ghaemiyeh.com
سرشناسه : کنگره بزرگداشت عبدالجلیل رازیقزوینی (1390 : قم)
عنوان قراردادی : نقض . شرح
عنوان و نام پديدآور : مجموعه مقالات کنگره بزرگداشت عبدالجلیل رازیقزوینی (زنده در 560ق.) [کتاب]/جمعی از پژوهشگران؛ ویراستار حسین پورشریف.
مشخصات نشر : قم: موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر: کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، 1391.
مشخصات ظاهری : 2ج.
فروست : مجموعه آثار کنگره بزرگداشت عبدالجلیل رازیقزوینی؛ 5.
شابک : دوره:978-964-493-616-6 ؛ ج.1:978-964-493-619-7 ؛ ج.2:978-964-493-620-3
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
يادداشت : ج.2 (چاپ اول: 1391).
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج.1. مباحث قرآنی، حدیثی و کلامی.- ج.2. مباحث تاریخی، جغرافیایی و ادبی.
موضوع : عبدالجلیل قزوینی، عبدالجلیل بن ابوالحسین، 504-585؟ق. -- کنگرهها
موضوع : عبدالجلیل قزوینی، عبدالجلیل بن ابوالحسین، 504 - 585؟ ق . نقض فضائح الروافض -- نقد و تفسیر -- مقالهها و خطابهها
موضوع : شیعه -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع : اهل سنت -- دفاعیهها و ردیهها
شناسه افزوده : پورشریف، حسین، 1354 -، ویراستار
شناسه افزوده : عبدالجلیل قزوینی، عبدالجلیل بن ابوالحسین، 504 - 585؟ ق . نقض فضائح الروافض . شرح
شناسه افزوده : موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث. سازمان چاپ و نشر
شناسه افزوده : کتابخانه ٬موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی
رده بندی کنگره : BP212/5/ک84 1390
رده بندی دیویی : 297/417
شماره کتابشناسی ملی : 2764699
يادداشت دبير علمى.......... 7
در باره مجموعه مقالات.......... 13
آية اللّه رضا استادى
دكتر على راد
دكتر محمّدرضا موحّدى
محمّدمهدى احسانىفر
محمّد بيابانى اسكويى
اصغر غلامى
دكتر علىنقى خدايارى
قاسم صفرى (جوادى)
سيّد محمّدهادى گرامى
دكتر رسول رضوى
ابوالفضل هاشمى
رضا بابايى
يادداشت دبير علمى
يك. رى، يكى از كهنترين مراكز تمدّنى ايران است كه قدمت چندين هزارساله دارد و مردمان آن را قومى با تمدن و هنر پيشرفته توصيف كردهاند. اين شهر در سال 22 هجرى به دست مسلمانان افتاد و توسعهاش از آن پس آغاز شد و تا بِدانجا گسترش يافت كه پيش از حمله مغول (سال 616 ق)، آن را يكى از بزرگترين و آبادترين بلاد اسلامى توصيف و جمعيت آن را بالغ بر دو ميليون نفر گزارش كردهاند.(1)
در دوره اسلامى، رى، از سده سوم و چهارم، داراى يك حوزه نسبتا توانمند علمى شد و شخصيتهاى بزرگى را، از شيعه و اهلسنّت، در خود پروراند. عالمان و انديشمندانى چون: ثقهالاسلام كلينى (م 329ق)، ابن قِبّه رازى (ق 4)، ابن مُسكويه (م321 - 421 ق)، ابو حاتم رازى (م 322 ق)، ابن فارِس رازى (329 - 395ق)، ابو بكر رازى (325 - 385 ق)، محمّد بن زكريا رازى (م 302 ق) و ... در اين دوره مىزيستهاند.
با افول و از رونق افتادن حوزههاى علمى بغداد و قم، رى به سرآمدِ شهرهاى علمى شيعه در آن روزگار تبديل شد و قرن پنجم و ششم، دوران بالندگى علمى رى به شمار مىرود. در اين برهه، عالمانى همچون: ابو الفتوح رازى (ق 6)، صفىالدين رازى (ق 6) صاحب كتاب تبصرة العوام، سديد الدين حمصى رازى (م 600ق) نويسنده كتاب المنقذ من التقليد، شيخ منتجب الدين رازى (504 - 585 ق) نويسنده كتاب الفهرست و قطب الدين رازى (م 696 - 766 ق) تأثيرگذار بودهاند.
1) . ر . ك: أشكال العالم، ص 146؛ عجايب المخلوقات، ص 226؛ آثار البلاد، ص 375؛ معجم البلدان، ج 3، ص 116؛ الكامل فى التاريخ، ج 1، ص 58؛ تاريخ آستانه رى، ص 33.
دو. از زندگى عبد الجليل رازى، اطلاعات دقيقى در دست نيست. تنها منبع براى شناخت اجمالى او، فهرست شيخ منتجب الدين رازى است كه معاصر وى بود و نيز كتاب نقض
از خود وى كه در لابهلاى آن و به مناسبت، مطالبى را در باره خود، بازگو كرده است.
منتجب الدين، او را چنين توصيف كرده است:
الشيخ الواعظ، نصير الدين عبد الجليل بن أبى الحسين بن أبى الفضل القزوينى، عالم، فصيح، دَيّنٌ.(1)
اين تعبيرها (الشيخ، الواعظ، نصير الدين، عالم، فصيح، دَين) نشاندهنده جايگاه علمى، اجتماعى و معنوى عبد الجليل است.
آثار عبد الجليل، بنا بر كتابهاى الفهرست و نقض، عبارت اند از:
تنزيه عايشة عن الفواحش العظيمة (تأليف شده در سال 533 ق)؛
البراهين فى إمامة أمير المؤمنين (تأليف شده در سال 537 ق)؛
السؤالات و الجوابات (در هفت جلد)؛
مفتاح الراحات فى فنون الحكايات يا مفتاح التذكير؛
رسالهاى در ردّ ملحدان؛
بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض» معروف به نقض (تأليف شده بين سالهاى 556 تا 566 ق).
روزگار عبد الجليل، داراى ويژگىها و شاخصههايى است كه آشنايى با آنها در شناخت عبد الجليل و كتاب او بىتأثير نيست، چنان كه از روى عناوين آثار عبد الجليل نيز مىتوان تا حدودى به اين تأثير و ارتباط، پى بُرد.
زمانه عبد الجليل، يعنى نيمه دوم قرن پنجم تا اواخر قرن ششم را مىتوان داراى چند ويژگى عمده دانست:
آبادانى رى و ايران؛
سست شدن پايگاه خلافت در جهان اسلام و نيز در فضاى سياسى؛
1) . فهرست منتجب الدين، ص 87.
رواج باطنىگرى و انديشههاى حسن صباح
اختلافات و منازعات شيعه و سنّى؛
رونق مجالس دينى با جانمايه مباحث كلامى و برگزارى مجالس مناظره؛
همانديشى دينى و تفاهم مذهبى؛
رواج زندقه و دينگريزى.
عبد الجليل، چنان كه عناوين آثارش نشان مىدهد، عالمى است حاضر در زمان كه رخدادهاى فرهنگى زمانهاش را به خوبى درك مىكند. او به منازعات مذهبى دامن نمىزند؛ بلكه با پايبندى به باورها و اعتقادات خويش تلاش مىكند آنها را به هستهاى
استوار، باورپذير و قابل دفاع، فروكاهد. لذا نخستين كتابش تنزيه عايشه است. او مىكوشد پرسشهاى مطرح در جامعهاش را پاسخ دهد و از اين رو، كتاب السؤالات و الجوابات را در هفت جلد مىنگارد. او در كتاب نقض، اتهامهاى بىجاى يك متعصّب را پاسخ مىدهد. اين كتاب، در عين حال، از گستردگى دانش و اطلاعات عبد الجليل پرده برمىدارد و فصاحت و بلاغت و شيوايى نثر او را به نمايش مىگذارد.
سه. پس از برگزارى كنگره بين المللى كلينى در بهار 1388، انديشه برگزارى كنگره بزرگداشت عبد الجليل، به صورت جدّى شكل گرفت و از آغاز سال 1389 با برگزارى جلسات شوراى عالى سياستگذارى و نيز جلسات شوراى علمىكنگره، فعاليتهاى كميته علمى كنگره آغاز شد. محصول دو سال فعاليتهاى اين كميته را در چند بند، فهرست مىكنيم:
الف. آمادهسازى مجموعه آثار كنگره (7 جلد)
كتاب نقض با ويرايش علمى جديد؛
عبد الجليل رازى قزوينى، روزگار و كتاب وى؛
شناختنامه عبد الجليل و «نقض»؛
بررسى توصيفى ساختار دستورى كتاب «نقض»؛
مجموعه مقالات كنگره (در دو جلد)؛
ب. خبرنامه كنگره (3 شماره) ج. تهيه لوح فشرده (DVD) از مجموعه آثار كنگره
همچنين شوراى علمى، برنامههاى ديگرى را نيز لازم و مفيد تشخيص داد كه از جهت اجرا متوقّف بر آمادهسازى كتاب نقض با ويرايش جديد بود و از اين رو، انجام يافتن آنها به پس از برگزارى كنگره موكول شد. اين كارها عبارت اند از:
بازنويسى كتاب نقض؛
ترجمه متن بازنويسى شده نقض به زبان انگليسى؛
ترجمه متن بازنويسى شده نقض به زبان عربى.
چهار. سپاسگزارى و قدرشناسى از همه كسانى كه در شكلگيرى و به ثمر نشستن اين كنگره سهم داشتند، وظيفهاى اخلاقى و دينى است. بدين سبب، با يادكرد نام افراد
و سازمانهايى كه به شكلى در آن نقش داشتهاند، كمترين وظيفه را در سپاسگزارى، به جاى مىآوريم.
الف. برگزاركنندگان
اين كنگره با مشاركت علمى، معنوى و مادّى اين مراكز به ثمر نشست كه به ترتيب حروف الفبا عبارت اند از:
آستان حضرت عبد العظيم حسنى عليهالسلام ، توليت: آية اللّه محمّد محمّدى رىشهرى؛
انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، رئيس: حجّة الاسلام و المسلمين محمّد جواد ادبى؛
جامعة المصطفى صلىاللهعليهوآله العالمية، رئيس: حجّة الاسلام و المسلمين عليرضا اعرافى؛
كتابخانه، موزه و مركز اسناد مجلس شوراى اسلامى، رئيس: حجّة الاسلام و المسلمين رسول جعفريان؛
مجمع جهانى اهل بيت عليهمالسلام ، رئيس: حجّة الاسلام و المسلمين محمّد حسن اخترى؛
مجمع جهانى تقريب مذاهب اسلامى، رئيس: آية اللّه محمّدعلى تسخيرى؛
مركز تحقيقات كامپيوترى علوم اسلامى، رئيس: حجّة الاسلام و المسلمين حميد شهريارى؛
معاونت امور فرهنگى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، معاون: جناب آقاى بهمن درّى؛
مؤسّسه علمى فرهنگى دار الحديث، رئيس: آية اللّه محمّد محمّدى رىشهرى.
يادآورى مىشود كه جلسات شوراى عالى سياستگذارى، با حضور رؤسا و مديران مراكز و نهادهاى ياد شده برگزار مىگرديد.
ب. اعضاى شوراى علمى كنگره
شوراى علمى كنگره، مركّب از شخصيتهاى علمى حقيقى و نمايندگان علمى مراكز برگزاركننده بود كه به ترتيب حروف الفبا عبارت اند از:
حجّة الاسلام و المسلمين علىاصغر اوحدى (نماينده مجمع جهانى تقريب مذاهب اسلامى)؛
جناب استاد ناصر باقرى بيدهندى (نماينده جامعة المصطفى صلىاللهعليهوآله العالمية)؛
حجّة الاسلام و المسلمين رسول جعفريان؛
جناب استاد قاسم جوادى (صفرى)؛
حجّة الاسلام و المسلمين محمّدحسين درايتى؛
حجّة الاسلام و المسلمين محمّدكاظم رحمان ستايش؛
حجّة الاسلام و المسلمين محمّد سالار (نماينده مجمع جهانى اهل بيت عليهمالسلام )؛
حجّة الاسلام و المسلمين على صدرايى خويى؛
آقاى دكتر پرويز فارسيجانى (نماينده انجمن آثار و مفاخر فرهنگى)؛
جناب استاد ميرهاشم محدّث (فرزند مير جلال الدين محدّث اُرموى، مصحّح كتاب نقض)؛
حجّة الاسلام و المسلمين محمّدمهدى معراجى؛
حجّة الاسلام و المسلمين محمّدعلى مهدوى راد.
ج. گروه آمادهسازى آثار، شامل: حروفچينى، ويرايش، نمونهخوانى و صفحهآرايى
آقاى حسين پورشريف (ويراستار)؛
آقاى مهدى جوهرچى (نمونهخوان)؛
آقاى محمّد كريم صالحى (حروفچين و صفحهآرا).
د. گروه اجرايى كنگره
حجّة الاسلام محمّدمهدى خوشقلب (دبير اجرايى)؛
آقاى اميرحسين سعيدى صابر.
ه . مشاوران علمى كنگره
آقاى هادى ربّانى؛
آقاى محمّدهادى خالقى.
همينجا بايد از نويسندگان آثار و مقالات و اساتيدى كه در مراحل مختلف ويرايش جديد كتاب نقض، تلاش و همكارى داشتند، سپاسگزارى كرد كه البته نام آنها بر روى آثار و نيز در شناسنامه كتابها آمده است. همچنين از همه بزرگوارانى كه
در ارزيابى آثار يا برقرارى ارتباطات علمى كوشش نمودند، قدردانى مىكنم و تلاش همكاران خود را در بخشهاى مختلف معاونت ادارى - مالى مؤسّسه علمى - فرهنگى دار الحديث مىستايم.
مهدى مهريزى
دبير كميته علمى
جمعه 18 فروردين 1391
14 جمادى الاُولى 1433
6 آوريل 2012
درباره مجموعه مقالات
آنچه مىتوانست محور پژوهشها يا نگارش مقالات در باره عبد الجليل رازى قزوينى قرار گيرد، يكى زندگى و آثار وى بود و ديگرى زمانه و روزگار او.
از آن جا كه زندگى او در منابع تاريخ و تراجِم، انعكاس اندكى داشته و از آثارش تنها كتاب نقض باقى مانده است، نگارش و پژوهش در محور نخست، تنها به كتاب نقض اختصاص مىيافت، در حالى كه زمانه و روزگار او، زمينه تأملات علمى و پژوهشى بسيار است.
با توجه به مقالات فارسى منتشر شده پيش از اين در باره كتاب نقض و شخصيت عبد الجليل - كه دست كم 22 عنوان مقاله است - ،(1)دايره كار تدوين مقاله محدودتر مىشد.
همچنين كارهاى تحليل تاريخى، نگرش نقادانه به تاريخ و جريانشناسى تاريخى، در مجامع علمى ايران، راغبان اندك دارد و كمتر دغدغه پژوهشگران قرار مىگيرد.
با اين اوصاف، با فراخوان و سفارشهاى خاص، تعداد 25 مقاله پذيرفته و تأييد شده توسط شوراى علمى، به كنگره واصل شد كه در دو جلد، در اختيار محققان و اهل نظر قرار مىگيرد. از اين تعداد، دوازده مقاله در جلد نخست و سيزده مقاله در جلد دوم جاى گرفتهاند.
1) . اين مقالات در كتاب شناختنامه عبد الجليل و كتاب نقض كه از سوى كنگره منتشر مىشود، گردآورى شدهاند.
اين مقالات را از نظر محتوا مىتوان در شش موضوع عام، دستهبندى كرد:
نگاه كلى به كتاب نقض: 1 مقاله (مقاله اول)
مباحث قرآنى و حديثى: 3 مقاله (مقاله دوم تا چهارم)
مباحث كلامى: 8 مقاله (مقالههاى پنجم تا دوازدهم)
مباحث تاريخ و جغرافيا: 9 مقاله (مقالههاى اول تا نهم از جلد دوم)
سبكشناسى كتاب نقض: 2 مقاله (مقالههاى دهم و يازدهم از جلد دوم)
مناظره و جدل: 2 مقاله (مقالههاى دوازدهم و سيزدهم از جلد دوم)
از منظرى ديگر، از اين 25 مقاله، سه مقاله به روزگار و زمانه عبد الجليل مربوط اند (مقاله هفتم از جلد اول و مقالههاى اول و نهم از جلد دوم) و 22 مقاله به كتاب نقض پرداختهاند.
از ميان نويسندگان مقالات، چهار تن خانم و 21 نفر مرد بودهاند.
كميته علمى، بر خودْ فرض مىداند از همه اساتيد و پژوهشگرانى كه با تدوين مقاله در غناى علمى اين بزرگداشتْ سهيم بودهاند، صميمانه سپاسگزارى كند و اميدوار است اين مجموعه بتواند در توسعه و تعميق معرفت و دانش بر پايه مكتب اهلبيت عليهمالسلام سودمند باشد.
1
نگاهى به كتاب «نقض» عبد الجليل رازى
آية اللّه رضا استادى
چكيده
كتاب نقض با اين كه كتابى كلامى شناخته مىشود كه در ردّ كتاب بعض
فضائح الروافض نگاشته شده است، پُر است از نكات تاريخى، جغرافيايى، فرهنگى و... كه استخراج و بررسى آنها مىتواند بسيار مفيد باشد. نويسنده در اين مقاله، بر آن بوده است كه از لابهلاى كتاب نقض، برخى نكات را كه مفيد و ارزشمند تشخيص مىدهد، بيرون بكشد و آنها را تبيين نمايد. اين نكات، عبارت اند از: پيشنهاد تأليف نقض؛ ترك پاسخگويى عجولانه؛ مقابله به مثل با معاندان و متعصّبان؛ شفافسازى عقايد جريان؛ اختلاف با محدّثان؛ رعايت خطّ قرمزها؛ فضائح پنجگانه روافض از ديد نويسنده سنّى؛ احترام به اهل سنّت؛ شهرهاى شيعهنشين و سنّىنشين؛ برخى نكات تاريخى، جغرافيايى و... .
به اعتقاد نويسنده، مطالب سودمند و تازهاى در كتاب نقض وجود دارند كه بسيارى از آنها جز در اين اثر، در جاى ديگر بيان نشده اند.
كليدواژهها: نقض، عبد الجليل رازى، آداب مناظره، جغرافياى تاريخى، كلام شيعه.
عبد الجليل قزوينى الأصل و رازى المسكن، از دانشمندان سده ششم هجرى - كه شرح حال اجمالى وى در كتاب ارجمند فهرست أسماء علماء الشيعة و مصنّفيهم، تأليف
معاصر او شيخ منتجب الدين رازى آمده - ، در سال 556 ق آگاه مىشود كه يكى از معاصران وى - كه او هم در رى مىزيسته و از سنّيان متعصّب بوده - ، كتابى در ردّ مذهب شيعه نگاشته و آن را بعض فضائح الروافض ناميده (و البتّه نامى از خود نبرده و هنوز هم روشن نيست كه نويسندهاش كيست) و چند نسخه از آن تكثير، و به اين طرف و آن طرف فرستاده و به گفته عبد الجليل قزوينى: «از معنى اين آيت دور افتاده كه در نصّ قرآن مجيد مذكور است كه «فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أجْمَعينَ * عَمّا كانُوا يَعْمَلُونَ»؛(1)زيرا هر با انصافى، نوشته او را مطالعه كند، مىفهمد كه او از سر بُغض و عداوت امير مؤمنان على عليهالسلام دست به اين كار زده است.
پيش از اين كه نسخهاى از اين كتاب به دست عبد الجليل قزوينى برسد، چند نفر از دانشمندان شيعه، آن را ديده و مطالعه كرده بودند و به نقيب النّقباى رى، سيّد السادات، سلطان العزّة الطاهره ابوالفضل محمّد بن على المرتضى گفته بودند كه عبد الجليل قزوينى بايد در جواب اين كتاب، كتابى بنگارد به وجهى كه كسى انكار آن نتواند كرد. از اين رو، نسخهاى از آن كتاب براى عبد الجليل فرستاده شد و ايشان به دستور و درخواست نقيب النقباى رى، كتاب بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض را تأليف و از اين راه، اثرى بسيار ارزنده و پُر محتوا از خود به يادگار گذارد و نام خود را براى هميشه در زمره پاسداران از مكتب تشيّع، ثبت نمود.
قزوينى در آغاز كتاب مىگويد:
نسخهاى از كتاب بعض فضائح الروافض را پيش از اين كه براى من فرستاده شود، براى امير سيّد رئيس كبير جمال الدين على بن شمس الدين الحسينى - كه رئيس شيعه است - بردند و او تمام آن را مطالعه كرد و سپس نسخه را براى برادر بزرگ من اوحد الدين حسين - كه مفتى و پير طائفه شيعه است -
1) . سوره حجر، آيه 92 - 93.
فرستاد. او هم كتاب را به تمامه مطالعه نمود؛ امّا اين دو بزرگوار، اين مطلب را از من پوشيده داشتند از ترس آن كه مبادا من در جواب آن عجله كنم ... .(1)
بايد به اين قبيل از بزرگان و دانشمندان شيعه افتخار كنيم كه حتّى در مقام پاسخ به مخالفان و متعصّبان نيز به اتقان بحثها و اظهارنظرها فكر مىكردند و از اين كه حتّى
در اين مقام، كارهاى سطحى و عجولانه انجام شود، گريزان بودند.
نوشته اين سنّى متعصّب را - كه از قبيله تكفيريان بوده - بهتر است «فحشنامه» بخوانيم نه يك مباحثه و مناظره علمى و متين؛ زيرا هم در نام كتاب و هم در سخن پايانى خود و هم در طول مباحث كتاب، نه اين كه فقط ادب بحث و مناظره را رعايت نكرده، بلكه گهگاه گفتههاى خود را با ناسزاگويى و فحّاشى و تحقير شيعه و مكتب اهل بيت عليهمالسلام (البته به عنوان روافض) آلوده كرده و گويا به نظر وى، برهان و دليل، همان فحش و ناسزا گفتن است.
در آغاز كتاب مىگويد:
اين مجموعهاى است در شرح بعضى از فضايح و قبايح رافضيان.(2)
و در پايان كتاب هم مىنويسد:
اين است برخى از فضايح و قبايح روافض - اعاذنا اللّه و ايّاكم من شرّهم و وقانا و اياكم من كيدهم - .(3)
و در اواسط كتاب مىنويسد:
بدان اى برادر كه مذهب روافض، به خانهاى ماند كه آن خانه، چهار حد دارد:
حدّ اوّل با جهودى دارد؛ زيرا كه به زبونى به جهودان مانند ...(4)
حدّ دوم اين خانه با گبرى است؛ زيرا همچنان كه گبران به يزدان و اهرمن
گويند و اعتقاد كردهاند كه هر چه نيكى و خرّمى و راحت است از فضل يزدان است و هر چه زشتى و بدى و مضرّت است از فعل اهرمن است. رافضى هم گويد كه ...(1)
و حدّ سوم اين خانه با ملحدى دارد (مقصود از ملحد در اينجا طائفه اسماعيليه است).(2)
و حدّ چهارم اين خانه، اعتقاد و سيرت با دهريان دارد ... .(3)
البته صاحب كتاب نقض هم در پاسخ بدگويىها، مقابله به مثل مىكند و مثلاً گاهى پيش از نقل گفتار او جمله «خاك بر دهانش باد» را به كار برده و در پاسخ مطلبى كه در
بالا نقل شد، نوشته است:
بدان اى برادر كه مذهب اين نو سنّى (اشاره به گفتار اوست كه من پيشتر شيعه بوده و سپس سنّى شدهام) به سرايىمانند است كه اساسش از جبر، و بنيادش از تشبيه، و ديوارش از قَدَر، و سقفهايش از بغض آل مصطفى، و درش در كوى جفا و تعصّب و هواست ... .(4)
چون مؤلّف بعض فضائح الروافض، سنّى اشعرى و جبرى بوده است، صاحب كتاب نقض در سراسر كتاب، هر جا مناسب ديده، لوازم فاسده جبرى بودن را يادآور شده و به تعبيرى، فضاحت و رسوايى اين عقيده را به گونههاى مختلف، بيان كرده است.
مثلاً مىگويد:
اين كه گفته است: «ابتدا كردم به نام خدا» آيا از اين خدا مقصودش خدايى است كه اهل توحيد و عدل اثبات مىكنند اگر اين باشد مرحبا بالوفاق، و امّا اگر به خاطر جبرى بودن از اين لفظ آن خدا را مىخواهد كه همه فضايح و قبايح از فعل او باشد، چنين خدايى نزد عُقلا مستحقّ حمد و ثنا نيست.(5)
عبد الجليل قزوينى از متكلّمان شيعه به شمار مىآيد و از اين رو در تعدادى از مسائل با محدّثان، همعقيده نيست و يا دست كم در اين كتاب در برخى جوابها مانند آنها مشى نمىكند. مثلاً در پاسخ او كه مىگويد: «شيخ مفيد در كتابى آورده است
كه امامان همه غيبدانان باشند ...» مىنويسد:
از نصّ قرآن و اجماع مسلمانان معلوم است كه غيب الاّ خداى تعالى نداند «يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أخْفى»،(1)«لا يَعْلَمُ الْغَيْبَ إلاَّ اللّهُ»(2)... .(3)
كه حتما مقصود او اين است كه امامان عليهمالسلام بدون تعليم الهى غيب نمىدانند و علم غيب آنها «تعلّم مِن ذىعلم» است.
با اين كه اين كتاب در معارضه با اهل تسنّن است، امّا سعى شده كه مطالب بسيار تندى كه گاهى در برخى از كتابهاى شيعه در باره بزرگان اهل تسنّن ديده مىشود، به گونهاى نفى
و انكار شود و به اصطلاح امروز، خطّ قرمزها تا حدّى كه ممكن باشد، مراعات گردد.
مثلاً در يك جا مىگويد:
مذهب شيعه در حقّ صحابه كفر و شرك نيست؛ بلكه آن است كه با وجود امير المؤمنين على عليهالسلام بو بكر را و غير بو بكر را استحقاق امامت نيست.(4)
و در باره عايشه مىگويد:
من خود كتابى به نام تنزيه عايشه، در سال 533 به درخواست رئيس و مقتداى شيعه، سيّد سعيد فخر الدين بن شمس الدين حسينى نگاشتهام.(5)
از ناسزاهايى كه صاحب كتاب بعض فضائح الروافض چاشنى گفتههاى خود كرده بگذريم، مطالب كتاب او كه به عنوان اعتراض و نقطهضعف مذهب شيعه و به قول او «روافض» مطرح شده، از پنج گونه خارج نيست:
يكم. مطالب بىاساس و دروغ و مجعول كه ظاهرا با علم به اين كه خلاف واقع است، مطرح شده، مانند نقل روايتى به اين مضمون از امير مؤمنان عليهالسلام كه بر منبر كوفه فرمود: ألا انّ خير هذه الاُمّة بعد نبيّها أبو بكر ثم عمر.
پاسخ اين قبيل دروغها بسيار واضح است. مثلاً صاحب كتاب نقض در همين موردى كه ياد شد، مىنويسد:
امّا اين كلمات كه به دروغ به امير المؤمنين نسبت داده است، حاشا كه امير المؤمنين با وفور عصمت و كثرت علم و دانش مانند اين سخن گويد ... .(1)
دوم. مطالبى هستند كه در برخى كتابهاى شيعه و يا در برخى روايات منقوله در كتابهاى شيعه مطرح شدهاند؛ امّا اين طور نيست كه همه دانشمندان شيعه، آن را پذيرفته باشند.
پاسخ اين گونه مطالب نيز روشن است؛ زيرا در مباحثه و مناظره ميان دو مذهب فقط مىتوان آنچه را كه اهل هر مذهب به عنوان يكى از مسلّمات آن پذيرفتهاند، مورد اعتراض و گفتگو قرار داد، نه نظريات شخصى برخى از افراد را كه غالب دانشمندان آن مذهب آن را قبول ندارند!
و صاحب كتاب نقض، احيانا به اين بيان هم بسنده كرده كه:
آنچه مىگويى خبر واحدى است كه در برخى كتابهاى ما روايت شده و حديث واحد لا يوجب علما و لا عملاً.
سوم. مطالبى كه نسبت آن به مكتب شيعه صحيح است، امّا صاحب كتاب بعض
فضائخ الروافض، پيرايه بىاساسى به آن چسبانده و اعتراض كرده است، مانند اين كه مىگويد: شيعه پس از سلام نماز، سه بار دستها را بر زانو مىزند، به دشمنىِسه خليفه ابو بكر و عمر و عثمان.
1) . همان، ص 107.
سه بار اللّه اكبر گفتن پس از سلام در فقه شيعه هست؛ امّا آن پيرايه گواه جهل و يا غرض و مرض صاحب بعض فضائح الروافض است.
چهارم. مطالبى كه هم در كتابهاى اهل تسنّن هست و هم در كتابهاى شيعه، مانند تعدادى از فضايل امير مؤمنان عليهالسلام كه صاحب فضائح به خاطر جهل و يا بُغضى كه نسبت به شيعه داشته، بىجهت مورد اعتراض قرار مىدهد و يا با سوء برداشت و تحريف معنوى، آن را رد مىكند، مانند احاديث ردّ شمس براى امير مؤمنان عليهالسلام .
پنجم. مطالبى است كه در فقه شيعه هست و مستند آن، روايات صادره از ائمّه اطهار عليهمالسلام است كه به حكم حديث ثقلين، آنچه آن بزرگواران فرمودهاند و يا انجام داده و يا تأييد كردهاند، براى همگان حجّت است.
امّا صاحب فضائح، چون در فقه ساختگىِ مذهب خود نديد، همه آنها را با كمال بىحيايى، از فضايح و رسوايىهاى مكتب شيعه به شمار آورده است، مانند حلّيت متعه، گفتن حىّ على خير العمل در اذان و اقامه، حرام بودن گفتن آمين پس از سوره فاتحة الكتاب در نماز، و صحيح بودن طلاق گرچه زوجه راضى نباشد و... .
آرى. كسى كه كتاب بعض الفضائح را - كه متنش در كتاب نقض درج شده - با دقت مطالعه كند، حتما مىپذيرد كه محتواى آن، از اين پنج گروه خارج نيست و پاسخ همه آنها براى اهل اطلاع از مذهب اهل بيت عليهمالسلام روشن است؛ امّا متأسّفانه او نوشته خود را با بىادبى و دشنام و فريبكارى و مقايسههاى خندهآور و مطرح كردن مطالبى كه شايد براى برخى عوام، فريبنده باشد، ممزوج نموده و در واقع، به جاى اين كه به عقيده باطل خود، رسوايىهاى مكتب شيعه را بيان كند، خود را نزد اهل انصاف، رسوا نموده است.
پيشتر گفتيم كه عبد الجليل قزوينى در اين كتاب در مواردى اين طور مصلحت ديده كه در باره صحابه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله و بويژه خلفاى ثلاثه، به گونهاى قلم زند كه احترام اهل تسنّن در باره آنان تا حدّى لحاظ شده باشد؛ امّا در يك مورد با ظرافت خاصّى، حقّ مطلب را ادا كرده است:
صاحب بعض فضائح الروافض مىگويد: «روافض گويند كه عمر در شكم فاطمه زد و كودكى را در شكم او كشت كه رسول او را محسن نام نهاده بود».
صاحب نقض در پاسخ مىگويد:
اين خبرى است درست و برين وجه نقل كردهاند و در كتب شيعى و سنّى مذكور و مسطور است؛ امّا خبر مصطفى است كه إنّما الأعمال بالنيّات. اگر غرض عمر آن باشد كه على را به در برد تا بيعت كند بر خلافت بو بكر، نه آن بوده باشد كه جنين سقط شود و يمكن كه خود نداند كه فاطمه در پس در ايستاده است، اگر چنين باشد آن را قتل خطا گويند، و اگر عمدا كرده باشد هم نه معصوم است، حاكم خداست در آن نه ما، و در اين فصل، بيش از اين نتوان گفت. و اللّه اعلم بأعمال عباده و بضمائرهم و بسرائرهم.(1)
از فوايد اين كتاب و گفتگوى ميان آن سنّى و اين دانشمند عزيز شيعه، آن است كه تا حدّى مناطق شيعهنشين و سنّىنشين ايران در آن سالها روشن مىشود؛ زيرا از بىادبىهاى صاحب فضائح، اين است كه شهرهاى شيعهنشين را نام مىبرد و استهزا و مسخره و تحقير مىكند و صاحب نقض هم مقابله به مثل كرده و گاهىنام مناطق سنّىنشين را به همان صورت بيان مىكند.
حدود شصت شهر از ايران در اين كتاب ياد شده كه از راهى كه گفته شد و نيز قرائن ديگر مىتوان شيعى يا سنّى بودن هر كدام را تشخيص داد.
نيز از فوائد اين كتاب، يادكرد برخى از مشاهد مشرّفه و مزار امامزادههاست كه از نظر تاريخى، بسيار مغتنم است و نيز اشاره به شناخت برخى از علماى بزرگ شيعه و تأليفات آنها و نيز كتابخانه و مدارس آنها و... .
1) . همان، 298.
صاحب فضائح مىگويد: «رافضى گورها پرستد و گويد اين علوى است ...».
صاحب نقض مىفرمايد:
بيچاره كسى كه چندين حق را انكار كند و نداند كه اهل رى به زيارت سيّد عبد العظيم، و به زيارت السيّد ابو عبد اللّه الأبيض و به زيارت السيّد حمزة الموسوى شوند كه شرف و نسب و جزالت فضل و كمال عفّت ايشان ظاهر است.
و اهل قم به زيارت فاطمه بنت موسى بن جعفر كه ملوك و امراى عالم حنيفى و شافعى به زيارت آن تربت تقرّب نمايند.
و اهل قاشان به زيارت على بن محمّد الباقر كه مدفون است به «باركرسب» با چندان حجّت و برهان كه آن جا ظاهر شده است.
و اهل آوه به زيارت فضل و سليمان شوند فرزندان امام موسى بن جعفر الكاظم و به زيارت اوجان (نام مكانى است) كه عبد اللّه بن موسى مدفون است.
و اهل قزوين سنّى و شيعى به تقرّب به زيارت ابو عبد اللّه الحسين بن الرضا شوند.(1)
و در جاى ديگر مىنويسد:
امير ابوالفضل عراقى در عهد سلطان طغرل كبير... مسجد عتيق قم و منارهها فرمود، و مشهد و قبّه ستّى فاطمه بنت موسى بن جعفر عليهمالسلام او كرد.
و وزير شهيد سعيد فخرالملك اسعد بن محمّد بن موسى البراوستانى القمّى، ... خيرات بسيار فرموده چون قبّه امام الحسن بن على و زين العابدين و محمّد باقر و جعفر صادق عليهمالسلام به بقيع كه هر چهار در يك حضرت مدفوناند ... .(2)
آن جا كه گفتگو در باره نماز جمعه است، صاحب نقض مىنويسد:
و بحمد اللّه و منّه، در همه شهرهاى شيعه، اين نماز برقرار و قاعده هست، ... چنان كه در دو جامع به قم، و به دو جامع به آوه، و يك جامع به قاشان، و
مسجد جامع به ورامين، و در همه بلاد شام و ديار مازندران ... .(1)
در باره شيخ مفيد مىنويسد:
مفتىاى است محترم، در آن هنگام كه ابو بكر باقلانى را لقب نبود، او را شيخ مفيد خواندندى. او را شاگردان بسيار بودهاند و مناظرات رفيع كرده است و تصنيفات دارد اگر چه بعضى از اقوال او خلافى هست كه به اوّل كار گفته است.
او مقدمى است در اين طائفه و معاصر بو بكر باقلانى بوده است، بارها او را در مناظره مبهوت كرده. روزى او در سخن باقلانى دخالت كرد، باقلانى براى خجالت او گفت: «و لك فى كلِّ قِدر مغرفة». مفيد جواب داد: «تمثّلت بأداة ابيك» و او را خجل كرد.
كتاب الارشاد فى معرفة حجج اللّه على العباد تصنيف اوست و در ديار عالم هيچ فقيه و متكلّم و عالم نباشد كه نسخه آن كتاب ندارد.(2)
صاحب بعض فضائح الروافض مىگويد: «محمّد نعمان حارثى (شيخ مفيد) كتاب المفصح فى الإمامة دارد كه در آن چند طعن بر اجلاّى صحابه زده است و چند لقب بد بر عمر شمرده است».(3)
صاحب نقض در جواب فرموده:
نه هر چه در كتاب مسطور باشد دلالت مذهب و عقيده كند.(4)
در باره عبد الجبّار نيشابورى رازى ملقب به مفيد كه از فقهاى سده پنجم و ششم و ساكن رى بوده مىنويسد:
مدرسه خواجه عبد الجبّار مفيد كه چهارصد مرد فقيه و متكلّم در آن مدرسه درس شريعت آموختند ... و اين ساعت معروف و مشهور است به درس علوم و نماز به جماعت و ختم قرآن و نزول اهل صلاح و فقها ... .(5)
و آن جا كه صاحب نقض گويد: «لعنت بر دشمنان سه مرتضى و دو بوجعفر و دو
مفيد باد» مقصودش از دو مفيد، شيخ مفيد محمّد بن نعمان و همين عبد الجبّار رازى ملقّب به مفيد است، و مقصود از دو بوجعفر، ابوجعفر شيخ صدوق و ابوجعفر شيخ طوسى، و مقصود از سه مرتضى گفته شده، امير مؤمنان على مرتضى عليهالسلام و سيّد مرتضى علم الهدى و سيّد مرتضى رازى است.
البته احتمال ديگر هم هست؛ زيرا در كلام صاحب نقض، چند بزرگوار ديگر هم به نام مرتضى و سيّد مرتضى مطرح شدهاند.
در باره شيخ صدوق مىگويد:
ابوجعفر بابويه فقيهى است مقدّم، شخص بزرگوار و استاد همه اصحاب، مصنّف سيصد مجلّد از اصول و فروع، فضل و بزرگى شيخ كبير بوجعفر بابويه - رحمة اللّه عليه - را خود چگونه انكار توان كرد از تصانيف و وعظ و درس. و از رى تا بلاد تركستان و ايلاق (بلخ) اثر علم و فضل و بركات زهد و امانت او پوشيده نيست.(1)
در باره سيّد مرتضى علم الهدى مىگويد:
مرتضى محقّق است. به اتفاق او را علم الهدى و سيّد اجلّ خواندندى. وى را چهارصد شاگرد فاضل متبحّر بودهاند... در اصول و فروع و فنون علوم، و او در عهد خلفاى بنى عبّاس مدرّس بود ممكِّن و محترم و مقبول القول و القلم، و آنچه او كرده است از تقويت اسلام و تربيت شريعت جدّش مصطفى صلىاللهعليهوآله در جواب شبهات منكران توحيد و رسالت چون فلاسفه و زنادقه و براهمه، كسى را قوّت نبوده است.(2)
برادر او سيّد رضى، عالم و شاعر كه از مختارات كلام امير المؤمنين نهج البلاغه به هم آورده است.
صاحب بعض فضائح الروافض و صاحب نقض، هر دو گاهى از برخى كتابهاى وى نام مىبرند از جمله كتاب انتصار كه از آن مطلب نقل مىكنند و گاهى آن را با نام كتاب
المنفرد ياد مىكنند.
وى در باره شيخ طوسى مىنويسد:
ابو جعفر طوسى مبرّزى است در دين. فضل و زهد او اظهر من الشمس است.(1)
صاحب تصانيف و مجاور مشهد مقدّس امير المؤمنين، و بزرگقدر و رفيعجاه، و بر قول و فتواى او اعتمادِ تمام.(2)وى فقيه عالم و مفسّر و مقرى و متكلّم و زيادت از دويست مجلّد در فنون علم تصنيف ساخته،(3)تبيان در تفسير قرآن در چند جلد.(4)
و از كتاب رجال او به عنوان اسماء الرجال ياد كرده و صاحب بعض فضائح الروافض، از كتاب الممدوح و المذموم او ياد كرده كه گويا مقصود همان كتاب رجال است.
در باره ابوالفتوح رازى مىنويسد:
خواجه امام ابوالفتوح رازى كه بيست مجلّد تفسير قرآن تصنيف اوست كه ائمّه و علماى همه طوائف طالب و راغب اند آن را.(5)
و در جاى ديگر مىگويد:
پيرى معروف چون شيخ بُلفتوح - رحمة اللّه عليه - و تفسير او كه نسخههاى بى مرّ (يعنى بىشمار) و بى عدّ است آن را در طوائف اسلام، و ظاهر و باهر در بلاد عالم.(6)
در باره صاحب كتاب احتجاج مىنويسد:
الشيخ الامام عزّالدين ابومنصور احمد بن على الطبرسى از متبحّران علماى بزرگ.(7)
صاحب فضائح، كتابى به نام الواحدة به برقى، دانشمند مشهور شيعى نسبت داده و
مطالبى از آن نقل كرده است كه بايد ديد وى چنين كتابى داشته است يا نه!
و نيز گفته است كه ابوطالب بابويه و ابو عبد اللّه بابويه در عهد ما بودند و مطلبى از كتاب ابوطالب نقل كرده است.
صاحب نقض در پاسخ گفته:
شيخ بوطالب بابويه - رحمة اللّه عليه - بزرگ و متديّن بوده است؛ امّا معلوم است كه آن درجه نداشت در علم، كه تصنيف سازد.(1)
صاحب نقض در يك جا مىنويسد:
ابوابراهيم بابويى (ابن بابويه) پنجاه سال به قم بر مذهب اهل البيت حكم راند و فتوا نوشت و اكنون بيست سال است كه سيّد زين الدين اميره شرفشاه است حاكم و مفتى.(2)
از افتخارات شيعه، كتاب ارزشمند تنزيه الانبياء تأليف سيّد مرتضى علم الهدى است. و از كارهاى ننگآور مخالفان، اين است كه يكى از علماى آنان (ابوالفضائل مشّاط كه برخى احتمال دادهاند همو مؤلّف بعض فضائح الروافض باشد)، كتابى بزرگ در ردّ تنزيه الانبياء نگاشته و آن را زلّة الانبياء ناميده است كه صاحب نقض از آن ياد كرده است.
در پايان بايد گفت كه كتاب نقض و تعليقات مرحوم محدّث اُرموى بر آن، خزانهاى است از مطالب سودمند و تازه و جالب كه بسيارى از آنها جز در اين اثر و تعليقات آن در دسترس نبوده و نيست.
براى مؤلّف و محقّق و دستاندكاران بزرگداشت عبد الجليل قزوينى رازى، رحمت، مزيد توفيق، از خداى منّان خواستارم و براى كسانى كه راه مؤلّف بعض فضائح الروافض را پيش گرفته و ادامه مىدهند، بويژه وهّابىها و تكفيرىها كه خواسته، و ناخواسته آب به آسياى دشمنان اسلام مىريزند، عقل و درايت و هدايت مىخواهم!
اللّهم اجعلنا ممّن تنصر لدينك و لا تجعلنا ممّن أعان على محو كتابك!
2
بنمايههاى قرآنى عبد الجليل رازى در «نقض»
دكتر على راد(1)
چكيده
كتابِ نقض عبد الجليل رازى، هر چند كتابى كلامى با رويكرد جدلى است، ليكن قرآن، حضور جدّىاى در مباحث آن دارد و نزديك به سيصد آيه، در آن مورد استناد قرار گرفته است. رازى از اين آيات، در ردّ و ابطال ديدگاه مخالف، يا تثبيت آراى خودش بهره جسته و با روش اجتهادى - كلامى، تلويحا تفسيرى كلامى از معارف اعتقادى قرآن ارائه كرده است. رازى، آگاهىهاى خوبى از دانش تفسير داشته و مطابق با مبانى تفسيرى اماميه، اصول و قواعد خاص دانش تفسير، به بررسى آيات پرداخته است. مبانى قرآنشناختى، آراى علوم قرآنى، روششناسى تفسيرى، ديدگاههاى تفسيرى و تأويلى رازى، و آموزههاى قرآنى - كلامى نقض، از محورهاى اصلى اين پژوهه است.
كليدواژهها: عبد الجليل رازى، نقض، قرآن، تفسير، تأويل، مبانى، روش، آرا.
مقدّمه
الف. كتابِ نقض عبد الجليل قزوينى رازى، از جمله آثار كلامى اماميه در قرن ششم هجرى است. هدف اصلى اين كتاب، نقد و ابطال آراى مؤلّفِ كتاب بعض فضائح
1) . استاديار دانشگاه تهران پرديس قم.
الروافض است. از نظر محدّث اُرموى (مصححِ نقض)، رازى، مؤلّف بعض فضائح الروافض را مىشناخته و به كتاب تاريخ الأيام و الأنام وى نيز دسترسى داشته است؛ امّا اين كه به صراحت از نام وى ياد نكرده، حتما سرّى داشته است.(1)
از نگاه رازى، ادّعاى بيست و پنج سال شيعه بودن مؤلّفِ بعض فضائح الروافض، پندارى همه دروغ است و او غالى، اخبارى و حشوى بوده و در اين كتاب، شبهات غُلات، اخباريه و ديصانيه را آورده است، از اين رو، ادّعاها و اتّهامات وى عليه شيعه،
آراى اصوليان مذهب شيعه به شمار نمىآيد.(2)
از اين سخن وى چنين بر مىآيد كه اصوليان شيعه، نمايندگان و نظريهپردازان مذهب شيعه اند، نه اخباريان و غاليان؛ ليكن وى مراد خود از اصوليان را در هيچ جاى كتاب خود به روشنى بيان نكرده است؛ امّا از استنادات وى در سراسر كتاب به آراى بزرگانى چون: شيخ مفيد، سيّد مرتضى، شيخ طوسى، علاّمه طبرسى، ابو الفتوح رازى و ... چنين بر مىآيد كه عالمانى در چنين رده علمى، چنين نمايندگى را در تبيين نظريه
شيعه اماميه دارند، نه ديگران. چالش عمده عبد الجليل رازى با مؤلّف بعض فضائح الروافض، موضوع امامت و شرايط امام است و اين بحث، سهم قابل توجّهى از مباحث نقض را به خود اختصاص داده است؛ البته در كنار امامت، آموزههاى كلامى ديگرى نيز بحث شده است.
رازى در ادلّه و براهين امامت، صاحب اثر ديگرى است كه ظاهرا در نقض از آن بهره برده و مواردى بدان استناد جسته است. به سخن خود رازى، نام اين كتاب البراهين فى إمامة أمير المؤمنين است و موضوع آن «بيان آيت و وجه خبر و دلالت بر امامت به سمع» است.(3)
ب. مقصود از عبارتِ «بنمايههاى قرآنى» در عنوان مقاله، مبانى و آراى تفسيرى،
مفاهيم و مداليل قرآنى به كار رفته در نقض و به طور كلّى، رويكرد قرآنى رازى در اين كتاب است و بررسى آنها موضوع اصلى اين نوشتار را تشكيل مىدهد كه با رويكرد اكتشافى - تحليلى همراه با ارائه نمونههايى براى هر كدام، سامان يافته است. با توجّه
به اين كه پيشتر پژوهشى در بررسى آراى قرآنى عبد الجليل رازى در نقض سامان نيافته است، ناگزير تنها منبع در تأليف مقاله، خود كتاب نقض بود. به همين منظور،
تمام آن از آغاز تا فرجام، مورد مطالعه قرار گرفت و مطالب قرآنى آن، دستهبندى و سپس تحليل شد.
ج. بررسى مبانى، آرا و روش تفسيرى عبد الجليل رازى در نشان دادن ابعاد تاريخى تفسير اماميه در قرن ششم، سودمند است. مطالب تفسيرى نقض، نمونهاى عينى براى رواج رويكرد تفسير تطبيقى با گرايش انتقادى در ميراث شيعى ايران در قرن ششم هجرى است. افزون بر اينها نمونهاى خوب براى استشهاد به تعامل دوسويه دانش كلام و تفسير قرآن بوده و بهرهمندى كلام از قرآن را به خوبى نمايانده است.
در انديشه اسلامى، قرآن، همانند يك متن عادى نيست كه بتوان با هر پيشفرضى آن را فهميد يا خالى از هر مبنايى تفسيرش نمود.(1)بديهى است كه براى فهم درست و عميق قرآن، داشتن مبانى فكرى و اعتقادى صحيح براى انتخاب مصادر، روش و ابزارهاى تفسير، ضرورى است،(2)به گونهاى كه اگر مفسّرى فاقد چنين اصولى باشد، به همان نسبت، برداشت او از مقاصد قرآن، دچار كاستى و خطا خواهد بود. مبانى تفسير، مجموعه باورهاى اعتقادى، كلامى، زبانشناسى، روششناختى، تاريخى، و
علمى مفسّر نسبت به متن، ماتن و عناصر اساسى دخيل در فرآيند تفسير است كه با مبنا قرار دادن آنها، به تفسير قرآن مىپردازد. برخى از محقّقان، با تعريف مبانى تفسير
به مبادى تصوّرى و تصديقى مفسّر، بر لزوم آگاهى، تعريف و انتخاب مبنا در مورد آنها پيش از تفسير تأكيد داشتهاند.(1)
اختلاف نظر مفسّران، به تفاوت مبانى تفسيرى آنان بر مىگردد؛ البته تعصّبات مذهبى، سياسى، و ذهنيتهاى خودساخته افراد نيز در اين ميدان، بىتأثير نبودهاند.(2)آنچه از چهره در هم كشيده تفاسير فريقين نسبت به همديگر مشاهده مىشود، ريشه در همين تأثّرات مذهبى و مبانى اختلافى آنان در تفسير دارد.
عبد الجليل رازى، به عنوان يك قرآنپژوه، بر اساس مبانى تفسيرى خاص خود، به فهم و تفسير آيات پرداخته است كه در اين بخش به تحليل مبانى وى مىپردازيم. مبانى تفسيرى رازى در سه دسته ذيل قابل طبقه بندى است:
الف. مبناى ناظر به مؤلّفِ قرآن الاهى بودن قرآن
الاهى بودن مؤلّفِ قرآن، از مبانى كلامى رازى در تفسير قرآن است كه از پيشفرض هويتِ پديدآورنده آن تأثير مىپذيرد. مطابق اين پيشفرض، تنها مؤلّف و ماتن قرآن، شخص «اللّه» است. در نقض به اين مؤلّفه هويّتى قرآن چنين اشاره شده است:
خداى تعالى كه او كتاب به جبرئيلِ عليهالسلام امين داده و به محمّد فرستاده... .(3)
پذيرش اين مبنا، آثار متعدّدى در قرآنشناسى و تفسير آن دارد. آثار نخست، در باره متن قرآن و نوع دوم، مؤثّر در فهم و تفسير آيات است. اماميه با تكيه بر ويژگىهاى انحصارىِ متن قرآن، تجربه مثبت تاريخى در عدم امكان هماوردى با قرآن و ادلّه نقلى معتبر، بر اين اعتقاد است كه تنها خداوند، پديدآورنده تمام قرآن
بوده و هيچ كسى جز وى در پديدارى آن، نقشى نداشته است؛ خدايى كه خالق عالم هستى است، پديدارىِ كتابى با ويژگىهايى چون اعجاز و جامعيت براى وى آسان است. راز مانايى و پويايى قرآن در گذر زمان نيز در همين نكته نهفته است كه قدرتى فرابشرى آن را رقم زده است. تأثير اين مبنا در ردّ احتمال تناقضات درونى متن، عدم امكان تحدّى، ضمانت از تحريف، جامعيت، اعجاز، جاودانگى، چند سطحى بودن معنا و .... آشكار مىشود و خصوصيات قرآن را طبيعى آن مىشمرد.
پذيرش مبناى الاهى بودن مؤلّف قرآن، افزون بر اثر پيشگفته، اصول و معارف اعتقادى ديگرى نيز به دنبال دارد كه هر مفسّرى را ناگزير به آنها معتقد و ملتزم مىنمايد. از جمله آنها پذيرش عدل و حكمت الاهى و ديگر اوصاف جمال و جلال الاهى است كه در نوع نگاه و شناخت مفسّر از ويژگىهاى مؤلّف قرآن، اثر گذار بوده و به دنبال آن، در فهم سخن وى نيز تأثير خواهد گذاشت. پذيرش اين مبنا، تمامى باورها و معارف اعتقادى مرتبط با خداشناسى در جهانبينى اسلامى (البته با قرائت شيعى) را به دنبال خود دارد و مفسّر امامى با چنين شناختى از اوصاف خداوند، به تفسير قرآن خواهد پرداخت.
به سخن ديگر، مفسّر با پذيرش اللّه به عنوان مؤلّفِ قرآن، در تفسير آياتى كه از ظاهر آنها جبر، قُبح عقاب بدون بيان، تكليف بما لا يُطاق، تبعيض يا خشونت و... استشمام مىشود، احتياط نموده، با استناد به حكيم بودن خداوند و عدل ايشان، به قطع مصلحت و حكمتى را در چنين مواردى مد نظر خداوند دانسته و در نتيجه، ظاهر اين دسته از آيات را تأويل خواهد نمود؛ چرا كه افعال حكيم، به طور قطع از مصالح و مفاسدى تبعيت مىكند. در نتيجه، در داورى و ارزيابى برداشتهاى تفسيرى، مفاهيمى كه مخالف با مصالح نوع (قطعى) بشر باشد، مردود خواهند بود. اين نكته، در روايات اهل بيت عليهمالسلام نيز مورد تأكيد قرار گرفته است.(1)
1) . امام رضا عليهالسلام مىفرمايد: «إن سأل سائل هل يجوز أن يكلّف الحكيم عبده فعلاً عن الأفاعيل لغير علّة و لا معنى، قيل له: لا يجوز ذلك لأنّه حكيم غير عابث و لا جاهل» بحار الأنوار، ج6، ص 58 و ج5، ص313.
ب. مبانى ناظر به متن قرآن يك.
گفتارى بودن فرايند نزول
كلام بودن، ويژگى ذاتى قرآن از صدور تا ابلاغ آن به پيامبر صلىاللهعليهوآله است. به سخن ديگر، صدور قرآن از خداوند، فرآيندى گفتارى داشته و با همان ويژگى به پيامبر صلىاللهعليهوآله نزول يافته است: «قرآن كه آمده، كلامِ خداى است تبارك و تعالى و وحى تنزيل او».(1)در حقيقت، اين ديدگاه، احتمال طرحانگارههايى چون تجربه دينى و گزارهاى(2)در تحليل سرشت وحى قرآنى را مردود اعلام كرده و بر گفتارى بودن فرآيند تنزيل آن تأكيد دارند.(3)
دو. زبان قرآن
اسلوب بيانى قرآن نيز مبرهن و فاقد هر نوع ابهامى است:
براهين قرآن، هميشه روشن و ظاهر و باهر بوده است: «لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيّنَةٍ وَ يَحْيى مَنْ حَىّ عَنْ بَيّنَةٍ وَ إِنَّ اللَّهَ لَسَميعٌ عَليمٌ»(4).(5)
سه. مكانتِ قرآن
قرآن، نخستين منبع شناخت و استنباط معارف شرعيه است، و سنّت و اجماع، در رتبههاى بعدى قرار دارند:
در قبول شرعيات بعد از بعثت رسول و ظهور معجزات - كه دال است بر صدق او - ، به معصوم حاجت نباشد در معرفت شرعيات و از كتابِ خداى، اخبار متواتر و اجماعِ امّت، تحصيل معارف شرعى شايد كردن.(6)
همچنين راز منصوص خواندن شريعت اسلام(7)- كه متبلور در آموزههاى سنّت نبوى است - ريشه در آيه «وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللّهَ إنَّ
اللّهَ شَديدُ الْعِقابِ»(1)دارد كه به سنّت، اعتبار وحيانى بخشيده است. مقصود از منصوص بودن شريعت اسلام، اين است كه همه شريعت نص است از قِبَل خداى به بيان قرآن.(2)حال كه شريعت اسلام، منصوص است، اجتهاد و قياس در آن روا نيست:
پس همه شرايع نص باشد و بر اجتهاد و قياس خود عمل روا نباشد كردن به مذهب اهل البيت عليهمالسلام .(3)
رازى، نيازمندى به قياس براى كشف احكام در عهد نزول قرآن را با استناد به حضور وحى قرآنى، منتفى دانسته است:
اتفاق است كه در عهد سيّد عليهالسلام با نزول جبرئيل و قرآن، پندارم به قياس حاجت بنيفتد به دلالتِ اين آيت كه «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى * إنْ هُوَ إلاّ وَحْيٌ يُوحى * عَلَّمَهُ شَديدُ الْقُوى»(4).(5)
مبتنى بر همين ديدگاه رازى، آگاهى از تأويل متشابهاتِ قرآن در عهد نزول را منحصر در رجوع به سنّت پيامبر صلىاللهعليهوآله دانسته است. مهمترين دليل ارائه شده در اين مسئله، حضور پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله به عنوان تنها مرجع براى فهم قرآن است. رازى نيز با استناد به حضور سيّد انبيا فرض تأويل آيات متشابهات از سوى غير ايشان را منتفى دانسته است(6).
شايان ذكر است كه يكى از مسائل مهم تاريخ تفسير، بحث از مفسّران قرآن غير از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در عهد نزول است. برخى از قرآنپژوهان معاصر، وجود مفسّرى غير از پيامبر صلىاللهعليهوآله را منتفى دانسته و شواهد احتمالى خلاف آن را رد نمودهاند.(7)
چهار. هدف قرآن
نزول قرآن دو هدف كلّى دارد:
پنج. تحريفناپذيرى قرآن
تحريف در لغت، از ريشه «ح ر ف» است. لغتشناسانى چون ابن فارس، سه اصل معنايى براى ريشه اين كلمه بيان كردهاند: حدّ هر چيز، عدول و اندازهگيرى.(2)معناى دوم، در باره كلام به كار مىرود، و تحريفِ كلام، يعنى متمايل ساختن معناى آن از مقصود اصلى گوينده، به معنايى كه خواننده، آن را قصد كرده است. تحريف به اين معنا در آيات متعدّدى از قرآن كريم به كار رفته است.(3)
ما عَقَلُوهُ وَ هُمْ يعْلَمُون»؛ سوره نساء، آيه 46: «مِنَ الَّذينَ هادُوا يحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ»؛ سوره مائده، آيه 13: «فَبِما نَقْضِهِمْ ميثاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِيةً يحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ وَ نَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ»؛ سوره مائده، آيه 41: «وَ مِنَ الَّذينَ هادُوا سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ سَمَّاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرينَ لَمْ يأْتُوكَ يحَرِّفُونَ الْكَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَواضِعِه».
تحريف به معناى دگرگون نمودن و وارونه ساختن كلام، مصاديق گوناگونىدارد كه از جمله آنها تحريف لفظى و معنوى و تحريف به كاستى و فزونى است كه از اقسام تحريف لفظى به شمار مىآيد.(4)تحريف به فزونى قرآن، معتقدانى ندارد و اجماع بر نفى آن است؛(5)ولى در باره تحريف به كاستى اختلاف، نظر هست.(6)
تحريف ناپذيرى به معناى سالم ماندن قرآن كريم از هرگونه تغيير به كاستى و فزونى، از مبانى مهم كلامى اماميه در تفسير قرآن است. كوششهاى فراوانى از سوى بزرگان اماميه از گذشته تا كنون در اثبات عدم امكان تحريفپذيرى قرآن و عدم وقوع تحريف به كاستى و فزونى در آن انجام شده و به تمامى شبهات مطرح شده در باب تحريف - كه زاييده برداشتهاى نادرست برخى سادهانديش از بعضى از احاديث
1) . همان جا.
2) . ترتيب مقاييس اللغة، ص220.
3) . سوره بقره، آيه 75: «أَفَتَطْمَعُونَ أَنْ يؤْمِنُوا لَكُمْ وَ قَدْ كانَ فَريقٌ مِنْهُمْ يسْمَعُونَ كَلامَ اللَّهِ ثُمَّ يحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ
4) . البيان فى تفسير القرآن، ص197 - 198؛ صيانة القرآن من التحريف، ص13 - 16.
5) . البيان فى تفسير القرآن، ص 200.
6) . آفاق تفسير، ص356 تحريف قرآن.
بوده - ، پاسخهاى مستند و متقنى داده شده است. اوج اين كوششها در قرن پانزدهم هجرى است كه بررسىها در باره تحريفناپذيرى قرآن، ژرفتر و گستردهتر شده است.(1)مؤلّفِ نقض، به سلامت تمامِ متن قرآن از هر گونه تحريف و دستبرد معتقد بوده و در مواضع مختلف بر آن تأكيد نموده است. سخن وى در بيان نظر اماميه در سلامت قرآن از تحريف چنين است:
در اصل قرآنْ زيادت و نقصانى را روا داشتن، بدعت و ضلالت باشد و نه مذهب اصوليان است و اگر غاليى يا حشويى خبرى نقل كند ... بر شيعت حجّت نباشد(2).
در جاى ديگرى با استناد به ظاهر آيه «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ»(3)مىگويد:
وقتى خداوند چنين گفته است، پس كجا آدميان تصرّفى كنند در عبارت و معنى كلمات و حروف خللى كنند.(4)
رازى، اعتقاد به تحريف قرآن را كفرآميز خوانده است:
... نه از قرآن است اگر كسى اعتقاد بندد كه از قرآن است اعتقادى كفر باشد و لفظى در كلام خدا آورده باشد كه نه از آن باشد.(5)
رازى، افزون بر تصريح و استدلال به عدم تحريف قرآن، به شبهات نويسنده بعض
فضائح الروافض نيز پاسخ گفته است. صاحب فضائح، دو اتّهام ذيل را عليه شيعه در باورمندى به تحريف قرآن مطرح كرده است: نخست اعتقاد به كاسته شدن از قرآن با خوردن بخشى از آن توسّط بُز و ديگرى ادّعاى وجود تعابيرى چون «فى على» در متن برخى از آيات.
مطابق اين اتّهام، شيعه، به كاستى قرآن به دليل خورده شدن بخشى از آن اعتقاد دارد. عبد الجليل، در نقد اين اتّهام كه: «مذهبِ شيعه چنان است كه بز، قرآنِ عايشه بخورد،
پس چون قائم بيايد به شرح و راستى املا كند»(1)چنين مىنويسد:
اين قدر بندانسته است كه اين نه مذهبِ شيعه است و كس نگفته است و از عالمى از علماى شيعه، مذكور نيست و در كتابى از كتبِ ايشان مسطور نيست و بر اين اصل بد كه نهاده است بيرون از غفلتِ رسول و عايشه، بارى تعالى را دروغ زن مىداند كه گفته است تبارك و تعالى «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ»،(2)معنى آن است كه ما فرو فرستاديم قرآن را و ما نگاهدارنده قرآنيم. پس عايشه، جاهل باشد و محمّد، غافل و حق تعالى، دروغ زن؛ نعوذ باللّه من هذا المقال!(3)
مطابق اين اتّهام، شيعه معتقد است كه تعبير «فى على» از متن تعدادى از آيات قرآن، حذف گرديده است. رازى در ردّ اين اتّهام مىگويد:
فى على، نه از قرآن است و اگر كسى اعتقاد بندد كه از قرآن است، اعتقادى كفر باشد و لفظى در كلام خدا آورده باشد كه نه از آن باشد.(4)
از نگاه اماميه، وجود اين تعابير در روايات از باب اضافات تفسيرى، بيان شأن نزول و يا اختلاف قرائات است. هر تحليلى غير از اين موارد كه مستلزم اعتقاد شيعه به كاستى قرآن باشد، سخنى مردود و باطل است. اضافات تفسيرى، بيان شأن نزول و اختلاف قرائات از مصاديق تحريف قرآن نيست و اگر كسى، به آن اعتقاد داشته باشد، بايد بپذيرد كه صحابه نيز معتقد به تحريف بودند؛ زيرا در مصاحف آنان چنين اضافات توضيحى و تفسيرى، فراوان موجود بوده است. يكى از محقّقان، سخنى دقيق در اين باره دارد:
مدارك و شواهد نشان مىدهد برخى از صحابه، تفسير آياتى را كه از رسول خدا تلقّى مىكردند، در مصحفشان ثبت مىكردند بدون آن كه متن آيات
وحى را با شرح و تفسير آن خلط كنند. باقلانى،(1)زرقانى(2)و ابن جزرى،(3)به اين نكته تصريح دارند. بنا بر اين اگر در برخى از روايات گفته مىشود كه در مصحف ابن مسعود يا ابى بن كعب و ديگران، اضافهاى در آيه آمده(4)كه در مصحف موجود نيست، آن اضافه، از باب شرح و تفسير آيه است. به نظر مىرسد قول عمر بن خطّاب - كه در عصر خلافت خود، به برخى از صحابه مىگويد: «جرّدوا القرآن»(5)- ناظر به حذف اضافات تفسيرى از قرآن باشد.(6)
الاسلام كلينى، ج 5، ص167 - 168.
آيه «يا أيُّها الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» كه مخالفان بدان استشهاد كرده(7)و شيعه را به اين متّهم كردهاند كه اعتقاد دارد اسامى ائمّه در قرآن وجود داشته و از سوى صحابه و مخالفان حذف شده است، در صدد بيان شأن نزول آيه است.
جالب است كه تعصّب برخى از سنّيان معاصر چون ذهبى نيز مانع از دقّت وى شده است؛ زيرا خود از تعبير شأن نزول بهره جسته و در ادامه ادّعاى خود نوشته است: «فى شأن على عليهالسلام ».(8)اين تعبير، خود رساى در اين معناست كه روايات تفسيرى آيه ياد شده، در صدد بيان شأن نزول آن بودهاند، نه اين كه ادّعا كنند اين عبارت، جزء
قرآن است. همچنين اين كه ادّعا شود چنين رواياتى، تنها از طريق اماميه نقل شده،(9)ناشى از جهل است؛ زيرا رواياتى به همين معنا در آثار اهل سنّت نيز گزارش شده است.(10)در اين روايات آمده است كه محتواى آيه، ناظر به فضايل و مقامات خاص اهل بيت عليهمالسلام بوده يا اسمى در برخى از آنها از ائمّه بويژه امام على عليهالسلام برده شده است.
1) . البرهان فى علوم القرآن، ج1، ص235.
2) . شرح على الموطأ، ج1، ص 255.
3) . النشر فى قرائات العشر، ج1، ص 22.
4) . الدر المنثور، ج2، ص131.
5) . تاريخ الاُمم و الملوك، طبع مصر، ج4، ص 204.
6) . «تأملى در احاديث تحريفنماى الكافى»، چاپ شده در مجموعه مقالات فارسى كنگره بين المللى ثقة
7) . التفسير و المفسّرون، ص29؛ الشيعة الاثنى عشرية و منهجهم فى التفسير، ص289.
8) . التفسير و المفسّرون، ص29.
9) . همان جا.
10) . الدرّ المنثور، ج2، ص131.
مخالفان از مفاهيم دقيق اين تعابير، غافل يا جاهل هستند، همگى آنها اشاره به تبيين معناى آيه و بيان شأن و سبب نزول آيات دارند و احدى از اماميه و غير اماميه بر اين باور نيست كه اين تعابير، به معناى نقصان در قرآن است.
امام خمينى رحمهالله در اين باره سخنى دقيق دارند:
اگر كتاب الاهى، پر از نام اهل بيت و نام امير مؤمنان و اثباتِ وصايت و امامت ايشان با اسم بوده است (و سپس با تحريف ساقط شده) چرا خود امام على عليهالسلام ، فاطمه، حسن و حسين عليهمالسلام و نيز سلمان، ابوذر، مقداد، عمّار و ديگر ياران امام على عليهالسلام كه دائم بر خلافت امام على عليهالسلام احتجاج مىكردند، هرگز به آن آيات احتجاج نكردند؟ چرا آنان به احاديث نبوى (در تفسير آيات) استدلال مىكردند، با آن كه قرآن در ميان آنان بوده است؟(1)
ديگر محقّقان اماميه نيز به صراحت، مقصود از اين تعابير را روشن ساختهاند. براى مثال مرحوم فيض كاشانى، مقصود از تعابيرى چون: هكذا نُزِلَت، كذا أنزلت و ... را چنين بيان مىكنند:
يعنى بهذا المعنى نزلت و كذا الكلام فى نظائره(2).
مرحوم ملاّ صالح مازندرانى نيز مىنويسد:
قوله هكذا نزلت ... يحتمل أنها نزلت هكذا معنى بتفسير الروح الأمين.(3)
علاّمه مجلسى نيز در موارد متعدّدى ذيل اين دست از روايات - كه تعابير مذكور را دارند - ، همين برداشت را داشته است:
... يحتمل أن يكون الغرض بيان المقصود منها.(4)
همچنين مرحوم فيض كاشانى در تبيين رواياتى كه از ظاهر آنها كاستى و نقصان قرآن به نظر مىآيد، چنين مىنويسد:
ولا يبعد أن يقال إنّ بعض المحذوفات كان من قبيل التفسير و البيان و لم يكن من أجزاء القرآن فيكون التبديل من حيث المعنى أى حرّفوه و غيرّوه فى تفسيره و تأويله أعنى حملوه على خلاف ما هو به، فمعنى قولهم عليهمالسلام كذا نزلت أن المراد به ذلك لا أنها نزلت مع هذه الزيادة فى لفظها فحذف منها ذلك اللفظ.(1)
ج. مبانى ناظر به فهمِ قرآن يك. امكان عام و جواز اجتهاد در فهم قرآن
برداشتهاى قرآنى متعدّد رازى در نقض، نمايانگر اقدام عملى او در امكان و جواز معنايابى گزارههاى قرآنى و كشف مداليل و مقاصد آيات است. بديهى است كه پيشتر امكان عام(2)و جواز تفسير اجتهادى قرآن نزد وى، امرى مفروض و پذيرفته شده بوده است كه بر پايه آن چنين اقدامى را در تبيين آيات، انجام داده است.(3)رازى در معنايابى آيات چنان استوار عمل كرده است كه جاى هيچ شبههاى را در مسئله امكان و جواز فهم قرآن براى غير معصوم باقى نمىگذارد. در بيان وى، فهم قرآن و استنباط مسائل شرعيه از آن، در انحصار يا مشروط به حضور معصوم نيست.(4)وى در توجيه اين مبناى كلامى مىنويسد:
مثال اين مسئله چنان است كه در عهدِ ظهورِ امام معصوم به مكّه يا به مدينه يا به كوفه در اطرافِ عالم، علما و فقها باشند كه عوام از ايشان شريعت آموزند و اگر چه معصوم نباشد و عصمت در اعلام شريعت نيست.(5)
1) . الصافى، ج1، ص52.
2) . مقصود از امكان عام، امكان تفسير قرآن براى افراد غير معصوم با حصول شرايط اختصاصى دانش تفسير براى آنان است؛ امكان خاص، نقطه مقابل امكان عام است كه تفسير را تنها براى افرادى محدود و معيّن معصومان روا مىداند.
3) . ر.ك: همين مقاله، بخش «آراى تفسيرى - كلامى نقض».
4) . نقض، ص135.
5) . همان جا.
دو. قلمروهاى فهم قرآن
قلمروشناسى فهم قرآن، يكى از مؤلّفههاى نظريه تفسيرى است كه چندان در مطالعات تفسيرپژوهى، مورد توجّه قرار نگرفته است.(1)در بحث از مؤلّفه قلمرو فهم قرآن، تأكيد بر اين است كه حدّ و مرز تفسير با ترجمه، تأويل، جرى و تطبيق، بايستى براى يك مفسّر روشن باشد. گاه ممكن است مفسّرى آراى ديگران را به دليل عدم مهارت در شناخت اين مرزها تخطئه كند يا روايات تأويلى و تطبيقى را به جاى روايات تفسيرى يا بالعكس بهكار ببرد. فهم متن قرآن، داراى چهار مرحله و قلمرو است: ترجمه (فهم لغوى مفردات)؛ تفسير (فهم معانى ظاهرى)؛ تأويل (فهم معانى باطنى)؛ جرى و تطبيق (انطباق مفاهيم عام و كلّى بر مصاديق نوآمد). تفسير، بهسان ترجمه صرف، برگردان معانى الفاظ از عربى به زبان مقصد نيست؛ بلكه كنار زدن پرده ابهام از دلالت كلام است كه با كوشش بسيار و با توجّه با قرائن و نشانههاى برونمتنى به دست مىآيد.(2)از اين رو، در دلايل مخالفان ترجمه، نوعى تباين ترجمه با تفسير وجود دارد(3)و اشكالات و كاستىهايى بر ترجمه وارد است.(4)
تفاوتهاى غالبى ترجمه با تفسير،(5)نشانگر اين نكته است كه ترجمه، مرحلهاى ناقصتر و ضعيفتر از تفسير است، هر چند بر تفسير سبقت دارد. از اين رو، تلاشهاى محدود به شرح الفاظ مشكلِ قرآن از قلمرو تفسير بيرون بوده و عنوان ترجمه بر آن شايسته است.(6)هر چند تفسير و تأويل همزاد هم هستند و از ديرباز در
1) . تنها در يكى از پژوهشهاى جديد از قلمرو تفسير، به «دائرة التفسير و نطاقه» ياد شده است. ر.ك: مبانى تفسير القرآن و منهجه، ص75.
2) . التفسير الأثرى الجامع، ج1، ص29؛ مجد البيان، ص44.
3) . التفسير و المفسّرون، ج1، ص121؛ درسنامه ترجمه قرآن، ص33 و 70.
4) . اشكاليات ترجمة معانى القرآن الكريم؛ «الندوة الدولية حول ترجمة معانى القرآن الكريم»؛ التفسير و المفسّرون فى ثوبه القشيب، ج1، ص 127 - 133.
5) . درسنامه ترجمه قرآن، ص 33، 70 و 72.
6) . التفسير و المفسّرون فى ثوبه القشيب، ج1، ص13 - 14؛ مجد البيان، ص44؛ «در مكتب استاد جوادى آملى»، كيهان انديشه، ش 39، ص7.
ميراث قرآنى مسلمانان در كنار هم ياد شدهاند، با اين حال، بر محقّقان پوشيده نيست كه تأويل قرآن، متفاوت از تفسير آن است و تفاوتهاى فراوانى ميان آن دو وجود دارد.(1)عدم توجّه به همين تفاوتها سبب تصوّر ترادف يا تداخل تأويل با تفسير شده است. لذا از حبيب نيشابورى نقل است كه در زمان ما مفسّرانى رشد كردهاند كه اگر فرق تفسير و تأويل از آنها سؤال شود، تفاوتى ميان آن دو قائل نمىشوند.(2)
هر چند اغلب قرآنپژوهان كهن چون ابوعبيده معمر بن مثنى، مرز تأويل و تفسير را از هم تفكيك نكرده و در يك معنا بهكار بردهاند، لكن از آن جا كه تأويل و تفسير،
دو اصطلاح قرآنى هستند و ترادفى ميان كلمات قرآن نيست، ناگزير تفاوتهايى ميان آن دو وجود دارد.(3)تفسير، بر پژوهش و آگاهى استوار است و تأويل افزون بر آن، موهبت و ملكهاى است كه خداوند آن را به علماى ربّانى هبه مىكند. تفسير، در سطح دلالت ظاهرى آيات و معانى قريبه است، و تأويل، در سطح معانى باطنى و بعيده آيات، به گونهاى كه انتساب آن از هر گونه اشتباه و خطايى، خالى باشد. تفسير و تأويل، دو مرحله متتابع همديگر هستند و تأويل قرآن، پيش از تمكّن بر تفسير آن، ممكن نيست. مفهوم محصّل از تفسير، اصل و مبناى سنجش راستى، معناى تأويلى است و در صورت تعارض معناى تأويلى با تفسيرى، معلوم مىشود كه خطا بوده است.(4)
جرى و تطبيق نيز هر چند مبتنى بر آگاهى دقيق و جامع از تفسير و تأويل قرآن است، لكن با هر دوى آنها متفاوت است و نبايد آنها را با همديگر خلط نمود. مقصود
1) . براى آگاهى از معناى لغوى تأويل، و مفهوم تأويل نزد صحابه و تابعيان و نقد تعاريف اصطلاحى مفسّران ر.ك: النص القرآنى، بين التفسير و التأويل، ص 66 - 74 و ص83؛ تعريف الدّارسين بمناهج المفسّرين، ص 25 - 28؛ الاتقان فى علوم القرآن، ج2، ص549 و 52.
2) . الاتقان فى علوم القرآن، ج2، ص 549.
3) . تعريف الدّارسين بمناهج المفسّرين، ص27.
4) . همان، ص 29 - 30. اين سخن، مبتنى بر اين پيشفرض است كه تأويل، خود به دو قسم مأثور و اجتهادى تقسيم مىشود و بيشترين امكان خطا در تأويلات اجتهادى پيش مىآيد كه برآيند تلاشهاى ذهنى مفسّران در كشف معناى باطنى آيات است.
از جرى و تطبيق، انطباق مفاهيم عام و مطلق قرآن بر مصاديق جديدى است كه در عهد نزول سابقه نداشتهاند و راز جاودانگى آموزههاى قرآن در همين جا نهفته است.(1)روشن است كه چنين انطباقى، نيازمند اشراف كامل بر سويه ظاهرى و باطنى قرآن و شناخت دقيق شرايط و ويژگىهاى مصداق خارجى است و از عهده هر كسى بر نمىآيد. جرى و تطبيق، ريشه در روايات اهل بيت عليهمالسلام دارد و برخى از مفسّران اماميه (همانند علاّمه طباطبايى در تفسير الميزان) به آن توجّه ويژهاى داشته و در تفسير و توضيح روايات تفسيرى، از آن بهره بردهاند.(2)
عبد الجليل رازى، از تفاوت قلمروهاى چهارگانه فهم قرآن و تمييز دادن مرزهاى معانى و مصاديق آنها از همديگر آگاهى داشته و از در آميختن مفاهيم آنها با يكديگر، خوددارى كرده است. در باب تفاوت تنزيل با تأويل، سخن وى چنين است:
و در قرآن آياتى هست كه منزل است در امامت و عصمت و منقبت و فضيلتِ على و آلِ وى و گوييم: انكار بعضى انكار همه باشد در تنزيل دون تأويل؛ چنان كه مذهب همه مسلمانان است حنفى و شفعوى و زيدى و معتزلى، مذهب و اعتقاد شيعه اصوليان اين است در اين مسئله.(3)
در باره رويكرد تفسيرى تأويلى نقض در ادامه همين پژوهه، بيشتر سخن خواهيم گفت. در تطبيق معانى آيات بر مصاديق خارجى، نمونههاى مختلفى در نقض به چشم مىخورد. براى مثال، اتّهام رشوه گرفتن برخى از علماى سنّى از كدخدايان رافضى را منطبق دانسته است با «احبار يهود و رهابنه نصارا در رشوت ستدن و حق باز پوشيدن آن جا كه گفت: «وَ تَرى كَثيرًا مِنْهُمْ يُسارِعُونَ فى اْلإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ أكْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»(4)».(5)
تطبيق ادّعاى واضع بودن مذهب شيعه به دست ابن مقفّع با آيه پنجم سوره كهف،(6)
1) . «تجلى جاودانگى قرآن در قاعده جرى و تطبيق»، انديشه دينى، ش 25، ص 51 - 66.
2) . ر.ك: «جرى و تطبيق در الميزان»، ص78 - 96.
3) . نقض، ص 178.
4) . سوره مائده، آيه 62.
5) . نقض، ص113.
6) . «ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَ لا ِلآبائِهِمْ كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أفْواهِهِمْ إنْ يَقُولُونَ إلاّ كَذِبا» ر.ك: همان، ص157.
تطبيق عالم در آيه نُه سوره زمر،(1)مؤمن در آيه هجده سوره سجده(2)و بحر عذب در
آيه دوازده سوره فاطر(3)بر امام على عليهالسلام (4)از نمونههاى ديگر است. رازى بارها بهتان زدن مؤلّف بعض فضائح الروافض عليه شيعه را با حكم كلّى آيات «وَيلٌ يَوْمَئِذٍ
لِلْمُكَذِّبينَ»(5)، «وَيلٌ لِّكُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيم»(6)و«وَقِفُوهُمْ إنَّهُمْ مَسْؤلُونَ»(7)تطبيق داده است.(8)
سه. حجّيت ظواهر قرآن
در تفسير، كنار گذاشتن معناى حقيقى و ظاهرى آيه و حمل آن معنايى غير معقول و نامتناسب، بدون دليل موجّه، اقدامى باطل است هر چند در مقام جدل باشيم:
گر مقدّرا شيعت را با كسى خصومت باشد، تفسير آيت قرآن به وجهى نكنند كه در اجراى لفظ و بيان معنى مخطى باشند.(9)
از اين رو تا زمانى كه دليلى بر رد يا عدم اراده معناى ظاهرى متن موجود نباشد، معناى ظاهرى همچنان معتبر خواهد بود. لذا تفسير كلمه «والدى» در آيه «وَصَّينَا
الاْنسَانَ بِوَالِدَيهِ .... أَنِ اشْكُرْ لىِ وَ لِوَالِدَيكَ...»،(10)به حضرت محمّد صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام با تأثيرپذيرى از روايت «أنا و على أبوا هذه الاُمّة»(11)خلاف ظاهر است و «مذهب شيعت آن است كه غرض از آيت مادر و پدر نسبى اند».(12)همچنين تفسير و تأويل گمراهگران در آيه «وَ قَالَ الَّذِينَ كَفَرُواْ رَبَّنَا أَرِنَا الَّذَينِ أَضَلاَّنَا مِنَ الْجِنِّ وَ الاْنسِ»(13)به
1) . «أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ ءَانَاءَ الَّيْلِ سَاجِدًا وَ قَائمًا يَحْذَرُ الاَْخِرَةَ وَ يَرْجُواْ رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لاَ يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُوْلُواْ الْأَلْبَاب».
2) . «أَفَمَن كاَنَ مُؤْمِنًا كَمَن كاَنَ فَاسِقًا لاَّ يَسْتَوُنَ».
3) . «وَ مَا يَسْتَوِى الْبَحْرَانِ هذا عَذْبٌ فُرَاتٌ سَائغٌ شَرَابُهُ وَ هذا مِلْحٌ أُجَاجٌ».
4) . نقض، ص165.
5) . سوره مرسلات، آيه 15، 19، 24، 28، 34، 37، 40، 45، 47 و 49؛ سوره مطففين، آيه 10.
6) . سوره جاثيه، آيه 7.
7) . سوره صافّات، آيه 24.
8) . ر.ك: نقض، ص 113، 235 و 185.
9) . همان، ص 262 - 263.
10) . سوره لقمان، آيه 14.
11) . نقض، ص266.
12) . همان جا.
13) . سوره فصّلت، آيه 29.
غاصبان خلافتِ علوى را خطا دانسته است:
مفهوم است از آيت كه يكى جنّى است و يكى انسى و بو بكر و عمر، هر دو انسى اند. پس آيت را به نام ايشان تأويل كردن و تفسير دادن، جهل و خطا باشد.(1)
امّت اسلامى خواندن فرعون و هامان را نيز با استناد به تأويل آيه «وَ نُرِى فِرْعَوْنَ وَ
هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ»(2)خلاف معناى ظاهر دانسته است.(3)
رازى، همانند ديدگاه اصوليان اماميه، معانى و مفاهيم مستفاد از ظواهر آيات قرآن را معتبر و قابل استناد دانسته، و اعتباريابىِ آنها را مشروط به چيزى ندانسته است. تعابير
فراوان «به دلالت قرآن» و «به دلالت قوله تعالى» در عبارات تفسيرى رازى، نشانگر اعتماد ايشان به معناى مستفاد از ظاهر آيات است. براى مثال، رازى در پاسخ به اين شبهه كه واژه «كل» در آيه «اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَىْءٍ»(4)به معناى بعض است، مىگويد: «بايد كه به ظاهر آيه، خالق همه اشيا خداى باشد».(5)البته يادآور شده است كه در آيات ديگرى، با توجّه به قرائن بيرونى، واژه «كل» به معناى «بعض» آمده است. رازى در تذكّر به اين نكته معناشناسى مىنويسد:
از لغت و قرآن بايستى كه اين مايه بدانستى كه كل، به معنى بعض آيد در قصّه ابراهيم آيه «ثُمَّ اجْعَلْ عَلىَ كلُِّ جَبَلٍ مِّنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ يأْتِينَكَ سَعْيا»(6)و مىدانيم كه كوه طبرك آن جا نبود و در قصه ابليس «إِنىِّ وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَ أُوتِيتْ مِن كُلِّ شَىْءٍ وَ لَهَا عَرْشٌ عَظِيم»(7)و دانيم كه بلقيس را همه چيزى نبودى. پس «خَالِقُ كُلِّ شَىْءٍ» را معنى آن باشد كه هر آن چيز كه
نقصان الهيت او نكند از افعال حسن ... و اصول و فروع نعم و مانند آن، همه از فعل او باشد.(1)
همچنين گاه با توجّه به فنون ادب عربى، از ظاهر برخى از آيات، معنايى موسع از مفردات آن ارائه كرده يا احتمال آن را مقبول دانسته است، همانند سوگندهاى قرآن:
خداوند در قرآن به بسيارى از جمادات سوگند ياد كرده است... سوگندهاى قرآن، بنا بر يك وجهى به هر موضع محذوفى است و تقديرش چنان است كه و ربّ الشمس و ربّ الضحى... .(2)
رازى، شرط اعتبار هر نوع تفسير و تأويلى از آيات را عدم مخالفت با معناى ظاهرى دانسته است، به گونهاى كه تفسير و تأويل ياد شده، همنوايىِ لازم با ظاهر آيه را داشته
باشند؛ در غير اين صورت، اعتبار لازم را نخواهند داشت. از اين رو، وى برخى از آراى مخالف با معناى ظاهرى آيات را مردود دانسته است كه نمونههاى ذيل از اين قسم هستند:
عدم توقفِ شريعت بر ظهور قائم عليهالسلام : رازى، هر نوع ديدگاه تأويلىِ مبنى بر وقوف شريعت اسلام به ظهور قائم عليهالسلام را مردود دانسته است. وى اين پنداره را در تضاد با منطوق ظاهرىِ برخى از آيات دانسته است:
شريعت موقوف نيست بر ظهور قائم كه او امام است نه پيغمبر است و نه صاحب كتاب و شريعت است و لا نبى بعد المصطفى به دلالتِ قوله تعالى «ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيينَ وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَىءٍ عَليما»(3).(4)
على عليهالسلام ، تأويل قلم: در آيه «ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ»(1)قول به تطبيق قلم بر امام على عليهالسلام ، به دليل عدم تناسب با معناى ظاهرى آيه پذيرفته نيست:
مذهب در تفسير آيه، اين است كه بارى تعالى سوگند به لوح و قلم خورده است به قرينه دلالت بخش «وَ ما يَسْطُرُونَ» ... اين سوره مكّى است و به قولى دومين سوره نازله است در ابتداى بعثت. پس چگونه قسم به على عليهالسلام باشد؟!(2)
از دقّت در عبارت عبد الجليل بر مىآيد كه وى به وجود قرينه معيّنه «وَ ما يسْطُرُونَ» به عنوان نشانهاى درونمتنى در تفسير قلم، و دليل تاريخى مكّى بودن سوره، در ابطال تأويل و تطبيق ياد شده، استناد كرده است.
بطلان انگاره شراكت در نبوّت محمّدى: در نگاه رازى، اصل پنداره شراكت فرد ديگرى در رسالت پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله امرى مردود و مستلزم كفر است.(3)دليل اين پنداره،
تأويل و تطبيق آيات مرتبط به نبوّت موسى عليهالسلام در شأن رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله ، خلاف منطوق ظاهرى آنها بوده و چنين قياسى نادرست است:
...لكن ديگر انبيا را شريك بوده است چنان كه هارون شريك موسى بود به دلالت قوله تعالى «وَ أشْرِكْهُ فى أمْرى»(4)محمّد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله هم مستغنى است از شريكِ رسالت، هم منزّه است از تمامتِ نبوّت و هم مبرّاست از دعوى تمنّاى صمدانيت.(5)
چهار. نسخ
از مطالبِ نقض به دست مىآيد كه مؤلّفِ آن، به امكان و وقوع نسخ در قرآن معتقد
بوده است.
عبد الجليل رازى، از لحاظ ثبوتى، نسخِ آيات قرآن را تابع مصلحتى مىداند كه سبب تغيير حكم مىگردد. عبارت وى ظهور در موافقت وى با اين ادّعا دارد:
مصطفى در هر يك حكم از احكام شريعت، يك قول بوده باشد نَص از قبل خداى تعالى و گر به مصلحتى گشته باشد لابد آيتى ناسخ بيامده باشد و دگرى منسوخ شده. پس همه شرايع نص باشد و بر اجتهاد و قياس خود عمل روا نباشد كردن به مذهب اهل البيت عليهمالسلام .(1)
داستان تباه شدن روزه ماه رمضانِ يكى از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله در اثر نزديكى با همسرش،(2)نمونهاى است كه مىتوان از ياد كرد آن در نقض، موافقتِ رازى با نظريه وقوع نسخ در قرآن را به دست آورد؛ زيرا خلاف شيوه جدلى خويش، ردّ و نقدى بر آن نياورده است:
... چون عمر خطّاب را روزه تباه شود، آيه قرآن به حكم روزه بعد از نماز خفتن تا به وقت صبح منسوخ كنند ... و آيه ناسخ بيايد كه «كُلُوا وَ اشْرَبُوا حَتّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ اْلأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ اْلأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ أتِمُّوا الصِّيامَ إلَى اللَّيْلِ...»خواجه در حق عمر اثبات مىكند كه آيتى منسوخ كنند و ناسخى بيايد و تا به قيامت حكمش بر جاى باشد.(3)
پنج. اعتبار احاديث در تفسير
در نگاه رازى، سنّت نبوى و قرآن از لحاظ مصدر و منشأ، اشتراك دارند و هر دو وحيانى اند؛ قول و فعل پيامبر صلىاللهعليهوآله برگرفته از قرآن بوده و بخش ديگرى از آن، ريشه در
وحى غير قرآنى دارد كه از طريق جبرئيل عليهالسلام به ايشان ابلاغ شده است. وى در بيان مصدرِ سنّت نبوى مىنويسد:
سيّد عليهالسلام هر چه كردى به دستور خداى كردى و نزول قرآن و قول جبرئيل، نه بو بكر و عمر به دلالت قوله «وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يوحَى عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَى»(1).(2)
در اين عبارت، منشأ افعال نبوى، دستور خدا، قرآن و قول جبرئيل عليهالسلام بيان شده است كه همگى، خاستگاه وحيانى سنّت نبوى را مىرسانند. با اين تحليل، پيامبر صلىاللهعليهوآله اجتهادى در بيان احكام و معارف نداشته و هر چه بيان مىكردند، با واسطه يا بدون واسطه، ريشه در وحى دارد. مبتنى بر پيشفرض اعتبار سنّت در فهم قرآن، در نقض استناد به روايات در تفسير آيات، فراوان به چشم مىخورد.(3)
تعداد روايات استنادى وى در فهرست پايانى مرحوم اُرموى، گوياى اين ادّعاست.(4)البته رازى هر خبر واحدى را مبناى تفسير قرار نداده است و در جايى به صراحت مىگويد: «اين خبر از اخبار آحاد باشد و به مذهب ما ايجاب علم و عمل نكند».(5)از اين رو، هر سخنى را به صرف حديث بودن، در تفسير كارآمد نمىداند و به نقد مىسپارد. توجّه به تأويل(6)و سبب صدور روايات،(7)از درنگهاى قابل توجّه وى در بهرهورى از روايات بوده است. افزون بر اين دو، به شدت از كاربرد اسرائيليات در تفسير آيات گريزان است.(8)براى نمونه، روايات موضوع در مسئله رؤيت خدا،(9)مجعول بودن خبر «لو كنت صمدا جليلاً لاتّخذت عُمرا خليلاً»(10)و «بو بكر تمام النبوه»(11)را
برخى از فضائل شيعى - كه مستندى مجعول دارند - نيز تيغ نقد او تيز است. براى مثال، وى در نقد اين اتّهام كه شيعه قائل است كه على عليهالسلام ز بَرِ ابر شدى (على فى السحاب) چنين مىنويسد:
سخنى محال و بى قاعدت و بىاصل است. على عليهالسلام آدمى است بر اين ترتيب و تركيب كه ديگران؛ هر آنچه مقدور بشر باشد مثل آن مقدور او باشد. پس اگر خداوند براى معجز رسول يا براى نصرت اسلام و تقويت شريعت، او را به كرامتى مخصوص گرداند كه بر شود يا فرو شود، بيش از معتاد و معهود روا بايد داشتن در مقدور بارى تعالى كه مالك الملك است.(1)
همچنين كلّيه رواياتى را كه در آن، پيمبرانى چون آدم در عصيان بر خدا، نوح در طلب امان از خدا بر پسر كافرِ خويش، همّت يوسف بر زنان، رابطه داوُد با زن اوريا، كفران نعمت از سوى ايّوب، و ... در عمل ارتكابى، به مجبور بودن توجيه مىكند، نوعى مجعول از اسرائيليات مىداند. از نظر رازى چنين اعتقاداتى در شأن انبيا، نادرست است و وى به تنزيه انبيا از چنين اعمال شنيعى قائل است.(2)
ظاهرا در عهد وى نظريه جبرگرايى در توجيه خطاهاى پيامبران، رايج بوده است؛ خطاهايى كه همگى از جمله اسرائيليات هستند. در جايى صاحب بعض فضائح الروافض را نقد مىكند كه چگونه بر چنين انبيايى درود و سلام فرستاده است!(3)
شش. علم ايجابى امام به تمامت قرآن
يكى از مبانى كلامى رازى، ضرورت آگاهى جامع امام از قرآن است. اين مبنا در حجّيت سنّت اهل بيت عليهمالسلام بويژه ميراث علمى امام على عليهالسلام تأثيرگذار است. مفاد اين مبنا، علم سرشار على عليهالسلام (و ديگر ائمّه) به قرآن و ديگر كتب آسمانى و مرجعيت
ايشان براى صحابه و ديگران در تفسير قرآن است:
او (على عليهالسلام ) عالم است به احكام تورات و انجيل و زبور و همه كتب انبيا، و به قرآن به تنزيل و تأويل و ناسخ و منسوخ كه بو بكر و عمر و همه صحابه و اهل البيت را بعد از رسول، رجوع با وى بوده است و همه عيال و سائل او بودهاند.(1)
البته رازى با اين انگاره كه على عليهالسلام علوم همه انبيا را به تنهايى مىدانست، موافق نبوده و در نقد آن چنين مىنويسد:
دروغ گفته است؛ ما اين اطلاق نكنيم در امير المؤمنين عليهالسلام ، مقيّد گوييم، اين لفظ گوييم: بعد از مصطفى عليهالسلام هر چه امّت بدان محتاج باشند از اصول و فروع و تفاسير كتب و منزلات - كه اهلِ اديان و ملل رجوع كنند - و علم به غايبات - كه بيگانگان اسلام را دلالت باشد به حق - و غير آن بايد كه امام عالم باشد به كيفيت آن كه اگر نداند، خلل بدين و شريعت محمّد صلىاللهعليهوآله راه يابد و امام بايد بدين علوم، عالمتر باشد از اهل زمانه خويش تا فرق باشد ميان حجّت و محجوجٌ عليه.(2)
روشن است كه عنوان امام در عبارتِ رازى، اختصاص به على عليهالسلام ندارد و مطابق
اعتقادات شيعه، قابل انطباق بر ديگر ائمّه نيز هست.
در نقض، مطالبى قابل توجّه از مسائل مختلف علوم قرآن وجود دارد كه آگاهى و دقت عبد الجليل رازى در كاربست ضوابط علوم قرآن در تفسير را نشان مىدهد. در اين بخش، آراى علوم قرآنى رازى را به همراه نمونههايى بررسى مىكنيم.
الف. عام و خاص
تفاوت در گستره كمى دامنه معنايى برخى از آيات با همديگر، ممكن است تناقضنمايىِ آنها را تداعى كند. همين فرض، در باب رابطه قرآن و سنّت نيز محتمل
است. كشف نوع رابطه معنايى حاكم در هندسه بينامتنى گزارههاى دينى، مفسّر را در حلّ اين تناقض، يارى خواهد رساند. اكتشاف رابطه معنايى تخصيص، حاكم ميان دو گزاره عام و خاص، از اين موارد است. نمونههاى در ادامه، دقّت رازى در توجّه به روابط حاكم ميان آيات و قرآن و سنّت از باب عام و خاص را به خوبى نشان مىدهند.
يك. صلوات بر مصيبتزدگان و مؤمنان
قرآن در آيه «الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيهِ رَاجِعُونَ أُوْلَئكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُوْلَئكَ هُمُ الْمُهْتَدُون»(1)بر كمينه مسلمانانى كه مصيبتى بر آنان رسيده و در «هُوَ الَّذى يُصَلّى عَلَيْكُمْ وَ مَلائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إلَى النُّورِ وَ كانَ بِالْمُؤمِنينَ رَحيما»(2)بر عموم (همه مؤمنان) صلوات فرستاده است.(3)از ظاهر تعابير كمينه و عموم در عبارت رازى، به دست مىآيد كه وى رابطه معنايى دو آيه ياد شده را تخصيص دانسته است. مقصود وى از كمينه، خاص بودن آيه نسبت به آيه بعدى است كه معنايى عام و فراگير دارد.
دو. صالحان از همسران و ذرّيه پيامبر صلىاللهعليهوآله
رازى در توضيح اجابت دعاى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله «اصلح لنا أزواجنا و ذرّياتنا» و رابطه معنايى آن با آيات سوره تحريم مىنويسد:
و زنانش بحمد اللّه مؤمنات و قانتات و امّهات المؤمنين بودند؛ امّا آيه ديگر را بايد خواجه توجّه كند كه «إنْ تَتُوبا إلَى اللّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ إنْ تَظاهَرا
عَلَيْهِ فَإنَّ اللّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْريلُ وَ صالِحُ الْمُؤمِنينَ وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهيرٌ * عَسى رَبُّهُ إنْ طَلَّقَكُنَّ أنْ يُبْدِلَهُ أزْواجا خَيْرًا مِنْكُنَّ مُسْلِماتٍ مُؤمِناتٍ قانِتاتٍ تائِباتٍ عابِداتٍ سائِحاتٍ ثَيِّباتٍ وَ أبْكارًا»(4)كه از قرآن است و روا باشد كه دعاى قبلى در بعضى از زنانش مستجاب شده باشد و در بعضى نه، كه نه
معصومان اند، تا شبهت زايل شود و فرزندانش خود بعضى ائمّه طاهرين و بعضى سادات بزرگوارند ... و ذرّيت هم هستند كه آلوده زلّت و معصيت اند در دعا در بعضى مستجاب دون بعضى.(1)
از عبارت رازى بر مىآيد نسبتِ معنايى حاكم ميان آيه و روايتِ دعايى پيامبر صلىاللهعليهوآله ، عام و خاص است. دعاى نبوى، دعايى عام است كه شامل تمامى همسران ايشان مىشود؛ لكن برخى از همسران ايشان به دلالت آيه سوره تحريم، از شمول حكم آن تخصيص خوردهاند. از اين رو دعاى نبوى، تنها در شأن برخى از آنان به اجابت رسيده است؛ به همين سان است حكم برخى از ذرّيه ايشان كه برخى صالح اند و مشمول دعاى پيامبر صلىاللهعليهوآله و برخى ديگر اهل معصيت اند و از شمول حكم دعا خارج هستند. بديهى است كه در اين نمونه، روايت دعايى به عنوان دليل عام و آيه سوره تحريم، دليل خاص و رابطه معنايى آن دو تخصيص است. افزون بر اين سنّت و قرآن، هر دو خاستگاهى وحيانى دارند و از هر گونه تناقضنمايى مصون اند.
ب. اسباب نزول
از جمله مباحث علوم قرآنى نقض، توجّه به اسباب نزول آيات و بهرهمندى از آنها در كشف مداليل و مقاصد آيات است.(2)رازى دو رويكردِ توصيفى و انتقادى در گزينش و تحليل اسباب نزول آيات داشته است. در ادامه، نمونههايى از هر دو رويكرد را بررسى مىكنيم:
يك. رويكرد توصيفى
مقصود از رويكرد توصيفى، گزينش و گزارش اسباب نزول معتبر و مستند است. رازى در اين رويكرد، به سان جمهور مفسّران اماميه، به شأن نزولهاى معتبر و رايج در تفاسير اجتهادى و مأثور شيعه، اعتماد كرده است.
رد يابى جريان نفاق و ترسيم چهره منافقان و گروههاى مخالف رسالتِ پيامبر صلىاللهعليهوآله در صدر اسلام، مطابق اسباب نزول آيات، از نمونههاى رويكرد توصيفى نقض در اين موضوع است. در اين راستا، رازى به شأن نزول آيات نخستين سوره منافقون، آيه 12، 54 و 81 سوره توبه، آيه 12و 13 سوره احزاب و ديگر آيات متناسب با موضوع نفاق،(1)استناد جسته و تحليل كرده است. وى تلاش دارد چهرهاى از كسانى كه اعتقاد به رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله نداشتند، ولى به زبان، سخن از اسلام مىراندند، ارائه كند.(2)
عبد الجليل رازى، شأن نزول آيه «وَ إذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أعْمالَهُمْ وَ قالَ لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ
مِنَ النّاسِ وَ إنّى جارٌ لَكُمْ فَلَمّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ نَكَصَ عَلى عَقِبَيْهِ وَ قالَ إنّى بَرىءٌ مِنْكُمْ إنّى أرى ما لا تَرَوْنَ إنّى أخافُ اللّهَ وَ اللّهُ شَديدُ الْعِقابِ»(3)را داستان جنگ بدر دانسته است كه چون ابليس، سپاه كفر را غرور ظفر داد، جبرئيل عليهالسلام او را ضربتى زد تا از جراحت آن تا به قيامت در رنج و عذاب باشد. ابليس در آن روز، به صورت سُراقة بن مالك بن جعشم كنانى در آمده بود. رازى با استفاده از اين آيه و شأن نزول آن بر اين رأى رفته است كه
هر چند جن و ابليس اجسامشان لطيف هم باشد، ضرب و جرح آنها بعد از تمثّل به صورت انسانى، استبعادى ندارد. مبتنى بر همين توجيه، رواياتى كه اشاره به جنگ على عليهالسلام با گروهى از جنّيان دارند، قابل پذيرش اند. رازى با اين استشهاد، راه استبعاد مؤلّف بعض فضائح الروافض را براى انكار چنين رواياتى بسته و چنين انكارى را مخالفت با قرآن دانسته است.(4)
بخشى از مناقشات قرآنى نقض، اثبات فضايل قرآنى اهل بيت عليهمالسلام در پرتو اسباب نزول
آياتى است كه در شأن آنان نازل شده و هر كدام، دلالت بر منزلت ايشان نزد خداوند دارد. در اين ميان، سهم على بن ابى طالب عليهالسلام بيشتر از ديگران است:
آيات بيمر از قرآن مجيد در فضايل و مناقبِ او منزل شده باشد...(1). قرآن و اخبار از فضائل و مناقب ايشان ملْء است و عقل همه عاقلان، بر عصمت و فضل ايشان گواه است.(2)
در مقايسه ايشان با صحابه گفته است: على عليهالسلام بهتر است و عالم و معصوم و همه صحابه، محتاج علم او.(3)على عليهالسلام را در فضايل هر يك از صحابه با وى مشاركت است و آنچه او بدان مخصوص است، ايشان را به جمع نبوده است.(4)نعت على عليهالسلام در اين است كه: «يُجاهِدُونَ فى سَبيلِ اللّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ»(5)و على عليهالسلام داناترين مردمان بعد از پيامبر خدا و و افضل مهاجرين به شمار مىآيد.(6)على عليهالسلام كسى است كه در آيه مباهله، نفس پيامبر صلىاللهعليهوآله است.(7)
و العاديات: سوره و العاديات، در جنگ على عليهالسلام به دستور پيامبر خدا، در ذات السلاسل نازل شد. هر چند نخست عمرو عاص به سلاسل رفت؛ لكن مخذول و نامظفّر برگشت و «به آخر، امير المؤمنين على عليهالسلام برفت و مظفر باز آمد».(8)رازى در تأييد اين شأن نزول به ديدگاه اكثر مفسّران اسلامى استناد مىكند:
اكثر مفسّران اسلامى را مذهب اين است كه والعاديات، قَسم است به سُم مركب على مرتضى عليهالسلام و گر گويند در حق مجاهدان است به اتفاق امّت، على عليهالسلام سر همه مجاهدان است.(9)
در جايى ديگر در تذكّر مؤلّف بعض فضائح الروافض، آيات نازله در شأن امام على عليهالسلام ، و العاديات را در آغاز آنها بر مىشمرد:
و العاديات و هل اتى، پندارى نه در حق على عليهالسلام جهاد و نفقه على عليهالسلام آمد؟ إنّما وليّكم اللّه(1)و آيتِ فمن حاجك... ،(2)در حق غير على عليهالسلام آمد... نان(3)و نفس(4)و تيغ(5)و انگشترى(6)و جان،(7)از همه صحابه نمىدانم كه بذل نمود!(8)
آيه نجوا: رازى تصريح دارد كه آيه «يا أيُّها الَّذينَ آمَنُوا إذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً ذلِكَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ أطْهَرُ فَإنْ لَمْ تَجِدُوا فَإنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ»،(9)در شأن امام
على عليهالسلام نازل شده و به ايشان اختصاص دارد:
على عليهالسلام به آيه نجوا عمل كرد. على عليهالسلام مخصوص آمد بدين درجه، ده درم بداد و ده سرّ بكرد و آيه منسوخ شد تا دگران طمع بر دارند و إلا على عليهالسلام بر آن عمل نكرد.(10)
فتح خيبر و حسادت بر على عليهالسلام : در باب حسادت عدهاى پس از قهرمانى ظفرمندانه على عليهالسلام در جنگ خيبر، آياتى نازل شد و بىتأثيرى حسادت آنان در شجاعت علوى را بيان كرد. رازى در اين باره مىنويسد:
بعد از فتح خيبر، بيشتر صحابه خرّم شدند و شادى كردند و اگر بهرى را حسد آمد اين آيت «أمْ يَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا
آلَ إبْراهيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكا عَظيما»(11)نازل شد و حسد
ديگران، نقصان مرتبت على مرتضى نباشد.(12)
افزون بر اينها گاه صفحاتى را به گزارش انواع فضايل غير قرآنى علوى اختصاص
1) . سوره مائده، آيه 55.
2) . سوره آل عمران، آيه 61.
3) . اشاره به آيه «وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ» سوره دهر، آيه 8.
4) . اشاره به آيه 207 سوره بقره.
5) . حديث «لاسيف إلا ذوالفقار و لا فتى إلا على».
6) . اشاره به آيه «....وَ يُؤتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» سوره مائده، آيه 55.
7) . اشاره به آيه 207 سوره بقره.
8) . نقض، ص171.
9) . سوره مجادله، آيه 12.
10) . نقض، ص434.
11) . سوره نساء، آيه 54.
12) . نقض، ص 69 .
داده(1)و در موردى، به معجزه معروف شفاى زبان مناقبخوانى شيعى كه به اعتراف نويسنده بعض فضائح الروافض، به جرم نقل فضايل و مناقب علوى از سوى مخالفان قطع شده بود، پرداخته است و تأكيد كرده كه وى بخش پايانى اين واقعه را از قلم انداخته است كه مناقبىخوان همان شب حادثه، به عنايت علوى شفا يافت و بلاغتى در بيان يافت و تا پايان عمر خود به نقل فضايل علوى و اهل بيت ادامه داد.(2)
دو. رويكرد انتقادى در بررسى شأن نزولها
عبد الجليل رازى، افزون بر گزارش و توصيف اسباب نزول، در مواردى به نقد اسباب نزولِ ادّعا شده از سوى مؤلّف بعض فضائح الروافض نيز پرداخته و به خوبى آراى وى را به تيغ نقد سپرده است. نمونههايى كه در ادامه مىآيند، نشانگر رويكرد انتقادى وى در اين عرصه است.
ادّعا شده مطابق تفاسير اماميه (همانند تفسير ابوالفتوح رازى)، مقصود خداوند از دابّة الارض، در آيه «وَإِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كانُوا بِآياتِنا لا يوقِنُونَ»،(3)امام على عليهالسلام است و معناى آيه اين است كه خداوند، او را زنده مىكند تا همه دشمنانش، او را ببينند و به او ايمان آورند؛ ولى ايمانشان سودى نبخشد.(4)رازى در نقد اين ادّعا مىنويسد: اوّلاً در تفسير ابو الفتوح چنين چيزى وجود ندارد و اگر در اين تفسير چنين مطلبى باشد يا ذكر على عليهالسلام و مهدى عليهالسلام و دوستان و دشمنان ايشان آن جا مصرّح باشد، همه دعاوى اين مصنّف راست است و همه حوالات او درست؛ ثانيا مطابق مذهب شيعه، موضوع آيه، مربوط به رجعت است نه قيامت و ادّعاى وى زور است و بهتان و ابو الفتوح از آن منزّه و شيعه از آن مبرّاست.(5)
ادّعا شده كه امام صادق عليهالسلام آيات «فَيَوْمَئِذٍ لا يُعَذِّبُ عَذابَهُ أحَدٌ * وَ لا يُوثِقُ وَثاقَهُ أحَدٌ»(1)را در شأن ابو بكر دانسته است. رازى در جواب اين ادّعا، با استناد به عدم وجود چنين نقلى در منابع اماميه، تعارض مفهوم آيه با عملكرد ابو بكر و تنافى آن با سياق آيات پيشين
و پسين چنين گفته است:
اين نقل بر اين وجه، در هيچ كتابى از كتبِ اصوليان شيعت مسطور نيست و صادق عليهالسلام از آن بزرگوارتر است كه تفسيرِ قرآن خطا گويد و از آن عالمتر است كه سبب نزول هر آيت نداند و اكنون بداند كه اين آيت از سوره الفجر است كه بارى تعالى گويد: «كَلاّ بَلْ لا تُكْرِمُونَ الْيَتيمَ» و اين نه صفتِ بو بكر است و آن كه گفت «وَ تَأْكُلُونَ الترَُّاثَ أَكْلاً لَّمًّا»اين هم نه صفتِ بو بكر است كه او هم مقتصد و قانع بوده است در نفقه. آن كه گفت: «وَتُحِبُّونَ
الْمَالَ حُبًّا جَمًّا»اين هم نه صفتِ بو بكر است كه نه مذهب خواجه است كه از موروث و مكتسبِ او گليمى بماند. پس اين آيت وعيد است در عقوبتِ آن جماعت كه اين صفات دارند.(2)
ادّعا شده كه شيعه، آياتى را كه سبب نزول آن، چيز ديگرى بوده، از روى هواى نفس در شأن على عليهالسلام تفسير كرده است.(3)مؤلّف بعض فضائح الروافض، در اثبات ادّعاى خود، بدون ارجاع به منبعى از كتب شيعه به نزول آيه «وَ سْئَلْ مَنْ أرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا»(4)در ولايت و امامت على عليهالسلام و فرزندان وى مثال زده است كه مطابق اين شأن نزول، پيغمبران پيشين، مبشّران امامت على عليهالسلام بودند؛ ولى پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله در ابلاغ آن سستى مىكرد و امامتِ على عليهالسلام را پنهان مىداشت تا روز غدير به لسان تهديد، آيه
«يأَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيكَ مِن رَّبِّكَ فى على»(1)نازل شد و به ضرورت، او را بر پالانها بُرد.(2)
رازى در نقد اين ادّعا چنين مىنويسد:
امّا جواب اين كلمات آن است كه هر آيت كه نه در حقّ على عليهالسلام باشد بر وى بستن، بدعت و تهمت و ضلالت باشد و اين حوالتى است بى اصل... هر عاقل در آخر اين آيه «وَ سْئَلْ مَنْ أرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا أ جَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ»(3)نظر كند، او را معلوم شود كذّابى و بىامانتى اين مصنّف مجبّر كه بارى تعالى گويد: ... «مِن رُّسُلِنَا»بپرس اى محمّد از آن گروه كه ما ايشان را فرستاديم پيش از تو از رسولان و مبهم فرو نگذاشت تا كسى تأويل كند در حقّ على، مصرّح بگفت (آخر آيه) كه آيا نكرديم به الف استفهام، يعنى بكرديم جز از خداى خدايانى؟ تا ايشان را پرستند. اين جا به امامتِ على عليهالسلام و غير على عليهالسلام چه لايق است و در معنى اين آيتِ محكم چه شبهت است كه آن را به تأويلى حاجت باشد؟ و آن كس از لغت و تفسير اندك مايه بهره دارد، اين حوالت چگونه روا دارد؟ آيت در اثباتِ وحدانيت و نفى عبادتِ اصنام است.(4)
سپس در ردّ اصل ادّعاى اعتقاد شيعه به چنين سبب نزولى مىافزايد:
اگر اين مصنّف، نه دروغ محض مىگويد و مىنويسد بايستى كه حوالتى به تفسير مفسّرى كردى از اصحابِ شيعه يا به عالمى معتمد يا به راوىاى امين و آيه، خود به امامت چه تعلّق دارد؟ و هر كس كه آخر اين آيت بخواند، او را شبهتى بنماند.(5)
همچنين در باره افزوده «فى على» در آيه «يا أيُّها الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ
إنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ إنَّ اللّهَ لا يَهْدى الْقَوْمَ الْكافِرينَ»(1)مىگويد:
مذهب شيعه چنان است كه روز غدير انزله بوده است و در امامت عليهالسلام است و اين را انكار نشايد كردن. امّا جواب آنچه گفته است: «فى على»، نه از قرآن است و اگر كسى اعتقاد بندد كه از قرآن است، اعتقادى كفر باشد و لفظى در كلام خدا آورده باشد كه نه از آن باشد.(2)
در جاى ديگرى از نقض، مخالفانِ شيعه را تذكّر مىدهد كه اكثر اسباب نزول آيات اختصاصى به امام على عليهالسلام ، مورد اتّفاق ديگر مفسّران غير شيعه نيز هست:
آياتى ديگر كه شيعه در امامت و فضيلت على عليهالسلام و دگر ائمّه گويند، بيشتر آن باشد كه مفسّران اسلام چون بلعبّاس سمّان و امام ثعلبى سنّى و ابو على جبايى و ابومسلم بحر اصفهانى موافق باشند در آن شيعه را، و مقابله باشد آنچه مختلف فيه باشد در حقّ على عليهالسلام با آياتى كه اصحاب سنّت و جماعت تأويل كنند در حق صحابه چون آيت «الصادقين و الصادقات» و آيت «والذين معه اشدّاء على الكفّار»، تا آخر آيت، و غير اين. و اين معنى نقصان مذهب شيعت و سنّت نباشد.(3)
ج. قرائت
از بررسى نقض، مطالبى مرتبط با تاريخ قرائت و مذهب قاريان، ديدگاه اهل بيت عليهالسلام در قرائت قرآن، همچنين نقد وجوه قرائات را مىتوان به دست آورد كه اينك به تحليل آنها مىپردازيم.
يك. تاريخ قرائت
در ديدگاه رازى، ائمّه قرائت، بيشتر عدلىمذهب باشند كه قرآن بر اثباتِ توحيد و عدل منزل است نه بر جبر و تشبيه و تعطيل. امّا جماعتى كه بى شبهه شيعى مذهب
بودهاند، عاصم است و كسائى و حمزه و باقيان از حجازى و شامى، همه عدلىمذهب بودهاند، نه مجبّر بودهاند نه مشبّهى؛(1)كه در آن روزگار، مذهب مجبّرى، هنوز نيافته بودند و واقدى و على بن الحسين المغربى شيعى بودهاند. با وجود اين قاريان چه شبهت شيعه را بماند در وجوه قرائت با آن كه بر هر كلمتى از طريقِ لغت و نحو و اصول دلايل معلوم شده باشد.(2)
دو. اهل بيت عليهمالسلام و قرائت قرآن
در نگاه رازى، اگر در وجوه آيات و قرائت و كلمات و حروف قرآن، از قِبَل قُرّاء، خللى وارد شده بود يا قصد چنين كارى را داشتند، صادق عليهالسلام و باقر عليهالسلام تا به حسن عسكرى عليهالسلام آن را تصحيح مىكردند تا شيعه را توقّف و انتظارى در اين روا نباشد، آن چنان كه همه علوم فقه و شريعت و تفسير را بيان كردهاند تا موقوف بر ظهور و حضور قائم عليهالسلام نباشد.(3)از اين رو، اعتقاد شيعه بر صحّت قرآن و صدق قرائت مستقيم است... بدين حجّت «لاَّ يأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِن بَينِْ يدَيهِ وَ لاَ مِنْ خَلْفِهِ تَنزِيلٌ مِّنْ حَكِيمٍ حَمِيد»(4).(5)
سه. شيعه و قرائت سُوَر چهارگانه
بخشى از مطالب نقض در مسئله قرائات، به نقد و بررسى ادّعاهاى صاحب بعض
فضائح الروافض در انتساب قرائات نادرست به شيعه يا برداشتهاى نادرست وى از آراى شيعه اختصاص دارد، از جمله اين كه گفته است: «در بعضى از قرائاتِ قرآن به قول روافض به روايت ديگر گويند».(6)سپس مثالهايى را آورده كه رازى به هر يك، پاسخى استوار داده است. براى مثال، ادّعا شده است كه شيعيان، چهار سوره والضّحى، ألم نشرح، ألم تر كيف و لايلاف قريش را به دليل اختلاف در قرائت آنها در نماز نمىخوانند. لذا ديدگاهى خلاف مسلمانان در اين مسئله دارند.
رازى در پاسخ به اين ادّعا بر اين رأى است كه بدون ترديد در مذهب شيعه، اين چهار سوره، به صورت و به معنى دو سوره است؛ امّا اين كه شيعيان اين سورهها را در نماز نمىخوانند، دروغى محض است كه هم در فرايض و هم در نوافل خوانند؛ امّا فاصله نكنند به تسميه كه هر دو به حكم يك سوره است؛ امّا در جامع امير المؤمنين و در جامع مرتضى علم الهدى، به قاعده چهار سوره نوشته كه كتابت ديگر است و قرائت ديگر. دليل بر اين آن است كه به اتفاق قُرّاء و علما و فقها، سوره انفال و توبه
يكى است و در قرآن، دو نويسند فاصله به سرخى و شرح آيات ظاهر است كه اين هر دو، يك سوره است و در روايت نبوى هم آمده است. پس هم روايت درست است و هم قول قُرّاء و علما حقيقتا.(1)
د. قصص قرآنى
يكى از ويژگىهاى نقض، بهرهمندى از داستانهاى قرآنى در مجادلات كلامى و پاسخ به اشكالاتى است كه نويسنده بعض فضائح الروافض، عليه شيعه اصوليه و سيره امامان معصوم عليهمالسلام مطرح كرده است.(2)استنادات و شواهد وى به گزارههاى داستانى قرآنى، نشانه احاطه وى بر اين بخش از قرآن است. نمونههاى موجود در نقض، بيانگر آگاهىهاى خوبى از داستانهاى قرآنى عهد نزول و قصص پيشين داشته است و در لابه لاى مباحث خود به آنها پرداخته است. البته كشف ملاكات وى در استناد به داستانهاى قرآنى در مجادلات كلامى و تاريخى او با صاحب بعض فضائح الروافض، نيازمند دقّت و تأمّل است. اينك نمونههايى را گزارش مىكنيم.
يك. راز مواجهه نرم امامان شيعه با مخالفان
رازى در تبيين راز مواجهه نرم امام صادق عليهالسلام با منصور دوانيقى، به داستان برخورد موسى عليهالسلام با فرعون، ياد شده در آيات «قالَ ألَمْ نُرَبِّكَ فينا وَليدا وَ لَبِثْتَ فينا مِنْ عُمُرِكَ سِنينَ
وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتى فَعَلْتَ وَ أَنْتَ مِنَ الْكافِرينَ قالَ فَعَلْتُها إِذا وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّينَ»(1)استناد جسته
و چنين نتيجه گرفته است:
اگر روا باشد كه موسى عمران، كليم سبحان، با معجز و كتاب و شريعت و درجه نبوّت و منزلتِ رسالت با فرعونِ طاغى و كافر در حالتِ غضبِ او مانند اين سخن گويد و نبوّت او را نقصانى نباشد، روا باشد كه صادق عليهالسلام با شخصى كه اند هزار فاطمى را در ديوار گرفته باشد و با امامى چون بوحنيفه روا دارد چنان معامله بى مجامله كردن، سخنى نرم بگويد به وجه مصلحت... .(2)
همچنين در پاسخ به اين اشكال كه چرا امام رضا عليهالسلام مأمون را امير المؤمنين خطاب كرد، به اين دليل استناد مىكند كه خداوند در قرآن، بتان را خدا و اله مىخواند چنان كه مىفرمايد: «الَّذينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلها آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُون»(3).(4)اگر خداوند را روا باشد اين را نيز روا باشد و نقصان امامت او نباشد. همچنين به بخشى از داستان يوسف عليهالسلام استناد مىجويد كه در زندان، كافران را به خدايشان خوانْد: «يا صاحِبَى السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّار»(5)و نبوّت او را نقصان نباشد.(6)در نتيجه اگر على موسى الرضا عليهالسلام مأمون را امير المؤمنين خواند نه عصمتِ او را خلل باشد و نه مأمون، امير المؤمنين شود.(7)
دو. امكان تبديل صورت حيوانى به حيوان حقيقى
در بيان رازى، مفاد اخبارى كه در آن امام رضا عليهالسلام صورتِ منقوش شير درنده بر روى بالشى ديبا را به شير حقيقى تبديل كردند، امرى است ممكن؛ زيرا براى قدرت خداوند چنين امرى مقدور است و نمونههاى متعدّدى از آن در قرآن كريم گزارش
شده است، از جمله آنها تبديل عصاى موسى عليهالسلام به ثعبان(1)و بيرون آوردن ناقه از سنگى براى صالح عليهالسلام (2)و موم كردن آهن در دست صالح عليهالسلام (3).(4)رازى با چنين
استدلالى، راه استبعاد و انكار مؤلّف بعض فضائح الروافض را كه چنين امورى را محالى عظيم دانسته و نسبت به صحّت اخبار آن ترديد دارد، مردود دانسته است.(5)
سه. قاعده «ظلم، رهاورد سلطه»
رازى با استناد به آيه «قَالَتْ إِنَّ الْمُلُوكَ إِذَا دَخَلُواْ قَرْيةً أَفْسَدُوهَا وَ جَعَلُواْ أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً»(6)در داستان بلقيس، پذيرفته است كه هر گاه سلطانى بر شهرى مسلّط شود، بىحرمتى در آن روا دارد و عزيزان شهر را ذليل و اسير گردانَد؛ چرا كه خداوند با تعبير «وَكَذَالِكَ
يفْعَلُون» ذيل همان آيه، بر اين قول گواهى داده است. آن گاه نمونههايى از تاريخ بر اين سنّت مثال زده است.(7)از برداشت رازى چنين بر مىآيد كه در نگاه وى ميان سلطه و ظلم، رابطهاى وجود دارد و اين سنّت تاريخى در باره سلاطين، هماره صادق است.
چهار. جبر گرايى و اغواى ابليس
رازى در ريشهيابى تاريخى نگره جبر، از قصّه اغواى آدم توسّط ابليس در قرآن بهره برده است. مطابق اين قصّه، حضرت آدم عليهالسلام و همسرش حوّا، علت انحرافشان را به خودشان نسبت دادند: «رَبَّنا ظَلَمْنا أنْفُسَنا»(8)ولى ابليس، خطاى خود را به خداوند حواله كرد وگفت: «رَبِّ بِما أغْوَيْتَنى»(9).(10)
1) . سوره شعراء، آيه 32: «فَأَلْقى عَصاهُ فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبينٌ».
2) . سوره هود، آيه 64: «وَ يا قَوْمِ هذِهِ ناقَةُ اللَّهِ لَكُمْ آيَةً فَذَرُوها تَأْكُلْ فى أَرْضِ اللَّهِ وَ لا تَمَسُّوها بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذابٌ قَريبٌ».
3) . سوره سبأ، آيه 10: «وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ مِنَّا فَضْلاً يا جِبالُ أَوِّبى مَعَهُ وَ الطَّيْرَ وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَديدَ».
4) . ر.ك: نقض، ص70 - 71.
5) . همان جا.
6) . سوره نمل، آيه 34.
7) . نقض، ص43.
8) . سوره اعراف، آيه 23.
9) . سوره حجر، آيه 29.
10) . نقض، ص581.
همچنين رازى در جاى ديگرى مىافزايد:
دهرى و مجبّرى، يك مسلك است كه دو نيم باز كرده و آنچه حقيقت است، اوّلين مجبّرى و پيشترين مشبّهى، ابليسِ مغبونِ ملعون بوده است كه اوّلاً تشبيه كرد جوهر خود را به رفعت بر جوهر آدم و گفت: «قالَ أَنَا خَيرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنى مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طين»(1).(2)
پنج. عدم تأثير مذهب در ابتلاى به امراض
رازى، با استناد به برخى از آيات، بر اين باور است كه دين و مذهب، هيچ تأثير و علّيتى در ابتلاى افراد به امراض و شرور ندارند و آنچه در اين مسئله مهم است، مصلحت شخصيه افراد است:
همه عقلا دانند نزول امراض و اسقام، تعلّق به مصلحت عبّاد دارد، نه به مذهب و اعتقاد.(3)
مؤلّفِ بعض فضائح الروافض ادّعا داشت كه علّت ابتلاى برخى از شيعيان به امراض صعب العلاج، مذهبشان است. رازى در نقد اين ادّعاى واهى، به داستان ابتلاى ايّوب عليهالسلام در آيه «وَ اذْكُرْ عَبْدَنا أَيّوبَ إِذْ نادى رَبَّهُ أَنِّى مَسَّنِى الشَّيطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ»(4)به انواع امراض استشهاد كرده است.(5)
شش. ظهور مصلحت الاهى در جنگهاى امام على عليهالسلام
رازى ضمن تذكّر به امكان قياس برخى از حوادث با داستانهاى قرآنى، به تبيين تجلّى مصلحت الاهى در اقدامات امام على عليهالسلام پرداخته است. براى مثال، جنگهاى علوى را با داستان قابيل قياس كرده است كه خداوند، از روى مصلحت براى حلّ مشكل دفن جسد برادر مقتولش، او را هدايت كرد:
بارى تعالى به وقت مصلحت، غرابى را به قابيل فرستد چنان كه گفت:
«فَبَعَثَ اللَّهُ غُرَابًا يَبْحَثُ فىِ الْأَرْضِ لِيرُِيهُ كَيفَ يوَارِى سَوْءَةَ أَخِيهِ قَالَ ياوَيلَتىَ أَعَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هَذَا الْغُرَابِ فَأُوَارِىَ سَوْءَةَ أَخِى فَأَصْبَحَ مِنَ النَّدِمِين».(1)حال اگر براى تقرير امامت و ثبوت خلافت، على مرتضى عليهالسلام را به قمع جمع ناكثين و مارقين بفرستد، بس مستعبد نباشد و چون قياسى به انصاف و نظرى به وجه كند، اين شبهت زايل باشد.(2)
هر چند عبد الجليل، تعريفى از تأويل ارائه نكرده است، لكن از مجموع آراى تأويلى وى بر مىآيد كه تأويل، دو شاخصه دارد:
يك. شبههناكى معانى و مفاهيم برخى از آيات كه براى دفع شبهه و زدودن ترديد، نيازمند تأويل هستند. براى نمونه، در جايى به اين معيار چنين اشاره مىكند:
معنى اين آيتِ محكم چه شبهت است كه آن را به تأويلى حاجت باشد؟(3)
دو. معناى باطنى يا مفهوم كلّى آيات كه قابليت تطبيق بر مصاديق جزيى را دارد.(4)
در نگاه رازى، گريزى از تأويل آيات قرآن نيست؛ لكن تأويل آيات نبايد با اصول اعتقادى در تعارض باشد و منابع تأويل قرآن، عقل و سنّت معتبر معصومان عليهمالسلام است. ديدگاه رازى را در اين باره مىتوان از سخنان وى ذيل آيه «وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ يضِلُّ مَنْ يشاءُ وَ يهْدى مَنْ يشاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ».(5)بهدست آورد
كه مىنويسد:
آن [آيه] را تأويل گفتهاند از طريق عقل و سمع به وجهى كه مخالفِ عدل خداى تعالى نباشد و اضلال و هدى را تفسير بر غيرِ كفر و ايمان است و از پيامبر و ائمّه در تأويل آن سخنانى است مطابق آنچه عمر گفته است: «لا
هادى لما أضللت و لا مضلّ لما هديت»؛ لكن سخنان معصومان را تأويل و معنى باشد و سخنان آنان را رد نشايد كردن و تركِ تأويل روا نباشد.(1)
در يك نگاه كلّى، برخى از تأويلات رازى، پشتوانه روايى دارند و برخى ديگر اجتهادى هستند كه با تحليل و اكتشاف مفهوم حقيقى آيه و الغاى خصوصيات ظاهرى آن به دست آورده است. رازى گاه به تبيين آراى تأويلى شيعه پرداخته و گاه به شبهات مخالفان پاسخ داده است. از اين رو، مباحث تأويلى نقض در دو بخش، قابل طبقهبندى است:
بهرهگيرى از مفاهيم تأويلى آيات براى اثبات برخى از آموزههاى اعتقادى اماميه؛
نقد و ابطال تأويلات ادّعايى مؤلّف بعض فضائح الروافض.
اينك در ادامه، نمونههايى از هر كدام را بررسى مىكنيم.
الف. آموزههاى اعتقادى اماميه و تأويل قرآن
عبد الجليل رازى، از مفاهيم تأويلى آيات، به عنوان دليل اثباتى برخى از آموزههاى اعتقادى اماميه بهره جسته است. در حقيقت، رازى با اين رويكرد، مستندات و مبانى قرآنى اعتقادات اماميه را تبيين كرده است. البته استنباط اين آموزهها با اكتفاى به
مفاهيم ظاهرى آيات، چندان قابل دستيابى نيست. آموزههاى اعتقادى ياد شده، بيشتر ناظر به مسائل اختلافى شيعه و سنّى در اعتقادات است و در طبقهبندى معارف، از جمله فروع دين به شمار مىآيند.
يك. رجعت؛ حقيقتى قرآنى
رازى، اعتقاد به رجعت (زنده شدن برخى از افراد پيش از قيامت) را حقيقتى قرآنى مىداند. صاحب بعض فضائح الروافض، تأويل آيه «قالُوا رَبَّنا أمَتَّنا اثْنَتَيْنِ وَ أحْيَيْتَنا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إلى خُرُوجٍ مِنْ سَبيلٍ»(2)به رجعت و خروج مهدى عليهالسلام و زنده كردن
قومى در آخر الزمان را انكار كرده است:
چون مهدى خروج كند و عيسى نزول كند، بارى تعالى به دعاى ايشان جماعتى از هر امّتى باز زنده كند چنان كه فرموده است «وَيوْمَ
نَحْشُرُ مِن كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجًا»(1)و اين حشر باشد كه پيش از قيامت باشد كه اجماع است كه روز قيامت همه خلايق باز زنده كند بارى تعالى چنان كه گفت: «يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللّهُ جَميعا»(2)تا فرق از ميانِ دو آيت ظاهر باشد و فايدت حاصل، و از مقدورِ بارى تعالى بديع داشتن احياى موتى، غايت ضلالت و جهالت باشد كه به روزگار موسى عليهالسلام و عيسى عليهالسلام و ابراهيم عليهالسلام كرده است و قرآن به همه ناطق است اگر در عهد دولت فرزند و نايب مصطفى بكند دور نباشد نه از مقدورِ قادر الذات و نه از حرمت سيّد السادات.(3)
دو. ظهور مهدى عليهالسلام و نزول عيسى عليهالسلام ؛ آموزهاى قرآنى
خروج مهدى عليهالسلام و نزول عيسى عليهالسلام ، اجماع شيعت و اجماع سنّت است.(4)رازى، آيه «وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فىِ الْأَرْضِ»(5)را به ظهور قائم عليهالسلام و تمكين شيعه بر جهاندارى و پادشاهى ايشان در آخر الزمان تأويل كرده و با استناد به ادلّه تاريخى و روايى، به انكار
مخالفان پاسخ گفته است:
اين خواجه در اين كتاب به مواضع متعدّد، به نزول عيسى اقرار كرده است و خروج مهدى عليهالسلام را انكار كرده است تا نه شافعى باشد نه حنيفى و نه شيعى. پس شيعت اين تمكين را حوالت كنند به وقت خروج مهدى عليهالسلام و نزول عيسى عليهالسلام از آسمان قرآن و خواجه از قرآن مىخواند كه «أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ»(6)و به روا مىدارد و خروج دجّال جايز مىدارد و بر خروج مهدى از عداوتش و عداوتِ پدرش على مرتضى انكار مىكند.(7)
سه. جانشينى امامان شيعه؛ وعده قطعى خدواند
رازى، آيه «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكمُْ وَ عَمِلُواْ الصَّلِحَتِ لَيسْتَخْلِفَنَّهُمْ فىِ الْأَرْضِ...»(1)را به تحقّق حتمى جانشينى امامان شيعه در زمين تأويل كرده است:
مذهب شيعه، خلفا عن سلفٍ چنان است كه در خلافت ائمّه طاهرين است و در خروج مهدى است و در تفاسير آوردهاند و بر آن معوّل كردهاند به دليل، و حجّت و مذهب اين است كه چون مهدى عليهالسلام بيايد، دين همين باشد
و شريعت و كتاب و تكليف بدل نشود و او خليفه باشد از قِبَل خداى و اقتدا كرده باشد به شريعت جدّش مصطفى و تفسير اين آيت چون به انصاف تأمّل كند از وجوه دلالت است بر خروج و بر امامت مهدى عليهالسلام :
وجه اوّل: آن است كه بارى تعالى گفت: «وَعَدَ اللَّهُ»، و وعد به اتفاقِ اهلِ وضع، به خلاف نقد باشد و وعده به حاضر درست نباشد و وعده، دلالت باشد بر غيبتِ موعودى و امام غايب در امّت غير مهدى عليهالسلام نيست كه ديگر
ائمّه كه در ايشان دعوى مىكنند حاضر و ظاهرند.
وجه دوم: آن كه گفت: «الَّذِينَ ءَامَنُواْ» وعده مؤمنان را مىدهد و به اتفاق، لفظ مؤمنين در شيعت مستعملتر ... . آنگه گفت: «لَيسْتَخْلِفَنَّهُمْ فىِ الْأَرْضِ»
كه خليفه كند ايشان را و خداى تعالى در آيت حوالتِ خلافت به خويشتن كرد و مجبّر حوالت خلافت به خود كرد و قول شيعت است كه موافق قول خداست تبارك و تعالى كه امام و خليفه نص گويند از قِبَل خداى تعالى و مجبّران، امامت از فروع دانند و اختيار خلق گويند.
آنگه گفت: «فىِ الْأَرْضِ»، و ارض لفظ جنس است بايد كه همه زمين داخل باشد و از عهد مصطفى تا به عهد ما، همه زمين خليفتان نداشتند، نه عمر و نه على إلاّ بهرى و همه زمين مىبايد تا آيت را فايده حاصل باشد... . آنگه گفت: «لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِى ارْتَضىَ لَهُمْ»تمكين كسى را وعده دهند كه ممكّن نباشد و امروز الاّ شيعت و امام ايشان نيست كه ممكّن نهاند، ديگران
1) . سوره نور، آيه 55.
همه بر سركار خود اند پس اگر نه مهدى و اتباع او باشند، آيت بىفايده باشد.
آنگه گفت: «وَلَيُبَدِّلَنَّهُم» و اتفاق است كه فريقين ايمن و مرفّه اند كه خليفه و سلطان از ايشاناند و اين طايفه و مهدى عليهالسلام خائف اند از اعدا، و آيت را به ضرورت فايدهاى بايد. آنگه گفت: «يَعْبُدُونَنىِ»اين معنى در عهدِ عمر و على عليهالسلام و تا اين روزگار نبوده است كه همه جهان خداى را عبادت كردند و شرك نياوردند. پس در آخر الزمان باشد در عهد خروج مهدى و نزول عيسى چنانچه در تفاسير اصحاب الحديث و شيعتْ مذكور است. پس مذهب و اعتقاد شيعتْ معلوم است در سببِ نزول آيت و خروج مهدى و نزول عيسى، اجماع شيعت و اجماع سنّت است.(1)
چهار. كفر و عناد؛ نبوّت و ولايت
رازى با برداشتى تأويلى از آيه «أَلْقِيا فِى جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَنيدٍ»،(2)انكار نبوّت پيامبر صلىاللهعليهوآله و ولايت ائمّه عليهمالسلام را از مصاديق كفر و عناد برشمرده است. وى در تحليل آيه ياد شده، دو احتمال داده است: اوّل آن كه ممكن است مخاطب آن، زبانيههاى آتش جهنّم باشد، همان طورى كه در تفاسير شيعه نيز آمده است؛ همچنين رواست كه خطاب به دو ركن مسلمانى (نبوّت و ولايت) نيز باشد. براى مستندسازى احتمال دوم، از طريق ابوحنيفه و ابوليلى به روايت سليمانِ اعمش از امام حسن عليهالسلام استناد جسته است كه:
منظور از كفر در اين آيه، انكار رسالت محمّد صلىاللهعليهوآله و مراد از عنيد، جاحدين حقّ على عليهالسلام در جمل و صفين باشند كه با وى به جنگ برخاستند و هر كه جاحدِ حق على عليهالسلام بود در اوّل و آخر، همين حكم را دارد و به تعيين حوالت نيست ... و شيعت از اين حوالت مبرا اند.(3)
پنج. حيات شهداى كربلا
رازى، با مفهوم آيات دال بر زنده بودن شهيدان در راه خدا را در شأن شهداى كربلا
منطبق دانسته است:
حديث زنده شدن حسين و شهداى كربلا به دنيا، مذهب محقّقان شيعه اين است كه هم در آن حال كه كشته شدند، زنده شدند به دلالت قرآن كه «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا فى سَبيلِ اللّهِ أمْواتا بَلْ أحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ * فَرِحينَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ ألاّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ»(1).(2)
روشن است كه مفهوم آيه، قاعدهاى كلّى است كه قابليت انطباق بر مصاديق مشابه در هماره تاريخ را دارد و اختصاص به مورد نزول ندارد.
ب. نقد و ابطال تأويلاتِ منسوب به شيعه
مقصود از تأويلاتِ ادّعايى، تأويلاتى است كه صاحب بعض فضائح الروافض آنها را به شيعه نسبت داده است بدون اين كه به منبعى معتبر از شيعه ارجاع داده باشد يا از قول بزرگان اماميه، صحّتشان را گزارش كرده باشد. رازى، فارغ از صحّتِ انتساب اين تأويلات به اماميه، به نقد محتوايىِ آنها پرداخته و كاستىهاى هر يك را نماينده است.
در ادامه، برخى از اين نمونهها را گزارش و رويكرد انتقادى وى را در بررسى تأويلاتِ ادّعايى، تبيين مىكنيم.
يك. تين و زيتون؛ محمّد صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام
ادّعا شده است شيعه به ترتيب، تأويل تين و زيتون در آيه «وَ التِّينِ وَ الزَّيتُونِ»(3)را
محمّد صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام مىداند. رازى در نقد اين ادّعا، نخست به بيگانگى مدّعى از تفسير اشاره كرده و در بخش بعدى، به بررسى معناشناسى اين دو كلمه از نگاه مفسّرانى پرداخته است كه ديدگاهى مخالف اين ادّعا دارند. برخى از مفسّران، بر اين باورند كه مقصود از تين و زيتون، همين انجير و زيتونى است كه مردمان مىخورند و برخى
ديگر معتقدند كه اسم دو كوه است در شام به قرينه طور سينين.(1)رازى، افزون بر اين، به آراى برخى از اهل سنّت در تأويل آيه استناد كرده است كه تأويلى مخالف ادّعاى ياد شده گفتهاند. از جمله، شيخ عبد الوهّاب حنفى گفته است كه مراد از «التِّينِ» ابو بكر است، مراد از «الزَّيتُونِ»، عمر بن خطّاب «طُورِ سِينِينَ»همان عثمان است و «وَ
هَذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ»على عليهالسلام .(2)
رازى در ادامه گفته است:
اگر اين همه گفتهاند روا و مجوز باشد در حقّ بو بكر و عمر و عثمان، اگر مصنّفى در كتابى آورده باشد كه مراد از تين، سوگند به محمّد مصطفى صلىاللهعليهوآله كه خاتم انبيا است، زيتون، سوگند به على عليهالسلام كه سيّد اوصياست، خواجه
ناصبى را غريب و بديع نبايد شناختن و قبول بايد كردن؛ امّا خواجه ناصبى را هر جملهاى با كار راست باشد الاّ جملهاى كه على در ميان آن باشد و گر چه بعد از عثمان باشد.(3)
دو. گمراه كنندگان امّت و غاصبان حقّ على عليهالسلام
مطابق ادّعاى نگارنده بعض فضائح الروافض، آيه «وَ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا رَبَّنا أرِنا الَّذَيْنِ أضَلاّنا مِنَ الْجِنِّ وَ اْلإِنْسِ نَجْعَلْهُما تَحْتَ أقْدامِنا لِيَكُونا مِنَ اْلأَسْفَلينَ»،(4)در تفسير على بن ابراهيم قمّى، بر غاصبان خلافت امام على عليهالسلام تأويل شده است كه بناى خلافت به ظلم ايشان نهادند و به سبب غصب حقّ على عليهالسلام اهل دوزخ شدند. رازى در نقد خود، ضمن اين كه اين سخن را بهتان، قول زور و كذب شمرده، مفاد آن را از چند جهت مخدوش دانسته است:
يكى آن كه از اوّلِ آيتْ معلوم است كه بارى تعالى از كافران حكايت مىكند... «وَ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا رَبَّنا أرِنا...»: در دوزخ گويند آنها كه به دنيا كافر بوده باشند: «ربنا»: پروردگار ما، «أرنا»: بما نما، «الذين»: آن دو
شخص را، «أضلاّنا»: كه ما را گمراه كردند: «من الجنّ»: از جنّيان و الانس؛ به واو عطف گفت و از آدميان، پس نه از امّتِ محمّد باشند؛ كافران باشند كه اين خواهش كنند و على زعم مصنّف اگر بو بكر و عمر اضلالى كردند در خلافت، با امّت محمّد صلىاللهعليهوآله كرده باشند نه با كافران و آيت حكايت است از قول كافران. ديگر آن كه مفهوم است از آيت كه يكى جنّى است و يكى انسى و بو بكر و عمر هر دو انسى اند. پس آيت را به نام ايشان تأويل كردن و تفسير دادن، جهل و خطا باشد و گر مقدّرا شيعت را با كسى خصومت باشد تفسير آيت قرآن به وجهى نكنند كه در اجراى لفظ و بيان معنى مخطى باشند تا معلوم شود كه اين مصنّف از آيت و تفسير و تأويلش بىخبر بوده است و حوالت به دروغ كرده است.(1)
سه. مصاديق فرعون و هامان در امّت اسلامى
مطابق ادّعاى مؤلّف بعض فضائح الروافض، شيعه، آيه «وَ نُرِى فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ»(2)را در شأن ابو بكر و عمر تأويل مىكند و دليل آن اين است كه چون عثمان كشته شد، على عليهالسلام خطبهاى كرد و در ميانه آن گفت: «ألا قد أهلك فرعون و هامان و خسف بقارون». مقصود وى از قارون، عثمان بود و مراد از اين سخن را آن روز تنها ابوذر، سلمان، مقداد و عمّار دانستند.(3)
پاسخ رازى در نقد اين تأويل ادّعايى چنين است:
تفسيرِ فرعون و هامان از خود قرآن، فرعون و هامان است و از ظاهرِ كلامِ امير المؤمنين هم ايشان باشند؛ امّا وى تاريخ را فراموش كرده است، اوّلاً سلمان در عهد خلافتِ عمر از دنيا برفت و بوذر در عهد عثمان كه او را از مدينه به در كرده بودند و على عليهالسلام خطبه بعد از قتل عثمان مىكرد. پس مردگان چگونه معنى كلامِ زندگان دانند!(4)
چهار. محمّد صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام پدران امت اسلامى در «ووَصَّينَا الاْنسَانَ بِوَالِدَيهِ»
نويسنده بعض فضائح الروافض گفته است كه در نظر شيعه، مقصود از كلمه «والدى» در آيه «ووَصَّينَا الاْنسَانَ بِوَالِدَيهِ .... أَنِ اشْكُرْ لىِ وَ لِوَالِدَيكَ إِلَىَّ الْمَصِيرُ»(1)محمّد صلىاللهعليهوآله است و على عليهالسلام كه طاعتشان با طاعت خدا برابر است كه پيامبر خدا گفته است: «أنا و على أبوا هذه الاُمّة».(2)رازى در پاسخ مىنويسد:
مذهب شيعت، آن است كه غرض از آيت مادر و پدر نسبىاند؛ امّا اگر خواجه نوسنّى را طرفه مىنمايد كه شيعت گويند طاعتِ رسول و امام چون طاعتِ خداست بايد كه قرآن بر گيرد و از سورة النساء بر خواند كه بارى تعالى گفت: «يا أيُّها الَّذينَ آمَنُوا أطيعُوا اللّهَ وَ أطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولى اْلأَمْرِ مِنْكُمْ».(3)پس خداى تعالى برابر كرده است هر سه طاعت با همديگر.(4)
بخشى از كتاب نقض، تبيين آموزههاى كلامى اماميه، مبتنى بر آيات قرآن است. اين بخش، در حقيقت، تفسيرِ كلامى قرآن و تلاش براى ارائه مستندات قرآنى اعتقادات اماميه به شمار مىآيد. نتايج اين مباحث در نشان دادن تعامل دانش كلام اسلامى با قرآن و مناسبات بينرشتهاىِ تفسير و كلام اسلامى، قابل توجّه است.
الف. جزاى عمل و اختيار انسان
اعتقاد به ثواب و عقاب اخروى، از سنن قطعى خداوند و از ضروريات مذهب اماميه است. مطابق اين آموزه اعتقادى، انسان، به جزاى عمل خوب و بد خويش خواهد رسيد و بهشتى و جهنّمى شدن وى، تابع اين سنّت است. رازى، اعتقاد به جزاى بر اعمال را از ظهور آيات «فَوَ رَبِّكَ لَنَسَْلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ عَمَّا كاَنُواْ يَعْمَلُون»(5)استنباط كرده است.(6)بديهى
است كه عملى سزامند ثواب و عقاب است كه انسان در انجام دادن آن اختيار داشته و بدان مكلّف باشد:
ثواب و عقابْ عايد باشد بر اختيار فعل و ترك از او: «إنّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إمّا شاكِرًا وَ إمّا كَفُورًا»،(1)«هُوَ الَّذى خَلَقَكُمْ فَمِنْكُمْ كافِرٌ وَ مِنْكُمْ مُؤمِنٌ وَ اللّهُ بِما
تَعْمَلُونَ بَصيرٌ»(2)و مانند اين آيات بسيار كه همه دلالت است بر آن كه مكلّف، فاعل و مخيّر و مختار است در فعل، اگر خواهد ايمان آورد و طاعت كند و گر خواهد كفر آورد و معصيت كند تا تكليف بر اصل باشد و بعثت رسل و انزال كتب حق باشد.(3)
البته جبرگرايان و برخى از اشاعره چنين الزامى بر خداوند را قائل نيستند. از جمله آنها صاحب بعض فضائح الروافض است كه منكر جزاى بر اعمال بوده و اعتقادى به آن ندارد. عبد الجليل رازى در اشارت بر ديدگاه جبرگرايان در اين مسئله مىنويسد:
سردارانى كه در فتح اسلام، كارهاى بزرگى انجام دادند و كلمه اسلام در اثر تلاشهاى آنان عالى شد و كلمه كفر نگون شد، خدايشان مكافات خير كناد به قيامت به هر چه كردند: «إِنَّ اللَّهَ لاَ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِين»؛(4)امّا چون بُلحسن اشعر بعد از آن بيامده است و گفته كه مالك الملك اگر خواهد ايشان را به دوزخ فرستد و به بدل ايشان كفّار و گبركان را به بهشت برد تا هيچ فرقى نباشد از ميان مؤمن مجاهد مطيع و از ميان كافرِ معاند معاصى، به كورى رافضيان قم و سارى.(5)
ب. راز غيبت امام مهدى عليهالسلام
ارادت و اعتقاد راسخ رازى به امام مهدى عليهالسلام از ديباچه نقض در يادكرد از آن امام همام،
با القابى چون: «امامِ روزگار» و «خاتم الأبرار» پيداست و با جمله «وجود عالم را حوالت به بقاى اوست و عقل و شرع، منتظرِ حضور و ظهور و لقاى او»،(6)اعتقاد راسخ
خود به مهدويت با قرائت شيعى را بيان كرده است. در استدلال رازى، آيه «وَعَدَ اللّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فى اْلأَرْضِ كَما اسْتَخْلَفَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دينَهُمُ الَّذى ارْتَضى لَهُمْ ...»(1)و حديث «لو لم يبق من الدنيا ...»(2)بر صحّت عصمت و اثبات امامت حضرت مهدى عليهالسلام دلالت دارند.(3)
رازى با طرح دليل مصلحتِ الاهى، راز غيبت امام مهدى عليهالسلام را تحليل و به همانندى آن با غيبت انبياى پيشين و پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله استناد جسته است:
مصلحت مهدى عليهالسلام و اين رعيّت در غيبت بوده است و مصلحتْ خداى بهتر داند و رسول و امام، و كس را نباشد كه اعتراض كند و ماننده است اين قصّه به احوالِ پيغمبرانِ خداى تعالى چنان كه نوح عليهالسلام با كثرت اعدا ظاهر بوده است و يك روز از اعدا غايب نشده است كه مصلحتِ نوح در ظهور بوده است و ادريس عليهالسلام از براى اعدا
غايب شده است وقتى در زمين و وقتِ آخر به آسمان، و نه خداى عاجز بوده است و نه ادريس عليهالسلام ؛ امّا مصلحتِ وقتِ او غيبت بوده است نه ظهور و همچنين ابراهيم عليهالسلام در حالتِ اوّل، غايب و خائف بوده است... مصطفى صلىاللهعليهوآله را با رفعتِ درجت و منزلتِ بزرگ مصلحت غيبت بوده است و به غار رفته و مكّه را رها كرده و به مدينه آمده ... و قياس ائمّه ما از اوّل تا آخر بر احوالِ انبيا كه بهترند از ائمّه بر آن قياس مىكردن تا ظهورِ باقر عليهالسلام و صادق عليهالسلام و غيبتِ مهدى عليهالسلام عجب ندارد.(4)
ج. تقيّه
تقيّه، يكى از آموزههاى اعتقادى اسلام است كه ريشه در قرآن و سيره انبياى سلف دارد:
تقيّه، دفع مضرّت باشد از نفس و دگر مؤمنان اگر مضرّت معلوم باشد و اگر مظنون به تركِ حركتى يا لفظى كه نقصان ايمان نكند ... و شيعه بدان مخصوص و منفرد نباشد.(5)
شيعه به تقيّه اعتقاد دارد «و موافق اند در اين معنى با ايشان همه عقلا و همه طوايفِ مسلمانان كه دفع مضرّت معلوم و مظنون از نفس واجب است هر گاه مدفوع به دون مدفوعٌ له باشد» و سپس به داستان تقيّه عمّار بن ياسر در عهد نبوى مثال مىزند(1)كه بعد از هجرت پيامبر به مدينه، كفّار قريش، عمّار را شكنجه دادند و او را مجبور به دشنام دادن به خداى محمّد كردند و عمّار، از سر اجبار آن را انجام داد و خلاص يافت. هر چند بعد از آن، برخى صحابه بر عمّار خرده گرفتند؛ لكن خداوند، آيه نازل كرد كه بر عمّار غرامتى نيست و به وقت دفع مضرّت، تقيّه رواست و آيه «مَنْ
كَفَرَ بِاللّهِ مِنْ بَعْدِ إيمانِهِ إلاّ مَنْ اُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنُّ بِاْلإيمانِ وَ لكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظيمٌ»(2)در شأن وى نازل شد.
همچنين مطابق آيات قرآن، اصل استناد به تقيّه در عهد همه انبيا در مواقع ضرورت و خوفْ جايز است. رازى براى نمونه به داستان ابراهيم عليهالسلام اشاره مىكند كه بعد از شكستن بتها خطاب به وى گفتند: «قالُوا ءَ أنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إبْراهيمُ»(3)و ابراهيم به وجهى جواب داد كه تقيّه بود در آن، گفت: «قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبيرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ»(4)و در دگر انبيا كه به ذكرِ همه كتاب مطوّل شود.(5)
د. امامت در قرآن
يك. تسميه امام
رازى در پاسخ به اين اشكال كه: «چرا خداوند به سان اسامى انبيا، نام على عليهالسلام را در قرآن به تصريح نبرده است كه بعد از مصطفى صلىاللهعليهوآله او امام امّت است تا مردم را در آن شبهت نباشد؟»(6)چنين مىنويسد:
درست نيست كه قياسِ امامت با نبوّت بكند؛ چرا كه معرفت نبى، سمعى است و معرفت امام، عقلى... . اگر اين امر، مستلزم سرگشتگى مردمان است
بايد با خدا منازعه كند كه چرا در آيه «أقيمُوا الصَّلاةَ» را مطلق گفته است و چرا مصرّح نياروده است كه فريضه چند است؟ و سنّت چند است؟ تعيين وقت نكرده است؟ تعداد ركعات نگفته است؟ حكم سفر و حضر بيان نكرده؟ و مبهم گفته است «أقيمُوا الصَّلاةَ» تا امّت مصطفى صلىاللهعليهوآله سرگشته باشد. همين سان است «آتُوا الزَّكاةَ»كذلك در همه اركانِ شرعيات. پس اگر در اين همه كه سمعيات است، رواست تا بعثت مصطفى صلىاللهعليهوآله عبث نباشد و بعد از وى فرق از ميان عالم و جاهل پديد آيد، مسئله امامت خود عقلى است، چگونه واجب كند كه نام على عليهالسلام ببرد به تصريح تا شرف علم باطل شود و مرتبت عقل زايل شود و ثواب و عقاب را حكمى بنماند. در عقل عقال مركوز است كه امامى مىبايد و جايز الخطا نمىشايد قرآن و محمّد بيايد و بگويد كه بر اين صفت كدام شخص است تا بدانى ناصبى مجبّر همه ژاژ خايد.(1)
دو. سن امام
رازى در ردّ اين ادّعاى مخالفان كه مىخواهند سبقت امام على عليهالسلام در اسلام آوردن را به جهت كوچكى و خردسالى، كمارزش سازند و امامت او را خدشهدار كنند مىنويسد:
به اتّفاق علما درجه نبوّت، رفيعتر است از درجه امامت و بارى تعالى در قرآن مجيد، كودك نارسيده را به حكمت و نبوّت ياد كرده است آن جا كه در حقّ عيسى بن مريم عليهاالسلامحكايت مىكند از قول او در حال طفوليت «قَالَ قالَ إنّى
عَبْدُ اللّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَني نَبِيّا * وَ جَعَلَنى مُبارَكا أيْنَ ما كُنْتُ وَ أوْصانى بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ ما دُمْتُ حَيّا»(2)و در حقّ يحياىِ سه ساله مىگويد: «يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَيناهُ الْحُكْمَ صَبِيا»(3)پس اگر سه روزه و سه ساله را نبوّت درست باشد، ده ساله با حصول شرايط موجبه امامت را شايد.(4)
سه. وجوب اطاعت از امام
شيعه، طاعت ائمّه واجب دانند به عقل و قرآن:
امّا فرض طاعت اقتدا به قرآن است آن جا كه بارى تعالى گفت: «يا أيُّها الَّذينَ آمَنُوا أطيعُوا اللّهَ وَ أطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولى اْلأَمْرِ مِنْكُمْ فَإنْ تَنازَعْتُمْ فى شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إلَى اللّهِ وَ الرَّسُولِ إنْ كُنْتُمْ تُؤمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ اْلآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أحْسَنُ تَأْويلاً»(1).(2)
چهار. نَسب در امامت
رازى با استنباط از برخى آيات قرآن، نَسب را علّت تامه در جعل به مقام نبوّت و امامت ندانسته است:
شيعه، نبوّت و امامت به نسبت نگويند و به ميراث اثبات نكنند ... ؛ بلكه از شرايطِ امامت، عصمت و نصيت و كثرتِ علم را گويند و هر كه را اين سه منزلت باشد، امام مفترض الطاعه او باشد اگر خويش باشد و اگر نباشد. زيد بن على عليهالسلام كه پسر زين العابدين عليهالسلام است و خروج كرده است به امامتش قبول نكنند براى فقدِ عصمت و نصّيت و كثرت علم. امّا از قرآن اين بر نخوانده است كه چون بارى تعالى ابراهيم خليل عليهالسلام را گفت:«إنّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إماما»(3)ابراهيم گفت: «مِنْ ذُرِّيَّتى »(4)بايستى كه خداى تعالى، خليل را گفتى كه اين سخن مگوى كه اين سيرتِ گبركان است؛ و چون موسى عليهالسلام بر طور سينا با خداى خود مناجات مىكرد، گفت: «وَ اجْعَلْ لى وَزيرًا مِنْ أهْلى * هارُونَ أخى»(5)قديم تعالى بايستى كه كليم را گفتى كه اين حديث مكن كه اين طريقه گبركان است؛ و چون زكريّا پيغمبر عليهالسلام به مناجاتگاه آمده بود و مىگفت: «فَهَبْ لى مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّا * يَرِثُنى وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ»(6)حق تعالى مىبايست كه او را گفتى: زنهار در اين معنى زبان مجنبان كه اين،
سنّت و سيرت گبركان است و اگر انبيا اين معنى ندانستند و خداى تعالى ايشان را معلوم بنكرد.(1)
هر چند رازى، نَسب را شرط در امامت نمىداند، لكن در صورت تجميع ديگر شرايطِ امامت، فرد منسوب به خاندان نبوّت را اولى به مقام عصمت و امامت مىداند. وى با اشاره به داستان وارثان انبيا در قرآن مىنويسد:
چون شريف نسبى رفيع قدرى مؤمن باشد و به همه خصال نيك بر امثال و اشكال راجح باشد از علم و تقوا و زهد و امانت و ورع و سبقت در اسلام ... به لزوم عصمت اولاتر باشد به مقام و رتبت از مؤمنى ديگر كه او را اين خصال حاصل نباشد و خواجه مجبّر بايد كه اين حجّت را منكر نباشد و اگر كور نيست از قرآن بر خواند و اگر كر نيست از تفسيردانان بشنود كه وارث آدم عليهالسلام ، شيث است؛ چون استحقاق و اهليت دارد از ايمان و علم و عصمت دون دگر فرزندان، وارثِ نوح، سام است دون كنعان، و وارثِ ابراهيم، اسماعيل است و... .(2)
وى در پايان چنين نتيجه مىگيرد:
با وجود فرزند و برادر مستحق، بيگانه را به مجرّد مؤمنى نرسد و از آيات قرآن و اخبار رسول عليهالسلام اين معنى معلوم و مصوّر است و تشبيه كردن اين طريقت به گبركى الاّ جحود محض و انكار صرف نباشد... . قائل اين قول و معتقد اين اعتقاد از خداى تعالى تبرا مىكند و بر نص قرآن انكار مىكند و قول انبيا را مخطى و مجرم مىشناسد.(3)
ه . تكليف جنّيان
رازى با استناد به ظاهر برخى از آيات، جنّيان را مكلّف دانسته و آخرين پيامبر آنان را حضرت محمّد صلىاللهعليهوآله مىداند كه تا قيامت، پيامبر انس و جن است:
قرآن مجيد پيش بايد گرفتن و برخواندن كه بارى تعالى ايشان را در تكليف
تقديم مىدهد و مىگويد: «سَنَفْرُغُ لَكُمْ أيُّهَ الثَّقَلانِ»(1)و به ديگر موضع
مىگويد: «قُلْ اُوحِيَ إلَيَّ أنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقالُوا إنّا سَمِعْنا قُرْآنا عَجَبا * يَهْدى إلَى الرُّشْدِ فَآمَنّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِكَ بِرَبِّنا أحَدًا»(2)و به دگر موضع مىگويد: «يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ اْلإِنْسِ أ لَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آياتى وَ يُنْذِرُونَكُمْ لِقاءَ يَوْمِكُمْ هذا قالُوا شَهِدْنا عَلى أنْفُسِنا وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ شَهِدُوا عَلى أنْفُسِهِمْ أنَّهُمْ كانُوا كافِرينَ»(3)و اين خطاب به قيامت باشد و همه دلالت است بر آن كه ايشان مكلفاند و محمّد مصطفى، رسول است از سوى خدا بديشان و چون مكلّف باشند، مخيّر باشند و از ايشان هم مؤمن باشد و هم كافر و هم مقر و منكر.(4)
رازى، مبتنى بر اثبات تكليف جنّيان، ادّعاى جهاد امام على عليهالسلام را با جنّيان، امرى ممكن و ثابت دانسته است و سخن صاحب بعض فضائح الروافض را كه آن را منكر شده چنين گفته است:
و چون كتاب و شمشير به هم آمده است چون [جنّيان] صلاحيتِ كتاب
دارند، صلاحيت شمشير و جهاد هم دارند و هر دو بر يك حد باشند و اگر سليمان عليهالسلام و وزيرش آصف روا باشد كه بر ايشان حاكم باشند، مصطفى صلىاللهعليهوآله بهتر است از سليمان عليهالسلام و مرتضى عليهالسلام بهتر از آصف و قرآن مجيد از آن حكايت كرد و گفت: «وَالشَّياطِينَ كُلَّ بَنَّاءٍ وَ غَوَّاصٍ وَ ءَاخَرِينَ مُقَرَّنِينَ فىِ
الْأَصْفَاد».(5)پس اگر روا باشد كه سليمان عليهالسلام ايشان را محبوس كند، روا بايد داشتن كه على عليهالسلام با ايشان جهاد كند و اگر مصطفى صلىاللهعليهوآله و مرتضى عليهالسلام به قرآن و شمشير بر ايشان حكم كنند، روا باشد و انكار آن به حكم انكار قرآن و شريعت باشد.(6)
و. طهارت همسران پيامبران
در نگاه رازى، «مذهبِ اماميه اصوليه، خلفا عن سلفٍ چنان است كه زنانِ رسولان خداى طاهرات و مطهّرات اند كه اگر خلافِ اين باشد، آن نقصان عايد باشد با انبياى معصوم عليهمالسلام و زنانِ لوط عليهالسلام و نوح عليهالسلام را تهمتِ زنا و ناشايست ننهند با ظهورِ كفر و ثبوتِ نفاقِ ايشان، و تفسير «فَخانَتاهُما»(1)آن گويند كه حفظِ اسرارِ ايشان و بر اعداى ايشان از كفّار اظهار كردند و طايفهاى كه فضّه فاطمه عليهاالسلام را از زمره مطهّرات گويند عايشه را و حفصه را كه زنان رسول اند و از امّهات المؤمنين اند، چگونه قذف كنند و فحش گويند... . اگر كسى «يكى از زنان مصطفى و دگر انبيا را به زنا تهمت نهد، ملحد و كافر و ملعون باشد و خون و مالش حلال بود از بهر آن را كه ديّوث گفته باشد رسولان خدا را ... .(2)صد هزار لعنت خداى و لعنتِ اهل زمين و آسمان و همه فرشتگان و آدميان و جنيان بر آن كس باد كه اين مذهب دارد و اين به اعتقاد كند كه فواحش بر دامنِ زنان رسولان خدا نشيند بر عموم و خصوص بر دامنِ زنان مصطفى كه امّهات المؤمنين اند .... و بر آن كس كه در اين باب تقيّه مىكند و بر آن نامعتمد كه چنين دروغى بر مسلمانان نهد و نويسد و گويد».(3)
ز. رؤيت خدا
در نگاه رازى، رؤيت خدا، رؤيتى معقول است كه از طريق علم اثبات مىشود و در روايت على عليهالسلام «لا اعبد ربّا لم أره»(4)مقصود چنين رؤيتى است. لكن مجبّره و مشبّهه مىگويند خداى را بدين چشم سر توان ديد و مشابهتى از اين عظيمتر نباشد و جهودان موسى عليهالسلام نيز همين دعوى در رؤيت خدا داشتند كه آيه «فَقالُوا أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً»(5)بدان
1) . سوره تحريم، آيه 10: «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَرُوا امْرَأتَ نُوحٍ وَ امْرَأتَ لُوطٍ كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ يُغْنِيا عَنْهُما مِنَ اللّهِ شَيْئا وَ قيلَ ادْخُلاَ النّارَ مَعَ الدّاخِلينَ».
2) . همان، ص 114 - 116.
3) . همان، ص 293 - 294 و 481.
4) . شرح اُصول الكافى، ج 3، ص 181.
5) . سوره نساء، آيه 153.
اشاره دارد و به سبب آن كافر شدند و صاعقه بديشان فرود آمد؛(1)ولى «شيعه اماميه،
نفى رؤيتِ مجاهره كنند ... و نفى آن رؤيت كنند كه مجبّره و مشبّهه اثبات مىكنند كه
بدين چشم سر، خداى را ببينيم. امّا رؤيت بدان وجه كه ذاتِ متعالى را ببينند نه به چشم سر، نه در جا، نه در مكان، نه در مقابل، نه در حكم، نه در حكم مقابل، نه حال در
مقابل؛ رؤيتى از طريقِ علم چنان كه مىدانند موافقِ قرآن و قولِ سلف صالح ... معروف به الآيات، مشهور به دلالات، لا يقاس بالناس، و لا تدركه الحواس اثباتِ رؤيت شيعت بر اين وجه كنند كه على مرتضى عليهالسلام نه چنان كه بلحسن اشعر و ابن الكلاب و جهم صفوان و بو بكر باقلانى.(2)
ح. عدم خوف پيامبر صلىاللهعليهوآله در تنصيص بر امامت علوى
پيامبران الاهى در تبيين رسالت خود، هراسى به دل ندارند؛ چرا كه پشتيبانى چون خداوند دارند. پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله چنين بود و در بيان هيچ امرى، جز از خدا نترسيد؛ لكن صاحب بعض فضائح الروافض در باب علّت كتمان امامت على عليهالسلام از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله ، ترس ايشان از صحابه را علّت آورده است. رازى در نقد وى مىنويسد:
نه مذهب شيعه است كه رسول چگونه بترسد از كسى با ثبوتِ اين حجّت كه بارى تعالى بيان كرده است و گفته كه:«الَّذينَ يُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللّهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لا يَخْشَوْنَ أحَدًا إلاَّ اللّهَ وَ كَفى بِاللّهِ حَسيبا»(3)تا بدانند كه همه دروغ محض است كه بر شيعه نهاده است و بارى تعالى بگفته كه «أَلَيسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ»(4)و بگفته كه: «وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ».(5)پس تأخير البيان عن وقت الخطاب به مذهب شيعه رواست؛ امّا عن وقت الحاجة روا نيست و وقت حاجت، روز غدير بود كه برسانيد و ظاهر كرد امامت را و نص كرد بر امير المؤمنين و بيانِ آيت و اين احوال در تاريخ و تفسير محمّد جرير طبرى ببايد ديدن.(6)
ط. تفاوت جهاد و تهلكه
رازى، بين جهاد و تهلكه، تفاوت قائل است و جنگهاى امام على عليهالسلام را موضوعا از
تهلكه خارج مىداند. وى در معناى آيه«لا تُلْقُوا بِأَيديكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ يحِبُّ الْمُحْسِنينَ»(1)مىنويسد:
تهلكه، آن جا استعمال كنند كه بى فرمان خداى و رسول كنند.(2)
رازى با تبيين اين معنا از تهلكه، حمله علوى به قلعهاى بيش از هزار مرد را از موضوع تهلكه خارج دانسته است؛ چون اقدام علوى به دستور رسول خدا بوده است.(3)در ادامه، نمونههايى از شبيه اين اقدامات را در داستانهاى انبياى پيشين مثال زده است:
اگر از قرآن، قصّه موسى و هارون خوانده بودى كه دو شخص، با اند هزار آدمى برفتند و دعوت كردند و موسى تنها به چهل حاجب گاه، در شد كه هر جاى شيرى خفته بود و ده مرد ايستاده و تهلكه نبود، و قصّه لوط پيغامبر كه سالها در زمين موتفكات چگونه دعوت مىكرد و هر يك از انبيا را به اوّل حالتِ بعثت همين بوده است. پس اگر على را خداى تعالى و رسول به قومى بسيار فرستند، آن تهلكه نباشد تا اين آيه از قرآن بر خواند و از تفسير بداند.(4)
همچنين در جاى ديگر در پاسخ به ادّعاى صاحب بعض فضائح الروافض كه گفته است:«زَهره حَويّه شهرى مىستد به خوزستان متعذّر شد گفت: مرا بر سپرى نهيد و بر سر نيزهها بر باروى شهر نهيد. چنان كردند و او به تنها شهر بستد»، با استناد به آيه تهلكه گفته است:
... امّا پندارى اين جا روا باشد به بركات عاص و وقّاص و آن جا به بركت مصطفى و نيروى جبرئيل و قرآن و مردانگى مرتضى مجوز نباشد و در عقل و عرف، مستحيل باشد و آن معنى از شيعت از محالات و ترهات باشد؛ امّا
اين معنى از اهل سنّتْ فضيلت و كرامات باشد.(1)
5 . روش تفسيرى «نقض»
روش تفسيرى رازى در نقض، اجتهادى - كلامى است كه با بهرهگيرى از عقل و نقلِ معتبر، به تفسير آياتى از قرآن پرداخته است. مهمترين شاخصههاى روش تفسيرى وى، عبارت اند از:
الف. معناشناسى مفردات و مصطلحات قرآنى
توجّه به معانى لغوى و اصطلاحى مفردات قرآنى، از جمله ويژگىهاى روش تفسيرى رازى است. دقت در معناشناسى مفردات سوره حمد،(2)كلمه الحاد،(3)تأثير وجوه ادبى تثنيه آوردن فعل در آيه «أَلْقِيا فىِ جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَنِيد»(4)در معناشناخت آن،(5)از جمله اين نمونهها هستند.
ب. رعايت اصول و مبانى تفسير
ويژگى دوم روش تفسيرى رازى، رعايت اصول و مبانى تفسير است. پيشتر در بخش پيشين مقاله از مبانى تفسيرى رازى سخن گفتيم و نمونههايى از مبنامدارى وى در آراى تفسيرى او را گزارش كرديم. رازى هماره بر رعايت مبانى خود در تفسير آيات اهتمام دارد و از آنها عدول نمىكند.
ج. تفكيك قلمروهاى فهم قرآن
رازى به خوبى از قلمروهاى چهارگانه فهم قرآن (يعنى ترجمه، تفسير، تأويل و تطبيق) آگاهى داشته و در تبيين آيات، مفاهيم هر قلمرو را از همديگر تفكيك كرده است. در رويكرد تأويلى - تطبيقى و آراى تفسيرى رازى به تفصيل نمونههايى را
گزارش كرديم كه آگاهى وى از قلمروهاى فهم قرآن و تفكيك مرزهاى آنها از همديگر در مقام فهم قرآن را نشان مىدهند.
د. بهرهورى از علوم قرآن
آگاهى از دادههاى علوم قرآنى، تأثير زيادى در فهم و تفسير آيات دارد و همان طورى كه در بخش دوم مقاله آمد، رازى، آگاهىهاى خوبى از علوم قرآنى داشته و در تفسير آيات از آنها بهره جسته است. توجّه رازى به كاربرد علوم قرآن در تفسير، به روش تفسيرى وى، ويژگى خاصى بخشيده است.
ه. تفسير تطبيقى
گزارش آراى تفسيرى اهل سنّت و مقايسه آن با آراى مفسّران شيعى، از جمله ويژگىهاى روش تفسيرى رازى است. براى نمونه، در ردّ ادّعاى نويسنده بعض فضائح الروافض كه گفته است برخى از عالمان شيعه به امامت على عليهالسلام و قائم عليهالسلام ايمان نداشتند، چنين مىنويسد:
همه بزرگانِ اصحاب و اجلاّى تابعين و مفسّران و ... به دين اهل البيت اعتقاد داشتهاند و بر ايشان ثنا گفته تا ثعلبى سنّى امام لقب، در تفسير خود مىآورد در تفسير اين آيه كه«لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدّينِ كُلِّهِ»(1)مىگويد: ... .(2)
نمونههاى ديگرى از اين دست نيز وجود دارد.(3)گاهى نيز به آراى تفسيرى برخى از صحابه و تابعيان استناد جسته است. براى مثال، از سعيد بن جبير نقل مىكند كه مراد از آيه «مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ»(4)على عليهالسلام و فاطمه عليهاالسلام اند، «بَيْنَهُما بَرْزَخٌ»(5)مصطفى صلىاللهعليهوآله است و مقصود از «اللُّؤلُؤ وَ الْمَرْجانُ»،(6)حسن عليهالسلام و حسين عليهالسلام هستند.(7)
و. تاريخىنگرى
توجّه به بُعد تاريخى قرآن، قرائن محيطى و عوامل پديدارى متن قرآن در فهم و تفسير آيات، بويژه در خلافيات تفسيرى فريقين، به خوبى در بخشى از مطالب تفسيرى نقض به چشم مىخورد و مىتواند از جمله ويژگىهاى تفسيرى وى به شمار آيد. رازى با بهرهگيرى از روش تاريخىنگرى در حل تناقضنمايى برخى از آيات و كشف معناى نخستين آيات در عهد نبوى، بهره جسته است. نمونههايى كه در ادامه مىآيند، گوياى اين مدعا هستند:
يك. تناقضنمايىِ آيات
نوع تعامل پيامبر صلىاللهعليهوآله با مشركان در سوره كافرون(مدارا) و توبه (جنگ) در نگاه نخست، ممكن است تناقضنما باشد؛ چرا كه مدارا و جنگ، با هم قابل جمع نيستند. امّا توجّه به سياق تاريخىِ آيات اين دو سوره - كه اوّلى در سالهاى آغازين و دومى در
سالهاى پايانى بعثت و اقتدار سياسى و نظامى پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده - ، اين تناقضنمايى كاذب را بر طرف خواهد كرد. رازى با درنگ در اين نكته چنين مىنويسد:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در مواجهه با منكران قرآن و رسالت، تابع وحى بود و در اين باره، قرآن دو حالت را بيان كرده است: يكى توقّف ياد شده در «لَكُمْ دِينُكُمْ وَ لِىَ دِين»(1)و ديگر اقدام عملى؛ البته اين حركت آن گاه كرد كه آيت منزل شد «وَ قَتِلُواْ الْمُشْرِكِينَ كاَفَّةً كَمَا يقَتِلُونَكُمْ كَافَّةً»(2)تا شبهتى بنماند.(3)
دو. معناى نخستين آيات
ازدواج موقّت، يكى از خلافيات فقهى شيعه و سنّى است كه شيعه، به حلّيت آن معتقد است؛ ولى اكثريت فقهاى اهل سنّت چنين قائل نيستند. اين كه حكم اين ازدواج در عهد نبوى چه بوده و بعد از ايشان اصحاب چه تلقّىاى از حكم آن داشتهاند، در حل
اين اختلاف و كشف حكم نخستين آن، بسيار ضرورى است كه البته نياز به بررسى ابعاد تاريخى آن دارد؛ چرا كه در خود قرآن،(1)جز بر جواز اوّليه آن، مطلب ديگرى نيامده است. رازى با استناد به اجماع اماميه، سيره تاريخى مسلمانان رايج در عهد پيامبر صلىاللهعليهوآله و خليفه اوّل، جواز و استمرار ازدواج موقت را استنباط كرده است:
نكاح متعه، خداى فرموده است و آيه قرآن بدان ناطق است آن جا كه فرمود خداى تبارك و تعالى: «فَمَا اسْتَمْتَعْتُم بِهِ مِنْهُنَّ فَاَتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ»؛(2)يعنى مهورهنّ و اين نكاح متعه است و اجماع اماميه بر اين است و اجماع شيعت حجّت است كه هميشه قول مقطوع على عصمته داخل بوده است در اقوال ايشان و در عهد رسول خدا نكاح متعه ظاهر بوده است و در ايّام خلافت بو بكر، معمول بوده است.(3)
ز. تفسير موضوعى
تفسير موضوعى آيات، از جمله ويژگىهاى روش تفسيرى نقض است كه مطابق آن، آيات مرتبط با يك موضوع، دستهبندى شده و تحليل مجموعى از آنها ارائه مىشود.
يك. جهاد مؤمنان
برخى از مخالفان شيعه، با هدف كمرنگ كردن رشادتهاى امام على عليهالسلام در غزوات، چنين استدلال آوردهاند كه «ظفرهاى اسلام به معجز رسول بود نه به مردى على تنها». رازى در نقد اين سخن، با يك واقعنگرى تاريخى، آيات مربوط به مجاهدت مؤمنان را در پاسخ به اين اشكال آورده و چنين گفته است:
امّا جوابِ اين كلمات كه «ظفرهاى اسلام به معجز رسول بود نه به مردى على تنها» پس آيت «وَ رَدَّ اللّهُ الَّذينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنالُوا خَيْرًا وَ كَفَى اللّهُ الْمُؤمِنينَ الْقِتالَ وَ كانَ اللّهُ قَوِيّا عَزيزًا»(4)را اثرى نباشد و اين آيت كه بارى تعالى گفت: «الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ هَاجَرُواْ وَ جَاهَدُواْ فىِ سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ
وَ أَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللَّهِ وَ أُوْلَئكَ هُمُ الْفَائزُون»(1)و مانند اين آيات و آيتِ «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقتِلُونَ فىِ سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُم بُنْيانٌ مَّرْصُوصٌ»(2)بىفايده باشد و آيتِ«يا أيُّها الَّذينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دينِهِ فَسَوْفَ يَأْتى
اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤمِنينَ أعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرينَ يُجاهِدُونَ فى سَبيلِ اللّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذلِكَ فَضْلُ اللّهِ يُؤتيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَليمٌ»،(3)بىفايده باشد تا درست شود كه مجاهدان را و مؤمنان را به قبول مشقت منازل و مراتب است، و معجزِ رسول را خود انكار نشايد كرد؛ امّا به مردانگى و مبارزت و شجاعتِ پسر بو طالب بود كه او در دين و اسلام در مصاف اعدا هِزَبر غالب بود.(4)
دو. علم غيب
در نگاه رازى، از نصّ قرآن و اجماع مسلمانانْ معلوم است كه غيب، الاّ خداى تعالى نداند و آيات «وَ إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفَى»،(5)«قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فى السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ الْغَيْبَ إلاَّ اللّهُ وَ ما يَشْعُرُونَ أيّانَ يُبْعَثُونَ»(6)، «عَلِمُ الْغَيبِ فَلاَ يُظْهِرُ عَلى غَيبِهِ أَحَدًا»،(7)«وَ عِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَيبِ لاَ يَعْلَمُهَا إِلاَّ هُوَ وَ يَعْلَمُ مَا فىِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ مَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلاَّ يعْلَمُهَا وَ لاَ حَبَّةٍ فىِ ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ وَ لاَ رَطْبٍ وَ لاَ يابِسٍ إِلاَّ فىِ كِتَابٍ مُّبِينٍ»(8)بر اين معنا دلالت دارند.(9)
وى قائل است كه پيامبر و ائمّه، علم غيب نمىدانستند و «براى پيامبر تا جبرئيل نمىآمد، آگاهى از احوال بازار مدينه پيدا نمىكرد و ائمّه كه درجه انبيا ندارند و در خاك خوراسان و بغداد و حجاز و كربلا خفته و از قيد حيات برفته، چگونه دانند كه احوال جهانيان بر چه حد است؟! اين معنى، هم از عقل دور است و هم از شرع بيگانه
و جماعتى از حشويان كه پيش از اين، خود را بر اين طايفه بستند، اين معنى گفتهاند و بحمد اللّه از اين ايشان بسى نماندهاند و اصوليان شيعه از ايشان و از چنين دعاوى
تبرّا كردهاند و بر خلاف و بطلان اين دعاوى تصنيف كرده و حجّت انگيخته تا هيچ مشبّهى مجبّر خارجى را طعنى بنماند».(1)
سه. جريان نفاق
رازى، آگاهىهاى خوبى از آيات نازله در شأن منافقان و گروههاى مخالف پيامبر در ميان مسلمانان دارد و به شأن نزول آيات «إِذَا جَاءَكَ الْمُنَافِقُونَ قَالُواْ نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ
وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَكَاذِبُون ..َ»،(2)«وَ إِن نَّكَثُواْ أَيمَانَهُم مِّن بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُواْ فىِ دِينِكُمْ فَقَاتِلُواْ أَئمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَيمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ ينتَهُونَ»،(3)«وَ مَا مَنَعَهُمْ أَن تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقَاتُهُمْ إِلاَّ أَنَّهُمْ كَفَرُواْ بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ وَ لاَ يَأْتُونَ الصَّلَوةَ إِلاَّ وَ هُمْ كُسَالىَ وَ لاَ يُنفِقُونَ إِلاَّ وَ هُمْ كَرِهُونَ»،(4)«فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلاَفَ رَسُولِ اللَّهِ وَ كَرِهُواْ أَن يُجَاهِدُواْ بِأَمْوَالِهِمْ وَ أَنفُسِهِمْ فىِ سَبِيلِ اللَّهِ وَ قَالُواْ لاَ تَنفِرُواْ فىِ الْحَرِّ قُلْ نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَّوْ كاَنُواْ يَفْقَهُونَ»،(5)و «وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَ الَّذِينَ فىِ قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلاَّ غُرُورًا وَ إِذْ قَالَت طَّائفَةٌ مِّنْهُمْ يأَهْلَ يثْرِبَ لاَ مُقَامَ لَكُمْ فَارْجِعُواْ وَ يسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِّنْهُمُ النَّبىَِّ يقُولُونَ إِنَّ بُيوتَنَا عَوْرَةٌ وَ مَا هِىَ بِعَوْرَةٍ إِن يرِيدُونَ إِلاَّ فِرَارًا»(6)اشاره مىكند و تلاش دارد از آنان كه اعتقاد به رسالت پيامبر نداشتند، ولى بر زبان، سخن از اسلام مىراندند، چهرهاى ترسيم كند. از اين رو، آيات متعدّدى را در اين باره گزارش و تحليل كرده است.(7)
چهار. شارعيت پيامبر صلىاللهعليهوآله
رازى با استناد به دو آيه، تشريع احكام را از دايره رسالت نبوى، خارج دانسته است:
مصطفى عليهالسلام را با درجه أعظم و مرتبه اكبر نرسد كه حكمى از احكام
شريعت بگرداند كه خطاب اين باشد«وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَينَا بَعْضَ الْأَقَاوِيلِ لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِين»(1)و رخصتش نباشد كه در شريعت چيزى نو نهد كه عتاب اين آيد كه«لَيْسَ لَكَ مِنَ اْلأَمْرِ شَيْءٌ»(2).(3)
ح . گزيده گويى
گزيده گويى و موجز نگارى مطالب، از ديگر ويژگىهاى روش تفسيرى رازى است. رازى در اغلب موارد، بسيار موجز و مختصر، به تفسير آيات پرداخته است، بدون اين كه توضيح بيشترى ارائه كند. در سراسر كتاب وى، اين ويژگى به روشنى ديده مىشود. هر چند گزيدهنگارى، نوعى امتياز به شمار مىآيد، لكن در مواردى سبب ابهام مىشود و فهم مطلب بر خواننده، دشوار مىشود. البته گزيدهنگارى رازى، قابل توجيه است؛ چون در مقام جدل بوده، خيلى از مطالب را مفروض گرفته است.
رازى در مباحث تفسيرى نقض، از منابع متعدّدى بهره جسته است كه غالب آنها از مؤلّفان شيعى و برخى از اهل سنّت بوده است.
الف. تفاسير شيعه
رازى در اعتبار منابع تفسيرى اماميه مىنويسد:
و بر شيعت آن حجّت باشد كه در تفسير محمّد باقر عليهالسلام و در تفسير الحسن
العسكرى عليهالسلام باشد و در تفسير شيخ بو جعفر طوسى و محمّد فتّال نيشابورى و ابوعلى طبرسى و خواجه ابو الفتوح رازى باشد - رحمة اللّه عليهم - كه معروف و معتبر و معتمدند.(4)
مرحوم محدّث اُرموى در تعليقه خود بر اين عبارت رازى نگاشته است: «اين كه مصنّف از تفسير على بن ابراهيم قمى نام نبرده است، بر مىآيد كه آن را در عداد ساير
تفاسير معتمده شيعه به شمار نمىآورده است يا آن را در عداد كتب اخبار به شمار مىآورده است».(1)رازى در جاى ديگرى پس از يادكرد تفاسير متقدّمان چون عبد اللّه عبّاس و ضحّاك و مجاهد و از دو كتاب تفسير محمّد باقر عليهالسلام و حسن عسكرى عليهالسلام ياد كرده كه از تفاسير منسوب به اهل بيت اند. هر چند از ظاهر عبارت ايشان دستيابى ايشان به آن دو به دست نمىآيد؛ لكن خلاف آن نيز بعيد به نظر نمىآيد.
عبد الجليل از ديگر تفاسير شيعه، به اين آثار، اشاره كرده است: ابو جعفر طوسى: التبيان؛(2)محمّد بن مؤمن شيرازى: نزول القرآن فى شأن أمير المؤمنين؛ تفسير محمّد الفتّال النيسابورى؛(3)تفسير شيخ ابوعلى طبرسى؛ تفسير ابو الفتوح رازى؛(4)محمّد بن الحسين المحتسب؛ امام قطب الدين كاشى.(5)
ظاهرا رازى، به اين تفاسير دسترسى داشته است. غير از كتابهاى تفسير قرآن، از يادكرد اهم آثار شيعه چنين بر مىآيد كه بيشتر كتابهاى فقهى، اصولى و كلامى را نيز
در اختيار داشته است.(6)گاه به برخى از تكنگارىهاى خود نيز چون كتاب فى تنزيه عايشه،(7)ارجاع داده است. رازى اين كتاب را در سال 533 ق، به هدف تبيين ديدگاه اماميه در تنزيه عايشه و ديگر همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله نگاشته و عالمان بزرگى از شيعه، چون: سيّد سعيد فخر الدين حسينى و قاضى القضاة سعيد عماد الدين استرآبادى در دوره حيات رازى بر آن مقدّمهاى غرّاء نوشتهاند.(8)
1) . همان، ص 263 پاورقى 3.
2) . همان، ص210.
3) . تفسير وى را «تفسيرى مفيد» خوانده است. ر.ك: همان، ص 212 و 285.
4) . «بيست مجلّد كه ائمّه و علماى همه طوايف، طالب و راغباند آن را». بارها از تفسير رازى به عظمت يادكرده و استناد داده است. همان، ص41، 280 و 285.
5) . برعكس تفسير ابو الفتوح رازى، استناد به التبيان طوسى در نقض به چشم نمىخورد با اين كه از ديگر آثار وى، فراوان استناد داده است؛ ليكن از طوسى به عظمت ياد كرده و به مفسّر بودنش اشارت نموده است ر.ك: همان، ص212.
6) . همان، ص 38 - 41، 187 و 190.
7) . همان، ص295 و 115.
8) . همان، ص115.
ب. تفاسير اهل سنّت
از تفاسير غير شيعى نيز از تفسير ثعلبى در چندين جا ياد كرده و بدان استناد جسته است.(1)در مواردى هم به تفسير محمّد بن جرير طبرى ارجاع داده و در توصيف وى گفته است: «امامى است از ائمّه اصحاب الحديث معتمد و امين، نه خارجى است نه انتقالى».(2)از ظاهر عبارات وى بر مىآيد كه به اين دو تفسير، دسترسى داشته است.
نتيجه
رازى در تفسير قرآن، مفسّرى مبناگرا، قاعدهمند و روشمند بوده و در كاربست اصول تفسير و علوم قرآن در فهم قرآن، تخصّص و توانايى لازم را داشته است. وى به خوبى از مداليل و مفاهيم قرآن در استدلالهاى كلامى و ادله منطقى خود بهره جسته است. شاخصه برجسته مطالب تفسيرى نقض، بهرهمندى از تأويل و تطبيق آيات در رد و اثبات آموزههاى اعتقادى فريقين است و اين، نشانگر جامعيت و عصرى بودن قرآن در پاسخگويى به نيازهاى فكرى و عملى از منظر رازى است. از لحاظ تاريخى و طبقهبندى، مطالب تفسيرى نقض، جزء مكتب تفسير اجتهادى اماميه به شمار مىآيد و مبتنى بر همين رويكرد، ديدگاههاى غير اصوليان شيعه در شناحتِ قرآن، اعتبارى ندارد. ديدگاههاى مؤلّفِ بعض فضائح الروافض در تببين نظريه اماميه در تفسير آيات، از نگاه رازى مردود بوده و سخنانى گزاف هستند كه به قصد شبههافكنى عليه شيعه گفته شدهاند.
با اين حال، رازى به تمامى اشكالات مطرح عليه نظريات تفسيرى اماميه پاسخ گفته است. معددوى از اين اشكالات به اختلاف مبانى شيعى و سنّى در اعتقاد به برخى از آموزههايى چون ضرورت امامت، رجعت و ظهور مهدى عليهالسلام بر مىگردد و بخش عمده آنها، ناشى از كجفهمى مخالفان در تحليل ديدگاه اماميه است.
منابع و مآخذ
آفاق تفسير، محمّدعلى مهدوى راد، تهران: هستى نما، 1382ش.
اشكاليات ترجمة معانى القرآن الكريم، محمود غراب، قاهره: نهضة مصر، 2006م.
الإتقان فى علوم القرآن، جلال الدين السيوطى، تحقيق: سعيد المندوب، بيروت: دار الفكر، 1996م.
«تأمّلى در احاديث تحريفنماى الكافى»، فتح اللّه نجارزادگان، مجموعه مقالات
فارسى كنگره كلينى (ج 5)، قم: دار الحديث، 1387ش.
«تجلّى جاودانگى قرآن در قاعده جرى و تطبيق»، محمّد على رضايى اصفهانى، انديشه دينى، پياپى25، زمستان 1386ش.
انوار الهداية، روح اللّه الموسوى الخمينى، قم: مؤسّسة التنظيم و النشر الآثار الإمام الخمينى.
بحار الأنوار، محمّد باقر بن محمّد تقى المجلسى (العلاّمة المجلسى)، تصحيح: السيّد إبراهيم الميانجى و محمّد الباقر البهبودى، بيروت: دار إحياء التراث العربى و مؤسّسة الوفاء، 1403ق.
البرهان فى علوم القرآن، بدر الدين الزركشى، تحقيق: محمّد أبو الفضل إبراهيم، بيروت: دار إحياء الكتب العربية، 1957م.
البيان فى تفسير القرآن، السيّد ابو القاسم الخوئى، بيروت: دار الزهراء للطباعة و النشر و التوزيع، 1395ق.
«پيشفهمهاى علاّمه در الميزان»، سيّد حيدر علوى نژاد، پژوهشهاى قرآنى، شماره 9 و 10، مشهد: 1376ش.
تاريخ تفسير قرآن (ج 1)، على اكبر بابايى، قم: پژوهشگاه حوزه و دانشگاه و مؤسّسه امام خمينى(ره)، 1387ش.
ترتيب مقاييس اللغة، احمد بن فارس، قم: مركز دراسات الحوزة و الجامعة، 1387ش.
تعريف الدّارسين بمناهج المفسّرين، صلاح عبد الفتاح خالدى، دمشق: دار القلم، 1423ق.
التفسير الصافى، محمّد محسن بن شاه مرتضى الكاشانى (الفيض الكاشانى)، تهران: مكتبة الصدر، دوم، 1374 ش.
تفسير العياشى، محمّدبن مسعود العيّاشى، تحقيق: هاشم رسولى محلاتى، تهران: مكتبة العلمية الاسلامية.
التفسير و المفسّرون، محمّد حسين الذهبى، بيروت: دار الأرقم.
التفسير و المفسّرون فى ثوبه القشيب، محمّد هادى المعرفت، مشهد: الجامعة الرضوية للعلوم الاسلامية، 1418ق.
تلخيص التمهيد، محمّد هادى المعرفت، قم: مؤسّسه النشر الإسلاميه، 1416ق.
التمهيد فى علوم القرآن، محمّد هادى المعرفت، قم: مركز مديريت حوزه علميه، 1410ق.
التوحيد، محمّد بن على بن بابويه القمّى (الشيخ الصدوق)، تحقيق و تصحيح و تعليق: السيّد هاشم الحسينى الطهرانى، قم: مؤسّسة النشر الإسلامى.
الدر المنثور، جلال الدين السيوطى، بيروت: دار المعرفة، 1365ق.
درسنامه ترجمه: اصول، مبانى و فرايند ترجمه قرآن كريم، محمّد حسن جواهرى، قم: پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، 1388ش.
سلامة القرآن من التحريف، فتح اللّه نجارزادگان، قم: مشعر، 1424ق.
شبهات و ردود حول القرآن الكريم، محمّد هادى المعرفت، قم: مؤسّسة التمهيد، 1423ق.
شرح اُصول الكافى، محمّد صالح المازندرانى، تعليقات: الميرزا أبو الحسن الشعرانى، ضبط و تصحيح: السيّد على عاشور، بيروت: دار إحياء التراث العربى، 1421ق.
الشيعة الاثنى عشرية و منهجهم فى التفسير، محمّد محمّد ابراهيم العسّال، منصور للطباعة و التوزيع، 1427ق.
صيانة القرآن من التحريف، محمّد هادى المعرفت، قم، 1413ق.
«جرى و تطبيق در الميزان»، على نصيرى، علوم و معارف قرآن، شماره 2، تابستان
1375ش.
«در مكتب استاد جوادى آملى»، عبد اللّه جوادى آملى، كيهان انديشه، ش 39، تهران، آذر و دى1370ش.
مبانى تفسير القرآن و منهجه، على اصغر تجرى، استاد راهنما: آيت اللّه معرفت، قم: مركز تخصصى تفسير، 1380ش.
مجد البيان فى تفسير القرآن، محمّد حسين اصفهانى، قم: مؤسّسه بعثت، 1366ش.
«مبانى و معيارهاى فهم روشمند وحى»، محمّد باقر سعيدى روشن، معرفت، شماره 24، قم: مؤسّسه امام خمينى، بهار 1377ش.
منطق ترجمه قرآن، محمّد على رضايى اصفهانى، قم: مركز جهانى علوم اسلامى، 1386ش.
منطق تفسير قرآن، محمّد على رضايى اصفهانى، قم: جامعة المصطفى العالمية، 1387ش.
منطق تفسير قرآن، محمّد على رضايى اصفهانى، قم: مركز جهانى علوم اسلامى، دوم، 1385ش.
الندوة الدولية حول ترجمة معانى القرآن الكريم، فتح اللّه نجارزادگان، ليبى: دار الكتب الوطنية، 2001م.
النص القرآنى، بين التفسير و التأويل، سيّد احمد عبد الغفار، دار المعرفة الجامعية، دوم، 1999م.
نقض (معروف به بعض مثالب النواصب فى «نقض بعض فضائح الروافض»)، نصير
الدين ابو الرشيد عبد الجليل قزوينى رازى، تصحيح: مير جلال الدين محدّث اُرموى، تهران: انجمن آثار ملّى، 1358ش.
الوافى، محمّد محسن بن شاه مرتضى الكاشانى (الفيض الكاشانى) ، اصفهان: مكتبة امير المؤمنين عليهالسلام ، 1412ق.
وحى و افعال گفتارى، عليرضا قائمىنيا، قم: زلال كوثر، 1381ش.
هرمنوتيك كتاب و سنّت، محمّد مجتهد شبسترى، تهران: قيام، دوم، 1375ش.
3
نگاه تأويلى به آيات قرآن در «نقض»
دكتر محمّدرضا موحّدى(1)
چكيده
شيوه بهرهگيرى از تأويل آيات قرآنى در كتاب نقض، اساسىترين دغدغه مقاله حاضر است. در اين مقاله، پس از توضيحى مختصر در باره تفاوت تفسير و تأويل، مطلبى به اختصار در باب كاربرد واژه «تأويل» و تنوّع معانى آن در نقض، آمده است. آن گاه به بررسى نمونههاى برجسته از تأويل آيات قرآنى در نقض پرداخته شده است.
بخش اعظم كاربرد آيات قرآنى در نقض، پس از استشهادهاى لفظى (لغوى، فقهى، تاريخى و...)، به تطبيقهاى كلامى و از آن مهمتر، برداشتهاى تأويلى، اختصاص مىيابد. ذكر اين تأويلها گاه در سياق ردّيّه بر اتهامها و افتراهاى حريف بوده و فى المثل در ردّ اين تأويل كه مقصود از «وَ التّينِ وَ الزَّيْتُونِ» على عليهالسلام و فاطمه عليهاالسلام بوده باشند، سخن از چنين تأويلى به ميان آمده و گاه اين تأويلات در سياق پذيرش، اثبات يا تأييد عقيده مؤلّفْ صورت گرفته است. بررسى بخشى از تأويلهاى به كار گرفته شده در نقض، مىتواند خواننده را به اين نتيجه نزديك سازد كه ميزان كاربرد برداشتهاى تأويلى نسبت به مباحث تفسيرى، تا چه ميزان پُرتأثير و جريانساز بوده است. اين تأثير را حتّى مىتوان در برخى
1) . عضو هيئت علمى دانشگاه قم.
تأويلات باز بسته به شيعه كه از زبان خصم بيرون مىتراود ، واكاوى كرد و از آن طريق، مجالى را كه زمينهسازِ چنان اتّهاماتى شده، نشانه گرفت. بىشك، با شناخت اين گُسلهاست كه گامهاى نخست در آسيبشناسىِ فرقههاى آغازين اسلامى، برداشته مىشود.
كليدواژهها: تأويل قرآن، انديشههاى كلامى، تفسير، كتاب نقض، عبد الجليل رازى.
مقدّمه
كتاب آسمانى قرآن اگر چه خود، عين نور و سرچشمه هدايت بوده و هست، مجالى نيز براى برداشتهاى متفاوت و دريافتهاى گاه متناقض، فراهم آورد كه بويژه در دو سده آغازين ظهور اسلام، مَحملى مستعد براى پيدايش مذاهب، نحلهها و گرايشهاى گوناگونِ فقهى و كلامى بودهاند.
بديهى است هر يك از اين نحلههاى اجتماعى يا اعتقادى كه خاستگاهِ زايشِ خود را بطون قرآن و احاديث مىدانستند، براى اثبات مُحق بودن خويش و باطل بودن حريف، دست استمداد به دامن قرآن بلند كرده و با يارى جستن از اين منبع فراگير و البته صامت، به اقناع يا دستكم اِسكات رقيب مىپرداختند. گنجينه متنوّع و مخلوطِ روايت و حديث نيز كه در بستر فرهنگ نوپاى اسلامى رو به تزايد و فربهى بود، البته مؤيّد برخى از آن برداشتها و دستاويز هر يك از اين نحلهها مىتوانست باشد.
نبايد فراموش كرد كه در چنين فضايى، ديگر اهل حقيقت و نمايندگان واقعى رأى صواب نيز مجال استدلال به قرآن را تنگ مىديدند، چنان كه على عليهالسلام بدان هنگام كه ابن عبّاس به قصد احتجاج با خوارج به سوى ايشان مىرفت، به وى چنين توصيه فرمود كه: «لا تخاصمهم بالقرآن، فإنّ القرآن حمّالٌ ذو وجوهٍ. تقولُ و يقولون»؛(1)ابن
عباس! به قرآن بر آنان حجّت مياور، كه قرآن، تاب معنىهاى گونهگون دارد. تو چيزى
1) . نهج البلاغة، نامه 77، ص 465.
از آيهاى مىگويى و خصمِ تو چيزى از آيه ديگر.(1)
براى پيدايش بسيارى از اين نحلهها، بىشك مىتوان انگيزههاى سياسى و اجتماعىِ ديگرى نيز جستجو كرد كه شايد ارتباطى مستقيم به مدّعاى مطرح شده در آغاز اين مقاله، نداشته باشد؛ امّا همين نحلهها نيز براى استمرار و استحكام چنان انگيزههايى، ناچار بودند از مفسّران و عالمان دينى يارى بطلبند. نمونه بارز چنين تعاملى، اختلاف آرايى است كه در سده نخست هجرى در باب ولايت و خلافت مطرح شد. پيدا بود كه عالمان و مفسّران نزديك به حلقه قدرت، تفسيرى ديگرگون از آياتى قرآنى همچون «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُو وَالَّذِينَ...»(2)«وَأُوْلِى الْأَمْرِ مِنكُمْ»(3)داشتند. همه اين مفسّران البته افزون بر توانمندى در شرح و توضيح الفاظ و ظواهر قرآن، رواياتى از سيره نبوى و صحابه و تابعان در استخدام خود داشتند.
تفاوت نگاه تفسيرى به قرآن يا رويكرد تأويلى بدان، از همان دهههاى نخست، نتايج خود را آشكار ساخت. اگر چه مىدانيم كه تا سده سوم هجرى، تفاوت قابل توجّهى ميان «تفسير» و «تأويل» در ميان مفسّران آغازينِ كلام وحى نمىتوان يافت و مفسّرانى چون طبرى و ماتريدى، حتّى در هنگام نامگذارى كتاب خود، آنجا كه در شرح و توضيح آيات بايد از واژه تفسير استفاده كرد، واژه «تأويل» را به كار بردهاند و جامع البيان عن تأويل آى القرآن و نيز تأويلات اهل السنة را آفريدهاند.
امّا از سده ششم به بعد، تفاوت ميان اين دو رويكردِ توضيحى به قرآن، در ميان صاحبنظران كاملاً روشن شده و هر يك، وجه فارقى را بيان كردهاند. بسيارى از آنان، تأويل را اساسا مغاير با تفسير دانستهاند، بدين معنا كه تفسير را ناظر به مباحث لفظىِ قرآن (شامل معانى واژهها و عبارات)، و تأويل را كوششى در جهت ترجيح يكى از دو يا چند احتمال معنايى يا كوششى براى دستيابى به معانى درونى آيات قرآن
دانستهاند. مثلاً طبرسى با اين كه هر دو واژه را راجع به معنا و مفاهيم الفاظ مىداند، تفسير را به كشف مراد از لفظِ مشكل، و تأويل را به بازگرداندن يكى از دو احتمال به معناى مطابق با ظاهر، معنا كرده است.(1)
شايد بهتر باشد از ميان اقوال فراوانى كه در باب تفاوت ميان تفسير و تأويل، مطرح گشته است، به اين ديدگاه روشن، روى آوريم كه:
در آمد و شد ميان دو اصطلاح تفسير و تأويل، واژگان ديگرى نيز پيوسته بر زبان صاحبنظران علوم قرآنى، در تداول و استعمال اند كه گاه در يكى از اين دو اصطلاح، قابل درج و گاه مفهومى كاملاً متفاوت از اين دو دارند. «تنزيل» اگر چه به نقل و بررسى شأن نزول آيات، اختصاص دارد، ولى گاه به معناى تفسير و علم به ظواهر قرآن و معانى روشن و تحت اللفظى آيات به كار مىرود و از مصاديق تفسير تلقّى مىگردد. «تطبيق نيز كه در اصطلاح به معناى حمل آيه بر مصداقِ آن است، آن جا كه در محدوده دلالت لفظى به كار مىرود، به معناى تفسير بوده و آنجا كه مصداق، قابل انطباق بر مدلولِ لفظى نباشد، هممعناى تأويل مىگردد».(3)
مىبينيم كه افزون بر عرصه تفسير و تأويل، ميدانگاهى نيز با عناوين تنزيل و تطبيق وجود دارد و اين همه، در خدمت استخراج و استنباط معنا درآمده اند. بنا بر
اين نبايد اين نكته، مايه شگفتى باشد كه كمتر آيهاى را از قرآن بتوان يافت كه در ميان عالمان دينى و انديشمندان علوم قرآنى، محلّ بحث و جدال نبوده باشد و معنايى متفقٌ عليه از آن حاصل آمده باشد. «از ميان مفاهيم عالى و بلندپايه اسلام و قرآن، تنها
شهادتين بود كه اين مسلكها، مذاهب و عقايد گوناگون و جدا از يكديگر را به هم پيوند مىداد، تازه در مفهوم آن دو و تفسير و رسالت نيز اختلاف آشكار و پنهان وجود داشت».(1)
جايگاه «نقض»
آنچه موجب اندكى اطناب در اين مقدّمه شد، يادآورى جايگاه تأويل بود تا دانسته آيد كه تفسير و بويژه تأويل كلام آسمانى، تا چه ميزان در شكلدهى و نيز انشقاق جريانهاى مختلف فكرى و نزاعهاى مذهبى و فرقهاى، تأثيرگذار بوده و فرايند تأويل و تنزيل و تطبيق، چه حجمى از مباحث فقهى، كلامى، قرآنى و حتّى تاريخىِ جامعه بزرگِ اسلامى را برساخته است.
نمونهاى بسيار گويا و روشن از آثارى كه مؤيّد همين مدّعاست، كتاب بعض مثالب النواصب فى نقضِ «بعض فضائح الروافض» است. اين كتاب، افزون بر فوايد كلامى، فقهى، ادبى و تاريخى، بيانگر سطح و كيفيتِ مباحث متنازعٌ فيه و نحوه استدلالها و احتجاجات عالمان دينى در ميانه قرن ششم هجرى است و بخش عظيمى از اين استدلالها و احتجاجات، بر ستونِ تفسير، تأويل، تنزيل و تطبيق، تكيه دارد.
در اين مقاله، با تمركز بر برداشتهاى تأويلى از قرآن كريم، تأثير چنين برداشتهايى بر شكلگيرى جريانهاى فكرى مخالف تشيّع برنموده مىشود و با ارائه نمونههايى روشن از اين تأويلات (كه گاه در قالب تطبيق رخ مىنمايد)، اين نكته، آفتابى مىشود كه تأويلات قرآنى، بيش از هر دريافت ديگرى، مستمسك براى تخريبِ انديشه بوده است و اگر تنها اندكى از توانى را كه جامعه اسلامى، صرف
1) . همان، ص 90.
تخريج معنا و مدلولِ لفظ از آيات الهى مىكرد، در خردورزى و مصلحتانديشى جمعى، به كار مىبست، آن همه فجايع و مصيبتهاى انسانى به نام دين الهى - كه مؤلّف نقض، خود از آنها گزارش داده است - ، تحقّق نمىيافت و يا طيف محدودترى از عوام جامعه را در بر مىگرفت.
پيش از بررسى اين نمونههاى تأويلى، ذكر دو نكته بايسته مىآيد:
همچنين تأويل در اين جا از معناى امروزين آن - كه گونهاى خاص از برداشت هرمنوتيك است - ، گستردهتر لحاظ شده است. بايد دانست كه امروزه، تأويل در برابر تفسير كه خود متكفّل بيان معانىِ ظاهرى عبارات و الفاظ است، اختصاص به بيان معانى رمزى و قدسى دارد كه گاه از طريق اشاره بر قلب عارف، القا مىشود.(2)
بدين گونه كه گاه اين دو واژه را در اين كتاب، مترادف هم مىبينيم، همچون:
پس آيت را به نام ايشان تأويل كردن و تفسير دادن، جهل و خطا باشد و گر مقدّرا شيعت را با كسى خصومت باشد، تفسيرِ آيتِ قرآن به وجهى نكنند كه در اجزاى لفظ و بيانِ معنى مُخطى باشند، تا معلوم شود كه اين مصنّف از آيت و تفسير و تأويلش بىخبر بوده است... .(3)
يا در مواضعى، تأويل گفته مىشود و تفسير ظاهرى و آشنايى با احكام كتابْ اراده شده است:
و آنكه او عالم است به احكام تورات و انجيل و زبور و همه كتبِ انبيا و به قرآن، به تنزيل و تأويل و ناسخ و منسوخ، كه بو بكر و عمر و همه صحابه و أهل البيت را بعد از رسول، رجوع با وى بوده است... .(1)
مواردى نيز واژه تفسير به جاى تأويل به كار گرفته شده است:
جواب اين كلمات آن است كه اين يك حوالت و تفسير اين يك آيت، درست است و مذهبِ شيعت - خلفا عن سلفٍ - چنان است كه در خلافتِ ائمّه طاهرين است و در خروج مهدى است و در تفاسير آوردهاند و بر آن معوّل كردهاند؛ به دليل و حجّت... .(2)
سياق عبارت تأويل در «لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الْأَرْضِ» خصوص خلافت ائمّه اطهار عليهمالسلام است و مؤلّف با توجّه به اشتراك مفهومى اين واژه، مىنويسد كه اين «تفسير» از اين آيه، درست است.
در برخى موارد نيز به جاى تأويل آيات، از اصطلاحى كه بعدها بويژه در لسان مفسّران عارف، رواج بيشترى يافت، يعنى «سخن اهل اشارت »، استفاده شده است:
امّا جواب اين دعوى آن است كه ببايد بخشودن بر شخصى كه تصنيف سازد و از قرآن و تفسير قرآن، بدين صفت اجنبى و بيگانه باشد. اوّلاً مذهبِ مفسّران و قولِ اهلِ اشارت در معنى اين دو كلمه، معلوم است كه... .(3)
امّا با اين حال، به راحتى مىتوان پى بُرد كه مؤلّف نقض، در بيشترينه موارد كاربرد اين اصطلاح، به تفاوت حيطه اين دو اصطلاح آگاه بوده، تأويل را در معناى خاص خود بهكار برده، حتّى در مواردى به تعريف تأويل نيز پرداخته است. براى نمونه، تنها
به چند مورد اشاره مىشود:
امّا آنچه گفته است كه: اخبارى كه در حقِّ صحابه است آن را تأويلِ خطا
كنند... بيچاره كسى كه تصنيف كند و آن گاه خبر از تأويل بازنشناسد كه تأويل آن باشد كه لفظِ خبر مقبول باشد و در معنى اقوال مختلف شود... .(1)
آنگه گفته است: و زُرارَةُ بن أعْيَن الرّافضى گفته است كه از صادق پرسيدند تأويل اين آيت: «فَيَوْمَئِذٍ لا يُعَذِّبُ عَذابَهُ أحَدٌ * وَ لا يُوثِقُ وَثاقَهُ أحَدٌ»، اين در شأن كيست؟... .(2)
امّا جوابِ اين كلمات آن است كه: اگر درست شود كه عمرِ خطّاب اين كلمات گفته است، هم بر آن وجه گفته باشد كه بارى تعالى در قرآن مىگويد: «يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدى مَنْ يَشاءُ» و آن را تأويل گفتهاند از طريقِ عقل و سمع به وجهى كه مخالفِ عدل خداى تعالى نباشد و اضلال و هدى را تفسير بر غيرِ كفر و ايمان است... و در اخبار و ادعيه از رسول - عليه السلام - و از ائمّه - عليهم السلام - كلماتى هست مطابقِ اين كه از عمر نقل كردهاند و آن را تأويل و معنى باشد كه سخنانِ بزرگان و ائمّه، رد نشايد كردن و تركِ تأويل روا نباشد.(3)
همچنين بايد يادآور شد كه موارد كاربرد اصطلاح و تأويل در نقض، اگر چه گاه از زبان خصم است، امّا اين نكته اساسا بر اين مدّعا كه تأويل در اين كتاب، تنوّع معنايى
دارد، خدشهاى وارد نمىآورد و چنان كه گفته آمد، مؤلّف نقض در بيشتر موارد، تأويل
را هوشمندانه به كار برده است.
تطبيق آيات
همانگونه كه پيش از اين گفته شد، در كتاب نقض، افزون بر رويكرد تفسيرى و تأويلى به قرآن، موارد فراوانى نيز يافت مىشود كه مؤلّف در آن، رويكردى اقتباسى يا تطبيقى ميان مفاهيم قرآنى و مدّعاى خود داشته است. براى نمونه، مؤلّف در چندين موضع، از مفهوم قرآنى «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ اُناسٍ بِإمامِهِمْ»
براى جبههبندى ميان خود و
مخالفان بهره جسته است:
امّا خواجه وقتى به خصومتِ حسين، تابعِ پسرِ سعد وقّاص باشد، و روزى به عداوتِ على، مدّاحِ عمروعاص باشد... امّا مبارك بادا وى را هند و پسرش، و ما را فاطمه و پدرش، و پسران و شوهرش: «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ اُناسٍ بِإمامِهِمْ».(1)
مطابقت دادن ميان آياتى كه در باره قضاوت مردمان در روزگارِ حضرت موسى و عدم پذيرش هارون برادرش، در قرآن آمده، با حوادثى كه خوارج در وقايع پس از رحلت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پيش آوردند، از ديگر موارد شايسته ذكر است:
... گفتند: موسى را قبول كرديم؛ امّا از هارون برگشتند و او را تنها رها كردند، تا او اين شكايت - چون موسى از ميقاتگاه باز آمد بر اين وجه كه قرآن خبر مىدهد - مىگيرد كه: «ابْنَ اُمَّ إنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونى وَ كادُوا يَقْتُلُونَنى» كذلك مجبّران و خوارجِ امّت، رسول را گفتند: قبول كرديم و برادرش و وصيّش را قبول نكردند و از او برگشتند؛ و به آخرش بكُشتند... .(2)
از اين گونه موارد كه آيهاى به استخدام و استعانت گرفته شود تا جبهه رقيب در برابر قرآن بنشيند، فراوان ديده مىشود. بديهى است كه رقيب نيز همانگونه كه در ابتداى اين مقاله از امير سخنوران نقل شد، خود را از چنين مائدهاى بى بهره نخواهد گذاشت. افسوس كه اين شيوه غير مرضى از دهور ماضى تا روزگار خطابههاى مُدرن ادامه داشته و البته از موارد استفاده ابزارى از آيات قرآن انگاشته نمىشود!
مصداقى ديگر از گونه تطبيق در اينجا ذكر مىشود با اين تذكار كه اين تطبيق در شأن چنان شخصِ نامباركى، خوش نشسته است:
امّا آنچه از عمرو بن العاصِ شرير روايت كرده است و او را به بغضِ على - رحمة اللّه عليه - نوشته است، عجب نباشد كه عمرو عاص كه به متابعتِ معاويه و مخاصمتِ على، هزار حق باطل كند و هزار باطل به حق هانمايد و
او را مالى و حالى باشد، و بئسَ المالُ ماله، و بئسَ الحالُ حاله؛ «يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها فى نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هذا ما كَنَزْتُمْ ِلأَنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ».(1)
همچنين آن جا كه خصم در باره داستان جنگ على عليهالسلام با جنّيان سخن مىگويد و آن را به سخره مىگيرد، مؤلّف نقض، آيات مربوط به تسلّط حضرت سليمان و وزيرش آصف را به مطابقت ذكر مىكند و مىنويسد:
... و اگر سليمان و وزيرش آصف روا باشد كه بر ايشان حاكم باشند، مصطفى بهتر است از سليمان، و مرتضى بهتر است از آصف ... پس اگر روا باشد كه سليمان ايشان را محبوس كند، روا بايد داشتن كه على با ايشان جهاد كند... .(2)
باز از موارد عديده، پس از بيان ماجراى امام رضا عليهالسلام و مأمون عبّاسى - كه از تطبيقات با آيات قرآنى خالى نيست - ، در پايان چنين مىآورد:
و چون رضا - عليه السلام - روا ندارد مأمون را كشتن و غدر كردن، و مأمون به تقليدِ بىحجّتِ فضلِ سهل روا دارد كه چنان سيّدى را بىجُرْم و بىگناه زهر دهد و بكشد، در حقِّ او درست باشد اين آيت: «وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤمِنا مُتَعَمِّدًا فَجَزاؤهُ جَهَنَّمُ خالِدًا فيها» و... .(3)
و ديگر از تطبيقهاى قرآنى در نقض، آن جاست كه مؤلّف در توضيح دلايل نرمخويى و مجاملتِ امام صادق عليهالسلام در برابر ابو جعفر منصور دوانيقى، اين نوع مصلحتنگرىِ امام صادق عليهالسلام را با تطبيق بر آيات مربوط به مواجهه حضرت موسى با فرعون، قياس مىكند و مىنويسد:
... امّا آنچه ابوجعفر المنصور صادق را - عليه السلام - تهديد كرد و صادق به مصلحتِ وقت جوابى نرم داد، تا آتشِ غضبِ او بنشيند، پندارم دلالت نباشد بر حقّىِ بوجعفر و نه بر باطلىِ جعفرِ صادق؛ قياس بر قصّه موسى -
عليه السلام - كه در حالتِ دعوت و اظهار نبوّت و ابلاغِ معجز، فرعونِ طاغى او را مىگويد: «أ لَمْ نُرَبِّكَ فينا وَليدًا وَ لَبِثْتَ فينا مِنْ عُمُرِكَ سِنينَ * وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتى فَعَلْتَ وَ أنْتَ مِنَ الْكافِرينَ»... و موسى - عليه السلام - نه بر اين سخن انكار كرد، و نه خصومت و عداوتِ فرعون براىِ مصلحتِ وقت اظهار كرد، و جواب از آن نرمتر داد كه خواجه از صادق حكايت كرده است به دروغ.(1)
استشهاد قرآنى و جدل
در بررسى انواع كاربرد آيات قرآنى در نقض، بايد به شيوه شاهد آوردن از الفاظ و معانى قرآن نيز توجّه داشت. مؤلّف كتاب با توانايى خيرهكنندهاى كه در شناخت كتاب آسمانى و تفاسير آن دارد، اثر خود را مملوّ از استشهادهاى لفظى و مواضع استعمال الفاظ در معناى غير ما وضع له و لطايف بيانىِ قرآن، ساخته است؛ به گونهاى كه صفحهاى از كتاب را نمىتوان يافت كه از اين دست استشهادها خالى باشد و البته چون به موضوع اين مقال، ارتباط مستقيمى ندارد، از ذكر نمونههايش صرفنظر مىكنيم. آنچه در اين جا از اين نوع استشهادها، مدّنظر است و در مسير اثبات سخن آغازين اين مقاله، يعنى بهرهگيرى از برداشتهاى تأويلى (و كثرتشان نسبت به برداشتهاى تفسيرى) در پيشبرد اهداف كلامى و يا تاريخى و...، قرار مىگيرد، مواردى است كه مؤلّف كتاب، براى تحكيم مبحثى جَدَلى، به قرآن تمسّك مىجويد. براى نمونه، مؤلّف آنگاه كه در پاسخ به پرسشى در باره دلائل سازگارىِ امام رضا عليهالسلام با مأمون عبّاسى، سخن مىگويد و اينكه چرا امام رضا عليهالسلام خود، مأمون را امير المؤمنين خوانده است، كلام خود را به شاهدى از قرآن مىآرايد و مجادله را با خصم تمام مىكند:
و آنچه رضا - عليه السلام - او را امير المؤمنين خوانده است، نقصانى نكند درجه رضا عليهالسلام را. نمىبينى كه بارى تعالى در قُرآن بتان را «خدا» و «إله» مىخواند؟ چنان كه در آخر قد أفلح گفت: «وَ مَنْ يَدْعُ مَعَ اللّهِ إلها آخَر»؛
1) . همان، ص 338.
الآية» و در جاى ديگر گفت: «الَّذينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللّهِ إلها آخَرَ». اگر خداى روا باشد كه بتان را إله خواند، رضا را روا باشد كه مأمون را امير المؤمنين خواند و نقصانِ امامت او نباشد، و امير المؤمنين آن باشد كه باشد، نه آن كه خوانندش، و خداى آن باشد كه باشد، نه آن كه خوانندش. تا بر يكديگر قياس مىكند تا شبهت زايل شود.(1)
در جايى ديگر براى اثبات اين كه صرف مصاحبت با پيامبر صلىاللهعليهوآله در غار يا جايى
ديگر، ارج و قُربى ايجاد نمىكند، استشهادى ديگر به قرآن مىكند و با يادآورى داستان حضرت يوسف و نحوه فراخواندنِ يارانِ زندانىِ خويش، مجرّد مصاحبت را در جايگاه و شأنى پايينتر از ديگر شئون قرار مىدهد:
... و به مجرّدِ مصاحبتْ خرّم نباشد كه بارى تعالى حكايت مىكند از قصّه يوسف - عليه السلام - كه او با جماعتى كه با او در زندان بودند، گفت: «يا
صاحبيِ السّجن» و معلوم است كه ايشان بر دين و سنّتِ يوسف نبودند، و الاّ مصاحبتى مجرّد نبود. و از صحابه رسول آن كه بهتر است، به ايمان و طاعت و متابعت بهتر است، نه به مجرّد مصاحبت.(2)
در جاى ديگر، چون خصم گفته بود كه: دين و دولت و خلافت به نسبت گفتن، مذهبِ گبركان است، مؤلّف پس از تأييد اين نكته كه نسبت از شرايط امامت نيست، به مواضع بسيارى از قرآن استشهاد مىكند كه در سيره انبياى پيشين، سخن از ورثه يا ذريّه و اهل به ميان آمده و خداوند و پيامبرانش اين انديشه را مذهب گبركان معرفى نكردهاند.(3)
تأويلات در «نقض»
آيات قرآنى در شأن و حقّ على عليهالسلام است. مؤلّف البته بجز تأويل، همچون بسيارى ديگر از مفسّران مسلمان، شأن نزول برخى آيات را در تنزيل، امامت و عصمت و منقبت و فضيلتِ على و آل او مىداند و اين نكته را از مقام تأويل بيرون مىآورد:
... و در قرآن، آياتى هست كه مُنزَل است در امامت و عصمت و منقبت و فضيلتِ على و آلِ وى. و گوييم: انكارِ بعضى، انكارِ همه باشد در تنزيل دون تأويل؛ چنان كه مذهبِ همه مسلمانان است، حنفى و شفعوى و زيدى و معتزلى. مذهب و اعتقاد شيعه اصوليان اين است در اين مسئله.(1)
در همين مقام، وقتى كه از ناحيه خصم، نقل مىكند كه شيعه در قرآن، هر آيتى را كه به سبب ديگر نازل شده بود، به هواى خود به نام على كنند و مثلاً مىگويند: «وَ سْئَلْ مَنْ أرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا»تفسيرش چنين است كه پيغمبران پيشين را به امتهاى پيشين فرستاديم، بپرس ايشان كه من ايشان را بدان فرستادم تا مبشّر شوند به ولايت و امامت على و فرزندانش. و رسول خدا تهاون مىكرده و امامت على پنهان مىداشته تا در روز غدير خم، آيت تهديد آمد كه: «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَآ أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ» في عليٍّ» تا به ضرورت او را بر پالانها برد و...، مؤلّف نقض به نيكى چنين پاسخ مىدهد كه:
... هر آيت كه نه در حقِّ على باشد، بر وى بستن، بدعت و تهمت و ضلالت باشد و اين حوالتى بىاصل است، مانندِ ديگر حوالات كه كرده است... بارى تعالى [در اين آيت چيزى] فرونگذاشت تا كسى تأويل كند در حقِّ على، مصرَّح بگفت: «أ جَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ»
كه آيا نكرديم، به «الف استفهام» يعنى «بكرديم» جز از خداى خدايانى؟! تا ايشان را پرستند. اين جا به امامتِ على و غير على چه لايق است؟ و در معنىِ اين آيتِ محكم چه شبهت است كه آن را به تأويلى حاجت باشد؟ و آن كس كه از لغت و تفسير، اندكمايه بهره دارد، اين حوالت چگونه روا دارد؟(2)
از همين عبارت برمىآيد كه مؤلّف نقض، تأويل را در معناى دقيق خود، حوالت دادن لفظ به معنايى ديگر غير از مدلول ظاهرى خود به كار مىبَرَد و خود از همين شيوه تأويل در جاىجاى اثرش بهره مىگيرد. اين معنا البته كه با تفسير مفسّران مغايرت دارد و مؤلّف نقض در ادامه همين مطلب مىنويسد:
و اگر اين مصنّف، نه دروغِ محض مىگويد و مىنويسد، بايستى كه حوالت به تفسيرِ مفسّرى كردى از اصحابِ شيعه يا به عالمى معتمد، يا به راويى امين... آياتى ديگر كه شيعه در امامت و فضيلتِ على و دگر ائمّه گويند، بيشتر آن باشد كه مفسّرانِ اسلام چون بُلعبّاس سمّان و امام ثعلبى سنّى و ابوعلى جبّائى و ابومسلم بحر اصفهانى موافق باشند در آن شيعه را، و مقابله باشد آنچه مختلفٌ فيه باشد در حقِّ على با آياتى كه اصحاب سنّت و جماعت تأويل كنند در حقِّ صحابه.(1)
مرحوم محدّث اُرموى نيز در پانوشت همين مطلب در باره آيه شريفه: «بَلِّغْ مَآ أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ»چنين يادآور شده است:
اين كه اين آيت در شأن امير المؤمنين عليهالسلام و نصب پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله آن حضرت را به جانشينى خود نازل شده است، شبهه نيست؛ امّا اين كه «فى علىّ» جزء آيه باشد، شيعه چنين عقيدهاى را ندارند؛ زيرا به طور قطع «فى علىّ» در لفظ قرآن نبوده است؛ امّا تأويلاً به طور قطع و يقين مراد است؛ به جهت آن كه آيه وقتى كه مراد از آن امامت امير المؤمنين عليهالسلام باشد، چنانكه مدّعاى ما شيعيان است، در تأويل آن «فى على» بايد به طور حتم باشد و از اين روى است كه در بسيارى از احاديث شريفه وارده از اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام «فى على» به طور اطلاق در دنبال «من ربّك» ذكر شده است.(2)
مىبينيم كه ديدگاه تأويلىِ مؤلّفى از قرن ششم هجرى و مصحّح معاصر چندان تفاوتى نيست و تأويل را اگر در تعارض با ساير عقايد خود نبينند، مىپذيرند. بنا بر
اين «فى علىٍّ» مىتواند از مجراى تأويل به برداشتهاى قرآنى راه يابد و احتجاجى قرآنى را فراهم آورد.
همين جا بى مناسبت نيست كه يادآور شويم تكرار قيد «فى علىّ» در چندين آيه ديگر همچنان محل نزاع شيعه و سنّى بوده است و البته به رغم ادّعاى مؤلّف و محشّى، در برخى تفاسير متعصبانه شيعى، مرزى ميان تنزيل و تأويل به هنگام افزدون قيد «فى علىٍّ» ديده نمىشود. به اين عبارت در ذيل آيه 24 از سوره نحل، از تفسير قمى بنگريد:
«فَالَّذينَ لا يُؤمِنُونَ بِاْلآخِرَةِ» يعنى أنّهم لا يؤمنون بالرجعة انّها حق «قُلُوبُهُمْ
مُنْكِرَةٌ» يعنى أنّها كافرةٌ «وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ» يعنى انّهم عن ولاية على مستكبرون «لا جَرَمَ أنَّ اللّهَ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ إنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرينَ» عن ولاية على و قال نُزلت هذه الآية هكذا: «وَ إذا قيلَ لَهُمْ ما ذا أنْزَلَ رَبُّكُمْ فِى علىٍ قالُوا أساطيرُ اْلأَوَّلينَ» و... .(1)
با توجّه به اينكه عبارت اخير نقل راوى (جعفر بن احمد قال حدّثنا عبد الكريم بن عبد الكريم، عن محمّد بن على، عن محمّد بن الفضيل، عن ابى حمزة الثمالى) از ابا جعفر عليهالسلام دانسته شده است، مىتوان درك كرد كه مرزهاى ناپيداى ميان تنزيل و تأويل چگونه در قرون بعدى، محو شده است.
فى اْلأَرْضِ» به تفصيل توضيح داده و حوالتى را كه به قول ايشان «مذهب شيعت بر آن معوّل كردهاند»، بيان كرده است. اتفاقا اين مورد، نمونه بسيار گويايى است كه توانِ
يك مفسّر در تأويل يك آيه و حلّ آن در سيستم اعتقادى خود را مىرساند.
از آن جا كه مؤلّف نقض به جزءجزء اين آيه، در حوالتِ خويش تمسّك جسته، خلاصهاى از هر بند را با اندكى سادهسازى تقديم مىكنيم:
الف. بارى تعالى گفت: «وَعَدَ اللّهُ» و وعد به اتفّاقِ اهلِ وضع به خلاف نقد باشد. و وعده به حاضر درست نباشد و وعده دلالت باشد بر غيبتِ موعودى، و امام غايب در
1) . تفسير القمّى، ج 1، ص 383.
امّت غيرِ مهدى نيست كه ديگر ائمّه كه در ايشان دعوى مىكنند حاضر و ظاهرند.
ب. آنگه گفت: «الَّذينَ آمَنُوا»، به مؤمنان وعده مىدهد و به اتّفاق، لفظِ «مؤمنى» در شيعت مستعملتر است؛ از بهر آن كه حنيفى، خود را موحّد خواند، و شفعوى، خود را سنّى گويد، و شيعت، خود را مؤمن خواند... .
ج. آنگه گفت: «لَيسْتخلِفنّهُم فِي الأرضِ»، اين كه ايشان را خليفه كند، با توجّه به اين كه اِسناد در خلافت به خودِ خداست، و مجبّران چنين اسنادى را نمىپذيرند و عمل را به خود اسناد مىدهند. پس تنها اين قول شيعت است كه موافق قول خداست - تبارك و تعالى كه امام و خليفه نصّ گويند از قِبَلِ خداى تعالى.
د. آنگه گفت: «فى اْلأَرْضِ»، لفظ ارض، مفيد جنس است و بايد كه همه زمين داخل
باشد و از عهد مصطفى - عليه السلام - تا به عهد ما همه زمين خليفتان نداشتند؛ نه عمر
و نه على، الاّ بهرى. و همه زمين مىبايد تا آيت را فايده حاصل باشد.
ه . آنگه گفت: «كَمَا اسْتخلفَ الّذينَ مِن قبلِهِم»، چنان كه به خليفه كرد آنها را كه پيش از اينان بودند. يعنى آدم و داود و هارون و على. و اين معنى كه حوالتِ خلافت كنند، الاّ مذهبِ شيعت نيست.
و. آنگه گفت: «وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُم دينَهُم الّذِي ارتَضى لَهُم»، و تمكين كردن را به كسى وعده دهند كه ممكّن نباشد، و امروز الاّ اگر شيعت و امام ايشان نيست كه ممكّن نهاند.
ديگران همه بر سرِ كارِ خودند. پس اگر نه مهدى و اَتباع او باشند، آيت بىفايده باشد.
ز. آنگه گفت: «ولَيُبَّدِّ لَنَّهُمْ مِنْ بعدِ خَوفِهِم أمنا»، و اتّفاق است كه فريقين ايمن و مرفّهاند كه خليفه و سلطان از ايشان اند و اين طايفه و مهدى - عليه السلام - خائفاند
از اعدا. و آيت را به ضرورت فايدهاى بايد.
ح. آنگه گفت: «يَعْبُدونَنَى»... اين معنى در عهدِ عمر و على و تا اين روزگار نبوده است كه همه جهان، خداى را عبادت كردند و شرك نياوردند. پس در آخر الزمان باشد در عهدِ خروج مهدى و نزولِ عيسى، چنان كه در تفاسير اصحاب الحديث و شيعت
مذكور و مسطور است.(1)
در مورد تأويل آيه فوق، آنچه كه از مصنّف رقيب، نقل شده بود، تنها استعجابى بود با اين بيان كه: «بدين امامان شيعت را مىخواهد كه در آخر الزمان قائم بيايد و همه
زمين او را مسلّم شود». ديديم كه مؤلّف مفسرِ ما به شيوه تأويل بر آن مدّعا صحّه نهاد
و وجوهى را از آيه استخراج كرد.
و معتقد است كه بعضى مفسّران، معتقدند كه خطابِ تثنيه با دو زبانيه است كه دوزخيان را بگيرند؛ سپس بر شيعه مىبندد كه ايشان مىگويند خطاب با محمّد است و على است كه بر شفيرِ دوزخ بايستد و بو بكر و عمر را و اتباعِ ايشان را در دوزخ مىاندازند و...،(2)مؤلّف نقض در بخشى از پاسخ خود چنين مىآورد:
و آنچه خطاب با دو زَبانِيَه است در تفاسيرِ شيعت اين معنى هست. و اين اگر روا باشد كه دو زبانِيه باشند، هم روا باشد كه دو ركنِ مسلمانى باشند.
سپس رواياتى به نقل از تفاسير شيعى مىآورد و در پايان به روايت از بوحنيفه و بوليلى خبرى از حسن بن على - عليها السلام - روايت مىكند كه ايشان در معنى اين آيت گفت: «ألْقِيا فى جَهَنَّمَ كُلَّ كَفّارٍ عَنيدٍ»قال - عليه السلام - : «الكافر بجدّى رسول اللّه، و الجاحد حقّ أبى علىّ بن أبى طالبٍ،... و معلوم است كه جاحدين، قوم جمل و صفّين بودند كه با على حرب كردند، و هر جاحد كه حقّ على را بود، در اوّل و آخر، هم اين حكم دارد، و به تعيينْ حوالت نيست؛ نه به ابو بكر و نه به عمر. شيعت از اين حوالت مبرّايند».(3)
مىتوان حدس زد كه در آن روزگاران و در فضاى چنين تأويلات موسّعى كه به يارى برخى اخبار، مقبوليّت و روايى دوچندان يافته بودند، نقارهاى خونبارى ميان فرقههاى مسلمان ايجاد مىشد و برخى حضور در چنين كشمكشهاى خونين را در مسير عمل به پيامهاى آسمانى قرآن تفسير مىكردند.
در عالم از دور آدم تا به مُنْقَرَض عالم، چنين عروسيى نبوده است و نباشد. كجا بود؟ و كه را بُوَد؟ دلاّله ربّ العالمين؛ خطيبْ راحيل و مبشّر روح الأمين؛ پدرزن، سيّد المرسلين؛ داماد، خير الوصيّين؛ عروسْ، سيّدة نساء العالمين؛ عقدخانه، خُلد برين؛ مَهرنامه، قرآنِ مبين؛ اگر كور و كر نهِاى بشنو و ببين: «مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ * بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ * فَبِأيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ * يَخْرُجُ مِنْهُما اللُّؤلُؤ وَ الْمَرْجانُ * فَبِأيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ». سعيدِ جبير - رضى اللّه عنه - در تفسيرِ اين آيه چنين مىگويد كه مراد از«مَرَجَ
الْبَحْرَيْنِ» على و فاطمه - عليهما السلام - اند، «بَيْنَهُما بَرْزَخٌ»مصطفى - صلوات اللّه عليه و آله - است «اللُّؤلُؤ وَ الْمَرْجانُ»حسن و حسين اند - عليهما السلام - .(1)
و اين [ترابى بودن] تفاخرى عظيم است و لقبِ مدح است كه شيعت را «ترابى» خوانند. و اى بسا ناصبى خارجى مجبّر مشبّهى كه به قيامت فرياد مىكند: «يا لَيْتَنى كُنْتُ تُرابا»؛ يعنى ترابيّا، على قولِ بعضِ المفسّرين.(2)
حسينِ على، و «طور سينين» فاطمة الزّهراء، و «هذا البلد الأمين» بقيّه ائمّه طاهرين اند.
آن گاه مؤلّف نقض، بدون رد كردنِ اين تأويلات، مىافزايد:
پس اگر اين همه كه گفتهاند روا و مجوّز باشد و مقبول باشد در حقِّ بو بكر و عمر و عثمان، اگر مصنّفى در كتابى آورده باشد كه مراد از «تين»، سوگند است به محمّد مصطفى كه خاتم انبياست، و مراد از «زيتون»، سوگند است به علىِّ مرتضى كه سيّدِ اوصياست، خواجه ناصبى را غريب و بديع نبايد شناختن و قبول بايد كردن.(1)
نمونههايى از ردّ تأويل
مؤلّف نقض در مواضعى نيز برخى تأويلهاى قرآنىِ منقول از سوى خصم را با دلائلى ردّ مىكند و نمىپذيرد كه آيهاى افزونتر از آنچه شيعيان، خود آن را در حقّ على عليهالسلام و اولاد او مىدانند، بر اين مجموعه افزوده شود. در اين جا تنها به دو نمونه اكتفا مىشود:
الف. وقتى كه مصنّف مخالف، مدّعى مىشود كه شيعيان هر آيهاى را بخواهند به نام على مىزنند و نمونه مىآورد كه آنان آيه «وَ سْئَلْ مَنْ أرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا» را مرتبط با بشارت به ولايت و امامت على و فرزندانش مىدانند، مؤلّف نقض، به شدت اين سخن را مردود مىداند و با توضيح مفاد آيه، آن را در باره اثبات وحدانيّت و نفى
عبادت اصنام معرفى مىكند و يادآور مىشود كه اگر آيتى در حقِّ على نباشد، و آن را به نام على بياوريم، نوعى بدعت و تهمت و ضلالت مرتكب شدهايم: «اين جا به امامتِ على و غير على چه لايق است؟ و در معنىِ اين آيتِ محكم چه شبهت است كه آن را به تأويلى حاجت باشد؟».(2)
ب. آن جا كه صاحب فضائح همچنان بر شيعه مىبندد كه ايشان مىگويند: ن و القلم، قسم است به محمّد صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام . مؤلّف نقض، با كمك استنادات لفظى و معنوى، چنين تأويلى را مردود مىشمارد و چنين پاسخ مىدهد كه:
مذهبِ شيعت در تفسيرِ اين قسم، آن است كه... اين سوره به مكّه مُنزَل
بوده است و اوّلين سورتى - به قول بهرى مفسّران - كه به مصطفى آمد، «اقرأ» بود، و سورة القلم بعد از «اقرأ» منزل شد ابتداى بعثت. پس چگونه قسم باشد به على - عليه السلام -؟(1)
يادآورى اين نكته هر چند موجب تكرار مقال است، ولى از جهاتى مىتواند قابل توجّه باشد كه نمونههاى ذكر شده در باب پذيرش يا ردّ تأويلهاى قرآنى، تنها بخش اندكى از نمونههاى استخراج شده در نقض است و اگر چه اين مقاله بر سر بررسى آمارى نبوده و ادّعاى استقرايى تام نيز نداشته است، به سهولت مىتوان بر حجم اين نمونههاى تأويلى در نقض افزود.
تفسير قمى در «نقض»
در پايان مقاله و پس از نقل مواردى كه مؤلّف نقض در مردود دانستن برخى تأويلها ذكر كرده و اساسا افزودن بر اين شأن نزولها را اگر بر حق نباشد، نوعى بدعت و تهمت تلقّى كرده است، بايسته است تا به دقّت نظرى داشته باشيم بر مواضعى كه مصنّفِ مخالف، با استناد به گفتههاى نويسنده تفسير القمّى (منسوب به على بن ابراهيم قمى)، مطلبى را به شيعه منتسب مىدارد و مؤلّف نقض به راحتى چنان مطلبى را از سوى مذهب شيعه منكر مىشود و حتّى محترمانه او را تخطئه مىكند:
1) . همان، ص 279.
2) . سوره فصلت، آيه 29.
3) . نقض، ص 262.
4) . متن عبارت در تفسير قمّى چنين است: «وَ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا رَبَّنا أرِنا الَّذَيْنِ أضَلاّنا مِنَ الْجِنِّ وَ اْلإِنْسِ نَجْعَلْهُما تَحْتَ أقْدامِنا لِيَكُونا مِنَ اْلأَسْفَلينَ»قال العالم - عليه السلام - من الجنّ، ابليس الذى دبر على قتل رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فى دار الندوة واضلّ الناس بالمعاصى و جاء بعد وفاة رسول اللّه صلىاللهعليهوآله إلى فلان فبايعه، و من الإنس، فلان«نَجْعَلْهُما تَحْتَ أقْدامِنا لِيَكُونا مِنَ اْلأَسْفَلينَ» ثم ذكر المؤمنين من شيعة أمير المؤمنين عليهالسلام فقال ... ر.ك: تفسير القمّى، ج 2، ص 265. نيز ج 2، ص 421، ذيل آيه 26 از سوره فجر.
دانشمند و دانا پوشيده نيست كه اين ادّعا، بهتان و زور و كذب است و بر اساس اطلاعات تفسيرى، چنين تطبيقى را مردود مىشمارد.
اوّلاً سلمان در عهدِ خلافتِ عمر از دنيا برفت، و بوذر در عهد عثمان كه او را از مدينه بهدر كرده بودند، و على خطبه بعد از قتل عثمان مىكرد. پس مردگان چگونه معنى كلامِ زندگان دانند؟ و چون غيرِ بوذر و سلمان و مقداد ندانند كه غرضِ على از آن كلام كيست، علىّ بن ابراهيم بن هاشم چه دانست؟(2)
با مراجعه به اين آيه در تفسير القمّى مىتوان دريافت كه چرا مؤلّف نقض، دريافتهاى اين مفسّر را محترمانه به يك سوى مىنهد، بدانگونه كه گويى اساسا چنين تفسيرى نوشته نشده است.(3)
معتقدند در برخى مواضع از قرآن لفظ «فى علىّ» وجود داشته است و بر آن است تا پندارِ زيادت و نقصان در قرآن را به شيعه باز بندد، مؤلّف نقض با عباراتى محكم، اين
سخن واهى را از ساحت شيعه دور مىسازد و مىگويد:
اگر مقصود، اضافه يا نقصان در الفاظ قرآن باشد، بطلانش بديهى است كه اگر در يك آيت روا باشد، در همه آيات و سور روا باشد. پس با چندين خصمان كه قرآن را هستند، بايستى كه از كثرتِ تصرّفِ ايشانْ قرآن بر اصل اوّل بنمانده بودى، و هر عاقلِ منصف كه بشنود باور ندارد. امّا اگر اين حوالت در تفسير گويد، روا باشد، كه شيعت گويند در حقّ آل محمّد است، و تقديرش چنين است و... .(1)
شايد صاحب الفضائح همچنان نظر بر تفسير القمّى داشته است كه بدون تفكيك ميان تنزيل و تأويل، مثلاً در ذيل اين آيه شريف كه: «وَ إذا قيلَ لَهُمْ ما ذا أنْزَلَ رَبُّكُمْ...»،(2)به نقل از امام صادق عليهالسلام مىآورد: «و قال نزلت هذه الآية هكذا: َ إذا قيلَ لَهُمْ ما ذا أنْزَلَ إليكم فى علىٍّ قالُوا أساطيرُ اْلأَوَّلينَ.(3)
اين نكته را نيز نبايد ناگفته گذاشت كه مؤلّف نقض در هيچ يك از مواردى كه در برابر خصمِ خود، او را به كتب تفسيرى شيعه ارجاع مىدهد، نامى از تفسير القمّى يا مشابه آن به ميان نمىآورد و اساسا آن را ناديده مىانگارد،(4)اين در حالى است كه اين تفسير و صاحب اثر را نيز مىشناخته است.
به هر روى، آن اهتمام و توجّهى كه مؤلّفِ نقض از ميان تفاسير شيعى به تفسير ابو الفتوح رازى داشته، به هيچ تفسير ديگرى نداشته است و كرارا از اين تفسير بهره جسته و به آن ارجاع داده است. حتى در موردى كه مصنّفِ مخالف، با استناد به تفسير ابو الفتوح رازى، تأويلى را به شيعه نسبت مىدهد و مىگويد: «و بلفتوح على عالم در تفسيرى كه كرده است، بياورده است تأويل اين آيت كه «وَ إذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ
أخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ اْلأَرْضِ...» و گفته است: از «دابّة الأرض» بارى تعالى على را مىخواهد كه در دنيا خداى تعالى او را باز زنده كند تا همه اعدا او را ببينند و بدو ايمان آورند و ايمانِشان سود ندارد».(1)مؤلّف نقض چنان با قاطعيت به دفاع از تفسير ابو الفتوح برمىخيزد كه تحدّى وار مىگويد اگر چنين مطلبى در اين تفسير (ابو الفتوح) وجود داشته باشد، همه دعاوى اين مصنّفْ راست است و همه حوالات و دعاوىِ او درست است!
بخشى از عبارات سليس و محكم مؤلّف چنين است:
چون دعوى كرده است و حوالت به پيرى معروف چون شيخ بُلفتوح - رحمة اللّه عليه - و تفسير او كه نسختهاى بىمر و بىعدد است آن را در طوايفِ اسلام، و ظاهر و باهر در بلاد عالم، آن تفسير در پيشِ قاضىِ وقت و پادشاهِ روزگار حاضر بايد كردن و تفسيرِ اين آيت بديدن. اگر بدين وجه است كه ياد كرده است، يا ذكرِ على و مهدى و دوستان و دشمنانِ ايشان در آنجاست مُصَرَّحْ، همه دعاوىِ اين مصنّف راست است... پس اگرنه... اين مدّعى را زجر كنند تا به دروغ بر علما و كتب ننهد و معلوم شود كه همه حوالات و دعاوىِ وى زور و بهتان است، و بُلفتوح از آن منزّه است، و شيعت از آن مبرّا.(2)
اين ميزان از ارادت و اعتماد به تفسير ابو الفتوح رازى، حكايت از جايگاه رفيع و منزلت بلند اين تفسير در ميان شيعيان آن روزگار دارد و شايد به دليل همان تعبير مؤلّف كه فرمود از اين تفسير، نسختهاى بىمر و بىعدد نوشته شده، تعدّد نسخههاى نوشته شده از اين تفسير آن اندازه بوده كه در برخى نسخهها - مثل نسخهاى كه در دست مؤلّف نقض بوده - چنان عبارتى كه مستمسك خصم قرار گرفت، وجود نداشته و مؤلّف نقض را با جرئت به چنين تحدّى واداشته است؛ امّا اينك در چاپهاى موجود از اين تفسير شريف، به راحتى مىتوان ذيل همان آيه،
چنين عبارتى را ديد:
... و اين اخبارى است از طريق عامّه مخالفان و موافقِ اخبارى است كه آمد از طُرقِ اصحاب ما كه گفتند: «دابّة»، كنايت است از صاحب الزمان كه مهدى اُمّت است.(1)
در پايان مقال بايد به آغاز سخن بازگشت و اين نكته را تكرار كرد كه در كتاب نقض، برداشتهاى تأويلى، بسيار پر تأثيرتر و جريانسازتر از مباحث تفسيرى بوده است و به رغم مخالفتهاى ظاهرىاى كه در بيشتر فرقههاى اسلامى نسبت به بهرهگيرى از تأويل وجود دارد، در عمل و بويژه در معارضههاى كلامى و رويارويىهاى جدلى، مرز ميان تأويل و تفسير قرآن برداشته مىشود و اين شيوه تأويل است كه معمولاً مقاصد كلامى را به راحتى پيش مىبرد.
1) . تفسير ابو الفتوح رازى، ج 15، ص 75.
منابع و مآخذ
منابع و مآخذ
الإتقان فى علوم القرآن، جلال الدين السيوطى، تصحيح: محمّد ابوالفضل ابراهيم، قاهره: 1367م، افست قم: 1363ش.
تفسير القمّى، ابى الحسن على بن ابراهيم القمّى، تصحيح: سيّد طيب الموسوى الجزائرى، قم: مؤسسه دار الكتاب للطباعة والنشر، 1404ق، سوم.
تفسير قرآن (تاريخچه، اصول، روشها)، جمعى از مؤلّفان، تهران: كتابخانه دانشنامه جهان اسلام و نشر كتاب مرجع، 1389ش، دوم.
دانشنامه جهان اسلام، زير نظر: غلامعلى حدّاد عادل، تهران: بنياد دايرة المعارف اسلامى، 1375ش.
روض الجنان و روح الجنان فى تفسير القرآن (تفسير ابو الفتوح رازى)، حسين بن على الخزاعى النيشابورى، تصحيح: محمّدجعفر ياحقى و محمّدمهدى ناصح، مشهد: بنياد پژوهشهاى اسلامى، 1369ش.
مبانى و روشهاى تفسير قرآن، عباسعلى عميد زنجانى، تهران: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1366ش.
مكتب تفسيرى اشارى، سليمان آتش، ترجمه: توفيق سبحانى، تهران: مركز نشر دانشگاهى، 1381ش.
نقض (بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض»)، ابو الرشيد عبد الجليل قزوينى رازى، به تصحيح: مير جلال الدين محدّث اُرموى، تهران: انجمن آثار ملّى، 1358ش.
نهج البلاغة، سيّد رضى، ضبط نص: صبحى صالح، قم: هجرت، 1395ق.
نهج البلاغة، سيّد رضى، ترجمه: سيّد جعفر شهيدى، تهران: علمى و فرهنگى، 1379ش، هجدهم.
4
بازشناسى مبانى و عملكرد حديثىِ
عبد الجليل رازى در كتاب «نقض»
محمّدمهدى احسانىفر(1)
چكيده
عبد الجليل قزوينى رازى متكلّم شيعى، كتاب نقض يا همان بعض مثالب
النواصب فى نقض، «بعض فضائح الروافض» را در نيمه دوم قرن ششم هجرى نگاشت و در آن به برخى از شبهات اهل سنّت زمان خود در باره شيعه، پاسخ گفت. او بيش از دويست و هفتاد آيه قرآن و بيشتر از صد و هشتاد حديث را بُنمايه مناظرات خود قرار داد و آنها را در مجموعه پانصد صفحهاى(2)كتابش به بررسى گذاشت. در اين مقاله، ابتدا شناختنامهاى كوتاه از عبد الجليل و كتاب وى مىآيد؛ سپس مبانىِ حديثى او - كه در زمره اصوليان است - تحليل مىشود. دراية الحديث در كتاب نقض در همين بخش آمده و روشن مىشود كه سابقه قواعد الحديث و مصطلحات حديثى در شيعه به پيش از شهيد ثانى برمىگردد. آن گاه روش و مبانى فقه الحديثى و نقد الحديثى مؤلّف - كه نشاندهنده روشمندى محدّثان متقدّم در فهم و نقد حديث است - ، شناسايى مىگردد. در پايان، شناسنامهاى از تفكّر حديثى عبد الجليل ارائه مىشود. بيشترِ يافتههاى اين مقاله از
عملكرد حديثى عبد الجليل استخراج شده و اندك گفتارهاى حديثى او نيز مورد بهرهبردارى قرار گرفتهاند.
كليدواژهها: عبد الجليل قزوينى رازى، نقض، مناظرات فريقين، كلام و عقايد، علوم حديث، روششناسى.
پيشگفتار
عبد الجليل قزوينى رازى، از علما و متكلّمان شيعى قرن ششم هجرى است. بزرگداشت مقام او زمينهاى است تا انديشهها و آثار وى بازشناسى شوند. از قزوينى رازى فقط يك كتاب در دسترس است و از وضعيت كنونىِ ديگر نگاشتههايش اطّلاع چندانى در دست نيست. شايد به همين علّت، در قرون اخير، كمتر از وى ياد شده و ديدگاهها و روش او اثر لازم را بر انديشههاى متأخّران نداشته است.(1)همين يك كتاب، نشاندهنده جامعيت نسبى وى در علوم اسلامى مختلف اعم از: عقايد، منطق، تفسير، تاريخ اسلام، حديث، فقه، ادبيات و عرفان است. اطلاعات و تحليلهاى او در اين كتاب، همه محورهاى ياد شده را شامل مىشوند. عبد الجليل در كتاب نقض، بخشى از توانمندىهايش در زمينه علوم حديث را عرضه كرده است؛ نوشتههايى كه نشان از سررشته او در همه شاخههاى علوم حديث دارند.
نويسنده در اين كتاب، از روايات براى مناظره بهره گرفته و اين نوع استفاده از حديث، كمتر به رشته تحرير درآمده است. با اينكه مباحثات شفاهى حديثى در روزگار گذشته رايج بوده، امّا بايد اين كتاب را جزو معدود منابعى دانست كه استفاده از روايات در مناظره را به قلم درآوردهاند.(2)روشن است كه روش استفاده از حديث در مناظره، با استفاده از آن در يك تدريس يا مقاله معمولى، متفاوت است. در مناظره،
هدف، اثبات ادّعاى خود و ردّ ادّعاى طرف مقابل و تبيين مطلب براى نفر سوم است و در اين راستا، اطلاعات و تحليلهاى جدلى و برهانى، كاربرد بسيار دارند.(1)در كتاب نقض، اين مبنا در بُعد حديثى به خوبى مورد توجّه قرار گرفته و اين، ضرورت پرداختن به موضوع مقاله را روشن مىكند. ضرورت ديگر، آشنايى با فضاى حديثى روزگار عبد الجليل و ساختار تفكّر حديثى اوست كه مىتواند نشانگر بخشى از ديدگاههاى رايج حديثى در آن زمانه باشد.
پرسشهاى اصلى اين پژوهش آن است كه آيا عبد الجليل قزوينى را مىتوان به عنوان محدّثى روشمند در علوم و معارف حديث مطرح كرد؟ شاخصههاى روش وى در علوم حديث چيست؟ در پاسخ به اين پرسشها به بررسى محورهاى علوم حديث در كتاب نقض مىپردازيم و مبانى و تفكّر حديثى و روش نقد الحديثى و فقه الحديثى مؤلّف را تحليل مىكنيم. طبق اعلام دبيرخانه كنگره، بررسى تاريخ حديث و حوزههاى حديثى در اين كتاب، در مقاله جداگانهاى انجام مىشود. لذا در نوشتار حاضر به آن نمىپردازيم. همچنين نسبت به شناسايى قزوينى رازى و كتاب او مقالهاى ديگر و نيز كتابى در حال تدوين اند. لذا به اين موضوع، اشاره كوتاهى مىكنيم. بررسى سخنان عبد الجليل نسبت به رجال، محدّثان و كتب حديثى هم نياز به مقالهاى مستقل دارد؛ چون اسامىاى كه وى در كتابش آورده، فراواناند و تحليل وضعيت آنها نيازمند كارى مستقل است.
هدف اين مقاله، ارائه انديشههاى حديثى قزوينى رازى با ذكر نمونههاى آن در كتاب نقض است. بررسى اين موضوع، ميزان قوّت متكلّمان متقدّم شيعه در مباحث حديثى را نشان مىدهد. همچنين مىتوان در تحليل تاريخ، حوزهها و مكاتب حديثىِ دوران رازى از آن استفاده كرد. ارائه اطلاعات نو يا كمتر پرداخته شده، از ديگر ويژگىهاى اين نوشتار است كه به مطالب مطرح شده در كتاب نقض، تكيه دارد.
1) . ر. ك: المنطق، ص360 و 382.
تاكنون مقاله مستقلّى در باره علوم حديث در كتاب نقض تأليف نشده و يا نگارنده از آن بىاطلاع است. لذا اين اثر، اوّلين اقدام در بررسى اين كتاب از منظر مجموعه مطالب علوم حديثى است. روش اين پژوهش، كتابخانهاى و با تكيه بر نسخه الكترونيك كتاب نقض و بر اساس فيشهاى مكتوب و الكترونيكى است كه از حدود هفتاد منبع تهيه شده است.
پيش از پرداختن به ديدگاهها و رفتار حديثى عبد الجليل در كتاب نقض، به معرّفى اجمالى وى مىپردازيم.
الف. شناسايى مولّف
ابو الرشيد عبد الجليل ابن ابى الحسين محمّد ابن ابى الفضل قزوينى رازى، معروف به نصير الدين واعظ، صاحب كتاب نقض است. وى تا حدود سال 566 ق، زنده بود؛ امّا از زمان دقيق ولادت و وفات وى اطلاّعى در دست نيست. ابو الرشيد ابتدا در قزوين و سپس در رى مىزيست(1)و نزد اساتيدى چون: ابو عبد اللّه جعفر بن محمّد دوريستى محدّث بزرگ اماميه و معاصر شيخ طوسى،(2)معين الدين اميركا ابن ابى اللجيم العجلى القزوينى (م514 ق) فقيه، متكلّم و مناظرهكننده ماهر امامى(3)و حسين ابن ابى الحسين قزوينى برادرش - كه به گفته وى مفتى و پير طايفه بود - (4)درس آموخت. منتجب الدين ابن بابويه(م585 ق)(5)و ابن شهر آشوب (م588 ق)(6)از شاگردان اويند. بر اين اساس بايد قزوينى رازى را در زمره معمّران با عُمرى نزديك به يك قرن شمرد.(7)
جايگاه علمى او به گونهاى بود كه سيّد شرف الدين ابو الفضل محمّد بن على حسينى ديباجى، معروف به سيّد مرتضاى كبير، رييس العلماى قزوين،(1)پاسخ به ادّعاها و شبهات مطرح شده در كتاب بعض فضائح الروافض را به وى مىسپارد و بزرگانى از علما براى عرض حديث به محضر وى مىروند.(2)احمد بن حسين حسينى جبلى - كه از فقهاى زيديه و از متكلّمان اهل مناظره بود - ، به دست عبد الجليل مستبصر شد.(3)منتجب الدين بن بابويه، استاد خويش را امام و محقّق خوانده(4)و او را عالم، فصيح و دَيّن شمرده است.(5)عبد الكريم رافعى قزوينى(م623 ق) از علماى اهل سنّت در التدوين فى أخبار قزوين، مولّف را واعظ، متكلّم و شيرينسخنى خوانده كه تأليفاتى در كلام دارد.(6)قاضى نور اللّه شوشترى(م1019ق) نيز وى را ستوده است.(7)
منتجب الدين بن بابويه، ديگر كتب عبد الجليل را اينگونه معرفى مىكند: البراهين فى إمامة امير المؤمنين عليهالسلام ؛(8)السؤالات و الجوابات (در هفت جلد)؛ مفتاح التذكير؛ تنزيه عائشه(9).(10)
خود مؤلّف از كتابى با نام مفتاح الراحات فى فنون الحكايات نام مىبَرَد كه سى ورق است و شايد همان مفتاح التذكير باشد.(11)كتاب ديگر او جواب الملاحده است كه يك سال پيش از نقض، تأليف شده است.(12)
1) . ر. ك: طبقات أعلام الشيعة، ج6، ص154.
2) . ر. ك: فهرست منتجب الدين، ص116ش441.
3) . همان، ص128ش521.
4) . همان، ص35ش15.
5) . همان، ص87 ش277.
6) . التدوين فى أخبار قزوين، ص536 ش2117.
7) . ر. ك: مجالس المؤمنين، ج1، ص482.
8) . ر. ك: نقض، ص376و 641 و ص بيست و سه مقدمه محقّق.
9) . ر. ك: نقض، ص115و 295.
10) . فهرست منتجب الدين، ص87 ش277.
11) . ر.ك: نقض، ص177، 239و295؛ الذريعة، ج 21، ص330 ش5322.
12) . رياض العلماء، ج3، ص72.
ب. شناسايى تأليف
كتاب بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض» يا همان نقض، بين سالهاى 556 تا 566ق، تأليف شد.(1)انگيزه نخستين نگارش اين كتاب، اجابتِ خواسته يا اجراى دستور رييس العلماى قزوين و هدف از آن، پاسخ به كتاب بعض فضائح الروافض بود.(2)در ابتداى كتاب، مولّف اظهار مىدارد كه نگارش اين پاسخنامه را با استخاره آغاز كرده است.(3)گفته شده كه فضائح را شهاب الدين تواريخى شافعى رازى از بنى مشاط در سال 555 ق، تأليف كرده(4)و در سال 556 ق، منتشر شده است.(5)او اهل رى بود و در اين كتاب به عقايد، تاريخ، علوم و عملكرد شيعه، حملات تندى كرد.(6)وى اظهار داشت كه 25 سال شيعه بوده و پنج سال پيش از نوشتن كتاب، سنّى شده است. او در عقيده، اشعرى بود و در فقه، شافعى و در جايى هم خود را حنفى خوانده است.(7)
نثر نقض، فارسىِ روان و شيرين همراه با سجع و به كارگيرى ضرب المثلهاى فارسى است(8). در اين كتاب، مطالب كلامى مشحون به قرآن و حديث، مطالب تاريخى،(9)فقهى،(10)گزارشهايى از حوزههاى علميه آن روزگار،(11)زيارتگاهها، امامزادگان،(12)بلدان و محلاّت شيعه،(13)مطالب رجالى و تراجم(14)آمده است. همچنين
1) . نقض، ص بيست و دو مقدّمه محقّق؛ آقا بزرگ تهرانى در جايى از الذريعة (ج22، ص215)، نگارش نقض را بين سالهاى556 تا559 ق، آورده و در جايى ديگر (ج24، ص284) تاريخ نگارش اين كتاب را بين سالهاى 559 تا 566 ق، دانسته است .
2) . نقض، ص2.
3) . همان، ص6.
4) . همان، ص646 (محدّث اُرموى با توجّه به برخى مطالب منقول از اين كتاب، احتمال داده كه مولّف فضائح، افزودن بر كتاب را حتّى پس از انتشار نيز تا سال 559 ق، ادامه داده است).
5) . همان، ص بيست و يك مقدمه محقّق. نيز، ر. ك: همان، ص2.
6) . همان، ص4.
7) . همان، ص102 -103.
8) . ر. ك: همان، ص435.
9) . ر. ك: همان، ص41 و215.
10) . ر. ك: همان، ص 554 - 571 و 614 - 621.
11) . ر. ك: همان، ص19 و35.
12) . ر. ك: همان، ص305.
13) . ر. ك: همان، ص199.
14) . ر. ك: همان، ص304 -316.
از برخى از كتبى كه اكنون در دسترس ما نيستند، مانند تفسير رامشافزاى آل محمّد،(1)اثر ابو عبد اللّه محمّد بن حسين، معاصر عبد الجليل گزارشهايى آمده است.(2)
تأليف اين كتاب، حدود يك قرن قبل از حمله مغول به ايران بود كه هنوز بسيارى از كتابخانهها وجود داشتند.(3)اين اثر، نسبت به برخى از رواياتى كه آورده (مثل روايات فضيلت قم)،(4)جزو قديمىترين منابع موجود تلقّى مىشود.
در جاىجاى اين تأليف، تلاشهاى نفسگير علماى شيعه در حفظ مكتب گزارش شده(5)و گزارشهايى در باره روش زندگى مردم آن دوران، ارتباطات، اختلافات، بحثها،(6)جدال، جنگهاى مذاهب با يكديگر(7)و ارتباط با اديان ديگر نيز ديده مىشود.
قاضى نور اللّه شوشترى (م1019ق) نسخهاى از كتاب نقض را در اختيار داشت و در مجالس المؤمنين از آن نقلهاى متعدّدى كرده است.(8)فاضل هندى (م1137ق) در كشف اللثام از اين كتاب نقل مىكند.(9)چندين نسخه هم در دسترس صاحب رياض العلماء بود.(10)سيّد اعجاز حسين كنتورى (م1286ق) نويسنده كتاب كشف الحجب و الاستار نيز كتاب نقض را در اختيار داشت.(11)نُسَخ اين كتاب در چند قرن اخير، بسيار كمياب بود،(12)به گونهاى كه ظاهرا علاّمه مجلسى (م1111ق)، ميرزاى نورى (م1320ق)، محدّث قمى (م1359ق)، سيّد محسن امين(13)(م1371ق) و صاحب جواهر(14)(م1266ق) به آن دست نيافته، از آن نقل نكرده يا با واسطه گزارش
1) . همان، ص212.
2) . ر. ك: فهرست منتجب الدين، ص108ش394.
3) . ر. ك: دانشنامه مجازى ويكى پديا (wikipedia.com)، ذيل مدخل «مغول».
4) . نقض، ص 196.
5) . ر. ك: همان، ص217 و435.
6) . ر. ك: همان، ص254 و451.
7) . ر. ك: همان، ص130.
8) . ر. ك: مجالس المؤمنين، ج1، ص 484 - 489.
9) . ر. ك: كشف اللثام، ج4، ص144.
10) . رياض العلماء، ج3، ص73.
11) . كشف الحجب و الأستار، ص586.
12) . مجالس المؤمنين، ج1، ص484؛ نقض، ص بيست و چهار مقدّمه محقّق.
13) . ر. ك: أعيان الشيعه، ج1، ص131و ج3، ص299.
14) . ر. ك: جواهر الكلام، ج10، ص409.
كردهاند. آقا بزرگ تهرانى فقط قطعهاى از اوايل نسخه خطى را ديده(1)و به مابقى
كتاب، دسترسى نداشته(2)تا اينكه چاپ اوّل آن را ديده است.(3)
على اصغر حكمت (م1359ش) رييس وقت دانشگاه تهران در آذر ماه سال 1317 ش، خبر ديدن اتّفاقىِ نسخهاى از نقض را در شيراز و در كتابخانه محمّدحسين شعاع (م1324ش) به مرحوم محمّد قزوينى(م1328ش) داد.(4)
اين كتاب اوّلين بار در سال 1331 ش، با تحقيق مرحوم محدّث اُرموى بر اساس پنج نسخه در 740 صفحه چاپ شد و مقدّمه نقض، تعليقات و كليد (فهارس) آن نيز در سال 1335 ش، در 200 صفحه توسط محقّق به چاپ رسيد. دومين بار با تفصيلات بيشترِ مرحوم محدّث و معرّفى نسخههاى كتاب توسط فرزند ايشان و با تنظيم مطالب پدر و افزودن فهارس و شرح حال پدر در سه جلد و 2470 صفحه در سال 1358 ش، توسط انجمن آثار ملّى چاپ شد. اين چاپ بر اساس هشت نسخه است و صحيحترين (نسخه كتابخانه مجلس شوراى اسلامى) و قديمىترين آن (متعلّق به قرن نهم يا دهم هجرى)،(5)محور تصحيح بوده و در كتاب، رمز «ع» نشانگر آن است. چاپ كتاب در 29 اسفند 1357 ش، پايان يافت.
از اوّلين علوم مدوّن حديثى، قواعد الحديث است. در اين علم، مجموعهاى از قواعد مربوط به صدور، تحمّل، نشر، سند، متن، منبع و ... آمده بود.(6)قواعد الحديث، با نام علم الحديث و دراية الحديث هم شناخته مىشود. با گسترش اطّلاعات علم الحديثى و نياز به دستهبندى كاربردىتر علوم حديث، دانشهايى از قواعد الحديث منشعب
1) . الذريعة، ج3، ص130.
2) . ر. ك: همان، ج4، ص279.
3) . همان، ج22، ص215.
4) . فهرست منتجب الدين، ص287 تعليقات محقّق.
5) . نقض، ص سى و هشت مقدّمه محقّق. سيّد عبد العزيز طباطبايى در مقاله «موقف الشيعة من هجمات الخصوم»، (چاپ شده در مجلّه تراثنا، ش 6، ص37، س1407)، اين نسخه را متعلّق به قرن هشتم هجرى دانسته است.
6) . ر. ك: نهاية الدراية، ص79.
شد: قواعد مربوط به فهم حديث، به فقه الحديث رفت؛ قواعد مربوط به سند و روات، به رجال منتقل شد؛ مباحث تاريخى مرتبط با حديث، علم تاريخ حديث و زير شاخههايش را شكل داد و قواعد مربوط به نسخهشناسى و تصحيح و روششناسى كتب و مشابهات آن، در حال رفتن به دانش منبعشناسى است. آنچه اكنون در قواعد الحديث باقى مانده، مجموعهاى از مبادى و مبانى علوم حديث و مصطلحات است كه در علوم منشعب جاى نگرفتند؛ مطالبى مثل: مصادر تشريع و رابطه آنها با يكديگر، فلسفه علوم حديث، رابطه حديث با ديگر علوم و عناوينى از اين قبيل. هماكنون قواعد الحديث را در كتب درايه شيعه و اهل سنّت مىتوان جستجو كرد. شهيد ثانى در كتاب الرعاية فى علم الدراية در قالب بررسى مصطلحات، به مبانى فلسفى و كاربردى حديث نيز پرداخته است. معمول كتب درايه همينگونه عمل كردهاند. در ساليان اخير، مصطلحات در حال جدا شدن از درايه است و تدوين معجمهاى الفبايى مصطلحات الحديث در همين راستا قابل ارزيابىاند.
در اين بخش، ابتدا موضوع حجّيت سنّت - كه مشتمل بر مبادى عبد الجليل قزوينى براى ورود به مباحث حديثى است - مطرح مىشود و در ادامه، برخى از مبانى كاربردى وى در بهرهگيرى از حديث طرح مىگردد.
الف. حجّيت سنّت و قلمرو آن(1)
در اين قسمت، مبانى عبد الجليل قزوينى در حوزه حجّيت سنّت و شرايط آن و نمونههايى از رفتار وى، مطرح مىشود.
عصمت، يكى از پشتوانههاى حجّيت سنّت است. انسانها به دنبال رشد هستند و اين رشد، با پيروى از افرادى كه خطا نمىكنند، دستيافتنىتر است. نصير الدين رازى، انبيا و ائمّه عليهمالسلام را معصوم و عدم عصمت ايشان را موجب خلل در دين مىشمرد. بر همين اساس، اقتدا به قول و فعل ايشان را لازم مىداند.(2)او تشريع را
بر اساس نصّ خدا و معصومان عليهمالسلام روا دانسته و استفاده از غير معصومان در اين مسير را موجب اختلاف در معرّفى مسير حق مىداند؛ اختلافى كه به تباهى مىانجامد. اين تباهى، از آن روست كه غضب و شهوت نيز بر خواستههاى انسانى اثرگذار است. حال اگر كسى بخواهد از غير معصومان پيروى كند، چه بسا بر اساس غضب و شهوتْ تصميم بگيرد نه بر طبق فطرت الهى؛ در حالى كه آنچه از ناحيه معصومان عليهمالسلام صادر مىشود، بر مبناى عقل خطاناپذير و فطرت الهى انسان است. وى اين ديدگاه را به امام باقر عليهالسلام و امام صادق عليهالسلام نسبت مىدهد و در برابر آن، قياس و قول به جواز اجتهاد بدون نص را معرفى مىكند.(1)ديدگاهى كه به جهت عدم پيروى از صاحبان عصمت و امكان بالاى اثرگذارى وهم و غضب و شهوت، زمينه تباهى آن، فراوان است. در واقع، عبد الجليل قائل به «لزوم اتّصال گزارههاى دينى به وحى و عصمت» است.
مؤلّف، اين عبارت را از فضائح نقل مىكند: «رافضى گويد: شريعت، نص بايد و اجتهاد نشايد و از معصوم شايد شنيدن؛ زيرا كه ديگران جايز الخطا باشند و امروز معصوم جز صاحب الزمان نيست. پس بر اين قول اين همه احكام باطل است و بر هيچ خبرى از اخبار اعتماد نيست؛ زيرا كه ما نه از معصوم مىشنويم و آن كس كه روايت كرد و مىكند جايز الخطا اند. پس بر قول رافضى خروس هم معصوم بايد تا به وقت خود بانگ كند». سپس آن گونه پاسخ مىدهد:
و امّا آن حوالتىبه دروغ است كه شيعت گويند: شريعت و احكام الاّ از معصومان قبول نشايد كردن. مذهب چنان است كه اخبار چون متواتر باشد ايجاب علم و عمل كند و بلكه بعضى از فقهاء شيعت بر اخبار آحاد رخصت دادهاند عمل كردن و گرچه معصوم و امام زمانه غايب باشند؛ چون مسند باشد با ائمّه معصوم و با رسول و در اين معانى البته به قائم عليهالسلام حاجت
نباشد و بيان كردهايم كه احتياج مكلّفان به امام چيست و شريعت مصطفى متغيّر و متبدّل نشود؛ چون به امام ظاهر شود همان گويد كه از پدرانش به
1) . همان، ص573.
اخبار متواتر منقول است ... و راوى خبر اگر جايز الخطا باشد، باكى نباشد و خللى نكند و تواتر خبر و طريق آن مختل نشود.(1)
يكى از مبانى حجيت سنّت، «علم امام» است. اعلم بودن امام نسبت به ديگر مردم و آگاهى وى از همه امورى كه بشر براى رشد بدان نياز دارد، به سخن و رفتار وى حجيت مىبخشد. عبد الجليل رازى، علم امام را شامل هر چيزى مىداند كه امّت بدان احتياج دارد اعم از اصول، فروع، تفاسير كتب آسمانى و چيزهاى مورد نياز ديگر براى امامت و هدايت بشر. وى عدم علم امام به اين امور را - كه برخى از آنها جزو امور غيبىاند - موجب خلل در دين شمرده و اين ويژگى را از امتيازات امامتْ محسوب كرده است.(2)
مؤلّف هر چند حجيت را هم براى احاديث پيامبر صلىاللهعليهوآله و هم براى احاديث ديگر ائمّه عليهمالسلام قائل شده، با اين حال، در پاسخ به اين اشكال كه شيعه، على عليهالسلام را شريك پيامبر صلىاللهعليهوآله مىداند، امير مؤمنان عليهالسلام را شاگرد و وصىّ پيامبر مىخواند.(3)وى پيامبر صلىاللهعليهوآله را برترين انبيا دانسته و نسبت به ديدگاه برترى امام على عليهالسلام بر انبيا، آن را متعلّق به حشويه و اخباريه مىشمرد(4)و ديدگاه شيعه اصيل و حقيقى را اينگونه بيان مىكند:
مذهب شيعت اصوليه، آن است كه هريك از انبياى كبار بهترند از امير المؤمنين عليهالسلام كه ايشان هم نص اند و هم معصوم و ايشان اصحاب وحى خداوندند و او را اين درجه نيست.(5)
وى امام على عليهالسلام را بهتر از يازده امام ديگر دانسته و به اين سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله استدلال
مىكند(6)كه فرمود: «هذان إمامان قاما أو قعدا و أبوهما خير منهما».(7)و نيز اين سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را دليل مىگيرد(8)كه فرمود: «ياعلى أنا سيّد الأنبياء و أنت سيّد الأوصياء».(9)
بر اين اساس، سخن معصومان عليهمالسلام از حيث اصل حجّيت، تفاوتى با هم ندارند؛ امّا جايگاه گويندگانش مختلف است.
حجّيت سخن و رفتار انبياى پيشين نيز جزو مباحث حجّيت سنّت است. برترى انبيا بر ملائكه به جهت عصمت مشقّتبار و اختيارى، علم انبيا به راههاى هدايت انسان كه بر اثر تلاش در مسير حق به دست آمده(1)و جايگاه برتر انبيا نزد خداوند، ايجاب مىكند كه نگاه انسانها به ايشان برتر از نگاه به ملائكه مقرّب باشد. عبد الجليل رازى، انبيا و ائمّه عليهمالسلام را برتر از ملائكه مىداند و دليل اين فضيلت را مشقّت بيشتر در كسب ثوابِ فزونتر مىشمرد. بر همين اساس، ملائكه را موظّف به اطاعت از ايشان مىداند. سپس با استناد به طريق اولويت به اين روايت استشهاد مىكند(2)كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «مثل المؤمن عند اللّه كمثل ملك مقرب و ان المؤمن اعظم عند اللّه من ملك مقرّب».(3)
عبد الجليل اعتقاد دارد كه در اسلام چيزهايى هستند كه بر رسول و امام، حلال اند؛ امّا بر مردم، حرام اند و چيزهايى هستند كه بر مردم، مباح اند و بر رسول و امام، حرام.
او مكروهات و مباحات را از امورى مىشمرد كه معصومان عليهمالسلام مرتكب آن نمىشوند
مگر به طور استثنايى؛ چرا كه ايشان امام مردم اند و فعل امام بايد قابل الگوگيرى باشد،
در حالى كه مباح و مكروه، الگو نيست.(4)
او با بيانات حديثى و استفادههايش از روايات، روشن مىكند كه قائل به حجّيت سنّت بوده و به آن در ابواب مختلف فقهى، كلامى، تفسيرى و اخلاقى، پايبند است. مستند قرار دادن روايات پيامبر صلىاللهعليهوآله امامان و انبيا عليهمالسلام براى نظريات و فتاوا، نتيجه حجّت شمردن سنّت است. اكنون نمونههايى از استدلالات و استنادات حديثى
وى را مىآوريم:
نويسنده فضائح، عزادارى محرّم را مذمّت و اين قول را به پيامبر صلىاللهعليهوآله مستند كرده كه: «لا عزاء فوق ثلاث».(1)مؤلّف نقض در پاسخ، عزادارى بر سيّد الشهدا عليهالسلام را از باب تبعيت از سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله مىداند(2)كه فرمود: «من بكى على الحسين أو ابكى وجبت له الجنّة».(3)وى از اين روايت، استحباب عزادارى محرّم را استفاده مىكند.
عبد الجليل رازى، مستند جمع بين نماز ظهر و عصر روز جمعه را سيره پيامبر صلىاللهعليهوآله در جمع بين نماز ظهر و عصر در روز عرفه(4)مىداند به ضميمه اينكه نافله جمعه، بيست ركعت است و پيش از نماز ظهر خوانده مىشود(5)و حكمى براى نافله بين دو نماز نيست تا بخواهد فاصل شود.(6)او جواز جمع بين نماز مغرب و عشا را مستند به فعل پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در جمع بين نماز مغرب و عشا در مزدلفه(7)مىداند و علّت اين جمع را ضرورت مىشمرد كه هر جا وجود داشت، امكان جمع هست.(8)
قزوينى در حرمت زكات بر بنى هاشم، به اين خبر استدلال كرده(9)كه:
روزى خرما آورده بودند تا رسول بر فقرا خرج كند. حسن على كوچك بود، يكى برداشت و در دهان نهاد. سيّد گفت: نه! دست در كرد و از دهانش به در كشيد و گفت: لا تحلّ الصدقة لى و لا لأهل بيتى.(10)
مؤلّف از رواياتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از ديگر انبيا عليهمالسلام نقل كرده و يا در فعل، با آنان مشترك بوده نيز استفاده مىكند. مثلاً در پاسخ به اين ادّعا كه شيعه، فاقد كتاب فقهى
1) . اين متن را نيافتيم؛ امّا متون مشابه يا مخالفى وجود دارد كه با كليدواژه «البكاء على الميّت» قابل بازيابى است.
2) . نقض، ص591.
3) . ر. ك: كامل الزيارات، ص168؛ عيون أخبار الرضا، ج1، ص294، ح48.
4) . السنن الكبرى، بيهقى، ج 5، ص 114.
5) . تهذيب الأحكام، ج3، ص11ذيل ح37؛ الاستبصار، ج1، ص411(ذيل ح1569).
6) . فقه الرضا، ص128.
7) . الكافى، ج4، ص468، ح1؛ كتاب الام، ج2، ص233.
8) . نقض، ص556.
9) . نقض، ص620.
10) . دعائم الإسلام، ج1، ص258.
است، برخى از كتب فقهىِ معروف شيعه را برمىشمرد و اندكى توصيف مىكند و سپس اين حديث را كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از پيامبران پيشين عليهمالسلام نقل كرده به عنوان كنايه ذكر مىكند(1): «إذا لم تستحى فاصنع ما شئت».(2)او همچنين در استحباب دفن دو چوب تَر با مرده آن را سنّت همه انبيا عليهمالسلام و خاتم الانبيا صلىاللهعليهوآله (3)دانسته است.(4)
عملكرد حديثى عبد الجليل، نشان مىدهد كه در اصل حجّيت حديث، تفاوتى بين قول و فعل قائل نبوده و در احكام خمسه تكليفيه، حديث را داراى نقش مىداند.
ب. مبانى به كارگيرى حديث در كتاب «نقض»
به كارگيرى جملات منسوب به معصومان عليهمالسلام قواعدى دارد كه در علم درايه به آن پرداخته مىشود. در هر جايى از هر متنى نمىتوان بهره گرفت؛ بلكه رعايت تناسب مخاطب و موضع بحث، ضرورت دارد. برخى از جملات، به درجه حجّيت رسيده و قابل استدلال و استناد هستند؛ برخى ديگر براى استشهاد كارايى دارند و بعضى ديگر را فقط براى تأييد و تقويت مىتوان استفاده كرد. محدّثان در بهكارگيرى روايات، به اين شرايط توجّه داشتهاند. عبد الجليل نيز قواعدى را لحاظ كرده كه شناسايى آن، برخى از مبانى وى در علوم حديث را روشن مىكند. در اين قسمت، شش قاعده كاربردى و سپس حديث با ساير علوم از ديدگاه عبد الجليل قزوينى تبيين مىگردد.
يك. تفكيك بين امكان صدور حديث و التزام به صدور آن
وقتى يك راوى يا كتاب، متنى را به معصوم نسبت مىدهد، با همين انتساب، احتمال صدور متن از معصوم هرچند به صورت وهمى، ايجاد مىشود. براى نفى اين احتمال، به طى كردن راههاى احترازى نياز است و براى اثبات آن، به پيمودن راههاى احرازى. اگر نتوان آن متن را تكذيب يا تأييد كرد، در دايرهاى از امكان باقى مىمانَد و الزامات صدور حديث - كه شامل اعتقاد و عمل باشد - ، بر آن بار نمىگردد. با توجّه به
فوايد خاص روايات امكانى، جداسازى بين امكان صدور حديث و التزام به صدور آن، از دقّتهايى است كه مىتواند بسيارى از متون را در حيّز انتفاع نگاه دارد.
عبد الجليل قزوينى در جاهاى مختلف كتابش ميان امكان صدور حديث و اثبات و التزام به صدور آن، فرق نهاده و برخى از احاديث را از حيث امكانى پذيرفته و درصدد بررسى وقوعىِ آن برنيامده است. پذيرش امكانىِ حديث به اين معناست كه امكان صدور چنين روايتى از معصوم وجود داشته باشد، مثلاً اگر يك روايت، مشتمل بر مطلبى خلاف قرآن باشد و راهى براى جمع نباشد، قابل پذيرش امكانى نيست؛ يعنى امكان صدور آن از معصوم منتفى است؛ امّا اگر يك روايت اشكالاتى شبيه اين نداشته باشد، از حيث امكانى قابل پذيرش است؛ يعنى مىتوان احتمال صدور آن از معصوم را داد. امّا اينكه واقعا از معصوم صادر شده يا نه، بحث ديگرى است كه به بررسىهاى احرازى، نياز دارد. يعنى بايد وقوع چنين صدورى از معصوم، احراز و اثبات شود. اين مىشود پذيرش اثباتى و وقوعى، يعنى پذيرش وقوع صدور يك روايت از معصوم. برخى از محقّقان به جاى اصطلاح «پذيرش امكانى و اثباتى حديث»، از تعبير «پذيرش ثبوتى و اثباتى حديث» استفاده كردهاند.(1)
عبد الجليل رازى از قاعده «تفكيك بين امكان صدور و التزام به صدور حديث» در مواجهه با روايات، به خوبى بهره برده است. او در جايى از صاحب فضائح نقل مىكند: «گويند جعفر صادق را پرسيدند كه بترين قوم كدام باشند؟ او گفت سه كس باشند: آن كس كه دعوى خدايى كرده باشد و خدا يكى است و آن كس كه دعوى نبوّت كرده باشد به دروغ چون مسيلمه كذّاب و غير وى و آن كس كه دعوى امامت كرده باشد چون بو بكر و عمر و غير ايشان از ديگر امامان إلى يومنا هذا». آن گاه در پاسخ، اين خبر را جزو آحاد دانسته و آن را موجب علم و عمل نمىداند. يعنى نتوانسته وقوعش را احراز نمايد؛ امّا امكان صدورش را نفى نكرده و وجه و مَحمِل آن را
1) . ر. ك: «دو رويكرد ثبوتى و اثباتى در نقد حديث»، محمّد احسانىفر، فصلنامه علوم حديث، ش 37 - 38 پاييز و زمستان 1384ش، ص 123.
ادّعاى امامت اين افراد بدون وجود نص بر امامت آنها، شمرده است.(1)اگر وى براى
توجيه امكانى، متن نيابد، آن را انكار مىكند، مثلاً رجعت افرادى چون يزيد، زياد و خوارج، پيش از قيامت را جزو خرافات مىشمرد و آن را مبتنى بر اصول نمىداند.(2)
دو. تفكيك بين تأويل و ظهور
برخى از برداشتها از روايات، بر اساس ظهور الفاظ آنهاست و برخى ديگر، طبق تأويل يا جرى و تطبيق و مواردى از اين قبيل كه با تبادر ذهنى از لفظ برداشت نمىشود. برداشتهاى نوع اوّل، بر اساس سيره عقلا حجّت است و سلب حجّيت از آن، به حجّت ديگرى نياز دارد. برداشتهاى نوع دوم، با توجّه به اينكه صحّت سلب دارد، براى حجّيت، نيازمند تأييد و تقويت است وگرنه در دايره امكانْ باقى مىمانَد.
قزوينى رازى، بين اين دو نوع فهميدن، فرق گذاشته است. او به نويسنده فضائح اعتراض كرده كه: چرا تفاوت بين تأويل و ظهور لفظ را نمىداند؟! نويسنده فضائح به جاى اينكه بگويد: شيعه، فلان روايت را رد كرده، مىگويد: شيعه، فلان روايت را تأويل كرده و گفته كه اين خبر پيامبر نيست. صاحب نقض اينگونه بين تأويل و ظهور تفكيك مىكند:
تأويل آن باشد كه لفظ خبر، مقبول باشد و در معنى، اقوال مختلف شود.(3)
او بيشتر اختلافات حديثى را در تأويل مىداند نه در الفاظ.(4)وى تأويل را به معناى برداشت از لفظ بر اساس تقدير معنوى يا برداشت مغاير با ظهور بدوى لفظ گرفته است؛(5)امّا تأكيد مىكند كه اين مغايرت، به معناى مخالفت نيست.(6)او گاهى تأويل را به مصداقْ معنا كرده است.(7)
سه. تعامل با روايات اهل سنّت
در طول تاريخ شيعه، نوع تعامل با اهل سنّت از مسائل حسّاس و مورد توجّه علما بود. در بُعد حديثى هم اين دقّتها لحاظ مىشد تا شيعه از فوايد حديث اهل سنّت محروم نشود و ضعفهاى آن كمتر به حديث شيعه راه يابد. نوع برخورد با روايات اهل سنّت، نشاندهنده ميزان هوشمندى محدّثان و علماست. عبد الجليل، بيشترِ اخبار شيعه و اهل سنّت را با هم موافق مىداند و اكثر تفاوتها را در تأويل مىشمرد.(1)
تعامل علماى شيعه با روايات اهل سنّت در حوزه احتجاج،(2)تأييد روايات شيعى، اخذ موضوع، تحليل و مواردى از اين قبيل(3)بوده است. محدّثان شيعه براى روايات اهل سنّت به خودى خود، حجّيت قائل نبودند مگر اينكه در روايات شيعه، اثرى از آن يافت شود.(4)قزوينى در جاهاى متعدّدى از كتابش، روايات سنّى را به دليل اينكه در شيعه، مستند و مستدلى ندارد، رد كرده است.(5)او گاهى از اين روايات به عنوان مؤيّد بهره مىگيرد(6)و گاه از آن استفاده احتجاجى مىكند(7)و در نهايت، اين روايات را به صورت امكانى مىپذيرد؛ امّا جايى ديده نشد كه روايتى از اهل سنّت را مستقلاً مورد پذيرش اثباتى و وقوعى قرار دهد. اكنون به نمونههايى اشاره مىكنيم.
نويسنده فضائح اظهار داشته كه على، ابو بكر و عمر را «امير المؤمنين» خوانده است. مؤلّف، وجود چنين مطلبى را در روايات شيعه انكار كرده و وقوع آن را منتفى دانسته است؛ امّا امكان وجود چنين سخنى را پذيرفته و وجوهى براى آن ذكر كرده كه يكى از آنها حفظ وحدت مسلمين است.(8)
1) . همان، ص31.
2) . ر. ك: الايضاح، فضل بن شاذان؛ خصائص الوحى المبين، ابن بطريق؛ اليقين، سيّد ابن طاووس؛ ملاكهاى اعتبار سنجى منابع حديث شيعه، محمّدمهدى احسانىفر، ص142 و 214.
3) . الذريعة، ج24، ص131 ش550.
4) . عدّة الاُصول، ج1، ص129؛ بحار الأنوار، ج1، ص48؛ وسائل الشيعة، ج30، ص230.
5) . ر. ك: نقض، ص643.
6) . ر. ك: همان، ص239 و267.
7) . ر. ك: همان، ص256 و265.
8) . همان، ص 323 - 324.
وى در جايى ديگر از فضائح نقل مىكند: «گويند كه عمر در بر شكم فاطمه زد و كودكى را در شكم او كشت كه رسول او را محسن نام نهاده بود». سپس در بررسى اين روايت، وجود آن در منابع اهل سنّت را تأييدى بر صحّت خبر مىگيرد.(1)
او به فهم اهل سنّت نسبت به روايات و رفتار شيعه انتقاد مىكند و آن را ناشى از تعصّبات بىجا مىداند. مثلاً در بيان علّت سه بار دست بر زانو زدن بعد از سلام نماز
كه نويسنده فضائح، آن را لعن سه خليفه قلمداد كرده، مىگويد:
معتمدان نقل كردهاند از مصطفى صلىاللهعليهوآله كه روزى سلام نماز پيشين باز داد، جبرئيل را ديد، گفت: اللّه اكبر! جبرئيل گفت: جعفر از حبشه باز رسيد. سيّد گفت: اللّه اكبر! در حال، آواز آمد كه فاطمه به حسين بن على بار بنهاد، گفت: اللّه اكبر! جبرئيل گفت: خدايت مىفرمايد كه بعد از هر فريضهاى، اين سه بار به سنّت مىگوى: اللّه اكبر... پس اين سه بار اللّه اكبر گفتن، نشان دوستى
جبرئيل و حسين و جعفر است نه علامت دشمنى بو بكر و عمر است.(2)
وى از صاحب فضائح نقل مىكند كه برخى از روايات شيعه در تأكيد روزه يوم الشك را دال بر وجوب روزه اين روز از ديدگاه شيعه دانسته بود. سپس در بيان مذهب شيعه، روزه يوم الشك را به نيّت شعبان دانسته و وجه آن را اولويت روزه شعبان بر خوردن روزى از رمضان در صورت كشف اوّل ماه مىداند، نه دال بر وجوب روزه شعبان از نظر شيعه.(3)
عبد الجليل به اهل سنّت، انتقاد وارد مىكند كه چرا اخبار واحد را مىپذيرند و در فتوا به اجتهادِ بدون نص يا با نصوص ضعيف عمل مىكنند.(4)
چهار. انواع خبر
تقسيمات خبر، يكى از محورهاى علم درايه يا قواعد الحديث است. اين تقسيمات و نوع نگاه بدان، نشانگر مبناى حديثى محدّثان در مباحث حجّيت حديث است. تقسيم
اخبار به متواتر و واحد، از مشهورترين و اوّلين تقسيمبندىهاست. نصير الدين واعظ نيز اخبار را به دو گروه متواتر و واحد تقسيم مىكند. او اخبار متواتر را موجب
علم و عمل دانسته و خبر واحد را فاقد اين ويژگى مىشمرد.(1)وى پذيرش خبر واحد را منوط به وجود دليل و حجّت ديگرى كرده(2)و خبر واحد را فاقد قدرت معارضه با خبر متواتر مىشمرد.(3)
او روايت: «إنّ اللّه ليؤيّد هذا الدين برجل لا خلاق له فى الآخرة»(4)را كه نويسنده
فضائح از شيعه نقل كرده، خبر واحد و غير معروف و بر همين اساس، غير قابل قبول دانسته؛ امّا به بيان وجه امكانى اين متن مىپردازد كه اگر اين سخن، از پيامبر صلىاللهعليهوآله صادر شده باشد، مصداقش كيست؟!(5)
عبد الجليل، در بخشهاى مختلف كتاب، از اصطلاح اخباريون و اصوليون(6)يا اخباريون و محقّقين(7)استفاده مىكند. مراد وى از اخباريون شيعه، كسانى هستند كه هر خبرى را بدون بررسى مىپذيرند، مخصوصا اخبار آحاد را و منظور از اصوليون يا محقّقين، كسانى هستند كه در پذيرش اخبار، بررسى و احرازِ صحّت را شرط مىدانند(8)و بيشتر، بر اخبار متواتر (اعم از متواتر لفظى و معنوى) تكيه مىكنند(9). شايد عبد الجليل، اوّلين كسى باشد كه اصطلاح اخباريون و اصوليون را در اين معنا استفاده كرده است.(10)
پنج. استناد اخبار و شرايط راوى
مستند بودن خبر به معصومان عليهمالسلام از معيارهاى پذيرش اخبار است. آنچه حجّت است، سخن معصوم است كه توسط روات به ما رسيده؛ بنا بر اين، مستند بودن روايت
و صحّت سند، در حجّيت آن اثر دارد. اين مبنا در كلمات قدما هم وجود داشت.(1)البته مراد قدما از صحّت، موثوق الصدور بودن حديث است كه اعم از صحّت سندى است.(2)با توجّه به اينكه تقسيم چهارگانه حديث در قرن هفتم هجرى شكل گرفت،(3)در كتاب نقض، اثرى از آن نمىبينيم؛ امّا اطلاق صحّت بر صحيح سندى را مشاهده مىكنيم، يعنى عمل بر طبق مبناى اعم قدما.(4)
به بيان ديگر، او به سند به عنوان راهى جهت تصحيح صدور روايت نگريسته است. اينكه مراد وى از اطلاق صحّت بر سند چه بوده، به نظر مىرسد كه معتمد بودن راوى، خواه از اهل سنّت باشد يا شيعه، ملحوظ وى بوده است؛ يعنى چيزى اعم از صحيح و موثق در تقسيمبندى متأخّران.(5)حتّى حديث حسن هم در اين اطلاق مىتواند جايى داشته باشد.(6)همچنين وجود روايت در كتابى معتمد كه نوشته يكى از بزرگان حديث باشد، از مقدّمات صحّت صدورى است.(7)
قزوينى رازى در پاسخ به شبهه نويسنده فضائح نسبت به اينكه شيعه، اخبار را از امام صادق و پدرانش عليهمالسلام نقل مىكند نه از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله ، مىگويد:
عجبتر اين است كه خواجه، اسناد اخبار از پاچهفروش و رسنتاب و جواليقى و حلاّج و شانهتراش مىبرد تا به انس مالك و بوهريره و بوعبيده و بدان اعتماد كند ... و اگر شيعه اخبارى روايت كنند موافق عقل و قرآن به اسانيد صحيحه از ائمّه كه به نزديك شيعه مقطوع على عصمت هماند و به نزديك همه مخالفان، عالم و امين و معتمدند پندارم بر شيعه در اين نقل حرجى نباشد.(8)
از اين عبارت مؤلّف، چند ملاك براى پذيرش حديث استخراج مىشود: يكى معتمد بودن راوى - كه از صدر عبارت و ميانه آن برمىآيد - ؛ دوم موافقت روايت با
عقل؛ و سوم موافقت با قرآن. نسبت به معتمد بودن راوى، اين نكته استفاده مىشود كه هرچه راوى عالمتر، مأنوستر با قرآن و حديث و راستگوتر باشد، معتمدتر است. نويسنده در ادامه، صحّت روايت را منوط به معتمد بودن راوى و سماع وى شمرده است. او از اين قبيل عبارات در سراسر نقض آورده است.
يكى ديگر از ملاكهاى استناد اخبار، متّصل بودن سند آن است. اتّصال سند از صاحب كتاب تا معصوم عليهالسلام ، زمينه بررسى اسناد را فراهم مىكند؛ امّا افتادگى در سند، موجب بسته يا سختشدن راه بررسى مىگردد. عبد الجليل قزوينى هم ارسال روايت را ضعف آن شمرده و با لسان تشنيع نسبت به صاحب فضائح، او را عامل به مرسلات و اخبار آحاد مىخواند.(1)وى تعدّد سند(2)و منبع(3)را از قوتهاى روايت شمرده است. تعدّد سند، نشانه شهرت نسبى روايت و تعدّد منبع نيز نشانه پذيرش تعداد بيشترى از محدّثان است و بر اين اساس، موجب تقويت روايت است.
شش. تحمّل و شرايط روايت
اخذ حديث، راههاى مختلفى داشت و هر يك از آنها قوّت و ضعف خاص خود را داشتند. مثلاً سماع و قرائت، قوىترين راه اخذ شمرده مىشد و وجاده، اضعف طُرق بود.(4)سنجش اعتبار حديث و محدث بستگى به روش تحمّل حديث داشت. اگر روايتى وجادهاى اخذ مىشد، اعتبارى نداشت مگر اينكه مؤيّداتى داشته باشد. اگر محدّثى، از راههاى ضعيف تحمّل حديث، استفاده زيادى مىكرد، خودش تضعيف مىشد. رازى به اين مبانى توجّه داشته و به برخى از طرق تحمّل روايتْ اشاره كرده است.
او مناوله و اجازه، بدون اعتبار شيخ را غير مفيد در تصحيح روايت دانسته و اين شيوه اهل سنّت را كه از هر كسى اجازه و مناوله مىگيرند، تقبيح مىكند. وى استفاده از اصطلاحات «حدّثنى» و «اخبرنى» بدون شنيدن از شيخ را عملى غير مجاز و سماع را
شرط لازم براى صحّت حديث مىداند. وى ادّعاى سماع را تنها از راوى معتمد مىپذيرد و در پذيرش اخبار، لحاظ حبّ و بغض راوى و تناسب آن با مضمون خبر را لازم شمرده است. مثلاً در جايى از صاحب فضائح، مذمّت «حسكاى بابويه» را نقل مىكند(1)و در پاسخ، بغض نگارنده فضائح نسبت به «حسكا» را موجب عدم اعتماد به اين مذمّت مىشمرد.(2)
قزوينى رازى در برخى از روايات، گزارش كاملى از شيوه اخذ حديث آورده است؛ مثلاً در جايى مىگويد:
حدّثنا الأخ الإمام أوحد الدين ابو عبد اللّه الحسين ابن ابى الحسين ابن ابى الفضل القزوينى سماعا و قراءة قال حدّثنا الشيخ الفقيه ابو الحسن بن على بن الحسن الجاسبى نزيل الرى قال حدّثنا الشيخ المفيد ابو محمّد عبد الرحمان ابن احمد بن الحسين النيسابورى - رحمة اللّه عليه - املاءا من لفظه بالرى فى مسجده سنة ستّ و سبعين و اربع مائة قال أخبرنا السيد ابو طاهر محمّد بن أحمد الجعفرى بقرائتى عليه فى داره بقزوين قال حدّثنا أبو طلحة القاسم بن محمّد الخطيب قراءة عليه قال حدّثنا ابو الحسن ابن على بن ابراهيم القطان قال حدّثنا ابو عبد اللّه محمّد بن مخلد السعدى قال حدّثنا عمر بن وهب الطائى قال حدّثنى عمرو ابن عبد اللّه قال حدّثنا محمّد بن جابر عن ابى اسحاق قال: غزا رجل من اهل الشام غزاة صفين مع على بن ابى طالب عليهالسلام ... .(3)
در گزارش مذكور، از اين امور ياد شده است: تحديث، سماع، قرائت، املاء، مكان و زمان تحمّل حديث، اِخبار و عرضه حديث. همه اينها در دانش درايه، تعريف و مبانى و جايگاه خاص خود را دارند و وجود آنها در گزارشهاى نقل حديث، نشانه دقّت محدّث و در نتيجه، افزايش ضريب اطمينان به روايت است.
هفت. رابطه حديث با ساير علوم
براى واكاوى حديث مىتوان از ساير علوم بهره گرفت. گاهى استفاده از دانشهاى ديگر بخصوص علوم اسلامى براى استفاده از حديثْ ضرورت دارد. رفتار عبد الجليل رازى در پيوند ميان حديث، تفسير و علوم قرآن، نشان از ديدگاه وى در تأثير و تأثّر علم الحديث از علم التفسير و علوم القرآن دارد.(1)بهرهگيرى او از تاريخ براى نقد و فهم حديث، نشانگر اعتقاد وى به تأثير و تأثر اين دو علم نسبت به يكديگر است. همچنين رابطه علم الحديث با علم كلام، اصول فقه و فقه و بهرهگيرى او از علم منطق در فهم و نقد روايات، از ديگر محورهايى است كه در كتاب نقض، قابل پيگيرى است و پيش از اين، مثالهاى آن به مناسبتهاى ديگر بيان شد.
رابطه حديث با ادبيات فارسى و شعر عربى،(2)از ديگر محورهايى است كه در كتاب نقض، قابل جستجو است. نويسنده در باره شعر مىگويد:
به مذهب شيعه منهى است ... روا نباشد كه ائمّه، شعر منظوم گويند و نه انبيا ... و بارى تعالى بر سبيل مدح او را گفت: «وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَليلاً ما تُؤمِنُونَ».(3)
وى در عين حال، اهميت دادن شيعه به اشعار افرادى چون كسايى را ناشى از محتواى قرآنى و حديثى شعر آنان دانسته كه مضامينش، توحيد، زهد و مناقب است.(4)وى در عين حال، برخى از مضامين اشعار را كلماتى براى زينت شعر و رونق كار مىداند كه قابل اعتماد و استناد نيستند.(5)
نقد حديث يعنى بررسى صدور و درستىآزمايى متن آن و مراد از فهم، درك عميق، استوار و شناخت ژرف از حديث است.(6)مهارت در اين دو محور، نشاندهنده ميزان
دانش نويسندگان كتب حديثى است. روش مؤلّفان در نقد و فهم حديث، اشتراكات و افتراقاتى با هم دارند كه شناسايى آنها به شناخت مبانى مؤلّف و بهرهگيرى از تجربيات وى كمك مىكند. همچنين در شناخت حوزهها و تفكّر حديثى حاكم بر هر حوزه به كار مىآيد. در اين بخش، رفتار عبد الجليل قزوينى رازى در نقد و عرضه حديث را به همراه عملكرد او در فهم حديث بررسى مىكنيم.
الف. نقد و فهم حديث با توجّه به تاريخ
يكى از ابزارهاى نقد و فهم حديث، تاريخ قطعى است. برخى از گزارشهاى موجود در احاديث را با عرضه به دانش تاريخ مىتوان ارزيابى كرد. گاهى فهم برخى از واژگان و اصطلاحات و توجيه چرايىِ ورود برخى از مفاهيم يا تعبيرات در احاديث، متوقّف بر دانستن فضاى صدور روايت و اتّفاقات تاريخى آن دوران است. عبد الجليل از اين روش در بررسى اخبار بهره گرفته است. او گزارشهاى مربوط به معصومان عليهمالسلام را به تاريخ عرضه مىكند و با اين ابزار، به نقد برخى جريانات مىپردازد.(1)
وى تاريخ اهل سنّت را به عنوان ابزار جدلى مورد استفاده قرار داده و از تاريخ شيعه نيز بهره مىگيرد. او براى دريافت تاريخ، فقط به كتب تاريخى مراجعه نمىكند؛ بلكه مجموعه تاريخ را از هر كتاب معتبرى، مورد توجّه قرار مىدهد. اكنون نمونههايى از رفتار وى را مرور مىكنيم.
رازى، ادّعاى نويسنده فضائح را كه زبير و خالد بن وليد را در شجاعت، مانند امام على عليهالسلام شمرده،(2)رد مىكند و نبودن مدركى تاريخى بر اين ادّعا را نشانه دروغ بودن آن مىشمرد.(3)آن گاه به اين جمله جبرئيل عليهالسلام استشهاد مىكند كه: «لا فتى إلاّ على لا سيف إلاّ ذو الفقار».(4)
قزوينى، اين ادّعا را كه شيعه، معتقد به توطئه ابو بكر، عمر و عثمان در ليلة العقبه
است، رد مىكند و بر اساس مدارك تاريخى، توطئهگران را افراد ديگرى معرفى مىنمايد؛ امّا سرپيچىِ ابو بكر و عمر از فرمان پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در پيوستن به سپاه اسامه(1)را تأييد مىكند و در باره آن مىگويد:
و حديث ترتيب و تجهيز لشكر اسلام و اسامه زيد ... تفسير جرير طبرى بر بايد گرفتن و برخواندن كه رسول در حالت حيات خويش بو بكر و عمر را در حكم اسامه زيد كرده بود و او را بر ايشان امير كرده و او را به حرب روم فرستاد براى مطالبت خون جعفر طيّار و عبد اللّه رواحه و چون رسول را تب مرگ گرفت آن لفظ مكرّر مىكرد و قول شيعت در اين فصلْ آن است كه جماعتى را كه مصطفى رعيت اسامه زيد كند ايشان را بعد از مصطفى بر على مرتضى اميرى و تقدّم نرسد.(2)
نويسنده فضائح در جايى از كتابش گفته: «و مرتضى بغداد در كتاب آورده است كه على، دختر كه به عمر داد از بيم داد كه عمر سوگند خورده بود كه اگر به من ندهى، حجره فاطمه به سرت فرود آورم و بهرى گويند كه دختر بدو نرسيد كه خداى تعالى دانست كه آن وصلت پسنديده نيست و مرتضى گويد: عايشه، عمر را حريص بكرد بر آن وصلت؛ زيرا كه عايشه مىخواست كه عمر را بر على بيازارد و عمر را مىگفت: اُمّ كلثوم دختر فاطمه بنت رسول اللّه را بخواه على رغم على، كه سخت به جمال است و على زَهره ندارد كه به تو دختر ندهد و على قبول نكرد. عمر اين شكايت با عبّاس عبد المطلب كرد و گفت: اگر دختر به من ندهد، گواه برانگيزم كه على زنا كرده است. على گفت: گواهان از كجا آرى؟ عمر گفت: من حاكم و والى اَم، حكم كنم و كسى آن را فسخ نتواند كردن! آنگه تو را سنگسار كنم. على اين معنا با عبّاس بگفت. عبّاس گفت: اى پسر! برادر دختر بدو ده كه اگر اين معنا بكند، او را كه منع كند؟ و نه دخترت بهتر
است و معظمتر است از خلافت كه ببرده است. على گفت: من بارى رضا ندهم كه كبش بنى عدى با ميش بنى هاشم وصلت كند. عبّاس گفت: اگر تو بندهى من بدهم كه
مرا بر تو ولايت است و بر دخترت مرا ولايت باشد و دختر رضا نداد و عبّاس بيامد و بىرضاى دختر، او را به عمر داد.»(1)نويسنده نقض وجود چنين گزارشى را در كتب معتبر شيعه و كتب سيّد مرتضى انكار كرده است؛ امّا اكنون اين گزارش در كتاب رسائل سيّد مرتضى كه در بر دارنده نامههاى ايشان است، موجود است.(2)
عبد الجليل، گاهى علاوه بر پاسخهاى حَلّى تاريخى، به جواب نقضى مىپردازد. مثلاً وقتى كه صاحب فضائح، آوردن شمشير ذوالفقار از آسمان را مسئلهاى عجيب مىداند و آن را انكار مىكند، مؤلّف، با استناد به گزارشهاى شيعه و سنّى در باره اين
معجزه پيامبر صلىاللهعليهوآله ، اصل مطلب را ممكنِ عقلى و واقع در عالم خارج مىداند و سپس در جواب نقضى مىگويد:
خواجه... نشنوده است كه چون دره عمر را وصف كنند يكى مىگويد از پوست ناقه صالح بود و ديگرى مىگويد از جلد كبش ابراهيم بود و ديگرى مىگويد از پوست گوسفندان شعيب بود؟!(3)
ب. نقد حديث با توجّه به رجال، منبع و قواعد الحديث
اعتبارسنجى روايات با نظر به رجال سند، منبع مشتمل بر حديث و مطالب مندرج در دانش قواعد الحديث، از روشهاى رايج نقد در بين قدما بود. عبد الجليل رازى، گاهى براى نقد سخن صاحب فضائح، به بررسىهاى رجالى، منبعشناسى و قواعد درايه روى مىآورد. او گاهى رجال يك روايت را تضعيف يا توثيق مىكند و گاه اين كار را نسبت به منبع يك حديث انجام مىدهد. گاهى هم بر اساس قواعد درايه، به پذيرش يك متن، اشكال مبنايى مىگيرد. به نمونههايى از عملكرد او اشاره مىكنيم.
نويسنده فضائح، با لسان مذمّت، گزارشى را به شيعه منتسب كرده كه على عليهالسلام را به فرمان خداى تعالى در منجنيق نهادند و به ذات السلاسل انداختند تا به تنهايى، آن
قلعه را - كه پنج هزار مرد شمشيرزن در آن بودند - بستاند و ايشان درِ خيبر به يك دست بركند؛ درى كه با صد مرد از جاى خود مىجنبيد و على بن ابى طالب عليهالسلام اين در را با يك دست نگه مىداشت تا لشكر از روى آن بگذرد و ابو بكر و عمر و عثمان و ديگر صحابه، از روى حسد بر آن در آمد و شد زياد مىكردند تا علىخسته شود و عجزش ظاهر گردد.(1)قزوينى در پاسخ به اين انتسابات، به منبع روايت اشكال گرفته و مىگويد:
حديث منجنيق و سلاسل به نزديك شيعه بر آن معوّل نكردهاند و در كتب معروفان مذكور نيست و خواجه امام رشيد الدين رازى(2)كه استاد اهل زمانه خود بود در علم اصول بدين حديث انكار كردى و نامعتمد و نامعول دانستى. پس اگر شعرا براى زينت شعر كلمتى گويند و خوانندگان براى رونق خود چيزى خوانند، بر آن اعتبار نباشد. اعتبار در اين معنى بر قبول فحول علما و كتب شيوخ معتمد باشد.
او سپس گزارش صحيح حديث خيبر و كندن دَرِ آن توسط امام على عليهالسلام و پيروزى ايشان بعد از شكست لشكر اسلام را توصيف كرده، در پاسخ به آن قطعه از گزارش فضائح كه به حسادت برخى از صحابه اشاره داشت، چنين گزارشهايى را سخن جهّال و عوام و اوباش مىخواند و خبر صحيح را دال بر خوشحالى صحابه از اين پيروزى مىشمرد.(3)
صاحب فضائح از كتاب عيون المجالس سيّد مرتضى نقل كرده كه ايمان ابو بكر و عمر براى رسيدن به خلافت بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله بود.(4)عبد الجليل در پاسخ به وى، عيون المجالس را كتابى مبتنى بر نقل صحيح و سقيم دانسته كه در آن، مطالبى خلاف مذهب شيعه هم آمده است؛ چرا كه سيّد در اين كتاب، قصد نقل قول داشته و نه بيان اعتقادات
شيعه و هر كتابى كه چنين باشد، قابل استناد در اين امور نيست.(1)
گاهى مؤلّف، اصل وجود يك مطلب را در كتابى انكار مىكند. مثلاً صاحب فضائح ادّعا كرده كه در كتاب ارشاد شيخ مفيد آمده كه از پس پيامبر خدا همه صحابه مرتد شدند إلاّ هفت نفر شامل سلمان و ابوذر و عمّار و خالد بن سعيد و ابو دجانه و مقداد و بلال. نويسنده نقض، وجود چنين سخنى در كتاب ارشاد را نفى كرده است.(2)
ادّعا شده كه شيعه، نماز جمعه ندارد و روايتى، مستندِ اين ادّعا قرار گرفته است. عبد الجليل رازى در پاسخ، به اين روايت، اشكال مبنايى گرفته و آن را جزو اخبار آحاد دانسته كه موجب علم و عمل نيست و سندش مشتمل بر روات غير معتمد است. وى همچنين وجود آن در كتب معتمد را نفى كرده و سپس به بيان حكم نماز جمعه در شيعه در زمان حضور و غيبت پرداخته است.(3)
صاحب فضائح از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل كرده كه: «يهود هذه الاُمّة الرافضة». نقض در پاسخ ردّ وجود چنين كلامى در كتب، نويسنده فضائح را مشمول اين سخن پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله دانسته كه فرمودند: «من كذب علىّ متعمّدا فليتبوّأ مقعده من النار»(4).(5)
ج. نقد و فهم حديث با توجّه به حكم عقل و فهم عرفى
عرضه متون به عقل، از روشهاى عقلايى و مورد توصيه معصومان عليهمالسلام بوده است.(6)فهم عرفى روايات نيز از نكات مهم در فقه الحديث است. ائمّه عليهمالسلام با لسان مردم سخن مىگفتند؛(7)آنها گاهى با مخاطب خاص مواجه بودند و مىتوانستند سخنانى فراتر از فهم عرف عام و در سطح عرف خاص بگويند. گاهى فهم سخنان معصومان عليهمالسلام داراى
مراتب است؛ يعنى عموم مردم چيزى مىفهمند و فردى عالمتر، مطالبى عميقتر برداشت مىكند.(1)در همه اين اقسام، فهم عرفى لحاظ مىشود. حتّى در جايى كه سخن، متناسب با عرف خاص باشد، بهگونهاى است كه عرف خاص بتواند در موقعيت مقتضى آن را براى عموم تبيين كند، لذا باز هم مخاطب عمومى ملحوظ است.(2)
عبد الجليل قزوينى رازى در جاهاى متعدّدى از كتابش فهم حديث را به عقل واگذار كرده و يا يك برداشت را به عقلْ عرضه نموده است. اكنون بخشهايى از رفتار وى در اين زمينه را بررسى مىكنيم.
نصير الدين در باره رؤيت خدا در روز قيامت - كه ادّعاى جبريون است - ، اصل رؤيت را مىپذيرد؛ امّا محدوده آن را قيامت نمىداند؛ بلكه دنيا و آخرت مىشمرد و ابزار آن را عقل دانسته نَه چشم. او اظهار مىدارد كه عقل از طريق علم، خدا را اثبات
مىكند و مراد از رؤيت، همين اثبات علمى است. وى به اين سخن امام على عليهالسلام استناد مىكند كه: «لا اعبد ربّا لم أره لم تره العيون بمشاهدة العيان و لكن رأته القلوب بحقائق
الايمان معروف بالآيات مشهور بالدلالات لا يقاس بالناس و لا تدركه الحواس».(3)
او اين تعريف از رؤيت را مغاير با ديدگاه جهم صفوان (م128ق)، ابن كلاب (عبد اللّه بن محمّد: م قرن3ق)، ابو الحسن اشعرى (م303ق) و ابو بكر باقلانى (م403ق) دانسته و نظر ابو حنيفه و شافعى را به خاطر متابعت از تعريف امام على عليهالسلام ستوده است.(4)وى در اين جا بر اساس حكم عقل، به تبيين نوع رؤيت خدا و نفى تجسيم پرداخته است.
1) . ر. ك: الكافى، ج1، ص401 باب فيما جاء ان حديثهم صعب مستصعب.
2) . قرآن كريم هم داراى بطون و مراتب فهم است (ر. ك: سوره آل عمران، آيه 7) آيه «لتبين للناس ما نزل اليهم» (نحل، 44) تصريح مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بايد آيات قرآن را براى مردم تبيين كند. طبيعى است كه بيان آيات بايد به گونهاى باشد كه مصداق ابلاغ باشد. اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمّه، فهم عرفى را لحاظ نكنند مصداق ابلاغ نيست (ر. ك: الكافى، ج1، ص23، ح15).
3) . ر. ك: الارشاد، شيخ مفيد، ج1، ص225.
4) . نقض، ص486.
قزوينى از روش «مقايسه عرفى»(1)براى ردّ برخى ديدگاهها و انتسابات، استفاده كرده است. او سخن صاحب فضائح را نقل مىكند كه گفت: «اينها[يعنى شيعه] را غرابى خوانند». سپس در پاسخ اظهار مىدارد كه شيعيان، حيفشان مىآيد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله و امام على عليهالسلام را به جبرئيل عليهالسلام و ميكائيل عليهالسلام تشبيه كنند، چه رسد به اينكه بخواهند ايشان را به دو كلاغ تشبيه نمايند هر چند از باب اوج شباهت باشد!(2)او در اين جا تشبيهى را كه صاحب فضائح به شيعه نسبت داده، با تشبيهى كه امكان وجود آن در شيعه بيشتر است، مقايسه كرده و بر اساس ردّ دومى، به نفى اوّلى اقدام مىكند.
عبد الجليل رازى، گزارشى را كه امام على عليهالسلام گفته باشد: «در اوّل من سنگ بر شكم بسته بودمى از گرسنگى و اكنون در عهد عمر، دوازده هزار دينار عطاياى من است»،(3)رد كرده و آن را دروغى دانسته كه در جايى نيامده است. سپس اين گزارش را با قضيه فدك مقايسه مىكند كه چه طور عمر، فدك را - كه ملك فاطمه عليهاالسلامبود - از وى غصب كرد. آن گاه اين قدر بخشنده شده كه دوازده هزار دينار به امير مؤمنان عليهالسلام بدهد؟ او ادامه مىدهد كه اگر امام على عليهالسلام ثروتى داشت به خاطر تلاشش در يَنبُع بود، نه عطاياى خلفا.(4)وى در اين جا با مقايسه عرفى ميان قضيه مورد ادّعاى فضائح با جريان ثابتشده غصب فدك، به ردّ ادّعاى او مبنى بر كمك خلفا به اهل بيت عليهمالسلام مىپردازد.
د. نقد و فهم حديث با توجّه به ظهور
يكى از ابزارهاى مهم در فهم و نقد حديث، ظهوريابى است. سيره عقلا بر اين است كه در كشف ظهورِ كلمات از لغت، ادبيات و سياق استفاده كنند. ظهور، تأمين كننده ظن به دلالت است و اين ظن متناسب با اهميت مظنون، مورد توجّه و اعتبار قرار مىگيرد.(5)
مهارت بهرهگيرى از ظهور نزد علما و محدّثان مختلف، متفاوت است. در اين قسمت، به نمونههايى از استفاده كتاب نقض از لغت، ادبيات و سياق در فهم و نقد حديث اشاره مىكنيم.
عبد الجليل رازى در پاسخ به اين گفته صاحب فضائح كه مىگويد: «و اندر اين آيت افزايند از قرآن كه خداى تعالى مىگويد: «ما ذا أنْزَلَ رَبُّكُمْ»(1)فى علىٍّ. «فَفَريقا»من آل محمّد «كَذَّبْتُمْ وَ فَريقا تَقْتُلُونَ»(2)-هُم بكربلاء» اين گونه پاسخ مىدهد:
بر اين وجه كه بيان كرده است هر عاقل عالم داند كه خود نه بر نظم و اسلوب قرآن است و ركاكت در كلمه ظاهر است و بارى تعالى، حافظ قرآن است و فصحا و بلغاى عالم، قادر نباشند كه در وى زيادت و نقصانى كنند ... امّا اگر اين حوالت در تفسير گويد روا باشد كه شيعت گويند: در حقّ آل محمّد است و تقديرش چنين است و در محذوفى مقدّر گويد: الحمد للّه و مانند اين از قول ابراهيم عليهالسلام كه «هذا رَبّى» و حذف كرده است الف استفهام را از براى اختصار كلام؛ امّا در اصل قرآن، زيادت و نقصان روا داشتن بدعت و ضلالت باشد و نه مذهب اصوليان است وگر غالىاى يا حشوىاى خبرى نقل كند مانند آن باشد كه كراميه در اصحاب بوحنيفه و مشبّهه در اصحاب شافعى و بر شيعت حجّت نباشد و آنچه اين را به روشن كند، آن است كه بارى تعالى به لفظ ماضى ياد كرده است: «قَالُواْ أَسَاطِيرُ ألْأَوَّلِينَ»(3)و اين حوالت به يهود و نصارا و به مشركان عرب است نه به امّت محمّد. آنگه گفت: «فَفَرِيقًا كَذَّبْتُمْ وَ فَرِيقًا تَقْتُلُونَ» تا هم شيعت از اين حوالت مبرّا باشد و هم صحابه رسول از آن منزه.(4)
وى در اين جا از سياق آيه و قواعد علم نحو براى نقد و فهم آيه و روايت منتسب به شيعه استفاده كرده است.
عبد الجليل از صاحب فضائح نقل كرده: «مىگويند: «أنِ اشْكُرْ لى وَ لِوالِدَيْكَ».(1)بارى تعالى گفت: شكر من گزاريد و شكر محمّد و على كه طاعتشان با طاعت من برابر است كه رسول، على را گفت: "انا و انت ابوا هذه الامة"(2). سپس در پاسخ، ظهور لغوى آيه را دال بر پدر و مادر نسبى دانسته و سپس با استفاده از آيات ديگر، معناى دوم آيه
را همين مىشمرد كه صاحب فضائح از تفسير على بن ابراهيم نقل كرده است.(3)
ه . نقد و فهم اخبار با توجّه به سبب صدور
گاهى توجّه به سبب صدور يك خبر، موجب فهم و تأييد آن شده و بىتوجّهى، فهم را به انحراف كشانده يا موجب ردّ يك خبر مىشود. يكى از روشهايى كه عبد الجليل براى فهم و نقد اخبار به كار گرفته، توجّه به اين ابزار مهم است.
او در جايى از فضائح نقل مىكند: «در كتاب تأييد النبوّة و تسديد الإمامة كه يونس بن عبد الرحمان القمّى الرافضىكرده است، هر خبرى كه رسول در حق يكى از صحابه گفته است او آن را تأويلى نهد تا اندر آن خبر كه رسول گفته است: "انّ الشيطان ليفرّ من ظل عمر" گويد: اين نه خبر رسول است كه شيطان خود از رسول بنمىگريزد از عمر چگونه بگريزد؟». سپس در بررسى اين روايت به سبب صدور حديث اشاره مىكند كه در آغاز اسلام، عُمَر پيش پيامبر آمد و گفت: يا رسول اللّه! شيطان مرا در نماز وسوسه مىكند و با پناه در سايه تو، خود را از او رهاندم. پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: چون
چنين است: «إنّ الشيطان ليفر من ظل عمر».(4)
و. نقد و فهم حديث با توجّه به نظريات دانشمندان ديدگاههاى دانشمندان نسبت به يك مسئله مىتواند به فهم بهتر آن، باز شدن زاويهاى نو در نگاه به مطلب، تضييق، توسعه يا تدقيق آن كمك كند. قزوينى رازى، گاهى نويسنده فضائح را در فهم يا نقد يك روايت يا برداشت، به ديدگاههاى دانشمندان
ارجاع مىدهد. اين روش، فى الجمله دلالت بر حجّيت سيره عقلا و مخصوصا عرف خاص در برداشت از ظواهر آيات و روايات دارد.
وى در باره دلالت آيه «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكُمْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الْأَرْضِ»(1)بر قيام حضرت حجّت و برقرارى حكومت عدل جهانى، نويسنده فضائح را به تفاسير مفسّران و نگاشتههاى اصحاب حديث، ارجاع داده است.(2)از اين قبيل ارجاعات در كتاب نقض فراوان است. وى گاهى از واژه اجماع براى بيان سيره عقلا و يا عرف خاص (دانشمندان) استفاده كرده؛ امّا دايرهاش را وسيع نشمرده و آن را محدود به حدود عقلى كرده است. او در جايى گفته:
شيعه اصوليه، اجماع را منكر نباشند و يكى از چهار حجّت، خود، اجماع طايفه محقّه است؛ امّا فرق ميان حق و باطل در عقليات، به نظر، در دليل توان دانستن.(3)
در حقيقت، عبد الجليل، اجماع را در فروع كارگشا مىداند نه در اصول.
ز. نقد و فهم حديث با توجّه به قرآن
عرضه حديث به قرآن، از روشهاى رايج در فهم و نقد روايات است. اين شيوه بر اساس توصيههاى معصومان عليهمالسلام رواج يافت.(4)قرآن به عنوان ثقل اكبر، حاكم بر همه متون دينى است و سخن اهل بيت عليهمالسلام ذيل قرآن و تبيين آن تلقى مىشود و از همين رو حجّيت دارد.(5)نقض به خوبى از اين روش، بهره گرفته است. اكنون نمونههايى را مىآوريم.
مؤلّف در پاسخ به اشكالات صاحب فضائح در باره برخى احاديث مربوط به مناقب اهل بيت عليهمالسلام ، به نمونههاى قرآنىِ اين قبيل از مقامات اشاره كرده و قطعياتى مثل: تبديل عصاى موسى به اژدها(6)و بيرون آمدن شتر صالح از دل كوه(7)را دليل بر
امكان و وقوع اين كرامات گرفته و نسبت به اينكه آيا اهل بيت عليهمالسلام نيز چنين مقام و قدرتى را به اذن الهى دارا هستند يا نه، پاسخ نقضى مىدهد كه چگونه اهل سنّت براى منصور حلاّج و رابعه عدويه چنين مقاماتى را قائلاند؟ آيا نمىشود كه اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز داراى چنين مقاماتى باشند؟(1)او در باره روايت جنگيدن امام على عليهالسلام با جنّيان در چاه،(2)به سلطه سليمان نبى و وزيرش آصف، بر جنّيان اشاره كرده كه قرآن مىفرمايد: « وَ الشَّيَاطِينَ كُلَّ بَنَّآءٍ وَ غَوَّاصٍ * وَ ءَاخَرِينَ مُقَرَّنِينَ فِى الْأَصْفَادِ »(3)سپس ادامه مىدهد كه چگونه اينها مىتوانند جنّيان را محبوس كنند؛ امّا ممكن نيست كه امام على عليهالسلام با جنّيان كافر در چاه بجنگد؟ چه طور تفسير ثعلبى سنّى، ذيل آيه «فَلَمَّا تَرَآءَتِ الْفِئَتَانِ نَكَصَ عَلَى عَقِبَيْهِ»،(4)قضيه ضربت جبرئيل بر شيطان و زخمى شدن او و فرو شدنش به درياى عمان را آورده،(5)امّا على بن ابى طالب عليهالسلام نمىتواند جنّيان را بكشد و در چاه بريزد؟(6)
رازى در پاسخ به اين سخن كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در همه امور با ابو بكر مشورت مىكرد، فعل پيامبر صلىاللهعليهوآله را ناشى از دستور خدا دانسته نه قول ابو بكر و عمر و به آيه «وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يُوحَى *عَلَّمَهُو شَدِيدُ الْقُوَى »(7)استناد كرده و سپس مشورت پيامبر صلىاللهعليهوآله با صحابه را از باب «وَشَاوِرْهُمْ فِى الْأَمْرِ»(8)دانسته كه در حقّ همه صحابه است نه ابو بكر و عمر.(9)
صاحب فضائح، جريانى را از ارتباط امام صادق عليهالسلام با منصور دوانيقى نقل مىكند كه در آن، امام به وى پاسخى نرم داد و صاحب فضائح، اين پاسخ را دال بر حقانيت خلافت بنى العباس و پذيرش آن از سوى ائمّه عليهمالسلام گرفته است. نقض، ضمن ردّ اين
برداشت از رفتار امام صادق عليهالسلام ، اين نرمش را به دليل تهديد منصور و مصلحت زمان دانسته كه امام پاسخى نرم داد تا عصبانيت خليفه غاصب، فرو بنشيند و آسيبى از او در آن حال، متوجّه ايشان نشود. سپس اين قضيه قرآنى را مىآورد كه وقتى فرعون از موسى در باره زحماتش نسبت به وى پرسيد: «أ لَمْ نُرَبِّكَ فينا وَليدًا وَ لَبِثْتَ فينا مِنْ عُمُرِكَ سِنينَ * وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتى فَعَلْتَ وَ أنْتَ مِنَ الْكافِرينَ». موسى عليهالسلام پاسخى نرمتر داد و فرمود: «فَعَلْتُها إذًا وَ أنا مِنَ الضّالّينَ»(1).(2)
ح. نقد و فهم حديث با توجّه به سنّت(3)
توجّه به خانواده حديث، از روشهاى مهم در نقد و فهم روايات است؛ چون تكگزارههاى يك مؤلّف يا گوينده را در مجموعه گزارههاى صادره از ناحيه او بهتر مىتوان فهميد. اين روش را خود معصومان عليهمالسلام توصيه كردهاند.(4)يكى از شيوههاى پُركاربرد نصير الدين واعظ در فهم روايات، كنار هم نهادن مجموعهاى از احاديث مرتبط، براى تكميل، تسرّى، توسعه و تضييق معناست. بخشهايى از رفتار وى را بررسى مىكنيم.
صاحب فضائح، جريانى را از جنگ جمل و صفّين نقل مىكند كه عدّهاى گفتند: «ألا إن أبا الحسن قد أشرك». قزوينى در پاسخ، ابتدا اين روايت پيامبر صلىاللهعليهوآله را مىآورد:
هر كسى كه يكى را كافر خواند از آن دوگانه به ضرورت، يكى كافر باشد.
سپس دو روايت از پيامبر صلىاللهعليهوآله در باره امام على عليهالسلام آورده كه: «يا علىّ حبّك ايمان و بغضك نفاق»(5)و «الا ان الحقّ مع على و على مع الحق يدور معه حيثما دار».(6)سپس نتيجه مىگيرد كه در جنگ جمل يا صفّين كه چنين شعارى عليه امام على عليهالسلام داده شد، شعار دهندگان، خود، مشرك شدند.(7)
صاحب فضائح به على عليهالسلام نسبت داده كه فرمود: «انا و طلحة و الزبير أرجو أن نكون من الذين قال اللّه تعالى: «وَ نَزَعْنا ما فى صُدُورِهِمْ مِنْ غِلِّ إخْوانا عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلينَ»(1)». رازى در پاسخ، جنگ على عليهالسلام با اين گروه را نشانه دروغ بودن اين نسبت دانسته و چنين عقيدهاى را خلاف مذهب شيعه مىشمرد كه قاتل و مقتول با هم به بهشت بروند. سپس به اين سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله استشهاد كرده كه به امام على عليهالسلام فرمود: «لحمك
لحمى و دمك دمى و حربك حربى و سلمك سلمى».(2)و اين جمله را دال بر دشمنىِ طلحه و زبير با پيامبر صلىاللهعليهوآله و در نتيجه ورود ايشان به جهنّم مىشمرد.(3)
وى در پاسخ به سخن صاحب فضائح كه همكارى امام رضا عليهالسلام با مأمون را تقبيح كرده بود، به سيره پيامبر صلىاللهعليهوآله در صلح حديبيه و نوشتن «باسمك اللّهم» به جاى «بسم اللّه الرّحمن الرّحيم» و نوشتن «محمّد بن عبد اللّه» به جاى «محمّد رسول اللّه» اشاره كرده است.(4)
ط. نقد و فهم حديث با توجّه به عقايد
ساختار عقايد شيعه بر اساس عقل، آيات محكم و سنّت قطعى تنظيم شده و در فهم روايات، اين مبنا همواره مورد استفاده علما و محدّثان بوده است. رازى از اين ابزار در راستاى نقد و فهم احاديث، به كرّات بهره مىگيرد.
مولّفِ كتاب فضائح، جملهاى از على عليهالسلام را دستاويز تبرئه دشمنان اهل بيت عليهمالسلام قرار مىدهد و مدّعى مىشود كه مسلمانان حتّى آنها كه با اهل بيت عليهمالسلام جنگيدند و دشمنى كردند، برادران يكديگرند. او به اين سخن استناد مىكند: «اخواننا بغوا علينا».(5)مولّفِ كتاب نقض، ضمن ردّ اين ادّعا، در تفسير آن سخن مىگويد:
اگر درست شود كه اين لفظ علىگفته است هم دلالت نجات ايشان نكند كه
بارى تعالى بسى كافران را برادران پيغمبران خوانده است آن جا كه گفت: «وَ إلى عادٍ أخاهُمْ هُودًا»(1)«وَ إلى ثَمُودَ أخاهُمْ صالِحا»(2)«وَ اذْكُرْ أخا عادٍ»(3)و مانند اين.
سپس اظهار مىدارد كه اين برادرى، به اعتبار ايمان و سِلم و دوستىِ گذشته است كه اطلاق شده، نه به اعتبار دشمنى و جنگ؛ همانگونه كه خداوند، كسانى را كه پيش از اين، ايمان آوردند و بعد كافر شدند، به اعتبار ايمان قبلىشان مؤمن مىخواند: «إنَّ
الَّذينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا»(4)در اين جمله هم امام على عليهالسلام آنان را برادر خوانده و بعد، از تعبير «بغى» استفاده كرده كه رافع برادرى و مثبت كفر است.(5)
عبد الجليل در شرح اين روايت منسوب به پيامبر خدا عليهالسلام كه: «قدرية هذه الاُمّة مجوسية»،(6)وجوه تشابه قدريه (مجبّره) به مجوس را شمرده، در بيان يكى از اين شباهتها عقيده مجوس در باره يزدان و اهريمن را يادآورى مىكند كه اهريمن را به اجبار براى زشتى و يزدان را به اجبار براى زيبايى مىدانند. وى ادامه مىدهد كه مجبّره، مؤمن را مجبور طبعى به ايمان و كافر را مجبور طبعى بر كفر مىدانند(7)و بر همين اساس، پيامبر صلىاللهعليهوآله ايشان را به مجوسيه تشبيه كرده است.
او در جاهاى مختلف كتابش كرامات و معجزات رسولان، امامان و اولياى الهى را مشمول قاعده قدرت خدا و شايستگى اين بزرگان در دريافت مقامات دانسته و انكار اصل اين مطالب را در حكم انكار قدرت الهى و يا انكار شايستگى بزرگان مىشمرد. وى در هر جايى كه صاحب فضائح، كرامتى را از امامان شيعه عليهمالسلام انكار كرده، علاوه بر پاسخ حلّى ثبوتى، پاسخ نقضى هم داده و مواردى را از قول به كرامت براى افراد صوفى و امثالهم كه در كتب اهل سنّت آمده، مىشمرد.(8)
صاحب فضائح در ردّ انتصاب امير مؤمنان عليهالسلام توسّط پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان جانشين بعد از خودشان به اين نكته پرداخته كه اگر مسئله نصب على بن ابى طالب عليهالسلام اين قدر كه شيعه مىگويد، روشن بود، پس چرا پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله و خلافت ابو بكر، كسى از آن دفاع نكرد؟ آيا عاقلانه است كه بپذيريم همه و حتّى دوستان على عليهالسلام نيز سكوت كردند؟ آيا بنىهاشم، خاندان كوچكى بود كه نتوانست اين سخن روشن را به كرسى بنشاند يا اينكه اصلاً چنين حرفى ساخته و پرداخته شيعه در قرن سوم و چهارم هجرى است؟ نصير الدين، پاسخى طولانى به اين ادّعا داده است. او به جريانىاشاره مىكند كه جمعى از مهاجر و انصار و بزرگان اهل بيت عليهمالسلام نزد امام على عليهالسلام رفته و گفتند: «يا أمير المؤمنين! تركت حقا انت أولى به من هذا الرجل و قد أردنا أن نأتى الرجل فننزله عن منبر رسول اللّه». سپس به مسجد رفتند و در حالى كه ابوبكر بر منبر و بيش از هزار نفر در مسجد حاضر بودند، دوازده نفر از ايشان به نمايندگى از بقيه، سخنرانى كردند و وقتى عُمَر خواست با شلوغ كردن جلسه، اجازه سخن را از آنان بگيرد، به او هم پاسخ منطقى دادند و فضاى عمومى جلسه، مانع از ادامه شلوغكارى عُمَر شد.
عبد الجليل سپس سخنان هر دوازده نفر مهاجر و انصار را آورده كه عبارت اند از: خالد بن سعيد بن عاص، ابوذر غفارى، سلمان فارسى، مقداد بن اسود كندى، بريده اسلمى، عمّار ياسر، قيس بن سعد بن عباده، خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين، ابى بن كعب، سهل بن حنيف، ابو الهيثم بن تيهان و ابو ايّوب انصارى. پس از سخنان ايشان و تنبّه مردم و خروج آنان از مسجد با حالت زارى و شيون، تا سه روز در مدينه آشوب بود تا اينكه عثمان به همراه صد نفر، مغيره با صد نفر و معاذ بن جبل با صد نفر مسلّح، به تهديد سخنگويان و روشنگران پرداختند؛ امّا ايشان دست از روشنگرى برنمىداشتند تا اينكه نزديك بود جنگى درگيرد كه امام على عليهالسلام به خاطر خوف از مشركان، يهود، نصارا و دشمنان دين كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله گوشزد كرده بود، فرمان آرامش
و ترك مباحثه و سكوت و صبر داد و در مقابل، گروه مسلح سيصد نفره با ارعاب و تهديد توانست اوضاع شهر را آرام كند.(1)
سپس قزوينى به بيان دلايل ديگر امامت امام على عليهالسلام پرداخته و عصمت را به عنوان دليل دوم ذكر كرده است كه با وجود دورى كسى از خطا و گناه، نوبت به خطاكار و گنهكار نمىرسد تا زمام امور را در دست گيرد. وى دليل سوم را آيات متعدّد قرآن كريم مىشمرد كه دلالت بر امامت امام على عليهالسلام دارد. چهارم، فرمايشهاى متعدّد پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله ، پنجم، اجماع شيعه بر اين مسئله و ششم، انكار امير مؤمنان عليهالسلام بر خلافت اين سه در خطبه شقشقيه است.
مؤلّف در همه اين موارد، رواياتى را مستند سخن خويش ساخته است. او پايه پذيرش اين احاديث را علاوه بر نقل آن در كتب معتبر و معروف توسط رجال مورد اعتماد، مطابقت آن با عقايد حقّه دانسته و ريشه اين عقايد را عقل سليم مىشمرد كه رها كردن امّت را قبيح مىداند و حكومت خطاكاران بر راستكرداران را مصداق جهل.(2)
ى. فهم حديث با توجّه به مصاديق
يكى از اقدامات علمى مؤلّف در كتاب نقض، تعيين مصاديق روايات است. اين روش كه در راستاى فهم بهتر و كاربردى حديث صورت مىگيرد، همواره با مستنداتى همراه است.
عبد الجليل با اشاره به روايت «يا على حربك حربى و سلمك سلمى»،(3)كسانى را كه با امام على عليهالسلام در جمل، صفّين و نهروان جنگيدند، جاحد، باغى و طاغى با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شمرده است.(4)وى در اين روايت، به تعيين مصداق پرداخته تا مخاطب، تصوير بهترى از مفهوم حديث دريافت كند.
ك. نقد حديث با توجّه به ديدگاههاى طرف مقابل
در مباحث جدلى، استفاده از مقبولات طرف مقابل، جايگاه مهمّى دارد.(1)گاهى قزوينى رازى، فهم يك روايت را متناسب با ديدگاههاى طرف مقابل، به رخ او مىكشد و يا بر اساس مبانى وى به نقد سخن يا برداشتش از حديث مىپردازد.
نويسنده فضائح، اين روايت را در باره شيعه از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله نقل مىكند كه فرمود:(2)«اى على! جماعتى خواهند بودن در اين امّت كه دعوى دوستى تو كنند ايشان را لقبى باشد كه بدان باز خوانندشان و آن رافضه است و نشانشان آن باشد كه اين دو وزير مرا بو بكر و عمر را دشمن دارند. يا على! چون دريابى ايشان را بكش كه ايشان از جمله مشركان باشند».(3)
عبد الجليل، ابتدا پاسخ نقضى داده و عقيده شيعه را طبق اعتقاد مؤلّف فضائح، جبرى دانسته كه بر عقيده جبرى مذمّتى بار نمىشود. سپس دو فرض را مطرح مىكند: اوّل آن كه امام على عليهالسلام با اين گروه مواجه نشده باشد كه در اين صورت، خبر پيامبر صلىاللهعليهوآله دروغ است و ديگر آن كه با ايشان مواجه شده باشد كه در اين صورت يا بايد آنها را كشته باشد، در حالى كه نويسنده فضائح گفته كه على بسيارى از رافضيان را نكشت و يا بايد آنها را نكشته باشد كه در اين صورت، خيانت كرده است. وى در ادامه، شرك را انكار وحدانيت خدا دانسته نه مخالفت با ابو بكر و عمر.(4)
قزوينى رازى، در استدلال به پذيرش توبه، حتّى نسبت به كفر هفتادساله به روايت «الإسلام يجبّ ما قبله»(5)استناد كرده و سخن نويسنده فضائح را كه گفته: «توبه ملحد و رافضى قبول نمىشود»، رد كرده است. سپس با دقّت نظر، توبه مرتد را استثنا مىكند. آن گاه به پاسخى جدلى مىپردازد كه اهل سنّت روايت كردهاند وقتى وحشى، غلام
هند جگرخوار - كه حمزه سيّد الشهدا را به شهادت رسانيد و موجب داغدار شدن پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله شد - ، براى توبه نزد پيامبر آمد، ايشان از او روى برگردانيد. خداوند عتاب كرد كه: چرا توبه وحشى را قبول نمىكنى كه ما تو را فرستادهايم تا توبه كفّار و عصاة را بپذيرى؟!(1)عبد الجليل در ادامه مىپرسد كه چگونه توبه چنين فردى قبول است و توبه رافضى مردود؟(2)
نويسنده فضائح، روايتى از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل كرده كه خلافت در فرزندان عبّاس تا زمان خروج عيسى عليهالسلام باقى مىماند. عبد الجليل در همين جا فرصت را غنيمت مىشمرد و اين نكته را گوشزد مىكند كه چه طور سنّيان، غيبت عيسى عليهالسلام را روا مىدارند؛ ولى غيبت مهدى عليهالسلام را روا نمىشمرند؟(3)
از همان قرون اوّليه ظهور اسلام كه زمان حضور معصومان عليهمالسلام بود، مخاطبان حديث، به دو گروه تقسيم مىشدند: عدهاى با شنيدن هر سخنِ منسوب به معصوم، به آن ملتزم مىشدند و عدهاى ديگر، سخنان را بررسى كرده و پس از سنجش، در باره التزام به آن و ميزان اين التزام تصميم مىگرفتند.(4)بعدها اين دو گروه، مميّزات بيشترى يافتند و گروه اوّل، به اخباريه معروف شدند و گروه دوم، به اصوليه. اخباريان، كسانى بودند كه
نسبت به سند و منبع روايت و مضمون آن، بررسى چندانى نمىكردند و اصوليان، كسانى كه با استفاده از اصول عقلى و نقلى مسلَّم، به تحليل احاديث مىپرداختند و واهمهاى از ردّ جملات خلاف عقل، قرآن و سنّت قطعى نداشتند. در ميان هر يك از دو گروه، افراد تندرو و معتدل هم وجود داشت.
به نظر مىرسد كه عبد الجليل رازى، اوّلين كسى باشد كه اصطلاح اصولى و اخبارى را به فراوانى به كار بُرد. او در طول كتاب نقض، به حشويه و اخباريه حمله كرد
و به طور مكرّر، اصوليان و محقّقان را ستود.(1)خود وى در طيف اصوليان جاى مىگيرد. او را بايد از اصوليان معتدل دانست كه در عين پايبندى به معيارهاى بررسى حديث، تا به اطمينان نرسيده و همه راههاى احترازى را طى نكرده، امكان صدور را منتفى نمىداند.(2)او به صراحت در رفتار خود نشان مىدهد كه بين امكان صدور و اثبات صدور حديث، تفاوت وجود دارد.(3)
وى به عقل، نگاهى معتدل دارد و از آن براى فهم كليات عقيدتى استفاده مىكند و در عين حال به محدوديت عقل در فهم رواياتْ توجّه داشته و آنچه را عقل نمىفهمد، رد نمىكند؛(4)امّا هرگاه به حكم قطعى عقل رسيد، از ردّ روايت ابايى ندارد. تطبيق حكم عقل با قرآن و سنّت در جاىجاى كلمات وى ديده مىشود.(5)او در سنجش و تحليل روايات، به سند، منبع و محتوا توجّه داشته و از مؤيّدات متنى و مفهومى نيز بهره مىگيرد.
وى اين ادّعا را كه شريعت، بر دو مرتبه ظاهرى و باطنى است، سخن ملاحده، بواطنه، دهريه، غلاة و صباحيه مىداند و اين اتّهام را از شيعه به شدّت رد مىكند. او به فرقههاى منحرف حمله كرده و اينان را به دور از آيين پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمّه عليهمالسلام دانسته، برخى از روايات را با تطبيق بر كلمات منحرفان، نقد مىكند.(6)وى در باره برخى ديدگاههاى مشترك شيعه و معتزله مىگويد:
اگر شيعت را در بهرى مسائل عقليات، به دليل و حجّت با معتزله موافقتى مىنمايد، آن موافقت، از عقل و نظر باشد نه موافقت زيديه و معتزله باشد.(7)
عبد الجليل به اشعريون و ديدگاه جبرى، حملات شديدى مىكند و تفويض را جزو انحرافات مىشمرد.(8)رفتار او حاكى از اعتقاد راسخش به «أمر بين الأمرين» است به گونهاى كه مىتوان اين را جزو معيارهاى وى در بررسى روايات دانست.
برجسته كردن ديدگاه شيعه اماميه اصوليه به محوريت مرحوم كلينى، شيخ صدوق، شيخ طوسى، شيخ مفيد، سيّد رضى و سيّد مرتضى، از ويژگىهاى كتاب نقض است. در بُعد بررسى روايات، بايد وى را جزو پيروان مكتب قم و قائلان به ديدگاههاى شيخ صدوق دانست.(1)او در عين احترام به شيخ مفيد، فاصلهاش با مكتب بغداد را با انتقاد صريح به برخى از ديدگاههاى مرحوم مفيد، اظهار داشته است.(2)
منهج حديثپژوهى عبد الجليل را بايد «حديثگرايى اصولى» دانست. يعنى نه در اصولىگرى به عقلگرايى محض مىافتد كه سر از انكارِ بسيارى از معارف درآورد و نه به حديثِ بررسى نشده، ملتزم مىشود تا سر از حشوىگرى درآورد.(3)
نتيجهگيرى
عبد الجليل قزوينى رازى، از متكلّمان قرن ششم بود كه با منطق، تفسير، تاريخ اسلام، حديث، فقه، ادبيات و عرفان، آشنايى خوبى داشت. او چندين كتاب نوشت كه اكنون فقط نقض در دسترس است. وى در اين كتاب، پاسخى مفصّل به شبهات كتاب بعض فضائح الروافض داد. تسلّط وى بر قرآن و حديث در سراسر كتاب مشهود است. استفاده وى از روشهاى علمى حديثپژوهى، نشان از سررشته او در همه علوم حديثى دارد و مىتوان وى را عالمى روشمند در حديث دانست و شاخصههاى ديدگاههاى حديثىِ او را احصا كرد.
رازى، قائل به حجّيت سنّت در ذيل قرآن بوده و به آن در ابواب مختلف فقهى، كلامى، تفسيرى و اخلاقى، ملتزم است. او در نقد و فهم حديث، علاوه بر قرآن، از اين امور بهره گرفته است: تاريخ، رجال، اعتبار سنجى منبع، قواعد الحديث، حكم عقل، فهم عرفى، ظهور، سبب صدور، نظريات دانشمندان، سنّت، عقايد، مصاديق و ديدگاههاى طرف مقابل.
وى در قواعد الحديث، بين امكان صدور حديث و التزام به صدور آن تفكيك كرده و در برخورد با روايات اهل سنّت، به گونهاى رفتار نموده كه نه موجب محروميت از معارف موجود در روايات آنان شود و نه باعث آسيبپذيرى زياد روايات شيعه. لذا از آن به عنوان مؤيّد و امورى شبيه آن بهره برده است. وى تواتر را شرط پذيرش اخبار مىداند و البته از فوايد خبر واحد نيز غافل نيست. او اعتماد به راوى و منبع حديث را از مقدّمات پذيرش خبر دانسته و در اخذ حديث، قائل به شرايطى براى اعتبار تحمّل است.
در مجموع مىتوان كتاب نقض را نمادى از تفكّر و رفتار متكلّمان شيعه در قرن ششم هجرى در حوزه علوم و معارف قرآن و حديث دانست.
پيشنهادهاى پژوهشى
تدوين مقالهاى مستقل با استفاده از مطالب كتاب نقض در باره همه رجال، محدّثان، مولّفان و كتبى كه عبد الجليل از آن ياد كرده است.
تدوين مقالهاى در روش مناظره عبد الجليل بخصوص در بُعد استفاده از قرآن و حديث.
بازيابى كلمات عبد الجليل از كتب مختلف.
منابع و مآخذ
منابع و مآخذ الف. كتابها
الاحتجاج، احمد بن على طبرسى، تحقيق: سيّد محمّدباقر خرسان، نجف: دار النعمان، 1386ق.
اختيار معرفة الرجال، ابوعمرو محمّد بن عمر الكشّى، به انتخاب: محمّد بن حسن الطوسى، تحقيق: سيّد مهدى رجايى، قم: مؤسّسة آل البيت، 1404ق.
الارشاد فى معرفة حجج اللّه على العباد، محمّد بن محمّد بن نعمان العكبرى البغدادى (الشيخ المفيد)، تحقيق: مؤسّسة آل البيت، قم: مؤسّسة آل البيت، 1414ق، دوم.
الاستبصار فيما اختلف من الأخبار، محمّد بن حسن الطوسى (الشيخ الطوسى)، تحقيق: سيّد حسن موسوى خرسان، تهران: دار الكتب الاسلاميه، 1390ق، چهارم.
أعيان الشيعة، سيّد محسن امين، تحقيق: سيّد حسن امين، بيروت: دار التعارف.
الام، محمّد بن ادريس شافعى، بيروت: دار الفكر، 1403ق، دوم.
الأمالى، محمّد بن على بن بابويه القمّى (الشيخ الصدوق)، تحقيق: مؤسّسة بعثت، قم: مؤسّسة بعثت، 1417ق، اوّل.
الانتصار، على بن الحسين الموسوى (السيّد المرتضى)، تحقيق: مؤسّسة نشر اسلامى، قم: مؤسّسة نشر اسلامى، 1415ق.
الايضاح، فضل بن شاذان النيسابورى، تحقيق: مير جلال الدين محدّث اُرموى، تهران: دانشگاه تهران، 1363ق.
بحار الأنوار، محمّد باقر بن محمّد تقى المجلسى (العلامة المجلسى)، تحقيق: گروهى از محقّقان، بيروت: مؤسّسة الوفاء و دار إحياء التراث العربى، 1403ق، دوم.
التدوين فى أخبار قزوين، عبد الكريم بن محمّد رافعى قزوينى، تحقيق: عزيز اللّه عطاردى، قم: جمعية المخطوطات الايرانية و نشر عطارد، 1376ش، اوّل.
تصحيح الاعتقاد، محمّد بن محمّد بن نعمان العكبرى البغدادى (الشيخ المفيد)، تحقيق: حسين درگاهى، بيروت: دار المفيد، 1414ق، دوم.
تعليقات نقض، سيّد جلال الدين محدّث اُرموى، تهران: انجمن آثار ملّى، 1358ش.
تفسير الثعلبى، احمد بن محمّد بن ابراهيم الثعلبى، تحقيق: ابو محمّد بن عاشور و نظير ساعدى، بيروت: دار إحياء التراث العربى، 1422ق، اوّل.
تهذيب الأحكام فى شرح المقنعه، محمّد بن حسن الطوسى (الشيخ الطوسى)، تحقيق: سيّد حسن موسوى خرسان، تهران: دار الكتب الإسلاميه، 1364ش، سوم.
جواهر الكلام، محمّد حسن الجواهرى، تحقيق: عبّاس قوچانى، تهران: دار الكتب الإسلامية، 1367ش، سوم.
خصائص الوحى المبين، يحيى بن الحسن الأسدى (ابن بطريق)، تحقيق: مالك محمودى، قم: دار القرآن الكريم، 1417ق، اوّل.
الخصال، محمّد بن على بن بابويه القمّى (الشيخ الصدوق)، تحقيق: على اكبر غفّارى، قم: مؤسّسة نشر اسلامى، 1362ش.
دراسات فى علم الدرايه(تلخيص مقباس الهدايه)، على اكبر غفّارى، تهران: دانشگاه امام صادق عليهالسلام ، 1369ش، اوّل.
دعائم الإسلام، نعمان بن محمّد ابن حيّون التميمى المغربى (القاضى أبو حنيفه)، تحقيق: آصف بن على اصغر فيضى، قم: مؤسّسة آل البيت.
الذريعة إلى تصانيف الشيعة، محمّد محسن بن على المنزوى (آقا بزرگ تهرانى)، بيروت: دار الأضواء، 1403ق.
الرسائل، على بن الحسين الموسوى (السيّد المرتضى)، تحقيق: سيّد مهدى
رجايى، قم: دار القرآن الكريم، 1405ق.
رياض العلماء و حياض الفضلاء، عبد اللّه افندى اصفهانى، تحقيق: سيّد احمد حسينى، قم: كتابخانه آية اللّه مرعشى، 1401ق.
السرائر الحاوى لتحرير الفتاوى، محمّد بن منصور ابن ادريس حلّى، تحقيق: مؤسسه نشر اسلامى، قم: مؤسّسه نشر اسلامى، 1410ق، دوم.
السنن الكبرى، احمد بن الحسين البيهقى، بيروت: دار الفكر.
السنن، محمّد بن يزيد القزوينى (ابن ماجة)، تحقيق: محمّد فؤاد عبد الباقى، بيروت: دار الفكر.
الشافى فى الإمامة، على بن الحسين الموسوى (السيّد المرتضى)، تحقيق: سيّد عبد الزهرا حسينى خطيب و سيّد فاضل ميلانى، تهران: مؤسّسة الصادق، 1410ق، دوم.
شرح إحقاق الحق و اءزهاق الباطل، سيّد شهاب الدين مرعشى نجفى(اصل كتاب از قاضى نور اللّه شوشترى)، تحقيق: سيّد ابراهيم ميانجى، قم: كتابخانه آية اللّه مرعشى.
صحيح البخارى، محمّد بن اسماعيل البخارى، بيروت: دار الفكر، 1401ق.
صحيح مسلم، مسلم بن حجّاج النيسابورى، بيروت: دار الفكر.
طبقات أعلام الشيعة(الثقات العيون)، آقا بزرگ تهرانى، تحقيق: علىنقى منزوى، بيروت: دار الكتاب العربى، 1392ق، اوّل.
طبقات المحدّثين بأصبهان و الواردين عليها، عبد اللّه بن محمّد ابو الشيخ انصارى، تحقيق: عبد الغفور بلوشى، بيروت: مؤسّسة الرسالة، 1412ق، دوم.
عدّة الاُصول، محمّد بن حسن الطوسى (الشيخ الطوسى)، تحقيق: محمّدرضا انصارى قمى، قم: مطبعة ستاره، 1376ش.
العقل و الجهل فى الكتاب و السنّة، محمّد محمّدى رىشهرى، بيروت: دار الحديث، 1421ق، اوّل.
عيون أخبار الرضا عليهالسلام ، محمّد بن على بن بابويه القمّى (الشيخ الصدوق)، تحقيق: حسين اعلمى، بيروت: اعلمى، 1404ق، اوّل.
الفصول المختارة، على بن الحسين الموسوى (السيّد المرتضى)، تحقيق: سيّد على مير شريفى، بيروت: دار المفيد، 1414ق، دوم.
فقه الحديث و روشهاى نقد متن، نهله غروى نائينى، تهران: دانشگاه تربيت مدرّس، 1379ش.
فقه الرضا، يكى از قدماى شيعه، تحقيق: مؤسّسه آل البيت، مشهد: كنگره جهانى امام رضا عليهالسلام ، 1406ق، اوّل.
فهرست منتجب الدين، منتجب الدين بن بابويه الرازى، تحقيق: سيّد جلال الدين محدّث اُرموى، قم: كتابخانه آية اللّه مرعشى، 1366ش.
الكافى، محمّد بن يعقوب الكلينى، تحقيق: على اكبر غفّارى، تهران: دار الكتب الإسلامية، 1363ش، پنجم.
كامل الزيارات، جعفر بن محمّد ابن قولويه، تحقيق: جواد قيّومى، قم: مؤسّسه نشر اسلامى، 1417ق، اوّل.
كتاب سليم بن قيس، سليم بن قيس الهلالى العامرى، تحقيق: محمّد باقر انصارى زنجانى، قم: الهادى، 1415ق، اوّل.
كشف الحجب و الأستار، سيّد اعجاز حسين كنتورى، تحقيق: كتابخانه آية اللّه مرعشى، قم: كتابخانه آية اللّه مرعشى، 1409ق، دوم.
كشف اللثام عن قواعد الأحكام، محمّد بن حسن اصفهانى فاضل هندى، تحقيق: مؤسّسه نشر اسلامى، قم: مؤسّسه نشر اسلامى، 1416ق، اوّل.
كفاية الأثر فى النص على الأئمّة الاثنى عشر، محمّد بن على خزّاز القمّى، تحقيق: سيّد عبد اللطيف حسينى كوه كمرى، قم: بيدار، 1401ق.
الكنى و الألقاب، شيخ عبّاس قمى، تهران: مكتبة الصدر.
المبسوط، شمس الدين سرخسى، تحقيق: گروه محقّقان، بيروت: دار المعرفة، 1406ق.
مجالس المؤمنين، قاضى نور اللّه شوشترى، تحقيق: سيّد احمد عبد منافى، تهران:
انتشارات اسلاميه، 1354ش.
مجمع البيان فى تفسير القرآن، فضل بن حسن الطبرسى، تحقيق: گروهى از محقّقان، بيروت: مؤسّسة اعلمى، 1415ق، اوّل.
مرآة الكتب، على بن موسى تبريزى، تحقيق: محمّد على حائرى، قم: كتابخانه آية اللّه مرعشى، 1414ق، اوّل.
المزار(مناسك المزار)، محمّد بن محمّد بن نعمان العكبرى البغدادى (الشيخ المفيد)، تحقيق: سيّد محمّد باقر ابطحى، بيروت: دار المفيد، 1414ق، دوم.
مسند الرضا عليهالسلام ، داود بن سليمان غازى، تحقيق: سيّد محمّدجواد حسينى جلالى، قم: دفتر تبليغات اسلامى، 1376ش، اوّل.
المصنف فى الأحاديث و الآثار، عبد اللّه بن محمّد ابن ابى شيبه، تحقيق: سعيد لحام، بيروت: دار الفكر، 1409ق، اوّل.
معالم العلماء فى فهرست كتب الشيعة و أسماء المصنّفين منهم، محمّد بن على المازندرانى (ابن شهر آشوب)، تحقيق: سيّد محمّد صادق آل بحر العلوم، قم: الفقاهة، 1425ق.
معانى الأخبار، محمّد بن على بن بابويه القمّى (الشيخ الصدوق)، تحقيق: على اكبر غفارى، قم: مؤسّسه نشر اسلامى، 1361ش.
المعيار و الموازنة فى فضائل الإمام أمير المؤمنين، جعفر بن محمّد اسكافى، تحقيق: محمّد باقر محمودى، 1402ق، اوّل.
المنطق، محمّدرضا مظفّر، قم: مؤسّسه نشر اسلامى.
نقض (بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض»)، عبد الجليل قزوينى رازى، تحقيق: سيّد جلال الدين محدّث اُرموى، تهران: انجمن آثار ملّى، 1358ش.
نهاية الدراية، سيّد حسن صدر، تحقيق: ماجد غرباوى، قم: مشعر.
نهج الحق و كشف الصدق، حسن بن يوسف الحلّى (العلّامة الحلّى)، تحقيق: عين اللّه حسنى اُرموى، قم: دار الهجرة، 1421ق.
الوافى، محمّد بن مرتضى فيض كاشانى، تحقيق: كتابخانه امام امير المؤمنين عليهالسلام ، اصفهان: كتابخانه امام امير المؤمنين عليهالسلام .
وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة، محمّد بن حسن الحرّ العاملى، تحقيق: مؤسّسة آل البيت، قم: مؤسّسة آل البيت، 1414ق، دوم.
وفيات الأعيان و أنباء أبناء الزمان، أحمد بن محمّد البرمكى (ابن خلّكان)، تحقيق: احسان عبّاس، بيروت: دار الثقافة.
اليقين باختصاص مولانا على عليهالسلام بإمرة المؤمنين، على بن موسى الحلّى (السيّد ابن طاووس)، تحقيق: محمّدباقر انصارى، قم: مؤسّسه ثقلين، 1413ق، اوّل.
ب. مقاله
حديث، سال دهم، ش 37 - 38، پاييز و زمستان1384ش، قم: دانشكده حديث.
دوم، ش6، محرّم 1407ق، قم: مؤسّسه آل البيت.
ج. ساير منابع
نرم افزار مكتبة اهل البيت، قم: مركز المصطفى، 1384ش.
ملاكهاى اعتبارسنجى منابع حديث شيعه، محمّدمهدى احسانىفر، پايان نامه كارشناسى ارشد، قم: دانشكده علوم حديث، 1389ش.
سايت دانشنامه مجازى ويكى پديا (wikipedia.com).
5
معرفت خدا، توحيد و اسما و صفات
از ديدگاه مرحوم عبد الجليل قزوينى
محمّد بيابانى اسكويى(1)
چكيده
انسان، آن گاه كه به خداى خويش، به حقيقت معرفت توجّه مىكند، خود را مخلوق و مملوك و محتاج به تمام ذات او مىيابد. پس عبوديت و بندگى او را بالاترين كمال خويش مىداند. در اين مقاله، راه رسيدن به حقيقت معرفت خدا از نظر عبد الجليل قزوينى رازى و ديگر عالمان شيعى و نيز از منظر آيات قرآن و روايات اهل بيت عليهمالسلام بررسى شده است. توحيد خداى تعالى و اسما و صفات الهى، بخشهاى ديگر اين تحقيق را به خود اختصاص دادهاند.
كليدواژهها: معرفت اللّه، توحيد، اقسام توحيد، اسما و صفات، عبد الجليل قزوينى.
درآمد
در باره اين كه معرفت خداى تعالى، سمعى است يا نظرى و يا از طريق ديگرى حاصل مىشود، همواره بين انديشمندان مسلمان، اختلاف نظر وجود داشته است. اشعرىها معرفت خداوند سبحان را سمعى مىدانند و حصول آن را بدون تبليغ
1) . استاد و پژوهشگر حوزه و دانشگاه.
رسول، ناممكن مىشمارند. در مقابل، غالب متكلّمان شيعه قرار دارند كه معتقدند راه شناخت خداوند و توحيد و صفات او، نظر و استدلال است.
همچنين در باره اسما و صفات الهى، مباحث بسيار جدّى و اساسىاى بين عالمان مطرح است. از نظر شيعه، صفات ذاتى بارى تعالى، عين ذات و قديماند و در مقابل، برخى از متكلّمان مسلمان، اين صفات را لازم ذات و زائد بر آن مىدانند. مرحوم عبد الجليل رازى در كتاب نقض، به رويارويى جدّى با آراى عالم اشعرى در باب معرفت خدا و توحيد و اسما و صفات پرداخته است و ما بر آن هستيم كه با تكيه بر آراى نويسنده كتاب بعض فضائح الروافض و مرحوم عبد الجليل رازى، مباحثى را در اين زمينه مطرح سازيم.
در فصل اوّل، به بررسى معنا و حقيقت معرفت و بحث در باره معرفت خدا و راه رسيدن به آن از نظر عبد الجليل رازى و ديگر عالمان و متكلّمان شيعى پرداختهايم و آيات و روايات اين بحث را طرح كردهايم. در فصل دوم، مباحث مربوط به توحيد خداى تعالى، حقيقت توحيد و اقسام آن را مطرح خواهيم كرد. سرانجام در فصل سوم، اسما و صفات الهى، مورد بررسى قرار خواهند گرفت و در لابهلاى آن، مباحثى همچون: معناى اسم و صفت، قول به «احوال» و «ثابتات ازلى» از نظر عبد الجليل، رابطه اسم و مسمّا، اقسام اسما و صفات و كيفيت اطلاق اسما و صفات بر خداى تعالى مطرح خواهند شد.
اهميت موضوع
فضل و ارزش اصل شناخت و معارف اعتقادى، روشن شد. بديهى است كه اهميت شناخت هر چيزى، به اعتبار و ارزش آن وابسته است. از آن جا كه خداوند متعال، با هيچ موجودى قابل مقايسه نيست، معرفت او را نيز نمىتوان با هيچ معرفت ديگرى مقايسه كرد. پس سرلوحه همه عقايد دينى، معرفت خداوند متعال است و هيچ يك از معارف ديگر، بدون توجّه به معرفت وى فايدهاى ندارد. به همين جهت
است كه امير مؤمنان عليهالسلام مىفرمايد:
أوَّلُ الدينِ مَعْرِفَتُه؛(1)
سرلوحۀ دين، معرفت خداست.
نيز مىفرمايد:
مَعرِفَةُ اللّهِ سُبحانَه أعلى المَعارِف؛(2)
معرفت خداى متعال، بالاترين معرفتهاست.
همچنين معرفت خداوند متعال، يكى از اهداف مهم خلقت انسان به شمار مىآيد. خداوند مىفرمايد:
«وَما خَلَقْتُ الجِنَّ وَالإِنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ؛(3)
جنّ و انس را نيافريدم جز اين كه عبادتم كنند».
شكى نيست كه عبادت بدون معرفت، تحقّق پيدا نمىكند. از اين رو، امام رضا عليهالسلام مىفرمايد:
أوَّلُ عِبادَةِ اللّهِ مَعرِفَتُه؛(4)
اساس عبادت خدا، معرفت اوست.
بالاترين كمال هر بندهاى آن است كه بتواند حقّ بندگى خويش را در برابر مولايش به خوبى ادا كند، و بنده خوبى براى وى باشد. كمال بندگى در صورتى به دست مىآيد كه انسان، با تمام وجود، تسليم خداوند متعال شود و در خدمت او قرار گيرد. بديهى است كه تسليم و خدمت به مولا بدون معرفت او امكانپذير نيست. چه بسا انسان كه با جهل و نادانىاش، به جاى بندگى مولاى خويش سر از بندگى ديگران در آورد. يا به جاى فروتنى و بندگى، مرتكب اعمالى شود كه نه تنها با شئون مولايش سازگار نيست كه توهين و جسارت به او محسوب مىشود. لذا امام حسين عليهالسلام مىفرمايد:
اى مردم! خداوند متعال، بندگان را نيافريد جز اين كه او را بشناسند و آن گاه كه او را شناختند، عبادتش كنند و با عبادت او از بندگى ديگران، بىنياز گردند.(5)
بدين روى، كسى كه با خداوند متعال، آشنايى پيدا كرده و با او الفتى برقرار نموده است، به يقين مىداند كه ارزش و كمال تمام اشيا، به اعتبار قربشان به پروردگار است و هر چيزى كه انسان را از خداى خود دور كند و مايه غفلت وى از خداى متعال گردد، هيچ ارزشى ندارد.
پروردگار جهانيان، صاحب تمام نعمتها و كمالات است. بديهى است كه ارتباط با صاحب كمالات و نعمتها و آشنايى و نزديكى به او، انسان را از هر كس و هر چيز ديگر بى نياز مىكند. زرق و برق نعمتهاى دنيوى، در چشم كسى كه قرب به خداوند متعال پيدا كرده و همواره با اوست، بى ارزش مىشود.
كسى كه خداى خويش را در كنار خود احساس مىكند و با او انس و الفتى برقرار كرده است، ترس و وحشتى ندارد.
آشنايى با خداوند متعال، روشنايى، توانايى، سلامتى و انس را جايگزين تاريكى، ناتوانى، بيمارى و تنهايى مىكند؛(1)چرا كه ارتباط با خداوند متعال، ارتباط با حقيقتى است كه همه روشنايىها و توانايىها از اوست. امام صادق عليهالسلام در مورد فضل معرفت خداوند متعال مىفرمايد:
لَو يَعلَمُ النّاسُ ما فى فَضلِ مَعرِفَةِ اللّه عز و جل ما مَدُّوا أعيُنَهُم إلى ما مَتَّعَ اللّهُ بِهِ الأعداءَ مِن زَهرَةِ الحَياةِ الدُّنيا وَ نَعيمِها وَ كانَت دُنياهُم أَقَلَّ عِندَهُم مِمّا يَطَئُونَهُ بِأرجُلِهِم وَ لَنُعِّمُوا بِمَعرِفَةِ اللّه جَلَّ وَ عَزَّ وَ تَلَذَّذُوا بِها تَلَذُّذَ مَن لَم يَزَل فِى رَوضاتِ الجِنانِ مَعَ أولِياءِ اللّهِ إنَّ مَعرِفَةَ اللّهِ عز و جل آنِسٌ مِن كُلِّ وَحشَةٍ وَ صاحِبٌ مِن كُلِّ وَحدَةٍ وَ نُورٌ مِن كُلِّ ظُلمَةٍ وَ قُوَّةٌ مِن كُلِّ ضَعفٍ وَ شِفاءٌ مِن كُلِّ سُقمٍ؛(2)
اگر مردم، ارزش معرفت خداوند متعال را مىدانستند، چشمانشان را به نعمتها و زرق و برق دنيا - كه خداوند دشمنان را از آن بهرهمند كرده است
همانا معرفت خداى عز و جل انس انسان در هر وحشتى، و همنشين او در هر تنهايىاى، و نور او در هر تاريكىاى، و قوّت او در ناتوانىاى و شفاى او از هر بيمارىاى است.
الف. معنا و حقيقت معرفت
برخى معتقدند كه معرفت، شناخت بعد از فراموشى است. مرحوم شيخ بهايى مىنويسد:
قالَ بَعضُ الأعلامِ أكثَرُ ما تَطلِقُ المَعرِفَةُ عَلَى الأخيَرِ مِنَ الإدراكَينِ للِشَىء الواحِدِ إذا تَخَلَّلَ بَينَهُما عَدَم بأن أدرَكه أوّلاً ثُمَّ ذَهل عَنهُ ثُمّ أدرَكه ثانيا فَظَهَرَ لَهُ أنّهُ هُوَ الّذى كانَ قَد أدرَكه أوّلاً؛(1)
بعضى از بزرگان مىگويند: معرفت، غالبا به ادراك دوم از دو ادراك شىء واحد گفته مىشود كه بين آنها عدم، فاصله انداخته باشد؛ به اين صورت كه اوّل، آن را درك كند، سپس از آن غافل شود و دوباره به ادراك آن نايل آيد و برايش روشن شود كه اين همان است كه پيش از اين، آن را درك كرده بود.
بر اساس اين نظر، واژه معرفت در زبان عرب و نيز در آيات قرآن كريم و روايات اهل بيت عليهمالسلام بيشتر براى بيان شناخت ثانوى به كار مىرود؛ شناختى كه پس از فراموشى و غفلت براى انسان حاصل مىشود. البته اين موضوع، با به كارگيرى همين واژه در باره شناخت ابتدايى نيز منافات ندارد و معناى آن از نظر لغوى، به هيچ كدام از اين دو، اختصاص ندارد و شامل هر دو مىشود.
1) . الأربعون حديثا، ص78. نيز، ر.ك: بحار الأنوار، ج69، ص290؛ شرح اُصول الكافى، ملاّ صالح مازندرانى، ج1، ص335؛ مجمع البحرين، ج2، ص1198؛ منهاج البراعة، ج1، ص318.
فيومى مىنويسد:
عَرَفتُهُ عِرفةً و عِرفانا، عَلِمتُهُ بِحاسَّةٍ مِنَ الحَواسِّ الخَمسِ، و المَعرِفَةُ إسمٍ مِنهُ؛(1)
عَرَفتُهُ، يعنى او را به يكى از حواس پنجگانه دانستم، و معرفت اسم، از آن است.
ابن منظور نيز مىگويد:
العِرفانُ: العِلم ... و عَرَّفَهُ الأمر: أعلَمَه إيّاهُ و عَرَّفَهُ بَيته: أعلَمَه بِمَكانِهِ، و عَرَّفَهُ بِه، وَسَمَه؛(2)
عرفان، يعنى علم... و فلان امر را به او معرفى كرد، يعنى او را به آن آگاه ساخت، و خانهاش را به او معرّفى كرد، يعنى محلّ آن را به او ياد داد، و آن را به او شناساند، يعنى نشانهاى براى آن نهاد.
احمد بن فارس، معتقد است كه معرفت، دو معنا دارد:
العين و الراء و الفاء أصلان صَحيحان، يَدُلُّ أحَدهُما عَلى تَتابع الشَىء مُتّصلاً بَعضه بِبَعضٍ وَ الآخر عَلى السُّكونِ و الطُمَأنينَة ... .
و الأصلُ الآخر المَعرِفَةُ و العِرفان، تَقول: عرف فُلان فُلانا عِرفانا و مَعرِفَةً، و هذا أمرٌ مَعروف. و هذا يَدُلُّ على ما قُلناهُ مِن سُكونِه إليه لأِنّ مَن أنكَرَ شَيئا
تَوَحَّشَ مِنهُ و نَبَأَ عَنه؛(3)
عين و راء و فاء، دو اصل و ريشه صحيح دارد: يكى، بر پى در پى آمدن امرى دلالت مىكند كه بعضى از آن با بعضى ديگر اتّصال دارد و دوم، بر سكون و آرامش دلالت مىكند... .
و ريشۀ ديگر، معرفت و عرفان است. مىگويى: فلانى به فلانى معرفت و عرفان پيدا كرد و اين، امر معروف است. و اين اصل، به سكون و اطمينان - كه گفتيم - دلالت دارد؛ زيرا كسى كه چيزى را منكر بشمارد، از او به
وحشت مىافتد و دور مىشود.
بنا بر اين، عرفان و معرفت، دانايى خاصّى است كه همراه آن، آرامش و اطمينان براى انسان به دست مىآيد و معرفت - كه در برابر منكر هم استعمال مىشود - ، شاهدى روشن بر اين معناست.
ب. معرفت خدا و راه رسيدن به آن از نظر عبد الجليل رازى
انديشمندان مسلمان در باب معرفت خدا و راههاى رسيدن به آن، ديدگاههاى گوناگونى دارند؛ امّا همگى بر اين باورند كه ذات خداوند متعال، با قواى ادراكى هيچ مخلوقى شناخته نمىشود. در عين حال، معتقدند اگرچه خدا را نمىتوان به كنه ذاتش ادراك كرد، با اين حال، چنين نيست كه هيچ شناختى از او براى بشر امكان نداشته باشد.
برخى معتقدند كه شناخت خدا تنها به استدلال و نظر در آثار او براى بشر ميسور است. البته از اين طريق فقط مىتوان وجود خدا و صفات او را اثبات كرد، نه اين كه به درك كُنه وجود او رسيد.
از نظر برخى ديگر، به غير از راه نظر و استدلال، طريق ديگرى نيز براى شناخت وجود دارد و آن، راه دل و كشف و شهود است.
برخى ديگر نيز شناخت خدا را نه نظر مىدانند و نه كشف و شهود. از نظر آنان شناخت پروردگار، بديهى و اوّلى است و جاى هيچ گونه شكّ و ترديد براى احدى در باره خداوند، وجود ندارد.
مرحوم عبد الجليل قزوينى، از آن گروهى است كه راه شناخت خدا را به نظر و استدلال، منحصر مىدانند. ايشان در كتاب نقض - كه در ردّ كتاب بعض فضائح الروافض تأليف كرده است - در موارد فراوان، اعتقاد مؤلّف آن كتاب را در باب معرفت خداوند، باطل دانسته است. عبد الجليل رازى در كتاب خود از مؤلّف بعض فضائح الروافض با عنوان «خواجه» تعبير مىكند و اعتقاد وى را در باب «معرفة اللّه» چنين معرفى مىنمايد:
به مذهب خواجه چنان است كه تا پيغامبر نيايد، معرفت خداى واجب
نباشد و وجوب معرفت، موقوف است بر ظهور بعثت. و حُسن و قُبح شرعى است؛ عقلى نيست.(1)
در جاى ديگر در پاسخ به اين سخن خواجه كه مىگويد: «آن جماعت كه مذهب رفض نهادند... ملحدان بودند»، مىنويسد:
واصفان الحاد، همه مجبّران و مشبّهيان بودند و معرفت خداى را به جبر گفتند، نه به نظر.(2)
او در جاى ديگر، مذهب مؤلّف بعض فضائح الروافض (يعنى مذهب اشعرى) را به سرايى تشبيه مىكند كه اساسش «جبر»، بنيادش «تشبيه»، ديوارش «قَدَر»، سقفهايش «بغض آل مصطفى» و درش «در كوى جفا و تعصّب و هوا» است و براى آن، چهار طاقچه است كه هر طاقچهاى را به صفتى از فرقههاى مختلف مردم توصيف مىكند و درِ طاقچه چهارم را داراى صفت الحاد مىشمارد و در توصيف آن مىنويسد:
و صُفّه چهارم - كه صفت ملحدى دارد - آن است كه ملحد موجب و مؤثّر در معرفت بارى تعالى، قول پيغمبر گويد و از عقل و نظر تبرّا كند و مجبّره را به عينه مذهبْ اين است كه نفى عقل و نظر كنند و حُسن و قُبح را حوالت به شريعت و قول پيغمبر كنند و تا پيغمبر دعوت نكند، معرفت خداى و معارف عقلى، هيچ معلوم نشود و واجب نباشد وعقل و نظر را اثرى نباشد.(3)
در جاى ديگرى به نظرى بودن معرفت تصريح كرده، مىنويسد:
همه ائمّه طوايف مسلمانان، متّفق الألفاظ و الفتاوى بر اين جمع شدند كه مؤثّر در معرفت بارى تعالى، نظر است و تعليم و تقليد، باطل است؛ كه آن، طريقت ملحدان و باطنيان است. (4)
اين نظريه در باب معرفت خداى تعالى، در ميان قدماى عالمان دينىِ شيعى، معروف و شايع بلكه مورد اتفاق بوده است. ابو اسحاق نوبختى، معتقد است كه معرفت را
طريقى جز نظر وجود ندارد.(1)شيخ مفيد هم معرفت خداوند را اكتسابى مىداند.(2)
سيّد مرتضى هم طريق معرفت خداى متعال را «نظر» دانسته و بر اين باور است كه حتّى پيامبران و امامان معصوم عليهمالسلام نيز راهى جز آن براى معرفت خدا ندارند.(3)
شيخ طوسى هم طريقه معرفت را تنها نظر و فكر شمرده است. (4)ابو الفتح كراجكى(5)و ابو الصلاح حلبى(6)هم قول به انحصار طريق معرفت در نظر را اختيار كردهاند.
علاّمه حلّى در كتاب مناهج اليقين، نظر را به جهت دفع عِقاب محتمل، واجب مىداند و مىنويسد:
مَعرِفَةُ اللّهِ تَعالى واجِبَةٌ لِكونِها دافِعَةٌ لِلخَوفِ الحاصِلِ مِنَ الإختِلافِ و لايَتِمُّ إلاّ بالنَّظَرِ فَيَكونُ واجِبا؛(7)
معرفت خداى متعال، واجب است؛ زيرا موجب از بين رفتن ترسى است كه از اختلاف ناشى مىشود و معرفت خدا بدون نظر، حاصل نمىشود.
علاّمه حلّى، در جاى ديگرى، معرفت خدا، صفات ثبوتى و سلبى، عدل، نبوّت و امامت و معاد را به اتفاق علما، با دليل، نه با تقليد، واجب دانسته است. مرحوم فاضل
مقداد هم دليل آن را «دفع عِقاب محتمل يا شكر منعم» دانسته است و پس از معناى دليل، نوشته است:
لَمّا وَجَبَ المَعرِفَةُ وَجَبَ أن تَكونَ بِالنَظَرِ و الإستِدلالِ لأِنَّها لَيسَت ضَروريّة؛(8)
آن گاه كه معرفت واجب شد، نظر و استدلال هم واجب مىشود؛ زيرا معرفت خدا ضرورى [و بديهى] نيست.
مرحوم ابن ميثم،(1)شهيد اوّل(2)و نيز فاضل مقداد (در كتاب ديگر خويش)،(3)معرفت خدا را با نظر و استدلال، لازم مىدانند و طريقى غير از نظر و استدلال، براى آن قائل نيستند.
ج. الهام و كشف طريق ديگر معرفت
مرحوم سيّد بن طاووس، از جمله كسانى است كه بهترين طريق معرفت خدا را «الهام» شمرده و به فرزند خويش مىنويسد:
إنَّه - جَلَّ جَلاله - ألهمنى مَعرِفَته بِطَريقٍ لايَحتَمِلُ خَطَرُ التَلبيسِ و لايَشتَمِلُ عَلى كَدَرِ التَدليسِ و مَن عرفتى بالعَيانِ و نُورُ الإيمان وَجَدَ لِسان الحال مُصَدِّق هذَا المَقالِ و استَغنى بالوُجدانِ عَن إقامَةِ البُرهانِ؛(4)
خداوند - جلّ جلاله - معرفت خويش را به طريقى برايم الهام كرد كه احتمال وقوع در خطر اشتباه در آن وجود ندارد و شامل كدورت فريب و تدليس نيست. و كسى كه مرا به عيان و نور ايمان شناخت، زبان حال را تصديق كننده اين سخن مىيابد و با وجدان از اقامه برهان، مستغنى مىشود.
او در ادامه، از اين الهام و وجدان، به «الهام و فطرت عقلى» تعبير كرده و انسان را با وجود آن، از اقامه برهان و نظر و استدلال بر وجود خدا و صفات او بىنياز مىشمارد و معتقد است كه طريق معتزله و پيروان آنها آلوده به شبهات فراوان است و از رساندن انسان به يقين، دور است؛ بلكه ايشان معتقد است كه معرفت، فضل و احسان خداست، نه حاصل نظر و استدلال. او براى كسانى كه قائل به وجوب نظر در معرفت خدا هستند به جريان حضرت عيسى عليهالسلام احتجاج كرده و مىگويد:
وَقُلتُ لَهُ يَوما: ماتَقُولُ فى الناظِرِ فى مَعرِفَةِ اللّهِ - جلّ جلاله - أما أن يَكون فى أوّل نَظَره شاكا فى اللّهِ - جَلّ جَلاله - ؟
قال: بَلى.
قُلتُ: أفَتَقولُ أنّ النبىُّ مُحَمَّدا و وَصيّه عَليّا عليهماالسلام مَضى عَليهما زَمان شَكٍّ فى اللّهِ - جَلّ جَلاله - ؟
فقال: غَلَبتَنى، ما أقدِرُ أقولُ هذا؛(1)
روزى به او (كسى كه قائل به وجوب نظر بود) گفتم: چه مىگويى در باره كسى كه در معرفت خداى - جلّ جلاله - استدلال مىكند، آيا پيش از استدلال، در خداوند شك داشت؟
گفت: آرى.
گفتم: آيا معتقدى كه محمّد و وصيّش على عليهماالسلام زمانى برايشان سپرى شد كه در خداى تعالى شك داشتند؟
گفت: بر من غالب آمدى. من نمىتوانم چنين اعتقادى داشته باشم.
مرحوم شهيد ثانى هم الهام را يكى از طرق معرفت خدا مىداند و مىنويسد:
إنَّ المُعتَبَرَ فى الإيمانِ الشَّرعىّ هُوَ الجَزمُ و الإذعانُ و لَهُ أسباب مُختَلِفَةٌ مِنَ الإلهام و الكَشفِ و التَعَلُّمِ و الاستِدلالِ؛(2)
همانا معتبر در ايمان شرعى، جزم و اذعان است. و براى آن، اسباب مختلفى وجود دارد، از قبيل: الهام، كشف، تعلّم و استدلال.
مرحوم ملاّ صالح مازندرانى نيز بندگان را مكلّف به تحصيل معرفت از طريق نظر و استدلال نمىداند و معتقد است كه بر عهده خداست كه خود را به بندگانش بشناسانَد.(3)
مرحوم سيّد نعمة اللّه جزائرى هم معرفت خدا را فعل خدا مىداند و اكتسابى بودن آن را نفى مىكند. وى معتقد است كه روايات فراوانى بر اين مطلب دلالت دارند.(4)
مرحوم شيخ انصارى نيز معرفت خدا را پيش از تعريف خداى سبحان، غير مقدور مىداند.(5)
او هم به مانند شهيد ثانى، جزم و اطمينان را در «ايمان كافى» مىداند و نظر و استدلال را واجب نمىشمارد. او مىنويسد:
و كَيفَ كانَ فَالأقوى كِفايَةُ الجَزمِ الحاصِلِ مِنَ التقليدِ لِعَدَمِ الدَليلِ عَلى الزائِدِ عَلى المَعرِفَةِ و التَّصديقِ و الإعتِقادِ. و تَقييدُها بِطَريقٍ خاصّ لا دَليلَ عَليه. مَعَ أنّ الإنصافُ أنَّ النَظَرَ و الإستِدلالَ بِالبَراهينِ العَقلِيَّةِ لِلشَّخصِ المُتَفَطِّنِ لِوُجوبِ النَظَرِ فى الاُصولٍ لايَفيدُ بِنَفسِهِ الجَزم لِكَثرَةِ الشَبَه الحادِثَة فى النَّفسِ و المُدَوَّنَةِ فى الكُتُب حَتّى أنَّهُم ذكروا شُبها يصعب الجَواب عَنها
للمُحَقّقينَ الصارِفينَ لأِعمارِهِم فى فَنِّ الكَلامِ فَكَيفَ حال المُشتَغِلِ بِه مِقدارا مِنَ الزمانِ لأِجل تَصحيح عَقائِدِه ليَشتَغلِ بَعد ذلِك باُمورِ مَعاشِهِ و مَعادِهِ خُصوصا و الشَيطانُ يَغتَنِمُ الفُرصَة لإلقاءِ الشُّبَهاتِ و التَّشكيكِ فى البَديهيات.
و قَد شاهَدنا جَماعَةٌ صَرِفوا أعمارَهُم و لم يُحَصِّلوا مِنها شَيئا إلاّ القليلِ؛(1)
به هر حال، اقوى كفايت قطع حاصل از تقليد است؛ زيرا آنچه واجب است، معرفت و تصديق و اعتقاد است و مقيّد كردن حصول آنها از طريق خاص، دليلى ندارد. با اين كه انصافْ اين است كه نظر و استدلال با براهين عقلى براى شخصى كه توجّه به وجوب نظر و استدلال در اصول اعتقادى دارد، به تنهايى مفيد قطع نيست؛ زيرا شبهاتى كه در نفس انسانى پديد مىآيند و نيز شبهاتى كه در كتابها تدوين شدهاند، فراواناند؛ بلكه جواب برخى از شبهات براى محقّقينى كه سالها عمر خويش را در فنّ كلام صرف كردهاند، دشوار است تا چه رسد به كسى كه زمان اندكى براى تصحيح اعتقاداتش اشتغال به آن پيدا كند و به تحصيل معاش و معاد خويش بپردازد. به خصوص كه شيطان هم فرصت را مغتنم مىشمارد و شبهات خويش را القا مىكند و در بديهيّات، تشكيك مىنمايد. و ما جماعتى را مشاهده كرديم كه عمر خويش را صرف مباحث عقلى كردهاند و جز اندكى، عايد آنها نشده است.
1) . همان، ج1، ص574.
مرحوم آقا ضيا هم طريق تحصيل معرفت خداوند سبحان را منحصر در نظر و استدلال نمىكند و مىگويد:
فَلا يَنبَغى الإشكال فى كِفايَةِ الجَزمِ و المَعرِفَةِ وَلَو مِنَ التَقليدِ و كثرَة إلقاء الأبَوَين و غيرهما؛(1)
پس اشكال در كفايت مطلق جزم و معرفت، سزاوار نيست، اگر چه از تقليد و كثرت القاى پدر و مادر و ديگران حاصل شود.
مرحوم آقاى خويى هم همانند شيخ انصارى و آقا ضيا، استناد به دليل و برهان را در تحصيل معرفتْ لازم ندانسته و جزم و علم حاصل از تقليد را هم كافى شمرده است.(2)
پس روشن شد كه در معرفت خداى متعال، نه تنها نظر و استدلال، لازم و واجب نيست، بلكه وجوب و لزوم آن بر همگان، غير مقدور است. بر اساس اصول و مبانى اعتقادى دينى نيز - چنان كه شيخ انصارى فرمودند - ، نظر و استدلال در باب معرفت پروردگار، بدون تعريف خود او، معرفتى به دنبال نمىآورد و با وجود تعريف الهى، تمام ادلّه و براهين اثبات عقلى وجود خداى تعالى را هدفگيرى نمىكنند؛ بلكه همه براى توجّه دادن به معروف فطرى است.
د. معرفت خدا در آيات و روايات
معرفت خداوند متعال از نظر آيات قرآن كريم و روايات اهل بيت عليهمالسلام «فطرى» است. آياتى مانند: «أَفِى اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ»،(3)«صِبْغَةَ اللَّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً»،(4)«فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا»،(5)«وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضَ
وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ»(6)و «فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنْتَ مُذَكِّرٌ لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ»(7)و نيز آيات ديگرى كه به جهت اختصار، از نقل آنها خوددارى گرديد، خدا را ظاهر و آشكار
معرفى مىكنند؛ ترديد در باره خدا را براى هيچ كس جايز نمىدانند؛ همه خلايق را بنده خدا معرفى مىكنند. بر اساس اين آيات، حقيقت هر موجودى، علامت و رنگى از خدا دارد؛ همه انسانها به هنگام سختىها، متوجّه خداى خويش مىشوند؛ نقش پيامبران، تنها يادآورىِ معرفت فراموش شده به بندگان خداست؛ هدايت، فعل خداى سبحان است.
همچنين از اين آيات، به روشنى استفاده مىشود كه معرفت پروردگار، نظرى و كسبى و فكرى و تعقّلى نيست؛ بلكه همه موجودات به حقيقت معرفت، خداوند را مىشناسند. معرفت خداوند، فراتر از درك عقل و فكر انسانى است، در نتيجه، بندگانْ مجاز نيستند كه در خداى خويش تفكّر و تعقّل كنند و او را به عقل و فكر خويش مورد تأمّل و تحقيق قرار دهند؛ چرا كه انسان به محض به كارگيرى فكر و عقل خود براى شناخت خدا، از معرفت او دور مىشود؛ زيرا تفكّر در باره امرى كه به روشنى و بداهت براى همه موجودات و بويژه انسانْ ظاهر است، موجب دورى از آن مىشود. آنچه عيان است، نياز به بيان ندارد و اگر قرار باشد كه خلق، او را تبيين كند، بايد بر او احاطه پيدا كند و چون احاطه خلق به خدا ممكن نيست، تبيين و توصيف و تعريف خدا هم براى آفريده، به هيچ وجه ممكن نخواهد بود. بنا بر اين، ناگزير بايد معرفت خدا را از خود او خواست تا او خود را معرفى و بندهاش را به سوى خود هدايت كند. امام صادق عليهالسلام شيعيان را به خواندن اين دعا در زمان غيبت سفارش مىكند:
اَللّهُمَّ عَرِّفْنى نَفسَكَ فَإنَّكَ إن لَم تُعَرِّفنى نَفسَكَ لَم أَعرِفكَ. اَللَّهُمَّ عَرِّفنى نَبيَّكَ فَإنَّكَ إِن لَم تُعَرِّفِنى نَبيَّكَ لَم أَعرِفهُ قَطُّ. اَللَّهُمَّ عَرِّفنى حُجَّتَكَ فَإنَّكَ إِن لَمْ تُعَرِّفنى حُجَّتَكَ ضَلَلتُ عَن دينى؛(1)
خداوندا! خود را به من بشناسان كه اگر خود را به من معرّفى نكنى، تو را نخواهم شناخت.
خداوندا! پيامبرت را به من بشناسان كه اگر او را به من معرّفى نكنى، هيچ
1) . الكافى، ج1، ص342.
گاه او را نخواهم شناخت.
خداوندا! حجّت خويش را به من بشناسان كه اگر او را به من معرّفى نكنى، از دين خود گم خواهم شد.
امير مؤمنان عليهالسلام در پاسخ به سؤال جاثليق كه مىپرسد: «آيا خدا را به محمّد صلىاللهعليهوآله شناختى يا محمّد صلىاللهعليهوآله را به خدا؟»، بيان مىكند كه: «محمّد صلىاللهعليهوآله را به خدا شناختم، نه خدا را به محمّد صلىاللهعليهوآله ». ايشان در باره نحوه اين شناخت مىفرمايد: «من وقتى محمّد صلىاللهعليهوآله را به مخلوقيت و حدوث شناختم، به خاطر حدودى كه از طول و عرض خداوند متعال در او ايجاد كرده است، دانستم كه ديگرى، او را تدبير مىكند و او مصنوع است».
فَعَرَفتُ أنَّهُ مُدَبَّرٌ مَصنُوعٌ بِاستِدلالٍ وَ إلهامٍ مِنهُ وَ إرادَةٍ كَمَا ألهَمَ الملائِكَةَ طاعَتَهُ وَ عَرَّفَهُم نَفسَهُ بِلا شِبهٍ وَ لا كَيفٍ؛(1)
پس دانستم كه او مصنوع و تحت تدبير ديگرى است. و اين شناخت، به راهنمايى و الهام و اراده الهى براى من پديد آمد، چنان كه خداوند، طاعت خويش را بر فرشتگان الهام كرد و خود را بدون هيچ شباهت و كيفيتى، به آنها شناساند.
امام صادق عليهالسلام نيز مىفرمايد:
إنَّما عَرَفَ اللّهَ مَن عَرَفَهُ بِاللّه فَمَن لَم يَعرِفهُ بِهِ فَلَيسَ يَعرِفُهُ إِنَّمَا يَعرِفُ غَيرَهُ... فَمَن زَعَمَ أنَّهُ يُؤمِنُ بِما لا يَعرِفُ فَهُوَ ضالٌّ عَنِ المَعرِفَةِ لا يُدرِكُ مَخلُوقٌ شَيئا إِلاّ بِاللّهِ وَ لا تُدرَكُ مَعرِفَةُ اللّهِ إلاّ بِاللّهِ؛(2)
خداشناس، فقط كسى است كه خدا را به خود او مىشناسد. و كسى كه خدا را به خود او نمىشناسد، خدا را نشناخته و غير خدا را شناخته است... و كسى كه مىپندارد ايمان به خداى ناشناخته دارد، از شناخت، غافل و بىخبر است. مخلوق، هيچ چيزى را جز به واسطه خدا نمىشناسد و معرفت خدا جز به او درك نمىشود.
اين گونه - احاديث كه تعداد آنها فراوان است - ، به اين نكته اساسى تأكيد مىكنند
كه معرفت خدا به فكر و تعقّل در باره او حاصل نمىشود؛ بلكه معرفت او امرى است كه او خود بايد به بندگان عطا كند.
عبد الأعلى مىگويد: از امام صادق عليهالسلام پرسيدم:
أصلَحَكَ اللّهُ هَل جُعِلَ فى النّاسِ أداةٌ يَنالُونَ بِها المَعرِفَةَ؟ قالَ: فَقالَ لا قُلتُ: فَهَل كُلِّفُوا المَعرِفَةَ؟ قالَ: لا عَلَى اللّهِ البَيانُ لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفسا إلاّ وُسعَها وَ لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفسا إلاّ ما آتاها؛(1)
خدا خيرت دهد! آيا در مردم، ابزارى قرار داده شده كه به وسيله آن، خدا را بشناسند؟
فرمود: «نه».
پرسيدم: آيا آنها را تكليف به معرفت كرده است؟
فرمود: «نه. تنها به عهده خداست كه بيان كند. خدا هيچ كس را جز به اندازه توانش تكليف نمىكند، و خدا هيچ كس را جز به آنچه به او داده است، تكليف نمىكند».
روايات مربوط به فعلِ خدا بودن معرفت نيز فراوان است. از مجموع آنها به اين نتيجه مىرسيم كه مردم به معرفت خداوند متعال، تكليفى ندارند و بر عهده خداست كه خود را به آنان معرفى كند و بر خلق است كه پس از معرفتبخشىِ خداى متعال، او را تصديق كنند و به او ايمان آورند؛ خداوندگارىِ او را شكرگذارند؛ حق بندگى او را ادا كنند؛ در برابر او استكبار نورزند؛ از او فرمان برند؛ با اطاعت از فرامينش به او تقرّب جويند؛ و موجبات توجّه و لطف بيشتر او را نسبت به خود فراهم سازند. امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
لَيسَ لِلّهِ عَلَى خَلقِهِ أن يَعرِفُوا وَ لِلخَلقِ عَلَى اللّهِ أن يُعَرِّفَهُم وَ لِلّهِ عَلى الخَلقِ إذا عَرَّفَهُم أن يَقبَلُوا؛(2)
براى خدا بر عهده خلق نيست كه بشناسند. و براى خلق بر عهده خداست
كه به آنها بشناساند. و براى خدا بر عهده خلق است كه وقتى خود را معرفى كرد، بپذيرند.
بنا بر اين، خداوند متعال براى معرفت خويش ابزارى در بشر قرار نداده است كه بشر با استفاده از آن بتواند خداى خويش را بشناسد. پس انسان، با تمام قواى ادراكىاى كه خداوند به او عنايت كرده، از شناخت خدا ناتوان است و چارهاى ندارد جز اين كه خودِ خداوند متعال، خويش را به او معرفى كند. بر اساس آيات قرآن كريم و روايات اهل بيت عليهمالسلام اين شناساندن، در عوالمى پيش از اين عالم صورت گرفته است. در اين دنيا نيز خداوند، بندگانش را توسّط دعوت پيامبران و اوصياى خويش به آن معرفتْ توجّه داده و يادآورى مىكند. تحقّق معرفت براى انسان، فعل خدا و نتيجه آن است و بندهاى كه اين نعمت الهى را قدر بداند، به آن ترتيب اثر دهد، خود را به آن پاىبند بداند و ميثاق بندگى را حرمت نگه دارد، بندهاى «بامعرفت» است و كسى كه اين نعمت را ناسپاسى كند، به آن كفر ورزد و بدان پشت كند، «بى معرفت» شمرده مىشود.
پس معرفتى كه فعل بشر و وظيفه اوست، تسليم، تصديق و قدردانى از آن نعمت بزرگ الهى است. در تفسير آيه «وَلِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ وَلِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلَى مَا هَدَاكُمْ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»،(1)شكر را معرفت دانسته است.(2)
نيز در تفسير آيه «وَلا يَرْضَى لِعِبَادِهِ الْكُفْرَ وَإِنْ تَشْكُرُوا يَرْضَهُ لَكُمْ»(3)آمده است:
الكُفرُ هاهُنا الخِلافُ وَ الشُّكرُ الوَلايَةُ وَ المَعرِفَةُ.(4)
چنان كه مىبينيم، در اين روايات، از شكر به «معرفت» تعبير شده است و در روايات فراوانى، تصديق نيز معرفت ناميده شده است. ابو حمزه از امام باقر عليهالسلام سؤال مىكند: معرفت خدا چيست؟ ايشان در جواب مىفرمايد:
تَصدِيقُ اللّهِ عز و جل وَ تَصدِيقُ رَسُولِهِ صلىاللهعليهوآله وَ مُوَالاةُ عَلِيٍّ عليهالسلام وَ الاِئتِمامُ بِهِ وَ بِأئِمَّةِ
الهُدى عليهمالسلام وَ البَراءَةُ إلى اللّه عز و جل مِن عَدُوِّهِم هكَذا يُعرَفُ اللّهُ(1)عز و جل
تصديق خداوند عز و جل و تصديق پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله و پذيرش ولايت على عليهالسلام با اقتدا به او و به امامان هدايتگر عليهمالسلام و برائت از دشمنان آنان به خداوند متعال است. خداوند بايد به همين صورت شناخته شود.
معلوم است كه مراد از اين شناخت، آن شناختى نيست كه فعل و صُنع خداست و بندگان به آن تكليف نشدهاند؛ بلكه مقصود از معرفت در اين روايت و نظاير آن، آثار آن نعمت بزرگ الهى در وجود انسان است كه انسان را به خضوع و خشوع و اطاعت و فرمانبرى و دوستىِ دوستان خدا و دشمنىِ دشمنان خدا مىخوانَد و بنده خدا را در مسير عبوديت به پيش مىبَرَد.
پس نتيجه مىگيريم كه معرفت خداوند، نظرى و اكتسابى نيست و رأى قدما در نظرى و اكتسابى بودن معرفت، توسّط عالمان ديگر نفى شده و در نهايت، همه به اتّفاق، بر كفايت جزم يا اطمينان در اصول معتقد شدهاند، اعم از اين كه اطمينان از راه
نظر و استدلال به دست آيد يا از راه الهام و وجدان و يا از طريق تقليد از عالم يا حتّى تقليد از پدر و مادر.
بر اساس احاديث، توحيد خداى متعال، با معرفت او هيچ تفاوتى ندارد. همان طور كه معرفت خدا فطرى است و هر انسانى، فطرتا خداشناس است، توحيد نيز فطرى است؛ چرا كه اصولاً توحيد خدا از معرفت او جداناپذير است. خدايى كه همه انسانها به معرفت او مفطورند، خداى ذهنى و مفهومى نيست كه قابل انطباق بر افراد متعدّد باشد؛ بلكه خداى واقعى و حقيقىاى است كه يگانگى و بىهمتايى، حقيقت ذات اوست.
1) . الكافى، ج1، ص180.
ابو هاشم جعفرى مىگويد: از امام جواد پرسيدم: واحد به چه معناست؟ ايشان فرمود:
الَّذى اجتِماعُ الألسُنِ عَلَيهِ بِالتَّوحِيدِ كَما قالَ عز و جل: «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللّه»(1)(2)
[واحد،] آن است كه همه زبانها در اقرار بر يگانگىِ خداوند، اتّفاق دارند. همان گونه كه خداى عز و جلمىفرمايد: «اگر از آنان سؤال كنى كه خالق آسمانها و زمين كيست؟ مىگويند: خدا».
امام جواد عليهالسلام همين مطلب را در حديثى ديگر به اين صورت بيان مىكند:
المُجتَمَعُ عَلَيهِ بِجَمِيعِ الألسُنِ بِالوَحدانِيَّةِ؛(3)
[واحد يعنى آن كه] همگان با همه زبانها بر وحدانيت او اتّفاق دارند.
ب. اقسام توحيد
توحيد در كتابهاى اعتقادى، به توحيد ذاتى، صفاتى، افعالى و عبادى تقسيم مىشود. توحيد به مناسبت مقابله با شرك، ناظر به فعل بندگان است. بندگان، عموما به دليل تفكّر وتعقّل در ذات خدا، به شرك گرفتار مىشوند. گاهى نيز اين ابتلا از ناحيه
عدم درك صحيحِ اوصافى پديد مىآيد كه در قرآن و روايات در باره خداى متعال وارد شده است؛ اوصافى همچون: سميع و بصير بودن. اثبات امورى مانند: داشتن دست و صورت و ... براى خداوند متعال نيز اين چنين است.
يك. توحيد ذاتى
مقصود از توحيد ذاتى، آن است كه خداى تعالى «احدى المعنى» است و از هر گونه تركيب و تجزيه، منزّه و مقدّس است و هيچ مِثل و همتايى ندارد.
عبد الجليل قزوينى در اين باره مىنويسد:
آنچه ظاهر و معلوم است از مذهب شيعه اصوليه، پوشيده نيست كه خداى
را يكى دانند بىمثل و مانند.(1)
و در جاى ديگر مىگويد:
امّا اصل مذهب شيعه اصوليه اماميه اثنا عشريه، آن است كه آسمان و زمين و هر چه ميان آسمان و زمين است از جمادات و حيوانات، هيچ نبوده است از اجسام عالم و از اَعراض مخصوصه، همه خداى تعالى آفريده است و صانع عالم، خداست و قديم است و لا قديم سواه و ما كان معه من إله، موصوف است به صفات كمال، لم يزل و لايزال، مخالف همه ايشان از معلومات و معدومات و موجودات. تبارك و تعالى، قادرى است بى آلت و ... موجودى بى بدايت ... مثل و مانند و شبيه ندارد ... و هرچه جز از ذات اوست و موجود است، همه محدث است و او قديم و باقى هست و ازلى است.(2)
همه آنچه مرحوم عبد الجليل قزوينى در تبيين توحيد ذاتى خداى تعالى بيان كرده، در حقيقت، عين متون احاديث اهل بيت عليهمالسلام است كه در منابع حديثى شيعه، به وفور ديده مىشوند. دو نكته مهم و اساسىاى كه در توحيد ذاتىخداى تعالى وجود دارد و ايشان نيز به آنها تأكيد كرده، عبارت اند از: اوّل، نفى هر گونه مثل از خداى تعالى؛ دوم، حدوث همه ماسوى اللّه.
اين دو نكته، در اصل به يك حقيقت توجّه مىدهند و آن، «عدم شباهت ذات خداوند با مخلوقات» است. رابطه خدا با خلق، رابطه ايجاد و احداث است؛ يعنى غير او هر چه باشد، پيش از ايجاد از سوى خداوند، حقيقتا معدوم اند. و هيچ نحو وجودى و ثبوتى نداشتهاند. آيه «لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ» و نيز آيه «وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أحَدٌ» كه خداى متعال در سوره توحيد، نفس خويش را بدان توصيف مىكند، بيانگر همين معنا هستند.
خداوند متعال در اين دو آيه، در حقيقت، احديت ذات خود را بيان مىكند و
يادآور مىشود كه مخلوق در هر مرتبهاى كه باشد و هر كمالى كه داشته باشد، نه خودش و نه كمالاتش هيچ كدام در ذات خداوند هيچ گونه سابقه وجودى و ثبوتى ندارند و در كنار خدا و از لوازم ذات الهى نيستند.
امام جواد عليهالسلام مىفرمايد:
إنَّ اللّهَ - تَبارَكَ وَ تَعالى - لَم يَزَل مُتَفَرِّدا بِوَحدانِيَّتِهِ ثُمَّ خَلَقَ مُحَمَّدا وَ عَليّا وَ فاطِمَة؛(1)
همانا خداوند - تبارك و تعالى - همواره در ازل در يگانگىاش تنها بود. سپس محمّد و على و فاطمه را آفريد.
اين حديث، به روشنى نشان مىدهد كه خلق به هيچ وجه، سابقه وجودى و ثبوتى نداشته است و پيش از خلق، خدا بود و بس و بعد از آن كه هيچ نبود، خداى تعالى آفرينش خلق را آغاز كرد.
و امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
إنَّ اللّهَ خِلوٌ مِن خَلقِهِ وَ خَلقَهُ خِلوٌ مِنهُ وَ كُلُّ ما وَقَعَ عَلَيهِ اسمُ شَىءٍ ما خَلا اللّهَ تَعالى فَهُوَ مَخلُوقٌ وَ اللّهُ خالِقُ كُلِّ شَىءٍ... ؛(2)
همانا خداوند، تهى از خلق خويش و خلقش تهى از اوست. و هر آنچه كه شىء به آن اطلاق مىشود غير از خدا مخلوق است. و خداوند، خالق همه اشياست.
احاديث فراوان ديگرى به اين مضمون وجود دارند كه همگى نشان از توحيد و يگانگى ذات الهى در ازل و ابد دارند. و ما را متوجّه مىكنند كه خلقت، به نحو صدور و فيضان و به تعبير اصطلاحى، به علّيت و تجلّى و ظهور نيست؛ بلكه امر خلقت، بِدان جهت كه فعل خداوند متعال است، قابل تعقّل و تصوّر انسان نيست. عقل انسان چگونه مىتواند به حقيقت فعل خدا دست يابد، در حالى كه از رسيدن به خدا عاجز و ناتوان است؟!
دو. توحيد صفاتى
مرحوم عبد الجليل قزوينى، معتقد است كه صفات ذات خداوند، عين ذات اوست و هيچ صفت زايد بر ذات براى خداوند متعال وجود ندارد. از نظر او خداوند در مقام ذات خويش، همه كمالات ذاتى را بالذات دارد و هيچ كمالى با كمال ديگر در مقام ذات الهى، اختلاف و بينونتى ندارد.
از نظر او و همه شيعيان، خداوند، همان طور كه ذاتا بىمثل و شبيه است، در صفات و فعل نيز مثل و شبيه ندارد و متفرّد و متوحّد است؛ يعنى در علمى كه او بِدان موصوف مىشود، احدى با او مشاركت ندارد. همين طور در خالقيت و رازقيت و امثال آنها - كه از اوصاف فعل الهى هستند - شبيه و مانندى ندارد. در روايات اهل بيت عليهمالسلام به هنگام توصيف خداوند، اوصاف او با قيودى ضميمه شده است تا مخاطب از توهّم شباهت داشتن خدا با خلق در همين صفات دور شود.
امام كاظم عليهالسلام در توصيف خداوند متعال مىفرمايد:
أنَّهُ الحَىُّ الَّذِى لا يَمُوتُ وَ القادِرُ الَّذى لا يَعجِزُ وَ القَاهِرُ الَّذى لا يُغلَبُ وَ الحَليمُ الَّذى لا يَعجَلُ وَ الدّائِمُ الَّذى لا يَبيدُ وَ الباقِى الَّذى لا يَفنى وَ الثّابِتُ الَّذى لا يَزُولُ وَ الغَنِىُّ الَّذى لا يَفتَقِرُ وَ العَزيزُ الَّذى لا يَذِلُّ وَ العالِمُ الَّذى لا يَجهَلُ وَ العَدلُ الَّذى لا يَجُورُ وَ الجَوادُ الَّذى لا يَبخَل؛(1)
همانا خداوند، زنده است كه نمىميرد؛ تواناست كه ناتوان نمىشود؛ و پيروزمند است كه مغلوب نمىشود؛ بردبار است كه شتاب زدگى نمىكند؛ هميشگى است كه نهايت ندارد؛ باقى است كه فنا نمىپذيرد؛ ثابت است كه زوال پيدا نمىكند؛ غنى است كه فقر در او راه ندارد؛ عزيز است كه ذلّت ندارد؛ داناست كه نادان نمىشود، عادل است كه ستم نمىكند؛ و بخشنده است كه بخل نمىورزد.
مانند اين روايت در احاديث اهل بيت عليهمالسلام فراوان است. از اين تعابير استفاده
1) . بحار الأنوار، ج4، ص296.
مىشود كه ائمّه عليهمالسلام در مقام توجّه دادن خلق به خدا و كمالات و افعال الهى، به نفىِ هر گونه تشبيه، عنايت كامل داشتهاند. ايشان با آوردن قيودى به همراه كمالات الهى، مخاطب خويش را از توهّم سنخيت و وحدت و شباهت بين كمال موجود در خلق با خدا بر حذر داشتهاند.
مرحوم عبد الجليل قزوينى، با الهام گرفتن از اين آموزه اهل بيت عليهمالسلام مىگويد:
تبارك و تعالى، قادرى است بىآلت و عالمى است بىعلّت، حيّى بىآفت، موجودى بىبدايت، سميع و بصير و مُدرك جمله مدركات. غنى است و حاجت بر او روا نه.(1)
بنا بر اين، خداوند در كمالات و افعال خويش همچون ذات خويش بىمانند است و هيچ شبيهى ندارد. امير مؤمنان عليهالسلام اين مطلب را به اين صورت بيان مىفرمايد:
كُلُّ عَزيزٍ غَيرَهُ ذَليلٌ وَ كُلُّ قَوىٍّ غَيرَهُ ضَعيفٌ وَ كُلُّ مالِكٍ غَيرَهُ مَملُوكٌ وَ كُلُّ عالِمٍ غَيرَهُ مُتَعَلِّمٌ وَ كُلُّ قادِرٍ غَيرَهُ يَقدِرُ وَ يَعجَزُ وَ كُلُّ سَميعٍ غَيرَهُ يَصَمُّ عَن لَطيفِ الأصواتِ وَ يُصِمُّهُ كَبيرُها وَ يَذهَبُ عَنهُ ما بَعُدَ مِنها وَ كُلُّ بَصيرٍ غَيرَهُ يَعمَى عَنْ خَفِىِّ الألوانِ وَ لَطيفِ الأجسام؛(2)
هر عزيزى جز خداوند، خوار و هر نيرومندى جز او ناتوان است. هر مالكى جز خداوند، مملوك و هر دانايى جز او دانشآموز است. هر توانايى جز خداوند، توانا مىشود و ناتوان مىگردد. هر شنوندهاى جز خداوند، از شنيدن صداهاى لطيف عاجز است و صداى بلند، او را كر مىكند و صداهاى دور به گوش او نمىرسد. هر بينندهاى جز او از رنگهاى پنهان و اجسام لطيف، كور مىشود.
سه. توحيد افعالى
توحيد افعالى، به اين معناست كه افعال الهى، اختصاص به خداوند متعال دارد. هيچ خلقى در افعال الهى، هيچ گونه مشاركتى ندارد. خداوند متعال در فعل خويش، غنى
بالذات است و نيازمند هيچ كس نيست واز هيچ كس در افعال خويش يارى نمىگيرد. همه آفريدهها به مشيت او موجود مىشوند و هرگاه بخواهد، آنها را از بين مىبرد. همه خلايق، هميشه دست نياز به سوى او دراز مىكنند. اوست كه همه را به وجود مىآوَرَد و روزى مىدهد. بقا، ثبات و تمام حقيقت مخلوقات، به خواست اوست. به يك تعبير مىتوان گفت: «لامؤثّر فى الوجود إلاّ اللّه»؛ زيرا هيچ موجودى بدون خواست خداوند، نمىتواند در موجود ديگرى تأثير بگذارد؛ امّا اين بدان معنا نيست كه هيچ فعلى از هيچ كس جز خدا سر نمىزند و خداوند متعال، خالق افعال بندگان است.
مرحوم عبد الجليل، در نفى چنين برداشتى از توحيد افعالى مىنويسد:
در اين معنا شبهتى و انكارى نيست كه مذهب شيعه و كافّه اهل عدل خَلَفا عن سَلَفٍ، به دليل و حجّت آن است كه قبايح بأسرها و فضائح و فساد و كفر و معاصى و طغيان، هيچ فعل خداى تعالى نباشد و گرچه بارى تعالى قادر است بر همه، نكند و روا نباشد كه اختيار اين افعال يا بهرى از آن كند كه منزّه و مبّراست از آفريدن آن.(1)
اين سخن مرحوم عبد الجليل قزوينى نيز مطابق معارف قرآن كريم و روايات اهل بيت عليهمالسلام است كه خداىتعالى را از ايجاد افعال قبيح و فساد در روى زمين، منزّه مىداند.
الف. معناى اسم و صفت
اسم در لغت يا از «وَسْمْ» به معناى علامت و نشانه، مشتق شده است و يا از «سُمُوّ» به معناى بلندى و رفعت.(2)صفت نيز از «وَصْف» مشتق شده است كه به معناى نشانه و علامت است. تفاوت معنوى صفت با اسم، در اين است كه اسم به معناى مطلقِ علامت است؛ امّا صفت، علامتى است كه لازم موصوف است.(3)
در روايات اهل بيت عليهمالسلام معناى اسم و صفت، متقارب شمرده شده است. امام رضا عليهالسلام در باره كسى كه «بسم اللّه» مىگويد، مىفرمايد:
اُسَمِّ نَفسى بِسِمَةٍ مِن سِماتِ اللّهِ عز و جل وَ هُوَ العُبُوديَّةُ قالَ: فَقُلتُ لَهُ: ما السِّمَةُ؟ قالَ: العَلامَةُ؛(1)
نفس خويش را با نشانهاى از نشانههاى خداوند عز و جل كه عبارت است از عبادت، نشاندار مىكنم.
راوى پرسيد: «سمة» يعنى چه؟ امام فرمود: يعنى علامت.
در اين حديث شريف، اسم به معناى علامت دانسته شده است. پس بر اين اساس، روشن است كه اسمهاى خداوند نيز علامتى براى او خواهند بود.
در حديثى ديگر، امام رضا عليهالسلام در پاسخ به كسى كه از ايشان در باره اسم سؤال كرده بود، فرمود:
صِفَةٌ لِمَوصُوف؛(2)
[اسم،] صفت براى موصوف است.
امام باقر عليهالسلام همه اسمهاى خداوند متعال را صفت مىداند و مىفرمايد:
إنَّ الأسماءَ صِفاتٌ وَصَفَ بِها نَفسَهُ؛(3)
همانا اسمهاى خداوند صفاتى هستند كه خداوند، نفس خويش را با آنها توصيف كرده است.
بنا بر اين، اسم و صفت در روايات امامان عليهمالسلام نيز همچون لغت، معنايى نزديك به هم دارند. چون اسامى خداوند متعال به جعل الهى، اسم خدا شدهاند و جَعل الهى، سنّتى است از خداوند، پس تغيير و تبديل در آن وجود ندارد و بر اين اساس، اسمهاى خداوند، معناى صفت پيدا مىكنند؛ يعنى نشانههايى مىشوند كه لازم موصوف و
مسمّاى خود هستند و از اسم و نشانه بودن ساقط نمىشوند؛ زيرا خداوند متعال، آنها را نشانه خويش قرار داده است.
نكته مهمى كه يادآورى آن لازم است، اين كه علامتهايى كه به جعل الهى بر ذات الهى نشانه شدهاند، نشانههاى ذاتى نيستند؛ بلكه همان طور كه گفته شد، نشانههاى جعلى هستند؛ يعنى اين گونه نيست كه ذات اين اسامى براى خداوند متعال، نشانه باشند و به صورت ذاتى و تكوينى، بدون اين كه مشيتى از سوى خداى سبحان بوده باشد، نشانه خدا شوند. پس حكايتگرى ذاتى ندارند و نمونهاى از ذات و وجود و كمالات خداوند متعال نيستند. در نتيجه، نمىتوان گفت كه اسم، عينِ مسمّاست و وصف هم به هيچ وجه نمىتواند عينِ موصوف باشد.
ب. اقسام صفات
صفات خداوند متعال، دو قسم است: صفات ذات و صفات فعل.
روشن است كه مراد از اين تقسيمبندى، الفاظ و حروف نيست. از امام جواد عليهالسلام سؤال شد: آيا اسما و صفات خداوند، خود اويند؟
امام جواد عليهالسلام فرمود:
إن كُنتَ تَقُولُ «هىَ هُوَ» أى إنَّهُ ذُو عَدَدٍ وَ كَثرَةٍ فَتَعَالى اللّه عَن ذلِكَ. وَ إن كُنتَ تَقُولُ: هذِهِ الصِّفاتُ وَ الأسماءُ، لَم تَزَل فَإنَّ «لَم تَزَل» مُحتَمِلٌ مَعنَيَينِ: فَإن قُلتَ: لَم تَزَل عِندَهُ فى عِلمِهِ وَ هُوَ مُستَحِقُّها فَنَعَم. وَ إن كُنتَ تَقُولُ: لَم يَزَل تَصويرُها وَ هِجاؤُها وَ تَقطيعُ حُرُوفِها، فَمَعاذَ اللّه أن يَكُونَ مَعَهُ شَىءٌ غَيرُهُ. بَل كانَ اللّهُ وَ لا خَلقَ، ثُمَّ خَلَقَها وَسيلَةً بَينَهُ وَ بَينَ خَلقِهِ يَتَضَرَّعُونَ بِها إلَيهِ وَ يَعبُدُونَهُ. وَ هِىَ ذِكرُهُ، وَ كانَ اللّهُ وَ لا ذِكرَ، وَ المَذكُورُ بِالذِّكرِ هُوَ اللّهُ القَديمُ الَّذى لَم يَزَل. وَ الأسماءُ وَ الصِّفاتُ مَخلُوقاتٌ وَ المَعانى وَ المَعنِىُّ بِها هُوَ اللّهُ الَّذى لا يَليقُ بِهِ الاختِلافُ وَ لا الائتِلافُ؛(1)
اگر منظورت از «خود او بودن» اين است كه خداوند تعدّد و كثرت دارد،
1) . الكافى، ج 1، ص 116؛ التوحيد، صدوق، ص 193؛ بحار الأنوار، ج 4، ص 153.
خدا از اين متعالى است و اگر منظورت اين است كه اسما و صفات ازلى است، پس [بدان كه] ازلى بودن اسما و صفات، دو معنا دارد: اگر مقصودت اين است كه خداوند متعال، ازلاً عالم به آنها و مستحقّ آنهاست، سخنى صحيح است. و اگر مىگويى تصوير و الفبا و حروف آنها ازلى است، پس پناه به خدا از اين كه چيزى غير از او با او باشد؛ بلكه خدا بود و خلقى نبود. سپس اين اسما و صفات را خلق كرد تا وسيلهاى ميان او و خلقش باشند و به وسيله آنها او را عبادت كنند و به او زارى نمايند. آنها (اسما و صفات)، ذكر اويند، و خدا بود و ذكرى وجود نداشت. آنچه به وسيله اين ذكر ياد مىشود، خداى قديم و ازلى است. و اسما و صفات، به جهت معانى آفريده شدهاند و معناى همه اين اسما و صفات، خداست كه اختلاف و تركيب، او را نشايد.
پس مراد و مقصود از اين اسما و صفات، ذات خداوند متعال است كه هيچ اختلاف و تغيير در او راه ندارد. او از ازل تا ابد، عالم است. علم، عين ذات اوست. او
از ازل تا ابد، قادر است. قدرت نيز عين ذات اوست . او از ازل تا ابد، حى است و حيات هم عين ذات اوست. او از ازل تا ابد، سميع است و سمع هم عين ذات اوست. او آن گونه نيست كه يك روز قادر باشد و روز ديگر، غير قادر و به جهتى قدرت باشد و به جهتى ديگر، علم تا در ذات الهى، تركيب لازم بيايد؛ بلكه از آن حيث كه عالم است، از همان حيثْ قادر است و اختلاف در تعابير و اسما و صفات است، نه در ذات. از آن جا كه اسماى الهى، تعبيراتى از او هستند، پس اختلاف تعبير، موجب اختلاف در حقيقت نيست و همان طور كه پيشتر ذكر شد، اين اسامى و صفات، راه شناخت حقيقت نيستند كه موجب تغيير و تعدّد در حقيقت گردند؛ بلكه راه شناخت خداوند متعال و كمالات حقيقى او، تنها به تعريف خود اوست.
مرحوم عبد الجليل قزوينى، صفات پروردگار را سه قسم مىداند و در توضيح آنها مىنويسد:
صفات، بر سه قسم است: صفاتِ واجب است و صفاتِ جايز است و صفاتِ مُستحيل است؛ امّا بارى تعالى را صفات واجبه قادرى است و
عالمى و حيّى و موجودى. و از مذهب شيعه، اثبات وجوب اين صفات معلوم است لم يزل و لايزال و لايجوز خروجه عنها تبارك وتعالى بحالٍ من الأحوال. و اين صفات بارى تعالى، نفسى و ذاتى است بى علتى و آلتى.(1)
ايشان در ادامه، از صاحب بعض فضائح الروافض، اين مطالب را كه: «[شيعه] بارى تعالى را خالق و رازق و مريد و متكلّم لم يزلى نگويند» نقل مىكند و سپس در جواب آن مىنويسد:
اوّلاً معلوم است كه خالق، فاعلِ خلق باشد. و خالق ازلى را معنا آن باشد كه در ازل، خلق آفريده باشد، و موجود باشد خلق در ازل، پس قديم باشد، پس فرق نباشد ميان خالق و خلق در ازل. و «لاقديم سواه» محال باشد، ... ما اثبات كردهايم كه بارى تعالى، به مذهب عدليان، قادر است لنفسه و ذاته بىعلّتى و شبهتى و آلتى، و خلق و رزق و كلام را حصول و وقوع در لم يزل، محال باشد.
امّا در قادرى و عالمى، خلافى نيست كه هميشه، دانا و توانا بوده است؛ امّا «خالق»، آنگه گويند كه خلق آفريند و «رازق» آنگه گويند كه روزى رساند، و «متكلّم» چون فاعلِ كلام باشد آنگه اجرا كنند كه ايجاد كلام كند و «مريد» آنگه باشد كه فعل واقع آيد بر وجهى دون وجهى؛ و اين در ازل، محال باشد كه اين صفات را صفاتِ افعال گويند نه صفاتِ واجبه.(2)
ايشان پس از اين قسم سوم از صفات را طرح كرده و آنها را براى خداى تعالى محال مىشمارد مانند كيفيت و مكان داشتن خداى تعالى.(3)
ج. عبد الجليل قزوينى و قول به «احوال»
تقسيم اسما و صفات خداوند متعال به صفات ذات و صفات فعل و صفات سلبى از نظر شيعه و در روايات اهل بيت عليهمالسلام به هيچ وجه، قابل انكار نيست. نيز ترديدى
وجود ندارد كه عالمان شيعى، به پيروى از احاديث اهل بيت عليهمالسلام ، با قول اشاعره در صفات الهى و سخن معتزله در معانى و احوال، مخالفاند؛ امّا با وجود اين، مرحوم عبد الجليل قزوينى، معتقد است كه عالمان بزرگ شيعى، قول به احوال معتزله را قبول دارند. او مىنويسد:
اوّلاً مذهب محقّقان شيعه اصوليه، چون علم الهدى مرتضاى بغداد و شيخ كبير بوجعفر و همه محقّقان اصوليه، موافقت اكثر اهل عدل را چنان است كه بارى تعالى، موصوف است به صفتى كه آن را صفت حالت گويند و مخالفت ثابت است ميان قديم و جواهر و اَعراض بدان صفت. و آنْ صفت خداى است كه غير قديم را آن صفت و مثل آن صفت و قبيل آن صفت نيست و بارى تعالى، بِدان صفت در كونِ معلومى آيد، دونِ صفات اربعه(1)كه مقتضيات است و آن صفت همه پيغمبران دانند و همه فريشتگان، خداى را بر آن صفت شناسند و همه ائمّه و اوليا و علما، بارى تعالى را بر آن صفت دانند.(2)
صاحب مواقف در باره احوال مىنويسد:
المَقصَدُ الثانى فى أنّ ذاته تَعالى مُخالفَة لِسائِرِ الذوات فَهُوَ مُنَزّه عَنِ المِثلِ، تَعالى عَن ذلِكَ عُلُوّا كَبيرا.
وَقَد قالَ قُدَماءُ المُتَكَلِّمين ذاته تَعالى مُماثِلَة لِسائِرِ الذواتِ و انَّما تَمتازُ عَن سائِرِ الذواتِ بِأحوال أربَعَة: الوُجوب و الحَياة و العِلم التام و القُدرَة التامَّة.
وَ عِندَ أبى هاشِمَ يَمتازُ بِحالَة خامِسَةٌ هىَ المَوجِبَة لِهذه الأربَعَة نُسَمّيها بِالإلهيَّة؛(3)
مقصد دوم، در باره آن است كه ذات خداوند متعال، با تمام ذاتهاى ديگر، مخالف است. پس او از داشتن مثل، منزّه است. خداوند، متعالى و بزرگتر
از آن است كه خلق در ذات، با او اشتراك داشته باشند.
متكلّمان قديم، معتقد بودند كه ذات خداوند متعال، در حقيقتِ ذات، با ذات مخلوقاتْ اشتراك دارد و اختلاف ذات خدا با ذات خلق، در چهار حال است: وجوب،حيات، علم تام و قدرت تام.
و ابو هاشم معتقد است كه اختلاف ذات خدا با ذات خلق، به حالت پنجمى است كه چهار حالت مزبور بدان برمىگردند و ما آن را «الهيت» مىناميم.
صاحب مواقف در اين جا در باره اين كه آيا در نزد قائلان به «احوال»، ذات، غير از همان احوال است يا عين آنها، سخن صريحى نگفته است؛ امّا از عبارت او استفاده مىشود كه متكلّمان قديم، احوال چهارگانه را غير از ذات مىدانستند. ابو هاشم نيز حالت پنجمى اضافه كرده و منشأ همه آن احوال را «الهيت» دانسته است. پس، از نظر او نيز «الهيت» و احوال چهارگانه ديگر، غير از ذات خواهند بود. بنا بر اين، درباره «احوال» - كه همان صفات ذاتاند - ، نظريات گوناگونى وجود داشته است.
نظريه نخست: اختلاف ذات خدا با ذات مخلوق، در اصل ذات و حقيقت است. صفات و احوال را، هم مىتوان عين ذات دانست و هم غير ذات و لازم ذات؛ امّا اگر صفات غير ذات باشند نبايد با احوال و صفات مخلوق، اختلافى داشته باشند؛ چون فرض بر اين است كه اختلاف، تنها به ذات است.
نظريه دوم: بر پايه اين نظريه، ذات خدا با ذات خلق، در حقيقتِ ذات بودن مشترك اند. قائلان به اين نظريه، اختلاف را به احوال مىدانند اعم از اين كه احوال، چهار باشند يا پنج كه چهار حال اوّل، به پنجمى برگردد.
حال سخن در اين است كه اگر ذات، اين احوال را از قديم داشته باشد، لازم مىآيد كه غير از ذاتِ خداوند، قدماى ديگرى نيز وجود داشته باشند.
قائلان به احوال براى رفع اين محذور، معتقد شدهاند كه احوال، نه موجودند و نه معدوم؛ بلكه ثابتاند و منفى نيستند.
د. عبد الجليل قزوينى و ثابتات ازلى معتزله
ايشان به مانند معتزله، شىء را اعم از موجود و معدوم دانسته و مىگويد:
خلافى نيست كه متكلّمان متحقّقان شيعت را مذهبْ اين است خلفا عن سلفٍ كه بارى تعالى، عالم است لنفسه و لذاته لا عن علّةٍ و لا عن حاجةٍ، وچون لم يزل حاصل بوده است برين صفت اَعنى عالمى، لابد او را غير ذات پاك خود، معلوماتى باشد و محال باشد كه - معلومات كه غير ذات بارى تعالى باشد - موجود باشد، پس معدوم باشد و معدوم [را] از اين جا «شىء» گويند. و از مصطلح معتبران اهل لغت، معلوم است كه گويند: هذا شىءٌ موجود، و هذا شىءٌ معدوم. و اين، لفظى مشتمل است هر دو معنا را. مذهب اهل عدل، همه اين است و نافى و مثبت را در معنى اين اجرا خلافى نبوده است.(1)
در كلام معتزلى، ماهيات را «ثابتات ازلى» مىدانند. در عرفان، از اين ثابتات، به عنوان «اعيان ثابته» و در فلسفه، به عنوان «ماهيات» تعبير مىشود. از نظر فيلسوف، مرتبه ماهيات، نه وجود است و نه عدم. به همين جهت، فيلسوف معتقد است كه «الماهية من حيث هى ليست إلاّ هى لا موجودة ولا معدومة». متكلّم معتزلى نيز معتقد است كه چون ماهيات، معلوم خداوند متعال هستند، پس، از ازل ثابت اند؛ امّا نه موجودند و نه معدوم. همين طور عارف بر اين باور است كه در مقام ذات احديت - كه مقام غيب مطلق است - ، از ماهيات و اعيان ثابته و به تعبير معتزله «ثابتات ازلى»، هيچ اسم و رسمى نيست و به هيچ وجه در آن مقام براى ماهيات ثبوتى قابل تصوّر نيست و اعيان ثابته، در مرتبه علم ظهور پيدا مىكنند. ملاّ عبد الرزّاق كاشانى مىنويسد:
العين الثابِت هِىَ حَقيقَةُ المَعلومِ الثابِتِ فى المَرتَبَةِ الثانِيَة المُسَمّاة بِحَضرَة العِلم كما مَرَّ. و سُمّيَت هذِهِ المَعلوماتِ أعيانا ثابِتَةً لِثُبوتِها فى المَرتَبَةِ الثانِيَة لَم تبرّج مِنها و لِمتظَهر فى الوُجود العينى إلاّ لَوازِمها و أحكامِها و عَوارِضِها
1) . نقض، ص505.
المُتَعَلِّقُ بِمَراتِبِ الكَونِ، فَإنَّ حَقيقَةَ كُلّ موجود إنَّما هِىَ عِبارة عَن نِسبَة تَعَيُّنه فى عِلم رَبِّه أزلاً. ويُسَمّى باصطِلاحِ المُحَقِّقينِ بِأهلِ اللّه عينا ثابِتَة وبِاصطِلاح الحُكَماءِ ماهية و باصطِلاحِ الاُصوليين المَعلومُ المَعدوم وَ الشَىء الثابِت وَنَحوَ ذلك. و بِالجُملَة فالأعيان الثابِتَة والماهيات و الأشياء إنَّما هِىَ عبارَة عن تعيّناتِ الحَقِّ الكُلّيَة و التفصيلية؛(1)
عين ثابت، عبارت است از حقيقت معلوم كه ثابت است در مرتبه دوم كه به حضرت علم ناميده مىشود، همان طور كه گذشت. و اين معلومات، عين ثابت ناميده مىشوند به جهت آن كه در مرتبه دوم ثابت اند و در وجود عينى، از آنها چيزى ظاهر و آشكار نشده است جز لوازم و احكام و عوارض آنها كه به مراتب كائنات تعلّق دارند؛ زيرا حقيقت هر موجودى، عبارت است از نسبت تعيّن ازلى آن در علم پروردگارش. اين حقيقت معلوم، در اصطلاح محقّقين كه اهل اللّه اند، «عين ثابت» ناميده مىشود و به اصطلاح حكما «ماهيت» و به اصطلاح متكلّمان «معلومِ معدوم» و «شىء ثابت» و مانند آنها ناميده مىشود.
خلاصه آن كه اعيان ثابته و ماهيات و اشيا، عبارت اند از تعيّنات كلّى و تفصيلى حق.
در مواقف مىنويسد:
المَقصَدُ السادِس: المَعدوم شَىءٌ أم لا؟ و أنَّها مِن اُمَّهاتِ المَسائِلِ. فَقالَ غَير أبى الحُسَين َو أبى الهُذَيل العَلاّف مِن المُعتزله أن المَعدوم المُمكِن شَىء فإنَّ الماهيَةَ عِندَهُم غَير الوُجودِ مَعروضَةٌ لَه وَ قَد تخلو عَنه و مَنَعَهُ الأشاعِرَةُ مُطلَقا لأِنّ الوُجودَ عِندَهُمَ نَفسُ الحَقيقَةِ فَرَفَعَهُ رَفَعَها و بِه قالَ الحُكَماءُ فأنّ الماهِيَةَ لاتَخلو عِندَهُم عَنِ الوُجُود الخارجى وَالذِّهنى؛(2)
مقصد ششم: معدوم، شىء است يا نه؟ و اين از مسائل اصلى است. غير از ابى الحسين و أبى الهذيل علاّف از معتزله، بقيه معتقدند كه معدومِ ممكن،
شىء است؛ زيرا به اعتقاد آنان، ماهيت، غير از وجود است و وجود، عارض بر ماهيت است و ماهيت، بدون وجود هم مىشود.
اشاعره، اين امر را به هيچ وجه قبول ندارند؛ زيرا معتقدند كه وجود، عين حقيقت است و رفع وجود، رفع حقيقت است. حكما هم به گفته اشاعره معتقدند؛ زيرا بر اين باورند كه ماهيت، از وجود - اعم از ذهنى و خارجى - خالى نمىشود.
مرحوم فاضل مقداد در نقد اين نظريه معتزله، با استشهاد به كلام امير مؤمنان عليهالسلام مىگويد:
أشارَ وَلىُّ اللّه عليهالسلام فى كَلامِهِ إلى دَفعِ هذَا المَذهَبِ و مَذهَب الحُكَماء بِقَوله عليهالسلام : «لَم يَخلُقِ الأشياءَ مِن اُصُولٍ أزَلِيَّةٍ وَ لا مِن أوائِلَ أبَدِيَّةٍ»؛(1)
ولى خدا عليهالسلام در سخن خويش، به ابطال همين عقيده معتزله و عقيده حكما اشاره كرده، مىفرمايد: «خداوند، اشيا را از اصولى ازلى و اوّلهايى ابدى خلق نكرد».
اين در حالى است كه صاحب مواقف، معتقد است كه حكما با اشاعره در اين جهت، همراهى دارند.
علاّمه حلّى در نهاية المرام، مسئله نوزدهم را به عنوان «إنّ المعدوم كيف يعلم؟» طرح مىكند و مىگويد:
فَالقائِلونَ بِثُبُوتِهِ يُمكِنَهُمُ القَول بِكونِ المَعدومِ مَعلوما لأِنّ لَهُ مُتَعَلِّقا ثابِتُ الذاتِ خارِجا عَن الذِّهنِ فَأمكَنت الإضافَةُ إلَيهِ؛(2)
كسانى كه به ثبوت معدوم معتقدند، معلوم بودن معدوم در نظر آنان ممكن خواهد بود؛ زيرا علم را متعلّقى خواهد بود كه در خارج از ذهن، ذاتا ثابت است. پس اضافه به آن، امكان خواهد داشت.
اين بحث در كتب كلامى، فلسفى و عرفانى، خيلى درازدامن است و نويسندگان،
به صورتهاى مختلف و از جهات گوناگون به اين موضوع پرداختهاند كه در اين نوشتار، امكان پرداختن به تمام آنها وجود ندارد.
به طور كلّى مىتوان گفت كه متكلّمان شيعه در اين دو مسئله، به طور معمول با آنچه مرحوم عبد الجليل قزوينى به آنان نسبت داده، مخالف اند و با معتزله در اين دو امر، اختلاف اساسى و اصولى دارند.
ه- . اسم و مسمّا
مرحوم عبد الجليل قزوينى، اسم را غير مسمّا مىداند و معتقد است كه اشاعره، اسم را عين مسمّا مىدانند.
«بسم اللّه»، نام ذاتى است كه قادر است بر اصول نعم، و چون نعمت كرده باشد، مستحقّ شكر و عبادت باشد و خواجه، چون اسم و مسمّا يكى داند، هزار و يك خدايش لازم آيد و اسم از مسمّا باز نشناسد . و چون اسم، عين مسمّا باشد، نام فرعون، عين فرعون باشد و چون كلام، قديم باشد، مسمّيات قرآن، چون: فرعون و ابليس و قارون و هامان، همه قديم باشند؛ و خداى قديم باشد وتا كنون نُه قديم(1)گفته است در اين صورت، نُه صد هزار قديم لازم آيد.(2)
اين مطلب - كه اسم، عين مسمّاست يا غير آن - ، در روايات اهل بيت عليهمالسلام مورد بحث قرار گرفته است و ائمّه عليهمالسلام به روشنى، بيان كردهاند كه اسم، غير مسمّاست و اگر اسم، عين مسمّا باشد، لازم مىآيد كه به تعداد اسم، مسمّا هم وجود داشته باشد و چون اسامى خداوند متعال متعدّد است، پس خداوند هم متعدّد خواهد بود.
در حديثى، ابو هاشم جعفر نقل مىكند كه مردى از امام جواد عليهالسلام سؤال كرد كه آيا اسما و صفات خداوند متعال همان خداست؟ امام عليهالسلام در جواب فرمود:
إنَّ لِهذَا الكَلامِ وَجهَينِ إن كُنتَ تَقُولُ هِىَ هُوَ أنَّهُ ذُو عَدَدٍ وَ كَثرَةٍ فَتَعالى اللّهُ عَن ذلِكَ وَ إن كُنتَ تَقُولُ هذِهِ الأسمَاءُ وَ الصِّفاتُ لَم تَزَل فَإنَّما لَم تَزَل مُحتَمِلٌ مَعنَيَينِ فَإن قُلتَ لَم تَزَل عِندَهُ فى عِلمِهِ وَ هُوَ يَستَحِقُّها فَنَعَم وَ إن كُنتَ تَقُولُ لَم يَزَل صُوَرُها وَ هِجاؤُها وَ تَقطِيعُ حُرُوفِها فَمَعاذَ اللّهُ أن يَكُونَ مَعَهُ شَىءٌ غَيرُهُ بَل كانَ اللّهُ تَعالى ذِكرُهُ وَ لا خَلقَ ثُمَّ خَلَقَها وَسيلَةً بَينَهُ وَ بَينَ خَلقِهِ يَتَضَرَّعُونَ بِها إلَيهِ وَ يَعبُدُونَهُ وَ هِىَ ذِكرُهُ وَ كانَ اللّهُ سُبحانَهُ وَ لا ذِكرَ وَ المَذكُورُ بِالذِّكرِ هُوَ اللّهُ القَدِيمُ الَّذى لَم يَزَل وَ الأسماءُ وَ الصِّفاتُ مَخلُوقاتٌ وَ المَعنِىُّ بِها هُوَ اللّهُ الَّذى لا يَليقُ بِهِ الاختِلافُ وَ لا الايتِلافُ؛(1)
اين سخن، دو وجه دارد: اگر مىگويى اسما و صفات خدايند و مقصودت اين است كه خدا متعدّد و متكثّر است، پس خدا از اين امر، متعالى است و اگر مقصودت اين است كه اين اسما و صفات، ازلى است در «ازلى بودن»، دو معنا محتمل است: اگر مرادت اين است كه اسما و صفات، از ازل در علم خدا بودند و خداوند متعال، مستحقّ آنهاست، پس درست است و اگر مقصودت اين است كه تصوير اسما و الف باى آنها و حرفهاى آنها ازلى است، پس پناه مىبريم به خدا از اين كه چيزى غير از خدا با خدا از ازل باشد؛ بلكه خداوند - كه ذكرش متعالى است - بود و خلقى نبود. سپس اسما و صفات را خلق كرد تا وسيلهاى ميان او و خلقش باشند و بندگان به واسطه آنها به سوى خدا التجا و تضرّع كنند و اين اسما و صفات، ذكر خدا هستند و خداوند سبحان بود و ذكرى نبود. و مذكور به اين ذكرها خداى قديمى است كه ازلى است و اسما وصفات، مخلوق اند و مقصود از آنها خداست كه اختلاف و ائتلاف، سزاوار او نيست.
علاّمه مجلسى، بعد از نقل اين روايت، توضيح داده است كه اين گونه روايات، در ردّ كثيرى از اشاعره، وارد شده است كه قائل اند اسم، عين مسمّاست.(2)
و. كيفيت اطلاق اسما و صفات بر خداوند متعال
درباره چگونگى اطلاق اسما و صفات بر خداوند متعال، ميان عالمان و دانشمندان شيعى و غيرشيعى، اختلاف ريشهاى و اساسى وجود دارد و اين اختلافات، ناشى از اصول و مبانى معرفتشناسانه آنان در باره خلق و خالق است.
بنا بر يك نظريه، وجود خاصّ خداوند يا همان مقام احديت ذات الهى، هيچ اسم و رسمى ندارد.(1)بنا بر اين، اطلاق اسم يا صفتى نسبت به آن مقام، بىمعنا و نامعقول خواهد بود. بر همين اساس، شيخ احمد احسايى، معتقد است كه همه اسما و صفات الهى، يك معنا بيشتر ندارند و آن، عبارت است از ذات. ايشان قائل است كه صفات الهى، مترادف هستند.(2)
برخى ديگر معتقدند كه وجود خالق و مخلوق و همين طور ديگر اوصاف و كمالات پروردگار متعال و خلق، در اصل و حقيقت، يكى هستند و هيچ تباينى ميان حقيقت وجود و كمالات خالق و مخلوق، از نظر اصل و حقيقت وجود و كمالات نيست و اختلاف و تفاوت، تنها در حدود و قيودى است كه در وجود غير خالقْ وارد شده است. لذا معتقدند كه نفى اين اتّحاد در اصل وجود و كمالات، موجب تعطيل در معرفت خواهد بود.(3)
اين نظريه، در ميان عالمان، مشهور و معروف است و بيشتر متكلّمان شيعه و نزديك به اتّفاق فيلسوفان و نيز اكثر عارفان نيز به همين معنا معتقدند.
برخى از بزرگان با توجّه به پذيرش اين نظريه از جهت مفهومى و استعمالى، به
1) . ر.ك: ايقاظ النائمين، ص5؛ تفسير القرآن الكريم، ج1، ص52؛ الرسائل التوحيدية، ص9، 19 و 28؛ الميزان، ج6، ص93.
2) . ر.ك: شرح فوائد، ص108؛ شرح مشاعر، ص11؛ رسائل الحكمة، ص500؛ جوامع الكلم، ج2، ص 78 - 80.
3) . ر.ك: كفاية الاُصول، ص77 - 78؛ منتخباتى از آثار حكماى الهى ايران، ج1، ص125 پاورقى؛ مرآة العقول، ج2، ص45؛ رياض السالكين، ج1، ص259؛ بدايع الحكم، ص79؛ مجموعه آثار استاد مطهرى، ج9، ص45؛ شرح منظومه، ج2، ص83.
دليل نادرست دانستن اتّحاد خالق و مخلوق در اصل اين كمالات، كوشيدهاند با سلبى معنا كردن صفات ثبوتى، خود را از پيامدهاى اين نظريه برهانند. شيخ صدوق(1)و ميرزا جواد آقا تهرانى،(2)از اين گروهاند.
برخى ديگر، حل اين مشكل را در قول به مجاز ديده و معتقدند كه اسما و صفات، در خلق، حقيقت اند و در خدا مجاز.(3)
برخى ديگر نيز قائل به مجاز از نوع عرفانى آن شدهاند، نه ادبى.(4)
از اين ميان، گروهى ديگر نيز معتقد به اشتراك لفظى با تقريرهايى مختلف اند.(5)
مرحوم عبد الجليل قزوينى در اين باره، به صورت صريح بحث نكرده است؛ امّا از بحث ايشان در «احوال» و «ثبوت معدومات» و نيز در باب نظرى بودن معرفت خدا، مىتوان نتيجه گرفت كه ايشان نيز از كنار اين بحث، با اجمال و ابهام عبور كرده و از اين امر، تصوير روشنى نداشته است.
1) . ر.ك: التوحيد، صدوق، ص148.
2) . ر.ك: عارف و صوفى چه مىگويند، ص235 - 237.
3) . ر.ك: احياء العلوم، ج4، ص474.
4) . ر.ك: مبدأ و معاد، ص156؛ شرح مقدّمه قيصرى، ص117؛ تحرير تمهيد القواعد، ص735.
5) . ر.ك: كفاية الاُصول، ص58 به نقل از فصول؛ منتخباتى از آثار حكماى الهى ايران، ج1، ص239 (رساله اثبات واجب، ملاّ رجبعلى تبريزى) و ج3، ص381 (رساله زواهر الحكم، ميرزا حسن لاهيجى) و ج2، ص516 - 517 (رساله محمّد رفيع پيرزاده) و ج3، ص457 (كتاب أصل الاُصول، ملاّ نعيما طالقانى)؛ معارف القرآن، ص130 و 161؛ أبواب الهدى، ص284 - 285؛ توحيد الإمامية، ص64.
منابع و مآخذ
منابع و مآخذ
ابواب الهدى، ميرزا مهدى اصفهانى، چاپ سنگى، 1364 ش.
اربع رسائل كلامية، محمّد بن مكّى (شهيد الأوّل)، تحقيق: مركز الأبحاث و الدراسات الإسلاميه لإحياء التراث، قم: بوستان كتاب، 1380ش.
الاجتهاد و التقليد، سيّد رضا صدر، به كوشش: سيّد باقر خسروشاهى، قم: دفتر تبليغات اسلامى، 1378 ش.
الاحتجاج، احمد بن على الطبرسى، تحقيق: شيخ ابراهيم بهادرى و شيخ محمّد هادى، قم: اسوه، 1422 ق.
الأربعون حديثا، محمّد بن حسين العاملى (الشيخ البهايى)، مؤسّسه نشر اسلامى، جامعه مدرسين، قم.
الاعتماد فى شرح واجب الاعتقاد، مقداد بن عبد اللّه السيورى الحلّى، تحقيق: صفاء الدين بصرى، مشهد: مجمع البحوث الإسلامية، 1412ق.
الاقتصاد الهادى إلى طريق الرشاد، محمّد بن الحسن الطوسى (الشيخ الطوسى)، اصفهان: مكتبة جامع جهل ستون، 1400ق.
اوائل المقالات (من مصنّفات شيخ مفيد / 4)، محمّد بن محمّد بن نعمان العكبرى البغدادى (الشيخ المفيد)، تحقيق: ابراهيم انصارى، قم: المؤتمر العالمى لألفية شيخ المفيد، 1413ق.
ايقاظ النائمين، محمّد بن ابراهيم الشيرازى (ملاّ صدرا)، تهران: مؤسّسه مطالعات و
تحقيقات فرهنگى و انجمن اسلامى حكمت و فلسفه ايران، 1361ش.
بحار الأنوار، محمّد باقر بن محمّدتقى المجلسى (العلاّمة المجلسى)، تهران: دار الكتب.
بدايع الحكم، آقا على مدرس زنوزى، قم: انتشارات الزهرا، 1376 ش.
تحرير تمهيد القواعد، عبد اللّه جوادى آملى، قم: انتشارات الزهراء، اوّل، 1372ش.
تفسير القرآن الكريم، ، محمّد بن ابراهيم الشيرازى (ملاّ صدرا)، تصحيح: محمّد خواجوى، قم: بيدار، 1379ش.
التوحيد، محمّد بن على بن بابويه القمّى (الشيخ الصدوق)، تحقيق: على اكبر غفارى، قم: انتشارات اسلامى.
توحيد الإمامية، محمّدباقر ملكى ميانجى، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1415ق.
جوامع الكلم، احمد بن زين الدين الأحسائى، چاپ سنگى.
الرسائل التوحيدية، سيّد محمّدحسين طباطبايى، قم: انتشارات اسلامى، 1417 ق.
رسائل الحكمة، احمد بن زين الدين الأحسائى، بيروت: دار العالميّة، 1414 ق.
رسائل الشريف المرتضى، على بن الحسين الموسوى (السيّد المرتضى)، مقدّمه: سيّد احمد حسينى، قم: دار القرآن الكريم، 1405ق.
رسائل الشهيد الأوّل، محمّد بن مكّى (شهيد الأوّل)، تحقيق: مركز الأبحاث و الدراسات الإسلاميه لإحياء التراث، قم: بوستان كتاب، 1381ش.
رسائل الشهيد الثانى، زين الدين العاملى (شهيد الثانى)، تحقيق: مركز الأبحاث الإسلامية لإحياء التراث، قم: دفتر تبليغات اسلامى، 1379ش.
رياض السالكين، سيّد على خان المدنى الشيرازى، تحقيق: سيّد محسن حسينى امينى، قم: دفتر انتشارات اسلامى.
شرح اُصول الكافى، ملاّ صالح المازندرانى، تحقيق: على اكبر غفارى، تهران: مكتبة
الإسلامية.
شرح المنظومة، ملاّ هادى سبزوارى، انتشارات علاّمه.
شرح فوائد، احمد بن زين الدين الأحسائى، چاپ سنگى.
شرح مشاعر، احمد بن زين الدين الأحسائى، چاپ سنگى.
شرح مقدّمه قيصرى، سيّد جلال الدين آشتيانى، قم: دفتر تبليغات اسلامى، سوم، 1372ش.
عارف و صوفى چه مىگويند، ميرزا جواد تهرانى، تهران: بنياد بعثت، 1369 ش.
عيون اخبار الرضا عليهالسلام ، محمّد بن على بن بابويه القمّى (الشيخ الصدوق)، تصحيح: مهدى لاجوردى و ميرزا محمّدرضا مشهدى، قم: محمّدرضا مشهدى، 1377 ق.
فرائد الاصول، مرتضى الأنصارى، قم: مجمع الفكر الاسلامى، 1419ق.
قواعد المرام فى علم الكلام، ميثم البحرانى، تحقيق: سيّد احمد حسينى، قم: مكتبة آية اللّه المرعشى، 1406ق.
الكافى، محمّد بن يعقوب الكلينى، تحقيق: على اكبر غفارى، تهران: دار الكتب الإسلامية، پنجم، 1363ش.
الكافى فى الفقه، ابو الصلاح الحلبى، تحقيق: رضا استادى، اصفهان: مكتبة الإمام أمير المؤمنين على عليهالسلام .
كتاب التعريفات، على بن محمّد الجرجانى، جماليه مصر: المطبعة الخيرية، اوّل، 1306 ق.
كشف المحجّة لثمرة المهجة، على بن موسى الحلّى (السيّد ابن الطاووس)، تحقيق: شيخ محمّد الحسّون، قم: مكتب الإعلام الإسلامى، 1375ش.
كفاية الاُصول، محمّد كاظم الخراسانى (آخوند خراسانى)، تصحيح: عبّاس على زارعى سبزوارى، قم: دفتر انتشارات اسلامى، 1414ق.
كنز الفوائد، ابو الفتح محمّد بن على الكراجكى، قم: مكتبه مصطفوى.
لسان العرب، محمّد بن مكرَّم المصرى الأنصارى (ابن منظور)، تصحيح: امين
محمّد عبد الوهّاب و محمّد صادق العبيدى، بيروت: دار إحياء التراث العربى، 1416 ق.
لطائف الاعلام فى إشارات أهل الإلهام، عبد الرزاق الكاشانى، تحقيق: سعيد عبد الفتّاح، قاهره: الهيئة المصرية، 2007 م.
اللوامع الالهية فى المباحث الكلامية، مقداد بن عبد اللّه السيورى الحلّى، تحقيق: مجمع الفكر الإسلامى، قم: مجمع الفكر الإسلامى، 1424ق.
لوامع صاحبقرانى، محمّد تقى المجلسى، قم: اسماعيليان، 1414ق.
المبدأ و المعاد فى الحكمة المتعالية، محمّد بن ابراهيم الشيرازى (ملاّ صدرا)، تحقيق: محمّد ذبيحى و جعفر شاه نظرى، قم: بنياد حكمت اسلامى صدرا، اوّل، 1381ش.
مبدأ و معاد، اسماعيل معتمد خراسانى، تهران: نيك معارف، 1372 ش.
مجمع البحرين، فخرالدين الطريحى، تحقيق: سيّد احمد حسينى، تهران: مطبعة مرتضوى، 1365ش.
مجموعه آثار شهيد مطهرى (ج 9)، مرتضى مطهرى، تهران: انتشارات صدرا.
المحاسن، احمد بن محمّد بن خالد البرقى، تحقيق: سيّد جلال الدين الحسينى، تهران: دار الكتب الإسلامية، 1370ش.
مرآة العقول فى شرح اخبار آل الرسول، محمّد باقر بن محمّدتقى المجلسى (العلاّمة المجلسى)، تهران: دار الكتب الإسلامية، 1363ش.
المصباح المنير، احمد بن محمّد الفيومى، قم: مؤسّسة دار الهجرة، 1405 ق.
المعارف الالهية (منتخباتى از آثار حكماى الهى ايران: از عصر ميرداماد و ميرفندرسكى تا عصر حاضر)، محمّدرفيع پيرزاده، قم: دفتر تبليغات اسلامى، 1378ش.
معارف القرآن، ميرزا مهدى اصفهانى، تحرير: شيخ على اكبر صدر زاده، كتابخانه شخصى صدر زاده، نسخه خطّى.
معانى الأخبار، محمّد بن على بن بابويه القمّى (الشيخ الصدوق)، تهران: مكتبة
الصدوق - قم: مؤسّسة دار العلم، 1379ق.
معجم مقاييس اللغة، احمد بن فارس الرازى، تحقيق: عبد السلام محمّد هارون، قم: دفتر تبليغات اسلامى، 1404ق.
مناهج اليقين فى اصول الدين، الحسن بن يوسف الحلّى (العلاّمة الحلّى)، تحقيق: محمّدرضا انصارى قمى، 1416ق.
منهاج البراعه، ميرزا حبيب اللّه الخوئى، تحقيق: حسن حسنزاده آملى، تهران: مكتبة الإسلامى، 1396 ق.
المواقف، عبد الرحمان بن احمد ايجى، تحقيق: عبد الرحمان عميره، بيروت: دار الجليل، 1417ق.
الميزان فى تفسير القرآن، سيّد محمّدحسين طباطبايى، قم: اسماعيليان، 1393 ق.
النافع يوم الحشر فى شرح باب حادى عشر، الحسن بن يوسف الحلّى (العلاّمة الحلّى) شرح: مقداد بن عبد اللّه السيورى، تحقيق: مهدى محقّق، مشهد: آستان قدس رضوى، 1370ش.
نور البراهين، سيّد نعمة اللّه الجزائرى، تحقيق: سيّد مهدى رجايى، قم: مؤسّسه نشر اسلامى، 1417ق.
نهاية الأفكار، ضياءالدين العراقى، تقرير: محمّدتقى بروجردى، قم: دفتر انتشارات اسلامى.
نهاية المرام فى علم الكلام، الحسن بن يوسف الحلّى (العلاّمة الحلّى)، تحقيق: فاضل العرفان، مؤسّسة الإمام الصادق عليهالسلام ، 1419ق.
نهج البلاغه، صبحى صالح، بيروت: دار الكتاب اللبنانى، 1387ق.
الياقوت، ابراهيم نوبخت، تحقيق: على اكبر ضيايى، قم: مكتبه آية اللّه المرعشى، 1413 ق.
6
مفهوم امامت و ويژگىهاى امامان عليهمالسلام از نظر عبد الجليل رازى
اصغر غلامى(1)
چكيده
امامت، منصبى الهى است و امام، وظيفه هدايت خلق را بر عهده دارد. امام الهى براى انجام دادن اين مسئوليت مهم بايد ويژگىهايى متناسب با مقام خود داشته باشد.
اين مقاله به بررسى ويژگىهاى امامان الهى از نظر عبد الجليل رازى پرداخته است. در هر يك از اين ويژگىها، پس از بررسى اجمالى آن از منظر عقل، قرآن و روايات اهل بيت عليهمالسلام ، نظر نويسنده كتاب نقض و نقدهاى وى بر كلام نويسنده بعض فضائح الروافض مطرح شده است.
ويژگىها يا شرايط لازم امامت از نظر عبد الجليل عبارتاند از: 1. نص؛ 2. علم؛ 3. عصمت. وى همچنين امام را مفترض الطاعة مىداند و جارى شدن معجزه به دست او را ممكن و گاه واجب مىشمارد. مقاله حاضر، پس از اشاره به اهميت موضوع و پيشينه بحث، به موضوعات زير پرداخته است: معنا و حقيقت امامت، راه تعيين امام و بررسى نظر عبد الجليل رازى در باره علم، عصمت، منصوص بودن و امكان جارى شدن معجزه به دست امام.
كليدواژهها: امامت، علم الهى، عصمت، نص، معجزه، و عبد الجليل رازى.
درآمد
امامت از نظر شيعه، مقام و منصبى است كه از سوى خداوند سبحان به برخى از
1) . پژوهشگر حوزه فلسفه و كلام.
بندگان برگزيده اعطا مىگردد. از آن جا كه امر هدايت و تربيت خلق، بر عهده امام نهاده شده و بندگانْ موظّفاند كه به طور مطلق، از اوامر و نواهى او اطاعت كنند، لذا امام بايد ويژگىهايى متناسب با اين مقام داشته باشد.
متكلّمان امامى، معمولاً، در آثار خود بابى را به بررسى ويژگىهاى امامان عليهمالسلام اختصاص مىدهند و در كنار آن فضايل، مناقب و اختصاصات هر يك از امامان عليهمالسلام را نيز بيان مىكنند. ذكر اين مناقب، گاهى جهت يادآورى حكم عقل به شايستگى و گاه به عنوان شاهدى بر وجود نص براى امامان عليهمالسلام است. امّا هيچ يك از متكلّمان شيعه، اين فضايل را از شرايط لازم امامت نمىشمارند. با اين حال نويسنده كتاب بعض فضائح الروافض، برخى از فضايل امير مؤمنان عليهالسلام را مطرح ساخته و چنين وانمود كرده است كه شيعيان، آنها را از شرايط امامت مىدانند. البته در اين زمينه، نسبتهاى نادرست ديگرى نيز به شيعيان داده و با اين پيشفرضهاى نادرست، به معارضه با شيعه پرداخته است.
مرحوم عبد الجليل رازى، در مقابل، ضمن بيان نادرستىِ ادّعاهاى وى و نفى نسبتهاى ناروا به شيعه، بر سه ويژگى: علم، عصمت و منصوصيت (منصوص بودن) به عنوان شرايط امامت از نظر شيعه، تأكيد كرده است.
قصد ما آن است كه ضمن ارائه گزارشى از نقض مرحوم عبد الجليل رازى بر كلام نويسنده سنّى، بر همان اساس به تبيين مقام امامت، نحوه گزينش يا نصب امام و ويژگىهاى امامان عليهمالسلام بپردازيم.
در نوشتار حاضر، پس از اشارهاى اجمالى به اهميت موضوع و پيشينه بحث، به بررسى معنا و حقيقت امامت خواهيم پرداخت و پس از بررسى راههاى تعيين امام از نظر متكلّمان مسلمان بحث را با بررسى شرايط امامت از نظر عبد الجليل رازى پى خواهيم گرفت. نفى موروثى بودن امامت، تأكيد بر نص، لزوم عصمت و علم و صدور معجزه به دست امام، از جمله ويژگىهايى است كه در كتاب نقض مطرح شده و ما به بررسى آنها خواهيم پرداخت.
اهميت موضوع
انسان با نظر به حقيقت خود و با توجّه به فقر ذاتى خويش، در مىيابد كه آفريننده و قيّومى دارد و عبدى مملوك است. روشن است كه بنده در برابر آفريدگار خويش، شأنى جز بندگى و اطاعت محض ندارد و نبايد از كسى جز غير مالك خويش فرمان بَرَد. به اين ترتيب است كه «توحيد در ولايت» تحققّ مىيابد. از اين روى، پذيرش ولايت الهى و تسليم در برابر امام منصوب از سوى خداوند، عين توحيد است و انكار آن، كفر و موجب دورى از خدا، چنان كه شيطان نيز صرفا به دليل نپذيرفتن ولايت الهى آدم عليهالسلام از درگاه ربوبى رانده شد. بنا بر اين، شناخت مقام امامت الهى و ويژگىهاى امامان منصوب از جانب خداوند، اهميت بسيارى دارد. به همين جهت، متكلّمان و عالمان مسلمان، همواره به اين موضوع، به عنوان يكى از مهمترين مسائل اعتقادى نگريسته و به طور مفصّل به آن پرداختهاند.
از اين ميان، بررسى ديدگاه عبد الجليل رازى در باره ويژگىهاى امامان عليهمالسلام از دو جهت حائز اهميت است:
نخست آن كه آراى وى در فضاى عمومى متكلّمان اماميه و مبتنى بر تحقيقات متكلّمان سدههاى پيشينْ مطرح شده است. از اين نظر، گزارش ديدگاه وى مىتواند بيانگر ديدگاه پيشينيان نيز باشد.
دوم آن كه وى در موضع نقد سخنان يك فرد سنّى، و با عنايت به مقتضيات و الزاماتِ ردّيهنويسى، آراى خود را مطرح كرده است، و در عين پاسخگويى به سخنان وى، بر مواضع اصولىِ خود تأكيد داشته است. اين نكته مىتواند خطوط اصلى ديدگاه وى و مرزهاى انعطافپذيرى او را در تبيين ويژگىهاى امامان عليهمالسلام نشان دهد.
پيشينه بحث
بحث از ولايت الهى و ويژگىهاى ولى خدا، با آفرينش موجودات و جعل اين مقام از سوى خداوند متعال براى بنده برگزيده خود، آغاز شده است. شايد بتوان گفت اوّلين كسى كه در اين موضوع سخن گفته و به خداى متعال اعتراض كرده، شيطان است.
خداوند، از خليفه قرار دادن آدم عليهالسلام و تعليم اسما به او سخن مىگويد،(1)و شيطان در
مقابل، برترى خويش را بر آدم به واسطه مادّه آفرينش، مطرح مىكند. او امر خداوند به خضوع در برابر آدم عليهالسلام را اطاعت نمىكند و در اعتراض مىگويد:
«أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِى مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ».(2)
من از او بهترم. مرا از آتش آفريدى؛ در حالى كه او را از گِل خلق كردى.
در قرآن كريم، علاوه بر بيان اعطاى خلافت به حضرت آدم عليهمالسلام ، ويژگىهايى نيز براى برگزيدگان الهى، شمرده شده است: 1. علم الهى؛(3)2. معجزه و بيّنه؛(4)3. عصمت؛(5)4. محدَّث بودن؛(6)5. نص و نصب الهى؛(7)6. وجوب طاعت و حق امر و نهى.(8)
همچنين بر اساس آموزههاى قرآن، مسئله جعلى بودن امامت و لزوم منصوص بودن امام از سوى خدا، در دوران همه انبياى الهى مطرح بوده است. مرحوم عبد الجليل رازى در اين باره مىگويد:
امّا جواب آنچه گفته است كه: «شيعه، امام نص گويند»، بلى، چنين است و اين، مذهبى ديرينه است... كه آدم، بر شيث نص كرد و بعد از وى، همه انبيا هم اين كردند.(9)
بدين روى، در ميان مسلمانان نيز از همان صدر اسلام به آن پرداخته شده است. نويسنده كتاب نقض به تفصيل، جريان سقيفه و احتجاج مهاجرين و انصار با غاصبان خلافت را نقل مىكند كه در كلام آنان، ويژگىهايى همچون: وجوب طاعت امام الهى، لزوم عالم بودن امام، شأن هدايتگرى امام و منصوص بودن امام، مطرح شده است.(10)
1) . ر.ك: سوره بقره، آيه 30 - 31.
2) . سوره اعراف، آيه 12؛ سوره ص، آيه 76.
3) . ر.ك: سوره كهف، آيه 65؛ سوره بقره، آيه 24؛ سوره قصص، آيه 68؛ سوره فرقان، آيه 63 و 74؛ و ... .
4) . ر.ك: سوره نمل، آيه 40؛ و ... .
5) . ر.ك: سوره احزاب، آيه 33؛ سوره بقره، آيه 124.
6) . ر.ك: سوره فصّلت، آيه 30.
7) . ر.ك: سوره بقره، آيه 124؛ سوره سجده، آيه 24؛ سوره قصص، آيه 68؛ سوره فرقان، آيه 63 و 74؛ و ... .
8) . ر.ك: سوره نساء، آيه 54؛ سوره بقره، آيه 247؛ و ... .
9) . نقض، ص 641.
10) . ر.ك: همان، ص 602 - 609.
در روايات اهل بيت عليهمالسلام نيز به تفصيل در باره ويژگىهاى امامان الهى عليهمالسلام سخن رفته است.(1)متكلّمان مسلمان نيز به پيروى از قرآن و روايات، همواره در كتب خويش بابى را به اين موضوع اختصاص دادهاند كه در طول بحث به مناسبت، نظر برخى از متكلّمان بزرگ، مطرح خواهد شد.
براى رسيدن به شناخت درستى از شرايط امامت يا ويژگىهاى امامان عليهمالسلام ، پيش از هر چيز، لازم است كه درك درستى از معنا و حقيقت اين مقام داشته باشيم و داشتن چنين درك صحيحى از اين مقام، به آگاهى از مفهوم درست امامت وابسته است. امام در لغت، به معناى كسى يا چيزى است كه از او پيروى مىشود.(2)اين پيروى، با هدف مشخصى نيز صورت مىگيرد. به همين دليل، به راه نيز امام اطلاق مىشود؛ زيرا پيمودن راه، به منظور رسيدن به مقصدى است.(3)رسيدن به مقصد نيز تنها با پيمودن صحيحِ آن محقّق مىشود و انحراف از راه، انسان را از مقصد دور مىسازد.(4)همچنين امام كسى است كه به او اقتدا مىشود،(5)و جعل امامت براى كسى، به جهت آن است كه مردم با اقتدا و تبعيت از اوامر و نواهى او به مقصد برسند.
در قرآن نيز امام به همين معنا به كار رفته است؛ زيرا اصلْ بر اين است كه خداوند متعال، روش جديدى غير از آنچه در ميان مردم رواج داشته، براى تفهيم و تفاهم ابداع نكرده و همان واژهها را با همان معنايى كه عرب از آنها مىفهميده، به كار برده
است. بجز اين كه دقّت در كاربردهاى قرآنى اين واژه، نشان مىدهد كه «امام» در اطلاقات قرآنى، در سعادت و شقاوت پيروان خود، نقش جدّى و پايدارى دارد. بر اساس آيه هفده سوره هود، امام به معناى راه روشنى است كه براى مؤمنان و پيروان
آن، مايه رحمت، و براى كافران و عصيانگران، موجب عذاب است.
پس امامت در قرآن نيز همانند لغت، شامل امامِ هدايتگر و امام گمراهپيشه مىشود. بر اساس آيات 71 - 72 سوره اسراء، هر گروهى، امامى دارند كه در قيامت با همو فراخوانده مىشوند. در سوره سجده نيز مىخوانيم:
«وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا».(1)
و از ميان آنان برخى را پيشوايانى قرار داديم كه به امر ما هدايت مىكنند.
و در آيهاى ديگر در باره فرعونيان آمده است:
«وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ».(2)
و آنان را امامانى قرار داديم كه به سوى آتش مىخوانند.
در روايات اهل بيت عليهمالسلام نيز «امام» به عنوان مقتدا و «مفترض الطاعة» معرفى شده است.(3)بر اساس اين روايات، مقام امامت، در حقيقت همان مقام وجوب طاعت است.(4)در برخى روايات نيز حق معرفت امام، همان اعتقاد به وجوب طاعت او دانسته شده است.(5)
عالمان شيعه نيز با توجّه به معارف قرآن و عترت، مقام امامت را حق امر و نهى و مقام وجوب طاعت دانستهاند.(6)
مازندرانى، ج 5، ص135-137؛ الإمامة، شفتى، ص22؛ مناهج البيان، ج 1، ص343؛ منشور جاويد، ج 5، ص249-250.
مرحوم عبد الجليل رازى نيز به عنوان يك عالم و متكلّم شيعى، با بهرهگيرى از قرآن و كلام اهل بيت عليهمالسلام معتقد است كه معنا و حقيقت امامت، مقام وجوب طاعت است. ايشان مىنويسد:
1) . سوره سجده، آيه 24.
2) . سوره قصص، آيه 40.
3) . ر.ك: معانى الأخبار، ص64.
4) . بصائر الدرجات، ص 509.
5) . عيون أخبار الرضا عليهالسلام ، ج 1، ص289-290؛ كتاب من لايحضره الفقيه، ج 2، ص584؛ الأمالى، صدوق، ص 183؛ روضة الواعظين، ص235؛ مدينة المعاجز، ج 6، ص32-34.
6) . ر.ك: تفسير ابو الفتوح رازى، ج 2، ص143؛ جوامع الجامع، ج 1، ص77؛ شرح اُصول الكافى، ملاصالح
امّا فرض طاعت؛ اقتدا به قرآن است آن جا كه بارى تعالى گفت: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ». پس امامت را اين درجت و فضيلت نهند كه بيان كرده شد، بى شبهتى و تقيّتى.(1)
و در باره زيد بن على مىگويد:
شيعه اصوليه، ايشان را مفترض الطاعة نگويند و خروج از شرايط موجبه ندانند در امامت.(2)
ملاحظه مىشود كه وى در اين عبارت، مفترض الطاعة و امام را مرادف دانسته و اين دو را به جاى يكديگر استعمال مىكند. و يا دست كم، افتراض طاعت را گوهر اصلىامامت و از لوازم آن مىشمارد. ايشان همچنين «ولايت» را نيز با امامت و وجوب طاعت، هممعنا مىداند و در باره امير مؤمنان عليهالسلام مىنويسد:
امامت او و تقرير ولايت او و فرض طاعت او از قِبل خداست تبارك و تعالى.(3)
و در باره امام عصر عليهالسلام مىنويسد:
آن امام ... به فرض طاعت از حق تعالى، منصوص است.(4)
به نظر مىرسد كه از نظر سير منطقى مباحث، بحث از «راه تعيين امام» بر «بيان شرايط امامت» مقدّم باشد؛ چه اين كه اگر امامت را منصبى الهى بدانيم، نگاه ما به شرايط امامت به گونهاى خواهد بود و چنانچه انتخاب و گزينش مردم، مشخّصكننده امام باشد، چشمانداز بحث، به كلّى متفاوت خواهد شد. در باره راههاى تعيين و نصب امام در ميان مسلمانان، چهار نظريه عمده وجود دارد. اهل سنّت براى اثبات امامت شخص، سه راه را پذيرفتهاند كه عبارتاند از: 1. گزينش و بيعت اهل حل و عقد؛ 2. وصيت؛ 3. شورا.
با توجّه به بيانات و استدلالهاى متكلّمان فرق غير شيعى، معلوم مىشود كه هر سه راه، تنها به رويدادهاى پس از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مستند است؛ يعنى عالمان سنّى براى اثبات درستىِ گزينش امام از سوى مردم و خليفهساز بودن بيعت واحد، به جريان سقيفه و بيعت عمر با ابو بكر استناد و استدلال كردهاند.(1)صحّت وصيت، با استناد به وصيت ابو بكر بر عمر ثابت مىشود و بحث شورا نيز به عمل عمر مبنى بر تشكيل شوراى شش نفره براى تعيين خليفه، مستند است. بنا بر اين، مبانى اهل سنّت در راههاى تعيين امام، نه بر عقلْ استوار است و نه بر قرآن و سنّت پيامبر صلىاللهعليهوآله .
در مقابل، شيعه، هيچ يك از سه طريق يادشده را در تعيين امامتْ معتبر نمىداند و معتقد است كه امامت، منصبى الهى است، و به جعل خداوند محقّق مىشود، و با نصْ آشكار مىگردد. شيعيان، نظر خود را به دو حجّتِ «عقل» و «نقل» مستند مىسازند.
پيش از اين، بيان شد كه از نظر شيعه، مقام امامت همان حقّ امر و نهى و مقام وجوب طاعت است. مرحوم عبد الجليل قزوينى نيز امامت را به همين معنا مىداند. روشن است كه حقّ امر و نهى مطلق، تنها براى خداوند است و هيچ يك از مخلوقات، بر ديگرى آمريت ندارد؛ زيرا همه آفريدههاى خداوند، از آن جهت كه مخلوق خدايند، در عرض واحد قرار مىگيرند و هيچ كس بر ديگرى برترى و ولايت ندارد؛ امّا خداى متعال - كه خالق است و در نتيجه، مالك همه خلق - مىتواند به هر نحوى كه بخواهد، در مخلوق خويش تصرّف كند. پس آمريت مطلق، از آنِ خداست.
از سوى ديگر، بديهى است كه خداوند مىتواند حقّ امر و نهى را به برگزيدگان خود نيز اعطا كند، بدون اين كه سلب و كاستىاى در مولويت خود او لازم آيد؛ امّا بدون اعطاى خداوند، احدى بر ديگرى مولويت و آمريت نخواهد داشت. همچنين نه تنها هيچ يك از مخلوقات بر ديگرى آمريت ندارد، بلكه هيچ كس نمىتواند ديگرى را به عنوان امام و مولاى خويش برگزيند؛ چرا كه مولويت از آنِ خداست.
1) . ر.ك: شرح المواقف، ج 8، ص352.
به عبارت ديگر، مهمترين شأن و اوّلين وظيفه آفريدهها، بندگى خداى متعال است و اگر كسى بدون اذن خداوند براى خود مولايى برگزيند و آن مولا بر خلاف امر خداوند، دستورى بدهد، هرگز مطاع نخواهد بود. حتّى اگر دستور او مطابق با اوامر الهى باشد، باز هم چون اين دستور از ناحيه خداوند نبوده، پيروى از آن، جايز نيست. به همين جهت، عبد الجليل رازى مىنويسد:
شيعه اصوليه را در استناد مذهب و طريقت در معقولات، با عقل و نظر باشد ...؛ امّا در شرايع و فروع ... واضع مذهب شيعه،... اوّل خداى تعالى [است...] و از اين جاست كه شريعت، منصوص گويند اين طايفه چنان كه حق تعالى مىفرمايد: «وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا...»
بعد از آن، رسول عليهالسلام ... و در هر روزگارى، معصومى بوده است كه اگر خللى راه يابد [به دين] رفع كند يا اگر شبهتى افتد در شرعيات، حل آن بكند.(1)
پس از نظر او هر گونه امر و نهيى بايد از سوى خداوند متعال و به اذن او باشد و براى اين كه امر و نهى امام با دستورهاى الهى، تعارض پيدا نكند، لازم است كه امام، معصوم باشد.
در روايات اهل بيت عليهمالسلام دليل ديگرى بر ضرورت منصوص بودن امام ذكر شده است. امام رضا عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
هَلْ يَعْرِفُونَ قَدْرَ الاْءِمَامَةِ وَ مَحَلَّهَا مِنَ الْأُمَّةِ فَيَجُوزَ فِيهَا اخْتِيَارُهُمْ إِنَّ الاْءِمَامَةَ أَجَلُّ قَدْرا وَ أَعْظَمُ شَأْنا وَ أَعْلَى مَكَانا وَ أَمْنَعُ جَانِبا وَ أَبْعَدُ غَوْرا مِنْ أَنْ يَبْلُغَهَا النَّاسُ بِعُقُولِهِمْ أَوْ يَنَالُوهَا بِآرَائِهِمْ أَوْ أقِيمُوا إِمَاما بِاخْتِيَارِهِم.(2)
آيا مردم، قدر و منزلت امامت را در ميان امّت مىشناسند تا انتخاب امام براى آنها جايز باشد؟! همانا امامت، قدرش بزرگتر، شأنش عظيمتر، جايگاهش بلندتر، اطرافش دستنايافتنىتر و عمقش دورتر از آن است كه مردم بتوانند با خردهاى خويش، به آن برسند يا با آراى خود، به آن دست يابند و يا با گزينش خود، امامى را نصب كنند.
ايشان پس از توضيح مفصّلى در باره شأن و منزلت و صفات امام مىفرمايد:
فَهَلْ يَقْدِرُونَ عَلَى مِثْلِ هَذَا فَيَخْتَارُونَهُ أَوْ يَكُونُ مُخْتَارُهُمْ بِهَذِهِ الصِّفَةِ فَيُقَدِّمُونَهُ؟... .(1)
آيا مردم توان شناخت چنين مقامى را دارند تا كسى را براى آن برگزينند؟ يا ممكن است برگزيده آنان داراى اين صفات باشد تا او را مقدّم بدارند؟... .
در اين حديث، عجز انسانها از شناخت مقام امامت، دليل لزوم نص و نفى انتخابْ معرفى شده است. عبد الجليل قزوينى نيز با بهرهگيرى از آموزههاى اهل بيت عليهمالسلام مىنويسد:
مسئله امامت، خود عقلى است ... در عقل عقلا مركوز است كه امامى مىبايد و جايز الخطا نمىشايد. قرآن و محمّد بيايد و بگويد كه بر اين صفت كدام شخص است.(2)
مىبينيم كه ايشان به روشنى از تعيين و معرّفى امام از سوى خدا و عجز بشر از شناخت فرد لايق امامتْ سخن مىگويد و به همين دليل است كه همسو با روايات، عقيده سنّيان مبنى بر انتخاب امام از سوى مردم را طرد مىكند و اين مقام را صرفا به
نص مىداند. وى در باره اختلاف امير مؤمنان عليهالسلام با حاكمان پس از رسول پيامبر صلىاللهعليهوآله و علّت سكوت ايشان مىنويسد:
[خلفا ظاهرا] مقرّان بودند به توحيد خداى و قرآن قبول كرده منازعتى بود در خلافت كه نصّ است يا اختيار توقّف، اولاتر بود.(3)
و در جاى ديگر با خرده گرفتن بر شيوه معمول خلفاى نخستين در تعيين جانشين، با طعن بر بىپايگى راه تعيين خليفه نزد خلفاى سنّيان مىگويد:
چون عمر خطّاب، حوالت و اشارت در امامت بدان شش شخص كرد و بر دو قسمت بنهاد و مهاجر و انصار در آن سرگشته و متردّد شدند... مردمان ما را چه مىگويند؟! روزى گوييم: امامت نص نيست، اختيار و اجماع است
تا بر بو بكر كنيم. امروز دگر باره گوييم: اختيار و اجماع نيست؛ امامت به شورا است؟(1)
عبد الجليل قزوينى، ضمن نقل جريان سقيفه و استشهاد صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله به نصوص دلالت كننده بر امامت امير مؤمنان عليهالسلام در محاجّه با ابو بكر مىگويد:
و بعد از آن، ابى بن كعب [در سقيفه] برخاست [و حاضران را موعظه كرد] و گفت:
... أنّى أشهدُ على رسول اللّه صلىاللهعليهوآله أنّى رأيتُهُ و هو واقفٌ فى هذا المكانِ و كفّ علىّ فى كفّه و هو يقول: هذا إمامكم من بعدى و خليفتى فيكم فقدّموه...[؛ من شهادت مىدهم بر پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله كه ايشان را ديدم در اين مكان ايستاده بود و دست على عليهالسلام در دستش بود و مىفرمود: «اين شخص پس از من، امام شما و جانشين من در ميان شماست پس او را مقدم بداريد].(2)
وى پس از نقل اين كلام، خطاب به نويسنده بعض فضائح الروافض مىگويد:
خواجه انتقالى مىبايد بداند كه كلامى با اين مبالغه كه دلالت است بر نصّىِ على و انكار است بر اختيار، صحابه از آن غافل نبودهاند.(3)
و پس از نقل كلام سهل بن حنيف - كه مضمون آن همچون سخن ابى بن كعب است - مىگويد:
كلامى بدين درستى و مبالغه بر نصّى امير المؤمنين عليهالسلام و انكار غير او در مجمع مهاجر و انصار گفتهاند تا خواجه انتقالى بداند كه مذهب شيعه، كهن است.(4)
عبد الجليل لزوم امامت را عقلى مىداند؛ امّا معتقد است كه جعل اين مقام از سوى خداى متعال صورت مىگيرد و جعل الهى با نصْ مشخص مىشود:
اوّلاً بر نصّىِ على، اوّل دليلى و گواهى عقلِ عاقلان است كه عاقل داند كه زمانه، با ثبوتِ تكليف و جواز خطاى مكلّفان، روا نباشد كه از امامى خالى باشد.
دوم، حجّتِ قرآن است كه آياتِ قرآن بر نصّىِ على عليهالسلام منزل است.
سيوم، اخبار مصطفى است كه بيان كرده شد.
چهارم، اجماع شيعه مُحقّه است... و انكار على مرتضى، ظاهر است بر امامتِ آن جماعت ... اوّلاًدر آن خطبه معروف اوّل اين كلمه مىگويد:
«اما واللّه لقد تقمّصها ابن ابى قحافة و إنّه ليعلم أنّ محلّى منها محلّ القطب من الرّحى».
يعنى ابو بكر پيراهن خلافت درپوشيد و او داند كه من آسياى خلافت را قطبم.
چون نوبت به عمر رسيد مىگويد: «فيا عجبا بينا هو يَستقيلها فى حياته إذ عقدها لآخر بعد وفاته؛ اى عجب از ميانِ آن كه در حالت زندگانى قيله مىكند و روز وفات، به عمر مىسپارد!».
و بر عمر انكار مىكند كه: «جعلنا فى جماعة زعم أنّى أحدهم فياللّه و للشورى». من از كجا و شورى از كجا!
... پس، اين همه، دلالت است بر نصّىِ او و انكار امّت بر اختيار ايشان ... و امام بعد از مصطفى، بلافصل امير المؤمنين عليهالسلام است كه نصِّ ربّ العالمين
است، ونفسِ خير المرسلين است والحمد للّه ربّ العالمين.(1)
ايشان در جاى ديگر، ضمن تأكيد بر اين اصل مهم كه امامت، تنها به جعل الهى است، تصريح مىكند كه حتّى پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله نيز حقّ جعل اين مقام را براى ديگرى ندارد:
امامت او و تقرير ولايت او و فرض طاعت او از قِبَل خداست تبارك و تعالى و به مصطفى - عليه الصلوة والسلام - تعلّقى ندارد، و امامت، درجهاى است، نه اختيار خلق؛ نص است از قِبَل خداى.(2)
از نظر عبد الجليل قزوينى، نقش پيامبر صلىاللهعليهوآله فقط اعلانِ گزينش و جعل الهى است. وى نقل را راه شناخت امامِ معين از سوى خداى مىداند:
مسئله امامت، خود عقلى است... در عقل عقلا مركوز است كه امامى
مىبايد و جايز الخطا نمىشايد. قرآن و محمّد بيايد و بگويد كه بر اين صفت، كدام شخص است.(1)
حاصل آن كه مرحوم عبد الجليل رازى، از ميان نظريههاى عمده موجود در ميان مسلمانان در باره راه تعيين امام، سه راه پذيرفته نزد سنّيان را - كه ناظر و مستند به وقايع پس از شهادت خاتم الأنبيا صلىاللهعليهوآله است - نفى و طرد مىكند و تنها جعل الهى و نص را معتبر مىداند و ادلّه اعتقاد خويش را بيان مىكند. البته غير از اين چهار نظريه عمده، نظريه ديگرى نيز مطرح بوده كه اهميت چندانى ندارد و عمده مسلمانان، با آن مخالفت كردهاند. اين نظريه، مربوط به دسته «جاروديه» از گروه زيديه است. به اعتقاد اين گروه، هر كس از اولاد حضرت فاطمه عليهمالسلام و فرزندان امام حسن و امام حسين عليهماالسلام شجاعت و تا اندازهاى علم داشته باشد، قيام كند و مردم را به پيروى از خود بخواند، امام است.
مرحوم عبد الجليل رازى نيز همانند ديگر اماميه (شيعيان اثنى عشرى) با اين اعتقاد، مخالف است. ايشان مىنويسد:
شيعه اصوليه ايشان [ زيد بن على] را مفترض الطاعة نگويند و خروج از شرايط موجبه ندانند در امامت.(2)
با توجّه به مطالبى كه پيش از اين در باره راههاى تعيين امام بيان شد، مىتوان گفت كه بحث از شرايط امامت نزد شيعيان و سنّيان، بسيار متفاوت است. از نظر شيعه، امام بايد از سوى خداوند متعال، تعيين و نصب گردد و مردم، حق ندارند براى خود، امام انتخاب كنند. بدين روى، شيعه در برابر انتخاب و گزينش الهى، تسليم است و در اين باره، از خود، رأى و نظرى ندارد. در نتيجه، تنها و تنها جعل الهى و نص را شرط تحقّق
امامت مىداند. بحث از شرايط امامت آن چنان كه نزد سنّيان مطرح است، نزد شيعه
وجود ندارد. پس اگر در جايى، عالمان شيعه، از شرايط امام سخن بگويند، منظورشان صرفا بيان ويژگىهاى لازم براى امام الهى است؛ يعنى از آن جا كه امر هدايت و تربيت خلق، بر عهده امام نهاده شده و بندگانْ موظّفاند به طور مطلق، از اوامر و نواهى او اطاعت كنند، لذا امام بايد ويژگىهايى متناسب با اين مقام داشته باشد. امّا اين ويژگىها شرايطى نيستند كه مردم بر اساس آنها به گزينش امام بپردازند؛ بلكه اوصافى هستند كه امام الهى، قطعا آنها را دارد و اساسا خداوند، اين اوصاف و ويژگىها را به برگزيدگان خود عطا مىفرمايد و آن گاه مقام امامت را براى ايشان جعل مىكند. نقل، استناد و استشهاد به برخى فضايل امامان عليهمالسلام نيز صرفاجهت يادآورى حكم عقل به «قبح تقدّم مفضول بر فاضل» است.
از آن جا كه در بررسى نظر مرحوم عبد الجليل رازى، آگاهى از كلام اهل بيت عليهمالسلام و ديدگاههاى متكلّمان و عالمان شيعه و سنّى لازم است، در اين جا به اختصار، ديدگاههاى مختلف در باره شرايط، ويژگىها و نشانههاى امام را مطرح مىكنيم.
الف. ويژگىهاى امام از نظر روايات
علاّمه مجلسى در «ابواب علامات الإمام و صفاته و شرائطه...» نقل مىكند:
سُمِّىَ الاْءِمَامُ إِمَاما لِأَنَّهُ قُدْوَةٌ لِلنَّاسِ مَنْصُوبٌ مِنْ قِبَلِ اللّه تَعَالَى ذِكْرُهُ مُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ عَلَى الْعِبَادِ.(1)
امام، امام ناميده شد؛ چون پيشواى مردم، منصوب از جانب خداى متعال و اطاعتش بر بندگان واجب است.
پيشوايى و وجوب طاعت، معناى امامت هستند؛ نه از شرايط امامت. پس تنها، «منصوب بودن از جانب خداوند متعال» شرط تحقّق امامت معرفى شده است. به عبارت ديگر، بر اساس اين حديث، امامت - كه همان پيشوايى و افتراض طاعت است - ، با نصب خداوند تحقّق مىيابد.
1) . بحار الأنوار، ج 104، ص 25؛ معانى الأخبار، ص64.
در روايت ديگرى، امام رضا عليهالسلام ويژگىها و نشانههايى را براى امام بيان فرموده است كه مهمترين آنها عبارتاند از: 1. أعلم الناس؛ 2. أحكم الناس؛ 3. أتقىالناس؛ 4. أحلم الناس؛ 5. أشجع الناس؛ 6. أسخى الناس؛ 7. أعبد الناس؛ 8. مختون به دنيا آمدن؛ 9. أولى الناس منهم بأنفسهم؛ 10. دلسوزتر از پدر و مادر؛ 11. مواظبت شديد بر اوامر و نواهى خداوند؛ 12. مستجاب الدعوه بودن؛ 13. همراه داشتن زره، سلاح و شمشير پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله و ... . (1)
امّا هيچ يك از اين ويژگىها و نشانهها از شرايط امامتْ شمرده نشده است. ايشان در حديث ديگرى، صفات و ويژگىهاى بسيارى براى امام برمىشمارد و ضمن تأكيد بر كوتاهىِ انديشه بشر عادى از درك مقام امامت، به ناممكن بودن گزينش امام از سوى مردم و وجوب و لزوم نص و نصب الهى تصريح مىفرمايد.
امام رضا عليهالسلام در فرازى از اين روايت مفصّل مىفرمايد:
وَ إنَّ العَبدَ إذَا اختَارَهُ اللّه عز و جل لاُِمُورِ عِبادِهِ شَرَحَ صَدرَهُ لِذلِكَ، وَ أودَعَ قَلبَهُ يَنابيعَ الحِكمَةِ، وَ ألهَمَهُ العِلمَ إِلهاما، فَلَم يَعيَ بَعدَهُ بِجَوابٍ. وَ لا يُحَيَّرُ فيهِ عَنِ الصَّوابِ، وَ هُوَ مَعصُومٌ مُؤيَّدٌ مُوفَّقٌ مُسَدَّدٌ قَد أمِنَ الخَطايا وَ الزَّلَلَ وَ العِثارَ، يَخُصُّهُ اللّه عز و جل بِذلِكَ لِيَكُونَ حُجَّتَهُ عَلى عِبادِهِ، وَ شاهِدَهُ عَلى خَلقِه، وَ «ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ» فَهَل يَقدِرُونَ عَلى مِثلِ هذا فَيَختارُونه؟(2)
همانا هنگامى كه خداى عز و جل بندهاى را بر [اداره] امور خلق برمىگزيند، سينهاش را بر اين كار گشاده مىگرداند و گنجينههاى حكمت را در قلبش به وديعه مىسپارد و از طريق الهام، علم را به او افاضه مىفرمايد، به طورى كه پس از آن، از پاسخ [هيچ سؤالى] در نمىمانَد و از راه درست، متحيّر نمىگردد واو معصوم، مؤيّد، موفّق و مسدّد است و به تحقيق، ايمن از
خطاها و لغزشها و بدىهاست. خداى عز و جل او را به اين ويژگىها مخصوص گردانيده تا حجّت او بر بندگانش و شاهد او بر خلقش باشد «و اين، فضل پروردگار است كه به هر كه بخواهد، عطا مىفرمايد. خداوند، داراى فضل و عظمت است». پس آيا مردم بر انتخاب چنين كسى، قادرند تا او را برگزينند؟
مشاهده مىشود كه در اين قسمت از روايت نيز شرح صدر، حكمت، علم، عصمت، حجّيت و شاهد بودن بر خلق، از جمله ويژگىهاى امام دانسته شده است؛ امّا همچنان از شرايط امامتْ سخنى به ميان نيامده است. همين طور در هيچ يك از روايات اهل بيت عليهمالسلام اساسا شرايط امامت، مطرح نشده است؛ زيرا چنان كه گفتيم، بحث از شرايط امامت، هنگامى مطرح مىشود كه انتخاب امام بر عهده مردم باشد. تنها در اين صورت است كه ارائه ملاكى براى تصحيح گزينش مردم، ضرورت دارد؛ امّا چنانچه امامت، مقامى الهى باشد و امام از سوى خداوند منصوب شود، خداوند، خود بهتر مىداند كه اين مقام را براى چه كسى جعل كند. به همين جهت، در لسان روايات، به جاى بحث از شرايط امامت، مسائلى همچون ويژگىها و صفات امام الهى و نشانهها و راه شناخت امامِ برگزيده خداوند، مطرح شده است و اگر متكلّمان شيعه نيز از برخى ويژگىهاى لازم براى امام به عنوان شرايط امامت تعبير مىكنند، اين تعبير، قطعا همراه با تسامح است.
ب. ويژگىهاى امام از نظر متكلّمان شيعه
ويژگىهاى امام از نظر شيخ مفيد، عبارتاند از: 1. عصمت؛ 2. عالم بودن به تمام علوم دين؛ 3. داراى فضل كامل و افضل بودن از همه مردم؛ 4. منصوص بودن (در صورتى كه معجزه نداشته باشد)؛ 5. هاشمى بودن و پس از امام حسن عليهالسلام از نسل امام حسين عليهالسلام بودن.(1)ويژگى پنجم، از ويژگىهاى امام به شمار نمىرود؛ بلكه از نشانههاى امامان الهى پس از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله است.
1) . أوائل المقالات، ص35.
سيّد مرتضى نيز همين ويژگىها را برمىشمارد و معتقد است كه امام در جميع امورى كه مقدّم است بايد افضل از همه باشد.(1)
ابن ميثم نيز براى امام الهى، ويژگىهايى را قائل شده است: 1. عصمت؛ 2. دارا بودن همه اصول كمالات نفسانى شامل: علم، عفّت، شجاعت، و عدالت؛ 3. افضل امّت در تمامى كمالات نفسانى؛ 4. مبرّا از تمامى عيوب نفرتانگيز در خلقت و اصل و نسب و صناعات ركيكه، شامل: حجامت و ...؛ زيرا طهارت از اين امور جارى مجراى لطف مقرّب است؛ 5. منصوص عليه بودن؛ 6. مخصوص بودن به آيات و كرامات الهى.(2)
خواجه در تجريد و علاّمه در مناهج اليقين، سه ويژگى براى امام برمىشمارند: 1. عصمت؛ 2. افضل مردم در تمامى فضايل، اعم از علم، دين، كرم و شجاعت؛ 3. وجوب نص.(3)
سديد الدين محمّد حمصى، معتقد است كه ويژگىهاى امام، منحصر در چهار صفت است: 1. عصمت؛ 2. افضل رعيت در جودت رأى، علم به سياست و قرب به خدا؛ 3.اعلم به احكام شريعت؛ 4. اشجع مردم.(4)
ج. شرايط امامت نزد متكلّمان اهل سنّت
از نظر سنّيان، سه شرط است كه بدون آنها هيچ كس واقعا استحقاق امامت ندارد. اين شرايط، عبارتاند از: 1. اجتهاد در اصول و فروع دين؛ 2. داشتن رأى و بصيرت و تدبير؛ 3. شجاعت و قوّت قلب.
امّا در شرح المواقف پس از ذكر اين سه شرط مىنويسد:
گفته شده كه اين سه ويژگى، در امامتْ شرط نيست؛ زيرا در حال حاضر، همه اين شرايط در يك نفر جمع نيست. پس يا نصب امام بدون اين
شرايط، واجب است كه در اين صورت، تعيين آنها بيهوده خواهد بود؛ زيرا امامت بدون اين شرايط، تحقّق يافته است و يا نصب كسى كه واجد اين شرايط باشد. واجب است كه اين هم تكليف به امرى فراتر از توان مردم است و يا اين كه نه اين و نه آن، هيچ يك واجب نيست و اين قول، مفاسدى در پى دارد، و براى رفع اين مفاسد بايد گفت كه نصب امام بدون تحقّق آن سه شرط، ممكن است.(1)
وى سپس شرايط عامترى براى امامتْ بيان مىكند كه عبارتاند از: 1. عدالت ظاهرى؛ 2. عاقل بودن؛ 3. بالغ بودن؛ 4. مرد بودن؛ 5. آزاد بودن.(2)
گفتيم كه با قول به نص و لزوم تعيين امام از سوى خداى متعال، اساسا بحث از شرايط امامت در ميان شيعه، آن گونه كه نزد سنّيان مطرح است، جايگاهى ندارد. با اين حال، در آثار متكلّمان، ميان شرايط امامت، ويژگىهاى امام و يا نشانههاى امامان الهى، تفكيك روشنى صورت نگرفته است، به همين جهت، گاهى نشانههايى كه براى تشخيص امام الهى بيان شده، به عنوان شرط در تحقّق امامت تلقّى مىشوند و اين، نشانه جهل و گمراهى است.
الف. نفى موروثى بودن امامت
در روايات ما آمده است كه امامت پس از امام حسن عليهالسلام و امام حسين عليهالسلام در اعقاب خواهد بود و بزرگترين فرزند هر امامى پس از او امام است، مگر آن كه داراى آفتى (نقصان در عقل يا بدن) باشد. نويسنده كتاب بعض فضائح الروافض، به اين موضوع اعتراض مىكند و مىگويد:
و دين به نسبت نيست و آن گبركان بودند كه ملك به نسبت داشتند.(3)
مرحوم عبد الجليل رازى، ضمن اعتراض به نسبت دادن چنين قولى به شيعيان، آن را از سر عصبيت و جهل مىشمارد و تأكيد مىكند كه در ميان مسلمانان، هرگز كسى به چنين قولى معتقد نيست. ايشان با برشمردن برخى ويژگىها و فضايلى همچون: علم، تقوا، زهد، امانت، ورع، سبقت در اسلام، انفاق مال، قبول شرايع و احكام، فضل، شجاعت، سخاوت و عصمت، تأكيد مىكند كه اگر مؤمنِ شريفنسبى، همه اين خصلتهاى نيك را داشته باشد، قطعا از نظر رتبه و مقام، اولاتر از مؤمن ديگرى است كه اين ويژگىها را ندارد.
عبد الجليل رازى همچنين يادآور مىشود كه حضرت شيث نيز به جهت ايمان و علم و عصمت، وارث حضرت آدم عليهالسلام شد، نه صرفا به خاطر نسبت فرزندى؛ چه اگر نسبت شرط بود، مىبايست فرزندان ديگر آدم عليهالسلام نيز به اين مقام مىرسيدند. در حالى كه از ميان تمام آنها مقام وراثت، تنها به شيث رسيد، چنانكه سام، وارث نوح شد، نه كنعان، و اسماعيل بعد از پدر به امامت رسيد، نه فرزندان ديگر. ايشان پس از بيان اين نكات مىنويسد:
خواجه مجبّر مىبايست كه آن اعتراض بر خداى كند و بگويد كه: ملك به نسبت گبركان دارند، نه پيغمبران. پس با وجود فرزند و برادر مستحق، بيگانه را به مجرّد مؤمنىنرسد، و از آيات قرآن و اخبار رسول عليهالسلام اين معنى معلوم و مصوّر است، و تشبيه كردن اين طريقت به گبركى، الاّ جحود محض و انكار صرف نباشد.(1)
با اين عبارت، روشن مىشود كه از نظر عبد الجليل رازى، امامت، مقامى الهى است كه تنها با جعل خداى متعال تحقّق مىيابد و اين كه خداوند، مقام امامت را در خاندانى قرار داده، به جهت موروثى بودن آن نيست؛ بلكه به خاطر شايستگى آن خاندان است. از نظر وى، اعتراض به جعل امامت در يك خاندان، در حقيقت، به
1) . همان، ص46 - 47.
خداوند باز مىگردد و اين اعتراض، به شيعيانْ وارد نيست؛ چون شيعه اساسا حقّ گزينش امام را براى خود قائل نيست، تا چه رسد به موروثى دانستن امامت!
البته عبد الجليل تأكيد مىكند كه گزينش خداى متعال نيز بى حكمت و غير عادلانه نيست؛ بلكه خداوند، همواره فردى را براى امامت برمىگزيند كه افضل از همگان بوده، ويژگىهايى متناسب با آن مقام را دارا باشد. لذا معتقد است كه اگر افرادى در يك خاندان، افضل از ديگران باشند، با وجود آنها نوبت به ديگرى نمىرسد. وى همچنين در برابر تكرار ادّعاى بىاساس نويسنده سنّى، مجدّدا تأكيد مىكند كه از نظر
شيعه، امامت و خلافت، به نسبت نيست و استحقاق امامت با سه شرط عصمت و منصوصيت و علم حاصل مىشود و با فقد يكى از اين سه شرط، رسيدن به مقام امامت، منتفى است. و آن كه هر سه شرط را داشته باشد، امام مفترض الطاعة خواهد بود؛ چه خويشاوند پيامبر و امام پيشين باشد يا نسبتى با ايشان نداشته باشد.(1)
عبد الجليل رازى، جهت رفع شبهه به جعل مقام امامت در فرزندان امام حسين عليهالسلام اشاره مىكند و مىنويسد:
يك شاهد كه بدان، شبهت ساقط شود... آن است كه اگر شيعه، امامت به نسبت گفتندى. حسنِ على عليهالسلام فرزند مهتر است على را و فاطمه را و شيعه در اولاد حسنِ على از اوّل تا به آخر، در هيچ كس دعوى امامت نكردهاند، و از فرزندانِ زين العابدين الاّ در باقر دعوى نكنند و زيد على عليهالسلام كه پسر زين العابدين است و خروج كرده است، به امامتش قبول نكنند براى فقد عصمت و نصيت و كثرت علم ؛ تا بدانى كه شيعه، امامت به نسبت نگويند الاّ به علم و عصمت و نصيت نگويند.(2)
از اين كلام، به روشنى استفاده مىشود كه عبد الجليل رازى، سه شرط را براى تحقّق امامتْ لازم مىشمارد. روشن است كه اين سه شرط، ويژگىهاى اساسى امام الهى به حساب مىآيند. منظور عبد الجليل، اين نيست كه امكان دارد اين شرايط در
شخصى به غير از برگزيده خداوند نيز باشد و او بدون گزينش پروردگار استحقاق امامت بيابد.
ايشان در جاى ديگر، در پاسخ نويسنده سنّى كه اتّهام «موروثى دانستن امامت» را به شيعه مىزند، سست بودن نظر سنّيان در باره شرايط امامت را به او گوشزد مىكند. نويسنده سنّى در باره مقتدر مىگويد: «بلحسنِ فراتِ رافضى، وزير مقتدر خليفه بود و مقتدر را سه سال بود».(1)
عبد الجليل در اين جا اتّهام نويسنده سنّى را متوجّه خود وى مىداند و سستى نظر او را ياد آور مىشود و مىنويسد:
مسكين، فراموش كرده است كه كودك، صلاحيت خلافت ندارد و از يادش برفته است آن تقرير كه خلافت و دولت، به نسبت مذهب گبركان است و مقتدر سه ساله را الاّ نسبتِ مجرّد در سه سالگى، صلاحيتى نتواند بود از علم و فضل و عقل، و اجماع امّت در او، ندانم مقبول چگونه باشد؟! و خواجه نوسنّى مقتدر، را به نسبت سه سالگى خليفه مىداند و علىِ ده ساله انكار مىكند، و پندارى در عهد مقتدر سه ساله پيران و رسيدگان از بنى هاشم و بنى عبّاس همه بمرده بودند تا اين حجّت بد و انكار در نحر مجبّرش بماند ... .
اين خواجه هر بيانى كه مىكند، يا انكار است به مذهب بر خدا، يا انكار است بر بعضى انبيا، يا انكار است بر خلفا و سلاطين و امرا و قضاة و علما... اوّلاً گفته است كه: «مقتدر خليفه سه ساله بود...» اكنون به اجماع همه عقلا و خاصّه به مذهب مصنّف مجبّر سه ساله خلافت را بنشايد واجماع محال است كه بر سه ساله منعقد شود كه او را نه عقل باشد و نه علم و نه رأى و نه اجتهاد و نه اهليت، و خلافت به نسبت خود مذهب گبركان است.
... و اگر جماعتى گويند: امام عادل و منصف و عالمتر و شجاعتر از رعيت بايد كه باشد و معصوم بايد از خطا و زلّت، و كوتاه دست،و تمكينِ ظالمان
1) . همان، ص85.
و غاصبان بايد كه نكند، و نص باشد از قِبَل خدا به هر روزگارى تا ظاهر و باطنش پاكيزه باشد. خواجه مصنّف تشنيع زند و گويد: اين مذهب رافضيان است و خلافِ اجماع مسلمانان است و خصومتِ صدر اوّل و جمهور اعظم است.(1)
مرحوم عبد الجليل در اين جا مىگويد به اجماع همه عقلا، كودك سه ساله، شايستگى خلافت را ندارد و محال است كه اجماع بر اين امر منعقد شود. بايد دانست كه اين قول در مبناى سنّيان مىتواند صحيح باشد؛ يعنى اگر خلافت به انتخاب مردم باشد، و عقل و بلوغ و ... شرط خلافت باشند، اجماع بر خلافت سه ساله محال و شايستگى آن كودك، مفقود است؛ امّا اگر جعل امامت بر عهده خداوند باشد، هيچ بُعدى ندارد كه خداى تعالى اين مقام را به كودكى در مهد نيز عطا فرمايد، چنان كه به
تصريح قرآن كريم به حضرت عيسى در كودكى، نبوّت بخشيد.
«فَأَشَارَتْ إِلَيْهِ قَالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كَانَ فِى الْمَهْدِ صَبِيًّا * قَالَ إِنِّى عَبْدُ اللّه آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا».(2)
مريم به عيسى اشاره كرد؛ گفتند: «چگونه با كسى كه كودكى در گاهواره است، سخن بگوييم؟». عيسى گفت: «به راستى كه من بنده خدايم؛ به من كتاب عطا كرده و مرا پيامبر قرار داده است».
در روايات اهل بيت عليهمالسلام نيز امامت كودك، جايز شمرده شده(3)و امام جواد عليهالسلام و نيز حضرت امام عصر عليهالسلام در كودكى به امامت رسيدهاند.
ب. تأكيد بر نص
پيش از اين، در بحث راههاى تعيين امام بيان شد كه مرحوم عبد الجليل رازى، تنها نص و نصب الهى را در تحقّق امامت معتبر مىداند. ايشان همچنين به نص، به عنوان اصلىترين شرط امامت نيز تأكيد بسيارى دارد و فضايل امامان عليهمالسلام را فرع بر آن
مىداند. نويسنده سنّى از سكوت امير مؤمنان عليهالسلام در برابر غاصبان خلافت، تعجّب مىكند و مىگويد: «اى عجب، على، قوىترِ بنى هاشم بود... و معصوم چون رسول عليهالسلام چرا طلب حق خود نكرد».(1)
عبد الجليل در پاسخ وى مىنويسد:
چنين است، امّا امام عالمتر است و معصوم است و مصلحت او بهتر داند... و كس را بر وى اعتراض نرسد كه همانا اعتراض امّت را بر اختيار خود باشد، نه بر نصِّ خداى.(2)
وى همچنين در باره اعتقادات شيعه مىگويد:
امّا اصل مذهب شيعه اصوليه اماميه اثنى عشريه، آن است كه ... پيغمبران او از آدم تا به محمّد صلىاللهعليهوآله ، همه صادق و امين، قولش همه حجّت است، فعلش همه حق، و بعد از وى امام نص و معصوم على مرتضى است، نص از قِبَل خداى؛ معصوم از همه خطا. و بعد از وى تا به قيامت امام آن باشد كه موصوف باشد بر اين صفت... .(3)
نويسنده سنّى در طعن شيعيان گفته است: «اينها به دوازده امام گويند چنان كه ملحدان به هفت امام گويند... اينها را قطعى گويند كه بر دوازده امام قطع كنند (پس گفته است كه) آن خداست كه يكى شايد و ديگر چيزها زيادت و نقصان پذير باشد؛ چرا امام سيزده نشايد...؟».(4)
عبد الجليل قياس وى را نادرست و مع الفارق شمرده و اين سخن را خلاف عقل و قرآن و شريعت مىداند و با مثالهاى متعدّدى، يادآور مىشود كه آنچه را خدا معين كرده باشد، زياده و نقصان برنمىدارد، چنان كه نماز مغرب كه سه ركعت تعيين شده (مثلاً)، قابل تغيير از سوى مردم نيست. ايشان مىنويسد:
اين و مانند اين همه معدود و مشروع است؛ زيرا كه نصّ خداست، نه
اختيار مجبّران، كذلك امام نصّ است نه اختيار، چندان شايد كه خداى تعالى فرمايد، نه چندان كه مجبّران را بايد.(1)
ايشان در جاى ديگر مىگويد:
امّا جواب آنچه گفته است كه: «شيعه امام نص گويند» بلى چنين است و اين، مذهبى ديرينه است و كهن است، از آن روزگار ياد است اين مذهب كه آدم بر شيث نص كرد، و بعد از وى همه انبيا هم اين كردند.... به مذهب اهل حق، امام نص است و معصوم... و بحمد اللّه شيعت، دلالت بر امامت، نه از آيت گويند و نه از خبر كه اين هر دو سمعى است؛ امّا دلالت بر امامت از طرق عقل گوييم و آن وجوب رياست است... امّا آيات و اخبار از براى تأكيد دلالت و تعيين امامت آورديم و بيرون از آيه «إنّما» و خبر «أنت منّى» بسيارى آيات و اخبار است كه دلالت بر امامتِ على... .(2)
عبد الجليل رازى در اين جا تصريح مىكند كه اصل لزوم وجود امام، عقلى است؛ امّا تعيين امام بر عهده خداوند است و آيات و اخبار، صرفا جهت معرّفى امامِ معيّن از
سوىخداست. ايشان همواره بر محوريت و اصل بودن نصْ تأكيد دارد و پس از بيان برخى فضايل و مناقب امير مؤمنان عليهالسلام مىنويسد:
اين و صد چندين كه به شرح همه كتاب مطوّل شود با انصاف ببايد ديدن تا اگر دگر كس كرد امير المؤمنين مطلق آن كس باشد، نه على، و اين فضايل كه بيان كرده شد، همه فرع است بر عصمت و نصيت به حجّت عقل و آيات قرآن و اخبار رسول.
و آن كه او عالم است به احكام تورات و انجيل و زبور و همه كتب انبيا و به قرآن، به تنزيل و تأويل و ناسخ و منسوخ... پس امير المؤمنين مطلق و امام موفّق، شخصى باشد كه ضارب بالسّيفين باشد، طاعن بالرّمحين باشد، المصلّى لقبلتين باشد، و «لم يشرك باللّه طرفة عين» باشد، هرگز بت را سجده ناكرده، خمر ناخورده، دروغ ناگفته... .(3)
در اين عبارت، روشن است كه هر چند وى شرايط، ويژگىها و نشانههاى امامت را به صورت تفكيك نشده بيان مىكند، با اين حال، توجّه دارد كه امامت، صرفا با نص محقّق مىشود و امام منصوص بايد معصوم و عالم به دين باشد. از سوى ديگر، بيان اين فضايل، از باب يادآورى قبح «تقديم مفضول بر فاضل» است، چنان كه وى در جايى به اين حكم عقل اشاره مىكند و مىنويسد:
روا نباشد كه بعد از مصطفى، امير المؤمنين با فضل و عصمت در نماز اقتدا به كسى كند كه درست شده است كه تقديم مفضول بر فاضل قبيح است.(1)
و در جاى ديگر مىگويد:
و مذهب شيعت... آن است كه با وجود امير المؤمنين على عليهالسلام بو بكر را و
غير بو بكر را استحقاق امامت نيست به فقد شرايط موجبه.(2)
ج. لزوم عصمت
عصمت در لغت، به معناى «منع» و «حفظ» است(3)و معصوم در اصطلاح شرع، كسى است كه به لطف خداوند سبحان، از هر گونه آلودگى به گناه و كارهاى زشت و ناشايست و پليد، دورى كند، در حالى كه توان انجام دادن آنها را داشته باشد.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
الْمَعْصُومُ هُوَ الْمُمْتَنِعُ بِاللّه مِنْ جَمِيعِ مَحَارِمِ اللّه وَ قَدْ قَالَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى: «وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللّه فَقَدْ هُدِيَ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيم»(4).(5)
معصوم، كسى است كه به [عنايت] خداوند از همه حرامها حفظ مىشود و خداى - تبارك و تعالى - فرموده است: «هركس به حفظ الهى بپيوندد، به يقين، به راه راست هدايت شده است».
يكى از ويژگىهاى اساسى و ضرورى براى امام الهى، «عصمت» است و خداوند
بايد برگزيده و حجّت خود را از آلودگىها و كارهاى زشت و ناشايست، حفظ كند؛ زيرا چنان كه گفتيم، امامت، مقام امر و نهى است و امام، كسى است كه اطاعتش بر همه امّت به طور مطلق، واجب است؛ يعنى پيروى از تمام اوامر و نواهى امام، واجب و تخلّف از آن، حرام و ممنوع است. نيز گفتيم كه حق امر و نهى اوّلاً و بالذات، تنها از آنِ خالق متعال است و اوّلين شأن انسانها بندگى اوست. پس آن كه اطاعتش از سوى خدا بر خلق واجب شده، نمىتواند و نبايد دستورى بر خلاف امر خداى متعال صادر كند. حال اگر امام مفترض الطاعة، از خطا و گناه مصون نباشد، ممكن است بندگان خدا را از روى اشتباه يا مخالفت با خدا، به عصيان و نافرمانىِ او امر كند و اين تناقض و محال
است؛ زيرا لازم مىآيد كه خداى سبحان از يك سو (به واسطه وجوب پيروى از غير معصوم) به گناه و معصيت دستور دهد و از سوى ديگر، از آن نهى كند. به همين جهت، عصمت، لازمه جدايىناپذير امامت الهى است. امير مؤمنان عليهالسلام مىفرمايد:
إِنَّمَا الطَّاعَةُ لِلَّهِ عز و جل وَ لِرَسُولِهِ وَ لِوُلاَةِ الْأَمْرِ وَ إِنَّمَا أُمِرَ بِطَاعَةِ أُولِى الْأَمْرِ لِأَنَّهُمْ مَعْصُومُونَ مُطَهَّرُونَ لاَ يَأْمُرُونَ بِمَعْصِيَتِهِ.(1)
اطاعت مطلق فقط براى خداى عز و جل و پيامبر او و براى واليان امر است. و به اطاعت از اُولى الأمر دستور داده شده؛ چرا كه ايشان معصوم و پاكيزهاند و به معصيت خدا امر نمىكنند.
از سوى ديگر، امام، حجّت خدا بر خلق است و خداوند متعال، منزّه است از اين كه كسى را حجّت خود بر بندگانش قرار دهد و او را از غفلت و نسيان و پليدى و گناه، حفظ نكند.
امام رضا عليهالسلام مىفرمايد:
إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا اخْتَارَهُ اللَّهُ عز و جل لِأُمُورِ عِبَادِهِ شَرَحَ صَدْرَهُ لِذَلِكَ وَ أَوْدَعَ قَلْبَهُ يَنَابِيعَ الْحِكْمَةِ وَ أَلْهَمَهُ الْعِلْمَ إِلْهَاما ... هُوَ مَعْصُومٌ مُؤَيَّدٌ مُوَفَّقٌ مُسَدَّدٌ قَدْ أَمِنَ مِنَ الْخَطَايَا وَ الزَّلَلِ وَ الْعِثَارِ يَخُصُّهُ اللَّهُ بِذَلِكَ لِيَكُونَ حُجَّتَهُ عَلَى عِبَادِهِ وَ شَاهِدَهُ
1) . علل الشرائع، ص 123.
عَلَى خَلْقِه.(1)
هنگامى كه خداوند متعال بندهاى را براى امور [ساير] بندگانش برمىگزيند،
سينهاش را براى اين امر، فراخ مىسازد و چشمههاى حكمت را در دلش به وديعه مىگذارد و به او علم را الهام مىكند... پس او معصوم و مورد تأييد و توفيق و تسديد الهى است و از خطا و انحراف و لغزش در امان است. خداوند اين امور را به او اختصاص داده است تا حجّت او بر بندگانش باشد و گواه بر خلقش.
بنا بر اين، بين عصمت و حجّيت و وجوب طاعت، ملازمت تام برقرار است. همچنين پاسدارى از دين - كه وظيفه و هدف اساسى امام الهى است - ، بدون داشتن مقام عصمت، امكانپذير نيست.
مرحوم عبد الجليل رازى، با توجّه به همين دلايل، عصمت را از شرايط لازم امامت شمرده و امامت غير معصوم را نفى مىكند. ايشان مىگويد:
شخصى كه عالم و معصوم نباشد، به امامت قبول نبايد كردن.(2)
ايشان با بهرهگيرى از آموزههاى اهل بيت عليهمالسلام علم و عصمت را لازمه افتراض طاعت و از آن جداناشدنى مىداند و در باره امير مؤمنان عليهالسلام مىگويد:
و على به حق و عالم و معصوم و امام مفترض الطاعة [بود].(3)
از نظر او كسانى را كه عصمت ندارند هرگز نمىتوان امام دانست. اعتقاد شيعه، آن است كه غير معصوم، هر فضيلت و مقامى هم داشته باشد، امامتش پذيرفته نيست. عبد الجليل اين حقيقت را چنين بيان مىكند:
شيعت، خود صحابه رسول را با درجه ايمان و سبقت و وصلت و هجرت و ستر و عفّت و قبول شريعت و كتاب و سنّت، قبول نمىكنند به امامت، براى فقد عصمت و كثرت علم.(4)
ايشان در باره حاكمان پس از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىنويسد:
امّا آنچه از سيرتِ بو بكر و ديگر صحابه ياد كرده است ... شيعت انكار كنند در ايشان كه درجه امامت نداشتند و آن به فقد عصمت و نصوصيت و كثرت علم است.(1)
نيز در پاسخ به اتّهام تبعيت شيعه از ابو الخطاب مىگويد:
امّا خطّابى و بو الخطاب را كجا با وى (امير مؤمنان عليهالسلام ) برابر توان كردن كه شيعت، ابن الخطاب را ... به امامت قبول نمىكند براى فقد عصمت و نصوصيت. پندارم تبع بوالخطاب كمترك باشند كه شيعت در اعتقاد و مذهب، اقتدا به ابو الخطاب و ابن الخطاب كمترك كنند.(2)
نويسنده كتاب نقض، در باره لزوم عصمت امام مىنويسد:
امّا آنچه گفته است كه: «قائم معصوم است چون محمّد و جبرئيل» . بلى مذهب و اعتقاد اماميه، اين است كه ائمّه را معصوم گويند، چون انبيا و ملائكه، كه اگر نبى معصوم نباشد، در شرع خلل افتد، واگر امام معصوم نباشد، به قول و فعلِ وى اقتدا روا نبود. و طبيب بيمار، معالجت را بنشايد و بر اين قول، دلايل و حجج و بيّنات بسيار است عقلى و سمعى.(3)
پيش از اين، رابطه ميان وجوب طاعت و عصمت امام را بيان كرديم. روشن شد كه به حكم صريح عقل سليم، خداوند متعال، هرگز به اطاعت مطلق از غير معصوم امر نمىكند. يكى ديگر از دلايل عدم گزينش غير معصوم براى امامت، آيه 124 سوره بقره است. خداوند در پاسخ درخواست حضرت ابراهيم عليهالسلام بر جعل امامت در ذريه حضرتش مىفرمايد:
لا يَنَالُ عَهدِى الظّالِمينَ.(4)
عهد من به ستمكاران نمىرسد.
امام رضا عليهالسلام در تفسير اين آيه شريف مىفرمايد:
فَأَبْطَلَتْ هَذِهِ الاْيَةُ إِمَامَةَ كُلِّ ظَالِمٍ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ صَارَتْ فِى الصَّفْوَة.(1)
اين آيه، امامت هر ستمكارى را تا قيامتْ باطل كرده است و امامت، تنها دربرگزيدگان قرار يافته است.
مسلّم است كه بزرگترين و بارزترين مصداق ظلم، شرك به خداست. همچنين ارتكاب گناه نيز از مصاديق ظلم شمرده مىشود. به همين جهت، عبد الجليل رازى با بهرهگيرى از اين آموزه قرآنى مىگويد:
شبهتى نيست كه خمر در عهد جمله انبيا، حرام بوده است و هرگز روا نباشد كه حلال باشد كه مزيل عقل و نقصان كننده شرع است... و اتّفاق فضلا و عقلاست كه خمر خورده، چون زاهد نباشد و بتپرست، چون مؤمن نباشد، وگر...خوردند و بت را سجده كردند، لاجرم امامت را نشايند كه هركس كه خمر خورده باشد يا بت سجده كرده باشد، وقتى كه از اينها توبه كند، نبوّت و امامت را نشايد؛ امّا مؤمن مخلص، تائب باشد. پس امام بعد از مصطفى، على باشد، نه بو بكر و نه عمر و نه عثمان و ... از اين وجوه كه بيان كرده شد.(2)
د. لزوم علم
به يقين مىتوان گفت كه يكى از مهمترين وظايف و بلكه شأن اصلى و اساسى پيامبران و حجّتهاى الهى، هدايت، تعليم و تزكيه بندگان خداست. روشن است كه اوّلين شرط هدايت و تعليم مردم، داشتن علم است. كسى كه بر جايگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىنشيند و مىخواهد كارهاى او را تداوم بخشد و دين الهى را زنده نگه دارد و آن را از تحريف و تبديلْ حفظ كند، قطعا بايد به تمام دين، علم و احاطه كامل داشته باشد. بدون علم و آگاهى از دين پيامبر صلىاللهعليهوآله نمىتوان به جاى او نشست و از دين او پاسدارى كرد و دين الهى را تداوم بخشيد. مسلما هيچ عاقلى كارهاى خود را به كسى نمىسپارد كه دانش كافى نداشته باشد. بنا بر اين، بسيار روشن است كه امام الهى، لزوماً بايد از
علم كافى براى هدايت مردم و حفظ دين خدا برخوردار باشد. غير از شأن هدايتگرى و حافظ دين بودن امام مفترض الطاعة نيز هست و خداوند، امام را حجّت خويش بر خلقش قرار داده است. همچنين لزوم عصمت امام پيش از اين اثبات شد. مسلما وجوب طاعت، حجّيت و عصمت، بدون داشتن علم، ممكن نيست. در ادامه، در باره رابطه وجوب طاعت و علم، رابطه حجّيت و علم و رابطه عصمت و علم، به اختصار، مباحثى ارائه مىشود.
ه . رابطه وجوب طاعت و علم
لزوم عالم بودن امامِ مفترض الطاعة، امرى بديهى است؛ زيرا خداوند، اطاعت از امام را به صورت مطلق، واجب كرده است. چنانچه امام به دين الهى عالم نباشد، يا كسى غير از او نيز چنين علمى ندارد و يا كسى غير از امام، عالم به دين است.
اگر هيچ كس اعم از امام و غير او به دين عالم نباشد، فساد دين لازم مىآيد؛ زيرا دين، با علم پايدار مىماند و تنها عالم مىتواند با رفع شبهات و پاسخ به منكران،
حوزه دين را از هر گونه انحراف حفظ كند و از افزودن بر دين و كاستن از دين، مانع شود.
و اگر كسى غير از امام به دين عالم باشد، در اين صورت، امام بايد در امور دينى به آن شخص رجوع كند و مسائل دين را از او بگيرد كه در اين صورت، امام، تابع ديگرى مىشود و اين، تناقضى آشكار است. در نتيجه، كسى كه اطاعتش بر مردم واجب شده، لزوما بايد داراى علم الهى باشد تا مردم را به راه صحيح بخواند و دين را از انحراف و
كژى حفظ كند. امام باقر عليهالسلام مىفرمايد:
عَجِبْتُ مِنْ قَوْمٍ يَتَوَلَّوْنَا وَ يَجْعَلُونَا أَئِمَّةً وَ يَصِفُونَ أَنَّ طَاعَتَنَا مُفْتَرَضَةٌ عَلَيْهِمْ كَطَاعَةِ رَسُولِ اللّه صلىاللهعليهوآله ثُمَّ يَكْسِرُونَ حُجَّتَهُمْ وَ يَخْصِمُونَ أَنْفُسَهُمْ بِضَعْفِ قُلُوبِهِمْ فَيَنْقُصُونَا حَقَّنَا وَ يَعِيبُونَ ذَلِكَ عَلَى مَنْ أَعْطَاهُ اللّه بُرْهَانَ حَقِّ مَعْرِفَتِنَا وَ التَّسْلِيمَ لِأَمْرِنَا أَ تَرَوْنَ أَنَّ اللّه - تَبَارَكَ وَ تَعَالَى - افْتَرَضَ طَاعَةَ أَوْلِيَائِهِ عَلَى عِبَادِهِ ثُمَّ يُخْفِى عَنْهُمْ أَخْبَارَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ يَقْطَعُ عَنْهُمْ مَوَادَّ الْعِلْمِ
فِيمَا يَرِدُ عَلَيْهِمْ مِمَّا فِيهِ قِوَامُ دِينِهِمْ؟!(1)
تعجب مىكنم از گروهى كه ولايت ما را پذيرفته و ما را امام قرار دادهاند و در توصيف ما مىگويند كه اطاعت از ما برايشان همانند اطاعت پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله واجب است. سپس حجّت خود را مىشكنند و به خاطر ضعف دلهايشان، با خود دشمنى مىورزند، حق ما را تنقيص مىكنند و آن را بر كسى كه خداوند برهان حق معرفت ما و تسليم بر امر ما را به او عطا كرده است، عيب مىگيرند. آيا چنين مىپنداريد كه خداى متعال طاعت اولياى خود را بر بندگانش واجب كند و در عين حال، اخبار آسمانها و زمين را از ايشان مخفى دارد و ريشه و اساس علم - در آنچه از ايشان سؤال مىشود - را قطع كند، در صورتى كه قوام دين آنها در آن است؟!
و. رابطه حجّيت و علم
از نظر شيعه، امام، حجّت خداست و حجّت خدا بايد داراى علم الهى باشد تا از لغزش و سقوط، ايمن گردد و از پاسخ به سؤالات و مشكلات ايجاد شده براى بندگان خدا در نمانَد. خداوند، تنها با شخصى كه از اين ويژگى برخوردار است مىتواند حجّت خويش را بر بندگانش تمام كند. بنا بر اين، حجّيت وقتى معنا پيدا مىكند كه قول و فعلِ حجّت خدا روشنىبخش و رافع مشكلات و اختلافات باشد و اين امر، بدون داشتن علم، امكانپذير نيست. حقايق و راه حل مشكلات، با نور علم بر امام عليهالسلام عيان مىگردد و او مىتواند در هر زمينهاى، سخن آخر را بگويد وحجّت را بر همگان تمام كند.
امام رضا عليهالسلام در ضمن حديث مفصّلى در فضايل و صفات امام مىفرمايد:
إِنَّ الْأَنْبِيَاءَ وَ الْأَئِمَّةَ - صلوات اللّه عليهم - يُوَفِّقُهُمُ اللّه وَ يُؤْتِيهِمْ مِنْ مَخْزُونِ عِلْمِهِ وَ حِكَمِهِ مَا لاَ يُؤْتِيهِ غَيْرَهُمْ فَيَكُونُ عِلْمُهُمْ فَوْقَ عِلْمِ أَهْلِ الزَّمَان... وَ إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا اخْتَارَهُ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ لِأُمُورِ عِبَادِهِ شَرَحَ صَدْرَهُ لِذَلِكَ وَ أَوْدَعَ قَلْبَهُ
1) . الكافى، ج 1، ص 161 - 162.
يَنَابِيعَ الْحِكْمَةِ وَ أَلْهَمَهُ الْعِلْمَ إِلْهَاما فَلَمْ يَعْيَ بَعْدَهُ بِجَوَابٍ وَ لاَ يُحَيَّرُ فِيهِ عَنِ الصَّوَابِ... يَخُصُّهُ اللّه بِذَلِكَ لِيَكُونَ حُجَّتَهُ عَلَى عِبَادِه.(1)
همانا خداوند، پيامبران و امامان - صلوات اللّه عليهم - را موفّق مىدارد و از علم وحكمت مخزون خويش - كه به احدى غير ايشان نداده - به آنان عطا مىفرمايد. پس علم آنان بالاتر از علم اهل زمان است ... و به درستى كه هر گاه خداوند، بندهاى را براى [اداره] امور [ساير ]بندگانش برگزيند، سينهاش را براى اين كار، گشاده مىسازد و چشمههاىحكمت را در او به وديعه مىسپارد و علم را به او الهام مىكند، طورى كه پس از آن، از پاسخ [هيچ سؤالى ]درنمىماند و از رأى درست، سرگردان و متحيّر نمىشود... . خداوند او را بر اين امور مخصوص مىگرداند تا حجّت او بر بندگانش باشد.
امام صادق عليهالسلام در پاسخ زنديقى كه در باره اثبات رسالت و نبوّت پرسيده بود، مىفرمايد:
وقتى بر ما ثابت شد كه خالقى داريم و او حكيم و متعالى از آن است كه براى خلق قابل مشاهده باشد... . ثابت مىشود كه بايد سفيرانى در ميان خلقش داشته باشد... . اين سفيران از سوى خداى حكيم و عليم، به واسطه اعطاى حكمت، تأييد شده هستند. سپس لزوم حفظ آنچه پيامبران و رسولان آوردهاند از دلايل و براهين در هر زمان ثابت مىشود تا اين كه زمين خداوند، از حجّتى خالى نباشد كه آن حجّت علمى داشته باشد كه بر راستى گفتار و عدالتش دلالت كند.(2)
ز. رابطه عصمت و علم
لزوم عصمت امام، پيشتر ثابت شد و گفتيم كه مرحوم عبد الجليل رازى نيز عصمت را يكى از شرايط لازم امامت مىداند. به نظر مىرسد كه منشأ عصمت، علم است؛ چرا كه علم به عمل و پيامدهاى آن، موجب حفظ انسان از ارتكاب اعمال ناشايست
مىشود و او را به امور صوابْ ترغيب مىكند. امير مؤمنان عليهالسلام مىفرمايد:
فَإِنَّكُمْ لَوْ قَدْ عَايَنْتُمْ مَا قَدْ عَايَنَ مَنْ مَاتَ مِنْكُمْ لَجَزِعْتُمْ وَ وَهِلْتُمْ وَ سَمِعْتُمْ وَ أَطَعْتُم ... .(1)
اگر آنچه را مردگان شما پس از مرگ مىبينند، شما نيز به عيان مشاهده مىكرديد، قطعا بىتاب مىشُديد و ترس، وجودتان را فرا مىگرفت و [به امر امام و حجّت خدا ] گوش فرا مىداديد و اطاعت مىكرديد ... .
در اين روايت، رابطه علم و پرهيز از نافرمانى خدا، به روشنى بيان شده است. امّا اين سخن، بدان معنا نيست كه وجود علم، ضرورتا موجب انجام يا ترك فعل مىشود و از انسان، سلب اختيار مىكند؛ امّا اين روشن است كه عصمت كامل، نياز به علم دارد، چنان كه در روايت امام رضا عليهالسلام بر اين امر تأكيد شده است آن جا كه مىفرمايد:
هنگامى كه خداوند، بندهاى را براى امور بندگانش برمىگزيند... چشمههاى حكمت را در قلبش به وديعه مىگذارد و علم را به او الهام مىكند... پس او معصوم و مؤيّد است.(2)
عصمت، به معناى منع و حفظ است و معصوم، كسى است كه خداوند به توفيق و تسديد الهى، او را از محارم حفظ كند. توفيق و تسديد الهى نيز از طريق افاضه علم صورت مىگيرد. در برخى روايات، «قرآن»(3)و در برخى «روح القدس»،(4)عامل
تسديد و حفظ الهى معرفى شدهاند كه هر دوى اينها از منابع اساسى علم امامان عليهمالسلام هستند.(5)پس مىتوان گفت كه علم، منشأ عصمت است و بدون آگاهى از حقايق امور، هرگز انسان از خطا و لغزشْ مصون نمىشود. به همين دليل، مرحوم عبد الجليل رازى، هرجا كه از لزوم عصمت امام سخن مىگويد، بر ضرورت عالم بودن امام نيز
تأكيد مىكند كه برخى از عبارات صريح وى در ذيل عنوان «لزوم عصمت» مطرح شد. وى در باره لزوم عالم بودن امام از نظر شيعه مىنويسد:
بعد از مصطفى عليهالسلام هرچه امّت بدان محتاج باشند از اصول و فروع و تفاسير كتب و منزلات كه اهل اديان و ملل رجوع كنند و علم به غايبات كه بيگانگان اسلام را دلالت باشد به حق و غير آن، بايد كه امام عالم باشد به كيفيت آن؛ كه اگر نداند، خلل به دين و شريعت محمّدى راه ياود، و امام بايد كه بدين علوم، عالمتر باشد از اهلِ زمانه خويش تا فرق باشد ميان حجّت و محجوج عليه؛ در اين مسئله، مذهب شيعه اماميه، اين است كه بيان كرده شد.(1)
وى در باره ائمّه عليهمالسلام و درستى اقدامات هر يك از ايشان در جنگ يا صلح با دشمنان مىنويسد:
امّا چه نقصان كه اين جماعت، اولاد مصطفىاند و ائمّه هدى، و فرزندان زهرا، و نايبان مرتضى، راسخانِ علم، مفتيان احكام شريعت، متولّيان دين، برگزيدگان خدا، معصومان از همه زلّت و تهمت و خطا، «ذرية بعضها من بعض و اللّه سميع عليم»(2).(3)
نويسنده كتاب نقض، در باره لزوم عالم بودن اوصياى انبيا به دين و احكام شريعت ايشان نيز چنين مىگويد:
امّا مذهب شيعه در اين مسئله، آن است كه هر نبىاى را وصىاى و ولى عهدى و قائم مقامى بايد كه علم آن كتاب و بيان آن شريعت و قاعده آن سنّت بهتر داند و از همه امّت عالمتر باشد اين جا در اين امّت گفتند: على مرتضى است به دلالت عصمت و كثرت علم ... اين است مذهب شيعه در اين مسئله بدين حجّت.(4)
ايشان خطاب به نويسنده بعض فضائح الروافض مىگويد:
بو بكر مىگويد روز بيعت: «أقيلونى فلست بخيركم؛ دست از من برداريد كه من بهتر نيستم از شما» و خواجه مىگويد: او عالمتر است از على، تا هم ابو بكر را به دروغزن داشته باشد و هم عداوت على به ظاهر كرده باشد، و عمر روزِ حكمِ زن زانيه مىگويد: «لولا عَلىٍّ لَهَلَك عُمَر؛ اگر على نبودى عمر هلاك شدى»، خواجه مىگويد: او عالمتر است از على، تا هم انكار قول عمر كرده باشد و هم اظهار عداوت على... .(1)
و خلاف در آن است كه بعد از مصطفى، كه بهتر است؟ و درست كرده آمد در اين كتاب در مواضع كه على عليهالسلام از هر يكى از صحابه و اهل البيت بهتر است به علم و عصمت و شجاعت و غير آن.(2)
ملاحظه مىشود كه مرحوم عبد الجليل رازى، بر لزوم علم امام و شايستگى شخص عالمتر براى امامت، تأكيد زيادى دارد. ايشان در مقايسه امير مؤمنان عليهالسلام با ديگر صحابه براى اثبات برترى و شايستگى على عليهالسلام براى امامت، به چند آيه از قرآن استشهاد مىكند؛ از جمله به آيه زير:
«هَلْ يَسْتَوِى الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ.(3)
آيا آنان كه علم دارند با آنان كه نمىدانند برابرند».
و در جاى ديگر مىنويسد:
و على بهتر است و عالم و معصوم، و همه صحابه، محتاج علم او.(4)
ايشان همچنين معتقد است كه امام بايد به احكام ديگر كتب آسمانى و نيز به تنزيل و تأويل و ناسخ و منسوخ قرآن، آگاه عالم باشد تا همه در مسائل و مشكلات خود، به او مراجعه كنند. اهميت عالم بودن امام تا آن جاست كه ايشان همه فضائل را فرع بر عصمت ونصيت و علم مىداند و مىنويسد:
و اين فضائل كه بيان كرده شد، همه فرع است بر عصمت و نصيت به حجّت عقل و آيات قرآن و اخبار رسول.
و آن كه او عالم است به احكام تورات و انجيل و زبور و همه كتب انبيا وبه قرآن به تنزيل و تأويل و ناسخ و منسوخ كه بو بكر و عمر و همه صحابه واهل البيت را بعد از رسول، رجوع با وى بوده است و همه عيال وسائل او بودهاند تا مىگفت: «وَ اللّه لَوْ ثُنِيَت لِىَ الوِسادَةُ لَحَكَمْتُ بَينَ أَهلِ التَّوراةِ بِتَورَاتِهِمْ وَ بَينَ أَهلِ الإِنْجيلِ بِإنجِيلِهِم وَ بَينَ أَهلِ الزَّبُورِ بِزَبُورِهِم وَ بَينَ أهلِ الفُرقانِ بِفُرقانِهِم».(1)تا آخر خبر كه كس را از امّت، زهره اين دعوى نباشد.(2)
ح. علم غيب
گفتيم كه از نظر عبد الجليل رازى، چون امام، محلّ رجوع امّت است، پس ضرورتا بايد اعلم از همگان و از براى حفظ دين بر پاسخگويى به سؤالات و شبهاتْ توانا باشد. ايشان معتقد است كه امام بايد كاملاً به احكام ديگر شرايع و كتب آسمانى، عالم
باشد تا به هنگام مراجعه اهل اديان و ملل، حجّت را بر آنان تمام گرداند. همچنين لازم
است كه امام به غايبات نيز علم داشته باشد تا بدين وسيله، حقانيت و الهى بودن خود را اثبات كند و بيگانگان از اسلام را به دين و خدا راه نمايد.
امّا نويسنده كتاب نقض در چند موضع، علم غيب را از امام نفى كرده است. براى مثال، در جايى كه نويسنده سنّى مىگويد: «و ابن بابويه القمّى الرافضى در كتاب آورده
است كه چون بو بكر از دنيا برفت، وامخواهان او پيش پسرش محمّد ابو بكر آمدند وتقاضا كردند و او در حجر على بود كه مادرش أسماء بنت عميس، زن على بود على او را گفت: محراب پدرت بازشكاف، و بتى زرّين برگير و با وام پدرت ده»، عبد الجليل رازى اين گونه پاسخ مىگويد:
امّا جواب اين دعاوى و بهتان، آن است كه : اين معنى در هيچ كتابى نيست از كتب شيعه اصوليه، و گر هست، اشاره بايد كردن و باز نمودن. و در آخر اين كتاب، اين مصنّف آورده است كه از ابو بكر و از هر يك از صحابه، بسيارى تركه بازماند و آن را شرحها داده است. پس بايست كه محمّد بو
بكر از آن تركه، ردِّ دِينِ پدرش بكردى تا بدان بت مدفون، حاجت نيفتادى.
و ديگر آن كه على غيب نداند چه دانست كه بتى جايى پنهان است... و پيغمبر مگر خبر داده باشد على را، واللّه أعلم!(1)
بايد دانست كه از يك سو توريه و تقيّه در اين كلام، بسيار نمايان است و از سوى ديگر، اين كلام،در مقام مناظره و جدل بيان شده است؛ در نتيجه، هرگز با استناد به اين
عبارت نمىتوان از نظر نويسنده، آگاه شد و عقيدهاى را به اونسبت داد. ايشان وجود اصل خبر را در كتاب مرحوم ابن بابويه رد نكرده است؛ بلكه مىگويد: «اين معنى در هيچ كتابىنيست از كتب شيعه اصوليه» و بلافاصله از وجود چنين خبرى رفع استبعاد مىكند و از امكان آن خبر مىدهد و مىگويد: «وگر هست اشاره بايد كردن و بازنمودن». همچنين بى آن كه استخراج بت زرّين از محراب ابو بكر رد كند، به توريه سخن گفته و عدم احتياج به اين كار براى اداى دين ابو بكر را مطرح مىكند.
و سرانجام، اين كه او با رعايت كامل اصول و ضوابط مناظره، بدون پافشارى و اصرار بر علم غيب امام، آگاهى امام از غيب را به واسطه اخبار پيامبر صلىاللهعليهوآله بلامانع مىداند. عدم اصرار بر اثبات علم غيب امام نيز بدان جهت است كه از نظر ايشان، آگاهى از غيب، نقشى در تحقّق امامت امام ندارد. آنچه براى امام ضرورى است، علم به دين و آگاهى از مسائلى است كه مردم به آن احتياج دارند.
مرحوم عبد الجليل رازى، در عبارت پيش گفته، آگاهى امام از غيب را به اخبار پيامبر صلىاللهعليهوآله ممكن دانسته است. اين سخن، مستلزم قول به آگاهى پيامبر صلىاللهعليهوآله از غيب است. ايشان در جاى ديگر مىنويسد:
و امّا آنچه گفته است: «على علومى دانست كه ديگر صحابه ندانستند يا رسول با وى اسرار مىگفت كه با ديگران نگفت از صحابه و اهل بيت» هم طرفه نبايد داشتن و انكار قرآن، نه طريق علما و دينداران باشد ... و در آنچه شك است كه على عليهالسلام عالمتر وعارفتر و فاضلتر است از همه صحابه و از
1) . همان، ص257.
همه اهل بيت ، چنان كه شيث از همه فرزندان آدم در عهد او فاضلتر بوده است، و كذلك سام و اسماعيل و هارون و يوشع و شمعون، على عالمتر از همه امّت به منزلات و مؤوّلات به احكام شريعت... و همه شرعيات؛ بيانه قوله تعالى: «وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلا اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ» و قال النبى صلىاللهعليهوآله : «أنَا مَدينَةُ العِلمِ وَ عَلِيٌّ بَابُهَا» و قال امير المؤمنين عليهالسلام : «علّمنى رسول اللّه ألف باب من العلم فتح لى كل باب ألف باب»(1)و در اين شبهت نيست.(2)
پس نتيجه مىگيريم كه از نظر عبد الجليل، امام، علمى فراتر از همه انسانهاى عادى دارد و اسرارى از پيامبر صلىاللهعليهوآله دريافت كرده كه ديگران از آن بىبهرهاند. پس اگر مراد از علم غيب، آگاهى از امورى باشد كه از مردم پنهان است، از نظر عبد الجليل، امام چنين علمى را دارد؛ امّا در جاى ديگر، ايشان علم غيب را حتّى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز نفى مىكند و آن را مختصّ ذات پروردگار مىداند.
عبد الجليل در پاسخ به اين گفته نويسنده سنّى كه مىگويد: «و اگر تيغ و قلم به دست رافضيان بودى، همه مدرسهها خراب كرده بودندى، و منبرها برگرفته و مسلمانى را نگذاشتندى كه شربتى آب خوردى»،(3)مىنويسد:
امّا جواب اين كلماتْ آن است كه : چون پرده شرم دريده شد، اميد انصاف بريده شد كه در اوّل اين فصل، دعوى علم غيب كرده است كه هرگز هيچ پيغمبر و امام نكرده است. و چون گويد: «اگر قلم و تيغ به دست روافض بودى، يك كس را زنده رها نكردندى»، به اتفاق، دعوى علم غيب كرده باشد و إلاّ كافرى و ملحدى نباشد كه اين دعوى را رد كردن كه: لا يعلم الغيب إلاّ اللّه.(4)
اين عبارت نيز در ردّ ادّعاى نويسنده سنّى است و نمىتواند بيانگر صريح نظر نويسنده تلقى شود و اگر چنانچه اين سخن را نظر صريح عبد الجليل بدانيم، باز هم
نمىتوان به روشنى، نفى علم غيب از پيامبر و امام را از آن استفاده كرد؛ زيرا وى علم غيب را مختص پروردگار مىداند؛ امّا امكان افاضه اين علم به انبيا و اوصيا را نفى نمىكند؛ يعنى هر چند استقلال پيامبر و امام را در داشتن علم غيب نمىپذيرد - چنان كه همه موحدان نيز بر اين باورند - ، با اين حال، خدا را بر اعطاى علم به امام قادر مىداند. عبد الجليل درباره ردّ شمس به اين نكته اشاره مىكند و در پاسخ نويسنده نو سنّى مىگويد:
و پندارى خواجه به عداوت على، نه خداى را قادر مىداند بر رجوع، نه مصطفى را صاحب معجز مىشناسد.(1)
البته اين اعتقاد، ريشه در قرآن دارد، آن جا كه خداى تعالى مىفرمايد:
«عَالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَدًا * إِلا مَنِ ارْتَضَى مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا».(2)
او به غيبْ عالم است و غيبش را براى احدى آشكار نمىسازد، مگر كسى از فرستادگانش كه از او خشنود باشد. پس از پيش رو و پشت سر او محافظانى كمين كرده، وارد مىسازد.
امام باقر عليهالسلام نيز در ذيل اين آيه شريف مىفرمايند:
سوگند به خدا محمّد صلىاللهعليهوآله از كسانى بود كه خدا از او راضى شد و امّا اين كه فرموده است: «عالم الغيب»، به راستى كه خداى عز و جل عالم است به آنچه از خلق خود نهان كرده در باره چيزهايى كه تقدير و در علم خود قضا مىكند پيش از خلق آن و قبل از آن كه به فرشتگان ابلاغ كند. اى حمران! اين است علمى كه خدا نزد خود نگهداشته و در آن مشيت دارد و چنانچه اراده كند، به اجرا مىگذارد و يا در آن براى او بدا حاصل مىشود و آن را امضا نمىكند. و امّا علمى كه خداى عز و جل آن را مقدّر ساخته، پس آن را قضا كرده و به اجرا مىگذارد و آن علمى است كه به رسول خدا صلىاللهعليهوآله سپس به ما مىرسد.(3)
بر اساس اين روايت و روايات ديگر - كه صريحتر از اين هستند - ، خداى تعالى دو علم دارد: قسمتى از اين علم را به مرحله تقدير نرسانده و نزد خود او مكنون و مخزون است و گاهى از اين علم به «غيب» تعبير مىشود. خداوند مىتواند آن را به مرحله تقدير برساند و سپس به اجرا بگذارد و مىتواند از اجراى آن سر باز زند. چنانچه اراده خداوند بر تقدير آن تعلّق گرفت، پيامبر و امام را از آن آگاه مىسازد.(1)
مرحوم عبد الجليل رازى نيز مىنويسد:
و پيش از حادثه، جبرئيل خود زهره ندارد كه رسول را خبر كند و خود نداند؛ كه علم غيب، إلاّ خداى نداند.(2)
ط. معجزه
از نظر شيعه، يكى از راههاى اثبات حقّانيت و الهى بودن مقام امامت در برابر مخالفان و معاندان، ارائه «بيّنه» (معجزه) است.(3)به اعتقاد شيعيان، امام قادر است براى اتمام حجّت در برابر منكران، قدرت الهى خويش را آشكار سازد. بر همين اساس، مرحوم عبد الجليل رازى مىنويسد:
پس اگر خداى تعالى براى معجزِ رسول يا براى نصرت اسلام و تقويت شريعت، او (على) را به كرامتى مخصوص گرداند كه بر شود يا فرو شود بيش از معتاد و معهود، روا بايد داشتن در مقدور بارى تعالى؛ كه مالك الملك است ... مانند اين از ولى خدا و وصى مصطفى قبول بايد كردن ... .
امّا آنچه [نويسنده سنّى] گفته است كه: «گويند آفتاب از بهر على باز گرديد»، درست است و مذهب همه شيعه است خلفا عن سلفٍ به روايت ثقات و نقل امنا، و در همه كتب و اخبار اصحاب الحديث، مسطور است... پندارى خواجه، به عداوت على، نه خداى را قادر مىداند بر رجوع، نه
مصطفى را صاحب معجزه مىشناسد و گر مىشايد كه به وقت حجّت براى حجّت از براى اعدا به دعاى مصطفى، ماه بر آسمانْ به اشاره بنانِ سيّد به دو نيم شود و دگر باره هم آيد، عجب است كه روا نيست كه براى مرتبت ولى خدا به دعاى مصطفى، آفتاب بعد از غروب طلوع كند.(1)
ايشان در اين جا ردّ شمس را معجزه پيامبر مىداند و آن را حجّتى الهى در برابر منكران مىشمارد. وى در جاى ديگر، معجزه را براى امام نيز اثبات مىكند و مىنويسد:
آنگه [نويسنده سنّى] گفته است: «... رافضى امام را معجز گويد...». امّا جواب اين كلماتِ حشو بى اصل كه دگر باره از سر نصب و خروج ايراد كرده است، آن است كه شبهت نيست در آن كه شيعت، ائمّه را عند دعوى امامت و انكار قوم معجزات گويند و هر يك را أظهر من الشمس بوده است و اهل زمانه ايشان ديدهاند و مخالف و مؤالف روايت كرده كه دال بوده است بر صدق دعوى هر يك و شيعت روا دارند كه صادقى را عند دعوى معجزى باشد من قبل اللّه تعالى وگر چه مدّعى، نه پيغمبر باشد و نه امام، چنان كه مريم عمران را - صلوات اللّه عليها - بود... تا طهارت و عصمت مريم معلوم شد قوم را؛ كذلك اگر بعد از رسول يا در عهد رسول، امام، دعوى حقّى رسول و كتاب و شريعت او كند و جماعتى بيگانگان بر آن انكار كنند، روا باشد؛ بلكه واجب باشد كه بارى تعالى معجزى ظاهر كند تا آن شبهت برخيزد و از اين جاست كه شيعت، ائمّه را اصحاب معجزات گويند و دلالات قاطعات برين معنى، بسيار است.(2)
مرحوم عبد الجليل رازى همچنين ادّعا و لاف سنّيان در باره نامه عمر به رود نيل و آرام شدن رود را يادآور مىشود و مىگويد:
خواجه ناصبى در عمر، دعوى خدايى كند آنگه به تشنيع بازگويد كه: شيعت، امام را معجز گويند تا روا باشد كه عمر جايز الخطا را بر زمين و رود فرمان باشد؛ امّا روا نباشد كه مرتضى معصوم را به وقت حاجت براى
حجّت معجز باشد تا خواجه يا آن قول باحجّت قبول كند و يا دست از اين دعوى بىحجّت بدارد.(1)
سپس قول عالمان سنّى در باره صوفيان را به نقد مىكشد و مىنويسد:
و هر يك را كرامتى شرح دهد كه بليغتر از ده معجز باشد كه يكى به ساعتى از ابهر به مكّه رسد... و مانند اين در جماعتى پيران نامعصوم روا دارند؛ امّا اگر شيعت در جماعتى معصومان از خطا منصوصان از قِبل خدا فرزندان فاطمة الزهرا همه از نسل مصطفى، اولاد مرتضى دعوى به دليل كنند كه اصحاب معجزات و بيّنات بودهاند، رافضى باشند... و عاقل چون انصاف بدهد، بداند كه فرقى نيست ميان اين معجزات و آن كرامات؛ خلاف در اسم است و در عبارت، تا خواجه ناصبى بدان عوام را در شبهت ميفكند.(2)
و نيز مىنويسد:
آنگه [نويسنده سنّى] گفته است: «رافضيان گويند: على موسى الرضا در پيش مأمون خليفه مىشد صورت شيرى بر بالشى ديبا كرده بودند، در حال، جانور شد و قصد مأمون كرد، و اين، محالى عظيم است»
امّا جواب اين دعوى، آن است كه اين حديث در كتب شيعه هست و گفتهاند و گويند. پس اگر خواجه، انكار بر اين دعوى از آن طريق مىكند كه در مقدور خدا مانند اين ممكن نباشد، اگرچه خدا را قادر ذات نگويد، آخر از تفسير و تاريخ خوانده باشد كه بارى تعالى، عصا را ثعبان كرد در وقت موسى عليهالسلام و ... پس در مقدور بارى تعالى، ممكن بايد داشتن.(3)
ايشان پس از نقل لافهاى عجيب سنّيان در باره صوفيانى چون حلاّج و رابعه مىگويد:
و اگر حسين منصور و رابعه را آن محل و منزلت هست، در حق رضا هم روا بايد داشتن كه نصّ است از قِبل خدا، و معصوم است از همه خطا.(4)
عبد الجليل همچنين در برابر انكار معجزات امير مؤمنان عليهالسلام از سوى نويسندۀ سنّى موضع مىگيرد و به آنها پاسخ مىدهد.(1)
وى در دفاع از معجزه شكافته شدن سقف و بيرون بردن حضرت امام عصر عليهالسلام از خانه براى حفاظت از جان ايشان، آن را از براى حفظ نظام اسلام و قوام دين پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در آخر الزمان به واسطه آن حضرت لازم مىداند.(2)
جمعبندى
از بررسى ديدگاههاى مرحوم عبد الجليل رازى، روشن شد كه ايشان امام را مفترض الطاعة و منصوب و منصوص از جانب خداى متعال مىداند و معتقد است كه امام الهى، حتما بايد از سه ويژگى: نصوصيت، علم و عصمتْ برخوردار باشد و اين اعتقاد را به عقل و قرآن، مستند مىسازد. به نوعى مىتوان چكيده انديشه وى را در عبارت زير مشاهده كرد:
و در اين، شبهتى نيست كه شيعت، امامت و رياستْ عقلاً واجب دانند، وامام را در همه روزگارى معصوم و منصوص و مقطوع على عصمته گويند، و اگر طاعت أئمّه بر امّت واجب دانند، اقتدا در اين مسئله، به عقل و قرآن كردهاند. امّا عقل، وجوبِ رياست به علّت جواز خطا و اخذ معالم شريعت، و نفى علّت حاجت، و اثبات عصمت و نصوصيت، و در معالم اعلم الناس بعد رسول اللّه، و امّا فرض طاعت، اقتدا به قرآن است آن جا كه بارى تعالى گفت: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِى
الأمْرِ مِنْكُمْ». پس امامت را اين درجت و فضيلت نهند كه بيان كرده شد بىشبهتى و تقيّتى، و هر كس را كه خلاف اين داند، ضال و هالك دانند بىشبهت و تقيّت.(3)
در عبارت ديگرى از ايشان، موروثى بودن امامت نفى شده و علاوه بر سه ويژگى
نص، علم و عصمت، ويژگى «شجاعت» نيز ذكر شده است:
امامت به علم و نصوصيت و شجاعت و عصمت است، نه به ميراث و خويشى و نسبت ... و با فقد اين خصال، امامت نباشد و اگر چه مرد نسيب و بزرگوار باشد.
امّا محدّث اُرموى، به حق، يادآور مىشود:
به نظر مىرسد كه «و شجاعت» زايد باشد؛ زيرا در مواضع مكرّر اين كتاب، شرايط موجبه امامت را «علم و عصمت و نصوصيت» قرار داده است و بس.(1)
همچنين معلوم شد كه هرچند ايشان معجزه را از شرايط موجبه امامت نمىشمارد، امّا ظهور معجزه به دست امام را جايز و ممكن و بلكه گاهى براى اتمام حجّت واجب مىداند؛ امّا نكته بسيار مهمى كه در خور توجّه است، تأكيد عبد الجليل بر بشر بودن امام، در عين اعتقاد به مقامات خدادادى ايشان است. بعضى از معاصران، با «فرابشرى» ناميدن ويژگىهاى اساسى امامان عليهمالسلام و طرح قرائت به اصطلاح بشرى از امامت، به نفى مقامات الهى امامان معصوم عليهمالسلام مىپردازند؛(2)امّا نويسنده كتاب نقض، بر خلاف انديشه ناصواب آنان، داشتن اين ويژگىها را موجب فراتر رفتن امامان عليهمالسلام از دايره مخلوقات نمىداند. ايشان مىنويسد:
امّا آنچه [ نويسنده سنّى] گفته است: «گويند: آنچه على كرد مقدور آدميان نباشد» هر كه را از عقل و علم اندك مايه بهرهاى باشد، اين معنى نگويد و به روا ندارد ... آنچه آدميان بدان و امثال آن قادر نباشند، چون خلقِ اجسامِ عالم و اعراضِ مخصوصه، على نيز بر آن قادر نباشد و جنس آن داخل نباشد تحت مقدور بشر.(3)
از سوى ديگر، وى يادآور مىشود كه رسول و امام در همه احوال و افعال، همچون ديگر افراد بشر و قابل مقايسه با آنان نيستند. وى مىنويسد:
و امّا آنچه بر رعيت و امّت حلال است و بر رسول و امام حرام: اوّل زكوة و صدقه است... و از صناعات بسيار است كه امّت را مباح است كردنِ آن چون حجّامى و فصّادى و كناسى و ... و رسول و امام را روا نباشد كردن از براى ركاكتِ صنعت و نفرت امّت؛ تا خواجه ناصبى، رسولِ امين و امير المؤمنين را در همه احوال و افعال، با رعيت و امّت قياس نكند.(1)
والسلام على المهدى الذى يملأ الأرض قسطاو عدلاً كما ملئت ظلماً و جوراً!
1) . همان، ص515 - 516.
منابع و مآخذ
الإختصاص، [منسوب به] محمّد بن محمّد بن نعمان العكبرى البغدادى (الشيخ المفيد)، تهران: مكتبة الصدوق، 1379 ق.
الإرشاد، محمّد بن محمّد بن نعمان العكبرى البغدادى (الشيخ المفيد)، تحقيق: مؤسّسة آل البيت، بيروت: دار المفيد للطباعة و النشر و التوزيع،1414 ق.
الأمالى، محمّد على بن بابويه القمّى (الشيخ الصدوق)، تحقيق: مؤسّسة البعثة، قم: مؤسّسة البعثة، 1417ق.
الإمامة، أسد اللّه الموسوى الشفتى، تحقيق: سيّد مهدى رجايى، قم: مكتبة السيّد حجة الإسلام الشفتى، 1411ق.
أوائل المقالات من مصنّفات شيخ مفيد (ج 4)، محمّد بن محمّد بن نعمان العكبرى البغدادى (الشيخ المفيد)، تحقيق: شيخ ابراهيم الأنصارى، قم: المؤتمر العالمى لألفية شيخ المفيد، 1413ق.
بحار الأنوار، محمّد باقر بن محمّد تقى المجلسى (علاّمة المجلسى)، بيروت: مؤسّسة الوفاء، 1403ق.
بصائر الدرجات، محمّد بن الحسن الصفّار القمّى (ابن فروخ)، تبريز: شركت چاپ كتاب تبريز، 1381 ق.
تفسير ابو الفتوح رازى، أبو الفتوح حسين بن على رازى، مشهد: آستان قدس رضوى، 1371ش.
تفسير جوامع الجامع، فضل بن الحسن الطبرسى، تهران: دانشگاه تهران، 1409 ق.
روضة الواعظين، محمّد بن الحسن الفتّال النيسابورى، تحقيق: السيّد محمّد مهدى الموسوى الخرسان، قم: الشريف الرضى، 1368ش.
شرح اُصول الكافى، محمّد صالح المازندرانى (ملاّ صالح)، تصحيح: على اكبر غفّارى، تهران: مكتبة الإسلامية، 1382ق.
شرح «المواقف» للإيجى، المير السيّد الشريف الجرجانى، بيروت: دار الكتب العلمية، 1419 ق.
شرح جمل العلم و العمل، على بن الحسين الموسوى (السيد المرتضى)، تحقيق: يعقوب الجعفرى، قم: دار الأسوة، 1414 ق.
الصحاح، اسماعيل بن حمّاد الجوهرى، تحقيق: احمد بن عبد الفور عطار، قاهره: دار الكتب العربى، 1376ق.
علل الشرائع، محمّد بن على بن بابويه القمّى (الشيخ الصدوق)، نجف: المكتبة الحيدريّة، 1385ق.
عيون أخبار الرضا عليهالسلام ، محمّد بن على بن بابويه القمّى (الشيخ الصدوق)، تحقيق: حسين الأعلمى، بيروت: مؤسّسة الأعلمى، 1984 م.
القاموس المحيط، محمّد بن يعقوب الفيروزآبادى، بيروت: دار الكتب العلمية، 1420ق.
قواعد المرام فى علم الكلام، ميثم البحرانى، تحقيق: سيّد احمد حسينى، قم: مكتبة آية اللّه المرعشى، 1406ق.
الكافى، محمّد بن يعقوب الكلينى، تحقيق: على اكبر الغفّارى، تهران: دار الكتب الإسلامية، 1363ش.
كتاب من لايحضره الفقيه، محمّد بن على بن بابويه القمّى (الشيخ الصدوق)، تحقيق: على اكبر الغفّارى، قم: مؤسّسة النشر الإسلامى، 1404ق.
كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، تحقيق: حسن حسن زاده آملى، قم: مؤسّسة النشر الاسلامى، 1407ق.
«امامت، مقامى بشرى يا فرابشرى»، اصغر غلامى، مجلّه كلام اسلامى، ش73، بهار 1389ش.
لسان العرب، محمّد بن مكرّم المصرى الأنصارى (ابن منظور)، تصحيح: امين محمّد عبد الوّهاب و محمّدصادق العبيدى، بيروت: دار احياء التراث العربى، 1416 ق.
مجمع البحرين، فخر الدين الطريحى، تحقيق: سيّد احمد حسينى، تهران: مرتضوى، 1365ش.
مجموعه مقالات فارسى كنگره بين المللى ثقة الإسلام كلينى (ج4)، قم: دار الحديث، 1387ش.
«قرائت فراموش شده»، محسن كديور، مجلّه مدرسه، ش 3.
مدينة المعاجز، السيّد هاشم البحرانى، تحقيق: لجنة التحقيق باشراف فارس حسّون كريم، قم: مؤسّسة المعارف الإسلامية، 1415ق.
معانى الأخبار، محمّد بن على بن بابويه القمّى (الشيخ الصدوق)، تهران: مكتبة الصدوق، مؤسّسة دار العلم، 1379ق.
مناهج البيان فى تفسير القرآن، محمّد باقر ملكى ميانجى، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1374ش.
مناهج اليقين فى اصول الدين، الحسن بن يوسف بن المطهّر الحلّى، تحقيق: محمّدرضا انصارى قمى، 1416ق.
منشور جاويد، جعفر سبحانى، قم: مؤسّسه امام صادق عليهالسلام ، 1383ش.
المنقذ من التقليد، سديد الدين محمود الحمصى الرازى، قم: دفتر انتشارات اسلامى، 1370ش.
المواقف ، عبد الرحمان بن احمد ايجى، تحقيق: عبد الرحمان عميره، بيروت: دار الجليل، 1417ق.
نقض (بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض»)، عبد الجليل قزوينى رازى، تصحيح: ميرجلال الدين محدث اُرموى، تهران: انجمن آثار ملّى، 1358ش.
7
مواجهه متكلّمان امامى با فلسفه در سده ششم هجرى
دكتر علىنقى خدايارى(1)
چكيده
يكى از مباحث درخور مطالعه در ساحت تاريخ كلام اماميه، شيوه مواجهه و تعامل متكلّمان امامى با فلسفه و آموزههاى فلسفى در دورههاى گوناگون است. بر پايه مطالعه حاضر، در سده ششم هجرى، مواجهه اماميان با فلسفه، بر دو گونه رويارويى مثبت، و رويارويى منفى و انتقادى، صورتْ بسته است. در بخش مواجهه مثبت، گونههايى چون: به كارگيرى مبانى و آموزههاى فلسفى در اثبات مسائل كلامى، پذيرش برخى آموزههاى فلسفىِ مغاير آموزههاى كلامى، تاريخنگارى فلسفى، نقل سخنان فيلسوفان در متون اخلاقى، مناقب نگاشتهها و تفاسير قرآن كريم، قابل شناسايىاند. مواجهه منفى با فلسفه و آموزههاى فلسفى نيز در سه شكل نقد عمومى، ردّيهنگارى و نقد مبانى و آموزههاى فلسفى، صورت بسته است. مهمترين مسائل اختلافى و مورد نقد متكلّمان امامى نيز عبارتاند از: نحوه فاعليت خدا، ديرينگى جهان، فلسفه آفرينش، حقيقت انسان، معاد، قول به طبايع، معجزه و راه شناخت پيامبران. در كتاب نقض، مواجهه مثبت با فلسفه، نمودى ندارد و رويكرد نويسنده به فلسفه و آموزههاى
1) . استاديار جامعة المصطفى صلىاللهعليهوآله العالميّة، گروه شيعهشناسى.
فلسفى، سراسر منفى و انتقادى است.
كليدواژهها: كلام اماميه، فلسفه، مواجهه مثبت، مواجهه منفى، رديهنگارى، سده ششم، عبد الجليل رازى.
درآمد
پس از ورود فلسفه به جهان اسلام، عالمانِ فِرَق و جريانهاى فكرى گوناگون، مواجهه يكسانى با آن نداشته اند. نحوه رويارويى و تعامل عالمان مسلمان با فلسفه و آموزههاى فلسفى، در طيفى قرار مىگيرد كه از نفى كلّىِ فلسفه تا پذيرش كلّى را در خود جاى داده است. صرف نظر از مباحث نظرىِ مسئله نسبت دين و فلسفه، يكى از موضوعات شايسته مطالعه، بررسى چگونگى مواجهه و تعامل گروههاى فكرى و اصناف علمى مانند متكلّمان، فقيهان، محدّثان و مفسّران فِرَق اسلامى در ساحت تاريخى با فلسفه و آموزههاى فلسفى است. از رهگذر مطالعه تاريخى اين بحث از سويى، تحليل نظرى موضوع مناسبات كلام و فلسفه تسهيل مىگردد و از سوى ديگر، يكى از عرصههاى پُر اهمّيت تاريخ كلام اماميه، باز نموده مىشود.
دامنه زمانىِ اين نوشتار يعنى سده ششم هجرى، گو اين كه عصر تداوم مدرسه كلامىِ بغداد (مدرسه شيخ مفيد و سيّد مرتضى) و روزگار حضور عالمان و متكلّمان امامى برجستهاى چون: سديد الدين حمصى، قطب الدين راوندى، مقرى نيشابورى (صاحب التعليق)، امين الإسلام طبرسى، ابوالفتوح رازى، قطب الدين سبزوارى (صاحب الخلاصة فى علم الكلام)، ابن زهره حلبى، بريدى آبى، ابن شهرآشوب مازندرانى، و عبد الجليل رازى است؛ امّا تاريخ دانش و انديشه شيعى در اين عصر، چندان مورد مطالعه قرار نگرفته است. در عرصه فلسفه نيز سده ششم هجرى، عصر پديدآمدن فيلسوفان شاخص و بنامى چون ابن باجه (م 533ق)، ابو البركات بغدادى، ابن طفيل (م 581ق)، ابن رشد اندلسى و شيخ اشراق است.(1)
1) . براى ملاحظه طبقات فلاسفه اسلامى، ر.ك: تاريخ فلسفه اسلامى، حسينى كوهسارى. در اين اثر، فلاسفه اسلامى از كندى تا فيلسوفان معاصر، در سى و دو طبقه، معرّفى شدهاند.
گفتنى است كه رهيافت مطالعه حاضر، گزارشى و توصيفى است و در باره آرا و سخنان متكلّمان يا فيلسوفان، ارزش داورى نمىكند. با عنايت به اين كه موضوع مواجهه متكلّمان امامى با فلسفه در حوزه اماميه، كمتر كار شده، نوشتار حاضر، تنها مىتواند درآمدى بر اين بحث به شمار آيد و به خواست خدا راهى براى پژوهشهاى بعدى بگشايد.
گذرى بر تعريف كلام و فلسفه
از نخستين تعاريف علم كلام در حوزه شيعه، تعريف اشرف الدين صاعد بريدى آبى است كه كلام را به صناعت علمىِ متكفّل تحقيق در شناخت صنع و صانع و امور ممكن و ممتنع بر آن دو تعريف كرده است.(1)از سخنان محقّق حلّى بر مىآيد كه از نظر وى كلام دانش متكفّل تحقيق عقايد است.(2)ابن ميثم بحرانى نيز علم كلام يا اصول دين را دانش متكفّل بيان خداشناسى معرّفى كرده است.(3)علاّمه حلى در مناهج اليقين، كلام را دانش مطالعه ذات و صفات و افعال الهى تعريف كرده(4)و در اثر مهمتر خود نهاية المرام نيز تعريفى همسان، عرضه كرده است.(5)
آمدى، كلام را دانش بحث كننده از ذات و صفات و افعال و متعلّقات واجب الوجود تعريف كرده(6)و تفتازانى، كلام را دانش عقايد دينى از ادلّه يقينى دانسته است.(7)ايجى،
صاحب مواقف، تعريف زير را از كلام به دست داده است: «كلام، دانشى است كه با آن
1) . الحدود و الحقائق، ص 26.
2) . المسلك فى اُصول الدين، 33.
3) . قواعد المرام فى علم الكلام، ص 19 - 20.
4) . مناهج اليقين فى اُصول الدين، ص 41 - 42.
5) . وى در بحث از غايت كلام، دانش كلام را متكفّل شناخت مُجازى و چگونگى آثار و افعال و تكاليف او به صورت اجمالى شمرده كه سبب خوشبختى جاودان و رهايى از شقاوت ابدى است نهاية المرام فى علم الكلام، ج 1، ص13 و در بيان نخستين دليل ارزش و شرافت دانش كلام، اين علم را به دليل آن كه غرض نهايى آن «شناخت خداى متعال و صفات و افعال او و بحث از رسولان او و اوصياى ايشان و احوال نفس و معاد» است، اشرف علوم دانسته است (همان، ص 6).
6) . غاية المرام فى علم الكلام، ص 13؛ أبكار الأفكار فى اُصول الدين، ج1، ص 68 .
7) . شرح المقاصد، ج1، ص 163.
براى اثبات عقايد دينى با بيان براهين و دفع شبهات (مخالفان) توانايى حاصل مىگردد».(1)
جرجانى و فاضل مقداد، با تعريف كلام به دانش بحث كننده از ذات و صفات خداى متعال و احوال ممكنات از مبدأ و معاد بر پايه قانون اسلام، قيد اخير را فارق كلام از فلسفه شمرده است.(2)
محقّق كركى، كلام را دانش بحث كننده از ذات و صفات و افعال خدا و نبوّت و امامت و معاد بر پايه قانون اسلام شمرده است.(3)
عبد الرزّاق لاهيجى، با بررسى تعاريف ايجى و تفتازانى، خود تعريف زير را شايستهتر دانسته است: «كلام، صناعتى نظرى است كه به وسيله آن، توانايى اثبات عقايد دينى به دست مىآيد».(4)
تعاريف گوناگون از كلام را در دو گروه مىتوان جاى داد: در دستهاى از تعاريف، مانند تعريف ايجى، ابن خلدون(5)و لاهيجى، بر شأن دفاعى و تبليغىِ كلام (دفاع از آموزههاى دينى و اثبات آن براى ديگران) تأكيد شده و در تعاريف مقرى نيشابورى، ابن ميثم، علاّمه حلى، جرجانى در كتاب التعريفات، فاضل مقداد و محقّق كركى، بر كاركرد معرفتبخشىِ آن تأكيد رفته است.(6)بدين معنا كه كلام در درجه نخست، دانش دستيابى به معرفت تحقيقى به باورهاى دينى است و كاركرد دفاعى آن در درجه دوم اهميت قرار دارد.
1) . شرح المواقف، ج 1، ص 34 - 35.
2) . كتاب التعريفات، ص 80؛ الأنوار الجلالية فى شرح الفصول النصيرية، ص 100.
3) . رسائل الكركى، ج 3، ص 174. محقّق، اين تعريف را در شرح الألفية والنفلية شهيد اوّل بيان كرده است. براى تعريف شهيد اوّل، ر.ك: الألفية والنفلية، ص 38 - 39.
4) . شوارق الإلهام فى شرح تجريد الكلام، ج1، ص5.
5) . ر.ك: مقدّمه ابن خلدون، ص 458: «علم يتضمّن الحجّاج عن العقائد الايمانية بالأدلّة العقلية و الردّ على المبتدعة المنحرفين فى الاعتقادات عن مذاهب السلف و أهل السنّة».
6) . براى وظايف و كاركردهاى دانش كلام در متون كلامى متقدّم، ر.ك: شرح المواقف، ج 1، ص 51؛ شوارق الإلهام فى شرح تجريد الكلام، ج1، ص 11؛ البراهين القاطعة فى شرح تجريد العقائد الساطعة، ج1، ص 69. براى اين بحث در منابع معاصر، ر.ك: كلام و عقايد، ص 16؛ هندسه معرفتى كلام جديد، ص 69.
با عنايت به تعاريف ياد شده مىتوان گفت كه مواردى چون ذات و صفات و افعال خدا، عقايد دينى، عقايد ايمانى و اصول دين اسلام(1)حتّى در موردى وجود، به عنوان موضوع دانش كلامْ مطرح شده است.(2)
تعاريف گونهگونى از دانش فلسفه، صورت پذيرفته است.(3)در ميان شش تعريفى كه كندى در رساله «حدود الاشياء» براى فلسفه ياد كرده، دو تعريف، مهمتر به نظر مىرسد.(4)نخست: «همانند گشتن به افعال خداى متعال به اندازه توانايى انسان» است.(5)اين تعريف مشهور را مىتوان تعريفى غايتگرايانه يا كاركردگرايانه انگاشت؛(6)دوم: «علم به انيّات و ماهيت و علل اشياى ابدى كلّى به اندازه توانايى انسان».(7)تعريف ديگرى از كندى در اثر مهم ديگر وى در فلسفه اولى در دست است:
إنّ أعلى الصناعات الإنسانية منزلة و أشرفها مرتبة، صناعة الفلسفة التى حدّها علم الأشياء بحقائقها بقدر طاقة الإنسان. لأن غرض الفيلسوف فى
1) . كلام در مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى، ج 3، ص 62. نيز در باره وحدت اعتبارى مسائل علم كلام، ر.ك: همان، ص 62 - 63.
2) . علاّمه حلى در نهاية المرام ج 1، ص 11، موضوع كلام را وجود دانسته است: «علم الكلام ينظر فيه فى أعم الاشياء و هو الوجود». اين مطلب را مىتوان كوششى براى نشان دادن هويّت مستقل و مستغنى كلام (در برابر فلسفه) ارزيابى كرد.
3) . در باره تعاريف گوناگون فلسفه، ر.ك: موسوعة مصطلحات الفلسفة عند العرب، ص 603 به بعد.
4) . برخى تعاريف مانند «صناعة الصناعات و حكمة الحكم»، در حقيقت، نه تعريف فلسفه كه حكم و ويژگى آن است. براى شمارى از اين گونه تعاريف فلسفه در كنار تعاريف ديگر، ر.ك: هزار و يك كلمه، ج 1، ص 184 - 186.
5) . رسائل الكندى الفلسفية حدود الأشياء و رسومها، ص 172. جرجانى نيز فلسفه را «خداگونه شدن به اندازه توان بشر براى به دست آوردن خوشبختى جاودان» تعريف كرده است (كتاب التعريفات، ص 73). تفاوت اين تعريف با تعريف كندى، در آن است كه در تعريف كندى «همانندى به افعال خدا » مطرح شده و در تعريف جرجانى «همانندى به خدا».
6) . چنان كه كندى نيز با تعبير «من [جهة] فعلها» به كاركردگرايانه بودن آن، اشاره كرده است.
7) . همان، ص 173.
علمه اصابة الحق و فى عمله العمل بالحق.(1)
بوعلى سينا در عيون الحكمة حكمت (فلسفه) را استكمال نفس انسانى با تصوّر امور و تصديق به حقايق نظرى و عملى به اندازه توان انسانْ تعريف كرده است.(2)وى در الهيات شفا نيز فلسفه اولى را حكمت و برترين علم به برترين معلوم شمرده، وآن را «العلم باوّل الاُمور فى الوجود و هو العلّة الاُولى و أوّل الاُمور فى العموم و هو الوجود و الوحدة»(3)تعريف كرده است. در سدههاى متأخّر، ملاّصدرا در اسفار، تعريف زير را از فلسفه ارائه كرده است:
اعلم أنّ الفلسفة استكمال النفس الإنسانية بمعرفة حقائق الموجودات على ما هى عليها، و الحكم بوجودها تحقيقا بالبراهين لا أخذا بالظن و التقليد بقدر الوسع الإنسانى و إن شئت قلت: نظم العالم نظما عقليّا على حسب الطاقة البشريّة ليحصل التشبّه بالبارى - جلّ ذكره - .(4)
از منابع معاصر فلسفه نيز كتاب نهاية الحكمة، يادكردنى است كه فلسفه را «دانش مطالعه احوال موجود بما هو موجود» معرفى كرده است.(5)در باره موضوع فلسفه نيز سخنان همسانى گفته شده است. بوعلى سينا، موضوع فلسفه اولى را موجود بما هو موجود و مطلوب آن را اعراض ذاتى موجود بما هو موجود، مانند وحدت و كثرت و علّيت دانسته است.(6)وى در الهيات شفاء، موضوع اوّل فلسفه را موجود بما هو موجود و در النجاة، موجود مطلق بيان كرده است.(7)
ملاّصدرا در جايى، موضوع فلسفه اولى را موجود مطلق(8)و در جايى ديگر، عوارض وجود بما هو وجود شمرده است.(9)علاّمه طباطبايى نيز موضوع فلسفه را
1) . رسائل الكندى الفلسفية (كتاب الكندى الى المعتصم باللّه فى الفلسفة الاولى)، ص 97.
2) . رسائل ابن سينا عيون الحكمة، ص 30.
3) . الهيات شفاء، ص 15.
4) . الأسفار الأربعة، ج 1، ص20. براى تعريف ديگرى از وى، ر.ك: شرح اُصول الكافى، ج 1، ص 358.
5) . ر.ك: نهاية الحكمة، ص 9 متن و پاورقى.
6) . رسائل ابن سينا عيون الحكمة، ص 61.
7) . الهيات شفاء، ص 13؛ النجاة، ص 493.
8) . الشواهد الربوبية، ص 24.
9) . همان، ص 25.
اعم موضوعات، يعنى «موجود» دانسته است.(1)
طبعا مراد از فلسفه در سده ششم هجرى، همين دانش معروف با موضوع و روش و مبانى ويژه است و مقصود از فلاسفه يا حكما كسانى هستند كه در زمينه دانش ياد شده، به مطالعه و پژوهش مىپردازند و مكتوبات و محافل علمى و درسىِ ويژه خود را دارند و در كنار فقيهان و متكلّمان و صوفيان، جريان و صنفى را پديد مىآورند.(2)
اين دانش و جريان فكرى در سده پنجم و ششم، به اندازه كافى در حوزههاى علمى، شناخته شده بود كه هم پيروان و هم منتقدان فلسفه، حتّى بدون تعريف و توضيح و گاه در عناوين كتابهاى خود، آن را به كار مىبردند.(3)
تمايز روششناختىِ كلام و فلسفه
از تعاريف گفته شده براى كلام و فلسفه، نكته مهمى در تمايز كلام و فلسفه اسلامى به دست مىآيد كه عبارت از التزام روشىِ كلام به دين و آموزههاى دينى برخلاف فلسفه است.(4)در اين جا با توجّه به اهميت موضوع، افزون بر آنچه در تعاريف ياد شده گذشت، سخنانى از اهل فن در باره تمايز روششناختى كلام و فلسفه ارائه مىشود. شارح مواقف تصريح كرده كه در كلام، بر پايه قانون اسلام بحث مىشود. بر خلاف فلسفه كه در آن، بر پايه قانون عقول فيلسوفان بحث مىشود، اعم از آن كه موافق اسلام باشد يا مخالف.(5)
1) . نهاية الحكمة، ص 9.
2) . مگر آن كه در موردى خاص، دليلى باشد كه از اطلاق تعابير فلسفه يا فلاسفه، مدلول متعارف آنها مراد نبوده و اين تعابير، با عنايتى ويژه به كار رفته باشند.
3) . مانند تهافت الفلاسفة غزالى و قطب الدين راوندى و نقض شبه الفلاسفة ابن زهره حلبى، تهافت التهافت ابن رشد و رسالة فى اعتقاد الحكماء، سهروردى.
4) . بديهى است كه از التزام روشى به دين توسّط متكلّمان فرَق، درستى و هماهنگى تمامى آموزههاى ايشان با آموزههاى دينى را نمىتوان نتيجه گرفت.
5) . شرح المواقف، ج1، ص 47.
تفتازانى و فاضل مقداد نيز قيد «على قانون الإسلام» را فارق كلام از فلسفه شمردهاند.(1)شهيد ثانى نيز بدون اشاره به فلسفه، قيد ياد شده را در تعريف خود از كلام مطرح كرده است.(2)حاجى خليفه (م 1068ق) نيز تمايز علوم حقيقى حكمى از علوم حقيقى شرعى را اين گونه بيان كرده است:
إنّ العلوم مع كثرتها منحصرة فيما يتعلّق بالأعيان وهو العلوم الحقيقة وتسمّى حكميّة ان جرى الباحث على مقتضى عقله وشرعية ان بحث على قانون الإسلام.(3)
ملاّعبد الرزّاق لاهيجى (1072ق) در بحثى با موضوع تمايز كلام و فلسفه نوشته است:
امّا فرق ميان كلام و حكمت آن است كه: چون دانسته شد كه عقل را در تحصيل معارف الهى و ساير مسائل عقليّه، استقلال تمام حاصل است و توقّفى در اين امور به ثبوت شريعت ندارد، پس تحصيل معارف حقيقيّه و اثبات احكام يقينيّه براى اعيان موجودات، بر نهجى كه موافق نفس الأمر بوده باشد، از راه دلايل و براهين عقليّه صرفه كه منتهى شود به بديهيّات كه هيچ عقلى را در قبول آن توقّفى و ايستادگى نباشد، بىآن كه موافقت يا مخالفت وضعى از اوضاع يا ملّتى از ملل را در آن مدخلى بود و تأثيرى باشد، طريقه حكما بود و علم حاصلشده به اين طريق را در اصطلاح علما، علم حكمت گويند... علم كلام بر دو وجه اعتبار شد: يكى كلام قدما و ديگرى كلام متأخّرين؛ امّا كلام قدما، صناعتى باشد كه قدرت بخشد بر محافظت اوضاع شريعت به دلايلى كه مؤلّف باشد از مقدّمات مسلّمه مشهوره در ميان اهل شرايع. خواه منتهى شود به بديهيات و خواه نه و اين صناعت را مشاركتى با حكمت نبود؛ نه در موضوع و نه در دلايل و نه در فايده ... و در تعريف كلام، متأخّرين گفتهاند كه: علم است به احوال موجودات بر نهج قوانين شرع. و به اين قيد اخير احتراز نمودهاند از علم
حكمت، چه موافقت قوانين شرع يعنى بناى ادلّه بر مقدمات مسلّمه و مشهوره ميان اهل شرع، در مفهوم حكمت معتبر نيست.(1)
تهانوى (م 1158ق) در اين باره نوشته است:
اعلم أنّ السعادة العظمى و المرتبة العليا للنفس الناطقة هى معرفة الصانع تعالى بما له من صفات الكمال و التّنزّه عن النّقصان، و بما صدر عنه من الآثار و الأفعال فى النشأة [الأولى] و الآخرة. و الطريق إلى هذه المعرفة من وجهين: الأوّل طريقة أهل النظر و الاستدلال. و سالكوها إن اتّبعوا ملّة من ملل الأنبياء عليهم الصلاة و السلام فهم المتكلّمون و إلاّ فهم الحكماء المشّائيّون.(2)
محمّدجعفر استرآبادى (م 1263ق) در بحث تعريف علم كلام، نقطه افتراق كلام از فلسفه را اين گونه بيان كرده است:
اعلم أنّ العلم الباحث عن أحوال المبدأ و المعاد إمّا أن يكون بحثه على قانون العقل من غير ملاحظة كونه مطابقا للنقل، أو على قانون العقل المطابق للنقل. و كلّ منهما إمّا أن يكون بطريق النظر و الفكر، أو بطريق الكشف و الرياضة. و الأوّل هو حكمة المشّاء، و الثانى من الأوّل هو حكمة الإشراق، و الأوّل من الثانى هو علم الكلام، و الثانى من الثانى هو علم التصوّف.(3)
پس از وى ملاّهادى سبزوارى (م 1288 ق) نيز در تبيينى متفاوت با استرآبادى در تمايز دانشهاى كلام و فلسفه وتصوّف، بر شريعت مدار بودن متكلّمان و غير شريعتمدار بودن مشائيان، تصريح كرده است.(4)
1) . گوهر مراد، ص 41 - 43.
2) . كشّاف اصطلاحات الفنون و العلوم، ج1، ص 701 - 702.
3) . البراهين القاطعة فى شرح تجريد العقائد الساطعة، ج1، ص 65.
4) . وجه ضبط افتراق أهل العلم و المعرفة إلى المتكّلم، و الحكيم المشّائى، و الإشراقى، و الصّوفى: إنّ المتصّدين لمعرفة حقايق الأشياء: إمّا أن يبحثوا بحيث يطابق الظاهر من الشريعة فى الأغلب فيقال لهم «المتكلّمون»، و إمّا أن لا يراعوا المطابقة و لا المخالفة: فإمّا أن يقتصروا على المجاهدة و التّصفيه، فيقال لهم «الصّوفيّة»، و إمّا أن يكتفوا بمجرّد النّظر و البيان و الدليل و البرهان، فيقال لهم «المشّاءون» فإنّ عقولهم فى المشى الفكرى فإنّ «النّظر» و «الفكر» عبارة عن حركة من المطالب إلى المبادئ و من المبادئ إلى المطالب، و إمّا أن يجمعوا بين الأمرين، فيقال لهم «الإشراقيّون»... شرح الأسماء الحسنى، ص 234؛ شرح المنظومة ص 68.
محمّدرضا مظفّر نيز در اين باره آورده است:
تفترق الفلسفة عن علم الكلام انّ الكلام وضعه المسلمون للدفاع عن الدين و الفلسفة ليس فيها طابع دينى و لاتسلك مسلكا او تتبع دينا بخصوصه بل تبحث عن الحقائق على ما هى عليه، و هذا التجرّد قد يحمل الفيلسوف على تبنى رأى مخالف للشريعة الاسلامية أو لظاهر الشريعة الاسلامية ممّا يوجب الخروج عن الدين فى واقع الأمر أو فى نظر المسلمين و الفيلسوف لايبالى أن ينقض البرهان الذى اقامه دينا أو مذهبا.(1)
استاد مطهّرى با همسانانگارى روش متكلّمان با فلاسفه مشّاء در تكيه بر استدلالهاى عقلى، يكى از تفاوتهاى متكلّم با فيلسوف را در متعهّد بودن متكلّم دانسته است:
متكلّم، مانند فلاسفه مشّاء، تكيهشان بر استدلالات عقلى است؛ ولى با دو تفاوت ... يكى ديگر اين كه متكلّم بر خلاف فيلسوف، خود را متعهّد مىداند؛ متعهّد به دفاع از حريم اسلام. بحث فيلسوفانه، يك بحث آزاد است. يعنى فيلسوف هدفش قبلاً تعيين نشده كه از چه عقيدهاى دفاع كند؛ ولى هدف متكلّم، قبلاً تعيين شده است.(2)
در منبعى تازه چاپ شده نيز از مشهور بودن ديدگاه نامتعهّد نبودن فيلسوف به وحى در مقام فلسفهورزى، اين گونه سخن رفته است:
در ميان اهل فلسفه ما هم مشهور است كه فيلسوف، ملتزم به وحى نيست و يكى از تفاوتهايش با علم كلام و عرفان (تصوّف) همين است. فيلسوف در كلام وحى، تأمّل و تفكّر مىكند؛ امّا از آن جهت كه فيلسوف است، به استناد آن، چيزى را نفى يا اثبات نمىكند. با اين همه، مىدانيم فيلسوفان
اسلامى، به اصول توحيد و نبوّت و معاد، قائل بودند؛ امّا فلسفه را وسيله اثبات اين اصول قرار ندادند.(1)
با توجّه به آنچه ياد شد، سخن برخى از معاصران در نفى تمايز روش شناختىِ معروف ميان كلام و فلسفه، تأمّلبرانگيز است.(2)
1) . ما و تاريخ فلسفه اسلامى، ص 88 - 89. حتّى شمارى از دانشوران معاصر، تعهّد فلسفه به دين و آموزههاى دينىرا امرى زيانبار براى فلسفه و مانع رشد آن دانستهاند. زرياب خويى نوشته است: «اين معنى [بحث آزاد و مستقل] در فلسفه، رعايت نشده است و فلاسفه ما همه، مسلمانان مؤمن و متعهّد بودهاند و سعى كردهاند كه مبانى فلسفى ارسطو و افلاطون را با مبانى اعتقادى اسلام مطابقت دهند و سرّ عقبماندگى فلسفه در مجامع درسى و حوزههاى دينى ما همين است. شط شيرين پرشوكت: منتخبى از آثار استاد عبّاس زرياب خويى، ص 558. فلاطورى بر اين باور است كه «ترقّى فلسفه در اروپا معلول اين بود كه خودش را از قيد اين قداست رها كرد. يعنىفلسفه را از دين جدا كردند. على هذا اگر فلسفه، حالت تقدّس به خود بگيرد، جمود پيدا مىكند، همين طور وقتىكه دين، حالت فلسفى پيدا كند، آن هم اشكال پيدا مىكند. در آن صورت، دين بر اساس مطالبى پايه گذارى مىشود كه متزلزل اند. بنا بر اين در آن صورت، هم دين را خراب كردهايم و هم فلسفه را» (فلاطورى، ص 150 - 151). آقاى مصطفى ملكيان نيز در گفتگويى در باره هستى و چيستىِ فلسفه اسلامى با بيانات متعدد بر ضرورت تمايز فلسفه از الاهيات و زيانبار بودن خلط روششناختى آن دو، تصريح كرده است، از جمله «من فلسفه را سير فكرىِ آزاد عقلانىتعريف مىكنم و معتقدم اين سير فكرى، اوّلاً بايد آزاد باشد و ثانيا عقلانى بوده و براى مثال، تجربى نباشد. بر اين اساس مىگويم كه اين گونه سير فكرى با دين، قابل جمع نيست» «فلسفه اسلامى، هستى و چيستى؛ گفتگو با استاد مصطفى ملكيان»، نقد و نظر، ش 41 و 42، ص 137. «وقتى از فلسفه اسلامى سخن مىگوييم و در صدد هستيم كه اين دو (فلسفه و اسلام) را با هم يكى كنيم، نه فلسفه رشد مىكند و نه الاهيات اسلامى. فلسفه، وقتى رشد مىكند كه نخواهد متون مقدّس اسلامى را پاس بدارد و رشد الاهيات هم زمانى است كه نخواهد فلسفه يونان و روم قديم را پاس بدارد» (همان، ص 125) «مدّعاى ما در اين بحثها اين است كه فلسفه در سير خود نبايد به هيچ دين و مذهب خاصّى متعهّد و متعبّد باشد. اگر فيلسوفى در سير فلسفى خود به نتايجى دست يابد كه با متون مقدّس يك مذهب خاص سازگار است، آنها را مىپذيرد و اگر با آنها سازگار نبود، باز به نظريه خودش پاىبند است. بنابر اين اگر به باورهاى فلسفىاى دست بيابيم كه با دين و مذهبْ سازگار و موافق باشد، اشكالى دربر ندارد؛ ولى اين كه از ابتداى سلوك و سير فلسفى، در صدد و مصمّم باشيم كه از يك دين و مذهب خاص دفاع كنيم، اين امر، ما را از مسير فلسفهورزى، خارج مىسازد». (همان، ص 146).
2) . در كتاب منزلت عقل در هندسه معرفت دينى، با ناديده گرفته شدن تعريف، روش و مختصّات تاريخىِ كلام و فلسفه، قيد تعهّد به دين در تعريف كلام و عارى بودن فلسفه از اين قيد بر حسب تعريف - كه در سخن متكلّمان و فيلسوفان بزرگ آمده - ، تصوّرى ناصواب و هجمهاى ناروا بر ضدّ فلسفه شمرده شده كه با كوششها و تبليغات متكلّمان پديد آمده است: «در فرق ميان علم كلام و فلسفه از جهت نسبت و رابطه آنها با دين، معمولاً بر اثر مساعى و تبليغات و جهتگيرى متكلّمان چنين وانمود شده است كه متكلّمان، متعهّد به محتواى دين و اسلاماند؛ امّا فلسفه و فيلسوفان در اين امر، تعهّدى نداشته و لابشرط هستند... . اين تفكيك ميان فلسفه و كلام، مصادرهاى آشكار و هجمهاى ناروا بر ضدّ فلسفه و فيلسوفان الهى است. كسانى كه ميان فلسفه و كلام چنين تفاوتى را مىنهند، در واقع، دين اسلام را به سود كلام و متكلّمان بىوجه مصادره مىكنند و خود را ديندار و متعهّد به دين قلمداد كرده و فلسفه و فيلسوفان را غير متعهّد و لابشرط نسبت به آن معرفى مىنمايند. به زودى روشن مىشود كه منشأ اين تصوّر ناصواب، بيرون نهادن عقل از هندسه معرفت دينى است» منزلت عقل در هندسه معرفت دينى، ص 158 و 159. البته نويسنده محترم كتاب، توضيح ندادهاند كه كدام متكلّم امامى يا معتزلى يا حتّى اشعرى در دستگاه كلامى خود، عقل را به عنوان منبع معرفت دينى يا ابزار فهم متون دينى حذف كرده است. به عنوان نمونه، متكلّمى اشعرى چون اسفراينى (م471ق، استاد غزالى) در بحث «بيان اعتقاد أهل السنّة و الجماعة» بر ضرورت كسب معرفت عقلانى در زمينه اصول اعتقادى، اين گونه تصريح كرده است: «و أن تعلم أن كّل ما يجب معرفته فى اُصول الاعتقاد يجب على كلّ بالغ عاقل أن يعرفه فى حقّ نفسه معرفة صحيحة صادرة عن دلالة عقلية لا يجوز له أن يقلد فيه و لا أن يتكل فى الأب على الابن، و لا الابن على الأب» (التبصير فى الدين، ص155). غزالى نيز مدارك مورد استفاده خود در كتاب الاقتصاد فى الاعتقاد را بر ششگونه معرفى كرده است: حسيات، عقليات (مانند برهان حدوث جهان)، متواترات، براهين مبتنى بر يكى از اقسام ياد شده، سمعيات و براهين مبتنى بر معتقدات و مسلّمات خصم (الاقتصاد فى الاعتقاد، ص 15 - 17). صاحب شرح المقاصد نيز در توضيح مقصدهاى ششگانه كتاب خود، از بخش عقليات و سمعيات كلامْ سخن گفته است: «وجه الضبط أن المذكور فيه إن كان من مقاصد الكلام فإمّا سمعيات و هو المقصد السادس، أو عقليات مختص بالواجب و هو الخامس، أو بالممكن الجوهر و هو الرابع، أو العرض و هو الثالث، أو لا مختص بواحد و هو الثانى، و إن لم يكن من مقاصد الفن فهو المقصد الأول من الكتاب». شرح المقاصد، ج1، ص159.
گونهشناسى مطالعات مقايسهاى در عرصه مناسبات كلام و فلسفه
مطالعات مقايسهاى در گستره مناسبات كلام و فلسفه، به اشكال متعدّدى ممكن است صورت پذيرد كه براى روشن شدن جايگاه موضوع مورد بحث، شمارى از موضوعات اين حوزه در ادامه مىآيند.
مبادى و مسائل هر يك از آنها؛
مطالعه مقايسهاى كلام و فلسفه از راه مطالعه روش به كار رفته در متون علمىِ هر يك از اين دو دانش (فارغ از آنچه در باره روش علمىِ هر يك از آنها توسّط صاحبان فن گفته شده و به عنوان روش آن دانش، ارائه گشته است)؛
بررسى و سنجش دادههاى نهايى هر يك از دانشهاى كلام و فلسفه و بررسى اشتراكات و افتراقات آنها با يكديگر در حوزه مباحث و مسائل مشترك (مثلاً خداشناسى يا معاد)؛
مطالعه مقايسهاى دادههاى نهايى هر يك از دانشهاى كلام و فلسفه و شناسايىِ اشتراكات و افتراقات آنها با آموزههاى متون دينى و دادههاى وحيانى؛
مطالعه مقايسهاى كلام و فلسفه، از راه كاركرد آنها و ميزان اثرگذارىهاى منفى يا مثبت هر يك در حوزه فرهنگ مذهبى شيعه؛
بررسى و سنجش نحوه و ميزان تعامل و اثرگذارى هر يك از دانشهاى كلام و فلسفه در ديگر دانشهاى اسلامى چون فقه و تفسير و اخلاق؛
مطالعه تاريخىِ شيوه مواجهه متكلّمان، فقيهان و ديگر اصناف علمى با فلسفه وآموزهها فلسفى و برعكس، شيوه مواجهه فلاسفه با دانشهاى ديگر و اصحاب و آموزههاى آنها.(1)
نوشتار پيش رو، از گونه اخير به شمار مىرود كه در آن، تعامل مثبت و مواجهه منفى و انتقادى متكلّمان امامى با فلسفه و آموزههاى فلسفى، بررسى و گزارش شده است.
مقصود از مواجهه مثبت، رويكردى به فلسفه و آموزههاى فلسفى است كه نه تنها مشتمل بر نقد اين حوزه و عالمان آن نيست كه بر بهره گيرى از آراى فلسفى و اقوال
1) . و موارد ديگرى چون بررسى زندگى و ابعاد شخصيت دو متكلّم و فيلسوف معاصر همانند شيخ مفيد م 413ق و بوعلى سينا (م428ق) و عبد الجليل رازى و سهروردى.
فيلسوفان و البته با پاسداشت مبانى و الزامات كلامى مبتنى بوده و در مواردى، همراه با نگاه ستايشآميز به فلسفه است. گونههاى مواجهه مثبت با فلسفه، از سوى عالمانْ متفاوت بوده و از درجه اهميت يكسان برخوردار نيستند. درخور ذكر است كه بحث مواجهه مثبت متكلّمان فِرَق اسلامى با فلسفه، نيازمند مطالعات گسترده است. همچنين در حوزه كلام اماميه از اثرگذارىهاى فلسفه از طريق كلام معتزله نيز نبايد غفلت كرد. چنين مىنمايد كه شمارى از آموزههاى فلسفى بويژه در حوزه امور عامه، از راه معتزله نخستين، وارد كلام اماميه شده و در دورههاى پسين (سدههاى پنجم و ششم) با ناشناخته ماندن خاستگاه نخستين و نقل و بررسى در متون كلامى، شناسنامه و صبغه كلامى يافته است.(1)به هر روى،
گونههاى مواجهه مثبت متكلّمان امامى با فلسفه و آموزههاى فلسفى به عناوين زير بخشپذير است:
1) . گفتنى است كه رويكرد معتزله به فلسفه در دورههاى گوناگون و از سوى متكلّمان مختلف، يكسان نبوده است؛ امّا تعامل مثبت شمارى از متكلّمان نخستين معتزلى از فلسفه، در متون متعدّدى گزارش و بررسى شده است. شهرستانى از اثرپذيرىِ بشر بن معتمر الملل و النحل، ج 1، ص 31 و نظام از فلسفه سخن گفته است (ر.ك: همان، ج 1، ص 53 - 54): «قد طالع كثيرا من كتب الفلاسفة وخلط كلامهم بكلام المعتزلة». براى تحليلى از سخن شهرستانى در باره ارتباط معتزله متقدّم با فلسفه، ر.ك: فلسفه علم كلام، ص 22 به بعد). چنان كه مخاطب اين شعر معروف ابونواس: «فقل لمن يدعى فى العلم فلسفة / ذكرت شيئا وغابت عنك أشياء» نيز نظام بوده است (الفهرست، ابن النديم، ص 206). ابن نديم در بيان بهرهگيرى نظام از مايههاى فلسفى در شعر، تعبير معنادار «كلام فلسفى» را به كار برده است: «ذهب فىشعره مذهب الكلام الفلسفى». (همان جا). اين اثرپذيرى در سدههاى بعد نيز گزارش شده است. ابن مرتضى در باره متكلّم بزرگ معتزلى ابو الحسين بصرى (م436ق) صاحب المعتمد فى اُصول الفقه و تصفح الأدلّة آورده است كه بهاشمه به دو دليل از وى نفرت داشتند: نخست آلوده كردن خود به فلسفه و سخنان اوائل و دوم رد و نقض ادلّه مشايخ معتزله (طبقات المعتزلة، ص 118 - 119). در باره اثرپذيرى معتزله از فلسفه نيز، ر.ك: شرح العقائد النسفية، ص 11؛ شوارق الالهام، ج 1، ص 49 - 50. در كنار اين اثرپذيرىها نقدهاى متعدّدى نيز از سوى اعتزاليان بر آموزههاى فلسفى در متون كلامى ايشان مطرح شده و گاه اثر مستقلى در نقد فلسفه نگاشته شده است.
الف. به كارگيرى مبانى و آموزههاى فلسفى در اثبات مسائل كلامى
پذيرش مبناى فلسفى و به كارگيرى آن در اثبات مسائل كلامى را مىتوان در بهره گيرى از برهان امكان و وجوب در اثبات خدا بر پايه تقسيمبندى موجودات به واجب و ممكن، پىجويى كرد. براى روشن شدن مطلب بايد گفت كه از نظر متكلّمان متقدّم، موجودات به قديم و حادث (محدث) تقسيم مىشوند. در عرف كلامى، قديم يعنى موجود ازلى و حادث يعنى موجود مسبوق به عدم يا نوپديد.(1)بر پايه اين تقسيم، متكلّمان در اثبات خدا از برهانى بهره مىگيرند كه به «برهان حدوث» معروف است. بر طبق اين برهان، با اثبات حدوث جهان و نيازمندىِ حادث به محدث (به دليل حدوث) ، وجود بارى تعالى به عنوان پديدآورنده و صانع هستى، اثبات مىگردد.(2)
فلها حكمها فى الحدوث و لا بدّ لها من محدث لحاجة كل محدَث فى حدوثه إلى محدث كالصياغة و الكتابة و النساجة؟) الكافى (حلبى) ص 39 به بعد؛ تقريب المعارف، ص 71 - 72؛ تمهيد الاُصول، ص 8 به بعد؛ الاقتصاد، ص 65؛ المنقذ من التقليد، ج1، ص 28 بحث: القول فى اثبات محدث الجسم تبارك و تعالى.
ابو اسحاق ابراهيم بن نوبخت(3)در باره موجودات، دو گونه تقسيمبندى مطرح
1) . «القديم: هو الموجود فى الأزل. و إن شئت قلت: القديم هو الموجود الذى لا أوّل لوجوده، أو لا ابتداء لوجوده، و كلّ ذلك فى المعنى واحد. و الذى لوجوده أوّل هو المحدث.و المحدث: ما لوجوده أوّل و ابتداء و كلاهما واحد.و الحادث: ما يتجدّد وجوده فى الحال». الحدود و الحقائق، مقرى نيشابورى، ص 23 - 24. در متون متأخّر كلامى نيز همين تعاريف آمده است : «فالقديم فسره المتكلّمون بأمرين متلازمين: أحدهما ما لا أوّل لوجوده، و ثانيهما ما لا يسبقه العدم، و كذا المحدث أما الّذى لوجوده أوّل أو الّذى سبقه العدم» (إرشاد الطالبين إلى نهج المسترشدين، ص150).
2) . براى اين برهان، ر. ك: شرح جمل العلم و العمل، ص 39 و 43 (الاجسام محدثة لأنّها لم تسبق الحوادث
3) . در باره نويسنده الياقوت گفتنى است كه اقبال آشتيانى با استناد به شواهدى، روزگار وى را نيمه اوّل سده چهارم هجرى دانسته است ر.ك: خاندان نوبختى، ص 166 - 167. از سوى ديگر، مادلونگ احتمال داده كه اين اثر، يك يا دو قرن پس از تاريخى كه اقبال ذكر مىكند، نوشته شده است. استدلال وى ناهماهنگى ديدگاههاى وى با آراى خاص نوبختيان است كه مفيد گزارش كرده است. (مادلونگ، مكتبها و فرقههاى اسلامى در سدههاى ميانه، ص 122). براى اين موارد، ر.ك: «بررسى آراى كلامى اختلافى شيخ مفيد با نوبختيان با تكيه بر احاديث الكافى» چاپ شده در مجموعه مقالات فارسى كنگره بين المللى ثقة الإسلام كلينى، ج 5، ص 219.
كرده است: يك. قديم و حادث. قديم، موجودى است كه ابتدا و آغازى ندارد و حادث، موجودى داراى آغاز است . قديم مختار، بىنياز از فاعل و قديم موجَب، نيازمند فاعل است(1).
دو. واجب و ممكن. موجود يا واجب است يا ممكن. از ويژگىهاى واجب لذاته آن است كه وجود به غير ندارد و وجودش زائد بر آن نبوده و عدم آن امكانپذير نيست. ويژگىِ ممكن، آن است كه وجود يا عدم آن نيازمند امرى بيرون از ذات آن است. و وجود و عدم نسبت به آن تساوى دارد. مناط نيازمندى اثر به مؤثر، امكان است نه حدوث.(2)علاّمه حلّى، متكلّمان متقدّم را قائل به ديدگاه نخست و متكلّمان متأخّر و فلاسفه را مدافع ديدگاه دوم معرفى كرده است .(3)
ابن نوبخت به استناد منابع موجود، ظاهرا نخستين متكلّم امامى است كه بر پايه تقسيم موجود به ممكن و واجب، برهان امكان و وجوب را در اثبات صانع به كار برده است:
ثبوت حدث يوجب ثبوت صانع لأنّه ممكن فلابدّ له من مؤثر.(4)
در سده ششم در ميان متكلّمان امامى، رويكرد يكسانى در اين زمينه وجود ندارد. نويسنده التعليق، از راه برهان حدوث، به اثبات محدث پرداخته(5)و مناط نيازمندىِ
فعل به فاعل را حدوثْ شمرده است.(6)ظهير الدين راوندى، فرزند قطب الدين راوندى (م573 ق)، برهان حدوث را در قالب نيازمندى متغيّر به غير عرضه كرده است:
لما ثبت أنّ المتغيّر محتاج ، و العالم - بجميع أجزائه وتركيبه - متغيّر فهو محتاج، والمحتاج لا بدّ له من محتاج إليه ، وهو صانعه.(7)
1) . الياقوت، ص 36. براى شرح آن، ر.ك: أنوار الملكوت، ص 51 - 52.
2) . ر.ك: الياقوت، ص 36 - 37. براى شرح آن، ر.ك: أنوار الملكوت، ص 55 - 58.
3) . الياقوت، ص 58.
4) . همان، ص 38. گفتنى است برخى برآن اند كه تعبير «ممكن الوجود» در كلام اسلامى، پيش از غزالى ديده نمىشود انديشههاى كلامى شيخ مفيد، ص 63.
5) . ر.ك: التعليق، ص 14 به بعد.
6) . همان، ص 16.
7) . عجالة المعرفة فى اُصول الدين، ص 30. براى اطلاق تعبير واجب الوجود در باره خداى متعال و ممكن در باره محدث در اين متن، ر.ك: همان، ص 30 - 32.
قطب الدين سبزوارى، مولّف الخلاصه فى علم الكلام،(1)پس از ذكر برهان حدوث، برهانى مركّب از برهان امكان و حدوث را مطرح كرده كه نشانه ورود آرام آرام برهان امكان در متون كلامى است. سبزوارى با تعبير «دليل آخر»، برهان دوم را اين گونه تقرير كرده است : «كلّ موجود سوى الواحد ممكن؛ وكلّ ممكن محدث؛ فكلّ موجود سوى الواحد ممكن محدث».(2)در سده هفتم نيز اين رويكرد دوگانه تداوم يافت. در حالى كه ابن ميثم بحرانى به ترتيب از دو برهان امكان و حدوث بهره گرفته،(3)خواجه طوسى، تنها برهان امكان(4)و محقّق حلّى، تنها برهان حدوث را مطرح كردهاند.(5)
ب. پذيرش آموزههاى فلسفىِ مغاير آموزههاى كلامى
پذيرش آموزههاى فلسفى مغاير با آموزههاى كلامى، گونه ديگرى از مواجهه مثبت با فلسفه قلمداد مىشود.
ابن نوبخت ذيل مباحث توحيد، در باره التذاذ خدا ديدگاهى برخلاف آموزههاى كلامى و هماهنگ با ديدگاه فلاسفه برگزيده است. نويسنده الياقوت در كلامى با عنوان «دقيقة» آورده است كه مؤثر مبتهج به ذات است؛ زيرا علم وى به كمال اعظمش موجب اين امر است.(6)وى پس از استدلال به اين مطلب، تصريح كرده كه مقصودْ آن نيست كه خداى سبحان با آفريدن يك شىء، لذّت مىبرد تا مستلزم وجود ازلى آن (شىء) باشد؛ بلكه خدا به ذات خود ملتذ است. وى يادآور شده كه كتابى در اين باره با عنوان كتاب الابتهاج نگاشته است.(7)علاّمه حلّى در شرح اين بخش آورده است كه در
1) . اين اثر در مجلّه تراثنا ش 34 انتشار يافته است. در باره اين اثر و مؤلّف، آن ر.ك: همان، ص 123 به بعد (مقدّمه مصحّح).
2) . الخلاصة فى علم الكلام فصلنامه تراثنا، ش 34، ص 172. براى تعريف محدث و ممكن، ر.ك: همان ص 172 - 173.
3) . قواعد المرام، ص 63 به بعد.
4) . كشف المراد، ص 7.
5) . المسلك فى اُصول الدين، ص 39.
6) . الياقوت، ص 44.
7) . همان جا.
اين مسئله، ابن نوبخت با حكما موافقت كرده(1)و با ديدگاه اماميه و ديگر متكلّمان كه بر نفى الم از خداى متعال اتفاق دارند، مخالفت ورزيده است.(2)
ج. عنايت به تعريف فلسفىِ مفاهيم كلامى
اشرف الدين بريدى آبى، در تعريف يكى از مفاهيم كلامى، به تعاريف ويژه فلاسفه نيز عنايت داشته است. وى پس از تعريف طبع به سجيّه انسان مىگويد:
حكما از اين واژه خاصّه اشياء مانند سوزاندن براى آتش و سرد كردن براى برف را مراد مىكنند.(3)
د. نقل سخنان فيلسوفان در مناقبنگاشتهها
گونهاى ديگر از نقل مطالب فيلسوفان در مناقبنگاشتهها به چشم مىخورد. ابن شهر آشوب از بوعلى سينا در باره امير مؤمنان عليهالسلام اين گونه آورده است: «لم يكن شجاعا فيلسوفا قط إلاّ على».(4)در موردى ديگر ابن شهر آشوب در بيان پيشتازىِ امير مؤمنان در شاخههاى گوناگون علوم، ايشان را سرآمد فيلسوفان شمرده و دو حديث از امير مؤمنان عليهالسلام با مضمونى فلسفى، يكى در باره عالم علوى(5)و ديگرى با مضمون «نقطه و خط» بودن حضرت(6)نقل كرده است. نقل اين احاديث منسوب به امير مؤمنان عليهالسلام ، صرف نظر از مسئله اعتبارسنجى آنها مىتواند نشانه نگاه مثبت ابن شهرآشوب به دانش فلسفه باشد.
1) . ر.ك: الهيات شفا، ص 369؛ المبدأ و المعاد، ابن سينا، ص 71.
2) . أنوار الملكوت فى شرح الياقوت، ص 102. نيز، ر.ك: اللوامع الإلهية فى المباحث الكلامية، ص 161.
3) . الحدود و الحقائق، ص 22.
4) . مناقب آل أبى طالب، ج 1، ص 327.
5) . وسئل عليهالسلام عن العالم العلوى فقال : صور عارية عن المواد عالية عن القوة والاستعداد تجلى لها فأشرقت وطالعها فتلألأت والقى فى هويتها مثاله فأظهر عنها أفعاله همان جا.
6) . أنا النقطة أنا الخط أنا الخط أنا النقطة أنا النقطة والخط. براى شرح فلسفى آن به نقل از جماعتى، ر.ك: همان جا. براى نقل آن در منابع متأخّر، ر.ك: نهج الإيمان، ص 279؛ الصراط المستقيم، ج 1، ص 222. هر دو از نخب المناقب.
ه . نقل آراى فلسفى در تفسير قرآن
نقل نادر مطالب فلسفى با واسطه متكلّمان فلسفه گرا در متون تفسيرى، نمونهاى از عنايت به آموزههاى فلسفى است. در سده پنجم، شيخ طوسى در تفسير آيه «وَ اللَّهُ خَلَقَ كُلَّ دَآبَّةٍ مِّن مَّآءٍ فَمِنْهُم مَّن يَمْشِى عَلَى بَطْنِهِى وَ مِنْهُم مَّن يَمْشِى عَلَى رِجْلَيْنِ وَ مِنْهُم مَّن يَمْشِى عَلَى أَرْبَعٍ»(1)در تحليل اين امر كه: «چرا قرآن كريم بر جانوران داراى بيش از چهار پا اشاره نكرده؟»، ديدگاه فلاسفه طبيعى را از بلخى نقل كرده، مبنى بر اين كه جانوران داراى بيش از چهارپا تنها بر چهار پاى خود تكيه مىكنند.(2)همين ديدگاه در مجمع البيان نيز نقل شده است.(3)
ابن شهرآشوب نيز ديدگاه فلاسفه را در كنار آراى شمارى از متكلّمان امامى و معتزلى در باره سبب وقوع مرگ گزارش كرده و البته ديدگاه سيّد مرتضى را برگزيده است.(4)
و. تاريخنگارى فلسفى
يكى از گونههاى تعامل مثبت عالمان شيعه با فلسفه را مىتوان يادكرد احوال و آثار و گزارش آرا و انديشههاى فيلسوفان در برخى آثار تاريخى برشمرد. يعقوبى و مسعودى،(5)دو عالم شاخص در اين حوزه در سدههاى سوم و چهارم به شمار مىروند. يعقوبى در تاريخ خود به مناسبت يادكرد يونانيان از فلسفه و فيلسوفان يونانى، سخن گفته است.(6)
پس از وى مسعودى در شمارى از آثار تاريخىِ برجاى مانده نيز به نحو چشمگيرى به گزارش احوال و آراى فيلسوفان پيشين در يادكرد تاريخ يونانيان يا به
1) . سوره نور، آيه 45.
2) . التبيان، طوسى، ج 7، ص 448.
3) . تفسير مجمع البيان، ج 7، ص 260.
4) . متشابه القرآن و مختلفه، ج2، ص96.
5) . در باره مسعودى، ر.ك: أعيان الشيعة، ج 8، ص 220 به بعد.
6) . ر.ك: تاريخ اليعقوبى، ج 1، ص 95 بخش يونانيان : «كان لليونانيين حكماء متفلسفون، و فلاسفة متكورون، ومنهم من تكلّم فى الطب ، ومنهم من تكلم فى حقائق الاُمور ...».
مناسبت ديگر مبادرت كرده است.(1)وى در دو اثر مفقود خود يعنى المقالات و خزائن الدين نيز به اين مباحث پرداخته بوده است.(2)مهمتر از اين دو، از ديگر اثر مفقود وى يعنى فنون المعارف بايد ياد كرد كه شامل اخبار تفصيلىِ فلاسفه بوده است.(3)
السوالف على أخبار اليونانيين وأنسابهم وآرائهم وديارهم والتنازع فى بدء أنسابهم ... وأخبار الفلاسفة وآرائهم الإلهيين منهم والطبيعيين ، ومن قتل منهم، وما كانوا عليه من الآراء إلى عهد سقراط وأفلاطون وأرسطاطاليس من الفلاسفة المدنية ، وما أحدثوه من الآراء خلافا على من تقدم ومباينة للفلسفة الأولى الطبيعية التى إليها كان يذهب فوثاغورس وثاليس الملطى ، وعوام اليونانيين ، وصابئو المصريين ...» التنبيه والإشراف، ص 100 - 101. گفتنى است كه مسعودى خود نيز در كلام دست داشته است. براى يادكرد مناظرههايى ميان مسعودى و كسانى چون بين يهودا بن يوسف معروف به ابن ابى الثناء (شاگرد ثابت بن قرة صابى در فلسفه وطب)، ر.ك: التنبيه والإشراف، ص 99.
ابو الحسن على بن زيد بن محمّد بيهقى، معروف به ابن فندق و فريد خراسان (م 565ق)(4)يكى از شخصيتهاى قابل توجّه سده ششم در حوزه تعامل كلام و فلسفه است. بيهقى - كه از نخستين شارحان نهج البلاغه شمرده مىشود،(5)و مسائلى از الذريعه سيّد مرتضى را تلخيص كرده است - ،(6)بر كتاب صوان الحكمة ابو سليمان سجستانى، ذيلى نگاشته با عنوان تتمّة صوان الحكمة(7)كه انتشار يافته است. اين كتاب در صورت اثبات تشيّع نويسنده مىتواند نمونه شاخصى از مواجهه مثبت شيعه با فلسفه در سده ششم به شمار آيد.
1) . ر.ك: التنبيه والإشراف، ص 100 به بعد؛ أخبار الزمان، ص 93 به بعد بحث «ذكر اليونانيين».
2) . «ذكرنا فى كتاب المقالات فى اُصول الديانات و كتاب خزائن الدين و سر العالمين أقاويل الأمم العوالم الأربعة فىعالم الربوبية و عالم العقل و عالم النفس...» التنبيه والإشراف، ص 137.
3) . وى خود اين كتاب را اين گونه معرفى كرده است: «وأتينا فى كتاب فنون المعارف وما جرى فى الدهور
4) . در باره وى، ر.ك: الوافى بالوفيات، ج 21، ص 84.
5) . خاتمة المستدرك، ج 3، ص 99؛ هدية الأحباب، ص 233. اين دو بيهقى را نخستين شارح نهج البلاغه معرفى كردهاند.
6) . معالم العلماء، ص 87؛ أمل الآمل، ج 2، ص 352، ش 1090.
7) . الوافى بالوفيات، ص 85؛ الذريعة، ج 10، ص 50، ش 275.
عبد الجليل رازى در شمارش عالمان شيعه با تعبير «الشّيخ الإمام أبو الحسن الفريد» از وى ياد كرده است.(1)در سدههاى بعد، ميرزاى افندى از تشيّع وى سخن گفته(2)و پس از وى شمارى از عالمان شيعه، نظر وى را پى گرفتهاند.(3)در مقابل، شمار
ديگرى از پژوهشگران معاصر بر تسنّن وى رفتهاند.(4)
اين ديدگاه را بسنجيد با ديدگاه مفسّر امامى سده ششم، طبرسى كه حديث معصومان را منبع تفسير معرفى كرده نه سخنان صحابيان و تابعيان: «واعلم أنّ الخبر قد صحّ عن النبى صلىاللهعليهوآله وعن الأئمّة القائمين مقامه عليهمالسلام أنّ تفسير القرآن لا يجوز إلاّ بالأثر الصحيح، والنصّ الصريح» (تفسير مجمع البيان، ج 1، ص 39).
ابو الفتوح رازى نيز سخنى همسان سخن طبرسى دارد: «اكنون بدان كه درست شده است به روايات صحيحه كه تعاطى تفسير قرآن نشايد كرد و اقدام كردن بر بيان و شرح آن إلاّ به اخبار و آثار از رسول عليهالسلام و از ائمّه حق چه قول ايشان نيز مسند باشد به رسول خدا - عليه و على آله السّلام - و به رأى خود تفسير نشايد كردن» روض الجنان و روح الجنان فى تفسير القرآن، ج1، ص 5.
1) . نقض، ص 212. گفتنى است كه منتجب الدين از پدر بيهقى، با تعبير «فقيه صالح» ياد كرده است فهرست منتجب الدين، ص 66، ش 176.
2) . رياض العلماء، ج 5، ص 448.
3) . أعيان الشيعة، ج 8، ص 243؛ الثقات العيون فى سادس القرون، ص 190؛ تعليقات نقض، ج 1، ص 561؛ مقاله «نهج البلاغة عبر القرون» سيّد عبد العزيز طباطبايى، فصلنامه تراثنا، ش 37، ص 182؛ دايرة المعارف تشيّع، ج 3، ص 595 مدخل «بيهقى » از حسن انوشه.
4) . تتمّة صوان الحكمة، ص 5 مقدّمه: محمّد كرد على؛ تاريخ بيهق، ص 294 (تعليقات بهمنيار به نقل از الثقات العيون، ص 190)؛ معارج نهج البلاغة (مقدّمه چاپ دانشپژوه) ص 66. براى ادلّه و قرائن تشيّع وى، ر.ك: معارج نهج البلاغه (مقدّمه چاپ اسعد الطيب)، ص 58 - 59. براى نقد ادلّه، ر.ك: همان، ص 60 - 65. براى ادلّه تسنّن وى، ر.ك: همان، ص 65 - 70. براى يادكردى احترامآميز از خلفاى نخستين با القاب معمول نزد عامه در شرح نهج البلاغة وى، ر.ك: معارج نهج البلاغة، ص 94. براى به كار بردن تعبير امام در باره عمر خيّام، ر.ك: تتمّة صوان الحكمة، ص 117 و 120و 122، و حجة الإسلام در باره ابوحامد غزالى، همان، ص 120 و 143 همراه با ترحم). نيز بيهقى در مقدّمه نسخه منتشر شده كتاب تتمّة صوان الحكمة بر اصحاب پيامبر و خلفاى نخستين، درود فرستاده است (همان، ص 14). وى در سخنى از آثار سلف يعنى صحابه و تابعان به عنوان منبع تفسير قرآن، ياد كرده است. وى با اشاره به تفسير و تأويل فلسفىِ قرآن توسط شهرستانى (صاحب ملل و نحل) مىگويد: «وكان يصنف تفسيرا و يؤول الآيات على قوانين الشريعة و الحكمة و غيرها فقلت له: هذا عدول عن الصواب لايفسر القرآن إلاّ بآثار السلف من الصحابة و التابعين. و الحكمة بمعزل عن تفسير القرآن و تأويله خصوصا ما كتب تأويله و لايجمع بين الشريعة و الحكمة أحسن ممّا جمعه الإمام الغزالى رحمه اللّه فامتلاء من ذلك غضبا».
به هر روى، تاريخ حكماء الإسلام يا تتمّة صوان الحكمة، شامل نقل احوال و اقوال 111 تن از فيلسوفان و طبيبان دوره اسلامى است و مىتوان آن را گونهاى «تذكرة الحكماء» ناميد. اين اثر، يكى از منابع مهم در حوزه تاريخ فلسفه در دوره اسلامى است. از مجموع اثر، نگاه مثبت نويسنده به فلسفه يا حكمتْ آشكار است.
در پايان اين بخش، گفتنى است كه در كتاب نقض، ردّپايى از مواجهه مثبت شيخ عبد الجليل رازى با فلسفه يا فيلسوفان يافت نشد.
مقصود از مواجهه منفى، رويكرد انتقادى و موضعگيرى مخالفتآميز عالمان امامى در برابر فلسفه و آموزههاى فلسفى است. نقد فلسفه، گو اين كه در مراكزى چون خراسان و كوفه نيز مرسوم بوده است؛ امّا چنين مىنمايد كه پيشينه رويكرد نقد فلسفه به صورت يك جريان علمى، در حوزه علمىِ بغداد قابل پىجويى است. اين امر، ريشه در دو عامل دارد: عامل نخست آن كه حوزه علمىِ بغداد از همان آغاز انتخاب به عنوان تختگاه خلافت عبّاسى، با حضور متكلّمان برجستهاى مانند هشام بن حكم از اصحاب و دستپروردههاى امام صادق عليهالسلام و امام كاظم عليهالسلام (1)و على بن منصور از اصحاب هشام(2)، محمّد بن ابى عمير (م217ق) از اصحاب هشام،(3)و از اصحاب اجماع(4)و متكلّمان آلنوبخت و ابو الحسين على بن عبد اللّه وصيف معروف به ناشئ اصغر (271 - 366 يا 365ق)،(5)ابو الجيش مظفّر بن احمد بن محمّد بلخى (م367ق) شاگرد ابوسهل نوبختى و استاد شيخ مفيد،(6)شاهد جريان نيرومند كلام
عقلىِ اماميه بود كه با ظهور شيخ مفيد و پرورش متكلّمان برجستهاى چون: سيّد مرتضى، ابو الصلاح حلبى، كراجكى و شيخ طوسى، بسط يافت و وارد مرحله جديدى شد.(1)
عامل دوم آن كه با پايگيرى نهضت ترجمه و انتقال علوم اوائل(2)و رونق محافل
ترجمه، مطالعه و بررسى فلسفه (و دانشهاى وابسته مانند اخترشناسى) در بغداد، اين شهر به مهمترين كانون فلسفه و فيلسوفان بدل گشت.(3)بدينسان، متكلّمان امامى در بغداد، عملاً با انديشههاى فلسفى رو به رو بودهاند و طبعا در صورت مشاهده اختلاف آراى فلسفى با آراى دينى و كلامى، به نقد آنها پرداختهاند. پس از شيخ مفيد و
شاگردان وى، عالمان امامىِ سده ششم در تداوم سنّت كلامى بغداد، مواجهه انتقادىِ خود با فلسفه و آموزههاى فلسفى را پى گرفتند.
مواجهه منفى عالمان امامى در دوره مورد بحث، به شيوههاى گونه گونى صورت بسته كه در سه حوزه كلّى، قابل ردهبندى است:
الف. نقد عمومى فلاسفه
يكى از پديدههاى قابل توجّه و درخور بررسى در مطالعه شيوه مواجهه عالمان امامى
1) . در باره تاريخ كلام شيعه، ر.ك: «الكلام عند الامامية؛ نشأته، تطوره، و موقع الشيخ المفيد منه»، محمّد رضا جعفرى، فصلنامه تراثنا، ش 32، ص 77 - 114.
2) . در باره انتقال فلسفه و دانشهاى وابسته به جهان اسلام در عصر عبّاسى، ر.ك: تاريخ فلسفه در جهان اسلامى، ص 332 به بعد؛ تاريخ علم الكلام فى الإسلام، ص 223 - 229. بحث «نقل العلوم الفلسفية إلى العربية»: فلسفه و كلام اسلامى، مونتگمرى وات، ص 59 فصل ششم؛ الوافى فى تاريخ الفلسفة العربية، ص 89 به بعد. بحث «اسباب ازدهار الترجمة فى العصر العباسى»: دراسات فى تاريخ الفلسفة العربية، ص 59 به بعد، فصل سوم با عنوان «حركة الترجمة و نقل آثار افلاطون و ارسطو الى اللغة العربية». وى در ادامه (ص 65 و 66) عصر اموى را زمينهساز حركت پرشكوه ترجمه در عصر عبّاسى ارزيابى كرده است. در باره رؤياى مأمون و ارزيابى آن به عنوان يكى از اسباب انتقال علوم اوائل به جهان اسلام، ر.ك: عيون الأنباء فى طبقات الأطبّاء، ص 259 - 260. براى گزارشى در باره ترجمه دانش يونانى به عربى در زمان خالد بن يزيد بن معاوية، ر.ك: الفهرست، ابن النديم، ص 303.
3) . در باره جريان فلسفى در بغداد، ر.ك: الفكر الفلسفى فى بغداد، دراسة فى الاصول و الاتباع، صالح مهدى هاشم.
با فلسفه در سده ششم، نقد عمومى فلاسفه از سوى اين عالمان است. مقصود از نقد عمومى فلاسفه، نقدها و خُردهگيرىهايى است كه ناظر به فيلسوف خاصى نبوده و در يك مسئله خاص كلامى - فلسفى نيست؛ بلكه رويكرد علمىِ فلاسفه و مبانى معرفتى و نتايج حاصل از طرز فكر فلسفى را نشانه رفته است. اين گونه نقد، طبعا نقدى برونگروهى، ساختارشكنانه و برخاسته از مخالفت با اساس و كلّيت دانش فلسفه و صنف فلاسفه است. به كاربردن تعابيرى مانند: ملاحده و دشمنان اسلام در باره فلاسفه در سخنان شمارى از عالمان سده ششم هجرى چون شيخ عبد الجليل رازى، بيانگر از اين نوع نگاه انتقادى است.
نقد عمومى فلاسفه كه از سدههاى پيشين آغاز شده بود، در سده ششم هجرى به فزونى رو گذاشت. با ملاحظه شاخصههاى سده ششم، آن را بايد عصر واگرايى كامل و اوجگيرى ستيز ميان كلام فرق اسلامى و فلسفهاى شمرد كه پس از ابن سينا رونقى بهسزا يافته بود و متكلّمان از گسترش آن بيمناك بودند. پندارى مقابله با آموزههاى فلسفى دغدغه اصلى و مشترك متكلّمان سده ششم است. اين سده كه تهافت الفلاسفة غزالى (م 505ق) را در طليعه خود دارد، شاهد پديد آمدن ردّيههاى متعدّدى از سوى متكلّمان امامى و معتزلى عليه فلاسفه است. در حوزه اماميه، افزون بر قطب الدين راوندى (م573 ق) - كه تهافت الفلاسفه نگاشته بود - ، ابن زهره حلبى نقض شبه الفلاسفة را سامان داد.
امّا در كلام معتزله، ابن ملاحمى خوارزمى (م536 ق) كتاب تحفة المتكلّمين را در ردّ فلسفه پرداخت. وى در اين اثر، تندترين نقدها را بر ضدّ فلاسفه مطرح كرده است. ابن ملاحمى در ديگر اثر پُراهميت خود به نام الفائق فى اُصول الدين نيز نقدهاى تندى عليه فلاسفه مطرح كرده است. از جمله با تفكيك فلاسفه به فلاسفه منكر اسلام و فلاسفه قائل به اسلام، در باره گروه دوم مىگويد:
فأمّا المتأخّرون من الفلاسفة القائلون بملّة الإسلام فانّهم يخالفونهم فى حقيقة الإسلام على الحدّ الذى يعتقده المسلمون و يوافقونهم فى ذكر
اُصوله، ثمّ يخرّجونه على اُصول المتقدّمين من الفلاسفة الذين ذكرنا أصنافهم. فهم يخالفون لهم (المسلمين) أيضا فى أبواب التوحيد و غيره من اُصول الإسلام. و اعلم أن كلّ هؤلاء الأصناف من الفلاسفة المنكرين لملّة الإسلام والقائلين بها اطبقوا على اُصول خالفوا بها ملّة الإسلام ثمّ اختلفوا فيما بينهم فى التفريع على تلك الاُصول.(1)
با توجّه به آنچه ياد شد، زمينه صدور نقدهاى تند عالمان امامى از جمله شيخ عبد الجليل رازى، عليه فلسفه، روشن مىشود و غرابت نخستين آن از ميان مىرود. اهميّت نقدهاى اماميان، آن گاه روشنتر مىشود كه ضرورت مرزبانى و دفاع متكلّمان امامى از مبانى و آموزههاى مذهبى و درگيرى ايشان با فرقهها و گروههاى گوناگون فكرى را مورد توجّه قرار دهيم. متكلّمان امامى هم با فرقههاى برونشيعىاى چون: اصحاب حديث، معتزله و اشاعره درگير بودند و هم در جبهه درونى بايد به شبهات زيديه و اسماعيليه پاسخ مىدادند. از همين روى، پرداختن اماميان به حوزه نقد فلسفه - كه متكلّمان معتزلى و اشعرى نيز در آن درگير بودند - ، نشان از ضرورت نقد آموزههاى فلسفى از نگاه متكلّمان امامى دارد.
بارى مهمترين نقد قطب الدين راوندى از عالمان سده ششم بر فيلسوفان اسلامى - كه شايد تندترين نقد از آثار برجاى مانده اماميه از سدههاى مورد بحث باشد - ، متن
زير است كه در آن، راوندى بر تظاهر فلاسفه به اسلام و تأويل اصول آن بر پايه آموزههاى فلسفى سخن گفته و تمامى آراى ايشان را ويرانگر اسلام ارزيابى كرده است. صراحت وى در نقد فلاسفه، قابل توجّه است:
واعلم أنّ الفلاسفة أخذوا اُصول الإسلام ثمّ أخرجوها على رأيهم فقالوا فى الشرع والنبى : إنّما اريدا كلاهما لإصلاح الدنيا . فالأنبياء يرشدون العوام لإصلاح دنياهم ، والشرعيات [تهذب أخلاقهم لا أنّ الشرع والدين كما يقول المسلمون من أن النبى يراد لتعريف مصالح الدين تفصيلاً (خ ل
1) . الفائق فى اُصول الدين، ص 98 - 99. وى در ادامه، گزارشى از آراى فلاسفه به دست داده است.
تحصيلا)] وإن الشرعيات ألطاف فى التكليف العقلى. فهم يوافقون المسلمين فى الظاهر، وإلاّ فكل ما يذهبون إليه هدم للاسلام وإطفاء لنور شرعه «وَيَأْبَى اللَّهُ إِلآَّ أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ»(1)».(2)
الأنوار، ج 89، ص 174.
سديد الدين حمصى، متكلّم بنام سده ششم، در بحث نقد آموزه تثليث مسيحيان، در دو موضع از كتاب خود فلاسفه را خاستگاه باورهاى مسيحيانْ شمرده است.(3)
نويسنده تبصرة العوام فى معرفة مقالات الأنام،(4)در باب نخست كتاب خود با عنوان
1) . سوره توبه، آيه 32.
2) . الخرائج والجرائح، ج 3، ص 1061. براى نقل آن در منابع متأخّر، ر.ك: حديقة الشيعة، ج2، ص 754؛ بحار
3) . المنقذ من التقليد، ج1، ص 145 - 146. يكى از تعابير وى اين است: «الفلاسفة الذين هم الاُصول فى مذاهب هؤلاء النصارى». در باره اثرپذيرىهاى متقابل مسيحيت و فلسفه يونان، ر.ك: تاريخ فلسفه، اميل بريه، ص 291 فصل هشتم: فرهنگ يونانى و دين مسيحى در قرون اوّليه ميلادى. در اين فصل، تصريحات خوبى در اين باره آمده است: «بدين ترتيب، آراى افلاطون در مسير تاريخ صورت عقايد مسيحيان را پذيرفت و اين امر، يعنى امتزاج تعاليم افلاطونى و مسيحى در كتاب تشجيع يونانيان، صورت قطعيت به خود گرفت» (ص 307) و «حقيقت اين است كه دين مسيح به تمامى در مجراى تعليمات فلسفى يونانى وارد شد و على الخصوص، تحت تأثير آئين رواقى كه تنها حوزهاى بود كه سازمان منظّم خود را تا قرن دوم ميلادى محفوظ داشت، قرار گرفت» ص 317. اتين ژيلسون در باره خاستگاههاى مسيحيت، تشبيه زيبايى دارد: «در واقع، شريعت يهودى و فلسفه يونانى، دو رودخانهاى بودند كه در محلّ تلاقىِ آنها مسيحيت همچون سرچشمه تازهاى فوران كرد و با قدرت بسيار، علاوه بر آبهاى خود، آبهاى دو شاخه فرعىِ خود را نيز با خود مىبرد». (تاريخ فلسفه مسيحى در قرون وسطا، ص 49. نيز ر.ك: تاريخ فلسفه، كاپلستون، ج 1، ص 554 - 555). براى به كارگيرىِ فلسفه در دفاع از آموزههاى مسيحيت، از جمله تجسّد در عصر جديد، ر.ك: عقل و اعتقاد دينى، ص 462 (بحث «فلسفه و آموزههاى الهيات: آيا فلسفه مىتواند اعتقادات دينى را وضوح بخشد؟»).
4) . اين كتاب، اثرى در معرفى ملل و مذاهب به زبان فارسى است كه بنا بر مشهور، به سيّد مرتضى داعى عالم امامى سده ششم هجرى و از مشايخ شيخ منتجب الدين بن بابويه منسوب است (براى ديدگاههاى موجود در باره مؤلّف كتاب، ر.ك: تبصرة العوام فى معرفة مقالات الأنام، ص 7 - 11، مقدّمه: عبّاس اقبال آشتيانى؛ دانشنامه جهان اسلام، ذيل مدخل «تبصرة العوام»). صرفنظر از درستى يا نادرستىِ انتساب كتاب به سيّد مرتضى، كتاب متعلّق به عالمى امامىاست كه زمان نگارش آن بر پايه برخى دادههاى كتاب، اواخر سده ششم گمانه زنى شده است (براى زمان نگارش اثر، ر.ك: تبصرة العوام فى معرفة مقالات الأنام، ص 5 - 7، مقدّمه: عبّاس اقبال آشتيانى).
«باب اوّل: در ذكر مقالات فلاسفه و برادران ايشان از اصحاب نجوم و طبايع و غيرهم»، گزارشى گويا از باورهاى اساسى فلاسفه در باره نسبت خدا و مراتب موجودات به دست داده است.(1)وى پس از پايان گزارش خود، ارزيابىاش از آراى فلسفى را اين گونه بيان كرده است:
بدان كه بناى مذهب فلاسفه، بر يك اصل است: از انكار صانع و قدم عالم و چون درست شود كه عالم محدث است لابد كه وى را محدثى بايد و آن محدث، صانع باشد و چون قدم عالم باطل باشد، جمله مقالات ايشان باطل بود.(2)
آن گاه به اثبات حدوث عالم پرداخته است.(3)اين نقد، گو اين كه در مسئله حدوث جهان است؛ امّا به اعتقاد نويسنده كتاب، انكار صانع و قول به قدم عالم، پايه ديگر آموزههاى فلسفى است و با نقد آن، كلّيت فلسفه، مورد نقد قرار مىگيرد.(4)
نقد عمومى فلسفه در كتاب نقض نيز بازتاب قابل توجّهى دارد. گستردهترين يادكرد انتقادى شيخ عبد الجليل قزوينى از فلسفه و فلاسفه، در نقد اين كلام نويسندۀ
1) . بدان كه فلاسفه عالم را قديم گويند و نفى صانع مختار كنند و صانع را علّت اولى خوانند و گويند عالم معلول، علّت اولى است و هر دو با هم بودند چنان كه قرص آفتاب و نورش و گويند كه اوّل چيزى كه از علّت اولى پديد آمد، عقل بود و او به منزلت دوم است از علّت اولى در عدد نه در قِدَم و آن را عقل كل و فعال خوانند و گويند اين، آن عقل است كه در قرآن، آن را قلم خوانده است تبصرة العوام فى معرفة مقالات الأنام، ص 4.
2) . ر.ك: همان، ص 12.
3) . ر.ك. همان جا.
4) . يكى ديگر از نقدهاى تند مؤلّف تبصرة العوام بر فلاسفه نسبت دادن اباحيگرى به ايشان است كه به نظر مىرسد بايد آن را در بخش نقد عمومى جاى داد: «بدان كه هيچ مذهب نزديكتر بهمذهب فلاسفه از مذهب مجوس نيست و ايشان وطى مادر و خواهر و دختر و عمّه و خاله و آنچه از ايشان بزايند، جمله حلال دانند إلاّ آن كه فلاسفه جمله قبايح شرعى و محرّمات مباح دارند و مجوس گويند شرع، مباح كرده است...» تبصرة العوام فى معرفة مقالات الأنام، ص 16.
سنّى است كه با همسان سازى مكتب شيعه با دهريان گفته است: «حدّ چهارم اين خانه و اعتقاد و سيرت با دهريان دارد؛ زيرا دهرى گويد: محمّد، حكيمى بود و سخنش همه رمز بود و همه انبيا هم چنين حكما بودند و رموز محمّد، على دانست».(1)قزوينى رازى با بيان سرآغاز پيدايش و آراى دهريان، به نقد ايشان پرداخته است. وى مىنويسد:
اوّلاً معلوم همه فضلا و علما و مسلمانان نيكواعتقاد است كه سرِ همه دهريان حكماء اوّل بودند و رئؤس مزادكه چون ارسطاطاليس و بقراطيس و زردشتخره و بهرام مدّعى كه دهرىاى نهادند و مزدك خرّمدين و مهيار بُزلَهوار و امثال ايشان كه بهرى عالم قديم گفتند، و بهرى بعلّة الاولى و بهرى به اثر طبع و هيولى، و طبع و هيولى عبارت است از ذرّه اوّل كه مجبّران امّت محمّد اثبات كنند و فرقى نيست ميان اين و آن؛ و گروهى از ايشان به سه قديم گفتند، و ايشان همه كه دهرىاى نهادند، تظاهر به جبر و تشبيه كردند و همه مشبّهه و مجسّمه و مجبّره و قدريه از نسل ايشانند و به موضعش به شرح بيان كرده شود إن شاء اللّه تعالى كه دهرى و جبرى، يك مذهب است به دو نيم باز كرد.(2)
وى آن گاه براى مطالعه بيشتر در زمينه نقد «اصناف مبطلان» شامل ملاحده و بواطنه و دهريه و غلات و ديگر گروهها به كتاب فصول از امام سعيد رشيد رازى ارجاع داده است.(3)
الجليل بن ابى الفتح مسعود بن عيسى رازى است كه در فهرست منتجب الدين، معرفى شده است فهرست منتجب الدين، ص 77.
وى پس از انتساب هفتاد و سه فرقه اسلامى به پيامبر و شمول تعبير «امّتى» (در حديث افتراق) بر همه ايشان، به صراحت، قائلان به هيولى و علّت اولى را بيرون از امّت اسلامى شمرده و فلاسفه را در كنار ملاحده، جاى داده است:
... امّا دهريه و طبايعه كه بهيولى و علّة الاولى گفتند، و فلاسفه و ملاحده
و بواطنه و تناسخيه و نصانرينه،(1)همه خارج اند از هفتاد و سه گروه به فتواى درست.(2)
وى در جايى، نماز باطن باطنيه را همانند نماز ملاحده و فلاسفه ارزيابى كرده است.(3)شيخ عبد الجليل رازى در سخنى ديگر، اهل فلسفه را دشمن توحيد و زهد و مناقب شمرده است:
توحيد و زهد و مناقب را دشمن ندارد مگر فلسفىاى اباحتىاى خارجىاى.(4)
عبد الجليل در يادكرد آثار اماميان در ردّ شبهات مخالفان، فلاسفه و طبايعه را نيز دشمن دين شمرده است.(5)اين بخش از نقدهاى عبد الجليل رازى، يادآور سخنان ابن
1) . چنان كه شادروان محدّث اُرموى يادآورشده، اين واژه، محرف ديصانيه است.
2) . نقض، ص 457.
3) . «اين ملاعين گويند: نماز باطن روى را به الموت و مصر آوردن است و مولانا را و سيّدنا را خدمت كردن و نماز ظاهر اين حركات و سكنات بر وجه كردن است كه آن را رياضة الجسد و عادة البلد و رعاية الأهل و والولد خوانند. نماز ملحدان و مزادكه و دهريه و فلاسفه و اباحتيه اين است». (نقض، ص 136). تحليل فلسفى نماز در برخى متون و تفاسير فلسفى قرآن كريم موجود است. بوعلى در اين باره نوشته است: «إنّ الصلاة هى تشبه النفس الانسانى الناطق بالأجرام الفلكية و التعبّد الدائم للحق المطلق طلبا للثواب السرمدى. قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله : «الصلاة عماد الدّين» و الدين هو تصفية النفس الانسانى عن الكدورات الشيطانية و الهواجس البشرية: و الاعراض عن الأغراض الدنيوية الدنية و الصلاة هى التعبدّ للعلّة الاُولى و المعبود الأعظم الأعلى». (رساله «الكشف عن ماهية الصلاة» در رسائل ابن سينا، ص303). ملاّ صدرا با اقتباس از ابن سينا نماز را اين گونه معرفى كرده است: «اعلم انّ الصلاة عبارة عن تشبه ما للنفس الانسانية بالأشخاص الفلكية فى أشدّ شباهة حال الانسان حين التشغل بالصلاة بتلك الاجرام الكريمة... فتبيّن أنّ الصلوة الحقيقيّة التى تنهى عن فحشاء القوّة الشهوية البهيمية و منكر القوّة الغضبيّة السبعيّة و بغى القوّة الوهميّة الإبليسيّة هى المعارفة الربّانيّة و المشاهدة الإلهيّة و المكالمة العقليّة، و هى التضرّع بالنفس الناطقة نحو الإله الحقّ و الموجود المطلق. و لأصحاب العلوم الظاهرة من هذه حظّ ناقص و إن ارتقوا من منزل البهائم قليلاً و ارتفعوا من درجة العوام و الأنعام يسيرا، و للمحقّقين قسم وافر و نصيب كامل من هذا البحر الذاخر... ر.ك: تفسير ملاصدرا، ج7، ص 243 - 247.
4) . نقض، ص 577.
5) . همان، ص 18. سخن وى در اين باره در بخش ردّيهنگارى خواهد آمد.
ملاحمى معتزلى است كه فيلسوفان را دشمنان پيامبران شمرده است:
و يقع لى ان اللّه تعالى ما بعث رسولاً فى زمن من الأزمان إلاّ [رد(1)] على هؤلاء الفلاسفة و مقلّديهم. ثمّ ادبر عليهم و دعا إلى حقيقة ما يعتقده المسلمون فى دين الإسلام. فهم أعداء الأنبياء عليهمالسلام فى كل زمان.(2)
ب. ردّيهنگارى
ردّيه نگارى، از زمينههاى شناخته شده در متون و مكتوبات كلامى است. متكلّمان بنا بر وظيفه مدافعهگرانهاى كه در حوزه عقايد دينى بر عهده دارند، با نقد آرا و آثار افراد
و گروههاى مخالف، از مبانى و آموزههاى دينى و مذهبى دفاع مىكنند. يكى از حوزههاى قابل توجّه مواجهه انتقادى متكلّمان امامى با فلسفه و فيلسوفان، نگارش ردّيههاى متعدّد عليه فلسفه و آموزههاى فلسفى است. اين متون گرچه در حوادث روزگار از ميان رفتهاند، امّا از نظر تاريخ كلام و مشخّصا تعامل كلام و فلسفه، بسيار
پراهميتاند. طرف ردّيهها گاه يك فيلسوف در يك مسئله فلسفى است، گاه صنف فلاسفه در يك يا چند مسئله فلسفى.
پيشينه ردّيهنگارى
جستجو در فهارس و كتابشناسىها راهى براى شناسايى آثار نگاشته شده، در تبيين، شرح يا نقد و نقض آراى فلسفىاست. آثارى كه متن آنها برجاى نمانده و از عناوين آنها مىتوان بيش و كم به موضوع يا زمينه آنها پى برد. بر اين پايه، پيشينه ردّيهنگارى
به همان عصر ترجمه فلسفه باز مىگردد. در سدههاى دوم و سوم هجرى، متكلّمان بنامى داراى ردّيه بر فلسفه بودهاند. ردّيهنگاران برحسب تاريخ عبارت اند:
الردّ على أرسطاليس فى التوحيد(1)بوده است.
النقض على من يدعى الفلسفة فى التوحيد و الاعراض و الجواهر و الجزء است كه بيانگر
مباحث و مسائل مورد نقد است.(4)وى كتابى نيز با عنوان كتاب الاعراض والجواهر داشته كه رويكرد آن دانسته نيست.(5)
عبد اللّه بن عبد الرحمان زبيرى. كتاب وى بنا به گزارش نجاشى كتاب الاستفادة فى الطعون على الأوائل والردّ على أصحاب الاجتهاد والقياس بوده است.(6)
ابوالقاسم على بن احمد كوفى (م 352ق). وى داراى آثار متعدّدى در نقد نحلهها و فرقههاى غير امامى بوده است. در فهرست بلند تأليفات وى اثرى به نام كتاب الرّد على أرسطاطاليس ثبت شده است.(7)
1) . رجال النجاشى، ص 434، ش 1164؛ فهرست، ابن النديم، ص 224؛ الذريعة، ج 10، ص 183، ش 405. در باره مخالفت هشام با فلسفه، يادكرد اين مطلب نيز سودمند است كه بنا بر گزارشى، هشام جان خود را به دليل مخالفت با فلسفه از دست داد. بنا به گفته يونس بن عبد الرحمان، يحيى بن خالد برمكى با ملاحظه طعن هشام بر فلاسفه، علاقهمند شد كه با سعايت نزد هارون، اسباب كشتن وى را فراهم كند. رجال الكشّى، ج 2، ص 530.
2) . شيخ نجاشى، فضل بن شاذان را از راويان ثقه امام جواد و نيز امام رضا بنا برقولى و از فقها و متكلّمان اماميه و ارجمند در ميان ايشان شمرده است. وى ردّيّههاى متعدّدى بر گروههاى فكرى و افراد مختلف چون اهل تعطيل، حشويه، ثنويه، برخى فرق غاليان، محمّد بن كرام، اصم از متكلّمان معتزله و حسن بصرى (در بحث تفضيل) نگاشته بوده است (ر.ك: رجال النجاشى، ص 306 - 307).
3) . رجال النجاشى، ص 206، ش 804.
4) . الفهرست، طوسى، ص 198؛ معالم العلماء، ص 126، ش 627.
5) . رجال النجاشى، ص 307.
6) . همان، ص 220، ش 575 .
7) . همان، ص 266، ش 691. وى به نقل نجاشى در اواخر عمر به غلو كشيده شد و مذهبش فاسد گشت و كتابهاى بسيارى تصنيف كرد كه بيشتر آنها مبتنى بر فساد است.
ابو الحسن على بن محمّد بن عباس فُسا نجُس.(1)وى عالمى امامى در سده پنجم است. اثر وى، كتاب الردّ على الفلاسفة در نقد فلسفه است. دو كتاب مرتبط ديگر وى عبارت اند از: كتاب الردّ على أهل المنطق و كتاب الردّ على المنجّمين.(2)
شيخ مفيد (م 413ق) استاد متكلّمان و فقيهان امامى بغداد، نويسنده اثرى با عنوان كتاب جوابات الفيلسوف فى الاتحاد بوده(3)
آثارى در نقد وى نوشته است. بسنجيد با الهيات الهى و الهيات بشرى نظرها، ص 717 و 891.
كه متأسّفانه از ميان رفته است.1) . همان، ص 269، ش 704؛ فرج المهموم، ص 123؛ الذريعة، ج 10، ص 217، ش 614. بنا به گزارش نجاشى، وى عالم به اخبار و آثار و سير و شعر و نسب و يگانه روزگار و داراى پيشينه معتزلى بوده است.
2) . همان جا. ممكن است مقصود از منطق در عنوان اثر ياد شده، مباحث زبانى - ادبى باشد نه «منطق». چنان كه نام ديگر اثر وى كتاب الردّ على أهل العروض بوده است. ر.ك: همان جا. نيز در عنوان اثر اديب به نام ابن سكّيت يعنى اصلاح المنطق (همان، ص 449، ش 1214)، مقصود، مباحث زبانى است.
3) . همان، ص 400. احتمال دارد مقصود از فيلسوف، همان يحيى بن عدى باشد كه شريف مرتضى نيز
4) . ابو زكريّا يحيى بن عدى 280 - 364ق منطقىاى مسيحى و مهمترين شاگرد ابونصر فارابى و پيشواى فيلسوفان و منطقدانان عصر خود بوده است. وى آثار بسيارى نگاشته و ترجمه كرده است. بيهقى وى را شارح كتابهاى ارسطو و تلخيص كننده آثار فارابى معرفى كرده است (الفهرست، ابن النديم، ص 322؛ تتمّة صوان الحكمة، ص 97؛ عيون الأنباء فى طبقات الأطباء، ص 317 - 318؛ معجم المؤلّفين، ج 13، ص 211 - 212).
5) . رجال النجاشى، ص 270؛ الذريعة، ج 10، ص 237، ش 740 و 748 و 750.
6) . بنا بر ضبط فهرست بصروى كه همان گونه كه مرحوم جعفرى نيز يادآور شده «تاريخ كلام الاماميه (2»، فصلنامه تراثنا، ش 32، ص 100)، صحيح به نظر مىرسد.
7) . در فهرست بصروى نام اين اثر مسألة فى الردّ على يحيى بن عدى النصرانى فيما يتناهى ولا يتناهى ضبط شده است رياض العلماء، ج 4، ص 36. از اشاره سيّد مرتضى بر مىآيد كه موضوع اين رساله، امتناع صدور افعال ابتدايى لايتناهى از يك فاعل است. براى اجمالى از اين بحث با ارجاع تفصيل آن به اثر ياد شده، ر.ك: الملخص فى اُصول الدين، ص 62.
و جواب الملحدة فى عدم (قدم)(1)العالم فى أقوال المنجّمين.(2)
رساله مستقل منتشر شده از سيّد مرتضى در حوزه نقد آموزههاى فلسفى، الرّد على من أثبت حدوث الأجسام من الجواهر است كه در مجموعه رسائل وى با عنوان «مسألة فى الاعتراض على من يثبت حدوث الأجسام من الجواهر» منتشر شده است.(3)
ردّيهنگارى در سده ششم
در سده ششم هجرى بايد از كتاب قطب الدين راوندى(م 573ق) با عنوان تهافت
الفلاسفة ياد كرد(4)كه عنوانى معنادار و يادآور كتاب ابوحامد غزالى است.(5)نويسنده
1) . بنابر ضبط أمل الآمل ج 2، ص 183 كه درستتر مىنمايد.
2) . معالم العلماء، ص 105. گفتنى است كه در تكملة الغرر الأمالى، مرتضى، ج 2، ص384 - 391 و مجموعه رسائل (الرسائل، مرتضى، ج 2، ص 301 - 312) رساله مختصرى با عنوان «مسألة فى الردّ على المنجّمين» انتشار يافته كه معلوم نيست همين اثر مورد بحث باشد. نيز در برخى منابع (الغدير، ج4، ص 56؛ «تاريخ كلام الاماميه (2)»، فصلنامه تراثنا، ش 32، ص 100) از اثرى با عنوان جواب الملاحدة فى قِدَم العالم سخن رفته كه دانسته نيست كه همان اثر ياد شده در معالم است يا عنوانى ديگر.
3) . الرسائل، مرتضى، ج 3، ص 331 - 334.
4) . الفهرست، ابن بابويه، ص 68، ش 186؛ أمل الآمل، ج 2 تذكرة المتبحّرين، ص 126، ش 1356.
5) . در باره قطب الدين راوندى و كتاب او يادآورى مطلبى سودمند است. آقاى دكتر دينانى در بحثى كه با عنوان «كتابهايى كه تحت عنوان تهافت الفلاسفه نوشته شده است» در كتاب ماجراى فكرى - فلسفى در جهان اسلام گشوده، بحث خود را با ابن حزم م 456ق آغاز كرده و با غزالى (م 505ق) ادامه داده و در مجموع در اين بخش، پنج اثر معرفىكرده است (ر.ك: ماجراى فكرى - فلسفى در جهان اسلام، ج 1، ص 211 - 213). وى در اين بحث ناقص خود، از پيشينه ردّيهنگارى بر فلسفه در حوزه اماميه از جمله اثر فضل بن شاذان نيشابورى (م260 ق) و ابو الحسن على فُسانجُس (از عالمان سده پنجم) و ابن زهره حلبى (م 585 ق) مؤلّف غنية النزوع و اثر شيخ مفيد و كتابهاى متعدّد سيّد مرتضى در ردّ بر يحيى بن عدى (مهمترين شاگرد فارابى) ياد نكرده است (طبعا در گزارش نقدهاى ديگر فرق كلامى نيز اين كاستىها محتمل است، چنان كه از كتاب مهم ابن ملاحمى نيز يادى نشده است). وى در باره كتاب تهافت راوندى نوشته است: «البته در باب امام قطب الدين ابوالحسن راوندى - كه از مخالفان حكمت و نويسندگان ضد فلسفه است - ، اطلاع چندانى در دست نداريم. كتاب تهافت الفلاسفه او نيز هنوز به دست نيامده است؛ ولى او در 573 ق وفات يافته و به احتمال بسيار، نسيم مدارس نظاميه به مشام جان او نيز رسيده است». همان، ص 213. اظهار ناآگاهى در باب راوندى به كلّى نارواست؛ زيرا راوندى، فقيه و متكلّم بزرگ امامى و صاحب آثار متعدّد منتشر شدهاى چون: فقه القرآن، الخرائج و الجرائح و منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغة است (در باره وى، ر.ك: معجم طبقات المتكلّمين، ج 2، ص 300 - 301 و منابعى كه معرفى كرده است). از سوى ديگر، با توجّه به پيشينه نيرومند نقد فلسفه در حوزه اماميه و فضاى عمومى ضدّ فلسفىِ حاكم بر كلام امامى و معتزلى و اشعرى در سده ششم هجرى، دانسته نيست كه دكتر دينانى، اثرپذيرى قطب الدين راوندى از كلام اشعرى را از كجا استنباط كرده است؟! شايد برپايه پيشفرضى بوده كه در نخستين بحث كتاب خود مطرح كرده است. وى در اين بحث، منتقدان فلسفه را به سه گروه مؤمنان و معتقدان به اديان، بسيارى از عرفا و اهل سلوك و تحصلى مذهبان (تجربهگرايان) تقسيم كرده و در معرّفى گروه نخست مىگويد: «آنها كه جمود بر ظواهر دينى را حتّى در مورد اصول اعتقادات وجهه همّت خويش ساخته و هرگونه تعمّق و تدبّر و يا انديشه در معانى دينى را به شدّت محكوم و مردود مىدانند» (همان، ج 1، ص 8). بر اين پايه، از آن جا كه قطب الدين راوندى، نه عارف بوده و نه عالم تجربى، پس در گروه نخست جاى مىگيرد... .
حديقة الشيعة، پس از نقل كلامى از خرائج راوندى، در نقد فلاسفه مىگويد:
و اگر كسى كتاب تهافت الفلاسفه را مطالعه نمايد و يا نموده باشد، مىداند كه اين مردِ دين در حق ايشان در آن كتاب چه مىگويد.(1)
اگر چنان كه ظاهر سياق نشان مىدهد، مقصود از تهافت الفلاسفه كتاب راوندى باشد (نه اثر ابو حامد غزالى)(2)مىتوان به وجود اين اثر ناياب تا روزگار نويسنده حديقة الشيعة پى برد. محقّق تهرانى نيز از وجود نسخهاى از اين اثر در كتابخانه آستان قدس رضوى گزارش داده است.(3)
ديگر اثر مفقود در همين سده، كتاب نقض شبه الفلاسفة از سيّد عزّالدين حمزة بن على بن حمزه حلبى، مشهور به ابن زهره حلبى (م 585ق) مؤلّف غنية النزوع است.(4)
1) . حديقة الشيعة، ج2، ص 754.
2) . از سوى ديگر، بسيار بعيد است كه نويسنده حديقة الشيعة در اثرى با شاخصه نقد صوفيه از ابوحامد غزالى صوفى، با تعبير «مرد دين» ياد كند.
3) . الذريعة، ج 4، ص 502، ش 2254.
4) . أمل الآمل، ج 2، ص 105، ش 293؛ بحار الأنوار، ج 104، ص 198 اجازه شهيد اوّل به شمس الدين ابوجعفر محمّد بن تاج الدين ابى محمّد عبد العلى بن نجدة؛ الذريعة، ج 24، ص 287، ش 1479.
شايان ذكر است كه رويكرد برخى از كتابهاى معرفى شده در فهارس دانسته نيست. كتاب المطالب الفلسفية از ابوطالب عبد اللّه بن احمد بن ابى زيد الأنبارى(1)و كتاب المنهج فى الحكمة از سيّد ذو المناقب بن طاهر بن ابى المناقب حسينى (حسنى)(2)رازى،(3)در اين حوزه جاى دارند.
شيخ عبد الجليل رازى در وصف نگاشتههاى شيعه اصوليه، با لحنى ستايشآميز از ردّيههاى اماميان ياد كرده است. وى مىگويد:
كتب شيعه اصوليه، ظاهر و باهر است ... و مشحون از براهين توحيد و نفى مشاركت و ردّ بر دشمنان دين از فلاسفه و بواطنه و طبايعه و غلاة و حلوليه وغير ايشان از اصناف مبطلان چون مجبّره و مشبّهه و مجسّمه و غيرهم.(4)
شيخ عبد الجليل، افزون بر اين بيان كلّى در معرّفى آثار عالمان شيعه، در چند جاى
1) . شيخ طوسى پس از ذكر نام وى با تعبير «قيل» از ناووسى بودن وى سخن به ميان آورده است. وى داراى 140 كتاب و رساله بوده و افزون بر اثر ياد شده، طوسى از عناوين زير ياد كرده است: كتاب البيان من حقيقة الانسان؛ كتاب الشافى فى علم الدين؛ كتاب فى الإمامة. شيخ طوسى از طريق احمد بن عبدون معروف به ابن حاشر م 423 ق كتابها و روايات عبد اللّه بن احمد را دريافت كرده است (الفهرست، ص 169 - 170؛ معالم العلماء، ص 109 - 110). شيخ طوسى در رجال، وى را تضعيف كرده است (رجال الطوسى، ص 434). گفتنى است كه نجاشى، فردى به نام عبيد اللّه بن ابى زيد احمد بن يعقوب بن نصر الانبارى (م 353 ق) را عنوان كرده و او را عالم به حديث و اهل زهد و عبادت شمرده است. نجاشى ضمن توثيق انبارى، وى را داراى پيشينه واقفى معرفى كرده است. آثارى كه وى براى انبارى برشمرده، بيشتر به حوزه مباحث امامتْ تعلّق دارد و عنوان «المطالب الفلسفية» مطرح نشده است. از نظر رجالى، دو مطلب نياز به بررسى دارد: نخست آن كه آيا فرد عنوان شده در رجال النجاشى همان انبارى مورد نظر طوسىاست يا اينان دو نفرند؛ دوم آن كه در صورت اتّحاد افراد، توثيق نجاشى با تضعيف طوسى در تعارض خواهد بود. آية اللّه خويى، نامهاى ياد شده را ناظر به يك نفر دانسته؛ امّا به دليل تعارض ديدگاه نجاشى و طوسى در باره وثاقت وى توقّف كرده است ر.ك: معجم رجال الحديث، ج 11، ص 98.
2) . بنا بر نسخه شيخ حرّ عاملى.
3) . فهرست منتجب الدين، ص 63، ش 158. منتجب الدين ابن بابويه با واسطه پدرش كتابهاى وى را روايت مىكند أمل الآمل، ج 2، ص 117، ش 326.
4) . نقض، ص 18.
ديگر نيز همانند اين سخن را بازگفته است. وى در يادكرد آثار متكلّمان آل نوبخت آورده است:
نوبختيان، پس از عهد عسكرى بودند - عليه السلام - و كتب ايشان در تقويت توحيد و تربيت اسلام و ردّ بر فلاسفه و زنادقه و دهريان معروف و مشهور است. در همه كتبخانهها نهادهاند.(1)
وى در جاى ديگر نيز در باره نگاشتههاى نوبختيان آورده است:
و از متبحّران علماى متأخّران چون نوبختيان، چهل مرد همه مصنّف كه تأليف كتاب الآراء و الديانات كردهاند بسى مطوّل و مختصر؛ در اثبات عدل و توحيد و صحّت نبوّت و حجّت بر امامت، و در آن جا نفى اثر طبع و هيولى و ردّ بر فلسفه و زندقه [نمودهاند].(2)
مطلب دوم، ارزيابى تحليل برخى از معاصران در زمينه تأثير گرايش فلسفى نوبختيان در اختلافات كلامى ايشان با اماميان ديگر از جمله شيخ مفيد است. فضل اللّه زنجانى در تعليقات أوائل المقالات در تحليلى كلّى بر آن رفته كه برخى از متكلّمان آل نوبخت، به دليل عنايت به فلسفه و ديگر علوم اوائل و آگاهى از متون فلسفى در شمارى از مسائل كلامى با ديگر متكلّمان اماميه، اختلاف اندكى داشته و به آراى شاذّى گراييدهاند. (أوائل المقالات، ص 144 - 145 و ص 170 (تعليقات فضل اللّه زنجانى). اين تحليل، چندان استوار نمىنمايد؛ زيرا در ميان آراى اختلافى متكلّمان آل نوبخت با ديگر اماميان و شيخ مفيد، مسئله قابل توجّهى كه برخاسته از رويكرد فلسفى نوبختيان باشد به چشم نمىخورَدَ و آموزههاى اختلافى شيخ مفيد با نوبختيان، شامل برخى مسائل فرعىِ نبوّت و امامت، برخى زيرشاخههاى وعد و وعيد، و آموزه اسما و احكام و دو بحث از امور عامه كلام است كه بسيارى از آنها مانند آموزههاىوعد و وعيد و اسما و احكام و نفى وقوع معجزه به دست ائمّه، واجب عقلى دانستن معرفت امامان به همه صناعات و زبانها و نفى همسخنى امامان با فرشتگان - كه آراى برگزيده نوبختيان است - ، مباحثى اساسا كلامى است كه در آموزهها و متون فلسفى، مطرح نيستند تا فيلسوفان در باره آنها موضع خاصى داشته باشند و مآلاً از پيروى نوبختيان از ايشان سخن به ميان آيد (براى تفصيل اين اختلافات، ر.ك: «بررسى آراى كلامى اختلافى شيخ مفيد با نوبختيان با تكيه بر احاديث الكافى» در مجموعه مقالات فارسى كنگره بين المللى ثقة الإسلام كلينى، ج 5، ص 217 - 299). تنها در بحث تفضلى يا استحقاقى بودن نبوّت - كه نوبختيان، بر خلاف ديدگاه شيخ مفيد و جمهور اماميه و جمهور معتزله، نبوّت را امرى استحقاقى شمردهاند (براى تفصيل ديدگاه شيخ مفيد و گروههاى موافق و مخالف وى در اين مسئله، ر.ك: أوائل المقالات، ص 63، گفتار 35 و ص 64، گفتار 36)، صاحب تحليل ياد شده، ضمن گزارش آراى فيلسوفان مسلمان، يادآور شده كه فلاسفه اسلامى، نبوّت را استحقاقى مىدانند و آل نوبخت به دليل اشتغال به علوم اوائل و مطالعه كتب فلسفى، گاه به برخى آراى مخالف آراى جمهور اماميه گراييدهاند (ر.ك: همان، ص 170). گفتنى است كه اين ديدگاه در ميان برخى معتزله نيز رايج بوده است. ابو الحسن اشعرى در گزارشى با موضوع ابتدايى يا ثواب بودن نبوّت، به عباد (بن سليمان) نسبت داده كه نبوّت را جزاى اعمال انبياى مىدانسته است و جبائى (ظاهرا ابوعلى) را قائل به جواز ابتدايى بودن نبوّت شمرده است (مقالات الاسلاميين، جزء 2، ص 13). در شرح الاُصول الخمسة نيز از قول عباد در باره طريق نبوّت آمده: «إنّ طريقها الجزاء على الأعمال» (شرح الاُصول الخمسة، ص 511). بنابر اين، در باره خاستگاه ديدگاه نوبختيان نمىتوان نظر قطعى داد.
1) . همان، ص 24.
2) . همان، ص 209. در بحث تعامل متكلّمان اماميه با فلسفه، متكلّمان آل نوبخت، اهميت بهسزايى دارند و البته تبيين و تحليل شيوه مواجهه نوبختيان به دليل كمبود آگاهىهاى موجود در باره نوبختيان و روزگار زندگى ايشان و از ميان رفتن آثار و نوشتههاى آنان، از دشوارى و پيچيدگىِ خاصّى برخوردار است. از آن جا كه بررسى اين موضوع از دامنه زمانىِ اين نوشتار بيرون است، در اين جا به مناسبت يادكرد ايشان در كلام عبد الجليل رازى، به ذكر دو نكته بسنده مىكنيم. مطلب نخست، گزارش منابع رجال و فهارس در باره آثار مرتبط با فلسفه يا نقد فلسفه شمارى از متكلّمان برجسته و بنام خاندان نوبختى است. ابوسهل نوبختى اسماعيل بن على بن اسحاق بن ابى سهل بن نوبخت كه نجاشى وى را پيشواى متكلّمان و صاحب شوكت دينى و دنيوى شمرده، داراى آثار زير در زمينه نقد آموزههاى فلسفى بوده است: مجالس ثابت بن أبى قرة، نقض مسألة أبى عيسى الوراق فى قدم الأجسام، كتاب حدث العالم (رجال النجاشى، ص 31 - 32؛ الفهرست، طوسى، ص 49). ابو محمّد حسن بن موسى نوبختى، خواهرزاده ابوسهلِ پيش گفته و نويسنده فرق الشيعه بنا به گزارش منابع رجالى، متكلّم و فيلسوفى بوده است كه مترجمان كتب فلسفى، مانند ابوعثمان دمشقى و اسحاق و ثابت نزد وى جمع مىشدند. وى آثار بسيارى در زمينه كلام و نقض فلسفه و زمينههاى ديگر نوشته بوده است (الفهرست، طوسى، ص 96؛ الفهرست، ابن النديم، ص 225 - 226). نجاشى نيز در معرفى آثار وى گفته است: «له على الأوائل كتب كثيرة» (رجال النجاشى، ص 62). نجاشى كتاب الآراء و الديانات وى را كه در سخن صاحب نقض از آن ياد شده، كتابى نيكو و حاوى دانشهاى بسيار معرفى كرده كه آن را نزد شيخ مفيد فراگرفته است (براى گزارشى از نقل قولهاى موجود از اين كتاب در مروج الذهب، شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد و تلبيس ابليس، ر.ك: فلاسفه شيعه، ص 269 - 271). آثار وى در حوزه فلسفه و نقد آن، عبارت اند از: كتاب التوحيد وحدوث العالم؛ الردّ على أهل المنطق؛ حجج طبيعية مستخرجة من كتب أرسطاطاليس فى الردّ على من زعم أن الفلك حى ناطق؛ كتاب اختصار الكون والفساد لأرسطاطاليس (رجال النجاشى، ص 6؛ الفهرست، طوسى، ص 96).
نويسنده نقض، يكى از افتخارات سيّد مرتضى را تقويت اسلام و گسترش شريعت پيامبر با پاسخگويى به شبهات «منكران توحيد و رسالت چون فلاسفه و زنادقه و براهمه» شمرده است. عبارت وى در وصف آثار سيّد مرتضى اين است:
آنچه مرتضى كرده است از تقويت اسلام و تربيت شريعت جدّش مصطفى صلىاللهعليهوآله در جواب شبهات منكران توحيد و رسالت چون فلاسفه و زنادقه و براهمه، كسى را قوّت نبوده است.(1)
وى در نقد سخنى از كتاب مورد نقد خود و در مقام پاكيزه شمردن دامن شيعه از بدكيشى و زندقه آورده است:
امّا اسامى و القاب جماعتى از بددينان و مشبّهان كه آورده است واجب نباشد بدان التفات كردن كه سيّد اجل مرتضى در كتاب غرر، نام هر يك را برده است(2)و شرح داده به فلسفه و زندقه... چون آن كتاب مطالعه كنند، اسامى آن متّهمان (/ مشبّهان) بدانند كه شاعى (/ شيعى) و امامى و اصولى نبودهاند».(3)نكته درخور توجّه در اين سخن رازى، همرده نهادن فلسفه با زندقه است.
ج. نقد مبانى و آموزههاى فلسفى
چنين مىنمايد كه متكلّمان امامى در بيان آموزههاى كلامى، با عنايت به آموزههاى مخالف و مورد نقد (مثلاً آراى فلاسفه يا معتزله)، به چند شيوه عمل كردهاند.
1) . نقض، ص 40. آثار سيّد مرتضى در نقد فلسفه، پيشتر گذشت.
2) . اشاره رازى به يادكرد اخبار شمارى از زنديقان سدههاى نخستين چون: حمّاد بن زبرقان و عبد اللّه بن مقفّع وعبد الكريم بن ابى العوجا است. ر.ك: الأمالى، ج 1، ص 88 به بعد. به اين ارجاع با راهنمايىِ تعليقه شماره 80 شادروان محدّث اُرموى، دست يافتم.
3) . نقض، ص 190.
يك. نقد مستقيم آموزه فلسفى
مقصود از نقد مستقيم، نقد آموزهاى از آموزههاى فلسفى يا رأيى از آراى فيلسوفان با تصريح به قائل يا قائلان آنها (هر چند به صورت كلّى) است. مانند نقد آموزه فلسفىِ اثبات هيولى در كلام عبد الجليل رازى يا نقد ديدگاه فلسفى در باره راه شناخت پيامبران در كلام راوندى و حمصى رازى.(1)
دو. نقد غير مستقيم آموزه فلسفى
مراد از اين گونه نقد، عرضه و دفاع از آموزهاى كلامى همراه با نقد ديدگاه رقيب و پاسخگويى به شبهات مطرح در باره آن آموزه است. در اين گونه نقد، بدون آن كه صاحب يا صاحبان ديدگاه مخالف يا رقيب به نحو مشخّصى معرفىگردند، ديدگاه ايشان مورد نقد قرار مىگيرد و يا شبهات مطرح ايشان پاسخ گفته مىشود (معمولاً با تعابيرى مانند: لايقال...، إن قيل...، إن قلت...، إن قال قائل...، لقائل أن يقول... اعترض عليهم ...، و ليس لأحد أن يقول... يا با اوصافى چون: الخصوم، الملحدون). در تحليل تاريخىِ اين مباحث، متوجه مىشويم كه ديدگاه مورد نقد، ديدگاه يا شبههاى فلسفى است. به عنوان نمونه، آن گاه كه متكلّمان از شمول دانش خدا بر تمامى معلومات سخن مىگويند و بر آن استدلال مىكنند،(2)در حقيقت، به شيوه غير مستقيم، ديدگاه فلسفىِ عدم فراگيرى علم بارى بر جزئيات را نقد مىكنند. شاهد اين مطلب آن كه حمصى رازى با اشاره گذرا به شبهه فلسفى علم خدا به نقد آن پرداخته است.(3)
1) . اين مباحث در ادامه نوشتار خواهد آمد.
2) . ر.ك: عجالة المعرفة فى اُصول الدين، 41؛ «الخلاصة فى علم الكلام»، فصلنامه تراثنا، ش 34، ص 176. نيز براى اين بحث در متون كلامىِ سده پنجم، ر.ك: الاقتصاد فيما يتعلق بالاعتقاد، ص 63؛ الملخص فى اُصول الدين، ص 150.
3) . و لا يلزم تكثّر فى ذاته بسبب اقتداره على جميع الأجناس و الأعداد، و بسبب كونه عالما بجميع المعلومات على ما هدى كذا و ظاهرا به قرينه سياق هذى به الأوائل و ذلك لأنّ... (المنقذ من التقليد، ج 1، ص 83).
ابن نوبخت نيز در عبارتى كوتاه در باره علم خدا آورده است :
و هو عالم بكلّ المعلومات لاستواء نسبة الذّات إليها و بذاته و المغايرة المدّعى اشتراطها تبطل بعلمنا بأنفسنا و بالجزئيات و التغيّر فى الاُمور الإضافية لا يقتضى التغيّر فىالذّات.(1)
در اين عبارت، نويسنده الياقوت از يك سو بر خلاف برخى آراى فلسفى، علم خدا به جزئيات را مطرح كرده و از سوى ديگر، به شبهات فلسفى در اين باره پاسخ داده است بدون آن كه از فلاسفه ياد كند.(2)
دليل عنايت متكلّمان به نقد غير مستقيم آموزههاى فلسفى را بايد در جدّى بودن اختلافات و چالشهاى ايشان با فيلسوفان و معلوم بودن مواضع اختلاف در مباحث مهم اعتقادى در فضاى مطالعات و پژوهشهاى كلامى جستجو كرد.
با توجّه به گسترده بودن اين گونه نقد و نيز از آن جا كه به صاحبان آن رأى مورد نقد تصريح نشده و در مواردى امكان اين كه نقد غير مستقيم، ناظر به ديدگاهى در حوزه كلام فِرَق غيرامامى بوده باشد، در اين نوشتار، از پرداختن به اين گونه نقدها خوددارى شده است. پرداختن به اين بخش، نيازمند مجالى گسترده و مكتوبى درازدامن با موضوع «نقد غير مستقيم آموزههاى فلسفى در آثار اماميان» است.
سه. بيان آموزههاى كلامى مغاير با آموزههاى فلسفى
افزون بر دو گونه ياد شده، به اين نكته مهم بايد توجّه داشت كه در شمارى از مباحث كلامى، بسيارى از متكلّمان، صرفا به بيان و عرضه مستدلّ ديدگاه كلامى معارض و مغاير با آموزه فلسفى پرداختهاند و از ديدگاه فلسفى، نفيا يا اثباتا سخنى نگفتهاند. اين بخش نيز نيازمند مطالعهاى مستقل زير عنوان «آموزههاى كلامى مغاير با آموزههاى فلسفى» است.
ياد كرد اين مطلب نيز سودمند مىنمايد كه در متون كلامى (و جز آن)، آن دسته از
مبانى و آموزههاى فلسفىِ مورد نقد واقع مىشوند كه با آموزههاى دينى و كلامى به نحوى تعارض دارند (خود آموزهها يا نتايج حاصل از آنها). آموزههايى كه همسو با آموزههاى كلامى بوده يا نفيا و اثباتا ارتباطى با آموزههاى كلامى ندارند، موضوع نقد
قرار نمىگيرند. بنا بر آنچه ياد شد، در اين بخش، تنها گزارشى از نقدهاى مستقيم متكلّمان امامى (يعنى نقد آموزههاى فلسفى با انتساب آشكار آنها به فلسفه و فيلسوفان) ارائه مىشود.
نقدهاى مستقيم متكلّمان امامى بر آموزههاى فلسفى در سده ششم
با مطالعه متون كلامى و تفسيرى و حديثى عالمان امامى سده ششم در مىيابيم كه آموزههاى فلسفى بسيارى، مورد نقد ايشان قرار گرفتهاند. مسائل مورد نقد، طيفى را تشكيل مىدهند كه حوزههاى گوناگون مباحث اعتقادى و كلامى از خداشناسى تا جهانشناسى را شامل مىشوند. شايان ذكر است كه هدف از ارائه اين بخش، دفاع از آموزهاى خاص يا نقد آموزهاى ويژه نيست؛ بلكه هدف گزارش نقدهاى موجود متكلّمان بر شمارى از آموزههاى فلسفى در حدّ اين نوشتار و بضاعت نگارنده است. بر اين پايه، ممكن است كه در آموزهاى ميان آراى فيلسوفان اسلامى اختلاف نظر باشد و نيز امكان اشتباه متكلّمى در نسبت دادن رأيى به فيلسوفان يا حتّى احتمال برداشت نادرست از آموزهاى فلسفى وجود دارد؛ امّا آنچه از نظر مطالعات تاريخى ارزشمند است، گزارش توصيفى از مسائل اختلافى و نقد و بررسىهاى متكلّمان در اين زمينه است كه بخشى از واقعيت تاريخى كلام اماميه و مواجهه آن با فلسفه در دوره مورد نظر است. بدين سان، شيوه تحليلها، استدلالها و چگونگى برداشتهاى متكلّمان امامى از آموزههاى فلسفى عصر خود نيز بخشى از واقعيت تاريخ كلام اماميه است.
از مباحث مهم اختلافى كلام و فلسفه در عصر مورد نظر، چگونگى اعمال قدرت يا نحوه فاعليت خداست. نقد ديدگاه فلسفى به طور صريح در اين زمينه در المنقذ من
التقليد حمصى مشهود است. وى پس از بيان معنا و دليل قادر بودن خداى توانا به اختلاف متكلّمان با اوائل (فلاسفه) اين گونه تصريح مىكند:
اوائل در ظاهر اين سخن ما كه مؤثر به موجب و مختار تقسيم مىگردد، با ما موافق هستند؛ امّا در معنا با ما مخالفاند. در معناى مؤثر مختار گويند: كسى است كه اثر مىگذارد و بر اثرگذارى شعور دارد. و موجب آن است كه بر اثرگذارى خود شعور ندارد. و مىگويند: هر گاه شروط اثرگذارى مؤثر مختار، حاصل و تمام باشد، حصول اثر از آن واجب است و اين بدان معناست كه مؤثرى جز بر شيوه ايجاب نيست. جز آن كه برخى موجَبها با علم به اثر خود و به اعتبار شروطى اثر مىگذارد و برخى از آنها بدون شرط و شعور نسبت به اثر خود، اثرگذار است.(1)
حمصى رازى، پس از گزارش ديدگاه فلسفى در باره فاعل مختار به تفصيل به بيان تفاوت فاعل مختار و موجَب از منظر كلامى مىپردازد و پيش از بيان تفاوت، اهميت اين بحث را اين گونه بيان مىدارد:
بر ماست كه فرق ميان قادر مختار و موجَب را تحكيم كنيم؛ زيرا از مهمّات (امور پراهميت) در دين است و پاسخ ما بر خيل شبهاتشان بر آن استوار است.(2)
قطب الدين سبزوارى نيز به نقد فاعليت بالايجاب خدا پرداخته است. وى فاعل را به دو گونه قادر و موجب تقسيم مىكند. اگر از فاعلى با امكان عدم صدور، فعلى پديد آيد، قادر است و اگر با امتناع عدم صدور فعلى صادر شود، موجب ناميده مىشود.(3)از نظر سبزوارى، موجب بودن خدا محال است؛ زيرا يا از قدم خدا قدم عالم يا از حدوث جهان حدوث خداى متعال لازم مىآيد كه هر دو محال است. بر اين پايه، خدا موجب نمىتواند باشد. برهان ديگر آن كه اگر خداى سبحان موجب باشد،
از دگرگونى هر چيزى در عالم دگرگونى در ذات بارى لازم مىآيد؛ زيرا دگرگونى معلول دليل بر دگرگونى علّت است. پس اگر علت دگرگونى نپذيرد، معلول دگرگون نمىشود. و چون تغيّر بر خدا محال است، موجب (فاعل بالايجاب) بودن او نيز محال است.(1)محمّد بن حسن مقرى نيز در بحث اثبات محدث با تمايز قائل شدن ميان فاعل و علّت، محدِث را فاعل مختار شمرده است.(2)
از مسائل كهن و بسيار مهم مورد اختلاف متكلّمان فرق اسلامى با فيلسوفان، مسئله حدوث عالم است. از منظر متكلّمان، تبيين فلسفى نسبت خدا و ماسوا و چگونگى پيدايش موجودات، مستلزم قول به قدم عالم است.(3)ديدگاهى كه به دليل ناسازگارى
1) . همان، ص 174.
2) . «للمحدث أن يفعل و أن لايفعل فرقا بين الفاعل والعلة» التعليق، ص 17.
3) . براى ديدگاه فلسفى در اين باره، ر.ك: هياكل النور، در مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج 3، ص 97 - 98؛ الواح عمادى، در همان مجموعه، ص 142 - 143؛ رسالة فى اعتقاد الحكماء، ص 23. بوعلى سينا در اين باره نوشته است: «قد بان لك بعد ذلك ان واجب الوجود بذاته واجب الوجود من جميع جهاته و انه لايجوز ان تستأنف له حالة لم تكن. مع انه قد بان لك ان العلة لذاتها تكون موجبة المعلول فان دامت أوجبت المعلول دائما» الهيات شفا، ص 373. نيز، ر.ك: النجاة، ص 553. ابن رشد از ديدگاه فلسفى، ازلى بودن فعل خدا و مسبوق به عدم نبودن جهان اين گونه دفاع كرده است: «إنّ الذى افاد الحدوث أحق باسم الحدوث من الذى افاد الإحداث المنقطع و على هذه الجهة فالعالم محدث للّه سبحانه و اسم الحدوث به اولى من اسم القدم و انما سمت الحكماء العالم قديما تحفّظا من المحدّث الذى هو من شىء و فى زمان و بعد العدم» (تهافت التهافت، ص 162). ابو البركات، ديدگاه قائلان به قدم عالم را اين گونه گزارش كرده است: «العالم المخلوق الذى هو مبديه و موجده لم يزل معه موجودا و لايتصوّر أو لايعقل أن يتقدّم وجود العالم مدّة يكون اللّه تعالى فيها غير موجد ولاخالق بل عاطلاً معطلاً من الخلق... (المعتبر، ج 3، ص 28. نيز، ر.ك: ص 41). شهرستانى، ديدگاه پيروان اديان و فيلسوفان پيشين يونان و فيلسوفان اسلامى را در باره حدوث جهانْ اين گونه گزارش كرده است: «مذهب أهل الحق من أهل الملل كلّها أنّ العالم محدث و مخلوق أحدثه البارى تعالى و أبدعه و كان اللّه تعالى و لم يكن معه شىء و وافقتهم على ذلك جماعة من أساطين الحكمة و قدماء الفلاسفة مثل ثاليس و انكساغورس و انكسمانس، و من تابعهم من أهل ملطية، و مثل فيثاغورث و انبدقلس و سقراط و أفلاطون ... و مذهب أرسطاطاليس و من شايعه مثل برقلس و الإسكندر و الأفروديسى و ثامسطيوس، و من نصر مذهبه من المتأخّرين مثل أبى نصر الفارابى و أبى على الحسين بن عبد اللّه بن سينا و غيرهما من فلاسفة الإسلام أن للعالم صانعا مبدعا و هو واجب الوجود بذاته و العالم ممكن الوجود بذاته واجب الوجود بالواجب بذاته غير محدث حدوثا يسبقه عدم بل معنى حدوثه وجوبه به و صدوره عنه و احتياجه إليه فهو دائم الوجود لم يزل و لا يزال... و ليس يجوز أن يصدر عن الواحد إلاّ واحد و معنى الصدور عنه وجوبه به و لا يتصوّر موجب بغير موجب فالعالم سرمدى» (نهاية الأقدام فى علم الكلام، ص 9). بيان علاّمه حلّى در باره اهميت مسئله حدوث و گزارش آراى ممكن و موجود در اين باره اين گونه است: «أقول: هذه المسألة من اعظم المسائل، فى هذا العلم، و مدار مسائله، كلها عليها و هى المعركة العظيمة بين المسلمين و خصومهم. اعلم: إنّ الناس اختلفوا فى ذلك اختلافا عظيما، و ضبط اقوالهم، ان العالم امّا محدث الذات و الصفات، و هو قول المسلمين كافة، و النصارى، و اليهود و المجوس و اما ان يكون قديم الذات و الصفات، و هو قول أرسطو و ثاوفرسطس و سامسطيوس و ابى نصر و ابى على بن سينا؛ فانّهم جعلوا السماوات قديمة، بذاتها و صفاتها، إلاّ الحركات و الاوضاع، فانّها قديمة بنوعها بمعنى ان كل حادث مسبوق بمثله إلى ما لا يتناهى و اما ان قديم الذات، محدث الصفات، و هو مذهب انكيساغورس و فيثاغورس و السقراط و الثنوية و لهم اختلافات كثيره لا يليق بهذا المختصر، و اما أن يكون محدث الذات قديم الصفات، و ذلك مما لم يقل به احد، لاستحالته؛ و توقف جالينوس فى الجميع» (أنوار الملكوت فى شرح الياقوت، ص 28 - 29. براى گزارشى با بيان اختلاف اماميه، معتزله و اشاعره و فلاسفه در اين باره، ر.ك: إرشاد الطالبين إلى نهج المسترشدين، ص 150).
با آموزه اعتقادى نوپديد بودن و سرآغاز داشتن جهان و يگانگى خدا در ديرينگى، سخت مورد انكار متكلّمان قرار گرفته است.
سديد الدين حمصى، ازلى شمردن افعال خدا را به فلاسفه باطلْپيشه،(1)نسبت داده است.(2)حدوث ماسوا و انحصار قِدَم به بارى تعالى، بسى مورد تأكيد شيخ عبد الجليل قرار گرفته است. آن سان كه در بيان اصول مذهب شيعه اماميه اصوليه، حدوث عالم و يگانگى خدا در قِدَم را جزء اين اصول برشمرده است. در كلام وى تقابل ديدگاه كلام اماميه با ديدگاه فلسفى آشكار است:
اصل مذهب شيعه اصوليّه اماميّه اثنى عشريّه آن است كه آسمان و زمين و هرچه در ميان آسمان و زمين است از جمادات و حيوانات هيچ نبوده است
از اجسام عالم و از اعراض مخصوصه؛ همه خداى تعالى آفريده است، و صانع عالم خداست و قديم است و لا قديم سواه، و ما كان معه من إله، موصوف است به صفات كمال، لم يزل و لا يزال، مخالف همه ايشان از معلومات و معدومات و موجودات تبارك و تعالى... هرچه جز از ذات اوست و موجود است همه محدث است، و او قديم و باقى هست و ازلى است.(1)
نويسنده نقض هم چنين در مقام ردّ اين سخن كتاب مورد نقد كه شيعه «بارى تعالى را خالق و رازق و مريد و متكلّم لم يزلى نگويند» نوشته است:
اوّلاً معلوم است كه خالق، فاعل خلق باشد و خالق ازلى را معنى آن باشد كه در ازل، خلق آفريده باشد و موجود باشد خلق در ازل، پس قديم باشد، پس فرق نباشد ميان خالق و خلق در ازل؛ و «لا قديم سواه» محال باشد و معلوم است كه فاعل قديم بايد كه بر فعل تقدّمى دارد به تقدير اوقاتى كه آن را نهايت نباشد، و رازق روزىدهنده باشد و ندانم كه چگونه روا باشد كه در ازل روزى دهد. پس روزىخواره بايد كه موجود باشد در ازل، و آنگه فرقى نبود در وجود از ميان رازق و رزق و مرزوق، و اين خطايى فاحش است، و همه موجودات بر اين اصل قديم باشند و البته هيچ محدَث نباشد پس اگر از خالقى و رازقى آن مىخواهد كه در ازل قادر بوده است بر خلق و رزق؛ در اين خلافى نيست كه ما اثبات كردهايم كه بارى تعالى به مذهب عدليان قادر است لنفسه و ذاته؛ بىعلّتى و شبهتى و آلتى، و خلق و رزق و كلام را حصول و وقوع در لم يزل محال باشد.(2)
سديد الدين حمصى به سان ديگر متكلّمان، چهارمين مقدّمه از مقدّمات و مبانى لازم براى اثبات حدوث اجسام را اثبات تناهىِ امور حادث شمرده است. وى بر آن است كه علم به حدوث اجسام، نيازمند دانستن اين امر است كه پديدهها لايتناهى نبوده، داراى آغازى هستند، در غير اين صورت و بر پايه ديدگاه فلاسفه مبنى بر ازلى بودن
حوادث نمىتوان به حدوث اجسام معتقد شد. وى در دنباله اين سخن، به نقد ديدگاه فلسفى پرداخته است.(1)گفتنى است كه سيّد مرتضى متكلّم بزرگ سده پنجم هجرى، داراى اثرى ناياب به نام مسألة فى الردّ على يحيى بن عدى النصرانى فيما يتناهى ولا يتناهى است كه موضوع آن همين مسئله اختلافى ميان فيلسوفان و متكلّمان است.(2)
شمارى از اختلافات متكلّمان با فيلسوفان اسلامى، در مسائل حوزه نبوّت است. دفاع از مباحث اين حوزه، ظاهرا به دليل مناقشات فيلسوفان چندان براى متكلّمان فِرَق، پراهميت بوده كه افزون بر نقد آراى فلسفى در منابع كلامى و تفسيرى، چند تن از ايشان تكنگارىهايى در اين زمينه پديد آوردهاند. فراوانىِ اين رسالهها در سدههاى
چهارم تا ششم، نشانه چالش جدّىِ متكلّمان با مخالفان در اين حوزه كلامى بوده است. كتاب الاحتجاج لنبوّة النبى صلىاللهعليهوآله (3)(كتاب تثبيت الرسالة)(4)از ابوسهل نوبختى، أعلام النبوة
از ابو حاتم رازى (م322 ق) در نقد آراى محمّد بن زكرياى رازى ، كتاب فساد قول البراهمة ، كتاب فى تثبيت نبوّة الأنبياء از ابوالقاسم كوفى (م 352ق)، تثبيت دلائل النبوة از قاضى عبد الجبّار (م 415 ق)، أعلام النبوّة از ابو الحسن ماوردى بصرى (م450ق)، مسألة فى المعجز از رشيدالدين ابوسعيد رازى و النبوات و ما يتعلق بها از فخررازى (م606 ق) تكنگارىها و دفاعيههاى متكلّمان فِرَق در گستره مباحث نبوّت است.
در اين نوشتار، مسائل اختلافىِ متعلّق به نبوّت، ذيل سه عنوان عرضه مىشوند:
1) . المنقذ من التقليد، ج1، ص 25. براى نقد غير متناهى بودن حوادث بدون اشاره به نام فلاسفه، ر.ك: الملخص فى اُصول الدين، ص 60 - 61 بحث «فإن قيل: و لم أنكرتم أن تكون الحوادث غير متناهية، و لم زعمتم لها أوّلا؟ قلنا...»؛ تقريب المعارف، ص 76: «لو كان فاعل الأجناس محدثا لاحتاج إلى محدث و ذلك يقتضى وجود ما لا يتناهى أو إثبات قديم بغير دليل و كلا الأمرين محال... فيلزم ما قلناه من وجود ما لا نهاية له مع استحالته بدليل وجوب حصر ما وجد». نيز، ر.ك: أنوار الملكوت فى شرح الياقوت، ص 33.
2) . نيز براى اين بحث، ر.ك: تمهيد الاُصول، ص 18.
3) . رجال النجاشى، ص32.
4) . الفهرست، ابن النديم، ص 225. دانسته نيست كه اين دو عنوان، اشاره به يك كتاب دارند يا دو كتاب!
يكى از اين مسائل، مسئله نياز به نبوّت است. شمارى از اماميان اين دوره، از باور فلاسفه به بسنده بودن عقل(1)سخن گفته و آن را نقد كردهاند. به عنوان پيشينه اين گونه نقد بايد گفت كه سيّد مرتضى در بحثى با اشاره به حجّيت عقل براى تمامى انسانها اعم از كسانى كه از طرف خدا انذار شدهاند و كسانى كه انذار نشدهاند، بر بى نيازى ورزيدن فلاسفه از پيامبران با بسنده كردن به عقلْ تصريح كرده است.(2)
1) . براى ديدگاه انكارآميز محمّد بن زكرياى رازى نسبت به ضرورت وحى و نبوّت، ر.ك: أعلام النبوّة، ص 3 و 274. شهرستانى نيز فلاسفه را در كنار صابئين و براهمه منكر نبوات معرفى كرده است الملل والنحل، ج 1، ص 38. ابوالحسن ماوردى نيز منكران نبوّت را سه دسته معرفى كرده است: الف. ملحدان و منكران خدا كه قائل به قِدَم عالم و تدبير طبايع هستند؛ ب. براهمه موحّد كه قائل به حدوث عالم و منكر بعثت پيامبران هستند؛ ج. فيلسوفان كه به ابطال نبوات تظاهر نمىكنند؛ امّا در تحقيق ديدگاهشان مبطل آن هستند؛ زيرا مىگويند كه علوم ربّانى پس از كمال علوم رياضى (اعم از فلسفه و هندسه) براى كسى كه رياضت را كامل كرده در صورت مطبوع بودن بر آنها حاصل مىگردد. (أعلام النبوّة، ص 35 - 36). در باره تحليل ابن سينا از نبوّت ر.ك: الهيات شفا، ص 442 (فصل «فى اثبات النبوة و كيفية دعوة النبى الىاللّه تعالى والمعاد اليه»)؛ النجاة، ص 708 - 709. وى در رساله مختصرى با عنوان اثبات النبوات و تأويل رموزهم و امثالهم نيز به تبيين فلسفى نبوّت و وحى پرداخته است. ابن سينا پس از بيان تفاوت قواى نفس ناطقه در انسانهاى مختلف و بيان مراتب عقل، نبوّت و وحى را اين گونه تبيين مىكند: «الحيوان امّا ناطق او غير ناطق و الأوّل افضل. و الناطق امّا بملكة او بغير ملكة و الأوّل افضل. و ذو الملكة امّا خارج إلى الفعل التام أو غير خارج و الأوّل افضل. و الخارج امّا بغير واسطة أو بواسطة و الأوّل افضل. و هو المسمّى بالنبىّ و إليه انتهى التفاضل فى الصور المادية و إن كان كلّ فاضل يسود المفضول و يروسه فإذا النبىّ يسود و يروس جميع الأجناس التى فضلها. و الوحى هذه الإفاضة و الملك هو هذه القوّة المقبولة المفيضة كأنّها عليه افاضة متّصلة بافاضة العقل الكلى مجراة عنه لا لذاته بل بالعرض و هو المرئى القابل و سميّت الملائكة بأسامى مختلفة لأجل معانى مختلفة و الجملة واحدة غير متجزئة بذاتها الا بالعرض من أجل تجزى القابل. و الرسالة هى اذا ما قيل من الافاضة المسماة وحيا على اى عبارة استصوبت لصلاح عالمىالبقاء و الفساد علما و سياسة و الرسول هو المبلغ ما استفاد من الافاضة المسماة وحيا على عبارة استصوبت ليحصل بآرائه صلاح العالم الحسى بالسياسة و العالم العقلى بالعلم. فهذا مختصر القول فى اثبات النبوة و بيان ماهيتها و ذكر الوحى و الملك و الموحى» اثبات النبوات و تأويل رموزهم و امثالهم، ص 123.
2) . الأمالى، سيّد مرتضى، ج2، ص 321: «إنّ العقل حجّة على من أنذر و على من لم ينذر؛ و عليه معوّل الفلاسفة فى الاستغناء عن الرسل و الأنبياء عليهمالسلام ».
در سده ششم، طبرسى از استغناى فلاسفه از دانش الهى پيامبران سخن گفته است. وى در ذيل آيه شريف «فَلَمَّا جَآءَتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَيِّنَاتِ فَرِحُواْ بِمَا عِندَهُم مِّنَ الْعِلْمِ وَ حَاقَ بِهِم مَّا كَانُواْ بِهِ يَسْتَهْزِءُونَ»،(1)به عنوان يكى از وجوه معنايىِ آيه، بيان مىكند كه مراد، دانش فلاسفه است كه دانش انبيا را در برابر دانش خود كوچك مىشمردند. وى با همعصر شمردن سقراط با حضرت موسى عليهالسلام مىافزايد:
به سقراط گفته شد: نزد موسى برو. گفت: «ما گروهى مهذّب هستيم و به كسى كه ما را تهذيب (هدايت) كند، نيازى نداريم».(2)
قطب الدين راوندى در چند باب از كتاب الخرائج و الجرائح به نقل و نقد مقالات (گفتارها و باورهاى) منكران نبوّت پرداخته است. وى در كلامى همسان سخن ماوردى، بر آن است كه:
منكران نبوّت، دو گروهاند: ملاحده و دهريه، و براهمه موحّد؛ و فلاسفه نيز نزد ما از جمله دهريه و ملاحده هستند و بر باطل شمردن نبوّت و انكار معجزات و محال دانستن آنها با تصريح و تلويح اتفاق دارند و پنداشتهاند كه امكانپذير شمردن معجزات به نقض وجوب طبايع مىانجامد؛ طبايعى كه بر وجهى مستقر گشته كه نقض آن امكان پذير نيست و همگى ايشان در معجزات پيامبران و اوصياى ايشان طعن مىزنند.(3)
از نظر عموم متكلّمان، راه شناخت صدق مدّعى نبوّت، «معجزه» است.(4)از نقدهاى
1) . سوره غافر، آيه 83.
2) . جوامع الجامع، ج 4، ص 21 طبع دكتر گرجى و ج 3، ص 254. ابن ملاحمى هم در اين باره گفته است: «يقع لى انه تعالى عنى به الفلاسفة المدعين للعلم بالحقائق لان من عادتهم الازدراء بمن لايعلم علومهم» (تحفة المتكلّمين، ص 8). نيز، ر.ك: الكشّاف عن حقائق التنزيل، ج 3، ص 439.
3) . الخرائج و الجرائح، ج3، ص 1044. وى در دنباله بحث خود به نقل و نقد طعون مخالفان بر قرآن پرداخته است .
4) . الذخيرة، ص 328؛ الاقتصاد، ص 155؛ الياقوت، ص 67؛ عجالة المعرفة فى اُصول الدين، ص 36؛ «الخلاصة فى علم الكلام»، فصلنامه تراثنا، ش34، ص 190؛ إشارة السبق إلى معرفة الحق، ص 39. برخى از متكلّمان، نص شخص معلوم الصدقپيامبر پيشين را هم با وصف آن به «امر مستند به معجزه» در كنار معجزه ياد كردهاند. (الكافى، حلبى، ص 68؛ تقريب المعارف، ص 154؛ المنقذ من التقليد، ج 1، ص 383 - 384). البته مفسّران امامى، ذيل آيه «رُّسُلاً مُّبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةُ بَعْدَ الرُّسُلِ وَكَانَ اللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا» (سوره نساء، آيه 165) تصريح كردهاند كه شناخت نبى، فرع علم به توحيد و عدل خداست كه به وسيله دليل عقلى حاصل مىشود (التبيان، ج 3، ص 395؛ مجمع البيان، ج 3، ص 243؛ روض الجنان، ج 6، ص 197 - 198؛ متشابه القرآن و مختلفه، ج2، ص80).
برخى از عالمان سده ششم هجرى، آشكار است كه آموزه اثبات نبوّت از طريق معجزه، از منظر شمارى از فيلسوفان، مقبول نبوده است.(1)راوندى در بابى ديگر از كتاب خود به نقل و نقد راه شناخت پيامبران از ديدگاه برخى فيلسوفان پرداخته است. وى مىگويد:
برخى از فلاسفه، از روى مجامله با اهل اسلام مىگويند: راه شناخت صدق مدّعى نبوّتْ آن است كه دانسته شود كه آنچه وى آورده، مطابق مصالح دنيوى مردم و هماهنگ با اهدافى است كه به خاطر آنها به پيامبر نياز دارند. اينان ظهور معجزه به دست پيامبر را شرط دانستهاند. برخى ديگر، ظهور معجزه را ذكر كردهاند، سپس گفتهاند: ظهور معجزه به دست پيامبر و تبديل عصا به مار به علم يقينى بر صدق مدّعى نمىرساند؛ زيرا ممكن است در باره معجزه (مانند شكافته شدن ماه) گمان سحر و حيله رود. در حالى كه معلوم بودن مطابقت رهاورد پيامبر با مصالح دنيوى مردم، طريقى است كه شبههاى بدان راه نمىيابد. قائل اين ديدگاه، شناخت صدق پيامبر از طريق معجره را شيوه عوام و متكلّمان مىداند و شناخت از راه هماهنگى تعاليم انبيا با مصالح دنيوى انسانها را شيوه محقّقان مىشمارد.(2)
وى در دنباله بحث خود با نقد مبسوط اين ديدگاهها و آراى ديگر در شناخت
پيامبران، به حصر طريق شناخت پيامبران به معجزه (همان ديدگاه متكلّمان) پرداخته است.(1)گفتنى است كه راوندى در لا به لاى بحث خود، با لحنى انتقادى، به تعريف معجزه از نظر فلاسفه نيز پرداخته است.(2)
سديدالدين حمصى نيز با نقل ديدگاه برخى از فلاسفه در باره طريق شناخت صدق پيامبر، مبنى بر اين كه راه وثوق و يقين به نبوّت يك پيامبر، علم به مطابقت شريعت وى با مصلحت است نه معجزه، به نقد آن مبادرت كرده است.(3)
يكى از نقدهاى برخى عالمان امامى بر فيلسوفان، در آموزه معجزه و خرق عادت است. قطب الدين راوندى - كه كتاب الخرائج والجرائح را در باره معجزات پيامبران و امامان نگاشته - ، در خطبه كتابش ضمن اشاره به انگيزه نگارش خود منكران، اين گونه اشاره كرده است:
إن قوما من الذين أقروا بظاهرهم بالنبوات ، جحدوا فى الإمامة كون المعجزات ، فضاهوا الفلاسفة والبراهمة الجاحدين فى النبوّة الاعلام الباهرات فدعواهم جميعا باطلة فاضحة ، إذ الأدلّة على صحّة جميع ذلك واضحة.(4)
راوندى در جايى ديگر، انكار معجزات ائمّه از سوى برخى(5)را همسانى ايشان با فلاسفه و براهمه شمرده كه منكر معجزات پيامبران هستند.(6)امين الإسلام طبرسى با انتساب انكار صدور معجزه به فيلسوفان، اين ديدگاه را سخت مورد انتقاد قرار داده
1) . همان، ص 1055 به بعد.
2) . همان، ص 1059. گزارش وى از تعريف فلسفى معجزه اين است: «قالوا: حقيقة المعجز: هو أن يؤثر نفس النبى فى هيولى العالم فيغير صورة بعض أجزائه إلى صورة أخرى بخلاف تأثيرات سائر النفوس».
3) . ر.ك: المنقذ من التقليد، ج 1، ص 386 - 387.
4) . الخرائج والجرائح، ج 1، ص 17.
5) . براى راى ابوهاشم جبائى در نفى معجزه از غير پيامبران، ر.ك: الذخيرة فى علم الكلام، ص 333. دور نيست كه نوبختيان در ديدگاه خود در اين باره اوائل المقالات، ص 68، گفتار 42 از معتزليانْ اثر پذيرفته باشند.
6) . الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 17.
است. وى معجزه اصحاب فيل را ارهاص (نشانهاى الهى) براى نبوّت پيامبر اسلام دانسته (كه در همان سال، يعنى عام الفيل ديده به جهان گشود) و مضمون سوره فيل را برهانى روشن و كوبنده عليه فلاسفه شمرده است:
در اين آيه (آيه آخر) دليلى روشن و كوبنده عليه فلاسفه و ملاحده است كه منكر معجزات خارق عادت اند؛ زيرا واقعه اصحاب فيل را كه خداى متعال بيان كرده، نمىتوان به طبع يا جز آن منسوب كرد. آن گونه كه صيحه، ريح عقيم و خسف و ديگر امورى كه خداى متعال با آنها امّتهاى گذشته را هلاك ساخته، به طبع نسبت دادهاند؛ زيرا براى ايشان امكانپذير نيست كه در اسرار [وتوان] طبيعت ببينند كه گروههايى از پرندگان همراه با سنگهايى آماده هلاك كردن اقوامى معين گسيل شوند و تنها آهنگ آنها كرده باشند و آنها را با سنگها بزنند و ايشان را هلاك كنند و نابود گردانند و جز ايشان را نابود نكنند. كسىكه اندكى خرد و انديشه داشته باشد، ترديد نمىكند كه اين واقعه، جز فعل خدا نمىتواند باشد كه سببساز اسباب و چيره بر امور دشوار است و كسى را ياراى انكار آن نيست؛ زيرا پيامبر ما صلىاللهعليهوآله اين سوره را بر اهل مكّه خواند و [ايشان] آن را انكار نكردند؛ بلكه به رغم حرص بسيار بر تكذيب آن حضرت، به آن خستو شدند و تصديق كردند.(1)
يكى از مسائل اختلافى معروف ميان كلام و فلسفه اسلامى، مسئله معاد جسمانى است. متكلّمان، آموزه معاد روحانى را كه فيلسوفان مسلمان مطرح مىكنند،(2)با آموزه
1) . مجمع البيان، ج 10، ص 447 - 448؛ جوامع الجامع، ج 3، ص 846. فخر رازى نيز از اتفاق فلاسفه بر انكار معجزه سخن گفته است: «و أمّا الفلاسفة: فانهم أطبقوا على انكار خوارق العادات. الا انه يلزمهم القول بالاعتراف بها فى مسائل...» النبوات و ما يتعلق بها، ص 100.
2) . براى روشن شدن موضع مورد انتقاد متكلّمان در اصل معاد، بهجاست سخنان برخى فيلسوفان عصر متقدّم در اين باره گزارش شود. ترسيم فارابى از سعادت انسان، بقاى ابدى نفس عارى از بدن است: «حصول المعقولات الاولىللانسان هو استكماله الأوّل. و هذه المعقولات انما جعلت له ليستعملها فى أن يصير إلى استكماله الاخير و ذلك هو السعادة. وهى أن تصير نفس الانسان من الكمال فى الوجود إلى حيث لاتحتاج فى قوامها إلى مادة و ذلك أن تصير فى جملة الأشياء البريئة عن الاجسام و فى جملة الجواهر المفارقة للمواد و أن تبقى على تلك الحال دائما أبدا». آراء اهل المدينة الفاضلة و مضاداتها، ص 100 - 101. بوعلى سينا، گو اين كه در الهيات شفا (ص 423) و النجاة (ص 682) راه اثبات معاد جسمانى را شريعت و تصديق خبر نبوّت شمرده؛ امّا در رساله اختصاصى خود در باب معاد با تمثيلى شمردن زبان متون دينى در حوزههايى مانند معاد (الأضحوية فى المعاد، ص 103) و همسو با فارابى، وجود نفس در بدن را مانع رسيدن انسان به سعادت حقيقى دانسته (همان، ص 105) و سرانجام، ديدگاه خود را در باره معاد، اين گونه بيان كرده است: «فإذا بطل أن يكون المعاد للبدن وحده، و بطل أن يكون [للبدن و النفس] جميعا، و بطل أن يكون للنفس على سبيل التناسخ، فالمعاد اذن للنفس وحدها على ما تقرر بعد أن كان المعاد موجودا، و ذلك ممّا سنبينه» (همان، ص 126). ابن سينا در رساله الكشف عن ماهية الصلاة نيز در توضيح معاد افراد گوناگون نوشته است: «إنّ للنفس الانسانى ثوابا إذ يبقى بعد فناء البدن و لا يبلى بطول الزمن له بعث بعد الموت و أعنى بالموت مفارقته عن الجسم و بالبعث مواصلته لتلك الجواهر الروحانية و ثوابه و سعادته بعدهما و يكون ثوابه بحسب فعله فإن كان كامل الفعل نال جزيل الثواب و ان قصر فعله و نقص قصرت سعادته و انتقص ثوابه و يبقى حزينا مغموما بل مخذولاً مذموما و إن غلبت قواه الحيوانية و الطبيعية قوّته النطقية تحير بعد الموت و شقى بعد البعث و ان نقصت قواه المذمومة و تجردت نفسه عن الفكر الردى و العشق الدنى و زين ذاته بحلية العقل و قلائد العلم و تخلق بالاخلاق المحمودة بقى لطيفا منزّها باقيا مثابا سعيدا فى آخرته مع أقاربه و عشيرته». (رسائل ابن سينا (الكشف عن ماهية الصلاة)، ص303). وى در يكى ديگر از رسالههاى خود نيز به تفسير فلسفى معاد پرداخته است. بيان ابن سينا در رساله اثبات النبوات اين است: «إذ تبيّن على الاختصار معنى العقاب و الثواب فالآن نتكلّم فى ماهية الجنّة و النار فنقول : و اذا كان العوالم ثلاثا عالم حسى و عالم خيالى وهمى و عالم عقلى. فالعالم العقلى حيث المقام و هو الجنّة. و العالم الخيالى الوهمى كما بين هو حيث العظب و العالم الحسى هو عالم القبور ثم اعلم ان العقل يحتاج فى تصوّر أكثر الكليات إلى استقراء الجزئيات فلا محالة انها تحتاج إلى الحس الظاهر فنعلم انه يأخذ من الحس الظاهر إلى الخيال إلى الوهم و هذا هو من الجحيم طريق و صراط دقيق صعب حتّى يبلغ إلى ذاته العقل فهو إذا يرى كيف الحدّ صراطا و طريقا فى عالم الجحيم فإن جاوزه بلغ عالم العقل فإن وقف فيه و تخيّل الوهم عقلاً و ما يشير إليه حقا فقد وقف على الجحيم و سكن فى جهنّم و هلك و خسر خسرانا مبينا. فهذا معنى قوله فى الصراط» (إثبات النبوات، ص 130 و 131). معاد فلسفى در سخن ابن رشد نيز اين گونه بازتاب يافته است: «لما كان الوحى قد أنذر فى الشرائع كلّها بأنّ النفس باقية، و قامت البراهين عند العلماء على ذلك، و كانت النفوس يلحقها بعد الموت أن تتعرى من الشهوات الجسمانية، فإن كانت زكية تضاعف زكاؤها بتعريها من الشهوات الجسمانية، و إن كانت خبيثة زادتها المفارقة [للبدن] خبثا لأنها تتأذى بالرذائل التى اكتسبت، و تشتد حسرتها على ما فاتها من التزكية عند مفارقتها البدن، لأنها ليست يمكنها الاكتساب إلا مع هذا البدن» (الكشف عن مناهج الأدلة فى عقائد الملّة، ص 201). وى در ادامه بحث خود گونهاى از تناسخ را نيز پذيرفته است: «أنه ليس يلحق عن عودة النفس إلى أجسام أخر المحال الذى يلحق عن عودة تلك الأجسام بعينها» (همان، ص 203). سهروردى نيز اعتقاد فلاسفه در باره معاد را اين گونه گزارش كرده است: «و يعتقدون ان نفس الآدمى تبقى ان كانت عارفة باللّه و بملائكته منقشة بالحقايق و لها درجة انتقاش الحقايق، فانه غاية كمال النفس تجد من اللذات ما لاعين رأت و لاأذن سمعت ولاخطر على قلب بشر. وإن كان جاهلاً باللّه و بملائكته فيكون بعد المفارقة أعمى كما قال عز من قائل «وَ مَن كَانَ فِى هٰذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِى الْأَخِرَةِ أَعْمَى وَ أَضَلُّ سَبِيلاً» سوره اسراء، آيه 72 والأعمى يكون فى الظلم «ظُلُمَاتُ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ» (سوره نور، آيه 40) فيتألمون بعذاب الحجاب عن اللّه وبما فات من راحة الدنيا و باكتسابهم الهيئات الردية كما قال تعالى: «كَلاَّ بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِهِم مَّا كَانُوا يَكْسِبُونَ» (سوره مطففين، آيه 14) اشارة إلى البعد عن اللّه وبالحيلولة بينهم و بين ما يشتهون من لذات الدنيا كما قال: «وَ حِيلَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَا يَشْتَهُونَ» (سوره سبأ، آيه 54). (رسالة فى اعتقاد الحكماء، ص 29). نيز، ر.ك: بدّ المعارف، ص 316 (مبحث إلى أين تصير النفس) و ص 326 (مبحث كيف تسعد النفس).
دينى معاد، ناسازگار ارزيابى كردهاند. حمصى رازى در بحث اعاده - كه مهمترين بحث معاد به شمار مىرود - ، بر آن رفته كه گردآورى اجزاى اصليه كه به اعتبار آنها فرد عينا همان شخص مكلّف مىشود، با شكل و ساختار پيشين، لازم است. شاخصه ديدگاه وى ضرورت اعاده اجزاى اصلى انسان از يك سو و ساختار و شكل پيشين است كه هر دو مقوّم هويّت فرد به شمار مىروند.(1)وى بر پايه ديدگاه خود در تعريف انسان و اجزاى مقوّم هويّت وى، شبهات پيرامون معاد جسمانى را بررسى كرده و با نسبت دادن شبهه معروف «آكل و مأكول» به بيشتر فلاسفه به نقد آن پرداخته است.(2)
همچنين ابن نوبخت در بحث اعاده و احكام آن، با تصريح به گردآورى اجزاى
بدن هنگام حشر، به بيان ديدگاه خود پرداخته است:
الأجزاء بعد الموت تجمع و تؤلف لأخبار الصادق بذلك ... .(1)
علاّمه حلّى با يادآورى اتّفاق مسلمانان بر معاد جسمانى بر خلاف فيلسوفان، سخنان ابن نوبخت را شرح كرده است.(2)
شيخ عبد الجليل رازى در دفاع از آموزه شيعى رجعت با اشاره به همسانىهاى رجعت با معاد، فلاسفه را منكران معاد معرفى مىكند:
و از مقدور بارى تعالى بديع داشتن احياى موتى غايت ضلالت و جهالت باشد كه به روزگار موسى و عيسى و عزير و ابراهيم كرده است، و قرآن به همه ناطق است اگر در عهد دولت فرزند و نايب مصطفى بكند دور نباشد نه از مقدور قادر الذّات، نه از حرمت سيّد السّادات. و انكار اين در مقدور خداى، انكار بعث و نشور قيامت باشد و خواجه را مبارك باد فلسفىاى.(3)
متكلّمان در بحث تكليف، پيش از بيان وجه تكليف انسان، به بحث پايهاى غرض و حُسن اصل آفرينش مىپردازند. از نظر كلامى، آفرينش هدفمند است و هدف از آن، سود رساندن به غير است. از همين رو، آفرينش نيكوست. و چون خدا بى نياز مطلق است، بنا بر اين، سود مورد نظر به آفريده مىرسد نه خداى سبحان.(4)سديد الدين حمصى، ديدگاه فلاسفه مبنى بر بدون غرض بودن افاضه خير از خدا به غير را گزارش(5)
1) . أنوار الملكوت، ص 191.
2) . عبارت وى اين است : اقول: اتفق المسلمون على إعادة الأجساد خلافا للفلاسفة همان جا.
3) . نقض، ص 271.
4) . ر.ك: الذخيرة فى علم الكلام، ص 111؛ الاقتصاد فيما يتعلّق بالاعتقاد، ص 62 - 63؛ تقريب المعارف، ص 114؛ المنقذ من التقليد، ج1، ص 237. متكلّمان، سه راه تفضّل، عوض و ثواب را براى رسيدن سود از خدا به انسان مطرح مىكنند. براى نقل اجماع معتزله در اين باب، ر.ك: مقالات الاسلاميين، ج 1، ص 317.
5) . عبارت وى در گزارش ديدگاه فلسفى اين است: «إنّما المنعم فى الحقيقة هو الذى يفيض من ذاته الخير على الغير لا لغرض على ما يقوله الفلاسفة». در باره اعتقاد فلاسفه در اين باره در اعتقاد نامه حكيمان سهروردى آمده است: «اللّه تعالى منزه عن الأغراض و عن تعلّق غرضه بشىء فاذن لايكون فعله بناء على غرض بل ذاته يقتضى تفيض خ ل الوجود» (رسالة فى اعتقاد الحكماء، ص 24).
و نقد كرده است.(1)
سديد الدين حمصى، در اثر كلامى خود، بحث مستقلّى در باره چيستى انسان سامان داده و با دفاع از ديدگاه برگزيده سيّد مرتضى - كه آن را به بيشتر متكلّمان متأخّر نسبت داده - ،(2)به نقد تفصيلىِ ديدگاه فلسفى در باره چيستىِ انسان و احكام نفس پرداخته است.(3)نويسنده خلاصة النظر نيز با انتساب نظريه مورد دفاع شريف مرتضى و ديگر متكلّمان امامى به محقّقان اهل عدل و اشاره به ديدگاه فلاسفه، به نقد اجمالى آن پرداخته است.
يكى ديگر از مسائل اختلافى ديرين متكلّمان امامى با فيلسوفان، مسئله طبايع(4)است.
1) . المنقذ من التقليد، ج1، ص 239.
2) . از نظر سيّد مرتضى، شيخ طوسى، ابوالصلاح حلبى، ابن نوبخت صاحب الياقوت و متكلّمان سده ششم چون سديد الدين حمصى، ابوجعفر مقرى و ابن شهرآشوب، انسان يعنى حىّ مكلّف، عبارت از همين مجموعه سازوار مشهود است كه متعلّق احكامى چون امر و نهى و مدح و ذم است، نه بخشى از آن (ر.ك: تمهيد الاُصول، ص 164؛ الاقتصاد، ص 66 - 67؛ تقريب المعارف، ص 127 - 128؛ الياقوت، ص 54؛ المنقذ من التقليد، ج 1، ص 291؛ متشابه القرآن و مختلفه، ج 1، ص 7؛ التعليق، ص 108). براى مطالعه اين بحث، ر.ك: «نظريههاىنفس شناسى متكلّمان امامى در سدههاى ميانى و كاركرد آنها در تبيين آموزه معاد»، فصلنامه نقد و نظر، ش 61.
3) . ر.ك: المنقذ من التقليد، ج 1، ص 291 - 296.
4) . طبيعت را برخى قوّه سارى در اجسام كه به وسيله آن، جسم به كمال طبيعى خود مىرسد، تعريف كردهاند. كتاب التعريفات، ص 61. بوعلى با خطا شمردن تعريف طبيعت به قوّه سارى در اجسام، آن را مبدأ نخست هر گونه دگرگونى و ثبات ذاتى جسم تعريف كرده است. (رسائل ابن سينا (رسالة الحدود)، ص 97). در باره طبيعت، ر.ك: فرهنگ علوم فلسفى و كلامى، ص 442 - 447. اشعرى در گزارش ديدگاه «اصحاب طبايع» آورده است: «لم يثبتوا فىالدنيا شيئا إلاّ الطبائع الأربع». البته برخى از ايشان افزون بر طبايع چهارگانه به روح نيز معتقد بودهاند. در باره افعال روح نيز برخى قائل به طبعى و برخى ديگر قائل به اختيارى بودن آن بودهاند (مقالات الاسلاميين، ج 2، ص 29). براى دفاع از آموزه طبايع، ر.ك: فردوس الحكمة فى الطب، ص 19؛ الكشف عن مناهج الأدلّة فى عقائد الملّة، ص 171.
اصحاب طبايع با اعتقاد به تركيب اجسام از عناصر چهارگانه: حرارت، برودت، رطوبت و يبوست، براى طبيعت اشيا، احكام و آثارى قائل بودهاند كه از نظر متكلّمان امامى با آموزههاى دينى، ناسازگار ارزيابى شده است. از مجموع سخنان متكلّمان چنين بر مىآيد كه قول به طبيعت اشيا، توالى فاسدى دارد. قدم طبايع، انتساب افعال به جمادات و صدور جبرى فعل از آنها(1)و انكار معجزه يا خرق عادت، سه پيامد نادرست قول به طبايع بوده كه متكلّمان را از سدههاى پيشين به نقد اصل مسئله سوق داده است. نخستين نقدى كه در اين باره مىشناسيم، ظاهرا اثرى از هشام بن حكم با عنوان الرّد على أصحاب الطبائع است.(2)به عنوان پيشينه بحث در متون تفسيرى، به نقد شيخ طوسى در اين باره مىتوان اشاره كرد. وى قصّه اصحاب كهف را دليل بر توانايى خدا بر نقض عادت از طريق معجزه و جريان تدبير عالم بر حسب اختيار و نه ايجاب طبايع دانسته است.(3)وى در جايى ديگر از تبيان روايت بلخى از آموزه طبع را گزارش و نقد كرده است. وى مىگويد: بلخى با استدلال به آيه «وَهُوَ الَّذِى يُرْسِلُ الرِّيَاحَ بُشْرَا بَيْنَ يَدَىْ رَحْمَتِهِ حَتَّى إِذَآ أَقَلَّتْ سَحَابًا ثِقَالاً سُقْنَاهُ لِبَلَدٍ مَّيِّتٍ فَأَنزَلْنَا بِهِ الْمَآءَ فَأَخْرَجْنَا بِهِ مِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ كَذَ لِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتَى لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ»(4)بر آن رفته كه بسيارى از امور با طبع به وجود مىآيد. با اين توضيح كه خداوند متعال در اين آيه بيان فرموده كه ميوهها را با
1) . فاعل بالطبع از نظر فلسفى، گونهاى فاعل است كه يك فعل بيشتر آن هم به صورت ذاتى مانند وقوع حرارت از آتش از آن صادر نمىشود. در مقابل آن فاعل مريد و مختار است كه مىتواند كارى را در يك زمان و ضد آن را در زمان ديگر انجام دهد و فعل او از روى آگاهى و انديشه (رويّه) است. (تهافت التهافت، ص 148. نيز، ر.ك: نهاية الحكمة، ص 222 - 223). براى بيرون بودن فاعليت خدا از اين دو گونه فاعل از نظر فلسفى، ر.ك: همان جاها.
2) . رجال النجاشى، ص 433؛ الفهرست، طوسى، ص 258.
3) . التبيان، ج 7، ص 23.
4) . سوره اعراف، آيه 57.
آبى كه از آسمان نازل مىكند، (از زمين) بيرون مىآورد. بلخى افزوده كه شايسته نيست كه اين ديدگاه انكار شود و تنها ديدگاه كسى منكر است كه به قدم طبايع يا فاعليت جمادات معتقد باشد. امّا اگر كسى بگويد كه خداى متعال اين امور را انجام مىدهد، گاه به صورت اختراعى و بدون واسطه و گاه با واسطه، اين امر اشكالى ندارد، همان گونه كه در مورد سبب و مسبّب گفته مىشود. طوسى پس از گزارش ديدگاه بلخى، آن را نادرست ارزيابى مىكند و در توضيح استدلال خود مىگويد: اگر مقصود بلخى از طبع رطوبتها و يبوستهاى مخصوص، خلافى در آن نيست؛ امّا از اين اشيا، ذوات ديگر متولّد نمىگردد، بلكه آثارى كه اين امور حاصل مىگردد، فعل ابتدايى خداست، در حالى كه سبب و مسبّب اين گونه نيست... .(1)
امين الإسلام طبرسى همسو با شيخ طوسى، ديدگاه اهل عدل در نقد ديدگاه بلخى را اين گونه گزارش كرده است:
بيشتر اهل عدل، اين ديدگاه وى را نادرست شمرده و گفتهاند كه خداى سبحان، عادت [و سنّت خود] را به مقتضاى حكمت در انواع مصالح دينى و دنيوى بر روياندن گياه هنگام بارش بارانْ جارى ساخته و بر روياندن گياه از غير باران نيز تواناست.(2)
شيخ ابوالفتوح رازى در تفسير خود، آية الكرسى را نقدى بر ديدگاه قائلان به طبع دانسته است:
علما گفتهاند: در اين آيت، چند فوايد و ادلّه است بر اصول دين از توحيد و عدل، منها ... قوله: الْقَيُّومُ، دليل بطلان قول فلاسفه و طبايعان (طبايعيان خ ل) است گفتند: بيشتر چيزها به طبع محلّ حاصل مىآيد، حق تعالى باز نمود كه: من قيّومم؛ يعنى قايم به تولاّى افعال خود.(3)
ابن شهرآشوب نيز همين مطلب را در تفسير خود آورده است.(4)
وى در ذيل آيه «وَفِي الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجَاوِرَاتٌ وَجَنَّاتٌ مِنْ أَعْنَابٍ وَزَرْعٌ وَنَخِيلٌ صِنْوَانٌ وَغَيْرُ صِنْوَانٍ يُسْقَىٰ بِمَاءٍ وَاحِدٍ وَنُفَضِّلُ بَعْضَهَا عَلَىٰ بَعْضٍ فِي الْأُكُلِ ۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ»(1)نيز به نقد قول به طبايع پرداخته و پديد آمدن ميوههاى گوناگون از يك آب و زمين را دليل بر بطلان قول به طبايع دانسته است:
و حق تعالى ما را در اين آيت وجه استدلال باز آموخت بر ملحدان و دهريان و طبايعيان و هر كه او اثبات صانعى حكيم نكند. گفت: اگر چنان استى كه از زمين بودى يا از آب يا از هوا، بايستى تا چون آب و هوا و زمين هر سه يكى بودى، از او يك نوع ميوه بيشتر نياوردى، نه آن كه از يك آب و يك زمين و يك هوا هزار نوع نبات و گياه و درخت و ميوه پديد آرد. اگر طبع بودى يا امرى موجب اين قضيّه در او محال بودى، چون بر اين جمله مىباشد، دليل كند كه اين را صانعى و مدبّرى هست قادر مختار كه به حسب اختيار و ارادت خود چنان كه مىخواهد، مىآرد و مىآفريند.(2)
قطب الدين راوندى در بيان ويژگىهاى نظم قرآنى كه مقوّم اعجاز آن است، ويژگى نهم را وجود همه نيازمندىهاى علمى انسانها در اصول و فروع دين در قرآن دانسته است. اين ويژگى، شامل ارشاد به شيوههاى مباحث عقلى و اقامه براهين عليه ملاحده، براهمه ، دوگانهپرستها و منكران معاد و قائلان به طبايع با كوتاهترين و رساترين عبارات است.(3)
عبد الجليل رازى نيز در موارد متعدّد به نقد اصحاب طبايع پرداخته است كه بخشى از
1) . سوره رعد، آيه 4.
2) . روض الجنان و روح الجنان فى تفسيرالقرآن، ج11، ص 182. براى مورد ديگر، ر.ك: همان، ج 12، ص 20.
3) . الخرائج والجرائح، ج 3، ص 1006. گفتنى است كه تعبير طبايع در برخى احاديث نيز به كار رفته است. در حديثى آمده است: «طبايع الجسم على أربعة فمنها الهواء الذى لا تحيّا النفس إلاّ به وبنسيمه و يخرج ما فى الجسم من داء وعفونة ، والأرض التى قد تولد اليبس والحرارة ، والطعام ومنه يتولّد الدم ألا ترى أنه يصير إلى المعدة فتغذيه حتّى يلين ثم يصفو فتأخذ الطبيعة صفوه دما ثم ينحدر الثفل والماء وهو يولد البلغم». الكافى، ج 8، ص 230. نيز كتابهايى با عنوان «طبايع» در فهارس گزارش شده است. از جمله، كتاب الطبائع از احمد بن محمّد بن دول قمى (م 350ق) (رجال النجاشى، ص 90).
آنها در بحث نقد عمومىگذشت. در اين جا مواردى ديگر گزارش مىشود. وى در نقد اين سخن نويسنده سنّى كه: «اينها به دوازده امام گويند چنان كه ملحدان به هفت امام گويند»، با اشاره به حديث «الإمامة من بعدى ثلاثون سنة و بعدها الإمارة»(1)
ج 15، ص 292؛ فتح البارى، ج 8، ص 61.
مىگويد:پس اگر خواجه كه امام چهار گويد مذهبش با طبايعيان برابر نباشد كه به چهار طبع گويند، چرا مذهب دوازده اماميان با هفت اماميان برابر باشد!؟ كه آن جا عدد متماثل است و اين جا عدد مختلف، يا اين الزام قبول كند يا دست از آن بدارد.(2)
در موردى ديگر، مذهب مجبّره را در اعتقاد به قدماى نه گانه،(3)همسان باور
اصحاب طبايع به عناصر چهارگانه شمرده است:
مشابهت دارند به نصارى كه به سه خداى گفتند: «لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ»(4)و مشابهت دارند به طبايعه كه به چهار اركان گفتند.(5)
از اين گونه نقدها نگاه منفى شيخ عبد الجليل به اصحاب طبايع، آشكار است.
شمارى از نقدهاى عالمان امامى به حوزه مباحث جهانشناسى فلسفى تعلّق دارد. ابو الفتوح رازى در تفسير خود، آية الكرسى را نقدى بر آراى گروههاى گوناگون از جمله ديدگاه فلاسفه در باره قلمرو جهان دانسته است:
قوله: «وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ»، رد است بر مذهب فلاسفه كه
1) . براى اين حديث با الفاظ گوناگون ر.ك: سنن ابى داود، ج 2، ص 401، ح 4646 و 4647؛ صحيح ابن حبان،
2) . نقض، ص 546.
3) . «مجبران امّت، نُه قديم اثبات كردند: ذات و قدرت و علم و حيات و اراده و ادراك و كلام و سمع و بصر. هر نه قديم گفتند تا سه بار مانندگى دارند به ترسايان». (نقض، ص 447). فخررازى در باره قدما از ديدگاه اهل سنّت نوشته است: «أهل السنّة أثبتوا القدماء: و هى ذات اللّه تعالى، و صفاته». (المحصل، ص 211).
4) . سوره مائده، آيه 73.
5) . نقض، ص 448. براى موردى ديگر از اين گونه همسانسازى، ر.ك: همان، ص 546.
گفتند: عالم خود زمين است و افلاك كه بدان محيط است فى (و)(1)وراى آن چيزى نيست. نفى عرش و كرسىّ و لوح و قلم كردند. همانا عظم موقع اين آيت براى كثرت ادلّه اوست بر اصول مسلمانى از توحيد و عدل.(2)
ابن شهرآشوب نيز همين مطلب را در تفسير خود آورده است.(3)
ابن شهرآشوب در موردى ديگر، ديدگاه فلاسفه در باره علّت مرگ ناگهانى (مبنى بر پر شدن يا خالى شدن عروق بدن) را ذكر كرده و ديدگاه ديّانون (دينداران) را در مقابل آن نهاده است كه بر وقوع مرگ ناگهانى با تقدير خداى متعال هنگام پايان اجل انسان باور دارند.(4)در اين سخن، صرف نظر از درستى يا نادرستى ديدگاه فلاسفه، آنچه اهميت دارد تقابلى است كه ابن شهرآشوب ميان فيلسوفان و ديندارانْ افكنده است.(5)
سخن پايانى
اين نوشتار، به مناسبت يادكردى ارجگزارانه از عالم بزرگ امامى و مدافع مبانى و آموزههاى تشيّع در سده ششم هجرى، نصير الدين ابو الرشيد عبد الجليل قزوينى رازى - رحمة اللّه عليه - و اثر ماندگار او كتاب نقض نگاشته شد و به ساحت آن عالم گرانقدر تقديم مىگردد. موضوع اين نوشتار، از مباحث پُر اهميت در تاريخ كلام اماميه و بويژه مناسبات كلام و متكلّمان با فلسفه و آموزههاى فلسفى است. از منظر تعامل كلام اماميه با فلسفه، مىتوان كلام اماميه را به دورههاى متعدّدى تقسيم كرد.
شش سده نخست هجرى (عصر پيش از خواجه طوسى ) را بايد دوره استقلال كامل كلام اماميه از فلسفه شمرد. در اين دوره، كلام در عين حفظ هويّت مستقل خود در
1) . خ ل.
2) . روض الجنان و روح الجنان فى تفسيرالقرآن، ج3، ص 411 - 412.
3) . متشابه القرآن و مختلفه، ج 1، ص 106.
4) . همان، ج2، ص 96.
5) . براى موردى ديگر، ر.ك: مجمع البيان، ج 7، ص 300 ذيل آيه «أَلَمْ تَرَ إِلَى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَ لَوْ شَآءَ لَجَعَلَهُ سَاكِنًا ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلاً»سوره فرقان، آيه 45.
تعامل انتقادى با فلسفه است. در اين نوشتار مواجهه متكلّمان امامى با فلسفه و آموزههاى فلسفى در سده ششم در دو بخش مواجهه مثبت و مواجهه منفى مورد بررسى قرار گرفت.
در بخش مواجهه مثبت، گونههايى چون به كارگيرى مبانى و آموزههاى فلسفى در اثبات مسائل كلامى، پذيرش آموزههاى فلسفى مغاير آموزههاى كلامى، تاريخنگارى فلسفى، نقل سخنان فيلسوفان در متون اخلاقى، مناقب نگاشته ها و تفاسير قرآن كريم، قابل شناسايى است. مواجهه منفى و انتقادى عالمان امامى با فلسفه و آموزههاى فلسفى نيز در سه شكل: نقد عمومى، ردّيّهنگارى ونقد مبانى و آموزههاى فلسفى، صورت بسته است. مهمترين مسائل اختلافى و مورد نقد متكلّمان امامى نيز عبارت اند از: نحوه فاعليت خدا، ديرينگى جهان، فلسفه آفرينش، معاد، قول به طبايع، حقيقت انسان، معجزه و راه شناخت پيامبران.
در باره شيوه مواجهه شيخ عبد الجليل قزوينى رازى نيز بايد گفت كه در كتاب نقض مواجهه مثبت با فلسفه، نمودى ندارد و رويكرد نويسنده به فلسفه و آموزههاى فلسفى سراسر منفى و انتقادى است. در مجموع، سخنان رازى در نقد فلسفه و فلاسفه را در عناوين زير مىتوان فهرست كرد:
معرّفى حكماى اوائل مانند: ارسطو، به عنوان سرآغاز دهريگرى؛
همرده قرار دادن فيلسوفان با ملحدان و دشمن دين شمردن ايشان؛
مخالفت با باورهاى فلسفى قِدَم عالم، علّت اولى، طبع و هيولى؛
همسانانگارى رويكرد فلاسفه به نماز با نماز باطن اسماعيليه؛
يادكرد ردّيّههاى عالمان اماميه بر فلاسفه و قلمداد كردن آنها به مثابه يكى از افتخارات علمى و دينى ايشان.
منابع و مآخذ
آراء اهل المدينة الفاضلة و مضاداتها، ابو نصر فارابى، تحقيق: على بو ملحم، بيروت: مكتبة الهلال، اوّل، 1995 م.
ابكار الأفكار فى اُصول الدين، على بن محمّد بن سالم الآمدى، تحقيق: احمد فريد مزيدى، بيروت: دار الكتب العلمية، 1424 ق.
اثبات النبوات و تأويل رموزهم و أمثالهم، چاپ شده در: رسائل ابن سينا، حسين بن عبد اللّه ابن سينا، دار العرب.
اختيار معرفة الرجال (رجال الكشّى)، محمّد بن الحسن الطوسى (شيخ طوسى)، تصحيح وتعليق : مير داماد استرآبادى، تحقيق: سيّد مهدى رجايى، قم: مؤسّسة آل البيت عليهمالسلام لإحياء التراث، 1404ق.
إرشاد الطالبين إلى نهج المسترشدين، مقداد بن عبد اللّه السيورى الحلّى، كتابخانه آية اللّه مرعشى.
أعيان الشيعة، سيّد محسن الأمين العاملى، تحقيق: سيّد حسن الأمين، بيروت: دار التعارف للمطبوعات، 1403ق.
الأضحوية فى المعاد، حسين بن عبد اللّه ابن سينا، تصحيح: حسن عاصمى، تهران: شمس تبريزى، 1382ش.
الاقتصاد، محمّد بن الحسن الطوسى (شيخ طوسى)، اصفهان: مكتبة جامع چهلستون.
الاقتصاد فى الاعتقاد، محمّد بن محمّد غزالى، بيروت: دار الكتب العلمية.
الأنوار الجلالية فى شرح الفصول النصيرية، مقداد بن عبد اللّه السيورى الحلّى، تحقيق: على حاجى آبادى، مشهد: مركز پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، 1420ق.
انديشههاى كلامى شيخ مفيد، مارتين مكدرموت، ترجمه: احمد آرام، تهران: دانشگاه تهران، 1372ش.
أنوار الملكوت فى شرح الياقوت، حسن بن يوسف الحلّى، تحقيق: محمّد نجمى زنجانى، قم: رضى و بيدار، دوم، 1362 ش.
أوائل المقالات، محمّد بن محمّد بن نعمان العكبرى البغدادى (شيخ مفيد)، قم: كنگره جهانى هزاره شيخ مفيد، اوّل، 1413 ق.
أخبار الزمان، على بن الحسين المسعودى، بيروت: دار الأندلس، دوم، 1386 ق.
أعلام النبوّة، ابوحاتم الرازى، تهران: مؤسّسه حكمت و فلسفه ايران، 1381ش.
أعلام النبوة، ابو الحسن ماوردى، مكتبة الهلال.
أمل الآمل، محمّد بن حسن حرّ عاملى، تحقيق: سيّد احمد حسينى، بغداد: مكتبة الأندلس، 1404 ق .
بحار الأنوار، محمّدباقر بن محمّد تقى المجلسى (علاّمه مجلسى)، بيروت: مؤسّسة الوفاء، دوم، 1403ق.
البراهين القاطعة فى شرح تجريد العقائد الساطعة، محمّدجعفر استرآبادى، قم: مكتب الأعلام الإسلامى، 1424ق.
«بيهقى» در دايرة المعارف تشيّع (ج3)، حسن انوشه، زير نظر: احمد صدر حاج سيّد جوادى و همكاران، تهران: نشر شهيد سعيد محبّى.
تاريخ اليعقوبى، على بن حسين مسعودى، قم: مؤسّسه نشر فرهنگ أهل بيت عليهمالسلام .
تاريخ بيهق، ابوالحسن على بن زيد البيهقى (ابن فندق)، تحقيق: احمد بهمنيار، تهران، بنگاه دانش، 1317ش.
تاريخ علم الكلام فى الاسلام، فضل اللّه زنجانى، تحقيق و تعليق: قسم الكلام فى مجمع البحوث الاسلامية، مشهد: بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، اوّل، 1417ق.
تاريخ فلسفه، اميل بريه، ترجمه: على مراد داودى، تهران: مركز نشر دانشگاهى، دوم، 1374ش.
تاريخ فلسفه، فردريك كاپلستن، ترجمه: سيّد جمال الدين مجتبوى، تهران: علمى و فرهنگى، 1362 ش .
تاريخ فلسفه اسلامى، اسحاق حسينى كوهسارى، تهران: شركت چاپ و نشر بين الملل، اوّل، 1387ش.
تاريخ فلسفه در جهان اسلامى، حنا فاخورى و خليل الجر، ترجمه: عبد المحمّد آيتى، تهران: علمى و فرهنگى، هشتم، 1381ش.
تاريخ فلسفه مسيحى در قرون وسطا، اتين ژيلسون، مترجم: رضا گندمى نصرآبادى، دانشگاه اديان و مذاهب و سازمان سمت، اوّل، 1389ش.
تبصرة العوام فى معرفة مقالات الأنام، سيّد مرتضى بن داعى حسنى رازى، تصحيح: عبّاس اقبال آشتيانى، تهران: اساطير، دوم، 1364 ش.
التبصير فى الدين، ابو المظفر الاسفراينى، تعليق: محمّد زاهد كوثرى، قاهره: المكتبة الأزهرية للتراث، اوّل، 1419ق.
التبيان، محمّد بن حسن الطوسى (شيخ طوسى)، تحقيق: احمد حبيب قصير العاملى، قم: دفتر تبليغات اسلامى ، 1409ق.
التبيان فى تفسير القران، محمّد بن الحسن الطوسى (شيخ طوسى)، تحقيق: احمد قصير العاملى، قم: دفتر تبليغات اسلامى، اوّل، 1409ق.
تتمّة صوان الحكمة، ظهير الدين بيهقى، تحقيق: محمّد كرد على، پاريس: داربيبليون، 2007م.
تحفة المتكلّمين فى الردّ على الفلاسفة، ركن الدين ابن ملاحمى خوارزمى، تحقيق و مقدمه: حسن انصارى و ويلفرد مادلونگ، زير نظر: زابينه اشميتكه، تهران: مؤسّسه پژوهش حكمت و فلسفه ايران - برلين: مؤسّسه مطالعات اسلامى دانشگاه آزاد برلين، 1387ش.
«الكلام عند الامامية؛ نشأته، تطوره، و موقع الشيخ المفيد منه»، محمّدرضا جعفرى، مجلّه تراثنا، ش 32.
«نهج البلاغة عبر القرون»، سيّد عبد العزيز طباطبايى، مجلّه تراثنا، ش 37، سال نهم، شوّال 1414ق.
صدرالدين الشواهد الربوبية فى المناهج السلوكية، صدر الدين شيرازى (ملاّ صدرا)، تصحيح: سيّد جلال الدين آشتيانى، مشهد: المركز الجامعى للنشر، دوم، 1360ش.
التعريفات، على بن محمّد الجرجانى، تهران: ناصر خسرو، چهارم، 1412 ق.
التعليق، محمّد بن حسن مقرى نيشابورى، تحقيق: محمود يزدى مطلق (فاضل)، مشهد: دانشگاه علوم اسلامى رضوى، 1385 ش.
تفسير القرآن الكريم، صدر الدين محمّد شيرازى، تحقيق: محمّد خواجوى، قم: بيدار.
تقريب المعارف، ابو الصلاح حلبى، تحقيق و نشر: فارس تبريزيان حسون، 1417ق.
«تكملة الغرر» ضميمه أمالى المرتضى، على بن حسين الموسوى (سيّد مرتضى)، تحقيق: محمّد ابوالفضل ابراهيم، بيروت: دار الفكر العربى.
تمهيد الاُصول، محمّد بن حسن الطوسى (شيخ طوسى)، ترجمه: عبد المحسن مشكاة الدينى، تهران: انجمن اسلامى حكمت و فلسفه ايران، 1358 ش.
التنبيه و الاشراف، على بن الحسين المسعودى، بيروت: دار صعب.
تهافت التهافت، محمّد بن احمد الأندلسى (ابن رشد)، لبنان: دار المشرق ، 2003 م.
الثقات العيون فى سادس القرون، محمّد محسن بن على المنزوى (آقا بزرگ تهرانى)، تحقيق: على نقى منزوى، قم: مؤسّسه اسماعيليان.
جوامع الجامع، ابو على فضل بن الحسن الطبرسى، تصحيح: ابو القاسم گرجى، تهران: دانشگاه تهران و سازمان مطالعه و تدوين كتب علوم انسانى، سوم، 1377ش.
جوامع الجامع، ابو على فضل بن الحسن الطبرسى، قم: مؤسّسة النشر الاسلامى، 1418ق.
حدود الأشياء و رسومها، چاپ شده در: رسائل الكندى الفلسفية، ابو اسحاق كندى، تصحيح و تعليق: محمّد ابو ريده، قاهره: دار الفكر العربى، دوم.
الحدود و الحقائق، اشرف الدين صاعد بريدى آبى، تحقيق: حسين على محفوظ، بغداد: مطبعة المعارف، 1970م.
الحدود و الحقائق، محمّد بن حسن مقرى نيشابورى، تحقيق: محمود يزدى مطلق (فاضل)، قم: مؤسّسة الامام الصادق عليهالسلام .
حديقة الشيعة، احمد مقدّس اردبيلى، قم: انصاريان، 1378ش.
حقائق الإيمان، زين الدين بن على العاملى (شهيد ثانى)، إشراف: سيّد محمود مرعشى، تحقيق: سيّد مهدى رجائى، قم: مكتبة آية اللّه العظمى المرعشى النجفى العامة، اوّل، 1409ق.
الحكمة المتعالية فى الأسفار العقلية الأربعة، صدر الدين محمّد شيرازى (ملاّ صدرا)، بيروت: دار احياء التراث العربى، سوم، 1981م.
خاتمة مستدرك الوسائل، حسين نورى، قم: مؤسّسه آل البيت عليهمالسلام لاحياء التراث،
1408 ق.
خاندان نوبختى، عبّاس اقبال آشتيانى، تهران: كتابخانه طهورى، سوم، 1357 ش.
الخرائج و الجرائح، قطب الدين راوندى، تحقيق: مؤسّسة الامام المهدى عليهالسلام ، قم: مؤسّسة الامام المهدى عليهالسلام ، 1409 ق.
«الخلاصة فى علم الكلام، قطب الدين سبزوارى»، تحقيق: سيّد محمّدرضا حسينى جلالى، مجلّه تراثنا، ش 34، ربيع الأوّل 1414ق.
«تبصرة العوام»، ليلا هوشنگى، دانشنامه جهان اسلام (ج 6)، زير نظر غلامعلى حدّاد عادل ، تهران: بنياد دايرة المعارف اسلامى.
دراسات فى تاريخ الفلسفة العربية، كامل حمود، بيروت: دار الفكر اللبنانى، 1991م.
الدروس الألفية و النفلية، محمّد بن مكى العاملى الجزينى (شهيد اوّل)، تحقيق: على فاضل قائينى نجفى، قم: مكتب الاعلام الاسلامى، 1408ق.
الذخيرة فى علم الكلام، على بن حسين الموسوى (سيّد مرتضى)، تحقيق: احمد حسينى، قم: دفتر انتشارات اسلامى، 1411 ق.
الذريعة إلى تصانيف الشيعة، محمّد حسن بن على المنزوى (آقا بزرگ تهرانى)، بيروت: دار الأضواء، سوم، 1403 ق.
رجال النجاشى، احمد بن على النجاشى، تحقيق: السيّد موسى الشبيرى الزنجانى، قم: مؤسّسة النشر الاسلامى، پنجم، 1416 ق.
رسائل الكركى، على بن الحسين الكركى (محقق كركى)، تحقيق: محمّد حسون، قم: مؤسّسة النشر الإسلامى.
رسائل المرتضى، على بن الحسين الموسوى (سيّد مرتضى)، مقدمه و اشراف: سيّد احمد حسينى، اعداد: سيّد مهدى رجايى قم: دار القرآن الكريم، 1405 ق.
رسالة الحدود، چاپ شده در رسائل ابن سينا، حسين بن عبد اللّه بن سينا، قم: بيدار، 1400 ق.
رسالة فى اعتقاد الحكماء، شهاب الدين يحيى سهروردى، ترجمه فارسى: محمّد كريمى اصل، ترجمه فرانسه: هانرى كربن، تهران: اساطير، اوّل 1383ش.
روض الجنان و روح الجنان فى تفسيرالقرآن، ابو الفتوح رازى، تصحيح: محمّد جعفر ياحقّى و محمّدمهدى ناصح، مشهد: بنياد پژوهشهاى آستان قدس رضوى، سوم، 1381ش.
رياض العلماء و حياض الفضلاء، عبداللّه بن عيسى بيك افندى اصفهانى، تحقيق: سيّد احمد حسينى، به كوشش: سيّد محمود مرعشى، قم: كتابخانه آية اللّه مرعشى، 1401 ق.
سنن أبى داوود، سليمان ابن أشعث السجستانى، بيروت: دار الفكر.
شرح اُصول الكافى، ملاّ صالح مازندرانى، تعليقات: ابوالحسن شعرانى، تصحيح: على عاشور، بيروت: دار احياء التراث العربى.
شرح الأسماء، ملاّ هادى سبزوارى، تحقيق: نجفقلى حبيبى، تهران: دانشگاه تهران، 1375ش.
شرح الاُصول الخمسة، عبد الجبّار بن احمد الهمدانى الأسدآبادى، تعليق: احمد بن حسين بن ابى هاشم، بيروت: دار احياء التراث العربى، 1422 ق.
شرح العقائد النسفية، سعد الدين تفتازانى، تحقيق: حجازى سقا ، قاهره: مكتبة الكليات الأزهرية، اوّل، 1407 ق.
شرح المقاصد، سعد الدين مسعود بن عمر التفتازانى، تحقيق: عبد الرحمان عميره، قم: الشريف الرضى، 1409ق.
شرح المواقف، على بن محمّد الجرجانى، قاهره: مطبعة السعادة، 1325ق.
شرح اُصول الكافى لصدر المتألّهين، صدر الدين محمّد شيرازى (ملاّ صدرا)، تهران: مؤسّسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى.
شرح جمل العلم و العمل، على بن الحسين الموسوى (سيّد مرتضى)، تحقيق: يعقوب جعفرى مراغى، قم: دار الاُسوة للطباعة و النشر، اوّل، 1414 ق.
شطّ شيرين پرشوكت ؛ منتخبى از آثار استاد عبّاس زرياب خويى، به كوشش: ميلاد عظيمى، تهران: مرواريد، اوّل، 1387ش.
الشفاء (الالهيات)، حسين بن عبد اللّه ابن سينا، تصحيح: سعيد زايد، قم: مكتبة آية اللّه المرعشى، 1404ق.
شوارق الإلهام فى شرح تجريد الكلام، فيّاض لاهيجى، اصفهان: مهدوى.
صحيح ابن حبان بترتيب ابن بلبان، محمّد بن احمد بن حبّان، ترتيب: على ابن بلبان الفارسى، تحقيق: شعيب الارنؤوط، بيروت: مؤسّسة الرسالة، 1414ق.
الصراط المستقيم إلى مستحقى التقديم، على بن يونس بياضى عاملى، تحقيق: محمّد باقر بهبودى، [قم]: المكتبة المرتضوية لاحياء الآثار الجعفرية، اوّل، 1384ق.
طبقات المعتزلة، احمد بن يحيى ابن المرتضى، بيروت: دار المنتظر، 1402 ق.
بدّ العارف، عبد الحق بن ابراهيم بن سبعين، تحقيق: جرج كتوره، بيروت: دار الأندلس و دار الكندى، اوّل، 1987م.
عجالة المعرفة فى اُصول الدين، هبة اللّه بن الحسن الراوندى، تحقيق: سيّد محمّدرضا الحسينى الجلالى، قم: مؤسّسة آل البيت عليهمالسلام ، 1417ق.
عقل و اعتقاد دينى، مايكل پترسون و ديگران، ترجمه: احمد نراقى و ابراهيم سلطانى، تهران: طرح نو، سوم، 1379ش.
إشارة السبق الى معرفة الحق، علاء الدين بن الحسن حلبى، تحقيق: ابراهيم بهادرى، مقدّمه: جعفر سبحانى، قم: مؤسّسة النشر الإسلامى، 1414ق.
علل الشرائع، محمّد بن على بن بابويه التمّى (شيخ صدوق)، نجف: المكتبة الحيدريّة، 1386ق.
عيون الأنباء فى طبقات الأطباء، ابن أبى أصبيعة، تحقيق: نزار رضا، بيروت: دار مكتبة الحياة.
عيون الحكمة، چاپ شده در: رسائل ابن سينا، حسين بن عبد اللّه بن سينا، قم: بيدار، 1400 ق.
الفائق فى اُصول الدين، ركن الدين ابن ملاحمى خوارزمى، تحقيق و مقدمه ويلفرد مادلونگ و مارتين مكدرموت، تهران: مؤسّسه پژوهش حكمت و فلسفه ايران، 1386ش.
فتح البارى، احمد بن على عسقلانى (ابن حجر)، بيروت: دار المعرفة للطباعة و النشر، دوم.
فرج المهموم، رضى الدين على بن موسى الحلّى (سيّد ابن طاووس)، قم: دار الذخائر.
فردوس الحكمة فى الطب، على ابن سهل الطبرى، تصحيح: محمّد زبير الصديقى، برين: مطبع آفتاب، 1928 م.
فرهنگ علوم فلسفى و كلامى، سيّد جعفر سجّادى، تهران: امير كبير، اوّل، 1375ش.
الفكر الفلسفى فى بغداد: دراسة فى الاصول و الاتباع، صالح مهدى هاشم، قاهره: مكتبة الثقافة الدينية، 1426ق.
فلاسفه شيعه، عبداللّه نعمه، ترجمه: سيّد جعفر غضبان، تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، اوّل، 1367.
فلاطورى، به كوشش: عبّاس رفيعىپور، مقدّمه: محمّدرضا حكيمى، قم: دليل ما، 1383ش.
فلسفه علم كلام، هرى اوسترين ولفسن، ترجمه: احمد آرام، تهران: الهدى، اوّل، 1368ش.
فلسفه و كلام اسلامى، ويليام مونتگمرى وات، ترجمه: ابو الفضل عزّتى، همراه با يادداشت جعفر شهيدى، تهران: فلسفه و كلام اسلامى، 1370ش.
الفلسفة الاسلامية، محمّدرضا مظفّر، بيروت: دار الصفوة، اوّل، 1414ق.
فهرست منتجب الدين، منتجب الدين ابن بابويه القمّى، قم: كتابخانه آية اللّه مرعشى، 1366ش.
الفهرست، محمّد بن اسحاق (ابن نديم)، تحقيق محمّدرضا تجدّد، تهران: امير كبير، سوم، 1366ش.
الفهرست، محمّد بن حسن الطوسى (شيخ طوسى)، تحقيق: جواد قيّومى، قم:
مؤسّسة نشر الفقاهة، اوّل، 1417 ق.
قواعد المرام فى علم الكلام، ميثم بن على بن ميثم البحرانى، تحقيق: سيّد احمد حسينى، قم: كتابخانه آية اللّه مرعشى، 1406ق.
الكافى، محمّد بن يعقوب الكلينى، تصحيح: علىاكبر غفّارى، تهران: دار الكتب الاسلامية، 1363 ش.
الكافى فى الفقه، ابو الصلاح حلبى، تحقيق: رضا استادى، اصفهان: مكتبة امير المؤمنين.
كتاب الكندى إلى المعتصم باللّه فى الفلسفة الاُولى چاپ شده در: رسائل الكندى
الفلسفية، ابو اسحق كندى، تصحيح و تعليق: محمّد ابو ريده، قاهره: دار الفكر العربى، دوم.
كشّاف اصطلاحات الفنون و العلوم، محمّدعلى تهانوى، بيروت: مكتبة لبنان ناشرون، اوّل، 1996 م.
الكشّاف عن حقائق التنزيل، محمود بن عمر الزمخشرى، مصر: شركة مكتبة مصطفى البابى الحلبى و اولاده، 1966 م.
كشف الظنون عن اسامى الكتب و الفنون، مصطفى بن عبد اللّه القسطنطنى (حاجى خليفه)، بيروت: دار احياء التراث العربى.
كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، حسن بن يوسف الحلّى (علاّمه حلّى)، تحقيق: جعفر سبحانى، قم: مؤسّسه امام صادق عليهالسلام ، 1424ق.
الكشف عن ماهية الصلاة، چاپ شده در: رسائل ابن سينا، حسين بن عبد اللّه ابن سينا، قم: بيدار، 1400 ق.
الكشف عن مناهج الأدلّة فى عقائد الملّة، محمّد بن احمد بن رشد، تصحيح: محمد عابد جابرى، بيروت: مركز الدراسات الوحدة العربية، اوّل، 1998 م.
مجموعه آثار استاد شهيد مطهّرى (ج 3: كلام)، مرتضى مطهّرى، تهران: صدرا، يازدهم، 1385 ش.
گوهر مراد، فيّاض لاهيجى، مقدمه: زين العابدين قربانى، تهران: نشر سايه، اوّل، 1383 ش.
اللوامع الالهية فى المباحث الكلامية، مقداد بن عبد اللّه السيورى الحلّى، تحقيق: سيّد محمّدعلى قاضى طباطبايى، قم: دفتر تبليغات اسلامى، 1380ش.
ماجراى فكر فلسفى در جهان اسلام، غلامحسين ابراهيمى دينانى، تهران: طرح نو، 1379ش.
ما و تاريخ فلسفه اسلامى، رضا داورى اردكانى، تهران: پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى، 1389ش.
المبدأ و المعاد، حسين بن عبد اللّه ابن سينا، به اهتمام عبد اللّه نورانى، تهران: مؤسّسه مطالعات اسلامى، اوّل، 1363 ش.
متشابه القرآن و مختلفه، محمّد بن على المازندرانى (ابن شهر آشوب)، قم: بيدار، 1328ش.
مجمع البيان فى تفسير القرآن، فضل بن الحسن الطبرسى، بيروت: مؤسّسة الأعلمى للمطبوعات، 1415ق.
مجموعه آثار استاد شهيد مطهّرى (ج 5: فلسفه و منطق)، مرتضى مطهّرى، تهران: صدرا.
«بررسى آموزه هاى اختلافى ميان شيخ مفيد و نوبختيان بر پايه احاديث الكافى»، مجموعه مقالات فارسى كنگره بين المللى بزرگداشت ثقة الاسلام كلينى (ج 5)، قم: دار الحديث، 1388ش.
المحصل، محمّد بن عمر بن فخر الدين الرازى (فخر رازى)، تحقيق: حسين اتاى، عمان، دار الرازى، اوّل، 1411ق.
المسلك فى اُصول الدين، جعفر بن الحسن الحلّى، تحقيق: رضا استادى، مشهد: آستان قدس رضوى، اوّل، 1414 ق.
معارج نهج البلاغة، على بن زيد البيهقى (ابن فندق)، تحقيق: اسعد الطيب، قم: بوستان كتاب قم، 1422ق.
معارج نهج البلاغة، ابوالحسن على بن زيد بيهقى (ابن فندق)، تحقيق: محمّدتقى دانشپژوه، قم: كتابخانه آية اللّه مرعشى، 1409ق.
معالم العلماء، محمّد بن على المازندرانى (ابن شهر آشوب)، تحقيق: عبّاس اقبال آشتيانى، تهران: مطبعه فردين، 1353ش.
معالم العلماء، محمّد بن على المازندرانى (ابن شهر آشوب)، مقدّمه: سيّد محمّدصادق آل بحرالعلوم، قم: مطبعة الحيدرية، 1380ق.
المعتبر فى الحكمة، هبة اللّه بن على ابوالبركات، اصفهان: دانشگاه اصفهان، دوم، 1373 ش.
معجم المؤلّفين، عمر رضا كحاله، بيروت: مكتبة المثنى و دار احياء التراث العربى.
معجم رجال الحديث، سيّد ابوالقاسم خويى، تهران: نشر توحيد، پنجم، 1413 ق.
معجم طبقات المتكلّمين، اللجنة العلمية فى مؤسّسة الامام الصادق عليهالسلام ، اشراف: جعفر سبحانى، قم: مؤسّسة الامام الصادق عليهالسلام .
مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلّين، على بن اسماعيل الأشعرى، تحقيق: محمّد محيى الدين عبد الحميد، قاهره: مكتبة النهضة المصرية، دوم، 1389 ق.
مقدّمه ابن خلدون، ابن خلدون، بيروت: دار إحياء التراث العربى.
مكتبها و فرقههاى اسلامى در سدههاى ميانه، ويلفرد مادلونگ، ترجمه: جواد قاسمى، مشهد: آستان قدس رضوى، اوّل، 1375 ش .
الملخص فى اُصول الدين، على بن الحسين الموسوى (سيّد مرتضى)، تحقيق: محمّدرضا انصارى قمى، تهران: مركز نشر دانشگاهى و كتابخانه مجلس شوراى اسلامى، 1381 ش.
الملل و النحل، محمّد بن عبد الكريم الشهرستانى، تحقيق: امير على مهنّا و على
حسن فاعور، بيروت: دار المعرفة، چهارم، 1415 ق.
مناقب آل أبى طالب، محمّد بن على المازندرانى (ابن شهر آشوب)، نجف: المكتبة الحيدرية، 1376 ق.
مناهج اليقين فى اُصول الدين، حسن بن يوسف الحلّى (علاّمه حلّى)، تحقيق: يعقوب جعفرى مراغى، تهران: دار الاُسوة للطباعة و النشر، اوّل، 1415 ق.
منزلت عقل در هندسه معرفت دينى، عبداللّه جوادى آملى، تحقيق و تنظيم: احمد واعظى، قم: اسراء، اوّل، 1386ش.
المنقذ من التقليد، محمود بن على الحمصى الرازى، قم: مؤسّسه نشر اسلامى، 1371ق.
موسوعة مصطلحات الفلسفة عند العرب، جيرار جهمامى، بيروت: مكتبة لبنان ناشرون، اوّل، 1998م.
النبوات و ما يتعلّق بها، محمّد بن عمر بن فخر الدين الرازى (فخر رازى)، تحقيق: احمد حجازى سقا، قاهره: مكتبة الكليات الأزهرية.
النجاة من الغرق فى بحر الضلالات، حسين بن عبد اللّه ابن سينا، مقدّمه و تصحيح: محمّدتقى دانشپژوه، تهران: دانشگاه تهران، دوم، 1379 ش.
«نظريههاى نفسشناسى متكلّمان امامى در سدههاى ميانى و كاركرد آنها در تبيين آموزه معاد»، علىنقى خدايارى، مجلّه نقد و نظر، سال شانزدهم، ش اوّل، بهار 1390 (پياپى 61).
«فلسفه اسلامى: هستى و چيستى»، مصطفى ملكيان، مجلّه نقد ونظر ، ش 41 و 42، سال يازدهم، بهار و تابستان 1385ش.
نقض (بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض»)، عبد الجليل قزوينى رازى، تصحيح: مير جلال الدين محدّث اُرموى، تهران: انجمن آثار ملّى، 1358ش.
نهاية الاقدام فى علم الكلام، محمّد بن عبد الكريم الشهرستانى، تحقيق: احمد فريد مزيدى، بيروت: دار الكتب العلمية، اوّل، 1425 ق.
نهاية الحكمة، سيّد محمّدحسين طباطبايى، تصحيح و تعليق: عبّاسعلى زارعى سبزوارى قم: مؤسّسة النشر الإسلامى.
نهاية المرام فى علم الكلام، حسن بن يوسف الحلّى، تحقيق: فاضل عرفان، مقدّمه: جعفر سبحانى، قم: مؤسّسة الإمام الصادق عليهالسلام ، اوّل، 1419 ق.
نهج الإيمان، على بن يوسف ابن جبر، تحقيق: سيّد احمد حسينى، مشهد: مجتمع امام هادى عليهالسلام ، اوّل، 1418ق.
الوافى بالوفيات، خليل بن أيبك الصفدى، بيروت: دار إحياء التراث العربى، 1420ق.
الوافى فى تاريخ الفلسفة العربية، عبده الحلو، بيروت: دار الفكر اللبنانى، اوّل 1995م.
وفيات الأعيان وأنباء أبناء الزمان، احمد بن محمّد بن خلّكان، تحقيق: احسان عبّاس، بيروت: دار الثقافة.
هدية الأحباب، شيخ عبّاس قمى، تهران: امير كبير، دوم، 1363 ش.
هزار و يك كلمه، حسن حسن زاده آملى، قم: دفتر تبليغات اسلامى، دوم، 1381ش.
هندسه معرفتى كلام جديد، احد فرامرز قراملكى، تهران: مؤسّسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر، اوّل، 1387ش.
الهيات الهى و الهيات بشرى( نظرها)، محمّدرضا حكيمى، قم: دليل ما، اوّل، 1388ش.
هياكل النور، چاپ شده در: مجموعه مصنّفات شيخ اشراق (ج 3)، شهاب الدين يحيى سهروردى، تصحيح: هنرى كربن، تهران: مؤسّسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1372ش.
الياقوت فى علم الكلام، ابو اسحاق ابراهيم ابن نوبخت، تحقيق: على اكبر ضيائى، قم: كتابخانه آية اللّه مرعشى، دوم، 1386 ش.
8
ويژگىهاى شيعه اصولى در نگاه عبد الجليل قزوينى
قاسم صفرى (جوادى)(1)
چكيده
كتاب نقض، تنها اثر به جاى مانده از عبد الجليل قزوينى رازى (نويسنده شيعىِ قرن ششم هجرى) است. كتاب، داراى اطلاعات منحصر به فردى از تاريخ تشيّع (قرن ششم و ما قبل آن)، فرقههاى گوناگون شيعى، جغرافياى تشيّع در ايران و كشورهاى ديگر، انديشههاى شيعى و غير شيعى و... است.
در اين نوشتار، سعى بر آن است كه «ويژگىهاى شيعه اصولى در نگاه عبد الجليل قزوينى» بررسى شود. آنچه قزوينى در كتاب نقض آورده، كلاًّ از ناحيه شيعه اصوليه است؛ امّا در اين جا تنها به مواردى پرداخته شده كه صراحتا به عنوان عقيده شيعه اصوليه (با ذكر شيعه اصوليه) آمده و يا در عبارات ديگر، قرينهاى وجود داشته كه منظور از آن، همان شيعه اصوليه است.
گرچه مباحث مربوط به ويژگىهاى شيعه اصولى در نقض به صورتى پراكنده (و نه با ترتيبى منطقى) بيان شدهاند، با اين حال، در اين مقاله، به اين ويژگىها، ترتيب خاصى بخشيده شده و براى هر موضوع، سخن نويسنده بعض فضائح الروافض و به دنبال آن، پاسخ عبد الجليل قزوينى از كتاب نقض آورده شده است.
كليدواژهها: شيعه اصولى، شيعه اصوليه، شيعيان اصولى، شيعه اماميه اصوليه، نقض، بعض فضائح الروافض.
1) . عضو هيئت علمى و مدير گروه اديان و مذاهب جامعة المصطفى صلىاللهعليهوآله العالميّة.
مقدّمه
كتاب نقض، تنها اثر باقى مانده از عبد الجليل قزوينى، نويسنده شيعىِ قرن ششم هجرى است. اين كتاب - كه در نوع خود بى نظير است - ، در مناظره با نويسندهاى غير شيعى نگاشته شده و داراى اطلاعات منحصر به فردى از تاريخ تشيّع از قرن ششم و ماقبل آن است. كتاب، در بردارنده اطلاعاتى از گروههاى مختلف شيعى اعم از: فقيهان، شاعران، متكلّمان، عابدان، زاهدان، مفسّران و همچنين حاكمان و وزيران است. علاوه بر
اين، حاوى اطلاعاتى در خصوص جغرافياى تشيّع در ايران و كشورهاى ديگر است. نويسنده در باره انديشههاى شيعى و غير شيعى، از آگاهى نسبتا بالايى برخوردار بوده است و در فن مناظره، حاضر جواب به نظر مىرسد. لازم به يادآورى است كه بررسى و روشن نمودن ابعاد مختلف اين كتاب، نيازمند مقالات فراوانى است؛ ليكن در اين نوشتار،
سعى بر آن است كه گزارشى از ديدگاه عبد الجليل قزوينى در باب شيعيان اصولى در مقابل شيعيان اخبارى ارائه شود. قبل از بيان مطالب عبد الجليل در باره شيعيان اصولى،
لازم مىدانيم نكات كلّىاى را يادآور شويم و سپس به موضوع اصلى بپردازيم.
پآن چنان كه در بين بسيارى از شيعيان مشهور است، اصطلاح اخبارى و اصولى، مربوط به دوران صفويه است. عموما شيعيان، اين اصطلاحات را منتسب به محمّدامين استرآبادى و يا حداكثر استاد او محمّد استرآبادى مىدانند. اين دو اصطلاح حداقل مربوط به پنج قرن پيش از استرآبادى دوم است.
قزوينى، عليرغم همه امتيازاتى كه واجد آن است، اشكالات فاحشى در بيان مطالب تاريخى دارد كه مىتواند در مورد ادّعاهايى كه در حوزه نظريات شيعه اصولى بيان نموده، ترديدهايى را ايجاد نمايد. زمانى كه نويسندهاى در بيان برخى مطالب معروف و مشهور تاريخى، اشتباهاتى در اين سطح داشته باشد، در مباحث اعتقادى تا چه
اندازه مىتوان به صحّت بيانات وى اطمينان داشت؟! از طرفى ديگر، گاه آنچه را كه به عنوان مطالب تاريخى ذكر نموده، كتاب وى تنها منبع در باره آن مطلب است. حال با اين شرايط، به چه ميزان قابل اعتماد است؟ در ادامه، به برخى از اين اشتباهات تاريخى اشاره مىكنيم.
الف. ازدواج پيامبر در 37 سالگى
در بحث ازدواج امام مهدى عليهالسلام ، نويسنده كتاب بعض فضائح الروافض(1)مطالبى را ذكر
نموده كه قزوينى در پاسخ به آنها به بحث ازدواج پيامبر صلىاللهعليهوآله اشاره مىكند و مىگويد:
محمّد مصطفى صلىاللهعليهوآله ... خديجه را در سى و هفت سالگى خواست.(2)
حادثه ازدواج پيامبر اكرم با خديجه، بسيار مشهور است و در كتب فراوانى ذكر شده(3)و آن، در 25 سالگى رخ داده است؛ وليكن نويسنده، آن را در 37 سالگى عنوان مىكند. حال چه ميزان مىتوان به اسامى افرادى كه فقط در كتاب قزوينى آمدهاند اطمينان كرد؟!
ب. داستان قَرمط بن حَمْدان
عبد الجليل آورده:
جعفر صادق عليهالسلام او را به تهمت فلسفه متهم كرد و به آخر كار عمر عبد العزيز خليفه اين قرمط حمدان را به الحاد بياويخت.(4)
لازم است اين مطلب را در كنار مطلب ديگرى قرار دهيم كه ايشان آخرين خليفه مروانيان را عمر ابن عبد العزيز مىدانسته و اوّلين خليفه عبّاسيان را عبّاس سفّاح و ما
1) . كتاب عبد الجليل قزوينى، در واقع پاسخ به اشكالات اين نويسنده است؛ امّا در ضمن پاسخها مطالب مفيد ديگرى نيز بيان شدهاند.
2) . نقض، ص 502.
3) . در اين باره، ر.ك: تاريخ پيامبر اسلام، ص 69 - 70؛ تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 375؛ الصحيح من سيرة النبى الأعظم، ج 1، ص 114؛ السيرة النبوية، ج 1، ص 224.
4) . نقض، ص 92.
اسامى و القاب همه خلفا و عدد ايشان را در كتاب البراهين فى إمامة أمير المؤمنين بيان كرده است.(1)
اين مسئله نيز مطلبى روشن است كه نويسنده محترم، از آن آگاهى نداشته است؛ چرا كه بعد از عمر بن عبد العزيز، عدّهاى چون: يزيد بن عبد الملك مروان، هشام بن عبد الملك مروان، وليد بن يزيد ابن عبد الملك ، يزيد بن وليد، مروان بن محمّد و...(2)حكومت كردند و آخرين خليفه، مروان بن محمّد است و نه عمر بن عبد العزيز. وقتى آخرين خليفه را عمر بن عبد العزيز دانسته است، در حالى كه وى در سال 101ق، فوت كرده(3)و از طرفى، شهادت امام صادق عليهالسلام در سال 148ق اتفاق افتاده و دوران امامت حضرت حدود سيزده سال بعد از فوت عمر بن عبد العزيز بوده است، بنا بر اين بايد به ديگر اطلاعات تاريخى آن نيز به ديده شك نگاه كرد؟
ج. زيديه و امامت امام زين العابدين
ايشان معتقد است:
[زيديه] بعد از مصطفى صلىاللهعليهوآله امام بحق را على مرتضى عليهالسلام دانند و نصّ خفى گويند و معصوم دانند على را و حسن را و حسين را و بعد از زين العابدين عليهمالسلام امامت در زيد بن على رضىاللهعنهدعوى كنند.(4)
اين در حالى است كه زيديه، امامت امام على و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام را قبول دارند و پس از امام حسين عليهالسلام هر فاطمى، چه از بنى الحسن و چه از بنى الحسين قيام به سيف كند، او را امام مىدانند و نخستين امام بعد از امام حسين عليهالسلام زيد است.(5)
د. هيچيك از ملحدان، اهل مناطق شيعى نبودند
قزوينى در بحث از اسماعيليان مىنويسد:
اين مايه از خلاصه احوال ايشان در اين نقض ياد كرده شد تا خواجه
مصنّف ناصبى كه بر شيعه، تشنيع زده است به تهمت، مگر به انصاف تأمّلى بكند و بداند كه اصول و قواعد الحاد چه بوده است و ملحدان اوّل و آخر از كجا بودهاند. بحمدللّه و منّه كه از اين ملعونان، نه قمى بوده است و نه كاشانى و نه آبه و نه رازى و نه ورامينى و نه از سارى و نه از ارم و نه از بلاد مازندران و از ديارى كه به شيعه اثنى عشريه معروف و منسوب است؛ بلكه همه از ولايات و نواحى و ديار مشبّهان و مجبّران بودهاند و دعوت بر اين وجه كردهاند كه بيان كرده شد و حوالت معرفت خداى به تقليد و تعليم و قول پيغمبر و معلّم صادق كردهاند و انكار دليل و حجّت و نظر و تفكّر كردهاند.(1)
در اين باره بايد گفت كه آيا ابوحاتم رازى - كه به زعم مصنّف ملحد بوده - ، اهل رى نبوده است؟ و همچنين خود وى در كتاب اعلام النبوة، همشهرى خود زكرياى رازى را به الحاد متهم نموده است. در تاريخ اسماعيليه قرن چهارم نمىتوان به اسماعيليان پرداخت و از ابو حاتم رازى ياد نكرد، در حالى كه نويسنده محترم، معتقد است كه هيچ يك از اينها اهل رازى نبودهاند. از سوى ديگر بايد به حسن صبّاح اشاره كرد. «حسن صبّاح در شهر قم - كه يكى از نخستين ماندگاههاى اعراب در ايران و پايگاه شيعيان اثنى عشرى بود - به دنيا آمد. پدرش كه مذهب اثنى عشرى داشت، از شهر كوفه واقع در عراق به قم آمده بود».(2)
ه- . ابراهيم برادر عبد اللّه بن الحسن بود؟
نويسنده بعض فضائح الروافض افرادى از زيديان من جمله ابراهيم را به عنوان برادر عبد اللّه بن الحسن نام مىبرد كه ابراهيم در واقع، فرزند عبد اللّه و برادر نفس زكيه است.(3)
قزوينى كه در ابعاد مختلف به نقض نويسنده مىپردازد، در اين جا هيچ اشارهاى به اين نكته نداشته كه ابراهيم، فرزند عبد اللّه است و نه برادر او. عين عبارت قزوينى
در اين باره چنين است:
اما ائمّه زيديان - كه اسامى ايشان را در اين فصل ياد كرده است - همه اهل صلاح و زهد و سداد و عفّت و ورع بودهاند و آمران به معروف و ناهيان از منكر و شيعه در ايشان اعتقاد نيكو دارند؛ امّا امامشان ندانند به فضل و عصمت و نصيّت و غلبة الظن چنان است كه دعوى امامت مطلق نكردهاند. بهرى را «صلوات اللّه عليه» نويسند و بهرى را «رضى اللّه عنه». و شيعه را با ايشان چندان خلافى نيست كه به ميانجى مجبّران حاجت باشد.(1)
و. كشته شدن زيد بن على به دست منصور يا عبد الملك مروان
در باره خلافت عبّاسيان و جنايت منصور سفّاح مىنويسد:
بو مسلم به كوفه و آن جا از بقيه آل عبّاس، دو پسر كوچك مانده بود: يكى ابو العبّاس سفّاح كه مهتر بود و ديگرى بو جعفر المنصور كه او را ابو جعفر دوانيقى گفتندى. اين هر دو پسر را بياورد و ابو العبّاس را به خلافت بنشاند و او سه سال خلافت كرد و به آن جهان كرانه شد و خلافت با منصور افتاد و بيست و دو سال تمام خلافت كرد و اند هزار نفس زكيّه را از آل على عليهالسلام و فاطمه عليهاالسلام هلاك كرد، چه به زهر و چه به تيغ و چه آنان كه در ديوارها گرفت و اين معنى ظاهر و شايع است و زيد على را او كشت به يك قول و به ديگر قول، عبد الملك مروان.(2)
عباراتى از اين دست، شاهدى است بر اين كه نويسنده محترم، اطلاعات تاريخىاش بسيار ناقص است، در حالى كه كتاب مروج الذهب مسعودى در اختيار او بوده است و اين كتاب، وفات عبد الملك را در سال 86 ق ذكر مىكند.(3)زيد بن على در سال 121 يا 122 ق، شهيد شد(4)و در باره تولّد او اختلاف وجود دارد و سالهاى 66،
67، 76 و 77 ق را به عنوان سال تولّد وى آوردهاند. گرچه نويسنده كتاب سيره و قيام زيد بن على، ترجيح را با سال 66 و 67ق مىداند.(1)
چنانچه تولّد وى را سال 75 و 76 ق بدانيم، اساسا جايى براى درگيرى زيد با عبد الملك مروان نمىمانَد. در فرض ديگر (يعنى چنانچه تولّد وى را همان سال 66 و 67 ق بدانيم)، با توجّه به اين كه وفات عبد الملك در سال 86 ق، و شهادت زيد در سال 121 يا 122 بوده، باز هم گفته وى نادرست است.
ما در اين نوشتار، به مباحث عبد الجليل قزوينى در باره ويژگىهاى شيعه اصولى پرداخته و مواردى را كه وى در كتاب عنوان كرده، ارائه خواهيم نمود؛ ولى پيش از آن، ذكر نكاتى، ضرورى است:
الف. آنچه قزوينى در كتاب خود مىآورد، كلاًّ از ناحيه شيعه اصوليه است؛ ليكن در اين مقاله، فقط به مواردى پرداخته شده كه صراحتا به عنوان عقيده شيعه اصوليه (با ذكر شيعه اصوليه) آمده و يا در عبارات ديگر، قرينهاى وجود داشته كه منظور از آن، شيعه اصوليه بوده و از آوردن مطالبى كه محتمل بوده، نويسنده، ديدگاه كلّ شيعه را در نظر داشته و نه مختص شيعه اصوليه، خوددارى شده است.
ب. بىدقتىهايى كه قزوينى در بيان مسائل تاريخى مرتكب شده است (كه پيش از اين بيان شد)، در بحث ديدگاههاى شيعه اصوليه هم وجود دارد. مثلاً در برخى عبارات كتاب، عدّهاى از عالمان شيعه را به عنوان شيعه اصوليه ذكر مىكند و گويا مطالبى كه به شيعه اصولى نسبت مىدهد بايد ديدگاه همانها باشد كه قطعا اين گونه نيست. بنا بر اين بايد گفت طبق ديدگاه عبد الجليل، اين مطالب مربوط به شيعه اصوليه است. مثلاً عبد الجليل شيخ طوسى را از شيعيان اصولى مىداند و عدم حجّيت خبر واحد را به شيعيان اصولى نسبت مىدهد، در حالى كه شيخ طوسى از قائلين به
1) . سيره و قيام زيد بن على، ص 9.
حجّيت خبر واحد است. نظير چنين مطالبى در مجموعه كتاب، كم نيستند و چنانچه بخواهيم قزوينى را از اين زاويه مورد نقد قرار دهيم، بحث به درازا مىكشد و از اصل بحث فاصله مىگيريم. بنا بر اين به همين اندازه اكتفا مىكنيم.
ج. اين نكته نيز لازم به يادآورى است كه متأسّفانه عبد الجليل در برخى موارد، عبارات توهينآميزى را ذكر مىكند كه كتاب را از نقد منطقى، علمى و مستدل، دور مىكند. مثلاً در جايى خطاب به نويسنده كتاب بعض فضائح الروافض مىگويد:
دگرباره ناصبى ملعون، دست از يفعل اللّه ما يشاء بداشته است.(1)
از اين گونه موارد، در كتاب فراوان يافت مىشود.
عبد الجليل برخى مطالب را به شيعه اصولى نسبت داده كه قطعا اشتباه است. اين مسئله بدين دليل است كه وى توان علمى قوىاى در حل مشكلات كلامى نداشته است. به عنوان مثال، بحث اين كه معدومات، شىء هستند را - كه از ناحيه برخى از معتزله بيان مىشود - مىپذيرد در حالى كه كمتر كسى از شيعه، اين مسئله را پذيرفته و اگر هم كسى پيدا شود، در حد و اندازه عبد الجليل است نه از متفكّران طراز اوّل شيعه.
در اين جا متن عبارت ايشان را مىآوريم تا از طرفى روشن شود كه وى تا چه حد به دنبال ويژگىهاى دقيق شيعه اصوليه بوده و از طرف ديگر، تا چه اندازه، توان حلّ مسائل را داشته است.
در كتاب، از قول نويسنده بعض فضائح الروافض مىنويسد: «بعضى از روافض را مذهب آن است كه معدومات را اشياء گويند. پس به قول ايشان در ازل، با خداى تعالى اشياء بوده است و بدين مشاركت لازم آيد و روافضه اندر اين به دو گروه مىباشند: بهرى مثبت و بهرى نافى».(2)
جالب است كه نويسنده، شيعه را به دو دسته تقسيم مىكند و قطعاً شيعيان اخبارى
و حشوى اين گونه نبودهاند كه دقّتهاى فلسفى داشته باشند و لزوما شيئيت را از معدومات نفى كنند. ولى عبد الجليل بدون توجّه به تقسيمبندى نويسنده، خود را وارد اين بحث نموده است؛ بحثى كه با دقّتهاى فلسفى، كاملاً نفى و باطل مىشود. جالب اين كه براى اثبات سخن خود در يك مسئله عقلى و علمى، به سخنان لغويان تمسّك مىكند.
قزوينى مىگويد:
خلافى نيست كه متكلّمان و محقّقان شيعه را مذهب اين است خلفا عن سلف كه بارى تعالى عالم است لنفسه و لذاته لا عن علّة و لا عن حاجة و چون لم يزل حاصل بوده است بر اين صفت اعنى عالمى لابد او را غير ذات پاك خود معلوماتى باشد و محال باشد كه معلومات - كه غير ذات بارى تعالى باشد - موجود باشد. پس معدوم باشد و معدوم را اين جا شىء گويند و از اصطلاح معتبر اهل لغت معلوم است كه گويند: هذا شىء موجود و هذا شىء معدوم. و اين لفظى است مشتمل هر دو معنى را و مذهب اهل عدل، اين است.(1)
بحث ديگر، در باره صفت حال است كه نويسنده بعض فضائح الروافض مىنويسد: «رافضى گويد: خداى را صفتى ديگر هست كه آن را صفت حالت گويند و...».(2)
پاسخ قزوينى در اين زمينه چنين است:
اولاً مذهب محقّقان شيعه اصوليه چون علم الهدى و مرتضى بغداد و شيخ كبير بو جعفر و همه محقّقان اصوليه موافقت اكثر اهل عدل را چنان است كه بارى تعالى موصوف است به صفتى كه آن را صفت حالت گويند و مخالفت ثابت است ميان قديم و جواهر و اعراض بدان صفت، و آن صفت خداى است كه غير قديم را آن صفت و مثل آن صفت و قبيل آن صفت نيست و بارى تعالى بدان صفت در كون معلوم مىآيد دون صفات اربعه كه مقتضيات است.(3)
اين عبارات، بسيار نامفهوم و بىدقّت انتخاب شدهاند. كدام عالم شيعى در كدام كتاب كلامى، صفتى را براى خداوند اثبات كرده كه آن را حالت مىگويند؟ اين جاست كه تفاوت متفكّرانى چون سيّد مرتضى و مفيد و علاّمه حلى و خواجه نصير با امثال عبد الجليل مشخص مىشود و ضعف علمى وى نمايان مىگردد.
بحث عبد الجليل در بخش مربوط به جبر و تفويض هم چندان مناسب نيست و مجموعه عبارات به گونهاى اند كه اثبات خالقى را در مقابل اللّه تعالى به ذهن متبادر
مىنمايد. در اين جا به بيان چند جمله از او اكتفا مىكنيم و براى اطلاعات بيشتر خوانندگان مىتوانند به آدرس داده شده مراجعه نمايند.
قزوينى در پاسخ به اين عبارت نويسنده بعض فضائح الروافض: «رافضى گويد:
خداى تعالى خالق همه اشيا نيست»، مىگويد:
در اين معنى، شبهتى و انكارى نيست كه مذهب شيعه و كافّه اهل عدل، خلفا عن سلف به دليل و حجّت آن است كه قبائح بأسرها و فضائح و فساد و كفر و معاصى و طغيان هيچ فعل خداى تعالى نيست.(1)
البته چنانچه مباحث كتاب، با هم و يكجا مطالعه شوند، مجموعا قابل قبول اند؛ امّا عباراتى از اين دست، حاكى از عدم دقّت نويسنده است كه منجر به نفى خالقيت خداوند مىشود و نفى خالقيت، مساوى با شرك است. هرچند بايد گفت كه اين بحث، بسيار پيچيده و دقيق است و نبايد توقّع چندانى از نويسنده داشت و اين عدم توقّع بايد نسبت به همه نويسندگان جهان اسلام و همه فرقهها باشد.
مباحث مربوط به ويژگىهاى شيعه اصولى در نقض به صورتى پراكنده و با ترتيبى كه نمىتوان آنها را منطقى دانست، بيان شدهاند. فهرست اين ويژگىها - كه در ادامه، مورد بررسى قرار مىگيرند - عبارت اند از:
1) . همان، ص 523.
ديدگاه كلّى شيعه اصولى؛
ديدگاه شيعه اصولى در باره نقش عقل در اصول عقايد؛
عدم حجّيت خبر واحد؛
موجودات و دوستى پيامبر صلىاللهعليهوآله ؛
شيعه اصوليه و اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله ؛
شيعه اصوليه و همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله ؛
شيعه اصوليه و مسئله امامت؛
عدم تحريف قرآن؛
ديدگاه شيعيان اصولى و اخبارى در باره روزه؛
كسانى كه به بهشت مىروند؛
شيعيان اصولى در طبقات مختلف؛
مناطق جغرافيايىِ شيعيان اصولى.
الف. ديدگاه كلّى شيعه اصولى
عبد الجليل در موارد متعدّدى، فشردهاى از عقايد شيعه اصوليه را گاهى به اجمال و گاهى با مقدارى تفصيل ذكر مىكند كه ما برخى از اين موارد را بيان مىكنيم.
و آنچه ظاهر و معلوم است از مذهب شيعه اصوليه پوشيده نيست كه خداى تعالى را يكى دانند بى مثل و بى مانند. فاعل همه اجسام و اعراض مخصوصه، عادلى منزّه، موصوف به صفات كمال، دانا و تواناى زنده، اوست خواهان طاعت و كاره از همه قبائح و معاصى، ... مستغنى از جاى و مكان و صاحب ولد، و پيغمبرانش همه صادقان و امينان، پيغمبران و امامان را همه معصوم دانند و منصوص گويند، از قبل خداى تعالى به وعد و وعيد مقر، به امر و نهى معترف، به بعث و نشور و ثواب و عقاب راضى، همه شريعت قبول كرده، و از همه مخالفان اين جمله كه توحيد و عدل است تبرّا كنند، بنياد مذهب شيعه بر اين است و سرمايه اعتقاد، اين.(1)
1) . همان، ص 10 - 11.
در جاى ديگر مىگويد:
از مذهب شيعه اصوليه معلوم است كه بارى تعالى قادر است بر ساير اجناس مقدورات إلى ما لا نهايه كه هر چه صحّت مقدور مىدارد، او بر آن قادر است، لذاته، بر خير قادر است و بر شر قادر است و همه مقدورات بأجمعها مقدور اوست. امّا چون عالم به قبح قبائح و مستغنى است از فعل قبائح، و عالم است كه مستغنى است از فعل قبائح، اختيار فعل قبيح نكند تا حاصل نبايد بر صفت نقص و عقل عقلا و آيات عدل از قرآن و مذهب انبيا عليهمالسلام همه بر صحّت مذهب شيعه گواه است كه بارى تعالى قادر است بر قبيح چنان كه قادر است بر حسن؛ امّا اختيار فعل قبيح نكند از اين وجوه كه گفته شد.
همچنين مذهب شيعه اصوليه اين است كه فاعل مكلّف، قادر است بر فعل حسن، و قادر است بر فعل قبيح، و مخيّر است اگر خواهد ايمان آورد و طاعت كند و اگر خواهد كافر شود و معصيت كند و قدرت صالح است ضدين را و مكلّف، مخيّر است، بر خير و شر و نيك و بد و كفر و ايمان قادر است. پس اين مسئله، به خلاف آن قياس است كه خواجه كرده است كه يزدان مطبوع است بر خير و قادر نيست بر شر و اهرمن مطبوع است بر شر و قادر نيست بر خير.(1)
در جاى ديگر بيان مىكند:
امّا اصل مذهب شيعه اصوليه اماميه اثنى عشريه، آن است كه آسمان و زمين و هر چه در ميان آسمان و زمين است از جمادات و حيوانات، هيچ نبوده است از اجسام عالم و از اعراض مخصوصه همه خداى تعالى آفريده است و صانع عالم خداست و قديم است و لا قديم سواه و ما كان معه من إله و موصوف است به صفات كمال لم يزل و لايزال مخالف همه اشيا از معلومات و معدومات.(2)
نيز در جاى ديگر آورده:
تبارك و تعالى، قادر است بى آلت، عالم است بى علّت، حى است بى آفت، موجود است بى بدالت، سميع و بصير، مدرك جمله مدركات، غنى است و حاجت بر او روا نه، مريد همه طاعات، كاره از همه مقبّحات، مثل و مانند و شريك و شبه و نظير ندارد، جاى و مكان و شهوت و نفرت بر وى روا نباشد، و قرآن كلام اوست و از اوّل تا آخر، همه صدق و حق است و او را بدين چشم سر چنان كه ديگر چيزها بينند، بنشايد ديدن نه به دنيا و نه به آخرت، و هرچه جز از ذات اوست و موجود است، همه محدث است و او قديم و باقى و ازلى است.
كفر و ظلم و طغيان و معصيت نخواهد و نيافريند و دوست ندارد و از فاعلش راضى نباشد. پيغمبران او از آدم تا به مصطفى - صلوات اللّه عليهم اجمعين - همه صادق و امين و معصوم بودهاند. بهترين از همه، آخرين همه محمّد مصطفى صلىاللهعليهوآله است. طاهر و طيّب و صادق و امين است. قولش همه حجّت است و فعلش همه حق و بعد از وى امام نص و معصوم على مرتضى عليهالسلام است؛ نص از قبل خدا و معصوم از همه خطا و بعد از اين امام نص تا به قيامت امام آن باشد كه موصوف باشد بدين صفات، و بعث و نشور و وعد و وعيد و ثواب و عقاب و تفضّل و اعواض، حق است و سؤال گور درست، و تكليف ما لا يطاق قبيح است و جزاء مكلّفان بر اعمال ايشان است.
اين مجملى است از اصول مذهب شيعه اماميه اصوليه اثنى عشريه، نه دشنام و بغض بو بكر و عمر و عثمان كه خواجه انتقالى به فتواى خواجگان سنّى لقب مجبّر مذهب به تعصّب و خصومت و تهييج عوام و اوباش و اراذل الناس در اين كتاب بيان كرده است، كه شتم و عداوت بو بكر و عمر و عثمان پندارم كه نجات آخرت را بنشايد و اگر اين بيچاره به بعث و نشور و قيامت و حساب و ثواب و عقاب ايمان داشتى كه با مالهاى عالم و جاه
دنيا اختيار چنين تصنيفى نكردى.(1)
ب. ديدگاه شيعه اصوليه در باره نقش عقل در اصول عقايد
عبد الجليل آورده:
شيعه اصوليه را استاد مذهب و طريقت در معقولات، عقل و نظر باشد و بر اثبات توحيد و عدل و پاكى و يگانگى و عصمت و صدق همه انبيا و ائمّه، آن را حجّت آورند و اين طريقت، خداى تعالى تقرير كرده است و عقل و عقيده بى تقليد و تعليم فرشتگان آسمانهاست كه همه اين مذهب دارند و بر اين اعتقادند و انبيا را عليهمالسلام در معقولات اين مذهب و طريقه بوده است. امّا در شرايع و فروع اگر خواهد كه بداند كه واضع مذهب شيعه كه بوده، اوّل خداى تعالى كه او كتب به جبرئيل امين داده و به محمّد صلىاللهعليهوآله فرستاده است از اين جاست كه شريعت منصوص گويند اين طايفه چنانچه حق تعالى مىفرمايد: «وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»(2)بعد از آن رسول صلىاللهعليهوآله به امير المؤمنين على عليهالسلام و همه صحابه و اهل بيت بگفته.(3)
در جاى ديگر در باره نقش عقل در عقايد، عبارات تندى به كار مىبرد و مىنويسد:
صد هزار لعنت خدا و انبيا و اوليا و فرشتگان و مؤمنان بر ملحدان كشته و مرده و زنده باد كه مؤثّر در معرفت خدا قول پيغمبر را گويند و بر اَضعاف آن رحمت خداى تعالى بر همه مؤمنان كشته و مرده و زنده باد كه مؤثّر در معرفت خداى تعالى عقل و نظر را دانند و بر وجه دليل كه توليد علم كند.(4)
در جايى ديگر باطنيان را نقد مىكند كه چرا وجوب معرفت را از طريق سمع مىدانند:
صد هزار لعنت هفت آسمان و زمين بر باطنيان و صبّاحيان باد تا چرا وجوب معرفت را حوالت به سمع پيغمبر و معلّمى صادق كردند! شيعيان
حقيقى اصولى، از معايب و مثالب دور باشند و در وجوب معرفت، حوالت به عقل و نظر كنند.(1)
در عبارتى ديگر در نقد الموتيان و تمجيد از مردم سارى و ارم مىنويسد:
[اهل] الموت... وجوب معرفت خداى تعالى را حوالت به تقليد و تعليم كنند. اهل سارى و ارم، وجوب معرفت، حوالت به عقل و نظر كنند.(2)
لازم به ذكر است كه در عبارات مربوط به مناطق جغرافيايى خواهد آمد كه تمام اهل سارى را شيعه اصولى امامى مىداند.
ج. عدم حجّيت خبر واحد
نويسنده بعض فضائح الروافض آورده: «گويند از جعفر صادق عليهالسلام پرسيدند كه: بدترين قوم كداماند؟ گفت: سه كس باشند. آن كس كه دعوى خدايى كرد و خدا يكى است و آن كس كه دعوى نبوّت كرد به دروغ چون مسيلمه كذّاب و غير وى و آن كس كه دعوى امامت كرد چون بو بكر و عمر و غير ايشان از ديگر امامان إلى يومنا هذا».
عبد الجليل قزوينى، اين گونه پاسخ مىدهد:
اگر اين خبر راست باشد از آحاد است و به مذهب ما ايجاب علم و عمل نكند و اگر چنان است كه صادق عليهالسلام گفته است، او معصوم است و خطا نگويد در فرعون و هامان و نمرود و كنعان راست باشد و در مسيلمه و طليحه كه به دروغ دعوى نبوّت كردهاند. و كذلك در ائمّه ضلال هر كس كه نه به حقْ دعوى امامت كرده باشد چون معاويه و يزيد و مروان و يزيد ناقص و وليد ماجن و غيرهما كه بى استحقاق، دعوى امامت كرده باشند و آنها كه مخالفت قرآن و قول مصطفى صلىاللهعليهوآله كرده باشند و تيغ بر روى على مرتضى عليهالسلام كشيده و حسن را زهر داده و حسين را كشته و قرآن را به نشانه تير كرده... .(3)
همين بحث را در جاى ديگر تكرار مىكند كه:
به مذهب ما اخبار آحاد، ايجاب علم و عمل نكند و از مذهب شيعه اصوليه، اين مسئله معلوم است.(1)
د. موجودات و دوستى با پيامبر صلىاللهعليهوآله و رابطه ايشان با امام على و اهل بيت عليهمالسلام
عبد الجليل در اين خصوص، اين گونه بيان مىكند:
مذهب شيعه اصوليه چنان است كه بارى تعالى جمله مخلوقات از انواع حيوانات و جمادات، همه به دوستى محمّد مصطفى صلىاللهعليهوآله آفريده و همه
طفيل اوست و على مرتضى عليهالسلام با بزرگى و رفعت درجه و منزلت شاگرد و خدمتكار و تابع و مقتدى و فرمانبردار اوست و اگر يك طرفة العين در مصطفى صلىاللهعليهوآله عاصى شود، مبطل و زيانكار باشد و على مرتضى عليهالسلام حاجب مبارز لشكر اوست و وصىّ و خليفه و حافظ شريعت و امّت اوست؛ امّا بعد از او مقتداى امّت اوست و بهتر از هر يك از صحابه و اهل بيت. اين است مذهب و اعتقاد اهل شيعه در اين مسئله بى تقيّه و تعصّب. و قرآن كه آمده است كلام خداى تبارك و تعالى است و معجز است بر صدق دعوى مصطفى صلىاللهعليهوآله و از براى بيان شرعيات و اداى عبادات آمده است و قصص انبيا و اخبار و آيات امر و نهى و وعد و وعيد و ترهيب و ترغيب. و در قرآن، آياتى است كه منزل است در امامت و عصمت و منقبت على عليهالسلام و آل او عليهالسلام و گوييم انكار بعضى از قرآن انكار همه باشد در تنزيل دون تأويل چنان كه مذهب همه مسلمانان است از حنفى و شافعى و زيدى و معتزلى، و مذهب و اعتقاد اصوليان شيعه اين است در اين مسئله، اگر مخالفتى به تعصّب غير اين حوالت كند بر شيعه هيچ متوجّه نشود.(2)
ه . شيعه اصوليه و اصحاب پيامبر
نويسنده فضائح عبارات تند و تفصيلى در باب نقد شيعيان نسبت به اصحاب، تابعيان
و محرمهاى پيامبر و زهّاد و ائمّه قرائت و ائمّه تفسير مىآورد و بيان مىدارد كه شيعيان، همه را منافق و امامان زيدى را نيز كفار مىدانند و ... .
عبد الجليل در جواب مىگويد:
بر اين وجه، نه مذهب اماميان اصولى است و اگر اخبارى يا حشوى يا غالىاى خبرى گويد و نقلى نادرست افتد، آن را به اصوليه بستن، غايت بىامانتى و نامسلمانى باشد.(1)
در ادامه جواب را با تفصيل ذكر مىكند و مىنويسد:
امّا جواب آن كه «صحابه بزرگ و سلف صالح و زنان رسول را دوست ندارند و بد گويند» در فصول متقدّم برفته است و از تكرار بى فايده، ملال خيزد و نه مذهب اصوليان است چنان كه صعود و نزول جائز داشتن بر خدا، نه مذهب سنّيان است، امّا شبهه نيست كه شيعه اصوليه، مرتبه هر يك از اين جماعت را به اندازه گويند. گويند على بهتر است از ابو بكر، و حسن عليهالسلام از عمر، و حسين عليهالسلام از عثمان، و فاطمه عليهالسلام از عايشه، و خديجه عليهالسلام از حفصه، و صادق از بو حنيفه، و كاظم از شافعى، و امامت بو بكر و عمر، اختيار خلق گويند و امامت على و اولادش نص دانند از خداى تعالى. و عاقلان دانند كه اين نه دشمنى ابو بكر و عمر باشد و نه دشنام و بد گفتن صحابه و تابعين و اگر به خلاف اين حكايتى و حوالتى هست، بر غلاة است نه بر اصوليان.(2)
در ادامه همين بحث مىنويسد:
اگر شيعه، مجتهدانى را كه اعداى امير المؤمنين عليهالسلام باشند دوست ندارند و در آن موافقت خدا و رسول و جبرئيل كرده باشند، پندارم كه بر ايشان ملامتى نباشد كه مذهب شيعه اماميه اصوليه، اين است كه هر كس خداى را عادل نداند و انبيا را معصوم و مصطفى را پاكزاده و انكار امامت على و اولادش كند از حسن على تا به قائم مهدى، مبتدع ضالّ و گمراه باشد.(3)
نويسنده بعض فضائح الروافض مىنويسد: «ابن بابويه القمّى الرافضى در كتاب خود آورده است كه چون ابو بكر از دنيا رفت، واخواهان او پيش پسرش محمّد بو بكر آمدند و تقاضا كردند و او در حجره على بود كه مادرش اسماء بنت عميس زن على بود. على او را گفت محراب پدرت را بشكاف و بتى زرّين در آن جاست، برگير و وام پدرت ده».
عبد الجليل جواب مىدهد:
اين دعاوى دروغ و بهتان آن است كه اين معنى در هيچ كتابى نيست از كتب شيعه اصوليه و اگر هست اشارت بايد كردن و باز نمودن و در آخر اين كتاب مصنّف آورده است كه از بو بكر و از هر يكى از صحابه، تركه بسيار ماند و آن را شرح داده است. پس بايست كه محمّد بو بكر از آن تركه، ردّ دين پدرش بكردى تا بدان بت مدفون حاجت نيفتادى. و ديگر آن كه على عليهالسلام غيبدان نبود. پس چه دانست كه بتى جايى پنهان است و اگر بوده باشد، بر سبيل گنج و ذخيره بوده باشد، نه از جهت عبادت و سجده، و پيغمبر صلىاللهعليهوآله خبر داده باشد على عليهالسلام را، و اللّه اعلم! و مذهب شيعه در حق صحابه كفر و شرك نيست؛ آن است كه با وجود على مرتضى عليهالسلام بو بكر و غير بو بكر را استحقاق امامت نيست به فقد و شرايط موجبه؛ امّا بر ايشان مانند اين حوالت روا نباشد و اين معنى نقصان مرتبه مصطفى عليهالسلام باشد كه با نزول
وحى و قرآن و ورود جبرئيل عليهالسلام رسول صلىاللهعليهوآله آشكارا بنكند كه بتى در سجدهگاه است. پس على عليهالسلام عالمتر باشد از مصطفى صلىاللهعليهوآله ، نعوذ باللّه من شر المقال!(1)
نويسنده بعض فضائح الروافض، مطلب ديگرى در باره ابو بكر نقل مىكند كه: «زرارة بن اعين الرافضى گفته است كه: از صادق عليهالسلام پرسيدند: تأويل اين آيه «فَيَوْمَئِذٍ لا يُعَذِّبُ عَذابَهُ أحَدٌ * وَ لا يُوثِقُ وَثاقَهُ أحَدٌ»(2)در شأن كيست؟ گفت: در شأن بو بكر است كه بارى تعالى مىگويد: بو بكر را قيامت آن عذاب كنند كه هيچ خلق را آن عذاب نكنند؛ زيرا كه ناحق، پاى بر منبر رسول نهاد...».
جواب قزوينى در اين باره چنين است:
اين نقل بر اين وجه در هيچ كتابى از كتب اصوليان شيعه مسطور نيست و صادق عليهالسلام بزرگوارتر است و عالمتر كه تفسير قرآن خطا گويد و سبب نزول هر آيه نداند. اكنون بدان كه اين آيه در سوره «الفجر» است كه بارى تعالى مىگويد: «كَلاّ بَلْ لا تُكْرِمُونَ الْيَتيمَ»(1)و اين، نه صفت بو بكر است كه او خدمت بر همه يتيمان كرده بود. آنگه گفت: «وَ لا تَحَاضُّونَ عَلى طَعامِ الْمِسْكينِ»(2)و اين نيز نه هم صفت بو بكر است كه معلوم است كه بذل مال كرد و آنگه گفت: «وَ تَأْكُلُونَ التُّراثَ أكْلاً لَمّا»(3)اين هم نه صفت بو بكر است كه او مقتصد و قانع بوده است در نفقه. و آنگه گفت: «وَ تُحِبُّونَ الْمالَ حُبّا جَمّا»(4)اين هم نه صفت بو بكر است كه نه مذهب خواجه است كه موروث و مكتسب او زياده از گليمى نماند. پس اين آيه وعيد است در حق آن جماعت كه اين صفات دارند كه بيان كرده شد و اين ناقل بدين دروغ، مستحق عذاب خداست و چنان مىنمايد كه اين مصنّف در اوّل كتاب دعوى كرده است كه بيست و پنج سال، اين مذهب داشته است؛ بنداشته است، دروغ است، غالى و اخبارى و حشوى بوده است كه شبهات غلاة و اخباريّه و ديصانيّه است كه آورده است، نه مذهب اصوليان شيعه است.(5)
و. شيعه اصوليه و همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله
قزوينى آورده است:
مذهب اماميه اصوليه خلفا عن سلفٍ چنان است كه زنان رسولان، خداى طاهرات و مطهّرات اند كه اگر خلاف اين باشد، نقصان عائد شود به انبياى معصوم عليهمالسلام و زنان نوح و لوط را تهمت ناشايست ننهند با ظهور كفر و ثبوت نفاق ايشان و تفسير آيه «فَخانَتاهُما»(6)آن گويند كه حفظ اسرار ايشان نكردند و بر اعداى ايشان از كفّار ظاهر كردند طايفهاى كه فضّه فاطمه عليهاالسلام را از زمره مطهّرات گويند، عايشه و حفصه را كه زنان رسولاند و
از امّهات المؤمنين اند، چگونه قذف كنند و فحش گويند! و اگر جماعتى منافقان در عهد رسول صلىاللهعليهوآله چون مسطح بن اثاثه و حسّان بن ثابت و عبد اللّه بن ابى و عبّاد بن عبد المطلب، عايشه را اين تهمت نهادند، و حاشا عنها! هفده آيه از قرآن بيامد به برائت ذمّه او و كذب ايشان و در آخر آيه بگفت: «لُعِنُوا فى الدُّنْيا وَ اْلآخِرَةِ»(1)تا اين تهمت و شبهه بحمد اللّه و منّه، از اسلام و اسلاميان زائل شد و من در شهور سنه ثلاث و ثلاثين و خمس مأئه، كتابى مفرد ساختهام در تنزيه عايشه در دولت امير غازى عبّاس - رحمة اللّه عليه - به اشاره رئيس و مقتداى سادات و شيعه سيّد سعيد فخر الدين بن شمس الدين الحسنى - قدّس اللّه روحهما - و قاضى القضاة سعيد عماد الدين حسن استرآبادى - نوّر اللّه قبره - به استقصا بر خواندهاند و بر پشت آن فصلى مشبع نوشتهاند و نسخه اصل به خزانه امير غازىعبّاس - رحمة اللّه عليه - بردند و نسخهاى ديگر دارند اگر خواهد طلب كند و بخواند تا اعتقاد شيعه اماميه در حقّ ازواج رسول صلىاللهعليهوآله بداند و زبان در حقّ ايشان به دروغ و بهتان نجنباند و هر كسى كه عايشه يا حفصه يا يكى از زنان مصطفى صلىاللهعليهوآله يا ديگر انبيا را تهمت نهد، ملحد و كافر و ملعون باشد و خون و مالش حلال بود... و چنين حوالت به مذهبى لايقتر باشد كه رسولان خداى تعالى را تهمت عشق و فسق و عصيان نهند و درجه زنان انبيا از درجه انبيا، رفيعتر نتواند بود. پس چون داوود و يوسف و محمّد صلىاللهعليهوآله را عاشق و فاسق و متّهم دانند، زنانشان را نيز متّهم توان دانستن و شيعه كه انبيا را معصوم گويند، زنان ايشان را به قذف و فحش منسوب نسازند.(2)
عبد الجليل در اين باره، در جاى ديگر كتاب بيان داشته:
هر كسى از فريقين خواهد كه اعتقاد شيعه در حق عايشه و اُمّ سلمه و ديگر زنان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بداند بايد كه كتاب فى تنزيه عائشة كه ما در دولت امير غازى عبّاس و عهد قاضى القضاة سعيد حسن استرآبادى به اشارت امير سيّد شمس الدين الحسنى - رحمة اللّه عليهم - ساختهايم برگيرد و بخواند تا
بداند كه چنين تهمت بر شيعه اصوليه راه نيابد و الحمدللّه رب الأرض و السموات و صلّى اللّه على سيّد البريّات و آله الطاهرين و ازواجه الطاهرات و امّهات المؤمنين و المؤمنات.(1)
ز. شيعه اصوليه و مسئله امامت
سخن عبد الجليل قزوينى در اين موضوع، اين گونه است:
به مذهب شيعه،(2)امامت از اصول ديانت است؛ امّا حفظ حوزه اسلام و نگاهداشت حريم دين و سدّ ثغور به همه مذاهب ائمّه را بايد كردن.(3)
اين موضوع را از چند زاويه مىتوان بررسى كرد:
يك. جايگاه مقام امامت نسبت به نبوّت در شيعه اصوليه
عبد الجليل به اين گفته نويسنده بعض فضائح الروافض كه: «شيعه، امامت را چون رسالت دانند»، اين گونه پاسخ مىدهد:
دعوى بى حجّت است و سخنى بى بيّنت. اوّلاً به مذهب شيعه اصوليه، درجه نبوّت و رسالت، درجه اعظم است و مرتبه اكبر كه رسول مطاع است و امام را اطاعت او واجب است و رسول مقتداست و على عليهالسلام و غير على، مقتدى و صاحب كتاب و شريعت و منهاج و نبوّت مصطفى عليهالسلام است كه افضل الأنبياست. پس بدين شرح، شبهتى نماند كه امام را درجه نبوّت نباشد و در آن، شبهتى نيست كه شيعه، امامت و رسالت را عقلاً واجب دانند و امام را در همه روزگارى معصوم و منصوص و مقطوع على عصمته گويند واگر اطاعت ائمّه بر امّت واجب دانند، در اين مسئله اقتدا به عقل و قرآن كردهاند؛ امّا در عقل وجوب رياست به علّت جواز خطا و اخذ معالم شريعت و نفى علّت حاجت و اثبات عصمت و نصوصيّت و در معالم اعلم الناس بعد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله . امّا فرض طاعت، اقتدا به قرآن است آن جا كه بارى تعالى گفت: «يا أيُّها الَّذينَ آمَنُوا أطيعُوا اللّهَ وَ أطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولى
اْلأَمْرِ مِنْكُمْ»(1)پس امامت را اين درجه و فضيلت نهند بىشبهت و تقيّه، هر كسى كه خلاف اين داند، ضالّ و هالك دانند بى شبهت و تقيّه.(2)
دو. جايگاه امام على عليهالسلام نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله
عبد الجليل پس از نقل قول از نويسنده بعض فضائح الروافض كه نوشته: «و بدان اى برادر كه رافضى، على عليهالسلام را تفضيل نهد بر ملائكه و انبيا»، اين گونه به وى پاسخ مىدهد:
جواب اين كلماتْ آن است كه مذهب شيعه اصوليه، آن است كه هر يك از انبياى كبار، بهترند از امير المؤمنين عليهالسلام كه ايشان هم نص اند و هم معصوم و هم اصحاب وحى خداوندند و على عليهالسلام را اين درجه نيست؛ امّا مذهبشان چنان است كه امير المؤمنين عليهالسلام بهتر است از هر يك از ملائكه از بهر كثرت ثواب و قبول مشقّت و از بهر آن كه طاعت وى واجب است بعد از مصطفى صلىاللهعليهوآله بر مكلّفان و اجماع شيعه است بر آن و در اخبار هست آنچه اين شبهه را زائل گرداند، چنان كه رسول صلىاللهعليهوآله گفته است «مثل المؤمن عند اللّه كمثل ملك مقرّب و إنّ المؤمن اعظم عند اللّه من ملك مقرّب». و مانند اين اخبار، بسيار است. پس چون مؤمن بهتر است از فرشته، امير المؤمنين عليهالسلام اولىتر كه نص است از قِبَل خدا و معصوم است از همه خطا.(3)
در ادامه، كلام صاحب بعض فضائح الروافض را ذكر مىكند كه: «و چون گفتى كه على نص بود به امامت از قبل خداى تعالى چنان كه رسول صلىاللهعليهوآله نص بود به رسالت و معصوم است همچون او و در ميان اين دو، هيچ فرق نباشد در عصمت و نصّيّت و طاعت هر دو واجب باشد. شرم دارى گفتن اگر نه سرت ترسى كه بزنند مصرّح گويى كه: رسالت در ميان هر دو به شركت است».
قزوينى، اين را نيز جواب مىدهد:
جواب اين كلمات آن است كه شبهتى نيست كه چنان كه مصطفى صلىاللهعليهوآله نص است به رسالت و معصوم است از همه زلّت، امير المؤمنين عليهالسلام نيز نص
است به امامت و معصوم است از همه تهمت، امّا درجه رسول صلىاللهعليهوآله دگر است كه او مقتداست و على مقتدى است، رسولْ مطاع است و على مطيع است، او صاحب كتاب و قبله و سنّت و شريعت است و على را اين درجه نيست و اين فرقى روشن است. درجه رسالت، درجتى بزرگ است و زيادت است از همه منازل و درجات و هر كه على عليهالسلام را با رسول خداى صلىاللهعليهوآله در رسالت شريك داند، كافر و ضالّ و مبطل و گمراه و مبتدع باشد. مذهب شيعه اين است بىتعصّب و تقيّه.
امّا حديث آنچه گفته است كه: «اگر گويى او را با رسول شركت است سرت بزنند»، عجب است كه مجبّران، صد و پنجاه سال است كه على روس الملاء مىگويند كه «بو بكر تتمّه نبوّت است» و سرشان نمىزنند. اين جا به ناگفته سر مىزنند و مذهب شيعه، اين است كه گفته شد: بىتعصّب و تقيّه.(1)
نويسنده بعض فضائح الروافض مىنويسد: «رافضيان، على را از همه انبيا، بهتر دانند و گويند: هرچه انبيا دانستند، على همه دانست به تنهايى».
جواب عبد الجليل اين گونه است:
از كتب شيعه اصوليه، معلوم است كه ايشان را مذهب نيست و نبوده است كه درجه امير المؤمنين، چون درجه انبياست، درجه و مرتبه انبيا را زيادت گويند از درجه و مرتبه ملائكه و ائمّه هدى و هريك از انبيا را فضيلت بيشتر دانند از فضيلت و منقبت امير المؤمنين عليهالسلام كه درجه ولى، دون درجه نبى باشد و درجاتى كه نبى را باشد چون كتاب و شريعت و تحمّل رسالت با مشقت دعوت و غير آن امام را نباشد و بعضى از حشويّه و اخباريّه را از سلف مذهب بوده است كه على بهتر است از بهرى انبيا كه غير اولو العزمان و مرسلاناند و آن مذهبى مردود است و نامقبول و سخنى بى دليل و بى فايده و نه مذهب اصوليان شيعه است؛ امّا مذهب اصوليه چنان است كه همچنان كه حضرت مصطفى صلىاللهعليهوآله بهتر است از هر يكى از انبيا على مرتضى عليهالسلام
1) . همان، 339.
بهتر است از هر يكى از اوصيا به قول رسول - صلى اللّه عليه و آله و سلم - كه او را به اجماع به اوقات گفته است كه: «يا على! انا سيّد الأنبياء و أنت سيّد الأوصياء» و از اوصيا بهتر باشد كه از انبيا نباشد تا اين شبهت زائل باشد و اين مراد حاصل بى تقيّه و مداهنه و الحمدللّه رب العالمين.(1)
سه. جايگاه امامان بعد از امام على عليهالسلام نسبت به نبوّت
نويسنده بعض فضائح الروافض مىنويسد: «علويان - كه از فرزندان على اند - از حسن على تا به مهدى، همه را منزلت رسول صلىاللهعليهوآله دانند».
قزوينى در پاسخ مىگويد:
جواب آن است كه مذهب شيعه اصوليه چنان است كه محمّد رسول اللّه بهتر است از هر يك از انبيا و مرسلان و اُولو العزمان و بهتر از ملائكه كرّوبيان و مقرّبان و روحانيان، و دليل بر اين دعوى، اجماع است و على عليهالسلام وصىّ اوست؛ امّا گويند امير المؤمنين على عليهالسلام بهتر است بعد از مصطفى صلىاللهعليهوآله از هر يك از امّت او و حسن على عليهالسلام بعد از او همچنين است و همچنين هر يك از ائمّه تا به مهدى عليهمالسلام همين حكم دارند كه گفته شد.(2)
نويسنده بعض فضائح الروافض مىنويسد: «محمّد بن نعمان الاحول در كتابى آورده است كه امامان، همه غيبدان باشند و همه در گور غيب دانند تا بدان حد كه اگر كسى به زيارت ايشان رود، بدانند كه منافق است يا موافق و عدد گامها و نامهاى همه كس دانند و حسين على عليهالسلام و شهيدان كربلا پيش از قيامت به چار صد سال زنده شوند و يزيد و ابن زياد و قاتلان ايشان همه زنده شوند تا حسين عليهالسلام و شهيدان، ايشان را بكشند و به قيامت به دوزخ فرستند».
پاسخ قزوينى، اين گونه است:
جواب اين كلمات كه خالى از معنى و دور از عقل و بر خلاف شرع است و نقل، آن است كه از نصّ قرآن و اجماع مسلمانان، معلوم است كه غيب،
احدى إلاّ خداى تعالى نداند: «هو يعلم السر و اخفى و لا يعلم الغيب الا اللّه». قال اللّه تعالى: «فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أحَدًا»(1)و «وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إلاّ هُوَ»(2)و مصطفى صلىاللهعليهوآله با جلالت و رفعت و درجه نبوّت در مسجد مدينه با آن كه زنده بود، نمىدانست كه در بازارها چه مىكنند و احوالهاى دگر، تا جبرئيل نيامدى و معلوم نكردى، ندانستى. پس ائمّه كه درجه انبيا ندارند و در خاك خراسان و بغداد و حجاز و كربلا خفتهاند و از قيد حيات برفته، چگونه دانند كه احوال جهانيان بر چه حد است؟ اين معنى هم از عقل دور است و هم از شرع بيگانه. و جماعتى حشويان كه پيش از اين خود را بر اين طايفه بستند، اين معنى گفتهاند. بحمد اللّه از ايشان بسى نمانده و اصوليان شيعه از ايشان و از چنين دعاوى تبرّى كردهاند تا هيچ مجبّرى و مشبّهى را جاى طعنى نماند.
امّا حديث زنده شدن حسين عليهالسلام و شهيدان كربلا، مذهب محقّقان شيعه آن است كه هم در آن حال كه كشته شدند، زنده شدند به دلالت قرآن كه: «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا فى سَبيلِ اللّهِ أمْواتا بَلْ أحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ * فَرِحينَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ»(3)وجوه تأويلات آيه را اين موضع احتمال نكند اگر خواهند رجوع به تفاسير و كتب شيعه كنند تا شبهه زايل شود و مقصود حاصل آيد. و امّا آنچه گفته است كه «پيش از قيامت يزيد و ابن زياد و خوارج را زنده كنند و بكشند»، اصلى ندارد و از جمله خرافات و ترّهات باشد و با اصول راست نيست؛ بلكه به قيامت زنده شوند و جزاى اعمال بد خود بستانند.(4)
چهار . علم امام على عليهالسلام
عبد الجليل آورده:
امّا آنچه صاحب بعض فضائح الروافض بيان كرده كه گويند هر چه انبيا دانستند - عليهم السلام - على به تنهايى دانست هم دروغ گفته است. ما اين
اطلاق نكنيم در امير المؤمنين مقيّد گوييم اين لفظ گوييم كه بعد از مصطفى صلىاللهعليهوآله هر چه امّت مصطفى صلىاللهعليهوآله بدان محتاج باشند از اصول و فروع و تفاسير، كتب و منزلات كه اهل اديان و ملل رجوع كنند و علم به غائبات كه بيگانگان اسلام را دلالت باشد به حق و غير آن بايد كه امام عالم باشد به كيفيت آن اگر نداند خلل به دين و شريعت محمّدى راه يابد و امام بايد كه به دين علوم عالمتر باشد از اهل زمانه خويش تا فرق باشد ميان حجّت و محجوع اليه. در اين مسئله، مذهب شيعه اماميه اين است كه بيان كرده شد.(1)
ح. عدم تحريف قرآن
نويسنده بعض فضائح الروافض مىنويسد كه: «در اين آيه مىافزايند كه مىگويند: «وَ إذا قيلَ لَهُمْ ما ذا أنْزَلَ رَبُّكُمْ (فى على)...»».
ايشان ضمن پاسخ در نهايت بيان مىكند:
در اصل قرآن، زيادت و نقصان روا نبايد داشتن كه بدعت و ضلالت باشد و نه مذهب اصوليان است و اگر غالى يا حشوى، خبرى نقل كند، مانند آن باشد كه كرّاميه در اصحاب بو حنيفه و مشبّهه در اصحاب شافعى، و بر شيعه حجّت نباشد.(2)
ط. ديدگاه شيعيان اصولى و اخبارى در باره روزه
عبد الجليل در پاسخ به اين گفته نويسنده بعض فضائح الروافض كه: «[شيعيان] دو روز پيشتر از ماه رمضان روزه بگيرند»، مىگويد:
[نويسنده] به حساب كورتر است كه زهّاد و عبّاد شيعه به دو ماه بيشتر از ماه رمضان روزه گيرند؛ امّا نه به نيّت ماه رمضان روزه دارند و كتب فقهاى ايشان در احتياط اين مسئله و عدد رؤيت هلال و عهد شهود بر اختلاف احوال أظهر من الشمس است و به جدول و نجوم و مانند اين هرگز معترف نبودهاند و آن را منكر باشند و در روز عيد، روزه گشايند و در اين معنى،
تقيّه نتوان كردن. بلى جماعتى اخباريّه كه خويشتن را شيعه خوانند، اين معنى مذهب ايشاپن بوده است و از ايشان بسى نماندهاند و گر جايى باشند اين معنى پنهان اصوليان گفتند كه علم الهدى و شيخ موفّق بو جعفر طوسى و علما از متأخّران بر ايشان انكار كردهاند و در مسائلى كه اين يكى از آن است و ايشان را قمع و قهر كردهاند و به ظاهر نيارند كردن و نيارند گفتن و مگر اين انتقالى(1)در جايى در كتب اخباريه ديده است و معلوم است كه نه مذهب اصوليان است.(2)
ى. كسانى كه به بهشت مىروند
عبد الجليل معتقد است:
به حقيقت بداند كه به بهشت مؤمنى رود مطيع خداى را اگر چه رومى يا حبشى باشد و به دوزخ منكران عدل و توحيد و عصمت انبيا و ائمّه شريعت روند اگرچه مكّى و تهامى و قرشى باشند. اين است مذهب و اعتقاد شيعه اصوليه و آنچه خلاف اين نقل و حوالت كرده است، تشنيع و تعصّب و زور و بهتان است و وزر و وبال آن به گردن وى باشد. بارى تعالى ما را به جواب مؤاخذه نكند كه غرض ما از اين، نفى تهمت است و دفع شبهت.(3)
ك. شيعيان اصولى در طبقات مختلف
در عبارتى كه صاحب بعض فضائح الروافض آورده كه «هيچ مفسّرى و مفتى و زاهدى و عالمى اختيار مذهب رفض نكرده»، عبد الجليل وارد پاسخگويى مىشود. از صفحه 155 تا 254، عدّهاى از شخصيتها از روات، مفسّران، شعرا، وزرا، عبّاد، زهّاد، اهل اشارت و ... را نام مىبرد كه اينها همگى شيعه بودهاند و در چند مورد در لابهلاى بحث، به شيعه اصولى بودن آنها اشاره مىكند.
اين جماعت، همه شيعى و معتقد و اصولى بودهاند، با مرتبت و فضل و درجه و رفعت و كمال دانش و احسان و اعتقاد و خيرات ايشان از جانى و مالى به همه طوائف مسلمانان رسيده از شيعى و حنفى و شفعوى و سنّى.(1)
قزوينى در عبارتى ديگر در باره تعدادى از شعراى خراسان مطالبى بيان مىكند و مىنويسد:
مذهب شيعه اصوليه، غير آن است كه خواجه بر او حوالت كرده.(2)
بيان عبد الجليل در باره بعضى از زهّاد، عبّاد و صوفيان اين گونه است:
جماعتى از آن طايفه كه بى شبهت شيعى مذهب و اصولى و معتقد بودهاند، معروف كرخى است و يحيى معاذ رازى و طاووس اليمانى و بهلول مجنون و مالك دينار و منصور عمّار تا در حكايت آمده است كه همان شب كه منصور عمّار را به خاك سپردند، يكى از مريدانش او را به خواب ديد كه در قصور جنّات، طواف مىكرد با زينت تمام. پرسيد كه: يا منصور! حور و قصور و نور به چه يافتى؟ قال: بصلوة الليل و حبّ على بن ابى طالب» و غير اين جماعت كه به ذكر اسامى همه، كتاب مطوّل شود.(3)
ل. مناطق جغرافيايى شيعيان اصولى
عبد الجليل در اين باره نيز مىگويد:
در بلاد حلب و حرّان و حلّه و بحرين و كوفه و بغداد و مشاهد ائمّه و مشهد رضا و قم و كاشان و آوه و سبزوار و گرگان و استرآباد و دهستان و جربايقان و همه بلاد مازندران و بعضى از ديار طبرستان و رى و نواحى بسيار از رى و بعضى از قزوين و نواحى آن و بعضى از خرقان، همه شيعه اصولى امامى باشند.(4)
منابع و مآخذ
اعلام النبوّة، ابو حاتم رازى، تحقيق: صلاح الصاوى و غلامرضا اعوانى، تهران: مؤسّسه پژوهشى حكمت و فلسفه ايران، 1381ش، دوم.
تاريخ پيامبر اسلام، محمّدابراهيم آيتى، تجديد نظر و اضافات: ابو القاسم گرجى، تهران: دانشگاه تهران، 1369ش.
تاريخ يعقوبى، احمد بن ابى يعقوب اسحاق يعقوبى (ابن واضح)، ترجمه: محمّدابراهيم آيتى، تهران: مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 1369ش.
سيره و قيام زيد بن على، حسين كريمان، تهران: شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1364ش.
السيرة النبوية، عبد الملك بن هشام الحميرى (ابن هشام)، بيروت: دار احياء تراث العربيّة، 1417ق، دوم.
الصحيح من سيرة النبى الأعظم، سيّد جعفر مرتضى عاملى، قم: جامعه مدرسين حوزه علميه قم، 1400ق.
فدائيان اسماعيلى، برنارد لوئيس، ترجمه: فريدون بدرهاى، تهران: مؤسّسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1371ش.
فى علم الكلام (الزيدية)، احمد محمود صبحى، بيروت: دار النهضة العربية، 1411ق، سوم.
كشف الغمّة فى معرفة الأئمّة، على بن عيسى بن ابى الفتح اربلى، بيروت: دار الكتاب الإسلامى، 1401ق.
مروج الذهب، على بن الحسين المسعودى، تحقيق: محمّد محيى الدين عبد الحميد، قاهره: مطبعة السعادة، 1384ق، چهارم.
نقض (بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض»)، عبد الجليل قزوينى رازى، تصحيح: مير سيّد جلال الدين حسينى اُرموى (محدّث اُرموى)، 1331ش.
جايگاه اصطلاح «شيعه اصوليّه»
در گفتمان كلامى عبد الجليل قزوينى رازى
سيّد محمّدهادى گرامى(1)
چكيده
تقابل اخباريان و اصوليان از سده يازده هجرى و همزمان با فعّاليتهاى ملاّ محمّدامين استرآبادى آغاز شد. در عين حال، كاربرد اصطلاحات «اخبارى» و «اصولى» را مىتوان به شكل محدودترى در سدههاى پيشين نيز پيجويى كرد. كتاب نقض عبد الجليل قزوينى رازى، از معدودترين آثار امامى در سدههاى ميانه است كه در آنها تقابل ميان اصوليّه و اخباريّه، به شكل نسبتا خوبى انعكاس يافته است و به طور خاص، در موارد متعدّدى از گروهى به نام «شيعه اصوليّه» ياد شده است. بر اساس يك خوانش اوليّه، به نظر مىرسد كه تقابل مطرح شده در كتاب نقض، به اصحاب حديث قم و اماميان متمايل به مكتب متكلّمان بغداد اشاره داشته باشد. اين مقاله، با ردّ اين خوانش و يك فرضيّه ديگر، در نهايت نشان خواهد كه كاربرد اصطلاح «شيعه اصوليّه» در گفتمان كلامى عبد الجليل قزوينى رازى، ماهيّتى كاملاً راهبردى(2)دارد. گرچه در ظاهر، عبد الجليل از جريانهاى امامى همچون اصوليّه و اخباريّه، ياد مىكند، امّا عدم تطبيق اطلاعات موجود در كتاب، با
شخصيّتهاى شناخته شده اين جريانها، نشان مىدهد كه مطرح كردن جريانى به عنوان «شيعه اصوليّه» و سپس خبر دادن از تقابل آنها با اخباريّه، صرفا راهبردى براى بازيابى جايگاه اجتماعى اماميّه در عصر عبد الجليل بوده است.
كليدواژهها: شيعه اصوليّه، شيعه اخباريّه، نقض، عبد الجليل قزوينى، سده ششم، راهبرد، گفتمان كلامى.
پيشدرآمد
كتاب نقض با نام كامل بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض»، يكى از آثار ارزشمند كلامى شيعه است كه به زبان فارسىِ شيواى سده ششم هجرى، نگارش يافته است. موضوع آن - همان طور كه از نامش پيداست - ، پاسخگويى به نسبتهاى ناروايى است كه يكى از نويسندگان سنّى مذهب ساكن رى، در كتابى با نام بعض فضائح الروافض به شيعيان وارد كرده است. گفته مىشود كتاب بعض فضائح الروافض در سال 555 ق، نگارش يافته است(1)و به گفته برخى، نويسنده كتاب «شهاب الدين تواريخى شافعى رازى» بوده است كه تلاش مىكرده هويّت خود را مخفى نگه دارد.(2)عبد الجليل قزوينى، بنا بر گفته خودش كتاب را به دستور ابو الفضل محمّد بن على المرتضى نگاشته است.(3)
نصير الدين عبد الجليل بن ابى الحسين بن ابى الفضل قزوينى(4)رازى يا همان نگارنده كتاب، از عالمان شيعى و متكلّمان برجسته سده ششم هجرى در رى است.(5)وى شخصى دانشمند، فصيح و متدّين بوده است.(6)او از سخنپردازان و وعّاظ معروف زمان خود بوده(7)و تعبير شيخ منتجب الدين رازى (م 585ق) در باره وى به
عنوان «الشيخ الواعظ»،(1)بيانگر اين ويژگى در وى است. از تاريخ تولّد و وفات عبد الجليل، اطّلاعى در دست نيست؛ امّا از برخى قرائن، مشخص مىشود كه تولّد وى در اواخر قرن پنجم و وفاتش در نيمه دوم سده ششم هجرى، يعنى پس از سال 560 ق، بوده است.(2)گزارش صريح عبد الجليل نشان مىدهد كه وى قلمى عالمانه و مملوّ از پيچيدگىها و ظرافتهاى علمى داشته است و كتاب نقض را بر خلاف ديگر آثارش،
به زبانى ساده براى عموم مردم نوشته است.(3)
عبد الجليل قزوينى رازى، اطلاعات دقيقى از جغرافياى مذهبى ايران در آن دوره و به ويژه شيعيان، در اختيار ما قرار مىدهد. به گفته وى در آن دوره، شيعيان، حنفيان و شافعيان، سه شاخه اصلى مذاهب ايران بودهاند. بر اساس تقسيمبندىاى كه وى از جغرافياى مذهبى ايران در آن دوره ارائه مىكند، ديگر فرقههاى اسلامى همچون حنابله و مالكيان، به نحوى زيرمجموعه حنفيان، شافعيان و شيعيان هستند.(4)
در اين ميان، جدالهاى مذهبى، تأثير و تأثّرات زيادى بر اماميّه گذاشته است كه شايد مهمترين آنها تأثير جدالهاى مذهبى حنفيان و شافعيان در سده ششم، بر مذهب اماميّه بوده باشد كه سبب پيشرفت تشيّع امامى در اين دوره، در نقاط مختلف ايران شده است.(5)در عين حال، نبايد از تأثير جريان سياسى - مذهبى اسماعيليان نزارىِ ايران در اين دوره غافل شد.(6)
عبد الجليل قزوينى رازى در كتابش بارها و بارها از گروهى در اماميّه به عنوان «شيعه اصوليّه» ياد مىكند. وى اين گروه را نماينده تفكّر اصيل امامى معرّفى مىكند و خود را
متعلّق به اين گروه مىداند. بر اساس گفتمانى كه وى مطرح مىكند، اين گروه، شاخه اصلى و بخش اعظم اماميّه هستند. وى از شيعه اخباريّه و حشويّه، در تقابل با شيعه اماميّه ياد مىكند و در عين حال، تأكيد مىكند كه آنان تقريبا منقرض شدهاند. با توجّه به اين كه به كارگيرى اصطلاح شيعه اصولى در سده ششم و با اين گستردگى، در كتب باقى مانده از آن دوره، تقريبا بىسابقه است و بر اساس ديدگاه رايج، تقابل اصولى و اخبارى متأخّر از سده دهم هجرى شكل گرفته است. اين مقاله، بر آن است تا با استفاده از واكاوى و تحليل دادههاى كتاب نقض، جايگاه و مفهوم اصطلاح «شيعه اصوليّه» را در گفتمان عبد الجليل قزوينى رازى، كشف كند.
گرچه عبد الجليل قزوينى، خود را يك شيعه اصولى مىداند و بالطبع، كتاب وى مىتواند آينه تمامنماى باورهاى شيعه اصولى در سده ششم هجرى باشد، با اين حال، ما در اين جا تنها مواردى را بيان خواهيم كرد كه اوّلاً عبد الجليل در خصوص انتساب آنها به شيعه اصوليّه، تصريحى داشته باشد و همچنين از اهميّت بيشترى برخوردار باشند.
گزارش عبد الجليل نشان مىدهد كه در سنّت كلامى اماميان اصولى آن دوره، بحث پنجگانه بودن اصول دين، نهادينه شده بوده است. در اين صورتبندى، با تأكيدى بر جايگاه نهاد امامت، اين مقوله، به عنوان سومين ركن از اركان پنچگانه (و نه
چهارمين) مطرح بوده است.(1)
از ديگر باورهاى عبد الجليل - كه مىتواند يكى از عوامل تأثيرگذار در شكلدهى باورهاى شيعه اصولى باشد - ، باور به عدم حجّيت اخبار آحاد است كه گرايش مشهور مكتب متكلّمان بغداد است.(2)عبد الجليل، معتقد است كه مذهب محقّقان شيعه - يعنى شيعه اصوليّه - اين است كه اخبار آحاد، ايجاد علم و عمل نمىكند.(3)
همچنين وى در موارد مختلفى از كتابش به حجّيت اجماع اشاره مىكند.(1)عبد الجليل، به صراحت مىگويد كه شيعه اصوليّه، اجماع را معتبر مىداند و اجماع طائفه محق را يكى از چهار حجّت مىداند.(2)بر اساس اين عبارت و مقايسه آن با اصل اشكالى كه صاحب فضائح در عبارات پيشين،(3)بر اماميّه گرفته، به راحتى مىتوان فهميد كه مقصود عبد الجليل از چهار حجّت، كتاب، سنّت، اجماع و عقل است. از اين رو، وى علاوه بر حجّيت اجماع، به حجّيت عقل نيز باور دارد.
بر اساس اين يافته منحصر به فرد مىتوان دريافت كه نخستين كسى كه در ميان اماميّه، سخن از عقل به عنوان يكى از چهار دليل كرده، ابن ادريس حلّى (م 598ق) نيست؛(4)بلكه اندكى پيشتر از او عقل، به عنوان يكى از چهار حجّت، نزد عبد الجليل قزوينى رازى امرى شناخته شده و پذيرفته شده بوده است.
عبد الجليل، در جملهاى محورى - كه به نظر مىرسد مهمترين مبناى اعتقادىِ شيعه اصوليّه را در آن بيان كرده باشد - ، اين گونه مىگويد: «شيعه در اصول، تابع عقل است و در فروع، تابع امامان و نصّ است».(5)
27.
آنچه در اين جمله مىتواند باعث تمايز ديدگاه وى با ديدگاه رايج اماميّه در آن دوره شود، بخش اوّل سخن وى است كه مىگويد «شيعه در اصول، تابع عقل است» كه با اضافه كردن اصل عدم حجّيت اخبار آحاد، نتيجهاش تمايز ديدگاه وى از ديدگاه سنّتى اماميان آن عصر است.(6)1) . ر.ك: همان، ص 554، 585 و 616.
2) . ر.ك: همان، ص 59.
3) . همان، ص 58.
4) . دكتر احمد پاكتچى در مقاله «اصول فقه» ص 301، از ابن ادريس به عنوان نخستين كسى كه از ادلّه اربعه سخن گفته و دليل عقل را به عنوان حجّت چهارم ذكر كرده، ياد كردهاند؛ امّا اين عبارتْ نشان مىدهد كه اين مسئله، پيشتر از ابن ادريس، توسّط عبد الجليل مطرح شده است.
5) . نقض، ص 26 -
6) . گرچه بر اساس وجود تعابيرى همچون «مقلّده» در آثار كلامى متكلّمان امامى و معتزلى سده پنج هجرى ر.ك: أوائل المقالات، ص 100؛ المغنى، ج 12، ص 379، به نظر مىرسد كه شمارى از اماميان آن دوره، حتّى در اصول نيز مقلّد بودهاند؛ امّا حتّى اگر اين مسئله را نيز نپذيريم، دست كم مىتوان گفت كه آنان در تفاصيل مسائل مربوط به اصول دين كه خارج از حوزه عقل است، مانند جزئيات معاد و عوالم پيشين و همچنين مقامات خاصّ حجّتهاى الهى، تابع نقل بودهاند. امّا شيعه اصولى، با نپذيرفتن حجّيت اخبار آحاد تنها به همان بخشى از اصول اعتقادات اكتفا مىكرد كه عقلاً قابل اثبات بود و به ديگر باورهاى بنيادين اماميان كلاسيك، به علّت ابتناى آنها بر اخبار آحاد، اعتنايى نمىكرد.
صاحب نقض، در لابهلاى كتابش به شكل تفصيلى، به باورهاى شيعه اصوليّه مىپردازد؛ امّا در برخى موارد، به شكل مختصر و فهرستوار، اعتقادات شيعيان اصولى امامى اثنى عشرى را بيان مىكند كه براى ما مهم است. عبد الجليل مىگويد:
مذهب شيعه اماميّه اصوليّه، اين است كه هر كس كه خداى را عادل نداند، و انبيا را معصوم، و مصطفى را پاكزاده، و انكار امامت على و اولادش كند از حسنِ على تا به قائم مهدى، ضالّ و مبتدع و گمراه باشد.(1)
شايد تنها ديدگاه وى در بحث عدل كه با نظر رايج اماميان متفاوت است، آن است كه وى توفيق را به مشيّت الهى مىداند؛ امّا خذلان را بر اساس مشيّت الهى نمىداند و مشيّت بندگان را در آن دخيل مىداند.(2)
وى در پاسخ به شبهه عالم سنّى كه اماميّه را متّهم مىكند به اينكه توفيق و خذلان را از جانب خدا نمىدانند، در دو جاى كتاب مىگويد كه مذهب شيعيان اصوليّه و همه اهل عدل، اين است كه توفيق را باللّه مىداند؛ امّا خذلان را نه.(3)
همچنين عبد الجليل به صراحت، در خصوص نظر شيعه اصوليّه در باره قرآن مىگويد كه آنان زيادت و نقص در قرآن را قبول ندارند و چنين چيزى را به غاليان و حشويّه نسبت مىدهد.(4)
1) . نقض، ص 237.
2) . گرچه براى خذلان چندين معنا بيان شده است، امّا در همه موارد، چه نزد اصحاب حديث قم و چه نزد متكلّمان مكتب بغداد، انتساب خذلان به خداوند است ر.ك: التوحيد، ص 241؛ شرح المصطلحات الكلامية، ص 139.
3) . ر.ك: نقض، ص 501 - 503 و 489.
4) . قول به تحريف قرآن و بحث از نقصان آن، از جمله امورى است كه گفته مىشود ريشه در باورهاى برخى اماميانِ نخستين دارد. در اين ميان، احمد بن محمّد سيارى، مشهورترين شخصيت شيعى متقدّم است كه بسيارى از روايات نقصان، از طريق وى نقل شده است ر.ك: كشف الفهارس، ص 275 در عين حال وى به غلوّ و تخليط متّهم شده است (ر.ك: معجم رجال الحديث، ج 2، ص 282). مشهورترين كتاب وى التنزيل و التحريف و يا كتاب القرائات است. اين كتاب، اخيرا با همكارى اتان كلبرگ و محمّدعلى امير معزّى، با مقدّمه و تعليقات سودمند، تصحيح و توسّط انتشارات بريل، چاپ شده است. در باره اين كتاب، ر.ك: القرائات (التنزيل و التحريف)، ص 30 - 45 (مقدّمه).
بر اساس گفتۀ وى، ديدگاه شيعه اصوليّه در خصوص امير مؤمنان عليهالسلام اين بوده است كه جايگاه ايشان از همه انبيا پايينتر است؛ چرا كه نبى، درجاتى همچون: كتاب، شريعت و تحمّل رسالت و مشقّت دعوت دارد كه امام ندارد. طبق اين گفته وى، در ديدگاه شيعه اصوليّه امير مؤمنان عليهالسلام برترين امام و پيامبر اسلام، برترين پيامبر است؛ امّا امير مؤمنان عليهالسلام از انبيا بالاتر نيست.(1)
صاحب كتاب نقض در جاى ديگرى تأكيد مىكند كه در مذهب شيعه اصوليّه، جايگاه امير مؤمنان عليهالسلام از انبيا بزرگ، پايينتر است؛ ولى در عين حال، مقام ايشان از ملايكه، بالاتر است.(2)
عبد الجليل قزوينى رازى نيز همانند ديگر اماميان سدههاى نخست هجرى، منكر علم غيب براى امامان در معناى تاريخى آن بوده است.(3)وى تصريح مىكند كه على عليهالسلام علم غيب نداشته است.(4)با توجّه به اينكه تلقّى اماميان سدههاى نخست از علم غيب، با اماميان سدههاى متأخّر، يكسان نبوده است، در نهايت، تحليلى در باره تمايز ديدگاه وى در باره علم امامان نمىتوان ارائه كرد.
وى در باره باور به رجعت، با ديده ترديد نگريسته است.(5)عبد الجليل در جاى
1) . ر.ك: نقض، ص 528 - 529.
2) . ر.ك: نقض، ص 318.
3) . نگارنده در رساله كارشناسى ارشد خود، به خوبى تفاوت تلقّى اماميان متقدّم و متأخّر از علم غيب را نمايانده است و در آن جا توضيح داده است كه اماميان متقّدم، منكر علم غيب براى امامان - براساس معناى متقدّم آن - بودهاند ر.ك: گرامى، مؤلّفههاى غلو نزد اماميه... ، ص 108 - 124.
4) . ر.ك: نقض، ص 257.
5) . ر.ك: همان، ص 286 - 287.
ديگرى هنگامى كه تأكيد مىكند بر اساس مذهب خواجه سنّىِ جبرىمسلك، ايمان داشتن افراد به دست خداست، به كنايه به عالم ذر اشاره مىكند. تعبير او نشان مىدهد كه اوّلاً به عالم ذر باور ندارد؛ ثانيا باور به عالم ذر را از لوازم باورهاى مجبّره مىداند.(1)
ترديد در اصل عالم ذر و اظلّه و يا تفاصيل آنها، از باورهاى شناخته شده مكتب متكلّمان بغداد بوده است.(2)
بررسى كتاب عبد الجليل قزوينى رازى و تدقيق در ديدگاههاى او به عنوان يك شيعه اصولى، به خوبى نشان مىدهد كه مهمترين و برجستهترين مميّزه اعتقادى وى از ديگر اماميان، در مسئله برائت و جايگاه برخى صحابه و زنان پيامبر است. وى عبارتها و موضعگيرىهاى صريحى در اين زمينه دارد. اين عبارات، گاه تا بدان حد با ديدگاههاى كلاسيك اماميّه فاصله دارد و تحريكآميز است كه برخى كتابشناسان امامى، با اذعان به راهبردى و تقيّهاى بودن شمارى از مطالب كتاب وى، برخى عبارات عبد الجليل را آزاردهنده دانستهاند.(3)
بر اساس اظهارات عبد الجليل، به نظر مىرسد كه شيعه اصوليّه در باره مسئله برائت ، تنها به دو نكته باور دارد: نخست اينكه صحابه نسبت به يكديگر رتبهبندى دارند و در اين رتبهبندى، امير مؤمنان عليهالسلام از همه بهتر است؛(4)دوم اينكه امامت ايشان به نص بود و امامت خلفا به اختيار خلق بوده است. صاحب نقض به صراحت مىگويد كه شيعه در باره صحابه، قائل به كفر و شرك نيست؛ بلكه بر اين باور است كه با وجود امير مؤمنان ابو بكر و غير ابو بكر، مستحق امامت نيستند.(5)
وى در جاى ديگرى چنين تصريح مىكند:
و امّا حديث ابو بكر و عمر در مواضع برفت كه حوالات چنين بر شيعه اصوليّه، بىاصل و بىمغز است و ايشان را صحابه و ياران رسول دانند و مذهب همين است كه پايه و منزلت و مرتبت على ندارند، و هر حوالت كه بيش از اين است، دروغ است.(1)
صاحب نقض گرچه سخن از لعن برخى منافقان از صحابه به ميان نمىآورد و حتّى از واقعيّت غصب خلافت نيز به صراحت سخن نمى گويد، با اين حال، در موارد متعدّدى از كتابش به ماجراى سقيفه(2)و اين كه خلافت براى امير مؤمنان عليهالسلام بوده، اشاره كرده است. عبد الجليل با استناد به منابع اهل سنّت، نشان داده كه خود ابو بكر و عمر نيز به احقيّت امير مؤمنان عليهالسلام براى خلافت معترف بودهاند. وى همچنين بر ماجراى سقط شدن حضرت محسن، صحّه گذاشته است و تأكيد كرده كه اين از مطالبى است كه شيعه و سنّى نقل كردهاند و در آن، شكّى نيست.(3)
در عين حال، عبد الجليل تصريح مىكند كه مسئله شتم و بغض خلفا در مذهب شيعه اصوليّه نيست:
مذهب شيعت اماميّه اصوليّه اثنى عشريّه، نه دشنام و بغض بو بكر و عمر و عثمان، كه خواجه انتقالى، به فتواى خواجگان سنّى لقب مجبّر مذهب به تعصّب و خصومت و تهييج عوام و اوباش و رذال النّاس در اين كتاب بيان كرده است.(4)
وى همچنين برخى رواياتى را كه خواجه سنّى به شيعه نسبت مىدهد كه در آنها امام صادق عليهالسلام مسئله تبرّى جستن از ابو بكر را مطرح مىكنند، رد مىكند و معتقد است كه اين روايات، در هيچ يك از كتب شيعه اصوليّه، نيامده است.(5)وى همچنين
ابو بكر را مىستايد و بر اين باور است كه به يتيمانْ خدمت كرده است.(1)
عبد الجليل قزوينى رازى، در باره زنان پيامبر صلىاللهعليهوآله بويژه حفصه و عايشه نيز حساسيّت خاصى از خود نشان داده است. وى معتقد است كه لعن كردن و دشنام دادن همسران پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله چون حفصه و عايشه، از مذهب شيعه اصوليّه نيست و شيعه اصوليّه، همسران همه پيامبران الهى، از جمله زن نوح و لوط را پاك و مطهّر و از هر گناه و تهمتى، مبرّا مىداند. به اعتقاد وى، كه هر كس كه عايشه را قذف كند، ملعون، كافر و ملحد است و اعلام مىكند كه كتابى در سال 533 ق، به دستور بزرگ سادات فخر الدين بن شمس الدين حسينى در تنزيه عايشه نگاشته است.(2)البته مشخص نيست كه منظور عبد الجليل، تنها كسانى است كه عايشه را قذف مىكنند و يا شامل كسانى مىشود كه به هر نحوى، عايشه را لعن مىكنند.
وى به طور خلاصه، اعتقاد شيعه اصوليّه در باره صحابه و زنان پيامبر را اين گونه بيان مىكند:
شيعت اصوليّه، بحمد اللّه بدين تهمت متّهم نبودهاند و هر صحابه را و تابعين را كه خداى و رسول دوست داشتهاند و قبول كردهاند شيعت مريد باشند و متصوّفه بىريا را دوست دارند و زنان مصطفى را «امّهات المؤمنين» دانند، و هركس كه زنان مصطفى را طعنى زند، مبتدع و ضال و گمراهش دانند.(3)
به طور خلاصه مىتوانيم بگوييم كه دايره تبرّى شيعه اصوليّه، تنها كسانى را فرا مىگيرد كه مبغض و دشمن اهل بيت عليهمالسلام بويژه امير مؤمنان عليهالسلام باشند. عبد الجليل به صراحت اعلام مىكند كه دايره تبرّى نزد شيعه اصوليّه، خارجيان، ناصبيان و مجبّراناند.(4)او حتّى بر احمد بن حنبل نيز به خاطر دشمنىاش با على عليهالسلام خرده مىگيرد و عقيده
دارد كه شيعه اصوليّه، به احمد بن حنبل بغض مىورزد؛ امّا در عين حال، چون ابو حنيفه و شافعى، با امير مؤمنان دوست هستند، شيعه اصوليّه، آنها را دوست دارد.(1)
عبد الجليل، روايات امام صادق عليهالسلام در بحث برائت را، در باره ائمّه ضلال و هر كسى كه به ناحقْ دعوىِ امامت كرده باشد، مىداند و سپس از معاويه، يزيد، مروان و يزيد ناقص نام مىبرد و مىگويد كه اينان بىاستحقاق، دعوى و طلب امامت كردهاند.(2)همچنين به اعتقاد وى از كسانى بايد تبرّى شود كه مخالفت قرآن و قول مصطفى عليهالسلام كردهاند و تيغ در روى علىّ مرتضى كشيدهاند و حسن را زهر داده و حسين را كشته و قرآن را بنشانه تير كرده و سنگ منجنيق در كعبه انداختهاند.(3)
الف. سابقه كاربرد اصطلاح «اصولى» و «اخبارى»
در باره تاريخچه كاربرد اصطلاح شيعه اصولى در برابر اخبارى بايد گفت كه اين كاربرد، يك صورتبندى متأخّر است كه پس از زمان ملاّ محمّدامين استرآبادى (م1033ق) رواج يافت؛ امّا پيش از آن، نزديكترين زمانى كه اين اصطلاحات، با مفهومى مشابه آنچه در دوره استرآبادى به كار مىرفته وجود داشته است، عصر علاّمه حلّى (م726ق) در سده هشتم هجرى است. البته كاربرد اصطلاح اخبارى در معانى نزديك به تاريخنويس، سابقهاى بس دراز دارد كه دست كم به سده سوم هجرى باز مىگردد. علاوه بر آن، در برخى منابع سده پنج و شش هجرى نيز اين اصطلاح به كار رفته است كه قرائن موجود در آنها نشان مىدهد اين گروه، جريانى نقلگرا بودهاند كه در تقابل با عقلگرايان و اهل كلام قرار داشتهاند.(4)
محمّد بن عبد الكريم شهرستانى، مشهورترين ملل و نحل نويس در سده ششم هجرى، در كتاب خود، از شيعه اخباريّه، در تقابل با شيعه معتزلى ياد كرده است.(1)وى در جاى ديگرى، خبر از تقابل ميان شيعيان كلامى و اخبارى و همچنين شيعيان تفضيليه و وعيديه مىدهد.(2)
ابن ابى الحديد معتزلى نيز در سده هفتم هجرى در كتاب خود، از گروهى از اماميّه ياد مىكند و آنان را «محدّثان و اخباريّه اماميّه» نام مىنهد.(3)
شيخ ابو الفتوح رازى، به طور خاصّ يكى از همعصران عبد الجليل است كه از اين تقابل، در كتابش ياد كرده است. وى در جايى از تفسيرش از حشويان اصحاب حديث ياد كرده است.(4)ابو الفتوح، ذيل آيه «وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها»(5)نيز از حشويان و اصحاب حديث به خاطر ديدگاهشان در باره اين آيه، انتقاد مىكند.(6)وى در بخش ديگرى از كتابش به قول اصحاب حديث و مذهب اصحاب اخبار در باب «بنده شقى» اشاره مىكند.(7)
در باره اصطلاح اصوليّه بايد گفت كه وضعيّتْ كاملاً متفاوت است. برخلاف اصطلاح اخبارى كه پيش از دوره استرآبادى در منابع مختلفى از آن استفاده شده است، استفاده از اصطلاح اصولى، بسيار محدودتر است. كاربرد اصطلاح شيعه اصولى در برابر اخبارى، اصولاً پس از استرآبادى رواج يافت و كتاب عبد الجليل قزوينى رازى، تنها نمونه نادرى است كه اصطلاح شيعه اصوليّه در آن به گستردگى به كار رفته است. پس از وى، فخر رازى (م606 ق)از تنها مؤلّفان نزديك به عصر وى است كه اين اصطلاح را در كتاب المحصول به كار برده است.(8)
ب. بازخوانى اطّلاعات كتاب «نقض» در باره تقابل اصوليّه و اخباريّه
تقابل ترسيم شده در كتاب نقض، ميان شيعه اصوليّه و اخباريّه، برخلاف تصوّر اوليّه، مبتنى بر بنيانهاى فقهى نيست.(1)نگارنده چنين چيزى را مبتنى بر دو دليل بيان مىكند. كاربرد اصطلاح شيعه اصولى در آثار نزديك به عصر عبد الجليل، تنها در كتاب فخر رازى يافته شده است و اين در حالى است كه فخر رازى، همشهرى عبد الجليل نيز بوده است. با اين توصيف، به نظر مىرسد كه عبارات فخر رازى در اين زمينه مىتواند قابل اتّكاترين منبع براى تبيين مراد عبد الجليل باشد. گزارش فخر رازى در كتاب المحصول در باره شيعه اصولى و اخبارى، به نحوى است كه گويا سخن از نوعى تقابل ميان عقلگرايى و خبرگرايى است. فخر رازى تصريح مىكند كه غالب قدماى اماميّه، اخبارى بودهاند و آنان علاوه بر فروع، در اصول نيز به اخبار تكيه مىكردهاند.
دليل دومْ اين است كه گرچه در اين كتاب، بارها از شيعه اصوليّه و در موارد محدودترى، از شيعه اخباريّه و تقابل آن با اصوليّه ياد شده است، امّا جالب است كه در بيشتر اين موارد، مؤلّف نقض، اشارهاى به مباحث فقهى و يا اصولى ندارد. از اين رو به نظر مىرسد كه اين تقابل، بيشتر از آنكه خاستگاه فقهى داشته باشد، ناظر به تقابل عقلگرايى و خبرگرايى بويژه در اصول اعتقادات است.
بررسى دقيق متن كتاب نقض نشان مىدهد كه تقابل اصولى با اخبارى و تقابل عقلگرايى يا كلامگرايى با اخباريگرى، دو كاربرد در عرض هم نبوده است؛ بلكه هر دو به يك معنا بودهاند. به تعبير دقيقتر، اصولگرايى به همان معناى مبناگرايى و عقلگرايى در برابر خبرگرايى است. در واقع، «اصولى»، بيشتر از آن كه با «اصول فقه» ارتباط داشته باشد، قرابت معنايى با «اصول اعتقادات» داشته است كه به نظر مىرسد
1) . موضوع اصلى مقاله، كشف مراد عبد الجليل قزوينى رازى، از شيعيان اصولى است و اين كه آيا آنان يك جريان واقعى بودهاند؛ امّا در چند سطر پيش رو، صحبت از اين است كه چرا نويسنده، نام گروه مورد نظرش را اصولى گذاشته است؟ و اصولى در نظر او، انصراف به چه چيزى دارد؟
معنايش اعمّ از «اصول دين» است. در حقيقت، آنان بر پايه اصول قطعىِ پذيرفته شده، به محك و بررسى اخبار مىپرداختند.
از مطلب اخيرى كه بيان شد، مشخص مىشود الگوى مشهور اصولى - اخبارى كه به تقابل استرآبادى و همفكرانش با علماى اصولى متأخّر، اشاره دارد، براى تشخيص تقابلِ مطرح شده در كتاب نقض كارايى ندارد؛ چرا كه تقابل مطرح شده در كتاب نقض، خاستگاه فقهى و اصولى ندارد و در واقع، همان تقابل عقلگرايى و خبرگرايى بويژه در حوزه اعتقادات است. توجّه نداشتن به چنين نكتهاى حتّى برخى شيعهشناسان مشهور را به اشتباه انداخته است و آنان پنداشتهاند كه ريشه درگيرى اخباريان و اصوليان متأخّر را بايد در گفتمان ميان اصوليّه و اخباريّه در كتاب نقض جستجو كرد و اين هر دو در يك راستا بودهاند.(1)
Andrew J. Newman,"THE NATURE OF THE AKHBARI/USULT DISPUTE IN LATE SAFAWID IRAN, PART 2: THE CONFLICT REASSESSED",Bulletin of the School of Oriental and African Studies, University of London, Vol. 55, No. 2.(1992), p. 251). همچنين براى ملاحظه اختلافات خاورشناسان در باره ريشههاى شكلگيرى اخباريان، ر.ك: دائرة المعارف اسلام، مدخل اخبارى - اصولى، رابرت گليو.
با اين اوصاف، بهترين راه براى شناخت شيعه اصوليّه و اشخاص وابسته به آن، استفاده از گزارشهاى خود كتاب نقض است. از ميان اين گزارشها، مواردى كه به طور مستقيم، نام يك اصولى و يا اخبارى برده مىشود براى ما كارآمدترين هستند؛ چرا كه بر اساس آنها با كمترين اشتباه مىتوان اماميان اخباريّه و اصوليّه را از طريق ديدگاههاى عبد الجليل، بازشناسى كرد.
گونه ديگر استفاده از گزارشهاى كتاب نقض، آن است كه تلاش كنيم اصوليّه و اخباريّه را بر اساس تطبيق عقايد آنها پيدا كنيم. عبد الجليل در اين كتاب، به طور مستقيم، عقايد شيعيان اصولى و به طور ضمنى، عقايد شيعيان اخباريّه را بيان كرده
1) . براى نمونه، پروفسور ويلفرد مادلونگ، براساس نقل آقاى نيومن دچار چنين برداشتى شده است و آن را يك يافته جديد كه نظريات رايج را به چالش مىكشد، پنداشته است. ر.ك:
است. با بررسى نسبت اماميان آن دوره با باورهاى معرّفى شده در اين كتاب، مىتوان شيعيان اصولى و اخبارى را در آن دوره، تشخيص داد.
پيگيرى مسير نخست در كتاب نقض، نشان مىدهد كه عبد الجليل، تقريبا همه اماميانى را كه در كتابش نام مىبرد، اصولى مىدانسته است. وى هنگامى كه از شهرهاى شيعهنشين ايران در آن دوره ياد مىكند، ساكنان آنها را شيعه اصولى مىداند.
وى در گزارش خود از محل سكونت شيعه اصوليّه، تقريبا از همه شهرهاى شيعهنشين ايران در آن دوره يعنى: قم، قاشان، آوه، سبزوار، گرگان، استراباد، دهستان،جربادقان، همه بلاد مازندران، بعضى از ديار طبرستان، رى و نواحى اطرافش، بعضى از قزوين و اطرافش و بعضى از خرقان، ياد مىكند.(1)
از سوى ديگر، مراجعه به گزارشهاى عبد الجليل در باره اماميان اخباريّه، مطلب پيشگفته را تأييد مىكند. گرچه عبد الجليل از حشويّه و غلاة و اخباريّه، به عنوان شيعيانى كه در تقابل با شيعه اصوليّه بودهاند ياد مىكند، با اين حال، بسيار جالب توجّه
است كه وى در تمام مواردى كه از مخالفان شيعه اصوليّه بويژه شيعه اخباريّه ياد كرده، نام هيچكدام از آنها را نبرده است و فقط با توصيف اخباريّه، از آنها ياد كرده است كه در نوع خود در كتاب كلامى با اين حجم، جالب و كمنظير است. تنها اطلاعات مفيدى كه عبد الجليل مىدهد آن است كه در دوره وى، شيعيان اخباريّه، منقرض و يا بسيار ضعيف گشتهاند.
عبد الجليل قزوينى رازى تأكيد مىكند كه در آن دوران، به همّت تلاشهاى سيّد مرتضى و شيخ طوسى، تقريبا چيزى از شيعيان اخباريّه باقى نماندهاند، بجز اندكى كه ممكن است در برخىجاها پراكنده باشند و آنها هم جرئت ندارند كه عقايد خود را به شكل آشكارا در برابر شيعيان اصولى بيان كنند.(2)
نتيجه طبيعىِ چنين موضعگيرىاى - يعنى گسترده كردن دايره شيعه اصوليّه و ذكر
نكردن نام هيچكدام از شيعيان اخباريّه - اين است كه نمى توان وجه تمايز خاصى براى گروهى كه وى از آنها به عنوان شيعه اصوليّه ياد مىكند، پيدا كرد و با معيار و الگوى خاصى نمىتوان آنان را تشخيص داد و تعيين كرد.
پيگيرى مسير دوم در كتاب نقض نيز نتيجه چندان رضايتبخشى ندارد. پيشتر به برخى از محورهاى اعتقادىِ شيعه اصوليّه در آينه كتاب نقض اشاره شد. گرچه در ميان محورها برخى وجوه اشتراك با مكاتب امامى آن دوره، همچون مكتب متكلّمان بغداد به چشم مىآيد، امّا نبايد فراموش كرد كه مهمترين و برجستهترين محور اعتقادى شيعه اصوليّه - كه آنان را از اماميان سنّتگرا متمايز مىكرد - ، «تسامح در تبرّى» بود. با اين اوصاف براى جستجو در ميان اماميان آن دوره، مهمترين محور و شاخصى كه بايد در نظر گرفت، شاخص «تسامح در تبرّى» است. به تعبير بهتر، در اين جستجو تا زمانىكه وجود اين مؤلّفه در شخص يا گروهى ثابت نشود، نمىتوان آنان را شيعه اصولى و همكيش با عبد الجليل دانست.
وقتى بر اساس اين شاخصه، جستجو را آغاز مىكنيم، در مىيابيم كه يافتن اماميانى با اين ويژگى اعتقادى در عصر عبد الجليل، بسيار دشوار و بلكه نشدنى است.(1)در صورتى كه ادّعا شود شيعه اصوليّه، گروه محدودى بودهاند كه چنين باورى داشتهاند، از اين رو، يافتن اماميانى همكيش عبد الجليل دشوار است. بايد گفت كه اين مطلب، با ادّعاى عبد الجليل كه تقريبا بيشتر اماميان دوره خود را اصولى مىداند، سازگار نيست. به عكس، بايد يافتن افرادى با باورهاى مشابه عبد الجليل، با سهولت كاملْ امكانپذير باشد.
1) . البته در اواخر مقاله، به برخى معاصران عبد الجليل همچون: شيخ منتجب الدين رازى و شيخ ابو الفتوح رازى - كه به نظر مىرسد مواضعى مشابه عبد الجليل داشتهاند - اشاره خواهد شد؛ امّا ديدگاه آنان همانند خود عبد الجليل، قابليّت تفسيردوگانه دارند و در نهايت، بر اساس برخى قرائن ديگر، احتمال تقيّهاى بودن آنها بيشتر است.
پس از ناكارآمدى اطلاعات مستقيم موجود در كتاب براى بازشناسى هويّت شيعه اصوليّه، ناگزيريم براى تعيين هويّت كسانى كه عبد الجليل از آنها به عنوان «شيعه اصولى» ياد مىكند، چند فرضيّه ديگر را بررسى كنيم. اين فرضيّهها بر اساس اطلاعات اوليّه موجود مطرح مىشود و سپس صحّت اين فرضيّهها با اطلاعات موجود در كتاب و همچنين عصر عبد الجليل، سنجيده مىشود. در اين خصوص، سه فرضيّه قابل طرح است:
الف. فرضيّه نخست
شيعه اصوليّه، همان اماميان ايرانى تأثيرپذيرفته از مكتب متكلّمان بغداد و شيخ طوسى هستند. اين نخستين فرضيّهاى است كه در نگاه اوّليه، به ذهن محقّقان مىرسد. بر اساس اين فرضيّه، «شيعه اصوليّه» را يك گرايش امامى فرض مىكنيم كه در تقابل جريانهاى ديگرى همچون غلاة و اخباريّه قرار داشته است و كتاب نقض، آينه تمامنماى باورهاى اين گرايش امامى در آن دوره بوده است. طبق اين الگوى بدوى، شخصيّتهاى جامعه امامى، به دو گروه اخباريّه و اصوليّه تقسيم مىشوند. شيعه اصوليّه، در واقع همان گروندگان به مكتب متكلّمان بغداد و شيخ طوسى هستند و شيعه اخباريّه، همان اصحاب حديث مكتب قم و بازماندگان آنها در سده ششم هجرى.
ب. فرضيّه دوم
تعبير «شيعه اصوليّه»، اشاره به گروهى از اماميان ساكن رى دارد كه گرايشهاى معتزلى داشتهاند. اين فرضيّه، مطلبى است كه ويلفرد مادلونگ در نوشتههايش بويژه در مقاله «كلام اماميّه و معتزله» بدان اشاره كرده است. وى بر اين باور است كه با تلاشهاى صاحب بن عبّاد (وزير معتزلى آل بويه)، در رى، جريانى از شيعيان امامى و زيدى شكل گرفت كه متمايل به كلام معتزلى بودند. به گفته مادلونگ، عبد الجليل قزوينى رازى، از آخرين بازماندگان اين گرايش در رى است. بر اساس ادّعاى وى،
گروهى كه عبد الجليل از آنها به عنوان «شيعه اصوليّه» ياد مىكند و اعتقادات خاصّى را به آنها نسبت مىدهد، همين گروه هستند.(1)
ج. فرضيّه سوم
مطرح كردن اصطلاح «شيعه اصوليّه» با انگيزهاى كاملاً راهبردى، يعنى براى تثبيت و حتّى حفظ جايگاه اجتماعى اماميّه در ايران سده ششم هجرى بوده است. بر اساس اين فرضيّه، كاربرد اصطلاح «شيعه اصولى»، مبتنى بر الگوهاى فرقهاى شناخته شده در آن دوره نبوده است و صرفا راهبردى براى حفظ و تقويت پايگاه اماميان بوده است. بر اين اساس، مطرح كردن جريان «شيعه اصوليّه» و قراردادن آن در برابر «شيعه اخباريّه»، ابتكارى براى نجات جامعه امامى - كه به خاطر برخى اتّهامات در معرض انزوا قرار داشتهاند - بوده است. بر مبناى اين راهبرد، اماميان مىتوانستند بسيارى از اتّهامات متوجّه خود را به شيعيان اخباريّه منتسب كنند و اعلام كنند كه شيعيان اخباريّه، گروهى در اقلّيت بودهاند كه منقرض شدهاند و شيعيان اصوليّه، از چنين تهمتهايى (همچون شتم و لعن برخى صحابه) مبرّا هستند.
بر اساس اين راهبرد، تقريبا همه شخصيتهاى امامى شيعه اصولى معرّفى شدند و برخى عقايد تحريكبرانگيز سنّتى اماميّه همچون مسئله تبرّى به گروهى از اماميانِ منقرض شده تحت عنوان شيعيان اخباريّه، نسبت داده شد. در ادامه مقاله، صحّت هر سه فرضيّه، مورد آزمايش قرار مىگيرد و در پايان مشخّص مىشود كه فرضيّه سوم، مقبولترين رهيافت است.
الگوى نسبتا مشهورى تحت عنوان «تقابل اصحاب حديث قم و مكتب متكلّمان بغداد» وجود دارد كه گرچه كانون زمانىِ اين تقابل، مربوط به اواخر سده چهارم و اوايل سده پنجم هجرى است، امّا مىتوان دامنههاى آن را در سده ششم هجرى نيز
1) . مكتبها و فرقههاى اسلامى در سدههاى ميانه، ص 161.
پيجويى كرد. به نظر مىرسد گروهى از اماميّه - كه در آثار سده پنجم و ششم هجرى از آنها به عنوان اخباريّه و يا حشويّه ياد شده است - ، همان ادامهدهندگان مكتب اصحاب حديث قم باشند.(1)
از سوى ديگر، شمارى از عالمان امامىِ ايران در سده ششم هجرى، دستپروردگان: شيخ مفيد، سيّدمرتضى، شيخ طوسى و فرزندش ابوعلى طوسى هستند كه مىتواند نشانگر فراگيرى گرايش به مكتب متكلّمان بغداد در ايران سده ششم هجرى(2)و ادامه حضور محافل پيرو ديدگاههاى مكتب متكلّمان در ايران آن دوره باشد.(3)با اين اوصاف، تقابل اصوليّه و اخباريّه در سده ششم هجرى، در واقع همان تقابل اصحاب حديث قم و مكتب متكلّمان بغداد است كه در شاگردان ايرانى آنها تبلور يافته است.
يكى از پژوهشگران معاصر، تلاش كرده است كه بر پايه اطلاعات موجود از سده پنجم و ششم هجرى براى تحديد و شناسايىجريانهاى امامى ايران بر پايه
1) . علاوه بر ارجاعات ذكر شده در اوايل مقاله، شريف ادريسى، به عنوان يكى از معاصران عبد الجليل در كتاب نزهة المشتاق فى اختراق الآفاق، پس از اشاره به تشيّع اهل قم، اهل كاشان را حشوى معرّفى مىكند ج 2، ص 676. با توجّه به اينكه در آن دوره، اهل كاشان امامى بودهاند، بى ترديد، مراد او حشويان امامى است. شايد يكى از بهترين گزارشهايى كه مىتواند مقصود از حشويّه شيعه در دوره مورد بحث را مشخص كند، گزارش فتّال نيشابورى در انتهاى كتاب روضة الواعظين باشد. فتّال در آن جا تصريح مىكند كه حشوى و مخلّط نيست. وى مىگويد: من خبرى در اين كتاب ذكر نكردم كه ظاهرش مطابق مذهب حشو باشد مگر اينكه معنا و تأويل آن را مىدانستم؛ امّا براى طولانى نشدن كتاب، آن معنا و تأويل را نياوردم. در واقع، در توصيفى جالب از حشويّه مىگويد كه آنان بدون آگاهى و فهم محتواى خبر، آن را مىپذيرند؛ امّا او كه حشوى نيست، و بر اين باور است كه خبر، تأويل صحيحى دارد كه بايد آن را دانست (روضة الواعظين، ص 509).
2) . تاريخ تشيّع در ايران، ص 500.
3) . برخى خاورشناسان متأخّر تلاش كردهاند كه گفتمان تقابلى مكتب قم و بغداد را با اتّكا به برخى آثار به جاى مانده از آنها، مورد بحث و تدقيق قرار دهند، كه شايد براى بازشناسى اين تقابل، مفيد فايده باشد ر.ك: مدرسه قم و بغداد.
گرايشهاى فقهىشان تلاش كند.(1)اين پژوهش، بر پايه تقابل اصحاب حديث قم با مكتب متكلّمان بغداد و ادامه يافتن اين روند در شاگردان آنها فراهم آمده است.(2)بر اساس اين پژوهش، گروهى كه عبد الجليل قزوينى رازى، از آنها به عنوان «شيعه اصوليّه» ياد مىكند، مشتمل بر دو گروه مكتب متكلّمان ايران و محافل پيرو شيخ طوسى هستند.(3)چون اين پژوهش، از معدود آثارى است كه تلاش كرده است تا تقابل اخباريّه با اصوليّه را در سده ششم هجرى، در گستردهترين شكل ممكن و با معرّفى شخصيّتهاى آنها پيجويى كند، شايد بهترين نمونه براى تطبيق الگوى ارائه شده در آن با مطالب كتاب عبد الجليل باشد.
بر اساس ارزيابى اوليّه و الگوى ارائه شده در اين پژوهش، شخصيّتهايى همچون: تاج الدين كيسكى، ابوطالب بن بابويه،(4)حسكا بن بابويه(5)و مانگديم رضى،
از شخصيتهاى اخبارى هستند.(6)همان طور كه پيشتر اشاره شد، تعابير كتاب نقض نشان مىدهد كه عبد الجليل در
1) . ر.ك: مكاتب فقهى امامى ايران، پس از شيخ طوسى تا پايگيرى مكتب حلّه، احمد پاكتچى، تهران: دانشگاه امام صادق عليهالسلام .
2) . در اين كتاب، از چهار جريان به عنوان جريانهاى اصلى فقهى در ايران ياد شده است: اوّل، مكتب متكلّمان كه تأثيرپذيرفته از مكتب متكلّمان بغداد به استثناى شيخ طوسى است؛ دوم، محافل پيروان شيخ طوسى؛ سوم مكتب اخباريّه؛ چهارم، جريانى با رويكردى انتقادى كه در سه جريان پيشين نمىگنجد.
3) . مكاتب فقهى امامى ايران، ص 169. البته دكتر پاكتچى در اوايل كتابش ص 56 - 57 تأكيد مىكند كه مراد عبد الجليل از شيعه اصوليّه، مكتب متكلّمان است و نه شيخ طوسى كه به نظر نگارنده، پذيرشش دشوار است و شايد به همين علّت باشد كه ايشان در ادامه كتاب، نظر خود را در اين خصوص تغيير داده است (ص169).
4) . عبد الجليل در باره او مىگويد: بو طالب بابويه، سالها واعظ و مذكّر مسلمانان بوده است و امانت و فضل او ظاهر و باهر بر همگان است نقض، ص144.
5) . عبد الجليل از وى به عنوان پير طايفه ياد مىكند همان، ص 34. در جاى ديگرى مىگويد كه علم و امانت و زهد و ورع شمس الإسلام حسكا بابويه، بر همگان معلوم است (همان، ص144).
6) . ر.ك: مكاتب فقهى امامى ايران، ص 188 - 194.
تقابلى كه ميان اصوليّه و اخباريّه مطرح كرده است، علاوه بر اينكه عباراتش در باره برخى از شخصيّتهاى پيشگفته نشان مىدهد كه وى آنها را اخبارى نمىدانسته است، بلكه گواه آن است كه آنها را اصولى مىدانسته است.(1)
مهمترين فردى كه بررسى جايگاه او در كتاب، به خوبى ناكارآمدىِ اين الگو براى توصيف تقابل مطرح شده در كتاب نقض را نشان مىدهد، شيخ صدوق است. نوع تعامل و موضعگيرى عبد الجليل در برابر شيخ صدوق - به عنوان شناختهشدهترين شخصيّت مكتب اصحاب حديث - ، به خوبى مىتواند گواه اين مطلب باشد.(2)
در نگاه عبد الجليل، شيخ صدوق هيچ گاه نمىتواند يك شيعه اخبارى باشد. وى در اشارهاى كوتاه در كتابش، از شيخ صدوق به بدى ياد نمىكند و او را فقيهى مقدّم و پيشتاز در كنار شيخ مفيد، سيّد مرتضى و شيخ طوسى ذكر مىكند.(3)عبد الجليل قزوينى رازى در جاى ديگرى، از ابن بابويه به عنوان شخصى بزرگوار و استاد همه اصحاب ياد مىكند.(4)
گزارش عبد الجليل از عناوين كتابهاى رايج در آن زمان نيز به خوبى نشان مىدهد كه شيخ صدوق، شخصيتى شناخته شده و مورد احترام بوده است. صاحب نقض در ميان كتابهاى رايج در آن دوره شيعه اصوليّه، از [كتاب] من لايحضره الفقيه و علل الشرائع شيخ صدوق ياد مىكند.(5)
1) . لازم به يادآورى است كه عبارات عبد الجليل در باره اخباريّه و حشويّه شيعه، بسيار تند است و او در كتابش به شدّت عليه آنها موضع مىگيرد و تأكيد مىكند كه در تمام كتب اصوليان، از آنها برائت جسته شده است ر.ك: نقض، ص 3. از اين رو، دور از انتظار است كه وى بخواهد نام يكى از اخباريان اماميّه را ببرد و هيچ موضعى عليه او نگيرد، چه رسد به اينكه بخواهد او را مدح كند.
2) . شيخ صدوق، برجستهترين و شناخته شدهترين شخصيت مكتب اصحاب حديث قم است و در كانون موضعگيرىهاى بغداديّون عليه قميون قرار گرفته است ر.ك: تصحيح اعتقادات الإمامية، ص 136. از اين رو، اوّلين انتظارى كه از يك گروه مخالف اصحاب حديث مىرود، آن است كه در هنگام يادكردش از شيخ صدوق، به خوبى تقابلش با وى را نشان دهد.
3) . ر.ك: نقض، ص 29.
4) . ر.ك: همان، ص 191.
5) . ر.ك: همان، ص 38 - 39.
عبد الجليل قزوينى رازى، با همان عظمتى كه از امثال سيّد مرتضى، شيخ مفيد و شيخ طوسى ياد مىكند،از ابن بابويه نيز ياد مىكند. در حقيقت، تنها چيزى كه مىتواند باعث شود خواننده كتاب نقض باور كند كه عبد الجليل ميان امثال شيخ صدوق و شيخ مفيد، تمايز قائل است، پيشفرضهاى ذهنى خود اوست و در عبارتهاى كتاب، گواهى بر اين مطلب نخواهد يافت.
فرضيّه دوم، نظر ويلفرد مادلونگ بود. وى بر اين باور بود كه بر اثر فعّاليتهاى صاحب بن عبّاد در رى، گروهى از اماميان و زيديانِ متمايل به انديشههاى زيدى در اين شهر شكل گرفته بود كه عبد الجليل نيز از بازماندگان اين گروه در سده ششم هجرى بوده است و مراد او از «شيعه اصوليّه»، همين گروه است.(1)
اين نزديكى و تشابه در عقايد، به خصوص در برخى دورههاى خاصّ تاريخى، قابل انكار نيست و شايد به همين علّت باشد كه نزديكى اماميّه و معتزله در برخى دورهها تا بدانجا رسيد كه معتزليان، خواستار وحدت كامل سياسى و اعتقادى - جز در بحث امامت - با شيعه شدند.(2)با اين وجود، به نظر مىرسد كه ديدگاه مادلونگ در خصوص ارتباط اين موضوع با كتاب نقض، قابل پذيرش نباشد. همان طور كه در فرضيّه پيشين گفته شد، عبد الجليل، تقريبا بيشتر اماميان همعصر خود را شيعه اصولى مىدانسته است و در واقع، از كسى به عنوان شيعه اخباريّه ياد نمىكند و آنان را گروهى منقرض شده مىداند؛ امّا در باره گروهى كه مادلونگ، آنان را اماميان و زيديان متمايل به معتزله مىداند، مطالبى را به عنوان شيعيان اصولى مطرح مىكند. در صورتى كه بپذيريم مراد عبد الجليل از شيعه اصوليّه، همان چيزى است كه مادلونگ ادّعا مىكند، در اين خصوص، دو احتمال را مىتوان مطرح كرد:
نخست آنكه اين گروه، در معناى عامترى، همان اماميان متأثّر از مكتب متكلّمان بغداد بودهاند كه پيشتر به آنها اشاره شد؛(1)دوم اينكه اين گروه، جريانى متمايز از مكتب متكلّمان بغداد بودند و در واقع، نسخه پيشرفتهترى از نزديك شدن به باورهاى معتزلى را ارائه كرده بودند.
همان طور كه در بررسى فرضيّه اوّل نشان داده شد، احتمال نخست در باره ديدگاه مادلونگ، مردود است. به تعبير بهتر، برداشت اوّلى كه از اظهارات مادلونگ مىتوان داشت، مشابه همان فرضيّه اوّل است كه به دلايل پيشگفته، قابل پذيرش نيست.
امّا برداشت دوم از نظريّه مادلونگ نيز قابل پذيرش نيست؛ چرا كه اگر شيعيان معتزلى، همان اماميان متأثّر از مكتب متكلّمان نباشند، به ناچار بايد گروهى باشند كه در تشابه عقايد و گرايش به معتزله، بسيار پيشرفتهتر از مكتب متكلّمان هستند. در واقع مىتوان گفت كه تنها بخشى از اماميان متأثّر از مكتب متكلّمان بغداد، شيعه معتزلى بودهاند و نه همه آنها. با اين اوصاف، بخش ديگر اماميانِ متأثر از مكتب متكلّمان بغداد در گفتمان كلامى عبد الجليل بايد اخبارى تلقّىشوند. در چنين حالتى،
ديگر نسبت اخباريّه و اصوليّه، اقليّت به اكثريّت نيست و حتّى ممكن است به عكس آن باشد. همچنين بايد اماميان شناخته شدهاى به عنوان اخبارى وجود داشته باشند و اطّلاعات آنها در كتاب، انعكاس يافته باشد؛ امّا اطّلاعات كتاب، با اين الگو نيز سازگارى ندارد و علاوه بر اينكه اخباريّه در اقليّت شديد هستند، هيچ شخصيّت قابل ذكرى در ميان آنها وجود ندارد.(2)
1) . چرا كه مشهور است متكلّمان بغداد نيز در برخى آموزههاى خود، متأثّر از معتزله بودهاند. براى ديدن نمونهاى از تأثيرپذيرى مكتب متكلّمان از معتزله در انكار عالم ذر ر.ك: مؤلّفههاى غلو نزد اماميّه...، ص 107.
2) . تذكّر اين نكته، ضرورى است كه ما در اين مقاله، در پى مراد و هدف عبد الجليل از كاربرد اصطلاح «شيعه اصوليّه» هستيم؛ از اين رو، نفى نظر مادلونگ بدين معنا نيست كه قطعا در آن دوره در رى، گروهى از اماميان با گرايش اعتزالى نبودهاند؛ بلكه بدين معناست كه مراد عبد الجليل از «شيعه اصوليّه»، اين گروه نبوده است.
عبد الجليل قزوينى رازى، در بخشى از كتابش هنگامى كه صاحب كتاب فضائح، اماميّه را در بسيارى از اعتقاداتشان به همراهى با معتزله، متّهم مىكند، تأكيد دارد كه اماميّه با دليل و حجّت، در برخى مسائل با معتزله، موافقت دارد؛ ولى در عين حال، به شدّت بر استقلال نظام كلامى اماميّه تأكيد مىكند و با خطاب قرار دادن عالم سنّى، به او گوشزد مىكند كه اگر باورهاى اماميّه را اعتقادات معتزله مىداند بايد نام كتاب خود را «بعض فضائح المعتزله» مىگذاشته است.(1)چنين موضعگيرىاى از عالمى كه در حدّ ادّعاى مادلونگ، از معتزله، تأثير پذيرفته باشد، بسيار بعيد به نظر مىرسد.
در طول حيات اجتماعىِ جريانهاى مذهبى، گاه پيش مىآيد كه برخى عقايد آنها به يك «اتّهام اجتماعى» يا «برچسب» تبديل مىشود. وقتى چنين حالتى براى برخى جريانها روى مىدهد، بدان معناست كه در نگاه مردم آن جامعه، آن اعتقاد و در درجهاى پيشرفتهتر، خودِ آن جريان، بدون هيچ توضيح و تفصيلى، ناهنجارى و گمراهى تلقّى مىشوند. به تعبير ديگر، گرچه در حالت عادى در باره برخى جريانها در جامعه، امكان گفتگوهاى تقابلى و ردّ و قبول وجود دارد، با اين حال، هنگامى كه در جامعهاى نسبت به يك جريان، حسّاسيّت ايجاد شود، ديگر چنين امكانى از لحاظ اجتماعى براى آن جريانْ وجود ندارد و در نگاه مردم آن جامعه، انتساب به آن جريانْ بدون هيچ توضيح و تفصيلى، گمراهى تلقّى مىشود.
در چنين حالتى، اگر فرد يا گروهى به آن جريانْ منتسب شوند - صرف نظر از اين كه آيا واقعا به آن جريان، وابسته باشند يا نباشند - ، تلاش مىكنند چنين انتسابى را از خودشان نفى كنند. همچنين ممكن است كه اين نفى، به خاطر وجود برخى تشابهها ميان افراد منتسب شده و آن جريان مطرود، براى جامعه، باورپذير نباشد. در اين صورت، يكى از راهبردهايى كه افرادِ متّهم شده مىتوانند در پيش گيرند، آن است كه خود
1) . ر.ك: نقض، ص 482 - 483.
را گروهى متمايز از آن جريان مطرودْ معرفىكنند كه با وجود برخى تشابهها، تفاوتهاى بسيار جدّىاى نيز بخصوص در زمينه عقايد حسّاسيّت برانگيزشان با آنها دارند.
چيزى كه در فرضيّه سوم مطرح مىشود، مبتنى بر حقيقت پيشگفته است. بر اساس اين فرضيّه، طرح اصطلاح ناآشناى «شيعه اصوليّه»، همين كاركرد را داشته است. اماميان، مجبور بودند شمارى از عقايد سنّتى اماميّه همچون مسئله تبرّى را - كه
به آنان نسبت داده مىشد - نفى كنند و خود را مبرّى از آن باورها اعلام كنند.(1)امّا با توجّه به اين كه ردّ پاى اين باورها در ميان آثار برخى اماميان متقدّم، موجود بود و از سوى ديگر، هنوز اماميانى بودند كه همسان بودن عقايدشان با پيشينيانشان در اذهان مردم نهادينه شده بود، چنين نفيى براى جامعه، باورپذير نبود. از اين رو، آنان مجبور شدند خود را به عنوان گروه جديدى از شيعيان اماميّه معرّفى كنند و اعلام كنند كه اين عقايد براى شاخههايى از اماميّه همچون غلاة و اخباريّه بوده است كه منقرض شدهاند و يا دست كم در اقليّت محدود هستند.
پس از ردّ دو فرضيّه پيشين و همچنين نداشتن دليلى در دست براى ردّ اين فرضيّه، خواه ناخواه، فرضيّه سوم به عنوان يك فرضيّه محتمل و قريب به يقين، جايگاه خود را حفظ مىكند؛ ولى نگارنده، در عين حال تلاش مىكند كه شواهدى بر صحّت اين فرضيّه نيز ارائه كند. يكى از اين شواهد، تقيّهاى بودن گفتمان كتاب نقض است كه به طور تفصيلى بدان پرداخته خواهد شد. در نهايت هم براى تبيين بهتر مدّعاى نگارنده، ارتباط مفاد فرضيّه سوم با دو فرضيّه ديگر را بيان مىكنيم.
1) . ادّعاى مطرح شده در اين فرضيّه، در گام اوّل، هيچ توضيحى در اين خصوص نمى دهد كه آيا اين نفى، تقيّهاى بوده است و يا واقعا عبد الجليل و همسلكانش چنين اعتقاداتى نداشتهاند. اين فرضيّه، فقط تأكيد مىكند كه در جامعه آن روز، برخى عقايد منتسب به اماميّه، به يك اتّهام اجتماعى براى آنان تبديل شده بود. لذا آنان آن عقايد را از خود نفىكردند. اگر واقعا بدان باور نداشتهاند، بسيار طبيعى است كه آن را نفى كنند و اگر باور داشتهاند، ضرروت تقيّه، اقتضا مىكرده است كه آن را نفى كنند. فرضيّه سوم مىگويد: جعل اصطلاح «شيعه اصوليّه»، راهبردى بود كه اين نفى را براى جامعه، باورپذير مىكرد.
الف. شواهد فرضيّه سوم يك. شرايط اجتماعى اماميّه و ضرورت به كارگيرى راهبرد فرضيّه سوم
بر اساس شواهد موجود، به نظر مىرسد كه اماميان همعصر عبد الجليل، چالشهاى اجتماعى جدّىاى را پيش روى خود داشتهاند. يكى از اين چالشها نوع روابط آنها با حاكمان وقت بوده است.
پوشيده نيست كه در جوامع مختلف، گروهى مىتواند فكر و عقيده خود را گسترش دهد كه ديدگاههايش نزديك به باورهاى حاكمان آن جامعه باشد و يا گروهى كه دست كم بتواند در ظاهر، ديدگاههاى خود را به باورهاى حاكمان، نزديك جلوه دهد. چنين چيزى در باره جامعه مسلمان ايران در سده ششم هجرى نيز صحيح بوده است.(1)در كتاب نقض، موارد متعدّدى از درگيرىهاى كلامى و جدالهاى اعتقادى ميان پيروان مذاهبْ گزارش شده است كه جالب است دانسته شود كه بيشتر اين مناقشات، با طرفدارى حاكم وقت از مذهبى، به نفع آن مذهب، تمام مىشده است.(2)
شايد به همين علّت باشد كه عبد الجليل در كتابش تا حدّ مبالغهآميزى تلاش مىكند كه روابط خود با حاكمان را نيكو جلوه دهد. حتّى عبد الجليل رازى در بسيارى از موارد در كتاب نقض، نسبت به برخوردهاى تند و قهرآميز سلجوقيان، چشم پوشى مىكند و سعى دارد به نحوى، چنين وانمود كند كه رفتار آنان با شيعيان، دوستانه بوده است.(3)
در كنار اين مسئله، اهل مذاهب مختلف در آن دوره، پيوسته نزد حاكمان، سخن چينى يكديگر را مىكردند، كه در اين مورد نيز داشتن روابط نزديك با حاكمان براى دفع توطئه، بسيار با اهميت بود. عبد الجليل مىگويد كه ابولقاسم عبدويه، شيعه امامتى اصولى بود و به خاطر سعايت، سلطان، او را به دار آويخت و بعد پشيمان شد و
اجازه داد كه در مقابل تربت سيّد عبد العظيم حسنى، به خاك سپرده شود.(1)
يكى از مهمترين چالشهاى اجتماعى اماميان در آن دوره - كه با ديگر مسائل اجتماعى اماميّه نيز ارتباط داشت - ، انتساب برخى عقايدِ حساسيّتبرانگيز به اماميّه بود. شيعه، به خاطر انتسابش به برخى باورهاى حساسيتبرانگيز (همچون مسئله تبرّى)، از لحاظ اجتماعى، در معرض اتّهام و پرسش قرار داشت. گزارشهاى عبد الجليل از سده ششم هجرى، نشان مىدهد كه اين اتّهامات براى اماميّه، به يك «برچسب اجتماعى» تبديل شده بود.(2)
شايد نخستين دليل و قرينهاى كه مىتواند نشان دهنده حسّاسيت كلّى جامعه در برابر عقايد اماميّه باشد، لحن و شيوه نگارش كتاب بعض فضائح الروافض باشد. جالب است كه نويسنده نوسنّى براى تخريب عقايد اماميّه، كمتر تلاش كرده است كه بگويد: «فلان عقيده اماميّه، به فلان دليلْ مردود است»؛ بلكه صرفا عقايد اماميّه را با لحنى تحقيرآميز روايت كرده است. اين شيوه گزارش و مخاصمه، به خوبى نشان مىدهد كه در ديد غالب افراد جامعه آن عصر، دست كم شمارى از عقايد اماميّه، قابل دفاع نبودهاند و به يك برچسبْ تبديل شده بودهاند. از اين رو، عالم سنّى، نيازى به اقامه برهان براى آن نمىديده است.
گزارشهاى كتاب عبد الجليل نشان مىدهد كه مسئله تبرّى در ميان اماميّه و موضعگيرى آنان در برابر خلفا و برخى زنان پيامبر صلىاللهعليهوآله ، مهمترين مسئله حسّاسيتبرانگيز در ميان عقايد اماميان بوده است. لذا سوى مقابل اين حساسيّت شديد، تبديل شدن مسئله برائت به عنوان اتّهام اجتماعى براى اماميّه و ديگر
1) . ر.ك: نقض، ص 121.
2) . گزارش خواجه سنّى در كتابش نشان مىدهد كه در دورهاى حتّى نَفْس شيعى بودن، به يك اتّهام اجتماعى تبديل شده بود. وى مىگويد: «در عهد سلطان ماضى محمّد ملكشاه - نوّر اللّه مضجعه - اگر اميرى كدخدايى داشتى، رافضى شيعه بسى رشوت به دانشمندان سنّى دادى تا بگفتندى او رافضى نيست؛ سنّى يا حنفى است» (نقض، ص113).
جريانهاى شيعىِ آن دوره بوده است. عبد الجليل در جايى از كتابش اين گونه مىگويد:
شيعت اصوليّه بحمد اللّه بدين تهمتْ متّهم نبودهاند و هر صحابه را و تابعين را كه خداى و رسول دوست داشتهاند و قبول كردهاند، شيعت مريد باشند.(1)
عبارت ياد شده، به خوبى نشان مىدهد كه در جامعه آن دوره، مسئله برائت، كاملاً به يك برچسب اجتماعى و يك اتّهام تبديل شده بوده است.
از ديگر مواردى كه مىتواند در ادامه، مؤيّدى بر وجود حسّاسيت شديد در خصوص باور تبرّى شيعه باشد، بحث نامگذارى به اسم خلفاست. نويسنده بعض فضائح الروافض، ادّعا مىكند كه شيعيان، از طريق دشمنى با خلفا در رى، قم و كاشان، نام فرزندان خود را عمر و ابو بكر و عثمان نمىگذارند و صاحب نقض چنين پاسخ مىدهد:
و امّا آنچه در رى و قم و قاشان و دگر مواضع، نام بو بكر و عمر و عثمان بر فرزندان كمتر نهند، شبهتى نيست و آن را سبب نزولىهست و آن عجب است كه در عهد سلطان ملكشاه و بركيارق ... آن پير دانشمند سنّى متعصّب چنين فتوا كرد كه اين رافضيان از غايتِ بغض صحابه مىشوند و نام پسران را بو بكر و عمر و عثمان برمىنهند و فرزندان را به نيّت ايشان كافر و ملحد و حرامزاده مىخوانند و نامشان مىبرند و اشارت به فرزندان خود مىكنند... . چون حال بدين انجاميد، شيعت اين حال رفع كردند بر خواجه على عالم و فقيه بُلمعالى امامتى و شمس الإسلام حَسَكا و بو طالب بابويه و سيّد رئيس محمّد كيسكى و سيّد امام مانگديم رضى، ايشان گفتند: چون در اين اختيار بر شما تشنيع مىزنند، ترك اين تبرّك كنيد و اين اسامى كه سنّت است بر فرزندان منهيد تا كس را بر شما سخن نباشد.(2)
اين گزارش، در نوع خود بسيار جالب است؛ چرا كه نشان مىدهد اوضاع، آن قدر براى اماميّه دشوار بوده است كه فرزندان خود را به نام خلفا نامگذارى مىكردند يا نمىكردند، در هر صورت، مخالفان از آن، دستاويزى براى خود ايجاد مىكردهاند.
نويسنده بعض فضائح الروافض در جاى ديگرى، مجد الملك ابوالفضل براوستانى را كه شيعه مذهب و در رى، حاكميت و وزارت داشت، متّهم مىكند كه افرادى را كه نام خلفا داشتند، دستور به كشتن آنها داده است. متن عبارت وى چنين است: «تا به حدّى كه چون بُلفضل براوستانى در رى بود گازرى را از درعايش به حوالتى بگرفتند و نام گازر، بو بكر بود؛ امّا رافضى بود تا پيش مجد الملك براوستانى افتاد، گفت: ببرى او را و برآويزى به حوالتى كه قتل بر او واجب نبود. گفتند: اى خداوند! او مردى مؤمن است؛ يعنى رافضى است. گفت: شما گفتى بو بكر نام است و هر آينه، بو بكر كشتنى باشد تا دست از او بداشتند».(1)صاحب نقض در جواب وى مىنويسد:
من نيز شنيدم از رئيس، شيعت سيّد فخر الدين گفت: روزى در پيش مجد الملك بودم، در خدمت پدرم حاضر بودم سيّد على علوى، دو بازرگان غريب درآمدند: يكى از حلب و ديگرى از ماوراء النهر. ماورالنهرى، عمر نام و حنيفى بود و حلبى، على نام و شيعى بود. مجد الملك بفرمود تا ماوراء النهرى را كه عمر نام بود، از خزانه زر بدادند و على حلبى را حوالت ساختند با شهر، مردكى فرّاش حاضر بود گفت: خداوندا! عجب نيست عمر را نقد مىدهد و على را نسيه؟! گفت: مىدانم؛ امّا تا جهانيان بدانند كه در پادشاهى و معامله، تعصّب روا نباشد.(2)
اين گزارش نيز به خوبى حاكى از وجود زمينه اتّهام براى اماميّه به بهانه تعصّبات مذهبى است.
از ديگر چالشهاى اجتماعى اماميّه در دوره ياد شده، فعّاليتهاى تخريبى اسماعيليّه عليه حاكمان وقت و سپس اتّهام اماميّه به همكارى و همدستى با آنها بود. در كتاب نقض، گزارشهاى زيادى در باره با اسماعيليّه و پيروان حسن صبّاح ارائه شده است. از اين گزارشها معلوم مىگردد كه اسماعيليان، نزد هيچ يك از مذاهب رسمى، مقبوليت نداشته و در نزد سران و پيروان مذاهب، به ملاحده؛ مشهور بودهاند.
شدّت عمل اسماعيليّه به قدرى بود كه زيستن اماميّه در كنار اهل سنّت را دچار مشكل كرده بود. در همين راستا سنّيان، اسماعيليان را ملاحده و كافر مىخواندند و براى اعمال فشار بر شيعيان مىگفتند: «رافضى، دهليز ملحدى است».(1)يعنى مردم،ابتدا شيعه امامى مىشوند، سپس از اين مجرا به مذهب اسماعيلى مىپيوندند. همچنين خواجه سنّى در باره برخى اماميان همچون بو جعفر عيلان، بو رضا و بُلفتوح اسدآبادى، معتقد است كه آنان ابتدا رافضى بودند و سپس اسماعيلى شدند.(2)
تلاش عبد الجليل قزوينى رازى براى نام بردن از عالمان امامى كه با اسماعيليّه مبارزه كردهاند و حتّى در اين راه، كشته شدهاند، نشان مىدهد كه اتّهام اماميّه به ارتباط با اسماعيليّه در آن دوره، مسئلهاى كاملاً جدّى بوده است.(3)
از مطالب پيشگفته به دست مىآيد كه اماميانِ همعصر عبد الجليل، براى حفظ جايگاه اجتماعىشان، با چالشهاى جدّىاى روبه رو بودهاند؛ امّا اماميّه با نفى برخى عقايد حسّاسيتبرانگيزى كه بدان متّهم مىشد، تا حدّ زيادى مىتوانست بر اين چالشها دست يابد. بر اين اساس، تأكيد روى نقاط اشتراك عقيدتى با حاكمان سنّى و دورى از نقاط افتراق كه براى حاكمان، سوء تفاهم ايجاد مىكرد، يكى از بهترين اهرمهايى بود كه مىتوانست برقرارى روابط نزديك با حاكمان را محقّق كند و همچنين موضعگيرى جامعه در برابر اماميّه را تعديل نمايد.
از سوى ديگر، اين اقدام آنان به گونهاى، زمينههاى تشابه اعتقادى ميان اماميّه و اسماعيليّه را در مسئله مهمّى چون تبرّى، نفى مىكرد و بالطبع، يكى از مهمترين دستاويزها براى ارتباط دادن اماميّه به اسماعيليّه، از بين مىرفت.
طبيعتا اماميان براى باورپذير كردن اين نفى نزد جامعه، بايد چارهاى مىانديشيدند كه به نظر مىرسد بهترين چاره، حقيقت مطرح شده در فرضيّه سوم باشد. بر اين
اساس، به نظر مىرسد كه شرايط اجتماعى براى اتخّاذ چنين راهبردى از سوى اماميّه، كاملاً فراهم بود و بلكه ضرورت داشت.
دو. مشى راهبردى عبد الجليل در كتاب «نقض» و انطباق آن با فرضيّه سوم
علاوه بر شرايط اجتماعى اماميّه - كه زمينه به كارگيرى راهبردى همانند آنچه را در فرضيّه سوم مطرح شده بود، ضرورى مىكرد - ، مشى عبد الجليل در كتاب نقض نيز نشان از به كارگيرى اين راهبرد توسّط وى دارد. در صورتى كه بپذيريم جعل اصطلاح شيعه اصوليّه - مبتنى بر مشخصههايى كه اوصاف آن گذشت - ، ماهيّت كاملاً راهبردى داشته باشد، بايد گفتمان عبد الجليل در كتاب نقض، ويژگىهاى خاصّى داشته باشد. عبد الجليل بايد در باره عقايد حساسيتبرانگيز، تا جايى كه امكان دارد، آنها را به شيعه اخباريّه نسبت دهد و از اصوليان نفى كند. از سوى ديگر، بايد در خصوص انتساب شخصيّتهاى امامى به اخباريّه يا اصوليّه، به عكس آن عمل كند؛ يعنى تا جايى كه امكان داشته باشد، اماميان همعصرش را اصولى معرّفى كند و از سوى ديگر، تا جايى كه ممكن است از اخبارى معرفى كردن آنها دورى كند.
پس از اين، در صورتى كه مورد نقضى يافت شد، يعنى از ميان كسانى كه عبد الجليل به عنوان شيعه اصوليّه معرفى كرده است، كسى پيدا شد كه باورهاى منتسب شده به اخباريّه را داشته باشد، عبد الجليل بايد در چند مرحله براى حلّ اين مشكل اقدام كند. در درجه اوّل تلاش كند كه انتساب آن عقيده به آن امامى را نفى كند و بگويد ثابت نشده كه مثلاً فلان كس چنين گفته است. در پلّه بعدى، در صورتى كه امكان نفى انتساب عقيده به وى وجود نداشت، تلاش كند كه او را شخصى كماهميّت در ميان اماميّه جلوه دهد. در آخرين مرحله نيز در صورت بى نتيجه بودن دو مسير پيشين، آن امامى را اخبارى اعلام كند و از وى تبرّى بجويد.
حال در صورتى كه فرض كنيم كاربرد اصطلاح شيعه اصولى در گفتمان عبد الجليل قزوينى، ماهيّت راهبردى ندارد، بلكه با جريانهاى خارجى آن دوره، هماهنگ است، مشى وى در كتاب بايد كاملاً متفاوت باشد. در اين صورت، هيچ لزومىندارد كه عبد
الجليل تلاش كند دايره شيعه اصوليّه را تا حدّ ممكن، گستردهتر كند و از رسوا كردن افرادى كه واقعا آنها را اخبارى مىداند، پرهيز كند؛ بلكه به عكس بايد براى تقويت ديدگاه خود و نشان دادن راستىِ گفتههايش به دشمنش، به راحتى از اخباريان نام ببرد و بگويد اينان همان كسانى هستند كه فلان عقيده را دارند و ما چنين نيستيم.
بررسى كتاب نقض عبد الجليل قزوينى رازى نشان مىدهد كه وى از الگوى نخست استفاده كرده است. عبد الجليل، به طور گستردهاى تلاش كرده است تا عقايد مورد مناقشه اماميّه را به گروههاى مقابل شيعيان اصولى همچون غلات و اخباريّه و حشويّه، نسبت دهد. وى چنين موضعگيرىاى را از ابتداى كتابش آغاز كرده است؛ در آن جا مىگويد كه بسيارى از مواردى كه صاحب فضائح به اماميان نسبت داده،عقايد غلات، اخباريّه و حشويّه است.(1)عبد الجليل در جاى ديگرى، با اعتراض به تهمتهاى نويسنده نوسنّى، معتقد است كه نسبت دادن عقايد حشويّه، اخباريّه و غالبيان (غاليان) به شيعه اصوليّه، كمال بى انصافى است.(2)وى در بخش ديگرى از كتاب، مسئله برائت و سبّ برخى صحابه را به شيعيان حشوى و غالى، نسبت مىدهد و آن را از شيعه اصوليّه، نفى مىكند.(3)به اعتقاد عبد الجليل قزوينى رازى، تنها شمارى از شيعيان حشويّه و اخباريّه در سابق بودهاند كه مقام على را بالاتر از انبياى غير اولوالعزم و رسولان مىدانستهاند. سپس اين اعتقاد را به شدّت رد مىكند و آن را از آنِ اصوليان شيعه نمىداند.(4)
از سوى ديگر، عبد الجليل تلاش كرده تا جايى كه امكان دارد، دايره شيعيان اصولى را گستردهتر كند و شيعيان اخباريّه را محدودتر نشان دهد.(5)نمونه بارز چنين
1) . همان، ص 3.
2) . همان، ص 235.
3) . همان، ص 236.
4) . ر.ك: همان، ص 528 - 529.
5) . با اين كار، اوّلاً توانسته شمار بيشترى را از اماميان در دايره مصونيت قرار دهد و ثانيا با كوچك و كماهميت جلوه دادن شيعيان اخباريّه، نشان مىدهد كه اصوليان، نماينده تفكّر اصيل امامى هستند و شايسته نيست كه به خاطر برخى دعاوى يك اقليّت، اكثريّت را زير سؤال بُرد.
تلاشى در كتاب نقض، جايى است كه عبد الجليل قزوينى رازى به صراحت بيان مىكند كه در زمان وى به همّت تلاشهاى سيّد مرتضى و شيخ طوسى، تقريبا چيزى از شيعيان اخباريّه، باقى نماندهاند، بجز اندكى كه ممكن است در برخى جاها پراكنده باشند و آنها هم جرئت ندارند عقايد خود را به شكل آشكارا در برابر شيعيان اصولى بيان كنند. به اعتقاد وى، شيعيان اصوليّه، بر اخباريان در مسائل مختلفى چيره شدهاند و شيعيان اخباريّه را ياراى مقابله آشكارا با شيعيان اصوليّه نيست.(1)
همچنين عبد الجليل هنگامى كه از شهرهاى شيعهنشين ايران در آن دوره ياد مىكند، ساكنان آنها را شيعه اصولى مىداند و در گزارش خود از محل سكونت شيعه اصوليّه، تقريبا از همه شهرهاى شيعهنشين ايران در آن دوره، همچون: قم، قاشان، آوه، سبزوار، گرگان، استراباد، دهستان، جربادقان، همه بلاد مازندران، بعضى از ديار طبرستان، رى و نواحى اطرافش، بعضى از قزوين و اطرافش و بعضى از خرقان، ياد مىكند.(2)
به خاطر همين رويكرد است كه وقتى در كتاب نقض به جستجوى عالمان و انديشمندانى كه در نظر عبد الجليل، اخبارى بودهاند مىپردازيم، تقريبا به هيچ نتيجهاى نمىرسيم و حتّى هنگامى كه پيشبينى مىكنيم كه وى شيخ صدوق و بنى بابويه را همان اخباريان معهود بداند، در مىيابيم كه چنين نيست.
تلاش عبد الجليل براى گسترده كردن دايره شيعه اصوليّه در آن دوره، در حالى صورت مىگيرد كه از لحاظ واقعيّت خارجى و تاريخى، روشن است كه در ميان اماميّه در آن دوره، يك دوقطبى تحت عنوان شيعه اخباريّه و كلاميّه، وجود داشته است.(3)علاوه بر مطلب ارائه شده در اوايل مقاله، برخى اطلاعات ارائه شده در كتاب نقض نيز به خوبى مىتواند گواه وجود اين دو گرايش باشد.
نويسنده بعض فضائح الروافض، گزارشهايى از برخى شخصيتهاى امامى اصولى
وى در جاى ديگرى مىگويد: «در شهر رى، رستم خادم و بُلقسم عبدويه و بُلقسم شوّاء ... همه رافضيان شتّام بودند».(2)گرچه پذيرش اين گزارشها از صاحب فضائح - كه در صدد تخريب اماميّه بوده است - امكانپذير نيست و چنين انتسابى به آنان - همان طور كه عبد الجليل مىگويد - دروغ است، با اين حال، در ديدگاه نگارنده، اين دروغپردازى بايد بر اساس زمينهاى كه در آنها وجود داشته است سامان يافته باشد، به خصوص زمانى كه مىبينيم شخصيتهايى كه در برخى پژوهشهاى مربوط به آن دوره به عنوان اخبارى شناخته شدهاند،(3)همان كسانى هستند كه به لعن و شتم صحابه توسّط عالم سنّى، متّهم شدهاند.
به طور خلاصه، اين دو گزارش در كاركرد حداكثرى خود - يعنى زمانى كه راست باشند - نشان مىدهند كه شمارى از شيعيان اصولى بودهاند كه باور به تبرّى داشتهاند و در كاركرد حدّاقلى خود - يعنى زمانى كه دروغ باشند - قرينهاى علاوه بر قرائن پيشگفته در خصوص وجود گرايشى تحت عنوان اخباريّه در ميان اماميّه هستند.
امّا روش عبد الجليل در خصوص موارد نقض نيز بر اساس شيوه پيشگفته است. عبد الجليل در پاسخ به ادّعاهاى نويسنده نوسنّى در خصوص اعتقاد بنى بابويه در باره جايگاه امام و نبى،(4)اين ادّعاها را در باره اعتقاد آنان، نفى مىكند. وى ادّعاى خواجه سنّى مبنى بر اين كه شيخ صدوق و ديگر فرزندان بابويه، امام را بهتر از رسول مىدانند، به طور كامل رد مىكند و مىگويد: تاكنون هيچ عالم امامى بدان باورمند نشده است.(5)
همچنين در مواردى كه وى نتوانسته است قول منتسب شده به اماميان همعصرش را انكار كند - همان طور كه پيشتر گفته شد - ، در پله بعدى، تلاش كرده است تا جايگاه آنان و حتّى ميزان دانش آنها را ناچيز جلوه دهد. وى در جريان مناظرهاش با صاحب فضائح در باره ابو طالب بن بابويه مىگويد: «وى آن درجه از علم نداشت كه تصنيف سازد».(1)همچنين پس از اين كه خواجه سنّى، قولى در تفسير يكى از آيات قرآنى را به على بن ابراهيم نسبت مىدهد، عبد الجليل در پاسخ به وى به كنايه مىگويد: «علىّ بن ابراهيم بن هاشم چه دانست؟».(2)بر اين اساس مىتوان گفت كه شيوه عبد الجليل در كتاب نقض، شيوه كسى است كه راهبرد مطرح شده در فرضيّه سوم را استفاده كرده باشد.
سه. تقويت فرضيّه سوم در صورت تقيّهاى بودن گفتمان عبد الجليل قزوينى در صورتى كه ثابت شود گفتمان كلامى كتاب نقض، تقيّهاى است، پذيرش حقيقت مطرح شده در فرضيّه سوم - يعنى «جعل اصطلاح شيعه اصوليّه با انگيزههاى راهبردى» - بسيار آسانتر مىشود و در واقع مىتوان آن را به عنوان شاهدى بر صحّت فرضيّه سوم تلقّى كرد.(3)
همان طور كه پيشتر بيان شد، اگر در جامعهاى افرادى به خاطر انتساب به يك گروه، در معرض اتّهام باشند، طبيعى است كه چنين انتسابى را از خود نفى كنند و ممكن است براى اين كار، مجبور شوند به راهبردى همانند آنچه در فرضيّه سوم مطرح شده است، توسّل جويند. در سطرهاى پيشين اين نوشتار، قرائنى براى اثبات چنين وضعيّتى در باره عبد الجليل مطرح شد؛ امّا در صورتى كه مشخّص شود گفتمان عبد الجليل، تقيّهاى بوده است، اثبات توسّل او به چنين راهبردى آسانتر است.
اگر در جامعهاى افرادى به گروهى منتسب شوند و به خاطر آن، متّهم گردند، در حالى كه واقعا به آنها تعلّق نداشته باشند، بدون هيچ درنگ و هراسى، انتساب خود به آن گروه را نفى مىكنند؛ امّا پس از نااميدى و در صورتى كه موفّق نشوند، در آخرين مرحله، ممكن است كه به راهبردى همانند آنچه در فرضيّه سوم مطرح شده، توسّل جويند؛ امّا افرادى كه واقعا به اين گروه تعلّق داشته باشند، براى نفى انتساب خود، از ابتدا به شكل برنامهريزى شده عمل مىكنند، در واقع، آنان خيلى زودتر از گروه اوّل، احساس نياز به توسّل به يك راهبرد مىكنند و در واقع، از راهبرد مطرح شده در فرضيّه سوم به عنوان ابزارى براى تكميل گفتمان تقيّهاى خود استفاده مىكنند.
گرچه فشار سياسى بر شيعيان كه در دوره غزنوى و سلطان طغرل به اوج خود رسيده بود، در دوره سلجوقى تا حدى كاسته شد، امّا اين بدان معنا نبود كه شرايط فشار و تقيّه، كاملاً مرتفع شده بود و شيعيان ديگر مىتوانستند آزادانه همه باورهاى خود را
ابراز كنند؛(1)چرا كه در اين دوره، خلافت عبّاسى از هم پاشيده شده و قدرت سياسى در دست تركان سلجوقى بود. در اين عصر، سرزمينهاى اسلامى، بستر رقابتهاى سياسى و اختلافات سلجوقيان بر سر دستيابى به قدرت بوده است و هر كدام از آنان در بخشى از قلمرو پهناور سرزمين اسلامى، قدرت يافته بودند و آن را به طريق وراثت در خاندان خويش تداوم بخشيده وحكومتهاى سلاجقه روم، شام، كرمان و
1) . گزارش خواجه سنّى در كتابش نشان مىدهد كه گرچه در اوايل عصر سلجوقى، شرايط براى شيعيان به شدّت دشوار بود و آنان مجبور بودند براى فاش نشدن هويّت شيعىشان باج بدهند، امّا در اواخر آن، اين وضعيت به نفع شيعيان بهبود يافته بود. وى مىگويد: «اكنون كدخدايان همه تركان و حاجب و دربان و مطبخى و فرّاش بيشتر رافضى اند و بر مذهب رفض مسئله مىگويند و شادى مىكنند» نقض، ص 113. وى همچنين در جاى ديگرى مىگويد: «در هيچ روزگار، اين قوّت نداشتند كه اكنون دلير شدهاند و به همه دهان سخن مىگويند. هيچ سرايى نيست از آنِ تركان كه در او ده - پانزده رافضى نيستند و در ديوانها هم دبيران ايشان اند و اكنون به عينه همچنان است كه در عهد مقتدر خليفه بود» (همان، ص 79).
سلاجقه عراق و كردستان را شكل داده بودند.(1)
ترسيم فشار سياسى بر اماميّه در اين دوره، علاوه بر اين كه از منابع مختلف امكانپذير است، از گزارشهاى خود عبد الجليل نيز قابل استنباط است. گزارشهاى عالم سنّى كه در كتاب نقض انعكاس يافته، نشان مىدهد كه در دوره سلطان ملكشاه و وزير وى خواجه نظام الملك طوسى، يعنى اندكى پيشتر از زمان مؤلّف، سختگيرىهاى شديدى بر شيعيان مىشده است. در نقض، چند نمونه از سختگيرى حاكمان وقت بر دانشمندان شيعه در رى، از قول عالم سنّى نقل شده كه اغلب آنها با تحريك بزرگان مذاهب حنفى و شافعى صورت گرفته است. البتّه از آن رو كه عبد الجليل در كتابش تا حد مبالغهآميزى تلاش مىكند كه روابط خود با حاكمان را نيكو جلوه دهد، در بسيارى از موارد نسبت به برخوردهاى تند و قهرآميز سلجوقى، چشمپوشى مىكند.(2)
صاحب فضائح در جايى در باره دوره سلطان ملكشاه مىگويد: «و در رى هر كه دعوى دانشمندى از اينها كردى چون: حسكا بابويه، بو طالب بابويه، ابو المعالى امامتى، حيدر زيارتى مكّى، على عالم، بو تراب دوريستى و خواجه ابو المعالى نگارگر و جز اينها از رافضيان شتّام، همه را بفرمود تا بر منبرها بردند، سرها برهنه كرده به بىحرمتى و استخفاف كه مىكردند برايشان و مىگفتند: شما دشمنان دينيد، و سابقان اسلام را لعنت مىكنيد، و شعارتان شعار ملحدان است، ايمان بياوريد تا اگر خواستند و اگر نه ايمان مىآوردند و از مقالت رفض بيزار مىشدند».(3)گزارش عبد الجليل در جاى ديگرى نشان مىدهد كه در آن دوره حتّى عالمان سنّى نيز از خوف شمشير سلطان، تقيّه مىكردهاند، چه رسد به عالمان شيعى.(4)
علاوه بر عبد الجليل، گزارشهاى شمارى از معاصران وى نيز به خوبى وجود چنين فضايى را منعكس مىكند. ابن شهر آشوب مازندارانى در ابتداى كتاب المناقب و در بيان انگيزه تأليفش از كتاب، شكوائيه بلندى را مطرح مىكند. به اعتقاد وى، عدّه زيادى قصد دارند كه بسيارى از مناقب را با حيلههاى مختلف از بين ببرند و ابن شهر آشوب، اين كتاب را در اثبات آن نوشت. او به صراحتْ بيان مىكند كه در دوره وى، علماى شيعه، به شدّت بر نفْسِ خود هراسان هستند و در گوشهها به انزوا كشيده شدهاند.(1)
جالب است كه ابن شهر آشوب، به عنوان يكى از معدود عالمان امامى آن دوره - كه كتابى در برائت با عنوان مثالب النواصب نوشته است - ،(2)از مخالفان شيعه به زبان رمزىِ عجل، سامرى، نعثل و ... ياد مىكند.(3)
از ديگر معاصران عبد الجليل، شيخ منتجب الدين رازى است. وى گزارش مىدهد كه برخى عالمان امامىِ ساكن دهستان، از روى تقيّه، بر مذهب حنفى فتوا مىدادهاند.(4)اين در حالى است كه بنا بر گزارش عبد الجليل، دهستان از شهرهايى بوده است كه همه ساكنان آن، شيعه اماميّه بودهاند.(5)چنين گزارشى به خوبى نشان مىدهد كه اماميان، حتّى در شهرهايى كه در اكثريّت قرار داشتهاند، مجبور به رعايت شرايط تقيّه بودهاند.
فتّال نيشابورى، ديگر شخصيت معاصر عبد الجليل نيز در كتاب روضة الواعظين، موضعگيرىهاى مشابهى دارد. وى در ذكر شهادت حضرت زهرا عليهاالسلام از قاتلان ايشان تنها به عنوان كسانى كه بر فاطمه زهرا ظلم كردهاند، به شكل كاملاً كنايهاى ياد مىكند.(6)
1) . المناقب، ابن شهرآشوب، ج 1، ص 5 - 6.
2) . شايد به اين دليل باشد كه وى در اواخر سده ششم و نزديك سده هفتم، يعنى دوره گشايش براى اماميّه مىزيسته است.
3) . ر.ك: الذريعه، ج 19، ص 76.
4) . فهرست منتجب الدين، ص 46 و 81. اين عالم، ابوالقاسم جعفر بن على و پسرش بوده است.
5) . ر.ك: نقض، ص 459.
6) . روضة الواعظين، ص 151 و 153.
وى همچنين در نقل ماجراى غدير خُم، از ابو بكر و عمر به عنوان اوّل و ثانى ياد مىكند؛(1)تعبيرى كه كاربرد آن غالبا مربوط به دوره تقيّه شديد در عصر امامان معصوم عليهمالسلام بوده است.
به نظر مىرسد كه يورش مغولان به ايران در ابتداى قرن هفتم هجرى را بايد نقطه عطفى در تاريخ اماميّه قلمداد كرد. سيطره مغولان بر بخش وسيعى از سرزمينهاى اسلامى و قتل خليفه عبّاسى (بزرگترين حامى مذهب اهل سنّت)(2)و همچنين فروپاشى شوكت (اسماعيليان مهمترين رقيبان اماميّه)، راه را براى حضور پُررنگ اجتماعى اماميان هموار كرد.(3)
گسترش تشيّع امامى - كه تا ميانههاى قرن هفتم هجرى، روندى آرام و آهسته داشت - ، از اين زمان به بعد، آهنگى سريعتر به خود گرفت.(4)آشفتگى خاطر برخى شاعران ايرانىِ سنّى مذهب همچون عطّار نيشابورى، به خاطر گسترش تشيّع در اين دوره، دليل ديگرى بر اين مدّعاست.(5)
از ديگر نشانههايى كه مىتواند صحّت گزارشهاى تاريخى در باره تغيير شرايط اماميّه در سده هفتم هجرى را تأييد كند، مقايسه اظهارات و ديدگاههاى اماميان سده هفتم با مواضع شيعيان سده ششم هجرى است. در واقع، اين مقايسه - كه تا به حال كمتر بدان توجّه شده است - ، حكايت از يك تغيير و تحوّل شگرف مىكند. اين تحوّل، تنها بر اساس پذيرش نقشآفرينىِ مؤلّفهاى همچون تقيّه، توجيهپذير است. در صورتى كه بپذيريم عبد الجليل و برخى معاصرانش عقايدى متفاوت با باورهاى سنّتى اماميّه داشتهاند، آن وقت بسيار دشوار خواهد بود كه بپذيريم در حدود كمتر از يك قرن در همان منطقه رى و نقاط ديگر ايران، اماميانى سر برآوردهاند كه عقايد آنها
با باورهاى عبد الجليل، نه تنها سازگار نيست، بلكه در تضادّ جدّى قرار دارد. در حقيقت، اگر مطالب بيان شده در كتاب نقض، حاكى از يك گرايش فكرى در ميان اماميّه مىبود، بايد در زمانى كمتر از يك قرن، گزارشهايى از برخى عالمان امامىِ شاگرد اين مكتب و متأثّر از آن، در دست داشتيم.
يكى از نمونههاى بارزى كه مىتواند اين تقابل فكرى ميان تشيّع امامىِ رى در سده ششم و هفتم هجرى را نشان دهد، كتاب تبصرة العوام است. مقايسه كتاب عبد الجليل با موضعگيرىهاى همشهرىاش محمّد بن حسين رازى(1)در كتاب تبصرة العوام، به خوبى گواه اين مطلب است. مؤلّف كتاب تبصرة العوام - كه در اوايل سده هفتم مىزيسته است - ،(2)به صراحت به تقابل با عقايد اهل سنّت مىپردازد و در آن جا به مطاعن خلفا مىپردازد و نسخهاى از عقايد اماميّه ارائه مىكند كه كاملاً با مطالب ارائه شده در كتاب نقض، متفاوت است. به نظر مىرسد كه اين مطلب، دقيقا به علّت تأثير
1) . برخلاف تصوّر رايج كه كتاب را به سيّد مرتضى بن داعى حسنى رازى، از اعلام سده ششم نسبت داده مىشود، اين كتاب، متعلّق به جمال الدين مرتضى محمّد بن حسين رازى، صاحب كتاب نزهة الكرام و بستان العوام است. حتّى شيخ آقابزرگ تهرانى نيز در نمونهاى نادر، پس از اعتراف به اشتباه خود در انتساب نادرست كتاب در مجلد سوم و شانزدهم الذريعة، در جلد 24، ص 123 تأكيد مى كند كه كتاب، براى محمّد بن حسين رازى است. علاوه بر او اتان كلبرگ نيز به انتساب درست كتاب پى برده است ر.ك: كتابخانه ابن طاوس، ص 482. بسيارى بزرگان همچون صاحب رياض العلماء در انتساب اين كتاب اشتباه كردهاند (ر.ك: الذريعة، ج 24، ص 123). صاحب كشف الحجب نيز گرچه در انتساب كتاب اشتباه نكرده است، ولى نام پدر و جد صاحب تبصرة را جابه جا نوشته است و به جاى محمّد بن حسين بن حسن رازى، مؤلّف آن را محمّد بن حسن بن حسين رازى ضبط كرده است (كشف الحجب، ص 96). جالب است كه حتّى مرحوم عبّاس اقبال آشتيانى، مصحّح كتاب، على رغم تحقيق گستردهاش در مقدّمه كتاب در اين خصوص، همان اشتباه مشهور را تكرار كرده است و قول صاحب كشف الحجب را رد كرده است و مؤلّف كتاب را نشناخته است (تبصرة العوام، مقدّمه) يكى از شواهد قوى تعلّق كتاب به محمّد بن حسين رازى، آن است كه وى در كتاب نزهة الكرام خود به كتاب تبصرة العوام ارجاع مىدهد (ر.ك: فهرست نسخههاى خطىكتابخانه آية اللّه گلپايگانى، ج 2، ص 187).
2) . كتابخانه ابن طاوس، ص482.
فراهم شدن شرايط ويژه براى تشيّع در سده هفتم هجرى و پايان يافتن دوره تقيّه باشد؛ شرايطى كه باعث شده در كمتر از يكصد سال تغيير رويكردى شگرف در دو شيعه امامى همشهرى ايجاد شود.
در كلمات صاحب تبصرة العوام، هيچ ردّ پايى از خوف و هراس از حاكمان وقت ديده نمىشود. وى بخش طولانىاى از كتابش را به بحث فدك و اثبات ظلم و غصب شيخين در اين مقوله، اختصاص داده است.(1)وى در اين بخش از كتابش به صراحت، خلفا را به باد نقد مىگيرد و لحن او با لحن عبد الجليل - كه حتّى گاه شيخين را مىستود - ، كاملاً متفاوت است.
ابن طاووس نيز كه در نيمه اوّل سده هفتم هجرى مىزيسته است، از برگزارى اعياد نهم ربيع در دوره خود در بلاد ايران - كه احتمالاً مربوط به كاشان باشد - ، خبر مىدهد.(2)بسيار جالب است كه تنها با گذشت حدود يك قرن، كار به جايى مىرسد كه حساسيّتبرانگيزترين مناسك اماميّه، يعنى عيد نه ربيع در ايران رايج مىشود.
از ديگر عالمان امامى سده هفتم هجرى - كه اين تغيير رويكرد را به خوبى مىتوان در آثارش پىجويى كرد - ، عماد الدين طبرى است. وى در سال 673ق، در اصفهان در سايه حمايتهاى بهاء الدين محمّد بن محمّد جوينى بوده و توانسته است آثارى در دفاع از تشيّع در آن خطّه بنگارد كه از آن جمله، مناقب الطاهرين، كامل در سقيفه، كفايت در امامت و آثارى ديگرى است كه به نام بهاء الدين محمّد تأليف كرده است. اهميت وى از آن جهت براى ما بيشتر است كه متأثّر از مكتبهاى عراقى مانند مكتب نجف و حلّه نيست و بيشتر، محصول فكر شيعيانى است كه در خودِ ايران تربيت شدهاند. اين گروه، متأثّر از ميراث سنّتى شيعه و همچنين آثارى بودهاند كه آن زمان در دواير شيعى ايران رايج بوده است.(3)
لحن صريح و متشيّعانه آثار عماد الدين طبرى همچون كتاب كامل بهايى و تفاوت آن با آثار سده ششم هجرى، بر كسى پوشيده نيست كه اشارههايى بدان خواهد شد؛ امّا اهميّت بيشتر آثار وى بدين خاطر است كه داراى گزارشهاى مستقيمى در خصوص تغيير شرايط تقيّه در سده هفتم هجرى است.
وى در مقدّمه كامل بهايى به صراحت چنين مىگويد:
در بلاد مازندران، حدود يك قرن پيش، تنها پانصد تن شيعه بودند؛ امّا در حال حاضر، يعنى سال 675 قمرى، حتّى پانصد غير شيعى هم در آن يافت نمىشود.(1)
اين گفتار وى به خوبى نشان دهنده تفاوت جدّى شرايط اجتماعى براى اماميان سده ششم و هفتم هجرى است.
عماد الدين طبرى در جاى ديگرى از مقدّمه كتابش به صراحت مىگويد كه گرچه تا چندى پيش، تقيّه بر اماميّه واجب بود، ولى در شرايط فعلى، تقيّه حرام شده است. عين عبارات او چنين است:
و تقيّه كه واجب بود بدين طائفه به نصوص... و امثال آن از آيات و اخبار، به سبب قلّت اعوان و انصار و كثرت اعدا، امروز به حضور ظهور اين دولت، حرام شد.(2)
وى بر اين باور است كه علماى اماميّه، تقيّه كرده و بسيارى از مطالب را نياورده و تنها با كنايه بيان كردهاند. خود وى نيز بيان مىكند كه در دو دانگ از شش دانگ مطالبى
كه مىدانسته، تقيّه كرده است و تنها چهار دانگ را آورده است.(3)
كتاب أسرار الإمامه عماد الدين طبرى نيز حاوى گزارشهايى از آن دوره است كه بسيار با اهميت است. جالب توجّه اين كه وى اين كتاب را - كه معرّب يكى از
كتابهاى فارسىاش در امامت است - به درخواست مردم رى نگاشته است.(1)از اين رو، گزارشهاى اين كتاب مىتواند به خوبى حاكى از گرايش اماميان ساكن رى در سده هفتم هجرى باشد.
وى معتقد است كه در اين روزگار، بسيارى از كفّار، مسلمان شده و مستقيم مذهب تشيّع را مىپذيرند، در حالى كه عكس آن، يعنى سنّى شدن يك شيعه رخ نمىدهد. اين مطلب را در جاى ديگرى هم تأكيد كرده است كه با وجود گرايش عدّهاى به مذهب تشيّع، از شيعيان، احدى به مذاهب ديگر نمىگرود.(2)
در جاى ديگر مىنويسد:
ما كسانى را از جميع ملل و نحل و مذاهب اسلامى مىبينيم كه دست از اديان باطل خود بر مىدارند و داخل در طريقه على عليهالسلام مىشوند. بر شمار اين افراد، هر روز افزوده مىشود. در روز سقيفه، تنها هفده نفر با على عليهالسلام بودند؛ امّا اكنون هزاران هزار از بلاد و قراى مختلف هستند. ما نشنيدهايم كه بگويند فلانى متشيّع بود و سنّى شد.(3)
وى در همين كتاب، پس از نقل اخبارى كه در فضايل خلفا روايت شده، مىنويسد كه اين اخبار، تنها از طريق خود اهل سنّت روايت شده و آنان مدّعى اين قبيل رواياتاند و «شهيده ذنبه» (شاهدش دنبش است) و بعد هم با تندى، بيان مىكند كه اينها از مفتريات منافقين است كه از فضائل على عليهالسلام برگرفته و به ديگران نسبت دادهاند.(4)
همچنين باور وى به آزار حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام بسيار صريح است و تأكيد كرده است كه علّت شهادت ايشان ماجراى هجوم به خانه بوده است. وى در اين كتاب و آثار ديگرش روى اين نكته تأكيد مىورزد كه نام سنّى در اصل برگرفته از سنّت لعن بر
امام على است كه از زمان معاويه رواج يافت نه آن كه برگرفته از «سنّت محمّديه» باشد. به همين دليل، وقتى عمر بن عبد العزيز آن را لغو كرد، صداى اعتراض «رفعت السنّة» و «بدّلت السنّة»به آسمان رفت.(1)
بر اساس مطالب پيشگفته، به نظر مىرسد گرايش امامى كه در سده ششم هجرى با عنوان شيعه اصولى در رى معرّفى مىشده است، باورهاى متمايزى از اماميان سنّتى نداشته است و مطرح كردن برخى باورهاى خاصّ، صرفا در چارچوب يك گفتمان تقيّهاى بوده است.
حقيقت ديگرى كه در ميان اماميان ايرانى سده ششم هجرى قابل پيگيرى است، يافتن ردّ پاى گرايشهاى اعتقادى مشابه عبد الجليل، در برخى معاصران وى است.
وقتى با اين زمينه به جستجو در ميان عالمان امامى همعصر عبد الجليل مىپردازيم، جالبترين نتيجه، مربوط به شيخ منتجب الدين رازى است. عبارتى كه رافعى در باره شيخ منتجب الدين دارد، بسيار تأمّلبرانگيز است. وى مىگويد:
گرچه شيخ، به تشيّع منتسب است و خاندان وى اصالتا از قم هستند و همگى شيعه بودهاند، امّا رويّه شيخ با آنان متفاوت است و او به روايت و نقل فضائل صحابه و بزرگداشت خلفاى راشدين، بسيار علاقه دارد.(2)
بر اساس عبارت ياد شده، به خوبى مىتوان تشابه رويّه ميان شيخ منتجب الدين و عبد الجليل را مشاهده كرد. اين تعبير همچنين به خوبى نشان مىدهد كه بحث برائت در آن دوره، نقش محورىاى در تقابل ميان شيعه و اهل سنّت داشته است.
از ديگر عالمانى كه همعصر و همشهرى عبد الجليل بوده و به مداهنه با اهل سنّت
پرداخته، شيخ ابوالفتوح رازى است كه عبد الجليل نيز از او در كتابش ياد كرده است.(1)
موارد چندى وجود دارد كه مىتواند حاكى از تشابه گرايش اعتقادى عبد الجليل و شيخ ابو الفتوح باشد. غالب روايات تفسير ابو الفتوح، به مجامع روايى اهل سنّت، مستند است، در حالى كه ابو الفتوح تنها 196 روايت از اهل بيت عليهمالسلام نقل مىكند، 1821 روايت از مجامع روايى اهل سنّت نقل مىكند.(2)همچنين ابوالفتوح در تفسيرش وقايع مربوط به عالم ذر را به شكل نمادين تفسير مىكند. وى قول به خروج ذر و اقرار گرفتن از آنها را قول اخباريان مىداند و با آن مخالفت مىكند و سپس در ردّ آن، همان تقرير مشهورى را كه سيّد مرتضى و مكتب متكلّمان بغداد دارند، بيان مىكند.(3)
محورىترين نكته يعنى تسامح در تبرّى، در تفسير ابو الفتوح رازى نيز به چشم مىآيد. وى با نقل برخى روايات در باره صحابه، شأن آنها را ارتقا مىدهد كه در برخى موارد، به نوعى تمجيد از خلفاى سه گانه و مبرّى دانستن آنها از هر خطايى منجر مىشود.(4)ابو الفتوح با نقل برخى گزارشها به تمجيد برخى صحابه همچون خليفه اوّل و دوم و خالد بن وليد مىپردازد و در نمونهاى جالب، از خليفه اوّل با صفت صدّيق ياد مىكند.(5)عماد الدين طبرى نيز صراحتا بيان مىكند كه ابو الفتوح، خلفا را ستوده و منقبت آنان را گفته است.(6)
1) . ر.ك: نقض، ص 212 و 263.
2) . مجموعه آثار كنگره بزرگداشت شيخ ابوالفتوح رازى، ج 13، ص 368 (جايگاه اهل بيت عليهمالسلام و صحابه در تفسير ابوالفتوح رازى، حميد رضا اسلاميه).
3) . تفسيرابو الفتوح رازى، ج 9، ص 8 - 7. براى بررسى ديدگاه مكتب متكلّمان بغداد در اين موضوع، ر.ك: مؤلّفههاى غلو نزد اماميّه... ، ص 103 - 108.
4) . مجموعه آثار كنگره بزرگداشت شيخ ابو الفتوح رازى، ج 13، ص 372 (جايگاه اهل بيت عليهمالسلام و صحابه در تفسير ابو الفتوح رازى، حميد رضا اسلاميه، ص 372).
5) . ر.ك: همان، ص 373 - 374.
6) . كامل بهايى، ص 178. پىجويى اين گرايش در عصر عبد الجليل، نياز به پژوهش مستقلّ و مفصّلى دارد كه از حوصله اين نوشتار، خارج است و اين جا فقط به چند نمونه برجسته در شهر رى اشاره شد. شايد يكىديگر از عالمان امامى آن دوره كه پيگيرى اين گرايش در وى مىتواند نتايج جالبى در برداشته باشد، امين الإسلام طبرسى، صاحب تفسير مجمع البيان باشد.
وجود گرايش مشابه عبد الجليل در برخى معاصرانش گرچه در حدّ خود، بسيار با اهميّت است و كمتر بدان توجّه شده است، امّا درخصوص نوع برداشتى كه مىتوان از آن كرد، با مشكل مواجهيم. مشكل از آن جا ناشى مىشود كه اين پديده، قابليّت تفسير دوگانه دارد؛ چرا كه هم مىتواند بر تقيّهاى بودن گفتمان عبد الجليل و برخى معاصرانش دلالت داشته باشد و هم مىتواند نشان از وجود يك گرايش خاصّ اعتقادى در ميان آنها باشد.
در صورتى كه ما بپذيريم عبد الجليل به خاطر شرايط خاصّ عصرش از يك راهبرد تقيّهاى استفاده كرده است، ضرورت دارد كه نمونههاى ديگرى براى آن بيابيم. توسّل به گفتمان تقيّهاى، زمانى يك راهبرد تلقّى مىشود كه دست كم توسّط گروهى از اماميّه از آن بهره برده شود و در صورتى كه ردّ پاى چنين موضعگيرىاى، تنها در آثار يك شخص يافته شود، پذيرش راهبردى بودن آن دشوار است. پس يافتن عالمانى با موضعگيرىهاى مشابه عبد الجليل مىتواند شاهدى بر تقيّهاى بودن گفتمان كتاب نقض تلقّى شود.
از سوى ديگر، در صورتى كه نپذيريم عبد الجليل تقيّه كرده است و واقعا نماينده يك گرايش اعتقادى اماميّه در آن دوره بوده است، آن گاه براى اين كه نشان دهيم باورهاى عبد الجليل يك گرايش اعتقادى واقعى بوده، لازم است نمونههايى از ديگر عالمان امامىِ آن دوره را - كه عقايدى مشابه عبد الجليل داشتهاند، بررسى كنيم. پس يافتن افرادى با عقايد مشابه عبد الجليل مىتواند گواه آن باشد كه آنان واقعا يك گرايش اعتقادى خاصّ و متمايز از ديگر اماميان بودهاند.
اظهارات عبد الجليل قزوينى رازى در كتاب نقض، به گونهاى است كه شايد تقيّهاى دانستن آنها اندكى دشوار باشد. موضعگيرىهاى او در برابر عقايد سنّتى اماميّه - همان طور كه پيشتر به برخى از آنها اشاره شد - غالبا صريح و غير قابل تأويل است.
امّا مسئله جالب توجّه در باره موضع گيرىهاى عبد الجليل، آن است كه گرچه در نظر اوّل، پذيرش اين كه اين اظهارات وى، تقيّهاى بوده است، اندكى دشوار به نظر مىرسد، امّا توجّه به نكته دقيقى، پذيرش چنين چيزى را براى ما آسانتر مىكند. آن نكته، اين است كه در دوره ياد شده، يكى از مواردى كه اماميّه به شدّت به خاطر آن متّهم بودهاند، مسئله تقيّه بوده است؛ يعنى اماميّه متّهم بودهاند كه دائم تقيّه و پنهانكارى مىكنند و اين برداشت از مطاوى مطالب كتاب نقض نيز قابل استنباط است.(1)از اين رو، اگر اماميّه، بنا داشتند در آن دوره تقيّه كنند، در همان گام نخست، در معرض اتّهام به دروغگويى و تقيّه كردن قرار داشتند. لذا آنان مجبور بودند ديدگاه تقيّهاى خود را تا بدان حدْ محكم و استوار بيان كنند كه هيچ كس خلاف آن را نيز احتمال ندهد و حتّى نزديكترين كسانشان نيز حرفهاى آنان را باور كنند. با اين توجّه، صراحت و تندى كلام عبد الجليل را نمىتوان به عنوان شاهدى بر ردّ تقيّهاى بودن گفتمان كتاب وى دانست؛ بلكه اگر نگوييم - براساس شرايط آن دوره - شاهدى بر تقيّهاى بودن گفتمان كتاب نقض است، دست كم اين صراحت، دلالتىبر هيچ يك از طرفين ندارد.
پس از بررسى شواهد و قرائن در باره تقيّهاى بودن گفتمان كلامىِ كتاب نقض و يا عدم آن، در نهايت، بدون بررسى گسترده به سختى مىتوان طور قطع در اين زمينه، اظهار نظر كرد؛ امّا بر اساس گزارشهاى مستقيم از آن دوره و همچنين مقايسه گزارشها با سده هفتم، شكّى باقى نمىمانَد كه فضاى تقيّهاى در آن دوره، كاملاً واقعى بوده است و عالمان امامى آن دوره، ناچار به تقيّه كردن بودهاند. از سوى ديگر، نمىتوان انكار كرد كه مضامين اين كتاب و همچنين برخى كتابهاى همعصر عبد الجليل با برخى عقايد سنّتى اماميّه، متفاوت است و اين در حالى است كه قابليّت تفسير دوگانه دارد.
1) . ر.ك: نقض، ص22، 80، 106، 342، 422، 476و609.
نظر نهايى نگارنده، آن است كه عبد الجليل و برخى معاصرانش در گفتمان كلامى خود، تقيّه كردهاند؛ امّا اتّخاذ اين راهبرد توسّط آنان در مدّتى نسبتا طولانى، بر روى پايههاى فكرى آنان بى تأثير نبوده است و از حسّاسيت آنها در قبال برخى عقايد اماميّه همچون مسئله «تبرّى» كاسته است. به قول يكى از پژوهشگران معاصر، تشيّع شيعيان رى در قالب نسخه «شيعه اصولى»، آميختهاى از احتياط و برخى اعتقادات بوده است.(1)حتّى شيعهشناس شهير اتان كلبرگ نيز به تقيّهاى بودن گفتمان كتاب نقض اذعان دارد. وى تصريح مىكند كه عبد الجليل قزوينى به دليل قرار گرفتن تحت سيطره حاكمان سلجوقى سنّى، قصد داشته است كه نسخه ميانهاى از انديشههاى اماميّه در كتاب نقض ارائه دهد.(2)
تركيبى از يك بينش عميق اجتماعى و نتيجه بررسى عبارتهاى كتاب نقض، نشان مىدهد كه گرچه ردّ برخى عقايد بنيادين تشيّع در اين كتاب و برخى آثار ديگر، در ابتدا با ماهيّتى كاملاً راهبردى و تقيّهاى آغاز شد، با اين حال، در ادامه، به دليل دراز بودن دوره تقيّه و ناآگاه بودن نسلهاى بعدى از تقيّهاى بودن گفتمان كلامى حاكم بر اماميّه و همچنين به دليل تلويحى بودن تفاهم نسلهاى پيشين در خصوص اتّخاذ اين راهبرد، چنين رويكردى به طور ناخودآگاه بر برخى عقايد اماميانْ تأثير گذاشت و على رغم ادامه سايهافكنى گفتمان تقيّهاى بر فضاى كلامى اماميّه، برخى از مؤلّفههاى اين گفتمان تقيّهاى به طور ناخودآگاه، وارد حيطه گفتمان واقعى اماميّه در خصوص اعتقادات شد. بررسى دقيقتر اين مقوله و حد و مرز اين تأثيرپذيرى، به پژوهش كاملاً جداگانهاى نياز دارد كه از حوصله اين مقاله، خارج است.
آنچه مىتواند مؤيّد وجود تفاهم تلويحى در ميان اماميان آن دوره براى ارائه
گفتمان تقيّهاى در آثارشان باشد، عبارتى است كه عبد الجليل در مقدّمه كتابش آورده است. وى مىگويد:
علماى اماميّه، كتاب را براى مدّتى به علّت هراس از تعجيل در پاسخ دادن از او، مخفى نگاه داشتهاند.(1)
اين عبارت، نشان مىدهد كه اوّلاً در ميان علماى اماميّه، يك تفاهم تلويحى و وحدت رويّه براى برخورد با حملات مخالفان وجود داشته است؛ ثانيا نگرانىهايى در خصوص رعايت نكردن برخى مصالح در پاسخدهى وجود داشته است.(2)
ب. ارتباط فرضيّه سوم با دو فرضيّه ديگر
نظر نگارنده بر اين بود كه كاربرد اصطلاح شيعه اصوليّه در كتاب عبد الجليل قزوينى رازى، ماهيّتى كاملاً راهبردى دارد. حال پرسش اين جاست كه گرچه جايگاه اصطلاح «شيعه اصوليّه» در گفتمان كلامى عبد الجليل و يا حتّى برخى معاصرانش ماهيّتى راهبردى دارد، امّا آيا در آن دوره، دو قطبى با ماهيّت فرقهاى تحت عنوان اصولى - اخبارى، در ميان اماميان وجود نداشته است؟ پاسخ اين مطلب، مثبت است.(3)
در واقع، نگارنده بر اين باور است كه گرچه اصطلاح شيعه اصولى و اخبارى در نظر عبد الجليل، يك كاركرد راهبردى براى تثبيت گفتمان كلامىِ حاكم بر كتاب داشته است، با اين حال، به كارگيرى اين اصطلاح، كاملاً اتّفاقى و ارتجالى نبوده است و مبتنى بر يك تقابل واقعى و خارجى و يك دوقطبى فرقهاى صورت گرفته است كه مىتوان از آن، تعبير به شيعه كلاميّه و اخباريّه كرد. اين واقعيتْ همان چيزى است كه مؤيّدان فرضيّه اوّل و دوم را به اشتباه انداخته است. گرچه مىتوان وجود يك دوقطبى فرقهاى ميان اماميان سده پنجم و ششم هجرى را پذيرفت، امّا اين بدان معنا نيست كه
مراد عبد الجليل نيز اين واقعيت خارجى بوده است. مقصود ما در اين نوشتار، تنها بررسى جايگاه دوقطبى اصولى - اخبارى در گفتمان كلامى عبد الجليل با تأكيد بر روى اصطلاح «شيعه اصوليّه» بوده است. باورمندان به فرضيّه اوّل و دوم پنداشتهاند كه تعابير عبد الجليل، اشاره به يك تقابل فرقهاى خارجى در آن دوره دارد، در حالى كه تقابل مطرح شده توسّط وى - بر اساس قرائن پيشگفته - كاملاً راهبردى است و با تقابلهاى فرقهاى واقعى در آن دوره، تطبيق نمىكند. عبد الجليل صرفا از وجود يك تقابل خارجى، به عنوان زمينهاى براى مطرح كردن تقابل راهبردى خود استفاده كرده است. صاحب كتاب نقض در پى اقدامى راهبردى براى بهبود وضعيت اماميّه بوده است و ناچار به مطرح كردن يك دوقطبى تحت عنوان اصولى - اخبارى بوده است.
نتيجهگيرى
اصطلاح «شيعه اصوليّه» در گفتمان كلامى عبد الجليل قزوينى رازى، برخلاف برخى تصوّرات احتمالى رايج، بنمايههاى فقهى - اصولى ندارد و اين اصطلاح، در گفتمان او بيشتر انصراف به نوعى عقلگرايى و مبناگرايى دارد. همچنين كاركرد اين اصطلاح در گفتمان كلامى عبد الجليل قزوينى رازى، ماهيّتى كاملاً راهبردى دارد. گرچه دوقطبى اصولى - اخبارى در كتاب عبد الجليل قزوينى رازى به ظاهر، از يك تقابل فرقهاى خارجى در جامعه امامى آن دوره حكايت مىكند - و البته وجود اين دوقطبىِ فرقهاى نيز تاحدّى قابل پذيرش است - ؛ ولى واقعيّتْ اين است كه دوقطبى اخبارى - اصولى در گفتمان كلامى عبد الجليل قزوينى، با اطلاعات ما از اين تقابل فرقهاى خارجى، به هيچ روى سازگار نيست. عبد الجليل در اقدامى راهبردى با به كارگيرى اصطلاح شيعه اصوليّه براى اكثريّت قريب به اتّفاق اماميان همعصرش و انتساب عقايد حساسيّتبرانگيز آنها به گروهى از اماميانِ تقريبا منقرض شده تحت عنوان اخباريّه، در پى بازيابى جايگاه اماميّه بوده است. در عين حال، نگارنده، امكان تأثيرپذيرى ناخودآگاه عقايد عبد الجليل و معاصرانش از اين گفتمان راهبردى را - كه ماهيّتى تقيّهاى داشته است - رد نمىكند.
منابع و مآخذ
«فوايد تاريخى و نكات كتابشناسانه در آثار عماد الدين طبرى»، رسول جعفريان، مجلّه آينه پژوهش، ش 50، 1377ش.
اسلام در ايران، ايليا پاولويچ پطروشفسكى، ترجمه: كريم كشاورز ، تهران: پيام، چهارم، 1353ش.
إقبال الأعمال، على بن موسى الحلّى (السيّد ابن طاووس)، به كوشش: جواد قيّومى اصفهانى، قم: مكتب الإعلام الإسلامى، 1414ق.
أمل الآمل، محمّد بن حسن الحرّ العاملى، به كوشش: سيّد احمد حسينى، قم: دار الكتاب الاسلامى، 1362ش.
أوائل المقالات، محمّد بن محمّد بن النعمان العكبرى، بيروت: دار المفيد.
تاريخ ايران اسلامى، رسول جعفريان، تهران: مؤسّسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر، سوم، 1381ش.
تاريخ تشيّع در ايران از آغاز تا طلوع دولت صفوى، رسول جعفريان، تهران: نشر علم، 1386ش.
تاريخ سلاجقة الروم فى آسياى الصغرى، سهيل طقوش، بيروت: دار النفائس، 1423ق.
تاريخ سياسى و اجتماعى ايران از مرگ تيمور تا مرگ شاه عبّاس، ابو القاسم طاهرى،
تهران: انتشارات علمى و فرهنگى، 1380ش.
تبصرة العوام فى مقالات الأنام، محمّد بن حسين الرازى، تهران: اساطير، 1364ش.
التدوين فى أخبار قزوين، عبد الكريم بن محمّد الرافعى القزوين، به كوشش: عزيز اللّه عطاردى، بيروت: دار الكتب العلمية، 1987م.
تصحيح «اعتقادات الإمامية» الصدوق، محمّد بن محمّد بن النعمان العكبرى البغدادى (الشيخ المفيد)، به كوشش: حسين درگاهى، بيروت: دار المفيد للطباعة والنشر و التوزيع، دوم، 1416ق.
«جايگاه اهل بيت عليهمالسلام و صحابه در تفسير ابو الفتوح رازى»، حميد رضا اسلاميه (چاپ شده در مجلّد سيزدهم مجموعه آثار كنگره بزرگداشت شيخ ابو الفتوح رازى)، قم: دار الحديث، 1384ش.
التوحيد، محمّد بن على بن بابويه القمّى (الشيخ الصدوق)، به كوشش: سيّد هاشم حسينى تهرانى، قم: مؤسّسه نشر اسلامى.
«اصطلاح اخبارى در سير تحوّل مفهومى»، كامران ايزدى مباركه و سيّد محمّد هادى گرامى، دو فصل نامه حديث پژوهى، شماره 3، 1389ش، كاشان: دانشگاه كاشان.
دين و دولت در ايران عهد مغول، شيرين بيانى (اسلامى ندوشن)، تهران: مركز نشر دانشگاهى، 1371ش.
«اصول فقه»، احمد پاكتچى (چاپ شده در مجلّد نهم دائرة المعارف بزرگ اسلامى)، تهران: انتشارات دائرة المعارف بزرگ اسلامى، 1379ش.
الذريعة إلى تصانيف الشيعة، محمّد محسن بن على المنزوى (آقا بزرگ الطهرانى)، بيروت: دار الأضواء، 1403ق.
روح الجنان و روض الجنان، ابوالفتوح حسين بن على الرازى، مشهد: آستان قدس رضوى، 1408ق.
روضة الواعظين، محمّد بن الحسن الفتّال النيسابورى، به كوشش: سيّد محمّد
مهدى خرسان، قم: نشر رضى.
رياض العلماء و حياض الفضلاء، ميرزا عبد اللّه أفندى الإصفهانى، به كوشش: سيّد محمود مرعشى و سيّد احمد حسينى، قم: چاپخانه خيّام، 1401ق.
سلسلههاى اسلامى، كليفورد ادموند بوسورث، ترجمه: فريدون بدرهاى، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1371ش.
شرح المصطلحات الكلامية، جمعى از نويسندگان، مشهد: آستان قدس رضوى، 1415ق.
شرح نهج البلاغة، عبد الحميد بن محمّد المدائنى (ابن ابى الحديد)، به كوشش: محمّد أبو الفضل إبراهيم، قم: مؤسّسة إسماعيليان.
فرقه اسماعيليّه، مارشال گودوين سميزه، ترجمه: فريدون بدرهاى، تهران: شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1378ش.
فهرست منتجب الدين، منتجب الدين على بن بابويه الرازى، به كوشش: مير جلال الدين محدّث اُرموى، قم: كتابخانه عمومى آية اللّه العظمى مرعشى نجفى، 1366ش.
المحصول، محمّد بن عمر الفخر الرازى، بيروت: مؤسّسة الرسالة، 1369ق.
المغنى فى أبواب التوحيد و العدل، عبد الجبار بن احمد اسد آبادى، به كوشش: جرج قنواتى، قاهره: الدار المصرية،1965م.
الملل و النحل، محمّد بن عبد الكريم الشهرستانى، به كوشش: محمّد سيّد كيلانى، بيروت: دار المعرفة، 1406ق.
فهرست نسخههاى خطى كتابخانه آية اللّه العظمى گلپايگانى (ج 2)، رضا استادى، قم: سازمان چاپ مهر.
فهرست نسخههاى خطى كتابخانه آية اللّه مرعشى نجفى، (ج 10)، سيّد احمد حسينى، قم: ولايت قم.
كامل بهايى، حسن بن على عماد الدين طبرى، تهران: مرتضوى، 1383ش.
كتابخانه ابن طاوس، اتان كلبرگ، ترجمه: رسول جعفريان و سيّد على قرائى، قم:
كتابخانه عمومى آية اللّه مرعشىنجفى ، 1371ش.
1385ش.
كشف الحجب و الاستار، اعجاز حسين كنتورى، قم: كتابخانه آية اللّه مرعشى نجفى، 1409ق.
كشف الفهارس، سيّد محمّد باقر حجّتى، تهران: سروش.
مدرسه قم و بغداد، آندره نيومن، ترجمه: سيّد صادق حسينى اشكورى، قم: زائر، 1384ش.
مسائل عصر ايلخانان، منوچهر مرتضوى، تهران: آگاه، 1370.
معجم رجال الحديث، السيّد ابو القاسم الخوئى، قم: مركز نشر آثار شيعه.
مقدّمه تاريخ دولت آل سلجوق، عماد الدين الاصفهانى، به كوشش: يحيى مراد، بيروت: دار الكتب العلمية، 1425ق.
مقدّمه تبصرة العوام، عبّاس اقبال، تهران: اساطير، 1364ش.
مكاتب فقه امامى ايران: پس از شيخ طوسى تا پايگيرى مكتب حلّه، احمد پاكتچى، تهران: دانشگاه امام صادق عليهالسلام ، 1385ش.
مكتبها و فرقههاى اسلامى در سدههاى ميانه، ويلفرد مادلونگ، ترجمه: جواد قاسمى، مشهد: بنياد پژوهشهاى اسلامى، 1386ش.
مناقب آل أبى طالب، محمّد بن على المازندرانى (ابن شهر آشوب)، نجف: مطبعة الحيدرية.
مؤلّفههاى غلوّ نزد اماميّه در پنج سده نخست هجرى و تأثير آن در فهم گزارشهاى رجالى متقدّم، سيّد محمّد هادى گرامى، پايان كارشناسى ارشد، تهران: دانشگاه امام صادق عليهالسلام ، 1389ش.
نزهة المشتاق فى اختراق الآفاق، محمّد بن محمّد الادريسى، بيروت: عالم الكتب، 1409ق.
نقض، عبد الجليل قزوينى رازى، به كوشش: مير جلال الدين محدّث اُرموى، تهران: انجمن آثار ملّى، 1358ش.
«عبد الجليل قزوينى رازى و انديشه تفاهم مذهبى»، رسول جعفريان، مجلّه نور
علم، ش47، 1371ش.
هدية العارفين، اسماعيل پاشا البغدادى، بيروت: دار الكتب العلمية، 1413ق.
Andrew J. Newman," The Nature Of The Akhbari-Usuli Dispute In Late (Part 2",Bulletin of the School of Oriental and African Studies, University
ofSafawid Iran , London, Vol. 55 No. 2 .(1992), pp. 250-261
of Islam, THRE
Gleave, R. "Akhbariyya and Usuliyya." EncyclopaediaE . Edited by: Gudrun Kramer,Denis Matringe, John Nawas and Everett Rowson. Brill, 2009.
Kohlberg, Etan and Mohammad Ali Amir-Moezzi,"Revelation and Falsification)The Muh. ammad al-Sayya-r-I(",LEIDEN, brill, 9002..Kit-ab al-qir-a"-at of Ah.mad b
Kohlberg, Etan,"Some Imami shii Views on Taqiyya ", Journal of the American Oriental Society, Vol. 95, No. 3 (Jul. - Sep., 1975), pp. 395- 402 Published by: American Oriental Society
10
دفاع از اماميه و برائت از اسماعيليه در كتاب «نقض»
دكتر رسول رضوى(1)
چكيده
در عصرى كه عبد الجليل رازى، كتاب نقض را مىنگاشت، ممالك اسلامى، بين دو خلافت غربى فاطمى و شرقى عبّاسى، تقسيم شده بود. اين دو خلافت، با استفاده از ابزار سياست، فرهنگ، دين، مذهب و هر مستمسك ديگرى، سعى داشتند تا مخالفان خود را از ميان بردارند و سرتاسر ممالك اسلامى را تحت نفوذ خود درآورند . در اين بين، پيروان اهل بيت عليهمالسلام يعنى شيعيان اماميه - كه بعد از برافتادن آل بويه و حمدانيان، پناه سياسى و نظامى خود را از دست داده بودند - ، بايد فشارهاى هر دو طرف را تحمّل مىكردند و در عين حال، به دفاع از مكتب خود مىپرداختند؛ چرا كه عبّاسيان، آنان را به اتّهام قرمطى و اسماعيلى بودن مىكشتند و نزاريان و قرمطيان، به اتّهام تقيّه و همراهى با اهل سنّت.
در چنين اوضاع و احوالى، نقش علماى اماميه، حياتى و تعيين كننده بود. آنان علاوه بر تبيين اصول و فروع مكتب اهل بيت عليهمالسلام بايد از اتّهامهاى وارده از سوى مخالفان، برائت مىجستند و از گرايش ضعفا به مكاتب مخالف يا ورود آراى مخالفان در ميان شيعيان اماميه، جلوگيرى مىكردند و اين همان كار يا شاهكارى است كه عبد الجليل رازى در كتاب بعض مثالب
1) . استاديار گروه كلام اسلامى دانشكده علوم حديث.
النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض» معروف به نقض، انجام داده و به زيبايى از عهده آن برآمده است.
وى در دفاع از اماميه، تبيينى دقيق و شفّاف از عقايد و احكام مكتب اهل بيت عليهمالسلام ارائه مىدهد و مرز بين اماميه و اسماعيليان نزارى، مستعلوى و قرمطى را مشخص مىكند و در عين دفاع، حمله را نيز فراموش نمىكند. ابتدا سعى مىكند صف «سلجوقيان حنفى» را از «حنابله» و «اصحاب الحديث» جبرگرا، جدا كند و سپس آراى ظاهرگرايان را مخالف منافع و مقاصد خلافت عبّاسى جلوه دهد.
كليدواژهها: شيعه، ملحد، قرمطى، صباحيان، اماميه، باطنيه.
ورود
رشته كوه البرز و دامنههاى جنوبى و شمالى آن، از نخستين سدههاى تاريخ اسلام، شيعيان و فرقههاى مختلف اهل سنّت را در خود جاى داده بود و با شروع فعاليتهاى حسن صباح در سال 483 ق،(1)پيروان مذهب جديد «نزاريه» نيز وارد تركيب جمعيتىِ منطقه شدند و از اين ديدگاه، منطقه البرز به پنج منطقه آيينى تقسيم شد:
مناطق اماميه: شهرهايى مانند: قم، آوه، كاشان، ارم، سارى و... كه پيروان مكتب اماميه در آنها سكونت داشتند.
مناطق اهل سنّت: شهرهايى مثل: ساوه، همدان، اصفهان و... كه بيشتر ساكنانشان اهل سنّت بودند.
مناطق زيديه: برخى آبادىهاى گيلان و طبرستان، به زيديان گرايش داشتند.
مناطق نزاريه: قلعههاى الموت، ارژنگ، و... محل سكونت اسماعيليه نزارى بود.
مناطق مشترك: شهرهايى مانند: قزوين و رى، محلّ اجتماع پيروان فرقههاى مختلف(2)و محلّ تلاقى فكر و انديشه پيروان آنها بود و گاهى دچار جنگهاى مذهبى
نيز مىشدند.
با توجّه به نقشه ترسيم شده از تركيب جمعيتىِ قسمت مركزىِ نوار شمالى فلات ايران، مىتوان ادّعا كرد كه از نظر سياسى و نظامى، دامنههاى جنوبى و شمالىِ رشتهكوه البرز، محلّ برخورد دو خلافت شرقى و غربى و حكومتهاى كوچك شيعى به حساب مىآمد؛ زيرا از سويى سلجوقيان، خود را مدافع خلافت عبّاسى معرفى مىكردند و از سوى ديگر، پيروان حسن صبّاح، خويشتن را وارثان و استمراردهندگان خلافت اسماعيلى مىانگاشتند و جريان سوم، يعنى حكومتهاى ديلم و طبرستان نيز نيروى نظامى شيعيان زيدى و امامى به حساب مىآمدند.
از ميان اين گروهها، اسماعيليان كه به نامهاى «باطنيه»(1)، «ملاحده»، «قرامطه»، «سبعينى» و... خوانده مىشدند،(2)به دليل قلعهنشينى و دورى از مردم، مورد سوء ظن عامّه مردم بودند. آنان برخلاف اهل حديث و بيشتر فرقههاى اهل سنّت - كه به دنبال جذب عامّه مردم بودند - ، به سراغ خواص رفتند و تلاشى براى ترويج آيين خود در ميان توده مردم نمىكردند و ترورها و جنگهاى پارتيزانيشان، مردم را از آنان هراسان كرده بود. در چنين اوضاعى اگر جنايتهاى «قرامطه» (شاخهاى از اسماعيليان) در كشتار حاجيان و حمله به مكّه و به يغما بردن حجر الأسود را بدان اضافه كنيم،(3)طبيعى است كه تنفّر عمومى از اسماعيليه، دو چندان خواهد شد.
در كنار جنگ نظامى و سياسى، چالش علمى و فرهنگى هم سهم عمدهاى از درگيرىهاى اين منطقه را به خود اختصاص داده بود. مراكز علمى «الأزهر» مصر كه
1) . براى آشنايى با شيوه تأويل و باطنگرايىِ اسماعيليه ر.ك: تأويل الدعائم، قاضى نعمان مغربى.
2) . ر.ك: فضائح الباطنيه، ص 22 - 26.
3) . در اين ايّام 317 - 339 ق، قرامطه، حجر الاسود را ربودند، و آن بيش از بيست سال در دست ايشان بود تا آن كه با وساطت شريف يحيى بن حسين بن احمد بن عمر بن يحيى بن حسين بن زيد بن علىّ بن حسين بن علىّ بن ابى طالب عليهالسلام به جايش برگردانده شد (ر.ك: تاريخ فخرى، ابن طقطقى).
از سوى فاطميان بنيان نهاده شده بود(1)و «نظاميه»هاى بغداد، اصفهان، هرات، بصره، بلخ و... كه به همّت خواجه نظام الملك براى تثبيت مبانىِ فكرى اهل سنّت تاسيس شده بودند، تمام تلاش خود را براى اثبات حقّانيت خلافت حاميانشان انجام مىدادند و در منطقه نفوذ خود، تنفّر شديدى بر عليه رقيبانشان بر مىانگيختند. براى مثال، مىتوان فعاليتهاى افرادى چون «امام الحرمين» از مدرسين نظاميه(2)و «غزالى» مؤلّف كتاب فضائح الباطنية را دليلى بر اين ادّعا شمرد.
البته مؤلّفان اماميه نيز كتابهاى فراوانى در ردّ قرامطه نوشته بودند و دانشمندانى چون مرحوم ثقة الإسلام كلينى - كه دايى بزرگوارش علان كلينى به دست قرمطيان به شهادت رسيده بود - ، كتابى به نام الرد على القرامطه تأليف كرده بود.(3)
با توجّه به اوضاع ياد شده، برخى افراد سعى مىكردند از فضاى موجود، سوء استفاده كنند و با فروريختن مرزها و آميخته كردن مرزهاى اعتقادى ميان «قرامطه» و «اماميه»، از تنفّر عمومىِ ايجاد شده بر عليه قرمطيان و اسماعيليه به معنى عام براى
تخريب چهره شيعه اماميه استفاده كنند و با يكى جلوه دادن شيعيان اماميه، قرامطه، نزاريه و مستعلويه يا همريشه شمردن اينان، مردم عادى و دولتهاى سنّى را بر عليه اماميه بشورانند؛ همان شيوهاى كه محمود غزنوى براى موجّه ساختن جنگيدن و تصرّف سرزمينهاى تحت حكومت آل بويه - كه به ظاهر، مورد تأييد خلفاى عبّاسى بودند - ، استفاده كرد و اين مطلب، از نامهاى كه وى پس از تصرّف «رى» به خليفه عبّاسى نوشته، كاملاً مشهود است. وى تأكيد مىكند كه: «از ياران باطنيه، مجد الدوله،
خلق بسيار به دار آويخت و معتزله را از خراسان، نفى بلاد كرد. و كتب فلسفه و مذاهب اعتزالى و نجوم را بسوزاند و سواى آنها صد بارِ كتاب به دست آورد و گرفت».(4)
1) . الأزهر، نخستين مسجدى بود كه شيعه در قاهره بنا كرد، بدان هنگام كه قاهره را پى مىافكندند تاريخابنخلدون، ج4، ص 578؛ البداية و النهاية، ج11، ص310.
2) . ر.ك: البداية و النهاية، ج12، ص128؛ تاريخ اجتماعى ايران بخش1، ج8، ص 333 و334.
3) . ر.ك: أعيان الشيعة، ج 10، ص 99.
4) . ر.ك: الكامل فى التاريخ، ج 9، ص 372.
از جمله افرادى كه سعى در تخريب چهره مكتب اماميه داشت، مؤلّف كتاب بعض فضائح الروافض بود كه به احتمال «شهاب الدين تواريخى شافعى» نام داشت و از خاندانهاى سنّى «رى» بود.(1)وى با تأليف كتاب ياد شده در نيمه قرن ششم هجرى (يعنى سال 555ق)، حملهاى جديد عليه اماميه را آغاز كرد. او براى درهم آميختن عقايد اماميه با فرقههاى ياغىاى كه مورد نفرت عمومى بودند، از ترفندهاى ذيل استفاده كرده بود:
مؤلّف فضائح، ضمن گزارشى كه از اوضاع مركز خلافت عبّاسى مىدهد، سعى مىكند كه اسماعيليان، غاليان و اماميه را يك گروهِ به هم پيوسته كه به اتّفاق، قصد سرنگونى خلافت عبّاسى را دارند، نشان دهد. وى مىنويسد:
بلحسن فرات كه او مستولى بود و مقتدر خليفه، كودك بود ... دو داعى رفض و الحاد سربه دانشمندى بر آورده بودند و او وزير بود و دبيران تمكين يافته بودند. نام يكى حسين بن روح، نام ديگرى پسر عزاقر و داعىاى از مغرب بدين دبيران مىآمد، نام او پسر شلمغانى، ملحدى بود منكر (مخفى)؛ رسائل متغلّب مصر بدينها آورده بودند كه اينك ما از مغرب در مصر آمديم با سيصد هزار علَم اسفيد و اين مقدّمه علامات مهدى است. شما بكوشى تا اين طاغيه را از پاى برگيرى و دعوت فاطمى و دولت اسفيد علمان در دلها راسخ كنيد. چهار هزار دبيران رافضى و ملحد در بغداد بودند.(2)
وى در ادامه، به بيان جنايات قرامطه به رهبرى ابو طاهر جنابى و ابو سعيد جنابى در مكّه و عرفات و كشته شدن بيش از سى هزار مسلمان و به غارت رفتن اموال حاجيان و حجر الأسود مىپردازد و آن را با وزارت ابو الحسن فرات - كه شيعه اماميه بود - ، پيوند مىزند و در اين كار، حتّى به تحريف تاريخ هم دست مىيازد.(3)
نويسنده فضائح، اهتمام زيادى در يكى شمردن عقايد اماميه و اسماعيليه دارد. از ديدگاه او اسماعيليان، ملحد هستند و بارها تكرار مىكند كه «رافضى و ملحد، يكى است»(1)يا از تعبير ديگرى استفاده مىكند و مىنويسد:
رافضى، دهليز ملحدى است و بلكه خود، اساس الحاد است و از رفض، در الحاد شوند.(2)
وى ادّعا مىكند كه اماميه به دليل اعتقاد به وجوب وجود امام و تحريف قرآن و تقيّه، با اسماعيليه - كه معتقد به وجوب وجود معلّم صادق، تحريف قرآن و باطن داشتن امور هستند - ،(3)يكى بوده و هر دو از جرگه مسلمانان خارج اند:
ملحد گويد كه به خداى دانستن، معلّمى صادق بايد، رافضى گويد كه بدين شرع اعتماد نيست، إلاّ كه امامى معصوم شرح دهد ... و گويند كه بسى از قرآن، بُز عايشه بخورد؛ پس چون قائم بيايد، به شرح و درستىِ آن املا كند كه معصوم است ... و چنان كه ملحد گويد كه كار باطن دارد، رافضى گويد كار تقيّه دارد.(4)
وى ادّعاى خود در يكى بودن اسماعيليان و اماميه را در ده وجه شَبَه، جمعبندى مىكند و مىگويد:
[اماميه] به شعار (لباس درونى) و دثار (لباس بيرونى) مانندگى كردهاند به ملحدان:
اوّلاً، بر مسلمانان كينهور باشند.
دوم، ملحدان، به عزيز مصر گويند؛ رافضيان، به قائم گويند.
1) . همان، ص 109.
2) . همان، ص 117.
3) . مصادر اعتقادى و مهمّ اسماعيليه كه با رجوع بدانها مىتوان به باورهايشان دست يازيد، عبارت اند از: دعائم الإسلام، تأويل الدعائم، راحه العقل، الأنوار اللطيفة فى الحقيقة، المجالس المؤيّدية، كنز الولد، اسرار النطقاء، سرائر النطقاء، خوان الاخوان، زاد المسافر و... .
4) . نقض، ص133.
سيوم، ملحد، لاف از على و آل على زند؛ و رافضى، لاف از على و آل على زند ... .
چهارم، رافضى، رايت سپيد دارد؛ و ملحد، رايت سپيد دارد.
پنجم، ملحد گويد: بر اين شرع، اعتمادى نيست، عزيز مصر شرح آن داند؛ رافضى گويد: قائم شرح آن داند كه معصوم است.
ششم، ملحد، ذمّ بو بكر و عمر و همه صحابه و سلف كند؛ و رافضى همين كند ... .
هفتم، ملحد را در هيچ زاهدى و امامى اعتقادشان نباشد، همه اعتقادشان غولى، خوكى، بىنمازى، كوهيى، سنگدلى باشد و رافضى همين سيرت باشد ... ؛ رافضى، خير العمل زند در بانگ نماز و ملحد همين كند.
هشتم، رافضى، انگشترى در دست راست دارد؛ و ملحد همين كند.
نهم، ملحد، پنج تكبير كند برمرده؛ رافضى هم اين كند.
دهم، ملحد در نماز، دست فروگذارد؛ و رافضى همين كند... آنگه ملحد وضو هم چنان كند كه رافضى.(1)
نويسنده فضائح، بارها نام شهرهايى را كه شيعيان اماميه در آنها ساكن هستند، در كنار مناطق و قلعههاى اسماعيلى نشين ذكر مىكند تا خواننده را به يكى دانستن اين دو، عادت دهد. وى ادّعا مىكند:
در هيچ شهرى كه رافضيان آن جا غلبه دارند چون بنگرى، دين و شريعت را آن جا جمالى نباشد ... چون قم و آبه و ورامين و سارى و ارم كه قرينه الموت است، بدان كه خير العمل آشكار زنند.(2)
وى سعى مىكند با تحريف تاريخ، بنيانگذاران مذهب اسماعيلى را - كه از آن، تعبير
به آيين الحاد مىكند - رافضى و شيعى معرفى كند و يا حداقل، شيعه را پوششى براى دعوت ملحدان به شمار آوَرَد. او مىنويسد:
و آن جماعت كه مذهب ملحدان نهادند، چنان كه گفتيم ملحدان بودند، سر به گريبان رفض بر آورده، دعوت به رفض كردندى، آن گاه در الحاد كشيدندى ... .(1)
در جاى ديگر نيز مىنويسد:
بو جعفر عيلان و بو رضا و بلفتوح اسدآبادى و غيرهم من الملاحده - لعنهم اللّه - ، نه همه رافضى بودند و از رفض، در الحاد شدند؛ يكى از اينها را بگو كه نه رافضى بود ... !(2)
آنچه كتاب نقض را همانند ستارهاى درخشان در ميان كتابهاى كلامى جلوه مىدهد، شيوه بىتكلّف و در عين حال سنجيده، مستحكم و منسجم عبد الجليل قزوينى رازى است. وى در نگارش اين كتاب، نه تنها تحت تأثير شرايط غبارآلودى كه مؤلّف بعض فضائح الروافض ايجاد كرده، قرار نمىگيرد، بلكه با آگاهى كامل، سعى مىكند فضايى صاف و شفّاف ترسيم كند و با نشان دادن حد و مرز مكاتب كلامى و تبيين صحيح از اصول اعتقادى و فروع عملى اماميه، بسيارى از شبهات را سالبه به انتفاى موضوع كرده، بىاساس بودن آنها را نشان دهد. البته به عنوان جدل هم كه شده، گاهى مقابله به مثل مىكند و از شيوه تشبيه برخى از اصول و فروع مذاهب به همديگر و در نهايت، يكى شمردن آن دو در گمراهى، كمك مىگيرد و اعلام مىكند كه اگر قرار بر التقاط و نتيجهگيرىهاى غلط باشد، هيچ مذهب و آيينى از آسيب آن مصون نخواهند ماند؛ هر چند سرانجام از اين مقابله به مثل، عذر مىآورد و مىنويسد:
هر تعصّب و سخنان سخت كه نوشته آمد، بر سبيل جواب بود، نه بر سبيل ابتداء!(3)
نكته اساسى در اين شيوه، نيفتادن در دام منطق مخالفان و رعايت اعتدال و عدم افراط و تفريط در دفاع از يك مكتب و حمله به مكتب مخالف است كه عبد الجليل رازى، به خوبى از عهده آن به در آمده است.
اگر قرار بر تلخيص شيوه عبد الجليل رازى باشد، مىتوان شيوه وى را در اين واژگانْ خلاصه كرد: «تبيين، استدلال و دفاع - نقد، ابطال و تهاجم» و شرح تفصيلى هم چنين است:
الف. تبيين، استدلال و دفاع
عبد الجليل رازى، اصول اعتقادىِ اماميه را بارها به گونههاى مختلف، معرفى مىكند و مىنويسد:
يكى توحيد است، دويم عدل است و دو ديگر هست نبوّت و امامت و ... .(1)
در مورد ريشه اين اعتقاد مىگويد:
مذهب شيعه تا مصطفى صلىاللهعليهوآله از دنيا برفت و به جوار حق تعالى شد، همان است كه بود و بر آن نسق است كه گفتند از عدل و توحيد و نبوّت و امامت ... .(2)
و در بيان فرق پيروان اهل بيت و پيروان مكتب خلفا، جمله معروف: «عدل و توحيد، علوى باشد و جبر و تشبيه، اُمَوى ..»(3)را تكرار مىكند.
وى بارها اعتقادات اماميه را به صورت خلاصه و منظّم بيان مىكند تا از احتمال سوء استفاده از آشفتگىِ اعتقادى - كه مؤلّف فضائح در صدد آن است - ، جلوگيرى كند، به همين دليل مىنويسد:
با آن كه نمىدانم اين مجبّر از اين رفض چه مىخواهد، اگر مثبتان عدل خدا و مقرّان به توحيد را كه بارى تعالى را منزّه و مبرّا گويند از افعال
قبايح و اختيار كفر و مانند اين و همه انبيا را معصوم و صادق دانند و خوانند و شريك و صاحب و ولد، نفى كنند از ذات مقدّس بارى تعالى و ائمّه را معصوم و نص گويند و به شرايع و احكام همه مقرّ و معترف باشند و به بعث و نشور و به ثواب و عقابْ مقر باشند و آنچه ثواب و لواحق اين است از اصول و فروع اگر اين قوم را رافضى مىخواند، قبول افتاد.(1)
از موارد مهم افتراق در مباحث اعتقادى، مسئله صفات الهى است و اماميه در واگويى اين مسئله، پرچمدار توحيد و تبيين كننده عدل الهى است. به همين خاطر، رازى در اين باره مىنويسد:
... بارى تعالى به مذهب عدليان قادر است لنفسه و ذاته بى علّتى و شبهتى و آلتى و خلق و رزق و كلام را حصول و وقوع در لم يزل، محال باشد ... خالق آنگه گويند كه خلق آفريند و رازق آنگه گويند كه روزى رساند و متكلّم چون فاعل كلام باشد، آنگه اجرا كنند كه ايجاد كلام كند .... و اين در ازل، محال باشد كه اين صفات را صفات افعال گويند نه صفات واجبه.(2)
وى زيبايىِ عقايد اماميه و فرق آن با باور جبرگراها را در مسئله رؤيت چنين توضيح مىدهد:
شيعت اماميه، نفى رؤيت مجاهره كنند ... و نفى آن رويت كنند كه مجبّره و مشبّهه اثبات مىكنند كه بدين چشم سر، خداى را ببينيم ... قال [امير المؤمنين] عليهالسلام : لا أعبد ربّا لم أره، لم تره العيون بمشاهدة العيان ولكن رأته القلوب بحقائق الإيمان معروف بالآيات مشهور بالدلالات لا يقاس بالناس و لاتدركه الحواس اثبات رؤيت؛ شيعت بر اين وجه كنند كه على مرتضى، نه چنان كه بلحسن اشعر و ابن الكلاب و جهم صفوان و بو بكر باقلانى.(3)
اصل امامت نيز از اصول مهمّى است كه عبد الجليل رازى از همان خطبه آغازين -
كه به نام امام مهدى(1)شروع مىكند - ، سعى در تبيين آن داشته و در مواضع مختلف، استدلالهاى عقلى و نقلىِ اقامه شده بر آن را ذكر مىكند و مىنويسد:
و در هر روزگارى، معصومى بوده است كه اگر خللى راه يابد، دفع كند يا اگر شبهتى افتد در شرعيات، حل آن بكند.(2)
بعد از اين، نام تكتك امامان شيعه از امير مؤمنان على عليهالسلام گرفته تا امام مهدى عليهالسلام را مىشمارد و در آخر مىنويسد:
و امروز مهدى است باقى ائمّه هدى و خاتم اوصيا محمّد مصطفى - عليه و عليهم صلوات ربّ العلى - .(3)
به اين ترتيب، نشان مىدهد كه امامان شيعه، دوازده نفرند كه از سوى خداوند تعيين شدهاند و از طرف پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله معرفى مىگردند و اينان غير از خلفاى فاطمى مصرند كه ادّعاى امامت دارند.
اسماعيليه، امامان دوازدگانه را قبول ندارند و معتقدند كه ناطقان، همان پيغمبران اولو العزماند و شمار آنان هفت است و هر ناطقى را يك وصى است و وصى را نيز امام گويند. ناطق نخستين، حضرت آدم عليهالسلام بود كه وصى او شيث بود. ناطق دوم، نوح عليهالسلام بود كه وصى او سام بود. ناطق سوم، ابراهيم عليهالسلام بود كه وصى او اسماعيل بود. ناطق چهارم، موسى عليهالسلام بود كه وصى او يوشع بود. ناطق پنجم، عيسى عليهالسلام بود كه وصى او شمعون الصفا (پطروس) بود. ناطق ششم، محمّد صلىاللهعليهوآله بود كه وصىّ او على عليهالسلام بود. ناطق هفتم، اسماعيل بود؛ زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را وصى يا اساس و پس از او حسن عليهالسلام و حسين عليهالسلام و زين العابدين عليهالسلام و محمّد باقر عليهالسلام و جعفر صادق عليهالسلام بودند. هفتمين ايشان اسماعيل بود كه قائم است.(4)
عبد الجليل براى تفكيك ديدگاه اماميه و اسماعيليه، ضمن شمردن اسامى امامان دوازده گانه اماميه و اثبات امامت آن بزرگواران از خلفاى فاطمىاى كه ادّعاى امامت
مىكردند و اعمال خلاف شريعت به آنها نسبت داده مىشد، برائت مىجويد:
... اين ائمّه ملاحده (نزار - معد - عزيز - حاكم - مستنصر) را كه با القاب و اسامى ياد كرده است - عليهم لعائن اللّه تترى - (پشت سرهم) كه هميشه به لعنت شيعت ملعون بودهاند؛ امّا آنچه از ايشان ياد كرده است از افعال بد و بدعتها، همه بد است و ناپسنديده و كفر و ضلالت است.(1)
وى بارها بر شرط عصمت در امام اشاره مىكند و معصوم بودن امامان شيعه اثنا عشرى را عامل برترى بر خلفا و ديگر مدّعيان مىشمارد و مىنويسد:
... اعتقاد اماميه اين است كه ائمّه را معصوم گويند چون انبيا و ملائكه كه اگر نبى معصوم نباشد در شرع خلل افتد و اگر امام معصوم نباشد، به قول و فعل وى اقتدا روا نبود و طبيب بيمار، معالجت را بنشايد و بر اين قول، دلايل و حجج و بيّنات، بسيار است عقلى و سمعى.(2)
البته عبد الجليل فقط به بيان عقايد اماميه اكتفا نمىكند و با صراحت، از ديگر باورهاى خلاف واقع اسماعيليه، برائت مىجويد و مىنويسد:
و كتابهايى كه شيعه اصوليه اماميه كردهاند در نقض قاعده ملاحده - لعائن اللّه عليهم - از مختصر و مطوّل آن را نهايتى نيست و در همه طوايف اسلام، ملحدان را دشمنتر شيعه اصوليه اند.(3)
وى براى اثبات ادّعاى خويش فهرستى بلندبالا از اسماعيليانى كه به دست حاكمان شيعه كشته شدهاند، ارائه مىكند و در ادامه، اسامى تكتك بزرگان شيعه را كه
به دست اسماعيليان شهيد شدهاند، نام مىبَرَد، براى نشان دادن خصومت اعتقادى و عملى اماميه و اسماعيليه مىنويسد:
و اگر به حصر اسامى شريف و وضيع از شهداى شيعه مشغول شويم، روزگار و كتب خواهد اين قدر كفايت است تا خواجه بداند كه از مذهب
شيعه تا ملحدى راهى دور است و از مجبّرى تا به ملحدى، منزلى نزديك.(1)
وى در پاسخ به ايراد مصنّف انتقالى كتاب فضائح كه مىگويد: «چرا شيعه به صدور معجزه از سوى امام اعتقاد دارد؟» مىنويسد:
شيعت، ائمّه را عند دعوى امامت و انكار قوم، معجزات گويند و هريك را اظهر من الشمس بوده است و اهل زمانه ديدهاند و مخالف و موالف روايت كرده كه دال بوده است بر صدق دعوى هريك ... اگر بعد از رسول يا در عهد رسول، امام دعوى حقيى رسول و كتاب و شريعت او كند و جماعتى بيگانگان بر آن انكار كنند، روا باشد، بلكه واجب باشد كه بارى تعالى، معجزى ظاهر گرداند تا آن شبهت بر خيزد و از اين جاست كه شيعت، ائمّه را اصحاب معجزات گويند و دلالات قاطعات بر اين معنى بسيار است.(2)
عبد الجليل رازى در بيان باورهاى اماميه، اعتدال را رعايت مىكند و از هر گونه افراط و تفريط پرهيز مىنمايد و از گرفتار آمدن در جدال غير احسن دورى مىكند و در برابر سخن مؤلّف فضائح كه مىگويد: «رافضى را عادت باشد كه چون مذهب وى فراروى وى دارى، انكار كند و تقيّه روا دارد»، مىنويسد:
اين طايفه (اماميه) را در بلاد اسلام و شهرهاى معظم، هزاران كراسى و منابر و مدارس و مساجد است كه در او تقرير مذهب كنند به ظاهر به حضور ترك و تازى و نوبتهاى عقود مجالس ايشان اظهر من الشمس است و آنچه مذهب ايشان باشد در اصول و فروع، پوشيده ندارند در گفت و كتب و فتوا ... . و در معنى تقيّه به وقت نزول مضرّت روا دارند و موافق اند در اين معنى با ايشان همه عقلا و همه طوايف مسلمانان كه دفع مضرّت معلوم و مظنون از نفس، واجب است هرگاه كه مدفوع به، دون مدفوع له باشد.(3)
او بعد از بيان ديدگاه اماميه در باره تقيّه، به ذكر ادلّه عقلى و نقلى جواز و
حتّى وجوب آن مىپردازد و عمل «عمّار ياسر» و تأييد آن از سوى وحى را به تفصيل نقل مىكند.(1)
مؤلّف فضائح، بارها سعى مىكند با نشان دادن شباهتهاى احكام عملى از قبيل فرو گذاشتن دستها به هنگام نماز و سربرهنه نماز گذاردن و پرچم سفيد برافراشتن، شباهتهايى بين اماميه و اسماعيليه ايجاد كرده، هر دو را به يك چوب رانده، آنان را دشمن خليفه عبّاسى، اميران سلجوقى و منحرف از اسلام، معرفى كند؛(2)امّا عبد الجليل با بيان ادلّه شرعى اعمال فقهى ياد شده، نشان مىدهد كه اماميه، نه تنها بر احكام فقهى خود ادلّه قاطع از قرآن و حديث دارد، بلكه از فرقههاى اهل سنّت هم عدّهاى در اين امر با اماميه، موافق هستند.
از جمله كارهايى كه مؤلّف فضائح براى غبارآلود كردن فضاى گفتگو انجام مىدهد، يكى شمردن تاريخ اماميه و اسماعيليه است و سعى مىكند كه ابتدا اماميه را مذهبى ساختگى معرفى كند كه بعدها از سوى عدّهاى منحرف از اسلام به وجود آمده است و در ادامه، تاريخ هر دو مذهب اماميه و اسماعيليه را يكى نشان دهد، در غير اين صورت، اسماعيليه را شاخهاى از اماميه و ساخته و پرداخته اماميان معرفى كند. رازى براى رفع اين توهّم، ابتدا سرنوشت شيعيان اماميه و يكى بودن اماميه و اسلام راستين را ذكر مىكند و مىنويسد:
مذهب محدَث آن باشد كه نسبت كنند به شخصى معيّن و در شيعه، عادت نرفته باشد كه گويند ما مذهب «مفيد» و «بو جعفر» و «مرتضى»، داريم ... ؛ امّا در شرايع و فروع اگر خواهد كه بداند كه واضع مذهب شيعه كه بوده است، اوّل خداى تعالى كه او كتاب به جبرئيل امين داده و به محمّد فرستاده... آن گه بعد از آن، رسول عليه السلام به امير المؤمنين على و همه صحابه و اهل البيت بگفته و نقل افتاده به صحّت اسانيد از معتمدان به ما و در هر روزگارى معصومى بوده است كه اگر خللى راه يابد، دفع كند يا اگر
شبهتى افتد در شرعيات، حلّ آن بكند ... .(1)
در ادامه، اسامى امامان دوازدهگانه را مىنويسد و امام مهدى را آخرين امام و امام عصر معرفى مىكند و سپس در فصلى خاص، تاريخ اسماعيليان اعم از فاطميان، قرامطه، نزاريان و... را توضيح مىدهد و معتقد است كه نه تنها اماميان در پيدايش مذهب باطنى نقشى نداشتند، بلكه اين جبرگراها و هممسلكهاى خواجه نوسنّى بودند كه آيين ملاحده باطنگرا را پديد آوردند و بنيانگذاران اسماعيليه يعنى افرادى چون «ميمون قداح» و «محمّد دندان» و «بو زكريا» از اواخر قرن دوم و در طول قرن سوم در مناطق سنّيان جبرگراى مشبّهه، آغاز تبليغ نمودند و پيروانى جمع كردند و در مناطق شيعهنشين، نه توان تبليغ داشتند، نه توانستند پيروانى جذب كنند:
آنگه ... اتفاقشان بر اين افتاد كه محمّد دندان - عليه اللعنة - ... به اصفهان و ولايت همدان و كره و نهاوند و هروگرد كه همه مشبّهه بودند ...قرار گرفت ....آنگه ميمون بن سالم القدّاح - عليه اللعنة - گفت: من به ولايت مغرب شوم ... كه ايشان را به الحاد ميلى باشد... بو زكرياى عيالانه را گفتند: تو را به جانب لرستان و حدود خوزستان بايد رفتن كه ولايت خوارج است ...اين سه ملعون را منزول و دعوت و نشست، نه به قم بود و نه به قاشان و نه به آوه و نه به رى و نه به ورامين و نه به سبزوار و نه به سارى و بلاد مازندران تا هيچ شبهت بنماند در مذهب و قرار و قاعدت ايشان.(2)
واقعيت اين است كه دوره شكلگيرى اسماعيليه، مبهم و تاريك است(3)و مىتوان ادّعا كرد برخى گزارشهاى تاريخى، سخن عبد الجليل رازى در چگونگى پيدايش اسماعيليه را تأييد نمىكنند؛ امّا منابع ديگرى هم چون تبصرة العوام نيز وجود دارد كه در زمانى نزديك به زمان عبد الجليل رازى و از سوى «سيّد مرتضى بن داعى حسنى
رازى» نوشته شده و مىتواند مؤيّد ادّعاى عبد الجليل رازى باشد.
عبد الجليل در ادامه سخنانش، فصلى مفرد بر سبيل ابتدا در شرح اسامى واضعان الحاد و داعيكان ايشان بيان مىكند و نام حدود هجده نفر از آنهارا ذكر مىكند.(1)
تا خواجه مصنّف ناصبى كه بر شيعت تشنيع زده است به تهمت مگر به انصاف تأمّلى بكند و بداند كه اصول و قواعد الحاد چه بوده است و ملحدان اوّل و آخر از كجا بودهاند و بحمد اللّه و منّه يكى از اين مطعونان، نه قمى بوده است و نه قاشى و نه آوى و ... .(2)
عبد الجليل بعد از آن، نام عدّهاى از جبرگراهاى سنّى بوده ملحد شده را مىنويسد ابو الفتوح حمدانى، اوّل مجبّر بود آن گه ملحد شد. مسعود زورآبادى كه شاگرد بو المعالى جوينى بود، ملحد شد مجبّر بود و بر قلعه شد از مجبّرى در ملحدى شد و در خراسان معروف بود.(3)
خواجه نوسنّى، گاهى سعى مىكند با ذكر نام دانشمندان اماميه در كنار ناميان اسماعيليه، زشتىهاى آنها را به اماميه نسبت دهد؛(4)ولى هنر عبد الجليل رازى، اين است كه ضمن جداسازى اغيار از اعيان شيعه، به جدْ از بزرگان اماميه دفاع مىكند و به واگويى حقيقت مىپردازد و مىنويسد:
... اسامى جماعتى معتقدان و معتمدان، با گروهى كه به فلسفه و زندقه منسوب بودهاند، برابر كرده و در يك سلك كشيده ... . انكار صرف و جُحود محض كرده از غايت بىامانتى و كمديانتى و مجبّرى و... . از اين جمله، آن است كه سيّد حِمْيَرى را - رضى اللّه عنه - در جمع گروهى متّهمان آورده است كه اشعار و قصايد او همه دلالت است بر ايمان و اعتقاد او... ؛ امّا بو سهل نوبختى و ابراهيم نوبختى، شيعيان معتقد و معتمد بودهاند و در ايمان ايشان خلافى نيست و نكردهاند اصحاب تواريخ و بو الخطّاب و مغيره و بيان سمعان اوّل به شيعىاى گفتند، پس به آخر، غالى و ملحد شدند ... .(5)
برخلاف باور مؤلّف بعض فضائح الروافض - كه بارها محل زندگى و حتّى شغل اشخاص را معيارى براى سنجش حقانيت افراد قرار مىدهد - ، عبد الجليل از چنين نگاهى پرهيز مىكند و مىنويسد:
نجات و هلاك به شهر و محلّه و پيشه تعلّق ندارد؛ هر كس كه مؤمن و مطيع باشد، به بهشت شود و گرچه جولاهه و كفشگر باشد و بىايمان و بىطاعت، مستحقّ دوزخ باشد و گرچه امير و وزير و رئيس محتشم باشد.(1)... [پس] نجات و هلاك، تعلّق به شهر و پيشه و ديه ندارد؛ به ايمان و طغيانْ تعلّق دارد.(2)
ب. نقد، ابطال و تهاجم
از ديدگاه مرحوم عبد الجليل رازى، نه تنها گفته مؤلّف فضائح در يكى پنداشتن اسماعيليه و اماميه راست نيست، بلكه عكس اين قضيه، صادق است و شباهتهاى متعدّدى بين اسماعيليه باطنگرا و اشعريه جبرگرا وجود دارد. به عنوان مثال، هر دو گروه، كاركرد عقل را در شناخت خداوند به گونهاى نقض مىكنند:
ملحد، موجب و مؤثر در معرفت بارى تعالى، قول پيغمبر گويد و از عقلْ تبرّا كند و مجبّره را به عينه، مذهبْ اين است كه نفى عقل و نظر كنند و حُسن و قبح را حوالت به شريعت و قول پيغمبر كنند و تا پيغمبر دعوت نكند، معرفت خداى و معارف عقلى، هيچ معلوم نشود و واجب نباشد و عقل و نظر را اثرى نباشد.(3)
اين اعتقاد اسماعيليان در تعطيل عقل را همشهرى عبد الجليل نيز به زيبايى تقرير و نقد كرده است. او مىنويسد:
صبّاحيّه گويند: اگر كسى را عقلْ كفايت است، هيچ كس را بر ديگرى اعتراض نرسد و اگر عقلْ كفايت نبود، لا بد كه خلق را امامى باشد. ايشان را گوييم اگر عقل نبودى، حق از باطل ظاهر نشدى و چون عقلْ كفايت بود در
معرفت خداى، حاجت به امام نباشد و اگر عقل در معرفتْ كفايت نيست، آن امام كه شما دعوى مىكنيد، كجاست و شما هيچ نتوانيد دانستن إلاّ به قول صادقى و چون شخصى بيايد و دعوى مىكنيد كه من امامم، شما را معلوم نشود إلاّ كه صادقى ديگر بگويد كه اين صادق است و قول در صادق دوم، مثل قول در صادق اوّل بود تا به تسلسل انجامد و اين باطل بود. اگر گويند به معجز بدانيم كه وى صادق است، گوييم معجز آن وقت دليل بود كه شما دانيد كه صانعى حكيم هست و اين معجز، فعل وى است و او تصديق كذّاب نكند و شما را معرفت صانع حاصل نشود إلاّ به قول صادقى و صدق اين معلّم صادق، حاصل نشود إلاّ بعد از آن كه صانع را شناسد و توحيد و عدل داند. پس شما هرگز نه خداى را بتوانيد شناختن و نه امام را.(1)
در قرن ششم هجرى و به هنگامى كه كتابهاى فضائح و پس از آن، نقض نوشته مىشد، سلاجقه بر شرق ممالك اسلامى و تحت عنوان خلافت عبّاسى، حكومت مىكردند. اينان در مذهب، پيرو ابوحنيفه بودند و به اين دليل و نيز درگيرى با قلعهنشينان نزارى و خلفاى مصر، خصومت شديدى با اسماعيليه - كه از روى دشمنى ملحد ناميده مىشدند - داشتند. مؤلّف فضائح سعى مىكرد با بيان اشتراكات اماميه و اسماعيليه، شيعيان را به تيغ سلجوقيان بسپارد؛ ولى عبد الجليل با آگاهى از
اين امر و تبيين جدايىِ دو مكتب ياد شده، سعى در نشان دادن فرق مذهب ابو حنيفه و مذهب اشعريه دارد و تكرار مىكند كه اين دو، با هم فاصله زيادى دارند و آن كه لايق دشمن سلاجقه ناميده شدن است، خواجه مجبّر و مؤلّف فضائح است، نه شيعيان اماميه و از اين موضع است كه در معرّفى ابوحنيفه مىنويسد:
و بوحنيفه از بزرگان تابعين است و چند صحابى بزرگ را ديده است ... و همه روايت از محمّد باقر و جعفر صادق كند و موحّد و عدلىمذهب بوده است و به آل مصطفى، تولاّ كرده است... .(2)
وى به اين مسئله، اكتفا نكرده، ادّعا مىكند كه تركان سلجوقى و خلفاى عبّاسى - كه
عموزادگان امام مهدى عليهالسلام هستند - به هنگام ظهور، به يارىِ ايشان خواهند پرداخت و آن امام همام، «كسوت دين به عطر عدل و انصاف معطّر كند؛ گبركى و ترسايى و جهودى از عالم بر دارد؛ قلعههاى باطنيان بكَند؛ غبار جبر از چهره عدل زايل گرداند ... ؛ رايت مصريان اگر چه سفيد است بسوزد؛ دين يكى شود...» .(1)
در حقيقت، عبد الجليل رازى در اين مقام، به دنبال تقرير باورهاى اماميه در باره ابوحنيفه نيست و تنها سعى دارد با اين سخن، ضمن ناكارآمد كردن تلاشهاى مؤلّف فضائح، شرّ او را به خودش بازگرداند.
يكى از فرقهاىِ مهم اماميه با اسماعيليه، انكار باطنگرايى اسماعيلى است.
باطنيّه بر اين باورند كه هر چيزى از قرآن و احاديث رسول را باطنى و ظاهرى هست. ظاهر، به منزلت پوست و باطن، به منزلت مغز است و بر اين استناد مىكنند كه: «لَهُ بابٌ باطِنُهُ فِيهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذاب»(2)و معتقدند هيچ يك از تكاليف ظاهرى، بر خلقْ واجب نيست و نماز، عبارت است از طاعت آن كه او را مولانا خوانند، و زكاة، عبارت است از آن كه هر چه از مؤونه تو و عيال تو زياد آيد، بدو رسانى از بهر دعوتخانه، و گويند مراد از بانگ نماز و اقامه، آن باشد كه خلق را به طاعت مقتداى ايشان خوانى و روزه، عبارت بود از آنچه او كند، خاموش باشى و عيب از مولانا بر ايشان نطلبى و هر چه او كند از جمله فواحش و زندقه، حق شناسى و در هيچ حال، منكر او نباشى و چنان مطيع باشى كه اگر فرمايد خود را هلاك كن، در حال، خود را هلاك كنى بىتوقّف، و گويند حج، عبارت بود از قصد نزد امام ايشان هر كه را قدرت بود لازم باشد كه به خدمت وى رود و او را بيند و همه محرّمات را حلال دارند و گويند محرّماتْ عبارت بود از قومى كه ايشان را دشمن مىبايد داشتن و از ايشان بيزار شدن و بر ايشان لعنت كردن، و گويند فرايضْ عبارت بود از قومى كه موالات ايشان واجب بود.(3)
امّا خواجه نوسنّى سعى مىكند با يكى پنداشتن تقيّه و باطنگرايى، اين دو را به يك چوب براند؛ به همين دليل، رازى به تبيين و تفكيك مىپردازد و مىنويسد:
امّا جواب آنچه گفته است كه: شريعت را ظاهرى و باطنى هست، اين مذهب باطنيان و صبّاحيان است، نه مذهب مسلمانان و ايشان را از اين جا باطنى گويند ... و بحمد اللّه، مذهب شيعت از آن روشنتر است كه به چنين تهمتْ متّهم شود.(1)
جمعبندى
در نهايت مىتوان نتيجه گرفت كه شناخت مخاطب و شناخت اوضاع سياسى، اجتماعى و فرهنگى و همچنين شناخت دقيق از معارف آيين خويشتن و شناخت دقيق معارف دشمن، مهمترين عناصر براى تعيين راهكار و راهبرد پاسخگويى به شبهات سازمان داده شده از سوى مخالفان است و عبد الجليل رازى در پاسخگويى به شبهات كتاب بعض فضائح الروافض، به زيبايى، اين عناصر را كنار هم جمع آورده و ضمن نشان دادن زيبايىهاى مكتب اماميه، زشتىِ تهمتهاى وارد شده را نمايان ساخته و توانسته ضمن ارائه تصويرى واقعى و زيبا از اماميه، نيّتهاى بدخواهانه مؤلّف فضائح را جلوهگر سازد.
1) . همان، ص433.
منابع و مآخذ
احسن التقاسيم، ابراهيم بن محمّد اصطخرى، قاهره: الهيئه العامّة لقصور الثقافة.
الأعلام قاموس تراجم لأشهر الرجال و النساء من العرب و المستعربين و المستشرقين، خير الدين زركلى، بيروت: دار العلم للملايين، نهم، 1989م.
البداية و النهاية، اسماعيل بن عمر الدمشقى (ابن كثير) (م 774)، بيروت: دار الفكر، 1425ق.
بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض»، عبد الجليل قزوينى رازى، تصحيح: محدّث اُرموى، تهران: انجمن آثار ملّى، 1358ش.
تاريخ فخرى، محمّد بن على ابن طباطبا (ابن طقطقى) (م 709)، ترجمه: محمّدوحيد گلپايگانى، تهران: بنگاه ترجمه و نشر كتاب، دوم، 1360ش.
تاريخ گزيده، حمد اللّه مستوفى، تحقيق: عبد الحسين نوايى، تهران: امير كبير، سوم، 1364ش.
تاريخ و عقايد اسماعيليه، فرهاد دفترى، تهران: فرزان، دوم، 1376ش.
تأويل الدعائم، قاضى نعمان، قاهره: دار المعارف.
تبصرة العوام فى معرفة مقالات الأنام، سيّد مرتضى بن داعى حسنى رازى (م قرن 6)، تهران: اساطير.
خوان الإخوان، ناصر خسرو قباديانى (م481 ق)، تهران: اساطير، 1384ش.
الذريعة إلى تصانيف الشيعة، آقا بزرگ تهرانى، قم: اسماعيليان.
زاد المسافر، ناصر خسرو قباديانى (481 ق)، تهران: ميراث مكتوب، 1384ش.
العبر: تاريخ ابن خلدون، عبد الرحمان بن خلدون، ترجمه: عبد المحمّد آيتى، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، اوّل، 1363ش.
فرهنگ فرق اسلامى، محمّد جواد مشكور، مشهد: آستان قدس رضوى.
فضائح الباطنيه، ابو حامد غزالى، مكتبة العصريه.
الكامل فى التاريخ، على بن ابى الكرم (ابن الأثير) (م 630)، بيروت: دار صادر و دار بيروت، 1965م / 1385ق.
كنز الولد، ابراهيم بن الحسين حامدى (م 557 ق)، بيروت: دار الأندلس، 1416ق.
معجم البلدان، ياقوت حموى، بيروت: دارصادر، دوم، 1995م.
11
تشيّع و تصوّف در كتاب «نقض»
ابوالفضل هاشمى
چكيده
كتاب نقض، در قرن ششم به منظور پاسخ دادن به شبهاتى عليه شيعيان ، توسط شيخ عبد الجليل قزوينى نگاشته شده و عقايد شيعه و اوضاع جامعه شيعى آن عصر، در آن، منعكس گرديده است. در اين مقاله، به بررسى رابطه تشيّع و تصوّف از نظرگاه كتاب، پرداخته شده است.
نويسنده كتاب ، شيعه واقعى را كسى مىداند كه به امامت و خلافت بلافصل ائمّه عليهمالسلام بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله معتقد است و صحابه را انسانهاى محترم مىشمارد و در اعتقاد خود اعتدال مىورزد. او در كتاب، متصوّفه حقيقى را افراد شايستهاى مىداند كه به بسيارى از باورهاى شيعيانْ معتقد هستند؛ چرا كه آنها را عدلىمذهب و مثبتان توحيد و به دور از جبر و تشبيه و عقايد باطل و دوستدار ائمّه عليهمالسلام دانسته و از آنها كراماتى نقل كرده و دليل بر فضيلت ايشان مىداند و حتّى بر اين باور است كه برخى از آنها شيعه هستند.
در نتيجه ، اگرچه خاستگاه اصلى تصوّف ، اهل سنّت است ، ولى متصوّفه حقيقى، به خاطر صفاى باطن و رسيدن به بسيارى از حقايق، به مذهب حقّه، بسيار نزديك شدهاند و شيعيان، آنان را دوست دارند. پس ارتباط تنگاتنگى ميان تشيّع و تصوّف وجود دارد ؛ اگرچه در مقابل، به صوفىِ دروغين هم اشاره كرده و آنان را به طور كلّى از سنّت پيامبر صلىاللهعليهوآله به دور مىداند كه هيچ ارتباطى با تشيّع ندارند.
كليدواژهها: تصوّف ، متصوّفه ، شيعه ، رافضى ، زاهد و عابد ، طريقت.
مقدّمه
كتاب نقض - كه نام كامل آن، بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض» است - ، به منظور پاسخ دادن به نسبتهايى كه سنّىاى ناصبى به شيعيان داده، توسط شيخ نصير الدين ابو الرشيد عبد الجليل قزوينى رازى، نگاشته شده است. اين كتاب، در حدود نيمه قرن ششم هجرى نوشته شده(1)و در آن، عقايد شيعيانْ منعكس گرديده و به همين جهت، داراى اهميت ويژهاى است.
كتاب بعض فضائح الروافض - كه در واقع، كتاب نقض، جواب به اين كتاب است - ، در سال 555 هجرى در عصر سلطان محمّد بن محمود سلجوقى(2)و به منظور هجمه به شيعيان، مخفيانه و بدون اعلام نام نويسنده، نشر يافته است كه به گفته ناشر كتاب، او احتمالاً شهاب الدين تواريخى شافعى است. بعد از رسيدن به دست شهاب الدين محمّد بن تاج الدين كيسكى، توسط ايشان به عبد الجليل رسيده است و اتّفاق علماى شيعه، بر اين قرار گرفته است كه اين كتاب توسط شيخ عبد الجليل قزوينى پاسخ داده شود(3)و اين مطلب بر اعتبار اين شخصيت در ميان عالمان آن عصر اشاره دارد. نقد كتاب كه توسط ايشان در بين سالهاى 556 تا 566 هجرى انجام شده، نقد مفصّل و كاملى است و از جهات مختلف، داراى اهميت است.
در اين مقاله، به بررسى تصوّف در كتاب نقض مىپردازيم و هدف ما از اين نگاه خاص به كتاب، به اين خاطر است كه از رابطه تشيّع و تصوّف در قرون متقدّم، بيشتر اطلاع پيدا كنيم و دريابيم كه آيا شيعيان به متصوّفه اسلامى - كه خاستگاه آن در بستر اهل سنّت بوده است - ، توجّه داشتهاند و آنها را پذيرفتهاند؟ يا ايشان را افرادى غير صالح و گمراه مىدانند؟ در واقع، مىخواهيم نگاه شيعه به متصوّفه در قرون اوّليه و قبل از قرن هفتم و ظهور ابن عربى را بررسى كنيم.
به منظور رسيدن به مقصود، لازم است تا نگاهى اجمالى به عقايد شيعه در آن
عصر و باز هم از نگاه همين كتاب داشته باشيم تا روشن گردد كه وقتى از شيعه سخن به ميان مىآيد، منظور چيست.
شيعه در نگاه عبد الجليل قزوينى
مؤلّف كتاب نقض، در جاى جاى كتاب، مذهب خود را كه مذهب حقّه است، شيعه اصوليه اماميه اثنى عشريه معرفى مىكند.(1)حال، اين كه دقيقا منظور او از لفظ «اصوليه» چيست، نيازمند بررسى است.
او صحابه را در اين كتابْ محترم مىشمارد و بر ايمان آنها تأكيد مىكند؛ مانند عُمَر و ابو بكر كه از آنها با احترام ياد مىكند، حداقل در يك مورد، از ابو بكر به صدّيق نام مىبرد(2)و در جريان حوادثى كه براى حضرت زهرا عليهاالسلام اتفاق مىافتد - كه عمر، آن بزرگوار را از گريه كردن نهى مىكند - ، در جواب به اين مسئله، بسيار محتاطانه برخورد كرده و با اين تعبير كه «شايد اشتباه كرده است، شايد نفهميده و ...»(3)از كنار آن مىگذرد.
در نقض فضايحى كه آن سنّى به شيعيان نسبت به عمر بر مىشمارد، آن مطالب را در حقّ عمر، شايسته ندانسته و ساحت او را از اين افعال و اعمال، مبرّا مىداند.(4)همچنين به گفته مصنّف در كتاب، در سال 532ق، كتابى در تنزيه عايشه مىنويسد كه اگر كسى، عايشه يا حفصه يا يكى ديگر از زنان پيامبر را متّهم به عمل خلاف عفّت كند، كافر و ملعون، و خون و مالش حلال است.(5)
در اين كتاب، مواردى به چشم مىخورند كه با اعتقادات شيعه در عصر حاضر، متفاوتاند. از جمله، اعتقاد به علم امام، مقام و منزلت امام و اعتقاد به رجعت.
وقتى نويسنده فضايح، اين نسبت را به شيعيان مىدهد كه آنها مىگويند: «ائمّه، علم غيب دارند»، در جواب، علم غيب ائمّه را منكر مىشود و مىگويد: «غيب را فقط
خداوند مىداند».(1)همچنين اين اعتقاد را كه امام حسين عليهالسلام قبل از قيامتْ رجعت
مىكند، انكار كرده و آن را به زنده بودن شهيدان، طبق آيه «وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِىسَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْياء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»(2)تأويل مىكند.
در مورد شهادت ثالثه «أشهد أنّ عليّا ولىّ اللّه» در اذان و اقامه، اعتقاد دارد كه اين شهادت، بدعت است و اگر كسى آن را در اذان و اقامه اضافه كند، اذان و اقامه او باطل است و اگر كسى آن را با اعتقاد بگويد، معصيت كرده است.(3)
امامت را دنباله نبوّت مىداند و شأن پيامبر را مانند شأن معلّم نسبت به امام و شأن امام را تابع و پيروى نبى - كه نمىتواند قدمى از اين تبعيت تخلف كند - مىداند.(4)در مورد منزلت پيامبر و بالاتر بودن آن از منزلت امام چنين است كه در جايى، سنّى ناصبى مىگويد: «اعتقاد ايشان اين است كه امامت امير المؤمنين و فرزندانش تا به قائم، همه چون رسالت رسول است»(5)كه در جواب مىگويد:
اين ادّعا درست نيست؛ زيرا در مذهب شيعه اصوليه، درجه نبوّت، درجه بالاتر است و رسول، مطاع است و امام را اطاعتْ واجب است و رسول، مقتداست و على، مقتدى. پس امام، درجه نبوّت ندارد.(6)
البته شيعه، امامت را واجب و امام را معصوم و اطاعت از امام را واجب مىداند.
در مجموع مىتوان گفت كه شيعه در نظر ايشان كسى است كه اعتقاد به امامت و خلافت بلافصل امير مؤمنان عليهالسلام و يازده امام پس از وى دارد و آنها را معصوم و واجب الإطاعة مىداند و داراى علم امامت؛ البته نه علم غيبى كه خداوند دارد. وى خلفا و صحابه را نيز افرادى باايمان مىداند. پس منظور او از شيعه اصولى، شيعه ميانهرو است كه به اختلافات ميان مذاهبْ دامن نمىزند و اشتباهات بعضى از افراد را دليل بر كفر و بى ايمانى آنها نمىداند و شايد اعتقاد به علم غيب و رجعت و ... در مورد امام را غُلُو مىپندارد.
اشاره به اين نكته، مهم است كه: اگر چه ممكن است شيعه از نگاه عبد الجليل قزوينى، با اعتقادات شيعه در عصر حاضر، اندكى تفاوت داشته باشد با اين حال، چنين تفاوتهايى، ضررى به مقصود ما - كه بررسى ارتباط ميان تشيّع و تصوّف است - نمىزند؛ زيرا اين مقدار از اختلاف در ديدگاه، از يك طرف، در طى نُه قرن فاصله، طبيعى به نظر مىرسد و از طرف ديگر، اين تفاوتْ به گونهاى نيست كه در ارزيابى ما از اين رابطه، دخالت و تأثيرى در آن داشته باشد.
تصوّف در نگاه عبد الجليل قزوينى
اين كتاب، چون در موضوع تصوّف نوشته نشده، پس نبايد توقّع داشت كه مطالب علمى و جداگانهاى در مورد تصوّف در آن يافت شود. به همين دليل، مطالب، غالبا در باره متصوّفه و اشخاصى كه به تصوّف و زهدْ معروفاند، آمده است كه آنها را مورد بررسى قرار مىدهيم.
تأييد متصوّفه
مؤلّف در جاى جاى كتاب، برخى از كراماتى را كه از متصوّفه نقل شده، بيان مىدارد و تلويحا آنها را تأييد و تلقّى به قبول مىكند و از آنها براى جواب دادن به مسائل مطرح شده، استفاده مىكند. به عنوان نمونه، در جايى كه نويسنده فضائح به شيعيان طعن مىكند كه آنها معجزات پيامبر را به على مىبندند، مىگويد:
شيخ جُنيد به روزى، از بغداد به شام آمد و شيخ شبلى به ساعتى از كوفه به بيت الحرام و معروف كرخى را از ميانه سنگ، طعام آمد و ابوالحسن نورى را از درختْ سلام آمد و اين پيران نكوطريقت، هرگز اين دعوى نكردند.(1)
چنانچه روشن است، كرامامت آنها را نقل كرده و حتّى از ايشان به «پيران نكوطريقت» ياد مىكند. يا در جايى ديگر، وقتى نويسنده فضائح از معجزات ائمّه عليهمالسلام سخن به ميان مىآوَرَد، آنها را محال مىداند، اين گونه پاسخ مىدهد:
در كتب اهل سنّت و جماعتْ مذكور است و از شيوخ متصوّفه نقل افتاده
1) . همان، ص 66.
است و علما و مذكّران و عارفان سنّى، همه سال بر سر كرسىها گويند و لاف مىزنند كه: شيخ حسين منصور حلاّج، روزى بر شيرى سهمناكِ غضوب نشسته بود و اژدهايىدُمان را در دست گرفته زنده، از دروازه بغداد در آمد و در گِرد شهر بگشت و انا الحق بزد... حسن بصرى در راه باديه، به رابعه عدويّه رسيد، رابعه را گفت: چه مىخورى؟ رابعه دست به خاك باديه آغازيد و مشتى از آن خاك برداشت و شيخ را گفت: بستان و بخور. تا در صحرا بود، خاك بود به بول شتر ممزوج شده، چون از دست رابعه به دهان شيخ آمد، مغز بادام و شكر سفيد بود... اگر حسين منصور و رابعه را اين منزلت هست، در حقّ رضا هم روا بايد داشتن.(1)
بنابر اين، روشن است كه مؤلّف، اين شخصيتها را محترم و داراى كرامات دانسته و آنها را تلقّى به قبول مىكند.
متصوّفه شيعى
در جايى ديگر از كتاب مىتوان مطالبى فراتر از آنچه گفته شد را يافت. از جمله اين كه وقتى صحبت از متصوّفه و عبّاد و زهّاد مىشود، مؤلّف، آنها را انسانهايى شايسته و عدلىمذهب مىداند كه بسيار به شيعه نزديك شدهاند و از آنها به مثبتان توحيد و عدل ياد مىكند؛ چرا كه عدل، يكى از ويژگىهاى بارز تشيّع است.
امّا زهّاد و عبّاد و اهل اشارت و موعظت، همه عدلىمذهب بودهاند و مذهب سلفِ صالح گفتهاند و از جبر و تشبيه تبرّا كردهاند، چون: عمرو عبيد، و واصل عطا، و حسن بصرى، و شيخ بو بكر شِبلى، و جنيد، شيخ روزگار بايزيد بسطامى، و بوسعيد بوالخير. و شيعه در اين جماعت، ظنّ نيكو دارد از بهر آن كه عدلى و معتقد بودهاند.(2)
در ادامه مىگويد:
جماعتى از آن طايفه كه بلاشبهه شيعى مذهب و اصولى و معتقد بودهاند:
معروف كرخى است، و يحيىمعاذ رازى ، و طاووس اليمانى، و بهلول مجنون، و مالك دينار، و منصور عمّار.(1)
مىبينيم كه برخى از آنها را كاملاً شيعى مىداند و كسانى كه شيعه نيستند را كاملاً صحيح الإعتقاد مىداند و اين تعبير زيبا را در مورد آنها دارد كه: «شيعه در اين جماعت، ظنّ نيكو دارد». از جمله حكايتهايى كه در مورد آنها نقل مىكند، نشان از شيعه بودن و حبّ امير مؤمنان عليهالسلام داشتن دارد.
در حكايت آمده: آن شب كه منصور عمّار را دفن كردند، يكى از مريدانش او را به خواب ديد در قصور جنان طوف مىكرد با زينت تمام، پرسيد كه منصور، قصور و حور و نور، به چه يافتى؟ گفت: بصلاة الليل و حبّ على بن ابى طالب عليهالسلام .(2)
يكى ديگر از نمونههايى كه مىتوان بر اين موارد افزود، اين است كه وقتى نويسنده فضائح، شيعه را متّهم مىكند كه «زهّاد چون جنيد و بايزيد بسطامى و شبلى و شقيق بلخى و ابن عطا و ابراهيم خواصّ را اهل دروغ مىدانند»(3)در جواب او چنين مىنويسد:
در باره آنها گفتيم كه اينان مثبتان توحيد و عدل بودهاند و منكران جبر و تشبيه... . اعتقاد شيعه در حق زهّاد و عبّاد و مفسّران چنين به غايت نيكو باشد و چون مفصّل خواهد كه بداند كتاب مفتاح الراحات كه ما جمع كردهايم در فنون حكايات مطالعه بايد كردن تا فايدتْ حاصل شود و شبهتْ زايل گردد..(4)
مؤلّف ادّعا مىكند كه شيعيان آن عصر در شهر رى، داراى خانقاه هستند. وقتى نويسنده فضائح، شيعه را طعن مىزند كه اينان مسجد و مدرسه و مجلس و درس و ... ندارند و در بين مسلمانان، زبون هستند، مؤلّف، مدارس و مساجد و دروس آن زمان در شهر رى را بر مىشمارد كه از آن جمله، دو خانقاه متعلّق به شيعيان است كه محلّ عبادت و زهد و تلاوت قرآن است: يكى خانقاه امير اقبالى و ديگرى خانقاه على
عثمانى(1)است كه نشاندهنده توجّه شيعيان آن عصر به مسائل عرفان اسلامى است.
وقتى سخن به شعرا و اهل قلم مىرسد، به شيعه بودن بسيارى از آنها تأكيد مىكند و نام بسيارى از شعرا را مىآورد كه در توحيد و زهد و موعظه شعر گفتهاند كه شيعى هستند و در منقبت امير مؤمنان شعر گفتهاند و از جمله، به حكيم سنايى اشاره كرده، او
را شيعى مىداند.(2)
و اگر به ذكر همه شعراى شيعى مشغول شويم از مقصود باز مانيم و خواجه سنايى غزنوى كه عديم النظير است در نظم و نثر، و خاتم الشعرايش نويسند، او را منقبت بسيار است و اگر خود اين يكى بيت است كه در فخرى نامه گويد، كفايت است.
جانب هر كه با على نه نكوست *** هر كه خواه گير من ندارم دوست
هر كه چون خاك نيست بر درِ او *** گر فرشته است، خاك بر سر او.
و اين جماعت را كه از طبقات الناس، اسامى و القاب و انساب ياد كرده شد، همه شيعى و معتقد و مستبصر بودهاند.(3)
ردّ متصوّفه
البته بعد از نقل مطالبى در مورد تأييد متصوّفه، سخنانى نيز در ردّ آنها مىتوان يافت كه نيازمند توضيح و بررسى است كه جاى دارد چند نمونه از آنها بيان شود.
از جمله متصوّفانى كه عبد الجليل به او مظنون است، مىتوان حلاج را نام بُرد؛ چرا كه در موردى كه نويسنده فضائح مىگويد كه هيچ عالم و مفسّر و زاهدى رافضى نشد و هر كه رافضى شد، اهل فسق و فجور بود و در ادامه، اسم چندين تن را ذكر مىكند، در جواب مىگويد:
بسيارى از اينها را كه اسم بُردى، انسانهاى خوبى هستند و بعضى هم مجبّره و مشبّهه هستند.(4)
در ادامه، از حلاّج نام مىبَرَد و او را صاحب كرامات مىداند:
حسين منصور حلاّج، دعوى انا الحق كرد تا خليفهاش در بغداد برآويخت، مجبّر و مشبّهى و صاحب كرامات بود.(1)
در جايى ديگر، وقتى از بانيان الحاد سخن به ميان مىآيد، از حلاّج، بد مىگويد:
و يكى ديگر، حلاّج و رأى و تدبير آشكار كردند و شعبده و نيرنجات مىساختند. خليفه وقت را معلوم شد ايشان را هلاك فرمود.(2)
اين توضيح، لازم است كه حلاّج حتّى در ميان خود متصوّفه نيز جايگاه روشن و مشخّصى ندارد؛ چرا كه تا ساليان متمادى بعد از كشته شدن او، متصوّفه، وى را قبول نكردند و علماى عصر نيز او را كافر دانستند و حكم به الحاد او دادند. بنابر اين، نظر
مثبت نداشتن مؤلّف نسبت به حلاّج، دور از انتظار نيست؛ ولى موجب نمىشود كه نگاه ايشان در مورد متصوّفه، منفى باشد.
متصوّفه دروغين
مسئله ديگرى كه بايد مطرح شود متصوّفه دروغين است كه اين دسته نيز از نظر مؤلّفْ دور نشده و به آنها نيز اشاره كرده است. از جمله، ابتدا وقتى به شيعه، نسبت تكفير صحابه و زهّاد و متصوّفه داده مىشود، در باره صوفيه اين گونه پاسخ مىدهد:
و متصوّفه بى ريا را دوست دارند و هر كس كه على را دشمن داشته باشد، با او دشمن هستند و لعنت مىكنند.(3)
منظور او اين است كه شيعيان، متصوّفه حقيقى را دوست دارند و از صوفىِ دروغين، تبرى مىجويند.
وقتى نويسنده فضائح مىگويد كه رافضيان، به زاهدان اعتقاد ندارند، در جواب نسبت به برخى از زاهدان سنّى مىگويد:
زاهدان و عارفانش هر كجا لت انبانى باشد، سستايمانى، بىپيمانى،
بزنخمالى، غلامبارهاى، از جهان آوارهاى، خامى، لقمه سلامى، گدايى، سياهپايى، خَرَكى، بىنوايى، ناروايى، بر كوه سبلان و خَرَقان و سجاسْ مأوى گرفته، از نماز و روزه بگريخته، پيش كنار كربى در رسته، روى ناشسته، چون غولى در غارى پنهان شده، بر اين رسم و قاعده زاهدان، مجبّران و مشبّهان به سلامش مىروند و دست در وى مىمالند و به ابلهان و جُهّال و عوام و خربطان مىنمايند كه اين سيرت شبلى و جنيد و بايزيد و نورى دارد و خود ندانند كه از ايشان به هزارفرسنگ دورى دارد، و معروف است كه امير غازى قايماز الحرامى را گفتند: بر فلان كوه، زاهدى هست مبارك و چند سال است كه آن جاست. امير بيامد خوكى بىنمازى را ديد سِنگِلها (پشگِلها) از بُن در آويخته چون خوك بيشه و غول بيابان. بفرمود تا از كوهش به زير انداختند و گفت: زاهد چنين، بر خلاف شريعت مصطفى باشد و مستحقّ لعنت خداى باشد. به چنين زاهد، شيعه بحمد اللّه ايمان و اعتقاد اگر ندارد شايد.(1)
بنا بر اين، روشن شد كه شيعيان، طبق گفته شيخ عبد الجليل، به متصوّفه حقيقى، ايمان كامل دارند و آنها را دوست دارند؛ ولى متصوّفه ريايى و كسانى كه خود را زاهد و عارف مىدانند، ولى از زهد و تصوّف، فقط انزوا و گوشهگيرى را ياد گرفتهاند و به
شريعت اسلام عمل نمىكنند، اعتقادى ندارند. كسانى كه چه بسا اعتقاد صحيحى نداشته و در واقع اينان هستند كه موجب انحراف در تصوّف و عرفان از مسير خود شدهاند كه شيعه آنها را زاهد نمىداند و از آنها تبرّى مىجويد. وگرنه، زاهد واقعى،
اعتقادش صحيح و پايبند به شريعت بوده و محبوب شيعيان و اهل سنّت و شيوخ متقدّم است؛ چرا كه در جايى، وقتى سخن از زيارت امام است كه به زيارت طعن مىكنند، در جواب مىگويد.
مگر فراموش كردهاند كه شيوخ مقدم و پيران محتشم از اقصى بلاد شام و حجاز و مغرب، پاى افراز كرده، هزارفرسنگ مىپيمايند تا به زيارت شيخ
1) . همان، ص 417.
بايزيد بسطامى رسند يا به زيارت پير محمّد المقدسى يا به زيارت بو بكر طاهران و ابراهيم خواصّ. آن بدعت نيست و تشنيع را نشايد؛ امّا اگر شيعه به طوس براى زيارت پاره تن مصطفى، نائب و فرزند مرتضىو جگرگوشه زهرا برود، برايشان عار است.(1)
پس روشن است كه همه مذاهب از جمله شيعه، پيران طريقت را - كه افرادى صالح و صوفيانى واقعى هستند - ، مورد توجّه خود قرار دادهاند.
نتيجهگيرى
در جمعبندى مطالب ياد شده، چنين به دست مىآيد كه: اگر چه تصوّف، برآمده از ميان اهل سنّت و خاستگاه اوّليه آن، اهل سنّت است، با اين حال، برخى از متصوّفه به خاطر صفاى باطن و طريقه روشن و پيروى از شريعت پيامبر صلىاللهعليهوآله و دوستى اهل بيت پيامبر عليهمالسلام ، كمكم به مذهب حقّه - كه مذهب تشيّع است - نزديك شدهاند و به آن، اعتقاد پيدا كردهاند؛ اعتقاداتى چون توحيد كه مناديان حقيقى توحيد، عارفان هستند و عدل كه به تصريح مؤلّف، متصوّفه، عدلى مذهباند. علاوه بر اين كه اصولاً برخى از اينها شيعه هستند و از ميان شيعيان نيز گروهى بودهاند كه به عرفان و تصوّف گرويده و كسانى كه ممكن است در ابتدا سنّى بوده و سپس شيعه شدهاند.
با توجّه به گفتههاى عبد الجليل در كتاب نقض، مىتوان نتيجه گرفت كه در قرون اوّليه (خصوصا در قرن ششم هجرى كه اين كتاب در آن عصر نگاشته شده) و در منطقه رى، تشيّع و تصوّف، رابطه نزديكى با هم داشتهاند و شيعيان، متصوّفه حقيقى را قبول كرده و آنها را دوست مىداشتهاند. متصوّفه با شيعيان، داراى مشتركاتى در اعتقاد و عمل به شريعت بودند؛ ولى شيعه از عارفنمايان و متصوّفه غير حقيقى - كه باعث انحراف در تصوّف و عرفان مىشدند - پرهيز مىكردند و آنها را از متصوّفه
1) . همان، ص 589.
نمىدانستند و اگر چه در ظاهر، خود را به آنها نزديك مىدانند و به تعبير ديگر، اداى آنها را در مىآورند.
اين ارتباط و نزديكى، باعث شد كه در قرون بعدى، خصوصا بعد از قرن هفتم هجرى و ظهور ابن عربى - كه عرفان به اوج خود رسيد - آموزههاى شيعه (مانند: توحيد، ولايت، انسان كامل و...) با تصوّف، كاملاً آميخته گردد، و افرادى چون سيّد حيدر، معارف شيعه و تصوّف را بر هم تطبيق كنند، به گونهاى كه امروزه اين آموزهها كاملاً بر هم منطبقاند.
12
كتاب «نقض» و اعتدال مذهبى
رضا بابايى(1)
چكيده
پيش رو، اشاراتى است به برخى عبارات كتاب نقض كه بر اعتدال دينى و
انديشه اصولى مؤلّف، دلالتى روشن دارند. نخست آشكار مىگردد كه اين ميانهروى در كتاب، دستاورد تقيه و مماشات نيست. مؤلّف دانشمند نقض، در عين دفاع جانانه از همه مبانى شيعه اثناعشرى، پارهاى از آنچه در روزگار وى از آموزههاى شيعى به شمار مىآمد و در سدههاى پسين بر شمار آنها افزوده شد، جزء اصول و فروع مذهب نمىداند. وى، حشويه و غلات را مقصّران اصلىدر اين بدعتها مىخواند. نقض، اگرچه در نقد كتابى است كه در زمان او در نقد شيعه به تحرير درآمده بود، آراى غاليان و حشويه را نيز از تيغ نقد خود بىنصيب نمىگذارد.
غير از تصريحات عبد الجليل در جاىجاى كتاب، شيوه او در نقد كتاب بعض فضائح الروافض نيز بهخوبى، مرام اعتدالى او را نشان مىدهد كه شايد از همه آشكارتر، احترامى است كه براى همه بزرگان فِرَق و مذاهب اسلامى قائل است. در بخش پايانى نوشتار حاضر، نمونههايى از مواضع اعتدالى او در مواجهه با اصحاب و خلفا آمده است.
كليدواژهها: تقريب، اعتدال مذهبى، بدعت، اصحاب، خلفا، نقض.
1) . استاد و پژوهشگر حوزه و دانشگاه.
مقدّمه
و الحمد للّه رب العالمين كه ما را عمر داد و توفيق و تمكين تا جواب اين خارجى ناصبى بدين وجه كه مؤمنان شرق و غرب بخوانند تا قيامت داده شد و شبهات و دعاوى همه مجبّران، باطل و مضمحل كرده آمد و از بارى تعالى خواسته مىآيد كه اگر خللى يا زللى يا سهوى در قول و قلم آمده باشد، ما را عفو كند كه هر تعصّب و سخنان سخت كه نوشته آمد، بر سبيل جواب بود نه بر سبيل ابتدا.(1)
بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض»، معروف به نقض،(2)تأليف عبد الجليل رازى قزوينى (م 560 ق) گنجينهاى است گرانبها از دانستنىهاى ادبى، تاريخى، جغرافيايى حديث، انساب، فرقهشناسى، كلامى، مردمشناسى و ... . در باره فوايد جنبى اين كتاب كممانند، فراوان سخن گفتهاند؛ امّا شگفتا كه موضوع اصلى آن -
كه كلام شيعى است - ، كمتر موضوع پژوهشهاى علمى بوده است. نوشتار حاضر مىكوشد گزارشى مختصر از سمتوسوى كلّى اين اثر، از چشمانداز اعتدال مذهبى، احترام به صحابه و بزرگان اهل سنّت بدهد. نقض، بىشك از اين منظر، كتابى است مهم، ديدهگشا، واقعبين و تا حد بسيارى متفاوت. اين تفاوت، هنگامى نمايانتر مىشود كه آن را با آثارى كه در سدههاى اخير تأليف شدهاند، بسنجيم. در يك تحقيق تاريخى، شايد بتوان به اين رهيافت رسيد كه نقض، از جهت حرمتگزارى به مخالفان و انصاف و واقعبينى، تفاوت آشكارى با آثار همدوره خود ندارد. بنا بر اين، اين اعتدال و انصاف، از بىمبالاتى او به مذهب نبوده است؛ چنان كه بارها و آشكارا از منصوصيت خلافت و امامت على عليهالسلام جانانه دفاع مىكند،(3)و معتقد است: «هر كه را ذرّهاى بغض على و رضا در سينه و دل گذارد، در مولدش نظر دارد و اين نقصان از تفريط مادر دارد».(4)
به هر روى، آنچه مىخوانيد برجستهسازى برخى آراى مؤلّف عالىقدر نقض، عبد الجليل قزوينى رازى، در باره بزرگان اهل سنّت و مسئله «اعتدال دينى» است.
كتاب «نقض» و انديشه تقريب
عبد الجليل قزوينى رازى، يكى از نخستين متفكّران شيعى است كه به بنيانهاى نظرىِ وحدت ميان شيعه و سنّى پرداخت و كوشيد فاصلهها را كمتر كند. وى در كتاب نقض، برخى از آراى افراطى در باره ديگر فرقههاىاسلامى را نقد، و محورهاى اشتراك را برجسته مىكند. بهصراحت نيز مىگويد: «مذهب شيعه، آن است كه علماى شيعه مىگويند، نه آنچه بر سر زبان مردم عامى است».(1)
محور تقريب را در نخستين برگهاى كتاب مىتوان ديد؛ آن جا كه هدف خود را از تأليف نقض، پاسخ به كتابى مىداند كه برخى از افراطگرىهاى حشويه و غلات را به شيعه اصوليه نسبت داده است:
در ماه ربيع 556 به ما نقل افتاد كه كتابى به هم آوردهاند بعض فضائح الروافض و در محافل بر طريق تشنيع خوانند... دوستى مخلص، نسختى از آن را به امير سيّد رئيس كبير جمال الدين على بن شمس الدين حسينى - كه رئيس شيعه است - بُرد و او مطالعه كرد به استقصاى تمام و پيش برادرِ مهترم، اوحد الدين حسينى، مفتى و پير طايفه فرستاد و از من پوشيده داشتند؛ از خوف آن كه مبادا در جواب و نقض آن، تعجيلى كنم. مدّتى دراز شد كه من طالب آن نسخه بودم، ميسّر نمىشد، و خود ندانستم كه گروهى از علماى هر طايفه، به استقصاى تمام، تفحّص اوراق آن نمودهاند و استبعاد و تعجّب نمودهاند كه اصول و فروع مذاهب بر علما و فضلا پوشيده نباشد و شتم و لعن و زور و بهتان، در كتب، معتاد و معهود نبوده است بىدليل و الزام. و در اثناى آن، مؤلّف حوالاتى و اشاراتى به متقدّمان اماميه اصوليه كرده كه بهرى از آن مذهب غلات و اخباريه و حشويه است، على اختلاف آرائهم، و نفى و تبرّا از آن و از ايشان در كتب اصوليان
1) . همان، ص247.
اثناعشريه ظاهر است و بعض خود وضع و تمويه، كه مذهب كسى نبوده. و سه نسخت كرده: يكى به خزانه اميرك معروف و ديگرى مصنف مىدارد و در خفيه بر عوام الناس مىخواند و نسختى از آن نقل كرده به قزوين، كه هرگز علماى منصف بدان مقام نكنند مگر سبب تهييج عوام الناس و آلتپاى خوانان و دستآويز فتّانان.(1)
براى تميز شيعه اصوليه از شيعه غالى و حشوى، عبد الجليل بارها بهاختصار، مذهب تشيّع را تعريف و حدود آن را مشخص كرده است. در جايى مىنويسد:
اصل مذهب شيعه اصوليه اماميه اثنا عشريه، آن است كه آسمان و زمين و هر چه در ميان آسمان و زمين است... همه را خداى تعالى آفريده است و صانع عالم خداست و قديم است و لا قديم سواه... قرآن، كلام اوست، از اوّل تا آخر همه صدق و حق،...كفر و ظلم و معصيت نخواهد و نيافريند... پيغمبران او از آدم تا به محمّد، همه صادق و امين... و بعد وى امام نصّ و معصوم، على مرتضى است نصّ از قبل خداى... .(2)
بدين ترتيب، آنچه بيش يا كم از اين است، غلو يا تقصير است.
كوشش ديگر او در اين مسير، نزديكتر كردن جريان شيعى به حاكميت وقت(سلجوقيان) است. در دوره او، شيعيان به مناصب دولتى راه يافته بودند و اين نفوذ و همدلى، تا جايى بود كه خواجه نظام الملك طوسى، دختر خود را به عقد يكى از سادات شيعه رى درآورد.(3)
آرى؛ اعتدال مذهبى پيشينيان را نبايد از جنس تقريبگرايى در اعصار پسين دانست. فعاليتهايى از جنس تقريب كه از دوره قاجار آغاز شد، با آنچه در سدههاى پيشين، از جمله عصر عبد الجليل جريان داشت، تقاوتهاى بسيارى دارد. تقريب، به معنايى كه ما امروز مىشناسيم و در آن مىكوشيم، از جلوههاى دنياى جديد است. در
اين نوع تقريب، هدف اصلى، ايجاد جبهه واحد در جهان اسلام، در برابر بيگانگان است.(1)چنين انگيزه و دغدغهاى در ميان پيشينيان نبوده است و حتّى در برخى ادوار، مانند دوره صفويه، جهان اهل تسنّن، بيش از جهان كفر و الحاد، آماج حساسيتهايى بوده است؛ بهطورى كه شاهان صفوى، حاضر به همراهى و همكارى با فرنگ، عليه حكومت سنّىعثمانى بودند!
به هر روى، گفتگو در باره اين بخش از دادههاى نقض، دستكم از سه نظرگاه مهم است:
تبارشناسى عقايد شيعى؛
آگاهى تطبيقى به وضعيت كنونى؛
پيشنيازهاى تقريب مذاهب.
جهت نخست، ارزش تاريخى دارد؛ جهت دوم اهميت كلامى؛ و جهت سوم، از بايستههاى زيست دينى و معقول در جوامع اسلامى است.
اگرچه اين جستار كوتاه، بيشتر «احترام به بزرگان اهل سنّت» را در نقض مىكاود، بىترديد اگر منظرهاى ديگرى نيز پيش ديد محقّقان آيد، كموبيش تفاوتهاى ديگرى آشكار مىشود. گزينش اين چشمانداز، از آن روست كه اوّلاً مواد و مطالب مطرح در آن، نيازى به تفسير و تأويل ندارند و چنان روشن و گويا هستند كه به هيچ بهانهاى، قابل انكار و توجيه نيستند، حتّى به بهانه «حمل بر تقيه»؛ زيرا وضعيت شيعه در شهر رى، در قرن ششم، بهگونهاى نبوده است كه دانشمند نامدارى مانند عبد الجليل را وادار به تقيه كند.(2)ثانيا در ميان اختلافات عقيدتى و كلامى شيعه با اهل سنّت، آنچه بيش از همه، كينه و دشمنى مىزايد و نفرت و خشم مىپراكند، توهين به
1) . البته در زمان تأليف نقض نيز - كه اواخر دوره سلجوقى است - ، كموبيش مسئله وحدت اسلامى در برابر بيگانگان و كفّار مطرح بود؛ به دليل هجوم صليبيان از غرب و حملات تركان از شرق ر.ك: نقض، ص276، 436 و 577؛ تعليقات نقض، ص 1309.
2) . «معرفى و بررسى كتاب نقض»، سيّد مرتضى حسينى شاهترابى، مجله سخن تاريخ، ش 3.
بزرگان يكديگر است. بهحتم اگر شيوه عبد الجليلها در آثار كلامى، معمول و منظور گردد، بدون ذرّهاى عقبنشينى از اصول و فروع مذهب، نزاعى برنمىانگيزد كه جان و مال مسلمانان را در آتش جنگ و فتنه بر خاكستر نشاند.
هنر عبد الجليل در نقض، اين است كه در عين دفاع صددرصدى از همه آراى خرد و كلان شيعه، سخنى نمىگويد كه كينهاى برانگيزد يا حرمتى بشكند. اين سخن به اين معنا نيست كه در زمانه تأليف نقض، شيعه و سنّى در صلح محض مىزيستند.(1)امّا در قرن ششم هجرى، كوشش بزرگانى همچون نظام الملك، بيشوكم ثمر داده بود و نوعى همگرايى دينى در سرتاسر جهان اسلام به چشم مىخورد. مبارزه اصلى حكومت سلجوقى نيز بيشتر با گروههاى طاغى و برانداز، مانند اسماعيليان بود.(2)
اهميت ديگر اين وجه وجيه نقض، انگيزه عبد الجليل از مراعات ادب قلم است. براى كسى كه كتاب ارزشمند بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض» را
بهدقّت خوانده است، نمايان است كه اين شيوه مؤلّف، نه از باب تقيّه است و نه از باب
تقريب؛ اگرچه سود تقريبىِ آن براى سدههاى پسين، بسيار است. ما مىتوانيم نقض را
اثرى تقريبى بدانيم،(3)امّا نمىتوانيم انگيزه مؤلّف نقض را تقريب بخوانيم؛ زيرا هيچ نشانهاى وجود ندارد كه نشان دهد عبد الجليل، تقريبى است و در اين حرمتگزارىها و انصافورزىها، انگيزههاى اجتماعى يا سياسى دارد. او همانگونه كه مىانديشيده است، مىنوشته و در آشكارسازى ضمير خود، پرواى تقريب و مانند آن نداشته است. اگر امروز ما مىتوانيم از اين اثر، فوايد تقريبى صيد
كنيم، به دليل ذات تقريبىِ شيعه در قرون نخستين است. دانشمندان شيعى در
1) . در دوره قزوينى، اختلافهاى كلامى ميان شيعه و سنّى آشكارتر شد، و چندين مرتبه ميان آنها جنگهايى سخت در بغداد و شهرهاى ديگر درگرفت. ابن اثير چندين واقعه خونين ميان شيعه و سنّى را در حوادث سالهاى 432، 443، 444، 478 و سالهاى ديگر ضبط كرده است.
2) . ر.ك: ايران و جهان اسلام، ص22 - 27.
3) . براى نمونه، ر.ك: «وحدت گرايى اسلامى در انديشه شيعه اصوليه، الگويى از جريان اعتدالى شيعه، با تكيه بر كتاب النقض عبد الجليل قزوينى رازى»، على معمورى، مجله شيعه شناسى، بهار 1382، ش 1، ص69 - 88.
سدههاى نخست، نياز چندانى به گرايشهاى مصنوعى در مسئله تقريب مذاهب نداشتند؛ زيرا در ميان باورهاى رسمى و معتبر آنان، چيزى كه نزاعهاى اجتماعى را برانگيزاند، چندان نبود كه براى تدارك آن، ضرورت تقريب را احساس كنند.
اگر تقريب را نوعى عقبنشينى تاكتيكى بدانيم كه ضرورتهاى اجتماعى بر پيروان مذهبى خاص تحميل مىكند، نقض بهكلّى از آن برى است؛ زيرا در هيچجاى اين اثر، هيچ اثرى از عقبنشينى نيست كه حرمتگزارى به بزرگان اهل سنّت را نمونه دوم آن بدانيم. تقريب معمولاً در محيطهايى ضرورت اجتماعى مىيابد كه در آنها تندروى باشد. چنين تندروىهايى در دوران پيش از صفويه، كمتر از آن بوده است كه انديشه اجتماعى تقريب شكل بگيرد و به قلم و زبان نويسندگان تحميل شود. نيز تقريب، بيشتر زاده ضرورت وحدت مسلمانان در برابر بيگانگان است و اين ضرورت، از ويژگىهاى عصر جديد است.
عبد الجليل در نقد و نقض آراى اهل سنّت، بسيار دقيق، بىمحابا و دلير است. شيوه كلامى او در بازنمايىِ عقايد شيعى، به او اجازه مداهنه و مدارا نمىدهد. چنين نويسندهاى اگر جايى انصاف ورزد و بزرگى از بزرگان اهل سنّت را به تيغ طعن و لعن سر نيفكند، از باب تقيّه و تقريب نمىتواند بود؛ زيرا آن جا كه بايد تيغ بركشد و شمشير زند و باورهاىمنحرف را رسوا كند، هيچ دريغ و تسامحى ندارد؛ چنانكه شاگرد نامدار او، ابن شهرآشوب، چنين بود.(1)
پس اگر در جايى، اتّهامى را از خلفاى نخستين مىپيرايد و در رد و انكار آن مىكوشد، نام آن، «كوتاه آمدن» يا «تقيّه» يا مماشات تقريبى نيست. آرى؛ اگر كسى بتواند نشان دهد و ثابت كند كه در كتاب نقض، گاهى مؤلّف، از مبانى دينىخود كوتاه آمده و تقيّه كرده است، مىتواند «تنزيه عايشه»(2)و مانند آن را هم بر تقيّه و تقريب
1) . ر.ك: معالم العلماء، ص 145.
2) . نام يكى ديگر از آثار عبد الجليل قزوينى رازى ر.ك: نقض، مقدّمه مصحح، ص هجده. مؤلّف نقض، خود نيز در كتاب (ص295)، به اين اثر اشاره مىكند. اين اثر در ردّ اتهام قذف بر عايشه است؛ امّا توبه را بر عايشه در ماجراى جمل واجب مىشمارد. همچنين در كتاب نقض، او را به دليل ممانعت از دفن امام حسن عليهالسلام در كنار پيغمبر صلىاللهعليهوآله سرزنش مىكند (ص 639). در باره اين كتاب، ر.ك: الفهرست، ص87؛ روضات الجنّات فى أحوال العلماء و السادات، ج 4، ص 186؛ رياض العلماء، ج 3، ص 72.
حمل كند. امّا بهحتم نمىتوان چنين انگارههايى را در نقض و ديگر آثار عبد الجليل يافت. گذشته از آن، در روزگار تأليف نقض، شيعه به حدّى از رشد و توانمندى اجتماعى رسيده بود كه بتواند سخن خود را بىپروا بگويد و چندان پابست تقيه نباشد؛(1)بويژه تا قرن هشتم كه هنوز افول تمدّن اسلامى، همه آثار دلخراش خود را آشكار نكرده بود.(2)
افزون بر اين، شيعه در روزگار تأليف نقض، آنگونه نبوده است كه از تقيّه ناگزير باشد؛ چنانكه به گزارش عبد الجليل، مؤلّف سنّى و شايد ناصبى فضائح الروافض، از گسترش و نفوذ بسيار شيعه مىنالد و مىنويسد: «در هيچ روزگارى اين قوّت نداشتند كه اكنون. چه دلير شدهاند! و به همه دهان سخن مىگويند. هيچ سرايى نيست از تركان، كه در او ده پانزده رافضى نباشند، و در ديوانها هم دبيران ايشان اند، و اكنون
بعينه همچنان است كه در عهد مقتدر خليفه بود».(3)
همو در باب قدرت شيعه در عهد مقتدر خليفه و حكمرانى آل بويه سخنانى مىگويد كه قزوينى، بخشهايى از آن را در كتاب نقض آورده است.(4)
نشانههاى اعتدال مذهبى در «نقض»
نقض، مدرسه اعتدال و جدال نيكوست؛ بويژه در سنجش با آنچه پس از آن تأليف شده است. نشانههاى اعتدال و عقلانيت كلامى در نقض، فراوان اند. آنچه در پى
1) . ر.ك: تاريخ تشيّع در ايران، ج1، ص477 - 539.
2) . نشانه ديگر، اوجگيرى تصوّف و عرفان در قرن ششم است كه ريشه بسيارى از اختلافات مذهبى را سست، و زمينه را براى نزاعهاى فرقهاى ناهموار كرد؛ بهطورى كه اختلافات مذهبى، بهانههاى كمترى براى درگيرى داشتند. آثار همگرايى در اين دوران، بسيار بيش از سدههاى پسين است. تأليف كتابى مانند مقتلالحسين، به قلم خوارزمى حنفى، نمونهاى از اين همدلىهاست.
3) . نقض، ص43.
4) . همان، ص54.
مىآيد، درنگى كوتاه در برخى از اين نشانههاست:
از شگفتىهاى نقض، آن است كه در آن بيش از مذاهب مخالف، با گرايشهاى انحرافى مبارزه شده است. حسّاسيت مؤلّف به تندروى مذاهب، بيش از خود مذاهب است. به همين دليل، در عين ستايش از برخى گرايشهاى مذاهب اهل سنّت، همواره گرايشهاى انحرافى را در ميان آنان نام مىبَرَد و سرزنش مىكند. مخالفتهاى او با انحراف و تندروى، منحصر به آنچه در ميان اهل سنّت جريان داشت، نبود. سرزنش «حشويه»، «اخباريه»، «غلات»، «بواطنه» «طبايعه» و «حلوليه»(1)هم - كه از گرايشهاى شيعى اند - ، فراوان در نقض ديده مىشوند.(2)به همين دليل، كلماتى مانند «مجبّره»، «مشبّهه»، «مجسّمه» و «ناصبى » بسيار بيش از شافعى و حنفى در نقض به كار رفته است. خطبه كتاب، بهخوبى گوياى سمتوسوى كتاب است:
... لال باد آن مدبر كه گفت: موجب آن معرفت، تقليد و تعليم و خبر است. آن ملك متعال... منزّه از آن كه غبار تهمت جبرى و مشبّهى و معطّلى، جمال كمال او بيالايد. .. حاشا چنانكه مذهب مجبّران است كه سينه پاك او بشكافتند تا بشستند. از اصلاب طيّبين و ارحام طاهرات به جهان آمد... آفرين و ثنا از اهل زمين و سما بر آل محمّد و پاكان و برگزيدگان و احباب و ازواج و اصحاب او باد ما دار فلك و سبّح ملك.(3)
تقسيم شيعه به اخبارى و اصولى - كه پيش از نقض، چندان زبانزد نبوده است - ، از ديگر نشانههاى اهتمام اين كتاب به گرايشها و تميز سره از ناسره است.(4)نزد
1) . همان، ص18.
2) . اشاره به گرايشهاى افراطى در ميان شيعيان با كلمات حشويه و غلات، در ميان بزرگان مذهب تشيّع نيز ديده مىشود كه از نگرانى و بيم آنان از غلو حكايت مىكند. براى نمونه، ر.ك: تصحيح اعتقادات الاماميه، ص81، 86، 113، 114 و 133؛ رسائل المرتضى، ج 1، ص157 و ج3، ص310؛ كتاب من لايحضره الفقيه، ج1، ص359، و ج4، ص549.
3) . نقض، ص1.
4) . براى نمونه، ر.ك: همان، ص 235، 282 و 529.
عبد الجليل، شيعه اصوليه همان عقلگرايان معتدل، همچون: شيخ مفيد، سيّد مرتضى، شيخ طوسى، محمّد فتّال نيشابورى، ابوعلى طبرسى و ابو الفتح رازى است.(1)
از ويژگىهاى طرفداران اين گرايش، آن است كه سخن به قاعده مىگويند و پا از گليم بيرون نمىگذارند. براى نمونه، عبد الجليل در جواب اين سخن كه شيعيان «صحابه بزرگ و سلف صالح و زنان رسول را دوست ندارند و بد گويند» مىگويد:
[اين] نه مذهب اصوليان است؛ چنان كه صعود و نزول جايز دانستن بر
خداى تعالى، نه مذهب سنّيان است. امّا شبهت نيست كه شيعه اصوليه، مرتبت هر يك از اين جماعت به اندازه گويند. گويند: على بهتر است از ابو بكر، و حسن از عمر، و حسن از عثمان، و فاطمه از عايشه، و خديجه از حفصه، و صادق از ابوحنيفه، و كاظم از شافعى. و امامت بو بكر و عمر، اختيار خلق گويند، و امامت على و اولادش، نصّ دانند از فعل خدا. و عاقلان دانند كه اين نه دشمنى بو بكر و عمر باشد، و نه دشنام و بد گفتنِ صحابه و تابعين، و اگر به خلاف اين حوالتى هست، بر حشويه و غلات است، نه بر اصوليان.(2)
در اين عبارات، بهخوبى مىتوان انصاف علمى و شيوه محقّقانه مؤلّف نقض را ديد. او اوّلاً، از اهل سنّت دفاع مىكند و مىگويد ما بسيارى از آنچه در باره سنّيان مىگويند، نمىپذيريم و مىدانيم كه خلاف مىگويند. ثانيا سخن ما بيش از اين نيست كه على برتر از ابو بكر بود. اين سخنْ كجا و آنچه در سدههاى پسين در ميان خواص و عوام، در باره خلفا رواج يافت، كجا؟! ثالثا، در مرزبندى عبد الجليل، حشويه، نه تنها بيرون از مذهب، كه بيرون از دين است. بنا بر اين چنانچه ما ناصبيان را سنّىِ حقيقى نمىدانيم، سنّيان نيز نبايد اهل حشو و غلو را شيعه پندارند و باورهاى آنان را به ما شيعه اصوليه نسبت دهند.(3)بنا بر اين، آماج حقيقىِ نقدهاى نقض، بيشتر گرايشهايى
1) . ر.ك: همان، ص504 و 262 - 263.
2) . همان، ص236. نيز، ر.ك: همان، ص286 و529 و 568 - 569.
3) . غلوستيزى نقض، حكايتى ديگر دارد كه بايد بهتفصيل در باره آن سخن گفت. در اين جا به بيان چهار نمونه، قناعت مىشود: يك. «به مذهب شيعت، اگرچه على را نصّ و معصوم و بهتر از هر يك از امّت گويند، مذهب ايشان چنين است كه اگر در ميان فصول بانگ نماز، بعد از شهادتين كسى گويد: أشهد أنّ عليا ولى اللّه، بانگ نمازش باطل باشد و با سر بايد گرفت و نام على در بانگ نماز بدعت است و به اعتقاد كردن معصيت، و گوينده اين در لعنت و غضب خداى باشد... .» همان، ص97؛ دو. «از كتب شيعه اصوليه معلوم است كه ايشان را مذهب نيست و نبوده است كه درجه امير المؤمنين چون درجه انبياست... و بهرى از حشويه و اخباريه را در سلف مذهب بوده است كه على، بهتر است از بهرى انبيا كه غير اولوالعزمان و مرسلان اند، و آن مذهبى مردود است و نامقبول و سخن بىدليل و بىفايده و نه مذهب اصوليان شيعه است» (همان، ص 528 - 529)؛ سه. «از نص قرآن و اجماع مسلمانان معلوم كه غيب إلاّ خداى نداند... پس ائمّه كه درجه انبيا ندارند، در خاك خوراسان و بغداد و حجاز و كربلا خفته و از قيد حيات برفته، چگونه دانند كه احوال جهانيان بر چه حد است؟! اين معنا هم از عقل دور است و هم از شرع بيگانه و جماعتى حشويان اين معنا گفتهاند...» (همان، ص285 - 286)؛ چهار. جز خدا كسى غيب نمىداند (ص257 و 396).
همچون ناصبيه و حشويه است، نه باورهاى معتدل سنّيان؛ اگرچه اين باورها را نيز از انتقادهاى علمى خود بىنصيب نمىگذارد.
عبد الجليل پيروان ابوحنيفه را به دو گروه وفادار و خيانتكار تقسيم مىكند و «حنفيان نيكواعتقاد و بىخيانت» را مىستايد.(1)مراد او از وفادارى به ابوحنيفه، وفادارى به مذهب كلامى اوست. مذهب اعتقادى ابوحنيفه، به ديدگاه اهل عدل و توحيد نزديك بود؛ امّا گروهى از حنفيان عراق، به پيروى از شاگردان ابوحنيفه (مانند ابو يوسف)، مذهب اعتقادى ابوحنيفه را ملتزم نشدند و به پيروى از مذهب فقهى او قناعت كردند. عبد الجليل، با شمردن باورهاى درست ابوحنيفه، از پيروان او مىخواهد كه از امام خود جدا نشوند و در اعتقادات نيز، فاصله خود را با ابوحنيفه كمتر كنند.
امام بوحنيفه كوفى - رضى اللّه عنه - ... از بزرگان تابعين است و چند صحابى را ديده است؛ چون جابر عبد اللّه و انس مالك ... و همه روايت از محمّد باقر و جعفر صادق كند و موحّد و عدلى مذهب بوده است و به آل مصطفى تولاّ كرده است ... و با رحمت و جوار خداى باشد.(2)
عبد الجليل، بر همين پايه، از مخالفان تشيّع نيز مىخواهد كه برخى باورهاى انحرافى و شاذ را به پاى شيعه اصوليه ننويسند:
امّا در اصل قرآن، زيادت و نقصان روا دانستن، بدعت و ضلالت باشد. وگر غالىاى يا حشوىاى، خبرى نقل كند، مانند آن باشد كه كراميه در اصحاب بوحنيفه، و مشبّهه در اصحاب شافعى ، و بر شيعتْ حجّت نباشد.(1)
نقض، بيش از اختلافات، ناظر به اشتراكات است. عبد الجليل، پيوسته مىكوشد شيعه را نزديك به مذاهب اسلامى، و نه دور از همه، نشان دهد؛ درست بر خلاف آنچه گروهى از دانشمندان شيعى بر آن همّت گماشتهاند! از اين رو، پيوسته نشان مىدهد كه مدّعاى شيعه، چندان شگفت و نادر و شاذ نيست؛ بلكه جز در چند مسئله، سخن متفاوتى ندارد. اين روش، بسيار تفاوت دارد با شيوه كسانى كه تشيّع را فرسنگها دور از ديگر مذاهب اسلامى مىدانند و از اين رهگذر، زمينه را براى تهمت اختلافافكنى و نزاعانگيزى به شيعه، هموار مىكنند. شيوه عبد الجليل و بزرگان مدرسه بغداد و به تبع آن، متكلّمان و محدّثان رى، درست يا غلط، ادبيات ويژهاى را مىطلبيد كه پرهيز از خشونت كلامى و استفاده نكردن از حربه تكفير و تفسيق، در ذات آن بود. از اين روست كه مىگويد: «و جوابْ جنگ نباشد».(2)اين جمله و شبيه آن را عبد الجليل بارها در نقض به زبان مىآورد. در پايان كتاب نيز، در توجيه برخى عبارات ناملايمش مىگويد:
هر تعصّب و سخنان سخت كه نوشته آمد، بر سبيل جواب بود، نه بر سبيل ابتدا.(3)
پاسخهاى او نيز معمولاً چنان تند و تيز نيست كه از آن بوى تكفير يا خشونت به مشام خواننده رسد. چندينبار نيز بيزارى خود را از حربه تكفير و تفسيقْ نشان داده
است. سلاح او در نقض، جدليات كلامى است؛ امّا مرز ميان مناظره و اتّهامپراكنى را پاس مىدارد. خشونت كلامى نقض، در حد «مصنّف بىانصاف» يا «مجبّره بيچاره» يا «خواجه نوسنّى»(1)است. يكى از نقدهاى مهم و مكرّر وى به نويسنده بعض فضائح الروافض، استفاده فراوان آن كتاب از تهمتهاى مذهبى است.
پندارى از عهد خلافت ابو بكر إلى هذا اليوم در همه اصحاب سنّت، از اين مصنّف فاضلتر و عالمتر و متعصّبتر و مشفقتر نبوده است كه كتابى بسازد و آن را بعض فضائح الروافض نام نهد. پس فرا مىنمايد كه او عالمتر و فاضلتر از همه متقدّمان و متأخّران است تا چندين تشنيع و دروغ و بهتان بعد از پانصد سال جمع كند و مسلمانان را ملحد خوانَد و تهمت نهد.(2)
او مىكوشد كه اختلافات ميان شيعه اصوليه و اهل سنّت را از آنچه مىنمايد، كمتر كند. به همين دليل هر جا كه فرصتىدست مىدهد، اصول مشترك ميان همه مذاهب اسلامى را يادآورى مىكند.
بحمد اللّه هيچ مسلمان، منقبت و مدح آل رسول را منكر و جاحد نباشد و بشنوند و دوست ندارد، مگر كسى كه مجبّر و انتقالى باشد... .(3)
همچنين معتقد است اگر اختلافى هم وجود دارد، نبايد مايه تبعيض و نزاع شود. از حاكمان نيز مىخواهد كه اين دست اختلافات كلامى را بهانه ظلم به مخالف نكند؛ زيرا حاكم از آن رو كه حاكم است بايد همه را به يك چشم ببيند و جامعه را در بستر اختلافات مذهبى نيفكند:
مذهب و مقالت اسلاميان مختلف است و پادشاه، راعى و رعيت باشد و راعى را با آفتاب مشابهت كردهاند كه بر همه بقاع به نيك و بد تافته شود. و نيك و بد به دنيا به حجّتْ ظاهر شود و به قيامت پديد آيد محق از مبطل و
تقى از شقى و موافق از منافق.(1)
عبارت «نيك و بد به دنيا به حجّتْ ظاهر شود و به قيامتْ پديد آيد محق از مبطل و تقى از شقى و موافق از منافق» از منظر همزيستى دينى، بسيار مهم است. اين مبنا كه حقيقتْ چندان آشكار نيست كه كسى منكر آن را كور بداند، پايه و اساس مداراى دينى است. عبد الجليل، به درستى گفته است كه در اين دنيا، سر و كار ما با حجّتهاى ظاهرى است؛ امّا فقط «به قيامت پديد آيد محق از مبطل و تقى از شقى و موافق از منافق». فقط بر پايه همين مبناست كه مىتوان پيروان همه مذاهب اسلامى را به شرط اعتقاد به توحيد و اصول دين، اهل نجات دانست:
زهّاد و عبّاد و اهل اشارت و اهل موعظت، همه عدلىمذهب بودهاند و مذهب سلف صالح گفتهاند و از جبر و تشبيه تبرّا كردهاند؛ چون عمرو عبيد و واصل عطا و حسن بصرى و شيخ بو بكر شبلى و جنيد و شيخ روزگار، بايزيد بسطامى، و بو سعيد بو الخير. و شيعه در اين جماعت، ظن نيكو دارند از بهر آن كه عدلى و معتقد بودهاند ... و از ائمّه لغت، خليل احمد، شيعى بوده است و ابن السكّيت، صاحب اصلاح المنطق و سيبويه و عثمان جنى... و شيخ بو جعفر طوسى در كتاب أسماء الرجال آورده است: و كان محمّد بن ادريس الشافعى من أصحابنا... زبيده زن هارون الرشيد - رحمة اللّه عليها - شيعه و معتقد بوده است... فضلبن سهل ذو الرياستين، كه وزير مأمون بود... فردوسى طوسى، شيعى بوده است... و در كسايى خود خلافى نيست... و خواجه سنايى غزنوى... .(2)
بنگريد و بسنجيد اين سخن را با مبناى كسانى كه به هر دستاويزى مىكوشند فردوسى و سنايى و مولوى و بايزيد را از جرگه اسلاميان بيرون كنند تا در نهايت، خود بمانند و مريدانشان!
عبد الجليل، اهل لعن و تكفير نيست؛ بلكه در جاىجاى نقض، در باره صحابه و
بزرگان اهل سنّتْ انصاف مىورزد و از آنان به نيكى ياد مىكند و از مقام و حرمتشان دفاع مىكند. چنان كه خود چندينبار در نقض يادآور مىشود كتابىنيز نوشته است در تنزيه عايشه. او ثنا بر خلفا را نيز جايز مىشمارد و مىنويسد:
امّا ثنا بر خلفا بر آن انكارى نيست. بزرگان دين اند؛ از مهاجر و انصار و السابقون الأوّلون من المهاجرين و الأنصار و الذين اتبعوهم باحسان - رضى اللّه عنهم - .(1)و امّا ترحّم بولؤلؤ و شتم صحابه، كه در مواضع اين كتاب (فضائح الروافض) به تشنيع ياد كرده است، دعوىِ بىحجّت است و حالتى بىبرهان و نقلى نادرست... نمىدانم كه اين حوالت به كدام ناقل است و اين اشارت به كدام كتاب است... .(2)
عبد الجليل، بارها در نقض، دشمنى شيعه را با صحابه پيامبر، سلف صالح و زنان پيامبر صلىاللهعليهوآله انكار مىكند:
هر ترك و تازى و عامى كه اين فصل بخواند يا بشنود، گمان بَرَد كه اين مذهب شيعه است و خداى تعالى عالم است كه بر اين وجه، نه مذهب اماميتان اصولى است و اگر اخبارى يا حشوىاى يا غالىاى چيزى بگويد و نقلى نادرست افتد، بر اصوليه بستن، غايت بىامانتى و نامسلمانى باشد... . امّا شبهت نيست كه شيعه اصوليه، مرتبت هر يك از اين جماعت به اندازه گويد. گويند: على بهتر است از ابو بكر و حسن از عمر و حسين از عثمان و فاطمه از عايشه و خديجه از حفصه و صادق از ابوحنيفه و كاظم از شافعى و امامت ابو بكر و عمر اختيار خلق گويند و امامت على عليهالسلام و اولادش نص دانند از فعل خدا، و عاقلان دانند كه اين نه دشمنى بو بكر و عمر است و نه دشنام و بد گفتن صحابه و تابعين و اگر بر خلافاين حوالتى هست بر حشويه و غلات است، نه بر اصوليان.(3)
اين سخن عبد الجليل، اگرچه مشروعيتزدايى از خلافت شورايى است، امّا نيز
بدان معناست كه «مذهب شيعت در حق صحابه، كفر و شرك نيست؛ آن است كه با وجود امير المؤمنين على عليهالسلام بو بكر و غير بو بكر را استحقاق امامت نيست به فقد شرايط موجبه.(1)بر همين پايه است كه وقتى شعرى را در مدح خلفا از زبان يكى از دانشمندان شيعى نقل مىكند، نقد و انكارى بر آن نمىافزايد.(2)شكايت عبد الجليل، از اين است كه چرا سهم و مقام امير المؤمنين را گاهى كتمان مىكنند.
آنچه گفته است كه فتح ديار گبركان و ديار كافران در عهد عمر خطّاب بود، چنين است و بر اين قولْ انكار نيست؛ امّا از ذكر اسامى مبارزان و نياكان كه جهاد كردهاند و غزوات و فتحها به دست و تيغ ايشان بر آمده است، همچنين است و بوده است - جزاهم اللّه عن الإسلام و المسلمين خيرا - ... و از غايت ناصبىاى خارجىاى، امير المؤمنين را ياد نكرده است... امّا خالد، پسر وليد مغيره، كه دشمن مصطفى است و سعد پدر عمر است كه سر حسين على، بريده است و شرحبيل مشير معاويه است، در كشتن حسن على و خواجه فريضه شناسد نام ايشان به نيكى ياد كردن و امّا نوبت چون به على و آل او رسد، بغض مادرآورش رها نكند...(3)و حديث فضل و منقبت عمر و فتحهاى بلاد و آثار اسلام همه معلوم است و شيعه، آن را انكار نكردهاند؛ امّا اين مصنّف را ممكن نيست كه در اين كتاب فصلى در فضل صحابه بگفته باشد، بى منقصتى از آن علىّ مرتضى.(4)
عبد الجليل، به اين مقدار نيز بسنده نمىكند و گاه برخى روايات تاريخى را كه در نقد و نفى صحابه است، سست مىشمارد و انتساب آنها را به شيعه اصوليه جفا مىخواند؛ از جمله، اتّهام همراهى ابو بكر با پيامبر صلىاللهعليهوآله هنگام هجرت از مكّه، به دليل هراس پيامبر صلىاللهعليهوآله از خيانت وى؛ مشاركت عمر، ابو بكر و برخى از صحابه در ماجراى ترور پيامبر صلىاللهعليهوآله در عقبه؛ احاديث ارتداد همه مسلمانان پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله
به جز چند نفر معدود.(1)
اكنون براى روشنتر شدن ايستار كلامى نقض در برابر صحابه و بزرگان اهل سنّت، نمونههايى از حرمتگزارىها و انصافورزىهاى آن را فهرستوار گزارش مىكنيم. كثرت و فراوانى اين عبارات، چنان است كه شائبه تقيّه يا مماشات جدلى را منتفى مىكند:
درود بر اصحاب و ازواج پيامبر صلىاللهعليهوآله ؛(2)
انكار لعن و شتم صحابه در ميان شيعيان؛(3)
ذكر صفت صدّيق براى ابو بكر؛(4)
همراهى بو بكر با پيامبر در مسير هجرت، خالصانه بود؛(5)
دفاع از حرمت عايشه؛(6)
ذكر لقب اُمّ المؤمنين و صدّيقه براى عايشه؛(7)
عشق عايشه به پيامبر صلىاللهعليهوآله ؛(8)
بغض صحابه، معصيت است؛(9)
دعاى «رضى اللّه عنه» براى اصحاب و فقهاى بزرگ اهل سنّت، مانند ابو حنيفه؛(10)
لزوم احترام به صحابه و مخالفت با توهين به خلفاى راشدين؛(11)
توهين به عمر، در مرام شيعه نيست؛(12)
1) . ر.ك: همان، ص9 و262 - 263. اينگونه روايات تاريخى بيشتر از طريق كتابهايى همچون تفسيرعلى بن ابراهيم قمىو تفسير عياشى ، به ميان باورها و آثار شيعى آمده است كه عبد الجليل هيچگاه در كتاب خود از اين آثار ياد نكرده و آنها را از منابع معتبر شيعيه اصوليه نشمرده است.
2) . همان، ص 1.
3) . همان، ص15 و 16 و 19.
4) . همان، ص93.
5) . همان، ص 247.
6) . همان، ص96 و 519.
7) . همان، ص115 و 590.
8) . همان، ص294.
9) . همان، ص264.
10) . همان، ص159.
11) . همان، ص164.
12) . همان، ص176.
علوّ درجه اصحاب نخستين؛(1)
نسبت بزرگوارى و شهادت به عثمان؛(2)
توجيه و حمل بر صحّت برخى عبارات خلفاى نخستين؛(3)
دو خليفه نخست، در مرتبهاى پايينتر از على عليهالسلام بودند، و «هر حوالت كه بيش از اين است، دروغ است»؛(4)
تأييد و صحّه گذاشتن بر سخاوتمندى ابو بكر در راه گسترش اسلام؛(5)
ردّ اخبار حشويه و غلات در باره خلفاى نخستين: در مواضع متعدد؛(6)
مخالفت با لعن و دشنام به خلفا: «از اصول مذهب شيعت اماميه اصوليه اثنا عشريه، نه دشنام و بغض بو بكر، عمر و عثمان... كه شتم و عداوت بو بكر و عمر پندارم نجات آخرت را بنشايد»؛(7)
نفى حديث ارتداد: «مذهب شيعتْ آن است كه كس مرتد نشد و ارتداد به مذهب شيعت بعد از ثبوت ايمان روا نباشد. پس چون رسول عليهالسلام بگذشت همه همان بودند كه بودند».(8)«شيعت از اين هفتاد و دو طايفه، هيچ را كافر ندانند و كافر نخوانند؛ زيرا كه همه مقرّند به خداى و رسول و از امّت رسول اند».(9)
تفكيك شيعه اصولى از غلات؛(10)
بىخبرى عمر از وجود حضرت زهرا عليهاالسلام پشت در خانه كه منجر به سقط جنين از ايشان شد.(11)
سخن آخر
يك. نقض، پيش از آن كه نقد اهل سنّت يا دفاع از اصول شيعه باشد، نقد كتابى است كه تهمتهايى را بر شيعه روا داشته و نياز به پاسخ بوده است. روى سخن او بيشتر با كسانى است كه شيعه اصولى را از غلات و حشويه جدا ندانستهاند.
دو. مؤلّف دانشمند نقض، بيش از مذاهب، به گرايشهاى افراطى در ميان آنها، پرداخته است.
سه. هنر عبد الجليل، آن است كه بدون ذرّهاى عقبنشينى از اصول مذهب، حرمت اصحاب و بزرگان اهل سنّت را پاس داشته است. دفاعيات او از اصول و فروع مذهب شيعه، بسيار جدّى و استوار است؛ امّا هرگز در دفاع از شيعه، قلم خود را به ظلم و جفا بر ديگران نيالوده است.
چهار. تشيّعى كه عبد الجليل از آن دفاع مىكند با آنچه در روزگار ما جارى است، در جزئياتْ تفاوتهايى دارد.
پنج. كتاب نقض را مىتوان مدرسه شيعه اصوليه دانست و بر پايه آن با حشويه و اهل غلو احتجاج كرد؛ زيرا اين اثر، برايند و عصاره انديشههاى شيعى در اعصار گذشته است و با استناد به آن مىتوان سير انديشه شيعى را از قرن نخست تا اكنون، بررسيد. در اين بررسى، آشكار مىگردد كه چه افزودههايى بر تشيّع تحميل شده است كه پيشتر نبوده است. نيز نمايان مىشود كه اكثر اين افزودهها از سوى غاليان بوده است.
شش. عبد الجليل، در عين آن كه در برابر تهمت و افترا به شيعه، واكنشهاى تندى از خود نشان مىدهد، امّا هيچگاه از جاده انصاف و اعتدال بيرون نمىرود و هماره حرمت بزرگان مذاهب و دانشمندان نامى هر مذهبى را نگه مىدارد.
هفت. نقض و صاحب آن، در حديثْ اهل درايت اند و در تفسير، نصگرا و تأويلگريز.
هشت. نقض را مىتوان يكى از منابع تاريخى «تقريب مذاهب» شمرد؛ امّا قصد مؤلّف آن، تقريب نبوده است. در عين حال، مىتوان اين كتاب مهمّ كلامى را
پشتوانههاى معتبر براى هرگونه فعاليت تقريب دانست.
نه. قزوينى در نقض، بيش و پيش از نقد اهل سنّت، از شيعه پيرايهزدايى مىكند.(1)شايد آنان كه نقض را كتابى مهم در ميان آثار كلامى شيعه نشمردهاند، از اين نكته، غافل بودند كه نقض، نقد اهل سنّت و يا حتّى دفاع از تشيّع نيست؛ خرافهزدايى از همه مذاهب اسلامى است؛ بويژه شيعه اثنىعشرى كه در آن روزگار، نياز به چنين دفاع و ويرايشى داشت.
ده. اعتدال مذهبى نقض، ويژه اين كتاب كلامى نيست؛ بلكه نقض را بايد نمونهاى
همگون با ديگر آثار كلامى شيعه در سدههاى نخست (تا پيش از صفويه) شمرد.
1) . مخالفان شيعه نيز مىكوشيدند شيعه اثنى عشريه را همان «ملاحده اسماعيلى» و «قرامطه مصرى» بنمايانند. قزوينى به اين خلط عمدى، چندين بار اشاره مىكند ر.ك: همان، ص 109.
منابع و مآخذ
ايران و جهان اسلام، عبد الهادى حائرى، مشهد: آستان قدس رضوى، 1368ش.
«وحدت گرايى اسلامى در انديشه شيعه اصوليه، الگويى از جريان اعتدالى شيعه، با تكيه بر كتاب النقض عبد الجليل قزوينى رازى»، على معمورى، مجلّه شيعهشناسى، ش1، بهار 1382 ش.
تاريخ تشيّع در ايران، رسول جعفريان، تهران: سازمان تبليغات اسلامى، 1386ش.
تصحيح اعتقادات الإمامية، محمّد بن محمّد بن نعمان العكبرى (شيخ مفيد)، بيروت: دار المفيد، 1414ق.
تعليقات «نقض»، مير جلال الدين محدّث اُرموى، تهران: انجمن آثار ملّى، 1358ش.
رسائل المرتضى، على بن الحسين علم الهدى، قم: دار القرآن الكريم، 1363ش.
روضات الجنّات فى أحوال العلماء و السادات، محمّدباقر خوانسارى، تهران: اسماعيليان، 1390 ق.
«معرفى و بررسى كتاب نقض»، سيّد مرتضى حسينى شاهترابى، مجله سخن تاريخ، ش 3، تابستان 1387ش.
كتاب من لايحضره الفقيه، محمّد بن على بن بابويه القمّى (شيخ صدوق)، تحقيق: على اكبر غفّارى، قم: جامعه مدرسين حوزه علميه قم، 1363ش.
معالم العلماء، محمّد بن على ابن شهر آشوب المازندرانى، نجف: مطبعة الحيدرية، دوم، 1380ق.
نقض (بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض»)، عبد الجليل رازى قزوينى، تصحيح: مُحدّث اُرموى، تهران: انجمن آثار ملى، دوم، 1358ش.
يادداشت دبير علمى.......... 7
درباره مجموعه مقالات.......... 13
نگاهى به كتاب «نقض» عبد الجليل رازى
چكيده.......... 15
پيشنهاد تأليف «نقض».......... 15
ترك پاسخگويى عجولانه.......... 16
مقابله به مثل با معاندان و متعصّبان.......... 17
شفّافسازى عقايد جبريان.......... 18
اختلاف با محدّثان.......... 19
رعايت خطّ قرمزها.......... 19
فضائح پنجگانه روافض از ديدگاه نويسنده سنّى.......... 19
احترام به اهل سنّت.......... 21
شهرهاى شيعهنشين و سنّىنشين.......... 22
برخى نكات تاريخى، جغرافيايى و............. 22
يك افتخار و يك ننگ.......... 27
بنمايههاى قرآنى عبد الجليل رازى در «نقض»
چكيده.......... 29
مقدّمه.......... 29
الف. مبناى ناظر به مؤلّفِ قرآن.......... 32
الاهى بودن قرآن.......... 32
ب. مبانى ناظر به متن قرآن.......... 34
يك. گفتارى بودن فرايند نزول.......... 34
دو. زبان قرآن.......... 34
سه. مكانتِ قرآن.......... 34
چهار. هدف قرآن.......... 35
پنج. تحريفناپذيرى قرآن.......... 36
شبهه «بُز و محو بخشى از قرآن».......... 37
پنداره حذف تعبير «فى على» از قرآن.......... 38
ج. مبانى ناظر به فهمِ قرآن.......... 41
يك. امكان عام و جواز اجتهاد در فهم قرآن.......... 41
دو. قلمروهاى فهم قرآن.......... 42
سه. حجّيت ظواهر قرآن.......... 45
اعتبار معانى و مفاهيم ظاهرى قرآن.......... 46
موافقت آراء تفسيرى و تأويلى با معناى ظاهرى آيات.......... 47
چهار. نسخ.......... 48
امكانِ نسخ در قرآن.......... 49
وقوع نسخ در قرآن.......... 49
پنج. اعتبار احاديث در تفسير.......... 49
شش. علم ايجابى امام به تمامت قرآن.......... 51
الف. عام و خاص.......... 52
يك. صلوات بر مصيبتزدگان و مؤمنان.......... 53
دو. صالحان از همسران و ذرّيه پيامبر صلىاللهعليهوآله .......... 53
ب. اسباب نزول.......... 54
يك. رويكرد توصيفى.......... 54
نفاق صدر اسلام.......... 55
تمثّل جبرئيل عليهالسلام و ضربت بر ابليس.......... 55
فضائل قرآنى على عليهالسلام .......... 55
دو. رويكرد انتقادى در بررسى شأن نزولها.......... 58
على عليهالسلام دابّة الأرض.......... 58
تعذيبِ خاص ابو بكر.......... 59
بشارت انبياى پيشين به ولايت و امامت على عليهالسلام .......... 59
ج. قرائت.......... 61
يك. تاريخ قرائت.......... 61
دو. اهل بيت عليهمالسلام و قرائت قرآن.......... 62
سه. شيعه و قرائت سُوَر چهارگانه.......... 62
د. قصص قرآنى.......... 63
يك. راز مواجهه نرم امامان شيعه با مخالفان.......... 63
دو. امكان تبديل صورت حيوانى به حيوان حقيقى.......... 64
سه. قاعده «ظلم، رهاورد سلطه».......... 65
چهار. جبر گرايى و اغواى ابليس.......... 65
پنج. عدم تأثير مذهب در ابتلاى به امراض.......... 66
شش. ظهور مصلحت الاهى در جنگهاى امام على عليهالسلام .......... 66
الف. آموزههاى اعتقادى اماميه و تأويل قرآن.......... 68
يك. رجعت؛ حقيقتى قرآنى.......... 68
دو. ظهور مهدى عليهالسلام و نزول عيسى عليهالسلام ؛ آموزهاى قرآنى.......... 69
سه. جانشينى امامان شيعه؛ وعده قطعى خدواند.......... 70
چهار. كفر و عناد؛ نبوّت و ولايت.......... 71
پنج. حيات شهداى كربلا.......... 71
ب. نقد و ابطال تأويلاتِ منسوب به شيعه.......... 72
يك. تين و زيتون؛ محمّد صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام .......... 72
دو. گمراه كنندگان امّت و غاصبان حقّ على عليهالسلام .......... 73
سه. مصاديق فرعون و هامان در امّت اسلامى.......... 74
چهار. محمّد صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام پدران امت اسلامى در «ووَصَّينَا الاْنسَانَ بِوَالِدَيهِ».......... 75
الف. جزاى عمل و اختيار انسان.......... 75
ب. راز غيبت امام مهدى عليهالسلام .......... 76
ج. تقيّه.......... 77
د. امامت در قرآن.......... 78
يك. تسميه امام.......... 78
دو. سن امام.......... 79
سه. وجوب اطاعت از امام.......... 80
چهار. نَسب در امامت.......... 80
ه . تكليف جنّيان.......... 81
و. طهارت همسران پيامبران.......... 83
ز. رؤيت خدا.......... 83
ح. عدم خوف پيامبر صلىاللهعليهوآله در تنصيص بر امامت علوى.......... 84
ط. تفاوت جهاد و تهلكه.......... 85
5 . روش تفسيرى «نقض».......... 86
الف. معناشناسى مفردات و مصطلحات قرآنى.......... 86
ب. رعايت اصول و مبانى تفسير.......... 86
ج. تفكيك قلمروهاى فهم قرآن.......... 86
د. بهرهورى از علوم قرآن.......... 87
ه. تفسير تطبيقى.......... 87
و. تاريخىنگرى.......... 88
يك. تناقضنمايىِ آيات.......... 88
دو. معناى نخستين آيات.......... 88
ز. تفسير موضوعى.......... 89
يك. جهاد مؤمنان.......... 89
دو. علم غيب.......... 90
سه. جريان نفاق.......... 91
چهار. شارعيت پيامبر صلىاللهعليهوآله .......... 91
ح . گزيده گويى.......... 92
الف. تفاسير شيعه.......... 92
ب. تفاسير اهل سنّت.......... 94
نتيجه.......... 94
منابع و مآخذ.......... 95
نگاه تأويلى به آيات قرآن در «نقض»
چكيده.......... 99
مقدّمه.......... 100
جايگاه «نقض».......... 103
تطبيق آيات.......... 106
استشهاد قرآنى و جدل.......... 109
تأويلات در «نقض».......... 110
نمونههايى از ردّ تأويل.......... 117
تفسير قمى در «نقض».......... 118
منابع و مآخذ.......... 123
بازشناسى مبانى و عملكرد حديثىِ عبد الجليل رازى در كتاب «نقض»
چكيده.......... 125
پيشگفتار.......... 126
الف. شناسايى مولّف.......... 128
ب. شناسايى تأليف.......... 130
الف. حجّيت سنّت و قلمرو آن.......... 133
ب. مبانى به كارگيرى حديث در كتاب «نقض».......... 138
يك. تفكيك بين امكان صدور حديث و التزام به صدور آن.......... 138
دو. تفكيك بين تأويل و ظهور.......... 140
سه. تعامل با روايات اهل سنّت.......... 141
چهار. انواع خبر.......... 142
پنج. استناد اخبار و شرايط راوى.......... 143
شش. تحمّل و شرايط روايت.......... 145
هفت. رابطه حديث با ساير علوم.......... 147
الف. نقد و فهم حديث با توجّه به تاريخ.......... 148
ب. نقد حديث با توجّه به رجال، منبع و قواعد الحديث.......... 150
ج. نقد و فهم حديث با توجّه به حكم عقل و فهم عرفى.......... 152
د. نقد و فهم حديث با توجّه به ظهور.......... 154
ه . نقد و فهم اخبار با توجّه به سبب صدور.......... 156
و. نقد و فهم حديث با توجّه به نظريات دانشمندان.......... 156
ز. نقد و فهم حديث با توجّه به قرآن.......... 157
ح. نقد و فهم حديث با توجّه به سنّت.......... 159
ط. نقد و فهم حديث با توجّه به عقايد.......... 160
ى. فهم حديث با توجّه به مصاديق.......... 163
ك. نقد حديث با توجّه به ديدگاههاى طرف مقابل.......... 164
نتيجهگيرى.......... 167
پيشنهادهاى پژوهشى.......... 168
منابع و مآخذ.......... 169
معرفت خدا، توحيد و اسما و صفات از ديدگاه مرحوم عبد الجليل قزوينى
چكيده.......... 175
درآمد.......... 175
اهميت موضوع.......... 176
الف. معنا و حقيقت معرفت.......... 179
ب. معرفت خدا و راه رسيدن به آن از نظر عبد الجليل رازى.......... 181
ج. الهام و كشف طريق ديگر معرفت.......... 184
د. معرفت خدا در آيات و روايات.......... 187
الف. حقيقت توحيد.......... 192
ب. اقسام توحيد.......... 193
يك. توحيد ذاتى.......... 193
دو. توحيد صفاتى.......... 196
سه. توحيد افعالى.......... 197
الف. معناى اسم و صفت.......... 198
ب. اقسام صفات.......... 200
ج. عبد الجليل قزوينى و قول به «احوال».......... 202
د. عبد الجليل قزوينى و ثابتات ازلى معتزله.......... 205
ه- . اسم و مسمّا.......... 208
و. كيفيت اطلاق اسما و صفات بر خداوند متعال.......... 210
منابع و مآخذ.......... 212
مفهوم امامت و ويژگىهاى امامان از نظر عبد الجليل رازى
چكيده.......... 217
درآمد.......... 217
اهميت موضوع.......... 219
پيشينه بحث.......... 219
معنا و حقيقت امامت.......... 221
راه تعيين امام.......... 223
شرايط امامت.......... 229
الف. ويژگىهاى امام از نظر روايات.......... 230
ب. ويژگىهاى امام از نظر متكلّمان شيعه.......... 232
ج. شرايط امامت نزد متكلّمان اهل سنّت.......... 233
الف. نفى موروثى بودن امامت.......... 234
ب. تأكيد بر نص.......... 238
ج. لزوم عصمت.......... 241
د. لزوم علم.......... 245
ه . رابطه وجوب طاعت و علم.......... 246
و. رابطه حجّيت و علم.......... 247
ز. رابطه عصمت و علم.......... 248
ح. علم غيب.......... 252
ط. معجزه.......... 256
جمعبندى.......... 259
منابع و مآخذ.......... 262
مواجهه متكلّمان امامى با فلسفه در سده ششم هجرى
چكيده.......... 265
درآمد.......... 266
گذرى بر تعريف كلام و فلسفه.......... 267
تمايز روششناختىِ كلام و فلسفه.......... 271
گونهشناسى مطالعات مقايسهاى در عرصه مناسبات كلام و فلسفه.......... 276
الف. به كارگيرى مبانى و آموزههاى فلسفى در اثبات مسائل كلامى.......... 279
ب. پذيرش آموزههاى فلسفىِ مغاير آموزههاى كلامى.......... 281
ج. عنايت به تعريف فلسفىِ مفاهيم كلامى.......... 282
د. نقل سخنان فيلسوفان در مناقبنگاشتهها.......... 282
ه . نقل آراى فلسفى در تفسير قرآن.......... 283
و. تاريخنگارى فلسفى.......... 283
الف. نقد عمومى فلاسفه.......... 287
ب. ردّيهنگارى.......... 294
پيشينه ردّيهنگارى.......... 294
ردّيهنگارى در سده ششم.......... 297
ج. نقد مبانى و آموزههاى فلسفى.......... 302
يك. نقد مستقيم آموزه فلسفى.......... 303
دو. نقد غير مستقيم آموزه فلسفى.......... 303
سه. بيان آموزههاى كلامى مغاير با آموزههاى فلسفى.......... 304
نقدهاى مستقيم متكلّمان امامى بر آموزههاى فلسفى در سده ششم.......... 305
فاعليت خدا.......... 305
ديرگى جهان.......... 307
نامتناهى بودن حوادث.......... 309
بى نيازى از پيامبران.......... 310
راه شناخت پيامبران.......... 312
معجزه.......... 314
معاد.......... 315
فلسفه آفرينش.......... 318
مباحث نفس و حقيقت انسان.......... 319
طبايع.......... 319
مسائلى از جهانشناسى.......... 324
سخن پايانى.......... 324
منابع و مآخذ.......... 327
ويژگىهاى شيعه اصولى در نگاه عبد الجليل قزوينى
چكيده.......... 341
مقدّمه.......... 342
اصطلاح اخبارى و اصولى.......... 342
اشكالات تاريخى.......... 342
الف. ازدواج پيامبر در 37 سالگى.......... 343
ب. داستان قَرمط بن حَمْدان.......... 343
ج. زيديه و امامت امام زين العابدين.......... 344
د. هيچيك از ملحدان، اهل مناطق شيعى نبودند.......... 344
ه- . ابراهيم برادر عبد اللّه بن الحسن بود؟.......... 345
و. كشته شدن زيد بن على به دست منصور يا عبد الملك مروان.......... 346
مسئله شيعه اصوليه.......... 347
نسبت دادن مطالب نادرست به شيعه اصولى.......... 348
ويژگىهاى شيعه اصولى.......... 350
الف. ديدگاه كلّى شيعه اصولى.......... 351
ب. ديدگاه شيعه اصوليه در باره نقش عقل در اصول عقايد.......... 354
ج. عدم حجّيت خبر واحد.......... 355
د. موجودات و دوستى با پيامبر صلىاللهعليهوآله و رابطه ايشان با امام على و اهل بيت عليهمالسلام .......... 356
ه . شيعه اصوليه و اصحاب پيامبر.......... 356
و. شيعه اصوليه و همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله .......... 359
ز. شيعه اصوليه و مسئله امامت.......... 361
يك. جايگاه مقام امامت نسبت به نبوّت در شيعه اصوليه.......... 361
دو. جايگاه امام على عليهالسلام نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله .......... 362
سه. جايگاه امامان بعد از امام على عليهالسلام نسبت به نبوّت.......... 364
چهار . علم امام على عليهالسلام .......... 365
ح. عدم تحريف قرآن.......... 366
ط. ديدگاه شيعيان اصولى و اخبارى در باره روزه.......... 366
ى. كسانى كه به بهشت مىروند.......... 367
ك. شيعيان اصولى در طبقات مختلف.......... 367
ل. مناطق جغرافيايى شيعيان اصولى.......... 368
منابع و مآخذ.......... 369
جايگاه اصطلاح «شيعه اصوليّه» در گفتمان كلامى عبد الجليل قزوينى رازى
چكيده.......... 371
پيشدرآمد.......... 372
طرح مسئله.......... 373
اصول عقايد و مبانى كلامى «شيعه اصوليّه» در آينه كتاب «نقض».......... 374
تسامح در تبرّى، مهمترين مميّزه اعتقادى «شيعه اصوليّه».......... 378
تقابل اصوليّه و اخباريّه در كتاب «نقض».......... 381
الف. سابقه كاربرد اصطلاح «اصولى» و «اخبارى».......... 381
ب. بازخوانى اطّلاعات كتاب «نقض» در باره تقابل اصوليّه و اخباريّه.......... 383
الف. فرضيّه نخست.......... 387
ب. فرضيّه دوم.......... 387
ج. فرضيّه سوم.......... 388
آزمودن فرضيّه اوّل.......... 388
آزمودن فرضيّه دوم.......... 392
آزمودن فرضيّه سوم.......... 394
الف. شواهد فرضيّه سوم.......... 396
يك. شرايط اجتماعى اماميّه و ضرورت به كارگيرى راهبرد............. 396
دو. مشى راهبردى عبد الجليل در كتاب «نقض» و انطباق آن با............. 401
سه. تقويت فرضيّه سوم در صورت تقيّهاى بودن گفتمان عبد الجليل............. 405
بررسى گزارش ها در باره تقيّه اماميان سده ششم.......... 406
امكان تفسير دوگانه مواضعِ مشابهِ برخى معاصران عبد الجليل.......... 414
دلالت اظهارات و مواضع عبد الجليل.......... 416
پذيرش تقيّهاى بودن گفتمان كتاب در عين تأثيرپذيرى............. 417
ب. ارتباط فرضيّه سوم با دو فرضيّه ديگر.......... 419
نتيجهگيرى.......... 420
منابع و مآخذ.......... 421
دفاع از اماميه و برائت از اسماعيليه در كتاب «نقض»
چكيده.......... 427
ورود.......... 428
غبارآلود كردن اوضاع سياسى، تاريخى و جغرافيايى.......... 431
سعى در يكى كردن عقايد و احكام اسماعيليه و اماميه.......... 432
سعى در يكى كردن مناطق زندگى پيروان اماميه و اسماعيليه.......... 433
سعى در يكى كردن تاريخ اماميه و اسماعيليه.......... 433
شيوه و روش عبد الجليل رازى در پاسخگويى به مؤلّف «فضائح».......... 434
الف. تبيين، استدلال و دفاع.......... 435
ب. نقد، ابطال و تهاجم.......... 443
جمعبندى.......... 446
منابع و مآخذ.......... 447
تشيّع و تصوّف در كتاب «نقض»
چكيده.......... 449
مقدّمه.......... 450
شيعه در نگاه عبد الجليل قزوينى.......... 451
تصوّف در نگاه عبد الجليل قزوينى.......... 453
تأييد متصوّفه.......... 453
متصوّفه شيعى.......... 454
ردّ متصوّفه.......... 456
متصوّفه دروغين.......... 457
نتيجهگيرى.......... 459
كتاب «نقض» و اعتدال مذهبى
چكيده.......... 461
مقدّمه.......... 462
نقض و انديشه تقريب.......... 463
نشانههاى اعتدال مذهبى در «نقض».......... 468
مبارزه با گرايشها نه مذاهب.......... 469
پرهيز از خشونت كلامى و تأكيد بر مشتركات.......... 472
پاسداشت حرمت صحابه و بزرگان اهل سنّت.......... 474
سخن آخر.......... 479
منابع و مآخذ.......... 481