ اختيارى ندارند، نيست و پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله در شروع دعوت خود تصريح كرد كه زمام اين امر [خلافت] به دست خداست و هر كجا بخواهد قرار مى دهد: «الأمر إلى اللّٰه يضعه حيث يشاء». و پيامبر صلى الله عليه و آله اين مطلب را روزى فرمود كه خود را بر بنى عامر بن صعصعه عرضه كرد، و آنها را به سوى خدا دعوت نمود و يك نفر از آنها پرسيد: اگر ما از تو تبعيّت كنيم، و خداوند تو را بر مخالفان چيره كند، آيا پس از شما امر خلافت براى ما خواهد بود؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «إنّ الأمر إلى اللّٰه يضعه حيث يشاء»(2)[اختيار اين امر به دست خداست و هر كجا اراده كند قرار مى دهد].
آيا پژوهشگر راهى براى نجات از اين وادى هاى تاريك مى يابد؟! آيا راه نجاتى از اين غُل و زنجيرهايى كه به طور ناخواسته دامنگير اين افراد شده، هست؟! كدام مصدر مطمئنى است كه شايستگى اطمينان را داشته باشد؟! كدام كتاب يا سنّت است كه بتوان به آن اعتماد كرد؟! آيا اين كتابها، پر از دروغهايى
كه تصريح به دروغ بودن آنها شده، نيست؟! آيا اين صدها هزاران حديث كذب در لابه لاى تأليفات و صفحات كتابها نيامده است؟!
چارۀ انسان چيست در حالى كه برخى نويسندگان را مى بيند كه اين احاديث را بسان احاديث مسلّم و صحيح ذكر كرده اند، و برخى ديگر براى آن سند تراشيده اند و در كنار آنها چيزهايى ذكر مى كنند كه چهرۀ حقّ را پوشانده و نشانگر قوّت اين احاديث است؟! يا اشكال متنى يا سندى آن را ذكر نمى كنند؟! و همه اين ها در مقام شمردن فضايل يا اثبات ادّعاهايى در مذاهب است كه هيچ دليلى ندارند.
انسان چه كند در حالى كه در پس اين نويسندگانِ دروغ پرداز، دروغ گوى قرن چهاردهم، قصيمى را مى بيند كه صداى خود را بالا بُرده و مى گويد: «در رجال حديث از اهل سنّت كسى كه متّهم به جعل و كذب باشد، وجود ندارد»(1)!
و در اين حال، گناهِ جاهلِ بيچاره در عدم شناختِ حقّ، چيست؟! و چه كسى سنّت صحيح را از باطل به او مى شناساند؟! و چه دستى او را از سخن هاى مَن درآوردى و دروغ هاى آراسته نجات مى دهد؟! و آيا مُصْلحى كه عواطف دينى صادقى داشته باشد، وجود دارد تا او را از ورطه هاى جهل و نادانى و گردابهاى دروغ نجات دهد؟!
بله؛ «وَ كَتَبْنٰا لَهُ فِي اَلْأَلْوٰاحِ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصِيلاً لِكُلِّ شَيْءٍ» (2)[و براى او در الواح، اندرزى از هر موضوعى نوشتيم؛ و بيانى از هر چيز كرديم]. «لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيىٰ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ» (3)[تا آنها كه هلاك (و گمراه) مى شوند، از
روى اتمام حجّت باشد؛ و آنها كه زنده مى شوند (و هدايت مى يابند) از روى دليل روشن باشد]. «وَ لَقَدْ جِئْنٰاهُمْ بِكِتٰابٍ فَصَّلْنٰاهُ عَلىٰ عِلْمٍ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» (1)[ما كتابى براى آنها آورديم كه (اسرار و رموز) آن را با آگاهى شرح داديم؛ (كتابى) كه مايۀ هدايت و رحمت براى جمعيّتى است كه ايمان مى آورند]. «وَ آتَيْنٰاهُمْ بَيِّنٰاتٍ مِنَ اَلْأَمْرِ فَمَا اِخْتَلَفُوا إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَهُمُ اَلْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ إِنَّ رَبَّكَ يَقْضِي بَيْنَهُمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ فِيمٰا كٰانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ * ثُمَّ جَعَلْنٰاكَ عَلىٰ شَرِيعَةٍ مِنَ اَلْأَمْرِ فَاتَّبِعْهٰا وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْلَمُونَ» (2)[و دلايل روشنى از امر نبوّت و شريعت در اختيارشان قرار داديم؛ آنها اختلاف نكردند مگر بعد از علم و آگاهى؛ و اين اختلاف به خاطر ستم و برترى جويى آنان بود؛ امّا پروردگارت روز قيامت در ميان آنها در آنچه اختلاف داشتند داورى مى كند؛ سپس تو را بر شريعت و آيين حقّى قرار داديم؛ از آن پيروى كن و از هوسهاى كسانى كه آگاهى ندارند پيروى مكن!]. «فَلاٰ يَصُدَّنَّكَ عَنْهٰا مَنْ لاٰ يُؤْمِنُ بِهٰا وَ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ فَتَرْدىٰ» (3)[پس مبادا كسى كه به آن ايمان ندارد و از هوسهاى خويش پيروى مى كند، تو را از آن بازدارد؛ كه هلاك خواهى شد!]. «وَ اَلسَّلاٰمُ عَلىٰ مَنِ اِتَّبَعَ اَلْهُدىٰ» (4)[و درود بر آن كس باد كه از هدايت پيروى مى كند].
جلال الدين سيوطى در «تحذير الخواصّ»(5)نوشته است: «فايده: هيچ گناه كبيره اى را نمى شناسم كه اهل سنّت مرتكب آن را كافر شمرده باشند، مگر كذب بر رسول خدا صلى الله عليه و آله را...».
حكم محدّثان و حفّاظ و ارباب سيره و تاريخ - در گذشته و حال - كه اين
رواياتِ دروغِ منسوب به پيامبر بزرگ صلى الله عليه و آله را در كتب و معاجم گرد آورده اند، از اين روايت كه خطيب آن را ذكر كرده و ابن جوزى آن را صحيح دانسته، روشن مى شود: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرموده اند: «من روى عنّي حديثاً وهو يرى أ نّه كذب، فهو أحد الكذّابين» [كسى كه از من حديثى روايت كند در حالى كه مى داند دروغ است، او خود يكى از دروغگويان است](1).
خداوند مى فرمايد: «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنٰا بَعْضَ اَلْأَقٰاوِيلِ * لَأَخَذْنٰا مِنْهُ بِالْيَمِينِ * ثُمَّ لَقَطَعْنٰا مِنْهُ اَلْوَتِينَ * فَمٰا مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حٰاجِزِينَ * وَ إِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ * وَ إِنّٰا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبِينَ» (2)[اگر او سخنى دروغ بر ما مى بست * ما او را با قدرت مى گرفتيم * سپس رگ قلبش را قطع مى كرديم * و هيچ كس از شما نمى توانست از (مجازات) او مانع شود. * و آن مسلّماً تذكّرى براى پرهيزگاران است * و ما مى دانيم كه بعضى از شما (آن را) تكذيب مى كنيد].
آيا گمان مى كنى اين حفّاظ و تاريخ نگاران به اين دروغ ها علم دارند؟!
آنان گمراه شده اند و گروه زيادى را گمراه كرده اند، و از راه راست منحرف شده اند؛ «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَرىٰ عَلَى اَللّٰهِ كَذِباً أُولٰئِكَ يُعْرَضُونَ عَلىٰ رَبِّهِمْ وَ يَقُولُ اَلْأَشْهٰادُ هٰؤُلاٰءِ اَلَّذِينَ كَذَبُوا عَلىٰ رَبِّهِمْ أَلاٰ لَعْنَةُ اَللّٰهِ عَلَى اَلظّٰالِمِينَ» (3)[چه كسى ستمكارتر است از كسانى كه بر خدا افترا مى بندند؟! آنان (روز رستاخيز) بر پروردگارشان عرضه مى شوند، در حالى كه شاهدان (پيامبران و فرشتگان) مى گويند: «اينها همانها هستند كه به پروردگارشان دروغ بستند. اى لعنت خدا بر ظالمان باد!].
يا گمان مى كنى به اين دروغ ها جاهل بوده و علم ندارند و در حال كرى و كورى دروغ پردازى كرده اند.
«وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلىٰ شَيْءٍ» (1)
[گمان مى كنند كارى مى توانند انجام دهند].
«وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لاٰ يَعْلَمُونَ اَلْكِتٰابَ إِلاّٰ أَمٰانِيَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ يَظُنُّونَ» (2)
[و پاره اى از آنان عوامانى هستند كه كتاب خدا را جز يك مشت خيالات و آرزوها نمى دانند؛ و تنها به پندارهايشان دل بسته اند].
«فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَرىٰ عَلَى اَللّٰهِ كَذِباً لِيُضِلَّ اَلنّٰاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ
إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِينَ» (3)
[پس چه كسى ستمكارتر است از آن كس كه بر خدا دروغ مى بندد،
تا مردم را از روى جهل گمراه سازد؟!
خداوند هيچ گاه ستمگران را هدايت نمى كند].
«فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّٰا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمّٰا يَكْسِبُونَ» (4)
[پس واى بر آنها از آنچه بادست خود نوشتند؛ و واى بر
آنان از آنچه از اين راه به دست مى آورند!].
فهرست محتوا
61 - خليفه به زور ابن مسعود را از مسجد اخراج مى كند!
چون ابن مسعود به بيمارى مرگ گرفتار شد، عثمان به عيادت او آمد. به عثمان گفت: از خدا مى خواهم حقّ مرا از تو بگيرد، و وصيّت كرد كه عثمان بر او نماز نخواند.... 5
عثمان به ابن مسعود به خاطر اينكه ابوذر را دفن كرد چهل تازيانه زد.... 6
كلماتى در فضيلت ابن مسعود.... 6-8
چرا اين رزم آور بزرگ بدر چند سال از سهمش محروم مى شود؟!... 9
چرا به زمين زده شد تا دنده هايش شكست؟!... 10
62 - رفتار خليفه با عمّار!
سخن عثمان: «اين، مال خداست به هر كه بخواهم مى دهم و از هر كه بخواهم دريغ مى كنم و خداوند هر كه را از اين كار بدش مى آيد دماغش را به خاك بمالد (و خوار و ذليل گرداند)».... 12-13
عثمان عمّار را زد تا اينكه غش كرد.... 13
عثمان به غلامش دستور داد تا دستها و پاهاى عمّار را بكِشند، سپس عثمان در حالى كه چكمه پوشيده بود با پاهايش به بيضه هاى او زد، از اين رو مبتلا به باد فتق شد و چون ناتوان و سالخورده بود غش كرد.... 13
سخن عثمان به عمّار: «اى آلت پدرت در دهانت باد! آيا گمان مى كنى از تبعيد او [ابوذر] پشيمان شده ام؟». و دستور داد به پشت گردنش زدند و گفت: تو نيز به مكان او ملحق شو.... 14
كلامى بين على عليه السلام و عثمان ردّ و بدل شد تا اينكه عثمان گفت: تو از عمّار براى تبعيد شايسته تر هستى.... 14
رواياتى پيرامون اينكه عمّار را گروه ستمكار مى كُشد.... 16
«عمّار» در قرآن حكيم.... 16
ستايشى شايسته بر عمّار.... 18
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنّ الجنّة تشتاق إلى أربعة: عليّ بن أبي طالب، وعمّار بن ياسر، وسلمان الفارسي، والمقداد» [بهشت مشتاق چهار نفر است: على بن أبى طالب، عمّار ياسر، سلمان فارسى، ومقداد]... 19
سخن عبداللّٰه بن جعفر: «من كسى مثل عمّار بن ياسر و محمّد بن ابوبكر را نديدم، آن دو دوست نداشتند كه به اندازۀ يك چشم به هم زدن خدا را معصيت كنند و به اندازۀ يك مو با حقّ مخالفت نمى كردند».... 21
سخن عثمان به على عليه السلام: «اگر زنده بمانم هيچ طغيانگرى از دست من به در نخواهد شد تا تو را نردبان و كمك كار و پناهگاه خود قرار دهد»؛ و منظورش از طغيانگر، ابوذر و عمّار و امثال اين دو است، و امام عليه السلام را نردبان و كمك كار و پناهگاه كسانى كه طغيانگر ناميده قرار داده است!... 22
سوگند به حقّ! آن ابّهتى كه به خاطر جايگاه امير المؤمنين عليه السلام فضيلت، پاكى، علم، و اصلاح او ساقط شود، شايستۀ سقوط است... 24
63 - خليفه صالحان كوفه را به شام تبعيد مى كند!
سخن نگارندۀ «صواعق»: «در اُمور اجتهادى و استنباطى نبايد بر مجتهد اعتراض كرد، و اين ملعون ها و اعتراض كنندگان فهم نداشتند و بلكه عقل نداشتند».... 29
از آن مردان اينها هستند:
1 - مالك بن حارث اشتر.... 29
سخنانى در توصيف مالك اشتر.... 29-32
سخن على عليه السلام: «إنّه سيفٌ من سيوف اللّٰه» [همانا او (مالك اشتر) شمشيرى از شمشيرهاى
خداست].... 29
2 - عدىّ بن حاتم طائى.... 34
تحريف موجود در «تاريخ خطيب».... 34
3 - كميل بن زياد نخعى.... 35
64 - خليفه على امير المؤمنين عليه السلام را تبعيد مى كند!
برخى از كلمات دردناك عثمان به امير المؤمنين عليه السلام كه از ساحت قدسى حضرت به دور است.... 35
به خدا سوگند! اين كلمات دردناك بود كه باب جسارت بر امير المؤمنين عليه السلام را در طول زندگيش كاملاً گشود.... 40
عثمان آن كسى است كه امام عليه السلام را در جامعۀ دينى بى ارزش كرد، و او را در چشم مردم كوچك گرداند، و اُوباش اُمويان و أراذل اعراب را عليه او جسور گرداند... 40
65 - خليفه در نشست وبرخاست هاى نماز، تكبير را ترك مى كند!
اوّلين كسى كه تكبير را ترك كرد عثمان بود، و معاويه و بنى اُميّه از او پيروى كردند.... 41
پيوسته مردم بر اين وضعيت بودند و اُمّت از روى خواست خود يا به اجبار به همين صورت عادت كردند تا اينكه سنّت ثابت ضايع و فراموش شد، و هر كه اين سنّت را انجام مى داد احمق شمرده مى شد به گونه اى كه گويا كارى بر خلاف شرع مقدّس انجام داده است.... 41
نتيجۀ بحث: اين بود اندكى از آنچه كه دست جنايتكار تاريخ نشر داده است.... 42
تحريف موجود در كتب تاريخ: تاريخ طبرى، تاريخ ابن كثير و...... 42-43
66 - معاويه و شرابخوارى!
ممكن است برخى گمان كنند كه سر سلسلۀ شرابخوارى و ميگسارى و دائم الخمرى، يزيد بن معاويه است، ولى روايات به ما نشان مى دهند كه اين رذالت را يزيد از پدر
بى حيايش به ارث برده كه علناً و در حضور شهود، فحشا را در ميان مؤمنان رواج مى دهد.... 45
معاويه در گناه بزرگ شرابخوارى پيرو پدرش ابوسفيان است.... 46
خانۀ معاويه از ابتدا دكّان شراب و دكّۀ زنا و منزل فحشاء و مُنْكَر بوده است... 46
رواياتى در مذمّت شراب و خوردن آن.... 46-47
67 - معاويه و رباخوارى!
رواياتى پيرامون ربا.... 48-48
68 - معاويه نماز را در سفر تمام مى خواند!
بنگر كه بهره و نصيب فرزندان خاندان اُميّه از دين چه اندازه است، و چگونه با احكام وشعائر دين بازى مى كنند، و چقدر بر خدا و تغيير سنّت او جرأت پيدا كرده اند.... 52-53
69 - بدعت اذان در نماز عيد فطر و قربان!
در زمان پيامبر در نماز عيد اذان گفته نشد، تا آنكه معاويه در شام آن را بدعت گزارد.... 53
70 - نماز جمعه در روز چهارشنبه!
اين صفحۀ سياه از تاريخ معاويه در بردارندۀ مواردى است.... 56
و عمرو عاص سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله به عمّار: «تقتلك الفئة الباغية» [تو را گروهى طغيانگر خواهند كشت] را تأويل و توجيه كرد.... 56
71 - بدعتِ جمعِ بين دو خواهر!
اين درِ مَخُوف را عثمان باز كرد... 60
72 - بدعت معاويه در ديه!
در اين كار معاويه سه بدعت وجود دارد... 61
73 - ترك كردن تكبيرهاى مستحبّى نماز!
معاويه به مدينه آمد و در نمازش «بسم اللّٰه الرحمن الرحيم» را نگفت، و در حركات نماز تكبير نگفت.... 63
74 - نگفتن تلبيه به خاطر مخالفت با على عليه السلام!
سخن ابن عبّاس: «أللّهمّ العنهم فقد تركوا السنّة من بُغض عليّ» [خدايا! آنها را لعنت كن كه به خاطر بُغض على عليه السلام سنّت رسول خدا صلى الله عليه و آله را ترك مى كنند].... 66
نكتۀ قابل توجّه: اين شيوۀ دشمنانۀ اُموى ميان پيروان معاويه نسل به نسل به ارث رسيده است؛ لذا صرفاً به خاطر مخالفت با شيعيان امير المؤمنين عليه السلام از سنّت قطعى دست مى كشند.... 69
غزالى مى گويد: «آنچه مشروع است مسطّح بودن قبر است، ولى چونكه رافضه آن را شعار و علامت خود كرده اند ما تسنيم (** بلند و برجسته قرار دادن روى قبر) را برگزيده ايم».... 70
75 - بدعتِ مقدّم كردن خطبه بر نماز عيد!
نخستين كسى كه خطبۀ نماز عيد را پيش از نماز خواند معاويه بود.... 72
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «لاتسبّوا عليّاً فإنّه ممسوسٌ في ذات اللّٰه» [على را دشنام ندهيد، كه او غرق در ذات خداست].... 73
و همچنين فرموده: «سباب المسلم فسوقٌ» [دشنام دادن به مسلمان فسق است].... 74
76 - حدّى از حدود خدا ترك شد!
ارتكاب عمدى گناه به اميد توبه، براى معاويه امرى عادى و شايع بوده است.... 76
77 - معاويه و پوشش حرام!
شرح ابن ابى الحديد بر سخن حضرت عليه السلام: «فإنّك قد جعلت دينك تبعاً لدنيا امرئ ظاهر غيّه، مهتوك ستره...» [تو دينت را پيرو دنياى فردى كه گمراهيش آشكار و پرده دريده و بى آبروست قرار دادى....].... 78
معاويه لباس حرير و ابريشم مى پوشيد و از ظروف طلا و نقره مى نوشيد...... 78
78 - فاجعۀ ملحق كردن زياد به ابوسفيان در سال (44)!
سياست معاويه زياد را به ابو سفيان زنا كار بخشيد، آن هم زمانى كه به حدّ رشد رسيده بود... 80
اگر معاويه با اين سخنِ ابوسفيان زياد را به او ملحق كرد، پس ملحق كردن عمرو عاص به ابوسفيان سزاوارتر است.... 82
زياد پس از آنكه عمرى طولانى نزديك به پنجاه سال اين اصل و نسب پست و فرومايه را داشت، و پدر معلوم و مشخّصى نداشت، و به او زياد بن ابيه مى گفتند، ناگهان خود را برادر خليفۀ وقت يافت.... 83
سخن ابن بعجه: «اوّلين مصيبتى كه بر عرب نازل شد، كشتن سبط پيامبر حسن عليه السلام، و ادّعاى زياد بود».... 84
سخن حسن بصرى: «چهار خصلت در معاويه بود كه اگر يكى از آنها را داشت، براى هلاكتش كافى بود...».... 85
79 - جنايات معاويه در تاريخچۀ سياه زندگيش!
از جنايات وى: عادت او بر لعن مولا اميرالمؤمنين على عليه السلام است... 88
وقتى سعد اين سخنان را گفت و بلند شد كه برود، معاويه براى او باد معده اى داد و...... 89
سخن معاويه به سعد: «اگر من آنچه تو از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدى را مى شنيدم، تا آخر عمر خادم على عليه السلام مى بودم».... 89
معاويه كه ادّعا مى كند آن احاديث متواتر و شايع را نمى دانسته، دروغ مى گويد.... 89
پيرامون حديث «رايت»... 89
پيرامون حديث «منزلت»: اين حديث را پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در جاهاى متعدّدى فرموده اند؛ از جملۀ آنهاست:
1 - از جمله موارد اين حديث روز غدير است كه معاويه نيز در آن جا حاضر بوده و آن را از پيامبر شنيد... 90
2 - روز اُخوّت و برادرى.... 91
3 - روزى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در خانۀ اُمّ سلمه بودند.... 91
پيرامون ماجراى مباهله.... 92
آيا باد معدۀ معاويه مسخره كردن گويندۀ آن روايت مقدّس بود؟! يا اطاعت سعد از آن روايات را مسخره مى كرد؟! يا به خاطر اين بود كه سعد با او در ظلمهايش همراه نبود؟!... 93
سخن عقيل بن أبى طالب: «اى مردم! معاوية بن ابوسفيان به من دستور داده كه على بن ابى طالب را لعن كنم، پس او را لعن كنيد...».... 94
مغيرة بن شعبه هميشه مى گفت: «پيامبر صلى الله عليه و آله دخترش را به خاطر محبّت على عليه السلام به او نداد، بلكه به خاطر پاسخ خوبيهاى ابوطالب در حقّ او اين كار را كرد».... 94
مروان هر جمعه بر فراز منبر، على عليه السلام را لعن مى كرد، و حسن بن على عليه السلام مى شنيد ولى چيزى نمى گفت.... 95
وقتى به اين وزغ فرزند وزغ مى گفتند: چرا على عليه السلام را بر منابر لعن مى كنيد؟! مى گفت:
حكومت براى ما بدون آن استوار نمى گردد.... 95
عادت لعن بر امير مؤمنان عليه السلام از زمان شهادت حضرت تا زمانى كه عمر بن عبدالعزيز از آن نهى كرد، در طول (40) سال بر عرصه هاى منبرها و در تمام جوامع اسلامى از شام تا رى و كوفه و بصره و مدينه پايتخت اسلام، و در حرم امن الهى مكّۀ معظّمه، و در شرق و غرب اسلام و تمام اجتماعات مسلمين، استمرار داشت... 96
وقتى عمر بن عبدالعزيز لعن حضرت را در خطبه ها ممنوع كرد، گويا او بلايى بزرگ برايشان آورده يا گناهى بزرگ مرتكب شده است... 96
عمر بن عبدالعزيز تنها لعن حضرت عليه السلام را در خطبه ها ممنوع كرد، و به كارگزارانش دستور داد به جاى آن بگويند: «رَبَّنَا اِغْفِرْ لَنٰا وَ لِإِخْوٰانِنَا اَلَّذِينَ سَبَقُونٰا بِالْإِيمٰانِ...».... 9(7)
عمر بن عبدالعزيز كسانى كه عثمان و معاويه را سبّ مى كردند، را شلّاق مى زد، ولى دست نيافته ام بر اينكه كسى را به خاطر سبّ امير المؤمنين عليه السلام شلّاق زده باشد.... 97
سخن نَوَوى در عدالت صحابه.... 98
سخن احمد پيشواى حنبلى ها در عدالت صحابه.... 98-99
اهل سنّت دربارۀ سبّ ابوبكر و عمر هياهو و جار و جنجال زيادى به راه انداخته اند.... 99
آنان به معاويه كاتب وحى مى گويند، با اينكه در طول ايّام مسلمانيش غير از چند نامه به سران قبايل در اواخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله چيز ديگرى ننوشت... 100
و نيز به معاويه «خال المؤمنين» مى گويند؛ زيرا برادر اُمّ حبيبه همسر رسول خدا صلى الله عليه و آله بود، ولى غير از او ديگر برادر زنهاى پيامبر صلى الله عليه و آله - مثل محمّد بن ابوبكر - را به اين نام نمى خوانند.... 100
عامر بن عبداللّٰه بن زبير به فرزندش كه از على عليه السلام بدگويى مى كرد، گفت: «پسرم! از بدگويى على عليه السلام دورى كن كه بنى اُميّه شصت سال به او اهانت كردند و مقامش را پايين آوردند، ولى خدا مقام او را بالاتر برد».... 102
80 - جنگ پسر هند با امير المؤمنين على عليه السلام!
روايات صريح پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ معاويه هيچ توجيهى را نمى پذيرند و به وضوح
مى گويند كه او سردمدار متجاوزان و ستم پيشگان است، چنانكه وقتى بت پرست بود در رأس أحزاب (گروههاى مخالف اسلام) بود، و چقدر انجامش به آغازش شباهت دارد.... 105
كتاب خدا و سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله معاويه را قانع نكرد و مرتكب آن همه جرايم و گناهان نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام شد و يكى از ستمكاران بلكه رئيس آنها گشت.... 111
چهل حديث دربارۀ على عليه السلام و اهل بيت او.... 112-117
برخى از اراجيفى كه معاويه به على عليه السلام نوشت.... 121-126
آن طغيان گرِ بى دين، دشمنى با امير المؤمنين عليه السلام را به جايى رسانده بود كه طاقت نداشت نام ايشان را بشنود و از بردن نام او نهى مى كرد... 127-128
بنى اُميّه هر گاه مى شنيدند نام بچه اى على است، او را مى كشتند و از اين رو مردم نام فرزندانشان را عوض مى كردند.... 128
81 - بخشى از بى شرمى ها و جنايات ثبت شده در پروندۀ عمل پسر هند
از نامه هاى معاويه به زياد بن سلمه است: «من كان على دين عليّ ورأيه فاقتله وامثل به» [هر كس به دين و اعتقاد على عليه السلام است او را بكُشيد و مُثله كنيد].... 129
در جنگ صفّين معاويه نذر كرده بود كه زنان قبيله ربيعه را به اسارت بگيرد، و زنهايى را كه جنگيده اند بكُشد.... 129-130
82 - تهمتهاى ناروا در كارنامۀ پسر هند جگر خوار
تهمت نخست: معاويه به حضرت عليه السلام نسبت الحاد و نامسلمانى مى دهد و مى گويد: او نماز نمى خواند!... 132
وقتى كه عبداللّٰه بن عبّاس پس از شهادت امير المؤمنين عليه السلام نزد معاويه رفت، معاويه به او گفت: «الحمدللّٰه الّذي أمات عليّاً» [سپاس خدايى را كه على را كشت].... 133
تهمت دوّم: خون عثمان بر گردن على عليه السلام است و معاويه خونخواه عثمان است.... 137
بررسى بهانه اى كه معاويه براى جنگ با على عليه السلام دستاويز قرار داده بود.... 137
اهل سنّت از رسول خدا صلى الله عليه و آله رواياتى را نقل كرده اند و به آن روايات براى تبعيّت از امثال معاويه و يزيد تمسّك مى كنند، كسانى كه پيشوايان ضلالت و گمراهى و حاكمانى جائر و ستمكار بوده اند.... 145
83 - توجيهات بى پايۀ ابن حجر در دفاع از معاويه
دليل هايى باطل از ابن حجر در نيكو جلوه دادن اعمال معاويه:
نخست: اعتقاد به اجتهاد معاويه در همۀ آنچه انجام داده است.... 153
سخن طبرى: «هيچ اختلافى در بين اُمّت نيست كه ابن ملجم على را با توجيه و از روى اجتهاد كشت»!... 155
اگر اجتهاد نتيجه اى ثابت و هميشگى دارد، پس چرا وقتى امير المؤمنين عليه السلام امر كسانى كه متّهم به قتل عثمان بودند را به تأخير انداخت، از آن (اجتهاد) پيروى نشد.... 158
از عجيب ترين نتايج اجتهاد در قرن هاى گذشته: اين است كه دشنام به امير المؤمنين على عليه السلام و هر صحابى كه به او اقتدا كرد، را مباح مى كند، امّا على عليه السلام و شيعيانش حقّ ندارند ظلمى را كه از دشمنانشان به آنها رسيده، بيان كنند.... 159
سخن ابن حجر دربارۀ لعن معاويه.... 160
84 - رفتار معاويه با سبط پيامبر امام حسن عليه السلام!
فرزند هند جگر خوار با نوۀ پيامبر صلى الله عليه و آله امام مجتبى عليه السلام رفتارهايى دارد كه بدن انسان را به لرزه در مى آورد.... 161
حسن عليه السلام كيست؟... 161
به پيمانهايى كه در هنگام كنار آمدن امام عليه السلام با او به وسيلۀ صلح با وى متعهّد شده بود، خيانت كرد، صلحى كه براى حفظ خون شيعيان انجام داد... 164
متن صلح نامۀ امام حسن عليه السلام با معاويه.... 166
پس چون حكومتش استقرار يافت و وارد كوفه شد، گفت: «تمام شرطهايى كه در معاهده پذيرفتم زير پا خواهم گذارد».... 167
معاويه دشمن ترين دشمنان سبط پيامبر امام حسن عليه السلام بود و او را كوچك و پست شمرد.... 167
معاويه وقتى داخل كوفه شد، خطبه خواند، در حالى كه حسن عليه السلام و حسين عليه السلام پاى منبر نشسته بودند. پس نام على عليه السلام را برد و به او دشنام داد، سپس حسن را دشنام داد، پس حسين عليه السلام بلند شد تا او را باز دارد، ولى حسن عليه السلام با دستش او را گرفت و نشانيد. سپس خود او برخاست و فرمود: «اى كسى كه على را نام بردى! من حسن و پدرم على است و تو معاويه هستى و پدرت صخر...».... 168
آخرين تيرى كه تيردان پيمان شكنى اين مرد پرتاب كرد، اين بود كه با دسيسه، سمّى كشنده به امام حسن عليه السلام داد.... 169
معاويه بارها امام حسن عليه السلام را مسموم كرد... 169
همسر حضرت عليه السلام، دختر اشعث بن قيس كندى به او سمّ داد.... 170
امام حسن عليه السلام مى فرمايد: «بارها به من زهر دادند، ولى در هيچ كدام مثل اين بار صدمه نديدم، ديگر جگرم پاره شده است».... 171
معاويه وجود سبط رسول خدا عليهما السلام را مانع لغزاننده اى در راه آرزوى ناپاكش يعنى بيعت يزيد مى ديد... 171
چون خبر وفات امام حسن عليه السلام به معاويه رسيد، صداى تكبيرى از كاخ خضراء بلند شد كه اهل شام به خاطر آن تكبير گفتند.... 171
پسر هند پيش از سبط پيامبر خدا صلى الله عليه و آله - امام حسن عليه السلام - با مرگ امام امير المؤمنين عليه السلام خوشحال و مسرور شده بود.... 172
براى جلب رضايت معاويه مانع شدند كه امام حسين عليه السلام، وصيّت امام حسن عليه السلام را عملى كند و او را در حجرۀ پدرش كه مال او بود دفن كند.... 172
مروان گفت: «نمى گذارم فرزند ابوتراب در كنار رسول خدا دفن شود در حالى كه عثمان در بقيع دفن شده است».... 172
85 - معاويه و شيعيان اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام
يكى از گناهان او، عادت وى بر ريختن خونهاى شيعيان در سرتاسر حكومتش بوده
است.... 175
بسر بن أرطات و... را به همراه سپاهى روانه كرد و به آنها دستور داد در شهرها بگردند و هر شيعه اى از شيعيان على بن ابى طالب عليه السلام و اصحاب او را يافتند، بكشند.... 175
بُسر آهنگ يمن كرد كه عبيداللّٰه بن عبّاس عامل على بن ابى طالب عليه السلام حاكم آنجا بود و دو پسر بچۀ او را يافت پس آن دو را گرفت و با چاقويى كه داشت آنها را سر بريد.... 175-176
خطبۀ على عليه السلام هنگامى كه خبر كشته شدن حسّان بن حسّان، فرماندار وى در شهر «انبار» به وى رسيد.... 176
چون خبر كشته شدن آن دو كودك توسّط بُسر، به على بن ابى طالب عليه السلام رسيد، بسيار ناراحت شد و بُسر را نفرين كرد.... 177
سمره از كسانى بود كه با اطّلاع معاويه و بلكه با دستور او، قتلهاى زيادى انجام داد.
... 178-179
معاويه به سمرة بن جندب از بيت المال چهار هزار درهم داد تا براى اهل شام خطبه بخواند و بگويد آيۀ: «وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا...» دربارۀ على ابن ابى طالب عليه السلام نازل شده است. و آيۀ: «وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ اِبْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اَللّٰهِ» دربارۀ ابن ملجم، بدبختِ قبيلۀ مراد نازل شده است.... 17(9)
در پيشاپيش فرمانداران معاويه كه دشمن آقاى عترت بودند و با تمام قوا بر شيعيان آل اللّٰه هجوم مى بردند، زياد بن سميّه قرار داشت.... 180
زياد مردم را در كوفه بر درِ قصر خود جمع مى كرد و آنها را بر لعن على عليه السلام تشويق مى كرد.... 182
پسر هند دستور داد به مكۀ مكرّمه هجوم ببرند.... 184
پسر هند دستور داد بر شهر مدينه مسلّط شوند و اهل آن را بترسانند و به آنها بد بگويند، و هر چه از شيعيان أمير المؤمنين على عليه السلام در آنجا هست را پيدا كنند.... 185
معاويه و حُجر بن عدىّ و ياران وى.... 186
تبعيد حجر واصحابش به سوى معاويه و كشتن آنها.... 191
حجر بن عدى كيست؟ و همراهان او چه كسانى بودند؟... 194
شايستگى اين مرد و ياران او بر هيچ كس پوشيده نبود حتّى بر مثل مغيره كه از گروه معاويه است.... 196
معاويه پس از اينكه زياد را به ابوسفيان ملحق كرد، خوش داشت كه از رضايت او منحرف نشود، و با رضايت او كينه اش شفا يابد.... 199
دو حضرمى و قتل آن ها به خاطر تشيّع.... 200
مالك اشتر:
از افراد شايسته اى كه معاويه آن ها را بى گناه كشت مالك بن حارث اشتر نخعى است.... 202
محمّد بن ابى بكر:
از قربانيان حكومت پادشاهى مستبدّانۀ معاويه، متولّد شدۀ در حرم امن خدا، و پروردۀ خاندان عصمت و قداست، محمّد بن ابوبكر است.... 204
معاويه بن حديج و عمرو عاص او را در پوست خرى گذاشتند و به آتش كشيدند.... 204
محمّد بن ابوبكر برادر مادرى عبداللّٰه بن جعفر بن ابوطالب بود.... 204
محمّد بن ابوبكر نزد عمرو عاص آورده شد و او را به قتل صبر كشت.... 205
پژوهشى در فضايل پسر هند.... 208
او هتك كنندۀ حرمتهاى الهى، و كوچك كنندۀ منزلت اولياى الهى است و...... 208
هيچ حديثى در فضيلت معاويه صحيح نيست.... 214
سخن ابن تيميّه: «گروهى دربارۀ معاويه فضايلى جعل كرده و رواياتى از پيامبر نقل كرده اند كه همگى دروغ است».... 215
سخن شوكانى: «حافظان اتّفاق نظر دارند كه هيچ حديثى دربارۀ فضيلت معاويه صحيح نيست».... 216
ششم - زنجيرۀ دروغگويان و سازندگان أخبار
1 - «لأن يزني الرجل خيرٌ من أن يروي عن أبان» [اگر مرد زنا كند بهتر است از اينكه از ابان روايت كند].... 219
2 - «لأن أشرب من بول حماري أحبّ إليّ من أن أقول حدّثني أبان» [من نوشيدن ادرار اُلاغم را بيش از روايت كردن از أبان دوست دارم].... 219
3 - غلام خليل مى گويد: «وضعنا الأحاديث لنرفّق بها قلوب العامّة» [اين احاديث را جعل كرده ايم تا به وسيله آن، قلوب مردم عوام را نرم كنيم].... 221
4 - ابن كثير، على بن جهم را دشمن على عليه السلام، و در عين حال متديّن و صاحب اعتبار مى داند!!... 223
5 - گرگى داخل بهشت شد زيرا فرزند يك نظامى را خورده است.... 223
توجّه: نزد بسيارى از اهل سنّت، وضع حديث و دروغ بستن بر پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله و اصحاب و تابعانِ به حقّ آن ها، منافاتى با زهد و ورع و اتّصاف به تقوا ندارد!... 224
يحيى بن سعيد قطان مى گويد: «من افراد صالح را نديدم كه در چيزى مثل حديث دروغگوتر باشند»!... 224
چه بسيار افرادى كه به گمان خود براى تقرّب به خدا حديث جعل مى كرده اند!... 225
حافظ عبدالمغيث حنبلى متّصف به زهد و وثاقت است ودر عين حال كتابى در فضايل يزيد بن معاويه از احاديث جعلى گردآورى كرده است!... 225
رواياتى ساختگى در مناقب ابوحنيفه.... 226-227
غلوّ گروهى از حنفيّه به حدّى رسيده كه گمان كرده اند وى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله أعلم بوده است!.... 227
دسته اى كه بر ابوحنيفه از هر سو طعن وارد كرده اند:
سفيان مى گويد: «خدا ابوحنيفه را لعنت كند كه اسلام را پله پله خراب كرد و در اسلام فرزندى شرورتر از او متولّد نشده است».... 228
ابوحنيفه در مسلمان بودنش اختلاف است.... 228
ابوحنيفه گمراه و گمراه كننده است.... 229
من او را [ابوحنيفه] يهودى مى دانم.... 229
پيرامون ابن ابى شيبه.... 229
نمى توان از پيروان ابوحنيفه روايت نقل كرد.... 229
رواياتى ساختگى در مناقب ابن ادريس.... 229-230
خيالاتى در مناقب مالك بن انس امام مالكى ها.... 230
مالكيان دربارۀ پيشوايشان خوابهايى را نقل كرده اند و گفته اند: پيامبر اكرم در خواب بر مالك ثناگويى كرده است.... 231
حنابله نيز براى دعوت به مذهب و پيشوايشان اهدافى دور از واقع داشته و گامهايى بلند برداشته اند.... 232
غلوّ حنابله دربارۀ پيشوايشان.... 232
ابومظفّر بر وى در مذمّت حنابله مبالغه كرده و گفته است: «اگر من قدرت داشتم بر حنابله جزيه قرار مى دادم».... 233
ابن درويش گفته است: «دربارۀ هيچ يك از پيشوايان (اهل سنّت) نصّ صحيح يا ضعيفى وارد نشده است».... 233
ليست احاديث جعلى و دروغين... 233
مشكل ثقه و ثقات:
جمعى كه تصريح به وثاقت آن ها شده است:... 235-236
1 - زياد بن ابيه، صاحب گناهان كبيره و جرايم سنگين.... 235
2 - عمر بن سعد، قاتل سيّد الشهداء.... 235
3 - عمران بن حطّان، فرمانده خوارج و...... 235
حريز بن عثمان مى گويد: اينكه مردم روايت مى كنند: پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرموده: «تو نسبت به من به منزلۀ هارون نسبت به موسى هستى» درست است، امّا شنونده اشتباه شنيده است. درستش اين است: تو نسبت به من به منزلۀ قارون نسبت به موسى هستى! گفت: اين را از وليد بن عبد الملك بر روى منبر شنيدم.... 236
بخارى نقل روايت از امام جعفر صادق عليه السلام را ترك كرده است، و يحيى بن سعيد [در مورد امام صادق عليه السلام] گفته است: «من در خود نسبت به او احساس بدى دارم»!... 237
ابوحاتم بن حبّان گفته است: «على بن موسى الرضا از پدرش عجايبى نقل كرده است گويا توهّم و گمان غلط مى كند و به خطا مى رود».... 237
ابن جوزى امام طاهر حسن بن على بن محمّد عسكرى عليه السلام را تضعيف كرده است.... 237
هفتم - سلسله احاديثى كه به دروغ
به پيامبر امين صلى الله عليه و آله نسبت داده شده است
نمونه هايى از احاديث دروغين كه توسط اين افراد در باب فضايل [افراد] جعل شده است:
1 - «ما في الجنّة شجرة إلّامكتوبٌ على كلّ ورقةٍ منها: لا إله إلّااللّٰه، محمّد رسول اللّٰه، أبو بكر صدّيق، عمر فاروق، و عثمان ذو النورين» [در بهشت هيچ درختى نيست مگر اينكه روى برگ آن نوشته شده است: لا إله إلّااللّٰه، محمّد رسول اللّٰه، ابوبكر صدّيق، عمر فاروق، و عثمان ذو النورين است].... 241
2 - به سند مرفوع [از پيامبر] نقل شده است: «ليلة اُسري بي دخلتُ الجنّة فإذا أنا بتفّاحة تعلَّقَتْ عن حوراء، قالت: أنا للمقتول ظلماً عثمان» [شب معراج داخل بهشت شدم و در آن جا سيبى ديدم كه از حوريّه اى آويزان بود، و گفت: من براى عثمان هستم كه به ظلم كشته مى شود].... 241
3 - از جابر به سند مرفوع نقل شده است: «إنّ اللّٰه اختار أصحابي على جميع العالمين سوى النبيّين والمرسلين...» [خداوند اصحاب مرا بر همه عالميان برترى داده است، مگر بر پيامبران...].... 242
4 - از عبداللّٰه بن عمر به سند مرفوع نقل شده است: «لمّا وُلد أبو بكر في تلك الليلة، اطّلع اللّٰه على جنّة عدن، فقال: وعزّتي وجلالي لا اُدخلك إلّامن أحبّ هذا المولود» [چون ابوبكر در آن شب متولّد شد، خداوند به بهشت عدن نگريست و گفت: به عزّت و جلالم سوگند! تنها كسى را وارد تو مى كنم كه اين مولود را دوست داشته باشد].... 242
5 - از ابو هريره به سند مرفوع نقل شده است: «إنّ في السماء الدنيا ثمانين ألف ملك يستغفرون اللّٰه لمن أحبّ أبابكر وعمر...» [در آسمان دنيا هشتاد هزار فرشته است كه براى كسانى كه ابوبكر و عمر را دوست دارند استغفار مى كنند...].... 243
6 - پيامبر به ابوبكر فرمود: «إنّ اللّٰه يتجلّى يوم القيامة للخلائق عامّة ويتجلّى لك خاصّة» [خداوند در قيامت بر همۀ خلايق به طور عموم تجلّى مى كند و براى تو به طور
خصوصى].... 244
7 - از انس نقل شده است: پيامبر بين ابوبكر و عمر صيغه اُخوّت جارى كرد و فرمود:
«أنتما وزيراي في الدنيا والآخرة...» [شما دو نفر وزير من در دنيا و آخرت هستيد...].... 244
8 - از انس به سند مرفوع نقل شده است: «إنّ للّٰه تعالى سيفاً مغموداً في غمده ما دام عثمان ابن عفّان حيّاً...» [خداوند تعالى شمشيرى دارد و تا زمانى كه عثمان بن عفّان زنده است، آن شمشير در غلاف است].... 245
9 - به سند مرفوع نقل شده است: «الاُمناء عند اللّٰه ثلاثةٌ: أنا وجبريل ومعاوية» [اشخاص امين نزد خدا سه نفرند: من، و جبرئيل، ومعاويه].... 245
10 - به سند مرفوع نقل شده است: «إنّ اللّٰه ائتمن على وحيه جبريل وأنا ومعاوية، وكاد أن يبعث معاوية نبيّاً من كثرة علمه...» [خداوند جبرئيل و من و معاويه را براى وحى أمين دانست و نزديك بود معاويه به خاطر كثرت علم و امين بودنش بر كلام پروردگار، پيامبر شود].... 245
راويان بدكردار خواسته اند از مقام نبوّت بكاهند، نه اين كه مقام معاويه را ترفيع دهند.... 246
بين مرتبۀ نبوّتى كه مسلمين به آن اعتقاد دارند، و بين اين شخصى كه بر مسند خلافت تكيه زده، فاصلۀ زيادى است.... 246
11 - از ابوهريره نقل شده است: قال رسول اللّٰه! صلى الله عليه و آله لعليّ عليه السلام: «أحبّهما تدخل الجنّة» [پيامبر به على فرمود: اين دو [ابوبكر و عمر] را دوست داشته باش تا داخل بهشت شوى].... 246
12 - از اُبىّ بن كعب به سند مرفوع نقل شده است: «قال جبريل: لو جلستُ معك مثل ما جلس نوح في قومه ما بلغت فضائل عمر...» [جبرئيل (به پيامبر) گفت: اگر من با تو بنشينم به مقدارى كه نوح در ميان قوم خود بود، به (نقل همۀ) فضايل عمر نمى رسم].... 246-247
13 - از عبداللّٰه رضى الله عنه به سند مرفوع نقل شده است: «أبو بكر تاج الإسلام، وعمر حلّة الإسلام و...» [ابوبكر تاج اسلام، و عمر لباس آن و...].... 247
14 - از ابوهريره به سند مرفوع نقل شده است: «خلقني اللّٰه من نوره، وخلق أبا بكر من نوري...» [خداوند مرا از نور خود خلق كرد، و ابوبكر را از نور من و...].... 247
15 - از على عليه السلام نقل شده است: «إنّي لموقوف مع معاوية للحساب» [من با معاويه براى
حساب مى ايستيم]!... 247-248
16 - به سند مرفوع نقل شده است: «لو لم اُبعث لبُعثتَ يا عمر!» [اگر من به نبوّت مبعوث نمى شدم، تو اى عمر! مبعوث مى شدى]!... 248
17 - «كان إذا اشتاق إلى الجنّة قبّل شيبة أبي بكر» [هر زمان پيامبر به بهشت مشتاق مى شد، موهاى سفيد ابوبكر را مى بوسيد]!... 248
18 - از ابن عبّاس به سند مرفوع نقل شده است: «أنا مع عمر وعمر معي حيث حللتُ، من أحبّه فقد أحبّني، ومن أبغضه فقد أبغضني...» [من هر كجا باشم، با عمر هستم، و او هم با من است، هر كس او را دوست دارد مرا دوست داشته، و هركس بغض او را داشته باشد، بغض مرا دارد...].... 248
19 - «أبو بكر منّي بمنزلة هارون من موسى» [ابوبكر نسبت به من به منزلۀ هارون نسبت به موسى است]!... 249
20 - از انس از على بن ابى طالب از رسول خدا نقل شده است كه فرمود: «يا عليُّ! لا تكتب جوازاً لمن سبّ أبا بكر وعمر فإنّهما سيّدا كهول أهل الجنّة بعد النبيّين...» [اى على! به كسى كه بر ابوبكر و عمر لعن مى فرستد، جواز عبور نده! كه اين دو آقاى پيران اهل بهشت، بعد از پيامبران هستند...]!... 250
21 - از ابن مسعود به سند مرفوع نقل شده است: «وإنّي وأبا بكر وعمر خُلقنا من تربة واحدة، وفيها نُدفن» [من و ابوبكر و عمر از يك تربت آفريده شده ايم و در همان دفن مى شويم].... 250
22 - به سند مرفوع نقل شده است: «أنا مدينة العلم وعليٌّ بابها، وأبوبكر أساسها، وعمر حيطانها» [من شهر علم هستم، و على درِ آن، و ابوبكر پايه و اساس آن، و عمر ديوارهاى آن!]... 251
23 - به سند مرفوع نقل شده است: «سيّدا كهول أهل الجنّة أبو بكر وعمر» [دو آقاى پيران اهل بهشت ابوبكر و عمر هستند!]... 251
24 - به سند مرفوع نقل شده است: «لا يبغض أبا بكر وعمر مؤمنٌ ولا يحبّهما منافقٌ» [هيچ مؤمنى ابوبكر و عمر را دشمن نمى دارد، و هيچ منافقى آن دو را دوست نمى دارد!]... 252
25 - از عايشه نقل شده است: «گفتم: اى رسول خدا! آيا در اين دنيا مردى هست كه حسناتش به اندازۀ ستاره هاى آسمان باشد؟ فرمود: بله. گفتم: كيست؟ فرمود: «عمر، وإنّه لحسنة من حسنات أبيك» [عمر، و او حسنه اى از حسنات پدرت است]».... 252
سند بسيارى از اين روايات مزخرف به امير المؤمنين على عليه السلام مى رسد.... 252
در ميان امّت اسلامى بيشترين دروغ را به امير المؤمنين على بن ابى طالب نسبت داده اند... 253
سخن فيروز آبادى: «از مشهورترين احاديث جعلى رواياتِ فضايل ابوبكر صدّيق رضى الله عنه است».... 253
و مى نويسد: «در باب فضيلت معاويه، هيچ حديث صحيحى وجود ندارد»... 253
دروغ هايى ديگر بر پيامبر دربارۀ خلفا
26 - سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله: «دل رحم ترينِ شما ابوبكر، وسخت گيرترين شما در دين عمر، و داناترين فرد به قرائت قرآن از ميان شما اُبىّ، و راستگوترين شما از لحاظ حيا عثمان، و داناترين شما به حلال و حرام معاذ بن جبل، و داناترين شما به احكام ارث زيد بن ثابت است، و همانا هر اُمّتى امينى دارد و امين اين اُمّت ابوعبيدۀ جرّاح است»!... 254
نقد سند حديث.... 254-255
نقد متن حديث.... 256
الف) شاهد بر اينكه ابوبكر با رحم ترين اُمّت است:... 256
1 - آتش زدن «فجائه».... 256
2 - چشم پوشى از عمل زشت خالد بن وليد نسبت به بنى حنيفه و عمل خفّت بارش با مالك بن نويره و همسرش.... 256
3 - توجّه نكردن به ادّعاى حضرت صدّيقۀ طاهره عليها السلام.... 256
سخنى پيرامون فدك.... 256-257
آيا ابوبكر دستش باز نبود تا فدك را به فاطمه واگذار كند و به او برگرداند تا درِ فتنه
را بر اُمّت باز نكند؟!... 257
دربارۀ اين صفتِ ابوبكر از فاطمه عليها السلام كه صدّيقه [بسيار راستگو] است بپرس در روزى كه از سرا پردۀ خود خارج شد و در حالى كه گريه مى كرد با صداى بلند ندا مى داد:
«پدرم اى رسول خدا! بعد از تو چه ها از پسر خطّاب و پسر ابوقحافه ديديم»!... 257
4 - دربارۀ اين صفت از امير المؤمنين عليه السلام كه صدّيق اكبر است بپرس در روزى كه او را بسان كشاندن جَمَل مخشوش [شترى كه چوب در بينى اش كرده اند تا به آن افسار بسته و او را مهار كنند] براى بيعتى كشاندند كه شومى آن اسلام را فرا گرفت.... 258
ب) و امّا اينكه عمر سخت گيرترين آن ها در دين است... 260
ج) و امّا اينكه عثمان راستگوترين آن ها از لحاظ حيا است.... 261
د) و امّا سه نفر باقى مانده.... 261
سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله: «أخاف على اُمّتي من بعدي ضلالة الأهواء، واتّباع الشهوات، والغفلة بعد المعرفة» [بعد از خود بر اُمّتم از گمراهى هوى و هوسها، و پيروى از شهوت ها، و غفلتِ پس از شناخت مى ترسم]... 261
27 - از ابن عمر روايت شده است: «كنّا نخيّر بين الناس في زمن النبي فنخيّر أبابكر، ثمّ عمر بن الخطّاب، ثمّ عثمان بن عفّان».... 261
اين روايت، عمده روايتى است كه اهل سنّت در انتخاب قانونى كه در اسلام واقع شد، به آن تمسّك كرده اند، و متكلّمين هنگام بحث از امامت آن را حجّت و دليل قرار داده اند، و محدّثين پا جاى پاى آنها گذاشته اند.... 262
28 - سخن ابودرداء: «پشت سر هر امامى نماز بخوانيد و دربارۀ ابوبكر و عمر و عثمان و على جز خوبى نگوييد»!... 263
29 - سخن ابن عباس: «همانا محبوب ترين خويشاوندان من... ابوبكر و سپس عمر است... و چه كسى مثل ابوسفيان است؟! همواره دين قبل از اينكه مسلمان شود و بعد از مسلمانيش با او تأييد شد...»!... 265
سخنى پيرامون ابوسفيان.... 266-268
30 - سخن انس بن مالك: «هر كس دوست دارد به ابراهيم عليه السلام در رفاقتش نگاه كند پس به ابوبكر در بخشندگى اش نگاه كند...»!... 269
توجّه: عجيب اين است كه اين روايت و امثال آن كه در فضايل آن سه نفر يا چهار نفر جعل مى شوند و در كنار هم چيده مى شوند، گويا بنايى آهنين اند كه هيچ اختلافى در آن نيست؛ پس هرگز غير از ابوبكر، اوّل آورده نمى شود، و دوم عمر، و سوّم عثمان آورده مى شود.... 269-270
31 - حديث عشرۀ مبشّره: عبدالرحمن بن عوف از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده است: «ابوبكر و عمر و على در بهشت هستند...».... 270
اين ده نفرى كه بشارت داده شده اند، اگر واقعاً مؤمن بوده اند، مانند ديگر افراد مسلمان ونيكوكار حتماً يكى از اهل بهشت هستند.... 273
پس اين سوت و كف زدن و بالا و پايين رفتن پيرامون حديث ده نفرى كه به بهشت بشارت داده شده اند، براى چيست؟!... 274
بررسى روايت ياد شده از ناحيۀ سند و متن:
راوى اين روايت، خليفۀ وقت را با بخشيدن بهشت به مخالفان على عليه السلام از خود راضى كرد.... 276
على عليه السلام هرگز با كسانى كه با او مخالفت و دشمنى كرده و او را آزرده اند، در بهشت جمع نمى شود، و دو ضدّ هرگز گرد هم نمى آيند.... 277
دقّت در متن:
1 - آيا عبدالرحمن بن عوف كه اين روايت به او نسبت داده شده و او يكى از ده نفرِ بشارت داده شده مى باشد، خودْ اين روايت را باور داشت و آن را تصديق مى كرد و با اين حال در روز شورا شمشيرش را بر على كشيد؟!... 278
2 - آيا ابوبكر و عمر كه به بهشت بشارت داده شده اند همان دو نفرى بودند كه حضرت صدّيقۀ طاهره پارۀ تن مصطفى در حال خشم بر آن دو، وفات نمود؟!... 278
3 - آيا آن دو (طلحه و زبير) همان دو نفرى بودند كه بر امام وقت كه اطاعتش بر آن ها واجب بود خروج كردند؟!... 281
سخن عمر روزى كه نيزه خورد؟!... 283
سخن طلحه: اگر رسول خدا وفات كرد با دختر عمويم عايشه ازدواج مى كنم؛ اين سخن به رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و آزرده شد و آنگاه آيۀ «وَ مٰا كٰانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اَللّٰهِ...» نازل شد... 28(4)
4 - آيا سعد بن ابى وقّاص كه يكى از ده نفرِ بشارت داده شده مى باشد، اين روايت را باور دارد و آن را تصديق مى كند؟!... 284
32 - از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت شده: ««إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَفِي خُسْرٍ»: يعنى ابوجهل «إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا»: يعنى ابوبكر..».... 28(6)
از ابن عبّاس از طريق ابن مردويه دربارۀ آيۀ: «إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ» روايت شده است كه منظور على عليه السلام و سلمان مى باشند.... 28(7)
ابوبكر:... 288
سيوطى سى حديث از مشهورترين فضايل ابوبكر را برشمرده، سپس آن ها را ردّ مى كند.... 289
خالى بودن صحاح شش گانۀ اهل سنّت، و سنن و كتابهاى مسند از اين روايات زياد، دربارۀ فضيلت خليفه اوّل، شاهد بطلان آنهاست.... 289
اگر خود خليفه اطمينان داشت كه تعدادى از اين احاديث صادر شده، هرگز احتجاج به آن روايات را در روزى كه احتياج مبرمى به آن ها داشت، ترك نمى كرد.... 290
و اگر صحابۀ صدر اوّل، چيزى از اين احاديث جعلى را مى دانستند، در آن روز كه روز آرام و خاضع كردن مردم بود به آنها احتجاج مى كردند.... 290
و ديگر مجالى براى سخن محمّد بن اسحاق نمى ماند: «بيشتر مهاجرين و انصار شكّ نداشتند كه بعد از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله على عليه السلام صاحب امر است».... 291
33 - توسّل به ريش ابوبكر:
«وعزّته وجلاله لو أقسم عليّ كلّ أعمى بحرمة شيبة أبي بكر الصدّيق لرددتُ عليه بصره» [به عزّت و جلالم سوگند! اگر هر فرد كورى مرا به ريش سفيد ابوبكر صدّيق قسم دهد بينائى اش را برمى گردانم].... 293
رواياتى پيرامون ريش ابوبكر، و جواب از آنها... 294
سخن صاحب مقاصد: «أ نّه (أبي بكر) كالوالد الثاني للمسلمين» [او (ابوبكر) مانند پدر دوّم براى مسلمانان است]؛ زيرا او بود كه درب اسلام آوردن را به روى آن ها باز كرد... 295
شگفتى فراوان از اين است كه وى ابوبكر را پدر دوّمِ امّت شمرده است... 295
امّت هرگز درى كه خليفه براى ورود به اسلام گشوده باشد را نمى شناسد، بله بر همۀ امّت مخفى نيست كه او درى را به روى امّت بست، و آن باب شهر علم پيامبر صلى الله عليه و آله يعنى مولا امير المؤمنين عليه السلام است.... 295-296
34 - كرامت دفن ابوبكر... 297
راويان اين روايت خواسته اند عمل گروهى را كه خليفه را در اتاق پيامبر صلى الله عليه و آله - آن جايگاه پاك - دفن كردند، تصحيح كنند.... 297
35 - سگى از طايفۀ جنّ كه مأمور بود دشنام دهندگان به ابوبكر و عمر را گاز بگيرد... 300
خداوند سگهاى شكارى و شيرهاى درّنده اى دارد كه با دعاى پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله يا يكى از اولاد صادق وى، بر دشمنانش مسلّط مى كند.... 301
نفرين امام جعفر صادق عليه السلام بر حكيم اعور يكى از شعرايى كه به بنى اُميّه در دمشق پيوست؛ پس شيرى او را دريد.... 302
36 - منزلت ابوبكر نزد خدا... 302
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله - بنا بر آنچه كه اين قوم گمان كرده اند - در غار به ابوبكر فرموده است:
«كسى كه بغض تو را داشته باشد به بهشت داخل نمى شود هر چند عمل هفتاد پيامبر را دارا باشد».... 303
37 - اشباح پنج گانه از فرزندان آدم... 305
«چون آدم پروردگارش را عصيان كرد، گفت: پروردگارا! به حرمت اين پنج شبحى كه
گراميشان داشتى توبۀ مرا بپذير، و خداوند توبه اش را پذيرفت».... 305
غلوّ در فضايل، اين روايت را براى معارضه با روايتى كه در تفسير آيۀ: «فَتَلَقّٰى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمٰاتٍ فَتٰابَ عَلَيْهِ» آمده، ساخته و پرداخته است.... 30(6)
سخن قصيمى به پيروى از ابن تيميّه: «درخواست از خداوند به حقّ پيامبر يا به حقّ ديگر پيامبران و صالحان هيچ ارزش عملى دينى ندارد تا موجب شود اين توسّل، عملى صالح و نيكو گردد، تا چه رسد به اينكه موجب غفران و عفو كامل شود...»، و پاسخ آن.... 307-308
38 - ابوبكر بهترينِ اهل آسمان ها و زمين است... 309
39 - ابوبكر در كفّۀ ترازو... 310
40 - خطبۀ پيامبر صلى الله عليه و آله در فضيلت خليفه... 311
«... كسى كه بيشترين منّت را در همراهى كردن و انفاق مال بر من دارد ابوبكر است، و اگر كسى غير از پروردگارم را خليل قرار مى دادم همانا ابوبكر را قرار مى دادم...»، و پاسخ آن.... 311
سخن نووى: «همۀ علما اتّفاق نظر دارند كه صحيح ترين كتابها بعد از قرآن عزيز صحيح بخارى و صحيح مسلم است».... 314
عمر:
41 - عمر أقرأ صحابه، و أفقه آنها بود... 314
پاره اى از احكام عمر كه منحرف از قرآن كريم است.... 315-317
حال آيا در شريعتِ عقل، جايز است كسى كه بيشترين قرائت را دارد و داناترين و فقيه ترين است، اين مقدار از آيات قرآن و مقاصد با ارزش آن به دور باشد؟!... 318
42 - نهادنِ لقب امير المؤمنين بر عمر... 318
صريح روايت طبرى اين است كه خود عمر اين لقب را براى خود قرار داد.... 319
كسى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را امير المؤمنين ناميد، مولا على عليه السلام است و احاديثى پيرامون اين موضوع... 319-320
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «عليّ يعسوب المؤمنين، والمال يعسوب المنافقين» [على امير مؤمنان است و مال، امير منافقان است].... 321
سخن دميرى: «به همين جهت به امير المؤمنين على «امير النحل» گفته مى شود»... 321
43 - كاغذى در كفن عمر... 322
حسن و حسين بر عمر بن خطّاب وارد شدند و او مشغول انجام كارى بود، وقتى متوجّه آن ها شد بلند شد و آنها را بوسيد.... 322
عثمان:
44 - سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «هر پيامبرى در بهشت رفيقى دارد و رفيق من در بهشت عثمان بن عفّان است»!... 323
45 -سخن جابر بن عبداللّٰه: «پيامبر صلى الله عليه و آله به طرف عثمان رفت و او را در آغوش گرفت و فرمود: تو در دنيا و آخرت ولىّ من هستى»!... 326
46 -سخن ابن لبيبه: «... وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله بين مهاجرين و انصار عقد اُخوّت بست، بين او [عثمان] و خودش عقد اُخوّت بست».... 331
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى خود كسى غير از على بن أبى طالب عليه السلام را برادر قرار نداد.... 331
اين كرامت مانند بقيّۀ كرامتهاى امام عليه السلام بر هوا پرستان گران آمده و در مقابل آن، سخن دروغى جعل كرده اند؛ گاه دربارۀ ابوبكر و اينكه او برادر رسول خداست، و گاه درباره عثمان و اينكه رسول خدا بين او و بين خود عقد اُخوّت خواند، و گاه دربارۀ على و اينكه پيامبر بين او و عثمان پيوند برادرى ايجاد كرد.... 332-333
نخستين كسى كه درِ جرأت پيدا كردن بر اين فضيلت بلند را كاملاً گشود، عمر بن خطّاب بود، روزى كه صاحب اين فضيلت را - مانند شترى كه چوب در بينى اش كرده اند تا به آن افسار بسته و مهار گردد - براى بيعت مى كشاندند.... 334
47 - سخن جابر: «پيامبر هرگز بالاى منبر نرفت، مگر اينكه فرمود: عثمان در بهشت است»!... 335
اگر عثمان از مؤمنان بوده، هر آينه شهادت آيات كريمه و احاديث شريفۀ فراوان بر
داخل شدن آنها به بهشت كافى است.... 337
48 - سخن حذيفه: «رسول خدا براى عثمان چنين دعا نمود: اى عثمان! خداوند آن چه را پنهان كردى و آشكار كردى و مخفى كردى و آنچه تا روز قيامت واقع مى شود را بر تو ببخشد»... 339
رخصت دادن به معصيت تا روز قيامت كه در متن اين حديث آمده، مخالف اصول مسلّم است.... 340
آرى، چه به جا گفته شده است: سيرۀ عثمان اين روايت را تصديق مى كند.... 340
49 - سخن ابوهريره: «عثمان بن عفّان بهشت را از رسول خدا دو بار خريد...»!... 342
50 - سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله: «اُمّ كلثوم را به ازدواج عثمان در نياوردم مگر با وحيى از آسمان»... 343
معاويه:
هيچ حديثى در فضيلت معاويه صحيح نيست.... 347
سخن ابن تيميّه: «گروهى دربارۀ معاويه فضايلى جعل كرده و رواياتى از پيامبر نقل كرده اند كه همگى دروغ است».... 348
سخن شوكانى: «حافظان اتّفاق نظر دارند كه هيچ حديثى دربارۀ فضيلت معاويه صحيح نيست»... 349
برخى از احاديث دروغى كه دست گناهكار وضع و جعل دربارۀ مناقب معاويه آفريده است:
51 - از جابر نقل شده است: «إنَّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله استشار جبريل في استكتاب معاوية فقال:
استكتبه فإنّه أمين» [همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ كاتب قرار دادن معاويه با جبرئيل مشورت كرد پس جبرئيل گفت: او را كاتب قرار داده كه فرد امينى است].... 350
52 - در حديث مرفوعى نقل شده است: «الاُمناء سبعة: اللوح والقلم وإسرافيل وميكائيل وجبريل ومحمّد ومعاوية» [افراد امين هفت نفرند: لوح و قلم و اسرافيل و ميكائيل و جبرئيل و محمّد و معاويه].... 350
53 - در حديث مرفوعى نقل شده است: «إنّ اللّٰه ائتمن على وحيه جبريل وأنا ومعاوية، وكاد أن يبعث معاوية نبيّاً من كثرة علمه...» [همانا خداوند، جبرئيل و من و معاويه را امينِ وحى خود قرار داده است، و نزديك بود معاويه به خاطر علم فراوان به عنوان پيامبر مبعوث شود...»].... 350-351
54 - از سعد نقل شده است: پيامبر صلى الله عليه و آله به معاويه فرمود: «إنَّه يُحشر وعليه حلّةٌ من نورٍ ظاهرها من الرحمة، وباطنها من الرضا، يفتخر بها في الجمع لكتابة الوحي» [معاويه محشور مى شود در حالى كه لباسى از نور بر اوست كه ظاهر آن از رحمت و باطن آن رضايت است، و در ميان جمع به آن لباس افتخار مى كند به خاطر نوشتن وحى].... 351
55 - از عبداللّٰه بن عمر در حديث مرفوعى نقل شده است: «الآن يطلع عليكم رجلٌ من أهل الجنّة، فطلع معاوية فقال: أنت يا معاوية! منّي وأنا منك، لتزاحمني على باب الجنّة كهاتين وأشار بإصبعيه» [اكنون مردى از اهل بهشت بر شما نمودار مى شود، پس معاويه نمودار شد آنگاه پيامبر فرمود: اى معاويه! تو از من هستى و من از تو هستم، تو بر در بهشت مانند اين دو - و با دو انگشتش اشاره كرد - جا را بر من تنگ مى كند و به من فشار مى آورد].... 351
56 - كان معاوية ردف النبىّ صلى الله عليه و آله فقال: يا معاوية! ما يليني منك؟! قال: بطني. قال صلى الله عليه و آله:
«أللّهمّ املأه علماً وحلماً» [معاويه پشت سر رسول خدا صلى الله عليه و آله سوار بر مركب بود پس فرمود: اى معاويه! چه چيز از تو پشت من قرار دارد؟ گفت: شكم من. فرمود:
«خدايا! آن را از علم و بردبارى پر كن»].... 352
57 - در حديث مرفوعى نقل شده است: «يا اُمَّ حبيبة! للّٰه أشدّ حبّاً لمعاوية منك كأنّي أراه على رفارف الجنّة» [اى اُمّ حبيبه! خداوند معاويه را بيش از تو دوست دارد گويا او را بر تختهاى بهشت مى بينم].... 354
58 - «دخل النبيّ صلى الله عليه و آله على اُمّ حبيبة ورأس معاوية في حجرها فقال لها: أتحبِّينه؟ قالت:
ومالي لا اُحبّ أخي؟ قال: فإنّ اللّٰه ورسوله يحبّانه» [پيامبر صلى الله عليه و آله بر امّ حبيبه داخل
شد در حالى كه سر معاويه بر دامان او بود پس به او فرمود: آيا او را دوست دارى؟ گفت: چرا برادرم را دوست نداشته باشم؟ فرمود: همانا خدا و رسولش او را دوست دارند].... 354
59 - حديث: «لا أشبع اللّٰه بطنه» از مناقب معاويه شمرده شده است!... 355
60 - در حديث مرفوعى نقل شده است: «أنا مدينة العلم وعليّ بابها، ومعاوية حلقتها» [من شهر علم هستم و على درِ آن، و معاويه حلقۀ آن است].... 356
روايات دروغ ديگرى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت داده اند
61 - پيامبر به ابوحنيفه افتخار مى كند!... 357
گفته شده: «در پرهيزگارى ابوحنيفه همين بس كه در زمان او گوسفندى دزديده شد و او تا مدّتى كه معمولاً يك گوسفند عمر مى كند، گوشت هيج گوسفندى را نخورد، مبادا كه همان گوسفندِ دزديده شده باشد».... 357
ابوحنيفه مى گويد: «اى مردم! نگاه كنيد! من خودم بارها مردم را فريفته ام (و سرشان شيره ماليده ام)، امّا اكنون اين بچه مى خواهد مرا فريب دهد».... 359
نگارندۀ «مفتاح السعادة» مى گويد: «پدر ابوحنيفه در زمان كودكى او از دنيا رفت، و مادرش با امام جعفر صادق عليه السلام ازدواج كرد، و ابوحنيفه در دامان امام جعفر صادق عليه السلام پرورش يافته و دانش را از او فراگرفت. واگر اين مطلب درست باشد منقبت بزرگى براى ابوحنيفه خواهد بود».... 360
از عجيب ترين دروغهايى كه در مدح ابوحنيفه گفته اند اينكه: «امام ابوحنيفه طبق عادت خود در ركعت اوّل نماز روى پاى راست ايستاد و نصف قرآن را خواند...».... 361
و عجيب تر از اين داستان، سخن علّامۀ برزنجى است: «باور برخى از پيروان ابوحنيفه اين است كه حضرت عيسى و حضرت مهدى، از مذهب ابوحنيفه پيروى مى كنند»!... 362
62 - امام مالكى ها هر شب پيامبر را در خواب مى بيند... 363
63 - پيامبر بر گردن عبدالقادر سوار شد... 364
64 - سيوطى پيامبر را در بيدارى ديده است!... 365
سلسله احاديثى كه دربارۀ خلافت جعل شده است
مهمترين موضوعى كه هوى و هوسها و عواطف گمراه كننده، آن را به بازى گرفته است، موضوع خلافت در سنّت و حديث است؛ نمونه هايى از آنها از اين قرارند:
1 - از عايشه نقل شده است: «أوّل حجر حمله النبيّ صلى الله عليه و آله لبناء المسجد، ثمّ حمل أبوبكر حجراً آخر، ثمّ حمل عمر، ثمّ حمل عثمان... فقال: يا عائشة! هؤلاء الخلفاء من بعدي» [اوّلين سنگ را پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى ساخت مسجد حمل كرد، و دومين سنگ را ابوبكر و سومين سنگ را عمر و سنگ بعدى را عثمان حمل كرد. فرمود:
اى عايشه! اين ها خلفاى بعد از من هستند].... 367
2 - از عبداللّٰه بن عمر نقل شده است: «قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: يا بلال! أذِّن في الناس: أنّ الخليفة بعدي أبو بكر» [پيامبر صلى الله عليه و آله به بلال فرمود: اى بلال! در بين مردم اعلام كن:
خليفۀ بعد از من ابوبكر است].... 368
3 - به سند مرفوع نقل شده است: چون به آسمان عروج كردم، گفتم: خداوندا! خليفۀ بعد از من را على قرار ده پس آسمان ها لرزيد و ملائكه مرا ندا دادند: اى محمّد! بخوان: «وَ مٰا تَشٰاؤُنَ إِلاّٰ أَنْ يَشٰاءَ اَللّٰهُ» و خداوند ابوبكر را خواسته است (كه خليفه شود).... 36(8)
اُفّ بر نويسنده اى كه مثل اين حديث دروغ را مى نويسد و آن را لطيف مى داند.... 370
4 - از جابر به سند مرفوع نقل شده است: «أبو بكر وزيري والقائم في اُمّتي من بعدي، وعمر حبيبي ينطق على لساني، وعثمان منّي...» [ابوبكر وزير من است، و بعد از من در امّتم قائم [يعنى امام] است، و عمر حبيب من است و بر طبق گفتۀ من سخن مى گويد، و عثمان از من است...].... 370
5 و 6 و 7 - اين، شكل مسخ شده و تحريف شدۀ حديث كاغذ و دوات است، و آنان چون ديده اند حديث صحيح به صلاحشان نيست آن را به اين شكل تغيير داده اند.
... 372-373
آن شخص گفت: «إنّ الرجل ليهجر، أو: إنّ الرجل غلبه الوجع» [اين مرد هذيان مى گويد، يا بيمارى بر اين مرد غلبه كرده است]... 373
بيان بطلان روايت: «... معاذ اللّٰه أن يختلف المؤمنون في أبي بكر».... 373-374
دروغ كثيف:
تنها برهانى كه قوم در باب خلافت اقامه مى كنند، اجماع و انتخاب است و هيچ كس از ايشان - هر چند نادر - نيست كه در باب خلافت بر روايت تكيه و استناد كند. [بلكه بر عكس] دربارۀ ابطال نصّ و تصحيح اختيار و احكام آن به تفصيل سخن گفته اند.... 375
سخن خضرى: «اصل در انتخابِ خليفه، رضايت اُمّت است...».... 375
معنى بيعت و ولايت عهدى در كلام خضرى.... 375-376
اينك احاديثى را مى آوريم كه نزد قوم صحيح است و با روايات ياد شده، متضادّ هستند:
1 - از ابوبكر وارده شده: در بيمارى منجرّ به مرگ گفت: «دوست داشتم از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيده بودم: امر [خلافت] براى كيست»؟... 376-377
2 - چون ابوبكر به احتضار افتاد، عمر را خواند و گفت: «اى عمر! من تو را بر اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله خليفه قرار دادم...».... 377
3 - سخن ابوبكر كه گفت: «إنّي ولّيتُ هذا الأمر وأنا له كاره...» [من متولّى اين امر (خلافت) شدم در حالى كه از آن كراهت داشتم...].... 377
4 - ابوبكر چندين بار عذر خواهى كرده و بارها گفته است: «مرا رها كنيد! مرا رها كنيد! كه من بهترين شما نيستم».... 378
5 - عمر مرجع در امر خلافت را شوراى مسلمين مى دانست، و مى گفت: «اگر كسى بدون مشورت با مسلمين با اميرى بيعت كرد، بيعتش باطل است...».... 378
6 - امير المؤمنين على عليه السلام در روز شورا با عثمان بيعت نكرد، وعبد الرحمن به آن حضرت گفت: «بيعت كن و إلّاگردنت را مى زنم»... 378
كشتن كسى را كه از بيعت سر باز زند، توصيۀ عمر بن خطّاب بود.... 379
اين سخنان خشن وصداهاى درهم و برهم چيست؟!:
اين روايات چيزى نيست جز جار و جنجال در قبال حقيقت روشن و خلافت حقّى كه با نصوص صريح و صحيح براى امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام، ثابت شده است.... 380
پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله در شروع دعوت خود تصريح كردند كه زمام اين امر [خلافت] به دست خداست.... 380
قصيمى ادّعا مى كند: «در رجال حديث از اهل سنّت كسى كه متّهم به جعل و كذب باشد، وجود ندارد»!... 381
حكم جاعلان و دروغ پردازان... 382
حكم كسانى كه اين دروغ هاى باطل و بى ارزش را حفظ كرده اند:
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «من روى عنّي حديثاً وهو يرى أ نّه كذبٌ، فهو أحد الكذّابين» [كسى كه از من حديثى روايت كند در حالى كه مى داند دروغ است، او خود يكى از دروغ گويان است].... 383
پيرامون حديث عشرۀ مبشَّره... 8
معناى «قرقيسياء»... 34
معناى «ابن مَتْكاء»... 38
معناى سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «إنّ عمّار جلدة بين عينيّ»... 38
معناى سخن اميرالمؤمنين عليه السلام به برخى از اصحابش: «إنّك لقلق الوضين»... 39-40
پيرامون رباى نسيئه و رباى فضل... 51
«إهلال» در لغت و در اصطلاح... 67-68
معناى سخن اميرالمؤمنين عليه السلام: «فليعط برمّته»... 69
پيرامون حديث: «الولد للفراش»... 79
معناى سخن او: «صاحب پرچم»... 81
سخن نووى پيرامون صحابه... 98
معناى سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «منار الإيمان»... 112
معناى سخن او: «وأنت ترحض في بولك»... 119
معناى سخن اميرالمؤمنين عليه السلام: «ضرب الإسلام بجرانه»... 124
كنيۀ عبداللّٰه بن عبّاس: «أبو العبّاس» است... 128
معناى ضرب المثل عربى: «حَنَّ قِدْحٌ ليس منها»... 136
معناى سخن او: «وادي السباع»... 138
سخن اُمّ الخير بنت الحريش: «إنّها إحَنٌ بدريّة، وأحقاد جاهليّة...»... 140
معناى سخن اميرالمؤمنين عليه السلام: «تتجنّى»... 141
پيرامون جنگ صفّين... 153
پيرامون شعر يزيد ملعون: «ليت أشياخي ببدرٍ شهدوا...»... 173
معناى ضرب المثل عربى: «لذي الحُلم قبل اليوم ما تقرع العصا»... 187
پيرامون مرهون عورت خويش عمرو بن عاص... 197
قريش در جاهليّت دو كوچ داشت... 201
معناى جملۀ: «لليدين وللفم»... 203
معناى ضرب المثل عربى: «ضرب آباط الإبل».... 230
معناى «جنّت عدن»... 242-243
معناى عبارت: «أخذ بغرزه»... 244
پيرامون آتش زدن فُجائه به دستور ابوبكر... 256
اشاره به بخشى از زيارت جامعۀ ائمّة المؤمنين.... 258
جنايات يزيد ملعون در سه سال حكومتش.... 259
پيرامون واقعۀ حَرّه.... 259
معناى حديث «موقوف»... 286
معناى سخن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: «قائد الغرّ المحجّلون»... 320
معناى «تدليس» در روايت... 325
پيرامون ضرب المثل عربى: «جزاء السنمّار»... 329
معناى «سفه» در سخن او: «ليس بحليم مَنْ سفّه الحقَّ وقاتَلَ عليّاً» [كسى كه حقّ را نمى فهمد و آن را سبك و بى مقدار مى شمارد، و با على مى جنگد، بردبار نيست].... 353
پيرامون ابوسفيان كوفى.... 359