ghaemiyeh.com
توضيح نهج البلاغه
جلد سوم
تأليف: آية اللّه العظمى سيد محمد حسينى شيرازى
شناسنامه كتاب
نام كتاب: توضيح نهج البلاغه ج 3
تأليف: آية اللّه العظمى سيد محمد حسينى شيرازى
مترجم: سيد محمد رضا غياثى كرمانى
كليه حقوق طبع و نشر براى بنياد جهانى
آية اللّه العظمى شيرازى محفوظ است.
توضيح نهج البلاغه
جلد سوم
تأليف: آية اللّه العظمى سيد محمد حسينى شيرازى
شناسنامه كتاب
نام كتاب: توضيح نهج البلاغه ج 3
تأليف: آية اللّه العظمى سيد محمد حسينى شيرازى
مترجم: سيد محمد رضا غياثى كرمانى
كليه حقوق طبع و نشر براى بنياد جهانى
آية اللّه العظمى شيرازى محفوظ است.
در شگفتيهاى آفرينش طاووس و اوصاف بهشت... 11
در تشويق به الفت، و آينده بنىاميّه... 26
در آغاز خلافتش فرمود... 33
پس از بيعت با حضرت... 36
هنگام حركت اصحاب جمل به بصره... 39
خطاب به يكى از عربها در نزديكى بصره... 42
در وقت تصميم نبرد با لشكر معاويه در صفّين... 44
در دفاع از حقّ خويش، و نكوهش اهل جمل... 47
در شايستگى به خلافت و بىارزشى دنيا... 53
درباره طلحة بن عبيداللّه... 60
در پند و اندرز و درباره خويش... 63
در پند و اندرز و عظمت قرآن... 67
درباره حَكَمين... 86
در توصيف خدا و موعظه... 88
آنگاه كه ذِعلبِ يمانى پرسيد آيا خدايت را ديدهاى... 94
در سرزنش اصحاب نافرمانش... 96
در مورد گروهى كه قصد ملحق شدن به خوارج را داشتند... 101
در صفات خدا و ارشاد... 103
در قدرت خداوند و فضيلت قرآن و سفارش به تقوا... 124
به بُرج بن مُسْهِر طايى از خوارج... 140
در حمد خدا و ستايش پيامبر صلىاللهعليهوآله و عجايب آفرينش... 141
در توحيد الهى... 156
در خبر دادن از آينده... 177
در سفارش به تقوى و ياد مرگ... 182
درباره ايمان و هجرت و علم خويش... 186
در ستايش الهى و سفارش به تقوا... 191
در حمد خدا و لزوم پرهيزگارى... 202
«خطبه قاصعه» در مذمّت شيطان... 215
به «همّام» در صفات پرهيزگاران... 275
درباره منافقان... 292
در ستايش خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله و موعظه مردم... 298
در بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله و توصيه به تقوا... 306
درباره رابطه خود با پيامبر صلىاللهعليهوآله و سفارش به جهاد... 309
درباره علم الهى و تقوا و فضيلت اسلام و پيامبر صلىاللهعليهوآله و قرآن... 312
در سفارش به نماز و زكات و امانتدارى... 329
درباره معاويه... 335
در پايدارى در راه حق... 337
هنگام به خاك سپردن حضرت فاطمه عليهاالسلام ... 339
در گريز از دنيا... 343
در پند ياران خود... 345
خطاب به طلحه و زبير بعد از بيعت... 347
در نكوهش دشنام دادن... 352
درباره فرزندش حسن عليهالسلام ... 354
در باب حَكَميّت... 355
در عيادت علاء بن زياد حارثى در بصره... 357
در باب احاديث مجعول... 361
درباره آفرينش شگرف هستى... 370
در تحريك ياران به جهاد با شاميان... 375
در ستايش پروردگار و پيامبر صلىاللهعليهوآله ... 377
در صفات پيامبر صلىاللهعليهوآله و عالمان و پند مردم... 380
از دعاهاى آن حضرت... 385
درباره حقوق امام عليهالسلام و امت... 388
در تظلّم و شكايت از قريش... 402
درباره جنايت اصحاب جمل در بصره... 404
بر سر كشته طلحه و عبدالرّحمان بن عتّاب در جمل... 405
در توصيف سالكان طريق الهى... 407
هنگام تلاوت آيه «الهيكم التكاثر...» فرمود... 409
هنگام تلاوت آيه «رجال لا تلهيهم...» فرمود... 426
هنگام تلاوت آيه «يا ايها الانسان...» فرمود... 433
در بيزارى از ظلم... 442
دعا براى بىنيازى... 450
در بيزارى از دنيا... 452
دعايى از آن حضرت... 457
درباره مالك اشتر پس شهادت او... 460
در وصف بيعت با او به خلافت... 462
در فضيلت تقوى و زهد... 464
در ذىقار به وقت رفتن به بصره... 471
به عبداللّه بن زمعه از شيعيان... 472
درباره اهلبيت عليهمالسلام و نكوهش روزگار خود... 473
در تفاوت روش و منش مردم... 476
به هنگام غسل دادن رسول خدا صلىاللهعليهوآله ... 479
در پيوستن او پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از هجرت... 481
درباره شتاب در عمل نيك... 482
درباره حَكَمين و نكوهش مردم شام... 485
در توصيف خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله ... 489
به ابنعباس زمانى كه عثمان در محاصره بود... 491
در ترغيب يارانش به جهاد... 493
نامههاى امير مؤمنان على عليهالسلام ... 495
به مردم كوفه هنگام حركتش از مدينه به بصره... 497
پس از فتح بصره به مردم كوفه... 500
به شريح بن حارث [قاضى]... 501
به يكى از فرماندهان سپاهش... 507
به اشعث بن قيس فرماندار آذربايجان... 508
به معاويه [در لزوم بيعت]... 509
به معاويه [پس از ردّ بيعت]... 512
به جرير بن عبداللّه بَجَلى وقتى او را نزد معاويه فرستاد... 514
به معاويه [در فداكارى مسلمانان]... 515
به معاويه [پس از فراخوانى به جنگ]... 521
هنگامى كه سپاهى به سوى دشمن مىفرستاد... 527
به معقل بن قيس رياحى وقتى او رابه شام فرستاد... 529
به دو تن از اميران سپاهش... 531
به سپاهش پيش از ديدار با دشمن در صفّين... 532
دعا هنگام روبرو شدن با دشمن... 534
هنگام جنگ به يارانش... 536
در پاسخ نامه معاويه... 538
به عبداللّه بن عباس فرماندارش در بصره... 542
به يكى از كارگزارانش... 545
به زياد بن ابيه جانشين فرماندار بصره... 547
نيز به زياد بن ابيه... 549
ابْتَدَعَهُمْ(1)خَلْقاً عَجِيباً مِنْ حَيَوَانٍ وَ مَوَاتٍ وَ سَاكِنٍ وَ ذِي حَرَكَاتٍ، فَأَقَامَ مِنْ شَوَاهِدِ الْبَيِّنَاتِ عَلَى لَطِيفِ صَنْعَتِهِ وَ عَظِيمِ قُدْرَتِهِ، مَا انْقَادَتْ لَهُ الْعُقُولُ مُعْتَرِفَةً بِهِ وَ مَسَلِّمَةً لَهُ، وَ نَعَقَتْ(2)فِي أَسْمَاعِنَا دَلاَئِلُهُ عَلَى وَحْدَانِيَّتِهِ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در شگفتى آفرينش طاووس و آفرينش پرندگان و بيان اوصاف بهشت
خداى توانا آفريدگان را چنان آفريده كه شگفتى انسانها را بر مىانگيزاند؛ آفريدگانى از قبيل: حيوانات، كه جاندارند، و جمادات، كه بىجانند، و موجودات ساكن، مانند كوهها، و موجودات جنبنده و متحرك از قبيل حيوان و انسان و خورشيد و ماه و باد. پس خدا در اين مخلوقات شواهد و دلايل روشنى قرار داد كه بر صنع و آفرينش دقيق و قدرت عظيم او دلالت مىكنند؛ چون آفريدن اشياء ريز و كوچك به قدرتى بسيار فوقالعاده نياز دارد.
اين شواهد چنان روشن و قوى هستند كه خرد بشر به آن اعتراف مىكند و در برابر آن فروتن و تسليم است؛ و اين معنا را نيز پذيرفته است كه جهان هستى، خدايى عالم و قادر و لطيف دارد، و دلائل يگانگى پروردگار در گوشهايمان طنين افكنده. يعنى دلايل اثبات توحيد بسيار آشكارند، زيرا «لَوْ كَانَ فِيهِمَآ ءَالِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتَا»(3)«اگر در آنها [زمين و آسمان] جز خدا، خدايانى [ديگر ]وجود مىداشت، قطعاً [زمين و آسمان ]تباه مىشدند».
وَ مَا ذَرَأَ(1)مِنْ مُخْتَلِفِ صُوَرِ الاْءَطْيَارِ(2)، الَّتِي أَسْكَنَهَا أَخَادِيدَ(3)الاْءَرْضِ، وَ خُرُوقَ(4)فِجَاجِهَا(5)وَ رَوَاسِيَ(6)أَعْلاَمِهَا(7)، مِنْ ذَوَاتِ أَجْنِحَةٍ(8)مُخْتَلِفَةٍ، وَ هَيْئَاتٍ مُتَبَايِنَةٍ، مُصَرَّفَةٍ فِي زِمَامِ التَّسْخِيرِ، وَ مُرَفْرِفَةٍ(9)بِأَجْنِحَتِهَا فِي مَخَارِقِ(10)الْجَوِّ(11)الْمُنْفَسِحِ(12)، وَ الْفَضَاءِ الْمُنْفَرِجِ(13). كَوَّنَهَا بَعْدَ أَنْ لَمْ تَكُنْ فِي عَجَائِبِ صُوَرٍ ظَاهِرَةٍ، وَ رَكَّبَهَا فِي حِقَاقِ(14)مَفَاصِلَ(15)مُحْتَجِبَةٍ.
...
و نيز آفرينش پرندگان گوناگون، دلايل يگانگىاش را در گوشهايمان طنينانداز كرده است؛ پرندگانى كه در شكاف زمين و درهها به سر مىبرند، مانند گنجشكان، و پرندگانى كه در قلههاى بلند كوههاى سر به فلك كشيده زندگى مىكنند.
اين آفريدگان بالدارانى هستند كه به يكديگر هيچ شباهتى ندارند و در شكل و شمايل با هم متفاوتند.
پرندگانى كه خداوند زمام آنها را به تسخير خود در آورده، و تنها به آنچه براى آنان مقدّر فرموده تن مىدهند و فقط از اسباب و امكاناتى كه در اختيارشان نهاده استفاده مىكنند. و با بال گشوده در فضاى گسترده پرواز مىكنند.
پرندگان را از عدم، و در حالى كه هيچ نبودهاند، در شكلهاى شگفت پديد آورد و در آنها مفصلهايى پنهان و پوشيده از انظار قرار داد. بديهى است كه انسان داخل بدن پرندگان را كه محلّ مفاصل و اتصال استخوانهاست نمىبيند.
1) ما ذرأ: آنچه آفريد. كه بر ضمير مجرور در دلائله عطف شده است.
2) أطيار: جمع طير، يعنى پرنده.
3) أخاديد: جمع أخدود، يعنى شكاف زمين.
4) خروق: جمع خرق، يعنى شكاف.
5) فجاج: جمع فج، يعنى راه.
6) رواسي: جمع راسية، يعنى بلند و مرتفع.
7) أعلام: جمع علم، يعنى كوه.
8) أجنحة: جمع جناح، به معناى بال.
9) مرفوفة: بال گشوده، پرپرزنان.
10) مخارق: جمع مخرق، مكان وسيع و گسترده.
11) جو: فضا.
12) منفسح: وسيع، گسترده.
13) منفرج: داراى فُرجه، در مقابل منسد، يعنى بسته.
14) حقاق: جمع حق، يعنى محلّ اتصال دو مفصل.
15) مفاصل: جمع مفصل، محل اتصال دو استخوان.
وَ مَنَعَ بَعْضَهَا بِعَبَالَةِ(1)خَلْقِهِ أَنْ يَسْمُوَ فِي السَّمَاءِ خُفُوفاً(2)، وَ جَعَلَهُ يَدِفُّ دَفِيفاً(3). وَ نَسَقَهَا(4)عَلَى اخْتِلاَفِهَا فِي الاْءَصَابِيغِ(5)بِلَطِيفِ قُدْرَتِهِ، وَ دَقِيقِ صَنْعَتِهِ. فَمِنْهَا مَغْمُوسٌ(6)فِي قَالَبِ لَوْنٍ لاَ يَشُوبُهُ غَيْرُ لَوْنِ مَا غُمِسَ فِيهِ، وَ مِنْهَا مَغْمُوسٌ فِي لَوْنِ صِبْغٍ(7)قَدْ طُوِّقَ بِخِلاَفِ مَا صُبِغَ بِهِ.
...
و برخى از پرندگان را به جهت اندام درشتشان [كه آنها را چنين آفريده است] از پرواز در اوج آسمان بازداشت و در سطح پايين به پروازشان درآورد و آنها را به گونهاى آفريد كه در حال پرواز بال خود را حركت دهند.
و خدا پرندگان را با رنگهاى مختلف چنان نظم بخشيد و رنگآميزى كرد كه حكايت از قدرت لطيف و صنعت دقيق او دارد، آنسان كه از زيبايى مايه جلب توجه مىشوند.
برخى از پرندگان در قالب رنگى يكدست فرو رفتهاند كه رنگ ديگرى با آن آميخته نشده است. پس چنان است كه گويى اين رنگ قالبى درست به اندازه بدن آن پرنده است و هيچ كاهش و افزايشى در آن راه ندارد. لذا رنگِ يكدست دارند، مثل كلاغ سياه يا كبوتر سفيد. در مقابل، برخى از پرندگان در رنگى فرو رفتهاند، ولى طوقى بر گردن آنها از رنگ ديگرى جلوهگرى مىكند، مثل كبوتر طوقدار كه رنگ اطراف گردن آن غير از رنگ ساير قسمتهاى بدن او است و با آن تفاوت دارد.
وَ مِنْ أَعْجَبِهَا خَلْقاً الطَّاوُوسُ الَّذِي أَقَامَهُ فِي أَحْكَمِ تَعْدِيلٍ، وَ نَضَّدَ أَلْوَانَهُ فِي أَحْسَنِ تَنْضِيدٍ(1)، بِجَنَاحٍ أَشْرَجَ(2)قَصَبَهُ، وَ ذَنَبٍ أَطَالَ مَسْحَبَهُ. إِذَا دَرَجَ(3)إِلَى الاْءُنْثَى نَشَرَهُ مِنْ طَيِّهِ(4)، وَ سَمَا بِهِ(5)مُطِلاًّ عَلَى رَأْسِهِ كَأَنَّهُ قِلْعُ(6)دَارِيٍّ(7)عَنَجَهُ(8)نُوتِيُّهُ(9). يَخْتَالُ(10)بِأَلْوَانِهِ، وَ يَمِيسُ(11)بِزَيَفَانِهِ(12).
...
از جمله شگفتانگيزترينِ پرندگان طاووس است كه خداى متعال آن را در بالاترين مرتبه اعتدالِ جسم و چينش رنگ آفريد، به گونهاى كه كوچكترين ناراستى و كژى در جسم، و ناهماهنگى در رنگ او وجود ندارد.
هر عضو او را در جاى خود و هر رنگ او را در زيباترين شكل آفريده است.
زيبايىاش را با بالى به وجود آورد كه نى آن بال را به طور منظم در تك تك ستونهاى آن بال جاى داد. امام عليهالسلام ستونهاى بال را به نىهايى تشبيه فرموده است كه هر كدامِ آنها در يكديگر فرو رفته و شكل منظم و زيبايى را به وجود آوردهاند.
و دُمى براى او قرار داد كه به جهت بلندىاش روى زمين كشيده مىشود، زيرا طاووس گاهى دم خود را مىگستراند و گاهى آن را جمع مىكند.
وقتى طاووس نر با طاووس ماده روبهرو مىشود، دم خود را به صورت چتر و سايهبان بالاى سر خود مىگستراند، آنگونه كه ملوان كشتى، بادبان را به اهتزاز در مىآورد.
طاووس با رنگهاى زيباى دمِ خود و با حركت آن به چپ و راست سرشار غرور و خودفريفتگى مىشود.
1) تنضيد: با نظم و ترتيبْ روى هم چيدن.
2) أشرج: داخل كرد، از إشراج، به معناى قراردادن منظم اجزاى چيزى در چيزى ديگر، گرفته شده است.
3) درج: نزديك شد.
4) طىّ: درهم جمع بودن.
5) سما به: بالا برد.
6) قلع: بادبان.
7) داري: منسوب به منطقه دارين كه بادبانهاى معروفى مىسازند.
8) عنج: برافراشت.
9) نوتى: كشتيبان، ملوان.
10) يختال: تكبر مىنمايد.
11) يميس: مىخرامد.
12) زيفان: حركت دادن.
يُفْضِي كَإِفْضَاءِ(1)الدِّيَكَةِ(2)، وَ يَوءُرُّ(3)بِمَلاَقِحِهِ(4)أَرَّ الْفُحُولِ الْمُغْتَلِمَةِ(5)فِي الضِّرَابِ(6). أُحِيلُكَ مِنْ ذَلِكَ عَلَى مُعَايَنَةٍ، لاَ كَمَنْ يُحِيلُ عَلَى ضَعِيفٍ إِسْنَادُهُ. وَ لَوْ كَانَ كَزَعْمِ مَنْ يَزْعُمُ أَنَّهُ يُلْقِحُ بِدَمْعَةٍ تَسْفَحُهَا(7)مَدَامِعُهُ(8)، فَتَقِفُ فِي ضَفَّتَيْ(9)جُفُونِهِ(10)، وَ أَنَّ أُنْثَاهُ تَطْعَمُ ذَلِكَ، ثُمَّ تَبِيضُ لاَ مِنْ لِقَاحِ فَحْلٍ سِوَى الدَّمْعِ الْمُنْبَجِسِ(11)، لَمَا كَانَ ذَلِكَ بِأَعْجَبَ مِنْ مُطَاعَمَةِ(12)الْغُرَابِ!
...
مانند خروس با جفت خود مىآميزد و همانند حيوانات نر در اوج هيجان جنسى با جنس مخالف خود نزديكى مىكند و مايعى [كه همنوعش از آن پديد مىآيد [از خود ترشح مىكند و مادينه را بارور مىكند. اين عبارت كنايه از شدّت علاقه طاووس به آميزش است.
اى شنونده، من درباره آنچه از طاووس گفتم [چنان اطمينان دارم كه] از تو مىخواهم با چشم خود ببينى، نه اينكه سخنى بىدليل گفته باشم، زيرا طاووس وجود خارجى و حسى دارد، و هر كس مىتواند آن را با چشم خود ببيند. [و درستى گفتههايم روشن خواهد شد]. از آن جهت، امام عليهالسلام بر بيان چگونگى آميزش طاووس اصرار داشت كه درباره جفتگيرى طاووس و بارور شدن طاووس ماده، باور ديگرى در ميان مردم رواج داشت.
اگر پندار مردم درست باشد كه طاووس نر قطره اشكى از چشم خود خارج مىكند و آن اشك در گوشههاى دو پلك او جمع مىگردد و طاووس مادّه آن را مىنوشد، سپس تخم بارور مىشود و آن را مىگذارد و از آن تخم، جوجه به وجود مىآيد، نه از راه آميزش
1) إفضاء: نزديك شدن به منظور آميزش.
2) ديكة: جمع ديك، يعنى خروس.
3) يؤر: نزديكى مىكند.
4) ملاقح: مادهاى كه بارور مىكند.
5) مغتلم: به اوج هيجان جنسى رسيده است.
6) ضراب: آميزش نر با مادّه.
7) تسفح: مىريزد، جارى مىكند.
8) مدامع: جمع مدمع، يعنى محل اشك.
9) ضفتى: [تثنيه است] جانب، طرف.
10) جفون: جمع جفن، يعنى پلك.
11) منبجس: جوشيده، جهنده.
12) مطاعمة: خوردن كه در اينجا به معناى آشاميدن است، چون گاهى طعام به نوشيدن هم اطلاق مىشود، چنان كه در قرآن آمده است: و من لم يطعمه فإنه مني.
تَخَالُ قَصَبَهُ(1)مَدَارِيَ(2)مِنْ فِضَّةٍ وَمَا أُنْبِتَ عَلَيْهَا مِنْ عَجِيبِ دَارَاتِهِ(3)وَ شُمُوسِهِ خَالِصَ الْعِقْيَانِ(4)وَ فِلَذَ(5)الزَّبَرْجَدِ. فَإِنْ شَبَّهْتَهُ بِمَا أَنْبَتَتِ الاْءَرْضُ قُلْتَ: جَنِيٌّ(6)جُنِيَ مِنْ زَهْرَةِ كُلِّ رَبِيعٍ. وَ إِنْ ضَاهَيْتَهُ(7)بِالْمَلاَبِسِ(8)فَهُوَ كَمَوْشِيِّ(9)الْحُلَلِ أَوْ مُونِقِ(10)عَصْبِ(11)الْيَمَنِ. وَ إِنْ شَاكَلْتَهُ بِالْحُلِيِّ(12)فَهُوَ كَفُصُوصٍ(13)ذَاتِ أَلْوَانٍ قَدْ نُطِّقَتْ(14)بِاللُّجَيْنِ(15)الْمُكَلَّلِ(16).
...
جنسى، در اين صورت فرقى با كلاغ نخواهد داشت، چنان كه جمعى معتقدند توليد مثل آن نيز از طريق آميزش جنسى نيست، بلكه كلاغِ ماده اشك كلاغ نر را كه در سنگدانش جمع شده است، مىخورد و با آن بارور مىشود [كه البته اين پندارى است باطل].
آنگاه حضرت بارديگر به توصيف طاووس پرداخت و فرمود: چون به طاووس بنگرى پرهايش را مىبينى كه با نظم، بر شانهاى از نقره سفيد و درخشان قرار گرفتهاند. و پرهايى كه روى آن قرار دارد، چونان قرص آفتاب، مدوّر است و حالت بسيار شگفت و زيبايى به خود گرفته و مانند طلاى خالص و قطعههاى زبرجدِ سبز است. چون پرهاى طاووس سبز و سرخ هستند به طلاى خالص و زبرجد سبز تشبيه شدهاند.
اگر بخواهى پرهاى طاووس را به رستنىها تشبيه كنى، خواهى گفت: از هر شكوفه
1) قصب: جمع قصبة، يعنى ستون و عمود نى مانندى كه پرهاى طاووس و پرنده روى آن قرار گرفته است.
2) مداري: جمع مدرى، يعنى شانه.
3) دارات: مدوّر و گرد بودن.
4) عقيان: طلا.
5) فلذ: جمع فلذة، به معناى قطعه.
6) جني: چيده شده.
7) ضاهيته: تشبيه كنى آن را.
8) ملابس: جمع ملبس، به معناى لباس.
9) موشي: به صيغه فاعل، يعنى نقش و نگار.
10) مونق: زيبا و آراسته.
11) عصب اليمن: نوعى از بردهاى نقش و نگار شده يمنى.
12) حلي: زيورى كه زنان مىپوشند.
13) فصوص: جمع فص، يعنى نگين انگشتر.
14) نطقت: قرار داده شد.
15) لجين: نقره.
16) مكلل: آراسته به گوهر.
...
...
بهارى كه از زمين مىرويد [گلى] چيده و در كنار هم نهاده شده است، زيرا پرهاى طاووس در رنگآميزى به شكوفههاى گوناگون و رنگارنگ مىماند.
و اگر آن را به لباس تشبيه كنى، خواهى گفت: پرهاى طاووس مانند لباسهاى خوشنقشونگار يا بُردهاى زيباى يمنى است كه به نقشهاى زيبا آراسته شده است.
و اگر بخواهى آن را به زيورهاى زنان تشبيه كنى، مانند نگينهاى رنگارنگِ زمرد و الماس و گوهر است كه با نقره به نظم درآمده است، زيرا آنچه پرهاى طاووس بر آن قرار گرفته است به وسيله برخى ديگر از عمودها محكم و به يكديگر بسته شده است. و تشبيه آن عمود به نقره از لحاظ سفيدى و درخشندگى است كه با نگينهايى آراسته و نگينها به آن عمود بسته شدهاند.
يَمْشِي مَشْيَ الْمَرِحِ(1)الْمُخْتَالِ(2)، وَ يَتَصَفَّحُ(3)ذَنَبَهُ وَ جَنَاحَيْهِ، فَيُقَهْقِهُ ضَاحِكاً لِجَمَالِ سِرْبَالِهِ، وَ أَصَابِيغِ(4)وِشَاحِهِ(5)، فَإِذَا رَمَى بِبَصَرِهِ إِلَى قَوَائِمِهِ(6)زَقَا(7)مُعْوِلاً(8)بِصَوْتٍ يَكَادُ يُبِينُ عَنِ اسْتِغَاثَتِهِ، وَ يَشْهَدُ بِصَادِقِ تَوَجُّعِهِ، لاِءَنَّ قَوَائِمَهُ حُمْشٌ(9)كَقَوَائِمِ الدِّيَكَةِ الْخِلاَسِيَّةِ(10)، وَ قَدْ نَجَمَتْ مِنْ ظُنْبُوبِ(11)سَاقِهِ صِيصِيَةٌ(12)خَفِيَّةٌ، وَ لَهُ فِي مَوْضِعِ الْعُرْفِ(13)قُنْزُعَةٌ(14)خَضْرَاءُ مُوَشَّاةٌ(15). وَ مَخْرَجُ عَنُقِهِ كَالاْءِبْرِيقِ، وَ مَغْرِزُهَا(16)إِلَى حَيْثُ بَطْنُهُ كَصِبْغِ الْوَسِمَةِ(17)الْيَمَانِيَّةِ، أَوْ كَحَرِيرَةٍ مُلْبَسَةٍ مِرْآةً ذَاتَ صِقَالٍ(18)، وَ كَأَنَّهُ مُتَلَفِّعٌ(19)بِمِعْجَرٍ أَسْحَمَ(20)، إِلاَّ أَنَّهُ يُخَيَّلُ لِكَثْرَةِ مَائِهِ، وَ شِدَّةِ بَرِيقِهِ، أَنَّ الْخُضْرَةَ النَّاضِرَةَ مُمْتَزِجَةٌ بِهِ. وَ مَعَ فَتْقِ سَمْعِهِ خَطٌّ كَمُسْتَدَقِّ(21)الْقَلَمِ فِي لَوْنِ الاْءُقْحُوَانِ(22)، أَبْيَضُ يَقَقٌ(23)، فَهُوَ بِبَيَاضِهِ فِي سَوَادِ مَا هُنَالِكَ يَأْتَلِقُ(24).
...
طاووس چون مغرورانِ خودخواه مىخرامد و با خودفريفتگى خاصى دم و بالهاى خود را مىجنباند و به حركت در مىآورد و با ناز و عشوه در آن مىنگرد.
به جهت زيبايى تنپوش و رنگآميزىِ زيباى حمايل خود، صدايش را به قهقهه بلند
1) مرح: خودخواه، راه رفتن به صورت خراميدن و با عشوه گام زدن.
2) مختال: متكبر در راه رفتن، خرامان.
3) يتصفح: مىنگرد، ورق مىزند.
4) أصابيغ: جمع صبغ، يعنى رنگ.
5) وشاح: حمايل.
6) قوائم: جمع قائمة، به معناى پا.
7) زقا: فرياد وحشتناكى سر داد.
8) معول: از إعوال گرفته شده، به معناى ناله سر دادن، عويل: مويه كردن و ناليدن.
9) حمش: جمع أحمش، به معناى نازك.
10) خلاسية: خروسى كه از نژاد هندى و ايرانى به وجود آمده و پاهاى زشتى دارد، تقريبا خروس لارى.
11) ظنبوب: استخوان ساق.
12) صيصية: انگشت بيرون آمده از پاى خروس.
13) عرف: يال و موهاى اطراف گردن.
14) قنزعة: حالت خاصى از مو و كرك و پشم.
15) موشاة: رنگارنگ و نقاشى شده.
16) مغرز: محل فرورفتگى.
17) وسمة: گياه ارزشمندى كه از آن رنگ نيل را مىگيرند و وسمه يمنى بهترين نوع آن است.
18) صقال: صيقلى و جلا يافته.
19) متلفع: پيچيده به خود.
20) معجر أسحم: چارقد سياه.
21) مستدق: دقيق.
22) أقحوان: گُلِ بابونه.
23) يقق: بسيار سفيد.
24) يأتلق: مىدرخشد.
...
...
مىكند. اما چون پاهاى زشتى دارد وقتى به آن مىنگرد غمگين مىشود. لذا امام مىفرمايد:
[پس از آن همه ناز و فخرفروشى] چون به پاى خود بنگرد، فريادى اندوهگنانهاى برمىآورد، چنانكه گويى فريادرسى مىطلبد و مىگريد، كه اين امر، بر حقيقت دردمندىاش از زشتى پايش گواهى مىدهد، زيرا پاهاى او مانند پاى خروسْ، زشت و باريك و لاغرند.
و از ساق پاى طاووس سيخچهاى كوتاه در آمده كه به زمين نمىرسد.
و بر تارك خود كاكل سبزرنگ و پرنقشى دارد كه بسيار زيباست.
برآمدگى گلوى طاووس در شكل و شمايل، به ابريق (آبدستان) زيبا مىماند و از گردن و سينه طاووس تا شكم او مانند سرمه يمنى است و يا در رنگ و صفت، به جامه حرير سياه مىماند كه آينهاى صيقلى شده در بر دارد، يعنى اين بخش از بدن طاووس مانند چنين حريرِ آينهدارْ برق مىزند.
و گويى معجرى سياه بر سر و گردن افكنده است، اما از شدّت درخشندگىِ آن سياهى، انسان گمان مىكند رنگ سبز بسيار چشمنوازى با آن آميخته شده. پس سياه يكرنگ و يكدست نيست، بلكه آميزهاى از سبز و سياهى است كه بسيار زيبا و چشمنواز است.
آنگاه امام عليهالسلام در توصيف خط سفيدى كه در محل گوش طاووس قرار دارد مىفرمايد: گوش طاووس را خطّى سفيد به دو بخش تقسيم كرده است، درست مانند آن است كه با قلمى بسيار ظريف خطى ظريف و ريز به رنگ بابونه كشيده باشند كه در سفيدى مانند دندانهاى پيشين مىباشد.
اين خط بسيار سفيد در ميان آن سياهى شگفتانگيز كه اطراف گردن طاووس را فراگرفته است، خوش مىدرخشد.
وَ قَلَّ صِبْغٌ إِلاَّ وَ قَدْ أَخَذَ مِنْهُ بِقِسْطٍ، وَ عَلاَهُ بِكَثْرَةِ صِقَالِهِ وَ بَرِيقِهِ، وَ بَصِيصِ(1)دِيبَاجِهِ(2)وَ رَوْنَقِهِ، فَهُوَ كَالاْءَزَاهِيرِ(3)الْمَبْثُوثَةِ(4)، لَمْ تُرَبِّهَا أَمْطَارُ رَبِيعٍ، وَ لاَ شُمُوسُ(5)قَيْظٍ. وَ قَدْ يَتَحَسَّرُ(6)مِنْ رِيشِهِ، وَ يَعْرَى مِنْ لِبَاسِهِ، فَيَسْقُطُ تَتْرَى(7)، وَ يَنْبُتُ تِبَاعاً، فَيَنْحَتُّ مِنْ قَصَبِهِ انْحِتَاتَ(8)أَوْرَاقِ الاْءَغْصَانِ، ثُمَّ يَتَلاَحَقُ نَامِياً حَتَّى يَعُودَ كَهَيْئَتِهِ قَبْلَ سُقُوطِهِ، لاَ يُخَالِفُ سَالِفَ أَلْوَانِهِ، وَ لاَ يَقَعُ لَوْنٌ فِي غَيْرِ مَكَانِهِ. وَ إِذَا تَصَفَّحْتَ(9)شَعْرَةً مِنْ شَعَرَاتِ قَصَبِهِ أَرَتْكَ حُمْرَةً وَرْدِيَّةً، وَ تَارَةً خُضْرَةً زَبَرْجَدِيَّةً، وَ أَحْيَاناً صُفْرَةً عَسْجَدِيَّةً(10).
...
و كمتر رنگى است كه طاووس از آن بهره نگرفته باشد. كيفيت رنگ طاووس را اين رنگها بالا برده و به واسطه شدّت درخشندگى و زيبايى و پرهاى حريروش درخشانى كه دارد، مانند شكوفههاى پراكنده در صحرا مىماند كه هر شكوفه رنگ و كيفيّت خاصى دارد؛ رنگهايى كه به سبب بارش بارانهاى بهارى و تابش خورشيدْ پرورش نيافتهاند، اما به واسطه باران و آفتاب، زيبايى و شكوه فزونترى مىيابند.
تمام پرهاى طاووس پىدرپى مىريزند، سپس از اين لباس زيبا و دلربا برهنه مىشود ولى به دنبال آن بلافاصله پرهاى ديگرى به جاى آنها مىرويند. پس پرها از آن ستونِ نى مانند، همچون برگها از شاخهها مىريزند، ولى به زودى پرهاى ديگرى به جاى آنها مىرويند و درست، بىهيچ كاستى و فزونى، به صورت اوّل و به همان زيبايى درمىآيند. رنگ جديد با رنگ قبلى هيچ فرقى ندارد و جابهجايى در رنگ به هيچ وجه انجام نمىگيرد.
اگر به دقت به مويى از پر طاووس بنگرى مىبينى كه همين يك رشته مو گاهى سرخ است به رنگ گل، گاهى سبز، همچون زمرد، و گاهى به رنگ طلا ديده مىشود.
1) بصيص: نور كمرنگ. كنايه از درخشش پر طاووس.
2) ديباج: حرير و ديبا. كنايه از نرمى و لطافت پر طاووس.
3) أزاهير: جمع أزهار و آن هم جمع زهر يعنى شكوفه.
4) مبثوث: پراكنده.
5) شموس: جمع شمس، يعنى خورشيد و جمع آن به اعتبار آن است كه هر روز خورشيد به صحنه آسمان مىآيد و يا آنكه تابش خورشيد فراوان است.
6) يتحسّر: برهنه و عريان مىشود.
7) تترى: پى در پى.
8) انحتات: ريزش.
9) تصفّح: به دقّت بررسى كردن.
10) عسجد: طلا.
فَكَيْفَ تَصِلُ إِلَى صِفَةِ هَذَا عَمَائِقُ(1)الْفِطَنِ(2)أَوْ تَبْلُغُهُ قَرَائِحُ(3)الْعُقُولِ أَوْ تَسْتَنْظِمُ وَصْفَهُ أَقْوَالُ الْوَاصِفِينَ. وَ أَقَلُّ أَجْزَائِهِ قَدْ أَعْجَزَ الاْءَوْهَامَ أَنْ تُدْرِكَهُ، وَ الاْءَلْسِنَةَ أَنْ تَصِفَهُ! فَسُبْحَانَ الَّذِي بَهَرَ(4)الْعُقُولَ عَنْ وَصْفِ خَلْقٍ جَلاَّهُ لِلْعُيُونِ، فَأَدْرَكَتْهُ مَحْدُوداً مُكَوَّناً، وَ مُوءَلَّفاً مُلَوَّناً، وَ أَعْجَزَ الاْءَلْسُنَ عَنْ تَلْخِيصِ(5)صِفَتِهِ، وَ قَعَدَ بِهَا عَنْ تَأْدِيَةِ نَعْتِهِ.
...
با اين حال چگونه ممكن است ادراكات قوى و ژرفانديش اوصاف اين پرنده زيبا را درك كند و عاقلان داراى قريحه بالا به حقيقت آن دست يابند، يا گفتههاى توصيفگران آن را در بند گفتار درآورند. چنانكه روشن است، اميرمؤمنان عليهالسلام تنها اندكى از اوصاف طاووس را بيان كرد.
و افكار از درك عميق، و زبانها از توصيف كوچكترين اندام اين پرنده، و اينكه اين مو از كجا به وجود آمده و چگونه رنگ يافته و جنس رنگ آن چيست، و پاسخ دادن به هزاران سؤال ديگر، ناتوانند.
پس منزّه است خدايى كه عقلها را از توصيف آفريدهاى (طاووس) كه با چشم، آشكارا ديده مىشود ناتوان ساخته است. بنابراين انسان با آنكه اين حيوان را ادراك مىكند، نمىتواند آن را چنان كه هست و به طور شايسته و كامل توصيف نمايد.
پس خردها آن را به كمّ و كيف و تركيب اجزاى رنگين درك كردند و زبان از بيان چكيده اوصاف آن در قالب لفظ و عبارت ناتوان است. بنابراين چگونه مىتواند خالق را درك كند و يا به حقيقت و چنان كه بايسته و شايسته است، او را توصيف نمايد؟
وَ سُبْحَانَ مَنْ أَدْمَجَ(1)قَوَائِمَ(2)الذَّرَّةِ(3)وَ الْهَمَجَةِ(4)إِلَى مَا فَوْقَهُمَا مِنْ خَلْقِ الْحِيتَانِ(5)وَ الْفِيَلَةِ!(6)وَ وَأَى(7)عَلَى نَفْسِهِ أَنْ لاَ يَضْطَرِبَ شَبَحٌ(8)مِمَّا أَوْلَجَ فِيهِ الرُّوحَ، إِلاَّ وَ جَعَلَ الْحِمَامَ(9)مَوْعِدَهُ، وَ الْفَنَاءَ غَايَتَهُ.
...
منزه است خدايى كه پاى مورچه و مگسهاى خُرد را بر جسمشان نشاند و كالبدشان را در هم پيوست. پس اين دو موجود را در نظر بگير تا بالاتر و بالاتر، حيوانات ديگر را بررسى كن كه در هر يك از آنها نشانههاى الهى و عجايبى فراوان خواهى ديد.
نهنگ و فيل را در نظر بگير كه يكى از اين دو موجود عظيمالجثه نماد شگفتى است كه يكى آبزى است و ديگرى در خشكى زندگى مىكند و هر دو به همينگونه [با اعضاى درهم پيوسته [آفريده شدهاند.
خدا بر خود لازم گردانيده و مقدر فرموده كه هر جنبندهاى را كه در آن روح دميده است، سرانجامْ فنا و نابودى پايان كارشان باشد.
1) أدمج: فرو كرد.
2) قوائم: جمع قائمة يعنى پا.
3) ذرة: مورچه.
4) همجة: جمع همج يعنى مگس ريز. كه حضرت على عليهالسلام نيز درباره گروهى مىفرمايد: «هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ» مراد آن حضرت از همجٌ افرادِ بىارادهاى است كه به دنبال هر صدايى مىروند.
5) حيتان: جمع حوت يعنى نهنگ.
6) فيلة: جمع فيل.
7) وأى: لازم گردانيد.
8) شبح: جسم.
9) حمام: مرگ.
فَلَوْ رَمَيْتَ بِبَصَرِ قَلْبِكَ نَحْوَ مَا يُوصَفُ لَكَ مِنْهَا، لَعَزَفَتْ(1)نَفْسُكَ عَنْ بَدَائِعِ مَا أُخْرِجَ إِلَى الدُّنْيَا مِنْ شَهَوَاتِهَا وَ لَذَّاتِهَا، وَ زَخَارِفِ(2)مَنَاظِرِهَا، وَ لَذَهِلَتْ(3)بِالْفِكْرِ فِي اصْطِفَاقِ(4)أَشْجَارٍ غُيِّبَتْ عُرُوقُهَا فِي كُثْبَانِ(5)الْمِسْكِ عَلَى سَوَاحِلِ أَنْهَارِهَا، وَ فِي تَعْلِيقِ كَبَائِسِ(6)اللُّوءْلُوءِ الرَّطْبِ(7)فِي عَسَالِيجِهَا(8)وَ أَفْنَانِهَا(9)، وَ طُلُوعِ(10)تِلْكَ الثِّمَارِ مُخْتَلِفَةً فِي غُلُفِ(11)أَكْمَامِهَا(12)، تُجْنَى(13)مِنْ غَيْرِ تَكَلُّفٍ فَتَأْتِي عَلَى مُنْيَةِ(14)مُجْتَنِيهَا(15)،
...
امام عليهالسلام در اين بخش از اين خطبه در توصيف بهشت فرموده است:
اگر با تعمّق و ژرفانديشى و با ديده دل به آنچه درباره بهشت گفته مىشود بنگرى، قطعاً از شهوتها و لذتها و منظرههاى فريباى دنيا دلزده خواهى شد، زيرا انسان وقتى به چيز بهتر و خوبترى مىرسد، طبعا از آنچه خوب است چشم مىپوشد، و لذّتهاى آخرت در مقايسه با لذّتهاى دنيا همين حكم را دارند يعنى بهتر و خوبترند.
و چون در مناظر زيبا و دلرباى آن بنگرى درختانى خواهى ديد كه بر اثر نسيم دلانگيز بهشتى برگهاى آن به هم مىخورد و ريشههاى آن در تپهاى از عنبر در كناره نهرهاى بهشت قرار گرفته و خوشههاى مرواريدِ تر بر شاخهها آويخته و ميوههاى گوناگون از خوشهها و پوستههاى خود برآمده و شاخههاى آن سر فرود آورده تا بدون زحمت در دسترس بهشتيانى قرار گيرند كه آرزوى چيدن آن ميوه را دارند.
1) عزفت: منزجر مىشود.
2) زخارف: جمع زخرف يعنى زيور.
3) لذهلت: شگفت زده مىشود.
4) اصطفاق: فرو رفتن برگها.
5) كثبان: جمع كثب يعنى پشته و تپّه.
6) كبائس: جمع كباسة يعنى خوشه.
7) رطب: بهترين نوع مرواريد. ظاهرا بدين دليل آن را رطب، يعنىتر و نمناك، خواندهاند كه در ظاهر مرطوب مىنمايد و انگار شفافيت آب در آن هويداست، لذا مثل آب شفاف و زيبا جلوه مىكند و بيننده را به تحسين وا مىدارد.
8) عساليج: جمع عسلوج يعنى شاخه.
9) أفنان: جمع فنن يعنى شاخه يا نوع مخصوصى از شاخه.
10) طلوع: سر بر آوردن.
11) غلف: جمع غلاف، يعنى پوسته.
12) أكمام: جمع كُم يعنى پوستههايى داراى شكوفه.
13) تجنى: سر فرود مىآورد، خم مىشود.
14) منية: اراده.
15) مجتني: كسى كه مىچيند.
وَ يُطَافُ عَلَى نُزَّالِهَا(1)فِي أَفْنِيَةِ(2)قُصُورِهَا بِالاْءَعْسَالِ(3)الْمُصَفَّقَةِ(4)، وَ الْخُمُورِ(5)الْمُرَوَّقَةِ(6)قَوْمٌ(7)لَمْ تَزَلِ الْكَرَامَةُ تَتَمَادَى بِهِمْ حَتَّى حَلُّوا دَارَ الْقَرَارِ، وَ أَمِنُوا نُقْلَةَ الاْءَسْفَارِ. فَلَوْ شَغَلْتَ قَلْبَكَ أَيُّهَا الْمُسْتَمِعُ بِالْوُصُولِ إِلَى مَا يَهْجُمُ(8)عَلَيْكَ مِنْ تِلْكَ الْمَنَاظِرِ(9)الْمُونِقَةِ(10)، لَزَهِقَتْ نَفْسُكَ شَوْقاً إِلَيْهَا، وَ لَتَحَمَّلْتَ(11)مِنْ مَجْلِسِي هَذَا إِلَى مُجَاوَرَةِ أَهْلِ الْقُبُورِ اسْتِعْجَالاً بِهَا.
...
گروهى نوجوان كه در قرآن كريم «ولدان مخلدون» ناميده شدهاند و هرگز در معرض پيرى و از دست دادن شادابى نيستند، همواره در صحنهاى وسيع كاخهاى بهشتى و در حالىكه در دست آنها عسلهاى مصفّى و شرابهايى قرار دارد كه در ظروف مخصوص ريخته شدهاند - ظرفهايى كه بر لطف و صفاى آن نوشيدنىها مىافزايد و آنها را گواراتر مىكند - برگرد بهشتيان و ميهمانان بهشتى مىچرخند تا آنگاه كه در بهشت مستقر و از رنجِ انتقال و كوچيدن، ايمن شوند و دغدغه كوچ از سرزمينى به سرزمين ديگر و از دنيا به برزخ و از برزخ به سوى محشر و از محشر به بهشت نخواهند داشت، زيرا سفر پايان يافته است.
پس اى شنونده، اگر قلبت را مشغول انبوه نعمتهاى الهى و آن منظرههاى دلانگيز و زيبا مىكردى، كه به سوى تو در شتابند و يورش مىآورند، از شدّت اشتياق به آن، جانت پرواز مىكرد و خود را از اين مجلس من به سوى اهل قبور مىرساندى تا در مجاورت و همنشينى با آنها قرار مىگرفتى. اين سخن كنايه از آن است كه شنونده اين اوصاف به دليل اشتياق فراوانش، مىميرد تا هرچه زودتر به آن نعمتهاى شگفتانگيز دست يابد.
1) نزّال: ميهمانان از راه رسيده.
2) أفنية: جمع فناء فضاى وسيع جلو كاخ يا داخلآن.
3) أعسال: جمع عسل.
4) مصفّقة: زلال و صاف.
5) خمور: جمع خمر يعنى شراب.
6) مروّقة: قرار داده شده در راووق كه ظرف خاصى است كه صفا و جاذبه شراب را زيادتر مىكند.
7) قوم: نائب فاعل يطاف است و فاعل آن خداوند است كه آنها را به گردش در آورده است.
8) يهجم عليك: به سوى تو يورش مىآورند. امام از اين تعبير استفاده كرده است، تا تصويرى به دست دهد از فراوانى و بىشمارى نعمتها و سعادتها، زيرا هرگاه لشكر فراوانى از انواع نعمتها روى بياورند، به هجومِ يكباره شبيه است.
9) مناظر: جمع منظر، يعنى ديدنى، چشمانداز.
10) مونقة: دلانگيز و شگفتى آور.
11) تحمّلت: كوچ مىدادى خود را.
جَعَلَنَا اللَّهُ وَ إِيَّاكُمْ مِمَّنْ سَعَى بِقَلْبِهِ إِلَى مَنَازِلِ الاْءَبْرَارِ بِرَحْمَتِهِ(1).
...
خدا به رحمت خود ما و شما را از شمار كسانى قرار دهد كه با قلب خود، شتابان به سوى منزلگاه و سراى نيكان راهى مىشوند.
تفسير بعض ما في هذه الخطبة من الغريب. قوله عليهالسلام : «و يؤرّ بملاقحة» الأرّ: كناية عن النكاح، يقال: أرّ المرأة يؤرّها، أي نكحها. و قوله: «كأنّه قلع داريّ عنجه نوتيّه» القلع شراع السفينة، و داريّ منسوب إلى دارين و هي بلدة على البحر يجلب منها الطيب، و عنجه أي عطفه، يقال: عنجت الناقة - كنصرت - أعنجها عنجا إذا عطفتها، و النوتيّ الملاّح. و قوله: «ضفتي جفونه» أراد جانبيّ جفونه، و الضفتان الجانبان. و قوله: «و فلذ الزبرجد» الفلذ جمع فلذة، و هي القطعة. و قوله: «كبائس اللؤلؤ الرطب» الكباسة العذق. و «العساليج» الغصون، و أحدها عسلوج.
سيد شريف رضى رحمهالله مىگويد: معناى برخى از لغات در سخنان امام عليهالسلام چنين است: و يؤرّ بملاقحة، از كلمه أرّ يعنى آميزش گرفته شده است. گفته مىشود: أرّ المرأة يؤرّها؛ با او در مىآميزد. كأنه قلع داريّ عنجه نوتيّه، قلع به معناى بادبان كشتى، و داريّ منسوب به دارين منطقهاى در ساحل دريا كه از آن عطر تهيه مىكنند، و عنج به معناى برگرداندن، گفته مىشود: عنجت الناقة مثل نصرت، أعنجها عنجاً وقتى است كه شتر را برگردانده باشد. و نوتيّ يعنى ملوان كشتى. ضفتي جفونه، دو كناره و دو طرف، چون ضفتان يعنى دو طرف. و فلذ الزبرجد، فلذ جمع فلذة يعنى قطعه. كبائس اللؤلؤ الرطب، كباسة يعنى تازه و خرّم. عساليج، شاخهها و مفرد آن عسلوج است.
1) برحمته: متعلق به جعلنا است.
لِيَتَأَسَّ صَغِيرُكُمْ بِكَبِيرِكُمْ، وَ لْيَرْأَفْ كَبِيرُكُمْ بِصَغِيرِكُمْ، وَ لاَ تَكُونُوا كَجُفَاةِ(1)الْجَاهِلِيَّةِ: لاَ فِي الدِّينِ يَتَفَقَّهُونَ، وَ لاَ عَنِ اللَّهِ يَعْقِلُونَ، كَقَيْضِ(2)بَيْضٍ فِي أَدَاحٍ(3)يَكُونُ كَسْرُهَا وِزْراً، وَ يُخْرِجُ حِضَانُهَا(4)شَرّاً.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در تشويق مردم به اتحاد و همدلى، نيز پيشگويى درباره زوال حكومت امويان، و سرانجام ارشاد مردم به ضرورت تمسك جستن به حق
بايد كوچكترهاى شما به بزرگترانتان اقتدا كنند، زيرا بزرگان از حكمت و بينش و تجربه بيشترى برخوردارند و وقتى افراد كمسنّوسال از آنها پيروى كنند، پيچ و خمهاى زندگى را راحتتر پشت سر مىگذارند، و از خطرها ايمنتر خواهند بود.
و بايد بزرگترهاى شما به كوچكترها مهربان باشند و دست آنها را بگيرند و مدد برسانند تا به مرحله كمال و مردى برسند و از راهنمايى ديگران بىنياز شوند.
و مانند ستمگران دوران جاهليّت نباشيد كه به سبب بىتوجهىِ آنها به دين و فضيلت، قلبهايشان سخت و خشن شده بود؛ زيرا اگر جان (دل)ها با دين و فضايلِ والا آميختگى
...
...
نيابد سخت مىگردد.
آنان نه در دين تدبّرى داشتند و نه درباره خدا مىانديشيدند. يعنى به شريعت و آيين خدايى عمل نمىكردند و به احكام خدا بىتوجه بودند.
مردم عصر جاهليّت همانند پوسته تخمى بودند كه در گودال و محل تخمگذارى مرغان پيدا شود كه آن جاى تخمگذارى را غالبا شترمرغها با پاى خودشان در شنزارها مىسازند. [ و ساير پرندگان در آنها تخم مىگذارند] حال انسان مُحرِم اگر در بيابانها به اين تخمها برخورد كند دو احتمال مىدهد: نخست: اينكه آن تخمها به پرنده سنگخواره (= قطا) تعلق دارد. لذا جايز نيست كه آنها را بشكند و زير پا له نمايد. و اگر آنها را سالم بگذارد اين احتمال نيز هست كه تخم مار باشند و در آينده از آنها بچه مار زاده خواهد شد و مايه آزار مردم مىشوند. و براى محرم باز هم شكستن آنها گناه است. يا منظور آن است كه مطلقا شكستن تخممرغ سنگخواره جايز نيست، حتى اگر انسان مُحرِم نباشد، زيرا در حكم آزار رساندن به حيوان است و در شريعت مكروه مىباشد.
بنابراين شكستن آن تخمها گناه است و سالم نگه داشتنِ آنها ممكن است شرّى به دنبال داشته باشد. اين تمثيل براى نماياندن چهره كسى است كه صورتى انسانى و باطنى آكنده از پليدى دارد و زنده نگاهداشتن و نابود كردن او در هر حال خطرناك است، زيرا از بين بردن چنين كسى، به دليل آنكه هنوز از او گناهى سر نزده است، احتمال گناه دارد و از طرفى چون احتمال دارد كه در آينده منشأ شر و گناهان و تباهى مردم گردد، در حفاظت و حمايت از او نيز احتمال گناه مىرود.
منها: افْتَرَقُوا بَعْدَ أُلْفَتِهِمْ، وَ تَشَتَّتُوا عَنْ أَصْلِهِمْ. فَمِنْهُمْ آخِذٌ بِغُصْنٍ أَيْنَمَا مَالَ مَالَ مَعَهُ. عَلَى أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى سَيَجْمَعُهُمْ لِشَرِّ يَوْمٍ لِبَنِي أُمَيَّةَ، كَمَا تَجْتَمِعُ قَزَعُ(1)الْخَرِيفِ! يُوءَلِّفُ اللَّهُ بَيْنَهُمْ ثُمَّ يَجْعَلُهُمْ رُكَاماً كَرُكَامِ السَّحَابِ، ثُمَّ يَفْتَحُ لَهُمْ أَبْوَاباً. يَسِيلُونَ مِنْ مُسْتَثَارِهِمْ(2)كَسَيْلِ الْجَنَّتَيْنِ، حَيْثُ لَمْ تَسْلَمْ عَلَيْهِ قَارَةٌ(3)، وَ لَمْ تَثْبُتْ عَلَيْهِ أَكَمَةٌ(4)، وَ لَمْ يَرُدَّ سَنَنَهُ(5)رَصُّ(6)طَوْدٍ(7)، وَ لاَ حِدَابُ(8)أَرْضٍ.
...
بخشى از اين خطبه درباره امويان است
مسلمانان پس از الفت و اتحاد دچار تفرقه شدند و دست از اصل و قاعده اوليه اسلامى، يعنى وحدت و همدلى برداشتند، چنانكه خداى سبحان اين اصل را تبيين كرده است: «... وَ لاَ تَنَازَعُواْ فَتَفْشَلُواْ وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ...»(9)«و باهم نزاع نكنيد كه سست مىشويد و مهابت شما از بين مىرود». و نيز مىفرمايد: «وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَ لاَ تَفَرَّقُواْ...»(10)«و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد».
گروهى از مسلمانان (شيعيان حضرت على عليهالسلام ) به شاخهاى از شاخههاى ايمان (حضرت على عليهالسلام ) چنگ زدند، به هر سو كه آن وجود مقدّس متمايل بود و حركت كرد با وى همراه مىشوند. در اين سخن حضرت معناى ديگرى نهفته است: يعنى برخى از آنها چنين نيستند، اما حضرت با ذكر قرينه بسنده كردهاند. به تعبير ديگر از لفظ «منهم» به معناى «برخى از آنها» چنين برمىآيد كه گروهى به شاخه ولايت چنگ زدند و برخى ديگر، نه.
1) قزع: جمع قزعة، به معناى قطعههاى ابر پراكنده است و اما وجه اختصاص ابر به پاييز از آن رو است كه ابرهاى پاييزى از ديگر ابرها فشردهتر هستند.
2) مستثار: محل شورش و انقلاب.
3) قارة: قرار گرفته، قسمتهاى مستقر زمين و يا موجودات مستقر در زمين. و لفظ عليه را آورد تا بفهماند هيچ موجود مستقرى قدرت مقابله با سيل طغيانگر را ندارد.
4) أكمة: بخش مرتفع زمين.
5) سنن: جريان سيل.
6) رص: تلاقى برخى از كوهها با يكديگر، فشردگى.
7) طود: كوه.
8) حداب: جمع حَدَب، يعنى زمين محكم و مرتفع.
9) سوره انفال، آيه 46.
10) سوره آلعمران، آيه 103.
...
...
اين تفرقه و پراكندگى چندان دوام نخواهد يافت كه خداى متعال مسلمانان را براى سركوبى امويان گرد مىآورد، همانگونه كه ابرهاى پراكنده پاييزى را انباشته و توده مىگرداند. گفتهاند: اين سخن امام عليهالسلام به اجتماع مردم در عصر مروان حمار براى گرفتن قدرت از امويان و سپردن آن به عباسيان اشاره دارد.
خدا بين مسلمانان الفت ايجاد مىكند و آنها را مانند ابرهاى فشرده و انبوه مىسازد و براى آنان درهايى مىگشايد تا به كمك آن مددهاى خدايى، امويان را و حكومتشان را در بن بست قرار دهند. ناگفته نماند كه اسناد اين عمل مسلمانان به خدا بر صحت عمل آنها دلالت ندارد. چنانكه خداوند عمل بخت نصر كافر و لشكريان او را به خود نسبت داده و مىفرمايد: «...بَعَثْنَا عَلَيْكُمْ عِبَادًا لَّنَآ أُوْلِى بَأْسٍ شَدِيدٍ»(1)«بندگانى از خود را كه سخت نيرومندند بر شما مىگماريم». احتمالى وجود دارد كه اين حركت مسلمانان دو جنبه داشته باشد: يك جنبه خير و مثبت كه شكست امويان بوده است، جنبه ديگر شر، كه بدون رهبرى امام معصوم صورت گرفته است.
آنان از خاستگاه شورش خود (احتمالاً خراسان كه مركز حركت و شورش ابومسلم خراسانى بود) مانند سيل عرم حركت مىكنند، كه قرآن در وصف آن مىگويد: «جَنَّتَانِ عَن يَمِينٍ وَ شِمَالٍ»(2)«دو باغستان از راست و چپ» و «فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ سَيْلَ الْعَرِمِ»(3)«و بر آنان سيل [سد] عَرِم را روانه كرديم» و سيل شديدى بوده و هيچ چيز جز بسيار اندك برجاى نگذارده و كوههاى پشتدرپشت يكديگر نهاده، تاب مقاومت در برابر آن نخواهند داشت آنسان كه نقاط استوار و مرتفع زمين را نيز در برگرفته و به قلههاى كوه نيز خواهد رسيد.
يُزَعْزِعُهُمُ(1)اللَّهُ فِي بُطُونِ أَوْدِيَتِهِ، ثُمَّ يَسْلُكُهُمْ يَنَابِيعَ فِي الاْءَرْضِ، يَأْخُذُ بِهِمْ مِنْ قَوْمٍ حُقُوقَ قَوْمٍ، وَ يُمَكِّنُ لِقَوْمٍ فِي دِيَارِ قَوْمٍ. وَ ايْمُ اللَّهِ لَيَذُوبَنَّ مَا فِي أَيْدِيهِمْ بَعْدَ الْعُلُوِّ وَ التَّمْكِينِ، كَمَا تَذُوبُ الاْءَلْيَةُ عَلَى النَّارِ.
...
چون سيل معهود فرا رسد، خداوند به وسيله آن بنىاميّه را ريشه كن و در درهها پراكنده و متوارى خواهد ساخت و به صورت چشمهها و منابع زير زمينى در آورد، يعنى همانگونه كه آب در زمين فرو مىرود امويان هم از ترس عباسيان فرارى و پنهان شدند(2).
خداوند به وسيله انقلابيون حق بنىهاشم را از بنىاميه (كه تاريخ، آكنده از جناياتى است كه اين جماعت در حق بنىهاشم روا داشتند) مىگيرد و عبّاسيان را در مركز امويان قدرت مىدهد و حاكم مىكند.
به خدا سوگند، امويان از قدرت و حكومت آنچه دارند، مانند دنبه گوسفند كه بر روى آتش آب مىشود و هيچ چيزى از آن نمىماند، ذوب خواهد شد (و همه چيز از دستشان خواهد رفت). اين پيشگويى امام عليهالسلام موبهمو و به تمامى تحقق يافت.
أَيُّهَا النَّاسُ، لَوْ لَمْ تَتَخَاذَلُوا عَنْ نَصْرِ الْحَقِّ، وَ لَمْ تَهِنُوا عَنْ تَوْهِينِ الْبَاطِلِ، لَمْ يَطْمَعْ فِيكُمْ مَنْ لَيْسَ مِثْلَكُمْ، وَ لَمْ يَقْوَ مَنْ قَوِيَ عَلَيْكُمْ. لَكِنَّكُمْ تِهْتُمْ مَتَاهَ بَنِي إِسْرَائِيلَ. وَ لَعَمْرِي، لَيُضَعَّفَنَّ لَكُمُ التِّيهُ مِنْ بَعْدِي أَضْعَافاً بِمَا خَلَّفْتُمُ الْحَقَّ وَرَاءَ ظُهُورِكُمْ، وَ قَطَعْتُمُ الاْءَدْنَى، وَ وَصَلْتُمُ الاْءَبْعَدَ. وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ إِنِ اتَّبَعْتُمُ الدَّاعِيَ لَكُمْ، سَلَكَ بِكُمْ مِنْهَاجَ الرَّسُولِ، وَ كُفِيتُمْ مَؤُونَةَ الإِعْتِسَافِ، وَ نَبَذْتُمُ الثِّقْلَ الْفَادِحَ عَنِ الاْءَعْنَاقِ.
...
اى مردم، اگر در يارى حق همديگر را تنها رها و در تضعيف باطل يكديگر را سست نمىكرديد، دشمن كه با عقيده و دين شما بيگانه است، هرگز به شما طمع نمىورزيد و كفار و منافقان هرچند قوى بودند نمىتوانستند بر شما چيره شوند.
اما شما چونان بنىاسرائيل دچار سرگردانى شديد و در مسير صحيح گام ننهاديد، چنان كه بنىاسرائيل چهل سال در بيابان سرگردان بودند، و گمراهى آنان از آنرو بود كه در رفتن به سرزمين مقدس و بيرون راندن كافران از آنجا خدا را نافرمانى كردند.
به جان خودم سوگند، سرگردانى شما پس از من چندين برابر خواهد شد و در آينده بيش از حال كه روزگار من است راه حق را گم خواهيد كرد، زيرا حق را پشت سر انداختهايد و به آن هيچ اعتنايى نكرديد و آن كه به خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله و احكام اسلامى نزديكتر بود، يعنى اميرمؤمنان عليهالسلام را رها نموديد و با او مخالفت كرديد و دورتر را كه شيطان و همنشينان بدكار است، برگزيديد.
و بدانيد كه اگر از دعوت كنندهاى كه شما را به راه رشد و كمال دعوت مىكند پيروى كنيد، شما را از همان راهى خواهد برد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن راه را مىپيمود و بارهاى سنگين امور
...
...
دنيوى و اخروى را از دوش شما برخواهد داشت. يعنى با اطاعت از حضرت على عليهالسلام با مصيبتها و ناراحتىهايى كه اكنون با آن دست به گريبانيد روبهرو نخواهيد شد و مشكلات و زنجيرهاى سهمگين بلا از گردنتان برداشته خواهد شد، زيرا پيروى از خط مستقيم اسلام ضامن حلّ تمام مشكلات انسانهاست.
إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَنْزَلَ كِتَاباً هَادِياً بَيَّنَ فِيهِ الْخَيْرَ وَ الشَّرَّ، فَخُذُوا نَهْجَ الْخَيْرِ تَهْتَدُوا، وَ اصْدِفُوا(1)عَنْ سَمْتِ الشَّرِّ تَقْصِدُوا(2). الْفَرَائِضَ الْفَرَائِضَ!(3)أَدُّوهَا إِلَى اللَّهِ تُوءَدِّكُمْ إِلَى الْجَنَّةِ. إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَ حَرَاماً غَيْرَ مَجْهُولٍ، وَ أَحَلَّ حَلاَلاً غَيْرَ مَدْخُولٍ، وَ فَضَّلَ حُرْمَةَ الْمُسْلِمِ عَلَى الْحُرَمِ كُلِّهَا، وَ شَدَّ بِالاْءِخْلاَصِ وَ التَّوْحِيدِ حُقُوقَ الْمُسْلِمِينَ فِي مَعَاقِدِهَا، «فَالْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ لِسَانِهِ وَ يَدِهِ» إِلاَّ بِالْحَقِّ، وَ لاَ يَحِلُّ أَذَى الْمُسْلِمِ إِلاَّ بِمَا يَجِبُ.
...
يكى از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه در روزهاى آغازين خلافتش ايراد گرديده و حضرتش طى آن به ارشاد پرداخته و نسبت به سر رسيدن مرگ، پيش از آمادگى انسان، هشدار داده است
خداى متعال كتابى را براى هدايت انسانها به راه حق و سعادت، يعنى قرآن، فرستاد كه در آن خير و شرّ به خوبى و به تمامى تبيين و تشريح شده است. پس راه خير را انتخاب كنيد تا به هدف خود برسيد، و از شرّ دورى كنيد تا در راه راست و صراط مستقيم قرار گيريد.
واجبات را، واجبات را تا مىتوانيد به جاى آوريد و حق بندگى خدا را ادا كنيد تا انجام دادنِ همين واجبات شما را به بهشت برساند. گويى عمل به واجباتْ رساندن آنها به خدا مىباشد و از باب تشبيه معقول به محسوس است.
...
...
خداوند براى هدايت آدميان چيزهايى كه حرمتش روشن است حرام كرد و آن را در كتاب و سنّت تبيين فرمود، و آنچه را عيبناك نبود بر شما حلال كرد، زيرا هر آنچه حرام نمود، قطعا نادرست است.
و حرمت مسلمان را بر هر حرمتى مقدم داشته است، زيرا هيچ حرمتى از حرمت مسلمان بالاتر نيست.
و حقوق مسلمانان را در گرو اخلاص و توحيد قرار داد، و بين آنها پيوند برقرار كرد، به طورى كه اگر كسى اخلاص نداشته و يا، فرضا، موحّد نباشد از آن حقوق بىنصيب خواهد بود. پس رعايت حقوق و حرمت كسى بر مسلمانان لازم است كه اهل اخلاص و توحيد باشد.
پس مسلمان واقعى كسى است كه ساير مسلمانان از دست و زبان او در امان باشند، مگر در امر حق. لذا با زبانش مسلمانان را دشنام ندهد، آنها را غيبت نكند و به ايشان افترا نبندد، دست ستم به سويشان دراز نكند، مگر به حق، مثل لعن و كشتن كسى كه سزاوار لعن و كشتن است.
و آزار هيچ مسلمانى جايز نيست، مگر كسى كه از نظر شريعت آزارش واجب باشد، مانند اجراى حدّ، هرچند موجب اذيّت و رنج بردنِ اوست، ولى چون در شريعت اسلامى اجراى حد واجب است، مانعى ندارد.
خلاصه اين بخش از سخن امام عليهالسلام آن است كه مسلمانِ بااخلاص و موحّد، محترم است و كسى حق ندارد با دست و زبان او را بيازارد، مگر به حق، و اين حكم از جمله حرمتهاى شناخته شده است و آزردن مسلمان از مصاديق مسلّم عمل حرام است.
بَادِرُوا أَمْرَ الْعَامَّةِ وَ خَاصَّةَ أَحَدِكُمْ وَ هُوَ الْمَوْتُ، فَإِنَّ النَّاسَ أَمَامَكُمْ، وَ إِنَّ السَّاعَةَ تَحْدُوكُمْ مِنْ خَلْفِكُمْ. تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا، فَإِنَّمَا يُنْتَظَرُ بِأَوَّلِكُمْ آخِرُكُمْ. اتَّقُوا اللَّهَ فِي عِبَادِهِ وَ بِلاَدِهِ، فَإِنَّكُمْ مَسْئُولُونَ حَتَّى عَنِ الْبِقَاعِ وَ الْبَهَائِمِ. أَطِيعُوا اللَّهَ وَ لاَ تَعْصُوهُ، وَ إِذَا رَأَيْتُمُ الْخَيْرَ فَخُذُوا بِهِ، وَ إِذَا رَأَيْتُمُ الشَّرَّ فَأَعْرِضُوا عَنْهُ.
...
براى مرگ كه امرى فراگير است و همه شما را دربرمىگيرد آماده شويد؛ يعنى مرگ براى تمام جانداران امرى عام و براى هر فرد، امرى خاص است. پس براى آن بايد عمل كرد، چرا كه گذشتگان پيش روى شمايند و قيامت نيز شما را از پشتسر مىخواند. اين سخن كنايه از آن است كه دنيا به سرعت سپرى مىشود.
از گناه سبكبار شويد و خود را با كوله بار معصيت سنگين ننماييد تا به صالحانى كه قبل از شما به بهشت رسيدهاند بپيونديد، چنانكه مسافرِ سبكبار به سرعت به قافله مىپيوندد و به مقصد مىرسد. پيشينيان كه مردند منتظر زندگانند؛ چون همگان پس از مرگ به محشر منتقل مىشوند، لذا به كسانى كه قبلاً مردهاند اجازه نمىدهند زودتر به محشر بروند تا همه در يك زمان محشور و برانگيخته شوند و بازماندگان به آنها بپيوندند.
در امر بندگان خدا و سرزمينها از حضرت بارى تعالى پروا كنيد و درباره آنها مرتكب شرّى نشويد و فسادى نكنيد، چرا كه شما در همه چيز حتى زمينها و حيوانات مورد سؤال وبازخواست قرار خواهيد گرفت، به اين معنا كه آيا زمينها را آباد كرديد يا خراب؟ آيا حيوانات را آذوقه و سرپناه داديد و از آزار آنها خوددارى كرديد يا خير؟
از خدا اطاعت كنيد و او را نافرمانى نكنيد، چون در طاعت، سعادت نهفته است و در معصيتْ شقاوت و بدبختى. و چون خيرى يافتيد، بدان عمل كنيد و چون شرى ديديد از آن دورى گزينيد. مراد از يافتن و ديدن، علم و آگاهى و قرار گرفتن در موقعيت است.
و من كلام له عليهالسلام بعد ما بويع له بالخلافة، و قد قال له قوم من الصحابة: لو عاقبت قوما ممن أجلب على عثمان؟ فقال عليهالسلام :
يَا إِخْوَتَاهُ، إِنِّي لَسْتُ أَجْهَلُ مَا تَعْلَمُونَ، وَ لَكِنْ كَيْفَ لِي بِقُوَّةٍ وَ الْقَوْمُ الْمُجْلِبُونَ(1)عَلَى حَدِّ شَوْكَتِهِمْ، يَمْلِكُونَنَا وَ لاَ نَمْلِكُهُمْ! وَ هَا هُمْ هَوءُلاَءِ قَدْ ثَارَتْ مَعَهُمْ عِبْدَانُكُمْ(2)، وَ الْتَفَّتْ إِلَيْهِمْ أَعْرَابُكُمْ، وَ هُمْ خِلاَلَكُمْ(3)يَسُومُونَكُمْ(4)مَا شَاءُوا، وَ هَلْ تَرَوْنَ مَوْضِعاً لِقُدْرَةٍ عَلَى شَيْءٍ تُرِيدُونَهُ؟ إِنَّ هَذَا الاْءَمْرَ أَمْرُ جَاهِلِيَّةٍ، وَ إِنَّ لِهَوءُلاَءِ الْقَوْمِ مَادَّةً. إِنَّ النَّاسَ مِنْ هَذَا الاْءَمْرِ - إِذَا حُرِّكَ - عَلَى أُمُورٍ: فِرْقَةٌ تَرَى مَا تَرَوْنَ، وَ فِرْقَةٌ تَرَى مَا لاَ تَرَوْنَ، وَ فِرْقَةٌ لاَ تَرَى هَذَا وَ لاَ ذَاكَ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام ، پس از آنكه به عنوان خليفه با وى بيعت شد و گروهى از اصحاب به آن حضرت عرض كردند: اى كاش كسانى را كه بر ضد عثمان شوريدند كيفر مىنمودى، امام فرمود:
اى برادران، من از آنچه شما مىدانيد ناآگاه نيستم و مىدانم كه شورشيان چه كسانى بودند و چه كيفرى دارند. امام عليهالسلام مىدانست مجازات شورشيان و قاتلان عثمان كشته شدن نيست، زيرا عثمان به سبب بدعتهاى فراگيرى كه به وجود آورد، سزاوار چنان سرنوشتى بود. لذا اين درخواست كه بايد قاتلان عثمان به كيفر برسند درخواستى منطقى نبود، زيرا اگر امام عليهالسلام مىخواست صدهزار نفر شورشى و انقلابى را بكشد و تأديب كند، عايشه و
...
...
طلحه و زبير و همگنانشان در ميان شورشيان بودند. بنابراين هيچ كس نبود كه حضرتش را در اين كار يارى كند و در نتيجه رشته اسلام از هم مىگسست. از اينرو امام عليهالسلام به جواب دوّم اكتفا كرد و فرمود: من آنها را مىشناسم و كيفر آنها را مىدانم. زيرا حضرت انحرافات و بدعتهاى عثمان را نيز ديده بود، ولى در عين حال از آتشافروزى دورى مىجست.
اما نمىتوانم شورشيان را تنبيه كنم، زيرا هنوز نيرومندند و زمام امور به دست آنهاست و نزد مسلمانان از جايگاهى والا برخوردارند، چندان كه امكان تعرض به آنها به هيچ وجه وجود ندارد. اينان طلحه و زبير و عايشه و عبداللّه و محمد هستند كه جمعى از بردگان و غلامان شما گرد آنان فراهم آمدهاند؛ زيرا جمعى از بردگان مسلمانان به قصد خلاصى از دست ارباب خويش عليه من در جنگ جمل برخاستهاند و اعراب باديهنشين نيز به اميد جنگ و به دست آوردن غنيمت به آنان پيوستند و اكنون در ميان شمايند و هر ستمى را كه بخواهند روا مىدارند. با اين احوال آيا جايى براى تحقق آنچه مىطلبيد (يعنى كيفر قاتلان عثمان) وجود دارد؟ اين بيان امام عليهالسلام ، استفهامِ انكارى است.
اين حركت شورشيان و پيمانشكنان عليه من كارى برخاسته از انديشه و منش جاهلى است، زيرا همانطور كه در جاهليت عدهاى به طمع غنيمت و از سر نادانى به جنگ برمىخاستند، اين نافرمانان نيز با همين انگيزه حركت كردند. لذا نمىتوان آنها را تنبيه كرد، هرچند كه، فرضاً تنبيه آنان لازم باشد. آنها خود نيرو دارند و طالبان رياست، چون معاويه و هم مسلكان او نيز به همكارىِ با آنان مىپردازند.
اگر از سوى ما حركتى شروع شود، مردم چند دسته مىشوند: 1. كسانى كه با شما همفكرند و معتقدند كه بايد قاتلان عثمان كيفر شوند. 2. جمعى ديگر كه به خلاف شما مىانديشند و بر اين باورند كه عثمان به دليل گمراهى و بدعتگزارىاش واجب القتل بود. 3. آنان كه نه طرفدار عثمانند و نه طرفدار شورشيان و به جريان فتنه هيچ توجهى ندارند.
فَاصْبِرُوا حَتَّى يَهْدَأَ النَّاسُ، وَ تَقَعَ الْقُلُوبُ مَوَاقِعَهَا، وَ تُوءْخَذَ الْحُقُوقُ مُسْمَحَةً(1). فَاهْدَءُوا عَنِّي، وَ انْظُرُوا مَا ذَا يَأْتِيكُمْ بِهِ أَمْرِي، وَ لاَ تَفْعَلُوا فَعْلَةً تُضَعْضِعُ(2)قُوَّةً، وَ تُسْقِطُ مُنَّةً(3)، وَ تُورِثُ وَهْناً وَ ذِلَّةً. وَ سَأُمْسِكُ(4)الاْءَمْرَ مَا اسْتَمْسَكَ، وَ إِذَا لَمْ أَجِدْ بُدّاً فَآخِرُ الدَّوَاءِ الْكَيُّ(5).
...
پس صبر كنيد تا جوش و خروش مردم فرو نشيند و انديشه جاى احساسات را بگيرد و تمايلات زودگذر، كه دائما با انقلابها همراه است، از ميان برود و حقوق ازدسترفته بازگردانده شود.
پس آرامش خود را حفظ كنيد و مرا به كارى وادار نكنيد كه در شأن من نيست و براى انجام دادن آن، موقعيت اقتضا نمىكند و فعلاً صبر كنيد تا آن دم كه فرمان من برسد.
و كارى نكنيد كه نيرو و قدرت را از ميان ببرد و تضعيف كند و مردم را در دام اختلاف و پراكندگى گرفتار كند و موجب سستى و خوارى شود؛ زيرا اگر انسان ضعيف شود، قطعاً خوار و خفيف مىشود.
من نيز تا وقتى مردم صبور باشند و پراكنده نشوند و مدارا را كارآمد ببينم خويشتندارى مىكنم، ولى وقتى ناچار شوم، آخرين درمان را كه همان داغ نهادن بر اندام گرفتار درد است بر مىگزينم، يعنى با طلحه و زبير و جز آنها در صورتى كه به تحريك مردم بپردازند خواهم جنگيد.
1) مسمحة: تقديم شده. از اسمح گرفته شده و در موردى به كار مىرود كه كسى چيزى را ببخشد. گويا حقوق، خود را بخشيده و مردم آن را گرفتهاند.
2) تضعضع: به اضطراب و تضعيف مىكشاند.
3) مُنّة: قدرت.
4) اُمْسِكُ: مىگيرم.
5) آخر الدواء الكيّ: ضرب المثلى است، و درباره بيمارى به كار مىرود كه جز با داغ نهادن بر جاى درد بيمارىاش بهبودى نمىيابد. مفهوم اين ضرب المثل آن است كه آخرين چاره را بايد به كاربرد و مسأله را از ريشه حل و فصل كرد.
إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ رَسُولاً هَادِياً بِكِتَابٍ نَاطِقٍ وَ أَمْرٍ قَائِمٍ(1)، لاَ يَهْلِكُ عَنْهُ إِلاَّ هَالِكٌ(2). وَ إِنَّ الْمُبْتَدَعَاتِ الْمُشَبَّهَاتِ هُنَّ الْمُهْلِكَاتُ إِلاَّ مَا حَفِظَ اللَّهُ مِنْهَا.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام هنگام حركت اصحاب جمل به سوى بصره
خداوند پيامبرى را براى هدايت، با كتابى گويا كه جز حق نمىگويد، و دينى استوار و قائم (قوانينى كه شامل تمام جنبههاى حيات انسانى مىشود) فرستاد تا مردم به صلاح در آيند.
پس از آمدن پيامبر صلىاللهعليهوآله و كتاب آسمانى، هر كس هلاك و بدبخت شود، هلاكتش به طبيعت ناراست و نادرست وى بر مىگردد.
بدعتها، يعنى كارهاى جديدى كه به قوانين دينى شباهت دارند و اسلام از آنها نهى كرده است، موجب نابودى فرد و جامعه مىشود، مگر آنكه خداى سبحان انسان را از آنها حفظ كند كه طبعا در آن صورت سبب هلاكت انسان نخواهد شد.
1) قائم بودن اين قوانين يا مجاز بالمشارفه است، يعنى در آينده نزديك پس از بعثت حضرت رسول صلىاللهعليهوآله در ميان مردم استوار شده بود، و يا منظور آن است كه اكنون در زمان اميرمؤمنان عليهالسلام كه اين خطبه را ايراد مىكند، پس از گذشت حدود سى سال قوام پيدا كرده است، و گرنه شريعت اسلامى در زمان بعثت هنوز قوام و قيامى نداشت.
2) هالك نيز مجاز بالمشارفه است، يعنى چون در شرف هلاكت است، هالك مىنامند، مثل اينكه بگوييم من قتل قتيلاً؛ اگر كسى كشتهاى را بكشد، در حالىكه كشته را كسى نمىكشد، و منظور، كسى را كه در شُرف كشته شدن است بكشد.
وَ إِنَّ فِي سُلْطَانِ اللَّهِ عِصْمَةً لاِءَمْرِكُمْ، فَأَعْطُوهُ طَاعَتَكُمْ غَيْرَ مُلَوَّمَةٍ وَ لاَ مُسْتَكْرَهٍ بِهَا. وَ اللَّهِ لَتَفْعَلُنَّ أَوْ لَيَنْقُلَنَّ اللَّهُ عَنْكُمْ سُلْطَانَ الاْءِسْلاَمِ، ثُمَّ لاَ يَنْقُلُهُ إِلَيْكُمْ أَبَداً حَتَّى(1)يَأْرِزَ(2)الاْءَمْرُ إِلَى غَيْرِكُمْ. إِنَّ هَوءُلاَءِ قَدْ تَمَالَئُوا عَلَى سَخْطَةِ إِمَارَتِي، وَ سَأَصْبِرُ مَا لَمْ أَخَفْ عَلَى جَمَاعَتِكُمْ، فَإِنَّهُمْ إِنْ تَمَّمُوا عَلَى فَيَالَةِ(3)هَذَا الرَّأْيِ انْقَطَعَ نِظَامُ الْمُسْلِمِينَ. وَ إِنَّمَا طَلَبُوا هَذِهِ الدُّنْيَا حَسَداً لِمَنْ أَفَاءَهَا اللَّهُ عَلَيْهِ، فَأَرَادُوا رَدَّ الاْءُمُورِ عَلَى أَدْبَارِهَا. وَ لَكُمْ عَلَيْنَا الْعَمَلُ بِكِتَابِ اللَّهِ تَعَالَى وَ سِيرَةِ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله وَ الْقِيَامُ بِحَقِّهِ، وَ النَّعْشُ(4)لِسُنَّتِهِ.
...
به يقين شريعت الهى يا حكومتى كه خداوند به ائمه عليهمالسلام و جانشينان آنها داده است شما را از هرگونه لغزشى باز مىدارد. بنابراين خدا را چنان اطاعت كنيد كه جاى هيچ سرزنش و ملامتى نباشد، و به نفاق و گناهانى مانند آن آلوده نبوده و عبادتى براى مردم و به اجبار مردم نباشد، بلكه برخاسته از خوف و رجاى حقيقى باشد.
به خدا سوگند، يا بايد خالصانه و از سر ايمان راستين خدا را اطاعت كنيد يا خداوند حكومت اسلامى را از شما مىگيرد و به دست بيگانگان خواهد داد و ديگر هرگز به شما بر نخواهد گشت، چنانكه امروزه شاهد آنيم، كه مسلمانان بر سرزمين و سرنوشت اجتماعى و سياسى خود هيچ سلطنتى ندارند. منظور امام عليهالسلام آن است كه تا وقتى مردم عمل به اسلام را ترك كنند، و همواره به آموزههاى آن پايبند نباشند حكومت به دست آنها نخواهد افتاد.
تمام اصحاب جمل يكصدا از حكومت من ناخرسندند، و تا زمانى صبر مىكنم كه در وحدت جامعه احساس خطرى نكنم، ولى اگر روزى احساس كنم كه اقدام آنها موجب فساد و افساد و ايجاد تفرقه ميان مردم مىشود، ديگر صبر نخواهم كرد. زيرا اينان اگر اين
...
...
رأى سست و پوچ خود را اجرا كنند نظام مسلمانان فرو مىپاشد و جامعه دچار تفرقه خواهد شد، علاوه بر اينكه بر امام عليهالسلام لازم است از حق خود، يعنى خلافت الهى دفاع كند و چنين اقدامى از سوى امام عليهالسلام ، در واقع دفاع از حق خويش است.
دنياطلبى طلحه، زبير، عايشه و همفكرانشان به سبب حسادتى است كه به من دارند، در حالى كه خدا اين حكومت را به من بازگردانده است(1). اصحاب جمل مىخواهند جريان را به وضع سابق خود برگردانند و جاهليت را دوباره حكمفرما كنند كه ميدان رقابت و حسادت و تكبّر و قدرتطلبى است؛ چيزى كه قرآن از آن شديدا نهى فرموده است.
و امّا حق شما مسلمانان بر ما كه خليفهايم، آن است كه به كتاب خدا و سيره پيامبر صلىاللهعليهوآله (فعل و قول و تقرير آن حضرت) عمل كنيم، و در حق ايشان، يعنى در راه ترويج اسلام و تحكيم پايههاى انديشه اسلامى، با جديتِ تمام بكوشيم و سنّت آن بزرگوار را هماره زنده نگاه داريم. البته خود امام عليهالسلام به خوبى از عهده اين وظيفه برآمد و حق را پايدارى و سرزندگى بخشيد.
1) حكومت در اصل حق اميرمؤمنان عليهالسلام بوده و سه خليفه پيشين آن را از حضرت گرفته بودند و پس از 25 سال به آن حضرت بازگردانده شده بود.
كَلَّمَ بِهِ بَعْضَ الْعَرَبِ وَ قَدْ أَرْسَلَهُ قَوْمٌ مِنْ أَهْلِ الْبَصْرَةِ لَمَّا قَرُبَ عليهالسلام مِنْهَا لِيَعْلَمَ لَهُمْ مِنْهُ حَقِيقَةَ حَالِهِ مَعَ أَصْحَابِ الْجَمَلِ لِتَزُولَ الشُّبْهَةُ مِنْ نُفُوسِهِمْ، فَبَيَّنَ لَهُ عليهالسلام مِنْ أَمْرِهِ مَعَهُمْ مَا عَلِمَ بِهِ أَنَّهُ عَلَى الْحَقِّ، ثُمَّ قَالَ لَهُ: بَايِعْ، فَقَالَ إِنِّي رَسُولُ قَوْمٍ وَ لاَ أُحْدِثُ حَدَثاً حَتَّى أَرْجِعَ إِلَيْهِمْ. فَقَالَ عليهالسلام : أَ رَأَيْتَ لَوْ أَنَّ الَّذِينَ وَرَاءَكَ بَعَثُوكَ رَائِداً(1)تَبْتَغِي لَهُمْ مَسَاقِطَ(2)الْغَيْثِ فَرَجَعْتَ إِلَيْهِمْ وَ أَخْبَرْتَهُمْ عَنِ الْكَلاَءِ(3)وَ الْمَاءِ، فَخَالَفُوا إِلَى الْمَعَاطِشِ(4)وَ الْمَجَادِبِ(5)، مَا كُنْتَ صَانِعاً؟ قَالَ: كُنْتُ تَارِكَهُمْ وَ مُخَالِفَهُمْ إِلَى الْكَلَإِ وَ الْمَاءِ. فَقَالَ عليهالسلام : فَامْدُدْ إِذاً يَدَكَ. فَقَالَ الرَّجُلُ: فَوَ اللَّهِ مَا اسْتَطَعْتُ أَنْ أَمْتَنِعَ عِنْدَ قِيَامِ الْحُجَّةِ عَلَيَّ، فَبَايَعْتُهُ عليهالسلام . وَ الرَّجُلُ يُعْرَفُ بِكُلَيْبٍ الْجَرْمِيِّ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام درباره وجوب پيروى از حق در هنگام نبودن عذر و اتمام حجت
وقتى اميرمؤمنان عليهالسلام در راه جنگ جمل به بصره نزديك شد، اهالى بصره شخصى به نام «كليب جَرْمى» را نزد آن حضرت فرستادند تا درباره برخورد وى با اصحاب جمل تحقيق كند و شبهه از دل آنها زدوده شود.
امام عليهالسلام آنچه لازم بود براى وى تشريح كرد، به گونهاى كه به يقين دريافت كه حق با آن حضرت است. آنگاه امام عليهالسلام فرمود: با من بيعت كن.
...
...
گفت: من فرستاده قومى هستم تا برايشان تحقيق كنم و نمىتوانم بدون اذن آنها كارى كنم.
حضرت فرمود: بگو ببينم، كسانى كه تو را به عنوان قاصد فرستادهاند، اگر تو را دنبال محلّى كه باران باريده و آب وجود داشت فرستاده بودند و تو بر مىگشتى و ايشان را از محلى برخوردار از آب و آبادى و سرسبزى آگاه مىكردى، اما آنها با تو مخالفت مىكردند و به همراه تو نمىآمدند، بلكه بر عكس به مكانهاى خالى از آب و خشك روانه مىشدند در آن صورت تو چه مىكردى؟ آيا با آنها همراه مىشدى يا اينكه رهايشان مىكردى و به محل داراى آب و سبزه مىرفتى؟
كليب گفت: آنها را رها مىكردم و به محل پرآب و آباد مىرفتم؛ زيرا طبيعى است انسان عاقل، زندگى خود را مىخواهد و با هر كس كه بيراهه هلاكت را بپويد، مخالفت مىكند.
امام فرمود: پس دست خود را پيش آر و با من بيعت كن، زيرا فهميدى حق با من است و مردمى كه تو را فرستادند يا حقانيت مرا قبول مىكنند كه اين همدلى است، و يا اينكه نمىپذيرند، كه در اين صورت خود گفتى محلّ داراى آب و آبادانى را بايد جست، نه جاى هلاكت و نابودى را. چون پس از روشن شدن حق مخالفت با من به هلاكت مىانجامد.
كليب گفت: به خدا سوگند، پس از ديدن منطق و استدلال قوى و اتمام حجت نتوانستم از بيعت با آن حضرت خوددارى كنم و لذا بيعت كردم.
نام آن فرد كليب جَرْمى بود.
اللَّهُمَّ رَبَّ السَّقْفِ الْمَرْفُوعِ، وَ الْجَوِّ الْمَكْفُوفِ(1)، الَّذِي جَعَلْتَهُ مَغِيضاً(2)لِلَّيْلِ وَ النَّهَارِ، وَ مَجْرًى لِلشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ، وَ مُخْتَلَفاً لِلنُّجُومِ السَّيَّارَةِ، وَ جَعَلْتَ سُكَّانَهُ سِبْطاً(3)مِنْ مَلاَئِكَتِكَ، لاَ يَسْأَمُونَ(4)مِنْ عِبَادَتِكَ. وَ رَبَّ هَذِهِ الاْءَرْضِ الَّتِي جَعَلْتَهَا قَرَاراً لِلاْءَنَامِ، وَ مَدْرَجاً(5)لِلْهَوَامِّ(6)وَ الاْءَنْعَامِ، وَ مَا لاَ يُحْصَى(7)مِمَّا يُرَى وَ مِمَّا لاَ يُرَى، وَ رَبَّ الْجِبَالِ الرَّوَاسِي(8)الَّتِي جَعَلْتَهَا لِلاْءَرْضِ أَوْتَاداً، وَ لِلْخَلْقِ اعْتِمَاداً، إِنْ أَظْهَرْتَنَا عَلَى عَدُوِّنَا فَجَنِّبْنَا الْبَغْيَ وَ سَدِّدْنَا لِلْحَقِّ، وَ إِنْ أَظْهَرْتَهُمْ عَلَيْنَا فَارْزُقْنَا الشَّهَادَةَ، وَ اعْصِمْنَا مِنَ الْفِتْنَةِ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام است كه هنگام عزيمت براى رويارويى با دشمن در صفين، ياران خود را به جنگ فراخواند
اى پروردگار آسمان برافراشته چون سقف، و اى خداى فضاى نگهداشته شده كه هرگز اجرام آن بر زمين سقوط نمىكنند؛ جوى كه آن را محل پنهان شدن و ظهور نور و تاريكى قرار دادى. گويى اين دو در هر شب و روز، پياپى در صحنه آسمان آمدوشد مىكنند.
1) مكفوف: نگه داشته.
2) مغيض: محل اختفا كه از غاض الماء گرفته شده، يعنى آب به درون زمين رفت.
3) سبط: دسته.
4) لا يسأمون: خسته نمىشوند، از سأم، به معناى خسته شد، گرفته شده است.
5) مدرج: نردبان، محل درج و حركت.
6) هوام: جمع هام، يعنى حشرات.
7) ما لا يحصى: عطف بر للهوام است. و نيز مىتوان ما لا يحصى را عطف به هذه دانست، يعنى و ربّ ما لا يحصى.
8) رواسي: جمع راسية، يعنى استوار.
...
...
و اى خدايى كه آسمان را محل سير و حركت ماه و خورشيد و سيّارات ديگر مانند مشترى و زحل و عطارد ساختى.
و اى خدايى كه آسمان را جايگاه دستهاى از فرشتگانت قرار دادى كه هرگز از عبادت تو خسته و درمانده نمىشوند.
و اى خداى اين زمين كه آن را محل آرامش و استقرار مردم ساختهاى؛ زيرا اگر نيروى جاذبه آن نبود هيچ چيزى روى زمين قرار و آرام نمىگرفت. و زمين را محل حركت جاندارانى چون: موش و مار و گاو و گوسفند و شتر و حيوانات ديگرى كه قابل شمارش نيستند و برخى به چشم مىآيند و پارهاى ناديدنى و نامرئى آفريدى.
و اى خداى كوههاى ثابت و استوار كه آنها را مانند ميخهايى محكم قرار دادى تا زمين را از بىقرارى حفظ كنند، چنانكه ميخ، چوبها را به يكديگر پيوند مىدهد. و آن را براى مردم پناهگاهى امن و مورد اعتماد ساختهاى تا به هنگام ترس از دشمن و جارى شدن سيل به آن پناه ببرند.
خدايا، اگر ما را بر دشمنان پيروز گردانيدى، از ستمگرى و ظلم بازمان دار. چون غالباً لشكر فاتح به لشكر شكستخورده ستم مىكند. و ما را براى عمل به حق استوار بدار، اما اگر آنها را بر ما غلبه بخشيدى، شهادت در راه خودت نصيب ما فرما و ما را از شر فتنه، يعنى انحراف از سنتهاى اسلامى حفظ كن. زيرا ملّتهاى شكست خورده، از نظر آداب و رسوم فرهنگ و مملكتدارى، و حتى دين خود، غالباً پيرو ملّت و لشكر فاتح و پيروز مىشوند و تغيير مىيابند.
أَيْنَ الْمَانِعُ لِلذِّمَارِ(1)وَ الْغَائِرُ عِنْدَ نُزُولِ الْحَقَائِقِ(2)مِنْ أَهْلِ الْحِفَاظِ؟(3)الْعَارُ وَرَاءَكُمْ وَ الْجَنَّةُ أَمَامَكُمْ!
...
امام عليهالسلام پس از دعا كردن رو به اصحاب خود كرد و با اين جملات آنها را به جنگ تشويق كرد و فرمود: كجايند كسانى كه از ناموس و مملكت و دين و قبيله و خانواده خود دفاع كرده و دشمن را از آسيب رساندن به آن باز مىدارند؟
كجايند غيرتمندانى كه هنگام شعلهورشدن آتش جنگ و فرارسيدن بلا، از زن و فرزند خود دفاع مىكنند؟ اين جملات براى تحريك آنها به جنگ بود، زيرا اگر شكست مىخوردند طبعا ناموس و قبيله آنها به دست دشمن مىافتاد.
[بدانيد كه] اگر كوتاهى كنيد و شكست بخوريد، ننگ پشت سر شماست. چون ننگِ شكست تا ابد بر انسان مىماند. و [اگر بتازيد،] بهشت پيش روى شماست. چون اگر كشته شويد سرنوشت شما به بهشت ختم مىشود. پس ننگ را به جان نخريد و با تنبلى و سستى ورزيدن و شكست، بهشت را ارزان نفروشيد.
1) ذمار: آنچه حفظش واجب است، مانند: ناموس و مملكت و دين و خانواده.
2) حقائق: بلاهاى قطعى كه حقيقت هستند نه مجاز، مانند جنگ، چنان كه حضرت على اكبر عليهالسلام فرمود: الحرب قد بانت لها حقائق.
3) مِنْ أَهْلِ الْحِفَاظِ: مِنْ بيان براى مانع و غائر است، يعنى كسانى كه كرامت و خانواده خود را حفظ مىنمايند.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لاَ تُوَارِي عَنْهُ سَمَاءٌ سَمَاءً، وَ لاَ أَرْضٌ أَرْضاً.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه در آن داستان شورا و اصحاب جمل را يادآورى مىفرمايد
حمد و ستايش خدايى را سزد كه اجرام آسمانى، ساير اجرام و زمين، زمينِ ديگر را از نظر او پنهان نمىدارند، چرا كه هيچ چيز نمىتواند براى ديد او پرده و مانعى باشد و رؤيت الهى شامل همه چيز مىگردد، و البته اين امور براى انسان مانع و حائل به شمار مىروند.
منها: وَ قَالَ قَائِلٌ: إِنَّكَ عَلَى هَذَا الاْءَمْرِ - يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ - لَحَرِيصٌ، فَقُلْتُ: بَلْ أَنْتُمْ وَ اللَّهِ لاَءَحْرَصُ وَ أَبْعَدُ، وَ أَنَا أَخَصُّ وَ أَقْرَبُ، وَ إِنَّمَا طَلَبْتُ حَقّاً لِي وَ أَنْتُمْ تَحُولُونَ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ، وَ تَضْرِبُونَ وَجْهِي دُونَهُ. فَلَمَّا قَرَّعْتُهُ(1)بِالْحُجَّةِ فِي الْمَلاَءِ الْحَاضِرِينَ، هَبَّ(2)لاَ يَدْرِي مَا يُجِيبُنِي بِهِ. اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَعِينُكَ عَلَى قُرَيْشٍ، وَ مَنْ أَعَانَهُمْ فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمِي، وَ صَغَّرُوا عَظِيمَ مَنْزِلَتِيَ، وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي أَمْراً هُوَ لِي، ثُمَّ قَالُوا: أَلاَ إِنَّ فِي الْحَقِّ أَنْ تَأْخُذَهُ وَ فِي الْحَقِّ أَنْ تَتْرُكَهُ.
...
بخشى از اين خطبه درباره شوراست
فردى به من گفت: اى فرزند ابوطالب، تو در خلافت و پيشوايى زياده حرص مىورزى(3). در پاسخ گفتم: به خدا سوگند، شما به خلافت حريصتر و ناشايستهتر هستيد، در حالى كه من به آن سزاوارترم؛ چون با نصّ و تصريح مكرر پيامبر صلىاللهعليهوآله خلافت متعلق به حضرتش بود. و من به پيامبر صلىاللهعليهوآله نزديكترم و در نتيجه به جانشينى آن حضرت سزاوارترم.
اگر من به دنبال به دست آوردن خلافت هستم براى آن است كه حق خود را مىطلبم، زيرا خلافت چنانكه پيشتر هم گفته شد، به تصريح خدا و تكرارهاى فراوان پيامبر صلىاللهعليهوآله حق قطعى امام عليهالسلام بود. و شما ميان من و خلافت فاصله و جدايى مىافكنيد و از رسيدن به حق خود منع مىكنيد. اين سخن امام از آنرو بود كه در شورا بازيگران با بازىهاى خود چنانكه در تاريخ ثبت شده است - امام را از رسيدن به حق مسلّم و قطعىاش منع كردند.
بنابراين، وقتى كه با استفاده از استدلال و منطق در ميان آن جمع شورا پاسخ او را دادم، حيرتزده شد و به خود آمد و نمىدانست چه پاسخى به من بدهد.
1) قرّعت: اصل آن قرع به معناى زدن با عصا به منظور تأديب است، ولى در اينجا مراد كوبيدن طرف مقابل با استفاده از منطق است.
2) هبّ: متنبه و متحير گرديد.
3) گوينده اين سخن سعد بن ابى وقاص بود، چون به حضرت على عليهالسلام خصومت مىورزيد، و گرنه عثمان كه شرط پيروى از خلفاى پيشين را پذيرفت حرص بيشترى به خلافت داشت. لذا او به نكوهش سزاوارتر بود، اما امام عليهالسلام اين شرط را نپذيرفت.
...
...
امام عليهالسلام در پيشگاه الهى به دادخواهى عليه كسانى كه در حقش ستم روا داشتند و به حضرت حسادت ورزيده بودند و دست تطاول به سويش دراز كردهاند، چنين نفرين كرد: خدايا، مرا بر قريش و آنان كه ايشان را در غصب حق من يارى كردند، يارى فرما. [خدايا،[ آنان پيوند خويشاوندى مرا گسستند؛ چون فاصله انداختن ميان انسان و حق شرعى او يكى از مصاديق قطع رحم است.
آنان آگاهانه منزلت والاى مرا كوچك و ناچيز شمردند، چون خلافت، منزلت اعطايى خداوند به آن حضرت بود، ولى آنان به اين منزلت خدايى اعتنا نكردند و امام عليهالسلام را مانند يكى از خودشان پنداشتند و شخص معمولى به شمار آوردند.
آنان در امر خلافت كه حق مسلّم و خللناپذير من بود، با من به منازعه برخاستند و آنگاه چنين استدلال كردند: بخشى از حق را بايد گرفت و بخشى از حق را بايد رها كرد. پس با اين بيان آنها به فضيلت امام عليهالسلام اعتراف كردند. شوراييان بعد از آنكه عثمان را برگزيدند به امام گفتند: بايد حقّ خود را رها كنى و از آن درگذرى. اين در حالى است كه قبل از رأى دادن به عثمان، به آن حضرت پيشنهاد دادند كه به روش شيخين، يعنى دو خليفه قبلى كه ابوبكر و عمر هستند، عمل كند و حق خود را بگيرد؛ اما چون امام عليهالسلام نپذيرفت، به آن حضرت گفتند: بايد از حق خود بگذرى.
در برخى از نسخهها «نأخذه» آمده كه در حقيقت به همان معناى «تأخذه» است و فرقى در مفاد و معناى جمله به وجود نمىآورد. يعنى ما حق را براى خلافت گرفتيم و تو براى خلافت رها كردى. به هر تقدير گناه اين سخن بيشتر از گناه عملشان بود.
فَخَرَجُوا يَجُرُّونَ حُرْمَةَ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله كَمَا تُجَرُّ الاْءَمَةُ عِنْدَ شِرَائِهَا، مُتَوَجِّهِينَ بِهَا إِلَى الْبَصْرَةِ، فَحَبَسَا نِسَاءَهُمَا فِي بُيُوتِهِمَا، وَ أَبْرَزَا حَبِيسَ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله لَهُمَا وَ لِغَيْرِهِمَا(1)، فِي جَيْشٍ مَا مِنْهُمْ رَجُلٌ إِلاَّ وَ قَدْ أَعْطَانِي الطَّاعَةَ وَ سَمَحَ لِي بِالْبَيْعَةِ طَائِعاً غَيْرَ مُكْرَهٍ. فَقَدِمُوا عَلَى عَامِلِي بِهَا وَ خُزَّانِ بَيْتِ مَالِ الْمُسْلِمِينَ(2)وَ غَيْرِهِمْ مِنْ أَهْلِهَا، فَقَتَلُوا طَائِفَةً صَبْراً(3)، وَ طَائِفَةً غَدْراً(4). فَوَ اللَّهِ لَوْ لَمْ يُصِيبُوا مِنَ الْمُسْلِمِينَ إِلاَّ رَجُلاً وَاحِداً مُعْتَمِدِينَ لِقَتْلِهِ بِلاَ جُرْمٍ جَرَّهُ، لَحَلَّ لِي قَتْلُ ذَلِكَ الْجَيْشِ كُلِّهِ، إِذْ حَضَرُوهُ فَلَمْ يُنْكِرُوا، وَ لَمْ يَدْفَعُوا عَنْهُ بِلِسَانٍ وَ لاَ يَدٍ. دَعْ مَا(5)أَنَّهُمْ قَدْ قَتَلُوا مِنَ الْمُسْلِمِينَ مِثْلَ الْعِدَّةِ الَّتِي دَخَلُوا بِهَا عَلَيْهِمْ.
...
بخشى از اين خطبه درباره اصحاب جمل (طلحه، زبير و فرزندانشان محمد و عبداللّه) است
آنان (طلحه و زبير و فرزندانشان) از مدينه خارج شدند و عايشه همسر پيامبر صلىاللهعليهوآله را چنان با خود مىبردند كه كنيزى را پس از خريدن كشان كشان با خود مىبرند. زيرا كنيز را بدون احترام از اين سوى به آن سوى مىبرند. ناكثين نيز عايشه را به قصد پاياندادن به سلطه اميرمؤمنان على عليهالسلام بر عراق، به بصره بردند كه در صورت تحقق چنين هدفى، با وجود نبودن شام در تحت قلمرو امام عليهالسلام ، كار آسان مىشد و در آن صورت، شورشيان مىتوانستند به حكومت و فرمانروايى دست يابند و امام را به انزوا بكشانند.
طلحه و زبير زنان خود را گرامى داشتند، آنان را در خانه نگه داشتند، ولى نگاهداشته و
1) لهما و لغيرهما متعلق به أبرزا هستند.
2) بيت المال محلّى بود كه در اطراف آن همواره محافظانى بودند تا آن را از دستاندازى دزدان حفظ كنند.
3) قتل صبر: آن است كه كسى را حبس مىكنند و آن قدر بر او زخم وارد مىكنند و شكنجهاش مىدهند تا كشته شود، برخلاف كسى كه يك دفعه كشته مىشود.
4) قتل غدر: آن است كه به شخصى امان مىدهند و وقتى تسليم شد او را مىكشند.
5) ما: براى تزيين كلام و زايد است.
...
...
پردهنشين رسول خدا صلىاللهعليهوآله ، يعنى عايشه را كه مىبايست در خانه بماند، در ملأ عام ظاهر ساختند، در معرض ديد خود و ديگران نهادند؛ همو كه هيچ كس حق نداشت به احترام پيامبر صلىاللهعليهوآله به وى نزديك شود، چنانكه خداوند به پاس احترام پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده است: «وَ لا أَن تَنكِحُوا أَزْوَ جَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَدًا...»(1)«و مطلقاً نبايد زنانش را پس از [مرگ] او به نكاح و همسرى خود در آوريد». اين تعبير بر احترام فوقالعاده عايشه قبل از حركت او به سمت بصره دلالت مىنمايد. در عين حال، طلحه و زبير احترام پيامبر صلىاللهعليهوآله را درباره عايشه حفظ نكردند و او را در سپاهى وارد ساختند كه تمام افراد آن با رغبت و ميل خود و بدون هيچ اكراهى با من بيعت كرده بودند و لذا عذرى نداشتند تا بگويند بيعت ما شرعى نبوده است، ولى همگى به من خيانت كردند.
اصحاب جمل بر كارگزارم در بصره (= عثمان بن حنيف) و نگهبانان بيتالمال مسلمانان و ساير مردم بصره هجوم آوردند و گروهى را به صورتى دردناك و گروهى را ناجوانمردانه و به نيرنگ كشتند.
به خدا سوگند، اگر فقط يكى از مسلمانان بيگناه را بدون آنكه سزاوار قتل باشد، عمداً (نه به خطا و به شبهه) مىكشتند، بر من روا بود همه آن سپاه (اصحاب جمل) را بكشم(2)، چون همه آنها حضور داشتند، اما هرگز مانع كارشان نشدند و با دست و زبان، مقتول را يارى نكردند. از اين روى، مشمول اين آيه شريفه بودهاند كه مىفرمايد: «إِنَّمَا جَزَ آؤُا الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِى الاْءَرْضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُوا...»(3)«سزاى كسانى كه با
1) سوره احزاب، آيه 53.
2) دليل جواز قتل همه آنان اين بود كه كشتن يك نفر به منظور رويارويى با امام عليهالسلام در حقيقت محاربه با خود امام عليهالسلام شمرده مىشد و نيز كسى كه براى جلوگيرى از خروج بر ضد امام با دست و زبان هيچ اقدامى نكند در حكم محارب با امام عليهالسلام مىباشد.
3) سوره مائده، آيه 33.
...
...
[دوستداران [خدا و پيامبر او مىجنگند و در زمين به فساد مىكوشند، جز اين نيست كه كشته شوند...». و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز فرمود: «يا علي حربك حربي(1)اى على جنگ با تو، در حكمِ جنگيدنِ با من است» و اين حديث نزد شيعه و سنّى مشهور است. جان سخن اينكه مجازات تمام اصحاب جمل قتل بود، زيرا پرواضح است كه اگر كسى به كار كسى راضى باشد، در آن عمل شريك است و آنها نيز نه خوددارى كردند و نه با دست و زبانْ مهاجمان را از كارشان بازداشتند.
بماند كه به تعداد جمعشان در اين سپاه از مسلمانان، پيشتر كشتهاند. پس كشتن تمام آنها بسيار آسانتر و از نگاه شرع هم بسى موجّهتر است.
1) مناقب آل ابي طالب، ابن شهر آشوب، ج 3، ص 18؛ شواهد التنزيل، حاكم حسكانى، ج 1، ص 416 و جز آن.
أَمِينُ وَحْيِهِ، وَ خَاتَمُ رُسُلِهِ، وَ بَشِيرُ رَحْمَتِهِ، وَ نَذِيرُ نِقْمَتِهِ. أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّ أَحَقَّ النَّاسِ بِهَذَا الاْءَمْرِ أَقْوَاهُمْ عَلَيْهِ، وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللَّهِ فِيهِ. فَإِنْ شَغَبَ شَاغِبٌ اسْتُعْتِبَ، فَإِنْ أَبَى قُوتِلَ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه با توصيف پيامبر صلىاللهعليهوآله آغاز شده، سپس شايسته خلافت را معرفى نموده و از حقير بودن دنيا سخن گفته است
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله امين وحى الهى بود و وحى را بىكموكاست به مردم ابلاغ مىفرمود، و خاتم پيامبران بود؛ چون پس از وى پيامبرى نيامد؛ و مژده رحمت خدا را به اهل ايمان و عبوديت مىرساند و كافران و گنهكاران را از عذاب الهى مىترساند.
اى مردم، سزاوارترين فرد به خلافت كسى است كه نسبت به آن و اداره شئون جامعه اسلامى تواناتر و به اوامر و نواهى خداوند درباره فرمانروايى بر مسلمانان آگاهتر باشد.
حال، هركه بخواهد شورشى به پا كند و مردم را عليه والى و حاكم مسلمانان - كه داراى تمام شروط باشد - تحريك كند، ابتدا به تسليم و رضا دعوت مىشود، ولى اگر خوددارى كرد و از پذيرفتن حق سر باز زد بايد با او جنگيد تا به فرمان خدا سر نهد.
وَ لَعَمْرِي، لَئِنْ كَانَتِ الاْءِمَامَةُ لاَ تَنْعَقِدُ حَتَّى يَحْضُرَهَا عَامَّةُ النَّاسِ، فَمَا إِلَى ذَلِكَ سَبِيلٌ، وَ لَكِنْ أَهْلُهَا يَحْكُمُونَ عَلَى مَنْ غَابَ عَنْهَا، ثُمَّ لَيْسَ لِلشَّاهِدِ أَنْ يَرْجِعَ، وَ لاَ لِلْغَائِبِ أَنْ يَخْتَارَ. أَلاَ وَ إِنِّي أُقَاتِلُ رَجُلَيْنِ، رَجُلاً ادَّعَى مَا لَيْسَ لَهُ، وَ آخَرَ مَنَعَ الَّذِي عَلَيْهِ. أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ فَإِنَّهَا خَيْرُ مَا تَوَاصَى الْعِبَادُ بِهِ، وَ خَيْرُ عَوَاقِبِ الاْءُمُورِ عِنْدَ اللَّهِ.
...
امام عليهالسلام براى ابطال پندار و ادعاى معاويه مبنى بر اينكه تمام مسلمانان به امامت اميرمؤمنان على عليهالسلام رأى و رضايت ندادهاند و تنها اهل مدينه و اطراف آن حاضر بودهاند، پس خلافت او بر اساس اتفاق و اجماع مسلمانان نيست، مىفرمايد:
به جان خودم سوگند، اگر امامت مىبايست با حضور تمام مسلمانان صورت بگيرد، به گونهاى كه تكتك آنها رأى بدهند، چنين چيزى ممكن نخواهد بود. يعنى به فرض كه بگوييم: امامت انتصابى و به نصّ خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله نيست - در حالى كه چنين است - و بايد به اجماع مسلمانان تحقق بپذيرد، اينطور نيست كه تمام مردم بايستى به آن رأى بدهند، بلكه بايد اهل حلّ و عقد و مسلمانانى كه اطراف خليفه را گرفتهاند، خليفه را تعيين و تكليف غايبان را روشن كنند. وقتى چنين شد ديگر نه حاضران حق بازگشت و شكستن بيعت را دارند و نه غايبان حق انتخاب فرد ديگرى، غير از آنچه اهل حلّ و عقد پذيرفته و به آن رأى دادهاند، دارند.
آگاه باشيد كه من با دو گروه مىجنگم: كسى چون معاويه كه مدعى خلافت است اما هرگز لايق و سزاوار آن نيست، و كسانى مانند طلحه و زبير، كه از اطاعتى كه برعهده آنهاست سر برتافتهاند. زيرا اين دو بيعت كردهاند و به بيعت خود وفادار نماندند.
...
...
بندگان خدا، شما را به پرواى از خدا در تمام كارها سفارش مىكنم، زيرا بهترين موضوعى كه بندگان خدا يكديگر را به پايبندى به آن سفارش نمودهاند همين است. چون سعادت دنيا و آخرت در گرو آن است؛ و بهترين فرجامها را نزد خدا براى بندگان رقم مىزند، در حالى كه نزد مردم بهترين سرنوشت، مقام و رياست و مال فراوان و مانند اينهاست.
وَ قَدْ فُتِحَ بَابُ الْحَرْبِ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ أَهْلِ الْقِبْلَةِ، وَ لاَ يَحْمِلُ هَذَا الْعَلَمَ إِلاَّ أَهْلُ الْبَصَرِ وَ الصَّبْرِ وَ الْعِلْمِ بِمَوَاضِعِ الْحَقِّ، فَامْضُوا لِمَا تُوءْمَرُونَ بِهِ، وَ قِفُوا عِنْدَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ، وَ لاَ تَعْجَلُوا فِي أَمْرٍ حَتَّى تَتَبَيَّنُوا، فَإِنَّ(1)لَنَا مَعَ كُلِّ أَمْرٍ تُنْكِرُونَهُ غِيَراً.
...
[اى مردم،] اكنون ميدان جنگ بر روى شما و ساير مسلمانان كه [همانند ما] به سوى يك قبله نماز مىگزارند (= اصحاب جمل و صفّين و نهروان) گشوده شده است.
پرچم اين جنگ را جز اهل بصيرت و صبر و حقشناسان نمىتواند كسى بر دوش بكشد، زيرا اگر كسى اهل بصيرت نباشد جنگ با اين منحرفان را جنگ با اهل قبله مىداند و آن را ممنوع مىشمارد، و اگر كسى اهل صبر و پايدارى نباشد نه در ميدان جنگ مىتواند پايدارى كند و نه بر سرزنش مردم، كه به دليل جنگ با اهل قبله او را نكوهش مىكنند.
و اگر كسى مواضع حق را نشناسد و نداند جهاد با مخالفانِ حق واجب است، هرچند كه به ظاهر لباس حق پوشيده باشند، نمىتواند با اين گروههاى به ظاهر مسلمان بجنگد.
پس به آنچه فرمان يافتهايد عمل كنيد و به جنگ اين گروهها برويد و از آنچه از آن نهى مىشويد خوددارى كنيد. مثلاً هنگام دستور فرماندهى مبنى بر آتش بس، جنگ را متوقف كنيد؛ چون ممكن است مصلحت اقتضا كند كه جنگ متوقّف شود، و در هيچ اقدامى اعم از هجوم و آتش بس عجله نكنيد تا به مصلحت بودن آن يقين پيدا كنيد.
اين بدان جهت است كه ما در هر چه شما آن را لازم مىبينيد، بر اساس مصالح اسلام، در آن تغييراتى مىدهيم. مثلاً امام عليهالسلام مروان و امثال او را كه از فتنهانگيزان بودهاند نكشت، در حالى كه اصحاب گمان مىكردند قتل او و همگنانش واجب است، ولى مصلحت چيز ديگرى بود.
1) إنّ: براى بيان علّت لزوم اطاعت همگان از امام در تمام امور كوچك و بزرگ است.
أَلاَ وَ إِنَّ هَذِهِ الدُّنْيَا الَّتِي أَصْبَحْتُمْ تَتَمَنَّوْنَهَا وَ تَرْغَبُونَ فِيهَا، وَ أَصْبَحَتْ تُغْضِبُكُمْ وَ تُرْضِيكُمْ، لَيْسَتْ بِدَارِكُمْ، وَ لاَ مَنْزِلِكُمُ الَّذِي خُلِقْتُمْ لَهُ، وَ لاَ الَّذِي دُعِيتُمْ إِلَيْهِ. أَلاَ وَ إِنَّهَا لَيْسَتْ بِبَاقِيَةٍ لَكُمْ وَلاَ تَبْقَوْنَ عَلَيْهَا وَ هِيَ وَ إِنْ غَرَّتْكُمْ مِنْهَا فَقَدْ حَذَّرَتْكُمْ شَرَّهَا. فَدَعُوا غُرُورَهَا لِتَحْذِيرِهَا وَ أَطْمَاعَهَا لِتَخْوِيفِهَا، وَ سَابِقُوا فِيهَا إِلَى الدَّارِ الَّتِي دُعِيتُمْ إِلَيْهَا، وَ انْصَرِفُوا بِقُلُوبِكُمْ عَنْهَا، وَ لاَ يَخِنَّنَّ أَحَدُكُمْ خَنِينَ(1)الاْءَمَةِ(2)عَلَى مَا زُوِيَ عَنْهُ مِنْهَا، وَ اسْتَتِمُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ بِالصَّبْرِ عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ وَ الْمُحَافَظَةِ عَلَى مَا اسْتَحْفَظَكُمْ مِنْ كِتَابِهِ.
...
امام عليهالسلام در اين بخش از خطبه، بىارزشى و بىثباتى دنيا و لزوم زهدورزى در آن را طرح كرد و فرمود: بدانيد كه اين دنيايى كه آرمان و آرزوى شماست و به بقا و تمتّع و بهرهگيرى از آرايهها و شادخوارىهاى آن چشم دوختهايد و گاهى شما را به علت ناكامىتان در دستيابى به مقصودتان خشمگين، و گاهى به سبب دست يافتن به خواستههايتان شاد و خرسندتان مىكند، محل زندگى ابدى و هميشگى شما نيست. دنيا آن سرايى نيست كه شما براى آن خلق، و نه آن چيزى است كه به آن دعوت شدهايد؛ زيرا شما به سراى باقى و ابدى فراخوانده شدهايد، نه به ماندن اين دنياى فانى و زودگذر.
بدانيد كه دنيا براى شما جاودانه نخواهد ماند و شما نيز در آن براى هميشه نمىمانيد و سرانجامْ روزى از از يكديگر جدا مىشويد و مسير و مقصد هر يك به عكس ديگرى است؛ مثل دو مسافرى كه مثلاً يكى به سمت راست و ديگرى به سمت چپ مىرود كه كاملاً به عكس يكديگر است، نه چون كسى كه از منزل فاصله مىگيرد، ولى منزل همچنان سر جاى خود ثابت است. نتيجه اينكه هم انسان و هم دنيا فانى مىشوند، و در اينباره
...
...
شاعر چنين سروده است:
فلا الدّنيا بباقيةٍ لحيٍّ *** و لا حيٌّ على الدّنيا بباقٍ(1)
«نه دنيا براى جاندارى جاودانه مىماند، و نه جاندارى در دنيا براى هميشه خواهد ماند».
دنيا گرچه شما را مىفريبد و با زيور و خودآرايىاش شما را به خود جذب مىكند، ولى با نشان دادن مرگ آدميزادگان و از پاى درآمدن ساير انسانها و بروز انواع بلاها و گرفتارىها شما را هشدار داده و از شرّ و بدىِ خود آگاهانيده است.
پس نيرنگ دنيا را در برابر هشدارهايش، و اميد بستن به آن را در برابر تهديدهايش وانهيد [و عطايش را به لقاى سراسر شر و بلايش ببخشيد].
به آرايههاى دلرباى آن هرگز توجه نكنيد، زيرا خود شاهد بلاهاى سهمگين آن هستيد.
و با انجام دادن عمل صالح رو به منزلى سبقت گيريد و شتابان برويد كه به آن دعوت شدهايد و دلهاى خود را از دنيا برگيريد، چنانكه اصلاً آن را دوست نداشته باشيد و هرگز دلبسته آن نباشيد.
و مبادا به سبب از دست رفتن دنيا مانند كنيزكان گريه و شيون كنيد. و از خدا بخواهيد كه بيشتر عنايت كند و نعمت خود را بر شما بيفزايد، با پايدارى و صبورى در راه طاعت و پرستش خدا، زيرا هركه صبر كند خدا هر خيرى را بدو خواهد داد و موفق خواهد ساخت كه به هر سعادتى دست يابد، و نيز با حفظ كردن و پاس داشتن كتاب او، قرآن، كه از شما خواسته است اوامر و حدود آن را پاس داريد، نعمت خدا را بر خويش به كمال رسانيد.
1) ارشاد القلوب، ج 1، ص 64.
أَلاَ وَ إِنَّهُ لاَ يَضُرُّكُمْ تَضْيِيعُ شَيْءٍ مِنْ دُنْيَاكُمْ بَعْدَ حِفْظِكُمْ قَائِمَةَ دِينِكُمْ. أَلاَ وَ إِنَّهُ لاَ يَنْفَعُكُمْ بَعْدَ تَضْيِيعِ دِينِكُمْ شَيْءٌ حَافَظْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَمْرِ دُنْيَاكُمْ. أَخَذَ اللَّهُ بِقُلُوبِنَا وَ قُلُوبِكُمْ إِلَى الْحَقِّ، وَ أَلْهَمَنَا وَ إِيَّاكُمُ الصَّبْرَ.
...
آگاه باشيد كه اگر چيزى از قبيل مال دنيا يا مقام، از دستتان برود، در صورتى كه به احكام واجب دينى خود عمل كرده و آنها را حفظ كرده باشيد، هرگز ضرر نكردهايد؛ چون ضرر واقعى ضرر اخروى است نه دنيوى، و انسان از دنيا هر چقدر كه بهرهمند باشد، سرانجام به پايان مىرسد و تنها آنچه ماناست و نزد انسان مىماند، براى قيامت او سودمند خواهد بود.
آگاه باشيد كه با تباه شدن دين و ايمانتان، به دست آوردن و حفظ هيچ چيز ديگرى از آرايههاى دنيوى، شما را سود نخواهد بخشيد. آرى، آنچه زوالپذير و رفتنى است چه سودى مىتواند داشته باشد؟
خدا دلهاى همه ما را متوجه حق گرداند تا اعمال ما با آن همسوى و همراه باشد و به ما و شما صبر و بردبارى الهام فرمايد تا بتوانيم در رويگردانى از دنيا صبور و در سختىِ عمل براى آخرت شكيبا باشيم و به سعادت واقعى دست يابيم. اين جمله دعايى بود كه به شكل خبر بيان شده است.
قَدْ كُنْتُ وَ مَا أُهَدَّدُ بِالْحَرْبِ، وَ لاَ أُرَهَّبُ بِالضَّرْبِ، وَ أَنَا عَلَى مَا قَدْ وَعَدَنِي رَبِّي مِنَ النَّصْرِ. وَاللَّهِ مَا اسْتَعْجَلَ مُتَجَرِّداً(1)لِلطَّلَبِ بِدَمِ عُثْمَانَ إِلاَّ خَوْفاً مِنْ أَنْ يُطَالَبَ بِدَمِهِ، لاِءَنَّهُ مَظِنَّتُهُ، وَ لَمْ يَكُنْ فِي الْقَوْمِ أَحْرَصُ عَلَيْهِ مِنْهُ، فَأَرَادَ أَنْ يُغَالِطَ بِمَا أَجْلَبَ(2)فِيهِ، لِيُلْبِسَ الاْءَمْرَ وَ يَقَعَ الشَّكُّ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام درباره طلحة بن عبيداللّه، آنگاه كه از روانه شدن طلحه و زبير به سوى بصره براى به راه انداختن جنگ جمل و تهديد حضرت امير عليهالسلام به جنگ با خبر شد
من هيچگاه به جنگ و مبارزه تهديد نشدهام، چون مردم از شجاعت، توانايى و بىپروايىام در امر جنگ خبر دارند؛ و حال آنكه پروردگارم به من وعده پيروزى داد و به وعده او كاملاً اطمينان دارم. اكنون نيز و همانند گذشته، وعده پيروزيم داده است. يعنى علاوه بر برخوردارىام از نيروى جسمانى و روانى، پيروزى معنوى نيز از آن من است، و كسى چون من از جنگ باكى ندارد و تهديد به جنگ وى را نمىهراساند.
به خدا سوگند، طلحه با شمشير آخته و از نيام بركشيدهاش، براى خونخواهى عثمان شتاب نكرد، مگر آنكه ترسيد به سبب ريختن خون وى محاكمه شود و از او بپرسند: چرا عثمان
...
...
را كشته است؟، چون طلحه در مظانّ اتهام قتل عثمان است و همه مىدانند كه در ميان مردم هيچكس به اين كار حريصتر از او نبوده است، ولى اكنون براى مغالطه و آشفتنِ وضع، مىخواهد با لشكركشىاش عليه من بىگناهى خود را در كشتن عثمان ثابت كند تا امر را بر مردم مشتبه كند و آنان، درباره جرم و جنايت او دچار ترديد شوند.
طلحه از شورشيانى بود كه بر در سراى منزل عثمان جمع شده بودند و او همواره آنها را به كشتنِ وى تحريك مىكرد، و چون عثمان كشته شد سه شبانهروز اجازه نداد او را دفن كنند. سپس دستور داد حاملان جنازه او را سنگسار كنند، يعنى با سنگ بزنند. حاملان جنازه براى در امان ماندن از سنگ، جنازه را رها كردند و گريختند. آنگاه طلحه از دفن جنازه عثمان در قبرستان مسلمانان جلوگيرى كرد و اصرار داشت كه بايد در قبرستان يهوديان دفن شود. سرانجام او را در جايى به نام «حشّ كوكب» كه زبالهدانى و مستراح بود دفن كردند. پس از همه اين ماجراها وقتى طلحه ديد به آرزوهاى خود، يعنى خلافت نمىرسد، پرچم خونخواهى عثمان را عليه امام عليهالسلام برافراشت. اما سرانجام به دنياى مورد علاقهاش نرسيد و عذاب آخرت را براى خود خريد و جنگ جمل را به بهانه خونخواهى عليه اميرمؤمنان عليهالسلام ترتيب داد. بدينگونه يك عنصر پليد، ماجرايى آنچنان فتنهانگيز آفريد.
وَ وَاللَّهِ مَا صَنَعَ فِي أَمْرِ عُثْمَانَ وَاحِدَةً مِنْ ثَلاَثٍ: لَئِنْ كَانَ ابْنُ عَفَّانَ ظَالِماً - كَمَا كَانَ يَزْعُمُ - لَقَدْ كَانَ يَنْبَغِي لَهُ أَنْ يُوَازِرَ(1)قَاتِلِيهِ، أَوْ يُنَابِذَ(2)نَاصِرِيهِ. وَ لَئِنْ كَانَ مَظْلُوماً، لَقَدْ كَانَ يَنْبَغِي لَهُ أَنْ يَكُونَ مِنَ الْمُنَهْنِهِينَ(3)عَنْهُ، وَ الْمُعَذِّرِينَ فِيهِ. وَ لَئِنْ كَانَ فِي شَكٍّ مِنَ الْخَصْلَتَيْنِ، لَقَدْ كَانَ يَنْبَغِي لَهُ أَنْ يَعْتَزِلَهُ وَ يَرْكُدَ(4)جَانِباً، وَ يَدَعَ النَّاسَ مَعَهُ. فَمَا فَعَلَ وَاحِدَةً مِنَ الثَّلاَثِ، وَ جَاءَ بِأَمْرٍ لَمْ يُعْرَفْ بَابُهُ، وَ لَمْ تَسْلَمْ مَعَاذِيرُهُ.
...
امام عليهالسلام در ادامه تحليل خود مىفرمايد:
و - به خدا سوگند - طلحه مىتوانست درباره عثمان يكى از سه كار را انجام بدهد: اگر پسر عفّان ستمگر بود - چنانكه او را ظالم مىدانست - در اين صورت مىبايست با او بجنگد و با قاتلان او همدلى و همراهى، و با يارانش ستيز كند.
و اگر عثمان مظلوم بود - چنانكه اكنون ادعا مىكند - در اين صورت مىبايست به يارى او برمىخواست.
و چنانچه در ظالم يا مظلوم بودن عثمان شك داشت، در اين صورت مىبايست بىطرف مىماند و به ضرر يا به سود عثمان كارى انجام ندهد و او را با مردم تنها گذارد.
پس طلحه هيچ يك از اين سه عمل را انجام نداد، يعنى نه كشنده عثمان بود و نه ياور او و نه بىطرف، بلكه مردم را به كشتن وى تحريك مىكرد. پس هيچ انگيزه و توجيهى براى حركت خونخواهانه طلحه جز رياستطلبى چيز ديگرى وجود ندارد، و كار او، يعنى تحريك مردم به كشتن عثمان و پرهيز از مداخله مستقيم در قتل عثمان يا بيعتشكنى او با امام عليهالسلام امرى است بىسابقه، و البته دلايل و عذرهاى او از خطا پيراسته نبود.
أَيُّهَا الْغافِلُونَ غَيْرُ الْمَغْفُولِ عَنْهُمْ، وَ التَّارِكُونَ الْمَأْخُوذُ مِنْهُمْ. مَا لِي أَرَاكُمْ عَنِ اللَّهِ ذَاهِبِينَ، وَ إِلَى غَيْرِهِ رَاغِبِينَ! كَأَنَّكُمْ نَعَمٌ(1)أَرَاحَ(2)بِهَا سَائِمٌ(3)إِلَى مَرْعًى(4)وَبِيٍّ(5)، وَ مَشْرَبٍ دَوِيٍّ(6)، وَ إِنَّمَا هِيَ كَالْمَعْلُوفَةِ لِلْمُدَى(7)لاَ تَعْرِفُ مَا ذَا يُرَادُ بِهَا! إِذَا أُحْسِنَ إِلَيْهَا تَحْسَبُ يَوْمَهَا دَهْرَهَا، وَ شِبَعَهَا أَمْرَهَا.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه در موعظه و ارشاد ايراد شده است
اى غافلانى كه هيچگاه از شما غفلت نمىشود و خداوند تمام حركات و رفتارهاى شما را مىبيند و مىداند، اى كسانى كه بايستهها و واجبات را ترك كرده و سرانجام دنيا را وامىنهيد و همه نعمتهاى آن از شما گرفته خواهد شد و ديگر براى عمل و جبران گذشته فرصتى نمىماند، چه شده است كه شما را از خدا رويگردان مىبينم و با اوامر و نواهى او مخالفت مىورزيد و به غير خدا بسيار راغبتر هستيد؟ چون مردم به دنيا و لذتهايش متمايلند.
شما به گله گوسفند يا گاو يا شترى مىمانيد كه چوپان و ساربان، آنها را به مزرعهاى
...
...
وبازده و چشمهاى آلوده به بيمارىها برده است. وجه شباهت مردم با اين گله آن است كه شيطان با آلودن مردم به گناه آنها را گرفتار كيفرهاى سنگينى مىكند.
به يقين، حال مردم آن روزگار به گاو و گوسفند و شتر و حيواناتى مىماند كه براى فربه شدن و ذبح علف مىخورند و نمىدانند سرانجام آنها را خواهند كشت. شما نيز براى مردن زندگى مىكنيد، ولى نمىدانيد سرنوشتتان چيست؟
حيوانى كه از آب و علف و آخورى پرعلوفه برخوردار است فقط همان را مىبيند و گمان مىكند كه هميشه همينطور است و هيچگاه به عاقبت خود نمىانديشد، و هرگاه سير شود فكر مىكند كه ديگر خبرى نيست. اغلب مردم نيز چنين هستند.
وَ اللَّهِ لَوْ شِئْتُ أَنْ أُخْبِرَ كُلَّ رَجُلٍ مِنْكُمْ بِمَخْرَجِهِ وَ مَوْلِجِهِ(1)وَ جَمِيعِ شَأْنِهِ لَفَعَلْتُ، وَ لَكِنْ أَخَافُ أَنْ تَكْفُرُوا فِيَّ بِرَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله . أَلاَ وَ إِنِّي مُفْضِيهِ(2)إِلَى الْخَاصَّةِ مِمَّنْ يُوءْمَنُ ذَلِكَ مِنْهُ. وَ الَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ، وَ اصْطَفَاهُ عَلَى الْخَلْقِ، مَا أَنْطِقُ إِلاَّ صَادِقاً، وَ قَدْ عَهِدَ إِلَيَّ بِذَلِكَ كُلِّهِ، وَ بِمَهْلِكِ مَنْ يَهْلِكُ، وَ مَنْجَى(3)مَنْ يَنْجُو. وَ مَآلِ هَذَا الاْءَمْرِ. وَ مَا أَبْقَى شَيْئاً يَمُرُّ عَلَى رَأْسِي(4)إِلاَّ أَفْرَغَهُ فِي أُذُنَيَّ، وَ أَفْضَى(5)بِهِ إِلَيَّ. أَيُّهَا النَّاسُ، إِنِّي وَ اللَّهِ مَا أَحُثُّكُمْ عَلَى طَاعَةٍ إِلاَّ وَ أَسْبِقُكُمْ إِلَيْهَا، وَ لاَ أَنْهَاكُمْ عَنْ مَعْصِيَةٍ إِلاَّ وَ أَتَنَاهَى قَبْلَكُمْ عَنْهَا.
...
به خدا سوگند، اگر بخواهم سرنوشت و آغاز و انجام را، و تمام حوادث مربوط به هر انسان را خبر دهم مىتوانم، ولى مىترسم اگر از غيب خبرتان بدهم، به پيامبر صلىاللهعليهوآله كافر شويد و مرا بالاتر از آن حضرت بدانيد و دربارهام گرفتار اغراقگويى و غلوّ شويد، چنانكه مسيحيان درباره عيسى عليهالسلام به خدا كفر ورزيدند. زيرا وقتى كه آن حضرت از خوردنىها و ذخيرههاى خانههايشان خبرشان داد، او را خدا پنداشتند(6).
بدانيد كه اين خبرهاى غيبى را به كسانى مىگويم كه از خواص باشند، يعنى آگاهان و برخورداران از معرفت، و از ثباتِ باور و منحرفنشدنشان، و اينكه مرا از پيامبر صلىاللهعليهوآله بالاتر نخوانند، اطمينان داشته باشم.
قسم به خدايى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را به حق برانگيخت و بر آفريدگان برترىاش داد، جز به راستى سخن نمىگويم و آنچه از آينده خبر مىدهم مطابق با واقع است و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله
1) مولج: محل ورود.
2) مفضي: رساننده.
3) منجى: مصدر ميمى، به معناى نجات است.
4) شيئا يمر على رأسي: كنايه از انديشههايى است كه در ذهن آن حضرت جولان داشته است.
5) أفضى به: رسانيد آن را.
6) اين سخن امام عليهالسلام براى توجيه اين مطلب است كه چون آنها را به حيوانات پروار تشبيه كرده، دريابند سخن آن حضرت از سرِ نگرش به غيب و واقع و حقيقت بوده است، نه اينكه صرفاً تيرى در تاريكى افكنده باشد.
...
...
تمام اين مطالب و نيز اينكه چه كسى در فتنهها نابود و گمراه مىشود و چه كسى نجات مىيابد، و امر خلافت به چه كسى خواهد رسيد، همه و همه را به من آموخته است. پس [من درسآموخته پيامبرم و] كسى گمان نكند من از پيامبر صلىاللهعليهوآله بالاتر هستم.
و هر پرسش و ابهامى كه در انديشهام جولان پيدا كرد پيامبر صلىاللهعليهوآله راه حلّ آن را در گوش من فرمود و به پرسشهاى من به تمامى پاسخ گفت و به طور كلى يا جزئى به من رسانيد.
اى مردم، به خدا سوگند من به خلاف ساير زمامداران كه فقط سخن مىگويند و عمل نمىكنند و به كارهايى فرمان مىدهند كه خودشان انجام نمىدهند، به هر طاعتى كه شما را فرمان دادهام خودم پيش از همه شما به آن عمل كردهام و پيش از آنكه شما را از معصيتى بازدارم خودم از آن اجتناب ورزيدهام.
بيان اين مطلب از زبان امام عليهالسلام موجب مىشود كه مردم نسبت به عمل خير بيشتر از پيش بگروند و از بدىها فاصله بگيرند. چون مردم به حكمِ «الناس على دين ملوكهم» مطابق روش و شيوه حاكمان خود رفتار مىكنند. بنابراين، سخن امام، از سر خودنمايى و خودستايى نبوده، بلكه براى ارشاد و راهنمايى مردم است.
انْتَفِعُوا بِبَيَانِ اللَّهِ وَ اتَّعِظُوا بِمَوَاعِظِ اللَّهِ، وَ اقْبَلُوا نَصِيحَةَ اللَّهِ، فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ أَعْذَرَ إِلَيْكُمْ بِالْجَلِيَّةِ وَ اتَّخَذَ عَلَيْكُمُ الْحُجَّةَ، وَ بَيَّنَ لَكُمْ مَحَابَّهُ مِنَ الاْءَعْمَالِ، وَ مَكَارِهَهُ مِنْهَا لِتَتَّبِعُوا هَذِهِ وَ تَجْتَنِبُوا هَذِهِ، فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله كَانَ يَقُولُ: «إِنَّ الْجَنَّةَ حُفَّتْ بِالْمَكَارِهِ، وَ إِنَّ النَّارَ حُفَّتْ بِالشَّهَوَاتِ».
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه در آن به موعظه و ارشاد و بيان فضيلت قرآن پرداخته است
از بيانات الهى در قرآن كريم كه همه چيز را تبيين نموده، و از مواعظ الهى كه شما را به انجام دادنِ اوامر فرمان داده و به پرهيز از نواهى موعظه نموده است، بهره بگيريد و سخن خدا را مبنى بر ضرورت ترك دنيا و روى آوردن به آخرت، بپذيريد. زيرا خداوند راه عذر را به روى شما بسته است و با تبيين آن از زبان پيامبران حجت را بر شما تمام كرده تا كسانى كه با دستورات او مخالفت مىكنند، هيچ عذر و بهانهاى نداشته باشند.
و اعمالى را كه مىپسندد و كارهايى كه نزد حضرتش ناپسند است، كاملاً تبيين نموده تا به اعمال پسنديده روى آوريد و از اعمال نكوهيده بپرهيزيد، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بارها مىفرمود: «بهشت در سايه سختىها و ناگوارىها، و جهنم دستاورد شهوات و خوشىهاى حرام است». اين سخن بدين معنا است كه طاعت و عبادت براى انسان سنگين و ناگوار است و البته همينها راهى هستند كه به سوى بهشت هدايت مىكنند، و ترك واجب و انجام دادنِ كار حرام براى انسان خوشايند و گواراست، اما راهى است براى رسيدن به جهنم. پس گويى بهشت پيچيده در حرير ناگوارىها و سختىها، و جهنم پيچيده در شهوتها است.
وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ مَا مِنْ طَاعَةِ اللَّهِ شَيْءٌ إِلاَّ(1)يَأْتِي فِي كُرْهٍ، وَ مَا مِنْ مَعْصِيَةِ اللَّهِ شَيْءٌ إِلاَّ يَأْتِي فِي شَهْوَةٍ. فَرَحِمَ اللَّهُ رَجُلاً نَزَعَ عَنْ شَهْوَتِهِ وَ قَمَعَ هَوَى نَفْسِهِ، فَإِنَّ هَذِهِ النَّفْسَ أَبْعَدُ شَيْءٍ مَنْزِعاً(2)وَ إِنَّهَا لاَ تَزَالُ تَنْزِعُ(3)إِلَى مَعْصِيَةٍ فِي هَوًى.
...
بدانيد كه هر طاعت و عبادت الهى با سختى آميخته است، زيرا مخالف خواستههاى نفسانى است. مثلاً انسان به نماز و خوددارى از خوردن و آشاميدن [در ماه رمضان] و تحمل سختىهاى سفر حج و... تمايل ندارد.
و هر گناهى با خوشىها آميخته است. مثلاً قماربازى و شرابخوارى و زناكارى و مانند اينها مطابق خواست و ميل حيوانى انسان است.
خداوند رحمت كند كسى را كه از شهوت خود دل بريد و ميل و هوس خود را در محرّمات بركَند. آرى، اين نفس همواره به لذتهاى حرام مايل است و به سختى مىتوان خواستههايش را ريشه كن كرد.
1) البته اين حصر اضافى است نه حقيقى، يعنى هميشه اين طور نيست كه طاعتْ مخالفْ و معصيتْ مطابقِ ميل آدمى باشد، بلكه مخالفِ ميل حيوانى انسانهاست. لذا بيدارخوابى در شبْ طاعتى است كه براى برخى افراد با كمال ميل و خوردن قاذورات معصيتى است كه به اجبار صورت مىگيرد.
2) منزع: محل ريشه كن كردن.
3) تنزع: تمايل دارد.
وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ، أَنَّ الْمُوءْمِنَ لاَ يُصْبِحُ وَ لاَ يُمْسِي إِلاَّ وَ نَفْسُهُ ظَنُونٌ(1)عِنْدَهُ، فَلاَ يَزَالُ زَارِياً(2)عَلَيْهَا وَ مُسْتَزِيداً لَهَا. فَكُونُوا كَالسَّابِقِينَ قَبْلَكُمْ، وَ الْمَاضِينَ أَمَامَكُمْ، قَوَّضُوا مِنَ الدُّنْيَا تَقْوِيضَ(3)الرَّاحِلِ، وَ طَوَوْهَا طَيَّ الْمَنَازِلِ.
...
اى بندگان خدا بدانيد كه مؤمنِ كاملْ هر بامداد و شامگاه نفس خود را كنترل مىكند و نمىگذارد او را به سمت شهوات سوق بدهد، بلكه اوست كه همواره نفس خود را به سوى خيرات پيش مىراند.
و همواره در جستوجوى عيبها و كاستىهاى خويش است و در نفسِ خود به ديده حقارت مىنگرد. و هماره آن را به طاعت و عبادت بيشتر وا مىدارد، چرا كه مؤمن عمل خود را ناچيز مىنگرد، هرچند كه مقدار آن خيرات فراوان باشد.
پس مانند اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله و گذشتگان صالح باشيد كه شب و روز خود را در طاعت و عبادت گذراندند و براى كسب خشنودى خدا، دنياى خود را با آخرت سودا كردند. آنان ستون و ريسمان خيمه زندگى خود را بركندهاند و آماده كوچ از اين دنيا بودند. دنيا را براى ماندن و سكونت انتخاب نكرده بودند، چنانكه مسافر هيچگاه صحراها و كاروانسراهاى ميان راه را محل زندگى و سكونت هميشگىِ خود نمىداند. آنان دنيا را به سان منزلگاههاى بين راه پيمودند تا به مقصد رسند.
وَ اعْلَمُوا أَنَّ هَذَا الْقُرْآنَ هُوَ النَّاصِحُ الَّذِي لاَ يَغُشُّ، وَ الْهَادِي الَّذِي لاَ يُضِلُّ، وَ الْمُحَدِّثُ الَّذِي لاَ يَكْذِبُ. وَ مَا جَالَسَ هَذَا الْقُرْآنَ أَحَدٌ إِلاَّ قَامَ عَنْهُ بِزِيَادَةٍ أَوْ نُقْصَانٍ: زِيَادَةٍ فِي هُدًى، أَوْ نُقْصَانٍ في عَمًى. وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ لَيْسَ عَلَى أَحَدٍ بَعْدَ الْقُرْآنِ مِنْ فَاقَةٍ. وَ لاَ لاِءَحَدٍ قَبْلَ الْقُرْآنِ مِنْ غِنًى، فَاسْتَشْفُوهُ مِنْ أَدْوَائِكُمْ، وَ اسْتَعِينُوا بِهِ عَلَى لاَءْوَائِكُمْ(1)، فَإِنَّ فِيهِ شِفَاءً مِنْ أَكْبَرِ الدَّاءِ وَهُوَ الْكُفْرُ وَ النِّفَاقُ، وَ الْغَيُّ وَ الضَّلاَلُ. فَاسْأَلُوا اللَّهَ بِهِ، وَ تَوَجَّهُوا إِلَيْهِ بِحُبِّهِ، وَ لاَ تَسْأَلُوا بِهِ خَلْقَهُ، إِنَّهُ مَا تَوَجَّهَ الْعِبَادُ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى بِمِثْلِهِ(2).
...
و بدانيد كه اين قرآن، ناصح و خيرخواهى است كه هرگز خيانت نمىكند، و هدايتگرى است كه هرگز گمراه نمىسازد و سخنگويى است كه هرگز دروغ نمىگويد. پس وقتى كه مىفرمايد: «لاَ تَتَّخِذُواْ الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِيَآءَ...»(3)«يهود و نصارا را دوستان خود مگيريد» در اين نصيحت و خيرخواهى خيانت نمىكند؛ زيرا در دوست گرفتن آنها ضرر و زيانى نهفته كه قرآن آن را خيرخواهانه به مردم يادآورى كرده است. پس در تمام نصايح خود اينگونه است. و وقتى از امتهاى پيشين گزارش مىدهد، به دروغ سخنى نمىگويد.
هر كس با قرآن همنشينى كند با فزونى يا كاستى از كنار آن برخواهد خاست؛ يعنى بر هدايتش مىافزايد يا(4)از كوردلى و نابينايى او مىكاهد. منظور از مجالست و همنشينى يادآورى و فهم آن است، زيرا وقتى كه انسان دستورات قرآن را در انجام دادن اعمال صالح و ترك اعمال ناپسند مىخواند و به آنها عمل مىكند بر هدايت او افزوده و از انبوه جهل و كوردلىاش كاسته مىگردد.
1) لاَءواء: سختىها و گرفتارىها.
2) إنّه ما توجّه: اين جمله براى «فاسْأَلوا اللّه به» علت است.
3) سوره مائده، آيه 51.
4) «أو» (= يا) در جمله «بزيادة أو نقصان» اصطلاحا از باب منع خلوّ است، يعنى مجالست با قرآن زيادى هدايت و يا كاستى نابينايى را در بردارد و اينطور نيست كه نه اين باشد و نه آن و البته ممكن است هر دو را داشته باشد، ولى از يكى از اين دو حتماً خالى نيست.
...
...
و بدانيد كه هيچ كس بعد از مصاحبت و مجالست با قرآن نيازمند هدايتگر ديگرى نخواهد شد تا او را به اصول و فروع و احكام و اخلاق و ساير آموزههاى دينى هدايت كند چرا كه تمام خطوط كلى اسلام در قرآن آمده است.
و هيچ كس قبل از فراگيرى قرآن بىنياز نخواهد بود، زيرا اديان گذشته تحريف شدهاند و هيچ عقلى حقايق آن دينها را تبيين نكرده تا سعادت كامل انسانها را تضمين كند.
پس براى بيمارىهايتان از قرآن شفا بخواهيد كه بيمارىهاى اجتماعى، فردى، اخلاقى، عاطفى و ساير بيمارىها را كه مانند بيمارىهاى جسمى مىباشند، درمان مىكند، چون انحرافات فردى و اجتماعى همانند ساير بيمارىها به شمار مىروند.
به يقين شفاى بزرگترين بيمارىهاى روحى، يعنى كفر و نفاق و گمراهى، در قرآن وجود دارد.
پس خواستههاى خود را با كمك قرآن از خداوند بخواهيد و قرآن را وسيله برآوردن نيازهاى خود قرار دهيد و از راه دوستى قرآن به خدا نزديك شويد، چون وقتى كسى قرآن را دوست داشته باشد، خداوند نيز با نظر لطف و محبّت به او مىنگرد.
و قرآن را وسيلهاى نسازيد براى رسيدن به داشتههاى ديگران يعنى قرآن را وسيله كسب معاش خود قرار ندهيد.
قطعا به هيچ وسيلهاى جز قرآن نمىتوان به خدا روى كرد و به حضرتش نزديك شد.
وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ شَافِعٌ مُشَفَّعٌ، وَ قَائِلٌ مُصَدَّقٌ، وَ أَنَّهُ مَنْ شَفَعَ لَهُ الْقُرْآنُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ شُفِّعَ فِيهِ، وَ مَنْ مَحَلَ(1)بِهِ الْقُرْآنُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ صُدِّقَ عَلَيْهِ. فَإِنَّهُ يُنَادِي مُنَادٍ يَوْمَ الْقِيَامَةِ: «أَلاَ إِنَّ كُلَّ حَارِثٍ مُبْتَلًى فِي حَرْثِهِ وَ عَاقِبَةِ عَمَلِهِ، غَيْرَ حَرَثَةِ الْقُرْآنِ». فَكُونُوا مِنْ حَرَثَتِهِ وَ أَتْبَاعِهِ، وَ اسْتَدِلُّوهُ عَلَى رَبِّكُمْ، وَ اسْتَنْصِحُوهُ عَلَى أَنْفُسِكُمْ، وَ اتَّهِمُوا عَلَيْهِ آرَاءَكُمْ، وَ اسْتَغِشُّوا فِيهِ أَهْوَاءَكُمْ.
...
و بدانيد كه قرآن شفاعتگرى است كه شفاعتش پذيرفته و مقبول است، و گويندهاى است كه اخبار و احكام را به خوبى و به درستى تبيين مىكند و همواره سخن او پذيرفته مىشود، زيرا آنچه مىگويد مطابق حق و راست است.
هر كس را شفاعت كند شفاعتش بىترديد پذيرفته مىشود؛ چنانكه در روايات به صراحت آمده است كه: «قرآن در روز قيامت با هيئت و چهرهاى زيبا پيش مىآيد و عمل كنندگان به آن را شفاعت مىكند»(2).
و كسى كه در روز قيامت قرآن از او شكايت كند، گفتهاش قطعا تصديق مىشود و موجب كيفر و عذاب مىشود.
در روز قيامت منادى چنين ندا دهد: «آگاه باشيد كه هر كشتگرى در گرو كِشته خويش است، مگر آنان كه از [خرمن] قرآن برگرفتهاند كه هيچ بيم و هراسى تهديدشان نمىكند و فرجامى نيكو دارند» پس بكوشيد كه از خرمن [هدايت] قرآن بهره گيريد و پيرو آن باشيد. كسى كه كار مىكند و عمل صالح انجام مىدهد به كشاورزى تشبيه شده كه زراعت مىكند و محصول دارد و گناهان انسان نيز به آفتِ آن محصول تشبيه شده و عمل كننده به قرآن به كشتگر و كشاورزى تشبيه شده كه محصولى پاك دارد و هيچ آفتى آن را تهديد نمىكند.
و از قرآن براى تبيين صفات الهى دليل بخواهيد و از معارف آن بهره بگيريد و از آن ارشاد بخواهيد تا هدايت شويد و هنگام معارضه افكار شما با قرآن، افكار خودتان را متّهم
الْعَمَلَ الْعَمَلَ، ثُمَّ النِّهَايَةَ النِّهَايَةَ، وَ الاِسْتِقَامَةَ الاِسْتِقَامَةَ، ثُمَّ الصَّبْرَ الصَّبْرَ، وَ الْوَرَعَ الْوَرَعَ! إِنَّ لَكُمْ نِهَايَةً فَانْتَهُوا إِلَى نِهَايَتِكُمْ، وَ إِنَّ لَكُمْ عَلَماً فَاهْتَدُوا بِعَلَمِكُمْ، وَ إِنَّ لِلاْءِسْلاَمِ غَايَةً فَانْتَهُوا إِلَى غَايَتِهِ. وَ اخْرُجُوا(1)إِلَى اللَّهِ بِمَا افْتَرَضَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَقِّهِ، وَ بَيَّنَ لَكُمْ مِنْ وَظَائِفِهِ(2). أَنَا شَاهِدٌ لَكُمْ، وَ حَجِيجٌ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَنْكُمْ.
...
و رد كنيد و آنها را خطا و آموزههاى قرآن را صحيح بدانيد.
و خواستههاى خودتان را در هنگام معارضه و مخالفتِ با فرمان الهى فريبكار بخوانيد و رهايشان كنيد و به قرآن عمل نماييد.
آنگاه امام عليهالسلام براى تشويق و ترغيب مردم به عمل فرمود:
شما را مؤكّداً به عمل سفارش مىكنم و اينكه حتماً اهل عمل باشيد و شبانهروز به طور مستمر كوشش كنيد و عاقبتانديشى را هرگز از نظر دور نداريد. زيرا بسيارى از اهل عمل به عاقبت خوشى دست نمىيابند، به اين دليل كه در ميانه راه آن را رها مىكنند.
و راه مستقيم را بپيماييد و هرگز از آن جدا نشويد كه اعمال انحرافى هيچ سودى ندارند و قطعا بدفرجامند.
و صبر و پايدارى را در پيش گيريد كه عملِ مداوم و مستقيم، به صبر فراوانى نياز دارد.
و تقوا و خويشتندارى بورزيد و حتماً از محرماتْ خدا پروا كنيد كه عمل مستمرِ مستقيم اگر با تقوا همراه نباشد سودى نخواهد داشت، چنان كه خداوند مىفرمايد: «...إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ»(3)«خدا فقط از تقواپيشگان مىپذيرد».
...
...
براى شما فرجامى نيكو رقم خورده است؛ پس به نيكى خود را به سرانجام نيكو و خط پايان برسانيد، و شما پرچمى داريد كه شما را به راه حق دلالت مىكند و آن وجود مقدس پيامبر صلىاللهعليهوآله ، امام معصوم و قرآن، و يا همه اينهاست. پس به واسطه اين پرچم هدايت شويد تا هرگز گمراه و گرفتار شقاوت و بدبختى نشويد. اسلام يك هدف دارد، و آن رسانيدن عاملان و پيروانِ خود، به خير دنيا و سعادت آخرت است. منظور از رسيدن به هدف اسلام، عملكردى است كه در راستاى آن مىباشد و در مسير هدف اسلام است.
و حق خدا را با اداى واجبات و ترك محرمات و وظائفى كه براى شما تعيين نموده است ادا كنيد.
[بدانيد كه] من گواه كارهاى شما هستم و در روز قيامت حجت شما خواهم بود و اگر كار خوب انجام داده باشيد از شما دفاع مىكنم، چنانكه وكيل از موكّل خود دفاع مىكند.
أَلاَ وَ إِنَّ الْقَدَرَ السَّابِقَ قَدْ وَقَعَ، وَ الْقَضَاءَ الْمَاضِيَ قَدْ تَوَرَّدَ. وَ إِنِّي مُتَكَلِّمٌ بِعِدَةِ اللَّهِ وَ حُجَّتِهِ، قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلاَآئِكَةُ أَلاَّ تَخَافُوا وَ لاَ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِى كُنتُمْ تُوعَدُونَ»(1). وَ قَدْ قُلْتُمْ: «رَبُّنَا اللَّهُ» فَاسْتَقِيمُوا عَلَى كِتَابِهِ، وَ عَلَى مِنْهَاجِ أَمْرِهِ، وَ عَلَى الطَّرِيقَةِ الصَّالِحَةِ مِنْ عِبَادَتِهِ، ثُمَّ لاَ تَمْرُقُوا مِنْهَا، وَ لاَ تَبْتَدِعُوا فِيهَا، وَ لاَ تُخَالِفُوا عَنْهَا، فَإِنَّ أَهْلَ الْمُرُوقِ مُنْقَطَعٌ بِهِمْ عِنْدَ اللَّهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ.
...
بدانيد كه مقدّرات الهى از سابق چنين رقم خورده است كه خلافت به من برسد و اين امر محقق شود و بالاخره خلافت به من رسيد و قضاى پيشين كه در علم خداوند نهفته بود، اندكاندك به صحنه آمد و عملى شد. قَدَر يعنى اندازه، مانند مهندسى كه ابتدا اندازه را لحاظ مىكند، سپس نقشه ساختمان را مىكشد، و قضا يعنى حكم به اجراى دستور. مثلاً قاضى دستور اجراى يك حكم، و يا مهندسى بر اساس نقشه خود دستور ساختن سازهاى را صادر مىكند. خداى متعال نيز جهان را تقدير و اندازهگيرى فرموده و بر اساس آن نقشه حكم اجراى امور را صادر فرموده است. اما اراده فرموده كه اين اجرا [آنجايى كه اراده مردم نقش دارد] به ارادهشان باشد. پس معناى قدر و قضاى الهى علم خدا به هستى و تنها تهيّه اسباب است، اما اجراى آن به اراده مردم واگذار شده است. چنانكه مثلاً مىدانيم زيد انفاق خواهد كرد و مالى براى انفاق كردنِ او برايش تهيه كرديم. انفاق او به قدر و قضاى ما است، ولى انفاق از زيد صادر شده است، نه از سوى ما.
و من بر اساس وعده و حجّت الهى سخن مىگويم؛ يعنى وقتى مىگويم امر خلافت بر اساس قدر و قضاى الهى به من رسيده است، در حقيقت وعدهها و حجتهاى الهى را در اصول و فروع تبيين مىكنم.
1) سوره فصلت، آيه 30.
...
...
خداى متعال در قرآن وعده داده كه اگر كسى راه مستقيم را بپيمايد، بىترديد به بهشت خواهد رفت؛ آنجا كه مىفرمايد: «در حقيقت، كسانى كه گفتند: "پروردگار ما خداست"، آنگاه ايستادگى كردند، فرشتگان بر آنان فرود مىآيند [و مىگويند:] "هان، بيم نداشته باشيد و غمگين مباشيد، و به بهشتى كه وعده يافته بوديد شادمان باشيد"»، يعنى اگر بر اساس وظيفه عبوديت و خواستههاى ربوبى عمل كنند، فرشتگان پياپى بر آنها نازل مىشوند(1)
بيان ديگر آن است كه نزول فرشتگان در هنگام مرگ و مشاهده جهان آخرت صورت مىگيرد. البته ناگفته نماند كه كلمه «كنتم توعدون» احتمال دوم را تأييد مىكند كه فرشتگان در حالت احتضار و مرگ بر مؤمنان نازل مىشوند.
. و فرشتگان به آنان مىگويند: از حوادث هولناك نترسيد كه خدا با شماست و مصيبتها شما را محزون و غمگين نكند كه اين بلاها موجب برترى درجه و مقام والاى شما مىشود.شما اى مردم، گفتيد خداى ما اللّه است، چون به خدا و پيامبرش ايمان آورديد، پس در عمل به كتاب او پايدارى كنيد و هرگز با آن مخالفت ننماييد و بر اساس امر خدا كه در قرآن و بيان پيامبر صلىاللهعليهوآله آمده و نيز بر پايه روش بندگان صالح خدا عمل كنيد.
وانگهى از راه مستقيم نيز هرگز خارج نشويد و در دين (با كاهش و افزايش احكام آن) بدعت مگذاريد و با آن مخالفت نكنيد و راهى ديگر مپوييد كه خارج شدگان از دين، در روز قيامت نزد خدا عذرى ندارند و نمىتوانند براى نجات خود دليلى بياورند؛ مانند كسى كه راه بر روى او كاملاً بسته شده و نمىتواند به محل امنى برسد.
1) نزول فرشتگان در دنيا يا قابل رؤيت است، چنانكه بر خوبان و پارسايان نازل مىشوند، و يا قابل رؤيت نيست، ولى با القاى ثبات در قلب آنان صورت مىگيرد، چنانكه خداوند مىفرمايد: «إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلائِكَةِ أَنِّى مَعَكُمْ فَثَبِّتُواْ الَّذِينَ ءَامَنُواْ...»؛ «هنگامى كه پروردگارت به فرشتگان وحى مىكرد كه من با شما هستم، پس كسانى را كه ايمان آوردهاند ثابت قدم بداريد» (سوره انفال، آيه 12). انسان مؤمن در درون خود احساس مىكند كه خداوند به او ثبات و استقامت الهام كرده است. اين ثبات و پايدارى از كجا آمده است؟ از سوى فرشتگان، چنانكه در روايات نيز آمده است.
ثُمَّ إِيَّاكُمْ وَ تَهْزِيعَ الاْءَخْلاَقِ وَ تَصْرِيفَهَا، وَ اجْعَلُوا اللِّسَانَ وَاحِداً، وَ لْيَخْزُنِ الرَّجُلُ لِسَانَهُ، فَإِنَّ هَذَا اللِّسَانَ جَمُوحٌ بِصَاحِبِهِ. وَ اللَّهِ مَا أَرَى عَبْداً يَتَّقِي تَقْوَى تَنْفَعُهُ حَتَّى يَخْتَزِنَ لِسَانَهُ. وَ إِنَّ لِسَانَ الْمُوءْمِنِ مِنْ وَرَاءِ قَلْبِهِ، وَ إِنَّ قَلْبَ الْمُنَافِقِ مِنْ وَرَاءِ لِسَانِهِ، لاِءَنَّ الْمُوءْمِنَ إِذَا أَرَادَ أَنْ يَتَكَلَّمَ بِكَلاَمٍ تَدَبَّرَهُ فِي نَفْسِهِ، فَإِنْ كَانَ خَيْراً أَبْدَاهُ، وَ إِنْ كَانَ شَرّاً وَارَاهُ، وَ إِنَّ الْمُنَافِقَ يَتَكَلَّمُ بِمَا أَتَى عَلَى لِسَانِهِ، لاَ يَدْرِي مَاذَا لَهُ وَ مَاذَا عَلَيْهِ. وَ قَدْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله : «لاَ يَسْتَقِيمُ إِيمَانُ عَبْدٍ حَتَّى يَسْتَقِيمَ قَلْبُهُ، وَ لاَ يَسْتَقِيمُ قَلْبُهُ حَتَّى يَسْتَقِيمَ لِسَانُهُ». فَمَنِ اسْتَطَاعَ(1)مِنْكُمْ أَنْ يَلْقَى اللَّهَ تَعَالَى وَ هُوَ نَقِيُّ الرَّاحَةِ(2)مِنْ دِمَاءِ الْمُسْلِمِينَ وَ أَمْوَالِهِمْ، سَلِيمُ اللِّسَانِ مِنْ أَعْرَاضِهِمْ فَلْيَفْعَلْ.
...
وانگهى مبادا بنيان اخلاق را در هم بشكنيد و اصول آن را دگرگون سازيد؛ يعنى مثلاً با روى آوردن به دروغ، صداقت را، و با روى آوردن به ترس، شجاعت را در هم نشكنيد و با ارتكاب ظلم، چهره عدالت را دگرگون و آشفته نكنيد و به ساير اصول اخلاقى پايبند باشيد.
زبان خود را يكى كنيد؛ يعنى مبادا منافقانه دو زبان داشته باشيد؛ كسى را، در حضورش ستايش و در غيابش نكوهش نكنيد. انسان بايد زبان خود را حفظ كند، چون زبان به اسب چموش مىماند كه در راه رفتن آشفته و بدرفتار است و حركتهاى ناهنجار دارد، به گونهاى كه سوار آن هر آن بيم سقوط دارد. زبان نيز وقتى آزاد باشد، بيم آن مىرود كه صاحبش را به گرفتارىهاى دنيوى و اخروى گرفتار سازد، چون دروغ، ظلم، دشنام، استهزاء، سخنچين، فريبكارى، تهمت، غيبت، ستايشهاى ناروا، نكوهشهاى نابجا، لغوگرايى و ساير امور مخالف اخلاق، همه از زبان بر مىخيزند.
به خدا سوگند، بنده باتقوايى را نديدهام كه از تقواى خود سودى ببرد، مگر آنكه زبان خود را از سخنان گناهآلود حفظ كند.
...
...
زبان مؤمن در پس قلب او و قلب فرد منافق در پس زبان اوست. وقتى كه مؤمن بخواهد سخنى بر زبان آورد، اوّل مىانديشد، اما منافق بىتدبير، نخست سخن مىگويد، سپس درباره درست، يا نادرستى سخن خود مىانديشد، و اين از آنروست كه از تقوا بىنصيب است، لذا هر سخنى را بر زبان مىراند.
پس مؤمن نخست مىانديشد كه مبادا كلام او لغو يا حرام و موجب كيفر پاداشها و حسناتش كاسته شوند. لذا مىانديشد اگر حرف خوبى بود آن را مىگويد و اگر بد بود آن را فرو مىخورد و همچنان آن را مخفى نگه مىدارد. در مقابل، منافق هرچه بر زبانش بيايد مىگويد، بدون آنكه بداند چه چيزى به سود او و چه چيزى به ضرر او است، زيرا به خدا ايمان ندارد تا به پاداش و كيفر كلام خود اعتقاد داشته باشد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله درباره ضرورت حفظ زبان فرمود: «ايمان بنده استوارى و راستى نگيرد مگر آنكه قلب او به راستى گرايد، و قلب او نيز چنين نمىشود، مگر آنكه زبانش درستى يابد». اين سخن از آنروست كه قلبْ منبع ايمان است و ساير اعضا غالباً بر ايمان قلبى دلالت دارند و وقتى كه قلب آدم منحرف شد حفظ ظاهرى اعضا فايده ندارد. و درستى و راستى زبان بر درستى قلب دلالت دارد، بدين معنا كه اگر كسى چيزى در قلب خود پنهان كند، بىترديد در لابهلاى گفتههايش آشكار مىشود. يا اينكه درستى قلب در گرو حفظ زبان است، زيرا وقتى زبان از دروغ، غيبت، سخنچينى، دشنام و مانند اينها پاك شد در فرد ملكهاى به وجود مىآيد كه درستى قلب را در پى دارد، و اين مطلب بر اهل تدبر مخفى نيست.
پس هر كس مىخواهد با دستانى پاك و نيالوده به خون و مال مسلمانان و زبانى پيراسته از هتك آبرو و احترام آنان، خدا را ملاقات كند بايد چنين كند.
وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ، أَنَّ الْمُوءْمِنَ يَسْتَحِلُّ الْعَامَ مَا اسْتَحَلَّ عَاماً أَوَّلَ، وَ يُحَرِّمُ الْعَامَ مَا حَرَّمَ عَاماً أَوَّلَ. وَ أَنَّ مَا أَحْدَثَ النَّاسُ لاَ يُحِلُّ لَكُمْ شَيْئاً مِمَّا حُرِّمَ عَلَيْكُمْ، وَ لَكِنَّ الْحَلاَلَ مَا أَحَلَّ اللَّهُ، وَالْحَرَامَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ. فَقَدْ جَرَّبْتُمُ الاْءُمُورَ وَ ضَرَّسْتُمُوهَا(1)، وَ وُعِظْتُمْ بِمَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ وَ ضُرِبَتِ الاْءَمْثَالُ(2)لَكُمْ، وَ دُعِيتُمْ إِلَى الاْءَمْرِ الْوَاضِحِ، فَلاَ يَصَمُّ عَنْ ذَلِكَ إِلاَّ أَصَمُّ، وَ لاَ يَعْمَى عَنْ ذَلِكَ إِلاَّ أَعْمَى. وَ مَنْ لَمْ يَنْفَعْهُ اللَّهُ بِالْبَلاَءِ وَ التَّجَارِبِ، لَمْ يَنْتَفِعْ بِشَيْءٍ مِنَ الْعِظَةِ(3)، وَ أَتَاهُ التَّقْصِيرُ مِنْ أَمَامِهِ، حَتَّى يَعْرِفَ مَا أَنْكَرَ، وَ يُنْكِرَ مَا عَرَفَ.
...
اى بندگان خدا، بدانيد كه اگر مؤمن در اين سال چيزى را حلال مىداند، در سال گذشته هم حلال مىدانسته، و اگر در اين سال چيزى را حرام مىداند در گذشته هم حرام مىدانسته است؛ پس تغيير عقيده نمىدهد، بدعتآفرينى نمىكند و بر اساس دستورات دينى همان عقيدهاى را كه پيشتر داشته اكنون نيز دارد. محض مثال، اگر در گذشته متعه يا ازدواج موقت را حلال مىدانسته، همچنان بر حلال بودن آن باقى است و اگر خواندن نماز مستحبى تراويح را به جماعت حرام مىدانسته، حال نيز آن را حرام مىداند، نه اينكه اكنون متعه را پس از حليّت، حرام و نماز تراويح را پس از حرمت، حلال بداند.
و بدعتهايى كه مردم به خلاف شرع پديد آوردهاند، چيزى را كه بر شما حرام شده، حلال نمىكند و بدعتها احكام خدا را تغيير نمىدهند، بلكه حلال آن است كه خداوند حلال كرده و حرام چيزى است كه خدا حرام نموده است، خواه مردم بدان پايبند باشند يا از آن روى برتابند.
...
...
شما با تجربهاى كه در كارها داريد حق را از باطل تشخيص داديد. حضرت با اشاره به كارهاى ضد اسلامى خلفاى پيشين و مخالفت آنها با آموزههاى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و قرآن، به مردم تذكر داد كه با پيروى از بدعتها و ترك سنّتها خويش را به هلاكت نيفكنيد.
شما از پيشينيان كه با مخالفت اوامر الهى هلاك شدند پند و عبرت گرفتيد و مَثلهايى براى شما زده شد تا از آن درس بگيريد و به راهى روشن و واضح، يعنى كتاب و سنت، دعوت شديد كه در آن هيچ ابهامى وجود ندارد.
پس جز ناشنوايان و نابينايان هيچ كس از اين مَثلها و راهها روى برنتابد؛ چون در صدا و راه هيچ گونه نقص و خفايى وجود ندارد، پس اگر كسى نشنيد و نديد، كر و كور است. و البته منظور از شنيدن و ديدن، عمل كردن است.
و اگر خدا كسى را از آزمونها و نتايج اعمال و تجربههاى پيشينيان هشيارى و عبرت ندهد از موعظه نيز بهرهاى نمىبرد(1). و تقصيرات و اشتباهات همچون دشمنى است كه از روبهرو به سوى او هجوم مىآورند، برخلاف كسى كه تجربه دارد و مىتواند از خود دفاع كند. و در حال غفلت و غرور دچارشان مىشود و به هلاكت مىرسد، زيرا در صورتى مىتواند از خود دفاع كند كه منكر و معروف را به خوبى بشناسد، ولى وى كه معروف را منكر و منكر را معروف مىداند چگونه مىتواند به دفاع از خود برخيزد!(2)
1) چون وعظ كلام است و تجربه، امرى خارجى و در توجّه دادن و ارشاد از سخن گفتن كارآمدتر است. لذا اگر كسى از تجربههاى پيشينيان و ديدن نتايج اعمال پسنديده و نكوهيده آنان به خود نيايد، به يقين از موعظه سودى نمىبرد.
2) اين جمله را اينگونه نيز مىتوان ترجمه كرد: كسى از موعظه بهره مىبرد كه به اشتباهاتش پىببرد و منكر را منكر و معروف را معروف ببيند، ولى اگر كسى همچنان منكر را معروف و معروف را منكر شمارد، از موعظه بهرهاى نمىبرد.
وَ إِنَّمَا النَّاسُ رَجُلاَنِ: مُتَّبِعٌ شِرْعَةً، وَ مُبْتَدِعٌ بِدْعَةً، لَيْسَ مَعَهُ مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ بُرْهَانُ سُنَّةٍ، وَلاَ ضِيَاءُ حُجَّةٍ. وَ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يَعِظْ أَحَداً بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ، فَإِنَّهُ حَبْلُ اللَّهِ الْمَتِينُ، وَ سَبَبُهُ الاْءَمِينُ، وَ فِيهِ رَبِيعُ الْقَلْبِ، وَ يَنَابِيعُ(1)الْعِلْمِ، وَ مَا لِلْقَلْبِ جِلاَءٌ غَيْرُهُ.
...
مردم بر دو گروهند: دستهاى كه از شريعت حق پيروى مىكنند و جماعتى كه به خلاف شريعت، بدعت مىگذارند و از سوى خداوند هيچ برهانى از سنّت و نورى از استدلال كه كاشف حقيقت باشد ندارند، يعنى نه دليلى دارند كه اين كار سنّت الهى است و نه حجّتى دارند كه حقيقت را كشف كند و آن را از باطل بازشناساند.
خداى سبحان هيچ كس را به چيزى همسنگ و مانند قرآن موعظه ننموده است، زيرا تمام موعظهها را در قرآن گرد آورده است و ريسمان محكم الهى است، يعنى همانطور كه اگر انسانى را به ريسمانى محكم، ببندند و بالا كشند بيم پاره شدن ريسمان و فروافتادن او وجود ندارد، به همين گونه اگر كسى با تمسك به قرآن خواهان بالندگى باشد، هرگز ترس سقوط و خطر در او راه نمىيابد.
نيز وسيله امين و مورد اعتماد الهى است و كسى كه به آن متمسك شود ترس از نرسيدن به مطلب خود كه عبارت از خير دنيا و آخرت است، ندارد.
و بهار قلب است، يعنى همانطور كه بهار سبب پيدايش شكوفهها مىشود، قرآن نيز سبب شكوفايى قلب و آراستگى آن به فضيلتها و كمالات است.
و در بردارنده چشمههاى جوشان علم است، چرا كه اصول و فروع و پندها و احكام و امثال آن از قرآن جوشش گرفته است.
1) ينابيع: جمع ينبوع، يعنى چشمه.
مَعَ أَنَّهُ(1)قَدْ ذَهَبَ الْمُتَذَكِّرُونَ، وَ بَقِيَ النَّاسُونَ أَوِ الْمُتَنَاسُونَ(2). فَإِذَا رَأَيْتُمْ خَيْراً فَأَعِينُوا عَلَيْهِ، وَ إِذَا رَأَيْتُمْ شَرّاً فَاذْهَبُوا عَنْهُ، فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله كَانَ يَقُولُ: «يَا ابْنَ آدَمَ، اعْمَلِ الْخَيْرَ وَ دَعِ الشَّرَّ، فَإِذَا أَنْتَ جَوَادٌ(3)قَاصِدٌ»(4).
...
و جز قرآن، قلب را جلا دهندهاى نيست، زيرا هنگام بروز مشكلات، قرآنْ قلب انسان را آرامش مىدهد و به برخوردارى از رحمت و پاداش نيكوى الهى اطمينان مىبخشد.
دريغ و افسوس از رفتن متذكّران، يعنى اصحاب نكوكار پيامبر صلىاللهعليهوآله مانند ابوذر و سلمان و مانند اينها كه با قرآن متذكر مىشدند و عبرت مىگرفتند، ولى فراموشكاران و يا كسانى كه خود را به فراموشى زدهاند، باقى ماندهاند.
چون خيرى ديديد آن را با عمل خود يارى كنيد، چنان كه خداوند مىفرمايد: «...وَ تَعَاوَنُواْ عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى...»(5)«و در نيكوكارى و پرهيزگارى با يكديگر همكارى كنيد». و وقتى شرّى ديديد از گرد آن پراكنده شده و حتى با اجتماع در اطراف آن باعث تقويت آن نشويد چنانكه خداوند مىفرمايد: «...وَ لاَ تَعَاوَنُواْ عَلَى الاْءِثْمِ وَالْعُدْوَانِ...»(6)«و در گناه و تعدّى دستيار هم نشويد». زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله مستمراً مىفرمود: «اى آدميزاده، عمل خير انجام بده و شر را رها كن كه در اين صورت مانند اسبى خواهى بود راهوار، كه به مقصد رسيده است».
1) مع انه: گرچه؛ امام با اين تعبير اظهار تأسف مىكند.
2) متناسي: آن كه فراموش نكرده، و خود را به فراموشى زده.
3) جواد: اسب.
4) قاصد: آن كه از وسط جادّه رفته و به سمت چپ و راست منحرف نمىشود. تشبيه اين انسان عمل كننده به خير و تارك شرّ به اسب از آن جهت است كه بدون ناراحتى و توقف در حركت به مقصد خود؛ يعنى خير مىرسد. و در اين تشبيه بىاحترامى وجود ندارد.
5) سوره مائده، آيه 2.
6) سوره مائده، آيه 2.
أَلاَ وَ إِنَّ الظُّلْمَ ثَلاَثَةٌ: فَظُلْمٌ لاَ يُغْفَرُ، وَ ظُلْمٌ لاَ يُتْرَكُ، وَ ظُلْمٌ مَغْفُورٌ لاَ يُطْلَبُ. فَأَمَّا الظُّلْمُ الَّذِي لاَ يُغْفَرُ فَالشِّرْكُ بِاللَّهِ، قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: «إِنَّ اللّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ»(1). وَ أَمَّا الظُّلْمُ الَّذِي يُغْفَرُ فَظُلْمُ الْعَبْدِ نَفْسَهُ عِنْدَ بَعْضِ الْهَنَاتِ(2). وَأَمَّا الظُّلْمُ الَّذِي لاَ يُتْرَكُ فَظُلْمُ الْعِبَادِ بَعْضِهِمْ بَعْضاً. الْقِصَاصُ هُنَاكَ شَدِيدٌ، لَيْسَ هُوَ جَرْحاً بِاْلمُدَى(3)، وَ لاَ ضَرْباً بِالسِّيَاطِ(4)وَ لَكِنَّهُ مَا يُسْتَصْغَرُ ذَلِكَ مَعَهُ.
...
امام عليهالسلام در اين بخش از خطبه به بيان گونههاى ظلم و تفسير آنها پرداخته، مىفرمايد:
آگاه باشيد كه ظلم سه گونه است: 1. ظلم نابخشودنى كه خداوند آن را نمىبخشد؛ 2. ظلمى كه ترك نشده و بىكيفر نمىماند؛ يعنى ظالم كيفر ظلم خود را در دنيا مىبيند؛ 3. ظلمى كه بخشوده مىشود و كننده آن غالباً بازخواست نمىشود، نه اينكه قطعاً بخشيده مىشود، زيرا در آن صورت ستم نيست.
خلاصه اينكه برخى از ظلمها كيفر اخروى دارند و پارهاى ديگر كيفر دنيوى، و برخى از ظلمها غالباً نه كيفر دنيوى دارند و نه كيفر اخروى.
و اما ستمى كه خدا آن را نمىبخشد شرك به خداست، چنانكه لقمان در توصيههايش به فرزندش مىفرمايد: «إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ»(5)«كه به راستى شرك ستمى است بزرگ» و قرآن مىفرمايد: «خدا، از اينكه به او شرك شود، [نمىپذيرد و آن را [نمىآمرزد». شرك در اينجا اعم از كفر است [خواه انسان اصلاً خدا را قبول نداشته باشد يا براى او شريك قائل باشد].
...
...
و اما ستمى كه خدا آن را مىبخشد آن است كه بندهاى با انجام دادن برخى از گناهان، به خود ستم روا دارد مشروط به اينكه به انكار اصول دين و يا ظلم به مردم نينجامد.
و اما ظلمى كه انسان در دنيا كيفر آن را مىبيند ستم مردم در حق يكديگر است، مثل قتل و سرقت و هتك آبروى انسان كه در دنيا مكافات دارد [و در صورت توبه در آخرت بخشيده و در صورت توبه نكردن كيفر دارد].
كيفر در آخرت بسيار دردناك و سخت است، نه مثل زخم شمشير و يا ضربه تازيانه كه انسان به هر حال بتواند درد آن را تحمل كند، بلكه آن قدر شديد است كه زخم شمشير و ضربههاى تازيانه در مقابل آن ناچيز است.
فَإِيَّاكُمْ وَ التَّلَوُّنَ فِي دِينِ اللَّهِ، فَإِنَّ جَمَاعَةً فِيمَا تَكْرَهُونَ مِنَ الْحَقِّ خَيْرٌ مِنْ فُرْقَةٍ فِيمَا تُحِبُّونَ مِنَ الْبَاطِلِ. وَ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يُعْطِ أَحَداً بِفُرْقَةٍ خَيْراً مِمَّنْ مَضَى وَ لاَ مِمَّنْ بَقِيَ. يَا أَيُّهَا النَّاسُ، طُوبَى لِمَنْ شَغَلَهُ عَيْبُهُ عَنْ عُيُوبِ النَّاسِ، وَ طُوبَى لِمَنْ لَزِمَ بَيْتَهُ، وَ أَكَلَ قُوتَهُ، وَ اشْتَغَلَ بِطَاعَةِ رَبِّهِ، وَ بَكَى عَلَى خَطِيئَتِهِ، فَكَانَ مِنْ نَفْسِهِ فِي شُغُلٍ، وَ النَّاسُ مِنْهُ فِي رَاحَةٍ.
...
پس اى مردم، تا مىتوانيد از رنگ عوضكردن و چندچهرگى در دين خدا بپرهيزيد و مبادا در دين بدعتى ايجاد كنيد، زيرا اتّحادى كه بر خلاف ميل شما باشد، اما در راه حق صورت گيرد، بسى بهتر از آن است كه هر كدامتان در پى خواسته خود برويد و از برادرانتان دورى گزينيد و پراكنده باشيد. چون حق يكى است، مردم را هم به يگانگى و اتحاد مىكشاند و باطل چون كثرت دارد، طبيعى است كه پيروانش را نيز به ناهماهنگى و تفرقه مىكشاند و اين از ويژگىهاى بدعت است [زيرا بدعتگذاران با يكديگر در تضادّ و از همديگر گريزانند]
و خداى سبحان هيچيك از گذشتگان و بر جاىماندگان [و آيندگان] را با تفرقه خيرى عطا نكرده است، چون سعادت و اقتدار در وحدت اجتماع و همدلى است، نه در تفرقه.
اى مردم، خوشا به حال آنكه به عيب خود بپردازد و از پرداختن به عيوب ديگران بازماند! يعنى هماره در پى به دست آوردن علمى باشد تا جهل او را بزدايد و به كارى مشغول شود تا بطالت او را برطرف نمايد و در نتيجه از پرداختن به عيوب ديگران باز مىماند.
و خوشا به حال آنكه خانهنشين باشد، يعنى بدون راهنما و حجّت وارد فتنهها نشود. و نان خود را بخورد؛ يعنى به مال ديگران طمع نداشته باشد. و پروردگار خود را بندگى كند؛ يعنى وقت خود را هدر ندهد و صرف بيكارى نكند كه معصيت خدا جاى خود دارد. و بر گناه خود گريه كند تا خداوند آنها را بيامرزد و به گونهاى به خود و اصلاح دين و دنياى خود بپردازد كه مردم از گزند او در امان باشند.
فَأَجْمَعَ رَأْيُ مَلَئِكُمْ(1)عَلَى أَنِ اخْتَارُوا رَجُلَيْنِ، فَأَخَذْنَا عَلَيْهِمَا أَنْ يُجَعْجِعَا(2)عِنْدَ الْقُرْآنِ وَ لاَ يُجَاوِزَاهُ، وَ تَكُونَ أَلْسِنَتُهُمَا مَعَهُ وَ قُلُوبُهُمَا تَبَعَهُ، فَتَاهَا عَنْهُ وَ تَرَكَا الْحَقَّ وَ هُمَا يُبْصِرَانِهِ، وَ كَانَ الْجَوْرُ هَوَاهُمَا، وَ الاِعْوِجَاجُ دَأْبَهُمَا. وَ قَدْ سَبَقَ اسْتِثْنَاوءُنَا عَلَيْهِمَا فِي الْحُكْمِ بِالْعَدْلِ، وَ الْعَمَلِ بِالْحَقِّ، سُوءَ رَأْيِهِمَا وَ جَوْرَ حُكْمِهِمَا، وَ الثِّقَةُ فِي أَيْدِينَا لاِءَنْفُسِنَا حِينَ خَالَفَا سَبِيلَ الْحَقِّ، وَ أَتَيَا بِمَا لاَ يُعْرَفُ مِنْ مَعْكُوسِ الْحُكْمِ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام درباره حكميت و حكمين، پس از شنيدن جريان حكميت
رأى بزرگان و اشراف شما بر اين تعلق گرفت كه دو نفر (عمرو بن عاص و ابوموسى اشعرى) را انتخاب كنند. از آنها پيمان گرفتيم كه در مقابل قرآن زانو بزنند، يعنى از حكم قرآن تجاوز و بر اساس خواستههاى خود داورى نكنند و زبان آنها با قرآن، و قلب آنها تابع حكم قرآن باشد، نه اينكه احكام قرآن را بر پايه خواستههاى خود توجيه كنند.
سپس آن دو (ابوموسى و عمرو عاص) از قرآن دور شدند، و اين گفته خدا را ناديده گرفتند كه مىفرمايد: «وَ السّابِقُونَ الاْءَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ...»(3)«و پيشگامانِ نخستين، از مهاجران». و على عليهالسلام از سابقين و پيشگامان بود، نه معاويه. و باز قرآن مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصّادِقِينَ»(4)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، از خدا پروا
...
...
كنيد و با راستان باشيد». و على عليهالسلام راستگفتار بود، ولى معاويه چنين نبود. همچنين ساير آياتى كه در شأن على عليهالسلام نازل شده يا بر آن حضرت منطبق است در حالىكه در مدح معاويه هيچ آيهاى نازل نشده است.
آن دو داور در حالى حق را رها كردند كه آن را به خوبى مىديدند. چون منش و روش اميرمؤمنان على عليهالسلام و نيز رفتار معاويه را مىشناختند و مىدانستند كه آن حضرت يقيناً خليفه مسلمانان است.
ميل آنها به ظلم و انحراف و رويگردانى از حق بود، زيرا خواسته عمرو بن عاص اين بود كه به حكومت مصر برسد و معاويه وعدهاش را به او داده بود و ابوموسى با حضرت اميرمؤمنان عليهالسلام سر ناسازگارى و مخالفت داشت، زيرا آن حضرت وى را از حكومت كوفه عزل كرده و ديگرى را به جاى وى نصب فرموده بود.
و كجانديشى و كجروى منش آنان بود.
ما كه اين دو را به داورى قبول كرديم بدون شرط نبود، بلكه شرط آن را حكم كردن بر اساس عدل و عمل كردن به حق و پرهيز از به كار بردن تمايلهاى شخصى قرار داديم، ولى آنها بر اساس سوء تدبير و حكم ظالمانهشان داورى كردند.
بنابراين هنوز حق انتخاب داور در دست ماست و مىتوانيم با اين استدلال كه آن دو از حق رويگردان شدند، حكميّت را به ديگران بدهيم. زيرا آنها با حق مخالفت كردند؛ يعنى على عليهالسلام را به جاى معاويه عزل و معاويه را به جاى حضرت نصب كردند. حاصل سخن آن است كه امام عليهالسلام مىفرمايد: ما به طور مطلق اختيار را به دست عمرو عاص و ابوموسى نداديم، بلكه به شرط عمل كردن بر اساس قرآن و حق، داورى آن دو را پذيرفتيم؛ لذا هنوز حق واگذارى آن را به ديگرى داريم و حكم قبلى چون خلافِ مشروط بود باطل است.
لاَ يَشْغَلُهُ شَأْنٌ، وَ لاَ يُغَيِّرُهُ زَمَانٌ، وَ لاَ يَحْوِيهِ مَكَانٌ، وَ لاَ يَصِفُهُ لِسَانٌ، وَ لاَ يَعْزُبُ(1)عَنْهُ عَدَدُ قَطْرِ الْمَاءِ، وَ لاَ نُجُومِ السَّمَاءِ، وَ لاَ سَوَافِي(2)الرِّيحِ فِي الْهَوَاءِ، وَ لاَ دَبِيبُ(3)النَّمْلِ عَلَى الصَّفَا(4)، وَ لاَ مَقِيلُ(5)الذَّرِّ(6)فِي اللَّيْلَةِ الظَّلْمَاءِ. يَعْلَمُ مَسَاقِطَ(7)الاْءَوْرَاقِ، وَ خَفِيَّ(8)طَرْفِ(9)الاْءَحْدَاقِ(10).
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در توصيف خداوند و رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله و هشدارها و مواعظ
چيزى و كارى خدا را از كار ديگر باز ندارد. زيرا مانند بشر نيست كه اگر به چيزى مشغول شود از كارى ديگر باز مىماند، بلكه به همه كارها توجه دارد و از هيچ كدام باز نمىماند.
و گذشت زمان در خدا تأثير نمىگذارد و مانند انسان نيست كه باگذشت زمان از عمر او كاسته شود يا دچار پيرى گردد و مانند ساختمان و لباس و مانند اينها كهنگى بگيرد.
و در مكان جاى نمىگيرد و هرگز محدود به مكان نيست، چنانكه انسان يا ساير اجسام در يك مكان جاى گرفتهاند و قرار دارند.
و زبان هيچ انسانى توان توصيف خداوند را ندارد، چون نمىتواند به كنه و حقيقت
1) يعزب: مخفى نمىشود.
2) سوافي: جمع سافية، يعنى ذرات خاك كه با باد وزنده به اين سوى و آنسوى مىروند.
3) دبيب: خزش، حركت.
4) صفا: جمع صفاة، يعنى صخره.
5) مقيل: محل استراحت و خواب.
6) ذر: مورچه.
7) مساقط: جمع مسقط، يعنى سقوط يا محل سقوط.
8) خفي: حركت مخفيانه.
9) طرف: مژه.
10) أحداق: جمع حدقة، يعنى چشم.
...
...
حضرتش دست يابد.
شمار قطرههاى آب موجود در هستى يا دانههاى باران و تعداد ستارگان كه هرگز در شمار نيايد و كيفيّت و شمار ذرات خاك كه با بادهاى وزنده در فضا جابهجا مىشود و حركت مورچه بر سنگ صاف و محل غنودنش در شب سياه (كه هيچ چيز ديده نمىشود تا چه رسد به اشياء ريز و كوچك) همه و همه از علم او غايب نيستند و از آنها كاملاً آگاه است.
افتادن و يا محل افتادن برگهاى درختان را مىداند، چنانكه مىفرمايد: «...وَ مَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلاَّ يَعْلَمُهَا...»(1)«و هيچ برگى فرو نمىافتد مگر اينكه آن را مىداند».
و حركت مژهها به هنگام نگاه دزدانه، كه دور از ديد ديگران است، هرگز بر او پوشيده نيست.
1) سوره انعام، آيه 59.
وَ أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ غَيْرَ مَعْدُولٍ بِهِ، وَ لاَ مَشْكُوكٍ فِيهِ، وَ لاَ مَكْفُورٍ دِينُهُ، وَ لاَ مَجْحُودٍ تَكْوِينُهُ، شَهَادَةَ مَنْ صَدَقَتْ نِيَّتُهُ، وَ صَفَتْ دِخْلَتُهُ، وَ خَلَصَ يَقِينُهُ، وَ ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ. وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ الْمُجْتَبَى(1)مِنْ خَلاَئِقِهِ، وَ الْمُعْتَامُ(2)لِشَرْحِ حَقَائِقِهِ، وَ الْمُخْتَصُّ بِعَقَائِلِ(3)كَرَامَاتِهِ، وَ الْمُصْطَفَى(4)لِكَرَائِمِ رِسَالاَتِهِ، وَ الْمُوَضَّحَةُ بِهِ أَشْرَاطُ(5)الْهُدَى، وَ الْمَجْلُوُّ بِهِ(6)غِرْبِيبُ(7)الْعَمَى.
...
و شهادت مىدهم كه خدايى جز اللّه نيست؛ خدايى كه هيچ معادل و شريكى ندارد و در وجود او ترديد و در دين او جاى انكارى نيست و آفرينش جهان به دست اوست و هيچكس را در آن انكارى نباشد؛ شهادتى برآمده از درستى نيت، نه مانند منافقانى كه به زبان به وحدانيت خدا گواهى مىدهند، ولى قلباً انكار مىكنند.
و شهادتى از صفاى باطن، نه مانند منافقان كه باطنشان آلوده است.
و شهادتى خالصانه و با يقين، يعنى يقينى كامل و پيراسته از شك و ترديد.
و شهادتى كه در ترازوى عمل سنگينى كند. اين سخن كنايه از يقين استوار دارد. و گواهى مىدهم كه محمد صلىاللهعليهوآله بنده و رسول خداست؛ همو كه از بين آفريدهها برگزيده شده و براى تبيين حقائق دينى و اصول و فروع آن انتخاب شده و بهترينِ آفريدگان است و براى بهترين كرامتهاى الهى و ارجمندترين و والاترين رسالتها برگزيده شده است، يعنى براى كمال بخشيدن به احكام و اخلاق است كه آن حضرت صلىاللهعليهوآله بدان مأمور شده بود و ساير پيامبران چنين رسالتهايى با اين گستردگى نداشتند.
همو كه به وجودش علامتها و نشانههاى هدايت عيان شدهاند و سياهىهاى شديد گمرا ى برطرف شده و خدا مردم را به وسيله او به حق و صراط مستقيم هدايت نموده است.
أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّ الدُّنْيَا تَغُرُّ الْمُوءَمِّلَ لَهَا، وَ الْمُخْلِدَ إِلَيْهَا، وَ لاَ تَنْفَسُ(1)بِمَنْ نَافَسَ فِيهَا، وَ تَغْلِبُ مَنْ غَلَبَ عَلَيْهَا. وَ ايْمُ اللَّهِ، مَا كَانَ قَوْمٌ قَطُّ فِي غَضِّ(2)نِعْمَةٍ مِنْ عَيْشٍ فَزَالَ عَنْهُمْ إِلاَّ بِذُنُوبٍ اجْتَرَحُوهَا(3)لاِءَنَّ اللّهَ لَيْسَ بِظَلّامٍ(4)لِلْعَبِيدِ.
...
اى مردم، دنيا كسى را كه به آن دل بندد و به آن اعتماد كند، مىفريبد و خود را به گونهاى جلوه مىدهد كه گويى او را به آرمانها و آرزوهايش مىرساند، و كسى را كه به دنيا افتخار كند و آن را پربها و ارجمند بداند، بهايى نمىبخشد، بلكه او را بىپروا به دست مشكلات مىسپارد. و كسى كه مال و منصبى به دست آورده است، مىپندارد كه بر دنيا چيره شده است، اما چنين نيست، بلكه دنياست كه بر او چيره شده و او را فريب داده و از سراى كرامت الهى دور ساخته است.
به خدا سوگند هرگاه قومى در نعمت تازه و دلپسندى به سر بردند، سپس آن نعمت از آنها ستانده شود، به يقين به كيفر گناهانى است كه انجام دادهاند، زيرا گناهْ نعمت را از كف بيرون مىكند، چنان كه شاعر مىگويد:
إذا كنتَ في نعمةٍ فارْعَها *** فإنَّ المعاصي تُزيلُ النّعَم
و حافِظ عليها بشُكرِ الإِله *** فِإنّ الإِله شديدُ النقم(5)
«چون در نعمتى به سر مىبرى آن را پاس بدار / زيرا گناهان، نعمت را از بين مىبرند؛
و با سپاسگزارىِ خداوند از آن نعمت حفاظت كن / كه بلاى خدا شديد مىباشد».
و دليل اينكه خدا نعمت را بدون گناه نمىگيرد، آن است كه هرگز به بندگانش ستم نمىكند.
وَ لَوْ أَنَّ النَّاسَ حِينَ تَنْزِلُ بِهِمُ النِّقَمُ(1)، وَ تَزُولُ عَنْهُمُ النِّعَمُ، فَزِعُوا(2)إِلَى رَبِّهِمْ بِصِدْقٍ مِنْ نِيَّاتِهِمْ، وَ وَلَهٍ(3)مِنْ قُلُوبِهِمْ، لَرَدَّ عَلَيْهِمْ كُلَّ شَارِدٍ(4)، وَ أَصْلَحَ لَهُمْ كُلَّ فَاسِدٍ. وَ إِنِّي لاَءَخْشَى عَلَيْكُمْ أَنْ تَكُونُوا فِي فَتْرَةٍ(5)، وَ قَدْ كَانَتْ أُمُورٌ مَضَتْ مِلْتُمْ فِيهَا مَيْلَةً(6)، كُنْتُمْ فِيهَا عِنْدِي غَيْرَ مَحْمُودِينَ، وَ لَئِنْ رُدَّ عَلَيْكُمْ أَمْرُكُمْ إِنَّكُمْ لَسُعَدَاءُ. وَ مَا عَلَيَّ إِلاَّ الْجُهْدُ، وَ لَوْ أَشَاءُ أَنْ أَقُولَ، لَقُلْتُ: عَفَا اللّهُ عَمّا سَلَفَ.
...
اگر مردم در هنگام نزول بلا و زوال نعمت با نيّت صادق و دلدادگىِ كامل به خدا پناه ببرند و تصميم بر فرمانبردارى از خداوند گيرند و از گناهان گذشته خود پشيمان شوند، قطعا خداى متعال نعمتهاى از كف رفته را به آنان بر مىگرداند و كارشان را به سامان مىآورد.
و من بر شما بيمناكم كه شايد خداوند اكنون شما را مهلت داده باشد، چنانكه به هر مجرم ديگرى مهلت مىدهد تا جرم خود را كامل كند و آنگاه كه حجت بر او تمام و كيفرش سنگين شد، ناگهان او را به خشم خود بگيرد، چنانكه مىفرمايد: «...إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً...»(7)«ما قطعا به ايشان مهلت مىدهيم تا بر گناه [خود] بيفزايند».
پيش از اين شما از جاده حق و حقيقت منحرف شديد. شايد مراد امام از انحراف آنان، مسأله جنگ صفّين و فريب خوردن از معاويه و رضايت آنها از ابوموسى اشعرى به عنوان داور و امثال اينهاست كه امام از رفتارشان خشنود نبود و آنان با مخالفت خود با امام عليهالسلام
...
...
صفوف مسلمانان را دستخوش پراكندگى كردند و دشمنان را به قلمرو حكومتى حضرت جسور نمودند. از همينرو امام عليهالسلام به آنها فرمود: با آن رفتارتان نزد من ستوده نبوديد.
اما اگر مانند زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله كه دوران وحدت و ايمان و اطاعت بود امورتان سامان گيرد شما سعادتمند خواهيد شد.
و من جز اينكه با كوشش خود شما را هدايت كنم، كار ديگرى نمىتوانم انجام بدهم و اگر بخواهم سخنى بر زبان آورم مىگويم: خداوند از گذشته شما درگذرد و از سوابق شما صرف نظر كند و از شما مىخواهم به آن كارهاى گذشته خود باز نگرديد.
و من كلام له عليهالسلام و قد سأله ذعلب اليماني، فقال: هل رأيت ربك يا أميرالمؤمنين؟ فقال عليهالسلام : أفأعبد ما لا أرى؟ فقال: و كيف تراه؟ فقال:
لاَ تَراهُ الْعُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْعِيَانِ، وَ لَكِنْ تُدْرِكُهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الاْءِيمَانِ. قَرِيبٌ مِنَ الاْءَشْيَاءِ غَيْرَ مُلاَمِسٍ، بَعِيدٌ مِنْهَا غَيْرَ مُبَايِنٍ، مُتَكَلِّمٌ لاَ بِرَوِيَّةٍ، مُرِيدٌ لاَ بِهِمَّةٍ، صَانِعٌ لاَ بِجَارِحَةٍ. لَطِيفٌ لاَ يُوصَفُ بِالْخَفَاءِ، كَبِيرٌ لاَ يُوصَفُ بِالْجَفَاءِ، بَصِيرٌ لاَ يُوصَفُ بِالْحَاسَّةِ، رَحِيمٌ لاَ يُوصَفُ بِالرِّقَّةِ، تَعْنُو(1)الْوُجُوهُ لِعَظَمَتِهِ، وَ تَجِبُ(2)الْقُلُوبُ مِنْ مَخَافَتِهِ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام در توحيد است و هنگامى ايراد شد كه ذعلب يمانى از امام پرسيد: آيا خدايت را ديدهاى اى اميرمؤمنان؟ حضرت فرمود: چگونه خدايى را كه نبينم بپرستم. عرض كرد: چگونه او را ديدهاى؟ حضرت فرمود:
چشمها چنانكه چيزهاى ديگر را مىبينند نمىتوانند خدا را ببينند، چون مُحال است كسى بتواند خدا را ببيند، ولى قلبها با داشتن ايمان حقيقى به پروردگار، مىتوانند او را ادراك كنند، زيرا ايمان حقيقى، باعث معرفت كامل الهى مىگردد و از آنجا كه هر مصنوعى دلالت بر صانع دارد، انسان مىتواند با پى بردن به اين مطلب به وجود خداى سبحان پى ببرد.
خداى متعال به اشياء نزديك است ولى نه آن سان كه تماس داشته باشد، چنانكه اشياء
...
...
نزديك به هم با يكديگر مماس هستند.
از اشياء دور است، اما نه آنگونه كه از آنها جدا باشد. بدين معنا كه دورى او به معناى عدم مجانست و غيرقابل رؤيت بودن است، نه بُعد مكانى و زمانى. پس دورى خداوند از اشياء مانند دورى آب از آتش و امثال اينها نيست كه با يكديگر تضاد داشته باشند.
سخن مىگويد، ولى نه با فكر و انديشه، كه هر كلمهاى را كه مىخواهد بگويد، نخست آن را در انديشهاش بپروراند، بلكه بدون نياز به فكر و تأمل سخن مىآفريند.
اراده مىكند، اما نه به عزم و اراده نفسانى، چون خداى سبحان نفس ندارد.
مىآفريند، اما نه با عضوى مانند دست و پا، بلكه با فرمان «كُن» هرچه را اراده كند، پديد مىآيد.
لطيف است، نه مانند لطافت هوا كه ديده نمىشود، بلكه لطافت او به نفوذ قدرت و علم او در هر چيز است و با اين صفت، به پنهان بودن توصيف نمىشود.
بزرگ است، اما بىآنكه ستمگرى و بىاعتنايى كند، به خلاف كسانى كه وقتى به جايگاه اجتماعى و مقامى مىرسند، به ديگران جفا و بىاعتنايى مىكنند.
بيناست، اما نه با حسّ بينايى، زيرا خداوند چشمى از جنس گوشت و خون ندارد.
مهربان است، ولى نمىتوان مهربانىاش را برآمده از رقّت قلب و احساسات خام دانست، زيرا قلب ندارد و تغييرى عاطفى مانند دلسوزى در او به وجود نمىآيد.
بزرگان و ارجمندان در برابر عظمتش فروتن و متواضعند، و قلبها از ترس او سخت مىتپند، البته نه بدان دليل كه خدا، ترس داشته باشد بلكه ترسشان از آن است كه اعمالشان كاستى دارد و موجب كيفر مىشود.
أَحْمَدُ اللَّهَ عَلَى مَا قَضَى مِنْ أَمْرٍ، وَ قَدَّرَ مِنْ فِعْلٍ، وَ عَلَى ابْتِلاَئِي بِكُمْ أَيُّهَا الْفِرْقَةُ الَّتِي إِذَا أَمَرْتُ لَمْ تُطِعْ، وَ إِذَا دَعَوْتُ لَمْ تُجِبْ، إِنْ أُمْهِلْتُمْ خُضْتُمْ، وَ إِنْ حُورِبْتُمْ خُرْتُمْ(1)، وَ إِنِ اجْتَمَعَ النَّاسُ عَلَى إِمَامٍ طَعَنْتُمْ، وَ إِنْ أُجِبْتُمْ إِلَى مُشَاقَّةٍ نَكَصْتُمْ. لاَ أَبَا لِغَيْرِكُمْ(2)! مَا تَنْتَظِرُونَ بِنَصْرِكُمْ وَ الْجِهَادِ عَلَى حَقِّكُمْ؟، الْمَوْتَ أَوِ الذُّلَّ لَكُمْ؟
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در سرزنش اصحاب نافرمان خود
خداى را بر هرچه حكم فرموده است مىستايم، چنانكه خود فرمود: «وَ قَضى رَبُّكَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِيّاهُ...»(3)«و پروردگار تو مقرر كرد كه جز او را مپرستيد». و بر هر كارى كه تقدير نموده است او را مىستايم، چنانكه خود فرمود:«...وَ قَدَّرَ فِيها أَقْواتَها...»(4)«و مواد غذايى آن را اندازهگيرى كرد». «قَدَّر» به چند معنى به كار مىرود، ولى ظاهراً مراد امام عليهالسلام به قرينه فعل و امر همين معنايى است كه ما ذكر كرديم، يعنى «حكم» و «كار».
1) خرتم: از كلمه خار، به معناى فرياد كشيد، گرفته شده است.
2) لا أبا لغيركم: از لا أبا لك گرفته شده است، كه براى نكوهش به كار مىرود، يعنى «بىپدر باشى» و به صورت جمله دعايى به كار مىرود، يعنى «خودْ حاكم بر خود باشى». امام در اينجا با به كار بردن جمله فوق درباره ديگرى ظرافتى به كار برده به اين معنا كه از باب احترام، آنان را به طور مستقيم نكوهش نكرده، يا اگر اراده دعا نموده، در واقع آنان را سرزنش كرده است.
3) سوره اسراء، آيه 23.
4) سوره فصلت، آيه 10.
...
...
و خداى را سپاس مىگويم از اينكه دچار شما شدم، چون فرمانى مىدهم اطاعت نمىكنيد. مراد برخى از فرمانهاست نه همه آنها چنانكه پوشيده نيست.
و وقتى شما را به امرى مثل جهاد دعوت مىكنم از سرِ ترس يا تنبلى اطاعت نمىكنيد.
چون مهلت مىيابيد و به جهاد و كار دعوت نمىشويد به باطل مىگراييد و در آن غوطهور مىشويد و براى سعادت خودتان اقدامى نمىكنيد، و وقتى جنگ بر شما تحميل مىشود و در ميدان نبرد قرار مىگيريد، فرياد مىزنيد، در حالىكه نيروى رزمنده بايد خموش و باوقار باشد تا بتواند استقامت ورزد، نه اينكه هياهو برپا كند و فرياد سردهد و روحيه خود و ديگران را تضعيف نمايد.
و آنگاه كه مردم بر گرد امام خود (على عليهالسلام ) فراهم مىآيند به طعنهزدن و عيب تراشيدن و منقصت گويىاش مىپردازيد.
و چون به دعوتتان براى جنگ پاسخ داده شود به قهقرا و پشت خط بر مىگرديد و از جنگ مىگريزيد.
پدر براى غير شما مباد، براى جهاد و رسيدن به حقِّ از دست رفته خود در انتظار چه نشستهايد؟ اين استفهام انكارى است؛ يعنى ديگر هيچ انتظارى نيست در حالىكه حقّ شما از دست رفت و معاويه با چيره شدن بر برخى از سرزمينهاى شما فرصت پيروزىِ شما را از بين برده است. پس ديگر چه جاى انتظار؟ آيا در اين انتظار غير از مرگ يا ذلّت، چيز ديگرى نصيبتان خواهد شد؟ زيرا اگر نجنگيد سرانجام مرگ ذلّتبار گريبان شما را خواهد گرفت، يا معاويه بر شما مسلط مىشود و زنجير اسارت و ذلّت بر گردن شما خواهد نهاد [كه در هر صورت ذلّت و خوارى پيش روى شما است].
فَوَاللَّهِ لَئِنْ جَاءَ يَومِي - وَ لَيَأْتِيَنِّي - لَيُفَرِّقَنَّ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ أَنَا لِصُحْبَتِكُمْ قَالٍ(1)، وَ بِكُمْ غَيْرُ كَثِيرٍ. لِلَّهِ أَنْتُمْ!(2)أَمَا دِينٌ يَجْمَعُكُمْ؟ وَ لاَ حَمِيَّةٌ تَشْحَذُكُمْ؟(3)
...
به خدا سوگند، اگر مرگ من فرا رسد - كه فرا خواهد رسيد -، در حالى مرا از شما جدا خواهد كرد كه از همنشينى با شما خسته و غضبناك شدهام، و از اينكه با مرگ خلاص خواهم شد شادمان مىشوم.
و فراوانى شما، هرگز فراوانى به شمار نمىآيد، و اصلاً با شما تنهايم، چون كثرتِ جمعيت، زمانى مفيد است كه كارآيى داشته باشند، ولى شما كه وجودتان بىخاصيت است، با وجود شما فراوانىِ جمع و اصحاب را احساس نمىكنم و چنان است كه گويى يار و ياورى ندارم.
خداوند مىتواند شما را نابود كند و از شما انتقام بگيرد (سر و كارتان با خدا باشد)، آيا دينى نداريد كه شما را متّحد سازد؟ چرا اين قدر در آرا و خواستههاى خود تفرقه داريد؟ آيا غيرت و بزرگمنشى و حميّت نداريد كه شما را براى جهاد برانگيزاند و به پيش راند و از سلطه بيگانگان ننگ داشته باشيد؟
أَ وَ لَيْسَ عَجَباً أَنَّ مُعَاوِيَةَ يَدْعُو الْجُفَاةَ الطَّغَامَ فَيَتَّبِعُونَهُ عَلَى غَيْرِ مَعُونَةٍ وَ لاَ عَطَاءٍ(1)، وَ أَنَا أَدْعُوكُمْ - وَ أَنْتُمْ تَرِيكَةُ(2)الاْءِسْلاَمِ وَ بَقِيَّةُ النَّاسِ - إِلَى الْمَعُونَةِ وَ طَائِفَةٍ مِنَ الْعَطَاءِ، فَتَفَرَّقُونَ عَنِّي وَ تَخْتَلِفُونَ عَلَيَّ؟ إِنَّهُ لاَ يَخْرُجُ إِلَيْكُمْ مِنْ أَمْرِي رِضًى فَتَرْضَوْنَهُ، وَ لاَ سُخْطٌ فَتَجْتَمِعُونَ عَلَيْهِ، وَ إِنَّ أَحَبَّ مَا أَنَا لاَقٍ إِلَيَّ الْمَوْتُ!
...
آيا شگفتانگيز نيست كه معاويه افراد خشن و بد ذات را دعوت مىكند و بدون آنكه از كمك و عطاى معاويه برخوردار شوند از او پيروى مىكنند؟ ولى شما كه بازماندگانِ مسلمانان مجاهدى هستيد كه در جنگهاى ميان اسلام و كفر به شهادت رسيدند و خلف صالح آنها به شمار مىرويد، هنگامى كه شما را فرا مىخوانم و دعوتم را با كمك عطا همراه مىكنم از گرد من پراكنده مىشويد، و برخى اندك مرا اجابت مىكنيد و جمعى ديگر از رفتن به ميدان نبرد سر بر مىتابند(3).
بىترديد هيچ فرمانى از من صادر نمىشود كه همگان را پسند آيد، زيرا برخى از شما از اين اوامر ناراحت مىشويد، و هيچ دستورى نمىدهم كه تمام شما را به خشم آورد. يعنى شما نه به گونهاى دور من جمع مىشويد كه گويى راضى هستيد و نه به گونهاى هستيد كه نشان از نارضايتى همگانى در شما ديده شود، بلكه برخى راضى و خشنود و برخى ديگر ناراضى و ناخشنوديد. و بهترين چيزى كه با آن روبهرو مىشوم مرگ است تا از دست شما آسوده شوم.
1) اعانت و عطا: اعانت، تبرّعى است، ولى عطا پرداخت از بيت المال است.
2) تريكة: بازمانده، ادامه آنان.
3) چون معاويه سران آنها را با پول و رشوه خريده بود، لذا هرگاه كارى داشت آنها را مىديد و آنان پيروان خود را بدون هيچ هزينه و مئونهاى به يارى معاويه مىفرستادند، ولى امام عليهالسلام چون اموال بيتالمال را مساوى تقسيم مىكرد، بزرگان قوم ناراضى بودند و لذا اگر دعوتشان مىكرد نه خودشان حاضر مىشدند و نه پيروان خود را به خدمت مىفرستادند.
قَدْ دَارَسْتُكُمُ الْكِتَابَ، وَ فَاتَحْتُكُمُ الْحِجَاجَ، وَ عَرَّفْتُكُمْ مَا أَنْكَرْتُمْ، وَ سَوَّغْتُكُمْ مَا مَجَجْتُمْ(1)، لَوْ(2)كَانَ الاْءَعْمَى يَلْحَظُ، أَوِ النَّائِمُ يَسْتَيْقِظُ! وَ أَقْرِبْ(3)بِقَوْمٍ مِنَ الْجَهْلِ بِاللَّهِ قَائِدُهُمْ مُعَاوِيَةُ، وَ مُوءَدِّبُهُمُ ابْنُ النَّابِغَةِ!
...
من قرآن را به شما آموختم و آموزههاى آن را به شما ياد دادم و روشهاى استدلال را نخستين بار من به شما نشان دادم در حالىكه شما آن را بلد نبوديد، و آنچه نمىشناختيد به شما شناساندم و آنچه از دهان بيرون مىانداختيد، به كامتان گوارا ساختم. گويى منظور امام اين است كه ناهنجارىهاى اخلاقيشان را به اخلاقِ پسنديده تبديل كرده است، اما كاش كوران بينا و خفتگان بيدار مىشدند.
وه، چه جاهل و نادانند به خدا و به احكام الهى، كسانى كه رهبرشان معاويه و معلم و مربيشان پسر نابغه (= عمروعاص) باشد. منظور امام مردم شام بود. اين جمله در حقيقت براى بيان تفاوت عراقيان با شاميان و اظهار ناراحتى از نافرمانى عراقيان از امام پرهيزگار و پيروى شاميان از افراد بدكارى چون معاويه، به عنوان پيشوا و از عمروعاص به عنوان مرشد بوده است.
و من كلام له عليهالسلام وَ قَدْ أَرْسَلَ رَجُلاً مِنْ أَصْحَابِهِ، يَعْلَمُ لَهُ عِلْمَ أَحْوَالِ قَوْمٍ مِنْ جُنْدِ الْكُوفَةِ، قَدْ هَمُّوا بِاللِّحَاقِ بِالْخَوَارِجِ، وَ كَانُوا عَلَى خَوْفٍ مِنْهُ عليهالسلام فَلَمَّا عَادَ إِلَيْهِ الرَّجُلُ، قَالَ لَهُ: «أَأَمِنُوا فَقَطَنُوا، أَمْ جَبَنُوا
فَظَعَنُوا؟» فَقَالَ الرَّجُلُ: بَلْ ظَعَنُوا يَا أَمِيرَ الْمُوءْمِنِينَ. فَقَالَ عليهالسلام :
بُعْداً(1)لَهُمْ كَمَا بَعِدَتْ ثَمُودُ! أَمَا لَوْ أُشْرِعَتِ(2)الاْءَسِنَّةُ(3)إِلَيْهِمْ، وَ صُبَّتِ السُّيُوفُ عَلَى هَامَاتِهِمْ(4)، لَقَدْ نَدِمُوا عَلَى مَا كَانَ مِنْهُمْ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام وقتى يكى از يارانش را به كوفه فرستاد تا احوال بخشى از سپاهيان كوفه را براى حضرتش گزارش كند كه آهنگ پيوستن به خوارج را داشته، اما از حضرت امير عليهالسلام مىترسيدند. چون پيك امام بازگشت، حضرت از او پرسيد: آيا آنها از من احساس امنيت دارند و به من گرويدهاند و در شمار سپاهيان ماندند و يا ترسيدند و گريختند؟ عرض كرد: اى اميرمؤمنان،
آنها رفتند. حضرت فرمود:
از رحمت الهى دور باشند چنانكه قوم ثمود از رحمت الهى دور شدند. اين جمله نفرينِ به آنهاست، يعنى خدا آنها را از رحمتش دور كند، چنانكه قوم حضرت صالح عليهالسلام يعنى ثمود را از رحمت خود دور كرد و به كيفر نافرمانى و پى كردن شتر، بر آنها عذاب نازل كرد.
بدانيد كه اگر در ميدان نبرد نيزهها خوارج را هدف قرار دهد و شمشيرها بر فرق آنها
إِنَّ الشَّيْطَانَ الْيَوْمَ قَدِ اسْتَفَلَّهُمْ(1)، وَ هُوَ غَداً مُتَبَرِّئٌ مِنْهُمْ، وَ مُتَخَلٍّ(2)عَنْهُمْ. فَحَسْبُهُمْ بِخُرُوجِهِمْ(3)مِنَ الْهُدَى، وَ ارْتِكَاسِهِمْ(4)فِي الضَّلاَلِ وَ الْعَمَى، وَ صَدِّهِمْ عَنِ الْحَقِّ، وَ جِمَاحِهِمْ(5)فِي التِّيهِ(6).
...
فرود آيد پشيمان خواهند شد كه چرا چنين كارى كردند و از من بريدند و به خوارج پيوستند؟ زيرا خوارج قدرت مقابله و مقاومت در برابر مرا ندارند. فرودآمدن شمشيرها كنايه از ضربات پياپى شمشير است.
شيطان امروز آنها را به عقبنشينى واداشت و فردا (= روز قيامت) از آنان بيزارى خواهد جست، چنانكه خداوند مىفرمايد: «إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُواْ مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُواْ...»(7)«آنگاه كه پيشوايان از پيروان بيزارى جويند» و يا در هنگامه نبرد آنان را تنها مىگذارد، چنانكه خداوند مىفرمايد: «...فَلَمَّا تَرَآءَتِ الْفِئَتَانِ نَكَصَ عَلَى عَقِبَيْهِ وَ قَالَ إِنِّى بَرِىءٌ مِّنكُمْ إِنِّىآ أَرَى مَا لاَ تَرَوْنَ...»(8)«پس هنگامى كه دو گروه يكديگر را ديدند [شيطان [به عقب برگشت و گفت: من از شما بيزارم، من چيزى مىبينم كه شما نمىبينيد»، از آنها بيزارى و دورى خواهد جست و دست از يارى آنها خواهد كشيد.
پس در پيروى شيطان آنان را همين بس كه از جاده هدايت خارج شوند و در مرداب گمراهى و كوردلى درافتند و مانند نابينايى كه راه را نمىبيند، هيچ بينش و بصيرتى ندارند و مردم را از راه حق و پيروى امام عليهالسلام باز دارند و در بيابانِ گمراهى و سركشى سرگردان شوند حال آنكه گمگشته بيابان سرگردانى بايد از راهنماى خود پيروى كند تا به مقصد برسد.
1) استفلّ: آنها را به تفلّل، يعنى شكست و عقبنشينى، دعوت كرد.
2) متخلّ: رويگردان، دورى گزيده، كسى كه ديگرى را يارى نمىكند و از او كناره مىگيرد.
3) بخروجهم: باء زائد است چون اصل هم يكتفون بذلك، يعنى آنان را همين بس بوده است.
4) ارتكاس: وارونه شدن، با سر در گل و لجن فرو رفتن.
5) جماح: چموشى، سركشى.
6) تيه: بيابانِ گمراهى.
7) سوره بقره، آيه 166.
8) سوره انفال، آيه 48.
رُوِيَ عَنْ نَوْفٍ الْبَكَالِيِّ(1)، قَالَ: خَطَبَنَا هَذِهِ الْخُطْبَةِ أَمِيرُ الْمُوءْمِنِينَ عَلِيٌّ عليهالسلام بِالْكُوفَةِ وَ هُوَ قَائِمٌ عَلَى حِجَارَةٍ، نَصَبَهَا لَهُ جَعْدَةُ بْنُ هُبَيْرَةَ الْمَخْزُومِيُّ وَ عَلَيْهِ مِدْرَعَةٌ(2)مِنْ صُوفٍ وَ حَمَائِلُ(3)سَيْفِهِ لِيفٌ، وَ فِي رِجْلَيْهِ نَعْلاَنِ مِنْ لِيفٍ، وَ كَأَنَّ جَبِينَهُ ثَفِنَةُ بَعِيرٍ(4)، فَقَالَ عليهالسلام :
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي إِلَيْهِ مَصَائِرُ(5)الْخَلْقِ وَ عَوَاقِبُ الاْءَمْرِ. نَحْمَدُهُ عَلَى عَظِيمِ إِحْسَانِهِ، وَ نَيِّرِ بُرْهَانِهِ، وَ نَوَامِي(6)فَضْلِهِ وَ امْتِنَانِهِ، حَمْداً يَكُونُ لِحَقِّهِ قَضَاءً، وَ لِشُكْرِهِ أَدَاءً(7)، وَ إِلَى ثَوَابِهِ مُقَرِّباً، وَ لِحُسْنِ مَزِيدِهِ(8)مُوجِباً. وَ نَسْتَعِينُ بِهِ اسْتِعَانَةَ رَاجٍ لِفَضْلِهِ، مُوءَمِّلٍ لِنَفْعِهِ، وَاثِقٍ بِدَفْعِهِ، مُعْتَرِفٍ لَهُ بِالطَّوْلِ(9)، مُذْعِنٍ(10)لَهُ بِالْعَمَلِ وَ الْقَوْلِ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در بيان صفات خداوند و ارشاد
نوف بكالى مىگويد: روزى اميرمؤمنان عليهالسلام در حالىكه پشمينهاى با آستينهاى چسبان بر تن و حمايل شمشير از ليف خرما بر دوش و كفشى از ليف خرما به پا داشت و پيشانىاش از فراوانى سجود مانند زانوهاى شتر پينه بسته بود، بر فراز سنگى كه جعدة بن هبيره
1) نوف بكالى منسوب به بكال يكى از قبائل عرب، و خواهر زاده اميرمؤمنان، مادرش امهانى دختر ابوطالب عليهالسلام بود.
2) مدرعة: پشمينهاى با آستين تنگ، و چون امام عليهالسلام در كمال زهد به سر مىبرد، پشمينهاى خشن مىپوشيد.
3) حمائل: نخى است كه شمشير را با آن مىكشند و به لباس مىبندند.
4) ثفنة بعير: پينه زانو و سينه شتر، شتر وقتى مىخوابد زانوهاى خود را بر زمين مىگذارد و بر اثر تماس مداوم با زمين خشن مىگردد كه اين قسمت را ثفنة مىگويند.
5) مصائر: جمع مصير، يعنى صيرورت و به نهايت رسيدن.
6) نوامي: جمع نامي يعنى بسيار و يا در حال نمو و رشد كه نوامي فضله در صورت اول، يعنى فضل افزون بر استحقاق و در صورت دوم، يعنى احسان در حال تزايد.
7) أداء: منجر شدن.
8) حسن مزيده: اضافه حسن به مزيد از باب اضافه صفت به موصوف است، يعنى مزيد حسنه.
9) طول: لطف و فضل و انعام.
10) مذعن: فرمانپذير، تسليم.
...
...
مخزومى براى حضرتش فراهم كرده بود، ايستاد و فرمود:
ستايش خدايى را سزاست كه عاقبت كار هر انسانى نزد او مشخص است. آنكه نيكوكار باشد پاداش مىگيرد و ارجمند مىشود و آنكه گناه كرده باشد، كيفر و خوارى مىبيند. خدا را بر احسان عظيمش كه ما را آفريد و روزى داد، و بر دليل روشنش كه وجود و ساير صفات خود را بدان براى ما اثبات كرد، و بر فضل و لطف هماره در حال فزونىاش، مىستاييم.
ستايشى كه اداى برخى از حقوق الهى و حق سپاسگزارى نعمتهايى را كه به مردم عطا كرده است، در بر بگيرد، و بنده را به پاداش الهى نزديك كند؛ چون حمد و ستايش موجب تقرّب و دستيابى به پاداش الهى مىشود، و نعمتهاى حضرتش را بر بندگان فزونى بخشد.
و از خدا يارى مىجويم، كمك خواستنِ كسى كه به فضل الهى اميدوار است، نه مانند كسى كه از او نااميد است؛ چون گاه انسان از كسى طلب يارى مىكند، اما در عين حال از دريافت كمك نااميد و گاه اميدوار است، و به سان كمك خواستن كسى كه از خداوند اميد سود دارد و به دفع گرفتارىها و ناگوارىها از خدا اطمينان دارد، و به لطف و عنايت الهى اقرار مىكند و با كردار و گفتار در پيشگاه پروردگار سرتسليم فرود مىآورد، يعنى با زبان، ستايش مىكند و با اندام، عمل صالح انجام مىدهد، كه هر دو نشانه تسليم بودن و فرمانپذيرىِ كامل است.
وَ نُوءْمِنُ بِهِ إِيمَانَ مَنْ رَجَاهُ مُوقِناً، وَ أَنَابَ إِلَيْهِ مُوءْمِناً، وَ خَنَعَ(1)لَهُ مُذْعِناً، وَ أَخْلَصَ لَهُ مُوَحِّداً، وَ عَظَّمَهُ مُمَجِّداً، وَ لاَذَ بِهِ رَاغِباً مُجْتَهِداً.
...
و به او ايمان داريم، به سان ايمان كسى كه با يقين كامل به خداوند اميد بسته است؛ چون اميدِ توأم با يقين، نشانه نيرومندى ايمان است.
و با ايمان كامل به وجود و صفات او به سوى او توبه مىكند و با اعتراف به فضل خدا، در پيشگاه حضرتش مخلصانه خضوع مىكند، نه مثل كسى كه از سرِ اجبار در برابر ستمگران تواضع مىكند. و رفتار و گفتار و اعتقاد خود را براى خداوند خالص مىسازد و براى حضرتش شريكى قائل نيست و خدا را به عظمت مىستايد و به اين عظمت اعتراف دارد، و با ميل و تلاش فراوان در گرفتارىها به او پناهنده مىشود.
1) خنع: خضوع كرد.
لَمْ يُولَدْ سُبْحَانَهُ فَيَكُونَ فِي الْعِزِّ مُشَارَكاً، وَ لَمْ يَلِدْ فَيَكُونَ مَوْرُوثاً هَالِكاً، وَ لَمْ يَتَقَدَّمْهُ وَقْتٌ وَ لاَ زَمَانٌ، وَ لَمْ يَتَعَاوَرْهُ(1)زِيَادَةٌ وَ لاَ نُقْصَانٌ، بَلْ ظَهَرَ لِلْعُقُولِ بِمَا أَرَانَا مِنْ عَلاَمَاتِ التَّدْبِيرِ الْمُتْقَنِ، وَ الْقَضَاءِ الْمُبْرَمِ(2).
...
خدا از هر پيرايهاى منزه است، و هرگز از كسى زاده نشده و پدر و مادرى ندارد تا در عزّت شريك داشته باشد، چون والدين در عزّت فرزند خود شريك هستند، و حتى چون او را زادهاند از او عزيزترند. و كسى را نزاده تا ميراثخوارش باشد، و خود نابود شود، چنانكه هر پدر و مادرى را وارثى است و سرانجام از دنيا مىرود، و هر پديدآمدهاى ممكن است و هر ممكن هلاكپذير.
و زمان و وقت بر او پيشى نمىگيرد، به اين معنا كه خداوند مانند ممكنات نيست كه زمانى وجود داشته و زمانى وجود نداشته باشد. و دستخوش كاستى و فزونى نمىشود.
و با علاماتى كه بر تدبير استوار حضرتش دلالت مىكنند، و به ما مىفهمانند كه هر چيزى را در محل مناسب آن قرار داده است، و با حكم نقضناپذيرش درباره آفرينش و روزى و زندگى و مرگ پديدهها و جز آن، خود را به ما نشان داده است، درست مانند ساختمان محكم و شكوهمندى كه بر سازندهاى ماهر دلالت مىكند.
فَمِنْ شَوَاهِدِ خَلْقِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ مُوَطَّدَاتٍ(1)بِلاَ عَمَدٍ، قَائِمَاتٍ بِلاَ سَنَدٍ، دَعَاهُنَّ فَأَجَبْنَ طَائِعَاتٍ مُذْعِنَاتٍ، غَيْرَ مُتَلَكِّئَاتٍ(2)وَ لاَ مُبْطِئَاتٍ(3). وَ لَوْ لاَ إِقْرَارُهُنَّ لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ وَ إِذْعَانُهُنَّ بِالطَّوَاعِيَةِ(4)، لَمَا جَعَلَهُنَّ مَوْضِعاً لِعَرْشِهِ، وَ لاَ مَسْكَناً لِمَلاَئِكَتِهِ، وَ لاَ مَصْعَداً(5)لِلْكَلِمِ الطَّيِّبِ وَ الْعَمَلِ الصَّالِحِ مِنْ خَلْقِهِ.
...
از شواهد اثبات وجود و ساير صفات الهى، آفرينش آسمانها (اجرام آسمانى) مىباشد، كه با وجود سنگينىشان در مدارهاى خود و بدون هيچ ستون و تكيهگاهى، استوار قرار گرفتهاند و فراخوان الهى (و جعل قوانين در آنها) را اجابت مىكنند و با ميل و رغبت و اعتراف و خضوع، آن قوانين را مىپذيرند و به آنها گردن نهادهاند، چنان كه خداى سبحان در اينباره مىفرمايد: «... فَقالَ لَها وَ لِلاْءَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ»(6)«پس به آن (آسمانها) و زمين فرمود: خواه يا ناخواه بياييد. آن دو گفتند: فرمانپذير آمديم». اين اجرام آسمانى بدون سستى ورزيدن و درنگ كردن سر به فرمان خدا نهادند.
اگر اقرار آسمانها به ربوبيّت الهى و اذعان آنها به فرمانبردارى از سرِ ميل و رغبت نبود به يقين آنها را محل استقرار عرش خود قرار نمىداد، چون عرش محل تشريفى خداوند در آسمانهاست، مانند كعبه در زمين. و آنها را محل سكونت فرشتگان مقرّب خود نمىساخت؛ فرشتگانى كه پاك هستند و بايد در جايى پاك جاى گيرند؛ و نيز آنها را محل صعود سخنان پاكيزه و عمل صالح بندگان خود قرار نمىداد؛ چون اعمال صالح و سخنان پاكيزه بندگان به سوى آسمان صعود مىكنند. بايد توجه داشت كه خداوند لامكان است،
جَعَلَ نُجُومَهَا أَعْلاَماً يَسْتَدِلُّ بِهَا الْحَيْرَانُ فِي مُخْتَلِفِ فِجَاجِ(1)الاْءَقْطَارِ(2). لَمْ يَمْنَعْ ضَوْءَ نُورِهَا ادْلِهْمَامُ(3)سُجُفِ(4)اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ، وَ لاَ اسْتَطَاعَتْ جَلاَبِيبُ(5)سَوَادِ الْحَنَادِسِ(6)أَنْ تَرُدَّ مَا شَاعَ فِي السَّمَاوَاتِ مِنْ تَلاَءْلُوءِ نُورِ الْقَمَرِ.
...
ولى آسمانها را جايگاهى شريف و منزلگاه امور پسنديده قرار داده است و اين جمله اشاره به آيهاى است كه مىفرمايد: «...إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ يَرْفَعُهُ...»(7)«سخنان پاكيزه به سوى او بالا مىرود و كار شايسته به آن رفعت مىبخشد».
خداوند ستارگان آسمان را راهنمايانى ساخت براى افراد سرگشته در بيابانهاى مختلف، چندان كه پردههاى تيرگى و سياهىهاى شب نمىتوانند مانع رسيدن پرتو نور ستارگان به انسانها باشند و خيمه سياه بسيار تيره شب ظلمانى نمىتواند از پرتوافشانى ماه و انتشار آن در آسمان و رسيدن آن به ساكنان زمين جلوگيرى كنند. پس نور ماه نيز مانند نور ستارگان در شب تاريك به زمين مىرسد و مردم در صحراها و بيابانها از نور آن بهره مىبرند و راه خود را يافته و به مقصد مىرسند.
فَسُبْحَانَ مَنْ لاَ يَخْفَى عَلَيْهِ سَوَادُ غَسَقٍ(1)دَاجٍ(2)وَلاَ لَيْلٍ سَاجٍ(3)فِي بِقَاعِ(4)الاْءَرَضِينَ الْمُتَطَأْطِئَاتِ(5)وَ لاَ فِي يَفَاعِ(6)السُّفْعِ(7)الْمُتَجَاوِرَاتِ، وَ مَا يَتَجَلْجَلُ(8)بِهِ الرَّعْدُ فِي أُفُقِ السَّمَاءِ، وَ مَا تَلاَشَتْ عَنْهُ بُرُوقُ(9)الْغَمَامِ، وَ مَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ تُزِيلُهَا عَنْ مَسْقَطِهَا عَوَاصِفُ الاْءَنْوَاءِ(10)وَ انْهِطَالُ السَّمَاءِ! وَ يَعْلَمُ مَسْقَطَ الْقَطْرَةِ وَ مَقَرَّهَا، وَ مَسْحَبَ الذَّرَّةِ وَ مَجَرَّهَا، وَ مَا يَكْفِي الْبَعُوضَةَ مِنْ قُوتِهَا، وَ مَا تَحْمِلُ الاْءُنْثَى فِي بَطْنِهَا.
...
منزه است خدايى كه تيرگى شب تاريك و ساكن براى او پوشيده نيست. يعنى آنچه در شب تاريك مىگذرد، خواه در درّهها، و دشتها، و خواه در كوهها كه به صورت رنگ سياه متمايل به قرمز در كنار هم قرار گرفتهاند بر او پوشيده و پنهان نيستند.
و منزّه است خدايى كه صداى رعد در افقها و پهنه آسمان و از همفروپاشيدن برقهاى برخاسته از درون ابرها بر اثر نيروهاى الكتريسيته موجود در آنها و افتادن و از بين رفتن برگهاى درختان از شاخهها توسط وزش بادها، بر او پوشيده نيست؛ خدايى كه منازل ورود ماه و مانند آن، كه محل وزش بادهاست و نيز قطرات باران را كه از آسمان مىريزند و محل ريزش آنها در روى زمين و محل استقرار آنها را در درون زمين مىداند. همو كه مسير حركت مورچه از اين سو به آن سو بر او پنهان نمانده و مقدار آذوقهاى كه پشه را بسنده باشد و نيز جنسيت جنين را كه زن يا حيوان ماده حمل مىكند، به خوبى مىداند.
1) غسق: تيرگى.
2) داج: سياه و ظلمانى.
3) ساج: ساكن، و توصيف ليل به سكون، به اعتبار ارتباط حال و محل، توصيف جانداران ساكن در شب است.
4) بقاع: گودىها، بقاع الأرضين متطأطئات، يعنى گودىهاى بسيار پست در زمين.
5) متطأطئات: سر فرو بردهها، سر به زير انداختهها، و در اينجا منظور زمينهاى پست و پايينتر از سطح است.
6) يفاع: ارتفاعات و بلندىها.
7) سفع: جمع سفعاء، يعنى سياهى كه متمايل به قرمز است، و مراد كوهها مىباشند كه از دور چنين به نظر مىرسند.
8) يتجلجل: مىغرد و مىخروشد، صدا و غرش رعد.
9) بروق: جمع برق، آذرخش، رعد و برق.
10) أنواء: جمع نوء، از منازل قمر است؛ منزلى كه چون ماه در آن منزل بوده بادها شروع به وزيدن مىكنند و لذا اين بادها به منزل قمر اضافه شده است، چون در اضافه، اندك مناسبتى كفايت مىكند.
وَالْحَمْدُ لِلَّهِ الْكَائِنِ قَبْلَ أَنْ يَكُونَ كُرْسِيٌّ أَوْ عَرْشٌ أَوْ سَمَاءٌ أَوْ أَرْضٌ، أَوْ جَانٌّ أَوْ إِنْسٌ. لاَ يُدْرَكُ بِوَهْمٍ، وَ لاَ يُقَدَّرُ بِفَهْمٍ، وَ لاَ يَشْغَلُهُ سَائِلٌ، وَ لاَ يَنْقُصُهُ نَائِلٌ، وَ لاَ يُبْصِرُ بِعَيْنٍ، وَ لاَ يُحَدُّ بِأَيْنٍ، وَ لاَ يُوصَفُ بِالاْءَزْوَاجِ(1)، وَ لاَ يُخْلَقُ بِعِلاَجٍ(2)، وَ لاَ يُدْرَكُ بِالْحَوَاسِّ، وَ لاَ يُقَاسُ بِالنَّاسِ. الَّذِي كَلَّمَ مُوسَى تَكْلِيماً، وَ أَرَاهُ مِنْ آيَاتِهِ عَظِيماً، بِلاَ جَوَارِحَ وَ لاَ أَدَوَاتٍ، وَ لاَ نُطْقٍ وَ لاَ لَهَوَاتٍ(3).
...
ستايش خدايى را مىسزد كه قبل از وجود كرسى و عرش و آسمان و زمين و جنّ (آفريدهاى پنهان از ديدهها) و انس بوده است. چون خدا به عرش و كرسى احتياج ندارد و اين از باب تشبيه معقول به محسوس است؛ يعنى همانطور كه يك پادشاه بر روى كرسى مخصوص مىنشيند، خدا نيز مكانى را به نام عرش خلق كرده تا فرشتگان بدان روى برند، چنانكه انسانها در زمين به كعبه رو مىكنند.
وجود و كنه ذات او با تصور و با فكر و تعقّل ادراك شدنى نيست، چون پى بردن به كنه حضرتش محال است. و فهم و ادراك انسان نمىتواند حدود او را درك كند.
و هيچ سائلى نمىتواند او را از رسيدگى به ساير امور باز دارد، به خلاف انسانها كه به هنگام رسيدگى به امرى، از ساير امور غافل مىشوند.
و عطايش چيزى از خزانههاى او كم نمىكند، چون خدا هماره مىبخشد و هيچ چيز از او كم نمىشود و از دست نمىدهد، زيرا همه چيز ملك اوست، خواه ببخشد و خواه نبخشد.
و با چشم نمىبيند و ديده هم نمىشود، زيرا خدا چشم ندارد، بلكه با ذات خود بر همه
...
...
اشيا احاطه دارد. اين جمله را مىتوان به دو صورت مجهول و معلوم خواند كه در صورت اول بدين معناست كه ديده نمىشود و در صورت دوم به معناى آن است كه با ابزار چشم نمىبيند، چنانكه پيشتر بيان شد.
و به مكان محدود نيست، يعنى نمىتوان براى او جايى و مكانى قائل شد، چون خدا مكان ندارد تا مثل انسان به آن محدود شود. و با شريك و همگن توصيف نمىشود و نمىتوان خدا را در اوصاف، به چيزى يا كسى همانند خواند.
و با تمرين و ممارست چيزى را نمىآفريند؛ يعنى اينكه مثلاً براى او مشكلى پيش آيد و او با چارهانديشى آن مشكل را حل كند.
و با حواس پنجگانه (بينايى، بويايى، شنوايى، چشايى و بساوايى يا لامسه) درك شدنى نيست، زيرا محال است كه وجود او ديده و يا لمس و صداى او شنيده و يا بوئيده و يا چشيده شود. و با هيچ انسانى مقايسه شدنى نيست، چنانكه در توصيف، برخى از افراد را با يكديگر مقايسه مىكنند.
خدايى كه با موسى عليهالسلام سخن گفت و سخن گفتن او چنان بود كه مستقلاً صدايى آفريد و موسى عليهالسلام آن را شنيد و آيات عظيم خود چون: عصا، يد بيضا، قورباغهها، شپش و خون را به او نشان داد تا معجزه او در مقابل خصم به شمار آيند.
با موسى عليهالسلام سخن گفت، اما نه با اندامى چون: زبان و دهان و دندان، و گفتارى چون گفتار بشر كه از حنجره بر مىآيد.
بَلْ إِنْ كُنْتَ صَادِقاً أَيُّهَا الْمُتَكَلِّفُ لِوَصْفِ رَبِّكَ، فَصِفْ جِبْرائيلَ وَ مِيكَائِيلَ وَ جُنُودَ الْمَلاَئِكَةِ الْمُقَرَّبِينَ، فِي حُجُرَاتِ الْقُدُسِ مُرْجَحِنِّينَ(1)، مُتَوَلِّهَةً عُقُولُهُمْ أَنْ يَحُدُّوا أَحْسَنَ الْخَالِقِينَ. فَإِنَّمَا يُدْرَكُ بِالصِّفَاتِ ذَوُو الْهَيْئَاتِ وَ الاْءَدَوَاتِ، وَ مَنْ يَنْقَضِي إِذَا بَلَغَ أَمَدَ حَدِّهِ بِالْفَنَاءِ(2). فَلاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ أَضَاءَ بِنُورِهِ كُلَّ ظَلاَمٍ، وَ أَظْلَمَ بِظُلْمَتِهِ كُلَّ نُورٍ.
...
اى كه خود را به زحمت مىافكنى تا خدايت را توصيف كنى، اگر در توصيف خداوند توانمندى و در اين سخن راست مىگويى، جبرئيل و ميكائيل و فرشتگان مقرب الهى را كه آفريدگان خدايند و در مكانهاى قدس و نزاهت و طهارت به سر مىبرند و از هيبت مقام ربوبى به خود مىلرزند و عقول آنها در توصيف خداى «أحسن الخالقين» سرگشته و ناتوان است، توصيف كن. پس وقتى كه اين آفريدههاى الهى را نمىتوانى توصيف كنى، چگونه مىخواهى خدا را توصيف كنى؟
درونه و كنه اشياء داراىِ اشكال و ابزار و ادوات، با برشمردنِ صفات آنها و كنه موجودات فناپذير، وصفپذيرند. [اين در حالى است كه خداوند نه هيئت و ادوات دارد و نه پايانپذير است، پس توصيفناشدنى است].
پس جز او خدايى نيست؛ همو كه با نور خود تمام ظلمتها را روشن كرد. يعنى معدومات و آنچه روزى نابود مىشود را پديد آورد و ظلمات جهل و ظلمت شب و مانند آن را معدوم و نابود كرد و هر نورى را در مقابل نور خويش ظلمانى و تاريك ساخت، چون هر نورى در برابر نور او تاريك است و بىفروغ.
أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ الَّذِي أَلْبَسَكُمُ الرِّيَاشَ(1)، وَ أَسْبَغَ(2)عَلَيْكُمُ الْمَعَاشَ. وَ لَوْ أَنَّ أَحَداً يَجِدُ إِلَى الْبَقَاءِ سُلَّماً(3)، أَوْ إِلَى دَفْعِ الْمَوْتِ سَبِيلاً، لَكَانَ ذَلِكَ سُلَيْمَانَ بْنَ دَاوُدَ عليهالسلام الَّذِي سُخِّرَ لَهُ مُلْكُ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ، مَعَ النُّبُوَّةِ وَ عَظِيمِ الزُّلْفَةِ(4). فَلَمَّا اسْتَوْفَى طُعْمَتَهُ(5)، وَ اسْتَكْمَلَ مُدَّتَهُ رَمَتْهُ قِسِيُّ(6)الْفَنَاءِ بِنِبَالِ(7)الْمَوْتِ وَ أَصْبَحَتِ الدِّيَارُ مِنْهُ خَالِيَةً وَ الْمَسَاكِنُ مُعَطَّلَةً وَ وَرِثَهَا قَوْمٌ آخَرُونَ.
...
اى بندگان خدا، شما را به پارسايى و پرهيزگارى و به رعايت تقواى الهى سفارش مىكنم. خدايى را اطاعت كنيد و از او پروا داشته باشيد كه لباس فاخر انسانى و زيبا بر شما پوشاند و اسباب زندگى را به صورت گسترده در اختيار شما گذارد.
اگر كسى مىتوانست براى رسيدن به جاودانگى نردبانى بسازد و به بلنداى آسمان برود، و كيمياى جاودانگى را به دست آورد يا براى دور كردن مرگ از خود راهى بيابد، آن فرد قطعاً سليمان بن داود عليهالسلام بود؛ چون جن و انس در تسخير او و تحت فرمان او بودهاند و پيامبرى عظيمالشأن و داراى مقام والاى نبوّت و از مقرّبان درگاه الهى بود. پس چنين انسان باعظمتى كه در يك كلمه تمام سعادتهاى دينى و دنيوى را داشت، نتوانست براى رسيدن به جاودانگى نردبانى بسازد، و يا براى فرار از مرگ راهى پيدا كند.
چون سليمان نعمت و روزىِ خود را تماماً به دست آورد و روزگار عمر او پايان يافت،
1) رياش: لباس فاخر و يا لباسها و ظاهر آراسته.
2) أسبغ: فراوان و به صورت ريزش در اختيار قرار داد.
3) سُلَّم: نردبان. در اينجا گويى جاودانگى در يك جاى مرتفعى است كه براى رسيدن به آن نيازمند نردبان است.
4) زلفة: قرب و نزديكى.
5) طعمة: مقدار غذايى كه خداوند براى روزگار حيات هر انسانى مقرر فرموده است.
6) قسي: جمع قوس، يعنى كمان.
7) نبال: جمع نبل، يعنى تير. و منظور از تيرهاى مرگ، بيمارىها و غصّهها و گرفتارىهاى دنيوى است كه به تدريج انسان را به كام مرگ مىاندازد.
وَ إِنَّ لَكُمْ فِي الْقُرُونِ(1)السَّالِفَةِ لَعِبْرَةً. أَيْنَ الْعَمَالِقَةُ(2)وَ أَبْنَاءُ الْعَمَالِقَةِ؟ أَيْنَ الْفَرَاعِنَةُ(3)وَ أَبْنَاءُ الْفَرَاعِنَةِ؟ أَيْنَ أَصْحَابُ مَدَائِنِ الرَّسِّ الَّذِينَ قَتَلُوا النَّبِيِّينَ وَ أَطْفَئُوا سُنَنَ الْمُرْسَلِينَ وَ أَحْيَوْا سُنَنَ الْجَبَّارِينَ؟ وَ أَيْنَ الَّذِينَ سَارُوا بِالْجُيُوشِ وَ هَزَمُوا الاْءُلُوفِ وَ عَسْكَرُوا الْعَسَاكِرَ وَ مَدَّنُوا الْمَدَائِنَ؟
...
تير فنا به سوى او نشانه رفت و او را از پاى درآورد و روانه قبر كرد و وارثان و حاكمان، پس از او آن خانهها و شهرها را به ارث بردند.
به راستى كه امتهاى پيشين براى شما پند و عبرت هستند و بايد از فناپذيرى و نامانايى دنيا و زوالِ حكومتها و زيور و زينت آنها عبرت بگيريد.
كجا رفتند عمالقه و فرزندان عمالقه؟ عمالقه مردان قوى هيكلى بودند كه در منطقه يمن و حجاز به سر مىبردند و كارهاى بزرگ انجام مىدادند و مرتكب فساد مىشدند و كار به جايى رسيد كه عروس پيش از روانه شدن به سوى خانه شوهر مىبايست در اختيار پادشاه عمالقه قرار مىگرفت تا پس از آن به خانه شوهر برود. سرانجام مردم شورش كردند و او را كشتند و بدين ترتيب از او آسوده شدند. داستان آن جماعت به تفصيل در تاريخ آمده است. اين استفهام كه كجا رفتند عمالقه و فرزندان عمالقه، استفهام تنبيهى است؛ يعنى بنگريد كه دولت و قدرت آنها چگونه درهم شكسته شد و حكومتشان از دست رفت و هيچ اثرى از آنها باقى نماند.
كجا رفتند فراعنه و فرزندان فراعنه؟ سلسله پادشاهان مصر فراعنه خوانده مىشدند كه يكى از آنها فرعونِ زمان موسى عليهالسلام بود كه ادعاى ربوبيّت مىكرد و مردم را به راحتى مىكشت و شكم زنان آبستن را مىدريد.
...
...
كجا رفتند اصحاب سرزمين رسّ كه درخت مىپرستيدند و پيامبران خدا را مىكشتند و چراغ سنتهاى آنها را خاموش و سنت جباران را كه ظلم بر بندگان خدا بود احيا مىكردند؟ اصحاب رسّ درخت مىپرستيدند و چون پيامبرى آمد و آنها را از پرستيدن درخت نهى كرد او را با وضعى فجيع كشتند. خداوند نيز آنها را با عذابى دردناك نابود كرد. پس سنّت پيامبران، چراغهاى روشنى بودند كه راه زندگى را روشن مىكردند و انسان مىتوانست راه سعادت دنيوى و اخروى را با كمك آنها ببيند؛ ولى اصحاب رسّ اين چراغها را خاموش كردند و خاموش كردن آنها با ترك سنّت پيامبران بود كه در نهايت به دست فراموشى سپرده شدند، چنانكه در روزگار ما نيز كافران و منافقان و جيرهخواران آنها چراغ قرآن را خاموش و به جاى آن روش يهوديان و مسيحيان را جايگزين نمودهاند.
كجايند كسانى كه با لشكركشىها و به راه انداختن ارتشهاى منظم به سمت دشمنان خود مىرفتند و با تكيه بر آنها هزاران نفر را درهم مىكوبيدند و به عقبنشينى وادار مىكردند؟
كجا رفتند آنهايى كه براى حفظ قدرت خود و مردم خود، لشكرها گرد آوردند و ساختمانها و شهرهاى فراوانى بنا كردند؟
به يقين تمام آنها مردند و نابود شدند. بنابراين شايسته است كه انسان عاقل فريفته چنين دنياى نامانايى نشود و كارى نكند كه موجب عذاب و كيفر ابدى شود.
منها: قَدْ لَبِسَ لِلْحِكْمَةِ جُنَّتَهَا(1)، وَ أَخَذَهَا بِجَمِيعِ أَدَبِهَا، مِنَ الاْءِقْبَالِ عَلَيْهَا، وَ الْمَعْرِفَةِ بِهَا، وَ التَّفَرُّغِ لَهَا. وَ هِيَ عِنْدَ نَفْسِهِ ضَالَّتُهُ الَّتِي يَطْلُبُهَا، وَ حَاجَتُهُ الَّتِي يَسْأَلُ عَنْهَا. فَهُوَ مُغْتَرِبٌ(2)إِذَا اغْتَرَبَ الاْءِسْلاَمُ، وَ ضَرَبَ بِعَسِيبِ(3)ذَنَبِهِ، وَ أَلْصَقَ الاْءَرْضَ بِجِرَانِهِ(4)، بَقِيَّةٌ مِنْ بَقَايَا حُجَّتِهِ، خَلِيفَةٌ مِنْ خَلاَئِفِ أَنْبِيَائِهِ.
...
از اين خطبه است در توصيف پرهيزگاران و خردمندان
پرهيزگار و خردمند زرهِ حكمت به تن كردهاند؛ يعنى عادلانه هر چيزى را در جاى خود قرار مىدهند و از بيهودهپردازى و عصيان برحذر هستند. تمام آداب حكمت را برگرفته (به كار بسته) و در همه شئون زندگى خود حكمت و آداب آن را مراعات مىكنند. يعنى با تمام وجود به حكمت روى مىآورند و با حقيقت آن آشنا مىشوند و به غير آن نمىپردازند، و فقط خود را فارغ از هر چيز ديگر وقف حكمت و دانايى مىكنند.
حكمت گمشده پرهيزگار و خردمند است و همانگونه كه اگر كسى اثاثيه يا پول خود را گم كند، ناشكيبا و بىامان دنبال آن مىگردد، به همان صورت، انسان پرهيزگار و خردمند دنبال حكمت مىگردد و حكمت نياز ضرورى فرد باتقوا و عاقلى است كه همانند حوايج مادّى خود به دنبال آن مىگردد و بالاخره آن را پيدا مىكند.
چنين كسى، هر جا كه اسلام غريبانه برود به دنبال آن، غربت را انتخاب مىكند و زن و فرزند و ديار را ترك مىنمايد. يعنى وقتى اسلام ضعيف شود و مانند شتر دم و گلوگاه خود را بر خاك بگذارد و نتواند برخيزد، به يارى دين مىشتابد. آرى، چنين كسى، كه عقل و پرهيزگارى را جمع كرده است، در پى اسلام و براى يارى رساندن به آن، كسان و ديار و
...
...
عزيزان را مىگذارد و به يارى دين مىرود.
عاقلِ زاهد، بازماند حجتهاى الهى بر مردم و جانشين خلفاى پيامبران است كه چنين صفاتى دارد و مانند انبيا عليهمالسلام به دين پايبند است.] برخى نيز اين سخن امام عليهالسلام را در توصيف حضرت ولى عصر - أرواحنا فداه - دانستهاند.]
أَيُّهَا النَّاسُ، إِنِّي قَدْ بَثَثْتُ(1)لَكُمُ الْمَوَاعِظَ الَّتِي وَعَظَ الاْءَنْبِيَاءُ بِهَا أُمَمَهُمْ، وَ أَدَّيْتُ إِلَيْكُمْ مَا أَدَّتِ الاْءَوْصِيَاءُ إِلَى مَنْ بَعْدَهُمْ، وَ أَدَّبْتُكُمْ بِسَوْطِي فَلَمْ تَسْتَقِيمُوا، وَ حَدَوْتُكُمْ(2)بِالزَّوَاجِرِ فَلَمْ تَسْتَوْسِقُوا(3). لِلَّهِ أَنْتُمْ(4)، أَ تَتَوَقَّعُونَ إِمَاماً غَيْرِي يَطَأُ بِكُمُ(5)الطَّرِيقَ، وَ يُرْشِدُكُمُ السَّبِيلَ؟ أَلاَ إِنَّهُ قَدْ أَدْبَرَ مِنَ الدُّنْيَا مَا كَانَ مُقْبِلاً(6)، وَ أَقْبَلَ مِنْهَا مَا كَانَ مُدْبِراً، وَ أَزْمَعَ(7)التَّرْحَالَ(8)عِبَادُ اللَّهِ الاْءَخْيَارُ، وَ بَاعُوا قَلِيلاً مِنَ الدُّنْيَا لاَ يَبْقَى، بِكَثِيرٍ مِنَ الاْآخِرَةِ لاَ يَفْنَى.
...
اى مردم، من همان مواعظ و نصايحى كه پيامبران به امّتهاى خود مىنمودند، در ميان شما منتشر كردم؛ مواعظى همچون امر به تقوا و زهدِ در دنيا و ترس از آتش جهنم و رغبت و اشتياق به بهشت؛ و من همان رسالتى را به شما رساندم كه اوصياى رسولان به مردم رسولناديده رساندند و حق وظيفه را چنانكه بايسته و شايسته است ادا كردم و با تازيانهام شما را تنبيه كردم تا دست از گناهان برداريد و راه مستقيم اسلام را بپيماييد، اما چنين نكرديد.
و با اندرزهاى هشدار دهنده شما را از گناه و بيراههپويى بازداشتم، اما با اينهمه، پراكنده شديد و پيرامون افكار حق گرد نيامديد و در پذيرشِ آن متحد نشديد.
عجبا از شما و رفتارتان! آيا انتظار داريد امامى جز من بيايد و شما را در راه مستقيم همراهى كند و راه روشن و راست را به شما نشان دهد؟
1) بثثت: منتشر ساختم.
2) حدوت: سوق دادم و به جلو راندم. حداء آوازى است كه براى حركت آرام شتر خوانده مىشود.
3) تستوسقوا: گفته مىشود استوسقت الإبل، يعنى شتران يكجا جمع شدند.
4) للّه أنتم، دو معنى دارد: ستايش، يعنى خداوند شما را براى اوامر خود نگه دارد و نه ديگران را، و معناى دوم سرزنش است: يعنى خدا شما را در حيطه خود بدارد، سر و كارتان با خدا باد.
5) يطأبكم: با شما سير مىكند.
6) ما كان مقبلا: ممكن است مراد خيراتى باشد كه به بركت وجود رسول خدا در جامعه پديد آمدهاند و اكنون رخت بربستهاند.
7) أزمع: عزم خود را آشكار كرد.
8) ترحال: رحيل و كوچ.
...
...
بدانيد كه هر آنچه از امور دنيوى رو آورده بود، به شما پشت كرد و سپرى شده است، زيرا انسان در كودكى به گونهاى است كه عمر به او روى مىآورد و وقتى رشد و نمو كرد و سپس كهنسال شد عمر به او پشت مىكند و مىرود. مال و ثروت و مقام و ساير امور دنيوى نيز همين حالت را دارند، روزى روى مىآورند و روزى ديگر رخ بر مىتابند.
دنيايى كه پشت كرده و رفته بود اكنون به شما روى آورده و مىآيد. اين سخن امام عليهالسلام بدان معناست كه شرور و گناهانى كه با ظهور پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از جامعه رخت بر بسته بود، پس از ارتحال ايشان مجدداً به جامعه روى آورده است.
و بندگان صالح پروردگار تصميم و عزم جدى گرفتهاند كه از اين دنيا كوچ كنند؛ چون آن را فانى و نامانا مىدانند. لذا قصد خود را در گذر از آن و بىبها دانستن آن اعلام كرده و توشه آخرت را فراهم نمودند و متاع اندك و ناپايدار دنيا را به نعمتهاى فراوان و پايدار آخرت فروختند. زيرا انسان وقتى عمر و مال خود را در راه خير صرف مىكند، در حقيقت آنها را با بهشت جاودان سودا و معامله كرده است، چنانكه خداوند مىفرمايد: «إِنَّ اللّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُوءْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ...»(1)«در حقيقت، خدا از مؤمنان، جان و مالشان را به [بهاى] اينكه بهشت براى آنان باشد، خريده است».
1) سوره توبه، آيه 111.
مَا ضَرَّ(1)إِخْوَانَنَا الَّذِينَ سُفِكَتْ دِمَاوءُهُمْ - وَ هُمْ بِصِفِّينَ - أنْ لا يَكُونُوا الْيَوْمَ أَحْيَاءً؟ يُسِيغُونَ(2)الْغُصَصَ(3)وَ يَشْرَبُونَ الرَّنْقَ(4)! قَدْ - وَاللَّهِ - لَقُوا اللَّهَ فَوَفَّاهُمْ أُجُورَهُمْ وَ أَحَلَّهُمْ دَارَ الاْءَمْنِ بَعْدَ خَوْفِهِمْ.
...
آيا برادران ما كه در جنگ صفين و در نبرد با معاويه خونشان ريخته شد ضرر كردهاند؟ آنها هرگز ضررى نديدهاند، چون زنده نيستند تا خون دل بخورند و از چشمه ناراحتىها و غصّههايى كه از سوى منافقان جوشش گرفته، بنوشند. آنها راحت شدند و ديگر غصّه و خون دل نمىخورند. اين سخن كنايه از مصيبتهايى است كه منافقان براى امام پديد آوردند.
به خدا سوگند، به ديدار خدا رفتهاند و خدا پاداشهاى آنها را به طور كامل به آنان عنايت كرد و در محل امن و سراى امنيّت، يعنى بهشت جاىشان داد، حال آنكه در دنيا از دشمنان ترس و وحشت فراوانى به دل داشتند.
أَيْنَ إِخْوَانِيَ الَّذِينَ رَكِبُوا الطَّرِيقَ، وَ مَضَوْا عَلَى الْحَقِّ؟ أَيْنَ عَمَّارٌ؟ وَ أَيْنَ ابْنُ التَّيِّهَانِ؟ وَ أَيْنَ ذُو الشَّهَادَتَيْنِ؟ وَ أَيْنَ نُظَرَاوءُهُمْ مِنْ إِخْوَانِهِمُ الَّذِينَ تَعَاقَدُوا عَلَى الْمَنِيَّةِ وَ أُبْرِدَ(1)بِرُءُوسِهِمْ إِلَى الْفَجَرَةِ؟
...
كجايند برادران من؟ آنان كه بر راه حق استقامت ورزيدند و به اين سوى و آن سوى نگرويدند و در راه حق ماندند و براى آن جايگزينى نگزيدند.
كجاست عمّار بن ياسر، همو كه از نخستين اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود و حضرتش درباره او فرمود: «إنّ عمّارا مليء إيماناً من قرنِه إلى قدمهِ؛ عمّار سر تا پا غرق در ايمان است».
كجاست ابن التيهان (ابوالهيثم مالك)، از صحابه بزرگ پيامبر صلىاللهعليهوآله ؟
كجاست خزيمة بن ثابت انصارىِ ذو الشهادتين كه پيامبر صلىاللهعليهوآله شهادت و گواهى او را به منزله گواهى دو نفر قرار داده بود؟
كجايند همگنان آن بزرگواران كه بر جانبازى در راه خدا همپيمان شدند و در جنگ صفين به شهادت رسيدند و سرهاى آنها را بريدند و نزد طاغوتيان و تبهكاران، يعنى معاويه و يارانش فرستادند؟ اين مجاهدان در راه خدا در صفين شهيد شدند و لشكريان معاويه سرهايشان را جدا كردند و براى معاويه فرستادند.
1) أبرد: فرستاده شدن چيزى به وسيله چاپار يا قاصد.
قَالَ: ثُمَّ ضَرَبَ بِيَدِهِ الشَّرِيفَةِ عَلَى لِحْيَتِهِ الْكَرِيمَةِ، فَأَطَالَ الْبُكَاءَ، ثُمَّ قَالَ عليهالسلام :
أَوِّهِ(1)عَلَى إِخْوَانِيَ الَّذِينَ تَلَوُا الْقُرْآنَ فَأَحْكَمُوهُ، وَ تَدَبَّرُوا الْفَرْضَ فَأَقَامُوهُ، أَحْيَوُا السُّنَّةَ، وَ أَمَاتُوا الْبِدْعَةَ. دُعُوا لِلْجِهَادِ فَأَجَابُوا، وَ وَثِقُوا بِالْقَائِدِ فَاتَّبَعُوهُ.
...
راوى مىگويد: آنگاه امام عليهالسلام دست شريفش را بر محاسن مبارك خود كشيد و سخت گريست و فرمود:
آه و افسوس و دريغ بر برادران من كه قرآن را تلاوت مىكردند و هم از لحاظ علمى و هم از حيث عملى آن را نيك فراگرفتند و در واجبات به خوبى انديشيدند و به يقين كامل رسيدند كه از طرف خداوند واجب شده است. لذا آنها را به جاى آوردند و مردم را نيز به انجام دادن آنها دعوت كردند.
سنّت پيامبر صلىاللهعليهوآله را احيا كردند و بدعت خلفاى پيشين، مثل نماز تراويح و نگفتن «حىِّ على خير العمل» در اذان و نظير آنها را از ميان برداشتند.
براى جهاد فراخوانده شدند و به اين فراخوانى پاسخ مثبت دادند و در راه خدا جهاد كردند و به رهبر خود (حضرت على عليهالسلام ) اعتماد كردند و از اوامر و نواهى او به خوبى تبعيّت كردند.
1) أوّه: از اصوات است كه در افسوس و حسرت به كار مىرود و همان آه دردمندانه است كه از روى حسرت مىكشند.
ثُمَّ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ:
الْجِهَادَ الْجِهَادَ عِبَادَ اللَّهِ! أَلاَ وَ إِنِّي مُعَسْكِرٌ فِي يَومِي هَذَا، فَمَنْ أَرَادَ الرَّوَاحَ إِلَى اللَّهِ فَلْيَخْرُجْ. قَالَ نَوْفٌ: وَ عَقَدَ لِلْحُسَيْنِ عليهالسلام فِي عَشَرَةِ آلاَفٍ، وَ لِقَيْسِ بْنِ سَعْدٍ؛ فِي عَشَرَةِ آلاَفٍ، وَ لاِءَبِي أَيُّوبَ الاْءَنْصَارِيِّ فِي عَشَرَةِ آلاَفٍ، وَ لِغَيْرِهِمْ عَلَى أَعْدَادٍ أُخَرَ، وَ هُوَ يُرِيدُ الرَّجْعَةَ إِلَى صِفِّينَ، فَمَا دَارَتِ الْجُمُعَةُ حَتَّى ضَرَبَهُ الْمَلْعُونُ ابْنُ مُلْجَمٍ - لَعَنَهُ اللَّهُ - فَتَرَاجَعَتِ الْعَسَاكِرُ، فَكُنَّا كَأَغْنَامٍ فَقَدَتْ رَاعِيهَا، تَخْتَطِفُهَا الذِّئَابُ مِنْ كُلِّ مَكَانٍ.
...
آنگاه حضرتش با صداى بلند ندا در داد: جهاد، جهاد، اى بندگان خدا، آماده جهاد شويد. بدانيد كه من براى فتح شام و رهايى مسلمانان از دست معاويه و مزدوران طاغوتزده او امروز لشكر خود را سامان مىدهم و آماده مىكنم. پس هركه بخواهد به سوى آخرت و سراى پاداش الهى سفر كند، همراه من خارج شود.
نوف مىگويد: امام عليهالسلام پس از خطبه و اعلان جهاد، براى امام حسين عليهالسلام لشكرى به تعداد ده هزار نفر و براى قيس بن سعد رحمهالله لشكرى به تعداد ده هزار نفر و براى ابو ايوب انصارى (همان كسى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله روز ورود به مدينه در خانه او ساكن شد) نيز ده هزار نفر و براى ديگران تعدادى نيز ترتيب داد و مصمم بود براى جنگ با معاويه به صفين برگردد، اما جمعه سر نرسيده بود كه ابنملجم مرادى - كه خدايش لعنت كند - با ضربه سهمگين خود، حضرت را از پاى درآورد و لشكرها واپس گشتند و ما بسان گوسفندانى شديم كه چوپان خود را از دست داده باشد و گرگها از هر سو آنها را مىربايند.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمَعْرُوفِ مِنْ غَيْرِ رُوءْيَةٍ، وَ الْخَالِقِ مِنْ غَيْرِ مَنْصَبَةٍ(1). خَلَقَ الْخَلاَئِقَ بِقُدْرَتِهِ، وَ اسْتَعْبَدَ(2)الاْءَرْبَابَ بِعِزَّتِهِ، وَ سَادَ الْعُظَمَاءَ بِجُودِهِ، وَ هُوَ الَّذِي أَسْكَنَ الدُّنْيَا خَلْقَهُ، وَ بَعَثَ إِلَى الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ رُسُلَهُ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در توصيف خدا و بيان فضيلت قرآن و در پند و اندرز
ستايش خدايى را كه بدون ديده شدن معروف و شناخته شده است. يعنى با اينكه هيچ كس او را نديده، ولى با آفرينش و آثارش او را مىشناسند. و آفريدگارى كه بدون تحمل هيچ رنجى همه پديدهها را آفريد.
هستى را بىنياز از ابزار، يارى و همكارى ديگرى با قدرت خويش پديد آورد و تمام قدرتمندان را به عزّت خويش بنده خود نمود. زيرا بر همه پيروز و از همه عزيزتر و قدرتمندتر است. و با جود و بخشش خود بر همه بزرگان سرورى يافته، چون بخشنده بر همگان سرورى و برترى دارد(3).
و هموست كه دنيا را محلّ سكونت آفريدههاى خود قرار داد و پيامبران خود را براى هدايت فرستاد تا جن و انس هدايت يابند(4).
1) منصبة: رنج و زحمت.
2) استعبد: به بندگى كشيد.
3) البته اين تعليل ثانوى براى اشاره به اين وصف است و گرنه خداوند اولاً و بالذات، با آفرينش آفريدگان، همه خلق را به بندگى گرفته و بر همگان سرورى دارد.
4) براى فرستادن رسول به سوى جنيان دو وجه محتمل است: نخست اينكه - چنان كه از آيات بر مىآيد - آنان نيز تكليفى همانند تكليف انسان دارند. ديگر اينكه تكليفى متفاوتِ با تكليف و وظيفه انسانها دارند.
لِيَكْشِفُوا لَهُمْ عَنْ غِطَائِهَا، وَ لِيُحَذِّرُوهُمْ مِنْ ضَرَّائِهَا، وَ لِيَضْرِبُوا لَهُمْ أَمْثَالَهَا، وَ لِيُبَصِّرُوهُمْ عُيُوبَهَا، وَ لِيَهْجُمُوا(1)عَلَيْهِمْ بِمُعْتَبَرٍ(2)مِنْ تَصَرُّفِ مَصَاحِّهَا(3)وَ أَسْقَامِهَا، وَ حَلاَلِهَا وَ حَرَامِهَا، وَ مَا أَعَدَّ اللَّهُ لِلْمُطِيعِينَ مِنْهُمْ وَ الْعُصَاةِ مِنْ جَنَّةٍ وَ نَارٍ، وَ كَرَامَةٍ وَ هَوَانٍ. أَحْمَدُهُ إِلَى نَفْسِهِ كَمَا اسْتَحْمَدَ إِلَى خَلْقِهِ، جَعَلَ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْراً، وَ لِكُلِّ قَدْرٍ أَجَلاً، وَ لِكُلِّ أَجَلٍ كِتَاباً.
...
خدا پيامبران عليهمالسلام را ارسال فرمود تا پردههاى دنيايى را از پيش چشم مردم كنار بزنند. زيرا دنيا محل رنج و سختى است، ولى در پوششى از زيبايىها و آرايه پنهان شده است و وقتى كه اين پردههاى دنيوى كنار برود، انسان با ديدن ماهيت آن، فريب نخواهد خورد.
و آنان را از ضررهاى دنيا كه مايه بدبختى انسان در دنيا و آخرت است هشدار دهند.
و از سرگذشت دنيا براى آن مردم نمونهها و مثالهايى بياورند كه براى آنان عبرتآموز باشد و بر بصيرتشان بيفزايد. و نيز آنان را به عيوب دنيا بينا كنند، از قبيل فريبكارى آن و خارج كردن آخرت از دست انسانى كه به دنيا اعتماد مىكند.
و با انبوه پندهايى از كجرفتارى و درستكردارى، سلامت و بيمارى، حلال و حرام و آنچه خداوند به پرهيزگاران و فرمانبرداران نويد داده و به بدكاران و گناهكاران وعده داده، بر مردمان غافل، ناگهانى وارد شدند؛ زيرا مردم غافلند و اگر كسى ناگهان بر آنان وارد شود غفلت آنها به هشدار تبديل مىشود و به خود مىآيند. پيامبران نيز با پندها و موعظههاى خويش به صورت ناگهانى بر مردم وارد مىشدند و مطالبى را به آنان يادآور مىشدند، از جمله اينكه حال انسان در دنيا از لحاظ تندرستى و بيمارى همواره در دگرگونى است و هميشه در يك حالت نمىماند، گاهى در سلامتى است و گاهى در بيمارى. پس نبايد در
...
...
حال سلامتى غافل و فريفته شوند و به هنگام بيمارى نااميد گردند.
ديگر اينكه دنيا حلال و حرام دارد [كه در حلال آن حساب و در حرام آن كيفر است]. و اينكه خداى متعال به پرهيزگاران و فرمانبرداران، نويد بهشت و كرامت و به گنهكاران وعده جهنم و خوارى داده است.
خداوند را آنگونه ستايش مىكنم كه خودش از آفريدهها خواسته است. پس درخواست ستايش از سوى او و ستايش من نيز از اوست.
و خدايى را ستايش مىكنم كه براى هر چيز اندازهاى مقرر كرده، و چنين نيست كه در اين جهان چيزى بىحساب و كتاب باشد. مثلاً عمر انسان اندازه معيّن و خاصى دارد.
و براى هر اندازهاى مهلتى قرار داده تا با پايان يافتن آن، آن اندازه نيز به پايان مىرسد. پس ميان قدر و اجل اين فرق و تفاوت هست است كه قدر (اندازه) به اعتبار تمام مدّت است، ولى اجل (پايان) به اعتبار انتهاى آن است.
و براى هر اجلى كتابى قرار داده است، زيرا خداوند همه اجلها را در لوح محفوظ ثبت كرده است.
منها: فَالْقُرْآنُ آمِرٌ زَاجِرٌ، وَ صَامِتٌ نَاطِقٌ. حُجَّةُ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ. أَخَذَ عَلَيْهِ مِيثَاقَهُ، وَ ارْتَهَنَ عَلَيْهِ أَنْفُسَهُمْ، أَتَمَّ نُورَهُ، وَ أَكْمَلَ بِهِ دِينَهُ، وَ قَبَضَ نَبِيَّهُ صلىاللهعليهوآله وَ قَدْ فَرَغَ إِلَى الْخَلْقِ مِنْ أَحْكَامِ الْهُدَى بِهِ.
...
بخشى از اين خطبه در فضيلت قرآن است
قرآن كريم آمر و ناهى است، و به انجام دادن واجبات فرمان مىدهد و از محرمات باز مىدارد. و ساكت و سخنگو است كه با زبان سخن نمىگويد، اما احكام خدا را بيان مىكند. حجّت خدا بر بندگان است و در روز قيامت خدا به وسيله قرآن با بندگانش احتجاج مىكند كه چرا بر اساس دستورات قرآن عمل نكردهايد؟ آيا من همه چيز را در قرآن بيان نكردهام؟
اين احتجاج بدان جهت است كه خداوند به واسطه پيامبران عليهمالسلام از مردم پيمان گرفته كه بر اساس اوامر الهى عمل كنند. بنابراين براى شانه خالى كردن از زير بار مسئوليت هيچ عذر و بهانهاى ندارند.
و خداوند مردم را در برابر عمل به قرآن گروگان گرفته و رها شدن آنان را مشروط به عمل كردن به قرآن قرار داده و گرنه به جهنم خواهند افتاد، چنان كه خود مىفرمايد: «كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ»(1)«هر كسى در گرو دستاورد خويش است».
خداوند نور قرآن را كامل كرد و براى روشنى راه، نورى است بسنده، و با وجود نور قرآن، هيچ بخشى از راه تاريك نمىماند. و دين خود را به وسيله قرآن كامل كرده است.
و زمانى خداوند پيامبرش را از دنيا برد كه با قرآن تمام احكامى را كه موجب هدايت مردم است به همگان ابلاغ فرمود و فائده آن را به اطلاع همگان رساند.
1) سوره مدثر، آيه 38.
فَعَظِّمُوا مِنْهُ سُبْحَانَهُ مَا عَظَّمَ مِنْ نَفْسِهِ، فَإِنَّهُ لَمْ يُخْفِ عَنْكُمْ شَيْئاً مِنْ دِينِهِ، وَ لَمْ يَتْرُكْ شَيْئاً رَضِيَهُ أَوْ كَرِهَهُ إِلاَّ وَ جَعَلَ لَهُ عَلَماً بَادِياً، وَ آيَةً مُحْكَمَةً، تَزْجُرُ عَنْهُ أَوْ تَدْعُو إِلَيْهِ. فَرِضَاهُ فِيمَا بَقِيَ وَاحِدٌ، وَ سَخَطُهُ فِيمَا بَقِيَ وَاحِدٌ.
...
پس اى مردم، قرآن را بزرگ بشماريد، زيرا از سوى خداى سبحان آمده است، چنان كه خداوند نيز آن را به همين دليل بزرگ شمرده است [و بدانيد كه] خداوند هيچ يك از امور دينى را مخفى نكرده، بلكه هر چه لازم بوده از طريق كتاب قرآن و سنّت (كه شرح قرآن است) بيان كرده است. و هيچ چيزى را كه مورد رضا و يا ناخشنودى اوست و مصلحت يا تباهى جامعه را در بر دارد، بدون نشانهاى روشن و آشكار و آيهاى محكم و غيرمتشابه رها نكرده است، بلكه قرآن از آن چيزى كه موجب تباهى است (مثل شراب) نهى، و به آنچه موجب رستگارى است (چون نماز) امر فرموده است.
پس خشنودى و خشم پروردگار در آنچه كه از آن راضى يا ناخشنود است هميشگى است و اين طور نيست كه گاهى از چيزى مثل نماز راضى و گاهى ناراضى باشد.
اين جمله مضمون حديثى است از امام صادق عليهالسلام كه مىفرمايد: «حلالُ محمدٍ حلالٌ أبداً إلى يوم القيامة، و حرامهُ حرامٌ أبداً إلى يوم القيامة(1)«حلال محمد هميشه حلال است تا روز قيامت و حرام او هميشه حرام است تا روز قيامت».
1) كافى، ج 1، ص 58.
وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ لَنْ يَرْضَى عَنْكُمْ بِشَيْءٍ سَخِطَهُ عَلَى مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ، وَ لَنْ يَسْخَطَ عَلَيْكُمْ بِشَيْءٍ رَضِيَهُ مِمَّنْ كَانَ قَبْلَكُمْ، وَ إِنَّمَا تَسِيرُونَ فِي أَثَرٍ(1)بَيِّنٍ، وَ تَتَكَلَّمُونَ بِرَجْعِ(2)قَوْلٍ قَدْ قَالَهُ الرِّجَالُ مِنْ قَبْلِكُمْ.
...
و بدانيد كه خداوند هرگاه چيزى را نمىپسنديد، مانند شرك، و در امتهاى گذشته آن را روا نمىدانست، براى شما نيز آن را نمىپسندد و برايتان روا نمىدارد. همچنين هرگاه در امتهاى پيشين چيزى را روا و پسنديده مىدانست، مثل يكتاپرستى، براى شما نيز مىپسندد و آن را روا مىداند. ناگفته نماند كه مراد حضرت، اصول دين و جوهره شريعت است، ولى در امورى مثل روزه وصال (كه به هنگام سحر افطار كند) و مانند آن مانعى ندارد كه در شريعتهاى گوناگون اختلافاتى چند وجود داشته باشد.
بىترديد شما قدم در جاى پايى مىگذاريد كه بسيار روشن و آشكار است و در اين راه ترسى از گم شدن وجود ندارد. يعنى احكام نسخ نشده پيامبران باعث گمراهى نخواهند شد.
و شما به گفتارى سخن مىگوييد كه انبيا عليهمالسلام و صالحان، درباره اصول و فروع آن سخن گفتهاند و شما از آنها بهرهمند شدهايد.
قَدْ كَفَاكُمْ مَئُونَةَ دُنْيَاكُمْ، وَ حَثَّكُمْ عَلَى الشُّكْرِ، وَ افْتَرَضَ مِنْ أَلْسِنَتِكُمُ الذِّكْرَ، وَ أَوْصَاكُمْ بِالتَّقْوَى، وَ جَعَلَهَا مُنْتَهَى رِضَاهُ وَ حَاجَتَهُ مِنْ خَلْقِهِ.
...
خداوند هزينه زندگى شما را تأمين كرده است، زيرا در دنيا همه چيز به طور كافى وجود دارد و تنها انسان بايد با انجام دادنِ فعاليتهايى از قبيل كشاورزى، دامدارى، معدنكارى و ساختمانسازى در پى تأمين هزينههاى زندگى خود باشد. بنابراين شما را به شكرگزارى در مقابل نعمتهايش تشويق نموده و واجب ساخته است كه حضرتش را با سپاسگزارى ياد كنيد.
و شما را به پرهيزگارى دعوت كرده تا از او پروا داشته باشيد و با دستورهاى او مخالفت نورزيد؛ و تقوا را نهايت رضايت و خواسته خود قرار داده است. زيرا نهايت و حدّ كاملِ رضايت پروردگار آن است كه انسان تقوا داشته باشد و هرگز از او نافرمانى نكند. البته اين سخن بدان معنا نيست كه خداوند به كسى احتياج داشته باشد، بلكه كنايه از مطالبه خداوند از انسانهاست.
فَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي أَنْتُمْ بِعَيْنِهِ، وَ نَوَاصِيكُمْ(1)بِيَدِهِ، وَ تَقَلُّبُكُمْ فِي قَبْضَتِهِ. إِنْ أَسْرَرْتُمْ عَلِمَهُ، وَ إِنْ أَعْلَنْتُمْ كَتَبَهُ، قَدْ وَكَّلَ بِذَلِكَ حَفَظَةً كِرَاماً، لاَ يُسْقِطُونَ حَقّاً، وَ لاَ يُثْبِتُونَ بَاطِلاً. وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً مِنَ الْفِتَنِ، وَ نُوراً مِنَ الظُّلَمِ، وَ يُخَلِّدْهُ فِيمَا اشْتَهَتْ نَفْسُهُ.
...
بنابراين از خدايى پروا داشته باشيد كه در محضر اوييد و هيچ كارى هرگز از خدا پنهان نمىماند و شما را مىبيند و اختيار شما را در دستِ خود دارد و تمام حركات و رفتارهاى شما در دست قدرت اوست و هيچ كس را توان گريز از حضرتش نيست.
اگر كارى پنهانى انجام دهيد يا انديشهاى را مخفى داريد، مىداند، و اگر كارى آشكارا انجام بدهيد آن را مىنويسد. چون فرشتگانى مكرم براى نوشتن اعمالتان گمارده است كه هيچ حقّى را از شما ناديده نمىگيرند و هيچ باطلى را به ناحق در نامه عمل شما ثبت نمىكنند، بلكه دقيقاً همان كارهايى را كه انجام دادهايد - چه حق باشد و چه باطل - بىكم و كاست مىنگارند.
و بدانيد اگر كسى تقواى الهى پيشه كند خداوند براى او راه برون شدنى از فتنهها قرار مىدهد، چون بسا انسان خدا را معصيت مىكند، به گمان اينكه فرصتى بدو داده شده و مُجاز است، در حالىكه انسان باتقوا از محل فتنه سالم، ولى گنهكار، آلوده و ناپاك خارج مىگردد. و براى انسان با تقوا نورى در ظلمتها و تاريكىها قرار مىدهد و لذا او راههاى تاريكى و گمراهى و شقاوت را مىبيند و از آن اجتناب مىكند.
و خدا فرد با تقوا را در آخرت از تمام گونههاى لذتهاى جاودانه برخوردار خواهد كرد.
1) نواصي: جمع ناصية، يعنى قسمت پيشين سر، و در دست گرفتن ناصيه، كنايه از سلطه كامل است.
وَ يُنْزِلْهُ مَنْزِلَ الْكَرَامَةِ عِنْدَهُ فِي دَارٍ اصْطَنَعَهَا لِنَفْسِهِ، ظِلُّهَا عَرْشُهُ، وَ نُورُهَا بَهْجَتُهُ، وَ زُوَّارُهَا مَلاَئِكَتُهُ، وَ رُفَقَاوءُهَا رُسُلُهُ.
...
خدا فرد پرهيزكار را در جايگاه كرامت خود (بهشت) جاى خواهد داد. در بهشتى كه آن را براى خود ساخته است. مراد از «براى خود» اولياىِ خاص او مىباشد. كه سايه آن عرش الهى است؛ يعنى بهشتيان در زير سايه عرش الهى به سر مىبرند و در محضر حكومت الهى قرار دارند، نه تحت سلطه انسانها، چنانكه در دنيا وجود دارد.
و نور بهشتْ خرسندىِ وى است كه براى بهشتيان روحافزاست و آنان را در ميان مىگيرد و موجب انبساط خاطر آنها مىگردد، چنانكه نور در دنيا موجب انبساط خاطر كسانى مىشوند كه در آن به سر مىبرند.
و در آن سرا فرشتگان به زيارت بهشتيان مىروند، چنانكه خداى سبحان مىفرمايد: «...وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ * سَلامٌ عَلَيْكُمْ...»(1)«و فرشتگان از هر درى بر آنان در مىآيند. [و به آنان مىگويند:] سلام بر شما».
و پيامبران همنشينان بهشتيان هستند.
1) سوره رعد، آيههاى 23 و 24.
فَبَادِرُوا الْمَعَادَ، وَ سَابِقُوا الاْآجَالَ، فَإِنَّ النَّاسَ يُوشِكُ(1)أَنْ يَنْقَطِعَ بِهِمُ الاْءَمَلُ، وَ يَرْهَقَهُمُ الاْءَجَلُ، وَ يُسَدَّ عَنْهُمْ بَابُ التَّوْبَةِ. فَقَدْ أَصْبَحْتُمْ فِي مِثْلِ مَا سَأَلَ إِلَيْهِ الرَّجْعَةَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ، وَ أَنْتُمْ بَنُو سَبِيلٍ، عَلَى سَفَرٍ مِنْ دَارٍ لَيْسَتْ بِدَارِكُمْ، وَ قَدْ أُوذِنْتُمْ مِنْهَا بِالاِرْتِحَالِ، وَ أُمِرْتُمْ فِيهَا بِالزَّادِ.
...
پس، با عمل كردن براى قيامت به سوى معاد و سراى جاويد شتاب گيريد و از اجلها سبقت بگيريد. گويى اجل مىخواهد قبل از عمل انسان را بربايد و انسان بايد قبل از سررسيدن اجل به عمل و انجام دادن كارهاى نيك بپردازد. پس هر دو در مسابقه هستند و انسان بايد بكوشد از اجل سبقت بگيرد و با كارهاى نيك پيروز شود.
و نزديك است كه رشته آرزوى مردم به وسيله مرگ از هم بگسلد و اجل، آنها را طعمه خود كند و باب توبه بر آنها بسته گردد؛ زيرا با فرارسيدن مرگ راه توبه نيز طبعا بسته خواهد شد.
شما اكنون مانند كسانى هستيد كه از خدا درخواست كردند كه بار ديگر برگردند و خدا درخواست آنها را پذيرفت و به اين عالم برگشتند و به كارهاى خوب عمل نمودند، زيرا وقتى انسان مىميرد از خدا مىخواهد او را براى جبران اعمال ناكرده خود به دنيا برگرداند، چنانكه حضرتش در اينباره مىفرمايد: «رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّى أَعْمَلُ صَالِحًا فِيَما تَرَكْتُ»(2)«پروردگارا، مرا بازگردانيد، باشد كه در آنچه وانهادهام كار نيكى انجام دهم». حال فرض كنيد كه شما به جاى آنها هستيد و چنان گفتهايد و اكنون به دنيا بازگشتهايد و مىتوانيد براى آخرت خود توشهاى برگيريد.
شما در راه ماندگانيد، و هنوز به مقصد نرسيدهايد؛ چون دنيا گذرگاه است نه مقصد. از منزلى كه از آنِ شما نيست كوچ مىكنيد. يعنى در دنيا براى هميشه نمىمانيد؛ بلكه آخرت سراى هميشگى شماست و خدا به شما ابلاغ نموده كه بايد از اين جهان كوچ كنيد و رخت بربنديد و فرمانتان داده تا با عمل نيك خود از اين جهان توشه سفر آخرت خود را فراهم آريد.
وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ لَيْسَ لِهَذَا الْجِلْدِ الرَّقِيقِ صَبْرٌ عَلَى النَّارِ، فَارْحَمُوا نُفُوسَكُمْ، فَإِنَّكُمْ قَدْ جَرَّبْتُمُوهَا فِي مَصَائِبِ الدُّنْيَا. أَ فَرَأَيْتُمْ جَزَعَ أَحَدِكُمْ مِنَ الشَّوْكَةِ تُصِيبُهُ وَ الْعَثْرَةِ تُدْمِيهِ وَ الرَّمْضَاءِ(1)تُحْرِقُهُ؟ فَكَيْفَ إِذَا كَانَ بَيْنَ طَابَقَيْنِ مِنْ نَارٍ، ضَجِيعَ حَجَرٍ، وَ قَرِينَ شَيْطَانٍ! أَ عَلِمْتُمْ أَنَّ مَالِكاً(2)إِذَا غَضِبَ عَلَى النَّارِ حَطَمَ بَعْضُهَا بَعْضاً لِغَضَبِهِ، وَ إِذَا زَجَرَهَا تَوَثَّبَتْ بَيْنَ أَبْوَابِهَا جَزَعاً مِنْ زَجْرَتِهِ؟
...
و بدانيد كه اين پوست نازك بدنتان در برابر آتش جهنم ياراى تاب و مقاومت ندارد. پس بر خود رحم كنيد و با گناهْ خود را گرفتار جهنم نكنيد. شما بارها و بارها در برابر مشكلات دنيوى ناتوانى خود را آزمودهايد و دريافتهايد كه تحمّل و استقامتِ آن را نداريد.
آيا نديدهايد كه پاى يكى از شما از خارى خُرد آزرده مىشود و بر اثر لغزش زخم برمىدارد و خونين مىشود، و يا زمين داغ و تفتيده بدنتان را مىسوزاند؟
بنابراين، حال شما چگونه خواهد بود وقتى كه اين پوست نازك بدنتان بين دو طبقه از آتش، همنشين سنگِ سوزان باشد؛ سنگى (يا سنگهايى) كه در آن قرار گرفته تا بر سوزندگىاش بيفزايد، چنانكه خداوند در توصيف دوزخ مىفرمايد: «...وَ قُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ...»(3)«كه هيزم و سوختش مردمان و سنگها هستند». [ افزون بر اينها] شيطان نيز در كنار انسان است تا او را بيازارد.
هيچ مىدانيد كه مالك جهنّم وقتى خمگين مىشود و بخواهد آتش جهنم را شعلهورتر كند، هيزمهاى جهنم را روى يكديگر انباشته مىكند [و بخشى از آن را بر بخش ديگر مىكوبد]؟ اين سخن كنايه از خروش سهمگين جهنم است. و وقتى مالك جهنم بر شعلههاى آتش فرياد مىكشد و تشر مىزند، آتش از ترسْ به تلاطم درمىآيد، تا پسِ دروازههاى جهنم به اينسوى و آنسوى مىرود.
أَيُّهَا الْيَفَنُ(1)الْكَبِيرُ، الَّذِي قَدْ لَهَزَهُ(2)الْقَتِيرُ(3)، كَيْفَ أَنْتَ إِذَا الْتَحَمَتْ(4)أَطْوَاقُ النَّارِ بِعِظَامِ الاْءَعْنَاقِ، وَ نَشِبَتِ(5)الْجَوَامِعُ حَتَّى أَكَلَتْ لُحُومَ السَّوَاعِدِ(6)؟ فَاللَّهَ اللَّهَ مَعْشَرَ الْعِبَادِ، وَ أَنْتُمْ سَالِمُونَ فِي الصِّحَّةِ قَبْلَ السُّقْمِ، وَ فِي الْفُسْحَةِ قَبْلَ الضِّيقِ، فَاسْعَوْا فِي فَكَاكِ رِقَابِكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُغْلَقَ رَهَائِنُهَا. أَسْهِرُوا(7)عُيُونَكُمْ، وَ أَضْمِرُوا بُطُونَكُمْ، وَ اسْتَعْمِلُوا أَقْدَامَكُمْ، وَ أَنْفِقُوا أَمْوَالَكُمْ، وَ خُذُوا مِنْ أَجْسَادِكُمْ وَ جُودُوا بِهَا عَلَى أَنْفُسِكُمْ، وَ لاَ تَبْخَلُوا بِهَا عَنْهَا.
...
اى پيرزالِ فرتوت كه پيرى با وجود تو درآميخته و از پايت در آورده و چنان است كه گويى اين پيرى و ناتوانى جزئى از وجود تو شده است، آنگاه كه طوقهاى آتش به استخوانهاى گردنها بچسبد و پيوند بخورد و گوشتهاى آن را ذوب مىكند چه خواهى كرد؟ و نيز آنگاه كه غلهاى فراگير جامعه، كه دستها و گردن را كنار هم جمع مىكند و مىبندد و در بدن فرو مىرود، به گونهاى كه گوشتهاى مچ دست را مىخورد و از بين مىبرد به تو بسته شود و تو را درخود بگيرد چه خواهى كرد؟
خدا را خدا را، اى بندگان خدا، تقواى الهى داشته باشيد و اكنون كه سالم هستيد قدر سلامتى خودتان را بدانيد كه به هنگام بيمارى و دردمندى ديگر نمىتوانيد كارى كنيد. شايد منظور حضور در آخرت باشد كه در مقابل سلامتى در دنيا، بيمارى به شمار مىرود.
و تا وقتى ميدان عمل باز است، فرصت را قدر بدانيد پيش از آنكه به تنگنا درافتيد، چون انسان تا در دنياست مىتواند كارى انجام بدهد و دستش به جايى مىرسد، اما در آخرت جايى براى انجام دادن عمل صالح وجود ندارد.
...
...
پس بكوشيد كه با اعمال صالحْ خود را از بند اسارت عذاب برهانيد، پيش از آنكه گرو گرفته شوند. يعنى قبل از آنكه صاحب حق، هيچ راهى براى فكّ رهن خود نبيند و بخواهد گرو را بگيرد، به فكر رهايى خود [كه گرو اعمال خود هستيد] باشيد.
براى رسيدن به مراتب عالى كمال چشمان خود را بيدار نگه داريد و براى عبادت از خواب شبانه بكاهيد و شكمهاى خود را با گرسنگى زياد (يعنى روزهدارى) تمرين بدهيد و پاهاى خود را براى عبادت و به نماز ايستادن به كار گيريد و اموال خود را در راه خدا انفاق كنيد و از لذتهاى جسمىِ خود براى پرداختن به فضايل بكاهيد. و براى رسيدن به مقام برتر، از بدن خود بهره برگيريد و به روحتان بپردازيد، زيرا انسان هر چقدر كه جسم خود را در راه انجام دادن عمل صالح به رنج افكند، خود را كامل نموده و به مراتب عالى دست خواهد يافت. لذا حضرت مىفرمايد: از بهرههاى جسمى بكاهيد و بر بهرههاى روحى بيفزاييد و در اين امر هرگز بخل نورزيد.
فَقَدْ قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ: «إِنْ تَنْصُرُوا اللّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ»(1)وَ قَالَ تَعَالَى: «مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ كَرِيمٌ»(2)فَلَمْ يَسْتَنْصِرْكُمْ مِنْ ذُلٍّ وَلَمْ يَسْتَقْرِضْكُمْ مِنْ قُلٍّ(3)، اسْتَنْصَرَكُمْ وَ لَهُ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَ الاْءَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ. وَ اسْتَقْرَضَكُمْ وَ لَهُ خَزَائِنُ(4)السَّمَاوَاتِ وَ الاْءَرْضِ وَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ، أَرَادَ أَنْ يَبْلُوَكُمْ(5)أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً.
...
خداى سبحان مىفرمايد: «اگر خدا را يارى كنيد، ياريتان مىكند و گامهايتان را استوارى مىبخشد» و نيز فرموده: «چه كسى به [بندگان] خدا وام نيكويى دهد تا [خدا] آن را براى او چند برابر بيفزايد و پاداشى كريمانه ببخشد؟».
خداوند نه به جهت تنهايى و بى كسى از شما يارى خواسته و نه به علت بينوايى و فقر از شما وام طلبيده است. او در حالى از شما يارى خواسته كه جنود آسمانها و زمين سپاه منظم پروردگارند و هر موجودى در آسمان و زمين مسخّر فرمان اويند و او عزيز و حكيم است. يعنى هرچه بخواهد با قدرت، و بر اساس حكمت و مصلحت انجام مىدهد.
او در حالى از شما قرضالحسنه خواسته كه گنجينههاى آسمان و زمين از آنِ اوست، زيرا تمام ثروتها برخاسته از خورشيد و دريا و زمين و فضا است و همگى گنجينههاى الهى به شمار مىآيند.
خداوند از هركس بىنياز و در بىنيازى خود ستايش شده است نه مانند ثروتمندان بخيل يا اسرافكار كه بىنيازند [، اما در عين بىنيازىشان ستوده نيستند]. پس خدايى كه قدرتمند و عزتمند و بىنياز است و از شما يارى و قرض خواسته است، از آنروى اين خواسته را طرح كرده است تا شما را بيازمايد، و روشن شود كه كدام يك از شما كار نيك انجام مىدهيد، تا بر اساس آن به شما پاداش دهد.
فَبَادِرُوا بِأَعْمَالِكُمْ تَكُونُوا مَعَ جِيرَانِ اللَّهِ فِي دَارِهِ، رَافَقَ بِهِمْ رُسُلَهُ وَ أَزَارَهُمْ مَلاَئِكَتَهُ، وَ أَكْرَمَ أَسْمَاعَهُمْ أَنْ تَسْمَعَ حَسِيسَ(1)نَارٍ أَبَداً، وَ صَانَ أَجْسَادَهُمْ أَنْ تَلْقَى لُغُوباً(2)وَ نَصَباً(3): «ذلِكَ فَضْلُ اللّهِ يُوءْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ»(4).
...
بنابراين، به انجام دادن كارهاى نيك بپردازيد تا با اين وسيله همدمِ همسايگان خدا در سراى جاودانه او خواهيد بود. منظور از همسايگان خدا، كرامتمندان هستند كه خداوند به آنها لطف خاص مىنمايد چنان كه همسايه مورد لطف همسايه قرار مىگيرد و اينْ، از بابِ تشبيه معقول به محسوس است.
همانهايى كه خدا در سراى كرامت خويش با پيامبران خود همنشين خواهد ساخت و به جهت گرامى داشتنشان، فرشتگان را فرمان مىدهد كه به ديدارشان بشتابند. و گوشهايشان را گرامى مىدارد تا مبادا صداى آهسته جهنم را بشنوند لذا هيچگاه صداى جهنم را نمىشنوند، چنانكه مىفرمايد: «لاَ يَسْمَعُونَ حَسِيسَهَا وَ هُمْ فِى مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ»(5)«صداى آن را نمىشنوند و آنان در ميان آنچه دلهاىشان بخواهد جاودانند».
و بدنهايشان را از رنج و ناراحتى مصون مىدارد. چنانكه خود در قرآن مىفرمايد: «... لاَ يَمَسُّنَا فِيهَا نَصَبٌ وَ لاَ يَمَسُّنَا فِيهَا لُغُوبٌ»(6)«در اينجا رنجى به ما نمىرسد و در اينجا درماندگى به ما دست نمىدهد».
«اين فضل خداست كه به هركه بخواهد مىدهد، و خدا را فزونبخشى بزرگ است».
أَقُولُ مَا تَسْمَعُونَ، وَ اللّهُ الْمُسْتَعانُ عَلَى نَفْسِي وَ أَنْفُسِكُمْ، وَ هُوَ حَسْبي وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ.
...
من مىگويم و شما مىشنويد. اين سخن امام از باب «حسن ختام» است و براى جلب توجه مخاطب مىباشد كه در آن گوينده مىگويد تا حجّت تمام شود و در گوش شنوندهْ خوش بنشيند و به آن گفتهها عمل كند.
و براى خودم و شما از خدا كمك مىطلبم تا از اين رهگذر بتوانيم هواى نفس سركش خود را مهار كنيم و خداوند ما را بسنده و بهترين وكيل است كه اگر انسان حضرتش را وكيل بگيرد، بىترديد به بهترين وجه او را كفايت مىكند.
قاله للبرج بن مسهر الطائي، و قد قال له بحيث يسمعه: «لا حكم إلاّ للّه» و كان من الخوارج
اسْكُتْ قَبَّحَكَ اللَّهُ يَا أَثْرَمُ، فَوَ اللَّهِ لَقَدْ ظَهَرَ الْحَقُّ فَكُنْتَ فِيهِ ضَئِيلاً شَخْصُكَ، خَفِيّاً صَوْتُكَ، حَتَّى إِذَا نَعَرَ(1)الْبَاطِلُ نَجَمْتَ نُجُومَ قَرْنِ الْمَاعِزِ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام آنگاه كه برج بن مسهّر طايى كه از خوارج بود با صداى بلند و به گونهاى كه امام بشنود گفت: لا حكم إلاّ للّه
خوارج با اين جمله مىخواستند بگويند كه به حكومت نيازى ندارند. حال آنكه هر انسانى به خودى خود مىداند كه حكومتِ واقعى از آنِ خداست. امام در پاسخ او فرمود:
ساكت شو، اى «اَثرم» (كسى كه دندانهاى پيشين او افتاده باشد. چنين كسى هنگام سخن گفتن و خنديدن چهرهاى نازيبا خواهد داشت). خداوند تو را در دنيا و آخرت زشت كناد.
به خدا سوگند، آنگاه كه حق آشكار شد، تو ناتوان بودى و صدايت آهسته بود. منظور آن است كه او در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله و يا در زمان امام عليهالسلام در جنگ جمل و صفّين براى برترى حق هيچگونه كمك و اقدامى نكرده، و در كنارى نشسته بود و به تماشا مىپرداخت.
و آنگاه كه باطل نعره كشيد و خوارج پديد آمدند، تو مثل شاخ بُزى نر كه بىريخت و نابجا مىرويد، آشكار شدى. اين تشبيه براى تحقير برج بن مسهّر بيان شده است.
1) نَعَرَ: فرياد برآورد، آشكار شد.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لاَ تُدْرِكُهُ الشَّوَاهِدُ(1)، وَ لاَ تَحْوِيهِ الْمَشَاهِدُ(2)، وَ لاَ تَرَاهُ النَّوَاظِرُ(3)، وَ لاَ تَحْجُبُهُ السَّوَاتِرُ(4)، الدَّالِّ عَلَى قِدَمِهِ بِحُدُوثِ خَلْقِهِ، وَ بِحُدُوثِ خَلْقِهِ عَلَى وُجُودِهِ، وَ بِاشْتِبَاهِهِمْ عَلَى أَنْ لاَ شَبَهَ لَهُ. الَّذِي صَدَقَ فِي مِيعَادِهِ، وَ ارْتَفَعَ عَنْ ظُلْمِ عِبَادِهِ، وَ قَامَ(5)بِالْقِسْطِ فِي خَلْقِهِ، وَ عَدَلَ عَلَيْهِمْ فِي حُكْمِهِ. مُسْتَشْهِدٌ(6)بِحُدُوثِ الاْءَشْيَاءِ عَلَى أَزَلِيَّتِهِ، وَ بِمَا وَسَمَهَا(7)بِهِ مِنَ الْعَجْزِ(8)عَلَى قُدْرَتِهِ، وَ بِمَا اضْطَرَّهَا إِلَيْهِ مِنَ الْفَنَاءِ عَلَى دَوَامِهِ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه در بيان حمد الهى و توصيف پيامبر صلىاللهعليهوآله و توجه به شگفتى آفرينش حيوانات ايراد شده است
ستايش خداى را مىسزد كه شواهد و دلايل نمىتوانند به درونه و حقيقت ذات حضرتش راه بيابند و آن را آشكار كنند. و هيچ محضر و مكانى نمىتواند او را در بر بگيرد، زيرا جسم نيست تا در مكانى قرار گيرد.
و هيچ چشمى نمىتواند او را ببيند، و هيچ پرده و حجابى نمىتواند او را از ديدن آفرينهها و مخلوقات بازدارد.
1) شواهد: جمع شاهدة، يعنى دلايل.
2) مشاهد: جمع مشهد، يعنى محضر، مكان و چشمانداز.
3) نواظر: جمع ناظرة، يعنى چشم.
4) سواتر: جمع ساتر، يعنى پرده.
5) قام: كنايه از استمرار و پيوستگى است.
6) مستشهد: شاهد، گواه.
7) وسم: علامت نهادن، نشانه گذاردن.
8) بِهِ مِنَ العَجز: ضمير در «به» به «ما» بر مىگردد. و من العجز بيان «ما» مىباشد.
...
...
خدايى كه حدوث پديدهها بر قديم بودن او دلالت مىكنند؛ چون حادث - چنانكه در موجودات مىبينيم - آغازى دارد، اما خدا بىآغاز و بىابتداست و اگر او حدوث و ابتدايى داشت نيازمند مىبود و ديگر ممكن نبود كه آفريدگار باشد. و حدوث آفريدههايش بر وجودش دلالت مىكند، چون اگر وجود نداشت اين مخلوقات و پديدههاى حادث نيز وجود نمىداشتند؛ وانگهى اثر بر مؤثر دلالت دارد.
و شباهت داشتن پديدهها با يكديگر و تساوى آنها در حكم، دلالت مىكند كه او همانندى ندارد [چرا كه اگر شبيه به آنها بوده او نيز مخلوق و آفرينه مىبود].
خدايى كه وعدههايش به تمامى راست و صادق است و هرگز تخلّف نمىكند و از ستم كردن به بندگانش منزّه است و هماره در ميان خلق خود به عدالت رفتار و داورى مىكند.
با حدوث اشياء، تكوينا آنها را بر ازليّت خود گواه گرفته است، زيرا حادث بر قديم بودن پديدآورنده آن دلالت مىكند و گرنه به وجودآورنده، خود نيازمند پديدآورندهاى ديگر خواهد بود [و تسلسل لازم مىآيد].
و با نهادن نشان ناتوانى بر هر موجودى، آن ناتوانى را نشانهاى بر توانايى خود قرار داده است، يعنى ناتوانى موجودات، نشانه قدرت الهى است، چون اگر خداوند هم ناتوان مىبود، مانند ساير موجودات خواهد بود، و در نتيجه نمىتواند خالق آنها به شمار آيد.
و فناى اشيا را كه ناچار به سوى عدم رهسپار خواهند شد، بر بقا و مانايى خويش گواه گرفته است، زيرا اگر خداوند نيز مثل يكى از موجودات فانى و زوالپذير مىبود، در آن صورت خدايىاش ممكن نمىبود.
وَاحِدٌ لاَ بِعَدَدٍ، وَ دَائِمٌ لاَ بِأَمَدٍ، وَ قَائِمٌ لاَ بِعَمَدٍ. تَتَلَقَّاهُ(1)الاْءَذْهَانُ لاَ بِمُشَاعَرَةٍ(2)، وَ تَشْهَدُ لَهُ الْمَرَائِي(3)لاَ بِمُحَاضَرَةٍ(4). لَمْ تُحِطْ بِهِ الاْءَوْهَامُ، بَلْ تَجَلَّى لَهَا بِهَا، وَ بِهَا امْتَنَعَ مِنْهَا، وَ إِلَيْهَا حَاكَمَهَا. لَيْسَ بِذِي كِبَرٍ امْتَدَّتْ بِهِ النِّهَايَاتُ فَكَبَّرَتْهُ تَجْسِيماً. وَ لاَ بِذِي عِظَمٍ تَنَاهَتْ بِهِ الْغَايَاتُ فَعَظَّمَتْهُ تَجْسِيداً، بَلْ كَبُرَ شَأْناً وَ عَظُمَ سُلْطَاناً.
...
احد و يكتايى است، اما نه وحدت و يگانگى عددى و شمارشى، بدين معنا كه خدا يكى باشد، به گونهاى كه عدد دو و سه و... درباره او قابل تصور باشد و مثلاً شامل او گردد.
و جاودانهاى است بىپايان، و قائمى است كه تكيهگاه ندارد، به خلاف انسان كه مثلاً هنگام ايستادن، در واقع بر پاها و استخوانها و ساير اندام خود تكيه مىكند و مىايستد.
افكار آدميان خدا را درك كرده و مىشناسند، ولى نه با احساس و مشاعر و تحت تأثير ادراك قرار گرفتن، آنگونه كه محسوسات را مىشناسند، زيرا خدا محسوس نيست.
و ديدنىها بر وجود او گواهند، ولى نه به صورت ديدار كه بتوان او را ديد و در چشماندازها به چشم آورد، بلكه آفرينش آنها دليل بر آن است كه آفرينندهاى دارند.
اذهان و اوهام آدميان هرگز نمىتوانند بر او چيره شوند، بلكه خداوند خود به سبب آنها تجلّى مىكند، يعنى وقتى ذهن در مىيابد مخلوق و آفريده است، نيز پى مىبرد كه آفرينندهاى دارد، زيرا هر اثرى داراى مؤثر است و بدون مؤثر، اثرى پديد نمىآيد.
و به راهنمايى ذهن و فكر خود درمىيابد كه درك حقيقت و ذات خدا ممكن نيست، زيرا وهم و گمانِ ناقص ما نمىتواند به حريم كبريايى حضرتش راه پيدا كند.
و خدا بر اوهام و اذهان حاكميّت دارد و فرمان مىدهد: بينديشيد و ببينيد كه آيا مىتوان حقيقت و ذات خدا را درك كرد؟ و آنها نيز پس از تفكّر اعتراف مىكنند كه چنين چيزى
...
...
امكان ندارد، زيرا محدود نمىتواند بر نامحدود احاطه پيدا كند و آن را دريابد.
بزرگى او به گونهاى نيست كه چون جسم طول و عرض و عمق داشته و با نگاه كردنِ به آن حدود و ابعاد، بزرگ به نظر برسد.
و نيز عظمت او به گونهاى نيست كه مانند جسم، ابعاد ششگانه بالا و پايين و راست و چپ و شمال و جنوب داشته باشد و با نگاه كردن به پايان اين جهتها با عظمت به نظر آيد، بلكه بزرگى و عظمت به شأن و قدرت معنوى است نه به جسم مادّى.
وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ الصَّفِيُّ وَ أَمِينُهُ الرَّضِيُّ صلىاللهعليهوآله (1)أَرْسَلَهُ بِوُجُوبِ الْحُجَجِ وَ ظُهُورِ الْفَلَجِ، وَ إِيضَاحِ الْمَنْهَجِ، فَبَلَّغَ الرِّسَالَةَ صَادِعاً(2)بِهَا، وَ حَمَلَ(3)عَلَى الْمَحَجَّةِ(4)دَالاًّ عَلَيْهَا، وَ أَقَامَ أَعْلاَمَ(5)الاِهْتِدَاءِ وَ مَنَارَ(6)الضِّيَاءِ، وَ جَعَلَ أَمْرَاسَ(7)الاْءِسْلاَمِ مَتِينَةً، وَ عُرَى(8)الاْءِيمَانِ وَثِيقَةً.
...
و گواهى مىدهم كه حضرت محمّد - كه رحمت خدا بر او و خاندانش باد - بنده و برگزيده خدا و مورد اعتماد و رضاى حضرت حق بود.
خدا او را با دلايل واجب و ثابت [كه بر رسالت او گواهى مىدادند [و پيروزى آشكار بر دشمنان و راهى روشن كه به سوى رضوان الهى منتهى مىگردد، فرستاد.
آن حضرت مأموريّت خود را با ابلاغ آشكاراى رسالت به انجام رساند و با بيان احكام الهى، مردم را بر راه راست قرار داد و وا داشت كه با عمل كردن به آن احكام نجات يابند و به سعادت برسند. و پرچمهاى هدايت را بر افراشت و چراغهاى هدايتگرى را بر سر راه جويندگان هدايت روشن نمود. و رشتههاى اسلام را محكم و استوار ساخت، و ريسمان اسلام احكام و اصول و اخلاق آن است كه مطابق واقع و موجب دستيابىِ به سعادت است. لذا هركس به آن چنگ زند به بهشت و سعادت دست خواهد يافت.
و دستاويز ايمان را محكم و مورد اعتماد ساخت، چنانكه خدا در اينباره مىفرمايد: «... فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لاَ انفِصَامَ لَهَا...»(9)«به يقين به دستاويزى استوار كه آن را گسستن نيست، چنگ زده است». روشن است كه اين وصف اخير از حيث ادبى از باب تشبيه معقول به محسوس است.
1) صلى اللّه عليه وآله: جمله خبرى اما به معناى دعاست. و درخواست صلوات از سوى خدا يعنى فروفرستادن رحمت.
2) صادعا: آشكار كننده بود.
3) حمل على: به كارى واداشت.
4) محجة: راه روشن و مستقيم.
5) أعلام: جمع عَلَمْ، يعنى نشانه و پرچمى كه براى پيدا كردن راه نصب مىكنند.
6) منار: محل مرتفعى كه در آن نور مىگذارند تا رهگذران راه را پيدا كنند.
7) أمراس: جمع مرس و آن نيز جمع مرسة يعنى ريسمان.
8) عرى: جمع عروة، يعنى دستگيره، دستاويز.
9) سوره بقره، آيه 256.
وَ لَوْ فَكَّرُوا فِي عَظِيمِ الْقُدْرَةِ، وَ جَسِيمِ النِّعْمَةِ، لَرَجَعُوا إِلَى الطَّرِيقِ، وَ خَافُوا عَذَابَ الْحَرِيقِ، وَ لَكِنِ الْقُلُوبُ عَلِيلَةٌ، وَ الْبَصَائِرُ مَدْخُولَةٌ، أَ لاَ تَنْظُرُونَ إِلَى صَغِيرِ مَا خَلَقَ، كَيْفَ أَحْكَمَ خَلْقَهُ، وَ أَتْقَنَ تَرْكِيبَهُ، وَ فَلَقَ(1)لَهُ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ، وَ سَوَّى(2)لَهُ الْعَظْمَ وَ الْبَشَرَ(3)؟
...
و از اين خطبه در توصيف آفرينش گونههايى از حيوانات است
و اگر مردم درباره قدرت عظيم و نعمتهاى سترگ پروردگار فكر مىكردند حتما به راه ايمان و اطاعت بر مىگشتند و از عذاب جهنم مىترسيدند.
ولى قلبها بيمارند و از ايمان مالامال نيستند تا به مقتضاى آن عمل كنند و چشمها بهطور واضح و روشن حق را نمىبينند، بلكه بر اثر وسوسههاى شياطين و هواى نفس امّاره، عيبناك و بيمار شدهاند.
آيا به مخلوقات كوچك نمىنگريد كه چگونه خدا خلقت آنها را مستحكم ساخت و به خلاف عادت انسان كه به امور كوچك اهتمامى نمىورزد و تنها به امور بزرگ توجه داشته و همت مىگمارد خداوند هيچ يك از ابعاد اين موجودات كوچك را از نظر دور نداشته و تركيب اندامهاى حياتى آنها را در كمال دقت آفريده است و در سر آنها گوش و چشم قرار داده و براى آنها استخوان و پوست آفريد؟
انْظُرُوا إِلَى النَّمْلَةِ فِي صِغَرِ جُثَّتِهَا(1)، وَ لَطَافَةِ هَيْئَتِهَا، لاَ تَكَادُ تُنَالُ بِلَحْظِ(2)الْبَصَرِ، وَ لاَ بِمُسْتَدْرَكِ الْفِكَرِ، كَيْفَ دَبَّتْ(3)عَلَى أَرْضِهَا، وَ صُبَّتْ(4)عَلَى رِزْقِهَا، تَنْقُلُ الْحَبَّةَ إِلَى جُحْرِهَا(5)، وَ تُعِدُّهَا فِي مُسْتَقَرِّهَا، تَجْمَعُ فِي حَرِّهَا لِبَرْدِهَا، وَ فِي وُرُودِهَا(6)لِصَدَرِهَا(7)، مَكْفُولَةٌ(8)بِرِزْقِهَا، مَرْزُوقَةٌ بِوِفْقِهَا(9)، لاَ يُغْفِلُهَا الْمَنَّانُ(10)، وَ لاَ يَحْرِمُهَا الدَّيَّانُ(11)، وَ لَوْ فِي الصَّفَا(12)الْيَابِسِ(13)، وَ الْحَجَرِ الْجَامِسِ(14)!
...
به مورچه بنگريد كه با وجود خردپيكرى و كوچكى و لطافت و ريزى اندام - كه گاهى به چشم نمىآيد و به فكر نمىرسد - چگونه بر زمين حركت مىكند و بر غذا گرد مىآيد، چنانكه گويى ناگهان بر آن فرو ريخته دانهها را به لانه خود مىبرد و آنها را [چنانكه آموخته است [ذخيره و براى خوردن آماده مىسازد.
در تابستان براى زمستان كه امكان خارج شدن ندارد غذاى خود را ذخيره مىكند و به هنگام خارج شدن، براى زمان بازگشت به لانه خود غذا جمع مىكند.
روزىاش [مانند هر موجود ديگرى] تضمين و موافق ميل و گوارش او فراهم شده است.
خداى منّان از روزىِ اين حيوان غفلت نكرده و او را از هوش و استعداد جمعآورى غذا بىبهره نگذاشته است، حتى اگر بر روى سنگى صيقلى و صاف و صخرهاى خشك باشد كه هيچ گياهى از آن نمىرويد.
1) جثة: جسم، اندام.
2) لَحْظِ: رؤيت، نگاه گذرا.
3) دبّ: حركت.
4) صبّ: تجمّع مورچگان، به گونهاى كه مثل پاشيده شدن انبوهى چيزهاى ريز بر زمين به نظر مىآيد.
5) جحر: لانه.
6) ورود: بيرون رفتن.
7) صدر: بازگشت پس از ورود.
8) مكفول: ضمانت شده.
9) وفق: موافق طبع و ميل.
10) منان: بسيار نعمت دهنده.
11) ديان: بسيار حكم كننده.
12) صفا: صخره سخت و صاف.
13) يابس: خشك و بىعلف.
14) جامس: جامد.
وَ لَوْ فَكَّرْتَ فِي مَجَارِي أَكْلِهَا، فِي عُلْوِهَا وَ سُفْلِهَا، وَ مَا فِي الْجَوْفِ مِنْ شَرَاسِيفِ(1)بَطْنِهَا، وَ مَا فِي الرَّأْسِ مِنْ عَيْنِهَا وَ أُذُنِهَا، لَقَضَيْتَ مِنْ خَلْقِهَا عَجَباً، وَ لَقِيتَ مِنْ وَصْفِهَا تَعَباً، فَتَعَالَى الَّذِي أَقَامَهَا عَلَى قَوَائِمِهَا وَ بَنَاهَا عَلَى دَعَائِمِهَا! لَمْ يَشْرَكْهُ فِي فِطْرَتِهَا فَاطِرٌ وَ لَمْ يُعِنْهُ فِي خَلْقِهَا قَادِرٌ.
...
اگر به مجارى غذاى مورچه و بالا و پايين رفتن غذا در آن و نيز درونه و دستگاه گوارش كه در داخل بدن و چشم و گوشى كه با نظم و دقت در سر آن قرار گرفته بينديشى، سخت شگفتزده مىشوى، و از توصيف دقيق و همه جانبه آن به زحمت خواهى افتاد. شايان توجه است كه جانور شناسان معاصر، كتابهاى متعدّدى با موضوع زندگى مورچه نوشتهاند كه انسان را سخت شگفتزده مىكند.
پس با عظمت است خدايى كه مورچه را بر دستها و پاهايش بر پا نگهداشته و جسم او را بر اعضا و جوارحى كه به منزله ستونهاى او هستند استوار ساخته است و هيچكس با خدا در خلقت آن شريك نبوده و او را در آفرينش آن هيچ قدرتمندى كمك نكرده است.
1) شراسيف: غضروف، فم المعده (گودى زير جناق).
وَلَوْ ضَرَبْتَ فِي مَذَاهِبِ فِكْرِكَ(1)لِتَبْلُغَ غَايَاتِهِ، مَا دَلَّتْكَ الدَّلاَلَةُ إِلاَّ عَلَى أَنَّ فَاطِرَ النَّمْلَةِ هُوَ فَاطِرُ النَّخْلَةِ، لِدَقِيقِ تَفْصِيلِ كُلِّ شَيْءٍ، وَ غَامِضِ اخْتِلاَفِ كُلِّ حَيٍّ. وَ مَا الْجَلِيلُ وَ اللَّطِيفُ، وَ الثَّقِيلُ وَ الْخَفِيفُ، وَ الْقَوِيُّ وَ الضَّعِيفُ فِي خَلْقِهِ إِلاَّ سَوَاءٌ. وَ كَذَلِكَ السَّمَاءُ وَ الْهَوَاءُ، وَ الرِّيَاحُ وَ الْمَاءُ.
...
اگر به دقت بينديشى و فكر و انديشه خود را به تاختن درآورى تا به اوج تفكّر برسى، دلايل و براهين تنها بر اين مطلب دلالت دارند كه آفريدگار مورچه همان آفريننده نخل خرماست، يعنى خالق اشياء بزرگ، خالق اشياء كوچك نيز مىباشد، زيرا دقت و ظرافت و پيچيدگى آفرينش جاندارانِ متفاوت، گواهى مىدهد كه خالق همه يكى است و بين كوچكى و بزرگى اشياء تفاوتى نيست.
و اشياء بزرگ و كوچك و سنگين و سبك و قوى و ضعيف، از نظر دقت و اتقان همه در پيشگاه الهى يكسان هستند.
آنگاه امام عليهالسلام آفرينش آسمان و گيتى را محور سخن خود قرار داده و فرمود: و همچنين آسمان و هوا و بادها و آب نيز در نهايت اتقان و دقت آفريده شده و همگى بر وجود آفريدگارى حكيم و دانا دلالت دارند.
1) مذاهب فكرك: جولانگاه انديشهات.
فَانْظُرْ إِلَى الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ، وَ النَّبَاتِ وَ الشَّجَرِ، وَ الْمَاءِ وَ الْحَجَرِ، وَ اخْتِلاَفِ(1)هَذَا اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ، وَ تَفَجُّرِ هَذِهِ الْبِحَارِ، وَ كَثْرَةِ هَذِهِ الْجِبَالِ، وَ طُولِ هَذِهِ الْقِلاَلِ(2)، وَ تَفَرُّقِ هَذِهِ اللُّغَاتِ، وَ الاْءَلْسُنِ(3)الْمُخْتَلِفَاتِ. فَالْوَيْلُ لِمَنْ جَحَدَ الْمُقَدِّرَ، وَ أَنْكَرَ الْمُدَبِّرَ(4)! زَعَمُوا أَنَّهُمْ كَالنَّبَاتِ مَا لَهُمْ زَارِعٌ وَ لاَ لاِخْتِلاَفِ صُوَرِهِمْ صَانِعٌ، وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى حُجَّةٍ فِيمَا ادَّعَوْا، وَ لاَ تَحْقِيقٍ لِمَا أَوْعَوْا(5)، وَ هَلْ يَكُونُ بِنَاءٌ مِنْ غَيْرِ بَانٍ، أَوْ جِنَايَةٌ مِنْ غَيْرِ جَانٍ؟
...
پس به دقت بنگر درباره خورشيد و ماه و گياه و درخت و آب و سنگ كه مثالهايى براى انواع گوناگون مخلوقات آسمانى و زمينى و بالنده و غير بالنده و سيّال و جامد، ذكر شده كه داراى شكلها و پيچيدگىهاى مختلف در خلقت مىباشند.
و در آمد و شد شب و روز كه هر كدام به جاى ديگرى قرار مىگيرند و به جوشش درآمدن و روان شدن درياها كه موجها و جريان آن باعث جابهجايى آب درياها مىگردد.
و درباره كوههاى فراوان در جاى جاى زمين و بلندى اين قلّهها دقت كن.
و به زبانهاى گوناگون مثل عربى و عبرى و فارسى و تركى و... و لهجههاى مخصوص هر شهرى، و نيز به هركه سخن مىگويد بنگر كه صدايى متمايز و متفاوتِ با ديگرى دارد.
پس بدا به حال آنكه تقدير كننده اشياء و تدبر كننده جهان، يعنى خدا را انكار مىكند.
منكران، خود را به مانند گياهى خودرو مىدانند كه كشاورزى آن را نكاشته و تفاوت چهرههايشان پديدآورندهاى نداشته است. اينان ماديگرايان هستند كه همواره بيهودهگويى مىكنند، زيرا هر عاقلى مىداند هر معلولى به علّت احتياج دارد.
آنها براى گفته خود مبنى بر اينكه جهان هستى بدون خالق پديد آمده، دليل و برهانى
1) إختلاف: پىدرپى آمدن و رفتن و جاى يكديگر قرار گرفتن.
2) قلال: جمع قلة، يعنى قله كوه.
3) ألسن: زبانها، لهجهها.
4) مقدر و مدبر: فرق اين دو در آن است كه تقدير به معناى كشيدن نقشه، ولى تدبير مشخص كردن راه براى رسيدن به مقصود و دستيابى به نتيجه است.
5) أوعوا: حفظ كردند، در پيمانه انديشه و دل فراهم آوردند و از حيث صرفى به معناى وعوا است.
...
...
محكم و مستدل ندارند و آنچه دريافته و به سينه خود سپردهاند يعنى اين ادعا كه آفريدگان آفريدگارى ندارند، از روى تحقيق نيست، بلكه ادعايى جاهلانه است كه بدون تدبّر و انديشه و متكى بر استدلال به خاطر سپردهاند، به خلاف دانشمندانى كه تنها سخنى را مىپذيرند و در خاطر مىاندوزند كه بر پايه منطق و استدلال استوار باشد.
آيا ممكن است سازه و ساختمانى بدون بنّا و معمار پديد آيد؟ و جنايتى بدون جانى رخ دهد؟ اين مطلب، استفهام انكارى است، يعنى يك ساختمان كوچك نمىتواند بدون بنّا وجود داشته باشد، پس چگونه ممكن است اين منظومه با عظمت خلقت، بدون خالق پديد آيد و اگر يك جنايت كوچك بدون فاعل و جانى صورت خارجى نمىيابد چگونه مىتوان پذيرفت كه اين آثار با عظمت بدون مؤثّر و آفريننده پيدا شدهاند؟
وَ إِنْ شِئْتَ قُلْتَ فِي الْجَرَادَةِ، إِذْ خَلَقَ لَهَا عَيْنَيْنِ حَمْرَاوَيْنِ، وَ أَسْرَجَ(1)لَهَا حَدَقَتَيْنِ قَمْرَاوَيْنِ(2)، وَ جَعَلَ لَهَا السَّمْعَ الْخَفِيَّ وَ فَتَحَ لَهَا الْفَمَ السَّوِيَّ وَ جَعَلَ لَهَا الْحِسَّ الْقَوِيَّ وَ نَابَيْنِ(3)بِهِمَا تَقْرِضُ وَ مِنْجَلَيْنِ(4)بِهِمَا تَقْبِضُ. يَرْهَبُهَا الزُّرَّاعُ فِي زَرْعِهِمْ، وَ لاَ يَسْتَطِيعُونَ ذَبَّهَا(5)وَ لَوْ أَجْلَبُوا(6)بِجَمْعِهِمْ، حَتَّى تَرِدَ الْحَرْثَ فِي نَزَوَاتِهَا(7)، وَ تَقْضِيَ مِنْهُ شَهَوَاتِهَا، وَ خَلْقُهَا كُلُّهُ لاَ يُكَوِّنُ إِصْبَعاً مُسْتَدِقَّةً(8).
...
اگر دوست دارى درباره ملخ سخن بگو (و در آفرينش او تأمل كن) كه با وجود جُثّه كوچك، خالق و آفرينندهاى دارد، پس چگونه هستى با عظمت، بدون آفريننده است؟
خدا براى ملخ دو چشم سرخ و دو چراغ روشن در كاسه چشمان او، كه مثل ماه كامل مىدرخشند، و گوش مخفى كه در دست يا پاى ملخ است براى آن آفريد و دهانى بدون كجى براى او گشود و حسّ قوى و نيرومندى بدو بخشيد تا اشياء را حسّ كند. لذا هنگام خطر پرواز مىكند و دو دندان چون قيچى كه با آن اشياء را مىبُرد و دو داس كه به وسيله آن چيزى را دربرمىگيرد و در دهان مىگذارد، آفريد. منظور پاهاى ملخ است كه مانند داس دندانه دارد.
كشاورزان از ملخها مىترسند، چون زراعت آنها را نابود مىكنند. و اگر همگى جمع شوند تا ملخها را از مزارع خود دور سازند و مانع هجوم آنها شوند، ناتوان خواهند بود، تا آنكه بر كشتگاه فرود آيند و به خواسته خود برسند و از كِشته آن سير بخورند. با تمام اين احوال چنين موجودى در كوچكى به اندازه يك انگشت است.
فَتَبَارَكَ(1)اللَّهُ الَّذِي يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الاْءَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً(2)، وَ يَعنُو(3)لَهُ خَدّاً(4)وَ وَجْهاً، وَ يُلْقِي إِلَيْهِ بِالطَّاعَةِ سِلْماً وَ ضَعْفاً، وَ يُعْطِي لَهُ الْقِيَادَ(5)رَهْبَةً وَ خَوْفاً! فَالطَّيْرُ مُسَخَّرَةٌ لاِءَمْرِهِ أَحْصَى عَدَدَ الرِّيشِ(6)مِنْهَا وَ النَّفَسِ، وَ أَرْسَى(7)قَوَائِمَهَا عَلَى النَّدَى(8)وَ الْيَبَسِ، وَ قَدَّرَ أَقْوَاتَهَا، وَ أَحْصَى أَجْنَاسَهَا، فَهَذَا غُرَابٌ وَ هَذَا عُقَابٌ، وَ هَذَا حَمَامٌ وَ هَذَا نَعَامٌ(9)، دَعَا كُلَّ طَائِرٍ بِاسْمِهِ، وَ كَفَلَ لَهُ بِرِزْقِهِ.
...
پس پايدار است خدايى كه موجودات آسمانى و زمينى خواه ناخواه در پيشگاه حضرتش فروتنانه سجده مىكنند. اين سجده يا تكوينى و به معناى خضوع است، يا اينكه واقعا هر چيزى در مقابل خدا سجده مىكند، زيرا ظاهرا [و به استناد آيات و روايات] هر موجودى از نوعى معرفت و ادراك برخوردار است، هرچند كيفيّت آن را نمىدانيم. و منظور از سجده ناخواسته آن نيست كه از سر جبر و بدون تمايل باشد، بلكه به معناى آن است كه سجده به طور قطعى اتفاق مىافتد.
و تمام موجودات در پيشگاه الهى خاضعانه صورت بر خاك سوده و تسليم فرمان و رام قدرت او هستند و از خود مقاومت نشان نمىدهند و از روى ترس زمام وجود خود را به اختيار حضرتش سپردهاند تا هر جا كه مىخواهد ببرد.
1) تبارك: به معناى ثبات و بقاست و اصل آن از برك الإبل گرفته شده و آن زمانى است كه شتر بر زمين مىخوابد و بركت هم از همين واژه و به معناى زيادى گرفته شده، چرا كه بركت در يك چيز باعث دوام نعمت است كه خود به خود اگر اندك باشد به سرعت تمام مىشود.
2) مضمون آيه 15، سوره رعد: «وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَن فِى السَّمَاوَ تِ وَالاْءَرْضِ طَوْعًا وَ كَرْهًا وَ ظِلَالُهُم بِالْغُدُوِّ وَالاْءَصَالِ».
3) يعنو: فروتنى مىكند، خوارى مىنمايد.
4) خد: گونه.
5) قياد: زمام، افسار، مهار.
6) ريش: پر.
7) أرسى: پى نهاد.
8) ندى: آب.
9) نعام: شترمرغ.
...
...
پرندگان مسخّر فرمان اويند و نمىتوانند از دائره حكم او خارج شوند. خدا تعداد پرها و عدد نَفَسهاى آنها را مىداند و [زيستگاه و] پاهاى آنها را بر آب و خشكى قرار داده است، چون برخى از پرندگان آبزى هستند و برخى فقط در خشكى زندگى مىكنند.
و روزىِ آنها را مقدر نموده و هر كدام از پرندگان نيز داراى رزق معيّنى هستند. و گونههاى پرندگان را بر شمرده است. پس اين پرنده، كلاغ و اين، عقاب و آن ديگرى، كبوتر و اين، شترمرغ است.
هر پرندهاى را به اسم خود ناميده، يعنى براى آن علامتى معيّن قرار داد نه اينكه فقط و فقط لفظ خاصى براى آن قرار داده باشد بلكه حقيقت خاصى براى هر يك از انواع پرندگان مشخص و مقرر فرموده است. و روزى هر پرندهاى را تضمين فرمود، چرا كه پرنده رزق معين و مقدّر خود را مىخو رد.
وَ أَنْشَأَ السَّحَابَ الثِّقَالَ فَأَهْطَلَ(1)دِيَمَهَا(2)، وَ عَدَّدَ قِسَمَهَا(3). فَبَلَّ(4)الاْءَرْضَ بَعْدَ جُفُوفِهَا(5)، وَ أَخْرَجَ نَبْتَهَا بَعْدَ جُدُوبِهَا(6).
...
و خداوند ابرهاى گرانبار را پديد آورد و بارش آن ابرها را نرمنرم و يا پياپى و پربار قرار داد و سهميّه باران هر منطقه را معيّن و تقسيم كرد. پس زمين خشك را به وسيله آن سيراب كرد و گياهان را پس از خشكسالى دوباره جان بخشيد و رويانيد.
و من خطبة له عليهالسلام في التوحيد، و تجمع هذه الخطبة من أصول العلم ما لا تجمعه خطبة
مَا وَحَّدَهُ مَنْ كَيَّفَهُ، وَ لاَ حَقِيقَتَهُ أَصَابَ مَنْ مَثَّلَهُ، وَ لاَ إِيَّاهُ عَنَى مَنْ شَبَّهَهُ، وَ لاَ صَمَدَهُ(1)مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ وَ تَوَهَّمَهُ. كُلُّ مَعْرُوفٍ بِنَفْسِهِ مَصْنُوعٌ، وَ كُلُّ قَائِمٍ فِي سِوَاهُ مَعْلُولٌ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در مورد توحيد كه شامل بخشهايى از اصول دانش خداشناسى مىباشد به گونهاى كه در ساير خطبهها چنين مباحثى نيامده است
كسى كه خدا را به كيفيت، يعنى حالتى خاص توصيف كند او را به وحدانيت و يگانگى نخوانده است. چون حالت و كيفيت غير از ذات است، لذا نوعى دوگانگى پيش مىآيد. مثلاً زيد يك چيز، و بيمارى و علم و قدرت و سخاوت و امثال اينها چيز ديگرى هستند، در حالىكه صفات خدا عين ذات اوست و نمىتوان صفات خدا را از ذات او جدا شمرد.
و كسى كه براى خدا مثال و مانندى بياورد به حقيقت صفات الهى راه نبرده است و از آنجا كه مثال داراى وجودِ ممكن است، لذا در آن صورت لازم مىآيد كه ممثَّل، يعنى خدا نيز ممكن باشد و لذا اگر كسى خداى واجب الوجود را با صفاتِ ويژه ممكنات وصف كند در آن صورت حقيقت او را در نيافته، زيرا وجود او با ممكنات هيچگونه همانندى ندارد.
و كسى كه او را با چيزى همانند كند، او را قصد نكرده است، زيرا او هرگز به چيزى شبيه نيست.
1) صمده: او را قصد كرد.
...
...
و كسى كه به او اشاره كند او را قصد نكرده است، بلكه تنها توهّم و تصوّرى از او نموده زيرا اشارهْ مستلزم جسميّت و داشتن ابعاد است، در حالى كه خدا هرگز جسم و بُعد ندارد. و چون كنه الهى بر همگان پنهان و دستنايافتنى است، كسى كه بخواهد او را تصوّر كند، در واقعْ چيزى جز خدا را تصور كرده است.
هر معروف و شناخته شدهاى مخلوق است، چون هرچه را كه انسان به وضوح بشناسد ساخته ذهن اوست و ذات خدا به دليل نامحدود بودن، ذهنِ محدودِ بشرى توان درك و فهم كامل آن را ندارد.
و هرچه به غير ذات خود قائم باشد، معلول است و هر معلولى علّت مىخواهد، به خلاف موجودى كه قائم به ذات خود باشد، مانند خداوند كه خود علّت است نه معلول.
فَاعِلٌ لاَ بِاضْطِرَابِ آلَةٍ، مُقَدِّرٌ لاَ بِجَوْلِ فِكْرَةٍ، غَنِيٌّ لاَ بِاسْتِفَادَةٍ. لاَ تَصْحَبُهُ الاْءَوْقَاتُ، وَ لاَ تَرْفِدُهُ الاْءَدَوَاتُ. سَبَقَ الاْءَوْقَاتَ كَوْنُهُ، وَ الْعَدَمَ وُجُودُهُ، وَ الاِبْتِدَاءَ أَزَلُهُ. بِتَشْعِيرِهِ الْمَشَاعِرَ عُرِفَ أَنْ لاَ مَشْعَرَ لَهُ، وَ بِمُضَادَّتِهِ بَيْنَ الاْءُمُورِ عُرِفَ أَنْ لاَ ضِدَّ لَهُ، وَ بِمُقَارَنَتِهِ بَيْنَ الاْءَشْيَاءِ عُرِفَ أَنْ لاَ قَرِينَ لَهُ.
...
كار انجام مىدهد، ولى نه با حركت دادن اعضا و اندام، به خلاف انسان كه هنگام كار كردن بايد اعضاى بدن خود را به حركت درآورد.
همه چيز را تعيين مىكند، ولى نه با به جولان درآوردن فكر و انديشه، به خلاف انسان كه براى تعيين چيزى بايد ابتدا آن را از روى نقشه و طرح، بررسى كند و فكر خود را فعال كند. اما خدا علم و اراده دارد نه فكر، لذا به جولان درآوردن فكر در مورد حضرتش قطعا منتفى است و با اراده خود، هرآنچه خواهد مىكند.
غنى است، اما نه با استفاده از ثروت و قدرت گرفته شده از غير او، بلكه خداى سبحان بذاته غنى است، و اين غنا و دارندى از صفات ذاتى اوست.
وقت و زمان با خداوند مصاحبت ندارد، چون وقت و زمان حادث است و خدا قديم، و محال است كه قديم با حادث مقارنت و همنشينى داشته باشد.
و ابزار و ادوات، خدا را در انجام دادن كارها كمك نمىكنند، چنانكه در برآمدن نيازها و كارهاى انسانى به كمك او مىآيند.
وجود الهى پيش از وقت و زمان بوده است، چون وقت و زمان حادث و وجود الهى قديم است.
و وجود حضرتش بر عدم سبقت گرفته و مانند ممكنات نيست كه عدم بر وجود آنها پيشى گرفته باشد و ابتدا معدوم، سپس موجود باشند.
...
...
و ازليّت الهى بر ابتدا و آغاز سبقت گرفته است، يعنى او اوّلى است كه ابتدا ندارد.
آفريدگان را ابزار شعور و ادراك چون چشم و گوش بخشيد، لذا مىتوان فهميد كه خداوند خود ابزار ادراك ندارد، چون نمىتواند با مخلوقات خود شبيه باشد.
و خداى متعال امور متضادى، چون گرما و سرما و سياهى و سفيدى را در اشياء نهاده است، لذا درمىيابيم كه خودْ ضدّى ندارد، زيرا وجود يك ضدّ كاملاً با وجود ضدّ ديگرى متضاد و مباين است و چيزى جاى خدا را نمىگيرد، چنانكه خداوند نيز جايگزين كسى يا چيزى نمىشود.
و از آنجا كه خداوند بين اشياء مقارنت ايجاد كرده، مثلاً گوشت را در كنار خون در بدن قرار داده، روشن مىشود كه خود با چيزى مقارنت ندارد، چون اقتران به معناى پيدايش يك حالت پس از نبودن آن است و حالات گوناگون بر خداوند عارض نمىشود و گرنه در آن صورت لازم مىآيد كه خداى سبحان ممكن باشد. البته احتمال دارد كه مراد امام عليهالسلام از مقارنت، در اينجا مماثلت و شباهت باشد، كه اگر چنين است، معنا آن است كه خدا مثل و مانندى ندارد؛ گرچه ظاهراً معناى اوّل مراد است.
ضَادَّ النُّورَ بِالظُّلْمَةِ، وَ الْوُضُوحَ بِالْبُهْمَةِ(1)، وَ الْجُمُودَ بِالْبَلَلِ، وَ الْحَرُورَ(2)بِالصَّرَدِ(3). مُوءَلِّفٌ بَيْنَ مُتَعَادِيَاتِهَا، مُقَارِنٌ بَيْنَ مُتَبَايِنَاتِهَا، مُقَرِّبٌ بَيْنَ مُتَبَاعِدَاتِهَا، مُفَرِّقٌ بَيْنَ مُتَدَانِيَاتِهَا، لاَ يُشْمَلُ بِحَدٍّ، وَ لاَ يُحْسَبُ بِعَدٍّ، وَ إِنَّمَا تَحُدُّ الاْءَدَوَاتُ أَنْفُسَهَا، وَ تُشِيرُ الاْآلَةُ إِلَى نَظَائِرِهَا. مَنَعَتْهَا(4)«مُنْذُ(5)» الْقِدَمِيَّةَ، وَ حَمَتْهَا «قَدُ» الاْءَزَلِيَّةَ، وَ جَنَّبَتْهَا «لَوْلاَ» التَّكْمِلَةَ.
...
خدا بين تاريكى و نور، آشكار بودن و پنهانى بودن، جامد بودن و رطوبت، و گرما و سرما ضديّت به وجود آورده است، زيرا آشكارى ضد پنهانى و ابهام، و رطوبت چون آب سيّال، ولى جامد مثل سنگ ثابت است. و - چنانكه در علم پزشكى ثابت شده - خداوند اضداد را در بدن انسان جمع آورده است، مثلاً حرارت و برودت و يبوست و رطوبت كه با يكديگر متباين هستند.
و خدا طبايع دور از يكديگر را مثل آب و آتش به هم نزديك ساخته و آنچه به هم شبيه هستند از هم دور ساخته است؛ مثلاً دو جزء از يك عنصر كه طبايع و مزاجهاى مختلف دارند و از نظر ظاهر يكسانند و يك رنگند، مثل شكر سفيد و شيرخشت با دادن طبيعتى متضاد با يكديگر متفاوت گردانيده است، پس خدا به دو شىء سفيد كاملاً نزديك به هم، دو خاصيّت كاملاً متضاد و متفاوت بخشيده است.
حضرتش مشمول حدّ و اندازه نيست و كسى نمىتواند اندازه او را بگيرد، چون خدا نامحدود است و اندازه، زمانى يا مكانى يا كيفيتى است، كه همه اينها از لوازم امكان هستند و خداوند ممكن الوجود نيست.
...
...
و با عدد محاسبه نمىشود، چنانكه مثلاً گفته شود: خدا يك است و مراد از يك عددى از مجموعه اعداد شمارشى كه دو و سه را در پى داشته باشد، كه فقط بر ممكنات عارض مىشوند و آنها را به شمار درمىآوردند، [بلكه خداوند يكتايى است كه دو و سه و امثال آن را نمىپذيرد].
خداوند را نمىتوان سنجيد و نمىتوان به او اشاره كرد، چون ابزار سنجش مثل زمان و مكان فقط درباره چيزهايى مثل خود، يعنى در عوامل زمانى و مكانى به كار مىروند و با ابزار اشاره فقط به چيزهايى شبيه آنها، يعنى با جسم و يا به سوى جسم اشاره مىكنند و خداوند از هر دو منزّه است، چون جسم وجسمانى نيست.
قديم بودن خدا مانع از اطلاق كلمه «منذ» [زمانى] بر او مىگردد، چون اين كلمه دال بر زمان است و قديم قبل از زمان مىباشد.
و ازليّت پروردگار از اطلاق كلمه «قد» بر او ممانعت مىكند. چون كلمه «قد» به معناى «گاهى» است و لذا به خداى ازلى نمىتوان گفت: قد كان و قد يكون؛ بسا بوده و بسا باشد.
و به كار بردن كلمه «لولا» درباره ذات مقدس الهى روا نيست، چون درباره مخلوقات مىتوان گفت: «لولا فاعله ما وُجِدَ» كه تحقق علّت در ممكنات براى تكميل ماهيّت است و خدا چون علت ندارد نمىتوان كلمه «لولا» را درباره او به كار برد، و مثلاً گفت: اگر فاعل آن نبود وجود پيدا نمىكرد. البته درباره معنا و مفهوم اين سه كلمه اخير «منذ و قد و لولا» احتمالات ديگرى هم داده شده است.
بِهَا تَجَلَّى صَانِعُهَا لِلْعُقُولِ، وَ بِهَا امْتَنَعَ عَنْ نَظَرِ الْعُيُونِ، وَ لاَ يَجْرِي عَلَيْهِ السُّكُونُ وَ الْحَرَكَةُ، وَ كَيْفَ يَجْرِي عَلَيْهِ مَا هُوَ أَجْرَاهُ، وَ يَعُودُ فِيهِ مَا هُوَ أَبْدَاهُ، وَ يَحْدُثُ فِيهِ مَا هُوَ أَحْدَثَهُ؟ إِذاً لَتَفَاوَتَتْ ذَاتُهُ، وَ لَتَجَزَّأَ كُنْهُهُ، وَ لاَمْتَنَعَ مِنَ الاْءَزَلِ مَعْنَاهُ، وَ لَكَانَ لَهُ وَرَاءٌ إِذْ وُجِدَ لَهُ أَمَامٌ، وَ لاَلْتَمَسَ التَّمَامَ إِذْ لَزِمَهُ النُّقْصَانُ، وَ إِذاً لَقَامَتْ آيَةُ الْمَصْنُوعِ فِيهِ، وَ لَتَحَوَّلَ دَلِيلاً بَعْدَ أَنْ كَانَ مَدْلُولاً عَلَيْهِ، وَ خَرَجَ بِسُلْطَانِ الاِمْتِنَاعِ مِنْ أَنْ يُوءَثِّرَ فِيهِ مَا يُوءَثِّرُ فِي غَيْرِهِ.
...
پس خدا با اوصاف پيشگفته [و با آفريدههايش] بر صاحبان انديشه و عقل سليم متجلى گرديد، بدين معنا كه حضرت صانع اين اشياء را به آنان شناساند؛ يعنى با اوصاف ذكر شده اخير، صانع و آفريدگار آنها مشخص شد، زيرا انسان مىبيند كه اشيا، زمان، عدم و وجود و علت دارند، مىفهمد كه خالق آنها هيچيك از اينها را ندارد. پس ضمير در «بها» و «صانعها» به «قد» و «منذ» و «لولا» برمىگردد كه با ظاهر جمله سازگارتر است.
ديگر اينكه به سبب تعلق اين كلمات (قد و منذ و لولا) به ممكنات، محال است خدا، كه منزّه از اين سه ويژگى است، ديده شود، چون چشم فقط صاحبان اين سه ويژگى را مىتواند ببيند و هرچه چنين نباشد ديدنى نيست، زيرا ديدن احتياج به مجانست دارد و بين خدا و چشم هيچ مجانستى نيست.
و سكون و حركت خداوند را شامل نمىشوند، چون هر دو از اوصاف جسمند و خدا جسم نيست. و چگونه چيزى كه خود آنها را خلق كرده او را در برگيرد و مخلوق بر خالق قابل انطباق باشد؟
و چگونه چيزى به خدا برگردد كه خود آن را پديد آورده است؟ يعنى سكون و حركت را خدا ظاهر و آشكار ساخته، پس چگونه خود مشمول قوانين آن مىشود؟
و نيز چگونه ممكن است بر خداوند حالتى عارض شود كه خود آن را ايجاد فرموده است؟ پس، حركت و سكون نمىتوانند بر ذات الهى عارض شوند.
...
...
اگر چنين چيزى ممكن باشد، ذات الهى نيز با اختلاف اين عوارض، مختلف و متفاوت مىگردد؛ يعنى اگر خدا حركت و سكون داشته باشد گاهى ساكن است و گاهى متحرك و لذا در ذات او اختلاف حالت پيش مىآيد. و ذات خدا نيز داراى اجزاى گوناگونى مىشود، زيرا حركت و سكون از ويژگىهاى جسم مىباشند و جسم تجزيهناپذير است.
و ازليّت براى خدا ممتنع خواهد شد، زيرا چيزى كه بر او حالات مختلف عارض شود ممكن است، و ممكن، حادث است، نه ازلى.
و براى خداوند پشت سر وجود مىيابد چنانكه براى او جلوى رو نيز ايجاد شد، زيرا حركت و سكون از آثار جسم مىباشند و حركت بايد محرك داشته باشد و محرك بايد چيزى را پشت سر بگذارد و از آن بگذرد و به چيزى روى بياورد، و گرنه مفهوم حركت هرگز تحقق نمىيابد.
و وصف تمام و كامل براى خداوند صادق نيست، چون كسى كه به سويى حركت كند مستلزم آن است كه نقصى دارد و مىخواهد با رفتن و جابهجايى، نقص خود را برطرف كند در حالى كه خداوند هرگز ناقص نيست.
و در اين صورت، اين صفات دلالت مىكنند كه خداوند مصنوع و آفريده شده است و معلوم مىشود كه اين آثار به خداى ديگرى تعلق دارد، چون خدا را از راه آثارش مىتوان شناخت و خدايى با اين اوصاف و تأثير پذيرى «مدلول» نيست، بلكه دليلى بر وجود و خدايى ديگر است.
پس محال بودن انطباق اين صفات بر خدا، باعث مىشود تا هيچ چيزى نتواند، آنگونه كه بر اشياء اثر مىگذارد بر خدا نيز اثر بگذارد، مثلاً آتش و برف در اشياء اثر مىگذارند و آنها را داغ و يا خنك مىكنند، در حالىكه ممكن نيست بر خدا چنين تأثيرى بگذارند.
الَّذِي لاَ يَحُولُ وَ لاَ يَزُولُ، وَ لاَ يَجُوزُ عَلَيْهِ الاْءُفُولُ. لَمْ يَلِدْ فَيَكُونَ مَوْلُوداً، وَ لَمْ يُولَدْ فَيَصِيرَ مَحْدُوداً. جَلَّ عَنِ اتِّخَاذِ الاْءَبْنَاءِ، وَ طَهُرَ عَنْ مُلاَمَسَةِ النِّسَاءِ. لاَ تَنَالُهُ الاْءَوْهَامُ فَتُقَدِّرَهُ، وَ لاَ تَتَوَهَّمُهُ الْفِطَنُ فَتُصَوِّرَهُ، وَ لاَ تُدْرِكُهُ الْحَوَاسُّ فَتُحِسَّهُ، وَ لاَ تَلْمِسُهُ الاْءَيْدِي فَتَمَسَّهُ. لاَ يَتَغَيَّرُ بِحَالٍ، وَ لاَ يَتَبَدَّلُ بِالاْءَحْوَالِ، وَ لاَ تُبْلِيهِ اللَّيَالِي وَ الاْءَيَّامُ، وَ لاَ يُغَيِّرُهُ الضِّيَاءُ وَ الظَّلاَمُ. وَ لاَ يُوصَفُ بِشَيْءٍ مِنَ الاْءَجْزَاءِ، وَ لاَ بِالْجَوَارِحِ وَ الاْءَعْضَاءِ، وَ لاَ بِعَرَضٍ مِنَ الاْءَعْرَاضِ، و لاَ بِالْغَيْرِيَّةِ وَ الاْءَبْعَاضِ.
...
خداوند از حالى به حال ديگر نمىشود و مانند ساير اشياء زوالپذير نيست.
و از صحنه تدبير و اداره هستى افول نكرده، بلكه در هر زمان و در هر جا و در كنار هر چيزى حضورى دائم دارد و هرگز براى او غيبتى متصوّر نيست.
كسى را به دنيا نياورده تا مولود كسى باشد، چون والد و مولود بودن لازم و ملزوم يكديگرند، يعنى هر موجودى كه مىزايد بايد خودش هم زاييده كسى باشد.
و كسى او را به دنيا نياورده تا محدود گردد، زيرا آغاز ولادتش آغاز پيدايش اوست در نتيجه، محدود و مشمول غير خواهد بود، و هر دو براى خدا حدّ است و او را محدود مىكند.
خداوند والاتر از آن است كه فرزندى داشته باشد، پس چنانكه مسيحيان و يهوديان و مشركان مىپندارند، مسيح عليهالسلام و عزير عليهالسلام و فرشتگان فرزندان او نيستند.
و منزّه است از اينكه همسرى داشته باشد، چنانكه كافران مىپندارند و خداوند در ردّ آنها مىفرمايد: «وَ جَعَلُوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً وَ صهراً...»(1)«و ميان خدا و جنها رابطهاى تصور كردهاند».
اوهام و افكار نمىتوانند به كنه شناخت او برسند و در نتيجه او را در اندازه محدود
1) سوره صافات، آيه 158.
...
...
مىكنند، وادراكها نمىتوانند او را به وهم در آورند و از او تصويرى بسازند.
و حواس پنجگانه هرگز نمىتوانند او را احساس كنند. و دستها نمىتوانند او را لمس و مسّ نمايند. بايد توجه داشت كه مسّ غير از حسّ است چون ممكن است كسى مانند انسان فلج چيزى را بدون حسّ لمس نمايد.
و تغيير احوال در او راه نمىيابد مثلاً زمانى جوان و گاهى پير شود.
گذشت شب و روز او را نمىفرسايد، چنانكه ساير مخلوقات مانند لباس و پوست بدن و امثال اينها به سبب گذر زمان كهنه و پوسيده مىشوند.
روشنايى و تاريكى بر او تأثير نمىگذارند، و مثلاً با طلوع آفتاب روشن و با غروب آفتاب تاريك گردد.
و حضرتش به هيچ جزئى متصف نمىشود كه مثلاً بگويند اجزائى چون گوشت و پوست و خون و يا اجزاى عقلى، چون جنس و فصل دارد.
و اندامهايى چون دست، پا، چشم و امثال اينها ندارد، و بدين اوصاف توصيف نمىشود.
و به هيچ عرضى از اعراض مثل سفيدى و سرخى و بلندى و كوتاهى متصف نمىشود.
و به غيريّت (داشتن همگن) و يا جزئيت متصف نمىشود و نمىتوان گفت: خدا غير از فلان چيز است، چنانكه مىگوييم: زيد غير از عمرو است، زيرا غيريّت بر اشيايى كه شبيه يكديگرند اطلاق مىشود، نه بر خدا كه هرگز شبيه ندارد و يا جزء چيزى مثل خون و روح و دست نيست.
وَ لاَ يُقَالُ: لَهُ حَدٌّ وَ لاَ نِهَايَةٌ، وَ لاَ انْقِطَاعٌ وَ لاَ غَايَةٌ، وَ لاَ أَنَّ الاْءَشْيَاءَ تَحْوِيهِ فَتُقِلَّهُ(1)أَوْ تُهْوِيَهُ(2)، أَوْ أَنَّ شَيْئاً يَحْمِلُهُ فَيُمِيلَهُ(3)أَوْ يُعَدِّلَهُ(4). لَيْسَ فِي الاْءَشْيَاءِ بِوَالِجٍ(5)وَ لاَ عَنْهَا بِخَارِجٍ، يُخْبِرُ لاَ بِلِسَانٍ وَ لَهَوَاتٍ(6)، وَ يَسْمَعُ لاَ بِخُرُوقٍ وَ أَدَوَاتٍ، يَقُولُ وَ لاَ يَلْفِظُ، وَ يَحْفَظُ وَ لاَ يَتَحَفَّظُ، وَ يُرِيدُ وَ لاَ يُضْمِرُ.
...
نمىتوان براى خدا حدّ و نهايت و انقطاع و غايتى تصور كرد، چون حد، مقدار و نهايت، پايان يك چيز است، در حالىكه نه صفات خدا محدود است و نه وجودش پايانپذير.
و هيچ چيزى خدا را در بر نمىگيرد، نه آسمانها و نه زمين و مانند آن. پس نه زمين او را بر خود جاى مىدهد و نه آسمان بر او سايه مىافكند و نه چيزى توان دارد او را بر خود جاى دهد، مانند عرش تا به سبب سنگينىاش، مانند باردارى به اين سمت و آن سمت متمايل شود يا اينكه به دو طرف متمايل نشود و ثابت و يكجا باشد.
خداوند در درون اشياء فرو نرفته مانند ريخته شدن آب در ظرف، و خارج از آنها هم نمىباشد بدين معنا كه بر آنها به وسيله قدرت و علم خود سلطه نداشته باشد.
خبر مىدهد، ولى نه به وسيله زبان و زبان كوچك، زيرا خداى متعال جسم نيست.
و مىشنود، ولى نه با گوش و اندام شنوايى، مانند انسان كه گوش او از پرده و استخوان تشكيل شده است. و صوت ايجاد مىكند، اما نه با زبان.
و اشياء را از تباهى و زوال بر اساس تقدير خود حفظ مىكند، ولى در اين كار دچار سختى و مشكل نمىشود چنانكه انسانها در حفظ اشياء دچار برخى مشكلات مىشوند. لذا مىفرمايد: «وَ لاَ يَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا...»(7)«و نگهدارى اشياء بر او (= خدا) دشوار نيست».
و اراده مىكند، اما نه با ذهن و ضمير، چون مثل انسانها ضمير و باطن ندارد.
1) تقلّ: در خود نگاه دارد، حمل مىكند، مانند زمين كه انسان را بر روى خود حمل مىكند.
2) تهوى: پايين برد، مانند آسمان كه بر سر زمين سايه مىاندازد و آن را فرودست قرار مىدهد.
3) يميل: ميل و انحراف مىيابد.
4) يعدل: راه مستقيم مىپيمايد.
5) والج: فرو رونده.
6) لهوات: جمع لهات، زبان كوچك.
7) سوره بقره، آيه 255.
يُحِبُّ وَ يَرْضَى مِنْ غَيْرِ رِقَّةٍ، وَ يُبْغِضُ وَ يَغْضَبُ مِنْ غَيْرِ مَشَقَّةٍ. يَقُولُ لِمَنْ أَرَادَ كَوْنَهُ: كُنْ فَيَكُونُ. لاَ بِصَوْتٍ يَقْرَعُ، وَ لاَ بِنِدَاءٍ يُسْمَعُ، وَ إِنَّمَا كَلاَمُهُ سُبْحَانَهُ فِعْلٌ مِنْهُ أَنْشَأَهُ وَ مَثَّلَهُ، لَمْ يَكُنْ مِنْ قَبْلِ ذَلِكَ كَائِناً، وَ لَوْ كَانَ قَدِيماً لَكَانَ إِلَهاً ثَانِياً. لاَ يُقَالُ: كَانَ بَعْدَ أَنْ لَمْ يَكُنْ، فَتَجْرِيَ عَلَيْهِ الصِّفَاتُ الْمُحْدَثَاتُ، وَ لاَ يَكُونُ بَيْنَهَا وَ بَيْنَهُ فَصْلٌ، وَ لاَ لَهُ عَلَيْهَا فَضْلٌ، فَيَسْتَوِيَ الصَّانِعُ وَ الْمَصْنُوعُ، وَ يَتَكَافَأَ الْمُبْتَدَئَ وَ الْبَدِيعُ.
...
اشياء را دوست مىدارد و اعمال صالح را مىپسندد، ولى دوستى و رضاى او برخاسته از رقّت قلب نيست، چون خداوند قلب ندارد و حالات قلبى هرگز بر او عارض نمىشود.
و از اشياء تباه و بد بيزار است و بر كسانى كه او امر او را گردن نمىنهند خشم مىگيرد، بىآنكه در اين كار مشقّت و سختى ببيند يا عوارض خشم بر او چيره شوند؛ چيزى كه هنگام خشم و غضب براى انسان پديد مىآيند، زيرا خداوند نفس ندارد تا اين حالات بر او عارض شوند.
هرچه بخواهد بيافريند به آن مىگويد: باش، آن موجود بىترديد پديد مىآيد، البته نه با صدايى كه بر گوش بنشيند و نه با ندايى كه شنيده شود، چنانكه صداى انسان شنيده مىشود، بلكه كلام خداى سبحان همان فعل صادر از اوست كه آن را انشاء و متمثل نموده است. پس اراده و فعل بدون تكلم با لفظ «كن» حاصل مىشود.
اين سخن در گذشته وجود نداشته است، چون اگر وجود مىداشت قديم و در نتيجه خداى دوّمى بود و قديم بدون اوّل خداست، زيرا خالق ندارد تا مخلوق باشد. پس قول به قديم بودن كلام الهى مستلزم قول به تعدد خدايان است. مخفى نماند كه فعل بودن كلام الهى مستلزم اين نيست كه كلام او به معناى ايجاد صوت در هوا و امثال آن نباشد چنانكه مىفرمايد: «وَ كَلَّمَ اللّهُ مُوسى تَكْلِيماً»(1)«و خدا با موسى آشكارا سخن گفت».
1) سوره نساء، آيه 164.
...
...
درباره خدا گفته نمىشود كه قبلاً نبوده، سپس به وجود آمده است، چنانكه درباره آفريدهها گفته مىشود و در نتيجه صفات آنها بر خدا منطبق نمىشود، چون وجودِ بعد از عدم، از صفاتِ حادث است نه از صفاتِ قديم.
و هرگز ميان ذات و صفات الهى جدايى وجود ندارد، به اين صورت كه صفت يك چيز و موصوف چيز ديگرى باشد، چنانكه در انسان چنين است، و گرنه در آن صورت تعدد خدايان لازم مىآيد(1).
پس با صراحت بايد گفت كه ذات الهى عين صفات الهى است و در اين صورت ذات بر صفات برترى ندارد، زيرا اگر چنين باشد، ذات قديم و صفات حادث مىشود و در نتيجه، صفات در معرض تحول و دگرگونى قرار مىگيرد و صانع و مصنوع يكسان مىگردند. اين امر از آنروست كه صفات مصنوع، غير از ذات اوست و براى ذاتْ فضيلت تقدّم بر صفات وجود دارد و پديدآورنده و پديده باهم مساوى و يكسان خواهند شد؛ يعنى خدايى كه پديدآورنده اشيا است، با پديده كه مصنوع و مخلوق است، يكى مىشوند.
1) چون هر يك از آنها يا قديم هستند، كه تعدد قديمها لازم مىآيد، و يا ذات قديم و صفات حادثند كه در اين صورت ذات محلّ عروض حوادث و در معرض دگرگونى خواهد بود.
خَلَقَ الْخَلاَئِقَ عَلَى غَيْرِ مِثَالٍ خَلاَ مِنْ غَيْرِهِ، وَ لَمْ يَسْتَعِنْ عَلَى خَلْقِهَا بِأَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ. وَ أَنْشَأَ الاْءَرْضَ فَأَمْسَكَهَا مِنْ غَيْرِ اشْتِغَالٍ، وَ أَرْسَاهَا عَلَى غَيْرِ قَرَارٍ، وَ أَقَامَهَا بِغَيْرِ قَوَائِمَ، وَ رَفَعَهَا بِغَيْرِ دَعَائِمَ، وَ حَصَّنَهَا مِنَ الاْءَوَدِ وَ الاِعْوِجَاجِ، وَ مَنَعَهَا مِنَ التَّهَافُتِ وَ الاِنْفِرَاجِ، أَرْسَى أَوْتَادَهَا(1)وَ ضَرَبَ أَسْدَادَهَا، وَ اسْتَفَاضَ عُيُونَهَا، وَ خَدَّ أَوْدِيَتَهَا، فَلَمْ يَهِنْ مَا بَنَاهُ، وَ لاَ ضَعُفَ مَا قَوَّاهُ.
...
آفريدگان را آفريد، ولى نه بر اساس الگويى كه از خدايى ديگر گرفته و آن را آموخته باشد، چنانكه شاگرد از استاد خود مىآموزد. و براى اين آفرينش از هيچيك از آفريدگان خود يارى نجسته و هرگز در اين امر پشتيبانى نداشته است.
و زمين را آفريد و آن را حفظ فرمود تا هرگز از مدار تعيين شدهاش خارج نشود، امّا آفرينش زمين مستلزم پردازش و اشتغال الهى نبود زيرا خدا با اراده كار مىكند نه با استفاده از اندام و كار بدنى، چنانكه ما انسانها با اشتغال و پردازش چيزى را ايجاد مىكنيم.
و آن را بدون تكيهگاهى زيرين، قرار بخشيد و بدون پى و پايه استوار ساخت، زيرا زمين در فضا به صورت كرهاى شناور است و به هيچ تكيهگاهى تكيه ندارد، و آن را بدون ستون برافراشت. و آن را از كج شدن، شكافته شدن و فروپاشى و چند پاره شدن حفظ كرد.
ميخهاى زمين، يعنى كوهها را محكم و ثابت نمود، زيرا چون ميخ كه چوبها را به هم پيوند مىدهد و از پراكندگى حفظ مىكند، كوهها نيز در زمين محكم شده، آن را ثبات بخشيدهاند.
و در سراسر زمين و در فاصلههايى پراكنده كوههايى مانند سدهايى قرار داد.
و چشمههاى زمين را به جوشش در آورد و بر گستره خاك روان كرد و نهرهاى زمين را شكافت و جارى ساخت و آنچه آفريد استوار گرداند و آنچه قوت بخشيد هرگز بدان سستى راه نمىيابد، يعنى همه چيز را با بنايى محكم و مستحكم بنيان گذارد.
1) أوتاد: جمع وتد، يعنى ميخ.
هُوَ الظَّاهِرُ عَلَيْهَا بِسُلْطَانِهِ وَعَظَمَتِهِ، وَهُوَ الْبَاطِنُ لَهَا بِعِلْمِهِ وَمَعْرِفَتِهِ، وَالْعَالِي عَلَى كُلِّ شَيْءٍ مِنْهَا بِجَلاَلِهِ وَعِزَّتِهِ. لاَ يُعْجِزُهُ شَيْءٌ مِنْهَا طَلَبَهُ، وَلاَ يَمْتَنِعُ عَلَيْهِ فَيَغْلِبَهُ، وَلاَ يَفُوتُهُ السَّرِيعُ مِنْهَا فَيَسْبِقَهُ، وَلاَ يَحْتَاجُ إِلَى ذِي مَالٍ فَيَرْزُقَهُ. خَضَعَتِ الاْءَشْيَاءُ لَهُ، وَذَلَّتْ مُسْتَكِينَةً لِعَظَمَتِهِ، لاَ تَسْتَطِيعُ الْهَرَبَ مِنْ سُلْطَانِهِ إِلَى غَيْرِهِ فَتَمْتَنِعَ مِنْ نَفْعِهِ وَضَرِّهِ، وَلاَ كُفْءَ لَهُ فَيُكَافِئَهُ، وَلاَ نَظِيرَ لَهُ فَيُسَاوِيَهُ.
...
خدا با سلطه و عظمت خود بر آفرينهها ظاهر شده است. ظاهر در اين عبارت يعنى مسلّط.
و با علم و معرفتى كه دارد از درون و باطن آنها آگاه است.
و با جلالت و عزّتى كه دارد از هر چيز بالاتر و والاتر است.
هرچه بخواهد، طلبش او را ناتوان نمىكند و نمىتواند از امر او سر بتابد تا مثلاً بر حضرتش غالب آيد، زيرا در اين صورت آن چيز غالب و خدا مغلوب خواهد بود (كه اين نادرست است).
و هرگاه چيزى را بطلبد، آن چيز شتابان از حيطه خدا خارج نمىشود، چنانكه چيزى يا كسى كه دنبال مىشود، شتابان دور مىشود.
و به هيچ ثروتمندى نياز ندارد تا او را روزى بدهد.
همه چيز در برابر خدا فروتن و تابع اراده اويند و با كمال ناتوانى و فروتنى در برابر او تسليم هستند.
هيچ چيز نمىتواند از تحت سلطه او به سوى غير او بگريزد، چنانكه گاهى انسان از انسانى به انسانى ديگر روى مىآورد. و هيچ چيزى نمىتواند با فرار از حيطه قدرت حق تعالى از نفع و ضرر الهى دور بماند، بلكه همواره مشمول آن خواهد بود.
و خدا همتا و نظيرى ندارد تا با او همسانى كند و مثلاً در ذات و صفات نظير و همسان او باشد.
هُوَ الْمُفْنِي لَهَا بَعْدَ وُجُودِهَا، حَتَّى يَصِيرَ مَوْجُودُهَا كَمَفْقُودِهَا. وَ لَيْسَ فَنَاءُ الدُّنْيَا بَعْدَ ابْتِدَاعِهَا بِأَعْجَبَ مِنْ إِنْشَائِهَا وَ اخْتِرَاعِهَا. وَ كَيْفَ وَ لَوِ اجْتَمَعَ جَمِيعُ حَيَوَانِهَا مِنْ طَيْرِهَا وَ بَهَائِمِهَا(1)، وَ مَا كَانَ مِنْ مُرَاحِهَا(2)وَ سَائِمِهَا(3)، وَ أَصْنَافِ أَسْنَاخِهَا(4)وَ أَجْنَاسِهَا(5)، وَ مُتَبَلِّدَةِ(6)أُمَمِهَا(7)وَ أَكْيَاسِهَا(8)، عَلَى(9)إِحْدَاثِ بَعُوضَةٍ مَا قَدَرَتْ عَلَى إِحْدَاثِهَا، وَ لاَ عَرَفَتْ كَيْفَ السَّبِيلُ إِلَى إِيجَادِهَا، وَ لَتَحَيَّرَتْ عُقُولُهَا فِي عِلْمِ ذَلِكَ وَ تَاهَتْ، وَ عَجَزَتْ قُوَاهَا وَ تَنَاهَتْ، وَ رَجَعَتْ خَاسِئَةً حَسِيرَةً، عَارِفَةً بِأَنَّهَا مَقْهُورَةٌ، مُقِرَّةً بِالْعَجْزِ عَنْ إِنْشَائِهَا، مُذْعِنَةً بِالضَّعْفِ عَنْ إِفْنَائِهَا.
...
خداى متعال همه هستى را پس از به وجود آوردن، نيست و نابود مىكند و در نتيجه همه موجودات از صحنه وجود خارج و معدوم مىشوند.
كسى تعجّب نكند كه چگونه همه هستى را فنا خواهد كرد، زيرا هر دو براى كسى كه توانا نيست محال و ناممكن و براى كسى كه تواناست ممكن و شدنى است. پس به كسى كه مىگويد: چگونه هستى مىتواند پس از وجود نابود باشد، گفته مىشود: چگونه هستى پيدا شد، پس از آنكه نبود؟ بنابراين فناى هستى شگفتآورتر از ايجاد آن نيست.
و چگونه كسى مىتواند وجود صانع را انكار كند، در حالىكه اگر تمام آفريدگان جمع و همداستان شوند، نمىتوانند حتى يك پشه را بيافرينند؟ پس اگر براى اين هستى خالق و
1) بهائم: جمع بهيمة، يعنى حيوانات، و از بهم، به معناى مخفى شد گرفته شده است، زيرا قادر بر نطق نيستند.
2) مراح: اسم مفعول از أراح الإبل يعنى شتر را به محل استراحتش برگرداند و مراح يعنى در طويله علف مىخورد.
3) سائم: از سام، به معناى چرانيدن گرفته شده است و منظور از سائم چراكننده در صحرا است.
4) أسناخ: جمع سَنخ، يعنى اصل و مراد از آن در اينجا اجناس عاليه مانند پرندگان، درندگان و ماهيان است.
5) أجناس: جمع جنس، يعنى انواع حيوانات، مثل كبوتر، بلبل، دراج از تيره پرندگان و پلنگ و روباه از دسته درندگان.
6) متبلّد: كودن و نادان.
7) أمم: جمع أمّت، يعنى گروهها، چنانكه خدا حيوانات را نيز مانند انسانها امّت معرفى نموده، مىفرمايد: «وَ مَا مِن دَآبَّةٍ فِى الاْءَرْضِ وَ لاَ طَاآئِرٍ يَطِيرُ بِجَنَاحَيْهِ إِلاَّ أُمَمٌ أَمْثَالُكُم»؛ «و هيچ جنبدهاى در زمين نيست و نه هيچ پرندهاى كه با دو بال خود پرواز مىكند؛ مگر آنكه آنها [نيز] گروههايى مانند شما هستند». (سوره انعام، آيه 38).
8) أكياس: جمع كيس، يعنى باهوش و بافراست.
9) على: در اين عبارت «على» متعلِّق به «لو اجتمع» است.
...
...
پديدآورندهاى نباشد چه كسى اين پديدههاى فراوان را خلق كرده است؟ اگر همه جانوران اعم از پرندگان، چارپايان، خزندگان، چرندگان، درندگان و ماهيان و حيوانات كودن و باهوش و بافراست جمع شوند، نمىتوانند حتى يك پشه را خلق كنند و چگونگى و شيوه خلقت آن را هم نمىدانند. گاهى كسى راه پديدآوردن چيزى را مىداند، اما از عهده آن بر نمىآيد، اما گاهى نه راه را مىداند و نه توانايى آن را دارد. پس همانطور كه گفتيم اگر تمام اين حيوانات جمع شوند نمىتوانند پشهاى را خلق كنند و اصولاً راه ايجاد آن را نمىدانند.
و عقل آنها در شناخت خلقت يك پشه سرگردان خواهد ماند و پس از تفكّر نيروى فكرى آنها به پايان مىرسد و نااميد و عاجزانه، با اين دريافت كه شكست خوردهاند و با اعتراف به ناتوانى از آفريدن پشه باز مىگردند و اقرار مىكنند كه توانايى نابود كردن پشه را نيز ندارند و تنها مىتوانند روح آن را خارج سازند، ولى فانى ساختن آن كار خداوند است.
وَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ يَعُودُ بَعْدَ فَنَاءِ الدُّنْيَا وَحْدَهُ لاَ شَيْءَ مَعَهُ. كَمَا كَانَ قَبْلَ ابْتِدَائِهَا، كَذَلِكَ يَكُونُ بَعْدَ فَنَائِهَا، بِلاَ وَقْتٍ وَلاَ مَكَانٍ، وَ لاَ حِينٍ وَ لاَ زَمَانٍ. عُدِمَتْ عِنْدَ ذَلِكَ الاْآجَالُ(1)وَ الاْءَوْقَاتُ، وَ زَالَتِ السِّنُونَ وَ السَّاعَاتُ. فَلاَ شَيْءَ إِلاَّ الْواحِدُ الْقَهّارُ الَّذِي إِلَيْهِ مَصِيرُ جَمِيعِ الاْءُمُورِ. بِلاَ قُدْرَةٍ مِنْهَا كَانَ ابْتِدَاءُ خَلْقِهَا، وَ بِغَيْرِ امْتِنَاعٍ مِنْهَا كَانَ فَنَاوءُهَا، وَ لَوْ قَدَرَتْ عَلَى الاِمْتِنَاعِ دَامَ بَقَاوءُهَا.
...
خداى سبحان پس از فانى ساختن هستى بار ديگر تنهاى تنهاست، چنانكه قبل از ايجاد جهان تنها بوده است، بدون اينكه وقت و مكانى وجود داشته باشد، زيرا زمان و مكان را كه زاييده هستى است فانى مىسازد. البته اين مطلب - چنانكه برخى مىگويند - در انعدام و نابودى هستى تصريح دارد، نه اينكه فقط به پراكندگى اجزاى آن اشاره دارد. اما شبههاى كه از لزوم اعاده امور معدوم در روز حشر، پيش مىآيد شبههاى است بيهوده و بىمايه.
پس از فناى هستى اجلها و اوقات و زمانها و سالها و ساعتها [كه همه محصول اين هستى هستند] مانند مكان، همه و همه نابود مىشوند.
پس هيچ چيز جز خداى يگانه كه بر هستى غالب و چيره است باقى نمىماند و پايان و سرانجام همه امور به او منتهى مىشود، بدون اينكه آنها هيچ قدرتى در هنگام ايجاد خود و يا امتناعى از فناى خود داشته باشند، چون وقتى خدا اراده فناى آنها كند، نمىتوانند امتناع و مقاومت كنند، پس نه بر ايجاد خود و نه در برابر فناى خود قدرتى دارند و اگر چنين بود و خداوند نمىتوانست آنها را فانى سازد، همچنان جاودان مىماندند.
1) الاْآجال: جمع اَجل يعنى مدت وجودِ اشياء.
لَمْ يَتَكَاءَدْهُ(1)صُنْعُ شَيْءٍ مِنْهَا إِذْ صَنَعَهُ، وَ لَمْ يَوءُدْهُ(2)مِنْهَا خَلْقُ مَا خَلَقَهُ وَ بَرَأَهُ(3)، وَ لَمْ يُكَوِّنْهَا لِتَشْدِيدِ سُلْطَانٍ، وَ لاَ خَوْفٍ مِنْ زَوَالٍ وَ نُقْصَانٍ، وَ لاَ لِلاِسْتِعَانَةِ بِهَا عَلَى نِدٍّ(4)مُكَاثِرٍ(5)، وَ لاَ لِلاِحْتِرَازِ بِهَا مِنْ ضِدٍّ مُثَاوِرٍ(6)وَ لاَ لِلاِزْدِيَادِ بِهَا فِي مُلْكِهِ، وَ لاَ لِمُكَاثَرَةِ شَرِيكٍ فِي شِرْكِهِ وَ لاَ لِوَحْشَةٍ كَانَتْ مِنْهُ، فَأَرَادَ أَنْ يَسْتَأْنِسَ إِلَيْهَا. ثُمَّ هُوَ يُفْنِيهَا بَعْدَ تَكْوِينِهَا لاَ لِسَأَمٍ(7)دَخَلَ عَلَيْهِ فِي تَصْرِيفِهَا وَ تَدْبِيرِهَا وَ لاَ لِرَاحَةٍ وَاصِلَةٍ إِلَيْهِ، وَلاَ لِثِقَلِ شَيْءٍ مِنْهَا عَلَيْهِ. لاَ يُمِلُّهُ طُولُ بَقَائِهَا فَيَدْعُوَهُ إِلَى سُرْعَةِ إِفْنَائِهَا، وَ لَكِنَّهُ سُبْحَانَهُ دَبَّرَهَا بِلُطْفِهِ، وَ أَمْسَكَهَا بِأَمْرِهِ، وَ أَتْقَنَهَا بِقُدْرَتِهِ.
...
خلقت و آفريدن هيچ يك از پديدهها براى خدا سختى نداشته، و خداوند هستى را براى تقويت قدرت و توسعه قلمرو حكومتى خود و يا ترس از زوال و نقص آن، نيافريده است تا مثلاً بخواهد با آفريدن آنها كمككارى براى خود برگزيند، چنانكه سلاطين و پادشاهان ارتش را به وجود مىآورند تا حكومت آنها زوال نيابد و در مقابل دشمنان كمبود و ضعفى نداشته باشند.
و هستى را به جهت كمك گرفتن از آن براى غلبه بر رقيبى فزونطلب يا ايمنى از گزند او خلق نكرده است، زيرا هيچ مثل و نظيرى ندارد تا بخواهد با فزونطلبى بر خدا بشورد و در آن صورت لازم باشد كه خدا براى نابودى او هستى را [به عنوان سپاه مدافع] بيافريند.
و هستى را براى ازدياد ملك و قدرتنمايى به شريك خود، يا به علت وحشت از تنهايى خود و يا به منظور انس گرفتن با آنها نيافريده است، زيرا هرگز شريك ندارد و از وحشت و انس گرفتن منزه و مبراست.
...
...
سپس همو هستى را پس از آفرينش آن نابود مىكند، ولى نه به دليل خستگى و ملالتى كه به واسطه تدبير و اداره امور آن براى او پيش آمده باشد، چنانكه انسانها پس از مدّتى كه چيزى را بىفايده اداره مىكنند خسته مىشوند، و آن را نابود مىكنند.
و نه براى آسوده شدن از زحمت آن هستى را نابود مىكند، چنانكه انسان با از بين بردن عامل زحمتْ خود را راحت مىسازد.
و نه به علت سنگينى و سختىاى كه دارد هستى را نابود مىسازد، زيرا هرگز چيزى بر حضرتش سنگينى نمىكند.
عمر طولانى مخلوقات باعث ملامت و خستگى خدا نمىگردد تا آنها را سريعا نابود كند، بلكه بر اساس حكمت بالغهاش پس از پايان يافتن عمر پديدهها، آنها را از بين مىبرد، مگر بهشت و جهنّم كه در حقيقت پايانى ندارند و نعمت و عذاب آنها جاودانه است. [پس فقط دو پديدهاند كه از فناء و نابودى مستثنى هستند: 1. بهشت براى نيكوكاران 2. جهنم براى تبهكاران].
سپس خداى سبحان تدبير هستى و مواظبت از آن را به سبب لطف و احسانى كه بر مردم دارد به عهده گرفت و با قدرت خويش استوارى و استحكام بخشيد، به گونهاى كه هر چيزى را در نهايت دقت و تناسب آفريد.
ثُمَّ يُعِيدُهَا بَعْدَ الْفَنَاءِ مِنْ غَيْرِ حَاجَةٍ مِنْهُ إِلَيْهَا، وَ لاَ اسْتِعَانَةٍ بِشَيْءٍ مِنْهَا عَلَيْهَا، وَ لاَ لاِنْصِرَافٍ مِنْ حَالِ وَحْشَةٍ إِلَى حَالِ اسْتِئْنَاسٍ، وَ لاَ مِنْ حَالِ جَهْلٍ وَ عَمًى إِلَى حَالِ عِلْمٍ وَ الْتِمَاسٍ، وَ لاَ مِنْ فَقْرٍ وَ حَاجَةٍ إِلَى غِنًى وَ كَثْرَةٍ، وَ لاَ مِنْ ذُلٍّ وَ ضَعَةٍ(1)إِلَى عِزٍّ وَ قُدْرَةٍ.
...
خداوند هستى را پس از نابود كردن، بار ديگر مىآفريند، بىآنكه نيازى كه به آن داشته باشد، بلكه بر اساس حكمت و مصلحت است كه حشر و قيامت را پديد مىآورد، چنانكه در آغاز آنها را به وجود آورده بود.
و نه به انگيزه كمك گرفتن از آنها. و همانطور كه بازگرداندن تمام آنها براى خدا هيچ سودى ندارد، بازگرداندن برخى از آنها هم براى كمك كردن به بازآفرينى بخشى ديگر نيست، همانگونه كه نجّار ابتدا ارّه مىسازد، سپس به نجّارى روى مىآورد.
و نيز به منظور رهايى از وحشتِ تنهايى و رسيدن به انس، اشياء را بار ديگر پديد نمىآورد، چون عدم اشياء موجب وحشت خداوند نشدهاند.
و براى رهايى از جهل و گمراهى و رسيدن به علم و دستيابى به دانش و هدايت نيست كه جهان را بار ديگر محشور مىنمايد، چون همانند انسان نيست كه وقتى مثلاً كتاب خود را گم كند، گرفتار جهل و گمراهى مىشود.
و بازآفرينىِ هستى براى رهايىِ حضرتش از فقر و رسيدن به ثروت و نجات از خوارى و رسيدن به عزّت و قدرت نيست.
1) ضعة: بر وزن عدة، از وضع يضع گرفته شده، يعنى پستى و فرومايگى.
أَلاَ بِأَبِي وَ أُمِّي(1)هُمْ مِنْ عِدَّةٍ أَسْمَاوءُهُمْ فِي السَّمَاءِ مَعْرُوفَةٌ، وَ فِي الاْءَرْضِ مَجْهُولَةٌ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در اِخبار از آينده
پدر و مادرم به فداى آنانى (فرزندان معصوم يا ياران آن بزرگوار) باد كه نام و تعدادشان در آسمان و نزد فرشتگان الهى شناخته شده است، ولى در زمين نزد بسيارى از مردم گمنام و ناشناخته مىباشند.
1) بأبى و امى: باء براى تفديه است، يعنى پدر و مادرم فدايشان باد. ناگفته نماند كه فدا كردن پدر و مادر كه فضيلت كمترى دارند براى ائمه اطهار عليهمالسلام كه فضيلت بيشترى دارند عقلاً و شرعاً جايز است. اضافه بر اينكه اين جمله براى بيان مقام آن بزرگواران نزد فداشدگان است، گرچه اصل جمله براى آرزوى فدايى شدن براى آنهاست.
أَلاَ فَتَوَقَّعُوا مَا يَكُونُ مِنْ إِدْبَارِ أُمُورِكُمْ، وَ انْقِطَاعِ وُصَلِكُمْ، وَ اسْتِعْمَالِ صِغَارِكُمْ. ذَاكَ حَيْثُ تَكُونُ ضَرْبَةُ السَّيْفِ عَلَى الْمُوءْمِنِ أَهْوَنَ مِنَ الدِّرْهَمِ مِنْ حِلِّهِ، ذَاكَ حَيْثُ يَكُونُ الْمُعْطَى(1)أَعْظَمَ أَجْراً مِنَ الْمُعْطِي(2). ذَاكَ حَيْثُ تَسْكَرُونَ مِنْ غَيْرِ شَرَابٍ، بَلْ مِنَ النِّعْمَةِ وَ النَّعِيمِ(3)، وَ تَحْلِفُونَ مِنْ غَيْرِ اضْطِرَارٍ، وَ تَكْذِبُونَ مِنْ غَيْرِ إِحْرَاجٍ. ذَاكَ إِذَا عَضَّكُمُ الْبَلاَءُ كَمَا يَعَضُّ الْقَتَبُ(4)غَارِبَ(5)الْبَعِيرِ. مَا أَطْوَلَ هَذَا الْعَنَاءَ، وَ أَبْعَدَ هَذَا الرَّجَاءَ!
...
اى مؤمنان انتظار روزى را بكشيد كه ستمگرانْ حكومت شما را به دست گيرند و برخى از شما با يكديگر به واسطهئ چنددستگى و اختلافى كه مىيابيد پيوند خويش را خواهيد گسست و فرومايگان شما به خدمت ظالمان ستمگر در مىآيند، زيرا در جامعه هميشه اراذل به خدمت ستمگران در مىآيند نه بزرگان و صاحبان انديشه.
در چنين روزگارى است كه تحمل ضربه شمشير بر فرق مؤمن براى او آسانتر از به دست آوردن يك درهم حلال است، چون ستمگران تمام راههاى به دست آوردن نيازهاى معيشت را تباه، و حلال را آميخته به حرام مىكنند، لذا كسب درآمد از راه حلال بسيار دشوار است.
در چنين روزگارى گيرنده عطا، يعنى فقير، پاداش بيشترى از دهنده عطا، يعنى ثروتمند دارد، چون ثروتمندان به حرامخورى آلوده مىشوند و اموال آنها از راه حرام به دست مىآيد و در بخشش خود فقط پاداش ظاهرى دارند نه پاداش واقعى.
آن زمان است كه شما مست مىشويد، اما نه به علت ميخوارگى، بلكه به سبب فراوانى نعمت و ثروت، زيرا نعمت و ثروت نيز مانند شراب عقل انسانها را در پرده غفلت و
...
...
بىخبرى پنهان مىكند و سرمستشان مىسازد.
و بىهيچ ضرورت و اضطرارى قسم ياد مىكنيد، و بدون تنگنا و بىجهت دروغ مىگوييد، زيرا وقتى دين از قلب رخت بربندد، ديگر انسان به هيچ كارى اهميّتى نمىدهد.
آن زمان است كه بلاها شما را مىگزند و مىآزارند، چنانكه مهار يا يوغ شتر گُردهاش را، يعنى بين گردن و كوهان او را مىگزد و زخم مىكند. [بدانيد كه] تمام آنچه بيان شد بىترديد رخ خواهد داد.
وه! چه طولانى است اين رنجى كه مردم در دولت ستمگران مىبينند! و چقدر اميد و آرزوى رهايى از دست آنها دور و دست نايافتنى است!
برخى گفتهاند: اين دو جمله ربطى به بخش قبلى خطبه ندارند، چنانكه سيد رضى بر اساس عادت در خطبهها مطالبى را جداى از هم مىآورد.
أَيُّهَا النَّاسُ، أَلْقُوا هَذِهِ الاْءَزِمَّةَ(1)الَّتِي تَحْمِلُ ظُهُورُهَا الاْءَثْقَالَ(2)مِنْ أَيْدِيكُمْ، وَ لاَ تَصَدَّعُوا(3)عَلَى سُلْطَانِكُمْ فَتَذُمُّوا غِبَّ(4)فِعَالِكُمْ، وَ لاَ تَقْتَحِمُوا(5)مَا اسْتَقْبَلْتُمْ مِنْ فَوْرِ(6)نَارِ الْفِتْنَةِ، وَ أَمِيطُوا(7)عَنْ سَنَنِهَا، وَ خَلُّوا قَصْدَ السَّبِيلِ(8)لَهَا. فَقَدْ - لَعَمْرِي - يَهْلِكُ فِي لَهَبِهَا الْمُوءْمِنُ، وَ يَسْلَمُ فِيهَا غَيْرُ الْمُسْلِمِ. إِنَّمَا مَثَلِي بَيْنَكُمْ كَمَثَلِ السِّرَاجِ فِي الظُّلْمَةِ، يَسْتَضِيءُ بِهِ مَنْ وَلَجَهَا. فَاسْمَعُوا أَيُّهَا النَّاسُ وَ عُوا(9)، وَ أَحْضِرُوا آذَانَ قُلُوبِكُمْ تَفْهَمُوا.
...
اى مردم، شما را توصيه مىكنم كه لگام مركبهايى كه بارهاى گران (= بدعتها و گناهان) را حمل مىكنند به كنارى بيفكنيد، زيرا انسان گنهكار در حقيقت بارهاى گناه را مىراند، به گونهاى كه زمامدار آن را خسته مىكند. بنابراين اين جمله كنايه از ضرورت پرهيز از گناهانى است كه بر گرده آدمى سنگينى مىكند.
و درباره پيشواى خود (= وجود مقدس امام على عليهالسلام ) هرگز دچار اختلاف و تفرقه نشويد كه پس از روشن شدن نتيجه كارتان، سخت دچار سرزنش خواهيد شد، چون طبيعى است كه انسان پس از پىبردن به كار نكوهيده خود، دچار سرزنش وجدان مىشود.
در آنچه موجب برافروختهتر شدن شعلههاى آتش فتنه مىشود وارد نشويد و همواره از مسير فتنه دورى بجوييد، و وسط راه را براى فتنه خالى بگذاريد. در اين تعبير گويى فتنه موجودى است كه ميان راه را گرفته و مىرود، به گونهاى كه اگر كسى وسط جاده را رها نكند پهلو به پهلوى فتنه مىزند و زيان مىبيند. لذا بهتر است كه انسان از وسط جادّه به كناره جاده جابهجا شود تا با فتنه برخورد نكند.
...
...
به جان خودم سوگند كه مؤمن در ميان شعلههاى فتنه نابود مىشود، زيرا به سبب خوشگمانى، خود را از راه حق منحرف و در نتيجه در دنيا و آخرت خود را نابود مىسازد و انسان غيرمسلمان از فتنه جان سالم به در مىبرد چون با آن برخورد نمىكند و دستكم به زندگى خود ادامه مىدهد.
اى مردم، من در ميان شما مانند چراغى هستم در تاريكى، كه هر كس به تاريكى درآيد از آن نور بهره مىگيرد. پس مسلمانان در عصر حضرت على عليهالسلام كه در تاريكى فتنههاى برپا شده بعد از ارتحال پيامبر صلىاللهعليهوآله به سر مىبردند و از امام عليهالسلام پيروى مىكردند، در واقع از نور وجود آن حضرت بهره مىگرفتند و راه حق را مىيافتند و مىپيمودند و هرگز به سوى احزاب باطل گرايش نمىيافتند.
اى مردم، سخنم را بشنويد و آن را دريابيد و معنايش را به خوبى بفهميد و گوش جان خود را براى درك حقيقت آن باز كنيد. اين جمله استعاره لطيفى است، چون انسان همانطور كه حرفى را با گوش سر مىشنود، اگر ميل داشته باشد، لبّ و حقيقت آن را مشتاقانه با گوش دل درمىيابد.
أُوصِيكُمْ أَيُّهَا النَّاسُ، بِتَقْوَى اللَّهِ وَ كَثْرَةِ حَمْدِهِ عَلَى آلاَئِهِ(1)إِلَيْكُمْ، وَ نَعْمَائِهِ عَلَيْكُمْ، وَ بَلاَئِهِ(2)لَدَيْكُمْ. فَكَمْ خَصَّكُمْ بِنِعْمَةٍ وَ تَدَارَكَكُمْ بِرَحْمَةٍ! أَعْوَرْتُمْ لَهُ فَسَتَرَكُمْ، وَ تَعَرَّضْتُمْ لاِءَخْذِهِ فَأَمْهَلَكُمْ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در توصيه به تقوا و يادكرد مرگ و آمادگى براى آن
اى مردم، شما را به تقوا و پرواى از پروردگار سفارش مىنمايم، تا با انجام دادن اعمال صالح و ترك گناهان بدان پايبند باشيد.
و براى نعمتهاى فراوانى كه بر شما ارزانى داشته او را ستايش كنيد. و به بلا (خير و شر)هايى كه بر شما وارد ساخته، سپاسگزارش باشيد. شايان توجه است كه بلا نيز به دليل اينكه باعث ترفيع درجه و ريزش گناه مىشود بايد به هنگام رسيدن آن، خدا را سپاس گفت.
چه بسيار نعمتها را كه به شما اختصاص داد و از ديگران دريغ داشت و چه رحمتهايى كه در پى شما روان ساخت، آنگاه كه با ارتكاب گناهان، عيوب خود را آشكار ساختيد، اما خداوند آنها را بر شما پوشاند و رسوايتان نساخت. و خود را با گناهان در معرض عذاب و
وَ أُوصِيكُمْ بِذِكْرِ الْمَوْتِ وَ إِقْلاَلِ(1)الْغَفْلَةِ عَنْهُ. وَ كَيْفَ غَفْلَتُكُمْ عَمَّا لَيْسَ يُغْفِلُكُمْ، وَ طَمَعُكُمْ فِيمَنْ لَيْسَ يُمْهِلُكُمْ! فَكَفَى وَاعِظاً بِمَوْتَى عَايَنْتُمُوهُمْ(2)، حُمِلُوا إِلَى قُبُورِهِمْ غَيْرَ رَاكِبينَ وَ أُنْزِلُوا فِيهَا غَيْرَ نَازِلِينَ.
...
غضب حضرتش قرار داديد؛ ولى شما را مهلت داد و از شما انتقام نگرفت، چون انسانى كه گناه مىكند خود را در معرض عقاب و كيفر الهى قرار مىدهد.
شما را توصيه مىكنم كه هميشه به ياد مرگ باشيد و از آن هرگز غافل نشويد، يعنى غالب اوقات خود را به ياد مرگ بگذرانيد.
و چگونه از مرگى غافل مىشويد كه خودِ آن مرگ از شما غافل نيست و در حالى كه غافل هستيد به سوى شما مىآيد؟ و چگونه اميد داريد كه مرگ از شما دور شود، در حالى كه چون فرا رسد حتى لحظهاى شما را مهلت نمىدهد.
پس بهترين واعظ براى شما همين مردگان هستند كه خود آنها را ديديد كه نه به اختيار خود، بلكه گروهى از مردم آنها را بر دوش گرفتهاند و به گورستان بردهاند و در قبرهايى جاى دادهاند كه هيچ تمايلى به منزل كردن در آنها نداشتند و كاملاً به آنها بىرغبت بودند.
فَكَأَنَّهُمْ لَمْ يَكُونُوا لِلدُّنْيَا عُمَّاراً، وَ كَأَنَّ الاْآخِرَةَ لَمْ تَزَلْ لَهُمْ دَاراً، أَوْحَشُوا مَا كَانُوا يُوطِنُونَ، وَ أَوْطَنُوا مَا كَانُوا يُوحِشُونَ، وَ اشْتَغَلُوا بِمَا فَارَقُوا، وَ أَضَاعُوا مَا إِلَيْهِ انْتَقَلُوا. لاَ عَنْ قَبِيحٍ يَسْتَطِيعُونَ انْتِقَالاً، وَ لاَ فِي حَسَنٍ يَسْتَطِيعُونَ ازْدِيَاداً، أَنِسُوا بِالدُّنْيَا فَغَرَّتْهُمْ، وَ وَثِقُوا بِهَا فَصَرَعَتْهُمْ.
...
مردگان داراى چنين اوصافى هستند: گويى هرگز با وجود خود دنيا را آباد نكرده بودند، زيرا اكنون از آنها اثرى وجود ندارد و گويى آخرت از گذشته منزلگاهشان بوده كه چنين آثار آنها از دنيا پاك شده است.
از وطنى كه در زمان حيات خود برگزيده بودند رخت بر بستند و آن را رها كردهاند و ديگر به آن هيچ انسى ندارند.
و در مكانهايى كه از آن وحشت داشتند، سكونت گزيدند.
و به چيزى مشغول شدند كه سرانجام از آن جدا شدند، يعنى به دنيايى پرداختند كه سرانجام مىبايست آن را رها مىكردند.
و فرجامى را تباه كردند كه اكنون به همانجا منتقل شدهاند و كارى براى آن انجام ندادند و پس از مرگ نيز از دست آنها كارى ساخته نيست(1).
نه توان بازگشت از كار زشت را دارند، يعنى جايى براى توبه و رويگردانى آنها از كار بد نيست، و نه مىتوانند كارهاى شايسته خود را بيفزايند، چون آخرت محل حساب است نه عمل.
به دنيا انس گرفته بودند و مايه فريبشان شد. و به آن اعتماد كردند، به گمان اينكه سرانجام به آنها سود مىرساند، ولى آنها را از پاى درانداخت و نابود كرد، چندان كه گمان نمىبردند و هرگز انتظار نداشتند.
1) البته ممكن است معناى هر دو جمله حكايت حال مردگانى باشد كه در دنيا به چيزى مشغول شدند كه اكنون آن را رها كردهاند، و معناى جمله بعد نيز دقيقا همين باشد، يعنى سرايى را كه به آن منتقل شده يا خواهند شد، تباه كردند.
فَسَابِقُوا - رَحِمَكُمُ اللَّهُ - إِلَى مَنَازِلِكُمُ الَّتِي أُمِرْتُمْ أَنْ تَعْمُرُوهَا، وَ الَّتِي رَغِبْتُمْ فِيهَا، وَ دُعِيتُمْ إِلَيْهَا. وَ اسْتَتِمُّوا نِعَمَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ بِالصَّبْرِ عَلَى طَاعَتِهِ، وَ الْمُجَانَبَةِ لِمَعْصِيَتِهِ، فَإِنَّ غَداً مِنَ الْيَوْمِ قَرِيبٌ. مَا أَسْرَعَ السَّاعَاتِ فِي الْيَوْمِ، وَ أَسْرَعَ الاْءَيَّامَ فِي الشَّهْرِ، وَ أَسْرَعَ الشُّهُورَ فِي السَّنَةِ، وَ أَسْرَعَ السِّنِينَ فِي الْعُمُرِ!
...
پس - خدايتان رحمت كند - به آباد كردن خانههايتان كه بدان فرمان يافتهايد، بر يكديگر پيشى گيريد؛ زيرا هر كس عمل صالحش بيشتر باشد، آخرت خود را بيشتر به دست مىآورد و آن را آباد مىكند؛ همان سرايى كه فرمان يافتهايد با عمل صالح آبادش كنيد و خداوند شما را به آن ترغيب نموده و بدان فراخوانده شدهايد.
و نعمتهاى الهى را با صبر بر بندگىاش و پرهيز از نافرمانى حضرتش بر خويش كامل كنيد، زيرا اگر كسى بر دشوارىهاى طاعت و بندگى صبر كند، نعمت او افزون مىشود. شاعر نيز درباره تأثير منفى معصيت بر نعمت گفته است:
إذا كنت في نِعْمَةٍ فَارْعَها *** فَإِنّ الْمَعاصي تُزيلُ النّعَم
«چون از نعمتى برخوردار بودى، آن را پاس بدار / [و از گناه بپرهيز] زيرا گناهْ نعمت را نابود مىسازد».
و بدان كه فردا (= آخرت) به امروز (= دنيا) خيلى نزديك است.
وه كه چه شتابان لحظهها روز را و روزها ماه را و ماهها سال را و سالها عمر آدمى را فانى مىكنند! به ياد داشته باشيم ساعتهايى كه سرعت و گذشت آنها را مىبينيم، در حقيقت لحظههاى عمر ما هستند كه شتابان سپرى مىشوند. از همينرو حضرت فرمود: آخرت به دنيا نزديك است.
فَمِنَ الاْءِيمَانِ مَا يَكُونُ ثَابِتاً مُسْتَقِرّاً فِي الْقُلُوبِ، وَ مِنْهُ مَا يَكُونُ عَوَارِيَّ(1)بَيْنَ الْقُلُوبِ وَ الصُّدُورِ إِلَى أَجَلٍ مَعْلُومٍ. فَإِذَا كَانَتْ لَكُمْ بَرَاءَةٌ مِنْ أَحَدٍ فَقِفُوهُ حَتَّى يَحْضُرَهُ الْمَوْتُ، فَعِنْدَ ذَلِكَ يَقَعُ حَدُّ الْبَرَاءَةِ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام درباره ايمان و معناى هجرت و مسئوليت امر امامت و درباره علم خويش
[اى مردم بدانيد كه] ايمان بر دوگونه است: ايمانى ثابت كه در نهانخانه دل جاى گرفته و تزلزل نمىپذيرد، و ايمانى ناپايدار كه به عاريت ميان قلبها و سينهها جاى دارد؛ گاهى از قلب به سينه مىآيد تا از دهان خارج شود و گاهى به قلب بر مىگردد و تا زمان و سرانجامى مشخص در آن جاى دارد. [در واقع چنين كسانى گاهى در تاريكى به سر مىبرند و دچار ايستايىاند، و گاهى كه فروغى فراهم آيد، در آن راه مىپويند [چنانكه خداوند مىفرمايد: «كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا...»(2)«هرگاه كه بر آنان روشنى بخشيد، در آن گام زدند، و چون راهشان را تاريك كند، [بر جاى خود [بايستند». تا يك مدت معيّن كه براى خروج ايمان از اين قلب مقدّر شده است، زيرا دارنده اين ايمان آن را به صورت محكم و قوى دريافت ننموده و با اعمال صالح آن را تقويت نكرده است.
پس اگر خواستيد از كسى به علت كارهاى ناپسندش برائت و بيزارى جوييد، صبر كنيد
وَ الْهِجْرَةُ قَائِمَةٌ عَلَى حَدِّهَا الاْءَوَّلِ. مَا كَانَ لِلَّهِ فِي أَهْلِ الاْءَرْضِ حَاجَةٌ مِنْ مُسْتَسِرِّ الاْءِمَّةِ(1)وَ مُعْلِنِهَا. لاَ يَقَعُ اسْمُ الْهِجْرَةِ عَلَى أَحَدٍ إِلاَّ بِمَعْرِفَةِ الْحُجَّةِ فِي الاْءَرْضِ. فَمَنْ عَرَفَهَا وَ أَقَرَّ بِهَا فَهُوَ مُهَاجِرٌ. وَ لاَ يَقَعُ اسْمُ الاِسْتِضْعَافِ عَلَى مَنْ بَلَغَتْهُ الْحُجَّةُ فَسَمِعَتْهَا أُذُنُهُ، وَ وَعَاهَا قَلْبُهُ.
...
تا مرگ او فرارسد، آنگاه تصميم بگيريد. پس اگر وى از دايره ايمان خارج و انحرافى از او نمايان نشد، از او برائت نجوييد، ولى اگر به ورطه كفر و انحراف در افتاد، در آن صورت از او بيزارى بجوييد.
هجرت همان حكم وجوب اوّلى را دارد كه در صدر اسلام داشته و بر اساس آن، پيامبر صلىاللهعليهوآله از مكّه به مدينه هجرت فرمود. لذا بر ساير مسلمين نيز قبل از فتح مكّه هجرت واجب شد و علتش آن بود كه آنها نمىتوانستند شعاير و مناسك اسلامى را در مكّه برگزار كنند. [و تا زمانى كه مؤمن و مسلمانى نتواند شعاير دينى خود را انجام دهد، همين حكم بر او صدق مىكند.]
[و بدانيد كه] خدا به هجرت مسلمانان نيازى نداشت، بلكه مصلحت خود مسلمانان در هجرت بود، زيرا خواه كسانى كه دين خود را در بلاد كفر پنهان و يا در بلاد ايمان اعلام مىكردند، نياز داشتند تا اصول و فروع دين خود را فراگيرند و گاه جز با هجرت اين كار امكان نداشت.
عنوان هجرت بر كسى اطلاق نمىشود، مگر با شناختن حجت [خدا] بر زمين، بدين معنى كه اگر مسلمان در بلاد كفار باشد و حجّت، يعنى اصول و فروع را بشناسد، نيازى به هجرت به بلاد اسلامى ندارد. البتّه جمعى از علما اين حكم را به قيد امكان اقامه شعائر
1) إمَّة: ايمان و اسلام.
...
...
دينى در سرزمين كفر مقيّد كردهاند و در صورت ناتوانى، مهاجرت را لازم دانستهاند.
پس هركه براهين دينى را بشناسد و به آنچه اسلام آورده، اقرار كند، مهاجر به شمار مىآيد زيرا هدف از هجرت، يعنى شناخت، تحقق پيدا كرده است. و آنكه حجت (اسلام) به او رسيده و گوشش آن را شنيده و قلبش آن را دريافته و تمام وجودش آن را پذيرفته، نشايد كه مستضعفش خوانند. وجوب هجرت از مستضعف برداشته شده است، به اعتبار اين آيه كه بيانگر وجوب هجرت است، آنجا كه مىفرمايد: «إِلاَّ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلاً»(1)«مگر آن مردان و زنان و كودكان فرودستى كه چارهجويى نتوانند و راهى نيابند».
اين افراد مستضعف ناميده شدهاند، بدان دليل كه كفّار آنها را ضعيف شمردهاند و نمىتوانند هجرت كنند. بنابراين نمىتوان كسى كه براهين دينى را شناخته و شنيده و درك كرده و پذيرفته است مستضعف ناميد.
1) سوره نساء، آيه 98.
إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ، لاَ يَحْمِلُهُ إِلاَّ عَبْدٌ مُوءْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلاْءِيمَانِ، وَ لاَ يَعِي حَدِيثَنَا إِلاَّ صُدُورٌ أَمِينَةٌ، وَ أَحْلاَمٌ(1)رَزِينَةٌ(2). أَيُّهَا النَّاسُ، سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي، فَلاَءَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّي بِطُرُقِ الاْءَرْضِ، قَبْلَ أَنْ تَشْغَرَ(3)بِرِجْلِهَا فِتْنَةٌ تَطَأُ فِي خِطَامِهَا(4)، وَ تَذْهَبُ بِأَحْلاَمِ قَوْمِهَا.
...
امام در اين بخش از خطبه به تبيين امر رسالت و امامت پرداخت و در ادامه هشدار داد كه التزام به دستورات پيامبر صلىاللهعليهوآله و امامان معصوم عليهمالسلام كارى است بسيار دشوار، لذا مىفرمايد: به يقين شناخت و پذيرش امر ما فىنفسه دشوار و طاقتفرساست و مردم آن را دشوار مىبينند، بهخلاف مواردى كه انسان كارى دشوار و طاقتفرسا را به سبب نتايج سودمندى كه به همراه دارد، آن را آسان مىپندارد. پس امر ما را تنها بنده مؤمنى كه خدا قلب او را به ايمان آزموده و ايمان در دل و جانش خانه كرده و به صورت ملكه در نهاد او در آمده است بر خويش هموار مىكند. لذا چنين كسى كارهاى دشوار را در مسير دين آسان مىبيند.
و حديث و معارف ما را فقط صاحبان سينههاى رازنگهدار و امانتدار و خردمندانِ كارآزموده در مىيابند به خلاف سينههاى خائن كه اين سخنان را پس مىزنند و نمىپذيرند.
اى مردم، از من هرچه مىخواهيد بپرسيد قبل از آنكه بميرم و از ميان شما بروم، زيرا به يقين من به راههاى آسمانى، كه محل نزول فرشتگان و صعود آنان براى بالا بردن اعمال بندگان است، از راههاى زمينى آگاهترم.
...
...
از من بپرسيد قبل از آنكه شتر فتنه لگد خود را بلند كند و مهارش را بگسلد و آن را زير پا بكوبد و خرد و انديشه فتنهجويان را بربايد (آنها را در انديشيدن و چارهجويى ناتوان كند).
در اينجا چند مطلب در خور تذكر است:
ممكن است انسان به آسمان صعود كند و يا در آسمان از مكانى به مكان ديگر منتقل شود، چنانكه اخيراً اين كار براى انسان ميسّر شده، چه اينكه در آسمان فضاها و چالههايى هوايى وجود دارد كه اگر هواپيما به آنها برخورد كند سرنگون و يا جذب خواهد شد.
اينكه امام عليهالسلام مىفرمايد: من به راههاى آسمانى آگاهتر هستم، از باب تأكيد است نه اعلميّت حقيقى كه در آن صورت امام عليهالسلام از راههاى زمينى آگاهى كمترى داشته باشد. مراد از آسمان جايى است كه علم بشر در شناخت چگونگى و چيستىِ آن ناتوان است و اين جمله در حقيقت تعليل است براى سلوني، يعنى بپرسيد كه من آگاهى زيادى دارم.
امام فتنه را به شترى تشبيه فرمود كه در حالت ايستاده آرام است و وقتى ريسمان مهار خود را پاره كند همانند شتر بىصاحبْ سراسيمه به اينسو و آنسوى روانه مىشود.
منظور از نابودى عقلِ وارد شدگان در فتنه آن است كه در هنگام بروز فتنه، فرصتى براى پرسش از امام عليهالسلام و دريافتِ پاسخ آن حضرت باقى نمىماند، زيرا فتنه باعث تشتّت افكار مىشود. بنابراين حضرت مىفرمايد: قبل از فقدان امام عليهالسلام و قبل از وقوع در چنين فتنههايى كه موجب ناتوانى در پرسش از آن بزرگوار مىگردد، بپرسند و سؤال كنند [تا در تنگناهاى فتنه و فقدان فرصتْ از آموزههاى حضرتش بهره گيرند].
أَحْمَدُهُ شُكْراً لاِءِنْعَامِهِ، وَ أَسْتَعِينُهُ عَلَى وَظَائِفِ حُقُوقِهِ، عَزِيزَ الْجُنْدِ، عَظِيمَ الْمَجْدِ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام درباره حمد الهى و ستايش پيامبر صلىاللهعليهوآله و سفارش به تقوا
خداى متعال را مىستايم تا سپاسى باشد به ازاى نعمتهاى او. و از او يارى مىطلبم تا بتوانم حقوق او را ادا كنم و حقِ طاعت و عبادت را بجاى آورم، چون اگر كمك او نباشد، هيچ انسانى نمىتواند حضرتش را بندگى و فرمانبردارى كند.
خدايى كه لشكر او استوار و شكستناپذير است، و هر كس با لشكر خدا به جنگ برخيزد بىترديد شكست خواهد خورد، و خدايى كه مجد و عظمت او از هر چيزى [و حتى از حدّ تصور ما] بزرگتر است.
وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، دَعَا إِلَى طَاعَتِهِ، وَ قَاهَرَ أَعْدَاءَهُ جِهَاداً عَنْ دِينِهِ، لاَ يَثْنِيهِ عَنْ ذَلِكَ اجْتِمَاعٌ عَلَى تَكْذِيبِهِ، وَ الْتِمَاسٌ(1)لاِءِطْفَاءِ نُورِهِ. فَاعْتَصِمُوا بِتَقْوَى اللَّهِ، فَإِنَّ لَهَا حَبْلاً وَثِيقاً عُرْوَتُهُ(2)، وَ مَعْقِلاً(3)مَنِيعاً ذِرْوَتُهُ(4). وَ بَادِرُوا الْمَوْتَ فِى غَمَرَاتِهِ(5)، وَ امْهَدُوا لَهُ قَبْلَ حُلُولِهِ، وَ أَعِدُّوا لَهُ قَبْلَ نُزُولِهِ، فَإِنَّ الْغَايَةَ الْقِيَامَةُ. وَ كَفَى بِذَلِكَ وَاعِظاً لِمَنْ عَقَلَ، وَ مُعْتَبَراً لِمَنْ جَهِلَ.
...
و گواهى مىدهم كه محمّد صلىاللهعليهوآله نه خدا و نه فرزند خدا بلكه بنده خالص خداست، چنانكه يهوديان و مسيحيان ادعا مىكنند كه پيامبران آنان يا خدا يا فرزند خدا بودهاند.
و پيامآور رحمت خدا براى همه جهانيان بود؛ همو كه مردم را به طاعت و فرمانبردارىِ از خداوند فراخواند.
و در راه دين و اِعتلاى اسلام و گسترشِ آن با دشمنان خدا جهاد كرد و پيروز شد. همصدايى كافران بر تكذيب و خاموش كردن نور آن حضرت هرگز او را از ميدان دعوت و مبارزه بيرون نكرد و از دعوت بازنداشت، بلكه آن حضرت ثابتقدم و استوار ايستاد.
آنگاه حضرتش به تقوا سفارش كرد و فرمود:
پس به تقواى الهى چنگ بزنيد و تمسك كنيد، زيرا تقوا ريسمان و دستاويزى محكم دارد و پناهگاهى است كه قلّه آن دست نايافتنى [و از رخنه شيطان ايمن] است. يعنى انسان وقتى كه تقواى الهى داشته باشد مانند كسى است كه بالاى كوه ايستاده و دشمن نمىتواند به او دست يابد.
...
...
و [اى مردم،] با عمل صالح بر مرگ، كه مىخواهد شما را دريابد، پيشى گيريد. در اين بيان گويى مرگ در كمين آدمى است تا او را قبل از انجامدادن عمل صالح بربايد و انسان مىبايد قبل از دررسيدن مرگ كارهاى شايسته انجام دهد. لذا هر دو در حال مسابقه و پيشىگرفتن بر يكديگرند و بايد انسان قبل از گرفتار شدن در سختىها و تلخىهاى مرگ بر آن پيشى گيرد و بار سفر خود را ببندد و پيش از فرارسيدن مرگ با اعمال صالح خود جايگاه خود را فراهم كند و قبل از رسيدن مرگ براى رويارويى با آن آماده شود.
بىترديد هدف قيامت است، چون مسير انسان به قيامت ختم مىشود تا مردم بر خدا عرضه شوند.
و مرگ يا قيامت كه پيشروى انسان است، براى خردورز، بسنده و پند دهنده است، چون فرد عاقل وقتى بداند مىميرد و قيامت را باور داشته باشد، قطعاً با اعمال صالح، خود را براى آن هنگام مهيّا مىسازد و كارهاى زشت را ترك مىنمايد، و كسى كه از واقعيّت مسئله آگاه است از مرگ و قيامت پند مىگيرد. پس وقتى كه مرگ را مىبيند و مىفهمد كه او نيز روزى به آن دچار خواهد شد، خود را براى آن آماده مىسازد.
و اين، جاهلان و نادانان را عبرتى است نيكو.
وَ قَبْلَ بُلُوغِ الْغَايَةِ مَا تَعْلَمُونَ مِنْ ضِيقِ الاْءَرْمَاسِ(1)وَ شِدَّةِ الاْءِبْلاَسِ(2)وَ هَوْلِ الْمُطَّلَعِ(3)وَ رَوْعَاتِ(4)الْفَزَعِ، وَ اخْتِلاَفِ الاْءَضْلاَعِ(5)، وَ اسْتِكَاكِ(6)الاْءَسْمَاعِ، وَ ظُلْمَةِ اللَّحْدِ(7)، وَ خِيفَةِ الْوَعْدِ، وَ غَمِّ الضَّرِيحِ(8)، وَ رَدْمِ(9)الصَّفِيحِ(10).
...
قبل از رسيدن به مقصد، يعنى قيامت، بايد مراحلى را طى كنيد و حوادثى را ببينيد؛ مانند تنگى قبرها و اندوه بىكسى و نااميدى. چنانكه خدا مىفرمايد: «...يَبْلُسُ الْمُجْرِمُونَ»(11)«مجرمان نوميد مىگردند» و در برزخ يا هنگام مرگ انسان با ديدن سراى ديگر دچار هول مىشود و ترسهاى پىدرپى را مىبيند كه هنگام انتقال از اين عالم به عالم آخرت به انسان روى مىآورند.
و درهم فرو رفتن دندهها بر اثر فشار و سختى مرگ و كر شدن گوشها به سبب شنيدن صداهاى وحشتناك به هنگام مرگ و يا از خاك و تاريكى لحد و ترس از وعدهاى كه خداوند براى محاكمه اعمال گذشته انسان داده و اندوهى كه انسان را در قبر (لحد) فرامىگيرد و بستن لحد با گذاردن سنگ بر روى آن. آرى، همه اينها مايه ترس آدمىاند.
1) أرماس: جمع رمس، يعنى قبر.
2) إبلاس: اندوه بى كسى.
3) مطلع: منزلى كه انسان بر امور آخرت آگاه مىشود كه مراد برزخ يا مرگ است و چون عالم آخرت براى انسان ناآشنا است موجب هول و وحشت مىگردد.
4) روع: نوبت.
5) أضلاع: جمع ضلع، يعنى دنده.
6) استكاك: كر شدن.
7) لحد: بخشى از قبر كه از سمت جلو به سوى قبله حفر مىكنند تا ميت را در آن بگذارند.
8) ضريح: لحد.
9) ردم: بستن.
10) صفيح: سنگ روى قبر.
11) سوره روم، آيه 12.
فَاللَّهَ اللَّهَ عِبَادَ اللَّهِ، فَإِنَّ الدُّنْيَا مَاضِيَةٌ بِكُمْ عَلَى سَنَنٍ، وَ أَنْتُمْ وَ السَّاعَةُ فِي قَرَنٍ(1). وَ كَأَنَّهَا قَدْ جَاءَتْ بِأَشْرَاطِهَا(2)، وَ أَزِفَتْ(3)بِأَفْرَاطِهَا(4)، وَ وَقَفَتْ بِكُمْ عَلَى صِرَاطِهَا، وَ كَأَنَّهَا قَدْ أَشْرَفَتْ بِزَلاَزِلِهَا، وَ أَنَاخَتْ(5)بِكَلاَكِلِهَا(6)، وَ انْصَرَمَتِ(7)الدُّنْيَا بِأَهْلِهَا، وَ أَخْرَجَتْهُمْ مِنْ حِضْنِهَا، فَكَانَتْ كَيَوْمٍ مَضَى، أَوْ شَهْرٍ انْقَضَى، وَ صَارَ جَدِيدُهَا رَثّاً(8)، وَ سَمِينُهَا(9)غَثّاً(10).
...
اى بندگان خدا، خدا را خدا را درباره خود به ياد آوريد و كارى نكنيد كه مشمول كيفر حضرتش شويد. به يقين دنيا شما را به جايى مىبرد كه پيشينيانتان را برد و نابود كرد. شما و مرگ با قيامت قرين يكديگريد و در واقع به يك ريسمان بسته شده و جدايىناپذيريد، يعنى قطعاً به آن خواهيد رسيد.
و گويى كه قيامت با علامات خود آمده و با پرچمهاى خود نزديك شده است؛ يعنى دلايل قيامت آشكار شدهاند، و شما را بر صراط نگه داشته كه بايد از آن بگذريد، كه آن پلى است كه بر روى جهنم كشيده شده است و هر كس به سلامت از آن بگذرد وارد بهشت خواهد شد. و قيامت با زلزلههاى عظيم خود روى آورده است، چنانكه قرآن مىفرمايد: «...إِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ»(11)«چرا كه زلزله رستاخيز امرى هولناك است».
و به سينه خفته است، يعنى انسانها در روز قيامت زير بار سنگين اعمال خود خواهند ماند، چنانكه شتر از سنگينى بار خود نمىتواند حركت كند.
دنيا با اهل خود سپرى شده؛ چون وقتى محشر بپا مىشود دنيا به پايان رسيده و اهل آن
1) قرن: ريسمانى كه دو شتر را به آن مىبندند تا از يكديگر جدا نشوند.
2) أشراط: علائم.
3) أزف: نزديك شد.
4) أفراط: جمع فرط پرچمى كه براى راهنمايى گذارند.
5) أناخ: خفتن شتر.
6) كلاكل: جمع كلكل، يعنى سينه.
7) انصرمت: پايان داد، گذر كرد.
8) رثّ: كهنه و پوسيده.
9) سمين: چاق و فربه.
10) غثّ: لاغر و مردنى.
11) سوره حج، آيه 1.
...
...
به سراى آخرت منتقل مىشوند و مردمِ خود را از حضانت خود خارج ساخته و از خويش رانده است، چنانكه مادرى فرزند خود را از آغوش خويش دور كند.
[چنان است كه] دنيا براى انسان متفكّر به سان روز يا ماهى بود كه با شتاب سپرى شده، زيرا ديگر هيچ اثرى از آن باقى نمانده است.
هرچه در دنيا نو بود كهنه شد، و فربه (نافع و سودمند) آن لاغر (بى حاصل) گرديد.
فِي مَوْقِفٍ ضَنْكِ(1)الْمَقَامِ، وَ أُمُورٍ مُشْتَبِهَةٍ عِظَامٍ(2)، وَ نَارٍ شَدِيدٍ كَلَبُهَا(3)، عَالٍ لَجَبُهَا(4)، سَاطِعٍ لَهَبُهَا(5)، مُتَغَيِّظٍ(6)زَفِيرُهَا(7)، مُتَأَجِّجٍ(8)سَعِيرُهَا(9)، بَعِيدٍ خُمُودُهَا، ذَاكٍ وُقُودُهَا(10)، مُخِيفٍ(11)وَعِيدُهَا، غَمٍّ(12)قَرَارُهَا، مُظْلِمَةٍ أَقْطَارُهَا(13)، حَامِيَةٍ(14)قُدُورُهَا(15)، فَظِيعَةٍ(16)أُمُورُهَا.
...
تا آنكه انسان در موقعيتى وحشتناك و در تنگنا قرار مىگيرد و با امورى مشتبه كه نمىداند كدام يك از آنها سراغ او خواهند آمد روبهرو خواهد شد و آتش جهنم را خواهد ديد كه پرخورى است سيرىناپذير و هرچه در آن افكنده شود مىخورد؛ جوشوخروشى هولناك دارد؛ شعلهاش زبانه كشيده و بلند و خروشش با گدازههاى آتش همراه و زبانههاى آن شعلهور و خاموشىاش بسيار دور است (كنايه از آنكه هيچگاه خاموش نمىشود و ابدى است). آتشگيرهاش سخت برافروخته، و تهديدش هولناك است.
محل استقرار در آن ناپيدا يا بخش پايانى آتش كه محل استقرار مجرمان است پوشيده و پنهان است. اطراف آن تاريك است و كسى نمىتواند در آن آتش چيزى را و جايى را ببيند. ديگهاى آن كه براى آب دادن جهنميان گذاردهاند همواره جوشان است و آبى دارد كه درون دوزخيان را قطعه قطعه مىكند و امور مربوط به آن سخت هولناك است و تمام اين سختىها در انتظار سركشان و نافرمانان است.
1) ضنك: تنگنا.
2) عظام: جمع عظيم.
3) كلب: پرخورى سيرى ناپذير.
4) لجب: صدا و اضطراب.
5) لهب: شعله.
6) متغيظ: خشمگين.
7) زفير: خروش آتش.
8) متأجج: مشتعل.
9) سعير: آتش شعلهور.
10) وقود: آتشگيره.
11) مخيف: وحشت آفرين.
12) غم: صفت است، يعنى پوشاننده.
13) أقطار: جمع قطر، يعنى اطراف.
14) حامية: سوزاننده، داغ.
15) قدور: ديگها.
16) فظيع: هولناك.
«وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً»(1). قَدْ أُمِنَ الْعَذَابُ، وَ انْقَطَعَ الْعِتَابُ، وَ زُحْزِحُوا(2)عَنِ النَّارِ، وَ اطْمَأَنَّتْ بِهِمُ الدَّارُ، وَ رَضُوا الْمَثْوَى(3)وَ الْقَرَارَ.
...
«و كسانى كه از پروردگارشان پروا داشتهاند، گروهگروه به سوى بهشت سوق داده شوند» زيرا جابهجايى اين چنينى لذت بيشترى دارد.
اينان از عذاب الهى در امانند و از عتاب و سرزنش رهايند و كسى آنان را بر كارشان نكوهش نمىكند و از آتش دورند، چنانكه خدا مىفرمايد: «فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النّارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فازَ...»(4)«پس هر كس را از آتش به دور دارند و در بهشت در آورند، قطعاً كامياب شده است». و با كمال اطمينان در سرا[ى بهشت] مستقر مىشوند و هيچ چيزى شادكامىشان را بر نمىآشوبد و منزلگاه خود را خوش مىدانند و بدان بسيار خشنودند.
الَّذِينَ كَانَتْ أَعْمَالُهُمْ فِي الدُّنْيَا زَاكِيَةً، وَ أَعْيُنُهُمْ بَاكِيَةً، وَ كَانَ لَيْلُهُمْ فِي دُنْيَاهُمْ نَهَاراً، تَخَشُّعاً وَ اسْتِغْفَارًا، وَ كَانَ نَهَارُهُمْ لَيْلاً، تَوَحُّشاً وَ انْقِطَاعاً. فَجَعَلَ اللَّهُ لَهُمُ الْجَنَّةَ مَآباً(1)، وَ الْجَزَاءَ ثَوَاباً، «وَ كانُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهْلَها»(2)، فِي مُلْكٍ دَائِمٍ، وَ نَعِيمٍ قَائِمٍ.
...
همانهايى (= بهشتيان) كه در دنيا كارهايى پاك و مبارك داشتند كه موجب ثمرات ارزشمند و پاكيزه بود، و چشمانشان از خوف خدا گريان.
شب آنها در دنيا از شدت خشوع و استغفار مثل روز بود، يعنى شبها نمىخوابيدند. و روزشان بدان جهت كه از مردم (= فرزندان دنيا، دنياپرستان) گريزان و از لذتهاى نارواى دنيا روگردان بودند، بسان شب مىماند. اين سخن بدان معناست كه چون انسان شبها از آرايههاى زندگى بريده به جاى اَمن مىرود، آنان نيز به سبب ترس از آلوده شدن به گناه روز خود را چونان شب خواسته بودند.
از اينرو خدا بهشت را بازگشتگاه آنان قرار داد، زيرا حضرت آدم عليهالسلام از بهشت خارج شد و به سراى دنيا آمد. پس در حقيقت دوباره او و فرزندانش به آنجا بر مىگردند و لذا محل بازگشت آنها را «مآب» خواند.
و اين بهشت را در عين بزرگ شمردن و گرامى داشتنشان، پاداش بهشتيان قرار داد، زيرا تقواپيشگان از ديگران به بهشت سزاوارترند، چون در اصل بهشت براى آنها آفريده شده است.
آنها در آن سراىِ جاودان و نعمتِ پياپى و بىپايان، برخوردار و متنعّم خواهند بود.
فَارْعَوْا عِبَادَ اللَّهِ مَا بِرِعَايَتِهِ يَفُوزُ فَائِزُكُمْ، وَ بِإِضَاعَتِهِ يَخْسَرُ مُبْطِلُكُمْ. وَ بَادِرُوا آجَالَكُمْ بِأَعْمَالِكُمْ، فَإِنَّكُمْ مُرْتَهَنُونَ بِمَا أَسْلَفْتُمْ، وَ مَدِينُونَ بِمَا قَدَّمْتُمْ، وَ كَأَنْ قَدْ نَزَلَ بِكُمُ الْمَخُوفُ، فَلاَ رَجْعَةً تَنَالُونَ، وَ لاَ عَثْرَةً تُقَالُونَ(1). اسْتَعْمَلَنَا اللَّهُ وَ إِيَّاكُمْ بِطَاعَتِهِ وَ طَاعَةِ رَسُولِهِ، وَ عَفَا عَنَّا وَ عَنْكُمْ بِفَضْلِ رَحْمَتِهِ.
...
پس اى بندگان خدا، ايمان و عمل صالح را كه با مراعات آن رستگارانتان به رستگارى و به مقامات والا مىرسند، و با تباه كردن آن تبهكاران و باطلكارانتان زيان مىكنند، از دست مدهيد؛ زيرا پايبند نبودن به ايمان و عمل صالح موجب زيان است.
و با عمل صالح خود بر اجلهاى خويش پيشى گيريد و قبل از آنكه مرگ شما را دربربگيرد عمل كنيد و كار نيكو انجام دهيد، زيرا شما گروگان اعمال گذشته خود خواهيد بود و بر اساس عملكرد دنيايى خود بازخواست مىشويد.
گويى از آنچه بيم داشتيد (= مرگ) بر سرتان فرود آمد و ديگر هرگز بازگشتى به دنيا نداريد زيرا انسان مىخواهد به دنيا برگردد، ولى اين خواهش پذيرفته نمىشود. و [بدانيد كه] پس از مرگ گناهتان آمرزيده و بخشيده نمىگردد [پس خويش را آماده كنيد و براى سراى ديگر به قدر كفايت توشه برگيريد].
خداوند ما و شما را به طاعت خود و پيامبرش صلىاللهعليهوآله به كار گيرد و به فضل رحمت خود از ما و شما در گذرد، چون عفو نه به استحقاق و شايستگى، بلكه ناشى از فضل الهى است.
1) تقال: از إقاله، يعنى رها شده. در تعبير و لا عثرة تقالون اين معنا مراد است: گناهتان بخشيده نمىشود. مراد آنچه قابل بخشيدن نيست مىباشد.
الْزَمُوا الاْءَرْضَ(1)، وَ اصْبِرُوا عَلَى الْبَلاَءِ، وَ لاَ تُحَرِّكُوا بِأَيْدِيكُمْ وَ سُيُوفِكُمْ فِي هَوَى أَلْسِنَتِكُمْ، وَ لاَ تَسْتَعْجِلُوا بِمَا لَمْ يُعَجِّلْهُ اللَّهُ لَكُمْ. فَإِنَّهُ مَنْ مَاتَ مِنْكُمْ عَلَى فِرَاشِهِ وَ هُوَ عَلَى مَعْرِفَةِ حَقِّ رَبِّهِ وَ حَقِّ رَسُولِهِ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ مَاتَ شَهِيداً، وَ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللّهِ، وَ اسْتَوْجَبَ ثَوَابَ مَا نَوَى مِنْ صَالِحِ عَمَلِهِ، وَ قَامَتِ النِّيَّةُ مَقَامَ إِصْلاَتِهِ(2)لِسَيْفِهِ، وَ إِنَّ لِكُلِّ شَيْءٍ مُدَّةً وَ أَجَلاً.
...
وقتى كه موقعيت جنگ با باطلگرايان وجود ندارد، جنگ را وانهاده، آرام گيريد و بر هر بلايى كه بر شما نازل مىشود، صبر پيشه كنيد، زيرا صبر كليد فرج است. دستها و شمشيرهاى خود را به هوس زبانهايتان به حركت در نياوريد، چون انسان دوست دارد گاهى سخنى بگويد كه از آن فتنه برمىخيزد و جنگ پديد مىآيد.
و به آنچه خدا در آن از شما شتاب نخواسته (يعنى حكومت و قدرت مشروع) شتاب نكنيد، زيرا هركه با ايمانِ به خدا و اطاعتِ از رسول و اهل بيت عليهمالسلام و پذيرفتن ولايتشانْ حق آنان را شناخت، حتى اگر در بستر بميرد، شهيد مرده است و پاداش او در صبر و بازايستادن از جنگِ نابهنگام، برعهده خداوند است و اجر نيّت خود را براى عمل صالح دريافت خواهد كرد، چون قصد او اين بوده كه در صورت فراهم آمدن موقعيّت مناسبْ جهاد كند و همين نيت به منزله كشيدن شمشير از نيام و جنگيدنِ با باطل است.
و [بدانيد كه] هر چيزى وقت معيّنى دارد، پس سيادت و سرورى اهل حق وقت و زمان خاصّى دارد كه جز در زمان خود به دست نمىآيد، چنانكه سلطه اهل باطل نيز مدّتى معيّن دارد و تا مدّت آن به نهايت نرسد، همچنان پابرجاست.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الْفَاشِي(1)حَمْدُهُ، وَ الْغَالِبِ جُنْدُهُ، وَ الْمُتَعَالِي جَدُّهُ(2).
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در ستايش الهى و ثناى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و توصيه به تقوا
ستايش خدايى را سزاست كه حمد و ستايش او بين خلق گسترده و بر زبانهايشان جارى است، چون اهل ايمان در هر مكانى او را حمد و ستايش مىكنند، گرچه گروههايى نيز منحرف مىباشند.
و ستايش ويژه خدايى است كه لشكريان او پيروزند، چنانكه خود مىفرمايد: «وَ إِنَّ جُندَنَا لَهُمُ الْغَالِبُونَ»(3)«و سپاه ما هر آينه غالبانند»، چون وقتى كه خدا بخواهد كارى بنمايد هيچ نيرويى نمىتواند در مقابل اراده او بايستد.
و ستايش خدايى را سزاوار است كه عظمت او عالى و والاست، چنان كه خود فرموده است: «وَ أَنَّهُ تَعَالَى جَدُّ رَبِّنَا»(4)«و اينكه او، پروردگار والاى ماست».
أَحْمَدُهُ عَلَى نِعَمِهِ التُّوءَامِ(1)، وَ آلاَئِهِ(2)الْعِظَامِ(3). الَّذِي عَظُمَ حِلْمُهُ فَعَفَا، وَ عَدَلَ فِي كُلِّ مَا قَضَى، وَ عَلِمَ مَا يَمْضِي وَ مَا مَضَى. مُبْتَدِعِ الْخَلاَئِقِ بِعِلْمِهِ، وَ مُنْشِئِهِمْ بِحُكْمِهِ، بِلاَ اقْتِدَاءٍ وَ لاَ تَعْلِيمٍ، وَ لاَ احْتِذَاءٍ(4)لِمِثَالِ صَانِعٍ حَكِيمٍ، وَ لاَ إِصَابَةِ خَطَإٍ، وَ لاَ حَضْرَةِ مَلاَءٍ.
...
خدا را بر نعمتهاى پىدرپى و بزرگش مىستايم؛ خدايى كه بردبارى او بس عظيم است، لذا از بدكاران در مىگذرد و با دادگرى داورى مىكند و به آنچه در آينده خواهد آمد و آنچه گذشته است، آگاه است.
آفريدگان را با علم و دانش آفريد، زيرا جاهل نمىتواند چيزى بيافريند، و با حكمت خو ش پديدشان آورد، يعنى هر چيزى را در جاى مناسبش نهاده، و در كار آفرينش از هيچ كسى پيروى نكرد و روش آفريدن را نياموخت و آفريدهها را بدون الگوپذيرى از صانعى حكيم كه نخست خودِ او خلقت كرده باشد آفريد، و هرگز دچار خطا و اشتباه نشد و به حضور جماعتى كه فرمان او را ببرند نيازمند نگرديد، چنانكه سلاطين وقتى مىخواهند كارى انجام دهند صاحبنظران و انديشمندان را جمع مىكنند.
وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، ابْتَعَثَهُ وَ النَّاسُ يَضْرِبُونَ فِي غَمْرَةٍ، وَ يَمُوجُونَ(1)فِي حَيْرَةٍ. قَدْ قَادَتْهُمْ أَزِمَّةُ(2)الْحَيْنِ(3)، وَ اسْتَغْلَقَتْ عَلَى أَفْئِدَتِهِمْ أَقْفَالُ الرَّيْنِ(4).
...
و گواهى مىدهم كه محمد صلىاللهعليهوآله بنده حقيقى و راستين خدا و پيامبرِ بحقِّ اوست. راز تقدّم عبوديّت حضرت بر رسالت در آن است كه يا مقام بندگى والاتر و بالاتر از رسالت است، يا از آنروست كه پندار نصارى و يهود را مبنى بر اينكه فرزندانشان شريكان خدا در الوهيّت هستند و يا فرزندان اويند ابطال كند.
خدا زمانى آن حضرت را به رسالت برانگيخت كه مردمان در جهالتى غوطهور بودند كه سر تاپاى آنها را فراگرفته بود، آنسان كه غريق در دريا غوطهور است و در سرگردانى گستردهاى آشفته حال و متحير بودند و راه سعادت را نمىشناختند.
زمامشان در دست ويرانگرىِ مرگ بود و آنها را رهبرى مىكرد، زيرا پيروى از هوسها و شهوات، آنان را در دنيا و آخرت به ورطه هلاكت مىكشاند. و قفلهاى گمراهى و ضلالت بر قلبهاى آنها زده شده بود و نمىتوانستند آن قفلها را از دل خود بردارند و همانگونه كه انسان نمىتواند درِ قفل شده را باز كند، آنان نيز چنين بودند.
أُوصِيكُمْ - عِبَادَ اللَّهِ - بِتَقْوَى اللَّهِ فَإِنَّهَا حَقُّ اللَّهِ عَلَيْكُمْ، وَ الْمُوجِبَةُ عَلَى اللَّهِ حَقَّكُمْ، وَ أَنْ تَسْتَعِينُوا عَلَيْهَا بِاللَّهِ، وَ تَسْتَعِينُوا بِهَا عَلَى اللَّهِ، فَإِنَّ التَّقْوَى فِي الْيَوْمِ الْحِرْزُ(1)وَ الْجُنَّةُ، وَ فِي غَدٍ الطَّرِيقُ إِلَى الْجَنَّةِ. مَسْلَكُهَا وَاضِحٌ، وَ سَالِكُهَا رَابِحٌ، وَ مُسْتَوْدَعُهَا(2)حَافِظٌ.
...
اى بندگان خدا، شما را به تقواى الهى و پرواى از حضرتش سفارش مىكنم، چرا كه تقوا حق خداست بر شما، و از شما خواسته تا در مقابل آفرينش شما و روزىدادنتان، حق او را ادا كنيد و تقوا براى شما بر خدا حقى را ثابت مىكند. البتّه اين حقّى است كه خداوند بر خود مقرّر فرموده، نه اينكه حق حقيقى است كه مستحق آن شده باشيد، چنانكه خود مىفرمايد: «وَ كانَ حَقًّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ»(3)«و يارى كردن مؤمنان بر ما فرض مىباشد».
و در تقواپيشگى از خدا كمك بخواهيد، زيرا خداوند ياور و مددگرِ پرهيزگاران است. و براى در امان ماندن از عذاب الهى، از تقوا و پرهيزگارى كمك بگيريد، زيرا همواره براى انسان دو نوع ترس وجود دارد: ترس از مردم و ترس از خدا، كه در اين امر تقوا باعث مىشود انسان از هر دو نوع ترس در امان باشد؛ چون تقوا در دنيا سپر و پناهگاه است و انسان را از ناگوارىها حفظ مىكند و در آخرت، راه رسيدنِ به بهشت و عامل نجات از جهنم است؛ راهى كه روشن است و ابهامى ندارد و هركس اين راه را بپويد سود دنيا و آخرت را مىبرد و خدا كه امانتدار تقواست، حافظ آن است و در آن خيانت نمىكند، بلكه بىترديد پاداش متّقى را به خوبى و به طور قطع مىدهد.
لَمْ تَبْرَحْ عَارِضَةً نَفْسَهَا عَلَى الاْءُمَمِ الْمَاضِينَ وَ الْغَابِرِينَ(1)، لِحَاجَتِهِمْ إِلَيْهَا غَداً، إِذَا أَعَادَ اللَّهُ مَا أَبْدَى، وَ أَخَذَ مَا أَعْطَى، وَ سَأَلَ عَمَّا أَسْدَى(2)، فَمَا(3)أَقَلَّ مَنْ قَبِلَهَا، وَ حَمَلَهَا حَقَّ حَمْلِهَا! أُولَئِكَ الاْءَقَلُّونَ عَدَداً، وَ هُمْ أَهْلُ صِفَةِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ إِذْ يَقُولُ: «وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ»(4).
...
تقوا هماره با زبان رسولان، خود را بر امتهاى پيشين و بازماندگانشان عرضه كرده و عرضه مىكند، چرا كه امّتها براى فرداى خود (= قيامت) بدان نيازمندند؛ آنگاه كه خداوند مردمان را بار ديگر مانند روز اوّل باز مىآفريند و هر آنچه به آنها داده پس مىگيرد (يعنى جان آنها را كه به آنها بخشيده، پس مىگيرد تا پاى ميزان حساب ببرد) و از آنچه به آنها عطا كرده بازخواست مىنمايد. بدين معنا كه از نعمتهاى الهى و چگونگى استفاده از آن و اينكه آيا حق خدا را ادا كردهاند يا نه، از خلق بازخواست خواهد كرد.
پس چه اندكند حاملان و پذيرندگان تقوا كه حقّ آن را ادا كرده و از آن به صورت كامل مواظبت نموده باشند.
شمار آنان كه تقوا را پذيرفتهاند و به حقيقتْ آن را مراعات كنند اندك است؛ همانهايى كه مصاديق اين توصيف الهى هستند كه در توصيفشان فرموده است: «و از بندگان من اندكى سپاسگزارند». اين فرموده بدان معناست كه تنها آنان حقّ شكر الهى را با زبان و قلب و عمل به جاى مىآورند.
فَأَهْطِعُوا(1)بِأَسْمَاعِكُمْ إِلَيْهَا، وَ كُظُّوا(2)بِجِدِّكُمْ عَلَيْهَا، وَ اعْتَاضُوهَا(3)مِنْ كُلِّ سَلَفٍ خَلَفاً، وَ مِنْ كُلِّ مُخَالِفٍ مُوَافِقاً. أَيْقِظُوا بِهَا نَوْمَكُمْ، وَ اقْطَعُوا بِهَا يَوْمَكُمْ، وَ أَشْعِرُوهَا قُلُوبَكُمْ، وَ ارْحَضُوا(4)بِهَا ذُنُوبَكُمْ، وَ دَاوُوا بِهَا الاْءَسْقَامَ، وَ بَادِرُوا بِهَا الْحِمَامَ(5)، وَ اعْتَبِرُوا بِمَنْ أَضَاعَهَا، وَ لاَ يَعْتَبِرَنَّ بِكُمْ مَنْ أَطَاعَهَا. أَلاَ فَصُونُوهَا وَ تَصَوَّنُوا بِهَا، وَ كُونُوا عَنِ الدُّنْيَا نُزَّاهاً، وَ إِلَى الاْآخِرَةِ وُلاَّهاً.
...
پس با گوشهاى خود به سوى تقوا بشتابيد، يعنى بدون از دست دادن فرصت به موازين تقوا و چگونگى به كار بستن آن گوش فرا دهيد.
و با ممارست و كوشش آن را به دست آوريد، چون به دست آوردن هر چيزى به جديّت و تلاش نياز دارد. و تقوا را براى هر از دسترفتهاى جايگزين سازيد، كه هر كس تقوا داشته باشد، در واقع چيزى از دست نداده است. و در برابر هر مخالف ستيزهجويى تقوا را به عنوان موافقِ رهايىبخش انتخاب كنيد، چون كسى كه به تقوا روى آورد، از هيچ دشمن و مخالفى پروا ندارد، زيرا تقوا بالاترين و سودمندترين چيزهاست.
خواب خود را با تقوا به بيدارى مبدّل كنيد، چون كسى كه مىخواهد باتقوا باشد بايد براى اداى نماز و عبادت و برگرفتن توشه پرهيزگارى بيدار شود.
و روز خود را با پرهيزگارى سپرى كنيد، يعنى از بامداد تا شامگاه هماره تقوا داشته باشيد.
و تقوا را شعار و تصميم قلبى خود قرار دهيد تا واقعاً متّقى باشيد، نه اينكه تقوا در عمل و كارهاى بدنى باشد، اما در قلب ريشه نداشته باشد.
و با تقوا گناهان خود را شستوشو دهيد، چون حسنات و نيكىها موجب از بين رفتن گناهان است.
...
...
و نيز با تقوا دردهاى روحى و جسمى خود را درمان كنيد، زيرا فرد متّقى اهل رذيلتهايى چون بخل و ترس و نفاق و مانند اينها نيست، زيرا روح پاك و پيراسته از هر پليدى كه متعلّق به خداى سبحان است در بدن نيز تأثير مىگذارد و آن را از بيمارىها حفظ مىكند.
و با توشه گرفتن از آن بر مرگ سبقت بگيريد، يعنى قبل از فرارسيدن مرگ با تقوا باشيد [تا فرجامتان نيك باشد].
و از كسانى كه تقوا را تباه كردند پند گيريد و ببينيد چگونه بدبخت شدند و با پندپذيرى از آن شقاوتپيشگانِ تقواگريز، ملازم و همدمِ تقوا باشيد تا مايه عبرت ديگران نشويد، يعنى شما از تباهكنندگان تقوا نباشيد كه در آن صورت پرهيزگاران از زندگى شما عبرت مىگيرند، چرا كه گنهكار همواره براى فرمانبرداران مايه عبرت و درسآموزى است.
[اى مردم،] با پرهيزگارى آن را حفظ كنيد و بدين وسيله خويش را ايمنى بخشيد و از بدبختى رها سازيد و همواره به دنيا بىرغبت و به آخرت مشتاق و شيدا باشيد.
وَ لاَ تَضَعُوا مَنْ رَفَعَتْهُ التَّقْوى، وَ لاَ تَرْفَعُوا مَنْ رَفَعَتْهُ الدُّنْيَا. وَ لاَ تَشِيمُوا(1)بَارِقَهَا، وَ لاَ تَسْتَمِعُوا نَاطِقَهَا، وَ لاَ تُجِيبُوا نَاعِقَهَا، وَ لاَ تَسْتَضِيئُوا بِإِشْرَاقِهَا، وَ لاَ تُفْتَنُوا بِأَعْلاَقِهَا(2).
...
و كسى را كه تقوا برترىاش بخشيد خوار نكنيد و در تحقيرش نكوشيد. و آنان را كه دنيا اعتبار داده است بزرگ نشماريد و بلندمرتبهشان نخوانيد.
و به زرقوبرق دنيا كه فريبتان مىدهد، به ديده خريدار و دلدادگى ننگريد.
و به سخنان آنكه از دنيا و جاذبههايش سخن مىگويد، گوش فرا ندهيد، چون بايستى انسان گوش به سخنان كسى بسپارد كه همواره از آخرت سخن بگويد و مردم را به آن دعوت كند.
و از پرتو خيره كننده دنيا بهره نگيريد، يعنى از لذات و شهوات دنيوى فاصله بگيريد و فريفته نفايس و آرايههايش نشويد.
فَإِنَّ بَرْقَهَا خَالِبٌ(1)وَ نُطْقَهَا كَاذِبٌ، وَ أَمْوَالَهَا مَحْرُوبَةٌ، وَ أَعْلاَقَهَا مَسْلُوبَةٌ. أَلاَ وَ هِيَ الْمُتَصَدِّيَةُ(2)الْعَنُونُ(3)، وَ الْجَامِحَةُ(4)الْحَرُونُ(5)، وَ الْمَائِنَةُ(6)الْخَؤُونُ(7)، وَ الْجَحُودُ الْكَنُودُ(8)، وَ الْعَنُودُ الصَّدُودُ(9)، وَ الْحَيُودُ(10)الْمَيُودُ(11)، حَالُهَا انْتِقَالٌ، وَ وَطْأَتُهَا زِلْزَالٌ، وَ عِزُّهَا ذُلٌّ، وَ جِدُّهَا هَزْلٌ، وَ عُلْوُهَا سُفْلٌ، دَارُ حَرَبٍ وَ سَلَبٍ، وَ نَهْبٍ وَ عَطَبٍ(12).
...
دلربايى و برق دنيا از ابرى بىباران نشأت گرفته و جز نيرنگ و فريب چيزى نيست و انسان را به آرزوهاى خود نمىرساند، و سخنش در ستايش خود دروغ و بىپايه است.
و اموالش غارت شده است، يعنى چيزى به انسان مىدهد، سپس آن را غارت مىكند.
و نفايس آن سرانجام از انسان ربوده مىشود.
دنيا مانند زنى فتنهجوست كه دائم به دنبال مردان مىگردد و آنان را شيفته خود مىكند، ولى به هيچ يك وفادار نمىماند.
و مانند ستورى چموش است كه سوارى نمىدهد و چون از آن، رفتن خواهند، از حركت باز مىايستد، و دروغگويى است سخت خيانتكار.
و دنيا انكاركننده و ناسپاس است، يعنى هميشه خدمات انسان را ناديده مىگيرد و هر قدر كه انسان در عمران آن بكوشد، سرانجام او را بر زمين مىزند و نابود مىكند.
و دشمنى سرسخت و لجوج است كه انسان را به هجران و فراق دچار مىكند و از وى روى برمىتابد.
1) خالب: ابر بى باران برقزا.
2) متصدية: زنى كه خود را به مردان علاقمند نشان مىدهد.
3) عنون: از عنّ گرفته شده، صيغه مبالغه به معناى بسيار ظاهر شونده.
4) جامحة: از جمحت الدابة است، ستور چموش.
5) حرون: حيوانى كه وقت سوارى مىايستد.
6) مائنة: دروغگو.
7) خؤون: بسيار خائن.
8) كنود: از كند به معناى كفران نعمت و ناسپاسى گرفته شده است، بسيار ناسپاس.
9) صدود: بسيار دورى گزيننده و به هجران رفته.
10) حيود: مبالغه در حيد، يعنى بسيار منحرف.
11) ميود: از ماد، به معناى بىقرار، گرفته شده است.
12) عطب: هلاكت.
...
...
و بىقرار است و فرازونشيب فراوانى دارد، گاهى فرد را بالا مىبرد و گاهى فرومىافكند.
حال و خاصيّت دنيا دگرگونى است و بر يك روال نمىماند. خواهانش، زمانى مستمند و گاهى بىنياز، وقتى بيمار و ديگر وقتْ تندرست است.
و جاى گامش نااستوار است و هر كس در آن استوارى را بخواهد و بر آن تكيه كند، با تكان و جنبشى او را در مىافكند، چون دائماً در حال دگرگونى و تغيير است.
و پايان عزّت آن ذلّت است، يا اينكه عزّت آن در حقيقت عين ذلّت است، چرا كه عزّت راستين از آن اهل آخرت است.
و كارهاى جدّى آن شوخى و غير حقيقى است، چون نتيجه آن به شوخى مىماند، نه حقيقتى پايدار و ماندگار.
و والايى و رفعت آن پستى است، چون دنيا خود پست و پايين است و لذا انسان اگر در مراتب عالى آن هم قرار گيرد باز در پستى است.
[و اين] دنيا سراى غارت و هلاكت است، زيرا سرانجام خود انسان و مال او را هلاك مىكند.
أَهْلُهَا عَلَى سَاقٍ وَ سِيَاقٍ، وَ لَحَاقٍ وَ فِرَاقٍ، قَدْ تَحَيَّرَتْ مَذَاهِبُهَا(1)، وَ أَعْجَزَتْ مَهَارِبُهَا، وَ خَابَتْ مَطَالِبُهَا، فَأَسْلَمَتْهُمُ الْمَعَاقِلُ(2)، وَ لَفَظَتْهُمُ(3)الْمَنَازِلُ، وَ أَعْيَتْهُمُ(4)الْمَحَاوِلُ(5).
...
اهل دنيا برپا ايستاده، منتظر آمدنِ اجل خود مىباشند تا به سوى آخرت رانده شوند. و به پيشينيانِ خود ملحق شوند و از خانواده و دوستانِ زنده خود جدا خواهند شد.
بر سر گذرگاههاى دنيا سرگردانند و نمىدانند كدام راه را طى كنند تا به سعادت برسند و در رها كردن خويش از ناراحتىهاى آن ناتوانند و در رسيدن به خواستههاى خود نوميد.
پناهگاههاى دنيا پناهندگان خود را به دشمن مىسپارد، يعنى پناهگاهى امن در دنيا وجود ندارد تا انسان را از گزند مهلكهها و مصيبتها حفظ كند.
سراى دنيا ساكنانش را مانند هستهاى كه با دهان بيرون اندازند به قبرهايشان پرتاب مىكند. و دنياييان هر اندازه زيرك و كارآزموده باشند، در رهايى خود و يافتنِ راه نجات در مىمانند.
1) تحيرت مذاهبها: نسبت دادن تحيّر به مذاهب (= راهها) از باب رابطه حال به محل است و گرنه مراد سرگشتگى خود مردم دنيا است.
2) معاقل: جمع معقل، يعنى ملجأ و پناهگاه.
3) لفظتهم: آنها را دور انداخته، چنان كه هسته را تُف مىكنند.
4) أعيتهم: آنها را ناتوان ساخت.
5) محاول: جمع محال به فتح ميم، يعنى مهارت و دقت نظر.
فَمِنْ نَاجٍ مَعْقُورٍ(1)، وَ لَحْمٍ مَجْزُورٍ(2)، وَ شِلْوٍ(3)مَذْبُوحٍ، وَ دَمٍ مَسْفُوحٍ، وَ عَاضٍّ(4)عَلَى يَدَيْهِ، وَ صَافِقٍ(5)بِكَفَّيْهِ، وَ مُرْتَفِقٍ(6)بِخَدَّيْهِ، وَ زَارٍ(7)عَلَى رَأْيِهِ، وَ رَاجِعٍ عَنْ عَزْمِهِ، وَ قَدْ أَدْبَرَتِ الْحِيلَةُ وَ أَقْبَلَتِ الْغِيلَةُ(8)«وَ لاَتَ حِينَ مَنَاصٍ»(9). وَ هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ! قَدْ فَاتَ مَا فَاتَ، وَ ذَهَبَ مَا ذَهَبَ وَ مَضَتِ الدُّنْيَا لِحَالِ بَالِهَا(10)«فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الاْءَرْضُ وَ ما كانُوا مُنْظَرِينَ»(11).
...
پس گروهى از اهل دنيا نجات يافتند، ولى تنى زخمى و پوستى بركنده دارند، يعنى از شدّت بلاى دنيا گويى پوست بر گوشت آنها نمانده است.
و برخى سر بريده و خونشان بر زمين ريخته شده است، يعنى از شدت بلاهاى دنيايى گويى سر از تنشان جدا كرده و خون آنها را ريختهاند.
و برخى حسرتزده و از شدت پشيمانى دستِ افسوس مىگزند و دستان خود را به هم مىكوبند و سرگشته و حيرتزده، زانوى غم در بغل گرفته و آرنج بر زانو و گونه بر كف نهادهاند.
و برخى رأى و انديشه خود را نكوهش مىكنند كه موجب پشيمانى آنها شده است. و جمعى از عزم و اراده خود برگشته، دريافتهاند كه ارادهشان باطلگرا بوده است.
اينها همه در حالى است كه راه چاره از دست رفته و هيچكس نمىتواند منافع از دست رفته را برگرداند. و شرّ نهانى دنيا روى آورده و هيچ پناهگاهى وجود ندارد كه انسان را از
1) معقور: مجروح. از عقر، به معناى گزيده شده است.
2) مجزور: پوست كنده.
3) شلو: بدن.
4) عاض: گزنده.
5) صافق: آنكه از شدت اندوه و پشيمانى دستان حسرت بر يكديگر بكوبد.
6) مرتفق: گذارنده يك قسمت صورت بر كف دست در حال نشسته كه نشانه حيرت است.
7) زار: از زرى، به معناى قبيح است، يعنى تقبيح كننده.
8) غيلة: شرى كه پنهان شده است.
9) سوره ص، آيه 3. لات در اصل لاى نافيه به اضافه تاء بوده تا كلمه مؤنث شود و مناص، يعنى خلاصى و اسم لات محذوف است، و اين اصطلاح به معناى از دست شدن فرصت است.
10) لحال بالها: يعنى براى حالى كه خود دنيا مىخواهد، نه حال ديگران.
11) سوره دخان، آيه 29.
...
...
مشكلات برهاند و چه سود كه «ديگر مجال گريز نيست».
هيهات هيهات، چه دور است راه رهايى از بدبختىهايى كه انسان دنياپرست براى خود فراهم كرده است! آنچه گذشت برگشتپذير و جبرانپذير نيست و آنچه رفت ديگر نمىتوان آن را بازگرداند و نگهداشت. و دنيا به حال و مراد خود گذشت نه به حال و مراد خواستارانِ آن، كه خدا مىفرمايد: «و آسمان و زمين بر آنان زارى نكردند و مهلت نيافتند». اين سخن امام و استناد حضرتش به آيه قرآن بدان معناست كه نه آسمان و نه زمين، بر مرگ و خسران دنياپرستان دريغ و افسوس نمىخورند و خداوند نيز به آنها مهلت نمىدهد تا كارهاى خود را جبران نمايند.
و من خطبة له عليهالسلام تسمّى القاصعة(1)و هي تتضمن ذم إبليس على استكباره و تركه السجود لآدم عليهالسلام ، و أنه أول من أظهر العصبية(2)و تبع الحمية(3)، و تحذير الناس من سلوك طريقته
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَبِسَ الْعِزَّ وَ الْكِبْرِيَاءَ، وَ اخْتَارَهُمَا لِنَفْسِهِ دُونَ خَلْقِهِ، وَ جَعَلَهُمَا حِمًى(4)وَ حَرَماً(5)عَلَى غَيْرِهِ، وَ اصْطَفَاهُمَا لِجَلاَلِهِ، وَ جَعَلَ اللَّعْنَةَ عَلَى مَنْ نَازَعَهُ(6)فِيهِمَا مِنْ عِبَادِهِ.
...
از خطبههاى آن حضرت به نام قاصعه كه شامل سرزنش ابليس به جهت كبرورزى وى و سجده نكردن او بر حضرت آدم عليهالسلام و بيان اينكه او اولين كسى است كه آشكارا نافرمانى خدا كرد و نيز هشدارى است به مردم در پرهيز از پيمودن راه شيطان
ستايش خدايى را كه عزّت و كبريايى را بسان ردايى پوشيده و آن دو را فقط خاصّ خود خواسته است، يعنى به هيچكس ديگر اجازه داشتن اين دو صفت را نداده است، به خلاف برخى از صفات ديگرش مانند علم و حلم و... كه بندگان او نيز مىتوانند داشته باشند.
و عزت و كبريايى را حريم و حرم و قرقگاه خود قرار داد و هيچكس را به آن راه نداد و لذا هيچكس حق بزرگىفروختن را ندارد و اين دو را مخصوص ذات پاك و ذوالجلال خود
1) اين خطبه قاصعه ناميده شده كه از قصعه به معناى حقّره گرفته شده است، زيرا امام عليهالسلام در اين خطبه مستكبران را تحقير و نكوهش فرموده وشيطان را به سبب كبرورزى وخوددارى از سجده بر آدم عليهالسلام سرزنش نموده است.
2) عصبية: افتخار به قوم وخويش.
3) حميّة: حفظ حمى و حريم خواه حق باشد يا باطل.
4) حمى: آنچه كه مورد حمايت شده و از تصرف ديگران ممنوع مىگردد، قرقگاه.
5) حرم: محل محترمى كه هيچ كس جز آنكه مورد نظر باشد حق ورود به آن را ندارد.
6) نازعه: در مقام گرفتن از او برآمده است، گويا كسى كه كبر و قدرت ورزد مىخواهد اين صفات را از خدا بستاند و لذا نازع تعبير شده است.
ثُمَّ اخْتَبَرَ(1)بِذَلِكَ مَلاَئِكَتَهُ الْمُقَرَّبِينَ لِيَمِيزَ الْمُتَوَاضِعِينَ مِنْهُمْ مِنَ الْمُسْتَكْبِرِينَ، فَقَالَ سُبْحَانَهُ - وَ هُوَ الْعَالِمُ بِمُضْمَرَاتِ الْقُلُوبِ وَ مَحْجُوبَاتِ الْغُيُوبِ -: «إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ. فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي(2)فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ. فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ. إِلاّ إِبْلِيسَ(3)»(4).
...
قرار داد. و هر كس بخواهد در اين صفت با حضرتش هماوردى كند و به گمان خود، آن را از خدا بگيرد، خدا او را لعنت كرده و از رحمت خود رانده است.
خدا با اين ويژه دانستنِ عزت و كبريا براى خويش، فرشتگان مقربِ برخوردارِ از درجات طاعت و عبادت را آزمود تا متواضعان و فروتنان را از مستكبران جدا سازد، يعنى آنانى كه فريب نخورده و تكبر نمىورزند، از متكبران متمايز كند.
پس همو - كه آگاه به پنهانىهاى سينههاى مردم و امور غيبى كه از حواس همگان مخفى بود(5)- فرمود: «من بشرى از گل خواهم آفريد. پس چون او را [كاملاً [درست كردم و از روح خويش در آن دميدم، سجدهكنان براى او [به خاك] بيفتيد. سپس همه فرشتگان يكسره سجده كردند، جز ابليس».
1) اختبر: آزمود.
2) روحي: اضافه روح به خدا، اضافه تشريفى است چنانكه بيتالحرام به خدا اضافه شده و بيتاللّه الحرام گفته مىشود.
3) إبليس: از كلمه أبلس، يعنى نوميد شد، گرفته شده و ابليس از آن جهت ابليس خوانده شد كه از رحمت الهى نوميد و دور شده است.
4) سوره ص، آيههاى 71 تا 74.
5) ذكر اين مطلب براى آن است كه كسى گمان نكند كه خدا براى آگاه شدن از پنهانىها امتحان مىكند، بلكه براى اتمام حجتْ اين كار را مىكند.
اعْتَرَضَتْهُ الْحَمِيَّةُ فَافْتَخَرَ عَلَى آدَمَ بِخَلْقِهِ، وَ تَعَصَّبَ عَلَيْهِ لاِءَصْلِهِ، فَعَدُوُّ اللَّهِ إِمَامُ الْمُتَعَصِّبِينَ وَ سَلَفُ الْمُسْتَكْبِرِينَ. الَّذِي وَضَعَ أَسَاسَ الْعَصَبِيَّةِ. وَ نَازَعَ اللَّهَ رِدَاءَ الْجَبْرِيَّةِ، وَ ادَّرَعَ(1)لِبَاسَ التَّعَزُّزِ، وَ خَلَعَ قِنَاعَ التَّذَلُّلِ. أَ لاَ تَرَوْنَ كَيْفَ صَغَّرَهُ اللَّهُ بِتَكَبُّرِهِ، وَ وَضَعَهُ بِتَرَفُّعِهِ، فَجَعَلَهُ فِي الدُّنْيَا مَدْحُوراً(2)، وَ أَعَدَّ لَهُ فِي الاْآخِرَةِ سَعِيراً؟!(3)
...
شيطان دچار تكبر شد و به سرشت و ذاتش كه از آتش بود بر آدم عليهالسلام كه از خاك آفريده شده بود فخر فروخت و گمان كرد كه آتش از خاك برتر است، پس [به نظر او [مىبايست كسى مثل شيطان از سجده در مقابل آدم عليهالسلام خوددارى كند.
و به جهت ذاتى كه از آن آفريده شده بود، بر آدم باليد و برترى جست، حال آنكه قياس او، عملى باطل بود، چون براى برترى آتش [بر ديگر عناصر] دليلى وجود ندارد. وانگهى به فرض اينكه آتش گرامىتر و اشرف باشد، شرافت از آنِ صاحب فرمان و آمِر است، نه عملى كه به انجام دادن آن فرمان داده مىشود.
پس دشمن خدا، يعنى ابليس، راهبر متعصّبان و پيش از آنان، رهپوى اين راه و طلايهدار مستكبران است. همو بنيان عصبيّت را پى نهاد، زيرا آن را پديد آورد و با خداوند بر سرِ رداى جبروت كه خاصّ آن حضرت است به منازعه برخاست و جامه عزّت را بر اندام خود پوشاند تا خود را عزيز خواند. و جامه ذلّت و فروتنىِ در برابر خداى متعال از تن برگرفت. در اين عبارت، ذلّت و فروتنى به نقابى تشبيه شده است كه انسان را از ادعاىِ چيزى كه در حدّ او نيست، باز مىدارد.
آيا نمىبينيد كه خداى متعال، به كيفر تكبّرش، چگونه او را خُرد و بىمقدار و حقير ساخت و از بهشتش راند و لعنتش نمود و به سبب خودبزرگبينىاش پست گردانيد؟
وَ لَوْ أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يَخْلُقَ آدَمَ مِنْ نُورٍ يَخْطَفُ(1)الاْءَبْصَارَ ضِيَاوءُهُ، وَ يَبْهَرُ(2)الْعُقُولَ رُوَاوءُهُ، وَ طِيبٍ يَأْخُذُ الاْءَنْفَاسَ عَرْفُهُ، لَفَعَلَ. وَ لَوْ فَعَلَ لَظَلَّتْ لَهُ الاْءَعْنَاقُ خَاضِعَةً، وَ لَخَفَّتِ الْبَلْوَى فِيهِ عَلَى الْمَلاَئِكَةِ. وَ لَكِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ يَبْتَلِي خَلْقَهُ بِبَعْضِ مَا يَجْهَلُونَ أَصْلَهُ، تَمْيِيزاً بِالاِخْتِبَارِ لَهُمْ، وَ نَفْياً لِلاِسْتِكْبَارِ عَنْهُمْ، وَ إِبْعَاداً لِلْخُيَلاَءِ مِنْهُمْ.
...
پس او را در دنيا مطرود و رانده شده ساخت، آنسان كه همگان لعنتش مىكنند و در آخرت، آتشى شعلهور و برافروخته برايش مهيّا نمود.
و اگر خدا مىخواست آدم عليهالسلام را از نورى بيافريند كه پرتو آن چشمها را خيره كند و زيبايى آن عقل را مسخّر خود سازد، يا از رايحهاى خوشبو كه از شدت بوى خوش، نفسگير باشد(3)انجام مىداد، ولى اگر چنين مىكرد، تمام گردنها در مقابل حضرت آدم عليهالسلام خاضع مىگرديد و ساير فرشتگان طبيعتاً در مقابل آدم عليهالسلام سجده مىكردند، اما نه به دليل فرمان الهى، و لذا امتحان صورت نمىگرفت.
ولى خدا برخى از مخلوقات خود را به آنچه از آن ناآگاهند مىآزمايد تا نافرمان از فرمانگزار متمايز گردد و با امتحان، كبر و خودخواهى را از آنان بزدايد و پليدى از آنها رخت بربندد.
فَاعْتَبِرُوا بِمَا كَانَ مِنْ فِعْلِ اللَّهِ بِإِبْلِيسَ إِذْ أَحْبَطَ(1)عَمَلَهُ الطَّوِيلَ، وَ جَهْدَهُ الْجَهِيدَ(2)، وَ كَانَ قَدْ عَبَدَ اللَّهَ سِتَّةَ آلاَفِ سَنَةٍ لاَ يُدْرَى(3)أَمِنْ سِنِي الدُّنْيَا أَمْ مِنْ سِنِي الاْآخِرَةِ، عَنْ كِبْرِ سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ. فَمَنْ ذَا بَعْدَ إِبْلِيسَ يَسْلَمُ عَلَى اللَّهِ(4)بِمِثْلِ مَعْصِيَتِهِ؟ كَلاَّ، مَا كَانَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِيُدْخِلَ الْجَنَّةَ بَشَراً بِأَمْرٍ أَخْرَجَ بِهِ مِنْهَا مَلَكاً(5). إِنَّ حُكْمَهُ فِي أَهْلِ السَّمَاءِ وَ أَهْلِ الاْءَرْضِ لَوَاحِدٌ، وَ مَا بَيْنَ اللَّهِ وَ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ هَوَادَةٌ(6)فِي إِبَاحَةِ حِمًى حَرَّمَهُ عَلَى الْعَالَمِينَ. فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنْ يُعْدِيَكُمْ(7)بِدَائِهِ، وَ أَنْ يَسْتَفِزَّكُمْ(8)بِنِدَائِهِ، وَ أَنْ يُجْلِبَ عَلَيْكُمْ بِخَيْلِهِ(9)وَ رَجِلِهِ(10).
...
پس اى بندگان خدا، از رفتار خدا با ابليس پند بگيريد كه چگونه عمل طولانى و تلاش جدّى او را نابود گرداند، در حالى كه وى شش هزار سال خدا را عبادت كرد كه روشن نيست آيا از سالهاى دنيا بوده است يا از سالهاى آخرت؟ به هر حال، ابليس عبادت شش هزار ساله خود را با يك لحظه تكبّر و سجده نكردنِ بر آدم عليهالسلام بر باد داد.
پس چه كسى بعد از شيطان با آن عبادت طولانى شش هزار ساله از كيفر الهى در امان خواهد ماند، آن هم اگر همان راه او را برود و معصيت او را مرتكب شود و تكبّر بورزد؟
هرگز چنين نيست كه افراد خودبزرگبين مىپندارند كه هم مىتوانند تكبر كنند و هم داخل بهشت خواهند شد. خداى متعال هرگز بشرى را به گناهى كه به جهت آن، فرشتهاى
1) أحبط: احباط يعنى محو حسنات در پى ارتكاب گناه.
2) جهيد: توصيف جهد است، مثل ليلة ليلاء كه ليلاء توصيف ليله، يعنى شدت ظلمت و تاريكى.
3) جالب آن است كه امام عليهالسلام به صيغه مجهول مىفرمايد: لا يُدرى (= دانسته نشده) نه به صيغه معلوم يعنى من نمىدانم چرا كه شايد آن حضرت مىدانسته كه آيا از سالهاى دنيايى بوده يا آخرت، ولى ديگران و عرف آن را نمىدانستهاند.
4) على اللّه: كلمه على براى آن است كه بار معنايى ضرر و بر ضد را مىرساند، يعنى خدا چيزى را مىخواهد و گنهكار چيز ديگرى بر ضد خدا اراده كرده است.
5) ملك: شيطان گرچه به فرموده خدا: إنه كان من الجن فرشته نبود، اما چون جزء فرشتگان بود و از باب غلبه فرشته نام گرفته. چه اينكه فرشته از نور و شيطان از آتش است.
6) هوادة: رخصت و نرمى.
7) يعدي: مبتلا مىسازد.
8) يستفز: تحريك مىكند، بر مىانگيزاند.
9) خيل: سواره نظام.
10) رجل: پياده نظام.
...
...
را از بهشت رانده، داخل بهشت نمىكند. آرى، حكم و فرمان خدا درباره اهل آسمان و زمين يكسان است، خواه فرشتگان و خواه بشر همگى يكسان محكوم حكم خدايند و تكبّر از هر كدام كه صادر شود نزد خدا ناپسند است و خدا هيچيك از آفريدگانش (= بندگانش) را رخصت نداده و مجاز نساخته تا چيزى را كه بر جهانيان حرام ساخته، حلال دانند، چه اينكه معاصى، حريمهاى خدايند و خدا ورود در اين حريمها را بر همه جهانيان يكسان ممنوع كرده است و هركه وارد آن شود به كيفر مبتلا مىگردد.
پس اى بندگان خدا، بپرهيزيد از اينكه شيطان شما را به بيمارى خود، يعنى تكبر و عصيان آلوده كند و شما را با نداى خود به اطاعت از دستوراتش، يعنى انجامدادن محرّمات برانگيزاند و سوارهنظام خود، يعنى اشرار قوى را كه به منزله سوارگان، و پيادهنظام خود، يعنى اشرار ضعيف را كه به منزله پيادگانند بر شمايان برانگيزاند، چنانكه فرمانده يك لشكر سوارگان و پيادگان را بر سر دشمن مىشوراند.
فَلَعَمْرِي لَقَدْ فَوَّقَ لَكُمْ(1)سَهْمَ الْوَعِيدِ، وَ أَغْرَقَ لَكُمْ بِالنَّزْعِ الشَّدِيدِ، وَ رَمَاكُمْ مِنْ مَكَانٍ قَرِيبٍ، وَ قَالَ: «رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنِي لاَءُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الاْءَرْضِ وَ لاَءُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ»(2)قَذْفاً بِغَيْبٍ بَعِيدٍ، وَ رَجْماً بِظَنٍّ مُصِيبٍ. صَدَّقَهُ بِهِ أَبْنَاءُ الْحَمِيَّةِ، وَ إِخْوَانُ الْعَصَبِيَّةِ، وَ فُرْسَانُ الْكِبْرِ وَ الْجَاهِلِيَّةِ. حَتَّى(3)إِذَا انْقَادَتْ لَهُ الْجَامِحَةُ(4)مِنْكُمْ، وَ اسْتَحْكَمَتِ الطَّمَاعِيَّةُ(5)مِنْهُ فِيكُمْ، فَنَجَمَتِ(6)الْحَالُ مِنَ السِّرِّ الْخَفِيِّ إِلَى الاْءَمْرِ الْجَلِيِّ.
...
به جان خودم سوگند كه شيطان تير تهديد در كمان نهاده و براى شما آماده كرده است، چون شيطان وسوسه مىكند كه اگر فلان عمل حرام را انجام ندادى در فلان مشكل گرفتار خواهى شد. مثلاً اگر دزدى نكنى فقير و اگر قتل نكنى بىابهّت و احترام خواهى شد.
و زِه كمان خود را به شدت كشيده و به سوى شما نشانه گرفته و از مكان خيلى نزديكى به سوى شما تير افكنده است، چون شيطان از درونْ انسان را وسوسه مىكند كه اينْ نزديكترين جا به انسان است.
و هنگام رانده شدن از بهشت، به خدا عرض كرد: «پروردگارا به سبب آنكه مرا از بهشت راندى، من [هم گناهانشان را] در زمين برايشان مىآرايم و همه را گمراه خواهم كرد».
البته شيطان در اين گفتار خود تيرى به تاريكى انداخت، ولى به هدف خورد و گرنه از كجا مىدانست كه مىتواند مردم را گمراه كند، و از قضا گفته او كارگر افتاد، چنانكه خدا مىفرمايد: «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاّ فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ»(7)«و مطلقاً شيطان گمان خود را در مورد آنها راست يافت و جز گروهى از مؤمنان، [بقيه [از او پيروى كردند».
...
...
اينان كه پندار شيطان را تصديق كرده و در حقيقت مصداق گفتار و پندار او واقع شدهاند، فرزندانِ خشكسرى و تعصبيّت جاهلى هستند، چنانكه قرآن دربارهشان مىفرمايد: «إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ...»(1)«آنگاه كه كافران در دلهاى خود، تعصب [آنهم] تعصب جاهليّت ورزيدند» و برادرانِ عصبيّت و تكبّرند.
و سوارگان بر مركب كبر و جاهليّت هستند كه در تكبرورزى و تاختن در اين جولانگاه شقاوت به سوارگان ميدان جنگ مىمانند.
اين تصديق چنان بود كه نفوس سركش شما در مقابل او مطيع و طمع شيطان در شما مستحكم گرديد، آنگاه عصيان و نافرمانى پنهانى كه وسوسه در سينه و ميل قلبى بود آشكار شد و تابعان شيطان آشكارا به عصيان خداوند و اطاعت از او پرداختند.
1) سوره فتح، آيه 26.
اسْتَفْحَلَ(1)سُلْطَانُهُ عَلَيْكُمْ، وَ دَلَفَ(2)بِجُنُودِهِ نَحْوَكُمْ، فَأَقْحَمُوكُمْ(3)وَلَجَاتِ(4)الذُّلِّ، وَ أَحَلُّوكُمْ وَرَطَاتِ(5)الْقَتْلِ، وَ أَوْطَأُوكُمْ إِثْخَانَ(6)الْجِرَاحَةِ، طَعْناً فِي عُيُونِكُمْ، وَ حَزّاً(7)فِي حُلُوقِكُمْ، وَ دَقّاً(8)لِمَنَاخِرِكُمْ(9)، وَ قَصْداً لِمَقَاتِلِكُمْ(10)، وَ سَوْقاً بِخَزَائِمِ(11)الْقَهْرِ إِلَى النَّارِ الْمُعَدَّةِ. فَأَصْبَحَ أَعْظَمَ فِي دِينِكُمْ جَرْحاً، وَ أَوْرَى(12)فِي دُنْيَاكُمْ قَدْحاً(13)، مِنَ الَّذِينَ أَصْبَحْتُمْ لَهُمْ مُنَاصِبِينَ(14)، وَ عَلَيْهِمْ مُتَأَلِّبِينَ(15). فَاجْعَلُوا عَلَيْهِ حَدَّكُمْ(16)، وَ لَهُ جَدَّكُمْ(17). فَلَعَمْرُ اللَّهِ لَقَدْ فَخَرَ عَلَى أَصْلِكُمْ، وَ وَقَعَ فِي حَسَبِكُمْ، وَ دَفَعَ فِي نَسَبِكُمْ، وَ أَجْلَبَ بِخَيْلِهِ عَلَيْكُمْ، وَ قَصَدَ بِرَجِلِهِ سَبِيلَكُمْ. يَقْتَنِصُونَكُمْ(18)بِكُلِّ مَكَانٍ، وَ يَضْرِبُونَ مِنْكُمْ كُلَّ بَنَانٍ(19)، لاَ تَمْتَنِعُونَ بِحِيلَةٍ، وَ لاَ تَدْفَعُونَ بِعَزِيمَةٍ، فِي حَوْمَةِ(20)ذُلٍّ، وَ حَلْقَةِ ضِيقٍ، وَ عَرْصَةِ مَوْتٍ، وَ جَوْلَةِ بَلاَءٍ.
...
سلطه شيطان بر شما بالا گرفت و با لشكريان خود كه از شياطين و آدميانند به شما نزديك شد و لشكريان شيطان شما را در گردابهاى ذلّت دنيا و آخرت فرو بردند و در ورطه كشتن يكديگر و تفرقه درافكندند و با جراحت گناه و معصيت شما را از پاى در آوردند و لگدكوبتان كردند، زخم نيزه بر چشمانتان زدند تا حق را نبينيد، و حلق شما را بريدند تا مزّه ايمان را نچشيد، و بينى شما را كوبيدند و به خاك ماليدند تا خوار و بىمقدار شويد.
1) إستفحل: كار بالا گرفت، قدرت يافت.
2) دلف: نزديك شد.
3) أقمح: داخل كرد.
4) و لجات: جمع وليجة يعنى محل ورود انسان.
5) ورطات: جمع ورطة، يعنى شدّتى كه انسان در آن افتد.
6) إثخان: ضعيف گردانيدن، از أثخنه الجرح؛ زخم، او را فرسود، گرفته شده است.
7) حزّ: قطع كردن، بريدن.
8) دق: كوبيدن.
9) مناخر: جمع منخر، يعنى بينى.
10) مقاتل: جمع مقتل، يعنى گلوگاه و حنجره.
11) خزائم: جمع خزامة، حلقهاى كه در بينى شتر مىكنند تا مهار آن را به شدت بكشند. و اضافه كردن آن به قهر براى آن است كه شيطان انسان را با زور مىكشاند.
12) أورى: برافروخت.
13) قدح: آتش زدن.
14) مناصب: محارب.
15) متألب: اجتماع كننده. از تألّب، به معناى اجتماع.
16) حد: غضب و خشم.
17) جد: كوشش و به معناى قطع هم آمده است.
18) يقتنص: صيد مىكند.
19) بنان: انگشت.
20) حومة: محلّ.
...
...
و شيطان آهنگ بريدن حنجرههايتان را نمود و شما را با مهارى كه بر گردنتان مىزند كشانكشان به سوى آتش جهنمِ فراهم شده براى گنهكاران، مىبرد.
بنابراين، شيطان با ضربهزدن به دين شما و آتشافروزى در دنيايتان، چنان ضربهاى به شما زد كه در مصافِ با دشمنانتان مانند آن را نخوردهايد. گويى دين مانند جسدى است سالم كه با هر گناهى ضربهاى خونبار بر آن نشسته، آن را زخمى مىكند. پس خشم و توان خود را براى رويارويى با او گردآوريد و به كار بنديد، يعنى بكوشيد تا از او رها شويد، يا اينكه مراد امام عليهالسلام از اين سخن گسستن پيوند با شيطان است، يعنى از آن ببُريد.
سوگند به ذات پروردگار كه شيطان به اصل شما، يعنى حضرت آدم عليهالسلام فخر فروخت و گفت: «... أَنا خيرٌ مِنهُ...»(1)«من از او بهترم». و شرافت شما را خدشهدار نمود، زيرا شرف انسان به طاعت او است و وقتى معصيت كند شرافت او از دست مىرود. و شما را از پيوند رفيعتان به حضرت آدم عليهالسلام دور كرد، چون انسان با پيروى از شيطان از نسب والاى خود دور مىماند و در وادى فرومايگى درمىغلتد.
و با لشكريان قدرتمند و ضعيف خود براى گمراه كردن و اغواى شما، آهنگتان مىكند و بر سر راه شما مىنشيند. شيطان و لشكريانش هر جا كه ممكن باشد شما را شكار مىكنند و در دامهاى خود گرفتار مىسازند و سرانگشتان شما را قطع مىكنند، چون كسى كه سرانگشتانش قطع شده باشد توان گرفتن شمشير و جهاد كردن را ندارد و اين سخن، كنايه از تضعيف قواى ايمان انسان به وسيله شيطان است، آنسان كه شما ديگر نمىتوانيد چارهاى براى رهايى از آن بيابيد و او را با اراده قوى، از خود دور كنيد.
در ميدان ذلّت ناشى از گناه و تنگناى دنيوى و اخروى خواهيد افتاد، چنانكه خداوند مىفرمايد: «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً»(2)«و هركه از ياد من دل بگرداند،
فَأَطْفِئُوا مَا كَمَنَ فِي قُلُوبِكُمْ مِنْ نِيرَانِ الْعَصَبِيَّةِ، وَ أَحْقَادِ الْجَاهِلِيَّةِ، فَإِنَّمَا تِلْكَ الْحَمِيَّةُ تَكُونُ فِي الْمُسْلِمِ مِنْ خَطَرَاتِ(1)الشَّيْطَانِ وَ نَخَوَاتِهِ وَ نَزَغَاتِهِ(2)وَ نَفَثَاتِهِ(3). وَ اعْتَمِدُوا وَضْعَ التَّذَلُّلِ عَلَى رُءُوسِكُمْ، وَ إِلْقَاءَ التَّعَزُّزِ تَحْتَ أَقْدَامِكُمْ، وَ خَلْعَ التَّكَبُّرِ مِنْ أَعْنَاقِكُمْ، وَ اتَّخِذُوا التَّوَاضُعَ مَسْلَحَةً(4)بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ عَدُوِّكُمْ إِبْلِيسَ وَ جُنُودِهِ، فَإِنَّ لَهُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ جُنُوداً وَ أَعْوَاناً، وَ رَجِلاً وَ فُرْسَاناً. وَ لاَ تَكُونُوا كَالْمُتَكَبِّرِ عَلَى ابْنِ أُمِّهِ(5)مِنْ غَيْرِ مَا(6)فَضْلٍ جَعَلَهُ اللَّهُ فِيهِ سِوَى مَا أَلْحَقَتِ الْعَظَمَةُ بِنَفْسِهِ مِنْ عَدَاوَةِ الْحَسَدِ، وَ قَدَحَتِ الْحَمِيَّةُ فِي قَلْبِهِ مِنْ نَارِ الْغَضَبِ، وَ نَفَخَ الشَّيْطَانُ فِي أَنْفِهِ مِنْ رِيحِ الْكِبْرِ الَّذِي أَعْقَبَهُ اللَّهُ بِهِ النَّدَامَةَ، وَ أَلْزَمَهُ آثَامَ الْقَاتِلِينَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ.
...
در حقيقت، زندگى تنگ [و سختى] خواهد داشت». و در ميدان مرگ و بلا قرارتان مىدهد يعنى بلا بر شما جولان مىكند و ديگر چگونگى رها شدن از آن بلا را در خود نمىيابيد.
امام عليهالسلام در اين بخش از خطبه رهنمودهايى براى رهايى از خطرها و كمينهاى شيطان مطرح نموده، مىفرمايد: آتش نهفته عصبيت را در درون خود فروكُشيد زيرا صفات رذيله ملكاتى در قلب هستند كه اگر انسان به فكر درمان و ريشهكن كردن آن باشد، فروكش مىكنند و نابود مىشوند.
كينههاى روزگار جاهلى را كه گاهگاهى به بهانههاى مختلف بين قبايل مختلف مجدداً چهره مىنمود، خاموش سازيد كه اين عصبيتها و كينهجويىهاى ناحق، از وسوسههايى است كه در ذهن انسانى خطور نموده و تكبّر و نخوت و فساد و دَم شيطانى است كه در وجود انسان لانه كرده است. اين سخن امام عليهالسلام گوياى اين مطلب است كه شيطان با دميدن
...
...
وسوسه خود در جان انسان، او را به تعصبهاى جاهلانه وامىدارد.
و بيرق تواضع و فروتنى بر سرخود برافراشته سازيد و بزرگى و فخرفروشى را زير پاى بگذاريد و گردنبند تكبّر را، كه گويى مانند طوقى بر گردن شما افتاده است، از گردن خود برگيريد و تواضع را مرز و سنگرِ ميان خويش و شيطان و لشكريانش قرار دهيد. گويى تواضع حدّ فاصلى است بين سرزمين ايمان و كفرِ شيطانى است و هرگز نمىگذارد شيطان بر سرزمين ايمان چيره شود، ولى اگر تكبر ورزيديد اين مرز شكسته مىشود و راه سيطره شيطان آسان مىشود. [و بدانيد] كه شيطان از ميان هر امّتى لشكرى سوارهنظام و پيادهنظام و ياران و عناصرى دارد كه همواره آنان را به جنگ با مؤمنان مىفرستد.
و مانند آن متكبّر (= قابيل) بر برادر خود، نباشيد كه بدون هيچ برترى، به برادرش هابيل عليهالسلام حسادت ورزيد و اين رفتارش نتيجه خودبزرگبينى ناشى از حسادت بود، زيرا وقتى انسان حسادت مىورزد، خود را از فرد حسادت شده بالاتر و بزرگتر مىپندارد. و نيز از آنرو بود كه آتش تعصّب جاهلى و خشكسرى حسّ خشم را در قلب او برافروخت و شيطان در بينى او باد تكبّر دميد و خدا آن را با ندامت و پشيمانى همراه كرد و گناه همه قاتلان تمام تاريخ را بر گردن او نهاد، زيرا قابيل در قتل ناحق هر مقتولى شريك است چون او اوّلين كسى بود كه از سر حسد و فزونطلبى به قتل روى آورد و هر انسان متكبّر مانند قابيل است كه برادرش هابيل را بىجهت و بدون هيچ توجيهى كشت.
أَلاَ وَ قَدْ أَمْعَنْتُمْ(1)فِي الْبَغْيِ وَ أَفْسَدْتُمْ فِي الاْءَرْضِ، مُصَارَحَةً لِلَّهِ بِالْمُنَاصَبَةِ(2)وَ مُبَارَزَةً لِلْمُوءْمِنِينَ بِالْمُحَارَبَةِ. فَاللَّهَ اللَّهَ فِي كِبْرِ الْحَمِيَّةِ وَ فَخْرِ الْجَاهِلِيَّةِ! فَإِنَّهُ مَلاَقِحُ(3)الشَّنَئَانِ(4)، وَ مَنَافِخُ(5)الشَّيْطَانِ، الَّتِي خَدَعَ بِهَا الاْءُمَمَ الْمَاضِيَةَ، وَ الْقُرُونَ الْخَالِيَةَ، حَتَّى أَعْنَقُوا(6)فِي حَنَادِسِ(7)جَهَالَتِهِ، وَ مَهَاوِي(8)ضَلاَلَتِهِ، ذُلُلاً(9)عَنْ سِيَاقِهِ، سُلُساً(10)فِي قِيَادِهِ(11). أَمْراً تَشَابَهَتِ الْقُلُوبُ فِيهِ وَ تَتَابَعَتِ الْقُرُونُ عَلَيْهِ، وَ كِبْراً تَضَايَقَتِ الصُّدُورُ بِهِ.
...
آگاه باشيد كه شما مردم در ظلم و ستم سخت تاختهايد و بر روى زمين فساد را گسترده و فراگير كردهايد، زيرا عُمَر بن خطاب تعصب عربى را پى نهاده، در اينباره گفته است كه: «قريش تحمل اين را ندارد» و «عرب به آن راضى نمىشود» و اين تعصب و خشكسرى ادامه يافت تا آنگاه كه در زمان عثمان فزونى گرفت و به عصر امام عليهالسلام رسيد. لذا حضرت خطاب به آن جماعت با درشتى فرمود: در حميّت و فساد در زمين غوطهور شديد تا اينكه به جنگِ آشكارِ با خدا و مبارزه با مؤمنان برخاستيد. خداوند تقوا را ميزان قرار داد و شما تعصّبات را معيار نهاديد. اعراب در عصر امام و قبل از آن به مسلمانانى كه عرب نبودند اعتنا نمىكردند و آنان را «موالى» مىخواندند، به آنها زن نمىدادند و آنان را همسنگ و همشأن خود نمىدانستند، تا آنكه در زمان معاويه و بنىاميّه اين مسأله به اوج خود رسيد، به گونهاى كه در تاريخ موارد فراوانى درباره اين پديده ذكر شده است.
پس اى بندگان خدا، خدا را خدا را در نظر داشته باشيد و از تكبّرى كه از تفاخر جاهلى
1) أمعنتم: از إمعان يعنى فرو رفتن، گرفته شده است.
2) مناصبة: جنگ.
3) ملاقح: ايجاد كننده لقاح و آميزش.
4) شنئان: دشمنى.
5) منافخ: جمع منفخ، يعنى محل دميدن.
6) أعنق: از إعناق به معناى مخفى شدن گرفته شده است.
7) حنادس: جمع حندسة، يعنى تاريكى.
8) مهاوى: جمع مهوى، يعنى محل سقوط و پرتگاه.
9) ذلل: جمع ذلول، يعنى رام.
10) سُلُسا: جمع سلس، يعنى راهوار و رام.
11) قياده: بردن حيوان از جلو به خلاف راندن حيوان از عقب كه سوق ناميده مىشود.
...
...
ريشه مىگيرد و بر اساس آن به پدران خود مباهات مىكردند نه به شرافت ذاتىِ خويش، بپرهيزيد كه فخرفروشى، تخم كينه و دشمنى را در ميان مردم بارور مىكند، و خواستگاه وسوسههاى شيطان در دل مردم است؛ همان وسوسههايى كه مردم قرون گذشته را فريفت و گمان كردند كه از ساير امّتها و مردمِ ديگر بالاترند و به اختلاف و نزاع گرفتار آمدند.
امتهاى پيشين چنان دچار حميّت و تعصب شدند كه در تاريكى محض جهالت شيطانى فرو رفتند و خويش را به سبب داشتن خون پاك (= نژاد والا) از همسايگان خود برتر مىديدند، چنانكه يهود خود را ملّت برگزيده خدا مىدانستند و به همين دليل در پرتگاههاى گمراهى سقوط كردند.
در حالى امتهاى پيشين هلاك شدند كه رام و آرام، تحت فرمان شيطان به هر جا كه او مىخواست حركت مىكردند و فرمانروايى و سلطه او را مىپذيرفتند. آنان راهى را پيمودند كه قلبهاىشان به طور هماهنگ تحت فرمان شيطان بود و ساليان متمادى و قرنها طول كشيد كه همگان آن راه را مىپيمودند. آنها به تكبّر و نخوتى گرفتار بودند كه سينهها را تنگ نموده [، آنها را كانون كينه و دشمنى ساخته] بود، زيرا به خلاف تواضع كه مايه گشادهدلى است، تكبر موجب تنگى سينه مىگردد.
أَلاَ فَالْحَذَرَ الْحَذَرَ(1)مِنْ طَاعَةِ سَادَاتِكُمْ وَ كُبَرَائِكُمْ، الَّذِينَ تَكَبَّرُوا عَنْ حَسَبِهِمْ، وَ تَرَفَّعُوا فَوْقَ نَسَبِهِمْ وَ أَلْقَوُا الْهَجِينَةَ(2)عَلَى رَبِّهِمْ، وَ جَاحَدُوا اللَّهَ عَلَى مَا صَنَعَ بِهِمْ، مُكَابَرَةً لِقَضَائِهِ وَ مُغَالَبَةً لاِآلاَئِهِ. فَإِنَّهُمْ قَوَاعِدُ أَسَاسِ الْعَصَبِيَّةِ، وَ دَعَائِمُ أَرْكَانِ الْفِتْنَةِ، وَ سُيُوفُ اعْتِزَاءِ(3)الْجَاهِلِيَّةِ.
...
هان برحذر باشيد، تا مىتوانيد برحذر باشيد از پيروى از بزرگان و رهبرانتان كه با تفاخر به شرافت خانوادگى خود دچار خود بزرگبينى شدند و شرافت ناچيز پدران خود را خيلى بزرگ ديدند و بيش از آنكه بودهاند خود را بزرگ انگاشتهاند و امور نكوهيده، يعنى تحقير بندگان خدا را مرتكب شدهاند و شرافت اندك خانوادگى و فرومايگى نَسَب خود را انكار كردهاند و به مقتضاى آن توقع مقامى داشتند كه از آنچه خدا داده بود بيشتر است.
پدرانتان در برابر حكم خدا، رفتارى بزرگمنشانه داشتهاند و در برابر نعمتهاى الهى كردارى برترىجويانه در پيش گرفته، توقّع نعمتى بالاتر از شايستگى خود داشتند.
آنان پىِ برافراشتنِ ساختمان عصبيّت و ستونهاى خيمه فتنه و آخته كردن شمشيرهاى تفاخر جاهليّت بودهاند، چون فتنه از آنها ناشى مىشود و در ميان مردم گسترش مىيافت. آنان دستمايه حسادت و تكبّر، و موجب تفرقه و تبعيض مىشدند و اين جاهليت بود كه پس از تفاخر شمشيرها را برهنه مىكرد و آنان را به مصاف يكديگر مىفرستاد.
فَاتَّقُوا اللَّهَ وَلاَ تَكُونُوا لِنِعَمِهِ عَلَيْكُمْ أَضْدَاداً، وَ لاَ لِفَضْلِهِ عِنْدَكُمْ حُسَّاداً. وَ لاَ تُطِيعُوا الاْءَدْعِيَاءَ(1)الَّذِينَ شَرِبْتُمْ بِصَفْوِكُمْ كَدَرَهُمْ، وَ خَلَطْتُمْ بِصِحَّتِكُمْ مَرَضَهُمْ، وَ أَدْخَلْتُمْ فِي حَقِّكُمْ بَاطِلَهُمْ.
...
پس اى بندگان خدا، تقواى خدا پيشه كنيد و از كيفر او پروا نماييد و چنين فخرفروشىهاى جاهلانه و تعصّبهاى ناروا را وانهيد و در برابر نعمتهاى خداداده با يكديگر سرناسازگارى نگذاريد و به داده و نداده او اعتراض نكنيد و به برخورداران از نعمت الهى حسد نورزيد.
و از مدّعيان ديندارى كه به دروغ خود را ديندار مىنمايانند اطاعت نكنيد، تا مبادا آب زلال طاعت خود را با آب تيره معصيت آنها، و سلامت روحىتان را با بيمارى گناهان آنها بياميزيد و حقّ خودتان را با باطل آنان مخلوط كنيد، زيرا انسان از نظر فطرت، پاك است و بر اثر همنشينىِ با بدكاران به پليدى گناه آلوده مىشود.
1) أدعياء: مدعيان ديندارى، رياكاران.
وَ هُمْ أَسَاسُ الْفُسُوقِ، وَ أَحْلاَسُ(1)الْعُقُوقِ(2). اتَّخَذَهُمْ إِبْلِيسُ مَطَايَا ضَلاَلٍ، وَ جُنْداً بِهِمْ يَصُولُ(3)عَلَى النَّاسِ، وَ تَرَاجِمَةً يَنْطِقُ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ، اسْتِرَاقاً لِعُقُولِكُمْ، وَ دُخُولاً فِي عُيُونِكُمْ، وَ نَفْثاً فِي أَسْمَاعِكُمْ، فَجَعَلَكُمْ مَرْمَى نَبْلِهِ(4)، وَ مَوْطِئَ قَدَمِهِ، وَ مَأْخَذَ يَدِهِ.
...
مدعيان ديندارى كه به دروغ ادعاى ايمان مىكنند، منشأ بدكارى و فجورند، يعنى از حيطه اطاعت الهى خارج مىشوند و همواره اهلِ معصيت و گناه هستند.
شيطان، آنان را مركب راهوار گمراهى ساخته است، زيرا شيطان ديگران را به وسيله آنان به گمراهى مىكشاند و در جنگ با مردم لشكريان شيطان به شمار مىروند، يعنى شيطان از طريق آنها كه طرفدار منكر و مخالف معروف هستند با دينداران مىجنگد.
اين لشكريان، مترجمان كلام شيطانند كه با زبان ايشان سخن گفته، آنچه خواهد در دلشان انداخته، آنان را وسوسه مىكند.
[اى مردم،] شيطان از راههايى خاص بر شما وارد مىشود و سلطه خود را اعمال مىكند، و عقل شما را مىربايد، چون اگر انسان عقلى سالم داشته باشد، هرگز آخرت خود را نمىفروشد. و در چشم شما رخنه مىكند، يعنى بين شما و ديدن حق فاصله مىافكند. و در گوشتان مىدمد، در حالىكه اگر گوش انسان سالم باشد هرگز به كلام باطل گوش نمىسپارد. و شما را هدف تيرهاى خود قرار مىدهد و شما را زير پاى خود مىنهد. اين بيان، كنايه از ميزان چيرگى و استيلاى شيطان بر انسان است. و شما را آلت دست خود قرار مىدهد تا هرچه بخواهد همان كند.
فَاعْتَبِرُوا بِمَا أَصَابَ الاْءُمَمَ الْمُسْتَكْبِرِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنْ بَأْسِ اللَّهِ وَ صَوْلاَتِهِ(1)وَ وَقَائِعِهِ وَ مَثُلاَتِهِ(2)وَ اتَّعِظُوا بِمَثَاوِي(3)خُدُودِهِمْ(4)، وَ مَصَارِعِ(5)جُنُوبِهِمْ، وَ اسْتَعِيذُوا بِاللَّهِ مِنْ لَوَاقِحِ(6)الْكِبْرِ، كَمَا تَسْتَعِيذُونَهُ مِنْ طَوَارِقِ(7)الدَّهْرِ.
...
اى مردم، از امتهاى پيشين كه از پذيرش حق امتناع و استكبار ورزيدند عبرت گيريد؛ همانانى كه عذاب و بلاى الهى بر آنها نازل شد و مورد هجوم مقتدرانه حضرتش قرار گرفتند، و از اينكه چهرههاى آنان در خانه قبر روى خاك قرار گرفت و پهلو بر خاك ساييدند پند آموزيد. مراد امام عليهالسلام از اين سخن آن است كه از كسانى كه با پيامبران به مخالفت برخاستند و تكبّر ورزيدند پند بگيريد كه چگونه هلاك شدند.
اى مردم، از بذرافشانان كبر و خودبزرگبينى يعنى شياطين به خدا پناه ببريد همان طور كه از بلاها و مصيبتهاى دنيايى به او پناه مىجوييد.
1) صولات: جمع صولة، يعنى هجوم و حمله به قصد ضرر زدن.
2) مثلات: جمع مثلة، كيفرهايى كه از شدت، ضرب المثل شوند.
3) مثاوي: جمع مثوى، يعنى منزل.
4) خدود: جمع خد، يعنى گونه. مثوى الخد، يعنى محل گذاردن گونه در قبر.
5) مصارع: جمع مصرع، يعنى محل از پاى در آمدن.
6) لواقح: جمع لاقحة، يعنى بارور كننده. در اينجا منظور آن است كه تكبر در نفس آدمى به زايش و فزونى مىپردازد آنسان كه آدمى زادوولد مىكند.
7) طوارق: جمع طارقة، يعنى مصيبت ناگهانى.
فَلَوْ رَخَّصَ اللَّهُ فِي الْكِبْرِ لاِءَحَدٍ مِنْ عِبَادِهِ لَرَخَّصَ فِيهِ لِخَاصَّةِ أَنْبِيَائِهِ وَ أَوْلِيَائِهِ، وَ لَكِنَّهُ سُبْحَانَهُ كَرَّهَ إِلَيْهِمُ التَّكَابُرَ(1)، وَ رَضِيَ لَهُمُ التَّوَاضُعَ، فَأَلْصَقُوا(2)بِالاْءَرْضِ خُدُودَهُمْ، وَ عَفَّرُوا(3)فِي التُّرَابِ وُجُوهَهُمْ، وَ خَفَضُوا أَجْنِحَتَهُمْ لِلْمُوءْمِنِينَ، وَ كَانُوا أَقْوَاماً مُسْتَضْعَفِينَ. وَ قَدِ اخْتَبَرَهُمُ اللَّهُ بِالْمَخْمَصَةِ(4)، وَ ابْتَلاَهُمْ بِالْمَجْهَدَةِ(5)، وَ امْتَحَنَهُمْ بِالْمَخَاوِفِ، وَ مَخَضَهُمْ(6)بِالْمَكَارِهِ.
...
اگر خداوند كبرورزى را براى كسى روا مىداشت، قطعاً پيامبران و اولياى خود را كه مورد تفضّل ويژه الهى هستند، در اينكار آزاد مىگذاشت، ولى براى آنان نيز ناپسند دانست و فروتنى را براى آنان پسنديد.
پس آنان براى تحقّق اين فروتنى در پيشگاه الهى به سجده مىافتند و گونه بر زمين مىگذاردند و در برابر مؤمنان بال فروتنى مىگسترانند، همانگونه كه جوجه براى مادر و پدر خود از سر ذلت بال پهن مىكند. خداوند نيز مىفرمايد: «وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ»(7)«و براى آن مؤمنانى كه تو را پيروى كردهاند، بال خود را فروگستر».
آنان مردمانى مستضعف بودهاند، يعنى با وجود اينكه به اذن خداوند قدرت هستى در دست آنها بود، مع ذلك مردم آنها را ضعيف مىپنداشتند.
خدا پيامبران و اوليا عليهمالسلام را با گرسنگى، سختىهاى طاقتفرسا، تهديد و ترس از دشمنان آزمود و در كوره امور ناگوار و گرفتارىها آبديده كرد، زيرا امور ناگوار، نيروى ايمان و مزاياى عقلى و فضائل روحى انسان را آشكار مىسازند.
فَلاَ تَعْتَبِرُوا الرِّضَى وَ السُّخْطَ بِالْمَالِ وَ الْوَلَدِ جَهْلاً بِمَوَاقِعِ الْفِتْنَةِ، وَ الاِخْتِبَارِ فِي مَوَاضِعِ الْغِنَى وَ الاِقْتِدَارِ، وَ قَدْ قَالَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى:«أَ يَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِينَ. نُسارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْراتِ بَلْ لا يَشْعُرُونَ»(1). فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ يَخْتَبِرُ عِبَادَهُ الْمُسْتَكْبِرِينَ فِي أَنْفُسِهِمْ بِأَوْلِيَائِهِ الْمُسْتَضْعَفِينَ فِي أَعْيُنِهِمْ.
...
پس اى بندگان خدا، رضايت و خشم خدا را با اين نسنجيد كه مال و فرزند فراوانى به شما مىدهد؛ يعنى اينكه خدا مال و فرزند فراوان را عطا كند معيار خشنودى خدا و ندادن مال و فرزند را ملاك خشم خدا ندانيد و در چگونگى امتحان حضرتش جاهلانه و شتابزده قضاوت نكنيد، به گمان آنكه ثروت و قدرت، دليل رضاى خدا و فقدانِ آن دو دليل خشم الهى است، در حالىكه خداى متعال در ردّ اين پندار مىفرمايد: «آيا مىپندارند كه آنچه از مال و پسران بديشان مدد مىدهيم، [از آنروست كه] مىخواهيم به سودشان در خيرات شتاب ورزيم؟ [نه، [بلكه نمىفهمند». و اين استفهام انكارى است، يعنى اين چنين نيست كه مىپندارند، بلكه اين فزونى و عطاى فراوان براى گرفتن جان آنهاست.
اين سخن خدا به اين امر صراحت دارد كه گمان مىكنند اموال و اولادى كه به آنها داده است، در اين دنيا خيرى زودرس است كه به آنها داده و در آخرت بهتر از آن برايشان وجود دارد، چنانكه خدا از زبان يكى از آنها مىفرمايد: «وَ لَئِن رُّدِدتُّ إِلَى رَبِّى لاَءَجِدَنَّ خَيْرًا مِّنْهَا مُنقَلَبًا»(2)«و اگر هم به سوى پروردگارم بازگردانده شوم، قطعاً بهتر از اين را خواهم يافت».
بنابراين، خدا بندگان مستكبر را كه به گمان خود بزرگ هستند با بندگانى كه از نظر آنان مستضعفند، امتحان مىكند؛ يعنى خدا اوليا را كه در حقيقت قوى و نيرومندند، ولى به نظر مستكبران ناتوان و درمانده جلوه مىكنند وسيله امتحان آنها قرار مىدهد؛ پس اگر مستكبرانْ مستضعفانْ را احترام كنند و به گفتههاى آنها توجّه كنند نجات مىيابند و گرنه هلاك خواهند شد.
وَ لَقَدْ دَخَلَ مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ وَ مَعَهُ أَخُوهُ هَارُونُ عليهماالسلام عَلَى فِرْعَوْنَ، وَ عَلَيْهِمَا مَدَارِعُ(1)الصُّوفِ وَ بِأَيْدِيهِمَا الْعِصِيُّ، فَشَرَطَا لَهُ إِنْ أَسْلَمَ بَقَاءَ مُلْكِهِ، وَ دَوَامَ عِزِّهِ، فَقَالَ: «أَ لاَ تَعْجَبُونَ مِنْ هَذَيْنِ يَشْرِطَانِ لِي دَوَامَ الْعِزِّ وَ بَقَاءَ الْمُلْكِ، وَ هُمَا بِمَا تَرَوْنَ مِنْ حَالِ الْفَقْرِ وَ الذُّلِّ، فَهَلاَّ أُلْقِيَ عَلَيْهِمَا أَسَاوِرَةٌ(2)مِنْ ذَهَبٍ؟» إِعْظَاماً لِلذَّهَبِ وَ جَمْعِهِ، وَ احْتِقَاراً لِلصُّوفِ وَ لُبْسِهِ؟
...
موسى بن عمران به همراه برادرش هارون عليهماالسلام پس از مأموريت يافتن از سوى خداوند در حالى كه پشمينه بر تن و عصا در دست داشتند - كه هر دو نشانه تواضع است - بر فرعون وارد شدند و با او شرط كردند كه اگر تسليم فرمان خدا شود حكومت و عزّت او پردوام خواهد ماند. ناگفته نماند كه منظور از دوام، ابديّت نيست، بلكه طولانى شدن است.
فرعون به اطرافيان خود گفت: «آيا از اين دو نفر تعجّب نمىكنيد كه ادامه حكومت و عزّت مرا مشروط مىكنند، در حالى كه خود در فقر و ذلّت به سر مىبرند؟ چگونه ممكن است كسى كه خود فقير و ذليل است بخواهد به كسى عزّت و بقا بدهد؟ اين كار يك انسان ثروتمند و عزيز است نه فقير و ذليل. اگر راست مىگويند كه پيامبرند، پس چرا دستبندها و بازوبندهايى از طلا نبستهاند؟ در گذشته رسم بر اين بود كه پادشاهان دستبند طلا مىپوشيدند. لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله به يكى از اصحاب خود پيشاپيش خبر داد كه تو دستبند پادشاه ايران را خواهى پوشيد و همين طور هم شد.
اين سخن فرعون براى بزرگ داشتن طلا و اشتياق در اندوختن آن بود كه اگر كسى آن را جمع بكند معيار نبوّت را داراست. پشمينه پوشى را نيز تحقير مىكرد و گويا آن را با مقام نبوّت و رسالتِ از طرفِ خدا ناسازگار مىدانست.
وَ لَوْ أَرَادَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ بِأنْبِيَائِهِ حَيْثُ بَعَثَهُمْ أَنْ يَفْتَحَ لَهُمْ كُنُوزَ الذِّهْبَانِ(1)، وَ مَعَادِنَ الْعِقْيَانِ(2)، وَ مَغَارِسَ(3)الْجِنَانِ، وَ أَنْ يَحْشُرَ مَعَهُمْ طُيُورَ السَّمَاءِ وَ وُحُوشَ الاْءَرْضِ لَفَعَلَ(4)، وَ لَوْ فَعَلَ لَسَقَطَ الْبَلاَءُ، وَ بَطَلَ الْجَزَاءُ، وَ اضْمَحَلَّتِ الاْءَنْبَاءُ، وَ لَمَا وَجَبَ لِلْقَابِلِينَ أُجُورُ الْمُبْتَلِيْنَ، وَ لاَ اسْتَحَقَّ الْمُوءْمِنُونَ ثَوَابَ الْمُحْسِنِينَ، وَ لاَ لَزِمَتِ الاْءَسْمَاءُ مَعَانِيَهَا. وَ لَكِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ جَعَلَ رُسُلَهُ أُولِي قُوَّةٍ فِي عَزَائِمِهِمْ(5)وَ ضَعَفَةً فِيمَا تَرَى الاْءَعْيُنُ مِنْ حَالاَتِهِمْ مَعَ قَنَاعَةٍ تَمْلاَءُ الْقُلُوبَ وَ الْعُيُونَ غِنًى، وَ خَصَاصَةٍ(6)تَمْلاَءُ الاْءَبْصَارَ وَ الاْءَسْمَاعَ أَذًى.
...
و اگر خداى سبحان مىخواست براى پيامبرانش در هنگام بعثت گنجهاى طلا و معادن جواهر و باغهاى انبوه را بگشايد و در اختيار آنان بگذارد و همراه آنها پرندگان آسمان و درندگان و چرندگان زمين را جمع نمايد، تا به هر جا كه رفتند در معيّت آنان باشند، اين كارها را انجام مىداد. ولى اگر چنين مىكرد، امتحان كنار مىرفت، زيرا مردم هميشه پيرو زرقوبرق و تشريفات هستند و در اين صورت انسانهايى كه از پيامبران به دليل پيامبر بودنشان اطاعت مىكردند از كسانى كه به دنبال زرقوبرق و آرايههاى دنيايى بودند تميز داده نمىشدند. و در آنصورت پاداش هم در كار نبود، زيرا خداوند پاداش را به جهت پيروى از حق و از سرِ اختيار و علاقه مىدهد، نه به جهت جاذبههاى سلطنتى و حكومتى.
و خبرهاى آسمانى هم باطل و نابود مىگرديدند، زيرا در خبرهاى غيبى به مؤمنان نويد پاداش و به كافران وعده كيفر داده شده است و چون مردم خود به خود تابع جبروت و جلال انبياء عليهمالسلام مىشدند ديگر نيازى به نويد و وعيد نبود.
و به امتحاندادهها و از بوته آزمونبرآمدهها ثواب داده نمىشد، چون خودبهخود از
...
...
امتحان سرافراز بيرون آمدهاند و در تنگناها و مشكلات به آسانى و طبق خواهشهاى نفسانى (به دليل جاذبههاى مادّى پيامبران عليهمالسلام ) حق خدا را ادا كرده بودند.
و مؤمنان پاداش محسنان را نداشتند، چون نه به پيروى از انبياء عليهمالسلام بلكه به علت مالدوستى و دلبستگى به حكومت، به نكوكارى رو كرده بودند. و اسماء معانى خود را همراهى نمىكردند، لذا مثلاً مؤمن در معناى حقيقىِ آنْ مؤمن نيست و ايمانش از عمق قلبش نمىجوشد، بلكه ايمان وى از سر تسليم است، و تسليم نيز به سبب خوف يا به طمع سلطه و ثروت است، لذا چنين ايمانى نمىتواند حقيقى و راستين باشد.
ولى خداى سبحان به پيامبرانش به جاى مال و ثروت و مقام دنيايى، اراده قوى و عزمى استوار بخشيد و حال مادى و مقامشان را در ديدهها چنان ساخت كه در نظرها ضعيف بيايند، اما از قناعتى برخوردارشان كرد كه دلها و ديدهشان را آكنده از بىنيازى كند، چون قلب آنها به آرايههاى دنيوى ميل ندارد و چشم آنها به زيورهاى مادى طمعكارانه نمىنگرد و چنان فقيرند كه ديدن منظره و شنيدن حكايت فقر آنان، چشمها و گوشها را مىآزارد.
وَ لَوْ كَانَتِ الاْءَنْبِيَاءُ أَهْلَ قُوَّةٍ لاَ تُرَامُ(1)وَ عِزَّةٍ لاَ تُضَامُ(2)وَ مُلْكٍ تُمْتَدُّ نَحْوَهُ أَعْنَاقُ الرِّجَالِ وَ تُشَدُّ إِلَيْهِ عُقَدُ(3)الرِّحَالِ، لَكَانَ ذَلِكَ أَهْوَنَ عَلَى الْخَلْقِ فِي الاِعْتِبَارِ وَ أَبْعَدَ لَهُمْ فِي الاِسْتِكْبَارِ وَ لاَآمَنُوا عَنْ رَهْبَةٍ قَاهِرَةٍ لَهُمْ، أَوْ رَغْبَةٍ مَائِلَةٍ بِهِمْ، فَكَانَتِ النِّيَّاتُ مُشْتَرَكَةً، وَ الْحَسَنَاتُ مُقْتَسَمَةً.
...
و اگر پيامبران عليهمالسلام نيرويى دست نايافتنى و شكستناپذير مىداشتند و از حكومتى بهرهور مىبودند كه مردم از روى شگفتى به سوى آن گردن مىكشيدند و قصد دستيابى به آن را پيدا مىكردند و فوج فوج مردم به سوى آنها سفر كرده و بر سفره آنها مىنشستند، در آن صورت جنبه پندگيرى و عبرتآموزى كمتر مىبود، يعنى كسى از زندگى پيامبران عليهمالسلام درس و پند نمىآموخت، و استكبار و رويگردانى مردم بسيار بعيد مىبود، بلكه مردم به دليل «النّاس على دين ملوكهم» شتابان به آنها ايمان مىآوردند(4).
و از ترس قدرت و يا شوق به ثروت، نه از روى ترس از جهنّم و شوق دستيابى به بهشت به آنان مىگرويدند. در نتيجه اهداف و آمال مؤمنان حقيقى و پيروان قدرت و ثروت مشترك بود و معلوم نمىشد ايمان كدامشان حقيقى بوده و كدام يك به دليل رغبت به حكومت انبياء عليهمالسلام ايمان آوردهاند و در نهايت هر دو گروه، به صورت يكسان از حسنات بهرهمند مىشدند.
وَ لَكِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَرَادَ أَنْ يَكُونَ الاِتِّبَاعُ لِرُسُلِهِ، وَ التَّصْدِيقُ بِكُتُبِهِ، وَ الْخُشُوعُ لِوَجْهِهِ(1)، وَ الاِسْتِكَانَةُ(2)لاِءَمْرِهِ، وَ الاِسْتِسْلاَمُ لِطَاعَتِهِ، أُمُوراً لَهُ خَاصَّةً لاَ تَشُوبُهَا مِنْ غَيْرِهَا شَائِبَةٌ. وَ كُلَّمَا كَانَتِ الْبَلْوَى وَ الاِخْتِبَارُ أَعْظَمَ، كَانَتِ الْمَثُوبَةُ وَ الْجَزَاءُ أَجْزَلَ.
...
اما خداى سبحان اراده فرمود كه پيروى مردم از پيامبران عليهمالسلام و تصديق كتب آسمانى و فروتنى آنها در پيشگاه ذات مقدّس الهى و تضرّع مردمان در برابر فرمان خدا و سرسپردگى آنان در مقابل طاعت او فقط و فقط مخصوص ذات خداوند باشد، بدون جاذبه حكومت پيامبران و ثروت آنان و به دور از هر شائبهاى باشد و احتمال سلطهخواهى و ثروتجويى در اين اطاعت هرگز راه نيابد. و هرچه امتحان سختتر و ايمان مشكلتر باشد، پاداش مؤمنان نيز به ميزان مشقّت كشيدنِ آنان بيشتر است.
أَلاَ تَرَوْنَ أَنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ اخْتَبَرَ الاْءَوَّلِينَ مِنْ لَدُنْ آدَمَ - صَلَوَاتُ اللّهِ عَلَيْهِ - إِلَى الاْآخِرِينَ مِنْ هَذَا الْعَالَمِ بِأَحْجَارٍ لاَ تَضُرُّ وَ لاَ تَنْفَعُ وَ لاَ تُبْصِرُ وَ لاَ تَسْمَعُ، فَجَعَلَهَا بَيْتَهُ الْحَرَامَ الَّذِي جَعَلَهُ لِلنَّاسِ قِيَاماً، ثُمَّ(1)وَضَعَهُ بِأَوْعَرِ(2)بِقَاعِ الاْءَرْضِ حَجَراً، وَ أَقَلِّ نَتَائِقِ(3)الاْءَرْضِ مَدَراً(4)، وَ أَضْيَقِ بُطُونِ الاْءَوْدِيَةِ(5)قُطْراً(6). بَيْنَ جِبَالٍ خَشِنَةٍ، وَ رِمَالٍ دَمِثَةٍ(7)، وَ عُيُونٍ وَشِلَةٍ(8)، وَ قُرًى مُنْقَطِعَةٍ، لاَ يَزْكُو بِهَا خُفٌّ(9)، وَ لاَ حَافِرٌ(10)وَ لاَ ظِلْفٌ(11).
...
آيا نمىبينيد كه خداى سبحان با اين امور سخت و نه امور دلپسند انسان، تمام آدميان از حضرت آدم عليهالسلام تا آخرين بشر را با سنگهايى امتحان فرموده است؟ چرا كه مردمان حتى حضرت آدم عليهالسلام را به طواف گرد آن و حج فرمان داده است، در حالىكه كعبه معظمه به حسب ظاهر خاصيّت و ضرر و بينايى و شنوايى ندارد، هرچند در واقع و به امر الهى داراى نفع و ضرر و سمع و بصر باشد، چنانكه در روايت آمده است كه حجرالاسود فرشتهاى است كه مىشنود؛ و لذا به آن مىگوييم: «أَمانَتي أَدَّيْتُها؛ امانتم را ادا كردهام».
و نيز منافاتى با اين آيه ندارد كه مىفرمايد:«وَ لا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا يَنْفَعُكَ وَ لا يَضُرُّكَ...»(12)«و به جاى خدا چيزى را كه سود و زيانى به تو نمىرساند، مخوان». با اينكه بتها قطعاً زيانبار بودند. [توجيه اين سخن آن است كه كعبه خاصيّت ذاتى و نيز بتها ضرر ذاتى ندارند، ولى خداوند به آنها اين دو ويژگى را داده است. لذا همگان را به طواف كعبه و پرهيز از پرستش بتها فراخوانده است].
1) ثم: براى ترتيب كلامى است، نه ترتيب خارجى.
2) أوعر: خشنترين.
3) نتائق: جمع نتيقة، يعنى مرتفع، بلنداها.
4) مدر: گِل خشك، كلوخ.
5) أودية: جمع وادى، بيابان.
6) قُطر: دامنه، وسعت.
7) دمثة: خشن.
8) وشلة: كم آب.
9) خف: كف پاى شتر، كه در اينجا كنايه از شتر است.
10) حافر: سم ستوران، كه در اينجا كنايه از اسب است.
11) ظلف: سم شكافته، مانند سُم گوسفند و گاو، كه در اينجا كنايه از گاو و گوسفند است.
12) سوره يونس، آيه 106.
...
...
خداوند اين سنگها، يعنى كعبه معظمه را، خانه محترم و قبله مردم و وسيله پرداختن آنها به امور اجتماعى و اقتصادى و... قرار داده است.
خداوند اين خانه را در خشن (سنگى)ترين نقطه زمين و در ارتفاعاتى(1)كه خاك و گل دارد و گياه كمترى در آن مىرويد و در صحراهايى كه وسعت آن بسيار كم است، قرار داد، چرا كه كوهها نزديك به هم هستند و لذا گشايشى كه موجب انبساط در انسان شود و فراخى در عرصه تحرّك و عمل باشد، در آنجا وجود ندارد.
در ميان كوههايى خشن كه سنگهاى آن هيچگونه نرمى ندارند و در ميان رملهاى ريز و روان، كه راه رفتن در آنها بسيار سخت است، و در ميان چشمههايى بسيار كمآب قرار گرفته است، زيرا باران در آن منطقه بسيار كم مىبارد. و در سرزمينى كه روستا و شهرهاى آن از يكديگر دورند؛ سرزمينى كه اسب و شتر و گاو و گوسفند به جهت اندك بودن گياه آن به خوبى پرورش نمىيابند.
1) مكه به اعتبار كوههاى آن، مرتفع ناميده شده و گرنه خود زمين مكه در گودى است.
ثُمَّ أَمَرَ آدَمَ عليهالسلام وَ وَلَدَهُ أَنْ يَثْنُوا(1)أَعْطَافَهُمْ نَحْوَهُ، فَصَارَ مَثَابَةً(2)لِمُنْتَجَعِ(3)أَسْفَارِهِمْ، وَ غَايَةً لِمُلْقَى رِحَالِهِمْ. تَهْوِي(4)إِلَيْهِ ثِمَارُ الاْءَفْئِدَةِ مِنْ مَفَاوِزِ(5)قِفَارٍ(6)سَحِيقَةٍ(7)، وَ مَهَاوِي(8)فِجَاجٍ(9)عَمِيقَةٍ وَ جَزَائِرِ(10)بِحَارٍ مُنْقَطِعَةٍ، حَتَّى يَهُزُّوا مَنَاكِبَهُمْ ذُلُلاً يُهِلُّونَ(11)لِلَّهِ حَوْلَهُ، وَ يَرْمُلُونَ(12)عَلَى أَقْدَامِهِمْ شُعْثاً(13)غُبْراً(14)لَهُ. قَدْ نَبَذُوا السَّرَابِيلَ(15)وَرَاءَ ظُهُورِهِم، وَ شَوَّهُوا(16)بِإِعْفَاءِ(17)الشُّعُورِ(18)مَحَاسِنَ خَلْقِهِمُ، ابْتِلاَءً عَظِيماً، وَ امْتِحَاناً شَدِيداً، وَ اخْتِبَاراً مُبِيناً، وَ تَمْحِيصاً(19)بَلِيغاً. جَعَلَهُ اللَّهُ سَبَباً لِرَحْمَتِهِ، وَ وُصْلَةً إِلَى جَنَّتِهِ.
...
آنگاه خداوند به آدم عليهالسلام و فرزندانش فرمان داد كه به كعبه توجّه و پيرامون آن طواف كنند.
بنابراين كعبه چنين جايگاه و موقعيتى به دست آورد كه مرجع و محل آمدوشد و فروافكندن بارها از پشت مركبها و هدفِ سفرهاى تجارى گرديد، زيرا مكّه به سبب حجّ، محل تجارت و بازرگانى شد و از اين رهگذر سود فراوانى به مردم مىرسد.
و روح و دل انسانها به كعبه و بيتاللّه رغبت يافت، به گونهاى كه از صحراهاى خشك و سوزان و بىآب و آبادانى و دور دست و درّههاى عميق و جزاير دور از خشكى به سوى آن مىآيند، تا خاضعانه پيرامون آن شانههاى خود را به حركت در آورند و صداهاى خود
1) يثنوا أعطافهم: كنايه از توجه كردن است. يثنوا: متمايل كنند. أعطاف: جمع عطف، يعنى پهلو.
2) مثابة: محل برگشت. از ثاب يعنى رجع گرفته شده.
3) منتجع: محل بهرهمندى از سفر، تفريحگاه.
4) تهوي: ميل پيدا مىكند.
5) مفاوز: جمع مفازة، يعنى صحرا.
6) قفار: جمع قفر، صحراى خشك و بىآب و علف.
7) سحيق: دور دست.
8) مَهاوي: جمع مهوى، يعنى سرازيرى كوهها.
9) فجاج: جمع فج، يعنى راه.
10) جزائر: جمع جزيرة، قطعهاى زمين در وسط آب دريا.
11) يهلّون: از إهلال گرفته شده است، يعنى بلند كردن صدا به تلبيه و دعا به هنگام طواف گرد خانه خدا.
12) يرملون: سريع راه مىروند.
13) شعث: جمع أشعث، يعنى ژوليده.
14) غبر: جمع أغبر، يعنى غبارآلوده.
15) سرابيل: جمع سربال، يعنى لباس.
16) شوّهوا: تغيير دادند.
17) إعفاء: موى سر و رو را شانه نزدن و ژوليده رها كردن.
18) شعور: جمع شعر، يعنى مو.
19) تمحيص: عصاره و خلاصه چيزى را به دست آوردن، خالص گرداندن.
...
...
را به لبّيك و دعا گِرد آن بلند كنند و غبارآلوده و ژوليده به آن سو روى كنند و به طواف و سعى بپردازند.
در حالىكه لباسهاى خود را به پشت سر (به كنارى) نهادهاند، زيرا مُحرم بايد از لباس خود خارج شده و به لباس احرام در آيد، و زيبايى سر و صورت و جسم خود را بر اثر شانه نكردن و كوتاه نكردن و نتراشيدن مو ژوليده بگذارند.
بدين ترتيب خدا آنان را آشكارا به امتحانى بزرگ و پر از مشقّت آزمود و به جنبش واداشت.
خداوند كعبه را وسيله رحمت خود بر اهل طاعت و سبب وصول مردم به بهشت خويش قرار داد.
وَلَوْ أَرَادَ سُبْحَانَهُ أَنْ يَضَعَ بَيْتَهُ الْحَرَامَ وَ مَشَاعِرَهُ(1)الْعِظَامَ، بَيْنَ جَنَّاتٍ وَ أَنْهَارٍ وَ سَهْلٍ(2)وَ قَرَارٍ جَمَّ(3)الاْءَشْجَارِ، دَانِيَ الثِّمَارِ(4)، مُلْتَفَّ(5)الْبُنَى، مُتَّصِلَ الْقُرَى، بَيْنَ بُرَّةٍ سَمْرَاءَ(6)، وَ رَوْضَةٍ خَضْرَاءَ وَ أَرْيَافٍ(7)مُحْدِقَةٍ(8)، وَ عِرَاصٍ(9)مُغْدِقَةٍ(10)، وَ رِيَاضٍ نَاضِرَةٍ(11)، وَ طُرُقٍ عَامِرَةٍ، لَكَانَ(12)قَدْ صَغُرَ قَدْرُ الْجَزَاءِ عَلَى حَسَبِ ضَعْفِ الْبَلاَءِ. وَ لَوْ كَانَ الاْءِسَاسُ الْمَحْمُولُ عَلَيْهَا، وَ الاْءَحْجَارُ الْمَرْفُوعُ بِهَا، بَيْنَ زُمُرُّدَةٍ خَضْرَاءَ، وَ يَاقُوتَةٍ حَمْرَاءَ، وَ نُورٍ وَضِيَاءٍ، لَخَفَّفَ ذَلِكَ مُسَارَعَةَ الشَّكِّ فِي الصُّدُورِ، وَ لَوَضَعَ مُجَاهَدَةَ إِبْلِيسَ عَنِ الْقُلُوبِ، وَ لَنَفَى مُعْتَلَجَ(13)الرَّيْبِ مِنَ النَّاسِ.
...
اگر خداى سبحان خانه محترم خود كعبه و مشاعر بزرگ خود، مانند: صفا، مروه، عرفات، مشعر و منى را بين باغستانها و نهرها و در زمين صاف و هموار و پر از درختان با ميوههاى در دسترس و رسيده و ساختمانهاى باشكوه و درهمپيوسته و روستاهاى به هم نزديك با آب و هوايى خوش و با انواع گندمهاى طلايى و باغهاى سرسبز و زمينهاى پر از گياه و مسلّط بر خانهها و عرصههاى پر آب و باغهاى خرّم و راههاى آباد و با وسايل نقليه راحت قرار مىداد، پاداش حاجيان به جهت سبك بودن امتحان كم مىشد، چون رفتن به چنين مكانى خوش آب و هوا سختى و ناراحتى ندارد و انسان بدون امر و نهى، خودبهخود در رفتن به چنين مكانى مشتاق است.
و اگر پايهها و سنگ پيكره كعبه از زمرّد سبز و ياقوت سرخ و پرنور مىبود، ترديد بسيار كمى در دل انسانها ايجاد مىشد، چون هر انسانى بىترديد جذب آن مىشد و آن
1) مشاعر: جمع مشعر، يعنى محل شعار.
2) سهل: دشت.
3) جم: انبوه.
4) داني الثمار: ميوههاى در دسترس.
5) ملتف: پيچيده و به هم پيوسته.
6) برة سمراء: گندم زرد كه بهترين نوع آن است.
7) أرياف: جمع ريف، يعنى زمين سرسبز.
8) محدقة: محيط به منزل.
9) عراص: جمع عرصة، يعنى صحن وسيع.
10) مغدقة: از أغدق المطر يعنى بارانِ فراوان گرفته شده.
11) ناضرة: سرسبز و خرم.
12) لكان: جواب لو است.
13) معتلج: محل رخنه شك و ترديد، يعنى قلب.
...
...
را از خدا مىدانست، اما خداوند آن را به گونهاى ساخت كه جاى شك و ترديد باقى بماند و نياز به استدلال و مجاهده با نفس و در نتيجه، پاداش، بزرگ باشد.
و اگر با آن اوصاف قرار داده مىشد، انسان در اثبات صحّت حج نيازى نداشت كه با شيطان به مبارزه برخيزد، و شيطان نمىتوانست در قلب انسانها وسوسه كند كه حج را باطل و نادرست بدانند، و جان سخن اينكه ترديدها از ميان مىرفت.
وَ لَكِنَّ اللَّهَ يَخْتَبِرُ عِبَادَهُ بِأَنْوَاعِ الشَّدَائِدِ، وَ يَتَعَبَّدُهُمْ بِأَنْوَاعِ الْمَجَاهِدِ(1)، وَ يَبْتَلِيهِمْ بِضُرُوبِ الْمَكَارِهِ، إِخْرَاجاً لِلتَّكَبُّرِ مِنْ قُلُوبِهِمْ، وَ إِسْكَاناً لِلتَّذَلُّلِ فِي نُفُوسِهِمْ، وَ لِيَجْعَلَ ذَلِكَ أَبْوَاباً فُتُحاً إِلَى فَضْلِهِ، وَ أَسْبَاباً ذُلُلاً(2)لِعَفْوِهِ.
...
ولى خداوند بندگان خود را با انواع سختىها مىآزمايد تا صبر و تحمّل و مقدار طاعت آنها آشكار گردد، و آنها را به عبوديّت و بندگى توأم با انواع كوششها و تلاشها فرا مىخواند و به انواع ناگوارىها مبتلا مىسازد تا تكبّر را از دل آنها بزدايد و فروتنى را در قلب آنها جايگزين كند؛ زيرا مشقّتها موجب صفاى روح و لطافت قلب و مايه فهم بيشترِ انسان نسبت به اين حقيقت مىشوند كه وى موجودى است ناتوان، و لذا قلبا فروتن و خاشع مىشود، و نيز براى آنكه درهاى رحمت و راههاى هموار و عفو خود را بر روى مردمان بگشايد، آنها را با امتحاناتى سخت مىآزمايد، زيرا بخشيدن و عفو تنها با اطاعتِ محض و گردن نهادن به دين خداى سبحان به دست مىآيد.
فَاللَّهَ اللَّهَ فِي عَاجِلِ الْبَغْيِ(1)، وَ آجِلِ وَخَامَةِ الظُّلْمِ، وَ سُوءِ عَاقِبَةِ الْكِبْرِ، فَإِنَّهَا مَصْيَدَةُ(2)إِبْلِيسَ الْعُظْمَى، وَ مَكِيدَتُهُ الْكُبْرَى، الَّتِي تُسَاوِرُ(3)قُلُوبَ الرِّجَالِ مُسَاوَرَةَ السُّمُومِ الْقَاتِلَةِ، فَمَا تُكْدِي(4)أَبَداً، وَ لاَ تُشْوِي(5)أَحَداً، لاَ عَالِماً لِعِلْمِهِ وَ لاَ مُقِلاًّ(6)فِي طِمْرِهِ(7).
...
خدا را خدا را در نظر بگيريد و از عاقبت دنيايى و فرجام بد ظلم و ستم و سرانجامِ پليدِ تكبّر برحذر باشيد و بكوشيد كه هرگز به اين رذائل دچار نشويد، زيرا اين صفات بزرگترين دام شيطان براى فريب و شكار شماست، چون دلها به طور طبيعى به ظلم و تكبر متمايل هستند و شيطان از اين رهگذر براى انحراف آدميان استفاده مىكند.
اين صفات رذيله با انسان همان مىكند كه زهر با بدن انسان، و همانطور كه زهر بر سلامتى چيره مىشود و او را از پاى در مىآورد، ظلم و تكبّر نيز قلب پاك انسان را آلوده مىسازد و هلاكت انسان را رقم مىزند، چندان كه نه عالم با علم خود مىتواند از اين دامهاى شيطانى برهد و نه فقير با لباس مندرسِ نادارىِ خود. پس تكليف ثروتمند و جاهل روشن است كه در مقابل اين صفات رذيله هرگز امكان مقاومت را ندارند.
1) بغي: اخصّ از ظلم است و ظلم اعم از بغى، و بغى شعبهاى از ظلم را مىگيرد كه فزون خواهى است.
2) مصيدة: وسيله صيد، دام.
3) تساور: مىجنگد.
4) تكدي: عجز و ناتوانى دارد. از أكدى الحافر گرفته شده، يعنى سُم دام و ستور از تأثير در زمين ناتوان ماند.
5) تشوي: خطا مىكند. از أشوت الضربة گرفته شده، يعنى ضربهاى كه به منظور كشتن روانه كرد به خطا رفت.
6) مقلّ: فقير.
7) طمر: لباس مندرس.
وَ عَنْ ذَلِكَ مَا حَرَسَ اللَّهُ عِبَادَهُ الْمُوءْمِنِينَ بِالصَّلَوَاتِ وَ الزَّكَوَاتِ، وَ مُجَاهَدَةِ الصِّيَامِ فِي الاْءَيَّامِ الْمَفْرُوضَاتِ، تَسْكِيناً لاِءَطْرَافِهِمْ، وَ تَخْشِيعاً لاِءَبْصَارِهِمْ، وَ تَذْلِيلاً لِنُفُوسِهِمْ، وَ تَخْفِيضاً لِقُلُوبِهِمْ وَ إِذْهَاباً لِلْخُيَلاَءِ(1)عَنْهُمْ، لِمَا فِي ذَلِكَ مِنْ تَعْفِيرِ(2)عِتَاقِ(3)الْوُجُوهِ بِالتُّرَابِ تَوَاضُعاً، وَ الْتِصَاقِ كَرَائِمِ الْجَوَارِحِ بِالاْءَرْضِ تَصَاغُراً، وَ لُحُوقِ الْبُطُونِ بِالْمُتُونِ(4)مِنَ الصِّيَامِ تَذَلُّلاً، مَعَ مَا فِي الزَّكَاةِ مِنْ صَرْفِ ثَمَرَاتِ الاْءَرْضِ وَ غَيْرِ ذَلِكَ إِلَى أَهْلِ الْمَسْكَنَةِ(5)وَ الْفَقْرِ. انْظُرُوا إِلَى مَا فِي هَذِهِ الاْءَفْعَالِ مِنْ قَمْعِ نَوَاجِمِ(6)الْفَخْرِ، وَ قَدْعِ(7)طَوَالِعِ الْكِبْرِ!
...
و از آنرو كه مكر شيطانى همواره در كمين انسان است، خدا بندگان مؤمن خود را با نماز و زكات و روزه در ايام معيّن، كه موجب لطافت قلب و تقرّبِ الى اللّه هستند، حفظ مىكند، تا شيطان نتواند آنها را بفريبد و اين رذايل را در جان آنها بگستراند. پس شيطان نمىتواند تكبر و ظلم و بغى را در دل و جسم نمازگزاران و روزهداران و زكاتدهندگان قرار دهد؛ زيرا با نماز و روزه اندام انسان آرامش مىيابند و چشم انسان به خشوع و خضوع مىگرايد و نفس انسان فروتن گردد، چون انسان در حال نماز عصيان و طغيان ندارد. و هيجان شهوتها در قلب انسان فروكش مىكنند و تكبر و غرور از سر انسان بيرون مىرود، چون ايستادن در مقابل خدا و احساس ضعف، نشانه ناتوانى انسان مىباشد و اين عينِ فروتنى و خشوع است.
پس در نماز صورتها و دستها و پاهاى ارزشمند به خاك ماليده و به زمين چسبيده مىشوند تا در پيشگاه خداوند تواضع كنند.
1) خيلاء: خودبينى، نخوت، غرور.
2) تعفير: به خاك ماليدن.
3) عتاق: جمع عتيق، يعنى گرامى و ارجمند.
4) متون: جمع متن، يعنى پشت. و الصاق بطون به متون، يعنى چسبيدن شكم به پشت.
5) مسكنة: به فقير نيز مسكين مىگويند از آن جهت كه توان حركت اقتصادى ندارد و ساكن است.
6) نواجم: جمع ناجمة، يعنى طلوع كننده، برآمده.
7) قدع: قلع و ريشهكن كردن.
...
...
و با روزه شكمها خاضعانه به پشتها مىچسبند، زيرا معده كه خالى باشد به پشت مىچسبد.
و در زكات، ميوهها و محصولات زمين، مانند گندم و جو و خرما و كشمش به عنوان امرى واجب و در ساير حبوبات به عنوان امرى مستحب و نيز چيزهايى غير از حبوبات مثل گاو و گوسفند و شتر و طلا و نقره به عنوان واجب و ساير چيزها به عنوان مستحب، به فقيران و مسكينان پرداخته مىشود.
اى بندگان خدا، به اين اعمال عبادى مثل نماز و روزه و زكات بنگريد كه چگونه عوامل پيدايش تفاخر را از دل و جان ريشهكن مىكند و از بروز تكبّر در قلب آدمى جلوگيرى مىنمايد، چون فروتنى و خضوعى كه از اعمال عبادى حاصل مىشود هرگونه تكبّر و خودخواهى و فخرفروشى را مىزدايد.
وَ لَقَدْ نَظَرْتُ فَمَا وَجَدْتُ أَحَداً مِنَ الْعَالَمِينَ يَتَعَصَّبُ لِشَيْءٍ مِنَ الاْءَشْيَاءِ إِلاَّ عَنْ عِلَّةٍ تَحْتَمِلُ تَمْوِيهَ(1)الْجُهَلاَءِ، أَوْ حُجَّةٍ تَلِيطُ(2)بِعُقُولِ السُّفَهَاءِ غَيْرَكُمْ، فَإِنَّكُمْ تَتَعَصَّبُونَ لاِءَمْرٍ لاَ يُعْرَفُ لَهُ سَبَبٌ وَ لاَ عِلَّةٌ. أَمَّا إِبْلِيسُ فَتَعَصَّبَ عَلَى آدَمَ لاِءَصْلِهِ، وَ طَعَنَ عَلَيْهِ فِي خِلْقَتِهِ، فَقَالَ: أَنَا نَارِيٌّ وَ أَنْتَ طِينِيٌّ، وَ أَمَّا الاْءَغْنِيَاءُ مِنْ مُتْرَفَةِ(3)الاْءُمَمِ، فَتَعَصَّبُوا لاِآثَارِ مَوَاقِعِ(4)النِّعَمِ، فَقالُوا: «نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوالاً وَ أَوْلاداً وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ»(5).
...
من به دقت وارسيدم و هيچ كس از افراد مشهور و معروف جهان را نديدم كه درباره چيزى تعصّب كنند و مال و جان خود را در راه آن به ناحق فدا كنند، مگر به علت جهل و فريبى است كه بر خود تحميل كردهاند و يا به سبب دليلى است كه نزد انسانهاى نادان موجه و عقل ناقصِ آنان آن را مىپذيرد. لذا آن را دليل و حجتى بر تعصب خود مىدانند و به خلاف حق تعصب مىورزند.
و امّا تعصّب شما (= مخاطبان حضرت) تعصّبى است، تماماً باطل كه هيچ سبب و علّتى ندارد. نه با حجتى همراه است تا نادان آن را بپذيرد و نه علتى دارد تا بتوان آن را بر فريب و نيرنگ حمل كرد. اين تعصّب به نفع عرب، موجب تفرّق و دور شدن مسلمانان از اعراب مىشود و كينه مردم را نسبت به آنها برمىانگيزاند و بر ضدشان شورشهايى مستمر به وجود مىآورد و سرانجام ريشههاى تعصّب و خشكسرى را از بلاد اسلامى بركند.
و امّا شيطان درباره سجده بر حضرت آدم عليهالسلام به سبب عنصر اوليه سرشت او يعنى گِل، تعصّب به خرج داد و طعنه زد و گفت: من از آتش هستم و تو از گِل، و آتش از گِل بالاتر است، لذا نبايد آتش بر گِل سجده كند.
...
...
و امّا ثروتمندان كه از طبقه مرفّه جامعه هستند و غالبا نعمتهاى الهى را در ناروا صرف مىكنند، بر اثر سرازير شدن نعمتها به سوى آنان، خود را بالاتر از ديگران ديدند. پس گويا نعمتها مانند بذرى هستند كه در مزرعه جانشان افشانده مىشود و گياه كبر و فخرفروشى از آن روييده است.
اين مرفّهان در مقابل پيامبران عليهمالسلام مىگفتند: «ما دارايى و فرزندانمان از همه بيشتر است و عذاب نخواهيم شد»، چون، به زعم آنان، خداوند ما را به اين دليل كه مال و فرزندان فراوانى بخشيده دوست مىدارد، پس چه دليلى دارد كه از شما پيروى كنيم.
فَإِنْ كَانَ لاَ بُدَّ مِنَ الْعَصَبِيَّةِ فَلْيَكُنْ تَعَصُّبُكُمْ لِمَكَارِمِ الْخِصَالِ وَ مَحَامِدِ الاْءَفْعَالِ وَ مَحَاسِنِ الاْءُمُورِ الَّتِي تَفَاضَلَتْ فِيهَا الْمُجَدَاءُ(1)وَ النُّجَدَاءُ(2)مِنْ بُيُوتَاتِ(3)الْعَرَبِ وَ يَعَاسِيبِ(4)القَبَائِلِ، بِالاْءَخْلاَقِ(5)الرَّغِيبَةِ، وَ الاْءَحْلاَمِ(6)الْعَظِيمَةِ، وَ الاْءَخْطَارِ(7)الْجَلِيلَةِ، وَ الاْآثَارِ الْمَحْمُودَةِ. فَتَعَصَّبُوا لِخِلاَلِ الْحَمْدِ مِنَ الْحِفْظِ لِلْجِوَارِ وَ الْوَفَاءِ بِالذِّمَامِ وَ الطَّاعَةِ لِلْبِرِّ وَ الْمَعْصِيَةِ لِلْكِبْرِ وَ الاْءَخْذِ بِالْفَضْلِ وَ الْكَفِّ عَنِ الْبَغْيِ، وَ الاْءِعْظَامِ لِلْقَتْلِ، وَ الاْءِنْصَافِ لِلْخَلْقِ، وَ الْكَظْمِ لِلْغَيْظِ، وَ اجْتِنَابِ الْفَسَادِ فِي الاْءَرْضِ.
...
پس اگر در تعصّب ورزيدن ناچاريد و بايد حتماً پيرامون چيزى گرد آييد و بدان دلبستگى بيابيد و با كسى كه با آن مخالف است دشمن باشيد، در آن صورت در صفات كريمه و اعمال پسنديده و امور نيكويى پافشارى كنيد كه بزرگان و شجاعان و اميران قبايل عرب به آنها تعصب ورزيدهاند و در اخلاق ستوده و خردها و انديشههاى سترگ و كارهاى بزرگ و آثار پسنديدهشان بر يكديگر برترى مىجستند. بنابراين به جاى تعصّب ورزيدن به قوميت عربى، درباره اين فضايل و شرافتها پافشارى كنيد.
پس در والايىهايى همچون حفظ همسايه از ظلم و پرداختن به رفع نيازهايش و وفاى به عهد و پيمان و اطاعت از خوبىها و عمل به آنها و رويگردانى از تكبّر و محركهاى نفسانى متكبّرانه و پايبندى به فضيلتها و خوددارى از ظلم به ديگران و بزرگ دانستن قتل بى دليل انسانها و اجتناب از آن و انصاف با مردم، به اينگونه كه بين خود و آنان به انصاف رفتار نموده و آنچه براى خود مىپسنديد براى آنها بپسنديد و فروبردن خشم كه اگر خشم گرفتيد آن را اظهار نكنيد و از فساد در روى زمين با آزار و فتنه و خوردن مال مردم و امثال اينها بپرهيزيد و در ترك آنها تعصّب ورزيد.
1) مجداء: جمع مجيد، يعنى رفيع و والا.
2) نجداء: جمع نجيد، يعنى شجاع و فرمان فرما.
3) بيوتات: جمع بيت، يعنى قبيله و به جهت آنكه افراد قبيله در يك بيت اجتماع مىنمايند، بيت ناميده مىشود.
4) يعاسيب: جمع يعسوب، يعنى ملكه زنبور عسل و رئيس قبيله.
5) أخلاق متعلق به تفاضلت است.
6) أحلام: جمع حلم، يعنى عقل.
7) أخطار: جمع خطر، يعنى عظمت و شرف.
وَ احْذَرُوا مَا نَزَلَ بِالاْءُمَمِ قَبْلَكُمْ مِنَ الْمَثُلاَتِ(1)بِسُوءِ الاْءَفْعَالِ، وَ ذَمِيمِ الاْءَعْمَالِ. فَتَذَكَّرُوا فِي الْخَيْرِ وَ الشَّرِّ أَحْوَالَهُمْ، وَ احْذَرُوا أَنْ تَكُونُوا أَمْثَالَهُمْ. فَإِذَا تَفَكَّرْتُمْ فِي تَفَاوُتِ حَالَيْهِمْ، فَالْزَمُوا كُلَّ أَمْرٍ لَزِمَتِ الْعِزَّةُ بِهِ شَأْنَهُمْ، وَ زَاحَتِ الاْءَعْدَاءُ لَهُ عَنْهُمْ، وَ مُدَّتِ الْعَافِيَةُ فيِهِ عَلَيْهِمْ، وَ انْقَادَتِ النِّعْمَةُ لَهُ مَعَهُمْ، وَ وَصَلَتِ الْكَرَامَةُ عَلَيْهِ حَبْلَهُمْ مِنَ الاِجْتِنَابِ لِلْفُرْقَةِ، وَ اللُّزُومِ لِلْأُلْفَةِ، وَ التَّحَاضِّ عَلَيْهَا وَ التَّوَاصِي بِهَا. وَ اجْتَنِبُوا كُلَّ أَمْرٍ كَسَرَ فِقْرَتَهُمْ، وَ أَوْهَنَ مُنَّتَهُمْ(2)، مِنْ تَضَاغُنِ(3)الْقُلُوبِ، وَ تَشَاحُنِ(4)الصُّدُورِ، وَ تَدَابُرِ النُّفُوسِ، وَ تَخَاذُلِ الاْءَيْدِي.
...
برحذر باشيد از كيفرهايى كه به سبب اعمال زشت امتهاى پيشين بر آنها نازل و ضرب المثل ديگران گرديد و صالحان آن را يادآورى مىكردند تا تبهكاران بترسند و عبرت گيرند پس خير و شرّ احوال آنها را يادآورى كنيد تا بتوانيد به خير عمل و از شرّ پرهيز كنيد، باشد كه آنچه بر آنها نازل شد شما را در ميان نگيرد.
وقتى كه در تفاوت حال سعادتمندان و شقاوتمندان امّتهاى پيشين تفكّر و انديشه نموديد، به كارهاى شايستهاى بپردازيد كه عزّت و سعادت آنها را تأمين و دشمنان را از آنها دور و عافيت را براى آنها طولانى و نعمت را همراه آنان نموده، آنها را به رشته كرامت و والايى پيوند زد؛ كارهايى چون پرهيز از تفرقه و پايبندى به الفت و مودت و همدلى، يعنى همواره متحّد باشيد كه دستيابى به فضايل پيشگفته در گرو آن است. ديگر اينكه ديگران را به اين والايى تشويق و ترغيب كنيد و به اتّحاد و محبّت و الفت فراخوانيد.
و از كارهايى كه استواريشان را سست كرده و جمعشان را پراكنده و قدرت و توانشان را به سستى تبديل كرده، بپرهيزيد؛ كارهايى چون كينهتوزى و رها كردن يكديگر به هنگام نياز و خوددارى از دستگيرى از درماندگان.
وَ تَدَبَّرُوا أَحْوَالَ الْمَاضِينَ مِنَ الْمُوءْمِنِينَ قَبْلَكُمْ كَيْفَ كَانُوا فِي حَالِ التَّمْحِيصِ(1)وَ الْبَلاَءِ! أَ لَمْ يَكُونُوا أَثْقَلَ الْخَلاَئِقِ أَعْبَاءً(2)، وَ أَجْهَدَ الْعِبَادِ بَلاَءً وَ أَضْيَقَ أَهْلِ الدُّنْيَا حَالاً؟ اتَّخَذَتْهُمُ الْفَرَاعِنَةُ عَبِيداً، فَسَامُوهُمْ(3)سُوءَ الْعَذَابِ وَ جَرَّعُوهُمُ الْمُرَارَ(4)، فَلَمْ تَبْرَحِ الْحَالُ بِهِمْ فِي ذُلِّ الْهَلَكَةِ، وَ قَهْرِ الْغَلَبَةِ، لاَ يَجِدُونَ حِيلَةً فِي امْتِنَاعٍ، وَ لاَ سَبِيلاً إِلَى دِفَاعٍ. حَتَّى إِذَا رَأَى اللَّهُ سُبْحَانَهُ جِدَّ الصَّبْرِ مِنْهُمْ عَلَى الاْءَذَى فِي مَحَبَّتِهِ، وَ الاِحْتِمَالَ لِلْمَكْرُوهِ مِنْ خَوْفِهِ، جَعَلَ لَهُمْ مِنْ مَضَايِقِ الْبَلاَءِ فَرَجاً.
...
و در حال مؤمنان گذشته تدبّر و تفكر و سيره و تاريخ آنها را مطالعه كنيد و ببينيد كه چگونه خداى سبحان آنها را به سختىها آزمود تا نيكان و صالحان را متمايز سازد.
مؤمنانى كه سنگينترين مشكلات را تحمل كردند و سختترين آزمونها را از سر گذراندند و ناگوارترين روزگار و زندگى را داشتند و فراعنه آنها را به بردگى گرفتند و فرزندانشان را كشتند و زنانشان را زنده نگه داشته و بدترين شكنجهها را در حق آنها رواكردند و تلخترين ناكامىها را به آنها چشاندند. فرمان تدبر در احوال نيكان و صالحان امتهاى پيشين از آن روست تا سختى بلا بر انسان هموار شود، زيرا تأمل در تاريخ آنان موجب تخفيف آلام و كاستنِ رنج و درد موجود مىشود و به انسان آرامش مىبخشد.
و روزگارشان همچنان در ذلت هلاكت و غلبه طاغوتيان سپرى مىشد و محكوم خواسته فرعونها بودند و هيچ راه چارهاى براى رهايى از شكنجهها و دفاع از خويشتن نمىيافتند، تا آنكه خداى سبحان جديّت و صبر و شكيبايى آنها را بر شكنجههاى هولناك در راه محبّت خويش و تحمّل ناگوارىهاى بسيار به سبب ترس از حضرتش را ديد، از تنگناهاى بلا و مصيبت گشايشى و راه برونشدنى برايشان پديد آورد.
فَأَبْدَلَهُمُ الْعِزَّ مَكَانَ الذُّلِّ وَ الاْءَمْنَ مَكَانَ الْخَوْفِ، فَصَارُوا مُلُوكاً حُكَّاماً وَ أَئِمَّةً أَعْلاَماً، وَ بَلَغَتِ الْكَرَامَةُ مِنَ اللَّهِ لَهُمْ مَا لَمْ تَبْلُغِ الاْآمَالُ إِلَيْهِ(1)بِهِمْ. فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانُوا حَيْثُ كَانَتِ الاْءَمْلاَءُ(2)مُجْتَمِعَةً وَ الاْءَهْوَاءُ مُتَّفِقَةً وَ الْقُلُوبُ مُعْتَدِلَةً وَ الاْءَيْدِي مُتَرَادِفَةً وَ السُّيُوفُ مُتَنَاصِرَةً وَ الْبَصَائِرُ نَافِذَةً، وَ الْعَزَائِمُ وَاحِدَةً. أَ لَمْ يَكُونُوا أَرْبَاباً فِي أَقْطَارِ الاْءَرَضِينَ وَ مُلُوكاً عَلَى رِقَابِ(3)الْعَالَمِينَ؟
...
پس خداوند به پاس شكيبايىشان ذلّت آنها را به عزّت تبديل كرد، يعنى پس از آنكه برده بودند به آزادى سرورى رسيدند و آن، زمانى بود كه فرعون و لشكريانش غرق شدهاند و آنان از مصر كوچ كرده بودند و از آزار قبطيان نجات يافتند.
و خداوند امنيت را جايگزين ترسشان كرد و به مدد حضرتش به حكومت و قدرت رسيدند و بر سرزمينهاى گستردهاى حكومت كردند و از پيشوايان خلق شدند و مردم از آنها اطاعت مىكردند و به چنان كرامت و بزرگوارى و جايگاهى دست يافتند كه هرگز روزى آرزوى آن را نداشتند و تصوّر نمىكردند كه به چنان كرامتى دست يابند.
پس بنگريد كه بنىاسرائيل چگونه بودند، آنگاه كه جماعتهايى متّحد و مجتمع در زير پرچم دين بودند و خواستههايشان يكسان و آراءشان درباره اجراى احكام شريعت همدل و همسوى و قلبهايشان معتدل و به دور از افراط و تفريط بود و دستهايى پرتلاش براى انجام دادن دستورات شريعت و آبادانى زمين داشتند و شمشيرهايشان براى يارى همديگر در برابر هجوم دشمنان و بازگرداندن آنان همراه بود و چشمهايى نافذ و بينا داشتند كه از ظواهر دنيا مىگذشت و در امور اخروى و فرجام كارها مىنگريست.
و عزم و ارادهاى داشتند كه چندگانگى و پراكندگى در آن راه نداشت و با اقتدار بر تمام سرزمينها و مردم حاكم شدند.
فَانْظُرُوا إِلَى مَا صَارُوا إِلَيْهِ فِي آخِرِ أُمُورِهِمْ حِينَ وَقَعَتِ الْفُرْقَةُ، وَ تَشَتَّتَتِ الاْءُلْفَةُ، وَ اخْتَلَفَتِ الْكَلِمَةُ وَ الاْءَفْئِدَةُ، وَ تَشَعَّبُوا(1)مُخْتَلِفِينَ، وَ تَفَرَّقُوا مُتَحَازِبِينَ(2)، قَدْ خَلَعَ اللَّهُ عَنْهُمْ لِبَاسَ كَرَامَتِهِ، وَ سَلَبَهُمْ غَضَارَةَ(3)نِعْمَتِهِ، وَ بَقِيَ قَصَصُ أَخْبَارِهِمْ فِيكُمْ عِبَراً(4)لِلْمُعْتَبِرِينَ.
...
پس بنگريد به پايان كار و عاقبت آنان كه پس از آن شكوه و بزرگى، اتحادشان به تفرقه و وحدت كلامشان به چندگانگى مبدل شد، يعنى هر كدام از آنها كلامى غير از كلام ديگرى داشتند و دلهايشان دگرگون گشت.
و به صورت گروههاى مختلف در آمدند و هر جماعتى از آنان به صورت حزبى در آمد كه مخالف حزب و گروه ديگر گرديد. آنگاه خداوند لباس كرامت و عزّت را كه در دوران وحدت و همدلى به تن داشتند از آنها گرفت و نعمتهاى گسترده خود را كه در دوران اتحاد به آنان داده بود، از آنان سلب نمود و سرگذشتشان در ميان شما باقى ماند تا عبرت و پندى باشد براى پندگيرندگان.
فَاعْتَبِرُوا بِحَالِ وَلَدِ إِسْمَاعِيلَ وَ بَنِي إِسْحَاقَ وَ بَنِي إِسْرَائِيلَ عليهمالسلام . فَمَا أَشَدَّ اعْتِدَالَ الاْءَحْوَالِ، وَ أَقْرَبَ اشْتِبَاهَ الاْءَمْثَالِ! تَأَمَّلُوا أَمْرَهُمْ فِي حَالِ تَشَتُّتِهِمْ وَ تَفَرُّقِهِمْ، لَيَالِيَ كَانَتِ الاْءَكَاسِرَةُ(1)وَ الْقَيَاصِرَةُ(2)أَرْبَاباً لَهُمْ، يَحْتَازُونَهُمْ(3)عَنْ رِيفِ(4)الاْآفَاقِ، وَ بَحْرِ الْعِرَاقِ، وَ خُضْرَةِ الدُّنْيَا، إِلَى مَنَابِتِ الشِّيحِ(5)، وَ مَهَافِي(6)الرِّيحِ، وَ نَكَدِ(7)الْمَعَاشِ، فَتَرَكُوهُمْ عَالَةً(8)مَسَاكِينَ إِخْوَانَ دَبَرٍ(9)وَ وَبَرٍ(10)، أَذَلَّ الاْءُمَمِ دَاراً، وَ أَجْدَبَهُمْ(11)قَرَاراً، لاَ يَأْوُونَ إِلَى جَنَاحِ دَعْوَةٍ يَعْتَصِمُونَ بِهَا، وَ لاَ إِلَى ظِلِّ أُلْفَةٍ يَعْتَمِدُونَ عَلَى عِزِّهَا. فَالاْءَحْوَالُ مُضْطَرِبَةٌ، وَ الاْءَيْدِي مُخْتَلِفَةٌ، وَ الْكَثْرَةُ مُتَفَرِّقَةٌ، فِي بَلاَءِ أَزْلٍ(12)، وَ أَطْبَاقِ(13)جَهْلٍ. مِنْ بَنَاتٍ مَوْءُودَةٍ(14)، وَ أَصْنَامٍ مَعْبُودَةٍ، وَ أَرْحَامٍ مَقْطُوعَةٍ، وَ غَارَاتٍ مَشْنُونَةٍ(15).
...
از احوال فرزندان اسماعيل (جدّ رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و سرسلسله عرب حجاز) و فرزندان اسحاق (فرزند ابراهيم) و بنىاسرائيل (فرزندان يعقوب كه در مقابل فرزندان اسحاق مشهور به بنىاسرائيل بودند) پند بگيريد كه حال آنها تا چه اندازه به حال شما مسلمانان شباهت داشت و از حيث روحيه شبيه شما بودند. در كار آنها تدبّر و دقت كنيد كه قبل از ظهور پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله متفرّق بودند و در شبهاى ظلمانى حكومت كسرىها و قيصرها بهسر مىبردند.
شاهان ايران و روم بر آنان حكم مىراندند و گاه دستگيرشان مىكردند، و از مناطق حاصلخيز و سواحل درياى عراق(16)و از مناطق سرسبز به مناطقى با گياهان كم فايده و
1) أكاسرة: جمع كسرى، نام شاهان ايران.
2) قياصرة: جمع قيصر، نام شاهان روم.
3) يحتازون: دستگير مىكردند.
4) ريف: سرسبز و خرم.
5) شيح: نوعى گياه كم فايده.
6) مهافي: مواضع وزش باد.
7) نكد: سختى و صعوبت.
8) عالة: جمع عيل؛ يعنى فقيرانى كه خود چيزى ندارند و ديگرى خرج آنها را مىدهد.
9) دبر: پشت مجروح.
10) وبر: موى شتر.
11) أجدب: خشكترين، بىحاصلترين.
12) أزل: شديد.
13) أطباق: غرق شدن.
14) موءودة: دختر زنده به گور شده.
15) مشنونة: شبيخون زده، يشن بعضهم الغارة على بعض: برخى بر برخى ديگر شبيخون مىزنند.
16) در روزگاران گذشته، عراق به منطقهاى اطلاق مىشد كه توسط درياى سياه، درياى قزوين (خزر) و خليج فارس محصور بود و عرب و يهوديان در ساحل پارهاى از اين درياها پراكنده بودند.
...
...
محل وزش طوفانها و جايى كه براى زندگى بسيار سخت بود، تبعيد مىنمودند.
شاهان ايران و روم آنان را در اين صحراها تبعيد كردند و درمانده و تهيدست با مركبها و شترانى با گردههايى زخمين و خيمههايى مويين رهايشان كردند.
آنها بىارزشترين مسكنها كه مورد توجه و اهميّت هيچكس نبود و خشكترين سرزمينها را در اختيار داشتند و هيچكس آنها را به حق دعوت نمىكرد تا به او پناه ببرند و با روى آوردن به او از ذلّت حكومت كسرىها و قيصرها نجات يابند و سايه هيچ الفت و وحدتى نمىيافتند تا به پشتوانه آن به عزّتى دست يابند.
روزگارشان آشفته و پريشان و دستهايشان در تعاون و همكارى ناهماهنگ و جمعيت آنان پراكنده بود. در بلاى شديد به سر مىبردند و در نادانى غرق بودند.
دختران خود را زنده به گور مىكردند. زنده به گور كردن از عادتهاى جاهلى بود و مردم آن روزگار مىگفتند: «نِعْمَ الصِّهْرُ القَبْرُ؛ قبر چه نيكو دامادى است»، زيرا دختر را مايه ننگ مىدانستند و از او نفرت داشتند، چنانكه قرآن در توصيف حالت آنان مىفرمايد: «وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالاْءُنْثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ»(1)«و هرگاه يكى از آنان را به دختر مژده آورند، چهرهاش سياه مىگردد، در حالىكه خشم [و اندوه] خود را فرو مىخورد». و نيز مىفرمايد: «وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ. بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ»(2)«پرسند چو از آن دخترك زنده به گور: به كدامين گناه كشته شد». بتها را با دست خود مىتراشيدند و آن را مىپرستيدند و پيوند خويشاوندان را مىگسستند و به كمك و ديدار آنها نمىرفتند و به غارت يكديگر و كشتن و هتك حرمت و دزدى اموال همديگر مىپرداختند.
اين حال فرزندان اسماعيل و اسحاق و اسرائيل بود كه قبل از اسلام مىزيستند.
فَانْظُرُوا إِلَى مَوَاقِعِ نِعَمِ اللَّهِ عَلَيْهِمْ حِينَ بَعَثَ إِلَيْهِمْ رَسُولاً، فَعَقَدَ بِمِلَّتِهِ طَاعَتَهُمْ، وَ جَمَعَ عَلَى دَعْوَتِهِ أُلْفَتَهُمْ، كَيْفَ نَشَرَتِ النِّعْمَةُ عَلَيْهِمْ جَنَاحَ كَرَامَتِهَا، وَ أَسَالَتْ لَهُمْ جَدَاوِلَ(1)نَعِيمِهَا، وَ الْتَفَّتِ الْمِلَّةُ بِهِمْ فِي عَوَائِدِ بَرَكَتِهَا، فَأَصْبَحُوا فِي نِعْمَتِهَا غَرِقِينَ، وَ عَنْ خُضْرَةِ عَيْشِهَا(2)فَكِهِينَ(3). قَدْ تَرَبَّعَتِ(4)الاْءُمُورُ بِهِمْ فِي ظِلِّ سُلْطَانٍ قَاهِرٍ، وَ آوَتْهُمُ(5)الْحَالُ إِلَى كَنَفِ عِزٍّ غَالِبٍ، وَ تَعَطَّفَتِ الاْءُمُورُ عَلَيْهِمْ فِي ذُرَى(6)مُلْكٍ ثَابِتٍ. فَهُمْ حُكَّامٌ عَلَى الْعَالَمِينَ، وَ مُلُوكٌ فِي أَطْرَافِ الاْءَرَضِينَ. يَمْلِكُونَ الاْءُمُورَ عَلَى مَنْ كَانَ يَمْلِكُهَا عَلَيْهِمْ، وَ يُمْضُونَ الاْءَحْكَامَ فِيمَنْ كَانَ يُمْضِيهَا فِيهِمْ، لاَ تُغْمَزُ(7)لَهُمْ قَنَاةٌ(8)، وَ لاَ تُقْرَعُ(9)لَهُمْ صَفَاةٌ(10).
...
بنگريد به سرازير شدن نعمتهاى الهى به سوى بنىاسرائيل و بنىاسحاق و بنىاسماعيل كه در هنگام رسالت پيامبر اكرم حضرت محمد صلىاللهعليهوآله به آنان عطا گرديد و آنان را با آيين و شريعت آسمانى خود، در طاعت خدا متحد كرد، زيرا قبل از آن هر كسى از فردى خاص و يا مذهبى خاص پيروى مىكرد، ولى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با بعثت خود و معرفى اسلام و آموزههاى آسمانى آن همه را به پرستش خداى واحد و قرآن فرا خواند.
و آنان را بر محور دعوتِ به اسلام، با يكديگر مهربان و همدل ساخت، و نعمت الهى بال كرامت خود را گستراند و از آنها چون جوجگانى كه زير بال مادر جمع مىشوند حراست نمود، و نهرهاى نعمت خود را به سوى آنها سرازير ساخت تا از تشنگى برهند و
1) جداول: جمع جدول، يعنى نهر.
2) خضرة عيش: سرسبزى زندگى، و كنايه از گوارايى است كه به گياه سبز و شاداب در مقابل گياه خشك و بىنشاط تشبيه شده است.
3) فكهين: راضى و شادمان.
4) تربّعت: گرد آمد.
5) آوتهم: مأوايشان داد، عطايشان كرد.
6) ذرى: جمع ذروة، يعنى قلّه.
7) تغمز: غمز كنايه از فشار به منظور تعديل يك چيز و بيرون آوردن آن از حالت كجى است.
8) قناة: نيزه.
9) تقرع: كوبيدن به منظور شكستن.
10) صفاة: سنگ محكم.
...
...
سيراب شوند. و اسلام همگيشان را گرد آورد، چنانكه ريسمانى كالاهايى را در يك جا محكم گرد مىآورد. در نعمتهاى الهى غرق شدند، چنانكه انسان در دريا غرق مىشود. كلمه «غرق» كنايه از نعمت بسيار است.
زندگى پرنشاط و گوارايى يافتند و امور آنها پس از پراكندگى و آشفتگى، در سايه قدرتى فراگير و مقتدر، يعنى اسلام كه بر همه هواها و هوسها غالب است، منسجم گرديد.
و روزگارشان را عزّتى پيروزمند بخشيد و امورشان را كه در زمان جاهليت نابسامان بود، به سامان آورد و آنان را به اوج قدرت پايا رساند. به بركت اسلام، حاكم و زمامدار جهانيان شدند و قدرت فرمانروايى را در دست خود گرفتند.
امور كسانى را به دست گرفتند كه در گذشته فرمانبردارشان بودهاند، يعنى ملتهاى كسرى و قيصر (= ايران و روم) كه روزى بر آنان حكومت مىكردند، آنك به بركت اسلام تحت فرمانروايى آنها درآمدند و احكام اسلامى را بر كسانى اجرا مىكردند كه در گذشته محكوم و فرمانگزار آنها بودند. ديگر نه فشار نيزهاى بر آنها حكومت مىكرد و نه سنگ سفيدى ضربه مىخورد تا بشكند. اين دو تعبير هم كنايه از قدرت فراوان و فوقالعاده آنان به بركت اسلام بود كه عرب را به قدرى قوى و نيرومند گردانيد كه نه نيزهاى بر آنها فشار مىآورد و نه سنگى شكسته مىشد.
أَلاَ وَ إِنَّكُمْ قَدْ نَفَضْتُمْ(1)أَيْدِيَكُمْ مِنْ حَبْلِ الطَّاعَةِ، وَ ثَلَمْتُمْ(2)حِصْنَ اللَّهِ الْمَضْرُوبَ عَلَيْكُمْ بِأَحْكَامِ الْجَاهِلِيَّةِ. فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدِ امْتَنَّ(3)عَلَى جَمَاعَةِ هَذِهِ الاْءُمَّةِ فِيمَا عَقَدَ بَيْنَهُمْ مِنْ حَبْلِ هَذِهِ الاْءُلْفَةِ الَّتِي يَنْتَقِلُونَ فِي ظِلِّهَا، وَ يَأْوُونَ إِلَى كَنَفِهَا، بِنِعْمَةٍ لاَ يَعْرِفُ أَحَدٌ مِنَ الْمَخْلُوقِينَ لَهَا قِيمَةً، لاِءَنَّهَا أَرْجَحُ مِنْ كُلِّ ثَمَنٍ وَ أَجَلُّ مِنْ كُلِّ خَطَرٍ.
...
امام عليهالسلام پس از تبيين حالات مردم قبل و پس از اسلام، در اين بخش از خطبه به تشريح وضع آنان كه در زمان حضرتش به فرهنگ و عادات جاهلى بازگشته بودند، اشاره كرد و فرمود: آگاه باشيد كه از ريسمان اطاعت دست برداشتيد، زيرا اطاعت از حاكم به منزله ريسمانى است كه بين او و مردم ارتباط برقرار مىكند و مايه استحكام نظام آنان مىباشد.
شما حصار و دژ محكم خدا، يعنى شريعت الهى را كه موجب همدلى و سعادت و محافظتِ در برابر دشمنان بود با پيروى از احكام جاهليّت شكستيد و به تفرقه و نافرمانى از دستورات رهبران خود روى آورديد.
به يقين خداى سبحان بر اجتماع اين امّت و بستن پيمان وحدت بر آنان منت نهاد تا مسلمانان در سايه آن حركت و در پناه آن در كمال امنيت زندگى كنند و بياسايند؛ نعمتى كه هيچ يك از جهانيان نمىتوانند براى آن قدر و قيمتى تعيين كنند، زيرا از هر گرانبهايى بالاتر، و از هر بزرگى بزرگتر است، زيرا هيچ چيزى بدون وحدت و همدلى به دست نمىآيد، چنانكه خداوند مىفرمايد: «وَاذْكُرُواْ نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنتُمْ أَعْدَآءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا...»(4)«و نعمت خداوند را بر خود ياد كنيد، آنگاه كه دشمنان
1) نفضتم: نفض اليد، دستان را به منظور زدودن غبار به هم كوفتن، و كنايه از كناره گرفتن از كارى است، چون هنگام دست بر هم زدن، سبب مىشود هر چه در آن است زايل شود.
2) ثلمتم: سوراخ كرديد، شكستيد، پاره كرديد.
3) امتنّ: متعلّق امتن كلمه بنعمة است و جملههاى بين اين دو معترضه هستند.
4) سوره آلعمران، آيه 103.
وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ صِرْتُمْ بَعْدَ الْهِجْرَةِ أَعْرَاباً(1)، وَ بَعْدَ الْمُوَالاَةِ(2)أَحْزَاباً، مَا تَتَعَلَّقُونَ مِنَ الاْءِسْلاَمِ إِلاَّ بِاسْمِهِ، وَلاَ تَعْرِفُونَ مِنَ الاْءِيمَانِ إِلاَّ رَسْمَهُ(3)تَقُولُونَ: النَّارَ وَ لاَ الْعَارَ! كَأَنَّكُمْ تُرِيدُونَ أَنْ تُكْفِئُوا(4)الاْءِسْلاَمَ عَلَى وَجْهِهِ انْتِهَاكاً لِحَرِيمِهِ، وَ نَقْضاً لِمِيثَاقِهِ الَّذِي وَضَعَهُ اللَّهُ لَكُمْ حَرَماً فِي أَرْضِهِ، وَ أَمْناً بَيْنَ خَلْقِهِ. وَ إِنَّكُمْ إِنْ لَجَأْتُمْ إِلَى غَيْرِهِ حَارَبَكُمْ أَهْلُ الْكُفْرِ، ثُمَّ لاَ جَبْرَائِيلُ وَ لاَ مِيكَائِيلُ وَ لاَ مُهَاجِرُونَ وَ لاَ أَنْصَارٌ يَنْصُرُونَكُمْ إِلاَّ الْمُقَارَعَةَ(5)بِالسَّيْفِ حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ بَيْنَكُمْ.
...
[يكديگر [بوديد، پس ميان دلهاى شما الفت انداخت، تا به لطف او برادران هم شديد». و نيز مىفرمايد: «...لَوْ أَنفَقْتَ مَا فِى الأَْرْضِ جَمِيعًا مَّآ أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ...»(6)«اگر آنچه در روى زمين است همه را خرج مىكردى نمىتوانستى ميان دلهايشان الفت برقرار كنى».
و بدانيد كه شما بعد از هجرت و التزام به احكام اسلامى به صورت اعراب باديهنشين و بىفرهنگ و بىتمدّن در آمديد و از دين روى برتافتيد كه خداوند درباره آنان مىفرمايد: «الأَعْرَابُ أَشَدُّ كُفْرًا وَ نِفَاقًا وَ أَجْدَرُ أَلاَّ يَعْلَمُواْ حُدُودَ مَآ أَنزَلَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ...»(7)«باديهنشينانِ عرب، در كفر و نفاق [ از ديگران] سختتر، و به اينكه حدود آنچه را كه خدا بر فرستادهاش نازل كرده، ندانند، سزاوارترند».
و پس از محبّت و همدلى دستخوش پراكندگى شديد و به صورت احزابى در آمديد كه هر حزب نظر و فكر خاص خود را دارد.
از مسلمانى و اسلام تنها نام آن را داريد و به اسمْ مسلمان هستيد نه با عمل به احكام
...
...
اسلامى و از ايمان فقط به ظاهر آن پايبنديد و شرايط ايمان را در خود فراهم نياوردهايد.(1)
شما اگر به حكمى از احكام اسلامى دعوت شويد كه مغاير عادات و آداب و رسوم شما باشد - مثلاً اگر ازدواج با غيرعرب مطرح شود - مىگوييد: النّارُ وَ لاَ الْعَارُ: «به آتش دوزخ تن مىدهيم، اما ننگ را نمىپذيريم»، و معناى پذيرش آتش آن است كه احكام اسلام را ترك مىكنيم، اما آنچه باعث ننگ قبيلهاى است مقدم نمىداريم، گويى مىخواهيد با عمل نكردن به احكام اسلامى، اسلام را وارونه كنيد و حريم آن را بشكنيد، زيرا عمل به محرّمات موجب هتك حرمت و شكستن حريم اسلام است، و عهدى را كه خدا از شما گرفته تا به احكام اسلامى عمل كنيد زير پا بگذاريد، زيرا خدا به ازاى سعادت دنيا و آخرت و حفظ خون و مال و آبرويتان از شما پيمان گرفته است كه به اسلام و احكام آن عمل كنيد.
اين پيمان را خداوند به عنوان حرم خود در زمين قرار داده، چون حفظ آنها با پايبندى به اين پيمان و ميثاق ممكن است، چنانكه انسانِ قرارگرفته در حريم پادشاه يا بزرگى، حفظ مىشود. اين پيمان امان الهى در ميان خلق و خداست، چون امنيّت شما از اين ميثاق نشأت مىگيرد.
و اگر به چيزى غير از اسلام و [ اين] پيمان پناه ببريد، اهل كفر با شما خواهند جنگيد، زيرا هر ملتى (= دينى) دشمنانى دارد. در اين صورت نه جبرئيل و نه ميكائيل و نه مهاجران و نه انصار كه از نظر ايمان قوىتر و از شما مشهورتر و باهيبتتر بودند، هيچ كدامتان را يارى نمىكنند، چون كسى كه از شاهراه اسلام منحرف شود، از مدد و نصرت خداوند و فرشتگان و اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله برخوردار نخواهد شد. پس بايد با كافران بجنگيد و تنها
1) مراد از اين سخن آن است كه اسلام با شهادتين به دست مىآيد و ايمان با اعتقاد قلبى و اقرار به زبان، و عمل كردن به آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله آورده، حاصل مىشود.
...
...
ضربههاى شمشيرْ ياورتان خواهد بود تا آنكه خداوند درباره شما حكم كند و غلبه را به نام شما يا به سود دشمنان رقم بزند. در مقابل، كسى كه به اسلام حقيقى عمل مىكند، خدا قطعا او را يارى مىكند، چنانكه خود فرموده است: «يا أيّها الَّذينَ آمَنُوا إِن تَنصُرُوا اللَّهَ يَنصُرْكُم...»(1)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، اگر خدا را يارى كنيد، يارىتان مىكند»(2).
1) سوره محمد، آيه 7.
2) اكنون كه اين شرح نگاشته مىشود، چنانكه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمود، مردم با عمل نكردنِ به احكام اسلام، به خود واگذار شدهاند و به تنهايى و نابرخوردار از مدد الهى با كفار به جنگ پرداختند و مغلوب آنان شدند، تا آنجا كه يهود (= صهيونيستها) كه فرومايهترين خلق خدايند، بر فلسطين چيره شدهاند و مسلمانان رويگردان از اسلام توان هيچ اقدامى را ندارند. از ديگر سو، دولتهاى قدرتمند بىاعتنا به مسلمانان، سرزمينهاى اسلامى را يكى پس از ديگرى چونان لقمهاى بلعيدند كه مىتوان از اسپانيا (اندلس اسلامى)، هند، چين، تاجيكستان، آفريقا و جز آن نام برد. همچنين ديگر مسلمانان كه در ظاهرْ خودْ سرزمين خويش را اداره مىكنند، در واقع تسليم قوانينى هستند كه كافران وضع كردهاند و سرزمينشان زير چكمه حكومت آنها قرار دارد و محكوم نيرنگ آنان هستند. خداوند مسلمانان را از نيرنگ كافران و اسلامستيزان رهايى بخشد، ان شاء اللّه.
وَ إِنَّ عِنْدَكُمُ الاْءَمْثَالَ مِنْ بَأْسِ اللَّهِ وَ قَوَارِعِهِ(1)، وَ أَيَّامِهِ(2)وَ وَقَائِعِهِ(3)، فَلاَ تَسْتَبْطِئُوا(4)وَعِيدَهُ جَهْلاً بِأَخْذِهِ، وَ تَهَاوُناً بِبَطْشِهِ، وَ يَأْساً مِنْ بَأْسِهِ، فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يَلْعَنِ الْقَرْنَ الْمَاضِيَ بَيْنَ أَيْدِيكُمْ إِلاَّ لِتَرْكِهِمُ الاْءَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ، فَلَعَنَ اللَّهُ السُّفَهَاءَ لِرُكُوبِ الْمَعَاصِي. وَ الْحُلَمَاءَ لِتَرْكِ التَّنَاهِي!(5)أَلاَ وَ قَدْ قَطَعْتُمْ قَيْدَ الاْءِسْلاَمِ، وَ عَطَّلْتُمْ حُدُودَهُ، وَ أَمَتُّمْ أَحْكَامَهُ.
...
شما با نمونههايى از عذاب شديد الهى كه بر افراد نافرمان نازل شده و حوادث پيشبينى ناشده و فاجعهآميز و وقايع تلخ آشنا هستيد. پس، از سر نادانى به كيفيّت كيفر و عذاب گنهكاران و سهلانگارانه نسبت به سختگيرى خداوند و يا بىاعتنا به عذاب پروردگار، گمان نكنيد كه تهديدهاى الهى درباره كيفر نافرمانان و سركشان دير تحقق خواهد يافت، زيرا خداى سبحان امت پيش از شما را (= بنىاسرائيل يا امتهاى روم و فارس كه مغلوب مسلمانان شدند و كشورهايشان را مسلمانان فتح كردند) از آنرو لعنت و از رحمت خود دور كرد كه امر به معروف و نهى از منكر را از سر بىاعتنايى، ترك نمودند. پس نادانان را كه مرتكب گناه مىشدند به سبب انجام دادن گناه، و عاقلان را به علت سكوت و بىتفاوتى لعنت و از رحمت خود دور كرد.
بدانيد كه قيد اسلام و بندگى را از خود برگرفتيد، يعنى احكام اسلام را ترك كرديد و حدود اسلامى را كه خدا مقرر فرموده، معطّل و اجرا ناشده گذارديد و احكام اسلامى را ميرانديد، چون احكام متروكه به منزله مردهاى است كه از آن اميد خيرى نمىرود.
أَلاَ وَ قَدْ أَمَرَنِيَ اللَّهُ بِقِتَالِ أَهْلِ الْبَغْيِ وَ النَّكْثِ وَ الْفَسَادِ فِي الاْءَرْضِ، فَأَمَّا النَّاكِثُونَ فَقَدْ قَاتَلْتُ، وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَقَدْ جَاهَدْتُ، وَ أَمَّا الْمَارِقَةُ(1)فَقَدْ دَوَّخْتُ(2)، وَ أَمَّا شَيْطَانُ الرَّدْهَةِ(3)فَقَدْ كُفِيتُهُ بِصَعْقَةٍ(4)سُمِعَتْ لَهَا وَجْبَةُ(5)قَلْبِهِ وَ رَجَّةُ(6)صَدْرِهِ. وَ بَقِيَتْ بَقِيَّةٌ مِنْ أَهْلِ الْبَغْيِ، وَ لَئِنْ أَذِنَ اللَّهُ فِي الْكَرَّةِ(7)عَلَيْهِمْ لاَءُدِيلَنَّ(8)مِنْهُمْ إِلاَّ مَا يَتَشَذَّرُ(9)فِي أَطْرَافِ الْبِلاَدِ تَشَذُّراً.
...
بدانيد كه خدا مرا به جنگيدن با سركشان، پيمانشكنان و مفسدانِ روى زمين فرمان داد و من با ناكثان يعنى طلحه و زبير و اصحاب جنگ جمل كه بيعت كردند، اما به عشق رياست بيعت خود را شكستند، جنگيدم، و اما با قاسطان، يعنى ظالمان چنانكه خداوند دربارهشان مىفرمايد: «وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُواْ لِجَهَنَّمَ حَطَبًا»(10)«و اما منحرفان، هيزم جهنم خواهند بود» كه مراد خوارج هستند، نيز جنگيدم و اما مارقان، يعنى اصحاب معاويه را كه از دين خارج شدند در جنگ صفين درهم شكستم، هرچند اندكى از آنها باقى ماندند. و اما شيطان ردهه (ذوالثديه، رئيس خوارج كه در گودال آبى او را كشته يافتند) با صيحهاى كه بر او زدم سينهاش به شدت مضطرب و لرزان گرديد كه صداى تپش آن شنيده شد و [بدين ترتيب[ كارش را تمام كردم و از شر او رهايى يافتم. او هنگام هلاكت سخت نگران و پريشان بود.
و امّا بازمانده سركشان، يعنى معاويه و يارانش، اگر خدا دوباره اذن(11)دهد كه به جنگ با آنها بپردازم و عمرى باقى باشد، حكومت را از دست آنها خواهم گرفت، مگر آنانكه به دوردستها بگريزند كه بهره خود را از زندگى گرفتهاند.
1) مارقة: از مرق يعنى خرج گرفته شده، به معناى خارج شدن از دين.
2) دوخّت: تضعيف كردم و ذليل نمودم.
3) ردهة: گودالى در كوه كه آب در آن جمع مىشود.
4) صعقة: صداى وحشتناك.
5) وجبة: ضربان.
6) رَجَّة: لرزش و تكان شديد.
7) كرّة: بازگشت براى جنگيدن.
8) أدُيلنّ: دولت را خواهم گرفت.
9) يتشذّر: فرار مىكند.
10) سوره جن، آيه 15.
11) اذن خدا در اينجا عبارت است از فراهم آوردن اسباب و ساز و برگ.
أَنَا وَضَعْتُ فِي الصِّغَرِ بِكَلاَكِلِ(1)الْعَرَبِ، وَ كَسَرْتُ نَوَاجِمَ(2)قُرُونِ رَبِيعَةَ وَ مُضَرَ. وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِي مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله بِالْقَرَابَةِ الْقَرِيبَةِ وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصِيصَةِ. وَضَعَنِي فِي حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلَدٌ يَضُمُّنِي إِلَى صَدْرِهِ، وَ يَكْنُفُنِي(3)فِي فِرَاشِهِ، وَ يُمِسُّنِي جَسَدَهُ، وَ يُشِمُّنِي عَرْفَهُ(4)، وَ كَانَ يَمْضَغُ الشَّيْءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ، وَ مَا وَجَدَ لِي كَذْبَةً فِي قَوْلٍ وَ لاَ خَطْلَةً(5)فِي فِعْلٍ. وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ صلىاللهعليهوآله مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً(6)أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلاَئِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ وَ مَحَاسِنَ أَخْلاَقِ الْعَالَمِ لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ. وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِيلِ(7)أَثَرَ أُمِّهِ، يَرْفَعُ لِي فِي كُلِّ يَوْمٍ مِنْ أَخْلاَقِهِ عَلَماً(8)، وَ يَأْمُرُنِي بِالاِقْتِدَاءِ بِهِ.
...
آنگاه امام عليهالسلام براى اينكه بفهماند كه توانايى انجام دادنِ چنين كارى را دارد پيشينه خويش را چنين بيان فرمود:
من در نوجوانى سينه بزرگان عرب را به خاك ساييدم و شاخ دو قبيله «ربيعه» و «مضر» را كه به جنگ پيامبر صلىاللهعليهوآله آمده بودند درهم شكستم. مراد حضرت از اين سخن كشتن سران كفار و فروخواباندن سركشى دو قبيله ياد شده بود.
شما جايگاه ويژه و خاص مرا نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله و خويشاوندى نزديك مرا با آن حضرت به خوبى مىدانيد، زيرا من پسر عموى آن حضرت بودم و در خردسالى مرا در دامان خود مىگذارد و از سر مهرورزى به سينهاش مىچسباند، چنانكه پدرى مهربان فرزند خود را به سينه مىچسباند، و مرا به بستر خود مىبرد و در كنار خويش مىخواباند و از شدت
1) كلاكل: جمع كلكل، سينه. در اينجا منظور رؤسا و بزرگان است.
2) نواجم: جمع ناجمة، آنچه از چيزى نمايان مىشود. منظور سرشناس يك قوم است.
3) يكنفنى: مرا در بر مىگيرد؛ در آغوش مىگيرد.
4) عرفه: يعنى بوى خوش او.
5) خطلة: خطا.
6) فطيم: از شير گرفته شده.
7) فصيل: بچّه شتر، و چون از مادرش جدا شده او را فصيل (= جدا شده) مىگويند.
8) علم: پرچم، كه در اين بيان، اخلاق تشبيه به پرچمهاى راه شده كه انسانها را به مقصد هدايت مىكند. چون اخلاق انسان را به سعادت دنيا و آخرت مىرساند.
...
...
علاقه و به منظور بوسيدن، بدن خود را به بدنم مىچسباند و با بوى عطر دلنواز وجودش شامهام را مالامال مىكرد. اين بيان، كنايه از آن است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آنقدر على عليهالسلام را نزديك خود قرار مىداد كه بوى خوش آن حضرت شامهاش را سرشار مىكرد يا اين رفتار مهرآميز حضرتش از آنرو بود تا محبت آن دو به يكديگر آميخته شود و فزونى گيرد.
و حضرتش غذا مىجويد و به دهان من مىگذارد، چنانكه پدر به دليل محبت به فرزند خود لقمه را مىجود و به فرزندش مىخوراند، چون حضرت على عليهالسلام را در شيرخوارگى به دست حضرت رسول صلىاللهعليهوآله سپرده بودند.
و هيچگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله از من سخنى به دروغ و رفتارى به خطا و نادرست نديد.
و هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از شير گرفته شد، خداوند بزرگترين فرشته خود را (روح يا جبرئيل عليهالسلام ) همراه آن حضرت ساخت تا آن حضرت را در راه كرامت و محاسنِ اخلاق مثل صداقت و امانت و وفا قرار دهد و آنها را به او بياموزد و اين فرشته بزرگ شبانهروز همراه حضرت بود و لحظهاى از او جدا نمىشد.
من نيز چونان بچّهشترى كه همواره دنبال مادر خود مىرود به دنبال حضرتش مىرفتم و هر روز از اخلاق خود راهنما و پرچمى براى من برمىافراشت و به من دستور مىداد از او پيروى كنم تا تربيت من فزونى يابد.
وَ لَقَدْ كَانَ يُجَاوِرُ فِي كُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ، وَ لاَ يَرَاهُ غَيْرِي. وَ لَمْ يَجْمَعْ بَيْتٌ وَاحِدٌ يَوْمَئِذٍ فِي الاْءِسْلاَمِ غَيْرَ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله وَ خَدِيجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا، أَرَى نُورَ الْوَحْيِ وَ الرِّسَالَةِ، وَ أَشُمُّ رِيحَ النُّبُوَّةِ. وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّيْطَانِ حِينَ نَزَلَ الْوَحْيُ عَلَيْهِ صلىاللهعليهوآله فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، مَا هَذِهِ الرَّنَّةُ(1)؟ فَقَالَ: هَذَا الشَّيْطَانُ قَدْ أَيِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ، إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ، وَ تَرَى مَا أَرَى، إِلاَّ أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ، وَ لَكِنَّكَ لَوَزِيرٌ وَ إِنَّكَ لَعَلَى خَيْرٍ.
...
حضرت رسول صلىاللهعليهوآله هر سال به غار حرا (در كوهى نزديك مكه) براى خلوت و مناجات با پروردگار مىرفت و جز من هيچكس وى را نمىديد. و در آن روزگار بعثت، تنها خانهاى كه خداى بىهمتا در آن عبادت مىشد خانه پيامبر صلىاللهعليهوآله و همسر والا و گرامىاش حضرت خديجه عليهاالسلام بود و من نفر سوم آن جمع بودم كه به عبادت خدا مىپرداختيم. نور معنوى وحى و رسالت را مىديدم و بوى معنوى نبوّت را استشمام مىكردم، زيرا حق، نورى دارد كه حقشناسان و حقپويان آن را مىبينند و مىشناسند(2).
صداى ناله شيطان را هنگام نزول وحى شنيدم و پرسيدم: يا رسول اللّه، اين چه نالهاى بود كه شنيدم؟ حضرت فرمود: صداى شيطان بود كه از پرستششدنِ خود نااميد گرديد، گويى شيطان تصميم داشت مردم را گمراه كند تا او را بپرستند و اذهان مردم جزيرة العرب را براى چنين كفرى آماده كرده بود، چنانكه امروزه در برخى از مناطق مثل: سنجار(3)و ديگر نواحى عراق مىبينيم كسانى را كه شيطانپرست هستند. وقتى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به رسالت برانگيخته شد شيطان آهى كشيد و نالهاى زد، چون نيرنگهاى خود بر ضد بشر را
...
...
از سوى خدا نابود شده يافت و ديد كسى برانگيخته شده بود كه سبب هدايت مردم مىشد.
آنگاه حضرت به من فرمود: اى على، از صداى وحى و ناله شيطان آنچه مىشنوم تو نيز مىشنوى، و از تصوير فرشتگان و شيطان آنچه مىبينم تو نيز مىبينى، با اين تفاوت كه تو پيامبر نيستى، چون پيامبر كسى است كه از ابتدا مأمور به رسالت است، ولى تو به عنوان وزير و معاون، معيّن شدهاى و فرجامى آكنده از خير دارى.
وَ لَقَدْ كُنْتُ مَعَهُ صلىاللهعليهوآله لَمَّا أَتَاهُ الْمَلاَءُ(1)مِنْ قُرَيْشٍ، فَقَالُوا لَهُ: يَا مُحَمَّدُ، إِنَّكَ قَدِ ادَّعَيْتَ عَظِيماً لَمْ يَدَّعِهِ آبَاوءُكَ وَ لاَ أَحَدٌ مِنْ بَيْتِكَ، وَ نَحْنُ نَسْأَلُكَ أَمْراً إِنْ أَجَبْتَنَا إِلَيْهِ وَ أَرَيْتَنَاهُ، عَلِمْنَا أَنَّكَ نَبِيٌّ وَ رَسُولٌ، وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ عَلِمْنَا أَنَّكَ سَاحِرٌ كَذَّابٌ. فَقَالَ صلىاللهعليهوآله : وَ مَا تَسْأَلُونَ؟ قَالُوا: تَدْعُو لَنَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ حَتَّى تَنْقَلِعَ بِعُرُوقِهَا وَ تَقِفَ بَيْنَ يَدَيْكَ، فَقَالَ صلىاللهعليهوآله : إِنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ، فَإِنْ فَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ ذَلِكَ أَ تُوءْمِنُونَ وَ تَشْهَدُونَ بِالْحَقِّ؟ قَالُوا: نَعَمْ.
...
من با پيامبر صلىاللهعليهوآله بودم كه جمعى از اشراف قريش نزد آن حضرت آمدند و گفتند: اى محمّد تو ادّعاى بزرگى كردهاى كه هيچ يك از پدران و خاندان قريش و عبدالمطلب و هاشم چنين ادعايى نكردهاند. كارى از تو مىخواهيم كه اگر آن را بپذيرى و معجزهاى را كه درخواست مىكنيم برايمان بنمايانى تا با چشم خود آن را ببينيم، پى مىبريم كه پيامبر و رسول خدا هستى، ولى اگر انجام ندادى مىدانيم كه تو ساحر و دروغگويى.
پيامبر فرمود: چه درخواستى از من داريد؟
گفتند: از اين درخت بخواه تا از ريشه كنده شود و به سوى تو بيايد و در حضور تو مانند انسانى بايستد.
پيامبر فرمود: خدا بر هر كارى قادر است و مىتواند چنين كارى را انجام دهد، اما اگر انجام داد به من ايمان مىآوريد و بر حقى كه بدان مبعوث شدهام گواهى خواهيد داد؟
گفتند: آرى.
1) مَلاَءْ: بزرگان قوم، و از آن جهت «ملأ» خوانده مىشوند كه هيبت و شكوه و جلالشان سينهها و چشمها را پر مىكند.
قَالَ: فَإِنِّي سَأُرِيكُمْ مَا تَطْلُبُونَ، وَ إِنِّي لاَءَعْلَمُ أَنَّكُمْ لاَ تَفِيئُونَ إِلَى خَيْرٍ وَ إِنَّ فِيكُمْ مَنْ يُطْرَحُ فِي الْقَلِيبِ وَ مَنْ يُحَزِّبُ الاْءَحْزَابَ، ثُمَّ قَالَ صلىاللهعليهوآله : «يَا أَيَّتُهَا الشَّجَرَةُ إِنْ كُنْتِ تُوءْمِنِينَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الاْآخِرِ، وَ تَعْلَمِينَ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ، فَانْقَلِعِي بِعُرُوقِكِ حَتَّى تَقِفِي بَيْنَ يَدَيَّ بِإِذْنِ اللَّهِ». فَوَالَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لاَنْقَلَعَتْ بِعُرُوقِهَا، وَ جَائَتْ وَ لَهَا دَوِيٌّ شَدِيدٌ، وَ قَصْفٌ كَقَصْفِ أَجْنِحَةِ الطَّيْرِ؛ حَتَّى وَقَفَتْ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله مُرَفْرِفَةً، وَ أَلْقَتْ بِغُصْنِهَا الاْءَعْلَى عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله ، وَ بِبَعْضِ أَغْصَانِهَا عَلَى مَنْكِبِي، وَ كُنْتُ عَنْ يَمِينِهِ صلىاللهعليهوآله .
...
پيامبر فرمود: من آنچه را كه خواستيد به شما نشان مىدهم، ولى مىدانم كه شما به خير نمىگرويد و به من ايمان نمىآوريد و در ميان شما كسى هست كه در چاه بدر خواهد افتاد (چون برخى از اينها به جنگ پيامبر صلىاللهعليهوآله در جنگ بدر آمدند و جمعى از آنها كشته شدند و در آن چاه كه در آن نزديكى بود افكنده شدند.) و در ميان شما كسى هست كه احزاب (يعنى بزرگان قريش را) فراهم آورده و همصدا كرده و به جنگ من خواهد فرستاد (همانى كه در غزوه خندق رخ داد و ماجراى آن مشهور است.)
سپس حضرت فرمود: اى درخت، اگر به خدا و روز قيامت ايمان دارى و مىدانى كه من پيامبر خدايم، به اذن خدا، ريشه از زمين برگير و نزد من بيا و در حضور من بايست.
آنگاه امام عليهالسلام در ادامه سخن فرمود: به خدايى كه آن حضرت را به حق برانگيخت سوگند مىخورم كه آن درخت از ريشه كنده شد و نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله رفت، در حالىكه صدايى شديد، مانند بال زدن پرنده در اوج بال زدنش داشت، و در حضور حضرت ايستاد و در حالىكه مانند پرنده كه بالهاى خود را پهن مىكند، شاخههاى خود را فروتنانه پهن كرده و قسمتهاى فرازين شاخههاى خود را بر روى پيامبر صلىاللهعليهوآله گستراند. (شايد مراد آن باشد كه با جسم آن حضرت تماس بگيرد و آن حضرت را لمس كند.) و در حالىكه در سمت راست پيامبر صلىاللهعليهوآله بودم برخى از شاخههايش را بر دوش من قرار داد.
فَلَمَّا نَظَرَ الْقَوْمُ إِلَى ذَلِكَ قَالُوا - عُلُوّاً وَ اسْتِكْبَاراً - فَمُرْهَا فَلْيَأْتِكَ نِصْفُهَا وَ يَبْقَى نِصْفُهَا، فَأَمَرَهَا بِذَلِكَ، فَأَقْبَلَ إِلَيْهِ نِصْفُهَا كَأَعْجَبِ إِقْبَالٍ وَ أَشَدِّهِ دَوِيّاً، فَكَادَتْ تَلْتَفُّ بِرَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله ، فَقَالُوا - كُفْراً وَ عُتُوّاً -: فَمُرْ هَذَا النِّصْفَ فَلْيَرْجِعْ إِلَى نِصْفِهِ كَمَا كَانَ، فَأَمَرَهُ صلىاللهعليهوآله فَرَجَعَ؛ فَقُلْتُ أَنَا: لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ، فَإِنِّي أَوَّلُ مُوءْمِنٍ بِكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ أَوَّلُ مَنْ أَقَرَّ بِأَنَّ الشَّجَرَةَ فَعَلَتْ مَا فَعَلَتْ بِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى تَصْدِيقاً بِنُبُوَّتِكَ، وَ إِجْلاَلاً لِكَلِمَتِكَ. فَقَالَ الْقَوْمُ كُلُّهُمْ: بَلْ ساحِرٌ كَذّابٌ، عَجِيبُ السِّحْرِ خَفِيفٌ فِيهِ وَ هَلْ يُصَدِّقُكَ فِي أَمْرِكَ إِلاَّ مِثْلُ هَذَا! (يَعْنُونِي).
...
وقتى كه آن قوم كافر چنين ديدند از سرِ تكبر، نه فهم حق، گفتند: دستور بده نصف آن به سوى تو بيايد و نصف ديگر در جاى خود بماند. حضرت دستور داد و درخت شتابان و با غريو و همهمه نزد حضرت آمد، چندان كه نزديك بود به دور حضرت بپيچد.
كفّار از روى كفر و سركشى (نه فهم و ايمان به حق) گفتند: به درخت فرمان بده تا اين نصف به نصف ديگرش ملحق شود و به حالت نخست بازگردد.
و چنانكه خواسته بودند پيامبر دستور داد و دو نيمه درخت به هم پيوست.
من گفتم: لاإله إلاّ اللّه. اى رسول خدا من اوّلين مؤمنى هستم كه به تو ايمان آوردم (منظور امام عليهالسلام تجديد ايمان است، نه مرحله نخستينِ ايمان، چرا كه حضرتش بارها و بارها ايمانش را به پيامبر صلىاللهعليهوآله اظهار نمود، و در آنجا مىخواست پيامبر را يارى و پشتيبانى و تأييد كند و كسانى را كه قصد داشتند ايمان بياورند تشويق فرمايد). و من اوّلين كسى هستم كه اقرار مىكنم كه درخت آنچه را كه انجام داد به دستور خدا بود تا نبوّت تو را تصديق و ادعاى نبوّت تو را ارج نهد.
تمام حاضران گفتند: او ساحر و افسونگرى است كه در ادّعاى نبوّت سخت دروغ مىگويد و در كائنات جادوى عجيبى مىنمايد كه اينگونه از او پيروى مىكنند و اين سهولت كه در كار او ديده مىشود دليل مهارت او است. اى محمد آيا جز فردى مثل اين (منظورشان من بودم) تو را تصديق مىكند؟
وَ إِنِّي لَمِنْ قَوْمٍ لاَ تَأْخُذُهُمْ فِي اللَّهِ لَوْمَةُ لاَئِمٍ، سِيمَاهُمْ سِيمَا الصِّدِّيقِينَ، وَ كَلاَمُهُمْ كَلاَمُ الاْءَبْرَارِ عُمَّارُ اللَّيْلِ وَ مَنَارُ النَّهَارِ. مُتَمَسِّكُونَ بِحَبْلِ الْقُرْآنِ، يُحْيُونَ سُنَنَ اللَّهِ وَ سُنَنَ رَسُولِهِ، لاَ يَسْتَكْبِرُونَ وَ لاَ يَعْلُونَ، وَ لاَ يَغُلُّونَ وَ لاَ يُفْسِدُونَ. قُلُوبُهُمْ فِي الْجِنَانِ، وَ أَجْسَادُهُمْ فِي الْعَمَلِ.
...
ستايش امام عليهالسلام از خود
من از كسانى هستم كه در راه خدا سرزنش و ملامت هيچ ملامتگرى آنها را از عمل باز نمىدارد. چهره و ظاهر آنها چهره صديقان است كه همواره خدا و رسول او را تصديق مىكنند كه وقار، تواضع، خشوع، كمحرفى از نشانههاى آنان است.
و كلام آنها كلام نيكان است و هرگز دروغ نمىگويند، غيبت نمىكنند، تهمت نمىزنند و كسى را به تمسخر نمىگيرند.
شبهاى خود را با نيايش و عبادت آباد مىكنند و روزها نور مىافشانند و مردم در امور دينشان از آنان پرتو مىگيرند.
به ريسمان قرآن چنگ انداختهاند، هرگز آن را وا نمىنهند. گويى قرآن ريسمانى است كه خدا به مردم ارزانى داشته تا هركه به آن چنگ زند به بهشت راه يابد.
و سنت الهى و سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله را احيا مىكنند(1)، يعنى به آن عمل مىكنند و مردم را به عمل كردنِ به آن تشويق مىكنند. تكبر نمىورزند و بر كسى برترىجويى نمىكنند و تمام همّت آنها آباد كردنِ آخرت و حيات اخروى است.
و خيانت نمىكنند، و در زمين تباهى را نمىگسترانند و قلبهايشان در شوق بهشت است و هميشه مايل هستند كه به آنجا بروند. و كالبدشان در دنيا به انجام دادن عمل صالح مشغول است تا به سعادت دنيا و آخرت برسند.
1) سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله عبارت از مطالبى است كه از آن حضرت رسيده، هرچند در قرآن مجيد نيامده باشد.
رُوِيَ أَنَّ صَاحِباً لاِءَمِيرِ الْمُوءْمِنِينَ عليهالسلام يُقَالُ لَهُ هَمَّامٌ كَانَ رَجُلاً عَابِداً، فَقَالَ: يَا أَمِيرَ الْمُوءْمِنِينَ، صِفْ لِيَ الْمُتَّقِينَ حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ. فَتَثَاقَلَ عليهالسلام عَنْ جَوَابِهِ، ثُمَّ قَالَ: يَا هَمَّامُ اتَّقِ اللَّهَ وَ أَحْسِنْ فَ«إِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ»(1). فَلَمْ يَقْنَعْ هَمَّامٌ بِهَذَا الْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَيْهِ، فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى النَّبِيِّ صلىاللهعليهوآله ثُمَّ قَالَ عليهالسلام :
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در توصيف پرهيزگاران
روايت شده كه حضرت اميرمؤمنان عليهالسلام دوستى داشت به نام «همّام» كه مردى پرهيزگار و پارسا بود. روزى به حضرت عرض كرد: اى اميرمؤمنان، پرهيزگاران را به گونهاى برايم توصيف كن كه گويى آنان را مىبينم. حضرت در پاسخ دادن درنگ نمود و تنها به اين جمله بسنده كرد كه اى همّام تقوا داشته باش و نيكويى كن كه «در حقيقت، خدا با كسانى است كه پروا داشتهاند و [با] كسانى [است] كه آنها نيكوكارند». توجه به اين مطلب ضرورى است و آن اينكه احسان مرتبهاى فراتر از تقواست. چه بسا امام عليهالسلام از اينرو در جواب همّام درنگ نمود كه مىدانست اگر به طور مفصل جواب او را بدهد تاب نياورد و بميرد، چنانكه در بخش پايانى خطبه تاب نياورد و از دنيا رفت.
همّام به اين مقدار بسنده نكرد و آنقدر اصرار كرد و امام عليهالسلام را سوگند داد تا آن حضرت به طور مفصّل پاسخ وى را داد. حضرتش پس از حمد و ثناى الهى و درود فرستادن بر حضرت رسول صلىاللهعليهوآله فرمود:
1) سوره نحل، آيه 128.
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللَّهَ - سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى - خَلَقَ الْخَلْقَ حِينَ خَلَقَهُمْ غَنِيّاً عَنْ طَاعَتِهِمْ، آمِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ، لاِءَنَّهُ لاَ تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ، وَ لاَ تَنْفَعُهُ طَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ. فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ، وَ وَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْيَا مَوَاضِعَهُمْ. فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ، مَنْطِقُهُمُ(1)الصَّوَابُ، وَ مَلْبَسُهُمُ الاِقْتِصَادُ(2)، وَ مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ. غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ، وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ. نُزِّلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي الْبَلاَءِ كَالَّتِي نُزِّلَتْ فِي الرَّخَاءِ. وَ لَوْ لاَ الاْءَجَلُ الَّذِي كَتَبَ لَهُمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ، شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ، وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ.
...
امّا بعد از حمد خدا و درود بر پيامبر صلىاللهعليهوآله : خداى سبحان هستى را آفريد، در حالىكه هيچ نيازى به عبادت آنها نداشت و از عصيان و نافرمانى آنها در امان بود و هيچ ترس و وحشتى نداشت، چون معصيت و طاعت انسانها به او ضرر و سودى نمىرساند، بلكه سود و زيان آن به خود افراد معصيتكار و فرمانبردار بر مىگردد.
آنگاه اسباب معشيت و رزق را در ميان مخلوقات تقسيم و موقعيّت هر يك از پديدهها را در هستى معيّن و مقرر كرد و بدين ترتيب جهان اداره مىگردد.
و امّا پرهيزگاران در اين جهان، از فضايل و آراستگىهايى برخوردارند؛ سخن آنان درست و صحيح و به دور از بيهودگى و حرام است. و لباسشان مقتصدانه و معتدل است، يعنى اندازه نگاه مىدارند، نه زيادهروى مىكنند و نه خسّت مىورزند، يا اينكه ميانهروى خصلتى است كه بدان شناخته مىشوند، كه بر اساس آن نه زيادهروى مىكنند و نه كم مىگذارند، بلكه، مثل لباسى است كه انسان عرفا آن را مىپوشد. نيز ممكن است مراد از
...
...
اعتدال، پرهيز از افراط و تفريط در تعداد و كيفيت لباس باشد نه اندازه آن.
و با فروتنى گام برمىدارند؛ يا منظور آن است كه در تمام رفتار خود متواضعند، چون انسان متواضع، تمام حركاتش آميخته به فروتنى است.
و چشمان خود را از آنچه خدا حرام كرده است فرو مىبندند؛ يا منظور آن است كه به بيگانه و زن نامحرم هرگز نگاه نمىكنند و يا آنكه از همه محرّمات به طور مطلق چشم مىپوشند و به ديده خريدارانه و يا التذاذ در آنها نمىنگرند.
و گوشهاى خود را وقف شنيدن و فهميدن دانشى مىكنند كه براى آنها سودمند باشد. پس گوشهاى خود را بر شنيدن سخنان بيهوده به كار نمىگيرند تا چه رسد به حرام و گناه.
در هنگام رسيدن بلا و گرفتارى چنانند كه در خوشى و شادمانى. نه در هنگامه بلا و مصيبت بىتابى مىكنند و نه در هنگام خوشى سرمست و بىقرارند، بلكه در هر دو حالت متانت و اعتدال خود را حفظ مىنمايند.
و اگر نه اينكه خداوند براى آنها اجلهايى مقرر كرده كه بر اساس آن بايد در اين دنيا مقدارى معيّن زندگى كنند، به شوق رسيدن به پاداش الهى و از ترس كيفرش لحظهاى روح آنها در كالبدشان آرام و قرار نمىگرفت، زيرا شوق فراوان و لذت سرشار، موجب خالى شدن قلب از خون مىگردد، و خون به خارج از قلب روانه مىشود و هنگام ترس و اندوه فراوان، خون زيادى در قلب جمع مىشود تا از امور دردناك رهايى بخشد كه در هر دو صورت مرگ فرد را در پى دارد(1).
1) به تعبير ديگر اگر مرگ در اختيار آنان بود لحظهاى آرام و قرار نمىگرفتند و از شوق رسيدن به بهشت و نعمتهاى آن و از بيم روزگارى بيشتر ماندن و احتمال آلوده شدن به گناه زودتر از اين جهان مىرفتند، ولى چون مرگ در اختيار آنها نيست تسليم هستند و منتظر روز رهايىاند.
عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ، فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ. قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَةٌ وَ أَجْسَادُهُمْ نَحِيفَةٌ، وَ حَاجَاتُهُمْ خَفِيفَةٌ، وَ أَنْفُسُهُمْ عَفِيفَةٌ. صَبَرُوا أَيَّاماً قَصِيرَةً أَعْقَبَتْهُمْ رَاحَةً طَوِيلَةً. تِجَارَةٌ مُرْبِحَةٌ يَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ. أَرَادَتْهُمُ الدُّنْيَا فَلَمْ يُرِيدُوهَا، وَ أَسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أَنْفُسَهُمْ مِنْهَا.
...
آفريدگار در نظرشان بزرگ و جز او خُرد و ناچيز است، زيرا بخشى از عظمت او را دريافتهاند، در نتيجه هرآنچه غير خداست در نظر آنان هيچ ارزشى ندارد. چون انسان وقتى كه چيزى را بزرگ ببيند ساير اشيا را در مقايسه با آن كوچك و حقير مىشمارد.
آنان نسبت به بهشت و جهنم چنانند كه گويا خود را در نعمت بهشتى يا عذاب دوزخى مىبينند، چون وقتى انسان درباره چيزى بسيار فكر كند، آن چيز در ذهنش نقش مىبندد، به گونهاى كه گويى آن را با يكى از حواس خود حس مىكند. تصوّر نعمت و عذاب نيز از مراتب نعمت و عذاب است.
قلبهاى آنان اندوهگين است، زيرا نمىدانند خداى متعال با آنها چگونه رفتار خواهد كرد. البته اين مطلب با آيه شريفه: «... أَلاَ إِنَّ أَوْلِيَآءَ اللَّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاَ هُمْ يَحْزَنُونَ»(1)«آگاه باشيد كه بر دوستان خدا نه بيمى است و نه آنان اندوهگين مىشوند» منافاتى ندارد، زيرا مراد قرآن كريم، حزن و اندوه در امور دنيوى است و مراد اميرمؤمنان عليهالسلام حزن و اندوه در امور آخرت و مراتب و درجات است. حزن در آخرت برخاسته از دل گنهكاران و در دنيا برخاسته از قلب پرهيزگاران است.
و مردم از شرّ آنها در امانند، چرا كه هيچ كس را نمىآزارند.
و اجسادشان لاغر و نحيف است، از آنرو كه بسيار مىانديشند و عمل مىكنند.
و خوراكشان اندك است و هرگاه كه اين سه (انديشه، عمل و كم خوردن) باهم آميخته
1) سوره يونس، آيه 62.
...
...
شود بدن لاغر مىگردد.
و نيازها و خواستههاى آنها ناچيز است، چون مؤمن به دنيا علاقه فراوانى ندارد تا نياز او هم فراوان باشد.
و جانشان عفيف و از گناه و معصيت و ارتكاب محرّمات پاك و پيراسته است.
در ايّام دنيا مدّتى اندك صبر كردند و به دنبال آن در آخرت راحتى و خوشى طولانى نصيبشان خواهد شد. خدا براى آنان تجارتى سودمند فراهم كرده است، چون عمل انسان در دنيا حكم تجارت دارد؛ يعنى انسان در دنيا عمل مىكند و در آخرت پاداش مىگيرد، و چون خدا ثواب را در برابر نكوكارى مقرر كرده و از طريق انبياء عليهمالسلام به انسانها خبر داده، در نتيجه راه اين تجارت را آسان ساخته است.
دنيا خواستار آنان است، ولى آنها از آن روى گرداندهاند و به جاى پرداختنِ آن، وقت خود را صرف به دست آوردن آخرت مىكنند.
و آنها را به اسارت مىگيرد، اما با پرداخت فديه خود را آزاد و رها كردند، يعنى دنيا خود را براى آنها مىآرايد تا در طلب آن برآيند، ولى آنها با بىاعتنايى به دنيا و آرايههاى آن، گويى فديه دادهاند تا رها شوند.
أَمَّا اللَّيْلَ فَصَافُّونَ أَقْدَامَهُمْ، تَالِينَ لاِءَجْزَاءِ الْقُرْآنِ يُرَتِّلُونَهُ تَرْتِيلاً. يُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ، وَ يَسْتَثِيرُونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ. فَإِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَشْوِيقٌ رَكَنُوا(1)إِلَيْهَا طَمَعاً، وَ تَطَلَّعَتْ(2)نُفُوسُهُمْ إِلَيْهَا شَوْقاً، وَ ظَنُّوا أَنَّهَا نُصْبَ(3)أَعْيُنِهِمْ. وَ إِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَخْوِيفٌ أَصْغَوْا(4)إِلَيْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ، وَ ظَنُّوا أَنَّ زَفِيرَ جَهَنَّمَ وَ شَهِيقَهَا(5)فِي أُصُولِ(6)آذَانِهِمْ، فَهُمْ حَانُونَ(7)عَلَى أَوْسَاطِهِمْ، مُفْتَرِشُونَ لِجِبَاهِهِمْ وَ أَكُفِّهِمْ وَ رُكَبِهِمْ، وَ أَطْرَافِ أَقْدَامِهِمْ، يَطْلُبُونَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى فِي فَكَاكِ(8)رِقَابِهِمْ(9)
و ضربته كبيعته بخم *** مواقعها من الناس الرقاب
ضربه شمشير وى همسنگ بيعت با او در خم است كه هر دو بر گردن مردم جاى دارد (الصراط المستقيم، ج1، ص259).
....
امّا در سكوت سهمگين و پررمز و راز شب پرهيزگاران گامهاى خود را مىچسبانند و به نماز شب و عبادت مىايستند و جزء جزء قرآن را تلاوت مىكنند و شمرده شمرده با ترتيل مىخوانند؛ يعنى حروف را اظهار و وقف را مراعات كرده، و در آن تدبر و تأمل مىنمايند.
و با خواندن آن خويش را غمگين مىكنند؛ چون انسان وقتى امور حزنانگيز را به ياد بياورد اندوهگين مىشود، چنانكه يادآورى امور شادىبخش موجب شادمانى مىگردد و قرآن چون هشدارها را دربر دارد موجب حزن و اندوه مىگردد.
و به وسيله قرآن دواى دردها خود را برمىانگيزانند؛ منظور از دوا، گريه كردن است كه دل و جان انسان را آرامش مىبخشد، و يا اينكه مراد يافتن درمانِ رهايى از رذايل اخلاقى است كه به منزله درد مىباشند.
1) ركنوا: اعتماد كردند، دل بستند.
2) تطلعت: نگاهى به محبوب كردند تا او نيز به آنها نگاه كند.
3) نصب: منصوب و قرار گرفته.
4) أصغوا: گوش دادند.
5) زفير و شهيق: صداى تنفّس انسان و خروش آتش.
6) أصول: اعماق.
7) حانون: از يحنو گرفته شده، يعنى منحنى مىكنند.
8) فكاك: آزادى و رهايى.
9) رقاب: جمع رقبة، يعنى گردن، و نسبت آزادى به گردن از آن جهت است كه گردن براى مجرم محل شمشير است. پس محل گناه محسوب گشته و نياز به آزادى دارد. چنانكه شاعر در حق امام على عليهالسلام چنين گفته است:
...
...
و آنگاه كه به آيهاى مىرسند كه در آن تشويق و ترغيب به ثواب و پاداش الهى وجود دارد به آن دل مىبندند، به اميد آنكه به آن پاداش برسند و در آن آيه آنسان مىنگرند كه عاشق به معشوق، تا نيك آن را ببيند و آن پاداش را در برابر ديدگان خود مىبينند، زيرا انسان وقتى به چيزى عشق ورزد هميشه در ذهن و مقابل چشم او جولان مىدهد و جلوهگرى مىكند.
و هرگاه به آيهاى رسند كه در آن به كيفرهاى الهى هشدار داده شده، گوش جان مىسپارند و در آن دقت مىكنند، آنسان كه گويى خروش جهنم، يعنى شعلهور شدن آتش آن كه شبيه دموبازدم انسان است، در اعماق گوش آنها طنين افكنده است. اين سخن از شدّت تأثيرپذيرى آنها در هنگام خواندن آيات مشتمل بر تهديد و كيفر حكايت دارد.
شب هنگام، قامت دوتا كرده در ركوع و سجودند زيرا انسانِ هراسان و ترسان خم مىشود و در خود فرو مىرود تا فشار بر قلبش بيشتر شود و در نتيجه خون در قلبش جمع مىشود و احساس آرامش مىكند. نيز ممكن است كه مراد از خم شدن و در خود فرو رفتن، ركوع باشد.
پيشانى و كف دستان و زانوان و اطراف پاها، يعنى محلهاى سجده خود را روى زمين گسترانده، از خداى متعال آزادى خود را از آتش جهنم مىخواهند.
وَ أَمَّا النَّهَارَ فَحُلَمَاءُ عُلَمَاءُ، أَبْرَارٌ أَتْقِيَاءُ. قَدْ بَرَاهُمُ الْخَوْفُ بَرْيَ(1)الْقِدَاحِ(2)، يَنْظُرُ إِلَيْهِمُ النَّاظِرُ فَيَحْسَبُهُمْ مَرْضَى وَ مَا بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ وَ يَقُولُ قَدْ خُولِطُوا(3)! وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِيمٌ. لاَ يَرْضَوْنَ مِنْ أَعْمَالِهِمُ الْقَلِيلَ، وَ لاَ يَسْتَكْثِرُونَ الْكَثِيرَ. فَهُمْ لاِءَنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ، وَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ مُشْفِقُونَ.
...
و اما آنان در روز بردباران، عالمان، نيكان و نيكوكاران و روىبرتافتگان از گناهند.
خداترسى و بيم آلودگى به گناه، آنها را مانند تير تراشيده، لاغر و نحيف ساخته است، زيرا به طور طبيعى ترسْ بدن را ذوب مىكند. بنابراين، جسم پرهيزگاران چون تيرهاى تراشيده، نازك و باريك است.
چون كسى در آنان بنگرد، مريضشان مىپندارد، زيرا چهرهاى زرد و تكيده دارند، حال آنكه بيمار نيستند، بلكه آثار روزه و شبزندهدارى آنها را چنين كرده است.
و بيننده آنان را ديوانه مىپندارد و گمان مىكند كه عقلشان دستخوش خلل شده است، زيرا از مردم فاصله گرفتهاند و همواره گريه مىكنند، چنانكه حالت ديوانگان است و گاهى در آنان ديده مىشود، اما آنان ديوانه نيستند، بلكه امرى بزرگ، يعنى خداترسى آنها را بىقرار و نگران و شبزندهدار كرده است.
از اعمال اندك خود راضى نيستند، چون مىدانند پاداش عمل در آينده چقدر است و لذا به آن مقدار رضايت نمىدهند و عمل زياد خود را زياد نمىبينند، چون پاداش به قدرى بزرگ است كه عمل هرچند هم بزرگ باشد در برابر آن پاداشها ناچيز است.
خويش را به كمكارى و سستى در بندگى متهم مىنمايند و از خود ناراضىاند. و نگران اعمال خويشند، به اين معنا كه همواره از خود مىپرسند كه آيا اعمال نيكشان پذيرفته شده و آيا براى اعمال ناشايسته خود كيفر مىشوند؟
إِذَا زُكِّيَ أَحَدُهُمْ خَافَ مِمَّا يُقَالُ لَهُ، فَيَقُولُ: أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْ غَيْرِي، وَ رَبِّي أَعْلَمُ بِي مِنِّي بِنَفْسِي! اللَّهُمَّ لاَ تُوءَاخِذْنِي بِمَا يَقُولُونَ، وَ اجْعَلْنِي أَفْضَلَ مِمَّا يَظُنُّونَ، وَ اغْفِرْ لِي مَا لاَ يَعْلَمُونَ.
...
و چون يكى از آن پرهيزگاران ستوده شود، هراسان مىگردد كه مبادا فردا رسوا شود يا ستايش مردم، موجب غرور و خودفريفتگى او گردد. لذا در جواب ستايش كننده مىگويد: من از ديگران به خويشتن آگاهترم. اين جمله به منزله كوبيدن و تخطئه خويشتن است. و خداوند از من به من آگاهتر است كه واقعيت نيز همين است و خدا از انسان نسبت به خودش آگاهتر است.
آنگاه با حال فروتنى و تواضع به سوى خدا روى مىآورد و به پيشگاهش دست به دعا برمىدارد و عرض مىكند: خدايا مرا به آنچه كه اينان مىگويند مؤاخذه مفرما. زيرا كسى كه سزاوار مدح نيست اگر از مدح ديگران خشنود شود مؤاخذه خواهد شد، چنانكه خداى سبحان مىفرمايد: «لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَفْرَحُونَ بِمَآ أَتَوا وَّ يُحِبُّونَ أَن يُحْمَدُوا بِمَا لَمْ يَفْعَلُوا فَلاَ تَحْسَبَنَّهُم بِمَفَازَةٍ مِّنَ الْعَذَابِ»(1)«البته گمان مبر كسانى كه بدانچه كردهاند شادمانى مىكنند و دوست دارند به آنچه نكردهاند ستايش شوند، قطعاً گمان مبر كه براى آنان نجاتى از عذاب است».
بار ديگر به خدا عرض مىكند: خدايا، مرا بالاتر از آنچه اينان مىپندارند و اهل خير و صلاحم مىانگارند، بگردان و تقصيرات و لغزشهايم را كه اينان از آن بىخبرند، عفو كن.
1) سوره آلعمران، آيه 188.
فَمِنْ عَلاَمَةِ أَحَدِهِمْ أَنَّكَ تَرَى لَهُ قُوَّةً فِي دِينٍ، وَ حَزْماً فِي لِينٍ، وَ إِيمَاناً فِي يَقِينٍ، وَ حِرْصاً فِي عِلْمٍ، وَ عِلْماً فِي حِلْمٍ، وَ قَصْداً فِي غِنًى، وَ خُشُوعاً فِي عِبَادَةٍ، وَ تَجَمُّلاً فِي فَاقَةٍ، وَ صَبْراً فِي شِدَّةٍ، وَ طَلَباً فِي حَلاَلٍ، وَ نَشَاطاً فِي هُدًى، وَ تَحَرُّجاً(1)عَنْ طَمَعٍ. يَعْمَلُ الاْءَعْمَالَ الصَّالِحَةَ وَ هُوَ عَلَى وَجَلٍ. يُمْسِي وَ هَمُّهُ الشُّكْرُ، وَ يُصْبِحُ وَ هَمُّهُ الذِّكْرُ. يَبِيتُ حَذِراً وَ يُصْبِحُ فَرِحاً، حَذِراً لِمَا حُذِّرَ مِنَ الْغَفْلَةِ، وَ فَرِحاً بِمَا أَصَابَ مِنَ الْفَضْلِ وَ الرَّحْمَةِ.
...
از نشانه پرهيزگار آن است كه در ديندارى بسيار توانمند است، يعنى زخارف دنيوى و شهوات نفسانى و امثال اينها نمىتوانند نيروى ايمانش را بگيرند.
و در عين آنكه نرم و آرام است، عمل خود را بىكم و كاست به انجام مىرساند؛ يعنى در رفتار با مردم، با مدارا و در عمل محكم و استوار است.
و ايمانش آشكار و نهانش آكنده از يقين است.
و در فراگيرى علم و آموختنِ آن به ديگران پىگير، و علم خود را با بردبارى آميخته است؛ چون دانشمند همواره نيازمند بردبارى فراوان است، زيرا با علم، راه انحراف مردم را مىبيند و مىسنجد و با بردبارى به پاسخگويى مردم و اصلاح آنان مىپردازد.
و اگر ثروتمند باشد، ميانهروى را در كارهايش رعايت مىكند و از اسراف و بخل مىپرهيزد.
و به هنگام عبادت فروتن و خاشع است، بدين معنا كه اعمال عبادى را با همه وجود، و نه به صورت ظاهرىِ صِرف، انجام مىدهد.
و به هنگام نادارى، ظاهر خود را آراسته نگه مىدارد، در حالىكه بسيارى از فقيران به آراستگى ظاهرى خود اهميت نمىدهند و همين بر خوارى و خفت آنان مىافزايد. وانگهى مستحب است كه انسان همواره خود را آراسته و پاكيزه بدارد، چون در روايت
1) تحرّج: چيزى را حرج و گناه شمردن.
...
...
است: «إِنَّ اللّهَ جَمِيلٌ وَ يُحِبُّ الْجَمَالَ(1)خداوند زيباست و زيبايى را دوست مىدارد».
و به هنگام بلا و ناراحتى، صبور و شكيباست، زيرا در هنگام بروز مشكلات و مصائب دو حالتِ صبورى يا بىتابى قابل تصوّر است كه صبر و آرامش، خير دنيا و آرامش روان را به همراه دارد ولى بىتابى هم زيان جسمى و هم خسارت اخروى دارد.
و همواره در طلب روزىِ حلال است، به خلاف كسى كه از هر راهى كه ممكن باشد خواه حلال و خواه حرام كسب روزى مىنمايد.
و در هدايت كردن يا هدايت شدن پرتلاش، و با سرزندگى در راه هدايت مىكوشد.
و نسبت به مال و مقام كسى طمع نمىكند و آن را براى روح خود گناه و دشوار مىداند.
در عين حال كه عمل صالح انجام مىدهد، از اينكه وظيفه را انجام داده يا نه در هراس است.
روز را با كوشش و جديت در شكر نعمتهاى الهى سپرى مىكند و شب را با ذكر الهى مىآغازد، زيرا شكر بعد از نعمت است.
و بامدادانْ را با ذكر آغاز مىكند، چنانكه گويى وجود جديدى يافته است.
شبانگاهان نگران است كه آيا تا صبح در امان و سلامت و ذكر به سر خواهد برد يا خير؟
و بامدادان شادمان است كه شب را به سلامت سپرى كرده است؛ نگرانى و هراسش از غفلتى است كه نسبت به آن هشدار داده شده است كه مبادا از غافلان باشد، و خوشحالى او از اين است كه فضل و رحمت الهى را درك كرده است.
1) كافى، ج 6، ص 438.
إِنِ اسْتَصْعَبَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ فِيمَا تَكْرَهُ لَمْ يُعْطِهَا سُوءْلَهَا فِيمَا تُحِبُّ. قُرَّةُ عَيْنِهِ(1)فِيمَا لاَ يَزُولُ، وَ زَهَادَتُهُ فِيمَا لاَ يَبْقَى، يَمْزُجُ الْحِلْمَ بِالْعِلْمِ، وَ الْقَوْلَ بِالْعَمَلِ. تَرَاهُ قَرِيباً أَمَلُهُ، قَلِيلاً زَلَلُهُ، خَاشِعاً قَلْبُهُ، قَانِعَةً نَفْسُهُ، مَنْزُوراً(2)أَكْلُهُ، سَهْلاً أَمْرُهُ، حَرِيزا(3)دِينُهُ، مَيِّتَةً شَهْوَتُهُ، مَكْظُوماً(4)غَيْظُهُ. الْخَيْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ، وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ، إِنْ كَانَ فِي الْغَافِلِينَ كُتِبَ فِي الذَّاكِرِينَ، وَ إِنْ كَانَ فِي الذَّاكِرِينَ لَمْ يُكْتَبْ مِنَ الْغَافِلِينَ.
...
اگر نفسش در امورِ دشوار، مثل عبادات با او همراهى نكرد، به آن فرصت رسيدن به خواستهاش، كه رويگردانى عبادت و نيل به شهوت است، نخواهد داد.
به آخرت كه پايدار است شادمان مىشود و آن را مايه روشنى چشم خود مىداند و به دنياى ناپايدار بىرغبت است.
بردبارى را با علم در آميخته است، چون علم نياز فراوانى به حلم و بردبارى دارد تا بتوان علوم دشوار را فرا گيرد و دانستهها را به جاهلان تعليم دهد.
و گفتار را با عمل همراه نموده و تنها به گفتن اكتفا نمىكند.
او را مىبينى كه آرزوهايش نزديك است و اميد و آرزوى دراز نمىگرداند، به خلاف دنياطلبان كه خود را جاودانه مىپندارند و آرزوهاى دورودراز دارند؛ زيرا آرزوى دورودراز آخرت را از ياد آدمى مىبرد.
لغزشش اندك است، زيرا آدمى وقتى هوشيار و هوشمند باشد، خطايش اندك مىشود.
قلبى خاشع دارد، نه مانند رياكار كه در ظاهر خاشع ولى قلبش سخت و نفوذناپذير است.
به آنچه خدا به او داده قانع است.
1) قرة العين: مايه چشم روشنى و شادمانى، اصل آن اين است كه چشم هنگام خوشحالى آرام و قرار مىگيرد، بر خلاف انسان آشفتهخاطر كه به اين سو و آن سو مىنگرد و چشمانش بىقرار است.
2) منزور: از نزر، به معناى ضعيف و اندك.
3) حريز: از حرز گرفته شده، يعنى حفظ شده و مصون.
4) مكظوم: از كظم، گرفته شده است، به معناى خاموش كردن و فرو بردن خشم.
...
...
خوراكش اندك است.
كارش سبك و آسان است، به خلاف دنياطلبان كه در كارها دچار تكلّف مىشوند.
دينش محفوظ و مصون است و شهوات نفسانى نمىتوانند در آن رخنه كنند.
شهواتش مرده است، يعنى از شهوات پيروى نمىكند.
خشمش فروخورده شده است، يعنى در هنگام خشم، آن را ابراز نمىكند.
همواره از او انتظار خير مىرود و مردم به خيرش اميدوارند.
و از شرّ او در امان هستند، چون براى كسى شر نمىخواهد.
اگر در جمع غافلان به سر برد حضورِ او تنها با جسم است و گرنه قلبش همواره ذكرگوى خداست.
و اگر در جمع اهل ذكر قرار گيرد از غافلان و افراد بىتوجه محسوب نمىشود، چون مانند ديگران اهل ذكر است، نه مانند غافلان كه حتى در ميان ذاكران، اسير غفلتِ خويشاند.
يَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَهُ، وَ يُعْطِي مَنْ حَرَمَهُ، وَ يَصِلُ مَنْ قَطَعَهُ، بَعِيداً فُحْشُهُ، لَيِّناً قَوْلُهُ، غَائِباً مُنْكَرُهُ، حَاضِراً مَعْرُوفُهُ، مُقْبِلاً خَيْرُهُ، مُدْبِراً شَرُّهُ. فِي الزَّلاَزِلِ وَقُورٌ، وَ فِي الْمَكَارِهِ صَبُورٌ، وَ فِي الرَّخَاءِ شَكُورٌ. لاَ يَحِيفُ(1)عَلَى مَنْ يُبْغِضُ، وَ لاَ يَأْثَمُ فِيمَنْ يُحِبُّ. يَعْتَرِفُ بِالْحَقِّ قَبْلَ أَنْ يُشْهَدَ عَلَيْهِ، لاَ يُضِيعُ مَا اسْتُحْفِظَ، وَ لاَ يَنْسَى مَا ذُكِّرَ، وَ لاَ يُنَابِزُ بِالاْءَلْقَابِ، وَ لاَ يُضَارُّ بِالْجَارِ. وَ لاَ يَشْمَتُ بِالْمَصَائِبِ، وَ لاَ يَدْخُلُ فِي الْبَاطِلِ، وَ لاَ يَخْرُجُ مِنَ الْحَقِّ.
...
از آنكه به او ظلم كند درمىگذرد، چنانكه خداى سبحان مىفرمايد: «...وَ أَن تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى»(2)«و گذشت شما به تقوا نزديكتر است». و چون كسى او را محروم كند، بدو عطا مىكند، زيرا در صدد انتقام نيست، بلكه اگر او را شايسته عطا ببيند دريغ نمىكند.
و با آنان كه پيوند خويش را از او بگسلند، مىپيوندد، چون قطع ارتباط از سر انتقام كار ناپسندى است.
سخن زشت و دشنام از او دور است، يعنى اين خصلت در او نيست.
گفتارش نرم و تهى از خشونت است.
كار ناپسندش غايب است، يعنى هيچگاه كار ناشايست نمىكند.
كار زيباى او حاضر است، يعنى همواره كارهاى نيكو و شايسته انجام مىدهد.
خيرش به همگان مىرسد و شرّش از همه رخ برتافته است و هرگز براى كسى شرّى درست نمىكند.
در سختىها و گرفتارىها باوقار است، چون ناآرامى و بىتابى در سختىها از او اين فرصت را مىگيرد كه براى حلّ مشكلات بينديشد، لذا راه رهايى را از انسان مىگيرد.
در ناگوارىها و مشكلات شكيبا و بردبار است تا به سلامتى از آنها بگذرد.
و در خوشىها و كامروايىها شكرگزار خداى متعال است.
...
...
به مخالفِ خود، ستم روا نمىدارد، چنانكه عادت غالب مردم چنين است كه اگر بر كسى خشم گيرند با گفتار و رفتار خود به او ستم مىكنند.
و چون كسى را دوست بدارد، در اين راه مرتكب گناه نمىشود تا او را از خود راضى كند يا اينكه در محبّت افراط نمىكند و بيشتر از حدّ شايستگى فرد، او را از [دهش و[ محبت خود برخوردار نمىكند.
قبل از آنكه كسى از او گواهى بخواهد، از شدت علاقهاى كه به احقاق حق دارد به آن اعتراف مىكند.
آنچه به او سپرند و حفاظت آن را بخواهند تباه نمىكند؛ يعنى اگر كسى چيزى نزد او به امانت گذارد تا آن را حفظ كند، آن را به خوبى حفظ مىكند.
و آنچه را كه يادآورى شود فراموش نمىكند، يعنى اگر خدا يا كسى چيزى را به او يادآورى كرد، در حفظ و به خاطر سپردن آن سهلانگارى نمىكند.
ديگران را با القاب زشت و ناپسند نمىخواند، چنانكه قرآن از اين كار نهى كرده است: «...وَ لاَ تَنَابَزُواْ بِالاْءَلْقَابِ...»(1)«و به همديگر لقبهاى زشت ندهيد».
و به همسايه خود آسيب و ضرر نمىرساند.
و مصيبتزده و غمديده را شماتت نمىكند و از گرفتارى ديگران شادمان نمىگردد و هرگز سخنى را كه معمولاً براى عقدهگشايى گفته مىشود بر زبان نمىآورد.
و به باطل نمىگرود چه با گفتار و چه با رفتار.
و از حريم حق خارج نمىشود و هرگز آن را ترك نمىكند.
1) سوره حجرات، آيه 11.
إِنْ صَمَتَ لَمْ يَغُمَّهُ صَمْتُهُ، وَ إِنْ ضَحِكَ لَمْ يَعْلُ صَوْتُهُ، وَ إِنْ بُغِيَ عَلَيْهِ صَبَرَ حَتَّى يَكُونَ اللَّهُ هُوَ الَّذِي يَنْتَقِمُ لَهُ. نَفْسُهُ مِنْهُ فِي عَنَاءٍ(1)، وَ النَّاسُ مِنْهُ فِي رَاحَةٍ. أَتْعَبَ نَفْسَهُ لاِآخِرَتِهِ، وَ أَرَاحَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ. بُعْدُهُ عَمَّنْ تَبَاعَدَ عَنْهُ زُهْدٌ وَ نَزَاهَةٌ، وَ دُنُوُّهُ مِمَّنْ دَنَا مِنْهُ لِينٌ وَ رَحْمَةٌ. لَيْسَ تَبَاعُدُهُ بِكِبْرٍ وَ عَظَمَةٍ، وَ لاَ دُنُوُّهُ بِمَكْرٍ وَ خَدِيعَةٍ.
...
چون سكوت كند، سكوتْ اندوهگينش نمىسازد، زيرا سكوت را نوعى فضيلت مىداند.
هرگاه بخندد، صداى خود را به قهقهه بلند نمىكند، چون اين عمل نكوهيده شده است و پرهيزگارانه لبخند مىزند. و اگر كسى به او ستم كند، صبر پيشه مىكند تا خدا انتقامش را از ظالم بگيرد(2)، زيرا خداى سبحان بىترديد حق مظلوم را از ظالم مىگيرد.
با عمل صالح فراوان و طاقتفرسا نفسِ خويش را در رنج مىاندازد.
و مردم از دست او در آسايشند، چرا كه آزارش به هيچ كس نمىرسد.
براى آخرت، خود را هماره به زحمت مىاندازد و عبادت و عمل صالح انجام مىدهد.
و مردم را از خود ايمن مىدارد، چون هيچ كس را به تكلّف وانداشته و نمىآزارد.
و دورى گزيدنش از كسى به جهت زهد و منزّه ماندن و بندگى خداوند است تا مبادا به گناهان او آلوده شود، نه اينكه دورى جستنش تحت تأثير هواى نفس باشد.
و نزديك شدنش به كسى از سر مهر و نرمى است نه آميخته به نيرنگ و طمع. پس دورى گزيدنش از كسى به سبب هوس و هواى نفس و تكبر نيست، آنسان كه جبّاران و ستمگران به علت تكبر و خودخواهى و خود بزرگبينى دورى مىگزيند. و نزديك شدن او به كسى هم به انگيزه نيرنگ و فريب نيست. اين دو جمله، مصداق عبارت پيشين است.
قَالَ: فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَةً كَانَتْ نَفْسُهُ فِيهَا، فَقَالَ أَمِيرُ الْمُوءْمِنِينَ عليهالسلام : أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَخَافُهَا عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ: أَ هَكَذَا تَصْنَعُ الْمَوَاعِظُ الْبَالِغَةُ بِأَهْلِهَا؟ فَقَالَ لَهُ قَائِلٌ: فَمَا بَالُكَ يَا أَمِيرَ الْمُوءْمِنِينَ؟ فَقَالَ عليهالسلام : وَيْحَكَ!(1)إِنَّ لِكُلِّ أَجَلٍ وَقْتاً لاَ يَعْدُوهُ، وَ سَبَباً لاَ يَتَجَاوَزُهُ. فَمَهْلاً، لاَ تَعُدْ لِمِثْلِهَا، فَإِنَّمَا نَفَثَ الشَّيْطَانُ عَلَى لِسَانِكَ!
...
راوى مىگويد: در اين هنگام همّام فرياد و خروش برآورد و از شدّت تأثرى كه از اين خطبه بدو دست داد، جان باخت.
حضرت امير عليهالسلام فرمود: به خدا سوگند، از همين تأثر شديد برايش مىترسيدم.
آنگاه فرمود: آيا مواعظ رسا اين چنين در اهل خود اثر مىگذارند؟
اين استفهام، تعجّبى است، يعنى شگفتا كه چنين موعظه در اهل خود تأثير مىگذارد، زيرا انسان يا از شدّت شادمانى كه قلب را از خون تهى مىكند، مىميرد يا در هنگام اندوه كه موجب پر شدن قلب از خون است جان مىسپارد.
شخصى به حضرت عرض كرد: پس چرا خود با آگاهىات از اين موعظه نمىميرى؟
حضرت فرمود: واى بر تو، براى هر اجلى (= سرآمدن عمر انسان) وقتى معيّن وجود دارد كه از آن نمىگذرد، و مرگ علّت و سببى دارد كه از آن تجاوز نمىكند، يعنى بايد مرگ فرا رسد تا انسان بميرد. آرام باش و در سخن خود انديشه كن و ديگر اين چنين بى پروا سخن مگو كه شيطان در زبان تو دميد و اين سخن شيطانى بود كه از دهان تو خارج شد.
راز و رمز اين مطلب آن است كه نفوس انسانهاى بزرگ مانند نفوس انسانهاى معمولى يا كوچك زود تحت تأثير قرار نمىگيرند، لذا مىبينيم انسان كوچك با به دست آوردن درهمى شادمان و با گم كردن يك درهم اندوهگين مىگردد، در حالىكه به دست آوردن يا از دست دادن صدها برابر آن، در نفوس انسانهاى بزرگ هيچ تأثيرى نمىگذارد.
1) و يحك: واى برتو، اين كلمه در نكوهش و گاهى نيز در تعريف به كار مىرود.
نَحْمَدُهُ عَلَى مَا وَفَّقَ لَهُ مِنَ الطَّاعَةِ، وَ ذَادَ(1)عَنْهُ مِنَ الْمَعْصِيَةِ، وَ نَسْأَلُهُ لِمِنَّتِهِ تَمَاماً، وَ بِحَبْلِهِ اعْتِصَاماً. وَ نَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، خَاضَ(2)إِلَى رِضْوَانِ اللَّهِ كُلَّ غَمْرَةٍ(3)، وَ تَجَرَّعَ(4)فِيهِ كُلَّ غُصَّةٍ(5). وَ قَدْ تَلَوَّنَ(6)لَهُ الاْءَدْنَوْنَ، وَ تَأَلَّبَ(7)عَلَيْهِ الاْءَقْصَوْنَ، وَ خَلَعَتْ إِلَيْهِ الْعَرَبُ أَعِنَّتَهَا(8)وَ ضَرَبَتْ إِلَى مُحَارَبَتِهِ بُطُونَ رَوَاحِلِهَا(9)، حَتَّى أَنْزَلَتْ بِسَاحَتِهِ عَدَاوَتَهَا، مِنْ أَبْعَدِ الدَّارِ، وَ أَسْحَقِ(10)الْمَزَارِ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در توصيف منافقان
خداى را ستايش مىكنيم كه توفيق طاعتش را به ما عطا فرمود و با شناساندن عوامل خشمش از نافرمانى حضرتش بازمان داشت.
و از او مىخواهيم كه نعمت بىدريغش را بر ما تمام گرداند و توفيق تمسّك جستن به ريسمان الهى را عطايمان فرمايد.
1) ذاد: دفع كرد.
2) خاض: فرو رفت.
3) غمرة: درياى غم و اندوه و مشكلات.
4) تجرع: جرعه جرعه با ناگوارى نوشيد.
5) غصّة: هرگاه انسان، آبى ناگوار و سنگينى بنوشد كه به آسانى از گلويش پايين نرود، گفته مىشود: غصَّ بالماء: آب گلوگيرش شد.
6) تلون: رنگ به رنگ شد.
7) تألب: بر عداوت اجتماع و اتحاد كرد.
8) أعنّة: جمع عنان، يعنى مهار.
9) رواحل: جمع راحلة، يعنى مركب.
10) أسحق: دورترين، و سُحق، يعنى دور.
...
...
و گواهى مىدهيم كه محمّد صلىاللهعليهوآله بنده و فرستاده خداست. شايد مراد آن حضرت از مقدّم داشتن كلمه «عبد» بر كلمه «رسول» مقابله با يهود و مسيحيان باشد كه پيامبران را فرزندان و شريكان خدا مىدانند؛ لذا حضرت با تقديم عبوديّت اين پندار را باطل خوانده است.
همو كه براى رسيدن به رضاى پروردگار در هر درياى اندوه و مصيبتى وارد شد و در اين راه هر اندوه گلوگيرى را جرعه جرعه نوشيد.
و خويشان نزديك او (جز تعدادى محدود چون: حضرت ابوطالب، حمزه عليهماالسلام و...) هر روز با او به گونهاى رفتار كردند، گاهى به نفع او و گاهى بر ضدّ او.
و بيگانگان عليه او همداستان و همراه شدند.
و اعراب زمام مركب دشمنى را به سوى او كشيدند و براى جنگيدن با او، پاى بر شكم مركبهاى خود نواختند؛ يعنى سوار مركب شدند و به تاخت و تاز درآمدند، چون انسان وقتى بخواهد مركب خود را بدواند با تازيانه، ضربه پا و جز آن بر شكم آن مىزند.
تا آنكه از دورترين مكانها، يعنى مكّه و شهرهاى ديگر به درگاه او، يعنى مدينه منوّره، سپاه عداوت خود را آراستند و به تاختن واداشتند و در آنجا دشمنى خود را به حضرتش نمايان كردند.
أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ، وَ أُحَذِّرُكُمْ أَهْلَ النِّفَاقِ، فَإِنَّهُمُ الضَّالُّونَ الْمُضِلُّونَ، وَ الزَّالُّونَ(1)الْمُزِلُّونَ، يَتَلَوَّنُونَ أَلْوَاناً، وَ يَفْتَنُّونَ افْتِنَاناً(2). وَ يَعْمِدُونَكُمْ بِكُلِّ عِمَادٍ، وَ يَرْصُدُونَكُمْ بِكُلِّ مِرْصَادٍ. قُلُوبُهُمْ دَوِيَّةٌ(3)، وَ صِفَاحُهُمْ(4)نَقِيَّةٌ، يَمْشُونَ الْخَفَاءَ، وَ يَدِبُّونَ(5)الضَّرَاءَ(6).
...
شما را، اى بندگان خدا، به تقواى الهى و پرهيز از محرّمات توصيه مىكنم و از منافقان برحذر مىدارم تا فريفته آنان نشويد، زيرا خود گمراهند و ديگران را نيز گمراه مىكنند، خود لغزش دارند و ديگران را مىلغزانند و از مسير درست منحرف مىسازند.
هر روز به رنگى درمىآيند، زيرا در پى يافتنِ حقيقت نيستند، بلكه بر اساس مصلحت خود كار مىكنند لذا هرچه مصلحتشان اقتضا كند انجام مىدهند.
و راه مشخصى را نمىپيما يند، بلكه رفتار و گفتارى گوناگون دارند. و شما را به سوى هر تكيهگاهى كه بتوانند بدان اعتماد كرد جلب مىكنند تا روش آنان را در پيش گيريد، زيرا هر كس بخواهد كسى را به خود جذب كند، از هيچ كارى فروگذار نمىكند. و بر سر هر كمينگاهى مىنشينند و منتظر شمايند تا با دامهاى خود شكارتان كنند و به جمع خود وارد سازند.
قلبهايشان بيمار و صورتهايشان از آثار عداوت تهى و آراسته است، چون خود را به دور از گناه جلوه مىدهند، در حالىكه دلهايشان آكنده از عداوت است. يا مراد آن است كه چهرههاى آنها از آثار عبادت و طاعت پاك است.
مخفيانه در حركتند، تا مبادا كسى از باطن آنها مطلع شود. و مانند بيمارى و به گونهاى كه كسى متوجه نمىشود در ميان مردم مىخزند تا جامعه را آلوده و بيمار كنند.
وَصْفُهُمْ دَوَاءٌ وَ قَوْلُهُمْ شِفَاءٌ وَ فِعْلُهُمُ الدَّاءُ الْعَيَاءُ(1). حَسَدَةُ(2)الرَّخَاءِ، وَ مُوءَكِّدُوا الْبَلاَءِ، وَ مُقْنِطُوا الرَّجَاءَ. لَهُمْ بِكُلِّ طَرِيقٍ صَرِيعٌ(3)وَ إِلَى كُلِّ قَلْبٍ شَفِيعٌ. وَ لِكُلِّ شَجْوٍ(4)دُمُوعٌ، يَتَقَارَضُونَ(5)الثَّنَاءَ وَ يَتَرَاقَبُونَ الْجَزَاءَ، إِنْ سَأَلُوا أَلْحَفُوا(6)وَ إِنْ عَذَلُوا(7)كَشَفُوا وَ إِنْ حَكَمُوا أَسْرَفُوا. قَدْ أَعَدُّوا لِكُلِّ حَقٍّ بَاطِلاً، وَ لِكُلِّ قَائِمٍ مَائِلاً، وَ لِكُلِّ حَيٍّ قَاتِلاً، وَ لِكُلِّ بَابٍ مِفْتَاحا، وَ لِكُلِّ لَيْلٍ مِصْبَاحاً.
...
سخنان و توصيفات آنها (به سان پزشك حاذق) درباره درمان دردهاى اجتماعى است تا مردم آنان را مصلح بپندارند و سخنان آنان، شفاى دردهاست، زيرا مردم را به دارويى راهنمايى مىكنند كه روانشان بدان نياز دارد، ولى عمل آنها به منزله دردى است بىدرمان كه هيچ طبيبى از عهده درمان آن برنمىآيد.
حسودانى هستند كه به خوشى و رفاه ديگران حسد مىورزند. و چون بلا و مصيبتى بر كسى نازل شود با سرزنش آن بلا را بيشتر و معضل را سنگينتر مىكنند
و اميد را به يأس تبديل مىكنند، بدين ترتيب كه اگر كسى به چيزى يا كسى اميد داشته باشد، چنان او را وسوسه مىكنند كه در نهايت نااميد مىشود.
در هر كوى و برزنى كسى را از پاى درآوردهاند، چون انسانهاى فراوانى را فريب مىدهند و هلاك مىكنند، آنسان كه شخص جانى هركه را بر زمين بزند او را مىكشد.
و نزد هر قلبى (صاحب منصبى) شفيع و واسطهاى دارند، زيرا توانستهاند با هر انسانى رابطهاى برقرار كنند و او را اندوخته روز مباداى خود سازند تا با سوء استفاده از شأن و شخصيت او به مقصد خود برسند.
و براى هر حادثه غمانگيزى اشكهايى آماده ساختهاند تا منافقانه و فريبكارانه خود را
...
...
شريك غم حادثهديدگان نشان دهند و اشك بريزند و بدين وسيله خود را به او نزديك كنند و در فرصت مناسب بهره خود را ببرند.
يكديگر را مىستايند (نان به همديگر قرض مىدهند)، البته نه بر اساس واقعيت و استحقاق، بلكه از آن روست كه طرف مقابل، به ستايش آنان بپردازد. و كارى كه مىكنند انتظار پاداش دارند، به خلاف مؤمنان كه آنچه مىكنند فقط براى رضاى خداست.
اگر از كسى چيزى بخواهند، پىدرپى اصرار مىكنند. و چون كسى را سرزنش كنند، او را رسوا مىسازند، چون قصد آنها از انتقاد، اصلاح نيست، بلكه در پى رسوا كردن و انتقام گرفتن هستند. و آنگاه كه حكمى نمايند و داورى كنند، در كيفر دادن، از حد مىگذرانند.
در مقابل هر حقّى، باطلى در پوشش حق، آماده دارند تا مردم را به سوى آن بكشند.
و در مقابل هر راه مستقيمى بيراههاى، و براى هر زندهاى قاتلى فراهم آوردهاند.
و براى هر درى كليدى دارند تا بتوانند به آنجا وارد شوند و به مقصد خود برسند. و براى هر شبى چراغى دارند تا اگر در جايى گرفتار شدند به وسيله آن از تنگنا نجات يابند.
يَتَوَصَّلُونَ إِلَى الطَّمَعِ بِالْيَأْسِ، لِيُقِيمُوا بِهِ أَسْوَاقَهُمْ، وَ يُنْفِقُوا بِهِ أَعْلاَقَهُمْ(1). يَقُولُونَ فَيُشَبِّهُونَ، وَ يَصِفُونَ فَيُمَوِّهُونَ(2). قَدْ هَوَّنُوا الطَّرِيقَ، وَ أَضْلَعُوا(3)الْمَضِيقَ، فَهُمْ لُمَةُ(4)الشَّيْطَانِ، وَ حُمَةُ(5)النِّيرَانِ: «أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ»(6).
...
براى رسيدن به خواستههاى طمعكارانه خود، به اموال ديگران اظهار بىرغبتى مىكنند تا بازار خود را رونق بخشند و كالاهاى (نفاق) خود را به مصرف برسانند، زيرا مردم غالبا به چنين افرادى به ديده احترام مىنگرند.
با سخنان خود شبههافكنى مىكنند و حق و باطل را به هم مىآميزند و در توصيف امور و حقايق، نيرنگ به كار مىبرند و اوصاف واقعى همه چيز را پنهان مىدارند و چيزى كه حقيقت نيست آن را مىنمايانند.
پيمودن راه گمراهى را براى مردم آسان جلوه مىدهند تا افرادى را به دنبال خود بكشانند و تنگ راهها را كج مىكنند تا بنمايانند كه آن را نمىپيمايند، زيرا اگر بدون فريب و نيرنگبازى، مردم را به آن راهها ببرند، در آن صورت نهانىهاى نفاقآلود خود را آشكار خواهند كرد.
آنان گروهى از ياران شيطان و نيش گزنده آتش جهنم هستند، يعنى همانطور كه عقرب مردم را نيش مىزند جهنم به وسيله منافقان مردم را نيش مىزند (و به كام خود مىكشد). [پس آگاه باشيد كه] «آنان حزب شيطانند. آگاه باش كه حزب شيطان همان زيانكارانند»، يعنى اينان دنيا و آخرت خود را در سودايى زيانبار باختهاند.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَظْهَرَ مِنْ آثَارِ سُلْطَانِهِ، وَ جَلاَلِ كِبْرِيَائِهِ(1)، مَا حَيَّرَ مُقَلَ(2)الْعُيُونِ مِنْ عَجَائِبِ قُدْرَتِهِ(3)، وَ رَدَعَ خَطَرَاتِ(4)هَمَاهِمِ(5)النُّفُوسِ عَنْ عِرْفَانِ كُنْهِ صِفَتِهِ. وَ أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ، شَهَادَةَ إِيمَانٍ وَ إِيقَانٍ، وَ إِخْلاَصٍ وَ إِذْعَانٍ(6).
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام با محتواى حمد الهى و ستايش پيامبر صلىاللهعليهوآله و موعظه
ستايش خدايى را سزد كه از آثار سلطنت و جلال و عظمت خويش، پديدهها را آشكار ساخت، زيرا تمام آفريدگان آثار و نشانههاى سلطنت الهىاند، به گونهاى كه شگفتىهاى قدرت الهى چنان انسان را حيرتزده مىكند كه گويى مىخواهد چشمش از حدقه برآيد و انديشهها و نجواها[ى پرسشگرانه] را از شناختِ كُنهِ صفات خويش بازداشت.
و گواهى مىدهم كه خدايى جز خداى يگانه نيست، شهادتى كه از ايمان و يقين برخاسته است، نه مانند گواهى منافقان كه ايمان در قلبشان جاى نگرفته، و نه مانند گواهى مؤمنانِ سست ايمان كه يقينى راسخ ندارند. و شهادتى كه برخاسته از اخلاص پيراسته از شرك و از سرِ خضوع در پيشگاه الهى است.
وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، أَرْسَلَهُ وَ أَعْلاَمُ الْهُدَى دَارِسَةٌ(1)، وَ مَنَاهِجُ(2)الدِّينِ طَامِسَةٌ(3)، فَصَدَعَ(4)بِالْحَقِّ، وَ نَصَحَ لِلْخَلْقِ، وَ هَدَى إِلَى الرُّشْدِ، وَ أَمَرَ بِالْقَصْدِ. وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ(5)، أَنَّهُ لَمْ يَخْلُقْكُمْ عَبَثاً، وَ لَمْ يُرْسِلْكُمْ هَمَلاً(6)، عَلِمَ مَبْلَغَ نِعَمِهِ عَلَيْكُمْ، وَ أَحْصَى إِحْسَانَهُ إِلَيْكُمْ، فَاسْتَفْتِحُوهُ، وَ اسْتَنْجِحُوهُ(7)وَ اطْلُبُوا إِلَيْهِ وَ اسْتَمْنِحُوهُ(8).
...
و گواهى مىدهم كه محمد صلىاللهعليهوآله بنده و فرستاده خداوند است و او را در زمانى به رسالت برانگيخت كه پرچمهاى هدايت، يعنى احكام و آثار دين، مندرس و راههاى آن نابود شده بودند. رسولى كه به وسيله حقْ باطل را شكست داد و مردم را به سوى موجبات سعادت دنيا و آخرت ارشاد كرد و به راه رشد و كمال هدايت فرمود و به راه ميانهروى و پرهيز از افراط و تفريط در تمامى كارها فرمانشان داد.
بندگان خدا، بدانيد كه خداى متعال شما را بيهوده و بدون هدف نيافريده و بدون امر و نهى رها نكرده است. مقدار نعمتهاى خود را بر شما به خوبى مىداند و احسانى كه به شما كرده است به دقت ضبط كرده است. پس، از خدا بخواهيد تا درهايى را كه برويتان بسته شده بگشايد و در كارهايتان موفّق و ظفرمند گرداند. و خواستهها و نيازهايتان را فقط از او بخواهيد، و از حضرتش درخواست عطا و احسان كنيد.
1) دارسة: مندرس.
2) مناهج: جمع منهج يعنى راه.
3) طامسة: از طمس به معناى انهدام.
4) صدع: اصل صدع، به معناى شكستن و در اينجا منظور شكستن باطل است.
5) عباد اللّه: منادايى است كه حرف ندا (يا) از آن حذف شده است، مانند: «يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هَذَا»؛ «اى يوسف از اين [پيشامد] روى بگردان». (سوره يوسف، آيه 29)
6) هَمَلا: بيهوده و مهمل.
7) استنجحوه: از او طلب موفقيّت كنيد.
8) استمنحوه: از او طلب عطا و احسان كنيد.
فَمَا قَطَعَكُمْ عَنْهُ حِجَابٌ، وَ لاَ أُغْلِقَ عَنْكُمْ دُونَهُ بَابٌ، وَ إِنَّهُ لَبِكُلِّ(1)مَكَانٍ، وَفِي كُلِّ حِينٍ وَ أَوَانٍ(2)، وَ مَعَ كُلِّ إِنْسٍ وَ جَانٍّ، لاَ يَثْلِمُهُ(3)الْعَطَاءُ، وَ لاَ يَنْقُصُهُ الْحِبَاءُ(4)، وَ لاَ يَسْتَنْفِدُهُ(5)سَائِلٌ، وَ لاَ يَسْتَقْصِيهِ(6)نَائِلٌ، وَ لاَ يَلْوِيهِ(7)شَخْصٌ عَنْ شَخْصٍ، وَ لاَ يُلْهِيهِ(8)صَوْتٌ عَنْ صَوْتٍ، وَ لاَ تَحْجُزُهُ(9)هِبَةٌ عَنْ سَلْبٍ، وَ لاَ يَشْغَلُهُ غَضَبٌ عَنْ رَحْمَةٍ، وَ لاَ تُولِهُهُ(10)رَحْمَةٌ عَنْ عِقَابٍ، وَ لاَ يُجِنُّهُ(11)الْبُطُونُ عَنِ الظُّهُورِ، وَ لاَ يَقْطَعُهُ الظُّهُورُ عَنِ الْبُطُونِ.
...
خداوند بين خود و شما هيچ حجاب و مانعى قرار نداده و هيچ درى را بروى خود نبسته است، به خلاف شاهان و بزرگان كه درهاى خود را بروى مردم مىبندند.
و در هر مكانى حضور دارد، نه از لحاظ جسم كه از محدود شدن به زمان و مكان و جسم منزه است، بلكه با نفوذ علم و قدرت خويش همه جا حضور دارد.
و در هر زمانى كه تصوّر شود، خدا بوده و خواهد بود، به خلاف ساير موجودات كه قبل از خلقت نبوده و بعد از معدوم شدن نيز نخواهند بود.
و همراه انسانها و جنّيان است، اما نه همراهى و معيّت جسمانى، بلكه همراهى و معيّت قدرت و علم.
و هيچ عطا و بخششى از داشتهاش نمىكاهد، زيرا آنچه عطا مىكند از مِلك او خارج نمىشود و بر آفريدن مجدّد و بىحدّ هرآنچه بخواهد تواناست.
و خزانههاى رحمت او به جهت بخششِ بدون عوضْ نقصان نمىپذيرد.
1) لَبِكلّ: لام براى تأكيد است، يعنى قطعا در هرجا وجود دارد.
2) أوان: جمع آن به معناى لحظه و زمان.
3) يثلم: ناقص مىكند.
4) حباء: بخشش بلا عوض.
5) يستنفد: به پايان مىرساند.
6) يستقصي: به انتها مىرساند.
7) يلوي: منصرف مىشود.
8) يلهي: مشغول مىشود.
9) لا تَحْجُزُهُ: او را منع نمىكند، باز نمىدارد.
10) توله: متحير مىكند.
11) يجنّ: مستور مىكند.
...
...
و هيچ درخواست كنندهاى دارايى حضرتش را به پايان نمىرساند، چون آنچه نزد خداست بىپايان است. و هر كس هرچه دريافت كند به قسمت پايانى و نهايت گنجهاى الهى نمىرسد، چون عطاى او ابدى و نامتناهى است.
و كسى را توان آن نيست كه حضرتش را از توجه به ديگرى باز دارد؛ يعنى وقتى خدا به كسى توجه مىكند نسبت به ديگرى بىتوجّه نيست.
و هيچ صدايى او را از شنيدن صداى ديگر بازنمىدارد و همزمان همه صداها را مىشنود به خلاف انسان كه اگر به چيزى گوش دهد از شنيدن صداى ديگرى باز مىماند.
و بخشيدن او مانعِ باز پس گرفتنِ از ديگرى نمىگردد، به خلاف انسان كه اگر در حال بخشيدن چيزى به كسى باشد از گرفتن چيزى از ديگرى ناتوان است، زيرا حواس او بر دو جهت اشراف و سلطه ندارد، اما خدا جسم نيست و در آنِ واحد مىتواند ببخشد و بگيرد.
و رحمت او باعث بازماندن او از كيفر نمىشود، به اين معنا كه مىتواند در آنِ واحد يكى را مورد رحمت قرار دهد و ديگرى را كيفر كند، يا به اين معنا كه خدا مىتواند در آنِ واحد به يك نفر از يك جهت رحمت كند و از جهت ديگر كيفر بدهد، مثلاً به او از روى رحمت حيات و به جهت كيفر بيمارى بدهد.
و خفاى او موجب پنهان بودن او نمىشود و او را از ظهور باز نمىدارد، زيرا با آثار خود ظاهر و آشكار است. پس به ذاتْ مخفى و به آثارْ هويداست.
و ظهور او باعث پنهان نبودن او نمىگردد، پس گرچه به آثار ظاهر است، ولى به ذات پنهان و مخفى است.
قَرُبَ فَنَأَى(1)، وَ عَلاَ فَدَنَا، وَ ظَهَرَ فَبَطَنَ، وَ بَطَنَ فَعَلَنَ، وَ دَانَ(2)وَ لَمْ يُدَنْ، لَمْ يَذْرَأِ(3)الْخَلْقَ بِاحْتِيَالٍ(4)، وَ لاَ اسْتَعَانَ بِهِمْ لِكَلاَلٍ(5).
...
به مردم نزديك و در عين نزديكى از آنها دور است؛ نه مانند جسم كه نزديك شدن او به يك چيز، مانع نزديك شدنِ وى به چيزى ديگر مىگردد، زيرا جسم اگر به يك چيز نزديك باشد ضرورتاً از چيز ديگر دور مىشود، ولى خدا چون با علم و قدرت به همگان نزديك است، در عين حال از آنها دور مىباشد.
برتر از مشابهت و همانندىِ با مخلوقات است، ولى با علم و قدرت به آنها نزديك است و برترى حضرتش موجب نزديك بودن اوست. با آثار خود بر خلق آشكار گرديد، ولى كنه ذاتش بر خلق، همچنان پوشيده است و ظهور، سبب بطون و پنهانى است، چون اگر اين آثارِ ظاهر وجود نداشتند، باطن مخفى هم وجود نداشت، زيرا چنين آثارى جز از واجبالوجود صادر نمىشود و وجوبِ وجود، موجب خفاى اوست.
كنه ذات او مخفى، ولى آثار قدرتش ظاهر است. اين جمله، عكس جمله پيشين است و تعليل هر يك از دو ضد به ضد ديگر است، از آن جهت كه هر دو معلول يك چيز مىباشند؛ به يك اعتبار آن يكى علّت اين است و به اعتبار ديگر اين يكى علت آن است، پس در اين توصيف، بطون سبب ظهور است.
به حساب همه مردم مىرسد، ولى كسى به حساب او نمىرسد.
جهان هستى را با چارهانديشى و تفكر نيافريد، چون چارهانديشى به معناى پيدا كردن راهكار براى رسيدن به مطلوب است. و به منظور فروهشتن خستگى در انجام دادن كارها از آفريدگان كمك نگرفت، چنانكه انسانها به هنگام خستگى از يكديگر كمك مىگيرند.
أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ، بِتَقْوَى اللَّهِ، فَإِنَّهَا الزِّمَامُ(1)وَ الْقِوَامُ، فَتَمَسَّكُوا بِوَثَائِقِهَا(2)، وَ اعْتَصِمُوا بِحَقَائِقِهَا، تَوءُلْ بِكُمْ(3)إِلَى أَكْنَانِ(4)الدَّعَةِ(5)، وَ أَوْطَانِ السَّعَةِ، وَ مَعَاقِلِ(6)الْحِرْزِ(7)، وَ مَنَازِلِ الْعِزِّ فِي «يَوْمٍ تَشْخَصُ(8)فِيهِ الأَبْصَارُ»(9)، وَ تُظْلِمُ لَهُ الاْءَقْطَارُ، وَ تُعَطَّلُ فِيهِ صُرُومُ(10)الْعِشَارِ(11)، وَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ، فَتَزْهَقُ كُلُّ مُهْجَةٍ(12)، وَ تَبْكَمُ(13)كُلُّ لَهْجَةٍ(14)، وَ تَدِكُّ(15)الشُّمُّ(16)الشَّوَامِخُ(17)وَالصُّمُّ(18)الرَّوَاسِخُ(19)، فَيَصِيرُ صَلْدُهَا(20)سَرَاباً رَقْرَقاً(21)، وَ مَعْهَدُهَا قَاعاً(22)سَمْلَقا(23)، فَلاَ شَفِيعٌ يَشْفَعُ، وَ لاَ حَمِيمٌ(24)يَدْفَعُ، وَ لاَ مَعْذِرَةٌ تَنْفَعُ.
...
اى بندگان خدا، شما را به تقوا و پرواى الهى سفارش مىكنم كه مايه دورى از نافرمانىاش و پيروى از فرمان اوست و زمامى است كه انسان بايد آن را بگيرد و به سمت سعادت حركت كند، مانند مهار اسب و شتر، كه موجب تعادل و ايستادگى و مايه جلوگيرى از انحراف و گمراهى انسان است. پس به امور مستحكم تقوا كه در آن ريا و نفاق و بدعت راه ندارد متمسّك شويد و به تقواى حقيقى روى آوريد نه به امورى مانند وسواس كه موجب زياد شستن دست و پا و لباس و امثال اينها شده و در عرف چنين كسى را با تقوا مىخوانند
1) زمام: مهار.
2) وثائق: جمع وثيقة، يعنى امور محكم.
3) تؤل بكم: شما را سير مىدهد، امر شما را پايان مىدهد.
4) أكنان: جمع كن، يعنى خيمه.
5) دعة: زندگى راحت.
6) معاقل: جمع معقل، يعنى دژ و حصار.
7) حرز: حفظ.
8) تشخص: از شخوص، به معناى سفر و شخوص بصر كنايه از دهشت است و مراد در اينجا، اين سو و آن سو نگريستن چشم براى يافتن گريزگاه و پناهگاه است و فرد ترسان اينگونه مىباشد.
9) سوره ابراهيم، آيه 42.
10) صروم: جمع صرمة، گله شتر 10 - 50 نفره.
11) عشار: جمع عشراء، يعنى شترى كه از حمل آن ده ماه گذشته و بسيار گرانبهاست.
12) مهجة: روح. زهوق مهجة كنايه از آن است كه در وحشت توان هيچ كارى را ندارد.
13) تبكم: گنگ مىشود.
14) لهجة: زبان.
15) تَدِكُّ: درهم مىكوبد.
16) شم: جمع أشم، يعنى رفيع.
17) شوامخ: جمع شامخة، يعنى بسيار بلند.
18) صم: جمع أصم، يعنى محكم.
19) رواسخ: جمع راسخ، يعنى ثابت و استوار.
20) صلد: كوه محكم و صاف.
21) رقرق: مضطرب.
22) قاع: زمين محكم.
23) سملق: صاف و هموار.
24) حميم: دوست.
...
...
در حالىكه تقوا به اين معنا نيست؛ بلكه تقوا همانى است كه شما را به زندگى همراه با آسايش و رفاه و وسعت مىرساند و از نعمتهاى گسترده و زندگى راحت برخوردار مىسازد و در دژها و سنگرهاى مستحكم و ايمن از آفت و بلا و جايگاه امن عزّت در روز قيامت جاى مىدهد كه در آن خفّت و خوارى وجود ندارد؛ روزى «كه چشمها [ از شدت وحشت] در آن خيره مىشود» و دنبال راه گريزند، و تمام زمين تاريك مىشود، چون طبق روايت در روز قيامت تاريكى مطلق همه جا را فرا مىگيرد.
و گلههاى شتران مرغوب و گرانبها از شدّت هولوهراس فراموش مىشوند، چنانكه قرآن كريم مىفرمايد: «وَ إِذَا الْعِشَارُ عُطِّلَتْ»(1)«وقتى شتران ماده وانهاده شوند».
آنگاه در صور اسرافيل دميده مىشود؛ يك مرتبه هنگام پايان يافتن دنيا و مرگِ همه انسانها، و بار ديگر هنگام رستاخيز و قيامت كه همه انسانها زنده مىشوند.
روح هر انسانى وحشتزده مىشود و نمىتواند كارى انجام دهد و گويى باطل شده است.
و همه زبانها گنگ مىشوند و انسان از ترسْ توان سخن گفتن ندارد، و تمام كوههاى سربهفلككشيده خرد مىشوند، و مانند پنبه حلاّجىشده در مىآيند، چنانكه قرآن مىفرمايد: «وَ حُمِلَتِ الاْءَرْضُ وَالْجِبَالُ فَدُكَّتَا دَكَّةً وَ حِدَةً»(2)«و زمين و كوهها از جا برداشته شوند و يكباره درهم كوبيده و متلاشى گردند».
و كوههاى صاف و سربهفلككشيده و محكم از جا كنده مىشوند و به سراب تبديل مىگردند، يعنى از دور به صورت آب ديده مىشوند در حالىكه چنان نيست، آنجا كه خدا مىفرمايد: «وَ سُيِّرَتِ الْجِبَالُ فَكَانَتْ سَرَابًا»(3)و كوهها را روان كنند، و [چون] سرابى گردند.
...
...
و كوهستانها به صورت زمينى صاف و هموار و ساكن درمىآيد، چنانكه خداى سبحان مىفرمايد: «لاَّ تَرَى فِيهَا عِوَجًا وَ لاَ أَمْتًا»(1)«نه در آن كژى مىبينى و نه ناهموارى».
در آن روز هيچ كس براى افراد ناشايسته شفاعت نمىكند، چون شفاعت در آخرت مانند شفاعت در دنيا نيست كه انسان براى رفيق خود، هرچند ناشايست باشد، وساطت كند، بلكه چنان است كه خداوند مىفرمايد: «...وَ لاَ يَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ ارْتَضَى...»(2)«و جز براى كسى كه [خدا] رضايت دهد، شفاعت نمىكنند».
و هيچ دوست صميمى، عذاب را از انسان دور نمىكند و عذرخواهى هيچ سودى ندارد و نمىتواند عذرخواه را از عذابى كه سزاوار آن است برهاند.
بَعَثَهُ حِينَ لاَ عَلَمٌ قَائِمٌ، وَ لاَ مَنَارٌ(1)سَاطِعٌ(2)، وَ لاَ مَنْهَجٌ وَاضِحٌ. أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ، وَ أُحَذِّرُكُمُ الدُّنْيَا، فَإِنَّهَا دَارُ شُخُوصٍ(3)، وَ مَحَلَّةُ تَنْغِيصٍ(4)، سَاكِنُهَا ظَاعِنٌ(5)، وَ قَاطِنُهَا(6)بَائِنٌ(7)، تَمِيدُ بِأَهْلِهَا مَيَدَانَ(8)السَّفِينَةِ تَقْصِفُهَا(9)الْعَوَاصِفُ(10)فِي لُجَجِ(11)الْبِحَارِ. فَمِنْهُمُ الْغَرِقُ الْوَبِقُ(12)، وَ مِنْهُمُ النَّاجِي عَلَى بُطُونِ الاْءَمْوَاجِ، تَحْفِزُهُ(13)الرِّيَاحُ بِأَذْيَالِهَا(14)، وَ تَحْمِلُهُ عَلَى أَهْوَالِهَا، فَمَا غَرِقَ مِنْهَا فَلَيْسَ بِمُسْتَدْرَكٍ(15)وَ مَا نَجَا مِنْهَا فَإِلَى مَهْلَك.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام درباره بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله و موعظه مردمان
خداوند پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را در روزگارى به رسالت برانگيخت كه هيچ پرچمى برافراشته نبود، زيرا دين و شريعتى كه به منزله پرچم است و مردمان را به راه حق هدايت مىكند و به سعادت مىرساند وجود نداشت. در اين بيان دين به پرچمهايى تشبيه شده كه در مسيرْ نصب مىكنند تا آنان را به سوى مقصد راهنمايى كنند.
1) منار: آتشى كه شبانه در جايى بلند مىافروزند تا مردم راه را بيابند.
2) ساطع: آتش پرشعله و بلند.
3) شخوص: سفر و كوچ.
4) تنغيص: تيره و تار شدن.
5) ظاعن: مسافر و كوچنده.
6) قاطن: ساكن.
7) بائن: دور شده و جدا افتاده.
8) ميدان: جنبش.
9) تقصف: مىشكند.
10) عواصف: جمع عاصفة، يعنى طوفان و باد شديد.
11) لجج: جمع لجّة، يعنى وسط دريا.
12) وبق: هلاك شد.
13) تحفز: دور مىكند، دفع مىكند.
14) أذيال: جمع ذيل، يعنى دامن، اطراف.
15) مستدرك: قابل نجات، قابل بازيابى.
...
...
و چراغخانهاى روشن فراروى مردم وجود نداشت و راه واضح و روشنى نبود تا انسان بتواند با پيمودن آن به سعادت برسد.
بندگان خدا، شما را به تقواى الهى سفارش مىكنم؛ تقوايى كه باعث عبادت و رويگردانى از گناه باشد. و شما را از آلوده شدن به دنيا كه موجب از دست رفتن آخرت است برحذر مىدارم، زيرا دنيا سراى كوچ است و انسان در آن جاودانه نخواهد بود و محلّى است كه عيش انسان با تلخكامى و تباهى آميخته است. ساكن دنيا كوچنده است، چون ناچار روزى بايد به سوى آخرت سفر مىكند، و مقيم آن به زودى و هنگام مرگ از آن جدا خواهد شد.
دنيا مانند كشتى طوفانزدهاى در ميان درياهاست كه ساكنان خود را به اين سو و آن سو مىافكند، و طوفانش درهم مىشكند، زيرا دنيا انسانها را همواره از حالى به حال ديگر در مىآورد.
ساكنان اين كشتى طوفانزده، برخى در هنگام شكسته شدن اين كشتى، غرق شده و هلاك گرديدهاند، زيرا فريفته دنيا و مرتكب محرّمات شدند و آخرت را از دست دادند و گروهى نجات يافته، بىخبر از مسير و سرنوشت خود، بر شكم (پشت) امواج دريا بر قطعه چوبى از كشتى شكسته سوار هستند و بادها آنان را بر مركب هراسهاى مختلف نشانده، به اين سو و آن سو مىراند؛ هراس از غرق و طعمه ماهيان شدن و هراس از سرگردانى و بدون غذا و آسايش در دريا ماندن تا هنگام مرگ. پس به غرق شدگانِ درياى دنيا اميد نجاتى نيست و كسى نمىتواند آنها را برهاند و امّا نجات يافتگان غالبا در دريا مىمانند تا بميرند.
عِبَادَ اللَّهِ، الاْآنَ فَاعْمَلُوا، وَ الاْءَلْسُنُ مُطْلَقَةٌ، وَ الاْءَبْدَانُ صَحِيحَةٌ، وَ الاْءَعْضَاءُ لَدْنَةٌ(1)، وَ الْمُنْقَلَبُ(2)فَسِيحٌ، وَ الْمَجَالُ عَرِيضٌ، قَبْلَ إِرْهَاقِ الْفَوْتِ، وَ حُلُولِ الْمَوْتِ. فَحَقِّقُوا عَلَيْكُمْ نُزُولَهُ، وَ لاَ تَنْتَظِرُوا قُدُومَهُ.
...
بندگان خدا، اكنون و قبل از سر رسيدن اجل و مصيبتِ از دست دادن فرصت و بروز موانع، براى گذر از هراس آخرت خود عمل كنيد، زيرا زبانهايتان آزاد است و قبل از مرگ و پيش از بسته شدن زبان مىتوانيد ذكر و تسبيح بگوييد و سخن حق بر زبان جارى سازيد.
و بدنهايتان سالم است و مىتوانيد عمل خير انجام دهيد و عبادت كنيد.
و اعضاى بدنتان تابع اراده شماست و هنوز از حركت بازنمانده است.
و فرصت بازگشت از گمراهى و روى آوردن به هدايت فراهم است و مىتوانيد خود را دگرگون سازيد. و ميدان جبران گذشتهها باز و فراخ است كه مىتوانيد پيش از برباد شدن فرصت و سر رسيدن موانع و مرگ، به تدارك گذشته بپردازيد.
پس مرگ را مانند موجود حاضر و پيشِ روىِ خودتان بدانيد و هرگز از آن غافل نشويد و مانند كسانى كه بدون توجّه به مرگ، گويى در وقوع آن ترديد دارند، در انتظار ننشينيد كه روزى به سراغتان بيايد، بلكه مانند كسى باشيد كه خود را براى پذيرايى از ميهمان آماده مىكند.
وَ لَقَدْ عَلِمَ الْمُسْتَحْفَظُونَ(1)مِنْ أَصْحَابِ مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله أَنِّي لَمْ أَرُدَّ عَلَى اللَّهِ وَ لاَ عَلَى رَسُولِهِ سَاعَةً(2)قَطُّ. وَ لَقَدْ وَاسَيْتُهُ(3)بِنَفْسِي فِي الْمَوَاطِنِ الَّتِي تَنْكُصُ(4)فِيهَا الاْءَبْطَالُ، وَ تَتَأَخَّرُ فِيهَا الاْءَقْدَامُ، نَجْدَةً(5)أَكْرَمَنِي اللَّهُ بِهَا. وَ لَقَدْ قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله وَ إِنَّ رَأْسَهُ لَعَلَى صَدْرِي. وَ لَقَدْ سَالَتْ نَفْسُهُ فِي كَفِّي، فَأَمْرَرْتُهَا عَلَى وَجْهِي، وَ لَقَدْ وُلِّيتُ غُسْلَهُ صلىاللهعليهوآله وَ الْمَلاَئِكَةُ أَعْوَانِي، فَضَجَّتِ الدَّارُ وَ الاْءَفْنِيَةُ(6)، مَلاَءٌ يَهْبِطُ وَ مَلاَءٌ يَعْرُجُ، وَ مَا فَارَقَتْ سَمْعِي هَيْنَمَةٌ(7)مِنْهُمْ، يُصَلُّونَ عَلَيْهِ حَتَّى وَارَيْنَاهُ فِي ضَرِيحِهِ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام درباره رابطه خود با پيامبر صلىاللهعليهوآله و تشويق اصحاب خود به جهاد
كسانى از اصحاب كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به آنها علم و امانت خود را به وديعت سپرد و نيز عالمانى كه دين آن حضرت را حفظ كردند مىدانند كه هرگز حتى دمى از فرمان و احكام خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله سرپيچى و نافرمانى نكردم، در حالىكه برخى از اصحاب مرتكب نافرمانى شدند. حكم خداوند همان احكام قرآن و حكم پيامبر، همان فرمانهاى آن حضرت است.
1) مستحفظون: از استحفظ گرفته شده كه متعدى است نه لازم، يعنى امانت را حفظ كردند.
2) ساعة: جزئى از زمان.
3) واسيت: مواسات كردم، و مواسات به معناى همگامى و هم به معناى فداكارى است.
4) تنكص: از نكص گرفته شده، يعنى آن جماعت مىگريزند و به عقب برمىگردند.
5) نجدة: شجاعت.
6) أفنية: فضاى خالى اتاق، فضاى موجود.
7) هَيْنَمَة: صداى آهسته.
...
...
بىترديد در تمام سختىها با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله همدل و همراه بودم، او را يارى كردم و در بهجانخريدنِ خطر پيشگام بودم تا به آن حضرت گزندى نرسد و اين همدلى و همراهى در جاهايى بود كه دلاوران فرار مىكردند و قدمها وا مىماند، مثل: جنگ حنين، اُحُد، خيبر و... كه برخى از اصحاب از ميدان فرار كردند. ولى امام عليهالسلام چون كوه، استوار ايستاد و از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله دفاع كرد.
«اُزرى» درباره فرار آن دو صحابى معروف از ميدان جنگ سروده است:
إن تكن فيهما شجاعة قرم *** فلماذا في الدين ما بذلاها(1)
«اگر آن دو از شجاعتِ ارجمندان برخوردار بودند؛ چرا آن را در راه دين به كار نبستند؟».
اين شجاعت موهبتى بود كه خدا به من ارزانى و با آن گرامىام داشت، زيرا انسان در آزمونهاى سخت شناخته، و در نتيجه گرامى داشته مىشود.
بدانيد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در حالى چشم از بر جهان فروبست كه سرش بر سينه من بود؛ يعنى من تا آخرين لحظاتِ عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله همراه حضرتش بودم.
و روح مطهّرش در دست من سيلان پيدا كرد و من براى تبرّك آن را به چهره كشيدم. روح - چنانكه در علم ثابت شده - جسمى لطيف و مانند هوا و نور است كه اولياى الهى آن را مىبينند [و لمس مىكنند].
به سفارش حضرتش عهدهدار غسل بدن مطهّر آن حضرت شدم و فرشتگان مرا يارى مىكردند. صحن و سرا از فرشتگان آكنده بود، گروهى فرود مىآمدند و گروهى بالا مىرفتند و همواره زمزمه فرشتگان به گوش من مىرسيد كه بر آن حضرت و خاندانش صلوات مىفرستادند، تا وقتى كه او را در قبرش دفن كرديم.
1) الأزرية في مدح النبيّ و الوصي و الآل، الشيخ كاظم الأزري، ص139.
فَمَنْ ذَا أَحَقُّ بِهِ مِنِّي حَيّا وَ مَيِّتاً؟ فَانْفُذُوا عَلَى بَصَائِرِكُمْ، وَ لْتَصْدُقْ نِيَّاتُكُمْ فِي جِهَادِ عَدُوِّكُمْ. فَوَ الَّذِي لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ إِنِّي لَعَلَى جَادَّةِ الْحَقِّ، وَ إِنَّهُمْ لَعَلَى مَزَلَّةِ(1)الْبَاطِلِ. أَقُولُ مَا تَسْمَعُونَ، وَ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ لِي وَ لَكُمْ.
...
پس چه كسى در حيات و ممات حضرتش از من به او سزاوارتر و شايستهتر است تا در مقام آن حضرت قرار گيرد و جانشين او باشد؟
پس بر اساس بصيرت و معرفت به امامِ خود و بدون هيچ ترديدى و با انگيزهاى درست و راستين به جنگ برويد و هرگز در حقانيّتِ اين جنگ شك نكنيد.
قسم به خداى يگانه كه جز او خدايى نيست، من در جاده حقيقت كه به خدا مىانجامد قرار دارم و آنها در لغزشگاه باطل هستند.
اين سخن را از روى آگاهى و بصيرت مىگويم، نه غفلتزده و از سر بىتوجهى، و شما نيز مىشنويد. و از خداوند براى خود و شما آمرزش مىخواهم.
اين بخش از سخن امام عليهالسلام براى تأكيد بر مطلب و بدين معناست كه امكان اشتباه از سوى انسان وجود دارد و حضرت با اين سخن، مىخواهد بگويد كه با آگاهى سخن گفته، و دستخوش اشتباه و غفلت نيست.
1) مزّلة: لغزشگاه.
يَعْلَمُ عَجِيجَ(1)الْوُحُوشِ فِي الْفَلَوَاتِ(2)، وَ مَعَاصِيَ الْعِبَادِ فِي الْخَلَوَاتِ، وَ اخْتِلاَفَ(3)النِّينَانِ(4)فِي الْبِحَارِ الْغَامِرَاتِ(5)، وَ تَلاَطُمَ الْمَاءِ بِالرِّيَاحِ الْعَاصِفَاتِ(6). وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً نَجِيبُ(7)اللَّهِ، وَ سَفِيرُ وَحْيِهِ، وَ رَسُولُ رَحْمَتِهِ.
...
از خطبههاى حضرت عليهالسلام درباره علم الهى و تشويق به تقوا و در فضيلت اسلام و پيامبر صلىاللهعليهوآله و قرآن
خدا سر و صداى جانوران بيابانها و گناه پنهانى بندگان را كه هيچ كسى از آن مطلع نيست، و نيز آمدورفت ماهيان در درياهاى ژرف و تلاطم آبها به وسيله بادهاى طوفانزا را مىداند.
و گواهى مىدهم كه حضرت محمد صلىاللهعليهوآله برگزيده خدا و واسطه وحى الهى بود كه وحى را از خدا مىگرفت و به بندگان مىرسانيد، و رسول رحمت خدا براى امت بود تا راه سعادت دنيوى و اخروى را به انسانها بنماياند، زيرا راه اسلام، انسان را از هر اندوهى وا مىرهاند و هر مشكل و گِرهى را از زندگى انسان مىگشايد و در آخرت، عاملان به احكام اسلام را به بهشت مىبرد.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ الَّذِي ابْتَدَأَ خَلْقَكُمْ، وَ إِلَيْهِ يَكُونُ مَعَادُكُمْ، وَ بِهِ نَجَاحُ طَلِبَتِكُمْ، وَ إِلَيْهِ مُنْتَهَى رَغْبَتِكُمْ، وَ نَحْوَهُ قَصْدُ سَبِيلِكُمْ، وَ إِلَيْهِ مَرَامِي(1)مَفْزَعِكُمْ. فَإِنَّ تَقْوَى اللَّهِ دَوَاءُ دَاءِ قُلُوبِكُمْ، وَ بَصَرُ عَمَى أَفْئِدَتِكُمْ، وَ شِفَاءُ مَرَضِ أَجْسَادِكُمْ، وَ صَلاَحُ فَسَادِ صُدُورِكُمْ، وَ طُهُورُ دَنَسِ أَنْفُسِكُمْ، وَ جِلاَءُ(2)عَشَا(3)أَبْصَارِكُمْ، وَ أَمْنُ فَزَعِ جَأْشِكُمْ(4)، وَ ضِيَاءُ سَوَادِ ظُلْمَتِكُمْ.
...
امّا بعد از حمد و درود بر پيامبر صلىاللهعليهوآله ، شما را به تقواى الهى سفارش مىكنم؛ خدايى كه شما را آفريد و آفرينش شما تنها از سوى او بوده و بازگشت شما نيز به سوى اوست (براى حكم، داورى و حسابرسى) تا به داورى و محاسبه كار شما بپردازد.
و موفقيّت شما در رسيدن به مقصد و مطلوب تنها در گرو اراده اوست.
و منتهاى رغبت، يعنى كمال شما از جانب او تحقق مىپذيرد. و به سوى او رهسپاريد كه پاداش و كيفر نزد اوست، و هنگامه ترس و ناراحتى فقط اوست كه پناهگاه شماست.
[بدانيد كه] تقواى الهى درمان بيمارى قلبهاى شماست. در اين بيان منظور از بيمارى قلب، همان رذايل اخلاقى است كه از قلب انسان باتقوا زدوده مىشود، زيرا خداى سبحان از رذايل نهى فرمود، و انسان باتقوا از آنها روى بر مىتابد.
و بينايى چشم دل شماست، زيرا دل انسان بىتقوا نابيناست و هرگز عاقبت كار را
...
...
نمىبيند، ولى انسان پرهيزكار، چشم دل او گشوده است و عواقب امور را مىنگرد.
و شفاى بيمارىهاى جسمى شماست، چون امراض و بيمارىهاى جسمى غالباً نتيجه گناهان هستند، ولى وقتى انسانْ پرهيزكار و باتقوا باشد جسم او نيز سالم مىماند و لذا وجه غالب يك جامعه متدين، سلامتى و بيمارىهاى گوناگونْ علامت جامعه غير متديّن است.
و تقوا موجب اصلاح سينههاى شماست، يعنى كينه و تكبّر و مانند اينها با تقوا زدوده مىشوند. و پالاينده آلودگىهاى روح شماست، زيرا روح انسان پرهيزگار، با ترس و بخل و مانند اينها نزديكى و سازگارى ندارد.
و ضعف بينايى شما را از مىزدايد. منظور، بينايى نسبت به حقايق و راه حق است.
و به گاه ترس، مايه قرار دلِ پريشان و هراسان شماست، چون تقوا وسيله ارتباط انسان با خداست، و لذا انسان را از ناآرامى و هراس مىرهاند.
و روشنىبخش سياهى و تاريكى شماست، يعنى تقوا ظلمت كفر و گناه را برطرف و نور و روشنايى خود را جايگزين آن مىكند.
فَاجْعَلُوا طَاعَةَ اللَّهِ شِعَاراً(1)دُونَ دِثَارِكُمْ(2)، وَ دَخِيلاً دُونَ شِعَارِكُمْ، وَ لَطِيفاً بَيْنَ أَضْلاَعِكُمْ(3)، وَ أَمِيراً فَوْقَ أُمُورِكُمْ، وَ مَنْهَلاً(4)لِحِينِ وُرُودِكُمْ، وَ شَفِيعاً لِدَرَكِ طَلِبَتِكُمْ، وَ جُنَّةً لِيَوْمِ فَزَعِكُمْ، وَ مَصَابِيحَ لِبُطُونِ قُبُورِكُمْ، وَ سَكَناً(5)لِطُولِ وَحْشَتِكُمْ، وَ نَفَساً(6)لِكَرْبِ مَوَاطِنِكُمْ.
...
[ اى مردم،] طاعت خداوند را شعار قلبى خود قرار دهيد، نه فقط كار ظاهرى باشد، مانند منافقان كه در درون كافرند و در ظاهرْ خويش را مؤمن مىنمايانند؛ و آن را با قلب خود بياميزيد، نه اينكه فقط پوشش و جلوه ظاهريتان باشد، و در درون خود جايش دهيد و بر همه كارهايتان مقدّم بداريد، بدين معنا كه هرچه خدا فرمانتان دهد، همان كنيد و از آنچه بازتان مىدارد دست برداريد و آبشخور تشنگىتان قرارش دهيد، يعنى كار را بر اساس اطاعت خداوند انجام دهيد، نه هرگونه كه شد.
و تقوا را براى رسيدن به هدفهايتان واسطه و شفيع قرار دهيد، چون تقوا موجب رسيدن به هدف است، چنانكه خداوند مىفرمايد: «...وَ مَنْ يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً...»(7)«هر كس از خدا پروا كند، [خدا] براى او راه بيرون شدنى قرار مىدهد».
و آن را براى روز ترس خود سپرى قرار دهيد زيرا خدا فرد پرهيزكار را از ترس مىرهاند. و آن را براى قبرتان چراغهايى بدانيد، زيرا قبر انسان تاريك است و در واقع تقوا نور آن است. و آن را براى دوران طولانى وحشت خود در قبر مايه آرامش و اُنس قرار دهيد. زيرا قبرِ انسانِ بىتقوا وحشتكدهاى است هولناك.
و آن را وسيله رهايى از اندوه گذرگاهها و مواطن خود قرار دهيد، چون انسان قطعاً بايد براى رهايى از اندوه و غم چارهاى بينديشد. لذا اگر باتقوا باشد اندوه و ناراحتى او زايل مىشود.
فَإِنَّ طَاعَةَ اللَّهِ حِرْزٌ مِنْ مَتَالِفَ(1)مُكْتَنِفَةٍ(2)، وَ مَخَاوِفَ(3)مُتَوَقَّعَةٍ، وَ أُوَارِ(4)نِيرَانٍ مُوقَدَةٍ(5). فَمَنْ أَخَذَ بِالتَّقْوَى عَزَبَتْ(6)عَنْهُ الشَّدَائِدُ بَعْدَ دُنُوِّهَا وَ احْلَوْلَتْ(7)لَهُ الاْءُمُورُ بَعْدَ مَرَارَتِهَا، وَ انْفَرَجَتْ عَنْهُ الاْءَمْوَاجُ بَعْدَ تَرَاكُمِهَا(8)، وَ أَسْهَلَتْ لَهُ الصِّعَابُ بَعْدَ إِنْصَابِهَا(9)، وَ هَطَلَتْ(10)عَلَيْهِ الْكَرَامَةُ بَعْدَ قُحُوطِهَا، وَ تَحَدَّبَتْ(11)عَلَيْهِ الرَّحْمَةُ بَعْدَ نُفُورِهَا(12)، وَ تَفَجَّرَتْ عَلَيْهِ النِّعَمُ بَعْدَ نُضُوبِهَا(13)، وَ وَبَلَتْ(14)عَلَيْهِ الْبَرَكَةُ بَعْدَ إِرْذَاذِهَا(15). فَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي نَفَعَكُمْ بِمَوْعِظَتِهِ، وَ وَعَظَكُمْ بِرِسَالَتِهِ، وَ امْتَنَّ(16)عَلَيْكُمْ بِنِعْمَتِهِ. فَعَبِّدُوا أَنْفُسَكُمْ لِعِبَادَتِهِ، وَ اخْرُجُوا إِلَيْهِ مِنْ حَقِّ طَاعَتِهِ.
...
بىترديد كه طاعت الهى و تقوا پناهگاهى است ايمن در برابر مهلكههاى اطراف انسان و رهايى از ترسهاى مورد انتظار كه ممكن است به سراغ انسان بيايد، و محافظى است در برابر حرارت و شعله برافروخته آتش. مراد از آتش، جنگها و فتنههايى است كه موجب برافروختگى انسان مىشود و از همينرو به آتش تشبيه شده است.
پس هركه تقوا پيشه كند، سختىها و ناگوارىهاى هجومآورده به وى، دور مىشوند، چون خدا شخص پرهيزگار را درمىيابد و براى او راه نجاتى فراهم مىكند، به گونهاى كه هرگز گمان آن را نمىبرد.
1) متالف: هراسگاه، محل ترسآور، جمع متلف: مهلكه.
2) مكتنف: محيط و اطراف.
3) مخاوف: جمع مخوف، مصدر ميمى خوف است.
4) أوار: حرارت و شعله آتش.
5) موقدة: برافروخته.
6) عزب: دور شد.
7) احلولت: شيرين شد.
8) تراكم: انبوه، فشرده، انباشته.
9) إنصاب: زحمت رساندن.
10) هطل: مانند باران سرريز كرد.
11) تحدب: سرازير شد، منعطف گرديد.
12) نفور: رم كردن، گريختن.
13) نضوب: فرورفتن آب و ناپديد شدن آن.
14) وبل: از وابل است، يعنى باران شديد و سيلگونه.
15) إرذاذ: از رذاذ گرفته شده، يعنى باران ضعيف.
16) امتنّ: بر شما منّت نهاد، نعمت فراوان عطا كرد.
...
...
و كارهاى سخت و ناگوار براى او، شيرين و دلپسند مىشود، چون انسان پرهيزگار و تقواپيشه فرجامى نيكو دارد.
و امواج انباشته فتنه و بلا از او دور مىشوند.
و امور دشوار و آزارندهاش آسان مىگردند.
و كرامت خداى كريم سيلآسا به سوى او سرازير مىشود، در حالىكه قبلاً از آن خبرى نبوده و گويى محيط زندگى او دچار قحطى كرامت شده بود.
و رحمت حق تعالى پس از گريزان شدن، بدو روى مىآورد.
و چشمههاى نعمت پس از ناپديد شدن دوباره براى او به جوشش در مىآيند.
و بركت پس از كاهش، سيلآسا بر او ريزش مىگيرد.
پس تقواى خدا را در پيش گيريد، خدايى كه شما را با عبرتها و موعظههاى خود سودتان رساند و راه سعادت و شقاوت را فرا رويتان گشود، و به وسيله رسالت انبياء موعظهتان فرمود و نعمت فراوان خود را بر شما ارزانى داشت.
پس خودتان را براى عبادت الهى تسليم و رام كنيد و به نيكى از عهده بندگى خداوند برآييد تا حق طاعت الهى را به جاى آورده باشيد. و به جاى آوردنِ حق بندگى در آن است كه آنچه خدا فرموده يا از آن بازداشته، به گوش جان بشنويم و هرگز از آن غفلت نورزيم.
ثُمَّ إِنَّ هَذَا الاْءِسْلاَمَ دِينُ اللَّهِ الَّذِي اصْطَفَاهُ لِنَفْسِهِ، وَ اصْطَنَعَهُ عَلَى عَيْنِهِ، وَ أَصْفَاهُ(1)خِيَرَةَ خَلْقِهِ، وَ أَقَامَ دَعَائِمَهُ عَلَى مَحَبَّتِهِ. أَذَلَّ الاْءَدْيَانَ بِعِزَّتِهِ، وَ وَضَعَ الْمِلَلَ بِرَفْعِهِ، وَ أَهَانَ أَعْدَاءَهُ بِكَرَامَتِهِ، وَ خَذَلَ مُحَادِّيهِ(2)بِنَصْرِهِ، وَ هَدَمَ أَرْكَانَ الضَّلاَلَةِ بِرُكْنِهِ، وَ سَقَى مَنْ عَطِشَ مِنْ حِيَاضِهِ(3)وَ أَتْأَقَ(4)الْحِيَاضَ بِمَوَاتِحِهِ(5).
...
پس اين دين اسلام دينِ خداوند است كه آن را براى خويش برگزيده است؛ يعنى اسلام را به عنوان راهى براى رسيدن به رحمت خود در دو جهان قرار داده است.
و آن را تحت نظارت خود به وجود آورد؛ يعنى برنامههاى اسلامى را كامل ساخت، زيرا اگر كسى چيزى را تحت نظارت خود بسازد، قطعاً طبق مراد و موافق نظر او خواهد بود، لذا ساخت آن را از نظر دور نخواهد داشت. اين تعبير هم كنايه از آن است كه اسلام صددرصد مطابق با خواست الهى است.
و آن را به بهترين انسانها يعنى حضرت محمد صلىاللهعليهوآله اعطا فرمود تا به مردم برساند.
و پايههاى مكتب اسلام را بر اساس محبّت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله قرارداد و بدون داشتنِ محبّت و ولايت آن حضرت هرگز آن را از كسى نمىپذيرد.
اديان گذشته، مانند مسيحيّت و يهوديّت را با عزّت اسلام بىمقدار ساخت؛ يعنى پس از اسلام، آن اديان را از كسى نخواهد پذيرفت.
و با رفعت بخشيدن به اسلام، ملتها و امّتهايى را كه با آن پيوند اعتقادى و ايمان ندارند ناچيز و فرودست گرداند، چون طبيعى است اگر چيزى از همگنان خود برترى
...
...
يافت، آنها نيز تنزل مىيابند.
و با تكريم اسلام، دشمنانش را خوار ساخت، زيرا بزرگ داشتن چيزى مستلزم خوارى رقيبان و دشمنان آن است.
و با يارى كردن اسلام، مخالفان سرسخت اسلام را خوار نمود.
و اركان ضلالت و گمراهى و پيروان آن را به وسيله ستون مستحكم اسلام ويران كرد؛ زيرا راه سعادت را به وسيله اسلام به مردم نشان داد، پس ديگر راهى براى گمراهى نمىماند.
و تشنگان معرفت و ايمان و فضيلت را از آبگيرهاى معارف اسلام و احكام آن سيراب ساخت. و آنها را براى كسانى كه از آن بر مىگيرند پر ساخت.
ثُمَّ جَعَلَهُ لاَ انْفِصَامَ لِعُرْوَتِهِ(1)، وَ لاَ فَكَّ لِحَلْقَتِهِ، وَ لاَ انْهِدَامَ لاِءَسَاسِهِ، وَ لاَ زَوَالَ لِدَعَائِمِهِ، وَ لاَ انْقِلاَعَ لِشَجَرَتِهِ، وَ لاَ انْقِطَاعَ لِمُدَّتِهِ، وَ لاَ عَفَاءَ(2)لِشَرَائِعِهِ(3)، وَ لاَ جَذَّ(4)لِفُرُوعِهِ، وَ لاَ ضَنْكَ(5)لِطُرُقِهِ، وَ لاَ وُعُوثَةَ(6)لِسُهُولَتِهِ، وَ لاَ سَوَادَ لِوَضَحِهِ(7)، وَ لاَ عِوَجَ لاِنْتِصَابِهِ، وَ لاَ عَصَلَ(8)فِي عُودِهِ، وَ لاَ وَعَثَ(9)لِفَجِّهِ(10)، وَ لاَ انْطِفَاءَ لِمِصْبَاحِهِ، وَ لاَ مَرَارَةَ لِحَلاَوَتِهِ. فَهُوَ دَعَائِمُ أَسَاخَ(11)فِي الْحَقِّ أَسْنَاخَهَا(12)، وَ ثَبَّتَ لَهَا أسَاسَهَا، وَ يَنَابِيعُ غَزُرَتْ(13)عُيُونُهَا، وَ مَصَابِيحُ شَبَّتْ(14)نِيرَانُهَا، وَ مَنَارٌ اقْتَدَى بِهَا سُفَّارُهَا(15)، وَ أَعْلاَمٌ قُصِدَ بِهَا فِجَاجُهَا(16)، وَ مَنَاهِلُ(17)رَوِيَ(18)بِهَا وُرَّادُهَا(19).
...
آنگاه اسلام را به گونهاى قرار داد كه دستاويز آن هرگز سست نشود و نمىگسلد، يعنى هر كس كه به اسلام تمسّك جويد، هرگز از خير و رحمت دور و محروم نمىماند، زيرا خير پايانناپذير است.
و هيچ يك از حلقههاى درهم فرو رفته اسلام از يكديگر جدا نمىشوند؛ يعنى حلقههاى زنجير سعادت اسلام براى كسانى كه مىخواهند به آن تمسك جويند تا از اين رهگذر به سعادت دو جهان نايل آيند ناگسستنى است.
و پايههاى اسلام هرگز منهدم نمىشود، چنان كه پايههاى يك ساختمان فرو مىريزد. به ديگر سخن، دين جديدى فرا نخواهد رسيد تا اسلام را كنار بگذارد.
1) عروة: دستاويز.
2) عفاء: اضمحلال.
3) شرايع: جمع شريعة، يعنى احكام.
4) جذ: قطع.
5) ضنك: تنگى.
6) وعوثة: سستى زمين كه نتوان در آن راه رفت.
7) وضح: روشنايى صبح.
8) عصل: اعوجاج.
9) وعث: راهى كه حركت در آن دشوار باشد.
10) فج: درّه و راه وسيع بين دو كوه.
11) أساخ: مستقر گرديد.
12) أسناخ: جمع سنخ، يعنى ريشه.
13) غزرت: فراوان شد.
14) شبت: شعله ور شد.
15) سفّار: مسافران، سفر پيشگان، مسافران شبرو، ضمير به نيران برمىگردد.
16) فجاج: جمع فج، يعنى راه.
17) مناهل: جمع منهل، آبشخور.
18) روي: سيراب شد.
19) ورّاد: وارد شوندگان.
...
...
و ستونهاى دين اسلام كه همان احكام آن است هرگز از بين نمىروند.
و درخت اسلام (معارف و اصول و فروع آن) هرگز ريشه كن نمىشود.
و اسلام جاودانه است پايانى نخواهد داشت، به گونهاى كه تا روز قيامت باقى است.
و احكام اسلام هرگز كهنگى نمىيابند و از بين نمىروند.
و فروع (شاخههاى احكام) اسلام هرگز قطع نمىشوند بلكه هماره بدون تغيير مىمانند.
و راههاى اسلام تنگى نگيرد، بلكه هماره وسيع و گسترده است. اين سخن كنايه از آن كه احكام اسلام آسان است و در آن سختى وجود ندارد.
و سهولت و هموارى [راه [احكام اسلام ناهموارى نپذيرد.
و روشنى احكام اسلام، سياهى و تيرگىِ انحراف نگيرد و با آن آميخته نشود، آنسان كه سپيدى و روشنى سپيدهدم با سياهى آميخته است.
و راه مستقيم اسلام دستخوش كجى و انحراف نمىشود. و چوبش خميدگى نگيرد، در اين سخن اسلام به چوب (تنه درخت) صاف و مستقيم تشبيه شده است.
و جادّه وسيع و هموار اسلام هيچگونه ناهموارى ندارد، و چراغش هرگز به خاموشى نمىگرايد، بلكه تا ابد روشن است، و شيرينى اصول و فروع اسلام هرگز تلخ نمىشوند.
اسلام چون ستونهايى است كه پايههاى آن در حقيقت استقرار يافته است و هيچ باطلى در اصول آن راه نمىيابد، و خداى متعال اساس و پايه آن را مستحكم ساخته است.
و آبشخورى است كه چشمههاى آن هماره جوشان و پرآب است.
و چراغهايى است كه آتش آن هماره فروزنده و تابنده است، و چراغخانهاى است كه مسافران شبانهاش از آن پيروى مىكنند و راه خود را بدان مىيابند، و پرچمهايى است كه به وسيله آن راهها پيموده مىشوند. پس نقش اسلام در هدايت مثل چراغخانه در شب و پرچم در روز است. و آبشخورى است كه تشنگانش از آن نوشيده و سيراب خواهند شد.
جَعَلَ اللَّهُ فِيهِ مُنْتَهَى رِضْوَانِهِ، وَ ذِرْوَةَ(1)دَعَائِمِهِ، وَ سَنَامَ(2)طَاعَتِهِ، فَهُوَ عِنْدَ اللَّهِ وَثِيقُ الاْءَرْكَانِ، رَفِيعُ الْبُنْيَانِ، مُنِيرُ الْبُرْهَانِ، مُضِيءُ النِّيرَانِ، عَزِيزُ السُّلْطَانِ، مُشْرِفُ الْمَنَارِ مُعْوِزُ(3)الْمَثَارِ(4). فَشَرِّفُوهُ وَ اتَّبِعُوهُ، وَ أَدُّوا إِلَيْهِ حَقَّهُ، وَ ضَعُوهُ مَوَاضِعَهُ.
...
خداوند نهايت خشنودى خود را در اسلام قرار داده و كاملاً از آن راضى است و هر كس كه به آن عمل كند مورد رضاى اوست.
و اسلام را مرتفعترين پايههاى هدايت خود قرار داد، يعنى اديان ديگر پايههاى هدايت، و اسلام فرازينترين آنهاست. و اوج طاعت خود را در آن قرار داد.
از اينرو اسلام در پيشگاه خدا، پايههاى محكم، يعنى اصول و فروع مستحكمى دارد، بنيادى رفيع، و دلايلى واضح و آشكار، و چراغهاى فروزان دارد، و سلطه و سيطرهاش نفوذناپذير است و هرگز مغلوب نمىشود.
چراغخانهاش بر راهها مشرف است و مردم را راه مىنماياند، دگرگون كردن اسلام ممكن نباشد تا كسى بتواند آن را با چيزى ديگر در آميخته يا آن را منحرف سازد.
پس به شرف اسلام شرافت يابيد و از آن پيروى كنيد و به احكام آن پايبند شويد، و حقّ آن را با پيروى و دعوت مردم به تبعيّت از آن ادا كنيد، و آن را در جايى در خور و فراخور قرار دهيد و احكام آن را هرگز تغيير ندهيد.
ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً صلىاللهعليهوآله بِالْحَقِّ حِينَ دَنَا مِنَ الدُّنْيَا الاِنْقِطَاعُ، وَ أَقْبَلَ مِنَ الاْآخِرَةِ الاِطِّلاَعُ(1)، وَ أَظْلَمَتْ بَهْجَتُهَا بَعْدَ إِشْرَاقٍ، وَ قَامَتْ بِأَهْلِهَا عَلَى سَاقٍ(2)، وَ خَشُنَ مِنْهَا مِهَادٌ، وَ أَزِفَ(3)مِنْهَا قِيَادٌ(4)، فِي انْقِطَاعٍ مِنْ مُدَّتِهَا، وَ اقْتِرَابٍ مِنْ أَشْرَاطِهَا(5)، وَ تَصَرُّمٍ(6)مِنْ أَهْلِهَا، وَ انْفِصَامٍ مِنْ حَلْقَتِهَا، وَ انْتِشَارٍ مِنْ سَبَبِهَا، وَ عَفَاءٍ(7)مِنْ أَعْلاَمِهَا، وَ تَكَشُّفٍ مِنْ عَوْرَاتِهَا(8)، وَ قِصَرٍ مِنْ طُولِهَا. جَعَلَهُ اللَّهُ بَلاَغاً لِرِسَالَتِهِ، وَ كَرَامَةً لاِءُمَّتِهِ، وَ رَبِيعاً لاِءَهْلِ زَمَانِهِ، وَ رِفْعَةً لاِءَعْوَانِهِ، وَ شَرَفاً لاِءَنْصَارِهِ.
...
خداى سبحان، حضرت محمّد صلىاللهعليهوآله را زمانى به حق برانگيخت كه دنيا به پايان خود مىرسيد و آخرت نزديك مىشد؛ زيرا ظهور آن حضرت از علامات پيدايش قيامت است.
و سرزندگى و سرور دنيا بعد از آنكه با حضور انبياى پيشين همه جا را روشن كرده بود، به سبب فقدان آنان و ترك عمل به احكام الهى، به ظلمت و تاريكى گراييد، وجود مبارك پيامبر صلىاللهعليهوآله برانگيخته شد و جهان بار ديگر روشنايى و سرزندگى را از سر گرفت.
و پس از آنكه دنيا با اهل خود به جنگ و مبارزه برخاسته بود و گهواره نرم و آرام دنيا به خشونت و بىقرارى و ناهنجارى گرفتار شد، پس از آن مردم نمىتوانستند در آن بياسايند و آرام گيرند، زيرا گناهان آرامش را سلب كرده بودند و دنيا به نابودىاش نزديك شده بود.
دنيا در حالى تسليم نابودى و اضمحلال شده بود كه مدّت مقرّر آن به پايان رسيده بود؛ يعنى گوياى اجل آن سر رسيده و به قيامت و علايم زوال خود نزديك شده بود.
و مردم نيز به سوى آخرت رهسپار شده بودند و حلقههاى درهم تنيده آن از هم
1) إطلاع: آمدن. گفته مىشود: إطّلع فلان علينا، يعنى فلان كس نزد ما آمد.
2) اين تعبير كنايه از جنگ افروزى است. گفته مىشود: قامت الحرب على ساق؛ جنگ شعلهور گرديد.
3) أزف: نزديك شد.
4) قياد: تسليم نابودى شدن.
5) أشراط: جمع شرط، يعنى علامت.
6) تصرّم: گذشتن و رفتن و انقضا.
7) عفاء: نابودى و اضمحلال.
8) عورات: جمع عورة، يعنى زشتىها.
...
...
گسسته شده بودند، يعنى پيوند دنيا و مردم گسسته شده بود، و نه دنيا به آنها عمرى مىداد و نه آنها از دنيا بهرهاى مىگرفتند.
و عوامل حيات و زندگى آن گسيخته و در اختيار نبود، زيرا هرگاه شيرازه چيزى از هم بگسلد، و هرگاه بىنظمى گسترش يابد عوامل زندگى ناكارآمد مىشوند.
و پرچمها (نشانهها)ى آن كهنه شده بودند و زشتىهاى آن مانند فقر و جنگ و بيمارى و... آشكار شده بود و به علت آشوبها و نابسامانىهاى حاكم بر جامعه از طول عمر آدميان كاسته شده بود.
از اينرو خداوند وجود مقدّس حضرت رسول صلىاللهعليهوآله را برانگيخت تا پيام الهى را به مردم ابلاغ كند، و از اين رهگذر امّت اسلامى كرامت پيدا كند، چون مسلمانان به واسطه آن حضرت كرامت و ارجمندى يافتند.
و براى مردم زمان آن حضرت بهارى باشد، و مانند گلهاى بهارى شاداب و با طراوت شوند، و بلندىِ مرتبت و شرافت و عزت براى ياران و ياوران خويش باشد.
ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْهِ الْكِتَابَ نُوراً لاَ تُطْفَأُ مَصَابِيحُهُ، وَ سِرَاجاً لاَ يَخْبُو(1)تَوَقُّدُهُ، وَ بَحْراً لاَ يُدْرَكُ قَعْرُهُ، وَ مِنْهَاجاً لاَ يُضِلُّ نَهْجُهُ، وَ شُعَاعاً لاَ يُظْلِمُ ضَوْءُهُ، وَ فُرْقَاناً لاَ يُخْمَدُ بُرْهَانُهُ، وَ تِبْيَاناً لاَ تُهْدَمُ أَرْكَانُهُ، وَ شِفَاءً لاَ تُخْشَى أَسْقَامُهُ، وَ عِزّاً لاَ تُهْزَمُ أَنْصَارُهُ، وَ حَقّاً لاَ تُخْذَلُ أَعْوَانُهُ.
...
سپس خداوند بر وجود مقدّس پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كتابى (= قرآن) پرفروغ فرو فرستاد كه چراغهاى هدايتگر آن، يعنى احكام و ارشاداتش، هرگز خاموش نمىشوند، و در واقع چراغى است كه شعلههاى فروزندهاش هيچگاه فروكش نمىكنند.
و دريايى است كه ژرفاى آن دستنايافتنى، و روش و راهى است به سوى حق كه پويندهاش را هرگز گمراه نمىكند،
و شعاع و پرتوى است كه نور آن هرگز به تاريكى نمىگرايد و پرتو آن همواره براى هدايت فروزان است.
و فرقان و جداكننده حق و باطل است كه هرگز براهينِ مستحكم آن خاموش نمىشوند و تا ابد مىماند. و تبيين كننده حق است كه هرگز پايههاى آن ويران نمىشود، يعنى شرايع و احكام آن همواره باقى است.
و درمانى براى بيمارىهاى قلب و جسم جامعه است كه هرگز بيمارى نزايد و نيفزايد و به خلاف برخى از داروها كه نه تنها شفا نمىدهند بلكه بر بيمارى مىافزايد، اين كتاب فقط اصلاحگر و درمانگر است.
و عزّتى است كه يارانش در ميدان استدلال و احتجاج شكست نمىخورند، زيرا دليل آن بالاتر از همه دليلهاست.
و حقّى است مطابقِ با واقع كه پيروانش مغلوب نمىشوند، بلكه هميشه پيروزند.
1) يخبو: خاموش مىشود.
فَهُوَ مَعْدِنُ الاْءِيمَانِ وَ بُحْبُوحَتُهُ(1)، وَ يَنَابِيعُ(2)الْعِلْمِ وَ بُحُورُهُ، وَ رِيَاضُ(3)الْعَدْلِ وَ غُدْرَانُهُ(4)، وَ أَثَافِيُّ(5)الاْءِسْلاَمِ وَ بُنْيَانُهُ، وَ أَوْدِيَةُ(6)الْحَقِّ وَ غِيطَانُهُ(7)، وَ بَحْرٌ لاَ يَنْزِفُهُ الْمُسْتَنْزِفُونَ(8)، وَ عُيُونٌ لاَ يُنْضِبُهَا(9)الْمَاتِحُونَ(10)، وَ مَنَاهِلُ(11)لاَ يَغِيضُهَا(12)الْوَارِدُونَ، وَ مَنَازِلُ لاَ يَضِلُّ نَهْجَهَا الْمُسَافِرُونَ، وَ أَعْلاَمٌ(13)لاَ يَعْمَى عَنْهَا السَّائِرُونَ، وَ آكَامٌ(14)لاَ يَجُوزُ عَنْهَا الْقَاصِدُونَ.
...
پس قرآن معدن و خاستگاه ايمان و قلب و نمايانگر عظمت آن است. و منبع علم و درياى بىمنتهاى دانش، و از هر تيرگى و ناصافى و ناخالصى پيراسته است.
و باغهاى عدالت و بركهها و غديرهاى پر آب آن و اساس و بنيان اسلام، و دشتهاى پهناور و بيابانهاى سرسبز و پرآب و آبادان حق است.
و دريايى است كه هرچه از آن برگيرند پايانى ندارد، و چشمههايى است كه برگيرندگان آب آن را به اتمام نمىرسانند، و آبشخورى است كه نوشندگان از آن نمىكاهند.
و منازلى است كه مسافران و پويندگان آن گم و گمراه نمىشوند؛ يعنى هر كس بخواهد به سوى حقّ سفر كند به راهنمايى قرآن كريم راه را مستقيم مىبيند.
و علامتها و پرچمهايى است كه روندگان، راه را با بينايىِ كامل مىپويند، زيرا كسانى كه بخواهند راه حق را بروند به واسطه اين علايم و پرچمهاى قرآنى راه را آشكار مىبينند.
و مكانهاى مرتفع و خوش آب و هوايى است كه آهنگكنندگان از آنجا با شتاب عبور نمىكنند، بلكه توقف و درنگ مىنمايند، زيرا انسان در مكانهاى مرتفع به جهت پاكيزهتر بودن و اشراف داشتن بر همه مكانها، در آن اتراق و درنگ مىكند.
1) بحبوحهة وسط، گشادگى، فراوانى نعمت.
2) ينابيع: جمع ينبوع، يعنى چشمه.
3) رياض: جمع روضة، يعنى بوستان.
4) غدران: جمع غدير، يعنى بركه آب.
5) أثافي: جمع أثفية يعنى سنگ اجاق براى پختن غذا.
6) أودية: جمع وادي، يعنى رود.
7) غيطان: جمع غوط، يعنى زمين مطمئنى كه به دليل داشتن آب فراوان گياه به خوبى در آن مىرويد.
8) مستنزف: كسى كه آب مىكشد.
9) ينضب: تمام مىكند.
10) ماتح: كسى كه آب از حوض يا چاه مىكشد.
11) مناهل: جمع منهل، يعنى آبشخور.
12) يغيض: ناقص مىكند.
13) أعلام: جمع علم، علامت و پرچمى كه در راه نصب كنند.
14) آكام: جمع أكمة، يعنى محلّ مرتفعى در صحرا.
جَعَلَهُ اللَّهُ رِيّاً لِعَطَشِ الْعُلَمَاءِ، وَ رَبِيعاً لِقُلُوبِ الْفُقَهَاءِ، وَ مَحَاجَّ(1)لِطُرُقِ الصُّلَحَاءِ، وَ دَوَاءً لَيْسَ بَعْدَهُ دَاءٌ، وَ نُوراً لَيْسَ مَعَهُ ظُلْمَةٌ، وَ حَبْلاً وَثِيقاً عُرْوَتُهُ(2)، وَ مَعْقِلاً مَنِيعاً ذِرْوَتُهُ، وَ عِزّاً لِمَنْ تَوَلاَّهُ، وَ سِلْماً لِمَنْ دَخَلَهُ، وَ هُدًى لِمَنِ ائْتَمَّ(3)بِهِ، وَ عُذْراً لِمَنِ انْتَحَلَهُ(4)، وَ بُرْهَاناً لِمَنْ تَكَلَّمَ بِهِ، وَ شَاهِداً لِمَنْ خَاصَمَ بِهِ، وَ فَلْجاً(5)لِمَنْ حَاجَّ بِهِ، وَ حَامِلاً لِمَنْ حَمَلَهُ، وَ مَطِيَّةً لِمَنْ أَعْمَلَهُ، وَ آيَةً لِمَنْ تَوَسَّمَ، وَ جُنَّةً لِمَنِ اسْتَلاْءَمَ(6)، وَ عِلْماً لِمَنْ وَعَى، وَ حَدِيثاً لِمَنْ رَوَى، وَ حُكْماً لِمَنْ قَضَى.
...
خداوند قرآن را برطرف كننده تشنگى عالمان و دانشمندان قرار داد، زيرا انواع دانشها در قرآن است و تشنه علم را به خوبى سيراب مىكند.
و بهار دلهاى فقيهانش ساخت، چرا كه با فهم و شناخت حقائق، دل آنها شاد و بانشاط مىگردد.
و آن را راههايى قرار داد براى صالحانْ، چون افراد صالح و شايستهاى كه مىخواهند به سوى خدا سير كنند، قرآن بهترين راهِ روشن و هموار براى آنها در رسيدن به مقصود است.
و دارويش قرار داد كه پس از آن ديگر بيمارى وجود ندارد.
و آن را نورى قرار داد كه همراه آن تاريكى و ظلمت نباشد، زيرا قرآن كريم مسير حق را كاملاً آشكار مىسازد.
و آن را ريسمانى بسيار محكم گرداند كه متمسكان به آن را به سعادت مىرساند.
و دژى محكم كه پناهنده به آن را از ناگوارىهاى دنيا و آخرت حفظ مىكند.
و عزّت است براى آنكه قرآن را دوست خود بگيرد و از آن پيروى كند.
و آنكه در آن وارد شود دين و دنيايش به سلامت خواهد بود.
...
...
و وسيله ارشاد و هدايت كسى است كه به آن اقتدا كند و آن را پيشواى خود قرار بدهد.
و عذرخواه كسى است كه خود را به آن منسوب كند، مثلاً منافق را كه به ظاهرْ خود را پيرو قرآن مىنماياند از كشتن و مباح شمردن مال و خانوادهاش امان مىبخشد و همينْ عذر او به شمار مىآيد.
و برهان و دليل مستحكم كسى است كه با آن سخن بگويد و بر اساس آن استدلال كند.
و شاهدى است براى كسى كه با بيان قرآن مخاصمه كند كه در نهايت غالب مىشود.
و آنكه بدان محاجه نمايد قطعا پيروز مىشود، چون لاجرم بر خصم پيروز مىشود.
و آنكه آن را حمل (= حفظ) كند قرآن حملش (= حفظش) مىكند، يعنى اگر كسى به آن عمل كرد، او را به راه خير و سعادت رهنمون مىشود.
و مركَب كسى است كه به آن عمل كند و او را به مقصدش مىرساند.
و براى كسى كه بخواهد از امور آينده مطلع شود و هوشمندانه آيندهنگرى كند، نشانه و دليل والايى است.
و سپرى است براى كسى كه به آن پناه جويد. امام در اينجا قرآن را به سپر و زره تشبيه فرموده چون انسان را از آسيب دشمن محفوظ مىدارد.
و براى كسى كه درك و آگاهى داشته باشد، دانش است.
و براى آنكه بخواهد سرگذشت پندآموز پيشينيان را بازگويد، نيكو دستمايهاى است.
و كتاب داورى است براى كسى كه بخواهد در ميان مردم قضاوت كند.
تَعَاهَدُوا أَمْرَ الصَّلاَةِ، وَ حَافِظُوا عَلَيْهَا، وَ اسْتَكْثِرُوا مِنْهَا، وَ تَقَرَّبُوا بِهَا، فَإِنَّهَا «كانَتْ(1)عَلَى الْمُوءْمِنِينَ كِتاباً مَوْقُوتاً»(2). أَ لاَ تَسْمَعُونَ إِلَى جَوَابِ أَهْلِ النَّارِ حِينَ سُئِلُوا: «ما سَلَكَكُمْ(3)فِي سَقَرَ. قالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ»(4).
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام پيرامون نماز و زكات و امانت و موعظه
مواظب جايگاه نماز باشيد تا شأن و منزلت آن تباه نشود.
و با اداىِ به هنگامِ آن، حرمت و حريمش را پاس بداريد.
و با نمازهاى نوافل، آن را فزونى بخشيد، زيرا نماز بهترين قانون خداست.
و با نماز به خداوند نزديك شويد كه معراج مؤمن است و بدانيد كه «نماز بر مؤمنان در اوقات معين واجب قطعى و تغييرناپذير است».
آيا جواب دوزخيان را نمىشنويد كه طبق نقل قرآن كريم وقتى از آنها مىپرسند: «چه چيز شما را در [آتش] سقر (= جهنم) در آورد؟ مىگويند: از نمازگزاران نبوديم» و اين ما را در آتش دوزخ افكند.
وَ إِنَّهَا لَتَحُتُّ الذُّنُوبَ حَتَّ(1)الْوَرَقِ، وَ تُطْلِقُهَا إِطْلاَقَ(2)الرِّبَقِ(3)، وَ شَبَّهَهَا رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله بِالْحَمَّةِ(4)تَكُونُ عَلَى بَابِ الرَّجُلِ، فَهُوَ يَغْتَسِلُ مِنْهَا فِي الْيَوْمِ وَ اللَّيْلَةِ خَمْسَ مَرَّاتٍ، فَمَا عَسَى أَنْ يَبْقَى عَلَيْهِ مِنَ الدَّرَنِ(5). وَ قَدْ عَرَفَ حَقَّهَا رِجَالٌ مِنَ الْمُوءْمِنِينَ الَّذِينَ لاَ تَشْغَلُهُمْ عَنْهَا زِينَةُ مَتَاعٍ، وَ لاَ قُرَّةُ عَيْنٍ(6)مِنْ وَلَدٍ وَ لاَ مَالٍ(7). يَقُولُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ: «رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ وَ إِقامِ(8)الصَّلاةِ وَ إِيتاءِ الزَّكاةِ»(9). وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله نَصِباً(10)بِالصَّلاَةِ بَعْدَ التَّبْشِيرِ لَهُ بِالْجَنَّةِ، لِقَوْلِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ: «وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلاةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَيْها»(11). فَكَانَ يَأْمُرُ بِهَا أَهْلَهُ وَ يَصْبِرُ عَلَيْهَا نَفْسَهُ.
...
به يقين نماز گناهان را مانند برگ درختان در فصل پاييز فرو مىريزد و همانند گرههاى ريسمانى كه بر گردن قرار گرفته باشد، آن را مىگشايد و فرد را از شر اين حلقهها مىرهاند.
و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آن را به چشمه آب گرم شفابخش تشبيه فرموده كه بر در خانه انسان قرار گرفته و او هر شبانهروز پنج مرتبه (صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشاء) در آن چشمه خود را شستوشو مىدهد. آيا ممكن است كه چنين انسانى چركآلود بماند؟ و نيز كسى كه هر روز پنج مرتبه نماز مىخواند آيا گناهى براى او مىماند؟ اين پرسش انكارى است و بدين معناست كه چنين كسى آلوده گناه نخواهد ماند.
1) حتّ: فرو ريختن.
2) إطلاق: گشودن.
3) ربق: ريسمانى با چند حلقه كه حيوانات را با آن مىبندند.
4) حمة: چشمه آب گرم كه در آن خود را مىشويند و شفا مىگيرند.
5) درن: چرك.
6) قرة عين: استقرار چشم كه در هنگام خوشحالى چشم انسان آرام است، ولى در حال ترس با نگرانى شديد به اين سمت و آن سمت مىنگرد.
7) من ولد و لا مال: لفّ و نشر مشوّش است، زيرا منظور از زينة متاع مال، ومنظور از قرة عين فرزند است كه در كلام امام عليهالسلام جابهجا شده است.
8) إقام: برپا داشتن؛ مصدر باب افعال از أقام يقيم است.
9) سوره نور، آيه 37.
10) نصب: كسى كه خود را به زحمت زياد مىاندازد.
11) سوره طه، آيه 132.
...
...
بىترديد حقّ نماز را مؤمنانى شناختند و ادا كردند كه اموال و اولادشان، كه زيور زندگى و مايه سرور آدمى هستند، آنها را از نماز باز ندارند و خداى سبحان درباره آنها فرموده است: «مردانى كه نه تجارت (اعمّ از خريد و فروش و رهن و مزارعه و مساقات و...) و نه داد و ستدى، آنها را از ياد خدا و برپاداشتن نماز و پرداخت زكات به خود مشغول نمىدارد».
و پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از آنكه بشارت بهشت را دريافت كرد، در نماز گزاردنْ خود را به زحمت مىانداخت با آنكه مىدانست كه قطعا وارد بهشت خواهد شد. و اين امر از آن جهت بود كه خداوند فرمود: «و كسان خود را به نماز فرمان ده و خود بر آن شكيبا باش».
بنابراين پيامبر صلىاللهعليهوآله ، هم خانوادهاش را به نماز فرمان مىداد و هم خود در برپاداشتن نماز صبورى و شكيبايى مىورزيد و به جهت خستگى ناشى از آن، نماز [مستحب] را ترك نمىكرد.
ثُمَّ إِنَّ الزَّكَاةَ جُعِلَتْ مَعَ الصَّلاَةِ قُرْبَاناً لاِءَهْلِ الاْءِسْلاَمِ، فَمَنْ أَعْطَاهَا طَيِّبَ النَّفْسِ بِهَا، فَإِنَّهَا تُجْعَلُ لَهُ كَفَّارَةً(1)، وَ مِنَ النَّارِ حِجَازاً(2)وَ وِقَايَةً(3)، فَلاَ يُتْبِعَنَّهَا أَحَدٌ نَفْسَهُ، وَ لاَ يُكْثِرَنَّ عَلَيْهَا لَهَفَهُ(4). فَإِنَّ مَنْ أَعْطَاهَا غَيْرَ طَيِّبِ النَّفْسِ بِهَا، يَرْجُو بِهَا مَا هُوَ أَفْضَلُ مِنْهَا، فَهُوَ جَاهِلٌ بِالسُّنَّةِ، مَغْبُونُ الاْءَجْرِ، ضَالُّ الْعَمَلِ، طَوِيلُ النَّدَمِ.
...
ديگر اينكه خدا زكات را در كنار نماز جاى داد تا موجب تقرّب مسلمانان و نيل به رضاى الهى باشد. بنابراين اگر كسى با رضايت قلبى زكات مالِ خود را بدهد و در آن به ديده غرامت و كارى سنگين ننگرد، بلكه آن را واجبِ اندك بداند، كفّاره گناهان او و سپرى براى او در برابر آتش جهنّم خواهد بود.
پس كسى نبايد خود را به اين مالى كه به عنوان زكات مىپردازد وابسته گردانده و با نگاه آلوده به طمع آن را دنبال كند و آن را از دسترفته شمارد.
پس، هر كس زكات را از روى بىميلى بپردازد و آن را غرامتى به حساب آورد و اميد داشته باشد كه خداوند بهتر از آن را به او پاداش خواهد داد، در اين صورت از سنت پيامبر و پاداش خدا به دهندگان زكاتْ ناآگاه مىباشد، و پاداش او ناقص و عمل او بىفايده و به دنبال آن در آخرت پشيمانى طولانىمدت خواهد داشت كه چرا با رضايت نپرداخته تا از پاداش الهى برخوردار شود.
ثُمَّ(1)أَدَاءَ الاْءَمَانَةِ فَقَدْ خَابَ(2)مَنْ لَيْسَ مِنْ أَهْلِهَا. إِنَّهَا عُرِضَتْ عَلَى السَّمَاوَاتِ الْمَبْنِيَّةِ وَ الاْءَرَضِينَ الْمَدْحُوَّةِ(3)، وَ الْجِبَالِ ذَاتِ الطُّولِ الْمَنْصُوبَةِ، فَلاَ أَطْوَلَ وَ لاَ أَعْرَضَ، وَ لاَ أَعْلَى وَ لاَ أَعْظَمَ مِنْهَا. وَ لَوِ امْتَنَعَ(4)شَيْءٌ بِطُولٍ أَوْ عَرْضٍ أَوْ قُوَّةٍ أَوْ عِزٍّ لاَمْتَنَعْنَ، وَ لَكِنْ أَشْفَقْنَ(5)مِنَ الْعُقُوبَةِ، وَ عَقَلْنَ(6)مَا جَهِلَ مَنْ هُوَ أَضْعَفُ مِنْهُنَّ، وَ هُوَ الاْءِنْسَانُ «إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً». إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى لاَ يَخْفَى عَلَيْهِ مَا الْعِبَادُ مُقْتَرِفُونَ(7)فِي لَيْلِهِمْ وَ نَهَارِهِمْ. لَطُفَ بِهِ(8)خُبْراً، وَ أَحَاطَ بِهِ عِلْماً. أَعْضَاوءُكُمْ شُهُودُهُ، وَ جَوَارِحُكُمْ جُنُودُهُ، وَ ضَمَائِرُكُمْ عُيُونُهُ(9)، وَ خَلَوَاتُكُمْ عِيَانُهُ.
...
آنگاه امانتدارى را رعايت كنيد، كه اگر كسى امانتدار نباشد بىترديد زيانكار خواهد بود، زيرا خداوند امانت را بر آسمانهاى رفيع، كه با قدرتش برافراشته شدهاند، و بر زمينهاى گسترده و كوههاى بلند و سربهفلك كشيده و استوار عرضه كرد؛ كوههايى كه از ميان موجودات زمين چيزى بلندتر و عريضتر و رفيعتر و بزرگتر از آنها وجود ندارد، و اگر بنا بود، به حسب ظاهر، موجودى با قدرت و طول و عرض بار امانت را بر دوش كشد، كوهها شايستهترين موجوداتى بودند، كه امتناع نمىكنند و مىپذيرند. مراد از امتناع، پرهيز از خيانت و ضرورت و بايستگى اداى امانت است. ولى كوهها با همه اين توصيفات از كيفر و عقوبت خيانتِ در امانت ترسيدند، اما انسانى كه از عظمت اين امانت ناآگاه و از كوهها و آسمانها و زمينها ضعيفتر بود، آن را پذيرفت و در آن خيانت نمود و با اين كار، و با
1) ثم: براى ترتيب در كلام است نه ترتيب در خارج كه بايد انسان اين كارها را به ترتيب انجام دهد.
2) خاب: زيان كرد.
3) مدحوّة: از دحو گرفته شده، يعنى منبسط و گسترده.
4) امتنع: از خيانت در امانت خوددارى نمود.
5) أشفقن: از إشفاق، به معناى ترس، گرفته شده است.
6) عَقَلْنَ: درك كردند، دريافتند.
7) مقترفون: از إقتراف گرفته شده، يعنى كسب و عمل.
8) لطف به: از لُطف، به معناى دقيق بودن گرفته شده، يعنى علم او در خردترين اشياء نفوذ دارد. ضمير در به به ما بر مىگردد، يعنى به آنچه بندگان مىكنند دقيقاً آگاه است.
9) ضمائركم عيونه: اين تعبير بديع و زيبايى است. خدا گرچه احتياجى به جاسوس ندارد، ولى هشدارى به انسانها است كه گويى اندام انسان به منزله جاسوسانى هستند كه رفتار انسان را بىامان به خدا گزارش مىدهند.
...
...
آگاهىاش از كيفر خيانت، ستم بزرگى بر خود روا داشت. اين جمله امام عليهالسلام اشاره به اين آيه از قرآن دارد: «إِنّا عَرَضْنَا الاْءَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الاْءَ رْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الاْءِ نْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً»(1)«ما امانت [الهى و بار تكليف] را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم، پس، از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسناك شدند، و[لى] انسان آن را برداشت؛ راستى او ستمگرى نادان بود». منظور آيه يا مجازگويى براى تبيين دشوارى قبول امانت و اداى آن است، يا حقيقتگويى، كه حقيقتاً امانت بر آسمان و زمين و كوهها عرضه شد، ولى چون آن را دشوار يافتند، از پذيرش آن صرفِ نظر كردند. توضيح تفصيلى اين مسأله را در كتاب تقريب القرآن ذيل آيه فوق ذكر كردهايم.
هيچ كارى كه در شب و روز از بندگان سر مىزند بر خداى متعال پوشيده نيست و او دقيقا از انسان آگاهى دارد و هيچ يك از شئون و امورِ انسان از احاطه علمى خدا خارج نيست.
اعضاى بدن شما شاهدان و گواهان كارهاى شمايند، چنانكه در قرآن آمده است: «الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ»(2)«امروز بر دهانهاى آنان مهر مىزنيم و دستهايشان براى ما سخن مىگويند و پاهايشان بدانچه فراهم مىساختند گواهى مىدهند».
[بدانيد كه] جوارح شما سربازان و لشكريان خدا و مأمور اجراى فرمان حضرتش هستند. و ضماير و درون شما، جاسوسان الهىاند كه هرچه انجام دهيد به خداوند گزارش مىدهند، و خلوتهاى شما براى خداوند كاملاً آشكار است.
وَ اللَّهِ مَا مُعَاوِيَةُ بِأَدْهَى(1)مِنِّي، وَ لَكِنَّهُ يَغْدِرُ وَ يَفْجُرُ. وَ لَوْ لاَ كَرَاهِيَةُ الْغَدْرِ لَكُنْتُ مِنْ أَدْهَى النَّاسِ، وَ لَكِنْ كُلُّ غُدَرَةٍ(2)فُجَرَةٌ(3)، وَ كُلُّ فُجَرَةٍ كُفَرَةٌ(4)، وَ لِكُلِّ غَادِرٍ لِوَاءٌ يُعْرَفُ بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ. وَ اللَّهِ مَا أُسْتَغْفَلُ بِالْمَكِيدَةِ، وَ لاَ أُسْتَغْمَزُ(5)بِالشَّدِيدَةِ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام درباره معاويه
بايد توجه داشت كه معاويه با به كار بردنِ انواع نيرنگها مىكوشيد كه به اهداف خود برسد، لذا مردم مىگفتند: معاويه سياستمدار است. در مقابل، امام عليهالسلام تنها به كارى تن مىداد كه مورد رضاى خداى سبحان بود و از اين رهگذر بسيارى از منافع دنيوى را از دست مىداد. اين كلام امام عليهالسلام در تبيين همين مسأله است كه مىفرمايد:
به خدا سوگند، معاويه در راه رسيدن به مقصود زيرك و آگاهتر از من نيست، ولى او نيرنگ به كار مىبرد و اگر احساس كند كه نيرنگ به سود اوست، عهد و پيمان را نيز زير پا مىگذارد و اگر مصالح خود را در انجام دادنِ گناهِ كبيره ببيند، از آن روى بر نمىتابد. وانگهى اگر نيرنگ كار ناپسندى نبود، من از همه مردم به نيرنگبازى آشناتر بودم.
...
...
اما هر نيرنگى گناه و عصيان است و هر عصيان و گناهى كفر است، زيرا كفر دو نوع است: 1. كفر اعتقادى؛ 2. كفر عملى. چنانكه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «كفر مِن هذهِ الأُمّة عَشرَةٌ:... النَّمامُ؛ ده گروه از اين امت كفر ورزيدهاند:... و سخنچين». و پرواضح است كه مراد پيامبر صلىاللهعليهوآله از اين سخن، كفر عملى است نه كفر اعتقادى.
و [بدانيد] هر نيرنگبازى در قيامت پرچمى افراشته دارد كه به وسيله آن شناخته مىشود، زيرا هر انسانى در صحنه قيامت داراى نشان ويژهاى است، چنانكه خداى متعال مىفرمايد: «يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِيمَاهُمْ...»(1)«تبهكاران از سيمايشان [= علامت خود[ شناخته مىشوند».
به خدا سوگند كه هرگز غافلگيرِ مكر و نيرنگ نشدم، چون راههاى مكر را به خوبى مىشناسم. و هيچ نيرنگبازى نتوانسته مرا غافلگير كند و با من خدعه كند و اگر خودم نيرنگ نمىكنم از آن جهت است كه از آن رويگردانم.
و هرگز نيروى قدرتمندى باعث ضعف و سستى من نشده و مرا تحت فشار قرار نداده است و من از خداى سبحان پروا دارم و لذا در بسيارى از موارد اقدامى نمىكنم.
1) سوره الرحمن، آيه 41.
أَيُّهَا النَّاسُ، لاَ تَسْتَوْحِشُوا فِي طَرِيقِ الْهُدَى لِقِلَّةِ أَهْلِهِ، فَإِنَّ النَّاسَ قَدِ اجْتَمَعُوا عَلَى مَائِدَةٍ شِبَعُهَا قَصِيرٌ، وَ جُوعُهَا طَوِيلٌ. أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا يَجْمَعُ النَّاسَ الرِّضَا وَ السُّخْطُ، وَ إِنَّمَا عَقَرَ نَاقَةَ ثَمُودَ رَجُلٌ وَاحِدٌ، فَعَمَّهُمُ اللَّهُ بِالْعَذَابِ لَمَّا عَمُّوهُ بِالرِّضَا، فَقَالَ سُبْحَانَهُ: «فَعَقَرُوها(1)فَأَصْبَحُوا نادِمِينَ»(2)فَمَا كَانَ إِلاَّ أَنْ خَارَتْ أَرْضُهُمْ بِالْخَسْفَةِ خُوَارَ(3)السِّكَّةِ(4)الْمُحْمَاةِ(5)فِي الاْءَرْضِ الْخَوَّارَةِ(6). أَيُّهَا النَّاسُ، مَنْ سَلَكَ الطَّرِيقَ الْوَاضِحَ وَرَدَ الْمَاءَ، وَ مَنْ خَالَفَ وَقَعَ فِي التِّيهِ(7).
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام كه در آن به پيمودن راه روشن سفارش نموده است
اى مردم، به دليل كمى ياران حق از پيمودن راه هدايت وحشتزده نشويد. و هرچند پيروان حق اندك باشند شما آن راه را بپيمانيد و ادامه دهيد.
مردمان باطلكار بر سر سفرهاى نشستهاند كه سيرشدن آن بسيار كوتاه و گرسنگى آن طولانى است، يعنى مردم به دنيايى روى آوردهاند كه خواه حلال و خواه حرام آن مدّت كمى لذت مىبخشد، زيرا دنيا كوتاه و اندك، ولى گرسنگى آن زياد است، زيرا اگر كسى از مال حرام بخورد در آخرت گرسنه خواهد بود و گرسنگى آخرت طولانى است.
...
...
اى مردم، اگر دنيا را از سر زهد و تقوا رها كرديد به كارهايى كه دنياپرستان به آن مىپردازند راضى نشويد، زيرا همانطور كه انسان در مقابل عمل خود مسئول است، در مقابل رضاىِ به عملِ ديگران نيز مسئول مىباشد. پس رضا و غضب مايه گرد آمدن انسانها و اجتماع آنان مىشود و كسى كه به عمل كسى راضى باشد در آن عمل شريك است و كسى كه از عمل ناپسندى ناخشنود باشد با آن عمل بيگانه خواهد بود.
[بدانيد كه] ناقه صالح عليهالسلام را فقط يك نفر پى كرد كه نام او «قيدار» بود، ولى خداى متعال تمام آن قوم را اعمّ از كسى كه عاقر بوده و يا نبوده كيفر كرد، زيرا آنان به كار پىكننده شتر راضى بودند و در نتيجه در گناه و كيفر او شريك شدند.
خداى سبحان در اينباره مىفرمايد: «پس آن را پى كردند و پشيمان شدند». پشيمانى آنان از كارى بود كه انجام دادند، [اما چه سود كه] عذاب بر آنها نازل شد.
پس، طولى نكشيد كه سرزمين آنها درست مانند آهن تفتيدهاى كه بر اثر حرارتش در زمين نرم، به آسانى فرو مىرود، فرو رفت و بسان گاو صدا برآورد. در بسيارى از اوقات بر اثر فرو كردن آهن تفتيده در زمين، صداى شكافته شدن زمين و سوختن ريشه گياهان و امثال آن به گوش مىرسد.
اى مردم، هر كس كه راه روشن و آشكار را بپيمايد به آبشخور [= هدايت] خواهد رسيد، زيرا راه درست قطعاً آدمى را به آب و آبادانى مىرساند و انسان با رسيدن به محلّ راحتْ مىآسايد. و هركه با آن مخالفت كند و راست و چپ بپويد در بيابان گمراهىْ كه آب و آبادانى ندارد گرفتار و سرانجام هلاك خواهد شد. پس راه واضح و روشنى را كه خدا و پيامبرش به پيمودن آن فرمان دادهاند، بپيماييد.
رُوِيَ عَنْهُ أَنَّهُ قَالَهُ عِنْدَ دَفْنِ سَيِّدَةِ النِّسَاءِ فَاطِمَةَ عليهاالسلام كَالْمُنَاجِي بِهِ رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله عِنْدَ قَبْرِهِ:
السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ عَنِّي وَ عَنِ ابْنَتِكَ(1)النَّازِلَةِ فِي جِوَارِكَ، وَ السَّرِيعَةِ اللَّحَاقِ بِكَ. قَلَّ يَا رَسُولَ اللَّهِ عَنْ صَفِيَّتِكَ(2)صَبْرِي، وَ رَقَّ(3)عَنْهَا تَجَلُّدِي(4)، إِلاَّ أَنَّ لِي فِي التَّأَسِّي بِعَظِيمِ فُرْقَتِكَ، وَ فَادِحِ(5)مُصِيبَتِكَ، مَوْضِعَ تَعَزٍّ(6). فَلَقَدْ وَسَّدْتُكَ(7)فِي مَلْحُودَةِ(8)قَبْرِكَ، وَ فَاضَتْ(9)بَيْنَ نَحْرِي وَ صَدْرِي نَفْسُكَ. إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ.
...
از سخنان حضرت عليهالسلام هنگام دفن سرور زنان، فاطمه عليهاالسلام كه با پيامبر صلىاللهعليهوآله كنار قبرش زمزمه كرد
روايت شده است: وقتى اميرمؤمنان عليهالسلام مىخواست حضرت صدّيقه طاهره عليهاالسلام را در قبر بگذارد دو دست شبيه دستان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از داخل قبر آشكار شد و آن بانو را فروگرفت و چون امام عليهالسلام به جايگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله آگاه بود با اين جملات حضرت را مخاطب ساخت:
سلام و درود بر تو باد اى رسول خدا صلىاللهعليهوآله ، از جانب من و از جانب دخترت كه در جوار تو فرود آمد و شتابان به تو پيوست؛ چون اوّلين فرد از اهلبيت آن حضرت بود كه به
1) انسان وقتى به كسى مىرسد از جانب دوست خود نيز در صورتى كه بداند راضى است سلام مىرساند و لذا حضرت امير عليهالسلام به پيامبر صلىاللهعليهوآله از جانب حضرت زهرا عليهاالسلام نيز سلام رساند.
2) صفيّة: برگزيده.
3) رق: ضعيف شد.
4) تجلّد: خويشتندارى.
5) فادح: سنگين، سخت، ناگوار.
6) تعز: صبر.
7) وسدّت: بالش درست كردم.
8) ملحودة: سمت شكافته شده قبر، لحد.
9) فاضت: خارج شد.
...
...
ايشان پيوست، چنانكه پيامبر صلىاللهعليهوآله در بستر بيمارى خود از اين موضوع خبر داد.
اى رسول خدا صلىاللهعليهوآله ، در مصيبت دخترت كه برگزيده تو بود صبر من اندك گرديد. طبيعى است كه اگر صبر انسان كم شود، سخت اندوهگين مىشود.
و خويشتندارى من در پنهان كردن بىتابى، ضعيف شد، چون نمىتوانم بىتابى نكنم، امّا با در نظر آوردن مصيبت دردناك ارتحال شما بردبارىام را به ياد مىآورم و همان را پيش مىگيرم. يعنى وقتى صبر خود را در مصيبت شما به ياد مىآورم، در اين مصيبت نيز صبر مىكنم و پاداش آن را نزد خداى سبحان محفوظ مىدانم.
من به دست خود تو را در قبر خواباندم و روح تو [آنگاه كه سر بر سينهام قرار داشتى[ ميان سينه و حنجره من خارج شد، چون پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در دامان اميرمؤمنان على عليهالسلام جان داد و سر پيامبر در هنگام احتضار بر سينه امام بود. پس همانطور كه در آن مصيبت عظيم و طاقتسوز صبر كردم در مصيبت حضرت زهرا عليهاالسلام نيز صبر خواهم كرد.
همه از خداييم و به سوى خدا باز مىگرديم. اين جمله هنگامى بر زبان رانده مىشود كه انسان در اوج مصيبت و حادثه باشد و بدين ترتيب خود را آرام مىكند، چون انسانِ مملوكْ كه پاداش و كيفر او به خدا منتهى مىشود، سزاوار نيست هنگام گرفتن چيزى از او، بىتابى كند.
فَلَقَدِ اسْتُرْجِعَتِ الْوَدِيعَةُ، وَ أُخِذَتِ الرَّهِينَةُ. أَمَّا حُزْنِي فَسَرْمَدٌ(1)، وَ أَمَّا لَيْلِي فَمُسَهَّدٌ(2)، إِلَى أَنْ يَخْتَارَ اللَّهُ لِي دَارَكَ الَّتِي أَنْتَ بِهَا مُقِيمٌ. وَ سَتُنَبِّئُكَ ابْنَتُكَ بِتَضَافُرِ(3)أُمَّتِكَ عَلَى هَضْمِهَا(4)، فَأَحْفِهَا(5)السُّوءَالَ، وَ اسْتَخْبِرْهَا الْحَالَ، هَذَا وَ لَمْ يَطُلِ الْعَهْدُ، وَ لَمْ يَخْلُ مِنْكَ الذِّكْرُ. وَ السَّلاَمُ عَلَيْكُمَا سَلاَمَ مُوَدِّعٍ(6)لاَ قَالٍ(7)وَ لاَ سَئِمٍ(8)، فَإِنْ أَنْصَرِفْ فَلاَ عَنْ مَلاَلَةٍ، وَ إِنْ أُقِمْ فَلاَ عَنْ سُوءِ ظَنٍّ بِمَا وَعَدَ اللَّهُ الصَّابِرِينَ.
...
امانت برگردانده شد؛ چرا كه حضرت زهرا عليهاالسلام امانتى از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله در دست اميرمؤمنان عليهالسلام بود كه اكنون در قبر به دستان پيامبر صلىاللهعليهوآله باز پس داده شد و گويى پيامبر صلىاللهعليهوآله حضرت صدّيقه عليهاالسلام را به صورت امانت به على عليهالسلام سپرده و از او پيمان گرفته بود تا او را پاس بدارد و به خوبى سرپرستىاش كند، و اينك با كمال امانتدارى، پس گرفته شده است.
اى رسول خدا، اندوهم تا واپسين دم پايدار است و شبهايم به بيدارى خواهد گذشت تا آنگاه كه خداوند بهشتى را كه تو در آن ساكنى براى من برگزيند و مقدّر فرمايد. ناگفته نماند كه يادآورى يك حادثه دردناك موجب اندوه هميشگى و بيدارخوابى مىگردد چون در اعماق روح انسان جا مىگيرد و يادآورى آن موجب آزردن درونش مىشود.
اى رسول خدا، دخترت (= حضرت زهرا عليهاالسلام ) به تو خبر خواهد داد كه امّت تو براى ظلم بر او متّحد و پشتيبان يكديگر شدند. برخى مستقيم و عملاً و برخى غيرمستقيم و با سكوت و تأييد، به او ستم كردند. فدك را غصب كردند و پهلويش را شكستند و جنينش را سقط كردند و بر صورتش سيلى زدند و با ظلم به شوهرش دلِ او را آزردند و درِ خانهاش را سوزاندند و بدون اجازه وارد خانهاش شدند.
1) سرمد: دائمى و هميشگى.
2) مسهّد: بيدار ماندن شبانه.
3) تضافر: پشتيبانى يكديگر.
4) هضم: ظلم و ستم.
5) أحفها: پياپى از او بپرس.
6) سلام هم در هنگام ورود و هم در هنگام وداع به كار مىرود.
7) قال: غضبناك، چنانكه خداوند مىفرمايد: «مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَى»؛ پروردگارت تو را رها نكرده و مورد خشمت قرار نداده است (سوره ضحى، آيه 3).
8) سئم: از سامة، به معناى ملالت و خستگى.
...
...
پس، مصرانه از او سؤال كن و حال ما را از خود او بپرس. اين همه حوادث در حالى بر ما گذشت كه از پيمانى (ضرورت مهرورزيدن و مودّت به ذوى القربى و به اهل بيت عليهمالسلام ) كه از آنان گرفته بودى چندان نگذشته و همچنان ياد تو در خاطرهها زنده و نام تو بر سر زبانها بود. پس اينان نه از روى فراموشى عهد و ياد تو، بلكه از سرِ عصيان و سركشى و كشمكش بر سر مال و حكومت چنين كارى كردند.
سلام بر شما دو تن (پيامبر صلىاللهعليهوآله و زهرا عليهاالسلام ) باد؛ سلامِ كسى كه قصد خداحافظى و رفتن دارد، نه سلام آنكه به خشم آمده و يا خسته شده باشد. پس رفتنم به اين دو دليل نيست. اگر بروم و از قبر شما دو بزرگوار فاصله بگيرم نه به جهت ملالت مجاورت قبر شماست و اگر در كنار قبر شما بمانم نه به علت بدگمانى به وعده الهى نسبت به صابران و شكيبايان است. يعنى ماندن من در كنار قبر شما و بىتابىام بدان سبب نيست كه به اجر و پاداشى كه خداوند وعدهاش را به صابران داده بدگمان هستم، بلكه، اى رسول خدا، رفتن من از آن روست كه نوادههايت (حسن و حسين و زينب و كلثوم عليهمالسلام ) را سامان بدهم و بر اساس دستور تو به امور مهم اسلام بپردازم و ماندن كنار قبر تو بدان سبب دلپذير است كه به دنيا و آرايههاى آن روگردانم مىسازد و موجب مىشود به دنيا و اهل آن انسى نداشته باشم.
أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّمَا الدُّنْيَا دَارُ مَجَازٍ، وَ الاْآخِرَةُ دَارُ قَرَارٍ، فَخُذُوا مِنْ مَمَرِّكُمْ لِمَقَرِّكُمْ، وَ لاَ تَهْتِكُوا أَسْتَارَكُمْ عِنْدَ مَنْ يَعْلَمُ أَسْرَارَكُمْ، وَ أَخْرِجُوا مِنَ الدُّنْيَا قُلُوبَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَخْرُجَ مِنْهَا أَبْدَانُكُمْ فَفِيهَا اخْتُبِرْتُمْ(1)، وَ لِغَيْرِهَا خُلِقْتُمْ. إِنَّ الْمَرْءَ إِذَا هَلَكَ قَالَ النَّاسُ: مَا تَرَكَ؟ وَ قَالَتِ الْمَلاَئِكَةُ: مَا قَدَّمَ؟ لِلَّهِ آبَاوءُكُمْ(2)! فَقَدِّمُوا بَعْضاً يَكُنْ لَكُمْ قَرْضاً، وَ لاَ تُخْلِفُوا كُلاًّ فَيَكُونَ عَلَيْكُمْ(3).
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام در موعظه و زهد نسبت به دنيا
اى مردم، دنيا گذرگاه آخرت و آخرت محلّ استقرار انسانهاست؛ بنابراين، از دنيا كه محلّ عبور است با انجام دادنِ اعمال شايسته براى آخرت خود كه محلّ استقرار است توشهاى برگيريد تا در آنجا از مقامات عالى برخوردار شويد، زيرا انسان هرچه در مزرعه دنيا بكارد، در آخرت درو خواهد كرد.
پردههاى باطن خود را نزد خدايى كه از اسرار شما آگاه است پاره نكنيد. گويى ظاهر انسانى كه گناه نمىكند مانند پردهاى است كه بر روى باطنِ آكنده از شهوات كشيده شده و اگر كسى گناه بكند، پرده او دريده و باطن او آشكار مىگردد. نيز در اين سخن تصريح دارد
...
...
كه خدا از نهان انسانها آگاه است، اما به ديده كيفردهى در آنان نمىنگرد، مگر اينكه با گناه پرده خويش را بدرند.
و قلبهاى خود را از دنيا خارج و بىميل كنيد قبل از آنكه بدنهايتان از آن خارج گردد؛ يعنى پيش از آنكه بميريد قلب خود را با آخرت آشنا كنيد و پيوند دهيد.
پس، در دنيا آزمايش مىشويد و براى غير دنيا، يعنى آخرت خلق شدهايد، چرا كه دنيا گذرگاه و آخرت قرارگاه و جايگاه ماندن است؛ بنابراين، عمل كنيد كه جز عمل چيزى سودتان نمىرساند.
وقتى كه انسان از دنيا مىرود، مردم مىگويند: چه چيزى از خود بر جاى نهاده؟ و فرشتگان مىگويند: چه عملى پيش فرستاده است؟ پس سؤال مردم از مال به جاى مانده و سؤال فرشتگان از عمل پيشفرستادهشده است؛ چيزى كه پاداش جاودان سراى ديگر به همراه دارد.
خداوند پدرانتان را بيامرزد، برخى از اموال (يا اعمال) خود را پيش فرستيد تا قرضى (و اندوختهاى) باشد و آن را در آخرت پس بگيريد و تمام اموال (يا اعمال) خود را صرف دنيا نكنيد كه وبال گردنتان مىشود و كيفر آن گريبانتان را مىگيرد.
تَجَهَّزُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ(1)! فَقَدْ نُودِيَ فِيكُمْ بِالرَّحِيلِ، وَ أَقِلُّوا الْعُرْجَةَ(2)عَلَى الدُّنْيَا، وَ انْقَلِبُوا بِصَالِحِ مَا بِحَضْرَتِكُمْ مِنَ الزَّادِ، فَإِنَّ أَمَامَكُمْ عَقَبَةً(3)كَؤُودا(4)وَ مَنَازِلَ مَخُوفَةً مَهُولَةً، لاَ بُدَّ مِنَ الْوُرُودِ عَلَيْهَا، وَ الْوُقُوفِ عِنْدَهَا. وَ اعْلَمُوا أَنَّ مَلاَحِظَ(5)الْمَنِيَّةِ(6)نَحْوَكُمْ دَانِيَةٌ(7)، وَ كَأَنَّكُمْ بِمَخَالِبِهَا(8)وَ قَدْ نَشِبَتْ(9)فِيكُمْ، وَ قَدْ دَهَمَتْكُمْ(10)فِيهَا مُفْظِعَاتُ(11)الاْءُمُورِ، وَ مُعْضِلاَتُ(12)الْمَحْذُورِ(13). فَقَطِّعُوا عَلاَئِقَ الدُّنْيَا، وَ اسْتَظْهِرُوا بِزَادِ التَّقْوَى.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام كه همواره خطاب به اصحاب خود مىفرمود و آنها را بدان موعظه مىكرد و از دنيا برحذرشان مىداشت
خدا شما را رحمت كند، كه بانگ كوچ در جمعتان به صدا در آمده است، پس خود را آماده كنيد و توشه سفر برگيريد و دلبستگىِ به دنيا را كم كنيد و با توشهاى شايسته از آنچه در اختيار داريد به سوى آخرت روان شويد، يعنى عمر و مال خود را نه براى دنيا، بلكه صرف آخرت خود كنيد كه توشههاى ارزشمندى در اختيار داريد.
1) رحمكم اللّه: جمله خبريه، به معناى انشاء است.
2) عرجة: اسم مصدرِ تعريج است، يعنى بستن مركب و كنايه از آن است كه به دنيا كمتر دل ببنديد.
3) عقبة: گردنه.
4) كؤود: صعب العبور.
5) ملاحظ: نگاهها.
6) منيّة: مرگ.
7) دانية: نزديك.
8) مخالب: جمع مخلب، يعنى چنگال.
9) نشبت: فرو برده است.
10) دهم: وارد شد.
11) مفظعات: امور فجيع و دردناك.
12) معضلات: مشكلات غير قابل حل.
13) محذور: خوفناك.
...
...
به راستى كه پس از مرگ گردنههاى صعبالعبور و منزلهاى هولناك و وحشتناكى، چون قبر و حساب و صراط، پيشرو داريد و ناگزير بايد در آن منازل وارد شويد و در آنها درنگ كنيد تا به حسابتان رسيدگى شود و البته، از اين ورود و وقوف و حسابرسى گريزى نيست.
و بدانيد كه نگاههاى مرگ به سوى شما نزديك است و در شما مىنگرد و گويى چنگالهاى خود را در بدن شما فرو برده است. و تحقيقاً به هنگامِ مردن فجايعِ دردناك و وحشتناكى شما را در ميان مىگيرد.
پس پيوند خويش را از دنيا بگسلانيد، مبادا در دام آن گرفتار آييد و از تقواى الهى به عنوان توشه و پشتيبان و كمك بهره بگيريد.
و قد مضى شيء من هذا الكلام فيما تقدم بخلاف هذه الرواية.
بخشى از اين كلام، متفاوت با اين روايت گذشت(1).
1) مراجعه شود به خطبه 85.
و من كلام له عليهالسلام كلّم به طلحة و الزبير بعد بيعته بالخلافة، و قد عتبا عليه من ترك مشورتهما(1)، و الاستعانة في الأمور بهما.
لَقَدْ نَقَمْتُمَا(2)يَسِيراً وَ أَرْجَأْتُمَا(3)كَثِيراً. أَ لاَ تُخْبِرَانِي أَيُّ شَيْءٍ كَانَ لَكُمَا فِيهِ حَقٌّ دَفَعْتُكُمَا عَنْهُ؟ أَمْ أَيُّ قَسْمٍ(4)اسْتَأْثَرْتُ عَلَيْكُمَا بِهِ؟ أَمْ أَيُّ حَقٍّ رَفَعَهُ إِلَيَّ أَحَدٌ مِنَ الْمُسْلِمِينَ ضَعُفْتُ عَنْهُ، أَمْ جَهِلْتُهُ، أَمْ أَخْطَأْتُ بَابَهُ؟
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام پس از بيعت، خطاب به طلحه و زبير كه آن دو، امام عليهالسلام را سرزنش كرده بودند كه چرا با آنها مشورت نكرده و از آنها در كارهاى حكومتى كمك نگرفته است
شما دو نفر براى كارى ناچيز خشم گرفتهايد [و مىگوييد] كه چرا با شما مشورت نكردم و در مقابل خيلى از چيزها را به عمد تأخير انداختيد و ارتش بر ضد من به راه انداختيد و با من جنگيديد.
شما به چه حق مىگوييد كه بايد با شما مشورت مىكردم كه من آن حق را با مشورت نكردن با شما سلب كردهام و سبب خشم شما شدهام؟ و شما چه استحقاق مالى داشتيد كه من آن را به خود اختصاص دادم و شما را از آن محروم كردهام، كه اين امر موجب شد كه شما بر من خشم گرفتهايد؟ كدام حق قضايى و غيرقضايى بود كه كسى از مسلمانان به من
...
...
رجوع كرد و من در آن ضعف نشان داده باشم و نتوانستهام آن را به خوبى اجرا كنم و يا از آن ناآگاه بودهام و يا در آن حكم و حقّ، خطا كردهام؟ و يا كدام خطاى در مصداق حكم از من سرزده كه نياز به رايزنى و مشورت با كسى داشته باشم و به شما اعتماد نكردم؟
بارى، هيچ يك از امور ياد شده نبود ولى طلحه و زبير مىخواستند بىجهت منصب وزارت را به دست بگيرند و بيش از آنچه مسلمانان از بيتالمال مىگرفتند بگيرند، ولى وقتى خلاف اين خواستهها را ديدند بر امام عليهالسلام خشم گرفتند و در صف اتّحاد امّت رخنه ايجاد كردند و سر به نافرمانى نهادند.
وَ اللَّهِ مَا كَانَتْ لِي فِي الْخِلاَفَةِ رَغْبَةٌ، وَ لاَ فِي الْوِلاَيَةِ إِرْبَةٌ(1)، وَ لَكِنَّكُمْ دَعَوْتُمُونِي إِلَيْهَا، وَ حَمَلْتُمُونِي عَلَيْهَا، فَلَمَّا أَفْضَتْ(2)إِلَيَّ نَظَرْتُ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ وَ مَا وَضَعَ لَنَا، وَ أَمَرَنَا بِالْحُكْمِ بِهِ فَاتَّبَعْتُهُ، وَ مَا اسْتَسَنَّ النَّبِيُّ صلىاللهعليهوآله فَاقْتَدَيْتُهُ، فَلَمْ أَحْتَجْ فِي ذَلِكَ إِلَى رَأْيِكُمَا، وَ لاَ رَأْيِ غَيْرِكُمَا، وَ لاَ وَقَعَ حُكْمٌ جَهِلْتُهُ، فَأَسْتَشِيرَكُمَا وَ إِخْوَانِي مِنَ الْمُسْلِمِينَ، وَ لَوْ كَانَ ذَلِكَ لَمْ أَرْغَبْ عَنْكُمَا وَ لاَ عَنْ غَيْرِكُمَا.
...
به خدا سوگند، هيچ ميل و رغبتى به خلافت نداشتم كه شما با بيعتتان بر من منّت مىگذاريد و با اين كارتان باعث تحقق خواسته من شديد و در نتيجه بايستى خواسته شما را هم برآورده كنم. و نيازى به سرپرستى امور مسلمانان نداشتم و اين شماها بوديد كه مرا به خلافت دعوت كرديد و با اصرار مرا به پذيرش آن واداشتيد.
آنگاه كه خلافت و حكومت به من رسيد در كتاب خدا و احكامى كه براى خليفه مقرر شده و ما را به اجراى شريعت فرمان داده است، نگريستم و از آن پيروى كردم و به مرحله اجرا گذاردم، و نيز به آنچه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پايهگذارى فرموده بود اقتدا كردم و عمل نمودم و در عملِ به سنّت رسول خدا صلىاللهعليهوآله هيچ احتياجى به مشورت با شما و ديگران نداشتم. و آيا انسان بىنيازِ از نظرخواهى با كسى مشورت مىكند؟
هيچ حكمى و قضاوتى پيش نيامد كه از آن ناآگاه باشم و ندانم كه چگونه بايد درباره آن قضيّه حكم يا آن حكم را اجرا كنم تا در اين صورت نيازى به مشورتِ با شما و ديگر برادران مسلمانم داشته باشم و با مشورتْ حكم را بشناسم. و اگر در چيزى درمانده مىشدم و در حكمى مىماندم، در آن صورت از رايزنىِ با شما و ساير مسلمانان رويگردانى نمىكردم.
وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتُمَا مِنْ أَمْرِ الاْءُسْوَةِ، فَإِنَّ ذَلِكَ أَمْرٌ لَمْ أَحْكُمْ أَنَا فِيهِ بِرَأْيِي وَ لاَ وَلِيتُهُ هَوىً مِنِّي، بَلْ وَجَدْتُ أَنَا وَ أَنْتُمَا مَا جَاءَ بِهِ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله قَدْ فُرِغَ مِنْهُ، فَلَمْ أَحْتَجْ إِلَيْكُمَا فِيمَا قَدْ فَرَغَ اللَّهُ مِنْ قَسْمِهِ، وَ أَمْضَى فِيهِ حُكْمَهُ، فَلَيْسَ لَكُمَا - وَ اللَّهِ - عِنْدِي وَ لاَ لِغَيْرِكُمَا فِي هَذَا عُتْبَى(1). أَخَذَ اللَّهُ بِقُلُوبِنَا وَ قُلُوبِكُمْ إِلَى الْحَقِّ، وَ أَلْهَمَنَا وَ إِيَّاكُمُ الصَّبْرَ. ثم قال عليهالسلام : رَحِمَ اللَّهُ امْرَأً رَأَى حَقّاً فَأَعَانَ عَلَيْهِ، أَوْ رَأَى جَوْراً فَرَدَّهُ، وَ كَانَ عَوْناً بِالْحَقِّ عَلَى صَاحِبِهِ.
...
و امّا در پرداخت سهميه از بيتالمال، پيامبر صلىاللهعليهوآله به همه مردم به طور يكسان عطا مىكرد، ولى عمر و عثمان به خلاف حكم خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله افرادى را بر ديگران ترجيح مىدادند. وقتى امام عليهالسلام خلافت را در دست گرفت سنّت پيامبر صلىاللهعليهوآله را حاكم نمود و همين امر باعث شد كه انحصارطلبان از دست او خشمگين شوند، كه طلحه و زبير از آن جمله بودند و مىخواستند سهم بيشترى بگيرند، اما امام عليهالسلام خوددارى و تنها به سنّت پيامبر صلىاللهعليهوآله عمل كرد. لذا حضرت مىفرمايد:
و اما درباره پرداخت سهم بيشتر به افراد خاص بايد بگويم كه اين تصميم شخصىِ من نيست كه شما را از سهم بيشتر محروم كنم، و نيز اينطور نيست كه از هواى نفس پيروى كرده باشم، بلكه سنّت پيامبر صلىاللهعليهوآله را هم من و هم شما ديدهايم كه چگونه از بيتالمال به همه مردم به صورت يكسان عطا مىفرمود و اين، كارى انكارناپذير و در شريعتْ امرى ثابت شده است كه همه شاهد آن بودهايم. و لذا من در كارى كه خدا آن را معيّن و فرمان خود را در آن جارى كرده كه سهم همه از بيتالمال يكسان باشد، چون و چرا نمىكنم، و چون تمام مسلمانان در تحصيل غنيمت شريكند، از همينرو همگىشان به يك اندازه از آن بهره مىبرند.
1) عتبى: اشكال و اعتراض.
...
...
مگر كسانى كه استثنا شدهاند، مثل كسى كه در جنگ كسى را كشته و لباس و اسلحهاش را براى خود بردارد، ولى اگر بيش از حقّ خود بخواهد، در آن صورت به حقّ ديگرى ستم مىشود. پس وقتى كه مركز فرماندهى و رهبرى اسلام به امورى مانند جهاد و امثال آن مىپردازد، در مركز حكومت بايد سهميّهها به صورت يكسان توزيع شود، ولى در ساير شهرها، حاكمان بر اساس مصلحت و نياز افراد ثروت را تقسيم مىكنند؛ لذا تبيين فرمود كه در امر تقسيم بيتالمال در ميان تمام مسلمانان لازم نيست تا فردى به اين مطلب اعتراض كند كه دَهِش و نظير آن مخصوص مدينه است، زيرا حكم غنيمت و مانند آن همين است. يا اينكه گفته شود: چگونه مجتهد حقّ دارد در پرداخت خمس و زكات تبعيض قائل شود؟ بر همين اساس امام عليهالسلام وقتى مالك اشتر را به عنوان حاكم مصر معيّن فرمود دستور داد كه به قاضى به اندازهاى كه رفع نياز او بشود حقوق بپردازد و سفارشهايى از اين قبيل.
پس به خدا سوگند، اى طلحه و اى زبير شما و هيچ كس ديگر حق اعتراض و اشكال گرفتن به يكسان بودن پرداختى حقوق از بيتالمال را نداريد.
خداوند دلهاى ما و شما را راضى كند كه از حق تبعيت نماييم و بر پايبندى به فرمانش ما و شما را شكيبايى عطا فرمايد، هرچند در مال و مقاممان كاستى آورد.
آنگاه فرمود: خداى رحمت كند كسى را كه حقّى ببيند و آن را يارى كند تا استوار گردد و بر باطل غلبه كند، و يا ستمى را ببيند و آن را ابطال كند و در برابر ظلم ياور حق باشد؛ يعنى ظالم و طرفدار باطل را آگاهى دهد تا از باطل و ظلم خود دست بردارد.
و من كلام له عليهالسلام و قد سمع قوماً من أصحابه يسبّون أهل الشام أيام حربهم بصفين(1)
إِنِّي أَكْرَهُ لَكُمْ أَنْ تَكُونُوا سَبَّابِينَ، وَ لَكِنَّكُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ أَعْمَالَهُمْ، وَ ذَكَرْتُمْ حَالَهُمْ، كَانَ أَصْوَبَ فِي الْقَوْلِ، وَ أَبْلَغَ فِي الْعُذْرِ، وَ قُلْتُمْ مَكَانَ سَبِّكُمْ إِيَّاهُمْ: اللَّهُمَّ احْقِنْ دِمَاءَنَا وَ دِمَاءَهُمْ، وَ أَصْلِحْ ذَاتَ بَيْنِنَا وَ بَيْنِهِمْ، وَ اهْدِهِمْ مِنْ ضَلاَلَتِهِمْ، حَتَّى يَعْرِفَ الْحَقَّ مَنْ جَهِلَهُ، وَ يَرْعَوِيَ(2)عَنِ الْغَيِّ وَ الْعُدْوَانِ مَنْ لَهِجَ بِهِ(3).
...
از سخنان حضرت عليهالسلام وقتى شنيد جمعى از اصحابش در جنگ صفين شاميان را دشنام مىدهند
من برايتان نمىپسندم دشنامگوى باشيد، چون دشنامْ طرف مقابل را تحريك مىكند و البته سود و دستاوردى نيز در پى ندارد، ولى اگر شما كارها و منش معاويه و يارانش را براى افراد ناآگاه توصيف كنيد، سخنى درستتر و در عذر نهادنِ در جنگ با آنان رساتر است، زيرا باعث مىشود مردم بفهمند كه معاويه شايسته حكومت نيست و در ادّعاى خود ستم مىكند و نيز حجّت ما را در جنگ با شاميان به طور كامل تمام مىنمايد زيرا در اينصورت همه خواهند فهميد كه آنها ظالم هستند و در جنگ با آنان، حق را به ما مىدهند.
و بهتر است به جاى دشنام دادن چنين دعا كنيد: خدايا، خون ما و خون آنها را حفظ كن
1) در اين سخن، حضرت از دشنامدادن نهى مىنمايد. البتّه اين منافاتى ندارد كه براساس قاعده گاهى دشنام جايز باشد زيرا هر سخن جايى و هر نكته مقامى دارد و لذا خداوند مىفرمايد: «وَ لاَ تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ»؛ «و آنهايى را كه جز خدا مىخوانند دشنام مدهيد» (سوره انعام، آيه 108) ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله بتها را دشنام مىداد، چنانكه قريش به حضرت ابوطالب عليهالسلام گفتند: برادرزادهات به بتهاى ما دشنام مىدهد.
2) يرعوي: دست بردارد.
3) لهج به: آن را بر زبان آورد.
...
...
به اينگونه كه آنها از باطل به حق برگردند و جنگ متوقّف گردد و خونى ريخته نشود، و ميان ما و آنها را اصلاح كن. گويى بين آنها رابطهاى وجود دارد كه در صورت نابسامان و تيره شدنش، شعله جنگ برافروخته و در صورت اصلاح، آرامش و صلح ايجاد مىشود.
و آنها را از گمراهى به راه حقّ هدايت كن و به سوى حقيقت بازگردان تا افراد ناآگاه حق را بفهمند و از باطل جدا گردند، و كسانى كه حق را فهميدهاند و بر باطل پاىورزى مىكنند از گمراهى و تجاوز دست بردارند. ناگفته نماند كه اينگونه دعا كردن براى دشمن در جانشان تأثير مىگذارد و آنان را به سوى حق مىكشاند و خاطرشان را خشنود مىكند.
امْلِكُوا عَنِّي هَذَا الْغُلاَمَ لاَ يَهُدَّنِي، فَإِنَّنِي أَنْفَسُ بِهَذَيْنِ - يَعْنِي الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ عليهماالسلام - عَلَى الْمَوْتِ لِئَلاَّ يَنْقَطِعَ بِهِمَا نَسْلُ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله .
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام در يكى از روزهاى جنگ صفين آنگاه كه فرزندش امام حسن عليهالسلام با شتاب به ميدان جنگ مىرفت
جلوىِ اين پسر را برايم بگيريد مبادا با كشته شدنش كمرم را در هم شكند، زيرا من نسبت به اين دو فرزند، يعنى حسن و حسين عليهماالسلام بسيار حساس هستم كه طعمه مرگ شوند و با مرگ آنها نسل پيامبر صلىاللهعليهوآله بريده شود، زيرا اين دو تنها باقيمانده نسل پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله هستند.
و قوله عليهالسلام : «املكوا عني هذا الغلام» من أعلى الكلام و أفصحه.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: جمله املكوا عني هذا الغلام، در شمار عبارتهاى بسيار زيبا و شيواى حضرت است.
أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ لَمْ يَزَلْ أَمْرِي مَعَكُمْ عَلَى مَا أُحِبُّ حَتَّى نَهِكَتْكُمُ(1)الْحَرْبُ وَ قَدْ - وَاللَّهِ - أَخَذَتْ مِنْكُمْ وَ تَرَكَتْ وَ هِيَ لِعَدُوِّكُمْ أَنْهَكُ. لَقَدْ كُنْتُ أَمْسِ أَمِيراً فَأَصْبَحْتُ الْيَوْمَ مَأْمُوراً وَ كُنْتُ أَمْسِ نَاهِياً، فَأَصْبَحْتُ الْيَوْمَ مَنْهِيّاً، وَ قَدْ أَحْبَبْتُمُ الْبَقَاءَ، وَ لَيْسَ لِي أَنْ أَحْمِلَكُمْ عَلَى مَا تَكْرَهُونَ.
...
از سخنان حضرت عليهالسلام وقتى اصحابش در موضوع حكميّت در جنگ صفّين با او مخالفت كردند
اى مردم، كار من با شما چنان بود كه دوست مىداشتم و از خواستهها و اوامر من تبعيّت مىكرديد، تا آنگاه كه جنگ شما را سست و ناتوان كرد و سر به نافرمانى افراشتيد.
به خدا سوگند، جنگْ جان تعدادى از شما را گرفت و عدهاى نيز زنده مانديد، در حالى كه اين جنگ براى دشمنانتان، يعنى ياران معاويه فرسايندهتر و عده كشتگان آنها بيشتر بود. اين جمله را حضرت براى سرزنش ياران خود بيان مىفرمايد كه چگونه از جنگ كناره گرفتند، در حالىكه مىبايست مثل گذشته با تمام قدرت مىجنگيدند، چون تأثير جنگ در دشمن بيشتر بود. وانگهى آنان بودند كه حضرت را به پذيرش حكميّت(2)وادار كردند تا مبادا از جنگ آسيب ببينند.
...
...
من ديروز، يعنى قبل از آنكه جنگ به ضعف بگرايد امير و فرمانده شما بودم و شما فرمانبر من بوديد، اما امروز كه حكميّت را بر من تحميل كرديد فرمانبردار شدم. امام عليهالسلام علىرغم ميل باطنى خود و با اينكه مىدانست حكميّت نيرنگ است، اما ناچار به پذيرش آن گرديد.
ديروز كه حكميّت را به من پيشنهاد مىكرديد شما را از آن نهى مىكردم، اما امروز شما مرا از آن نهى مىكنيد. يعنى وقتى اصحاب امام عليهالسلام فهميدند ماجراى حكميت نيرنگ بود و از سوى ديگر امام عليهالسلام قول داده بود كه آن را بپذيرد، وى را از پذيرش آن نهى مىكردند.
شما زندهماندن را دوست مىداريد، لذا مرا به قبول حكميّت وادار كرديد تا جنگ پايان يابد، و من نمىتوانم شما را بر كارى كه دوست نداريد وادار كنم. اين سخن، در نكوهش اصحاب است كه چرا جنگ را ترك كردند و از مرگ ترسيدند و امام را به پذيرش حكميّت واداشتند، ولى پشيمان شدند و اكنون از امام عليهالسلام مىخواهند از قبول حكميّت سر باز زند؟
مَا كُنْتَ تَصْنَعُ بِسِعَةِ هَذِهِ الدَّارِ فِي الدُّنْيَا أَمَا أَنْتَ إِلَيْهَا فِي الاْآخِرَةِ كُنْتَ أَحْوَجَ؟ وَ بَلَى إِنْ شِئْتَ بَلَغْتَ بِهَا الاْآخِرَةَ، تَقْرِي(1)فِيهَا الضَّيْفَ، وَ تَصِلُ فِيهَا الرَّحِمَ وَ تُطْلِعُ مِنْهَا الْحُقُوقَ مَطَالِعَهَا(2)فَإِذا أَنْتَ قَدْ بَلَغْتَ بِهَا الاْآخِرَةَ. فَقَالَ لَهُ الْعَلاَءُ: يَا أَمِيرَ الْمُوءْمِنِينَ، أَشْكُو إِلَيْكَ أَخِي عَاصِمَ بْنَ زِيَادٍ. قَالَ: وَ مَا لَهُ؟ قَالَ لَبِسَ الْعَبَاءَةَ وَ تَخَلَّى(3)عَنِ الدُّنْيَا. قَالَ: عَلَيَّ بِهِ، فَلَمَّا جَاءَ قَالَ:
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام در بصره هنگام وارد شدن بر يكى از اصحاب خود به نام علاء بن زياد حارثى كه منزل بزرگى داشت
مىخواهى با اين منزل بزرگ در اين دنيا چه بكنى حال آنكه در آخرت به چنين منزلى بيشتر نيازمند هستى. اين استفهام انكارى است، يعنى به منزلى به اين بزرگى نيازى ندارى؛ اگر بخشى از آن را به سراى آخرت مىفرستادى و به آن مقدار كه نياز تو را برطرف كند بسنده مىكردى برايت بهتر مىبود. گويى امام عليهالسلام اين جمله را مقدّمه سخن بعدى خود قرار داده است، لذا مىفرمايد:
آرى، اگر مىخواهى به وسيله اين منزل و صرف آن در راه رضاى خدا به آخرت برسى
...
...
در اين صورت مىتوانى در اين منزل از ميهمان پذيرايى كنى و با خويشاوندان خود صله رحم و ارتباط داشته باشى و آنها را براى تفريح به منزل خود دعوت كنى و حقوق شرعى خود را از اين منزل بپردازى. بنابراين، اگر اين كارها را انجام دادى با اين منزل به آخرت و درجات اخروى دست يافتهاى.
در اين هنگام علاء به آن حضرت عرض كرد: اى اميرمؤمنان، از برادرم عاصم بن زياد در محضر شما گلهگذارى مىكنم.
حضرت فرمود: او را چه شده است؟
عرض كرد: عبايى پوشيده، به رسم اهل زهد و از نعمتهاى دنيا دورى گزيده است.
حضرت فرمود: او را نزد من بياور. چون عاصم نزد حضرت حضور يافت، امام عليهالسلام به او فرمود:
يَا عُدَيَّ(1)
و كلّ أناس سوف تدخل بينهم *** دُوَيْهِيَّة تصفرّ منها الأنامل
«و داهيهاى (مصيبتى) سخت در ميان مردم وارد مىشود كه از [هول و هراسِ] آن، سرانگشتها زرد مىشود» شاهد بر «دويهية» است كه تصغير داهيه مىباشد، اما همراه با تعظيم و زرد شدن سرانگشتان، كنايه از مرگ است.
نَفْسِهِ، لَقَدِ اسْتَهَامَ(2)بِكَ الْخَبِيثُ، أَ مَا رَحِمْتَ أَهْلَكَ وَ وَلَدَكَ! أَ تَرَى اللَّهَ أَحَلَّ لَكَ الطَّيِّبَاتِ، وَ هُوَ يَكْرَهُ أَنْ تَأْخُذَهَا! أَنْتَ أَهْوَنُ عَلَى اللَّهِ مِنْ ذَلِكَ؟ قَالَ: يَا أَمِيرَ الْمُوءْمِنِينَ، هَذَا أَنْتَ فِي خُشُونَةِ مَلْبَسِكَ وَ جُشُوبَةِ(3)مَأْكَلِكَ؟ قَالَ، وَيْحَكَ(4)، إِنِّي لَسْتُ كَأَنْتَ، إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى فَرَضَ عَلَى أَئِمَّةِ الْعَدْلِ أَنْ يُقَدِّرُوا(5)أَنْفُسَهُمْ بِضَعَفَةِ(6)النَّاسِ، كَيْلاَ يَتَبَيَّغَ(7)بِالْفَقِيرِ فَقْرُهُ!...
اى دشمنك خويشتن، شيطان اين كار را براى تو زيبا جلوه داده كه به عباى كهنهاى قناعت كنى و در گوشهاى بخزى، آيا به خانواده و فرزندانت رحم نمىكنى كه آنها را رها كردهاى و به گمان خود زهد مىورزى؟
آيا خدايى كه [خوراك و ساير نعمتهاى] پاكيزه را براى تو حلال كرده و فرموده است: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا خالِصَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ...»(8)«[اى پيامبر،] بگو: زيورهايى را كه خدا براى بندگانش پديد آورده، و [نيز] روزىهاى پاكيزه را چه كسى حرام گردانيده؟ بگو: اين [نعمتها] در زندگى دنيا براى كسانى است كه ايمان آوردهاند و روز قيامت [نيز] خاص آنان مىباشد»، تو را از بهره بردنِ از اين نعمتها منع كرده و آن را براى تو ناپسند مىشمارد؟
تو بىارزشتر از آن هستى كه خدا آنها را از سر اجبار بر تو حلال كرده باشد و تو
1) عديّ: تصغير عدوّ است كه براى خردشمردن و يا براى تعظيم به كار مىرود، مانند آنجا كه «لَبيد بن ربيعه» شاعر توانمند عرب، «داهيه» را به صيغه تصغير آورده، امّا مرادش تعظيم است. او سروده است:
2) استهام: واله بودن و اشتياق را جلوه و زينت داد.
3) جشوبة: خشونت و ناگوارايى.
4) ويحك: واى بر تو، هم براى ستايش و هم براى سرزنش به كار مىرود.
5) يقدروا: مقايسه و منطبق كنند.
6) ضعفة: جمع ضعيف.
7) يتبيغ: برآشوبد.
8) سوره اعراف، آيه 32.
...
...
مىخواهى با رويگردانى از نعمتهاى حضرتش رضاى او را به دست آورى؟
بايد توجه داشت كه لذتهاى دنيا براى انسان مباح است، به شرط آنكه از راه حرام به دست نيايد و نيرويى كه از آن به دست مىآيد تنها در راه طاعت الهى صرف شود(1).
عاصم عرض كرد: اى اميرمؤمنان، شما اين مطالب را مىفرمايى در حالىكه لباس خودت بسيار خشن و غذايت بسيار ناگوار است؟
او با اين سخن مىخواست علت نهى امام عليهالسلام از عزلتگزينى خود را بداند، زيرا خود حضرت پوشاك كمبها بر تن داشت و نان خشك و ناگوار مىخورد.
حضرت به او فرمود: واى بر تو، من مثل تو نيستم كه خود را با من مقايسه مىكنى. خداى متعال بر پيشوايان و رهبران عدل، در مقابل پيشوايان ستمكار، كه خدا رهبرى آنها را امضا نفرموده است، واجب ساخته كه خود را با مردم ضعيف و ناتوان جامعه در خوراك و پوشاك و... همسنگ سازند تا فقر فقيران بر آنان نياشوبد، چرا كه اگر فقير ببيند امام و رهبر او از لذّتهاى زندگى بهره مىگيرد بىتاب و از شاهراه حق منحرف مىگردد، ولى وقتى ببيند رهبر و پيشوايش مانند وى زندگى مىكند آرامش خاطر مىيابد.
1) البتّه بعيد نيست كه اين موضوع مربوط به عموم مردم باشد، ولى خواصّ بايد زندگى خود را با اين فرمايش حضرت منطبق و همسوى كنند كه فرمود: «ما مِن رجل طابَ مطعَمُه و ملبسُه إلا طالَ وقوفُه بينَ يدي اللهِ عزّوجلّ؛ هركه خوراك و پوشاكش گوارا و نيكو باشد، به يقين ايستادن او در محضر خدا براى جوابگويى طولانى خواهى بود (بحارالانوار، ج42، ص276). و مؤيد اين احتمال سؤال و جواب بعدى است.
و قد سأله سائل عن أحاديث البدع و عما في أيدي الناس من اختلاف الخبر فقال عليهالسلام :
إِنَّ فِي أَيْدِي النَّاسِ حَقّاً وَ بَاطِلاً، وَ صِدْقاً وَ كَذِباً، وَ نَاسِخاً وَ مَنْسُوخاً، وَ عَامّاً وَ خَاصّاً، وَ مُحْكَماً وَ مُتَشَابِهاً، وَ حِفْظاً وَ وَهْماً. وَ لَقَدْ كُذِبَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله عَلَى عَهْدِهِ، حَتَّى قَامَ خَطِيباً، فَقَالَ: «مَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ(1)مِنَ النَّارِ».
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام آنگاه كه شخصى درباره بدعتها و احاديثِ دستخوش اختلاف شده رايج در بين مردم از امام عليهالسلام پرسيد، امام عليهالسلام فرمود:
رواياتى كه در دست مردم است، بخشى حق است، به سبب محتوا و مطالبِ آن، مثلاً مىگويند: خدا يكى است و پارهاى ديگر باطل است كه مثلاً مىگويند خدا شريك دارد.
و برخى صدق است، به اعتبار خبردهنده آن، يعنى پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله آن را بيان فرموده است، و شمارى كذب مىباشد، چون كه حضرت رسول صلىاللهعليهوآله آن را بيان ننموده است(2).
و دستهاى ناسخ است كه حكم قبلى را نسخ كرده و عدهاى منسوخ است كه از پيش بود اما نسخ شده است.
و بخشى عام هستند كه شامل همه افراد مىشود مثل: أكرم العلماء (همه علما را گرامى
...
...
بدار)، و گروهى خاص كه فقط شامل يك نفر مىشود مثل: لا تكرم زيداً (زيد را گرامى ندار).
و دستهاى از روايات محكم هستند كه دلالت آن واضح است مثل: «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ»(1)«بگو خدا يكى است» و برخى متشابهاند كه دلالتش واضح نيست مثل: «إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ»(2)«به سوى پروردگار خود مىنگرند».
و پارهاى ديگر حفظ است، يعنى آنچه از زبان پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده و به حافظهها سپرده شده است. و عدهاى ديگر وَهْم، يعنى توهّم پندارى است و در پرداختن به دروغ در آن تعمّدى نبوده، بلكه اينگونه تصور شده كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
در زمان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بر آن حضرت دروغهايى بسته شد تا آنجا كه برپاخاست و فرمود: «هر كس عمداً بر من دروغ ببندد جايگاه خود را در آتش جهنّم آماده سازد» يعنى مستحق آتش جهنم است. امام عليهالسلام قبلاً از عام و خاص و متشابه و محكم سخن به ميان آورد تا مقدمهاى باشد براى بيان اين مطلب كه برخى از مردم از عام اطلاعى دارند، ولى خاص را نمىفهمند و يا متشابه را شنيدهاند و آن را محكم مىپندارند.
وَ إِنَّمَا أَتَاكَ بِالْحَدِيثِ أَرْبَعَةُ رِجَالٍ لَيْسَ لَهُمْ خَامِسٌ: رَجُلٌ مُنَافِقٌ مُظْهِرٌ لِلاْءِيمَانِ مُتَصَنِّعٌ(1)بِالاْءِسْلاَمِ، لاَ يَتَأَثَّمُ وَ لاَ يَتَحَرَّجُ يَكْذِبُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله مُتَعَمِّداً. فَلَوْ عَلِمَ النَّاسُ أَنَّهُ مُنَافِقٌ كَاذِبٌ لَمْ يَقْبَلُوا مِنْهُ، وَ لَمْ يُصَدِّقُوا قَوْلَهُ، وَ لَكِنَّهُمْ قَالُوا: صَاحِبُ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله رَأَى وَ سَمِعَ مِنْهُ وَ لَقِفَ(2)عَنْهُ فَيَأْخُذُونَ بِقَوْلِهِ. وَ قَدْ أَخْبَرَكَ اللَّهُ عَنِ الْمُنَافِقِينَ بِمَا أَخْبَرَكَ، وَ وَصَفَهُمْ بِمَا وَصَفَهُمْ بِهِ لَكَ، ثُمَّ بَقُوا بَعْدَهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ السَّلاَمُ، فَتَقَرَّبُوا إِلَى أَئِمَّةِ الضَّلاَلَةِ، وَ الدُّعَاةِ إِلَى النَّارِ بِالزُّورِ(3)وَ الْبُهْتَانِ(4). فَوَلَّوْهُمُ الاْءَعْمَالَ، وَ جَعَلُوهُمْ حُكَّاماً عَلَى رِقَابِ النَّاسِ، وَ أَكَلُوا بِهِمُ الدُّنْيَا وَ إِنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوكِ وَ الدُّنْيَا، إِلاَّ مَنْ عَصَمَ اللَّهُ، فَهَذَا أَحَدُ الاْءَرْبَعَةِ.
...
هر روايتى كه مىيابى بىترديد از طريق چهار نوع راوى است كه پنجمى ندارد:
پس اگر مردم بدانند كه او منافق و دروغگوست حديث او را نپذيرفته و سخنش را تصديق نمىكنند، اما مىگويند: اين فرد از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله بوده و حضرت را ديده و از وى شنيده و حديث دريافت كرده است و رواياتى را كه از حضرت نقل مىكند مىپذيرند.
و خداى سبحان تو را از اوصاف و فرومايگى منافقان آگاه نمود، آنجا كه مىفرمايد: «...وَ اللّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ. اتَّخَذُوا أَيْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللّهِ إِنَّهُمْ ساءَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ. ذلِكَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا فَطُبِعَ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ. وَ إِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ
...
...
هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللّهُ أَنّى يُوءْفَكُونَ»(1)«و خدا گواهى مىدهد كه منافقان سخت دروغگويند. سوگندهاى خود را [چون] سپرى بر خود گرفته و [مردم را] از راه خدا بازداشتهاند. راستى كه آنان چه بد مىكنند! اين بدان سبب است كه آنان ايمان آورده، سپس به انكار پرداختهاند و در نتيجه بر دلهايشان مهر زده شده و [ديگر] نمىفهمند. و چون آنها را ببينى هيكلهايشان تو را به تعجب وا مىدارد، و چون سخن گويند به گفتارشان گوش فرا مىدهى، گويى آنان شمعكهايى پشت بر ديوارند [كه پوك شده و در خور اعتماد نيستند]: هر فريادى را به زيان خويش مىپندارند. خودشان دشمنند؛ از آنها بپرهيز؛ خدا بكشدشان! تا كجا [از حقيقت] انحراف يافتهاند».
بعد از چنين توصيفاتى كه از منافقان شده است، آيا انتظار و توقع مىرود كه در نقل حديث راستگويى و راستكارى و امانتدارى به كار برند؟
اين منافقان پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله زنده ماندند و با دروغ و تهمت زدنِ به پيامبر صلىاللهعليهوآله و جعل حديث، به پيشوايانِ گمراهى و دعوتكنندگان به آتش جهنم، تقرّب جستند.
از اينرو، حكّام ستمگر به پاس جعل حديث، مناصب حكومتى را به دست آنها سپرده و آنان هم هرگونه كه مىخواستند حكمرانى مىكردند، و حاكمان از راه همين منافقانِ دروغپرداز، دنيا را به دست آوردند و بنيان حكومت خود را بر اساس روايات دروغين آنها استوار و تقويت كردند و در دل مردم رخنه نمودند. به يقين مردم با شاهان و دنيا سازگارند مگر كسى كه خدا وى را از دلبستگىِ به آنها و از خطر نابودى حفظ فرمايد؛ زيرا بىترديد گرايش به شاهان و دنيا مايه تباهى دين اوست.
اين بود توصيف اولين گروه از راويان حديث كه موجب پديدار شدن اختلاف در اخبار و بروز و فزونى بدعتها شدند.
1) سوره منافقون، آيههاى 1 تا 4.
وَ رَجُلٌ سَمِعَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ شَيْئاً لَمْ يَحْفَظْهُ عَلَى وَجْهِهِ فَوَهِمَ فِيهِ، وَ لَمْ يَتَعَمَّدْ كَذِباً، فَهُوَ فِي يَدَيْهِ، وَ يَرْوِيهِ وَ يَعْمَلُ بِهِ وَ يَقُولُ: أَنَا سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله . فَلَوْ عَلِمَ الْمُسْلِمُونَ أَنَّهُ وَهِمَ فِيهِ لَمْ يَقْبَلُوهُ مِنْهُ، وَ لَوْ عَلِمَ هُوَ أَنَّهُ كَذَلِكَ لَرَفَضَهُ. وَ رَجُلٌ ثَالِثٌ سَمِعَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله شَيْئاً يَأْمُرُ بِهِ، ثُمَّ نَهَى عَنْهُ، وَ هُوَ لاَ يَعْلَمُ أَوْ سَمِعَهُ يَنْهَى عَنْ شَيْءٍ ثُمَّ أَمَرَ بِهِ وَ هُوَ لاَ يَعْلَمُ، فَحَفِظَ الْمَنْسُوخَ وَ لَمْ يَحْفَظِ النَّاسِخَ، فَلَوْ عَلِمَ أَنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضَهُ، وَ لَوْ عَلِمَ الْمُسْلِمُونَ إِذْ سَمِعُوهُ مِنْهُ أَنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضُوهُ.
...
بنابراين اگر مسلمانان بدانند كه او بر خطا بوده است از او نمىپذيرند، و اگر خود نيز به اشتباه خويش پى ببرد به آن روايت عمل نخواهد كرد.
وَ آخَرُ رَابِعٌ لَمْ يَكْذِبْ عَلَى اللَّهِ، وَ لاَ عَلَى رَسُولِهِ، مُبْغِضٌ لِلْكَذِبِ خَوْفاً مِنَ اللَّهِ، وَ تَعْظِيماً لِرَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله وَ لَمْ يَهِمْ، بَلْ حَفِظَ مَا سَمِعَ عَلَى وَجْهِهِ، فَجَاءَ بِهِ عَلَى مَا سَمِعَهُ، لَمْ يَزِدْ فِيهِ وَلَمْ يَنْقُصْ مِنْهُ، فَحَفِظَ النَّاسِخَ فَعَمِلَ بِهِ، وَ حَفِظَ الْمَنْسُوخَ فَجَنَّبَ عَنْهُ، وَ عَرَفَ الْخَاصَّ وَ الْعَامَّ فَوَضَعَ كُلَّ شَيْءٍ مَوْضِعَهُ، وَ عَرَفَ الْمُتَشَابِهَ و مُحْكَمَهُ.
...
حكم ناسخ خبر ندارد. حال اگر مىدانست كه اين حكم نسخ شده، خود آن را كنار مىنهاد و مسلمانان نيز اگر از او مىشنيدند كه اين حكم منسوخ است آن را كنار مىگذاشتند، اما در هر صورت خلاف واقع صورت گرفته و از همينجا اختلاف پديد مىآيد.
اين راوى ناسخ را به خوبى مىشناسد و به آن عمل مىكند و منسوخ را نيز به خاطر سپرده و از آن كناره مىگيرد، زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله بر اساس مصالح و در مناسبتهاى خاصّى حكمى را صادر فرموده و پس از رفع نياز، بر اساس مصالح موقعيّت دوّم دستور جديدى صادر مىفرمود، مثلاً آنجا كه جهاد در مكّه را ممنوع، ولى جهاد در مدينه را الزامى كرد.
چنين راوى، خاص و عام را مىشناسد و تا جاى خاص را نداند به عام حكم نمىكند و هر چيزى را در محلّ خود مىگذارد. عام براى همه افراد است به استثناى موارد خاص كه
...
...
جايگاه خود را دارد.
وى متشابه كه معناى غير ظاهرى آن مراد است و يا معناى آن معلوم نيست كه چه مىباشد مثل: «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ. إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ»(1)«در آن روز چهرههايى شادابند. به سوى پروردگارشان مىنگرند» و نيز محكم را مثل: «...لاَّ تُدْرِكُهُ الأَبْصَارُ...»(2)«چشمها او را در نمىيابند» به خوبى مىشناسد.
اين چهارمين راوى است كه البته مورد اعتماد است و جز صدق و راستى و حقْ روايت نمىكند و مىتوان گفته او را پذيرفت.
وَ قَدْ كَانَ يَكُونُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله الْكَلاَمُ لَهُ وَجْهَانِ: فَكَلاَمٌ خَاصٌّ وَ كَلاَمٌ عَامٌّ، فَيَسْمَعُهُ مَنْ لاَ يَعْرِفُ مَا عَنَى اللَّهُ سُبْحَانَهُ بِهِ، وَ لاَ مَا عَنَى رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله فَيَحْمِلُهُ السَّامِعُ وَ يُوَجِّهُهُ عَلَى غَيْرِ مَعْرِفَةٍ بِمَعْنَاهُ، وَ مَا قُصِدَ بِهِ، وَ مَا خَرَجَ مِنْ أَجْلِهِ. وَ لَيْسَ كُلُّ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله مَنْ كَانَ يَسْأَلُهُ وَ يَسْتَفْهِمُهُ حَتَّى إِنْ كَانُوا لَيُحِبُّونَ أَنْ يَجِيءَ الاْءَعْرَابِيُّ وَ الطَّارِئُ(1)فَيَسْأَلَهُ عليهالسلام حَتَّى يَسْمَعُوا، وَ كَانَ لاَ يَمُرُّ بِي مِنْ ذَلِكَ شَيْءٌ إِلاَّ سَأَلْتُ عَنْهُ وَ حَفِظْتُهُ. فَهَذِهِ وُجُوهُ مَا عَلَيْهِ النَّاسُ فِي اخْتِلاَفِهِمْ، وَ عِلَلِهِمْ فِي رِوَايَاتِهِمْ.
...
گاهى سخنى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله صادر مىشد كه داراى جنبه خاص و جنبه عام بود، يعنى از يك سوى مىتوان به آن عمل كرد و از سوى ديگر امكان عمل به آن وجود نداشت، زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله به زبان عرف خود و بر اساس شنوندگانِ حاضر سخن مىگفت، چنانكه خداى مىفرمايد: «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاّ بِلِسانِ قَوْمِهِ...»(2)«و ما هيچ پيامبرى را جز به زبان قومش نفرستاديم». پس همانطور كه كلامِ شيواسخنان و زبانآوران جنبههاى گوناگونى دارد، كلام آن حضرت نيز چنين بود و افرادى كه مىشنيدند و مقصود خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله را نمىفهميدند، گمان مىكردند كه همه افراد آن عام، در نظر بوده است در حالىكه منظور افراد خاصّ آن بوده است؛ لذا بر غير معناى مقصود حمل مىكنند و از معنايى كه هنگام اطلاقْ اراده شده است آگاهى نداشتند(3).
وانگهى اين طور هم نبود كه تمام اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله هرچه كه از آن حضرت مىپرسيدند مىفهميدند و گاهى از روى خجالت و يا نادانى و امثال آن متوجّه مطالب
...
...
حضرت نمىشدند تا آنجا كه دوست داشتند اعرابىِ صحرانشينى از بيرون مدينه يا فرد ديگرى غير از اصحاب بيايد و چيزى بپرسد و آنها گوش بدهند.
پس وقتى كه چنين بود فهم آنها از روايات، فهم درستى نبود و نمىتوان به فهم آنها اعتماد كرد.
و هرگاه براى من در يكى از اين روايات مشكل پيش مىآمد از حضرت رسول صلىاللهعليهوآله مىپرسيدم و پاسخ را حفظ مىكردم(1).
اين وجوهى بود كه مردم را درباره روايات دچار اختلاف كرد و منشأ بدعتها شد كه علّت برخى از آنها تعمّد و بخشى نيز نادانى است.
1) و لذا حضرت مىفرمايد: علّمني رسولُ اللّه صلىاللهعليهوآله ألف بابٍ مِن العلمِ، يفتحُ لي مِن كلّ بابٍ الفُ بابٍ؛ پيامبر صلىاللهعليهوآله هزار باب علم را به من آموخت كه از هر باب آن هزار باب به روى من گشوده شد.
وَ كَانَ مِنِ اقْتِدَارِ جَبَرُوتِهِ(1)، وَ بَدِيعِ لَطَائِفِ(2)صَنْعَتِهِ، أَنْ جَعَلَ مِنْ مَاءِ الْبَحْرِ الزَّاخِرِ(3)الْمُتَرَاكِمِ الْمُتَقَاصِفِ(4)، يَبَساً جَامِداً ثُمَّ فَطَرَ مِنْهُ أَطْبَاقاً(5)فَفَتَقَهَا(6)سَبْعَ سَمَاوَاتٍ بَعْدَ ارْتِتَاقِهَا(7)، فَاسْتَمْسَكَتْ بِأَمْرِهِ، وَ قَامَتْ عَلَى حَدِّهِ. وَ أَرْسَى(8)أَرْضاً يَحْمِلُهَا الاْءَخْضَرُ الْمُثْعَنْجِرُ(9)وَ الْقَمْقَامُ(10)الْمُسَخَّرُ، قَدْ ذَلَّ لاِءَمْرِهِ، وَ أَذْعَنَ(11)لِهَيْبَتِهِ، وَ وَقَفَ الْجَارِي مِنْهُ لِخَشْيَتِهِ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام درباره آفرينش شگرف هستى
و از نشانههاى اقتدار جبروت الهى و بدايع آفرينشِ ظريف پروردگار كه بدون الگو آن را آفريده است، آن است كه از آب دريايى عميق و متراكم و موّاج و كوبنده كه قبل از خلقت زمين و آسمان خلق شده - چنانكه در خطبه اوّل و جاهاى ديگر ذكر شده - زمين خشك و جامدى را آفريد.
آنگاه از آن آب هفت آسمان را خلق كرد، يعنى آب دريا را به شدّت تكان داد و از كف آن زمين را و از بخار متصاعد از آن آسمانها را آفريد، سپس از آن بخار هفت آسمان را
1) جبروت: حالتى كه مىتواند اشياء را بر اطاعت و انقياد وا دارد و اضافه نمودن اقتدار به جبروت، از باب اضافه عام به خاص است.
2) لطائف: جمع لطيفة، يعنى دقيق، ظريف.
3) زاخر: پر و انبوه، كه از زخر البحر گرفته شده است.
4) متقاصف: برخوردى است در اثر موجخيزى آب دريا.
5) أطباق: طبقات.
6) فتق: جدا ساخت.
7) ارتتاق: بسته بودن.
8) أرسى: محكم كرد.
9) مثعنجر: درياى بزرگ، اقيانوس و احتمالاً معناى آن درياى روان باشد.
10) قمقام: دريا.
11) أذعن: تواضع و خضوع كرد.
...
...
آفريد كه منظور اجرام آسمانى است و يا اثير كه جسمى بسيط و موجود در فضاست و جدا كردن آسمانها از يكديگر به اعتبار اين مدارهايى است كه هر كدام نظام خاصى دارند.
اين گسستن پس از آن پيوستن و اين فتق پس از آن رتق بود، يعنى پس از آنكه بخار به هم پيوسته بود از هم گسست و آسمانها پديد آمد.
اين آسمانها به فرمان تكوينى خداوند به يكديگر پيوستند و در جايگاه خود، كه خدا مقرر فرمود، قرار گرفتند.
و زمين را ثابت و استوار ساخت و آن را مانند گويى در درياى سبز بسيار انبوه و مسخر فرمانِ الهى شناور قرار داد، گرچه زمين به صورت حقيقى فقط به خشكى حمل نمىشود، اما آدمى آن را بدينگونه مىبيند. به هر حال اين دريا خوار و خردْ مطيعِ فرمان خدا بود، و از خوف و هيبت خدا خضوع نمود و جارىِ آن از شدت خوف و خشيت الهى ساكن شد. اين جملات از باب تشبيه و مراد اطاعت تكوينى اشياء در پيشگاه الهى است و البته ممكن است اشياء - چنانكه از روايات و آيات به دست مىآيد - واقعاً خوف و خشيت و ادراك داشته باشند.
وَ جَبَلَ جَلاَمِيدَهَا(1)، وَ نُشُوزَ(2)مُتُونِهَا(3)وَ أَطْوَادِهَا(4)، فَأَرْسَاهَا فِي مَرَاسِيهَا، وَ أَلْزَمَهَا قَرَارَاتِهَا، فَمَضَتْ رُءُوسُهَا فِي الْهَوَاءِ، وَ رَسَتْ(5)أُصُولُهَا فِي الْمَاءِ فَأَنْهَدَ(6)جِبَالَهَا عَنْ سُهُولِهَا، وَ أَسَاخَ(7)قَوَاعِدَهَا فِي مُتُونِ أَقْطَارِهَا وَ مَوَاضِعِ أَنْصَابِهَا(8)، فَأَشْهَقَ(9)قِلاَلَهَا(10)، وَ أَطَالَ أَنْشَازَهَا(11)، وَ جَعَلَهَا لِلاْءَرْضِ عِمَاداً، وَ أَرَّزَهَا(12)فِيهَا أَوْتَاداً. فَسَكَنَتْ عَلَى حَرَكَتِهَا مِنْ أَنْ تَمِيدَ(13)بِأَهْلِهَا، أَوْ تَسِيخَ(14)بِحِمْلِهَا، أَوْ تَزُولَ عَنْ مَوَاضِعِهَا.
...
خداوند صخرههاى سخت و ارتفاعات را - كه در بلندى مانند شانه انسان است نسبت به اندام پايين - خلق نمود و كوهها را در محل استقرار خود محكم و استوار و هر كدام را در جايگاه خود ماندگار ساخت، ولى در قيامت كار به عكس مىشود، چنانكه خداى سبحان مىفرمايد: «وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ»(15)«و كوهها را مىبينى [و [مىپندارى كه بىحركتند و حال آنكه آنها ابرآسا در حركتند».
قله كوهها را در آسمانْ سر به فلك كشيده و مرتفع نمود و ريشه آن را در آب قرار داد، چون كوه در زمين فرورفته تا به آب مىرسد.
و كوهها را بالاتر از سطح زمين قرار داد و پايههاى كوهها را در شانههاى اطراف زمين و جاهايى كه بايد به عنوان دليل راه باشند، استوار ساخت. و آنها را فرازمند و بلند آفريد با قلههاى سر به آسمان كشيده و گستردگى و بزرگى دامنهها و بلندىها را پديد آورد. و آن را
1) جلاميد: جمع جلمود، يعنى صخرههاى سخت.
2) نشوز: مرتفعات.
3) متون: جمع متن، يعنى شانه.
4) أطواد: جمع طود، يعنى كوه.
5) رست: ثابت و استوار شد.
6) أنهد: فراتر قرار داد.
7) أساخ: محكم ساخت.
8) أنصاب: جمع نصب، پرچمى كه به عنوان راهنما بگذارند.
9) أشهق: مرتفع گردانيد.
10) قلال: جمع قُلّة.
11) أنشاز: جمع نشز، يعنى مرتفع.
12) أرّز: ثابت و استوار ساخت.
13) تميد: بجنباند.
14) تسيخ: پرتاب شود.
15) سوره نمل، آيه 88.
...
...
به عنوان تكيهگاه زمين ساخت كه اگر نبودند زمين از هم مىگسست و قرار از دست مىداد.
و كوهها را در زمين به سان ميخْ ثابت و استوار نمود، زيرا كوهها همانند ميخهايى - كه قطعههاى چوب را با يكديگر پيوند مىدهد و محكم مىكند -، قطعات زمين را به يكديگر پيوند مىدهند.
و زمين را با وجود حركت سريعى كه دارد - چنانكه در دانش جديد نيز ثابت شده - و يا قبل از پيدايش كوهها در حركت و تزلزل بود، به واسطه كوهها آرام گردانيد و اينْ سبب قراريافتگى ساكنان زمين شد.
و زمين را به وسيله كوهها از پرتاب و ازهمگسيختگى آنچه بر پشت خود دارد، يعنى انسانها و ساير موجودات، حفظ فرمود تا از مدار خود - چنانكه دانش جديد براى زمين قائل است - خارج نشود، و از جابهجا شدن از مسيرى جز آنچه براى آن معين شده، محفوظ ماند و به چپ و راست نگرايد.
فَسُبْحَانَ مَنْ أَمْسَكَهَا بَعْدَ مَوَجَانِ(1)مِيَاهِهَا، وَ أَجْمَدَهَا بَعْدَ رُطُوبَةِ أَكْنَافِهَا، فَجَعَلَهَا لِخَلْقِهِ مِهَاداً(2)وَ بَسَطَهَا لَهُمْ فِرَاشاً فَوْقَ بَحْرٍ لُجِّيٍّ(3)رَاكِدٍ لاَ يَجْرِي، وَ قَائِمٍ لاَ يَسْرِي، تُكَرْكِرُهُ(4)الرِّيَاحُ الْعَوَاصِفُ، وَ تَمْخُضُهُ(5)الْغَمَامُ الذَّوَارِفُ(6). «إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً لِمَنْ يَخْشى»(7).
...
منزّه و پاك است خدايى كه زمين را پس از تموّج و جنبش آبهاى درياهاى آن حفظ و آرام فرمود و اين امواج شديد در حركت دادن زمين تأثيرگذار نبود، و آن را پس از رطوبتى كه در اطرافش بود خشك و جامد قرار داد، زيرا زمين از كف دريا خلق شده است، و آن را گهواره و محل قرار و استراحت آفريدگان قرار داد. و زمين را براى آرامش انسان بسان فرشى بر روى درياى متراكم كه پابرجا، ساكن، ژرف و راكد است، نه مانند رودهاى جارى قرار داد. و اين در حالى است كه تندبادهاى توفنده آن آبها را از سويى به سويى مىبرد و دوباره به جاى خود بر مىگرداند و ابرهاى بارانزا بر آن مىباريد و آن را به شدت زيرورو مىكرد، زيرا بارانهاى شديد كه بر دريا مىبارد، باعث مىشود كه آب دريا زير و رو گردد و قسمت بالاى آن به زير رفته و قسمت زير آن بالا بيايد [، در عين حال دريا در سكون و قرار به سر مىبرد].
[هان اى مردم بدانيد كه] «در حقيقت براى هركه [از خدا] بترسد، در اين [ماجرا [عبرتى نهفته است» و اين، بر وجود خالق و علم و آگاهى و قدرت و حكمت او دلالت دارد؛ پس كسى كه از خدا بترسد، به وجود خداى سبحان اعتراف مىكند و سر به اطاعت او مىنهد.
اللَّهُمَّ أَيُّمَا(1)عَبْدٍ مِنْ عِبَادِكَ سَمِعَ مَقَالَتَنَا(2)الْعَادِلَةَ غَيْرَ الْجَائِرَةِ، وَ الْمُصْلِحَةَ غَيْرَ الْمُفْسِدَةِ فِي الدِّينِ وَ الدُّنْيَا، فَأَبَى بَعْدَ سَمْعِهِ لَهَا إِلاَّ النُّكُوصَ(3)عَنْ نُصْرَتِكَ، وَ الاْءِبْطَاءَ(4)عَنْ إِعْزَازِ دِينِكَ، فَإِنَّا نَسْتَشْهِدُكَ عَلَيْهِ يَا أَكْبَرَ(5)الشَّاهِدِينَ شَهَادَةً، وَ نَسْتَشْهِدُ عَلَيْهِ جَمِيعَ مَا أَسْكَنْتَهُ أَرْضَكَ وَ سمَاوَاتِكَ، ثُمَّ أَنْتَ بَعْدُ الْمُغْنِي عَنْ نَصْرِهِ، وَ الاْآخِذُ لَهُ بِذَنْبِهِ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در قالب دعا، در تشويق ياران خود به جهاد با معاويه و يارانش
خدايا، هركه گفتار عادلانه و مصلحتآميز(6)ما را مىشنود، ولى پس از شنيدن آن، از يارى دين تو سر باز زند و بر باطل خود اصرار بورزد و در كمكِ به دينِ تو، يعنى از هوادارى خليفه شرعى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ، خوددارى مىنمايد، تو را - اى بزرگترينِ شاهدان - بر او گواه مىگيريم كه به خوبى فهميد اما عمل نكرد. و تمام ساكنان زمين و آسمانهاى تو را،
1) أيما: ما در أيّما، زايد و يا موصوف عبد است.
2) مقالة: گفتار.
3) نكوص: رجوع و بازگشت از عمل.
4) إبطاء: كندى و كوتاهى.
5) اكبر شبه بدل از كاف است در نستشهدك.
6) «عادلانه بودن» درباره خلافت و ابطال پندارهاى كسانى است كه از روى طمع يا نادانى خلافت را حق امام عليهالسلام نمىدانستند، پس هيچگونه جور و انحرافى در آن گفتار وجود ندارد. «مصلحتآميز» بودن از آن روست كه صلاح دين و دنيا را در نظر دارد، زيرا اين امر موجب اطاعت پروردگار و نظام مسلمانان و تقويت آنها در مقابل كافران مىگردد و هيچ نادرستى و خطايى در بر ندارد. و بيان «ما شهادت و گواهى تو را بر حقانيّت خود طلب مىكنيم» از آنروست كه پيامبر و قرآن دو شاهد حقانيّت ما هستند و شهادت تو را نيز ضميمه آن گواهى صادقانه مىنماييم، چرا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: عليّ معَ الحقِّ و الحقُّ معَ عليٍّ؛ على با حقّ و حقّ با على است. و قرآن نيز فرموده: «أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الأَمْرِ مِنْكُمْ»؛ «خدا را اطاعت كنيد و پيامبران و اولياى امر خود را نيز اطاعت نماييد» (سوره نساء، آيه 59).
...
...
اعمّ از فرشتگان و انسانها و جنّيان و...، بر بطلان او و حقانيّت خويش گواه مىگيريم. اينگونه گواهى خواستن (استشهاد)، درست مثل استشهاد فردى از فرد ديگرى است كه در امور دنيايى گواه مىگيرد.
خدايا، بعد از انحراف چنين كسى كه عامدانه از حقّ روى برتافته و پس از استشهاد ما بر ضدّ او، تويى كه ما را از يارى چنين كسى بىنياز مىسازى و او را به علت گناهى كه عمداً مرتكب شده و از حق منحرف گشته مؤاخذه و كيفر مىنمايى.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الْعَلِيِّ عَنْ شَبَهِ الْمَخْلُوقِينَ، الْغَالِبِ لِمَقَالِ الْوَاصِفِينَ، الظَّاهِرِ بِعَجَائِبِ تَدْبِيرِهِ لِلنَّاظِرِينَ، وَ الْبَاطِنِ بِجَلاَلِ عِزَّتِهِ عَنْ فِكْرِ الْمُتَوَهِّمِينَ(1). الْعَالِمِ بِلاَ اكْتِسَابٍ وَلاَ ازْدِيَادٍ، وَلاَ عِلْمٍ مُسْتَفَادٍ(2)، الْمُقَدِّرِ لِجَمِيعِ الاْءُمُورِ بِلاَ رَوِيَّةٍ(3)وَ لاَ ضَمِيرٍ(4)، الَّذِي لاَ تَغْشَاهُ الظُّلَمُ(5)، وَ لاَ يَسْتَضِيءُ بِالاْءَنْوَارِ، وَلاَ يَرْهَقُهُ(6)لَيْلٌ، وَلاَ يَجْرِي عَلَيْهِ نَهَارٌ(7)، لَيْسَ إِدْرَاكُهُ بِالاْءِبْصَارِ، وَ لاَ عِلْمُهُ بِالاْءِخْبَارِ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در توصيف خداى سبحان
ستايش خدايى را مىسزد كه از همگونى و همانندىِ با مخلوقاتْ بسى برتر و منزّه است، زيرا اگر شبيه آنها باشد در آن صورت با آنان همسان است و بالاتر از آنها نخواهد بود [در حالىكه بسيار والاتر و فراتر از مقايسه با مخلوقات است].
همو كه بر گفتار توصيفگران چيره و از حد وصف فراتر است؛ يعنى هيچكس نمىتواند او را توصيف كند، هرچند در توصيفِ خود نهايت كوشش را به كار گيرد. پس گويى خدا بر قدرت توصيف آنها غلبه نموده است.
خدايى كه به سبب تدبير و ربوبيّت شگفتانگيزش، براى ناظران آشكار است، زيرا
...
...
هركس در اين هستى شگفتآور بنگرد، حكمت و قدرت برترِ صانع و آفريننده آن را به وضوح در مىيابد.
و به سبب جلال و عزّتى كه دارد براى انديشه انديشهوران پنهان و ناشناخته است؛ يعنى فكر و توهّم هيچ انسانى به شأن و مقام او راه نمىيابد.
علم حضرتش از راه تحصيل فراهم نشده و از كسى نياموخته و فزونى آن تدريجى نبوده است؛ يعنى علم او مانند علم انسان نيست كه آن را از جايى و كسى آموخته باشد و همچنين به مرور زمان افزايش بيابد. زيرا علم انسانها از منبع خاصى يا فرد خاصى است و نيز همواره در تكامل و فزونى مىباشد.
خدايى كه تمام كارها را به اندازه مقرر فرموده؛ يعنى كمّيت و زمان و عمر آنها را تعيين مىكند، بدون اينكه در نفس فكر و انديشه خطور كند، زيرا خداوند نَفْس ندارد تا خطور نفسانى داشته باشد.
و تاريكىها هرگز او را فرا نمىگيرد، زيرا به دليل جسم نبودنْ تحت پوشش شب و تاريكى قرار نمىگيرد.
و از پرتو خورشيد و فروغ چراغ و امثال اينها هرگز بهره نمىگيرد.
و از آنجهت كه جسم نيست شب و روزْ حضرتش را در ميان نمىگيرند.
ادراك الهى نسبت به اشياء با ابزار چشم نيست، چون خدا مانند افراد بشر چشم ندارد.
و علم خداى متعال از راه خبرگيرى و اطلاعرسانى نيست، چنانكه يكى از راههاى علم بشر از اين طريق مىباشد.
أَرْسَلَهُ بِالضِّيَاءِ، وَ قَدَّمَهُ فِي الاِصْطِفَاءِ، فَرَتَقَ(1)بِهِ الْمَفَاتِقَ(2)، وَ سَاوَرَ(3)بِهِ الْمُغَالِبَ(4)، وَ ذَلَّلَ بِهِ الصُّعُوبَةَ، وَ سَهَّلَ بِهِ الْحُزُونَةَ(5)، حَتَّى سَرَّحَ(6)الضَّلاَلَ عَنْ يَمِينٍ وَ شِمَالٍ.
...
بخشى از اين خطبه درباره پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است
خداى متعال وجود مقدس پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را با نورى كه مايه شناختِ مردم از راه سعادت است فرستاد و او را در گزينش و انتخابْ بر ديگران مقدّم فرمود و تنها همو را [در آن مرحله [براى رسالت برگزيد. و به وسيله آن حضرت پراكندگى و اختلافات طبقاتى را برطرف و تفرقه آنها را به وحدّت و همدلى مبدل ساخت.
و به واسطه آن حضرت بر همه كسانى كه مىخواستند بر حق چيره شوند پيروز گرديد [، يعنى با زحمات رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فكر و فرهنگ الهى بر فكر و فرهنگ جاهلى غلبه يافت].
و به وسيله آن حضرت تمام راههاى دشوار را هموار و مشكلاتى كه از هر سو انسانها را احاطه كرده بود برطرف ساخت.
و با وجود او ناهموارىها و ناهنجارىهاى اخلاقى و فرهنگى جامعه را هموار و هنجار ساخت، زيرا آن حضرت سرشتهاى خشن جامعه جاهلى را نرم كرد و از آرايههاى منفى و ناهنجار پيراست تا آنكه عوامل گمراهى را از هر سوى عقب راند و جامعهاى را كه در افراط و تفريط به سر مىبرد به اعتدال رسانيد. مثلاً اسراف و بخل را كه افراط و تفريط در بخشش بود به سخاوت، و ستمگرى و ستمديدگى را به عدالت و ستمستيزى تبديل كرد.
وَ أَشْهَدُ أَنَّهُ عَدْلٌ عَدَلَ، وَ حَكَمٌ فَصَلَ، وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، وَ سَيِّدُ عِبَادِهِ، كُلَّمَا نَسَخَ اللَّهُ الْخَلْقَ فِرْقَتَيْنِ جَعَلَهُ فِي خَيْرِهِمَا، لَمْ يُسْهِمْ(1)فِيهِ عَاهِرٌ(2)، وَ لاَ ضَرَبَ فِيهِ(3)فَاجِرٌ.
...
از خطبههاى حضرت عليهالسلام درباره شهادتين (= توحيد و رسالت) و صفات دانشمندان و موعظه
و گواهى مىدهم كه خداوند ذاتاً، بىآنكه كژى و ناراستى در افعال وى راه يابد، عادل است و در داورى و فرمانروايى نيز به هيچ مخلوقى ظلم نمىكند. وى حاكم و داورى است كه در هر موردى عادلانه قضاوت و حق و باطل را از يكديگر جدا مىكند.
و گواهى مىدهم كه محمد صلىاللهعليهوآله بنده و فرستاده و سرور تمام بندگان خداوند است. شايد دليل تقديم عبد بر رسول آن باشد كه مردم پيامبر صلىاللهعليهوآله را از مرتبه عبوديّت بالاتر نبرند به خلاف پندار يهوديان و مسيحيان كه پيامبران خود را از عبوديت به الوهيّت مىرساندند.
هرگاه كه خداوند آفريدهها را به دو گروه تقسيم نمود، مثل: عرب و عجم، فرزندان سام و فرزندان حام، قرشى و غيرقرشى و هاشمى و غير هاشمى، وجود مقدس پيامبر صلىاللهعليهوآله در ميان گروه برتر و بهتر قرار داشت؛ يعنى نطفه و نور آن حضرت در بهترين گروه منعقد گرديد و در ميان سلسله جليله پدران و مادرانش (و آباء و اجدادش) هيچ بدكار و بىعفتى وجود نداشت و هيچ فاجر و فاسقى در به وجود آمدن آن حضرت سهيم نبود.
أَلاَ وَ إِنَّ اللَّهَ جَعَلَ لِلْخَيْرِ أَهْلاً، وَ لِلْحَقِّ دَعَائِمَ، وَ لِلطَّاعَةِ عِصَماً. وَ إِنَّ لَكُمْ عِنْدَ كُلِّ طَاعَةٍ عَوْناً مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ يَقُولُ عَلَى الاْءَلْسِنَةِ، وَ يُثَبِّتُ الاْءَفْئِدَةَ، فِيهِ كِفَاءٌ لِمُكْتَفٍ(1)، وَ شِفَاءٌ لِمُشْتَفٍ(2). و اعْلَمُوا أَنَّ عِبَادَ اللَّهِ الْمُسْتَحْفَظِينَ عِلْمَهُ، يَصُونُونَ مَصُونَهُ، وَ يُفَجِّرُونَ عُيُونَهُ. يَتَوَاصَلُونَ بِالْوِلاَيَةِ وَ يَتَلاَقَوْنَ بِالْمَحَبَّةِ وَ يَتَسَاقَوْنَ(3)بِكَأْسٍ رَوِيَّةٍ(4)وَ يَصْدُرُونَ(5)بِرِيَّةٍ(6)لاَ تَشُوبُهُمُ الرِّيبَةُ(7)وَ لاَ تُسْرِعُ فِيهِمُ الْغِيبَةُ. عَلَى ذَلِكَ عَقَدَ خَلْقَهُمْ وَ أَخْلاَقَهُمْ، فَعَلَيْهِ يَتَحَابُّونَ، وَ بِهِ يَتَوَاصَلُونَ، فَكَانُوا كَتَفَاضُلِ الْبَذْرِ يُنْتَقَى(8)فَيُوءْخَذُ مِنْهُ وَ يُلْقَى، قَدْ مَيَّزَهُ التَّخْلِيصُ، وَ هَذَّبَهُ التَّمْحِيصُ(9).
...
آگاه باشيد كه خداى سبحان براى خير، كسانى برگزيده است كه هماره به آن عمل مىكنند. و براى حق پايههايى قرار داده كه آن را حفظ مىكنند تا فرو نريزد، و براى طاعت و عبادت خود نگهبانانى قرار داده كه همواره از نابودى آن پيشگيرى مىكنند، زيرا اگر اهل طاعت نباشند، در چنان جامعهاى، خداى متعال پرستش نخواهد شد.
و به يقين شما را هنگام اطاعت، از طرف خدا يار و ياورى است كه در زبان و قلب كمكتان مىكند و حق را بر زبانتان جارى مىسازد تا دچار تزلزلِ قلب و ترس نشويد و زبان گرفتار لُكنت نشود و از عبادت زبانى باز نماند.
اين نيرو و امداد غيبى براى هركه بخواهد بار مسئوليت بندگى را بر دوش كشد بسنده است و براى هركه بخواهد از بيمارى گناه و معصيت درمان شود، مايه شفا و درمان است. مراد امام از بيان دو جمله فوق، در حقيقت براى تشويق مردمان بر بندگى است.
...
...
و اين را نيز بدانيد كه بندگان خالص خدا نگاهبانان علم اويند و حضرتش علم خود را به آنها سپرده است، يعنى عالمانِ نيكوكار، به حفظ و نگهدارى آن علم پرداختهاند و با مباحثه و تدريس بايستههاى آن را نگه مىدارند، و چشمههاى آن را به جوشش در مىآورند تا همواره در جريان باشد، و به عنوان حافظان علم الهى با يكديگر پيوندى دوستانه دارند و مهربانانه باهم ديدار مىكنند و همديگر را دوست دارند، و از جام علم و دانش به يكديگر مىنوشانند و سيراب از مجالس هم خارج مىشوند؛ زيرا دانشى كه هريك از آنها به ديگرى مىرساند به منزله نوشانيدن آبى گواراست كه اذهان و انديشههاى تيره را روشن مىكند.
به يكديگر بدگمان و شكّاك نيستند و از يكديگر غيبت و بدگويى نمىكنند، چنانكه جاهلان به محض اينكه كسى را غايب ببينند به بدگويى او مىپردازند.
زيرا بر اساس اين سرشت آفريده شدهاند و هم بر اين سيرت و سرشتِ پاكيزه و نهادِ تهذيبيافته - كه خدا ارزانيشان داشته - يكديگر را دوست مىدارند و با يكديگر ارتباط برقرار مىكنند و از دورىگزيدن از همديگر خوددارى مىكنند. در نتيجه برترى آنها نسبت به ساير مردم مثل برترى تخمدانه جدا شده نسبت به ديگر تخمدانههاست؛ بذرى كه گزينش و انتخاب آن به دليل پاكى و سلامتش بوده و همين، آن را امتياز بخشيده است.
اين توصيف دانشمندان نكوكار بود كه امام در اين بخش از خطبه به آن پرداخته است.
فَلْيَقْبَلِ امْرُوءٌ كَرَامَةً بِقَبُولِهَا، وَ لْيَحْذَرْ قَارِعَةً(1)قَبْلَ حُلُولِهَا، وَ لْيَنْظُرِ امْرُوءٌ فِي قَصِيرِ أَيَّامِهِ، وَ قَلِيلِ مُقَامِهِ، فِي مَنْزِلٍ حَتَّى يَسْتَبْدِلَ بِهِ مَنْزِلاً، فَلْيَصْنَعْ لِمُتَحَوَّلِهِ، وَ مَعَارِفِ مُنْتَقَلِهِ. فَطُوبَى لِذِي قَلْبٍ سَلِيمٍ أَطَاعَ مَنْ يَهْدِيهِ، وَ تَجَنَّبَ مَنْ يُرْدِيهِ، وَ أَصَابَ سَبِيلَ السَّلاَمَةِ بِبَصَرِ مَنْ بَصَّرَهُ وَ طَاعَةِ هَادٍ أَمَرَهُ، وَ بَادَرَ الْهُدَى قَبْلَ أَنْ تُغْلَقَ أَبْوَابُهُ وَ تُقْطَعَ أَسْبَابُهُ، وَ اسْتَفْتَحَ التَّوْبَةَ، وَ أَمَاطَ(2)الْحَوْبَةَ(3)، فَقَدْ أُقِيمَ عَلَى الطَّرِيقِ(4)، وَ هُدِيَ نَهْجَ السَّبِيلِ.
...
امام عليهالسلام در اين بخش از خطبه به توصيهها و مواعظ گرانسنگى پرداخته، مىفرمايد:
هر انسانى با پذيرش تقوا (يا موعظه)، كرامت و ارجمندى فراوانى را بپذيرد.
و هر انسانى بايد از بلاهاى هولناك و مصيبتهايى مانند مرگ يا قيامت، قبل از فرارسيدن آن برحذر باشد و عمل صالح انجام دهد تا اگر بلا و مرگ، ناگهان سررسد، موجب عذاب و كيفر او نگردد.
و در دوران كوتاه زندگى خود در اين دنيا فكر كند و به حقارت و بىارزش بودن دنيا بينديشد تا آنگاه كه اين منزل را با منزل آخرت تبديل كند و به سراى جديد (= آخرت) منتقل گردد. پس بايد براى محلّى كه به آنجا خواهد رفت و نيز براى شناخت محلّ جديد و زندگى آينده خود كارى كند و گامى اساسى بردارد.
پس خوشا به حال كسى كه قلب سليم و دلِ پاك دارد و از اخلاق بد و رذيله پيراسته باشد و از خدايى كه او را هدايت مىكند، فرمان ببرد. و از شيطان كه او را به پستى و نابودى مىكشاند، بپرهيزد. و راه دورى از گناهان را با چشم بيناى هدايتگرى كه او را راهنمايى مىكند بپيمايد و از آنكه او را به پيمودن راه مستقيم فرمان مىدهد با دل و جان پيروى كند.
...
...
و قبل از آنكه مرگ دروازه هدايت را ببندد و رشته وسايل آن را بگسلد به هدايت بگرود، زيرا با آمدن مرگ ديگر هيچ توبهاى پذيرفته نمىشود.
و بايستى دروازه در توبه را به روى خود بگشايد و گناه را [با استغفار] بزدايد. بارى، انسان بر سر گذرگاه و در معرض زوال قرار گرفته و راه روشن به او نمايانده شده است.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يُصْبِحْ بِي مَيِّتاً وَ لاَ سَقِيماً، وَ لاَ مَضْرُوباً عَلَى عُرُوقِي بِسُوءٍ، وَ لاَ مَأْخُوذاً بِأَسْوَإِ عَمَلِي، وَ لاَ مَقْطُوعاً دَابِرِي(1)، وَ لاَ مُرْتَدّاً عَنْ دِينِي، وَ لاَ مُنْكِراً لِرَبِّي، وَ لاَ مُسْتَوْحِشاً مِنْ إِيمَانِي، وَ لاَ مُلْتَبِساً(2)عَقْلِي، وَ لاَ مُعَذَّباً بِعَذَابِ الاْءُمَمِ مِنْ قَبْلِي.
...
از دعاهاى حضرت عليهالسلام كه فراوان تلاوتش مىكرد و در آن برخى نعمتهاى الهى را نام مىبَرَد
سپاس و ستايش خدايى را مىسزد كه مرا نميرانده و بيمارم نكرده و رگهايم را با بيمارى و ناخوشى قرين نساخته است؛ زيرا اگر رگ مضطرب و بيمار گردد، آدمى مريض مىشود.
و به واسطه كارهاى ناشايستم(3)مؤاخذهام ننموده و بر آنها كيفرم نكرده است.
و نسل مرا را قطع ننموده و در حالى هستم كه از دين برنگشته و منكر خدا نگشته و از دينم گريزان نشدهام. چون برخى از افراد از ايمان خود فرارى هستند و آن را بيگانهاى مىبينند كه به آنها چسبيده است.
و عقلم دستخوش جنون و سفاهت نشده و به عذاب امتهاى پيشين مثل فرو رفتن زمين و ريزش سنگ از آسمان گرفتار نيامدم.
أَصْبَحْتُ عَبْداً مَمْلُوكاً ظَالِماً لِنَفْسِي، لَكَ الْحُجَّةُ عَلَيَّ وَ لاَ حُجَّةَ لِي، وَ لاَ أَسْتَطِيعُ أَنْ آخُذَ إِلاَّ مَا أَعْطَيْتَنِي، وَ لاَ أَتَّقِيَ إِلاَّ مَا وَقَيْتَنِي. اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَفْتَقِرَ فِي غِنَاكَ، أَوْ أَضِلَّ فِي هُدَاكَ، أَوْ أُضَامَ(1)فِي سُلْطَانِكَ، أَوْ أُضْطَهَدَ(2)وَ الاْءَمْرُ لَكَ. اللَّهُمَّ اجْعَلْ نَفْسِي أَوَّلَ كَرِيمَةٍ تَنْتَزِعُهَا مِنْ كَرَائِمِي، وَ أَوَّلَ وَدِيعَةٍ تَرْتَجِعُهَا مِنْ وَدَائِعِ نِعَمِكَ عِنْدِي. اللَّهُمَّ إِنَّا نَعُوذُ بِكَ أَنْ نَذْهَبَ عَنْ قَوْلِكَ، أَوْ أَنْ نُفْتَتَنَ عَنْ دِينِكَ، أَوْ تَتَابَعَ بِنَا أَهْوَاوءُنَا دُونَ الْهُدَى الَّذِي جَاءَ مِنْ عِنْدِكَ.
...
خدايا، من بندهاى هستم كه بر خويش ستم كردهام(3). تو بر من حجت دارى ولى من بر تو هيچ حجتى ندارم؛ زيرا خداوند حجّت را بر بندگان خود تمام نموده، ولى بندهاى كه اوامر و نواهى الهى را ترك مىكند هيچ عذرى ندارد.
خدايا، من نمىتوانم چيزى به دست آورم، مگر نعمتهايى را كه تو عطا كرده باشى و نمىتوانم خود را حفظ كنم مگر آنكه تو مرا حفظ كرده باشى.
خدايا، به تو پناه مىبرم از اينكه در كنار فضل و احسانت كه همه چيز و همه كس را با آن غنى مىسازى، مستمند شوم بدين معنا كه مرا از فضل و عطايت محروم كنى تا نيازمند شوم، يا اينكه در جنب هدايت تو گمراه گردم، يا اينكه در تحت سلطه تو كه مىتوانى ظالمان را دور گردانى مورد ستم قرار گيرم، يا اينكه حقّم گرفته شود در حالىكه كار به دست توست و فقط تويى كه مىتوانى از حق من دفاع كنى.
خدايا، روح من اولين هديه ارزشمند باشد كه از من مىستانى؛ چون اندام و احساسها
...
...
گرچه همه هداياى ارزشمند الهى هستند، ولى اگر قبل از روح گرفته شوند، انسان پيش از مرگ ناقص و نابينا و ناشنوا و مجنون و... مىشود.
خدايا، روح من اولين وديعه و امانتى باشد كه تو آن را باز پس مىگيرى؛ زيرا همه نعمتهاى الهى وديعه و امانت خدا نزد انسان هستند و قطعاً بايد همه آنها را باز پس گيرد.
خدايا، از اينكه از قول و فرمان تو بركنار باشيم و با آن مخالفت كنيم يا از دين تو با فتنه فتنهجويان و گمراهان خارج گرديم و يا گامبهگام دنبالهروى هوا و هوس خود باشيم و از هدايتى كه از سوى تو آمده است روگردان باشيم، به تو پناه مىبريم.
أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ جَعَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِي عَلَيْكُمْ حَقّاً بِوِلاَيَةِ أَمْرِكُمْ، وَ لَكُمْ عَلَيَّ مِنَ الْحَقِّ مِثْلُ الَّذِي لِي عَلَيْكُمْ. فَالْحَقُّ أَوْسَعُ الاْءَشْيَاءِ فِي التَّوَاصُفِ، وَ أَضْيَقُهَا فِي التَّنَاصُفِ(1)، لاَ يَجْرِي لاِءَحَدٍ إِلاَّ جَرَى عَلَيْهِ، وَ لاَ يَجْرِي عَلَيْهِ إِلاَّ جَرَى لَهُ. وَ لَوْ كَانَ لاِءَحَدٍ أَنْ يَجْرِيَ لَهُ وَ لاَ يَجْرِيَ عَلَيْهِ لَكَانَ ذَلِكَ خَالِصاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ دُونَ خَلْقِهِ لِقُدْرَتِهِ عَلَى عِبَادِهِ، وَ لِعَدْلِهِ فِي كُلِّ مَا جَرَتْ عَلَيْهِ صُرُوفُ قَضَائِهِ، وَ لَكِنَّهُ سُبْحَانَهُ جَعَلَ حَقَّهُ عَلَى الْعِبَادِ أَنْ يُطِيعُوهُ، وَ جَعَلَ جَزَاءَهُمْ عَلَيْهِ مُضَاعَفَةَ الثَّوَابِ، تَفَضُّلاً مِنْهُ، وَ تَوَسُّعاً بِمَا هُوَ مِنَ الْمَزِيدِ أَهْلُهُ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در صفين
پس از حمد و ثناى پروردگار، اى مسلمانان، به يقين خداى سبحان از آنرو كه من ولىّ امر و حاكم شما هستم براى من بر عهده شما حقّى نهاده و براى شما نيز به عهده من حقّى قرار داده است. اين دو حقّ، هرچند كه از نظر ويژگىها و اوصاف متفاوتند در اصل يكسانند.
حق، در توصيف و تعريف، ميدان بسيار گستردهاى دارد و هر كسى مىتواند به تعريف آن بپردازد، اما در عملىكردن، انصاف از هر تنگنايى تنگتر است، چون انسان آمادگى ندارد
1) تناصف: انصاف و اصل آن از نصف است، چون هر يك از طرفينِ داراىِ حق چيزى را دو بخش مىكنند و نصف را براى خود و نصف ديگر را به طرف مقابل مىدهند.
...
...
به نفع ديگران و بر ضد خود انصاف ورزد.
حق از آنِ هر كسى باشد ديگرى را نيز بر او حقى است. مثلاً حقّ مرد آن است كه زن او خوب شوهردارى كند، و حقّ زن آن است كه مرد نفقه او را بدهد و حقّ پدر بر فرزند اطاعتْ و حق فرزند بر پدر تربيت شايسته است و عكس قضيه نيز همينطور است.
و اگر قرار بود كه حق فقط يكطرفه باشد و كسى را بر صاحب حق، حقى نباشد، اين حق از آنِ خداى سبحان است، اين به سبب قدرت خدا بر بندگان و تمام آفرينههاست، زيرا هموست كه خالق همه چيز است، و خالق از مخلوق چيزى نمىستاند تا نيازمند آن باشد، زيرا خدا بىنياز مطلق است. و در هرچه انجام مىدهد عدالت مىورزد، و لذا حق مظلومى بر عهده او قرار نمىگيرد، زيرا خاستگاه حق يكى از دو چيز است:
كسى به ديگرى احسانى كرده باشد و لذا احسانكننده بر فرد احسان شده حق خواهد داشت و بىترديد هيچكس در حق خدا احسانى نكرده است تا حقى بر او پيدا كند.
كسى به ديگرى ظلمى نموده و مظلوم بر او حقى پيدا كند و شكى نيست كه خداوند به هيچكس ظلم نكرده و نمىكند و تمام حوادث خواه فقر و خواه غنا، بيمارى و سلامت، مرگ و زندگى و... همه و همه عادلانه است.
ولى خدا در عين حال كه هيچكس حقّى بر او ندارد، حقّ خود را، غير از حقّ خلقت و نعمتهايى كه بخشيده، بر بندگان اينگونه مقرر نمود كه حضرتش را اطاعت كنند و پاداش آن را چندين برابر قرار داده، چنانكه مىفرمايد: «مَن جَآءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا...»(1)«هر كس كار نيكى بياورد، ده برابر آن [پاداش [خواهد داشت».
و اين هم از سرِلطف و احسان و گستره رحمت است، زيرا حضرتش سزاوار چنين لطف و احسانى است و نيز بيش از آنچه سزاوار انسان است، احسان مىكند(2).
ثُمَّ جَعَلَ سُبْحَانَهُ مِنْ حُقُوقِهِ حُقُوقاً افْتَرَضَهَا لِبَعْضِ النَّاسِ عَلَى بَعْضٍ، فَجَعَلَهَا تَتَكَافَأُ فِي وُجُوهِهَا وَ يُوجِبُ بَعْضُهَا بَعْضاً، وَ لاَ يُسْتَوْجَبُ بَعْضُهَا إِلاَّ بِبَعْضٍ. وَ أَعْظَمُ مَا افْتَرَضَ سُبْحَانَهُ مِنْ تِلْكَ الْحُقُوقِ حَقُّ الْوَالِي عَلَى الرَّعِيَّةِ، وَ حَقُّ الرَّعِيَّةِ عَلَى الْوَالِي، فَرِيضَةٌ فَرَضَهَا اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِكُلٍّ عَلَى كُلٍّ.
...
آنگاه امام عليهالسلام به سياق سخن، حقّ والى و حقّ رعيّت را تبيين فرمود: سپس خداى سبحان از حقوق خويش، براى برخى بر عدهاى ديگر حقوقى واجب و مقرر كرد. قابل توجه است كه حقوق برخى بر ديگران، از سوى خدا واجب شده و اگر جز اين مىبود، تصرّف فردى در مال ديگرى در واقع حقِ [بازخواست و استيفاى آن [براى مالك، يعنى خدا مىبود، نه مملوك (مالك) آن مال، زيرا همگان مملوك و بندگان خدايند، حال اگر كسى بدون اجازه ديگرى در مالش تصرف مىكرد، متصرَف (مالك) مال نمىتوانست مال خود را مطالبه كند، چون حقّ [مالكيت] خدا بر مالِ تصرف شده ثابت مىشد، نه مالكيتِ متصرَفِ در مال.
از اين روى خداى متعال، از حقوق خود آن حقوق را در جايش، همسنگ يكديگر قرار داد، يعنى هر حقّى در برابر حقّ ديگرى است. و هر حقّى، حقّى ديگر را واجب مىكند و بدين ترتيب حقوقى متقابل به وجود مىآيد. و هر يك از حقوق با استقرار حقوق ديگرى واجب مىشود. اين قضيه عكس قضيه سابق است.
و بزرگترين چيزى كه خداى سبحان واجب گردانده، حقّ والى بر رعيت و حق رعيت بر والى است، بلكه مىتوان اين حق را بزرگترينِ حقوق دانست، زيرا رعايت حقوق متقابل والى و رعيت، سبب قوام جامعه مىشود، در حالىكه ديگر حقوق سامانيافتگى و قوام افراد را در پى دارد. روشن است امورى كه قوام جامعه بر اساس آنهاست، مهمتر از امورى است كه قوام فرد به آن بستگى دارد.
و هريك از دو حق، واجبى است كه خداى سبحان به طور متقابل، مقرر و واجب كرده است.
فَجَعَلَهَا نِظَاماً لاِءُلْفَتِهِمْ، وَ عِزّاً لِدِينِهِمْ، فَلَيْسَتْ تَصْلُحُ الرَّعِيَّةُ إِلاَّ بِصَلاَحِ الْوُلاَةِ وَ لاَ تَصْلُحُ الْوُلاَةُ إِلاَّ بِاسْتِقَامَةِ الرَّعِيَّةِ. فَإِذَا أَدَّتْ الرَّعِيَّةُ إِلَى الْوَالِي حَقَّهُ، وَ أَدَّى الْوَالِي إِلَيْهَا حَقَّهَا، عَزَّ الْحَقُّ بَيْنَهُمْ وَ قَامَتْ مَنَاهِجُ الدِّينِ، وَ اعْتَدَلَتْ مَعَالِمُ(1)الْعَدْلِ، وَ جَرَتْ عَلَى أَذْلاَلِهَا(2)السُّنَنُ، فَصَلَحَ بِذَلِكَ الزَّمَانُ(3)، وَ طُمِعَ فِي بَقَاءِ الدَّوْلَةِ، وَ يَئِسَتْ مَطَامِعُ الاْءَعْدَاءِ.
...
سپس خداى متعال اين حقوقِ متقابل و وجوب رعايت آن را براى ايجاد مهربانى بين امام و امّت و عزّت دين آنها مقرر فرموده است، چون با الفت، حكومت و امّت عزيز و با عزّت آنها دين عزيز و در نظر دشمنان رفيع مىگردد.
پس حالِ امت نيكو نمىگردد، مگر به درستى رهبران، زيرا مردم براساس روش و منش پيشوايان خود رفتار مىكنند، و درستكارى پيشوايان جز با استقامت و درستكارى امّت حاصل نمىشود، زيرا اگر امّت منحرف شود، رهبر و پيشوا با ناآرامىِ پديد آمده، نمىتواند چنانكه بايد از عهده اداره جامعه برآيد.
پس اگر امّت با يارى كردن، حق امام را ادا كند و امام نيز با سرپرستى شايسته حق امّت را ادا نمايد به اين دليل همدلى و الفت حاصل مىشود و دين در بين آنان قدرت خواهد گرفت و از اين جهت كه آنان را به نظارت همه جانبه براى حفظ دين وا مىدارد و روش و خواسته دين در جامعه حاكميت مىيابد.
و نشانههاى عدالت برپاداشته مىشوند و براساس راه روشن حق، سنتها و احكام الهى چنانكه شايسته است اجرا، و زمانه، يعنى مردمِ روزگار صالح و شايسته مىشوند و اميد به بقاى حكومت فزونى مىگيرد، زيرا دولت با همكارى امّت باقى مىماند، به خلاف جايى كه بين امام و امّت همكارى نباشد كه حكومت با شورش مردم ساقط مىگردد.
و دشمنان قطع اميد مىكنند و از اخلال در امور مملكتى نوميد مىشوند، زيرا با تشتّت امور، دشمنان به آرزوهاى خود مىرسند. آرى، وحدت، رمز عزّت، و تفرقه باعث ذلّت است.
وَ إِذَا غَلَبَتِ الرَّعِيَّةُ وَالِيَهَا، أَوْ أَجْحَفَ الْوَالِي بِرَعِيَّتِهِ، اخْتَلَفَتْ هُنَالِكَ الْكَلِمَةُ(1)وَ ظَهَرَتْ مَعَالِمُ الْجَوْرِ، وَ كَثُرَ الاْءِدْغَالُ(2)فِي الدِّينِ، وَ تُرِكَتْ مَحَاجُّ(3)السُّنَنِ، فَعُمِلَ بِالْهَوَى، وَ عُطِّلَتِ الاْءَحْكَامُ، وَ كَثُرَتْ عِلَلُ(4)النُّفُوسِ، فَلاَ يُسْتَوْحَشُ لِعَظِيمِ حَقٍّ عُطِّلَ، وَ لاَ لِعَظِيمِ بَاطِلٍ فُعِلَ، فَهُنَالِكَ تَذِلُّ الاْءَبْرَارُ(5)، وَ تَعِزُّ الاْءَشْرَارُ، وَ تَعْظُمُ تَبِعَاتُ(6)اللَّهِ سُبْحَانَهُ عِنْدَ الْعِبَادِ.
...
امّا اگر مردم بر حاكمان غلبه يافتند و از در مخالفت و نافرمانى درآمدند و يا حاكم به مردم ظلم كرد و در مسير بىعدالتى قرار گرفت، اختلاف و دو دستگى به وجود مىآيد و هريك خواسته و نظر خاصّى پيدا مىكنند، و پرچمهاى ستم برافراشته مىشود. چون هريك از طرفين (حاكم و مردم) به ديگرى ستم مىكنند، و امور فاسد و بيگانه با دين در دين رخنه مىكنند، چون هر گروه و دستهاى مىكوشد كه دين را به سمت خود بكشد و جبهه خود را در پرتو آن تقويت كند، و پيداست كه زمينه تأويل و اختلاف و بدعتگذارى در دين فراهم خواهد شد.
و راههاى معتدل و وسط، يعنى سنتهاى اسلامى رها خواهند شد و هر يك از طرفين به جاى هدايت، بر اساس هوا و هوس رفتار مىكنند و احكام الهى تعطيل مىشود، زيرا هر دسته، نسبت به دسته ديگر دشمنى و عناد مىورزد و لذا به اجراى احكام حق نمىپردازند. و بيمارىهاى روحى از قبيل: حسدورزى، كينه و تهمت فراوان مىگردد.
پس به جهت معطل ماندن حق، با همه عظمتى كه دارد، و رواج باطل با وجود آنكه سهمگين است، هيچكس وحشت نمىكند و دچار هراس و آشفتگى نمىشود، چرا كه
1) اختلفت الكلمة: منظور از كلمة، رأى و نظر است، چون اگر نظرات مختلف شوند، كلمات نيز مختلف مىشوند و هر كسى مطلبى مغاير با سخن طرف ديگر مىگويد.
2) إدغال: دغلكارى و اخلال و فساد.
3) محاجّ: جمع محَجّة، يعنى وسط راه و كنايه از سنن اسلامى است.
4) علل، جمع علة، يعنى بيمارى.
5) أبرار: جمع برّ، يعنى نيكوكار.
6) تبعات: جمع تبعة، يعنى دنباله گناه كه همان كيفر است.
...
...
همگى به تعطيلشدن حق و بىتوجهى به آن عادت كردهاند و به جهت سرزدن باطلى سترگ از طرف ديگر، بر نمىآشوبند و هراسان نمىشوند، زيرا حكومت و ملّت به باطل انس گرفتهاند.
در چنين حالتى نيكوكاران خوار و بىمقدار مىشوند، زيرا پرهيزگاريشان آنان را از انجام دادن منكرات باز مىدارد و در نتيجه، در ميان تبهكاران جايگاهى نخواهند داشت.
و تبهكاران عزيز مىشوند، چون بازار منكرات و تباهىها را رونق مىبخشند و هر گروه و گرايشى براى كوبيدن نيكوكاران از آنان بهره مىگيرند. در نهايت، به همان اندازه كه نيكوكاران ذليل مىشوند، تبهكاران عزيز مىگردند زيرا جماعتِ نيكان، به دليل خوددارى از كجروى، در نظر بدكاران بىمقدار خواهند شد.
در آن صورت كيفرهاى الهى نسبت به بندگان كه خود را سزاوار چنين كيفرهايى نمودهاند، سخت و سهمگين خواهد بود.
فَعَلَيْكُمْ بِالتَّنَاصُحِ فِي ذَلِكَ، وَ حُسْنِ التَّعَاوُنِ عَلَيْهِ، فَلَيْسَ أَحَدٌ(1)- وَ إِنِ اشْتَدَّ عَلَى رِضَا اللَّهِ حِرْصُهُ، وَ طَالَ فِي الْعَمَلِ اجْتِهَادُهُ - بِبَالِغٍ حَقِيقَةَ مَا اللَّهُ سُبْحَانَهُ أَهْلُهُ مِنَ(2)الطَّاعَةِ لَهُ، وَ لَكِنْ مِنْ وَاجِبِ حُقُوقِ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ النَّصِيحَةُ بِمَبْلَغِ جُهْدِهِمْ، وَ التَّعَاوُنُ عَلَى إِقَامَةِ الْحَقِّ بَيْنَهُمْ. وَ لَيْسَ امْرُوءٌ - وَ إِنْ عَظُمَتْ فِي الْحَقِّ مَنْزِلَتُهُ وَ تَقَدَّمَتْ فِي الدِّينِ فَضِيلَتُهُ - بِفَوْقِ(3)أَنْ يُعَانَ عَلَى مَا حَمَّلَهُ اللَّهُ مِنْ حَقِّهِ. وَ لاَ امْرُوءٌ - وَ إِنْ صَغَّرَتْهُ النُّفُوسُ، وَ اقْتَحَمَتْهُ(4)الْعُيُونُ - بِدُونِ(5)أَنْ يُعِينَ عَلَى ذَلِكَ أَوْ يُعَانَ عَلَيْهِ.
...
پس اى مؤمنان در چنين وضعيّتى بايد هر كدام خيرخواه ديگرى باشيد و همديگر را نصيحت كنيد، باشد كه بار ديگر همدلى و اتّحاد در ميان حاكم و ملّت برقرار گردد. و بايد هر يك از شما كاملاً به همديگر كمك كنيد تا اتّحاد و عمل به دستورات الهى برقرار شود.
هيچيك از شما - هرچند كه در تحصيل رضاى الهى جدّى و كوشا باشيد و تمام اوامر او را اجرا كنيد و شبانهروز مجدّانه بر اساس دستورات او كار بكنيد - نمىتوانيد آن چنانكه شايسته خداى سبحان است، حق بندگى او را ادا كنيد. به ديگر سخن، انسان بنده و برده خداست و هرچه انجام دهد، در واقع از خودش نيست تا در مقابل نعمت الهى قرار داده شود، ولى در عين حال كه انسان نمىتواند همه حقوق الهى را ادا كند، نبايد آن مقدارى را كه در توان دارد وانهد. لذا يكى از حقوق واجب پروردگار آن است كه انسانها هر اندازه كه مىتوانند خيرخواه يكديگر باشند و همديگر را نصيحت نمايند و براى برقرارى حقّ با يكديگر همكارى كنند، باشد كه از اين راه تا حدودى حق الهى را ادا نمايند.
...
...
و بدانيد هيچكس - هرچند از نظر پرهيزگارى در ميان مردم مقام والا و بزرگى داشته و در التزام عملى به دين از همه پيشگامتر باشد - در اداى حقِّ واجب الهى بىنياز از تعاون و همكارى ديگران نيست، زيرا انسان به تنهايى نمىتواند حقوق الهى را ادا كند و بايد با تعاون و همكارى ديگران همراه باشد.
و هيچكس - هرچند كه مردم او را كوچك بشمارند و به ديده حقارت در او بنگرند - از اين دو حال خارج نيست كه يا بايد به اداى حق الهى به ديگران كمك كند يا ديگران وى را يارى دهند، زيرا حقوق اجتماعى جز با تعاون و همكارى ادا نمىگردد.
فَأَجَابَهُ عليهالسلام رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِهِ بِكَلاَمٍ طَوِيلٍ، يُكْثِرُ فِيهِ الثَّنَاءَ عَلَيْهِ، وَ يَذْكُرُ سَمْعَهُ وَ طَاعَتَهُ لَهُ فَقَالَ عليهالسلام : إِنَّ مِنْ حَقِّ مَنْ عَظُمَ جَلاَلُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ فِي نَفْسِهِ، وَ جَلَّ مَوْضِعُهُ مِنْ قَلْبِهِ، أَنْ يَصْغُرَ عِنْدَهُ - لِعِظَمِ ذَلِكَ - كُلُّ(1)مَا سِوَاهُ. وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ كَانَ كَذَلِكَ لَمَنْ عَظُمَتْ نِعْمَةُ اللَّهِ عَلَيْهِ، وَ لَطُفَ إِحْسَانُهُ إِلَيْهِ، فَإِنَّهُ لَمْ تَعْظُمْ نِعْمَةُ اللَّهِ عَلَى أَحَدٍ إِلاَّ ازْدَادَ حَقُّ اللَّهِ عَلَيْهِ عِظَماً. وَإِنَّ مِنْ أَسْخَفِ(2)حَالاَتِ الْوُلاَةِ عِنْدَ صَالِحِ النَّاسِ أَنْ يُظَنَّ بِهِمْ حُبُّ الْفَخْرِ وَ يُوضَعَ أَمْرُهُمْ عَلَى الْكِبْرِ.
...
در اين هنگام شخصى از اصحاب آن حضرت در جواب امام مطالبى طولانى عرضه داشت و از حضرت ستايش نمود و از پيروى و اطاعتِ از وى سخنان فراوانى گفت. امام براى تعليم به ديگران كه ستايش حاكمان كار شايستهاى نيست و اين كار موجب كبرورزى و خودبرتربينى آنها مىشود و چاپلوسى رواج پيدا مىكند و باعث فساد مىگردد و بين آنها و مردم فاصله مىاندازد، آنها را از وظيفه برآوردن نيازهاى مردم بازمىدارد و مانع نقدپذيرى آنها مىگردد، فرمود: هركه بداند كه خداى سبحان از هر چيزى والاتر و بالاتر است و به اين مطلب از صميم جان و ژرفاى قلبِ خود عقيدهمند باشد، حق چنين كسى آن است كه هر چيز ديگر را در پيشگاه باعظمت پروردگار ناچيز و خرد ببيند. دليل آن اين است كه اگر انسان عظمت الهى را درك كند براى هيچ چيزى ديگرى ارزش و اهميّتى قائل نمىشود، زيرا، از باب تشبيه معقول به محسوس، هر بزرگى در پيشگاه باعظمت خداى سبحان مانند قطره در مقابل دريا و يا به سان غبارى در فضاست.
و كسى كه مورد نعمت و لطف و احسان بيشتر پروردگار قرار گيرد، به بزرگدانستن خدا و كوچك انگاشتن غيرخدا، سزاوارتر است، زيرا هرقدر معرفت انسان به عظمت
...
...
الهى بيشتر باشد، امور ديگر را حقيرتر و ناچيزتر مىبيند. بايد توجه داشت كه احسان گاهى امور بزرگ و زمانى حتى اشياء بسيار خرد را شامل مىشود.
براى انسان هيچ نعمتى افزايش نمىيابد، مگر آنكه حق خدا نيز بر او افزوده مىگردد، زيرا حق به ميزان نعمت است و بين اين دو رابطه و نسبت مستقيم برقرار مىباشد و هرچه معرفت افزايش يابد احساس كوچكى در برابر حضرتش افزوده مىشود.
ابلهانهترين و سبكسرانهترين حالات حاكمان در نظر صالحان آن است كه احساس شود حاكمان به فخرفروشى علاقه دارند، در حالىكه بايد به گونهاى رفتار كنند كه چنين گمانى پيش نيايد. و نيز [ صالحان] رفتارشان را بر كبر و خودخواهى حمل كنند و اينكه هر جا زمينه بزرگيشان فراهم باشد آن را مىجويند.
وَ قَدْ كَرِهْتُ أَنْ يَكُونَ جَالَ(1)فِي ظَنِّكُمْ أَنِّي أُحِبُّ الاْءِطْرَاءَ(2)، وَ اسْتِمَاعَ الثَّنَاءِ، وَ لَسْتُ - بِحَمْدِ اللَّهِ - كَذَلِكَ، وَ لَوْ كُنْتُ أُحِبُّ أَنْ يُقَالَ ذَلِكَ لَتَرَكْتُهُ انْحِطَاطاً(3)لِلَّهِ سُبْحَانَهُ عَنْ تَنَاوُلِ مَا هُوَ أَحَقُّ بِهِ مِنَ(4)الْعَظَمَةِ وَ الْكِبْرِيَاءِ. وَ رُبَّمَا اسْتَحْلَى(5)النَّاسُ الثَّنَاءَ بَعْدَ الْبَلاَءِ(6)، فَلاَ تُثْنُوا عَلَيَّ بِجَمِيلِ ثَنَاءٍ، لاِءِخْرَاجِي(7)نَفْسِي إِلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ إِلَيْكُمْ مِنَ التَّقِيَّةِ فِي حُقُوقٍ لَمْ أَفْرُغْ مِنْ أَدَائِهَا، وَ فَرَائِضَ لاَ بُدَّ مِنْ إِمْضَائِهَا(8).
...
چون امام عليهالسلام حق حاكم و ملّت را بيان فرمود، ممكن بود كسى خيال كند كه آن حضرت دوست دارد او را ستايش كنند، چرا كه به وظيفه عمل كرده است؛ لذا وقتى يكى از اصحاب او را ستايش كرد، فرمود:
من دوست ندارم در ذهن كسى خطور كند كه شيفته ستايشم و مىخواهم ستايش شما را بشنوم. بحمداللّه چنين روحيهاى ندارم و دوست ندارم كسى مرا ستايش كند. و اگر هم دوست مىداشتم ستايش شوم و در خود چنين حالى را احساس مىكردم، باز آن احساس را به عنوان خضوع در پيشگاه الهى از قلب خود خارج مىساختم تا مبادا به عظمت و كبريايى رو بياورم، كه البته خداى سبحان به آن سزاوارتر است. دليل آنكه امام عليهالسلام خدا را براى تعظيم شايستهتر مىداند، اين است كه خداى سبحان حقيقتاً و ديگران مجازاً شايسته عظمت و بزرگى هستند، و لذا خداوند به تعظيم شايستهتر مىباشد.
و چه بسا مردم دوست داشته باشند كسى زحمت و تلاش آنها را بستايد و ستايش از آنها برايشان شيرين باشد، ولى من چنين نيستم. پس مرا از آنرو كه بىپروا از همه كس و
فَلاَ تُكَلِّمُونِي بِمَا تُكَلَّمُ بِهِ الْجَبَابِرَةُ، وَ لاَ تَتَحَفَّظُوا مِنِّي بِمَا يُتَحَفَّظُ بِهِ عِنْدَ أَهْلِ الْبَادِرَةِ(1)، وَ لاَ تُخَالِطُونِي بِالْمُصَانَعَةِ(2)، وَ لاَ تَظُنُّوا بِيَ اسْتِثْقَالاً(3)فِي حَقٍّ قِيلَ لِي، وَ لاَ الْتِمَاسَ إِعْظَامٍ لِنَفْسِي، فَإِنَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ أَنْ يُقَالَ لَهُ أَوِ الْعَدْلَ أَنْ يُعْرَضَ عَلَيْهِ، كَانَ الْعَمَلُ بِهِمَا أَثْقَلَ عَلَيْهِ.
...
همه چيز به اداى حقوق الهى و حقوق شما پرداختهام، و در واجباتى كه البته هنوز تمام نشده و بايد انجام دهم ستايش نكنيد، چرا كه انسان تا زنده است حقوق و واجباتى بر عهده اوست كه آن را به طور كامل انجام نداده است.
پس آنگونه كه با ستمگران و جبّاران سخن مىگوييد، با من سخن نگوييد؛ چون مردم به دليل ترسشان از جباران، آنان را بدون استحقاق مىستايند. و آنگونه كه با تبهكاران مجامله و مداهنه مىكنيد با من رفتار ننماييد؛ چون مردم با آراى آنها، چه حق باشد و چه باطل، موافقت كرده و از اعتراض كردن به آنها پرهيز مىنمايند تا مبادا آسيبى ببينند.
و از درِ چاپلوسى با من در نياييد و بدون اينكه اوامر و نواهى من را بفهميد از سرِ ترس يا تملّق با من رفتار نكنيد. و گمان نكنيد كه من به سبب حقّى كه درباره من گفته شود ناراحت مىشوم و بر من سنگينى مىكند، و مپنداريد توقع دارم كسى بزرگم شمارد.
بىترديد اگر كسى سخن حق يا عدلى را بر او عرضه كنند و براى او گران آيد و نتواند تحمّل كند، قطعا عمل به حق و عدل بر او سنگينتر و دشوارتر خواهد بود؛ زيرا اگر توان شنيدن آنها را نداشته باشد، يقيناً تحمّل عمل كردنِ به آنها را نخواهد داشت.
فَلاَ تَكُفُّوا عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقٍّ، أَوْ مَشُورَةٍ بِعَدْلٍ، فَإِنِّي لَسْتُ فِي نَفْسِي بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِئَ، وَ لاَ آمَنُ ذَلِكَ مِنْ فِعْلِي، إِلاَّ أَنْ يَكْفِيَ اللَّهُ مِنْ نَفْسِي مَا هُوَ أَمْلَكُ بِهِ مِنِّي. فَإِنَّمَا أَنَا وَ أَنْتُمْ عَبِيدٌ مَمْلُوكُونَ مَرْبُوبُونَ(1)لِرَبٍّ لاَ رَبَّ غَيْرُهُ، يَمْلِكُ مِنَّا مَا لاَ نَمْلِكُ مِنْ أَنْفُسِنَا، وَ أَخْرَجَنَا مِمَّا كُنَّا فِيهِ إِلَى مَا صَلَحْنَا عَلَيْهِ، فَأَبْدَلَنَا بَعْدَ الضَّلاَلَةِ بِالْهُدَى، وَ أَعْطَانَا الْبَصِيرَةَ بَعْدَ الْعَمَى.
...
بنابراين، از گفتن سخن حق و يا ارائه مشورتى عادلانه خوددارى نكنيد؛ يعنى اگر چيزى را حقّ يافتيد آن را به من بگوييد و يادآورى كنيد و اگر كارى را عادلانه تشخيص داديد آن را به من پيشنهاد دهيد تا انجام دهم، زيرا من از خطا و اشتباه بركنار نيستم و خود را از آن در امان نمىبينم. البته امام عليهالسلام صرفنظر از روح قدسى و معصومانه خود و به عنوان يك انسان مثل ساير افراد بشر چنين مطلبى را درباره خود مىفرمايد و لذا براى تبيين اين موضوع كه معصومين عليهمالسلام از حكمِ خطاىِ در قول و عمل مستثنا هستند، مىفرمايد:
مگر آنكه خدا مرا بسنده باشد كه بر مهار كردن خطاى من از خودِ من تواناتر است، چرا كه همه چيز تحت اراده و قدرت اوست و اگر نخواهد هيچ چيزى تحقق نمىيابد؛ اين فرمايش امام عليهالسلام نظير سخن حضرت يوسف عليهالسلام است كه خداوند از زبان او مىفرمايد: «...وَ إِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّى كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُن مِّنَ الْجَاهِلِينَ»(2)«و اگر نيرنگ آنها را از من باز نگردانى، به سوى آنان خواهم گراييد و از [جمله] نادانان خواهم شد».
آنگاه مىفرمايد: من و شما بندگان و مملوك و تحت ربوبيّت و تدبير الهى هستيم و مخلوق خداوندى مىباشيم كه جز او خدايى نيست و آنچه ما مالك آن نيستيم خدا مالك است، زيرا هرچه از انسان صادر مىشود خواه خير كه به اراده الهى و خواه شرّ به دليل جلوگيرى نكردن خداوند از تحقق آن، تحت مالكيّت پروردگار است؛ يعنى خير به اراده تشريعى خدا تحقق يافته و خداوند مىتواند از انجام دادن شرّ توسط بنده جلوگيرى كند.
...
...
و بنده و مملوك همان خداييم كه ما را از جاهليتى كه پيش از اسلام سراسر جهان را گرفته، بيرون آورد. اين سخن به اعتبار جامعه جاهلى است، نه شخص امام عليهالسلام . و به آنچه ما را به صلاح آورد، يعنى نور اسلام رهنمون شد و به جاى گمراهى دوران جاهلى، كه همهگير شده بود، هدايتى را كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آورد، ارزانيمان داشت و بصيرتِ در امر دين و دنيا را جايگزين نابينايىِ جهالت فرمود؛ زيرا جاهل، به نابينا مىماند، زيرا هر دو راه را نمىيابند و راه نجات را از بيراهه نابودى باز نمىشناسند.
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَعْدِيكَ عَلَى قُرَيْشٍ، فَإِنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوا رَحِمِي، وَ أَكْفَئُوا(1)إِنَائِي، وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي حَقّاً كُنْتُ أَوْلَى بِهِ مِنْ غَيْرِي، وَ قَالُوا: أَلاَ إِنَّ فِي الْحَقِّ أَنْ تَأْخُذَهُ، وَ فِي الْحَقِّ أَنْ تُمْنَعَهُ، فَاصْبِرْ مَغْمُوماً، أَوْ مُتْ مُتَأَسِّفاً. فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَيْسَ لِي رَافِدٌ(2)وَ لاَ ذَابٌّ(3)وَ لاَ مُسَاعِدٌ إِلاَّ أَهْلَ بَيْتِي، فَضَنَنْتُ(4)بِهِمْ عَنِ الْمَنِيَّةِ، فَأَغْضَيْتُ(5)عَلَى الْقَذَى(6)، وَ جَرِعْتُ رِيقِي عَلَى الشَّجَا(7)، وَ صَبَرْتُ مِنْ كَظْمِ الْغَيْظِ عَلَى أَمَرَّ مِنَ الْعَلْقَمِ(8)، وَ آلَمَ لِلْقَلْبِ مِنْ وَخْزِ الشِّفَارِ(9).
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام در دادخواهى از خدا براى قريش
بار خدايا، از تو بر قريش (قبيله امام) فريادخواهى و مدد مىجويم زيرا پيوند خويشاوندى مرا گسستند. زيرا ربودن حق انسان، از گسستن پيوند خويشاوندى سختتر و سنگينتر است. و پيمانهام را واژگون كردند. منظور امام از اين عبارت، غصبِ حقِ خلافت بود، يعنى همانطور كه اگر پيمانه واژگونه شود، چيزى در آن نمىماند، همچنين كسى كه حقش غصب شود، تهيدست و بىچيز مىماند.
و بر منازعه با من بر سر حقّم كه خلافت است همصدا شدند؛ حقى كه در آن از ديگران سزاوارتر بودم؛ زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله به فرمان خدا آن حضرت را به جانشينى خود معين فرمود،
...
...
اما سه خليفه كه از قريش بودند، بر سر اين مقام با حضرتش به منازعه پرداختند. و گفتند: آگاه باش كه حق را مىتوانى بستانى، يعنى تو شايسته آنى، و آنان (مدعيان يا قريش) مىتوانند آن را از تو باز دارند تا به ديگرى برسد. حضرت با اين سخن در مقام بيان تناقض آشكار آنان بود، زيرا اگر [خلافت] حق امام عليهالسلام بود چگونه ممكن بود از وى دريغ شود و اگر حق وى نبود، به چه توجيهى مىتوانست آن را به دست گيرد.
آنگاه به وى گفتند: اى على غمگينانه شكيبايى پيشه كن يا با اندوه بمير. اين سخن امام عليهالسلام كنايه از ناكارآمدى مطالبه حق و باز پس ندادن حق، از سوى قرشيان بود.
پس نگريستم كه بايد چه كنم، اما ياور و مدافع و مددكارى كه در بازگرداندن حقم، ياريم كند، جز اهل بيتم نديدم و از اينكه آنان را به كام مرگ فرستم دريغم آمد؛ زيرا لازمه جنگ كشته شدن افرادى از خاندان امام عليهالسلام بود.
از اينرو از خلافت چشم پوشيدم، حال آنكه در چشم خاشاك داشتم. اين سخن كنايه از شدت دردمندى امام نسبت به ربودن خلافت از ايشان است. و در حالىكه استخوان در گلو داشتم، آب دهان فرو بردم. در اين حالت انسان سخت دچار درد مىشود، چندان كه فرو بردن آب يا هر چيزى سخت دردناك است و اين كنايهاى است ديگر بر صبر ورزيدن شديد و تلخكامانه تمام.
و بر خشمى كه از علقم تلختر و از زخم تيغ تيزتر و بر قلب دردناكتر است، صبر كردم.
و قد مضى هذا الكلام في أثناء خطبة متقدمة، إلاّ أنّي ذكرته هاهنا لاختلاف الروايتين.
سيّد رضى رحمهالله مىگويد: مضمون اين كلام در خطبه شقشقيه گذشت، ولى به جهت اختلاف در دو روايت، آن را در اين جا نيز ذكر نمودم.
فَقَدِمُوا عَلَى عُمَّالِي وَ خُزَّانِ بَيْتِ الْمُسْلِمِينَ الَّذِي فِي يَدَيَّ، وَ عَلَى أَهْلِ مِصْرٍ، كُلُّهُمْ فِي طَاعَتِي وَ عَلَى بَيْعَتِي، فَشَتَّتُوا كَلِمَتَهُمْ، وَ أَفْسَدُوا عَلَيَّ جَمَاعَتَهُمْ، وَ وَثَبُوا(1)عَلَى شِيعَتِي. فَقَتَلُوا طَاِئفَةً منْهُمْ غَدْراً، وَ طَاِئفَةٌ عَضُّوا عَلَى أَسْيَافِهِمْ(2)، فَضَارَبُوا بِهَا حَتَّى لَقُوا اللَّهَ صَادِقِينَ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام درباره آنان كه براى جنگ با حضرتش به بصره رفتند
طلحه و زبير و عايشه و يارانشان بر كارگزاران من و نگهبانان بيتالمال، كه پس از رسيدن به خلافت ظاهرى در دست من بود، و نيز بر اهالى بصره كه تماماً تحت فرمانروايى و در بيعت من بودند حمله بردند و باعث تفرقه آنها شدند و گروهى را عليه من تحريك كردند؛ و بر گروهى از شيعيان تاختند كه برخى در كنار امام و گروهى با دشمنان وى همراه شدند.
پس گروهى از آنان را ناجوانمردانه با مكر و نيرنگ كشتند، زيرا آنان زير پرچم اسلام و در دوران خلافت مشروع امام عليهالسلام در امان بودند و با هيچكس سر جنگ نداشتند.
و دستهاى دندان بر شمشير فشردند و به جنگ آنان رفتند. اين عبارت كنايه از به كار بردن شمشير در ميدان كارزار است. و صادقانه به لقاى الهى بار يافتند، چرا كه يكى از شروط اسلام عقب راندنِ كسانى است كه به انگيزه گسترش سلطه خود با مسلمانان مىجنگند و آنان نيز صادقانه به اين شرط پايبند بودند.
و من كلام له عليهالسلام لمّا مرّ بطلحة بن عبداللّه و عبدالرحمن بن عتاب بن أسيد و هما قتيلان يوم الجمل: لَقَدْ أَصْبَحَ أَبُو مُحَمَّدٍ بِهَذَا الْمَكَانِ غَرِيباً! أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَكْرَهُ أَنْ تَكُونَ قُرَيْشٌ قَتْلَى تَحْتَ بُطُونِ الْكَوَاكِبِ. أَدْرَكْتُ وَتْرِي(1)مِنْ بَنِي عَبْدِ مَنَافٍ، وَ أَفْلَتَتْنِي(2)أَعْيَانُ بَنِي جُمَحَ، لَقَدْ أَتْلَعُوا(3)أَعْنَاقَهُمْ إِلَى أَمْرٍ لَمْ يَكُونُوا أَهْلَهُ، فَوُقِصُوا(4)دُونَهُ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام هنگام عبور از كنار پيكر طلحة بن عبداللّه و عبدالرحمن بن عتاب بن أسيد(5)دو كشته جنگ جمل
ابومحمد (طلحه) در اين مكان چه غريب افتاده است! چون بصره محلّ زندگى او نبود.
به خدا سوگند، دوست نداشتم كه قريش اين چنين زير اين ستارگان آسمان كشته و در جهان پراكنده گردند.
من به انتقام خودم از فرزندان عبد مناف رسيدم؛ زيرا طلحه از فرزندان عبد مناف بود و مردم را عليه عثمان مىشورانيد، ولى او و يارانش امام عليهالسلام را به تحريك مردم عليه عثمان متهم مىكرد و شيعيان آن حضرت را پراكندند و عدّهاى از آنها را كشتند. مروان نيز او را به سبب تحريك مردم براى كشتن عثمان كشت؛ گويى انتقام حضرت از او گرفته شد. شايان توجه است كه انتقامخواهى در دين، برترين فضيلتهاست، از اينرو زمانى كه همپيمانان
...
...
قريش بر «خزاعه» همپيمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله تعدّى كردند، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: [از سوى خدا[ يارى نشوم، اگر خزاعه را يارى نكنم.
و بزرگان «بنى جمح» كه در جنگ جمل شركت داشتند از دست من گريختند و من نمىتوانم آنها را به چنگ آورم. آنها گردنهاى خود را براى خلافت برافراشتند در حالىكه لايق آن نبودند و تنها مىخواستند با زور سرنيزه و خونريزى بر مردم سلطه بيابند، ولى گردنهاى آنها قبل از رسيدن به خلافت شكسته شد. شگفت آنكه اينها دنيا و آخرت خود را در مخالفت با امام عليهالسلام تباه كردند، ولى نتيجه آن را معاويه گرفت و او به قدرت رسيد.
قَدْ أَحْيَا عَقْلَهُ، وَ أَمَاتَ نَفْسَهُ، حَتَّى دَقَّ(1)جَلِيلُهُ(2)، وَ لَطُفَ غَلِيظُهُ، وَ بَرَقَ لَهُ لاَمِعٌ كَثِيرُ الْبَرْقِ، فَأَبَانَ(3)لَهُ الطَّرِيقَ، وَ سَلَكَ بِهِ السَّبِيلَ، وَ تَدَافَعَتْهُ الاْءَبْوَابُ إِلَى بَابِ السَّلاَمَةِ وَ دَارِ الاْءِقَامَةِ، وَ ثَبَتَتْ رِجْلاَهُ بِطُمَأْنِينَةِ بَدَنِهِ فِي قَرَارِ الاْءَمْنِ وَ الرَّاحَةِ، بِمَا اسْتَعْمَلَ قَلْبَهُ، وَ أَرْضَى رَبَّهُ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام در توصيف سالكان طريق الهى با ابزار تقوا و عمل صالح
سالك طريق الهى و انسان پرهيزگار عقل خود را با علم و انديشه و عملى كه انديشه و عقل را درخشندگى مىبخشد و به منزله حيات و سرزندگى عقل است، زنده مىدارد، و هواى نفس و خواستههاى شهوانى خود را مىكُشد و به دنبال آنها نمىرود. در نتيجه، حبّ شهوات كه در درون هر انسانى سركشى مىكند در وجود آنها كمرنگ و ناپيدا مىشود و نفسى كه با غرايز سركش خود خشن شده است، لطيف و رام مىگردد؛ زيرا وقتى كه انسان پرهيزگار شد، نفس او نيز ملايم و لطيف مىشود و خشونت آن از بين مىرود تا آنجا كه از حكمت برخوردار مىشود.
و نورى سخت درخشان براى او آشكار مىشود، آنگاه خداوند راه را به او مىنماياند؛ زيرا خداى سبحان راه خود را به مجاهدان نشان مىدهد، چنانكه خود در قرآن مىفرمايد:
...
...
«وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا...»(1)«و كسانى كه در راه ما كوشيدهاند، به يقين راههاى خود را براى آنان مىنمايانيم». اين سخن از باب تشبيه معقول به محسوس است و در روايت نيز آمده است: «لَيْسَ الْعِلْمُ بِكَثْرَةِ التَّعَلُّمِ، بَلْ نُورٌ يَقْذِفُهُ اللّهُ في قَلْبِ مَنْ يَشاءُ(2)علم به فراوانى يادگيرى نيست، بلكه نورى است كه خدا در قلب هركه خواهد قرار دهد».
پس آن نور، او را در راه مستقيم و راهِ پيراسته از هر كژى - كه همانا راه سعادت است - قرار مىدهد. و نور علم و تقوا او را از همه درها به سمت دروازه سلامت و بناى استوار فكر و انديشه و اخلاق و اعمال صالح سوق مىدهد، چون كسى كه طالب رسيدن به مبدأ اين عالم و شناخت خداست، بدون تعصّب، راههاى كفر و دوگانهپرستى گوناگون را درمىنوردد و دروازهها را مىكوبد تا سرانجام بر دروازه توحيد و يكتاپرستى منزل گيرد. در اصول و فروع نيز همين اصل جارى است.
و به وسيله آرامش بدنى كه دارد پاى او نيز استوار و آرام مىشود و در جايگاه امن و راحتى قرار مىگيرد، چون انسانِ ترسان و مردّد، آرامش بدنى ندارد و در نتيجه پايش نيز ثبات و استقرارى را كه موجب آرامش قلب و روح باشد ندارد، ولى انسان باتقوا به سبب به كار بردن عقل خود براى رسيدن به واقع و دستيابى به رضايت حقّ، كه با عمل حاصل مىشود، به چنين آرامشى دست مىيابد.
يَا لَهُ مَرَاماً(1)مَا أَبْعَدَهُ، وَ زَوْراً مَا أَغْفَلَهُ(2)، وَ خَطَراً مَا أَفْظَعَهُ! لَقَدِ اسْتَخْلَوْا(3)مِنْهُمْ أَيَّ مُدَّكِرٍ(4)، وَ تَنَاوَشُوهُمْ(5)مِنْ مَكَانٍ بَعِيدٍ. أَ فَبِمَصَارِعِ آبَائِهِمْ يَفْخَرُونَ(6)؟ أَمْ بِعَدِيدِ(7)الْهَلْكَى(8)يَتَكَاثَرُونَ؟ يَرْتَجِعُونَ مِنْهُمْ أَجْسَاداً خَوَتْ(9)، وَ حَرَكَاتٍ سَكَنَتْ. وَ لاَءَنْ يَكُونُوا عِبَراً أَحَقُّ مِنْ أَنْ يَكُونُوا مُفْتَخَراً، وَ لاَءَنْ يَهْبِطُوا بِهِمْ جَنَابَ(10)ذِلَّةٍ أَحْجَى(11)مِنْ أَنْ يَقُومُوا بِهِمْ مَقَامَ عِزَّةٍ. لَقَدْ نَظَرُوا إِلَيْهِمْ بِأَبْصَارِ الْعَشْوَةِ(12)، وَ ضَرَبُوا(13)مِنْهُمْ(14)فِي غَمْرَةِ جَهَالَةٍ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام پس از تلاوت آيه «أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ. حَتّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ»
معناى ظاهرى آيه آنگونه كه عرف بدان رسيده، چنين است: آيا هر يك از شما مىخواهيد مال و ثروت خود را نسبت به همگنان و رقيبان خود افزايش بدهيد تا آنگاه كه مرگ به سراغتان بيايد و بر تابوت سوار شده و به ديدار قبرستان برويد؟
1) يا له مراماً: يا حرف نداء و لام براى تعجّب و منادى محذوف است، يعنى اى قوم، و ضمير در له به مرام بر مىگردد كه مرام بنابر تميز بودن منصوب است.
2) ما أغفله: ضمير در ما أغفله به زوراً كه جمع است برمىگردد، اما به اعتبار تكتك افراد مفرد آمده است مثل آيه: «وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهِيرٌ» (سوره تحريم، آيه 4).
3) استخلوا: خالى يافتند.
4) مدّكر: تذكر و اعتبار و پندگيرى. مدّكر مصدر ميمى و اصل آن اذدكر از ذكر گرفته شده و به دليل قاعده باب افتعال ذال آن به دال تبديل شده است.
5) تناوشوا: مفاخره كردند.
6) أفبمصارع آبائهم يفخرون: استفهام انكارى است يعنى چگونه به جايگاه نابودى و محلِ مرگ نياكانشان افتخار مىكنند.
7) عديد: پرشمار، تعداد.
8) هلكى: جمع هالك، يعنى هلاك شده.
9) خوت: فرو ريخت، از روح خالى شد.
10) جناب: درگاه.
11) أحجى: سزاوارتر، عاقلانهتر.
12) عشوة: ضعف ديد.
13) ضربوا: ضرب بالماء، يعنى در آب فرو رفت.
14) منهم: از جهت و به سبب آنان.
...
...
ولى ظاهر كلام امام عليهالسلام در تفسير تكاثر، افتخار به كثرت نياكان است، چنانكه غالباً - مردم با وجود خاك شدن جسم نياكانشان - به آنها افتخار مىكنند، و لذا مىفرمايد:
وه، تكاثر و زيادهخواهى چه مرام و مقصدى است، دور و دست نايافتنى! چون نفس آدمى قانع نيست، انسان به همه خواستههاى فزون خواهانهاش در امورى چون مال و فرزند دست نخواهد يافت.
وه، چه ديداركنندگانى از قبرستانها كه غافل هستند و اين ديدار آنان را از هلاكت و مرگْ غافل مىسازد، و لذا به افزايش ثروت مىپردازند.
دريغ كه چقدر اين تكاثر و زيادهخواهى يا ديدار اين چنينى از قبرستانها فاجعهآميز است، چرا كه سعادتشان را از آنان مىستاند.
افراد زنده هيچ پند و عبرتى در مردگان نديدند، زيرا اگر كسى از موضوعى پند و اندرز ببيند، قطعا از آن پند مىگيرد و چون پند نمىگيرد به اين معناست كه در آن اندرز نمىبيند. و از فاصله بسيار دور به پدران خود افتخار مىكنند؛ زيرا اينها در اين دنيا هستند و آنها در آخرت. آيا به گورستان پدران خود افتخار مىكنند؟ يا به تعداد هلاك شدگان؟ يكى مىگويد: اين ده نفر از جمله پدران و نياكان بزرگِ منند و ديگرى مىگويد: اين بيست نفر از پدرانم بودهاند.
اين افزونطلبان و متكاثران با مفاخره مىخواهند مردگان خود را به دنيا برگردانند در حالىكه اجسادى فروپاشيده و بىروح هستند، و در واقع متحركانى بودند كه اكنون از جنبش بازماندهاند، حال آنكه بازماندگان از افتخارات و قهرمانىهايشان سخن مىگويند.
اينان اگر پدران خود را مايه درسآموزى و اندرز قرار مىدادند بهتر از آن بود كه به آنها افتخار كنند؛ يعنى اگر از مردگان پند بگيرند و به ديگران پند دهند بهتر از آن است كه به آنها افتخار كنند.
...
...
و اگر مردگان بر درگاه ذلت زندگان فرود مىآمدند عاقلانهتر از آن بود كه در جايگاه عزّت اينان بايستند؛ زيرا آدمى هنگام بروز ضعف و ناتوانى احساس ذلت مىكند نه طغيان و فخر يعنى اگر مرگ آنها باعث فروتنى اينها مىشد بهتر از آن بود كه مايه فخرفروشى آنها شود.
زندگان به مردگان با چشمانى كمسو مىنگرند؛ زيرا اگر چشم آنها تيزبين مىبود و عمق حقايق را مىديد، آنچه باعث پند و اندرز بود مىديدند، نه اينكه به تفاخر و تكاثر بپردازند.
و زندگان درباره مردگان گرفتار نادانى شدهاند، زيرا به سبب تفاخر و تكاثر در دريايى از جهالت غوطهور شدند.
وَ لَوِ اسْتَنْطَقُوا عَنْهُمْ عَرَصَاتِ(1)تِلْكَ الدِّيَارِ الْخَاوِيَةِ(2)، وَ الرُّبُوعِ(3)الْخَالِيَةِ، لَقَالَتْ: ذَهَبُوا فِي الاْءَرْضِ ضُلاَّلاً(4)، وَ ذَهَبْتُمْ فِي أَعْقَابِهِمْ جُهَّالاً، تَطَئُونَ(5)فِي هَامِهِمْ(6)، وَ تَسْتَثْبِتُونَ(7)فِي أَجْسَادِهِمْ، وَ تَرْتَعُونَ(8)فِيمَا لَفَظُوا(9)، وَ تَسْكُنُونَ فِيمَا خَرَّبُوا، وَ إِنَّمَا الاْءَيَّامُ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ بَوَاكٍ(10)وَ نَوَائِحُ(11)عَلَيْكُمْ. أُولَئِكُمْ سَلَفُ غَايَتِكُمْ، وَ فُرَّاطُ(12)مَنَاهِلِكُمْ(13)الَّذِينَ كَانَتْ لَهُمْ مَقَاوِمُ(14)الْعِزِّ، وَ حَلَبَاتُ(15)الْفَخْرِ، مُلُوكاً وَ سُوَقاً(16).
...
و اگر زندگان از گورستانهاى ويران و مسكنهاى خالى از سكنه، جوياى حال مردگان مىشدند و اينكه بر سر آنها چه آمده، قبرها در پاسخ مىگفتند: پدرانتان در دل خاك جاى گرفتند، تحليل رفتند و به صورت خاك درآمدند و اجزاى بدن آنها با يكديگر آميخته شد. و شما نيز پس از آنها در نادانى و گمراهى قرار داريد؛ زيرا از آنها عبرت نگرفتيد و نمىگيريد.
شما گام بر فرق آنها مىگذاريد؛ زيرا بدن آنها زير خاك است و وقتى بر روى قبرها راه مىرويد در حقيقت پا بر سر آنها مىگذاريد، و با خاك جسد آنها كه با آجر و گچ و زمين مخلوط شده خانههاى خود را محكم مىسازيد، و اموال و ميراثى كه به جاى مىگذارند مىخوريد و لذّت مىبريد، و در خانههايى كه با رفتن خود آن را خراب (= بىصاحب) كردند مىنشينيد؛ زيرا خانه بىصاحبْ به ويرانه مىماند.
1) عرصات: جمع عرصة، يعنى ميدان، گستره.
2) خاوية: ويران، تهى.
3) ربوع: مساكن.
4) ضلاّل: جمع ضال، يعنى گم شده، وامانده.
5) تطئون: گام مىنهيد، لگد مىكنيد.
6) هام: فرق سر.
7) تستثبتون: ساختمان محكم مىسازيد.
8) ترتعون: مىخوريد و لذّت مىبريد.
9) لفظوا: به جا گذاردند، رها كردند.
10) بواك: جمع باكية، يعنى گريه كننده.
11) نوائح: جمع نائحة، يعنى نوحهگر.
12) فراط: جمع فارط، كسى كه جلوتر از گروه مىرود تا آب و گياه و جاى مناسبى براى كاروانيان و همراهان پيدا كند.
13) مناهل: جمع منهل، محل ورود انسان به آب، گدار.
14) مقاوم: جمع مقام، يعنى مقامات.
15) حلبات: جمع حلبة، يعنى اسب گروگان و منظور محلّههاى مورد افتخار است.
16) سوق: جمع سوق، يعنى بازار و يا جمع سوقة، يعنى رعيّت.
...
...
روزگار ميان شما و آنان گريه و زارى مىكند؛ يعنى روزگار بر شما حسرت مىخورد كه چگونه اسير غفلت و فراموشكارى شديد و بدون تدبر و تفكّر عمر خود را هدر مىدهيد.
مردگان، گذشتگان شمايند كه به مقصد و جايگاه نهايى رسيدهاند و شما نيز رهسپار همان مقصد و جايگاه هستيد. آنان پيشقراول شمايند كه به آبشخور مرگ رفتند، هرچند در گذشته مقامات والا و عزت فراوان و كاخها و ارگهاى حكومتى و بازارهاى سودآور داشتند؛ به عبارت ديگر كارشان پررونق و كلامشان مؤثر بود و اينك چنين نيستند.
سَلَكُوا فِي بُطُونِ الْبَرْزَخِ(1)سَبِيلاً، سُلِّطَتِ الاْءَرْضُ عَلَيْهِمْ فِيهِ، فَأَكَلَتْ مِنْ لُحُومِهِمْ وَ شَرِبَتْ مِنْ دِمَائِهِمْ، فَأَصْبَحُوا فِي فَجَوَاتِ(2)قُبُورِهِمْ جَمَاداً لاَ يَنْمُونَ، وَ ضِمَاراً(3)لاَ يُوجَدُونَ، لاَ يُفْزِعُهُمْ(4)وُرُودُ الاْءَهْوَالِ، وَ لاَ يَحْزُنُهُمْ تَنَكُّرُ(5)الاْءَحْوَالِ، وَ لاَ يَحْفِلُونَ(6)بِالرَّوَاجِفِ(7)، وَ لاَ يَأْذَنُونَ(8)لِلْقَوَاصِفِ(9). غُيَّباً لاَ يُنْتَظَرُونَ، وَ شُهُوداً لاَ يَحْضُرُونَ.
...
مردگان راههاى برزخ را در نورديدند و زمين بر آنها چيره شد و آنها را به خاك تبديل كرد؛ گوشت بدن آنها را خورد و به خاك تبديل نمود و خون آنها را مكيد؛ زيرا خون آنها بر خاك جارى شد و در آن فرو رفت. آنان در نهانخانه قبرِ خود به جمادى بدون رشد و بىجان تبديل شدند و به صورت غايبانى در آمدند كه هيچكس نمىتواند آنها را بيابد؛ زيرا در قبر خود پنهانند به خلاف زندگان كه آشكارا ديده مىشوند.
حوادث هولناك دنيا آنها را به وحشت نمىاندازد، زيرا از اين عالم دور شدهاند و از حوادث آن بيمى به خود راه نمىدهند. از بين رفتن شادنوشىهاى دنيا و سررسيدن تلخكامىها غمگينشان نمىكند.
از آشوبها و جنبشها و لرزش (= زلزله)ها و نگرانىهايى كه براى زندگان پيش مىآيد باكى ندارند و گوش به رعدها و كوبندهها (= حوادث كوبنده) نمىدهند.
مسافرانى هستند كه به بازگشتشان هيچ اميدى نيست و حاضرانى هستند كه در هيچ محفل و انجمنى حضور نمىيابند، و اين حضور از آن جهت است كه قبر آنان در جايگاه زيست زندگان و بخشى از سرزمينشان مىباشد.
وَ إِنَّمَا كَانُوا جَمِيعاً فَتَشَتَّتُوا، وَ آلاَفاً(1)فَافْتَرَقُوا، وَ مَا عَنْ طُولِ عَهْدِهِمْ، وَ لاَ بُعْدِ مَحَلِّهِمْ، عَمِيَتْ(2)أَخْبَارُهُمْ، وَ صَمَّتْ(3)دِيَارُهُمْ، وَ لَكِنَّهُمْ سُقُوا كَأْساً(4)بَدَّلَتْهُمْ بِالنُّطْقِ خَرَساً، وَ بِالسَّمْعِ صَمَماً، وَ بِالْحَرَكَاتِ سُكُوناً، فَكَأَنَّهُمْ فِي ارْتِجَالِ(5)الصِّفَةِ صَرْعَى سُبَاتٍ(6).
...
جمعشان به پراكندگى و الفت و انسشان به فراق و جدايى انجاميد، زيرا با خانواده و دوستان خود جمع بودند و در زمان حيات با ساير مردم افراد آمدورفت و الفت داشتند، ولى با مرگ آنها، الفت و انسشان زايل و جمع آنها متفرّق گرديد.
با اينكه مدت زيادى از مرگ آنها نگذشته و گورهايشان فاصله زيادى با محل زندگى زندگان ندارد، اخبار آنها از مردم قطع و قبرهاى آنها از سخن گفتن ناتوان و زبانْ بستهاند، كه منظور از سخن گفتن قبرهاى آنان، سخن گفتن مردگان است، و از حيث ادبى به سببِ علاقه حال و محل است كه چون حال از سخن [يا كارى] بازماند، به محل نسبت داده مىشود.
به ديگر تعبير، قطع شدن اخبار آنان به علت فاصله زمانى يا مكانىِ ميانِ مردگان و زندگان نيست، چون كسانى كه تازه از دنيا رفته و يا در نزديكى محل زندگى انسانها دفن شدهاند نيز خبرى از خود نفرستادهاند، بلكه از جام مرگ و كاسهاى نوشيدهاند كه زبان نطق آنها را گرفته، و گوش شنواى آنها را ناشنوا و حركات آنها را به سكون تبديل كرده است. پس نمىتوانند حال خود را براى كسى حكايت كنند و يا با گوش جسمانى خود سخن كسى را بشنوند و يا حركت كنند و از جا برخيزند.
اگر كسى كه آنها را روى زمين افتاده ببيند و بخواهد به يكباره و بدون تأمل آنها را توصيف كند مىگويد: اينها روى زمين بىحركت افتادهاند و به خواب رفتهاند.
جِيرَانٌ لاَ يَتَأَنَّسُونَ، وَ أَحِبَّاءُ لاَ يَتَزَاوَرُونَ، بَلِيَتْ(1)بَيْنَهُمْ عُرَى(2)التَّعَارُفِ(3)، وَ انْقَطَعَتْ مِنْهُمْ أَسْبَابُ الاْءِخَاءِ. فَكُلُّهُمْ وَحِيدٌ وَ هُمْ جَمِيعٌ. وَ بِجَانِبِ الْهَجْرِ(4)وَ هُمْ أَخِلاَّءُ(5)، لاَ يَتَعَارَفُونَ لِلَيْلٍ صَبَاحاً وَ لاَ لِنَهَارٍ مَسَاءً. أَيُّ الْجَدِيدَيْنِ(6)ظَعَنُوا(7)فِيهِ كَانَ عَلَيْهِمْ سَرْمَداً، شَاهَدُوا مِنْ أَخْطَارِ دَارِهِمْ أَفْظَعَ مِمَّا خَافُوا، وَ رَأَوْا مِنْ آيَاتِهَا أَعْظَمَ مِمَّا قَدَّرُوا، فَكِلْتَا الْغَايَتَيْنِ مُدَّتْ لَهُمْ إِلَى مَبَاءَةٍ(8)، فَاتَتْ مَبَالِغَ الْخَوْفِ وَ الرَّجَاءِ.
...
[ اهل گورستان،] همسايگانى هستند كه با همديگر انس نمىگيرند، يعنى بدنهاى آنها كنار همديگر است اما باهم ارتباط ندارند و مراد، ارتباطِ از نوع دنيايى است، نه ارتباط روحى.
و دوستانى هستند كه به ديدار همديگر نمىروند، چرا كه اينان در زندگى دنيايى ياران و دوستان يكديگر بودهاند.
رشتههاى آشنايى آنان ديگر پوسيده شده است و هرگز همديگر را نمىشناسند.
و عوامل پيوند برادرى از ميان آنها رخت بربست و از هم گسست. از اينرو با اينكه به ظاهر در كنار يكديگرند، اما در واقع تمام آنها تنها هستند، زيرا با همديگر ارتباط و همدلى ندارند. و در حالىكه در دنيا ميان ايشان رفاقت و مودّت بود، از يكديگر بسيار دورند.
براى شب صبحى و براى روز شبى نمىشناسند و ميان آنها فرقى نمىبينند. آنان كه در شب مردند شب براى آنها هميشگى است و كسانى كه در روز از دنيا رفتند همواره در روز به سر مىبرند و براى آنها شب و روز - چنانكه براى زندگان وجود دارد - جابهجا نمىشوند.
خطرهاى منزل جديد (قبر و قيامت) را از آنچه از آن مىترسيدند وحشتناكتر و شديدتر يافتند، زيرا بشر در دنيا نمىتواند حقيقت حوادث وحشتناك قبر را بفهمد و توصيف كند.
...
...
و از نشانهها و امور بسيار مهمّ آخرت چيزهايى ديدند كه بسيار بزرگتر از چيزى بود كه در ذهن خود تصوّر مىكردند، زيرا انسان هر چقدر كه احوال آخرت را تصوّر كند، به هنگام مشاهده، آن را بسيار بزرگتر و بيشتر مىيابد، چون آن جهان، چنان گسترده است كه در مقايسه با دنيا، مانند دنيا در مقايسه با رحم مادر است.
پس هر دو مقصد و غايت، يعنى بهشت و جهنّم تا جايگاه استقرار و بقا كشيده شدهاند، يعنى انسان در عمر خود به سمت اين هدف كشيده مىشود. پس از حيث ادبى اسناد امتداد (كشيده شدن) به هدف اسناد مجازى است و گرنه بايد حقيقتاً به مدّت طول عمر انسان در دنيا استناد داده شود كه به آن هدف منجر مىگردد و به دليل وجود تلازم نسبتِ بين مدّت و هدف، اين اسناد مجازى مانعى ندارد و اگر بنا بود به نحو حقيقت بيان شود مىبايست چنين گفته شود: «فكلتا المدّتين مُدَّت لهم إلى مبائة؛ هر دو مدّت (زندگى سالم و زندگى نادرست) براى آنها به سمت مكان استقرار كشيده شده است».
اين مكانهاى استقرار، خوف و رجاء را زايل مىكنند، زيرا بهشت برتر از اميد و جهنم فراتر از بيم انسان است و از آنچه در دنيا تصوّر مىكنيم بسى بالاترند، زيرا ترس و اميد ما متوجّه جهنم و بهشتى است كه از حد تصوّر ما خارج نيست. پس وقتى كه به بهشت يا جهنم وارد شديم آنگاه در مىيابيم كه وحشت ما از جهنم خيلى فراتر از اندازه هراس ما در دنيا است و واقعيّت و نعمتهاى بهشت بسيار فراتر از انتظار ما مىباشد.
فَلَوْ كَانُوا يَنْطِقُونَ بِهَا لَعَيُّوا(1)بِصِفَةِ مَا شَاهَدُوا وَ مَا عَايَنُوا، وَ لَئِنْ عَمِيَتْ آثَارُهُمْ، وَ انْقَطَعَتْ أَخْبَارُهُمْ، لَقَدْ رَجَعَتْ(2)فِيهِمْ أَبْصَارُ الْعِبَرِ، وَ سَمِعَتْ عَنْهُمْ آذَانُ الْعُقُولِ، وَ تَكَلَّمُوا مِنْ غَيْرِ جِهَاتِ النُّطْقِ، فَقَالُوا: كَلَحَتِ(3)الْوُجُوهُ النَّوَاضِرُ(4)، وَ خَوَتِ(5)الاْءَجْسَامُ النَّوَاعِمُ(6)، وَ لَبِسْنَا أَهْدَامَ(7)الْبِلَى(8)، وَ تَكَاءَدَنَا(9)ضِيقُ الْمَضْجَعِ، وَ تَوَارَثْنَا الْوَحْشَةَ، وَ تَهَكَّمَتْ(10)عَلَيْنَا الرُّبُوعُ(11)الصُّمُوتُ فَانْمَحَتْ(12)مَحَاسِنُ أَجْسَادِنَا، وَ تَنَكَّرَتْ مَعَارِفُ(13)صُوَرِنَا، وَ طَالَتْ فِي مَسَاكِنِ الْوَحْشَةِ إِقَامَتُنَا وَ لَمْ نَجِدْ مِنْ كَرْبٍ فَرَجاً، وَ لاَ مِنْ ضِيقٍ مُتَّسَعاً.
...
اگر مردگان در آن جايگاه اجازه سخن گفتن مىيافتند و مىتوانستند، منزلگاه خود و نعيم و هراس و بيم بهشت و جهنم را كه با چشم خود ديدهاند توصيف كنند، در مىماندند، زيرا آن دو فراتر از حدّ توصيف هستند.
و اگر خبر و اثرى از اموات و مردگان به ما نمىرسد، با چشم عبرت مىتوان بار ديگر به آنها نگريست و با گوش عقل سخن آنان را شنيد، زيرا ما گرچه از كلام آنها بهره نمىبريم، ولى از خود آنها مىتوانيم پند بگيريم كه پس از عمرى فعاليّت، ايشان را ساكت و آرام و خفته در خاك مىبينيم. و اگرچه سخن ظاهرى آنها را نمىشنويم، ولى گفتههايشان را كه به زبان حال مىگويند، مىتوانيم بشنويم.
و به زبان حال نه با زبان مقال، حوادث قبر و برزخ خود را شرح مىدادند، مىگفتند:
1) عيّوا: عاجز شدند.
2) رجعت: چون چشم به افراد در حال حيات آنها مىنگريسته، پس از مرگ كه به آنها مىنگرد در حقيقت نگاه دوباره است.
3) كلحت: عبوس و غمگين شد.
4) نواضر: جمع ناضرة، يعنى شاداب.
5) خوت: منهدم شد.
6) نواعم: جمع ناعمة، يعنى مرفّه، نازپرورده.
7) أهدام: جمع هدم، يعنى جامه.
8) بلى: فنا و زوال.
9) تكاءد: سخت مىگذرد.
10) تهكّم: منهدم مىشود.
11) ربوع: اماكن اقامت.
12) انمحت: نابود شد، زايل شد.
13) معارف: مواضع شناسايى.
...
...
چهرههاى خرّم و خندان و برخوردار از نعمت، عبوس و غمگين شده و جسمهاى نازپرورده، در هم كوبيده و بند از بندشان گسسته است، و لباسهاى فرسودگى و نيستى بر تن كردهايم و تنگى قبر و لحد ما را آزرده و وحشت را از يكديگر به ارث برديم. گويا ميّتِ سابق كه در وحشت تنهايى به سر مىبرد آن وحشت را به ميّت بعدى به ارث داده است.
اقامتگاههاى ساكت، يعنى قبرها بر سر ما ويران گرديدند و بدين ترتيب، زيبايىهاى اندام ما زايل شد و مواضع شناسايى صورت ما مانند چشم و گوش و... تغيير يافت، بگونهاى كه اگر كسى ما را ببيند نمىشناسد.
و ماندنمان در سراى وحشت طول كشيد و ما نمىتوانيم قبرهاى خود را ترك كنيم.
و از رنج و ناراحتى خودْ گشايشى، و از تنگناها وسعتى براى خود نمىيابيم، زيرا انسان تبهكار به علت عملكرد خود غصّهدار است و در قبر راه رهايى نمىيابد.
فَلَوْ مَثَّلْتَهُمْ بِعَقْلِكَ أَوْ كُشِفَ عَنْهُمْ مَحْجُوبُ(1)الْغِطَاءِ لَكَ، وَ قَدِ ارْتَسَخَتْ(2)أَسْمَاعُهُمْ بِالْهَوَامِّ(3)فَاسْتَكَّتْ، وَ اكْتَحَلَتْ(4)أَبْصَارُهُمْ بِالتُّرَاب فَخَسَفَتْ، وَ تَقَطَّعَتِ الاْءَلْسِنَةُ فِي أَفْوَاهِهِمْ بَعْدَ ذَلاَقَتِهَا(5)، وَ هَمَدَتِ(6)الْقُلُوبُ فِي صُدُورِهِمْ بَعْدَ يَقَظَتِهَا(7)، وَ عَاثَ(8)فِي كُلِّ جَارِحَةٍ مِنْهُمْ جَدِيدُ بِلىً(9)، سَمَّجَهَا(10)وَ سَهَّلَ طُرُقَ الاْآفَةِ إِلَيْهَا، مُسْتَسْلِمَاتٍ فَلاَ أَيْدٍ تَدْفَعُ، وَ لاَ قُلُوبٌ تَجْزَعُ، لَرَأَيْتَ أَشْجَانَ(11)قُلُوبٍ وَ أَقْذَاءَ(12)عُيُونٍ لَهُمْ فِي كُلِّ فَظَاعَةٍ(13)صِفَةُ حَالٍ لاَ تَنْتَقِلُ، وَ غَمْرَةٌ(14)لاَ تَنْجَلِي.
...
پس اگر با عقل خود حالات آنها را بررسى كنى و يا پردهها از جلوى چشم تو كنار برود، خواهى ديد كه حشرات زير زمين در گوش آنها لانه كردهاند، و در نتيجه كر شدهاند.
و خاك براى چشمهاى آنها سرمه شده و در نتيجه حدقه چشم آنها گود گرديده است، چون چشم در هنگام خشك شدن گود مىشود.
و زبان آنها در دهانهايشان، پس از آنكه به زيبايى سخن مىگفتند، قطعه قطعه شده و قلبهاىشان در سينههاشان پس از تپش هميشگى، ساكن گرديده است.
و هر يك از اندام آنها فرسوده و دستخوش تباهى شده و بدنما مىگردد و راه آفت را براى آن عضو آسان مىسازد؛ و در حالىكه تسليم آفتزدگى و كهنهشدگى است و هيچ راهى براى دفع تباهى و آفت ندارد. نه دستى دارند كه مانند روزگار حيات، اگر خطرى
1) محجوب: به معناى حاجب، مثل مستور در آيه «حِجَابًا مَّسْتُورًا» كه به معناى ساتر است. (سوره اسراء، آيه 45).
2) ارتسخت: راسخ و پابرجا گرديد.
3) هوام: جمع هام، يعنى حشرات.
4) اكتحلت: سرمه كشيد.
5) ذلاقت: زبانآورى و فصاحت در سخن گفتن.
6) همد: ساكت و خاموش شد.
7) يقظة: بيدارى، و در اينجا به معناى تلاش و حركت مداوم و هوشيارانه است.
8) عاث: دستخوش تباهى كرد.
9) جديد بلى: كهنه شدن مجدد، چون همانطور كه بقا در زنده تجديد مىشود فنا نيز تجديد مىگردد.
10) سمّج: زشت گردانيد.
11) أشجان: جمع شجن، يعنى اندوه.
12) أقذاء: جمع قذى، يعنى خار و خاشاك كه در چشم فرو مىرود.
13) فظاعة: حادثه هولناك.
14) غمرة: اندوهى فراگير.
...
...
تهديدشان مىكرد از خود دفاع كنند، و نه قلبى كه بر اين مصيبتها غمگين شوند.
و اگر به ديده عقل بنگرى، قلبهاى اندوهگين و چشمهاى پر از خار و خاشاك خواهى ديد كه در اوج ناگوارى هستند و در همان حال مىمانند و راه خروج از آن حال و حالت را ندارند، به خلاف بيمارى كه پس از بهبودى، از ناخوشى رهايى مىيابد.
و در دريايى از اندوهى بىپايان فرو رفتهاند كه هرگز از آن رها نمىشوند، هرگز.
وَ كَمْ أَكَلَتِ الاْءَرْضُ مِنْ عَزِيزِ جَسَدٍ، وَ أَنِيقِ(1)لَوْنٍ كَانَ فِي الدُّنْيَا غَذِيَّ(2)تَرَفٍ(3)، وَ رَبِيبَ(4)شَرَفٍ يَتَعَلَّلُ(5)بِالسُّرُورِ فِي سَاعَةِ حُزْنِهِ، وَ يَفْزَعُ إِلَى السَّلْوَةِ(6)إِنْ مُصِيبَةٌ نَزَلَتْ بِهِ، ضَنّاً(7)بِغَضَارَةِ(8)عَيْشِهِ وَ شَحَاحَةً(9)بِلَهْوِهِ وَ لَعِبِهِ! فَبَيْنَا هُوَ يَضْحَكُ إِلَى الدُّنْيَا وَ تَضْحَكُ إِلَيْهِ فِي ظِلِّ عَيْشٍ غَفُولٍ، إِذْ وَطِئَ(10)الدَّهْرُ بِهِ حَسَكَهُ(11)وَ نَقَضَتِ الاْءَيَّامُ قُوَاهُ، وَ نَظَرَتْ إِلَيْهِ الْحُتُوفُ(12)مِنْ كَثَبٍ(13)، فَخَالَطَهُ بَثٌّ(14)لاَ يَعْرِفُهُ، وَ نَجِيُّ(15)هَمٍّ مَا كَانَ يَجِدُهُ.
...
و زمين چه بسيار بدنهاى نازپرورده و چهرههاى زيبا و گلگون را خورد و از بين برد كه در دنيا با ناز و نعمت پرورش يافتهاند و با عزّت باليدهاند و به شادى و شادمانى دلخوش بودهاند تا غمهاى خود را فراموش كنند و مبادا دلهايشان گرفتار اندوه شود، و به هنگام گرفتارى خود را با تخيّل و تصور سعادت و لذتها و شادكامىها آرامش مىدادند تا از آن مصيبت خود را بىخيال نگه دارند و عيش و نوششان برقرار باشد و كاستى نگيرد.
در حالىكه آن سرخوش به دنيا لبخند مىزند و دنيا در سايه زندگى غفلتآلود، به او روى خوش نشان مىدهد و مىخندد، ناگهان روزگار خار و نيش خود را به جسم او فرو مىبرد، يعنى شديدترين مصيبت را بر او وارد مىكند و توان و نيرويش را برطرف مىسازد و او را در هم مىكوبد. و عوامل فرسودگى و نابودى از نزديك خيرهخيره در او مىنگرند تا او را از پاى درآورند. از اينرو اندوهى بىسابقه و غصهاى پنهان بر روح و فكر او وارد مىشود و موجب آزار او مىگردد.
1) أنيق: زيبا و خوش منظر.
2) غذي: بر وزن فعيل به معناى مفعول، يعنى مغذيّ؛ تغذيه شده.
3) ترف: نعمت فراوان.
4) ربيب: پرورشيافته.
5) يتعلل: مشغول مىگردد.
6) سلوة: آرامش.
7) ضنّ: دريغ داشتن.
8) غضاره: خوشى و كامرانى.
9) شحاحة: بخل ورزيدن.
10) وطئ: فرو برد.
11) حسك: نيش و خارى كه سوزش آن زياد است.
12) حتوف: جمع حتف، يعنى هلاكت.
13) كثب: نزديك.
14) بث: اندوه.
15) نجي: نجوا كننده، گويا با انسان درِ گوشى و مخفيانه سخن مىگويد.
وَ تَوَلَّدَتْ فِيهِ فَتَرَاتُ(1)عِلَلٍ، آنَسَ مَا كَانَ بِصِحَّتِهِ، فَفَزِعَ إِلَى مَا كَانَ عَوَّدَهُ الاْءَطِبَّاءُ مِنْ تَسْكِينِ الْحَارِّ بِالْقَارِّ(2)، وَ تَحْرِيكِ الْبَارِدِ بِالْحَارِّ، فَلَمْ يُطْفِئْ بِبَارِدٍ إِلاَّ ثَوَّرَ(3)حَرَارَةً، وَ لاَ حَرَّكَ بِحَارٍّ إِلاَّ هَيَّجَ بُرُودَةً، وَ لاَ اعْتَدَلَ بِمُمَازِجٍ لِتِلْكَ الطَّبَائِعِ إِلاَّ أَمَدَّ مِنْهَا كُلَّ ذَاتِ دَاءٍ، حَتَّى فَتَرَ مُعَلِّلُهُ(4)، وَ ذَهَلَ(5)مُمَرِّضُهُ(6)، وَ تَعَايَا(7)أَهْلُهُ بِصِفَةِ دَائِهِ، وَ خَرِسُوا عَنْ جَوَابِ السَّاِئِلينَ عَنْهُ، وَ تَنَازَعُوا دُونَهُ شَجِيَّ(8)خَبَرٍ يَكْتُمُونَهُ.
...
و بيمارىهايى در او به وجود مىآيند كه همواره و دمادم وى را دربر مىگيرند.
و در حالىكه با تندرستى و سلامتى انس گرفته و سرخوش است، ناگهان نيازمند پزشك مىشود تا بيمارىهاى او را درمان كند و مزاج گرم ناشى از گردش خون او را با داروهاىِ داراىِ طبعِ سرد درمان نمايد و مزاج سرد ناشى از بلغمِ او را با داروهاىِ داراىِ طبع گرم تحريك نمايد، ولى مزاج گرم او نه تنها با داروهاى سرد معالجه نمىشود، بلكه طبع گرم او بيشتر تحريك مىشود و استفاده داروهاى گرم براى معالجه مزاج سردش بر تحريك مزاج سرد وى مىافزايد و موجب فزونى بيمارىاش مىگردد. و تركيب داروها نه تنها موجب اعتدال طبيعت آشفته او نمىشود، بلكه بر دردش مىافزايد، تا آنجا كه پزشك معالج او ناتوان و پرستار او نااميد مىگردد و خانواده او از توصيف بيمارى وى براى پزشك در مىماند. نتيجه آنكه پزشك و پرستار و خانواده همه سرگشته مىشوند، و از پاسخ دادنِ به پرسشكنندگان درمىمانند، چون نمىخواهند بگويند حال او بدتر شده و نيز نمىتوانند بگويند: حال او بهتر شده است. و در كنار بستر او نزاع و احساس نااميدىِ خود از شفاىِ او را كتمان مىكنند، چون آنها نمىدانند به هنگام نااميدى چه كنند.
1) فترات: مرتب و مكرّر. فترات علل، يعنى بيمارىهايى كه پشت سر هم و پياپى به سراغ انسان مىآيند.
2) قار: سردى، چون طبع برودت استقرار است به عكس طبع حرارت كه حركت است و لذا از برودت به قارّ تعبير شده است.
3) ثور: تحريك مىكند.
4) معلل: پرستار، كسى كه بيمارى را تيمار مىكند و به بيمار اميد شفا يافتن مىدهد.
5) ذهل: غفلت و فراموشى ناشى از نا اميدى.
6) ممرض: پرستار.
7) تعايا: عاجز شد.
8) شجي: دردناك، غمانگيز.
فَقَائِلٌ يَقُولُ: هُوَ لِمَا بِهِ(1)، وَ مُمَنٍّ(2)لَهُمْ إِيَابَ عَافِيَتِهِ، وَ مُصَبِّرٌ لَهُمْ عَلَى فَقْدِهِ، يُذَكِّرُهُمْ اُسَى(3)الْمَاضِينَ مِنْ قَبْلِهِ(4). فَبَيْنَا هُوَ كَذَلِكَ عَلَى جَنَاحٍ(5)مِنْ فِرَاقِ الدُّنْيَا، وَ تَرْكِ الاْءَحِبَّةِ، إِذْ عَرَضَ لَهُ عَارِضٌ مِنْ غُصَصِهِ، فَتَحَيَّرَتْ نَوَافِذُ(6)فِطْنَتِهِ، وَ يَبِسَتْ رُطُوبَةُ لِسَانِهِ. فَكَمْ مِنْ مُهِمٍّ مِنْ جَوَابِهِ عَرَفَهُ فَعَيَّ(7)عَنْ رَدِّهِ، وَ دُعَاءٍ(8)مُوءْلِمٍ لِقَلْبِهِ سَمِعَهُ فَتَصَامَّ(9)عَنْهُ، مِنْ كَبِيرٍ كَانَ يُعَظِّمُهُ، أَوْ صَغِيرٍ كَانَ يَرْحَمُهُ! وَ إِنَّ لِلْمَوْتِ لَغَمَرَاتٍ(10)هِيَ أَفْظَعُ مِنْ أَنْ تُسْتَغْرَقَ بِصِفَةٍ، أَوْ تَعْتَدِلَ عَلَى قُلُوبِ أَهْلِ الدُّنْيَا.
...
اطرافيان در كنار بستر بيمارى كه از معالجه او نااميد شدهاند متفاوتند و هريك ديدگاهى دارد و سخنى مىگويد. برخى مىگويند: از اين بيمارى معالجه نخواهد شد و خواهد مرد، و عدهاى براى او آرزوى تندرستى و شفا مىكنند و خانوادهاش را به بازگشتِ سلامتىِ بيمار اميد مىدهند، و گروهى خانوادهاش را در فقدانش دلدارى مىدهند، به اين معنا كه اگر از دست برود، خدايشان پاداش مىدهد و الگوهاى صبر و استقامت پيش از روزگار خود را به يادشان مىآورند كه چگونه در هنگام بروز بلا و مصيبت صبر مىكردهاند و اينان بايد به آنها اقتدا كنند.
در حالىكه محتضر در بستر بيمارى و در آستانه كوچيدن از دنيا و ترك دوستان قرار گرفته است، غصّهها و ناراحتىها به سراغ او مىآيند و بيمارى دمادم او را مىگيرد و رها مىكند.
1) هو لما به: بيمار مىميرد، گويا مملوك و اسير بيمارى است كه اكنون در او حلول كرده و لذا گفته مىشود: هو لما به.
2) مُمِّن: تمنّا كننده.
3) أسى: جمع أسوة، يعنى اسوه و الگو.
4) من قبله: مراد، روزگار گذشته، پيش از اين بيمار، يا پيش از اين رخداد است.
5) جناح: بال، انسان در حال بيمارى به سوارهاى تشبيه شده كه بر بال پرنده سوار شده و قصد پرواز دارد.
6) نوافذ: جمع نافذة، روزنه، يعنى محلى كه انديشه و فكر از آن به خارج راه مىيابد.
7) عيّ: عاجز شد.
8) دعاء: صدا زدن.
9) تصامّ: خود را به ناشنوايى زد.
10) غمرات: جمع غمرة، يعنى شدائد.
...
...
آنگاه است كه فكر و انديشه او از نفوذ به خارج از خود سرگشته مىشود و نمىتواند راه درستى بيابد، زيرا روح در حال خروج از بدن است، و لذا نظام انديشه او نمىتواند به درستى كار خود را انجام دهد و زبانش خشك مىشود و توان سخن گفتن نخواهد داشت.
چه بسيار پرسشهاى با اهمّيت كه حاضران از او مىپرسند و او پاسخ آنها را مىداند، ولى به دليل ناتوانايىِ در سخن گفتن، از پاسخدادن درمانده مىشود.
و چه بسيار صداهاى غمانگيز اطرافيان را كه به گريه و ناله بلند است و از شنيدن آنها دلش به درد مىآيد، مىشنود اما مانند ناشنوايى است كه قادر به شنيدن آنها نيست و چون زبانش از كار افتاده، توان پاسخ دادن به آن را ندارد. اين صداها يا از بزرگترهاست كه مريض آنها را بزرگ مىشمارد و يا از كوچكترهايى است كه مريض آنها را دوست مىدارد و به آنان مهر و شفقت مىورزد.
و بدانيد مرگ سختىهايى دارد كه چون دريايى پرموج محتضر را در ميان مىگيرد، به گونهاى كه نه امكان توصيف آن وجود دارد و نه با خواستهها و اميال مردمان دنيا مطابق است، زيرا مردم در غفلت و سرگرمى به سر مىبرند يا آنكه حالتِ سختِ احتضار، چنان بزرگ و هولناك است كه دلهاى مردم، توان درك و احساس آن را نداشته، در قالب سنجه آنان نمىگنجد و مرگ خوشايند آنها نيست.
و من كلام له عليهالسلام قاله عند تلاوته: «رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ»(1)
إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى جَعَلَ الذِّكْرَ جِلاءً لِلْقُلُوبِ، تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الْوَقْرَةِ(2)، وَ تُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ الْعَشْوَةِ(3)، وَ تَنْقَادُ بِهِ بَعْدَ الْمُعَانَدَةِ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام هنگام تلاوت آيه شريفه «مردانى كه نه تجارت و نه دادوستدى، آنان را از ياد خدا... به خود مشغول نمىدارد».
خداى سبحان ذكر و ياد خود را مايه روشنى قلبها قرار داد؛ يعنى همانگونه كه آينه با زدودن غبار از آن جلا مىيابد، قلب نيز با ذكر خدا جلا مىيابد، زيرا ذكر، حقايق را به قلب يادآورى مىكند و قساوت آن را به نرمى مبدّل مىسازد.
پس از ناشنوايى دل، گوش دل با ذكر خدا براى شنيدن و درك حقايق باز مىشود و چشم قلبها پس از ضعف در بينايى بدان شنوا مىشود، يعنى چشم دل با ذكر خدا براى ديدن و درك حقايق بينا مىشود، و قلبها پس از عناد و لجاجتِ با حق و عدل، به وسيله ذكر، تسليم آن مىشوند، يعنى قلب با ذكر خدا براى فهم حقايق خاضع مىشود.
وَ مَا بَرِحَ(1)لِلَّهِ - عَزَّتْ آلاَوءُهُ(2)- فِي الْبُرْهَةِ(3)بَعْدَ الْبُرْهَةِ وَ فِي أَزْمَانِ الْفَتَرَاتِ(4)عِبَادٌ نَاجَاهُمْ فِي فِكْرِهِمْ، وَ كَلَّمَهُمْ فِي ذَاتِ عُقُولِهِمْ، فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ يَقَظَةٍ فِي الاْءَبْصَارِ وَ الاْءَسْمَاعِ وَ الاْءَفْئِدَةِ، يُذَكِّرُونَ بِأَيَّامِ اللَّهِ، وَ يُخَوِّفُونَ مَقَامَهُ(5)، بِمَنْزِلَةِ الاْءَدِلَّةِ(6)فِي الْفَلَوَاتِ(7). مَنْ أَخَذَ الْقَصْدَ(8)حَمِدُوا إِلَيْهِ طَرِيقَهُ، وَ بَشَّرُوهُ بِالنَّجَاةِ، وَ مَنْ أَخَذَ يَمِيناً وَ شِمَالاً ذَمُّوا إِلَيْهِ الطَّرِيقَ وَ حَذَّرُوهُ مِنَ الْهَلَكَةِ، وَ كَانُوا كَذَلِكَ مَصَابِيحَ تِلْكَ الظُّلُمَاتِ، وَ أَدِلَّةَ تِلْكَ الشُّبُهَاتِ(9).
...
خداى عزّوجل همواره در برهههاى مختلفِ زمانىِ تهى از شريعت و قانون الهى، بندگانى داشته كه در انديشهشان با آنان، نجوا مىكرد يعنى خدا [با الهام،] اراده خود را در ذهن آنان قرار مىداد، و در ذات عقولشان با آنها سخن مىگفت؛ يعنى عقل ايشان، آنها را راه مىنمود و البته اين راهنمايى از جانب خداى متعال بود، پس گويى خدا با آنها سخن مىگفته است.
و از نور بيدارى، چشم و گوش و قلب خود را روشن و نورانى كردند، يعنى چشمهاى آنان با ديدن و گوشهايشان با شنيدن و دلهايشان با فهم و درك حقايق روشن شد.
آنان بندگان را به ياد ايّام خدا مىاندازند، يعنى آن روزهايى را كه خدا نعمتهاى بزرگ خود را به بشر ارزانى كرد و يا بلايى بر آنان فرستاده بود، به مردم يادآورى مىكردند. و آنها را از مقام الهى مىترساندند كه اگر رهپوىِ گمراهىها باشند به عذاب الهى گرفتار خواهند شد.
آنان به منزله راهنمايانى بودند در بيابانها، كه راه را به مردم مىنماياندند و هركه را راه مستقيم مىپيمود مىستودند و مژده نجاتش مىدادند كه راه مستقيم او را به هدف نهايى و
1) ما برح: همچنان، همواره.
2) عزت آلائه: نعمتهاى او عزيز و رفيع است.
3) برهة: بخشى از زمان.
4) فترات: جمع فترة، يعنى زمان خالى از دين و شريعت.
5) مقام: از باب تشبيه معقول به محسوس است، يعنى مقام الهى به مقام انسانها تشبيه شده است.
6) أدلة: جمع دليل، يعنى راهنما.
7) فلوات: جمع فلات، يعنى دشت، زمين هموار.
8) قصد: راه مستقيم.
9) شبهات: امورى كه در ذهن انسان مشتبه شده و انسان نمىداند كه آيا حق است يا باطل.
...
...
مقصد و مطلوب مىرساند، و آن كس را كه به چپ يا راست منحرف و از جاده مستقيم خارج مىشد، او را به سبب انتخابش سرزنش مىكردند و از هلاكت برحذر مىداشتند و هشدارش مىدادند. شايد مراد، افراط و تفريطِ در حق باشد.
آنان همچنين چراغهاى پرفروغ بودهاند كه ظلمت جهل و گمراهى و هنگام بروز شبهات مىدرخشيدند و مردم را راهنمايى مىكردند؛ شبهاتى كه در آنها بازشناختن حق از باطل براى انسان ناممكن است.
وَ إِنَّ لِلذِّكْرِ لاَءَهْلاً أَخَذُوهُ مِنَ الدُّنْيَا بَدَلاً، فَلَمْ تَشْغَلْهُمْ تِجَارَةٌ وَ لاَ بَيْعٌ عَنْهُ، يَقْطَعُونَ بِهِ أَيَّامَ الْحَيَاةِ، وَ يَهْتِفُونَ(1)بِالزَّوَاجِرِ(2)عَنْ مَحَارِمِ اللَّهِ فِي أَسْمَاعِ الْغَافِلِينَ، وَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ وَ يَأْتَمِرُونَ بِهِ، وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يَتَنَاهَوْنَ عَنْهُ، فَكَأَنَّمَا قَطَعُوا الدُّنْيَا إِلَى الاْآخِرَةِ وَ هُمْ فِيهَا، فَشَاهَدُوا مَا وَرَاءَ ذَلِكَ، فَكَأَنَّمَا اطَّلَعُوا غُيُوبَ أَهْلِ الْبَرْزَخِ فِي طُولِ الاْءِقَامَةِ فِيهِ وَ حَقَّقَتِ الْقِيَامَةُ عَلَيْهِمْ عِدَاتِهَا(3)، فَكَشَفُوا غِطَاءَ(4)ذَلِكَ لاِءَهْلِ الدُّنْيَا، حَتَّى كَأَنَّهُمْ يَرَوْنَ مَا لاَ يَرَى النَّاسُ، وَ يَسْمَعُونَ مَا لاَ يَسْمَعُونَ.
...
و ذكر را كسانى است كه آن را بر دنيا و آرايههايش ترجيح دادند و تجارت و صيد و خريد و فروشْ آنها را از ذكر و ياد الهى باز نمىدارد، و روزگار خود را با ذكر سپرى مىكنند، و همواره مردم غفلتزده را هشدار مىدهند تا از اين رهگذر آنها را از گناه و معصيت بازدارند.
و مردم را به عدالت فرمان مىدهند و خود نيز به آن عمل مىكنند، و از گناهان و زشتىها نهى مىكنند و خود نيز از آن دورى مىكنند.
چنانند كه گويا دنياى خود را به پايان رساندهاند و به آخرت رسيدهاند، در حالىكه هنوز در همين دنيا به سر مىبرند، اما پس از آن (= آخرت) را مىبينند. و گويا بر احوال پنهانى اهل برزخ آگاهند و مىدانند كه علاوه بر طولانىبودن اقامتشان در برزخ كه خود آزاردهنده و ملالتبار است، ناراحتى مضاعفى بر عذابهاى برزخيشان دارند و آنچه بر آنها مىگذرد مىبينند. و گويا قيامت با همه وعدههايش هماكنون براى آنها برپا شده؛ پس پردههاى قيامت را براى اهل دنيا كنار مىزنند و جزئياتش را براى مردم بيان مىكنند، آنسان كه گويا چيزى را مىبينند كه ديگران نمىبينند و از برزخيان سخنانى مىشنوند كه ديگران نمىشنوند.
فَلَوْ مَثَّلْتَهُمْ لِعَقْلِكَ فِي مَقَاوِمِهِمُ(1)الْمَحْمُودَةِ، وَ مَجَالِسِهِمُ الْمَشْهُودَةِ، وَ قَدْ نَشَرُوا دَوَاوِينَ(2)أَعْمَالِهِمْ، وَ فَرَغُوا لِمُحَاسَبَةِ أَنْفُسِهِمْ عَلَى كُلِّ صَغِيرَةٍ وَ كَبِيرَةٍ أُمِرُوا بِهَا، فَقَصَّرُوا عَنْهَا أَوْ نُهُوا عَنْهَا فَفَرَّطُوا فيهَا، وَ حَمَّلُوا(3)ثِقَلَ أَوْزَارِهمْ ظُهُورَهُمْ، فَضَعُفُوا عَنِ الاِسْتِقْلاَلِ(4)بِهَا، فَنَشَجُوا(5)نَشِيجاً، وَ تَجَاوَبُوا نَحِيباً(6)، يَعِجُّونَ إِلَى رَبِّهِمْ مِنْ مَقَاوِمِ نَدَمٍ وَ اعْتِرَافٍ، لَرَأَيْتَ(7)أَعْلاَمَ(8)هُدىً، وَ مَصَابِيحَ دُجىً(9)قَدْ حَفَّتْ بِهِمُ الْمَلاَئِكَةُ وَ تَنَزَّلَتْ عَلَيْهِمُ السَّكِينَةُ وَ فُتِحَتْ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ وَ أُعِدَّتْ لَهُمْ مَقَاعِدُ(10)الْكَرَامَاتِ، فِي مَقامٍ اطَّلَعَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ فِيهِ، فَرَضِيَ سَعْيَهُمْ، وَ حَمِدَ مَقَامَهُمْ.
...
اگر جايگاه ستوده و مجالسشان را كه براى عبادت در آن گرد مىآيند مجسّم كنى و به ديده خِرد در آن بنگرى خواهى ديد كه پرونده عمل خود را گشودهاند، يعنى در اعمال خير و شرّ گذشته خود تفكر مىكنند؛ زيرا صالحان براى خوددارى از گناه، همواره مراقب اعمال خود هستند. و براى هر عملى، چه كوچك باشد و چه بزرگ، زمانى را اختصاص مىدهند تا اعمال خود را بررسى كنند، مبادا در انجام دادن اوامر الهى قصور و تقصير، و يا در پرهيز كردنِ از نواهى خدا تفريط و كوتاهى كرده باشند. اينكه امام فقط قصور در عبادت و يا ارتكاب نواهى را ذكر فرمود از آنروست كه نيكوكاران و صالحان هنگام بررسى اعمال خود، فقط به تقصيرات يا به گناهان خود مىانديشند و ديگر به عبادات خود توجّهى ندارند.
و گناه و معصيت را به خود نسبت مىدهند، نه مثل غالب مردم كه به گناهِ خود اعتراف نمىكنند و اگر هم اعتراف كنند، براى آن عوامل ديگرى ذكر مىكنند تا خود را تا حدودى بىگناه جلوه دهند. پس در مىيابند كه نمىتوانند اين بارِ سنگين گناه را بر دوش كشند،
...
...
زيرا كيفرى طاقتفرسا دارد، و لذا گريه و ناله سر مىدهند و جواب يكديگر را مانند مصيبتزدگان(1)با گريه مىدهند.
به هنگام پشيمانى و اعتراف به گناه، در پيشگاه خداوند فرياد و ناله مىزنند و گريههاى گلوگير سر مىدهند.
و نيز اگر با ديده خِرد، اهل ذكر را بنگرى و حالات آنها را بررسى كنى درخواهى يافت كه پرچمهاى هدايتند؛ يعنى همانطور كه براى رهگذران پرچمهايى نصب مىكنند تا به مقصد راهنمايى شوند، آنها نيز مردم را به فرجام نيك و سعادت ابدى راهنمايى مىكنند.
و چراغهاى روشنىبخش ظلمتند؛ يعنى همانطور كه چراغ براى راهنمايى رهگذران نور مىدهد، اينان نيز براى هدايت مردمان در شبهاى جهل و گمراهى نور افشانند.
فرشتگان آنها را احاطه كرده و در ميان گرفتهاند، چنانكه قرآن مىفرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ»(2)«در حقيقت كسانى كه گفتند: پروردگار ما خداست، سپس ايستادگى كردند فرشتگان بر آنها نازل مىشوند».
و آرامش بر آنها نازل مىشود و در راه حق و در هر امر ديگرى هيچگاه دچار تزلزل نمىگردند و درهاى آسمان به روى آنها گشوده شده است؛ يعنى دعاىشان مستجاب است و رحمت بر آنها فروفرستاده مىشود.
و براى آنها بهشت كه جايگاه كرامتهاست، آماده شده كه در آن، رحمت و فضل الهى بر آنها نازل مىگردد. پس خداى سبحان از كوشش آنها كه براى رضاىِ وى صورت گرفته راضى است و مقام آنها را مىستايد و پاداششان مىبخشد.
يَتَنَسَّمُونَ(1)بِدُعَائِهِ رَوْحَ التَّجَاوُزِ، رَهَائِنُ فَاقَةٍ إِلَى فَضْلِهِ، وَ أُسَارَى ذِلَّةٍ لِعَظَمَتِهِ، جَرَحَ طُولُ الاْءَسَى(2)قُلُوبَهُمْ، وَ طُولُ الْبُكَاءِ عُيُونَهُمْ. لِكُلِّ بَابِ رَغْبَةٍ إِلَى اللَّهِ مِنْهُمْ يَدٌ قَارِعَةٌ(3)، يَسْأَلُونَ مَنْ لاَ تَضِيقُ لَدَيْهِ الْمَنَادِحُ(4)، وَ لاَ يَخِيبُ(5)عَلَيْهِ الرَّاغِبُونَ. فَحَاسِبْ نَفْسَكَ لِنَفْسِكَ، فَإِنَّ غَيْرَهَا مِنَ الاْءَنْفُسِ لَهَا حَسِيبٌ(6)غَيْرُكَ.
...
آنها با دعا كردن به درگاه الهى همواره منتظر گذشت او از گناهان خود هستند و گروگانهاى نيازمند به فضل الهىاند، يعنى وقتى فضل الهى آمد آنها مانند مالِ به گروگانرفته آزاد مىشوند، پس گويى در گرو فضل الهى هستند.
و در پيشگاه با عظمت حضرت حق اسيران ذلّت و خضوع هستند؛ يعنى عظمت الهى ايشان را اسير خود ساخته و لذا همواره به دنبال او حركت مىكنند، همانند اسيرى كه به دنبال اسيرگيرنده مىرود.
اندوه طولانى دلريششان ساخته و گريههاى طولانى چشمهايشان را مجروح كرده است، كه مراد از زخم، خشوع و شكستگى در برابر خداوند است.
به سوى تمام درهاى رحمت الهى مانند: باب خوف و باب رجا و باب شكر و باب ذكر و... دستى دراز دارند تا رحمتش را به دست آورند.
و دست نياز و خواهش به سوى خدايى برمىدارند كه دَهِش بىشمار، او را گرفتار تنگنا نمىكند و اميدوارانِ به فضل و رحمتش هرگز نااميد نشوند، بلكه به مراد خود مىرسند.
پس اى انسان، براى نجاتِ خويشتن، همواره خود را محاكمه و محاسبه كن كه ديگران حسابرسى دارند بسيار حسابگر؛ و خود را سرگرم اين كار مكن.
و من كلام له عليهالسلام قاله عند تلاوته: «يا أَيُّهَا الاْءِنْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ»(1)
أَدْحَضُ(2)مَسْئُولٍ حُجَّةً وَ أَقْطَعُ مُغْتَرٍّ(3)مَعْذِرَةً، لَقَدْ أَبْرَحَ(4)جَهَالَةً بِنَفْسِهِ. يَا أَيُّهَا الاْءِنْسَانُ، مَا جَرَّأَكَ عَلَى ذَنْبِكَ، وَ مَا غَرَّكَ(5)بِرَبِّكَ، وَ مَا أَنَّسَكَ بِهَلَكَةِ نَفْسِكَ؟
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام به هنگام تلاوت آيه: «اى انسان، چه چيز تو را درباره پروردگار بزرگوارت مغرور ساخته؟»
حجت و دليل انسان مغرور و فريفته لطف و عنايت الهى، آنگاه كه خدايش بازخواست كند، سخت بىپايه است. اين سخن امام عليهالسلام بدان معناست كه چون خدا از او بپرسد كه چرا به گناه آلوده شده، انسان گناهكار پاسخى محكم و مستدلّ ندارد.
و همو بىپايهترين عذر خود را در پيشگاه خدا مىآوَرد. و چون نسبت به خود نادان و جاهل است و حقيقت خويش را نمىشناسد، دچار خودپسندى شده است.
اى انسان، چه چيزى موجب شده كه به خداى سبحان جرأت نافرمانى و گناه پيدا كنى؟
و چه چيزى تو را به خدايت فريفته كه عصيان مىورزى؟
و با چه انگيزهاى اينگونه دوست دارى خود را به سبب گناهان به هلاكت بيفكنى؟
أَمَا مِنْ دَائِكَ بُلُولٌ(1)؟ أَمْ لَيْسَ مِنْ نَوْمَتِكَ يَقَظَةٌ؟ أَمَا تَرْحَمُ مِنْ نَفْسِكَ مَا تَرْحَمُ مِنْ غَيْرِكَ؟ فَرُبَّمَا تَرَى الضَّاحِيَ(2)لِحَرِّ الشَّمْسِ فَتُظِلُّهُ، أَوْ تَرَى الْمُبْتَلَى بِأَلَمٍ يُمِضُّ(3)جَسَدَهُ فَتَبْكِي رَحْمَةً لَهُ، فَمَا صَبَّرَكَ(4)عَلَى دَائِكَ، وَ جَلَّدَكَ(5)عَلَى مُصَابِكَ، وَ عَزَّاكَ(6)عَنِ الْبُكَاءِ عَلَى نَفْسِكَ، وَ هِيَ أَعَزُّ الاْءَنْفُسِ عَلَيْكَ! وَ كَيْفَ لاَ يُوقِظُكَ خَوْفُ بَيَاتِ نِقْمَةٍ(7)، وَ قَدْ تَوَرَّطْتَ(8)بِمَعَاصِيهِ مَدَارِجَ(9)سَطَوَاتِهِ(10)فَتَدَاوَ مِنْ دَاءِ الْفَتْرَةِ(11)فِي قَلْبِكَ بِعَزِيمَةٍ، وَ مِنْ كَرَى(12)الْغَفْلَةِ فِي نَاظِرِكَ بِيَقَظَةٍ، وَ كُنْ لِلَّهِ مُطِيعاً، وَ بِذِكْرِهِ آنِساً.
...
آيا اين بيمارى و دردى كه دارى، درمانپذير نيست؟ آيا از اين خواب غفلت بيدار نمىشوى؟ آيا آنگونه كه به ديگران ترحّم مىكنى و مهر مىورزى به خودت رحمنمىكنى؟ اين سخن از آنروست كه انسان وقتى ديگران را در مشكلات و گرفتارىها مىبيند، براى رفع گرفتارى آنان تلاش مىكند، پس چگونه وقتى كه خود را در معرض خشم پروردگار مىبيند بر خود ترحّم نمىكند و براى رهايى خود تلاش نمىكند؟
چه بسا اتفاق افتاده كه يك نفر را در آفتاب سوزان ببينى و بر سر او سايه افكنى تا از آسيب آن محفوظ بماند؛ و يا اينكه بيمارى رنجور ببينى و بر حال زارش گريه كنى.
با اين حال چه چيزى باعث شده كه نسبت به بيمارى انحراف روحى و عملى خودت بىاعتنا و در مصيبت خود، يعنى گمراهى و دورى از هدايت، كه موجب هلاكت اخروى است، بىپروا باشى؟
1) بلول: از بلّ، يعنى زوال بيمارى.
2) ضاحي: در آفتاب قرار گرفته.
3) يمض: مىمكد، به شدت لاغر مىكند.
4) صبّرك: تو را به صبورى واداشت.
5) جلدك: از تجلّد، يعنى شكيبايى گرفته شده است.
6) عزّاك: آرامشت بخشيد، دلدارى و سرسلامتىات داد.
7) بيات نقمة: عذاب شبانگاهى.
8) تورّط: غوطهور شدن.
9) مدارج: به تدريج وارد شدن.
10) سطوة: كيفر.
11) فترة: سستى و بىحوصلگى.
12) كرى: خواب.
...
...
و چه چيزى تو را از گريستن بر عزيزترين كسان، يعنى خودت، بازداشته و از ترس عذاب و حوادث هولناك آخرت بر خويش گريه نمىكنى؟
چگونه است كه ترس از نزول بلاى شبانگاهى تو را از خواب غفلت بيدار نمىكند، در حالىكه به سبب نافرمانى و گناهان به تدريج گرفتار كيفر الهى شدهاى؟
پس درد سستى خود در اطاعت الهى را كه قلب تو را گرفتار كرده با عزم استوارى كه عمل در پى داشته باشد درمان كن، زيرا منشأ سستى بدن، قلب است.
و خواب غفلت كه چشمانت را فراگرفته، با بيدارى برطرف كن.
و اوامر و نواهى خدا را به گوش جان بشنو و به كار بند. و با ياد الهى انس بگير و از آن دلگير و بىحوصله مباش.
وَ تَمَثَّلْ فِي حَالِ تَوَلِّيكَ عَنْهُ(1)إِقْبَالَهُ عَلَيْكَ، يَدْعُوكَ إِلَى عَفْوِهِ وَ يَتَغَمَّدُكَ(2)بِفَضْلِهِ وَ أَنْتَ مُتَوَلٍّ(3)عَنْهُ إِلَى غَيْرِهِ. فَتَعَالَى مِنْ قَوِيٍّ مَا أَكْرَمَهُ!(4)وَ تَوَاضَعْتَ(5)مِنْ ضَعِيفٍ مَا أَجْرَأَكَ عَلَى مَعْصِيَتِهِ! وَ أَنْتَ فِي كَنَفِ(6)سِتْرِهِ مُقِيمٌ، وَ فِي سَعَةِ فَضْلِهِ مُتَقَلِّبٌ(7). فَلَمْ يَمْنَعْكَ فَضْلَهُ وَ لَمْ يَهْتِكْ عَنْكَ سِتْرَهُ، بَلْ لَمْ تَخْلُ مِنْ لُطْفِهِ مَطْرَفَ عَيْنٍ(8)فِي نِعْمَةٍ يُحْدِثُهَا لَكَ، أَوْ سَيِّئَةٍ يَسْتُرُهَا عَلَيْكَ، أَوْ بَلِيَّةٍ يَصْرِفُهَا عَنْكَ. فَمَا ظَنُّكَ بِهِ لَوْ أَطَعْتَهُ؟ وَ ايْمُ اللَّهِ(9)لَوْ أَنَّ هَذِهِ الصِّفَةَ كَانَتْ فِي مُتَّفِقَيْنِ فِي الْقُوَّةِ، مُتَوَازِيَيْنِ فِي الْقُدْرَةِ لَكُنْتَ أَوَّلَ حَاكِمٍ عَلَى نَفْسِكَ بِذَمِيمِ(10)الاْءَخْلاَقِ وَ مَسَاوِئِ الاْءَعْمَالِ(11).
...
و در نظر آور آن هنگام كه از خداى متعال روى بر مىتابى و خدا به تو روى آورده، خدايى كه هماره به بندگانش روى مىآورد و اعمال بندگان را از نظر دور نمىدارد. و تو را به برخوردارى از عفوش فرا مىخواند و از تو مىخواهد كه توبه كنى تا گناهانت را ببخشد و غريق درياى فضل و نعمتش نمايد، ولى تو از او روگردانده، به غير از او دل مىبندى، بدين معنا كه انسان به لذات و شهوات دنيا روى مىكند.
چه بلندمرتبه و عظيم است خدايى كه در عين قدرت، كريم و بزرگوار است، در حالى كه صاحبان ثروت و قدرت غالباً به دليل بىنيازى به مردم احسان نمىكنند، ولى خداوند در عين قدرت و بىنيازى به همه لطف و احسان مىكند. و تو آدميزاده ضعيف و بىمقدار در حالى نافرمانى خداوند نمودى كه انسان ضعيف جرأت نافرمانى ندارد.
و تو در پرده پوشش الهى به سر مىبرى، زيرا بر تو پردهپوشى كرده و بدىهايت را در برابر ديدگانِ مردم آشكار نكرده است.
1) توليّيك عنه: از او روى برتافنت.
2) يتغمّدك: تو را دربر مىگيرد.
3) متولّ: روى برتافته.
4) ما أكرمه: چه كرامتند است! صيغه تعجّب است.
5) تواضعت: بىمقدار گشتى.
6) كنف: حمايت، پناه.
7) متقلب: متحرّك و در تكاپو.
8) مطرف عين: چشم بر هم زدن.
9) و ايم اللّه: جملهاى است كه براى سوگند به كار مىرود، يعنى به خدا قسم.
10) ذميم: بر وزن فعيل به معناى مفعول، يعنى مذموم.
11) مساوئ الأعمال: افعال بد و ناپسند.
...
...
و در گسترهاى از نعمتهاى الهى مانند روز كه در پرتو آن كار مىكنى و شب كه در سايه آن مىآسايى و وسايل زندگى كه از آن بهره مىگيرى و خوردنىها و آشاميدنىهايى كه از آنها لذّت مىبرى و صدها و هزاران نعمت ديگر روزگار مىگذرانى، اما نافرمانى تو، باعث منع فيض و پردهدرى از سوى خدا نمىشود، بلكه از لطف الهى به اندازه چشم به هم زدنى محروم نيستى، زيرا يا نعمتى به تو عنايت كرده، يا گناهى را بر تو پوشانيده و يا بلايى را از تو دور مىسازد. نعمت حركت دائمى دستگاههاى بدن و تنفس، هواى پاك و مانند اينها كه در هر لحظه و دمادم در اختيار آدمى است و يا پوشش هميشگى خدا بر گناهانى كه هرچند در گذشته انجام گرفته و دفع بلاهايى كه انسان در هر لحظه در معرض آن است، بىترديد نعمتهاى پيوسته الهى است كه به سوى انسان سرازير مىگردد.
اين همه نعمت در مقابل عصيان توست، حال بنگر كه اگر او را اطاعت كنى چگونه با تو رفتار خواهد كرد؟ آرى، در حديث قدسى آمده است: «عَبْدي أَطِعْني تَكُنْ مِثْلي أَقُولُ لِلشَّيءِ: كُنْ فَيَكُونُ، وَ تَقُولُ لِلشَّيْءِ: كُنْ فَيَكُونُ(1)بنده من، مرا اطاعت كن تا مانند من باشى كه به چيزى مىگويم باش پس مىباشد، تو نيز به آن چيز مىگويى باش، پس خواهد بود».
به خدا سوگند، اگر اين صفت را، يعنى نافرمانى تو از خدا و احسان حضرتش به تو، در دو توانمند همسنگ مىديدى و يكى از آن دو به ديگرى احسان مىكرد و او در مقابل، از فرمانش سر بر مىتافت [و تو آن شخص نافرمان مىبودى [خود اوّلين كسى خواهى بود كه خود را به سبب اين اخلاق ناپسندت محكوم مىكردى؛ يعنى هر وجدان سالمى حكم
1) ر.ك: مستدرك الوسائل، ج 11، ص 258، ح 12928.
وَ حَقّاً أَقُولُ(1)، مَا الدُّنْيَا غَرَّتْكَ، وَ لَكِنْ بِهَا اغْتَرَرْتَ، وَ لَقَدْ كَاشَفَتْكَ الْعِظَاتِ(2)، وَ آذَنَتْكَ(3)عَلَى سَوَاءٍ(4). وَ لَهِيَ بِمَا تَعِدُكَ مِنْ نُزُولِ الْبَلاَءِ بِجِسْمِكَ، وَ النَّقْصِ فِي قُوَّتِكَ، أَصْدَقُ وَ أَوْفَى مِنْ أَنْ تَكْذِبَكَ أَوْ تَغُرَّكَ(5). وَ لَرُبَّ نَاصِحٍ لَهَا(6)عِنْدَكَ مُتَّهَمٌ، وَ صَادِقٍ مِنْ خَبَرِهَا مُكَذَّبٌ. وَ لَئِنْ تَعَرَّفْتَهَا فِي الدِّيَارِ الْخَاوِيَةِ(7)وَ الرُّبُوعِ(8)الْخَالِيَةِ، لَتَجِدَنَّهَا مِنْ حُسْنِ تَذْكِيرِكَ، وَ بَلاَغِ مَوْعِظَتِكَ، بِمَحَلَّةِ الشَّفِيقِ(9)عَلَيْكَ، وَ الشَّحِيحِ(10)بِكَ! وَ لَنِعْمَ دَارُ مَنْ لَمْ يَرْضَ بِهَا دَاراً، وَ مَحَلُّ مَنْ لَمْ يُوَطِّنْهَا مَحَلاًّ! وَ إِنَّ السُّعَدَاءَ بِالدُّنْيَا غَداً هُمُ الْهَارِبُونَ مِنْهَا الْيَوْمَ.
...
به زشتى و تباهى اخلاق و اعمالِ حقناشناسه مىنمود، تا چه رسد به اينكه خداى جهانيان به بنده ضعيف و ناتوان خود اين همه احسان كند و در مقابل، او اين اندازه نسبت به پروردگارش حرمتشكنى و كفران نعمت نمايد.
به حقيقت مىگويم كه دنيا تو را نفريفته و بر انجام دادنِ گناه جسورت نكرده است، چون دنيا تو را پند داده، بلكه اين تو هستى كه فريفته دنيا شدهاى. پس خود بايد سرزنش شوى نه دنيا، چون تو از مصيبتها و غُصههاى آن غفلت كردهاى، حال آنكه دنيا ماجراهاى پندآموزى كه در آن اتفاق مىافتد براى تو آشكار ساخته و مىسازد، ولى تو به آن اهميت نمىدهى. و به طور يكسان اخبار خود را به تو اعلام نموده و هيچ چيزى را از تو پنهان
1) حقاً أقول: در اصل أقول حقاً بوده و حقّا مفعول مطلق مىباشد.
2) عظات: موعظهها.
3) آذن: اعلام كرد.
4) على سواء: يكسان، مساوى.
5) تغرّك: فريب مىدهد.
6) ناصح لها: خيرخواه آن، و ضمير «ها» به دنيا برمىگردد و به سبب رابطه حال و محل، مراد اهل دنياست، چنانكه در قرآن كريم مىخوانيم: «وَ سْءَلِ الْقَرْيَةَ»؛ «از روستا بپرس» كه منظور اهل روستاست.
7) خاوية: ويران و خالى از سكنه.
8) ربوع: جمع ربع، يعنى منزل.
9) شفيق: اشفاق يعنى ترس، و دوست را شفيق مىگويند بدان جهت كه مىترسد مبادا دوست او به ناراحتى بيفتد.
10) شحيح: بخيل.
...
...
نكرده است، و چون تو را وعده رسيدن بلا و بيمارىهايى مىدهد كه بر جسم تو فرود مىآيد و كاستى كه قواى بدنىات را مىفرسايد راست گفتارتر و با وفاتر از آن است كه تو را وعده دروغ بدهد كه تو همواره نيرومند و سالم خواهى ماند و آنگاه به وعده خود وفا نكند يا تو را فريب دهد.
و بسا خيرخواهان و پنددهندگانى مانند انبيا و اوليا عليهمالسلام را كه خيرخواه مردمند، متّهم سازى و از ايشان پيروى نكنى.
و بسا مانند جاهلان كه به سخن صالحان و مرشدان توجه ندارند، افراد راستگفتارى را كه از ناپايدارى دنيا خبر دهند تكذيب نموده و سخن آنها را نپذيرى.
وانگهى اگر در مناطق خالى از سكنه و ويران و منازل بىصاحبْ حقيقت دنيا را بجويى دنيا را شايستهترين پندآموز و در رساندن موعظه، بهترين خيرخواه و مشفق و دوستْ خواهى يافت، زيرا احوال گذشتگان را، كه فانى شدهاند و سرزمينهايشان خالى و بدون سكنه مانده است، بيان مىكند و از سپردنت به دست حوادث روزگار دريغ ورزيده، تو را نخواهد فريفت.
و دنيا چه نيك جايگاهى است براى كسى كه آن را محل زندگى نشمارد، بلكه پلى ببيند كه بايد از آن بگذرد و مزرعهاى كه بايد براى آخرت در آن بذر افشاند، و محلّ ارزشمندى است براى كسى كه آن را جايگاه هميشگى نپندارد.
و بلنداخترانى كه فرداى قيامت از رهگذر دنيا سعادتمند و رستگار مىشوند، كسانى هستند كه امروز از دنيا فرار مىكنند و بدون آلوده شدنْ از آن مىگذرند.
إِذَا رَجَفَتِ الرَّاجِفَةُ(1)، وَ حَقَّتْ(2)بِجَلاَئِلِهَا(3)الْقِيَامَةُ، وَ لَحِقَ بِكُلِّ مَنْسَكٍ أَهْلُهُ، وَ بِكُلِّ مَعْبُودٍ عَبَدَتُهُ، وَ بِكُلِّ مُطَاعٍ أَهْلُ طَاعَتِهِ، فَلَمْ يُجْزَ فِي عَدْلِهِ وَ قِسْطِهِ يَوْمَئِذٍ خَرْقُ بَصَرٍ(4)فِي الْهَوَاءِ، وَ لاَ هَمْسُ قَدَمٍ(5)فِي الاْءَرْضِ إِلاَّ بِحَقِّهِ، فَكَمْ حُجَّةٍ يَوْمَ ذَاكَ دَاحِضَةٌ(6)، وَ عَلاَئِقِ(7)عُذْرٍ مُنْقَطِعَةٌ! فَتَحَرَّ(8)مِنْ أَمْرِكَ مَا يَقُومُ بِهِ عُذْرُكَ، وَ تَثْبُتُ بِهِ حُجَّتُكَ، وَ خُذْ مَا يَبْقَى لَكَ مِمَّا لاَ تَبْقَى لَهُ، وَ تَيَسَّرْ(9)لِسَفَرِكَ، وَ شِمْ(10)بَرْقَ النَّجَاةِ، وَ ارْحَلْ مَطَايَا(11)التَّشْمِيرِ(12).
...
آنگاه كه نفخهاى (دمى كه در صور دميده شود) زمين را مىلرزاند و قيامت با امور هولناك و سهمگين تحقق پيدا مىكند، و پيروان هر مذهبى به آن مذهب مىپيوندند، چنانكه خداى متعال مىفرمايد: «...لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنَا مَنسَكا هُمْ نَاسِكُوهُ...»(13)«براى هر امتى مناسكى قرار داديم كه بدان عمل مىكنند». و پرستندگان هر معبودى به معبود خويش مىپيوندند، مثلاً مشركان به بتها و آتشپرستها به آتش و گاوپرستان به گاو و... ملحق مىشوند. و پيروان هر رهبرى به او مىپيوندند، خواه آن رهبر نكوكار باشد يا بدكار و ستمگر.
خداوند در روز قيامت به اندازه يك نگاه كردن به آسمان و يا صداى آهسته گام نهادن بر روى زمين، در امور خُرد به ستم حكم نمىكند و كسى را جز به حقّ، مجازات نمىكند. چه رسد به امور بزرگ.
1) راجفة: لرزاننده.
2) حقت: به پا خاست و تحقق يافت.
3) جلائل: حوادث هولناك.
4) خرق بصر: شكافتن نگاه، يعنى نظر انداختن به آسمان، زيرا انسان با نگريستن به آسمان گويى آن را مىشكافد.
5) همس قدم: صداى پا. گويا پاى انسان صداى خفيفى دارد كه هنگام گذاشتن روى زمين در اثر اصطكاك برمىخيزد.
6) داحض: باطل.
7) علائق: وابستگىها.
8) فتحرّ: از تحرّي، به معناى طلب گرفته شده است.
9) تيسّر: آماده باش.
10) شم: بر افروز، منتظر باش.
11) مطايا: جمع مطيّة، يعنى مركب و رحل المطية، يعنى بار روى مركب گذاشت.
12) تشمير: بالا زدن آستين، و دامن به كمر بستن، كه در آن انسان خود را آماده انجام دادن كار مىكند.
13) سوره حج، آيه 67.
...
...
در آن روز چه بسيار استدلالها و حجتها باطل است و هيچ عذرى از گنهكاران پذيرفته نمىشود و دستاويزها و بهانهها بىمقدار و ناكارآمد است.
پس براى آخرت خويش با كارهاى شايستهات رضاى خدا را به دست آور كه حجّت و عذر براى تو باشد و بتوانى به آن احتجاج كنى و از كيفر خدا رهايى يابى.
و از دنيايى كه براى آن نخواهى ماند، توشهاى، مانند: صدقات، خيرات و كارهاى نيك برگير تا براى تو بماند، زيرا آدمى براى دنيا و عمر و تندرستى و مال و نشاط دنيا نمىماند.
و آماده سفر آخرت باش و به برق نجات در نگر و منتظر آن باش تا آن را برافروخته كنى و در پرتو آنْ راه را ادامه دهى. و مركبهاى سفر آخرت را زين كن.
وَاللَّهِ لاَءَنْ أَبِيتَ(1)عَلَى حَسَكِ(2)السَّعْدَانِ(3)مُسَهَّداً(4)، وَ أُجَرَّ(5)فِي الاْءَغْلاَلِ(6)مُصَفَّداً(7)، أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَلْقَى اللَّهَ وَ رَسُولَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ظَالِماً لِبَعْضِ الْعِبَادِ، وَ غَاصِباً لِشَيْءٍ مِنَ الْحُطَامِ(8)، وَ كَيْفَ أَظْلِمُ أَحَداً لِنَفْسٍ(9)يُسْرِعُ إِلَى الْبِلَى(10)قُفُولُهَا(11)، وَ يَطُولُ فِي الثَّرَى(12)حُلُولُهَا(13)؟
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام درباره ستمگريزى، و قصه عقيل و داستانى ديگر
به خدا سوگند، شب تا به صبح را بر خارهاى سعدان سپرى كنم، و يا در غل و زنجير با دست و پاى بسته روى زمين كشيده شوم، براى من گواراتر است از آنكه روز قيامت در حالى خدا و پيامبرش را ملاقات كنم كه نسبت به برخى از بندگانش ظلم كرده و چيزى از دنياى بىارزش را غصب نموده باشم.
و چگونه براى نفسى به ديگران ظلم كنم كه به سوى فنا با شتاب در حركت است و ماندنش در زير خاك طولانى است. نفس آدمى قبل از وجود فانى بوده و پس از مرگ به
1) أبيت: به صبح برسانم.
2) حسك: خار.
3) سعدان: گياهى با خارهاى بسيار تيز كه شتر آن را مىخورد.
4) مسهد: از سهّد گرفته شده، يعنى بيدار نگه داشتن.
5) أُجرّ: كشيده شوم.
6) أغلال: جمع غل، يعنى آن چيزى كه در گردن و دست و پاى مجرم مىگذارند.
7) مصفد: بسته شده و مقيّد.
8) حطام: كالاى فناپذير دنيا، و از آن جهت به اين نام خوانده مىشود كه به خس و خاشاك و شاخ و برگ خشكيده و شكننده بىارزش مىماند.
9) نفس: مراد نفس مقدّس امام عليهالسلام است.
10) بلى: فنا.
11) قفول: بازگشت.
12) ثرى: خاك.
13) حلول: بقا، ماندن.
وَاللَّهِ لَقَدْ رَأَيْتُ عَقِيلاً وَقَدْ أَمْلَقَ(1)حَتَّى اسْتَمَاحَنِي(2)مِنْ بُرِّكُمْ(3)صَاعاً(4)، وَرَأَيْتُ صِبْيَانَهُ شُعْثَ(5)الشُّعُورِ، غُبْرَ(6)الاْءَلْوَانِ مِنْ فَقْرِهِمْ، كَأَنَّمَا سُوِّدَتْ وُجُوهُهُمْ بِالْعِظْلِمِ(7)، وَ عَاوَدَنِي مُوءَكِّداً، وَ كَرَّرَ عَلَيَّ الْقَوْلَ مُرَدِّداً، فَأَصْغَيْتُ(8)إِلَيْهِ سَمْعِي، فَظَنَّ أَنِّي أَبِيعُهُ دِينِي وَ أَتَّبِعُ قِيَادَهُ(9)مُفَارِقاً طَرِيقِي.
...
همان حالتِ قبل از وجود برمىگردد. تحليل امام عليهالسلام اين است كه چگونه براى منفعت نفس فانى مىتوان به ديگران ظلم كرد، زيرا چه سودمند باشد و چه نباشد رو به فناست و باقى نمىماند تا انسان بگويد فايده ستمگرى براى او مىماند.
به خدا سوگند عقيل را ديدم كه مستمند شده بود. منظور، عقيل بن ابىطالب عليهماالسلام برادر امام است. وى بسيار بخشنده بود و در بخشش چنان پيش رفت كه صد هزار درهم وامدار شد و در نتيجه خود و خانوادهاش در تنگنا و سختى آزاردهندهاى قرار گرفتند(10). از سوى ديگر يكى از موارد مصرف موجودى بيتالمال پرداختن بدهى افراد بدهكار است، البته بدهى ناشى از هزينههاى ضرورى، نه بذل و بخشش افراطى. از همينرو اميرمؤمنان عليهالسلام از بيتالمال چيزى بدو نداد. شايان توجه است كه اين فقر و نيازمندى خودساخته و خودخواسته بود و گرنه اسلام با برنامههاى حساب شدهاش وجود فقر و فقير را در گستره خود بر نمىتابد و لذا براى فقرزدايى مقرراتى وضع كرده است تا در بلاد اسلامى حتى يك فقير هم وجود نداشته باشد. به همين جهت امام عليهالسلام در جاى ديگر مىفرمايد: «...لَعَلَّ هُناكَ بِالْحِجازِ أَوِ اليمامَةِ مَنْ لا طَمَعَ لَهُ فِي الْقُرْصِ وَ لا عَهْدَ لَهُ بَالشَّبَعِ...؛ شايد در حجاز يا
...
...
يمامه بينوايى باشد كه به يافتن قرص نانى اميد ندارد، و هرگز مزه سيرى را نچشيده باشد». مىبينيم امام عليهالسلام تعجّب مىكند كه كسى در حكومت او در چنين وضعيتى باشد، و طبق نقل كتاب وسائل الشيعه(1)، وقتى كه گدايى را در كوفه ديد فرمود: ما هذا؟ اين پديده چيست؟
وى (عقيل) از گندم شما (بيتالمال) به اندازه يك صاع (كمتر از سه كيلو) درخواست كرد كه به او بدهم در حالىكه مىديدم فرزندانش ژوليده موى هستند و رنگ صورتشان برتافته و از شدت فقر غبارآلودند [و از شدّت گرسنگى و بىنوايى چنان بودند [كه گويا صورتهايشان را با نيل رنگ كردهاند. چون عادتاً افراد فقير به اين دليل كه به خود و لباسشان نمىرسند كثيف و غبارآلودهاند.
عقيل چندين بار نزد من آمد و با تأكيد و اصرار سخن خود را تكرار كرد. به سخنان او گوش دادم، به گونهاى كه گمان كرد با قبول درخواست او دينم را به او مىفروشم و به خلاف دستور دين، خواسته او را تأمين مىكنم و به مهارى كه بر گردنم مىنهد تن مىدهم و دست از روش هميشگى خود برمىدارم.
1) وسائل الشيعة: ج 15، ص 66، ح 19996.
فَأَحْمَيْتُ(1)لَهُ حَدِيدَةً، ثُمَّ أَدْنَيْتُهَا(2)مِنْ جِسْمِهِ لِيَعْتَبِرَ بِهَا، فَضَجَّ ضَجِيجَ ذِي دَنَفٍ(3)مِنْ أَلَمِهَا، وَ كَادَ أَنْ يَحْتَرِقَ مِنْ مِيسَمِهَا(4)، فَقُلْتُ لَهُ: ثَكِلَتْكَ الثَّوَاكِلُ(5)يَا عَقِيلُ! أَتَئِنُّ(6)مِنْ حَدِيدَةٍ أَحْمَاهَا إِنْسَانُهَا(7)لِلَعِبِهِ، وَ تَجُرُّنِي إِلَى نَارٍ سَجَرَهَا(8)جَبَّارُهَا لِغَضَبِهِ، أَ تَئِنُّ مِنَ الاْءَذَى وَ لاَ أَئِنُّ مِنْ لَظَى(9)؟
...
آنگاه آهنى را داغ، و به بدن عقيل نزديك كردم تا پند بگيرد و سوزندگى آتش را لمس كند. او مانند بيماران از شدّت ناراحتى فريادى زد و نزديك بود كه از گداختگى آهن بدنش بسوزد. از اين جمله معلوم مىشود كه آهن به بدن عقيل نچسبيده، بلكه فقط به جسم او نزديك شده و عقيل گرمى آن را احساس نموده است.
آنگاه به او گفتم: زنان عزادار به عزايت بنشينند، آيا از آهنى كه يك انسان آن را به بازى داغ كرده اين چنين ناله سر مىدهى، ولى مرا به آتشى مىكشانى كه خداى جبار و قهار - كه همه چيز را تسليم اراده خود مىكند - از سر غضب آن را برافروخته است؟ به تعبير ديگر اگر كسى توان برتافتن درد ناشى از نزديك شدن آهن گداخته به بدن خود ندارد نبايد به ديگر وسايل (گناه، حرامخوارى و جز آن) زمينه رفتن به دوزخ را براى خود فراهم آورد. اميرمؤمنان على عليهالسلام اين آهن را نه به قصد سوزانيدن عقيل، بلكه براى نزديك كردن به جسم او داغ كرده بود. و در ادامه به او فرمود:
[اى عقيل،] از دردِ ناچيز، ناله برمىآورى و من از آتش سوزان دوزخ نالان نباشم؟
1) أحميت: گداختم، داغ كردم.
2) أدنيت: نزديك نمودم.
3) دنف: بيمارى.
4) ميسم: وسيلهاى كه با آن دام را داغ مىنهند تا مالكيتش مشخص باشد.
5) ثواكل: جمع ثاكلة، از ثكل، به معناى از دست دادن دوست گرفته شده است و بيشتر در فقدان فرزند به كار مىرود. اين جمله نفرين است، يعنى مادر، خواهر، همسر و خويشاوندان فرد نفرينشده به عزايش بنشينند در مرگ او.
6) أَتَئِنُّ: از أنين گرفته شده است، يعنى نالهاى كه بيمار سر مىدهد و جمله، استفهام انكارى است.
7) إنسانها: اضافه انسان به آهن به اندك مناسبتى است كه بين آن دو وجود دارد و انسان آن را داغ نموده است.
8) سجر: بر افروخته است.
9) لظى: آتش جهنم.
وَ أَعْجَبُ مِنْ ذَلِكَ طَارِقٌ(1)طَرَقَنَا بِمَلْفُوفَةٍ(2)فِي وِعَائِهَا(3)، وَ مَعْجُونَةٍ(4)شَنِئْتُهَا(5)كَأَنَّمَا عُجِنَتْ بِرِيقِ(6)حَيَّةٍ أَوْ قَيْئِهَا(7). فَقُلْتُ: أَ صِلَةٌ أَمْ زَكَاةٌ أَمْ صَدَقَةٌ؟ فَذَلِكَ(8)مُحَرَّمٌ عَلَيْنَا أَهْلَ الْبَيْتِ.
...
آنگاه امام عليهالسلام به داستان ديگرى مىپردازد كه شبيه اين داستان است و نشان مىدهد كه امام از ستم كردن - هرچند اندك باشد - خوددارى مىكند. و آن داستان اينكه اشعث بن قيس از منافقان بود، مىخواست قلب امام عليهالسلام را به سمت خود متمايل سازد و بدين وسيله مال و مقامى به دست آورد و اين شيوه همه اشراف است كه براى روز مباداى خود با حاكمان ارتباط برقرار مىكنند. لذا امام عليهالسلام مىفرمايد:
شگفتتر از جريان عقيل، داستان اشعث است و دليل شگفتناكىاش آن است كه عقيل خواسته خود را براساس فقر و قرابت و داشتن حق از بيتالمال مطرح مىكرد، ولى اشعث با دادن هديه مىخواست به مقام يا مال حرامى برسد؛ لذا حضرت مىفرمايد:
شبانگاه با يك شيرينى مخصوص در ظرفى و معجونى از شكر و آرد و امثال آنها كه براى من ناپسند و گويا با بزاق زهرآلود يا استفراغ مار مخلوط شده بود، كه انسان به شدّت از آن متنفّر است، به سوى من آمد.
به او گفتم: آيا اين كار براى صله رحم است يا زكات يا صدقه مستحبّى؟ اگر زكات يا صدقه مستحبى باشد بر ما خاندان، يعنى محمد صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام و فاطمه عليهاالسلام و اولاد پاك ايشان حرام است. بايد توجه داشت كه پول زكات را مىتوان هزينه فقيران كرد.
1) طارق: كسى كه شبانه درِ خانه كسى را مىزند و غالبا به كسى مىگويند كه شبانه خبر ناگوارى به همراه دارد.
2) ملفوفة: نوعى از حلوا كه پس از پخته شدن در هم مىپيچند. بملفوفة: با شيرينى.
3) وعاء: ظرف.
4) معجون: نوعى شيرينى كه از مخلوط آرد و شكر و امثال اينها به دست مىآيد.
5) شنئت: بَدَم آمد.
6) ريق: آب دهان.
7) قيء: استفراغ.
8) ذلك: لفظ ذلك به زكاة و صدقه برمىگردد.
...
...
صدقه چه واجب و چه مستحب بر پيامبر صلىاللهعليهوآله و حضرت على عليهالسلام و حضرت فاطمه عليهاالسلام و اولاد طاهرين آن بزرگواران حرام است، و نيز صدقه واجبْ بر سادات حرام است ولى صدقه مستحبى حرام نيست. البتّه برخى از فقها احتمال دادهاند كه صدقه مستحب نيز بر خويشاوندان نزديك پيامبر صلىاللهعليهوآله غير از ائمه عليهمالسلام نيز حرام است و لذا در قضيه اسراى كربلا حضرت امكلثوم عليهاالسلام گردو و خرما را از دهان يتيمان امام حسين عليهالسلام مىگرفت و دور مىافكند و با لحنى سرزنشآميز خطاب به كوفيان مىفرمود: صدقه بر ما حرام است.
امام عليهالسلام حكم صله رحم را در اين داستان بيان نفرمود، زيرا اشعث بن قيس با حضرت خويشاوند نبود و اصلاً چنين قصدى نداشت. و نيز امام عليهالسلام حكم هديه را بيان نفرمود، چون هديه اگر در مقابل اجراى حق باشد نبايد انسان آن را بگيرد و اگر در مقابل عمل باطل باشد حرمت آن بيشتر است و لذا وقتى اشعث مىگويد: اين هديه است، امام شگفت زده مىشود.
فَقَالَ: لاَ ذَا وَ لاَ ذَاكَ، وَ لَكِنَّهَا هَدِيَّةٌ. فَقُلْتُ: هَبِلَتْكَ الْهَبُولُ(1)أَ عَنْ دِينِ اللَّهِ أَتَيْتَنِي لِتَخْدَعَنِي؟ أ َمُخْتَبِطٌ(2)أَنْتَ أَمْ ذُو جِنَّةٍ(3)، أَمْ تَهْجُرُ(4)؟
...
اشعث گفت: «نه صدقه است و نه زكات، بلكه هديه است كه به تو تقديم مىنمايم». از اينرو به او گفتم: زنان جوانمرده به عزايت بنشينند، آيا از راه دين وارد شدى تا مرا فريب دهى؟ يعنى به جهت اينكه تقديمى تو هديه است با تو نرم باشم و با خواسته تو - خواه حق باشد يا باطل - موافقت كنم؟ آيا تو نيمه ديوانهاى يا ديوانه كامل و يا هذيان مىگويى؟ روشن است كه انسان عاقل پس از توجّه به معناى هديه و امثال آن، در صدد فريب امام برنمىآيد. وانگهى امام عليهالسلام در جريان شورا تنها به دليل عدم تمكين براى برزبان آوردن عبارت «و سيرة الشّيخين» خلافت را كنار گذاشت. [مراد مرحوم شارح از اين عبارت اين است كه امام عليهالسلام از خلافت چشم پوشيد تا به همين مقدار از مسير حق منحرف نشود، چه رسد به اينكه با گرفتن هديهاى به دلخواهِ طرف، عمل كند].
اگر كسى بپرسد: پيامبر صلىاللهعليهوآله هديه را مىپذيرفت، [چرا امام در اينجا هديه را نپذيرفت]؟ جواب آن است كه هديهها بر اساس انگيزه هديهدهنده باهم فرق دارند. گاهى هديهدهنده قصد رضاى خدا و اظهار محبّت دارد، و تحفههايى كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله اهدا مىشد از اين قبيل بود، ولى گاهى قصد هديهدهنده تقرّب به حاكم و دلجويى از او براى اجراى حكم باطل است و اينگونه هديه را امام عليهالسلام هرگز نمىپذيرد.
وَاللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الاْءَقَالِيمَ السَّبْعَةَ(1)بِمَا تَحْتَ أَفْلاَكِهَا، عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ(2)شَعِيرَةٍ(3)مَا فَعَلْتُهُ، وَ إِنَّ دُنْيَاكُمْ عِنْدِي لاَءَهْوَنُ مِنْ وَرَقَةٍ فِي فَمِ جَرَادَةٍ تَقْضَمُهَا(4). مَا لِعَلِيٍّ وَ لِنَعِيمٍ يَفْنَى وَ لَذَّةٍ لاَ تَبْقَى! نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ سُبَاتِ(5)الْعَقْلِ، وَ قُبْحِ الزَّلَلِ(6). وَ بِهِ نَسْتَعِينُ.
...
به خدا سوگند، اگر هفت اقليم جهان و از زمين تا آسمان هر آنچه هست به من بدهند تا با گرفتن پوست جوى از دهان مورچهاى خدا را نافرمانى و عصيان كنم، اين كار را نخواهم كرد؛ يعنى اگر ظلمى به اين اندكى در مقابل آن همه ثروت قرار گيرد، حاضر نيستم بدان تن بدهم. حال اشعث چگونه مىخواهد در ازاى حلوايى ناچيز مرتكب اين ستم شوم.
به حقيقت دنياى شما در نزد من بىارزشتر از برگى است در دهان ملخى كه آن را مىجود. پس چگونه براى اين دنيا به كسى ظلم كنم؟
وانگهى على را با نعمت فانى و لذّت گذرا چكار؟ كه حاجتى به نعيم دنياى فانى و لذت زودگذر نيست. از ايستايى و خواب عقل كه باعث ترجيح دادن شهوات بر مقتضيات عقل مىباشد و از زشتى لغزشها به خدا پناه مىبريم و از او طلب يارى مىكنيم تا از اين رهگذر بر خود پيروز شويم، و مرتكب ظلم و معصيت نگرديم.
اللَّهُمَّ صُنْ وَجْهِي بِالْيَسَارِ، وَ لاَ تَبْذُلْ جَاهِيَ بِالاْءِقْتَارِ، فَأَسْتَرْزِقَ طَالِبِي رِزْقِكَ، وَ أَسْتَعْطِفَ(1)شِرَارَ خَلْقِكَ، وَ أُبْتَلَى بِحَمْدِ مَنْ أَعْطَانِي، وَ أُفْتَتَنَ(2)بِذَمِّ مَنْ مَنَعَنِي، وَ أَنْتَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ كُلِّهِ وَلِيُّ الاْءِعْطَاءِ وَ الْمَنْعِ، إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.
...
از دعاهاى آن حضرت عليهالسلام كه به خدا التجا مىبرد تا او را بىنياز سازد
خدايا، چهرهام (= آبرويم) را با بىنيازى و گشايش حفظ كن، يعنى مرا از درخواستى كه خجالت و آبروريزى در پى دارد حفظ نما و مرا با فقر از چشم مردم مينداز و بىمقدارم مكن زيرا در اين صورتْ انسانْ احترامى ندارد. نسبت صيانت به چهره از آنروست كه انسان با صورت خود با كسى كه به او چيزى مىبخشد روبرو مىشود و باعث خجالت او مىشود.
خدايا مرا از فقر حفظ كن كه اگر چنين نكنى از كسانى كه از تو روزى مىطلبند طلب روزى مىكنم، پس نياز به واسطه پيدا مىشود، در حالىكه تو خود قادرى آنچه كه ديگران مىدهند بلاواسطه عطا كنى؛ و از افراد فرومايه و تبهكار طلب عطوفت و بخشش و احسان مىنمايم. و به ستايش كسانى كه به من احسان مىكنند گرفتار مىشوم، از ستايش تو باز مىمانم؛ و به سرزنش كسانى كه به من احسان نمىكنند آزموده خواهم شد، در حالىكه اين كار جايز نيست و من به دليل فقرى كه دارم دچار اين صفت نكوهيده اخلاقى مىشوم.
...
...
و تو اى خدا، در پس همه اين مسائل (يعنى اعطاى بخشنده و منع بخيل) ولايت دارى؛ يعنى اگر رزق مرا تأمين نكنى، كسى به من چيزى نمىبخشد و اگر تفضّل كنى اهل احسان به من توجّه مىكنند و من بهرهمند مىشوم. پس حال كه كار فقط در دست توست، از تو مىخواهم كه رزق و روزىام را مستقيم و بدون واسطه عنايت كنى كه، به يقين تو بر هر كارى توانايى و مىتوانى به من تفضّل كنى و آبرويم را با بىنيازى از درخواستكردن، حفظ نمايى.
دَارٌ بِالْبَلاَءِ مَحْفُوفَةٌ(1)، وَ بِالْغَدْرِ مَعْرُوفَةٌ، لاَ تَدُومُ أَحْوَالُهَا، وَ لاَ يَسْلَمُ نُزَّالُهَا(2). أَحْوَالٌ مُخْتَلِفَةٌ، وَ تَارَاتٌ(3)مُتَصَرِّفَةٌ(4)، الْعَيْشُ فِيهَا مَذْمُومٌ، وَ الاْءَمَانُ فِيهَا مَعْدُومٌ، وَ إِنَّمَا أَهْلُهَا فِيهَا أَغْرَاضٌ(5)مُسْتَهْدَفَةٌ، تَرْمِيهِمْ بِسِهَامِهَا وَ تُفْنِيهِمْ بِحِمَامِهَا(6). وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ، أَنَّكُمْ وَمَا أَنْتُمْ فِيهِ مِنْ هَذِهِ الدُّنْيَا عَلَى سَبِيلِ مَنْ قَدْ مَضَى قَبْلَكُمْ، مِمَّنْ كَانَ أَطْوَلَ مِنْكُمْ أَعْمَاراً، وَ أَعْمَرَ دِيَاراً، وَ أَبْعَدَ آثَاراً.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در پرهيز دادن از دنياطلبى و بيان ضرورت زهد ورزيدنِ به آن
دنيا سرايى است كه با بلا احاطه شده و بلا و بيمارى آن را در برگرفته است. و به خدعه و نيرنگ شهره است و صاحبان مقام و مال و قدرت را مىفريبد و آنها را از مقام خود پايين مىكشاند و ديگران را به جاى آنها مىنشاند.
حالات دنيا هميشه يكسان نيست، بلكه همواره دگرگون مىشود.
و ساكنان دنيا سالم نمىمانند، بلكه همواره هدف تيرهاى بلا و محنت قرار دارند.
ساكنان دنيا داراى حالات و دگرگونىهاى فراوانى هستند؛ گاهى ثروت دارند و گاهى گرفتارِ فقرند، روزگارى سلامتند و گاهى گرفتار بيمارى، زمانى جوانند و پس از چندى پير مىشوند و... .
...
...
زندگى در دنيا با ناراحتى و نگرانى همراه و با تيرگى همدم است كه همگى در نظر انسان، بسيار ناپسند و نكوهيده است.
و امنيّت از دنيا رخت بربسته است، زيرا هر انسانى در معرض فنا و انواع بلاهاست.
و اهل دنيا هدف تيرهاى بلا و بيمارى و گرفتارى و سختى هستند كه دنيا از هر سو به طرفشان پرتاب مىكند و سرانجام با تير مرگ نابودشان مىسازد.
بدانيد، اى بندگان خدا، كه شما و هركه در اين دنيا زندگى مىكند، همان راهى را مىرويد كه گذشتگان شما پس از بهرهمندى از دنيا، آن را پيمودهاند؛ آنان كه عمرشان از شما بيشتر بود؛ زيرا برخى از گذشتگان به دليل سلامت، قدرت و صلابت استخوان، عمر بيشترى داشتهاند. و سرزمينهايشان از سرزمينتان آبادتر بود، مانند سرزمين سبأ و جز آن. و آثار آنها تا مدت زمان زيادى پس از آنها باقى مانده است، مثل آثار باستانىِ به جاى مانده از طاق كسرى، قلعه بعلبك و... به خلافِ آثار شما كه پس از اندك زمانى نابود خواهد شد.
أَصْبَحَتْ أَصْوَاتُهُمْ هَامِدَةً(1)وَ رِيَاحُهُمْ(2)رَاكِدَةً، وَ أَجْسَادُهُمْ بَالِيَةً(3)، وَ دِيَارُهُمْ خَالِيَةً، وَ آثَارُهُمْ عَافِيَةً(4). فَاسْتَبْدَلُوا بِالْقُصُورِ الْمُشَيَّدَةِ، وَ النَّمَارِقِ(5)الْمُمَهَّدَةِ، الصُّخُورَ وَ الاْءَحْجَارَ الْمُسَنَّدَةَ(6)، وَ الْقُبُورَ اللاَّطِئَةَ(7)الْمُلْحَدَةَ(8)، الَّتِي قَدْ بُنِيَ بِالْخَرَابِ فِنَاوءُهَا، وَ شُيِّدَ بِالتُّرَابِ بِنَاوءُهَا، فَمَحَلُّهَا مُقْتَرِبٌ، وَ سَاكِنُهَا مُغْتَرِبٌ(9).
...
امّا پيشينيان به چنين سرنوشتى دچار شدند: صداىشان خاموش شده و ديگر صدا و سخنى از آنها به گوش نمىرسد، و باد [غرور]شان فروخفته و قدرت [عمل و حركت] آنها متوقّف شده است و هيچ جنبش و جوششى ندارند و پيكرهاى آنها پوسيده است.
و ديار و سرزمينهايشان از سكنه خالى شده و آنچه از ايشان بر جاى مانده مندرس شده و از بين رفتنى است.
كاخهاى سر بفلك كشيده و مستحكم و بالشهاى آمادهشان براى استراحت و تكيه زدن، به صخرهها و سنگها و قبرهاى همسان با زمين و لحدْ تبديل شد.
قبرهايى كه صحن و آستانه و درگاه آن بر ويرانى بنا شده است، و ساختمان آن به وسيله خاك محكم شده است، زيرا چنانكه آشكار است قبرها را از خاك پر مىكنند.
قبرها به مردم نزديك است زيرا در كنار شهر و روستا بنا مىشوند، ولى اهل قبور با زندگان غريب و بيگانهاند و با آنان هيچ انسى ندارند.
1) هامدة: خاموش و ساكن.
2) رياح: جمع ريح، يعنى باد و كنايه از كار و قدرت و حركت.
3) بالية: از بلى، به معناى كهنگى گرفته شده است.
4) عافية: رفتنى و مندرس.
5) نمارق: جمع نمرقة، يعنى بالش.
6) مسندة: تكيه داده شده.
7) لائطة: از لطأ بالأرض، يعنى چسبيده به زمين گرفته شده است.
8) ملحدة: داراى لحد، يعنى شكاف در يك سمت.
9) مغترب: غريب.
بَيْنَ أَهْلِ مَحَلَّةٍ مُوحِشِينَ، وَ أَهْلِ فَرَاغٍ مُتَشَاغِلِينَ، لاَ يَسْتَأْنِسُونَ بِالاْءَوْطَانِ، وَ لاَ يَتَوَاصَلُونَ تَوَاصُلَ الْجِيرَانِ، عَلَى مَا بَيْنَهُمْ مِنْ قُرْبِ الْجِوَارِ، وَ دُنُوِّ الدَّارِ. وَ كَيْفَ يَكُونُ بَيْنَهُمْ تَزَاوُرٌ، وَ قَدْ طَحَنَهُمْ بِكَلْكَلِهِ(1)الْبِلَى(2)، وَ أَكَلَتْهُمُ الْجَنَادِلُ(3)وَ الثَّرَى(4)؟ وَ كَأَنْ قَدْ صِرْتُمْ إِلَى مَا صَارُوا إِلَيْهِ، وَ ارْتَهَنَكُمْ ذَلِكَ الْمَضْجَعُ(5)، وَ ضَمَّكُمْ ذَلِكَ الْمُسْتَوْدَعُ(6). فَكَيْفَ بِكُمْ لَوْ تَنَاهَتْ بِكُمُ الاْءُمُورُ، وَ بُعْثِرَتِ(7)الْقُبُورُ «هُنالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ ما أَسْلَفَتْ وَ رُدُّوا إِلَى اللّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ»(8).
...
اهل قبور در ميان محلهاى بسر مىبرند كه همه وحشت زدهاند، چرا كه بين آنها آمد و رفت و انس و الفتى نيست و لذا سراسر وجودشان را وحشت فرا گرفته است.
و كاملاً فارغ و بيكارند ولى در عين حال مشغول به پاسخگويى اعمال خود هستند تا به پاسِ نيكى پاداش گيرند و به كيفرِ بدى عذاب شوند.
به وطنهاى خود كه در دنيا بر جاى نهادهاند هيچ انس و علاقهاى ندارند. و با وجود اينكه خانههاىشان به يكديگر نزديك است، ولى مانند همسايگان آمد و شدى ندارند، چرا كه بدنهاىشان پوسيده و خاك شده است.
وانگهى چگونه با يكديگر ملاقات كنند، حال آنكه آسياب فنا با سينه خود آنها را خرد كرده و سنگها و خاكها آنها را خورده و به خاك تبديل كرده است!
و گويى شما اى شنوندگانْ به همان سرنوشت پيشينيان، يعنى فنا و نابودى گرفتار خواهيد شد و قبرْ شما را گروگان مىگيرد و چاله گور كه محلّ به وديعه نهادن اجساد
1) كلكل: سينه. گويا نابودى شبيه به چيزى شده كه با سينه خود بر كسى مىافتد و مانند سنگ آسياب آن را خرد مىكند.
2) بلى: نابودى.
3) جنادل: جمع جندل، يعنى سنگ.
4) ثرى: خاك.
5) مضجع: محل خواب، آرامگاه.
6) مستودع: محل وديعه، كنايه از قبر كه جسم انسان را به امانت و وديعه مىگيرد.
7) بعثر: شكافته شد.
8) سوره يونس، آيه 30.
...
...
است، شما را در بر خواهد گرفت.
و چگونه خواهيد بود آن روزى كه كارتان به پايان برسد و به عالم برزخ و قبر وارد مىشويد و در آن مىمانيد تا آنگاه كه قيامت برسد و قبرها بشكافد و اموات از آن برآيند «آنجاست كه هر كسى آنچه را از پيش فرستاده است مىآزمايد، و به سوى خدا مولاى حقيقى خود بازگردانيده مىشوند، و آنچه به دروغ مىساختهاند از دستشان به در مىرود».
نتيجه استناد به آيه فوق اين است كه هر انسانى از سوى خدا خبر مىيابد كه چه چيزى از دنيا پيش فرستاده است تا پاداش يابد، چنانكه جرم تبهكار نيز قرائت مىشود تا كيفر يابد، و همگى به سوى پاداش و حساب خداوند برمىگردند؛ خدايى كه غير از او خدايى وجود ندارد و آنچه كافران افترا مىبستند از ديد آنها پنهان مىشود، زيرا آنها بتها را شركاى الهى مىدانستند، و لذا روز قيامت بت را نمىبينند.
اللَّهُمَّ إِنَّكَ آنَسُ الاْآنِسِينَ لاِءَوْلِيَائِكَ، وَ أَحْضَرُهُمْ بِالْكِفَايَةِ لِلْمُتَوَكِّلِينَ عَلَيْكَ. تُشَاهِدُهُمْ فِي سَرَائِرِهِمْ(1)، وَ تَطَّلِعُ عَلَيْهِمْ فِي ضَمَائِرِهِمْ، وَ تَعْلَمُ مَبْلَغَ بَصَائِرِهِمْ(2). فَأَسْرَارُهُمْ لَكَ مَكْشُوفَةٌ، وَ قُلُوبُهُمْ إِلَيْكَ مَلْهُوفَةٌ(3). إِنْ أَوْحَشَتْهُمُ الْغُرْبَةُ آنَسَهُمْ ذِكْرُكَ وَ إِنْ صُبَّتْ عَلَيْهِمُ الْمَصَائِبُ لَجَئُوا إِلَى الاِسْتِجَارَةِ(4)بِكَ، عِلْماً بِأَنَّ أَزِمَّةَ(5)الاْءُمُورِ بِيَدِكَ(6)، وَ مَصَادِرَهَا عَنْ قَضَائِكَ.
...
از دعاهاى آن حضرت عليهالسلام به درگاه خداى متعال
بار خدايا، تو به اولياى خود از همه بيشتر انس دارى، چنانكه اولياى الهى نيز متقابلاً بيش از همه به خدا انس دارند و انس آنان، همان خلوت و مناجات با اوست كه لذّت و آرامش خاصى دارد.
و تو براى كفايت كردن متوكّلان از همه كس حاضرتر و آمادهترى، زيرا به بهترين وجهى آنها را كفايت و مشكل آنها را حل مىنمايى، آنسان كه هيچكس نمىتواند آن را انجام دهد. كسى به خدا توكل مىكند كه به فرمان الهى عمل نمايد و كار خود را به حضرتش واگذارد.
...
...
ضمير و نهانخانه قلبشان را مىبينى و از ضماير و نهاد آنها به خوبى اطّلاع دارى و مراتب دانايى و بصيرت آنان را مىدانى. اطلاع، اعمّ از مشاهده است، چون مشاهده فقط با حسِ ديدن به دست مىآيد، ولى اطلاع با شنيدن نيز صورت مىگيرد.
اسرار همگيشان براى تو آشكار و قلبهايشان از شدت شوق و محبت واله و شيداى توست. اگر غربت و تنهايى آنها را به وحشت اندازد، ياد تو انسشان مىبخشد، زيرا ذكر و ياد تو موجب حصول اطمينان و آرامش نفس و از بين رفتن وحشت و غربت است.
و اگر مصائب و ناگوارىها بر ايشان فرو ريزد، به تو پناهنده مىشوند تا گرفتارىها را از آنان دفع كنى، چون مىدانند زمام تمامى امور در دست و در اراده تو و صدور آنها به فرمان توست.
اللَّهُمَّ إِنْ فَهِهْتُ(1)عَنْ مَسْأَلَتِي، أَوْ عَمِيتُ عَنْ طَلِبَتِي، فَدُلَّنِي عَلَى مَصَالِحِي، وَ خُذْ بِقَلْبِي إِلَى مَرَاشِدِي. فَلَيْسَ ذَلِكَ بِنُكْرٍ(2)مِنْ هِدَايَاتِكَ، وَ لاَ بِبِدْعٍ(3)مِنْ كِفَايَاتِكَ. اللَّهُمَّ احْمِلْنِي عَلَى عَفْوِكَ، وَ لاَ تَحْمِلْنِي عَلَى عَدْلِكَ.
...
خدايا، اگر در خواستههايم گنگ و نارسايم و يا در رسيدن به آنها ناتوانم، تو مرا به مصالح و كيفيّت درخواست و راه رسيدن به آنها راهنمايى كن و قلب مرا به سمت جايگاه رشد و صلاح برسان.
بار خدايا، اين كارها نسبت به هدايتها و كفايتهاى تو ناشناخته و شگفت نيست، زيرا بسيارى را به مصالحشان راهنمايى و به مواضع رشد ارشاد كردهاى و هركه را خواستهاى كفايت نمودهاى.
خدايا، مرا بر مركب عفوت بنشان تا مرا به نجات از خطا و گناه برساند و مرا بر مركب عدلت منشان كه در اين صورت پاداشى نصيب من نخواهد شد. چون انسان متعلّق به خدا است و هرچه انجام مىدهد به واسطه توفيق خدا است، لذا مستحق پاداشى نخواهد بود. امام عليهالسلام عفو و عدل خدا را به مركب تشبيه نمود كه مورد نخست انسان را نجات مىدهد و دومى كار را بر او سخت مىكند.
پيشتر بيان شد كه معصومين عليهمالسلام به چه دليل استغفار و طلب عفو مىنمودند.
لِلَّهِ بَلاَءُ فُلاَنٍ(1)فَقَدْ قَوَّمَ الاْءَوَدَ(2)، وَ دَاوَى الْعَمَدَ(3)وَ خَلَّفَ الْفِتْنَةَ وَ أَقَامَ السُّنَّةَ. ذَهَبَ نَقِيَّ الثَّوْبِ، قَلِيلَ الْعَيْبِ. أَصَابَ خَيْرَهَا(4)، وَ سَبَقَ شَرَّهَا. أَدَّى إِلَى اللَّهِ طَاعَتَهُ، وَ اتَّقَاهُ بِحَقِّهِ. رَحَلَ وَ تَرَكَهُمْ فِي طُرُقٍ مُتَشَعِّبَةٍ لاَ يَهْتَدِي بِهَا الضَّالُّ، وَ لاَ يَسْتَيْقِنُ الْمُهْتَدِي.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام درباره مالك اشتر رحمهالله پس از شهادت او
هرچه مالك انجام داد براى خدا بود. وى كژىها را راست گرداند و به اعتدال آورد. مالك نسبت به حضرت على عليهالسلام مثل حضرت على عليهالسلام نسبت به حضرت رسول صلىاللهعليهوآله بود كه در به اعتدال آوردن كژىها و ناراستىها به آن حضرت كمك مىنمود.
و بيمارىها را معالجه و درمان نمود و فتنهها را پشت سر گذاشت و رفت؛ يعنى هنوز فتنه باقى مانده بود كه مالك اشتر از دست رفت؛ همو كه فتنهها را درمان و اوامر امام عليهالسلام را بىكاستى و فزونى اجرا مىكرد.
و به سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله عمل كرد و آن را بر پا داشت و بدعتى در آن پديد نياورد. پاكدامن از دنيا رفت و به گناهان و آلودگىها آلوده نشد و عيب او كم بود. عبارت اخير از آن جهت است كه انسان بىعيب معصوم است و لذا حضرت، تعبير قليل العيب را به كار برده است.
...
...
به بهترين حالات مردم دست يافت، يعنى با استقامتورزى از بوته امتحان پيروز برآمد.
و از بدىهاى حالات مردم سبقت گرفت و فرار كرد، آنگونه كه انسان از درنده و دزد و امثال آن مىگريزد. اين سخن كنايه از آن است كه گزند شر مردم بدو نرسيد.
حق امانت (= طاعت الهى) را ادا كرد. گويى طاعت الهى امانتى در دست او بود كه با فرمانبردارى، آن را به طور كامل به خداى سبحان تحويل داد.
و پرواى خدا داشت و حق پرهيزگارى را نيك به جاى آورد.
از دنيا رفت حال آنكه مردم را در راههاى مختلف رها كرد، به گونهاى كه گمراه هدايت نمىشود و هدايتيافته به پايندگىِ هدايتِ خود مطمئن نيست، چون مالك زمام امر اهل كوفه بود كه به وى اطمينان داشتند و بر رأى او متّفق بودند، اما وقتى از دنيا رفت، هر كسى فكرى در سر پروراند و از آن پيروى كرد. بعد از مالك، هم گمراهان و هم هدايتيافتگان دچار مشكل شدند، چون گمراهان كه هدايت نشدند و هدايتيافتگان هم يقين به ادامه هدايت خود نداشتند و از سوى ديگر مردم بر اساسِ عادتْ تابع رؤساى خود هستند و وقتى رئيس آنها از ميان برود رشته فكر و انديشه آنها از هم مىگسلد.
برخى از اهل سنّت گفتهاند: منظور از «فلان» در كلام امام عليهالسلام «عُمَر» مىباشد و اين خطا و نادرست است، زيرا چگونه ممكن است امام عليهالسلام با صرفنظر و چشمپوشى از كارهاى او كه در تاريخ و سيرهها ذكر گرديده است، با آن ناراحتىهايى كه از وى در خطبه شقشقيه اظهار فرموده، در اينجا وى را بستايد!
و من كلام له عليهالسلام في وصف بيعته بالخلافة. و قد تقدم(1)مثله بألفاظ مختلفة.
وَ بَسَطْتُمْ يَدِي فَكَفَفْتُهَا، وَ مَدَدْتُمُوهَا فَقَبَضْتُهَا. ثُمَّ تَدَاكَكْتُمْ عَلَيَّ تَدَاكَّ(2)الاْءِبِلِ الْهِيمِ(3)عَلَى حِيَاضِهَا يَوْمَ وُرُودِهَا، حَتَّى انْقَطَعَتِ النَّعْلُ، وَ سَقَطَ الرِّدَاءُ، وَ وُطِئَ الضَّعِيفُ، وَ بَلَغَ مِنْ سُرُورِ النَّاسِ بِبَيْعَتِهِمْ إِيَّايَ أَنِ ابْتَهَجَ(4)بِهَا الصَّغِيرُ، وَ هَدَجَ(5)إِلَيْهَا الْكَبِيرُ، وَ تَحَامَلَ(6)نَحْوَهَا الْعَلِيلُ، وَ حَسَرَتْ(7)إِلَيْهَا الْكَعَابُ(8).
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام در توصيف چگونگى بيعت با او براى خلافت
سيد رضى رحمهالله مىگويد: همانند اين سخن با الفاظ متفاوتْ پيشتر آمده است.
شما دست مرا براى بيعت گشوديد، ولى من براى پرهيز از بيعتْ آن را جمع كردم. شما دوباره دست مرا كشيديد و من دوباره آن را واپس كشيدم(9).
سپس مانند شتران تشنهاى كه به آبشخور هجوم مىآورند به سوى من گسيل شديد تا جايى كه بند پاىْ افزارم پاره شد و عبا از دوشم افتاد و افراد ضعيف زير دست و پا ماندند.
1) مراجعه شود به خطبه 54.
2) تداك: ازدحام.
3) هيم: جمع هيماء، يعنى تشنه.
4) ابتهج: شادمان شد.
5) هدج: با حال ضعف و لرزان، راه آمد.
6) تحامل: خود را كشان كشان آورد.
7) حسرت: كنار زد.
8) كعاب: دوشيزه، دخترى كه سينههايش تازه برآمده است.
9) جمله دوّم يا تكرار جمله اوّل است و يا مراد از «بسط يد» گشودن كف دست و مراد از «كفّ يد» جمع كردن آن و مراد از «مدّ يد» كشيدن و دراز كردن دست و مراد از «قبض يد» باز پس كشيدن آن است، و لذا دو جمله داراى دو معنا هستند.
...
...
و مردم از بيعت با من به قدرى شادمان بودند كه خردسالانْ شادىكنان، كهنسالان با حال ضعف و لرزان، و بيماران با سختى و دشوارى به سوى من مىآمدند تا بيعت كنند، و دوشيزگان و دختران نورس نقاب از چهره افكندند تا جمعيت بيعتكننده را ببينند، چنانكه طبق معمول، دختران در مناسبتها به هنگام ازدحام جمعيت، كنجكاوانه نقاب از چهره كنار مىزنند تا صحنه را بهتر ببينند.
امام عليهالسلام صحنه بيعت را ترسيم مىكند تا بفهماند انتخاب او كاملاً به اراده و اختيار مردم بوده و هيچكس مجبور به بيعت نبوده است. و اين عادت مردم است كه به يك كارى با اشتياق و جديّت رو مىآورند ولى وقتى كه حقّ با منافع شخصى آنها اصطكاك پيدا كند روى برمىگردانند.
فَإِنَّ تَقْوَى اللَّهِ مِفْتَاحُ سَدَادٍ، وَ ذَخِيرَةُ مَعَادٍ، وَ عِتْقٌ مِنْ كُلِّ مَلَكَةٍ، وَ نَجَاةٌ مِنْ كُلِّ هَلَكَةٍ. بِهَا يَنْجَحُ الطَّالِبُ، وَ يَنْجُو الْهَارِبُ، وَ تُنَالُ الرَّغَائِبُ(1).
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام درباره فضيلت تقوا، عمل و جديّت
به يقين پرواى خدا و پرهيزگارى، رمز استحكام انسان و توشه آخرت و قيامت و نيز سبب رهايى از هر صفت رذيلهاى مانند ترس و بخل و امثال اينهاست كه در فرد رسوخ مىيابد؛ زيرا انسان پرهيزكار با تبعيت از آموزههاى اسلام از ملكات ناپسند اخلاقى رهايى مىيابد.
و نيز عامل نجات از هر هلاكت دنيوى و اخروى است، چون تقوا انسان را از افتادن در گرفتارىها، به ويژه گرفتارىهاى اخروى حفظ مىكند.
خواهان و جويندهْ به وسيله تقوا به مقصد مىرسد، چون خداوند بر اهل تقوا با تحقّق خواستههاىشان تفضّل مىكند.
و فرد گريزان از گناه، به سبب تقوا نجات مىيابد و به گناه آلوده نمىشود، زيرا هركه از ترس گناه مىگريزد، در واقع از كيفر الهى گريخته، و در آن صورت ضررى و آسيبى نمىبيند.
و هم بدين وسيله، به خواستههاى با ارزش و نفيس دست مىتوان يافت.
1) رغائب: خواستههاى مرغوب و پسنديده.
فَاعْمَلُوا وَ الْعَمَلُ يُرْفَعُ، وَ التَّوْبَةُ تَنْفَعُ، وَ الدُّعَاءُ يُسْمَعُ(1)، وَ الْحَالُ هَادِئَةٌ(2)، وَ الاْءَقْلاَمُ جَارِيَةٌ. وَ بَادِرُوا بِالاْءَعْمَالِ عُمُراً نَاكِساً(3)، وَ مَرَضاً حَابِساً(4)، أَوْ مَوْتاً خَالِساً(5).
...
اكنون وقت آرامش است و مىتوان كار كرد، برخلاف وقتى كه انسان گرفتار آشفتگى باشد كه ديگر امكان كار كردن نيست، و اكنون كه قلمهاى فرشتگان در گردشند و اعمال شما را ثبت مىكنند، عمل كنيد كه عمل بالا مىرود و پذيرفته مىشود، و توبه كنيد كه توبه سودمند و موجب محو گناهان است، و دعا كنيد كه دعا مقبول است.
و با عمل، از عمر رو به پايان آمده، سبقت بگيريد؛ زيرا عمر مىخواهد جان انسان را بگيرد و عمل مىخواهد از عمر بهره بگيرد. پس در اين مسابقه بكوشيد كه عمل برنده شود. و بر بيمارى خانهنشين كننده و از مرگ ناگهانى پيشى گيريد كه مىخواهد مانع عمل شما شود و ممكن است به يكباره مرگ فرا رسد و شما را دربر گيرد.
فَإِنَّ الْمَوْتَ هَادِمُ لَذَّاتِكُمْ، وَ مُكَدِّرُ شَهَوَاتِكُمْ، وَ مُبَاعِدُ طِيَّاتِكُمْ(1). زَائِرٌ غَيْرُ مَحْبُوبٍ، وَ قِرْنٌ(2)غَيْرُ مَغْلُوبٍ، وَ وَاتِرٌ(3)غَيْرُ مَطْلُوبٍ. قَدْ أَعْلَقَتْكُمْ حَبَائِلُهُ(4)، وَ تَكَنَّفَتْكُمْ(5)غَوَائِلُهُ(6)، وَ أَقْصَدَتْكُمْ مَعَابِلُهُ(7)، وَ عَظُمَتْ فِيكُمْ سَطْوَتُهُ، وَ تَتَابَعَتْ عَلَيْكُمْ عَدْوَتُهُ(8)، وَ قَلَّتْ عَنْكُمْ نَبْوَتُهُ(9)فَيُوشِكُ أَنْ تَغْشَاكُمْ دَوَاجِي(10)ظُلَلِهِ(11)وَ احْتِدَامُ(12)عِلَلِهِ(13)، وَ حَنَادِسُ(14)غَمَرَاتِهِ(15)، وَ غَوَاشِي(16)سَكَرَاتِهِ(17)وَ أَلِيمُ إِزْهَاقِهِ(18)، وَ دُجُوُّ(19)أَطْبَاقِهِ(20)، وَ جُشُوبَةُ(21)مَذَاقِهِ(22). فَكَأَنْ قَدْ أَتَاكُمْ بَغْتَةً(23)فَأَسْكَتَ نَجِيَّكُمْ(24)وَ فَرَّقَ نَدِيَّكُمْ(25)وَ عَفَّى(26)آثَارَكُمْ وَ عَطَّلَ دِيَارَكُمْ وَ بَعَثَ وُرَّاثَكُمْ يَقْتَسِمُونَ تُرَاثَكُمْ(27). بَيْنَ حَمِيمٍ(28)خَاصٍّ لَمْ يَنْفَعْ، وَ قَرِيبٍ مَحْزُونٍ لَمْ يَمْنَعْ، وَ آخَرَ شَامِتٍ(29)لَمْ يَجْزَعْ.
...
بر مرگ پيشى گيريد كه لذتهاى دنيايىِ شما را در هم مىكوبد، و شادمانىهايتان را نابود مىكند و تيره و تار مىسازد، و ميان شما و مقاصدتان فاصله مىافكند. ديداركنندهاى است كه انسان را خوش نيايد، و هماوردى است كه شكست نمىخورد، و خونريز و قاتلى است كه انتقام و خونبهايى از او ستانده نمىشود.
كمند شكارش را در شما آويخته است و رنجها و گرفتارىهايش شما را در ميان گرفته
1) طيّات: از طِيّة گرفته شده، به معناى قصد و نيّت.
2) قرن: هماوردِ همسنگ، رقيب.
3) واتر: قاتل و آنكه خون مىريزد و مجروح مىكند.
4) حبائل: جمع حبالة، يعنى تور صيّادى، دام.
5) تكنف: در بر گرفت، احاطه كرد.
6) غوائل: جمع غائلة، يعنى شدايد و فجايع.
7) معابل: جمع معبلة، پيكان عريض و طويل، آهن سر تير.
8) عدوة: عداوت و دشمنى.
9) نبوة: خطاى در ضربه.
10) دواجي: جمع داجية، يعنى تاريك.
11) ظلل: جمع ظلّة، يعنى ابر، سايبان.
12) إحتدام: اشتداد.
13) علل: جمع علة، يعنى بيمارى.
14) حنادس: جمع حندسة، يعنى تاريكى شديد.
15) غمرات: جمع غمرة، آنچه انسان را به خود فرو مىبرد، مثل آب دريا.
16) غواشي: جمع غاشية، آنچه كه فرد را مىپوشاند.
17) سكرات: جمع سكرة، حالت شديدى شبيه مستى.
18) إزهاق: ابطال.
19) دجو: ظلمت و تاريكى شديد.
20) اطباق: فراگيرى.
21) جشوبة: خشونت، ناگوارى.
22) مذاق: چشيدن.
23) بغتة: ناگهان.
24) نجي: نجواگر.
25) ندي: جماعتى كه براى مشورت جمع شدهاند.
26) عفى: باطل ساخت.
27) تراث: ميراث.
28) حميم: دوست صميمى.
29) شامت: شماتت كننده.
...
...
و تير پيكانش شما را به دقت هدف گرفته و چيرگى و قدرت او بر شما سخت عظيم است؛ زيرا وقتى كه مرگ بخواهد كسى را دربر بگيرد امكان فرار از آن نيست.
و دشمنىاش به شما پىدرپى است؛ زيرا مرتب خويشان و دوستان شما را مىگيرد. و خطاى ضربه او هنگام ستاندن جان شما اندك است. شايد منظور اجلهاى معلّق باشد كه خطاى آنها اندك است و گاهى كارگر نيست و گرنه اجل قطعى هرگز به خطا نمىرود.
پس زود است كه مرگ شما را در ميان گيرد؛ مرگى كه تاريكىهاى آن چون تودههاى ابر شما را دربر مىگيرد و بيمارىهاى دردناك آن شما را احاطه كند و تيرگىهاى سهمگين آن شما را چون دريا در خود فرو ببرد و حالت سخت احتضار و جانكندن شما را در بر گيرد و دردهاى جانكندنْ به سراغتان آيد.
سياهىهاى آن تمام وجود شما را فرا مىگيرد، به گونهاى كه حواس و ادراك شما را به تمامى از كار مىاندازد. و طعم ناگوار آن تمام وجود را تسخير مىكند؛ زيرا انسان مرگ را با تمام حواس و ادراك خود مىچشد و درك مىكند. ناگفته نماند بيان اين جملات كه از نظر معنا نزديك به هم هستند و تكرار الفاظ با معناى نزديك به هم، براى تأكيد و فهماندن دقيق معناى مرگ و محسوس كردن حالات آن در ذهن است، زيرا تكرار بهترين وسيله تأكيد است.
گويا مرگ ناگهان به سراغ شما آمده و نجواهايتان را به سكوت و خاموشى تبديل كرده و جمعيت مشورتى و همانجمنى شما را پراكنده مىسازد. و آثارتان را نابود مىكند تا پس از مرگ، از شما اثرى نماند، و سرزمينهاىتان را از سكنه خالى خواهد كرد، و وارثان شما را بر مىانگيزاند تا ميراثتان را بين خود تقسيم كنند.
مرگ در حالى به سراغتان مىآيد كه در بين دوستان صميمى خود قرار داريد اما آنها در دفع مرگ هيچ سودى براى شما ندارند؛ در جمع نزديكان غمگينى كه نمىتوانند مرگ را از شما دور كنند يا در بين شماتتكنندگانى كه در مرگ شما بىتابى نكرده كه از مردنتان شادمانند.
فَعَلَيْكُمْ بِالْجَدِّ وَ الاِجْتِهَادِ، وَ التَّأَهُّبِ(1)وَ الاِسْتِعْدَادِ، وَ التَّزَوُّدِ فِي مَنْزِلِ الزَّادِ. وَ لاَ تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا كَمَا غَرَّتْ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ مِنَ الاْءُمَمِ الْمَاضِيَةِ، وَ الْقُرُونِ(2)الْخَالِيَةِ(3). الَّذِينَ احْتَلَبُوا(4)دِرَّتَهَا(5)، وَ أَصَابُوا غِرَّتَهَا(6)، وَ أَفْنَوْا عِدَّتَهَا(7)، وَ أَخْلَقُوا(8)جِدَّتَهَا(9).
...
پس با جدّيت و سختكوشى، به كار و اطاعت الهى بپردازيد و خود را براى ملاقاتِ با مرگ مهيا كنيد و نيز آماده تحصيل و كسبِ تقوايى باشيد كه براى آخرتتان سودمند باشد و از اين دنياى گذرا براى روز رستاخيز توشه لازم و در خور كه عبارت است از عمل صالح، برداريد.
مبادا دنيا شما را با آرايههاى خود بفريبد و به آن اعتماد كنيد، چنانكه پيشينيان شما، يعنى دنيا امتهاى گذشته را كه از سنّتهاى پيامبران روى برتافتند، فريب داد.
همان فريبخوردگانى كه شير شتر دنيا را دوشيدند؛ يعنى لذايذ دنيا را ديدند. در اين جمله كامجوييشان از دنيا به دوشيدن شير از شتر تشبيه شده است.
و به سبب دنيا دچار غفلت شدند. گويى گمان كردند كه دنيا از آنها غافل است و نسبت به آنها قصد بدى ندارد، لذا به بهرهگيرى از لذتها مشغول شدند، غافل از آنكه دنيا زيرك است و از آنها انتقام خواهد گرفت. و روزگارى دراز را در دنيا سپرى و روزهاى آن را فانى ساختند، و جديدِ دنيا، يعنى جوانى و لباس و اموال و... را كهنه كردند، زيرا عمرى طولانى را پشت سر گذاردند و از آرايههاى دنيا بهرهور شدند.
أَصْبَحَتْ مَسَاكِنُهُمْ أَجْدَاثاً(1)، وَ أَمْوَالُهُمْ مِيرَاثاً. لاَ يَعْرِفُونَ مَنْ أَتَاهُمْ، وَ لاَ يَحْفِلُونَ(2)مَنْ بَكَاهُمْ، وَ لاَ يُجِيبُونَ مَنْ دَعَاهُمْ. فَاحْذَرُوا الدُّنْيَا فَإِنَّهَا غَدَّارَةٌ غَرَّارَةٌ(3)خَدُوعٌ(4)، مُعْطِيَةٌ مَنُوعٌ مُلْبِسَةٌ نَزُوعٌ، لاَ يَدُومُ رَخَاوءُهَا(5)، وَ لاَ يَنْقَضِي عَنَاوءُهَا(6)، وَ لاَ يَرْكُدُ(7)بَلاَوءُهَا.
...
به جاى قصرها گورها منزلشان شد و اموال آنها ارث ديگران گرديد. آنكه را به ديدن قبر آنها بيايد به جسم و بدن نمىشناسند، زيرا انسان عادتاً ديگرى را با حواس خود مىشناسد و حال آنكه حواس آنها از كار افتاده است. و به كسى كه برايشان بگريد اعتنا نمىكنند، چون به خود مشغولند. و آن را كه بخوانَدشان، با زبان جواب نمىدهند، آنگونه كه در دنيا جواب مىدادند. البته شناخت روحى و توجه معنوى به كسى كه بر آنها مىگريد و جواب معنوى به كسى كه آنها را صدا مىزند براى كسانى كه اجازه داشته باشند، مسلّم و قطعى است.
از دنيا برحذر باشيد كه سخت فريبكار است، يعنى به انسان چيزى نشان مىدهد و پس از آنكه به آن دلبسته شد آن را غافلگيرانه پس مىگيرد. بسيار فريبنده، نيرنگباز و خدعه و مكرش فراوان است و چيزهايى را به انسان مىدهد، ولى از تأمين نيازهايش سخت خوددارى مىكند، اگر روزى به كسى چيزى بدهد، بارها انسان را محروم مىكند. جامهاى بر اندام انسان مىپوشاند، ولى آن را از او باز مىستاند.
خوشى و رفاهش پايدار نيست، و رنج و غصهاش را پايانى نباشد، و بلا و مصيبت آن فروكش نمىكند.
كَانُوا قَوْماً مِنْ أَهْلِ الدُّنْيَا وَ لَيْسُوا مِنْ أَهْلِهَا، فَكَانُوا فِيهَا كَمَنْ لَيْسَ مِنْهَا، عَمِلُوا فِيهَا بِمَا يُبْصِرُونَ، وَ بَادَرُوا(1)فِيهَا مَا يَحْذَرُونَ، تَقَلَّبُ(2)أَبْدَانِهِمْ بَيْنَ ظَهْرَانَيْ أَهْلِ الاْآخِرَةِ، يَرَوْنَ أَهْلَ الدُّنْيَا يُعَظِّمُونَ مَوْتَ أَجْسَادِهِمْ، وَ هُمْ أَشَدُّ إِعْظَاماً لِمَوْتِ قُلُوبِ أَحْيَائِهِمْ.
...
بخشى از اين خطبه در توصيف اهل زهد
پرهيزكاران در دنيا زندگى مىكنند، ولى اهل دنيا نيستند و بدان دل نبستهاند؛ يعنى گرچه در دنيا به سر مىبرند، ولى مانند كسانى هستند كه از اهل دنياپرستى نيستند، چون با اهل دنيا معاشرت كامل و تامّوتمام ندارند و از دنيا به قدرى كه به دين و آخرتشان زيان نمىرساند بسنده مىكنند. در دنيا براساس بصيرت در آنچه با خير و سعادت همراه است، كار مىكنند نه مانند اهل دنيا كه كار آنها بىبصيرت است و برايشان اهميت چندانى ندارد كه از رستگارانند يا هلاكشدگان. از آنچه ناپسند و نكوهيده است گريزانند، همانند كسى كه از دزد يا درنده مىگريزد تا گرفتارش نشود.
گويى در ميان اهل آخرت با بدنهاى خود زندگى مىكنند، زيرا با آنان انس گرفتهاند و از اهل دنيا وحشت دارند. و مردم دنيا را مىديدند كه مرگِ جسم را مهم مىشمرند و اگر كسى از ايشان بميرد، مرگش را بزرگ مىدانند و در انديشه مرگ قلب خود نيستند، حال آنكه مرگِ قلب از مرگِ جسم مهمتر است.
لذا اهل زهد و پارسايى مرگِ قلب را مهمتر مىدانند و وقتى مىبينند قلب انسان زندهاى مرده، يعنى طاعت الهى را ترك كرده و در برهوت معصيت گرفتار شده، براى آن اهمّيت بسيارى قائلند، زيرا مىدانند عاقبت و پايان كار اين انسان خسران ابدى است.
و من خطبة له عليهالسلام خطبها بذي قار(1)و هو متوجه إلى البصرة، ذكرها الواقدي في كتاب «الجمل»
فَصَدَعَ(2)بِمَا أُمِرَ بِهِ، وَ بَلَّغَ رِسَالاَتِ رَبِّهِ، فَلَمَّ(3)اللَّهُ بِهِ الصَّدْعَ(4)وَ رَتَقَ(5)بِهِ الْفَتْقَ(6)، وَ أَلَّفَ بِهِ بَيْنَ ذَوِي الاْءَرْحَامِ، بَعْدَ الْعَدَاوَةِ الْوَاغِرَةِ(7)فِي الصُّدُورِ، وَ الضَّغَائِنِ(8)الْقَادِحَةِ(9)فِي الْقُلُوبِ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه هنگام عزيمت به بصره در ذىقار ايراد فرمود، و واقدى در كتاب الجَمل آن را ذكر كرده است
رسول اكرم صلىاللهعليهوآله به فرمان الهى، عقايد و رسوم جاهلى را درهم شكست و از بين برد. و رسالتهاى پروردگارش را به خوبى ابلاغ فرمود. چون احكام و رسالتهاى پروردگار داراى انواع گوناگونى است با صيغه جمع و با تعبير «رسالات» ذكر شده است.
خدا به وسيله آن حضرت اختلافات مردم را برطرف ساخت.
و گسستگىها و شكافها و فاصلهها را به سبب او به هم پيوست و جامعه را يكدل و يكپارچه كرد. مفاد اين جمله با جمله پيشين يكى است و ترادفِ معنايى دارد.
و به وجود خجستهاش به گونهاى ميان خويشاوندان الفت ايجاد كرد كه با يكديگر برادر شدند، در حالىكه دشمنىهاى ديرينه، پيوند آنان را از هم گسسته بود، و دشمنىها در سينهشان مىجوشيد و كينههاى برافروخته در قلبهاى آنان شعلهور شده بود.
كلّم به عبداللّه بن زمعة، و هو من شيعته، و ذلك أنه قدم عليه في خلافته يطلب منه مالاً، فقال عليهالسلام :
إِنَّ هَذَا الْمَالَ لَيْسَ لِي وَ لاَ لَكَ، وَ إِنَّمَا هُوَ فَيْءٌ لِلْمُسْلِمِينَ وَ جَلْبُ(1)أَسْيَافِهِمْ، فَإِنْ شَرِكْتَهُمْ فِي حَرْبِهِمْ، كَانَ لَكَ مِثْلُ حَظِّهِمْ، وَ إِلاَّ فَجَنَاةُ(2)أَيْدِيهِمْ لاَ تَكُونُ لِغَيْرِ أَفْوَاهِهِمْ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام با عبداللّه بن زمعه يكى از شيعيانش كه در دوران خلافت حضرتش از آن بزرگوار مالى طلب كرد
اين اموال كه در بيت المال مسلمين و تحت اختيار من است و تو بخشى از آن را مىخواهى، نه مال من است و نه مال تو، بلكه خراج و غنيمت مسلمانان است كه دستاورد شمشيرهاى آنها از طريق جهاد است.
حال اگر در جنگشان حضور داشتهاى، مانند آنان بهره مىبرى و مال به طور مساوى بين همه تقسيم مىشود و گرنه آنچه آنها به دست آوردهاند، براى دهان ديگران نيست، يعنى بايد دستاورد خود را خود بخورند و به تو چيزى نمىرسد.
أَلاَ إِنَّ اللِّسَانَ بَضْعَةٌ(1)مِنَ الاْءِنْسَانِ، فَلاَ يُسْعِدُهُ(2)الْقَوْلُ إِذَا امْتَنَعَ، وَ لاَ يُمْهِلُهُ(3)النُّطْقُ إِذَا اتَّسَعَ(4).
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام
امام عليهالسلام به خواهرزادهاش جعدة بن هبيره دستور داد براى مردم سخن گويد. وى بر فراز منبر شد، اما نتوانست سخن بگويد. امام فرمود:
بدانيد كه زبان بخشى از وجود انسان است كه چون انسان از گفتن بازايستد زبان را ياراى گفتن نباشد، زيرا اگر انسان آمادگى سخن گفتن نداشته باشد ذهن نمىتواند كلام را بر زبان جارى سازد، و آنگاه كه در سخن گفتن توانا باشد، الفاظ، سيلگونه بر آن روان مىشوند و از سخن و بيان اندوخته ذهن باز نمىايستند.
وَ إِنَّا لاَءُمَرَاءُ الْكَلاَمِ وَ فِينَا تَنَشَّبَتْ(1)عُرُوقُهُ وَ عَلَيْنَا تَهَدَّلَتْ(2)غُصُونُهُ(3). وَ اعْلَمُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ(4)أَنَّكُمْ فِي زَمَانٍ الْقَائِلُ فِيهِ بِالْحَقِّ قَلِيلٌ، وَ اللِّسَانُ عَنِ الصِّدْقِ كَلِيلٌ(5)، وَ اللاَّزِمُ لِلْحَقِّ ذَلِيلٌ. أَهْلُهُ مُعْتَكِفُونَ(6)عَلَى الْعِصْيَانِ، مُصْطَلِحُونَ(7)عَلَى الاْءِدْهَانِ(8)، فَتَاهُمْ عَارِمٌ(9)وَ شَائِبُهُمْ(10)آثِمٌ، وَ عَالِمُهُمْ مُنَافِقٌ، وَ قَارِئُهُمْ مُمَاذِقٌ(11). لاَ يُعَظِّمُ صَغِيرُهُمْ كَبِيرَهُمْ، وَ لاَ يَعُولُ(12)غَنِيُّهُمْ فَقِيرَهُمْ.
...
و ما فرمانروايان سخن هستيم. اگر پسر خواهرم نتوانست سخن بگويد به دليل عدم مساعدت ذهن او بود و گرنه ما [خاندان] در سخن گفتن به سان فرمانروايان، و ساير مردم مثل رعيّت هستند. چون زبان بخشى از وجود انسان است و اگر انسان از كلام خوددارى كند، سخن بر آن جارى نمىشود.
آرى، ريشه سخن در وجود ما روييد و شاخههاى آن بر ما سايه افكنده، مانند درختى كه ريشههاى آن استوار و شاخههاى آن برافراشته شده و گسترش يافته است. پس معانى بسيار بلند از ژرفاى دل و جان ما بر مىخيزند و الفاظ فصيح و بليغ از انديشه ما مىجوشند.
خدايتان رحمت كند، بدانيد كه در روزگارى به سر مىبريد كه گوينده حق نسبت به زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله يا نسبت به هر زمان ديگر در آن اندكشمار است. چرا كه زمان امام عليهالسلام سراسر
1) تنشب: مىرويَد، ريشهدار مىشود.
2) تهدل: سر مىكشد.
3) غصون: جمع غصن، يعنى شاخه.
4) رحمكم اللّه: اين دعا شكل جمله خبرى است و اصل آن بيان شوق به مطلوب است طورى كه گويا واقع شده يا خواهد شد.
5) كليل: الكن، ناتوان در گفتن.
6) معتكف: ملازم. از عكوف و اعتكاف است يعنى ملازمت.
7) مصطلح: كسى كه با ديگرى مصالحه و توافق مىكند.
8) إدهان: مداهنه و مجامله از دُهن يعنى روغن گرفته شده و مداهنه يعنى روغنمالى و كنايه از مسامحهكارى است.
9) عارم: سركش و تندخو.
10) شائب: پير و كهنسال.
11) مماذق: كسى كه به دروغ اظهار محبت مىكند.
12) لا يعول: يارى نمىكند.
...
...
آشوب بود و در چنين وضعيّتى حقگويى رنگ مىبازد و كاستى مىيابد. و زبان از راستگويى وامىماند چه اينكه به دليل ترس يا طمع مال دنيا، صداقتورزى و راستگويى دشوار است. و كسى كه پايبند حق باشد خوار است و اين حالت، زمانى رخ مىنمايد كه جامعه دچار آشوب و پراكندگى شود.
مردم اين زمانه و روزگارْ همپاى گناهند و بدان آلودهاند و بر مجامله و تسامح و تساهل در امور دينى با يكديگر همداستانند. جوانانشان سركش و بداخلاق، و كهنسالانشان گنهكار و تبهكارند و سالخوردگى، آنان را از گناه باز نمىدارد. و دانشمندان آنها منافقپيشه هستند، يعنى برخى چيزها را پنهان و پارهاى را آشكار مىكنند تا به دنيا و آرايههايش دست يابند.
و قاريان قرآن اين جماعتْ فريبكارانه به ديگران اظهار محبّت و دوستى مىكنند، در حالىكه قارى قرآن بايد صادقانه دوستدار مردم باشد تا قرآن خواندنش در آنها اثر بگذارد.
كوچكترها به بزرگترهايشان احترام نمىگذارند، زيرا خرد و كلانشان فاسد و تبهكار شدهاند. و ثروتمندانشان به علت دنياخواهى و مالپرستى به فقيران و مستمندانشان كمك و يارى نمىكنند.
رَوَى ذِعْلَبٌ الْيَمَانِيُّ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ قُتَيْبَةَ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ يَزِيدَ، عَنْ مَالِكِ بْنِ دِحْيَةَ، قَالَ: كُنَّا عِنْدَ أَمِيرِ الْمُوءْمنِيِنَ عليهالسلام وَ قَدْ ذُكِرَ عِنْدَهُ اخْتِلاَفُ النَّاسِ، فَقَالَ:
إِنَّمَا فَرَّقَ بَيْنَهُمْ مَبَادِئُ طِينِهِمْ وَ ذَلِكَ أَنَّهُمْ كَانُوا فِلْقَةً(1)مِنْ سَبَخِ(2)أَرْضٍ وَ عَذْبِهَا(3)وَ حَزْنِ(4)تُرْبَةٍ وَ سَهْلِهَا(5)، فَهُمْ عَلَى حَسَبِ قُرْبِ أَرْضِهِمْ يَتَقَارَبُونَ، وَ عَلَى قَدْرِ اخْتِلاَفِهَا يَتَفَاوَتُونَ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام درباره تفاوت منش و روش مردم در اخلاق، عبادت و...
[ابومحمّد] ذعلب يمانى از احمد بن قتيبه از عبداللّه بن يزيد از مالك بن دحيه نقل مىكند كه روزى در محضر اميرمؤمنان على عليهالسلام درباره اختلاف مردم در اخلاق و صفات و طاعت و عصيان سخن به ميان آمد. پس حضرت چنين فرمود:
از آنرو مردم با يكديگر متفاوتند كه عناصر تشكيل دهنده آنها و نژادشان متفاوت است و بدان بستگى دارد، زيرا در اصل قطعهاى از خاك شور و خشن يا خاكِ شيرين و نرم بودهاند.
آنها بر حسب نزديك بودن زمين (خاستگاه، خميره و سرشت) از نظر نرمى و تندخويى و شورى و شيرينى زمينه، به همديگر نزديكند، يعنى دو نفر كه از خاك شيرين
...
...
خلق شده باشند اخلاقشان به يكديگر نزديك است و... . و به اندازه اختلافشان در نرمى و خشونت خاك، در اخلاق و صفات با يكديگر متفاوتند.
توضيح آنكه، بىترديد سرشت انسانها با يكديگر متفاوت است. برخى مثلاً ذاتاً بخشنده و برخى ذاتاً بخيل و عدهاى شجاع و عدهاى ترسو هستند و... . نيز ترديدى نيست كه اصل انسان از خاك است، چون گياه از زمين مىرويد و انسان يا حيوان آن را مىخورد و انسانْ آن حيوان را مىخورد و آن گياه به صورت خون در آمده، سپس منى مىشود و انسان از آن به وجود مىآيد. پس آن طبيعتى كه در خاك بوده در اخلاق و روحيات انسان نيز اثر مىگذارد، و خاك نرم و شيرين انسان را نرمخو و ستوده مىكند و عكس آن نيز نتيجه عكس مىدهد.
با اين احوال، انسان زمام اختيار خود را در دست دارد و مجبور نيست كه به مقتضاى سرشت و ذات خود عمل كند. و در اين بحث - كه مفصل و طولانى و داراى احتمالاتى است - به همين مقدار اكتفا مىكنيم.
فَتَامُّ الرُّوَاءِ(1)نَاقِصُ الْعَقْلِ، وَ مَادُّ(2)الْقَامَةِ قَصِيرُ الْهِمَّةِ، وَ زَاكِي الْعَمَلِ قَبِيحُ الْمَنْظَرِ، وَ قَرِيبُ الْقَعْرِ(3)بَعِيدُ السَّبْرِ(4)، وَ مَعْرُوفُ الضَّرِيبَةِ(5)مُنْكَرُ الْجَلِيبَةِ(6)، وَ تَائِهُ(7)الْقَلْبِ مُتَفَرِّقُ اللُّبِّ، وَ طَلِيقُ(8)اللِّسَانِ حَدِيدُ الْجَنَانِ(9).
...
برخى از انسانها زيبا و خوش چهره، ولى برخلاف چهره زيبايى كه دارند كمخردند.
و برخى بلند بالايند، اما فرومايه و كوتاهبين و كم همتند و به امور مهمّى كه به زمان نياز دارد بىتوجهند.
و برخى عملى نيكو و پاكيزه دارند، اما چهره و ظاهرشان زشت و ناپسند است.
و عدهاى كوتاه قد هستند، ولى همتى والا و فكرى بلند دارند.
و برخى اخلاق و منشى شايسته دارند، اما رنگشان به خلاف سرشتشان نكوهيده و ناپسند است.
و قلب برخى استقرار و پايدارى ندارد و در نتيجه انديشهاش پريشان و تمايلات متناقض دارد.
و زبان گروهى شيوا و قلبشان فهيم، قوى و درخشان است.
1) رواء: منظره و چهره.
2) ماد: كشيده و بلندقامت.
3) قريب القعر: كم عمق، شبيه به ظرفى كه قعر آن نزديك است در مقابل انسان چاق كه عميق مىباشد.
4) سبر: نظر و همت و فكر. سبار ابزارى كه با آن عمق چيزى را اندازه مىگيرند.
5) ضريبة: طبيعت.
6) جليبة: آنچه انسان به خلاف باطن خود به آن تظاهر مىكند كه گويا آن را مىدوشد و مىكشد.
7) تائه: سرگردان و ناآرام و بىقرار.
8) طليق: آزاد و زبانآور.
9) جنان: قلب، و بدان دليل كه پوشيده است جنان ناميده مىشود.
بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي(1)يَا رَسُولَ اللَّهِ، لَقَدِ انْقَطَعَ بِمَوْتِكَ مَا لَمْ يَنْقَطِعْ بِمَوْتِ غَيْرِكَ مِنَ النُّبُوَّةِ وَ الاْءِنْبَاءِ وَ أَخْبَارِ السَّمَاءِ. خَصَّصْتَ حَتَّى صِرْتَ مُسَلِّياً(2)عَمَّنْ سِوَاكَ، وَ عَمَّمْتَ حَتَّى صَارَ النَّاسُ فِيكَ سَوَاءً. وَ لَوْ لاَ أَنَّكَ أَمَرْتَ بِالصَّبْرِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْجَزَعِ(3)، لاَءَنْفَدْنَا عَلَيْكَ مَاءَ الشُّئُونِ(4)وَ لَكَانَ الدَّاءُ(5)مُمَاطِلاً(6)وَ الْكَمَدُ(7)مُحَالِفاً(8)، وَ قَلاَّ(9)لَكَ وَ لَكِنَّهُ مَا لاَ يُمْلَكُ رَدُّهُ، وَ لاَ يُسْتَطَاعُ دَفْعُهُ! بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي، اذْكُرْنَا عِنْدَ رَبِّكَ، وَ اجْعَلْنَا مِنْ(10)بَالِكَ.
...
سخن آن حضرت عليهالسلام به هنگام غسل دادن بدن مطهر رسول خدا صلىاللهعليهوآله
پدر و مادرم به فدايت اى پيامبر خدا، زيرا نزد من از آن دو گرانمايهتر و عزيزترى. با مرگ تو نبوّت و اخبار آسمانى از ما قطع شد در حالىكه با مرگ هيچ پيامبرى چنين نشد، چرا كه با مرگ هر پيامبرى، پيامبر بعدى كه با عالم غيب ارتباط داشت، از عالم ماورا - هرچند از طريق غيرآسمانى - براى مردم اخبار غيبى مىآورد، ولى بعد از ارتحال پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله
1) بأبي أنت و امي: باء براى تفديه است، يعنى پدر و مادرم فدايت باد. اين جمله براى اظهار مقدار محبّت به محبوب است. به عبارت ديگر اگر بناست ميان انتخاب پدر و مادر و انتخاب او يكى را برگزينم، او را بر آن دو مقدم مىدارم و آنها را فداى او مىنمايم.
2) مسلى: تسليت دهنده.
3) جزع: بى تابى و اظهار شديد احساسات كه موجب اندوه فراوان و خودزنى و اعمال ناپسند ديگر مىشود كه معمولاً نادانان انجام مىدهند.
4) شئون: منابع اشك.
5) داء: مراد از داء در اينجا اندوه است.
6) مماطل: طلبكارى كه طلبش استيفا نشده باشد.
7) كمد: اندوه، افسردگى.
8) محالف: همپيمان، همقسم.
9) قلا: تثنيه قلّ است، يعنى حزن و اندوه كم هستند.
10) من: نشويه است، يعنى ما را از خاطرات خود قرار بده.
...
...
پيامبرى نيامد، لذا سلسله پاك و ارجمند پيامبران و اخبار غيبى به پايان رسيد.
اى رسول خدا، خاندان و خويشاندانت را به فضيلت اختصاص دادى تا آنجا كه با وجودت، از دست دادن هيچ چيزى براى آنها اندوهناك نبود، زيرا مايه آرامش خاطر آنان بودى، و چنان تمام مردم را فضيلت بخشيدى كه همه غرق در فضيلت، و به طور يكسان از رسالت تو بهرهمند شدند. البته برخى از شارحان نهجالبلاغه تخصيص و تعميم در اين دو جمله را درباره مصيبت آن حضرت ذكر كردهاند، ولى اگر آن را به طور مطلق بدانيم رساتر و زيباتر است.
اگر نبود اينكه به صبرِ در مصيبت فرمانمان دادهاى و از بىتابى نهى فرمودهاى، به يقين در فراق تو اشكها روان مىكرديم، به گونهاى كه چشمه چشممان خشك شود و اندوه همچنان در وجود ما، مانند طلبكارى كه حق او ادا نشده باشد، بماند، و اندوه قرين ما شود و از ما جدا نگردد، آنسان كه گويى درد و اندوهْ سوگند ياد كردهاند كه كمككار هم بمانند، و اين اشكافشانى و اندوهِ پايدار در مصيبت تو بسى ناچيز و اندك است، ولى مرگْ چيزى است كه نمىتوان آن را بازگرداند و مانع آن شد، پس گريه و اندوه پس از تو ما را چه سود؟ يعنى امر مهمّ، جلوگيرى از مرگ است كه امكانپذير نيست و اندوه نيز كه امكانپذير است فايدهاى ندارد. و به همين اعتبار مرگ با لفظ «لكنّه» آمده كه براى استثناست.
پدر و مادرم به فدايت باد، نزد خدايت يادى از ما كن و براى ما طلب رحمت بفرما و همواره ما را در خاطر خود داشته باش.
فَجَعَلْتُ أَتْبَعُ مَأْخَذَ(1)رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله فَأَطَأُ ذِكْرَهُ، حَتَّى انْتَهَيْتُ إِلَى الْعَرَجِ(2). في كلام طويل.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام كه حكايت و داستان خود را بعد از هجرت پيامبر صلىاللهعليهوآله از مكّه به مدينه و پيوستن خود به آن حضرت را بيان مىفرمايد.
از روزى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از مكّه هجرت فرمود، كنجكاوانه و پرسشگرانه جوياى رفتارش بودم كه چه مىكرد، و من همان كار را مىكردم و كاملاً متابعت مىنمودم تا به عَرَجْ رسيدم.
اميرمؤمنان عليهالسلام اين سخن را در ضمن كلامى طولانى بيان فرموده است.
قوله عليهالسلام فأطأ ذكره، من الكلام الذي رمى به إلى غايتي الإيجاز و الفصاحة أراد أني كنت أعطى خبره صلىاللهعليهوآله من بدء خروجي إلى أن انتهيت إلى هذا الموضع، فكنى عن ذلك بهذه الكناية العجيبة اي وطىء الذكر كأنه عليهالسلام يضع قدمه في مواضع يذكر فيه الرسول صلىاللهعليهوآله .
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: اينكه امام عليهالسلام فرمود «فاطأ ذكره» سخنى است در نهايت فصاحت و ايجاز و منظور امام آن است كه من از همان آغاز خروجم از مكّه تا رسيدن به «عرج» خبر آن حضرت را دريافت مىكردم و از اين مطلب كنايه به «وطىء الذكر» نموده است؛ يعنى گويى اميرمؤمنان عليهالسلام در مواضعى گام مىگذارد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن مواضع ياد مىشده است.
فَاعْمَلُوا وَ أَنْتُمْ فِي نَفَسِ(1)الْبَقَاءِ، وَ الصُّحُفُ(2)مَنْشُورَةٌ، وَ التَّوْبَةُ مَبْسُوطَةٌ(3)، وَ الْمُدْبِرُ(4)يُدْعَى، وَ الْمُسِيءُ يُرْجَى، قَبْلَ أَنْ يَخْمُدَ(5)الْعَمَلُ، وَ يَنْقَطِعَ الْمَهَلُ(6)، وَ يَنْقَضِيَ الاْءَجَلُ، وَ يُسَدَّ بَابُ التَّوْبَةِ، وَ تَصْعَدَ الْمَلاَئِكَةُ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام درباره شتاب در عمل
اكنون عمل كنيد كه در وسعت بقا و حيات به سر مىبريد، و نامههاى عمل باز هستند و مىتوان بر آنها چيزى افزود و از آن گناهى زدود، و براى توبه كردن مجال و فرصت وجود دارد و توبه پذيرفته مىگردد. انسان گناه آلوده روى برتافته از خدا، از سوى حضرتش فراخوانده مىشود كه ايمان بياورد و اطاعت كند، و به خطاكار اميد داده مىشود (يا اميد مىرود كه توبه كند) كه از گناه دست بدارد.
عمل كنيد پيش از آنكه رشته عمل گسسته شود، چرا كه پس از مرگِ انسان عملْ وجود نخواهد داشت. و مهلتها از دست بروند و اجل، يعنى مدّت عمر انسان در دنيا به سرآيد
1) نَفَس البقاء: وسعت بقا و زندگى به نَفَس البقاء تعبير شده است، چرا كه بقا تنفس مىكند و هنوز حيات دارد، برخلاف زمانى كه بقا از بين برود و انسان بميرد كه نفس بقا قطع مىشود.
2) صحف: جمع صحيفة، كتابهايى كه اعمال انسانها را در آن مىنويسند (نامه عمل).
3) مبسوطة: بسط، ضد قبض است، يعنى گشايش و گستردگى.
4) مدبر: كسى كه به خدا پشت كرده است.
5) يخمد: باطل گردد.
6) مهل: مهلت.
...
...
و درهاى توبه بسته شود، چنانكه خداى سبحان مىفرمايد: «وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ حَتّى إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنِّي تُبْتُ الاْنَ وَ لاَ الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفّارٌ»(1)«و توبه كسانى كه گناه مىكنند، تا وقتى كه مرگ يكى از آنان دررسد، مىگويد: "اكنون توبه كردم" پذيرفته نيست؛ و [نيز توبه] كسانى كه در حال كفر مىميرند».
و نيز پيش از آنكه فرشتگان بالا بروند، عمل كنيد و براى آخرت خود توشه برگيريد، يعنى مأموريت فرشتگان ناظر بر عمل انسان، پس از مرگ او تمام مىشود و بالا مىروند.
1) سوره نساء، آيه 18.
فَأَخَذَ امْرُوءٌ مِنْ نَفْسِهِ لِنَفْسِهِ، وَ أَخَذَ مِنْ حَيٍّ لِمَيِّتٍ، وَ مِنْ فَانٍ لِبَاقٍ، وَ مِنْ ذَاهِبٍ لِدَائِمٍ. امْرُوءٌ خَافَ اللَّهَ وَ هُوَ مُعَمَّرٌ(1)إِلَى أَجَلِهِ، وَ مَنْظُورٌ(2)إِلَى عَمَلِهِ. امْرُوءٌ أَلْجَمَ(3)نَفْسَهُ بِلِجَامِهَا، وَ زَمَّهَا(4)بِزِمَامِهَا، فَأَمْسَكَهَا بِلِجَامِهَا عَنْ مَعَاصِي اللَّهِ، وَ قَادَهَا بِزِمَامِهَا إِلَى طَاعَةِ اللَّهِ.
...
پس هر كس بايد از خودش براى خودش توشه برگيرد، يعنى عمل صالح انجام بدهد تا سعادتمند و رستگار شود، چون انسان اگر عمر خود را با عمل صالح سپرى كند، نتيجه خوبِ آن را در دنيا و در آخرت خواهد ديد.
و از زنده براى مرده بگيرد؛ يعنى از خودش در زنده بودنش براى پس از مرگش بيندوزد.
و از فناپذير براى جاودانه توشهاى بگيرد. به عبارت ديگر از جسمش كه پس از مرگ فانى و نابود مىشود براى خودش در عالم آخرت كه باقى است بيندوزد.
و از انسانى كه از دنيا كوچ مىكند براى خودش كه در آخرت هميشه مىماند ذخيره كند، يا مراد آن است كه از دنياى رفتنى براى آخرت ابدى توشه برگيرد.
چنين فرد، كسى است كه از خدا ترسيده و تا زمان مرگ هنوز هم او را فرصت هست و براى انجام دادن عمل نيكو مهلتش دادهاند.
و كسى كه خود را با لجام تقوا مهار كند تا بين او و محرّمات فاصله بيفتد و با ريسمان شريعت خود را رهبرى كند، پس با لجامى محكم، خود را از معصيت بازداشته، و به سوى طاعت الهى پيش مىراند.
جُفَاةٌ(1)طَغَامٌ(2)، وَ عَبِيدٌ أَقْزَامٌ(3)، جُمِعُوا مِنْ كُلِّ أَوْبٍ(4)، وَ تُلُقِّطُوا(5)مِنْ كُلِّ شَوْبٍ(6)، مِمَّنْ يَنْبَغِي أَنْ يُفَقَّهَ وَ يُوءَدَّبَ، وَ يُعَلَّمَ وَ يُدَرَّبَ(7)، وَ يُوَلَّى عَلَيْهِ، وَ يُوءْخَذَ عَلَى يَدَيْهِ، لَيْسُوا مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الاْءَنْصَارِ، وَ لاَ مِنَ الَّذِينَ تَبَوَّوءُا الدّارَ(8).
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام درباره داوران جنگ صفّين و نيز سرزنش شاميان
اصحاب معاويه (شاميان) خشك، سنگدل و بىعاطفه و جماعتى فرومايه و اوباشند.
و برده صفتانى هستند كه در اراده و دركْ استقلال ندارند و پيرو و مجرى فرمان معاويهاند، و فرومايگانى هستند كه از خود هيچ كيان و شخصيتى ندارند.
اشرار، طبق سرشت هميشگىشان، از هر سمتى جمع شدند؛ چرا كه از خانوادههاى شرافتمند كسى پيرو معاويه نبود، بلكه اشرار و افراد بىشخصيت را براى تقويت بنيان حكومت جمع كرده بود كه اصل و نسب و حلالزادگى آنها مورد ترديد قرار داشت.
سزاوار است اين افراد تحت تعليم وتأديب قرار گيرند و در ولايت و سرپرستى كسى درآيند تا رفتارهاى آنان را اداره كند و دست آنها را بگيرد تا در چيزى به ناحق تصرّف
...
...
نكنند، زيرا عدهاى سفيه و فرومايه هستند.
نه از مهاجرانند و نه از انصار كه سابقه علم و پيراستگى داشته باشند و نه از كسانىاند كه ساكن مدينه منوّره و پيرامون پيامبر صلىاللهعليهوآله اجتماع كرده بودند.
اگر كسى بگويد كه اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز از هر سو گرد آمده و در آغاز نبوّت داراى سابقه درخشان و نام خوش نبودند، پاسخ اين است كه تفاوت بين آنان و پيروان معاويه بسيار است، زيرا افراد پيرامون پيامبر صلىاللهعليهوآله پاكان و نكوكاران بودند و در آغاز نبوّت مال و قدرتى در كار نبود كه عدهاى به هوس آن گرد آن حضرت فراهم آيند، ولى اشرار و اراذل اطراف معاويه به خلاف آنان براى مال و مقام گرد آمده بودند. وانگهى بىسابقه بودن ياران معاويه، وى را زيان نمىرساند، بلكه اينان را گرد آورد تا با سابقانِ در اسلام بستيزند و از در دشمنى در آيند.
بنابراين افراد فراهم آمده گرد پيامبر صلىاللهعليهوآله افرادى حقجو بودند، هرچند سابقه درخشانى نداشتند، ولى افراد شرورِ پيرو معاويه بدو پيوستند تا براى رسيدن به ثروت شرارت و جنايت كنند.
أَلاَ وَ إِنَّ الْقَوْمَ اخْتَارُوا لاِءَنْفُسِهِمْ أَقْرَبَ الْقَوْمِ مِمَّا يُحِبُّونَ وَ إِنَّكُمُ اخْتَرْتُمْ لاِءَنْفُسِكُمْ أَقْرَبَ الْقَوْمِ مِمَّا تَكْرَهُونَ. وَ إِنَّمَا عَهْدُكُمْ بِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ قَيْسٍ بِالاْءَمْسِ يَقُولُ: «إِنَّهَا فِتْنَةٌ، فَقَطِّعُوا أَوْتَارَكُمْ(1)، وَ شِيمُوا(2)سُيُوفَكُمْ». فَإِنْ كَانَ صَادِقاً فَقَدْ أَخْطَأَ بِمَسِيرِهِ غَيْرَ مُسْتَكْرَهٍ، وَ إِنْ كَانَ كَاذِباً فَقَدْ لَزِمَتْهُ التُّهَمَةُ. فَادْفَعُوا فِي صَدْرِ عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ بِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ، وَ خُذُوا مَهَلَ(3)الاْءَيَّامِ، وَ حُوطُوا(4)قَوَاصِيَ(5)الاْءِسْلاَمِ. أَ لاَ تَرَوْنَ إِلَى بِلاَدِكُمْ تُغْزَى(6)، وَ إِلَى صَفَاتِكُمْ(7)تُرْمَى.
...
هان بدانيد كه معاويه و يارانش كسى را براى حكميّت برگزيدند (عمروعاص) كه بيش از هركس به آنچه خوش مىدارند نزديكتر بود و شما كسى را برگزيديد (ابوموسى اشعرى) كه به آنچه نمىپسنديد و خوش نمىداريد نزديكتر بود. زيرا ابوموسى اشعرى با امام عليهالسلام و جنگْ مخالفْ و با ستمگرانْ همراه بود و بيش از هر كسى با خواستههاى اصحاب امام مخالفت مىورزيد.
به خاطر آوريد كه عبداللّه بن قيس (= ابوموسى اشعرى) ديروز مىگفت: زه كمانهاى خود را پاره و شمشيرهاى خود را غلاف كنيد. يعنى از جنگ كناره گيريد كه اين جنگ فتنه است، و اين، نشانههاى مخالفت او با شما و نهضت شما بود. ابوموسى امام عليهالسلام را تنها مىگذاشت و عزم مؤمنان را در جنگ و تحقق بخشيدن به اهداف حضرت سست مىكرد.
پس اگر ابوموسى درستگفتار بود كه اين جنگ فتنه است و نبايد در آن شركت كرد، آمدن او از روى ميل و بدون اجبار به اين جنگ، خطا بوده است، زيرا هيچكس وى را به آمدنِ به جنگ و پذيرش حكميّت مجبور نكرده بود. پس او به خلاف عقيده خود وارد اين
...
...
معركه شده بود، و چنين كسى طبعا به خلاف عقيده خود سخن گفته و قابل اعتماد نيست، و اگر دروغ گفته كه اين جنگ فتنه است، انگشت اتهام متوجّه خودِ اوست، چون حق را مىشناسد و در عين حال به باطل سخن مىگويد.
بنابراين اهداف عمرو بن عاص را به وسيله عبداللّه بن عبّاس درهم بشكنيد، چون امام عليهالسلام براى گفتوگو و مذاكره ابنعباس را برگزيده بود زيرا از هماوردى او با عمروعاص و آگاهىاش از حيلههاى او مطلع بود، در حالىكه ابوموسى اشعرى فردى ابله و نادان بود، با اين همه، عدهاى از اصحابِ غافل و ناآگاهِ امام، بر گزينش ابوموسى اصرار داشتند.
اين ايامِ مهلتِ بين طرفين كه مدتى آتشبس برقرار شده بود تا دو داور به حكميّت بپردازند فرصت خوبى است تا از آن براى تجديد قوا و آمادگى براى جنگ مجدّد استفاده كنيد و اطراف و مناطق دوردست قلمرو اسلام را احاطه و حفظ كنيد تا از آسيب حملات فتنهجويان حفظ گردد. همانطور كه امام عليهالسلام فرموده بود، معاويه وقتى پراكندگى اصحاب امام عليهالسلام را ديد به اطراف قلمرو حكومت آن حضرت شبيخون زد.
آيا نمىبينيد سرزمينهاى شما مورد هجوم معاويه قرار مىگيرد؟ آيا نمىبينيد نيرو و توانمنديتان آماج دشمنان قرار گرفته است و به آنها چشم طمع دوختهاند؟
هُمْ عَيْشُ الْعِلْمِ، وَ مَوْتُ الْجَهْلِ. يُخْبِرُكُمْ حِلْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِمْ، وَ ظَاهِرُهُمْ عَنْ بَاطِنِهِمْ، وَ صَمْتُهُمْ عَنْ حِكَمِ مَنْطِقِهِم. لاَ يُخَالِفُونَ الْحَقَّ وَ لاَ يَخْتَلِفُونَ فِيهِ. وَ هُمْ دَعَائِمُ الاْءِسْلاَمِ، وَ وَلاَئِجُ(1)الاِعْتِصَامِ. بِهِمْ عَادَ الْحَقُّ إِلَى نِصَابِهِ، وَ انْزَاحَ(2)الْبَاطِلُ عَنْ مُقَامِهِ، وَ انْقَطَعَ لِسَانُهُ عَنْ مَنْبِتِهِ(3). عَقَلُوا الدِّينَ عَقْلَ وِعَايَةٍ(4)وَ رِعَايَةٍ، لاَ عَقْلَ سَمَاعٍ وَ رِوَايَةٍ. فَإِنَّ رُوَاةَ الْعِلْمِ كَثِيرٌ وَ رُعَاتَهُ قَلِيلٌ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام در توصيف خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله
خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله سبب حيات و سرزندگى علم و مايه مرگ جهل و نادانى هستند، زيرا علم جز به واسطه عالمان زنده نمىماند و جهل جز با حضور علم زايل نمىشود و نمىميرد. پس هر مقدار علم زنده باشد، به همان اندازه جهل مرده است. فراوانى بردباريشان شما را از گستره دانش آنها آگاه مىكند، زيرا عالم همواره بردبار است و جاهل عجول و ناشكيبا.
و ظاهر آنان از باطن آنها خبر مىدهد؛ يعنى همانطور كه در ظاهر بسيار آراستهاند باطن آنان نيز به اخلاق والا و فضايل وارسته انسانى آراسته است، زيرا ظاهرْ نشانگرِ باطن است.
و سكوت آنها از منطق حكيمانهشان خبر مىدهد، زيرا غالبا سكوت دليل عقل و نيز دليل منطق انسان فرزانه و حكيم است، و حكمت، از ارشاد و سخن گفتن بجاى و بهنگام
...
...
خود و بر اساس حقيقت است.
با حق از در مخالفت در نمىآيند و درباره آن با يكديگر دچار اختلاف نمىشوند. پس نه به باطل مىگروند و نه باهم بر سر حق اختلاف دارند.
و ستونهاى اسلامند زيرا آنها روشنگران مبانى و احكام اسلام مىباشند و پناهگاههاى ايمنىبخش مردم؛ زيرا با راهنمايىهاىشان، پيروان خود را از انحراف و لغزش حفظ مىكنند.
به وسيله آنان حق به جايگاه اصيل خود كه براى آن تعيين شده بود برگشت، و باطل از جايى كه بناحق بر آن تكيه زده بود زايل و نابود گرديد. بنابراين، گويى حق و باطل در عرصههاى گوناگونِ حيات بشرى جابهجا مىشوند، اگر حق ياورانى مانند ائمه عليهمالسلام پيدا كند، كه براى احياىِ آن تلاش كنند و سخت بكوشند، جاى باطل مىنشيند، و در غير اين صورت، باطل ميداندار مىشود.
و هم به سبب ايشان زبان باطل از بن بركنده شد؛ يعنى لفّاظى و پشتهماندازى باطل در مقابل استدلال حق بىاثر گرديد.
آنان دين را نه با شنيدن و روايت، كه با درك و فهم صحيح و درنظر گرفتنِ همه جوانب آن فهم كردند، يعنى هم دين را خوب فهميدند و هم از فهميدهها به خوبى پشتيبانى و حمايت كردند تا دين با توطئه منحرفان و متجاوزان دچار انحراف نگردد. نه اينكه فقط دين را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده باشند و بدون تفكّر و تدبّر براى ديگران نقل كرده باشند، كه راويان علم بسيارند و حاميان آن اندك.
و من كلام له عليهالسلام قاله لعبد اللّه بن العباس و قد جاءه برسالة من عثمان و هو محصور يسأله فيها الخروج إلى ماله بيَنْبُع ليقلّ هتْف الناس باسمه للخلافة بعد أن كان سأله مثل ذلك من قبل، فقال عليهالسلام :
يَا ابْنَ عَبَّاسٍ، مَا يُرِيدُ عُثْمَانُ إِلاَّ أَنْ يَجْعَلَنِي جَمَلاً نَاضِحاً(1)بِالْغَرْبِ(2)، أَقْبِلْ وَ أَدْبِرْ! بَعَثَ إِلَيَّ أَنْ أَخْرُجَ، ثُمَّ بَعَثَ إِلَيَّ أَنْ أَقْدُمَ، ثُمَّ هُوَ الاْآنَ يَبْعَثُ إِلَيَّ أَنْ أَخْرُجَ! وَ اللَّهِ لَقَدْ دَفَعْتُ عَنْهُ حَتَّى خَشِيتُ أَنْ أَكُونَ آثِماً.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام به عبداللّه بن عباس هنگامى كه وى پيامى از عثمان - كه در محاصره شورشيان بود - براى امام عليهالسلام آورد. عثمان از امام عليهالسلام خواسته بود به ينبع برود تا از وى براى خلافت كمتر نام برده شود و همين پيشنهاد را قبلاً به حضرتش داده بود.
انقلابيون از شهرهاى ديگر در مدينه اجتماع كرده بودند تا خواستههاى خود را با عثمان طرح كنند و از او بخواهند به واليانش فرمان عدالتورزى بدهد، ولى وقتى از عثمان نااميد شدند او را در منزلش محاصره كردند و اعلام نمودند تا زمانى كه دست از ظلم برندارد دست از محاصره بر نمىدارند. برخى از آنان در همين ميانه پيشنهاد كردند كه امام عليهالسلام را به جاى عثمان خليفه بخوانند و اين چيزى بود كه عثمان نمىپسنديد. از اينرو، طى نامهاى از امام عليهالسلام خواست كه آن حضرت به ينبع - كه متعلق به خود آن حضرت و خارج از مدينه
...
...
بود و هنوز هم به همان نام خوانده مىشود - برود. امام روانه ينبع شد و وقتى عثمان ديد غير از امام هيچكس نمىتواند مشكل او را حل كند او را ميان خود و انقلابيون ميانجى و واسطه قرار داد.
امام عليهالسلام آمد و خواست قضيّه را اصلاح كند، ولى عثمان حاضر نشد نصايح امام و مطالبات مسلمانان را بپذيرد. لذا شورشيان بار ديگر خانه او را محاصره كردند. عثمان، در اين ماجرا ابنعباس را طلبيد و از او خواست تا از امام عليهالسلام بخواهد بار ديگر از شهر خارج شود، زيرا شعارهاى مردم مبنى بر درخواست خلافت امام را مىشنيد. وقتى كه ابنعباس پيام عثمان را به امام عليهالسلام رسانيد، امام فرمود:
اى ابنعباس، عثمان مىخواهد مرا مانند شترى قرار دهد كه مشك بزرگ آب را از چاه بيرون مىكشد، و بدين ترتيب هماره به دلخواه عثمان مىروم و باز مىگردم. اين سخن را امام عليهالسلام از سرِ گلايهگذارى و استهزا بيان فرمود.
عثمان يك بار از من خواست به ينبع بروم، دوباره خواست كه برگردم و اكنون مىخواهد بار ديگر به ينبع بروم.
به خدا سوگند، من شورشيان را از او دور كردم به گونهاى كه ترسيدم كه حق با آنها باشد و من در اين كار گناهكار باشم. البته اين ترس حقيقى نبود، چون امام معصوم است، بلكه كنايه از كثرت دفاع از عثمان مىباشد.
وَاللَّهُ مُسْتَأْدِيكُمْ(1)شُكْرَهُ، وَ مُوَرِّثُكُمْ أَمْرَهُ، وَ مُمْهِلُكُمْ فِي مِضْمَارٍ(2)مَحْدُودٍ لِتَتَنَازَعُوا(3)سَبَقَهُ(4)فَشُدُّوا(5)عُقَدَ(6)الْمَآزِرِ(7)، وَ اطْوُوا(8)فُضُولَ(9)الْخَوَاصِرِ(10)، و لاَ تَجْتَمِعُ عَزِيمَةٌ وَ وَلِيمَةٌ. مَا أَنْقَضَ النَّوْمَ لِعَزَائِمِ الْيَوْمِ، وَ أَمْحَى الظُّلَمَ لِتَذَاكِيرِ الْهِمَمِ.
و صلى اللّه على سيّدنا محمّد النبيّ الاُمّي، و على آله مصابيح الدُّجى، و العروة الوثقى، و سلّم تسليماً كثيراً.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام در تشويق اصحاب به جهاد
خداى سبحان از شما مىخواهد كه شكر نعمت او را بجاى آوريد و امر دين خود را براى شما به ارث نهاد، زيرا بايستى سر به فرمان او بگذاريد و از حضرتش اطاعت كنيد.
و شما را در ميدان مسابقه دنيا فرصت داده تا براى رسيدن به پاداش گرانبهاى خداى سبحان، يعنى بهشت، با يكديگر به رقابت برخيزيد.
1) مستأدى: طلب ادا كردن، وامگذارى.
2) مضمار: محل تربيت اسب براى مسابقه و برنده شدن آن. در اينجا دنيا به اين محل تشبيه شده چون سراى عملكردن براى به دست آوردن جايزه در روز قيامت است.
3) تنازع: رقابت براى رسيدن به بالاترين ثواب و پاداش.
4) سبق: جايزه ارزشمندى كه بر سر آن به رقابت پردازند.
5) شدوا: محكم ببنديد.
6) عقد: جمع عقدة، گرهها.
7) مآزر: جمع مأزر، إزارى كه به كمر مىزنند كه گره آن را بايد محكم ببندند تا باز نشود و اندام زيرين آشكار نشود.
8) اطووا: جمع كنيد.
9) فضول: زيادى دامن لباس كه روى زمين كشيده مىشود و مانع حركت و فعاليت است و كنايه از جدّيت است.
10) خواصر: جمع خاصرة، دامن لباس.
...
...
پس گره كمر را محكم كنيد و سخت بكوشيد و دامن به كمر زنيد كه در غير اين صورت دامان جامه كه به رسم عرب، فروهشته و بلند است، مانع حركت مىشود و در واقع كنايه از آن است كه آنچه مانع پيشرفت در راه بندگى است، بايد كنار گذارده شود و در اين راه با جديت فعاليت كرد.
عزم راسخ براى عمل با خوشگذرانى و شكمبارگى جمع نمىشوند؛ يعنى رسيدن به قلّه كمال و كارهاى بزرگ و ارزشمند با طلب لذايذ و شهوات ناسازگار است.
و چه بسا خوابِ بسيار عزم استوار انسان را در هم مىشكند، زيرا وقتى انسان مىخوابد نمىتواند عزم و اراده خود را تحقّق بخشد.
و چه بسيار تاريكىهاى شبانه، ياد و خاطره بلندهمتى را كه انسان در روز آن را در فكر پرورانده، نابود مىكند، چون با فرارسيدن شب، انسان نسبت به تصميمهاى روزانهاش سست و بىتفاوت مىشود.
اين دو جمله براى تأكيد بر ضرورت جدّيت در عمل است، كه بايستى خواب و فرا رسيدنِ تاريكى شب مانع اجراى اراده و تصميم نگردد.
و درود خدا بر سرور و آقاى ما محمد صلىاللهعليهوآله پيامبر امّى (منسوب به امالقرى، يعنى مكه كه طبق احاديث بقيه شهرها و بلاد از زير آن شهر بيرون آمدهاند) و بر خاندانش كه چراغهاى روشنىبخش تاريكىهايند و راه حق را روشن مىكنند و براى انسانها دستاويز محكماند كه هرگز بيمِ از هم گسستنِ آنها نمىرود، و سلام خدا بر آنان سلامى بسيار. صلاة از جانب خدا يعنى عطوفت و رحمت است و سلام از جانب او يعنى آنان را از هر بدى سالم بدارد.
باب المختار من كتب أمير المؤمنين عليهالسلام إلى أعدائه و امراء بلاده، و يدخل في ذلك ما اختير من عهوده إلى عماله، و وصاياه لأهله و أصحابه
گزيدهاى از نامههاى اميرمؤمنان على عليهالسلام به دشمنان و حاكمان شهرها، و از آن جمله گزيدهاى از عهدنامههاى آن حضرت به حاكمان و توصيههاى ايشان به خانواده و يارانش
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُوءْمِنِينَ إِلَى أَهْلِ الْكُوفَةِ، جَبْهَةِ الاْءَنْصَارِ وَ سَنَامِ(1)الْعَرَبِ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام خطاب به مردم كوفه هنگام حركت از مدينه به سمت بصره در بيان حال خود و دشمنانش
نامهاى است از بنده خدا على اميرمؤمنان، به مردم كوفه، اعيان و بزرگان انصار و اشراف عرب. منظور انصار خود آن حضرت است نه انصار حضرت رسول صلىاللهعليهوآله .
امام عليهالسلام در اين نامه، اهالى كوفه را با كمال عظمت و شرافت نام برده و با عنوان «جبهه» كه پيشانى و بالاترين بخش وجود انسان است، و «سنام» (كوهان شتر) كه بالاترين بخش وى است، خوانده است. ناگفته نگذريم كه اين ستايشها با گلايههايى كه حضرت در همين نامه از آنها مىكند منافاتى ندارد.
1) سنام: كوهان شتر.
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي أُخْبِرُكُمْ عَنْ أَمْرِ عُثْمَانَ حَتَّى يَكُونَ سَمْعُهُ كَعِيَانِهِ. إِنَّ النَّاسَ طَعَنُوا عَلَيْهِ، فَكُنْتُ رَجُلاً مِنَ الْمُهَاجِرِينَ أُكْثِرُ اسْتِعْتَابَهُ(1)وَ أُقِلُّ عِتَابَهُ(2)، وَ كَانَ طَلْحَةُ وَ الزُّبَيْرُ أَهْوَنُ سَيْرِهِمَا فِيهِ الْوَجِيفُ(3)وَ أَرْفَقُ حِدَائِهِمَا(4)الْعَنِيفُ(5).
...
اما پس از حمد و ثناى الهى، من ماجراى عثمان را براى شما باز مىگويم تا بدانيد كه به خلاف ادّعاى سركشانى چون طلحه و زبير، در قتل او هرگز شريك نبودم و به گونهاى به شما خبر مىدهم كه شنيدن آن مانند ديدن آن باشد و هيچ ترديد و ابهامى باقى نماند.
مردم از كارهاى عثمان اعتراض كردند من نيز يكى از مهاجران بودم كه او را به كسب رضايت مردم فرا مىخواندم و از همه بيشتر مىكوشيدم كه به خواستههاى مشروع مردم تن دهد و به او كمتر خرده مىگرفتم.
و اما طلحه و زبير در انتقامخواهى از عثمان شتاب فراوانى به كار بردند و كمترين برخوردشان عيبجويى از او بود. يعنى در افروختن آتش فتنه عليه او و عيبجويى از وى سخت كوشيدند و نرمترين آوايشان در راندن شتر فتنه به سرعت و شتاب بسيار مؤثر بود.
وَ كَانَ مِنْ عَائِشَةَ فِيهِ فَلْتَةُ(1)غَضَبٍ، فَأُتِيحَ(2)لَهُ قَوْمٌ فَقَتَلُوهُ، وَ بَايَعَنِي النَّاسُ غَيْرَ مُسْتَكْرَهِينَ وَ لاَ مُجْبَرِينَ(3)، بَلْ طَائِعِينَ مُخَيَّرِينَ. وَ اعْلَمُوا أَنَّ دَارَ الْهِجْرَةِ قَدْ قَلَعَتْ(4)بِأَهْلِهَا وَ قَلَعُوا(5)بِهَا، وَ جَاشَتْ(6)جَيْشَ الْمِرْجَلِ(7)وَ قَامَتِ الْفِتْنَةُ عَلَى الْقُطْبِ، فَأَسْرِعُوا إِلَى أَمِيرِكُمْ، وَ بَادِرُوا جِهَادَ عَدُوِّكُمْ، إِنْ شَاءَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ.
...
و امّا عايشه در حركتى ناگهانى و نابخردانه بر عثمان خشم گرفت و گفت: «اُقْتُلُوا نَعْثَلاً قَتَلَ اللّهُ نَعْثَلاً(8)بكشيد اين ريشدراز احمق را كه خدا او را بكشد» و مردم را در كشتن عثمان سخت تحريك كرد. عايشه با اين عبارت در واقع عثمان را به نعثل يهودى تشبيه مىكرد.
پس جماعتى عليه عثمان جمع شدند و تحت تأثير همان تحريكات او را كشتند و مردم بدون هيچ اجبار و اكراهى، بلكه با كمال ميل و اختيار با من بيعت كردند.
و بدانيد كه اهل مدينه (= دار الهجره)، يعنى امام و اصحاب آن حضرت از مهاجران و انصار از آنجا جلاى وطن كردند، و اهل مدينه چون ديگ در حال جوشش براى دفع فتنه عايشه و طلحه و زبير به خروش درآمد. شما نيز از كوفه خارج شويد و براى نصرت اسلام عليه تبهكاران، به آنان اقتدا كنيد كه اينك فتنهْ قطب خلافت را، يعنى امام عليهالسلام را نشانه گرفته است، و اين مهمتر از زمانى است كه فتنه اطراف و اكناف را فرا گيرد.
پس، به خواست خداى عزّوجل، به سوى امير خود (وجود مقدس امام عليهالسلام ) بشتابيد و به جهاد با دشمنان روى آوريد كه تبهكاران، دشمنان مسلمانان هستند و مىخواهند آشوب و هرجومرج بيافرينند.
1) فلته: آنچه كه از انسان بدون تدبّر و انديشه صادر مىشود.
2) اُتيح: مهيا و فراهم گرديد.
3) مجبرين: به اجبار، على رغم.
4) قلعت بأهلها: اهل آن منتقل شدند. قلع المكان باهله، يعنى از آنجا رخت بربستند.
5) قلعوا بها: از آن جدا شدند.
6) جاشت: به جوشش در آمد.
7) جيش المرجل: ديگ جوشان.
8) بحار الانوار، ج 31، ص 269.
وَ جَزَاكُمُ اللَّهُ مِنْ(1)أَهْلِ مِصْرٍ عَنْ أَهْلِ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ أَحْسَنَ مَا يَجْزِي الْعَامِلِينَ بِطَاعَتِهِ، وَ الشَّاكِرِينَ لِنِعْمَتِهِ، فَقَدْ سَمِعْتُمْ وَ أَطَعْتُمْ، وَ دُعِيتُمْ فَأَجَبْتُمْ.
...
از نامههاى آن حضرت پس از فتح بصره
خدا به شما كوفيان از جانب اهل بيت پيامبرتان بهترين پاداش را عنايت كند؛ پاداشى كه به اهل عمل و طاعت و شاكران نعمتهاى حضرتش عطا مىكند. زيرا شما خليفه پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهلبيت او را يارى كرديد و شكر برخوردارى از نعمتِ وجودِ خليفه را با يارى خود به جاى آورديد.
شما سخن حق را شنيديد و فرمان برديد و به جهاد دعوت شديد و اجابت كرديد و يارى نموديد.
1) من: براى بيان ضميرِ كُم است.
وَ رُوِيَ: أَنَّ شُرَيْحَ بْنَ الْحَارِثِ قَاضِيَ أَمِيرِ الْمُوءْمِنِينَ عليهالسلام اشْتَرَى عَلَى عَهْدِهِ دَاراً بِثَمَانِينَ دِينَاراً، فَبَلَغَهُ ذَلِكَ فَاسْتَدْعَى شُرَيْحاً، وَ قَالَ لَهُ: بَلَغَنِي أَنَّكَ ابْتَعْتَ دَاراً بِثَمَانِينَ دِينَاراً، وَ كَتَبْتَ لَهَا كِتَاباً وَ أَشْهَدْتَ فِيهِ شُهُوداً، فَقَالَ لَهُ شُرَيْحٌ: قَدْ كَانَ ذَلِكَ يَا أَمِيرَ الْمُوءْمِنِينَ، قَالَ: فَنَظَرَ إِلَيْهِ نَظَرَ الْمُغْضَبِ، ثُمَّ قَالَ لَهُ: يَا شُرَيْحُ، أَمَا إِنَّهُ سَيَأْتِيكَ مَنْ لاَ يَنْظُرُ فِي كِتَابِكَ، وَ لاَ يَسْأَلُكَ عَنْ بَيِّنَتِكَ، حَتَّى يُخْرِجَكَ مِنْهَا شَاخِصاً، وَ يُسْلِمَكَ إِلَى قَبْرِكَ خَالِصاً. فَانْظُرْ يَا شُرَيْحُ لاَ تَكُونُ ابْتَعْتَ هَذِهِ الدَّارَ مِنْ غَيْرِ مَالِكَ، أَوْ نَقَدْتَ(1)الثَّمَنَ مِنْ غَيْرِ حَلاَلِكَ، فَإِذَا أَنْتَ قَدْ خَسِرْتَ دَارَ الدُّنْيَا وَ دَارَ الاْآخِرَةِ! أَمَا إِنَّكَ لَوْ كُنْتَ أَتَيْتَنِي عِنْدَ شِرَائِكَ مَا اشْتَرَيْتَ، لَكَتَبْتُ لَكَ كِتَاباً عَلَى هَذِهِ النُّسْخَةِ، فَلَمْ تَرْغَبْ فِي شِرَاءِ هَذِهِ الدَّارِ بِدِرْهَمٍ فَمَا فَوْقُ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام خطاب به شريح بن حارثِ قاضى
نكوهش شريح(2)به جهت خريد خانهاى گرانقيمت
علت نوشتن اين نامه آن بود كه شريح، قاضىِ منصوب از طرف اميرمؤمنان على عليهالسلام خانهاى به هشتاد دينار خريد و چون اين مطلب به گوش حضرت رسيد، او را طلبيد و فرمود:
شنيدهام كه خانهاى به هشتاد دينار خريدى و سندى نوشتهاى كه در آن معامله خانه را ذكر كردهاى و امضاها و شهودى را بر اين كار گرفتهاى؟
...
...
شريح عرض كرد: آرى چنين است اى اميرمؤمنان.
راوى مىگويد: حضرت نگاه خشمآلودى به او انداخت و فرمود: اى شريح، زودا كه مرگ (يا عزرائيل عليهالسلام ) به سراغت خواهد آمد و به سند تو نگاه نمىكند و از شهود تو نمىپرسد و تو را از اين منزل به سوى قبرت مىبرد و بدون منزل و دارايى، تو را تسليم آنجا مىكند.
پس اى شريح، خوب بنگر مبادا اين منزل را از غير مال خودت، از منابعى چون رشوه و مال يتيم و امانت و... خريده باشى و يا پول آن را از راههاى حرام مثل مال شبههناك پرداخته باشى!
اگر از مال حرام و يا شبههناك خريده باشى دنيا و آخرت خود را از دست دادهاى، چون از دنيا خارج مىشوى و در آخرت هم به علت بهرهورى از مال حرام داخل آتش دوزخ مىگردى.
آگاه باش كه اگر تو قبل از خريدن خانه نزد من مىآمدى، سندى به اين مضمون براى تو مىنوشتم كه در خريدن آن حتى به قيمت يك درهم هم رغبت نمىكردى، چه رسد به اين قيمت گزاف، زيرا موجب بيدارى و هشيارى تو مىشد.
وَ النُّسْخَةُ هَذِهِ: هَذَا مَا اشْتَرَى عَبْدٌ ذَلِيلٌ، مِنْ مَيِّتٍ قَدْ أُزْعِجَ(1)لِلرَّحِيلِ، اشْتَرَى مِنْهُ دَاراً مِنْ دَارِ الْغُرُورِ، مِنْ جَانِبِ الْفَانِينَ وَ خِطَّةِ(2)الْهَالِكِينَ، وَ تَجْمَعُ هَذِهِ الدَّارَ حُدُودٌ أَرْبَعَةٌ: الْحَدُّ الاْءَوَّلُ يَنْتَهِي إِلَى دَوَاعِي الاْآفَاتِ(3)، وَ الْحَدُّ الثَّانِي يَنْتَهِي إِلَى دَوَاعِي الْمُصِيبَاتِ، وَ الْحَدُّ الثَّالِثُ يَنْتَهِي إِلَى الْهَوَى الْمُرْدِي(4)، وَ الْحَدُّ الرَّابِعُ يَنْتَهِي إِلَى الشَّيْطَانِ الْمُغْوِي(5)، وَ فِيهِ يُشْرَعُ(6)بَابُ هَذِهِ الدَّارِ. اشْتَرَى هَذَا الْمُغْتَرُّ(7)بِالاْءَمَلِ، مِنْ هَذَا الْمُزْعَجِ(8)بِالاْءَجَلِ، هَذِهِ الدَّارَ بِالْخُرُوجِ مِنْ عِزِّ الْقَنَاعَةِ، وَ الدُّخُولِ فِي ذُلِّ الطَّلَبِ وَ الضَّرَاعَةِ(9).
...
اينك متن نوشتار امام عليهالسلام : بندهاى ذليل (شريح قاضى) از آزرده خاطرى (فروشنده) كه از مرگ دلتنگ و ناراحت است يكى از خانههاى نيرنگ و فريب (دنيا) را از جماعت فناپذير و گرفتاران سراىِ هلاكتْ خريدارى نمود.
حدود چهارگانه اين منزل (شمال و جنوب و غرب و شرق و در اينجا حدود معنوى آن مراد است) عبارتند از: يك حدّ آن به گرفتارى مالى منتهى مىشود، كه گويى اين حد براى مالك آن خانه مايه زيانديگى مالى مىشود.
حدّ ديگر آن به عوامل مصيبت منتهى مىشود كه فرد و خانوادهاش را گرفتار مىسازد.
سومين حد آن به هوىوهوسِ نابودگر مىانجامد؛ زيرا هواى نفس بىترديد به نابودى انسان منجر مىشود.
...
...
حد چهارم آن به شيطان گمراهكننده مىانجامد و از همينجا دروازه اين منزل بازمىگردد. مراد امام عليهالسلام آن است كه انسان درمعرض اين چهار خطر بزرگ قرار دارد، به ويژه خطر شيطان كه از حدّ چهارم اين خانه با انسان آمدورفت مىكند و او را فريفته و نابود مىكند.
اين فريب خورده آرزوها كه دنيا او را فريب داده و گمان مىكند كه براى هميشه در دنيا خواهد ماند از اين فروشنده نگران از مرگْ اين منزل را خريده است، زيرا از عزّتِ قناعتِ بىخانه بودن، خارج و به ذلتِ خواستن داخل شده است، چون در واقع خواستار يك چيز اسير آن است و براى رسيدن به آن تن به خوارى مىدهد.
فَمَا أَدْرَكَ هَذَا الْمُشْتَرِي فِيمَا اشْتَرَى مِنْهُ مِنْ دَرَكٍ(1)،فَعَلَى مُبَلْبِلِ(2)أَجْسَامِ الْمُلُوكِ، وَ سَالِبِ نُفُوسِ الْجَبَابِرَةِ(3)وَ مُزِيلِ مُلْكِ الْفَرَاعِنَةِ(4)مِثْلِ: كِسْرَى(5)وَ قَيْصَرَ(6)، وَ تُبَّعٍ وَ حِمْيَرَ(7)، وَ مَنْ جَمَعَ الْمَالَ عَلَى الْمَالِ فَأَكْثَرَ، وَ مَنْ بَنَى وَ شَيَّدَ(8)، وَ زَخْرَفَ(9)وَ نَجَّدَ(10)، وَ ادَّخَرَ وَ اعْتَقَدَ، وَ نَظَرَ بِزَعْمِهِ لِلْوَلَدِ، إِشْخَاصُهُمْ(11)جَمِيعاً إِلَى مَوْقِفِ الْعَرْضِ وَ الْحِسَابِ، وَ مَوْضِعِ الثَّوَابِ وَ الْعِقَابِ: إِذَا وَقَعَ الاْءَمْرُ بِفَصْلِ الْقَضَاءِ «وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْمُبْطِلُونَ»(12). شَهِدَ عَلَى ذَلِكَ الْعَقْلُ إِذَا خَرَجَ مِنْ أَسْرِ الْهَوَى، وَ سَلِمَ مِنْ عَلاَئِقِ الدُّنْيَا.
...
اگر خسارتى براى مشترى در اين منزل، كه آن را خريده است، پيش آيد، بر عهده خدايى است كه به جان پادشاهان درد مىافكند و پيكرهاى آنان را مىآشوبد. و جان جباران را مىستاند و حكومت فراعنه، مانند: كسرى و قيصر و تبّع و حمير و كسانى را مىگيرد كه مال روى مال انباشته، و بر آن مىافزايند و ساختمانهاى بلند مىسازند و آن را با نقشونگار مىآرايند و مىپندارند كه اين مال و ثروت آنها را نگه مىدارد و به گمان خود براى فرزندان خود آيندهنگرى مىكند. بارى، بر اين خداست كه فروشنده و خريدار را در محشر و محلّ پاداش و كيفر و در كنار ميزانِ حساب گرد آورد و خسارت را از آنان بگيرد، و اين امر، هنگامى است كه فرمان دهد كه داورى مىشود. اين جملات مطابق عرف بنگاههاى معاملاتى است كه عهدهدار خسارت را معين مىكنند و در سند اوليه مىنويسند.
1) درك: نقص و خسارت.
2) مبلبل: تحريك كننده درد.
3) جبابرة: جمع جبّار، كسى كه مردم را براساس اراده خود به چيزى مجبور مىكند كه دلخواه آنان نباشد.
4) فراعنة: جمع فرعون، سلسله حاكم بر مصر و در اينجا منظور طاغوتهاست.
5) كسرى: نام پادشاهان ايرانى.
6) قيصر: نام پادشاهان رومى.
7) تبع و حمير: نام پادشاهان يمنى.
8) شيّد: رفيع ساخت.
9) زخرف: زيبا سازى كرد.
10) نجد: زيور كرد، آراست.
11) إشخاص: احضار. مبتداى مؤخر براى فعلى مبلل اجسام الملوك كه خبر مقدم است.
12) سوره غافر، آيه 78.
...
...
«و آنجاست كه باطلكاران زيان مىكنند».
شاهد اين معامله عقل است در صورتىكه از بند هواى نفس خارج شده و از دلبستگىهاى دنيوى ايمن باشد؛ چون در اين صورت است كه تشخيص مىدهد تمام محتواى اين سند صحيح و بىترديد از گزافهپردازى به دور است.
فَإِنْ عَادُوا إِلَى ظِلِّ الطَّاعَةِ(1)فَذَاكَ الَّذِي نُحِبُّ، وَ إِنْ تَوَافَتِ(2)الاْءُمُورُ بِالْقَوْمِ إِلَى الشِّقَاقِ وَ الْعِصْيَانِ فَانْهَدْ(3)بِمَنْ أَطَاعَكَ إِلَى مَنْ عَصَاكَ، وَ اسْتَغْنِ بِمَنِ انْقَادَ مَعَكَ عَمَّنْ تَقَاعَسَ(4)عَنْكَ، فَإِنَّ الْمُتَكَارِهَ(5)مَغِيبُهُ خَيْرٌ مِنْ مَشْهَدِهِ، وَ قُعُودُهُ أَغْنَى مِنْ نُهُوضِهِ(6).
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام خطاب به يكى از فرماندهان خود
وقتى كه اصحاب جمل به بصره رسيدند، حضرت به عثمان بن حنيف، فرماندار خود در بصره، نامهاى نوشت و به او فرمان داد كه آنها را وادار به تسليم كند. در اين نامه آمده است: پس هرگاه اصحاب جمل به سايه اطاعت برگردند، اين همان چيزى است كه ما دوست داريم، زيرا ما خواهان همدلى و اجتماع مسلمانانيم، ولى اگر كارشان به اختلاف و عصيان و نافرمانىِ از حكومت انجاميد، با يارانت عليه اصحاب جمل و ياران بصرىشان قيام كن.
و با ياران خودت كه به صحنه مىآيند از ديگران كه سستى مىورزند و كوتاهى مىكنند بىنياز شو، زيرا نيامدن كسى كه از جنگ گريزان است از آمدنش بهتر، و گوشهنشينىاش از اقدامش سودمندتر است؛ چون در نبودنش يك نفر حضور ندارد، اما چنين كسى با حضور خود، در موارد نياز همرزمش را تنها مىگذارد و سبب از دست رفتن چندين تن مىشود. البته اين يك قاعده كلّى در مورد كسانى است كه در انجام كارى بىرغبت باشند.
وَ إِنَّ عَمَلَكَ لَيْسَ لَكَ بِطُعْمَةٍ وَ لَكِنَّهُ فِي عُنُقِكَ أَمَانَةٌ، وَ أَنْتَ مُسْتَرْعًى(1)لِمَنْ فَوْقَكَ. لَيْسَ لَكَ أَنْ تَفْتَاتَ(2)فِي رَعِيَّةٍ، وَ لاَ تُخَاطِرَ(3)إِلاَّ بِوَثِيقَةٍ، وَ فِي يَدَيْكَ مَالٌ مِنْ مَالِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ، وَ أَنْتَ مِنْ خُزَّانِهِ(4)حَتَّى تُسَلِّمَهُ إِلَيَّ، وَ لَعَلِّي(5)أَلاَّ أَكُونَ شَرَّ وُلاَتِكَ لَكَ، وَ السَّلاَمُ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام خطاب به اشعث بن قيس فرماندار آذربايجان
عمل و حكومت تو طعمهات نيست، لذا آن را وسيله جمعآورى مال و ثروت مكن. اين حكومت امانتى در گردن توست كه مانند هر امانت ديگر بايد آن را حفظ كنى: و تو زيرنظر مافوق و مسئولِ خود هستى، زيرا خليفه كه مافوق توست، تمام كارهايت را زيرنظر دارد.
نبايد با مردمْ ظالمانه رفتار كنى و مبادا خود را به خطر بياندازى، مگر با دليل شرعى و اجازه خليفه.
و مال بيتالمال مسلمانان، يعنى اموال خدا در دست توست و تو نگهبان آن خواهى بود تا آن را به دست من برسانى تا در راه مصالح مسلمانان هزينه كنم، و اميدوارم كه از شمار خلفايى نباشم كه بر تو ولايت داشتهاند؛ و السلام.
إِنَّهُ بَايَعَنِي الْقَوْمُ الَّذِينَ بَايَعُوا أَبَا بَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ عَلَى مَا بَايَعُوهُمْ عَلَيْهِ، فَلَمْ يَكُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ يَخْتَارَ، وَ لاَ لِلْغَائِبِ أَنْ يَرُدَّ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به معاويه
اى معاويه، اهل حلّوعقد و بزرگان اهل تميز و تشخيص به همان شروطى (عمل به كتاب و سنت) كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كرده بودند با من نيز بيعت كردند.
پس كسى كه در زمان بيعت حضور داشته و بيعت نكرده بعد از بيعتِ آنان حق ندارد براى خود خليفه ديگرى انتخاب كند، و كسى كه در مدينه حضور نداشته حق ندارد خليفه انتخابى را ردّ كند، چون ميزانْ اگر بيعت اهل حلّ و عقد در پايتخت اسلام باشد، كه آنها با من بيعت كردهاند، و اگر ملاك غير از آن باشد، چگونه تو به بيعت آنان رضايت دادى؟
وَ إِنَّمَا الشُّورَى لِلْمُهَاجِرِينَ وَ الاْءَنْصَارِ، فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لِلَّهِ رِضىً، فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَى مَا خَرَجَ مِنْهُ، فَإِنْ أَبَى قَاتَلُوهُ عَلَى اتِّبَاعِهِ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُوءْمِنِينَ، وَ وَلاَّهُ اللَّهُ مَا تَوَلَّى.
...
شورا و رايزنى تنها به مهاجران و انصار كه اهل حلّ و عقدند و اسلام را از ديگران بهتر مىفهمند، تعلق دارد. پس اگر درباره شخصى اتّفاقنظر كردند و او را به عنوان امام انتخاب نمودند رضايت خدا در آن است. البتّه از ديدگاه تشيّع از آن جهت رأى تمام آنها حجيّت دارد كه رأى معصوم با آنهاست، ولى از ديدگاه اهل سنّت از آن جهت رأى آنان حجيّت دارد كه به تنهايى براى انتخاب خليفه كافى است.
پس اگر كسى از فرمان اهل حلّ و عقد در امر انتخاب خليفه خارج شد و يا بدعتى گذارد و شرط ديگرى در انتخاب خليفه تعيين نمود، بايستى با نصيحت و ارشاد او را به موافقت و همرايى با آراى مسلمانان واداريد، ولى اگر به مخالفت ادامه داد به دليل پيروىاش از راه غير مسلمانان با او بجنگيد و خدا او را تابع و دوستدار كسى مىسازد كه او را به سرپرستى برگزيده و به محبت او دل بسته است.
اين جمله اشاره به اين آيه شريفه است كه مىفرمايد: «وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِيراً»(1)«و هر كس پس از آنكه راه هدايت براى او آشكار شد، با پيامبر صلىاللهعليهوآله به مخالفت برخيزد، و [راهى[ غير راه مؤمنان در پيش گيرد، وى را بدانچه روى خود بدان سو كرده وا گذارديم و به دوزخش كشانيم، و چه بازگشتگاه بدى است».
1) سوره نساء، آيه 115.
وَ لَعَمْرِي يَا مُعَاوِيَةُ، لَئِنْ نَظَرْتَ بِعَقْلِكَ دُونَ هَوَاكَ لَتَجِدَنِّي أَبْرَأَ النَّاسِ مِنْ دَمِ عُثْمَانَ، وَ لَتَعْلَمَنَّ أَنِّي كُنْتُ فِي عُزْلَةٍ عَنْهُ إِلاَّ أَنْ تَتَجَنَّى(1)، فَتَجَنَّ(2)مَا بَدَا لَكَ، وَ السَّلاَمُ(3).
...
اى معاويه قسم به جان خودم، اگر نه بر اساس هوس بلكه به ديده تعقّل و انصاف بنگرى، خواهى ديد كه من بيگناهترينِ افراد در قتل عثمان هستم و هيچ دخالتى، چه با دست و چه با زبان، در قتل او نداشتم و نيك مىدانى كه من از اين ماجرا بركنار بودم، مگر اينكه بخواهى جنايتى را به من نسبت بدهى كه هرگز مرتكب آن نشدهام، و يا بخواهى حقيقتى را كه خودت به خوبى مىدانى پنهان كنى، والسلام.
أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ أَتَتْنِي مِنْكَ مَوْعِظَةٌ مُوَصَّلَةٌ(1)، وَ رِسَالَةٌ مُحَبَّرَةٌ(2)، نَمَّقْتَهَا(3)بِضَلاَلِكَ، وَ أَمْضَيْتَهَا(4)بِسُوءِ رَأْيِكَ، وَ كِتَابُ امْرِئٍ لَيْسَ لَهُ بَصَرٌ يَهْدِيهِ، وَ لاَ قَائِدٌ يُرْشِدُهُ، قَدْ دَعَاهُ الْهَوَى فَأَجَابَهُ، وَ قَادَهُ الضَّلاَلُ فَاتَّبَعَهُ، فَهَجَرَ(5)لاَغِطاً(6)، وَ ضَلَّ خَابِطاً(7).
منه: لاِءَنَّهَا بَيْعَةٌ وَاحِدَةٌ لاَ يُثَنَّى فِيهَا النَّظَرُ وَ لاَ يُسْتَأْنَفُ فِيهَا الْخِيَارُ، الْخَارِجُ مِنْهَا طَاعِنٌ(8)، وَ الْمُرَوِّي فِيهَا مُدَاهِنٌ(9).
...
از ديگر نامههاى آن حضرت عليهالسلام به معاويه
معاويه از سر نيرنگ و فريب نامهاى به امام عليهالسلام نوشت كه حاوى موعظه و ارشاد بود. امام عليهالسلام در پاسخ او نوشت: پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ، نامهات كه مشمول موعظه و مطالب مختلف بود به من رسيد كه از نظر لفظ و عبارت، زيبا و از نظر بلاغت جالب بود، ولى بر اثر گمراهى و بدانديشى آن را براى من فرستادى، چون قصد تو آن است كه با نامهها و عبارتپردازىها، حق را نابود كنى، چرا كه مىپندارى حكومتِ دنيا ارزش و اعتبارى دارد.
...
...
و اين نوشته آراسته به الفاظ زيبا، نامه كسى است كه هرگز بصيرت ندارد تا او را هدايت كند، و نيز رهبرى ندارد تا او را ارشاد نمايد و به صلاح و فلاح رساند؛ كسى كه هوى و هوس او را به عصيان فراخوانده و او نيز اجابت كرده، و گمراهى او را به سوى خود كشانده و او نيز پيروى كرده است.
چنين كسى سخنان بىمعنى و بيهوده مىگويد و از راه حق منحرف مىگردد و بدون هيچ معيار و ميزانى سخن به ياوه مىگويد.
و در بخشى از اين نامه آمده است:
امام عليهالسلام در ردّ ادعاى معاويه كه مىگفت: بيعت براى امام كامل نشده است، مىفرمايد:
اين بيعتى بود كه صورت گرفت و ديگر در آن تجديدنظر نمىشود و چون تام و تمام صورت گرفته، لذا نافذ است و هيچ كسى حق ندارد پس از تحقق و قبول آن از سوى مردم، تكرار و تجديد آن را بخواهد.
كسى كه از اين بيعتِ مورد قبولِ مسلمانان خارج شود به آنان طعن زده و كسى كه در پذيرش آن ترديد داشته باشد، اهل مداهنه و نفاق است، زيرا در باطن مخالف حق و در ظاهر، برخورد و رفتار خود را نوعى ترديد [و خيرخواهى] مىنامد.
أَمَّا بَعْدُ، فَإِذَا أَتَاكَ كِتَابِي فَاحْمِلْ مُعَاوِيَةَ عَلَى الْفَصْلِ(1)، وَ خُذْهُ بِالاْءَمْرِ الْجَزْمِ، ثُمَّ خَيِّرْهُ بَيْنَ حَرْبٍ مُجْلِيَةٍ(2)، أَوْ سِلْمٍ مُخْزِيَةٍ(3). فَإِنِ اخْتَارَ الْحَرْبَ فَانْبِذْ إِلَيْهِ(4)، وَ إِنِ اخْتَارَ السِّلْمَ فَخُذْ بَيْعَتَهُ، وَ السَّلاَمُ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام خطاب به جرير بن عبدالله بجلى وقتى كه او را نزد معاويه فرستاد
امام عليهالسلام جرير را به سوى معاويه فرستاد. معاويه در پاسخ دادن به پيك امام عليهالسلام تأخير كرد و قصد داشت با وقتكُشى، قواى خود را تجهيز كند و خود و سپاهش را محك زند و ببيند آيا مىتواند با امام عليهالسلام مقابله كند يا خير؛ لذا امام عليهالسلام اين نامه را براى جرير نوشت:
پس از حمد و ثنا و صلوات، وقتى نامهام به دستت رسيد معاويه را به يك طرفه كردن و فيصله دادن ماجرا وادار، بدين ترتيب كه تسليم شود يا آماده هر پيامدى باشد.
پس اگر حاضر نشد كه با من بيعت كند، او را بين جنگى كه فرجامش جلاى وطن باشد و يا صلحى كه خفت و ذلّت را برايش به همراه آورد و از استكبار او بكاهد، مخيّر كن؛ پس يا جنگ و يا بيعت.
بنابراين اگر جنگ را برگزيد، از سوى من به او اعلام جنگ كن، كه در آن صورت با او رفتارى خواهم داشت كه با محاربان دارم و بىباك و بىهراس با وى برخورد خواهم كرد، و اگر صلح را پذيرفت، از او براى من بيعت بگير. والسلام.
فَأَرَادَ قَوْمُنَا قَتْلَ نَبِيِّنَا، وَ اجْتِيَاحَ(1)أَصْلِنَا، وَ هَمُّوا بِنَا الْهُمُومَ، وَ فَعَلُوا بِنَا الاْءَفَاعِيلَ(2)، وَ مَنَعُونَا الْعَذْبَ(3)وَ أَحْلَسُونَا(4)الْخَوْفَ، وَ اضْطَرُّونَا إِلَى جَبَلٍ وَعْرٍ(5)، وَ أَوْقَدُوا لَنَا نَارَ الْحَرْبِ(6).
...
از نامههاى حضرت كه در آن برخورد قريش با رسول خدا صلىاللهعليهوآله را در آغاز دعوت بيان مىفرمايد
قوم ما، يعنى عرب (يا قريش) قصد قتل پيامبر ما را در سر مىپروراندند، چنانكه در ليلة المبيت اتّفاق افتاد. و مىخواستند ما را از ريشه برآورند، چرا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اصل و ريشه خاندان خود مىباشد.
و بر آن بودند تا باران اندوه را برما فرو ريزند. و اعمالى نكوهيده و رذيلانه درباره ما روا داشتند، از قبيل: تبعيد به شعب ابوطالب، شكنجه، اهانت و بىمقدار گرداندن و جز آن.
و زندگى گوارا و خوش (و يا آب خوشگوار) را از ما دريغ كردند و با كارها و تهديدات خود، ما را هماره قرين هراس و بيم نمودند، و ما را به بالا رفتن از كوه مشكلات و سختىها واداشتند. اين سخن كنايه از آن است كه انواع سختىها را بر ما تحميل كردند كه در شدت، به درنورديدن كوههاى صعبالعبور مىماند. و بر ضد ما آتش جنگ را شعلهور ساختند.
فَعَزَمَ اللَّهُ لَنَا عَلَى الذَّبِّ عَنْ حَوْزَتِهِ، وَ الرَّمْيِ مِنْ وَرَاءِ حُرْمَتِهِ(1)، مُوءْمِنُنَا يَبْغِي بِذَلِكَ الاْءَجْرَ، وَ كَافِرُنَا يُحَامِي عَنِ الاْءَصْلِ. وَ مَنْ أَسْلَمَ مِنْ قُرَيْشٍ خِلْوٌ مِمَّا نَحْنُ فِيهِ بِحِلْفٍ يَمْنَعُهُ، أَوْ عَشِيرَةٍ تَقُومُ دُونَهُ، فَهُوَ مِنَ الْقَتْلِ بِمَكَانِ أَمْنٍ. وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ(2)وَ أَحْجَمَ(3)النَّاسُ، قَدَّمَ أَهْلَ بَيْتِهِ فَوَقَى بِهِمْ أَصْحَابَهُ حَرَّ السُّيُوفِ وَ الاْءَسِنَّةِ(4). فَقُتِلَ عُبَيْدَةُ بْنُ الْحَارِثِ يَوْمَ بَدْرٍ، وَ قُتِلَ حَمْزَةُ يَوْمَ أُحُدٍ، وَ قُتِلَ جَعْفَرٌ يَوْمَ مُوءْتَةَ. وَ أَرَادَ(5)مَنْ لَوْ شِئْتُ ذَكَرْتُ اسْمَهُ مِثْلَ الَّذِي أَرَادُوا مِنَ الشَّهَادَةِ، وَ لَكِنَّ آجَالَهُمْ عُجِّلَتْ، وَ مَنِيَّتَهُ(6)أُجِّلَتْ.
...
پس خدا اراده فرمود كه از حوزه شريعت آن حضرت دفاع و از حريم احكام او حمايت كنيم. مؤمنينِ به پيامبر صلىاللهعليهوآله با اين دفاع از حوزه شريعت و احكام در پى يافتن اجر و پاداش الهى بودند و كافران، مانند ابولهب، در مواردى به عنوان حمايت از طايفه و خويشاوندى از حضرت رسول صلىاللهعليهوآله دفاع كردند. پس ما مؤمنان كسى را كه به انگيزه مال و مقام و امثال اينها به جنگ بيايد، نداشتيم.
و هر قريشى غير هاشمى كه ايمان مىآورد، مانند ما به انواع عذابها و گرفتارىها دچار نشد، زيرا يا پيمانى با قبيله ديگر بسته بود كه كافران نمىتوانستند او را بيازارند، يا قبيله نيرومندى داشت كه از او حمايت مىكردند و هيچكس جرأت بدرفتارى با او را نداشت. در نتيجه از كشته شدن و شكنجه ديدن در امان بود. لذا فقط اهل بيت بودند كه انواع
1) الرمي من وراء حرمته: كنايه از دفاع است، مانند كسى كه ناموسى دارد و از پشت سر وى به سوى دشمن تير مىاندازد تا به او دست نيابند.
2) احمرّ البأس: جنگ سرخ مىشد، چون در اوج جنگ خونريزى زياد مىشود و موجب سرخى ميدان مىگردد.
3) أحجم: فرار كردند.
4) أسنَّة: جمع سنان، يعنى نيزه.
5) فاعل أراد، كلمه من است، يعنى حضرت على عليهالسلام .
6) منيّته: مرگ و ضمير در آن، به حضرت بر مىگردد.
...
...
سختىها را تحمل كردند.
و هنگامى كه آتش جنگ شعلهور مىشد و جوى خون راه مىافتاد و مردم فرار مىكردند، پيامبر صلىاللهعليهوآله خاندان خود را براى مبارزه به خطّ مقدم مىفرستاد، زيرا آنان در راه حضرتش فداكارى مىكردند. لذا در جنگ حنين و ساير جنگها تنها عباس و فرزندانش و امام عليهالسلام حضرت پيامبر صلىاللهعليهوآله را در ميان گرفتند و از او دفاع مىكردند. پس حضرت به وسيله خاندان خود و سپر بلا قراردادن آنها اصحاب خود را از گزند شمشير و تير و نيزه حفظ مىفرمود و تنها آنها بودند كه حرارت شمشير و نيزه را به جان مىخريدند.
«عبيدة بن حارث» پسر عموى حضرت در جنگ بدر، اولين جنگى كه بين پيامبر صلىاللهعليهوآله و كافران رخ داد، كشته شد و بدن «حمزة بن عبدالمطلب» عموى حضرت در جنگ احد مثله شد و «جعفر بن ابيطالب» برادر حضرت در جنگ موته (يكى از شهرهاى مرزى شام) كه بين پيامبر صلىاللهعليهوآله و روميان رخ داد، به شهادت رسيد.
و يكى ديگر از آنان كه نمىخواهم به نام بخوانمش مىخواست مانند آنان در راه خدا شهيد شود، ولى مرگ آنان زودتر در رسيد و مرگ او به تأخير افتاد. منظور حضرت از آن فرد خود آن بزرگوار است كه براى فروتنى نام نبرده است.
فَيَا عَجَباً(1)
واجعل منادى صح أن يضف ليا *** كعبد عبدي عبدا عبديا
يعنى منادى را مىتوان به ياء اضافه كرد و لذا مىتوان منادى را بر پنج وجه: عبدُ، عبدِ، عبدى، عَبدا، عبديا قرائت كرد.
لِلدَّهْرِ(2)! إِذْ صِرْتُ يُقْرَنُ بِي مَنْ لَمْ يَسْعَ بِقَدَمِي، وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ كَسَابِقَتِي الَّتِي لاَ يُدْلِي أَحَدٌ بِمِثْلِهَا، إِلاَّ أَنْ يَدَّعِيَ مُدَّعٍ مَا لاَ أَعْرِفُهُ، وَ لاَ أَظُنُّ اللَّهَ يَعْرِفُهُ، وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ حَالٍ....
از روزگار در شگفتم كه مردم مرا با كسى (= معاويه) مقايسه مىكنند كه به اندازه يك لحظه ايستادن من بر روى پايم، براى دين نكوشيده و هيچ سابقهاى جز كفر و مبارزه با اسلام و جنگيدن با پيامبر صلىاللهعليهوآله ندارد، مگر آنكه او براى خود سوابق دروغينى جعل كند كه من آن سوابق را نمىدانم و گمان نمىكنم كه خدا هم چنين چيزى بداند، زيرا هرگز چنين سابقهاى ندارد، يعنى سالبه به انتفاء موضوع است، مثل آيه شريفه: «قُلْ أَتُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لاَ يَعْلَمُ فِى السَّمَاوَاتِ وَ لاَ فِى الاْءَرْضِ...»(3)«بگو: آيا خدا را به چيزى كه در آسمانها و در زمين نمىداند، آگاه مىگردانيد؟».
پس هيچكس مانند من سابقهاى ندارد تا بتواند آن را براى خود ادعا كند.
و ستايش خدا را در هر حال و حتى اكنون كه مرا با امثال معاويه مقايسه مىكنند، چون حمد بر بلا موجب پاداش است. لذا در دعا چنين مىخوانيم: «الحمد للّه الذي لا يحمد على المكروه سواه؛ خداى را سپاس كه در ناگوارىها غير از او ستايش نمىشود».
وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ مِنْ دَفْعِ قَتَلَةِ عُثْمَانَ إِلَيْكَ، فَإِنِّي نَظَرْتُ فِي هَذَا الاْءَمْرِ، فَلَمْ أَرَهُ يَسَعُنِي دَفْعُهُمْ إِلَيْكَ وَ لاَ إِلَى غَيْرِكَ.
...
و امّا درباره درخواست تو براى تحويل قاتلان عثمان، فكر كردم و ديدم كه تحويل آنها به تو و ديگرى ممكن نيست.
ماجرا از اين قرار است كه معاويه حيلهگرانه ادّعا كرده بود خونخواه عثمان است و بدين وسيله تودههاى ناآگاه شام را تحريك كرد، و در نتيجه، در ميان مردم نافرمانى به وجود آورد و ادعاى خلافت كرد. او خونخواهى را وسيلهاى براى رسيدن به هدف شوم قدرتطلبانه خود قرار داد. لذا از امام عليهالسلام خواست قاتلان عثمان را به او تحويل دهد تا آنها را بكشد. امام عليهالسلام نيز مىفرمايد: تحويل آنان به هيچكس، چه معاويه و چه ديگران، ممكن نيست، زيرا عثمان به سبب بدعتهايى كه در دين پديد آورد مهدورالدم بود، چنانكه طلحه و زبير و عايشه و امثال آنها به آن فتوا داده بودند و كسى را نمىتوان به كيفر كشتن فردى مهدورالدم، قصاص نمود و حدّاقل اينكه شبهه مهدورالدم بودن وجود داشت و حدود با شبهات ساقط مىشوند. وانگهى به فرض وجوب قصاص، بايد معاويه ثابت كند كه حق قصاص با اوست، زيرا تكتك افراد رعيّت نمىتوانند ادّعاى حق اجراىِ حكم كنند. علاوه بر آنكه قاتلان خود مجتهد بودند و فتواى خود آنها اين است كه اگر مجتهد [به حق حكم كند دو پاداش دارد، يكى پاداش اجتهاد و ديگرى پاداش حكم به حق، ولى اگر[ خطا كند فقط پاداش اجتهاد خود را دارد.
وَ لَعَمْرِي لَئِنْ لَمْ تَنْزِعْ(1)عَنْ غَيِّكَ(2)وَ شِقَاقِكَ(3)لَتَعْرِفَنَّهُمْ عَنْ قَلِيلٍ يَطْلُبُونَكَ، لاَ يُكَلِّفُونَكَ(4)طَلَبَهُمْ فِي بَرٍّ وَ لاَ بَحْرٍ، وَ لاَ جَبَلٍ وَ لاَ سَهْلٍ، إِلاَّ أَنَّهُ طَلَبٌ يَسُوءُكَ وِجْدَانُهُ، وَ زَوْرٌ(5)لاَ يَسُرُّكَ لُقْيَانُهُ(6)، وَ السَّلاَمُ لاِءَهْلِهِ.
...
به جان خودم سوگند كه اگر از گمراهى و مخالفت خود دست برندارى، قاتلان عثمان را به زودى خواهى ديد كه در جستوجوى تو خواهند بود تا مانند عثمان از پايت درآورند و زحمت اينكه در بيابان و دريا و كوه و دشت و هامون دنبالشان بگردى از تو برداشته، خودشان به سراغ تو خواهند آمد؛ ولى در آن صورت ملاقات و ديدارى صورت مىگيرد كه براى تو بسيار بد خواهد بود. آنها ملاقات كنندگانى خواهند بود كه ديدارشان براى تو خوشايند نخواهد بود. سلام بر شايستگانِ سلام باد.
1) تنزع: دست بردارى.
2) غي: گمراهى.
3) شقاق: مخالفت، اختلاف افكنى.
4) يكلفون: به زحمت مىاندازند.
5) زور: جمع زائر، يعنى ملاقات كننده.
6) لقيانه: ملاقات با او. اينكه ضمير را مفرد آورد، از آن جهت است كه تكتك آنها را ملاقات مىنمايد، چنانكه خداوند مىفرمايد: إلى طعامكَ و شرابكَ لم يتسنّه. با اينكه ضمير به طعام و شراب بر مىگردد به جاى تثنيه، مفرد آورده شده است، چون به هر يك از آن دو بر مىگردد.
وَ كَيْفَ أَنْتَ صَانِعٌ إِذَا تَكَشَّفَتْ عَنْكَ جَلاَبِيبُ(1)مَا أَنْتَ فِيهِ مِنْ دُنْيَا قَدْ تَبَهَّجَتْ(2)بِزِينَتِهَا، وَ خَدَعَتْ بِلَذَّتِهَا؟ دَعَتْكَ فَأَجَبْتَهَا، وَ قَادَتْكَ فَاتَّبَعْتَهَا، وَ أَمَرَتْكَ فَأَطَعْتَهَا، وَ إِنَّهُ يُوشِكُ(3)أَنْ يَقِفَكَ وَاقِفٌ عَلَى مَا لاَ يُنْجِيكَ مِنْهُ مِجَنٌّ(4)، فَاقْعَسْ(5)عَنْ هَذَا الاْءَمْرِ، وَ خُذْ أُهْبَةَ(6)الْحِسَابِ، وَشَمِّرْ(7)لِمَا قَدْ نَزَلَ بِكَ، وَ لاَ تُمَكِّنِ الْغُوَاةَ(8)مِنْ سَمْعِكَ، وَ إِلاَّ تَفْعَلْ أُعْلِمْكَ مَا أَغْفَلْتَ مِنْ نَفْسِكَ. فَإِنَّكَ مُتْرَفٌ(9)قَدْ أَخَذَ الشَّيْطَانُ مِنْكَ مَأْخَذَهُ(10)، وَ بَلَغَ فِيكَ أَمَلَهُ، وَ جَرَى مِنْكَ مَجْرَى الرُّوحِ وَ الدَّمِ.
...
نيز از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به معاويه
اى معاويه، چه خواهى كرد آنگاه كه پوشش دنيوى كناره رود و مرگ فرا رسد و دنيا را با تمام زخارف آن پشت سر بگذارى، دنيايى كه با زيورهايش خود را آراسته و با لذّتهايش مردمان را مىفريبد. لذا به عصيان و گناه پرداخته تا به آن برسند.
دنيايى كه تو را فراخواند و تو با ارتكاب محرّمات و انجام دادنِ حرامها پاسخش دادى، و تو را به سوى گمراهى رهبرى كرد و تو پيروىاش كردى و گمراه شدى، و به مخالفت با
1) جلابيب: جمع جلباب، لباسى كه روى لباسها مىپوشند و كشف جلباب در اين سخن، كنايه از مرگ است كه انسان را از دنيا و آرايههاى آن جدا مىكند.
2) تبهجت: با سرور و بهجت و زيبا جلوه كرد.
3) يوشك: نزديك است.
4) مجنّ: سپر.
5) فاقعس: كنارهگيرى كن.
6) أهبة: استعداد و آمادگى.
7) شمّر: آماده باش.
8) غواة: جمع غاوي، يعنى گمراهان.
9) مترف: كسى كه نعمت او را به طغيان كشانده است.
10) مأخذ: آنچه بتوان از كسى گرفت.
...
...
فرمان خدا فرمانت داد و تو فرمانش بردى.
و زودا كه خدا تو را در جايى به بازخواست خواهد كشيد كه هيچ سپر و محافظى تو را از آن موقف كه جايگاه حسابرسى و ذلت است حفظ نخواهد كرد.
پس، از امر خلافت كنارهگيرى كن و آماده حساب آخرت باش و براى جنگى مهيا شو كه به زودى بر تو فرود خواهد آمد.
و اجازه نده كه افراد گمراه و همنشينان تبهكارت آنچه مىخواهند به گوش تو بخوانند.
و اگر آنچه به تو مىگويم انجام ندهى، در آن صورت آنچه از آن غافلى و ضعف نفس تو به شمار مىرود براى تو باز مىگويم تا بدان آشنا شوى، زيرا هرگاه با قدرتمندى برخوردى به ضعف خود پى خواهى برد، و انسان در بوته آزمون به ضعف و توانمندىهاى خود پى خواهد برد.
تو انسان مرفّه و غرق در نعمتى هستى كه نعمت تو را به طغيان كشانده و شيطان هرچه دوست دارد از تو گرفته است زيرا شيطان بر مرفّهان و مترفان بيش از همه سلطه و سيطره دارد.
و شيطان از رهگذر تو به خواستهها و آرزوهايش رسيده است، چرا كه آرزوى او گمراه كردن مردم است [و تو كار او را انجام مىدهى]، و مانند خون و روح در كالبد تو جريان يافته است، يعنى بر تمام وجودت چيره شده است.
وَ مَتَى كُنْتُمْ يَا مُعَاوِيَةُ سَاسَةَ(1)الرَّعِيَّةِ، وَ وُلاَةَ أَمْرِ الاْءُمَّةِ؟ بِغَيْرِ قَدَمٍ سَابِقٍ، وَ لاَ شَرَفٍ بَاسِقٍ(2)، وَ نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ لُزُومِ سَوَابِقِ الشَّقَاءِ. وَ أُحَذِّرُكَ أَنْ تَكُونَ مُتَمَادِياً فِي غِرَّةِ(3)الاْءُمْنِيِّةِ، مُخْتَلِفَ الْعَلاَنِيَةِ وَ السَّرِيرَةِ.
...
وانگهى، اى معاويه، شما و خاندانت چه زمانى شايستگى تدبير امور جامعه را داشتهايد، حال آنكه سابقهاى روشن و ارجمند نداشتهايد؟ توضيح اينكه پدر معاويه شخصى جاهل، بخيل، احمق و زناكار بود، به نام ابوسفيان، كه در داستان ابو سلّول به تفصيل معرفى شده است. مادر معاويه نيز زنى احمق و بخيل و زناكار بود، به نام هند كه در جريان تلاوت آيه شريفه: «يَاأَيُّهَا النَّبِىُّ اِذا جاءَكَ الْمُؤْمِناتُ...»(4)«چون زنان با ايمان نزد تو آيند» از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله هنگام تلاوت اين بخش از آيه كه مىفرمايد: «وَ لاَ يَزْنِينَ»؛ «و زنا نكنند» موجب خنده حاضران گرديد.
و از اينكه انسان پايبند به سوابق سوء و بدبختىهاى گذشته خود باشد و نخواهد با گذشته خود قطع رابطه كند به خدا پناه مىبريم.
و اى معاويه، تو را برحذر مىدارم از اينكه در غرور آرزوهايت پابرجا و مستمر بمانى؛ زيرا آرزوى خلافت باعث گمراهى معاويه و استمرار آن در وى شده بود. و تو را برحذر مىدارم كه ظاهر و باطنت متفاوت باشد؛ زيرا معاويه در ظاهر خونخواه عثمان بود، ولى در باطن طمع خلافت داشت.
وَ قَدْ دَعَوْتَ إِلَى الْحَرْبِ، فَدَعِ النَّاسَ جَانِباً وَ اخْرُجْ إِلَيَّ، وَ أَعْفِ الْفَرِيقَيْنِ مِنَ الْقِتَالِ، لِيُعْلَمَ أَيُّنَا الْمَرِينُ(1)عَلَى قَلْبِهِ، وَ الْمُغَطَّى(2)عَلَى بَصَرِهِ! فَأَنَا أَبُو حَسَنٍ قَاتِلُ جَدِّكَ وَ أَخِيكَ وَ خَالِكَ شَدْخاً(3)يَوْمَ بَدْرٍ، وَ ذَلِكَ السَّيْفُ مَعِي، وَ بِذَلِكَ الْقَلْبِ أَلْقَى عَدُوِّي، مَا اسْتَبْدَلْتُ دِيناً، وَ لاَ اسْتَحْدَثْتُ نَبِيّاً. وَ إِنِّي لَعَلَى الْمِنْهَاجِ الَّذِي تَرَكْتُمُوهُ طَائِعِينَ، وَ دَخَلْتُمْ فِيهِ مُكْرَهِينَ.
...
تو مرا به جنگ دعوت نمودى. معاويه مىخواست اظهار شجاعت كند، لذا امام را به جنگ فراخواند و امام بدو فرمود: اى معاويه، مردم را به حال خود واگذار و خود به ميدان من آى تا معلوم شود شجاع كيست؟ و هر دو گروه، اصحاب خودت و اصحاب من را از جنگ معاف بدار، تا روشن شود قلب چه كسى از زنگار گناه و معصيت پوسيده شده و سختى گرفته و چشمان چه كسى از ديدن حق بازمانده است؟ اين سخن از سوى امام عليهالسلام ، مانند مباهله است كه در آن راستگو از دروغگو بازشناخته مىشود. لذا در كلام خود لام تعليل آورد و فرمود: «ليعلم». پس كسى نگويد كه بين «اخرج» و «ليعلم» چه ارتباطى وجود دارد؟
من ابوالحسن هستم كه تو و مردم همه مرا به شجاعت مىشناسيد. من جد مادرىات «عتبة بن ابى ربيعه» و دايىات «وليد بن عتبه» و برادرت «حنظلة بن ابى سفيان» را در روز بدر شكست دادم و كشتم، و آن شمشير كه آنها را با آن كشتم هنوز همراه من است. يا منظور شمشير حقيقى است و يا كنايه از قدرت و نيروى علوى است.
و با همان قلب نيرومندم با دشمن روبهرو خواهم شد.
دين و آئين قبلى خود را از دست ندادهام و پيامبر جديدى برنگزيدهام، و بر همان روش و سيرهاى هستم كه شما با اختيار خود رهايش كرديد و با اجبار وارد آن شديد. اين
...
...
سخن امام عليهالسلام از آنروست كه معاويه و پدرش و قوم كافر او - كه نفرين و لعنت خدا بر آنها باد - با ميل و رغبت وارد اسلام نشدند؛ يعنى بعد از فتح مكّه وقتى كه ديدند كه اگر مسلمان نشوند كشته خواهند شد، و نيز با توجه به سابقه جنايتآلوده و خيانتبار خود، از سرِ بىميلى و اكراه اسلام آوردند تا جان به در برند.
وَ زَعَمْتَ أَنَّكَ جِئْتَ ثَائِراً(1)بِعُثْمَانَ. وَ لَقَدْ عَلِمْتَ حَيْثُ وَقَعَ دَمُ عُثْمَانَ فَاطْلُبْهُ مِنْ هُنَاكَ إِنْ كُنْتَ طَالِباً، فَكَأَنِّي قَدْ رَأَيْتُكَ تَضِجُّ(2)مِنَ الْحَرْبِ إِذَا عَضَّتْكَ(3)ضَجِيجَ الْجِمَالِ بِالاْءَثْقَالِ، وَ كَأَنِّي بِجَمَاعَتِكَ تَدْعُونِي جَزَعاً مِنَ الضَّرْبِ الْمُتَتَابِعِ، وَ الْقَضَاءِ الْوَاقِعِ، وَ مَصَارِعَ بَعْدَ مَصَارِعَ، إِلَى كِتَابِ اللَّهِ، وَ هِيَ كَافِرَةٌ جَاحِدَةٌ، أَوْ مُبَايِعَةٌ حَائِدَةٌ(4).
...
و تو گمان مىكنى كه به خونخواهى عثمان برخاستهاى. تو اى معاويه، مىدانى كه خون عثمان كجا و به دست چه كسانى ريخته شد. پس در آنجا و از آنان خون عثمان را مطالبه كن و اگر بخواهى آنها را به تو معرفى مىكنم. آنها عايشه و طلحه و زبير بودند كه مردم را به قتل عثمان تحريك كردند.
تو را مىببينم كه در هنگامه جنگ و برافروخته شدن آتش نبرد، مانند شترى كه زير بار سنگين به ناله و فرياد آمده، ناله و ضجّه سر مىدهى.
و مىبينم كه تو و همراهانت از ترس ضربههاى پياپى شمشير و قضاى حتمى و از پاى درآمدنهاى متوالى مرا به كتاب خدا (قرآن) دعوت مىكنى. چنان كه معاويه با مشورت عمروعاص قرآنها را بر سر نيزهها كردند و با نيرنگ خواست جنگ را به پايان برساند.
اين در حالى است كه به قرآن كافر و يا به كلى منكر آن بوديد و به احكامش هرگز عمل نمىكرديد، و يا بيعتكنندگانى پيمان شكن بوديد، زيرا با من بيعت كرديد و سپس از بيعت سرباز زديد. يعنى آنها قرآن را بالاى نيزه كرده بودند در حالىكه يا كافر بودند و يا نيرنگباز و پيمانشكن، درست مانند كسانى كه با امام بيعت كردند، سپس به معاويه پيوستند.
فَإِذَا نَزَلْتُمْ بِعَدُوٍّ أَوْ نَزَلَ بِكُمْ، فَلْيَكُنْ مُعَسْكَرُكُمْ فِي قُبَيْلِ الاْءَشْرَافِ(1)، أَوْ سِفَاحِ(2)الْجِبَالِ، أَوْ أَثْنَاءِ(3)الاْءَنْهَارِ، كَيْمَا يَكُونَ لَكُمْ رِدْءاً(4)، وَ دُونَكُمْ مَرَدّاً(5). وَ لْتَكُنْ مُقَاتَلَتُكُمْ مِنْ وَجْهٍ وَاحِدٍ أَوِ اثْنَيْنِ، وَ اجْعَلُوا لَكُمْ رُقَبَاءَ(6)فِي صَيَاصِي(7)الْجِبَالِ وَ مَنَاكِبِ(8)الْهِضَابِ(9)، لِئَلاَّ يَأْتِيَكُمُ الْعَدُوُّ مِنْ مَكَانِ مَخَافَةٍ أَوْ أَمْنٍ.
...
از سفارشهاى آن حضرت عليهالسلام به سپاهيان خود كه به سوى دشمن فرستاد
اگر شما بر سر دشمن فرود آمديد و يا دشمن به جنگ شما آمد، بايد نزديك قله، در دامنه كوه يا ميانِ و لابهلاىِ رودها اردو بزنيد تا اين موانع طبيعىْ كمك شما باشند و دشمن نتواند از كوه يا نهر عبور كند و بر شما تسلط يابد و شبها بتوانيد با برگشت به آنجا و سنگر گرفتن از خود دفاع كنيد. و نيز بايد جبهه جنگ شما از يك طرف يا دو طرف باشد نه بيش از آن، تا مبادا لشكر پراكنده و دچار سستى شود.
و بر قله كوهها و بلنداى تپهها مراقبان و نگهبانانى بگماريد تا تحرك دشمن را زير نظر گيرند، مبادا از جايى نامطمئن و يا جاى معمولى و امن بر شما يورش آورند.
وَ اعْلَمُوا أَنَّ مُقَدِّمَةَ(1)الْقَوْمِ عُيُونُهُمْ، وَ عُيُونَ الْمُقَدِّمَةِ طَلاَئِعُهُمْ(2). وَ إِيَّاكُمْ وَ التَّفَرُّقَ، فَإِذَا نَزَلْتُمْ فَانْزِلُوا جَمِيعاً، وَ إِذَا ارْتَحَلْتُمْ فَارْتَحِلُوا جَمِيعاً، وَ إِذَا غَشِيَكُمُ اللَّيْلُ فَاجْعَلُوا الرِّمَاحَ كِفَّةً(3)، وَ لاَ تَذُوقُوا النَّوْمَ إِلاَّ غِرَاراً(4)أَوْ مَضْمَضَةً(5).
...
و بدانيد كه پيشقراولان و مقدمه لشكر به منزله چشم لشكرند و ديدهبانان پيشقراولان در حقيقت طلايهدارانند. پس لازم است مقدمه و طليعه لشكر در كمال توجّه و آگاهى باشند و يا منظور امام اين است كه وقتى طلايهدارانِ دشمن را مىبينيد، خود را آماده سازيد و سهلانگارى ننماييد.
و از تفرقه و اختلاف بپرهيزيد كه موجب ضعف شما خواهد شد. پس هرگاه اردو مىزنيد با هم باشيد و آن هنگام كه كوچ مىكنيد همراه باشيد، نه اينكه تعدادى بمانند و تعدادى كوچ كنند و بر سر ماندن و رفتن دچار اختلاف شوند.
و چون شبْ شما را در ميان گرفت، نيزههاى خود را مانند كفّه ميزانْ گرداگرد خود به صورت دائره قرار دهيد تا اگر دشمن به شما حمله كرد، به سرعت آماده دفاع باشيد.
و خواب شما كم و به اندازه مضمضه جرعه آبى در دهان باشد، يعنى همواره بين خواب و بيدارى باشيد.
اتَّقِ اللَّهَ الَّذِي لاَبُدَّ لَكَ مِنْ لِقَائِهِ وَ لاَ مُنْتَهَى لَكَ دُونَهُ وَ لاَ تُقَاتِلَنَّ إِلاَّ مَنْ قَاتَلَكَ. وَ سِرِ الْبَرْدَيْنِ(1)وَ غَوِّرْ(2)بِالنَّاسِ، وَ رَفِّهْ(3)فِي السَّيْرِ، وَ لاَ تَسِرْ أَوَّلَ اللَّيْلِ، فَإِنَّ اللَّهَ جَعَلَهُ سَكَناً، وَ قَدَّرَهُ مُقَاماً لاَ ظَعْناً(4)، فَأَرِحْ فِيهِ بَدَنَكَ، وَ رَوِّحْ ظَهْرَكَ(5). فَإِذَا وَقَفْتَ حِينَ يَنْبَطِحُ(6)السَّحَرُ أَوْ حِينَ يَنْفَجِرُ الْفَجْرُ، فَسِرْ عَلَى بَرَكَةِ اللَّهِ. فَإِذَا لَقِيتَ الْعَدُوَّ فَقِفْ مِنْ أَصْحَابِكَ وَسَطاً، وَ لاَ تَدْنُ مِنَ الْقَوْمِ دُنُوَّ مَنْ يُرِيدُ أَنْ يُنْشِبَ(7)الْحَرْبَ، وَ لاَ تَبَاعَدْ عَنْهُمْ تَبَاعُدَ مَنْ يَهَابُ(8)الْبَأْسَ(9)حَتَّى يَأْتِيَكَ أَمْرِي، وَ لاَ يَحْمِلَنَّكُمُ شَنَآنُهُمْ(10)عَلَى قِتَالِهِمْ، قَبْلَ دُعَائِهِمْ وَ الاْءِعْذَارِ إِلَيْهِمْ.
...
از سفارشهاى آن حضرت عليهالسلام به معقل بن قيس رياحى، هنگامى كه او را با سه هزار نفر به صورت پيشقراول به سوى شام فرستاد
از خدايى پروا كن كه ناگزير روزى به ديدارش خواهى شتافت و به حسابت رسيدگى خواهد كرد و تو را كيفر يا پاداش خواهد داد، و هيچ پايانى جز رسيدن به آن وجود ندارد.
و با كسانى كارزار كن كه به جنگ تو مىآيند، و با افرادى كه در روستاهاى امن و دور از
1) بردين: دو سردى، كنايه از صبح و شب؛ زمانى كه هوا نه سرد است و نه گرم.
2) غوّر: در غائرة (= وقت داغى هوا) فرود بيا.
3) رفّه: ميانهرو حركت كن.
4) ظعن: كوچ، مسافرت.
5) ظهر: اسب، حيوان سوارى.
6) ينبطح: گسترده مىشود.
7) ينشب: برانگيزاند.
8) يهاب: وحشت دارد.
9) بأس: كنايه از جنگ است.
10) شنآن: كينه و دشمنى.
...
...
ميدان جنگ به سر مىبرند و كارى با تو ندارند كارى نداشته باش.
و در خنكاى بامدادان و شامگاهان به سمت ميدان جنگ حركت كن تا لشكر آسيب نبيند. و در اوج گرما، يعنى نيمهروز بر لشكر دشمن حمله بياور. و حركت لشكر را معتدل بدار، نه شتابان كه آنها را خسته كنى و از پاى درآورى.
و اوّل شب كه وقت خفتن است به سمت دشمن حركت مكن كه خدا آن هنگام را وقت آرامش و فروهشتن خستگى روز و زمان اتراق قرار داده نه كوچ و مسافرت. پس در اوّل شب خودت استراحت كن و اسب و مركب خود را نيز استراحت ده. هرگاه در وقت گستردگى سحر يا طلوع فجر برخاستى، حركت كن تا خدا آن را خجسته گرداند.
پس آنگاه كه با دشمن روبهرو شدى در وسط لشكريانت بايست تا به آسانى بتوانى آنها را فرمان دهى و كشته نشوى و بدين ترتيب نظام لشكر از هم نگسلد.
و به لشكر دشمن به اندازهاى نزديك مشو كه گويى مىخواهى آتش جنگ را بيفروزى و از آنها چندان فاصله نگير كه گويى از جنگ مىترسى، زيرا اين امر باعث جرأت آنها به تو مىشود و لشكريانت نيز به جهت ترس تو وحشتزده مىگردند. پس مكان متوسطى انتخاب كن و منتظر بمان تا فرمان من برسد و آنگاه وظيفه نهايىات مشخص شود.
و مبادا بيزارىات از دشمن موجب شود كه قبل از دعوت آنها به صلح و تبيين و توجيه جنگ، حمله را آغاز كنيد. پس اوّل بايد آنها را به دست كشيدن از جنگ دعوت كنيد، و پس از اتمام حجّت و روشن كردن انگيزهتان از جنگيدن با ايشان، و پس از آنكه نصايح شما سودى نبخشيد، آنگاه بجنگيد.
وَ قَدْ أَمَّرْتُ عَلَيْكُمَا وَ عَلَى مَنْ فِي حَيِّزِ(1)كُمَا مَالِكَ بْنَ الْحَارِثِ الاْءَشْتَرَ، فَاسْمَعَا لَهُ وَ أَطِيعَا، وَ اجْعَلاَهُ دِرْعاً وَ مِجَنّاً(2)، فَإِنَّهُ مِمَّنْ لاَ يُخَافُ وَهْنُهُ وَ لاَ سَقْطَتُهُ(3)وَ لاَ بُطْوءُهُ عَمَّا الاْءِسْرَاعُ إِلَيْهِ أَحْزَمُ(4)، وَ لاَ إِسْرَاعُهُ إِلَى مَا الْبُطْءُ عَنْهُ أَمْثَلُ(5).
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به دو تن از اميران سپاه خود
دو تن از اميران ارتش امام عليهالسلام به نامهاى «زياد بن نضر» و «شريح بن هانى» به فرماندهى دوازده هزار نفر به سوى شام گسيل شدند. در مسير با لشكر شام برخورد كردند و طى نامهاى موضوع را به اطلاع امام عليهالسلام رساندند. حضرتْ مالك اشتر را به يارى آنان فرستاد و در نامهاى خطاب به آنها فرمود:
من مالك بن حارث اشتر را بر شما و همه كسانى كه تحت فرمانتان هستند به فرماندهى گماردم. بنابراين فرمان او را بشنويد و به گوش گيريد و او را محافظ خود بدانيد تا از دشمن ايمن بمانيد. زيرا از مالك اشتر بيم سستى و ترس از خطا و اشتباه در جنگ، و كندى در امورى كه شتاب شرط آنهاست، و نيز بيم شتاب در آنچه كندى سزاوار و شايسته آن است، نمىرود.
لاَ تُقَاتِلُوهُمْ حَتَّى يَبْدَءُوكُمْ فَإِنَّكُمْ بِحَمْدِ اللَّهِ عَلَى حُجَّةٍ، وَ تَرْكُكُمْ إِيَّاهُمْ حَتَّى يَبْدَءُوكُمْ حُجَّةٌ أُخْرَى لَكُمْ عَلَيْهِمْ. فَإِذَا كَانَتِ الْهَزِيمَةُ(1)بِإِذْنِ اللَّهِ فَلاَ تَقْتُلُوا مُدْبِراً(2)، وَ لاَ تُصِيبُوا مُعْوِراً(3)، وَ لاَ تُجْهِزُوا(4)عَلَى جَرِيحٍ، وَ لاَ تَهِيجُوا النِّسَاءَ بِأَذًى وَ إِنْ شَتَمْنَ أَعْرَاضَكُمْ(5)وَ سَبَبْنَ أُمَرَاءَكُمْ فَإِنَّهُنَّ ضَعِيفَاتُ الْقُوَى وَ الاْءَنْفُسِ وَ الْعُقُولِ، إِنْ(6)كُنَّا لَنُوءْمَرُ بِالْكَفِّ عَنْهُنَّ وَ إِنَّهُنَّ لَمُشْرِكَاتٌ، وَ إِنْ كَانَ الرَّجُلُ لَيَتَنَاوَلُ(7)الْمَرْأَةَ فِي الْجَاهِلِيَّةِ بِالْفَهْرِ(8)أَوِ الْهِرَاوَةِ(9)فَيُعَيَّرُ(10)بِهَا وَ عَقِبُهُ(11)مِنْ بَعْدِهِ.
...
از سفارشهاى آن حضرت عليهالسلام به سپاه خود قبل از برخورد با دشمن در جنگ صفّين
هرگز با دشمن نجنگيد تا خودِ آنها جنگ را شروع كنند و حجّت به نفع شما و به ضرر آنها تمام شود كه در اين صورت شما مدافع خواهيد بود و آنها مهاجم زيرا - بحمداللّه - حجّت و برهان داريد و كسى كه چنين باشد به شتاب و پيشقدمشدن در جنگ نيازى ندارد. وانگهى كسى در جنگ شتاب مىكند كه بر حقّ نيست و مىخواهد افراد حقدار بر او پيشى نگيرند. و اگر شما جنگ را نياغازيد و خودِ آنان شروع كنند يك حجّت و برهان ديگرى بر
1) هزيمة: شكست.
2) مدبر: فرارى.
3) معور: ناتوان از دفاع از خود.
4) جهزوا: اجهاز بر مجروح، يعنى تكميل موجبات مرگ و كشته شدن او.
5) أعراض: جمع عرض، يعنى آنچه كه انسان آن را محترم مىشمارد.
6) إن: مخفّفه از مثقّله، يعنى در اصل إنّ بوده است.
7) يتناول: آزار و اذيت برساند.
8) فهر: سنگ كوچك به اندازه كف دست يا مانند آن.
9) هراوة: عصا، چوبدستى.
10) يعيّر: سرزنش مىشود.
11) عقب: نسل.
...
...
حقانيّت شما افزود مىشود، زيرا در آن صورت نمىتوانند ادعا كنند كه بر ما ستم شده و ما از خود دفاع مىكرديم.
حال اگر - به اذن خدا - دشمن شكست خورد، فراريان و افرادى كه نمىتوانند از خود دفاع كنند و تسليم مىشوند و مجروحان را نكشيد و زخمى نكنيد.
و زنان را با آزار و اذيت تحريك نكنيد، هرچند كه شما را دستخوش بىحرمتى كنند و به فرماندهانتان ناسزا بگويند، زيرا از لحاظ نيروى بدنى ضعيفند و روحشان كوچك، زيرا زنان در واكنش عاطفىترند تا خردورز، و مردان از لحاظ بدنى و روحى قوىترند، چون ضعف جسد در ضعف روح مؤثّر، و عاطفه زنان از عقلشان قوىتر است.
فراموش نكنيد كه در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله و در حالىكه زنان، مشرك بودند، موظف بوديم با ايشان رفتارى خشن و آزارنده نداشته باشيم.
و اگر مرد در جاهليّت با سنگريزه يا چوبدستى زن را مىآزرد، او را به سبب اين كارِ كوچك سرزنش مىكردند كه چرا با زن خود چنين كردى؟ و نيز نسل و فرزندان او هم پس از او سرزنش مىشدند كه پدرتان چنين كرده است.
آرى، وضعيّت جاهليّت چنين بود و رفتار اسلام با زنان مشرك چنين شد كه كسى هرگز حق آزردن آنها را ندارد. پس اگر كسى حقّ آزار زن مشرك را نداشته باشد، روشن است كه زن مسلمانى كه در بوته آزمون و در معرض بلا قرار گرفته و منحرف شده، سزاوارتر است كه مورد عفو و مهر قرار گيرد.
اللَّهُمَّ إِلَيْكَ أَفْضَتِ(1)الْقُلُوبُ، وَ مُدَّتِ(2)الاْءَعْنَاقُ، وَ شَخَصَتِ(3)الاْءَبْصَارُ، وَ نُقِلَتِ(4)الاْءَقْدَامُ، وَ أُنْضِيَتِ(5)الاْءَبْدَانُ. اللَّهُمَّ قَدْ صَرَّحَ مَكْنُونُ الشَّنَآنِ(6)، وَ جَاشَتْ(7)مَرَاجِلُ(8)الاْءَضْغَانِ(9). اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْكُو إِلَيْكَ غَيْبَةَ نَبِيِّنَا، وَ كَثْرَةَ عَدُوِّنَا، وَ تَشَتُّتَ أَهْوَائِنَا «رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ و أَنْتَ خَيْرُ الْفاتِحِينَ»(10).
...
از دعاهاى آن حضرت عليهالسلام در رويارويى با دشمن در ميدان جنگ
خدايا، قلبهايمان با تضرّع به درگاه حضرتت روى آورده و گردنهايمان براى نيل به گشايش و يارىات به پيشگاهت دراز گرديده و چشمهايمان به سمت آسمان، آن جايگاه فرازينْ به اميد رسيدن پيروزى و روزى دوخته شده و گامهايمان به سوى تو، يعنى جنگ در راه تو، حركت كرده است. زيرا رفتن به جنگ گامبرداشتن به سوى فرمانبردارى از خداست.
و بدنهايمان در راه طاعت تو زار و نحيف گرديده است.
خدايا، عداوت پنهانى در سينه دشمنان ما، آشكار شده و ديگهاى كينه مخالفان ما به جوشش درآمده است.
خدايا، درد و اندوه فقدان پيامبرمان صلىاللهعليهوآله و فراوانى دشمنانمان و پراكندگى آرا و
...
...
خواستههايمان (منظور آرا و خواسته اصحاب حضرت) را به حضرتت شكايت مىكنيم. اين اظهار عجز در برابر خداى سبحان كه قادر مطلق است مىباشد تا از سرِ فضلْ بيشتر يارى برساند و مدد كند. «بار پروردگارا، ميان ما و قوم ما [كه به جنگ ما آمدهاند] به حق داورى كن كه تو بهترينِ داورانى».
لاَ تَشْتَدَّنَّ عَلَيْكُمْ فَرَّةٌ(1)بَعْدَهَا كَرَّةٌ(2)، وَ لاَ جَوْلَةٌ(3)بَعْدَهَا حَمْلَةٌ، وَ أَعْطُوا السُّيُوفَ حُقُوقَهَا، وَ وَطِّئُوا(4)لِلْجُنُوبِ(5)مَصَارِعَهَا(6)، وَ اذْمُرُوا(7)أَنْفُسَكُمْ عَلَى الطَّعْنِ(8)الدَّعْسِيِّ(9)، وَ الضَّرْبِ الطِّلَحْفِيِّ(10)، وَ أَمِيتُوا الاْءَصْوَاتَ، فَإِنَّهُ أَطْرَدُ لِلْفَشَلِ. فَوَ الَّذِي فَلَقَ(11)الْحَبَّةَ، وَ بَرَأَ(12)النَّسَمَةَ(13)، مَا أَسْلَمُوا وَ لَكِنِ اسْتَسْلَمُوا، وَ أَسَرُّوا الْكُفْرَ، فَلَمَّا وَجَدُوا أَعْوَاناً عَلَيْهِ أَظْهَرُوهُ.
...
از مطالبى كه آن حضرت عليهالسلام همواره به اصحاب خود به هنگام نبرد مىفرمود
اى ياران و نظاميان، فرارى كه به دنبال آن بازگشت، و جولانى كه پس از آن حمله باشد، بر شما سخت و دشوار نيايد و مبادا آن را عقبنشينى و شكست بپنداريد و در شما ضعف به وجود آورد. و حقِ شمشيرها را كه كوفتن آن بر فرق دشمن است ادا كنيد و پهلوى دشمن را براى خواباندن بر روى زمين (از پاى درآوردنش) آماده سازيد. اين سخن امام عليهالسلام بدين مطلب تصريح دارد كه ضربهها بايد چنان كارى باشد كه دشمن را از پاى درآورد.
1) فرة: فرار و عقب نشينى.
2) كرة: بازگشت دوباره.
3) جولة: جولان.
4) وطئوا: آماده كنيد.
5) جنوب: جمع جنب، يعنى پهلو.
6) مصارع: جمع مصرع، يعنى جاى از پاى درآمدن.
7) اذمروا: واداريد.
8) طعن: زدن.
9) دعسي: اسم برگرفته از دعس، به معناى شديد.
10) طلحفي: اسم برگرفته از طلحف، يعنى بسيار شديد، و ياء در دعسي و طلحفي براى مبالغه است.
11) فلق: شكافت.
12) برأ: آفريد.
13) نسمة: بشر.
...
...
و خود را به فرود آوردن ضربههاى شديد بر دشمن واداريد و تا مىتوانيد محكم و زورمندانه ضربه زنيد، و در هنگام جنگ، صداهاى خود را فرو خوريد كه سكوت سستى و شكست را از شما دورتر مىكند، چون انسانى كه حرف مىزند به سخن خود و به مخاطب توجه مىكند و لذا با تمام وجود متوجه دشمن و جنگ نخواهد بود و سرانجام دچار شكست خواهد شد، به خلاف انسان ساكت كه همواره متوجه هدف است.
سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و از آن گياه روياند و انسان را آفريد، معاويه و يارانش مسلمان نشدند، بلكه اظهار مسلمانى كردند تا از اين رهگذر خون خويش را حفظ كنند و فرصتى دوباره به دست آورند. لذا كفر خود را پنهان كردند تا آنگاه كه ياورانى همكيش بيابند و بار ديگر با نقض احكام اسلام و نابود كردن شريعتْ كفر خود را آشكار كنند.
فَأَمَّا طَلَبُكَ إِلَيَّ الشَّامَ فَإِنِّي لَمْ أَكُنْ لاِءُعْطِيَكَ الْيَوْمَ مَا مَنَعْتُكَ أَمْسِ. وَ أَمَّا قَوْلُكَ: إِنَّ الْحَرْبَ قَدْ أَكَلَتِ الْعَرَبَ إِلاَّ حُشَاشَاتِ(1)أَنْفُسٍ بَقِيَتْ، أَلاَ وَ مَنْ أَكَلَهُ الْحَقُّ فَإِلَى الْجَنَّةِ، وَ مَنْ أَكَلَهُ الْبَاطِلُ فَإِلَى النَّارِ. وَ أَمَّا اسْتِوَاوءُنَا فِي الْحَرْبِ وَ الرِّجَالِ فَلَسْتَ بِأَمْضَى عَلَى الشَّكِّ مِنِّي عَلَى الْيَقِينِ، وَ لَيْسَ أَهْلُ الشَّامِ بِأَحْرَصَ عَلَى الدُّنْيَا مِنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ عَلَى الاْآخِرَةِ. وَ أَمَّا قَوْلُكَ: إِنَّا بَنُو عَبْدِ مَنَافٍ، فَكَذَلِكَ نَحْنُ، وَ لَكِنْ لَيْسَ أُمَيَّةُ كَهَاشِمٍ، وَ لاَ حَرْبٌ كَعَبْدِ الْمُطَّلِبِ، وَ لاَ أَبُو سُفْيَانَ كَأَبِي طَالِبٍ، وَ لاَ الْمُهَاجِرُ كَالطَّلِيقِ(2)، وَ لاَ الصَّرِيحُ كَاللَّصِيقِ(3)، وَ لاَ الْمُحِقُّ كَالْمُبْطِلِ، وَ لاَ الْمُوءْمِنُ كَالْمُدْغِلِ. وَ لَبِئْسَ الْخَلْفُ خَلْفٌ يَتْبَعُ سَلَفاً هَوَى(4)فِي نَارِ جَهَنَّمَ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به معاويه در پاسخ نامهاش به حضرت
معاويه پس از طولانى شدن جنگ صفين و ترس از شكست خود، به امام عليهالسلام نامهاى نوشت و از آن حضرت خواست تا شام را به او واگذارد و استدلال نموده بود كه جنگ، عرب را به كام خود كشيده و او و امام يكسان هستند. بنابراين بجاست كه امام بر بخشى و معاويه بر بخش ديگرى از قلمرو اسلام حكومت كند.
امام عليهالسلام در پاسخ او فرمود: و اما اينكه از من شام را طلب كردى تا به تو واگذارم، من كه
...
...
ديروز به اين خواسته تو تن ندادم امروز نيز چنين نخواهم كرد. يعنى امام عليهالسلام ديروز معاويه را در منصب خود كه حكومت شام باشد ابقا نفرمود، پس چگونه امروز آن را به او واگذارد در حالىكه باطن ناپاك او آشكار شده بود و امام عليهالسلام نيز بىدينى و رفتارهاى ناپسند او را نسبت به مسلمانان مىدانست.
و اما اينكه گفتى: جنگ تمام عرب را به كام خود فرو برد و جز اندك نَفَسى باقى نمانده، اين را بدان كه اگر حقْ كسى را خورده باشد، يعنى كسى در راه حق كشته شده، بهشت جايگاه اوست و كسى را كه باطل خورده باشد، يعنى در راه باطل كشته شده، جايگاه او جهنم است. پس اولى ضررى نكرده و دومى به كيفر خود رسيده است.
و اما ادعاى تو درباره يكسان بودنمان در جنگ و نيروى نظامى و تهديدِ ضمنى تو كه بر تو پيروز نخواهم شد، نيز درست نيست، زيرا تو در مسير شكّ خود پايدارتر از من در مسير يقين نيستى. پس ما دو نفر باهم مساوى نيستيم، زيرا انسان مردد نمىتواند خود را براى خدا خالص كند، آنسان كه انسان متيقّن و باورمند مىتواند. پس تو براى عقيده مردّد خود بيشتر از من براى عقيده همراه با يقينم كار نمىكنى، بنابراين مساوى نيستيم.
و اما مردم شام هم با مردم عراق برابر نيستند، چون شاميان (= ارتش تو) بر دنيا حريصتر از عراقيان نسبت به آخرت نيستند، زيرا آخرتجويان حريصتر از دنياطلبان هستند و براى آخرت، سخت كار مىكنند.
و اما اينكه گفتى: ما و شما فرزندان «عبد مناف» هستيم، درست است كه ما فرزندان اوييم، اما «اميّه» جد تو مانند جدم «هاشم» نيست، و «حرب» جدّ ديگر تو مانند جد ديگرم «عبد المطلب» نيست، و «ابوسفيان» پدر تو مانند پدرم «ابوطالب» نيست، زيرا پدران امام از اشراف و بزرگان، و پدران معاويه از فرومايگان و اوباش بودند.
...
...
و مهاجران مانند آزادشدگانِ در فتح مكه به دست پيامبر صلىاللهعليهوآله (= افرادى مثل تو) نيستند. و آن، هنگامى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مكه را فتح كرد و بر معاويه كه در آن سال مسلمان شده بود و ديگر همگنان او منت نهاد و آنها را آزاد نمود و فرمود: «اذهَبُوا فأنتُمُ الطُّلَقاءُ(1)برويد كه شما آزاد شدگانيد».
و حلالزادگان كه نسب و نژاد درستى دارند، مانند حرامزادگانى بىقبيله و نسب كه آنها را به قبيلهاى چسباندهاند نيستند. در تاريخ آمده است كه اميه جد اعلاى معاويه بردهاى رومى بود كه عبد الشمس او را به پسرخواندگى پذيرفت و بين آنان پيوندهاى حرام برقرار مىشد؛ رفتارى كه از خاندان اميه بعيد نبود؛ لذا منش و خوى بنىاميه هيچ شباهتى به منش و خوى عرب نداشت چه رسد به اينكه شبيه قريش و بنىهاشم باشد.
و انسانهاى حقجويى چون من، مانند افراد باطلپيشهاى چون تو نيستند.
و مؤمنانى چون من مانند افراد دغلكار و مفسدى چون تو نيستند.
و چه بد جانشينى است معاويه كه از ضديت با اسلام از گذشتگان خود پيروى كرده؛ همانهايى كه در آتش جهنم سرنگون شدهاند.
1) بحار الانوار، ج 19، ص 181 و السنن الكبرى، بيهقى، ج 9، ص 118.
وَ فِي أَيْدِينَا بَعْدُ فَضْلُ النُّبُوَّةِ الَّتِي أَذْلَلْنَا بِهَا الْعَزِيزَ، وَ نَعَشْنَا(1)بِهَا الذَّلِيلَ. وَ لَمَّا أَدْخَلَ اللَّهُ الْعَرَبَ فِي دِينِهِ أَفْوَاجاً، وَ أَسْلَمَتْ لَهُ هَذِهِ الاْءُمَّةُ طَوْعاً وَ كَرْهاً، كُنْتُمْ مِمَّنْ دَخَلَ فِي الدِّينِ إِمَّا رَغْبَةً وَ إِمَّا رَهْبَةً، عَلَى حِينَ فَازَ أَهْلُ السَّبْقِ بِسَبْقِهِمْ، وَ ذَهَبَ الْمُهَاجِرُونَ الاْءَوَّلُونَ بِفَضْلِهِمْ. فَلاَ تَجْعَلَنَّ لِلشَّيْطَانِ فِيكَ نَصِيباً، وَ لاَ عَلَى نَفْسِكَ سَبِيلاً، وَ السَّلاَمُ.
...
و بقاياى تعاليم پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و فضلى كه خداى سبحان براى اين تبار به وسيله هاشم (كه وجود مقدس پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين سلسله است) مقرر فرموده، هنوز در دست ماست و به وسيله آن كافران را كه بىدليل عزيز بودند ذليل نموديم و فرودستان را بالا برديم، چرا كه اسلام تنها تقوا را دليل برترى افراد قرار داده است، آنجا كه مىفرمايد: «...إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ...»(2)«در حقيقت، گرامىترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شماست». بنابراين از نظر اسلام، به خلاف فرهنگ جاهلى، عضو فلان قبيله و عشيره بودن باعث ذلت نيست، اما بنىاميه چون از طايفه هاشم نبودند و تعاليم پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كه به اهلبيت و خانوادهاش تعليم فرموده در اختيار آنان نبود، از چنين فضيلتى برخوردار نبودند.
و آنگاه كه خداى سبحان عرب را گروه گروه وارد دين خود ساخت و اين امت عربى خواهناخواه برخى به ميل و رغبت و برخى به دليل ترس تسليم شدند، شما از كسانى بوديد كه يا به طمع مال و مقام و يا از ترس كشته شدن و خوارى، دين اسلام را پذيرفتيد، در حالىكه پيشگامانِ اسلام (منظور وجود مقدّس اميرمؤمنان عليهالسلام است كه نخستين مسلمان بود) و نخستين مهاجران كه از مكه به مدينه هجرت كردند با فضيلتى كه خدا به آنها داده بود و با تحمل سختىها و پايدارى در برابر مشكلات و سختىها سعادتمند شدند.
پس، از وجودت بهرهاى به شيطان مده؛ گويى شيطان بخشى از وجود تو گرديده باشد و راه رخنهاى براى او در خود مگشا و پيرو او مباش، و السلام. شايد جمله اول نهى از هواپرستى و جمله دوم نهى از پيروى از شيطان باشد. واللّه العالم.
اعْلَمْ أَنَّ الْبَصْرَةَ مَهْبِطُ إِبْلِيسَ، وَ مَغْرِسُ الْفِتَنِ، فَحَادِثْ أَهْلَهَا بِالاْءِحْسَانِ إِلَيْهِمْ، وَ احْلُلْ عُقْدَةَ الْخَوْفِ عَنْ قُلُوبِهِمْ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به عبداللّه بن عباس كارگزار خود در بصره
بدان كه بصره محل هبوط شيطان است. شايد به اين اعتبار كه در جنگ جمل تنور فتنه را گرم مىكرد و چنان است كه گويى براى گمراه كردن در همانجا فرود آمده بود.
و كشتگاه نهال فتنه است، به گونهاى كه گويى فتنه از آنجا سر بر مىدارد. و اين طبيعى است كه هرگاه انقلاب يا شورشى در جايى به وجود بيايد به دليل هيجان مردم، روزگارى دراز آمادگى فتنهخيزى دارد.
پس اى ابنعباس، با اهل بصره رفتارى همراه با نرمگويى و نرمخويى داشته باش و گره ترس را از قلب آنها بگشاى. گويى ترس در دل آنها گره خورده و همواره در حال ترس به سر مىبرند و مدارا كردن با آنها گره ترس را از دلهايشان مىگشايد.
وَ قَدْ بَلَغَنِي تَنَمُّرُك(1)لِبَنِي تَمِيمٍ، وَ غِلْظَتُك عَلَيْهِمْ، وَ إِنَّ بَنِي تَمِيمٍ لَمْ يَغِبْ لَهُمْ نَجْمٌ إِلاَّ طَلَعَ لَهُمْ آخَرُ، وَ إِنَّهُمْ لَمْ يُسْبَقُوا بِوَغْمٍ(2)فِي جَاهِلِيَّةٍ وَ لاَ إِسْلاَمٍ، وَ إِنَّ لَهُمْ بِنَا رَحِماً مَاسَّةً(3)، وَ قَرَابَةً خَاصَّةً. نَحْنُ مَأْجُورُونَ عَلَى صِلَتِهَا، وَ مَأْزُورُونَ(4)عَلَى قَطِيعَتِهَا. فَارْبَعْ(5)أَبَا الْعَبَّاسِ، - رَحِمَكَ اللَّهُ(6)- فِيمَا جَرَى عَلَى لِسَانِكَ وَ يَدِكَ مِنْ خَيْرٍ وَ شَرٍّ، فَإِنَّا شَرِيكَانِ فِي ذَلِكَ، وَ كُنْ عِنْدَ صَالِحِ ظَنِّي بِكَ، وَ لاَ يَفِيلَنَّ(7)رَأْيِي فِيكَ، وَ السَّلاَمُ.
...
اى ابنعباس، شنيدهام كه با بنىتميم درشتى كردهاى! قابل توجه است كه بنىتميم در جنگ جمل در جبهه مقابل امام عليهالسلام بودهاند. لذا ابنعباس براى انتقام با آنها رفتارى خشن داشت لذا يكى از شيعيان نامهاى به امام عليهالسلام نوشت و جريان را به عرض آن حضرت رسانده بود.
اگر از بنىتميم ستارهاى غروب كند، ستارهاى ديگر از آن طلوع مىكند. يعنى اگر گروهى از آنها مخالف منند، گروهى ديگر از محبّان و پيروان من مىباشند.
و هرگز، چه در جاهليت و چه در دوران اسلام، كسى نتوانسته در جنگ از آنان سبقت گيرد و اين شجاعت آنان، در خور ستايش است، چرا كه در دوران جاهليت و اسلام شجاع و بىهماورد بودهاند.
وانگهى بنىتميم با ما خويشاوندى و نزديكى ويژهاى دارند، نه مانند قرابتى كه معمولاً در قبيلهها وجود دارد و مثلاً جدّ اعلاى آنها يكى است؛ زيرا ميان بنىتميم و بنىهاشم
...
...
مصاهرت و نسبت سببى وجود داشت كه اين، مستلزم خويشاوندى بسيار نزديك است.
ما اگر درباره ايشان حق خويشاوندى را به جاى آوريم پاداش داريم و اگر قطع رحم كنيم معصيت كردهايم.
پس اى ابو العباس كه خدايت رحمت كند، در كيفر كردن و پاداش دادن بنىتميم چه با زبان و چه با دست، نرمى بيشه كن؛ يعنى آنها را از پاداش محروم مكن و در كيفرشان زيادهروى منما و بيش از استحقاقشان كيفرشان مده، زيرا من و تو در آنچه كه بر دست و زبان تو مىگذرد هر دو شريك هستيم، زيرا احسان و يا تبهكارىِ نماينده خليفه كه از سوى او منصوب شده به نام خليفه نيز نوشته خواهد شد.
و تو بايد مورد حسن ظنّ من باشى، يعنى همانگونه كه من به تو خوشگمانم كه فرمان مرا اطاعت مىكنى، باش، و مبادا نظر من درباره تو به خطا و اشتباه رود و كارى نكنى كه به تو خوشگمان نباشم، و السلام.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ دَهَاقِينَ(1)أَهْلِ بَلَدِكَ شَكَوْا مِنْكَ غِلْظَةً وَ قَسْوَةً، وَ احْتِقَاراً وَ جَفْوَةً(2)، وَ نَظَرْتُ فَلَمْ أَرَهُمْ أَهْلاً لاِءَنْ يُدْنَوْا لِشِرْكِهِمْ، وَ لاَ أَنْ يُقْصَوْا(3)وَ يُجْفَوْا لِعَهْدِهِمْ، فَالْبَسْ لَهُمْ جِلْبَاباً مِنَ اللِّينِ تَشُوبُهُ بِطَرَفٍ مِنَ الشِّدَّةِ وَ دَاوِلْ(4)لَهُمْ بَيْنَ الْقَسْوَةِ وَ الرَّأْفَةِ، وَ امْزُجْ لَهُمْ بَيْنَ التَّقْرِيبِ وَ الاْءِدْنَاءِ وَ الاْءِبْعَادِ وَ الاْءِقْصَاءِ، إِنْ شَاءَ اللَّهُ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به يكى از كارگزاران خود
پس از حمد و ستايش خداى سبحان، دهقانان و كشاورزان منطقه تحت فرمانت از تو شكايت كردهاند كه در اخلاق و رفتار خود با آنان با خشونت و سنگدلى و حقارتآميز رفتار كردهاى. و چون وارسيدم ديدم به جهت شركشان - كه طبق روايتى مجوس بودهاند - شايسته نزديك شدن و همنشينى به تو نيستند و از ديگر سو شايسته نيست رانده شوند، مورد اهانت قرار بگيرند و به آنها جفا و ستم بشود و والى پيوند خود را با ايشان به كلى بگسلد، چرا كه اينها معاهد (= در ذمّه اهل اسلام) هستند.
پس در برخورد با آنان، جامهاى آميخته به اندك درشتى بر تن كن، يعنى رفتارت با آنان ملايم، اما همراه اندكى درشتى باشد و با ايشان رفتارى ميان اين دو داشته باش و گاهى به
...
...
خود نزديكشان گردان و زمانى دورشان ساز، ان شاء اللّه.
از آن جهت كه آنها در ذمه مسلمانان بودند بايد با آنها با رفق و مدارا رفتار مىشد و از آن جهت كه ممكن بود در قدرت طمع بيابند و شوكت آنها افزوده شود و براى اسلام خطر بيافرينند، بايد مدارا و محبت را با مقدارى شدت و كمتوجهى مىآميخت تا نرمى آنها را به طمع واندارد.
و من كتاب له عليهالسلام إلى زياد ابن أبيه، و هو خليفة عامله عبد اللّه بن عباس على البصرة، و عبد اللّه عامل أميرالموءمنين عليهالسلام يومئذ عليها و على كور الأهواز و فارس و كرمان و غيرها
وَ إِنِّي أُقْسِمُ بِاللَّهِ قَسَماً صَادِقاً لَئِنْ بَلَغَنِي أَنَّكَ خُنْتَ مِنْ فَيْءِ الْمُسْلِمِينَ شَيْئاً صَغِيراً أَوْ كَبِيراً، لاَءَشُدَّنَّ عَلَيْكَ شَدَّةً تَدَعُكَ قَلِيلَ الْوَفْرِ(1)، ثَقِيلَ الظَّهْرِ، ضَئِيلَ(2)الاْءَمْرِ، وَ السَّلاَمُ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به «زياد بن ابيه» كه روزگارى جانشين عبداللّه بن عباس، كارگزار آن حضرت در بصره بود، و عبداللّه كارگزار اميرمؤمنان عليهالسلام در بصره و منطقه اهواز و فارس و كرمان بود
ممكن است كسى بگويد: چگونه امام عليهالسلام شخصى زنازاده، چون زياد را ولايت بخشيد، حال آنكه چنين كسى شايستگى امامت [جماعت] را ندارد، چه رسد به ولايت؟
چند پاسخ داده شده كه ما آن را در شرح عروة در باب مسأله تقليد ذكر كردهايم. شايد بهترين آن جوابها اين باشد كه: احكام تدريجى نازل شد و برخى از آنها تنها پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله و يا در زمان امامان عليهمالسلام ديگر ظاهر گرديدند و برخى از آنها تاكنون نيز ظاهر نشدهاند و در زمان حضرت مهدى عليهالسلام آشكار مىشوند و شايد عدم صلاحيت برخى از افراد از همين قبيل باشد كه با ظهور احكام در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله منافاتى ندارد، زيرا ظهور برخى از آنها به معناى وديعه سپردن آنها به دست امام بوده و تمام آنها براى مردم آشكار نشده است.
...
...
من صادقانه به خدا سوگند ياد مىكنم كه اگر آگاه شوم كه در غنايم مسلمانان خيانت كرده باشى، چه كوچك باشد چه بزرگ، آن را از تو پس مىگيرم و بر تو چنان سخت خواهم گرفت كه بىنوا شوى، و كيفر سخت، بر پشتت سنگينى كند(1)(يا اينكه در تأمين نيازهاى زندگىات در بمانى) و خوار و بىمقدار شوى، والسلام. قابل توجه است كه وقتى انسان از مقام خود عزل شود خوار و بىمقدار مىگردد و در ميان مردم آبرو و اعتبارى نخواهد داشت.
1) البته اين باب تشبيه مىتواند باشد زيرا كيفر بر تمام جسم آدمى فشار مىآورد.
فَدَعِ الاْءِسْرَافَ مُقْتَصِداً، وَ اذْكُرْ فِي الْيَوْمِ غَداً وَ أَمْسِكْ مِنَ الْمَالِ بِقَدْرِ ضَرُورَتِكَ، وَ قَدِّمِ الْفَضْلَ لِيَوْمِ حَاجَتِكَ. أَتَرْجُو أَنْ يُعْطِيَكَ اللَّهُ أَجْرَ الْمُتَوَاضِعِينَ، وَ أَنْتَ عِنْدَهُ مِنَ الْمُتَكَبِّرِينَ؟ وَ تَطْمَعُ - وَ أَنْتَ مُتَمَرِّغٌ فِي النَّعِيمِ تَمْنَعُهُ الضَّعِيفَ وَ الاْءَرْمَلَةَ - أَنْ يُوجِبَ لَكَ ثَوَابَ الْمُتَصَدِّقِينَ؟ وَ إِنَّمَا الْمَرْءُ مَجْزِيٌّ بِمَا أَسْلَفَ، وَ قَادِمٌ عَلَى مَا قَدَّمَ، وَ السَّلاَمُ.
...
نيز از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به زياد بن ابيه
در انفاق ميانهرو باش و از افراط (اسراف) و تفريط (امساك) پرهيز كن، و امروز كه در دنيا هستى در انديشه آخرت باش كه بىترديد به حسابت رسيدگى خواهند كرد. و به قدر ضرورت كه نيازمند آن هستى از مال دنيا بهره برگير، و افزون بر ضرورت را براى روز نيازمندىات، يعنى آخرت، بفرست.
آيا اميدوارى كه خدا پاداش متواضعان را كه به دستورات او متواضعانه عمل نمودند به تو بدهد، در حالىكه نزد او از متكبران و گردنكشان هستى كه به فرمان او عمل نمىكنند. به عبارت ديگر يعنى كسى كه مال را به خلاف فرمان الهى هزينه كند، در شمار متكبران خواهد بود، زيرا در آن صورت عملى انجام داده كه بر فرمانناپذيرى و كبرورزى و لجاجت او دلالت دارد.
ديگر اينكه با وجود غرقه بودنت در نعمت و لذت و شهوت و محروم نگاه داشتن
...
...
ضعيفان و بيوهزنان فقير و بىسرپرست از نعمت خداوند، توقع دارى خداوند پاداش صدقهدهندگان به تو عنايت كند؟
و بدان كه انسان به آنچه در دنيا انجام مىدهد، در آخرت كيفر يا پاداش داده مىشود و آنچه را كه پيش فرستد در آن سرا آن را خواهد ديد، والسلام.