ghaemiyeh.com
سرشناسه: مکارم شیرازی، ناصر، 1305 -
عنوان قراردادی: صحیفه سجادیه. شرح
عنوان و نام پدیدآور: عرفان اسلامی: شرحی جامع بر صحیفه سجادیه / تالیف مکارم شیرازی؛ با همکاری محمدرضا آشتیانی... [و دیگران].
مشخصات نشر: قم: انتشارات امام علی بن ابی طالب (عليه السلام) ،1400 -
مشخصات ظاهری :ج 4.
شابک: دوره:978-964-533-240-0 (ج.4):978-964-533-385-8
وضعیت فهرست نویسی: فاپا
یادداشت: همکاران: محمدرضا آشتیانی، محمدجواد ارسطا، سیدعبدالمهدی توکل، سعید داودی، محمدجواد رودگر، احمد قدسی.
یادداشت: ج 4. (چاپ اول: 1400) (فیپا).
موضوع: علی بن حسین (عليه السلام)، امام چهارم، 38 - 94 ق. صحیفه سجادیه -- عرفان
موضوع: Ali ibn Hosayn,Imam,IV . Sahifeh Sajjadieh -- Mysticism
موضوع: علی بن حسین (عليه السلام)، امام چهارم، 38 - 94 ق. صحیفه سجادیه -- نقد و تفسیر
موضوع: Ali ibn Hosayn, Imam IV. Sahifeh Sajjadieh-- Criticism and interpretation
شناسه افزوده: آشتیانی، محمدرضا، 1319 -
شناسه افزوده: علی بن حسین (عليه السلام)، امام چهارم، 38 - 94 ق. صحیفه سجادیه. شرح
رده بندی کنگره: 30042257 1395ص 8 ع BP /1/267
رده بندی دیویی: 297/772
شماره کتابشناسی ملی: 4386680
سرشناسه: مکارم شیرازی، ناصر، 1305 -
عنوان قراردادی: صحیفه سجادیه. شرح
عنوان و نام پدیدآور: عرفان اسلامی: شرحی جامع بر صحیفه سجادیه / تالیف مکارم شیرازی؛ با همکاری محمدرضا آشتیانی... [و دیگران].
مشخصات نشر: قم: انتشارات امام علی بن ابی طالب (عليه السلام) ،1400 -
مشخصات ظاهری :ج 4.
شابک: دوره:978-964-533-240-0 (ج.4):978-964-533-385-8
وضعیت فهرست نویسی: فاپا
یادداشت: همکاران: محمدرضا آشتیانی، محمدجواد ارسطا، سیدعبدالمهدی توکل، سعید داودی، محمدجواد رودگر، احمد قدسی.
یادداشت: ج 4. (چاپ اول: 1400) (فیپا).
موضوع: علی بن حسین (عليه السلام)، امام چهارم، 38 - 94 ق. صحیفه سجادیه -- عرفان
موضوع: Ali ibn Hosayn,Imam,IV . Sahifeh Sajjadieh -- Mysticism
موضوع: علی بن حسین (عليه السلام)، امام چهارم، 38 - 94 ق. صحیفه سجادیه -- نقد و تفسیر
موضوع: Ali ibn Hosayn, Imam IV. Sahifeh Sajjadieh-- Criticism and interpretation
شناسه افزوده: آشتیانی، محمدرضا، 1319 -
شناسه افزوده: علی بن حسین (عليه السلام)، امام چهارم، 38 - 94 ق. صحیفه سجادیه. شرح
رده بندی کنگره: 30042257 1395ص 8 ع BP /1/267
رده بندی دیویی: 297/772
شماره کتابشناسی ملی: 4386680
ناشر برتر
نوزدهمین نمایشگاه بین المللى كتاب تهران
عرفان اسلامی /ج 4
(شرحی جامع بر صحیفهً سجادیه)
تألیف: آية الله العظمى مكارم شیرازی و همکاران
تیراژ: 2/000 نسخه
نوبت چاپ: اوّل
صفحه و قطع: 428 صفحه / وزیری
تاریخ انتشار: 1400
چاپخانه: سلیمانزاده
ناشر: انتشارات امام علی بن ابی طالب (عليه السلام)
شابک -8-385-533-964-978
امام علی بن ابی طالب
قم - ابتدای خیابان شهدا - کوی آمار (22) - پلاک 15 تلفن: 37732478 دورنگار: 37840099
www.imamalipub.ir
بسم الله الرحمن الرحیم
با همکاری جمعی از اساتید حوزه علمیه
حجت الاسلام والمسلمين محمدرضا آشتیانی
حجت الاسلام والمسلمين محمدجواد ارسطا
حجت الاسلام والمسلمين سيد عبدالمهدى توكل
حجت الاسلام والمسلمین سعید داودی
حجت الاسلام والمسلمين محمدجواد رودگر
حجت الاسلام والمسلمين احمد قدسی
پیشگفتار ... 13
دعای بیستم: مکارم اخلاق / 15
دعا در یک نگاه ... 15
بخش اول ... 17
شرح و تفسیر ... 17
تقاضای برترین ها ... 17
نسبت ایمان و یقین ... 21
بخش دوم ... 29
شرح و تفسیر ... 30
راه درست زیستن ... 30
تفسیر خلق و اخلاق ... 39
بخش سوم ... 45
شرح و تفسیر ... 46
زندگی تنها در مسیر بندگی! ... 46
بخش چهارم ... 53
شرح و تفسیر ... 53
تبدیل منفی ها به مثبت ها ... 53
بخش پنجم ... 61
شرح و تفسیر ... 61
پیروزی بر دشمن ... 61
بخش ششم ... 61
شرح و تفسیر ... 61
مقابله به احسن! ... 61
بازتاب فضایل اخلاقی در قرآن و سیرۀ معصومین (علیهم السلام) ... 74
بخش هفتم ... 77
شرح و تفسیر ... 78
زینت صالحان ... 78
ذات البین ... 84
بخش هشتم ... 105
شرح و تفسیر ... 105
توانگری به هنگام ناتوانی ... 105
کسالت و ناتوانی در عبادت ... 107
بخش نهم ... 109
شرح و تفسیر ... 110
دست نیاز به درگاه خدای بی نیاز! ... 110
دوری از وسوسه های شیطان ... 113
بخش دهم ... 123
شرح و تفسیر ... 124
نه مظلوم باش و نه ظالم ... 124
نه ظالم باش نه مظلوم ... 125
فقط لطف خدا ... 127
بخش یازدهم... 135
شرح و تفسير ... 136
تنها پناه گاهم تویی! ... 136
وضع صراط ... 140
بخش دوازدهم ... 151
شرح و تفسير ... 151
بهره مندی از لطف خدا و انتخاب بهترین راه ها ... 151
یک حدیث پر معنا ... 155
بخش سیزدهم ... 161
شرح و تفسير ... 161
تقاضای زندگی آبرومندانه همراه با آرامش ... 161
بخش چهاردهم ... 171
شرح و تفسير ... 171
اسراف گریزی و برکت طلبی ... 171
نکته: ... 171
انفاق، قانون عمومی جهان آفرینش ... 177
بخش پانزدهم ... 181
شرح و تفسير ... 181
روزی بی دردسر برای عبادت بیشتر ... 181
بخش شانزدهم ... 185
شرح و تفسير ... 185
توانگری برای حفظ آبرو و دوری از چاپلوسی ... 185
بخش هفدهم ... 191
شرح و تفسير ... 191
پارسایی همراه میانه روی ... 191
مراحل چهارگانۀ ورع ... 194
حسن عاقبت ... 196
بخش هجدهم ... 201
شرح و تفسير ... 201
راه به دست آوردن خیر دنیا و آخرت ... 201
آثار غفلت ... 202
بخش نوزدهم ... 207
شرح و تفسير ... 207
صلوات، پایان بخش دعای مکارم الاخلاق ... 207
دعای بیست و یکم: دعا هنگام غم و اندوه / 211
دعا در یک نگاه ... 212
بخش اول ... 215
شرح و تفسير ... 216
ضعف ما در برابر قدرت او ... 216
بخش دوم ... 223
شرح و تفسير ... 224
محرومیت از لطف خدا و آثار آن ... 224
بخش سوم ... 237
شرح و تفسير ... 237
بلای غفلت ... 237
بخش چهارم ... 225
شرح و تفسير ... 225
تقوای درونی و رفتار بیرونی ... 225
بخش پنجم ... 251
شرح و تفسير ... 252
وابستگی کامل به پروردگار ... 252
بخش ششم ... 265
شرح و تفسير ... 265
عمل مورد رضای خدا ... 265
دعای بیست و دوم: دعا هنگام سختی ها و دشواری ها / 271
دعا در یک نگاه ... 271
بخش اول ... 273
شرح و تفسير ... 274
مهم ترین نگرانی های امام (علیه السلام) ... 274
بخش دوم ... 283
شرح و تفسير ... 283
دوری از لغزش های خطرناک ... 283
درهای برکت ... 288
بخش سوم ... 291
شرح و تفسير ... 292
جبران کوتاهی ها ... 292
بخش چهارم ... 297
شرح و تفسير ... 297
اعمالی که صدق و صفای آن در قلب ظاهر می شود ... 297
بخش پنجم ... 205
شرح و تفسير ... 205
لذت وعدۀ ثواب و اندوه وعدۀ مجازات ... 205
جوان عجیب ... 306
بخش ششم ... 311
شرح و تفسير ... 311
روح حق شناسی عطا کن ... 311
بخش هفتم ... 315
شرح و تفسير ... 315
سلامت از حسد ... 315
بخش هشتم ... 319
شرح و تفسير ... 319
صیانت از لغزش ها ... 319
سرچشمهۀ لغزش ها ... 321
دعای بیست و سوم: تقاضای عافیت و شکر بر آن / 327
دعا در یک نگاه ... 327
بخش اول ... 329
شرح و تفسير ... 329
تقاضای عافیت ... 329
بخش دوم ... 333
شرح و تفسير ... 333
عافیت رشد دهنده ... 333
بخش سوم ... 339
شرح و تفسير ... 340
تقاضای حج و عمره مقبول ... 340
بخش چهارم ... 349
شرح و تفسير ... 350
دشمنانم را در هم بشکن ... 350
دعای بیست و چهارم: دعا برای والدین / 355
دعا در یک نگاه ... 355
بخش اوّل ... 357
شرح و تفسير ... 357
انواع دعا در حق پدر و مادر ... 357
بخش دوم ... 361
شرح و تفسير ... 361
وظائف سنگین در برابر پدر و مادر ... 361
بخش سوم ... 365
شرح و تفسير ... 366
نهایت احترام به پدر و مادر ... 366
بخش چهارم ... 373
شرح و تفسير ... 373
رعایت نهایت ادب در برابر پدر و مادر ... 373
بخش پنجم ... 379
شرح و تفسير ... 380
توجه به حقوق والدین و گذشت از خطاهای آنان ... 380
بخش ششم ... 389
شرح و تفسير ... 389
تقاضای جایگاه بلند برای پدر و مادر ... 389
بخش هفتم ... 393
شرح و تفسير ... 394
شفاعتِ پدر و مادر و شفاعت برای پدر و مادر ... 394
دعای بیست و پنجم: دعا برای فرزندان / 397
دعا در یک نگاه ... 397
بخش اول ... 399
شرح و تفسير ... 400
دعای مادی و معنوی در حق فرزندان ... 400
بخش دوم ... 405
شرح و تفسير ... 406
خدمات فرزندان به پدر و مادر ... 406
بخش سوم ... 417
شرح و تفسیر ... 419
راه غلبه بر شیطان ... 419
بسم الله الرحمن الرحیم
لطف الهی شامل حال ما گردید که در این ایام که کشور بلکه جهان درگیر ویروس کرونا و بیماری های ناشی از آن است، همچنان به شرح و تفسیر کتاب گرانقدر «صحیفه سجادیه» اشتغال داشتیم. هر چند محدودیت های ناشی از این بیماری فراگیر، سبب کندی فعالیت های علمی گردید، ولی با همت همکاران علمی این شرح، توانستیم جلد چهارم را آمادۀ نشر نماییم. خدای بزرگ را بر این توفيق شاکریم.
جلد چهارم این کتاب مشتمل بر شرح و تفسیر دعاهای بیستم تا بیست و پنجم است.
ویژگی این جلد آن است که از مهم ترین دعاهای صحیفۀ سجادیه در این جلد قرار دارد که از جملۀ آن ها دعای انسان ساز «مکارم الاخلاق»، دعا برای والدین و دعا برای فرزندان است.
در این میان دعای «مکارم الاخلاق» برجستگی خاصی در میان دعاهای صحیفۀ سجادیه دارد، علاوه بر طولانی بودن این دعا، از محتوای فوق العاده ای نیز برخوردار است؛ دعای ارزشمندی که تهذیب اخلاق، شیوۀ ارتباطات اجتماعی سازنده و شیوۀ بندگی شایسته را به انسان حقیقت جو می آموزد.
بی تردید اگر کسی به دنبال خودسازی معنوی با نسخۀ معصوم و به دور از خطا و لغزش هاست، دعای مکارم الاخلاق از برترین آن هاست.
امام زین العابدین (علیه السلام) در دعا برای والدین، جایگاه ویژه پدر و مادر را در ضمن دعا بیان می دارد و عظمت آنان را برای فرزندان تبیین می نماید. فهم و عمل به محتوای این دعا برای نسل امروز لازم و ضروری است.
همچنین آن حضرت در دعا برای فرزندان، دغدغه های لازم والدین را برای فرزندان بازگو می کند و بار دیگر وظایف والدین را برای تربیت فرزندان در ضمن دعا بیان می دارد.
آنچه که سبب شگفتی انسان است آن است که امام (علیه السلام) چگونه این همه معارف ناب را بالبداهة، پیوسته و مرتبط با یکدیگر انشاء می کند و این نیست جز اعتراف به اتصال آن امام به عالم غیب و دانشی که از علم لدنی نشأت می گیرد.
از خدای غفور و شکور عاجزانه مسألت داریم که به همۀ ما و خوانندگان این کتاب، توفيق انس بیشتر با دعا و مناجات عنایت فرماید.
پروردگارا! همۀ نویسندگان و خوانندگان این اثر را مشمول رحمت ویژۀ خود قرار بده و همۀ ما را بیش از پیش متخلق به «مکارم اخلاق» بگردان.
آمین یا رب العالمین
قم - حوزه علميه
اسفند 1400 - رجب المرجب 1443
وَكَانَ مِنْ دُعَائِهِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ)
في مكارم الْأَخْلاقِ وَمَرْضِيّ الْأَفْعَالِ
یکی از دعاهای آن حضرت است
دربارۀ فضائل اخلاقی و اعمال پسندیده
دعای مکارم الاخلاق از دعاهای معروف صحیفۀ سجادیه است که حتی گروهی شرح مستقل برای آن نوشته اند و در جلسات تهذیب اخلاق، عنوان اصلی مباحث بوده و به حق، شایستۀ چنین جایگاه و اهمیتی است.
این دعا مجموعۀ اخلاق فاضله را از نظر فردی، اجتماعی و بندگی خداوند، از هر جهت دربر دارد و اگر کسی عامل به محتوای آن باشد به یقین اهل نجات و سعادت است؛ نه تنها در آخرت،در دنیا نیز آبرومند زندگی خواهد کرد.
در این دعا در واقع نوزده فصل وجود دارد که هر فصلی با صلوات بر محمد و آل محمد آغاز می شود. همان ذکری که طبق روایات معصومين (علیه السلام) سبب استجابت دعاهاست و به تعبیر دیگر: عرفان اسلامی به طور جامع در این دعا پیاده شده است.
درست است که مخاطب این دعا خداوند است، اما در واقع آموزشی است برای همۀ انسان هایی که درس اخلاق می طلبند و یا در مسیر سیر الى الله در حرکت اند.
در ضمن باید توجه داشت که مکارم جمع «مکرمت» و «مکرمت» یعنی بزرگواری. بنابراین «مکارم اخلاق» یعنی اخلاق برجسته و فاضله و بزرگوارانه. همان چیزی که فرق میان انسان و حیوان است و کسانی که از آن بهره مندند برجسته ترین انسان ها محسوب می شوند و کسانی که آن را از دست دهند، به مرحلۀ بهائم سقوط کرده، بلکه از آن پایین تر می روند.
با این اشاره به تفسیر اوّلین بخش این دعا می پردازیم.
أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَبَلِّغْ بِإِيمَانِي أَكْمَلَ الْإِيمَانِ، وَاجْعَلْ يَقِينِي أَفْضَلَ الْيَقِينِ، وَانْتَهِ بِنِيَّتِي إِلَى أَحْسَنِ النِّيَّاتِ، وَبِعَمَلِي إِلَى أَحْسَنِ الْأَعْمَالِ.
أَللَّهُمَّ وَفِّرْ بِلُطْفِكَ نِيَّتِي، وَصَبِّحْ بِمَا عِنْدَكَ يَقِينِي، وَاسْتَصْلِحْ بِقُدْرَتِكَ مَا فَسَدَ مِنِّي.
خداوندا! بر محمد و آل او درود فرست، و ایمان مرا به کامل ترین ایمان برسان، و یقین مرا برترين يقين قرار ده، و نیّتم را به بهترین نیات پایان ده، وعمل مرا به بهترین اعمال برسان!
خداوندا! نیت مرابه لطفت کامل گردان و یقینم را نسبت به آنچه نزد توست (از پاداش ها و جزاها) تصحیح کن و آنچه را از من فاسد شده، به قدرتت اصلاح فرما!
امام (علیه السلام) نخست عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آل او درود فرست»؛ (أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ).
سپس هفت مطلب را از خداوند درخواست می کند که عمدۀ آن ها جنبۀ معنوی و روحانی دارند، نخست می گوید: «(خداوندا!) ایمان مرا به کامل ترین ایمان برسان!»؛ ( وَ بَلغَ بِإِيمَانِي أَكْمَلَ الْإِيمَانِ).
تعبیر به «اکمل الایمان» نشان می دهد که ایمان مراتبی دارد، گاهی در حد اعلی است: مانند ایمانی که در کلام امیرمؤمنان علی (علیه السلام) به عنوان «لَوْ كُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ یقینا (1)» مطرح می شود که اگر پرده ها کنار برود بر ایمان من افزوده نمی گردد و گاهی در حد ادنی است که اگر کمی پایین تر برود انسان از دایرۀ ایمان خارج می شود.
در حدیثی می خوانیم که یکی از یاران امام صادق (علیه السلام) می گوید: خدمت حضرت رسیدم و دربارۀ اعتقادات و اختلافات شیعه (از نظر عقاید) سخن گفتم، فرمود: «الْإِيمَانُ عَشْرُ دَرَجَاتٍ بِمَنْزِلَةِ السُّلَّمِ لَهُ عَشْرُ مَرَاقِيَ وَتُرْتَقَى مِنْهُ مِرْقَاةً بَعْدَ مِرْقَاةٍ ... كَانَ سَلْمَانُ فِي الْعَاشِرَةِ وَأَبُو ذَرٍ فِي التَّاسِعَةِ وَالْمِقْدَادُ فِي الثَّامِنَةِ؛ ايمان ده درجه دارد، همانند نردبانی که ده پله دارد و پله پله از آن بالا می روند... سلمان در بالاترین مرحلهٔ آن بود و ابوذر در درجۀ نهم و مقداد در درجهٔ هشتم (2)».
از سوی دیگر، ایمان گاهی به همان عقیدهٔ باطنی به مبدأ و معاد و سایر اصول دین و مذهب اطلاق می شود و گاهی به مجموعۀ اعتقاد باطنی و اقرار به زبان و عمل به ارکان، همان گونه که مولا (علیه السلام) در پاسخ سؤالی دربارۀ ایمان فرموده انا است: «الْإِيمَانُ مَعْرِفَةٌ بِالْقَلْبِ وَإِقْرَارُ بِاللِّسَانِ وَعَمَلٌ بِالْأَرْكَانِ؛ ایمان، معرفت با قلب (عقل) و اقرار به زبان و عمل به ارکان (دین) است (3)».
باید توجه داشت که واژهٔ «ایمان» طبق گفتۀ ارباب لغت معانی مختلفی دارد: اگر بدون حرف جر متعدی شود، مانند آیۀ شریفۀ (هَلْ آمَنْكُمْ عَلَيْهِ إِلَّا كَمَا أَمِنْتُكُمْ عَلَى أَخِيهِ مِنْ قَبْلُ) به معنای امان دادن و اطمینان داشتن است، ولی اگر به کمک «ب» یا «ل» متعدی شود، به معنای تصدیق کردن است، مانند «الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ»؛
«کسانی که ایمان و تصدیق به غیب دارند (1)» و مانند ( فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ) ؛ «لوط به ابراهیم ایمان آورد و (تصدیق کرد) (2)».
از سوی دیگر، گاهی ایمان را به ملاحظۀ مبانی و سرچشمه های آن تقسیم می کنند و می گویند: ایمان تقلیدی، ایمان استدلالی و ایمان شهودی.
البته شکی نیست که ایمان امام (علیه السلام) مصداق اكمل الایمان است، ولی از آن جا که هدف در این دعاها آموزش و تعلیم عموم مردم می باشد، این تعبیر آمده که همگی از خدا کامل ترین ایمان را تقاضا کنند و هرگز قانع به مراحل پایین ایمان نباشند.
البته برای رسیدن به این مقام تنها دعا کافی نیست، کوشش های خود انسان در این زمینه لازم است. باید سراغ اموری برود که ایمان او را کامل می سازد.
از جملۀ این امور، تفکر در اسرارآفرینش و عجایب جهان خلقت است که بدون شک موجب افزایش ایمان انسان می شود. قرآن مجید می گوید: «إِنَّ فِي تخَلْق السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِى فِي الْبَحْرِ بِمَا يَنفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنزَلَ اللَّهُ مِنْ السَّمَاءِ مِنْ مَاءٍ فَأَحْيَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِيهَا مِنْۀ كُلِّ دَابَّةٍ وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ»؛ «در آفرینش آسمان ها و زمین، و آمد و شد شب و روز، و کشتی هایی که در دریا به نفع مردم در حرکت اند، و آبی که خداوند از آسمان نازل کرده، و با آن، زمین را پس از مردنش حیات بخشیده، و انواع جنبندگان را در آن گسترده ساخته، و همچنین در وزش بادها و ابرهایی که میان زمین و آسمان قرار گرفته اند، نشانه هایی است از ذات پاک خدا و یگانگی او برای گروهی که عقل خود را به کار می گیرند (3)».
و در جای دیگر می فرماید: «سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ »؛ «به زودی نشانه های خود را در اطراف عالم و در درون جانشان به آن ها نشان می دهیم تا برای آنان آشکار گردد که او حق است (1)».
در جای دیگر از قرآن مجید می خوانیم: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَاناً»؛ «مؤمنان، تنها کسانی هستند که هرگاه نام خدا برده شود، دل هاشان ترسان می گردد؛ و هنگامی که آیات او بر آن ها خوانده می شود، ایمانشان فزون تر می گردد (2)».
از سوی دیگر، اطاعت فرمان خداوند و ادامۀ آن،در افزایش ایمان تأثیر دارد. در حدیثی از پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و اله) می خوانیم: «لا يَكْمُلُ الْإِيمَانُ إِلَّا بِالْكَفِّ عَنْ مَحَارِمِ الله؛ ایمان انسان کامل نمی شود مگر با پرهیز کامل از گناهان (3)».
و در حدیث دیگری می خوانیم که شخصی از پیغمبر (صلى الله علیه و اله) پرسید: چه کنم که ایمان من کامل شود؟ فرمود: «حسن خُلُقَكَ يَكمُلَ ايمانُكَ؛ اخلاق خود را نیکو کن، ایمان تو کامل می شود (4)».
سپس امام (علیه السلام) در دومین تقاضای خود عرضه می دارد: «(خداوندا!) یقین مرا برترین یقین قرار ده»؛ ( وَاجْعَلْ يَقِينِي أَفْضَلَ الْيَقِينِ).
«یقین» در اصل به معنای وضوح و ثبوت چیزی است که آن چنان روشن باشد که احتمال خلاف آن نرود. بزرگان برای یقین - به استناد آیات قرآن مجید - سه مرحله قائل شده اند: نخست، مرحلۀ علم الیقین است که در آیۀ 5 سورۀ تکاثر
آمده است: «كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ». دوم، مرحلۀ عین الیقین است که در آیۀ 7 سورۀ تکاثر به آن اشاره شده است: «ثُمَّ لَتَرَوْنَّهَا عَيْنَ الْيَقِينِ». سوم، حق الیقین است که در آیۀ 95 سورۀ واقعه آمده است: «إِنَّ هَذَا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ». دربارۀ این سه مرحلۀ يقين، تشبيه معروفی ذکر کرده اند و آن اینکه اگر انسان از دور دودی ببیند، یقین پیدا می کند که آتشی در آن جاست، بی آنکه آتش را دیده باشد. سپس نزدیک می شود و آتش را می بیند که شعله ور است، ایمانش نسبت به آن بیشتر می شود. در مرحلۀ سوم، باز هم نزدیک تر می شود و دستخود را نزدیک آتش می برد، به گونه ای که حرارت آتش را در دست خود احساس می کند، در این جا یقین او کامل تر می شود.
بنابراین، یقین مراتبی دارد و هر مرتبه از مرتبه ای کامل تر است و به همین دلیل امام (علیه السلام) در این دعا از خداوند برترین یقین (افضل الیقین) را تقاضا می کند.
ایمان زاییدۀ یقین است، هنگامی که انسان به چیزی یقین پیدا کرد، چنانچه حق طلب باشد به آن ایمان پیدا می کند، یعنی آن را درون دل و در اعمال خود به رسمیت می شناسد و مطابق آن عمل می کند، و لذا در قرآن می خوانیم که دربارهٔ آل فرعون می فرماید: «فَلَمَّا جَاءَتْهُمْ آيَاتُنَا مُبْصِرَةً قَالُوا هَذَا سِحْرٌ مُّبِينٌ * وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَعُلُوّاً»؛ «و هنگامی که آیات روشنی بخش ما به سراغ آن ها آمد، گفتند: این سحری آشکار است * و آن را از روی ظلم و سرکشی انکار کردند، در حالی که در دل به آن یقین داشتند (1)».
1) نمل، آیات 13 و 14.
آری، آن ها یقین داشتند که معجزات موسى (علیه السلام) برحق است و او فرستادۀ خداست، ولی آن را در دل و در اعمال خود به رسمیت نمی شناختند و در برابر آن تسلیم نبودند، یعنی به آن ایمان نداشتند و انکار می کردند.
البته «یقین» در معانی دیگری نیز به کار می رود: گاهی به مرحلۀ عالی ایمان اطلاق شده، همان گونه که در حدیث معروف از امام على بن موسى الرضا (علیه السلام) آمده است: «الْإِيمَانُ فَوْقَ الْإِسْلامِ بِدَرَجَةٍ وَالتَّقْوَى فَوْقَ الْإِيمَانِ بِدَرَجَةٍ وَالْيَقِينُ فَوْقَ التَّقْوَى بِدَرَجَةٍ وَلَمْ يُقْسَمْ بَيْنَ الْعِبَادِ شَيْءٍ أَقَلُّ مِنَ الْيَقِینِ؛ ایمان یک درجه از اسلام برتر است و تقوا (ی باطنی) یک درجه از ایمان بالاتر و یقین نیز یک درجه از تقوا برتر است و در میان بندگانِ خدا، چیزی کمتر از یقین تقسیم نشده است (1)».
منظور از یقین در این روایت، بالاترین مرحله ایمان است.
در حدیث دیگری امام صادق (علیه السلام) فرمود: «إِنَّ الْإِيمَانَ أَفْضَلُ مِنَ الْإِسْلَامِ وَإِنَّ الْيَقِينَ أَفْضَلُ مِنَ الْإِيمَانِ وَمَا مِنْ شَيْءٍ أَعَزَّ مِنَ الْيَقِين؛ ایمان، برتر از اسلام است و یقین، برتر از ایمان و چیزی کمیاب تر از یقین (در میان مردم) نیست (2)».
در حقیقت این همان یقین شهودی است، مانند دیدن آتش با چشم یا احساس کردن سوزش آن با دست.
در ضمن از کلام امام (علیه السلام) استفاده می شود که «یقین» نیز درجات دارد، زیرا از خداوند تقاضا می کند یقینش برترین یقین باشد و ممکن است اشاره به همان مقامات سه گانۀ «یقین» (علم اليقين، عين اليقين و حق الیقین) باشد.
سومین چیزی که امام (علیه السلام) در این فراز از دعا از خدا تقاضا می کند این است: «نیتم را به بهترین نیات پایان ده»؛ ( وَانْتَهِ بِنِيَّتِي إِلَى أَحْسَنِ النِّيَّاتِ).
البته نیت اقسامی دارد، گاهی کاملاً خالص و پاک است و گاهی کمی آلوده و گاهی بسیار آلوده است. آنچه محبوب امام (علیه السلام) است، نیتی است که از هر نظر پاک و خالص باشد و بهترین نیات محسوب شود.
«نيّت» همان عزم راسخ و ارادۀ محکم برای انجام کاری است، منتها انگیزه های آن مختلف است: گاهی انگیزۀ الهی دارد، گاهی انگیزۀ ریایی و گاهی هر دو با هم؛ آنچه در نیت مهم است خالص بودن آن است که فقط الهی باشد و هر قدر خالص تر باشد، پاداش انسان بیشتر است.
امیرمؤمنان علی (علیه السلام) می فرماید: عَلَى قَدْرِ النِّيَّةِ تَكُونُ مِنَ اللَّهِ الْعَطِيَّة؛ عطيه و بخشش الهی به اندازۀ نیت انسان است (1)».
ممکن است «احسن النیات» همان چیزی باشد که در حدیث معروفی از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) آمده است؛ فرمود: «مَا عَبَدْتُكَ خَوْفاً مِنْ نَارِكَ وَلَا طَمَعاً فِي جَنَّتِكَ لَكِنْ وَجَدْتُكَ أَهْلاً لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُكَ؛ خداوندا! تو را به خاطر ترس از آتش دوزخ، عبادت نکردم و نه برای طمع در نعمت های بهشتی، بلکه تو را شایستۀ عبادت دیدم و عبادت کردم (2)».
شبیه آن با تعبیر دیگری در نهج البلاغه در کلمات قصار آمده است، آن جا که می فرماید: «إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَغْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ التَّجَارِ، وَإِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَهْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْعَبِيدِ، وَإِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ شُكراً فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْأَخْرَارِ؛ گروهی خدا را از روی رغبت و میل (به بهشت) پرستش کردند، این عبادت تاجران است، و عده ای از روی ترس او را پرستیدند و این عبادت بردگان است، و جمعی دیگر خدا را برای شکر نعمت ها (و این که شایستۀ عبادت است) پرستیدند و این عبادت آزادگان است (3)».
بنابراین «احسن النیات» نیتی است که خدا را برای ذات مبارکش بخواهد، نه برای چیز دیگر. هرچند مراحل پایین تر از آن نیز مطلوب است، اما احسن النيات محسوب نمی شود.
این نکته نیز قابل توجه است که طبق بعضی از روایات، نیت مؤمن از عمل او برتر است، چرا که در موارد بسیاری قصد کارهای مهمی دارد که قادر به انجام آن نیست، و در مقابل نیت کافر بدتر از عمل اوست، چراکه قصد اعمال بدی می کند که قادر بر آن نیست. (نِيَّةُ الْمُؤْمِنِ أَفْضَلُ مِنْ عَمَلِهِ وَذَلِكَ لِأَنَّهُ يَنْوِي مِنَ الْخَيْرِ مَا لا يُدْرِكُهُ وَنِيَّةُ الْكَافِرِ شَرٌّ مِنْ عَمَلِهِ وَذَلِكَ لِأَنَّ الْكَافِرَ يَنْوِي الشَّرَّ وَيَأْمُلُ مِنَ الشَّرِّ مَا لا يُدركه (1)).
بنابراین «احسن النیات» می تواند اشاره به این موضوع نیز باشد.
قابل توجه این که امام (علیه السلام) تعبیر به «انته» (به نهایت برسان) می کند، مفهومش این است که ما بتوانیم مراحل حسن نیت را یکی پس از دیگری طی کنیم تا به احسن نیات که مرحلۀ نهایی است برسیم و آن، جایی است که جز خدا کسی یا چیزی را در نظر نداشته باشیم و او را تنها برای ذات پاکش پرستش کنیم.
سپس امام (علیه السلام) در چهارمین درخواست از خداوند تقاضا می کند: «عمل مرا به بهترین اعمال برسان»؛ (وَبِعَمَلِي إِلَى أَحْسَنِ الْأَعْمَالِ).
اشاره به این که مراتب حسن عمل را یکی پس از دیگری طی کند تا به بهترین اعمال برسد.
دربارهٔ این که منظور از «احسن الاعمال» چیست، تفسیرهای مختلفی شده است که جمع میان آن ها نیز مانعی ندارد. بعضی گفته اند: منظور عملی است که غیر از خدا در آن منظور نباشد و به تعبیر دیگر: عملی است که نه برای رسیدن به
1) بحارالانوار، ج 67، ص 206، ح 219.
پاداش بهشت و نه نجات از عذاب دوزخ باشد، بلکه خدا را به خاطر محبّت و عشق به او اطاعت کند. بعضی از مفسران نیز تعبیرات دیگری دارند که از نظر عبارت، متفاوت، ولی از نظر معنا همین است که گفته شد.
در واقع «احسن الاعمال» همان چیزی است که در روایت امیرمؤمنان علی (علیه السلام) خواندیم.
در ضمن باید به رابطه «احسن النيات» و «احسن الاعمال» توجه داشت: به یقین وقتی نیّت بهترین نیت باشد، عمل نیز پاک ترین و بهترین عمل خواهد بود.
در تفسیر آیۀ شریفۀ «لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» آمده است: «احسن الاعمال» عملی است که با خوف از خدا (به سبب ترک طاعت یا ارتکاب معصیت) و نیت صادقه همراه باشد.
در روایات، تعبیرات فراوانی دربارۀ «افضل العمل» و «احب الاعمال الى الله» و «سيّد الاعمال» و «اعظم الاعمال عند الله » آمده است که نشان می دهد اعمال خیر مراتب مختلفی دارد و بعضی از بعضی دیگر برترند. همت مؤمنان راستین باید این باشد که بهترین و برترین اعمال را انجام دهند.
در ضمن از روایت معروفی از پیغمبر اکرم (صلى الله عليه و اله) ذیل آیۀ فوق (1)استفاده می شود که معیار در کارها کیفیت و حسن عمل است، نه کمیت و مقدار عمل، به ویژه باید عملی دارای عقلانیت باشد.
سپس امام (علیه السلام) در ادامۀ این بخش از دعا سه چیز دیگر را از خداوند (به عنوان مقدمه برای همۀ فضائل اخلاقی) تقاضا می کند: «خداوندا! نیت مرا به لطفت کامل گردان و یقینم را نسبت به آنچه نزد توست (از پاداش ها و جزاها) تصحیح
1) بحار الانوار، ج 67، ص 232.
کن و آنچه را از من فاسد شده، به قدرتت اصلاح فرما»؛ (اللَّهُمَّ وَفِّرْ بِلُطْفِكَ نِيَّنِي، وَصَبِّحْ بِمَا عِنْدَكَ يَقِينِي، وَاسْتَصْلِحْ بِقُدْرَتِكَ مَا فَسَدَ مِنِّي».
واژۀ «وفّر» از مادۀ «وفور» هم به معنای کثرت می آید و هم به معنای کامل بودن، و در این جا به معنای کامل بودن است.
لطف در لغت به معانی مختلفی آمده، از جمله محبت داشتن؛ یعنی ای خدای پر محبت! نیت مرا کامل کن! و در اصطلاح علمای کلام: «لطف» به معنای فراهم کردن اسباب و مقدمات اطاعت پروردگار و موانع معصیت اوست (ما يقرب العبد الى الطاعة ويبعده عن المعصية (1)) كه در واقع مصداقی از مصادیق معنای لغوی آن است.
واژۀ «اسْتَصْلِح» به معنای طلب اصلاح نیست، بلکه به معنای «أصلح» (اصلاح کن) می باشد، مانند: «استجاب» که به معنای «أجاب» است.
کامل بودن نیت به این است که از هر گونه آلودگی به غیر رضای خدا، مصون باشد و غیر ذات پاک پروردگار در آن راه نیابد. به یقین چنین نیت خالصی خمیر مایۀ تمام فضائل اخلاقی است.
و اما عقيدۀ صحيح «بما عند الله» این است که به آنچه خداوند از پاداش های بهشت و کیفرهای دوزخ بیان فرموده، ایمان و یقین داشته باشیم؛ ایمان و یقینی که سرچشمۀ اعمال خیر و پرهیز از هر گونه گناه است.
و منظور از «ما فسد منى» اعمال خلافی است که از انسان سر می زند که باید از آن توبه کرده و جبران و اصلاح نماید، و جالب اینکه در قرآن، در بسیاری از آیات مربوط به توبه، بعد از ذکرتوبه سخن از اصلاح به میان آمده است.
آنچه امام (علیه السلام) در جملهٔ اخیر بیان فرموده، در واقع برگرفته از قرآن مجید است
1) مرآة العقول فى شرح اخبار آل الرسول، ج 2، ص 190، ح 8.
که می فرماید: بعد از توبه باید مفاسد گذشته جبران شود تا مورد قبول پروردگار قرار گیرد، همان گونه که در آیۀ 39 سورۀ مائده می خوانیم: «فَمَنْ تَابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَأَصْلَحَ فَإِنَّ اللهَ يَتُوبُ عَلَيْهِ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ»؛ «و هر کس که پس از ستم کردن، توبه و جبران نماید، خداوند توبۀ او را می پذیرد (و از این مجازات، معاف می شود)؛ زیرا خداوند، آمرزنده و مهربان است».
البته ممکن است «فساد»، اشاره به فساد اخلاق نیز باشد که باید از خدا توفیق اصلاح آن را خواست، زیرا مسلّم است که منظور، اصلاح اجباری نیست، اختیاری است، ولی مقدماتش به لطف پروردگار فراهم می شود.
أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَاكْفِنِي مَا يَشْغَلُنِي الْاِهْتِمَامُ بِهِ، وَاسْتَعْمِلْنِي بمَا تَسْأَلُنِي غَداً عَنْهُ، وَاسْتَفْرِغْ أَيَّامِي فِيمَا خَلَقْتَنِي لَهُ وَأَغْنِنِي وَأَوْسِعْ عَلَيَّ فِي رِزْقِكَ، وَلا تَفْتِنِّي بِالنَّظَرِ وَأَعِزَّنِي وَلَا تَبْتَلِيَنِّي بِالْكِبْرِ وَعَبِّدْنِي لَكَ وَلَا تُفْسِدْ عِبَادَتِي بِالْعُجْبِ وَأَجْرِ لِلنَّاسِ عَلَى يَدِيَ الْخَيْرَ وَلَا تَمْحَقْهُ بِالْمَنِّ وَهَبْ لِي مَعَالِيَ الْأَخْلَاقِ، وَاعْصِمْنِي مِنَ الْفَخْرِ.
أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَلا تَرْفَعْنِي فِي النَّاسِ دَرَجَةً إِلَّا حَطَطْتَنِي عِنْدَ نَفْسِي مِثْلَهَا وَ لا تُحْدِثْ لِي عِزّاً ظَاهِراً إِلَّا أَحْدَثْتَ لِي ذِلَّةً بَاطِنَةً عِنْدَ نَفْسِي بِقَدَرِهَا.
امام (علیه السلام) در این فراز شش ویژگی دیگر را از خدا تقاضا می کند؛ ویژگی هایی که می تواند زندگی انسان را به طور کامل دگرگون سازد.
نخست از خداوند تقاضا می کند که مسیر صحیح و روشنی را برای زندگی او تعیین کند: «خداوندا! بر محمد و آل محمد درود فرست و اموری را که اهتمام به آن مرا به خود مشغول داشته (و از تو باز می دارد) بر طرف فرما و به کارهایی وادار که فردای قیامت دربارۀ آن از من سؤال میکنی، و کاری کن تمام ایام عمرم به اموری بپردازم که مرا برای آن آفریده ای!»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَاكْفِنِي مَا يَشْغَلُنِي الْإِهْتِمَامُ بِهِ وَاسْتَعْمِلْنِي بِمَا تَسْأَلُنِي غَداً عَنْهُ وَاسْتَفْرِغْ أَيَّامِي فِيمَا خَلَقْتَنِي لَهُ).
واژهٔ «اسْتَفْرِغْ» از مادهٔ «استفراغ» در اصل به معنای خالی کردن تمام چیزی است که در ظرف است، مانند این که ظرف را واژگون کنند و تمام آب آن بریزد و سپس در معنای به کار بستن تمام نیروها برای انجام کاری استعمال شده است.
بارها در زندگی انسان مسائلی پیش می آید که همگی مربوط به حواشی زندگی است، ولی انسان را چنان به خود مشغول می سازد که از متن زندگی غافل می شود. همۀ ما به تبعیت از امام (علیه السلام) باید از خدا بخواهیم چنین مسائلی رخ ندهد و اگر رخ داد، آن را به زودی برطرف سازد تا ما را به خود مشغول نسازد و از اطاعت فرمان خدا بازندارد.
در آیۀ 9 سورۀ منافقون می خوانیم: «يَا أَيُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تُلْهِكُمْ أَمْوَالُكُمْ وَلَا أَوْلَادُكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَمَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ»؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! اموال و فرزندانتان شما را از یاد خدا غافل نکند! و کسانی که چنین کنند! زیان کاران اند».
البته مفهوم آیه این نیست که انسان به مسائل همسر و فرزندش نرسد و یا اموالشان را مدیریت نکند، بلکه نباید تمام توجه خود را به این امور بدهد.
قرآن مجید دربارۀ جمعی از اولیاء الله می فرماید: «رِجَالٌ لَّا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا يَبْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللهِ وَإِقَامِ الصَّلَاةِ وَإِيتَاءِ الزَّكَاةِ يَخَافُونَ يَوْماً تَتَقَلَبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ»؛ «مردانی که هیچ تجارت و داد و ستدی آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و ادای زکات غافل نمی کند؛ آن ها از روزی می ترسند که در آن، دل ها و چشم ها دگرگون می شود (1)».
در ضمن، «سؤال در قیامت» از مسائل قطعی است که قرآن بیان فرموده است، هرچند این سؤال در بعضی از مراحل است و در بعضی دیگر بدون سؤال حکم می شود.
در آیۀ 6 سورۀ اعراف می خوانیم: «فَلَتَسْأَلَنَّ الَّذِینَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ وَلَتَسْأَلُنَّ الْمُرْسَلِينَ»؛ «به یقین، هم از کسانی که پیامبران به سوی آن ها فرستاده شدند سؤال می کنیم و هم از پیامبران».
این سؤال جنبۀ عمومی دارد و همه مشمول آن اند، اما در مراحلی اعضای بدن انسان ها بدون نیاز به سؤال و جواب، به اعمال انسان شهادت می دهند: «الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ وَتُكَلِّمُنَا أَيْدِيهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ»؛ «امروز بر دهانشان مهر می نهیم، و دست هایشان با ما سخن می گویند و پاهایشان به کارهایی که انجام می دادند گواهی می دهند (2)».
و نیز در آیات 39 و 41 سورۀ الرحمن آمده است: «فَيَوْمَئِذٍ لَا يُسْتَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَلا جَانٌّ... يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسيماهم»؛ «در آن روز هیچ کس از انس و جن دربارهٔ گناهش سؤال نمی شود (و همه چیز روشن است)... مجرمان از چهره هایشان شناخته می شوند».
به نظر می رسد که در مراحل اولیۀ ورود انسان ها به محشر، دربارۀاعمالشان سؤالاتی می شود، ولی در مراحل بعد که چهرۀ واقعی آن ها بر همگان آشکار می گردد بدون نیاز به سؤال، از چهره ها شناخته می شوند (و به مجازاتشان می رسند).
از جمله اموری که به یقین دربارۀ آنها سؤال می شود، همان امور چهارگانه ای است که در حدیث نبوی (صل الله علیه و اله) آمده است: «إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ لَمْ تَزُلْ قَدَمَا عَبْدٍ حَتَّى يُسْأَلَ عَنْ أَرْبَعِ عَنْ عُمُرِهِ فِيمَ أَفْنَاهُ وَعَنْ شَبَابِهِ فِيمَ أَبْلَاهُ وَعَمَّا اكْتَسَبَهُ مِنْ أَيْنَ اكْتَسَبَهُ وَفِيمَ أَنْفَقَهُ وَعَنْ حُبِّنَا أَهْلَ الْبَيْتِ؛ هنگامی که روز قیامت می شود، انسان قدمی برنمی دارد مگر این که دربارهٔ چهار چیز از او سؤال می شود: دربارۀ عمرش، که در چه راهی سپری کرده، و جوانی اش، که در چه راهی به پیری رسانده، و اموالش، که از کجا به دست آورده و در کجا هزینه کرده، و دربارۀ محبت ما اهل البيت (1)».
به هر حال، امام (علیه السلام) در این جمله از دعا تقاضا می کند که توفیق الهی شامل عالی حالش شود تا به کارهایی بپردازد که فردای قیامت دربار آن ها سؤال می شود.
و منظور از جملهٔ «فيما خَلَقْتَنى لَهُ» همان معرفت و اطاعت پروردگار است که در آیۀ شریفه به آن اشاره شده است: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»؛ «من جنّ
و انس را نیافریدم جز برای این که مرا پرستش کنند (و از این راه تکامل یابند و به
1) بحار الانوار، ج 74، ص 160، ح 162.
من نزدیک شوند) (1)». زیرا «عبادت» گاهی به معنای معرفة الله و گاهی به معنای اطاعت آمده و هر دو معنا در اینجا جمع است.
البته انسان ناچار است بخشی از اوقات خود را به استراحت بپردازد و یا تفريح سالم صرف کند، اما این دو در واقع برای کمک به زمان هایی است که به اطاعت فرمان های خدا می پردازد و حساب آن از پرداختن به بطالت و کارهای پوچ و بی هدف جداست.
در مجموع، امام (علیه السلام) در این سه جمله یک تقاضا از خدا دارد و آن این است که تمام عمرش در مسیر اطاعت و فرمان خدا و فراهم ساختن زاد و توشۀ آخرت بگذرد. همان گونه که در کلام امام امیرالمؤمنین (علیه السلام) در دعای کمیل آمده است: أَسْأَلُكَ بِحَقِّكَ وَقُدْسِكَ وَأَعْظَم صِفَاتِكَ وَأَسْمَائِكَ أَنْ تَجْعَلَ أَوْقَاتِي مِنَ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ بِذِكْرِكَ مَعْمُورَةٌ وَبِخِدْمَتِكَ مَوْصُولَةً وَأَعْمَالِي عِنْدَكَ مَقْبُولَةً حَتَّى تَكُونَ أَعْمَالِي وَأَوْرَادِي كُلُّهَا وِرْداً وَاحِداً وَحَالِي فِي خِدْمَتِكَ سَرْمَداً؛ (خداوندا!) تو را به حق خودت و مقام قدست و برترین صفات و نام هایت سوگند می دهم که تمام اوقات مرا از شب و روز به ذکر خود آباد سازی و به خدمتت پیوند دهی و اعمال مرا قبول کنی تا آنجا که تمام اعمال و اذکار من یک ذکر باشد (که تنها به ذات پاک تو مربوط گردد) و حالات مرا در خدمت خود جاودان ساز!».
امام سجاد (علیه السلام) در دومین درخواست عرضه می دارد: «(خداوندا!) مرا بی نیاز گردان و روزیات را بر من وسیع کن و گرفتار نظر (به اموال دیگران) مکن!»؛ (وَأَغْنِنِي وَأَوْسِعْ عَلَيَّ فِي رِزْقِكَ وَلا تَفْتِنِّي بِالنَّظَرِ).
این دعای امام (علیه السلام) در واقع برگرفته از آیۀ شریفۀ «وَلَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ»؛ هرگز چشمان خود را به مواهب مادی، که
1) ذاریات، آیۀ 56.
به گروه هایی از آنان داده ایم، مدوز؛ این ها گل های ناپایدار زندگی دنیاست؛ تا آنان را در آن بیازماییم (1)».
و در حدیثی از پیغمبر اکرم (صل الله علیه و اله) آمده است که فرمود: «وَ مَنْ أَتْبَعَ بَصَرَهُ مَا فِي أَيْدِي النَّاسِ، كَثُرَ هَمُّهُ، وَلَمْ يَشْفِ غَيْظُهُ؛ کسی که پیوسته به زندگی دیگران نگاه کند، اندوه او فراوان می شود و خشم او فرو نمی نشیند (2)».
بدیهی است که هرگاه انسان گرفتار فقر و تنگی روزی شود و چشم به اموال دیگران بدوزد، از اطاعت فرمان خدا باز می ماند و در دام شیطان گرفتار می شود و گاهی حتی به اعتقاد او آسیب می رسد، به این صورت که در عدالت خدا در تقسیم روزی شک می کند، و گاهی چشم دوختن به اموال دیگران مایۀ حسادت می شود، ولی اگر خداوند به انسان روزی وسیع دهد و او از این آسیب ها دور بماند، سعادت او تضمین خواهد شد.
در یکی از دعاها که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار آورده، چنین می خوانیم: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنَ الْفَقْرِ إِلَّا إِلَيْكَ وَمِنَ الذُّلُّ إِلَّا لَكَ وَمِنَ الْخَوْفِ إِلَّا مِنْكَ؛ خداوندا! از نیازمند شدن به غیر تو و از ذلت و تسلیم جز در برابر تو و از ترس جز از (عدالت) تو به تو پناه می برم (3)».
جملۀ «وَلا تَفْتِنِّي بِالنَّظَرِ» در اکثر نسخه های قدیم صحیفۀ سجادیه به صورت «وَلا تَفْتِنِّي بِالبطَرِ» آمده، یعنی خداوندا! به من روزی ده، اما این روزی موجب طغیان و سرکشی من نشود، آن گونه که قرآن مجید می فرماید: «وَ لَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا فِي الْأَرْضِ»؛ «اگر خداوند روزی را برای بندگانش وسعت بخشد، در زمین طغیان و ستم می کنند (4)». و در آیۀ دیگری می فرماید: «كَلَّا إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغَى*
أَنْ رَآهُ اسْتَغْنَی»؛ «چنین نیست (که انسان حق شناس باشد)، به یقین انسان طغیان می کند، برای این که خود را بی نیاز می بیند! (1)».
البته این نسخه مناسب تر به نظر می رسد، چراکه طغیان و سرکشی به سبب وفور نعمت در میان ثروتمندان فراوان دیده می شود.
واژۀ «بطر» بروزن «بشر» به معنای طغیان و سرکشی بر اثر فزونی نعمت است و این حالتی است که هرگز بندگان خالص خدا گرفتار آن نمی شوند.
سپس در سومین تقاضا عرضه می دارد: «(خداوندا!) مرا عزّت بخش و گرفتار تکبر و خودبزرگ بینی نکن!»؛ «وَأَعِزَّنِي وَلَا تَبْتَلِيَنِّي بِالْكِبْرِ».
«عزّت» - همان گونه که در شرح دعای پنجم در جلد دوم گفتیم - به معنای قدرتمندی ای است که نتیجۀ آن شکست ناپذیری باشد و از آن جا که این حالت سبب شخصیت و موقعیت ممتاز اجتماعی می شود، عزّت به این معنا به کار می رود.
این حالت ممکن است سبب یک آسیب مهم اخلاقی شود و آن گرفتار شدن در دام تكبّر است، و لذا امام (علیه السلام) تقاضا می کند عزتی را عنایت کن که من با داشتن آن گرفتار تکبر نشوم. (2)
در آیات قرآن و روایات اسلامی، مذمت های شدیدی نسبت به تکبر دیده می شود، از جمله در روایتی امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید: «أَقْبَحُ الْخُلُقِ التَّكَبُّرُ؛ زشت ترین اخلاق، تکبر است».
عبارت معروف امیرمؤمنان (علیه السلام) در خطبۀ قاصعه (192) در نهج البلاغه بهترین گواه برای مقصود ماست؛ فرمود: «فَاعْتَبِرُوا بِمَا كَانَ مِنْ فِعْلِ اللَّهِ بِإِبْلِيسَ إِذْ
أَحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِيلَ، وجَهْدَهُ الْجَهِيدَ، وَكَانَ قَدْ عَبَدَ اللَّهَ سِتَّةَ آلافِ سَنَةٍ، ... عَنْ كِبْرِ سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ؛ از کاری که خداوند با ابلیس کرد عبرت بگیرید، زیرا اعمال طولانی و کوش شهای بسیارش را به باد داد، در حالی که خدا را شش هزار سال عبادت کرده بود، ... همه آن ها را به سبب ساعتی تکبّر نابود ساخت (1)».
آنگاه امام (علیه السلام) در چهارمین تقاضا سراغ مسألۀ عبادت می رود و عرضه می دارد: «به من توفيق عبادت ( خالصانۀ) خود را عطا کن و عبادات مرا با عجب و خودپسندى فاسد مساز!»؛ ( وَعَبِّدْنِي لَكَ وَلَا تُفْسِدْ عِبَادَتِي بِالْعُجْبِ».
حقیقت عبادت، داشتن خضوع و تسلیم بودن کامل در برابر معبود است که در فارسی از آن تعبیر به (بندگی) می کنند و از آن جا که گاهی عبادت، سبب غرور انسان می شود و گمان می کند بندۀ مقرّب درگاه اوست، امام (علیه السلام) از خداوند تقاضا کرده که این عبادت او، آلوده به عجب و خودپسندی نشود که موجب فساد عبادت و سقوط از درجۀ اعتبار می گردد، و چنین عبادتی نه تنها انسان را به خدا نزدیک نمی سازد، بلکه دور می کند.
همان گونه که در روایتی از رسول خدا (صل الله علیه و اله) نقل شده که خداوند به داود (علیه السلام) الان فرمود: «يَا دَاوُدُ بَشِّرِ الْمُذْنِبِينَ وَأَنْذِرِ الصِّدِّيقِينَ قَالَ: كَيْفَ أُبَشِّرُ الْمُذْنِبِينَ وَأُنْذِرُ الصِّدِّيقين؟ قال: يَا دَاوُدُ بَشِّرِ الْمُذْنِبِينَ أَنِّي أَقْبَلُ التَّوْبَةَ وَأَعْفُو عَنِ الذَّنْبِ وَأَنْذِرِ الصِّدِّيقِينَ أَلَّا يَعْجَبُوا بِأَعْمَالِهِمْ فَإِنَّهُ لَيْسَ عَبْدٌ أَنْصِبُهُ لِلْحِسَابِ إِلَّا هَلَكَ؛ اى داود! گنهکاران را بشارت ده و صدّیقان ( صالحان و راستگویان) را هشدار ده! عرض کرد: چگونه؟ فرمود: ای داود! گنهکاران را بشارت ده که من توبۀ آن ها را می پذیرم و از گناهشان صرف نظر می کنم و به صدّیقین هشدار ده که اعمال خود
1) برای آگاهی بیشتر دربارۀ آثار سوء صفت رذیلۀ تکبّر به کتاب اخلاق در قرآن، ج 2، ص 21 به بعد مراجعه فرمایید. مرحوم علامه مجلسی نیز در «مرآة العقول» در ذیل شرح احادیث باب الكبر، ج 10، ص 182 به بعد بحث مشروحی دارد.
را بزرگ نبینند، چرا که هیچ بنده ای را در محل حساب نمی آورم، مگر اینکه هلاک ( گرفتار) می کنم (1)».
امام (علیه السلام) در پنجمین درخواست از ذات پاک خداوند عرضه می دارد: «به دست من کارهای خیر را برای مردم جاری ساز و آن کار خیر را به سبب منت نهادن نابود مكن!»؛ ( وَ أَجْرِ لِلنَّاسِ عَلَى يَدِيَ الْخَيْرَ وَلا تَمْحَقَّهُ بِالْمَنِّ).
«جاری ساختن» تعبیر کنایی زیبایی است گویی کارهای خیر همچون نهر آب زلالی است که از دست انسان سرچشمه می گیرد و به افراد نیازمند در جامعه می رسد و آن ها را سیراب می سازد. بدیهی است که هرگاه لازم باشد کار خیری دست به دست بگردد تا به نیازمند واقعی برسد، تمام کسانی که در این مسیر زحمت کشیده اند و واسطۀ خیر بوده اند مشمول رحمت الهی خواهند بود.
مرحوم کلینی در جلد چهارم کافی بابی تحت عنوان «ان الذي يقسم الصدقة شریک صاحبها في الاجر» (کسی که صدقات را تقسیم می کند شریک صدقه دهنده در اجر و پاداش الهی است) آورده و از امام صادق (علیه السلام) نقل می کند که فرمود: «لَوْ جَرَى الْمَعْرُوفُ عَلَى ثَمَانِينَ كَفَّاً لَأُجِرُوا كُلُّهُمْ فِيهِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يُنْقَصَ صَاحِبُهُ مِنْ أَجْرِهِ شَيْئاً؛ هرگاه کار نیک در دست هشتاد نفر جابه جا شود ( تا به مستحق واقعی برسد) همۀ آن ها در پاداش آن کار خیر شریک اند بی آنکه چیزی از اجر و پاداش صاحب اصلی آن کم شود (2)».
البته «صدقۀ جاريه) معنا و مفهوم دیگری نیز دارد و آن، کارهای خیری است که دوام دارد و مانند اطعام نیست که در یک جلسه پایان یابد، همچون وقف هایی که افراد برای کارهای خیر می کنند یا کتاب هایی که اندیشمندان می نویسند یا مساجد و مدارس و بیمارستان هایی که خیران می سازند.
ولی به یقین این اجر و پاداش مشروط به شرطی است که امام (علیه السلام) در ذیل این سخن بیان فرموده و آن این که عرضه می دارد: «خداوندا! این کار خیر را به سبب منت گذاشتن ضایع مکن!».
واژۀ «لا تمحقه» از مادۀ «محق» (بر وزن مرگ) به معنای ناقص شدن یا محو و نابود شدن است.
در قرآن مجید در مذمت منت نهادن هنگام کمک به دیگران آمده است: «لا تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَالْأَذَى» ؛ «صدقات خود را با منت و آزار، باطل نسازید (1)».
و درمورد ربا در آیۀ 276 سورۀ بقره آمده است: «يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَيُرْبِي الصَّدَقاتِ»؛ «خداوند، ربا را نابود می کند و صدقات را افزایش می دهد».
قابل توجه این که در جملهٔ قبل آمده بود: عبادت مرا با عجب فاسد مکن! و در این عبارت آمده است: کار خیر مرا با منت ضایع مفرما! گرچه در هر دو مورد به خدا نسبت داده شده، ولی مفهومش این است که تأثیر واقعی از ناحیۀ عجب و منت است و خداوند این اثر را به این دو کار داده است.
در جمله های قبل نیز همین معنا مشاهده می شود.
سپس امام (علیه السلام) در ششمین تقاضایش در این بخش از دعا چنین عرضه می دارد: «خداوندا! به من اخلاق عالی و برجسته را کرامت فرما و از تفاخر و تکبر محفوظ بدار!»؛ (وَهَبْ لِي مَعَالِيَ الْأَخْلاقِ، وَاعْصِمْنِي مِنَ الْفَخْرِ).
واژهٔ «معالی» جمع «مَعْلاة» به معنای بلند مرتبه و برجسته و از ریشۀ «علو» (به معنای بلندی) گرفته شده است، بنابراین «مَعَالِيَ الْأَخْلاقِ» به معناى فضائل اخلاقی و برترین صفات انسانی است که هر کس آن ها را داشته باشد، انسان کامل است.
1) بقره، آیۀ 264.
در تفسیر «خلق» و «اخلاق» تعبیرات مختلفی در کلمات علمای اخلاق دیده می شود، ولی شاید بهترین آن را مرحوم سید علی خان در شرح این جمله بیان کرده، که «اخلاق خوب، صفاتی است که سبب می شود انسان کارهای خوب را به سهولت انجام دهد (1)».
به تعبیر دیگر: تکرار یک فعل، منجر به عادت می شود و با تکرار بیشتر، به ملکه تبدیل می گردد و ملکه حالتی است که در نفس انسان رسوخ می کند و با آن کارهایی را می تواند به آسانی انجام دهد.
می دانیم که برابر روايت معروف «إِنَّما بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَكارِمَ الْأَخْلاقِ (2)» هدف اصلی پیغمبر اکرم (صل الله علیه و اله) سایر پیامبران این بوده است که فضائل اخلاقی را در انسان ها کامل سازد، چرا که اگر فضائل اخلاقی، مانند امانت و صداقت و سخاوت و صبر و شجاعت و ... در انسان ها کامل شود جامعۀ انسانی به گلستان پرباری تبدیل خواهد گردید و درگیری ها و اختلاف ها و مظالم برچیده می شود.
جالب این است که پیغمبر اکرم (صل الله علیه و اله) خود را کامل و تمام کنندۀ فضائل اخلاقی معرفی فرموده است. این تعبیر ممکن است اشاره به این باشد که انبیای پیشین پایه های اخلاق را در روح انسان ها نهادند و آن حضرت آمده تا بنای آن را کامل کند؛ یا اینکه خداوند ریشه های حسن اخلاق را در فطرت انسان ها نهاده و پیامبر اکرم (صل الله علیه و اله) مانند باغبانی است که آمده تا این بذرها و نهال ها را پرورش دهد.
امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در اولین خطبۀ نهج البلاغه می فرماید: «فَبَعَثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ وَوَاتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِيَاءَهُ لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ وَيُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِيَّ نِعْمَتِهِ وَيَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغِ وَيُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ؛ خداوند پیامبرانش را در میان انسان ها مبعوث
کرد و رسولان خود را پی در پی به سوی آنان فرستاد تا پیمان فطرت را از آنان مطالبه کنند و نعمت های فراموش شدۀ (درونی) الهی را به آنان یادآوری نمایند و با ابلاغ دستورهای خدا، حجّت را بر آن ها تمام سازند و گنج های پنهانی عقل ها را برای آنان آشکار سازند».
این نکته نیز شایان دقت است که (حُسن خُلق) در روایات در دو معنا به کار رفته است: گاهی به معنای برخورد خوب با دیگران، که انسان با چهرۀ گشاده و تعبیرات دوستانه و محبت آمیز با مردم روبه رو شود، و گاهی به معنای وجود صفات فضیله و اخلاق برجستۀ انسانی.
در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) می خوانیم: «أَرْبَعٌ مَنْ كُنَّ فِيهِ كَمَلَ إِيمَانُهُ وَإِنْ كَانَ مِنْ قَرْنِهِ إِلَى قَدَمِهِ ذُنُوباً لَمْ يَنْقُصْهُ ذَلِكَ قَالَ وَهُوَ الصِّدْقُ وَأَدَاءُ الْأَمَانَةِ وَالْحَيَاءُ وَحُسْنُ الْخُلُقِ؛ چهار چیز است که در هر کس باشد ایمانش کامل است، هرچند از فرق تا قدم آلودۀ گناه باشد و این آلودگی چیزی از او نمی کاهد، و آن چهار چیز: راستگویی، ادای امانت، حیاء و حُسن خلق است (حُسن خلق در این جا به معنای برخورد خوب با مردم است) (1)».
در همین باب در جلد دوم کتاب کافی، روایات دیگری به همین معنا ديده می شود، مانند حدیثی که از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است: «الْبِرُّ وَحُسْنُ الْخُلُقِ يَعْمُرَانِ الدِّيَارَ وَيَزِيدَانِ فِي الْأَعْمَارِ؛ نيكوكارى و حسن خلق (برخورد خوب با مردم) خانه ها و سرزمین ها را آباد می کند و عمرها را افزایش می دهد (2)».
ولی هنگامی که تعبیر به «اخلاق» یا «خُلق» می شود، منظور تمام فضائل اخلاقی است؛ در عبارت امام سجاد (علیه السلام) نیز همین معنا اراده شده، و روایت معروف «إِنَّما بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَكارِمَ الْأَخْلاقِ» شاهد این مدعاست.
و از آن جا که به دست آوردن اخلاق فضیله و برجسته گاهی سبب فخر بر دیگران و اظهار برتری و بزرگی می شود، امام (علیه السلام) بلافاصله عرضه می دارد: «(خداوندا!) مرا از فخر و مباهات (به خاطر داشتن فضائل برجستۀ اخلاقی) محفوظ دار!».
یکی از خطراتی که صاحبان نعمت های مهم الهی را همواره تهدید می کند کبر و غرور و خودبرتربینی و افتخار بر دیگران است، لذا پیشوایان اسلام نسبت به این موضوع هشدار داده اند.
امام علی بن ابی طالب (علیه السلام) در یکی از کلمات قصارش می فرماید: «أَهْلَكَ النَّاسَ اثْنَانِ خَوْفُ الْفَقْرِ وَطَلَبُ الْفَخْرِ؛ مردم را دو چیز هلاک می کند: ترس از فقر (که آن ها را به حرص و زیاده خواهی تشویق می کند) و طلب برتری جویی بر دیگران (1)».
در حدیث دیگری از همان حضرت می خوانیم: «آفَةُ الرِّئَاسَةِ الْفَخْرُ؛ آفت ریاست، تفاخر بر دیگران است (2)».
همچنین در حکمت گران بهای دیگری می فرماید: «مَا لِابْنِ آدَمَ وَالْفَخْرِ أَوَّلُهُ نُطْفَة وَآخِرُهُ جِيفَة وَلا يَرْزُقُ نَفْسَهُ وَلا يَدْفَعُ حَتْفَهُ؛ چگونه انسان تفاخر می کند؟! در حالی که در آغاز نطفه ای ناچیزی بوده و عاقبت به صورت جیفه (ی بدبویی) در می آید، نه می تواند روزی خود را (بدون امداد الهی) فراهم سازد و نه مرگ را از خود دور کند (3)».
نیز در خطبۀ قاصعه (خطبۀ 192 نهج البلاغه) هشدارهای بسیار بیدارکننده ای دربارهٔ اجتناب از تفاخر بیان کرده و سرنوشت ابلیس را به طور مشروح بیان می فرماید که بر اثر تفاخر، همه چیز را از دست داد و به لعن و نفرین ابدی گرفتار شد.
امام سجاد (علیه السلام) در ادامۀ همین معنا بار دیگر بر محمد و آل محمد درود می فرستد و سپس عرضه می دارد: «خداوندا! هیچ درجه و مقامی به من در نظر مردم عطا مکن مگر اینکه به همان اندازه مرا در نزد خودم پایین آوری»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَ لا تَرْفَعْنِي فِي النَّاسِ دَرَجَةً إِلَّا حَطَطْتَنِي عِنْدَ نَفْسِي مِثْلَهَا). (1)
نظیر این گونه استثناء در آیات قرآن نیز دیده می شود، از جمله در سورۀ یوسف، آیۀ 53 می خوانیم: «وَما أُبَرِّئُ نَفْسي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إلا ما رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ»؛ «من خودم را تبرئه نمی کنم، که نفس سرکش بسیار به بدی ها امر می کند؛ مگر آنچه را پروردگارم رحم کند. پروردگارم آمرزنده و مهربان است».
زمخشری در تفسیر «کشاف» در این جا تصریح می کند: منظور این است که نفس انسان در جمیع حالات او را به بدی ها تشویق می کند مگر در آن حالی که خداوند رحم کند (تفسیر کشاف، ج 2، ص 480).
اکنون این سؤال پیش می آید که چرا امام چنین تقاضایی از خدا می کند؟
برای اینکه گرفتار تفاخر و خودبرتربینی نشود و در واقع ادامۀ بحثی است که در جمله های قبل آمده، زیرا گرفتار شدن در چنگال تفاخر بلای بسیار بزرگی است که مقامات انسان را تنزل می دهد و برای این که تنزل مقامی حاصل نشود امام (علیه السلام) تقاضا می کند که من در درون فکر خود تنزل پیدا کنم تا وسوسه های شیطان مرا فریب ندهد.
سپس به همین معنا به صورت دیگری تأکید کرده، عرضه می دارد: «(خداوندا!) برای من عزت آشکاری را پدید میاور، مگر این که به همان اندازه تواضعی در درون من نزد خودم فراهم سازی»؛ (وَ لا تُحْدِثُ لِي عِزّاً ظَاهِراً إِلَّا أَحْدَثْتَ لِي ذِلَّةً بَاطِنَةً عِنْدَ نَفْسِي بِقَدَرِهَا).
شکی نیست که رفعت مقام در نزد مردم و عزت و عظمت ظاهری می تواند
1) دربارۀ این که جملۀ استثنائیه در این عبارت چگونه است، سخن بسیار گفته اند، ولی ظاهر این است که مستثنامنه چنین باشد: «لا ترفعني في الناس درجة في حال من الأحوال» و سپس استثناء به این صورت خواهد بود: «إلا في حال حططتني عند نفسي مثلها». چرا که در استثناء متصل باید همیشه مستثنی در عموم مستثني منه داخل باشد، سپس با استثناء از آن خارج گردد.
سرچشمۀ کبر و غرور شود، همان صفت رذیله ای که انسان را از مقامات عالیه به زیر می آورد. اگر انسان در این هنگام در درون خود احساس کوچکی و حقارت کند، به کبر و غرور اجازه نمی دهد که بر او مسلط شود.
به تعبیر دیگر: احساس تواضع درونی در مقابل نعمت عزت و آبرو در نزد مردم، در واقع نوعی شکرگزاری این نعمت است.
در دعایی که منسوب به حضرت زهرا (سلام الله علیها) است و مرحوم سید بن طاووس آن را در مهج الدعوات آورده، چنین می خوانیم: «وَ أَنَا أَسْأَلُكَ اللَّهُمَ ذَكَّلْ نَفْسِي فِي نَفْسِي وَعَظِّمْ شَأْنَكَ فِي نَفْسِي؛ خداوندا! از تو تقاضا می کنم که مرا در درون خودم کوچک سازی و مقام خودت را بزرگ نشان دهی (تا هرگونه غرور و تکبر از وجود من دفع شود و در معرفت من تعادلی حاصل گردد) (1)».
تقاضای این حالت از ذات پاک پروردگار هنگام شمول نعمت عزت و عظمت، در واقع برای پایداری این نعمت است، چراکه تکبر و تفاخر سبب زوال آن می شود، همان گونه که ابلیس آن مقام والایی را که براثر عبادت چندین هزار سال پیدا کرده بود و به خود می بالید، به واسطۀ یک لحظه تکبر و سرپیچی از فرمان خداوند از دست داد و خداوند به او فرمود: «فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيها فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرينَ»؛ «از آن مقام والا فرود آی و سقوط کن! تو حق نداری در آن مقام و مرتبه تکبّر کنی. از آن بیرون رو، که تو از افراد پست و کوچکی (2)».
در جمله های آغازین این بخش، امام (علیه السلام) از خداوند تقاضای عدم ابتلا به کبر و غرور، و نجات از عُجب می کند، و در این جمله های پایانی در واقع مسیر رسیدن به این مقصود را از خدا می طلبد و آن اینکه هرقدر انسان در ظاهر بزرگ تر و والامقام تر می شود در درون خود احساس تواضع بیشتری می کند.
مرحوم علامه مجلسی در جلد 70 بحارالانوار سخن جالبی دربارۀ علاج تکبر بیان کرده که می تواند شرحی بر کلام امام سجاد (علیه السلام) در اینجا باشد؛ می گوید: «درمان کبر و تکبر و به دست آوردن تواضع دو راه دارد: راه علمی و راه عملی. راه علمی این است که خدا را به خوبی بشناسد و همین کافی است که غرور را از درون او بزداید، چرا که وقتی خدا را واقعاً شناخت، می داند که او در برابر ذات پاک حق از هر کوچکی کوچک تر است و از هر کمی کمتر، و جز تواضع، چیزی شایستۀ حال او نیست.
راه درمان عملی نیز این است که در برابر خدا و خلق خدا تواضع پیشه کند و آنچه را از اخلاق متواضعین و صالحین نقل شده به کار بندد، به ویژه آنچه از پیغمبر اکرم (صلى اللهُ علیه و اله) نقل شده که هنگام خوردن غذا بر زمین می نشست و می فرمود: «من برده ای هستم، باید همچون بردگان غذا بخورم (1)».
1) بحار الانوار، ج 70، ص 201.
أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَمَتِّعْنِي بِهُدى صَالِحٍ لَا أَسْتَبْدِلُ بِهِ، وَطَرِيقَةِ حَق لا أَزِيغُ عَنْهَا، وَنِيَّةِ رُشْدٍ لا أَشُتُ فِيهَا، وَعَمِّرْنِي مَا كَانَ عُمُرِي بِذْلَةً فِي طَاعَتِكَ، فَإِذَا كَانَ عُمُرِي مَرْتَعاً لِلشَّيْطَانِ فَاقْبِضْنِي إِلَيْكَ قَبْلَ أَنْ يَسْبِقَ مَقْتُكَ إِلَيَّ، أَوْ يَسْتَحْكِمَ غَضَبُكَ عَلَيَّ.
أَللَّهُمَّ لَا تَدَعْ خَصْلَةً تُعَابُ مِنِّي إِلَّا أَصْلَحْتَهَا، وَلَا عَائِبَةً أُوَنَّبُ بِهَا إِلَّا حَسَّنْتَهَا، وَلا أُكْرُومَةً فِيَّ نَاقِصَةً إِلَّا أَتْمَمْتَهَا.
خداوندا! بر محمد و آل محمد درود فرست، و مرا از هدایت شایسته ای بهره مند ساز، هدایتی که جایگزینی برای آن نداشته باشم، و مسیر حقی که از آن منحرف نشوم و نيت صحیحی که در آن شک و تردید به خود راه ندهم. (خداوندا!) مرا تا زمانی عمر ده که در راه اطاعت تو هستم، اما اگر عمر من چراگاه شیطان شد (و بازیچۀ دست او شدم) مرا به سوی خود ببر، پیش از این که خشم تو بر من چیره شود و یا غضبت بر من حاكم گردد.
خداوندا! هیچ صفت ناپسندی را که بر من عیب می گیرند وامگذار، مگر این که آن را اصلاح کنی، و نه هیچ عیبی که مرا بر آن ملامت می کنند، مگر این که آن را تبدیل به نيكى كنى، و نه صفت خوب ناقصی که در من وجود دارد، مگر اینکه آن را کامل گردانی.
امام (علیه السلام) در آغاز این بخش، چهار چیز از خداوند مطالبه می کند که سه چیز آن با هم کاملاً مرتبط است، عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آل محمد درود فرست، و مرا از هدایت شایسته ای بهره مند ساز، هدایتی که جایگزینی برای آن نداشته باشم، و مسیر حقی که از آن منحرف نشوم و نیت صحیحی که در آن شک و تردید به خود راه ندهم»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَمَتِّعْنِي بِهُدى صَالح لا أَسْتَبْدِلُ بِهِ، وَطَرِيقَةِ حَق لا أَزِيغُ عَنْهَا، وَنِيَّةِ رُشْدٍ لا أَشْكُ فِيهَا).
واژۀ «أزيغ» از مادۀ «زیغ» (بر وزن زید) به معنای انحراف و تمایل از راه راست و مستقیم به چپ و راست می باشد و سپس به هرگونه خطا کردن اطلاق شده است. قرآن مجید در سورۀ نجم آیۀ 17 می فرماید: (ما زاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَى)؛ «چشم او هرگز منحرف نشد و طغیان نکرد».
این واژه گاهی به معنای وحشت و اضطراب آمده، مانند آنچه در آیۀ 10 سورۀ احزاب می خوانیم: «اذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَإِذْ رَاغَتِ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا»؛ «به خاطر آورید زمانی را که آن ها از طرف بالا و پایین شهر بر شما هجوم آوردند (و مدینه را محاصره کردند) و زمانی را که چشم ها از شدت وحشت خیره شده و دل ها به گلوگاه رسیده بود، و گمان های گوناگون بدی به خدا می بردید».
این به خاطر آن است که هنگام وحشت، چشم انسان به این طرف و آن طرف می چرخد و حالت مستقیم خود را از دست می دهد.
آری! برای رسیدن به مقصد سه چیز لازم است: یکی پیدا کردن راه، دوم جادۀ موار و صحیح، و سوم عزم و نیت قاطع.
امام (علیه السلام) برای رسیدن به سعادت جاویدان و قرب پروردگار و نجات دنيا
و آخرت، این سه چیز را از خدا طلب می کند؛ او را به راه راست هدایت کند و مسیر او را هموار سازد و نیت او را کامل کند.
تعبیر به «هدی صالح» (هدایت شایسته) در واقع نوعی تأکید است، زیرا هدایت همیشه شایسته است، وگرنه ضلالت و گمراهی است.
در واقع این همان چیزی است که ما همه روز در نمازهایمان در سورۀ حمد از خداوند طلب می کنیم؛ عرضه می داریم: «ما را به راه راست هدایت فرما»؛ «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ».
سپس امام (علیه السلام) چهارمین درخواست خود را چنین بیان می کند: «(خداوندا!) مرا تا زمانی عمر ده که در راه اطاعت تو هستم، اما اگر عمر من چراگاه شیطان شد (و بازیچۀ دست او شدم) مرا به سوی خود ببر، پیش از اینکه خشم تو بر من چیره شود و یا غضبت بر من حاکم گردد»؛ (وَ عَمِّرْنِي مَا كَانَ عُمُرِي ِذْلَةً طَاعَتِكَ، فَإِذَا كَانَ عُمُرِي مَرْتَعَاً لِلشَّيْطَانِ فَاقْبِضْنِي إِلَيْكَ قَبْلَ أَنْ يَسْبِقَ مَقْتُكَ إِلَيَّ، أَوْ يَسْتَحْكِمَ غَضَبُكَ عَلَى).
واژۀ «بِذْلَةٌ» در اصل به معنای لباس کهنه و مندرس است، سپس به هر چیزی که بی ارزش یا کم ارزش باشد، اطلاق شده است.
واژهٔ «مقت» به معنای غضب شدید یا کینۀ شدید است، بنابراین تفاوت آن با «غضب» که هرگونه خشمی را شامل می شود، روشن است.
مردم نسبت به علاقه به طول عمر و زندگی سه گروه اند: گروهی تنها به این دل خوش اند که زنده بمانند، گویی هدف اصلی آن ها زنده ماندن است؛ گروه دیگری زنده ماندن را برای این می خواهند که از عیش و نوش و لذات دنیا و هوس رانی بهره ببرند، ولی گروه سوم که اولیاء الله هستند، طول عمر را برای این می خواهند که بر حسنات خود بیفزایند و از سیئات دوری کنند و به خدا نزدیک تر شوند.
بدیهی است که گروه سوم اگر احساس کنند طول عمر سبب می شود که: عواملی دست به دست هم دهند و آن ها را تحت فشار قرار داده و به انحراف بکشانند، هرگز طالب چنین عمری نیستند. امام (علیه السلام) در این کلام پرمغز خود به همین معنا اشاره می فرماید.آری! در نظر آن ها عمری که سبب وبال است و مایهٔ ضلال، بسیار بی ارزش بلکه ضد ارزش است.
نظیر این معنا در روایات سایر معصومین (علیه السلام) نیز دیده می شود، مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار، دعایی از حضرت فاطمۀ زهرا (سلام الله علیها) به این مضمون نقل می کند: «أَللَّهُمَّ بِعِلْمِكَ الْغَيْبِ وَقُدْرَتِكَ عَلَى الْخَلْقِ أَحْيِنِي مَا عَلِمْتَ الْحَيَاةَ خَيْراً لِي وَتَوَفَّنِي إِذَا كَانَتِ الْوَفَاةُ خَيْراً لِي؛ خداوندا! با علم غیب و قدرتی که داری تا زمانی که می دانی زنده ماندن برای من بهتر است مرا زنده بدار و هنگامی که رفتن از این جهان برای من بهتر است مرا بمیران (1)».
و در دعای شب های ماه مبارک رمضان از امام صادق (علیه السلام) می خوانیم: «وَأَنْ تَجْعَلَ فِيمَا تَقْضِي وَتُقَدِّرُ، أَنْ تُطِيلَ عُمْرِي فِي خَيْرٍ وَعافِيَة؛ از تو تقاضا می کنم که یکی از مقدرات امشب را این قرار دهی که عمر من را در انجام کارهای خیر همراه با تندرستی طولانی کنی (2)».
این سخن را با حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام (صلى الله علیه و اله) دربارۀ طول عمر همراه با اعمال صالحه پایان می دهیم؛ فرمود: «طُوبَى لِمَنْ طَالَ عُمُرُهُ وَحَسُنَ عَمَلُهُ فَحَسُنَ مُنْقَلَبُهُ إِذْ رَضِيَ عَنْهُ رَبُّهُ وَوَيْلٌ لِمَنْ طَالَ عُمُرُهُ وَسَاءَ عَمَلُهُ وَسَاءَ مُنْقَلَبُهُ إِذْ سَخِطَ عَلَيْهِ رَبَّهُ؛ خوشا به حال کسی که عمر طولانی با اعمال نیک دارد و سرانجامش (در آخرت) نیکوست، چراکه پروردگارش از او راضی است، و وای به حال کسی که
عمر طولانی با اعمال بد دارد و عاقبتش بد است، چرا که پروردگارش بر او خشمناک است (1)».
تعبیر امام (علیه السلام) در مورد غلبۀ هوی و هوس ها به «مرتع شيطان» تعبیر جالبی است، چرا که «مرتع» جایی است که حیوان آزادانه در آن از هر علفی استفاده می کند، یعنی اگر عمر من صحنهٔ بهره برداری آزادانۀ شیطان می شود چنین عمری را از من بگیر.
تفاوت جملۀ «قَبْلَ أَنْ يَسْبِقَ مَقْتُكَ إِلَيَّ» با جملۀ «يَسْتَحْكِمَ غَضَبُكَ عَلَيَّ» در این است که جملۀ اول ناظر به آغاز شروع خشم و غضب الهی است و جملۀ دوم ناظر به ادامۀ آن! یعنی خداوندا! چنان کن که خشم تو به سراغ من نیاید و اگر آمد، مستحکم نشود، بلکه به زودی زائل گردد.
در این جا مثال روشنی وجود دارد: کسانی هستند که تجارتخانه ای تشکیل می دهند، یا کارخانه ای تأسیس می کنند، ولی در ادامۀ کار می بینند هر روز که می گذرد خسارتی بر آن تجارتخانه یا کارخانه وارد می شود، در نتیجه می گویند: بهتر است که آن را تعطیل کنیم، تا لااقل جلوی ضرر بیشتر گرفته شود.
یکی از شواهد این مطلب این حکایت است:
مردی مستجاب الدعوة در بغداد بود؛ به حجاج بن یوسف پیشنهاد کردند که او را دعوت کند تا دعایی در حقش نماید. حجاج آن مرد را فراخواند و گفت: دعای خیری در حق من کن. آن مرد گفت: خدایا جانش را هرچه زودتر بستان! حجاج به او گفت: این چه دعایی است که کردی؟ گفت: این دعا هم برای تو خوب است، زیرا ظلم تو پایان می گیرد و بار گناهت سنگین تر نمی شود، و هم برای مسلمانان خوب است.
1) بحار الانوار، ج 66، ص 400.
سعدی در گلستان بعد از نقل این داستان چنین می سراید:
ای زبر دست زیردست آزار ****گرم تا کی بماند این بازار
به چه کار آیدت جهان داری؟ **** مردنت به، که مردم آزاری (1)
سپس امام (علیه السلام) در ادامۀ این سخن سه تقاضای دیگر از پروردگار می کند: «خداوندا! هیچ صفت ناپسندی را که بر من عیب می گیرند وامگذار، مگر این که آن را اصلاح کنی، و نه هیچ عیبی که مرا بر آن ملامت می کنند، مگر این که آن را تبدیل به نیکی کنی، و نه صفت خوب ناقصی که در من وجود دارد، مگر این که آن را کامل گردانی»؛ ( أَللَّهُمَّ لا تَدَعْ خَصْلَةٌ تُعَابُ مِنّي إِلَّا أَصْلَحْتَهَا، وَلا عَائِبَةً أُوَنَّبُ بِهَا إلَّا حَسَّنْتَهَا، وَلا أَكْرُومَةً فِي نَاقِصَةٌ إِلَّا أَتْمَمْتَهَا).
تفاوت این سه درخواست روشن است: درخواست اول اشاره به نقایصی است که در انسان، بدون اختیار وجود دارد، مانند عیوبی که در اعضا وجود دارد و جای ملامت نیست، امام (علیه السلام) از خداوند اصلاح آن را می طلبد.
این سخن مانند چیزی است که در قرآن مجید دربارۀ همسر حضرت زکریا آمده است: «وَ زَكَرِيَّا إِذْ نادى رَبَّهُ رَبِّ لا تَذَرْنِي فَرْداً وَأَنْتَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ * فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَوَهَبْنا لَهُ يَحْيِي وَأَصْلَحْنا لَهُ زَوْجَهُ»؛ «و زکریا را (به یاد آور) در آن هنگام که پروردگارش را خواند (و عرض کرد): پروردگار من! مرا تنها مگذار (و فرزند برومندی به من عطا کن) و تو بهترین وارثانی. * ما دعای او را مستجاب کردیم، و «یحیی» را به او بخشیدیم، و همسرش را برای او اصلاح کردیم (عقیم بود او را بارور ساختیم) (2)».
درخواست دوم اشاره به عیوبی است که تحت اختیار انسان می باشد و جای
ملامت دارد؛ از خداوند تقاضای توفیق برطرف ساختن آن و تبدیل آن به صفات نیک را می کند، مانند حالت جبن و ترس که از خدا بخواهیم آن رابه شجاعت مبدل سازد یا بخل را به سخاوت.
و درخواست سوم، ناظر به صفات نیک ناقصی است که امام (علیه السلام) تکامل آن را از خدا می طلبد.
امام (علیه السلام) در این بخش از دعا از خداوند تبدیل 9 چیز را به 9 چیز مخالف آن ها تقاضا می کند؛ به تعبیر دیگر: نه امر منفی هست که بر زندگی انسان تأثیر زیادی می گذارد، امام (علیه السلم) تقاضا می کند که آن ها به نه چیز مثبت که ضدشان است تبدیل شود، و این تعبیر بسیار جالبی است.
نخست عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آل محمد درود فرست و عداوتدشمنان را به مهر و محبت تبدیل کن»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَأَبْدِلْنِي مِنْ بِغْضَةِ أَهْلِ الشَّنَآنِ الْمَحَبَّة).
«بِغْضَةِ» مصدر است و به معنای شدت خصومت و عداوت داشتن است و بعضی آن را تنها به معنای عداوت تفسیر کرده اند.
واژۀ «شَنَآنِ» (بر وزن ضَرَبان) نیز مصدر است و به معنای دشمنی کردن می باشد. این واژه گاهی با سکون نون (بر وزن مردان) خوانده شده، ولی استعمال معمولی آن در قرآن و در کلمات بزرگان به صورت اول است.
به هر حال تقاضای امام (علیه السلام) از خداوند در اینجا این است که عداوت های دشمنان به دوستی تبدیل شود و انسان آرامش پیدا کند.
البته دشمنی ها بسیار متفاوت است، گاهی به قدری ریشۀ آن عمیق است که معمولاً قابل تغییر نیست، ولی بسیار می شود که عوامل مهمی ندارد و قابل اصلاح است. در این گونه موارد اگر انسان تلاش کند و نسبت به دشمنش اظهار محبت نماید ممکن است توفیق الهی شامل حال او شود و دشمن دیرینه تبدیل به دوست باصفای امروز گردد، همان گونه که خداوند در آیۀ 34 سورۀ فصلت می فرماید: «ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ»؛ «بدی را با نیکی دفع کن، همان کس که میان تو و او دشمنی است، ناگهان دوستی گرم و صمیمی می شود». تجربه نیز این حقیقت را نشان داده است.
البته همان گونه که بارها گفته ایم، منظور از تقاضا کردن این گونه امور از خداوند این نیست که ما هیچ کاری انجام ندهیم و فقط بخواهیم دعاها این اثر را داشته باشد که امور نامطلوب به امور مطلوب تبدیل شود، بلکه باید مقدمات آن را خودمان فراهم کنیم و نتیجۀ آن را از خداوند طلب نماییم.
در دومین درخواست عرضه می دارد: «(خداوندا!) حسد ستمگران را به مودت و دوستی مبدل ساز»؛ ( وَمِنْ حَسَدِ أَهْل الْبَغْى الْمَوَدَّةَ).
تعبير به «أَهْلِ الْبَغْيِ» (ستمگران) اشاره به این است که حسادت نوعی ظلم وستم است، چرا که انسان تقاضای سلب نعمت از دیگری می کند و در آن راه گام برمی دارد، بی آن که برای او فایده ای داشته باشد و چه ظلمی از این بدتر! هم ظلم به دیگری است و هم ظلم به خویشتن.
البته در این جا نیز باید مقدمات را خود ما فراهم کنیم، نعمت های خداداد را به رخ دیگران نکشیم، و حتی گاهی لازم است آن را مخفی داریم، همان گونه که در حدیثی از پیغمبر اکرم (صل الله علیه و اله) می خوانیم: «اسْتَعِينُوا عَلَى أُمُورِكُمْ بِالْكِثْمَانِ فَإِنَّ كُلَّ ذِي نِعْمَةٍ مَحْسُودٌ؛ برای پیشرفت کارتان (گاهی لازم می شود) نعمت های الهی را مکتوم دارید، زیرا افرادی که از نعمت های خداوند برخوردارند در بسیاری از مواقع مورد حسد قرار می گیرند (1)».
به ویژه اگر صاحبان نعمت راه تواضع پیش گیرند کمتر سبب تحریک دیگران می شوند، علاوه بر این سزاوار است دیگران را نیز از آن نعمت بهره مند سازند، تا تحریک نشوند، بلکه حسد آن ها تبدیل به مودت گردد.
سپس در سومین درخواست عرضه می دارد: «خداوندا! بدگمانی صالحان را در حق من به حُسن ظن مبدل ساز»؛ ( وَمِنْ ظِنَّةِ أَهْلِ الصَّلاحِ الثَّقَةَ).
«ظنَّة» (بر وزن منّت) به معنای تهمت وسوء ظن است.
البته سوءظن افراد ناصالح امری طبیعی است و آن ها همیشه گرفتار چنین حالتی هستند، ولی صالحان اگر به انسان سوء ظن پیدا کنند بسیار ناگوار است، لذا امام (علیه السلام) از خداوند تقاضا می کند که سوء ظن آنها را به اطمینان تبدیل فرماید.
1) تحف العقول، ص 48.
شکی نیست که گام های نخستین آن را ما باید برداریم، یعنی کاری که سبب سوء ظن می شود انجام ندهیم، از مواضع تهمت ها بپرهیزیم، با اشخاصی که آلوده هستند دوستی نکنیم، و ظاهر خود را مانند باطن خویش پاک سازیم تا صالحان به ما سوء ظن پیدا نکنند.
و در چهارمین تقاضا عرضه می دارد: «(خداوندا!) دشمنی نزدیکان مرا به دوستی مبدل ساز»؛ ( وَمِنْ عَدَاوَةِ الْأَدْنَيْنَ الْوَلايَةَ).
واژۀ «الْأَدْنَيْنَ» جمع «أدنی» به معنای نزدیک است، بنابراین «ادنین» یعنی نزدیکان، خواه از خویشاوندان باشند یا از دوستان و با توجه به اینکه در جملهٔ بعد، امام (علیه السلام) از خویشاوندان سخن می گوید به نظر می رسد که منظور در این جا نزدیکان غیر خویشاوند است. شکی نیست که دشمنی ریشه هایی دارد؛ گاهی ریشه های واقعی و گاهی خیالی، ولی در هر حال برای خشکانیدن آن ریشه ها باید گام هایی در مقابل دشمنان برداشت، دست محبت به سوی آن ها دراز کرد و در حق آنها نیکی نمود.
در حدیثی از پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و اله» می خوانیم: «تَهَادَوْا تَحَابُّوا تَهَادَوْا فَإِنَّهَا تَذْهَبُ ِالصَّغَائِنِ؛ به یکدیگر هدیه بدهید تا نسبت به یکدیگر محبت پیدا کنید؛ هدیه بدهید تا عداوت ها و کینه ها از میان برود (1)».
آنگاه در پنجمین درخواست عرضه می دارد: «و آزار و بدرفتاری خویشاوندان را به خوش رفتاری مبدل ساز»؛ ( وَمِنْ عُقُوقِ ذَوِي الْأَرْحَامِ الْمَبَرَّةَ).
واژۀ «عُقُوق» مصدر است و در اصل به معنای قطع کردن می باشد، ولی بیشتر در مورد ارحام و خویشاوندان به کار می رود و هرگونه قطع رابطه و آزار رسانی به آن ها مصداق «عقوق» است و نقطۀ مقابل آن، صلۀ رحم و خوش رفتاری با آن هاست.
1) کافی، ج 5، ص 144.
به یقین بدرفتاری های خویشاوندان نیز علل و ریشه هایی دارد که باید در خشکاندن آن ها تلاش کرد. اگر آن ها بدرفتاری می کنند، ما خوش رفتاری کنیم تا بدرفتاری آن ها نیز به خوش رفتاری تبدیل شود.
در ششمین درخواست عرضه می دارد: «بی اعتنایی و ترک یاوری خویشانم را به نصرت و یاری مبدل ساز»؛ (وَ مِنْ خِذْلانِ الْأَقْرَبِينَ النُّصْرَة).
روشن است که طبیعت خویشاوندی ایجاب می کند در گرفتاری ها به یاری یکدیگر بشتابند و اگر غیر از این باشد، باید عوامل آن را شناسایی کرد و برطرف ساخت؛ برای مثال: برادر من گرفتاری داشته و من به یاری او نشتافتم، اکنون که من گرفتار شدم او نیز به یاری من نمی آید، باید عذرخواهی کنم و جبران نمایم تا فکر او دربارۀ من عوض شود.
اميرمؤمنان علی (علیه السلام) در خطبۀ 23 نهج البلاغه می فرماید: «أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ لَا يَسْتَغْنِي الرَّجُلُ - وَإِنْ كانَ ذا مال - عَنْ عِتْرَتِهِ، وَدِفَاعِهِمْ عَنْهُ بِأَيْدِيهِمْ وَأَلْسِنَتِهِمْ وَهُمْ أَعْظَمُ النَّاس حَيْطَةً مِنْ وَرائِهِ وَأَلَمُّهُمْ لِشَعَيْهِ وَأَعْطَفُهُمْ عَلَيْهِ عِنْدَ نازِلَةٍ إِذا نَزَلَتْ بِهِ وَلِسانُ الصِّدْقِ يَجْعَلُهُ اللَّهُ لِلْمَرْءِ فِي النَّاسِ خَيْرٌ لَهُ مِنَ الْمَالِ يَرِثُهُ غَيْرُهُ؛ ای مردم! انسان، هر چند ثروتمند باشد، از اقوام و بستگان خود بی نیاز نیست که از وی با دست و زبان دفاع کنند. آن ها در واقع بزرگ ترین گروهی هستند که از او پشتیبانی می کنند و پریشانی و مشکلات را از میان می برند و هنگام بروز حوادث سخت، نسبت به او از همه مهربان ترند و نام نیکی که خداوند (در سایۀ نیکوکاری و محبّت) به انسان عطا می کند، از ثروتی که به هر حال، برای دیگران به ارث می گذارد بهتر است (که این، ثروتی است معنوی و ماندگار، و آن جیفه ای مادی و فرار)».
آنگاه در هفتمین درخواست عرضه می دارد: «(خداوندا!) محبت ظاهری افراد را به محبت واقعی تبدیل كن!»؛ ( وَ مِنْ حُبِّ الْمُدَارِينَ تَصْحِيحَ الْمِقَةِ).
واژۀ «مُدَارِينَ» جمع «مداری» از مادۀ «مداراة» به معنای اظهار محبت و ملاطفت است.
و واژهٔ «مقة» از «وَمْق» گاهی به معنای مصدری و گاه به معنای اسم مصدر به کار می رود، و به معنای محبت یا محبت و عشق شدید است.
بنابراین در کلام امام (علیه السلام) با توجه به اینکه «مداراة» در مقابل «تَصْحِيحَ الْمِقَةِ» قرار گرفته، «مداراة» به معنای اظهار محبت ظاهری است و «تَصْحِیحَ الْمِقَةِ»
به معنای محبت و علاقۀ واقعی.
افراد زیادی به انسان اظهار محبت می کنند، ولی ممکن است در دل کینه یا عداوتی نیز داشته باشند، اما اظهار نمی کنند. امام (علیه السلام) از خدا می خواهد قلب آن ها از کینه و عداوت پاک شود و اظهار محبت آن ها واقعی باشد که سرمایۀ خوبی برای انسان است.
البته در این قسمت نیز مانند درخواست های گذشته باید عوامل این تبدیل را به وجود آورد، از جمله این که نسبت به این گونه افراد اظهار محبت واقعی کرد و اگر نیاز به کمک دارند به کمک آن ها شتافت تا قلب آن ها از هرگونه کینه و عداوت پاک شود.
در هشتمین تقاضا عرضه می دارد: «(خداوندا!) رد و انکار معاشرین و همدمانم را به حُسن رفتار مبدل ساز»؛ (وَ مِنْ رَبِّ الْمُلابِسِينَ كَرَمَ الْعِشْرَةِ).
واژهٔ «ملابس» از مادۀ «ملابسة» به معنای معاشرت و رفت و آمد نزدیک است.
البته ممکن است برخی از دوستان و معاشران، از انسان رنجیده باشند و به همین دلیل دست رد به سینۀ انسان می زنند؛ امام (علیه السلام) از خدا می خواهد که قلب آن ها را اصلاح کند تا خوش رفتاری پیشه کند.
در اینجا نیز نباید تنها به دعا قناعت کرد، بلکه باید مقدمات پاک کردن ذهنیت منفی معاشران و دوستان را با اظهار محبت و صمیمیت فراهم ساخت.
سرانجام امام سجاد (علیه السلام) در آخرین تقاضا عرضه می دارد: «(خداوندا!) تلخی ترس از ظالمان را به شیرینی امنیت مبدل ساز!»؛ (وَ مِنْ مَرَارَةِ خَوْفِ الظَّالِمِينَ حَلاوَةَ الْأُمَنَةِ).
و به تعبیر دیگر: خدایا! کاری کن رفتار تلخ ظالمان عوض شود و دست از ظلم و ستم بردارند و یا توان و قدرت آن ها سلب شود و امنیت و آرامش جای آن را پر کند.
در این جا نیز باید انسان تا توان دارد در برابر ظالم بایستد و از خداوند کمک بطلبد تا شر آن ها دفع شود، چرا که هم ظلم کردن گناه است و هم تن دادن به ظلم.
در یک جمع بندی می توان چنین گفت: امام (علیه السلام) از خداوند تقاضا می کند که 9 موضوع منفی در زندگی را تبدیل به موضوعات مثبتی کند، زیرا هر کدام از آن ها در سرنوشت انسان تأثیر فراوان دارد.
بعضی در تفسیر این جمله ها راه دیگری را پیموده اند که با کلام امام (علیه السام) سازگار نیست، گفته اند: «منظور این است که ما در مقابل کارهای منفی دیگران کار مثبت انجام دهیم»، اما دربارهٔ جملۀ نهم، گرفتار شده و آن را به گونه ای که ما گفتیم تفسیر کرده اند، چرا که در مقابل ظالمان محبت کردن معنا ندارد.
نکتۀ مهم این است که در این جا روی کلمهٔ «ابدلنی» دقت نشده است؛ تبدیل کردن یعنی چیزی را به جای چیزی نشاندن. بنابراین، منظور، نشاندن محبت به جای حسد، و بدبینی به جای خوش بینی، و دوستی به جای عداوت است و آنچه آن ها در این جا گفته اند مناسب چیزی است که در فراز نهم خواهد آمد که امام (علیه السلام) عرضه می دارد: «من در مقابل مخالفان معارضه به مثل نکنم، بلکه معارضه به ضدّ کنم»؛ (لأَنْ أُعَارِضَ ...) در آن جا تعبیر به «معارضه» شده است نه مبادله.
امام (علیه السلام) در این بخش از دعا باز هم 9 چیز از خدا تقاضا می کند که همه با هم هماهنگ اند و مفهوم تمام آن ها پیروزی بر دشمن و بر مشکلات است.
نخست عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و مرا در برابر کسی که به من ستم کرده است قدرت بخش!»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَ اجْعَلْ لِي يَداً عَلَى مَنْ ظَلَمَنِي).
بدون شک، پیروزی بر دشمن، به ویژه دشمن نیرومند به امور مختلفی نیاز دارد، از جمله، صبر، پایداری، داشتن برنامه و نقشهٔ صحیح و اگر دشمن مشترک است، دادن دست اتحاد به یکدیگر. باید همۀ این ها را فراهم نمود و بعد، از خداوند تقاضا کرد که ما را بر دشمن پیروز گرداند.
برنامۀ پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و اله) و معصومین (علیه السلام) نیز نشان می دهد که آن ها هرگز به دعا قناعت نمی کردند، بلکه برای پیروزی بر دشمن در جنگ ها تدبیرهای لازم را انجام می دادند: در جنگ احزاب، رسول خدا (صلى الله علیه و اله) دستور داد دور مدينه خندق کندند، و علی (علیه السلام) را که نیرومندترین فرد لشکر بود آمادۀ پیکار با عمرو بن عبدود کرد و او را روانۀ میدان نمود، سپس برای پیروزی او دعا فرمود.
ولی در جنگ احد که میان مسلمانان اختلاف افتاد نتیجه معکوس شد و پیروزی مبدل به شکست گردید، که البته درس عبرتی برای مسلمین شد، درسی که توانستند با توجه به آن در جنگ های آینده پیروز شوند.
و در دومین تقاضا عرضه می دارد: «(خداوندا!) به من زبان گویایی در برابر دشمنم عنایت کن!»؛ ( وَلِسَاناً عَلَى مَنْ خَاصَمَنِي).
بسیار می شود که پیکار با دشمن از طریق منطق و بیان انجام می گردد و در این گونه موارد کسی که منطق قوی تری داشته باشد پیروز می شود امام (علیه السلام) در این جا از خدا تقاضا دارد که در برابر دشمنان دارای منطقی قوی باشد. در داستان ابراهیم (علیه السلام) و نمرود می خوانیم که نمرود گفت: من هم مانند خدایی که تو ادعا می کنی، می توانم کسی را زنده کنم و یا بمیرانم. ابراهیم (علیه السلام) در پاسخ او جمله ای گفت که نمرود مات و مبهوت شد: فَإِنَ اللَّهَ يَأْتي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ
الَّذي كَفَرَ»؛ «خداوند، خورشید را از مشرق می آورد؛ اگر راست می گویی تو آن را از مغرب بیاور! به این صورت، آن مرد کافر، مبهوت و وامانده شد (1)».
و نظیر این معنا در زندگی انبیا و اولیا و مؤمنان راستین فراوان دیده می شود که فراعنۀ زمان خود را با منطق نیرومند خویش زبون ساختند.
امام سجاد (علیه السلام) در سومین درخواست عرضه می دارد: «مرا بر آن کس که در برابر من عناد و سرسختی دارد، پیروز گردان»؛ (وَ ظَفَراً بِمَنْ عَانَدَنِي).
«عانَدَ» از مادۀ «عِناد» (مصدر باب مفاعله) به معنای لجاجت و سرسختی در مقابل حق است. ارباب لغت گفته اند: «عناد» آن است که انسان حق را بشناسد و از پذیرش آن سرپیچی کند و بعضی مانند راغب در مفردات نقل کرده اند که معنای اصلی «عناد» بی راهه رفتن است، سپس به فعل کسانی که از پذیرش حق سرپیچی می کنند و لجاجت به خرج می دهند، اطلاق شده است. شبیه این معنا در مقائيس اللغة وكتاب العین نیز آمده است.
پیروزی بر این گونه افراد گاهی از طریق محبت و تواضع است و گاهی اظهار قدرت و سرسختی. موارد کاملاً متفاوت است، باید مقدمات را فراهم کرد و سپس پیروزی را از خداوند تقاضا نمود.
در چهارمین درخواست عرضه می دارد: «(خداوندا!) در برابر کسی که می خواهد با من خدعه کند، به من تدبیر و چاره اندیشی عنایت کن (تا بر او پیروز شوم) »؛ (وَهَبْ لِي مَكْراً عَلَى مَنْ كَايَدَنِي).
واژۀ «مکر» به کارهایی گفته می شود که مخفیانه انجام می گردد و به گفتۀ راغب در مفردات، بر دو قسم است: مکر ممدوح؛ یعنی چاره جویی هایی که برای هدف صحیحی به کار می رود، و مکر مذموم؛ یعنی خدعه و نیرنگ هایی که برای وارد کردن ضرر و زیان به اشخاص استفاده می شوند.
1) بقره، آیۀ 258.
در قرآن مجید نیز گاهی «مکر» به خداوند نسبت داده شده که از نوع اول است و گاهی به افراد فاسد و مفسد نسبت داده شده که از نوع دوم است، به ویژه در آیاتی مقید به «سییِء» شده، مانند «وَلا يَحيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئَ إِلا بِأَهْلِهِ»؛ «نیرنگ بد تنها دامان صاحبانش را می گیرد (1)».
واژۀ «کایدنی» از مادۀ «کید» به معنای هرگونه طرح پنهانی و چاره اندیشی مخفیانه است و به گفتهٔ جمعی از ارباب لغت، با واژهٔ «مکر» هم معناست، جز این که «کید» قوی تر از «مکر» است، لذا در قرآن مجید نیز گاهی به خدا نسبت داده شده و گاهی به افراد فاسد و مفسد؛ در سورۀ طارق می خوانیم: «إِنَّهُمْ يَكِيدُونَ كَيْداً * وَأَكيدُ كَيْداً» ؛ «آن ها پیوسته نقشه ای شیطانی می کشند، * و من هم در برابر آن ها تدبیر می کنم (2)».
شکی نیست که همیشه افرادی می خواهند از طریق نقشه های مخفیانه دیگران ضربه بزنند، که سرچشمهٔ آن یا عداوت است، یا حسد و یا مزاحمت منافع مادی؛ امام (علیه السلام) از خداوند تقاضا می کند که در برابر این گونه افراد چنان هوشیار باشد که بتواند نقشه های آنان را نقش بر آب کند.
البته این تعبیر پیامی هم دارد و آن، لزوم هوشیاری در مقابل دشمنان و مخالفان است و این که نباید در برابر آن ها خاموش نشست، بلکه تلاش کرد نقشه های آن ها از طریق صحیحی باطل شود.
اميرمؤمنان علی (علیه السلام) در نهج البلاغه می فرماید: «وَاللَّهِ لَا أَكُونُ كَالضَّبْعِ: تَنَامُ عَلَى طُولِ اللَّدْمِ، حَتَّى يَصِلَ إِلَيْها طَالِبُهَا، وَيَخْتِلَهَا رَاصِدُها، وَلكِنِّي أَضْرِبُ بِالْمُقْبِلِ إِلَى الْحَقِّ الْمُدْبِرَ عَنْهُ؛ به خدا سوگند من همچون کفتار نیستم که با ضربات آرام و ملایم (در برابر لانه اش) به خواب می رود تا صیّاد به او می رسد و دشمنی که در کمین
اوست غافلگیرش می کند (ولی من غافلگیر نمی شوم)، بلکه (با هوشیاری تمام، مراقب مخالفان هستم و) با شمشیر برندۀ هوادارن حق، بر کسانی که به حق پشت کرده اند می کوبم... (1)».
سپس در پنجمین درخواست عرضه می دارد: «(خداوندا!) به من قدرتی ده تا بر کسی که بر من چیره شده، غالب شوم»؛ (وَ قُدْرَةً عَلَى مَنِ اضْطَهَدَنِي).
واژۀ «اضْطَهَدَنِي» از مادۀ «ضَهد» در اصل به معنای قهر و غلبه است.
مفهوم کلام امام (علیه السلام) این است که اگر دشمنی داشتم که بر من بر من غالب شد، من ساکت ننشینم، بلکه اسباب پیروزی بر او را فراهم سازم و قهر و غلبۀ او را به مقهور و مغلوب شدن تبدیل کنم.
پیام این سخن روشن است و آن این که حتی اگر در یکی از جبهه ها دشمن پیروز شد، من آن را به عنوان پیروزی نهایی نپذیرم، بلکه سعی کنم پیروزی او را به شکست مبدل سازم. این درس بزرگی است برای کسانی که دشمنان سرسختی دارند.
در بسیاری از جنگ ها اتفاق می افتد که دشمن نخست پیروز می شود، اما هنگامی که طرف مقابل تجدید قوا می کند، دشمن مغلوب شده و عقب نشینی می کند، همان گونه که در جنگ حنین برای مسلمانان این گونه شد، نخست براثر خدعه و نیرنگ دشمن و نیز غرور، مسلمین شکست خورده، و سپاه اسلام متلاشی شد، اما هنگامی که عباس، عموی پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و اله) با صدای رسایی که داشت، مسلمین را با عبارات بسیار مؤثری به استقامت دعوت کرد مسلمانان متحد شدند و سپاه دشمن را در هم شکستند و از آنان غنائم و اسیرهای فراوانی گرفتند.
1) نهج البلاغه، خطبۀ 6.
ششمین درخواست امام (علیه السلام) این است که «به من توانایی ده تا دروغ عیب جویان را تکذیب کنم»؛ (وَ تَكْذِيباً لِمَنْ قَصَبَنِي).
«قَصَبَ» از مادۀ «قضب» (بر وزن قصد) در اصل به معنای قطع کردن است (نام قصاب به همین مناسبت است، چون اعضای حیوان را قطع می کند)، سپس سبب قطع صفات پسندیدۀ انسان می شود، به کار رفته است.
در جوامعی که ظالمان و مستبدان حاکم اند گاهى حتى اجازۀ تكذيب نسبت های دروغ را به صالحان نمی دهند، در نتیجه دروغ ها در جامعه می ماند و به تدریج عده ای ساده اندیش آن را می پذیرند. در این گونه جوامع مؤمنان باید شجاع باشند و دروغ ها را تکذیب کنند و برای این کار از خداوند قدرت و توانایی بخواهند تا هیچ کس آن دروغ را باور نکند و سوابق صالحان تيره نشود.
البته گاهی عیب جویان تلاش بسیاری می کنند که چهرۀ حق ظاهر نشود و با تکرار و پخش شایعات و دادن آدرس های دروغین و آمار نادرست سخن باطل خود را صحیح جلوه دهند؛ در این گونه موارد نیز باید برنامه ریزی کرد و از همان راهی که دشمن وارد شده، وارد شوند و از خدا نیرو بطلبند تا دروغ دروغ گویان را آشکار کنند.
اگر به تاریخ اسلام مراجعه کنیم و شایعات دروغین دربارۀ امیرمؤمنان علی (علیه السلام) را در عصر بنی امیه بنگریم، می بینیم که دروغ گویان با چه نقشه هایی می توانند دروغ خود را جا بیندازند و اگر شجاعت یاران فداکار علی (علیه السلام) نبود ممکن بود آن دروغ ها در تاریخ همچنان باقی بماند.
در مروج الذهب مسعودی آمده است: هنگامی که بنی عباس بر بنی امیه چیره شدند و دوران حکومت ابوالعباس سفاح (نخستین خلیفۀ عباسی) آغاز شد،
عده ای از شامیان نزد او آمده، و قسم یاد کردند که ما (بر اثر تبلیغات شوم بنی امیه در شام) گمان می کردیم پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و اله) خویشاوندی جز بنی امیه نداشته و از عباس، عموی پیغمبر و فرزندان او کاملاً بی خبر بودیم. (1)
و بسیار می شود که مقدمات رسوایی دروغ گویان به صورت غیر منتظره و حتی گاهی به دست دشمن فراهم می گردد، مانند کاری که بنی امیه در داستان کربلا کردند که پس از آن جنایات، آثار جرم خود را به کوفه و شام برده و خود را رسوای خاص و عام نمودند، به ویژه با خطبه هایی که امام سجاد (علیه السلام) و حضرت زینب (سلام علیها) در شام خواندند.
هفتمین درخواست امام (علیه السلام) این است: «مرا از تهدید تهدیدکنندگان سالم بدار (و تهدید آن ها را بی اثر کن)»؛ (وَ سَلامَةً مِمَّنْ تَوَعَدَنِي).
روشن است که در مقابل تهدید دشمنان نباید ساکت نشست، باید تدبیرهایی اندیشید تا جلوی عملی شدن تهدیدات آن ها گرفته شود و باید از خدا تقاضا کرد که در این راه موفقیت را عنایت کند. بنابراین امام (علیه السلام) در این جمله پیامی دارد و آن این است که تهدیدهای دشمن نباید نادیده گرفته شود و اگر دربرابر آن دفاع لازم انجام نشود، ممکن است تهدید جامۀ عمل به خود بپوشد.
در این جا سؤالی پیش می آید: در هفت درخواست گذشته امام (علیه السلام) از خداوند تقاضا می کند که بتواند در مقابل دشمن مقابله به مثل کند، در حالی که می دانیم این کار جزء فضائل اخلاقی محسوب نمی شود، فضیلت آن است که انسان بدی ها را مقابله به ضد کند، یعنی با نیکی پاسخ دهد.
پاسخ این سؤال را با توجه به این نکته می توان داد که دشمنان دو گونه اند: گروهی فریب خورده و نادان اند که با مهربانی و محبت و مقابله به ضد می توان دشمنی آن ها را به دوستی تبدیل کرد.
1) مروج الذهب، ج 3، ص 33.
گروه دیگر به قدری در دشمنی سرسخت اند که اظهار محبت در مقابل آن ها مایۀ جسارت آنان می شود و بر ظلم و عداوت خود می افزایند؛ بدیهی است که در مقابل چنین گروهی باید مقابله به مثل کرد، البته در حد اعتدال. مقصود امام (علیه السلام) از درخواست های هفت گانۀ بالا همین است.
روشن است که این گونه موضع گیری ها و در واقع تن ندادن به ظلم ظالم، و دفع شرّ او نوعی شجاعت و از فضایل مهم اخلاقی است.
امام (علیه السلام) در هشتمین و نهمین درخواست از خداوند عرضه می دارد: «(خداوندا!) مرا موفق بدار تا از کسی که مرا به راه راست هدایت می کند پیروی کنم و از کسی که ارشادم می کند تبعیت نمایم»؛ (وَ وَفِّقْنِي لِطَاعَةِ مَنْ سَدَّدَنِي وَمُتَابَعَةِ مَنْ أَرْشَدَنِي).
واژۀ «سَدَّدَنِي» از مادۀ «سد» گرفته شده که در اصل به معنای بستن روزنه هاست که نتیجۀ آن محکم کاری است، و از آن جا که کارهای خوب و مفید استحکام خاصی دارند، «سداد» به معنای کار نیک آمده است. بنابراین جملۀ (وَفِّقْنِي لِطَاعَةِ مَنْ سَدَّدَنِي) مفهومش این است: مرا توفیق ده از کسی که مرا از هرگونه آسیب و خللی حفظ می کند، اطاعت کنم.
واژۀ «أَرْشَدَنِي» از مادۀ «ارشاد» به معنای راهنمایی کردن است و تفاوت آن با «سَدَّدَنِي» روشن می باشد.
ممکن است ارتباط این دو جمله با هفت جملهٔ قبل این باشد که برای پیروزی در آن هفت درخواست، انسان نباید تنها به فکر خود قناعت کند، بلکه از صاحب نظران کمک گرفته و از خداوند توفیق بخواهد که از نظرات صائب آن ها پیروی کند تا به مقصود خود برسد.
این احتمال نیز وجود دارد که امام (علیه السلام) در این دو درخواست از خداوند تقاضا می کند: همان گونه که توفیق مقاومت در برابر دشمنان را از تو خواستم، درمقابل، توفیق ده که در برابر خیرخواهان و راهنمایان، راه تسلیم و پیروی را پیش گیرم!
امام (علیه السلام) در این بخش از دعا از خداوند هفت چیز را تقاضا می کند که همۀ آن ها مقابله به ضد یا مانند آن است که از آیات و روایات اسلامی الهام گرفته است. این بخش در برابر بخش قبل است که بیشتر موارد آن مقابله به مثل در
مقابل ستمگران زورگو بود، و تفاوت این دو روشن است. این بخش دربارهٔ کسانی است که گرفتار خطایی شده و یا اگر به کار ناشایستی دست می زنند قابل اصلاح و هدایت اند و از طریق مقابله به ضدّ می توان آن ها را راهنمایی کرد، در حالی که در بخش قبل، کسانی مطرح بودند که هرگز در برابر حق تسلیم نمی شوند و خوبی در حق آن ها نتیجۀ معکوس می دهد.
در نخستین درخواست عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و مرا تأیید کن تا نسبت به کسی که به من خیانت کرده، خیرخواهی کنم»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَسَدِّدْنِي لِأَنْ أُعَارِضَ مَنْ غَشَّنِي بِالنُّصْحِ).
واژۀ «غَشَّنِی» از مادۀ «غِشّ» - همان گونه که در شرح دعای هشتم گفتیم - به معنای فریب دادن، تقلب کردن، گمراه ساختن و خیانت کردن است و ضد آن خیرخواهی است. تقلب در معامله را «غش» می گویند، چرا که نوعی خیانت است.
تفاوت آن با مادۀ «غَشِی» که وقتی به باب تفعیل می رود «غَشَّی» می شود و به معنای پوشانیدن است، روشن می باشد.
واژۀ «نُصح» - همان گونه که در شرح دعای ششم آمد - در اصل به معنای خالص و بی غل و غشّ بودن است و به عسل خالص «ناصح» می گویند؛ سپس این تعبیر در مورد سخنانی که از روی خیرخواهی و خلوص نیت و دلسوزی گفته می شود به کار رفته است.
بدیهی است که هرگاه انسان در مقابل فرد خیانت کار خیرخواهی کند در بیشتر موارد او شرمنده می شود و درصدد جبران برخواهد آمد و این یکی از خلق و خوهای برجستۀ اسلامی است که نتیجۀ بسیار مطلوبی در اصلاح افراد فاسد دارد.
و در دومین درخواست عرضه می دارد: «(خداوندا!) به من توفیق ده که
هرکس از من دوری کند، من با او نیکی کنم و پیوند برقرار سازم»؛ (وَ أَجْزِيَ مَنْ هَجَرَنِي بِالْبِرِّ).
واژۀ «هَجَرَنِی» از مادۀ «هَجْر» (بر وزن فجر) به گفتۀ راغب در مفردات، هرگونه جدایی از دیگری را خواه از نظر بدن باشد یا زبان یا قلب، شامل می شود.
این در واقع یکی دیگر از پاسخ دادن بدی با خوبی است. برخی افراد با هر دلیل کوچک یا بزرگی از انسان قهر می کنند و رابطهٔ خود را به فراموشی می سپارند، در این جا آیا باید مقابله به مثل کرد؟! امام (علیه السلام) می فرماید: مقابله به ضدّ می کنیم و پیوند دوستی را برقرار می سازیم. نمونه های زیادی از این موضوع در حالات معصومین (علیه السلام) وارد شده که در آخر این بحث ذکر خواهیم کرد.
در روایات اسلامی از کسانی که با برادر مسلمان خود قهر می کنند، مذمت شدید شده است، از جمله پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) می فرمایند: «أَيُّمَا مُسْلِمَيْنِ تَهَاجَرَا فَمَكَتَا صلى الله ثَلاثاً لا يَصْطَلِحَانِ إِلَّا كَانَا خَارِجَيْنِ مِنَ الْإِسْلامِ وَلَمْ يَكُنْ بَيْنَهُمَا وَلَايَةٍ فَأَيُّهُمَا سَبَقَ إِلَى كَلامِ أَخِيهِ كَانَ السَّابِقَ إِلَى الْجَنَّةِ يَوْمَ الْحِسَابِ؛ هرگاه دو مسلمان از هم قهر کنند و سه روز به همان حال باقی بمانند و صلح نکنند از اسلام (واقعی) خارج می شوند و در میان آن ها ولایت و پیوند دینی نخواهد بود و هر کدام از آن ها در آشتی کردن سبقت بگیرد روز قیامت در ورود به بهشت پیشگام خواهد بود (1)».
تعبیر تکان دهنده ای که در این روایت آمده گویای اهمیت این موضوع از نظر اسلام است. روایات دیگری نیز در این زمینه وجود دارد، ازجمله، در حدیث دیگری از رسول خدا (صلی الله علیه و اله) می خوانیم: «يَا أَبَا ذَرٍ إِيَّاكَ وَهِجْرَانَ أَخِيكَ فَإِنَّ الْعَمَلَ لَا يُتَقَبَّلُ مِنَ الْهِجْرَانِ؛ ای ابوذر! از جدایی و قهر کردن از برادر مسلمانت بپرهیز، چرا که اعمال (نیک) با جدایی (در درگاه خدا) پذیرفته نمی شود (2)».
سپس امام (علیه السلام) در سومین درخواست عرضه می دارد: «به من توفیق ده تا به کسی که مرا محروم کرده با بذل و بخشش به او پاداش دهم»؛ (وَ أُتِيبَ مَنْ حَرَمَنِي بالْبَذَلِ).
گاهی انسان از برادر مسلمان خود درخواست وام یا کمکی می کند و در نهایت حاجت است، ولی او محرومش می سازد، در این جا مردم دو گروه اند: بسیاری می گویند: «ما نیز هنگامی که او نیاز پیدا کرد محرومش خواهیم کرد»، و در عمل نیز چنین کاری را انجام می دهند، ولی گروه اندکی هستند که مقابله به مثل نکرده، بلکه در مقابل محرومیت، بذل و خدمت می کنند و این نشانۀ عظمت روح انسان و سیرۀ معصومان (علیه السلام) و بزرگان است.
در چهارمین درخواست عرضه می دارد: «به من توفیق ده که هر کس (از خویشاوندان) با من قطع پیوند کرده، من با صلۀ رحم پاسخ دهم (و اگر بدی کرده نیکی کنم)»؛ (وَ أَكَافِيَ مَنْ قَطَعَنِي بِالصِّلَةِ).
تفاوت میان «بر» که در جمله های قبل آمد و «صله» که در جملهٔ مورد بحث آمده در این است که «بر» هرگونه نیکوکاری را شامل می شود، اما «صله» نیکوکاری هایی است که با برقراری رابطه همراه است.
در حدیثی از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) می خوانیم: «أَوْصَانِي رَبِّي بِسَبْعٍ: أَوْصَانِي علی بِالْإِخْلاصِ فِي السِّرِّ وَالْعَلانِيَةِ وَأَنْ أَعْفُوَ عَمَّنْ ظَلَمَنِي وَأُعْطِيَ مَنْ حَرَمَنِي وَأَصِلَ مَنْ قَطَعَنِي...؛ پروردگار من مرا به هفت چیز سفارش کرده است: اخلاص در پنهان و آشکار، و این که عفو کنم کسی را که به من ستم کرده و عطا کنم به کسی که مرا محروم ساخته و صلۀ رحم کنم نسبت به کسی از من قطع رابطه کرده است... (1)».
جملۀ «وَ أَجْزِيَ مَنْ هَجَرَنِي بِالْبِرِّ» اشاره به دوستانی است که با انسان قهر
1) بحار الانوار، ج 74، ص 170.
می کنند و رابطهٔ خود را نادیده می گیرند و جملهٔ «وَ أُكَافِيَ مَنْ قَطَعَنِي بِالصِّلَةِ» اشاره به خویشاوندانی است که با انسان قطع رابطه کرده اند.
سپس در پنجمین درخواست عرضه می دارد: «به من توفیقی ده که هرکس غيبت مرا كند من برخلاف او به نیکی از او یاد کنم»؛ (وَ أُخَالِفَ (1)مَنِ اغْتَابَنِي إِلَى حُسْنِ الذِّكْرِ).
می دانیم که غیبت، ذکر عیوب پنهانی افراد پشت سر آن هاست و از بزرگ ترین گناهان است، زیرا آبروی انسان را که ارزش خون او را دارد، می ریزد. در قرآن مجید و روایات به شدت از غیبت نهی شده و تعبیرات بسیار شدید و مجازات های مهمی برای آن گفته شده است.
«حُسْنِ الذِّكْرِ» نقطۀ مقابل غیبت است، یعنی انسان پشت سر دیگران به نیکی از آن ها یاد کند و صفات نیک آن ها را بشمارد و تحسین کند. انجام این کار در برابر کسی که غیبت کرده، در واقع مقابله به ضد است که کار نیکان و پاکان و اولیاء الله می باشد و تأثیر فوق العاده ای در تغییر روش دشمنان و مخالفان و بدگویان دارد.
در ششمین و هفتمین درخواست که لحن متفاوتی با پنج درخواست گذشته دارد، می گوید: «(خداوندا!) به من توفیق ده که در مقابل نیکی ها سپاسگزاری کنم و از بدی ها چشم بپوشم»؛ (وَ أَنْ أَشْكُرَ الْحَسَنَةَ، وَأُغْضِيَ عَنِ السَّيِّئَةِ).
البته این دو درخواست مقابله به مثل نیست، ولی مفهوم جامعی دارد که بیانگر فضائل مهم اخلاقی است: قدردانی و شکرگزاری در برابر نیکی ها و چشم پوشی از بدی ها.
1) بعضی از ارباب لغت گفته اند که مخالفت اگر با «إلی» متعدی شود (مانند جملۀ بالا) به معنای قصد انجام کاری است که از آن نهی کرده و اگر با «عن» متعدی شود به معنای مخالفت و ضدیت است. ولی در هر صورت معنای مخالفت در آن نهفته است.
آنچه در این بخش از دعا آمده که امام (علیه السلام) از خدا توفیق می طلبد تا بدی ها را به نیکی پاسخ گوید و طرف مقابل را از این طریق از کار خود شرمنده کند، درواقع برگرفته از آیات قرآن مجید است.
در آیۀ 96 سورۀ مؤمنون می فرماید: «ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا يَصِفُونَ»؛ «بدی را به بهترین راه و روش دفع کن (و پاسخ بدی را به نیکی ده)؛ ما به آنچه توصیف می کنند داناتریم».
و در آیۀ 34 سورۀ فصلت می خوانیم: «وَلَا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَلَا السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِى بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ»؛ «هرگز نیکی و بدی یکسان نیست؛ بدی را با نیکی دفع کن، ناگاه خواهی دید همان کس که میان تو و او دشمنی است، گویی دوستی گرم و صمیمی است».
در تفسیر آیۀ شریفۀ «وَ يَدْرَونَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ» که در دو سورۀ قرآن آمده (رعد/ 22 و قصص/ 54) این احتمال نیز داده شده که مؤمنان راستین کسانی هستند که بدی ها را با نیکی پاسخ می گویند و جهل جاهل را با حلم و سخنان زشت کفار را با سخنان نیک.
در سورۀ فرقان که صفات عباد الرحمن آمده، دومین وصف آن ها چنین است: «وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَاماً»؛ «هنگامی که جاهلان آن ها را (با صفات زشت و تعبیرات بد) خطاب می کنند، آن ها در پاسخ با سخنان مؤدبانه برخورد می نمایند (1)».
در حالات معصومین (علیه السلام) نیز مصداق این معانی فراوان است، از جمله در آن حدیث مشهور مرد شامی و امام مجتبی (علیه السلام) آمده است: بعد از این که آن مرد شامی
1) فرقان، آیۀ 63.
به واسطۀ ذهنیت بدی که براثر تبلیغات بنی امیه از خاندان امیرمؤمنان (علیه السلام) داشت، بدگویی زیادی به امام مجتبی (علیه السلام) کرد، حضرت با محبت با او رفتار نمود و او را به عنوان مهمان به خانۀ خود دعوت فرمود و به او قول داد که به حل مشکلاتش کمک نماید. (1)
در حالات پیغمبر (صلی الله علیه و اله) نیز بارها ظهور و بروز این فضیله دیده می شود؛ یک مورد آن، داستان همان مرد یهودی است که هر روز از بالای پشت بام خاکستر گرم بر سر حضرت می ریخت و حضرت به جای مقابله به مثل، هنگامی که شنید او بیمار است به عیادت او رفت و احوال پرسی صمیمانه کرد.
در جنگ احد نیز معروف است که وقتی پیشانی و دندان پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) را شکستند، پیغمبر (صلی الله علیه و اله) به جای نفرین، برای آن ها دعا کرد و در حالی که خون را از پیشانی خود پاک می کرد، عرضه داشت: «اللَّهُمَّ اهْدِ قَوْمِي فَإِنَّهُمْ لا يَعْلَمُونَ؛ خداوندا! قوم مرا هدایت کن، آنچه آن ها انجام می دهند از روی نادانی است (2)».
در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) آمده است: «إِذَا تَنَازَعَ اثْنَانِ فَعَاذَ أَحَدُهُمَا الْآخَرَ فَلْيَرْجِعِ الْمَظْلُومُ إِلَى صَاحِبِهِ حَتَّى يَقُولَ لِصَاحِبِهِ أَي أَخِي أَنَا الظَّالِمُ حَتَّى يَقْطَعَ الْهِجْرَانَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ صَاحِبِهِ فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى حَكَمْ عَدْلٍ يَأْخُذُ لِلْمَظْلُومِ مِنَ الظَّالِمِ؛ هنگامی که دو نفر با هم نزاع کنند و یکی از آن ها بر دیگری چیره شود، باید آن فرد مظلوم به سوی رفیقش بازگردد و بگوید: «برادرم! من ظالم بودم» تا با هم قطع رابطه نکنند، البته خداوند تبارک و تعالی حاکم عادلی است که حق مظلوم را از ظالم سرانجام خواهد گرفت (3)».
در بحارالانوار آمده است که امیر مؤمنان علی (علیه السلام) در توصیف یارانش می فرمود:
«فَلَوْ رَأَيْتَهُمْ فِي نَهَارِهِمْ إِذا لَرَأَيْتَ قَوْماً يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً وَيَقُولُونَ لِلنَّاسِ حُسْناً وَإِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً وَإِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً؛ هرگاه روزها آن ها را ببینی خواهی دید که بر روی زمین متواضعانه گام بر می دارند و به مردم سخنان نیک می گویند و هنگامی که جاهلان آن ها را (با سخنان زشت) مخاطب قرار می دهند، آن ها با نیکی پاسخ می دهند و هنگامی که از کنار کارهای لغو (بیهوده گویان) می گذرند، با بزرگواری عبور می کنند (1)».
ابوالفرج اصفهانی در کتاب اغانی نقل می کند: ابراهیم، فرزند خلیفۀ عباسی با امیرمؤمنان (علیه السلام) بسیار دشمن بود؛ روزی به مأمون گفت: علی را در خواب دیدم و از او پرسیدم: کیستی؟ جواب داد: علی بن ابی طالب هستم. سپس مقداری راه رفتیم تا به پلی رسیدیم، خواست زودتر از من عبور کند، او را گرفتم و گفتم: تو ادعای زعامت داری، با این که ما به آن شایسته تر هستیم. او در جواب، آن گونه که دیگران از او تعریف می کردند، پاسخ بلیغانه ای نداد! مأمون سؤال کرد: مگر چه پاسخ داد؟ ابراهیم گفت: چیزی جز سلاما سلاما (درود درود) نگفت. مأمون گفت: به خدا سوگند بلیغ ترین پاسخ را به تو داده است. ابراهیم پرسید: چطور؟ مأمون گفت: به تو فهمانده که نادانی و در خور گفتگو نیستی، زیرا خداوند عزّوجل فرموده است: «وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاماً». ابراهيم شرمنده شد و گفت: کاش این قصه را برای تو نقل نمی کردم. (2)
نتیجه این که آن بزرگواران حتی در خواب نیز به جای مقابله به مثل، مقابله به ضد می کردند.
خداوندا! به من توفیق ده که گفتار و کردار خیرم را کم بشمرم، اگر چه زیاد باشد و گفتار و رفتار شرّم را زیاد بشمرم، هرچند کم باشد؛ این توفیقات را برای من به وسیلۀ دوام اطاعت و ملازمت با جماعت و دوری از بدعت گذاران و کسانی که آراء ساختگی خود را به کار می بندند، کامل فرما!
امام (علیه السلام) در این بخش از دعا نخست از خداوند دو تقاضا می کند و سپس بیست فضیلت اخلاقی اشاره می فرماید، عرضه می دارد: «خداوندا! محمد بر و آلش درود فرست و مرا به زیور صالحان بیارای و جامۀ زینت پرهیزکاران را (در امور زیر) به من بپوشان»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَ حَلْنِي بِحِلْيَةِ الصَّالِحِينَ، وَ أَلْبِسْنِي زِينَةَ الْمُتَّقِينَ).
«حِلْيَةِ» در اصل به معنای زیورآلاتی است که از سنگ های قیمتی و طلا و نقره می سازند و بیشتر، زنان از آن استفاده می کنند و «زِينَةَ» مفهوم گسترده تری دارد که هرگونه تزئین ظاهری و باطنی، مادی و معنوی را شامل می شود، بنابراین نسبت میان این دو نسبت عموم و خصوص مطلق است.
صالحان از مادۀ «صلاح» در اصل به معنای هرگونه شایستگی است و البته مراتب و درجاتی دارد، گاهی اشاره به درجات پایین آن است، مانند آنچه در آیۀ 23 سورۀ رعد آمده است: «يَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ».
و در آیۀ 32 سورۀ نور آمده است: «وَ أَنْكِحُوا الْأَيامِي مِنْكُمْ وَ الصَّالِحِينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ إِمائِكُمْ»؛ «مردان و زنان بی همسر خود را همسر دهید، همچنین غلامان و کنیزان صالح و درستکارتان را (1)».
1) آل عمران، آیۀ 114.
و گاهی اشاره به مراتب والاتری است، مانند آنچه در توصیف گروهی از اهل کتاب آمده است: « يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنْ الْمُنْكَرِ وَ يُسَارِعُونَ فِى الْخَيْرَاتِ وَ أُوْلَئِكَ مِنَ الصَّالِحِينَ»؛ «به خدا و روز واپسین ایمان می آورند؛ امر به معروف و نهی از منکر می کنند؛ و در انجام کارهای نیک، بر یکدیگر پیشی می گیرند؛ و آن ها از صالحان اند».
و گاهی ناظر به مرتبۀ بسیار والای آن است، که انبیا و اولیا تقاضای آن را داشته اند، مانند آنچه دربارهٔ ابراهیم خلیل (علیه السلام) می خوانیم که عرضه داشت: «رَبِّ هَبْ لِي حُكْماً وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحینَ»؛ «پروردگارا! به من علم و دانش ببخش، و مرا به صالحان ملحق كن (1)».
آنچه در دعای امام (علیه السلام) آمده به قرینۀ عبارتی که بعد از آن خواهد آمد، اشاره به مقامات والای صالحان است.
تفاوت «صالحان» و «متقین» نیز روشن است: «صالحان» بیشتر ناظر به کارهای ایجابی است و «متقین» به کارهای سلبی، یعنی پرهیز از معاصی و بدی ها و زشتی ها.
سپس امام (علیه السلام) حلیۀ صالحان و زینت متقین را در کلام مشروحی در بیست صفت برجسته و اخلاق فاضله بیان می فرماید و این یک پیام مهم دارد و آن این است که اگر می خواهید به حلیهٔ صالحین و زینت متقین آراسته شوید باید این فضائل اخلاقی را در خود زنده کنید؛ راه رسیدن به این مقصود نیز روشن است.
در آغاز عرضه می دارد: «مرا در گسترش عدل و داد و فرونشاندن خشم خود و خاموش کردن آتش فتنه و جمع کردن پراکندگان و اصلاح ذات البين موفق فرما»؛ ( فِي بَسْطِ الْعَدْلِ، وَ كَظْمِ الغَيْظِ، وَ اِطْفَاءِ النَّائِرَةِ، وَ ضَمِّ أَهْلِ الْفُرْقَةِ، وَ إِصْلَاحِ ذَاتِ الْبَيْنِ).
این پنج صفت از مهم ترین صفات برجستۀ انسانی است.
1) شعراء، آیۀ 83.
عدالت همان چیزی است که بر تمام عالم هستی حاکم است و جامعۀ انسانی نیز بدون آن، آماج آسیب هاست و علمای اخلاق تمام صفات اخلاقی را در عدالت خلاصه کرده و معتقد هستند که رذائل اخلاقی همیشه در افراط و تفریط هاست و حد اعتدال همان فضیلت است؛ مثلاً می گویند: شجاعت، حدّ وسط میان تهوّر و ترس است. تهوّر این است که انسان از هیچ چیز نترسد، حتی اموری که بسیار آسیب زننده است و باید از آن اجتناب کرد، و جبن و ترس و بزدلی نقطهٔ مقابل آن است که از همه چیز بترسد، حتی از اموری که جای ترسیدن ندارد، ولی شجاعت، حد وسط میان این دو است. علمای اخلاق، دیگر صفات اخلاقی را نیز از این طریق تعریف می کنند.
در کلمات قصار امیرمؤمنان علی (علیه السلام) می خوانیم: «لا تَرَى الْجَاهِلَ إِلَّا مُفْرِطاً أَوْ مُفَرّطاً؛ نادان را نمی بینی مگر این که یا تندروست و یا کندرو (1)».
البته منظور امام (علیه السلام) در این عبارت، بیشتر همان عدالت اجتماعی و به تعبیر دیگر: رعایت عدالت در حق دیگران است و واژهٔ «بسط» (گسترش) شاهد این معناست.
قرآن مجید نیز آن را در کنار احسان قرار داده و می فرماید: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ»؛ «خداوند به (انجام دادن) عدل و احسان فرمان می دهد (2)».
قابل توجه این که قرآن یکی از اهداف بعثت انبیا و پیغمبران را بسط عدالت اجتماعی شمرده است: «لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَ أَنْزَلْنَا مَعَهُمْ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ»؛ «ما پیامبران خود را با دلایل روشن فرستادیم، و با آن ها کتاب آسمانی و میزان شناسایی حق از باطل و قوانین عادلانه نازل کردیم تا مردم قیام به عدالت کنند (3)».
در روایات اسلامی نیز مسألۀ عدالت اهمیت فوق العاده ای دارد، تا آن جا که در روایتی از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) آمده است: «عَدْلُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَبْعِينَ سَنَةً قِيَامِ لَيْلُهَا وَصِيَامٍ نَهَارُهَا وَجَوْرُ سَاعَةٍ فِي حُكْمِ أَشَدُّ وَأَعْظَمُ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ مَعَاصِي سِتِّينَ سَنَةً؛ یک ساعت رعایت عدالت بهتر از هفتاد سال عبادتی است که شب را به عبادت پردازد و روز را روزه دار باشد و یک ساعت حکم ظالمانه دادن، در نزد خداوند از معصیت شصت سال شدیدتر و بزرگ تر است (1)».
هرگاه بی عدالتی بر جامعه حاکم شود، گروهی که مظلوم واقع شده اند برای گرفتن حق خود قیام می کنند و درگیری و اختلاف آغاز و گاهی به خون ریزی وسیع منجر می شود. بنابراین، آرامش جامعه تنها در سایۀ عدالت است.
اما موضوع «كَظم الغَيْظِ (2)» (فرونشاندن خشم) و به تعبیر دیگر: تسلط بر اعصاب هنگام عصبانیت، اهمیت فوق العاده ای در آرامش جامعۀ انسانی دارد، زیرا انسان هنگام خشم، دست به کارهایی می زند که بسیار خطرناک است و ممکن است مقابله به مثل شده و درگیری ها تا حد نامعلومی ادامه یابد.
در آیات و روایات اسلامی نیز نسبت به فرونشاندن خشم تأکید فراوان شده است.
قرآن مجید در آیۀ 134 سورۀ آل عمران در بیان اوصاف متقین و پرهیزکاران می فرماید: «الَّذِينَ يُنْفِقُونَ فِي السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ الْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ»؛ »همان کسانی که در توانگری و تنگدستی، انفاق می کنند؛ و خشم خود را فرو می برند؛ و از خطای مردم در می گذرند؛ و خدا نیکوکاران را دوست دارد».
یعنی نخست به مسألۀ انفاق که از مهم ترین مسائل اخلاقی و اجتماعی است اشاره کرده و سپس به مسألۀ کظم غیظ می پردازد.
در حدیث معروفی آمده است که یکی از کنیزان امام سجاد (علیه السلام) هنگامی که آب روی دست آن حضرت می ریخت تا ایشان دست خود را بشوید، ظرف آب از دستش افتاد و بدن امام (علیه السلام) را مجروح ساخت؛ حضرت از روی خشم سر بلند کرد و کنیز بلافاصله گفت: « وَ الْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ»، امام (علیه السلام) فرمود: خشم خود را فرو بردم. عرض کرد: «وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ»، فرمود: تو را بخشیدم، خداوند تو را ببخشد. کنیز عرض کرد: «وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ»، امام (علیه السلام) فرمود: تو را در راه خدا آزاد کردم. (1)
در حدیثی از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) می خوانیم: «الْغَضَبُ نَارٌ مُوقَدَةٌ مَنْ كَظَمَهُ أَطْفَأَهَا وَ مَنْ أَطْلَقَهُ كَانَ أَوَّلَ مُحْتَرِقٍ بِهَا؛ غضب آتشی است شعله ور، کسی که آن را فرو برد آن آتش را خاموش کرده و کسی که رهایش سازد خودش نخستین کسی است که با آن می سوزد (2)».
در کتاب شریف کافی از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است که فرمود: «مَا مِنْ عَبْدٍ عَظَمَ غَيْظاً إِلَّا زَادَهُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ عِزّاً فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ؛ هیچ بنده ای نیست که خشم خود را فرو برد، مگر این که خداوند متعال او را در دنیا و آخرت عزت می دهد (3)».
«النَّائِرَةِ» از مادۀ «نار» گرفته شده و به معنای عداوت و دشمنی است، بنابراین خاموش کردن آتش دشمنی و عداوت در میان مردم، یکی از صفات برجستۀ صالحان و پرهیزکاران است.
بدیهی است که اگر آتش سهای دشمنی و عداوت در جامعه خاموش نگردد
ممکن است سرچشمۀ درگیری ها و حتی جنگ های خونین و طولانی و ویرانگر شود، اما اگر در آغاز توسط خردمندان جامعه خاموش گردد، امنیت و آرامش حاکم خواهد شد.
در شأن نزول آیۀ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا فَرِيقاً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ يَرُدُّوكُمْ بَعْدَ إِيمَانِكُمْ كَافِرِینَ»؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! اگر از گروهی از اهل کتاب، که کارشان نفاق افکنی است اطاعت کنید، شما را پس از ایمان، به کفر باز می گردانند (1)» آمده است که یکی از یهودیان به نام «شاس بن قیس» که در کفر و دشمنی با مسلمین کم نظیر بود، روزی از کنار جمعی از مسلمانان می گذشت، دید جمعی از طایفهٔ اوس و خزرج که سال ها با هم جنگ های خونین داشتند در نهایت صفا و صمیمیت گرد هم نشسته اند، و آتش اختلافات جاهلیت در میان آن ها به کلی خاموش شده است. از دیدن این صحنه ناراحت شد و با خود گفت: اگر این ها تحت رهبری محمد (صلی الله علیه و اله) این گونه پیش روند موجودیت یهود به خطر می افتد. برای روشن کردن آتش اختلاف بین آن ها نقشه ای کشید: به یکی از جوانان یهودی دستور داد که وارد جمع آن ها شود و حوادث خونین جنگ «بعاث» را که در جاهلیت بین اوس و خزرج واقع شده بود به یاد آن ها بیاورد.
این نقشه اثر کرد و آتش فتنه روشن شد و چیزی نمانده بود که آن ها با هم درگیر شوند. خبر به پیامبر اکرم (صلى الله عليه و اله) رسید، به سرعت با جمعی از مهاجران سراغ آن ها رفت و با اندرزهای مؤثر آن ها را از این راه بازداشت تا آن جا که جمعیت سلاح بر زمین گذاشتند و دست به گردن انداختند هم و به شدت گریه کردند و صلح و صفا میان آن ها برقرار شد. در این هنگام آیۀ فوق نازل شد و به آن ها هشدار داد. (2)
امروز هم مشاهده می کنیم دشمنان شیطان صفت کارشان دامن زدن به آتش فتنه هاست، تا مردم را به خود مشغول سازند و آن ها منافع نامشروعشان را به دست آورند.
جملۀ «ضَمِّ أَهْلِ الْفُرْقَةِ» اشاره به آشتی دادن افرادی است که با هم اختلاف دارند و در واقع مکمل «اطْفَاءِ النَّائِرَةِ» می باشد.
همان گونه که «اصلاح ذَاتِ الْبَيْنِ» جملۀ اخیر را تکمیل می کند.
منظور از «اِصْلاح ذَاتِ الْبَيْنِ» این است که میان افرادی که با یکدیگر اختلاف پیدا کرده اند گاهی با نصیحت، گاهی با تشویق و حتی گاهی با کمک های مالی، صلح و صفا برقرار سازیم.
در حدیث معروفی که مرحوم کلینی در کافی نقل کرده میخوانیم که امام صادق (علیه السلام)به مفضل بن عمر که از یاران خاصش بود فرمود: «إِذَا رَأَيْتَ بَيْنَ اثْنَيْنِ مِنْ شِيعَتِنَا مُنَازَعَةً فَافْتَدِهَا مِنْ مَالِي؛ هنگامی که دیدی میان شیعیان ما نزاعی است از مال من چیزی به آن ها بده و نزاع را تمام کن (1)».
در تأیید این حدیث، حدیث دیگری در همان کتاب کافی آمده که راوی می گوید، من و دامادم دربارۀ میراثی با هم مشاجره داشتیم، مفضل از کنار ما گذشت، مدتی توقف کرد، بعد به ما گفت: بیایید به منزل من، ما به منزل او رفتیم و با چهارصد درهم ما را با هم صلح داد و در پایان گفت: «أَمَا إِنَّهَا لَيْسَتْ مِنْ مَالِي وَلَكِنْ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) أَمَرَنِي إِذَا تَنَازَعَ رَجُلَانِ مِنْ أَصْحَابِنَا فِي شَيْءٍ أَنْ أُصْلِحَ بَيْنَهُمَا وَأَفْتَدِيَهَا مِنْ مَالِهِ فَهَذَا مِنْ مَالِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام)؛ بدانید که آنچه به شما دادم از اموال
1) کافی، ج 2، ص 209.
من نیست، امام صادق (علیه السلام) به من امر فرموده که هرگاه دو نفر از اصحاب ما با هم اختلافی داشتند میان آن ها صلح برقرار کن و از مال من به آن ها بده، این مال که به شما دادم مال امام صادق (علیه السلام) است (1)».
اصلاح ذات البین به قدری اهمیت دارد که امام صادق (علیه السلام) در حدیثی فرمود: «صَدَقَةٌ يُحِبُّهَا اللَّهُ إِصْلاحٌ بَيْنِ النَّاسِ إِذَا تَفَاسَدُوا وَتَقَارُبٌ بَيْنِهِمْ إِذَا تَبَاعَدُوا؛ صدقه ای که خداوند آن را (بسیار) دوست دارد اصلاح ذات البین است هنگامی که اختلاف پیدا کنند، و نزدیک ساختن آن ها به یکدیگر هنگامی که از هم دوری کنند (2)».
اهمیت این موضوع تا جایی که امام امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در بستر شهادت فرزندان خود (امام حسن و امام حسین (علیه السلام)) را به آن توصیه کرد و فرمود: أُوصِيكُمَا وَ جَمِيعَ وَلَدِي وَأَهْلِي وَمَنْ بَلَغَهُ كِتَابِي بِتَقْوَى اللَّهِ وَنَظْم أَمْرِكُمْ وَصَلاحٍ ذَاتِ بَيْنِكُمْ فَإِنِّي سَمِعْتُ جَدَّكُمَا (صلى الله عليه واله) يَقُولُ صَلاحُ ذَاتِ الْبَيْنِ أَفْضَلُ مِنْ عَامَّةِ الصَّلَاةِ وَالصِّيَامِ؛ و جميع فرزندانم و اهل بیتم و هر کسی را که این وصیت نامۀ من به دست او برسد، به تقوای الهی و نظم امورتان و اصلاح ذات البين توصیه می کنم زیرا من از جد شما پیغمبر اکرم (صلى الله عليه واله) شنیدم که می فرمود: اصلاح ذات البین از تمام نمازها و روزه ها (ی مستحب) برتر است».
در قرآن مجید نیز بارها به اصلاح میان مسلمان ها توصیه شده است.
تفاوت ميان «ضَمِّ أَهْلِ الْفُرْقَةِ» و «اِصْلاحِ ذَاتِ الْبَيْنِ» به ظاهر در این است که جملۀ اول، خاموش شدن آتش نزاع را در نظر دارد، ولی چون ممکن است ریشه های آن در دل طرفین باقی بماند و باز هم آتش شعله ور گردد، جملۀ دوم می گوید: ریشه ها را نیز اصلاح کن تا هرگز اختلاف برنگردد.
در واقع این پنج وصف با یکدیگر ارتباط نزدیکی دارند، چرا که بسط عدالت در صورتی میسر است که افراد خشمگین خشم خود را فرو برده و آتش عداوت و دشمنی را خاموش کنند و دورافتادگان از یکدیگر را به یکدیگر نزدیک ساخته، میان آن ها صلح و صفا ایجاد کنند. با انجام دادن این امور (که ترتیب طبیعی با هم دارد) جامعۀ اسلامی، سالم، آرام و پیشرو خواهد شد و عدالت بر آنها حاکم می گردد.
سپس در ششمین و هفتمین توصیف صالحان و متقیان عرضه می دارد: «(خداوندا!) به من توفیق ده که نیکی نیکان را آشکار سازم و بدی بدان را پنهان دارم»؛ (وَ إِفْشَاءِ الْعَارِفَةِ، وَسَتْرِ الْعَائِبَةِ).
به گفتۀ ارباب لغت، «عَارِفَةِ» و «معروف» یک معنا دارند و آن هرکار و هر صفتی است که شرع و عقل آن را می پسندد، و واژهٔ «عَائِبَةِ» اسم فاعل از «عیب» است، به معنای کسی که عیبی دارد، و تاء تأنیث در این جا به عنوان مبالغه است، همان گونه که در مورد «علامة» گفته شده، بنابراین باید نیکی نیکان را منتشر ساخت و بدی بدان را مستور نمود؛ دلیل آن هم روشن است: منتشر ساختن نیکی ها باعث تشویق مردم می شود و پنهان ساختن بدی ها سبب فراموشی آن ها می گردد.
امیرمؤمنان (علیه السلام) در عهدنامۀ مالک اشتر کلامی بلیغ در این زمینه دارد، به مالک می فرماید: «وَلْيَكُنْ أَبْعَدَ رَعِيَّتِكَ مِنْكَ، وَأَشْنَاهُمْ عِنْدَكَ، أَطْلَبُهُمْ لِمَعَائِبِ النَّاسِ؛ فَإِنَّ فِي النَّاسِ عُيُوباً، الْوَالِي أَحَقُّ مَنْ سَتَرَهَا، فَلا تَكْشِفَنَّ عَمَّا غَابَ عَنْكَ مِنْهَا، فَإِنَّمَا عَلَيْكَ تَطْهِيرُ مَا ظَهَرَ لَكَ، وَاللَّهُ يَحْكُمُ عَلَى مَا غَابَ عَنْكَ، فَاسْتُرِ الْعَوْرَةَ مَا اسْتَطَعْتَ يَسْتُرِ اللَّهُ مِنْكَ مَا تُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِيَّتِكَ؛ باید دورترین اشخاص و مبغوض ترین آن ها نزد تو کسانی باشند که بیشتر در جستجوی عیوب مردم اند، زیرا در (غالب) مردم عیوبی وجود دارد (که از نظرها پنهان است) و والی از همه سزاوارتر است که آن ها را بپوشاند،
بنابراین لازم است عیوبی را که بر تو پنهان است آشکار نسازی. وظیفۀ تو تنها این است که آنچه را بر تو ظاهر گشته اصلاح کنی، و دربارۀ آنچه از تو مخفی مانده خدا داوری می کند. تا آن جا که در توان داری عیب پوشی کن تا خدا نیز عیوب تو را که دوست داری از رعیتت پنهان باشد، بپوشاند».
در روایات اسلامی نیز تأکید فراوانی بر عیب پوشی شده است، ازجمله در حدیثی می خوانیم که شخصی به پیغمبر اکرم (صلی الله علیه واله) عرض کرد: «أُحِبُّ أَنْ يسترَ اللهُ عَلَى عُيوبِي؛ دوست دارم خداوند عیوب مرا بپوشاند» حضرت فرمود: «اشتر عُيُوبَ إِخْوانِكَ يَسْتُرُ اللَّهُ عَلَيْكَ عُيُوبَكَ؛ عيوب برادران دینی خود را بپوشان، خداوند عیوب تو را می پوشاند (1)».
در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است: «مَنْ سَتَرَ عَلَى مُؤْمِنٍ فَاحِشَةً فَكَأَنَّما أَحْيا مَوْوْدَةً؛ کسی که کار زشت برادر مؤمنش را بپوشاند، مانند کسی است که کودک زنده به زیر خاک شده را نجات دهد (2)».
برابر روایات، اصولاً انسان سعادتمند کسی است که پرداختن به اصلاح عيوب خودش او را از عیب جویی دیگران بازدارد، در حدیثی که مرحوم کلینی در کافی آورده است می خوانیم که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه واله) فرمود: «طُوبَى لِمَنْ مَنَعَهُ عَيْبُهُ عَنْ عُيُوبِ الْمُؤْمِنِينَ مِنْ اِخْوَانِهِ؛ خوشا به حال کسی که پرداختن به عیب خویشتن و را از پرداختن به عیوب مردم بازدارد (3)».
البته گاهی لازم می شود که بدی افراد بد آشکار گردد، و آن زمانی است که آشکار شدن آن سبب نهی از آن می شود، ولی تا به این مرحله نرسد نشر آن جایز نیست و در واقع مصداق غیبت است که به شدت از آن نهی شده است.
در این جا سؤالی مطرح است و آن این که در علم «رجال» به صورت گسترده خوبی ها و بدی های اشخاص منتشر می شود و همچنین در مورد «جرح شاهد» یعنی جایی که شاهد در نزد قاضی شخص آلوده و دروغ گویی است، اما قاضی به حسن ظاهر او اعتماد کرده، در این جا گاهی و اجب می شود که انسان واقعیت را بگوید تا حق به حق دار برسد، همچنین در مقام تظلم و دادخواهی، انسان مجاز است کارهای بد شخص ظالم را بیان کند؛ آیا این گونه کارها با آنچه پیش از این گفته شد، منافات ندارد؟
پاسخ روشن است: این حکم نیز مانند همۀ احکام، استثنائاتی دارد، در مواردی مصلحت اهم ایجاب می کند که بدی اشخاص آشکار شود، در این جا از باب قاعدۀ اهم و مهم اظهار بدی ها جایز و گاهی واجب می شود.
سپس امام (علیه السلام) در پنج و صف دیگر که همه در واقع یک هدف را دنبال می کند، عرضه می دارد: «(خدایا!) به من توفیق ده که با مردم با نرمی برخورد کنم و متواضع باشم و خوش رفتاری نمایم و باوقار و خوش برخورد باشم»؛ (وَلِينِ الْعَرِيكَةِ، وَخَفْضِ الْجَنَاحِ، وَحُسْنِ السِّيرَةِ، وَسُكُونِ الرِّيحِ، وَطِيبِ الْمُخَالَقَةِ).
این صفات پنج گانه همگی دربارهٔ برخورد خوب با دیگران است که انسان با چهرۀ گشاده و با محبت و اظهار مهربانی و خضوع و تواضع رفتار کند، به گونه ای که همگی تحت تأثیر اخلاق خوب او قرار گیرند.
واژۀ (عريكة) به گفتهٔ ارباب لغت، به معنای طبیعت و خوی انسان است و منظور از نرمی آن، برخورد ملایم با دیگران است.
قرآن شریف در مدح پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) می فرماید: «فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ»؛ «به سبب رحمت الهی، در برابر مؤمنان، نرم خو و مهربان شدی! (1)».
در حدیثی آمده است که امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در وصف پیغمبر اکرم فرمود:
1) آل عمران، آیۀ 159.
(وَأَصْدَقَ النَّاسِ لَهْجَةً وَأَوْفَاهُمْ ذِمَّةً وَأَلْيَنَهُمْ عَرِيكَةً؛ آن حضرت راست گوترین مردم و باوفاترین در عهد خود و نرم خوترین اشخاص بود (1)».
در حدیث دیگری امام صادق (علیه السلام) از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) نقل می کند که فرمود: «بَارَكَ اللَّهُ عَلَى سَهْلِ الْبَيْعِ سَهْلِ الشِّرَاءِ سَهْلِ الْقَضَاءِ سَهْلِ الْاِقْتِضَاءِ؛ خداوند بركت دهد به کسی که آسان می فروشد و آسان خریداری می کند و آسان بدهی خود را می پردازد و آسان طلب خود را از بدهکار می خواهد (2)».
واژهٔ «خَفْضِ الْجَنَاح» پایین آوردن بال و پر است، درست مانند پرنده ای که وقتى جوجۀ خود را نوازش می کند. بال و پر خود را بر سر آن می اندازد؛ سپس به معنای تواضع و فروتنی به کار رفته است.
و در قرآن مجید به پیغمبر دستور (صلی الله علیه و اله) داده شده که نسبت به پیروانش «خفض جناح» کند و متواضع باشد «وَاخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ (3)».
و بعضی «خفض جناح» را به معنای اظهار مهربانی هنگام تربیت دیگری دانسته اند. البته موارد استعمال آن مختلف است، گاهی معنای اول مناسب است و گاهی معنای دوم.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) در نامۀ خود به محمد بن ابی بکر (هنگامی که محمد والی مصر بود) چنین می فرماید: «فَاخْفِضْ لَهُمْ جَنَاحَكَ وَأَلِنْ لَهُمْ جَانِبَكَ وَابْسُطُ لَهُمْ وَجْهَكَ وَآسِ بَيْنَهُمْ فِي اللَّحْظَةِ وَالنَّظْرَةِ؛ بال های خود را برای آن ها فرود آور! (و تواضع کن) و در برابر آن ها نرمی کن و چهرۀ خود را گشاده دار، و میان آنان حتی در نگاه کردن مساوات را رعایت کن! (4)».
و تعبیر به «وَ حُسْنِ السِّيرَةِ» یعنی با مردم با محبت و احترام و آسان گیری در کارها رفتار کند.
و اما «وَ سُكُونِ الرِّيحِ» به معنای باوقار بودن است، زیرا «ریح» (باد) نشانۀ سرعت و حرکت با شتاب است و هنگامی که «سکون» به آن اضافه شود مفهومش ترک چنین سرعتی است که به معنای وقار تفسیر شده است.
امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در نهج البلاغه در خطبۀ «همام» یکی از اوصاف مهم پرهیزکاران را چنین بیان می دارد: «فِي الزَّلازِلِ وَقُورٌ؛ هنگام بروز طوفان هایی در زندگی، آن ها وقار و آرامش خود را از دست نمی دهند و با شتاب زدگی عمل نمی کنند»؛ تجربه نیز نشان داده که هرگونه حرکت شتاب زده در برابر حوادث سخت و طوفان ها در غالب موارد نتیجۀ معکوس می دهد؛ باید با وقار و تسلط بر نفس به حل مشکلات پرداخت.
«وَ طِيبِ الْمُخَالَقَةِ» به معنای خوش رفتاری است، زیرا «مخالفة» مصدر باب مفاعله از «خُلق» می باشد و «خُلق» به معنای رفتار است، بنابراین «وَ طِيبِ الْمُخَالَقَةِ» همان برخورد خوب و رفتار همراه با محبت و مهربانی با مردم است.
بنابراین، تفاوت «طيب الْمُخَالَقَةِ» با «حُسْن السِّيرَةِ» این است که اولی اشاره به برخورد خوب هنگام معاشرت با مردم است و دومی ناظر به روش های خوب زندگی است، مانند عیادت بیماران و کمک به نیازمندان و بدهکاران و تسلی دادن مصیبت زدگان، و امثال آن.
مجموع این صفات پن جگانه اشاره به این است که صالحان و پرهیزکاران در ارتباط های اجتماعی چنان رفتار می کنند که اختلافات برطرف شود و رابطهٔ مردم با یکدیگر دوستانه باشد و در برخوردها با چهرۀ گشاده و سخنان دوستانه و رفتارهای مناسب با دیگران روبه رو شوند، و به یقین چنین جامعه ای به تقوا و صلاح نزدیک خواهد شد.
سپس امام (علیه السلام) بعد از این اوصاف به دو وصف دیگر صالحین و متقین اشاره فرموده، به پیشگاه خدا عرضه می دارد: «(خداوندا!) به من توفیق ده که در به دست آوردن فضائل اخلاقی و هرگونه فضیلت فردی و اجتماعی بر دیگران پیشی گیرم و احسان و تفضل را مقدم دارم»؛ (وَالسَّبْقِ إِلَى الْفَضِيلَةِ، وَإِيثَارِ التَّفَضُّلِ).
ظاهر این است که فضیلت در این جا به مفهوم عام آن است که علاوه بر فضائل اخلاقی و کمالات نفسانی، هرگونه کارهای خوب و شایسته و برجسته را نیز شامل می شود.
قرآن مجید خطاب به مؤمنان می فرماید: «فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ»؛ «در انجام کارهای خیر بر یکدیگر پیشی گیرید (1)». و در جای دیگر در بیان اوصاف مؤمنان می فرماید: «أُوْلَئِكَ يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَهُمْ لَهَا سَابِقُونَ»؛ «چنین کسانی در خیرات شتاب می کنند و از دیگران پیشی می گیرند (2)».
انجام کارهای خیر بسیار خوب است، ولی کسانی که در این کارها بر دیگران پیشی می گیرند، فضیلت بیشتری دارند چراکه سرمشق دیگران خواهند شد و این خود فضیلت دیگری است و یا به تعبیر دیگر: از بانیان سنت حسنه محسوب می شوند و می دانیم که برابر روایات، هر کس سنت حسنه ای را بنا بگذارد به تعداد کسانی که به آن عمل می کنند، در نامۀ اعمال او نیز حسنات نوشته می شود.
«تفَضُّل» به معنای احسان و نیکی کردن بدون انتظار جبران، یا پاسخ نیکی دیگری است.
حتى ممکن است شخصی که مورد تفضل قرار می گیرد هرگز استحقاق آن را نداشته باشد، بنابراین «ایثَارِ التَّفَضُّل» به معنای مقدم داشتن تفضل بر پاداش دادن
به اشخاص است، زیرا «ایثار» به معنای هرگونه مقدم داشتن چیزی است و هنگامی که بر نفس اضافه شود، مانند آیۀ شریفۀ «وَ يُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصاصه (1)» به معنای مقدم داشتن دیگری بر خویشتن است.
بر این اساس «اِیثَارِ التَّفَضّل» به این معناست که انسان تنها به پاداش نیکی اشخاص قناعت نکند، بلکه تفضل را (که به معنای احسان بدون عنوان پاداش است) مقدم بشمرد.
البته تفضّل همیشه به معنای بخشیدن چیزی نیست، بلکه عفو خطای دیگران و گذشت از انتقام و مقابله به مثل و امثال آن را نیز شامل می شود، همان گونه که در روایتی در مجموعۀ ورام از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) نقل شده که فرمود: «إِذَا جُمِعَ الْخَلائِقُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ نَادَى مُنَادٍ أَيْنَ أَهْلُ الْفَضلِ فَيَقُومُ أُنَاسٌ وَهُمْ يَسِيرٌ فَيَنْطَلِقُونَ سِرَاعاً إِلَى الْجَنَّةِ فَتَلَقَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ فَيَقُولُونَ إِنَّا نَرَاكُمْ سِرَاعاً إِلَى الْجَنَّةِ فَيَقُولُونَ نَحْنُ أَهْلُ الْفَضْلِ فَيَقُولُونَ مَا كَانَ فَضْلُكُمْ فَيَقُولُونَ كُنَّا إِذَا ظُلِمْنَا غَفَرْنَا وَإِذَا أُسِيءَ إِلَيْنَا عَفَوْنَا وَإِذَا جُهِلَ عَلَيْنَا حَلُمْنَا فَيُقَالُ لَهُمُ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ فَنِعْمَ أَجْرُ الْعامِلِینَ؛ هنگامی که مردم در روز قیامت جمع می شوند، منادی صدا می زند: اهل فضل کجا هستند؟ گروهی - که بسیار اندک اند - به پا خاسته و به سرعت به سوی بهشت می روند، سپس فرشته ها به آن ها می گویند: می بینیم که شما به سرعت به سوی بهشت می روید (دلیلش چیست)؟ می گویند: ما اهل فضل هستیم. فرشته ها می گویند: فضل شما چه بوده است؟ می گویند: هنگامی که به ما ستم می شد می بخشیدیم و هنگامی که بدی به ما می کردند عفو می کردیم و هنگامی که براثر جهل دربارۀ ما خلافی می شد بردباری داشتیم (البته در حق کسانی که مستحق عفو و بخشش هستند). فرشته ها می گویند: وارد بهشت شوید که (سزاوارید و) پاداش عمل کنندگان بسیار خوب است (2)».
در دعایی معروف نیز از خداوند تقاضای رفتار با فضل می کنیم نه با عدالت (اللّهُمَّ عَامِلْنا بِفَضْلِكَ وَلَا تُعَامِلْنَا بِعَدْلِكَ (1)).
سپس امام (علیه السلام) در بیان پانزدهمین صفات برجستۀ صالحان و پرهیزکاران عرضه می دارد: «(خداوندا!) به من توفیق ده که دیگران را به خاطر خطا یا گناهشان سرزنش نکنم»؛ (وَتَرْكِ التَّعْبِيرِ).
«تَعْيِيرِ» در اصل به معنای سرزنش کردن دیگران است، خواه آشکارا باشد یا خصوصی، خواه برای عیبی باشد که دارند یا برای خطا و گناهی که انجام داده اند (از ریشهٔ «عار» گرفته شده) و این از صفات رذیله است و در برابر آن، عیب پوشی و یا نصیحت و اندرز نسبت به خطاها و عیوب قرار دارد.
از بعضی از احادیث استفاده می شود که هرگاه کسی دیگری را به خاطر عیب و خطایی سرزنش کند سرانجام خودش به آن مبتلا خواهد شد؛ پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) می فرماید: «مَنْ عَيَّرَ أَخَاهُ بِذَنْبٍ قَدْ تَابَ مِنْهُ لَمْ يَمُتْ حَتَّى يَعْمَلَهُ».
در کتاب شریف کافی نیز از آن حضرت نقل شده که فرمود: «مَنْ أَذَاعَ فَاحِشَةً كَانَ كَمُبْتَدِئِهَا وَمَنْ عَيَّرَ مُؤْمِناً بِشَيْءٍ لَمْ يَمُتْ حَتَّى يَرْكَبَه؛ اگر کسی کار زشتی را که از دیگری سرزده، در میان مردم فاش و منتشر کند مانند آن است که خود او انجام داده است، و کسی که مؤمنی را به خاطر چیزی سرزنش کند، نمی میرد تا این که خودش مرتکب آن می شود (2)».
البته نصیحت و اندرز و حتی توبیخ به قصد اصلاح، با مسألهٔ تعییر و سرزنش تفاوت روشنی دارد.
شانزدهمین وصفی که امام (علیه السلام) برای صالحان و پرهیزکاران ذکر می کند و از خداوند توفیق انجام آن را می طلبد، این است: «(خداوندا!) به من توفیق ده که از احسان به غیر مستحق خودداری کنم»؛ (وَالْإِفْضَالِ عَلَى غَيْرِ الْمُسْتَحِقِّ). (1)
به همان اندازه که انسان باید مستحقین را در نظر داشته باشد، باید غیر مستحق را از نظر براند و برای خوشایند افراد زورمند و بانفوذ جامعه، کمکی به ویژه از اموال بیت المال را به سوی آن ها روانه نکند، که این ظلمی است فاحش و گناهی است نابخشودنی.
حدیث جامع و جالبی در این باره از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) نقل شده که این حقیقت را کاملاً روشن می سازد: مرحوم کلینی در کتاب کافی نقل می کند که در دوران خلافت امیرمؤمنان علی (علیه السلام) گروهی از شیعیان نزد آن حضرت رفتند و عرض کردند: ای امیرمؤمنان! ای کاش بخشی از اموال بیت المال را میان رؤسا و اشراف تقسیم کنی و آن ها را بر ما مقدم شماری تا پایه های حکومتت محکم شود، آنگاه به تقسیم مساوی و عادلانۀ بیت المال میان رعیت بپردازی!
حضرت فرمود: «أَتَأْمُرُونِّي وَيْحَكُمْ أَنْ أَطْلُبَ النَّصْرَ بِالظُّلْم وَالْجَوْرِ فِيمَنْ وُلِّيتُ عَلَيْهِ مِنْ أَهْلِ الْإِسْلَامِ لَا وَاللَّهِ لَا يَكُونُ ذَلِكَ مَا سَمَرَ السَّمِيرُ وَمَا رَأَيْتُ فِي السَّمَاءِ نَجْماً وَاللَّهِ لَوْ كَانَتْ أَمْوَالُهُمْ مَالِي لَسَاوَيْتُ بَيْنَهُمْ فَكَيْفَ وَإِنَّمَا هِيَ أَمْوَالُهُمْ؛ واى بر شما! آیا به من توصیه می کنید که پیروزی شخص خودم را با ظلم و جور نسبت به مسلمانانی که والی آن ها هستم طلب کنم؟ نه، به خدا سوگند چنین چیزی رخ نمی دهد تا زمانی که شب و روز رفت و آمد دارد و تا وقتی که در آسمان ستاره ای می بینم. به خدا سوگند اگر این اموال مال شخصی من نیز بود، میان آن ها مساوات می کردم، چه رسد به این که اموال مردم و بیت المال است».
1) «افضال» در این جمله عطف به «تعییر» است یعنی همان گونه که واژهٔ «ترک» اضافه به «تعییر» شده اضافه به «افضال» هم می شود و منظور «ترک افضال» است.
سپس امام علی (علیه السلام) مدتی سکوت کرد، بعد سر خویش را بلند نمود و فرمود: «هر کس از شما که مالی دارد از فساد در آن بپرهیزد زیرا دادن مال به غیر مستحق تبذیر و و اسراف است، ممکن است صاحبش را در میان جامعه بلند آوازه کند، ولی در نزد خدا پست می سازد (1)».
در واقع این نوعی سیاست فرمانروایان ظالم و بی تقواست که سعی می کنند به افراد بانفوذ جامعه و رؤسای گروه ها امتیازات مهمی از بیت المال مسلمین بدهند و حمایت آن ها را جلب نمایند، هر چند حق مظلومان و نیازمندان جامعه ضایع شود.
در عصر و زمان ما دادن این گونه امتیازهای بی دلیل که به «رانت» معروف است بسیار بیش از گذشته شده و غالباً اموال عمومی به دست گروهی ناصالح می افتد که مدیحه خوان حاکمان ظلم و جورند.
سپس امام (علیه السلام) در هفدهمین توصیف آن ها عرضه می دارد: «(خداوندا!) توفیق ده که سخن حق بگویم هر چند سخت و سنگین باشد»؛ (وَالْقَوْلِ بِالْحَقِّ وَإِنْ عَزَّ).
واژهٔ «عز» فعل ماضی از مادۀ «عِزّ» است و دو معنا دارد: نخست: کارهای شاق و مشکل، و دوم امور نادر و کمیاب، و هر دو معنا در عبارت امام (علیه السلام) محتمل است. بنابر معنای اول مفهوم جمله این می شود که به من توفیق ده سخن حق را بگویم هرچند بر من گفتن آن و بر مردم شنیدن آن مشکل باشد؛ و بنابر معنای دوم این است: به من توفیق ده که سخن حق بگویم هر چند در میان انبوه باطل ها، سخن حق گفتن کم و نادر باشد.
در روایات اسلامی نیز توصیۀ زیادی به گفتن حق شده، از جمله در روایتی می خوانیم که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) به ابوذر فرمود: «قُلِ الْحَقَّ وَإِنْ كَانَ مُرّاً؛ سخن حق بگو هرچند برای گروهی تلخ باشد (2)».
اتفاقا ابوذر بر اثر عمل مستمر به این توصیۀ پیغمبر (صلی الله علیه و اله) مرارت ها کشید و از شام به مدینه و از مدینه به ربذه - منطقه ای بد آب و هوا - تبعید شد و در آن جا چشم از جهان فرو بست.
در خطبه ای از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در نهج البلاغه آمده است: «وَ اعْلَمُوا رَحِمَكُمْ اللَّهُ أَنَّكُمْ فِي زَمَانِ الْقَائِلُ فِيهِ بِالْحَقِّ قَلِيلٌ وَالنِّسَانُ عَنِ الصِّدْقِ كَلِيلُ وَاللَّازِمُ لِلْحَقِّ ذَلِيلٌ؛ رحمت خدا بر شما! بدانید که شما در زمانی قرار گرفته اید که گویندۀ حق، کم، و زبان از گفتار راست عاجز و ناتوان است و همراهان حق، خوارند».
افراد شجاع و با ایمان کسانی هستند که در هر شرایطی سخن حق را می گویند، هرچند در نظر گروهی ناخوش باشد و یا طرفداران کمی داشته باشد.
سپس در هجدهمین و نوزدهمین توصیف صالحان و پرهیزکاران عرضه می دارد: «خداوندا! به من توفیق ده که گفتار و کردار خیرم را کم بشمرم، اگرچه زیاد باشد و گفتار و رفتار شرم را زیاد بشمرم، هرچند کم باشد»؛ (وَاسْتِقْلالِ الْخَيْرِ وَإِنْ كَثُرَ مِنْ قَوْلِي وَفِعْلِي، وَاسْتِكْثَارِ الشَّرِّ وَإِنْ قَلَّ مِنْ قَوْلِي وَفِعْلِي).
روشن است که اگر انسان گفتار و یا رفتار خیر خود را کوچک بشمرد، نه مغرور می شود نه گرفتار تکبر و بزرگ بینی بلکه سراغ کارهای بیشتر و بهتری می،رود اما اگر آن را بزرگ بشمرد گرفتار غرور میشود و چه بسا به کارهای دیگر اعتنا نکند
و همچنین اگر گفتار و رفتار شرّ خود را بزرگ بشمرد، هرچند کم باشد، سبب می شود که سراغ کارهای زشت مهم تر نرود و در واقع این تفکر حجابی میان او و رفتارها و گفتارهای زشت و بد می شود.
مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی بابی تحت عنوان «استصغار الذنب» منعقد کرده و در حدیث دوم آن از امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) نقل می کند که فرمود: «لا تَسْتَكْثِرُ وا كَثِيرَ الْخَيْرِ وَلَا تَسْتَقِلُّوا قَلِيلَ الذُّنُوبِ فَإِنَّ قَلِيلَ الذُّنُوبِ يَجْتَمِعُ حَتَّى
يَكُونَ كَثِيراً؛ کار خیر فراوان را زیاد مشمرید و گناهان کوچک را کوچک ندانید، زیرا گناهان کوچک به تدریج جمع می شود و زیاد خواهد شد (1)».
اضافه بر این، اگر اعمال و رفتار خود را در برابر عظمت خدا قرار دهیم هر کار خیری کوچک است و هر کار شری بزرگ.
آیا منظور از زیاد یا کم شمردن، از نظر کمیت است یا کیفیت؟
در ظاهر، عبارت امام (علیه السلام) شامل هر دو می شود و آثار مثبت و منفی هر دو یکسان است، بنابراین عبارت را باید به صورت عام مطرح کرد.
در حدیثی که مرحوم کلینی در کافی از امام موسی بن جعفر (علیه السلام) نقل می کند، می خوانیم که به یکی از فرزندان خود فرمود: «يَا بُنَيَّ عَلَيْكَ بِالْجِدٌ لا تُخْرِجَنَّ نَفْسَكَ مِنَ حَدِّ التَّقْصِيرِ فِي عِبَادَةِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ وَطَاعَتِهِ فَإِنَّ اللَّهَ لَا يُعْبَدُ حَقَّ عِبَادَتِهِ؛ فرزندم! تا می توانی (برای کارهای خیر) تلاش و کوشش کن و خود را از حدّ تقصیر و کوتاهی کردن در عبادت خداوند متعال و اطاعت او فراتر مبر، زیرا خداوند به قدری باعظمت است که هیچ کس نمی تواند حق عبادت او را به جا آورد (2)».
و از این جا روشن می شود که این تصور که کوچک شمردن کار خیر و بزرگ شمردن کار شر نوعی دروغ است، تصور اشتباهی است، چراکه وقتی آن ها را در برابر عظمت خدا قرار می دهیم، واقعاً کارهای مهم خیر، کم ارزش و کارهای کوچک شر، مهم می شود.
مرحوم قطب راوندی در کتاب لب اللباب چنین نقل می کند که شخصی از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) دربارۀ درجات دوستان خدا سؤال کرد، امام (علیه السلام) فرمود: «أَدْنَى دَرَجَاتِهِمْ مَنِ اسْتَصْغَرَ طَاعَتَهُ وَاسْتَعْظَمَ ذَنْبَهُ وَهُوَ يَظُنُّ أَنْ لَيْسَ فِي الدَّارَيْنِ مَأْخُودَ غَيْرُهُ فَغُشِيَ عَلَى الْأَعْرَابِيِّ فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ هَلْ دَرَجَة أَعْلَى مِنْهَا قَالَ نَعَمْ سَبْعُونَ دَرَجَةً؛
کمترین درجات آن ها این است که اطاعت خود را کوچک می شمرند و گناه خود را بزرگ، و تصور می کنند که در تمام دنیا و آخرت کسی جز آن ها گناه کار نیست. هنگامی که امام (علیه السلام) این جواب را فرمود، مرد عرب مدهوش شد و وقتی به هوش آمد سؤال کرد: (اگر این کمترین درجات آن هاست)، آیا درجات بالاتری نیز هست؟ حضرت فرمود: آری! هفتاد درجه بالاتر از آن وجود دارد (1)».
از سؤال و جواب استفاده می شود که سؤال کننده، شخص ناآگاهی نبود، بلکه هوشیار و با استعداد و از رهروان راه حق بود که چنان جوابی آن گونه تأثیر را در او گذاشت.
آن گاه امام (علیه السلام) در بیستمین درخواستش از خداوند عرضه می دارد: «این توفیقات را برای من به دوام اطاعت و ملازمت با جماعت و دوری از بدعت گذاران و کسانی که آراء ساختگی خود را به کار می بندند، کامل فرما»؛ (وَأَكْمِلْ ذَلِكَ لِي بِدَوَامِ الطَّاعَةِ، وَلُزُومِ الْجَمَاعَةِ، وَرَقْضِ أَهْلِ الْبِدَعِ، وَمُسْتَعْمِلِ الرَّأْيِ الْمُخْتَرَع).
در واقع امام (علیه السلام) در این تقاضا برای چهار مطلب مهم از خدا توفیق طلبیده است که اولین آن دوام اطاعت پروردگار است؛ اگر انسان همۀ صفات نیک را داشته باشد اما اطاعت پروردگار را دوام نبخشد ارزشی برای او نخواهد داشت، و به تعبیر دیگر: تکمیل کنندۀ آن صفات در مرحلۀ اول، اطاعت فرمان خداست. در مرحلۀ دوم، ملازمت با جماعت است. منظور از «ملازمت» جدا نشدن و منظور از «جماعت» مسلمانانی است که پیرو حق اند.
در روایات تأکید شده که از جماعت مسلمین جدا نشوید، وگرنه در دام شیطان خواهید افتاد.
1) مستدرك الوسائل، ج 1، ص 133.
امیر مؤمنان (علیه السلام) در نهج البلاغه فرموده است: «وَ الْزَمُوا السَّوَادَ الْأَعْظَمَ فَإِنَ يَدَ اللَّهِ [عَلَى] مَعَ الْجَمَاعَةِ وَإِيَّاكُمْ وَالْفُرْقَةَ فَإِنَّ الشَّاذَ مِنَ النَّاسِ لِلشَّيْطَانِ كَمَا أَنَّ الشَّانَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئب؛ همیشه همراه جمعیت های بزرگ (اکثریت طرفدار حق) باشید، که دست خدا با جمعیت است. از جدایی بپرهیزید (جدایی از توده های با ایمان و صالح) زیرا افراد تنها و جدا از جمعیت، نصیب شیطان اند، همان گونه که گوسفند جدا از گلۀ گوسفندان، طعمۀ گرگ است».
اشتباه نشود! جماعت همیشه به معنای اکثریت نیست، چرا که قرآن مجید بارها تصریح کرده که گاهی اکثریت ها در مسیر انحرافی گام برمی دارند: در آیۀ 103 سورۀ یوسف می خوانیم: «وَ ما أَكْثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنينَ»؛ «اکثر مردم، هر چند اصرار داشته باشی (در بعضی از زمان ها) ایمان نمی آورند»؛ بلکه منظور جماعتی است که در مسیر حق و پیرو فرمان خداست.
همان گونه که در حدیثی از پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و اله) می خوانیم که از آن حضرت سؤال کردند: «مَا جَمَاعَةٌ أُمَّتِكَ قَالَ مَنْ كَانَ عَلَى الْحَقِّ وَإِنْ كَانُوا عَشَرَةً؛ جماعت امت شما چه کسانی هستند؟ در پاسخ فرمود: کسانی که در مسیر حق باشند، هر چند ده نفر بیشتر نباشند (1)».
و در حدیث دیگری آمده است: «جَمَاعَةٌ أُمَّتِی أَهْلُ الْحَقِّ وَإِنْ قَلُّوا؛ جماعت امت من اهل حق و کسانی هستند که از حق پیروی می کنند، هرچند کم باشند (2)».
و در سومین و چهارمین درخواست عرضه می دارد: «صفات گذشته را با دوری از اهل بدعت و کسانی که از آراء ساختگی پیروی می کنند کامل کن».
منظور از «بدعت» عقاید و احکامی است که در متون اصلی اسلام نیامده و افرادی آن را براساس نظر شخصی خود بنا می گذارند و مردم را به سوی آن
دعوت می نمایند، مانند عبادات و اذکاری که بعضی از صوفیه برای خود ابداع کرده اند و آنچه بعضی از خلفا بر خلاف سنت پیغمبر (صلى الله علیه و اله) بدعت نهادند که مصداق های آن در تاریخ اسلام فراوان است. در واقع تمام فرقه های انحرافی گرفتار بدعت گذاری هستند و یا از بدعت گذاران پیروی می کنند.
تفاوت ظاهری میان «رَفْضِ أَهْلِ الْبِدَع» و «مُسْتَعْمِلِ الرَّأْيِ الْمُخْتَرَع» از این نظر است که اولی اشاره به بدعت گذاران و دومی اشاره به پیروان آن هاست.
بدیهی است که صفات فاضلهٔ گذشته در صورتی کامل خواهد شد که انسان نه خود بدعتی بگذارد و نه از بدعت گذاران تبعیت کند.
معنای «بدعت» در لغت انجام هرکار نوظهوری است، ولی در اصطلاح شرع، این است که چیزی را که جزء شریعت اسلامی نیست جزء آن قرار دهند و یا چیزی را که جزء شریعت است از آن بردارند. این کار به ادلۀ اربعه حرام و باطل است و متأسفانه در طول تاریخ اسلام کسان زیادی بودند که یا در عقاید، بدعت گذار شدند و یا در احکام شرع، و علما و دانشمندان اسلام در برابر آن ها می ایستادند. بدیهی است که اگر شریعت اسلام دستخوش بدعت شود به مرور زمان چیزی از آن باقی نخواهد ماند.
واژهٔ «رأی» در لغت به معنای اعتقاد به چیزی یا پذیرش حکم یا موضوعی است، اما در اصطلاح شرع، «اصحاب الرأی» به کسانی گفته می شود که در مسائل فقهی بدون نص و روایت، به رأی خود فتوا می دهند، از طریق قیاس کردن به احکام دیگر شرع و یا از طریق بررسی مصالح و مفاسدموضوع به اعتقاد خودشان. اصطلاح «اصحاب الرأی» بیشتر به پیروان ابوحنیفه گفته می شود، زیرا او در عمل کردن به آرای خویش، بیش از دیگران اصرار داشت. توصیف «رأی» به «مخترع» در کلام امام (علیه السلام) در واقع توضیح آن است، چرا که «رأی» به آراء ساختگی و اختراع شده اطلاق می شود.
به هر حال، امام (علیه السلام) از خدا می خواهد که به او توفیق دهد هرگز دنبال بدعت گذاران نرود و نیز کسانی را که براساس نظر خود، احکام الهی را تغییر می دهند به رسمیت نشناسد.
مرحوم کلینی در کتاب کافی بابی تحت عنوان «البدع والرأى والمقائیس» باز کرده و در آن 22 حدیث در این زمینه از معصومین (علیه السلام)نقل نموده است، و مرحوم شیخ حر عاملی نیز در وسائل الشیعه، ج 11 بابی در همین زمینه آورده و در آن هفت حدیث نقل کرده است.
از جمله مرحوم کلینی در حدیث دوم آن باب از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) نقل می کند که فرمود: «إِذَا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فِي أُمَّتِي فَلْيُظْهِرِ الْعَالِمُ عِلْمَهُ فَمَنْ لَمْ يَفْعَلْ فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ؛ هنگامی که در میان امت من بدعت ها ظاهر شود عالمان دین باید علم خود را آشکار سازند (و با آن بدعت مبارزه کنند) و هر کس چنین نکند لعنت خدا بر او باد (1)».
و در حدیث دیگری که امام صادق (علیه السلام) از رسول خدا (صلى الله عليه و اله) نقل فرموده، می خوانیم: «كُلُّ بِدْعَةٍ ضَلالَةٌ وَكُلُّ ضَلالَةٍ فِي النَّارِ؛ هر بدعتی گمراهی است و هر گمراهی ای در آتش دوزخ است (2)».
امام صادق (علیه السلام) دربارۀ تکیه کردن بر رأی و قیاس در احکام الهی می فرماید: «انَّ السُّنَّةَ لا تُقَاسُ أَلا تَرَى أَنَّ امْرَأَةً تَقْضِي صَوْمَهَا وَلَا تَقْضِي صَلَاتَهَا يَا أَبَانُ إِنَّ السُّنَّةَ إِذَا قِيسَتْ مُحِقَ الدِّينُ؛ سنت پیغمبر اکرم (صلى الله عليه و اله) با قیاس ثابت نمی شود؛ آیا نمی بینی که زن (هنگام عادت ماهیانه) روزۀ خود را قضا می کند، ولی نمازش را قضا نمی کند (با این که قیاس می گوید نماز، کمتر از روزه نیست)، ای ابان! (یکی از اصحاب
خاص آن حضرت) اگر سنت پیغمبر از راه قیاس اثبات شود، دین (به تدریج) محو خواهد شد (1)».
حتی از بعضی از روایات استفاده می شود که باید در برابر اهل بدعت ایستاد و آن ها را رسوا کرد و آبروی آن ها را برد تا در تغییر احکام اسلام طمع نکنند. (2)
چرا گروهی سراغ بدعت و قیاس و آراء خویش رفته اند؟
می دانیم که پیغمبر اکرم (صلى الله عليه و اله) قسمت مهمی از عمر خویش را در غزوات و مبارزه با دشمن گذراند و این حوادث سخت، کمتر اجازه می داد که به بیان احکام بپردازد، هرچند اصول احکام اسلام را بیان فرمود، ولی بیان همۀ احکام را به جانشینان خود، یعنی امامان معصوم (علیه السلام) واگذار کرد و در حدیث ثقلین تصریح فرمود که اگر دنبال آن ها حرکت کنید، گمراه نخواهید شد.
به همین دلیل، علمای مکتب اهل بیت (علیه السلام) که احکام خود را از ائمه معصومین (علیه السلام) گرفته اند، گرفتار بدعت و قیاس و رأی نشده اند، زیرا از آن بزرگواران در همۀ ابواب فقه، به قدر کافی روایت داشتند.
اما کسانی که این مسیر را رها کردند، دستشان از روایات خالی شد و از طرفی نمی توانستند موضوعات را بدون حکم رها کنند، در نتیجه مجبور شدند به سراغ رأى و قیاس و اجتهاد به معنای مراجعه به آراء خویش بروند و همین امر سبب انحراف در بسیاری از احکام شد.
ابن خلدون در مقدمۀ خود از ابوحنیفه نقل می کند که تنها به هفده حدیث (از پیغمبر اکرم (صلى الله عليه و اله)) اعتقاد داشت. (3)
محدث مشهور، خطیب بغدادی (463ه) ذیل تذکرهٔ طولانی ابو حنیفه از
محدّث عبد الرزاق الصنعانی (211ه) روایت می کند که تنها در حدود بیست حدیث از ابوحنیفه نقل شده است. (1)
بدیهی است! کسی که دستش از احادیث پیغمبر اکرم (صلى الله عليه و اله) این قدر خالی باشد، برای یافتن احکام اسلامی چاره ای جز این ندارد که سراغ رأی و قیاس و یک سلسله ظنیات برود.
1) تاریخ بغداد، ج 13، ص 448.
و مرا به کسالت در عبادتت مبتلا مکن و گرفتار نابینایی از طریق خود مگردان و در معرض مخالفت با محبت تو (و آنچه دوست داری) قرار مده! توفیقم ده که هرگز به کسانی که از تو دور شده اند نزدیک نشوم و از کسانی که نزدیک به تو هستند دور نگردم.
امام (علیه السلام) در این بخش از دعا هفت تقاضا از خداوند می کند که هر کدام از آن ها در واقع مکمل دیگری است: در اولین و دومین درخواست عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آل محمد درود فرست و وسیع ترین روزی ات را بر من هنگامی قرار ده که سن من بالا می رود (و ضعف و ناتوانی بر من چیره می شود)
و قوی ترین قوتت را در من هنگامی قرار ده که به زحمت می افتم»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَاجْعَلْ أَوْسَعَ رِزْقِكَ عَلَيَّ (1)إِذَا كَبِرْتُ، وَأَقْوَى قُوَّتِكَ (2)فِيَّ إِذَا نَصِبْتُ). واژهٔ «نصبتُ» از مادهٔ «نَصْب» در این گونه موارد به معنای خسته شدن و فرسوده گشتن است.
بدیهی است که انسان هنگام پیری و ناتوانی به کمک نیاز دارد تا برای به دست آوردن روزی آبرومندانه و انجام کارهای مشکل به زحمت نیفتد؛ این دو درخواست در واقع یکدیگر را تکمیل می کنند.
البته در این درخواست ها پیامی برای همهٔ اهل ایمان وجود دارد، که مراقب پیران و بزرگسالان و افراد ضعیف و ناتوان باشند و کسانی را که نیازمند کمک دیگران هستند به حال خود رها نکنند.
در عصر و زمان ما برای جبران مشکلات افراد بزرگسال قانونی به نام «بازنشستگی» گذاشته شده که در جای خود قانون بسیار خوبی است، چیز مجانی به افراد بزرگسال و بازنشسته نمی دهند، بلکه از دورانی که کار می کنند برای آن ها پس انداز کرده و در زمان بازنشستگی به آن ها می دهند و این تدبیر خوبی است.
همچنین چیزی به نام «بیمۀ از کارافتادگی» ایجاد شده که به داد افراد ناتوان می رسد، و در صورتی که این قوانین به خوبی اجرا شوند بسیاری از مشکلات جامعه حل خواهد شد و در واقع پیامی که دعای امام (علیه السلام) دارد عملی می شود.
سپس در سومین و چهارمین و پنجمین درخواست عرضه می دارد: «خداوندا!
1) «اجعل» از افعالی است که دو مفعول می گیرد و در این جا مفعول اول آن «اوسع» و مفعول دوم آن «علی» می باشد که متعلق به محذوفی است (کائناً على) و احتمالات دیگری که داده شده اعتباری ندارند.
2) «قوت» در واقع همان قدرت است و در قرآن مجید چندین بار خداوند به عنوان «قوی»توصیف شده و چنان نیست که این وصف مخصوص غیر انسان ها باشد، زیرا همان طور که گفتیم، «قوّت» مفهومی شبیه قدرت دارد و در قدرت خداوند جای تردید نیست.
مرا به کسالت در عبادتت مبتلا مکن و گرفتار نابینایی در برابر راه خودت مگردان و در معرض مخالفت با محبتت قرار مده»؛ (وَلا تَبْتَلِيَنِّي بِالْكَسَلِ عَنْ عِبَادَتِكَ، وَلا الْعَمَى عَنْ سَبِيلِكَ، وَلا بِالتَّعَرُّضِ لِخِلافِ مَحَبَّتِكَ).
جملهٔ «وَ لا تَبْتَلِيَنِّی» از مادهٔ «ابتلاء» در این جا به معنای مبتلا و گرفتار چیزی شدن است.
می دانیم کسالت و تنبلی در عبادت حالتی است که برای افراد ناآگاه و دور از معرفت عبادت پروردگار رخ می دهد و همواره عبادت را باری بر دوش خود می بینند؛ قرآن مجید آن را یکی از صفات منافقان شمرده است: «إِنَّ الْمُنافِقِينَ يُخادِعُونَ اللَّهَ وَهُوَ خادِعُهُمْ وَإِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قَامُوا كُسالَى»؛ «منافقان به گمان خود می خواهند خدا را فریب دهند؛ در حالی که او آن ها را فریب می دهد؛ و هنگامی که به نماز برمی خیزند، با کسالت برمی خیزند (1)».
این در حالی است که اهل معرفت، وقت عبادت برای آن ها شیرین ترین وقت هاست و از عبادت خود لذتی می برند که با هیچ یک از لذات دنیا قابل مقایسه نیست؛ می دانند چه می گویند و چه می خواهند و با چه کسی روبه رو هستند، به همین دلیل انتظار وقت عبادت را می کشند، به ویژه لذت آن ها از سحر خیزی و عبادت شبانه، بسیار بیشتر است.
نابینا شدن در برابر راه پروردگار به معنای گمراه شدن و نشناختن راه حق است که براثر هوی و هوس ها یا وسوسۀ شیطان حاصل می شود و این که همه روزه در نمازهایمان در سورۀ حمد بارها از خدا تقاضا می کنیم که ما را به صراط مستقیم هدایت کند، اشاره به همین معناست.
1) نساء، آیۀ 142.
و تعرض خلاف محبت پروردگار یعنی انسان در مسیری قرار گیرد که با محبت خدا سازگار نیست و این همان مسیر شیطان و هوی های نفسانی است.
در واقع امام (علیه السلام) نه تنها عدم ابتلا به کسالت در عبادت را می خواهد، بلکه محبت او را می طلبد، محبتی که برترین خواستۀ اهل معرفت است، محبتی که انسان را وادار به اطاعت فرمان او می کند.
البته محبت در انسان ها نوعی تعلق قلبی به شخص یا چیزی است و در مورد خداوند معقول نیست، بلکه منظور از محبت خداوند، رضای او و عنایت خاص او به بندگان است.
سرانجام در ششمین و هفتمین تقاضا از درگاه خدا می خواهد: «هرگز به کسانی که از او دور شده اند نزدیک نشود و از کسانی که نزدیک به او هستند دور نگردد»؛ (وَلا مُجَامَعَةِ مَنْ تَفَرَّقَ عَنْكَ، وَلا مُفَارَقَةِ مَنِ اجْتَمَعَ إِلَيْكَ).(1)
این دو درخواست نیز مکمل یکدیگر است، زیرا نزدیک شدن به مقربان می شود که انسان رنگ و بوی آن ها را بگیرد و دور شدن از دورافتادگان می شود که خلق و خوی آن ها در وی اثر نگذارد.
1) در جملۀ «مَنِ اجْتَمَعَ إِلَيْكَ» «اجْتَمَعَ» با «إلى» متعدی شده در حالی که معمولاً با «مع» متعدی می شود، دلیلش این است که در این جا «إلى» معنای «مع» دارد.
أَللَّهُمَّ اجْعَلْنِي أَصُولُ بِكَ عِنْدَ الضَّرُورَةِ، وَأَسْأَلُكَ عِنْدَ الْحَاجَةِ، وَأَتَضَرَّعُ إِلَيْكَ عِنْدَ الْمَسْكَنَةِ، وَلا تَفْتِنِّي بِالْاسْتِعَانَةِ بِغَيْرِكَ إِذَا اضْطُرِرْتُ، وَلَا بِالْخُضُوعِ لِسُؤَالِ غَيْرِكَ إِذَا افْتَقَرْتُ، وَلَا بِالتَّضَرُّعِ إِلَى مَنْ دُونَكَ إِذَا رَهِبْتُ، فَأَسْتَحِقَّ بِذَلِكَ خِذْلانَكَ وَمَنْعَكَ وَإِعْرَاضَكَ، يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.
أَللَّهُمَّ اجْعَلْ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ فِي رُوعِي مِنَ التَّمَنِّي وَالتَّظَنِّي وَالْحَسَدِ ذِكْراً لِعَظَمَتِكَ، وَتَفَكَّراً فِي قُدْرَتِكَ، وَتَدْبِيراً عَلَى عَدُوِّكَ، وَمَا أَجْرَى عَلَى لِسَانِي مِنْ لَفْظَةِ فُحْشِ أَوْ هُجْرٍ أَوْ شَتْمِ عِرْضِ أَوْ شَهَادَةِ بَاطِلِ أَوِ اغْتِيَابِ مُؤْمِنٍ غَائِبٍ أَوْ سَبِّ حَاضِرٍ وَمَا أَشْبَهَ ذَلِكَ نُطْقاً بِالْحَمْدِ لَكَ، وَإِغْرَاقاً فِي الثَّنَاءِ عَلَيْكَ، وَذَهَابِاً فِي تَمْجِيدِكَ، وَشُكْراً لِنِعْمَتِكَ، وَاعْتِرَافاً بِإِحْسَانِكَ، وَاحْصَاءً لِمِنَيْكَ.
امام (علیه السلام) در این بخش از دعا، شش درخواست از خداوند دارد، نخست عرضه می دارد: «خداوندا! (حال) مرا چنان قرار ده که هنگام ضرورت و نیاز تنها به سوی تو روی آورم»؛ (أَللَّهُمَّ اجْعَلْنِي أَصُولُ بِكَ عِنْدَ الضَّرُورَةِ).
واژۀ «أَصُولُ» از ماده «صول» و اسم مصدر آن «صولة» می باشد، و در اصل به معنای حمله کردن و پریدن به سوی چیزی است، و در این جا به معنای توجه شدید به خداوند هنگام نیازهای مهم است.
سپس عرضه می دارد: «و هنگام نیاز تنها از تو درخواست کنم»؛ (وَأَسْأَلُكَ عِنْدَ الْحَاجَةِ).
این جمله تأکیدی است بر جملۀ سابق، همان گونه که جملهٔ بعد از آن نیز تأکید بر هر دو می باشد، عرضه می دارد: «و هنگام فقر و پریشانی تنها به درگاه تو روی آورم»؛ (أَتَضَرَّعُ إِلَيْكَ عِنْدَ الْمَسْكَنَةِ).
بدیهی است که هر کس هر چه دارد از خدا دارد، بنابراین چه نیاز که انسان
دست حاجت به سوی نیازمندی همچون خود دراز کند؟! چه بهتر که آب را از سرچشمه بگیرد، از کسی که بی نیاز مطلق است و همگان به او نیازمندند. تعبیر «بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدیرٌ» در آیۀ 26 سوره آل عمران، اشاره به این است که تمام خیرات و نیکی ها تنها به دست خداست (مقدم داشتن «بیدک» بر «الخیر» که در اصطلاح «تقدیم ما حقه التأخیر» نامیده می شود، دلیل بر حصر است).
سپس در سه جملهٔ هماهنگ دیگر از خدا چنین تقاضا می کند: «(خداوندا!) مرا به کمک گرفتن از غیر خودت هنگام اضطرار مبتلا مکن و نه به خضوع دربرابر درخواست از غیر خودت هنگام فقر و نه تضرع در برابر کسانی که از تو پایین ترند هنگام ترس و وحشت»؛ (وَ لا تَفْتِنِّي(1)بِالاسْتِعَانَةِ بِغَيْرِكَ إِذَا اضْطُرِرْتُ، وَلَا بالخضوع لسؤالِ غَيْرِكَ إِذَا افْتَقَرْتُ، وَلا بِالتَّضَرُّع إِلَى مَنْ دُونَكَ إِذَا رَهِبْتُ(2)).
شکی نیست که انسان در زندگی گرفتار تنگناهایی می شود و به کمک دیگران نیاز دارد، گاهی به خاطر شدت اضطرار، و گاهی به سبب فقر و پریشانی، و گاهی به سبب ترس ناچار است نزد دیگران تضرع و زاری کند.
ولی از آن جا که هیچ کس جز خدا نمی تواند این مشکلات را به خوبی حل کند و به فرض که کسی بتواند بخشی از آن را حل کند، خضوع و درخواست از غیر خدا نوعی ذلت و گمراهی است، لذا امام (علیه السلام) از خدا تقاضا می کند: کاری کن تا هنگام بروز این گونه مشکلات، تنها به سوی تو آیم و تو آن ها را برای من حل کنی، که تواضع و خضوع در برابر تو افتخار است.
1) 1 . جملۀ «ولا تفتني» از مادۀ «فُتُون» و يکي از مشتقات آن «افتنان» است. گاهی به معنای امتحان کردن می آید و گاهی به معنای گرفتار شدن و در این جا معنای دوم مراد است و بعضی آن را در این جا به معنای گمراه شدن تفسیر کرده اند.
2) 2. «رهبت» از مادۀ «رهب» (بر وزن وهب) و «رهبه» گرفته شده و در اصل به معنای ترسیدن همراه با اضطراب است.
سپس امام (علیه السلام) به نتایج درخواست های نادرست سه گانۀ بالا اشاره کرده، عرضه می دارد: «(اگر چنین کنم) به سبب آن، مستحق ترک یاری تو و ممنوع شدن از لطف و احسانت و رویگردانی تو از من خواهم شد (و نتیجۀ آن محرومیت همه جانبه است)، ای مهربان ترین مهربانان»؛ (فَأَسْتَحِقَّ بِذَلِكَ خِذْلانَكَ وَمَنْعَكَ وَإِعْرَاضَكَ، يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ).
بدیهی است که هر کار نادرستی آثار زشت و شومی دارد؛ تکیه کردن بر غیر خدا در مشکلات، برطرف کنندۀ نیازها را غیر او دانستن، و تضرع در برابر غیر خدا هنگام سختی ها، امور زشت و ناپسندی است که آثار منفی آن را امام (علیه السلام) در این جا فرموده اند و نمی توان از اعمال بد، انتظار نتیجۀ خوب داشت.
هنگامی که خداوند به پیغمبرش می فرماید: «و یا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللَّهُ وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ»؛ «ای پیامبر! خداوند و مؤمنانی که از تو پیروی می کنند، برای حمایت تو کافی است (فقط بر آن ها تکیه کن(1))» چرا انسان به غیر خدا تکیه کند؟ و هنگامی که می فرماید: «أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ»؛ «آیا خداوند برای (نجات و دفاع از) بنده اش کافی نیست(2)؟».
و هنگامی که می فرماید: «بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرِ»؛ «همۀ نیکی ها به دست توست و تو بر هر کاری توانا هستی(3)» در این صورت چرا انسان سراغ غیر او برود و ذلت خضوع و تمنا از غیر خدا را بپذیرد؟
امیرمؤمنان علی(علیه السلام) نیز در این باره می فرماید: «فَوْتُ الْحَاجَةِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِهَا إِلَى اله غَيْرِ أَهْلِهَا؛ از دست رفتن حاجت، آسان تر از این است که آن را از غیر اهلش تقاضا کنیم(4)».
در جملۀ بعد، امام (علیه السلام) در برابر وسوسه های مختلف شیطان سه درخواست از خداوند نموده است: «خداوندا! در مقابل آنچه شیطان در فکر و قلب من از آرزوهای دور و دراز و پندارهای باطل و حسد می افکند، یاد عظمتت و تفکر در قدرت (بی پایانت) و تدبیر در برابر دشمنت (شیطان) را قرار ده»؛ (أَللَّهُمَّ اجْعَلْ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ فِي رُوعِي مِنَ التَّمَنِّي وَالتَّظَنِّي وَالْحَسَدِ ذِكْراً لِعَظَمَتِكَ، وَتَفَكَّراً فِي قُدْرَتِكَ وَتَدْبيراً عَلَى عَدُوِّكَ).
واژۀ «روع» (بر وزن نوع) به معنای ترس و وحشت آمده و «روع» (بر وزن جوع) به معنای قلب و جان و ذهن است. و در این جا همین معنا را دارد.
و «تظنّى» به معنای پندارهای باطل است. و در اصل «تظنن» بوده، که «نون» دوم آن به «یاء» تبدیل شده است.
در واقع امام (علیه السلام) در آغاز، سه عمل منفی را که شیطان انسان را به آن دعوت می کند ذکر فرموده، و در مقابلش سه نقطۀ مثبت را بیان می فرماید: ذکر عظمت خدا، تفکر در قدرت و تدبیر بر دشمنش (شیطان)، و در حقیقت این سه کار پادزهر آن سه عمل منفی است: هرگاه انسان به یاد عظمت خداوند بیفتد و دربارهٔ قدرت او در جهان هستی بیندیشد و برای رهایی از شیطان تدبیر کند، از تمنی و تظنی و حسد رهایی می یابد.
در آیات و روایات اسلامی بر تفکر و اندیشه در قدرت و خلقت خداوند تأکید شده و به عنوان یک عبادت بزرگ و حتی بزرگ ترین عبادت معرفی گردیده است.
قرآن مجید اولی الالباب (صاحبان عقل و فکر) را کسانی می داند که در هر حال به یاد عظمت خدا هستند و در آفرینش او فکر می کنند: «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لَآيَاتٍ لِأُولِي الْأَلْبَابِ * الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَاماً
وَقُعُوداً وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلاً»؛ «به یقین در آفرینش آسمان ها، و زمین و آمد و شد شب و روز، نشانه های روشنی برای خردمندان است * همان کسانی که خدا را ایستاده و نشسته، و در حالی که بر پهلو خوابیده اند، یاد می کنند؛ و در اسرار آفرینش آسمان ها و زمین می اندیشند و می گویند: پروردگارا! این ها را بیهوده نیافریده ای».(1)
در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) می خوانیم: «تَفَكَّرَ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ قِيَامِ لَيْلَةٍ قُلْتُ كَيْفَ يتَفَكَّرُ قَالَ يَمُرُّ بِالْخَرِبَةِ أَوْ بِالدَّار فَيَقُولُ أَيْنَ سَاكِنُوكِ أَيْنَ يَانُوك ما بالك لا تتكلمين؛ ساعتی تفکر کردن، از عبادت یک شب بهتر است؛ راوی عرض می کند: چگونه باید فکر کرد؟ امام (علیه السلام) می فرماید: هنگامی که انسان از کنار ویرانه یا خانه (متروک) رد می شود بگوید: ساکنان تو کجا رفتند؟ بانیان تو چه شدند؟ چرا سخن نمی گویی؟».(2)
از این فراتر در حدیثی از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) آمده است: «فِكْرَةٌ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ عید سَنَةٍ؛ یک ساعت اندیشیدن (در آثار عظمت پروردگار در جهان هستی) بالاتر از عبادت یک سال است».(3)
و از این هم فراتر در حدیثی از همان حضرت نقل شده که فرمود: «تَفَكَّرُ ساعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبادَةِ سِتِّينَ سَنَةٍ؛ یک ساعت اندیشیدن بهتر از شصت سال عبادت است».(4)
البته این تفاوت ها مربوط به تفاوت فکر و اندیشه هاست، هر چه اندیشه عمیق تر و وسیع تر باشد ارزش آن در پیشگاه خدا بیشتر است.
و در حدیث دیگری از امام صادق (علیه السلام) می خوانیم: «كَانَ أَكْثَرُ عِبادَةِ أَبي ذَرٍ التَفَكَّرَ وَالْإِعْتِبارَ؛ بیشترین عبادت ابوذر اندیشیدن و عبرت گرفتن بود(1)».
منظور از «عدو» (دشمن) در این جا شیطان است، زیرا در آغاز این جمله با صراحت ذکر شده بود و به دنبال این جمله نیز خواهد آمد، بنابراین امام (علیه السلام)از خدا تقاضای کمکی می کند که بتواند تدبیری در برابر وسوسه های شیطان انجام دهد و او را از خود براند.
در قرآن مجید نیز شیطان دشمن انسان معرفی شده است: «إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوّاً»؛ «به یقین شیطان دشمن شماست، پس او را دشمن بدانید(2)».
قابل توجه این که امام (علیه السلام) در ادامۀ این سخن، شش مورد از القائات قبيح شیطان را بیان می کند، و در واقع آنچه را که پیشتر دربارۀ القائات شیطان گفته بود، شرح می دهد:
«(خداوندا!) آنچه شیطان بر زبان من جاری می کند از دشنام و ناسزاگویی یا سخنان لغو و بیهوده یا ریختن آبروی مردم یا شهادت به باطل یا غیبت مؤمن یا بدگویی دربارهٔ (مؤمن) حاضر و همچنین مانند آن را، به ذکر حمد خود و مبالغه در ثناگویی تو و ورود در تمجیدت و شکر نعمت هایت و اعتراف به احسانت و برشمردن نعمت هایت مبدل گردان»؛ (وَ مَا أَجْرَى عَلَى لِسَانِي مِنْ لَفْظَةِ فُحْشِ أَوْ هُجْرٍ أَوْ شَتْمِ عِرْضِ أَوْ شَهَادَةِ بَاطِلٍ أَوِ اغْتِيَابِ مُؤْمِنٍ غَائِبٍ أَوْ سَبِّ حَاضِرٍ وَمَا أَشْبَهَ ذَلِكَ نُطقاً بِالْحَمْدِ لَكَ، وَإِغْرَاقاً فِي الثَّنَاءِ عَلَيْكَ، وَذَهَاباً فِي تَمْجِيدِكَ، وَشُكراً لِنِعْمَتِكَ، وَاعْتِرَافاً بِإِحْسَانِكَ، وَاحْصَاءً لِمِنَنِكَ).
«فحش» در اصل به معنای هر کاری است که از حد اعتدال خارج شود و صورت فاحش به خود بگیرد، بنابراین شامل تمامی منکرات و قبایح واضح
و آشکار می شود و این که واژهٔ «فحشاء» در مورد اعمال منافی عفت یا گناهانی که حد شرعی دارد به کار می رود، از قبیل استعمال لفظ کلی در بعضی از مصادیق است، بنابراین «فحش» هر نوع بدگویی را نیز در بر می گیرد.
«هجر» بر وزن «مزد» به معنای سخنان زشت، و «هجر» بر وزن «فجر» به معنای هذیان گویی است و در اصل به معنای دوری کردن است و از آن جا که هذیان گویی باعث دوری می شود، به آن «هجر» گفته شده است.
شتم در این جا به معنای سخنان زشت و دشنام است و اصل آن یعنی هر شیء ناپسند.
«عِرْض» به معنای شخصیت و آبرو و گاهی به معنای ناموس انسان است. «اغتياب» نیز یعنی غیبت کردن.
و «سب» در اصل به معنای دشنام دادن، و در این جا به معنای هرگونه بدگویی است.
امام (علیه السلام) در این فراز از دعا از خداوند تقاضا می کند شش گناهی را که با زبان انجام می شود به شش سخن ارزشمند زبانی، یعنی حمد و ثنا و تمجيد وشكر و اعتراف به احسان و شمارش نعمت هایش تبدیل فرماید.
و این جالب است که امام (علیه السلام) در مقابل هر یک از آن گناهان خطرناک که همه از کبائر محسوب می شوند، شش سخن با ارزش را قرار داده که هر کدام یکی از عبادات پروردگار است.
البته روشن است که منظور این نیست که این گناهان از انسان سر بزند و خداوند آن ها را به این اعمال حسنه تبدیل کند، منظور این است که توفیق دهد به جای آن گناهان این سخنان نیکو قرار گیرد.
در این جا نکته ای وجود دارد که نباید از آن غفلت کرد و آن این که «زبان» یکی از اعضای مهم انسان است و این زبان نمی تواند بیکار بماند؛ اگر به ذکر و تمجید
و شکر پروردگار مشغول نباشد، ممکن است به وادی گناهان کشیده شده و مرتکب اعمالی گردد که سبب شقاوت و بدبختی انسان شود، و مسألۀ جانشین کردن اعمال سوء با اعمال نیک، یک اصل اساسی در زندگی است، دقیقاً مانند جملۀ «لا اله الا الله» که وقتی معبودان مشرکین را نفی می کنیم، بلافاصله بعد از آن ذات پاک پروردگار را اثبات می نماییم.
در این جا این سؤال پیش می آید که فرق میان «فحش» و «هجر» و «شتم» و «سب» که امام (علیه السلام) از همۀ آن ها بیزاری جسته، چیست؟ همان گونه که گفتیم، «فحش» به معنای دشنام، «هجر» به معنای سخنان لغو و بیهوده و یا هذیان گفتن، «شتم» به معنای دشنام، به ویژه سخنان ناروا نسبت به خانواده و ناموس، و «سب» به معنای بدگویی است، در نتیجه این ها چهار گناه کبیره هستند که با زبان انجام می شوند، مفاهیم آن ها به یکدیگر نزدیک است، اما در عین حال با هم تفاوت دارند.
البته آنچه در صدر این بخش از دعا آمده که القائات شیطان است، درواقع مقدمه ای می شود برای جاری شدن این سخنان ناپسند بر زبان.
این جهات شش گانه که امام (علیه السلام) از آن به خدا پناه برده و تقاضا می کند وسوسه های شیطان را در این باره از او دور سازد، در روایات اسلامی نیز به شدت نکوهش گردیده است، از جمله دربارۀ فحش، امیرمؤمنان از رسول خدا (صلی الله علیه و اله) نقل می کند که فرمود: «إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَ الْجَنَّةَ عَلَى كُلِّ فَحَّاشٍ بَذِيءٍ قَلِيلِ الْحَيَاءِ لَا يُبَالِي مَا قَالَ وَلا مَا قِيلَ لَهُ؛ خداوند بهشت را بر شخص فحاش و بدزبان و بی حیا که باکی ندارد چه می گوید و چه دربارۀ او گفته می شود، حرام کرده است(1)».
در حدیث دیگری از امام باقر(علیه السلام) می خوانیم: «إِنَّ اللَّهَ يُبْغِضُ الْفَاحِشَ الْمُتَفَحِّشَ؛ خداوند شخص فحاش و فحش پذیر را مبغوض می دارد(2)».
باز در حدیث دیگری می خوانیم که یکی از یاران امام صادق (علیه السلام) به نام «سماعه» می گوید: خدمت امام (علیه السلام) رسیدم، ایشان بدون مقدمه به من فرمود: این گفتگوی زشتی که میان تو و ساربان تو بوده، چیست؟ بپرهیز از این که فحاش یا فریاد زن یا لعن کننده باشی. عرض کردم: به خدا این ساربان به من ستم کرده است. فرمود: اگر او به تو ستم کرده، تو بدتر از آن با او رفتار نمودی. سپس اضافه کرد: «إِنَّ هَذَا لَيْسَ مِنْ فِعَالِي وَلَا آمُرُ بِهِ شِيعَتِي اسْتَغْفِرْ رَبَّكَ وَلَا تَعُدُّ؛ این گونه کارها از کارهای من نیست و به شیعیانم نیز چنین دستوری نمی دهم، استغفار کن و هرگز تکرار مکن» سماعه می گوید: عرض کردم استغفار می کنم و تکرار نخواهم کرد.(1)
درمورد «هجر» یعنی سخنان بی اساس و مبتذل و نامربوط، در قرآن مجید در مذمت و سرزنش گروهی از کفار می خوانیم: «مُسْتَكْبِرِينَ بِهِ سامِراً تَهْجُرُونَ»؛ «در حالی که در برابر او [ پیامبر] استکبار می کردید، در جلسات شبانۀ خود به بدگویی و سخنان بی اساس می پرداختید(2)!».
در روایتی از امام باقر (علیه السلام) می خوانیم که زن هنگام سوگواری، به نوحه گری نیاز دارد تا اشکش جاری شود (و آرامش پیدا کند): «وَ لا يَنْبَغِى لَهَا أَنْ تَقُولَ هُجْراً؛ و سزاوار نیست که سخنان بی اساس و نادرست بگوید (مانند این که به قضای الهى اعتراض کند و بگوید: خدایا این چه مصیبتی بود که ما را به آن گرفتار کردی(3)؟)».
در مورد «شتم عرض» (بدگویی نسبت به اعراض و نوامیس مردم و ریختن آبروی آن ها) نیز در روایات تعبیرات شدیدی آمده است، از جمله در حدیثی از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) می خوانیم: «كُلُّ الْمُسْلِمِ عَلَى الْمُسْلِمِ حَرَامٌ دَمُهُ وَمَالُهُ وَعِرْضُهُ؛ تمام
سرمایه های وجودی مسلمان بر مسلمانان دیگر حرام است، خون مسلمان و مال او و عرض و آبروی او(1)».
در این حدیث، خون و مال و عرض مسلمان، هم ردیف یکدیگر قرار گرفته است.
در حدیث دیگری از همان حضرت می خوانیم که در حجة الوداع فرمود: «ألا اِنَّ دِمَاءَكُمْ وَأَمْوَالَكُمْ وَأَعْرَاضَكُمْ عَلَيْكُمْ حَرَامٌ كَحُرْمَةِ يَوْمِكُمْ هَذَا فِي شَهْرِكُمْ هَذَا وَبَلَدِكُمْ هَذَا أَلا لِيُبَلِّغ الشَّاهِدُ مِنْكُمُ الْغَائِب؛ آگاه باشید! خون های شما، اموال شما و عرض و آبروی شما بر یکدیگرتان حرام است، مانند حرام بودن امروز در این ماه و در این شهر (اشاره به ماه های حرام و سرزمین مکه است که حریم خاصی دارد) آگاه باشید! حاضران شما این سخن را به غایبان برسانند(2)».
شهادت باطل یا شهادت زور (که هر دو به یک معناست) نیز در آیات قرآن و روایات به شدت نکوهش گردیده است؛ قرآن مجید در سورۀ فرقان، آیۀ 72 در بیان صفات بندگان خاص خدا می گوید: «وَالَّذِینَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ»؛ «آن ها کسانی هستند که شهادت به باطل نمی دهند».
و در حدیثی از پیغمبر اکرم «صلى الله عليه و اله» می خوانیم که در ذیل آیۀ 30 سورۀ حج: «فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْتَانِ وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الرُّور» فرمود: «عَدَلَتْ شَهَادَةُ النُّورِ الشِّرْكَ بِاللَّهِ قَالَهَا ثَلاثاً؛ شهادت به باطل، هم ردیف شرک به خداوند متعال است. این سخن را سه بار تکرار فرمود(3)» و بعد آيۀ شريفه بالا را به عنوان شاهد بیان کرد. در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است: «وَ إِنَّ أَبْغَضَكُمْ إِلَيَّ وَأَبْعَدَكُمْ مِنِّي
وَمِنَ اللَّهِ مَجْلِساً شَاهِدُ زُور»؛ «مبغوض ترین شما و دورترین شما از من و از خدا، کسی است که شهادت به باطل و دروغ بدهد(1)».
و اما غیبت کردن مؤمنان چیزی نیست که به شرح و بحث نیاز داشته باشد، زیرا در قرآن مجید و روایات اسلامی بحث های دامنه داری دربارهٔ آن آمده است و در این جا تنها یک روایت را نقل می کنیم:
در آیات و روایات اسلامی نه تنها غیبت کننده مذمت شدید شده، بلکه کسی که غیبتی بشنود و ساکت بماند و دفاع نکند، او نیز به شدت مذمت شده است: «مَنْ تَطَوَّلَ عَلَى أَخِيهِ فِي غِيبَةٍ سَمِعَهَا عَنْهُ فِي مَجْلِسٍ فَرَدَّهَا عَنْهُ رَدَّ اللَّهُ عَنْهُ أَلْفَ بَابٍ مِنَ الشَّرِّ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَإِنْ هُوَ لَمْ يَرُدَّهَا وَهُوَ قَادِرٌ عَلَى رَدُّهَا كَانَ عَلَيْهِ كَوِزْرِ مَنِ اغْتَابَهُ سَبْعِینَ مَرَّةً؛ کسی که در مجلسی حضور داشته باشد و غیبتی را دربارۀ برادر مسلمانش بشنود و از او دفاع کند، خداوند هزار در از شرّ دنیا و آخرت را به روی او می بندد و اگر دفاع نکند در حالی که قادر باشد، گناه او هفتاد برابر غیبت کننده است(2)».
«سب حاضر» نیز اشاره به بدگویی کردن و هتک و توهین نسبت به افرادی است که در مجلس حضور دارند.
ممكن است سب به گونه ای باشد که موجب حد شود، مثل این که کسی را «ولد الزنا» خطاب کند، که دارای حد قذف است، ولی گاهی تنها موجب تعزیر است (مجازاتی کمتر از حد)، مثل این که به کسی بگویند: رباخوار، بی غیرت و امثال این تعبیرات.
در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) می خوانیم که کسی از آن حضرت سؤال کرد: اگر
شخصی دیگری را سب کند، بدون این که قذف نماید و نسبت ناروای ناموسی به او بدهد، آیا حد دارد؟ امام (علیه السلام) فرمود: «عَلَيْهِ تَعْزِیر؛ او را تعزیر می کنند(1)». حتی در بعضی از آیات قرآن و روایات اسلامی از سب مخالفان و دشمنان نیز نهی شده است؛ امیرمؤمنان علی (علیه السلام) می فرماید: «إِنِّي أَكْرَهُ لَكُمْ أَنْ تَكُونُوا سَبَّابِينَ؛ من دوست ندارم که شما مخالفان را سب کنید(2)». این سخن را آن حضرت هنگامی فرمود که شنید بعضی از دوستانش در میدان صفین به دشمنان بدگویی می کنند.(3)
حتی در قرآن مجید از سب معبودهای مخالفان (بت ها) نهی شده، چرا که ممکن است بت پرستان مقابله به مثل کرده و دربارۀ پروردگار عالم بدگویی می کنند.
أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَلا أُظْلَمَنَّ وَأَنْتَ مُطِيقٌ لِلدَّفْعِ عَنِّي، وَلَا أَظْلِمَنَّ وَأَنْتَ الْقَادِرُ عَلَى الْقَبْضِ مِنِّي، وَلا أَضِلَّنَّ وَقَدْ أَمْكَنَتْكَ هِدَايَتِي، وَلَا أَفْتَقِرَنَّ وَمِنْ عِنْدِكَ وُسْعِي، وَلا أَطْغَيَنَّ وَمِنْ عِنْدِكَ وُجْدِي.
أَللَّهُمَّ إِلَى مَغْفِرَتِكَ وَفَدْتُ، وَإِلَى عَفْوِكَ قَصَدْتُ، وَإلَى تَجَاوُزِكَ اشْتَقْتُ، وَبِفَضْلِكَ وَثِقْتُ، وَلَيْسَ عِنْدِي مَا يُوجِبُ لِي مَغْفِرَتَكَ، وَلا فِي عَمَلِي مَا أَسْتَحِقُ بِهِ عَفْوَكَ، وَمَا لِي بَعْدَ أَنْ حَكَمْتُ عَلَى نَفْسِي إِلَّا فَضْلُكَ، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَتَفَضَّلْ عَلَيَّ.
اللَّهُمَّ وَأَنْطِقْنِي بِالْهُدَى، وَأَلْهِمْنِي التَّقْوَى، وَوَفِّقْنِي لِلَّتِي هِيَ أَزْكَى، وَاسْتَعْمِلْنِي بِمَا هُوَ أَرْضَى.
أَللَّهُمَّ اسْلُكْ بِي الطَّرِيقَةَ الْمُثْلَى، وَاجْعَلْنِي عَلَى مِلَّتِكَ أُمُوتُ وَأَحْيَا.
خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و چنان کن که هرگز مظلوم واقع نشوم در حالی که تو می توانی ظلم را از من دفع کنی، و من به کسی ستم نکنم در حالی که تو قادری مرا از این کار بازداری، و هرگز گمراه نشوم در حالی که می توانی مرا هدایت کنی، و فقير و نيازمند نشوم در حالی که گشایش روزی ام دست توست و هرگز طغیان نکنم در حالی که توانگری ام از تو می باشد.
خداوندا! تنها به مغفرت تو روی آوردم و عفو تو را طالبم و به گذشت وعفو تو مشتاق شده ام و به فضل تو اطمینان دارم. نزد من چیزی که
موجب مغفرت تو شود نیست و در اعمالم کاری که با آن مستحق بخشش تو گردم وجود ندارد، بنابراین برای نجات من بعد از این که به زیان خود حکم کردم راهی جز فضل و رحمت تو نیست، پس بر محمد وآل او درود فرست و در حق من تفضل فرما!
خداوندا! زبانم را به هدایت گویا ساز و تقوا را به من الهام كن! خداوندا! مرا به روشی که پاکیزه تر است (در این مسیر) موفق بدار و به کاری که خشنودی تو را بیشتر می کند وادارم فرما!
خداوندا! مرا از نیکوترین راه ببر و در مرگ و زندگی بر آیین خود نگاه دار!
امام (علیه السلام) در این بخش، پنج تقاضا از خداوند می کند؛ ابتدا عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ)؛ سپس می افزاید: «چنان کن که هرگز مظلوم واقع نشوم در حالی که تو می توانی ظلم را از من دفع کنی، و من به کسی ستم نکنم در حالی که تو قادری مرا از این کار بازداری، و هرگز گمراه نشوم در حالی که می توانی مرا هدایت کنی، و فقیر و نیازمند (به دیگران) نشوم در حالی که گشایش روزی ام به دست توست، و هرگز طغیان نکنم در حالی که توانایی ام از تو می باشد»؛ (وَلَا أُظْلَمَنَّ وَأَنْتَ مُطِيقٌ لِلدَّفْعِ عَنِّي، وَلا أَظْلِمَنَّ وَأَنْتَ الْقَادِرُ عَلَى الْقَبْضِ مِنِّي، وَلَا أَضِلَّنَّ وَقَدْ أَمْكَنَتْكَ هِدَايَتِي، وَلا أَفْتَقِرَنَّ وَمِنْ عِنْدِكَ وُسْعِي، وَلَا أَطْغَيَنَّ وَمِنْ عِنْدِكَ وُجْدِي).
واژۀ «وُجد» از مادۀ «جده» به معنای امکانات مالی است، همان گونه که در قرآن مجید درباره مسکن زنان مطلقه (رجعیه) آمده است: «أَسْكِنُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ
سَكَنْتُمْ مِنْ وُجْدِكُمْ»؛ «آن ها [زنان مطلقه] را هرجا که خودتان سکونت دارید و در توانایی شماست، سکونت دهید». (1)
تقاضاهای پنجگانه ای که امام (علیه السلام) در این بخش از دعا از خداوند دارد، با یکدیگر در ارتباط اند؛ نخست عرضه می دارد: «نه مورد ظلم واقع شوم و نه ظالم باشم». هر دوی اینها در اسلام مذموم است، هم ظلم کردن و هم تن به ظلم دادن، همان گونه که قرآن مجید می فرماید: «ولا تَظْلِمُونَ وَلا تُظْلَمُونَ»؛ «نه ستم می کنید، و نه بر شما ستم می شود». (2)
در تفسیر نمونه ذیل آیۀ فوق آمده است: «این عبارت گرچه در مورد رباخواران است، ولی در حقیقت یک شعار وسیع پرمایۀ اسلامی است که می گوید: به همان نسبت که مسلمانان باید از ستمگری بپرهیزند، از تن دادن به ظلم و ستم نیز باید اجتناب کنند. اصولاً اگر ستمکش نباشد، ستمگر کمتر پیدا می شود و اگر مسلمانان آمادگی کافی برای دفاع از حقوق خود داشته باشند، کسی نمی تواند به آن ها ستم کند؛ باید پیش از این که به ظالم بگوییم: ستم نکن! به مظلوم بگوییم: «تن به ستم مده!». (3)
به همین دلیل در تعبیرات قرآنی واژهٔ «انتصار» را می بینیم که به عنوان یک وظیفه برای مؤمنان بیان شده، یعنی هرگاه مورد ظلم واقع شدند، سعی کنند از دیگران کمک بگیرند تا ظلم ظالم برطرف شود.
در دعای چهاردهم نیز در تفسیر جملۀ «اللَّهُمَّ فَكَمَا كَرَّهْتَ إِلَيَّ أَنْ أُظْلَمَ فَقِنِي مِنْ أَنْ أَظْلِمَ» شرحی در این باره داده ایم.
سپس در تقاضای سوم عرضه می دارد: «خداوندا! توفیقی نصیبم کن که گمراه نشوم در حالی که تو قادری مرا هدایت کنی».
درست است که رفتن به سوی مبانی هدایت، کار خود انسان است، اما هدایت نهایی و واقعی به دست خداست، همان گونه که همه روز در سورۀ حمد در نمازها می خوانیم: «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ»؛ «ما را به راه راست هدایت کن» و به راستی اگر هدایت الهی نباشد، عوامل گمراهی، از وسوسه های نفسانی گرفته تا وساوس شیطانی و شیطان صفتان، به قدری زیاد است که نجات از آن ها جز به لطف پروردگار امکان پذیر نیست.
سپس در دو جملۀ آخر از خداوند دو چیز مرتبط با یکدیگر را تقاضا می کند: نخست این که به لطف پروردگار فقیر نشود و دیگر این که هنگام ثروتمندی و فزونی نعمت طغیان نکند.
بدیهی است که هم فقیر بودن مشکل آفرین است و هم فراوانی نعمت.
گرچه پیغمبر (صلی الله علیه و اله) فرمود: «الْفَقْرُ فَخْرِي (1)فقر افتخار من است» ولی به یقین منظور از فقر در این روایت، نیاز به خداوند است نه نیاز به مردم (این بحث را به صورت گسترده در شرح دعای اول در جلد دوم همین کتاب آورده ایم). (2)
طغیان به سبب فراوانی نعمت نیز چیزی است که در قرآن مجید با صراحت به آن اشاره شده است، آن جا که می فرماید: «كلاً إِنَّ الْإِنْسَانَ لَيَطْغَى * أَنْ رَآهُ اسْتَغْنَى»؛ «چنین نیست که شما می پندارید، به یقین انسان طغیان می کند * از این که خود را بی نیاز ببیند». (3)
البته ظرفیت افراد مختلف است، بعضی هر قدر امکان و توان مالی آن ها بیشتر
می شود بر تواضعشان افزوده می گردد و بعضی به عکس، همین که کمی امکانات مالی آن ها فزونی یافت سر به طغیان بر می دارند و حتی گاهی خدا یا دستورات او و یا روز قیامت را انکار می کنند، همان گونه که در داستان «ثعلبة بن حاطب انصاری» در شأن نزول آیه های 75 و 76 سورۀ توبه آمده است: «وَمِنْهُمْ مَنْ عَاهَدَ اللَّهَ لَئِنْ آتَانَا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَلَنَكُونَنَّ مِنَ الصَّالِحِينَ * فَلَمَّا آتَاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَتَوَلَّوْا وَهُمْ مُعْرِضُونَ»؛ از آن ها کسانی هستند که با خدا پیمان بسته بودند: «اگر خداوند ما را از فضل خود روزی دهد، قطعاً صدقه و زکات خواهیم داد و از صالحان و شاکران خواهیم بود * اما هنگامی که خدا از فضل خود به آن ها بخشید، نسبت به آن بخل ورزیدند و سرپیچی کردند و روی برتافتند». (1)
امام (علیه السلام) در این بخش از دعا با تعبیرات مختلف (در مجموع هفت تعبیر) به تقصیر و قصور اعتراف می کند و تنها اعتماد خود را به مغفرت الهی می داند و در مقام نهایت تواضع، اعمال و حسنات خود را ناچیز می شمرد و آن ها را سبب نجات خود نمی داند، بلکه فقط لطف خداوند و فضل و عفو و مغفرت او را سبب نجات می شمرد؛ عرضه می دارد: «خداوندا! تنها به مغفرت تو روی آورده ام و عفو تو را طالبم و به گذشت و عفو تو مشتاق شده ام و به فضل تو اطمینان دارم»؛ (اللَّهُمَّ إِلَى مَغْفِرَتِكَ وَفَدْتُ، وَإِلَى عَفْوِكَ قَصَدْتُ، وَإِلَى تَجَاوُزِكَ اشْتَقْتُ، وَبِفَضْلِكَ وثقت). (2)
«وفود» به معنای رفتن محترمانه نزد بزرگان برای حل مشکلات است و چنین گروهی را «وفد» (بر وزن وقت) می نامند.
«تجاوز» گاهی به معنای عبور کردن از جایی به کار می رود و گاهی به معنای بخشیدن گناه و نادیده گرفتن تقصیرات، و در این جا معنای دوم را دارد.
به هر حال، همان گونه که اشاره کردیم، این بخش از کلام حضرت حال و هوای دیگری دارد و نجات و رستگاری را تنها منوط به لطف پروردگار می شمرد، ولی با تعبیرات مختلف.
نخست خود را به کسی تشبیه می کند که همراه گروهی به دیدار شخص بزرگی می رود و همه تقاضاهایی دارند، اما تقاضای او تنها مغفرت پروردگار است؛ سپس خود را به کسی تشبیه می کند که از جایی حرکت کرده و قصد رسیدن به محل دیگری دارد که مطلوب اوست و این مطلوب را عفو خدا می شمرد؛ در جملۀ بعد، خود را عاشق دلباخته ای می داند که محبوب او تنها گذشت و عفو پروردگار است، و در جملهٔ چهارم، فضل خدا را تنها مايۀ اميد و وثوق خود می داند، و این گونه به صورت مشتاقی پاکباز رو به درگاه خدا می آورد.
در حقیقت این جمله ها شبیه چیزی است که در دعای ابوحمزه آمده، عرضه می دارد: «وَمَا قَدْرُ أَعْمَالِنَا فِي جَنْبِ نِعَمِكَ وَكَيْفَ نَسْتَكْثِرُ أَعْمَالاً نُقَابِلُ بِهَا كَرَمَكَ؛ اعمال و حسنات ما چه ارزشی در برابر آن همه نعمت های تو دارد و چگونه این اعمال را بزرگ بشمریم در برابر کرمت». (1)
سپس امام (علیه السلام) بعد از جمله های چهارگانۀ بالا که همه بر اشتیاق به عفو پروردگار و فضل و کرم او دلالت دارد، عرض می کند: «نزد من چیزی که موجب مغفرت تو شود نیست و در اعمالم کاری که با آن مستحق بخشش تو گردم وجود ندارد، بنابراین برای نجات من بعد از این که به زیان خود حکم کردم راهی جز فضل و رحمت تو نیست، پس بر محمد و آل او درود فرست و در حق من تفضل
1) بحار الانوار، ج 95، ص 85.
فرما»؛ (وَلَيْسَ عِنْدِي مَا يُوجِبُ لِي مَغْفِرَتَكَ، وَلا فِي عَمَلِي مَا أَسْتَحِقُّ بِهِ عَفْوَكَ، وَمَا لِي بَعْدَ أَنْ حَكَمْتُ عَلَى نَفْسِي إِلَّا فَضْلُكَ، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَتَفَضَّلْ عَلَيَّ). یکی از معانی «عفو» محو ساختن اثر چیزی است و در غالب موارد به معنای آثار گناه استفاده می شود که هم شامل آثار طبیعی آن می گردد و هم شامل مجازات، ولى مغفرت، فقط صرف نظر کردن از مجازات در برابر گناه است، در نتیجه این دو تعبیر با هم متفاوت اند و از قبیل مترادف نیستند.
و بعضی از ارباب لغت تفاوت این دو واژه را در این می دانند که «عفو» به معنای رها ساختن و مجازات نکردن است، ولی «مغفرت: یعنی پوشانیدن گناه.
به این ترتیب امام (علیه السلام) نخست از خداوند تقاضای پوشش گناه می کند و سپس ترک مجازات و بعد با تعبیری دیگر خود را در پیشگاه خدا محکوم می سازد و راه نجات خویش را تنها فضل پروردگار می شمرد. سرانجام از او تقاضای فضل و رحمت می کند.
و با توجه به این که نتیجۀ همۀ این تقاضاها و اعتراف ها همان فضل و رحمت خداست، طبق روش معمول آن حضرت که غالب دعاهای خود را با صلوات بر محمد و آل محمد آغاز می کند در این جا نیز طلب فضل پروردگار را بعد از درود بر آن حضرت و خاندانش آورده است.
از بعضی از روایات اسلامی استفاده می شود که اگر فضل خداوند شامل حال انسان ها نگردد هیچ کدام نجات نخواهند یافت.
مرحوم علامه طبرسی در ذیل آیۀ شریفۀ 16 سورۀ انعام، می گوید: در روایتی آمده است که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) فرمود: «وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ مَا مِنَ النَّاسِ أَحَدٌ يَدْخُلُ الْجَنَّةَ بِعَمَلِهِ قَالُوا وَلا أَنْتَ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ وَلا أَنَا إِلَّا أَنْ يَتَغَمَّدَنِيَ اللَّهُ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَفَضْلٍ؛ قسم به کسی که جان من به دست اوست! احدی از مردم به سبب اعمالش وارد بهشت نمی شود؛ برخی از اصحاب عرضه داشتند: یا رسول الله! حتی خود
شما؟ فرمود: حتی خود من (به سبب عملم وارد بهشت نمی شوم) مگر این که خداوند مرا مشمول رحمت و فضل خود قرار دهد». (1)
در این بخش از دعا امام (علیه السلام) چهار تقاضا از پروردگار دارد که همۀ آن ها به گفتار صحیح و عمل پاک باز می گردد؛ نخست عرضه می دارد: «خداوندا! زبانم را به هدایت گویا ساز»؛ (اللَّهُمَّ وَأَنْطِقْنِي بِالْهُدَى).
اشاره به این که سخنانی که می گویم مایۀ هدایت دیگران شود و در واقع مصداق امر به معروف و نهی از منکر گردد.
در حدیثی می خوانیم: شخصی از امام باقر (علیه السلام) تفسیر این آیۀ شریفه را پرسید: وَ مَنْ أَحْياهَا فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمیعاً»؛ و هر کس انسانی را از مرگ رهایی بخشد، چنان است که گویی به همۀ مردم حیات بخشیده است». امام (علیه السلام) فرمود: منظور این است که از آتش سوزی یا غرق شدن در آب نجات دهد. آن شخص پرسید: اگر او را از ضلالت به هدایت راهنمایی کند چگونه است؟ امام (علیه السلام) فرمود: «ذاك تأويلها الاعظم؛ این برترین تفسیر آیه است».
بارها گفته ایم که مفهوم این گونه درخواست ها از پروردگار این نیست که مرا بی اختیار به این گونه امور وادار کن، بلکه هدف، توفیق و فراهم شدن اسباب این گونه درخواست هاست.
در دومین جمله عرضه می دارد: «و تقوا را به من الهام كن»؛ (وَأَلْهِمْنِي التَّقْوَى).
«الهام» از مادۀ «لهم» در اصل به معنای بلعیدن یا نوشیدن چیزی است، سپس به معنای القاء مطالبی از سوی خداوند به دل و جان انسان است که او را به انجام کار خیر یا ترک کار بدی و ادار سازد و این در واقع نوعی وحی است (البته نه وحی نبوت و امامت). بسیاری از نیکان و پاکان این موضوع را بارها در زندگی
1) بحار الانوار، ج 7، ص 111.
خود تجربه کرده اند که در بزنگاه های سخت زندگی ناگهان چیزی به قلب آن ها افتد که مایۀ نجات و رهایی شخص یا گروهی است.
بعضی از اشعار شعرا که مضمون های بسیار بلند و پرارزشی دارد نیز بی شباهت به الهام نیست و جمله معروف پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) به حسان بن ثابت فرمود: «لا تَزَالُ يَا حَسَّانُ مُؤَيَّداً بِرُوحٍ الْقُدُسِ مَا نَصَرْتَنَا بِلِسَانِكَ؛ اى حسان! تو پیوسته به وسیلهٔ روح القدس تایید و تقویت می شوی، مادام که ما را با زبان خود یاری می کنی (1)»، ناظر به همین مطلب است.
تعبیر به «الهام تقوی» در واقع برگرفته از آیۀ شریفۀ قرآن است، آن جا که می فرماید: «وَنَفْسٍ وَما سَوَّاها * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَها وَتَقْواها»؛ «و سوگند به روح آدمی و آن کس که آن را آفریده و موزون ساخته * سپس فجور و تقوایش [شر و خیرش] را به او الهام کرده است». (2)
البته الهام تقوی مراتبی دارد، مرحله ای در آغاز آفرینش انسان در نهاد او قرار داده شده و مراحلی نیز بعداً در سایۀ اعمال نیک و اطاعت فرمان خدا به انسان الهام می شود و یا آنچه در نهاد اوست به فعلیت می رسد.
سپس امام (علیه السلام) برای تکمیل این دو معنا یعنی گویایی به هدایت و آراستگی تقوا عرضه می دارد: «خداوندا! مرا به روشی که پاکیزه تر است (در این مسیر) موفق کن و به کاری که خشنودی تو را بیشتر می کند وادار فرما»؛ (وَوَفّقنٍی لِلًّتِی (3)هِيَ أَزْكَى، وَاسْتَعْمِلْنِي بِمَا هُوَ أَرْضَى).
بدیهی است که برای رسیدن به هدایت و تقوا راه های فراوانی وجود دارد، چه
بهتر که انسان از پاکیزه ترین راه آن ها را دنبال کند و از مسیری که خشنودی و رضای خدا را بیشتر تأمین می نماید، وارد شود و در واقع این عالی ترین مقامی است که یک انسان می تواند به آن برسد: هدفش هدایت و تقوا و مسیرش بهترین و رضایت بخش ترین مسیرهاست.
روشن است که همۀ اعمال از نظر فضیلت و خشنودی خداوند و در نتیجه از نظر ثواب و اجر، یکسان نیستند.
در حدیثی که مرحوم طبرسی در تفسیر سورۀ شمس آورده است، می خوانیم: «هنگامی که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) آیۀ شریفۀ «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها» را قرائت می فرمود، توقف می کرد و عرضه می داشت: «اللَّهُمَّ آتِ نَفْسي تَقُواها أَنْتَ وَلِيُّهَا وَمَوْلاها، وَزَكِها أَنْتَ خَيْرُ مَنْ زَكَّاها؛ خداوندا! به من تقوای درونی عطا کن، تو ولی و مولای آن هستی و آن را (از هرگونه آلودگی) پاک ساز که تو بهترین پاکیزه کنندۀ آن هستی». (1)
سپس امام (علیه السلام) در جملۀ بعد دو چیز دیگر از خدا تقاضا می کند که تکمیل کنندۀ تقاضاهای قبلی است: «خداوندا! مرا از نیکوترین راه ببر و در مرگ و زندگی بر آیین خود نگاه دار»؛ (اللَّهُمَّ اسْلُكْ بِي الطَّرِيقَةَ الْمُثْلَى، وَاجْعَلْنِي عَلَى ملتك أمُوتُ وَأَحْيَا).
واژهٔ «مثلی» مؤنث «امثل» به معنای بهترین است. اشاره به این که راه های به سوی تو متفاوت است، بعضی خوب و بعضی خوب تر، به من توفیق بده که از خوب ترین راه به سوی تو آیم.
واژۀ «ملت» معمولاً به معنای مذهب است، قرآن مجید می فرماید: «فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ ابراهیم حنیفاً»؛ «بنابراین، از آیین ابراهیم پیروی کنید که به حق گرایش داشت (2)» و بارها در قرآن مجید به همین معنا آمده است.
به این صورت، امام (علیه السلام) از خدا تقاضا می کند که حیات و مرگش بر آیین حق باشد.
منظور از «حیات» در این جا به ظاهر حیات دنیاست و اگر بعد از موت ذکر شده به دلیل این است که افراد با ایمان بیشتر به یاد مرگ اند. اضافه بر این، سجع عبارت نیز ایجاب می کند که احیاء بعد از اموت باشد. البته این احتمال نیز داده شده که مراد، حیات بعد از مرگ باشد، یعنی بر آیین خدا بمیرم و در قیامت همان آیین محشور شوم.
قرآن مجید در مورد سفارش حضرت ابراهیم و یعقوب (علیه السلام) به فرزندانشان، می گوید: «وَوَصَّى بِها إِبْراهیمُ بَنِيهِ وَيَعْقُوبُ يا بَنِيَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى لَكُمُ الدِّينَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنْتُمْ مُّسْلِمُونَ»؛ «و ابراهیم و یعقوب در واپسین لحظات عمر، فرزندان خود را به این آیین وصیت کردند و گفتند: «فرزندان من! خداوند این آیین پاک را برای شما برگزیده است؛ و شما، جز به آیین اسلام و تسلیم در برابر فرمان خدا از دنیا نروید». (1)
1) بقره، آیۀ 132.
أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَمَتِّعْنِي بِالاقْتِصَادِ، وَاجْعَلْنِي مِنْ أَهْلِ السَّدَادِ، وَمِنْ أَدِلَّةِ الرَّشَادِ، وَمِنْ صَالِحِ الْعِبَادِ، وَارْزُقْنِي فَوْزَ الْمَعَادِ، وَسَلامَةَ الْمِرْصَادِ.
أَللَّهُمَّ خُذْ لِنَفْسِكَ مِنْ نَفْسِي مَا يُخَلِّصُهَا، وَأَبْقِ لِنَفْسِي مِنْ نَفْسِي مَا يُصْلِحُهَا، فَإِنَّ نَفْسِي هَالِكَةٌ أَوْ تَعْصِمَهَا.
أَللَّهُمَّ أَنْتَ عُدَّتِي إِنْ حَزِنْتُ، وَأَنْتَ مُنْتَجَعِي إِنْ حُرِمْتُ، وَبِكَ اسْتِغَاثَتِي إِنْ كَرِثْتُ، وَعِنْدَكَ مِمَّا فَاتَ خَلَفٌ، وَلِمَا فَسَدَ صَلاحٌ، وَفِيمَا أَنْكَرْتَ تَغْيِيرٌ، فَامْنُنْ عَلَيَّ قَبْلَ الْبَلاءِ بِالْعَافِيَةِ، وَقَبْلَ الطَّلَبِ بِالْجِدَةِ، وَقَبْلَ الضَّلَالِ بِالرَّشَادِ، وَاكْفِنِي مَثُونَةَ مَعَرَّةِ الْعِبَادِ، وَهَبْ لِي أَمْنَ يَوْمِ الْمَعَادِ، وَامْنَحْنِي حُسْنَ الْإِرْشَادِ.
خداوندا! بر محمد و آل محمد وآل محمد درود فرست و مرا از میانه روی و اعتدال بهره مند ساز و از اهل صواب و درست کاری و از راهنمایان راه راست و از بندگان صالح قرار ده؛ و سعادت روز قیامت و سلامتی و نجات از کمینگاه (دوزخ) را به من روزی فرما.
خداوندا! برای قرب به ذات پاکت از من صفات زشت را برگیر تا نفس من خالص شود و برای من صفات خوب را قرار ده که آن را اصلاح کند، زیرا نفس من تباه می شود مگر این که تو آن را حفظ کنی.
خداوندا! تو پشتیبان منی هنگامی که غمگین شوم و پناهگاه منی هنگامی که محروم شوم، واستغاثه ام تنها به درگاه توست هنگامی که کار بر من
سخت شود و به شدت محزون گردم. (بارالها!) نزد تو برای آنچه از دست می رود، عوض و جبرانی است و برای آنچه فاسد می شود، صلاح و نیکی، و برای آنچه زشت و ناپسند می شماری، تغییر و تبدیلی است. (پروردگارا!) بر من منت گذار و پیش از گرفتاری در امواج بلاها به من عافيت و تندرستى بخش و پیش از آن که روزی از تو طلب کنم، مرا بی نیاز گردان و پیش از آن که گمراه شوم، ارشادم نما. (خداوندا!) مرا از ضرر و زیان عیب جویی بندگانت حفظ کن و از مشکلات روز قیامت امان بخش و به نحو مطلوب راهنمایی کن.
در این بخش امام (علیه السلام) نخست، شش مطلب را از خداوند تقاضا می کند که مجموعۀ آن ها سبب نجات در روز قیامت و سلامت در دنیاست.
عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آل محمد درود فرست و مرا از میانه روی و اعتدال بهره مند ساز و از اهل صواب و درست کاری و از راهنمایان راه راست و از بندگان صالح قرار ده»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَمَتِّعْنِي بِالاقْتِصَادِ، وَاجْعَلْنِي مِنْ أَهْلِ السَّدَادِ، وَمِنْ أَدِلَّةِ الرَّشَادِ، وَمِنْ صَالِحِ الْعِبَادِ).
منظور از «اقتصاد» رعایت اعتدال در همه چیز و دوری از افراط و تفریط در عقاید و اخلاق و عمل است، هرچند اقتصاد گاهی در خصوص امور مالی به کار می رود، مانند آنچه در این آیۀ شریفه آمده است: «وَ الَّذِينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَلَمْ يَقْتُرُوا وَكانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواماً»؛ «و کسانی که هرگاه انفاق کنند، نه اسراف و زیاده روی می نمایند و نه سخت گیری؛ بلکه میان این دو، حد اعتدالی دارند».(1)
1) فرقان، آیۀ 67.
در حدیثی از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) آمده است که می فرماید: «مَا عَالَ مَنِ اقْتَصَدَ؛ کسی که میانه روی را (در مسائل اقتصادی) رعایت کند، فقیر نمی شود».(1)
و گاهی در اعتدال اخلاقی به کار رفته، مانند آنچه در وصیت لقمان به فرزندش آمده است: «وَ اقْصِدْ في مَشْيِكَ»؛ «در راه رفتن، اعتدال را رعایت کن (ممکن است اشاره به راه رفتن ظاهری باشد یا پیمودن مسیرهای مختلف زندگی)».(2)
و گاهی در امور اعتقادی، مانند این حدیث معروف امیرمؤمنان (علیه السلام) «نَحْنُ النُّمْرُقَةُ الْوُسْطَى بِهَا يَلْحَقُ التَّالِي وَإِلَيْهَا يَرْجِعُ الْغَالِي؛ ما تکیه گاه میانه هستیم؛ (باید) عقب افتادگان به آن ملحق شوند و غلو کنندگان به سوی آن بازگردند».(3)
بر این اساس این دعای امام (علیه السلام) شامل همۀ خوبی ها می شود.
واژهٔ «سداد» (بر وزن سواد) در اصل از مادۀ «سد» به همان معنای معروفش گرفته شده، سپس به هر چیزی که محکم و پابرجا و با استقامت باشد، اطلاق شده است.
به این ترتیب امام (علیه السلام) از خدا می خواهد او را از کسانی قرار دهد که محکم در مسیر حق گام بر می دارند؛ این احتمال نیز به نظر دور نمی رسد که اشاره به این آیۀ شريفه باشد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَقُولُوا قَوْلاً سَدیدا»؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! تقوای الهی پیشه کنید و سخن حق و استوار بگویید».(4)
و در واقع اشاره به استقامت و ایستادگی از نظر عقیده و عمل و گفتار است.
امام (علیه السلام) عرضه می دارد: مرا از اهل صواب و اصلاح و از راهنمایان راه هدایت
قرار ده»، اشاره به این که انسان نه تنها باید خودش در مسیر صحیح گام بردارد، بلکه سعی می کند دیگران را نیز به راه راست هدایت نماید. نجات خویشتن از غرق شدن کافی نیست، باید نجات غریق بود و دیگران را نیز نجات داد.
به قول شاعر دربارۀ تفاوت میان عالم و عابد:
گفت آن گلیم خویش به در می برد ز موج *** واین جهد می کند که بگیرد غریق را
در ادامۀ این بحث، امام (علیه السلام) از خدا تقاضا می کند که او را از بندگان صالح خود قرار دهد. منظور از «صالح» کسی است که از نظر ایمان و اخلاق و عمل دارای صلاحیت و ارزش باشد، و بندگان صالح خدا درجات و مقاماتی دارند تا آن جا که قرآن مجید بسیاری از انبیا را جزء صالحان می شمرد و حتی دربارۀ حضرت ابراهیم (علیه السلام) می فرماید: «او در آخرت از صالحان خواهد بود»؛ (إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحين).(1)
مقام صالحان به قدری و الاست که امام (علیه السلام) تقاضا می کند جزء آن ها باشد.
سومین و چهارمین چیزی که در این بخش، از خدا تقاضا می کند این است: «خداوندا! سعادت روز قیامت و سلامتی و نجات از کمینگاه (دوزخ) را به من روزی فرما؛ (وَارْزُقْنِي فَوْزَ الْمَعَادِ، وَسَلامَةَ الْمِرْصَادِ).
واژۀ «فوز» در اصل به معنای نجات از هلاکت و رسیدن به مطلوب همراه با سلامت است، سپس به هرگونه پیروزی اطلاق شده است. قرآن مجید می فرماید: «فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَأُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ َفازَ»؛ «هر کس از آتش دوزخ دور شده، و وارد بهشت گردد، نجات یافته و رستگار شده است».(2)
و واژهٔ «مرصاد» از مادهٔ «رصد» (بر وزن صدف) در اصل به معنای آمادگی برای مراقبت از چیزی است و «مرصاد» اسم مکان از این ماده می باشد، به معنای جایگاهی که در آن جا کمین می کنند و مراقب هستند و معادل آن در فارسی «کمینگاه» است.
منظور از «فوز معاد» این است که انسان در روز قیامت اهل نجات باشد و به بهشت برین نائل گردد و منظور از «سلامت مرصاد» این است که انسان از آتش دوزخ در آن روز برکنار باشد.
البته برای «مرصاد» معانی متعددی ذکر شده، نخست، همان دوزخ است و قرآن مجید در آیۀ 21 سورۀ نبأ به آن اشاره کرده، می فرماید: «إِنَّ جَهَنَّمَ كَانَتْ مرصاداً»؛ «به یقین در آن روز، جهنم کمینگاهی بزرگ است».
و برخی گفته اند: منظور از مرصاد پلی است که بر روی دوزخ کشیده شده و کمینگاهی است برای بدکاران.
صالحان و نیکوکاران به سلامت از آن می گذرند، ولی بدکاران گرفتار می شوند و سرازیر دوزخ خواهند گردید. این معنا در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است.(1)
همچنین گفته شده که منظور از مرصاد این است که خداوند همواره مراقب احوال بندگان است و هر کاری از آن ها سر بزند دستور ثبت و ضبط آن را می دهد. همان گونه که در آیۀ شریفۀ 14 سورۀ فجر آمده است: «إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصاد»؛ به یقین پروردگار تو در کمینگاه (ستمگران) است».
در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) می خوانیم که در تفسیر این آیه فرمود: «قَنْطَرَةٌ عَلَى الصِّرَاطِ لا يَجُوزُهَا عَبْدُ بِمَظْلِمَةٍ؛ (مرصاد) گذرگاهی است بر روی صراط که هر کس مظلمه ای (حق الناس) بر گردن داشته باشد نمی تواند از آن بگذرد».(2)
و در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و اله) آمده است که فرمود: «ثُمَّ يُوضَعُ عَلَيْهَا صِرَاطٌ أَدَقُ مِنْ حَدِّ السَّيْفِ عَلَيْهِ ثَلاثُ قَنَاطِرَ أَمَّا وَاحِدَةٌ فَعَلَيْهَا الْأَمَانَةُ وَالرَّحِمُ وَأَمَّا الثَّانِيَةُ فَعَلَيْهَا الصَّلاةُ وَأَمَّا الْأُخْرَى فَعَلَيْهَا عَدْلُ رَبِّ الْعَالَمِينَ لَا إِلَهَ غَيْرُهُ فَيُكَلَّفُونَ الْمَمَرَّ عَلَيْهِ فَتَحْبِسُهُمُ الرَّحِمُ وَالْأَمَانَةُ فَإِنْ نَجَوْا مِنْهَا حَبَسَتْهُمُ الصَّلَاةُ فَإِنْ نَجَوْا مِنْهَا كَانَ الْمُنْتَهَى إِلَى رَبِّ الْعَالَمِينَ جَلَّ وَعَزَّ وَهُوَ قَوْلُهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ؛ سپس بر روی دوزخ پلی قرار داده می شود که از مو باریک تر و از شمشیر تیزتر است و سه گذرگاه دارد: گذرگاه اول، گذرگاه امانت و رحم است و گذرگاه دوم گذرگاه نماز و گذرگاه سوم، گذرگاه عدالت خداوندی است که معبودی جز او نیست و مردم مأمور می شوند که از این صراط همگی بگذرند. در گذرگاه اول، رحِم وامانت آن ها را نگه می دارد (اگر در دنیا حق آن را ادا کرده باشند) از آن جا ( به راحتی) می گذرند، در گذرگاه دوم نماز آن ها را نگه می دارد (اگر حق آن را ادا کرده باشند) از آن جا نیز می گذرند، اگر از آن جا نجات پیدا کنند عدالت پروردگار جهانیان انتهای راه آن هاست (و اگر عدالت را در دنیا رعایت کرده باشند از آن نیز عبور می کنند) و این است تفسیر آیۀ «إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ». (1)
و اگر امام (علیه السلام) در این دعا از خداوند سلامت مرصاد را می طلبد، هدف این است که از تمام این گذرگاه های خطرناک به سلامت بگذرد.
سپس در تقاضایی دیگر عرضه می دارد: «خداوندا! برای قرب به ذات پاکت از من صفات زشت را برگیر تا نفس من خالص شود و برای من صفات خوب را بگذار تا اصلاح گردد، زیرا نفس من هلاک می شود مگر این که تو آن را حفظ
1) امالی، ص 176، ح 3.
کنى»؛ (أَللَّهُمَّ خُذْ لِنَفْسِكَ مِنْ نَفْسِي مَا يُخَلِّصُهَا، وَأَبْقِ لِنَفْسِي مِنْ نَفْسِي مَا يُصْلِحُهَا، فَإِنَّ نَفْسِي هَالِكَةٌ أَوْا(1)تَعْصِمَهَا».
این جمله از دعا یکی از پیچیده ترین عبارات امام (علیه السلام) است که تفسیرهای مختلفی برای آن شده و مناسب ترین تفسیر، همان است که خواندید، زیرا انسان ترکیبی است از صفات خوب و بد؛ اگر صفات بد را از او بگیرند و از آن ها خالص شود و صفات خوب را در او تقویت کنند تا اصلاح گردد، راه نجات را پیدا کرده و از هلاکت رهایی می یابد.
قرآن مجید در آیۀ 21 سورۀ نور می فرماید: «وَ لَوْ لَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ ما زكى مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَلكِنَّ اللهَ يُزَكِّي مَنْ يَشاءُ»؛ «و اگر فضل و رحمت الهی شامل حال شما نبود، هرگز احدی از شما پاک نمی شد؛ ولی خداوند هر که را بخواهد (و شایسته باشد) پاکیزه می سازد».
آری، وسوسه های شیطان و هوای نفس آنقدر زیاد است که رهایی از آن ها جز به فضل و رحمت پروردگار ممکن نیست. باید خود را به خدا بسپاریم و تا آن جا که می توانیم تلاش کنیم و از او تقاضا نماییم که فضل و رحمتش را شامل حال ما کند، تا نجات یابیم.
امام (علیه السلام) در آغاز این بخش، از سه چیز به خدا پناه می برد: «خداوندا! تو پشتیبان منی هنگامی که محزون شوم و پناهگاه من هنگامی که محروم شوم، و استغاثه ام به درگاه توست هنگامی که کار بر من سخت شود و به شدت غمگین گردم»؛ (أَللَّهُمَّ أَنْتَ عُدَّتِي إِنْ حَزِلْتُ، وَأَنْتَ مُنْتَجَعِي إِنْ حُرِمْتُ، وَبِكَ اسْتِغَالَتِي إِنْ كَرِثْتُ).
واژۀ «عُدّة» به معنای زاد و توشه، ساز و برگ، و ذخیره برای هنگام نیاز، و «منتجع» به معنای پناهگاه و محل آسایش، و «کرثت» از مادۀ «کرث» (بر وزن
1) «أو» در این جا به معنای «الا» است.
حدس) به معنای اندوه شدید است که از مشکل شدن کارها و مصائب سرچشمه می گیرد.
اعتقاد به توحید افعالی ایجاب می کند که انسان حل همهٔ مشکلات را به دست توانای خداوند بداند و اگر از دیگران هم کاری ساخته باشد آن هم از طریق امدادهای الهی است، به همین دلیل امام (علیه السلام) برای حل همۀ مشکلاتش در این سه جمله که مربوط به ساعات اندوه بار زندگی و محرومیت ها و سخت شدن کارهاست، دست به دامن لطف پروردگار می شود.
در آیۀ شریفۀ 17 سورۀ انعام می خوانیم: «وَ إِنْ يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍ فَلا كَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ وَإِنْ يَمْسَسْكَ بِخَيْرٍ فَهُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدیرٌ»؛ «اگر خداوند زیانی به تو برساند، هیچ کس جز او نمی تواند آن را برطرف سازد؛ و اگر خیری به تو عنایت کند (جای شگفتی نیست)، او بر هر چیزی تواناست».
این گفتار امام (علیه السلام) شبیه چیزی است که سالار شهیدان در روز عاشورا هنگامی که کار بر او سخت شد به پیشگاه خدا عرضه داشت: «أَللَّهُمَّ أَنْتَ ثِقَتِي فِي كُلِّ كَرْبٍ، وَ أَنْتَ رَجائي في كُلِّ شِدَّةٍ، وَأَنْتَ لي في كُلِّ أَمْرٍ نَزَلَ بِي ثِقَةٌ وَعُدَّةٌ؛ خداوندا! تو تکیه گاه من در هر اندوه، و امید من در هر شدّت و ناراحتی هستی، و تو در هر مشکلی که برای من پیش آید، پشت و پناه منی(1)». چرا امام (علیه السلام) چنین سخنی نگوید در حالی که می بیند رسیدن به آرزویش که شهادت در راه خدا و رسوا ساختن دشمنان اسلام است، نزدیک است.
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) نیز در روز جنگ بدر و احزاب همین گونه به درگاه خدا دعا کرد.(2)
به یقین کسی که چنین اعتقادی دارد هرگز در برابر هیچ حادثه ای زانو نمی زند و غبار یأس و ناامیدی بر چهرۀ او نمی نشیند، و خود را در پناهگاهی مطمئن می بیند.
امام (علیه السلام) در قسمت دوم از این فراز سه چیز دیگر از خداوند تقاضا می کند، ولی نه به صورت دعا، بلکه به صورت جملۀ خبریه که مفهوم آن دعاست، عرضه می دارد: «(بارالها!) نزد تو برای آنچه از دست می رود، عوض و جبرانی است و برای آنچه فاسد می شود، صلاح و نیکی، و برای آنچه زشت و ناپسند می شماری، تغییر و تبدیلی است»؛ (وَعِنْدَكَ مِمَّا فَاتَ خَلَفٌ، وَلِمَا فَسَدَ صَلاحٌ، وَفِيمَا أَنْكَرْتَ تَغْيِيرُ).
در واقع امام (علیه السلام) از خداوند تقاضا می کند: آنچه را که از خیرات از دست می رود جبران فرما و آنچه را فاسد می شود اصلاح کن و آنچه را ناپسند است تغییر ده و به تعبیر دیگر: تمام کاستی ها را از هر نظر برطرف گردان.
بی شک در زندگی انسان نعمت هایی وجود دارد که گاهی از دست می رود و اموری که فاسد و تباه می شود و اخلاق و اعمال ناپسندی که چهرۀ انسان را زشت می کند. در مقابل این امور نباید ناامید و مأیوس شد، بلکه باید تغییر همۀ آن ها را از خدا خواست؛ چرا که او بر همه چیز توانا و از حالات بندگانش باخبر است.
قدرت نمایی پروردگار در جبران آنچه از دست رفته در مورد افرادی همچون حضرت ایوب (علیه السلام) ظاهر و آشکار می شود. کسی که در یک امتحان مهم الهی تمام اموال (زراعت و گوسفندان) و فرزندان خود را از دست داد و گرفتار بیماری بسیار شدید و جانکاهی شد. هنگامی که فشارها بر او شدید گردید، با یک دعای بسیار مؤدبانه از درگاه خداوند تقاضای جبران کرد، عرضه داشت: «رَبَّ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ»؛ «خداوندا! مشکلات و بدحالی به من روی آورده و تو مهربان ترین مهربانانی». (1)
در این جا خداوند تمام آنچه را از دست او رفته بود به او برگرداند؛ بلکه
1) انبیاء، آیۀ 83.
همانند آن را بر آن افزود، همان گونه که قرآن مجید می گوید: «فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَكَشَفْنا ما بِهِ مِنْ ضُر وَآتَيْنَاهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَذِكْرِى لِلْعابِدِينَ»؛ «ما دعای او را مستجاب کردیم، و ناراحتی هایی را که داشت برطرف ساختیم، و خاندانش را به او بازگرداندیم، و همانندشان را بر آن ها افزودیم، تا رحمتی از سوی ما باشد، و تذکری برای عبادت کنندگان».(1)
و به این صورت تمام بیماری ها جای خود را به سلامتی داد و اموال و زراعت و گوسفندان از دست رفته به صورت مضاعف جبران شد و خداوند فرزندانی بیشتر و بهتر از گذشته به او داد. آری، خداوند این گونه جبران می کند.
قابل توجه این که امّ سلمه که از همسران پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) بود، می گوید: از آن حضرت شنیدم که می فرمود: «مَا مِنْ مُسْلِمِ تُصِيبُهُ مُصِيبَة فَيَقُولُ مَا أَمَرَهُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَ إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ اللَّهُمَّ أَجُرْنِي فِي مُصِيبَنِى وَأَخْلِفْ عَلَيَّ خَيْراً مِنْهَا إِلَّا أَجَرَهُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ فِي مُصِيبَتِهِ وَأَخْلَفَ لَهُ خَيْراً مِنْهَا؛ هیچ مسلمانی نیست که مصیبتی به او می رسد و او (در برابر مصیبت صبر می کند و) آنچه را خداوند امر کرده، می گوید: «وإِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا اِلَيْهِ راجِعُونَ» (و نیز می گوید:) خداوندا! مصیبت مرا پاداش ده و بهتر از آن به جای آن عنایت کن!» جز آن که خداوند مصیبت او را پاداش می دهد و بهتر از آنچه از دستش رفته به او عنایت می کند. سپس امّ سلمه می افزاید: هنگامی که همسرم ابوسلمه (که مرد بسیار خوبی بود) از دنیا رفت (من همین دستور پروردگار را انجام دادم، ولی) با خود گفتم: چه کسی بهتر از ابوسلمه برای من پیدا می شود؟ او اولین کسی بود که از مکه به سوی پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) در مدینه مهاجرت کرد، ولی چیزی نگذشت که خداوند پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) را به جای او (ابوسلمه)، همسر من قرار داد.(2)
آنگاه امام (علیه السلام) عرضه می دارد: خداوندا! تو می توانی آنچه نیکوست را جایگزین مفاسد کنی.
تعبير «بما فَسَدَ» هرگونه مفسدۀ عقیدتی و اخلاقی و اعمالی را شامل می شود که ظهور و بروز آن ها در زندگی انسان امکان پذیر است، ولی باید مراقب بود و آن ها را با درخواست توفیق الهی به صلاح و نیکی تبدیل کرد.
این موضوع به مقدماتی نیاز دارد که به بعضی از آن ها در قرآن مجید اشاره شده است: «وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَآمَنُوا بِما نُزِّلَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَهُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ كَفَّرَ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ وَأَصْلَحَ بالَهُمْ»؛ «و کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند و به آنچه بر محمد نازل شده - و آن حقی است از سوی پروردگارشان - نیز ایمان آوردند، خداوند گناهانشان را می بخشد و کارشان را اصلاح می کند».(1)
و در جای دیگر می فرماید: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَقُولُوا قَوْلاً سَدِيداً * يُصْلِحْ لَكُمْ أَعْمالَكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ»؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! از خدا بپرهیزید و سخن حق و درست بگویید * تا خدا اعمال شما را اصلاح کند و گناهانتان را بیامرزد».(2)
و در حدیثی از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) می خوانیم: «وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذَا نَزَلَتْ بِهِمُ النِّقَمُ الان وَزَالَتْ عَنْهُمُ النّعَمُ فَزِعُوا إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ بِصِدْقٍ مِنْ نِيَّاتِهِمْ وَلَمْ يَهِنُوا وَلَمْ يُسْرِفُوا لَأَصْلَحَ اللَّهُ لَهُمْ كُلَّ فَاسِدٍ وَلَرَدَّ عَلَيْهِمْ كُلَّ صَالِح؛ اگر مردم هنگامی که مشکلات و بلاهایی بر آن ها نازل می شود و نعمت ها زوال می پذیرد، با نیات صادقه به درگاه خدا روی آورند و فزع کنند و در انجام وظایفشان به خود سستی راه ندهند
و اسراف ننمایند، خداوند تمام مفاسد آن ها را اصلاح می کند و آنچه خوب است و صلاح است را به آن ها بازمی گرداند».(1)
بنابراین دعا کردن خوب است، ولی دعاکننده نیز باید اقداماتی انجام دهد تا دعایش مستجاب شود.
و در سومین جمله تغییر آنچه را که نزد خدا زشت و ناپسند است، تقاضا می کند و به تعبیر دیگر: توفیق این تغییرات را از خداوند می طلبد، خواه سخنان زشت باشد یا اعمال زشت و یا عقاید و افکار زشت و ناپسند، که با تغییر آن ها تحول کاملی در وجود انسان پیدا خواهد شد.
پس امام (علیه السلام) در سه درخواست هماهنگ دیگر عرضه می دارد: «(بارخدایا!) بر من منت گذار و پیش از گرفتاری در امواج بلاها به من عافیت و تندرستی بخش و قبل از طلب کردن روزی، مرا بی نیاز گردان و پیش از آن که گمراه شوم، ارشادم نما»؛ (فَامْنُنْ عَلَيَّ قَبْلَ الْبَلاءِ بِالْعَافِيَةِ، وَقَبْلَ الطَّلَبِ بِالْجِدَةِ، وَقَبْلَ الصَّلالِ بِالرَّشَادِ).
در واقع این مطالبات سه گانه برتر از مطالبات دیگر است، زیرا در مطالبات دیگر، از خدا تقاضای انواع نعمت ها شد، ولی در این جا بدون تقاضا انتظار بخشش نعمت ها می رود، و البته از خداوند کریم بعید نیست که بدون تقاضا بندگانش را مشمول نعمت های گوناگون قرار دهد، ولی نباید فراموش کرد که آن نیز حساب و کتابی دارد و تا بنده شایستگی چنین لطف و مرحمتی را فراهم نکند، مشمول این نعمت ها نخواهد شد، زیرا خداوند حکیم است و حکیم روی مصلحت کار می کند.
1) بحار الانوار ج 10، ص 102، ح 1.
بلا و عافیت نقطۀ مقابل هم هستند، بنابراین عافیت تنها به معنای تندرستی نیست، بلکه هرگونه سلامتی و امنیت و آرامش را شامل می شود.
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: «نِعْمَتَانِ مَكْفُورَتَانِ الْأَمْنُ وَالْعَافِيَةُ؛ دو نعمت است که مردم قدر آن را نمی دانند، امنیت و عافیت». (1)
در حدیث دیگری از امیرمؤمنان (علیه السلام) می خوانیم که فرمود: «يَا أَيُّهَا النَّاسُ سَلُوا اللَّهَ الْيَقِينَ وَارْغَبُوا إِلَيْهِ فِي الْعَافِيَةِ فَإِنَّ أَجَلَ النِّعَمِ الْعَافِيَةُ؛ ای مردم! از خداوند ایمان همراه با یقین تقاضا کنید و نیز عافیت بطلبید، که مهم ترین نعمت ها عافیت است». (2)
دلیل آن نیز روشن است، زیرا مطابق روایتی از همان حضرت، تمام لذات زندگی در حال تندرستی است: «بِالْعَافِيَةِ تُوجَدُ لَذَّةُ الْحَيَاةِ». (3)
روشن است که عافیت، تنها به معنای تندرستی جسمانی نیست، بلکه عافیت روحی و معنوی را نیز شامل می شود.
همان گونه که امام (علیه السلام) در دعای بیست و سوم هنگامی که از خداوند تقاضای عافیت می کند، عرضه می دارد: «وَ عَافِنِي عَافِيَةً كَافِيَةٌ ... عَافِيَةَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ؛ خداوندا! به من عافیت کافی، عافیت دنیا و آخرت عطا فرما». این تعبیر در روایات متعدد دیگری نیز وارد شده است.
در حدیث دیگری نقل شده که امام صادق (علیه السلام) هنگام دعا در پیشگاه خداوند چنین عرضه می داشت: «أَسْأَلُكَ الْعَفْوَ وَالْعَافِيَةَ وَالْمُعَافَاةَ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ عَافِيَةَ الدُّنْيَا مِنَ الْبَلاءِ وَعَافِيَةَ الْآخِرَةِ مِنَ الشَّقَاءِ؛ خداوندا! عفو و بخشش و عافیت را از تو می طلبم، عافیتی در دنیا و آخرت. عافیت در دنیا از بلاها و عافیت در آخرت از سیه روزی و شقاوت».(4)
اما این که انسان پیش از تقاضا از خداوند، حاجت روا شود، مسألۀ مهمی است، چرا که لذت چنین عطا و نعمتی به مراتب بیشتر، و دلالت آن بر لطف خدا به بنده اش ظاهر تر است.
در مورد راه یابی به مقصد قبل از گمراهی، که امام (علیه السلام) در جملهٔ سوم تقاضا نموده، اهمیت آن روشن است، زیرا اگر انسان مدت ها در گمراهی و سرگردانی باشد و بعد هدایت شود تلخی های دوران گمراهی را فراموش نخواهد کرد، اما اگر پیش از آن که گمراه شود لطف الهی او را به شاهراه هدایت برساند بسیار لذت بخش و روح پرور خواهد بود.
در سه جملۀ آخر این فراز، امام (علیه السلام) از خداوند سه تقاضای دیگر می کند که هر سه سبب امنیت روح و جسم انسان می شود؛ عرضه می دارد: «خداوندا! مرا از ضرر و زیان عیب جویی بندگانت حفظ کن و از مشکلات روز قیامت امنیت بخش و مرا به نحو مطلوب راهنمایی کن»؛ (وَاكْفِنِي مَتُونَةَ مَعَرَّةِ الْعِبَادِ، وَهَبْ لِي أَمْنَ يَوْم الْمَعَادِ، وَامْنَحْنِى حُسْنَ الْإِرْشَادِ).
واژۀ «معرّة» از مادۀ «عر» (بر وزن شَر) و نیز از مادۀ «عُر» (بر وزن حُر) گرفته شده و مصدر میمی است و در اصل به معنای بیماری «جرب» است که نوعی عارضۀ شدید پوستی در انسان یا حیوان است، سپس به هرگونه زیان و ضرر و عیبی که به انسان می رسد، اطلاق شده، همان گونه که قرآن مجید می فرماید: «وَلَوْ لا رِجال مُؤْمِنُونَ وَنِسَاءٌ مُؤْمِنَاتِ لَمْ تَعْلَمُوهُمْ أَنْ تَطَوُّهُمْ فَتُصِيبَكُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّةَ بِغَيْرِ عِلْمٍ»؛ «و اگر این گونه نبود که مردان و زنان با ایمانی در این میان بدون آگاهی شما، زیر دست و پا از بین می رفتند و از این راه عیب و عاری ناآگاهانه به شما می رسید (خداوند هرگز مانع جنگ شما با آنان نمی شد)». (1)
1) فتح، آیۀ 25.
به هر حال امام (علیه السلام) در این جمله از خدا تقاضا می کند که ضرر و زیانی از مردم به او نرسد، البته برای کسی که در جامعه زندگی می کند، این مسأله به طور مطلق ممکن نیست، ولی تقاضای کم بودن آن بجاست. این جمله ممکن است اشاره به این باشد که به من توفیق ده از عیب جویی مردم بپرهیزم (مطابق معنای اول، جمله جنبۀ مفعولی دارد و مطابق معنای دوم، جنبۀ فاعلی).
و در جملۀ بعد، تقاضای امنیت در روز قیامت می کند، زیرا از آیات قرآن مجید و همچنین روایات به صورت گسترده استفاده می شود که روز قیامت روزی است بسیار هولناک و وحشتناک که همۀ حاضران در محشر را در وحشت عمیق فرو می برد؛ قرآن مجید در این باره می گوید: «فَذَلِكَ يَوْمَئِذٍ يَوْمٌ عَسِيرٌ»؛ «آن روز، روز سختی است». (1)
و در آیۀ دیگری می خوانیم: «إِنَّا نَخَافُ مِنْ رَبِّنا يَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِيراً»؛ «ما از پروردگارمان ترسانیم در آن روزی که عبوس و شدید است». (2)
امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در حدیثی می فرماید: «عِنْدَ مُعَايَنَةِ أَهْوَالِ الْقِيَامَةِ تَكْثُرُ مِنَ الْمُفَرِّطِينَ النَّدَامَةِ ؛ هنگامی که انسان ها حوادث وحشتناک روز قیامت را می بینند، آن هایی که در دنیا کوتاهی کردند (و اعمال صالح به جا نیاوردند یا آلوده به گناه بودند) بسیار پشیمان می شوند». (3)
ولی کسانی که بیدار و هوشیار بودند، آن روز در امنیت اند، همان گونه که قرآن می فرمايد: «مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْهَا وَهُمْ مِنْ فَزَع يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ»؛ «کسانی که کار نیک انجام دهند پاداشی بهتر از آن خواهند داشت و آن ها از وحشت آن روز (روز قیامت) در امان اند». (4)
جملۀ «وَامْنَحْنِي حُسْنَ الْإِرْشَادِ» می تواند اشاره به این باشد که خدایا! مرا به بهترین صورت هدایت فرما، زیرا گاهی هدایت با مشقت های زیادی همراه است و گاهی به آسانی صورت می گیرد. امام (علیه السلام) را از خدا تقاضا می کند بهترین صورت هدایت نصیبش شود.
و نیز می تواند به این مفهوم باشد که خداوندا! به من توفیق ده که به نیکوترین وجهی گمراهان را هدایت کنم و از طریق امر به معروف و نهی از منکر جلو زشتی ها و بدهی ها را بگیرم. جمع هر دو معنا نیز در این عبارت کوتاه مانعی ندارد.
امام (علیه السلام) در این بخش از دعا نه چیز سرنوشت ساز از خداوند تقاضا می کند: نخست عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آل او درود فرست و به لطفت
(هرگونه حادثۀ سوء و عذاب و کیفر را) از من دور گردان»؛ (أللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَادْرَأَ عَنِّي بِلُطْفِكَ). (1)
واژۀ «ادْرَأْ» از مادۀ «درء» (بر وزن منع) به معنای دفع کردن و دور ساختن است. البته تا لطف الهی شامل حال انسان نشود، نجات او از چنگال هوی و هوس و دام های شیطان و حوادث دردناک ممکن نیست.
قرآن مجید می فرماید: «قُلْ مَنْ يُنَجِيكُمْ مِنْ ظُلُمَاتِ الْبَر وَالْبَحْرِ تَدْعُونَهُ تَضَرُّعًا وَخُفْيَةً لَئِنْ أَنجَانَا مِنْ هَذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ * قُل الله يُنَجِيكُمْ مِنْهَا وَمِنْ كُلِّ كَرْبِ ثُمَّ أَنْتُمْ تُشْرِكُونَ»؛ «بگو: چه کسی شما را از تاریکی های خشکی و دریا رهایی می بخشد؟ در حالی که او را آشکارا و در پنهانی می خوانید (و می گویید): اگر از این (خطرات و ظلمت ها) ما را رهایی بخشیدی از شکرگزاران خواهیم بود. * بگو: خداوند شما را از این ها و از هر مشکل و ناراحتی نجات می بخشد، (ولی) باز هم شما برای او شریک می سازید! ( و راه کفر می پویید)». (2)
سپس امام (علیه السلام) در دومین تقاضا عرضه می دارد: «خداوندا! مرا از نعمت خود بهره مند ساز»؛ (وَاغْذُنِي بِنِعْمَتِكَ).
واژهٔ «اغذنی» از مادۀ «غذاء (3)» (بر وزن کتاب) به معنای تمام چیزهایی است که انسان برای حیات جسمانی خود، از آن ها می خورد یا می نوشد، ولی در این جا که امام (علیه السلام) سخن از تمام نعمت ها می گوید، این جمله معنای کنایی دارد و آن بهره مند ساختن است.
شبیه این تعبیر را در حدیثی از امام حسن مجتبی (علیه السلام) می خوانیم: «غَذَانَا رَسُولُ الله (صلى الله عليه و اله) بِعِلْمِ اللَّهِ تَبَارَكَ وَتَعَالَى فَعَلَّمَنَا تَأْوِيلَ الْقُرْآنِ وَمُشْكِلاتِ الْأَحْكَامِ؛ رسول خدا
واژۀ «غذا» هم معنای مصدری دارد و هم اسم مصدری.
ما را از علم پروردگار بهره مند ساخت و تأویل قرآن و مشکلات احکام را به ما آموخت». (1)
در ضمن معلوم شد که نعمت در این جا، هم نعمت های مادی را شامل می شود و هم نعمت های معنوی را، همان گونه که در آیۀ 20 سورۀ لقمان می خوانیم: «وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً»؛ «خداوند نعمت های خود را - اعم از نعمت های ظاهری و باطنی - بر شما گسترده و افزون ساخته است».
در سومین درخواست از خداوند اصلاح خویشتن را با این تعبیر می خواهد: «مرا به کرمت اصلاح كن»؛ (وَأَصْلِحْنِي بِكَرَمِكَ).
با توجه به این که واژهٔ «اصلحنی» در این جا مطلق است، هرگونه اصلاحی را چه در امور مادی و چه معنوی شامل می شود، همان گونه که در آغاز همین دعا خواندیم: «اللَّهُمَ لا تَدَعْ خَصْلَةً تُعَابُ مِنِّي إِلَّا أَصْلَحْهَا؛ خداوندا! هر صفتی را که بر عیب می گیرند اصلاح کن».
لازم است تکرار کنیم که منظور امام (علیه السلام) این نیست که خداوند به صورت اجباری تمام عیوب انسان را برطرف سازد، بلکه توفیق او را برای این کار درخواست می کند.
در چهارمین تقاضا عرضه می دارد: «(خداوندا! بیماری های) مرا با احسان خود مداوا كن»؛ (وَدَاوِنِي بِصُنْعِكَ).
واژۀ «صُنع» - همان گونه که در شرح دعای هفتم گفته شد - در اصل به معنای انجام کاری با مهارت و دقت است... سپس این واژه در معنای احسان و نیکوکاری به کار رفته است.
در این عبارت، تمام بیماری های جسمانی و صفات مذموم به عنوان بیماری محسوب شده و امام (علیه السلام) درمان همۀ آن ها را از خداوند تقاضا می کند.
1) بحار الانوار، ج 44، ص 94، ح 8.
سپس در پنجمین و ششمین تقاضا عرضه می دارد: «(خداوندا!) مرا در سایهٔ رحمت خود پناه ده و با لباس خوشنودی خود مرا اكرام كن»؛ (وَأَظِلَّنِي فِي ذَرَاكَ، وَجَلّلْنِي رِضَاكَ).
واژۀ «ذرا» از مادۀ «ذرو» گرفته شده که به گفتۀ مقائیس اللغة دو معنا دارد: یکی پراکنده کردن، مانند آنچه در آیۀ 45 سورۀ کهف آمده است: «وَاضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الحَياةِ الدُّنْيا كَمَاءٍ أَنْزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِيماً تَذْرُوهُ الرِّياحُ»؛ «ای پیامبر! زندگی دنیا را برای آنان به آبی تشبیه کن که از آسمان فرو می فرستیم و به وسیلۀ آن، گیاهان زمین سرسبز و متراکم می شود. ولی چندان نمی گذرد که می خشکد؛ به گونه ای که بادها آن را به هر سو پراکنده می کند».
و معنای دیگر، «پوشاندن و پناه دادن» است که در این کلام امام (علیه السلام) به همین معناست. در استعمالات معمول کمتر در این معنا به کار می رود و بیشتر همان معنای اول استفاده می شود.
روشن است که در برابر سوزش آفتاب یا وزش بادهای سرد و سوزان، انسان به پناهگاهی نیاز دارد و امام (علیه السلام) از خداوند تقاضا می کند که در حوادث دردناک زندگی و طوفان های سهمگین که از هر سو می وزد، او را در پناه خود قرار دهد، که هیچ پناهگاهی بهتر از پناه خداوند نیست.
مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) از پیغمبر اکرم (صلى الله عليه و اله) نقل می کند که فرمود: «مَنْ أَكْرَمَ أَخَاهُ الْمُسْلِمَ بِكَلِمَةٍ يُلْطِفُهُ بِهَا وَفَرَّجَ عَنْهُ كُرْبَتَهُ لَمْ يَزَلْ فِي ظِلِ اللَّهِ الْمَمْدُودِ عَلَيْهِ الرَّحْمَةُ مَا كَانَ فِي ذلِك؛ كسى كه برادر مسلمانش را با سخن محبت آمیزی اکرام کند و اندوه او را بزداید، پیوسته در سایهٔ گستردۀ رحمت الهی خواهد بود ،تا وقتی این کار را ادامه می دهد». (1)
1) کافی، ج 2، ص 206، ح 5.
از این حدیث شریف استفاده می شود که قرار گرفتن زیر سایۀ خداوند تنها با دعا حاصل نمی شود، بلکه انسان باید اعمال صالحی انجام دهد که شایستۀ این مقام شود.
در حدیث دیگری که مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار آورده است، می خوانیم که مردی از ساکنان ری می گوید: یکی از مأموران «یحیی بن خالد» بر ما مسلط شد و بدهی هایی را که من (شامل مالیات و خراج) داشتم، پیوسته مطالبه می کرد و من ترسیدم که مرا مجبور کند از زندگی خوبی که دارم خارج شوم. به من گفته شد که او از پیروان این مذهب (اهل بیت (علیه السلام)) است، ولی ترسیدم اگر از این راه وارد شوم شاید او چنین نباشد و کار بر من سخت تر شود، تصمیم گرفتم به سوی خداوند متعال بروم و حج به جا آورم. رفتم و مولایم موسى بن جعفر (علیه السلام) را ملاقات کردم و حالم را بر ایشان عرضه داشتم. حضرت مرا همراه نامه ای نزد او فرستاد که عبارتش این بود: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اعْلَمْ أَنَّ لِلَّهِ تَحْتَ عَرْشِهِ ظِلَّا لا يَسْكُنُهُ إِلَّا مَنْ أَسْدَى إِلَى أَخِيهِ مَعْرُوفاً أَوْ نَفْسَ عَنْهُ كُرْبَةً أَوْ أَدْخَلَ عَلَى قَلْبِهِ سُرُوراً وَهَذَا أَخُوكَ وَالسَّلامُ؛ به نام خداوند بخشندۀ مهربان. بدان که در زیر عرش خداوند سایه ای است که هیچ کس در آن سایۀ رحمت قرار نمیگیرد مگر آن کس که به برادر دینی خود نیکی کرده و اندوهی را از او زدوده یا سروری در قلب او وارد کرده باشد و این (حامل نامه) برادر توست».
من از حج به شهر خودم بازگشتم و شبانه سراغ آن مأمور رفتم و گفتم: من فرستادۀ امام کاظم (علیه السلام) هستم. هنگامی که این سخن را شنید، پابرهنه به سوی من آمد، در را گشود، مرا بوسید، در آغوش گرفت و هر زمان که از من می پرسید: امام (علیه السلام) را دیدی، پیشانی مرا می بوسید. هنگامی که از سلامتی آن حضرت به او
خبر دادم خوشحال شد و شکر پروردگار را به جا آورد، سپس مرا وارد خانۀ خود کرد و در بالای مجلس نشاند و خودش در مقابل من نشست. نامۀ حضرت را به او دادم، به احترام آن نامه برخاست و آن را بوسید و قرائت کرد، سپس اموال و لباس هایش را آورد و دینار به دینار و درهم به درهم و لباس به لباس در میان من و خودش تقسیم کرد و آنچه قابل قسمت نبود قیمتش را به من می داد و پیوسته در این حال می گفت: برادر! آیا تو را خوشحال کردم؟ و من می گفتم: آری، به خدا سوگند مرا بسیار خوشحال کردی!
سپس صورتی را که آن مالیات در آن نوشته شده بود خواست و آنچه به اسم من بود حذف کرد و ورقۀ بدهکار نبودن مرا به دست من داد. من با او خداحافظی کرده و بیرون آمدم و با خود گفتم: من نمی توانم محبت این مرد را جبران کنم جز این که سال آینده به مکه بروم و برای او دعا کنم و خدمت امام (علیه السلام) برسم و کار او را بازگو کنم. این کار را انجام دادم، هنگامی که به مولایم امام موسی بن جعفر (علیه السلام) این کارها را شرح می دادم، آثار شادی در چهره اش می درخشید. عرض کردم: مولای من! این مرد شما را مسرور کرد؟ فرمود: آری، مرا خوشحال کرد، امیرمؤمنان (علیه السلام) را خوشحال کرد، به خدا سوگند جدم رسول الله صلى الله عليه و اله) را خوشحال کرد و خدا را خوشنود نمود».(1)
واژهٔ «جلّلنی» از مادهٔ «تجلیل» به معنای پوشانیدن همراه با عظمت است و گاهی به معنای پوشانیدن مطلق آمده، بنابراین جملۀ «جَلِّلْنِي رِضَاكَ» مفهومش این است که مرا به زیور رضایت بپوشان. و همان گونه که لباس تمام بدن را می پوشاند، از خداوند خواسته شده که رضای او تمام وجود انسان را دربر گیرد و این مقام والایی است که در آیات 27 و 28 سورۀ فجر خطاب به نفس مطمئنه
1) بحارالانوار، ج 48، ص 174، ح 16.
آمده است: «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةٌ»؛ «تو ای روح آرام گرفته! * به سوی پروردگارت بازگرد در حالی هم تو از او راضی باشی و هم
او از تو راضی باشد».
و برای جلب رضای خداوند دستور روشنی در روایات آمده است: «وَ اعْلَمُوا أَنَّ أَحَداً مِنْ خَلْقِ اللَّهِ لَمْ يُصِبْ رِضًا اللَّهِ إِلَّا بِطَاعَتِهِ وَطَاعَةِ رَسُولِهِ وَطَاعَةِ وَلَاةٍ أَمْرِهِ مِنْ آلِمُحَمَّدٍ؛ بدانید که هیچ کس از خلق خدا به رضای او نمی رسد مگر از طریق اطاعتش و اطاعت رسولش و اطاعت والیان امرش از آل محمد».(1)
سپس امام (علیه السلام) در قسمت پایانی این بخش سه درخواست هماهنگ از خداوند می کند: «خداوندا! مرا موفق کن که وقتی امور مشتبه می شوند، نزدیک ترین راه را به سوی تو برگزینم و هنگامی که اعمال در هم می آمیزد (و راه صحيح مبهم می شود) پاک ترین راه را انتخاب کنم و هنگامی که مذاهب مختلف با هم متناقض می شوند، آنچه را که به رضای تو نزدیک تر است بپذیرم»؛ (وَوَفِّقْنِي إِذَا اشْتَكَلَتْ عَلَيَّ الْأُمُورُ لِأَهْدَاهَا، وَإِذَا تَشَابَهَتِ الْأَعْمَالُ لِأَزْكَاهَا، وَإِذَا تَنَاقَضَتِ الْمِلَلُ لأَرْضَاهَا).
واژۀ «اشتکلت» از مادهٔ «اشتکال» به معنای هم شکل بودن است که سبب اشتباه با یکدیگر می شود و همچنین واژهٔ «تشابهت» از مادۀ «تشابه» به معنای شبیه یکدیگر بودن است و واژهٔ «تناقضت» از مادۀ «تناقض» در جایی گفته می شود که دو چیز یکدیگر را نقض کنند و طبعاً با هم مشتبه می شوند.
امام (علیه السلام) در تمام این موارد از خدا می خواهد که راه صحیح را به او نشان دهد و آنچه را پاکیزه تر است و مایهٔ رضای اوست، برای او نمایان سازد تا بیراهه نرود و در خلاف رضای خداوند گام ننهد و این همان چیزی است که ما همه روز در
1) کافی، ج 8، ص 11.
نمازهایمان در سورۀ حمد تکرار می کنیم و از خداوند راه مستقیم را می طلبیم: «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ».
امیرمؤمنان علی (علیه السلام) نیز در نهج البلاغه در خطبۀ 50 به همین موضوع اشاره کرده، می فرماید: «إِنَّما بَدْءُ وُقُوعِ الْفِتَنِ أَهْوَاءُ تُتَّبَعُ، وَأَحْكَامُ تُبْتَدَعُ، يُخَالَفُ فِيهَا كِتَابُ اللَّهِ، وَيَتَوَلَّى عَلَيْهَا رِجَالٍ رِجَالاً، عَلَى غَيْرِ دِينِ اللَّهِ، فَلَوْ أَنَّ الْبَاطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزَاجِ الْحَقِّ لَمْ يَخْفَ عَلَى الْمُرْتَادِينَ؛ وَلَوْ أَنَّ الْحَقَّ خَلَصَ مِنْ لَبْسِ الْبَاطِلِ، انْقَطَعَتْ عَنْهُ أَلْسُنُ الْمُعَانِدِينَ؛ وَلكِنْ يُؤْخَذُ مِنْ هذَا ضِغْتُ، وَمِنْ هذَا ضِغْتُ، فَيُمْزَجَان! فَهُنَا لِكَ يَسْتَوْلِي الشَّيْطَانُ عَلَى أَوْلِيَائِهِ، وَيَنْجُو «الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ الْحُسْنَى»؛ آغاز پیدایش فتنه ها پیروی از هوی و هوس ها و بدعت هایی است که با کتاب خدا مخالفت دارد و گروهی (چشم و گوش بسته یا هوی پرست آگاه) به پیروی از آنان بر می خیزند و برخلاف دین خدا از آن ها حمایت می کنند. اگر باطل با حق آمیخته نمی شد بر کسانی که طالب حقاند پوشیده نمی ماند، و اگر حق با باطل نمی آمیخت، زبان دشمنان و معاندان از آن قطع می گشت. ولی بخشی از این گرفته می شود و بخشی از آن و این دو را به هم می آمیزند و این جاست که شیطان بر دوستان و پیروان خود مسلط می شود و «تنها کسانی که مشمول رحمت خدا بودند» از آن نجات می یابند».
و در خطبۀ 38 نیز می فرماید: «وَإِنَّما سُمِّيَتِ الشُّبْهَةُ شُبْهَةً لِأَنَّهَا تُشْبِهُ الْحَقَّ: فَأَمَّا أَوْلِيَاءُ اللَّهِ فَضِياؤُهُمْ فِيهَا الْيَقِينُ وَدَلِيلُهُمْ سَمْتُ الْهُدَى؛ شبهه، تنها به این علت شبهه نامیده شده که شباهتی به حق دارد (هر چند در واقع باطل است)، اما دوستان خدا در برابر شبهات، نور و چراغ راهشان یقین است و راهنمای آن ها سمت و مسیر هدایت».
در اینجا سؤالی مطرح است: چرا امام (علیه السلام) می فرماید: هنگامی که مذاهب با
هم متناقض شوند آنچه را که بیشتر مورد رضایت توست بپذیرم، مگر مذاهب غیر اسلامی نیز مورد رضایت خداست که بگوییم اسلام بیشتر رضایت او را جلب می کند؟
پاسخ: هر مذهبی از مذاهب آسمانی مسائل حقی دارد که با اسلام مشترک است، هرچند آن مذهب منسوخ شده باشد، بنابراین در آن مذاهب نیز اموری که مایۀ رضایت خداست وجود دارد هر چند در اسلام آن امور به صورت کامل تر و جامع تر و خالی از انحرافات است.
در این بخش از دعا امام (علیه السلام) هفته تقاضا از پیشگاه خداوند دارد؛ در تقاضاهای سه گانۀ نخست عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و بر سر من تاج کفایت و لیاقت بگذار و به من حسن ولایت عطا کن (هم ولایت و یاری خودت بر من و هم ولایت من نسبت به دیگران) و صدق هدایت
ببخش»؛ (أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَتَوِّجْنِي بِالْكِفَايَةِ وَسُمْنِي حُسْنَ الْوِلَايَةِ وَهَبْ لِي صِدْقَ (1)الْهِدَايَةِ).
تعبیر به «تاج» کنایه از اهمیت و افتخاری است که معمولاً با تاج همراه است و منظور از «کفایت» یا بی نیازی از مردم است و یا شایستگی برای انجام کارهای لازم، و بدیهی است کسی که این ها را داشته باشد افتخار بزرگی دارد که متناسب با تعبیر تاج است.
در روایات اسلامی نیز به این معنا اشاره شده، از جمله در حدیثی می خوانیم که پیغمبر (صلى الله علیه و اله) به پیشگاه خدا عرضه می دارد: «اللَّهُمَّ ارْزُقْ مُحَمَّداً وَآلَ مُحَمَّدٍ وَمَنْ أَحَبَّ مُحَمَّداً وَآلَ مُحَمَّدٍ الْعَفَافَ وَالْكَفَافَ وَارْزُقْ مَنْ أَبْغَضَ مُحَمَّداً وَآلَ مُحَمَّدٍ الْمَالَ وَالْوَلَدَ؛ خداوندا! به محمد و آل محمد و هر کسی که آن ها را دوست دارد پاکی و بی نیازی عطا فرما و به هر کسی که آن ها را دشمن بدارد، اموال فراوان و فرزندان بسیار عطا کن». (2)
می دانیم که مال و ثروت و فرزندان زمانی مفید هستند که به اندازۀ کافی باشند نه فراتر از آن، زیرا هنگامی که فراتر باشد هم نگهداری آن مشکل است و هم انسان را به دنیا پرستی سوق می دهد.
در حدیثی از امام زین العابدین (علیه السلام) می خوانیم: پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و اله) در بیابانی به ساربانی رسید که مشغول چرای شترهایش بود؛ از او مقداری آب (یا شیر) خواست. آن مرد که می خواست طفره برود گفت: آنچه در پستان های این شترهاست صبحانۀ قبیله است، و آنچه در ظرف هاست شام قبیله! پیغمبر (صلى الله علیه و اله) عرض کرد: خداوندا! مال و فرزندانش را افزون کن! از آن جا گذشت و به چوپانی
رسید و همین درخواست را از او کرد؛ چوپان آنچه در پستان گوسفندان بود دوشید، و آنچه را نیز در ظرف داشت بر آن ریخت و (با خوشحالی) خدمت رسول الله (صلى الله علیه و اله) فرستاد و گوسفندی هم به عنوان هدیه بر آن افزود و عرضه داشت: این چیزی است که نزد ما حاضر بود و اگر دوست داشته باشی باز بر آن بیفزایم؟! پیغمبر در حق او چنین دعا کرد: «اللَّهُمَّ ارْزُقْهُ الْكَفَافَ!؛ خداوندا! به اندازهٔ کفایت به او روزی ده!».
بعضی از یاران عرض کردند: ای رسول خدا! آن کس را که دست رد بر سینۀ تو گذاشت و بخل کرد مشمول دعایی ساختی که همۀ ما به آن علاقه داریم، ولی برای آن کس که سخاوتمندانه نیاز شما را برآورد، دعایی کردید که همه ما از آن کراهت داریم! پیغمبر (صلى الله علیه و اله) در پاسخ آن ها این جملۀ بسیار پرمعنا را فرمود: «إِنَّ ما قَلَّ وَكَفَى خَيْرٌ مِمَّا أَكْثَرَ وَ أَلْهى، أَللَّهُمَّ ارْزُقْ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّدَ الْكَفَافَ؛ مقدار کمی که برای زندگی انسان کافی باشد بهتر است از مقدار زیادی که انسان را از خدا غافل کند. خداوندا! محمد و آل محمد را به اندازه کفایت روزی ده!».(1)
واژۀ «سُمنی» ممکن است از مادۀ «سوم» بر (وزن قوم) به معنای طلب کردن و اراده نمودن باشد، همان گونه که گوسفند «سائمه» را از این رو سائمه می گویند که برای به دست آوردن و طلب علوفه در بیابان به چرا مشغول می گردد. بنابراین معنای جمله این می شود: خداوندا! حسن ولایت و نصرت و یاری را به من عنایت کن!
این احتمال نیز وجود دارد که از مادۀ «وسم» (بر وزن اصل) به معنای علامت نهادن گرفته شده باشد که بر اساس آن، امام (علیه السلام) تقاضا می کند خداوند علامت حسن ولایت را بر او بگذارد، هم ولایت و نصرت خودش را بر وی و هم ولایت او را نسبت به دیگران (معنای دوم مناسب تر است).
1) کافی، ج 2، ص 141، ح 4.
تعبیر به «ولایت» در این جا معنای وسیعی دارد که هم نصرت و یاری را شامل می شود (یاری خداوند نسبت به انسان و یاری انسان نسبت به دیگران)، هم دوستی و محبت را و هم قیام و توانایی انجام کارهایی که انسان بر عهده گرفته و به تعبیر دیگر: مدیریت خوب.
و منظور از «صدق هدایت» همان هدایت صادقانه است، خواه هدایتی که خدا نسبت به ما عنایت می کند یا هدایتی که ما نسبت به دیگران انجام می دهیم. تقاضای امام (علیه السلام) این است که هر دو صادقانه باشد.
بعضی از شارحان صحیفه هدایت صادقانه را به معنای «ایصال به مطلوب» تفسیر کرده اند، زیرا می دانیم که هدایت دو گونه است: یکی نشان دادن راه، و دوم، دست دیگری را گرفتن و به مقصد رساندن، که کامل ترین نوع هدایت همین است.
سپس امام (علیه السلام) در دو تقاضای هماهنگ دیگر عرضه می دارد: «(خداوندا!) مرا به وسیلۀ وسعت مال و ثروت، مفتون و گمراه نکن و به من آرامش نیکو (در زندگی) عنایت فرما»؛ (وَلا تَفْتِنِّي بِالسَّعَةِ، وَامْنَحْنِي (1)حُسْنَ الدَّعَةِ (2)).
واژۀ «لا تفتنی» از مادۀ «فتنه» است که در بسیاری از موارد به معنای آزمایش می باشد و در بعضی از موارد به معنای گمراه شدن از راه حق است و در عبارت بالا معنای دوم اراده شده است.
و واژهٔ «امنحنی» از مادۀ «منح» (بر وزن سطح) به گفتۀ مصباح المنیر در اصل به این معناست که انسان گوسفند خود را در اختیار دیگری بگذارد که شیر آن را بنوشد و بعد گوسفند را بازگرداند، سپس این واژه به هر نوع بخششی اطلاق شده است.
شکی نیست که ثروت و مکنت در بسیاری از موارد سبب غرور و غفلت و سپس گمراهی می شود، همان گونه که قرآن مجید می فرماید: «كَلَّا إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغَى * أَنْ رَآهُ اسْتَغْنَى»؛ چنین نیست (که انسان حق شناس باشد) به یقین هنگامی که خود را بی نیاز ببیند، (غالباً) طغیان می کند».(1)
قرآن مجید در داستان قارون، ثروتمند معروف بنی اسرائیل این معنا را به صورت گسترده در اواخر سورۀ قصص بیان کرده است. (2)
امیرمؤمنان علی (علیه السلام) نیز می فرماید: «الْمَالُ مَادَّةُ الشَّهَوَاتِ؛ مال و ثروت خمیرمایۀ هوی و هوس هاست».(3)
بنابراین جا دارد امام (علیه السلام) از خدا تقاضا کند که هنگام وسعت روزی در مسیر ضلالت قرار نگیرد.
«حسن الدعة» به معنای آسایش و آرامش و آسودگی خاطر است که از مهم ترین نعمت های خداوند است و آسیب های فراوانی دارد، همان گونه که در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) می خوانیم: «خَمْسُ خِصَالٍ مَنْ فَقَدَ مِنْهُنَّ وَاحِدَةٌ لَمْ يَزَلْ نَاقِصَ الْعَيْشِ زَائِلَ الْعَقْلِ مَشْغُولَ الْقَلْبِ فَأَوَّلُهَا صِحَّةُ الْبَدَنِ وَالثَّانِيَةُ الْأَمْنُ وَالثَّالِثَةُ السَّعَةُ فِي الرِّزْقِ وَالرَّابِعَةُ الْأَنِيسُ الْمُوَافِقُ قُلْتُ وَمَا الْأَنِيسُ الْمُوَافِقُ قَالَ الزَّوْجَةُ الصَّالِحَةُ وَالْوَلَدُ الصَّالِحُ وَالْخَلِيطُ الصَّالِحُ وَالْخَامِسَةُ وَهِيَ تَجْمَعُ هَذِهِ الْخِصَالَ الدَّعَةُ؛ پنج خصلت است که هر گاه انسان یکی از آن ها را از دست دهد، زندگی او ناقص می شود، عقل او رو به زوال می رود و فکر او پیوسته مشغول خواهد بود. نخست
تندرستی است، دوم امنیت، سوم وسعت روزی، چهارم مونس موافق. راوى عرض می کند: منظور از مونس موافق چیست؟ می فرماید: همسر صالح و فرزند
صالح و دوست صالح. و پنجم که جامع همۀ این خصلت هاست آرامش و آسایش روح و فکر است». (1)
ممکن است این سؤال مطرح شود که دعة» (آرامش) همیشه خوب است، چرا امام (علیه السلام) فرمود: «حسن الدعة»؟ پاسخ این است که آرامش مراتب دارد و امام (علی السلام) بالاترین مراتب آرامش را از خدا می طلبد.
سرانجام امام (علیه السلام) در تقاضای ششم و هفتم عرضه می دارد: «خدایا زندگی مرا همراه با مشقت فراوان قرار مده و دعای مرا رد مکن، چراکه من ضدّی برای تو قائل نیستم و برای تو شریکی قرار نمی دهم»؛ (وَلا تَجْعَلْ عَيْشِي كَدّاً (2)كَدّاً، وَلا تَرُدَّ دُعَائِي عَلَيَّ رَدّاً، فَإِنِّي لا أَجْعَلُ لَكَ ضِدّاً، وَلا أَدْعُو مَعَكَ يداً).
واژۀ «عیش» به معنای زندگی و حیات است و با معنای عیش و نوشی که در فارسی استفاده می شود، متفاوت است.
واژهٔ «کد» به معنای شدّت (همراه با رنج و تعب) و پافشاری در انجام کاری است.
بنابراین، مفهوم جمله این می شود که امام (علیه السلام) از خدا تقاضا می کند زندگی اش با رنج و تعب همراه نباشد، همان رنج و تعبی که آرامش را از انسان می گیرد وحتى حال عبادت را؛ زیرا کسانی که گرفتار زندگی مشقت باری می شوند، همه چیز را فراموش می کنند.
در روایتی آمده است که معاوية بن عمار، یکی از اصحاب خاص امام صادق (علیه السلام) می گوید: «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) أَنْ يُعَلِّمَنِي دُعَاء لِلرِّزْقِ فَعَلَّمَنِي دُعَاءً مَا
1) بحار الانوار، ج 71، ص 186.
2) شارح معروف مرحوم سید علی خان که به مطالب ادبی بسیار اهمیت می دهد، اصرار زیادی دارد که تعبیر «كداً کدّاً» برای تأکید نیست، بلکه به معنای کد بعد از کد و مشقت و رنج های پی در پی است، سپس در این که عامل نصب کد دوم چیست به زحمت افتاده و می گوید: هر دو کد به منزلۀ یک واژه است و یک عامل دارد و آن جملۀ «و لا تجعل» است.
رَأَيْتُ أَجْلَبَ مِنْهُ لِلرِّزْقِ قَالَ قُلِ أَللَّهُمَّ ارْزُقْنِي مِنْ فَضْلِكَ الْوَاسِع الْحَلالِ الطَّيِّبِ رِزْقاً وَاسِعاً حلالاً طَيِّباً بَلاغاً لِلدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ صَبّاً صَبَاً هَنِيئاً مَرِياً مِنْ غَيْرِ كَةٍ وَلَا مَنْ مِنْ أَحَدٍ؛ از امام (علیه السلام) تقاضا کردم دعایی برای فراوانی رزق و روزی به من بیاموزد. امام (علیه السلام) دعایی به من آموخت که از آن بهتر برای جلب روزی ندیدم. فرمود: بگو: خداوندا! از فضل واسع خود به من روزی حلال و طیب و طاهر عنایت کن! (آری) روزی وسیع و حلال و طیب، که مرا به اهداف دنیوی و اخروی برساند و بر من پیوسته فرو ریزد، گوارا باشد بدون رنج و تعب و بدون منّت از هیچ کس».(1)
قابل توجه این که امام (علیه السلام) در جمله های سه گانۀ «وَلا تَفْتِنِّي بِالسَّعَةِ، وَامْنَحْنِي حُسْنَ الدَّعَةِ، وَلا تَجْعَلْ عَيْشِي كَدّاً كَداً» نخست از روزی فراوان گمراه کننده، و در آخر از زندگی مشقت بار به خدا پناه می برد و در جملۀ میانه، زندگی همراه با آرامش و آسودگی خاطر را می طلبد.
در روایات اسلامی برای فزونی رزق (حلال) اسبابی ذکر شده، از جمله دادن صدقه در راه خدا، همان گونه که امیرمؤمنان (علیه السلام) می فرماید: «اسْتَنْزِلُوا الرِّزْقَ الالوان بِالصَّدَقَةِ؛ روزی را به وسیلهٔ صدقه فرود آورید (2)». عامل دیگر، رعایت امانت است، همان گونه که آن حضرت در جملهٔ دیگری می فرماید: «اسْتِعْمَالُ الْأَمَانَةِ يَزِيدُ فِي الرِّزْقِ؛ رعایت امانت سبب فزونی رزق است (3)» و خوش اخلاق بودن (به ویژه در معاملات)، آن گونه که حضرت (علیه السلام) در حدیث دیگری می فرماید: «فِي سَعَةِ الْأَخْلاقِ كُنُوزُ الْأَرْزَاقِ؛ گنجینه های روزی ها در گستردگی و خوبی اخلاق است».(4)
سپس حضرت در جملۀ بعد، از خدا تقاضا می کند که دعاهای او را رد نکند.
بدیهی است که انسان باید عوامل مردود شدن دعا را از بین ببرد، سپس چنین تقاضایی کند.
در روایات اسلامی عوامل متعددی برای مردود شدن دعا ذکر شده است، از جمله این که انسان دست از تلاش و کوشش بردارد و به دعا کردن برای جلب روزی قناعت کند و یا احتیاطات لازم را برای دور ماندن از مشکلات انجام ندهد، سپس دعا کند مشکلی پیش نیاید؛ همچنین گناهان از موانع مهم استجابت دعاست. در حدیثی از امام باقر (علیه السلام) می خوانیم: «إِنَّ الْعَبْدَ يَسْأَلُ اللَّهَ الْحَاجَةَ فَيَكُونُ مِنْ شَأْنِهِ قَضَاؤُهَا إِلَى أَجَلٍ قَرِيبٍ أَوْ إِلَى وَقْتٍ بَطِيءٍ فَيُذْنِبُ الْعَبْدُ ذَنْباً فَيَقُولُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى لِلْمَلَكِ لا تَقْضِ حَاجَتَهُ وَاحْرِمْهُ إِيَّاهَا فَإِنَّهُ تَعَرَّضَ لِسَخَطِي وَاسْتَوْجَبَ الْحِرْمَانَ مِنّي؛ بندۀ خدا از درگاه او حاجتی می طلبد و شایستهٔ آن است که به زودی یا با تأخیر به اجابت برسد، اما در این بین گناهی انجام می دهد، خداوند به فرشته (ای که مأمور استجابت دعاست) می فرماید: حاجت او را روا مکن و محرومش ساز، چراکه او سبب خشم من شد و مستحق محرومیت گشت». (1)
از بعضی از روایات استفاده می شود که اگر شخص گنهکار از گناه خود توبه کند، دعای او مستجاب می شود.(2)
خوردن غذاهای حرام و ناپاک نیز از موانع استجابت دعاست. (3)
و قابل توجه این که امام (علیه السلام) در ادامۀ تقاضایش به یکی از موانع مهم استجابت دعا اشاره کرده است: (دعای مرا مردود مکن) زیرا من ضدی برای تو قرار نمی دهم و شریک و مانندی برای تو نمی خوانم (و به تعبیر دیگر: توحيد من
توحید خالص است). از این تعبیر استفاده می شود که یکی از عوامل استجابت دعا، توحید خالص است.
واژۀ «ضد» - بنا به تصریح ارباب لغت - گاهی به معنای «مثل و همانند» می آید و گاهی به معنای «مخالف»، هرچند استعمال آن در معنای دوم بیشتر است و در کلام امام (علیه السلام) در این جا نیز همین معنا اراده شده، زیرا «مثل و همانند» در جملهٔ بعد آمده است.
در قرآن مجید نیز به عدم وجود «ضد» برای خداوند اشاره شده است؛ آیۀ 91 سورۂ مؤمنون: «مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِنْ وَلَدٍ وَمَا كَانَ مَعَهُ مِنْ إِلَهِ إِذا لَّذَهَبَ كُلُّ إِلَهِ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلَا بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ سُبْحَانَ اللهِ عَمَّا يَصِفُونَ»؛ «خدا هرگز فرزندی اختیار نکرده؛ و خدای دیگری با او نیست؛ که اگر چنین می شد، هر یک از خدایان مخلوقات خود را تحت تدبیر خود می برد و بعضی از آنان بر بعضی دیگر برتری می جست (و جهان هستی به تباهی کشیده می شد)؛ منزه است خدا از آنچه آنان توصیف می کنند».
همچنین در آیات متعددی نیز تعبیر به نفیند و شبیه آمده است، از جمله در آیۀ 22 سورۀ بقره می فرماید: «فَلَا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَندَاداً وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ»؛ بنابراین، برای خدا همتایانی قرار ندهید، در حالی که می دانید چنین نیست».
در این بخش از دعا امام (علیه السلام) چهار تقاضای مرتبط به هم دربارۀ امور مالی و ارزاق و روزی ها از خداوند کرده، نخست عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آل او درود فرست و مرا از اسراف در اموال باز دار»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَامْنَعْنِي مِنَ السَّرَفِ).
یکی از مهم ترین موضوعاتی که انسان را از خیرات باز می دارد و گاهی به نشاند اسراف کردن است و منظور از اسراف این است که از حد خاک سیاه می نشاند، لازم و معقول در مصرف کردن مال تجاوز کند.
البته اسراف در غیر مورد اموال نیز به کار می رود همان گونه که در آیۀ
شریفۀ 33 سورۀ اسراء آمده است: «وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيَّهِ سُلْطَاناً فَلَا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ»؛ «و آن کس که مظلوم کشته شده، برای ولیش سلطه و حق قصاص قرار دادیم؛ اما در قتل زیاده روی نکند (و بیش از حق قصاص به کسی آسیب نرساند)».
این واژه حتی در مورد قوم لوط (علیه السلام) نیز به کار رفته است، آن جا که می فرماید: «إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ»؛ «آیا شما از روی شهوت، به جای زنان سراغ مردان می روید؟! آری، شما گروه اسرافکار و منحرفی هستید (که به جای اشباع غریزۀ جنسی از طریق ازدواج با زنان، این روش انحرافی را انتخاب کرده و از مرز فطرت تجاوز نموده اید)».(1)
واژهٔ «اسراف» در بسیاری از موارد همراه با «تبذیر» به کار می رود و یک معنا از هر دو اراده می شود، ولی در بسیاری از موارد این دو با هم متفاوت اند؛ «اسراف» به معنای زیاده روی و «تبذیر» به معنای ریخت و پاش است، برای مثال: اگر برای یک مهمان چند نوع غذا تهیه شود، اسراف است، هرچند همۀ آن ها مصرف گردد، اما اگر برای تعداد کمی مقدار زیادی غذا تهیه شود و اضافی را دور بریزند، این مصداق «تبذیر» است.
به هر حال در اسلام به شدت از اسراف اموال نهی شده، حتی اسراف در آب وضو؛ در حدیثی می خوانیم که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) به یکی از مسلمانان که مشغول وضو گرفتن بود، فرمود: «لا تُشرف؛ اسراف مکن». کسی عرضه داشت: ای رسول خدا! آیا در وضو هم اسراف هست؟ پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) فرمود: «وَفِي كُلِّ شَيْ إسرافٌ؛ اسراف در همه چیز مصداق دارد».(2)
در آیات قرآن بارها از اسراف نهی شده و در حدیثی از امیرمؤمنان (علیه السلام)
می خوانیم: «وَيْحَ الْمُسْرِفِ مَا أَبْعَدَهُ عَنْ صَلَاحٍ نَفْسِهِ وَاسْتِدْرَاكِ أَمَرِهِ؛ وای بر شخص مسرف! چقدر از اصلاح خویشتن و حفظ اموال خود دور است».(1)
در نهج البلاغه نیز در نامه ای که امام (علیه السلام) به «زیاد» نوشت، آمده است: «فَدَع الْإِسْرَافَ مُقْتَصِداً وَاذْكُرْ فِي الْيَوْمِ غَداً وَأَمْسِكْ مِنَ الْمَالِ بِقَدْرِ ضَرُورَتِكَ وَقَدِّمِ الْفَضْلَ الِيَوْمِ حَاجَتِكَ؛ (ای زیاد!) اسراف را کنار بگذار و میانه روی را پیشه کن و از امروز به فکر فردا باش و از اموال دنیا به مقدار ضرورت برای خود نگاهدار و اضافه بر آن را برای روز نیازت (در آخرت) از پیش بفرست».
امام صادق (علیه السلام) در حدیثی می فرماید: «السَّرَفُ فِي ثَلاثِ ابْتِدَالُكَ ثَوْبَ صَوْنِكَ وَالْقَاؤُكَ النَّوَى يَمِيناً وَشِمَالاً وَإِهْرَاقُكَ فَضْلَةَ الْمَاءِ وَقَالَ لَيْسَ فِي الطَّعَامِ سَرَفٌ؛ اسراف در سه چیز است: نخست این که لباس آبروی خود را بی ارزش کنی (و لباس بیرون منزل را در داخل منزل بپوشی) و دوم: هستۀ خرما به راست و چپ به دور افکنی (و آن را برای منافعی که دارد حفظ نکنی) و اضافی آب آشامیدنی را دور بریزی، و فرمود: در طعام اسراف نیست (یعنی طعامی که مصرف شود و مایۀ سلامت و قوّت انسان گردد)».(2)
پس امام (علیه السلام) در دومین تقاضا مربوط به همین مسألۀ روزی عرضه می دارد: «خداوندا! روزی مرا از تلف شدن حفظ کن»؛ (وَحَصِّنْ رِزْقِي مِنَ التَّلَفِ).
پیام این جمله این است که خداوندا به من توفیق بده تدبیرهای لازم را برای حفظ روزی انجام دهم و معیشت و اقتصاد خود را مدیریت کنم.
عوامل تلف شدن روزی گاهی خارج از اختیار انسان است، مانند خشکسالی، سیلاب، بادهای سوزان و ملخ و امثال آن، که البته در بسیاری از موارد از گناهان و بخل و ترک انفاق و کفران نعمت سرچشمه می گیرد.
و گاهی در اختیار انسان است و کوتاهی می کند، مانند این که به موقع باغ و مزرعه را آفت زدایی و سم پاشی نمی کند و مراقبت های لازم را در آبیاری و جهات دیگر انجام نمی دهد و همین ها سبب تلف شدن محصول باغ و زراعت می شود.
قرآن مجید با صراحت می فرماید: «وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ وَلَكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ»؛ «و اگر اهل شهرها و آبادی ها، ایمان می آوردند و تقوا پیشه می کردند، به یقین برکات آسمان و زمین را بر آن ها می گشودیم؛ ولی آن ها حق را تکذیب کردند؛ ما نیز آنان را به کیفر اعمالشان مجازات کردیم».(1)
و در آیۀ دیگر می خوانیم: «وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً قَرْيَةً كَانَتْ آمِنَةٌ مُطْمَئِنَّةٌ يَأْتِيهَا رِزْقُهَا رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكَانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللَّهِ فَأَذاقَهَا اللَّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَالْخَوْفِ بِمَا كَانُوا يَصْنَعُونَ »؛ «خداوند برای آنان که کفران نعمت می کنند، مثلی زده است: سرزمینی که امن و آرام بود؛ و همواره روزی اش از هر جا می رسید؛ اما نعمت های خدا را ناسپاسی کردند؛ و خداوند به خاطر اعمالی که انجام می دادند، لباس گرسنگی و ترس را بر آن ها پوشانید».(2)
در عصر و زمان ما روش های جدیدی برای آبیاری و کشت و داشت و برداشت محصول و امثال آن به وجود آمده که باید از آن ها برای حفظ روزی از تلف شدن غفلت نکرد.
در حدیثی از امام باقر (علیه السلام) می خوانیم: «إِنَّ الْعَبْدَ لَيُذْنِبُ الذَّنْبَ فَيُزْوَى عَنْهُ الرِّزْقَ؛ انسان گاهی مرتکب گناهی می شود و به سبب آن روزی از او قطع می گردد».(3)
و در مقابل از همان حضرت نقل شده است که فرمود: «الزَّكَاةُ تَزِيدُ فِي الرِّزْقِ؛ پرداختن زکات روزی را فراوان می کند».(1)
در این زمینه روایات زیادی از معصومین (علیه السلام) وارد شده که تأثیر کار خوب را در فزونی رزق، و کار بد را در کمی یا قطع رزق منعکس می کند.
این سخن را با روایتی که از ابن عباس نقل شده، پایان می دهیم: کسی به ابن عباس گفت: گروهی تصور می کنند که انسان گاهی گناه می کند و از روزی محروم می شود (آیا این واقعیت دارد)؟ ابن عباس گفت: قسم به خدایی که معبودی جز او نیست این مسأله در کتاب خدا از آفتاب درخشان واضح تر است»؛ (فَوَ الَّذِي لا إِلَهَ غَيْرُهُ لَهَذَا أَنْوَرُ فِي كِتَابِ اللَّهِ مِنَ الشَّمْسِ الصَّاحِيَةِ).
سپس داستان «اصحاب الجنة» را برای او بازگو کرد که باغ سرسبز و پر محصولی داشتند، ولی از بخشیدن کمی از آن به مستمندان بخل ورزیدند و خداوند عذابی بر باغ آن ها فرود آورد و همه را سوزاند و سیاه و ظلمانی کرد (این داستان در سورۀ قلم، آیات 17 تا 33 به طور مشروح آمده است).(2)
آنگاه امام (علیه السلام) در جملهٔ سوم و در ادامۀ درخواست قبل عرضه می دارد: «خداوندا! دارایی مرا به وسیلهٔ برکت (از سوی خودت) فراوان ساز»؛ (وَوَفِّرْ مَلَكَتِي بِالْبَرَكَةِ فِيهِ).
واژهٔ «مَلَكَة» گاهی به معنای «ملک» و «ملک» آمده و گاهی به معنای بر سلطه چیزی، و در این جمله معنای اول اراده شده است. امام (علیه السلام) از خداوند تقاضا می کند که با برکاتش روزی او را فراوان سازد.(3)
واژه «برکت» در اصل از «برک» (بر وزن درک) به معنای سینۀ شتر است،
و هنگامی که شتر سینۀ خود را بر زمین می افکند، همین ماده در موردش به کار می رود (بَرَكَ الْبَعِيْرُ) و به تدریج این ماده در معنای ثبوت و دوام چیزی به کار رفته است؛ برکۀ آب را نیز به این سبب «برکه» گویند که آب در آن ثابت است، و «مبارک» را به این سبب «مبارک» می گویند که خیر آن باقی و برقرار است.
بعضی از ارباب لغت، فزونی و زیادی را نیز چه حسّی باشد چه معنوی، بر آن افزوده اند، بنابراین نعمتی که رشد و ثبات و بقا دارد، نعمت مبارکی است.
موضوع برکت در امور مختلف به تجربه ثابت شده است: بعضی از نعمت ها سالیان دراز باقی می ماند و رشد می کند و انسان از آن بهره مند می شود، همچنین بعضی از اشخاص وجودشان مایۀ برکت است.
در قرآن مجید ایمان و تقوا سرچشمۀ برکت شمرده شده است (در همان آیۀ 96 سورۀ اعراف، که پیش تر آوردیم): «وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَىٰ آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِّنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ»؛ «و اگر اهل شهرها و آبادی ها، ایمان می آوردند و تقوا پیشه می کردند، به یقین برکات آسمان و زمین را بر آن ها می گشودیم».
امام امیرمؤمنان (علیه السلام) در حدیثی به کمیل ابن زیاد فرمود: «يَا كُمَيْلُ الْبَرَكَةُ فِي مَالِ مَنْ آتَى الزَّكَاةَ وَوَاسَى الْمُؤْمِنِينَ وَوَصَلَ الْأَقْرَبِينَ؛ اى كميل! برکت در مال کسی است که زکات آن را بپردازد و مؤمنان را در اموال خود سهیم کند و نسبت به نزدیکان صلۀ رحم به جا آورد».(1)
در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است: «بِالْعَدْلِ تَتَضَاعَفُ الْبَرَكَاتُ؛ به وسیلۀ عدالت برکات مضاعف می شود(2)»، و در نقطۀ مقابل آن از همان حضرت می خوانیم: «إِذَا ظَهَرَتِ الْخِيَانَاتُ ارْتَفَعَتِ الْبَرَكَاتُ؛ هنگامی که خیانت ها (در صحنهٔ اجتماع) ظاهر گردد، برکات برچیده می شود».(3)
مسألۀ برکت به اندازه ای مهم است که در نماز یا غیر نماز هنگامی که سلام و درود بر کسی می فرستیم آن را با برکت همراه می کنیم و می گوییم: «السلام علیکم و رحمة الله وبركاته».
و در چهارمین و آخرین درخواست عرضه می دارد: «خداوندا! در طریق انفاق و نیکی من به نیازمندان، مرا به راه راست هدایت فرما»؛ (وَأَصِبْ بِي سَبِيلَ الْهِدَايَةِ للبرٌ فِيمَا أُنْفِقُ مِنْهُ).
واژۀ «أصب» از مادۀ «اصابت» و از ریشهٔ «صواب» به معنای رسیدن به مقصد و پیمودن راه راست گرفته شده است.
بسیار می شود که انسان اموال فراوانی انفاق می کند، ولی بعداً می بیند کاملاً به جا و به مورد نبود. امام (علیه السلام) از خداوند درخواست می کند که تمام انفاق های او به جا و مفید باشد.
واژهٔ «انفاق» در اصل به معنای خارج کردن مال از ملک خویش است و «نفقه» به معنای بخشش و هزینۀ زندگی است که به کسی داده می شود. در قرآن مجید آیات فراوانی دربارۀ انفاق در راه خدا آمده است و مسلمانان را به این کار تشویق می کند. هر نوع کار و سرمایه و موضوعی که به حال مردم مفید باشد قابل انفاق است.
اگر در صحنۀ جهان هستی دقت کنیم می بینیم که انفاق در تمام موجودات وجود دارد: خورشید پیوسته مقدار زیادی از وزن خود را به نور و حرارت تبدیل می سازد و به سایر اعضای منظومۀ شمسی انفاق می کند، ولی چون ابعاد خودش بسیار بزرگ است این انفاق تأثیر محسوسی در او ایجاد نمی کند، هرچند در طول زمان مؤثر خواهد بود.
زمین نیز پیوسته محصولات مختلف خود را به انسان ها و حیوانات عرضه می دارد و دست به این انفاق بزرگ می زند.
دریاها با تبخیر آبشان، باران، این مایۀ حیات را به تمام سرزمین های خشک انفاق می کنند.
تمام شیر حیوانات شیرده غذای اطفالشان نیست و مقدار زیادی را به انسان ها تقدیم می کنند. همچنین زنبور عسل و بسیاری از حیوانات دیگر.
در بدن خود ما قلب، خون را نه فقط به خود بلکه به تمام اعضا می رساند. دستگاه تنفس نیز اکسیژن را تنها به خود نمی رساند، بلکه به تمام سلول های بدن می رساند.
به هر حال این یک قانون وسیع عمومی است، آیا ممکن است انسان خود را از این قانون مستثنا کند و وصلۀ ناهمرنگی در جهان هستی شود؟
از سوی دیگر، انفاق فقط انفاق مالی نیست و همان گونه که قرآن مجید می گوید: «وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ»؛ «(متقین) از (تمام) نعمت هایی که به آنان روزی داده ایم انفاق می کنند». (1)
می دانیم که نعمت فقط نعمت مالی و مادی نیست، آبرو و حیثیت از نعمت های مهم پروردگار است که می شود از آن برای اصلاح ذات البین و حل مشکلات مردم کمک گرفت، توانایی جسمانی، نفوذ اجتماعی و موارد فراوان دیگری همه از نعمت های خداست.
این نکته نیز قابل توجه است که اعضای بدن ما اگر انفاق نکنند وجود خودشان هم به خطر می افتد، مانند فعالیت های قلب و ریه و کلیه و مانند آن، و جامعۀ انسانی نیز همین حالت را دارد.
1) بقره، آیۀ 3.
با این سخن به سراغ روایات اسلامی می رویم و می بینیم که تأکیدات بسیار مهمی نسبت به قانون عمومی انفاق شده است.
در حدیثی از رسول خدا (صلی الله علیه و اله) می خوانیم: «أَرْضُ الْقِيَامَةِ نَارٌ مَا خَلَا ظِلَّ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّ صَدَقَتَهُ تُظِلُّهُ؛ زمین محشر، داغ و سوزان است و سایه ای در آن نیست، مگر برای افراد با ایمان، صدقات آن ها سایبانی برای آن هاست». (1)
در حدیث دیگری از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) آمده است: «إِنَّكُمْ إِلَى إِنْفَاقِ مَا كَسَبْتُمُ أَحْوَجُ مِنْكُمْ إِلَى اكْتِسَابِ مَا تَجْمَعُونَ؛ نیاز شما به انفاق (برای حیات مادی و معنوی) بیشتر است از نیاز به جمع آوری مال». (2)
مسألۀ انفاق به اندازه ای مهم است که پیشوایان دین فرموده اند: حتی در زمان تنگدستی انفاق کنید تا روزی شما فراوان شود.
در نهج البلاغه آمده است که امام (علیه السلام) فرمود: «إِذَا أَمْلَقْتُمْ فَتَاجِرُوا اللَّهَ بِالصَّدَقَةِ؛ هنگامی که فقیر شدید با خدا از طریق صدقه دادن تجارت کنید (و غنی شوید)».
همین معنا از رسول خدا (صلى الله عليه و اله) نقل شده است: «وَاسْتَنْزِلُوا الرِّزْقَ مِنْ قِبَلِ اللَّهِ بالصَّدَقَةِ؛ روزی را از سوی خداوند با صدقه بر خود نازل کنید».(3)
این سخن را با حدیثی دیگری از امام صادق (علیه السلام) پایان می دهیم: «مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ مَنْ وَهَبَ اللَّهُ لَهُ مَالاً فَلَمْ يَتَصَدَّقْ مِنْهُ بِشَيْءٍ؛ از رحمت خدا دور است از رحمت خدا دور است کسی که خدا مالی به او بخشیده، ولی او چیزی از آن را انفاق نمی کند».(4)
باز تکرار می کنیم که انفاق، مانند هر کار مثبت دیگر باید به جا باشد، لذا امام (علیه السلام) در این دعا عرضه می دارد: خداوندا! در طریق انفاق و نیکی من به نیازمندان، مرا به راه راست هدایت فرما!
أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَاكْفِنِي مَئُونَةَ الْإِكْتِسَابِ، وَارْزُقْنِي مِنْ غَيْرِ احْتِسَابِ، فَلا أَسْتَغِلَ عَنْ عِبَادَتِكَ بِالطَّلَبِ، وَلا أَحْتَمِلَ اِصْرَ تَبِعَاتِ الْمَكْسَبِ.
أَللَّهُمَّ فَأَطْلِبْنِي بِقُدْرَتِكَ مَا أَطْلُبُ، وَأَجِرْنِي بِعِزَّتِكَ مِمَّا أَرْهَبُ.
خداوند! بر محمد و آل محمد درود فرست و زحمات کسب روزی را از من بردار و از آن جا که گمان ندارم مرا روزی ده تا از عبادت تو به خاطر اشتغال به کسب روزی باز نمانم و رنج و آلودگی های طلب رزق را متحمل نشوم.
خداوندا! به قدرت خود آنچه را از تو می خواهم به من عطا کن و به عزّت خود مرا از آنچه بیم دارم پناه ده!
امام (علیه السلام) در این بخش از دعا دو تقاضا از پروردگار می کند با دو نتیجه؛ عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آل محمد درود فرست و زحمات کسب روزی را از من بردار و از آن جا که گمان ندارم مرا روزی ده تا از عبادت تو به خاطر اشتغال به کسب روزی باز نمانم و رنج و آلودگی های طلب رزق را متحمل نشوم»؛ (اللّهُم صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَاكْفِنِي مَدُّونَةَ الْإِكْتِسَابِ، وَارْزُقْنِي مِنْ غَيْرِ احْتِسَابِ، فَلَا أَشْتَغِلَ عَنْ عِبَادَتِكَ بِالطَّلَبِ، وَلا أَحْتَمِلَ إِصْرَ تَبِعَاتِ الْمَكْسَبِ).
واژۀ «مئونة» از مادۀ «مون» یا از مادۀ «مأن» به معنای هزینه کردن یا تحمل مشقت است، بنابراین، «مئونه» زحمات و مشقاتی است که انسان برای چیزی متحمل می شود، ولی در اصطلاح فقها به هزینه و مخارج گفته می شود، لذا می گویند: انسان مئونهٔ سالش را از درآمد بر می دارد، مازاد آن خمس دارد و اطلاق «مئونه» بر هزینه ها و مخارج به دلیل زحمت هایی است که برای آن کشیده می شود.
واژۀ «احتساب» به معنای حساب کردن یا مورد حساب واقع شدن است.
واژهٔ «اصر» در اصل به معنای نگهداری و محبوس کردن است و به هر کار سنگینی که انسان را فعالیت باز می دارد گفته می شود و نیز به عهد و پیمانی که آدمی را مقید می سازد اطلاق شده است.
در این جا سؤالی وجود دارد و آن این که می دانیم در روایات اسلامی دستور داده شده که مسلمانان با تمام جدیت و کوشش به دنبال تلاش برای معاش و به گردش انداختن چرخ های اقتصادی کشورشان باشند و کسی که در خانه بنشیند و تقاضای روزی از خداوند کند، دعایش هرگز مستجاب نمی شود، این مسأله چگونه با دعای امام (علیه السلام) در این بخش سازگار است؟
در پاسخ می گوییم: تعبیرات حضرت به خوبی نشان می دهد منظور این نیست که فعالیت برای تحصیل رزق و روزی را تعطیل کنم، بلکه هدف این است که گرفتاری ها و مشقت کسب و کار آنقدر زیاد نباشد که مجالی برای عبادت ندهد و جملۀ «فَلا أَشْتَغِلَ عَنْ عِبَادَتِكَ بِالطَّلَبِ» که به صورت تفریع به دو جملۀ قبل آمده گواه این سخن است، یعنی مانند کسانی نباشم که شب و روز به دنبال کسب درآمد دنیا هستند و حتی به عبادات خود نمی رسند.
قرآن مجید نیز در این زمینه می گوید: «رِجَالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلَاةِ وَإِيتَاءِ الزَّكَاةِ يَخَافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ»؛ «(در این بیوت مبارک الهی) مردانی هستند که هیچ تجارت و داد و ستدی آنان را از یاد خدا
و برپا داشتن نماز و ادای زکات غافل نمی کند؛ آن ها از روزی می ترسند که در آن، دل ها و چشم ها دگرگون می شود». (1)
این سخن گواهان زیادی دارد، از جمله در حدیثی از امیرمؤمنان (علیه السلام) می خوانیم: «دَخَلَ سُوقَ الْبَصْرَةِ فَنَظَرَ إِلَى النَّاسِ يَبِيعُونَ وَيَشْتَرُونَ فَبَكَى (علیه السلام) بُكَاءً شَدِيداً ثُمَّ قَالَ يَا عَبِيدَ الدُّنْيَا وَعُمَّالَ أَهْلِهَا إِذَا كُنْتُمْ بِالنَّهَارِ تَحْلِفُونَ - وَبِاللَّيْلِ فِي فُرُشِكُمْ تَنَامُونَ وَفِي خِلالِ ذَلِكَ عَنِ الْآخِرَةِ تَغْفُلُونَ فَمَتَى تُحْرِزُونَ الزَّادَ وَتُفَكَّرُونَ فِي الْمَعَادِ؛ آن حضرت وارد بازار بصره شد و دید مردم کاملاً سرگرم خرید و فروش اند، گریۀ شدیدی کرد، سپس فرمود: ای بندگان دنیا و عاملان اهلش! هنگامی که در روز برای پیشبرد کسب و کار خود سوگند می خورید و شب در بستر می خوابید و در این میان از آخرت غافلید پس کی زاد و توشۀ آخرت را فراهم می سازید و دربارهٔ معاد اندیشه می کنید؟». (2)
گواه دیگر این که امامان معصوم (علیه السلام) خودشان فعالیت های زیادی برای تأمین روزی خود و دیگران می کردند، بنابراین هدف این است که فعالیت های اقتصادی به گونه ای باشد که مانع از عبادت و راز و نیاز با خدا و اندیشیدن دربارهٔ آخرت و زاد و توشۀ این راه نباشد.
سپس امام (علیه السلام) در ادامۀ این چهار دعا دو تقاضای دیگر از خداوند دارد که مكمل تقاضاهای سابق است، عرضه می دارد: »خداوندا! به قدرت خود آنچه را از تو می خواهم به من عطا کن و به عزّت خود مرا از آنچه بیم دارم پناه ده»؛ (اللَّهُمَّ فَأَطْلِبْنِي بِقُدْرَتِكَ مَا أَطْلُبُ، وَأَجِرْنِي بِعِزَّتِكَ مِمَّا أَرْهَبُ).
واژۀ «أطلب» تقاضای برآوردن طلب کسی و بخشیدن آنچه مطالبه می کند
است (این واژه از باب افعال است و کمتر در عبارات به کار می رود، ولی ارباب لغت آن را در منابع لغت آورده اند).
واژۀ «أجرنی» از مادۀ «اجاره» گرفته شده که به معانی مختلف آمده است، از جمله به فریاد رسیدن، نجات دادن، پناه دادن و حفظ نمودن، که در معنا به یکدیگر نزدیک اند.
فرق بین «اجاره» از مادۀ «جوار» به معنای پناه دادن و «اجاره» از مادۀ «أجر» به معنای پاداش دادن روشن است و در جملۀ بالا منظور از «أجرنی» همان پناه دادن است به هر حال امام (علیه السلام) در تکمیل تقاضاهای گذشته در این جا از خدا تقاضا می کند که آنچه را از او می طلبد به قدرت خود به او ببخشد و از آنچه ترس و وحشت دارد به عزّتش او را پناه دهد.
امام (علیه السلام) در این بخش از دعا که در واقع مکمل بخش های گذشته است، عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و آبروی مرا با فزونی نعمت و توانگری محفوظ دار و جاه و مقامم را براثر تنگدستی و فقر بی ارزش مساز»؛ (أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَصُنْ وَجْهِي بِالْيَسَارِ، وَلَا تَبْتَذِلْ جَاهِي بِالْإِقْتَارِ).
واژۀ «وجه» در اصل به معنای صورت است، سپس به معنای آبرو آمده، و در این جا به معنای آبروست.
واژهٔ «یسار» یعنی بی نیازی و غنا و توانگری.
واژهٔ «لا تبتذل» از مادۀ «بَذل» است و «بذل» دو معنای مختلف دارد: یکی بخشیدن و دیگری کهنه کردن و ضایع ساختن، و در این جا معنای دوم اراده شده است.
معنای واژۀ «جاه» مقام و منزلت اجتماعی است (از مادۀ «جَوَهَ»). و بعضى معتقدند «جاه» در اصل «وجه» بوده که به اصطلاح، مقلوب شده، یعنی «واو» به جای «ج» و «ج» به جای «واو» نشسته، بنابراین هر دو یک معنا دارد.
واژهٔ «اقتار» از مادۀ «قتر» و «قتور» به معنای تنگ گرفتن است و در نتیجه به معنای فقر می باشد.
بدیهی است که وقتی انسان به اندازۀ کافی دارایی داشته باشد آبروی او محفوظ می شود و اگر گرد فقر و نیازمندی بر او بنشیند مقام و جاه او آسیب می پذیرد.
شبیه این جمله ها و جمله های بعد در خطبۀ 225 نهج البلاغه آمده و نکته های مهمی دربر دارد و پیام آن این است که اهل ایمان بکوشند خود را از نظر زندگی مادی بی نیاز کنند و از هرگونه تلاش و کوشش مشروعی مضایقه نکنند، زیرا فقر مایۀ ذلّت و خواری است و جوامعی که فقیرند ذلیل و سر به زیرند. در حدیثی که مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار آورده است می خوانیم که امام امیرمؤمنان (علیه السلام) به فرزندش فرمود: «يَا بُنَيَّ الْفَقِيرُ حَقِيرٌ لا يُسْمَعُ كَلامُهُ وَلا يُعْرَفُ مَقَامُهُ لَوْ كَانَ الْفَقِيرُ صَادِقاً يُسَمُّونَهُ كَاذِباً وَلَوْ كَانَ زَاهِداً يُسَمُّونَهُ جَاهِلاً؛ فرزندم! فقير حقیر است، کسی به سخنش گوش نمی دهد و برای مقام او ارزش قائل نیست، حتی اگر فقیر صادق باشد او را کاذب و دروغ گو می نامند و اگر زهد پیشه کند،
جاهلش می خوانند».(1)
علاوه بر این ها، فقر سبب آلودگی انسان به انواع گناهان می شود، لذا در حدیث معروف از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) می خوانیم: «كَادَ الْفَقْرُ أَنْ يَكُونَ كُفْراً؛ فقر انسان را به سرحد کفر می برد».(2)
البته غنا و یساری که حضرت در این دعا از خداوند طلب کرده، آن غنایی است که برای تأمین نیازهای زندگی در حد اعتدال کافی باشد، نه غنا و ثروتی که انسان را مغرور و به مفاسد اخلاقی آلوده کند.
سپس امام (علیه السلام) نتیجۀ فقر و تنگدستی را در دو جمله عرضه می دارد: «براثر آن ناچار می شوم از کسانی که روزی خوار تواند، طلب روزی کنم و (گاه) از بندگان بد تو تقاضای عطا و بخشش نمایم»؛ (فَأَسْتَرْزِقَ أَهْلَ رِزْقِكَ، وَأَسْتَعْطِيَ شِرَارَ خَلْقِكَ).
این دو جمله در حقیقت معلول دو جملۀ قبل است و نتیجۀ آن محسوب می شود.
جای شک نیست که انسان فقیر برای رفع حاجت خود دست نیاز به سوی هركس حتى شرار خلق دراز می کند و این بدترین سرنوشتی است که براثر فقر دامن گیر انسان می شود.
در روایات متعددی از معصومین (علیه السلام) مذمت شدیدی از دراز کردن دست به سوی مردم و تقاضا نمودن از آن ها شده است، ازجمله در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) می خوانیم: «رَحِمَ اللَّهُ عَبْداً عَفَّ وَتَعَفَّفَ وَكَفَّ عَنِ الْمَسْأَلَةِ فَإِنَّهُ يَتَعَجَّلُ الدَّنِيَّةَ فِى الدُّنْيَا وَلا يُغْنِي النَّاسُ عَنْهُ شَيْئاً؛ خدا رحمت کند بنده ای را که عفیف و خویشتن دار باشد و از اظهار نیاز به دیگران بپرهیزد، زیرا این کار به خواری وی در دنیا شتاب بیشتری می دهد و مردم او را بی نیاز نخواهند کرد».
و در ذیل روایت آمده است که امام (علیه السلام) بعد از این سخن این بیت منسوب به حاتم طائی را قرائت فرمود:
إِذَا مَا عَزَمْتَ الْيَأْسَ أَلْفَيْتَهُ الْغِنَى *** إِذَا عَرَّفْتَهُ النَّفْسَ وَالطَّمَعُ الْفَقْرَ
هرگاه تصمیم گرفتم از مردم (و مال مردم) ناامید باشم و جانم آن را پذیرفت، دیدم بی نیاز و توانگرم، و طمع داشتن (به مال مردم)، عین فقر است. (1)
تعبیر به «شِرارِ خَلْقِكَ» اشاره به این نکته است که مردم در زندگی اجتماعی همه به یکدیگر نیاز دارند و به تعبیر دیگر: خدمات متقابل می کنند، بنابراین، نیاز به خوبان در مقابل برطرف ساختن نیازهای آن ها سیرۀ انسان ها در زندگی اجتماعی است؛ آنچه سبب ذلت و خواری است، دراز کردن دست نیاز به سوی بدان است، همان گونه که در حدیث پرمعنایی از خود امام سجاد (علیه السلام) می خوانیم: «قَالَ بِحَضْرَتِهِ رَجُلٌ أَللَّهُمَّ أَغْنِنِي عَنْ خَلْقِكَ، فَقَالَ (علیه السلام) لَيْسَ هَكَذَا إِنَّمَا النَّاسُ بِالنَّاسِ وَلَكِنْ قُلِ أَللَّهُمَّ أَغْنِنِي عَنْ شِرَارِ خَلْقِكَ؛ کسی در خدمت آن حضرت به پیشگاه خداوند عرضه داشت: پروردگارا! مرا از خلق خود بی نیاز کن! امام (علیه السلام) فرمود: این چنین دعا مکن، چرا که مردم همگی به یکدیگر محتاج اند، بلکه بگو: خداوندا! مرا از بندگان بد سیرتت بی نیاز کن».(2)
سپس در دو جملهٔ بعد که در حقیقت نتیجۀ دو جملۀ قبل است عرضه می دارد: «در نتیجه به مدح و ستایش و چاپلوسی کسی که به من عطایی کرده و مذمت و نکوهش کسی که از من دریغ داشته است مبتلا خواهم شد، در حالی که تو فراتر از آن ها صاحب منع و اعطایی»؛ (فَأَفْتَتِنَ بِحَمْدِ مَنْ أَعْطَانِي، وأُبْتَلَى بِذَمِّ مَنْ مَنَعَنِي وَأَنْتَ مِنْ دُونِهِمْ وَلِيُّ الإِعْطَاءِ وَالْمَنْع).
طبیعی است که هرگاه انسان به دیگران نیاز پیدا کند و از آن ها بهره مند شود، به
مدح و تملق آن ها می پردازد و این خود یکی از رذایل اخلاقی است و اگر او را رد کنند و محروم سازند، زبان به مذمت آن ها می گشاید که این نیز یکی دیگر از رذایل اخلاقی است. بنابراین دراز کردن دست حاجت به سوی دیگران انسان را در هر حال به رذایل اخلاقی می کشاند.
امام (علیه السلام) این جمله های شش گانه را که هر دو جمله از آن، هدفی را دنبال می کند، در واقع به صورت علت و معلول یکدیگر بیان کرده و با «فاء» تفریع روشن ساخته است و این دقت در تعبیرات، بسیار جالب است.
جملۀ «وَأَنْتَ مِنْ دُونِهِمْ وَلِيُّ الْإِعْطَاءِ وَالْمَنْعِ» بیانگر توحید افعالی است و آن این که همۀ نعمت ها و همۀ کارها در واقع به دست خداست و عالم اسباب نيز پرتویی از ارادۀ اوست.
این سخن را با حدیث پرمعنایی از امام صادق (علیه السلام) پایان می دهیم، فرمود: «وضع زندگی یکی از یاران پیغمبر سخت شد. همسرش به او گفت: خوب است نزد رسول خدا برویم و از او تقاضای چیزی کنیم. او خدمت پیغمبر رفت؛ هنگامی که چشم پیغمبر به او افتاد، فرمود: «مَنْ سَأَلَنَا أَعْطَيْنَاهُ وَمَنِ اسْتَغْنَى أَغْنَاهُ الله؛ کسی که از ما تقاضایی کند به او کمک می کنیم و کسی که بی نیازی جوید خداوند او را مستغنی می کند». آن شخص با خود گفت: حتماً منظور پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) من هستم. نزد همسرش برگشت و جریان را بازگو کرد. همسرش به او گفت: رسول خدا (صلى الله علیه و اله) بشر است، او را از حال خود آگاه ساز. آن مرد دوباره نزد پیغمبر (صلى الله علیه و اله) رفت و باز هم هنگامی که چشم رسول خدا به او افتاد، همان جملهٔ «مَنْ سَأَلَنَا أَعْطَيْنَاهُ وَمَنِ اسْتَغْنَى أَغْنَاهُ اللَّهُ» را تکرار کرد. این اتفاق سه بار تکرار شد (آن مرد فهمید منظور رسول خدا این است که خودش برای زندگی تلاش کند).
سپس آن مرد رفت و تیشه ای قرض گرفت و به سوی کوه رفت و هیزم هایی جمع نمود و آورد و به نصف مد آرد فروخت (تقریباً به مقدار نیم کیلو) و پول آن را با
همسرش) مصرف کرد. فردا بیش از آن هیزم از کوه آورد و فروخت و پیوسته به این کار ادامه داد تا خودش تیشه ای خرید و همین گونه به تلاش خود ادامه داد تا جایی که دو شتر و غلامی خرید و کم کم ثروتمند شد. روزی دوباره خدمت پیغمبر (صلى الله علیه و اله) رسید و حال خود را بازگو کرد که چگونه آمده بود چیزی تقاضا کند و چگونه سخن پیغمبر را شنید. پیامبر (صلى الله علیه و اله) همان جمله را تکرار کرد و فرمود: من به تو گفتم کسی که از ما تقاضا کند می بخشیم و کسی که اظهار بی نیازی کند خدا به او می بخشد.(1)
1) كافي، ج 2، ص 139، ح 7.
أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَارْزُقْنِي صِحَّةً فِي عِبَادَةٍ، وَفَرَاعاً فِي زَهَادَةٍ، وَعِلْماً فِي اسْتِعْمَالٍ، وَوَرَعاً فِي إِجْمَالٍ.
أَللَّهُمَّ اخْتِمْ بِعَفْوِكَ أَجَلِي، وَحَقِّقْ فِي رَجَاءِ رَحْمَتِكَ أَمَلِي، وَسَهِّلْ إِلَى بُلُوغِ رِضَاكَ سُبْلِي، وَحَسِّنْ فِي جَمِيعِ أَحْوَالِي عَمَلِي.
خداوندا! بر محمد و آل محمد درود فرست و صحت و سلامت در مسیر عبادت، و فراغت در عین زهد، و علم همراه عمل، و پارسایی همراه با میانه روی به من روزی فرما!
خداوندا! با عفو و بخشش خود عمرم را پایان ده و امیدم به رحمتت را جامۀ عمل بپوشان و در مسیر رضا و خشنودی ات، راه مرا آسان ساز و در همه حال اعمال مرا نیکو گردان.
امام (علیه السلام) در این بخش از دعا در فراز اول، چهار تقاضا از خداوند می کند که کاملاً به هم مربوط اند؛ عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آل محمد درود فرست و صحت و سلامت در مسیر عبادت، و فراغت در عین زهد، و علم همراه عمل، و پارسایی همراه با میانه روی به من روزی فرما»؛ (أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَارْزُقْنِي صِحَةٌ فِي عِبَادَةٍ، وَفَرَاعاً فِي زَهَادَةٍ، وَعِلْماً فِي اسْتِعْمَالٍ، وَوَرَعاً فِي إِجْمَالٍ).
بدیهی است که یکی از مهم ترین شرایط عبادت، سلامت جسم و روح است و تا آن حاصل نشود، عبادت میسر نمی شود و اگر انسان در حال بیماری عبادتی انجام دهد آن حضور نیت لازم را نخواهد داشت؛ به همین دلیل امام (علیه السلام) در دعای روی پنج شنبه که پنج چیز مهم و سرنوشت ساز از خدا طلب می کند، اولین آن ها را صحت و سلامتی قرار می دهد که برای انجام عبادت ضروری است.
«فراغت» به معنای رهایی یافتن روح و جسم انسان از اهداف دنیوی نیز دومین چیزی است که امام (علیه السلام) از خداوند تقاضا کرد، و هدف این فراغت را زهد قرار داده است، زیرا گاهی انسان زمان فراغت که پیدا می کند، به سراغ هوس رانی می رود، همان گونه که در شعر معروف آمده است:
إِنَّ الشَّبابَ وَالْفَراغَ وَالْجِدَةَ *** مَفْسَدَةٌ لِلْمَرْءِ أَيُّ مَفْسَدَةٍ
جوانی و فراغت بال و ثروتمندی موجب فساد انسان می شود، آن هم چه فسادی!
همین مضمون به صورت گویاتری در دعای یازدهم صحیفۀ سجادیه آمده است، آن جا که عرضه می دارد: «فَإِنْ قَدَّرْتَ لَنَا فَرَاعاً مِنْ شُغْلِ فَاجْعَلْهُ فَرَاغَ سَلامَةٍ لا تُدْرِكُنَا فِيهِ تَبِعَةٌ، وَلا تَلْحَقْنَا فِيهِ سَأَمَةٌ؛ (خداوندا!) اگر برای ما زمان فراغتی از کارها مقدر فرموده ای، آن را فراغتی سالم قرار ده که آفت و گناهی در آن، دامان ما را نگیرد و خستگی و ملالی در آن به ما نرسد».
سپس امام (علیه السلام) در سومین درخواست عرضه می دارد: «خداوندا! علم همراه با عمل به من عنایت كن»؛ (وَعِلْماً فِي اسْتِعْمَالِ).
می دانیم که علم دو گونه است: گاهی برای اعتقاد است و گاهی برای عمل، مانند علم به تکالیف شرعیه. چنین علمی اگر با عمل همراه نباشد بیهوده است و اعمال و تکالیف شرعی نیز اگر با علم نباشد بی فایده است.
ضرورت آمیخته بودن علم با عمل، هم در قرآن مجید بیان شده و هم در روایات اسلامی تأکیدات فراوانی دربارۀ آن دیده می شود.
قرآن مجید می فرماید: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ * كَبُرَ مَقْتًا عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ»؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! چرا سخنی می گویید که عمل نمی کنید؟ نزد خدا بسیار موجب خشم است که سخنی بگویید و عمل نکنید؟».(1)
و در آیۀ دیگر می خوانیم: «أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ وَأَنتُمْ تَتْلُونَ الكِتاب أَفَلا تَعْقِلُونَ»؛ «آیا مردم را به نیکی (و ایمان به پیامبری که صفات او در تورات آمده است) دعوت می کنید، اما خودتان را فراموش می نمایید؛ با این که شما کتاب آسمانی (تورات) را می خوانید؟! آیا نمی اندیشید؟!». (2)
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) در حدیثی می فرماید: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنْ عِلْمٍ لا يَنْفَعُ؛ خداوندا! به تو پناه می برم از علمی که مفید نیست (و به عمل منتهی نمی شود)». (3)
در روایت دیگری از امیرمؤمنان در نهج البلاغه، می خوانیم: «الْعِلْمُ مَقْرُونُ بِالْعَمَلِ: فَمَنْ عَلِمَ عَمِلَ؛ وَالْعِلْمُ يَهْتِفُ بِالْعَمَلِ: فَإِنْ أَجَابَهُ وَإِلَّا ارْتَحَلَ عَنْهُ؛ علم با عمل همراه است و هرکس (به راستی) عالم باشد عمل می کند. علم، عمل را فرامی خواند اگر اجابت کرد و آمد، علم می ماند و گرنه کوچ می کند».(4)
از این تعبیر استفاده می شود که اگر علم بدون عمل باشد، خداوند نعمت علم را از عالم بی عمل می گیرد.
پیغمبر اکرم (صلى الله عليه و اله) می فرماید: «كُلُّ عِلْمٍ وَبَالَ عَلَى صَاحِبِهِ إِلَّا مَنْ عَمِلَ بِهِ؛ هر عِلمى در قیامت مایهٔ بدبختی صاحب آن علم است، مگر کسی که به آن عمل کرده باشد».(5)
یکی از آثار علم بدون عمل این است که سخنان چنین عالمی در دل ها اثر نمی کند، همان گونه که در کتاب شریف کافی آمده است که امام صادق (علیه السلام) آمده است که فرمود: «إِنَّ الْعَالِمَ إِذَا لَمْ يَعْمَلْ بِعِلْمِهِ زَلَّتْ مَوْعِظَتُهُ عَنِ الْقُلُوبِ كَمَا يَزِلُّ الْمَطَرُ الصَّفَا؛ هنگامی که عالم به علمش عمل نکند موعظۀ او از دل ها فرو می ریزد، آن گونه که باران از روی سنگ سخت».(1)
همان گونه که علم بی عمل وبال است، عمل بدون علم نیز ضلال است، چنان که امیرمؤمنان (علیه السلام) فرمود (الْعَمَلُ بِلا عِلْمٍ ضَلال). (2)
مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار، 12 حدیث (3)دربارۀ آفات عمل بدون علم آورده است که در این جا به یکی از آن ها اشاره می کنیم که مرحوم کلینی نیز آن را در کافی آورده است: امام صادق (علیه السلام) از پدرانش از رسول خدا (صلی الله علیه و اله) نقل می کند که فرمود: «مَنْ عَمِلَ عَلَى غَيْرِ عِلْمٍ كَانَ مَا يُفْسِدُ أَكْثَرَ مِمَّا يُصْلِحُ؛ کسی که بدون علم عمل کند، آنچه خراب و فاسد می کند بیش از آن است که اصلاح می نماید». (4)
امام سجاد (علیه السلام) در چهارمین تقاضا عرضه می دارد: «خداوندا! پارسایی همراه با میانه روی را از تو می خواهم»؛ (وَوَرَعاً فِي إِجْمَالٍ).
حقیقت «ورع» پرهیز از امور باطل و زشت و آلوده و شبهه ناک است و بعضی از ارباب لغت آن را به عنوان شدت پرهیز از این امور تفسیر کرده اند که مقامی بالاتر از تقوا و عفّت است.
بعضی از علمای اخلاق برای ورع چهار مرحله دانسته اند:
اول: پرهیز از چیزهایی که موجب فسق و از بین رفتن عدالت می شود و این پایین ترین مرحلهٔ ورع است.
دوم: ورع صالحین است و آن، پرهیز از شبههٔ حرام است، هرچند به حسب فتوا جایز باشد.
سوم: ورع متقین است و آن ترک مباح است به این دلیل که مبادا منجر به حرامی شود، مانند این که انسان کمتر سخن بگوید مبادا منجر به غیبت یا آزار مردم شود. چهارم: ورع صدیقین است و آن ترک تمام اموری است که انسان را در مسیر طاعت پروردگار تقویت نمی کند.(1)
و تعبیر «فی اجمال» اشاره به رعایت اعتدال در ورع است، زیرا بعضی در این موضوع گرفتار افراط شده و از اموری پرهیز می کنند که به هیچ وجه ضرورتی ندارد، مانند چیزی که از یکی از زهاد پیشین نقل شده که از نوشیدن آب نهرهای بزرگ پرهیز می کرد، زیرا به دست پادشاهان و با ظلم و زور و بدون اجرت یا اجرت گرفته شده از مال حرام حفر گردیده بود. (2)
دربارۀ زاهد دیگری نقل کرده اند که وقتی در زندان بود و شخص صالحی غذای حلالی تهیه کرده و برای او آورده بود، او از خوردن آن پرهیز کرد و گفت: زیرا با سینی حرامی که همان دست زندانبان است به من تحویل داده می شود. (3)
یا این که کسی از خوردن عسل پرهیز کند، چون زنبور عسل روی گل هایی می نشیند که در ملک دیگران روییده است، برخی افراد در این گونه امور گرفتار وسواس می شوند و این وسواس آن ها را از مسیر حق باز می دارد و یا خسته می کند.
امام (علیه السلام) در ادامۀ تقاضاهایی که در این بخش از خداوند کرده است چهار چیز دیگر از خدا می طلبد که در واقع کامل کنندۀ قسمت های قبل است؛ عرضه می دارد: «خداوندا! با عفو و بخشش خود عمرم را پایان ده و در سایۀ امید به رحمتت آرزوهایم را محقق فرما و در مسیر رضا و خشنودی ات، راه مرا آسان ساز و در همه حال اعمال مرا نیکو گردان»؛ (اللَّهُمَّ اخْتِمْ بِعَفْوِكَ أَجَلِي، وَحَقِّقْ فِي رَجَاءِ رَحْمَتِكَ أَمَلِي، وَسَهِّلْ إِلَى بُلُوغ رِضَاكَ سُبُلِي، وَحَسِّنْ فِي م أَحْوَالِي عَمَلِي).
تقاضای اول، همان تقاضای حسن خاتمه یا عاقبت به خیری است که از مهم ترین مسائل زندگی انسان می باشد، زیرا حکم خداوند بر اساس پایان زندگی است؛ چه بسا افرادی در بخش مهمی از زندگی خطاکار بوده اند ولی در ساعات یا ایام پایان عمر به کلی تغییر مسیر داده و از گذشتۀ خود توبه کرده و به صف نيكوكاران پیوسته اند، و به عکس: نیکوکارانی که در اواخر عمر گرفتار هوی و هوس و وسوسه های شیطان شده و بی ایمان یا آلوده به گناه از دنیا رفتند.
البته هیچ کدام از این دو بی حساب و کتاب نیست و عواملی در کار است، از آلودگی نیت گرفته تا آلودگی اعمال، که چنین آثاری را به دنبال دارد.
دربارۀ حسن عاقبت و سوء عاقبت در جلد سوم این کتاب ضمن دعای یازدهم به طور مشروح بحث شد و در این جا به یک حدیث و یک داستان دیگر دراین باره قناعت می کنیم.
در حدیثی آمده است که امام صادق (علیه السلام) به شخصی فرمود: «إِنْ أَرَدْتَ أَنْ يُؤْمِنَكَ اللَّهُ سُوءَ الْعَاقِبَةِ فَاعْلَمْ أَنَّ مَا تَأْتِيهِ مِنْ خَيْرٍ فَبِفَضْلِ اللَّهِ وَتَوْفِيقِهِ وَمَا تَأْتِيهِ مِنْ سُوءٍ فَبِإِمْهَالِ اللَّهِ وَإِنْظَارِهِ إِيَّاكَ وَحِلْمِهِ وَعَفْوِهِ عَنْكَ؛ اگر می خواهی خداوند تو را از سوء عاقبت ایمنی بخشد، بدان آنچه از کارهای خیر انجام می دهی به فضل و توفیق
خداست و آنچه از اعمال سوء انجام می دهی به سبب مهلت الهی و حلم و عفو او نسبت به توست». (1)
این حدیث در واقع به این حقیقت اشاره می کند که توفیقات خود را از خدا بدانید و سوء اعمال خود را از خویشتن؛ چنین نگاهی به اعمال نیک و بد، سبب حُسن عاقبت است.
مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار نقل می کند: «مردی از اهل شام خدمت امام باقر (علیه السلام) رفت و آمد داشت و ساکن مدینه بود؛ هنگامی که خدمت حضرت می رسید عرض می کرد: ای محمد! آیا نمی بینی که من در مجلس تو از روی حیا عقیدۂ باطنی ام را اظهار نمی کنم؟ من معتقد نیستم که بیش از همۀ مردم روی زمین نسبت به شما اهل بیت بغض و کینه دارم و نمی گویم که اطاعت خدا و رسولش و اطاعت امیرالمؤمنین در بغض شماست، ولی تو را مردی فصیح و با ادب و خوش بیان می بینم و اگر نزد تو رفت و آمد می کنم به همین علت است.
امام باقر (علیه السلام) در برابر این سخنان او به نیکی با او سخن می گفت و می فرمود: چیزی بر خداوند پنهان نیست.
چیزی نگذشت که این مرد شامی بیمار شد و بیماری اش سخت گردید، در این هنگام دوست خود را فراخواند و گفت: اگر من از دنیا رفتم و پارچه ای را روی من کشیدید نزد محمد بن علی (الباقر علیه السلام) برو و بگو من به تو گفته ام که او بر من نماز بخواند. هنگامی که شب به نیمه رسید گمان کردند که او مرده و بدنش سرد شده، در نتیجه او را در پارچه ای پیچیدند. هنگام نماز صبح دوستش به مسجد رفت و وقتی امام باقر (علیه السلام) نمازش تمام شد، آن مرد عرضه داشت: ای ابا جعفر! فلان مرد شامی از دنیا رفت و تقاضا کرده شما بر او نماز بخوانی.
1) بحارالانوار، ج 67، ص392، ح 60.
امام (علیه السلام) فرمود: چنین نیست. سرزمین شام سرد است و حجاز بسیار گرم است، برو و بگو که دربارۀ این مرد عجله نکنید (از دنیا نرفته و بیهوش شده است).
سپس امام (علیه السلام) رفت، وضو گرفت و بازگشت و دو رکعت نماز به جا آورد و بعد دست خود را به مدت طولانی مقابل صورتش قرار داد، سپس سجده کرد تا خورشید طلوع نمود. آنگاه برخاست و به منزل مرد شامی رفت. داخل شد و او را صدا زد، مرد شامی جواب گفت. حضرت او را نشاند و به چیزی تکیه داد و دستور داد شربتی برای او بیاورند و بیشتر آن را به او نوشاند. مرد شامی سلامتی خود را بازیافت و عرض کرد: می خواهم در خلوت به شما چیزی بگویم؛ خلوت که شد عرضه داشت: «أَشْهَدُ أَنَّكَ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ وَبَابُهُ الَّذِي يُؤْتَى مِنْهُ فَمَنْ أَتَى مِنْ غَيْرِكَ خَابَ وَخَسِرَ وَضَلَّ ضَلالاً بَعِيداً؛ گواهی می دهم که تو حجت خدا بر خلقش هستی و دری هستی که از آن به سوی خدا می روی، کسی که از طریق غیر تو وارد شود ناامید و زیان کار خواهد بود و به طور کامل گمراه می شود».
امام باقر (علیه السلام) فرمود: چه اتفاقی برای تو افتاد (که چنین می گویی)؟ عرض کرد: روح خودم را دیدم، در حالی که بیدار و هوشیار بودم، و ناگهان صدای منادی ای را شنیدم، در حالی که خواب نبودم. می گفت: روح او را به او بازگردانید، زیرا محمد بن علی (امام باقر علیه السلام) این تقاضا را از ما کرده است. امام باقر (علیه السلام) فرمود: «أَمَا عَلِمْتَ أَنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْعَبْدَ وَيُبْغِضُ عَمَلَهُ وَيُبْغِضُ الْعَبْدَ وَيُحِبُّ عَمَلَهُ؛ آیا نمی دانی که گاهی خداوند بنده ای را دوست دارد در حالی که عملش را مبغوض می دارد و گاهی بنده ای را مبغوض می دارد در حالی که عملش را دوست دارد؟». بعد از این ماجرا آن مرد شامی از اصحاب امام باقر (علیه السلام) شد. (1)
1) بحار الانوار، ج 46، ص 233، ح 1.
جملۀ «أَنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْعَبْدَ وَيُبْغِضُ عَمَلَهُ ...) اشاره به این است که گاهی انسان نیت پاکی دارد، اما در اعمالش گرفتار اشتباه می شود و گاهی به عکس؛ و معیار، حُسن نیت و پاکی باطن است.
آری، این چنین است حسن عاقبت! و بدون شک نه حسن عاقبت بدون دلیل است و نه سوء عاقبت، بلکه از اعمال و نیات انسان سرچشمه می گیرد.
و در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) می خوانیم: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ يَحْشُرُ النَّاسَ عَلَى نِيَّاتِهِمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ؛ خداوند متعال مردم را مطابق نیّت هایشان در روز قیامت محشور می کند». (1)
سپس امام سجاد (علیه السلام) در دومین تقاضا عرضه می دارد: «خداوندا! در سایۀ امید به رحمتت آرزوهایم را محقق فرما».
انسان معمولاً آرزوهای زیادی دارد که به آسانی به آن ها دست نمی یابد؛ مانند آرزوی سعادت و سلامت، آرزوی نجات در روز قیامت، آرزوی عاقبت به خیری، و توفیق انجام اعمال صالح.
در این جا امام (علیه السلام) از خدا تقاضای می کند که به سبب امید به رحمتش به این آرزوها جامۀ عمل بپوشاند. در واقع امید به رحمت، یک اصل کلی است و آرزوهای مختلف نتیجۀ آن است.
و در سومین تقاضا می خواهد که برای به دست آوردن رضای حق، راه او هموار گردد.
گاهی می شود که انسان طالب رضای حق است، اما پیمودن این راه برای او بسیار مشکل و طاقت فرساست، نه محيط به او اجازه می دهد نه دوست و همسفری در این راه دارد و نه شرایط زندگی او آماده است. در این صورت
1) کافی، ج 5، ص 20، ح 1.
پیمودن این راه بسیار دشوار می شود، اما با فراهم شدن اسباب و هموار شدن راه، رسیدن به رضای خدا آسان می شود.
در داستان موسی بن عمران (علیه السلام) می خوانیم که او نیز هنگام دریافت مأموریت رسالت چنین تقاضایی را از خدا داشت: «رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي * وَيَسِّرْ لِى أَمْرِى * وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِي»؛ «پروردگارا! سینۀ مرا گشاده فرما * کار مرا بر من آسان گردان * و گره از زبانم بگشا». (1)
امام (علیه السلام) در چهارمین و آخرین درخواست در این بخش از دعا تقاضای حسن عمل در جمیع حالات دارد.
«حسن عمل» آن است که هم ظاهر و هم باطنش نیکو باشد و آثار مطلوبی داشته باشد. بسیاری از مردم در بخشی از احوال خود حسن عمل دارند ولی آن کس که در تمام حالات دارای حسن عمل باشد، به یقین بندۀ خالص خداست و تقاضای امام (علیه السلام) از خداوند همین است.
تعبیر امام (علیه السلام) به «فی جمیع احوالی» اشاره به این است که بعضی از افراد در حال رفاه ممکن است اعمال خوبی انجام دهند اما وقتی در تنگنا قرار می گیرند آن اعمال را ترک می کنند و یا وضع آن ها در حال صحت و مرض متفاوت می شود و همچنین در حال امنیت و غیر آن.
اعمال کسی مطلوب خداوند است که در همه حال دارای حسن عمل باشد نه فقط در بعضی از احوال.
امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در خطبهٔ «همام» که صفات متقین و پرهیزکاران را تبیین می کند، می فرماید: «نُزِّلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي الْبَلاءِ كَالَّتِي نُزِّلَتْ فِي الرَّخَاءِ؛ حال آن ها هنگام بلا همچون حال آن ها در آسایش و رفاه است». (2)
در این بخش از دعا مشاهده می کنیم که امام (علیه السلام) در چهار درخواست از خداوند دارد که درخواست های گذشته را تکمیل می کند و در ضمن به این نکتۀ قابل توجه اشاره می فرماید که کامل شدن خیر دنیا و آخرت در گرو سه چیز است.
عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آل او درود فرست و مرا در اوقات غفلت به یاد خود آگاه ساز و به طاعت خود در تمام عمر مشغول دار و راه آسانی به سوی محبتت برای من فراهم کن و به وسیلهٔ این امور (سه گانه) خیر دنیا و آخرت را برای من کامل فرما»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَنَبِّهْنِي لِذِكْرِكَ فِي
أَوْقَاتِ الْغَفْلَةِ، وَاسْتَعْمِلْنِي بِطَاعَتِكَ فِي أَيَّامِ الْمُهْلَةِ، وَانْهَجْ لِي إِلَى مَحَبَّتِكَ سَبِيلاً سَهْلَةً، أَكْمِلْ لِي بِهَا خَيْرَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ). (1)
واژۀ «نَبّهنی» از ریشهٔ «تنبیه» و آن از مادۀ «نبه» (بر وزن قفل) در اصل به معنای برخاستن از خواب است، سپس به هر نوع تذکری که انسان را از غفلت خارج می کند اطلاق شده و در جملهٔ بالا نیز به همین معناست.
نخست بر پیغمبر و آلش درود می فرستد و از خداوند، بیدار شدن در اوقات غفلت و پرداختن به ذکر او را تقاضا می کند.
می دانیم که عوامل غفلت در زندگی دنیا بسیار زیاد است: گاهی پیروزی ها و برخورداری از نعمت های مختلف، و گاهی گرفتاری های سخت و مشکلات زندگی، و این ها در واقع اوقات غفلت اند که امام (علیه السلام) از خداوند تقاضا کرده او را در این اوقات، متوجه خودش نگاه دارد.
به گفتۀ بعضی از عرفا «ذکر» چهار مرحله دارد که سه مرحله پوسته های آن است و یک مرحله مغز آن. مرحلۀ نخست، ذکر زبانی است و مرحلۀ بعد ذکر قلبی که انسان با تکلّف بر خود تحمیل کند و مرحلۀ سوم ذکری قلبی است که مطابق طبع و خواست انسان و بدون تکلّف باشد و مرحلۀ چهارم که مغز همۀ این هاست غرق شدن در یاد خدا و به اصطلاح: فناء فى الله است و کسانی که به این مرحله برسند به نعمت بسیار بزرگی دست یافته اند. (2)
دربارۀ خطرات غفلت از یاد خدا و زیان های بسیار مهم آن در شرح دعای هشتم بحث مشروحی کردیم و در این جا می افزاییم که در روایات بسیاری
نسبت به غفلت هشدار داده شده، از جمله در حدیثی از امیرمؤمنان (علیه السلام) آمده است: «وَيْلٌ لِمَنْ غَلَبَتْ عَلَيْهِ الْغَفْلَةُ فَنَسِيَ الرَّحْلَةَ وَلَمْ يَسْتَعِدْ؛ وای به حال کسی که غفلت بر او غالب شود و رفتن از دنیا را فراموش کند و آمادگی برای آن پیدا نکند». (1)
و در حدیث دیگری از همان حضرت می خوانیم: «الْغَفْلَةُ أَضَرُّ الْأَعْدَاءِ؛ غفلت زیان بارترین دشمنان است». (2)
و جالب این که در روایات اشاره شده غفلت حتی باعث عقب ماندگی در دنیا نیز می شود؛ امام علی (علیه السلام) فرمود: مِنْ دَلائِلِ إِقْبَالِ الدَّوْلَةِ قِلَّةُ الْغَفْلَةِ؛ از اسباب دولتمندی، کمی غفلت است». (3)
منظور از «اوقات غفلت» چیست؟ آیا هر زمانی است که انسان براثر علل و عواملی گرفتار غفلت می شود، خواه عوامل پیروزی باشد یا عوامل شکست که فکر انسان را به خود مشغول می سازد، و یا ساعات معینی است؟
از بعضی از روایات استفاده می شود که منظور از وقت غفلت آغاز شب است و یا به تعبیر دیگر: بین وقت مغرب و وقت عشا: «تَنَفَّلُوا فِي سَاعَةِ الْغَفْلَةِ وَلَوْ بِرَكْعَتَيْنِ خَفِيفَتَيْن... وَسَاعَةُ الْغَفْلَةِ بَيْنَ الْمَغْرِبِ وَالْعِشَاءِ الْآخِرَةِ؛ در ساعت غفلت حداقل دو رکعت نماز نافله به جا آورید... و ساعت غفلت بین وقت مغرب و عشاء است». (4)
دلیل آن شاید این باشد که در آغاز شب، بیشتر مردم کسب و کار خود را تمام کرده و تا زمان خواب، به تفریح و سرگرمی مشغول می شوند؛ در این زمان است که مطابق بعضی از روایات، شیطان لشکریان خود را همه جا می گستراند تا مردم را از راه راست به در برد. (1)
از بعضی روایات هم استفاده می شود که بین الطلوعین نیز از ساعات غفلت است. (2)
در واقع می توان گفت که ساعات غفلت دو قسم است: غفلت عمومی مردم، و غفلت خصوصی هر فرد، که بر اثر عوامل مختلف به غفلت کشانده می شود، و خطرناک ترین ساعات عمر انسان همین ساعات است.
منظور از ایام «المهلة» که امام (علیه السلام) تقاضا می کند خداوند توفیق اطاعت را در این ایام به او بدهد، طول عمر انسان است که در واقع به او مهلت داده شده تا زاد و توشۀ سفر آخرت را فراهم سازد.
امیرمؤمنان (علیه السلام) در خطبۀ 86 نهج البلاغه نیز به صورت روشن و شفاف به این موضوع اشاره فرموده است: «فَلْيَعْمَلِ الْعَامِلُ مِنْكُمْ فِي أَيَّامٍ مَهَلِهِ قَبْلَ إِرْهَاقِ أَجَلِهِ، وَفِي فَرَاغِهِ قَبْلَ أَوَانِ شُغْلِهِ؛ آن کس که اهل عمل است باید در مدتی که مهلت دارد عمل کند پیش از آن که اجلش فرا رسد (و فرصت ها از دست برود) و در ایام فراغتش قبل از آن که گرفتار شود، تلاش کند».
و جالب این که امام (علیه السلام) در سومین تقاضا از خداوند، ارائۀ راه سهل و آسان به محبّتش را تقاضا کرده است، زیرا محبت خداوند انگیزۀ اطاعت بی چون و چرای اوست.
در قرآن مجید می خوانیم: «وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَندَاداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُتِ اللهِ
وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبّاً لِلَّهِ وَلَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذَابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً وَأَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعَذَابِ»؛ «بعضی از مردم، غیر از خداوند همتایانی برای پرستش انتخاب می کنند و آن ها را همچون خدا دوست دارند. اما کسانی که ایمان آورده اند، محبتشان به خدا شدیدتر است، و کسانی که ستم کردند و معبودی غیر خدا برگزیدند، هرگاه عذاب الهی را مشاهده کنند، خواهند دانست که که تمام قدرت از آن خداست و خداوند، سخت کیفر است». (1)
آری، محبت شدید نسبت به خداوند است که سبب می شود انسان جان و مال و تمام وجود خود را در راه او فدا کند.
قابل توجه این که راه آسان به سوی محبت خداوند، همان چیزی است که در روایتی از امام صادق (علیه السلام) آمده است، می فرماید: «إِذَا تَخَلَّى الْمُؤْمِنُ مِنَ الدُّنْيَا سَمَا وَوَجَدَ حَلاوَةَ حُبّ اللَّهِ؛ هنگامی که مؤمن از دنیا و زرق و برق آن کنار رود، اوج می گیرد و شیرینی محبت خدا را در می یابد». (2)
در دعای عرفه در عبارتی بسیار پرمعنا می خوانیم که امام (علیه السلام) خطاب به پروردگار عرضه می دارد: «وَ أَنْتَ الَّذِي أَزَلْتَ الْأَغْيَارَ عَنْ قُلُوبِ أَحِبَّائِكَ حَتَّى لَمْ يُحِبُّوا سِوَاكَ وَلَمْ يَلْجَثُوا إِلَى غَيْرِكَ؛ تو همان کسی هستی که غیر خود را از دل های دوستانت محو کردی و به جایی رسیدند که جز تو را دوست نمی دارند و به غیر از تو پناه نمی برند». (3)
سپس امام (علیه السلام) نتیجه گیری می کند که با این درخواست های سه گانه خیر دنیا و آخرت را برای من کامل کن!
منظور از خیر دنیا این است که انسان به گونه ای زندگی کند که آلودۀ گناه
و گرفتار افراد ظالم و ستمگر نشود، و منظور از خیر آخرت، راه یافتن به بهشت برین است.
دربارۀ اسباب خیر دنیا و آخرت، در روایات امور مختلفی ذکر شده، ازجمله رسول خدا (صلی الله علیه و اله) می فرماید: «مَنْ أُعْطِيَ لِسَاناً ذَاكِراً فَقَدْ أُعْطِيَ خَيْرَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ؛ کسی که به او زبانی داده شده که به ذکر خدا مشغول باشد، خیر دنیا و آخرت را به دست آورده است». (1)
در حدیث دیگری از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) آمده است: «أَرْبَعٌ مَنْ أُعْطِيَهُنَّ فَقَدْ أُعْطِيَ خَيْرَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ: صِدْقُ حَدِيثٍ، وَأَدَاءُ أَمَانَةٍ، وَعِفَّةٌ بَطْنٍ، وَحُسْنُ خُلُقٍ؛ چهار چیز است که به هر کس داده شود خیر دنیا و آخرت به او عطا شده است: راستگویی، اداء امانت، پرهیز از غذای حرام و حسن خلق». (2)
در واقع همۀ این عوامل رسیدن به خیر دنیا و آخرت، در آنچه امام سجاد (علیه السلام) در این دعا بیان فرموده جمع است.
سرانجام امام (علیه السلام) در آخرین فصل این دعا درودی بر پیغمبر اکرم (صلى الله عليه و اله) می فرستد که تاکنون در کلماتش سابقه نداشت. سپس با سه تقاضا دعای مکارم الاخلاق را پایان می دهد.
عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آل محمد درود فرست، همانند برترین درودی که بر احدی از خلق خود پیش از او فرستاده ای و بعد از او بر کسی می فرستی»؛ (أَللَّهُمَّ وَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، كَأَفْضَلِ مَا صَلَّيْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ خَلْقِكَ قَبْلَهُ، وَأَنْتَ مُصَلِّ عَلَى أَحَدٍ بَعْدَهُ).
در واقع تمام درودهای پروردگار بر اولین و آخرین، در آن جمع است
و امام (علیه السلام) همه را یک جا دربارۀ پیغمبر و آل او (علیه السلام) تقاضا می کند و همان گونه که دیده اید، بیشتر دعاهای امام (علیه السلام) با صلوات بر محمد و آل محمد همراه است، زیرا چنین دعاهایی در پیشگاه خداوند مستجاب است، ولی درودی که در این دعا آمده از همۀ آن درودها جامع تر می باشد؛ به این امید که همۀ خواسته های این دعا در پیشگاه خدا مقبول شود. (1)
سپس به عنوان «ختام مسک» (پایان عطرآگین) سه تقاضا از پروردگار می کند که برگرفته از آیات قرآن است؛ عرضه می دارد: «خداوندا! در دنیا نیکی و در آخرت نیکی به ما عنایت کن و مرا به رحمتت از آتش دوزخ نگاه دار»؛ (وَآتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةٌ وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً، وَقِنِي بِرَحْمَتِكَ عَذَابَ النَّارِ).
همان گونه که اشاره شد، این تقاضا از قرآن مجید اقتباس گردیده است، در آیۀ 21 سورۀ بقره می خوانیم: «وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيا حَسَنَةٌ وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةٌ وَقِنا عَذابَ النَّارِ»؛ «و بعضی از مردم (که آگاهی کافی دارند) عرضه می دارند: «پروردگارا! به ما در دنیا «نیکی» عطا کن؛ و در آخرت نیز «نیکی» مرحمت فرما؛ و ما را از عذاب دوزخ نگاه دار!».
با توجه به این که «حسنه» به صورت نکره و کلی بیان شده، هر یک از مفسران آن را به گونه ای تفسیر کرده اند:
بعضی گفته اند: مراد از «حسنه» در دنیا عمل مفید است که همان ایمان آوردن و اطاعت پروردگار می باشد و «حسنه» در آخرت، به یاد خدا بودن و در نعمت های بهشتی غرق شدن است.
1) معروف است که صفات مورد نظر در مشبّه به باید اقوی از مشبه باشد مثلاً هنگامی که می گوییم: فلان کس در شجاعت همچون شیر است، به یقین شیر شجاعتی بیشتر دارد که به او تشبیه می کنند؛ آیا در این جا نیز درودی که بر پیشینیان و آیندگان فرستاده می شود از درودی که بر محمد و آلش (علیه السلام) تقاضا شده برتر می باشد؟ آری، از نظر گستردگی برتر است ولی از نظر فضیلت، نه.
و بعضی دیگر گفته اند: حسنه در دنیا روزی وسیع و حسنه در آخرت آمرزش و ثواب است.
و احتمالات زیاد دیگر.
ولی جامع تر از همۀ این ها چیزی است که در کلام معصوم آمده است. در حدیثی از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) می خوانیم: «مَنْ أُوتِيَ قَلْباً شاكراً، وَلِساناً ذاكِراً، وَزَوْجَةً مُؤْمِنَةً تُعينُهُ عَلَى أَمْرِ دُنْيَاهُ وَآخِرَتُهُ، فَقَدْ أُوتِيَ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ وَقِيَ عَذَابَ النَّارِ؛ کسی که خدا به او قلبی شکرگزار و زبانی مشغول به ذکر حق و همسری با ایمان که او را در امور دنیا و آخرت یاری کند، بخشیده، نیکی دنیا و آخرت را به او داده و از عذاب آتش بازداشته است». (1)
و در حدیث دیگری از امام صادق (علیه السلام) می خوانیم: «انها السعة في الرزق و المعاش وحسن الخلق فى الدنيا ورضوان الله والجنة في الآخرة؛ منظور از این دو حسنه، وسعت رزق و حسن خلق در دنیا و خشنودی خدا و بهشت در آخرت است». (2)
شکی نیست که آنچه در این روایات آمده، مصادیقی از آن مفهوم کلی و جامع حسنه است.
تعبیر آیۀ فوق و کلام امام (علیه السلام) این پیام را دارد که اسلام، سعادت دنیا و آخرت را با هم می خواهد و تارکان دنیا راه خطا می پویند.
جالب توجه این که در بسیاری از نسخه های صحیفه «قنی» به جای «قنا» آمده است، یعنی امام (علیه السلام) در این قسمت تنها برای خودش دعا می کند. ممکن است وجه آن این باشد که چون صحبت از عذاب دوزخ است امام (علیه السلام) مراعات ادب نموده و آن را مربوط به خود شمرده است.
وَكَانَ مِنْ دُعَائِهِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ)
إذَا حَزَنَهُ أَمْرٌ وَأَهَمَّتْهُ الْخَطَايَا
یکی از دعاهای آن حضرت است هنگامی که حادثه ای او را غمگین می ساخت و خطاها او را اندوهگین می نمود
واژهٔ «أمر» در این جا به صورت نکره آمده و اشاره به امور مهم است که گاهی انسان را به شدت غمگین می سازد و واژهٔ «اهمته» از مادۀ «هم» به معنای غم و اندوه شدیدی است که انسان را ذوب می کند، زیرا معنای اصلی این واژه ذوب کردن پیه و چربی هاست.
و واژۀ «خطايا» جمع خطيئه است و همان گونه که در شرح دعای پانزدهم گفته ایم، ظاهراً اشاره به گناهانی است که از روی عمد از انسان سرنمی زند، ولی در مقدمات آن کوتاهی کرده و گرفتار آن شده، لذا در برابر آن مسئول است.
به هر حال دعای امام (علیه السلام) در این جا نشان می دهد که انسان هنگامی که گرفتار غم و اندوه شدید و حوادث سخت و ناراحت کننده می شود به دعا پناه می برد، که دعا مشکل گشاست.
در حدیث معتبری که مرحوم کلینی در کافی آورده است می خوانیم که امام صادق (علیه السلام) فرمود: «هَلْ تَعْرِفُونَ طُولَ الْبَلاءِ مِنْ قِصَرِهِ قُلْنَا لا قَالَ إِذَا أُلْهِمَ أَحَدُكُمُ الدُّعَاءَ عِنْدَ الْبَلاءِ فَاعْلَمُوا أَنَّ الْبَلاءَ قَصِيرٌ؛ آیا طولانی بودن بلا را از کوتاه بودن آن می شناسید؟ راوی می گوید: عرض کردیم: نه. فرمود: اگر هنگام بلا به قلب شما الهام شد که دعا کنید، بدانید بلا کوتاه است (در غیر این صورت طولانی است)». (1)
مرحوم کلینی در کتاب کافی بحث مفصلی تحت عنوان «كتاب الدعاء» و ابواب مختلفی دربارهٔ مسألۀ دعاها آورده است که بیش از 120 صفحه از جلد دوم کافی را در بر می گیرد و ما نیز دربارۀ دعا ذیل دعای هفتم در جلد سوم این کتاب و دربارۀ موانع اجابت دعا در فقرهٔ بیست و دوم دعای 20 بحث کرده ایم.
این دعا شرح حال گنه کاری است که از دست خودش و خطاهایش به ستوده آمده و به خدای کفایت کنندۀ ضعفاء و حفاظت کنندۀ در مقابل خطرها پناه می برد؛ احساسش این است که گناهانش این است که گناهانش او را در شُرف خشم الهی قرار داده و مؤید، مسکن و ایمنی بخشی غیر از حضرت حق ندارد. بر همین اساس با اوصافی چون مجیر، غالب، معین، مفرّ و مهرب و نظیر آن، خدا را توصیف می کند و عرضه می دارد: هیچ راهی برای رسیدن به خواسته ها، نیازها و آرزوهایم غیر از تو ندارم و هیچ مخرج و مخلصی غیر از بندگی و فضل و رحمت تو برایم متصور نیست.
در ادامه دعا، باز هم از ضعف، مسکنت و بیچارگی اش می گوید و ناتوانی،
1) کافی، ج 2، ص 471، ح 1.
فقر و حقارتش را به رخ می کشد و با صلوات بر محمد و آل محمد، احسان اجابت حضرت حق را در همه حال طلب می کند و اینکه ثناء و ستایش و حمدش پایدار و روح تسلیم و رضایش پیوسته و مستمر باشد و قلبش در همهٔ ایام حیات، فارغ برای محبت و یاد و خوف خدا و توانای در رغبت و طاعتش قرار گیرد و هیچ انسی به غیر از خدا و اولیاء و اهل طاعت نداشته باشد و بالاخره در آخرین فراز پس از صلوات مجدد بر محمد و آل، همنشینی با آنان و یار و یاور شدن برای آن بزرگواران و نیز شوق و اشتیاق به سوی حضرت حق و عمل در مسیر محبت و رضوانش را می طلبد و به این دعا پایان می دهد.
أَللَّهُمَّ يَا كَافِيَ الْفَرْدِ الصَّعِيفِ، وَوَاقِيَ الْأَمْرِ الْمَخُوفِ، أَفْرَدَتْنِي الْخَطَايَا فَلا صَاحِبَ مَعِي، وَضَعُفْتُ عَنْ غَضَبِكَ فَلا مُؤَيِّدَ لِي، وَأَشْرَفْتُ عَلَى خَوْفِ لِقَائِكَ فَلا مُسَكِّنَ لِرَوْعَتِي.
وَمَنْ يُؤْمِنُنِي مِنْكَ وَأَنْتَ أَخَفْتَنِي، وَمَنْ يُسَاعِدُنِي وَأَنْتَ أَفْرَدْتَنِي، وَمَنْ يُقَوِّينِي وَ أَنْتَ أَضْعَفْتَنِي.
لا يُجِيرُ، يَا إِلَهِي، إِلَّا رَب عَلَى مَرْبُوبٍ، وَلا يُؤْمِنُ إِلَّا غَالِبٌ عَلَى مَغْلُوبٍ، وَلا يُعِينُ إِلَّا طَالِبٌ عَلَى مَطْلُوبٍ.
4 وَبِيَدِكَ، يَا إِلَهِي، جَمِيعُ ذَلِكَ السَّبَبِ، وَإِلَيْكَ الْمَفَرُّ وَالْمَهْرَبُ، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَأَجِرْ هَرَبِي، وَأَنْجِحْ مَطْلَبِي.
خداوندا! ای کفایت کنندۀ فرد ضعیف و ناتوان ونجات بخش و نگهدارندۀ او از حوادث وحشتناک. خطاها مرا تنها ساخته و یاری با من نیست. من از تحمل قهر و غضب تو ناتوان شده ام و هیچ کس مرا یاری نمی کند. خداوندا! من به خوف دیدار تو (در روز قیامت) نزدیک شده ام و کسی نیست که اضطرابم را تسکین دهد.
خداوندا! چه کسی می تواند به من آرامش دهد در حالی که تو مرا (از آن روز) بیم داده ای و چه کسی می تواند مرا یاری دهد در حالی که تو مرا تنها گذاشته ای و چه کسی می تواند مرا نیرو بخشد در حالی که تو مرا ناتوان ساخته ای؟
خداوندا! پرورش یافته را جز پروردگار، پناه نمی دهد و مغلوب شده را جز خداوند غالب نمی تواند ایمنی بخشد و بازخواست شده را جز بازخواست کننده نمی تواند یاری کند.
ای خدای من! اسباب تمام این ها تنها به دست توست و فرار و گریز (از سختي ها) فقط به سوی توست. پس بر محمد و آلش درود فرست و گریزم را پناه ده و حاجتم را برآورده ساز.
امام (علیه السلام) در آغاز هر بخشی از دعاها بر پیغمبر و آل او (علیه السلام) درود می فرستد، ولی در بخش نخستین این دعا این امر دیده نمی شود، شاید به این دلیل که تقاضاها و خواسته ها به صورت صریح در این بخش نیامده و بیشتر به صورت عرض حال است و در واقع بیان اوصاف الهی از نظر قدرت و عظمت و بیان اوصاف خودش از نظر ضعف و ناتوانی است.
نخست به قدرت خداوند و نجات مظلومان و برطرف ساختن مشکلات اشاره کرده، عرضه می دارد: «خداوندا! ای کفایت کنندۀ فرد ضعیف و ناتوان و نجات بخش و نگهدارندۀ او از حوادث وحشتناک»؛ (اللَّهُمَّ يَا كَافِيَ الْفَرْدِ الضَّعِيفِ، وَوَاقِيَ الْأَمْرِ الْمَخُوفِ).
واژهٔ «کافی» از مادۀ «کفایة» گاهی به معنای بی نیاز کردن می آید و گاهی به معنای برطرف ساختن رنج و بدی ها از کسی، و در این جا معنای اول مناسب تر است.
واژۀ «واقی» به معنای نگهدارنده است و در جملۀ بالا مفعول اول آن حذف شده و تنها مفعول دوم آمده است؛ یعنی کسی که بندگان را از امر خوفناک نگه داشت و نجات داد.
به هر حال، جملۀ اول برگرفته از قرآن مجید است، آن جا که می فرماید: «أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ»؛ «آیا خداوند برای نجات و دفاع از بنده اش کافی نیست؟!». (1)
جملۀ دوم نیز شبیه عبارت دیگری است که در قرآن مجید در توصیف خداوند آمده است: «الَّذِي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَآمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ»؛ «همان خداوندی که مردم مکه را از گرسنگی نجات داد و از ترس و ناامنی ایمن ساخت». (2)
به یقین اعتراف به قدرت پروردگار بر همه چیز، گام نخستین در مسیر توبه و اصلاح خویشتن است.
سپس امام (علیه السلام) به تنها ماندن به خاطر خطاها، و ضعف و ناتوانی در برابر خشم خداوند اعتراف کرده و در سه جمله عرضه می دارد: «خداوندا! خطاها مرا تنها ساخته و یاری با من نیست»؛ (أَفْرَدَتْنِي الْخَطَايَا فَلَا صَاحِبَ مَعِي).
انسان تا مرتکب خطایی نشده ارتباطش با خدا قوی است و همواره او را همراه خود می بیند و احساس تنهایی نمی کند، ولی بندۀ گنهکار احساس جدایی از پروردگارش می کند، زیرا برای یاری خود، کسی غیر از خدا را توانا نمی بیند و هنگامی که انسان از خدا جدا شد گویا از همه چیز جدا شده است و این یکی از آثار شوم خطاهاست.
البته گناه همان گونه که انسان را از خدا جدا می کند از صالحان و نیکان نیز جدا می سازد، و یار و یاوری ارزش دارد که از صالحان و نیکان باشد.
سپس در دومین اعتراف خود عرضه می دارد: «خداوندا! من از تحمل قهر و غضب تو ناتوان شده ام و هیچ کس مرا یاری نمی کند»؛ (وَضَعُفْتُ عَنْ غَضَبِكَ فَلا مؤيد لي).
روشن است که اگر کسی گرفتار خشم پروردگار شود، هیچ کس نمی تواند به
یاری او برخیزد، همان گونه که قرآن می فرماید: «انْ يَنْصُرْكُمُ اللَّهُ فَلا غَالِبَ لَكُمْ وَاِنْ يَخْذُلُكُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»؛ «اگر خداوند شما را یاری کند، هیچ کس بر شما غلبه نخواهد کرد؛ و اگر دست از یاری شما بردارد، کیست که بعد از او، شما را یاری کند؟! و مؤمنان باید، تنها بر خداوند توکل کنند». (1)
در سومین جمله عرضه می دارد: «خداوندا! من به خوف دیدار تو (در روز قیامت) نزدیک شده ام و کسی نیست که اضطرابم را تسکین دهد»؛ (وَأَشْرَفْتُ عَلَى خَوْفِ لِقَائِكَ فَلَا مُسَكِّنَ لِرَوْعَتِي).
واژهٔ «لقاء الله» یا مرادف آن، در قرآن مجید بارها به کار رفته است و در همه جا به معنای ملاقات صحنۀ محشر و ثواب و عقاب پروردگار است و از آن جا که انسان هنگام مرگ به سوی آخرت حرکت می کند، این واژه درمورد مرگ نیز به کار می رود.
بدیهی است که کسانی که اعمال صالح دارند، از این لقاء لذت می برند و آن ها که آلودۀ خطایا هستند از این لقاء وحشت دارند.
قرآن مجید می فرماید: «أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ * الَّذِينَ آمَنُوا وَكَانُوا يَتَّقُونَ * لَهُمُ الْبُشْرَى فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَفِي الْآخِرَةِ»؛ آگاه باشید که اولیاء (و دوستان) خدا نه ترسی دارند و نه غمگین می شوند * همان ها که ایمان آوردند و (از مخالفت فرمان خدا) پرهیز می کردند * در زندگی دنیا و در آخرت شاد (و مسرور) اند». (2)
کسانی که گمان می کنند «لقاء الله» به معنای مشاهدۀ ذات پاک پروردگار در قیامت است سخت در اشتباه اند، همان گونه که در جلد دوم در شرح دعای اول صحیفه سجادیه توضیح دادیم.
واژهٔ «روع» به معنای ترس و وحشت است و امام (علیه السلام) در این سخن اعتراف می کند که خطایا مایۀ خوف او در روز جزاست و چیزی که آن خوف را تسکین دهد وجود ندارد (مگر لطف خداوند رحمان و رحیم).
در جمله های بعد، از سه چیز به خدا پناه می برد «خداوندا! چه کسی می تواند به من آرامش دهد در حالی که تو مرا (از آن روز) بیم داده ای و چه کسی می تواند مرا یاری دهد در حالی که تو مرا تنها گذاشته ای و چه کسی می تواند مرا نیرو بخشد در حالی که تو مرا ناتوان ساخته ای؟»؛ (وَمَنْ يُؤْمِنُنِي مِنْكَ وَأَنْتَ أَخَفْتَنِي، وَمَنْ يُسَاعِدُنِي وَأَنْتَ أَفْرَدْتَنِي وَمَنْ يُقَوِّينِي وَأَنْتَ أَضْعَفْتَنِي).
دربارهٔ سه جملهٔ بالا احتمال داده شده که منظور این است: اگر تو مرا به خاطر گناهانم بیم دهی چه کسی می تواند به من ایمنی بخشد؟ و اگر تو به خاطر همان گناهان مرا تنها بگذاری، چه کسی می تواند مرا یاری کند؟ و اگر به خاطر آن مرا ضعیف سازی چه کسی می تواند مرا نیرو بخشد؟
در صورت اول، افعال سه گانۀ مذکور که ظاهر ماضی دارند، ماضی معنا شده و در صورت دوم به معنای مضارع، ولی به قرینۀ جمله های قبل که همین معانی را به صورت ماضی آورده، تفسیر اول مناسب تر به نظر می رسد.
روشن است که هیچ قدرتی در برابر قدرت خداوند نمی تواند عرض اندام کند و ارادۀ او بر هر چیز غالب و پیروز است، بنابراین اگر خداوند کسی را به خاطر گناهانش بیم داده، کسی نمی تواند برای او آرامش بیاورد و کسی را که خدا تنهایش گذاشته، احدی نمی تواند در این تنهایی یار و یاور او شود و کسی را که خدا او را ناتوان ساخته هیچ کس نمی تواند یاری کند.
شکی نیست همان گونه که بارها گفته ایم - این تعبیرات امام معصوم (علیه السلام) يا سر مشقی است برای مردم خطاکار و آلوده به گناه که با این منطق به درگاه خدا
روی آورند و از او تقاضای عفو و بخشش کنند و یا این تعبیرات مربوط به جایگاه رفیع آن هاست که کمترین ترک اولی مناسب مقامشان نیست که گفته اند «حسنات الأبرار سيئات المقربين». (1)
آنگاه امام (علیه السلام) در سه جملۀ بعد، گویا راه حل مشکل را بیان می فرماید، زیرا در جمله های قبل سخن از خوف و تنهایی و ضعف و ناتوانی بود و در این جمله ها راه جبران آن ها را نشان می دهد؛ عرضه می دارد: «خداوندا! پرورش یافته را جز پروردگار پناه نمی دهد و مغلوب شده را جز خداوندِ غالب نمی تواند ایمنی بخشد و بازخواست شده را جز بازخواست کننده نمی تواند یاری کند»؛ (لا يُجِيرُ، يَا إِلَهِي، إِلَّا رَب عَلَى مَرْبُوبٍ، وَلا يُؤْمِنُ إِلَّا غَالِبٌ عَلَى مَعْلُوبٍ، وَلا يُعِينُ إِلَّا طَالِبٌ عَلَى مطلوب».
تعبیرات پرمعنای امام (علیه السلام) در این چند جمله، گویا برگرفته از آیات قرآن مجید است؛ در یک جا می فرماید: «وَكَذَلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيّ عَدُوّاً مِّنَ الْمُجْرِمِينَ وَكَفَىٰ بِرَبِّكَ هَادِياً وَنَصِیراً»؛ آری، این گونه برای هر پیامبری دشمنی از مجرمان قرار دادیم؛ اما همین بس که پروردگارت هادی و یاور تو باشد». (2)
و در جای دیگر می فرماید: «قُلْ إِنِّى لَنْ يُجِيرَنِي مِنَ اللَّهِ أَحَدٌ وَلَنْ أَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً»؛ بگو: «(اگر من نیز برخلاف فرمانش رفتار کنم) هیچ کس مرا در برابر خداوند حمایت نمی کند و پناهگاهی جز او نمی یابم». (3)
جملهٔ بعد در واقع به منزلهٔ دلیل برای سه جمله قبل است؛ عرضه می دارد: اگر من از تو پناه می طلبم و امنیت و غلبه بر مشکلات می خواهم و برای رسیدن به مطلوبم یاری می جویم به این دلیل است که «ای خدای من! اسباب تمام این ها تنها به دست توست و فرار و گریز (از سختی ها) فقط به سوی توست»؛ (وَبِيَدِكَ، يَا إِلَهِي، جَمِيعُ ذَلِكَ السَّبَبِ، وَإِلَيْكَ الْمَفَرُّ وَالْمَهْرَبُ). (1)
خداوند متعال خطاب به پیغمبرش می فرماید: «قُلِ أَللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قدِيرٌ»؛ «بگو: بارالها! ای مالک حکومت ها! به هر کس بخواهی، حکومت می بخشی و از هر کس بخواهی، حکومت را می گیری؛ هر کس را بخواهی، عزّت می دهی و هر که را بخواهی خوار می کنی. تمام خوبی ها به دست توست؛ تو بر هر چیزی توانایی». (2)
و در جای دیگر می فرماید: «لَهُ مَقَالِیدُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاءُ وَيَقْدِرُ إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ»؛ «کلیدهای آسمان ها و زمین از آن اوست؛ روزی را برای هر کس بخواهد گسترده می سازد یا تنگ می گیرد؛ او به همه چیز داناست». (3)
مرحوم سید علی خان در شرح صحیفۀ خود به مناسبت واژۀ «مفر» در این جا از بعضی از عرفا نقل می کند که فرار به سوی خدا سه گونه است: مرحلۀ اول این است که از بعضی از افعال او به بعض دیگر فرار کنیم، برای مثال: از غضبش به رحمتش. مرحلۀ دوم، از بعضی از صفات او به بعض دیگر، مانند فرار از قهاریت
1) «مفر» و «مهرب» هر دو مصدر میمی و به یک معنا هستند، یعنی فرار کردن و گریختن ولی در کتاب «التحقيق فى كلمات القرآن الکریم» آمده است که میان این دو واژه فرق دقیقی است: «هرب» به معنای هرگونه گریختن است ولی «فرار» یعنی حرکت سریعی که انسان به چیزی پشت می کند تا گرفتار آن نشود.
2) آل عمران، آیۀ 26.
3) شوری، آیۀ 12.
به رحمانیت، و مرحلۀ سوم، فرار از ذات پاک خدا به سوی اوست، همان گونه که در قرآن مجید آمده است: «لَّا مَلْجَأَ مِنَ اللهِ إِلَّا إِلَيْهِ»؛ «پناهگاهی در برابر (عذاب) خدا جز رفتن به سوی او نیست». (1)
در دعاهای معصومین (علیه السلام) نیز این تعبیر پرمعنا بارها آمده است؛ از جمله مرحوم سید بن طاووس در کتاب مهج الدعوات دعایی را از پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و اله) نقل می کند که دربارۀ آن فرمود: هر کس این دعا را بخواند دعایش به استجابت می رسد: «هَرَبْتُ مِنْكَ إِلَيْكَ مُعْتَرِفاً غَيْرَ مُسْتَنْكِفٍ وَلا مُسْتَكْبِرٍ عَنْ عِبَادَتِكَ؛ خداوندا! از تو به سوی تو فرار کردم، در حالی که اعتراف می کنم (به تقصیراتم) و استنکاف دارم و نه مستکبرم در برابر عبادت».
و در دعای معروف ابو حمزه آمده است: «وَأَنَا يَا سَيِّدِي عَائِدَ بِفَضْلِكَ هَارِبٌ مِنْكَ اِلَيْكَ؛ ای مولای من! به فضل تو پناه می برم و از تو به سوی تو می گریزم».
در جملۀ بعد، امام (علیه السلام) نتیجه گیری کرده، عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و گریزم را پناه ده و حاجتم را برآورده ساز»؛ (فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَأَجِرْ هَرَبِي، وَأَنْجِحْ مَطلَبِي).
واژهٔ «اجر» از مادۀ «اجاره» و از ریشهٔ «جوار» به معنای پناه دادن، به فریاد رسیدن و نجات دادن است و واژهٔ «انجح» از مادۀ «انجاح» و ریشۀ «نجاح» به معنای کامیاب شدن و رسیدن به نتیجۀ مطلوب است.
در این جا امام (علیه السلام) در یک نتیجه گیری از دعای خود، بعد از درود بر پیغمبر و آل او (علیه السلام) از خداوند تقاضا می کند که به او پناه دهد و حاجتش را برآورد. میان انسان ها ممکن است کسی به کسی پناه دهد، اما حاجتش را روا نکند، ولی امام (علیه السلام) هم پناه دادن را می طلبد و هم برآوردن حاجات را.
1) توبه، آیۀ 118.
أَللَّهُمَّ إِنَّكَ إِنْ صَرَفْتَ عَنِّي وَجْهَكَ الْكَرِيمَ أَوْ مَنَعْتَنِي فَضْلَكَ الْجَسِيمَ أَوْ حَظَرْتَ عَلَيَّ رِزْقَكَ أَوْ قَطَعْتَ عَنِّي سَبَبَكَ لَمْ أَجِدِ السَّبِيلَ إِلَى شَيْءٍ مِنْ أَمَلِي غَيْرَكَ، وَلَمْ أَقْدِرْ عَلَى مَا عِنْدَكَ بِمَعُونَةِ سِوَاكَ، فَإِنِّي عَبْدُكَ وَفِي قَبْضَتِكَ، نَاصِيَتِي بِيَدِكَ.
لا أَمْرَ لِي مَعَ أَمْرِكَ، مَاضٍ فِيَّ حُكْمُكَ، عَدْلٍ فِيَّ قَضَاؤُكَ، وَلَا قُوَّةَ لِي عَلَى الْخُرُوج مِنْ سُلْطَانِكَ، وَلا أَسْتَطِيعُ مُجَاوَزَةَ قُدْرَتِكَ، وَلا أَسْتَمِيلُ هَوَاكَ، وَلا أَبْلُغُ رِضَاكَ، وَلا أَنَالُ مَا عِنْدَكَ إِلَّا بِطَاعَتِكَ وَبِفَضْلِ رَحْمَتِكَ. إِلَهِي أَصْبَحْتُ وَأَمْسَيْتُ عَبْداً دَاخِراً لَكَ، لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَلا ضَرّاً إِلَّا بِكَ، أَشْهَدُ بِذَلِكَ عَلَى نَفْسِي، وَأَعْتَرِفُ بِضَعْفِ قُوَّتِي وَقِلَّةِ حِيلَتِي، فَأَنْجِزْ لِي مَا وَعَدْتَنِي، وَتَمِّمْ لِي مَا آتَيْتَنِي، فَإِنِّي عَبْدُكَ الْمِسْكِينُ الْمُسْتَكِينُ الضَّعِيفُ الضَّرِيرُ الْحَقِيرُ الْمَهِينُ الْفَقِيرُ الْخَائِفُ الْمُسْتَجِيرُ.
خداوندا! اگر روی کرمت را از من بازگردانی یا مرا از فضل عظیم خود محروم سازی، یا روزی خود را از من دریغ داری و یا رابطۀ خود را با من قطع کنی، راهی برای رسیدن به امید و آرزوی خود جز از سوی تو ندارم و نمی توانم با کمک دیگری به آنچه نزد تو (از عطایا) می باشد، دست یابم، زيرا من بندۀ توام و در قبضۀ قدرت تو می باشم و تمام اختیارم به دست توست.
(خداوندا!) با امر و فرمان تو، کاری از من ساخته نیست، و حكم و فرمان تو
دربارۀ من نافذ است و تقدیر تو دربارۀ من عين عدل است و هیچ قدرتی بر خروج از قلمرو فرمانروایی تو ندارم و نمی توانم از قدرت تو فراتر روم ونمی توانم آنچه که مورد محبت توست به دست آورم و به رضا وخشنودی تو برسم و به آنچه (از ثواب و نعمت ها) در نزد توست نائل شوم، مگر با اطاعت و بندگی تو وفضل و رحمتت.
امام (علیه السلام) در این بخش از دعا به محرومیت هایی اشاره می کند که ممکن است خداوند دربارۀ بنده اش انجام دهد؛ عرضه می دارد: «خداوندا! اگر از من روی کرمت را بازگردانی یا از فضل عظیم خود محروم سازی، یا روزی خود را از من دریغ داری و یا رابطهٔ خود را با من قطع کنی، راهی برای رسیدن به امید و آرزوی خود جز از سوی تو ندارم و نمی توانم با کمک دیگری به آنچه نزد تو (از عطایا) می باشد، دست یابم زیرا من بندۀ توام و در قبضۀ قدرت تو می باشم و تمام اختیارم به دست توست»؛ (اللَّهُمَّ إِنَّكَ إِنْ صَرَفْتَ عَنِّي وَجْهَكَ الْكَرِيمَ أَوْ مَنَعْتَنِي فَضْلَكَ الْجَسِيمَ أَوْ حَظَرْتَ عَلَيَّ رِزْقَكَ أَوْ قَطَعْتَ عَنِّي سَبَبَكَ لَمْ أَجِدِ السَّبِيلَ إِلَى شَيْءٍ
مِنْ أَمَلِي غَيْرَكَ، وَلَمْ أَقْدِرْ عَلَى مَا عِنْدَكَ بِمَعُونَةِ سِوَاكَ، فَإِنِّي عَبْدُكَ وَفِي قَبْضَتِكَ، نَاصِيَتِي بِيَدِكَ).
واژهٔ «صرفت» از مادل «صرف» (بر وزن حرف) به گفتۀ راغب در مفردات، به معنای برگرداندن چیزی از حالتی به حالت دیگر و یا تبدیل کردن آن به غیر خودش می باشد، و هنگامی که به دنبال آن «وجه» (همراه با حرف «عن») قرار گیرد، کنایه از بی اعتنایی یا خشم و غضب است، زیرا انسان هنگامی که به شخص یا چیزی علاقه پیدا می کند، تمام صورتش را به سوی آن برمی گرداند و هنگامی که از آن متنفر و بیزار است، صورتش را از آن برمی گرداند.
واژهٔ «جسیم» از مادۀ «جسم» در اصل به معنای چیزی است که جسم آن بزرگ باشد، ولی بعداً به صورت کنایه در هر موضوع بزرگ و برجسته ای به کار رفته است.
واژۀ «حظرت» از مادهٔ «حظر» (بر وزن نذر) به معنای منع است و به اشیاء حرام «محظور» گفته می شود، زیرا ممنوع است.
واژهٔ «سبب» به گفتهٔ خلیل بن احمد در کتاب العین، در اصل به معنای طناب است (طنابی که دلو را به آن می بندند و آب از چاه می کشند) و یا به گفتۀ راغب در مفردات، به معنای طنابی است که با آن از درخت نخل بالا می روند؛ سپس به صورت کنایه دربارۀ هر چیزی که وسیلهٔ رسیدن به چیز دیگری شود به کار رفته است، خواه مطلوب باشد یا نامطلوب.
واژۀ «ناصیه» در اصل به معنای موی جلوی سر است و اخذ ناصیه (گرفتن موی پیش سر) در جایی گفته می شود که بخواهند کسی را با قهر و غلبه به سوی کاری برند و کنایه از تسلط و غلبه بر چیزی است، و چون هنگامی که موی جلوی سر انسان یا حیوانی را محکم بگیرند توانایی از او سلب می شود، این تعبیر، کنایه از مقهور ساختن چنان شخصی می شود.
جملۀ «صَرَفْتَ عَنِّي وَجْهَكَ الْكَرِيمَ» در واقع کنایه است، زیرا انسان وقتی نسبت به کسی بی اعتناست صورتش را از او باز می گرداند و البته این تعبیرات در مورد خداوند کنایۀ مضاعفی محسوب می شود چون خداوند صورتی ندارد که برگرداند.
این کلام امام (علیه السلام) در واقع یک جملۀ شرطیه است، مرکب از شرط و جزا. در قسمت شرط آن عرضه می دارد: خدای من! اگر یکی از این چهار حادثه برای من روی دهد: روی کرمت را از من برگردانی یا از فضل عظیمت محروم سازی یا رزقت را از من دریغ داری یا رابطۀ خود را با من قطع کنی.
سپس جزای این شرط ها را بیان می کند: من راهی و امیدی جز به سوی تو ندارم و تمام وجودم در اختیار توست.
فرق میان چهار جمله ای که امام (علیه السلام) در این قضیۀ شرطیه به عنوان شرط بیان فرموده، روشن است: گاهی انسان صورتش را به عنوان بی اعتنایی، از کسی برمی گرداند و گاهی علاوه بر آن، او را از کمک های خود محروم می سازد و گاهی ارزاق او را نیز قطع می کند و گاهی تمام اسباب ارتباطش را سلب می نماید، و در واقع این چهار مرحله یکی از دیگری شدیدتر است.
امام (علیه السلام) بعد از اشاره به این چهار موضوع عرضه می دارد: «حل این مشکلات تنها به دست توست و من امیدی به غیر تو ندارم و یار و یاوری جز تو نمی شناسم».
سپس به عنوان دلیل برای این موضوع عرضه می دارد: «زیرا من بندۀ توام و همه چیزم در اختیار توست. من در قبضۀ قدرت توام و تمام اختیارم به دست تو می باشد، بنابراین رو به سوی چه کسی آورم و به کدام درگاه بروم جز درگاه تو؟».
این تعبیرات در واقع بیان روشنی از توحید افعالی است که انسان همه چیز را از خدا بداند و هر چیز را از او بخواهد، زیرا مسبب الاسباب اوست و هر کس
کاری کند به وسیلهٔ قدرتی است که خدا به او بخشیده و هیچ کس چیزی از خود ندارد.
این تعبیرات در واقع با آیات قرآن مجید هماهنگ است: در آیات 17 و 18 سورۀ انعام می فرماید: «وَإِنْ يَمْسَسْكَ اللهُ بِضُرٍ فَلَا كَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ وَإِنْ يَمْسَسْكَ بِخَيْرٍ فَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ * وَهُوَ الْقَاهِرُ فَوْقَ عِبَادِهِ وَهُوَ الْحَكِيمُ الْخَبِیرُ»؛ «اگر خداوند زیانی به تو برساند هیچ کس جز او نمی تواند آن را برطرف سازد و اگر خیری به تو رساند او بر همه چیز تواناست * اوست که بر تمام بندگان خود قاهر و مسلط است و اوست حکیم و آگاه».
و در جای دیگر می فرماید: «أَمَّنْ هَذَا الَّذِی هُوَ جُندٌ لَكُمْ يَنصُرُكُمْ مِنْ دُونِ الرَّحْمَنِ إِنْ الْكَافِرُونَ إِلَّا فِي غُرُورٍ * أَمَّنْ هَذَا الَّذِى يَرْزُقُكُمْ إِنْ أَمْسَكَ رِزْقَهُ بَلْ لَجُوا فِي عُتُةٍ وَنُفُورٍه»؛ «آیا کسی که لشکر شماست می تواند شما را در برابر خداوند یاری دهد؟ ولی کافران تنها گرفتار غرورند * آیا آن کسی که شما را روزی می دهد اگر روزی اش را بازدارد (چه کسی می تواند نیاز شما را تأمین کند)؟ ولی آن ها در سرکشی و فرار از حقیقت لجاجت می ورزند». (1)
و نیز می فرماید: «انّی تَوَكَّلْتُ عَلَى اللهِ رَبِّي وَرَبِّكُمْ مَّا مِنْ دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا إِنَّ رَبِّي عَلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیم»؛ من بر خدای یگانه که پروردگار من و شماست، توکل کرده ام. هر جنبنده ای در قبضهٔ قدرت همراه با عدالت اوست؛ زیرا پروردگار من بر صراط مستقیم است». (2)
سپس امام (علیه السلام) در تأیید آنچه در جمله های قبل به پیشگاه خدا عرضه داشته، پنج چیز از توانایی ها و قدرت را از خود نفی می کند که نشانۀ ضعف انسان در برابر قدرت عظیم خداوند است، عرض می کند: «(خداوندا!) با امر و فرمان تو،
کاری از من ساخته نیست، و حکم و فرمان تو دربارۀ من نافذ است و تقدیر تو دربارۀ من عین عدل است و برای خروج از قلمرو فرمانروایی تو هیچ قدرتی ندارم و نمی توانم از قدرت تو فراتر روم»؛ (لا أَمْرَ لِي مَعَ أَمْرِكَ، مَاضٍ فِيَّ حُكْمُكَ، عَدْلٍ فِيَّ قَضَاؤُكَ، وَلَا قُوَّةَ لِي عَلَى الْخُرُوجِ مِنْ سُلْطَانِكَ، وَلَا أَسْتَطِيعُ مُجَاوَزَةَ قُدْرَتِكَ).
واژهٔ «حکم» به گفتۀ ابن فارس در مقائیس اللغة، در اصل به معنای «ممنوع ساختن» و یا به گفتۀ راغب در مفردات، ممنوع ساختنی که مقدمۀ اصلاحی باشد، آمده است، به همین دلیل به افسار حیوان «حَكَمَه» می گویند؛ سپس به موضوعات پایدار و استوار، «محکم» گفته شده، چرا که عوامل نابودی را از خود دفع می کنند، و به اوامر الهی «حکم» اطلاق می شود، زیرا مخالفت با آن ممنوع است.
در واقع امام (علیه السلام) در این پنج جمله نهایت تواضع و انقیاد خود را در پیشگاه عظمت خدا بیان می دارد تا مقدمه ای شود برای تقاضاهای سه گانۀ جملهٔ بعد. امور پنجگانۀ فوق در واقع با آیات قرآن هماهنگ است، در یک جا می فرماید: «قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ كُلَّهُ لِلهِ»؛ «بگو: «همۀ کارها و پیروزی ها به دست خداست». (1)
در جای دیگر می فرماید: «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلهِ»؛ «حکم و فرمان، تنها از آن خداست!». (2)
در آیۀ دیگر می خوانیم: «إِنَّ اللهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ»؛ «خداوند به عدل و احسان فرمان می دهد». (3)
و در جای دیگر خطاب به پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و اله) آمده است: «قُلْ لَّا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَلَا ضَرّاً إِلَّا مَا شَاءَ الله»؛ «بگو: من مالک هیچ سود و زیانی برای خویش نیستم، مگر آنچه خدا بخواهد». (4)
و در سورۀ الرحمن، آیۀ 33 می خوانیم: «يَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنفُذُوا مِنْ أَقْطَارِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ فَانفُذُوا لَا تَنفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطَانٍ»؛ «ای گروه جن و انس! اگر می توانید از مرزهای آسمان ها و زمین بگذرید، پس بگذرید، ولی هرگز نمی توانید، مگر با نیرویی فوق العاده (با امداد الهی و قدرت پروردگار)».
آخرین جملۀ امام (علیه السلام) اشاره به این آیه است: «وَمَا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِى السَّمَاءِ وَمَا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِيّ وَلَا نَصِيرٍ»؛ «شما هرگز نمی توانید از حوزۀ قدرت خداوند در زمین و آسمان بگریزید؛ و برای شما جز خدا، سرپرست و یاوری نیست». (1)
بدیهی است که منظور از جمله های پنجگانۀ امام (علیه السلام) این نیست که ما در کارهای خود مجبور هستیم و هیچ اختیاری از خود نداریم، بلکه می خواهد بفرماید منشأ اختیار و قدرت خداست و هرگاه بخواهد می تواند جلوی بندگان را بگیرد، ولی آن ها را برای آزمایش و امتحان آزاد گذاشته است.
سپس عرضه می دارد: «خداوندا! نمی توانم آنچه را که مورد محبت توست به دست آورم و به رضا و خشنودی تو برسم و به آنچه (از ثواب و نعمت ها) در نزد توست نائل شوم، مگر با اطاعت و بندگی تو و فضل و رحمتت»؛ (وَلا أ أَسْتَمِيلُ هَوَاكَ، وَلا أَبْلُغُ رِضَاكَ، وَلا أَنَالُ مَا عِنْدَكَ إِلَّا بِطَاعَتِكَ وَبِفَضْلِ رَحْمَتِكَ).
واژهٔ «استمیل» از «استمالة» و از ریشهٔ «میل» به معنای تمایل پیدا کردن به شخص یا چیزی است.
واژۀ «هوی» در اصل به معنای محبت و علاقه به چیزی است، ولی هنگامی که به «نفس» اضافه می شود و می گوییم: «هوای نفس» معنای منفی دارد و اشاره به تمایلات نفسانی و میل به باطل است، لذا در قرآن مجید بیشتر در همین معنا به کار رفته است، جز در موارد نادر، مانند آنچه از زبان ابراهیم (علیه السلام) نقل می کند:
1) عنکبوت، آیۀ 22.
«رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِّنَ النَّاسِ تَهْوِى إِلَيْهِمْ»؛ «پروردگارا! من بعضی از فرزندانم را در سرزمین بی آب و علفی، در کنار خانه ای که حرم توست، ساکن ساختم تا نماز را برپا دارند؛ تو دل های گروهی از مردم را متوجه آن ها ساز». (1)
روشن است که استثناء در جملهٔ اخیر به هر سه جملهٔ قبل بازمی گردد و قابل توجه این است که امام (علیه السلام) تنها اطاعت پروردگار را برای رسیدن به این اهداف کافی نمی داند، بلکه فضل و رحمت الهی را نیز لازم می شمرد.
همان گونه که در قرآن مجید آمده است: «وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَكَا مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَلَكِنَّ اللَّهَ يُزَكِّي مَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ»؛ «و اگر فضل و رحمت الهی شامل حال شما نبود، هرگز احدی از شما پاک نمی شد؛ ولی خداوند هر که را بخواهد (و شایسته باشد) پاکیزه می سازد، و خدا شنوا و داناست». (2)
حدیث معروفی که از پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و اله) نقل شده نیز دلیل روشنی بر این معناست، آن جا که می فرماید: «وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ مَا مِنَ النَّاسِ أَحَدٌ يَدْخُلُ الْجَنَّةَ بعَمَلِهِ قَالُوا: وَلا أَنْتَ يَا رَسُولَ اللهِ؟ قَالَ: وَلا أَنَا إِلَّا أَنْ يَتَغَمَّدَنِيَ اللَّهُ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَفَضْلٍ وَ وَضَعَ يَدَهُ عَلَى فَوْقِ رَأْسِهِ وَطَوَّلَ بِهَا صَوْتَهُ؛ سوگند به خدایی که جان من در قبضهٔ قدرت اوست، هیچ انسانی تنها به سبب اعمال (نیک) خود وارد بهشت نمی شود. عرضه داشتند: حتی شما ای رسول خدا؟ فرمود: حتی من، مگر این که خداوند مرا مشمول رحمت و فضل خود قرار دهد. در این هنگام دست مبارکش را بالای سر نهاد و با صدای بلند و کشیده این جمله را بیان کرد». (3)
تفاوت طاعت و فضل رحمت روشن است: شخصی که اطاعت پروردگار را
انجام می دهد، مستحق پاداشی است، ولی از آن جا که این پاداش ها کفایت نمی کند، فضل رحمت پروردگار که بدون استحقاق شامل حال صالحان می شود،افزون بر آن است و کمبودهای طاعت را جبران می کند.
امام (علیه السلام) در این بخش از دعا به ضعف و ناتوانی خود در پیشگاه حق اعتراف می کند و با تعبیرات مختلف و متنوع این مطلب را عرضه می دارد و در واقع غرور قدرت را می شکند و هوای نفس برتری طلب را خوار می کند، عرضه می دارد: «خداوندا! شب را به روز آوردم و روز را به شب، در حالی که بندۀ حقیر توام. مالک سود و زیانی برای خود نیستم مگر به یاری تو»؛ (إِلَهِي أَصْبَحْتُ وَأَمْسَيْتُ عَبْداً دَاخِراً لَكَ، لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَلا ضَرّاً إِلَّا بِكَ).
واژهٔ «داخر» از مادۀ «دَخر» و «دُخُور» به معنای کوچک شدن و ناتوان گردیدن است. جملۀ «اصبحت و امسیت» (شب را به صبح آوردم و صبح را به شب) اشاره به استمرار و پیوستگی چیزی است. در واقع امام (علیه السلام) می خواهد عرض کند: خداوندا! من در همه حال در برابر تو بندۀ کوچک و حقیری هستم و از نشانه های حقارت این است که مالک سود و زیان خود نمی باشم، مگر آنچه تو عنایت فرمایی. این کلام امام (علیه السلام) در واقع برگرفته از آیۀ شریفۀ قرآن است که می فرماید: «قُلْ لَّا أَمْلِكُ لِنَفْسِى نَفْعاً وَلَا ضَرّاً إِلَّا مَا شَاءَ الله»؛ «بگو: من مالک هیچ سود و زیانی برای خویش نیستم، مگر آنچه خدا بخواهد». (1)
بعضی از طرفداران مکتب جبر برای اثبات عقیدۀ خود، به این گونه تعبیرات استدلال کرده و گفته اند: معنای این سخن این است که همۀ کارها را خداوند انجام می دهد و از ما هرگز کاری ساخته نیست، در حالی که دربارۀ آیات قرآن نباید گزینشی عمل کرد، زیرا آیات فراوانی داریم که اعمال را به بندگان نسبت می دهد و در مسألۀ اختیار و نفی جبر، ظهور، بلکه صراحت دارد.
1) اعراف، آیۀ 188.
در یک جا می فرماید: «إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَإِمَّا كَفُوراً»؛ «ما راه را به او نشان دادیم، خواه شاکر باشد (و پذیرا گردد) یا ناسپاس». (1)
و در جای دیگر می خوانیم: «وَقُلِ الْحَقُّ مِنْ رَّبِّكُمْ فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ إنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ نَاراً أَحَاطَ بهِمْ سُرَادِقُهَا»؛ «بگو: حق از سوی پروردگارتان برای شما آمده است! هرکس می خواهد ایمان بیاورد، و هرکس می خواهد کافر شود. ما برای ستمکاران آتشی آماده کرده ایم که سراپرده اش آنان را از هر سو احاطه کرده است». (2)
و اگر در آیات قرآن دقت کنیم، صدها آیه خواهیم یافت که دلیل بر اختیار است، و دلیل این که در برخی از آیات همه چیز به خدا نسبت داده شده برای این است که سرچشمۀ قدرتی که در اختیار انسان است، خداست، خداوند انسان را توانا و مختار ساخته و انسان با استفاده از این قدرت و اختیار، اعمال خویش را انجام می دهد، در حالی که خداوند هر زمان بخواهد می تواند قدرتش را از انسان بگیرد. (3)
سپس امام (علیه السلام) برای تأکید بیشتر بر آنچه پیشتر به درگاه خداوند عرضه داشته، می افزاید: «من به این (عجز و ناتوانی) دربارۀ خود گواهی می دهم و به ناتوانی ام و کمی تدبیرم اعتراف می کنم»؛ (أَشْهَدُ بِذَلِكَ عَلَى نَفْسِي، وَأَعْتَرِفُ بِضَعْفِ قُوَّتِي وَقِلَّةِ حِيلَتِي).
واژهٔ «حیله» از مادۀ «حول» گرفته شده که در اصل به معنای تغییر حالتی به حالت دیگر است، و معمولاً به تدبیری که با دقت و هوشیاری همراه است اطلاق می شود (و مفهوم مثبتی دارد، هر چند در میان ما فارسی زبانان به معنای مکر و فریب و نیرنگ است).
عرب، «سال» را «حول» می گویند چون از مرحله و زمانی به زمان دیگر انتقال حاصل می شود و به تغییراتی که برای انسان ایجاد می شود، «حالت» می گویند چون از وضعی به وضع دیگر منتقل می شود، و «حواله» را حواله گفته اند، چون مالی از کسی به دیگری منتقل می گردد.
به هر حال، تمام این تعبیرات کلام امام (علیه السلام)، اظهار فقر و بیچارگی در برابر پروردگار است و حقیقت این است که انسان در مقابل قدرت خداوند و تدبیر کامل او چیزی ندارد و اگر قدرت و تدبیر مختصری در اختیار اوست، آن هم از ناحیۀ خداست.
این گونه اعترافات سبب می شود که انسان از مرکب غرور پیاده شده، خودبینی را کنار گذاشته و تمام توجه او به پروردگار متعال معطوف شود و مشمول عنایات خاص او گردد.
روشن است که انسان هر اندازه قوی باشد، باز موجود ضعیفی است و هر قدر مدیر و مدبّر باشد، باز هم گرفتار خطاهای بسیاری می شود که نشانۀ ضعف تدبیر اوست.
در سورۀ کهف در داستان آن دو برادر که یکی ثروتمند و مغرور بود و دیگری فقیر و متواضع، می خوانیم: هنگامی که خداوند باغ خرم و سرسبز برادر ثروتمند را به واسطهٔ صاعقه ای از بین برد و او از مشاهدۀ آن سخت ناراحت شد، برادر با ایمانش به او گفت: «وَلَوْلَا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَكَ قُلْتَ مَا شَاءَ اللَّهُ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ»؛ «چرا هنگامی که وارد باغت شدی، نگفتی این نعمتی است که خدا خواسته است؟! قوت و نیرویی جز از خدا نیست (اگر به ضعف خود اعتراف می کردی و از مرکب غرور پایین می آمدی گرفتار این مجازات الهی نمی شدی)». (1)
1) كهف، آیۀ 39.
و امام (علیه السلام) بعد از این اعتراف به پیشگاه خدا چنین عرضه می دارد: «حال که چنین است، آنچه را به من وعده داده ای وفا کن و آنچه را به من عطا کرده ای کامل گردان»؛ (فَأَنْجِزْ لِي مَا وَعَدْتَنِي، وَتَهُمْ لِي مَا آتَيْتَنِي).
واژۀ «أنجز» از مادۀ «انجاز» و از ریشهٔ «نَجز» (بر وزن عجز) گرفته شده و به معنای وفای به عهد است و به گفتۀ ارباب لغت معنای «تعجیل» نیز در آن وجود دارد و هرگاه چیزی را به طور کامل و با سرعت به کسی بدهند از آن تعبیر به «انجاز» می شود.
بدون شک، خداوند به وعده هایش عمل می کند، ولی از آن جا که عمل به وعده ها شرایطی دارد و گاهی انسان در انجام آن شرایط کوتاهی می کند، ممکن است وعده ها محقق نشود اما خداوند با عفو و مرحمتش در این گونه موارد نیز به وعده هایش در مورد کسانی که استحقاق دارند، عمل می کند.
جملۀ «وَ تَمِّمْ لِى مَا آتَيْتَنِي» اشاره به این است که نعمت های فراوان به من داده ای و من از آن ها غافل نیستم، اما تقاضایم این است که آن ها را کامل و کامل تر کنی: به من روزی داده ای، بیشتر بده! توفیق عنایت کردی، آن را بیشتر کن! علم و آگاهی بخشیده ای، فزون تر فرما! زیرا نعمت های تو حد و حصری ندارد.
سپس امام (علیه السلام) به عنوان دلیل برای تقاضاهای خود عرضه می دارد: «زیرا من، بندۀ مسكين و خاضع و ضعيف و بدحال و خوار و حقیر و کم ارزش و فقیر و ترسان توام و به درگاه تو پناه آورده ام»؛ (فَإِنِّي عَبْدُكَ الْمِسْكِينُ الْمُسْتَكِينُ الضَّعِيفُ الضَّرِيرُ الْحَقِيرُ الْمَهِينُ الْفَقِيرُ الْخَائِفُ الْمُسْتَجِيرُ).
این صفات ده گانه همگی بر ضعف و ناتوانی و کم ارزشی انسان در برابر خداوند دلالت دارد. درست است که انسان در ذات خود به مقتضای «وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِّنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تفضیلاً»؛ «ما فرزندان آدم را گرامی داشتیم، و آن ها را در صحرا و دریا، بر
مرکب های راهوار سوار کردیم؛ و از نعمت های پاکیزه به آنان روزی دادیم؛ و آن ها را بر بسیاری از موجوداتی که خلق کرده ایم، برتری بخشیدیم (1)» موجودی است پرارزش و با فضیلت و دارای قدرت و توانایی، اما در برابر ذات قادر متعال، بسیار کم ارزش و ضعیف و ناتوان است.
بعضی از شارحان تعدادی از این صفات را با هم مترادف دانسته اند، ولی آن گونه که ما تفسیر کردیم معلوم می شود همه با یکدیگر متفاوت است و دربارهٔ ناتوانی انسان در برابر ارادۀ پروردگار، تعبیری گویاتر از آنچه امام (علیه السلام) در این عبارت فشرده آورده است، پیدا نمی شود.
1) اسراء، آیۀ 70.
در این بخش از دعا امام (علیه السلام) بعد از درود بر پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و اله) و آل او نخست چیز از خدا تقاضا می کند: «خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و مرا دربارهٔ آنچه به من عطا کرده ای، فراموش کار یاد خود مگردان و در آنچه از احسانت به من بخشیده ای، غافل نکن و از اجابتت نسبت به من مأیوسم نفرما، هرچند به تأخير افتد؛ (أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَلَا تَجْعَلْنِي نَاسِياً لِذِكْرِكَ فِيمَا أَوْلَيْتَنِي، وَلَا غَافِلاً لِإِحْسَانِكَ فِيمَا أَبْلَيْتَنِي وَلَا آيساً مِنْ إِجَابَتِكَ لِي وَإِنْ أَبْطَأَتْ عَنِّي).
واژهٔ «أولیتنی» از مادهٔ «ایلاء» به معنای بخشیدن و عطا کردن است. ابن منظور در لسان العرب می گوید: «اوليته معروفاً إذا أسديت إليه معروفاً؛ يعني چيز با ارزشی را به او بخشیدن».
واژهٔ «أبلیتنی» از مادۀ «ابلاء» است که آن نیز به معنای عطا کردن و بخشیدن چیزی است، هر چند ریشهٔ اصلی آن که «بَلَوَ» است به معنای امتحان کردن و آزمودن است.
واژهٔ «آیسا» از مادۀ «یاس» به معنای نومیدی است، ولی بسیاری از مفسران گفته اند که در آیۀ «أَ فَلَمْ يَيْأَسِ الَّذینَ آمَنُوا... » به معنای علم است، یعنی «آیا مؤمنان نمی دانند... » ولی بعضی گفته اند که هیچ گاه دیده نشده «یاست» به معنای «علمت» باشد. راغب در مفردات می گوید: در آیۀ مزبور نیز «یأس» به همان معنای نومیدی است، منتهی لازمۀ نومید شدن، علم به عدم تحقق آن موضوع است. بنابراین، ثبوت يأس لازمه اش علم به عدم است.
قرآن مجید نیز به عواقب سوء فراموشی یاد پروردگار هنگام برخورداری از نعمت ها اشاره کرده است، آن جا که می فرماید: «وَإِذَا مَسَّ الْإِنْسَانَ ضُرٌّ دَعَا رَبَّهُ مُنِيباً إِلَيْهِ ثُمَّ إِذَا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِّنْهُ نَسِيَ مَا كَانَ يَدْعُو إِلَيْهِ مِنْ قَبْلُ وَجَعَلَ لِلَّهِ أَنْدَاداً لِّيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِهِ قُلْ تَمَتَّعْ بِكُفْرِكَ قَلِيلاً إِنَّكَ مِنْ أَصْحَابِ النَّارِ»؛ «هنگامی که به انسان زیانی رسد، پروردگار خود را می خواند در حالی که به سوی او باز می گردد؛ اما هنگامی که نعمتی از جانب خویش به او عطا کند، آنچه را که به خاطر آن قبلاً خدا را می خواند از یاد می برد... بگو: «چند روزی از کفر و ناسپاسی خود بهره گیر که تو به یقین از دوزخیانی!». (1)
و در جای دیگر می فرماید: «فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنَا عَلَيْهِمْ أَبْوَابَ كُلَّ شَيْءٍ حَتَّى إِذَا فَرِحُوا بِمَا أُوتُوا أَخَذْنَاهُمْ بَغْتَةً فَإِذَا هُمْ مُّبْلِسُونَ»؛ «آری، هنگامی که آنچه را به آن ها
1) زمر، آیۀ 6.
یادآوری شده بود فراموش کردند، درهای همه چیز از نعمت ها را به روی آن ها گشودیم؛ تا کاملاً برای آن ها خوشحال شدند (و به آن ها دل بستند)؛ ناگهان آن ها را گرفتیم (و سخت مجازات کردیم)؛ در این هنگام همگی مأیوس شدند (و درهای امید به روی آن ها بسته شد)». (1)
و اگر امام (علیه السلام) در این جمله از دعا غفلت را نفی می کند در واقع برگرفته از قرآن مجید است که حتی پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و اله) را از تبعیت غافلان از ذکر خدا نهی کرده است، آن جا که می فرماید: «وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ»؛ «و از کسانی که قلبشان را از یادمان غافل ساختیم و از هوای نفس پیروی کردند اطاعت مکن!». (2)
و حتی خود پیغمبر (صلى الله علیه و اله) نیز از غفلت نهی شده است: «وَاذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَخِيفَةً وَدُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُقِ وَالْآصَالِ وَلَا تَكُنْ مِنَ الْغَافِلِينَ»؛ «پروردگارت را در درون خود، از روی تضرّع و خوف، آهسته و آرام، صبحگاهان و شامگاهان یاد کن و از غافلان مباش». (3)
و هنگامی که برادران یوسف (علیه السلام) گرفتار حوادث دردناک مختلفی شدند، از این که نتوانستند سفارش پدر را دربارهٔ بنیامین عمل کنند و از سوی دیگر برادرشان ظاهراً متهم به سرقت شد و دست خالی به کنعان بازگشتند، حالت یأسی به آن ها دست داد. یعقوب (علیه السلام) آن ها را دلداری داد و گفت: «يَا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَأَخِيهِ وَلَا تَيْتَسُوا مِنْ رَّوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لَا يَيْقَسُ مِنْ رَّوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الكَافِرُونَ»؛ (پسرانم! بروید، و یوسف و برادرش را جستجو کنید و از رحمت خدا مأیوس نشوید؛ که تنها گروه کافران، از رحمت خدا مأیوس می شوند!». (4)
و به همین دلیل امام (علیه السلام) در این دعا عرضه می دارد: خداوندا! توفیقی ده که من هرگز از اجابت دعایم مأیوس نشوم، هرچند به تأخیر افتد.
در روایات اسلامی نیز دربارۀ یادکردن همیشگی خداوند تأکید شده و به شدت از غفلت از احسان او و مأیوس شدن از اجابت دعا نهی شده است.
در روایتی از امیرمؤمنان (علیه السلام) در تفسیر آیۀ شریفۀ «نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ»؛ «آن ها خدا را فراموش کردند، خدا نیز با آن ها معاملۀ فراموش کاران را نمود» فرمود: «مفهوم آیه این است که آن ها در دنیا یاد خدا و اطاعت پروردگارشان را فراموش کردند، خدا نیز در آخرت آن ها را فراموش می کند، یعنی: لَمْ يَجْعَلْ لَهُمْ فِي ثَوَابِهِ شَيْئاً فَصَارُوا مَنْسِيِّينَ مِنَ الْخَيْر؛ خداوند هرگز برای آن ها ثوابی قرار نداده، و به کلی از خیرات و پاداش های الهی فراموش شده اند». (1)
در مورد نکوهش غفلت نیز روایات بسیاری وجود دارد؛ در حدیثی از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) آمده است: «وَيْلٌ لِمَنْ غَلَبَتْ عَلَيْهِ الْغَفْلَةُ فَنَسِيَ الرِّحْلَةَ وَلَمْ يَسْتَعِد؛ وای بر کسی که غفلت بر او غالب شود و سفر آخرت را فراموش کند و آمادۀ آن نگردد». (2)
علاوه بر قرآن مجید، در روایات نیز یأس از رحمت خدا به شدت نکوهش شده است، از جمله امیرمؤمنان علی (علیه السلام) می فرماید: «لا تَيْأَسُ لِذَنْبِكَ وَبَابُ التَّوْبَةِ مفتوح؛ به خاطر گناهت هرگز مأیوس مباش، زیرا در توبه باز است». (3)
در حدیث دیگری از همان حضرت می خوانیم که در وصیتش به امام حسن مجتبی (علیه السلام) فرمود: «وَ اعْلَمْ أَنَّ الَّذِي بِيَدِهِ خَزَائِنُالسَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ قَدْ أَذِنَ لَكَ فِي الدُّعَاءِ وَتَكَفَّلَ لَكَ بِالْإِجَابَةِ وَأَمَرَكَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِيُعْطِيَكَ؛ بدان! کسی که خزائن آسمان
و زمین به دست اوست به تو اجازۀ دعا داده و اجابت دعا را متکفل شده و به تو دستور داده است که از او بخواهی و به تو عطاء کند». (1)
در حدیث دیگری از آن حضرت آمده که به فرزندش امام حسین (علیه السلام) فرمود: «أَيْ بُنَيَّ لا تُؤْيِسْ مُذْنِباً فَكَمْ مِنْ عَاكِفٍ عَلَى ذَنْبِهِ خُتِمَ لَهُ بِخَيْرٍ وَكَمْ مِنْ مُقْبِلٍ عَلَى عَمَلِهِ مُفْسِدٌ فِي آخِرِ عُمُرِهِ صَائِرٌ إِلَى النَّارِ؛ فرزندم! هیچ گنه کاری را مأیوس نکن، چه بسیار گنه کارانی که عاقبت به خیر شدند و چه بسیار کسانی که پیوسته اطاعت می کردند ولی در پایان عمر منحرف شدند و اهل دوزخ گشتند». (2)
سپس امام (علیه السلام) به حالات مختلف انسان در شش جمله اشاره کرده و جملهٔ اخير را (وَ لا آيساً مِنْ إِجَابَتِكَ ... ) به آن پیوند می دهد: «(خداوندا! مرا موفق فرما که هرگز از اجابت دعایم هرچند به طول بینجامد مأیوس نشوم) خواه در حال سرور باشم یا ناراحتی، در سختی باشم یا آسانی، در عافیت باشم یا بلا، در حال رنج باشم یا نعمت، در وسعت و دارایی باشم یا مضیقه و تنگنایی، و در فقر باشم يا غناء»؛ (فِي سَرَّاءَ كُنْتُ أَوْ ضَرَّاءَ، أَوْ شِدَّةٍ أَوْ رَخَاءٍ، أَوْ عَافِيَةٍ أَوْ بَلاء، أَوْ يُؤسٍ أَوْ نَعْمَاءَ، أَوْ جِدَةٍ أَوْ لَأَوَاءَ، أَوْ نَقْرٍ أَوْ غِنِّى).
واژهٔ «سرّاء» به معنای حالت سرور و خوشحالی است که از انواع موفقیت ها حاصل می شود و واژهٔ «ضرّاء» ضد آن است، به معنای بدحالی، که از حوادث ناگوار به انسان دست می دهد.
«رخاء» در این گونه موارد به معنای گستردگی زندگی و برخورداری از نعمت هاست.
واژۀ «بؤس» یعنی ضرر و مشقت و گرفتاری، و «نعماء» مخالف آن است، یعنی مشمول نعمت های الهی بودن.
«جدة» از مادۀ «وجود» به معنای دارایی و ثروت است.
و واژۀ «لأوَاءَ» به معنای شدت و سختی طاقت فرساست.
این کلام امام (علیه السلام) پیام ویژه ای دارد و آن این است که تنها در حالات خوشی و غنا و ثروت و راحتی و آرامش نباید به یاد خدا بود، و یا در حال ناخوشی و فقر؛ مهم این است که انسان در همه حال به یاد او باشد و به درگاهش روی آورد و به پیشگاهش عرض حاجت كند، نه مانند کسانی که هر زمان در فشار تنگدستی و بیماری و ناراحتی و شدت قرار می گیرند به درگاه خدا رو می آورند، اما وقتی گرفتاری های آن ها برطرف شد، خدا را فراموش می کنند.
همان گونه که در قرآن مجید دربارۀ مشرکان عرب آمده است: «فَإِذَا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إذا هُمْ يُشْرِكُونَ»؛ «هنگامی که بر کشتی سوار می شوند، (و امواج خروشان دریا آن ها را تهدید می کند)، خدا را با اخلاص می خوانند و غیر او را فراموش می کنند)؛ امّا هنگامی که خداوند آنان را سالم به خشکی رساند و از خطر رهایی یافتند، مشرک می شوند و خدا را فراموش می کنند». (1)
و در آیۀ دیگر می خوانیم: «وَإِذَا مَسَّ الْإِنْسَانَ الضُّرُّ دَعَانَا لِجَنْبِهِ أَوْ قَاعِداً أَوْ قَائِماً فَلَمَّا كَشَفْنَا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَنْ لَّمْ يَدْعُنَا إِلَى ضُرٍ مَّسَّهُ»؛ «هنگامی که به انسان زیان و ناراحتی رسد، ما را در هر حال: در حالی که به پهلو خوابیده، یا نشسته، یا ایستاده است، برای حل مشکل خود می خواند؛ اما هنگامی که زیان را از او برطرف ساختیم، چنان می رود که گویی هرگز ما را برای برطرف کردن زیانی که به او رسیده بود، نخوانده است». (2)
امیرمؤمنان (علیه السلام) در خطبۀ همّام که اوصاف پرهیزکاران را شرح می دهد،
می فرماید: «نُزِّلَتْ انْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِى الْبَلاءِ كَالَّتى نُزِّلَتْ فِى الرّخاءِ؛ پرهیزکاران کسانی هستند که در حال رخا و آسایش و آرامش همان گونه هستند که در حال بلا و سختی و گرفتاری می باشند (در همه حال به سوی خدا رو می آورند)».
مرحوم کلینی، حدیث پرمعنایی از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده است: «مَنْ تَقَدَّمَ فِي الدُّعَاءِ اسْتُجِيبَ لَهُ إِذَا نَزَلَ بِهِ الْبَلاءُ وَقَالَتِ الْمَلائِكَةُ صَوْتِ مَعْرُوفٌ وَلَمْ يُحْجَبْ عَنِ السَّمَاءِ وَمَنْ لَمْ يَتَقَدَّمْ فِي الدُّعَاءِ لَمْ يُسْتَجَبْ لَهُ إِذَا نَزَلَ بِهِ الْبَلاءُ وَقَالَتِ الْمَلائِكَةُ إِنَّ ذَا الصَّوْتَ لا نَعْرِفُهُ؛ کسانی که (پیش از گرفتاری) دعا کنند دعای آن ها هنگامی که گرفتار بلایی می شوند مستجاب خواهد شد و فرشتگان می گویند: «این صدای آشنا و شناخته شده ای است» و دعای او به آسمان ها می رود، ولی کسی که پیش از آن دعا نکند، دعای او هنگامی که بلایی بر او نازل شود، مستجاب نخواهد شد و فرشتگان می گویند: این صدا صدای ناآشنایی است و ما آن را نمی شناسیم». (1)
امام (علیه السلام) در تعبیرات مختلفی که در این جمله آورده، تمام انواع گرفتاری ها و ناراحتی ها و مشقت هایی را که ممکن است به انسان دست دهد در غالب واژه ای بیان فرموده است.
1) کافی، ج 2، ص 472، ح 1.
خداوندا! قلبم را کانون تقوایت قرار ده و بدنم را در اعمالی که از من قبول می کنی به کار گیر و روحم را به طاعتت در آنچه برای من پیش می آید، مشغول دار، تا چیزی را که موجب خشم توست، دوست نداشته باشم و چیزی را که موجب رضای توست، ناپسند نشمارم.
امام (علیه السلام) در این بخش از دعا عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و ثنای مرا دربارۀ تو و مدح و ستایشم را نسبت به تو و حمد و سپاسی را
که دربارۀ تو در تمام حالاتم دارم، چنان قرار ده که هرگز به نعمت های دنیا که به من بخشیده ای شاد و فرحناک نشوم و به سبب آنچه محرومم ساخته ای، محزون نگردم»؛ (أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَاجْعَلْ ثَنَائِي عَلَيْكَ، وَمَدْحِي إِيَّاكَ، وَحَمْدِي لَكَ فِي كُلِّ حَالَاتِي حَتَّى لا أَفْرَحَ بِمَا آتَيْتَنِي مِنَ الدُّنْيَا، وَلَا أَحْزَنَ عَلَى مَا مَنَعْتَنِي فِيهَا).
دربارۀ این که بین «ثنا» و «مدح» و «حمد» چه تفاوتی است، جمعی از ارباب لغت گفته اند: «ثنا» به معنای توصیف انسان به خوبی ها و بدی هاست، هرچند بیشتر برای ستایش نسبت به خوبی ها به کار می رود.
اما «مدح» به معنای ستودن ویژگی های خوب اختیاری یا غیر اختیاری کسی یا چیزی است، مثلاً کسی را مدح می کنیم به خاطر سخاوت و شجاعتش و يا گوهری را مدح می کنیم به خاطر صفا و نورانیتش.
ولی «حمد» تنها ستایش در برابر اموری است که با اختیار از کسی سرمی زند و در مورد امور غیر اختیاری به کار نمی رود. (1)
امام (علیه السلام) در این چند جمله از خدا تقاضا می کند که او را پیوسته به مدح و ثنا و حمد خداوند مشغول سازد تا امور دنیا قلب و روح او را اشغال نکند، خواه اموری که موافق میل انسان است یا اموری که برخلاف میل اوست و حقیقت چنین است.
بدیهی است که وقتی انسان غرق حمد و ثنای الهی باشد و انوار وجود او روح انسان را به سوی خود جذب کند، مجالی باقی نمی ماند که به پیروزی ها و شکست های دنیا بیندیشد؛ از پیروزی ها خوشحال و از شکست ها ناراحت شود.
قرآن مجید می فرماید: «مَا أَصَابَ مِنْ مُّصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي أَنْفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتَابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَبْرَأَهَا إِنَّ ذَلِكَ عَلَى اللهِ يَسِيرٌ * لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ
1) كتاب العين، صحاح اللغة، لسان العرب ومفردات راغب.
وَاللهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ»؛ هیچ مصیبتی ناخواسته در زمین و نه در وجود شما روی نمی دهد مگر این که همۀ آن ها قبل از این که زمین را بیافرینیم در لوح محفوظ ثبت است؛ و این امر برای خدا آسان است * این به خاطر آن است که برای آنچه از دست داده اید تأسف نخورید، و به آنچه به شما داده است دلبسته و شادمان نباشید؛ و خداوند هیچ متکبّر فخر فروشی را دوست ندارد». (1)
مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی از امام صادق (علیه السلام) نقل می کند که پیغمبر اکرم (صلى الله عليه و اله) فرمود: «أَفْضَلُ النَّاسِ مَنْ عَشِقَ الْعِبَادَةَ فَعَانَقَهَا وَأَحَبَّهَا بِقَلْبِهِ وَبَاشَرَهَا بِجَسَدِهِ وَتَفَرَّغَ لَهَا فَهُوَ لا يُبَالِي عَلَى مَا أَصْبَحَ مِنَ الدُّنْيَا عَلَى عُسْرٍ أَمْ عَلَى يُسْرٍ؛ برترين مردم کسی است که عاشق عبادت باشد، آن را در آغوش بگیرد و با قلب خود آن را دوست بدارد و بدنش در اختیار آن باشد، و با فراغت بال به آن بپردازد، برای چنین کسی تفاوتی نمی کند که دنیای او با سختی و ناراحتی همراه باشد یا بشارت و راحتی». (2)
در حدیث پرمعنایی می خوانیم که مردی با پیغمبر اکرم (صلى الله عليه و اله) نماز خواند، هنگامی که نماز تمام شد و آن مرد رفت، پیغمبر اکرم (صلى الله عليه و اله) فرمود: این مرد از اهل بهشت است. عبد الله بن عمرو که از اصحاب حاضر در جلسه بود می گوید: من به دنبال آن مرد رفتم و به او گفتم: عموجان میهمان می خواهی؟ گفت: آری. دیدم خیمه و گوسفند و نخلی برای امرار معاش دارد. هنگام عصر از خیمه اش بیرون آمد گوسفند را دوشید و مقداری رطب از نخل چید و پیش روی من گذاشت. با یکدیگر غذا خوردیم و او خوابید و من (برای عبادت) بیدار ماندم. او صبح افطار کرد و من روزه (مستحبی) گرفتم و این کار سه شبانه روز ادامه یافت (من چیز مهمی در زندگی او نیافتم). به او گفتم: رسول خدا (صلى الله عليه و اله) دربارۀ تو فرمود: تو اهل
بهشت هستی! بگو ببینم کار مهم تو چیست؟ گفت: نزد همان کسی که این خبر را به تو داده برو تا راز این مطلب را برای تو بگشاید.
خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و اله) رفتم و جریان را از آن حضرت سؤال کردم، فرمود: نزد او بازگرد و بگو خودش سر این مطلب را بگوید. نزد او بازگشتم و گفتم: رسول خدا (صلی الله علیه و اله) دستور داده خودت به من خبر دهی. گفت: اکنون مانعی ندارد می گویم. (بدان) اگر تمام دنیا مال من باشد و از من بگیرند غمگین نمی شوم و اگر تمام دنیا را به من بدهند شادی نمی کنم و شب هنگام که می خوابم در دل من کینه و حسدی نسبت به هیچ کس نیست. عبدالله گفت: ولی به خدا سوگند من چنین نیستم، همه شب عبادت می کنم و بیشتر روزها روزه دارم؛ اما اگر از مال دنیا گوسفندی به من داده شود شاد می شوم و اگر از من گرفته شود غمگین می گردم، خداوند تو را برتری آشکاری بر ما داده است. (1)
سپس امام (علیه السلام) در قسمت دیگری از این بخش، سه درخواست از خدا می کند با دو نتیجه، عرضه می دارد: «خداوندا! قلبم را کانون تقوایت قرار ده و بدنم را در اعمالی که از من قبول می کنی به کار گیر و روحم را به طاعتت در آنچه برای من پیش می آید، مشغول دار تا چیزی را که موجب خشم توست، دوست نداشته باشم و چیزی را که موجب رضای توست، ناپسند نشمارم»؛ (وَأَشْعِرْ قَلْبِي تَقْوَاكَ، وَاسْتَعْمِلْ بَدَنِي فِيمَا تَقْبَلُهُ مِنِّي، وَاشْغَلْ بِطَاعَتِكَ نَفْسِي عَنْ كُلِّ مَا يَرِدُّ عَلَيَّ حَتَّى لَا أُحِبَّ شَيْئاً مِنْ سُخْطِكَ، وَلا أَسْخَطَ شَيْئاً مِنْ رِضَاكَ).
واژهٔ «أشعر» از مادهٔ «شعار» در اصل به معنای لباس زیرین انسان است که با شعر بدن (موهای بدن) تماس دارد، در مقابل «دثار» که به معنای لباس رویین است.
ولی بعضی از ارباب لغت - مانند ابن فارس در مقائیس اللغة - دو معنا برای آن
1) تفسير الدر المنثور، ذیل آیۀ 10 سورۀ حشر (ج 6، ص 199).
ذکر کرده اند؛ معنای اول چیزی است که دلالت بر ثبات می کند (ممکن است موی بدن نیز از این جا گرفته شده باشد و این که لباس زیرین را «شعار» می گویند به این دلیل است که همواره روی بدن ثابت است) و معنای دوم دلالت بر علم وعلم دارد (واژهٔ «شعور» از همین معنا گرفته شده است) و همچنین «شعار» به معنای معروف آن نیز ناظر به همین معناست، زیرا شعار به افرادی که آن را می شنوند آگاهی خاصی می دهد و در گذشته در جنگ ها برای این که آماده شوند شعارهایی می دادند، و «شاعر» را هم شاعر می گویند زیرا نسبت به مسائلی شعور دارد که افراد عادی ندارند.
بنابراین، ارتباط معانی «شعر» (مو)، «شعر»، «شعار» و «شعور» با یکدیگر روشن گردید و البته در اینجا مراد حضرت همان معنای اول است که اشاره به لباس زیرین انسان است؛ عرضه می دارد: قلبم را با تقوایت فراگیر.
واژۀ «سُخط» و «سَخَط» هر دو به یک معنا هستند و آن، به گفتۀ راغب در مفردات، غضب و خشم شدید است.
امام (علیه السلام) در این قسمت از دعای خود از خداوند تقاضای تقوا می کند، تقوایی که در نهاد انسان نفوذ کند و تمام اعمال انسان را تحت تأثیر خود قرار دهد. از نظر معنوی و باطنی و از نظر ظاهر از خدا تقاضا می کند که بدنش را در مسیر اعمالی قرار دهد که مورد قبول اوست و در برابر تمام حوادث به فکر رضای حق باشد و نتیجۀ همۀ آن ها این شود که هرگز خشم خدا را دوست نداشته باشد و رضای خدا را مبغوض نشمرد. به تعبیر دیگر: هرگز سراغ چیزی نرود که موجب خشم اوست و هرگز نسبت به چیزی که مورد رضای اوست، خشمگین نشود.
همچنین از تعبیر امام (علیه السلام) استفاده می شود که مرکز تقوا، قلب است، همان گونه که در آیۀ شریفۀ 32 سورۀ حج آمده است: «ذَلِكَ وَمَنْ يُعْظِمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَى
الْقُلُوبِ»؛ «(این گونه است مناسک حج) و هر کس شعائر الهی را بزرگ دارد این کار نشانۀ تقوای دل هاست».
و در جای دیگر می فرماید: «إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْوَاتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوَىٰ لَهُمْ مَّغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ عَظِيمٌ»؛ «به یقین کسانی که صدای خود را نزد پیامبر خدا پایین می آورند همان کسانی هستند که خداوند دل هایشان را برای تقوا خالص نموده، و برای آنان آمرزش و پاداش عظیمی است». (1)
دلیل آن هم روشن است، زیرا حقیقت تقوا همان نیروی بازدارندۀ درونی است که انسان را در برابر طغیان شهوات حفظ می کند و از تندروی های خطرناک باز می دارد و بالاترین مقام آن، «عصمت» نام دارد که مخصوص افراد معینی است.
1) حجرات، آیۀ 3.
أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَفَرِّغْ قَلْبِي لِمَحَبَّتِكَ، وَاشْغَلْهُ بِذِكْرِكَ، وَانْعَشْهُ بِخَوْفِكَ وَبِالْوَجَلِ مِنْكَ، وَقَوِّهِ بِالرَّغْبَةِ إِلَيْكَ، وَأَمِنْهُ إِلَى طَاعَتِكَ، وَأَجْرِ بِهِ فِي أَحَبِّ السُّبُلِ إِلَيْكَ، وَذَلِّلْهُ بِالرَّغْبَةِ فِيمَا عِنْدَكَ أَيَّامَ حَيَاتِي كُلُّهَا.
وَاجْعَلْ تَقْوَاكَ مِنَ الدُّنْيَا زَادِي، وَإِلَى رَحْمَتِكَ رِحْلَتِي، وَفِي مَرْضَاتِكَ مَدْخَلِي، وَاجْعَلْ فِي جَنَّتِكَ مَثْوَايَ، وَهَبْ لِي قُوَّةً أَحْتَمِلُ بِهَا جَمِيعَ مَرْضَاتِكَ، وَاجْعَلْ فِرَارِي إِلَيْكَ، وَرَغْبَتِي فِيمَا عِنْدَكَ، وَأَلْبِسْ قَلْبِيَ الْوَحْشَةَ مِنْ شِرَارِ خَلْقِكَ، وَهَبْ لِيَ الْأُنْسَ بِكَ وَبِأَوْلِيَائِكَ وَأَهْلِ طَاعَتِكَ.
وَلَا تَجْعَلْ لِفَاجِرٍ وَلَا كَافِرٍ عَلَيَّ مِنَّةً، وَلَا لَهُ عِنْدِي يَداً، وَلَا بِي إِلَيْهِمْ حَاجَةً، بَلِ اجْعَلْ سُكُونَ قَلْبِي وَأُنْسَ نَفْسِي وَاسْتِغْنَائِي وَكِفَايَتِي بِكَ وَبِخِيَارِ خَلْقِكَ.
خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و قلب مرا از هر چیز جز محبّت خود فارغ ساز و آن را به ذکر خود مشغول نما و با خوف و ترس از خود احیاء كن. (خداوندا!) قلب مرا با عشق خود تقویت فرما و به طاعت خود مایل ساز و در محبوب ترین راه ها به سوی خودت، آن را به جریان انداز و قلبم را با علاقه به پاداش های پر ارزشی که نزد توست در تمام طول عمرم، خاضع و مطیع گردان!
زاد و توشۀ مرا از دنیا، تقوای خود و کوچ مرا به سوی رحمتت قرار ده و باب خشنودی ات را به روی من بگشا و جایگاه مرا در بهشتت قرار ده. به
من نیرویی عطا فرما که بتوانم تمام اسباب خشنودی تو را برخود هموار سازم و گریزم را به سوی خودت قرار ده و اشتیاقم را به آنچه نزد توست، منحصر ساز. قلب مرا همیشه کانون تنفر از اشرار خلقت قرار بده و انس به خود و به اولیائت و اهل طاعتت را به من عنایت فرما!
امام (علیه السلام) در این بخش از دعا بعد از درود بر پیغمبر و آل او (علیه السلام) هفت تقاضای مهم از خداوند می کند، عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و قلب مرا از هر چیز جز محبّت خود فارغ ساز و آن را به ذکر خود مشغول نما و با خوف و ترس از خود احیاء کن»؛ (أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَفَرِّغْ قَلْبِي لِمَحَبَّتِكَ، وَاشْغَلْهُ بِذِكْرِكَ، وَانْعَشْهُ بِخَوْفِكَ وَبِالْوَجَلِ مِنْكَ).
واژۀ «انعشه» از مادۀ «نَعش» در اصل به معنای تابوت یا سریری است که جسد میت را در آن می گذارند و بلند می کنند، سپس در معنای بلند کردن و بالا بردن به طور مطلق به کار رفته و در این جا منظور امام (علیه السلام) این است که به وسیلۀ خوف پروردگار به مقام بالایی برسد.
بسیاری از ارباب لغت، واژهٔ «خوف» و «وجل» را به یک معنا دانسته اند، ولی از سخن بعضی استفاده می شود که «خوف» به معنای ترس و «وجل» به معنای اضطراب و ناآرامی است.
روشن است که وقتی قلب انسان کانون محبت پروردگار باشد و پیوسته به ذکر و یاد او بپردازد و خوف و اضطراب از مجازات پروردگار او را از خواب غفلت بیدار کند، مقام والایی خواهد داشت.
بعد از این سه درخواست، چهار درخواست دیگر را عرضه می دارد: «خداوندا! قلب مرا با عشق خود تقویت فرما و به طاعت خود مایل ساز و در محبوب ترین راه ها به سوی خودت، آن را به جریان انداز و قلبم را با علاقه به پاداش های پر ارزشی که نزد توست در تمام طول عمرم، خاضع و مطیع گردان»؛ (وَقَوِّهِ بِالرَّغْبَةِ إِلَيْكَ، وَأَمِنْهُ إِلَى طَاعَتِكَ، وَأَجْرِ بِهِ فِي أَحَبِّ السُّبُلِ إِلَيْكَ، وَذَلّلهُ بِالرَّغْبَةِ فِيمَا عِنْدَكَ أَيَّامَ حَيَاتِي كُلِّهَا).
واژهٔ «أمِلهُ» از مادۀ «میل» در اصل به معنای عدول از خط وسط به یکی از دو طرف است، سپس به هر گونه تمایل به چیزی اطلاق شده است.
واژهٔ «أجر» از مادۀ «جریان» در اصل به معنای عبور سریع است، سپس به هر نوع حرکت اطلاق شده است.
واژۀ «ذَلِّلْهُ» از مادۀ «ذُل» و «ذِلَّ» به معنای رام و متواضع شدن است و گاهی نیز به معنای خوار شدن آمده و در این جا معنای اوّل، اراده شده است.
روشن است که رغبت به خداوند سبب تقویت روح و قلب انسان می شود، لذا امام (علیه السلام) از خدا درخواست می کند که با عشق و رغبت به خود، قلب و روح او را تقویت کند، که یکی از آثار آن، اطاعت خداوند است که در جملۀ دوم به آن اشاره شده و لازمۀ آن نیز این است که در بهترین راه ها به سوی خدا حرکت می کند. و از آن جایی که قلب انسان چموش است و زرق و برق دنیا بیشتر آن را به سوی خود جلب می کند تا وعدۀ پاداش های الهی در آخرت، لذا در پایان این قسمت امام (علیه السلام) از خدا تقاضا می کند که قلبش را در برابر وعده های پاداش الهی در آخرت رام فرماید و این حالت در تمام طول حیات، ادامه پیدا کند.
این دعا شبیه دعایی است که در قرآن مجید آمده است: «رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ»؛ «(راسخان در علم می گویند) پروردگارا! دل هایمان را بعد از آن که ما را هدایت کردی، از راه حق منحرف مگردان؛ و از سوی خود، رحمتی بر ما ببخش، زیرا تویی بخشنده!». (1)
در حدیث پرمعنایی از پیغمبر اکرم (صلى الله عليه و اله) می خوانیم: «مَثَلُ الْقَلْبِ كَمَثَلِ رِيشَةٍ فِي أرْضِ فَلاة تَقْلِبُها الرّياح ظَهْرَ الْبَطْنِ؛ قلب آدمی همچون «پر» است در بیابان که باد آن را به هر سو می برد»(2). لذا امام (علیه السلام) از خداوند می خواهد که قلب او چنان رام شود که در مسیر اطاعت پروردگار، ثابت باشد ثابت باشد و تندبادهای هوس ها نتواند آن را جابه جا کند.
امیرمؤمنان علی (علیه السلام) نیز در نهج البلاغه در نامۀ اخلاقی معروفی که برای فرزندش امام مجتبی (علیه السلام) نگاشته، می فرماید: «أَحْيِ قَلْبَكَ بِالْمَوْعِظَةِ، وَأُمِتْهُ بِالزَّهَادَةِ، وَقَوِّهِ بِالْيَقِينِ، وَنَوِّرْهُ بِالْحِكْمَةِ، ذَلّلْهُ بِذِكْرِ الْمَوْتِ؛ (پسرم!) قلب خویش را با موعظه زنده کن و هوای نفس را با زهد (و بی اعتنایی به زرق و برق دنیا) بمیران و با یقین نیرومند ساز و با حکمت و دانش نورانی کن و با یاد مرگ رام نما».
در این فراز از دعا امام (علیه السلام) تقاضای متعدد نه گانه ای از خداوند دارد که با یکدیگر در ارتباط اند و اگر این دعاها در حق کسی مستجاب شود به مقام عالی سعادت خواهد رسید؛ نخست عرضه می دارد: «خداوندا! زاد و توشۀ مرا از دنیا، تقوای خود، و کوچ مرا به سوی رحمتت قرار ده و باب خشنودی ات را به روی من بگشا و جایگاه مرا در بهشتت قرار ده»؛ «وَاجْعَلْ تَقْوَاكَ مِنَ الدُّنْيَا زَادِي، وَإِلَى رَحْمَتِكَ رِحْلَتِي، وَفِي مَرْضَاتِكَ مَدْخَلِي وَاجْعَلْ فِي جَنَّتِكَ مَثْوَايَ).
واژهٔ «زاد» از مادۀ «زود» (بر وزن ذوب) گرفته شده و به معنای فراهم آوردن
توشۀ سفر است. بعضی از ارباب لغت آن را با ریشهٔ «زيادة» متحد می دانند و می گویند: به طعام و امثال آن گفته می شود که زائد بر نیاز فعلی انسان است که همان توشۀ سفر باشد.
واژهٔ «رحلة» از مادۀ «رحل» (بر وزن فهم) گرفته شده که به معنای کوچ کردن و مسافرت کردن است و مرکبی را که انسان بر آن سوار می شود «راحله» می گویند. «مدخل» گاهی معنای مصدری دارد، یعنی وارد شدن؛ و گاهی اسم مکان است؛ یعنی محل ورود.
واژهٔ «مثوی» از مادۀ «ثوی» (بر وزن وفا) در اصل به معنای قرارگاه و محل استقرار و یا اقامت همراه با استمرار است
امام (علیه السلام) در این درخواست ها خود را مسافری دیده که نیاز به زاد و توشه دارد و مقصدی را در نظر گرفته که به سوی آن در حرکت است؛ سپس به محلی وارد می شود و آن جا را اقامتگاه خود قرار می دهد؛ تقوا را زاد و توشه، رحمت الهی را مقصد این سفر، رضایت حق را ورودی آن، و بهشت را اقامتگاه می شمرد.
آری، تمام مردم دنیا مسافرانی هستند که به سوی آخرت در حرکت اند. بدیهی است مسافر به زاد و توشۀ مناسب سفر خود نیاز دارد و باید مسیر خود را به سوی مقصد، تشخیص دهد تا به مقصد برسد و در آنجا اقامت کند.
قرآن مجید می فرماید: «وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى»؛ «و (برای سفر آخرت) زاد و توشه برگیرید، و بهترین زاد و توشه ها تقوا و پرهیزکاری است». (1)
و در جای دیگر می خوانیم: «يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلَاقِيهِ»؛ «ای انسان! تو با تلاش و رنج به سوی پروردگارت می روی و او را ملاقات خواهی کرد». (2)
و نیز می فرماید: «وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى * فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوَى»؛ «و آن کس که از مقام پروردگارش خائف بوده و نفس را از هوی بازداشته. *بهشت جایگاه اوست». (1)
با این توضیح معلوم شد که تمام خواسته های امام (علیه السلام) برگرفته از آیات قرآن مجید است.
نویسندۀ ریاض السالکین در این جا سخنی از بعضی عارفان نقل کرده که خلاصه اش چنین است: «سفر از دنیا (به سوی آخرت) آسان تر از سفر در دنیا نیست، هر دو به زاد و توشه نیاز دارد، ولی زاد و توشۀ سفر آخرت، بسیار بیشتر است، زاد و توشۀ دنیا تو را از ناراحتی های موقت نجات می دهد، ولی زاد و توشۀ آخرت تو را از عذاب ابدی می رهاند؛ زاد و توشۀ دنیا تو را به متاع غرور می رساند، ولی زاد و توشۀ آخرت به دار السّرور؛ زاد و توشۀ دنیا حظ نفس است و زاد و توشۀ آخرت سبب وصول به درگاه خالق متعال». (2)
سپس امام (علیه السلام) از پروردگار چند تقاضای دیگر در ادامه تقاضاهای قبل می کند و در واقع مکمل آن هاست، عرضه می دارد: «خداوندا! به من نیرویی ده که بتوانم تمام اسباب خشنودی تو را بر خود هموار سازم و گریزم را به سوی خودت قرار ده و اشتیاقم را به آنچه نزد توست، منحصر ساز»؛ (وَهَبْ لِي قُوَّةً أَحْتَمِلُ بِهَا جَمِيعَ مَرْضَاتِكَ، وَاجْعَلْ فِرَارِي إِلَيْكَ، وَرَغْبَتِي فِيمَا عِنْدَكَ).
روشن است که جلب رضای پروردگار، گاهی برخلاف خواستۀ نفس است و زحمت و رنج دارد؛ تنها کسانی که اردۀ قوی و تاب و تحمل این رنج ها را دارند و در مقابل آن شکیبا هستند، می توانند آن را بر خود هموار سازند. امام (علیه السلام) از خداوند چنین ارادۀ نیرومندی را تقاضا می کند. آری، ترک خواستۀ نفس و جلب رضای خدا همیشه آسان نیست.
بدیهی است که نفس اماره در کسانی که به مقامات نفس مطمئنه نرسیده اند، پیوسته به انسان هجوم می آورد و اصرار دارد از مسیر طاعت حق خارج سازد؛ قوت و قدرتی لازم است تا انسان در مقابل آن مقاومت کند و از مسیر حق خارج نشود؛ در یکی از دعاهای ماه مبارک رمضان که از امام صادق (علیه السلام) نقل شده، چنین می خوانیم: «وَتَرْزُقُنِي أَنْ أَغْضَ بَصَرِي وَأَنْ أَحْفَظَ فَرْجِي وَأَنْ أَكُفَّ بِهَا عَنْ جَمِيعِ مَحَارِمِكَ حَتَّى لا يَكُونَ شَيْءٍ أَثَرَ عِنْدِي مِنْ طَاعَتِكَ وَخَشْيَتِكَ وَالْعَمَلِ بِمَا أَحْبَبْتَ وَالتَّرْكِ لِمَا كَرِهْتَ وَنَهَيْتَ عَنْهُ؛ خداوندا! چشم پوشی از گناه و حفظ عفت و پاک دامنی و دوری از همۀ گناهان را به من عطا فرما، تا چیزی در نزد من از بندگی و ترس از (مخالفت) تو و انجام آنچه محبوب توست و ترک آنچه ناپسند تو می باشد و از آن نهی کرده ای، مهم تر نباشد». (1)
تعبیر «فرار» در مواردی گفته می شود که انسان از چیزی وحشت کند و به سرعت به پناهگاهی رود؛ استفاده از این تعبیر در مورد خداوند مفهومش این است:خداوندا! من از هر چه غیر توست بیزارم و از آن فرار می کنم و پناهگاهم تنها تویی.
سپس آن را با جملۀ «وَ رَغْبَتِي فِيمَا عِنْدَكَ» کامل می کند و عرضه می دارد: تنها میل و اشتیاقم به چیزی باشد که نزد توست، از پاداش هایی که برای اولیائت ذخیره کرده ای و به آن ها وعده داده ای.
در پایان این فراز امام (علیه السلام) سپس دو چیز دیگر از خداوند تقاضا می کند که جنبۀ اجتماعی دارد: «خداوندا! قلب مرا همیشه کانون تنفر از اشرار خلقت قرار ده و انس به خود و به اولیائت و اهل طاعتت را به من عنایت فرما»؛ (وَأَلْبِسْ قَلْبِيَ الْوَحْشَةَ مِنْ شِرَارِ خَلْقِكَ، وَهَبْ لِيَ الْأُنْسَ بِكَ وَبِأَوْلِيَائِكَ وَأَهْلِ طَاعَتِكَ).
1) کافی، ج 4، ص 74، ح 6.
این دو درخواست با درخواست های سابق کاملاً متفاوت است؛ در آن ها رابطۀ انسان با خدا بیان شده و در این دو، رابطۀ انسان با خلق خدا.
شکی نیست که انسان همیشه از همنشینان خود تأثیر پذیر است؛ همنشینی با خوبان او را به سوی خوبی مایل می کند و همنشینی با بدان به سوی بدی. مسألۀ معاشران خوب و بد، بحث گسترده ای در آیات و روایات اسلامی دارد. در قرآن مجید می خوانیم که روز قیامت، کسی از بهشتیان می گوید: «من همنشینی داشتم که تلاش می کرد ایمان مرا متزلزل کند»، سپس نگاهی به دوزخ می اندازد و می بیند آن همنشین بد در عذاب الهی است: «قَالَ تَاللَّهِ إِنْ كِدْتَ لَتُرْدِينِ * وَلَوْلَا نِعْمَةُ رَبِّي لَكُنتُ مِنَ الْمُحْضَرِينَ»؛ «می گوید: به خدا سوگند چیزی نمانده بود که مرا نیز به هلاکت (و کفر) بکشانی! * و اگر نعمت پروردگارم نبود من نیز از دوزخیان بودم!». (1)
این آیه دربارۀ کسی است که از چنگال وسوسه های دوست شرورش نجات یافته، ولی در مورد کسی که نجات نیافته، قرآن می گوید: «وَيَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ يَقُولُ يَا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً * يَا وَيْلَتِي لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانَا خَلِيلًاً * لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جَاءَنِي وَكَانَ الشَّيْطَانُ لِلْإِنسَانِ خَذُولاً»؛ «و به خاطر بیاور روزی را که ظالم دست خویش را از شدت حسرت به دندان می گزد و می گوید: ای کاش با رسول خدا راهی برگزیده بودم * ای وای بر من! کاش فلان (شخص گمراه) را دوست خود انتخاب نکرده بودم! * او مرا از یاد حق گمراه ساخت، بعد از آن که آگاهی به سراغ من آمده بود، و شیطان همیشه خوارکنندۀ انسان بوده است». (2)
خداوند به پیغمبرش دستور می دهد که همیشه با نیکان و خوبان همنشین باشد: «وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ»؛ «با کسانی باش که پروردگار خود را صبح و شام می خوانند و تنها رضای او را می طلبند». (3)
در روایات اسلامی نیز دربارهٔ تأثیرپذیری دوست از دوست خود، سخنان روشنی آمده است، از جمله در حدیث معروف نبوی (صلى الله عليه و اله) می خوانیم: «الْمَرْءُ عَلَى خَلِيلِهِ، فَلْيَنْظُرْ أَحَدُكُمْ مَنْ يُخَالِل؛ هر کسی بر دین دوست خود است، نگاه کنید با چه کسی دوستی می کنید». (1)
در حدیث دیگری از حضرت سلیمان (علیه السلام) آمده است: «لا تَحْكُمُوا عَلَى رَجُل بِشَيْءٍ حَتَّى تَنْظُرُوا مَنْ يُصَاحِبُ فَإِنَّمَا يُعْرَفُ الرَّجُلُ بِأَشْكَالِهِ وَأَقْرَانِهِ وَيُنْسَبُ إِلَى أَصْحَابِهِ وَإِخْوَانِهِ؛ دربارۀ هیچ کس قضاوت نکنید تا دوستانش را ببینید، چرا که انسان با همنشینانش شناخته شده و به یاران و برادرانش نسبت داده می شود». (2)
مضمون این احادیث در اشعار عربی و فارسی نیز آمده است:
شاعر عرب می گوید:
عَنِ الْمَرءِ لا تَسْتَلْ وَسَلْ عَنْ قَرِينِهِ *** فَكُلُّ قَرينِ بِالْمُقارِنِ يَقْتَدِي
مطابق آن را شاعر فارسی زبان نیز آورده است:
تو اوّل بگو با کیان زیستی *** پس آنگه بگویم که تو کیستی
در حدیث دیگری از امیرمؤمنان (علیه السلام) می خوانيم: «فَسَادُ الْأَخْلاقِ بِمُعَاشَرَةِ السُّفَهَاءِ وَصَلاحُ الْأَخْلاقِ بِمُنَافَسَةِ الْعُقَلاءِ؛ فساد و تباهی اخلاق، به سبب معاشرت با نابخردان و سفیهان است و اصلاح اخلاق با معاشرت عاقلان و خردمندان حاصل می شود». (3)
امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در وصیت خود به امام حسن مجتبی (علیه السلام) می فرماید: «قَارِنْ الانا أَهْلَ الْخَيْرِ تَكُنْ مِنْهُمْ، وَبَايِنْ أَهْلَ الشَّرِّ تَبِنْ عَنْهُمْ؛ به نیکوکاران و اهل خیر نزدیک شو تا از آن ها شوی و از بدکاران و اهل شر دوری گزین تا از آن ها جدا گردی». (4)
در حدیث دیگری در غرر الحکم از آن حضرت آمده است که فرمود: «صُحْبَةٌ الْأَشْرَارِ تَكْسِبُ الشَّرَّ كَالرِّيحِ إِذَا مَرَّتْ بِالنَّتْنِ حَمَلَتْ نثنا؛ همنشینی با بدان انسان را آلوده می کند، همچون نسیمی که از روی اشیاء متعفنی بگذرد که آن بوی بد را با خود می برد». (1)
در حدیثی از پیغمبر اکرم (صلى الله عليه و اله) آمده است که حواریون به حضرت مسیح (علیه السلام) گفتند: با چه کسی معاشرت کنیم؟ گفت: «مَنْ يُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ رُؤْيَتُهُ وَيَزِيدُ فِي عِلْمِكُمْ مَنْطِقُهُ وَيُرَغْبُكُمْ فِي الْآخِرَةِ عَمَلُهُ؛ با کسی که نگاه کردن به چهرۀ او، شما را به یاد خدا بیندازد و گوش دادن به سخنش بر علم شما بیفزاید و عملش شما را به آخرت ترغیب کند». (2)
این بحث دامنه دار را با حدیثی از رسول خدا (صلى الله علیه و اله) پایان می دهیم؛ می فرماید: «مَثَلُ الْجَلِيسِ الصَّالِحِ مَثَلُ الدَّارِيِّ إِنْ لَمْ تَجِدْ عِطْرَهُ عَلِقَكَ رِيحُهُ وَمَثَلُ جَلِيسِ السَّوْءِ مَثَلُ صَاحِبِ الْكِيرِ إِنْ لَمْ يُحْرِقْكَ شِرَارُ نَارِهِ عَلِقَكَ مِنْ نَتْنه؛ همنشین صالح مانند عطر فروش است، اگر چیزی از عطر او به تو نرسد بوی خوش او با تو همراه می شود و همنشین بد همچون آهنگر است، اگر تو را با شعله های آتشش نسوزاند، دود خفقان آورش به تو می رسد». (3)
این مسأله در عصر و زمان ما اهمیت بیشتری دارد، چراکه به واسطۀ ظهور وسایل ارتباطی و نیز وسایل حمل و نقل (ارتباط حضوری و مجازی) معاشرت ها بسیار گسترده تر شده و افراد فاسد و مفسد نیز افزایش پیدا کرده اند. به هر سو نگاه می کنیم برنامۀ فسادی که پشت سر آن شخص یا گروه فاسد و مفسدی کمین کرده اند.
یکی از روش های سیاستمداران گمراه است که به واسطۀ افراد فاسد و مفسد، جوانان صالح و مؤمن را فاسد کنند و راه را برای سلطه بر ملتی که جوانانش فاسد شده اند، هموار سازند، همان گونه که در ماجرای غم انگیز بیرون راندن مسلمانان از اندلس اتفاق افتاد و امروز به تعبیری همه جا اندلس شده است.
سپس امام (علیه السلام) به مسأله مهم دیگری اشاره کرده و در سه جمله از خداوند تقاضا می کند: «خداوندا! هرگز مرا زیر بار منت هیچ فاجر و کافری قرار مده و از سوی آن ها نعمتی نصیب من نفرما و هرگز مرا به آن ها نیازمند مکن»؛ (وَلا تَجْعَلْ لِفَاجِرٍ وَلا كَافِرٍ عَلَيَّ مِنَّةٌ، وَلا لَهُ عِنْدِي يَداً، وَلا بِي إِلَيْهِمْ حَاجَةٌ). (1)
واژهٔ «فاجر» از مادهٔ «فجور» در اصل به معنای شکافتن وسیع است، لذا در مورد چشمه هایی که زمین را می شکافند و خارج می شوند به کار می رود، و از آن جا که شخص فاسق پردۀ حیاء را می شکافد و مرتکب کارهای خلاف می شود، واژۀ «فاجر» به او اطلاق می گردد.
«منة» گاهی به معنای نعمت برجسته و بزرگ است و گاهی به معنای برشمردن خدماتی که انسان به دیگری کرده تا او را تحقیر کند.
از نمونه های معنای اول، چیزی است که در قرآن مجید آمده است، می فرماید: «لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْ أَنْفُسِهِمْ»؛ «خداوند به مؤمنان نعمت بزرگی بخشید، هنگامی که در میان آن ها، پیامبری از خودشان برانگیخت». (2)
از نمونه های معنای دوم نیز این فرمودۀ قرآن مجید است: «وَلَا تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَالْأَذَى»؛ «صدقات خود را با منت و آزار، باطل نسازید». (3)
1) قابل توجه این که امام (علیه السلام) در جملۀ دوم، ضمیر «له» را که مفرد است به فاجران و کافران برمی گرداند و در جملۀ بعد از ضمیر «اليهم» و صیغهٔ جمع استفاده فرموده است، ولی هر دو به یک معناست، در جملۀ اوّل، جنس در نظر گرفته شده و در جملهٔ دوم به افراد توجه شده است.
2) آل عمران، آیه 164.
3) بقره، آیۀ 264.
واژۀ «يَد» در اصل به معنای دست است و از آن جایی که انسان چیزی را که به دیگری می بخشد، معمولاً آن را با دست خود می دهد، این واژه به معنای نعمت نیز به کار می رود.
به هر حال نکتۀ مهمی که امام (علیه السلام) در این سه جمله به آن اشاره می کند این است که انسان مؤمن نباید به فاجران و کافران وابسته باشد و دست نیاز به سوی آن ها دراز کند و حتی نباید اجازه دهد که آن ها هدیه ای برای او بفرستند، زیرا هرگونه وابستگی و قبول هدیه سبب می شود که قلب انسان به آن ها متمایل گردد، در حالی که این تمایل، خلاف توحید و تکیه بر ذات پاک خداوند است.
لذا به دنبال آن بلافاصله عرضه می دارد: «خداوندا! بلکه آرامش قلب مرا و انس روحم و بی نیازی ام و بهره مند بودنم را به خودت و به دست بندگان خوبت قرار ده»؛ ( بَلِ اجْعَلْ سُكُونَ قَلْبِي وَأُنْسَ نَفْسِي وَاسْتِغْنَائِي وَكِفَايَتِي بِكَ وَبِخِيَارِ خَلْقِكَ).
روشن است که برای رسیدن به این اهداف مقدس، تنها نباید دعا کرد، بلکه باید اقدام عملی نمود؛ از کافران و فاجران چیزی نپذیرفت و از آن ها چیزی تقاضا نکرد، اما از خداوند و از بندگان خوب او باید پذیرفت و با آن ها همکاری نمود.
واژۀ «خیار خلق» (بندگان خوب) خدا به این نکته اشاره دارد که داشتن رابطه با بندگان خوب خدا و پذیرفتن هدیه از آنان و اظهار نیاز نزد آنها هنگام ضرورت، مخالف اعتماد بر خدا نیست، چرا که طبیعت زندگی اجتماعی ایجاب می کند که انسان ها با یکدیگر همکاری داشته باشند و نیازهای یکدیگر را برطرف سازند.
در حدیثی می خوانیم که شخصی به امام صادق (علیه السلام) عرضه داشت: «ادْعُ اللَّهَ لِي أَنْ يُغْنِيَنِي عَنْ خَلْقِهِ؛ دعا کن که خداوند مرا از خلق خود بی نیاز کند!» امام (علیه السلام) فرمود: «إِنَّ اللَّهَ قَسَّمَ رِزْقَ مَنْ شَاءَ عَلَى يَدَيْ مَنْ شَاءَ وَلَكِنْ سَلِ اللَّهَ أَنْ يُغْنِيَكَ عَنِ الْحَاجَةِ الَّتِي تَضْطَرُّكَ إِلَى لِئَامِ خَلْقِهِ؛ خداوند روزی ها را میان کسانی که می خواهد،
با دست کسانی که می خواهد تقسیم می کند (بنابراین نیاز به یکدیگر یک تقدیر الهی است) ولی از خداوند تقاضا کن که تو را از نیازهایی به خاطر آن ها که مجبور می شوی دست به سوی افراد لئیم و پست دراز کنی بی نیاز گرداند». (1)
یکی از خوبان و بهترین های عالم امیرمؤمنان (علیه السلام) است و دشمنانش دشمن خدا هستند.
در حدیث مشروحی که مرحوم علامه مجلسی در جلد 42 بحارالانوار آورده است می خوانیم که پیغمبر اكرم (صلی الله علیه و اله) فرمود: «هَذَا الْأَفْضَلُ الْأَكْرَمُ مُحِبُّهُ مُحِبُّ اللَّهِ وَمُحِبُّ رَسُولِهِ وَمُبْغِضُهُ مُبْغِضُ اللَّهِ وَمُبْغِضُ رَسُولِهِ هُمْ خِيَارُ خَلْقِ اللَّهِ مِنْ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ؛ این مرد (امیرمؤمنان) برترین و گرامی ترین است، دوستش دوست خدا و دوست رسول خداست و دشمنش دشمن خدا و دشمن رسول خداست و آن ها (دوستان على (علیه السلام) بهترین خلق خداوند از امت محمدند». (2)
در حدیث دیگری در کافی شریف از امام صادق (علیه لسلام) آمده است که ابوذر نزد رسول خدا (صلی الله علیه و اله) رفت در حالی که جبرئیل با چهرۀ «دحیه کلبی» با حضرت خلوت کرده بود. ابوذر هنگامی که آن دو را دید منصرف شد و کلام آن ها را قطع نکرد.
جبرئیل به پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و اله) عرضه داشت: ای محمد! ابوذر از کنار ما گذشت و بر ما سلام نکرد، اگر سلام می کرد به او پاسخ می دادیم. ای محمد! ابوذر دعایی دارد که خدا را با آن می خواند و این دعا نزد اهل آسمان معروف است؛ هنگامی که من به آسمان برگشتم از او سؤال کن.
هنگامی که جبرئیل از خدمت حضرت رفت، ابوذر آمد. پیغمبر (صلى الله علیه و اله) فرمود: چه چیز مانع شد که بر ما سلام کنی؟ عرض کرد ای رسول خدا! گمان کردم کسی که با شماست دحیۀ کلبی است و با او خلوت کرده ای، حضرت فرمود: ای ابوذر! او
جبرئیل بود و گفت که اگر ابوذر بر ما سلام می کرد ما پاسخ سلام او را می دادیم. هنگامی که ابوذر دانست که آن شخص جبرئیل بوده، پشیمان شد که چرا بر او سلام نکرده است. سپس پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) فرمود: جبرئیل گفت که تو دعایی داری که خدا را با آن می خوانی و در نزد آسمان ها معروف است؛ آن چیست؟ ابوذر عرض کرد: می گویم: «أَللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ الْأَمْنَ وَالْإِيمَانَ بِكَ وَالتَّصْدِيقَ بِنَبِيِّكَ وَالْعَافِيَةَ مِنْ جَمِيعِ الْبَلاءِ وَالشُّكْرَ عَلَى الْعَافِيَةِ وَالْغِنَى عَنْ شِرَارِ النَّاسِ؛ خداوندا! من از تو امنیت و ایمان به خودت را می خواهم و تصدیق پیغمبرت و عافیت از تمام بلاها و شکر برای عافیت و بی نیازی از انسان های شرور». (1)
1) کافی، ج 2، ص 587، ح 25.
امام (علیه السلام) در این بخش پایانی این دعا، چند تقاضای مهم دیگر از خدا می کند، تقاضاهایی که ضامن سعادت دنیا و آخرت انسان است؛ عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و مرا همنشین آنان قرار ده و مرا یار و یاورشان کن و بر من منت گذار که از مشتاقان به تو باشم و مرا به عمل کردن برای تو به گونه ای که دوست داری و راضی می شوی، موفقم بدار. به یقین تو بر هر چیز توانایی و انجام آن بر تو آسان است»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَاجْعَلْنِي لَهُمْ قَرِيناً، وَاجْعَلْنِي لَهُمْ نَصِيراً، وَامْنُنْ عَلَيَّ بِشَوْقٍ إِلَيْكَ، وَبِالْعَمَلِ لَكَ بِمَا تُحِبُّ وَتَرْضَى، إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ، وَذَلِكَ عَلَيْكَ يَسِيرٌ).
تقاضای اول، همنشینی با پیغمبر و آل او (علیه السلام) است که در سایۀ اطاعت خدا و پیامبر او حاصل می شود، همان گونه که در قرآن مجید آمده است: «وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُوْلَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِّنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُوْلَئِكَ رَفِيقاً»؛ «و کسانی که خدا و پیامبر را اطاعت کنند، در روز رستاخیز، همنشین کسانی خواهند بود که خدا، نعمت خود را بر آنان تمام کرده؛ از پیامبران و صديقان و شهدا و صالحان؛ و آن ها همنشین خوبی هستند. (1)
تقاضای دوم این است که در مقام یاوری آل محمد (علیه السلام) باشد و چه خدمتی از این بالاتر و پر افتخارتر!
در زیارت جامعه خطاب به همۀ ائمۀ هدی (علیه السلام) عرضه می داریم: «فَقَلْهِ لَكُمْ مُسَلّمْ وَرَأْيِي لَكُمْ مُتَّبِعُ وَنُصْرَتِي لَكُمْ مُعَدَّةٌ؛ قلب من دربرابر شما تسلیم است و رأی من تابع شماست و یاری ام برای شما آماده است».
مرحوم سید بن طاووس در مصباح الزائر در زیارت حضرت ولی عصر (ارواحنا فداه) آورده است: «وَاجْعَلْنِي مِنْ أَنْصَارِهِ وَأَشْيَاعِهِ وَالذَّايِّينَ عَنْهُ؛ خداوندا! مرا از یاوران آن حضرت و پیروان و مدافعان او قرار ده». (2)
بنابراین، فقط فرستادن درود بر آن حضرات کافی نیست، بلکه باید به یاری آن ها برخاست، در هر زمان و هر مكان.
تقاضای سوم این است که قلب او کانون شوق خدا باشد.
«شوق» در لغت به معنای تمایل شدید به چیزی است و در عرف، آن را به احتیاج قلب به ملاقات محبوب تفسیر کرده اند.
مرحوم سید علی خان در ریاض السالکین (شرح دعای صحیفۀ سجادیه) می گوید: مرحوم خواجه نصیر الدین طوسی در بعضی از نوشته های خود در
تفسیر شوق گفته است: شوق، ادراک لذت محبّت همراه با علاقۀ مفرط به چیزی و ملازم با ناراحتی هنگام جدایی است.
بدون شک شوق به پروردگار، تحمّل مشکلات اطاعت و پرهیز از گناه را آسان می سازد و جادۀ پیروی از فرمان الهی را هموار می کند، همان گونه که شوق و اشتیاق مادر به نوزاد خود سبب می شود که شب های طولانی خواب را بر خود حرام کرده و مراقب لحظه های نیاز نوزاد باشد.
در دعای کمیل در جمله های بسیار پرمعنایی می خوانیم: «يَا رَبِّ يَا رَبِّ يَا رَبِّ قَوْ عَلَى خِدْمَتِكَ جَوَارِحِي وَاشْدُدْ عَلَى الْعَزِيمَةِ جَوَانِحِي وَهَبْ لِيَ الْجِدَّ فِي خَشْيَتِكَ وَالدَّوَامَ فِي الْإِتِّصَالِ بِخِدْمَتِكَ حَتَّى أَسْرَحَ إِلَيْكَ فِي مَيَادِينِ السَّابِقِينَ وَأُسْرِعَ إِلَيْكَ فِي الْبَارِزِينَ وَأَشْتَاقَ إِلَى قُرْبِكَ فِي الْمُشْتَاقِینَ؛ ای پروردگار من! اعضایم را در انجام خدمتت نیرو بخش و دلم را برای آمدن به سویت قوی دار، و جدیت در خشیت و مداومت در خدمتت را عطا فرما، تا این که در میدان مسابقه (در اطاعت) به سوی تو روانه شوم و در میان پیش تازان، به سوی تو سرعت گیرم و در صف علاقه مندان، به سوی مقام قربت اشتیاق پیدا کنم».
البته حصول شوق در انسان، نتیجۀ معرفت او نسبت به خداوند و پاداش های اوست، همان گونه که در حدیث جالبی می خوانیم که ابوبصیر - از اصحاب خاص امام (صادق (علیه السلام) - به حضرتش عرضه داشت: «شوقْنِي؛ آتش شوق را در من شعله ور ساز». امام (علیه السلام) در پاسخ او فرمود: «يَا أَبَا مُحَمَّدٍ إِنَّ مِنْ أَدْنَى نَعِيمِ الْجَنَّةِ يُوجَدُ رِيحُهَا مِنْ مَسِيرَةِ أَلْفِ عَامٍ مِنْ مَسَافَةِ الدُّنْيَا وَإِنَّ أَدْنَى أَهْلِ الْجَنَّةِ مَنْزِلاً لَوْ نَزَلَ بِهِ أَهْلُ الثَّقَلَيْنِ الْجِنُّ وَالْإِنْسُ لَوَسِعَهُمْ طَعَاماً وَشَرَاباً وَلا يَنْقُصُ مِمَّا عِنْدَهُ شَيْء؛ اى ابوبصير! کمترین نعمت بهشت، عطرش از فاصلۀ هزار سال راه - براساس مسافت های دنیا - به مشام می رسد و کمترین کسانی که در بهشت منزل دارند، اگر تمام جنّ
و انس مهمان او شوند، می تواند وسایل پذیرایی همۀ آن ها را فراهم سازد بی آنکه چیزی از او کم شود». (1)
و در چهارمین تقاضا عرضه می دارد: بر من منت گذار که مطابق آنچه دوست داری و راضی می شوی عمل کنم.
به یقین ثمرۀ چنین عملی شوق و اشتیاق و میوۀ لذیذ آن درخت پرثمر است. در علاقۀ انسان ها به یکدیگر، کسی که به محبوبی شوق دارد سعی می کند آنچه را که او دوست دارد فراهم کند و از آنچه او بیزار است دوری جوید.
امیرمؤمنان علی (علیه السلام) - مطابق آنچه در حکمت 31 نهج البلاغه آمده است - در تفسیر ایمان می فرماید: «فَمَنِ اشْتَاقَ إِلَى الْجَنَّةِ سَلا عَنِ الشَّهَوَاتِ؛ کسی که اشتیاق به بهشت داشته باشد، شهوات نفسانی را رها می سازد».
در زیارت معروف امین الله نیز آمده است: «مُشْتَاقَةً إِلَى فَرْحَةِ لِقَائِكَ مُتَزَوِّدَةً التَّقْوَى لِيَوْم جَزَائِكَ؛ خداوندا! مرا مشتاق شادی ملاقاتت قرار ده و مرا بهره مند از تقوا برای روز جزایت بگردان».
سپس امام (علیه السلام) با این دو جمله این دعای نورانی و شریف را پایان می دهد: «إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ، وَذَلِكَ عَلَيْكَ يَسِيرٌ؛ تو بر هر چیزی قادری و انجام این خواسته ها بر تو آسان است».
از یک سو، تو بر هر چیز توانایی و از سوی دیگر، تقاضای ما نیز در برابر قدرت تو چیز کوچکی است؛ به این دو دلیل، امید برآورده شدن تقاضاهایمان را داریم.
خداوندا! اسباب حزن و اندوه در هر زمان و مکان فراهم است و جز به لطف
1) تفسیر قمی، ج 2، ص 82 .
و عنایت تو برطرف نمی شود. همان گونه که با عبارات مختلف در این دعای پرفیض، برطرف شدن آن ها را از تو درخواست کردیم، خواستۀ ما را اجابت فرما و پرده های تاریک غم و اندوه را که بر اثر حوادث ناگوار اجتماعی و فردی بر قلب ما افتاده برطرف ساز! «إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَبِالْإِجَابَةِ جَدِيرٌ».
وَكَانَ مِنْ دُعَائِهِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ)
عِنْدَ الشِّدَّةِ وَالْجَهْدِ وَتَعَسُّرِ الأمور
از دعاهای آن حضرت است که هنگام سختی و دشواری و مشکلات امور قرائت می فرمود
شکی نیست که زندگی انسان با مشکلات فراوانی آمیخته است، از لحظه ای که چشم به دنیا می گشاید تا زمانی که چشم فرو می بندد. بخشی از این مشکلات، مشکلات اجتماعی است که دامان همه یا اکثر مردم را می گیرد، مانند سیل ها و زلزله ها و آفات گیاهی و بیماری های فراگیر و حوادث دردناکی که با دست خود انسان ها به وجود می آید مانند جنگ ها.
و نیز حوادث ناگواری که جنبۀ شخصی دارد، مانند بیماری و تنگدستی و ورشکستگی.
در این گونه حوادث است که انسان قدرت خود را ناچیز می بیند و به قدرت کاملل پروردگار پناه می برد، همان گونه که قرآن مجید می فرماید: «فَإِذَا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ»؛ «هنگامی که بر
کشتی سوار می شوند (و طوفان ها و امواج سهمگین آن ها را از هر سو احاطه می کند و خود را در برابر آن ناتوان می بینند)، خدا را با اخلاص می خوانند (و غیر او را فراموش می کنند)؛ اما هنگامی که خدا آنان را به خشکی رساند و نجات داد، باز مشرک می شوند». (1)
به همین دلیل عالمان دینی و عرفا یکی از فلسفه های بلاها و حوادث ناگوار را همین بیداری و هوشیاری انسان و بازگشت او به سوی خدا می دانند؛ لذا در روایات اسلامی تأکید شده که وقتی بلا و حادثۀ ناگواری رخ می دهد به سراغ دعا بروید تا هرچه زودتر برطرف شود.
مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی از امام کاظم (علیه السلام) نقل می کند که فرمود: «مَا مِنْ بَلَاءِ يَنْزِلُ عَلَى عَبْدٍ مُؤْمِنٍ فَيُلْهِمُهُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ الدُّعَاءَ إِلَّا كَانَ كَشْفُ ذَلِكَ الْبَلاءِ وَشِيكاً (2)وَمَا مِنْ بَلَاءٍ يَنْزِلُ عَلَى عَبْدٍ مُؤْمِنٍ فَيُمْسِكُ عَنِ الدُّعَاءِ إِلَّا كَانَ ذَلِكَ الْبَلَاءُ طَوِيلاً فَإِذَا نَزَلَ الْبَلاءُ فَعَلَيْكُمْ بِالدُّعَاءِ وَالتَّضَرُّعِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ؛ هیچ بلایی بر بندۀ با ایمان نازل نمی شود، مگر این که ( یکی از این دو حالت را دارد:) یا خداوند متعال دعا را به قلب او الهام می کند، (به عبارت دیگر: آن بنده دعا می کند) در این صورت آن بلا زودتر برطرف می شود؛ یا آن بنده از دعا خودداری می کند که در این صورت، عمر آن بلا طولانی می شود، بنابراین هنگام نزول بلاها به دعا و تضرع به درگاه خداوند متعال روی آورید». (3)
و اگر این حوادث دردناک فردی و اجتماعی نبود به یقین انسان در عالمی از غفلت و بی خبری فرو می رفت.
پس از این مقدمه، اکنون به سراغ تفسیر دعا می رویم:
أَللَّهُمَّ إِنَّكَ كَلَّفْتَنِي مِنْ نَفْسِي مَا أَنْتَ أَمْلَكُ بِهِ مِنِّي، وَقُدْرَتْكَ عَلَيْهِ وَعَلَيَّ أَغْلَبُ مِنْ قُدْرَتِي، فَأَعْطِنِي مِنْ نَفْسِي مَا يُرْضِيكَ عَنِّي، وَخُذْ لِنَفْسِكَ رِضَاهَا مِنْ نَفْسِي فِي عَافِيَةٍ.
أَللَّهُمَّ لا طَاقَةَ لِي بِالْجَهْدِ، وَلا صَبْرَ لِي عَلَى الْبَلَاءِ، وَلَا قُوَّةَ لِي عَلَى الْفَقْرِ، فَلا تَحْظُرْ عَلَيَّ رِزْقِي، وَلا تَكِلْنِي إِلَى خَلْقِكَ، بَلْ تَفَرَّدْ بِحَاجَتِي، وَتَوَلَّ كِفَايَتِي.
وَانْظُرْ إِلَيَّ وَانْظُرْ لِي فِي جَمِيعِ أُمُورِي، فَإِنَّكَ إِنْ وَكَلْتَنِي إِلَى نَفْسِي عَجَزْتُ عَنْهَا وَلَمْ أُقِمْ مَا فِيهِ مَصْلَحَتْهَا، وَإِنْ وَكَلْتَنِي إِلَى خَلْقِكَ تَجَهَّمُونِي، وَإِنْ أَلْجَأْتَنِي إِلَى قَرَابَتِي حَرَمُونِي، وَإِنْ أَعْطَوْا أَعْطَوْا قَلِيلاً نَكِداً، وَمَنُّوا عَلَيَّ طَويلاً، وَذَمُّوا كَثِيراً.
فَبِفَضْلِكَ، أَللَّهُمَّ فَأَغْنِنِي، وَبِعَظَمَتِكَ فَانْعَشْنِي، وَبِسَعَتِكَ، فَابْسُطْ يَدِي، وَبِمَا عِنْدَكَ فَاكْفِنِي.
خداوندا! تو مرا به کارهایی مکلّف نمودی که خودت برای انجام آن از من تواناترى و قدرتت برای آن از قدرت من بیشتر است. حال که چنین است این توفیق را به من عطا کن که آنچه را موجب رضای توست انجام دهم و برای خودت آنچه را که موجب رضای تو نسبت به من است، در حال عافیت من از من بگیر!
خداوندا! من طاقت سختى و مشقت ندارم و نمی توانم بر بلا، صبر
و شکیبایی کنم و توانایی تحمل فقر و بینوایی در من نیست، بنابراین مرا از رزقم محروم مکن و به خلقت وامگذار، بلکه خودت به تنهایی حاجت مرا روا فرما و امورم را کفایت کن.
با نظر مرحمت به من نگاه کن و در همۀ امور، خودت ناظر حالم باش، زیرا اگر مرا به خودم واگذاری به یقین عاجز و درمانده می شوم و نمی توانم به مصالح خویش قیام کنم و اگر مرا به خلق خود واگذاری، آن ها با ترش رویی به من نگاه می کنند (و مرا خوار می سازند) و اگر به خویشاوندانم واگذار کنی، مرا محروم می سازند و اگر محروم نکنند و چیزی بدهند، کم و ناچیز خواهد بود ولی مدتی طولانی بر من منت می نهند و مذمت و سرزنش بسیار خواهند کرد.
خداوندا! تنها به فضل خود، مرا بی نیاز گردان و به عظمتت درجات مرا بالا ببر (و روح تازه ای به من ببخش) و به وسعت رحمتت دست مرا بگشا (و بی نیازم کن) و به وسیلهٔ آنچه نزد توست، کفایتم فرما!
از آن جایی که امام (علیه السلام) این دعاها را هنگام شدت و سختی و دشواری امور می خواند، به سراغ شرح اسباب دشواری می رود و هر یک از آن ها را بیان کرده، برطرف شدن آن را از خدا می خواهد.
نخستین نگرانی امام (علیه السلام) این است که نتوانسته باشد وظایف خود را در پیشگاه حق انجام دهد. لذا عرضه می دارد: «خداوندا! تو مرا به کارهایی مکلّف نمودی که خودت برای انجام آن از من تواناتری و قدرتت برای انجام آن از قدرت من بیشتر است»؛ (أَللَّهُمَّ إِنَّكَ كَلَّفْتَنِي مِنْ نَفْسِي مَا أَنْتَ أَمْلَكُ بِهِ مِنِّي، وَقُدْرَتُكَ عَلَيْهِ وَعَلَيَّ أَغْلَبُ مِنْ قُدْرَتِي).
«حال که چنین است این توفیق را به من عطا کن که آنچه را موجب رضای توست انجام دهم و برای خودت آنچه را که موجب رضای تو نسبت به من است، در حال عافیت من از من بگیر»؛ (فَأَعْطِنِي مِنْ نَفْسِي مَا يُرْضِيكَ عَنِّي، وَخُذْ لِنَفْسِكَ رِضَاهَا مِنْ نَفْسِي فِي عَافِيَةٍ).
دربارهٔ تفاوت این دو جمله می توان گفت: ممکن است منظور این باشد که «خداوندا! به من توفیقی ده که رضای تو را به دست آورم و بعد، از من بخواه که به این توفیق عمل کنم و رضای تو را فراهم سازم» و از آن جا که گاهی ممکن است رضای او در بلاها و مصیبت ها باشد، از خداوند تقاضا می کند که «این رضای تو در زمان عافیت من باشد».
به هر حال هدف این است که نگرانی امام (علیه السلام) دربارۀ وظایف سنگینی که برعهده دارد به لطف پروردگار برطرف شود و این درخواست درسی است برای همگان که قبل از هر چیز نگران انجام وظایف خویش در پیشگاه خدا باشند و در این باره از او توفیق بخواهند.
بارها گفته ایم که منظور از این گونه تعبیرات این نیست که از خداوند بخواهیم ما را مجبور کند که راه طاعتش را در پیش گیریم، بلکه درخواست می کنیم به ما توفیق طاعت دهد، تا به اختیار خود، راه طاعت او را در پیش گیریم.
تعبیر به «عافیت» نکتۀ مهمی را در بر دارد و آن این است که ما رضای خدا را همراه با عافیت خویش بخواهیم نه این که رضای او را در هر حال طلب کنیم، خواه با عافیت باشد یا بلا؛ که این درخواست درستی نیست.
لذا در بعضی از تواریخ آمده که ابن فارض، شاعر معروف هنگامی که این شعر را گفت:
و بما شئت في هواك اختبرني *** فاختياري ما كان فيه رضاكا
هرگونه که می خواهی مرا آزمایش کن، چراکه رضای من در رضای توست (خواه در عافیت باشد یا بلا).
و از آن جا که چنین ادعایی با واقعیت مطابقت نداشت، خداوند او را کیفر داد و به حصر البول مبتلا کرد و او چون احساس کرد که این، مجازات آن شعر نادرست است، دستور داد او را به مکتب خانه های اطفال ببرند تا اطفال با قلب پاکی که دارند برای او دعا کنند و از این مشکل رهایی یابد.
سپس امام (علیه السلام) به چهار موضوع دیگر که موجب شدت و مشقت و دشواری می شود، اشاره کرده و عرضه می دارد: «خداوندا! من طاقت سختی و مشقت ندارم و نمی توانم بر بلا، صبر و شکیبایی کنم و توانایی تحمل فقر و بی نوایی در من نیست، بنابراین مرا از رزقم محروم مکن و به خلقت وامگذار، بلکه خودت به تنهایی حاجت مرا روا فرما و امورم را کفایت کن»؛ (أَللَّهُمَّ لا طَاقَةَ لِي بِالْجَهْدِ، وَلا صَبْرَ لِي عَلَى الْبَلاءِ، وَلَا قُوَّةَ لِي عَلَى الْفَقْرِ، فَلا تَحْظُرْ عَلَيَّ رِزْقِي، وَلَا تَكِلْنِي إِلَى خَلْقِكَ، بَلْ تَفَرَّدْ بِحَاجَتِي، وَتَوَلَّ كِفَايَتِي).
واژۀ «جَهد» و «جُهد» هر دو به معنای مشقت است و گاهی گفته اند که «جهد» به معنای مشقت و سختی است و «جهد» به معنای کوشش گسترده و وسیع به اندازهٔ طاقت است و در اینجا منظور امام (علیه السلام) همان مشقت و سختی است. از خداوند تقاضا می کند که عوامل مشقت را از او دور سازد.
دومین چیزی که دفع آن را از خدا می خواهد، بلاهاست و سومین چیز فقر است و چهارمین آن ها نیاز به بندگان است، از همۀ این ها به خدا پناه می برد و تقاضای دور ساختن آن ها را می کند.
جملۀ «فَلا تَحْظُرْ عَلَيَّ رِزْقِي» درواقع توضیحی است برای مسألۀ دفع فقر؛ زیرا واژهٔ «تحظرم از مادۀ «حظر» به معنای محروم و ممنوع ساختن است و هنگامی که روزی انسان به صورت فراوان یا معتدل برسد، فقر معنایی ندارد.
و از آن جا که دراز کردن دست نیاز به سوی دیگران، مایۀ مشقت و سختی است، از خداوند می خواهد او را به خلقش وامگذارد، بلکه خودش حاجات او را برآورد و امورش را کفایت کند.
شکی نیست که افراد جامعه همه به یکدیگر نیازمندند و مشکلات آن ها به دست یکدیگر حل می شود؛ این امری اجتناب ناپذیر است؛ در واقع انسان به دیگران خدمت می کند و در برابرش از آن ها خدمت می طلبد و درنتیجه نیاز به دیگران دو طرفه است؛ مشکل، در مواردی است که این نیاز یک طرفه باشد، در این گونه موارد اگر انسان به افراد سخاوتمند و صالح نیازمند شود مشکلی نیست، بلکه اشکال هنگامی به وجود می آید که مجبور شود از افراد شرور تقاضا کند؛ در روایتی می خوانیم که امیرمؤمنان فرمود: «قُلْتُ: أَللَّهُمَّ لَا تُحْوِجْنِي إِلَى أَحَدٍ مِنْ خَلْقِكَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و اله): يَا عَلِيُّ لا تَقُولَنَّ هَكَذَا فَلَيْسَ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا وَهُوَ مُحْتَاجٌ إِلَى النَّاسِ. قَالَ: فَقُلْتُ: كَيْفَ يَا رَسُولَ اللَّهِ؟ قَالَ: قُلِ: أَللَّهُمَّ لا تُحْوِجْنِي إِلَى شِرَارِ خَلْقِكَ، (خدمت پیامبر (صلی الله بودم) عرض کردم: خداوندا! مرا به احدی از خلق خودت نیازمند مكن! رسول خدا (صلی الله علیه و اله) فرمود: ای علی! این گونه از خدا تقاضا مکن، چراکه همۀ مردم محتاج به یکدیگرند. عرض کردم: پس چگونه بگویم ای رسول خدا!؟ فرمود: بگو: خداوندا! مرا به بندگان پست و شرورت نیازمند مکن». (1)
ولی از جملۀ «بَلْ تَفَرَّدْ بِحَاجَتِي، وَتَوَلَّ كِفَايَتِي» استفاده می شود که انسان از خدا بخواهد به هیچ کس محتاج نباشد.
مانند روایتی که از امیرمؤمنان على (علیه السلام) نهج البلاغه در نامۀ 31 آمده که از جمله وصایای آن حضرت به امام حسن (علیه السلام) است: «وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَلَّا يَكُونَ بَيْنَكَ وَبَيْنَ اللَّهِ ذُو نِعْمَةٍ فَافْعَلْ فَإِنَّكَ مُدْرِكٌ قَسْمَكَ وَآخِذِ سَهْمَكَ وَإِنَّ الْيَسِيرَ مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ أَعْظَمُ وَأَكْرَمُ مِنَ الْكَثِيرِ مِنْ خَلْقِهِ وَإِنْ كَانَ كُلٌّ مِنْهُ؛ و اگر بتوانی که میان تو و خداوند، صاحب نعمتی واسطه نباشد چنین کن، زیرا تو (به هر حال) قسمت خود را دریافت می کنی و سهمت را خواهی گرفت، و مقدار کمی که از خداوند به تو
1) بحار الانوار، ج 93، ص 325، ح 6.
برسد با ارزش تر است از مقدار زیادی که از مخلوقش برسد، هرچند همۀ نعمت ها (حتی آنچه از مخلوق می رسد) از خداست».
به هر حال، بسیار مناسبت است که انسان محتاج کسی نشود و نیازهایش را خودش و با عنایت الهی مرتفع سازد؛ اما اگر نیازی به دیگری پیدا کرد، از خدا بخواهد که نیازش به دست انسان های کریم و بزرگوار رفع شود.
در این جا این سؤال پیش می آید که فرق میان جملۀ «تَفَرَّدْ بِحَاجَتِي»، و «تَوَلَّ كِفَايَتِي» چیست؟ آیا این دو جمله تأکید یکدیگر است یا مفهوم های مستقلی دارند؟ به نظر می رسد که جملهٔ اوّل به نیازها اشارۀ اجمالی دارد و جملۀ دوم تمام نیازمندی ها را شامل می شود؛ به تعبیر دیگرک مفهوم جملۀ دوم فراتر از جملۀ اوّل است.
سپس امام (علیه السلام) در جمله های بعد، آنچه را که در جملۀ قبل فرموده به صورت دیگری بیان می کند: «خداوندا! مرا به غیر خودت محتاج نکن، نه به خودم، نه به خلقت و نه به بستگانم، چراکه هر کدام منشأ فسادی است.
عرضه می دارد: «خداوندا! با نظر مرحمت به من نگاه کن و در جمیع امور خودت ناظر حالم باش»؛ (وَانْظُرْ إِلَيَّ وَانْظُرْ لِي فِي جَمِيعِ أُمُورِي).
در جملۀ اول اجمالاً از خدا تقاضا می کند که با نظر رحمت به او بنگرد و در جملۀ دوم تقاضا تقاضا می کند که در جمیع امور نظر رحمت داشته باشد.
البته این تعبیر (با نظر رحمت به من نگاه کن) اشاره به لوازم آن است، زیرا هنگامی که انسان با نظر موافق به کسی نگاه می کند، امورش را سامان می دهد و مشکلاتش را حل می نماید و از خطاهایش صرف نظر می کند. این ها لازمۀ نگاه رحمت است.
سپس به نتایج محروم ماندن از رحمت پروردگار اشاره می کند: «اگر مرا به
خودم واگذاری به یقین عاجز و درمانده می شوم و نمی توانم قیام به مصالح خویشتن کنم»؛ (فَإِنَّكَ إِنْ وَكَلْتَنِي إِلَى نَفْسِي عَجَزْتُ عَنْهَا وَلَمْ أَقِمْ مَا فِيهِ مَصْلَحَتُهَا). شکی نیست که توکل بر خدا در همۀ امور به این معنا نیست که انسان عالم اسباب را فراموش کند و تدبیر در امور با روش های معقول را نادیده بگیرد، زیرا سنّت پروردگار این است که در این عالم همه چیز را مستند به اسبابی کند، و انسان برای رسیدن به آن ها باید از طریق اسباب اقدام کند.
همان گونه که در حدیث معروفی که مرحوم کلینی در کافی شریف از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده، می خوانیم: «أَبَى اللَّهُ أَنْ يُجْرِيَ الْأَشْيَاءَ إِلَّا بِالْأَسْبَابِ فَجَعَلَ لِكُلِّ سَبَبٍ شَرْحاً وَجَعَلَ لِكُلِّ شَرْحٍ عِلْماً وَجَعَلَ لِكُلِّ عِلْمٍ بَاباً نَاطِقَا عَرَفَهُ مَنْ عَرَفَهُ وَجَهِلَهُ مَنْ جَهِلَه ذَاكَ رَسُولُ اللَّهِ (صلى الله عليه و اله) وَنَحْنُ؛ خداوند ابا دارد از این که کارها (ی مد نظر خود) را جز از طریق اسباب انجام دهد و برای هر سببی شرحی و برای هر شرحی علمی و برای هر علمی باب ناطقی قرار داده است؛ آن کس که آن را بشناسد (به مقصود می رسد) و آن کس که از آن ناآگاه باشد (راه را گم می کند)، و آن (باب و معلم) رسول خدا (صلى الله علیه اله) و ماییم (که راه استفاده از اسباب را به جویندگان نشان می دهیم)». (1)
ولی با این حال باید انسان از خدا بخواهد لحظه ای او را به خودش و انگذارد، همان گونه که در حدیث پر معنایی از امام صادق (علیه السلام) می خوانیم: «وَهُوَ رَافِعٌ يَدَهُ إِلَى السَّمَاءِ رَبِّ لا تَكِلْنِي إِلَى نَفْسِى طَرْفَةَ عَيْنِ أَبَداً لا أَقَلَّ مِنْ ذَلِكَ وَلا أَكْثَرَ قَالَ: فَمَا كَانَ بِأَسْرَعَ مِنْ أَنْ تَحَدَّرَ الدُّمُوعُ مِنْ جَوَانِبٍ لِحْيَتِهِ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَيَّ فَقَالَ: يَا ابْنَ أَبِي يَعْفُورٍ إِنَّ يُونُسَ بْنَ مَتَى وَكَلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ إِلَى نَفْسِهِ أَقَلَّ مِنْ طَرْفَةِ عَيْنِ فَأَحْدَثَ ذَلِكَ الذَّنْبَ؛ (یکی از اصحاب آن حضرت به نام ابن ابی یعفور نقل می کند که) امام(علیه السلام) دست هایش را به سوی آسمان بلند کرد و عرضه داشت: خداوندا! حتی به اندازهٔ یک چشم برهم زدن نیز مرا به خودم و امگذار، نه کمتر از آن و نه بیشتر از آن.
1) کافی، ج 1، ص 183، ح 7.
امام (علیه السلام) این سخن را گفت و به سرعت اشک ها از چشمانش بر محاسنش جاری شد، سپس به من نگاه کرد و فرمود: ای ابن ابی یعفور! خداوند یونس بن متی را کمتر از یک چشم برهم زدن به خودش واگذاشت و او آن گناه (ترک اولی) را انجام داد (و برای هدایت قومش پافشاری لازم را نکرد و آن سرنوشت دردناک برایش رقم خورد)». (1)
سپس امام سجاد (علیه السلام) در ادامۀ این بخش از دعای خود می افزاید: «اگر مرا به خلق خود واگذار کنی، آن ها با ترش رویی به من نگاه می کنند (و مرا خوار می سازند»؛ (وَإِنْ وَكَلْتَنِي إِلَى خَلْقِكَ تَجَهَّمُونِي).
«و اگر به خویشاوندانم واگذار کنی، مرا محروم می سازند و اگر محروم نکنند و چیزی بدهند، کم و ناچیز خواهد بود و منت طولانی بر من می نهند و مذمت و سرزنش بسیار خواهند کرد»؛ (وَإِنْ أَلْجَأْتَنِي إِلَى قَرَابَتِي حَرَمُونِي، وَإِنْ أَعْطَوْا أَعْطَوْا قَلِيلاً نَكِداً، وَمَنوا عَلَيَّ طَوِيلاً، وَذَمُّوا كَثِيراً).
واژۀ «تَجَهَّمُونِي» از مادۀ «جهم» (بر وزن فهم) به معنای ترش رویی و اخم کردن است.
واژهٔ «نکد» نیز در اصل به معنای شخصی است که به آسانی چیزی به کسی نمی دهد و اگر بدهد ناچیز و کم ارزش خواهد بود، لذا به هرچه که کم ارزش و ناچیز باشد، «نکد» گفته می شود.
البته روشن است که همۀ مردم ترش رو و اخمو نیستند و همۀ بستگان انسان نیز چنان صفاتی ندارند، بلکه منظور این است که گروهی این چنین اند و چه بسا انسان با آن گروه روبه رو شود، در نتیجه این سخن با کمک گرفتن از افراد صالح و بستگان پر محبت منافاتی ندارد.
1) کافی، ج 2، ص 581، ح 15. آن سرنوشت دردناک در قرآن مجید، سورۀ صافات، آیات 139 به بعد آمده است.
همچنین چه بسیار می شود که خود انسان با استفاده از عالم اسباب می تواند به مقصود خویش برسد و به این و آن نیاز نداشته باشد.
سپس امام (علیه السلام) در پایان این بخش، چهار درخواست دیگر از خداوند می کند: «خداوندا! تنها به فضل خود، مرا بی نیاز گردان و به عظمتت درجات مرا بالا ببر و روح تازه ای به من ببخش و به وسعت رحمتت دست مرا بگشا (و بی نیازم کن) و به وسیلۀ آنچه نزد توست، كفايتم فرما»؛ (فَبِفَضْلِكَ، أَللَّهُمَّ، فَأَغْنِنِي، وَبِعَظَمَتِكَ فَانْعَشْنِي، وَبِسَعَتِكَ، فَابْسُطُ يَدِي، وَبِمَا عِنْدَكَ فَاكْفِنِي).
واژهٔ «فانعشنی» از مادۀ «نعش» گرفته شده که پیش تر معنای آن را آوردیم و گفتیم که «نعش» در اصل به معنای بالا بردن است و به همین دلیل هنگامی که میت را در تابوت می گذارند و بلند می کنند به آن «نعش» گفته می شود، ولی سپس به هرگونه برافراشتن و بالا بردن و کمک کردن اطلاق شده است.
تمام این درخواست ها، در واقع به این باز می گردد که انسان حل شدن همۀ مشکلات خود را از خدا بخواهد و هرگونه توانایی را از او بطلبد تا مجبور نشود دست نیاز به سوی دیگران دراز کند. البته این درخواست، با تلاش و کوشش خود انسان که دستور داده شده، یا استفاده از کمک های متقابل دیگران منافاتی ندارد.
آنچه را که به من روزی داده ای و بخشش کرده ای و انعام فرموده ای، بر من مبارک بگردان (و برکاتت را در آن قرار ده) و مرا در تمام حالات محفوظ بدار و از عوامل نقصان دین و بدن حفظ کن و زشتی های اعمالم را پنهان فرما و از خطرات نگاه دار و در سایۀ رحمتت امان ده!
امام (علیه السلام) در این بخش از دعا تقاضاهای فراوان و متفاوتی از درگاه خداوند دارد و هر قسمت از آن، درخواستی را دنبال می کند.
در آغاز: چهار درخواست هماهنگ از خدا دارد: «خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و مرا از حسد رهایی بخش و از گناهان محفوظم دار و نیروی پرهیز از اعمال حرام به من عنایت کن و مرا نسبت به گناهان بی پروا مگردان»؛ (اللّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَخَلَّصْنِي مِنَ الْحَسَدِ، وَاحْصُرْنِي عَنِ الذُّنُوبِ، وَوَرِّعْنِي عَنِ الْمَحَارِمِ، وَلَا تُجَرِّثْنِي عَلَى الْمَعَاصِي).
این چهار درخواست همه مربوط به رهایی از گناهان است؛ ابتدا گناهی خاص، یعنی حسد و سپس گناهان به طور عام.
حقیقت «حسد» آرزوی زوال نعمت از دیگران است، خواه آن نعمت به خود او برسد یا نرسد و این از بدترین صفات رذیله است و بسیاری از جنایات در دنیا از آن سرچشمه می گیرد، حسد آثار نامطلوبی روی جسم و سلامت انسان دارد و افراد حسود معمولاً رنجورند و از نظر معنوی «حسد» نشانۀ کمبود شخصیت و ضعف ایمان است؛ زیرا حسود در واقع خود را ناتوان تر از آن می بیند که به مقام محسود برسد، لذا سعی می کند محسود را به عقب برگرداند و چنین کسی در عمل، به حکمت خداوند که نعمت هایی را به افرادی بخشیده، اعتراض دارد.
زشتی حسد به اندازه ای است که در حدیثی از امیرمؤمنان (علیه السلام) می خوانیم: «رَأْسُ الرَّذَائِلِ الْحَسَدُ؛ بدترین رذایل حسد است». (1)
در حدیث دیگری از رسول خدا (صلی الله علیه و اله) می خوانیم که فرمود: «با نعمت های خدا دشمنی نکنید. عرض کردند: ای رسول خدا! چه کسی با نعمت های خدا دشمنی می کند؟ فرمود: کسانی که نسبت به دیگران حسادت می ورزند». (2)
یکی از آثار خطرناک حسد این است که حسنات انسان را از بین می برد، همان گونه که در حدیثی از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) می خوانیم: «الْحَسَدُ يَأْكُلُ الْحَسَنَاتِ كَمَا
تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَبَ؛ حسد حسنات را می خورد، همان گونه که آتش هیزم را می خورد». (1)
همین مضمون به صورت شدیدتری از امام باقر و امام صادق (علیهما السلام) نقل شده است؛ می فرمایند: «إِنَّ الْحَسَدَ يَأْكُلُ الْإِيمَانَ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَبَ؛ حسد ایمان را می خورد همان گونه که آتش هیزم را می خورد». (2)
دلیلش نیز روشن است، زیرا حسد در واقع نوعی اعتراض به حکمت خداوند است.
کوتاه سخن این که حسد، هم جسم انسان را در هم می کوبد و هم روح و ایمان انسان را و در میان گناهان از این نظر نمونه است.
واژۀ «احصرنی» از مادۀ «حصر» (بر وزن نصر) در اصل به معنای «منع» است و حتى محاصره کردن نیز به همین معناست، یعنی اطراف کسی را گرفتن و جلوگیری از خروج او، بنابراین جملۀ «وَاحْصُرْنِي عَنِ الذُّنُوبِ» مفهومش این است که مرا از گناهان بازدار.
البته نه به این معنا که به اجبار جلوی مرا بگیر، بلکه توفیق عنایت کن که بتوانم گرد گناه نگردم، و اگر توفیق الهی نباشد در بسیاری از موارد انسان آلودۀ گناه می شود.
واژۀ «وَرِّعْنِي» از مادۀ «ورع» - همان گونه که پیش تر اشاره کردیم - به معنای شدّت پرهیز از گناه است و بعضی آن را مرحلهٔ بالاتر از تقوا می شمرند، مثلاً می گویند: «تقوا» به معنای پرهیز از گناهان است و «ورع»، هم پرهیز از گناهان است و هم شبهات. درواقع ورع مرحله ای است بالاتر از عدالت و پایین تر از عصمت.
بنابراین امام (علیه السلام) نخست، از خداوند توفیق برای پرهیز از گناه می طلبد و سپس توفیق برای مرحلۀ بالاتر، و پرهیز شدیدتر.
در روایات اسلامی به مسألۀ ورع اهمیت فوق العاده ای داده شده است؛ در حدیثی از پیغمبر اکرم (صلى الله عليه و اله) می خوانیم: «لِكُلِّ شَيءٍ أُسٌ وَأُرُّ الْإِيمَانِ الْوَرَعِ؛ هر چیزی اساسی دارد و اساس ایمان ورع است». (1)
در حدیث دیگری از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) می خوانیم که فرمود: «عَلَيْكَ بِالْوَرَعِ فَإِنَّهُ عَوْنُ الدِّينِ وَشِيمَةُ الْمُخْلَصِینَ؛ بر تو لازم است که ورع داشته باشی، زیرا به بقاء دین تو کمک می کند و روش بندگان مخلص است». (2)
دربارۀ اهمیت ورع و مراحل مختلف آن، در فقرۀ بیست و هفتم دعای بیستم (دعای مکارم الاخلاق) بحث کافی کردیم.
واژۀ «لا تُجَرِّثْنِي» از مادۀ «جرأة» به معنای بی باک بودن در برابر بعضی از امور است و این حالت در برابر گناه، مرحلۀ خطرناکی است، لذا امام (علیه السلام) عرضه می دارد: «خداوندا! مرا بر انجام گناه بی باک مگردان».
«ذنوب» جمع «ذنب» به معنای گناه است؛ در شرح دعای یازدهم، دربارۀ آن و تفاوتش با معصیت توضیح داده ایم.
سپس امام (علیه السلام) بعد از این چهار درخواست که همه دربارۀ پرهیز از گناهان بود، چند تقاضای دیگر از خداوند می کند، عرضه می دارد: «خداوندا! علاقۀ مرا به چیزی قرار ده که نزد توست و خشنودی مرا در چیزی قرار ده که از جانب تو به من می رسد»، (وَاجْعَلْ هَوَايَ فِيمَا عِنْدَكَ، وَرِضَايَ فِيمَا يَرِدُ عَلَيَّ مِنْكَ). (3)
بدیهی است کسی که عشق و علاقه اش به پاداش ها و مقام های الهی باشد و رضای خود را در رضای خدا ببیند، در مرحلهٔ عالی ایمان و تقوا قرار دارد و این مقام صالحان و مخلصین است.
خداوند در قرآن مجید دربارۀ گروهی از صادقان (کسانی که آنچه را دربارهٔ ایمان و عمل صالح می گویند انجام می دهند) می فرماید: «رَّضِيَ اللهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ»؛ «خداوند از آن ها خشنود است و آن ها نیز از او خشنودند؛ این همان رستگاری بزرگ است». (1)
سپس امام (علیه السلام) از خداوند دو تقاضای هماهنگ دیگر دارد: «خداوندا! آنچه را به من روزی داده ای و بخشش کرده ای و انعام فرموده ای، بر من مبارک بگردان (و برکاتت را در آن قرار ده)»؛ (وَبَارِكْ لِي فِيمَا رَزَقْتَنِي وَفِيمَا خَوَّلْتَنِي وَفِيمَا أَنْعَمْتَ بِهِ عَلَيَّ).
واژهٔ «بارک» از مادۀ «برک» (بر وزن درک) - همان گونه که در تفسیر دعای دوم (در جلد دوم) اشاره کرده ایم - در اصل به معنای سینهٔ شتر است و از آن جا که شتران هنگام ثابت ماندن در جایی سینۀ خود را به زمین می چسبانند، این ماده در مورد آن ها به کار می رود. سپس به معنای ثبوت و دوام و استقرار نعمت های الهی به کار رفته، و مال پر برکت مالی است که دوام دارد و آثار فراوانی از آن گرفته می شود.
«خوَّلتنی» از مادۀ «خَوَل» (بر وزن عمل) در اصل به معنای چیزی است که به سرپرستی، تدبیر و اداره کردن نیاز دارد و معمولاً به اموال و نعمت های گوناگونی که خداوند به انسان می بخشد، گفته می شود؛ بنابراین، مفهوم آن فراتر از مفهوم «رزقتنی» (به من روزی داده ای) می باشد.
1) مائده، آیۀ 119.
و جملۀ «فِيمَا أَنْعَمْتَ بِهِ عَلَيَّ» در واقع تفسیری است برای «رزقتنی» و «خوّلتنى» و شامل تمام نعمت های معنوی و مادی الهی می شود.
در آیات و روایات اسلامی اشارات پرمعنایی به اسباب برکت شده، از جمله در آیۀ 96 اعراف می خوانیم: «وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَىٰ آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِّنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ وَلَكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ»؛ «و اگر اهل شهرها و آبادی ها، ایمان می آوردند و تقوا پیشه می کردند، به یقین برکات آسمان و زمین را بر آن ها می گشودیم؛ ولی آن ها حق را تکذیب کردند؛ ما نیز آنان را به کیفر اعمالشان مجازات کردیم».
بنابراین، ایمان و تقوا سبب گشودن درهای برکت آسمان و زمین است و برعکس، کفر و بی تقوایی برکات را بر می چیند.
در حدیثی که در تحف العقول آمده است می خوانیم که امام امیرالمؤمنین (علیه السلام) خطاب به کمیل بن زیاد فرمود: «يَا كُمَيْلُ الْبَرَكَةُ فِي مَالِ مَنْ آتَى الزَّكَاةَ وَوَاسَى الْمُؤْمِنِينَ وَوَصَلَ الْأَقْرَبِينَ؛ اى کمیل! برکت در مال کسانی خواهد بود که زکات می پردازند و با مؤمنان (تنگدست) مواسات می کنند و صلۀ رحم به جا می آورند (و از اموال خود به آن ها کمک می کنند)».
در واقع برکت آن است که انسان حداکثر استفاده را از مال خود یا عمر خود و یا از سایر نعمت های الهی ببرد.
برعکس، کارهایی هستند که برکات الهی را از خانۀ انسان بر می چینند؛ در حدیثی از رسول خدا (صلی الله علیه و اله) می خوانیم: «أَرْبَع لا تَدْخُلُ بَيْتاً وَاحِدَةٍ مِنْهُنَّ إِلَّا خَرِبَ وَلَمْ يُعْمَرْ بِالْبَرَكَةِ: الْخِيَانَةُ وَالسَّرِقَةُ وَشُرْبُ الْخَمْرِ وَالزِّنَاءُ؛ چهار چیز است که در خانه ای
وارد نمی شود مگر این که آن را ویران می کند و برکات را از آن بر می چیند: خیانت، سرقت، شراب خواری و زنا». (1)
سپس امام (علیه السلام) در پایان این بخش در یک عبارت کوتاه، شش درخواست از خداوند می کند؛ عرضه می دارد: «خداوندا! مرا در تمام حالات محفوظ بدار و از عوامل نقصان دین و بدن حفظ کن و زشتی های اعمالم را پنهان فرما و از خطرات نگاه دار و در سایۀ رحمتت امان ده»؛ «وَاجْعَلْنِي فِي كُلِّ حَالاتِي مَحْفُوظاً مَكْلُوءاً مَسْئُوراً مَمْنُوعاً مُعَاذاً مُجَاراً).
واژۀ «مکلوء» از مادۀ «كِلاءَة» به معنای مراقبت و محافظت و زیر نظر گرفتن شخص یا چیزی است، بنابراین، «مکلوء» کسی است که مورد مراقبت و تحت حراست است.
«ممنوع» در این جا به معنای «محفوظ» است، یعنی شخص یا چیزی آسیب ها از او منع می شود.
واژۀ «مُعاذ» اسم مفعول از مادۀ «عوذ» در اصل به معنای پناه بردن به شخص یا چیزی برای حفظ از شرور و خطرات است.
«مجار» اسم مفعول از مادۀ «اجاره» است که به معانی مختلف آمده، از جمله به فریاد رسیدن، نجات دادن، پناه دادن و حفظ نمودن، که در معنا به یکدیگر نزدیک اند.
از آنچه تا این جا گفتیم این نکته روشن شد که این واژه های شش گانه در دعای امام (علیه السلام) اگرچه از نظر معنا قریب الافق هستند، ولی تفاوت هایی نیز با هم دارند و این بر تسلط امام (علیه السلام) بر واژه های مربوط به یک موضوع دلالت دارد و نهایت بلاغت حضرت را می رساند.
1) بحار الانوار، ج 72، ص 170، ح 2.
امام (علیه السلام) از خداوند تقاضا می کند که در تمام حالات خود مشمول این مفاهیم بازدارنده باشد و از شر هوای نفس و شیطان و دشمنان و معاصی و انواع گناهان محفوظ باشد.
أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَاقْضِ عَنِّي كُلَّ مَا أَلْزَمْتَنِيهِ وَفَرَضْتَهُ عَلَيَّ لَكَ فِي وَجْهِ مِنْ وُجُوهِ طَاعَتِكَ أَوْ لِخَلْقٍ مِنْ خَلْقِكَ وَإِنْ ضَعُفَ عَنْ ذَلِكَ بَدَنِي، وَوَهَنَتْ عَنْهُ قُوَّتِي، وَلَمْ تَنَلْهُ مَقْدُرَتِي، وَلَمْ يَسَعْهُ مَالِي وَلا ذَاتُ يَدِي، ذَكَرْتُهُ أَوْ نَسِيتُهُ.
هُوَ، يَا رَبِّ، مِمَّا قَدْ أَحْصَيْتَهُ عَلَيَّ وَأَغْفَلْتُهُ أَنَا مِنْ نَفْسِي، فَأَدِّهِ عَنِّي مِنْ جَزِيلٍ عَطِيَّتِكَ وَكَثِيرٍ مَا عِنْدَكَ، فَإِنَّكَ وَاسِعٌ كَرِيمٌ، حَتَّى لا يَبْقَى عَلَيَّ شَيْءٌ مِنْهُ تُرِيدُ أَنْ تُقَاصَّنِي بِهِ مِنْ حَسَنَاتِي، أَوْ تُضَاعِفَ بِهِ مِنْ سَيِّئَاتِي يَوْمَ أَلْقَاكَ يَا رَبِّ.
خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و مرا بر ادای آنچه از انواع طاعات ملزم به آن ساخته ای و به من تکلیف نموده ای موفق کن، یا آنچه برای بنده ای از بندگانت قرار داده ای، هرچند بدن من از انجام آن ناتوان شده و نيرويم سستی گرفته و قدرتم توانایی انجام آن را نداشته و مالم کفایت آن را نکرده و یا دستم از آن کوتاه شده است، چه آن را به خاطر داشته باشم یا فراموش کرده باشم.
پروردگارا! تمام این امور از چیزهایی بود که تو آن ها را دربارۀ من برشمرده ای و من خود از آن ها غفلت کرده ام، بنابراین من تقاضا می کنم که از عطای بزرگ خود و مواهب بسیاری که نزد توست، آن ها را از سوی من ادا کنی، زیرا تو گشاده دست و بزرگواری (و کسی مانند تو، از همه به این
امر سزاوارتر نیست)، و چنان کن که چیزی (از آن فرائض) بر عهدۀ من نماند که در روزی که تو را ملاقات می کنم (روز قیامت) با گرفتن حسناتم یا افزودن بر گناهانم آن ها را تقاص کنی.
امام (علیه السلام) در این قسمت از دعا از خداوند تقاضای مهمی دارد و آن این که آنچه وظیفۀ الهی او بوده و به هر دلیلی نتوانسته آن را انجام دهد، خداوند وسایل انجام آن را فراهم سازد؛ عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و مرا بر ادای آنچه از انواع طاعات ملزم به آن ساخته ای و به من تکلیف نموده ای موفق کن، یا آنچه برای بنده ای از بندگانت قرار داده ای، هرچند بدن من از انجام آن ناتوان شده و نیرویم سستی گرفته و قدرتم توانایی انجام آن را نداشته و مالم کفایت آن را نکرده و یا دستم از آن کوتاه شده است، چه آن را به خاطر داشته باشم یا فراموش کرده باشم»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَ اقْضِ عَنِّي كُلَّ مَا أَلْزَمْتَنِيهِ (1)وَفَرَضْتَهُ عَلَيَّ لَكَ فِي وَجْهِ مِنْ وُجُوهِ طَاعَتِكَ أَوْ لِخَلْقٍ مِنْ خَلْقِكَ وَإِنْ ضَعُفَ عَنْ ذَلِكَ بَدَنِي، وَوَهَنَتْ عَنْهُ قُوَّتِي، وَلَمْ تَنَلْهُ مَقْدُرَتِي، وَلَمْ يَسَعْهُ مَالِي وَلَا ذَاتُ يَدِي، ذَكَرْتُهُ أَوْ نَسِيتُهُ).
واژۀ «وهن» به معنای ضعف و سستی است، خواه در جسم باشد، یا در اراده و ایمان. اولی مانند سخن زکریا (علیه السلام) به پیشگاه خداست؛ عرض کرد: «رَبِّ إِنِّي وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّي وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْباً»؛ «پروردگارا! استخوانم سست شده و شعلۀ پیری
1) بعضی میان «الزام» و «فرض» این فرق را گذاشته اند که اولی شامل مستحبات می شود و دومی فقط ناظر به واجبات است ولی قرینه ای بر آن وجود ندارد. این احتمال نیز داده شده که اولی اشاره به الزام های تکوینی باشد و دومی تشریعی و این معنا نیز محتمل است که مترادف یکدیگر باشند.
سرم را فرا گرفته است (1)» و دومی مانند چیزی است که قرآن دربارۀ پیروان راستین انبیاء می گوید: «وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِي قَاتَلَ مَعَهُ رِيتُونَ كَثِيرٌ فَمَا وَهَنُوا لِمَا أَصَابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَمَا ضَعُفُوا وَمَا اسْتَكَانُوا وَاللهُ يُحِبُّ الصَّابِرِینَ»؛ «چه بسیار پیامبرانی که مردان الهی فراوانی به همراه آنان جنگیدند؛ آن ها هیچ گاه در برابر آنچه در راه خدا به آنان می رسید، سستی نکردند و ناتوان نشدند و تن به تسلیم ندادند؛ و خداوند استقامت کنندگان را دوست دارد». (2)
واژۀ «لم تنله» از مادهٔ «نیل» (بر وزن لیل) به گفتهٔ ارباب لغت به معنای رسیدن به مقصود و مطلوب است.
«مَقدُرَة» از مادۀ «قدرت» به معنای توانایی، شایستگی، استعداد و مانند آن است. این واژه گاهی به ضمّ «دال» خوانده شده و گاهی به فتح و گاهی به کسر.
بدیهی است که انسان در زندگی وظایف سنگینی در مقابل خداوند و خلق دارد، ولی گاهی توانایی انجام همۀ آن ها را پیدا نمی کند و این جاست که درمانده می شود و راه چاره می جوید. بهترین راه این است که دست به دعا بردارد و از خدا توان و قدرت و توفیق انجام آن را بطلبد.
از پیام هایی که این جمله از دعای امام (علیه السلام) دارد این است که انسان اگر از انجام وظايف الهی و مردمی اش ناتوان شد نباید خود را از آن معاف بداند،بلکه باید تلاش و کوشش کند و از خدا توفیق بطلبد که به هر اندازه توان دارد آن ها را انجام دهد.
نکتۀ دیگر این که امام (علیه السلام) تمام اسباب ناتوانی را در این عبارت خود بیان فرموده است، ضعف بدنی، ناتوانی روحی، عدم وجود اسباب، کمبود مالی و مانند آن. در واقع عذر خود را در پیشگاه خدا بیان می کند که براثر این کمبودها نتوانستم حق فرائض را ادا کنم، و توفیق ادای آن را از تو می طلبم.
در ادامه امام (علیه السلام) بر این تأکید دارد که اگر بعضی از فرائض را انجام نداده، بر اثر غفلت بوده، لذا دوباره از خداوند تقاضای عفو و گذشت و ادای آن ها را می کند: «پروردگارا! تمام این امور از چیزهایی بود که تو آن ها را دربارۀ من برشمرده ای و من خود از آن ها غفلت کرده ام»؛ (هُوَ، يَا رَبِّ، مِمَّا قَدْ أَحْصَيْتَهُ عَلَيَّ وَأَغْفَلْتُهُ أَنَا مِنْ نَفْسِى».
«بنابراین، (تقاضا می کنم که) از عطای بزرگ خود و مواهب بسیاری که نزد توست، آن ها را از سوی من ادا کنی، زیرا تو گشاده دست و بزرگواری (و کسی مانند تو، از همه به این امر سزاوارتر است)»؛ (فَأَدِّهِ عَنِّي مِنْ جَزِيلٍ عَطِيَّتِكَ وَكَثِيرِ مَا عِنْدَكَ، فَإِنَّكَ وَاسِعُ كَرِيمٌ).
واژهٔ «جزیل» از مادۀ «جزل» (بر وزن عزل) در اصل به معنای هیزم خشک و عطای فراوان آمده و به زمین پرسنگلاخ نیز گفته شده است، سپس به هر چیزی که فراوان باشد «جزیل» گفته می شود.
پیام دیگری که این سخن دارد این است که ممکن است ما بسیاری از تقصیرات خود را فراموش کنیم، ولی خداوند هرگز آن ها را فراموش نمی کند؛ همان گونه که در قرآن مجید دربارۀ گروهی از کافران آمده است: «يَوْمَ يَبْعَتُهُمُ اللهُ جَمِيعاً فَيْنَتِتُهُمْ بِمَا عَمِلُوا أَحْصَاهُ اللهُ وَنَسُوهُ»؛ «روز قیامت، خداوند همۀ آن ها را بر می انگیزد و از اعمالی که انجام دادند باخبر می سازد، اعمالی که خداوند حساب آن را نگه داشته، ولی آن ها فراموشش کردند». (1)
و در ادامۀ این سخن عرضه می دارد: «و چنان کن که چیزی (از آن فرائض) برعهدۀ من نماند که در روزی که تو را ملاقات می کنم (روز قیامت) با گرفتن حسناتم یا افزودن بر گناهانم آن ها را تقاص کنی»؛ (حَتَّى لا يَبْقَى عَلَيَّ شَيْءٌ مِنْهُ تُرِيدُ أَنْ تُقَاصَّنِي بِهِ مِنْ حَسَنَاتِي، أَوْ تُضَاعِفَ بِهِ مِنْ سَيِّئَاتِي يَوْمَ أَلْقَاكَ يَا رَبِّ).
1) مجادله، آیۀ 6.
واژهٔ «تقاص» در اصل از مادهٔ «قص» می باشد که بعضی از ارباب لغت، مانند فیروزآبادی در قاموس آن را به معنای «قطع» گرفته اند، لذا به قیچی «مقص» گفته می شود و بعضی دیگر آن را به معنای دنبالۀ چیزی را گرفتن و جستجو نمودن دانسته اند؛ به هر حال هنگامی که به باب «مفاعله» می رود به این معناست که کسی چیزی را از دیگری طلبکار باشد و به مقدار طلبش از مال او داده شود یا بردارد.
از این سخن به خوبی روشن می شود که انسان در روز قیامت اگر کارهای خلافی، به ویژه دربارۀ حقوق مردم دارد باید جبران کند و این جبران به دو روش خواهد بود: یا از حسنات او کم می شود و به نامۀ طلبکارش منتقل می گردد و یا اگر حسنات کافی برای این جبران ندارد، از سیئات و گناهان طلبکار بر می دارند و به نامۀ اعمال او می افزایند.
این معنا در روایات معصومین (علیهم السلام) دیگر نیز آمده است، از جمله روایتی که مرحوم کلینی در کافی از امیر مؤمنان علی (علیه السلام) دربارۀ ظلم ظالم نقل کرده، که درروز قیامت اگر حسناتی دارد از نامۀ اعمال او برداشته می شود و در نامۀ اعمال مظلوم ثبت می گردد و اگر حسناتی ندارد و مظلوم سیئاتی دارد، از آن سیئات برداشته می شود و در نامۀ اعمال ظالم ثبت می گردد (1). همچنین در روایتی دربارهٔ غیبت و مانند آن آمده است: «أُخِذَ مِنْ سَيِّئَاتِ صَاحِبِهِ فَزِيدَتْ عَلَى سَيِّئَاتِهِ». (2)
امام (علیه السلام) در بخش دیگری از این دعا درخواست های مهم دیگری را مطرح می کند، نخست عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و به من شوق و رغبت در عمل برای تو برای آخر تم قرار ده تا صدق و صفای آن عمل را
درون قلبم احساس کنم»؛ (أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَارْزُقْنِي الرَّغْبَةَ فِي الْعَمَلِ لَكَ لِآخِرَتِي حَتَّى أَعْرِفَ صِدْقَ ذَلِكَ مِنْ قَلْبِي). (1)
در اطاعت خداوند، مهم این است که از روی شوق و رغبت و هدف سرای آخرت باشد. بسیارند کسانی که خداوند را اطاعت می کنند، ولی هدفشان گشایش دنیای آن ها و روزی فراوان و یا رسیدن به مقاصد دنیوی دیگر است.
البته این اعمال چنانچه با قصد قربت انجام شود، صحیح و مطلوب است، اما چون هدف نهایی رسیدن به دنیاست، کم ارزش می باشد.
در قرآن مجید می خوانیم: «مَنْ كَانَ يُرِيدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِي حَرْثِهِ وَمَنْ كَانَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيَا نُؤْتِهِ مِنْهَا وَمَا لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ نَّصِيبٍ»؛ «کسی که زراعت آخرت را بخواهد، به کشت او فزونی می بخشیم (و بر محصولش می افزاییم)؛ و کسی که فقط کشت دنیا را بطلبد، بهره ای از آن به او می دهیم اما در آخرت هیچ بهره ای ندارد». (2)
البته این دربارۀ کسانی است که فقط هدف های دنیایی داشته و هیچ گونه هدف و برنامه ای برای آخرت نداشته باشند.
امیرمؤمنان علی (علیه السلام) عابدان و اطاعت کنندگان را به سه گروه تقسیم می کند: «انَّ الْعُبَّادَ ثَلاثَة قَوْمٌ عَبَدُوا اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ خَوْفاً فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْعَبِيدِ وَقَوْمٌ عَبَدُوا اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى طَلَبَ الثَّوَابِ فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْأُجَرَاءِ وَقَوْمٌ عَبَدُوا اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ حُبّاً لَهُ فَتِلْكَ عِبَادَةٌ الْأَحْرَارِ وَهِيَ أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ؛ عبادت کنندگان سه گروه اند: گروهی خداوند متعال را به دلیل ترس از عذاب (دوزخ) می پرستند، این عبادتِ بردگان است. گروهی خداوند متعال را برای به دست آوردن ثواب (در دنیا و آخرت) پرستش می کنند،
این عبادت اجیران است، و گروهی خداوند را تنها به خاطر عشق به او پرستش می کنند، این عبادت آزادگان است و برترین عبادت محسوب می شود». (1)
نکتۀ مهمی در این جاست و آن این که در مسألۀ «خلوص نیت»، افراد را به سه گروه تقسیم کرده اند: گروهی انگیزۀ عملشان تنها خداست و این برترین مراتب خلوص است. گروهی قصدشان خداست، اما در کنار آن، حل مشکلات دنیا را نیز از خدا می خواهند، مانند این که به جهاد می رود برای اعزاز دین اسلام، اما تمایل هم دارد که از غنائم بهره مند شود. این گونه عبادت نیز باطل نیست. و گروه سوم، هم نیت الهی دارند و هم دنیایی، ولی به این صورت که هر کدام نباشد، دیگری به تنهایی مؤثر نیست، و به تعبیر دیگر: از قبیل «توارد سببین بر مسبب واحد» است. این گونه نیات با اخلاص سازگار نیست و چنین عبادتی باطل است و بعضی از آیات قرآن که این دسته را از ثواب آخرت بی بهره می شمرد اشاره به همین است.
در حدیثی از پیغمبر اکرم (صلى الله عليه و اله) می خوانیم: «إِنَّمَا الْأَعْمَالُ بِالنِّيَّاتِ وَإِنَّمَا لِامْرِي مَا نَوَى فَمَنْ كَانَتْ هِجْرَتُهُ إِلَى اللَّهِ وَرَسُولِهِ فَهِجْرَتُهُ إِلَى اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَمَنْ كَانَتْ هِجْرَتُهُ لِامْرَأَةٍ يَتَزَوَّجُهَا أَوْ لِدُنْيَا يُصِيبُهَا فَهِجْرَتُهُ إِلَى مَا هَاجَرَ إِلَيْهِ؛ ارزش اعمال انسان، تنها برابر نیت و انگیزۀ اوست و سهم هر کس، تنها مطابق نیتی است که دارد. کسی که هجرتش برای خدا و پیغمبر باشد هجرت او به سوی خدا و پیغمبر (صلی الله علیه و اله) است و کسی که هجرتش برای زنی باشد که می خواهد با او ازدواج کند و یا چیزی از درآمد دنیا نصیبش شود، هجرتش به سوی همان چیز است». (2)
قابل توجه این که از کلام امام (علیه السلام) استفاده می شود که عبادات خالصانه آثار
نورانی اش را در قلب انسان می گذارد و با انجام آن انسان آرامش معنوی خاصی در قلب خود احساس می کند.
سپس می افزاید: «و چنان باشد که روح زهد در دنیایم بر من غلبه کند»؛ (وَحَتَّی يَكُونَ الْغَالِبُ عَلَى الزُّهْدَ فِي دُنْيَايَ).
واژهٔ «زهد» در اصل به معنای بی اعتنا و بی رغبت بودن نسبت به چیزی است و هنگامی که این واژه در متون شرعی به کار می رود، اشاره به بی اعتنایی به دنیا و اعراض از زرق و برق آن است و از این تعبیر امام (علیه السلام) استفاده می شود که اعمال خالصانه، انسان را نسبت به دنیا و زرق و برق آن بی اعتنا می سازد و میل او را به سرای آخرت و نعمتهایش روز به روز بیشتر می کند و غلبۀ این حالت بر انسان سبب می شود که از وسوسه های شیطان دور بماند و آلودگی به انواع گناهان را کم کند، زیرا بر اساس روایت معروف، حب دنیا سرچشمۀ انواع گناهان است (حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلّ خَطِيئَة). (1)
امیرمؤمنان علی (علیه السلام) - براساس نقل نهج البلاغه - زهد را به معنای وسیع تری تفسیر کرده، می فرماید: «أَيُّها النَّاسُ؛ الزَّهَادَةُ قِصَرُ الْأَمَلِ، وَالشُّكْرُ عِنْدَ النِّعَمِ، وَالتَّوَرُّعُ عِنْدَ الْمَحَارِمِ؛ ای مردم! زهد همان کوتاهی آرزوها، و شکر و سپاس در برابر نعمت ها، و پارسایی در مقابل گناهان است». (2)س
و در تعبیر پرمعنای دیگری می فرماید: «الزُّهْدُ كُلَّهُ بَيْنَ كَلِمَتَيْنِ مِنَ الْقُرْآنِ: قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ: «لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ، وَلا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ» وَمَنْ لَمْ يَأْسَ عَلَى الْمَاضِي، وَلَمْ يَفْرَحْ بِالْآتِي فَقَدْ أَخَذَ الزُّهْدَ بِطَرَفَيْهِ؛ تمام زهد در دو جمله از قرآن مجید آمده است: خداوند سبحان می فرماید: «تا برای گذشته تأسف مخورید و به آنچه در دست دارید دلبسته و شادمان نباشید»؛ بنابراین آنکس که برای گذشته تأسف
نمی خورد و به آینده (و آنچه در دست دارد) دلبستگی ندارد، هر دو طرف زهد (از آغاز تا پایان آن) را در اختیار گرفته است». (1)
سپس امام (علیه السلام) به سومین اثر عبادت های خالصانه اشاره می فرماید: «و اعمالم چنان خالص باشد که حسنات را از روی شوق (و عشق به تو) به جا آورم و از سيئات و گناهان از خوف و قهر تو در امان باشم»؛ (وَحَتَّى أَعْمَلَ الْحَسَنَاتِ شَوْقاً، وَآمَنَ مِنَ السَّيِّئَاتِ فَرَقاً وَخَوْفاً).
واژهٔ «فَرَق» (بر وزن شفق) به معنای شدت خوف و ترس است و به گفتهٔ راغب در مفردات، این ماده در اصل به معنای جدایی و پراکندگی است (مانند آنچه در آیۀ «فَالْفارِقاتِ فَرْقاً (2)» آمده است)، و از آن جا که در حال ترس شدید، نوعی پراکندگی در قلب انسان پیدا می شود به آن «فَرَق» گفته شده است.
قرآن دربارۀ منافقین می گوید: «وَيَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنَّهُمْ لَمِنْكُمْ وَمَا هُمْ مِنْكُمْ وَلَكِنَّهُمْ قَوْمٌ يَفْرَقُونَ»؛ «آن ها به خدا سوگند یاد می کنند که از شما هستند، در حالی که از شما نیستند؛ ولی آن ها گروهی هستند که می ترسند (و از ترس افشای اسرارشان دروغ می گویند)». (3)
به هر حال، اعمال خالصانه این بازتاب را در انسان دارد که انگیزۀ او در اطاعت پروردگار، شوق و عشق به اوست و در ترک سیئات، ترس و خوف از او، و انگیزه های مادی و اهداف دنیوی در قلب او راه ندارد.
سپس امام (علیه السلام) در آخرین تقاضای خود در این بخش از دعا عرضه می دارد: «(خداوندا!) نورانیتی به من بده تا با آن بتوانم در میان مردم گام بردارم و بتوانم در تاریکی ها به وسیلهٔ آن هدایت شوم و در پرتو آن از شک و شبهات رهایی یابم»؛
(وَهَبْ لِي نُوراً أَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ، وَأَهْتَدِي بِهِ فِي الظُّلُمَاتِ، وَأَسْتَضِيءُ بِهِ مِنَ الشَّلِّ وَالشُّبُهَاتِ).
این همان چیزی است که در قرآن مجید بارها به آن اشاره شده است؛ در یک جایی می فرماید: «أَوَمَنْ كَانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَّثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجِ مِنْهَا»؛ «آیا کسی که مرده بود، سپس او را زنده کردیم، [کافر بود و ایمان آورد] و نوری برایش قرار دادیم که با آن در میان مردم راه برود، همانند کسی است که در تاریکی هاست و از آن خارج نمی شود؟!». (1)
و در جایی دیگر می فرماید: «يَا أَيُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَّحْمَتِهِ وَيَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَيَغْفِرْ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ»؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! تقوای الهی پیشه کنید و به پیامبرش ایمان بیاورید تا بهره ای دو چندان از رحمتش به شما بدهد و برای شما نوری قرار دهد که با آن در میان مردم و در مسیر زندگی خود راه بروید و گناهان شما را ببخشد؛ و خداوند آمرزنده و مهربان است». (2)
جملۀ «أَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ» اشاره به این است که در میان مردم، افراد صالح و ناصالح وجود دارند، اگر انسان آن ها را درست نشناسد و در چنگال ناصالحان گرفتار شود، سرنوشتی تاریک خواهد داشت، ولی اگر نور الهی شامل حال انسان شود و دوست را از دشمن و دشمن را از دوست بشناسد، هرگز گرفتار نمی شود.
مراد از «نور» در این جمله از دعا و در آیات فوق، همان نور علم است که سبب می شود انسان حق را از باطل و محق را از مبطل بشناسد.
در روایات اسلامی نیز از رسول خدا (صلی الله علیه و اله) نقل شده که فرمود: «اتَّقُوا فِرَاسَةَ
الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ الله؛ از هوشیاری مؤمن بپرهیزید، زیرا او با نور خداوند (واقعیت ها را) می بیند». (1)
جملۀ «وَأَهْتَدِي بِهِ فِی الظُّلُمَاتِ» (به وسیلۀ این نور در میان امواج تاریکی ها راه خود را پیدا کنم و هدایت شوم) و همچنین جملۀ «وَأَسْتَضِيءُ بِهِ مِنَ الشَّكْ وَالشُّبُهَاتِ» (به وسیلهٔ این نور از شک و شبهه رهایی یابم) تأکیدی است بر آنچه در بالا گفته شد.
تفاوت «شک» با «شبهه» ممکن است این باشد که شک معمولاً مایۀ تحیّر و سرگردانی می شود، ولی شبهه ممکن است انسان را با خود همراه ساخته و گمراه کند.
به همین دلیل امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در خطبۀ 38 نهج البلاغه می فرماید: «وَإِنَّمَا سُمِّيَتِ السُّبْهَةُ شُبْهَةً لِأَنَّهَا تُشْبِهُ الْحَقَّ فَأَمَّا أَوْلِيَاءُ اللَّهِ فَضِيَاؤُهُمْ فِيهَا الْيَقِينُ وَدَلِيلُهُمْ سَمْتُ الْهُدَى وَأَمَّا أَعْدَاءُ اللَّهِ فَدُعَاؤُهُمْ فِيهَا الصَّلالُ وَدَلِيلُهُمُ الْعَمَى؛ شبهه، تنها از این جهت شبهه نامیده شده که شباهتی به حق دارد (هر چند در واقع باطل است)، اما دوستان خدا در برابر شبهات نور و چراغ راهشان یقین است و راهنمایشان سمت و مسیر هدایت، و امّا دشمنان خدا، دعوت کنندۀ آنان در شبهات همان ضلالت است و راهنمای آن ها کوردلی».
1) كافى، ج 1، ص 218، ح 3.
أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَارْزُقْنِي خَوْفَ غَمِّ الْوَعِيدِ، وَشَوْقَ ثَوَابِ الْمَوْعُودِ حَتَّى أَجِدَ لَذَّةَ مَا أَدْعُوكَ لَهُ، وَكَأْبَةَ مَا أَسْتَجِيرُ بِكَ مِنْهُ.
أَللَّهُمَّ قَدْ تَعْلَمُ مَا يُصْلِحُنِي مِنْ أَمْرِ دُنْيَايَ وَآخِرَتِي فَكُنْ بِحَوَائِجِي حَفِيّاً.
خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست، و ترس و اندوه از تهدیدهای عقاب آخرت و شوق ثواب وعده داده شده در قیامت را به من روزی کن تا لذت آنچه تو را برای آن می خوانم درک کنم و غم و اندوه مجازاتی را که به تو از آن پناه می برم دریابم .
خداوندا! تو از آنچه مایۀ صلاح من در امر دنیا و آخرتم می باشد آگاهی، بنابراین نسبت به حوائج من لطف و مهربانى كن (و صلاح دنيا و آخرت من را در اختیارم بگذار).
امام (علیه السلام) در بخش دیگری از این دعا چند چیز از خداوند تقاضا می کند؛ نخست عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و ترس و اندوه تهدیدهای عقاب آخرت و شوق ثواب وعده داده شده در قیامت را به من روزی کن تا لذت آنچه تو را برای آن می خوانم درک کنم و غم و اندوه مجازاتی را که از آن به تو پناه می برم، دریابم»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَارْزُقْنِي خَوْفَ غَمِّ الْوَعِيدِ وَشَوْقَ ثَوَابِ الْمَوْعُودِ حَتَّى أَجِدَ لَذَّةَ مَا أَدْعُوكَ لَهُ، وَكَابَةَ مَا أَسْتَجِيرُ بِكَ مِنْه).
واژۀ «غَم» در اصل به معنای پوشاندن است و به ابر «غمام» گفته شده چون آفتاب را می پوشاند و به حزن و اندوه «غم» گفته شده چون حالت سرور و شادمانی را در قلب انسان می پوشاند.
«وَعید» به معنای تهدید و عقاب و عذاب است. مصدر این واژه اگر «وعد» باشد به معنای وعده های خوب است و اگر «وعید» باشد به معنای وعده های شر.
واژهٔ «كَأبَةَ» و «كَآبَة» معنای مصدری دارد، یعنی حزن و اندوه شدید و بعضی از ارباب لغت آن را به معنای ناراحتی های درونی حاصل از غم و اندوه تفسیر کرده اند و بعضی گفته اند: اشاره به غم و اندوهی است که آثارش در چهرۀ انسان نمایان شود. البته این معانی به یکدیگر نزدیک اند، هر چند در ظاهر تفاوت هایی دارند.
روشن است که وقتی خوف و اندوه عذاب الهی در آخرت و شوق ثواب های موعودش در انسان عمیق شود، لذات دعاها را درک می کند و آثار اندوه از آنچه از آن به خدا پناه برده در وی ظاهر می شود، تا آن جا که گویی آتش دوزخ را با چشم می بیند و نعمت های بی شمار بهشتی را مشاهده می کند.
همان گونه که امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در خطبۀ متقین می فرماید: «فَهُمْ وَالْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا، فَهُمْ فِيهَا مُنَعَمُونَ، وَهُمْ وَالنَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا، فَهُمْ فِيهَا مُعَذِّبُونَ؛ پرهیزکاران واقعی به کسانی می مانند که بهشت را با چشم خود دیده و در آن متنعم اند، و همچون کسانی که آتش دوزخ را مشاهده کرده و در آن معذب اند». این یک نوع مکاشفهٔ باطنی است که بر اثر شوق بهشت و خوف از دوزخ در انسان پیدا می شود.
شاهد این سخن، حدیث معروفی است دربارۀ جوان با ایمانی در محضر پیغمبر (صلی الله علیه و اله)، که در کتاب های شریف کافی و بحارالانوار نقل شده است و آن این که:
امام صادق (علیه السلام) فرمود: روزی پیامبر (صلى الله علیه و اله) بعد از نماز صبح، چشمش به جوانی سافتاد که بسیار خواب آلود بود و اندامش نحیف و لاغر به نظر می رسید، و چشمانش فرو رفته بود؛ او را با نام صدا زد و فرمود: «كَيْفَ أَصْبَحْتَ يَا فُلان؟؛ حالت چگونه است؟». عرض کرد: «أَصْبَحْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مُوقِنا؛ صبح کردم ای رسول خدا (صلى الله علیه و اله) در حالی که به مقام یقین رسیده ام». رسول خدا (صلى الله علیه و اله) از این پاسخ صريح او متعجب شد و فرمود: «إِنَّ لِكُلِّ يَقِينِ حَقِيقَةٌ فَمَا حَقِيقَةُ يَقِينِكَ؟؛ هر یقینی نشانۀ روشنی دارد، نشانه روشن یقین تو چیست؟» عرض کرد: ای رسول خدا! نشانۀ آن این است که مرا در اندوهی عمیق فرو برده و به شب زنده داری روزه گرفتن روزها واداشته است و روح من به دنیا و آنچه در آن است بی اعتناست ... .
سپس افزود: «كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى أَهْلِ الْجَنَّةِ يَتَنَعَّمُونَ فِي الْجَنَّةِ وَيَتَعَارَفُونَ وَعَلَى الْأَرَائِكِ مُتَّكِثُونَ وَكَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى أَهْلِ النَّارِ وَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ مُصْطَرِخُونَ وَكَأَنِّي الْآنَ أَسْمَعُ زَفِيرَ النَّارِ يَدُورُ فِي مَسَامِعِي؛ گویی من اهل بهشت را می بینم که در آغوش بهشت متنعم اند و با گفت و گوهای دوستانه بر تخت ها تکیه زده اند، و گویی اهل دوزخ را می بینم که در آن معذب اند و فریاد می کشند و گویی الآن، صدای شعله های آتش در گوش من می پیچد». پیامبر اکرم (صلى الله علیه و اله) به یارانش فرمود: «هَذَا عَبْدُ نَوَّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ بِالْإِيمَانِ؛ این بنده ای است که خداوند قلب او را با نور ایمان روشن ساخته است». سپس فرمود: این حالت را حفظ کن، جوان عرضه داشت: در حق من دعا کن که خداوند شهادت در رکاب شما را برای من فراهم سازد! پیامبر (صلى الله علیه و اله) در حق او دعا کرد و طولی نکشید که در یکی از غزوات، همراه آن حضرت شرکت کرد. در آن غزوه ده نفر شهید شدند که دهمین آن ها این جوان بود. (1)
سپس امام (علیه السلام) در قسمت آخر این بخش از دعا این تقاضا را از خداوند
1) این حدیث را مرحوم کلینی در باب حقيقة الایمان (کافی، ج 2، ص 52، ح 2) آورده است. مرحوم علامه مجلسی نیز در بحار الانوار، جلد 67، صفحهٔ 174 از کتاب «محاسن»، این حدیث را نقل کرده است.
می کند: «خداوندا! تو می دانی آنچه را که مایۀ صلاح من در امر دنیا و آخرتم می باشد، بنابراین نسبت به حوائج من لطف و مهربانی کن (و صلاح دنیا و آخرت من را در اختیارم بگذار)». (أَللَّهُمَّ قَدْ تَعْلَمُ مَا يُصْلِحُنِي مِنْ أَمْرِ دُنْيَايَ وَ آخِرَتِي فَكُنْ بِحَوَائِجِي حَفِيَّا).
واژهٔ «دنیا» مؤنث «ادنی» به معنای نزدیک تر و پست تر است و از مادۀ «دُنُو» (بر وزن غلو) به معنای نزدیکی گرفته شده و این عالم را از این جهت دنیا می گویند که از عالم آخرت به ما نزدیک تر و از نظر ارزش پست تر است.
لذا در حدیثی که مرحوم صدوق در علل الشرایع آورده، از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) نقل شده است که فرمود: «إِنَّمَا سُمِّيَتِ الدُّنْيَا دُنْيَا لِأَنَّهَا أَدْنَى مِنْ كُلِّ شَيْءٍ وَسُمِّيَتِ الْآخِرَةُ آخِرَةً لِأَنَّ فِيهَا الْجَزَاءَ وَالثَّوَابَ؛ دنیا، دنیا نامیده شده برای این که ارزش آن از همه چیز کمتر است و آخرت، آخرت نامیده شده به این سبب که جزاء و ثواب (پرارزش) در آن جاست». (1)
واژهٔ «حفی» به سه معنا آمده است: گاهی به معنای عالم، همان گونه که در این آیۀ شریفه آمده است: «يَسْأَلُونَكَ كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِنْدَ اللَّهِ»؛ «از تو (دربارهٔ زمان وقوع آخرت) سؤال می کنند، چنان که گویی تو از زمان آن باخبری. بگو: «علمش تنها نزد خداست». (2)
گاهی به معنای اصرار در مطالبه و سؤال آمده است، مانند: «إِنْ يَسْأَلْكُمُوهَا فَيُحْفِكُمْ تَبْخَلُوا وَيُخْرِجْ أَضْغَانَكُمْ»؛ «هرگاه (خداوند) اموال شما را طلب کند و بر آن تأکید نماید، بخل می ورزید؛ و کینه و خشم شما را آشکار می سازد». (3)
و گاهی به معنای مهربان و پر محبت آمده است: «سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّي إِنَّهُ كَانَ بِي
حفياً»؛ «(ابراهیم به عمویش آزر گفت:) من به زودی از پروردگارم برای تو آمرزش می طلبم؛ چرا که او همواره نسبت به من مهربان بوده است». (1)
در این دعا (دعای مورد بحث امام (علیه السلام)) به معنای مهربان است، زیرا امام (علیه السلام) عرضه می دارد: تو همیشه نسبت به حوائج من مهربان و پرمحبت بودی، لذا از تو می خواهم آنچه مایۀ صلاح دنیا و آخرت من است برای من فراهم سازی.
در ضمن از کلام امام (علیه السلام) به خوبی استفاده می شود که انسان، هم باید در فکر اصلاح دنیا باشد و هم در فکر اصلاح آخرت، زیرا دنیا مقدمۀ آخرت است، لذا در حدیثی که مرحوم صدوق در کتاب من لا یحضره الفقیه آورده، می خوانیم: «لَيْسَ مِنَّا مَنْ تَرَكَ دُنْيَاهُ لِآخِرَتِهِ وَلا آخِرَتَهُ لِدُنْيَاهُ؛ کسی که دنیا را به خاطر آخرت ترک کند از ما نیست، همچنین کسی که آخرت را برای حفظ دنیایش ترک نماید». (2)
این حدیث در تحف العقول به صورت جامع تری از امام کاظم (علیه السلام) نقل شده است، فرمود: «اجْعَلُوا لِأَنْفُسِكُمْ حَظِّاً مِنَ الدُّنْيَا بِإِعْطَائِهَا مَا تَشْتَهِي مِنَ الْحَلَالِ وَمَا لا يَظْلِمُ الْمُرُوةَ وَمَا لَا سَرَفَ فِيهِ وَاسْتَعِينُوا بِذَلِكَ عَلَى أُمُورِ الدِّينِ فَإِنَّهُ رُوِيَ لَيْسَ مِنَّا مَنْ تَرَكَ دُنْيَاهُ لِدِينِهِ أَوْ تَرَكَ دِينَهُ لِدُنْيَاهُ؛ برای نفس خودتان بهره ای از دنیا قرار دهید، این گونه که آنچه از حلال دنیا تمایل دارد و مروت و شخصیت را برهم نمی زند و در آن اسراف نیست به او بدهید و از این طریق برای انجام امور دینی کمک بطلبید زیرا (از رسول خدا (صلی الله علیه و اله) روایت شده است: از ما نیست کسی که دنیا را به خاطر دینش ترک گوید و یا دینش را به خاطر دنیایش». (3)
امام (علیه السلام) در بخش دیگری از این دعا تقاضای مهم دیگری از پیشگاه خداوند می کند، عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آل محمد درود فرست و اگر من در برابر نعمت هایت در حال آسایش و سختی و تندرستی و بیماری، در شکرگزاری کوتاهی کرده ام، روح حق شناسی به من عطا کن تا در برابر همۀ این ها شاکر باشم
(زیرا همه از ناحیۀ توست و همه دارای مصلحتی است)»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَارْزُقْنِي الْحَقَّ عِنْدَ تَفْصِيرِي فِي الشُّكْرِ لَكَ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فِي الْيُسْرِ وَالْعُسْرِ وَالصِّحَّةِ وَالسَّقَمِ).
واژۀ «حق» به معنای واقعیتی است که قابل انکار نیست و این واژه، هم بر خداوند اطلاق می شود، هم بر دستورات او و هم بر مسائلی که دارای واقعیت است. و در این جا به معنای روح حق شناسی است.
واژۀ «سَقَم» (و «سَقم» و سقم») مصدر و به معنای بیماری یا طول بیماری است و بعضی گفته اند که این واژه به معنای بیماری های بدن انسان است و «مرض» اعم از بیماری های جسمی یا روحی و معنوی است، مانند بیماری نفاق که قرآن (بقره، آیۀ 10) از آن به عنوان «مرض» یاد کرده است.
بسیارند کسانی که هنگام روی آوردن نعمت ها، شکر و سپاس حق می گویند و هنگام سلب نعمت ها، زبانشان از شکر باز می ایستد یا هنگام سلامتی شاکرند و هنگام بیماری اگر معترض نباشند، حداقل ساکت هستند.
امام (علیه السلام) کاری کند که او همۀ آن ها را نعمت خدا بداند و در برابر همه شکرگزاری کند و اگر تا به حال در این زمینه کوتاهی کرده، او را ببخشد.
این معنا در دعای پانزدهم صحیفه صریح تر بیان شده است: امام (علیه السلام) عرضه می دارد: من نمی دانم کدام یک از این دو نعمت، صحت و سلامتی و بیماری و مرض برای من اولی است تا نخست شکر آن را به جا آورم.
می دانیم که بیماری ها و گرفتاری ها، گاهی امتحان الهی برای ترفیع درجات است و گاهی کفّارۀ گناهان و گاهی برای برانگیختن حس شکرگزاری در انسان، که همۀ این ها از نعمت های خداست. بنابراین اگر در شکر این ها کوتاهی کند، باید در پیشگاه خدا عذرخواهی نماید تا روح حق شناسی را در هر حال در خود زنده بدارد.
در قرآن مجید نیز خداوند به صبر کنندگان در برابر ناامنی ها، گرسنگی، آفات کشاورزی، از دست دادن سرمایه ها و دوستان و عزیزان بشارت می دهد و درود و رحمت بر آن ها می فرستد و این ها نشان می دهد که این حوادث دردناک در برابر صبر انسان به نعمت هایی تبدیل می شود. (1)
سپس امام (علیه السلام) به نتیجۀ این حالت (حالت حق شناسی در همه حال) اشاره کرده، عرضه می دارد: «خداوندا! چنان کن که من راحتی رضا و تسلیم و آرامش نفس را در برابر آنچه دربارۀ تو بر من لازم است، درون خود بیابم، خواه در حال خوف باشد یا امن، در حال خشنودی باشد یا خشم، و در زیان باشد یا سود»؛ (حَتَّى أَتَعَرَّفَ مِنْ نَفْسِي رَوْحَ الرِّضَا وَطْمَأْنِينَةَ النَّفْسِ مِنِّي بِمَا يَجِبُ لَكَ فِيمَا يَحْدُثُ فِي حَالِ الْخَوْفِ وَالْأَمْنِ وَالرّضَا وَالسُّخْطِ وَالضَّرِّ وَالتَّفْع).
واژۀ «روح» به معنای هرگونه چیزی است که مایۀ راحتی است و به تمام اموری که انسان را از ناملایمات رهایی می بخشد گفته می شود، ولی «روح» (بر وزن کوه) به معنای چیزی است که بدن به وسیلهٔ آن زنده است و هنگامی که از بدن بیرون رود، بدن می میرد.
واژۀ «طُمَأْنِينَةَ» از مادۀ «طَمَنَ» به معنای آرامش است و طمأنينۀ نفس یعنی آرامش خاطر.
واژۀ «سُخط» و «سَخَط» - همان گونه که در شرح دعای بیست و یکم گفته شد - هر دو به یک معناست و به گفتۀ راغب در مفردات، به معنای غضب و خشم شدید است.
امام (علیه السلام) در این بخش از دعا نتیج، حق شناسی در برابر حوادث خوب و بد، و مفید و زیان بخش را چنین بیان می کند که خداوندا! چنان حالتی به من بده که
1) بقره، آیات 155-157.
در برابر حالات مختلف ترس و امنیت، خشنودی و غضب، و زیان و منفعت و همۀ این ها راضی و تسلیم و دارای آرامش خاطر باشد.
این گونه تسلیم سبب می شود که انسان همیشه و در هر حال، شکرگزار خدا باشد و هرگز زبان به شکوه و شکایت نگشاید.
دربارۀ رضا و تسلیم در برابر قضای الهی و اهمیت آن و این که از مقامات مهم عارفین است و بدون آن انسان نمی تواند نام مؤمن حقیقی بر خود بگذارد، در شرح دعای چهاردهم شرح گسترده ای داده شد. (1)
1) به جلد سوم این کتاب، صفحه 381 تا 383 مراجعه شود.
امام (علیه السلام) در این بخش از دعا تنها یک درخواست از خداوند دارد و آن سلامت از حسد و در مقابل آن، داشتن حالت غبطه نسبت به نعمت هایی است که نصیب دیگران شده است؛ عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و سینه و قلب مرا از حسد سالم بدار تا نسبت به هیچ کس از خلق تو برای چیزی از فضل و نعمت تو حسد نورزم و هیچ نعمتی از نعمت هایت را برای احدی از خلقت در دین و دنیا و عافیت و تقوا و گشایش و آسایش نبینم مگر این که برای
خودم برتر از آن را به وسیلۀ تو و از تو بخواهم، خداوندا! تو یگانه ای و همتایی ندارى»؛ (أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَارْزُقْنِي سَلامَةَ الصَّدْرِ مِنَ الْحَسَدِ حَتَّى لا أَحْسُدَ أَحَداً مِنْ خَلْقِكَ عَلَى شَيْءٍ مِنْ فَضْلِكَ، وَحَتَّى لَا أَرَى نِعْمَةً مِنْ نِعَمِكَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ خَلْقِكَ فِي دِينٍ أَوْ دُنْيَا أَوْ عَافِيَةٍ أَوْ تَقْوَى أَوْ سَعَةٍ أَوْ رَخَاءٍ إِلَّا رَجَوْتُ لِنَفْسِي أَفْضَلَ ذَلِكَ بِكَ وَمِنْكَ وَحْدَكَ لا شَرِيكَ لَكَ).
منظور از سلامت صدر، سلامت قلب است که درون سینه قرار دارد و کانون احساسات می باشد و واژهٔ «حسد» همان گونه که بزرگان علمای اخلاق تألیف کرده اند، آرزوی زوال نعمت از دیگری است و نقطهٔ مقابل آن «غبطه» و «تنافس» است و آن این که چیزی همانند آن یا برتر از آن را از خدا برای خودش می طلبد بی آنکه زوال نعمت را برای دیگری بخواهد.
و از آن جا که این دعا را امام (علیه السلام) هنگام شدت و دشواری امور قرائت می کرد و یکی از عوامل شدت، حسد است، از خداوند توفیق ترک آن را تقاضا کرده است.
دربارۀ نکوهش حسد و گستردگی مفهوم آن و آیات و روایاتی که در ذم آن آمده است و تفاوت آن با «غبطه» و «تنافس» در شرح دعای هشتم (جلد سوم این کتاب، ص 60 به بعد) شرح کافی و وافی داده ایم و از بررسی آن روشن می شود که این رذیلۀ اخلاقی یکی از خطرناکترین رذایل است و می تواند سرچشمۀ انواع گناهان، دروغ و تهمت و اذیت و ایذاء و حتی گاهی سبب قتل شود، آن گونه که در داستان فرزندان آدم (علیه السلام) هابیل و قابیل آمده است. بنابراین انسان باید بیشترین تلاش و کوشش را در زدودن آثار حسد از روح و جان خود انجام دهد، وگرنه هرگز روی سعادت را نخواهد دید.
و همان گونه که در آن جا اشاره کرده ایم، گاهی حسد سرچشمۀ کفر و بی ایمانی و اعتراض به حکمت خداوند در مورد بندگانش می شود و این
خطری فوق العاده عظیم است. در این جا با ذکر دو حدیث (اضافه بر آنچه در آن جا آورده ایم) این بحث را پایان می دهیم.
در حدیثی که مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده، می خوانیم: «آفَةُ الدِّينِ الْحَسَدُ وَالْعُجْبُ وَالْفَخْرُ؛ آسيب دين (از سه چیز است:) حسد و خودبرتربینی و فخرفروشی». (1)
و در حدیث دیگری از رسول خدا (صلی الله علیه و اله) در همان کتاب می خوانیم که فرمود: «إِنَّ الْحَاسِدَ سَاخِط لِنِعَمِي صَاد لِقَسْمِيَ الَّذِي قَسَمْتُ بَيْنَ عِبَادِي وَمَنْ يَكُ كَذَلِكَ فَلَسْتُ مِنْهُ وَلَيْسَ مِنِّي؛ (خداوند فرموده است:) شخص حسود، دشمن نعمت های من است (که به دیگران داده ام) و همچنین تقدیر و تقسیمی که بین بندگانم کرده ام و کسی که این گونه باشد نه من از او هستم و نه او از من (هیچ گونه رابطه ای بین آن ها و خدا نیست)». (2)
قابل توجه این که «غبطه» و «تنافس» که نقطۀ مقابل حسد است، دو گونه می باشد: گاهی انسان شبیه همان نعمتی را که خدا به دیگری داده، تقاضا می کند و گاهی برتر از آن را. امام (علیه السلام) در این جا به حالت دوم اشاره کرده و برتر از آن را برای خود می طلبد.
این نکته نیز شایان دقت است که حسد گاهی بین افراد جامعه است و گاهی بین گروه ها؛ برای مثال: دو جناح یا دو گروه از جامعه نسبت به یکدیگر حسد می ورزند و هر کدام می خواهد افتخار و نعمت های دیگری را از بین ببرد و این بدترین نوع حسد است و شاید حدیث زیر اشاره به این باشد: «دَبَّ إِلَيْكُمْ دَاءُ الْأُمَمِ قَبْلَكُمْ الْحَسَدُ وَالْبَغْضَاءُ وَهِيَ الْحَالِقَةُ لَا أَقُولُ حَالِقَةَ الشَّعْرِ وَلَكِنْ حَالِقَةَ الدِّينِ وَالَّذِي نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ لا تَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى تُؤْمِنُوا وَلَنْ تُؤْمِنُوا
حَتَّى تَحَابُّوا؛ بیماری امت های پیشین در شما نفوذ کرده، از جمله حسد و عداوت و دشمنی که همه چیز را می تراشد، نمی گویم موی را از بدن می تراشد، بلکه می گویم دین را می زداید. سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست هرگز وارد بهشت نمی شوید مگر زمانی که ایمان بیاورید و هرگز ایمان نمی آورید مگر این که نسبت به یکدیگر محبت و دوستی داشته باشید (و حسد و عداوت را ترک کنید)». (1)
1) منية المريد، ص 324.
امام (علیه السلام) در بخش آخر این دعا به سراغ مطلبی می رود که محل ابتلاء همگان
است و آن لغزش ها و خطاهاست که از هر کسی ممکن است سر بزند و گاهی همين لغزش ها و خطاها سرچشمۀ گناهان بزرگ و حوادث دردناک می شود.
عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و محافظت از خطاها و مصون ماندن از لغزش ها را در امور مربوط به دنیا و آخرت و در حال رضا و غضب نصیبم فرما»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَارْزُقْنِي التَّحَفُّظَ مِنَ الْخَطَايَا، وَالْإِحْتِرَاسَ مِنَ الزَّلَلِ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ فِي حَالِ الرِّضَا وَالْغَضَبِ).
واژه «خطايا» جمع «خطا» به معنای کارهایی است که به امر خلافی منجر می شود.
و واژهٔ «احتراس» از مادۀ «حرس» (بر وزن ترس) به معنای نگه داشتن و حفظ کردن و «حارس» به معنای نگهبان است و جمع آن «حَرَس» (بر وزن قفس) می باشد.
«زَلَل» از مادۀ «زَلّ» (بر وزن حلّ) در اصل به معنای لغزیدن پاهاست، سپس کنایه از هرگونه خطا و گمراه شدن که از بی توجهی سرچشمه می گیرد، آمده است.
منظور از دنیا و آخرت در عبارت بالا، امور مربوط به دنیا و آخرت است، زیرا لغزش ها گاهی در امور مادی است و گاهی در امور معنوی و امام (علیه السلام) از خداوند درخواست محفوظ ماندن از همۀ انواع لغزش را می کند، آن هم در همۀ حالات چه حالت رضا باشد و چه خشم و غضب.
باید توجه داشت که «لغزش» به مواردی گفته می شود که انسان به عمد دنبال کاری نمی رود، ولی بی توجهی به اقدامات سرچشمهٔ آن می شود و این یکی از مشکلات زندگی انسان است که بسیاری از بی توجهی ها سرچشمۀ لغزش ها می شود، به ویژه در حال غضب.
و «خطایا» کارهای خلافی است که انسان آگاهانه انجام می دهد.
کلام امام (علیه السلام) در واقع این پیام را دارد: علاوه بر این که به عمد دنبال کار خلاف نروید، مراقب باشید لغزش ها نیز که ناشی از بی توجهی هاست شما را به آن سمت و سو نبرد.
از روایات اسلامی استفاده می شود که مؤمن چنان مراقب خویش است که کمتر گرفتار لغزش و زلل می شود؛ امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در خطبۀ معروف متقین که یکصد و ده صفت از اوصاف آن ها را بر می شمرد، می فرماید: «تَرَاهُ قَرِيباً أَمَلُهُ قَلِيلاً زَلَلُهُ؛ او را می بینی که آرزویش کوتاه و لغزش هایش کم است».
منظور از لغزش در دنیا این است که انسان - برای مثال - دوست یا شغلی را بدون مطالعه انتخاب کند و به واسطهٔ او گرفتار خسارت هایی شود و اگر لطف خداوند شامل حال انسان باشد از این لغزش ها مصون می شود.
و منظور از لغزش در آخرت این است که انسان براثر بی توجهی گرفتار گناهانی شود.
همان گونه که گفتیم، لغزش ها معمولاً از بی توجهی سرچشمه می گیرند و در روایات به اموری اشاره شده که منشأ لغزش می گردد و اگر پیش از انجام کارها دقت شود انسان از این لغزش ها مصون می ماند.
در حدیثی از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) می خوانیم: «التَّثَبُّتُ فِي الْقَوْلِ يُؤْمِنُ الزَّلَلِ؛ هرگاه انسان با مطالعه سخن بگوید از لغزش محفوظ می ماند». (1)
در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است: «الْفِكْرُ فِى الْأَمْرِ قَبْلَ مُلابِسَتِهِ يُؤْمِنُ الزَّلَلَ؛ فکر کردن پیش از انجام کارها انسان را از لغزش ها باز می دارد». (2)
در حدیث دیگری از همان امام (علیه السلام) می خوانیم: «مَعَ الْعَجَلِ يَكْثُرُ الزَّلَلُ؛ عجله و شتابزدگی سبب فزونی لغزش ها می شود». (1)
و باز هم در حدیثی از آن امام بزرگوار آمده است که فرمود: «إِيَّاكَ وَكَثْرَةَ الْكَلَامِ فَإِنَّهُ يُكْثِرُ الزَّلَلَ وَيُورِثُ الْمَلَلَ؛ از سخن گفتن بسیار بپرهیز، زیرا سبب لغزش فراوان می شود و نتیجۀ آن ملالت است». (2)
سپس امام سجاد (علیه السلام) در یک نتیجه گیری مثبت عرضه می دارد: «خدایا! چنان کن که من در حالات رضا و غضب یکسان باشم و در هر دو حال به طاعت تو عمل کنم و رضای تو را بر غیر آن مقدّم دارم، خواه دربارۀ دوستان باشد یا دشمنان»؛ (حَتَّى أَكُونَ بِمَا يَرِدُ عَلَيَّ مِنْهُمَا بِمَنْزِلَةٍ سَوَاءٍ، عَامِلاً بِطَاعَتِكَ، مُؤْثِراً لِرِضَاكَ عَلَى مَا سِوَاهُمَا فِي الْأَوْلِيَاءِ وَالْأَعْدَاءِ). (3)
قرآن مجید در این باره می فرماید: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ لِلَّهِ شُهَدَاءَ بِالْقِسْطِ وَلَا يَجْرِمَنَّكُمْ شَتَانُ قَوْمٍ عَلَى أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ»؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! همواره برای خدا قیام کنید و از روی عدالت گواهی دهید. دشمنی با جمعیتی، شما را به گناه و ترک عدالت نکشاند. عدالت پیشه کنید، که به پرهیزکاری نزدیک تر است، و از نافرمانی خدا بپرهیزید، که خداوند از آنچه انجام می دهید آگاه است». (4)
آری، مؤمنان حقیقی کسانی هستند که حقوق دوستان و دشمنان را به یک چشم بنگرند و در مورد همه عدالت را رعایت کنند.
قرآن حتی از این فراتر می رود و می گوید: اگر جایی رعایت حق به ضرر شما
باشد از آن غفلت نکنید: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ لِلَّهِ وَلَوْ عَلَىٰ أَنفُسِكُمْ أَوِ الْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِینَ»؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! همواره و همیشه قیام به عدالت کنید، برای خدا گواهی دهید، اگرچه به زیان شما، یا پدر و مادر و نزدیکانتان باشد!». (1)
سپس امام (علیه السلام) برای تأکید مطلبی که در جملۀ قبل آمده، عرضه می دارد: «(خداوندا! کاری کن آنچنان رضای تو را بر همه چیز مقدم دارم) که دشمنم از ظلم و جور من در حقش در امان باشد و دوستم از تمایل و جانبداری من نسبت به خودش»؛ (حَتَّى يَأْمَنَ عَدُوِّي مِنْ ظُلْمِي وَجَوْرِي، وَيَيْأَسَ وَلِيِّي مِنْ مَيْلِي وَانْحِطَاطِ هَوَايَ).
واژهٔ «انحطاط از مادهٔ «حط» (بر وزن خط) در اصل به معنای پایین آوردن چیزی است، مانند این که باری را از پشت حیوان بر زمین بگذاریم؛ سپس دربارهٔ هرگونه پایین آوردن به کار رفته و «انحطاط هوای» در این جا به معنای تمایل به چیزی پیدا کردن است.
به هر حال، این نهایت رعایت عدالت است که انسان دوست و دشمن را با یک چشم بنگرد و چنان رفتار کند که دشمنش نسبت به قضاوت و داوری او کاملاً احساس امنیت داشته باشد و دوستش نیز بداند که او هرگز گامی برخلاف حق برنخواهد داشت.
در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) می خوانیم که فرمود: امیرمؤمنان به عمر بن خطاب چنین فرمود: «ثَلاثُ إِنْ حَفِظْتَهُنَّ وَعَمِلْتَ بِهِنَّ كَفَتْكَ مَا سِوَاهُنَّ وَإِنْ تَرَكْتَهُنَ لَمْ يَنْفَعْكَ شَيْءٌ سِوَاهُنَّ قَالَ وَمَا هُنَّ يَا أَبَا الْحَسَنِ قَالَ إِقَامَةُ الْحُدُودِ عَلَى الْقَرِيبِ وَالْبَعِيدِ وَالْحُكْمُ بِكِتَابِ اللهِ فِي الرِّضَا وَالسَّخَطِ وَالْقَسْمُ بِالْعَدْلِ بَيْنَ الْأَحْمَرِ وَالْأَسْوَدِ فَقَالَ لَهُ عُمَرُ لَعَمْرِي لَقَدْ أَوْجَزْتَ وَأَبْلَغْتَ؛ سه چیز است که اگر آن ها را حفظ کنید و به آن ها
1) نساء، آیۀ 135.
عمل نمایید تو را از غیر آن بی نیاز می سازد و اگر آن را ترک کنید چیزی غیر از آن به تو سودی نمی بخشد. عمر گفت: ای ابوالحسن! آن سه چیز چیست؟ امام (علیه السلام) فرمود: اجرای حد دربارۀ نزدیکان و دیگران (به طور یکسان) و حکم بر طبق کتاب خدا در حالت خشنودی و غضب، و تقسیم عادلانه میان سفید و سیاه. عمر گفت: به جانم سوگند که مختصر گفتی و حق مطلب را ادا کردی». (1)
آخرین چیزی که امام (علیه السلام) در این دعا از خدا می خواهد، مطلب مهمی است، عرضه می دارد: «خداوندا! مرا از کسانی قرار ده که در حال وسعت و نعمت، تو را با اخلاص دعا می کنند، همانند دعای کسانی که هنگام اضطرار با اخلاص دعا می کنند»؛ (وَاجْعَلْنِي مِمَّنْ يَدْعُوكَ مُخْلِصاً فِي الرَّخَاءِ دُعَاءَ الْمُخْلِصِينَ الْمُضْطَرِّينَ لَكَ فِي الدُّعَاءِ).
کسانی که گرفتار مصیبت سختی می شوند، معمولاً رو به درگاه خداوند می آورند و از روی اخلاص او را می خوانند و دعا می کنند، همان گونه که قرآن مجید در آیۀ 65 سورۀ عنکبوت می فرماید: «فَإِذَا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوْا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ»؛ «هنگامی که سوار بر کشتی می شوند (و در وسط دریا گرفتار طوفان های سخت می گردند)، خدا را با اخلاص می خوانند و غیر او را فراموش می کنند؛ اما هنگامی که خدا آنان را به خشکی رساند و نجات داد، باز مشرک می شوند».
این گونه دعاها ارزش چندانی ندارد، زیرا موحد و مشرک، و مطیع و گنهکار به طور طبیعی در این گونه موارد رو به سوی درگاه خدا می آورند. مهم این است که انسان در حال وسعت و نعمت که گرفتار بلایی نشده رو به درگاه خدا بیاورد و با همان اخلاص خدا را بخواند، که مطابق روایات، این امر باعث می شود در حال بلا و اضطرار دعای او به اجابت برسد.
1) تهذيب الاحكام، ج 6، ص 227، ح 7.
مرحوم کلینی در جلد دوم کتاب شریف کافی در «کتاب الدعاء» بابی به عنوان تقدم در دعا آورده است. روایات این باب همه ناظر بر این است که انسان باید در حال نعمت و وسعت به درگاه خدا روی آورد و دعا کند تا در حال بلا دعایش مستجاب شود؛ از جمله در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) می خوانیم: «مَنْ تَخَوَّفَ مِنْ الان بَلاءِ يُصِيبُهُ فَتَقَدَّمَ فِيهِ بِالدُّعَاءِ لَمْ يُرِهِ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ ذَلِكَ الْبَلاءَ أَبَداً؛ کسی که از نزول بلایی بیم داشته باشد و پیش از گرفتار شدن به درگاه خدا برود و دعا کند، هرگز خداوند او را گرفتار آن بلا نمی کند». (1)
و در حدیث دیگری در همان باب از امام علی بن الحسین (علیه السلام) آمده است که فرمود: «الدُّعَاءُ بَعْدَ مَا يَنْزِلُ الْبَلاءُ لا يُنْتَفَعُ بِهِ؛ دعا کردن بعد از نزول بلا مفید نیست ». (2)
و از این سخنان شریف معلوم می شود که یکی از شرایط استجابت دعا این است که انسان تنها در گرفتاری ها به درگاه خدا روی نیاورد، بلکه در همه حال متوجه او باشد. البته ممکن است لطف خداوند نیز در این صورت شامل حالشان شود و دعایشان مستجاب گردد، ولی این در واقع نوعی استثناست.
امیرمؤمنان علی (علیه السلام) به کسی که تقاضای موعظه از او کرد، فرمود: «لا تَكُنْ مِمَّنْ يرْجُو الْآخِرَةَ بِغَيْرِ الْعَمَلِ ... يُعْجَبُ بِنَفْسِهِ إِذَا عُوفِيَ وَيَقْنَطُ إِذَا ابْتُلِيَ؛ إِنْ أَصَابَهُ بَلاءُ دَعَا مُضْطَراً وَإِنْ نَالَهُ رَخَاءٌ أَعْرَضَ مُعْتَرَاً ... ؛ از کسانی نباش که امیدی به نجات در سرای آخرت دارد، بی آن که عمل خوبی انجام دهد... و از کسانی نباش که هنگام عافیت از خود راضی است، ولی هنگام بلا مأیوس می شود، اگر بلایی به وی برسد همچون بیچارگان دست به دعا بر می دارد و اگر وسعت و آرامشی به او دست دهد با غرور از خدا روی گردان می شود».
سرانجام امام (علیه السلام) دعای خود را با این جمله که به منزلۀ علت برای درخواست های اخیر است به پایان می رساند: «خداوندا! تو محمود و ستوده ای و صاحب مجد و عظمتى»؛ (إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ).
«حمید» یعنی «محمود» و شخصی که صفاتش ستوده است.
«مجید» نیز از مادۀ «مجد» به معنای گستردگی شرافت و جلالت است و بعضی گفته اند: «مجید» کسی است که جامع صفات «جلیل»، «وهاب» و «كريم» باشد و این از صفاتی است که مخصوص ذات پاک پروردگار می باشد.
بدیهی است کسی که صفات عالی و برجسته دارد و دارای مجد و عظمت است، درخواست تقاضا کنندگان را به اجابت می رساند و دعای آن ها را بدون پاسخ نمی گذارد.
پروردگارا! اکنون که شرح و تفسیر این دعا به پایان می رسد از تو می خواهیم که ما را از هرگونه خطا و لغزش در هر حال حفظ کنی. از کسانی باشیم که در همه حال از حق طرفداری کنیم؛ دوست و دشمن را با یک چشم نگاه کنیم و در راحتی و آرامش همان گونه به درگاه تو روی آوریم که در حال اضطرار و پریشانی و گرفتاری.
وَكَانَ مِنْ دُعَائِهِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ)
إِذَا سَأَلَ اللَّهَ الْعَافِيَةَ وَشُكْرَهَا
از دعاهای آن حضرت است
که هنگام تقاضای عافیت از خداوند و شکر بر عافیت می خواند
همان گونه که از عنوان دعا معلوم می شود، تقاضای مهم امام (علیه السلام) در این دعا عافیت و سلامتی است؛ هم جسمی و هم روحی.
در بخش اول این دعا امام (علیه السلام) ده بار عافیت را با عبارات مختلف و زیبا از خداوند تقاضا می کند، آن هم عافیت در دنیا و آخرت.
در بخش دوم، روی نوع این عافیت تکیه فرموده است: عافیت کامل، کافی و شافی، عالی، عافیت در دنیا و آخرت و جامع از هر جهت.
سپس از آن جا که عافیت در صورتی کامل خواهد بود که با امنیت و آرامش همراه باشد، در بخش سوم این دعا امنیت و سلامت دینی و بدنی و بصیرت قلبی را از خدا تقاضا می کند.
و چون بسیاری از این امور با انجام عباداتی مانند حج و عمره و زیارت قبر
رسول الله (صلی الله علیه و اله) کامل می شود، از خدا تقاضا می کند که هر سال این توفیق را نصیبش فرماید.
سپس از آن جا که چنین نعمت های مهمی شکر پروردگار را می طلبد از خدا تقاضای توفیق شکرگزاری می کند.
در بخش دیگری از این دعا از خداوند تقاضا می کند که از شر همۀ اشرار، شر شیطان، شر سلاطین جور و شر هر صغیر و کبیر و هر دور و نزدیک و شر جن و انس و هر جنبنده ای در امان باشد و عافیت او به این وسیله کامل شود.
و سرانجام از خداوند تقاضا می کند که مکر مکاران و شر بدخواهان را از او دفع نماید، که به این وسیله عافیت از هر نظر کامل می شود.
امام (علیه السلام) در آغاز دعا - همان گونه که روش آن حضرت است - بر و محمد آل او درود می فرستد و سپس عافیت و سلامت را با تعبیرات ده گانه ای از خداوند تقاضا می کند:
نخست عرضه می دارد: «خداوندا! لباس عافیت را بر (تن و جان) من بپوشان»؛ (وَأَلْبِسْنِي عَافِيَتَكَ).
این تعبیر زیبایی است که عافیت به صورت لباسی باشد که تمام وجود انسان را بدون استثناء بپوشاند.
در تعبیر دوم عرضه می دارد: «عافیت خود را شامل تمام وجود من بفرما»؛ (وَجَلِّلْنِي عَافِيَتَكَ).
واژۀ «جللنی» از مادۀ «جلال» گرفته شده و برای آن چند معنا ذکر کرده اند: یکی، چیزی که موجب عظمت و بزرگی می شود؛ دیگری پوشاندن و فراگیر شدن است، همان گونه که گفته می شود: «جلل المطر الارض؛ باران تمام زمین را فرا گرفت و پوشاند». معنای دیگر این که «جلة» به معنای اشیاء آلوده است و حیوان جَلال را از این رو جلال می گویند که از مدفوع انسان تغذیه می کند، در نتیجه این واژه مشترک لفظی است و معانی متعدد دارد و اصراری نباید داشت که همۀ آن ها به یک معنا بازگردد؛ زیرا اشتراک لفظی در لغت عرب و سایر لغات معمول است.
و در این جا همان معنای پوشاندن همراه با عظمت اراده شده است؛ عرضه می دارد: «خداوندا! عافیت خود را بر تمام وجودم بپوشان».
سپس در سومین تقاضا عافیت را با عبارت پرمعنای دیگری از خدا تقاضا کرده، عرضه می دارد: «خداوندا! مرا در پناه عافیت خود، محفوظ بدار»؛ (وَحَصِّنِّي بِعَافِيَتِكَ).
«حصنی» از مادۀ «حصن» به جایی گفته می شود که به آسانی دسترسی به آن حاصل نمی شود و معادل آن در فارسی «قلعه» و «دژ» است؛ گویی عافیت دژی است که انسان می تواند در پناه آن محفوظ و مصون باشد.
در چهارمین تقاضا عرضه می دارد: «مرا با عافیت خود گرامی بدار»؛ (وَأَكْرِمْنِي بِعَافِيَتِكَ).
انگار عافیت، متاع گران بهایی است که برای گرامی داشتن افراد به آن ها داده می شود.
در پنجمین تقاضا عرضه می دارد: «مرا با عافیت خود بی نیاز فرما»؛ (وَأَغْنِنِي بِعَافِيَتِكَ).
روشن است که اگر سلامتی و عافیت باشد، گویی انسان همه چیز دارد و اگر از دست برود، همه چیز را از دست می دهد. بنابراین، عافیت سبب بی نیازی است.
در ششمین تقاضا عرضه می دارد: «عافیت خود را به عنوان صدقه به من ارزانی دار»؛ (وَتَصَدَّقْ عَلَيَّ بِعَافِيَتِكَ).
این تعبیر اشاره به این است که من به شدت نیازمند عافیت تو هستم و تو غنی و بی نیازی؛ آن را - هر چند به عنوان صدقه - به من ارزانی فرما! امام (علیه السلام) در این تعبیرهای بسیار متنوع، عافیت الهی، این هدیۀ بی قیمت را از خداوند تقاضا می کند.
در هفتمین تقاضا سخن از هبه و بخشش عافیت به میان آمده است: «(خداوندا!) عافیت خود را به من ببخش»؛ (وَهَبْ لِي عَافِيَتَكَ).
می دانیم که «هبه» در اصل، بخشش و تملیک چیزی است بدون عوض. اشاره به این که پروردگارا! من چیزی ندارم که در برابر این نعمت بزرگ عافیت، تقدیم ساحت مقدس تو کنم؛ تو آن را به عنوان هبه در اختیار من بگذار.
در هشتمین تقاضا تعبیر جالب دیگری در این زمینه دیده می شود؛ عرضه می دارد: «عافیت خود را بر من بگستران»؛ (وَأَفْرِشْنِي عَافِيَتَكَ).
گویی عافیت همچون فرشی است که انسان برای زندگی کردن به آن نیاز دارد و تا گسترده نشود، نمی توان کارهای معمولی روزانه و یا عبادت پروردگار را انجام داد و یکی از ضروریات زندگی انسان هاست.
سپس در نهمین تقاضا اصلاح عافیت را از خدا می طلبد که خود، موضوع مهمی است: «عافیت خود را برای من اصلاح كن»؛ (وَأَصْلِحْ لِي عَافِيَتَكَ).
بدیهی است که عافیت نیز می تواند آسیب پذیر باشد، خواه براثر بیماری یا
عوامل دیگر. اما هرگاه خدا آن را اصلاح کند و هیچ آسیبی به آن نرسد کاملا گوارا و کارساز است.
سرانجام در دهمین و آخرین تقاضا در این بخش از دعا عرضه می دارد: «میان من و عافیت خود در دنیا و آخرت، جدایی میفکن»؛ (وَلَا تُفَرِّقْ بَيْنِي وَبَيْنَ عَافِيَتِكَ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ).
بدیهی است که عافیت در دنیا به تنهایی کافی نیست، همان گونه که عافیت در آخرت به تنهایی آرام بخش نمی باشد، ولی هر گاه این دو با هم ضمیمه شود نهایت آرامش را به انسان می دهد.
امام (علیه السلام) فصاحت و بلاغت را در این بخش از دعا به نهایت رسانده است! عافیت و سلامت را که یک چیز هستند، با تعبیرات بسیار گوناگون که هرکدام ناظر به زاویه ای از زوایای آن است از خدا طلب می کند و جالب این که لفظ «عافیت» بدون ذکر ضمیر در تمام این فقرات ده گانه تکرار شده که نشانۀ اهمیت فوق العادۀ آن است.
هرگاه عافیت از دست برود، تمام برنامه های زندگی انسان به هم می ریزد، هم برنامه های معنوی و هم مادی و تا بازنگردد آن وضع نابسامان همچنان ادامه می یابد و معمولاً تا زمانی که عافیت وجود دارد انسان از این نعمت بزرگ غافل است و زمانی که همه یا بخشی از آن از دست برود متوجه اهمیت آن می شود.
حدیث معروفی از پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و اله) نقل شده است که فرمود: «نِعْمَتَانِ مَجْهُولَتَانِ الْأَمْنُ وَالْعَافِيَةُ؛ دو نعمت اند که قدر آن ها مجهول است (مگر زمانی که از دست بروند) امنیت و عافیت». (1)
البته آنچه مشهور است «نعمتان مجهولتان الصحة والأمان» می باشد، هرچند این تعبیر در منابع روایی نیامده، بلکه تعبیر بالا که مشابه آن است، آمده است.
1) روضه الواعظين و بصيرة المتعظين (فتال نیشابوری از علمای قرن پنجم)، ج 2، ص 472.
أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَعَافِنِي عَافِيَةً كَافِيَةً شَافِيَةً عَالِيَةً نَامِيَةً، عَافِيَةً تُوَلِّدُ فِي بَدَنِي الْعَافِيَةَ، عَافِيَةَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ.
وَامْنُنْ عَلَيَّ بِالصِّحَّةِ وَالْأَمْنِ وَالسَّلامَةِ فِي دِينِي وَبَدَنِي، وَالْبَصِيرَةِ فِي قَلْبِي، وَالنَّفَانِ فِي أُمُورِي، وَالْخَشْيَةِ لَكَ، وَالْخَوْفِ مِنْكَ، وَالْقُوَّةِ عَلَى مَا أَمَرْتَنِي بِهِ مِنْ طَاعَتِكَ، وَالْاجْتِنَابِ لِمَا نَهَيْتَنِي عَنْهُ مِنْ مَعْصِيَتِكَ.
خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و عافیتی کافی، شافی، عالی و عافیتی که پیوسته رشد کند به من عنایت کن، عافیتی باشد که در بدن من عافیت دنیا و آخرت را تولید کند.
و بر من منت گذار و صحت و امنیت و سلامت در دین و بدنم، بصيرت و معرفت در قلبم، نفوذ و تسلط در همۀ کارها، ترس و خوف از خودت، قوت و توان انجام طاعاتی که به من امر فرموده ای و اجتناب از گناهانی که مرا از آن نهی کرده ای عنایت کن.
امام (علیه السلام) در بخش قبل، از خداوند اصل عافیت را با عبارات گوناگون تمنا و تقاضا کرد، ولی در این بخش کیفیت عافیت را بیان می کند، عافیتی که دارای ویژگی های پنج گانۀ زیر باشد:
نخست عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و عافیتی کافی به من عنايت كن»؛ (أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَعَافِنِي عَافِيَةٌ كَافِيَةٌ).
منظور از «عافية كافية» عافیتی است که همه جانبه باشد و با داشتن آن به چیز دیگری نیاز نباشد.
در دومین تقاضا عافیت شافی از خداوند درخواست می کند؛ (شَافِيَةً).
روشن است که عافیتی مطلوب است که همۀ بیماری های انسان را شفا دهد و چیزی از بیماری های مادی و معنوی را باقی نگذارد.
در سومین تقاضا عافیت عالی از خدا می خواهد؛ (عَالِيَةً).
پیداست که عافیت درجاتی دارد، گاهی در سطح پایین است، گاهی متوسط و گاهی در سطح بالا. امام (علیه السلام) در این جا عافیت سطح بالا از خدا تقاضا می کند.
در چهارمین تقاضا عرضه می دارد: «عافیتی باشد که پیوسته رشد کند»؛ (نَامِيَةً).
یعنی عافیتی که در یک مرحله ثابت نماند، بلکه پی در پی رو به افزایش و رشد باشد که تمام وجود انسان را احاطه کند.
«عافیتی باشد که در بدن من عافیت دنیا و آخرت را تولید کند»؛ (عَافِيَةً تُوَلِّ بَدَنِي الْعَافِيَةَ، عَافِيَةَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ).
منظور از عافیت دنیا همان سلامت و تندرستی است و عافیت در آخرت، در امان بودن از عذاب الهی و هول محشر و رسوایی در برابر خلق و سرافکندگی در برابر خالق است.
جملۀ «عَافِيَةَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ» تفسیری است برای جملۀ «عَافِيَةٌ تُوَلِّدُ فِي بَدَنِي الْعَافِيَةَ»؛ نخست عرضه می دارد: در بدن من عافیتی قرار ده که موجب عافیت دنیا و آخرت شود.
چگونه عافیت در بدن موجب عافیت در آخرت می گردد؟ معلوم است،
انسان سالم می تواند عبادات را به نحو احسن انجام دهد و متصدی انواع کارهای خیر باشد، برخلاف شخص بیمار که نه عبادت درستی انجام می دهد و نه می تواند در کارهای عام المنفعه شرکت چشم گیری داشته باشد.
سپس امام (علیه السلام) در ادامۀ این بخش بار دیگر به مسألهٔ صحت و سلامت در دین و بدن بر می گردد و آن را همراه با امنیت درخواست می کند: «(خداوندا!) بر من منت گذار و صحت و امنیت و سلامت در دین و بدنم عنایت فرما»؛ (وَ امْنُنْ عَلَيَّ بِالصِّحَّةِ وَالْأَمْنِ وَالسَّلَامَةِ فِي دِينِي وَبَدَنِي).
آیا صحت و سلامت در این جا یک معنا دارند و تأکید است یا با هم تفاوت دارند؟ ظاهر این است که «صحة» در مقابل بیماری گفته می شود و «سلامة» در مقابل انواع آفات، بنابراین «سلامت» مفهوم گسترده تری از صحت دارد و امام (علیه السلام) هر دو را از خدا تقاضا می کند، لذا سلامت را دربارۀ دین و بدن هر دو به کار برده، در حالی که استعمال «صحة» در دین چندان مناسب به نظر نمی رسد.
و به دنبال این دو چندین تقاضا از خدا می کند که همۀ آن ها از آثار صحت و سلامت است، نخست عرضه می دارد: «بصیرت و معرفت در قلبم به من عطا فرما»؛ ( وَالْبَصِيرَةِ فِي قَلْبِي).
بصیرت گاهی جنبۀ ظاهری دارد و آن این است که انسان با چشم می تواند حقایق را ببیند، و گاهی جنبۀ قلبی دارد که می تواند حق و باطل را از هم جدا سازد و وسوسه های شیاطین جن و انس را درک کند و در راه های انحرافی گام نگذارد.
سپس نفوذ و تسلط در همۀ کارها را در پرتو عافیت و سلامت از خدا می خواهد؛ (وَ التَّفَاذِ فِي أُمُورِي).
در واقع این نفوذ و تسلط در کارها نتیجۀ سلامت و بصیرت است و بدون آن حاصل نمی شود.
سپس خشیت و خوف را از خداوند می طلبد؛ (وَالْخَشْيَةِ لَكَ، وَالْخَوْفِ مِنْكَ).
دربارۀ این که میان «خشیت» و «خوف» تفاوتی وجود دارد یا مترادف اند، دانشمندان تعبیرات مختلفی دارند، بعضی با صراحت گفته اند که هر دو به یک معناست و تکرار آن جنبۀ تأکید دارد، ولی بعضی مانند محقق طوسی - مطابق آنچه مرحوم شیخ بهایی در کتاب الاربعین خود نقل می کند - گفته اند: خوف معمولاً ناراحتی انسان از احتمال عقاب الهی به سبب ارتکاب گناهان و کوتاهی در طاعات است و این حالت برای اکثر مردم رخ می دهد، هرچند مراتب آن متفاوت است و مرتبۀ عالی آن تنها برای عدۀ کمی حاصل می شود.
اما «خشیت» حالتی است که هنگام درک عظمت خداوند و هیبت و جلالت او و ترس از محجوب ماندن از آن ذات پاک رخ می دهد و این حالت تنها برای کسانی حاصل می شود که به جلال کبریای حق آگاه بوده و حلاوت قرب او را چشیده باشند، لذا در آیهٔ 28 سورۀ فاطر می خوانیم: «إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ»؛ «تنها عالمان از خداوند خشیت دارند»؛ یعنی آن ها هستند که عظمت پروردگار و هیبت و جلالت او را درک می کنند و از لذت قرب او بهره می گیرند. (1)
راغب در کتاب مفردات سخنی شبیه به این دارد، می گوید: «خشیت» خوف و ترسی است که آمیخته با تعظیم باشد، و غالباً از علم سرچشمه می گیرد!
و آخرین چیزی که امام (علیه السلام) آن را به عنوان آثار سلامت و صحت و امنیت بیان می کند این است: «(خداوندا!) به من قوت و توان انجام طاعاتی را که به من امر فرموده ای و اجتناب از گناهانی را که مرا از آن نهی کرده ای عنایت کن»؛ (وَالْقُوَّةِ عَلَى مَا أَمَرْتَنِي بِهِ مِنْ طَاعَتِكَ، وَالْإِجْتِنَابِ لِمَا نَهَيْتَنِي عَنْهُ مِنْ مَعْصِيَتِكَ).
روشن است که اطاعت کامل و پرهیز از هرگونه گناه در صورتی حاصل می شود که انسان از صحت و سلامت و امنیت کامل برخوردار باشد.
1) رياض السالكين، ج 3، ص 130؛ اربعین شیخ بهایی، ص 107.
در حال بیماری، تکالیف یا ساقط می شود یا کمرنگ و بیشتر آن هایی را نیز که انسان انجام می دهد خالی از روح و نشاط لازم است. دربارۀ اهمیت عافیت و امنیت هرچه بگوییم کم است و تا انسان گرفتار نشود قدر آن ها را نمی داند.
أَللَّهُمَّ وَامْنُنْ عَلَيَّ بِالْحَجِّ وَالْعُمْرَةِ، وَزِيَارَةِ قَبْرِ رَسُولِكَ، صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَرَحْمَتُكَ وَبَرَكَاتُكَ عَلَيْهِ وَعَلَى آلِهِ، وَآلِ رَسُولِكَ عَلَيْهِمُ السَّلامُ أَبَداً مَا أَبْقَيْتَنِي فِي عَامِي هَذَا وَفِي كُلِّ عَامٍ، وَاجْعَلْ ذَلِكَ مَقْبُولاً مَشْكُوراً، مَذْكُوراً لَدَيْكَ، مَذْخُوراً عِنْدَكَ.
وَأَنْطِقْ بِحَمْدِكَ وَشُكْرِكَ وَذِكْرِكَ وَحُسْنِ الثَّنَاءِ عَلَيْكَ لِسَانِي، وَاشْرَحْ لِمَرَاشِدِ دِينِكَ قَلْبِي.
وَأَعِذْنِي وَذُرِّيَّتِي مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ، وَمِنْ شَرِّ السَّامَّةِ وَالْهَامَّةِ وَالْعَامَّةِ وَاللَّامَّةِ، وَ مِنْ شَرِّ كُلِّ شَيْطَانٍ مَرِيدٍ، وَمِنْ شَرِّ كُلِّ سُلْطَانٍ عَنِيدٍ، وَمِنْ شَرٌّ كُلِّ مُتْرَفٍ حَفِيدٍ، وَمِنْ شَرِّ كُلِّ ضَعِيفٍ وَشَدِيدٍ، وَمِنْ شَرِّ كُلِّ شَرِيفٍ وَوَضِيعٍ، وَمِنْ شَرِّ كُلِّ صَغِيرٍ وَكَبِيرٍ، وَمِنْ شَرِّ كُلِّ قَرِيبٍ وَبَعِيدٍ، وَمِنْ شَرِّ كُلِّ مَنْ نَصَبَ لِرَسُولِكَ وَلِأَهْلِ بَيْتِهِ حَرْباً مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ، وَمِنْ شَرِّ كُلِّ دَابَّةٍ أَنْتَ آخِذ بِناصِيَتِهَا، إِنَّكَ عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ.
خداوندا! بر من منت گذار با حج و عمره و زيارت قبر رسولت که درود و بركات و رحمتت بر او و بر آل او باد، در این سال و در هر سال، پیوسته تا زمانی که مرا باقی نگاه داشته ای، و آن را مقبول درگاهت و مقرون به شکر و جزای خیر و مورد توجه خاص خود و نزد خود ذخیره (براى يوم المعاد من) قرار ده.
و زبان مرا (به چهار چیز) گویا کن: به حمد، و شکر، و یاد خودت و ثناى نيكو بر تو، و قلبم را برای رسیدن به مقاصد دینت وسعت بخش.
از آن جا که حج و عمره و زیارت قبور معصومین (صلوات الله عليهم) از اطاعات مهم و از عوامل پرهیز از گناه است، امام (علیه السلام) بعد از آنی که اطاعت اوامر الهی و پرهیز از منهیات را از خدا خواسته، ناگاه به سراغ حج و عمره و زیارت قبور عصومین (علیهم السلام) می رود تا ثابت شود که این امور یکی از مصادیق مهم اطاعت پروردگار و پرهیز از گناهان اوست؛ عرض می کند: «خداوندا! بر من منت گذار با حج و عمره و زیارت قبر رسولت که درود و برکات و رحمتت بر او و بر آل او باد، و زیارت آل رسولت، در این سال و در هر سال، پیوسته تا زمانی که من در عالم حياتم»؛ (اللَّهُمَّ وَامْنُنْ عَلَيَّ بِالْحَجِّ وَالْعُمْرَةِ، وَزِيَارَةِ قَبْرِ رَسُولِكَ، صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَرَحْمَتُكَ وَبَرَكَاتُكَ عَلَيْهِ وَعَلَى آلِهِ، وَآلِ رَسُولِكَ عَلَيْهِمُ السَّلامُ أَبَداً مَا أَبْقَيْتَنِي فِي عَامِي هَذَا وَفِي كُلِّ عَامٍ).
واژۀ «حج» مصدر است و در اصل به معنای قصد کردن و به قول بعضی، قصد کردن امر مهم است به جاده «محجّه» گفته می شود چون انسان را به مقصودش می رساند و به دلیل و برهان «حجت» گفته می شود چون مقصود انسان را ثابت می کند.
ولی در شرع مقدس، «حج» به معنای قصد کردن زیارت خانۀ خدا با مراسم و آداب ویژه است، و «عمره» در اصل به معنای عمران و آبادی است و از آن جایی که زیارت خانۀ خدا با آن مراسم، هم محل را آباد می کند و هم انسان را، به آن «عمره» گفته شده است.
روایات فراوانی که دربارۀ اهمیت حج و عمره نقل شده، نشان می دهد که اگر امام (علیه السلام) به سراغ این دو مورد رفته، دلیل روشن دارد، و از جمله دعاهای معصومین (علیهم السلام) در تمام شب های ماه رمضان به ویژه در شب قدر، درخواست توفیق انجام حج و عمره بوده است، آن هم در ماهی که ماه قبول دعاهاست.
امام باقر (علیه السلام) در تفسیر آیۀ شریفۀ «فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ إِنِّي لَكُمْ مِنْهُ نَذِيرٌ مُّبِينٌ (1)» فرموده این است که معنای آن «حُجُوا إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ» است». (2)
در حدیث دیگری در کتاب شریف کافی از امام صادق (علیه السلام) آمده است: هنگامی که آدم (علیه السلام) از منا به سوی مکه بازگشت، فرشتگان او را ملاقات کردند و گفتند: «یا آدم! بر حجّك؛ اى آدم! حج تو مبرور و مقبول باد» سپس برای بیان اهمیت حج اضافه کردند: «أَمَا إِنَّا قَدْ حَجَجْنَا قَبْلَكَ هَذَا الْبَيْتَ بِأَلْفَيْ عَامٍ؛ آگاه باش که پیش از این که تو حج به جا آوری ما دو هزار سال است که حج بیت الله را انجام می دهیم». (3)
و در حدیث دیگری از امام صادق (علیه السلام) دربارۀ اهمیت زیارت قبر پیغمبر اکرم (صلى الله عليه و اله) می خوانیم: «قال رسول الله (صلى الله عليه و اله): مَنْ أَتَى مَكَّةَ حَاجًا وَلَمْ يَزُرْنِي إِلَى الْمَدِينَةِ جَفَوْتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَمَنْ أَتَانِي زَائِراً وَجَبَتْ لَهُ شَفَاعَتِي وَمَنْ وَجَبَتْ لَهُ شَفَاعَتِي وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ وَمَنْ مَاتَ فِي أَحَدِ الْحَرَمَيْنِ مَكَّةَ وَالْمَدِينَةِ لَمْ يُعْرَضُ وَلَمْ يُحَاسَبُ وَمَنْ مَاتَ مُهَاجِراً إلى اللهِ عَزَّ وَجَلَّ حُشِرَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَعَ أَصْحَابِ بَدْر؛ کسی که برای حج به مکه بیاید و مرا در مدینه زیارت نکند، من روز قیامت به او جفا خواهم کرد و کسی که قبر مرا زیارت کند شفاعتم برای او واجب می شود و کسی که شفاعتم برای او واجب شود بهشت برای او واجب خواهد شد و کسی که در یکی از این دو حرم مکه و مدینه از دنیا برود روز قیامت متعرض او نمی شوند و بدون حساب به بهشت می رود و کسی که در مسیر مهاجرت به سوی خداوند (و انجام مراسم حج و عمره) از دنیا برود، روز قیامت با اصحاب بدر محشور می شود». (1)
سپس امام (علیه السلام) به توفیق انجام حج و عمره قناعت نمی کند و عرضه می دارد: «(خداوندا!) آن را مقبول درگاهت قرار ده و مقرون به شکر و جزای خیر فرما و مورد توجه خاص خود قرار ده و آن را نزد خود ذخیره (برای یوم المعاد من) فرما»؛ (وَاجْعَلْ ذَلِكَ مَقْبُولاً مَشْكُوراً، مَذْكُوراً لَدَيْكَ، مَذْخُوراً عِنْدَكَ).
این صفات چهارگانه (مقبول، مشکور، مذکور و مذخور) اشاره به این است که عمل من از هر جهت کامل و شایسته باشد.
سپس امام (علیه السلام) از خدا تقاضا می کند: «زبان مرا به چهار چیز گویا کن: به حمد، و شکر، و یاد خودت و ثناى نیکو بر تو»؛ (وَ أَنْطِقْ بِحَمْدِكَ وَشُكْرِكَ وَذِكْرِكَ وَحُسْنِ الثَّنَاءِ عَلَيْكَ لِسَانِي).
تفاوت این امور چهارگانه روشن است: «حمد» یعنی ستایش کردن در برابر
1) کافی، ج 4، ص 548، ح 5.
کار یا صفت نیک اختیاری؛ «شکر» در اصل به معنای اعتراف به نعمت و قدردانی آن است که گاهی با قلب انجام می شود و گاهی با زبان و گاهی با عمل.
«ذکر خدا» همان یاد خداست که در هر حال مطلوب است و مطابق آنچه قرآن فرموده، مایهٔ اطمینان و آرامش قلب است «أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ (1)» و ذكر نيز گاهی با قلب، گاهی با زبان و گاهی با عمل است.
و منظور از «حُسن ثناء» این است که انسان خدا را ستایش نیکو کند که آن نیز با قلب و زبان و عمل انجام می شود.
اما این که می فرماید: زبان مرا گویا کن! مفهومش این نیست که به اجبار زبان من به این امور گردش کند، بلکه توفیقی ده که بتوانم زبان خود را به این امور گویا کنم و البته - همان گونه که گفتیم - شکر و ثناء و ذکر با زبان، یکی از مراحل این امور است.
و البته به زبان آوردن این امور سبب تشویق دیگران به انجام آن ها خواهد شد و درواقع یکی از مراحل امر به معروف محسوب می شود.
روشن است که ثنای الهی در هر حال مطلوب است، ولی «حُسن ثناء» مرحلهٔ عالی ثنای الهی است.
گاهی گفته می شود که حمد و ثناء به یک معناست و آن ستایش چیزی به سبب صفات برجسته است، ولی از بعضی تعبیرات اهل لغت استفاده می شود که «حمد» به معنای ستایش کردن اوصاف اختیاری است، در حالی که ثناء هم اختیاری را شامل می شود و هم غیر اختیاری را.
و در پایان این بحث عرضه می دارد: «قلبم را برای رسیدن به مقاصد دینت گشاده ساز»؛ (وَاشْرَحْ لِمَرَاشِدِ دِينِكَ قَلْبِي).
1) رعد، آیۀ 28.
واژۀ «مراشد» به گفتهٔ ارباب لغت به معنای مقاصد است و از ریشه «رشد» به معنای صلاح و راه یابی به مقصد و رسیدن به حقیقت است.
شکی نیست که «شرح صدر» به معنای جسمانی آن نیست و قلب انسان حالت خاص خود را دارد و گشاده و تنگ نمی شود بلکه منظور، حالتی معنوی است که وقتی انسان خواهان حقایق الهی و اطاعت پروردگار با شوق و علاقۀ خاص باشد گفته می شود که دارای شرح صدر است و اگر این گونه نبود گفته می شود که دارای ضيق صدر است.
قرآن مجید در آیۀ 22 سورۀ زمر می فرماید: «أَفَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ فَهُوَ عَلَى نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَيْلٌ لِلْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اللَّهِ أُوْلَئِكَ فِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ»؛ «آیا کسی که خدا سینه اش را برای اسلام گشاده است و بر فراز مرکبی از نور الهی قرار گرفته (همچون کوردلان گمراه است)؟! وای بر آنان که قلب هایی سخت دربرابر ذکر خدا دارند! آن ها در گمراهی آشکاری هستند».
«فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ وَمَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّمَا يَصَّعَدُ فِي السَّمَاءِ كَذَلِكَ يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ»؛ «کسی را که خدا بخواهد هدایت کند، سینه اش را برای پذیرش اسلام، گشاده می سازد؛ و کسی را که (به خاطر اعمال خلافش) بخواهد گمراه سازد، سینه اش را آن چنان تنگ می کند که گویا می خواهد به آسمان بالا رود؛ این گونه خداوند پلیدی را بر افرادی که ایمان نمی آورند قرار می دهد».
در حدیث پرمعنایی از پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و اله) می خوانیم که وقتی از آن حضرت معنای شرح صدر خواسته شد، فرمود: «إِنَّ النُّورَ إِذَا وَقَعَ فِي الْقَلْبِ انْفَسَحَ لَهُ وَانْشَرَحَ قَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ فَهَلْ لِذَلِكَ عَلامَة يُعْرَفُ بِهَا قَالَ التَّجَافِي عَنْ دَارِ الْغُرُورِ وَالْإِنَابَةُ إِلَى دَارِ الْخُلُودِ وَالْاِسْتِعْدَادُ لِلْمَوْتِ قَبْلَ نُزُولِ الْمَوْتِ؛ هنگامی که نور الهی در قلب انسان واقع شود قلب وسعت پیدا می کند و شرح صدر حاصل می شود.
عرض کردند: ای رسول خدا! آیا علامت و نشانه ای دارد که به وسیلۀ آن شناخته شود؟ فرمود: (آری) بی اعتنایی به دنیا و توجه به آخرت و آمادگی برای مردن قبل از نزول آن است». (1)
در بخش بعدی دعا، امام (علیه السلام) اشارۀ بسیار جامعی به تمام موجوداتی کرده که می توانند آسیب جسمی یا روحی به انسان برسانند، و دربارۀ خود و فرزندانش از شرّ همۀ آن ها به خدا پناه برده است. پیام روشنی که این بخش از دعا دارد این است که ای انسان! مراقب باش که دشمنان زیادی از جنّ و انس، صغير و كبير، حیوان و انسان داری و اگر مراقب آن ها نباشی گرفتار خواهی شد، هم خودت تلاش کن و هم به خداوند بزرگ پناه ببر.
عرضه می دارد: «(خداوندا!) من و فرزندانم را از شر شیطان رانده شدۀ درگاهت حفظ کن»؛ (وَأَعِذْنِي وَذُرِّيَّتِي مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّحِيمِ). (2)
این اولین و مهم ترین دشمن انسان است که باید همواره مراقب او بود و از شرّش به خدا پناه برد.
عرضه می دارد: خدایا! مرا از شرّ حیوانات نیش دار که نیش آن ها کشنده نیست، و حیواناتی که سم آن ها کشنده است، و شرور فراگیر و چشم زخم حفظ كن»؛ (وَمِنْ شَرِّ السَّامَّةِ وَالْهَامَّةِ وَالْعَامَّةِ وَاللَّامَّةِ).
«سامة» حيوانات نیش داری هستند که نیش آن ها کشنده نیست.
اما «هامة» حشرات و حیواناتی هستند که سم آن ها کشنده است.
«عامة» به معنای شرور فراگیر و «لامة» به معنای چشم زخم است.
سپس امام (علیه السلام) بار دیگر از شیطان سرکش به خدا پناه می برد: «مرا از شر هر شیطانی که سرکش است حفظ کن»؛ (وَ مِنْ شَرِّ كُلِّ شَيْطَانٍ مَرِيدٍ).
تفاوت این جمله با جملۀ اول که دربارۀ شیطان رجیم بود، روشن است: «شیطان رجیم» اشاره به ابلیس است و «كُلِّ شَيْطَانٍ مَرِيدٍ» اشاره به تمام شیاطین جن و انس می باشد که در برابر خدا سرکشی می کنند.
سپس عرضه می دارد: «مرا از شر هر سلطان بیدادگر محفوظ دار»؛ (وَمِنْ شَرِّ كُلِّ سُلْطَانٍ عَنِيدٍ).
«عنید» از مادۀ «عُنود» به معنای ظلم و ستم است.
روشن است که «سلطان عنید» تنها اشاره به سلاطین جور نیست، بلکه تمام کسانی که ستمگرند و بر انسان مسلط می شوند سلطان عنید محسوب می گردند. و به دنبال آن از شر تمام عیاشان اسراف گر به خدا پناه می برد: «(خداوندا!) مرا از شرّ هر شخص عیاش و هوس باز که گروهی در خدمت او هستند و سر بر فرمان او دارند، حفظ کن»؛ (وَمِنْ شَرِّ كُلِّ مُتْرَفٍ حَفِيدٍ ) .
واژهٔ «حفید» از مادهٔ «حَفْدٌ» به معنای اطاعت کردن سریع است، بنابراین «حفید» کسی است که پیروانی دارد که به سرعت خواسته های او را انجام می دهند و اگر به نوه ها «حفید» می گویند به این دلیل است که گوش به فرمان بزرگ ترها هستند و به سرعت خواسته های آن ها را انجام می دهند. با توجه به این که حفید در این جا در کنار «مترف» قرار گرفته به معنای کسانی است که به افراد عیاش و هوس باز کمک می کنند و خواسته های آن ها را انجام می دهند.
سپس امام (علیه السلام) نگاه عام و گسترده ای کرده، عرضه می دارد: «از شر هر ضعیف و قوی، و از شرّ هر شرافتمند و پست و از شرّ هر صغیر و کبیر و از شر هر فرد نزدیک و دور به تو پناه می برم» (وَ مِنْ شَرِّ كُلِّ ضَعِيفٍ وَشَدِيدٍ، وَمِنْ شَرِّ كُلِّ شَرِيفٍ وَوَضِيعِ، وَمِنْ شَرِّ كُلِّ صَغِيرٍ وَكَبِيرٍ، وَمِنْ شَرِّ كُلِّ قَرِيبٍ وَبَعِيدٍ).
این جمله به قدری فراگیر است که تمام کسانی را که می توانند به انسان آسیب برسانند شامل می شود.
واژهٔ «شریف» در این جا به معنای فرد با شخصیت نیست، بلکه فرد قدرتمند و صاحب نفوذ است، در مقابل «وضیع» که قدرتی ندارد.
و از آن جا که یکی از دشمنان خطرناک، ناصبان و دشمنان رسول خدا و اهل بیت او (علیهم السلام) هستند در ادامۀ سخن عرضه می دارد: «(خداوندا!) مرا از شرّ هر کسی که به عداوت و جنگ با پیامبرت و اهل بیتش برخاسته (و از بازماندگان آن ها) اعم از جن و انس حفظ كن»؛ (وَ مِنْ شَرِّ كُلِّ مَنْ نَصَبَ لِرَسُولِكَ وَلِأَهْلِ بَيْتِهِ حَرْباً مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ).
«نصب» در اصل به معنای برپاداشتن چیزی است، ولی «ناصبی» به کسانی گفته شده که آشکارا اظهار دشمنی با پیامبر یا اهل بیت او (علیهم السلام) می کنند و یا در مقابل آن ها به جنگ برمی خیزند و معمولاً به کسانی گفته می شود که بغض علی بن ابی طالب (علیه السلام) را در خود دارند و بیشتر آن ها بعد از جریان حکمین و خوارج به وجود آمدند، ولی دوام چندانی نیاوردند و تارومار شدند، هرچند اعتقاد آن ها هنوز در میان گروهی از به ظاهر مسلمانان وجود دارد. آن ها برخلاف منافقین که ضربات خود را پنهانی می زنند، آشکارا این کار را انجام می دهند.
و عجیب است! کسی که جان او مانند جان پیغمبر (صلی الله علیه و اله) است و آن حضرت او را در غدیر به جانشینی خود انتخاب کرد، و همه جا از فضائل او سخن می گفت، به دشمنی با او برخیزند! گرچه ناصبی شامل کسانی می شود که با شخص پیامبر (صلى الله علیه و اله) نیز دشمنی کرده اند.
جملۀ «مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ» نشان می دهد که حتی در میان طائفۀ جن کسانی هستند که بغض پیامبر و اهل بیت (علیهم السلام) را دارند.
سرانجام امام (علیه السلام) با یک تعبیر جامع و کلی خود را از شر هر جنبنده ای که
می تواند شرّ برساند، در پناه خدا قرار می دهد: «(خداوندا!) به تو از شر هر جنبنده (ی خطرناکی) که اختیار آن ها در دست توست پناه می برم، چرا که تو بر طریق مستقیم هستی( و می توانی همۀ این شرور را از ما دفع کنی)»؛ (وَ مِنْ شَرِّ كُلِّ دَابَّةٍ أَنْتَ آخِذ بناصِيَتِها، إِنَّكَ عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ).
این جمله در واقع برگرفته از آیۀ 56 سورۀ هود است: «مَّا مِنْ دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا إِنَّ رَبِّي عَلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ»؛ «هیچ جنبنده ای نیست مگر این که در قبضهٔ قدرت خداست، پروردگار من همواره بر صراط مستقیم است».
واژۀ «ناصیه» - همان گونه که پیشتر اشاره کردیم - در اصل به معنای موی جلوی سر است و اخذ ناصیه (گرفتن موی پیش سر) در جایی گفته می شود که بخواهند کسی را با قهر و غلبه به سوی کاری برند و کنایه از تسلط و غلبه بر چیزی است و از آن جا که وقتی موی جلوی سر انسان یا حیوانی را محکم بگیرند توانایی از او سلب می شود، این تعبیر کنایه از مقهور ساختن چنان شخصی است.
همان گونه که در ابتدای این بخش اشاره کردیم، امام (علیه السلام) با این کلام جامع و نورانی خود به این اشاره می فرماید که در مسیر سعادت انسان آفات و آسیب های زیادی وجود دارد که باید مراقب آن ها بود، از یکسو تلاش و کوشش کرد و از سوی دیگر باید خود را به خدا سپرد، زیرا بدون حفظ هدایت او به جایی نمی رسیم.
بنابراین، جادۀ انسان به سوی خدا پیچ و خم ها و دست اندازها و فراز و نشیب ها دارد که باید خود را برای عبور از آن آماده سازیم.
أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَمَنْ أَرَادَنِي بِسُوءٍ فَاصْرِفْهُ عَنِّي، وَادْحَرْ عَنِّي مَكْرَهُ، وَادْرَأْ عَنِّي شَرَّهُ، وَرُدَّ كَيْدَهُ فِي نَحْرِهِ.
وَاجْعَلْ بَيْنَ يَدَيْهِ سُدّاً حَتَّى تُعْمِيَ عَنِّي بَصَرَهُ، وَتُصِمَّ عَنْ ذِكْرِي سَمْعَهُ، وَتُقْفِلَ دُونَ إِخْطَارِي قَلْبَهُ، وَتُخْرِسَ عَنِّي لِسَانَهُ، وَتَقْمَعَ رَأْسَهُ، وَتُذِلَّ عِزَّهُ، وَتَكْسُرَ جَبَرُوتَهُ، وَتُذِلَّ رَقَبَتَهُ، وَتَفْسَخَ كِبْرَهُ، وَتُؤْمِنَنِي مِنْ جَمِيعِ ضَرِّهِ وَشَرِّهِ وَغَمْزِهِ وَهَمْزِهِ وَلَمْزِهِ وَحَسَدِهِ وَعَدَاوَتِهِ وَحَبَائِلِهِ وَمَصَابِدِهِ وَرَجِلِهِ وَخَيْلِهِ، إِنَّكَ عَزِيزِ قَدِيرٌ.
8 . و (خدايا!) بين من و او سدّى قرار ده به گونه ای که چشمانش را از من نابینا و گوشش را از یاد من ناشنوا و قلبش را از یاد من فرو بسته و زبانش را از ذکر من لال گردانی! با عمود قهر و انتقام بر سر دشمن بدخواه بكوب و عزت او را به ذلت تبدیل کن و جبروت و قدرت او را در هم شکن و گردنش را به ذلت فرود آر و تکبرش را از بین ببر، و مرا از تمام ضرر و زیان و شرّ و سعایت و بدگویی در ظاهر و باطن و حسد و عداوت و دام ها و وسائل صيد او و از سپاه پیاده و سوارۀ او امنیت عنایت فرما، تو شکست ناپذیر و توانایی.
از آن جا که می دانیم این دعا برای طلب عافیت و شکر این نعمت بزرگ است، امام (علیه السلام) در این بخش از دعا سراغ اموری می رود که بر ضد عافیت است و از خداوند تقاضای نفی آن ها را می کند.
عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آل محمد درود فرست و هرکس ارادۀ بدی دربارۀ من کند او را از من منصرف ساز و مکر او را از من قطع کن و شرّ او را از من دور فرما و ضررهای آشکار او را به خودش بازگردان»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَمَنْ أَرَادَنِي بِسُوءٍ فَاصْرِفْهُ عَنِّي، وَادْحَرْ عَنِّي مَكْرَهُ، وَادْرَأَ عَنِّي شَرَّهُ، وَرُدَّ كَيْدَهُ فِي نَحْرِهِ). آیا این چهار واژه (سوء و مكر و شر و كيد) هم معنا هستند یا با یکدیگر متفاوت اند؟
ظاهر این است که هرچند معانی آن ها نزدیک به هم است، ولی تفاوت هایی نیز دارند: «سوء» هر بدی را شامل می شود، «مکر» شروری است از حیله های پنهانی حاصل می شود، «شر» نقطهٔ مقابل هر خیری است و «کید» ضررهایی است که به طور آشکار و با استفاده از وسایل گوناگون به کسی می رسد.
«ادْحَرْ» از مادۀ «دحر» و «دحور» به معنای طرد کردن و دور افکندن و بیرون راندن است.
«وَادْرَأ» از مادۀ «درع» به معنای دفع کردن و زائل کردن است.
«کید» به معنای زیان رساندن آشکار است و به گفتۀ فروق اللغة «مکر» و «کید» از این نظر که هر دو با تدبر و برنامه ریزی انجام می شوند، یکسان اند، با این تفاوت که «کید» از «مکر» شدیدتر است.
این عبارت امام (علیه السلام) تمام انواع شروری را که از دیگری ممکن است به انسان برسد شامل می شود و اگر این ها دفع شود انسان در سلامت کامل خواهد بود.
تعبیر به «وَرُدَّ كَيْدَهُ فِي نَحْرِه» با توجه به این که «نحر» به معنای قسمت بالای سینه است و به گفتۀ بعضی محلی است که گردنبند در آن قرار می گیرد و از آسیب پذیرترین نقاط بدن است، بنابراین جملۀ «وَ رُدَّ كَيْدَهُ فِي نَحْرِهِ» مفهومش این است که او را به بدترین وجه با کید خود مجازات می کند.
سپس امام (علیه السلام) در جملۀ بعد می افزاید: «خدایا! بین من و او سدی قرار ده به گونه ای که چشمانش را از من نابینا و گوشش را از یاد من ناشنوا و قلبش را از ياد من فرو بسته و زبانش را از ذکر من لال گردانی»؛ (وَ اجْعَلْ بَيْنَ يَدَيْهِ سُدّاً حَتَّى تُعْمِي عَنِّي بَصَرَهُ، وَتُصِمَّ عَنْ ذِكْرِي سَمْعَهُ، وَتُقْفِلَ دُونَ إِخْطَارِي قَلْبَهُ، وَتُخْرِسَ عَنِّى لِسَانَهُ).
واژهٔ «سد» گاهی با ضم و گاهی با فتح خوانده می شود و هر دو به یک معناست و بعضی گفته اند: «سد» (با ضم) موانع طبیعی است و «سَد» (با فتحه) موانعی است که انسان ایجاد می کند و از آن جا که از خداوند چنین تقاضایی شده، با ضم باشد مناسب تر است.
امام (علیه السلام) در ادامۀ این سخن برای این که عافیتی را که از خدا طلب کرده کامل کند پنج تقاضای دیگر به خداوند عرضه می دارد: «خداوندا! با عمود قهر و انتقام بر سر دشمن بدخواه بکوب و عزت او را به ذلت تبدیل کن و جبروت و قدرت او را در هم شکن و گردنش را به ذلت فرود آر و تکبرش را از بین ببر»؛ (وَتَقْمَعَ رَأْسَهُ، وَتُذِلُّ عِزَّهُ، وَتَكْسُرَ جَبَرُوتَهُ، وَتُذِلُّ رَقَبَتَهُ، وَتَفْسَخَ كِبْرَهُ).
واژۀ «تَقْمَعَ» از مادۀ «قمع» در اصل به معنای عمود آهنین یا چوبینی است که برای مجازات کسی بر سرش می کوبند. این واژه در اصل معنای وسیعی دارد و هرگونه منع و پیشگیری و مهارکردن را شامل می شود، سپس به کار مخصوصی که با چوب یا عمود آهنین انجام می شود اطلاق شده است.
«جَبَرُوت» در اصل از «جبر» به معنای قهر و غلبه گرفته شده و اضافۀ و او و تاء اضافه ای است که به بعضی از مصادر داده می شود، مانند جبروت، رهبوت و ملکوت. بنابراین «جبروت» در این جا به معنای قدرت و قوت است.
آری، امام (علیه السلام) در این جا تقاضا می کند که پروردگارا! دشمن را سرکوب کن، عزت و قدرتش را بگیر، قهر و غلبۀ او را در هم بشکن، او را ذلیل و خوار کن و تکبرش را از بین ببر!
روشن است که دشمنی که گرفتار این امور شود هیچ قدرتی برای دشمنی کردن و کینه توزی و ظلم و رساندن ضرر و زیان نخواهد داشت و حتی یکی از این امور برای ذلت او کافی است تا چه رسد به این که همۀ این امور در او جمع باشد.
سرانجام امام (علیه السلام) تقاضای دیگری دربارهٔ چنین دشمنانی از خدا می کند: «و از تمام ضرر و زیان و شرّ و سعایت و بدگویی در ظاهر و باطن و حسد و عداوت و دام ها و وسایل صید او و از سپاه پیاده و سوارۀ او به من امنیت عنایت فرما»؛ (وَتُؤْمِنَنِي مِنْ جَمِيعِ ضَرِّهِ وَشَرِّهِ وَغَمْزِهِ وَهَمْزِهِ وَلَمْزِهِ وَحَسَدِهِ وَعَدَاوَتِهِ وَحَبَائِلِهِ وَمَصَايِدِهِ وَرَجِلِهِ وَخَيْلِهِ).
واژهٔ «ضر» به معنای هرگونه زیانی است که به کسی می رسد و بعضی از ارباب لغت گفته اند: «ضَرٌ» (به فتح ضاد) ضد نفع است و «ضُرّ» (به ضم ضاد) هرگونه ناراحتی است که به بدن کسی می رسد. ولی راغب در مفردات می گوید: «ضُرّ» عبارت است از کمبودهایی که به انسان دست می دهد، اعم از این که جنبهٔ بدنی داشته باشد، مانند نقصان عضو و انواع بیماری ها، یا جنبۀ روحی، مانند جهل، سفاهت و جنون و یا جنبه های دیگر مانند از بین رفتن مال و مقام و فرزندان؛ و «ایوب» گرفتار بسیاری از این ناراحتی ها شد».
تفاوت میان «غَمْزِ» و «هَمْز» و «لَمْزِ» این است که «غمز» اشاره با چشم و ابرو
به کسی است، اشاره ای که دلیل بر نقصان و عیب است؛ «همز» به معنای غیبت؛ و «لمز» به معنای عیب جویی است؛ بعضی هم گفته اند که «همز» عیب جویی با زبان است و «لمز» عیب جویی با چشم و اشاره و بعضی نیز معتقدند که هر سه به یک معنا هستند.
واژۀ «حَبَائِل» به معنای دام هاست و مفرد آن «حبالة» است و در اصل از «حَبْل» به معنای طناب گرفته شده است. «مصائد» یا «مصاید» نیز جمع «مصید» به معنای مطلق آلات صید است (در کتاب العین آمده است که «مصايد» جمع «مصيده» به معنای آلات صید است).
«رجل» (بر وزن نخل) جمع «راجل» یعنی لشکر پیاده یا پیاده نظام و واژهٔ (رَجِل) مفرد است و به همان معنا می باشد.
به هر حال امام (علیه السلام) به تمام راه های نفوذ بدسیرتان و خرابکاران در انسان (ضمن یازده تعبیر) اشاره کرده و از خدا دفع شر آن ها را در تمام این راه ها تقاضا می کند.
از نکات مهمی که در این دعا دیده می شود جامعیت آن از نظر عوامل فساد است؛ هر عامل فسادی که عافیت مادی و معنوی انسان را به خطر بیندازد در این دعا آمده و امام (علیه السلام) دفع همۀ آن ها را از خداوند تقاضا می کند، و این جامعیت یکی از فنون بلاغت محسوب می شود. چه بسیارند افرادی که دفع شر دشمنان را می خواهند، ولی تنها به یکی دو جنبۀ آن اشاره می کنند، ولی امام (علیه السلام) در این دعا تمام جنبه ها را بیان می فرماید؛ دام ها و فنون بدگویی و حسد و عداوت و لشکر پیاده نظام و سواره نظام دشمن ذکر شده، به طوری که شاید نتوان شرّ و فساد دیگری را پیدا کرد.
سرانجام امام (علیه السلام) در پایان این دعا در یک جملۀ کوتاه و پر معنا عرضه می دارد: «تو شکست ناپذیر و توانایی»؛ (إِنَّكَ عَزِيزِ قَدِيرٌ).
بدیهی است که خداوند توانا که هیچ چیز نمی تواند بر ارادۀ او غلبه کند می تواند به تمام درخواست ها پاسخ بگوید و همۀ این دعاها را به اجابت برساند.
خداوندا! همۀ ما را از شرّ فاسدان و مفسدان، شرّ شيطان و عوامل او و شرّ انسان های شرور حفظ کن تا بتوانیم خالصانه و مخلصانه به اطاعت تو بپردازیم، هر چند می دانیم دنیا خالی از این شرور نیست و هر کسی به نحوی با یک یا چند مورد آن درگیر و در حال امتحان دادن است.
وَكَانَ مِنْ دُعَائِهِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ)
لِأَبَوَيْهِ عَلَيْهِمَا السَّلامُ
از دعاهای آن حضرت است
که دربارۀ پدر و مادر خود می فرمود
حق پدر و مادر از مهم ترین حقوق هاست. در قرآن مجید کراراً به آن اشاره، بلکه تصریح شده است. برای ادای این حق کمترین کاری که می توان کرد دعا در حق آن هاست، همان برنامه ای که امام (علیه السلام) در این دعا دنبال کرده است.
أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَرَسُولِكَ، وَأَهْلِ بَيْتِهِ الطَّاهِرِينَ، وَاخْصُصْهُمْ بِأَفْضَلِ صَلَوَاتِكَ وَرَحْمَتِكَ وَبَرَكَاتِكَ وَسَلَامِكَ.
وَاخْصُصِ اللَّهُمَّ وَالِدَيَّ بِالْكَرَامَةِ لَدَيْكَ، وَالصَّلاةِ مِنْكَ، يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.
خداوندا! بر محمد، بنده ات و رسولت و (همچنین) بر اهل بيت طاهرين او درود فرست و بهترين صلوات و رحمت و بركات و سلامت را مخصوص آن ها گردان.
خداوندا! پدر و مادرم را مخصوص کرامتی نزد خودت و رحمت از سوی خودت فرما ای برترین رحم کنندگان!
امام (علیه السلام) در این دعا نهایت تلاش و کوشش را جهت دعا برای پدر و مادرش انجام داده، و به جزئیاتی اشاره کرده که از توان و تصوّر افراد عادی خارج است، و در یک عبارت کوتاه، هیچ گونه دعایی نبوده که به آن اشاره نفرموده باشد.
نخست عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد، بنده ات و رسولت و (همچنین) بر اهل بیت طاهرین او درود فرست»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَرَسُولِكَ، وَأَهْلِ بَيْتِهِ الطَّاهِرِينَ).
بارها گفته ایم که ذکر صلوات قبل از دعاها به این دلیل است که همراهی
درخواست ها با آن سبب اجابت دعا می شود، زیرا به یقین، خداوند تقاضای درود بر پیغمبر اکرم (صلى الله عليه و اله) را می پذیرد و دعایی که همراه آن باشد نیز پذیرفته می شود.
در این جا به جای صلوات معمول، تعبیر «عبدک و رسولک» اضافه شده و همچنین به جای «وآله» «و اهل بيته الطاهرین» آمده است که هر دو تعبیر، صلوات بر پیغمبر و خاندانش را جامع تر و کامل تر می کند.
سپس به همین نیز قناعت نکرده، عرضه می دارد: «بهترین صلوات و رحمت و برکات و سلامت را مخصوص آن ها گردان»؛ (وَ اخْصُصْهُمْ بِأَفْضَلِ صَلَوَاتِكَ وَرَحْمَتِكَ وَبَرَكَاتِكَ وَسَلامِكَ).
«بركة» به معنای دوام و استمرار خیرات و افزایش آن است و «سلام» یعنی سلامت و رهایی از ناراحتی ها و ناامنی ها.
در این عبارت به چهار چیز اشاره شده است: «صلوات، رحمت، بركات و سلام»، ذکر رحمت بعد از صلوات ممکن است از باب تأکید باشد، ولی بعضی گفته اند که صلوات اشاره به مدح و ثنای الهی و لطف و مغفرت اوست، در حالی که رحمت به انواع نعمت های مادی و معنوی در دنیا و آخرت اشاره دارد.
این احتمال نیز وجود دارد که ذکر رحمت بعد از صلوات از قبیل ذکر عام بعد از خاص باشد؛ صلوات، رحمت ویژه و فوق العاده است و رحمت، رحمت عام است.
منظور از «بركات» بقاء انواع نعمت ها و مواهب الهی و افزایش آن هاست و «سلام» (به معنای سلامت) یکی از مصادیق آن می باشد، بنابراین از قبیل ذکر خاص بعد از عام است.
آن گاه امام (علیه السلام) در ادامۀ این تقاضا عرضه می دارد: «خداوندا! پدر و مادرم را مخصوص کرامت و عزت نزد خودت فرما و همچنین رحمت خود را شامل
حال آن ها گردان، ای برترین رحم کنندگان»؛ (وَ اخْصُصِ اللَّهُمَّ وَالِدَيَّ بِالْكَرَامَةِ لَدَيْكَ، وَالصَّلَاةِ مِنْكَ، يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ).
واژۀ «واخصص» از مادۀ «خصوص» به معنای دادن چیزی به کسی است، در حالی که به دیگران نداده است.
«كرامة» نیز به معنای عزت، منزلت و شرافت است.
امام (علیه السلام) در این قسمت از دعا از خداوند تقاضا می کند که پدر و مادرش را مورد تکریم قرار داده، مقام ویژه ای در نزد خود به آن ها بدهد و همچنین درود و رحمت خود را شامل حال آن ها فرماید.
این تخصیص نه به این معناست که دیگران از الطاف الهی محروم شوند و تنها پدر و مادرش برخوردار گردند، بلکه هرچه می خواهد، به دیگران بدهد، ولی به پدر و مادر او کرامت و رحمت ویژه ای عنایت کند.
تفاوت «كرامت» با «صلاة» روشن است: «کرامت» به معنای عزت و شرافت و «صلاة» به معنای رحمت می باشد و امام (علیه السلام) هر دو را به صورت ویژه از خداوند برای پدر و مادرش تقاضا می کند.
در این فراز تقاضای امام (علیه السلام) به اوج خود می رسد چون پس از درود بر محمد و آل محمد از خدا می خواهد که تمام آنچه را وظیفهٔ او در برابر پدر و مادر است به او الهام کند و سپس توفیق به کار بستن آن را نیز عنایت فرماید تا در نتیجه آنچه را در برابر پدر و مادر لازم است انجام دهد و چیزی فروگذار نکند و ارکان
وجودش نیز در عمل به آن سست نشود؛ عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و دانش آنچه را که بر من نسبت به آن ها (پدر و مادر) واجب است به من الهام کن، الهامی آشکار؛ و دانش همۀ این ها را برای من به نحو تمام و کمال جمع کن، سپس به من توفیق ده آنچه را که به من الهام فرموده ای به کار بندم و نیز موفق بدار که آنچه را از این دانش به من می آموزی به سرعت انجام دهم تا به تا به کارگیری آنچه به من آموخته ای از من فوت نشود و ارکان وجود من از عمل به آنچه به من الهام کرده ای سست نگردد»؛ (أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَأَلْهِمْنِي عِلْمَ مَا يَجِبُ لَهُمَا عَلَيَّ الْهَاماً، وَاجْمَعْ لِي عِلْمَ ذَلِكَ كُلِّهِ تَمَاماً، ثُمَّ اسْتَعْمِلْنِي بِمَا تُلْهِمُنِي مِنْهُ، وَوَفِّقْنِي لِلنُّفُوذِ فِيمَا تُبَصِّرُنِي مِنْ عِلْمِهِ حَتَّى لا يَفُوتَنِي اسْتِعْمَالُ شَيْءٍ عَلَّمْتَنِيهِ، وَلَا تَثْقُلَ أَرْكَانِي عَنِ الْحَفُوفِ فِيمَا أَلْهَمْتَنِيهِ).
همان گونه که در تفسیر دعای بیستم گفتیم، «الهام» در اصل از مادۀ «لهم» به معنای بلعیدن یا نوشیدن چیزی است، سپس به معنای القاء مطالبی درونی از سوی خداوند به انسان آمده است که انسان را به کار خوبی وا می دارد یا از کار بدی جلوگیری می کند و این حالت برای بسیاری از بزرگان و صلحا حاصل شده است و البته این با مسألۀ وحی نبوت تفاوت بسیار دارد.
واژۀ «حُفوف» از مادۀ «حف» بر وزن «صف» معانی مختلفی دارد از جمله: احاطه کردن چیزی به چیزی، همان گونه که در قرآن مجید آمده است: «وَحَفَفْناهما بِنَخْلِ»: «آن دو (مزرعه) را با درختان نخل احاطه کردیم (1)» و به خدمت کردن «حفوف» گفته می شود چون لازمۀ خدمت، احاطه کردن به مخدوم است و در عبارت امام (علیه السلام) نیز به همین معناست، زیرا لازمۀ خدمت جانانه نسبت به والدین این است که چون پروانه، شمع وجود آن ها را احاطه کنی و در این احاطه کردن برای خدمت و عمل به وظائف الهام شده، اركان وجودت سست نشود.
1) كهف، آیۀ 32.
به هر حال درخواست امام (علیه السلام) در این بخش از دعا این است که به من توفیق ده نه فقط آنچه را می دانم و دربارۀ پدر و مادرم آموخته ام، انجام دهم، بلکه آنچه را نمی دانم نیز به من الهام کن تا به طور کامل به آن ها خدمت کنم و آنچه در این باره به من الهام شده را به کار بندم و چیزی از آنها از من فوت نشود و حتى انجام آن ها برای من سخت و سنگین نباشد.
أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ كَمَا شَرَّفْتَنَا بِهِ، وَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، كَمَا أَوْجَبْتَ لَنَا الْحَقَّ عَلَى الْخَلْقِ بِسَبَبِهِ.
أَللَّهُمَّ اجْعَلْنِي أَهَابُهُمَا هَيْبَةَ السُّلْطَانِ الْعَسُوفِ، وَأَبَرُّهُمَا بِرَّ الْأُمِّ الرَّءُوفِ، وَاجْعَلْ طَاعَتِي لِوَالِدَيَّ وَبِرِّي بِهِمَا أَقَرَّ لِعَيْنِي مِنْ رَقْدَةِ الْوَسْنَانِ، وَأَثْلَجَ لِصَدْرِي مِنْ شَرْبَةِ الظُّمْآنِ حَتَّى أُوثِرَ عَلَى هَوَايَ هَوَاهُمَا، وَأُقَدِّمَ عَلَى رِضَايَ رِضَاهُمَا وَأَسْتَكْثِرَ بِرَّهُمَا بِي وَإِنْ قَلَّ، وَأَسْتَقِلَّ بِرِّي بِهِمَا وَإِنْ كَثُرَ.
خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست همان گونه که ما را به وجود گرامی او شرافت بخشیدی و بر محمد و آلش درود فرست همان گونه که برای ما حقی بر خلق به سبب او (پیغمبر) قرار دادی.
خداوندا! مرا چنان قرار ده که از آن ها جلال و هیبتی در دل داشته باشم، همانند هیبتی که مردم از پادشاه ظالم دارند، و چنان نیکی و مهربانی در حق آن ها کنم همانند نیکی و مهربانی مادر بسیار مهربان، و اطاعت مرا برای پدر و مادرم و نيكوكارى مرا نسبت به آن ها شیرین تر از خواب در چشم خواب آلود و گواراتر از شربت گوارا در ذائقه فرد تشنه و خنک تر برای قلب من از نوشیدن آب گوارا برای فرد تشنه. چنان کن که خواست آن ها را بر خواست خود و رضایت آن ها را بر رضایت خویش مقدم دارم و نیکی آن ها را نسبت به خودم زیاد شمرم، هرچند کم باشد و نیکی خودم را دربارهٔ آن ها کم شمرم، هرچند بسیار باشد.
در این بخش امام (علیه السلام) عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست، همان گونه که ما را به وجود گرامی او شرافت بخشیدی و بر محمد و آلش درود فرست، همان گونه که برای ما حقی بر خلق به سبب او (پیغمبر) قرار دادى»؛ (أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ كَمَا شَرَّفْتَنَا بِهِ، وَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، كَمَا أَوْجَبْتَ لَنَا الْحَقَّ عَلَى الْخَلْقِ بِسَبَبِهِ).
در واقع امام (علیه السلام) در این جا افتخار خود را به سبب انتساب به پیامبر (صلی الله علیه و اله) می شمرد، چرا که او در واقع فرزند آن حضرت و منسوب به اوست و آن را سبب حقی می شمرد که آن حضرت و ائمه (علیهم السام) بر مردم دارند. یعنی انتساب به پیامبر (صلی الله علیه و اله) دو اثر برای امام سجاد (علیه السلام) و سایر ائمه معصومین (علیهم السلام) دارد: نخست، دلیل بر شرافت و عظمت مقام آن هاست و دیگر این که مردم باید از آن ها اطاعت کنند و آن ها را به عنوان امام و پیشوای خود بپذیرند و مقام ولایت آن ها را ارج نهند.
در این جا این سؤال پیش می آید که این بخش چه ارتباطی به مسألۀ حقوق والدین دارد که امام (علیه السلام) آن را در این جا ذکر کرده است؟
جمعی از محققان گفته اند: وجه ارتباط آن با مسألهٔ حقوق پدر و مادر این است که پیامبر و ائمه معصومین (علیهم السلام) به منزلۀ پدر این امت هستند، همان طور که در روایت معروف آمده است که پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و اله) فرمود: «يَا عَلِيُّ! أَنَا وَأَنْتَ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ؛ اى على! من و تو، دو پدر برای این امت هستیم». (1)
بنابراین، تمام حقوقی که در این دعای بیست و چهارم برای پدر و مادر ذکر
1) امالی صدوق، ص 657؛ الغارات ثقفی، ج 2، ص 745 (با کمی تفاوت)؛ تفسیر آلوسی، ج 22، ص 31، ذیل آیۀ 41 سورۀ احزاب.
شده برای پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) و ائمه معصومین (علیهم السلام) نیز ثابت است.
این احتمال نیز وجود دارد که ضمیر در «شرفتنا» به خوانندۀ این دعا برگردد، یعنی خداوندا! به وسیلهٔ محمد و آلش (علیهم السلام) ما را شرافت بخشیدی و حقی برای ما بر سایر مردم به سبب آن قائل شدی، زیرا مسلمانان و اهل ولایت بر یکدیگر حق دارند؛ در حدیث آمده است: «لِلْمُؤْمِنِ عَلَى الْمُؤْمِنِ سَبْعُ حُقوقٍ وَاجِبَةٍ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى عَلَيْهِ: الْإِجْلالُ فِي عَيْنِهِ، وَالْوُدُّ لَهُ فِي صَدْرِهِ، وَالْمُوَاسَاةُ لَهُ فِي مَالِهِ، وَأَنْ يُحَرِّمَ غَيْبَتَهُ، وَأَنْ يَعُودَهُ فِي مَرَضِهِ، وَأَنْ يُشَيِّعَ جِنَازَتَهُ، وَأَنْ لا يَقُولَ فِيهِ بَعْدَ مَوْتِهِ إِلَّا خَيْراً؛ هر مؤمنی بر مؤمن دیگر هفت حق دارد که از سوی خداوند واجب شده است: احترامش را حفظ کند (تحقیرش نکند، به او توهین ننماید و حرمتش را هتک نکند)؛ محبّت او را در دل داشته باشد؛ نسبت به او مواسات مالی داشته باشد (یعنی او را در امکاناتش شریک کند)؛ غیبتش را بر خود حرام بداند (و در غیابش نیز، حرمت او را نگه دارد)؛ به هنگام بیماری از وی عیادت کند (و اگر نیاز به کمک مالی یا چیز دیگر دارد دریغ نکند)؛ در تشییع جنازه اش شرکت نماید و پس از مرگش جز ذکر خیرش نگوید». (1)
پس امام (علیه السلام) به نکتۀ مهم دیگری دربارۀ پدر و مادر می پردازد؛ عرضه می دارد: «خداوندا! مرا چنان قرار ده که از آن ها جلال و هیبتی در دل داشته باشم همانند هیبتی که مردم از پادشاه ظالم دارند، و چنان نیکی و مهربانی در حق آن ها کنم همانند نیکی و مهربانی مادر بسیار مهربان»؛ (اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي أَهَابُهُمَا هَيْبَةَ السُّلْطَانِ الْعَسُوفِ، وَأَبَرُّهُمَا برَّ الْأُمِّ الرَّسُوف).
واژۀ «هيبة» به معنای بزرگداشت آمیخته با ترس آمده است.
واژۀ «عسوف» از مادۀ «عسف» (بر وزن وصف)، در اصل به معنای منحرف شدن از جاده و انجام کار بی تفکر است و از آن جا که شخص ظالم از جادۂ حق انحراف
1) من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 398، ح 5850.
یافته و کار بی رویه می کند این واژه به معنای ظلم و ستم نیز آمده است.
همان گونه که در حدیثی می خوانیم: پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) فرمود: «لا تَبْلُغُ شَفَاعَتِي إماماً عَسُوفاً؛ شفاعت من به پیشوای ظالم هرگز نخواهد رسید». البته منظور امام (علیه السلام) این نیست که پدر و مادر را به پادشاه ظالم تشبیه کند، در واقع می فرماید: همان هیبت و ابهتی که چنان افرادی در دل مردم دارند، پدر و مادرم نیز در دل من داشته باشم.
همان گونه که در روایتی دیگر از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) آمده است که بانوی اسلام فاطمه زهرا (علیها السلام) از حمل مشک های آب ناراحت شده بود و همچنین دست هایش از آسیاب کردن گندم و جو در خانه آسیب دیده بود؛ امیرمؤمنان (علیه السلام) به حضرت فاطمه (علیها السلام) پیشنهاد کرد که از پیغمبر اکرم (صلى الله عليه و اله) خادمی بخواهد (تا به او کمک کند)، آن حضرت بر پیغمبر (صلى الله عليه و اله) وارد شد و سلام کرد و سخنی نگفته بازگشت. امیرمؤمنان علی(علیه السلام) فرمود: چه کردی؟ عرض کرد: به خدا از هیبت پیغمبر نتوانستم سخنی بگویم: «أَنَّ عَلِيّاً (علیه السلام) قَالَ أَشْتَكِي مِمَّا أَنْدَأُ بِالْقِرَبِ فَقَالَتْ فَاطِمَةُ (علیها السلام) وَاللَّهِ إِنِّي أَشْتَكِي يَدَيَّ مِمَّا طُحِنَ بِالرَّحَى وَكَانَ عِنْدَ النَّبِيِّ (علیه السلام) أَسَارَى فَأَمَرَهَا الهَا أَنْ تَطْلُبُ مِنَ النَّبِيِّ خَادِماً فَدَخَلَتْ عَلَى النَّبِيِّ وَسَلَّمَتْ عَلَيْهِ وَرَجَعَتْ فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ مَا لَكِ قَالَتْ وَاللَّهِ مَا اسْتَطَعْتُ أَنْ أُكَلَّمَ رَسُولَ اللَّهِ مِنْ هَيْبَتِهِ». (1)
در گذشته که سنت های خوبی میان مردم بود، پسران و دختران در برابر پدر بسیار متواضع بودند و حتی پای خود را دراز نمی کردند و زیاد سخن نمی گفتند، یعنی ابهت و هیبت پدر مانع از این کار بود.
در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) می خوانیم: «لا تَمْلَأُ عَيْنَيْكَ مِنَ النَّظَرِ إِلَيْهِمَا إِلَّا بِرَحْمَةٍ وَرِقَةٍ وَلا تَرْفَعْ صَوْتَكَ فَوْقَ أَصْوَاتِهِمَا وَلَا يَدَكَ فَوْقَ أَيْدِيهِمَا وَلَا تَقَدَّمْ قُدَّامَهُمَا؛
1) مناقب آل ابی طالب، ج 3، ص 341.
خیره به آن ها نگاه نکن و نگاهت تنها نگاه رحمت و لطف و محبت باشد، صدای خود را برتر از صدای آن ها مکن و دستت را بالای دست آن ها قرار مده و جلوتر از آن ها راه نرو». (1)
این است معنای هیبت و جلالت پدر و مادر.
در نقطۀ مقابل، امام (علیه السلام) تقاضا می کند که نسبت به آن ها مانند مادری بسیار مهربان رفتار کند و آن هیبت را با این محبت شدید بیامیزد.
در حدیثی از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) آمده است: «برُّ الْوَالِدَيْنِ أَكْبَرُ فَرِيضَةٍ؛ نیکی به پدر و مادر، بزرگ ترین فرائض است». (2)
امام (علیه السلام) در ادامۀ این دعا عرضه می دارد: «خداوندا! اطاعت مرا برای پدر و مادرم و نیکوکاری مرا نسبت به آن ها شیرین تر از خواب در چشم خواب آلود و گواراتر از شربت گوارا در ذائقۀ فرد تشنه و خنک تر برای قلب من از نوشیدن آب گوارا برای فرد تشنه قرار ده!»؛ (وَاجْعَلْ طَاعَتِي لِوَالِدَيَّ وَبِرِّي بِهِمَا أَقَرَّ لِعَيْنِي مِنْ رَقْدَةِ الْوَسْنَانِ، وَأَثْلَجَ لِصَدْرِي مِنْ شَرْبَةِ الظَّمْآنِ).
واژۀ «بر» (به کسر باء) به معنای نیکوکاری است و «بر» (به فتح باء) به معنای شخص نیکوکار است.
«أَقَرَّ» از مادۀ «قُرّ» (بر وزن حرّ) به معنای خنکی است و «قَرَّتْ عَيْنُه» یعنی چشمش خنک شد و این اصطلاحی است میان عرب که اشک شادی را خنک و اشک غم و اندوه را داغ و سوزان می دانستند و هرگاه می خواستند شخص یا چیزی را ماۀه سرور معرفی کند تعبیر به «قُرة العین» می کردند.
واژهٔ «رَقْدَةِ» از مادۀ «رُقود» به معنای خواب سبک است و «رقود» گاهی جمع «راقد» به معنای شخص خوابیده نیز آمده است، همان گونه که دربارۀ اصحاب
کهف در قرآن می خوانیم: «وَتَحْسَبُهُمْ أَيْفاظاً وَهُمْ رُقُود»؛ «آن ها را بیدار می پنداری در حالی که در خواب بودند (1)» و علت آن این بود که چشم های آنها در حال خواب باز بود.
«وَسْنَانِم از مادۀ «سِنَة» یعنی خواب سبک و اصل «وَسن» بوده، واو آن حذف شده و به جای آن هاء در آخر کلمه آمده (مانند وعده وعده) و از آن جا که خواب سبک برای اشخاص خواب آلود گاهی بسیار لذت بخش است امام (علیه السلام)در این جا از این واژه استفاده کرده است.
واژۀ «أَثْلَج» از مادۀ «ثَلْج» به معنای برف گرفته شده و خنک شدن سینه به معنای احساس آرامش و لذت است.
واژهٔ «ظَمْآنُ» یعنی شخص تشنه، و از مادۀ «ظَمَأ» به معنای تشنگی است.
امام (علیه السلام) در این عبارت، تعبیر جالبی آورده، اطاعت پدر و مادر و نیکی به آن ها را بسیار مهم شمرده است؛ آرام بخش تر از خواب برای کسانی که خواب آلودند و گواراتر از نوشیدن آب خنک برای کسی که بسیار تشنه است.
به تعبیر دیگر: از خداوند خواسته که اطاعت پدر و مادر و نیکی به آن ها نه تنها باری بر دوش او نباشد، بلکه لذت بخش و گوارا و مایۀ سرور و خوشبختی و آرامش گردد و این یک مقام عالی است که انسان از خدمت کردن لذت ببرد، هرچند خدمت سنگین باشد. در واقع نگاه امام (علیه السلام) به اطاعت از پدر و مادر و نیکی در حق آن ها نگاه تکلیف نیست، بلکه نگاه عشق و علاقه است و بسیارند کسانی که اطاعت پدر و مادر می کنند، ولی آن را باری سنگین بر دوش خود می پندارند، نه کاری لذت بخش و مایۀ آرامش خاطر.
در حدیثی می خوانیم که ابن مسعود از رسول خدا (صلی الله علیه و اله) سؤال کرد: بهترین اعمال نزد خداوند متعال چیست؟ فرمود: «الصَّلاةُ لِوَقْتِهَا قُلْتُ ثُمَّ أَيُّ شَيْءٍ قَالَ بِرُّ
1) کهف، آیۀ 18.
الْوَالِدَيْن قُلْتُ ثُمَّ أَيُّ شَيْءٍ قَالَ الْجِهَادُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ؛ نماز را در اوقات آن به جای آورند. ابن مسعود می گوید: عرض کردم: پس از آن چه چیزی؟ فرمود: نیکی به پدر و مادر. عرض کردم: پس از آن چه چیزی؟ فرمود: جهاد در راه خدا». (1)
در حدیث دیگری از امام علی بن ابی طالب (علیه السلام) می خوانیم: «بِرُّ الْوَالِدَيْنِ أَكْبَرُ فَرِيضَةٍ؛ نیکی به پدر و مادر بالاترین واجب است». (2)
در حدیث دیگری از همان حضرت می خوانیم: «مَنْ سَرَّهُ أَنْ يُمَدَّ لَهُ فِي عُمُرِهِ وَيُبْسَطَ فِي رِزْقِهِ فَلْيَصِلْ أَبَوَيْهِ فَإِنَّ صِلَتَهُمَا طَاعَةُ اللَّهِ وَلْيَصِلْ ذَا رَحِمِهِ وَقَالَ بِرُّ الْوَالِدَيْن وَصِلَةُ الرَّحِمِ يُهَوِّنَانِ الْحِسَابَ؛ کسی که دوست دارد عمرش طولانی شود و روزی اش فراوان، نسبت به پدر و مادر صلۀ رحم به جا آورد، زیرا این کار اطاعت خداست و نیز (نسبت به دیگر بستگانش نیز) صلۀ رحم به جا آورد. سپس فرمود: نیکی به پدر و مادر و صلۀ رحم، حساب انسان را در قیامت آسان می کند». (3)
امام (علیه السلام) در ادامۀ این سخن عرضه می دارد: «(خداوندا!) چنان کن که خواست آن ها را بر خواست خود و رضایت آن ها را بر رضایت خویش مقدّم دارم و نیکی آن ها را نسبت به خودم زیاد شمرم، هرچند کم باشد و نیکی خودم را دربارهٔ آن ها کم شمرم، هرچند بسیار باشد»؛ (حَتَّى أُوثِرَ عَلَى هَوَايَ هَوَاهُمَا، وَأُقَدِّمَ عَلَى رِضَايَ رِضَاهُمَا وَأَسْتَكْثِرَ بِرَّهُمَا بِي وَإِنْ قَلَّ، وَأَسْتَقِلَّ بِرِّي بِهِمَا وَإِنْ كَثرَ).
واژۀ «هوی» به معنای خواستۀ دل است، خواه خوب باشد یا بد، و اگر بعضی آن را به معنای خواستۀ بد معنا کرده اند شاید به این دلیل باشد که در بسیاری از عبارات، هوای نفس به معنای خواسته های شیطانی استعمال می شود، البته روشن
است که کلام امام (علیه السلام) شامل خواستۀ حرام نمی شود.
«أَسْتَكْثِرَ» از مادۀ «استكثار» به معنای زیاد شمردن چیزی است، در مقابل «أَسْتَقِلَّ» از مادهٔ «استقلال» به معنای کوچک شمردن چیزی.
امام (علیه السلام) در این جمله از خداوند تقاضا می کند که نیکی پدر و مادر به او را بزرگ و زیاد بشمرد، هر چند کم باشد، تا این که آنچه اقتضای چنین نیکی بزرگی است در برابر آن ها انجام دهد و نیکی خودش را به پدر و مادر کوچک بشمرد هر چند زیاد و عظیم باشد تا خود را از آن ها طلبکار نداند و این نهایت ادب در برابر پدر و مادر است.
از روایت هشامیۀ کافی استفاده می شود که مؤمن در برابر همه کس باید چنین باشد، نیکی خود را کوچک بشمرد، هر چند بزرگ و زیاد باشد و نیکی دیگران را بزرگ بشمرد هرچند کم و کوچک باشد؛ امام کاظم (علیه السلام) فرمود: «يَسْتَكْثِرُ قَلِيلَ الْمَعْرُوفِ مِنْ غَيْرِهِ وَيَسْتَقِل كَثِيرَ الْمَعْرُوفِ مِنْ نَفْسِهِ». (1)
هنگامی که این صفت مؤمن در برابر همگان سفارش شده است نسبت به پدر و مادر از اهمیت ویژه و اولویت برخوردار است.
به هر حال، این گونه برخورد با پدر و مادر سبب می شود که فرزندان همیشه خود را بدهکار پدر و مادر بدانند و پدر و مادر را از خودشان طلبکار و این نهایت ادب است.
1) کافی، ج 1، ص 19.
أَللَّهُمَّ خَفِّضْ لَهُمَا صَوْتِي، وَأَطِبْ لَهُمَا كَلامِي، وَأَلِنْ لَهُمَا عَرِيكَتِي، وَاعْطِفْ عَلَيْهِمَا قَلْبِي، وَصَيِّرْنِي بِهِمَا رَفِيقاً، وَعَلَيْهِمَا شَفِيقاً.
أَللَّهُمَّ اشْكُرْ لَهُمَا تَرْبِيَتِي، وَأَثِبْهُمَا عَلَى تَكْرِمَتِي، وَاحْفَظْ لَهُمَا مَا حَفِظَاهُ مِنِّي فِي صِغَرِي.
خداوندا! به من توفیق ده که صدایم را در برابر آن ها آهسته کنم و کلامم را در مقابل آن ها پاکیزه و دلنشين سازم و خوى و طبعم را در برابر آن ها نرم، و قلبم را نسبت به آن ها مهربان کنم و رفیق شفیق آن ها باشم.
خداوندا! در برابر تربیت من به آن ها پاداش خیر بده و در برابر گرامی داشت من به آن ها اجر و ثواب عنایت کن و آنچه را در کودکی برای من حفظ کرده اند برای آن ها حفظ کن.
در این بخش از دعا امام (علیه السلام) نخست شش چیز که - باز هم همانند بخش قبل - نشانۀ نهایت ادب و محبت است دربارۀ پدر و مادر از خداوند تقاضا می کند، عرضه می دارد: «خداوندا! به من توفیق ده که صدایم را در برابر آن ها آهسته کنم و کلامم را در مقابل آن ها پاکیزه و دلنشین سازم و خوی و طبعم را در برابر آن ها نرم، و قلبم را نسبت به آن ها مهربان کنم و رفیق شفيق آن ها باشم»؛ (اللَّهُمَّ خَفِّضْ
لَهُمَا صَوْتِي، وَأَطِبْ لَهُمَا كَلامِي، وَأَلِنْ لَهُمَا عَرِيكَنِي، وَاعْطِفْ عَلَيْهِمَا قَلْبِي، وَصَيَّرْنِي بِهِمَا رَفِيقاً، وَعَلَيْهِمَا شَفِيقاً).
«خَفِّضْ» از مادهٔ «خَفْض» به معنای پایین آوردن است و سپس به معنای فروتنی کردن و زیر بال و پر گرفتن آمده است.
واژۀ «أَلِنْ» از مادۀ «لین» یعنی نرم شدن و از بین رفتن صلابت و سختی. این واژه گاهی در مورد اجسام به کار می رود و گاهی در مورد اخلاق.
«عَریكَة» از مادۀ «عَرْک» به معنای مشت و مال دادن و برخورد و مالش چیزی با چیزی گرفته شده لذا به کوهان شتر گفته می شود به جهت تماسی که محموله و بار شتر با آن دارد و از آن جایی که در میدان جنگ برخورد میان افراد زیاد است به آن «معرکه» می گویند؛ به طبیعت و خلق و خوی انسان - که محل برخورد و تماس با دیگران است - نیز «عريكة» گفته می شود و «لين العريكة» دربارۀ کسی به کار می رود که خلق و خوی نرمی داشته باشد و با کسی خشونت نکند.
واژۀ «شفيق» از مادهٔ «شفق» به معنای نرمش چیزی است و دوست مهربان و ملایم و نرم خوی و خیرخواه و دلسوز را به این علت «رفیق شفیق» گویند که از خود نرمش نشان می دهد. راغب در مفردات می گوید: «شفق» در اصل به معنای آمیخته شدن روشنایی روز با تاریکی شب است، لذا واژهٔ «اشفاق» یعنی توجه و عنایت آمیخته با ترس (یا خوف و ترسی که آمیخته با محبت و احترام است) بنابراین، رفیق شفیق بودن به معنای محبت آمیخته با ترس از رسیدن آسیب به رفیق است.
امام (علیه السلام) در این جمله از دعا شش تقاضا از خداوند دربارۀ پدر و مادر می کند که تمام آن ها در واقع جنبۀ حسن برخورد دارد:
نخست از خدا این توفیق را می طلبد که صدای خود را بالاتر از صدای پدر و مادر نبرد عرضه می دارد: «خداوندا! به من توفیق ده که صدایم را دربرابر آن ها آهسته کنم»؛ (اللَّهُمَّ خَفْضْ لَهُمَا صَوْتِي).
این سخن شبیه چیزی است که در قرآن مجید آمده است: «وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُلْ رَّبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيراً»(1). در این آیه خداوند دستور می دهد که نسبت به پدر و مادر پر و بال تواضع خویش را از روی محبت و لطف، در برابر آنان فرود آورد و بگوید: «پروردگارا! همان گونه که آن ها مرا در کودکی تربیت کردند، مشمول رحمتشان قرار ده!».
در دومین تقاضا عرضه می دارد: «(توفیق ده که) سخنم را با پدر و مادرم شیرین و نیکو کنم تا هرگز رنجشی برای آن ها از گفتار من حاصل نشود»؛ (وَأَطِبْ لَهُمَا كَلامِي).
این جمله نیز در واقع برگرفته از بخش آخر آیۀ شریفۀ 23 سورۀ اسراء می باشد: «وَ قُلْ لَّهُما قَوْلاً كَريماً»؛ «و گفتار لطیف و سنجیده و بزرگوارانه به آن ها بگو».
در سومین تقاضا از خدا این توفیق را می خواهد که اخلاق و رفتار او را با آن ها نرم و ملایم و موافق نهایت ادب قرار دهد این درخواست با آیات قرآن دربارۀ احترام به پدر و مادر هماهنگ است؛ می فرماید: «و خوی و طبعم را دربرابر آن ها نرم کنم»؛ (وَأَلِنْ لَهُمَا عَرِيكَتِي).
در چهارمین تقاضا از خدا می خواهد که نه تنها در ظاهر نسبت به پدر و مادر اظهار محبت کنم بلکه قلب من نیز متوجه آن ها باشد و مالامال از محبتشان؛ عرضه می دارد: «و قلبم را نسبت به آن ها مهربان سازم و رفیق شفیق آن ها باشم»؛ (وَاعْطِفْ عَلَيْهِمَا قَلْبي).
در پنجمین و ششمین تقاضا عرضه می دارد: «مرا رفیق شفیق مهربان آن ها قرار ده که همانند دوست مهربانی با آن ها رفتار کنم»؛ (وَصَيَّرْنِي بِهِمَا رَفِيقاً، وَعَلَيْهِمَا شَفِيقاً).
عجیب این است که در روایتی از رسول خدا (صَلى الله عليه و اله) می خوانیم: «إِنَّ رَجُلاً قَالَ يا
1) اسراء، آیۀ 24.
رَسُولُ اللهِ مَا حَقُّ الْوَالِدَيْنِ عَلَى وَلَدِهِمَا؟ قَالَ: هُما جَنَّتُكَ وَ نَارُكَ؛ مردی از آن حضرت سؤال کرد: ای رسول خدا! حق والدین بر فرزندانشان چیست؟ فرمود: (همین قدر بدان که) پدر و مادر سرنوشت تو را از نظر بهشت و دوزخ تعیین می کنند». (1)
و در روایت دیگری از آن حضرت می خوانیم: «مَنْ سَرَّهُ أَنْ يُمَدَّ لَهُ فِي عُمُرِهِ وَيُبْسَطَ فِي رِزْقِهِ فَلْيَصِلْ أَبَوَيْهِ فَإِنَّ صِلَتَهُمَا طَاعَةُ اللَّهِ؛ پیغمبر اکرم (صلى الله عليه و اله) فرمود: «کسی که دوست دارد عمرش طولانی شود و رزقش فراوان گردد، صلۀ رحم نسبت به پدر و مادرش انجام دهد (و نهایت نیکی را در حق آن ها رعایت کند) زیرا صلهٔ آن ها طاعت خداست». (2)
در حدیث دیگری از امام باقر (علیه السلام) آمده است: «قَالَ: ثَلاثُ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ لِأَحَدٍ فِيهِنَّ رُخْصَةً: أَدَاء الْأَمَانَةِ إِلَى الْبَرِّ وَالْفَاجِرِ، وَالْوَفَاء بِالْعَهْدِ لِلْبَرِّ وَالْفَاجِرِ، وَبِرُّ الْوَالِدَيْنِ، بَرَّيْنِ كَانَا أَوْ فَاجِرَيْنِ؛ سه چیز است که خداوند متعال حق تخلف از آن را برای کسی قرار نداده است: ادای امانت، خواه متعلق به آدم نیکوکاری باشد یا بدکار، و وفای به عهد، خواه طرف معاهده انسان خوبی باشد یا بد، و نیکی به پدر و مادر، خواه نیکوکار باشند یا بدکار». (3)
امام (علیه السلام) در فراز دوم این بخش از دعا سه چیز دیگر را از خداوند برای پدر و مادر می خواهد، عرضه می دارد: «خداوندا! دربرابر تربیت من به آن ها پاداش خیر بده و در برابر گرامی داشت من به آن ها اجر و ثواب عنایت کن و آنچه را در کودکی برای من حفظ کرده اند برای آن ها حفظ کن»؛ (أَللَّهُمَّ اشْكُرْ لَهُمَا تَرْبِيَتِي، وَأَثِبْهُمَا عَلَى تَكْرِمَتِي، وَاحْفَظْ لَهُمَا مَا حَفِظَاهُ مِنِّي فِي صِغَرِي).
واژۀ «تربیت» از مادۀ «ربو» به معنای افزایش و رشد گرفته شده چنان که در آیۀ «فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَيْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ (1)» به همین معنا آمده است، یعنی رشد و نمو دادن. امام (علیه السلام) در این قسمت به زحمات پدر و مادر در کودکی فرزندان اشاره می کند، زحماتی که بسیاری از انسان ها آن ها را فراموش می کنند و قرآن در آیۀ 14 سورۀ لقمان به آن ها اشاره فرموده است: «وَوَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوَالِدَيْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلَى وَهْنٍ وَفِصَالُهُ فِي عَامَيْنِ أَنِ اشْكُرْ لِي وَلِوالِدَيْكَ إِلَى الْمَصِيرُ ؛ «و ما به انسان دربارهٔ پدر و مادرش سفارش کردیم؛ مادرش او را با ناتوانی روزافزون حمل کرد و دوران شیرخوارگی او در دوسال پایان می یابد؛ (آری به او توصیه کردم که) برای من و برای پدر و مادرت شکر به جا آور که بازگشت همۀ شما به سوی من است».
در جای دیگر می فرماید: «وَقُلْ رَّبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيراً»؛ «و بگو: پروردگارا! همان گونه که آن ها مرا در کودکی تربیت کردند، مشمول رحمتشان قرار ده». (2)
نخست به مسألۀ تربیت و پرورش اشاره می کند که یکی از حقوق مهم پدر و مادر نسبت به فرزند است و از خدا می خواهد پاداش این تربیت ها را به آن ها عنایت کند و بعد مسألۀ گرامی داشت فرزند را مطرح می فرماید، چون پدر و مادر معمولاً فرزندان خود را گرامی می دارند، و باز از خدا تقاضا می کند که پاداش این گرامی داشت را نیز به آن ها بدهد و سرانجام تقاضا می کند آن گونه که آن ها در کودکی از او مراقبت کردند او در بزرگسالی از آن ها مراقبت کند.
بسیارند افراد حق شناسی که پدر و مادر را در حال پیری و از کارافتادگی کاملاً مراقبت می کنند، ولی طبق بعضی از روایات این مراقبت هر قدر زیاد باشد
نمی تواند با مراقبت های دوران کودکی برابری کند؛ در حدیثی می خوانیم: کسی خدمت پیغمبر (صلى الله علیه و اله) رسید و عرضه داشت: «یا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ أَبَوَيَّ بَلَعَا مِنَ الْكِبَرِ، إِنِّي أَلِيَ مِنْهُما ما وَلِيا مِنِّي فِي الصِّغَرِ، فَهَلْ قَضَيْتُهُما حَقَّهُما؟ قَالَ: لَا فَإِنَّهُما كَانَا يَفْعَلَانِ ذَلِكَ وَهُما يُحِبّانِ بَقَاءَكَ، وَأَنْتَ تَفْعَلُ ذَلِكَ وَتُرِيدُ مَوْتَهُما؛ ای رسول خدا! پدر و مادر من به حدی از پیری رسیده اند که من از آن ها محافظت می کنم آن گونه که آن ها در کودکی (و ناتوانی من) از من مراقبت کرده اند، آیا حق آن ها را ادا کرده ام؟ رسول خدا (صلى الله علیه و اله) فرمود: نه، حق آن ها را ادا نکرده ای، زیرا آن ها در آن زمان در حالی آن زحمات را می کشیدند، که دوست داشتند تو بمانی، ولی تو در حالی این زحمات را تحمل می کنی که دوست داری آن ها زودتر از دنیا بروند». (1)
1) تفسير الكشاف، ج 2، ص 659، ذیل آیۀ 24 سورۀ اسراء.
أَللَّهُمَّ وَمَا مَسَّهُمَا مِنِّي مِنْ أَذًى، أَوْ خَلَصَ إِلَيْهِمَا عَنِّي مِنْ مَكْرُوه، أَوْ ضَاعَ قِبَلِي لَهُمَا مِنْ حَق فَاجْعَلْهُ حِطَّةَ لِذُنُوبِهِمَا، وَعُلُوّاً فِي دَرَجَاتِهِمَا، وَزِيَادَةً فِي حَسَنَاتِهِمَا، يَا مُبَدِّلَ السَّيِّئَاتِ بِأَضْعَافِهَا مِنَ الْحَسَنَاتِ.
أَللَّهُمَّ وَمَا تَعَدَّيَا عَلَيَّ فِيهِ مِنْ قَوْلٍ، أَوْ أَسْرَفَا عَلَيَّ فِيهِ مِنْ فِعْلٍ، أَوْ ضَيَّعَاهُ لِي مِنْ حَق، أَوْ قَصَّرَا بِي عَنْهُ مِنْ وَاجِبٍ فَقَدْ وَهَبْتُهُ لَهُمَا، وَجُدْتُ بِهِ عَلَيْهِمَا وَرَغِبْتُ إِلَيْكَ فِي وَضْعِ تَبِعَتِهِ عَنْهُمَا، فَإِنِّي لا أَتَّهِمُهُمَا عَلَى نَفْسِي، وَلا أَسْتَبْطِئُهُمَا فِي بِرِّي، وَلا أَكْرَهُ مَا تَوَلَّيَاهُ مِنْ أَمْرِي يَا رَبِّ.
فَهُمَا أَوْجَبُ حَقًّا عَلَيَّ، وَأَقْدَمُ اِحْسَاناً إِلَيَّ، وَأَعْظَمُ مِنَّةً لَدَيَّ مِنْ أَنْ أُقَاصَّهُمَا بِعَدْلٍ، أَوْ أُجَازِيَهُمَا عَلَى مِثْلٍ، أَيْنَ إِذا - يَا إِلَهِي- طُولُ شُغْلِهِمَا بِتَرْبِيَتِي! وَأَيْنَ شِدَّةُ تَعَبِهِمَا فِي حِرَاسَتِي! وَأَيْنَ اِقْتَارُهُمَا عَلَى أَنْفُسِهِمَا لِلتَّوْسِعَةِ عَلَيَّ!
هَيْهَاتَ مَا يَسْتَوْفِيَانِ مِنِّي حَقَّهُمَا، وَلا أُدْرِكُ مَا يَجِبُ عَلَيَّ لَهُمَا، وَلا أَنَا بِقَاضٍ وَظِيفَةَ خِدْمَتِهِمَا، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَأَعِنِّي يَا خَيْرَ مَنِ اسْتُعِينَ بِهِ، وَوَفِّقْنِي يَا أَهْدَى مَنْ رُغِبَ إِلَيْهِ، وَلَا تَجْعَلْنِي فِي أَهْلِ الْعُقُوقِ لِلْآبَاءِ وَالْأُمَّهَاتِ يَوْمَ تُجْزِى كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ وَهُمْ لا يُظْلَمُونَ.
خداوندا! آنچه پدر و مادرم در گفتار یا عمل بر من تعدی کرده اند یا از حق من چیزی را ضایع نموده اند تمام آن را به آن ها بخشیدم و از آن ها درگذشتم و با شوق و رغبت از تو می خواهم عواقب نامطلوبش را از آن ها دور فرمایی! من آن ها را نسبت به خودم متهم نمی کنم و آن ها را در نیکی به من سهل انگار نمی دانم. خداوندا! آنچه را که آن ها دربارۀ من انجام داده اند نامطلوب نمی دانم.
خداوندا! پدر و مادرم حقشان بر من واجب تر و احسانشان قدیمی تر و نعمتشان بر من بیش از آن است که من بخواهم آن ها را قصاص کنم که چرا عدالت در حق من روا نداشته اند، یا به مانند آن کیفرشان دهم. اگر چنین باشد پس ای خدای من آن همه زحمتی که برای من کشیدند کجا می رود! و آن همه درد و رنجی که در حفظ من تحمل کردند چه می شود و آنچه آن ها بر خود تنگ گرفته اند تا بر من توسعه یابد چه می شود؟
چقدر دور است که آن ها حقشان را از من کاملاً دریافت کنند، در حالی که من آنچه را که برایم واجب است در حق آن ها انجام نداده ام و وظیفۀ خدمت آن ها همچنان بر عهدۀ من است، اکنون که چنین است بر محمد و آل محمد درود فرست و مرا يارى كن اى کسى که بهترین یار و یاور هستی و مرا توفیق ده ای بهترین کسی که در مشکلات به او روی می آورند، و مرا جزء کسانی قرار نده که عاق پدر و مادرند در آن روزی که هر کسی در برابر اعمالش جزا داده می شود و به کسی ظلم و ستم نخواهد شد.
امام زین العابدین (علیه السلام) در این فصل از دعا نکتۀ مهم دیگری اشاره می کند
و عرضه می دارد: «خداوندا! هر آزاری از من به آن دو (پدر و مادر) رسیده و یا کمترین ناراحتی از من پیدا کرده اند و یا حقی بر من داشته اند و ضایع شده، آن ها را سبب محو گناهانشان و علو درجاتشان و افزایش حسناتشان قرار ده ای کسی که سیئات را به چندین برابر از حسنات تبدیل می کنی»؛ (اللَّهُمَّ وَمَا مَسَّهُمَا مِنِّي مِنْ أَذًى، أَوْ خَلَصَ إِلَيْهِمَا عَنِّي مِنْ مَكْرُوه، أَوْ ضَاعَ قِبَلِي لَهُمَا مِنْ حَق فَاجْعَلْهُ حِطَّةً لِذُنُوبِهِمَا، وَعُلُوّاً فِي دَرَجَاتِهِمَا، وَزِيَادَةً فِي حَسَنَاتِهِمَا، يَا مُبَدِّلَ السَّيِّئَاتِ بِأَضْعَافِهَا مِنَ الحسَنَاتِ).
«أذى» به معنای هرگونه آزار کوچک یا بزرگ، بدنی یا روحانی است که از کسی به دیگری برسد و در آیات قرآن - به گفتۀ راغب در مفردات - گاهی برای آزار زبانی به کار رفته و در آیات دیگری به معنای آزار بدنی است.
واژۀ «مکروه» اشاره به چیز ناخوشایند است، خواه جنبۀ ضرر داشته باشد یا نه.
«حطّة» به معنای ریزش است، چه ریزش گناه باشد، چه غیر آن.
به هر حال امام (علیه السلام) در این جا به نکتۀ، دقیقی اشاره کرده و آن این که اگر من کوتاهی هایی دربارۀ پدر و مادر کرده و توانایی جبران آن را ندارم، آن ها بدون عوض نباشند. خداوندا! به لطف و کرمت آن کوتاهی ها را سبب ریزش گناهان آن ها و علوّ درجاتشان و افزایش حسناتشان قرار بده!
سپس به آیۀ 70 سورۀ فرقان اشاره می کند که می فرماید: «إِلَّا مَنْ تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلاً صَالِحاً فَأُوْلَئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ وَكَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِيماً»؛ «مگر کسانی که توبه کنند و ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند، که خداوند سیئات آنان را به حسنات مبدل می کند؛ و خداوند همواره آمرزنده و مهربان بوده است».
تبدیل سیئات به حسنات ممکن است این گونه باشد که سیئه را محو کنند و به جای آن حسنه بنویسند (به سبب کارهای خیر فوق العاده ای که شخص مرتكب سیئه انجام داده است) و یا این که سیئه، خودش تبدیل به حسنه شود،
همان گونه که خون در پستان مادر تبدیل به شیر می شود و این از لطف خدا بعید نیست؛ البته همه مشمول این امتیاز نیستند.
در روایتی از ابوذر سخنی در تأیید این مطلب وارد شده که حاصل آن این است: در روز قیامت، گناهان کوچک برخی از گناهکاران را به آن ها نشان می دهند، ولی خبری از گناهان کبیره نیست؛ آن ها می گویند: ما مرتکب گناهان بزرگی شدیم، ولی چیزی از آن ها را نمی بینیم! پاسخ داده می شود که خداوند آن سیئات را (بر اثر کارهای خیر شما) به حسنات تبدیل کرده است. (1)
امام (علیه السلام) در این جا عرضه می دارد: «خداوندا! آنچه پدر و مادرم در گفتار یا عمل بر من تعدی کرده یا از حق من چیزی را ضایع نموده اند تمام آن را به آن ها بخشیدم و از آن ها درگذشتم و با شوق و رغبت از تو می خواهم عواقب نامطلوبش را از آن ها دور فرمایی! من آن ها را نسبت به خودم متهم نمی کنم و آن ها را در نیکی به من سهل انگار نمی دانم؛ خداوندا! آنچه را که آن ها دربارهٔ من انجام داده اند نامطلوب نمی دانم»؛ (اللَّهُمَّ وَمَا تَعَدَّيَا عَلَيَّ فِيهِ مِنْ قَوْلٍ، أَوْ أَسْرَفَا عَلَيَّ فِيهِ مِنْ فِعْلٍ، أَوْ ضَيَّعَاهُ لِي مِنْ حَق، أَوْ قَصَّرَا بِي عَنْهُ مِنْ وَاجِبٍ فَقَدْ وَهَبْتُهُ لَهُمَا، وَجُدْتُ بِهِ عَلَيْهِمَا وَرَغِبْتُ إِلَيْكَ فِي وَضْعِ تَبِعَتِهِ عَنْهُمَا، فَإِنِّي لَا أَتَّهِمُهُمَا عَلَى نَفْسِي، وَلَا أَسْتَبْطِئُهُمَا فِي بِرِّي، وَلا أَكْرَهُ مَا تَوَلَّيَاهُ مِنْ أَمْرِي يَا رَبِّ).
واژهٔ «تعدیا» از باب «تعدّی» به معنای تجاوز از حد است.
«اسرفا» از مادۀ «سرف» (بر وزن شرف) هرگونه تجاوز از حد در کاری است که انسان انجام می دهد؛ ولی این کلمه بیشتر در مورد هزینه های زندگی گفته می شود و گاهی نیز به معنای انجام دادن کاری در غیر موردش می باشد، همان گونه که قرآن مجید دربارۀ فرعون می گوید: «مِنْ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ كَانَ عَالِياً مِنَ الْمُسْرِفِينَ»؛ «از فرعون که متکبّری از زمرۀ اسرافکاران بود». (2)
همان طور که اشاره کردیم، این بخش از کلام امام (علیه السلام) بزرگواری خاصی را دربر دارد و آن این که نه تنها از خدا تقاضا می کند کوتاهی خودش را در برابر پدر و مادر بیامرزد و مؤاخذه نکند، درخواست می نماید کوتاهی پدر و مادر دربارۀ او نیز مورد مؤاخذۀ خدا قرار نگیرد، زیرا در روایات آمده است که فرزندان بر پدر و مادر حقوقی دارند که اگر در آن کوتاهی کنند مؤاخذه خواهند شد. روایت رسول الله (صلی الله علیه و اله) چنین است: «يَلْزَمُ الْوالِدَيْنَ مِنَ الْعُقُوقِ لِوَلَدِهِمَا مَا يَلْزَمُ الْوَلَدَ لَهُما مِنْ عقوقهما؛ همان گونه که فرزندان، ممکن است عاق والدین شوند، والدين نيز ممکن است عاق فرزندان شوند (1)» یعنی همان گونه که کوتاهی فرزندان در حق پدر و مادر سبب مجازات آن ها می شود، کوتاهی پدر و مادر در حق فرزندان نیز این گونه است.
در حدیثی که مرحوم صدوق در خصال نقل کرده، بعد از این که حق فرزندان بر پدر و مادر ذکر شده، چنین آمده است: «وَأَنَّكَ مَسْئُولٌ عَمَّا وُلِّيتَهُ مِنْ حُسْنِ الْأَدَبِ وَالدَّلَالَةِ عَلَى رَبِّهِ عَزَّ وَجَلَّ وَالْمَعُونَةِ لَهُ عَلَى طَاعَتِهِ فَاعْمَلْ فِي أَمْرِهِ عَمَلَ مَنْ يَعْلَمُ أَنَّهُ مُتَابٌ عَلَى الْإِحْسَانِ إِلَيْهِ مُعَاقَبٌ عَلَى الْإِسَاءَةِ إِلَيْهِ؛ بدان که تو در برابر آنچه به عهدهٔ تو گذاشته شده، از حُسن ادب و دلالت بر پروردگار عزوجل و کمک به فرزند برای اطاعت از خدا، مسئول هستی بنابراین در انجام اوامر خدا همانند کسی عمل کن که می داند در برابر احسان، به او پاداش داده می شود و در برابر بدی کردن مجازات می شود». (2)
به هر حال آنچه از این بخش از دعا استفاده می شود، نهایت محبت فرزندان به پدر و مادر و تواضع در برابر آنان و گذشت از تمام حقوق آن هاست که مبادا در پیشگاه خداوند مجازات شوند.
آن گاه در ادامه با منطق دیگری پدر و مادر را از کوتاهی هایی که کرده اند تبرئه کرده و می گوید: به فرض که آن ها کوتاهی کرده باشند، حقشان بسیار بیشتر است و در مقایسه با حق آن ها کوتاهی ها چیز مهمی به نظر نمی رسد: «خداوندا! پدر و مادرم حقشان بر من واجب تر و احسانشان قدیمی تر و نعمتشان بر من بیش از آن است که من بخواهم آن ها را قصاص کنم که چرا عدالت در حق من روا نداشته اند، یا به مانند آن کیفرشان دهم. اگر چنین باشد پس ای خدای من آن همه زحمتی که برای من کشیدند کجا می رود! و آن همه درد و رنجی که در حفظ من تحمل کردند چه می شود و آنچه آن ها بر خود تنگ گرفته اند تا بر من توسعه یابد چه می شود؟»؛ (فَهُمَا أَوْجَبُ حَقَّاً عَلَيَّ، وَأَقْدَمُ اِحْسَاناً إِلَيَّ، وَأَعْظَمُ مِنْهُ لَدَيَّ مِنْ أَنْ أَقَاصَّهُمَا بِعَدْلٍ، أَوْ أَجَازِيَهُمَا عَلَى مِثْلٍ، أَيْنَ إِذاً - يَا إِلَهِي - طُولُ شُغْلِهِمَا بِتَرْبِيَتِي! وَأَيْنَ شِدَّةٌ تَعَبِهِمَا فِي حِرَاسَتِي! وَأَيْنَ اِقْتَارُهُمَا عَلَى أَنْفُسِهِمَا لِلتَّوْسِعَةِ عَلَيَّ !).
واژهٔ «منت» به گفتۀ راغب در مفردات، در اصل از «من» به معنای سنگ هایی است که با آن وزن می کنند و به همین دلیل هر نعمت سنگین و گران بهایی را «منت» می گویند که اگر جنبۀ عملی داشته باشد، یعنی کسی عملاً نعمت بزرگی به دیگری بدهد، کاملاً زیبا و ارزنده است و اما اگر کسی کار کوچک خود را با سخن، بزرگ کند و به رخ افراد بکشد کاری است بسیار زشت، بنابراین منتی که نکوهیده است به معنای بزرگ شمردن نعمت ها در گفتار است، اما منتی که زیبنده است همان بخشیدن نعمت های بزرگ است.
«اقاصهما» از مادۀ «قصاص» (بر وزن تماس) و «قص» (بر وزن سد) به معنای جستجو و پیگیری آثار چیزی است، و هر امری که پشت سر هم آید، عرب آن را «قصه» می گوید و از آن جا که «قصاص» مجازاتی است که پشت سر جنایتی قرار می گیرد این واژه برای آن به کار رفته است. منظور امام (علیه السلام) در این جا این است که آن ها با آن همه نعمت هایشان بر من، کاری نکرده اند که من بتوانم با آن کیفر دهم.
واژهٔ «اقتار» از مادۀ «قتر» (بر وزن چتر) در اصل به معنای تنگ گرفتن است که نقطۀ مقابل اسراف و زیاده روی است.
امام (علیه السلام) این قدر به پدر و مادر احترام می گذارد که حتی از طرف آن ها دفاع می کند و می گوید: حق و نعمت آن ها بر من به قدری بزرگ است که نمی توانم کوتاهی هایشان را تقاص کنم یا مجازات به مثل نمایم. زحمات آن ها در مقام تربیت و حراست از من کجا و این کوتاهی ها کجا؟ آن سخت گرفتن آن ها بر خویشتن برای راحتی من کجا و کوتاهی های جزئی آن ها کجا؟
آن ها از یک طرف زحمت تربیت مرا کشیده اند و از سوی دیگر درد و رنج حراست و نگهداری مرا داشته اند و از سوی سوم بر خود تنگ گرفته اند تا بر من توسعه دهند، این ها با کوتاهی هایی که شاید کرده باشند قابل مقایسه نیست.
در واقع امام (علیه السلام) از طرق مختلف وارد می شود تا پدر و مادر را در مقابل پاره ای از کوتاهی ها تبرئه کند و آن کوتاهی ها را در مقابل زحمات و خدماتشان بسیار کوچک بشمرد؛ این نهایت بزرگواری است.
در قرآن مجید نیز خدمات پدر و مادر آن قدر بزرگ شمرده شده که در کنار نعمت های مهم الهی قرار داده شده است؛ می فرماید: «وَوَصَّيْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَيْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلَى وَهْنٍ وَفِصَالُهُ فِي عَامَيْنِ أَنِ اشْكُرْ لِي وَلِوَالِدَيْكَ إِلَى الْمَصِيرُ»؛ «و ما به انسان دربارۀ پدر و مادرش سفارش کردیم؛ مادرش او را با ناتوانی روزافزون حمل کرد و دوران شیرخوارگی او در دو سال پایان می یابد؛ (آری) به او توصیه کردم که برای من و برای پدر و مادرت شکر به جا آور که بازگشت همۀ شما به سوی من است». (1)
از رسول اکرم (صلی الله علیه و اله) سؤال شد: «مَنْ أَعْظَمُ حَقَّاً عَلَى الرَّجُلِ قَالَ وَالِدَاهُ؛ چه کسی حقش بر انسان بیش از همه است؟ فرمود: پدر و مادرش». (2)
کلام امام (علیه السلام) در این جا با آیۀ شریفه و روایت نبوی کاملاً هماهنگ است.
بخش بعدی این دعا در واقع تکمیلی است برای بخش قبل؛ امام (علیه السلام) عرضه می دارد: «چقدر دور است که آن ها حقشان را از من کاملاً دریافت کنند، در حالی که آنچه بر من واجب است در حق آن ها انجام نداده ام و وظیفۀ خدمت آن ها همچنان بر عهدۀ من است. اکنون که چنین است بر محمد و آل محمد درود فرست و مرا یاری کن ای کسی که بهترین یار و یاور هستی و مرا توفیق ده ای بهترین کسی که در مشکلات به او روی می آورند و مرا جزء کسانی قرار نده که عاق پدر و مادرند در روز قیامت که هرکسی در برابر اعمالش جزا داده می شود و به کسی ظلم و ستم نخواهد شد»؛ (هَيْهَاتَ مَا يَسْتَوْفِيَانِ مِنِّي حَقَّهُمَا، وَلا أُدْرِكُ مَا يَجِبُ عَلَيَّ لَهُمَا، وَلا أَنَا بِقَاضٍ وَظِيفَةَ خِدْمَتِهِمَا، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَأَعِنِّي يَا خَيْرَ مَنِ اسْتُعِينَ بِهِ، وَوَفِّقْنِي يَا أَهْدَى مَنْ رُغِبَ إِلَيْهِ، وَلا تَجْعَلْنِي فِي أَهْلِ الْعُقُوقِ (1)لِلْآبَاءِ وَالْأُمَّهَاتِ يَوْمَ تُجْزِى كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ وَهُمْ لا يُظْلَمُونَ).
واژۀ «هیهات» اسم فعل است و معادل آن در فارسی «چقدر دور است» می باشد.
به هر حال امام (علیه السلام) در این بخش از دعا باز برای تبرئۀ پدر و مادر از کوتاهی های احتمالی در حق او، جمله های گویایی عرضه می دارد: «هیهات که آن ها حقشان را از من دریافت کرده باشند» تا نتیجه اش این نشود که کوتاهی های آن ها بر ذمۀ آنان سنگینی کند؛ هر قدر کوتاهی آن ها زیاد بوده حقشان از آن بیشتر و مهم تر بوده است، در نتیجه این دو هرگز با هم برابری ندارند، لذا آن ها را ببخش و مرا در مورد حقشان مؤاخذه مکن. مبادا جزء کسانی باشم که عاق پدر و مادرند و در روز قیامت گرفتار؛ و به این صورت، پدر و مادر را از هر نظر دربرابر بعضی
1) «فی» اگر ظرفیه باشد مفهومش این است که مرا جزو افراد عاق قرار نده و اگر به معنای «مع» باشد مفهومش این است که مرا با کسانی که اهل عقوق هستند،همراه مساز.
از کوتاهی ها تبرئه می کند و حق آن ها را بسیار بیشتر از آنچه کوتاهی کرده اند، می شمرد و این نهایت بزرگواری امام (علیه السلام) و تواضع او در برابر حق پدر و مادر است.
از این بخش و بخش های پیشین در مجموع استفاده می شود که امام (علیه السلام) از طرق مختلف مایل است پدر و مادر را در برابر کوتاهی هایشان در امر تربیت و حق فرزند تبرئه فرماید، مبادا کسی تصور کند پدر و مادر بدهکار فرزند هستند بلکه امام (علیه السلام) آن ها را از خودش طلبکار می داند و این معنا را با عبارات مختلف بیان فرموده است.
13 أَللَّهُمَّ لا تُنْسِنِي ذِكْرَهُمَا فِي أَدْبَارِ صَلَوَاتِي، وَفِي إِنَّى مِنْ آنَاءِ لَيْلِي، وَفِي كُلِّ سَاعَةٍ مِنْ سَاعَاتِ نَهَارِي.
خداوندا! بر محمد و آل محمد و ذریه اش درود فرست و پدر و مادر مرا به بهترین چیزی که به پدران بندگان مؤمنت و مادرانشان اختصاص داده ای، پاداش ده ای خدایی که از همه مهربانان مهربان تری.
خداوندا! یاد پدر و مادر را در دنبالۀ نمازها و در تمام ساعات شب و روز از خاطر من مبر! پیوسته به یاد آن ها باشم و برای آن ها دعا کنم.
«خداوندا! بر محمد و آل محمد و ذریه اش درود فرست و پدر و مادر مرا به بهترین چیزی که به پدران بندگان مؤمنت و مادرانشان اختصاص داده ای، پاداش ده ای خدایی که از همه مهربانان مهربان تری»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَذُرِّيَّتِهِ، وَاخْصُصْ أَبَوَيَّ بِأَفْضَلِ مَا خَصَصْتَ بِهِ آبَاءَ عِبَادِكَ الْمُؤْمِنِينَ وَأُمَّهَاتِهِمْ، يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ).
امام (علیه السلام) در این بخش از دعا مقامات بیشتری برای پدر و مادرش تقاضا
می کند؛ عرضه می دارد: «خداوندا! هر مقامی و هر فضیلتی که به پدر و مادر کسی از مؤمنین داده ای برترین آن ها را برای پدر و مادرم قرار ده» و در واقع دعای فراتر از این نمی توان پیدا کرد، زیرا برترین فضیلت پدر و مادران مؤمنین را برای پدر و مادرش تقاضا می فرماید و این می تواند اشاره به مقامات معنوی و مادی باشد، از جمله درجات در بهشت و مقامات عند الله و فیض های معنوی و الهی.
سپس تقاضای مهم دیگری دربارۀ پدر و مادر از خدا می کند، عرضه می دارد: «خداوندا! یاد پدر و مادر را در دنبالۀ نمازها و در تمام ساعات شب و روز از خاطر من مبر! پیوسته به یاد آن ها باشم و برای آن ها دعا كنم»؛ (أَللَّهُمَّ لَا تُنْسِنِي ذِكْرَهُمَا فِي أَدْبَارِ صَلَوَاتِي، وَفِي إِنِّى مِنْ آنَاءِ لَيْلِي، وَفِي كُلِّ سَاعَةٍ مِنْ سَاعَاتِ نَهَارِي).
واژۀ «أدبار» جمع «دبر» (بر وزن ابر) و «دبر» (بر وزن شتر) به معنای پشت و عقب و دنبالۀ هر چیزی است.
«آناء» جمع «انی» (بر وزن غنا) و «أنى» (بر وزن وفا) در اصل به معنای اوقات است و بعضی گفته اند که به اوقات شب اختصاص دارد. در قرآن مجید، خداوند به پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و اله) دستور می دهد که در اوقات شب و اطراف روز تسبیح خداگوید: «وَ مِنْ آنَاءِ اللَّيْلِ فَسَبِّحْ وَأَطْرافَ النَّهارِ لَعَلَّكَ تَرْضَى»؛ «و در ساعاتی از شب و اطراف روز پروردگارت را تسبیح گوی، باشد که از الطاف الهی خشنود شوی». (1)
این واژه در آیات دیگری از قرآن مجید نیز آمده و همه جا اضافه به لیل (شب) شده است.
واژهٔ «ساعة» به گفتۀ فیومی در مصباح المنیر، به معنای بخشی از زمان است، خواه کم باشد یا زیاد، اما «ساعة» به معنای یک جزء از بیست و چهار جزء شبانه روز - به گفتۀ مرحوم سید علی خان در شرح صحیفه - اصطلاح فلکیین است و عرب در زمان قدیم با چنین اصطلاحی آشنا نبودند، دلیل آن هم روشن است،
1) طه، آیۀ 130.
زیرا ابزاری که بتواند این بیست و چهار قسمت را از هم جدا و شماره گذاری کند در اختیار نداشتند؛ این که از چه تاریخی عموم مردم با این اصطلاح آشنا شده اند دقیقاً روشن نیست.
به هر حال امام (علیه السلام) در این بخش از دعا عنایت ویژهٔ دیگری در حق پدر و مادر می کند و از خدا می خواهد که هرگز از یاد آن ها غافل نباشد، در هیچ ساعتی از شب و هیچ ساعتی از روز و همواره به یاد آن ها باشد، دعا کند، و تقاضای غفران و علوّ مقام نماید.
می دانیم که آنچه در آیات و روایات به آن اشاره شده، یاد خداست، که انسان بکوشد هرگز از آن غافل نشود؛ در این جا یاد پدر و مادر به جای یاد خدا نشسته و معلوم می شود این دو از هم جدا نیستند، همان گونه که در سورۀ لقمان آیۀ 14 به این مطلب اشاره شده است (و در بخش های قبلی این دعا نقل کردیم).
در چهار سورۀ دیگر از قرآن نیز همین تقارن میان نام خدا و پدر و مادر دیده می شود (1)و این دلیل بر نهایت تأکید است.
بنابراین، یاد پدر و مادر چنان نیست که امام (علیه السلام) از یاد خدا غافل شود، بلکه این ها با هم و در کنار هم اند. جالب این که «آناء اللیل» (ساعات شب) در کنار ساعات روز گذاشته شده، در حالی که شب، هنگام خواب و استراحت است، برخلاف روز که انسان بیدار است! اشاره به این که هر لحظه ای از لحظات شب از خواب بیدار شوم برای آن ها دعا کنم و غفران و آمرزش الهی را برای آن ها بطلبم، هر چند لحظۀ زودگذری باشد.
البته نباید فراموش کرد که پدر و مادر نیز در دوران طفولیت فرزندان خود چنین بوده اند، لحظه ای از لحظات شب و روز از حال آن ها غافل نمی شدند، و در واقع این یاد کردن فرزندان در برابر یادکردن آن هاست.
1) ر.ک: بقره، آیۀ 83؛ نساء، آیۀ 36؛ انعام، آیۀ 151؛ اسراء، آیۀ 23.
أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَاغْفِرْ لِي بِدُعَائِي لَهُمَا، وَاغْفِرْ لَهُمَا بِبِرِّهِمَا بِي مَغْفِرَةً حَتْماً، وَارْضَ عَنْهُمَا بِشَفَاعَتِي لَهُمَا رِضَى عَزْماً، وَبَلِّغْهُمَا بِالْكَرَامَةِ مَوَاطِنَ السَّلامَة.
أَللَّهُمَّ وَإِنْ سَبَقَتْ مَغْفِرَتُكَ لَهُمَا فَشَفَعْهُمَا فِيَّ، وَإِنْ سَبَقَتْ مَغْفِرَتُكَ لِي فَشَفَّعْنِي فِيهِمَا حَتَّى نَجْتَمِعَ بِرَأْفَتِكَ فِي دَارِ كَرَامَتِكَ وَمَحَلٌ مَغْفِرَتِكَ وَرَحْمَتِكَ، إِنَّكَ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ، وَالْمَنَّ الْقَدِيمِ، وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ.
خداوندا! بر محمد و آل او درود فرست و به خاطر دعای من در حق آن ها مرا ببخش و به سبب نیکی های آن ها در حق من آن ها را مشمول مغفرت حتمی خود قرار ده، و به سبب شفاعت من نسبت به آن ها از آن ها راضی باش، رضایتی قطعی و حتمی و آن ها را با کرامت به جایگاه های سلامت (بهشت) برسان.
خداوندا! و اگر مغفرت تو پیش از من شامل حال آنان شده، شفاعت آنان را دربارۀ من بپذیر و اگر مغفرت تو پیش از آنان شامل حال من شده، شفاعت مرا دربارۀ آن ها بپذیر تا (در هر صورت) همگی با لطف و رحمت تو در دار کرامت و سرای مغفرت و رحمتت گرد آییم و هم نشین شویم، زیرا تو دارای فضل و رحمت عظيم و عطا و احسان قديم هستی و مهربان ترین مهربانانی.
امام (علیه السلام) در ادامۀ دعا برای پدر و مادر دارد، عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آل او درود فرست و به خاطر دعای من در حق آن ها مرا ببخش و به سبب نیکی های آن ها در حق من آن ها را مشمول مغفرت حتمی خود قرار ده و به سبب شفاعت من نسبت به آن ها از آن ها راضی باش، رضایتی قطعی و حتمی و آن ها را با کرامت به جایگاه های سلامت (بهشت) برسان»؛ (أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَاغْفِرْ لِي بِدُعَائِي لَهُمَا، وَاغْفِرْ لَهُمَا بِبِرِّهِمَا بِي مَغْفِرَةً حَتْماً، وَارْضَ عَنْهُمَا بِشَفَاعَتِي لَهُمَا رِضَى عَزْماً، وَبَلِّغْهُمَا بِالْكَرَامَةِ مَوَاطِنَ السَّلَامَةِ).
واژۀ «عزم» به معنای ارادهٔ قطعی و حتمی است. در آیۀ 159 سورۀ آل عمران می خوانیم: «فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ»؛ «هنگامی که تصمیم قطعی بر انجام کاری (بعد از مشورت) گرفتی توکل بر خدا کن (و قاطع باش)».
بنابراین، منظور امام (علیه السلام) این است که خداوند به طور قطع از پدر و مادر راضی شود.
«شفاعة» از مادۀ «شفع» به معنای ضمیمه کردن چیزی به چیز دیگر است و این تعبیر در مواردی استعمال می شود که کسی راه موفقیت را با پای خودش تا آن جا که می تواند، می پیماید و باقی راه را شفاعت کننده به او کمک می کند. البته این تعبیر دلیل بر این است که شفاعت کننده مقام والاتری دارد و اگر در این جمله در مورد فرزند نسبت به پدر و مادر به کار رفته، منظور مقام والاتری است که براثر رضای خدا نسبت به فرزند حاصل شده است و از این نظر مشکلی باقی نمی ماند و در فراز بعدی توضیح بیشتری در این باره داده شده است.
به هر حال، امام (علیه السلام) در این جمله دو تقاضا از خداوند دارد که هر دو پرارزش است و مرحلۀ تازه ای از اظهار محبت فرزند به پدر و مادر می باشد؛ در تقاضای
دوم عرضه می دارد: «خداوندا! اگر مغفرت تو پیش از من شامل حال آنان شده، شفاعت آنان را دربارۀ من بپذیر و اگر مغفرت تو پیش از آنان شامل حال من شده، شفاعت مرا دربارۀ آن ها بپذیر تا (در هر صورت) همگی با لطف و رحمت تو در دار کرامت و سرای مغفرت و رحمتت گرد آییم و همن شین شویم، زیرا تو دارای فضل و رحمت عظیم و عطا و احسان قدیم هستی و مهربان ترین مهربانانی»؛ (اللَّهُمَّ وَإِنْ سَبَقَتْ مَغْفِرَتُكَ لَهُمَا فَشَفَعْهُمَا فِيَّ، وَإِنْ سَبَقَتْ مَغْفِرَتُكَ لِي فَشَفِّعْنِي فِيهِمَا حَتَّى نَجْتَمَعَ بِرَأْفَتِكَ فِي دَارِ كَرَامَتِكَ وَمَحَلِّ مَغْفِرَتِكَ وَرَحْمَتِكَ، إِنَّكَ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ، وَالْمَنِّ الْقَدِيمِ، وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ).
واژۀ «من» - همان گونه که پیشتر نیز گفتیم - به معنای وزن سنگین است و سپس به هر نعمت برجسته ای اطلاق شده است.
امام (علیه السلام) در این جمله عرضه می دارد: از دو حال خارج نیست: یا رحمت تو قبل از من شامل آن ها می شود، در این صورت شفاعت آن ها را در حق من بپذیر و یا رحمتت بعد از من شامل آن ها می شود، شفاعت مرا در حق آن ها بپذیر. به این صورت در هر حال شفاعتی در کار است و نتیجۀ آن، بهره مندی پدر و مادر و فرزند از لطف و رحمت الهی است.
و بر این اساس، پدر و مادر ممکن است جزء شافعین باشند و ممکن است نباشند، همچنین فرزند ممکن است جزء شافعین باشد یا نباشد، و نتیجۀ هر دو، نجات پدر و مادر و فرزند و هم نشینی آن ها در بهشت با یکدیگر است.
قرآن مجید می فرماید: «جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَهَا وَمَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَأَزْواجِهِمْ وَذُرِّيَّاتِهِمْ»؛ «همان باغ های جاویدان بهشتی که همراه پدران و همسران و فرزندان صالحشان، وارد آن می شوند». (1)
1) رعد، آیهٔ 23.
از مجموع این دعا نتیجه می گیریم که امام (علیه السلام) برای احترام پدر و مادر و حفظ حقوقشان و برای نجاتشان در قیامت، از هر دری وارد شده و راهی وجود نداشته که از آن استفاده نکرده باشد و این دلیل بر لزوم نهایت احترام فرزند به پدر و مادر و علاقۀ او نسبت به آن دو است و اگر راه های مختلفی که در این دعا مطرح شده، نبود، ما نمی توانستیم تصور کنیم که تقاضای نجات پدر و مادر از این همه راه مختلف امکان پذیر است. در هر جمله از پانزده جملۀ این دعا اشاره به نکته ای جدید و راه نجات تازه ای وجود دارد.
البته فراموش نشود که با تمام این دعاها باز هم حق پدر و مادر ادا نمی شود! در روایتی می خوانیم: «أَنَّ كُلَّ أَعْمَالِ الْبِرِّ يَبْلُغُ الْعَبْدُ الذَّرْوَةَ مِنْهَا إِلَّا ثَلَاثَ حُقُوقٍ حَقَّ اللهِ وَحَقَّ رَسُولِ اللَّهِ وَحَقَّ الْوَالِدَيْنِ نَسْأَلُ اللَّهَ الْعَوْنَ عَلَى ذَلِكَ؛ تمام کارهای نیک را ممکن است انسان در حد عالی انجام دهد جز سه حق: حق خدا و حق رسول خدا و حق پدر و مادر بر فرزند، از خدا کمک می خواهیم که بتوانیم این حقوق را انجام دهیم». (1)
خداوندا! به ما توفیق ده که در حق پدر و مادر تا آن جا که در توان داریم تلاش و کوشش کنیم، به گونه ای که آن ها در هر حال از ما خشنود باشند و برای ما دعا کنند و تقاضای عفو نمایند.
1) مستدرک الوسائل، ج 15، ص 177.
وَكَانَ مِنْ دُعَائِهِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ)
لِوُلْدِهِ عَلَيْهِمُ السَّلامُ
یکی از دعاهای امام (علیه السلام) است
که دربارۀ فرزندانش (علیهم السلام) ایراد فرمود
این دعا در واقع مکمل دعای سابق است، آن دعا (بیست و چهارم) ناظر به دعای فرزند در حق پدر و مادر با تعبیرات گوناگون و تقاضاهای بسیار می باشد و این دعا به عکس آن، دعای پدر و مادر در حق فرزندان است که آن نیز با عبارات گوناگون ایراد شده و این نشان می دهد که امام (علیه السلام) در دعاهای خود از هیچ موضوعی غفلت نمی فرماید و همۀ کسانی را که باید دعا کند دعا می کند.
أَللَّهُمَّ وَمُنَّ عَلَيَّ بِبَقَاءِ وُلْدِي وَبِإِصْلاحِهِمْ لِي وَبِامْتَاعِي بِهِمْ.
إِلَهِي امْدُدْ لِي فِي أَعْمَارِهِمْ، وَزِدْ لِي فِي آجَالِهِمْ، وَرَبِّ لِي صَغِيرَهُمْ، وَقَوِّ لِي ضَعِيفَهُمْ، وَأَصِحَ لِي أَبْدَانَهُمْ وَأَدْيَانَهُمْ وَأَخْلاقَهُمْ، وَعَافِهِمْ فِي أَنْفُسِهِمْ وَفِي جَوَارِحِهِمْ وَفِي كُلِّ مَا عُنِيتُ بِهِ مِنْ أَمْرِهِمْ، وَأَدْرِرْ لِي وَعَلَى يَدِي أَرْزَاقَهُمْ.
وَاجْعَلْهُمْ أَبْرَاراً أَتْقِيَاءَ بُصَرَاءَ سَامِعِينَ مُطِيعِينَ لَكَ، وَلِأَوْلِيَائِكَ مُحِبِّينَ مُنَاصِحِينَ، وَ لِجَمِيعِ أَعْدَائِكَ مُعَانِدِينَ وَمُبْغِضِينَ، آمِينَ.
خداوندا! بر من منت گذار باقى ماندن (و طول عمر) فرزندانم و با اصلاحشان برای من و بهره مند بودنم از آن ها.
خداوندا! برای من عمر آن ها را طولانی کن و بر مدت زندگی آن ها بیفزا و صغير آن ها را تربیت کن و ضعیفشان را تقویت فرما، و بدن و دين و اخلاق آن ها را صحیح و سالم فرما، و در وجود و اعضایشان عافیت قرار ده و جوارح و اعضای آن ها را در آنچه مورد علاقۀ من در مورد آن هاست سالم بدار، و روزی آن ها را برای من و بر دست من فراوان کن.
3.(خداوندا!) آن ها را از نیکان و افراد باتقوا و بينا (به مسائل زندگی مادی و معنوى) و شنوا و مطيع فرمان خود و اولیائت قرار ده، در حالی که دوستان تورا دوست داشته باشند و نسبت به اولیای تو خیرخواه و دربارۀ دشمنانت دشمن و دارای کینه باشند؛ خداوندا! این دعاها را به اجابت برسان.
در روایات اسلامی، بر دعا کردن برای فرزندان بسیار تأکید شده است؛ در حدیثی از پیغمبر اکرم (صلى الله عليه و اله) می خوانیم که مردی از انصار عرضه داشت: «به چه کسی خوبی کنم؟ پیغمبر اکرم (صلى الله عليه و اله) فرمود: وَالِدَيْكَ؛ پدر و مادرت. گفت: آن ها از دنیا رفته اند، فرمود: به فرزندانت». (1)
در حدیث دیگری امام صادق (علیه السلام) می فرماید که پدرم می فرمود: «خَمْسُ دَعَوَاتٍ لا يُحْجَبْنَ عَنِ الرَّبِّ تَبَارَكَ وَتَعَالَى دَعْوَةُ الْإِمَامِ الْمُقْسِطِ وَدَعْوَةُ الْمَظْلُومِ يَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ لَأَنْتَقِمَنَّ لَكَ وَلَوْ بَعْدَ حِينٍ وَدَعْوَةُ الْوَلَدِ الصَّالِحِ لِوَالِدَيْهِ وَدَعْوَةُ الْوَالِدِ الصَّالِحِ لِوَلَدِهِ وَدَعْوَةُ الْمُؤْمِنِ لِأَخِيهِ بِظَهْرِ الْغَيْبِ فَيَقُولُ وَلَكَ مِثْلُهُ؛ پنج دعاست که در پیشگاه خدا محجوب نمی ماند (و به اجابت می رسد) دعای زمامدار عادل و دعای مظلوم که خداوند متعال به او می فرماید: انتقام تو را خواهم گرفت هرچند بعد از گذشت زمانی باشد و دعای فرزند صالح نسبت به پدر و مادر و دعای پدر صالح دربارهٔ فرزندانش و دعای مؤمن در حق برادر مؤمنش در غیاب او، که البته در این صورت خداوند می فرماید: همانند آن برای خودت خواهد بود ». (2)
به همین دلیل امام (علیه السلام) در این دعا اهمیت زیادی به دعا کردن در حق فرزندان می دهد و در نخستین جمله سه تقاضای مهم از خداوند دربارۀ فرزندانش می کند؛ عرضه می دارد: «خداوندا! بر من منت گذار با ماندن (و طول عمر فرزندانم) و با اصلاحشان برای من و بهره مند بودنم از آن ها»؛ (اللَّهُمَّ وَمُنَّ عَلَيَّ بِبَقَاءِ وُلْدِي وَبِإِصْلاحِهِمْ لِي وَبِامْتَاعِي بِهِمْ).
«متاع» از مادۀ «متاع» به معنای هر چیزی که قابل استفاده باشد گرفته شده و «امتاع» یعنی بهره مند ساختن.
و جملۀ «بِإصْلاحِهِمْ لي» اشاره به این است که آن ها هم صالح شوند و هم صالح شدن آن ها به سود من باشد. قرآن مجید از قول پدران صالح نقل می کند: «وَأَصْلِحْ لِي فِي ذُرِّيَّتِي»؛ «(خداوندا!) و فرزندان مرا برای من صالح کن (1)» بنابراین صالح بودن فرزندان، هم به نفع خودشان است و هم به نفع پدر و مادر.
روشن است که آن ها در صورتی می توانند برای پدر و مادر مفید باشند که زنده و صالح باشند، به همین دلیل، اول تقاضای حیات آن ها و سپس صالح بودنشان را کرده است.
حقیقت این است که رابطۀ پدر و مادر و فرزند، رابطهٔ مفید طرفینی است، هر کدام صالح باشند به نفع دیگری است و اگر هر دو صالح باشند به نفع یکدیگرند.
قرآن مجید می فرماید: فرزند صالح هنگامی که به چهل سالگی می رسد (و از نظر فکری پخته می شود) عرضه می دارد: «رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى وَالِدَيَّ»؛ «پروردگارا! مرا توفیق ده تا شکر نعمتی را که به من و پدر و مادرم دادی به جا آورم». (2)
سپس امام (علیه السلام) بعد از این جمله هفت چیز دربارهٔ فرزندان از خدا تقاضا می کند: «خداوندا! عمر آن ها را طولانی کن و بر مدت زندگی آن ها بیفزا و صغیر آن ها را برای من تربیت کن و ضعیفشان را تقویت فرما، و بدن و دين و اخلاق آن ها را صحیح و سالم فرما، و در وجود و اعضایشان عافیت قرار ده و جوارح و اعضای آن ها را در آنچه مورد علاقۀ من است سالم بدار، و روزی آن ها را بر دست من فراوان كن»؛ (إِلَهِي امْدُدْ لِي فِي أَعْمَارِهِمْ، وَزِدْ لِي فِي آجَالِهِمْ، وَرَبِّ لِي صَغِيرَهُمْ، وَقَوْ لِي ضَعِيفَهُمْ، وَأَصِحْ لِي أَبْدَانَهُمْ وَأَدْيَانَهُمْ وَأَخْلاقَهُمْ، وَعَافِهِمْ فِي أَنْفُسِهِمْ وَفِي جَوَارِحِهِمْ وَفِي كُلِّ مَا عُنِيتُ بِهِ مِنْ أَمْرِهِمْ، وَأَدْرِرْ لِي وَعَلَى يَدِي أَرْزَاقَهُمْ).
واژۀ «عُنِیتُ» از مادۀ «عنایة» به معنای اهتمام نسبت به چیزی است.
«أَدْرِرْ» از مادۀ «در» به معنای فزونی و کثرت است و «أَدْرِرُ» یعنی زیاد کن.
امام (علیه السلام) در این جا از خداوند تقاضاهای مهمی دربارۀ فرزندانش می کند که تمام زندگی آن ها را دربر می گیرد؛ ابتدا تقاضای طول عمر و سپس تأخير اجل؛ آیا این دو تأکید بر یکدیگر است یا دو تقاضاست؟ بعضی گفته اند هر دو به معنای طول عمر است، بنابراین یک تقاضاست، زیرا مراد از تأخیر آجال، عقب افتادن پایان زندگی است و مفهوم آن همان طول عمر است.
در سومین تقاضا عرضه می دارد: صغیر آن ها را برای من تربیت کن (هم از نظر جسمانی و هم از نظر معنوی).
در چهارمین تقاضا می گوید: ضعیفشان را نیز تقویت فرما.
بنابراین اگر صغیرند، تربیت الهی کامل پیدا کنند و اگر کبیرند، ضعفشان تبدیل به قوت شود.
در پنجمین تقاضا عرضه می دارد: «خداوندا! هم بدن های آن ها و هم دینشان و هم اخلاقشان را صحیح و سالم قرار ده». البته صحت معمولاً در مورد بدن به کار می رود که جنبۀ مادی دارد، ولی به نحو مجاز در مورد دین و اخلاق که جنبۀ معنوی دارند نیز به کار می رود، بر این اساس یک معنای مشترک از آن اراده شده که هم معنای حقیقی را شامل می شود و هم معنای مجازی را. البته صحیح بودن بدن بسیار خوب است اما زمانی مفید است که دین و اخلاق نیز صحیح و سالم باشد، لذا امام (علیه السلام) همۀ این سه امر را به صورت امر واحد از خداوند تقاضا می کند.
این ها نشان می دهد که چقدر امام (علیه السلام) در تقاضاهایش از خداوند دقیق است!
سپس عافیت و تندرستی در جان و اعضا و تمام امور آن ها را از خدا طلب می کند.
روشن است که عافیت و تندرستی نیز زمانی مفید است که تنها در جسم و بدن نباشد، بلکه در تمام اموری باشد که انسان با آن می تواند خداوند را اطاعت کند.
و هفتمین و آخرین درخواست، تقاضای فزونی روزی است، آن هم به دست پدر و مادر.
بدون شک، انسان اگر تمام اوصاف قبلی را داشته باشد، ولی از نظر روزی در تنگنا و فشار باشد نمی تواند بهره ای از عمر خود ببرد، البته اگر روزی آن ها به دست پدر و مادر باشد، سبب محبت فرزندان به آن ها و اطاعت بهتر خواهد بود.
به علاوه، آن ها در ثوابی شریک خواهند شد، زیرا کمک به روزی دیگران موجب رضای خدا و پاداش خیر می شود؛ در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) می خوانیم که خداوند متعال می فرماید: «أَنَا خَلَقْتُ الْخَلْقَ وَخَلَقْتُ الْخَيْرَ وَأَجْرَيْتُهُ عَلَى يَدَيْ مَنْ أُحِبُّ فَطُوبَى لِمَنْ أَجْرَيْتُهُ عَلَى يَدَيْهِ؛ مردم را آفریدم و خیرات را نیز آفریدم و آن را به دست کسانی که دوستشان دارم اجرا می کنم، پس خوشا به حال کسی که خیر را به دست او جاری سازم (و واسطۀ فیض شود)». (1)
البته مفهوم این سخن این نیست که فرزندان دست از تلاش و کوشش برای زندگی بردارند، بلکه باید به سهم خود تلاش کنند، ولی پدران و مادران نیز به آن ها کمک نمایند.
امام (علیه السلام) در جملهٔ بعد نیز تقاضاهای هفتگانه ای از خداوند دربارۀ فرزندان دارد، عرض می کند: «خدایا! آن ها را از نیکان و افراد با تقوا و بینا به مسائل زندگی مادی و معنوی و مطیع فرمان خود قرار ده، در حالی که دوستان تو را دوست داشته باشند و نسبت به آنان خیرخواه و دربارهٔ دشمنانت دشمن و کینه توز باشند! خداوندا! این دعاها را به اجابت برسان»؛ (وَ اجْعَلْهُمْ أَبْرَاراً أَتْقِيَاءَ بُصَرَاءَ سَامِعِينَ مُطِيعِينَ لَكَ، وَلِأَوْلِيَائِكَ مُحِبِّينَ مُنَاصِحِينَ، وَلِجَمِيعِ أَعْدَائِكَ مُعَانِدِينَ وَمُبْغِضِينَ آمِينَ).
واژۀ «ابرار» جمع «بَر» (بر وزن سدّ) به معنای شخص نیکوکار است.
«بصراء» جمع «بصیر» به معنای بینا در امر دین و دنیاست.
1) کافی، ج 1، ص 154.
در روایات اسلامی نسبت به دعای پدر و مادر در حق فرزند اهمیت زیادی داده شده؛ در حدیثی از کتاب مشکات الانوار آمده است: «دُعَاءُ الْوالِدِ لِوَلَدِهِ مِثْلُ دُعَاءِ النَّبِيِّ لِأُمَّتِهِ؛ دعای پدر در حق فرزند مانند دعای پیامبر در حق امتش می باشد». (1)
در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) می خوانیم: «أَرْبَعَةٌ لا تُرَدُّ لَهُمْ دَعْوَةٌ وَتُفَتَّحُ لَهَا أَبْوَابُ السَّمَاءِ وَتَصِيرُ إِلَى الْعَرْشِ دُعَاءُ الْوَالِدِ لِوَلَدِهِ وَالْمَظْلُومِ عَلَى مَنْ ظَلَمَهُ وَالْمُعْتَمِرِ حَتَّى يَرْجِعَ وَالصَّائِمِ حَتَّى يُفْطِرَ؛ چهار گروه اند که دعای آن ها رد نمی شود و درهای آسمان در برابر آن گشوده خواهد شد و به سوی عرش می رود: دعای پدر در حق فرزند و دعای مظلوم در حق ظالم و دعای زوّار خانۀ خدا تا زمانی که از حج برگردند و دعای روزه دار تا زمانی که افطار کند». (2)
روشن است که منظور امام (علیه السلام) این نیست که خداوند فرزندان را به اجبار دارای این صفات کند، بلکه تقاضا می کند توفیقی به آن ها دهد که این صفات برجسته را با تلاش و کوشش به دست آورند.
بدیهی است فرزندی که دارای این صفات باشد سعادتمند و خوشبخت و اهل نجات است و بسیار می شود که سبب نجات پدر و مادر نیز می گردد.
أَللَّهُمَّ اشْدُدْ بِهِمْ عَضُدِي، وَأَقِمْ بِهِمْ أَوَدِي، وَكَثَّرْ بِهِمْ عَدَدِي، وَزَيِّنْ بِهِمْ مَحْضَرِي، وَأَحْيِ بِهِمْ ذِكْرِي، وَاكْفِنِي بِهِمْ فِي غَيْبَتِي، وَأَعِنِّي بِهِمْ عَلَى حَاجَتِي، وَاجْعَلْهُمْ فِي مُحِبِّينَ، وَعَلَيَّ حَدِبِينَ مُقْبِلِينَ مُسْتَقِيمِينَ لِي، مُطِيعِينَ، غَيْرَ عَاصِينَ وَلا عَاتِّينَ وَلا مُخَالِفِينَ وَلَا خَاطِئِينَ.
وَأَعِنِّي عَلَى تَرْبِيَتِهِمْ وَتَأْدِيبِهِمْ، وَبِرِّهِمْ، وَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ مَعَهُمْ أَوْلاداً ذُكُوراً، وَاجْعَلْ ذَلِكَ خَيْراً لِي، وَاجْعَلْهُمْ لِي عَوْناً عَلَى مَا سَأَلْتُكَ.
وَ أَعِذْنِي وَذُرِّيَّتِي مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ، فَإِنَّكَ خَلَقْتَنَا وَأَمَرْتَنَا وَنَهَيْتَنَا وَرَغَبْتَنَا فِي ثَوَابٍ مَا أَمَرْتَنَا وَرَهَّبْتَنَا عِقَابَهُ، وَجَعَلْتَ لَنَا عَدُوّاً يَكِيدُنَا، سَلَّطْتَهُ مِنَّا عَلَى مَا لَمْ تُسَلِّطْنَا عَلَيْهِ مِنْهُ، أَسْكَنْتَهُ صُدُورَنَا، وَأَجْرَيْتَهُ مَجَارِيَ دِمَائِنَا، لا يَغْفُلُ إِنْ غَفَلْنَا، وَلا يَنْسَى إِنْ نَسِينَا، يُؤْمِنُنَا عِقَابَكَ، وَيُخَوِّفُنَا بِغَيْرِكَ.
إِنْ هَمَمْنَا بِفَاحِشَةٍ شَجَّعَنَا عَلَيْهَا، وَإِنْ هَمَمْنَا بِعَمَلٍ صَالِحٍ ثَبَّطَنَا عَنْهُ، يَتَعَرَّضُ لَنَا بِالشَّهَوَاتِ، وَيَنْصِبُ لَنَا بِالشُّبُهَاتِ، إِنْ وَعَدَنَا كَذَبَنَا، وَإِنْ مَنَّانَا أَخْلَفَنَا، وَإِلَّا تَصْرِفْ عَنَّا كَيْدَهُ يُضِلَّنَا، وَإِلَّا تَقِنَا خَبَالَهُ يَسْتَزِلَّنَا.
مهربان و عطوف و استوار و مطیع گردان، به گونه ای که نه عصیان کار باشند و نه جفاكار و نه مخالف و نه خطاکار!
(خداوندا!) مرا بر تربیت و تأدیب و نیکی به آن ها یاری فرما و علاوه بر آن ها از ناحیهٔ خودت فرزندان پسر به من عنایت کن و آن را برایم خیر قرار ده و آن ها را در آنچه دربارهٔ آن ها تقاضا کردم يار و ياور من بفرما!
(خداوندا!) مرا و فرزندانم را از شر شیطان رانده شده در پناه خودت قرار ده، چرا که تو ما را آفریده ای و امر و نهی فرموده ای و به ثواب آنچه امر فرموده ای علاقه مند ساخته ای و از کیفر آنچه نهی کرده ای بیم و هشدار داده ای، و برای ما دشمنی قرار داده ای که پیوسته در صدد فریب ماست؛ او را بر ما مسلط ساخته ای در برابر چیزی که ما سلطه ای بر آن نداریم؛ او را درون سينۀ ما جای داده ای و همچون خون در عروق ما به جریان درآورده ای؛ او هرگز از ما غافل نمی شود هرچند ما از او غافل شویم، و ما را فراموش نمی کند هرچند ما او را فراموش کنیم، ما را از کیفر تو در امان می دارد و از غیر تو ما را می ترساند.
(خداوندا! وضع شیطان این گونه است که) اگر قصد کار بدی کنیم او ما را تشویق به آن می کند و اگر قصد عمل صالحی کنیم ما را از آن باز می دارد، پیوسته خواهش های دل را به ما عرضه می کند و شبهات را در برابر ما قرار می دهد، اگر به ما وعده ای بدهد دروغ است و اگر امیدی در ما ایجاد کند خلاف است. (خداوندا!) اگر مکر و کید شیطان را از ما بازنگردانی ما را گمراه می کند و اگر ما را در برابر حیله هایش حفظ نکنی ما را می لغزاند.
امام (علیه السلام) در ادامۀ تقاضاهایش از خداوند برای فرزندان، به بخشی از خدماتی
که فرزندان می توانند به پدر و مادر نمایند با زبان دعا اشاره می کند و می فرماید: «خداوندا! به واسطهٔ آن ها (فرزندانم) بازوی مرا تقویت کن و نابسامانی مرا به دست آن ها سامان ده و تعداد مرا به واسطهٔ آن ها افزون کن و محضر مرا به دست آن ها زینت بخش و یادم را به سبب آن ها زنده دار»؛ (أَللَّهُمَّ اشْدُدْ بِهِمْ عَضُدِي ، وَأَقِمْ بِهِمْ أَوَدِي، وَكَثْرُ بِهِمْ عَدَدِي، وَزَيَّنْ بِهِمْ مَحْضَرِي، وَأَحْيِ بِهِمْ ذِكْرِي).
واژۀ «عضد» در اصل به معنای بازوست، ولی به صورت مجازی به معنای یاری گر نیز به کار می رود.
«أوَد» به گفتۀ لسان العرب، به معنای کجی است و سپس به معنای هرگونه انحراف به صورت مجازی به کار می رود و گاهی به معنای سنگینی استعمال می شود، با این مفهوم که سنگینی باعث انحنا و کجی می شود.
تعبیر «کجی مرا با آن ها راست گردان» مفهومش این نیست که امام (علیه السلام)گرفتار کجی می شود، بلکه این درس عمومی است برای همۀ پدران و مادران نسبت به فرزندان. اشاره به این که فرزند خوب و صالح، چنان با ارزش است که اگر گاهی پدر و مادر راه خطا و کج را بپیمایند می تواند آن ها را به راه راست بازگرداند. جملۀ «محضر مرا به دست آن ها زینت بخش» اشاره به این است که آن ها بر اثر تربیت صحیح، صفات برجسته ای دارند که حضورشان در مجلس باعث زینت مجلس است.
و جملۀ «وَ أَحْيِ بِهِمْ ذِكْرِي» اشاره به این است که آن ها چنان صالح و درست کار باشند که سبب خوش نامی پدر و مادر شوند و «احیاء ذکر» اشاره به خوش نامی است. این دعا در واقع شامل دو درخواست است: نخست این که آن ها عمر طولانی داشته باشند و بعد از من بمانند و دیگر این که رفتار شایستۀ آن ها سبب بقاء نام من گردد.
در این بخش از دعا امام (علیه السلام) پنج درخواست از خداوند می کند که همۀ آن ها
ناظر به نقش فرزندان در پیشرفت خانواده است؛ از یک سو باعث تقویت پدر و مادر می شود و از سوی دیگر اگر انحرافاتی داشته باشند برطرف می گردد و حضور آن ها در جمع باعث فزونی افراد خانواده می شود و حضور محترمانۀ آن ها در محضر و محفل و جمع خانواده زینت بخش است.
این ها همه نشان می دهد که باید فرزندان را به گونه ای تربیت کرد که بتوانند به طور مستقل منشأ این گونه آثار در محیط خانواده و حتی در مورد پدر و مادر باشند و این در واقع نتیجۀ زحمات پدر و مادر دربارۀ تربیت آن هاست.
آنگاه در پنج تقاضای دیگر عرضه می دارد: «(خداوندا!) و در غیبت من امور مرا به واسطۀ آن ها کفایت فرما و آن ها را کمک برای برآمدن حاجاتم قرار ده (خدایا!) و آن ها را محب و دوست دار من فرما و نسبت به من مهربان و عطوف و استوار و مطیع گردان، به گونه ای که نه عصیان کار باشند و نه جفاکار و نه مخالف و نه خطاکار»؛ (وَ اكْفِنِي بِهِمْ فِي غَيْبَتِي، وَأَعِنِّي بِهِمْ عَلَى حَاجَتِي، وَاجْعَلْهُمْ لِي مُحِبِّينَ، وَعَلَيَّ حَدِبِينَ مُقْبِلِينَ مُسْتَقِيمِينَ لِي، مُطِيعِينَ، غَيْرَ عَاصِينَ وَلَا عَالِّينَ وَلا مُخَالِفِينَ وَلا خَاطِئِينَ).
«حَدِبِینَ» از مادۀ «حَدَب» (بر وزن ادب) به معنای بلندی هایی است که میان پستی ها قرار گرفته و از آن جا که نیکی و محبت به پدر و مادر نوعی انحنا به سوی آن هاست، واژهٔ «حلب» که صفت مشبهه است به معنای علاقه مند و پر محبت به کار رفته است.
«مُسْتَقِیمِینَ» اشاره به این است که آن ها در مسیر زندگی خود و یا در پیروی و محبت به پدر و مادر مستقیم باشند.
تعبير «لاخاطئین» بعد از «لا مخالفین» می رساند که فرزند باید در برابر پدر و مادر چنان باشد که نه به عمد مخالفت کند و نه از روی خطا، یعنی چنان مراقب خطایی باشد که حتى هم در احترام به پدر و مادر از او سر نزند.
این دعاها در واقع دعای فرزند برای پدر و مادر است، به این معنا که فرزند بتواند انواع مشکلات پدر و مادر را حل کند و نسبت به آن ها علاقه مند و مطيع باشد و جفاکار و مخالف و خطاکار نباشد.
بنابراین، دعاهای امام (علیه السلام) در این بخش، قسمتی دعا برای فرزندان است و قسمتی دعا برای پدران و مادران و خدماتی که فرزندان می توانند به پدر و مادر کنند. بنابراین تمام دعا، در حق فرزندان نیست.
در روایتی از رسول خدا (صلى الله عليه و اله) آمده است که فرمود: «مَا حَقُّ الْوَالِدِ عَلَى وَلَدِهِ قَالَ لا يُسَمِّيهِ بِاسْمِهِ وَلَا يَمْشِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَلَا يَجْلِسُ قَبْلَهُ وَلا يَسْتَسِبُّ لَهُ؛ حق پدر بر فرزندش این است که فرزند او را به اسم صدا نزند و پیش از او راه نرود و قبل از او ننشیند و کاری نکند که مردم به پدر بدگویی کنند (1)». همۀ این ها آدابی است که فرزند برای احترام به پدر و مادر انجام می دهد.
امام (علیه السلام) در بخش دیگری از این دعا عرضه می دارد: «(خداوندا!) مرا برای تربیت و تأدیب و نیکی به آن ها یاری فرما و علاوه بر آن ها از ناحیۀ خودت فرزندان پسر به من عنایت کن و آن را برایم خیر قرار ده و آن ها را در آنچه دربارهٔ آن ها تقاضا کردم یار و یاور من بفرما»؛ (وَأَعِنِّي عَلَى تَرْبِيَتِهِمْ وَتَأْدِيبِهِمْ، وَبِرِّهِمْ، وَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ مَعَهُمْ أَوْلاداً ذُكُوراً، وَاجْعَلْ ذَلِكَ خَيْراً لِي، وَاجْعَلْهُمْ لِي عَوْناً عَلَى مَا سَأَلْتُكَ).
امام (علیه السلام) در این بخش از دعا از خدا تقاضا می کند فرزندان پسری به او عنایت کند و آن فرزندان، وی را در تربیت و تأدیبشان کمک کنند.
سؤال: چرا امام (علیه السلام) تنها فرزند ذکور از خدا تقاضا می کند؟ آیا در اسلام فرزند ذکور بر اناث ترجیح دارد؟
1) کافی، ج 2، ص 159.
پاسخ: شکی نیست که فرزندان ذکور غالباً توان بیشتری برای انجام امور تربیتی خود و دیگران دارند و به خاطر این توان بیشتر است که امام (علیه السلام) آن را از خدا تقاضا می کند، و گرنه فرزندان پسر و دختر همه نعمت های بزرگ خدا هستند و می توانند کمک کار انسان باشند و فرزندان پسری که از فرزندان دختر متولد می شوند نیز همین حال را دارند.
به تعبیر دیگر: همۀ فرزندان پسر و دختر نعمت های خدا هستند، ولی بی شک در غالب موارد پسران توان بیشتری برای رسیدن به اهداف فردی و اجتماعی پدر و مادر دارند، هرچند گاهی فرزندان دختر نقش مؤثرتری ایفا می کنند، بنابراین، برتری فرزند ذکور یک اصل اساسی و قانون کلی نیست.
به همین دلیل پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و اله) از داشتن دختری همچون زهرا (علیها السلام) بسیار شاد و خوشحال بودند و حضرت مریم (علیها السلام) با این که زن بود به جایگاهی از معنویت و قرب خدا نائل شد که دیگران غبطه می خوردند و انبیا و عابدان بنی اسرائیل در تکفل مریم بر یکدیگر سبقت می جستند و چاره ای جز این ندیدند که به قرعه متوسل شوند که در نتیجۀ آن، خداوند این کار را به حضرت زکریا سپرد و زکریا به آن افتخار می کرد. (1)
در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) می خوانیم که راوی می گوید: به حضرت عرضه داشتم: «فدایت شوم! مردی دخترانش را بیش از پسرانش دوست دارد. امام (علیه السلام) فرمود: دختران و پسران در این احترام مساوی هستند»؛ (فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ الرَّجُلُ يَكُونُ بَنَاتُهُ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنْ بَنِيهِ فَقَالَ الْبَنَاتُ وَالْبَنُونَ فِي ذَلِكَ سَوَاءُ) . (2)
در جلد اول کتاب اخلاق در قرآن، بحث مشروحی دربارۀ تأثیر تربیت خانوادگی و وراثت در اخلاق آمده که قابل توجه است. (1)
سپس امام (علیه السلام) در بخش ششم به مسألۀ مهمی می پردازد و آن، پناه بردن به خدا از سلطهٔ شیطان است، عرضه می دارد: «(خداوندا!) مرا و فرزندانم را از شر شیطان رانده شده در پناه خودت قرار ده، چرا که تو ما را آفریده ای و امر و نهی فرموده ای و به ثواب آنچه امر فرموده ای علاقه مند ساخته ای و از کیفر آنچه نهی کرده ای بیم و هشدار داده ای، و برای ما دشمنی قرار داده ای که پیوسته درصدد فریب ماست، او را بر ما مسلط ساخته ای در برابر چیزی که ما سلطه ای بر آن نداریم، او را درون سینۀ ما جای داده و همچون خون در عروق ما به جریان درآورده ای، او هرگز از ما غافل نمی شود هرچند ما از او غافل شویم، و ما را فراموش نمی کند هرچند ما او را فراموش کنیم، ما را از کیفر تو در امان می دارد و از غیر تو می ترساند»؛ (وَ أَعِذْنِي وَذُرِّيَّتِي مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّحِيمِ، فَإِنَّكَ خَلَقْتَنَا وَأَمَرْتَنَا وَنَهَيْتَنَا وَرَغَبْتَنَا فِي ثَوَابِ مَا أَمَرْتَنَا وَرَهَّبْتَنَا عِقَابَهُ، وَجَعَلْتَ لَنَا عَدُوّاً يَكِيدُنَا، سَلَّطْتَهُ مِنَّا عَلَى مَا لَمْ تُسَلِّطْنَا عَلَيْهِ مِنْهُ، أَسْكَنْتَهُ صُدُورَنَا، وَأَجْرَيْتَهُ مَجَارِيَ دِمَائِنَا، لَا يَغْفُلُ إِنْ غَفَلْنَا، وَلا يَنْسَى إِنْ نَسِينَا، يُؤْمِنُنَا عِقَابَكَ، وَيُخَوِّفُنَا بِغَيْرِكَ).
واژهٔ «رجیم» در اصل به معنای زدن با سنگ است و از آن جا که این کار دلیل بر بیزاری از شخص یا چیزی است، به معنای مطرود به کار می رود.
واژهٔ «رَهَبْتَنَا» از مادۀ «رَهْبَ» یعنی ترس همراه با اضطراب.
«يكيدنا» از مادۀ «كَيْد» (بر وزن صید) در اصل به معنای هرگونه چاره اندیشی مخفیانه است خواه در امور نکوهیده باشد یا مطلوب، هرچند غالباً در امور نکوهیده به کار می رود.
1) اخلاق در قرآن، ج 1، ص 164 به بعد.
دربارهٔ این بخش از دعای امام (علیه السلام) این سؤال پیش می آید که آیا شیطان چنین سلطه ای بر انسان دارد که مانند جریان خون در رگ های او باشد در حالی که قرآن مجید می گوید: او تنها بر کسانی مسلط است که دعوتش را بپذیرند؛ می فرماید: «إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطَان عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَعَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ»؛ «او بر کسانی که ایمان دارند و بر پروردگارشان توکل می کنند، سلطه ای ندارد (1)». و نیز می فرماید: «وَقالَ الشَّيْطانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَمَا كَانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطَانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لى فَلَا تَلُومُونِي وَلُومُوا أَنْفُسَكُمْ»؛ «و هنگامی که کار تمام می شود، شیطان (خطاب به پیروانش) می گوید: «خداوند به شما وعدهٔ حق داد و من به شما وعدۀ باطل دادم و تخلف کردم. من بر شما تسلطی نداشتم، جز این که دعوتتان کردم و شما دعوت مرا پذیرفتید؛ بنابراین، مرا سرزنش نکنید و خود را سرزنش کنید». (2)
ظاهر این آیه این است که آن سلطه در زمانی حاصل می شود که انسان خود را تسلیم شیطان کند ولی تا زمانی که تسلیم شیطان نشده چنان سلطه ای حاصل نمی گردد، بنابراین عبارت امام (علیه السلام) با آنچه در آیات قرآن آمده مخالفتی ندارد.
در حدیثی که در کتاب شریف کافی از امام باقر (علیه السلام) یا امام صادق (علیه السلام) آمده است، می خوانیم: «إِنَّ آدَمَ (علیه السلام) قَالَ يَا رَبِّ سَلَّطْتَ عَلَيَّ الشَّيْطَانَ وَأَجْرَيْتَهُ مِنِّي مَجْرَى الدَّمِ فَاجْعَلْ لِي شَيْئاً فَقَالَ يَا آدَمُ جَعَلْتُ لَكَ أَنَّ مَنْ هَمَّ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ بِسَيِّئَةٍ لَمْ تُكْتَبْ عَلَيْهِ فَإِنْ عَمِلَهَا كُتِبَتْ عَلَيْهِ سَيِّئَة وَمَنْ هَمَّ مِنْهُمْ بِحَسَنَةٍ فَإِنْ لَمْ يَعْمَلْهَا كُتِبَتْ لَهُ حَسَنَة فَإِنْ هُوَ عَمِلَهَا كُتِبَتْ لَهُ عَشْراً قَالَ يَا رَبِّ زِدْنِي قَالَ جَعَلْتُ لَكَ أَنَّ مَنْ عَمِلَ مِنْهُمْ سَيِّئَةً ثُمَّ اسْتَغْفَرَ لَهُ غَفَرْتُ لَهُ قَالَ يَا رَبِّ زِدْنِي قَالَ جَعَلْتُ لَهُمُ التَّوْبَةَ أَوْ قَالَ بَسَطْتُ لَهُمُ التَّوْبَةَ حَتَّى تَبْلُغَ
النَّفْسُ هَذِهِ قَالَ يَا رَبِّ حَسْبِي؛ حضرت آدم به خداوند عرضه داشت: پروردگارا! شیطان را بر من مسلط ساخته ای و او را همچون خون در عروق من به جریان درآورده ای ، در برابر این سلطه امتیازی برای من قرار ده! خداوند فرمود: ای آدم! من (این امتیاز را) برای تو قرار داده ام که هرگاه فرزندانت تصمیم بر گناه بگیرند برای آن ها نوشته نشود و هنگامی که عمل کنند فقط یک گناه نوشته شود، ولی کسی که تصمیم بر حسنه ای بگیرد ثواب آن به او داده می شود و اگر عمل کند ده برابر پاداش دارد. آدم عرضه داشت: خداوندا! باز هم بیفزا! فرمود: من برای تو چنین قرار داده ام که هر کدام از فرزندانت مرتکب گناهی شوند سپس استغفار کنند آمرزیده می شوند. عرضه داشت: خداوندا! باز هم بیفزای! فرمود: برای تو توبه قرار دادم یا بساط توبه را گستردم تا زمانی که جان به گلوی انسان برسد. آدم عرضه داشت: پروردگارا! کافی است». (1)
در این جا سؤال دیگری ایجاد می شود و آن این که جملۀ «يُؤْمِنُنَا عِقَابَكَ؛ شيطان ما را از کیفر تو در امان می شمرد» و «يُخَوِّفُنَا بِغَيْرِكَ؛ ما را از غیر تو می ترساند» چه معنا و مفهومی دارد؟ در پاسخ می توان گفت: ظاهراً منظور این است که شیطان وعده های رحمت الهی را در نظر بزرگ جلوه می دهد به طوری که انسان از مجازات پروردگار خود را در امان می بیند و توبه را در نظر انسان آسان و تأخیر آن را ممکن می شمرد.
مراد از «غیر» در جملهٔ «يُخَوِّفُنَا بِغَيْرِكَ؛ ما را از غیر تو می ترساند» بت ها و امثال آن است که گاهی افراد خرافی مردم را از غضب بت ها می ترسانند و یا مقصود از «غیر» خطراتی است که اطاعت در راه خدا به ویژه جهاد في سبيل الله دارد و شیطان مؤمن را از آن برحذر می دارد و یا مراد از آن فقری است که هنگام ارادهٔ
1) کافی، ج 4، ص 440.
انفاق فی سبیل الله شیطان انسان را از آن می ترساند، همان گونه که قرآن مجید می فرماید: «الشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشَاءِ»؛ «شیطان، به شما (هنگام انفاق)، وعدۀ فقر و تهیدستی می دهد؛ و به زشتی ها امر می کند». (1)
به این صورت روشن می شود که شیطان هرگروهی را با روشی می ترساند.
سپس امام (علیه السلام) در فراز بعد عرضه می دارد: «(خداوندا! وضع شیطان این گونه است که) اگر قصد کار بدی کنیم او ما را تشویق به آن می کند و اگر قصد عمل صالحی کنیم ما را از آن باز می دارد، پیوسته خواهش های دل را به ما عرضه می کند و شبهات را در برابر ما قرار می دهد، اگر به ما وعده ای بدهد دروغ است و اگر امیدی در ما ایجاد کند خلاف است. (خداوندا!) اگر مکر و کید شیطان را از ما بازنگردانی ما را گمراه می کند و اگر ما را در برابر حیله هایش حفظ نکنی ما را می لغزاند»؛ (إِنْ هَمَمْنَا بِفَاحِشَةٍ شَجَّعَنَا عَلَيْهَا، وَإِنْ هَمَمْنَا بِعَمَلٍ صَالِحٍ تَبَّطَنَا عَنْهُ، يَتَعَرَّضُ لَنَا بِالشَّهَوَاتِ، وَيَنْصِبُ لَنَا بِالشُّبُهَاتِ، إِنْ وَعَدَنَا كَذَبَنَا، وَإِنْ مَنَّانَا أَخْلَفَنَا، وَإِلَّا تَصْرِفْ عَنَّا كَيْدَهُ يُضِلَّنَا، وَإِلَّا تَقِنَا خَبَالَهُ يَسْتَزِلْنَا).
واژهٔ «فاحشة» از مادۀ «فحش و فحشاء» به معنای هر عمل یا سخن بسیار زشت است و برخلاف آنچه در اذهان فارسی زبانان است، انحصار به اعمال منافی عفت ندارد، زیرا در اصل به معنای تجاوز از حد است که هر گناهی را شامل می شود. همچنین «فاحشه» وصف اعمال است نه اشخاص که این نیز به اشتباه میان فارسی زبانان رایج شده است.
«ثبطنا» از مادهٔ «تثبیط» یعنی مانع از انجام کاری شدن، و این کار شیطان است که وقتی انسان تصمیم بر عمل صالح بگیرد او را از این کار باز می دارد. البته این مانع شدن با استفاده از روش هایی است، از جمله شهوات را در نظر انسان مهم
1) بقره، آیۀ 268.
جلوه می دهد و شبهات را در برابر او می پروراند و همین سبب خودداری از کارهای خیر می شود.
واژهٔ «يَنْصِبُ» در اصل از مادۀ «نصب» به معنای برپاداشتن چیزی است، سپس به هرگونه با اهمیت نشان دادن کاری اطلاق شده است.
«منانا» از مادۀ «منی» (بر وزن منع) به معنای تقدیر و اندازه گیری است، ولی در بسیاری از موارد به معنای اندازه گیری های خیالی و آرزوهای موهوم به کار می رود و در این جا نیز به همین معناست.
واژهٔ «تَقِنَا» از مادۀ «وقایة» به معنای حفظ کردن اشیاء در برابر امور مخالف است.
«خَبَال» در اصل یعنی از بین رفتن چیزی، و در غالب موارد به خیالاتی که در عقل انسان اثر می گذارد، گفته می شود.
به هر صورت، امام (علیه السلام) در این قسمت به جزئیات نفوذ شیطان در انسان از جهات مختلف اشاره می کند که نتیجۀ آن، بازداشتن انسان از کار خیر و تشویق او به کارهای خلاف است. آیا در چنین حالتی که شیطان این گونه بر انسان سلطه پیدا کند می تواند به تربیت فرزندان خود بپردازد؟
در واقع امام (علیه السلام) به سراغ ریشۀ امور تربیتی رفته که از ارادۀ محکم و ایمان و ارادۀ قوی صادر می شود، عرضه می دارد: «خداوندا! شیطان این امور را در من سست می کند، با این حال چگونه به تربیت اولادم، آن چنان که لازم است، بپردازم؟».
جملۀ «وان منانا اخلفنا» گویا برگرفته از این آیۀ شریفه است: «يَعِدُهُمْ وَما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلَّا غُرُوراً»؛ «شیطان به آن ها وعده های دروغین می دهد؛ و به آرزوها سرگرم می سازد؛ در حالی که جز فریب و نیرنگ، به آن ها وعده نمی دهد». (1)
1) نساء، آیۀ 120.
قرآن مجید دربارۀ شیطان می فرمایدک «شیطان در پیشگاه خدا عرضه داشت: من برای گمراه ساختن انسان ها (نه تنها بر سر راه آن ها کمین می کنم بلکه) از پیش رو و از پشت سر و از طرف راست و از طرف چپ (از چهار طرف) به سراغ آن ها می روم و اکثر آن ها را شکرگزار نخواهی یافت»؛ «لَأَتِيَنَّهُم مِّن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَيْمَانِهِمْ وَعَن شَمَائِلِهِمْ وَلَا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَاكِرِينَ». (1)
در ذیل این آیۀ شریفه در روایتی از امام باقر (علیه السلام) می خوانیم: «منظور از آمدن شیطان به سراغ انسان از «پیش رو» این است که آخرت و جهانی را که در پیش دارد در نظر او سبک و ساده جلوه می دهد، و منظور از «پشت سر» این است که آن ها را به گردآوری اموال و تجمع ثروت و بخل از پرداخت حقوق واجب به خاطر فرزندان و وارثان دعوت می کند، و منظور از «طرف راست» این است که امور معنوی را به وسیلهٔ شبهات و ایجاد شک و تردید، ضایع می سازد، و منظور از «طرف چپ» این است که لذات مادی و شهوات را در نظر آن ها جلوه می دهد».
در روایت دیگری آمده که فرشتگان به پیشگاه خدا عرضه داشتند: اگر شیطان از چهار جهت انسان را محاصره کند این انسان به کجا پناه برد؟ امام (علیه السلام) در پاسخ چنین می فرماید: «بَقِيَ لِلْإِنْسانِ جِهَتَانِ الْفَوْقَ وَالتَّحْتَ فَإِذَا رَفَعَ يَدَيْهِ إِلَى فَوْقِ فِي الدُّعاءِ عَلَى سَبِيلِ الْخُضُوعِ أَوْ وَضَعَ جَبْهَتَهُ عَلَى الْأَرْضِ عَلَى سَبِيلِ الْخُشُوعِ غَفَرَتْ لَهُ ذَنْبُ سَبْعِينَ سَنَةٍ؛ برای انسان دو جهت باقی مانده است: بالا و پایین؛ هنگامی که انسان دستش را به طرف بالا برای دعا به عنوان خضوع بلند می کند و یا پیشانی خود را بر زمین به عنوان سجده و خشوع می گذارد، خداوند گناه هفتاد سال او را می بخشد (و این گونه جبران می شود)». (2)
أَللَّهُمَّ فَاقْهَرْ سُلْطَانَهُ عَنَّا بِسُلْطَانِكَ حَتَّى تَحْبِسَهُ عَنَّا بِكَثْرَةِ الدُّعَاءِ لَكَ فَتُصْبِحَ مِنْ كَيْدِهِ فِي الْمَعْصُومِينَ بِكَ.
أَللَّهُمَّ أَعْطِنِي كُلَّ سُؤْلِي، وَاقْضِ لِي حَوَائِجِي، وَلَا تَمْنَعْنِي الْإِجَابَةَ وَقَدْ ضَمِنْتَهَا لِي، وَلا تَحْجُبْ دُعَائِي عَنْكَ وَقَدْ أَمَرْتَنِي بِهِ، وَ امْنُنْ عَلَيَّ بِكُلِّ مَا يُصْلِحُنِي فِي دُنْيَايَ وَآخِرَتِي مَا ذَكَرْتُ مِنْهُ وَمَا نَسِيتُ، أَوْ أَظْهَرْتُ أَوْ أَخْفَيْتُ أَوْ أَعْلَنْتُ أَوْ أَسْرَرْتُ.
وَاجْعَلْنِي فِي جَمِيعِ ذَلِكَ مِنَ الْمُصْلِحِينَ بِسُؤَالِي إِيَّاكَ، الْمُنْجِحِينَ بِالطَّلَبِ إِلَيْكَ غَيْرِ الْمَمْنُوعِينَ بِالتَّوَكَّلِ عَلَيْكَ.
الْمُعَوَّدِينَ بِالتَّعَوُّذِ بِكَ، الرَّابِحِينَ فِي التِّجَارَةِ عَلَيْكَ، الْمُجَارِينَ بِعِزِّكَ، الْمُوَسَّع عَلَيْهِمُ الرِّزْقُ الْحَلالُ مِنْ فَضْلِكَ، الْوَاسِعِ بِجُودِكَ وَكَرَمِكَ، الْمُعَزِّينَ مِنَ الذُّلِّ بِكَ، وَ الْمُجَارِينَ مِنَ الظُّلْمِ بِعَدْلِكَ، وَالْمُعَافَيْنَ مِنَ الْبَلاءِ بِرَحْمَتِكَ، وَالْمُغْنَيْنَ مِنَ الْفَقْرِ بِغِنَاكَ، وَالْمَعْصُومِينَ مِنَ الذُّنُوبِ وَالزَّلَلِ وَالْخَطَاءِ بِتَقْوَاكَ، وَالْمُوَفَّقِينَ لِلْخَيْرِ وَالرُّشْدِ وَالصَّوَابِ بِطَاعَتِكَ، وَالْمُحَالِ بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ الذُّنُوبِ بِقُدْرَتِكَ، التَّارِكِينَ لِكُلِّ مَعْصِيَتِكَ، السَّاكِنِينَ فِي جِوَارِكَ.
أَللَّهُمَّ أَعْطِنَا جَمِيعَ ذَلِكَ بِتَوْفِيقِكَ وَرَحْمَتِكَ، وَأَعِذْنَا مِنْ عَذَابِ السَّعِيرِ، وَأَعْطِ جَمِيعَ الْمُسْلِمِينَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ مِثْلَ الَّذِي سَأَلْتُكَ لِنَفْسِي وَلِوُلْدِي فِي عَاجِلِ الدُّنْيَا وَآجِلِ الْآخِرَةِ، إِنَّكَ قَرِيبٌ مُجِيبٌ سَمِيعٌ عَلِيمٌ عَفُوٌّ غَفُورٌ رَءُوفٌ رَحِيمٌ وَآتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً، وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنا عَذابَ النَّارِ.
خدایا! سلطهٔ شیطان را در سایۀ سلطه خودت بر ما مغلوب گردان تا این که با دعاهای بسیار ما، او را از ما بازداری و در نتیجه از کید او با عنایت تو مصون و محفوظ باشيم.
خدايا! تمام خواسته های مرا به من عطا کن و حوائجم را برآور و مرا از اجابتت باز مدار، در حالی که خودت اجابت دعا را تضمین کرده ای و دعایم را از درگاهت پوشیده مدار، در حالی که مرا به آن امر کرده ای. خداوندا! من منت گذار با آنچه موجب اصلاح دنيا و آخرت من است؛ آنچه را عرضه داشتم و آنچه را فراموش کردم یا اظهار نمودم یا مخفی ساختم یا آنچه را آشکار ساختم یا پنهان نمودم (در همۀ این خواسته ها) دعای مرا به اجابت مقرون فرما!
خداوندا! و در همۀ این احوال به سبب تقاضایی که از تو دارم مرا از بندگان شایسته ات قرار ده و از آنانی که با درخواست از تو کامیاب شدند و با توکل بر تو ممنوع نگشتند.
همچون کسانی که پیوسته به تو پناه می برند و در تجارت با تو سود فراوان دارند و در سایۀ عزت تو قرار می گیرند، آنان که با رزق حلال از فضل واسع تو وجود و كرمت بهره مندند و آن ها که با عزت تو از ذلت نجات می یابند، و از ظلم و ستم به عدل تو پناه می برند و از بلا در پناه رحمت تو عافیت می یابند و از فقر با غنای تو بی نیاز می شوند و از گناهان و لغزش ها و خطاها با نگاهداری تو مصون می مانند و به کمک طاعت تو موفق به خیر و کار نیک و ثواب می شوند، و به قدرت تو میان آن ها و گناهان جدایی افتاده، همان کسان که همۀ معاصی تو را ترک گفته و در جوار رحمت تو آرام گرفته اند.
امام (علیه السلام) پس از بیان ویژگی ها و حیله های شیطان در فراز قبل، و برای نجات از این ترفندها و حیله ها عرضه می دارد: «خداوندا! سلطهٔ شیطان را در سایۀ سلطه خودت بر ما مغلوب گردان تا این که با دعاهای بسیار ما او را از ما بازداری و در نتیجه از کید او با عنایت تو مصون و محفوظ باشیم»؛ (أَللَّهُمَّ فَاقْهَرْ سُلْطَانَهُ عَنَّا بِسُلْطَانِكَ حَتَّى تَحْبِسَهُ عَنَّا بِكَثْرَةِ الدُّعَاءِ لَكَ فَتُصْبِحَ مِنْ كَيْدِهِ فِي الْمَعْصُومِينَ بِكَ).
واژهٔ «فاقهر» از مادهٔ قهر» به گفتۀ راغب در مفردات، سلطه بر شخص یا چیزی همراه با خوار کردن اوست و گاهی در هر کدام از این دو معنا جداگانه استعمال می شود.
«نصبح» از مادۀ «اصباح» به معنای صلح کردن نیست، بلکه به معنای از حالی به حال دیگر منتقل شدن است.
قرآن مجید دربارهٔ شیطان می فرماید: «ما كانَ لِيَ عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطَانٍ»؛ «من بر شما سلطه نداشتم». (1)
1) ابراهیم، آیۀ 22.
آیا این آیه با آنچه در دعای امام (علیه السلام) آمده که شیطان بر انسان سلطه دارد، منافات ندارد؟ جواب آن روشن است؛ شیطان بر کسانی سلطه پیدا می کند که پذیرای سلطۀ او باشند (1)و با دعا کردن، به سلطۀ خداوند پناهنده نشوند، بر همین اساس به انبیای الهی توصیه شده که از شر شیطان به خدا پناه برند و پیوسته در درگاه او دعا کنند و بلکه مطابق آنچه در جملات فوق آمده، کثرت دعا داشته باشند زیرا هرچه بیشتر باشد تأثیرش در رفع سلطۀ شیطان بیشتر خواهد بود.
اضافه بر این، وسوسۀ شیطان زیاد است و در مقابل وسوسۀ زیاد او باید توسل به کثرت دعا پیدا کرد. فعل مضارع در آیۀ شريفۀ «الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ» (2)دلیل بر استمرار است و مفهومش این است که شیطان پیوسته انسان را وسوسه می کند و در مقابل وسوسه های کثیر او باید به دعاهای کثیر توسل جست.
می دانیم که همۀ این تقاضاها به خاطر این است که امام (علیه السلام) برای تربیت فرزندانش آمادگی بیشتری پیدا کند و بدیهی است که بدون آن، مشکل تربیت فرزندان حل نمی شود.
امام (علیه السلام) در جملهٔ بعد برای تأکید بر خواسته های خود عرضه می دارد: «خدایا! تمام خواسته های مرا به من عطا کن و حوائجم را برآور و مرا از اجابتت بازمدار در حالی که خودت اجابت دعا را تضمین کرده ای و دعایم را از درگاهت پوشیده مدار در حالی که مرا به آن امر کرده ای»؛ (اللَّهُمَّ أَعْطِنِي كُلَّ سُؤْلِي، وَاقْضِ لِي حَوَائِجِي، وَلا تَمْنَعْنِي الْإِجَابَةَ وَقَدْ ضَمِنْتَهَا لِي، وَلا تَحْجُبْ دُعَائِي عَنْكَ وَقَدْ أَمَرْتَنِي بِهِ).
واژۀ «سُؤْل» (بر وزن قفل) به معنای حاجتی است که انسان به آن زیاد علاقه دارد.
جمله «و قد ضمنتها لي» اشاره به آیۀ شریفۀ «ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ»؛ «مرا
بخوانید، شما را اجابت می کنم» و جملۀ «و قد أمرتنی به» اشاره به واژۀ «ادْعُونِی» در آغاز همان آیه است که امر به دعا می کند، بنابراین هنگامی که خودش امر کرده و وعدۀ اجابت داده امکان ندارد دعایی بکنیم و او به اجابت نرساند.
البته در روایات آمده است: دعاهایی که به اجابت نمی رسد چند علت دارد: یا مصلحت دعاکننده در آن نیست، یا وقت آن نرسیده، یا دعا کننده از غذای حرام استفاده کرده و یا برای روز قیامت ذخیره می شود. ما در جای خود پنج مانع برای اجابت دعا ذکر کردیم که از آن ها معلوم می شود این دعاهایی که به اجابت نمی رسد دلیل دارد. (1)
در ادامه عرضه می دارد: «خداوندا! بر من منت گذار با آنچه موجب اصلاح دنیا و آخرت من است، آنچه را عرضه داشتم و فراموش کردم یا اظهار نمودم یا مخفی ساختم یا آنچه را آشکار ساختم یا پنهان نمودم (در همۀ این خواسته ها) دعای مرا اجابت فرما»؛ (وَ امْنُنْ عَلَيَّ بِكُلِّ مَا يُصْلِحْنِي فِي دُنْيَايَ وَاخِرَتِي مَا ذَكَرْتُ مِنْهُ وَمَا نَسِيتُ، أَوْ أَظْهَرْتُ أَوْ أَخْفَيْتُ أَوْ أَعْلَنْتُ أَوْ أَسْرَرْتُ).
واژهٔ «امنن» از مادۀ «من» در اصل به معنای سنگ هایی است که با آن وزن می کنند، سپس به هر نعمت سنگین وزن و گران بها نیز اطلاق شده است.
«یصلحنی» از مادۀ «اصلاح» در اصل به معنای بهبودی بخشیدن و صلح افکندن است و در این جا «مصلح» خداوند است و «ما يصلحنی» ابزاری است که سبب اصلاح انسان می شود. البته اصلاح در امر دنیا سبب اصلاح در امر آخرت است و تا انسان در امور دنیا صالح نباشد از نظر آخرتی نیز صالح نخواهد بود، لذا در دعاها صلاح دنیا و آخرت هر دو خواسته شده است، بنابراین «صلاح» شامل اصلاح امر دنیا و آخرت هر دو می شود.
1) مقدمۀ مفاتيح نوین، تحت عنوان «عوامل عدم استجابت دعا». در انتهای شرح دعای سیزدهم صحیفهٔ سجادیه (جلد سوم) نیز بحث مشروحی دربارۀ شرایط استجابت دعا و موانع استجابت آن آمده است.
همان گونه که در قرآن از قول برخی از بندگان شایستۀ خداوند می خوانیم که می گویند: «رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً»؛ «پروردگارا! به ما در دنیا «نیکی» عطا کن؛ و در آخرت نیز «نیکی» مرحمت فرما». (1)
امام (علیه السلام) در بخش نهایی این فراز، دعای بسیار جامعی برای خودش می کند که در تربیت فرزندان بسیار مؤثر است؛ عرضه می دارد: خداوندا! آنچه موجب صلاح من در دنیا و آخرت است چه آن هایی که گفتم چه آن هایی که فراموش کردم، چه آن هایی که اظهار کردم چه آن هایی که مخفی ساختم، چه آن هایی که آشکار کردم و چه آن هایی که پنهان نمودم، خدایا! همۀ این ها را به من عنایت کن تا بتوانم فرزندانم را به خوبی تربیت و هدایت کنم.
در فراز بعد عرضه می دارد: «خداوندا! و در همۀ این احوال به سبب تقاضایی که از تو دارم مرا از بندگان شایسته ات قرار ده و از آنان که با درخواست از تو کامیاب شدند و با توکل بر تو ممنوع نگشتند»؛ (وَ اجْعَلْنِي فِي جَمِيعِ ذَلِكَ مِنَ الْمُصْلِحِينَ بِسُؤَالِي إِيَّاكَ، الْمُنْجِحِينَ بِالطَّلَبِ إِلَيْكَ غَيْرِ الْمَمْنُوعِينَ بِالتَّوَكَّلِ عَلَيْكَ).
واژهٔ «المنجحين» از مادهٔ «نجاح» به معنای پیروزی و به خواسته های خود رسیدن است.
روشن است که در این عبارت «مصلحین» به معنای «صالحین» و «منجحين» به معنای «ناجحین» است.
در واقع امام (علیه السلام) در این عبارت از خدا سه چیز می خواهد: مصلح بودن، کامیاب شدن، و محروم نشدن از برکات الهی.
در جملۀ بعد عرضه می دارد: «همچون کسانی که پیوسته به تو پناه می برند و در تجارت با تو سود فراوان دارند و در سایۀ عزت تو قرار می گیرند، آنان که با رزق حلال، از فضل واسع تو وجود و کرمت بهره مندند و کسانی که با عزت تو از
1) بقره، آیۀ 201.
ذلت نجات می یابند»؛ (الْمُعَوَّدِينَ بِالتَّعَوُّذِ بِكَ، الرَّابِحِينَ فِي التِّجَارَةِ عَلَيْكَ، الْمُجَارِينَ بِعِزِّكَ، الْمُوَسَّع عَلَيْهِمُ الرِّزْقُ الْحَلالُ مِنْ فَضْلِكَ، الْوَاسِع بِجُودِكَ وَكَرَمِكَ، الْمُعَزِّينَ مِنَ الذُّلِّ بِكَ).
واژهٔ «المعودین» از مادۀ «عود» به معنای بازگشت به چیزی است.
المجارين - همان گونه که در دعای دوازدهم گفتیم - در اصل از مادۀ «جور» گرفته شده که در معانی نجات دادن، پناه دادن، حفظ کردن و به فریاد رسیدن به کار می رود و این واژه با «اجاره» - که از مادۀ «أجر» گرفته شده و اسم مصدر آن «أُجرت» است، و به معنای واگذاری ملکی به دیگری در مقابل مبلغی می باشد - ارتباطی ندارد.
«المعزّین» از مادۀ «عزت» به معنای کسانی است که عزت می یابند.
در این بخش از دعا باز امام (علیه السلام) از خداوند مواهب مهمی را برای خودش می طلبد که در تربیت فرزندان مؤثر است: نخست عرضه می دارد: مرا از کسانی قرار ده که پیوسته به تو پناه برده و در تجارت با تو سود فراوان می برند و اگر تجارتی با بندگان تو می کنند هدف واقعی شان تو هستی و اگر عزتی می طلبند از تو می طلبند، زیرا سرچشمهٔ همهٔ عزت ها تو هستی، همان گونه که در قرآن مجید دربارۀ کافران می خوانیم: «أَيَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَميعاً»؛ «آیا عزّت و سربلندی را نزد آنان (کافران) می جویند با این که همۀ عزّت ها از آن خداست (1)؟!» و روزی را همواره از راه حلال از فضل واسع خدا می طلبند و می دانیم که روزی حلال چه تأثیری در زندگی و معنویت انسان و استجابت دعای او دارد.
دربارهٔ رزق حلال روایات زیادی وارد شده است، از جمله در روایتی از امام
1) نساء، آیۀ 139.
صادق (علیه السلام) می خوانیم: «إِنِّي لَأَعْمَلُ فِي بَعْضِ ضِيَاعِي حَتَّى أَعْرَقَ وَإِنَّ لِي مَنْ يَكْفِينِي لِيَعْلَمَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ أَنِّي أَطْلُبُ الرِّزْقَ الْحَلالَ؛ من در بعضی از مزارع خود کار می کنم تا جایی که عرق می ریزم، در حالی که کسانی دارم تا به جای من این کار را انجام دهند ولی هدفم این است که خداوند عزوجل بداند من رزق حلال می طلبم». (1)
در فراز بعد عرضه می دارد: «و از ظلم و ستم به عدل تو پناه می برند و از بلا در پناه رحمت تو عافیت می یابند و از فقر با غنای تو بی نیاز می شوند و از گناهان و لغزش ها و خطاها با نگاهداری تو مصون می مانند و به کمک طاعت تو موفق به خیر و کار نیک و ثواب می شوند، به قدرت تو میان آن ها و گناهان جدایی افتاده است همان کسان که همۀ معاصی تو را ترک گفته و در جوار رحمت تو آرام گرفته اند»؛ (وَ الْمُجَارِينَ مِنَ الظَّلْمِ بِعَدْلِكَ، وَالْمُعَافَيْنَ مِنَ الْبَلاءِ بِرَحْمَتِكَ، وَالْمُغْنَيْنَ مِنَ الْفَقْرِ بِغِنَاكَ، وَالْمَعْصُومِينَ مِنَ الذُّنُوبِ وَالزَّلَلِ وَالْخَطَاءِ بِتَقْوَاكَ، وَالْمُوَفَّقِينَ لِلْخَيْرِ وَالرُّشْدِ وَالصَّوَابِ بِطَاعَتِكَ، وَالْمُحَالِ بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ الذُّنُوبِ بِقُدْرَتِكَ، التَّارِكِينَ لِكُلِّ مَعْصِيَتِكَ، السَّاكِنِينَ فِي جِوَارِكَ).
«ذنوب» - همان گونه که در گذشته نیز اشاره شد - جمع «ذَنَب» در اصل به معنای دم حيوان است، سپس به هر چیزی که دنبالۀ نامناسبی داشته باشد اطلاق شده است و به همین دلیل گناه را «ذنب» میگ ویند چون عقاب را در پی دارد.
واژهٔ «زلل» جمع «زلة» در اصل یعنی بدون قصد و هدف گام برداشتن، و از آن جایی که این گونه گام برداشتن سبب لغزش می شود این واژه به «لغزش» نیز اطلاق شده است و معمولاً گناهان بدون قصد را «زلل» می گویند.
«خطا» در اصل به معنای برگشتن و انحراف از مسیر صحیح به سوی دیگر است و معمولاً به کارهایی گفته می شود که از روی غفلت و بی توجهی از انسان سر می زند.
1) کافی، ج 5، ص 77.
تفاوت میان واژه های سه گانۀ «خیر» و «رشد» و «صواب» این است که «خیر» ضد «شر» است و به هرگونه نیکی که افراد عاقل به آن رغبت دارند اطلاق می شود، و «رشد» از نظر لغت عبارت است از راه یابی و رسیدن به مقصد، در برابر «غی» که به معنای انحراف از حقیقت و دور شدن از واقع است، و «صواب» در اصل به هر کاری گفته می شود که نیک و پسندیده است.
امام (علیه السلام) در این چند جمله چند موضوع مهم را از خدا تقاضا می کند که در تربیت فرزندان مهم است: نخست این که هرگز آلودۀ ظلم نشود و با عدل پروردگار هماهنگ باشد؛ دیگر این که بلاها دامان او را نگیرد و مراد از بلا معمولاً حوادث نامطلوب است ولی گاهی بر حوادث مطلوب نیز اطلاق می شود که در این صورت قید «حَسَن» با آن همراه می گردد (بلاء حسناً) و این بلا یک آزمایش است که گاهی با فقر است و گاهی با غنا، گاهی با بیماری است و گاهی با سلامت. امام (علیه السلام) تقاضا می کند که از هرگونه بلا در پرتو رحمت الهی مصون باشد. در سورۀ فجر نیز واژهٔ «بلاء» دربارهٔ حوادث مطلوب به کار رفته هم نامطلوب، آن جا که می فرماید: «فَأَمَّا الْإِنسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَنَعَمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ * وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهَانَنِ فَيَقُولُ رَبِّي أَهانَنِ»؛ «امّا انسان هنگامی که پروردگارش او را برای آزمایش، گرامی می دارد و نعمت می بخشد (مغرور می شود) و می گوید: «پروردگارم مرا گرامی داشته است! * و اما هنگامی که برای امتحان، روزی اش را بر او تنگ می گیرد (مأیوس می شود) و می گوید: «پروردگارم مرا خوار کرده است». (1)
به هر حال تا رحمت الهی شامل حال انسان نشود نجات از بلاهای مختلف امکان پذیر نیست.
1) فجر، آیات 15 و 16.
سپس می افزاید: مرا از کسانی قرار ده که در پرتو عنایت از فقر در امان باشم.
البته منظور از «غنا» در این جا داشتن ثروت عظیم نیست، چیزی است که موجب زندگی سادۀ آبرومند می شود.
سپس عصمت از هرگونه گناه و لغزش و خطا در پرتو محافظت پروردگار و تقوای الهی را تقاضا می کند.
آن گاه می افزاید: در پرتو اطاعت تو توفیق هر خیر و صلاح و اعمال صحيح حاصل می شود و بدیهی است که این توفیق جز از طریق اطاعت خداوند به دست نمی آید.
از سوی دیگر، تقاضا می کند از کسانی باشد که در پرتو قدرت پروردگار از هرگونه گناهی در امان هستند و پیرامون هیچ معصیتی نمی گردند و در جوار رحمت او سکنی می گزینند.
تعبیر به «تقواکم در کلام امام (علیه السلام) و «بطاعتک» نشان می دهد که انسان برای مصون ماندن از خطا و گناه باید اسباب آن را که طاعت خدا و تقوای الهی است فراهم سازد.
اصولاً تا انسان گامی برای خیرات برندارد نباید انتظار توفیق الهی را داشته باشد؛ به گفتۀ حافظ:
گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان *** نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
در آخرین فراز عرضه می دارد: «خداوندا! تمام آنچه را از تو درخواست کردم به برکت توفیق و رحمتت به ما عنایت کن، و ما را از عذاب دوزخ دور نگاه دار و به همۀ مردان و زنان مسلمان و مردان و زنان با ایمان، همانند آنچه برای خودم و برای فرزندانم درخواست کردم در این دنیای گذرا و آخرت که در پیش است عطا فرما! به یقین تو نزدیک و اجابت کننده و شنوا و دانا و بخشنده و آمرزنده
و مهربان و رحیم هستی؛ پروردگارا! در دنیا پاداش نیک و در آخرت پاداش نیک به ما عطا فرما و ما را از عذاب دوزخ دور نگاه دار»؛ (أَللَّهُمَّ أَعْطِنَا جَمِيعَ ذَلِكَ بِتَوْفِيقِكَ وَرَحْمَتِكَ، وَأَعِذْنَا مِنْ عَذَابِ السَّعِيرِ، وَأَعْطِ جَمِيعَ الْمُسْلِمِينَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ مِثْلَ الَّذِي سَأَلْتُكَ لِنَفْسِي وَلِوُلْدِي فِي عَاجِلِ الدُّنْيَا وَآجِلِ الْآخِرَةِ، إِنَّكَ قَرِيبٌ مُجِيبٌ سَمِيعٌ عَلِيمٌ عَفُوٌّ غَفُورٌ رَءُوفٌ رَحِيمٌ وَآتِنَا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً، وَفِي الآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ).
این عبارت پایان دعا که امام (علیه السلام) آنچه را برای خودش و فرزندانش می خواهد برای همۀ مؤمنین و مؤمنات و مسلمين و مسلمات نیز تقاضا می کند و همه را مشمول دعاهای خویش قرار می دهد، نهایت لطف و خیرخواهی است و به ما می آموزد که آنچه را از خیرات برای خود و عزیزانمان می طلبیم برای همۀ مردم و عزیزان آن ها نیز طلب کنیم.
این در واقع الهام گرفته از روایت معروف است که می فرماید: «یکی از حقوق برادر مسلمان این است که آنچه را برای خود دوست دارد برای او نیز از خدا بخواهد و آنچه را برای خود نمی پسندد برای او نیز نخواهد و نپسندد»؛ ( يُحِبُّ لَهُ مَا يُحِبُّ لِنَفْسِهِ، وَيَكْرَهُ لَهُ مَا يَكْرَهُ لِنَفْسِهِ).
و در حدیث دیگری آمده است: «مَا مِنْ مُؤْمِنٍ دَعَا لِلْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ إِلَّا رَدَّ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ عَلَيْهِ مِثْلَ الَّذِي دَعَا لَهُمْ بِهِ؛ هیچ آدم با ایمانی نیست که برای مؤمنین و مؤمنات دعا کند مگر این که خداوند مشابه آن را به او بازمی گرداند». (1)
همان گونه که بارها در شرح این دعا اشاره کردیم، اصل این دعا برای تربیت فرزندان و نجات آن ها از چنگال شیطان است، هر چند ظاهر تمام دعا متوجه پدر
1) کافی، ج 2، ص 508.
و مادر است، زیرا تا انسان دارای چنین صفاتی نباشد تربیت فرزندان برای او مشکل است.
خداوندا! به ما نیز از این صفات برجسته و جامع که چیزی از خیر دنیا و آخرت در آن فروگذار نشده و نیز توفیق تربیت فرزندانمان را در سایۀ آن عنایت فرما!