ghaemiyeh.com
شناسنامه كتاب
نام كتاب: توضيح نهج البلاغه ج 1
تأليف: آية اللّه العظمى سيد محمد حسينى شيرازى
مترجم: سيد محمد رضا غياثى كرمانى
كليه حقوق طبع و نشر براى بنياد جهانى
آية اللّه العظمى شيرازى محفوظ است.
توضيح نهج البلاغه
جلد اوّل
تأليف: آية اللّه العظمى سيد محمد حسينى شيرازى
شناسنامه كتاب
نام كتاب: توضيح نهج البلاغه ج 1
تأليف: آية اللّه العظمى سيد محمد حسينى شيرازى
مترجم: سيد محمد رضا غياثى كرمانى
كليه حقوق طبع و نشر براى بنياد جهانى
آية اللّه العظمى شيرازى محفوظ است.
مقدمه مؤلف... 9
مقدمه سيّد شريف رضى... 11
خطبههاى اميرمؤمنان على عليهالسلام ... 15
درباره آغاز آفرينش آسمان و زمين، خلقت آدم و ذكر حج... 17
پس از بازگشت از صفّين... 66
خطبه شِقشِقيه... 80
پس از قتل طلحه و زبير و در هدايت مردم به وسيله اهل بيت عليهمالسلام ... 108
پس از ارتحال پيامبر صلىاللّهعليهوآله خطاب به عباس و ابوسفيان... 113
آنگاه كه از او خواستند از تعقيب طلحه و زبير باز ايستد... 118
در سرزنش پيروان شيطان... 120
درباره زبير... 122
در توصيف اصحاب جَمَل... 123
در نكوهش اصحاب جمل... 124
به محمّد حنفيّه آنگاه كه در جنگ جمل پرچم را به او سپرد... 126
پس از پيروزى بر اصحاب جمل... 128
پس از جنگ جَمَل در نكوهش بصره و اهلش... 130
نيز در نكوهش مردم بصره... 134
در بازپسگيرى املاك بيتالمال كه عثمان به ديگران بخشيده بود... 135
هنگامى كه در مدينه با او بيعت كردند... 137
درباره كسى كه قضاوت كند و شايسته نباشد... 149
در نكوهش اختلاف علما در فتوى... 157
به اشعث بن قيس... 162
در ترساندن مردم از مرگ و ترغيب به طاعت الهى... 167
در توجه به قيامت... 169
در شناساندن ناكثين... 171
در تقسيم عادلانه الهى و توجه به خويشان... 175
در جنگ با مخالف و تقواى الهى... 187
در سستى يارانش در برابر معاويه... 189
در وصف مردم جاهلى و سكوت خود... 197
در فضيلت جهاد و سرزنش ياران... 201
در توجّه به آخرت... 212
در سرزنش اصحاب در جنگ... 218
درباره قتل عثمان... 223
آنگاه كه پيش از جنگ جمل ابن عباس را به سوى زبير فرستاد... 225
در نكوهش مردم روزگار خود... 227
هنگام رفتن به جنگ مردم بصره... 238
در تحريك لشكر به جنگ با شاميان... 241
بعد از حكميّت... 250
در بيم دادن نهروانيان... 255
در فضايل خويش... 260
در باب شبهه... 264
در نكوهش ياران و دعوت به جهاد... 266
در ردّ شعار خوارج نهروان... 269
در وفا و نهى از مكر و حيله... 274
در فرجام هوسرانى و آرزومندى... 277
در آمادگى براى جنگ با شاميان... 280
آنگاه كه مصقله به نزد معاويه گريخت... 284
در روز عيد فطر و نكوهش دنيا... 287
هنگامى كه تصميم گرفت به سوى شام رود... 289
درباره كوفه... 291
زمان رفتن به سوى شام... 294
در اوصاف پروردگار... 297
در چگونگى پيدايش فتنهها... 301
هنگام غلبه ياران معاويه بر شريعه فرات در صفين... 303
در نكوهش دنيا... 305
درباره عيد قربان و اوصاف قربانى... 309
درباره بيعت مردم با حضرت عليهالسلام ... 310
در پاسخ يارانش براى تأخير در اجازه جنگ صفّين... 313
56.در مقايسه اصحاب پيامبر صلىاللّهعليهوآله و ياران خود... 315
درباره معاويه و چيرگىاش بر حكومت... 318
خطاب به خوارج نهروان ... 322
هنگامى كه تصميم گرفت با خوارج بجنگد... 324
وقتى كه خوارج كشته شدند... 325
درباره خوارج... 327
هنگامى كه او را از ترور هشدار دادند... 329
در نكوهش دنيا... 330
در آمادگى براى مرگ... 332
در بيان برخى از صفات خداى متعال... 339
در آداب جنگ... 345
وقتى كه جريان سقيفه را به وى گزارش دادند... 350
درباره محمّد بن ابىبكر پس از شهادت او در مصر... 352
در نكوهش ياران خود... 354
در سحرگاه روزى كه ضربتش زدند... 358
در نكوهش مردم عراق... 360
در تعليم چگونگى درود بر پيامبر صلىاللّهعليهوآله ... 365
درباره مروان بن حكم... 374
چون ديگران قصد بيعت با عثمان نمودند... 376
هنگامى كه بنىاميّه به قتل عثمان متهمش نمودند... 378
در تأكيد بر عمل صالح... 380
در رفتار بنىاميه با حضرت... 384
دعائى از آن حضرت... 386
در پاسخ كسى كه پيشگويى كرد... 388
پس از جنگ جمل در نكوهش زنان... 393
درباره زهد... 397
در توصيف دنيا... 399
خطبه غرّاء... 403
درباره عمرو بن عاص... 445
در توحيد الهى و توصيف بهشت... 449
الحمد للّه رب العالمين و الصلاة و السلام على محمدٍ و آله الطاهرين و اللعنة على أعدائهم أجمعين من الآن إلى قيام يوم الدين.
هر انسانى ناچار و بر حسب ضرورت بايستى از پنج دانش اسلامى آگاهى كافى داشته باشد كه عبارتند از:
اصول دين؛
تفسير قرآن كريم؛
اخلاق؛
تاريخ اسلام؛
فقه الحديث (حديثشناسى).
تنها راه رسيدن به اين دانشها آموختن زبان عربى است؛ زبانى كه كليد فهم اين علوم است، اما دگرگونىهايى كه در كشورهاى اسلامى به وجود آمد باعث ترك و مهجور ماندنِ اين دانشها و اين زبان شده است، در حالىكه مسلمانان در گذشته در پى كسب و نشر اين ششْ بايسته (علوم پنجگانه و آموزش زبان عربى) بودند تا جائى كه مورخان گفتهاند: «مسلمانان، دين و زبان خود را در هر سرزمين كه بر آن سلطه مىيافتند منتشر مىكردند».
با كمرنگ شدن موارد پيشگفته، مسلمانان از پيشرفت باز ماندند و كيان آنان به زوال، و خورشيد عزت مسلمانان به افول گراييد. در نتيجه، مسلمانان كه در نگاه جهانيان از عقاب بلندپرواز دست نايافتنىتر بودند و هيچ ابرقدرتى، انديشه هماوردى با آنان را در
ذهن نمىگذراند، امروزه [به چنان انزوايى كشيده شدند كه] «و الامر تملكه النسوان و الخدم(1)
بنو علي رعايا في ديارهم و الامر تملكه النسوان و الخدم
(ر.ك: الغدير، ج 3، ص 399)
زمام امور در دست زنان و فرومايگان قرار گرفته است».اين از يكسو...
از سوى ديگر وقتى در كتاب نهج البلاغه اميرمؤمنان على مرتضى - عليه آلاف التحية و الثناء - كه شريف بزرگوار سيد رضى - قدس اللّه تربته - آن را گردآورى نموده است، مىانديشيم مىبينيم اين امور ششگانه را به طور فشرده يا گسترده، و نيز گذرا يا با تأكيد، در خود جمع كرده و اصول عقايد، يعنى توحيد، عدل، نبوت، معاد و امامت را شرح مىدهد و به فهم قرآن تشويق فراوان، و بر اخلاق والاى انسانى تأكيد زياد و به تاريخ اسلام اشارات روشنى فرموده است و اينها همه حديث و روايتند. افزون بر اين ويژگىها، كتاب نهج البلاغه تجلىگاه شكوه زبان عربى و سرچشمه و خاستگاه آن مىباشد.
لذا بر آن شدم تا از ميوههاى اين كتاب بزرگ در حد امكان بچينم، و آن را به طالبان علم و معرفت تقديم كنم. اميد است كه خداى سبحان به قدرت خود آثار فراموش شده اسلامى را احيا كرده، و حركت اسلامى را كه اهل علم و دانش - خواسته يا ناخواسته آن را با ترك اين علوم - از دست دادهاند، به آنها بازگرداند و به جوشش و فعاليت فروخفته آنان جان و سرزندگى بخشد. و اللّه الموفّق و هو المستعان.
كربلاى معلا
محمد بن المهدى الحسينى الشيرازى
1) مصرعى از قصيده معروف ابوفراس حمدانى كه بيت كامل آن چنين است:
بسم اللّه الرحمن الرحيم
ستايش خدايى را مىسزد كه حمد را بهاى نعمتها و پناهگاهى ايمن در برابر بلاها و وسيله رسيدن به بهشت و عامل فزونى احسانش قرار داد. و صلوات بر رسول رحمت و امام رسولان حضرت حق و چراغ امت باد؛ همو كه برگزيده سرشت كرامت و دودمان شرافت ديرين و درخت تناور افتخارات اصيل است كه شاخههاى سربرافراشته و بلندش پربارند. و درود بر خاندان او باد كه چراغهاى پرفروغ روشنىبخش تاريكىها و نگاهبان امتها و نشانههاى روشن و آشكار دين و ميزان سنجش فضيلتها هستند. چنان سلامى كه در خور فضايل ايشان و اجر اعمال صالحشان و شايسته پاكيزگى اصل و فرعشان باشد، تا آنگاه كه بامدادان بردمد و اختران چهره بنمايند و غروب كنند.
در ابتداى جوانى و شادابى و سرزندگىِ نهال زندگى در ويژگىهاى اخلاقى و صفات امامان عليهمالسلام كتابى حاوى بهترين اخبار و گوهرهاى سخن آنان نوشتم و سبب و هدف خود را از نگاشتن آن، به صورت مقدمه در آغاز كتاب آوردم. آنگاه كه از نگارش اوصاف خاص و فضايل اميرمؤمنان على بن ابىطالب عليهالسلام فراغت يافتم حوادث روزگار از نوشتن باقى مانده كتاب، بازم داشت. از اينرو آنچه را تا آن هنگام فراهم آورده بودم، در قالب ابواب و فصول به نسق درآوردم و فصل پايانى كتاب را به سخنان شيوا و كوتاه حضرت در حِكَم و موعظه و مثلها و آداب، اختصاص دادم و اين جداى از خطبههاى بلند و نامههاى مفصل حضرتش بود.
برخى از دوستان آن فصل را نيكو شمردند و از بدايع الفاظ و بلندى معانى غرق تعجب شده، از من خواستند كتابى بنويسم كه دربردارنده سخنان گوناگون اميرمؤمنان عليهالسلام ، مانند: خطبهها، نامهها، موعظهها باشد. آنان آگاه بودند كه چنين اثرى از شگفتىهاى بلاغت و فصاحت و جواهر [ زبان] عربيت و روشنگرىهاى كارآمد براى دنيا و آخرت، سرشار خواهد بود، كه در هيچ كتابى يكجا فراهم نيامده است، چه اينكه اميرمؤمنان عليهالسلام سرچشمه سخنان شيوا و منشأ بلاغت است [ و اين سخن نه به گزاف] كه در كلام وى عيان شده و قواعد آن را از سخنان حضرتش برگرفتهاند و هر سخنورى به ايشان اقتدا كرده و هر پندآموز شيواسخن جوياى يارى اوست. با اين حال او هماره پيشرو است و آنان دنبالهرو و رهپوى اويند و او مقدم است و ايشان مؤخرند كه سخنش نمايى از علم الهى و عطرى از كلام نبوى است. از اينرو به خواستهشان پاسخ دادم و مىدانستم چنين كارى سود معنوى بس عظيم و نامى جاودان و طنينانداز داشته و پاداش آن اندوخته آخرت خواهد بود.
ديگر انگيزهام اين بود كه بزرگى و شكوهمندى مقام اميرمؤمنان عليهالسلام را در عرصه اين برترى بر همگان آشكار و روشن كنم. وانگهى حضرتش افزون بر آن فضايل و محاسنى كه دارد، در بلاغت و فصاحت از همه پيشينيان، پيشى گرفته؛ همانهايى كه اندك فصاحت و بلاغتى از ايشان به ما رسيده است، اما از سخنان اميرمؤمنان دريايى بىساحل كه همانندى ندارد برخورداريم. در افتخار به انتسابم به حضرتش مىسزد كه به اين بيت از فرزدق تمثل جويم كه سرود:
اسلام اولئك آبائي فجئني بمثلهم *** إذا جمعتنا يا جرير المجامع
«اى جرير، آنان نياكان منند، و اگر بتوانى - آنگاه كه در مجمعى گرد آمديم - همانند ايشان را بياور (نام ببر و برشمر)».
سخنان آن حضرت را بر سه اصل متمركز يافتم: اول: خطبهها و فرمانها؛ دوم: نامهها و رسالهها؛ سوم: حكمتها و موعظهها.
پس با توفيق خداى متعال به انتخاب خطبههاى شگفتانگيز، سپس نامههاى جذاب و آنگاه حكمتها و آداب نيك آن حضرت پرداخته، هر يك را در بابى جمع نمودم و در فاصله هر بابى ورقهاى سفيد قرار دادم، تا اگر بعدها به مطلبى دست يافتم در آن برگها بنگارم يا اگر كلام و سخنى از آن بزرگوار، از راه گفتگو با كسى يا در قالب سؤال و جوابى به دست آيد يا اينكه جداى از مقاصدى كه بيان آن رفت، به دست آيد، در جايى درخور و مناسب آن، بياورم. بسا آنچه از سخنان اميرمؤمنان عليهالسلام انتخاب نمودهام فصولى ناهماهنگ باشد كه قصدم هماهنگى و نظام آنها نبوده، بلكه سخنان زيبايى را از حضرتش آوردهام.
از شگفتىهاى شخصيت بىهمتا و بىانباز اميرمؤمنان عليهالسلام اين است كه چون حضرتش در زهد و موعظه زبان به سخن گشايد، هركه در آن سخنان درنگ و تأمل كند و در نظر نگيرد كه اين سخنان از شخصى گرانقدر و فرمانرواست كه همگان تسليم حاكميت اويند، بىهيچ ترديدى گوينده آن را وارسته و از دنيا بريدهاى مىپندارد كه جز عبادت و راز و نياز با خدا كارى ندارد و كنج عزلت گزيده دور از همگان آنسان كه جز صداى نفس خويش را نمىشنود و غير از خود انسانى را نمىبيند، روزگار مىگذراند و باور نمىكند كه اين سخنان زاهدانه از دليرمردى جنگاور است كه شمشير از نيام بركشيده و سرها از تن جدا كرده و يلان را هلاك كرده و در عين حال از زاهدان و اولياى الهى است كه همانندى ندارد.
آنچه بيان شد، گوشهاى از فضايل شگفتانگيز و خصوصيات اوست كه اضداد را يكجا گردآورده و آنچه متفرق است به يكديگر پيوند داده است. فراوان پيش مىآيد كه با برادران از اين فضايل سخن مىگويم و آنان را شگفتزده مىكنم و به حق مىسزد كه شگفتزده شوند و به فكر فرو روند.
گاهى در لابهلاى اين انتخاب، كلمهاى مردّد و معنايى مكرر ديده مىشود كه در مواردى اين چنين، عذر اين است كه سخنان آن حضرت به چند روايت نقل شده و ميان آنها اختلاف فراوانى وجود دارد. نيز پيش آمده كه كلامى از آن حضرت در روايتى نقل شد
و آن را به همان صورت آوردهايم، سپس به روايت ديگرى دست يافتهايم كه به صورتى ديگر بيان نموده يا چيزى بر آن اضافه نموده يا الفاظ بهترى در آن به كار رفته است. چنين وضعيتى مىطلبد كه آن نقل نيز آورده شود تا تأكيدى مكرر بر انتخاب اولى باشد و منظور ما از نوشتن شيواترين سخن امام عليهالسلام تحقق يابد. همينطور ممكن است مطلبى در جايى آورده شده و پس از چندى مجدداً آن را آورده باشم كه اين امر، نه از سر تعمد، بلكه به دليل فراموشى و خطا بوده است.
با اين تفصيل مدعى نيستم بر تمام سخنان آن حضرت عليهالسلام احاطه يافته، سخنى و بيانى واننهادهام، بسا آنچه بدان دست نيافتهام بيش از آنى است كه به دست آوردهام و دستاوردم در اين زمينه كمتر از نايافتهام باشد، در عين حال بايسته آن بود كه با تمام توان در اين راه بكوشم و خداى سبحان راه را پيش روى من گشوده و مرا هدايت مىكند، ان شاء اللّه.
پس از تأليف و فراهم آوردن كتاب، نام نهج البلاغه (شيوه سخنورى) بر آن نهادم، چرا كه اين مجموعه دروازههاى بلاغت را بر روى كاوندگان آن گشوده، ايشان را بدان خوان بىمانند فرامىخواند. به يقين دانشمندان و دانشاندوزان بدان نياز دارند و خواسته بليغان و مراد زاهدان را برآورده مىسازد. در لابهلاى اين كتاب، فراوان سخن رسا و شگفت با موضوع توحيد و عدل و منزّه داشتن حضرت بارى تعالى از همسانىاش با آفريدگان آمده است، چندان كه تشنگان را سيراب و بيماران را درمان كند و هر شبهه و ترديدى را از صفحه خاطر شبههزدگان برطرف كند. از خداى سبحان توفيق و دورى از هر بدى و لغزش و گناه مىطلبم و [ نيز از حضرتش مىخواهم] پايدارى و يارىام دهد و پيش از لغزش سخن، از لغزش در فكر و انديشه و پيش از لغزش قدم از لغزش سخن به حضرتش پناه مىبرم كه همو مرا بسنده و نيكو وكيلى است.
باب المختار من خطب اميرالمؤمنين عليهالسلام و أوامره، و يدخل في ذلك المختار من كلامه الجاري مجرى الخطب في المقامات المحصورة، و المواقف المذكورة، و الخطوب الواردة.
باب برگزيدهاى از خطبهها و فرمانهاى اميرمؤمنان عليهالسلام و دربردارنده پارهاى از سخنان حضرت است كه به مثابه خطبه در جايگاههايى خاص، در جنگها و رخدادهايى مشهور ايراد شده است.
ألْحَمْدُ(1)لِلَّهِ الَّذِي لاَ يَبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقَائِلُونَ، وَ لاَ يُحْصِي نَعْمَاءَهُ الْعَادُّونَ(2)، وَ لاَ يُوءَدِّي حَقَّهُ الْمُجْتَهِدُونَ(3)، الَّذِي لاَ يُدْرِكُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ(4)، وَ لاَ يَنَالُهُ غَوْصُ(5)الْفِطَنِ(6)، الَّذِي لَيْسَ لِصِفَتِهِ حَدٌّ مَحْدُودٌ، وَ لاَ نَعْتٌ(7)مَوْجُودٌ، وَ لاَ وَقْتٌ مَعْدُودٌ(8)، وَ لاَ أَجَلٌ(9)مَمْدُودٌ(10).
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه درباره آغاز آفرينش آسمان از عدم، و زمين از هيچ، و آغاز آفرينش آدم عليهالسلام ايراد گرديده است.
تمام حمد و ستايشها مخصوص خداست، زيرا هر ستايشى در هر جا و از هر كه صورت بگيرد به خدا بر مىگردد؛ خدايى كه زبانگشودگان به ستايش نمىتوانند، چنانكه بايد، به مدح و ثناى او دست يابند، به اين دليل كه نعمتهاى او شمارش ناپذيرند و انسان هر مقدار كه حمد و مدح حضرتش گويد به مقتضاى عقل نمىتواند مقدار واجب را ادا كند و يا به اين دليل كه صفات زيباى الهى نامحدودند و انسان موجودى است محدود و بديهى است
1) ألحمد: ال در الحمد الف و لام جنس است، يعنى جنس حمد و ستايش براى خداست.
2) عادون: جمع عادّ، كسى كه حساب و شمارش مىنمايد.
3) مجتهدون: جمع مجتهد، كسى كه خود را در راه چيزى به زحمت مىافكند و منظور در اينجا كسانىاند كه در راه عبادت و طاعت الهى، خود را به مشقت مىاندازند.
4) همم: جمع همة.
5) غوص: فرو رفتن در آب، و غالباً به كار كسى مىگويند كه در دريا به منظور صيد مرواريد و مرجان فرو مىرود.
6) فطن: جمع فطنة يعنى هوشمندى.
7) نعت: اوصاف متغير از قلّت به كثرت يا از حالى به حالى.
8) معدود: وقتى كه بتوان آن را با حساب محاسبه نمود، مثل مدت پنج روز يا هزار سال.
9) أجل: وقت.
10) ممدود: طولانى و بسيار مدتدار.
...
...
كه محدود نمىتواند بر نامحدود احاطه يابد.
و نعمتهاى بىشمار او را شمارشگران و عالمان علم حساب و عدد نمىتوانند به حساب و شمارش درآورند.
و كوشندگان در عبادت نمىتوانند حقّ او را ادا نمايند؛ زيرا اعمال بندگان در مقايسه با الطاف الهى بسيار كمتر از مقدار لازم و بهاى متعارف است.
همو كه همت انسانى هر مقدار بالا، و انديشه بشرى هر قدر دقيق باشد، نمىتواند ذاتش را درك كند، بلكه فقط مىتواند خدا را موجودى كه داراى صفات كمال و منزّه از نقص است، بشناسد و عقل بشر را راهى به كيستى و چيستى خدا نيست.
و هرچه هوشمندان، ژرفاى درياى دانش و معارف را بكاوند، نخواهند توانست گوهر ذات الهى را به دست آورده و حقيقت ذات حضرتش را بشناسند.
صفات او برخلاف ممكنات، مرز و پايانى ندارد، چرا كه صفات ممكنات نظير قدرت و علم و حيات و ديگر صفات آدميان در نقطهاى به پايان مىرسند. مثلا ما فقط مىتوانيم صد كيلو بار را حمل كنيم يا يك ساعت به جايى نگاه كنيم يا كتاب خاصى را بفهميم و يا پنجاه سال زندگى كنيم اما صفات الهى حد و مرزى ندارد، علم و قدرت او محدود نيست و شامل همه چيز است و حيات او ازلى و ابدى و ديگر صفات او به همين شرح نامحدودند.
و صفات الهى تغييرى نمى يابد. مثلا علم خدا بر خلاف علم انسانها كه از كمى رو به افزايش و يا از حالى به حال ديگر در تغيير است، تغيير نمىكند.
و وقت معيّنى ندارد؛ مثلاً نمىتوان گفت مدت علم الهى پنج روز يا هزار سال است.
و صفاتش وقت طولانى و ممدودى ندارد؛ يعنى اينطور نيست كه علم خدا به اشياء فقط تا پايان روزگار، كه زمانى طولانى است تعلق گرفته باشد.
فَطَرَ الْخَلاَئِقَ بِقُدْرَتِهِ، وَ نَشَرَ الرِّيَاحَ بِرَحْمَتِهِ، وَ وَتَّدَ(1)بِالصُّخُورِ(2)مَيَدَانَ(3)أَرْضِهِ.
...
ناگفته نماند كه عبارت «و لا أجل ممدود» با عبارت قبلى «و لا وقت معدود» در معنى يكى، اما به دو اعتبار بيان شده است؛ يعنى به اعتبار پايان مدّت «اجل» و به اعتبار برهههاى زمانى «وقت معدود» گفته شده است. خلاصه سخن آنكه نمىتوان گفت علم الهى محدود به موجودات است يا كاهش و افزايش دارد و يا به مدت سال معيّن باقى است و يا در فلان نقطه از زمان به پايان مىرسد.
اميرمؤمنان على عليهالسلام پس از بيان ذات و صفات الهى، به بيان برخى از مظاهر قدرت خداى سبحان پرداخته، مىفرمايد:
خدا تمام آفريدههاى گوناگون را با قدرت خويش آفريده است، زيرا آفرينش جز با قدرت، يعنى ايجادِ ارادىِ اشياء، صورت نمىپذيرد.
و بادها را در آسمان و زمين، به رحمت خويش از اين سو به آن سو گسترانده است. بىترديد بادها غالباً موجب رحمت و فضل و احسان خدا هستند، هوا را پاكيزه، و آبها را پاك نموده، اشياء را پرورش داده و انسان را روح مىبخشند.
و زمين را به وسيله كوهها از بىقرارى و ناآرامى حفظ فرموده است، چرا كه زمين به واسطه حركت و جاذبه، متحرك و ناآرام است، ولى به واسطه كوهها از فروپاشى حفظ مىگردد و در واقع نسبت كوهها به زمين، همانند نسبت ميخ است كه با كوبيدن آن بر روى جسمى از افتادن و حركت آن جلوگيرى مىكند.
أَوَّلُ الدِّينِ(1)مَعْرِفَتُهُ، وَ كَمَالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِيقُ بِهِ، وَ كَمَالُ التَّصْدِيقِ بِهِ تَوْحِيدُهُ، وَ كَمَالُ تَوْحِيدِهِ الاْءِخْلاَصُ(2)لَهُ، وَ كَمَالُ الاْءِخْلاَصِ لَهُ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ، لِشَهَادَةِ(3)كُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ، أَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِ.
...
نخستين گام در راه دين، شناخت خداست و انسان تا خدا را نشناسد دين ندارد، هرچند كه نماز بخواند و روزه بگيرد، و انفاق و احسان نمايد، زيرا كسى كه خدا را نمىشناسد، چگونه مىتواند از دستورات او پيروى كند؟
و كمال شناخت الهى همان تصديق خداست، بدين معنا كه انسان بايد اساس تفكر خود را بر پايه اعتراف بگذارد، چون با اعتراف قلبى است كه امكان شناخت و معرفت پيدا مىشود وگرنه كسى كه چيزى را فقط قلباً بپذيرد، ولى با تمام وجود خود به آن اعتراف نكند در شناخت خود نقص دارد.
و تصديق كامل و اعتراف تام و تمام به خدا، همان يگانه دانستن اوست، پس اگر كسى خدا را بشناسد و او را تصديق كند، ولى براى او شريك قائل شود، تصديق، كامل و همهجانبه نيست، بلكه فقط از بعضى جهات (مانند موجود بودن و حيات داشتن) است.
و كمال توحيد الهى زمانى حاصل مىشود كه انسان در سويداى دل براى خدا اخلاص داشته باشد، زيرا اگر در اعمال خود اخلاص نداشته باشد توحيد او ظاهرى و ناقص است.
و كمال اخلاص براى او آن است كه صفات را از خدا نفى نمايد، يعنى خدا را يك چيز و صفات او را غير او نداند، چنانكه زيد را چيزى، و علم يا قدرت او را غير او مىدانيم،
...
...
هرچند كه در كنار هم و باهم هستند، [ اما ممكن است كه زيد باشد و قدرت يا علم نداشته باشد]. پس كسى كه خدا را يگانه دانسته و براى او شريكى قائل نيست، ولى صفاتى مغاير ذات براى او قائل است، مخلص نمىباشد، زيرا هم به ذات و هم به صفات توجه دارد و اين اتحاد ذات و صفات، همان چيزى است كه متكلمان از آن به «لا معانى له» تعبير نمودهاند. از اينرو صفات الهى عين ذات است و اگر صفاتى از ذات او انتزاع مىشود به اعتبارات گوناگون است و منتزع به اين معنى كه به اعتبار آگاهى او نسبت به اشياء، «عالِم»، و به اعتبار قدرت او نسبت به اشياء «قادر» ناميده مىشود، نه به اين معنى كه يك ذات و يك علم جداى از آن، و يا يك ذات و يك قدرت جداى از آن داشته باشد، بلكه مانند زيد كه پدر عمرو و فرزند خالد و جدّ محمود است، همه اين اسامى(ابن و اب و جد) از يك شخص (زيد) مىباشد، ولى به اعتبارات گوناگون انتزاع شده است. خلاصه اگر كسى براى خدا قائل به ذات و صفات جداگانهاى باشد در توحيد الهى اخلاص نورزيده است.
آنگاه امام عليهالسلام تلازم بين توحيد و نفى صفات از ذات را چنين تبيين مىفرمايد:
هر صفتى گواهى مىدهد كه غير ذات است، يعنى اگر كسى بگويد: خدا ذاتى دارد و صفاتى، و صفات او غير ذات، و مانند صفات آدمى وابسته ذات هستند، دلالت مىكند كه صفت غير از موصوف (ذات) است. پس دوگانگى اتفاق مىافتد(1).
و هر چيزى نيز گواهى تكوينى مىدهد كه غير از چيز ديگر است.
1) بلكه چندگانگى پيش مىآيد، زيرا ذات خدا يك چيز و صفات گوناگون هم چند چيز و در مجموع چند خدا وجود خواهد داشت و فلاسفه آن را به تعدّد قدما تعبير فرمودهاند. م.
فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ، وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ(1)، وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ(2)وَمَنْ جَزَّأَهُ، فَقَدْ جَهِلَهُ، وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ أَشَارَ إِلَيْهِ، وَ مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ(3)، وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ(4).
...
آنگاه امام عليهالسلام نتيجه مىگيرد كه اگر كسى خداى سبحان را به صفتى غير از ذات توصيف كند، او را مقارن با چيز ديگرى - يعنى صفت - دانسته است.
و هركه خدا را مقارن با اوصاف بداند او را دو چيز (ذات و صفات) دانسته است.
و آنكه خدا را دو چيز بداند او را داراى اجزاء دانسته است، زيرا در حقيقت دو چيز متداخل، يك چيزِ واحدِ داراىِ اجزاست، مانند انسانى كه اجزاى مختلف دارد و يا مثلا سكنجبين كه داراى دو جزء سركه و انگبين مىباشد.
و آنكه او را داراى جزء بداند، نسبت به او نادان است، يعنى او را به حقيقت و درستى و يگانگى و بساطت نشناخته، بلكه او را خدايى داراى اجزا و دو گانه (يا چند گانه) دانسته.
و آنكه او را نشناسد، به او اشاره مىكند، و اين مستلزم آن است كه انسان خدا را مانند امور جسمانى و قابل اشاره حسى و يا مانند امور عقلى (مانند جنس و فصل) قابل اشاره عقلى بداند، در حالىكه خداى سبحان از امثال اين اشارات منزّه است.
و آنكه به او اشاره كند، در واقع او را محدود ساخته؛ زيرا اشاره مستلزم توجه به سمت خاصى است و آن سمت بايد مورد اشاره را در احاطه خود قرار دهد تا قابل اشاره باشد.
و آنكه او را محدود كند در حقيقت او را به [ حصار] شمارش در آورده است، چون جايى كه مورد اشاره است يك چيز، و جاى ديگر چيز دوم، و جاى ديگر چيز سوّم و همچنين است بقيه جوانب، در حالىكه خدا از حيطه عدد و شمارش بيرون و از اين صفت منزه، و او يكتايى است كه دوّم ندارد.
وَ مَنْ قَالَ: فِيمَ(1)؟ فَقَدْ ضَمَّنَهُ(2)، وَ مَنْ قَالَ: عَلاَمَ(3)؟ فَقَدْ أَخْلَى مِنْهُ. كَائِنٌ(4)لاَ عَنْ(5)حَدَثٍ(6)، مَوْجُودٌ لاَ عَنْ عَدَمٍ، مَعَ كُلِّ شَيْءٍ لاَ بِمُقَارَنَةٍ(7)، وَ غَيْرُ كُلِّ شَيْءٍ لاَ بِمُزَايَلَةٍ، فَاعِلٌ لاَ بِمَعْنَى الْحَرَكَاتِ وَ الاْآلَةِ.
...
و اگر كسى بپرسد: خداى متعال در چه چيزى است؟ در حقيقت او را مظروف دانسته است، چون كلمه «فى» براى ظرفِ مكان است و مظروف هميشه محاط به ظرف و محدود به آن است، در حالى كه خداى سبحان محدود نيست.
و آن كه بپرسد: خدا بر روى چه چيزى قرار دارد؟ در واقع برخى جهات را خالى از خدا و بدون او دانسته است، چون لازمه سؤال وى اين است كه برخى از جاها را خالى از وجود خدا و بدون حضور بارى تعالى بداند، زيرا چيزى كه بر روى چيز ديگرى است، زير آن خالى از وجود اوست. مثلاً اگر زيد روى زمين باشد زير زمين خالى از وجود او مىباشد. [ يا اگر كتاب روى ميز است، ديگر كنار ميز، زير ميز و دور از ميز نيست].
خداى متعال موجودى است، اما نه حادث، يعنى اينطور نيست كه مانند ساير موجودات زمانى نبوده و سپس پيدا شده باشد.
و موجودى است كه از عدم به وجود نيامده است، يعنى اينطور نيست كه زمانى نبوده و سپس موجود شده باشد. فرق اين دو جمله آن است كه «حدوث» در كائن لا عن حدث
1) فيم: در اصل فيما بوده كه حرف جرّ بر ماء استفهاميه وارد و الف آن حذف شده است مثل لم و عمّ كه در اصل لما و عمّا بودهاند. پس فيم، به معناى در چه چيز مىباشد.
2) ضمّنه: او را در ضمن چيزى قرار داد.
3) علام: يعنى على أي شيء: خدا بر چه چيزى قرار دارد؟
4) كائن: موجود.
5) عن: براى مجاوزه است، يعنى گذشتن.
6) حدث: حدوث (وجود بعد از عدم).
7) مقارنة: معيّت و همراهى، كنايه از علم و قدرت داشتن نسبت به چيزى است.
...
...
به اعتبار ذات است. و «عدم» در موجود لا عن عدم به اعتبار وصف سبقت است، يعنى عدم بر او پيشى نگرفته است، ولى در هر حال بازگشت اين دو جمله به يك معناست.
خداى سبحان با همه چيز است، ولى همسان و قرين آنها نيست، چنانكه در امور جسمانى عينيت دارد؛ مانند آنكه گفته مىشود: زيد با محمد است، كه معناى آن نزديكى و قرين بودن اين دو است، بلكه معناى نزديكى و اقتران خدا به اشياء علم او به آنها، و قدرت و سلطه او بر آنهاست.
و خداوند غير از هر چيز است، ولى نه به معناى عدم ارتباط و قطع رابطه با آنها، مانند آنكه مىگوييم زيد غير از محمّد است و معناى آن اين است كه آن دو در جنس متغايرند، بلكه به معناى آن است كه خدا در ذات و صفات، هيچ شباهتى با مخلوقات ندارد.
خداوند اشياء را به وجود آورده، اما هنگام ايجاد آنها، [نيازى به] جنبش ندارد، آنگونه كه ما انسانها حركت مىكنيم، تا كارى انجام بدهيم، و نيز احتياجى به ابزار و ادوات ندارد، چنانكه نجّار براى ساختن يك ميز، چوب را با ارّه مىبرد و ميخ را با چكش مىكوبد.
بَصِيرٌ إِذْ(1)لاَ مَنْظُورَ إِلَيْهِ مِنْ خَلْقِهِ، مُتَوَحِّدٌ(2)إِذْ(3)لاَ سَكَنَ يَسْتَأْنِسُ(4)بِهِ وَ لاَ يَسْتَوْحِشُ لِفَقْدِهِ.
...
زمانى كه هنوز پديدهها خلق نشده بودند خداى متعال نسبت به همه پديدهها آگاه و عالم بود، به خلاف انسان كه تا چيزى وجود نداشته باشد نسبت به آن علم و آگاهى ندارد. البته خداى سبحان، مانند انسانها حس بينايى و شنوايى ندارد تا چيزى را ببيند و بشنود، بلكه دو احتمال وجود دارد: يا با ذات خود مىبيند و مىشنود، و يا منظور از شنيدن و ديدن در مورد خدا «علم» اوست.
به نظر نگارنده، ظاهراً مراد از ديدن و شنيدن خدا، همان علم الهى است؟ گرچه نمىدانيم خدا چگونه علم پيدا مىكند، چنانكه كنه ساير صفات الهى را نيز نمىشناسيم.
خداى سبحان يكتاست، چون مشابهى ندارد تا با او انس بگيرد و در فراقش نگران و وحشتزده گردد. به خلاف ما انسانها كه وحدت ما به اين معناست كه غيرى وجود دارد و هرگاه از ما دور شود به وحشت و تنهايى دچار مىشويم و آنگاه كه به ما نزديك مىشود با او انس مىگيريم. اصولاً در مورد خدا قرب و بُعد به اشياء معنايى ندارد.
أَنْشَأَ الْخَلْقَ إِنْشَاءً(1)، وَ ابْتَدَأَهُ ابْتِدَاءً(2)، بِلاَ رَوِيَّةٍ(3)أَجَالَهَا(4)، وَ لاَ تَجْرِبَةٍ اسْتَفَادَهَا، وَ لاَ حَرَكَةٍ أَحْدَثَهَا، وَ لاَ هَمَامَةِ(5)نَفْسٍ اضْطَرَبَ(6)فِيهَا.
...
خداوند هستى را بدون نقشه و سابقه بلكه به صورت ابتدائى و ابداعى خلق فرمود، يعنى هم آغازگر خلقت است و هم بدون استفاده از الگو، جهان هستى را خلق نموده است،
بدون اينكه فكر و انديشهاى كرده باشد يا به حركت درآمده باشد؛ به خلاف انسان كه هنگام انجام دادن يك عمل همه جوانب را در ذهن خود مجسم و ترسيم مىكند و پس از بررسى كامل يك شكل آن را پسنديده و انجام مىدهد.
حضرتش در آفرينش تجربهاى از كسى كسب ننمود، زيرا جز او كسى كارى انجام نداده تا الگوى وى باشد و كيفيّت و مزاياى كار او براى خدا مدّ نظر قرار گيرد.
خداى متعال بدون هيچگونه انديشه و زير و رو كردن افكار و هرگونه اضطرابى، كارها را انجام داد، در حالىكه انسانها هنگام انجام دادن يك كار بزرگ تلاش فكرى و اضطراب فراوانى دارند.
1) إنشاء: غالبا در ابداع، يعنى آفرينش بدون نقشه و الگو و پيروى از ديگرى به كار مىرود.
2) إبتدا: از نظر مفهوم اعم از انشاء است (يعنى خلق ابتدائى بدون الگو يا با الگو مىباشد).
3) رويّة: تفكر و انديشه.
4) أجالها: از جولان گرفته شده، يعنى به گردش درآوردن.
5) همامة: اهتمام و تلاش. همامة نفس: تلاش فكرى.
6) إضطرب فيها: سبك و سنگين كرد و جرح و تعديل نمود.
أَحَالَ الاْءَشْيَاءَ لاِءَوْقَاتِهَا، وَ لاَءَمَ(1)بَيْنَ مُخْتَلِفَاتِهَا، وَ غَرَّزَ غَرَائِزَهَا(2)، وَ أَلْزَمَهَا أَشْبَاحَهَا(3)، عَالِماً بِهَا قَبْلَ ابْتِدَائِهَا(4)، مُحِيطاً بِحُدُودِهَا(5)وَ انْتِهَائِهَا(6)، عَارِفاً بِقَرَائِنِهَا(7)وَ أَحْنَائِهَا(8).
...
خداى متعال پيدايش هر چيزى را به وقت خاص آن موكول نمود؛ مثلاً پيدايش [برخى از[ ميوهها را در فصل تابستان و باران را در فصل زمستان قرار داده و بر اساس حكمت او هر چيزى در وقت خاصّى پديد مىآيد.
و در ميان اشياء هماهنگى پديد آورد، مثلاً ميان روح لطيف با جسم جرمدار و مادى، و نيز ميان طبايع چهارگانه(9)در مواليد سهگانه(10)هماهنگى و سازگارى قرار داد و لذا آب و آتش مقترن و هوا و خاك در كنار هم به سر مىبرند.
و طبيعت خاصّ هر چيزى را در نهاد آن قرار داد، مثلاً سياهى را سياه و ذغال را به رنگ سياه و سفيدى را سفيد و برف را به رنگ سفيد درآورد و يك چيز را سرد و ديگرى را گرم آفريد.
و اين طبايع را ملازم و همراه آن اشياء قرار داد به گونهاى كه هر مادهاى با ويژگى و طبيعت خودش شناخته مىشود و طبيعت هر چيزى، از آن چيزْ جداشدنى نيست. مثلاً اينطور نيست كه آتش گاهى سرد و گاهى گرم و يا آب گاهى گرم و گاهى سرد باشد و
1) لاَءَمَ: تلاؤم و هماهنگى و ائتلاف ايجاد كرد.
2) غرائز: جمع غريزة، يعنى طبيعت و نهاد و سرشت. و الزام غرائز در اشخاص، يعنى قرار دادن مواد خاص در اشياء به صورت تفكيك ناشدنى، مثل برودت آب و حرارت آتش و به عبارت ديگر به معناى قوانين لا يتغير هستى.
3) أشباح: جمع شبح، يعنى شخص.
4) إبتداء: در اينجا يعنى آغازِ خلقت.
5) حدود: محدودهها، در اينجا يعنى اجناس و فصول.
6) إنتهاء: پايان.
7) قرائن: جمع قرينة، يعنى همراه.
8) أحناء: جمع حِنو، يعنى جوانب و اطراف.
9) منظور از طبايع چهارگانه برودت و حرارت و رطوبت و يبوست [ سردى، گرمى، ترى و خشكى] است.
10) منظور از مواليد سهگانه، انسان و حيوان و نبات است.
...
...
همين الزام و جداناپذيرى است كه قوانين عمومى هستى را پديد آورده است و اگر چنين نبود سنگ روى سنگ قرار نمىگرفت(1).
خداى سبحان به همه اشياء قبل از خلقت آنها آگاه بود و همه ويژگىهاى آنها را بىكم و كاست مىدانست.
و به حدود و اجناس و فصول و ساير امور مربوط به آنها احاطه علمى داشت و از مدت عمر هر چيز و زمان انتقال آن از وجود به عدم آگاه است، چرا كه سرآمدن مهلتش، بر حضرت بارى تعالى مخفى نيست.
و همه مقارنات و لوازم و جوانب آنها را مىشناخت. مثلاً شِكر را قبل از خلقت شناخته و مىدانست كه رنگ آن سفيد و مزّه آن شيرين است و شيرينى آن چه زمانى از دست خواهد رفت و اگر با سركه مخلوط شود رنگ و مزّه آن چگونه خواهد بود و چه خواصّى خواهد داشت.
1) اين سخن در رد گفته ديويد هيوم است كه اصل عليّت را انكار نموده و لطمه بزرگى به علم زده است. م.
ثُمَّ أَنْشَأَ - سُبْحَانَهُ - فَتْقَ الاْءَجْوَاءِ(1)، وَ شَقَّ الاْءَرْجَاءِ(2)، وَ سَكَائِكَ(3)الْهَوَاءِ. فَأَجْرَى فِيهَا مَاءً مُتَلاَطِماً تَيَّارُهُ(4)، مُتَرَاكِماً(5)زَخَّارُهُ(6). حَمَلَهُ عَلَى مَتْنِ الرِّيحِ الْعَاصِفَةِ(7)، وَ الزَّعْزَعِ(8)الْقَاصِفَةِ(9)، فَأَمَرَهَا بِرَدِّهِ، وَ سَلَّطَهَا عَلَى شَدِّهِ، وَ قَرَنَهَا إِلَى حَدِّهِ. الْهَوَاءُ مِنْ تَحْتِهَا فَتِيقٌ(10)، وَ الْمَاءُ مِنْ فَوْقِهَا دَفِيقٌ(11).
...
خداوند پس از علم و معرفت نسبت به اشياء جوّ را شكافت. از اين عبارت روشن مىشود كه فضا نيز مخلوق است، گرچه از هر چيزى خالى مىباشد و اينكه انسان نمىتواند حالت قبل از فضا را تصوّر كند بدان معنا نيست كه مخلوق نباشد. چكيده اين سخن امام عليهالسلام آن است كه خداى متعال آب و باد را در فضا آفريد و باد، آب را به حركت واداشت و آسمانها و زمين را از آن آفريد.
و اطراف فضا را شكافت و شكافتن آن به وسيله آب صورت گرفت.
و همچنين هوايى را كه با قسمت بالاى فضا در تماس است شكافت، و اين كنايه از آن است كه فتق و شكافتن علاوه بر اينكه در طول و عرض و امتداد بوده در ارتفاع هم صورت گرفته به طورى كه تمام فضاها و اطراف را در برگرفت.
آنگاه خداى سبحان آب موّاجى را در فضا جارى ساخت كه به علت حركت و
1) أجواء: جمع جوّ، يعنى فضاى بين آسمان و زمين، است كه به اعتبار اطراف آن به صورت جمع آمده است. و فتق الأجواء، يعنى شكافتن هوا براى قرار گرفتن چيزى در آن، پس از آنكه فضاى مطلق بود.
2) أرجاء: جمع رجاء بر وزن عصى، يعنى جانب.
3) سكائك: جمع سكاكة بر وزن تلاقة، يعنى طبقه بالايى جو.
4) تيّار: موج.
5) متراكم: انبوه.
6) زخّار: مبالغه زاخر، يعنى بسيار ممتد و مرتفع، بر خلاف آب دريا كه به نظر، مسطح مىآيد. پس معناى زخار، پشته و كوهمانند است.
7) عاصفة: بادى كه به شدت مىوزد (توفان).
8) زعزع: باد، چون موجب تحرّك اشياء ثابت مىشود، زعزع ناميده شده است.
9) قاصفة: در هم كوبنده.
10) فتيق: مفتوق (گشوده شده و شكافته شده) فعيل به معناى مفعول.
11) دفيق: جهنده.
...
...
توفندگى، همواره در حال برخورد با يكديگر بودند.
پس خداى سبحان باد را به دو صورت همراه آب ساخت: يك قسمت را زير آب كه آن را حمل كند و يك قسمت را روى آب كه آن را به حركت و تموّج درآورد.
سپس خداى سبحان باد را فرمان داد تا آب را از فروريختن حفظ كند، زيرا آب به دليل سنگينى به پايين مىافتد، ولى باد، مانند ستونى كه در قسمت زيرين آب استوار شده باشد، آن را حفظ مىكند و نيز آن را به صورت ريسمان و طناب [ كه هيزم را با آن مىبندند[ درآورد تا قسمتهاى مختلف آب را به يكديگر متصل ساخته و آن را از پراكندگى محافظت نمايد و سطح فرازين هوا را با سطح زيرين آب مماس گرداند.
هوا از [ فضاى] زير بادى كه آب را حمل مىكند شكافته شد و باد در آن جاى گرفت و آب بر روى باد جهيدن گرفت. مراد از هوا، يا فضاست يا جسم لطيفى كه به وسيله آن تنفس صورت مىگيرد كه غير از باد مىباشد.
ثُمَّ(1)أَنْشَأَ سُبْحَانَهُ(2)رِيحاً اعْتَقَمَ(3)مَهَبَّهَا(4)، وَ أَدَامَ مُرَبَّهَا(5)، وَ أَعْصَفَ مَجْرَاهَا(6)، وَ أَبْعَدَ مَنْشَأَهَا(7)، فَأَمَرَهَا بِتَصْفِيقِ(8)الْمَاءِ الزَّخَّارِ، وَ إِثَارَةِ مَوْجِ الْبِحَارِ(9). فَمَخَضَتْهُ مَخْضَ(10)السِّقَاءِ(11)، وَ عَصَفَتْ بِهِ عَصْفَهَا(12)بِالْفَضَاءِ. تَرُدُّ أَوَّلَهُ إِلَى آخِرِهِ، وَ سَاجِيَهُ(13)إِلَى مَائِرِهِ(14)، حَتَّى عَبَّ عُبَابُهُ(15)، وَ رَمَى بِالزَّبَدِ(16)رُكَامُهُ(17).
...
سپس خداى سبحان بادى عقيم و نابارور(18)آفريد و آن را فرمان داد تا به خلاف طبيعت خود، كه هماره از جايى به جايى منتقل مىشود، هميشه در يك مكان معيّن باقى بماند؛ و جريان آن باد را بسيار شديد و محل وزش آن را دور از آن آب قرار داد، و چه بسا كه آن باد از مكان دورى مىوزد تا به سطح آب برسد.
پس آن باد را فرمان(19)داد تا آب كوهپيكر را به حركت و تموّج درآورد و خيزابهاى آن آبها را برانگيزاند.
سپس باد، آب را به شدت به حركت در آورد، همانگونه كه مشك را [به هنگام ساختنِ
1) ثم: در اينجا ظاهراً براى ترتيب كلام است نه ترتيب مطلب چون قبلاً مسأله اضطراب آب و تموّج آن گذشت (و در اينجا تكرار شده است. پس حضرت با كلمه ثم نمىخواهد ترتيب حوادث را بيان فرمايد).
2) سبحانه: مفعول مطلق فعل محذوف است يعنى أُنَزِّهُهُ تَنْزيهاً و اُسَبِّحُهُ تَسْبِيحاً.
3) إعتقم: عقيم و نازا بود.
4) مهب: مصدر ميمى، به معناى هبوب، يعنى وزيدن.
5) مرب: مصدر ميمى از كلمه اَرَبّ بالمكان، يعنى اسكان دادن، مضاعف و از باب افعال، به معناى ملازم ساخت.
6) مجرا: مصدر ميمى، يعنى محل جريان و در اينجا به معناى اجرا و به حركت درآوردن است.
7) منشأ: محلّ نشئت گرفتن و پيدايش.
8) تصفيق: به حركت در آوردن و دگرگون ساختن.
9) بحار: جمع بحر كه در اينجا منظور آبهاست و به اعتبار قطعات مختلف آن به صورت جمع آمده است.
10) مخض: به شدت حركت دادن.
11) سقاء: مشك است كه در آن آب و شير و روغن و كره و امثال آن نگهدارى مىكنند.
12) عصفها: مفعول مطلق نوعى است مثل جلست جلسة الأمير يعنى نوعى حركت شديد.
13) ساجي: از سَجى گرفته شده، يعنى ساكن و آرام.
14) مائر: از مارَ گرفته شده، يعنى متحرك.
15) عباب: از عبّ گرفته شده، يعنى ارتفاع و بلندى.
16) زبد: كفى است كه روى آب دريا و شير هنگام جنبش شديد و جوشيدن به وجود مىآيد.
17) ركام: ارتفاع، و در اينجا مفعولبه رمى است.
18) برخى از بادها موجب بارورى ابرها و درختان مىشوند اما برخى از بادها عقيم و نابارور هستند، چنانكه مأموريت آنها تنها به حركت درآوردن آب است نه لقاح و بارور ساختن چيزى.
19) ممكن است مراد از اين امر، فرمان تكوينى باشد نه تشريعى.
...
...
دوغ و] براى گرفتن كره از شير و ماست تكان مىدهند، و آب را بهشدت در فضا به حركت درآورد و آن را از اينسو به آنسو به شدت و بدون هيچ مانعى مىبرد و باز مىگرداند.
قسمت آغازين آب را به سمت پايين آن كشانيد و بخش ساكن آب را به بخش متحرك آن رسانيد، به اين معنى كه هرگاه آب مىخواست آرام و ساكن شود، باد آن را دوباره به حركت درمىآورد تا آنگاه كه آب به ارتفاع خاص خود رسيد. حركت، موجب داخل شدن اجزاى هوا در آب گشته و آب به جهت ايجاد شكافهاى حاصل از هوا بالا آمد و قسمت بالاى آب پر از كف شد، و مراد از كف بخار آب است و به جهت شباهتى كه با كف در برخاستن به سبب حركت و حرارت دارد، به اين نام خوانده شده است و اين مطلب منافاتى با آيه قرآن كه خلقت آسمان و زمين را از دود مىداند ندارد، زيرا مراد از دود در آنجا، بازهم بخار است، چه اينكه وقتى به دود و بخار نگاه مىكنيم در آميختگى ذرات بالا آمده آنها در هوا شبيه به هم هستند و ادلّه نيز گواهى مىدهند كه آنجا آتش و خاكسترى نبوده تا دودى باشد.
فَرَفَعَهُ فِي هَوَاءٍ(1)مُنْفَتِقٍ(2)، وَ جَوٍّ مُنْفَهِقٍ(3)، فَسَوَّى مِنْهُ سَبْعَ سَموَاتٍ، جَعَلَ سُفْلاَهُنَّ مَوْجاً مَكْفُوفاً، وَ عُلْيَاهُنَّ(4)سَقْفاً مَحْفُوظاً، وَ سَمْكاً مَرْفُوعاً بِغَيْرِ عَمَدٍ يَدْعَمُهَا وَ لاَ دِسَارٍ(5)يَنْظِمُهَا.
...
خدا آن بخار متصاعد از آب را در سمت بالا [ كه به وسيله همين بخار و دود شكافته شده بود] و فضاى وسيع و باز بالا برد. البته «هواء منفتق» كه در كلام امام عليهالسلام آمده از باب مجاز بالمشارفه است، مثل «من قتل قتيلاً؛ كسى كه كشتهاى را بكشد»، چرا كه انفتاق و شكافتگى خود از بالا رفتن بخار و دود حاصل مىشود، پس اگر كسى بگويد كه چيزى نبوده تا انفتاق و انشقاق پيدا كند؛ مىگوييم فضا داراى وحدت اتّصالى بوده و با اين بخار شكافته گرديد.
سپس خداوند از اين دود [و بخار] هفت آسمان را آفريد. اين مطلب با گفته دانشمندان اخترشناس جديد كه مىگويند در فضا چيزى موجود نيست منافات ندارد، چون مدارهاى اجرام آسمانى پر از اجسام لطيفى هستند كه در اصطلاح علمى گاز خوانده مىشوند و نيز ممكن است منظور از هفت آسمان، كهكشان يا غبارهايى باشد كه در علم جديد [ وجود آن [به اثبات رسيده است.
قسمت پايين آسمانها (مدارها يا كهكشانها) را موج(6)غيرقابل سيلان و سمت بالاى آنها را سقفى محفوظ(7)و آسمانى برافراشته و رفيع قرار داد كه بدون هيچ ستونى اين آسمانها از فرو افتادن حفظ شده و بىهيچ بند و بست و طناب و ميخى پيوند خوردهاند.
1) هواء: در اينجا مراد سمت بالا است.
2) منفتق: شكافته شده.
3) منفهق: باز و گشاده.
4) عليا هن: ضمير مؤنث به جهت مؤنث مجازى بودن سماء است، گرچه مذكر آوردن ضمير هم جايز مىباشد.
5) دسار: مفرد دسر، يعنى طناب و ميخى كه با آن كشتى را محكم مىكنند چنانكه قرآن مىفرمايد: « و حملناه على ذات ألواح و دسر»؛ «او [ نوح] را بر كشتى داراى تختهها و دسارها حمل كرديم». (سوره قمر، آيه 13).
6) چون گاز موجود شبيه به موج است و تموّج دارد موج ناميده شده است.
7) محفوظ: به معناى حافظ است، يعنى جهان را به واسطه نيروهاى جاذبه و امثال آن از تباهى حفظ مىكند، چرا كه اخترشناسى جديد مىگويد: در قسمت بالاى جوّ طبقهاى نيتروژنى وجود دارد كه زمين را از بمباران شهابسنگهاى آسمانى حفظ مىكند و يا به معناى محفوظ از رسيدن شياطين و يا اختلال است.
ثُمَّ زَيَّنَهَا بِزِينَةِ الْكَوَاكِبِ(1)، وَ ضِيَاءِ الثَّوَاقِبِ(2)، وَ أَجْرَى فِيهَا سِرَاجاً(3)مُسْتَطِيراً(4)وَ قَمَراً مُنِيراً، فِي فَلَكٍ دَائِرٍ(5)، وَ سَقْفٍ سَائِرٍ، وَ رَقِيمٍ(6)مَائِرٍ(7).
...
آنگاه خداوند آسمانها را با ستارگان زيبا و نور كواكب شكوه و زيبايى و آراستگى بخشيد.
و چراغى چون خورشيد كه نورش جهانگير است و ماه پرفروغى كه نور و روشنى مىبخشد در آسمانها به حركت درآورد.
حركت خورشيد و ماه را در فلكى دوّار (مدار ماه و خورشيد) و در سقفى (بلندايى) متحرك (آسمان) و فلكى روان(8)قرار داد.
1) كواكب: بيان زينة، يعنى زينتى كه عبارت از كواكب است، زيرا ستارگان موجب زيبايى آسمان هستند.
2) ثواقب: جمع ثاقبة، يعنى شكافنده، نام ديگرى براى ستاره است زيرا نور آن آسمان را شكافته، به زمين مىرسد.
3) سراج: چراغ، و منظور در اينجا خورشيد است.
4) مستطير: منتشر، به اعتبار اينكه خورشيد پرتو افشانى مىكند، مستطير گفته شده است.
5) دائر: دور زننده و منظور مدار است به اعتبار ماه و خورشيد كه در آن مىگردند، بر اساس رابطه حالّ و محلّ و يا به اعتبار هوا و گازى كه هنگام گردش اين دو همراه آنها به حركت درمىآيند داير ناميده شده است.
6) رقيم: نامى از نامهاى فلك است چون صفحه كاغذ كه ستارگان مثل كلمات در آن مرقوم شدهاند.
7) مائر: متحرك چنانكه خداوند در قرآن مىفرمايد: «يوم تمور السماء مورا»؛ «روزى كه آسمانها به شدت به حركت درمىآيند» (سوره طور، آيه 9).
8) اينكه امام عليهالسلام آسمان را سقف ناميده، آن را به سقف منازل تشبيه و به اعتبار حركت ماه و خورشيد و به سبب رابطه حالّ و محلّ آن را متحرّك توصيف فرموده است. البته شايد وصف حركت براى آسمان به اعتبار حركت گازها و هواى متحرّك همراه ماه و خورشيد باشد.
ثُمَّ فَتَقَ مَا بَيْنَ السَّموَاتِ الْعُلاَ، فَمَلاَءَهُنَّ أَطْوَاراً(1)مِنْ مَلاَئِكَتِهِ(2)، مِنْهُمْ سُجُودٌ(3)لاَ يَرْكَعُونَ، وَ رُكُوعٌ(4)لاَ يَنْتَصِبُونَ(5)، وَ صَافُّونَ لاَ يَتَزَايَلُونَ، وَ مُسَبِّحُونَ لاَ يَسْأَمُونَ(6)، لاَ يَغْشَاهُمْ نَوْمُ الْعُيُونِ(7)، وَ لاَ سَهْوُ الْعُقُولِ، وَ لاَ فَتْرَةُ الاْءَبْدَانِ، وَ لاَ غَفْلَةُ النِّسْيَانِ. وَ مِنْهُمْ أُمَنَاءُ(8)عَلَى وَحْيِهِ، وَ أَلْسِنَةٌ(9)إِلَى رُسُلِهِ، وَ مُخْتَلِفُونَ(10)بِقَضَائِهِ وَ أَمْرِهِ، وَ مِنْهُمُ الْحَفَظَةُ(11)لِعِبَادِهِ، وَ السَّدَنَةُ(12)لاِءَبْوَابِ جِنَانِهِ. وَ مِنْهُمُ الثَّابِتَةُ فِي الاْءَرَضِينَ السُّفْلَى أَقْدَامُهُمْ، وَ الْمَارِقَةُ(13)مِنَ السَّمَاءِ الْعُلْيَا أَعْنَاقُهُمْ، وَ الْخَارِجَةُ مِنَ الاْءَقْطَارِ(14)أَرْكَانُهُمْ(15)، وَ الْمُنَاسِبَةُ لِقَوَائِمِ(16)الْعَرْشِ(17)أَكْتَافُهُمْ.
...
آنگاه خداى متعال پس از آفرينش آسمانها، ميان آسمانهاى فرازين را شكافت و شكافتهشدن اين آسمانها به وسيله خلقت و ايجاد اقسام فرشتگان صورت پذيرفت؛ سپس آنجا را پر از فرشتگان گوناگون ساخت. اميرمؤمنان عليهالسلام در اينجا چهار گروه از فرشتگان را نام مىبرد.
1) أطوارا: جمع طور، يعنى اقسام.
2) ملائكة: جمع ملك، يعنى وجودى كه روحانى و لطيف و منزه از گناه است كه به سبب رسالتى كه از سوى خدا دارد ملك ناميده مىشود كه از ماده الوكة به معناى رسالت گرفته شده است.
3) سجود: جمع ساجد، يعنى سجده كنندگان.
4) ركوع: جمع راكع، يعنى ركوع كنندگان.
5) لا ينتصبون: به حال استقامت و راستقامتى در نمىآيند.
6) لا يسأمون: از ماده سأم به معناى ملال گرفته مىباشد، يعنى ملول و خسته نمىشوند.
7) نوم العيون: خوابى كه به چشم مىآيد و اضافه خواب به چشم، براى اين است كه كسى گمان نكند منظور از خواب در اينجا سستى است چنانكه مىگويند: فلانى خواب است و منظورشان غفلت و بىاعتنايى است.
8) أمناء: جمع امين.
9) أَلسِنه: جمع لسان، يعنى زبان كه وسيله القاء مطلبِ درون قلب به ديگرى است.
10) مختلفون: از إختلاف به معناى آمدوشد گرفته شده است.
11) حفظة: جمع حافظ، مثل كتبة و طلبة كه جمع كاتب و طالب است.
12) سدنة: جمع سادن، يعنى خادم و حافظ چيزى كه در اختيار اوست.
13) مارقة: از كلمه مرق گرفته شده، يعنى خارج.
14) أقطار: جمع قطر، يعنى اطراف و اكناف.
15) أركان: جمع ركن، يعنى جانب و طرف.
16) قوائم: جمع قائمة، يعنى پايه تخت و سرير سلطنت.
17) عرش: تخت پادشاهى و اصل آن به معناى ارتفاع و بلندى است و لذا به سقف هم عرش و عريش گفته مىشود.
...
...
برخى از فرشتگان همواره به جهت تعظيم خدا در حال سجده هستند و هيچگاه به ركوع نمىروند، و برخى هميشه در حال ركوع هستند و هيچگاه كمر راست نكرده، تمامقامت نمىايستند، و جمعى در مقابل عظمت الهى صف كشيدهاند، چنانكه لشكرى در مقابل پادشاه با تعظيم و احترام صف مىكشد و هرگز از آن حالت خارج نمىشوند؛ و برخى فقط تسبيح الهى مىگويند، يعنى ساحت او را از هر نقص و عيبى به دور مىدانند و هرگز از تسبيحگويى خسته نمىشوند. بر آنها خواب عارض نمىشود و مانند انسانها دچار سهو نشده، در عبادت دچار سستى و ضعف نمىشوند.
غفلتِ ناشى از نسيان و فراموشى هرگز بر آنها عارض نمىشود، زيرا فرشتگان از خطا و نسيان و امثال آنْ معصوم هستند.
اينها همه توصيف گروه اوّل فرشتگان بود كه همواره در حال عبادت و تسبيح و ركوع و سجود هستند.
بخشى از آنان پاسداران و امينان وحى الهىاند، مانند جبرئيل عليهالسلام كه وحى را به انبياء عليهمالسلام مىرسانند و پيك و وسيله رساندن كلام الهى به آنانند.
و عاملان قضاى الهى - از قبيل مرگ و زندگى و يا گشايش و تنگى روزى، و نيز اوامر تشريعى و تكوينى الهى - براى مردمند؛ و يا اينكه منظور فرشتگانى هستند كه مأمور اجراى اوامر و تقديرات الهى در اين جهانند، مانند حضرت عزرائيل عليهالسلام كه مردم را مىميراند يا ميكائيل عليهالسلام كه رزق را مىرساند و...
...
...
برخىشان بندگان خدا را از هلاكت و نابودى حفظ مىكنند، چنانكه در احاديث آمده است: «خداوند فرشتگانى دارد كه بندگان را از انواع مرگها و خطرات جانى حفظ مىكنند، ولى وقتى تقدير الهى پيش بيايد، فرشتگان، بندگان را تنها مىگذارند».
و شايد منظور از حافظان همان كاتبان هستند كه اعمال بندگان را حفظ و ثبت مىكنند چنانكه خداى متعال مىفرمايد: «مَّا يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلاَّ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ»(1)«[آدمى [هيچ سخنى را به لفظ در نمىآورد مگر اينكه مراقبى آماده نزد او [آن را ضبط مىكند]». و نگهبانان و خادمان بهشتاند كه كليدهايش در اختيار و حفاظت بهشت به عهده آنهاست.
گروه ديگر فرشتگان، طول و عرض عجيب و غريبى دارند، چرا كه پاهاىشان در عمق زمين و سرهاىشان خارج از آسمان و بدنهاىشان از اطراف زمين بيرون و كتفهاى آنها با پايههاى عرش الهى (همان كرسى عظيم مورد لطف و عنايت خداوندى) متناسب است؛ عرشى كه از شدت عظمت و جلال بر كتف فرشتگان حمل مىگردد. خداى متعال در اينباره مىفرمايد: «وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ»(2)«و در آن روز عرش پروردگارت را، هشت [فرشته] بر سر خود برمىدارند».
بنابراين كتف آنها از لحاظ طول و عرض و صلابت با عرش متناسب است و ظاهراً اين فرشتگان وجود واقعى دارند، نه اينكه تمثيلى و اعتبارى باشند. امّا اينكه، آنها را نمىبينيم با وجودْ داشتنِ آنها منافاتى ندارد. پس با اينكه وجود دارند، ولى به احساس ما درنمىآيند، زيرا آنان مانند هوا اجسامى نورانى هستند كه با چشم عادى هرگز ديده نمىشوند.
نَاكِسَةٌ دُونَهُ(1)أَبْصَارُهُمْ، مُتَلَفِّعُونَ(2)تَحْتَهُ بِأَجْنِحَتِهِمْ(3)، مَضْرُوبَةٌ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَنْ دُونَهُمْ حُجُبُ(4)الْعِزَّةِ وَ أَسْتَارُ الْقُدْرَةِ. لاَ يَتَوَهَّمُونَ رَبَّهُمْ بِالتَّصْوِيرِ، وَ لاَ يُجْرُونَ عَلَيْهِ صِفَاتِ الْمَصْنُوعِينَ، وَ لاَ يَحُدُّونَهُ بِالاْءَمَاكِنِ، وَ لاَ يُشِيرُونَ إِلَيْهِ بِالنَّظَائِرِ.
...
چشمهاى خود را فروهشته و به جهت عظمت الهى و يا عرش در آن نمىنگرند.
بالهاى خود را زير عرش جمع نموده و جلوى چشم خويش گرفتهاند و اين نشانه خوف و تعظيم آنها در مقابل پروردگار است.
ميان آنها و ديگران (انسانها) كه فروتر از ايشانند، پردههاى عزت و قدرت قرار گرفته. عزّتى كه آن فرشتگان را احاطه نموده، همان آفرينش لطيف آنهاست كه به پردههايى تشبيه شده كه مانع ديده شدن آنان است. چنانكه عزّت يك سلطان در اين دنيا، موجب مىشود از ديگران پنهان گشته و پشت پرده قرار گيرد. خداوند اين فرشتگان را به اين شكل لطيف خلق كرده تا انسانها نتوانند آنها را ببينند يا ويژگىهاى آنها را دريابند.
با همه قرب معنوى كه به خدا دارند، در اوهام خود براى او صورتپردازى نمىكنند، چنانكه برخى مردم جاهل و نادان براى خدا در ذهن خود صورت و شبح تصوير مىكنند.
و مانند كافران، صفات آفريدگان را، مانند داشتن فرزند، همسر، شريك، جهل، عجز و عجله بر خدا منطبق نمىكنند.
و خداى متعال را در مكانهايى مثل زمين و آسمان محدود نمىدانند.
و خدا را به چيزى همانند نمىخوانند و نمىگويند كه خدا مثلاً نظير انسان يا شبيه نور است، زيرا تشبيه و تنظير به ممكنات موجب اشاره به سوى اوست و قبلاً گفتيم كه صحّت اشاره به يك چيز از لوازم جا گرفتن آن چيز در يك مكان است و خدا از مكان منزّه است.
ثُمَّ(1)جَمَعَ سُبْحَانَهُ(2)مِنْ حَزْنِ(3)الاْءَرْضِ وَ سَهْلِهَا(4)، وَ عَذْبِهَا(5)وَ سَبَخِهَا(6)، تُرْبَةً(7)سَنَّهَا(8)بِالْمَاءِ حَتَّى خَلَصَتْ، وَ لاَطَهَا(9)بِالْبَلَّةِ حَتَّى لَزَبَتْ(10). فَجَبَلَ مِنْهَا صُورَةً ذَاتَ أَحْنَاءٍ(11)وَ وُصُولٍ(12)، وَ أَعْضَاءٍ(13)وَ فُصُولٍ، أَجْمَدَهَا حَتَّى اسْتَمْسَكَتْ، وَ أَصْلَدَهَا حَتَّى صَلْصَلَتْ لِوَقْتٍ مَعْدُودٍ وَ أَمَدٍ(14)مَعْلُومٍ، ثُمَّ نَفَخَ(15)فِيهَا مِنْ رُوحِهِ(16).
...
آنگاه خداى سبحان بخش خشن و نرم و نيز شيرين و شور زمين را برگرفت و پس از اين گزينش، آن خاك را با آب مخلوط كرد تا به صورت گل خالص درآمد(17).
سپس اين گل را با رطوبت آميخت و خمير كرد تا آنگاه كه سخت شد و بخشى از آن گل را در بخشى ديگر داخل گردانيد.
1) ثم: براى ترتيب كلام يا ترتيب مطلب است و چون خلقت آدم عليهالسلام پس از خلقت آسمان و زمين بوده با ثم بيان شد.
2) سبحانه: مصدر فعل محذوف است، يعنى أسبحه سبحانه؛ به تمام معنا او را از نقصها تنزيه مىكنم.
3) حزن: بر وزن فلس، يعنى غليظ و خشن و زمخت.
4) سهل: ضد حزن، يعنى نرم.
5) عذب: زمين بدون نمك.
6) سبخ: شورهزار.
7) تربة: خاك.
8) سنّها: آن را در هم آميخت.
9) لاطها: آن را عجين ساخت.
10) لزبت: سخت و محكم شد.
11) أحناء: جمع حِنو، يعنى كجى و اعوجاج بدن مثل دندهها.
12) وصول: جمع كثره وصل است كه جمع قلّه آن أوصال و به معناى مفاصل مىباشد كه بخشى از بدن را به بخش ديگر وصل مىكند.
13) أعضاء: جمع عضو، مثل دست و پا.
14) أمد: يعنى مدّتى از زمان، و به اعتبار امتدادى كه دارد، أمد گفته شده است. و وقت، يعنى مدت و به اعتبار اجزاى وقت است، لذا در مورد نخستين «معدود» و در مورد دوم «معلوم» به كار رفته است.
15) نفخ: منظور از نفخ فشار آوردن بر روح به منظور داخل كردن است، مثل دميدن كه به معناى ايجاد فشار بر هوا براى وارد كردن باد در چيزى يا دميدن بر چيزى است.
16) روحه: اضافه روح به خدا اضافه تشريفيه است، مثل بيت اللّه و ناقةاللّه.
17) چه بسا حكمت جمع اين چهار نوع خاك اين باشد كه در انسان طبيعتهاى گوناگون جمع شده و شايستگى امتحان را پيدا كند؛ زيرا اگر فقط از خاك نرم و شيرين بود استعداد گناه نداشت و اگر فقط از خاك زمخت و شور بود استعداد بندگى خدا را نداشت.
...
...
فرق اين دو جمله آن است كه در جمله اوّل (سنها بالماء حتى خلصت) حالت گل بودن ترسيم شده، اما در دوّمى (و لاطها بالبلة حتى لَزبت) حالت چسبندگى گل تصوير شده، و لذا در جمله اوّلى بالماء و در جمله دوم بالبلة گفته شده است. زيرا گِل وقتى كاملاً خمير شود و زمانى بگذرد، سفت و سخت شده، قابليت قالبگيرى و صورتپذيرى مىيابد.
آنگاه خداى سبحان از آن گل، كالبدى آفريد كه از كجى و انحنا برخوردار بود، مثل انحناى دندهها، و از مفصلها كه بخشهاى مختلف بدن را به همديگر وصل مىكرد و همچنين از عضوهايى چون دست و پا، و نيز از فصول برخوردار بود؛ فصول در اينجا يا به معناى فصلهاى مختلف پيرى و جوانى است يا جمع فصل (محل قرار گرفتن چند عضو) كه اعم از عضو است. مثلاً سر انسان فصل، ولى چشم كه در سر قرار دارد عضو مىباشد.
خداوند اين قالب را پس از آنكه مدتى به صورت گل و سپس چسبناك بود خشكانيد تا آنكه اجزاى آن كاملاً به هم چسبيد و محكم شد و به مانند ظروف سفالين شد كه در هنگام وزش باد صدايى (شبيه صداى سوت) از خود توليد مىكنند.
اين قالبگيرى و صورتپردازى تا زمانى معيّن و وقتى مشخص - كه زمان دميدن روح بود - طول كشيد، و سپس خداى متعال از روح خود در آن دميد.
فَمَثُلَتْ(1)إِنْسَاناً ذَا أَذْهَانٍ(2)يُجِيلُهَا، وَ فِكَرٍ(3)يَتَصَرَّفُ بِهَا، وَ جَوَارِحَ(4)يَخْتَدِمُهَا، وَ أَدَوَاتٍ(5)يُقَلِّبُهَا، وَ مَعْرِفَةٍ يَفْرُقُ بِهَا بَيْنَ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ، وَ الاْءَذْوَاقِ(6)وَ الْمَشَامِّ(7)، وَ الاْءَلْوَانِ(8)وَ الاْءَجْنَاسِ(9)، مَعْجُوناً بِطِينَةِ الاْءَلْوَانِ الْمُخْتَلِفَةِ، وَ الاْءَشْبَاهِ(10)الْمُوءْتَلِفَةِ، وَ الاْءَضْدَادِ(11)الْمُتَعَادِيَةِ، وَ الاْءَخْلاَطِ(12)الْمُتَبَايِنَةِ، مِنَ الْحَرِّ وَ الْبَرْدِ، وَ الْبَلَّةِ وَ الْجُمُودِ.
...
اين كالبد (حضرت آدم عليهالسلام ) به صورت انسانى استوار و مستوىالقامه، داراى ذهن و قدرت تعقل در آمد كه براى به دست آوردن مصالح امور آن را به كار مىانداخت.
و افكارى داشت كه ذهن و عقل را به جولان در مىآورد.
1) مثلت: از مثل بر وزن كَرُمَ گرفته شده، يعنى تمام قامت ايستاد.
2) أذهان: جمع ذهن، يعنى قوه تعقل. اينكه اذهان در كلام امام عليهالسلام جمع آمده شايد به اعتبار نيروهاى مختلف باطنى، از قبيل: سامعه، باصره، مُدْرِك معقولات و مانند اينها باشد.
3) فِكَر: جمع فكر، يعنى آن چيزى است كه ذهن را به جولان در مىآورد و اين سو و آن سو مىكشاند.
4) جوارح: جمع جارحة، يعنى عضو. و علت تسميه عضو به جارحه آن است كه مىتواند جراحت و زخم ايجاد كند.
5) أدوات: جمع أداة، يعنى آلت و ابزار.
6) أذواق: جمع ذوق در اصل به معناى چيزى است كه انسان با زبان آن را حس مىكند، ولى به هر چيزى كه با لامسه و امثال آن ادراك مىشود گفته شده است، چنانكه خداوند مىفرمايد: «ذُقْ إِنَّكَ أَنتَ الْعَزِيزُ»؛ «بچش كه تو همان ارجمند بزرگوارى» (سوره دخان، آيه 49) و نيز مىفرمايد: «فَأَذَ قَهَا اللَّهُ لِبَاسَ الْجُوعِ وَالْخَوْفِ»؛ «و خدا هم به [سزاى] آنچه انجام مىدادند لباس (طعم) گرسنگى و هراس را به [مردم] آن چشاند» (سوره نحل، آيه 112).
7) مشام: جمع مشم، يعنى ابزار بويايى.
8) ألوان: جمع لون، يعنى رنگ شايد در اينجا به معناى اقسام باشد چون لون گاهى به معناى قسم نيز مىآيد.
9) أجناس: جمع جنس، يعنى مليّت و نژاد (يا برودت و حرارت)، ولى معناى اوّل بهتر است. شايد علّت جمع آوردن أذواق و مشام و ألوان و أجناس به اعتبار افراد انسانى و يا مراد از جمع در اينجا مفرد است، زيرا جنس و جمع به اعتبارات بلاغى جاى همديگر را مىگيرند، پس معناى جمع از جنس جدا شده و در معناى مفرد به كار مىرود. مثل آيه شريفه: «هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لاَ تُنفِقُوا عَلَى مَنْ عِندَ رَسُولِ اللَّهِ»؛ «آنان كسانىاند كه مىگويند: به كسانى كه نزد پيامبر خدايند انفاق مكنيد» (سوره منافقون، آيه 7) كه درباره ابن ابى نازل شده است و گاهى معناى وحدت از مفرد جدا شده و در جنس به كار مىرود مثل:«رَبَّنَآ ءَاتِنَا فِى الدُّنْيَا حَسَنَةً»؛ «پروردگارا، در اين دنيا به ما نيكى عطا كن» (سوره بقره، آيه 201) كه منظور جنس حسنه است نه يك حسنه. پس مراد از اذواق و مشام و الوان و اجناس در اينجا ذوق و شامه و لون و جنس است.
10) أشباه: جمع شبه، يعنى مشابه.
11) أضداد: جمع ضد.
12) أخلاط: جمع خلط، يعنى مخلوط و ممزوج.
...
...
و جوارح و اعضايى داشت كه آنها را در جهت رفع نيازهاى خود به كار مىگرفت، درست مثل كسى كه خادم و نوكر خود را به كار وا مىدارد.
و ادوات و ابزارهايى داشت كه آنها را مورد استفاده قرار مىداد. شايد ادوات اعم از جوارح باشد، زيرا اداة (كه مفرد ادوات است) برانگشت صدق مىكند، ولى جارحه (كه مفرد جوارح است) بر آن صدق نمىكند.
و شناخت و معرفتى داشت كه به وسيله آن حق و باطل را از يكديگر باز مىشناخت. البته اين نيرو متفاوت است با نيروهاى قبلى.
و از نيروى چشايى، بويايى، و رنگها و نژادها برخوردار بود؛ يعنى ابزار ادراك و ابزار بويايى و رنگ مثل سبز و سرخ و جنس، يعنى نژاد عربى و تركى و فارسى و مانند آن و يا گرمى و سردى و امثال اينها بدو داد.
انسان، آميخته و تركيبى از رنگهاى مختلف است، يعنى خميرمايه انسان از الوان گوناگون شكل گرفته و ظاهراً مراد از رنگ «قِسم» باشد كه بر آن نيز اطلاق مىشود.
و نيز از مشابهتهاى هماهنگ برخوردار بود كه شبيه و موافق با يكديگرند.
و انسان همچنين آميزهاى است از تركيبهاى متضاد و متباين كه تكويناً با يكديگر متضادند، ولى در عين حال با همديگر آميختهاند، از قبيل گرمى و سردى، ترى و خشكى كه هر كدام ويژگى خود را دارند، اما براى اصلاح و ادامه حيات جسم، ناچار به ائتلاف و هماهنگى هستند. مثلاً حرارت ضد برودت، و رطوبت ضد يبوست و هر واحدى مركّب از اجزاى ريز و كوچك و مباين با همديگر است. دانشمندان گفتهاند كه انسان مركّب از صفرا و سودا و بلغم و خون است كه هر يك از اينها از چهار عنصر آب و باد و خاك و آتش به وجود آمدهاند.
وَ اسْتَأْدَى(1)اللَّهُ سُبْحَانَهُ الْمَلاَئِكَةَ وَدِيعَتَهُ لَدَيْهِمْ، وَ عَهْدَ وَصِيَّتِهِ إِلَيْهِمْ فِي الاْءِذْعَانِ بِالسُّجُودِ لَهُ، وَ الْخُشُوعِ لِتَكْرِمَتِهِ، فَقَالَ سُبْحَانَهُ اسْجُدُوا لاِآدَمَ، فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِيسَ اعْتَرَتْهُ الْحَمِيَّةُ وَ غَلَبَتْ عَلَيْهِ الشِّقْوَةُ(2)وَ تَعَزَّزَ(3)بِخِلْقَةِ(4)النَّارِ وَ اسْتَهْوَنَ(5)خَلْقَ الصَّلْصَالِ(6).
...
خداى سبحان پس از تكميل پيكره آدم عليهالسلام و دميدن روح در آن، به فرشتگان فرمان داد امانت مورد تأكيد خود، يعنى سجده در مقابل او و خشوع به خاطر گرامىداشت او را ادا نمايند، چرا كه خداى متعال از قبل، لزوم سجده و اطاعت را گوشزد كرده و گويا امانتى به آنان سپرده بود كه بايستى هنگام اداى آن تخلّف نكنند، آنجا كه فرموده بود: «فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ»(7)«پس وقتى آن را درست كردم و از روح خود در آن دميدم، پيش او به سجده در افتيد».
و در حقيقت امانت و عهدى بود بر عهده فرشتگان كه خدا فرمان داد به آن وفا كنند.
خداى سبحان به فرشتگان فرمود: در مقابل آدم سجده كنيد. پس همگان سجده كردند مگر ابليس. اين امر شيطان را نيز - هرچند از جنس فرشتگان نبود - در بر مىگرفت ولى او از فرمان سر برتافت و تكبّر و غرور و خودبزرگبينى ورزيد و طبعاً شقاوت بر او چيره شد.
او خود را از آن جهت عزيز پنداشت كه از آتش آفريده شده و آدم عليهالسلام از خاك و گل، و گمان مىكرد آتش از خاك برتر است؛ لذا خلقت انسان از صلصال را بىارزش و سبك شمرد.
1) إستأدى اللّه: خداوند طلب اداى ما في الذمه نمود (از فرشتگان خواست به پيمانى كه بر ذمه داشتند عمل كنند).
2) شقوة: شقاوتِ ضد سعادت.
3) تعزّز: خود را عزيز پنداشت.
4) بخلقه: باء در بخلقه سببيت است، يعنى خود را به سبب خلقت از آتش عزيز پنداشت.
5) إستهون: آن را خفيف و بىارزش شمرد.
6) صلصال: گِلى است خشك شده كه هنگام وزش باد صداى سوت از آن شنيده مىشود.
7) سوره حجر، آيه 29.
فَأَعْطَاهُ اللَّهُ النَّظِرَةَ(1)اسْتِحْقَاقاً لِلسُّخْطَةِ، وَ اسْتِتْمَاماً لِلْبَلِيَّةِ(2)، وَ إِنْجَازاً لِلْعِدَةِ، فَقَالَ: «فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ * إِلى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ»(3).
...
شيطان پس از تمرّد از فرمان، درخواست كرد كه تا روز قيامت مهلت داشته باشد، و خدا نيز اين مهلت را به او داد و علّت پذيرش اين درخواست از سوى خدا آن بود كه:
مىخواست شيطان با اين مهلت، علاوه بر نافرمانى در ترك سجده، به سبب صدور كفر و معاصى نيز استحقاق غضب الهى را پيدا كرده باشد(4).
ايجاد شرايط كامل امتحان بود، زيرا ماندگارى مىتواند باطن انسانها را - خواه سعادتمند باشد و خواه شقاوتپيشه باشد - ظاهر سازد.
تحقق وعده الهى بود؛ بدين معنا كه چه بسا خداى سبحان قبلاً به شيطان وعده داده بود او را تا برپايى قيامت باقى بدارد. البته ممكن است «استحقاق» و «استتمام» دليل اعطاى اصل مهلت و «انجاز وعده» دليل ابقاى پس از مهلت تا روز قيامت باشد.
پس از آنكه شيطان از خدا مهلت خواست، خدا او را تا روزى معين مهلت داد كه اين روز يا روز برپا شدن قيامت باشد و يا طبق برخى از روايات ظهور حضرت مهدى عليهالسلام .
و به او فرمود: «تو از جمله مهلت دادهشدگان (فرشتگان و امثال آنها) هستى و تا آن روز كه نزد خدا هلاكت تو مقرر و مقدّر شده است، باقى مىمانى».
1) نظرة: مهلت.
2) بلية: ابتلا و امتحان.
3) سوره حجر، آيههاى 37 و 38: «تو اى شيطان تا روز معين از مهلت دادهشدگان هستى».
4) اين علّت را علّت غايى مىگويند، يعنى نتيجه انتظار و مهلت، استكمال غضب است مثل «فَالْتَقَطَهُ ءَالُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَنًا»؛ «پس خاندان فرعون، او را [از آب] برگرفتند تا سرانجام دشمن [جان] آنان و مايه اندوهشان باشد» (سوره قصص، آيه 8) كه نتيجه گرفتن موسى از آب توسط آل فرعون آن شد كه موسى دشمن آنان گرديد نه اينكه علّت دشمنى موسى عليهالسلام از آب گرفتن او توسط آل فرعون باشد.
ثُمَّ أَسْكَنَ سُبْحَانَهُ آدَمَ دَاراً أَرْغَدَ(1)فِيهَا عَيْشَهُ، وَآمَنَ فِيهَا مَحَلَّتَهُ(2)، وَ حَذَّرَهُ إِبْلِيسَ وَ عَدَاوَتَهُ، فَاغْتَرَّهُ(3)عَدُوُّهُ نَفَاسَةً(4)عَلَيْهِ بِدَارِ الْمُقَامِ، وَ مُرَافَقَةِ(5)الاْءَبْرَارِ(6)فَبَاعَ الْيَقِينَ بِشَكِّهِ، وَ الْعَزِيمَةَ بِوَهْنِهِ.
...
سپس خداى سبحان حضرت آدم عليهالسلام را در سرايى (بهشت) سكنى داد و همه خواستهها و نيازهاى او را به طور كامل و گسترده در آنجا برآورده ساخت و او را از فقر، بيمارى، جهل و دشمنى و مانند اينها ايمنى بخشيد(7)، چنانكه خداوند درباره آن [گستردگى نعمتها[ مىفرمايد: «وَ كُلاَ مِنْهَا رَغَدًا»(8)«و از هر جاى آن مىخواهيد فراوان بخوريد».
و آدم را از شيطان و دشمنى او نسبت به آن حضرت ترسانيد و برحذر داشت.
امّا دشمن وى (شيطان) او را با وسوسه و سوگند ياد كردن فريفت، چرا كه به او حسد مىورزيد و نمىتوانست او را در بهشت جاودانه و همنشينى با نيكان (فرشتگان) ببيند.
آنگاه آدم عليهالسلام گرفتار فريب شيطان شد و يقينى را كه از فرمان خداى سبحان در پرهيز از خوردن ميوه شجره ممنوعه بدو داده بود به شكى كه شيطان به او القا نمود، فروخت و به وسوسه شيطان، كه گفت: «اگر از اين درخت بخورى مانند ساير فرشتگان و يا جاودان در بهشت خواهى شد» تن داد و دچار شك شد. چنانكه قرآن مىگويد، شيطان براى رفع اين ترديد سوگند ياد كرد «وَ قَاسَمَهُمَآ إِنِّى لَكُمَا لَمِنَ النَّاصِحِينَ»(9)«و براى آن دو سوگند ياد كرد كه: من قطعاً از خيرخواهان شما هستم». پس آدم عليهالسلام به واسطه فريب اين سوگند، از
1) أرغد: وسيع و گسترده كرد.
2) محلّته: محل ورود او.
3) إغترّه: او را فريب داد.
4) نفاسة: حسادت.
5) مرافقة: بودن با رفيق، زيرا هر كدام از رفقا با يكديگر رفق و مدارا مىكنند، لذا آنها را رفيق مىگويند.
6) أبرار: جمع برّ، يعنى نيكوكاران.
7) اينكه نام حوّا همسر حضرت آدم عليهالسلام نيامده به آن دليل است كه مقصود حضرت بيان اولين مخلوقى است كه سلسله انبياء عليهمالسلام به آن منتهى مىشوند نه بيان قصه كامل و مفصّل.
8) سوره بقره، آيه 35.
9) سوره اعراف، آيه 21.
وَ اسْتَبْدَلَ بِالْجَذَلِ(1)وَجَلاً، وَ بِالاِغْتِرَارِ نَدَماً. ثُمَّ بَسَطَ(2)اللَّهُ سُبْحَانَهُ لَهُ فِي تَوْبَتِهِ(3)، وَ لَقَّاهُ(4)كَلِمَةَ رَحْمَتِهِ، وَ وَعَدَهُ الْمَرَدَّ(5)إِلَى جَنَّتِهِ، وَ أَهْبَطَهُ(6)إِلَى دَارِ الْبَلِيَّةِ(7)وَ تَنَاسُلِ(8)الذُّرِّيَّةِ(9).
...
آن درخت خورد و عزم مؤكّدى را كه شايسته آن حضرت در تبعيت از فرمان خداى متعال بود به سستى در انجام آن فرمان فروخت. به ديگر سخن، عزمى را كه شايسته بود در طاعت الهى داشته باشد با ضعف در اجراى فرمان خدا سودا كرد.
حضرت آدم عليهالسلام آن شادى را كه در بهشت از آن بهرهمند بود با ترس از نزول عذاب مبادله كرد، زيرا وقتى از درخت ممنوع خورد از غضب و كيفر خدا ترسيد و فريب را با پشيمانى مبادله نمود. او پس از تن دادن به فريب شيطان احساس ندامت كرد. اين سخن بدين معناست كه گويا فريب را داد و پشيمانى را گرفت، چنانكه شادى را با ترس معاوضه كرد.
سپس خداى سبحان به حضرت آدم عليهالسلام اجازه توبه داد و رحمت خود را گستراند تا در دسترس آدم عليهالسلام قرار گيرد. البته پيامبران عليهمالسلام ، از گناه مبرّا هستند، ولى ممكن است كه «ترك اولى» بر آنها عارض گردد و بهتر بود حضرت آدم عليهالسلام از آن درخت ممنوع نخورد، چرا كه خداوند او را از خوردن ميوه آن نهى نموده بود و البته اين نهى ارشادى بود، درست مثل بيمارى كه پزشك او را از خوردن يك غذا منع كند و از آنجا كه خداوند فرمود: «إِنَّ لَكَ أَلاَّ تَجُوعَ فِيهَا وَ لاَ تَعْرَى * وَ أَنَّكَ لاَ تَظْمَؤُا فِيهَا وَ لاَ تَضْحَى»(10)«در حقيقت براى تو در
1) جذل: شادى.
2) بَسَط: گستراند، در اينجا يعنى اجازه توبه داد. گويا خدا رحمت خود را گستراند تا در دسترس آدم عليهالسلام قرار گيرد.
3) توبة: بازگشت، از تاب گرفته شده. گويا گنهكار از قرب الهى دور شده و با توبه، به سوى حضرتش باز مىگردد.
4) لقّاه: او را تلقين كرد، به او عطا نمود.
5) مردّ: مصدر ميمى، يعنى بازگشتگاه.
6) أهبطه: او را فروفرستاد.
7) بلية: امتحان، از كلمه ابتلا گرفته شده است.
8) تناسل: زاد و ولد داشتن.
9) ذرية: فرزندان و نوادگان.
10) سوره طه، آيههاى 118 و 119.
...
...
آنجا اين [امتياز [است كه نه گرسنه مىشوى و نه برهنه مىمانى. و [هم] اينكه در آنجا نه تشنه مىشوى و نه آفتابزده» [مؤيد اين تفسير است]. بنابراين نهى از خوردن در حقيقت به سبب ماندن در بهشت و محلّ راحت و كرامت بوده است و مخالفت امر ارشادى نه موجب عصيان و كيفر، بلكه منجرّ به كيفر طبيعى مىشود. مثلاً اگر كسى دچار زكام شود، خوردن ترشى، بيمارى او را تشديد مىكند.
سپس خداوند كلمهاى را به آدم آموخت و آدم عليهالسلام آن را گفت و مشمول رحمت الهى شد. در روايات آمده است كه آن كلمه، سوگند دادن خدا به پنج روح و پنج ذاتِ مقدس، يعنى محمد صلىاللّهعليهوآله ، على عليهالسلام ، فاطمه عليهاالسلام ، حسن عليهالسلام و حسين عليهالسلام بود(1). و حضرت حق به آدم عليهالسلام وعده داد كه او را به بهشتى باز خواهد گرداند كه به سبب خوردن از درخت ممنوع از آن رانده شده بود و [آنگاه] او را به دنيا كه محل امتحان و زاد و ولد و تكثيرِ مثل و توليد نسل است، فروفرستاد.
1) ر.ك: منابع تفسيرى شيعه ذيل آيه «فَتَلَقَّىآ ءَادَمُ مِن رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ...»
وَ اصْطَفَى(1)سُبْحَانَهُ مِنْ وَلَدِهِ(2)أَنْبِيَاءَ أَخَذَ عَلَى الْوَحْيِ مِيثَاقَهُمْ(3)، وَ عَلَى تَبْلِيغِ الرِّسَالَةِ أَمَانَتَهُمْ، لَمَّا(4)بَدَّلَ(5)أَكْثَرُ خَلْقِهِ عَهْدَ اللَّهِ إِلَيْهِمْ فَجَهِلُوا حَقَّهُ، وَ اتَّخَذُوا الاْءَنْدَادَ(6)مَعَهُ، وَ اجْتَالَتْهُمُ(7)الشَّيَاطِينُ عَنْ مَعْرِفَتِهِ، وَ اقْتَطَعَتْهُمْ عَنْ عِبَادَتِهِ. فَبَعَثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ(8)، وَ وَاتَرَ(9)إِلَيْهِمْ أَنْبِيَاءَهُ، لِيَسْتَأْدُوهُمْ(10)مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ(11)، وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِيَّ نِعْمَتِهِ، وَ يَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغِ، وَ يُثِيرُوا(12)لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ.
...
خداى سبحان از ميان فرزندان آدم عليهالسلام پيامبرانى برگزيد و براى ابلاغ وحى و نيز براى تبليغ رسالت از آنان پيمان گرفت. گويا خداوند رسالت را به پيامبران عطا كرده و از آنها امانت گرفته كه اگر رسالت را ابلاغ كردند امانت را به آنها باز پس دهد؛ پس آنان صاحبان امانت هستند، ولى اگر رسالت را ابلاغ نكردند بدون امانت باقى مىمانند. اين سخن از نكتههاى بديع بلاغى محسوب مىشود.
وقتى اكثر مردم عهد و پيمان الهى را، كه همان ايمان آوردن است، زير پا گذاردند(13)و در نتيجه حق خدا را نشناخته و براى او شريك قائل شدند و شيطان آنها را از نعمت
1) إصطفى: برگزيد و اختيار كرد.
2) ولد: جمع ولد، يعنى اولاد و فرزندان.
3) ميثاق: از كلمه وثق گرفته شده، يعنى عهد و پيمان مؤكد كه گويا موجب محكم بسته شدن انسان مىشود.
4) لمّا: نشان مىدهد كه برخى از انبيا رحمهاللّه به واسطه نافرمانى مردم آمدند و نه همه انبيا، در حالى كه پيامبران از زمان آدم عليهالسلام پياپى آمدهاند، چرا كه نسبت به و اصطفى بدل بعض از كلّ است.
5) بدل: تبديل كردند و منظور از تبديل، انكار و عدم اعتراف در جاى اعتراف است.
6) أنداد: جمع ند، يعنى ضد و مثل و در اينجا منظور خدايان باطل است.
7) اجتالتهم: از إجتيال، به معناى برگرداندن و منصرف ساختن گرفته شده است.
8) رسل: جمع رسول، يعنى پيامبران. پيامبر را به اعتبار تبليغ، رسول و به اعتبار خبر دادن، نبى مىگويند كه از ماده نبأ به معناى خبر، گرفته شده است.
9) واتر: پىدرپى و يكى پس از ديگرى فرستاد.
10) يستأدوهم: پيامبران از مردم طلب اداى عهد كنند.
11) فطرة: خلقت.
12) يثيروا: از إثاره گرفته شده است، به معناى برانگيختن، در اينجا يعنى مخفى را آشكاركردن، مانند زير و رو كردن خاك با بيل.
13) اين عهد عبارت از فطرت است كه به طور اجمال، انسان را به سوى توحيد و ديگر معارف و اصول راهنمايى مىكند.
...
...
شناخت بارى تعالى و عبادت پروردگار باز داشت و مانع خداشناسى و اطاعت مردمان گرديد، در چنين شرايطى خداوند پيامبرانش را پىدرپى فرستاد.
وظيفه رسولان و پيامبران الهى عليهمالسلام اين بود كه از مردم بخواهند تا پيمان فطرى خود را ادا نمايند، زيرا هر انسانى در فطرت و نهاد خويش، شناخت الهى را به وديعت و امانت دارد و انسان، ناچار به شناخت [ و تسليم] است، هرچند با زبان انكار كند. در احاديث آمده است كه در عالَم ذرّ از همگان پيمان بندگى گرفته شده است.
و [پيامبران] نعمتهاى فراموش شده الهى را به مردم يادآورى كنند، زيرا انسانها در نعمت غرق و با آن مأنوس هستند و لذا [به دليل بديهى بودن نعمتها] آن را فراموش مىكنند و نيازمند كسى هستند كه آن را تذكر داده تا سپاسگزارى كنند.
و گنجينههاى نهان عقل آدميان را آشكار سازند، چرا كه در هر انسانى توانمندى و استعدادهاى فراوانى وجود دارد كه اگر تربيت شوند و پرورش يابند موجب آبادانى دنيا و سعادت آخرت خواهند شد، ولى اگر به حال خود رها شوند هيچ سودى براى دنيا و آخرت انسان نخواهند داشت.
وَ يُرُوهُمْ آيَاتِ الْمَقْدِرَةِ(1): مِنْ(2)سَقْفٍ فَوْقَهُمْ مَرْفُوعٍ، وَ مِهَادٍ(3)تَحْتَهُمْ مَوْضُوعٍ، وَ مَعَايِشَ(4)تُحْيِيهِمْ، وَ آجَالٍ(5)تُفْنِيهِمْ، وَ أَوْصَابٍ(6)تُهْرِمُهُمْ، وَ أَحْدَاثٍ(7)تَتَابَعُ عَلَيْهِمْ.
...
و آيات و دلايلى را كه بر وجود صانع دلالت مىكنند به مردم نشان بدهند. كه عبارتند از:
الف. آسمان، كه به منزله سقفى برافراشته بر بالاى سر آدميان گسترده شده است، چنانكه خداى سبحان مىفرمايد: «وَ جَعَلْنَا السَّمَآءَ سَقْفًا مَّحْفُوظًا»(8)«و ما آسمان را سقفى محفوظ قرار داديم». و سقف بودن آسمان به اعتبار آن است كه مانند سقف منازل در سمت بالا قرار دارد.
ب. زمين، بسان گهواره زير پاى آنان قرار دارد، يعنى همانطور كه طفل در گهواره به استراحت مىپردازد انسانها نيز در گستره زمين استراحت مىكنند.
ج. آنچه مايه زندگى و بقاى انسان است، از قبيل خوردنىها و آشاميدنىها.
د. مدّت معين عمر آدميان كه با پايان يافتن آن، انسانها رخت از اين جهان برمىبندند.
ه. رنجها و گرفتارىهايى كه انسان را پير و فرتوت مىكند و مىفرسايد.
و. حوادث و رخدادهايى كه در دوران عمرْ انسان را پياپى در ميان مىگيرد.
1) مقدرة: خلق شده و مقدّر گرديده.
2) من: بيانيّه است، بدين معنا سقف مرفوع و مهاد موضوع و معايش و آجال و أوصاب و أحداث بيان آيات هستند.
3) مهاد: مهد، يعنى گهواره.
4) معايش: جمع معيشة است و آنچه كه انسان به وسيله آن زندگى خود را اداره مىكند.
5) آجال: جمع أجل، يعنى وقت مقرر براى پايان مدت عمر انسان.
6) أوصاب: جمع وصب، يعنى رنج و گرفتارى.
7) أحداث: جمع حدث، يعنى رخداد.
8) سوره انبياء، آيه 32.
وَ لَمْ يُخْلِ(1)اللَّهُ سُبْحَانَهُ خَلْقَهُ مِنْ نَبِيٍّ مُرْسَلٍ أَوْ كِتَابٍ مُنْزَلٍ أَوْ حُجَّةٍ لاَزِمَةٍ أَوْ مَحَجَّةٍ(2)قَائِمَةٍ(3).
...
هماره خداى سبحان حجّتهايى فرستاده است: پيامبرى تا مردم را به حق و صراط مستقيم هدايت كند؛ كتاب آسمانى كه در ميان مردم باقى مانَد و مردم را ارشاد كند، هرچند پيامبرى وجود نداشته و با مرگ و امثال آن از ميان مردم رخت بربسته باشد؛ حجّتى كه همواره در ميان مردم حضور داشته باشد، مانند علما كه وارثان پيامبرانند، در جايى كه كتابى آسمانى وجود نداشته و يا وجود داشته، ولى تغيير و تبديل و تحريف يافته باشد؛ و راههاى روشن و واضح كه شايسته پيمودن هستند. شايد منظور عادات و رسوم و سنّتهايى است كه از پيامبران عليهمالسلام در ميان مردم باقى مانده است.
رُسُلٌ لاَ تُقَصِّرُ بِهِمْ قِلَّةُ عَدَدِهِمْ، وَ لاَ كَثْرَةُ الْمُكَذِّبِينَ لَهُمْ، مِنْ(1)سَابِقٍ سُمِّيَ لَهُ مَنْ بَعْدَهُ، أَوْ غَابِرٍ(2)عَرَّفَهُ مَنْ قَبْلَهُ.
...
پيامبرانى كه اندك بودن ياران موجب ترس و در نتيجه كوتاهى آنان در تبليغ رسالت نمىشد. اين در حالى است كه مردم عادى اگر ببينند يارانشان آنان را رها كرده و عددشان كاستى گرفته دست از تبليغ و ارشاد برمىدارند. و كثرت مخالفان تأثيرى در انجام دادنِ وظيفه آنان نمىگذارد، زيرا با وجود فراوانى مخالفان، دچار شكست روحى نشده، بر خود مسلّط بودند و از وظيفه خود در ارشاد و هدايت دمى باز نمىماندند.
گروهى از اين پيامبران، نام پيامبر پس از خود را از طريق وحى الهى مىدانستند و بدين ترتيب مردم را به آمدن آنها بشارت مىدادند، چنانكه حضرت موسى عليهالسلام مردم را به آمدن حضرت عيسى عليهالسلام و آن حضرت نيز به آمدن حضرت رسول صلىاللّهعليهوآله بشارت داد، و گروهى از پيامبران آنانى بودند كه پيامبران قبلى آنها را به مردم معرفى كرده و ميان مردم معروف و مشهور بودند، مانند حضرت رسول صلىاللّهعليهوآله و حضرت عيسى عليهالسلام كه توسط پيامبران پيش از خود معرفى شده بودند.
از آنجا كه اديان پيشين يكى است و از وحى سرچشمه گرفته بودند، هر پيامبرى آمدن پيامبر بعدى را بشارت مىداد و پيامبران بعدى پيامبران قبلى را تصديق مىنمودند.
عَلَى ذَلِكَ نَسَلَتِ(1)الْقُرُونُ(2)، وَ مَضَتِ الدُّهُورُ(3)، وَ سَلَفَتِ الاْآبَاءُ، وَ خَلَفَتِ الاْءَبْنَاءُ. إِلَى أَنْ بَعَثَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ مُحَمَّداً رَسُولَ اللَّهِ صلىاللّهعليهوآله لاِءِنْجَازِ عِدَتِهِ(4)، وَ تَمامِ نُبُوَّتِهِ، مَأْخُوذاً عَلَى النَّبِيِّينَ مِيثَاقُهُ، مَشْهُورَةً سِمَاتُهُ(5)، كَرِيماً مِيلاَدُهُ. وَ أَهْلُ الاْءَرْضِ يَوْمَئِذٍ مِلَلٌ(6)مُتَفَرِّقَةٌ، وَ أَهْوَاءٌ(7)مُنْتَشِرَةٌ، وَ طَوَائِفُ(8)مُتَشَتِّتَةٌ(9)، بَيْنَ مُشَبِّهٍ لِلَّهِ بِخَلْقِهِ، أَوْ مُلْحِدٍ(10)فِي اسْمِهِ(11)، أَوْ مُشِيرٍ إِلَى غَيْرِهِ.
...
بر اين بشارت مدتها و قرنها گذشت و پدران معاصر با پيامبرِ مبشّر مىمردند و فرزندان معاصر با همان پيامبر يا پيامبر بشارت داده شده جاى پدران را مىگرفتند تا آنكه خداى سبحان براى تحقق بخشيدن به وعده خود - كه به پيامبران قبلى داده بود - حضرت محمد صلىاللّهعليهوآله را به رسالت برانگيخت و براى اتمام و پايان بخشيدن به خط نبوّت، خاتم انبياء و آخرين سفير را فرستاد و اين در حالى بود كه از پيامبران قبلى پيمان اكيد گرفته بود كه به امتهاى خود بشارت آمدن او را بدهند.
علامات و اوصاف آن حضرت نزد امتهاى پيشين به واسطه معرفى پيامبرانشان روشن و ولادت وى پاك و تبار و نياكان او پاكيزه بودهاند.
در آن زمان مردم دستههاى مختلف بودند كه عقايد، عادات و رسوم گوناگونى داشتند،
1) نسلت: به دنيا آورد.
2) قرون: جمع قرن، يعنى مدتى از زمان كه عمر برخى از نسلها را مقارن با عمر برخى ديگر از نسلها مىسازد، مثل صد سال يا سى سال يا امثال اينها كه بر حسب ديدگاهها متفاوت است و قرون به اعتبار اينكه هر قرنى در پىِ قرنى ديگر مىآيد تشبيه به انسان شده كه زاد و ولد دارد.
3) دهور: جمع دهر، يعنى قطعهاى از زمان.
4) عدة: مصدر وعد است كه واو اوّل به تاء آخر تبديل شده است.
5) سمات: جمع سمة، يعنى علامت كه از وسم گرفته شده مثل عدة كه از وعد است.
6) ملل: جمع ملّة، يعنى فرقهاى از مردم.
7) أهواء: در اينجا مراد ذو أهواء و يا مبالغه است از قبيل زيد عدل.
8) طوائف: جمع طائفة، يعنى جمعى از مردم.
9) متشتتة: از تشتّت گرفته شده، يعنى تفرّق.
10) ملحد: از ألحد گرفته شده، يعنى مايل.
11) اسم: در اينجا يعنى مسمّى.
...
...
و پيرو اهداف پوچ و فاقد حجت و برهان بودند، و به گروههاى فراوانى تقسيم مىشدند.
اين سه جمله در واقع تصويرى از اختلاف مردم است و هر سه به يك معنى برمىگردد تا حالتهاى مردم و تقسيمبندىهاى عجيب آنان به صورت طوائف آشكارتر شود.
بنابراين گروهى از آنان خدا را به مخلوقات تشبيه مىكردند و براى او زن و فرزند و مانند اينها مىپنداشتند، برخى ديگر اسم الهى را منكر بودند و صفاتى ناشايست براى خدا قائل بودند و شمارى ديگر براى حضرتش شريك قائل مىشدند.
فَهَدَاهُمْ بِهِ مِنَ الضَّلاَلَةِ وَ أَنْقَذَهُمْ بِمَكَانِهِ(1)مِنَ الْجَهَالَةِ ثُمَّ اخْتَارَ سُبْحَانَهُ لِمُحَمَّدٍ صلىاللّهعليهوآله لِقَاءَهُ(2)وَ رَضِيَ لَهُ مَا عِنْدَهُ وَ أَكْرَمَهُ عَنْ دَارِ الدُّنْيَا وَ رَغِبَ(3)بِهِ عَنْ مَقَامِ الْبَلْوَى(4)فَقَبَضَهُ إِلَيْهِ(5)كَرِيماً صلى اللّه عليه و آله(6)وَ خَلَّفَ فِيكُمْ مَا(7)خَلَّفَتِ الاْءَنْبِيَاءُ فِي أُمَمِهَا، إِذْ لَمْ يَتْرُكُوهُمْ هَمَلاً(8)بِغَيْرِ طَرِيقٍ وَاضِحٍ وَ لاَ عَلَمٍ قَائِمٍ.
...
بنابراين خدا به وسيله وجود مبارك آن حضرت مردم را از گمراهى و انحراف به راه حق هدايت فرمود و به واسطه مكانت و موقعيت او مردم را از نادانىشان [و انديشه باطلشان[ كه نسبت به خدا و صفات الهى داشتند، نجات داد.
سپس براى او اين را پسنديد كه ديدار كرامتش را بدو بخشد و از ثواب و بهشت برخوردارش سازد و از رنجهاى زندگى نجاتش دهد. بنابرين او را از زندگى دنيايى - كه ماندگار نيست و با تيرگىها آلوده است - رهايى بخشيد و [در جوار خويش [او را كرامت عنايت فرمود و از گرفتارىهاى دنيا بيرون بُرد و دور نمود. سپس با ستاندن روح مطهرش، او را به مراتب فضل و پاداش خود مشرّف ساخت؛ اين در حالى بود كه آن حضرت [نيز[ داراى كرامت و رفعت مقام بود. درود و رحمت خدا بر آن حضرت و خاندانش باد.
اى مردم، پيامبر صلىاللّهعليهوآله در ميان شما كتابى را بر جاى گذارد كه موجب سعادت و رشد و هدايت است؛ چنانكه انبياى پيشين در ميان امتهاى خويش [همانند آن، كتابى هدايتگر[ به جاى گذاردند و آنها را بىهدف و بدون راه روشن و چراغ پرفروغ هدايتگر رها نكردند تا مردم بتوانند راه صحيح را از راه ناصحيح و هدايت را از گمراهى بازشناسند.
1) مكان: در اينجا به علاقه حال و محل به معناى مكين (يعنى مكانت و شخصيت حضرت رسول صلىاللّهعليهوآله ) است.
2) اختار سبحانه لمحمّد صلىاللّهعليهوآله لقائه: جمله مجاز از باب تشبيه معقول به محسوس، و مراد لقاى كرامت الهى است.
3) رغب به: بالا برد او را.
4) بلوى: گرفتارى و ناراحتىهاى دنيوى.
5) فقبضه إليه: فراخوانى و قبض آن حضرت به ثواب و فضل الهى منتهى گرديد.
6) صلى اللّه عليه وآله: جمله خبرى است كه از آن انشاء اراده شده، يعنى اللّهم صل عليه وآله. و صلاة: عطوفت و رحمت.
7) ما: در اينجا يعنى آنچه باعث سعادت و هدايت است.
8) هملا: مهمل و بدون راه هدايت.
كِتَابَ(1)رَبِّكُمْ فِيكُمْ: مُبَيِّناً(2)حَلاَلَهُ وَ حَرَامَهُ، وَ فَرَائِضَهُ(3)وَ فَضَائِلَهُ(4)، وَ نَاسِخَهُ(5)وَ مَنْسُوخَهُ(6)، وَ رُخَصَهُ(7)وَ عَزَائِمَهُ(8)، وَ خَاصَّهُ(9)وَ عَامَّهُ(10)، وَ عِبَرَهُ(11)وَ أَمْثَالَهُ(12)، وَ مُرْسَلَهُ(13)وَ مَحْدُودَهُ(14)، وَ مُحْكَمَهُ(15)وَ مُتَشَابِهَهُ(16)، مُفَسِّراً مُجْمَلَهُ، وَ مُبَيِّناً غَوَامِضَهُ(17).
...
[اى مردم،] پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله كتاب خدا (قرآن) را در بين شما باقى گذارد كه حلال و حرام و واجبات و مستحبات الهى را بيان فرموده است.
شايد اين چهار عنوان (حلال و حرام و فرائض و فضائل) اشاره به احكام پنجگانه (حلال، حرام، واجبات و مستحبات و ترك مكروهات) باشد. البته برخى، مكروه را ذيل حلال مندرج نمودهاند [چون هر مكروهى جايز، يعنى حلال است].
همچنين پيامبر صلىاللّهعليهوآله تمامى آياتِ ناسخ و منسوخ، مُجاز و ممنوعها، خاص و عام، پندها و ضربالمثلها، مطلق و مقيّد(18)و محكم و متشابه قرآن را تبيين فرمود.
1) كتاب: نصب كتاب از آنروست كه بدل از «ما» منصوب به خلّف است، يعنى پيامبر صلىاللّهعليهوآله كتاب خدا را به جا گذاشت.
2) مبيناً: به صيغه اسم فاعل خوانده مىشود، يعنى پيامبر صلىاللّهعليهوآله ، در حالى كتاب را به جا گذاشت كه آن را تبيين نموده بود.
3) فرائض: واجبات.
4) فضائل: اعمال نيكى كه بدان ترغيب شده است.
5) ناسخ: حكمى كه حكم ديگر را نسخ كرده و پايان كارآمدى آن را اعلام نموده است.
6) منسوخ: حكمى كه بوسيله حكم ديگر نسخ شده. از نسخ الضوء الظل گرفته شده، يعنى نور، سايه را زايل كرد.
7) رخص: جمع رخصة مثل غرف كه جمع غرفة است، يعنى حكمى كه مردم مىتوانند به دلخواه عمل كنند.
8) عزائم: جمع عزيمة، يعنى حكمى كه كسى به دلخواه خود نمىتواند عمل كند.
9) خاص: حكم مختص به يك دسته يا يك فرد.
10) عام: حكمى كه شامل تمام افراد مىشود.
11) عبر: جمع عبرة، يعنى پند و موعظه كه مردم از داستان گذشتگان و سرنوشت آنها مىگيرند.
12) أمثال: جمع مثل، آنچه موجب تقريب مطلب به ذهن مىشود و اين امر به واسطه تطبيق كلى بر فرد صورت مىگيرد.
13) مرسل : مطلق.
14) محدود: مقيّد.
15) محكم: آنچه از ظاهر آن، معناى مورد نظر گوينده فهميده مىشود.
16) متشابه: لفظى كه احتمال دو معنى يا بيشتر را دارد و از لفظ نمىتوان معناى مراد را فهميد.
17) غوامض: جمع غامض، يعنى امور پيچيدهاى كه فهم آن براى انسان مشكل است، مثل برخى از شئون الهى و مباحث مربوط به مبداء و معاد، هرچند از نظر لفظ مجمل نباشد.
18) فرق بين مطلق و مقيد و خاص و عام اين است كه عام، شامل همه افراد باللفظ مىشود، مثل العلماء، ولى مطلق شامل افراد با ماهيت خاص خود مىشود مثل العالم و نيز خاص مثل العلماء العدول كه باللفظ مخصوص يك عده است و مقيد مثل العالم العادل.
...
...
اينك به نمونههايى از آنچه گذشت توجه فرماييد.
(1)حلال، مثل: «كُلُواْ مِمَّا فِى الاْءَرْضِ حَلَالاً طَيِّبًا»(1)؛ «از آنچه در زمين است، حلال و پاكيزه را بخوريد». (2)حرام، مثل: «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَالدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنزِيرِ»(2)؛ «بر شما حرام شده است: مردار، و خون، و گوشت خوك». (3)فريضه، مثل: «وَ أَقِيمُوا الصَّلَوةَ وَ ءَاتُوا الزَّكَوةَ»(3)؛ و نماز را برپا داريد و زكات را بدهيد. (4)فضيلت، مثل: «وَ لاَ تَتَمَنَّوْا مَا فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلَى بَعْضٍ»(4)؛ «و زنهار، آنچه را خداوند به [سبب] آن برخى از شما را بر برخى [ديگر] برترى داده آرزو مكنيد». و نيز: «فَكَاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِيهِمْ خَيْرًا»(5)«اگر در آنان خيرى [و توانايى پرداخت مال] مىيابيد، قرار بازخريد آنها را بنويسيد». 5. ناسخ، مثل: «ءَأَشْفَقْتُمْ أَن تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَىْ نَجْوَاكُمْ صَدَقَاتٍ»(6)«آيا ترسيديد كه پيش از گفتوگوى محرمانه خود صدقههايى تقديم داريد؟»
...
...
(1)رخصت، مثل: «فَمَنِ اضْطُرَّ فِى مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجَانِفٍ لاِّءِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ»(2)«و هركس دچار گرسنگى شود، بىآنكه به گناه متمايل باشد [اگر از آنچه منع شده بخورد]، بىترديد، خدا آمرزنده مهربان است». (3)عزيمت، مثل: «وَ لاَ تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ»(4)«از آنچه نام خدا بر آن برده نشده است مخوريد». 9. خاص، مثل: «يَآأَيُّهَا النَّبِىُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَآ أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ»(5)«اى پيامبر، چرا آنچه را خدا براى تو حلال گردانيده حرام مىكنى؟»
عام، مثل: «يَآأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ»(6)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، از خدا پروا كنيد».
عبرت، مثل: «أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْرًا»(7)«آيا به كسانى كه [شكر[ نعمت خدا را به كفر تبديل كردند و قوم خود را به سراى هلاكت در آوردند ننگريستى؟»
مثل، مانند: «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالاْءَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَوةٍ»(8)«خدا نور آسمانها و زمين است، مَثَل نور او چون چراغدانى است».
مرسل، مثل: «فَكُّ رَقَبَةٍ»(9)«بندهاى را آزاد كن».
محدود، مثل: «فَصِيَامُ شَهْرَيْنِ مُتَتَابِعَيْنِ»(10)«بايد دو ماه پياپى - به عنوان توبهاى از جانب خدا - روزه بدارد».
محكم، مثل: «فَاعْلَمْ أَنَّهُ لآ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ»(11)پس بدان كه هيچ معبودى جز خدا نيست.
بَيْنَ مَأْخُوذٍ مِيثَاقُ عِلْمِهِ، وَ مُوَسَّعٍ عَلَى الْعِبَادِ فِي جَهْلِهِ، وَ بَيْنَ مُثْبَتٍ فِي الْكِتَابِ فَرْضُهُ، وَ مَعْلُومٍ فِي السُّنَّةِ نَسْخُهُ، وَ وَاجِبٍ فِي السُّنَّةِ أَخْذُهُ، وَ مُرَخَّصٍ فِي الْكِتَابِ تَرْكُهُ، وَ بَيْنَ وَاجِبٍ بِوَقْتِهِ، وَ زَائِلٍ فِي مُسْتَقْبَلِهِ. وَ مُبَايَنٌ بَيْنَ مَحَارِمِهِ، مِنْ كَبِيرٍ أَوْعَدَ عَلَيْهِ نِيرَانَهُ، أَوْ صَغِيرٍ أَرْصَدَ لَهُ غُفْرَانَهُ، وَ بَيْنَ مَقْبُولٍ فِي أَدْنَاهُ، مُوَسَّعٍ فِي أَقْصَاهُ.
...
مثلاً پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله مجملات قرآن را، مانند اَقيمُوا الصَّلوةَ را تفسير فوموده و توضيح داده است كه مراد از نماز چيست و چه زمانى و با چه روش و ويژگىاى بايد خوانده شود. همچنين آن حضرت، پيچيدگىهاى قرآن، را كه براى همگان قابل فهم نيست، مانند برخى آموزههاى مربوط به مبدأ و وجود بارى تعالى، تبيين فرموده است.
قرآن كريم بخشها و احكام متفاوت و گوناگونى دارد: بخشهايى مانند احكام واجب كه خداى سبحان فراگيرى و آموختنِ آنها را بر بندگانِ خود فرض نموده و نسبت به عملِ به آنها عهد و پيمان گرفته است.
و بخشهايى كه خداى متعال، نادانستن آن را براى بندگان مجاز دانسته است، مثل آداب غير واجب و ويژگىهاى جهان آخرت، چرا كه خدا فقط آداب واجب و اعتقاد به اصل آخرت را به صورت اجمال، واجب ساخته است نه بيشتر از آن؛ لذا بندگان مىتوانند آن را فراگيرند و به عكس، مجازند آن را فرانگيرند.
و احكامى كهوجوب آنها در قرآن بيان، ولى در سنّت نسخ آنها مطرح شده است. مثل «وَ أَنكِحُوا الاْءَيَامَى مِنكُمْ»(2)«بىهمسران خود... را همسر دهيد». و يا «فَكَاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ
...
...
فِيهِمْ خَيْرًا»(1)«اگر در آنان خيرى [و توانايى پرداخت مال] مىيابيد، قرارِ بازخريد آنها را بنويسيد»، كه ظاهراً واجب هستند، ولى در سنت، يعنى روايات كه - تفسير قرآن را بر عهده دارند - اين احكام نسخ شدهاند. به ديگر سخن پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله ازدواج با كنيزان و قرارداد آزاد كردن غلامان را داراى فضيلت دانستهاند، نه امرى واجب و گريز ناپذير. البته ناميدن اين كار به نسخ از روى مَجاز است چون سنّت نمىتواند قرآن را نسخ نمايد.
و احكامى كه وجوب آنها در سنّت ثابت است، ولى در قرآن ظهور در جواز ترك دارد، مانند سعى كه در روايات واجب، اما در قرآن ظاهراً غير واجب است، چنانكه خداوند مىفرمايد: «فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِ أَن يَطَّوَّفَ بِهِمَا...»(2)«پس هر كه خانه [خدا] را حج كند، يا عمره گزارد، بر او گناهى نيست كه ميان آن دو سعى به جاى آورد».
«ابنميثم» يكى از شارحان نهج البلاغه در توضيح كلام امام عليهالسلام سخنى ديگر دارد كه چنين است: سومين صورت، آن است كه حكمى در قرآن واجب، ولى نسخ آن در سنّت ثابت است، مثل: «وَالَّاتِى يَأْتِينَ الْفَاحِشَةَ مِن نِّسَآئِكُمْ فَاسْتَشْهِدُوا عَلَيْهِنَّ أَرْبَعَةً مِّنكُمْ فَإِن شَهِدُوا فَأَمْسِكُوهُنَّ فِى الْبُيُوتِ حَتَّى يَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْتُ أَوْ يَجْعَلَ اللَّهُ لَهُنَّ سَبِيلاً * وَالَّذَانِ يَأْتِيَانِهَا مِنكُمْ فَءَاذُوهُمَا فَإِن تَابَا وَ أَصْلَحَا فَأَعْرِضُوا عَنْهُمَآ»(3)«و از زنان شما، كسانى كه مرتكب زنا مىشوند، چهارتن از ميان خودِ [مسلمانان] بر آنان گواه گيريد، پس اگر شهادت دادند، آنان (زنان) را در خانهها نگاه داريد تا مرگشان فرا رسد يا خدا راهى براى آنان قرار دهد. و از ميان شما، آن دو تن را كه مرتكب زشتكارى مىشوند، آزارشان دهيد، پس اگر توبه كردند و درستكار شدند از آنان صرف نظر كنيد».
...
...
در صدر اسلام زن غيرباكره اگر زنا مىداد به مقتضاى اين دو آيه در منزل مىماند تا بميرد، ولى باكره با سرزنش زبانى و مانند آن مورد تنبيه قرار مىگرفت، اما اين دو حكم در سنّت نسخ گرديد، يعنى براى غيرباكره حكم سنگسار و براى باكره تازيانه و تعزير و تنبيه مقرر شد. صورت چهارم آن است كه به عكس صورت سوّم حكمى در سنّت واجب، ولى در قرآن ترك آن مجاز مىباشد، مانند وجوب رو كردن به بيتالمقدس در صدر اسلام در حال نماز كه با آيه «... فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ...»(1)«پس [باش تا [تو را به قبلهاى كه بدان خشنود شوى برگردانيم، پس روى خود را به سوى مسجد الحرام كن» نسخ گرديد.
برآنيم كه دو مثال پيشگفته، قابل مناقشه و اشكال است كه در كتاب تقريب القرآن آن را بيان كرده و آوردهايم كه آيه پيشين با نسخ سازگارى ندارد.
و احكامى كه در زمان خاصى واجب مىشود؛ مانند وجوب حج در ماههاى حج كه پس از سپرى شدن آن ماهها حكم نيز از ميان مىرود تا مجدداً ماههاى حج فرارسد، به خلاف واجبات غيرمقيّد مانند نذرهاى مطلق و ديون كه وقت خاصى ندارد.
و محرماتى كه در ميزان حرمت با يكديگر متفاوتند، همانند گناهان كبيرهاى كه خداوند آتش جهنم را كيفر آن قرار داده از جمله آنجا كه مىفرمايد: «...وَ مَن يَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُّتَعَمِّدًا فَجَزَآؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِيهَا...»(2)«و هر كس عمداً مؤمنى را بكشد، كيفرش دوزخ است كه در آن ماندگار خواهد بود» و گناهان صغيرهاى كه خدا درباره آنها وعده آمرزش داده است، مثل «...إِلاَّ اللَّمَمَ...»(3)«جز لغزشهاى كوچك» كه به گناهان كوچك تفسير و وعده
...
...
آمرزش آن داده شده است.
و وظايف و احكامى مشخص شده كه اگر كسى به حداقّل آن اكتفا كند از او پذيرفته مىشود، همچون كفاره قسم كه مىفرمايد: «...إِطْعَامُ عَشَرَةِ مَسَاكِينَ...»(1)«اطعام دَه مسكين» كه در فقه كمترين وظيفه نسبت به كفاره قسم، اطعام دَه مسكين تعيين شده است، ولى در عين حال خداى متعال اجازه داده كه انسان جريمه سنگينتر را - كه عبارت است از پوشانيدن ده فقير و سنگينتر از آن كه آزاد كردن يك برده است - بپردازد.
منظور امام عليهالسلام از بيان اين جملات آن است كه بر اساس مصلحت، احكام قرآن در رتبهها و مقامها گوناگون و متنوّعاند و هر حكمى رنگ و جلوه خاصى دارد تا انسان در گستره و تنوّع احكام الهى قرار گرفته و از محدوديت بدور باشد، زيرا با طبيعت تنوع طلب آدميان سازگارتر است.
1) سوره مائده، آيه 89.
وَ فَرَضَ عَلَيْكُمْ حَجَّ(3)بَيْتِهِ(4)الْحَرَامِ الَّذِي جَعَلَهُ قِبْلَةً لِلاْءَنَامِ، يَرِدُونَهُ(5)وُرُودَ الاْءَنْعَامِ، وَ يَأْلَهُونَ(6)إِلَيْهِ وُلُوهَ الْحَمَامِ. جَعَلَهُ سُبْحَانَهُ عَلاَمَةً لِتَوَاضُعِهِمْ لِعَظَمَتِهِ، وَ إِذْعَانِهِمْ لِعِزَّتِهِ.
...
اى مردم، خداوند حج خانه محترم خويش را بر شما واجب كرده است. تعبير «بيتاللّه الحرام» به اعتبار حرمت و احترام داشتن آن است. و آن را قبله مردم ساخت تا در نماز و ذبح به آن رو كنند و مردگان خود را به سمت آن دفن نمايند و در ساير امور واجب و مستحبى كه رو به قبله كردن در آن لازم است به آن سمت رو نمايند.
مردم مانند ستورانى تشنه كه بر چشمه آبى وارد شوند، با شوق و عشق عطشناكى بر كعبه وارد مىشوند و چونان كبوتران كه هنگام احساس خطر به آشيانه خود پناه مىبرند، بدان پناه مىجويند.
خداى سبحان آن خانه را علامت [و ميزان سنجش] تواضع انسانها در مقابل عظمت خويش قرار داد. اين سخن امام عليهالسلام از آنروست كه مواقف و اعمال حج دلالت بر تواضع و خشوع مىنمايد. همچنين اعمال حج نشانه بندگى و سرسپردگى در پيشگاه پرعزّت خدا و اعتراف به ربوبيت اوست، زيرا اگر كسى مطيع و سرسپرده نباشد به حج نمىرود و مناسك آن را انجام نمىدهد.
1) منها: بعنى بخشى از خطبهاى كه قسمتى از آن گذشت. بدين ترتيب روشن مىشود كه خطبه امام عليهالسلام طولانى بوده و سيد رضى رحمهاللّه آن را كوتاه نموده است.
2) يعنى اميرمؤمنان عليهالسلام اين قسمت را درباره حج فرمودند.
3) حج: در اصل به معناى قصد است و از آنرو عمل حج را به اين نام مىخوانند كه انسان آهنگ محل خاصى مىكند.
4) بيته: اضافه بيت به خداوند اضافه تشريفيّه است، چون مورد احترام الهى مىباشد.
5) يردونه: از ورد گرفته شده يعنى وصل. غالباً در مورد رسيدن به آب بكار مىرود. ضمير در يردونه به بيت برمىگردد
6) يألهون: از أله گرفته شده، به معناى فَزَع، يعنى پناهندهشدن.
وَ اخْتَارَ مِنْ خَلْقِهِ سُمَّاعاً(1)أَجَابُوا إِلَيْهِ(2)دَعْوَتَهُ، وَ صَدَّقُوا(3)كَلِمَتَهُ، وَ وَقَفُوا مَوَاقِفَ أَنْبِيَائِهِ، وَ تَشَبَّهُوا بِمَلاَئِكَتِهِ الْمُطِيفِينَ(4)بِعَرْشِهِ. يُحْرِزُونَ الاْءَرْبَاحَ(5)فِي مَتْجَرِ(6)عِبَادَتِهِ، وَ يَتَبَادَرُونَ(7)عِنْدَ مَوْعِدَ مَغْفِرَتِهِ.
...
و خداى سبحان از ميان انسانها افرادى را برگزيد كه به دعوت حضرتش گوش جان مىسپارند و دعوت او را اجابت و گفتار او را تصديق مىكنند، زيرا عمل آنان با دستور خدا مبنى بر وجوب حج مطابقت دارد.
و در مواقفى مثل عرفات و مشعر و منا و مطاف و محل سعى كه پيامبران در آن جاى گرفته، و حج گزاردند، قرار مىگيرند. و با فرشتگانى الهى - كه خاشعانه بر گرد عرش مىگردند - همسان شده، گرد كعبه طواف مىكنند.
حاجيان در معاملهاى كه سرمايهشان عبادت الهى است نه مال و امور مادى، سود و منافع فراوانى به دست مىآورند(8). و براى رسيدن به جايى كه حضرتش وعده آمرزش و مغفرت داده، بر يكديگر پيشى مىگيرند و اين سبقتجويى با اعمالِ صالح صورت مىپذيرد، چنانكه خداى سبحان فرمان داده است: «وَ سَارِعُوا إِلَى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ...»(9)«و براى نيل به آمرزش از پروردگار خود بشتابيد». گويا كسى در مسابقه به آمرزش و ثواب زودتر دست مىيابد كه بيشتر از ديگران عمل كند.
1) سُمّاع: جمع سامع، يعنى شنونده مثل زرّاع جمع زارع.
2) أجابوا إليه: اجابت با إلى متعدى شده تا دلالت كند كه مقصود، اجابت [دعوت] خداوند است.
3) صدَّقوا: صدق عبارت از مطابقت يك چيز با چيز ديگر است و لذا خبر را صدق مىگويند چون مطابق با واقع است.
4) مطيفين: از طاف، به معناى دور زد و گرديد گرفته شده و منظور، طوافكنندگان است.
5) أرباح: جمع ربح، يعنى سود و فائده.
6) متجر: محل تجارت و معامله.
7) يتبادرون: از تبادر گرفته شده، يعنى مسابقه.
8) منظور از سود در اينجا ثوابى است كه آنها در مواقف حج، يعنى در مكّه و اطراف آن حاصل مىكنند نه سود مادّى و منفعت اقتصادى.
9) سوره آلعمران، آيه 133.
جَعَلَهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى لِلاْءِسْلاَمِ عَلَماً(1)، وَ لِلْعَائِذِينَ(2)حَرَماً. فَرَضَ حَجَّهُ، وَ أَوْجَبَ حَقَّهُ، وَ كَتَبَ عَلَيْكُمْ وِفَادَتَهُ(3)، فَقَالَ سُبْحَانَهُ: وَ لِلّهِ عَلَى النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ(4)اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ.
...
خداى سبحان، كعبه را عَلَم و پرچم اسلام قرار داد. از همينرو مىتوان دو معنا براى علم در نظر گرفت:
اينكه خداوند بيتاللّه الحرام را همانند پرچمهايى كه در جنگ برافراشته مىشوند و لشكريان زير آن جمع مىشوند قرار داده است.
اينكه خداوند خانه خود را بسان كوهى سر به فلك كشيده قرار داده است كه مردم از گرما و سرما و حوادث هولناك به دامنه آن پناه مىبرند.
به ديگر سخن خداى بحان كعبه را پناهگاه پناهندگان و محل امن و سلامت آنان قرار داد، تا آنجا كه حتى اگر كسى خونخواه باشد، بازهم نمىتواند به مجرم و تبهكارى كه به حرم پناه برده است آزارى برساند.
خداوند حج بيتاللّه را واجب و اداى حقِ خانه خود را با زيارت و احترام درخور و زيارت آن را واجب كرد و فرمود: «وَ لِلّهِ عَلَى النّاس حج البيت مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ»(5)«و براى خدا، حجّ آن خانه، برعهده مردم است؛ [البته بر[ كسى كه بتواند به سوى آن راه يابد. و هر كه كفر ورزد، يقيناً خدا از جهانيان بىنياز است».
پس كسى كه بتواند فريضه حج به جاى آورد، اما نافرمانى كند، در واقع كفر ورزيده است و البته منظور از كفر در اينجا كفر عملى است نه كفر اعتقادى.
و من خطبة له عليهالسلام بعد انصرافه(1)من صفين(2)
أَحْمَدُهُ(3)اسْتِتْمَاماً(4)لِنِعْمَتِهِ، وَ اسْتِسْلاَماً(5)لِعِزَّتِهِ(6)، وَ اسْتِعْصَاماً مِنْ مَعْصِيَتِهِ، وَ أَسْتَعِينُهُ فَاقَةً(7)إِلَى كِفَايَتِهِ، إِنَّهُ(8)لاَ يَضِلُّ مَنْ هَدَاهُ، وَ لاَ يَئِلُ(9)مَنْ عَادَاهُ، وَ لاَ يَفْتَقِرُ مَنْ كَفَاهُ، فَإِنَّهُ(10)أَرْجَحُ مَا وُزِنَ، وَ أَفْضَلُ مَا خُزِنَ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه پس از مراجعت از صفّين ايراد شده است.
امام عليهالسلام در آغاز اين خطبه دليل حمد و ستايش را بيان كرده، مىفرمايد: خداوند را به جهت طلب اتمام و تكميل نعمتهايش ستايش مىكنم، زيرا شكر، موجب زيادى نعمت است. چنانكه خود مىفرمايد: «...لَئِن شَكَرْتُمْ لاَءَزِيدَنَّكُمْ...»(11)«اگر واقعاً سپاسگزارى كنيد، [نعمت] شما را افزون خواهم كرد» و حمد به معناى تسليم در مقابل عزّت و شكوه اوست، و حفظ و خويشتندارى در مقابل گناه و معصيتِ خدا را نيز با حمد و ستايش او ...
1) إنصراف: برگشت و بازگشت.
2) صفين: مكانى بين فرات و دجله و يا از توابع سوريه، نزديك شهر حلب كه در آن جنگى بين سپاه اميرمؤمنان عليهالسلام و سپاه معاويه در گرفت و داستان تاريخى مفصلى دارد.
3) أحمده: ضمير در أحمده به اللّه برمىگردد.
4) إستتماماً: طلب تمام و كمال، مفعول له حمد است.
5) إستسلاماً: تسليم و انقياد.
6) عزت: رفعت و چيرگى.
7) فاقة: به سبب فقر و نيازمندى.
8) إنه: ذكر اين كلمه براى ادامه توصيف ستايش است نه علتى براى آن.
9) يئل: از وئل بر وزن وعد گرفته شده، يعنى خلاصى.
10) فإنه: دليل حمد و ستايش است.
11) سوره ابراهيم، آيه 7.
...
طلب مىنمايم، زيرا حمد، موجب ازدياد الطاف الهى نسبت به حمدكننده و ستايشگر است. و در نتيجه موجب دورى او از گناه مىگردد.
چون براى برآوردن نيازهايم به خداوند نياز دارم، از او درخواستِ كمك مىكنم. كسى كه خدا هدايتش كند ديگر هرگز گمراه نمىشود، زيرا هر كه گمراه مىشود به دليلِ عملِ بد و نكوهيده خودش مىباشد، و كسى كه با خدا دشمنى ورزد هرگز خلاصى نمىيابد، زيرا دشمنِ خدا مخالفِ اوامرِ خداست؛ لذا هرگز از كيفر رهايى نمىيابد و كسى كه خداوند او را بسنده باشد و به او توكل كند، هرگز فقير نمىشود.
به اين دليل خدا را ستايش مىكنم كه در ميزان حسنات، حمد الهى، بالاترين حسنه و در گنجينه طاعاتْ بالاترين گوهر، و ذخيره روز نيازمندى است.
وَ أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ، شَهَادَةً(1)مُمْتَحَناً إِخْلاَصُهَا، مُعْتَقَداً مُصَاصُهَا(2)، نَتَمَسَّكُ بِهَا أَبَداً مَا أَبْقَانَا، وَ نَدَّخِرُهَا لاِءَهَاوِيلِ(3)مَا يَلْقَانَا، فَإِنَّهَا عَزِيمَةُ الاْءِيمَانِ، وَ فَاتِحَةُ الاْءِحْسَانِ، وَ مَرْضَاةُ(4)الرَّحْمنِ، وَ مَدْحَرَةُ(5)الشَّيْطَانِ.
...
و گواهى مىدهم كه جز خداى يگانه خدايى نيست. پس بتهاى گوناگون خدا نيستند، بلكه فقط او خداست و شريكى ندارد؛ شهادتى كه خلوصش به خوبى آزموده شده است، چون اعمال خود انسان بهترين گواهِ پيراستگى يا ناپيراستگى اعمال اوست و گواه روشنى هستند بر اينكه آيا انسان در شهادتِ به توحيد عمق و اخلاص دارد يا سطحى و غيرعميق. اگر سطحى باشد، در مواقعى كه در باورِ او خدا و غير خدا، باهم پديد مىآيند، طبعا غير خدا را بر مىگزيند، زيرا توحيد او سطحى بوده است. ما بر اين عقيدهايم كه شهادت به وحدانيت خدا بايد خالص باشد و از آلودگىهاى شرك به دور.
ما به اين شهادتِ خالصانه به توحيد خدا، پايبنديم و همواره تا خدا ما را در دنيا زنده بخواهد، بدان متمسكيم و آن را براى تلخىها و مصيبتهاى هولناك و بلاهاى دنيوى و عذابهاى اخروى ذخيره ساختهايم.
گويا كلمه شهادت گنج و اندوختهاى است كه انسان براى دفع پيشامدهاى ناگوار، مانند جلوگيرى از تعرّض حاكمان ستمگر و امثال آنان مىپردازد.
زيرا شهادت به توحيد در ايمان آدمى، آموزهاى است ضرورى، و اگر شهادت به وحدانيت نباشد اصلِ ايمان وجود نخواهد داشت و هر احسان و خيرى به واسطه
... ...
اين توحيد و شهادت پذيرفته مىشود. پس اگر كسى به وحدانيت خداوند گواهى ندهد نكوكارى او پذيرفته نيست و مانند كس است كه اصلاً نكوكارى نكرده است زيرا خداوند در اينباره مىفرمايد: «...إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ...»(1)«خدا فقط از تقواپيشگان مىپذيرد» و نيز مىفرمايد: «لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ...»(2)«اگر شرك ورزى حتماً كردارت تباه مىشود». بنابراين، چنين شهادتى موجب رضاى پروردگار از انسان، و طرد شيطان مىشود، زيرا كسى كه به وحدانيت خدا شهادت مىدهد از شيطان دور مىگردد.5.
وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، أَرْسَلَهُ بِالدِّينِ الْمَشْهُورِ(1)، وَ الْعَلَمِ(2)الْمَأْثُورِ(3)، وَ الْكِتَابِ الْمَسْطُورِ(4)، وَ النُّورِ السَّاطِعِ، وَ الضِّيَاءِ(5)اللاَّمِعِ، وَ الاْءَمْرِ الصَّادِعِ(6)، إِزَاحَةً لِلشُّبُهَاتِ، وَ احْتِجَاجاً بِالْبَيِّنَاتِ(7)، وَ تَحْذِيراً بِالاْآيَاتِ، وَ تَخْوِيفاً بِالْمَثُلاَتِ(8).
...
و گواهى مىدهم كه محمد صلىاللّهعليهوآله بنده و فرستاده خداست. خداوند او را با دينى روشن به سوى مردم فرستاد. اين دين مانند پرچمى بود كه مردم به وسيله آن هدايت مىشوند و به سعادت مىرسند. علاوه بر آن كتاب خدا، قرآن، را براى هدايت مردم آورد. قرآن به صورت مكتوب، چه در لوح محفوظ الهى و چه بر روى برگها، مىباشد. قرآنى كه سطر سطر بر روى برگها نوشته شده است براى آن است كه مردم آن را بخوانند و به مانند نورى تابنده(9)مايه هدايتشان مىشود.
آرى، نور قرآن موجب آشكار شدن راه سعادت مىشود و آن را از شقاوت جدا مىنمايد. رسول اكرم صلىاللّهعليهوآله با تعاليم آسمانىِ خود، موجب زدوده شدن شبههها شده و حق و باطل را آشكار نموده است. آن حضرت با دلايل روشن و اقامه برهان، خطاها و كجفكرىهاى كافران را نمايانده و انحرافاتشان را تبيين نمود.د.
1) مشهور: را مشهور مىگويند چون براى مردم كاملاً ظاهر و آشكار است.
2) علم: از علامت گرفته شده و لذا پرچم را علم مىگويند چون علامتى براى رسيدن به مقصد است.
3) مأثور: از أثر گرفته شده به معناى وارد شده و منظور در اينجا اسلام است.
4) مسطور: مكتوب در لوح محفوظ يا در قرآن.
5) و الضياء اللاّمع: عطف بيان براى النور الساطع.
6) صادع: قيام كرده و نسبت قيام به امر مَجاز است، چرا كه امر مورد قيام است نه قيام كننده، بلكه انسان است كه به امرى قيام مىكند، چنانكه مىفرمايد: «فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ»؛ «قيام به امر بنماى» (سوره حجر، آيه 94).
7) بيّنات: جمع بيّنة، يعنى حجّت واضح براى احتجاج پيامبر صلىاللّهعليهوآله با كافران.
8) مثلات: جمع مثلة به ضم «ث» يعنى عقوبتها و كيفرها.
9) اين بيان يك تشبيه است، چرا كه نور موجب ديدن اشياء محسوس مىگردد و انسان به وسيله نور هدايت، راه سعادت و بيراهه شقاوت را مىبيند.
...
...
همچنين رسول اكرم صلىاللّهعليهوآله به وسيله آياتى كه بر علم و قدرت خدا و كيفر دادن ظالمان دلالت مىكنند، آنان را برحذر مىداشت و مىترساند و با بيان كيفرها و عقوبتهايى كه امّتهاى سابق گرفتار آن شدند و همچنان نقل مجالس است و مردم از آنها مىترسند، مردم را از نافرمانى خدا هشدار مىداد، و مىفهماند كه اگر ايمان نياورند به كيفرهايى گرفتار خواهند شد كه امتهاى منحرفِ پيشين دچار آن شدند.
وَ النَّاسُ فِي فِتَنٍ(1)انْجَذَمَ(2)فِيهَا حَبْلُ الدِّينِ، وَ تَزَعْزَعَتْ(3)سَوَارِي(4)الْيَقِينِ، وَ اخْتَلَفَ النَّجْرُ(5)، وَ تَشَتَّتَ الاْءَمْرُ، وَ ضَاقَ الْمَخْرَجُ، وَ عَمِيَ الْمَصْدَرُ، فَالْهُدَى خَامِلٌ(6)، وَ الْعَمَى شَامِلٌ. عُصِيَ الرَّحْمَنُ، وَ نُصِرَ الشَّيْطَانُ، وَ خُذِلَ الاْءِيمَانُ، فَانْهَارَتْ(7)دَعَائِمُهُ(8)، وَ تَنَكَّرَتْ(9)مَعَالِمُهُ، وَ دَرَسَتْ(10)سُبُلُهُ، وَ عَفَتْ(11)شُرُكُهُ(12). أَطَاعُوا الشَّيْطَانَ فَسَلَكُوا مَسَالِكَهُ(13)، وَ وَرَدُوا مَنَاهِلَهُ(14). بِهِمْ سَارَتْ أَعْلاَمُهُ، وَ قَامَ لِوَاوءُهُ، فِي فِتَنٍ دَاسَتْهُمْ(15)بِأَخْفَافِهَا(16)، وَ وَطِئَتْهُمْ بِأَظْلاَفِهَا(17)، وَ قَامَتْ عَلَى سَنَابِكِهَا(18). فَهُمْ فِيهَا تَائِهُونَ(19)حَائِرُونَ(20)جَاهِلُونَ مَفْتُونُونَ(21)، فِي خَيْرِ دَارٍ وَ شَرِّ جِيرَانٍ. نَوْمُهُمْ سُهُودٌ(22)، وَ كُحْلُهُمْ دُمُوعٌ، بِأَرْضٍ عَالِمُهَا مُلْجَمٌ، وَ جَاهِلُهَا مُكْرَمٌ.
...
خدا در حالى پيامبر صلىاللّهعليهوآله را به رسالت برانگيخت كه مردم در فتنههايى بسر مىبردند و در آن فتنهها ريسمان دين از هم گسسته شده بود. در اين عبارت دين تشبيه به ريسمانى شده كه انسان در پرتگاهها در آن چنگ انداخته و آن ريسمان او را بالا مىكشد. پس هر كه به دين متمسك شود او را به درجاتِ بالا مىبرد و سعادت دنيوى و اخروى نصيبش مىكند.
پايهها و ستونهاى يقين متزلزل بود و مردم، به مبدأ و معاد يقين نداشتند. و در اصول،
1) فتن: جمع فتنة، يعنى گرفتارى.
2) إنجذم: پاره شد.
3) تزعزعت: متزلزل شد.
4) سواري: جمع سارية، يعنى پايه و تكيهگاه.
5) نجر: اصل.
6) خامل: مخفى، خمل الأمر، يعنى امر مخفى شد.
7) إنهارت: از إنهيار گرفته شده، يعنى سقوط.
8) دعائم: جمع دعامة، يعنى پايه و تكيهگاه.
9) تنكرت: از تنكر به معناى تحوّل و دگرگونى از معروف به منكر گرفته شده است. مىگويند: تنكر فلان، يعنى فلان كس ياران خود را نمىشناسد.
10) درست: از دروس گرفته شده، يعنى فرسودگى.
11) عفت: از عفى گرفته شده، يعنى اندراس.
12) شُرُك: جمع شَرَكَة، وسط راه و راه مستقيم.
13) مسالك: جمع مسلك، يعنى راه طىشده.
14) مناهل: جمع منهل، محل برداشتن آب از نهر، گدار.
15) داستهم: آنها را لگدكوب كرد.
16) أخفاف: جمع خف، يعنى سم شتر.
17) أظلاف: جمع ظلف، يعنى سُم گاو و گوسفند.
18) سنابك: جمع سنبك بر وزن قنفذ، يعنى كناره سُم.
19) تائهون: جمع تائه، گمشدهاى كه راه را بلد نيست.
20) حائرون: جمع حائر، يعنى سرگردان.
21) مفتونون: كسانى كه دچار فتنه شدهاند.
22) سهود: بىخوابى و شب زندهدارى.
...
...
با يكديگر اختلاف داشتند و به هيچ اصل مسلّم و پذيرفته شدهاى، چه در عقيده و چه در سنتها پايبند نبودند و نظامى كه همگان بر آن تكيه كنند وجود نداشت و هر طايفهاى پيرو اصل و اعتقاد خاصى بود، و امورشان پراكنده؛ هركس راه و روشى مخالف با راه و روش ديگرى داشت و آن را مىپيمود.
و راه رها شدن از هوسها و رسوم فاسد براى كسى كه مىخواست از آنها رهايى يابد، بسيار دشوار و تنگ بود؛ يعنى انسان نمىدانست چگونه از گرداب تباهىها خارج شود. در اينجا وانهادن تمايلات و رسوم نابهنجار به خارج شدن از سختى تشبيه شده است.
و خاستگاه آداب و رسوم مردم تاريك بود و مردم عقايد و اعمال خود را از كسى مىگرفتند كه خود نابينا و كوردل بود. مرجع و راهنماى مردم بايد خود بينا باشد و مردم را هدايت كند، بنابراين اگر خودش كور باشد به يقين نمىتواند مردم را راهنمايى كند.
در روزگار قبل از بعثت، هدايت مخفى و ناپيدا بود و كسى نمىتوانست آن را به دست آورد. باطلگرايى و ناديدنِ حق، درد مشترك تمام مردم بود. مردم، خدا را نافرمانى و شيطان را يارى مىكردند. منظور از يارى رساندن به شيطان اطاعت از او در مسير كفر و گناه بود، زيرا اين كار باعث يارى دادن به شيطان عليه لشكريان الهى مىشود.
و ايمان متروك شده بود و كسى بر اساس آن عمل نمىكرد. هم از اينرو پايههاى ايمان ويران شده و نشانههاى ايمان ناشناخته مانده بود و كسى آنها را نمىشناخت تا در مسير هدايت قرار گيرد و از گمراهى مصون بماند.
و راههاى ايمان كور و مبهم شده بود و كسى آنها را نمىشناخت تا بپيمايد، و راههاى مستقيم بىرهرو مانده بود. مردم از شيطان اطاعت مىكردند و راههاى او را مىپيمودند و از آبشخورهاى او به جاى چشمههاى حق مىنوشيدند و پرچمهاى شيطان به وسيله
...
...
مردمان برافراشته شد. مردم با عمل خويش موجب چيرگى باطل بر حق شده بودند. فتنهها مردم را لگدكوبِ سُمِ خويش نمود و آنها را خوار ساخت و زيرپاى خود شكست و به واسطه متروك شدن راههاى هدايت و پيروى از راههاى شيطان، بر مردم مسلط شده و استوار و فراگير شده بودند.
در اين سخن، امام عليهالسلام ، فتنه را به شترى تشبيه كرده است كه پس از فرو افتادن و از پاى درآمدن بار ديگر در عصر هدايت بر سرپا ايستاده و جانى دوباره گرفته است.
بنابراين، مردم در فتنهها گمگشته و سرگردان و فريفته آن بودند. فتنه آنها را سركوب و پيرو خود نموده بود و در بهترين سرزمين [=مكه]، ولى در ميان بدترينِ همزيستان و همسايگان، يعنى بتپرستان و كافران، مىزيستند. اين مردم خانه خوبى داشتند، ولى همسايه خوبى نداشتند و خواب به چشم آنان راه نمىيافت و چنان بودند كه گويى هرگز نمىخوابند، چون همواره در حال ترس و اضطراب به سر مىبردند. آرى، سرمه چشمانشان اشك بود، زيرا هماره در حال جنگ بودهاند و به سبب از دست دادن فرزندان و خويشان خود در جنگها پيوسته مىگريستند، لذا تشبيه مناسبى است كه گويى اشكْ سرمه چشمانشان بود.
مردم در جامعهاى زندگى مىكردند كه به دهان دانشمندان آنها لگام زده شده بود و از ترسْ هيچ سخن حقى نمىگفتند، حال آنكه فردِ نادان را، به دليل ترسى كه از او داشتند، يا به دليلِ سازگارىِ جامعه جهلزده با نادانان و نابخردان، تكريم و احترام مىكردند.
و منها(1): يعني آل(2)النبي عليه الصلاة و السلام
مَوْضِعُ سِرِّهِ، وَ لَجَأُ(3)أَمْرِهِ، وَ عَيْبَةُ(4)عِلْمِهِ، وَ مَوْئِلُ(5)حُكْمِهِ، وَ كُهُوفُ(6)كُتُبِهِ، وَ جِبَالُ دِينِهِ، بِهِمْ أَقَامَ انْحِنَاءَ ظَهْرِهِ، وَ أَذْهَبَ ارْتِعَادَ(7)فَرَائِصِهِ(8).
...
اوصاف خاندان پيامبر صلىاللّهعليهوآله
امام عليهالسلام در بخشى از اين خطبه به توصيف خاندان پيامبر صلىاللّهعليهوآله و نقش آنها در زمينه دين مىپردازد و براى آنان ويژگىهاى زير را بر مىشمارد:
اين خاندان، امانتداران اسرار الهى هستند و خداى سبحان اسرار خود، يعنى امورى را كه نبايد آشكار شوند، مثل اجل و روزى مردم به آنان سپرده است. و سرانجام اوامر الهى به سوى آنها مىآيد و همانطور كه اشراف و سرشناسانِ قوم پناهِ مردمند، اهلبيت عليهمالسلام نيز پناهگاه مردم هستند، و مردم احكام خدا را از ايشان مىستانند. و خدا علوم را به آنها افاضه فرموده و آنان گنجينه علم الهى و مرجع حكم الهىاند(9)و خزانهدارانِ كتابهاى الهى، يعنى قرآن و ساير كتابهاى آسمانى پيامبران پيشين هستند. و كوههاى سرفراز دينند.
اميرمؤمنان عليهالسلام سينه گشاده و وسيع آنان را به غارى تشبيه كرده كه گنجينههاى علوم را در خود جاى دادهاند. همچنين صلابت نفس و ثبات آنها را به كوههاى بلند مانند ساخته است، زيرا در امور دينى مانند كوه استوار و تزلزل ناپذيرند.
خداوند به وسيله آنها خميدگى قامت دين را برطرف كرد. منظور از خميدگى، ضعف است، زيرا اين حالت، علامت ضعف و سستى است و لذا از ضعف به انحنا تعبير فرمود.
1) منها: بدين معناست كه امام عليهالسلام مطالبى فرمود كه در اين خطبه حذف شدهاند، تا به اين بخش از خطبه رسيد.
2) آل: منظور از آل پيامبر صلىاللّهعليهوآله ، حضرت على عليهالسلام و فاطمه عليهاالسلام و فرزندان معصومشان عليهمالسلام هستند.
3) لجأ: ملجأ و پناهگاه.
4) عيبة: ظرف.
5) موئل: از آل، يؤول گرفته شده، يعنى مرجع.
6) كهوف: جمع كهف، يعنى غار در دل كوه.
7) إرتعاد: لرزش و جنبش بدن به دليل ترس.
8) فرائص: جمع فريصة، يعنى گوشت بين پهلو و كتف و يا سينه و كتف كه هنگام ترس مىلرزد.
9) نسبت مرجع به حكم، مَجاز است، زيرا آنان در استفاده از حكم الهى مرجع مردم هستند.
زَرَعُوا الْفُجُورَ وَ سَقَوْهُ الْغُرُورَ وَ حَصَدُوا(1)الثُّبُورَ. لاَ يُقَاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ صلّى اللّه عليه و آله مِنْ هَذِهِ الاْءُمَّةِ أَحَدٌ، وَ لاَ يُسَوَّى(2)بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَيْهِ أَبَداً.
...
و همچنين به وسيله ايشان دين از ترس بدور شد و آن را ايمنى بخشيدند. از اين سخن چنين بر مىآيد كه گويى دين مثل شخصى هراسيده و ترسيده بود كه با آمدن پيامبر و خاندانش عليهمالسلام آرام و قرار گرفت.
بخشى از اين خطبه درباره افراد ديگر، جز اهلبيت عليهمالسلام است.
امام عليهالسلام در تبيين شخصيت منفى ديگران كه با خاندان پيامبر عليهمالسلام به رقابت برخاسته و در برابر آنان سرسختى كردند ايستادند، چنين مىفرمايد: «آنان فجور و گناه كاشتند و با آب غرور و فريبايىِ دنيا آن را آبيارى نمودند». حضرت در اين بيان زشتىها را مانند بذرى مىداند كه به دست آنان كاشته شده است و فرصت و مهلت يافتن انسان در دنيا، به منزله آبيارىِ آن بذر است كه موجب تقويت و رشد زراعت مىشود.
در نتيجه، هلاكت را درو كردند، زيرا حاصلِ فسق و فجورْ هلاكت و نابودى است. شايد مراد از اين افراد، غاصبان خلافت باشد، كسانى مانند معاويه و پيروان و پيشوايان او.
هيچ يك از افراد اين امّت مسلمان با خاندان پيامبر صلىاللّهعليهوآله درخور قياس نيست، و در فضيلت و ارجمندى و والايى اخلاقى همانندى ندارند.
هُمْ أَسَاسُ الدِّينِ، وَ عِمَادُ الْيَقِينِ. إِلَيْهِمْ يَفِيءُ الْغَالِي، وَ بِهِمْ يُلْحَقُ التَّالِي، وَ لَهُمْ خَصَائِصُ حَقِّ الْوِلاَيَةِ، وَ فِيهِمُ الْوَصِيَّةُ وَ الْوِرَاثَةُ.
...
شايد آوردن كلمه «من هذه الأمة» به اين معنى باشد كه اگر كسى از امّت اسلامى قابل مقايسه با خاندان پيامبر عليهمالسلام نباشد، طبعا و بهطريق اولى مقايسه ديگر امتها با اين خاندان قابل طرح نيست و كسانى كه نعمت اهلبيت عليهمالسلام شامل حال آنها گرديده با اهلبيت عليهمالسلام برابر نيستند، زيرا «اليد العليا خير من اليد السفلى(1)دست دهنده همواره برتر از دست گيرنده است». [روشن است كه] نعمت اهلبيت عليهمالسلام همان هدايت و ارشاد و رهبرى آنها است كه شامل حال همه هدايت يافتگان شده است.
خاندان پيامبر صلىاللّهعليهوآله اساس دين هستند و همانطور كه ساختمان بدون پايه برپا و استوار نمىماند، دين نيز بدون آنان برپا نمىشود و استوارى نمىيابد.
و آنان استوانههاى يقيناند و همانطور كه سقف، بدون ستون ثبات نمىيابد، يقين مردم به مبدأ و معاد و ساير عقايد نيز با مدد اين خاندان استقرار و استحكام مىگيرد.
افراد غلوكننده و زيادهگوىِ افراطى در دين، سرانجام به آنها باز مىگردند و راهِ ميانهروى در پيش مىگيرند چون آنان اهل هدايت و رشد هستند. پس كسى كه از عقيده صحيح انحراف پيدا كرده بايد به سبب آنها عقيده درست را بيابد و آنان كه تفريط كرده و از كاروان هدايت بازماندند بايد به آنها ملحق شوند. محض مثال، اهلبيت عليهمالسلام مىگويند: عيسى عليهالسلام انسان و بشرى است كه پيامبر شد. بنابراين كسانى كه مىگويند: عيسى عليهالسلام خداست، ناچار بايد به آنها برگردند و عقيده خود را تصحيح كنند، همچنين كسانى كه
1) من لايحضره الفقيه، ج 4، ص 376.
...
...
مىگويند: عيسى عليهالسلام اصلاً پيامبر نيست، بلكه فردى عادى است بازهم بايد در عقيده خود تجديد نظر نمايند و به آنها برسند تا از تفريط و كوتاهى دور مانند. شايد مراد از اين دو گروه همه كسانى باشند كه چه در عمل و چه در عقيده راه افراط و تفريط را مىپيمايند.
بارى، حق ولايت دارند، زيرا ولايتِ عامه بر مردم، حقى است الهى، و ويژگىهايى چون: عصمت، شجاعت، حُسنِ خلق و افضليت، از آن اهلبيت عليهمالسلام است.
سفارشِ اكيد و وصيتِ فراگير پيامبر صلىاللّهعليهوآله درباره آنهاست كه فرمود: «إني مستخلف فيكم خليفتين كتاب اللّه و عترتي ما إن تمسّكتم بهما لن تضلّوا بعدي و إنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض(1)من در ميان شما دو جانشين بر جاى مىنهم كه در صورت پيروى از آنان هرگز گمراه نخواهيد شد، كتاب خدا و عترتم، خاندانم كه هرگز از يكديگر جدا نمىشوند تا آنكه در كنار حوض كوثر نزد من بيايند».
و وارث پيامبرند، زيرا آنان، هم در ماديات و هم در معنويات از او ارث بردهاند زيرا معنويت و ويژگىهاى اخلاقى، هم با ژن، به نسلها منتقل مىشود و هم با معاشرت طولانى كسب مىشود.
1) ر.ك: مستدرك الوسائل، ج 7، ص 254، ح 8181. [اين روايت را هم محدثان شيعه و هم اهل سنت، با اندكى تفاوت در الفاظ و بدون تغيير اساسى در معنا، آوردهاند].
اكنون كه سه خليفه پيشين رفتند و نوبت به من رسيد حق به حقدار و صاحب حقيقى آن رسيد، و حق خلافت از جايى كه منتقل شده بود، دوباره به همانجا بازگشت.
اين سخن امام عليهالسلام به اين مطلب اشاره دارد كه حضرت رسول صلىاللّهعليهوآله در روز غديرخم حضرتش را به خلافت نصب نمود، و اكنون، هرچند حقِ مسلمِ خلافت را از آن حضرت ربوده بودند، به جايگاه حقيقىاش برگشت.
وَ مِن(1)خُطْبَةٍ لَهُ عليهالسلام وَ هِيَ الْمَعرُوفَةُ بِالشِّقْشِقيَّةِ(2)
أَمَا(3)وَ اللَّهِ(4)لَقَدْ تَقَمَّصَهَا فُلاَنٌ(5)وَ إِنَّهُ لِيَعْلَمُ(6)أَنَّ مَحَلِّي مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه در ميان مردم به خطبه شقشقيه معروف شده است.
آگاه باشيد؛ به خدا سوگند كه فلان [ = ابوبكر] خلافت را همانند تنپوشى بر تن كرد و به يقين مىدانست كه جايگاه من نسبت به آن همانند پيوند محور با آسياب است.
امام عليهالسلام خلافت را به لباسى تشبيه فرموده است كه انسان آن را به تن مىكند، زيرا لباس تمام بدن را دربر مىگيرد، و خلافت نيز تمام امور جامعه را. همچنين لباس، موجب زينت و آراستگى است و خلافت همينطور. امام عليهالسلام مىفرمايد: ابوبكر مىدانست كه من نسبت
1) مِن: اگر تبعيضيه باشد معنا آن خواهد بود كه بخشى از خطبه آن حضرت، ولى اگر نشويّه باشد، يعنى خطبه از آن حضرت صادر شده است.
2) علت اشتهار اين خطبه به «شقشقيه» آن است كه امام عليهالسلام در پايان اين خطبه فرمود: «اِنَّما شِقْشِقَةٌ هَدَرَتْ؛ اين شقشقهاى بود كه خارج شد». ناگفته نماند كه شقشقه چنانكه مرحوم مؤلف قدسسره در پايان همين خطبه فرموده است چيزى شبيه به ريه است كه در وقت هيجان از دهان شتر خارج مىشود.
3) اَما: براى هشدار است، يعنى آگاه باشيد.
4) سوگندى كه در آغاز اين سخن آمده، متعلق به علم و آگاهى ابوبكر نسبت به مقام حضرت است، نه متعلق به پوشيدن لباس خلافت از سوى ابوبكر. پس معنا چنين است: به خدا سوگند ابوبكر مقام مرا مىداند نه اينكه به خدا سوگند ابوبكر لباس خلافت را پوشيد. لذا حضرت، تقمّص را مقدمهاى براى سوگند ذكر فرموده است.
5) در برخى از نسخههاى نهج البلاغه به جاى فلان كلمه اِبْنُ اَبى قُحافَة آمده كه منظور از هر دو تعبير، ابوبكر است.
6) طبق قواعد بايستى ل در ليعلم مفتوح باشد تا معناى تأكيد را برساند. ولى در برخى از نسخهها و از جمله همين نسخه مكسور آمده است. م.
...
...
به خلافت شايستهتر از او هستم، زيرا جايگاه من نسبت به خلافت مانند جايگاه محور نسبت به آسياب است كه آسياب بر گِرد آن مىچرخد و بدون آن امكان گردش آسياب و آرد كردن چيزى وجود ندارد. پس ابوبكر مىدانست كه من محور آسياب خلافت هستم. اين درست همان نقشى بود كه امام عليهالسلام پس از ارتحال پيامبر صلىاللّهعليهوآله درباره حفظ كيان اسلام ايفا نمود.
حضرت صديقه طاهره عليهاالسلام نيز در خطبه خويش فرمود: «دارَتْ بِنا رَحَى الاِسلامِ(1)بوسيله ما آسياب اسلام به حركت و گردش درآمده است»؛ زيرا اسلام چنانكه پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله بارها و بارها به صراحت يا اشارت فرمود، جز با شمشير امام على عليهالسلام برپا نمانده است. امام عليهالسلام در غالب جنگهاى سخت و بزرگ، چون: بدر و اُحد و حُنَين و خيبر فاتح ميدان بود، و نيز تا وقتى كه ابوبكر و عمر با آن حضرت در فتوحات و لشكركشىها مشورت مىكردند - به گفته مورّخان شيعه و سنّى - هيچ تهديدى، چه از داخل و چه خارج كيان اسلام را دستخوش اضطراب و ناامنى نمىكرد، ولى وقتى كه خلافت به عثمان رسيد و او بدون توجّه به رأى امام عليهالسلام سليقه خويشاوندان خود چون مروان را به كار بست، اسلام با چنان چالش توفنده و پرخطر و هولناك روبهرو شد كه تا به امروز مسلمانان را در آتش آن مىسوزاند و مىگدازد.
1) ألاحتجاج، طبرسى، ج 1، ص 103.
يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ، وَ لاَ يَرْقَى إِلَيَّ الطَّيْرُ، فَسَدَلْتُ(1)دُونَهَا ثَوْباً، وَ طَوَيْتُ عَنْهَا كَشْحاً(2). وَ طَفِقْتُ(3)أَرْتَئِي(4)بَيْنَ أَنْ أَصُولَ(5)بِيَدٍ جَذَّاءَ(6)، أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْيَةٍ(7)عَمْيَاءَ، يَهْرَمُ فِيهَا الْكَبِيرُ، وَ يَشِيبُ فِيهَا الصَّغِيرُ، وَ يَكْدَحُ(8)فِيهَا مُوءْمِنٌ حَتَّى يَلْقَى رَبَّهُ!
...
سيلها از [ ستيغ] من سرازير مىشوند. امام عليهالسلام خود را به كوهى بسيار بلند تشبيه مىنمايد كه برف و بارانهاى زيادى در قله آن جمع شده و به سوى چشمهسارها و باغستانها و درّهها سرازير مىگردند. اين تشبيه از آنروست كه علم و دانش از سوى پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله به سمت امام عليهالسلام سرازير و از آن حضرت به سوى ديگران روان شده است و خلفاى پيشين نيز از آن حضرت كسب علم مىنمودند تا جائى كه عمر بن خطاب در هفتاد مورد گفته است: «لَوْلا عَلِيٌّ لَهَلَكَ عُمَرُ(9)اگر على نبود، به يقين عمر تباه مىشد».
هيچ پرنده بلند پروازى نمىتواند به اوج قلّه من پرواز كند(10). من چون خلافت را
1) سدلت: از سدل الثوب، يعنى بيرون آوردن لباس گرفته شده است.
2) كشح: پهلو، و وقتى انسان مىخواهد از چيزى اعراض كند و رخ برگرداند، پهلوى خود را به سمت ديگر مىگرداند تا بفهماند كه از آن چيز روگردان و نسبت به آن بىاعتناست.
3) طفقت: از كلمه طفق گرفته شده، يعنى آغاز كردم.
4) أرتئي: تفكر كردم و انديشهام را به جولان درآوردم.
5) أصول: از صال، به معناى اقدام و انجام يك كار با تمام نيرو و توان است.
6) جذّاء: قطع شده و در اينجا كنايه از بى ياورى و نداشتن همدست است.
7) طخية: ظلمت و تاريكى، و اضافه طخية به عمياء، اضافه سبب به مسبب است، چرا كه ظلمت موجب نابينايى است و لذا گفته مىشود: ليلة طخياء، شب ظلمانى و مراد، ظلم و ستمى است كه از ناحيه آنان به امام عليهالسلام و اسلام شده است.
8) يكدح: از كدح گرفته شده، يعنى تلاش و كوشش و فعاليت.
9) اين سخن را از فريقين [= شيعه و سنى] نقل كردهاند، نك: طبرسى، الاحتجاج، ج 2، ص 247؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل أبىطالب، ج 1، ص 311؛ امام شرف الدين، النص و الاجتهاد، ص 374 و المراجعات؛ علامه امينى، الغدير، ج 3، ص 97؛ ج 4، ص 64 و 66 و دكتر خليلى، السقيفة أم الفتن؛ بيهقى، سنن الكبرى، ج 7، ص 443؛ ابن قتيبه، تأويل مختلف الحديث، ص 152 و ابن أبى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 18.
10) برخى گمان مىكنند كه خودستايى و تعريف از خويش شايسته نيست، ولى فرض آن است كه اولياى خدا مردم را به خود فرا مىخواندند تا آنان را هدايت كنند. لذا پيامبران عليهمالسلام مردم را به اقرار و اعتراف در مقابل خويش فرا مىخواندند و جز اين، راهى براى شناساندن خود به مردم وجود نداشت. لذا پيامبراكرم صلىاللّهعليهوآله اهلبيتِ خود را به مردم معرفى مىكرد.
...
...
غصب شده يافتم، ميان خود و خلافت پردهاى افكندم (لباس خلافت را از تن بيرون كرده و لباس ديگرى پوشيدم) و از خلافت رويگردانى كردم.
پس شروع كردم به تفكر، كه آيا [براى دستيابى به حق خود] با دست قطع شده (و منظور از دست بريده، نداشتن ياور است) اقدام كنم و با غاصبان بجنگم يا بر اين ظلمت و ظلم صبر كنم؛ ظلمتى كه بزرگسالان را فرتوت و خردسالان را پير مىسازد و در چنين وضعيتى، انسان مؤمن تا هنگام ديدار با خداى خويش در رنج است و آسايشى ندارد.
فَرَأَيْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَى هَاتَا(1)أَحْجَى(2)، فَصَبَرْتُ وَ فِي الْعَيْنِ قَذًى(3)، وَ فِي الْحَلْقِ شَجًى(4)، أَرَى تُرَاثِي(5)نَهْباً(6)، حَتَّى مَضَى الاْءَوَّلُ لِسَبِيلِهِ فَأَدْلَى(7)
شَتَّانَ(8) مَا(8)يَوْمِي عَلَى كُورِهَا(9)***وَ يَوْمُ حَيَّانَ أَخِي جَابِرِ
...
پس از قرار گرفتن بر سر دو راهى (قيام براى حق يا پيشه كردنِ صبر) انديشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه اگر بر اين ظلم و ظلمت صبر كنم و شكيبايى بورزم سزاوارتر و شايستهتر است [از اينكه تنها و بدون ياور براى احقاق حق قيام بنمايم]. پس صبر و شكيبايى كردم؛ آن هم صبرى كه گويى خار و خاشاك در چشمم بود؛ يعنى مانند كسى بودم كه خار در چشم او رفته و نيز مانند كسى كه استخوان در گلويش گير كرده باشد كه هيچ آرامش و تاب و توان ندارد [نه توان ديدن و نه توان گفتن]. ميراث خودم، يعنى آنچه از رسول اكرم صلىاللّهعليهوآله به من رسيده بود، مانند خلافت يا فدك و مانند آن، به غارت رفته و تاراج شده ديدم. اين وضعيت همچنان ادامه داشت تا اينكه خليفه اوّل (ابوبكر) راهى مرگى شد، كه خدا براى او مقرّر فرموده بود و از دنيا رفت، ولى قبل از اينكه از دنيا برود وصيّت كرد كه خلافت متعلق به فلان باشد. در برخى از نسخهها به جاى فلان (ابن الخطاب) آمده كه منظور عمر بن خطاب است.
1) هاتا: يعنى هذه، و براى اشاره به كار مىرود ومنظور از آن صبر است و مؤنث آوردن آن به اعتبار طخية است.
2) أحجى: لازمتر و اولى، كه از كلمه حجى به معناى ملزم شدن و راضى شدن به چيزى گرفته شده است.
3) قذى: چيزى مانند غبار و خاشاك كه در چشم مىافتد و موجب درد و ناراحتى شديد مىگردد.
4) شجى: چيزى مانند استخوان كه در گلو گير مىكند.
5) تراث: ميراث.
6) نهب: غارت شده.
7) أدلى بها: يعنى أرسل: فرستاد، چنانكه قرآن مىفرمايد: «فَأَدْلَى دَلْوَهُ»؛ «دلو خود را فرستاد» سوره يوسف، آيه 19.
8) ما: زائده است.
9) كور: محمل و عمارى كه بر شتر مىگذارند.
...
...
آنگاه امام عليهالسلام به شعر اعشى (از شعراى دوران جاهليت) تمثل جست كه گفته است:
«چقدر فرق است بين آن روز كه بر محمل و عمارى ناقه سوار بودم / و روزى كه نزد حيّان(1)برادر جابر به سر مىبردم».
امام عليهالسلام با ذكر اين شعر مىخواهد بين روزگار خود در عصر پيامبر صلىاللّهعليهوآله كه با عزّت و راحتى و مناعت به سر مىبرد و روزگارى كه به عمر دچار شده و يا روزگار خلافت خود كه به انواع ناراحتىها و حقكشىها (از سوى معاويه) گرفتار آمده و روزگارى كه عمر در راحتى و آسودگى جامه خلافت بر تن كرده بود، مقايسه بفرمايد.
1) حيّان بزرگ و مهتر طايفه بنىحنيفه و مورد اطاعت و احترام آنان بود و جابر برادر كوچكترش بود. اعشى افسوس مىخورد كه روزى در نزد حيان برادر جابر در رفاه و نعمت به سر مىبردم و امروز بر محمل و عمارى شتر سوارم و به زحمت و مشقتِ سفر دچار گرديدهام.
فَيَا عَجَباً(1)
و اجعل منادى صح أن يصف ليا *** كعبد عبدي عبد عبدا عبديا
عجبا يعنى اينكه: اى عجب حاضر شو كه اكنون وقت حاضر شدن توست، و يا معنى اين است: اى قوم، شگفتا شگفتا.
! بَيْنَا هُوَ يَسْتَقِيلُهَا(2)فِي حَيَاتِهِ إِذْ عَقَدَهَا لاِآخَرَ بَعْدَ وَفَاتِهِ لَشَدَّ(3)مَا تَشَطَّرَا(4)ضَرْعَيْهَا(5)....
شگفتا، ابوبكر در زمان حيات خود مىخواست تا او را از اين كار معاف دارند، چون خود را لايق خلافت نمىديد.
دانشمندان سنى و شيعه روايت كردهاند كه ابوبكر مىگفت: «اَقيلُونِى وَ لَسْتُ بِخَيْرِكُمْ وَ عَليٌّ فيكُم(6)مرا از اين كار (= خلافت) معاف بداريد، حال آنكه على عليهالسلام در ميان شما هست» ولى همين فرد [عروس] خلافت را براى پس از وفات خود به عقد عمر درآورد. او چگونه گناه (انحراف) خلافت را پس از مرگ تحمل مىكند در حالىكه خود را در زمان حيات قابل و لايق خلافت نمىديد؟ اين از آنروست كه آن دو سخت به پستان شتر خلافت چسبيده بودند و هر كدام يك پستان را به خود اختصاص داده بود.
در اينجا امام عليهالسلام خلافت را به شترى پُر شير تشبيه فرمود (زيرا بهرهورى از خلافت مانند بهرهمندى از يك شتر شيرده است) و علاقمندى شديد ابوبكر و عمر به خلافت را به دو نفر تشبيه فرمود كه با تمام توان به دوشيدن پستانهاى آن شتر مشغولند. پس گويى باهم توافق كردهاند كه هيچ چيز از آن شير را براى صاحب شتر نگه ندارند. لذا هر كدام به يك پستان چسبيده و به شدت آن را مىدوشند تا بنوشند.
1) عجباً: در اصل عجبي بوده و وقتى كه در حالت ندا به يا اضافه مىشود - چنانكه ابنمالك (در الفيه) گفته است - پنج وجه در آن جايز است:
2) يستقيلها: طلب اقاله يعنى استعفا.
3) ل در لشد براى تعجّب و يا قسم و يشدّ از شديد است و منظور محكم چسبيدن به يك چيز است.
4) تشطّر: به معناى گرفتن يك بخش از يك چيز است.
5) ضرع: پستان حيوان اهلى است و ضمير در آن به خلافت برمىگردد.
6) ابن ابىالحديد، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 169.
...
...
جمله «سخت به پستان شتر خلافت چسبيده بودند» براى نشان دادن شگفتى و تعجب است كه چگونه اين دو به خلافت چسبيدهاند، زيرا عمر، ابوبكر را در روز سقيفه نامزد خلافت نمود و ابوبكر نيز به هنگام مرگ، عمر را براى خلافت تعيين كرد. شگفتانگيزتر آنكه اهل سنّت در نقل جريان جانشينى عمر براى ابوبكر به تناقضگويى افتادهاند: عدهاى روايت كردهاند كه ابوبكر در بازار و در حال وصيّت كردن درباره خلافت عمر بيهوش شد اما در عين حال، وصيّت ابوبكر را صحيح مىدانند و بيهوشى او را مانند بيهوشى پيامبر صلىاللّهعليهوآله - معاذ اللّه - هنگامى كه على عليهالسلام را براى جانشينى و خلافت معرفى مىكرد، هذيانگويى نمىدانند(1).
1) اشاره به جمله بىادبانه خليفه دوّم دارد آنگاه كه پيامبر صلىاللّهعليهوآله فرمود: «كتاب و قلمى بياوريد تا چيزى بنويسم تا بعد از من هرگز گمراه نشويد» ولى عمر گفت: «إن الرجل ليهجر؛ اين مرد هذيان مىگويد». (نك: دكتر خليلى، السقيفة أم الفتن، ص 97؛ قاضى نور اللّه شوشترى، الصوارم المهرقه).
فَصَيَّرَهَا فِي حَوْزَةٍ(1)خَشْنَاءَ(2)يَغْلُظُ(3)كَلْمُهَا، وَ يَخْشُنُ مَسُّهَا، وَ يَكْثُرُ الْعِثَارُ(4)فِيهَا وَ الإِعْتِذَارُ مِنْهَا، فَصَاحِبُهَا كَرَاكِبِ الصَّعْبَةِ(5)إِنْ أَشْنَقَ(6)لَهَا خَرَمَ(7)، وَ إِنْ أَسْلَسَ(8)لَهَا تَقَحَّمَ(9)، فَمُنِيَ النَّاسُ - لَعَمْرُ اللَّهِ(10)- بِخَبْطٍ وَ شِمَاسٍ(11)وَ تَلَوُّنٍ وَ اعْتِرَاضٍ(12)، فَصَبَرْتُ عَلَى طُولِ الْمُدَّةِ، وَ شِدَّةِ الْمِحْنَةِ، حَتَّى إِذَا مَضَى(13)لِسَبِيلِهِ جَعَلَهَا فِي جَمَاعَةٍ زَعَمَ أَنِّي أَحَدُهُمْ.
...
ابوبكر [با وصيّت خلافت براى عمر] خلافت را در محدودهاى قرار داد كه سراسرْ خشونت و سختگيرى بود؛ زيرا عمر سختگير و خشمگين بود و هركس با او روبهرو مىشد از خشم و بدزبانى او مىترسيد و از نزديك شدن به وى هراس داشت. و مانند زمينى بود ناهموار، كه هركس در آن قدم بگذارد همواره به سنگ و صخره برخورد مىكند و سكندرى مىخورد و بر زمين مىافتد.
او همواره از كارهاى خود عذرخواهى مىكرد، زيرا غالبا با شتاب حكمى جاهلانه
1) حوزة: محل حيازت شىء، محدوده و مساحتِ آن.
2) خشناء: خشن، زبر.
3) يغلظ: از غليظ گرفته شده و به معناى زمينى است كه راه رفتن در آن دشوار باشد.
4) عثار: خوردن پا به سنگ و امثال آنها و به درد آمدن آن و افتادن، سكندرى خوردن.
5) صعبة: شتر سركش و ناراهوار.
6) أشنق: مهار و لگام را كشيد تا بايستد.
7) خرم: موجب شكافته شدن بينى گرديد.
8) أسلس: افسار و مهار را رها كرد.
9) تقحم: به مهلكه وارد شد، ماجراجويى كرد.
10) لعمر اللّه: قسم به خدا. در اصل عَمر به معناى حيات است. گفته مىشود: لعمرك يعنى قسم به جان تو، ولى به تدريج و به مرور زمان در مطلق سوگند و بدون توجه به معناى حيات و زندگانى استعمال شده است.
11) شماس: خوددارى اسب از سوارى دادن.
12) إعتراض: حركت در مسير نامستقيم و سير انحرافى.
13) مضى: به معناى گذشتن و سپرى كردن است، اما در اينجا منظور، اراده گذشتن است (چون كسى كه بميرد نمىتواند كارى انجام بدهد در حالى كه عمر دستور تشكيل شورا را داد. پس وقتى كه خواست بميرد چنين كارى كرد) و لذا هر يك از فعل و اراده به جاى يكديگر قرار مىگيرند. مثلاً خدا مىفرمايد: «يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ»؛ (سوره بقره، آيه 185)، يعنى خداوند اراده فرموده كه بر شما آسان بگيرد. و به ديگر سخن خداوند آسان گرفته است. و يا مىفرمايد: «إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلَوةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُم وَ أيْدِيكُم»؛ (سوره مائده، آيه 6)، يعنى وقتى كه به نماز ايستاديد وضو بگيريد و به تعبير ديگر وقتى اراده كرديد كه نماز بخوانيد وضو بگيريد.
...
...
صادر مىكرد و آنگاه كه اميرمؤمنان على عليهالسلام يا يكى از اصحاب پيامبر صلىاللّهعليهوآله اشتباه او را به وى تذكر مىدادند عذرخواهى مىكرد.
پس كسى كه در چنين زمينى راه مىرود (يعنى با عمر مىخواهد معاشرت و همنشينى كند) مانند كسى است كه بر شترى چموش و سركش سوار شده است و هرگز راهوار نيست و سوار خود را لاجرم به زمين خواهد زد. حال اگر سوار بخواهد افسار آن شتر را بكشد و از حركت باز دارد بينى شتر دريده مىشود، چون شتر سركشانه مىخواهد حركت كند و سوار مىخواهد به شدت آن را از حركت باز بدارد؛ بنابراين بينى آن پاره مىشود و در نتيجه به صاحب آن مركب ضرر خورده و موجب آزار خود شتر مىگردد و اگر بخواهد او را رها كند تا هرجا و هرطور كه مىخواهد برود، بىترديد شتر خود را به مهلكه خواهد افكند. بنابراين سوار نمىداند چه كند، مهار او را بكشد يا او را لجام گسيخته رها كند. كسى كه با عمر نيز قصد همنشينى دارد اگر او را از كارهاى ناپسندش باز بدارد، زمينه آزار و دشمنى او را براى خود فراهم مىكند، و اگر چيزى نگويد و سكوت كند تا هرچه مىخواهد انجام دهد، مسلمانان را در خطر مىافكند.
اميرمؤمنان على عليهالسلام مىفرمايد: پس به خدا سوگند، مردم در دوران خلافت عمر بن خطّاب به خبط و اشتباهكارى و ناهموارى مبتلا شدند، زيرا روحيه و ويژگىهاى رفتارى عمر به گونهاى بود كه كسى رغبت همنشينى و مصاحبت با او را نداشت؛ بلكه بسيار زورگو و خودرأى بود و مردم گرفتار اخلاق ناپسند او شده بودند. ديگر آنكه او حالتها و رنگهاى مختلفى داشت و حالِ امروزش با ديروز و فردايش متفاوت بود. گاهى نزاع و جدال مىكرد و زمانى خوشرويى در پيش مىگرفت. و اين، حالت كسانى است كه تعادل روحى ندارند. ديگر آنكه او در مسير راست و صراط مستقيم حركت نمىكرد.
...
...
پس من بر كارهاى عمر صبر كردم با اينكه مدت خلافت او طولانى بود، و نيز بدين سبب به رنجهايى سخت گرفتار شدم(1)تا اينكه عمر از دنيا رفت و قبل از مرگ، خلافت را در ميان شش نفر گذاشت و مرا يكى از آنان مىپنداشت. آنان عبارت بودند از: اميرمؤمنان على بن ابىطالب عليهالسلام ، عثمان، طلحه، زبير، عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابىوقاص.
اينكه اميرمؤمنان على عليهالسلام از واژه «زعم» استفاده كرده است به اين دليل است كه مقام اميرمؤمنان على عليهالسلام بسيار بالاتر از آنان بود و عمر مىپنداشت كه امام عليهالسلام همسنگ آنها است و منظور، زَعَم با معناى متعارف نيست.
1) سيرهنويسان سنى و شيعه پارهاى از كارها و ديدگاههاى دهشتناك عمر را نوشتهاند. نك: منابع تاريخى و سيره.
فَيَا لَلَّهِ وَ لِلشُّورَى!(1)
...
امام عليهالسلام مىفرمايد: درباره اين شورا از خدا كمك مىطلبم و به او پناه مىبرم. شورايى كه در امر خلافت صورت بگيرد، به ويژه با چنان كيفيتى كه عمر دستور آن را صادر كرد، نادرست است، زيرا اصل شورا در امرى كه تصريح و تعيين شده باشد، جايز نيست. بنابراين همانطور كه مشورت درباره حلال كردن شراب و يا مباح كردن ترك نماز جايز نيست، در تغيير خليفه [اى كه خدا و پيامبر صلىاللّهعليهوآله تعيين نمودهاند] قطعا جايز نمىباشد. (البته حضرت براى مصلحت امر مهمترى وارد آن شورا شد، كه عبارت است از تكذيب قول كسانى كه مىگفتند نبوت و خلافت براى بنىهاشم شايسته نيست. آن حضرت احتمال مىداد بتواند با حضور در شورا حق را به دست آورد، لذا وارد شورا گرديد).
خلاصه داستان شورا چنانكه در شرح نهج البلاغه ابن ميثم آمده چنين است: وقتى كه عمر مجروح شد، جمعى از صحابه بزرگ نزد او آمدند و گفتند: بهتر است به عهد خود وفا كنى و شخصى را كه مىپسندى جانشين خود سازى.
عمر در پاسخ گفت: من دوست ندارم چه در حال حيات و چه پس از مرگ، بار مسئوليتِ انتخاب جانشين را به دوش بكشم. گفتند: آيا به كسى هم نظر خاصى ندارى؟ گفت: آيا اگر نظر خود را بگويم مىپذيريد؟ گفتند: آرى.
گفت: شايستگان مقام خلافت هفت نفرند و از پيامبر صلىاللّهعليهوآله شنيدم كه فرمود: آنان اهل بهشتند. اين افراد عبارتند از: سعيد بن زيد (اما چون او از خويشان من است او را از اين امر بركنار مىدارم)، سعد بن ابىوقاص، عبدالرحمن بن عوف، طلحه، زبير، عثمان و على. [آنگاه گفت: [سعد بن ابىوقاص ضعفى جز زورگويى و بداخلاقى ندارد. عبدالرحمن بن
1) فيا للّه و للشورى: ل در للّه براى استغاثه است، يعنى از خدا كمك مىخواهم در مورد اين شورا.
...
...
عوف هم قارون اين امّت است و طلحه متكبّر و خودخواه و زبير بخيل و آزمند است و من او را در بقيع ديدم كه بر سر يك پيمانه جو مىجنگيد. كسى شايسته خلافت است كه گشادهدلى و شرح صدر داشته باشد. عثمان به خويشاوندان خود دلبسته و نسبت به آنان تعصب مىورزد على نيز بر خلافت حريص و شوخ طبع است. آنگاه گفت: صهيب سه روز با مردم نماز جماعت بخواند و اين شش نفر را در خانه، فارغ از همه چيز، قرار دهيد تا در ظرف سه روز بر يك نفر از ميان خويش توافق كنند. پس اگر پنج نفر بر يك نفر توافق كردند (و يك نفر امتناع نمود) او را بكشيد، و اگر سه نفر بر يك نفر توافق كردند و سه نفر ديگر سرباز زدند، رأى آن سه نفرى را بپذيريد كه عبدالرحمن بن عوف با آنهاست. و به روايتى [گفت:] سه نفر ديگر را كه عبدالرحمن در ميان آنها نيست بكشيد، و به نقلى ديگر گفت: نزد عبداللّه بن عمر برويد، اگر او كار گروهى را تأييد كرد، گروه ديگر را بكشيد.
وقتى اصحاب از نزد عمر خارج شدند، بر مسأله خلافت تجمع نمودند، عبدالرحمن بن عوف گفت: يك سوّم اين امر به من و عبداللّه بن عمر تعلق دارد، پس ما خود را از اين موضوع كنار مىكشيم تا فردى را برگزينيم كه براى امّت بهترين فرد باشد.
همه گفتند: به هركس غير از على راضى هستيم، زيرا او به خلافت حريص است.
عبدالرحمن گفت: در اينباره فكر مىكنم.
عبدالرحمن سراغ سعد رفت و گفت: بيا كمك كنيم و يك نفر را تعيين نماييم و با او بيعت كنيم و مردم با كسى بيعت مىكنند كه تو با او بيعت كنى.
سعد گفت: اگر عثمان با تو بيعت كند من هم نفر سوّم خواهم بود، ولى اگر بخواهى عثمان خلافت را به دست بگيرد، به نظر من على عليهالسلام سزاوارتر است.
وقتى عبدالرحمن از سعد نااميد شد كنار كشيد. ابوطلحه با پنجاه نفر از انصار نزد
...
...
اعضاى شورا آمد و آنها را نسبت به تعيين خليفه ترغيب و تكليف نمودند. عبدالرحمن نزد حضرت على عليهالسلام آمد و دست حضرت را گرفت و گفت: با تو به شرطى بيعت مىكنم كه به كتاب خدا و سنت پيامبر صلىاللّهعليهوآله و سيره دو خليفه پيشين (ابوبكر و عمر) عمل كنى.
حضرت فرمود: با من بيعت كن به شرط آنكه به كتاب خدا و سنت پيامبر صلىاللّهعليهوآله و اجتهاد خود عمل كنم.
عبدالرحمن دست او را رها كرد و نزد عثمان آمد و دست او را گرفت و درست همان چيزى را كه به على عليهالسلام گفته بود به او نيز گفت. عثمان قبول كرد. عبدالرحمن سه مرتبه سخن خود را تكرار كرد و على عليهالسلام و عثمان هر دو همان جواب اوّل را گفتند. اينجا بود كه عبدالرحمن گفت: اى عثمان، خلافت از آنِ توست. و بدين ترتيب با او بيعت كرد. مردم نيز با عثمان بيعت كردند.
بر اين كار عمر، يعنى تعيين شوراى شش نفره براى برگزيدن خليفه، چند اشكال وارد است كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
خليفه از سوى پيامبر صلىاللّهعليهوآله در جريان غدير و مناسبتهايى پيش از غدير تعيين شده بود، چرا عمر با اين نص مخالفت كرد؟
به چه حقى عمر گروهى را نكوهش كرد كه گمان مىكرد پيامبر صلىاللّهعليهوآله از آنان راضى است و آنان اهل بهشتند. و خودش نيز به آن اعتراف كرده بود؟
به چه حقى عمر حكم به مقدّم داشتن رأى آن سه نفرى نمود كه عبدالرحمن بن عوف با آنان است؟
...
...
به چه حقى عمر حكم كشتن كسانى را صادر كرد كه با رأى اكثريت افراد شورا مخالف باشند؟ وانگهى آيا مىتوان اهلبهشت را تنها به دليل داشتن ديدگاه خاصى كُشت؟
اگر امر خلافت بر اساس شوراست، اينگونه تعيين، بر خلاف شوراست، پس به چه دليل مسلمانان با اين انتخاب موافق بودند؟ و اگر خلافت با بودن نص است، كه در اين مورد نصّى به اين صورت و شكل شورايى وجود ندارد.
عبدالرحمن بن عوف با چه معيارى سيره شيخين، ابوبكر و عمر را يكى از شروطِ مسلّم پذيرش خلافت دانست، در حالى كه سيره آن دو اساسا متناقض بود؟ يكى از آنها خالد بن وليد را نصب و ديگرى او را عزل كرد. يكى حكمى داد و ديگرى به خلاف آن حكم عمل كرد. يكى خلافت را با وصيّت به ديگرى سپرد و ديگرى انتخاب خليفه را به مشورت و شورا واگذارد و البته تناقضهاى بسيارى وجود دارد. پس چگونه خليفه مىتواند به رأى متناقض عمل كند؟
آيا عثمان به شرط خود وفا كرد و بر سيره شيخين عمل نمود يا به طور كلى روش آنها را ناديده گرفت و به كنارى نهاد و راه خود را دنبال كرد؟
مَتَى اعْتَرَضَ الرَّيْبُ فِيَّ(1)مَعَ الاْءَوَّلِ مِنْهُمْ، حَتَّى صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَى هَذِهِ النَّظَائِرِ(2)، لَكِنِّي أَسْفَفْتُ(3)إِذْ أَسَفُّوا، وَ طِرْتُ إِذْ طَارُوا.
...
آيا كسى در بىلياقتى اوّلى (ابوبكر)(4)براى مقايسه با من ترديد دارد؟ تا چه رسد به ديگران [كه بسى دونمرتبهترند]؟ پس خلاصه سخن حضرت آن است كه مقايسه من با ابوبكر - كه همه آنان به فضل او معترفند - مقايسه دو چيز متفاوت [مانند گوهر و سنگ [است، چه رسد به اينكه مساوى و همسنگ ديگران شوم و در شمار اعضاى شورا قرار بگيرم. پس چگونه مرا با عثمان و امثال عثمان مقايسه مىكنند؟ با وجود اين تفاوت در مرتبت و مقام، براى حفظ كيان اسلام با آنها مخالفت نكردم و مثل پرندهاى در ميان گروهى از پرندگان بودم كه هرگاه همه به زمين نزديك مىشدند من هم نزديك مىشدم و هرگاه اوج گرفتند من نيز اوج گرفتم.
1) فيّ: حرف جرّ به ياء متكلم اضافه شده (في ي).
2) نظائر: جمع نظير به معناى مثل و شبيه.
3) أسففت: از كلمه أسف الطائر گرفته شده و زمانى اين كلمه گفته مىشود كه پرنده در هنگام فرود به زمين نزديك شده باشد. و اين سخن بدان معناست كه من در فرود و صعود هماهنگ با دو خليفه هستم.
4) اينكه امام عليهالسلام ، ابوبكر را نفر اول اهل شورا قرار داده (با اينكه او نقشى در اين شورا نداشته است) به جهت شركت او در توطئه غصب خلافت بوده است.
فَصَغَا(1)رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ، وَ مَالَ الاْآخَرُ لِصِهْرِهِ(2)، مَعَ هَنٍ وَ هَنٍ(3)، إِلَى أَنْ قَامَ ثَالِثُ الْقَوْمِ نَافِجاً(4)حِضْنَيْهِ(5)، بَيْنَ نَثِيلِهِ(6)وَ مُعْتَلَفِهِ(7)وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِيهِ يَخْضَمُونَ(8)مَالَ اللَّهِ خِضْمَةَ الاْءِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِيعِ.
...
امام عليهالسلام مىفرمايد: نتيجه شورا اين شد كه يك نفر (سعد بن ابىوقاص) به دليل كينه قلبى كه با من داشت، ميل به ديگرى پيدا كند(9). و ديگرى (عبدالرحمن بن عوف) به داماد خود (عثمان) تمايل مىكرد(10). البته عوامل ديگرى هم در كار بود كه شايد شرط تبعيت از سيره شيخين و ترس از حقگرايى امام عليهالسلام و بىنصيب ماندن آنان از حكومت و امثال اينها مانع واگذارى خلافت به حضرت شد كه با عبارت «مع هَنٍ و هَنٍ» بيان شده است.
سرانجام با عثمان بيعت شد و سوّمين نفر پس از شيخين به خلافت رسيد، در حالى كه از شكمبارگى و پرخورى پهلويش آماس كرده بود(11)[همانند چارپايى [بين آخور و فضولات خود در حركت بود [و انديشهاى جز چريدن نداشت] و همانطور كه حيوان ميان آخور و جاى سرگين انداختن خود رفت و آمد مىكند، عثمان نيز بدون توجه كردن به مصالح مسلمانان، تمام همتش را براى جمع اموال مسلمين و خوردن آن و سير كردن خويشان خود صرف مىكرد. بنابراين گويى اينجا مىخورْد و آنجا سرگين مىانداخت و
1) صغا: ميل پيدا كرد، شنيد. البته معناى اصلى آن همان معنى دوم يعنى شنيد مىباشد، ولى چون شنيدن با ميل پيدا كردن ملازم است، در معناى اول نيز به كار مىرود.
2) صهر: داماد كه با پيوند سببى جزو خويشان قرار مىگيرد.
3) هن: اسم براى مطلق امور است، ولى غالباً در امور ناگوار و ناپسند به كار مىرود.
4) نافج: باد كرده و شكمگُنده.
5) حضن: مابين لگن خاصره و زير بغل.
6) نثيل: فضولات و سرگين.
7) معتلف: آخور.
8) يخضمون: از كلمه خضم گرفته شده كه به معناى خوردن با دهان پر است.
9) زيرا سعد بن ابىوقاص از حضرت امير عليهالسلام رويگردان بود و پس از قتل عثمان نيز با حضرت بيعت نكرد.
10) زيرا عبدالرحمان شوهر امكلثوم دختر عقبة بن ابىمعيط و خواهر مادرى عثمان (دختر اروى بنت كريز) بود؛ لذا عبدالرحمان خلافت را به عثمان داد و از امام عليهالسلام دريغ ورزيد.
11) اين تعبير، كنايه از خوردن بيت المال است؛ مانند شترى كه هرجا علفى ببيند مىخورد و شكم خود را پر مىسازد. اين معنى به قرينه جملات بعدى، كنايه از تكبّر ورزيدن عثمان است.
...
...
هيچ كار ديگرى جز آمد و رفت بين اين و آن نداشت.
علاّمه امينى در كتاب الغدير بخشى از اسرافكارىهاى عثمان را ذكر نموده است.
امام عليهالسلام مىفرمايد: «از فرصت به دست آمده» بنىاميه، از جمله مروان [سوء استفاده كرده[ با عثمان همدست شدند و به خوردن و چپاول موجودى بيتالمال پرداختند، چنانكه يك شتر دهان خود را از علفهاى بهارى پر مىسازد و با لذت مىخورد و به هيچ چيز جز خوردن توجه نمىكند و آنچه در دهان خود جمع كرده با حرص و ولع مىخورد. عثمان و بنىاميّه نيز نسبت به اموال مسلمانان همين شيوه را پيش گرفته بودند تا اينكه سرانجام رشته رياست و ثروت او از هم گسست.
إِلَى أَنِ انْتَكَثَ(1)عَلَيْهِ فَتْلُهُ(2)، وَ أَجْهَزَ(3)عَلَيْهِ عَمَلُهُ، وَ كَبَتْ(4)بِهِ بِطْنَتُهُ(5).
...
تا سرانجام دستساختهاش، يعنى رياست، به او وفا نكرد و رفتار نادرستش دامان او را گرفت و بر او يورش برد و شكمبارگى و پرخورىاش از پايش درآورد.
توضيح اينكه عثمان با سوءمديريت در امر خلافت، اموال مسلمانان را مىخورد و بيتالمال را در ميان خويشان و دوستان خود تقسيم مىكرد و آنها را بدون هيچ توجيه و شايستگى براى رياست بر گردن مسلمانان، سوار و اصحاب بزرگوار پيامبر صلىاللّهعليهوآله را تبعيد مىكرد و مىآزرد. او خلافت را به حكومتى گزنده و بىرحم تبديل كرد؛ لذا مسلمانان از نقاط مختلف جمع شدند، و طى ماجرايى طولانى هرچه خواستند و كوشيدند او را از روشى كه در پيش گرفته بود باز دارند، نتوانستند و سرانجام ناچار شدند او را بكشند تا مسلمانان و كشورهاى اسلامى را از دست او رهايى بخشند. بزرگترين تشويق كننده مردم در قتل عثمان افرادى مانند: عايشه و طلحه و زبير بودند تا آنجا كه عايشه او را به يهودى ريشدراز به نام نعثل تشبيه مىكرد و مىگفت: «بكشيد نعثل را كه خدا او را بكشد. هنوز پيراهن (= كفن) رسول خدا صلىاللّهعليهوآله خشك نشده كه سنت او را تغيير داد».
پس از قتل عثمان هيچيك از خانواده او جرأت نكرد جسدش را دفن كند تا اينكه بالأخره پس از سه روز گروهى از بنىاميه و خاندان او جمع شدند و او را در «حشّ كوكب» [= كه باغى بود متصل به قبرستان بقيع و مردم در آنجا تخلّى مىكردند و معاويه بعدها
1) إنتكث: از كلمه نكث گرفته شده كه در اصل به معناى ابطال يك امر محكم و در اصطلاح به معناى نقض است.
2) فتل: بافته و محكم شده.
3) أجهز عليه: او را كُشت. گفته مىشود: أجهزت على الجريح؛ مجروح را كشتم.
4) كبت: از كلمه كبو گرفته شده، به معناى سقوط و افتادن است و لذا گفته مىشود: الجواد قد يكبو؛ اسب راهوار نيز گاهى مىافتد.
5) بطنة: پرخورى و زيادهروى در سيرى.
...
...
آنجا را به بقيع ملحق ساخت] دفن كردند. پس از قتل عثمان، مردم بر گرد اميرمؤمنان عليهالسلام فراهم آمدند تا با آن حضرت بيعت كنند و بعد از اصرار زياد، امام عليهالسلام پذيرفت و نخستين كسانى كه با حضرت بيعت كردند طلحه و زبير بودند، ولى وقتى ديدند امام عليهالسلام حقگرايانه، به مقاصد و مطامع آنها در به دست آوردن حكومت و قدرت و ثروت پاسخ مثبت نمىدهد، نقض بيعت نمودند و به عايشه كه نسبت به امام عليهالسلام حسد مىورزيد و كينه آن حضرت را از ديرباز در دل داشت پيوستند و جنگ جمل را به راه انداختند كه از آن، جنگِ صفين و از جنگ صفين، جنگ نهروان پديد آمد و شرارههاى آتش آن جنگها از آن زمان تا كنون، دامنگير مسلمانان است.
فَمَا رَاعَنِي(1)إِلاَّ وَ النَّاسُ كَعُرْفِ الضَّبُعِ(2)إِلَيَّ، يَنْثَالُونَ عَلَيَّ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ، حَتَّى لَقَدْ وُطِئَ(3)الْحَسَنَانِ(4)، وَ شُقَّ عِطْفَايَ(5)، مُجْتَمِعِينَ حَوْلِي كَرَبِيضَةِ(6)الْغَنَمِ.
...
امام عليهالسلام مىفرمايد: [ پس از قتل عثمان] ديدم مردم به ناگاه چونان يال كفتار، انبوه و پشت در پشت به سوى من هجوم آوردند تا با من بيعت كنند. بنابراين چيزى جز اين هجوم، مرا به وحشت نيانداخت. آنها از هر چهار سمت به من هجوم مىآوردند، به گونهاى كه حسن و حسين عليهماالسلام زير دست و پاى آنها قرار گرفتند. وقتى جمعى به سوى شخصى هجوم مىآورند افرادى كه اطراف او هستند زير دست و پا قرار مىگيرند.
به نقلى، حسنان، به دو انگشت ابهام يا شست گفته مىشود كه به سبب فراوانى جمعيت انگشتان شست امام زير پاى مردم قرار گرفت، چرا كه وقتى مردم هجوم آوردند امام عليهالسلام نشسته بود.
امام عليهالسلام افزود: با كشاكش و يورش مردم دو طرفِ رداى من پاره شد.
اين بيان از آنروست كه مردم آن را به شدت به سمت خود مىكشيدند تا به امام برسند و با آن حضرت بيعت كنند.
آنان مانند گله گوسفند مرا در ميان گرفته بودند.
1) فما راعني: از روع به معناى فزع گرفته شده، يعنى مرا به وحشت و فزع نينداخت.
2) ضَبُع: كفتار و عرف الضبع به معناى موى فراوان گردن آن حيوان است و امام عليهالسلام كثرت افراد بيعت كننده را به آن موها تشبيه فرموده است.
3) وطىء: لگدكوب شد.
4) حسنان: يا منظور از آن امام حسن و امام حسين عليهماالسلام است و يا دو انگشت ابهام پا.
5) عطف: يك سمت عباست و به جهت آنكه بدور بدن مىپيچد عطف ناميده مىشود.
6) ربيضة: به معناى گلهاى از گوسفندان كه در آغل به سر مىبرند. و امام عليهالسلام هجوم مردم را از آن جهت به گله گوسفند تشبيه فرمود كه رفتارى آشفته و بىنظم داشته و اين وضعيت به دليل اشتياق آنان براى بيعت با آن حضرت بود.
همينكه بيعت آنها را قبول كردم و خلافت ظاهرى را [ در حالى كه امام عليهالسلام از جانب خدا و پيامبر صلىاللّهعليهوآله خليفه واقعى مسلمانان بود] پذيرفتم يك گروه [ يعنى اصحاب جمل، مانند: طلحه و زبير و يارانشان] بيعت را نقض نمود [= ناكثين] و گروهى خارج شدند [= مارقين[ كه منظور نهروانيان هستند؛ همانهايى كه پس از ديندارى، از جرگه دين خارج شدند بسان تيرى كه از كمان مىجهد. نيز گروهى فسق ورزيدند [= قاسطين] كه منظور معاويه و ياران اويند كه فاسق و تبهكار شده و تبعيت از امام عليهالسلام را نپذيرفتند، در حالى كه ساير مردم با آن حضرت بيعت كرده بودند. البته ممكن است منظور حضرت از مارقان معاويه و لشكريان شامى او باشند و منظور از قاسطان خوارج، چنانكه ترتيب خارجى هم به همين صورت بود، يعنى ابتدا اصحاب جمل و سپس معاويه و شاميان و سپس خوارج با امام عليهالسلام جنگيدند. به هر تقدير اين اسامى سهگانه [= ناكثين، مارقين، قاسطين] را پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله بر روى آنها گذارد و به على عليهالسلام فرمود: «ستقاتل الناكثين و القاسطين و المارقين(3)[ اى على،[ پس از من تو با ناكثين، مارقين و قاسطين جنگ خواهى كرد».
خلاصه ماجرا از اين قرار است كه پس از بيعت مردم با امام عليهالسلام در مدينه، طلحه و زبير از آن حضرت درخواستِ حكومتِ كوفه و بصره نمودند، ولى حضرت به خواسته آنها پاسخ مثبت نداد. آن دو نيز به بهانه گزاردن عمره از مدينه خارج شده و عايشه را همراه خود
...
...
ساخته و مردم را بر ضدّ امام عليهالسلام تحريك مىكردند و به معاويه نيز نامه نوشتند كه حكومت ممالك اسلامى را بين خود [= طلحه و زبير و معاويه] تقسيم كنند. سپس به بصره رفتند تا عراق را نيز با خود همسو و همدست كنند. اين حركت آنان باعث شد كه معاويه احساس قدرت و پشتگرمى نموده، از فرمان امام عليهالسلام سرپيچى كند. آن دو در بصره ماندگار شدند و به فتنهانگيزى و توطئه پرداختند و سرانجام امام عليهالسلام با لشكر خود به سوى آنها رهسپار شد. عايشه نيز بر شترى سوار شد و جنگ ميان طرفين آغاز شد كه سرانجام به پيروزى امام عليهالسلام و كشته شدن طلحه و زبير منجر شد و عايشه شكست خورده و بازنده و نوميد به مدينه برگردانده شد... .
آنگاه معاويه جنگى عليه امام عليهالسلام به راه انداخت و لشكر طرفين در محلّى به نام صفين درگير شدند و چون امام عليهالسلام در آستانه پيروزى قرار گرفت، عمروعاص ترفندِ بر نيزه كردن قرآن را مطرح كرد و سپاه شام آن را به كار برد، به اين بهانه كه ما حكم قرآن را مىخواهيم. برخى از اصحاب امام عليهالسلام تحت تأثير اين توطئه، از امام خواستند تا دست از جنگ بكشد، چرا كه - از نظر آنها - شاميان حكم قرآن را مىطلبند. در حالىكه امام عليهالسلام در آستانه پيروزى بود، مجبور شد دست از جنگ بكشد. بالاخره كار به حكميت كشيد و قرار شد دو نفر به نمايندگى از دو سپاه به عنوان داور [= ابوموسى اشعرى و عمروعاص [داورى كنند. نتيجه اين شد كه ابوموسى به عزل امام عليهالسلام و عمروعاص به نصب معاويه حكم داد. اينجا بود كه فريبخوردگانى از لشكر امام عليهالسلام جدا شدند و عليه حضرت صف آراستند. از اينرو به خوارج مشهور شدند. آنان در محلى به نام نهروان با امام عليهالسلام جنگيدند، اما امام پيروز شد. البته شمار ناچيزى از آنان باقى ماندند كه در كشورهاى اسلامى پراكنده شدند و سرانجام يكى از آنان به نام ابنملجم، اميرمؤمنان عليهالسلام را در محراب مسجد كوفه به شهادت رسانيد.
كَأَنَّهُمْ لَمْ يَسْمَعُوا كَلامَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ حَيْثُ يَقُولُ: «تِلْكَ الدّارُ الاْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لاَ يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الاْءَرْضِ وَ لاَ فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ(1)». بَلَى(2)! وَ اللَّهِ لَقَدْ سَمِعُوهَا وَ وَعَوْهَا(3)، وَ لَكِنَّهُمْ حَلِيَتِ(4)الدُّنْيَا فِي أَعْيُنِهِمْ، وَ رَاقَهُمْ زِبْرِجُهَا(5).
...
امام عليهالسلام مىفرمايد: گويا اين سه گروه ناكثين و قاسطين و مارقين، سخن خدا را نشنيدهاند كه فرموده است: «آن سراى آخرت را براى كسانى قرار مىدهيم كه در زمين خواستار برترى و فساد نيستند، و فرجام [خوش] از آنِ پرهيزگاران است». از همينرو به مقتضاى اين آيه عمل نكردهاند.
در حقيقت اين مرحله پس از مرحله سقيفه، از رخدادهاى مهمى بود كه موجب تباهى جهان اسلام و تغيير مجراى تاريخ مسلمانان و پراكندگى و اختلاف آنان شد و البته تا به امروز هم ادامه دارد.
سپس امام عليهالسلام مىفرمايد: آرى، به خدا قسم كه آنها اين كلام الهى را شنيدند و فهميدند، ولى عمل كردنِ به اين سخن را ترك كردند، چون دنيا در نظر آنها آراسته و شيرين جلوه كرد و زيور دنيا آنها را فريفت. بنابراين آخرت را براى حفظ دنيا و نيل به آرايههاى دنيوى از دست دادند.
1) سوره قصص، آيه 83.
2) بلى: آرى. در واقع براى نفى كانهم لم يسمعوا است و بدين معناست كه آرى شنيدند اين سخن خدا را.
3) وعوها: كنايه از اينكه اين سخن را با قلب خود دريافتند و به خوبى آن را فهميدند.
4) حليت: آراسته شد چنانكه مىگويند: حليت المرئة؛ زن، زيبا و آراسته شد.
5) زبرج: زينت و زيبايىهاى دنيوى.
أَمَا وَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ(1)، وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ، لَوْلاَ حُضُورُ الْحَاضِرِ، وَ قِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا(2)أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلاَّ يُقَارُّوا(3)عَلَى كِظَّةِ(4)ظَالِمٍ، وَ لاَ سَغَبِ(5)مَظْلُومٍ، لاَ(6)ءَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا(7)، وَ لَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا، وَ لاَءَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِي(8)مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ(9).
...
امام عليهالسلام مىفرمايد: آگاه باشيد، سوگند به خدايى كه دانه را شكافته و گياه را از ميان آن رويانيده و جانداران [= انسان يا روح آدمى] را آفريده، اگر اين مردم براى بيعت و فرمانبردارى حاضر نشده بودند و از طرف خدا حجت تمام نشده بود و به واسطه وجود ياورانى كه موجب پيروزى بر دشمن مىشوند، جاى اعتراض باقى نمانده بود، كه چرا با وجود فراهم شدن زمينه مناسب به امر خلافت نپرداختى و اينكه اگر خدا از دانشمندان پيمان نگرفته بود كه بر بيمارىهاى حاصل از پرخورى ظالمان و رنج گرسنگى مظلومان ساكت و آرام نباشند، قطعا افسار [شتر خلافت] را بر گردن آن مىافكندم.
در اينجا امام عليهالسلام تصريح دارد كه خداوند از عالمان پيمان گرفته تا بر ظلم ظالمان كه حق مظلومان را مىخورند و در نتيجه مظلوم از داشتن خوراك محروم و ظالم به بيمارى حاصل از پرخورى مبتلاست، سكوت نكنند و آرامش نداشته باشند. اگر چنين نبود، من شتر خلافت را به حال خود رها مىكردم و در مىگذشتم.
امام عليهالسلام خلافت را به شترى تشبيه فرموده و انداختن افسار آن را بر گردن شتر، كنايهاى
1) فلق الحبه: دانه را شكافت و از آن گياه برآورد.
2) ما: موصوله است.
3) لا يقاروا: از كلمه قرار، به معناى آرامش و عدم تغيير گرفته شده است، يعنى قرار و آرام نگيرند.
4) كظة: ناراحتى است كه انسان بر اثر پرخورى در شكم خود پيدا مىكند.
5) سغب: شدت گرسنگى.
6) ل در لألقيت جواب لولا است.
7) غارب: پشت و يا ميان دو كتف.
8) لألفتيم دنيا كم هذه أزهد عندي: در اصل به اين معنى است كه زهد و بى رغبتى من نسبت به دنياى شما بيشتر از... بود. پس نسبت أزهد به دنيا، نسبت مجازى است.
9) عفطة عنز: آب بينى بز.
...
...
براى عدم نپذيرفتن مسئوليت خلافت آورده است؛ بدين معنا كه شتر رها شده هرجا كه مىخواهد مىرود و اين خلافت هم به هركس كه مايل است برسد.
[و اگر اين امور نبود] فرجام خلافت را با جامى آب مىدادم كه در آغاز آن كرده بودم. در اينجا امام عليهالسلام خلافت را به مزرعهاى تشبيه مىنمايد كه قسمت آغازين آن با يك ظرف آب داده شده است؛ كنايه از زمانى كه ابوبكر متصدّى خلافت شده بود؛ و لذا مىفرمايد: «اگر احساس مسئوليت نبود قسمت پايانى آن را نيز با همان ظرف آب مىدادم» يعنى پس از قتل عثمان، بازهم خلافت را رها مىكردم چنانكه در زمان عثمان رها كرده بودم.
و شما مردم مىديديد كه نزد من رياست و زر و زيور دنياى شما از آب بينى بزى هم پستتر بود. يعنى نفرت من نسبت به دنيا از نفرت نسبت به آب بينى بز بيشتر بود. گرچه پس از به دست گرفتن خلافت نيز امام عليهالسلام همين طور بود و اختصاص به به روزگار قبل از تصدى خلافت نداشت.
قَالُوا: وَ قَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ السَّوَادِ(1)عِنْدَ بُلُوغِهِ إِلَى هَذَا الْمَوْضِعِ مِنْ خُطْبَتِهِ، فَنَاوَلَهُ كِتَاباً، قِيلَ: إِنَّ فِيهِ مَسَائِلَ كَانَ يُرِيدُ الاْءِجَابَةَ عَنْهَا. فَأَقْبَلَ يَنْظُرُ فِيهِ فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ قِرَاءَتِهِ قَالَ لَهُ ابْنُ عَبَّاسٍ: يَا أَمِيرَ الْمُوءْمِنِينَ، لَوِ اطَّرَدْتَ خُطْبَتَكَ مِنْ حَيْثُ أَفْضَيْتَ.
فَقَالَ: هَيْهَاتَ(2)يَا ابْنَعَبَّاسٍ، تِلْكَ شِقْشِقَةٌ(3)هَدَرَتْ(4)ثُمَّ قَرَّتْ.
قَالَ ابْنُعَبَّاسٍ: فَوَاللَّهِ مَا أَسَفْتُ عَلَى كَلاَمٍ قَطُّ كَأَسَفِي عَلَى هَذَا الْكَلاَمِ أَلاَّ يَكُونَ أَمِيرُالْمُوءْمِنِينَ عليهالسلام بَلَغَ مِنْهُ حَيْثُ أَرَادَ.
...
راويان گفتهاند: در اين هنگام كه امام عليهالسلام به اين بخش از خطبه رسيد مردى از سرزمين عراق به پاخاست و نامهاى به آن حضرت داد - كه گفته مىشود در آن مسائلى بود - و از امام عليهالسلام درخواست پاسخ كرده بود. امام عليهالسلام شروع به خواندن آن نمود. و پس از اتمام نامه، ابنعباس به آن حضرت عرض كرد: اى اميرمؤمنان، كاش سخنرانى خود را از همانجا كه قطع كرديد، از سربگيريد.
امام عليهالسلام فرمود: هرگز، اى ابنعباس،(5)اين شقشقهاى [آتشفشان يا زبانه آتش يا آتش درونى] بود كه خارج شد و دوباره در جايگاه خود قرار گرفت.
ابنعباس مىگويد: به خدا سوگند، هرگز بر سخنى اينگونه افسوس و دريغ نخورده بودم كه بر سخن اميرمؤمنان عليهالسلام غصه خوردم؛ سخنى كه حضرتش نتوانست به آنجا كه منظورش بوده است برساند.
1) سواد: عراق، از آنجا كه زراعت عراق زياد است سواد ناميده شده، زيرا عرب گاه أخضر يعنى سبز را أسود مىنامد.
2) هيهات: كلمهاى است كه به معناى إبتعد يعنى دور شد به كار مىرود و معادل هرگز مناسبتر است.
3) شقشقة: كيسه گلوگاه شتر، شبيه به ريه است و هنگامى كه شتر دستخوش هيجان مىشود از دهانش خارج مىشود.
4) هدرت: مانند صداى شتر خارج شد.
5) ظاهراً عبداللّه بن عباس بوده است.
...
...
قَوْله عليهالسلام : «كراكب الصّعبة إن أشنق لها خرم و إن أسلس لها تقحّم» يريد أنّه إذا شدّد عليها في جذب الزّمام و هي تنازعه رأسها خرم أنفها. وإن أرخى لها شيئاً مع صعوبتها تقحّمت به فلم يملكها. يقال: أشنق النّاقة إذا جذب رأسها بالزّمام فرفعه، و شنقها أيضاً. ذكر ذلك ابن السّكّيت في «إصلاح المنطق». و إنّما قال عليهالسلام : «أشنق لها» و لم يقل «أشنقها» لأنّه جعله في مقابلة قوله: «أسلس لها»، فكأنّه عليهالسلام قال: إن رفع لها رأسها، بمعنى أمسكه عليها بالزّمام.
سيد رضى رحمهاللّه مىگويد: منظور حضرت از «كراكب الصعبة إن أشنق لها خرم، و إن أسلس له تقحم» آن است كه هرگاه سواره بخواهد به هنگام چموشى و نافرمانى شتر، در كشيدن مهار سختگيرى كند باعث پاره شدن بينى او مىشود، و اگر افسار را سست كند، سركشى مىنمايد و ديگر قابل كنترل نيست و خود را به هلاكت مىافكند. «اشنق الناقة» وقتى گفته مىشود كه سر حيوان را كه در افسار است بالا بياورد و «شنقها» نيز به گفته ابنسكيت در كتاب اصلاح المنطق به همين معنى است. اينكه امام عليهالسلام «أشنقها» نفرمود، بلكه «أشنق لها» آورد، براى آن است كه مىخواست در مقابل «أسلس لها» همسانى را رعايت كند و نوعى مقابله صورت بگيرد. پس گويى امام عليهالسلام فرموده است: «إن رفع لها رأسها» به معنى أمسكه عليها بالزمام؛ آن را با افسار مهار كرد. امام عليهالسلام با اين جمله مىفرمايد: هرگاه مركب چموش سر خود را بالا نگاه دارد، او را به همان حالت وامىگذارد.
بِنَا اهْتَدَيْتُمْ فِي الظَّلْمَاءِ(1)، وَ تَسَنَّمْتُمْ(2)ذُرْوَةَ الْعَلْيَاءِ، وَ بِنَا أَفْجَرْتُمْ(3)عَنِ السِّرَارِ(4).
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام
امام در اين خطبه به نقش والاى اهلبيت عليهمالسلام در تعالىبخشى جامعه اشاره كرده مىفرمايد:
اى مردم به وسيله ما خاندان پيامبر عليهمالسلام هدايت و از ظلمات كفر و گناه نجات يافتيد. اين بيان حقيقتى را روشن مىكند و آن اينكه انسانى كه حقيقت را نمىشناسد در گمراهى و تاريكى به سر مىبرد و پيامبر صلىاللّهعليهوآله و خاندانش عليهمالسلام كه حقايق را به مردم شناساندند، گويى مشعلهايى از نور هدايتگرى در دست گرفته و حق و حقيقت را به مردم نشان دادند تا از تيرگىها و گمراهىها رهايى يابند.
و به وسيله ما قلههاى شرف و فضيلت را طى كرديد. زيرا مردم عرب و ساير انسانهاى روى زمين در تاريكىِ محضِ كفر و گناه و مشكلات و ترس و ذلّت زندگى مىكردند [و سرانجام به وسيله اهلبيت عليهمالسلام به سرورى دست يافتند].
و به وسيله ما در روشنى سپيدهدم وارد و از تاريكى و تيرگى شب سياه خارج شديد.
وُقِرَ(1)سَمْعٌ لَمْ يَفْقَهِ الْوَاعِيَةَ، وَ كَيْفَ يُرَاعِي النَّبْأَةَ(2)مَنْ أَصَمَّتْهُ الصَّيْحَةُ(3)؟ رُبِطَ(4)جَنَانٌ(5)لَمْ يُفَارِقْهُ الْخَفَقَانُ(6).
...
آنگاه نفرين نموده، مىفرمايد: ناشنوا باد گوشى كه عبرتها و مواعظ هدايتگرِ رسا را درك نمىكند. آنگاه حضرت اين پرسش را طرح مىكند و مىفرمايد: گوشى كه با صيحه و فرياد ناشنوا شده، چگونه خبرى را كه با صداى آرام گفته مىشود مىتواند بشنود؟
چه بسا منظور آن است كه اگر كسى از قرآن و سنت پيامبر صلىاللّهعليهوآله تأثير نمىپذيرد چگونه از كلام اميرمؤمنان على عليهالسلام كه منزلت كمترى دارد متأثر مىگردد؟ مؤيد اين احتمال آن است كه حضرت اين خطبه را پس از كشته شدن طلحه و زبير ايراد فرموده و اشاره به آنان دارد كه بىاعتنا به مواعظ خدا و پيامبر صلىاللّهعليهوآله و امام عليهالسلام ، فتنهانگيزى نمودند.
آنگاه دعا فرموده، ادامه مىدهد: قوى باد آن قلبى كه به خوف دائمى از خدا قوى گرديده است، چون از يك سو صاحب قلب خائف و دلنگران از كيفر الهى، كارى نمىكند كه موجب عقوبت و عذاب گردد و از سوى ديگر قلبى كه كانون خوف خدا باشد، به دليل آنكه خالق در نظر او بزرگ و هر چيز جز او كوچك و بىارزش است، قوى مىباشد.
1) وقر سمع: كر باد آن گوشى كه... و اين نفرين است. وقر: كر شدن.
2) نبأة: خبرى كه با صداى آرام به گوش برسد.
3) صيحة: فرياد و صداى بلند.
4) ربط: كنايه از قوّت است، چون اگر چيزى مربوط (بسته) باشد قوى مىگردد و چيزى نمىتواند آن را متزلزل سازد.
5) جنان: قلب، كه از جنّ، به معناى مخفى، گرفته شده زيرا قلب، در ميان سينه مخفى است.
6) خفقان: اضطراب.
مَا زِلْتُ أَنْتَظِرُ بِكُمْ عَوَاقِبَ الْغَدْرِ، وَ أَتَوَسَّمُكُمْ(1)بِحِلْيَةِ الْمُغْتَرِّينَ، سَتَرَنِي عَنْكُمْ جِلْبَابُ(2)الدِّينِ، وَ بَصَّرَنِيكُمْ صِدْقُ النِّيَّةِ.
...
آنگاه حضرت عليهالسلام به اطرافيان خود مىفرمايد: همواره در انتظار عواقب نيرنگ شما هستم. اين سخن از آنروست كه فرجام كسى كه نسبت به پيشواى خود فريبكارى كند و نيرنگ بازد در نهايت، نتيجه توطئه و فساد انگيزى و نافرمانىاش آشكار خواهد شد.
و من از حركات و سكنات شما هوشمندانه علائم غرور و فريبخوردگى را مىبينم. روشن است فريبخورده كسى است كه چيز بىارزشى در چشم او مهم و ارزشمند جلوه كند و براى دستيابى آن، حق را رها كند. و بعيد نيست كه آنها به سبب فريبخوردگى و غفلت، امام عليهالسلام را رها كرده و به ديگران متمايل مىشدند.
امام عليهالسلام در مورد ناديده گرفتن و چشمپوشى از خطاهاى اطرافيان خود مىفرمايد: آنچه باعث شد تا خطاها و گناهان شما را ناديده بگيرم پرده دين بود، زيرا احكام دينى باعث پرده كشيدن روى كارهاى ديگران مىشود، لذا غالبا ديندار گناه ديگران را نمىبيند. پس اگر من متعرض شما نمىشوم و شما را كيفر نمىدهم به جهت جلوه دينى است كه شما داريد، ولى بر اساس صدق نيتى كه دارم از واقعيت امر و حقيقت درونىِ شما آگاه هستم، چرا كه انسان اگر قلبى پاك داشته باشد از مدد غيبى مىتواند باطن افراد را بشناسد و انسانها را آنطور كه هستند ببيند(3).
أَقَمْتُ لَكُمْ(1)عَلَى سَنَنِ الْحَقِّ فِي جَوَادِّ(2)الْمَضَلَّةِ(3)، حَيْثُ تَلْتَقُونَ وَ لاَ دَلِيلَ، وَ تَحْتَفِرُونَ وَ لاَ تُمِيهُونَ(4)، الْيَوْمَ أُنْطِقُ لَكُمُ الْعَجْمَاءَ(5)ذَاتَ الْبَيَانِ، غَرَبَ(6)رَأْيُ امْرِئٍ تَخَلَّفَ عَنِّي! مَا شَكَكْتُ فِي الْحَقِّ مُذْ أُرِيتُهُ. لَمْ يُوجِسْ مُوسَى عليهالسلام خِيفَةً عَلَى نَفْسِهِ بَلْ أَشْفَقَ مِنْ غَلَبَةِ الْجُهَّالِ وَ دُوَلِ(7)الضَّلاَلِ. الْيَوْمَ تَوَاقَفْنَا(8)عَلَى سَبِيلِ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ، مَنْ وَثِقَ بِمَاءٍ لَمْ يَظْمَأْ.
...
شما را بر روشهاى حق در ميان جادههاى گمراهى و باطل برپا داشتم، يعنى شما در ميان جادههاى گمراهى حركت مىكرديد و من از ميان همه آنها راه حق را انتخاب كردهام و شما را به سوى آن رهنمون شدهام.
شما همديگر را در آن جادهها ملاقات مىكرديد، اما راهنمايى نداشتيد تا راه درست را از او بپرسيد، لذا همه سرگردان بوديد و اين ملاقات و رهجويىها و گفتگو فايده نداشت.
و چاه حفر مىكرديد تا از تشنگى رها شويد، اما به آب نمىرسيديد و از عطش نجات نمىيافتيد، چون زمين، گمراهكننده و راهنما مفقود و آب ناياب بود. شما در امور دينى چنين سرگشته بوديد و من از چنان جايى نجاتتان دادهام.
امروز هم من براى شما عبرتها و مواعظ گنگ و ديرياب را به نطق و آشكارى درمىآورم تا در عين گنگى، با اشاره و دلالت برايتان گويا شوند. عبرت و موعظه دلالت مىكند كه مثلاً اگر كسى چنين كارى را بكند طبعا چنان پيامدى دارد و به چنان كيفرى مىرسد. در اينجا امام عليهالسلام ارتباط بين اسباب و مسبّبات را بيان مىكند، و به نطق درآورن
1) لكم: ل در لكم براى تأكيد است، يعنى أقمتكم.
2) جواد: جمع جاده، به معناى راه.
3) مضلة: زمينى كه انسان در آن گم مىشود.
4) تميهون: از أماه گرفته شده، يعنى به آب دستيافتن.
5) عجماء: حيوانى كه نمىتواند حرف بزند و منظور در اينجا عبرتها و مواعظ هستند.
6) غرب: غايب و گم شد.
7) دول: جمع دولة، به معناى سلطه است.
8) تواقفنا: با يكديگر ملاقات و ديدار كرديم.
...
...
عبرتها، كه گنگاند، معنايش آن است كه امام عليهالسلام مردم را به آن عبرتها و پندها دلالت و راهنمايى مىنمايد تا عبرت بگيرند.
انديشه هر كسى كه از من روى بگرداند تباه خواهد شد. اين بيان از آن جهت است كه امام عليهالسلام حقّ است و هركه از حق پيروى نكند طبعا بر باطل خواهد بود.
از زمانى كه پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله حق را به من نشان داد هرگز در آن شك نكردهام و همواره همپاى آن بوده و هستم، بنابراين مخالف من راه باطل را مىپيمايد.
اما حضرت موسى عليهالسلام كه خداى سبحان مىفرمايد: «فَأَوْجَسَ فِى نَفْسِهِ خِيفَةً مُوسَى»(1)«و موسى در خود بيمى احساس كرد»، بر خودش نترسيد، بلكه ترسيد مبادا ساحران حقيقت را بر مردم مشتبه سازند و كلام موسى را نپذيرند. بنابراين موسى عليهالسلام از چيره شدنِ جاهلان (= جادوگران) و سلطه گمراهان (= فرعونيان) بسيار ترسيد. منظورِ حضرت آن است كه من نيز از ظالمان بر خودم نمىترسم، بلكه مىترسم مبادا حقيقت را بر مردم مشتبه سازند و آنها را گمراه كنند.
امروز ما و شما در شاهراهِ حق و باطل همديگر را ملاقات كرديم. پس هركه با من همراه باشد، بر حق است و هركه با من مخالف باشد بر باطل.
كسى كه به داشتن آبى مطمئن باشد تشنه نمىشود. امام عليهالسلام با اين تعبير در صدد بيان اين مطلب است كه همانطور كه اگر كسى مطمئن باشد كه همراه خود آب دارد تشنگى بر او چيره نمىشود، كسى كه به امام و پيشواى خود اطمينان داشته باشد، آسودهخاطر است و به ديگرى نيازمند نخواهد بود؛ زيرا آرامش روح مايه آرامش جسم است.
1) سوره طه، آيه 67.
و من خطبة له عليهالسلام لما قبض رسول اللّه صلىاللّهعليهوآله و خاطبه العباس و أبو سفيان بن حرب في أن يبايعا له بالخلافة
أَيُّهَا النَّاسُ، شُقُّوا(1)أَمْوَاجَ الْفِتَنِ بِسُفُنِ النَّجَاةِ، وَ عَرِّجُوا(2)عَنْ طَرِيقِ الْمُنَافَرَةِ(3)، وَ ضَعُوا تِيجَانَ الْمُفَاخَرَةِ. أَفْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجَنَاحٍ، أَوِ اسْتَسْلَمَ فَأَرَاحَ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه پس از ارتحال پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله ايراد شد و آن وقتى بود كه عباس و ابوسفيان به حضرت پيشنهاد دادند كه به خلافت با او بيعت كنند.
وقتى كه رسول خدا صلىاللّهعليهوآله رحلت كرد، عباس بن عبدالمطلب و ابوسفيان بن حرب به آن حضرت پيشنهاد دادند كه با وى به عنوان خليفه بيعت كنند. از آنجا كه ابوسفيان قصد فتنهآفرينى و رودررو ساختن مسلمانان با يكديگر را داشت تا از اين فرصت سوء استفاده كند و مردم را به كفر برگرداند، به همراهى عباس بن عبدالمطلب - كه از نيرنگبازى ابوسفيان غافل بود، نزد حضرت على عليهالسلام آمدند و از ايشان خواستند كه براى گرفتن حق خويش قيام و با رقيبان مبارزه كند. حضرت در برابر اين پيشنهاد فرمود: اى مردم، امواج فتنه را با كشتىهاى نجات بشكافيد.
...
...
اين سخن امام عليهالسلام از آنروست كه فتنهها، مانند امواج دريا هستند چنانكه اگر چيزى در ميان آن امواج سهمگين قرار گيرد غرق خواهد شد. كشتىهاى نجات كه مردم را از امواج فتنهها مىرهانند، همان راههاى وصول به رضوان خدا هستند، و بايد اين امواج فتنه را با كشتى حقطلبى و حقپويى درهم كوبيد تا به ساحل آرامش رسيد.
و از نزاع و جدال بپرهيزيد و تاج فخرفروشى را از سر خود برداريد. روشن است كه هركه فخرفروشى مىكند، در واقع گردنفرازى كرده و مانند تاج پادشاهان، تاجى از افتخار بر سر نهاده است. پس امام عليهالسلام به تواضع و فروتنى فرمان مىدهد. اين جمله در حقيقت جواب ابوسفيان بود كه قصد داشت با استفاده از وجود حضرت على عليهالسلام در برابر غاصبان خلافت فخرفروشى كند.
آنگاه در مقام عذرخواهى از عدم قيام براى گرفتن خلافت مىفرمايد: [ از دو حال خارج نيست:] فردى به كمك بال (يار و ياور) قيام مىكند و پيروز مىشود(1)يا آنكه قيام نمىكند و خود و ديگران را راحت مىسازد. منظور حضرت اين است كه نه ديگران را در مهلكه مىاندازد و نه خود را در معرض خوارى قرار مىدهد.
به عنتره گفتند: تو شجاعترين فرد عرب هستى؟ گفت: شجاعترين فرد نيستم، ولى جايى كه بايسته است پا پيش مىنهم و جايى كه شايسته است، احتياط مىكنم.
1) حضرت ياران را به بال پرندگان تشبيه مىفرمايد كه به وسيله آن پرواز مىكند.
هَذَا(1)مَاءٌ آجِنٌ، وَ لُقْمَةٌ يَغَصُّ(2)بِهَا آكِلُهَا، وَ مُجْتَنِي(3)الثَّمَرَةِ لِغَيْرِ(4)وَقْتِ إِينَاعِهَا، كَالزَّارِعِ بِغَيْرِ أَرْضِهِ.
...
اين [خلافت مانند] آبى گنديده است كه خوشگوار نيست زيرا با ناگوارىها و مشكلات همراه است و مانند لقمهاى است كه در گلوى خورنده آن گير مىكند، لذا گوارا نمىباشد.
و آنكه ميوه را قبل از رسيدن آن، بچيند مانند كسى است كه در زمين ديگران كشاورزى كرده باشد؛ يعنى هنوز وقت خلافت ظاهرى نرسيده است، و اگر قيام كنم، جز تعدادى بسيار اندك از من پيروى نخواهند كرد، و باعث بروز فتنه و ضعف اسلام مىشود؛ لذا از حق خود گذشتم. همچنين اگر بخواهم قيام كنم، مثل كسى خواهم بود كه در زمين ديگران چيزى بكارد كه از محصول آن بهرهاى برندارد. اين بدان علت بود كه مردم تحمل پذيرش خلافت امام عليهالسلام را نداشتند و به ابوبكر و امثال او بيشتر تمايل نشان مىدادند، و قرآن نيز پيشاپيش خبر داده بود كه: «... أَفَإِين مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ ...»(5)«آيا اگر او (= پيامبر) بميرد يا كشته شود از عقيده خود بر مىگرديد؟».
1) هذا: اشاره به خلافت دارد.
2) يغصّ: از غصّ گرفته شده و به معناى باقى ماندن غذا در گلو و گير كردن و ناتوانى در فرو بردن است، چنانكه شاعر مىگويد: أكاد أغص بالماء الفرات؛ آب گوارا و نوشين ممكن است گلوگير من شود.
3) مجتني: از إجتناء الثمرة، يعنى چيدن ميوه گرفته شده است.
4) لغير: ل در لغير براى تأكيد است.
5) سوره آل عمران، آيه 144.
فَإِنْ أَقُلْ، يَقُولُوا: حَرَصَ عَلَى الْمُلْكِ، وَ إِنْ أَسْكُتْ، يَقُولُوا: جَزِعَ مِنَ الْمَوْتِ. هَيْهَاتَ(1)بَعْدَ اللَّتَيَّا وَ الَّتِي(2)
و صغّروا شذوذاً الذي التي *** و ذا مع الفروع منها تا و تي
و اين يك ضرب المثل است. مىگويند: مردى با زنى كوتاهقد و بد اخلاق ازدواج كرد. پس از معاشرت با او به رنج و مشقت افتاد و او را طلاق داد و بار ديگر با زنى قدبلند ازدواج كرد، ولى اخلاق او بدتر از اولى بود. پس او را طلاق داد، به او گفتند: ديگر نمىخواهى ازدواج كنى؟ گفت: لا أتزوج بعد اللتيا و التي؛ بعد از آن زن قدكوتاه و آن زن ديگر ازدواج نخواهم كرد.
....
اگر بگويم خلافت از آن من است و ديگران آن را غصب كردهاند، مىگويند: به فرمانروايى حريص شده و مىخواهد به خلافت و مقام برسد و اگر سكوت كنم و حق خود را طلب نكنم مىگويند: على از مرگ مىترسد، يعنى مىترسد كه اگر براى گرفتنِ حقِ خود بپا خيزد جنگ در بگيرد و در اين راه كشته شود؛ پس براى گريختن از مرگ سكوت كرده است.
اين چه انديشه باطلى است و چقدر با واقعيت تفاوت دارد! چون نه سكوت من از روى ترس است و نه اقدام من از سرِ حرص، زيرا اگر در پى گرفتن حق خود باشم، در آن صورت حرصى به فرمانروايى و حكومت ندارم، و اگر سكوت كنم به دليل ترس از مرگ نيست، بلكه پس از اين دو گمان و برداشتِ نادرست حق آن است كه سكوت من براى مصلحت اسلام است، و اگر هم بخواهم حق خود را بگيرم، براى اجراى حق مشروع و دادنِ خلافت به اهل آن است كه سزاوار فرمانروايىاند.
وَ اللَّهِ لاَبْنُ أَبِي طَالِبٍ(1)آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّهِ، بَلِ انْدَمَجْتُ(2)عَلَى مَكْنُونِ عِلْمٍ لَوْ بُحْتُ(3)بِهِ لاَضْطَرَبْتُمْ اضْطِرَابَ الاْءَرْشِيَةِ(4)فِي الطَّوِيِّ(5)الْبَعِيدَةِ(6)!
...
به خدا سوگند، انس و علاقه فرزند ابوطالب (يعنى على عليهالسلام ) به مرگ بيشتر از انس و علاقه شيرخواره به پستان مادرش مىباشد. من از ترس مرگ سكوت نكردهام، بلكه چيزى مىدانم كه ديگران نمىدانند. يعنى مىدانم سرانجام كارها چيست و قيام چه نتيجهاى خواهد داشت؛ و خدا به اينها فرصت داده تا امتحانشان كند. اگر بخواهم آن علم را براى شما آشكار و رازها را برملا كنم، مانند طناب در قعر چاه عميق، به خود خواهيد لرزيد.
منظور امام عليهالسلام اين است كه همانطور كه طناب هنگام كشيدن آب از ته چاه عميق به لرزه و تكان مىافتد، مردم هم اگر از آن علم مكنون و پنهان شده در سينه على عليهالسلام آگاه مىشدند بر خود سخت مىلرزيدند. اگر آن حضرت به مردم مىفرمود كه چه كسانى خلافت را در دست مىگيرند و چه خونهاى فراوانى خواهند ريخت و چه احكامى را تغيير خواهند داد و چه خشونتها و چه حيف و ميلهايى از بيتالمال مسلمين خواهند كرد، مسلمانان به شدت نگران مىشدند. چنانكه اگر به كسى بگويند كه حاكم شما چه ظلمهايى خواهد كرد، مىترسد و نگران مىشود. امام عليهالسلام از گفتن همه اين مسائل و اقدام بر گرفتن حق خود سكوت نمود تا نظام اسلامى باقى بماند و جنگ داخلى برپا نشود و موجب شكست اسلام و خوارى مسلمانان نگردد.
و من كلام له عليهالسلام لما أشير عليه بأن لاّ يتبع طلحة و الزبير و لا يرصد لهما القتال
وَ اللَّهِ لاَ أَكُونُ كَالضَّبُعِ(1)تَنَامُ عَلَى طُولِ اللَّدْمِ(2)، حَتَّى يَصِلَ إِلَيْهَا طَالِبُهَا، وَ يَخْتِلَهَا(3)رَاصِدُهَا، وَ لَكِنِّي أَضْرِبُ بِالْمُقْبِلِ إِلَى الْحَقِّ الْمُدْبِرَ عَنْهُ، وَ بِالسَّامِعِ الْمُطِيعِ الْعَاصِيَ الْمُرِيبَ(4)أَبَداً حَتَّى يَأْتِيَ عَلَيَّ يَوْمِي(5). فَوَ اللَّهِ مَا زِلْتُ مَدْفُوعاً عَنْ حَقِّي، مُسْتَأْثَراً عَلَيَّ،(6)مُنْذُ(7)قَبَضَ اللَّهُ نَبِيَّهُ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ حَتَّى يَوْمِ النَّاسِ هَذَا.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام آن هنگام كه در مقام مشورت، به آن حضرت پيشنهاد دادند كه طلحه و زبير را تعقيب نكند و در صدد جنگ با آنان نباشد.
وقتى به امام پيشنهاد دادند طلحه و زبير را تعقيب نكند و در صدد جنگِ با آنها نباشد فرمود:
به خدا سوگند، من مثل كفتار نيستم كه در طول زمان كوبيدن بر طبل بخوابد و سرانجام صياد مىآيد و او را با نيرنگ از لانهاش بيرون بكشد. يعنى من در مدينه نمىمانم تا قدرت
1) ضبع: كفتار، ضبع مؤنث سماعى است.
2) لدم: زدن بر روى يك چيز سنگين كه صداى آن شنيده مىشود. ابوعبيد مىگويد: شكارچى كفتار در نزديكى لانه آن آهسته بر طبل مىكوبد كه اين كار را لدم مىگويند. سپس مىگويد: خامري أمّ عامر؛ اى امعامر (كنيه كفتار) در لانه خود بمان. خامري از خامر گرفته شده كه به معناى خانهنشين بودن است. اين جمله را با صداى ضعيف و مكرر مىگويد و كفتار با اين صداى صياد و طبل خواب مىرود و صياد طنابى بر گردن او مىاندازد و او را از لانه بيرون مىكشد و گويا در اين صدا تأثير خاصى وجود دارد.
3) يختلها: از ختل گرفته شده، يعنى خدعه و نيرنگ.
4) مريب: از ريب گرفته شده، يعنى شكآلود و ترديدآميز.
5) يأتي عليّ يومي: مرگ من فرا برسد.
6) مستأثرا علي: حق من به ديگران داده شده و ديگران بر من مقدم شدهاند.
7) منذ: از زمان گذشته.
...
...
و شوكت طلحه و زبير زياد شود و حكومت را از دستم مانند كفتارى كه به دام صياد افتاده است، بگيرند. بلكه من با كمك كسانى كه به سوى حق روى آوردهاند و با من همنوا و هماهنگ هستند، رويگردانان از حق و مخالفان خود را درهم مىكوبم و به وسيله كسانى كه شنواى حق و مطيع فرمانم هستند به نبرد با كسانى برمىخيزم كه نافرمانى حق مىكنند و نسبت به حق، ترديد دارند و اين كار هميشه من است تا آنگاه كه مرگم فرا رسد و از اين جهان به سراى آخرت كوچ كنم.
سپس آن حضرت بيان كرد كه ستمگرى طلحه و زبير نسبت به من و پامال كردن حقِ من، نخستين ستمى نيست كه بر وى روا شده باشد مردم از ديرباز همواره حق او را پامال و به او ستم مىكردند. لذا فرمود: به خدا سوگند همواره از حق خود محروم بودهام و مردم به ضرر من مستبدانه رفتار كردهاند. از زمانى كه پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله رحلت فرمود تا امروز حق من پايمال شده است، يعنى ابوبكر و عمر و عثمان حق شرعى او را در خلافت ناديده گرفتند، سپس عايشه و طلحه و زبير و پس از آنها معاويه.
و من خطبة له عليهالسلام يذمّ فيها أتباع الشيطان
اتَّخَذُوا الشَّيْطَانَ لاِءَمْرِهِمْ مِلاَكاً(1)، وَ اتَّخَذَهُمْ لَهُ أَشْرَاكاً(2)، فَبَاضَ وَ فَرَّخَ فِي صُدُورِهِمْ، وَ دَبَّ(3)وَ دَرَجَ(4)فِي حُجُورِهِمْ(5)، فَنَظَرَ بِأَعْيُنِهِمْ، وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ، فَرَكِبَ بِهِمُ الزَّلَلَ(6)، وَ زَيَّنَ لَهُمُ الْخَطَلَ(7)، فِعْلَ مَنْ قَدْ شَرِكَهُ الشَّيْطَانُ فِي سُلْطَانِهِ، وَ نَطَقَ بِالْبَاطِلِ عَلَى لِسَانِهِ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه در آن پيروان شيطان را سرزنش مىفرمايد.
[كافران و گنهكاران] شيطان را در كار خويش ملاك قرار دادند، يعنى قوام و بنيان كار آنها در اطاعت از شيطان است. شيطان نيز با آنها چنين مىكند: آنها را در گمراه كردن مردم دام و آلت دست خود قرار مىدهد، زيرا با كارهاى آنها ساير مردم را به گمراهى مىكشاند و در سينه آنها تخم گذارده، جوجه مىپروراند. اين سخن، كنايه از خانهكردن شيطان در دل آنهاست، مانند پرندهاى كه اگر در جايى تخم گذارد و جوجه بپروراند آنجا را محل اقامت خويش قرار مىدهد و همواره به آنجا آمد و شد مىكند.
و در دامن آنان جنبش و رفت و آمد مىكند، همانطور كه طفل در دامان والدين خود
...
...
همواره در حال آمدورفت است و به آنها انس شديد دارد. شيطان نيز به چنين افرادى انس و محبتى مانند دلبستگىِ طفل به والدينش را دارد.
پس با چشمِ آنها مىنگرد، يعنى آنان به محرمات و گناهان نظر مىكنند و چون شيطان به چنين چيزهايى مىنگرد، پس در نظر و نگاه اتحاد و يگانگى دارند، و با زبان آنها سخن مىگويد، يعنى كلام آنها كلام شيطان است.
آنان را بر مركب لغزش سوار مىكند، يعنى شيطان آنها را در لغزشگاهها نگه مىدارد تا بلغزند و در راه حق ثبات قدم نيابند و كارهاى بسيار زشت را در چشم آنها زيبا، و گناهان را در دل و جانشان نيكو جلوه مىدهد. بنابراين آنها كارى را انجام مىدهند كه شيطان در تحقق آن شريك است. اين سخن بدان معناست كه هرچه انجام مىدهند با مشاركت شيطان است كه بخشى از آن كارها براى آنان و بخشى ديگر براى خودِ شيطان است.
و با زبان آنها سخن باطل مىگويد، يعنى آنان تحت تأثير وسوسه او و براى تأمين خواستهاش سخن مىگويند.
و من كلام له عليهالسلام : يعني به الزبير في حالٍ اقتضت ذلك الكلام
يَزْعُمُ أَنَّهُ قَدْ بَايَعَ بِيَدِهِ وَ لَمْ يُبَايِعْ بِقَلْبِهِ، فَقَدْ أَقَرَّ بِالْبَيْعَةِ، وَ ادَّعَى الْوَلِيجَةَ(1)، فَلْيَأْتِ عَلَيْهَا بِأَمْرٍ يُعْرَفُ، وَ إِلاَّ فَلْيَدْخُلْ فِيمَا خَرَجَ مِنْهُ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام كه به مقتضاى حال درباره زبير ايراد فرموده است.
مسلمانان به طلحه و زبير مىگفتند: چرا بيعت اميرمؤمنان عليهالسلام را شكستيد در حالى كه از سرِ ميل و رغبت با آن حضرت بيعت كرديد و هيچ اجبارى در كار نبود؟
آن دو مىگفتند: ما با دست خود با او بيعت كرديم نه با قلب خويش، و گمان مىكردند كه اين جواب مىتواند موضعگيرىهاى خصمانه آنها را توجيه كند، لذا امام عليهالسلام مىفرمايد: زبير گمان مىكند كه با دست خويش نه با قلبش بيعت كرده است و در بيعت كردن مجبور و ناراضى بوده. وى با اين سخن در حقيقت اقرار به بيعت كرده، ولى ادعا مىكند كه از شمار افرادى بوده كه با رضا و رغبت بيعت نكرده است. هر معترف و اقرار كنندهاى بايد به اقرار خود پايبند باشد، مگر آنكه دليل روشن و واضحى بر خلاف اقرارِ خود داشته باشد.
بنابراين، زبير بايد بر ادعاى ناراضى بودن خود دليل واضح و روشنى بياورد و گرنه بايد در طاعت من باشد و كار را به من واگذارد، زيرا مدعى بايد بيّنه بياورد و اگر نتواند بايد از ادعاى خود دست بردارد.
1) وليجة: كسى كه جزء يك گروه و دسته شده، ولى در حقيقت جزو آنها نيست.
و من كلام له عليهالسلام يصف أصحاب الجمل و أنهم أصحاب قول لا أصحاب عمل
وَ قَدْ أَرْعَدُوا وَ أَبْرَقُوا، وَ مَعَ هَذَيْنِ الاْءَمْرَيْنِ الْفَشَلُ، وَ لَسْنَا نُرْعِدُ حَتَّى نُوقِعَ، وَ لاَ نُسِيلُ حَتَّى نُمْطِرَ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام در توصيف اصحاب جمل كه فقط اهل سخن هستند نه مرد عمل
امام عليهالسلام در توصيف اصحاب جمل مىفرمايد: آنان رعدآسا خروش برآوردند و بسان برق، شعله پراكندند، ولى اين دو با شكست همراه است. امام عليهالسلام آنان را به ابرى پررعد و برق تشبيه مىكند كه نشان دهنده باران است [ولى از باران خبرى نيست]. آنان حرف مىزدند و فحش مىدادند و دم از شجاعت و قهرمانى مىزدند، ولى با وجود اين هياهوها كارشان سست بود و هيچ جنگ شايانى نمىكردند، زيرا زبير از جنگ فرار كرد و طلحه بدون جنگِ چشمگيرى كشته شد.
ولى ما چنين نيستيم، بلكه تا بر دشمن نتازيم و آنها را از پاى در نياوريم هياهو ايجاد نمىكنيم و تا نباريم، يعنى در صحنه عمل ظاهر نشويم، دم از پديد آوردن سيل نمىزنيم. پس ما اهل عمل هستيم نه اهل سخن، و غالباً كسانى كه شعار نمىدهند و عمل مىكنند از كسانى كه فقط شعار مىدهند ولى عمل نمىكنند موفقترند. وجه تمايز دو دسته پيشگفته، در همين است.
أَلاَ(1)وَ إِنَّ الشَّيْطَانَ قَدْ جَمَعَ حِزْبَهُ وَ اسْتَجْلَبَ(2)خَيْلَهُ(3)وَ رَجِلَهُ(4)، وَ إِنَّ مَعِي لَبَصِيرَتِي، مَا لَبَّسْتُ(5)عَلَى نَفْسِي، وَ لاَ لُبِّسَ عَلَيَّ. وَ ايْمُ اللَّهِ(6)لاَءُفْرِطَنَّ لَهُمْ حَوْضاً أَنَا مَاتِحُهُ، لاَ يَصْدُرُونَ عَنْهُ وَ لاَ يَعُودُونَ إِلَيْهِ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام است.
غالباً خطبه در حال تكيه دادن و ايستادن يا بر فراز منبر و مانند آن ادا مىشود و آغاز آن حمد خدا و درود بر پيامبر صلىاللّهعليهوآله است، به خلاف كلام كه اين ويژگىها را ندارد، لذا سيد رضى رحمهاللّه گاهى مىفرمايد: و من خطبة له [ عليهالسلام ] و گاهى مىفرمايد: و من كلام له [ عليهالسلام [و همچنين غالباً سيّد رضى رحمهاللّه بخشى از خطبه و يا بخشى از كلام را به صورت ناتمام آورده است، چون بخشى را مىآورد كه فصاحت و بلاغت بيشترى دارد و لذا مىگويد: (من...) تا بفهماند كه اين بخشى از خطبه يا كلام است نه تمام آن.
بدانيد كه شيطان حزب و ياران خود را گرد آورد. منظور از شيطان، شيطان حقيقى و
...
...
شناخته شده يا كنايه از شخصى مىباشد(1).
شيطان سواران و پيادگان خود را دعوت نموده است. اين سخن اشاره به اين آيه دارد كه خداى سبحان به شيطان مىفرمايد: «وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ»(2)«و با سواران و پيادگانت بر آنها بتاز».
اما من داراى بصيرت و آگاهى هستم، يعنى شناخت من نسبت به امور همچنان تغييرناپذير است. من كارى نكردم كه دچار اشتباه و ترديد گردم، يعنى به شك و دو دلى بيفتم كه آيا حق با من است يا نه، چنانكه بسيارى از مردم وقتى كه در صحنه جنگ قرار مىگيرند، ترديد مىكنند كه آيا كار آنها درست است يا نه، و كسى نيز مرا به شك و شبهه نيفكنده است.
سوگند به خدا كه من براى اين مخالفان حوضى پر خواهم كرد كه خودم بايد آن را خالى سازم، يعنى لشكرى انبوه فراهم مىكنم كه خودم سرپرستى و فرماندهى آن را به عهده مىگيرم، به گونهاى كه اينان نمىتوانند از اين حوضِ خون خارج شوند و به سلامت جان به در ببرند و وقتى كه مُردند ديگر نمىتوانند به آن برگردند. پس امكان آمد و شد را از آنها مىگيرم.
تَزُولُ الْجِبَالُ وَ لاَ تَزُلْ، عَضَّ عَلَى نَاجِذِكَ(1)، أَعِرِ(2)اللَّهَ جُمْجُمَتَكَ. تِدْ(3)فِي الاْءَرْضِ قَدَمَكَ، ارْمِ بِبَصَرِكَ أَقْصَى الْقَوْمِ، وَ غُضَّ بَصَرَكَ، وَ اعْلَمْ أَنَّ النَّصْرَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام آنگاه كه در جنگ جمل پرچم را به دست فرزندش محمد بن حنفيه داد
اميرمؤمنان عليهالسلام فرزندى به نام محمد بن حنفيه داشت. از آنرو او را محمد بن حنفيه خواندهاند كه مادرش زنى از بنىحنيفه بود، لذا براى اينكه از فرزندان حضرت زهرا عليهاالسلام متمايز باشد او را به اين عنوان مىخواندند. محمد بن حنفيه فردى شجاع و نزد امام عليهالسلام و برادرانش محبوب بود. در جنگ جمل وقتى كه امام عليهالسلام مىخواست پرچم را به دست او بدهد، او را اينگونه توصيه فرمود:
كوهها مىلرزند، ولى تو نلرز، يعنى در مقابل دشمنان چنان پايدار و مقاوم باش كه حتى اگر كوهها از جا كنده شوند تو نبايد به خود هراسى راه بدهى. دندانهاى آسياب خود را محكم بر هم بفشار، چون وقتى انسان چنين كند اعصاب سر او محكم مىشوند و در نتيجه، عزم و ارادهاش بيشتر و محكمتر مىگردد.
...
...
سر خود را به خداى متعال عاريه بده تا خدا در اين دنيا آن را از تو بگيرد و در آن دنيا به تو پس دهد، يعنى همواره آماده شهادت باش.
و پاى خود را چونان ميخ - كه در ديوار و مانند آن مىكوبند - محكم در زمين بكوب تا وقتى كه سپاه دشمن به سمت تو آمد شكست نخورى و نگريزى. روشن است كه ويژگى ميخ استحكام مىباشد.
نگاه خود را به انتهاى لشكر دشمن بينداز تا عزم تو در جنگيدنِ با آن جمعيتِ فراوان بيشتر شود. اين سخن از آنروست كه انسان هرچه به كثرت دشمن آگاهتر باشد، عزمى قوىتر و قلبى محكمتر براى پيشروى خواهد داشت و براى موقعيتهاى آنچنانى آمادهتر مىشود.
و چشم خود را پس از افكندن به انتهاى لشكر به سوى زمين بيانداز تا شمشيرهاى آخته و نيزهها، موجب هول و هراس تو نشود. انسانى كه عزم راسخ دارد، ابتدا تعداد لشكر دشمن را ارزيابى مىكند، سپس قدمبهقدم به جلو نگاه مىكند تا اگر به ناگاه نگاهش به جمعيت دشمن افتاد، قلب او نلرزد.
و بدان كه يارى و پيروزى از طرف خداى سبحان است، و پرواضح است كه اگر كسى چنين عقيدهاى داشته باشد قلب او محكم و اعصاب او آرام و نشاط و قدرت او دو چندان مىشود.
و من كلام له عليهالسلام لما أظفره اللّه بأصحاب الجمل و قد قال له بعض أصحابه: ودِدْتُ أنّ أخي فلاناً كان شاهدنا ليرى ما نصرك اللّه به على أعدائك.
فَقَالَ لَهُ عليهالسلام : أَ هَوَى أَخِيكَ مَعَنَا؟ فَقَالَ: نَعَمْ، قَالَ: فَقَدْ شَهِدَنَا، وَ لَقَدْ شَهِدَنَا فِي عَسْكَرِنَا هَذَا(1)أَقْوَامٌ فِي أَصْلاَبِ(2)الرِّجَالِ وَ أَرْحَامِ النِّسَاءِ سَيَرْعَفُ(3)بِهِمُ الزَّمَانُ، وَ يَقْوَى بِهِمُ الاْءِيمَانُ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام درباره سخن يكى از اصحاب كه پس از پيروزى امام عليهالسلام بر اصحاب جمل به حضرت عرض كرد: دوست داشتم كه فلان برادرم شاهد پيروزى ما در جنگ جمل مىبود.
وقتى كه خداى سبحان در جنگ جمل، پيروزى را نصيب امام عليهالسلام كرد و ناكثين را با شكست روبهرو ساخت، يكى از اصحاب حضرت عرض كرد: اى كاش برادرم فلانى همراه ما مىبود و پيروزى ما بر دشمن را مىديد. حضرت فرمود: آيا برادرت دوست داشت كه همراه ما باشد؟ يعنى آيا ميل و رغبت او با ما بود و آيا ما را دوست، و دشمنان ما را دشمن مىداشت؟ عرض كرد: آرى.
حضرت فرمود: او در ثواب، با ما شريك است، زيرا گفتهاند: «الرّجلُ معَ مَن اَحبَّ؛
1) هذا: صفت عسكر است.
2) أصلاب: جمع صلب، يعنى استخوان پشت، محل تجمع منى است، چنانكه خداوند مىفرمايد: «يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ»؛ «[كه] از صلب مرد و ميان استخوانهاى سينه زن بيرون مىآيد» (سوره طارق، آيه 7).
3) سيرعف: از كلمه رعاف گرفته شده، به معناى خونى است كه از بينى خارج مىشود و در اينجا كنايه از آمدن به وجود از عدم است.
...
...
انسان هر كه را دوست بدارد با وى محشور خواهد شد».
[نه تنها اين فرد، بلكه] كسانى كه در صلب پدران و رحم مادران به سر مىبرند، يعنى كسانى كه هنوز در مرحله جنينى به سر مىبرند و هنوز از رحم مادر خارج نشدهاند و در آينده، زمان آنها را به عرصه وجود خواهد آورد در اين سپاه ما خواهد بود (و در اجر و ثواب با ما شريكند)، زيرا آنان ما را دوست دارند و ايمان به وسيله آنها تقويت مىگردد، يعنى آنها اميرمؤمنان على عليهالسلام و اهلبيت عليهمالسلام را با قلم و زبان و مانند آن يارى مىكنند.
كُنْتُمْ جُنْدَ الْمَرْأَةِ، وَ أَتْبَاعَ الْبَهِيمَةِ، رَغَا(1)فَأَجَبْتُمْ، وَ عُقِرَ(2)فَهَرَبْتُمْ. أَخْلاَقُكُمْ دِقَاقٌ(3)، وَ عَهْدُكُمْ شِقَاقٌ، وَ دِينُكُمْ نِفَاقٌ، وَ مَاوءُكُمْ زُعَاقٌ(4)، وَ الْمُقِيمُ بَيْنَ أَظْهُرِكُمْ(5)مُرْتَهَنٌ بِذَنْبِهِ، وَ الشَّاخِصُ(6)عَنْكُمْ مُتَدَارَكٌ بِرَحْمَةٍ مِنْ رَبِّهِ. كَأَنِّي بِمَسْجِدِكُمْ كَجُوءْجُوءِ(7)سَفِينَةٍ، قَدْ بَعَثَ اللَّهُ عَلَيْهَا الْعَذَابَ مِنْ فَوْقِهَا وَ مِنْ تَحْتِهَا، وَ غَرِقَ مَنْ فِي ضِمْنِهَا.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام كه پس از جنگ جمل در مذمت اهالى بصره ايراد شده است.
[اى مردم بصره، [شما لشكريان زن (= عايشه) و دنبالهروهاى حيوان (= شتر) بوديد. آنان دنبال شتر (كه عسكر نام داشت) به هر سوى مىرفتند.
چون شتر صدا برآورد، شما جواب داديد. البته منظور صداى شترسوار است كه بر اساس رابطه حال و محلّ [در نحو عربى] به صداى شتر تعبير شده است. و وقتى كه شتر مجروح و پى زده شد، گريختيد. پس نه ثبات قدم داريد و نه ادراك و انديشه.
اخلاقتان [اى مردم بصره] سراسر پستى و فرومايگى است و پيمان شما تفرقهافكنى،
1) رغا: شتر صدا كرد.
2) عقر: پاى او قطع شد و مجروح گرديد.
3) دقاق: جمع دقيق از الشيء الدقيق گرفته شده و به معناى دنى و پست است، چرا كه چيز كوچك به يك حال نمىماند و تحمل اشياء گوناگون را ندارد.
4) زعاق: شور.
5) أظهر: جمع ظهر، وسط و ميان، چون ظهر آن است كه آشكار باشد برخلاف بطن كه بخش پنهان هر چيز است.
6) شاخص: مسافر.
7) جؤجؤ: سينه و عرشه كشتى.
...
...
و روشتان پيمانشكنى است. چنانكه با عثمان بن حنيف پيمان بستند، ولى به پيمان خود وفادار نماندند و عهد خود را شكستند.
مرام شما نفاق و دوچهرگى است، به گونهاى كه در يك جا به شكلى و در جاى ديگر به شكلى ديگر ظاهر مىشويد. و آب آشاميدنى شما شور است، زيرا آب شور در تندخويى و فرومايگى انسان تأثير مىگذارد.
و كسى كه در جمع شما زندگى كند هماره گرفتار گناه است، زيرا اخلاق و صفات شما ناچار به او سرايت مىكند و مانند رهنى خواهد بود كه تا وقتى انسان مال را پس ندهد، همراه اوست.
و آن كه از ميان شما كوچ كند و به جاى ديگر برود، مشمول رحمت خداى متعال است چون موفق شده است كه از گناه بگريزد. من روزى را مىبينم كه مسجد شما(1)در آب غرق شده، و مانند دماغه كشتى، از دور در آب نمايان مىباشد.
خداوند از بالا و پايين بر بصره عذاب فرو خواهد فرستاد و همه ساكنانش را غرق خواهد كرد، چنانكه در قرآن مىفرمايد: «إِذْ جاوءُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ»(2)«هنگامى كه از بالاى [سر] شما و از زير [پاى] شما آمدند».
در تاريخ آمده است: بصره دو مرتبه غرق شد: يك مرتبه در دوران خليفه عباسى القادر باللّه و بار ديگر در دوران القائم بأمر اللّه، و چنانكه امام عليهالسلام پيشبينى فرمود تمام بصره و آنچه در آن بود به زير آب رفت.
و في رواية: وَ ايْمُ اللَّهِ(1)لَتَغْرَقَنَّ بَلْدَتُكُمْ حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى مَسْجِدِهَا كَجُوءْجُوءِ سَفِينَةٍ، أَوْ نَعَامَةٍ جَاثِمَةٍ. و في رواية: كَجُوءْجُوءِ طَيْرٍ فِي لُجَّةِ(2)بَحْرٍ. و في رواية أخرى: بِلاَدُكُمْ(3)أَنْتَنُ بِلاَدِ اللَّهِ تُرْبَةً، أَقْرَبُهَا مِنَ الْمَاءِ، وَ أَبْعَدُهَا مِنَ السَّمَاءِ، وَ بِهَا تِسْعَةُ أَعْشَارِ الشَّرِّ(4)، الْمُحْتَبَسُ فِيهَا بِذَنْبِهِ، وَ الْخَارِجُ بِعَفْوِ اللَّهِ. كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى قَرْيَتِكُمْ(5)هَذِهِ قَدْ طَبَّقَهَا(6)الْمَاءُ، حَتَّى مَا يُرَى مِنْهَا إِلاَّ شُرَفُ(7)الْمَسْجِدِ، كَأَنَّهُ جُوءْجُوءُ طَيْرٍ فِي لُجَّةِ بَحْرٍ.
...
درباره بصره روايات متفاوتى ذكر شده است، زيرا غالبا انسان يك خبر شگفت را به سبب شگفتناكى آن و نيز گاه به منظور بشارت يا هشدار، همواره و در هر مناسبتى ذكر مىكند. لذا در يك روايت ديگر مىفرمايد: به خدا سوگند مسجد شما غرق خواهد شد و آن را مثل دماغه كشتىاى مىبينم كه در ميان دريا، يا مانند شترمرغى كه روى زمين لميده است.
در روايت ديگرى آمده است كه آن را مانند سينه مرغى مىبينم در ميان دريا، چون پرندهاى كه روى آب حركت مىكند سينهاش بيشتر ديده مىشود.
نيز در روايت ديگرى چنين آمده است: خاك شهر شما متعفنترين خاك شهرهاى خداست زيرا بخار متصاعد شده از آب، موجب رطوبت و سپس عفونت آن مىشود؛ علاوه بر آن چنانكه در منابع پزشكى گفتهاند: نزديك بودن زمين به آب موجب حبس بخار در آن و در نتيجه سبب عفونت مىشود.
شهر شما به آب نزديكتر است، زيرا به سبب همترازى زمين با سطح دريا چنان
1) أيم اللّه: سوگند به خدا.
2) لجّة: وسط.
3) بلاد: جمع بلد و اطلاق بلاد بر يك شهر مثل بصره به اعتبار محلههاى آن شهر است.
4) تسعة أعشار الشر: نُه دهم شر كه منظور مبالغه است نه حصر حقيقى و معناى آن شر فراوان است.
5) قرية: محل پذيرايى از مهمان.
6) طبّقها: آن را در بر گرفت.
7) شرف: جمع شرفة به معناى بناى قسمت بالاى ديوار مسجد كه براى زيبايى مىسازند.
...
...
مىنمايد كه به دريا نزديك است و از آسمان دور. منظور از آسمان يا رحمت است و يا آسمان پاك، چون زمين هر قدر كه سطح آن بالا باشد به هواى پاك و ناآلوده به عفونتها و بخارها نزديكتر است و منظور از تفضيل (دورتر و نزديكتر) نسبى است نه حقيقى و عينى.
در اين شهر شما نُه دهم شرّ وجود دارد، يعنى سراسر آن را شر فرا گرفته است.
كسى كه در اين شهر زندگى كند گويا مانند زندانىاى است كه به كيفر جرم خود، حبس شده، و كسى كه از اين شهر خارج شود به مدد عفو الهى رهايى يافته است. پس ماندن او در شهر شما كه در نتيجه اخلاق شما را فرا مىگيرد، گناهى است كه رهايى از آن نيازمند عفو الهى است.
از اينجا روشن مىشود كه منظور از محتبس در اين جمله سكنا گزيده است، يعنى ساكن شهر شما بندِ گناه خويش است.
گويا مىبينم روستاى شما را آب فرا گرفته است. منظور از قريه در مقابل صحراست، گرچه شهر بزرگى باشد، چنانكه خداى سبحان مىفرمايد: «...وَ إِن مِّن قَرْيَةٍ إِلاَّ...»(1)«و هيچ شهرى نبوده مگر اينكه...» و باز مىفرمايد: «أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْيَتِكُمْ»(2)«آنان (پيامبران) را از شهرتان بيرون كنيد». و باز مىفرمايد: «قَرْيَتِكَ الَّتِي أَخْرَجَتْكَ»(3)«شهرى كه تو را [ از خود [بيرون راند».
اين قريه شما را روزى آب فرا مىگيرد، به گونهاى كه از آن تنها كُنگرههاى مسجد، چون سينه پرندهاى در ميان دريا، ديده مىشود.
أَرْضُكُمْ قَرِيبَةٌ مِنَ الْمَاءِ، بَعِيدَةٌ مِنَ السَّمَاءِ. خَفَّتْ عُقُولُكُمْ، وَ سَفِهَتْ حُلُومُكُمْ، فَأَنْتُمْ غَرَضٌ(1)لِنَابِلٍ(2)، وَ أُكْلَةٌ لاِآكِلٍ، وَ فَرِيسَةٌ(3)لِصَائِلٍ(4).
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام در نكوهش بصره و مردم آن.
[اى مردم بصره،] شما چند ويژگى داريد:
سرزمين شما به دليل همسطح بودن با دريا، نزديك به آب است، اما از آسمان (رحمت يا هواى پاك) دور است. عقلهاى شما سبك و كممايه است. حضرت عقل را به چيزى سبكوزن تشبيه مىكند كه با وزش باد به حركت در مىآيد. در مقابل، عقلهايى وجود دارند كه استوارند و با اندك حركت و آشفتگى دچار تزلزل نمىشوند.
و شما سفيهانى هستيد كه براى عقل شما بها و كمالى يافت نمىشود. پس شما هدف تيراندازانى هستيد؛ زيرا آنان آماج تير گمراهى طلحه و زبير و عايشه قرار گرفتند. و لقمهاى براى خورندگان هستيد، يعنى شما در حفظ و حصارى نيستيد؛ لذا هر كسى در شما طمع مىكند تا مانند يك لقمه گوارا خوراك خود كند؛ و شكار درندگان هستيد كه همواره بر شما هجوم مىآورند.
وَ اللَّهِ لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْ تُزُوِّجَ بِهِ النِّسَاءُ، وَ مُلِكَ بِهِ الاْءِمَاءُ لَرَدَدْتُهُ، فَإِنَّ فِي الْعَدْلِ سَعَةً، وَ مَنْ ضَاقَ عَلَيْهِ الْعَدْلُ، فَالْجَوْرُ عَلَيْهِ أَضْيَقُ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام در مورد بازگرداندن زمينهاى مسلمانان به بيتالمال كه عثمان به اطرافيان خود بخشيده بود.
امام عليهالسلام درباره اموال و اراضىاى كه عثمان به خويشان و دوستان خود بخشيده بود و آنان به فرمان وى بر آن مسلط شده بودند، و برگرداندن آنها به بيتالمال مسلمين مىفرمايد: به خدا سوگند، اگر ببينم اموالى كه عثمان به اين و آن داده، حتى اگر مهريه زنان شده باشند و يا با آنها كنيز خريدهاند، آن مهريه و خريد را باطل مىكنم و مال را به بيتالمال برمىگردانم و عقد مانعِ بازگرداندن مال غصب شده به بيتالمال نمىباشد. اين مطلب براى بيان اين نكته است كه ادامه زندگى زناشويى با اين مال غصب شده جايز نيست، چه رسد به ساير تصرفات (يعنى اگر براى حلال كردن ازدواج كه مسأله بسيار مهمّى است نتوان غصب نمود، در امور ديگرى مانند خوردن و تفريح كردن و... چگونه مىتوان در اموال غصبى تصرف كرد؟)
پس در عدل فراخى و گستردگى وجود دارد و عموم مردم را شامل مىشود و به گروهى خاص اختصاص ندارد، چنانكه ظلم هم همينطور است و شامل تمام مردم مىشود.
...
...
و اگر كسى از عدل روى برتابد و از ترس آنكه طمعكاران و مالدوستان از او رنجش خاطر پيدا كنند به ظلم و ستم روى بياورد، بيشتر مورد خشم مردم قرار مىگيرد، چنانكه عثمان خواست خويشان و هواداران را راضى نگه دارد، ولى در فشار و تنگناى بيشترى قرار گرفت تا آنكه سرانجام كشته شد.
ذِمَّتِي(1)بِمَا أَقُولُ رَهِينَةٌ(2)، وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ. إِنَّ مَنْ صَرَّحَتْ(3)لَهُ الْعِبَرُ(4)عَمَّا بَيْنَ يَدَيْهِ(5)مِنَ الْمَثُلاَتِ(6)، حَجَزَتْهُ(7)التَّقْوَى عَنْ تَقَحُّمِ(8)الشُّبُهَاتِ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام هنگامى كه در مدينه با او بيعت كردند.
هنگامى كه مردم در مدينه بعد از كشته شدن عثمان با امام عليهالسلام بيعت كردند آن حضرت اين خطبه را ايراد فرمود. در آغاز مىفرمايد:
ذمه من در گرو صحت گفتههاى خويش است. همانطور كه گروگان جز با پرداخت مال آزاد نمىگردد، ذمه و عهده انسان هم آزاد نمىشود و صدق گفتار و يا صداقت گوينده آشكار نمىگردد، مگر پس از مطابقت كلام او با واقع و اثبات راستى و راستگويى او.
و من به صدق و درستى گفتارم ضامنم. اين دو جملهاى كه گذشت به منزله سوگند و جمله بعد، از حيث نحوى متعلّق قسم است كه مىفرمايد: كسى كه موعظهها و عبرتهاى موجود در پيش روى او بتوانند براى او از كيفرهاى پيشين پرده بردارند و براى او دلالت بر
...
...
نتيجه كنند، پرهيزگارى و تقوايى به دست مىآورد تا مانع از افتادن او در دامگه شبههها شود، يعنى ترس از عذاب الهى نمىگذارد در آنچه كه حلال بودن و يا حرام بودن آن براى او روشن نيست وارد گردد. پس در حقيقت عبرتها مانع ورود انسان به شبهه مىگردد، چرا كه در امور شبههناك احتمال خطا و گناه هست، و نزول عذاب الهى را به دنبال دارد(1).
1) روشن است كه اگر پندآموزى چنين توانى دارد كه مانع ورود انسان به شبهات گردد، به طور قطع از ورود انسان به محرّمات و گناهان قطعى جلوگيرى خواهد كرد.
أَلاَ وَ إِنَّ بَلِيَّتَكُمْ(1)قَدْ عَادَتْ كَهَيْئَتِهَا يَوْمَ بَعَثَ اللَّهُ نَبِيَّهُ صلىاللّهعليهوآله . وَ الَّذِي(2)بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَتُبَلْبَلُنَّ(3)بَلْبَلَةً، وَ لَتُغَرْبَلُنَّ(4)غَرْبَلَةً، وَ لَتُسَاطُنَّ سَوْطَ(5)الْقِدْرِ، حَتَّى يَعُودَ أَسْفَلُكُمْ أَعْلاَكُمْ، وَ أَعْلاَكُمْ أَسْفَلَكُمْ.
...
بدانيد كه امتحان شما درست مانند آن روزى كه خدا پيامبر صلىاللّهعليهوآله را به رسالت برانگيخت، تكرار گرديد؛ يعنى همانطور كه پيامبر صلىاللّهعليهوآله معيار و ميزان امتحان بزرگ و تشخيص مؤمن از كافر و منافق شد، خلافت اميرمؤمنان عليهالسلام نيز باعث امتحان مردم گرديد تا روشن شود كه كدام يك تابع حق و چه كسى پيرو باطل خواهد بود.
قسم به خدايى كه پيامبر صلىاللّهعليهوآله را به حق به رسالت برانگيخت(6)، قطعاً با يكديگر آميخته خواهيد شد، يعنى حوادث باعث اختلاط لايههاى فرادست و فرودست جامعه مىگردد(7). و قطعاً غربال خواهيد شد. گويا انسانها در حوادث، غربال مىشوند و افراد داراى ايمان قوى و استوار و افراد سستايمان وازده مىشوند، هرچند قبل از حوادث ظاهراً هر دو گروه يكسان و حتى بر عكس (افراد قوىالايمان ضعيف و افراد ضعيفالايمان قوى) هستند، چرا كه حوادثْ جوهر مردان حقيقى را آشكار مىكند.
مانند (حبوبات) درون يك ديگ زيرورو مىشويد، به گونهاى كه افراد ظاهرا فرودست، به واسطه بروز جوهر نهفته خويش بالا مىآيند و افراد بالا و بلندمرتبه به دليل ضعف و افتادن در فتنهها پايين قرار مىگيرند. چنانكه خداى سبحان مىفرمايد: «...أَلا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا...»(8)«آگاه باش كه آنان در فتنه افتادهاند». كه در اينجا سقوط معنوى به سقوط حسّى تشبيه شده است.
1) بلية: ابتلاء و امتحان.
2) و الذي: قسم به آن كسى كه...
3) لتبلبلن: از بلبلت الألسن، به معناى اختلاط زبانها گرفته شده است.
4) لتغربلن: از غربل، يعنى جدا كردن آرد از سبوس.
5) سوط: به هم زدن آنچه در ديگ است.
6) يعنى ارسال او مانند ارسال مأموران طاغوت كه براى ظلم و ستم اعزام مىشوند، نوعى ارسال به باطل نبود، بلكه بر پايه حق بوده است.
7) البته احتمال مىرود كه منظور اختلاط در كلام باشد.
8) سوره توبه، آيه 49.
وَ لَيَسْبِقَنَّ سَابِقُونَ كَانُوا قَصَّرُوا، وَ لَيُقَصِّرَنَّ سَبَّاقُونَ كَانُوا سَبَقُوا. وَ اللَّهِ مَا كَتَمْتُ وَشْمَةً(1)، وَ لاَ كَذَبْتُ كِذْبَةً، وَ لَقَدْ نُبِّئْتُ بِهَذَا الْمَقَامِ وَ هَذَا الْيَوْمِ.
...
كسانى كه در گذشته كوتاهى كردند و انجام وظيفه را به حد لازم نرساندند، بايد امروز به سوى جهاد و خير و فضيلت بشتابند و كُندروى گذشته را جبران كنند. در مقابل، كسانى كه در زمان پيامبر صلىاللّهعليهوآله اهل جهاد و فضيلت بودند و گوى سبقت را از همگان ربودند اما امروز در عمل قصور مىورزند، مانند زبير و طلحه كه از سبقتگيرندگان در نصرت پيامبر صلىاللّهعليهوآله و امام عليهالسلام بودند، ولى بعدها از دشمنان حضرت گرديدند و با اين كار خود را دوزخى ساختند، اينها نيز بايد از تندروى و افراط دست بردارند.
به خدا سوگند كه هرگز يك كلمه حق را كتمان نكردم، بلكه همواره حق را اظهار نمودهام و آشكارا آن را بيان كردهام، زيرا شخصى كه به سوى حق هدايتگر است و به معروف امر، و از منكر نهى مىكند، جز سخن حق چيزى نمىگويد.
من هرگز يك دروغ هم نگفتهام. يعنى امام عليهالسلام درباره حق، صريح و بىپروا بود و هيچ مجاملهاى نمىكرد و درباره عدالت هيچ گونه مداهنه و مسامحهاى روا نمىداشت.
رسول اكرم صلىاللّهعليهوآله اين موقعيت را كه اكنون در آن قرار دارم و نيز امروز را كه شما با من بيعت مىكنيد به من خبر داده است. گويا امام عليهالسلام با اين بيان مىخواهد راه را بر كسانى كه به چاپلوسى و نيل به اهداف خود، كه در نظامهاى پيش از حضرتش بدان عادت كرده بودند و مىخواستند امام عليهالسلام را نيز بدان سو بكشانند، ببندد.
1) وشمة: كلمه.
أَلاَ وَ إِنَّ الْخَطَايَا(1)خَيْلٌ(2)شُمُسٌ(3)، حُمِلَ عَلَيْهَا أَهْلُهَا، وَ خُلِعَتْ لُجُمُهَا، فَتَقَحَّمَتْ بِهِمْ فِي النَّارِ. أَلاَ وَ إِنَّ التَّقْوَى(4)مَطَايَا(5)ذُلُلٌ(6). حُمِلَ عَلَيْهَا أَهْلُهَا، وَ أُعْطُوا أَزِمَّتَهَا(7)، فَأَوْرَدَتْهُمُ الْجَنَّةَ.
...
آگاه باشيد كه گناهان به اسبهاى سركشى مىمانند كه گنهكاران سوارشان شدهاند. گنهكار به كسى كه سوار بر اسب چموش است تشبيه شده، كه انسان از آن در امان نيست، زيرا افسار و لگامِ اين مركب از دست سوار، بيرون رفته و او را به آتشِ دوزخ و نابودى مىكشاند.
بدانيد كه تقوا مانند مركبهايى راهوار و مطيع است كه آدمى را از كارهاى نابودكننده نجات مىدهد، به عكس گناهان كه او را در گرفتارى و مهلكه مىاندازند. لذا گناه به اسبهاى چموش و تقوا به اسبهاى راهوار تشبيه شده است. اهل تقوا بر اين مركبها سوار مىشوند و زمام آنها را در دست گرفتهاند. پرواضح است كه هركه زمام اسب را در دست مىگيرد آن را از شتاب و حركت ناهنجار باز مىدارد. تقوا نيز مانند همان مركبى است كه زمامش به دست انسان است و در نتيجه او را وارد بهشت مىسازد و در مسيرى راحت و بىخطر به مقصد نهايى مىرساند. اين سخن در حقيقت براى تشويق مردم به ضرورت دورى جستن از گناهان و ضرورت تقواپيشگى در همه امور است.
1) خطايا: جمع خطيئة است و چون انسان از روى اشتباه مرتكب آن مىشود خطيئه ناميده مىشود، چون انسان عاقل كارى را كه به ضرر اوست انجام نمىدهد؛ پس در حقيقت خطا نمىكند.
2) خيل: اسم جنس است، يعنى اسب.
3) شمس: جمع شموس، اسب چموشى كه سوارى ندهد.
4) تقوى: منظور جنس تقواست و لذا به صورت جمع توصيف شده است چنانكه گفته مىشود: «أهلك الناس الدرهم البيض و الدينار الصفر» كه درهم و دينار به صورت مفرد، ولى صفت آنها جمع آمده است.
5) مطايا: جمع مطيّة، يعنى مركب.
6) ذلل: جمع ذليل، يعنى رام و راهوار.
7) أزمّة: جمع زمام، به معناى مهار و افسار.
حَقٌّ وَ بَاطِلٌ، وَ لِكُلٍّ أَهْلٌ، فَلَئِنْ أَمِرَ الْبَاطِلُ لَقَدِيماً فَعَلَ، وَ لَئِنْ قَلَّ الْحَقُّ فَلَرُبَّمَا وَ لَعَلَّ، وَ لَقَلَّمَا أَدْبَرَ شَيْءٌ فَأَقْبَلَ.
...
همواره حق و باطل وجود داشته و دارد و هر يك از اين دو طرفدارانى دارند، زيرا خداى سبحان دنيا را محل امتحان قرار داده و زمام حق و باطل را رها ساخته تا مردم آزمايش شوند، چنانكه خداى سبحان مىفرمايد: «إِنّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمّا شاكِراً وَ إِمّا كَفُوراً»(1)«ما راه را بدو نموديم، يا سپاسگزار خواهد بود و يا ناسپاسگزار» پس گروهى حق و گروهى باطل را برمىگزينند.
بنابراين اگر باطل زمام فرمانروايى را در جامعه به دست گرفت، تازگى ندارد، بلكه از قديم الأيام تاكنون باطل در جامعه حكومت مىكرده است.
و اگر حق و پيروان آن كم و اندكشمار شدند، باشد كه بر باطل، با وجود كمشمارى پيروز شوند و شايد روزى فرا رسد كه حق بر باطل غلبه پيدا كند، چنانكه خداى سبحان مىفرمايد: «... كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّهِ»(2)«بسا گروهى اندك كه بر گروهى بسيار، به اذن خدا پيروز شدند».
و اندك اتفاق مىافتد چيزى كه رفته است، دوباره بازگردد. اين جمله انكار و استبعادى است كه امام عليهالسلام درباره به حد نصاب رسيدن حق، مانند روز اول، بيان مىفرمايد، چون چيزى كه به سبب رفتن عناصر و اركان آن از بين رفته باشد، ديگر به شكل اول خود برنمىگردد، و اين اشاره دارد به وضعيت مردم در روزگار امام عليهالسلام ، كه ديگر به سنّت پيامبر صلىاللّهعليهوآله برنخواهند گشت.
...
...
أقول: إن في هذا الكلام الأدنى من مواقع الإحسان ما لا تبلغه مواقع الإستحسان، و إن حظ العجب منه أكثر من حظ العجب به، و فيه مع الحال التي وصفنا زوائد من الفصاحة لا يقوم بها لسان، و لا يطلع فجها إنسان، و لا يعرف ما أقول إلا من ضرب في هذه الصناعة بحق، و جرى فيها على عرق، «وَ مَا يَعْقِلُهَآ إِلاَّ الْعَالِمُونَ»(1).
سيد رضى رحمهاللّه مىفرمايد: بخش پايانى اين سخن از چنان زيبايى و شيوايى برخوردار است كه هيچ سخنى را توان رسيدن به مرتبه آن نيست. هركه به منظور شناختن محاسن اين كلام در آن بنگرد، بيشتر از آنكه از قدرت موشكافى و هوشمندى خود به تعجب در آيد، از [شيوايى و زيبايى [آن غرق [درياى] تعجب خواهد شد. با اين وصف، اين سخن امام عليهالسلام چنان فصيح است كه هيچ زبانآورى را ياراى بيان آن نيست و هيچ كس قدم گذاردنِ در اين عرصه را نتواند. اين ادعاى مرا تنها كسانى درك مىكنند كه در اين فن بهره فراوانى داشته و در آن تاخته باشند و [آنان كه قرآن دربارهشان فرموده است: «و] جز دانشوران آنها را در نيابند».
1) سوره عنكبوت، آيه 43.
شُغِلَ(1)مَنِ الْجَنَّةُ وَ النَّارُ أَمَامَهُ. سَاعٍ(2)سَرِيعٌ نَجَا، وَ طَالِبٌ بَطِيءٌ رَجَا، وَ مُقَصِّرٌ فِي النَّارِ هَوَى.
...
در بخشى از اين خطبه امام عليهالسلام آمده است:
كسى كه مىداند در پيش رويش بهشت و جهنم وجود دارد، باعث مىشود كه از فكر اين دو هرگز باز نماند و به هيچ چيز ديگرى فكر نكند و شبانهروز براى به دست آوردن بهشت و دورى از جهنم تلاش كند و همواره براى آخرت عمل نمايد، زيرا پيش روى او يا بهشت است يا جهنم. پس جايى براى سرگرم شدن به امور دنيوى(3)وجود ندارد. سپس امام عليهالسلام در توصيف دستههاى سهگانه مردم مىفرمايد:
گروهى در جهت كسب رضايت الهى به سرعت حركت مىكنند و در نتيجه، نجات مىيابند و به بهشت الهى مىرسند.
گروهى براى كسب رضايت الهى و بهشت فعاليت مىكنند، ولى به كندى حركت مىنمايند، گاهى عمل خير انجام مىدهند و گاهى مرتكب عمل ناپسند مىشوند. اين افراد به ثواب و بهشت اميدوارند.
گروهى در عمل كوتاهى مىورزند كه در نتيجه در آتش جهنم سرنگون مىشوند، چون عمل كردن به واجب و دورى گزيدن از حرام را پيشه خود نساختهاند.
1) شغل: مبنى للمفعول و نائب فاعل آن من و جمله شغل من الجنة و النار أمامه اخبارى است يا انشايى.
2) ساع: در اصل ساعيٌ بوده و چون ضمه بر ياء ثقيل بود حذف شد و به واسطه التقاء ساكنين، به دليل وجود كسره، ياء حذف و تنوين به عين ملحق شد و ساعيٌ، ساعٍ گرديد.
3) منظور اين نيست كه به زندگى نپردازد، بلكه زندگى با همه لوازم آن مىتواند وسيلهاى براى كسب بهشت و دورى از دوزخ باشد. م.
الْيَمِينُ وَ الشِّمَالُ مَضَلَّةٌ، وَ الطَّرِيقُ الْوُسْطَى(1)هِيَ الْجَادَّةُ، عَلَيْهَا بَاقِي الْكِتَابِ وَ آثَارُ النُّبُوَّةِ، وَ مِنْهَا مَنْفَذُ السُّنَّةِ، وَ إِلَيْهَا مَصِيرُ الْعَاقِبَةِ. هَلَكَ مَنِ ادَّعَى، وَ خابَ مَنِ افْتَرى. مَنْ أَبْدَى(2)صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَكَ. وَ كَفَى بِالْمَرْءِ جَهْلاً أَلاَّ يَعْرِفَ قَدْرَهُ.
...
راستروى و چپروى به معناى گمراهى از جاده مستقيم شريعت، و پيمودن راه افراط و تفريط است. انحراف از حق، به دو طرف يك جاده مىماند كه اگر انسان آن را بپيمايد گمراه شده و از جادهاى كه انسان را به مقصد مىرساند منحرف گرديده است، اما راهى كه انسان را به مقصد مىرساند، راه وسط و ميانهروى است.
بر اين راه مستقيم، كتاب جاودان قرآن و آثار نبوت پيامبران الهى باقى ماندهاند و از آن منحرف نشدهاند؛ زيرا كتاب و سنت انبيا بر اين راه ميانهاند و هر كس آن را بپيمايد پيرو كتاب و سنت مىشود. از اين راه ميانه است كه سنّت پيامبر صلىاللّهعليهوآله نفوذ و گسترش يافته و به راه خود ادامه مىدهد و به هدف مىرسد. پس كسى كه در راه ميانه حركت مىكند بر اساس سنّت حركت كرده است. فرجام نيكو به اين جاده ميانه مىانجامد، و لذا كسى كه از اين جاده ميانه فاصله گيرد فرجام شومى در انتظار اوست. كسى كه ادعا مىكند كه بر حق است، ولى در حقيقت گرفتار چپروى يا راستروى شده است، هلاك مىگردد.
كسى كه به خدا نسبت چپ و راست بدهد و افترا ببندد، مانند هوسبازان گمراه است كه اعمال انحرافى خود را به خدا و پيامبر صلىاللّهعليهوآله نسبت مىدهند؛ وبىترديد زيانكار شده است.
كسى كه رو در روى حق بايستد و آشكارا با حق مبارزه كند، بىترديد حق او را به زمين
...
...
مىكوبد و نابودش مىسازد.
در اثبات جهل آدمى همين بس كه ارزش خود را نشناسد، چون انسان قابليت پيمودن مراتب ترقى و نيل به سعادت را در خود دارد تا آنجا كه مىتواند سعادتمندترين و خوشبختترين انسان در دو جهان گردد و اين جايگاه انسان است. پس اگر كسى اين منزلت را نشناسد خود را ضايع مىكند و شقاوت دنيا و آخرت را نصيب خود مىسازد و چه نادانى و جهلى بالاتر از اين، كه زيان دنيا و آخرت را به همراه داشته باشد؟
لاَ يَهْلِكُ عَلَى التَّقْوَى سِنْخُ(1)أَصْلٍ وَ لاَ يَظْمَأُ عَلَيْهَا زَرْعُ قَوْمٍ. فَاسْتَتِرُوا فِي بُيُوتِكُمْ، وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُمْ، وَ التَّوْبَةُ مِنْ وَرَائِكُمْ، وَ لاَ يَحْمَدْ حَامِدٌ إِلاَّ رَبَّهُ، وَ لاَ يَلُمْ(2)لاَئِمٌ إِلاَّ نَفْسَهُ.
...
ريشه هيچ گياهى كه در سرزمين تقوا روييده باشد خشك نمىشود؛ يعنى اصل و ريشه شخصيت انسان اگر همراه با تقوا بوده باشد تباه نمىشود، چنانكه ريشه درختان وقتى كه در زمين مناسبى باشد و آب و هوا و نور كافى داشته باشد خشك نمىشود. و زراعت هيچ قوم پرهيزگارى تشنه نخواهد شد؛ يعنى وقتى كه انسان، بدون تقوا عمل خيرى انجام دهد، مانند زراعت دور از آب است كه تشنه مىماند و از بين مىرود. در اينباره خداى متعال مىفرمايد: «...إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ»(3)«به يقين خدا فقط از تقواپيشگان مىپذيرد». پس همانطور كه زراعتى كه در مجاورت آب باشد تشنه نمىماند و همواره سرسبز است، عملى كه بر پايه تقوا باشد نيز تباه نمىشود.
[پس اى مردم،] در هنگام فتنه در خانههايتان بمانيد و خودتان را در معرض مقابله با حق قرار ندهيد، چنانكه معمولاً در دوران آشوب و غوغا مردم خود را رودرروى حق قرار مىدهند، زيرا رهبران گمراهى بر مردم سادهدل يا سستايمان چيره مىشوند و آنها را به مقابله با حق فرا مىخوانند و در نتيجه به هلاكت مىافكنند.
و رابطه ميان خودتان را همواره اصلاح كنيد. گويا برقرار كردن ارتباط، به منزله چيزى
...
...
بين دو طرف است و وقتى كه بين دو طرفْ نزاع و كدورتى پيش بيايد آن عامل پيوند، به تباهى مىگرايد و اصلاح آن به معناى رساندن آن عامل به حدّ نصاب شايسته كه موجب سعادت و انس است.
[و بدانيد كه] توبه از پشت سر شماست كه به راحتى مىتوانيد به آن دست يابيد و با آن نكوكار شويد، همانگونه كه امكان دستيابى به عوامل فساد نيز در جامعه به فراوانى وجود دارد. اين سخن كنايهاى است براى از دست نرفتن زمان توبه و وجود هميشگى اين وسيله ارتباطِ انسان و خداست.
و بايستى هيچ ستايشگرى جز خدا را نستايد؛ زيرا همه نعمتها از آن خداست. بنابراين اصل ستايش مربوط به خداى متعال است، هرچند انسان بايستى شكر واسطههاى نعمت را نيز به جاى آورد، چنانكه خداى سبحان مىفرمايد: «أَنِ اشْكُرْ لِي وَ لِوالِدَيْكَ»(1)«كه شكرگزار من و والدينت باش».
و هيچ ملامتگرى جز خويش را ملامت نكند؛ يعنى انسان بايد همواره به عيب خود بپردازد نه عيوب ديگران. شاعر در اينباره چه زيبا گفته است:
لسانُك لا تُبدي بهِ سَوئَةَ امرءٍ *** فكُلّكَ سَوْءَاتٌ و للنّاسِ أَلسُنٌ
و عينُكَ إنْ أهدَت إليكَ مَعائِباً *** مِنَ النّاس قُل: يا عينُ، للنّاسِ أعيُنٌ
زبانت [را مهار كن تا] زشتى كسى را آشكار نسازد / كه تو خود سر تا پا عيب هستى و مردم نيز زبان دارند.
اگر چشم تو از مردم معايبى به تو نشان داد / تو به او بگو اى چشم، مردمان نيز چشم دارند.
1) سوره لقمان، آيه 14.
إنَّ أَبْغَضَ الْخَلاَئِقِ(1)إِلَى اللَّهِ(2)رَجُلاَنِ: رَجُلٌ وَكَلَهُ اللَّهُ إِلَى نَفْسِهِ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام درباره قاضيان كه در اين مقام فاقد شايستگى هستند.
مبغوضترين مردمان نزد خدا دو دستهاند:
(گويا مراد از گروه اوّل حاكمان ستمگر و گروه دوم كه بدان خواهيم رسيد، عالمان گمراه و گمراه كننده مىباشند).
1) خلايق: جمع خليقة و تأنيث آن از آنروست كه صفت نفس مىباشد.
2) إلى اللّه: آوردن إلى براى آن است كه بدى موجب مبغوض شدن نزد خداوند است كه اين عداوت از انسان آغاز و به خداوند منتهى مىشود، چنانكه مىفرمايد: «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ»؛ «سخنان پاكيزه به سوى او بالا مىرود». (سوره فاطر، آيه 10).
فَهُوَ جَائِرٌ(1)عَنْ قَصْدِ السَّبِيلِ(2)، مَشْغُوفٌ(3)بِكَلاَمِ بِدْعَةٍ، وَ دُعَاءِ ضَلاَلَةٍ، فَهُوَ فِتْنَةٌ(4)لِمَنِ افْتَتَنَ بِهِ، ضَالٌّ عَنْ هَدْيِ مَنْ كَانَ قَبْلَهُ، مُضِلٌّ لِمَنِ اقْتَدَى بِهِ فِي حَيَاتِهِ وَ بَعْدَ وَفَاتِهِ، حَمَّالٌ خَطَايَا غَيْرِهِ، رَهْنٌ بِخَطِيئَتِهِ.
...
اين گروه از راه ميانه و معتدل كه انسان را به هدف مىرساند منحرفند و سخت مشتاق طرح سخنان بدعتآميز و دعوتهاى گمراه كنندهاند. سخنى مىگويند كه در دين نيست و مردم را به گمراهى فرا مىخوانند، مانند معاويه كه به جاى سنتهاى پيامبر صلىاللّهعليهوآله بدعتهاى خود را طرح مىكرد و به جاى حق و حقيقتجويى مردم را به سوى خود و گمراهىهاى خويش فرا مىخواند. بنابراين وسيله فتنه (آزمون) كسانى هستند كه فريفته كردار و گفتار آنان شدهاند و مردم را از پيمودن راه درست پيشينيان و صالحان باز مىدارند و پيروان خود را چه در زمان حيات و چه پس از مرگ خود گمراه مىكنند، چون كسى كه راه گمراهى را بنيان نهد موجب گمراهى مردم مىشود خواه زنده بماند خواه بميرد.
اينان گناهان فراوان ديگران را بر دوش خود مىكشند، زيرا كسى كه سنّت نكوهيدهاى را پايه گذارد تا قيامت گناه عملكنندگان به آن سنّت را بر دوش خواهد كشيد. اينان گروگان گناهان خويشاند و كيفر خواهند شد و در پيمودن درجات كمال و سعادت بهرهاى ندارند.
1) جائر: مايل و منحرف.
2) قصد السبيل: راه ميانه كه انسان را به هدف مىرساند.
3) مشغوف: مشتاق، به گونهاى كه دوستى چيزى به قلب او رسيده است چنانكه خداى سبحان مىفرمايد: «قَدْ شَغَفَها حُبّاً»؛ «سخت شيفته او شده است». (سوره يوسف، آيه 30).
4) فتنة: چيزى كه موجب انحراف انسان از جاده هدايت و افتادنش در بيراهه گمراهى مىگردد.
وَ رَجُلٌ قَمَشَ(1)جَهْلاً، مُوضِعٌ(2)فِي جُهَّالِ الاْءُمَّةِ، عَادٍ(3)فِي أَغْبَاشِ(4)الْفِتْنَةِ، عَمٍ(5)بِمَا فِي عَقْدِ الْهُدْنَةِ، قَدْ سَمَّاهُ أَشْبَاهُ النَّاسِ عَالِماً وَ لَيْسَ بِهِ، بَكَّرَ(6)فَاسْتَكْثَرَ مِنْ جَمْعٍ، مَا قَلَّ مِنْهُ خَيْرٌ مِمَّا كَثُرَ، حَتَّى إِذَا ارْتَوَى(7)مِنْ مَاءٍ آجِنٍ(8).
...
اينها مشتى نادانى را گرد آوردهاند. مثل اشاعره كه بر اين باورند عدالت خدا بىمعناست، و يا فلاسفه ماديگرا كه حشر اجساد را نمىپذيرند، و در واقع، افكار اينها مشتى جهل است نه علم.
و در ميان نادانان امت اسلامى با شتاب تباهىگسترى مىكنند و در تاريكىهاى فتنه شتابان در حركتند، به خلاف خردمندان كه از فتنه مىگريزند تا دچار تيرگى و گناهان آن نشوند. نسبت به بركات و خيراتى كه در صلح و آرامشِ مقبول خردمندان جامعه وجود دارد، نابينا هستند، چون از منافع صلح و آرامش در جامعه ناآگاهند و در ايجاد جوّ ناآرامى و آشوب مىكوشند. اين حقيقتى است كه در موقعيت امن ديده مىشود جاهلان تلاش
1) قمش: جمع كرد و اصل آن گردآورى پراكندگىها است.
2) موضع: اسم فاعل از أوضع به معناى شتابان است. چنانكه خدا مىفرمايد: «وَ لأََوْضَعُواْ خِلاَلَكُمْ»؛ «و به سرعت خود را ميان شما مىانداختند». (سوره توبه، آيه 47).
3) عاد: دونده از عَدا، يعدو گرفته شده است.
4) أغباش: جمع غَبَش به معناى تاريكى است.
5) عم: صفت مشتق از عمى به معناى نابينا است.
6) بكّر: بامداد را آغاز نمود.
7) إرتوى: شكم خود را پر ساخت.
8) آجن: گنديده و بدمزّه.
9) ر.ك: ارشاد القلوب، ديلمى، ج 1، ص 70.
...
...
مىنمايند به گمان بهتر شدن وضعيت، آرامش را بر هم زنند، ولى غافلند از آنكه صلح و آرامش در جامعه با زحمات و مشكلات فراوانى به دست مىآيد و چون از جامعه رخت بر بست فضاى اضطراب و نگرانى بر مردم چيره خواهد گرديد. انساننماها به دليل بىدانشى و عدم قدرت تشخيص خوب از بد و سالم از ناسالم، اينان را عالم و دانشمند مىخوانند، در حالى كه عالم نيستند، بلكه جاهلانى هستند كه به صورت عالم جلوه مىكنند. اين جاهلان مىكوشند كه مطالب باطل و گمراه كنندهاى را از اين و آن بگيرند و مانند تشنهاى كه شكم خود را از آب گنديده پر مىسازد، به جمعآورى مفاهيم بىارزشى مىپردازند كه اندكش بهتر از بسيار مىباشد، و آنان مغز خود را از اين مطالب پر مىكنند.
وَ اكْتَنَزَ مِنْ غَيْرِ طَائِلٍ(1)، جَلَسَ بَيْنَ النَّاسِ قَاضِياً ضَامِناً(2)لِتَخْلِيصِ(3)مَا الْتَبَسَ عَلَى غَيْرِهِ، فَإِنْ نَزَلَتْ بِهِ إِحْدَى الْمُبْهَمَاتِ هَيَّأَ لَهَا حَشْواً(4)رَثًّا(5)مِنْ رَأْيِهِ، ثُمَّ قَطَعَ بِهِ. فَهُوَ مِنْ لَبْسِ الشُّبُهَاتِ فِي مِثْلِ نَسْجِ الْعَنْكَبُوتِ(6)، لاَ يَدْرِي أَصَابَ أَمْ أَخْطَأَ، فَإِنْ أَصَابَ خَافَ أَنْ يَكُونَ قَدْ أَخْطَأَ، وَ إِنْ أَخْطَأَ رَجَا أَنْ يَكُونَ قَدْ أَصَابَ.
...
گفتههاى بىپايه و دليلهاى وهمى و احاديث ساختگى و امثال اينها را در ذهن خود انباشته مىكنند. به عنوان داور در امور حلال و حرام و دعاوى مىنشينند و عهدهدار تبيين حقايق و جداسازى آنها از ميان مشتبهات و محتملات مىگردند. اگر براى آنها مسألهاى مبهم و قضيهاى مشكل پيش بيايد به روش جاهلانى كه براى رودررويى با مشكلات و حفظ شخصيت [پوشالى] خود در حضور مردم سخنان بيهوده زيادى را آماده دارند، افكار پوچى را فراهم مىكنند و آنها را به صورت پاسخهاى قطعى و خدشهناپذير در برابر آن مشكلات علمى طرح مىكنند و [مدعىاند] آنچه را ديگران نتوانند بشناسند آشكار مىكنند.
سخن و ديدگاه آنان مانند تار عنكبوت(7)سست است. نمىدانند آيا درست حكم كردهاند و يا نه، و آيا دلايل بىاساسى را كه بههم بافتهاند بهحق است يا خير؟
پس اگر پاسخش صواب باشد مىترسد كه خطا كرده باشد، چرا كه صواب و خطا را بر اساس معيار نمىشناسد [، بلكه تيرى به تاريكى زده است]. و اگر خطا كرده باشد اميدوار است كه درست گفته باشد. اين تشبيه و تمثيل زيبا براى تبيين شخصيت كسانى است كه بدون داشتن شايستگى علمى منصب فتوا و قضا را در اختيار مىگيرند.
1) طائل: فائده و سود.
2) ضامن: عهدهدار. زيرا كسى كه بر كرسى فتوا يا قضاوت مىنشيند در حقيقت ضامن و عهدهدار تبيين حقايق است.
3) تخليص ما التبس: آشكار كردن حق و رها كردن آن از ميان مشتبهات و محتملات.
4) حشو: زائد، بىفايده.
5) رثّ: كهنه و فرسوده، ضد جديد.
6) نسج العنكبوت: تار عنكبوت.
7) تار عنكبوت سستترين منزل و پوشش است و خدا در اينباره مىفرمايد: «إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ»؛ «در حقيقت، [اگر مىدانستند] سستترين خانهها همان خانه عنكبوت است». (سوره عنكبوت، آيه 41)
جَاهِلٌ خَبَّاطُ(1)جَهَالاَتٍ، عَاشٍ(2)رَكَّابُ عَشَوَاتٍ(3)، لَمْ يَعَضَّ عَلَى الْعِلْمِ بِضِرْسٍ قَاطِعٍ. يُذْري(4)الرِّوَايَاتِ إذْراءَ الرِّيحِ الْهَشِيمَ(5)، لاَ مَلِيٌّ(6)- وَ اللَّهِ - بِإِصْدَارِ مَا وَرَدَ عَلَيْهِ، وَ لاَ هُوَ أَهْلٌ لِمَا فُوِّضَ إلَيهِ، لاَ يَحْسَبُ الْعِلْمَ فِي شَيْءٍ مِمَّا أَنْكَرَهُ، وَ لاَ يَرَى أَنَّ مِنْ وَرَاءِ مَا بَلَغَ مَذْهَباً لِغَيْرِهِ. وَ إِنْ أَظْلَمَ أَمْرٌ(7)اكْتَتَمَ بِهِ لِمَا يَعْلَمُ مِنْ جَهْلِ نَفْسِهِ. تَصْرُخُ مِنْ جَوْرِ قَضَائِهِ الدِّمَاءُ، وَ تَعَجُّ(8)مِنْهُ الْمَوَارِيثُ(9). إِلَى اللَّهِ أَشْكُو مِنْ مَعْشَرٍ(10)يَعِيشُونَ جُهَّالاً وَ يَمُوتُونَ ضُلاّلاً(11).
...
جاهل و نادانى است كه در عين حال خود را به شكل اهل علم در آورده و در ميدان جهالت، بىراهنما مىتازد. بىبصيرتى است كه متصدى كار شده و بدون فهم و دليل، فتوا و حكم مىدهد. هرگز در امر و دانشى حكمى قاطع ندارد و با دندان تيز بر چوب علم گاز نمىزند. اين جمله كنايه از آن است كه حقيقت علم را در نيافته است، چون انسان وقتى بخواهد چوب سست را از چوب سخت بازشناسد با دندان خود بر آن گاز مىزند و كيفيت چوب را در مىيابد. همچنين كسى كه مىخواهد در امور و علم به آنها جزم داشته باشد با امتحان و آزمايش و تجربه وارد مىشود، برخلاف جاهل و نادان كه حقيقت چيستى اشياء را به دليل نيازمودن آنها نمىداند.
روايات را بر باد مىدهد، همانطور كه باد، خاشاك را به اين سو و آن سو مىپراكند.
چون اينها به جاى اتكاى به روايات پيامبر صلىاللّهعليهوآله به رأى خود اعتماد مىكنند.
1) خباط: از خبط گرفته شده، يعنى كسى كه در شب بدون راهنما حركت مىكند.
2) عاش: كسى كه ضعف بصيرت دارد و بين امور تميز نمىدهد و همه چيز را چونان شبح مىبيند.
3) عشوات: جمع عشوة، يعنى پرداختن به كارى بدون داشتن راهنما.
4) يذري: دور مىافكند.
5) هشيم: گياهان خشك و خاشاك.
6) لا ملي: كسى كه خوب از عهده قضاوت و فتوا بر نمىآيد.
7) أظلم أمر: امرى در تاريكى و ظلمت قرار گرفت، كنايه از ندانستن چيستى يك مسأله است.
8) تعج: از عجيج گرفته شده يعنى صداى بلند و فرياد.
9) مواريث: جمع ميراث.
10) معشر: جماعت و علت اينكه جماعت را معشر مىگويند اين است كه برخى از آنها با برخى ديگر معاشرت دارند.
11) ضلال: جمع ضال، يعنى گمراه.
...
...
به خدا سوگند توانمندى قضاوت را ندارد و بىجهت اين منصب را اشغال كرده و نمىتواند به حق قضاوت كند و شايستگى اين منصب را كه خليفه به او واگذار كرده است ندارد. اين سخن از آنروست كه خلفاى قبل از امام عليهالسلام كسانى را كه اندك روايتى مىآموختند و يا مدتى اندك با پيامبر صلىاللّهعليهوآله همنشين بودهاند بدون اينكه شناختى از قضا داشته باشند به عنوان قاضى نصب مىكردند.
چيزى را كه خود به آن نرسيده علم نمىپندارد و گمان مىكند علم منحصراً آن چيزى است كه او فهميده. جاهلان هماره چنين بوده و هستند و فقط يافتههاى خود را علم مىدانند.
فقط انديشه خويش را درست مىداند و براى هيچ مرام و انديشه ديگرى ارزش و اعتبارى قائل نيست. اگر مسألهاى نوپديد براى او پيش آمد كه از آن آگاهى ندارد، جهل خود را پنهان مىكند چنانكه شيوه همه جاهلان پرمدّعاست، به خلاف علماى راسخ كه دربارهاش بررسى مىكنند و آنچه نمىدانند مىپرسند. لذا گفتهاند: «اذا رأيتمُ العالمَ يكثرُ من قولهِ لا أدري فاقتربوا إليهِ فإنّهُ عالمٌ متّقي؛ اگر عالمى ديديد كه كلمه "نمىدانم" را زياد بر زبان مىراند به او نزديك شويد كه او عالم پرهيزگار است».
آنها مىترسند كه در صورت برملا كردن جهلشان نسبت به مسألهاى، نظر مردم درباره آنها عوض شده و پىببرند كه نادانند، به خلاف عالم واقعى كه وزين است و ترسى ندارد.
خونهايى كه در اجراى حدود و ديات كه به سبب حكم اينها به ناحق ريخته شده، فرياد برمىآورند و از خدا دادخواهى مىكنند. اين جمله كنايه از بطلان احكام آنها درباره كشتن است. و اموال و ميراثهايى كه به خلاف حكم خدا، بلكه به حكم اينها بر باد رفته و به غير صاحبانش رسيده ناله سر مىدهند و بىتابى مىكنند و نزد خدا شكايت مىنمايند.
از دست اين جماعت كه با جهل از احكام و سنّت زندگى مىكنند و در گمراهى مىميرند و تا وقت مرگ هدايت نمىشوند، به خدا شكايت مىبرم.
لَيْسَ فِيهِمْ سِلْعَةٌ(1)أَبْوَرُ(2)مِنَ الْكِتَابِ إِذَا تُلِيَ حَقَّ تِلاَوَتِهِ(3)، وَ لاَ سِلْعَةٌ أَنْفَقُ بَيْعاً وَ لاَ أَغْلَى ثَمَناً مِنَ الْكِتَابِ إِذَا حُرِّفَ عَنْ مَوَاضِعِهِ، وَ لاَ عِنْدَهُمْ أَنْكَرُ مِنَ الْمَعْرُوفِ، وَ لاَ أَعْرَفُ مِنَ الْمُنْكَرِ.
...
جايگاه قرآن و كتاب نزد اينان بدين صورت است كه اگر به حق تلاوت شود، يعنى به آن عمل شود، سخت بىارزش و كمرونق است، ولى اگر تحريف شده و ديگرگونه تفسير شود نزد اينها بسيار ارزشمند و پُربهاست. لذا مىبينيم هر انسان بدانديش و داراى عقيده نادرست آيهاى از قرآن را مطابق نظر خود تفسير مىكند و براى آن تفسير نادرست اهميت و ارزش بسيارى قائل است، اما اگر تفسيرى مطابق ظاهر آن آيه ارائه شود از آن مىگريزد.
و معروف را به اين دليل كه با مصالح و منافعشان در تضاد است منكر و زشت مىدانند و منكر را به اين دليل كه مطابق ميل و منافع آنهاست نيك و پسنديده مىخوانند. بنابراين هر معروفى را مىنكوهند و هر منكرى را مىپسندند.
تَرِدُ عَلَى أَحَدِهِمُ الْقَضِيَّةُ فِي حُكْمٍ مِنَ الاْءَحْكَامِ فَيَحْكُمُ فِيهَا بِرَأْيِهِ، ثُمَّ تَرِدُ تِلْكَ الْقَضِيَّةُ بِعَيْنِهَا(1)عَلَى غَيْرِهِ فَيَحْكُمُ فِيهَا بِخِلاَفِهِ قَوْلِهِ، ثُمَّ يَجْتَمِعُ الْقُضَاةُ بِذَلِكَ عِنْدَ الاْءِمَامِ الَّذِي اسْتَقْضَاهُمْ، فَيُصَوِّبُ آرَاءَهُمْ جَمِيعاً.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در نكوهش اختلاف علما در فتوا [و قضاوت].
اصحاب پيامبر صلىاللّهعليهوآله غالباً به اين دليل كه اندك روايتى حفظ كرده بودند به رأى خود عمل مىكردند و وقتى اين موضوع را با خليفه مطرح مىكردند همه آنها را تأييد مىكرد چون خودِ او عمل به رأى را تجويز و قاضيان و واليان را به آن تشويق مىكرد، لذا حضرت مىفرمايد: گاه براى يكى از اين قاضيان عالمنما حكمى شرعى، چه در قضا و چه در فتوا، پيش مىآيد و او به رأى خود حكمى مىدهد كه برگرفته از كتاب و سنّت نيست.
سپس عين همان مسأله و حكم نزد قاضى يا عالمنمايى ديگر مطرح مىشود و او به خلاف نفر پيشين حكم مىدهد. سپس همه اين قاضيان و عالمان كه احكام متفاوت و مختلفى درباره يك قضيه صادر كردهاند، نزد خليفه كه آنها را به قضاوت منصوب نموده است، جمع مىشوند و او همه آنها را تأييد و نظرشان را تصويب مىنمايد.د.
1) بعينها: براى تأكيد آن است؛ يعنى درست همان مسألهاى كه براى اولى پيش آمده است براى دومى نيز پيش آمده و كوچكترين فرقى ميان آن دو وجود ندارد.
وَ إِلَهُهُمْ(1)وَاحِدٌ، وَ نَبِيُّهُمْ وَاحِدٌ، وَ كِتَابُهُمْ وَاحِدٌ. أَ فَأَمَرَهُمُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ بِالاِْخْتِلاَفِ فَأَطَاعُوهُ أَمْ نَهَاهُمْ عَنْهُ فَعَصَوْهُ؟ أَمْ أَنْزَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ دِيناً نَاقِصاً فَاسْتَعَانَ بِهِمْ عَلَى إِتْمَامِهِ؟
...
آنگاه امام عليهالسلام شگفتزده مىفرمايد كه چگونه ممكن است همه آراى متناقض درست باشند(2)در حالى كه خداى همگى يكى و پيامبر همگى (= حضرت محمد صلىاللّهعليهوآله ) يكى و كتاب آنها (= قرآن) يكى است؟ اگر يكى از اين سه، يعنى خدا يا پيامبر صلىاللّهعليهوآله يا قرآن متعدد بود امكان اختلاف وجود داشت، اما با وجود وحدت همه آنها چنين امكانى وجود ندارد.
آيا خداوند دستور اختلاف داده، تا به فرض، آنها براى اطاعت از دستور او با يكديگر اختلاف دارند؟ اين استفهام انكارى است؛ يعنى خدا هرگز دستور اختلاف و تعدّد فتوا را نداده، بلكه به عكس فرمان اتحاد و ائتلاف داده است، يا اينكه خداوند از اختلاف نهى فرموده و آنان نافرمانى خدا مىكنند؟ يعنى چرا آنها با اينكه خدا مىفرمايد: «وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ»(3)«و چون كسانى مباشيد كه پس از آنكه دلايل آشكار را ديدند، پراكنده شدند و باهم اختلاف پيدا كردند»، عصيان مىكنند؟
يا اينكه خدا دين ناقصى را فرستاده و از اين قاضيان كمك گرفته تا دين را كامل كنند؟ يعنى اينها سرِ خود سخنانى مىگويند و از كتاب و سنّت بىنيازند و فقط بر درك خويش تكيه مىكنند و فتوا مىدهند، و معلوم است كه اختلاف اجتهادهاى شخصىِ آنها موجب اختلاف فتواى آنها مىشود.
1) و إلههم واحد: واو حاليّه است.
2) تفاوت اساسى بين عالمان شيعه و اهل سنت درباره اختلاف در فتوا و حكم در اين است كه شيعيان مىگويند: حكم خدا يكى است و اگر فقيه به آن دست يافت به حق رسيده و اگر دست نيافت - اگر تلاش كافى را انجام داده باشد - خطا كرده، ولى چون تلاش خود را نموده معذور است، اما اهل سنت مىگويند: مجتهدينى كه تفاوت رأى و نظر دارند همگى به حكم خدا دست يافته و بر صواب هستند، هر چند آرا و فتاواى آنان متناقض باشد.
3) سوره آل عمران، آيه 105.
أَمْ كَانُوا شُرَكَاءَ لَهُ، فَلَهُمْ أَنْ يَقُولُوا، وَ عَلَيْهِ أَنْ يَرْضَى؟ أَمْ أَنْزَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ دِيناً تَامّاً فَقَصَّرَ الرَّسُولُ صلىاللّهعليهوآله عَنْ تَبْلِيغِهِ وَ أَدَائِهِ وَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ يَقُولُ: «ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ»(1)وَ قال: فِيهِ تِبْيَانٌ لِكُلِّ شَيْءٍ(2)وَ ذَكَرَ أَنَّ الْكِتَابَ يُصَدِّقُ بَعْضُهُ بَعْضاً وَ أَنَّهُ لاَ اخْتِلاَفَ فِيهِ فَقَالَ سُبْحَانَهُ: «وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلاَفاً كَثِيراً»(3).
...
آيا اينها شريك خدا هستند كه هرچه دلشان خواست بگويند و خدا نيز بايد بپذيرد، چنانكه شريك ناچار است نظر شريك خود را بپذيرد تا مشاركت صدق كند؟ يا اينكه [مىپندارند] خداى سبحان دين كاملى فرستاده، اما پيامبر صلىاللّهعليهوآله در تبليغ دين و اداى رسالت كوتاهى كرده و آنگونه كه بايسته است، آن را به مردم نرسانده است؟ لذا [از نظر آنها [آنچه به دست ما رسيده ناقص است و احتياج به اتمام و تكميل دارد و قاضيان به منزله تمام كنندگان عمل مىكنند؟ در حالى كه اين پندار خلاف نظر قرآن كريم است كه مىفرمايد: «ما هيچ چيزى را در كتاب [لوح محفوظ [فروگذار نكردهايم». يعنى در فرستادن آنچه مردم به آن نياز دارند كوتاهى نكردهايم، زيرا قرآن تمام خطوط كلى مورد نياز مردم را در امور دينى و دنيوى ترسيم نموده و پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله به طور كامل آن را تشريح فرموده است. خود پيامبر صلىاللّهعليهوآله در اينباره مىفرمايد: «ما من شيء يقرّبكم من الجنّة و يباعدكم من النّار إلاّ و قد أمرتكم به، و ما من شيء يقرّبكم من النّار و يباعدكم من الجنّة إلاّ و قد نهيتكم عنه(4)چيزى نيست كه شما را به بهشت نزديك و از دوزخ دور كند مگر آنكه شما را بدان فرمان دادهام، و چيزى نيست كه شما را به دوزخ نزديك و از بهشت دورتان كند، مگر آنكه شما را از آن بازداشتهام».
و باز خداى متعال مىفرمايد: «...روشنگر هر چيزى است»، يعنى در قرآن تبيين همه
...
...
امور وجود دارد. بيان آنچه مردم به آن نياز دارند، يعنى خطوط كلّى امور دينى و دنيوى مانند: توحيد، عدل، معاد، رسالت، عبادات، معاملات، فضائل و جز اينها در قرآن وجود دارد. وانگهى هيچ تناقضى در قرآن راه نيافته تا انديشهمندى بگويد: من اين بخش از قرآن را گرفتم [و بخش ديگرى را وامىنهم [كه در نتيجه، اختلاف به وجود آيد، زيرا خداوند مىفرمايد بخشى از قرآن بخش ديگر را تصديق مىكند و هيچ اختلافى در قرآن نيست، آنجا كه مىفرمايد: «اگر از جانب غيرخدا مىبود، قطعاً در آن اختلاف بسيارى مىيافتند».
پس بزرگترين منكر قرآن نمىتواند طى 23 سال و در فراز و نشيب روزگار كتابى بنويسد كه داراى اسلوب و نظم واحد و بدون اختلاف و تناقض باشد.
البته ممكن است كسى كه با تفسير آشنا نباشد و در اينباره تخصصى نداشته باشد گمان كند اين استدلال مخدوش است، زيرا بسيار اتفاق مىافتد كه برخى نويسندگان كتابهايى بنويسند كه هيچگونه اختلاف و تضاد و نقصى نداشته باشد. اين گمان جاهلانه است، زيرا آيه شريفه با تعبير «لَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللَّهِ» مىخواهد تمام موقعيتهاى جنگ، صلح، طول زمان و اختلافات را هم مطرح كند، نه اينكه هر كتاب بيست صفحهاى كه يك نفر مىتواند در نصف روز آن را بنويسد.
بنابراين، قرآن نقصى ندارد چنانكه در آيه نخست آمد و همه چيز را توضيح مىدهد چنانكه در آيه دوم آمد، و هيچگونه تعارضى بين آيات آن وجود ندارد، چنانكه در آيه سوم بدان تصريح شده است. در واقع چنين كتابى اختلافپذير نيست و افزون بر چنين استحكامى، زيبايى و شكوه و جاذبه شگفتانگيزى دارد.
وَ إِنَّ الْقُرْآنَ ظَاهِرُهُ أَنِيقٌ(1)، وَ بَاطِنُهُ عَمِيقٌ، لاَ تَفْنَى عَجَائِبُهُ، وَ لاَ تَنْقَضِي غَرَائِبُهُ، وَ لاَ تُكْشَفُ الظُّلُمَاتُ إِلاَّ بِهِ.
...
قرآن به دليل برخوردارى از انواع بلاغت و شيوايى بيان و اسلوب نيكو و انسجام، شگفتانگيز است و باطنش عميق است و جز راسخان در علم كسى به عمق اسرار آن پى نمىبرد. مانند دريا كه جز غواص ماهر كسى نمىتواند محتويات آن را دريابد. شگفتىاش نيز پايان نمىپذيرد و خداى متعال قرآن را سرزندگى بخشيدهاست، به گونهاى كه انسان در هر زمانى آن را بخواند آن را سراسر تازگى و عظمت و شگفت مىيابد.
تاريكى جهل جز با قرآن برطرف نمىشود، يعنى قرآن برنامههاى سعادتبخش زندگى را تنظيم كرده و انسان را از تاريكى عقايد و عادات و اخلاق و رفتار رهايى مىبخشد. در مقابل، انسان بدون قرآن در ظلمتِ جهل است و راه رسيدن به عقايد درست و اعمال نيكو و فضايل و احكام صحيح را نمىشناسد، اما وقتى كه با قرآن باشد به تمام اينها راه مىيابد و ظلمتها به وسيله نور قرآن زدوده مىشود.
اگر كسى بگويد: چرا علماى ما در برخى از احكام با يكديگر اختلافنظر دارند، جوابشان اين است كه اختلاف در فهم كتاب و سنت است، نه بيان احكام بدون استناد به كتاب و سنت. وانگهى بسيارى از روايات به دست ما نرسيدهاند، به گونهاى كه اگر همه آنها به طور كامل، مانند زمان امام عليهالسلام و فرزندان معصومش عليهمالسلام به دست ما رسيده بودند هيچ اختلافى وجود نداشت.
1) أنيق: زيبا و شگفتانگيز. گفته مىشود: آنقني الشيء؛ آن چيز مرا به شگفتى واداشت.
و من كلام له عليهالسلام قاله للأشعث بن قيس و هو على منبر الكوفة يخطب، فمضى في بعض كلامه شيء اعترضه الأشعث فيه، فقال: يا أمير الموءمنين، هذه عليك لا لك، فخفض عليهالسلام إليه بصره ثم قال:
مَا يُدْرِيكَ مَا عَلَيَّ مِمَّا لِي؟ عَلَيْكَ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ لَعْنَةُ اللاّعِنِينَ، حَائِكٌ ابْنُ حَائِكٍ، مُنَافِقٌ ابْنُ كَافِرٍ، وَ اللَّهِ لَقَدْ أَسَرَكَ الْكُفْرُ مَرَّةً وَ الاْءِسْلاَمُ أُخْرَى، فَمَا فَدَاكَ مِنْ وَاحِدَةٍ مِنْهُمَا مَالُكَ وَ لاَ حَسَبُكَ. وَ إِنَّ امْرَأً دَلَّ عَلَى قَوْمِهِ السَّيْفَ، وَ سَاقَ إِلَيْهِمُ الْحَتْفَ، لَحَرِيٌّ أَنْ يَمْقُتَهُ الاْءَقْرَبُ، وَ لاَ يَأْمَنَهُ الاْءَبْعَدُ.
...
از سخنان آن حضرت به اشعث و آن هنگامى بود كه حضرت در كوفه بر فراز منبر سخن مىگفت(1)
حضرت دست بر دست نواخت و فرمود: اين كيفر كسى است كه عُقده (حاكم و حاكميت) را رها كند. منظور حضرت اين بود كه به داورى واداشتن حَكَمين كيفر شما بود كه خلافت آن حضرت را رها كرديد و رضايت به حكميت داديد، كه عاقبت آن نامعلوم بود. اشعث خيال كرد كه حضرت كيفر خودش را مطرح مىكند كه با معاويه جنگيده است و لذا گفت: اين سخن به ضرر تو است نه به سود تو. ابنميثم (شارح نهجالبلاغه) سخن ديگرى را نقل كرده ولى به نظر نگارنده، اين نقل درستتر است. و اللّه العالم.
. و حضرت مطلبى بيان نمود كه اشعث به حضرت اعتراض كرد و گفت: اى اميرمؤمنان، اين سخن به ضرر شماست نه به نفع شما. حضرت عليهالسلام نگاهى خيره در او افكند و فرمود:تو چه مىدانى؟ مگر تو معناى كلام را مىفهمى كه به ضرر من است يا به سود من؟ لعنت خدا و لعنتِ لعنتكنندگان بر تو اى اشعث.
اشعث منافق بود و بالأخره در قتل امام عليهالسلام با ابنملجم همداستان شد چنانكه دخترش
1) نقل كردهاند كه اميرمؤمنان عليهالسلام درباره حَكَمَين سخنرانى مىفرمود. يكى از اصحاب حضرت بلند شد و عرض كرد: شما ما را از حكميت نهى و دوباره امر به آن نمودى. نمىدانيم كدام يك از اين دو درستتر است؟
...
...
جعده نيز به طور مستقيم در قتل امام حسن عليهالسلام شركت كرد، بدين ترتيب كه با خوراندن زهرى كه معاويه برايش فرستاده بود آن حضرت را به شهادت رساند. پسرش نيز محمد بن اشعث، كه از فرماندهان لشكر عمر سعد بود، در قتل امام حسين عليهالسلام شركت نمود.
اى پارچهباف (دروغباف) فرزند پارچهباف. اين گفته يا حقيقى بود، يعنى اشعث و پدرش از پارچهبافان يمن بودند، و يا مجازى است كه منظور نقصان عقل است، زيرا كسى كه پارچهبافى مىكند فكر و ذكرش با شغلش درگير است و لذا جمود عقلى دارد و مانند ساير مردم، افقهاى وسيع را نمىبيند. لذا مىگويند: پارچهبافان نقص عقلى دارند. علاوه بر اينكه حركات بدن پارچهبافِ در حال كار باعث خفت و سبكى [و زدودن وقار [اوست.
اى منافق فرزند كافر، زيرا اشعث از منافقان و در ميان اصحاب اميرمؤمنان عليهالسلام همانند عبداللّه بن اُبَىّ در ميان اصحاب پيامبر صلىاللّهعليهوآله بود. هر دو نفر (اشعث و عبداللّه بن اُبَى) ظاهراً اظهار دوستى مىكردند و در باطن دشمن بودند و پدر اشعث نيز كافر بود.
به خدا سوگند، تو را يك مرتبه كفر، و بار ديگر اسلام به اسارت در آورد. جريان از اين قرار بود كه در گذشته ميان دو طايفه از كفار جنگى رخ داد و گروه مقابل اشعث پيروز شدند و اسيرانى گرفتند كه اشعث از جمله آنان بود. بعد از ارتحال پيامبر صلىاللّهعليهوآله نيز اشعث مرتد شد و مسلمانان با او جنگيدند و او را به اسارت گرفتند، اما ابوبكر، خليفه وقت، او را عفو كرد. تفصيل ماجراى اسارت اشعث به اين شرح است:
آوردهاند كه قبيله «مراد»، «قيس اشج» (پدر اشعث) را كشت و اشعث براى خونخواهى به مبارزه برخاست. قبيله كنده با سه پرچم يكى به فرماندهى «كبش بن هانى» و ديگرى به
...
...
فرماندهى «قشعم بن ارقم» و سومى به فرماندهى «اشعث» قيام كردند و اشتباها به جاى قبيله مراد بر قبيله بنىحارث بن كعب تاختند و كبش و قشعم كشته شدند و اشعث اسير شد، كه در ازاى دادنِ سه هزار شتر آزاد شد. تا آن زمان و حتى پس از آن ماجرا در ميان عرب چنين فديهاى براى آزادى كسى داده نشد.
جريان اسارت اشعث در زمان اسلام از اين قرار است كه افراد قبيله بنى وليعه پس از پيامبر صلىاللّهعليهوآله مرتد شدند و «زياد بن لبيد بياضى انصارى» به جنگ آنان رفت و آنها به اشعث پناهنده شدند و از او يارى خواستند. اشعث گفت: به اين شرط شما را يارى مىكنم كه مرا به فرمانروايى خود برگزينيد. آنان شرط اشعث را پذيرفتند و همانطور كه شاهان قحطانى تاجگذارى مىكردند، بر سر او تاج نهادند. او نيز مرتد شد و با آنان به جنگ مسلمانان رفت. ابوبكر، «مهاجر بن ابىاميه» را به كمك «زياد» فرستاد و آنان با اشعث به كارزار پرداختند. اشعث در دژى پناه گرفت و سپاهيان، او را چند روز محاصره كردند. سرانجام اشعث پيام داد كه من و ده نفر از خويشانم را امان بدهيد و به نزد ابوبكر ببريد تا درباره ما قضاوت كند. پس از آن دژ را گشود. مسلمانان همه را كه هشتصد نفر بودند كشتند و فقط اشعث و آن ده نفر را كه او جدا كرده بود اسير گرفتند و با غل و زنجير نزد ابوبكر بردند و او نيز آنان را عفو كرد و خواهر خود «امّفروه» دختر ابوقحافه را به همسرى اشعث در آورد.
[حضرت در ادامه مىفرمايد:] در هيچيك از اين دو اسارت مال و مزاياى تو نتوانست باعث رهايى تو از اسارت شود، و با داشتن مال فراوان و شخصيت وهمى خود به اسارت رفتى و اين به سبب انحراف تو از جاده بود (قبل از اسلام از ملت خود و بعد از اسلام از
...
...
امت اسلامى)، زيرا در هر دو حال از ملت خود جدا و رويگردان و تكرو بودهاى.
و اما كسى كه شمشير را به سوى قوم خود مىكشد تا آنها را بكشد (چنانكه با گشودن دروازه حصار بر روى مسلمانان، هشتصد نفر از مردم قبيلهاش را به تيغ مسلمانان سپرد و آنان را سپر بلاى خود كرد) تا خود نجات يابد، سزاوار است كه خويشانش بر او خشم گيرند و با احتياط با او رفتار كنند، و بيگانگان نيز، خود را از گزند و شر او در امان نبينند؛ چون كسى كه با خويشان خود چنان معاملهاى مىكند، بىترديد بيگانگان از خيانت او در امان نخواهند بود.
سيد رضى رحمهاللّه مىفرمايد: منظور از «دَلَّ على قومه السيف» جريان او با خالد بن وليد در سرزمين يمامه است؛ زيرا اشعث قوم خود را فريب داد و آنها را به چنگ خالد افكند و لذا از آن پس او را «عرف النار» مىگفتند كه اين اسم نزد آنها درباره فريبكاران به كار مىرفت.
در اينجا پرسشى بسيار مهم پيش مىآيد: در حالى كه آن حضرت عفت زبان و نزاهت روح داشته، به اصحاب خود در جريان جنگ صفين مىفرمود: «إِنّي أَكْرَهُ لكُم أَنْ تكُونُوا سبّابينَ؛ من براى شما نمىپسندم دشنامگو باشيد»، چگونه خود با اشعث چنين بىپروا سخن گفته است؟ پاسخ آن است كه: دشنام و تندى بر دو نوع است:
آنچه موجب تشفّى دل و فروكش كردن آتش خشم يك انسان مىشود كه اين امرى است شخصى و زودگذر و البته غالبا ناپسند.
آنچه باعث ويرانى پايگاه گمراهى و ضلالت و معرفى آن به مردم است تا از آن فرد پيروى نكنند، كه در اين صورت نوعى جنگيدن با باطل است و هرگز جنبه شخصى ندارد.
...
...
آشكار است كه آنچه امام عليهالسلام از آن نهى فرموده، نوع اول است و آنچه خود انجام داده نوع دوم. لذا مىبينيم كه قرآن كريم در عين حال كه مىفرمايد: «وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّوا اللّهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ»(1)«و آنهايى را كه جز خدا مىخوانند دشنام مدهيد كه آنان از روى دشمنى [و] به نادانى، خدا را دشنام خواهند داد»، اما در عين حال درباره افرادى مىفرمايد: «إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ»(2)«در حقيقت، شما و آنچه غير از خدا مىپرستيد، هيزم دوزخيد». و در وصف برخى از كافران مىفرمايد: «عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِكَ زَنِيمٍ»(3)«گستاخ، [و] گذشته از آن، زنازاده است». نيز درباره برخى از منافقان مىفرمايد: «قاتَلَهُمُ اللّهُ»(4)«خدا بكشدشان».
بنابراين فرق است با دشنامگويى شخصى و توهينِ هدفمند.
فَإِنَّكُمْ لَوْ قَدْ عَايَنْتُمْ مَا قَدْ عَايَنَ مَنْ مَاتَ مِنْكُمْ لَجَزِعْتُمْ وَ وَهِلْتُمْ(1)، وَ سَمِعْتُمْ وَ أَطَعْتُمْ، وَ لَكِنْ مَحْجُوبٌ عَنْكُمْ مَا قَدْ عَايَنُوا، وَ قَرِيبٌ مَا يُطْرَحُ الْحِجَابُ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام كه در آن مردمان را از مرگ ترسانده و به طاعت الهى ترغيب فرمودهاند.
[اى مردم،] اگر حوادث هولناكى را كه مردگان شما ديدند، مىديديد سخت بىتابى مىكرديد و به خود مىهراسيديد، و سخن خدا را با دل و جان مىشنيديد و اوامر خدا را اطاعت مىكرديد، ولى آنچه آنها ديدند از نظر شما پنهان است و به زودى (هنگام مرگ) پرده كنار مىرود [و آنچه را كه پنهان است خواهيد ديد].
1) وهلتم: از وهل گرفته شده، يعنى ترسيديد.
وَ لَقَدْ بُصِّرْتُمْ إِنْ أَبْصَرْتُمْ، وَ أُسْمِعْتُمْ إِنْ سَمِعْتُمْ، وَ هُدِيتُمْ إِنِ اهْتَدَيْتُمْ، وَ بِحَقٍّ أَقُولُ لَكُمْ(1): لَقَدْ جَاهَرَتْكُمُ الْعِبَرُ(2)، وَ زُجِرْتُمْ بِمَا فِيهِ مُزْدَجَرٌ(3)، وَ مَا يُبَلِّغُ عَنِ اللَّهِ بَعْدَ رُسُلِ السَّمَاءِ إِلاَّ الْبَشَرُ.
...
البته اگر اهل بصيرت و ژرفنگرى باشيد [و هدايت بخواهيد] پيامبر صلىاللّهعليهوآله و من راه را به شما نشان داديم، و اگر گفتارهاى دينى براى شما سودمند باشد، پندها را شنيديد و اگر قصد هدايتيافتگى و پيمودن راه مستقيم داشته باشيد، كتاب و سنت شما را راهنمايى كردهاند.
به حقيقت مىگويم كه عبرتها براى شما آشكار شده و هيچگونه ابهام و نهفتگى ندارند و در محرمات و نواهى خدا از گناهان منع شديد.
پس از رسولان (= فرشتگانِ) آسمانى، تنها افراد بشر هستند كه از سوى خدا احكام دينى او را تبليغ مىكنند. يعنى آيا انتظار داريد غير از من كسى شما را موعظه و نصيحت كند؟ روشن است كه تبليغ احكام و مواعظ در وهله نخست به دست رسولان [آسمانى] و پس از آنها افراد بشر است كه احكام و هشدارهاى الهى را به مردم مىرسانند و من نيز به حكم وظيفه اين كار را انجام دادهام.
البته برخى از شارحان اين عبارت را به گونه ديگرى تفسير كردهاند، ولى معنايى كه بيان شد با سخن امام نزديكتر است.
فَإِنَّ الْغَايَةَ أَمَامَكُمْ، وَ إِنَّ وَرَاءَكُمُ السَّاعَةَ تَحْدُوكُمْ. تَخَفَّفُوا(1)تَلْحَقُوا، فَإِنَّمَا يُنْتَظَرُ بِأَوَّلِكُمْ آخِرُكُمْ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در ترغيب مردم به زهدورزى نسبت به دنيا و روى كردن به آخرت
امام عليهالسلام درباره آخرت، انسانها را چنين تشويق مىفرمايد:
هدف نهايى كه بهشت و سعادت است پيش روى شماست تا در سير خود به آن دست يابيد، و پشت سر شما قيامت است كه گويى مانند محرك و سوق دهندهاى انسان را مىراند تا به مقصد برسد. اينكه امام عليهالسلام از آينده به پيشرو و پشتسر تعبير فرمود، به دو اعتبار است. [يكى هدف بودن و ديگرى به پيش راندن انسان تا رساندن وى به مقصد].
بار خود را سبك و گناهان خود را كم كنيد تا به هدف نهايى، يعنى سعادت و بهشت برسيد و به نيكوكارانى كه پيش از شما رفتهاند بپيونديد. مردگانى كه قبل از شما به سراى باقى شتافتهاند و در برزخ منتظر شما و ديگرانند تا به آنها ملحق شوند و همگى به سوى محشر بروند و حسابرسى شوند و پاداش و كيفر خود را ببينند. پس شما بيهوده و بىهدف رها نشديد، بلكه پيشينيان منتظر مرگ و ملحق شدن شمايند.
1) تخففوا: فعل امر از باب تفعّل است، يعنى خففوا؛ سبكبار شويد.
...
...
أقول: إن هذا الكلام لو وزن بعد كلام اللّه سبحانه و بعد كلام رسول اللّه صلىاللّهعليهوآله بكلّ كلام، لمال به راجحاً و برز عليه سابقاً. فأمّا قوله عليهالسلام : «تخففوا تلحقوا»، فما سمع كلام أقلّ منه مسموعاً و لا أكثر منه محصولاً، و ما أبعد غورها من كلمة، و أنقع نطفتها من حكمة، و قد نبّهنا في كتاب الخصائص على عظم قدرها و شرف جوهرها.
سيد رضى رحمهاللّه مىفرمايد: اگر اين سخن با هر سخنى غير از كلام خدا و پيامبرش صلىاللّهعليهوآله سنجيده شود برترى مىيابد و از آن پيشى مىگيرد. اما اينكه امام عليهالسلام مىفرمايد: «تخففوا» هيچ كلامى به اين كوتاهى و پرمحتوايى و عمق و استحكام و حكمتآميز بودن شنيده نشده، و ما در كتاب الخصائص بلندى جايگاه و شرافتمندى گوهر آن را يادآورى كردهايم.
أَلاَ وَ إِنَّ الشَّيْطَانَ قَدْ ذَمَّرَ(1)حِزْبَهُ وَ اسْتَجْلَبَ جَلَبَهُ(2)لِيَعُودَ الْجَوْرُ إِلَى أَوْطَانِهِ وَ يَرْجِعَ الْبَاطِلُ إِلَى نِصَابِهِ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام
وقتى به امام عليهالسلام خبر دادند كه پيمانشكنان و ناكثين شورش كردهاند، حضرت اين خطبه را ايراد كرد و فرمود كه در حقيقت خود اين ناكثين بودند كه خون عثمان را ريختهاند. ايشان در آغاز اين خطبه مىفرمايد:
آگاه باشيد كه شيطان حزب خود را به شورش وادار نموده، و لشكريان خود را از اينجا و آنجا فراخوانده است تا با حق مبارزه كند و فتنهانگيزى نمايد و ظلم و ستم را به محل نخستين و وطن اصلى خود كه قبل از اسلام بود و به مدد و بركت اسلام از بين رفت، بازگردد و باطل به جايگاه پيشين خود دست يابد.
اين گفتار امام عليهالسلام كاملا تحقق يافت؛ زيرا با آن حركتِ ناكثين، مسلمانان دو دسته شدند و بعد از وحدت به تفرقه، و بعد از محبت به دشمنى و كينه گرفتار شدند و باطل، معاويه را عَلَم كرد و سرانجام جاى حق را گرفت.
وَاللَّهِ مَا أَنْكَرُوا عَلَيَّ مُنْكَراً وَ لاَ جَعَلُوا بَيْنِي وَ بَيْنَهُمْ نَصِفاً(1)وَ إِنَّهُمْ لَيَطْلُبُونَ حَقّاً هُمْ تَرَكُوهُ، وَ دَماً هُمْ سَفَكُوهُ. فَلَئِنْ كُنْتُ شَرِيكَهُمْ فِيهِ فَإِنَّ لَهُمْ لَنَصِيبَهُمْ مِنْهُ، وَ لَئِنْ كَانُوا وَلُوهُ دُونِي، فَمَا التَّبِعَةُ(2)إِلاَّ عِنْدَهُمْ.
...
به خدا سوگند كه بيعتشكنان، يعنى طلحه و زبير و همپيمانان آنها هيچ عملكرد بدى از من نديدند تا توجيهى براى پيمانشكنىِ خود داشته باشند.
آنها رفتار خلاف انصاف را با من در پيش گرفتند و درباره من عادلانه قضاوت نكردند، بلكه با دروغ و نيرنگ وارد ميدان شدند تا به رياست برسند و به گفته خودشان به خونخواهى عثمان برخاستند، و به اصطلاح حقى را مىطلبند كه خودشان آن را پامال كردهاند، زيرا آنان عثمان را در بين شورشيان و انقلابيون تنها گذاشتند. آنها [قصاص[ خونى را مىخواهند كه خودْ آن را ريختند.
عايشه و طلحه و زبير بر قتل عثمان اصرار داشتند و مردم را تحريك مىكردند و حتى عايشه مىگفت: «اُقتُلُوا نَعْثَلاً قَتَلَهُ اللّهُ(3)بكشيد اين يهودى ريشدراز را كه خدا او را بكشد»، ولى امام عليهالسلام خيرخواهانه و دلسوزانه از عثمان مىخواست كه كار را اصلاح كند و ميان عثمان و شورشيان پادرميانى مىكرد، كه البته در تاريخ به تفصيل جزئيات اين رويداد ذكر شده است.
به فرض اگر در قتل عثمان شريك آنها مىبودم، بازهم حق ندارند كه مرا در كارى بازخواست كنند كه خودشان در آن شريك بودهاند، و اگر تنها آنها به قتل او اقدام كردهاند كه [حق و واقع هم همين است] پيامدها و مسئوليت اين عمل به عهده خود آنهاست، نه من.
وَإِنَّ أَعْظَمَ حُجَّتِهِمْ لَعَلَى أَنْفُسِهِمْ يَرْتَضِعُونَ أُمّاً قَدْ فَطَمَتْ، وَ يُحْيُونَ بِدْعَةً قَدْ أُمِيتَتْ. يَا خَيْبَةَ الدَّاعِي!(1)مَنْ دَعَا؟ وَ إِلاَمَ(2)أُجِيبَ؟ وَ إِنِّي لَرَاضٍ بِحُجَّةِ اللَّهِ عَلَيْهِمْ وَ عِلْمِهِ فِيهِمْ.
...
بالاترين استدلال و احتجاج آنان بر من درباره قتل عثمان به ضرر خودشان است، چون خودشان در صحنه حاضر و عامل اصلى قتل عثمان بودند. آنها از مادرى شير مىطلبند كه طفل خود را از شير باز كرده است (و سينهاش خشك شده). يعنى مىخواهند جاهليتى را احيا كنند كه وقت آن گذشته است؛ چون مادر زمانى بچه خود را از شير مىگيرد كه ديگر وقت شير دادن به او گذشته باشد. آنان مىخواهند بدعتى را زنده كنند كه ديگر نابود شده است، چون اسلام بدعتهاى جاهليت را از بين برد و اينها مىخواهند با تفرقه و اختلاف افكنى در ميان مسلمين و فتنهانگيزى، آن را زنده كنند.
وه چه نوميد است دعوت كننده به اين بدعت! چنانكه امام عليهالسلام پيشبينى فرمود طلحه و زبير كشته و مستحق لعنت دنيا و عذاب آخرت شدند.
چه كسى دعوت كرد؟ اين بيان، براى تحقيرِ دعوت كننده و نشان دادنِ بىارزشى اوست. و به چه چيز بايد پاسخ دهم؟ اين نيز تحقير آن خواستهاى است كه ناكثين به آن پاسخ مثبت دادند.
و من به اتمام حجّت [و داورى] خدا با آنان در روز قيامت درباره گناهانشان و نيز علم خدا به آنها، راضى هستم، چون خدا به خوبى مىداند كه چه كردند، چنانكه مىداند كه در قلب آنها چه گذشته است، لذا آنها را كيفر خواهد داد.
1) يا خيبة الداعي: دعوت كننده به اين كار نوميد خواهد شد و در اصل چنين بوده است «يا خيبة الداعي احضري فهذا وقتك» يا در اصل چنين بوده است: «يا قوم انظروا خيبة الداعي».
2) إلام: در اصل إلى ما بوده كه پس از آمدن حرف جر بر سر «ما»ى استفهاميه الف آن حذف شده است، مثل عمّ و لم و امثال اينها كه در اصل عمّا و لما بودهاند.
فَإِنْ أَبَوْا أَعْطَيْتُهُمْ حَدَّ السَّيْفِ وَ كَفَى بِهِ شَافِياً مِنَ الْبَاطِلِ، وَ نَاصِراً لِلْحَقِّ. وَ مِنَ الْعَجَبِ(1)بَعْثُهُمْ إِلَيَّ أَنْ أَبْرُزَ لِلطِّعَانِ(2)، وَ أَنْ أَصْبِرَ لِلْجِلاَدِ! هَبِلَتْهُمُ الْهَبُولُ(3)، لَقَدْ كُنْتُ وَ مَا أُهَدَّدُ بِالْحَرْبِ، وَ لاَ أُرْهَبُ بِالضَّرْبِ وَ إِنِّي لَعَلَى يَقِينٍ مِنْ رَبِّي، وَ غَيْرِ شُبْهَةٍ مِنْ دِينِي.
...
اگر آنها از پيروى حق و سرنهادن به طاعت [از خليفه حق] خوددارى كردند، به ناچار لبه تيز شمشير را نثار آنان مىكنم تا ريشه فساد را نابود كنم، و البته شمشير براى نابودى باطل و يارى حق كافى است؛ زيرا باطل با نصيحت و ارشاد از بين نمىرود. بنابراين بايد با كمك شمشير نابود شود و بىگمان وقتى كه حق، هوادار و پشتوانه مالى نداشته باشد، اسير باطل مىشود و از آن شكست مىخورد.
شگفتا كه آنها براى من پيام فرستادند كه اى على، براى جنگ و مبارزه آماده و پايدار باش.
زنان جوانْمرده بر آنها بگريند! من به گونهاى بودم كه همه از قدرت من مىترسيدند و مردم شجاعت مرا مىدانستند و هيچ كس مرا به جنگيدن تهديد نمىكرد، چون مىدانست كه من از جنگ نمىترسم و از شمشيرزدن نمىهراسم.
من به پروردگارم يقين دارم و آن كه يقين دارد، هرگز از مرگ نمىهراسد، چون مىداند كه اگر بميرد به جوار رحمت الهى مىرود و از دنيا و غم و دردهاى آن رهايى مىيابد. در دينم [نيز] هيچ ترديدى ندارم. پس مىدانم كه سراى آخرت براى من بهتر از دنياست.
أَمَّا بَعْدُ(1)، فَإِنَّ الاْءَمْرَ(2)يَنْزِلُ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الاْءَرْضِ كَقَطَرَاتِ الْمَطَرِ إِلَى كُلِّ نَفْسٍ(3)بِمَا قُسِمَ لَهَا مِنْ زِيَادَةٍ أَوْ نُقْصَانٍ، فَإِذا رَأَى أَحَدُكُمْ لاِءَخِيهِ غَفِيرَةً(4)فِي أَهْلٍ أَوْ مَالٍ أَوْ نَفْسٍ فَلاَ تَكُونَنَّ لَهُ فِتْنَةً.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام
پس از حمد و ثناى الهى و صلوات بر پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله ، امر (آنچه خدا مقدر مىفرمايد) مانند قطرههاى باران از آسمان بر هر انسانى فرود مىآيد. بنابراين تقديرات در آسمان هستند، چنانكه خداى متعال مىفرمايد: «وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُونَ»(5)«و روزى شما و آنچه وعده داده شدهايد در آسمان است». پس همانطور كه قطرههاى باران از آسمان فرود مىآيند، تقديرات الهى، چون مال و علم و فرزند و امثال اينها - كموبيش - براى هر انسانى فرود مىآيند.
پس اگر كسى برادر دينى خود را برخوردار از عشيره و مال و فرزندان بسيار يافت، مبادا اين، موجب حسادت او شود و بخواهد او را از پاى در آورد، چنانكه عادت بسيارى از مردم چنين است كه اگر در امور دنيوى ديگران را برتر ببينند نيرنگى مىسازند و براى
...
...
نابودى آنها تلاش مىكنند.
اينكه امام عليهالسلام قبلاً فرمود: فإن الأمر ينزل... مقدمهاى براى اين مطلب بود تا مردم بدانند برترى افراد به تقدير الهى است و دليلى براى حسادت ورزيدن وجود ندارد، زيرا كسى به اختيار خود بهرهمند و برخوردار نشده، بلكه اين برخوردارى به خواست و اراده الهى بوده است. آنچه شايسته است فرد حسود انجام دهد اين است كه دعا كند كه خدا براى او نيز مانند ديگران مقدّر فرمايد. خداى متعال مىفرمايد: «وَ قُلِ اعْمَلُوا...»(1)«بگو: عمل كنيد» و باز مىفرمايد: «وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ...»(2)«و پروردگارتان فرمود: مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم». بنابراين، دادههاى خدا به ديگران او را دستخوش فتنهگرى نكند.
فَإِنَّ(1)الْمَرْءَ الْمُسْلِمَ الْبَرِيءُ مِنَ الْخِيَانَةِ مَا لَمْ يَغْشَ(2)دَنَاءَةً(3)تَظْهَرُ(4)، فَيَخْشَعُ لَهَا إِذَا ذُكِرَتْ وَ يُغْرَى(5)بِهَا لِئَامُ النَّاسِ، كَانَ(6)كَالْفَالِجِ(7)الْيَاسِرِ(8)الَّذِي يَنْتَظِرُ أَوَّلَ فَوْرَةٍ(9)مِنْ قِدَاحِهِ(10)، تُوجِبُ لَهُ الْمَغْنَمَ(11)، وَ يُرْفَعُ بِهَا عَنْهُ الْمَغْرَمُ(12).
...
پس انسان مسلمان مبراى از خيانت، بالاتر از آن است كه حسادت بورزد، بلكه بايد منتظر يكى از دو تقدير شايسته الهى باشد: رفعت مقام از سوى خداى متعال در دنيا و يا خير و سعادت در آخرت. از اينرو امام عليهالسلام كسى را كه منتظر احدى الحسنيين (خير دنيا يا خير آخرت) است توصيف مىفرمايد كه خائن در دين نيست، چون وقتى خيانت مىكند كه انتظار هيچ يك از اين دو را نداشته باشد و نصيب خائن، شقاوت است نه سعادت.
پس كسى كه خائن در دين نيست تا وقتى كه آگاهانه مرتكب عمل نكوهيده نشده، عملى كه ياد آن موجب ترس و وحشت او شود و وجود آن باعث فريفتن و در نتيجه، معاشرت با افراد فرومايه شود، از خيانت و عمل زشت مبراست و به مانند قمارباز فاتح و پيروزى است كه اولين تير قمار كه موجب غنيمت و بُرد او و بركنار ماندنش از غرامت و باخت مىباشد، به نام او در آمده است.
البته در اين تمثيل، دينداران به قماربازان تشبيه شدهاند تا مردم آن زمان كه با اينگونه
1) فإنّ: إنّ ابتداء و خبر آن كان كالفالج است كه بعداً مىآيد و تأكيد براى لا تكوننّ فتنة است و علت آن مىباشد.
2) يغش: از غشى گرفته شده، يعنى مرتكب شدن.
3) دنائة: پستى و فرومايگى.
4) تظهر: جمله معترضه و وصف دنائة است، يعنى دنائتى كه آشكار باشد، در مقابل كسى كه از روى ناآگاهى كار زشتى مىكند و به زشتى آن آگاه نيست.
5) يُغرى: از إغراء و به معناى ملازم بودن با يك چيز است.
6) كان: خبر إنّ است كه قبلاً آمده است.
7) فالج: پيروز و ظفرمند.
8) ياسر: قمارباز. الفالج الياسر اضافه صفت به موصوف است و در اصل الياسر الفالج، يعنى قمارباز موفق بوده است.
9) فورة: پيروزى و موفقيت، از كلمه فار به معناى غليان پيدا كرد گرفته شده است، چون انسان موفق بالا مىآيد، درست مثل محتويات ديگى كه به سمت بالا غليان پيدا مىكند.
10) قداح: جمع قدح و آن تيرى كه در قماربازى به كار مىبردند. بدين ترتيب كه قماربازان اسامى را روى تير مىنوشتند و برخى از آنها را روى برخى ديگر و برخى از تيرها را بدون اسم و خالى قرار مىدادند.
11) مغنم: غنيمت و فايده.
12) مغرم: مصدر ميمى به معناى غرامت.
...
...
برد و باختها آشنا بودند بتوانند موفقيت در امور دنيايى يا آخرتى را به خوبى درك كنند. [ ...و گرنه واضح است كه نظر امام عليهالسلام تأييد اين عمل زشت و حرام نبوده است].
نحوه قماربازى در قديم چنين بوده است كه يازده تير فراهم مىآوردند و براى تير اول يك سهم و دوم دو سهم و سوم سه سهم و... و هفتم هفت سهم و چهار تير را خالى و بىبهره قرار مىدادند و بر آن تيرها مىنوشتند. سپس شترى را مىآوردند و بدون اينكه قيمت آن را بپردازند آن را نحر مىكردند و به ده بخش تقسيم مىكردند. آنگاه فردى چشمبسته را مىآوردند و تيرهاى قمار را به او مىسپردند و او هر تيرى را به نام يكى از حاضران جدا مىكرد و بر اساس سهم تعيين شده روى تير از گوشت شتر به آن برنده تعلق مىگرفت و همينطور ادامه مىدادند تا تمام اجزاى دهگانه شتر به پايان برسد و اين افراد مجانى سهم خود را مىگرفتند. پس كسى پيروز بود كه به نام او هفت سهم يا شش سهم و همينطور تا يك سهم در مىآمد و پس از پايان يافتن اجزاى شتر، كسانى كه تير به اسم آنها در مىآمد مىبايست پول شتر را به مقدار سهميهاى كه به نام آنها خارج شده است، بپردازند تا قيمت شتر كاملا پرداخت شود و اگر به اسم كسى تيرى در مىآمد كه روى آن چيزى ننوشته بود نه سودى مىبرد و نه زيانى. مثلا اگر تير اول به اسم زيد، و روى آن چهار سهم نوشته بود، چهار قسمت از شتر و اگر تير دوم به اسم عمرو و بر آن شش سهم نوشته شده بود شش قسمت از شتر را مىگرفت و پول آن را مىپرداخت و اگر تير سوم به اسم بكر و بر روى آن هفت سهم نوشته شده بود مىبايست قيمت هفت دهم شتر را بپردازد. به همين ترتيب عمل مىكردند تا قيمت شتر، كامل و اجزاى آن تمام شود.
وَ كَذَلِكَ(1)الْمَرْءُ الْمُسْلِمُ الْبَرِيءُ مِنَ الْخِيَانَةِ يَنْتَظِرُ مِنَ اللَّهِ إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ، إِمَّا دَاعِيَ اللَّهِ(2)فَمَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ لَهُ، وَ إِمَّا رِزْقَ اللَّهِ فَإِذَا هُوَ ذُو أَهْلٍ وَ مَالٍ وَ مَعَهُ دِينُهُ وَ حَسَبُهُ.
...
و همچنين انسان مسلمان مبرّاى از خيانت، از طرف خدا انتظار دارد يكى از دو بهره نيكو را ببرد: مرگ، كه در اين صورت آنچه نزد خداست براى او بهتر است، يا رزق الهى، كه در اين صورت، هم داراى خانواده و مال است و هم داراى دين و شرف.
[توضيح اينكه:] فرد مسلمان منزّه از خيانت(3)نيز منتظر يكى از دو فرجام نيك از طرف خداست. يا مرگ فرا رسد كه در اين صورت به جوار حق مىرود و البته آنچه نزد خداست از همه چيز بهتر و برتر است، چنانكه فرموده است: «وَ ما عِنْدَ اللّهِ خَيْرٌ وَ أبقى»(4)«و آنچه پيش خداست بهتر و پايدارتر است». يا منتظر روزىِ الهى در دنياست، كه در اين صورت، به فضل الهى داراى خانواده و مال و آسايش خواهد بود، و هم به دليل اينكه نسبت به بالاتر از خود حسادت نورزيده، دين خود را حفظ كرده است و هم داراى شرافتى شده كه از راه كسب علم و فضل و مانند اينها به دست آورده است. پس اگر كسى يكى از اين دو ارزش، يعنى دنيا يا آخرت را برگزيند انگيزهاى براى حسادت ورزيدن به كسى كه برتر از اوست، ندارد زيرا يا در دنيا با نابسامانى زندگى مىكند تا مرگ او را دريابد و به پاداش آخرت و نعمت بهشت برسد و يا در دنيا به فضل الهى دست مىيابد و در نتيجه هم به خير دنيا و هم به خير آخرت رسيده است. بنابراين آن كه همواره به سوى خير در حركت است سزاوار نيست به كسى حسادت ورزد. البته اين مشروط به پاكى روح از آلودگى گناه است،
1) كذلك: از آنجا كه ميان فإن المرء المسلم البريء كه جمله شرطيه است و جواب آن كه ينتظر مىباشد خيلى فاصله است امام عليهالسلام جمله المرء المسلم البريء را كه در حقيقت، جمله شرطيه است تكرار نمود تا با جواب آن كه ينتظر است نزديك شود. پس معناى جمله چنين است: اگر كسى مسلمان مبراى از خيانت باشد انتظار إحدى الحُسْنَيَين را مىكشد.
2) داعي اللّه: به معناى مرگ است، چون به وسيله ملك الموت كه دعوت كننده خدايى است به سوى انسان مىآيد.
3) منظور از خيانت دينى، گناه است، چرا كه گناهكار نسبت به خود و دين خود خائن است.
4) سوره قصص، آيه 60.
إِنَّ الْمَالَ وَ الْبَنِينَ حَرْثُ الدُّنْيَا، وَ الْعَمَلَ الصَّالِحَ حَرْثُ الاْآخِرَةِ، وَ قَدْ يَجْمَعُهُمَا اللَّهُ تَعَالَى لاِءَقْوَامٍ، فَاحْذَرُوا مِنَ اللَّهِ مَا حَذَّرَكُمْ مِنْ نَفْسِهِ، وَ اخْشَوْهُ خَشْيَةً لَيْسَتْ بِتَعْذِيرٍ(1)، وَ اعْمَلُوا فِي غَيْرِ رِيَاءٍ وَ لاَ سُمْعَةٍ، فَإِنَّهُ مَنْ يَعْمَلْ لِغَيْرِ اللَّهِ يَكِلْهُ اللَّهُ لِمَنْ عَمِلَ لَهُ. نَسْأَلُ اللَّهَ مَنَازِلَ(2)الشُّهَدَاءِ، وَ مُعَايَشَةَ السُّعَدَاءِ، وَ مُرَافَقَةَ الاْءَنْبِيَاءِ.
...
و لذا حضرت فرموده است: «ما لم يغش دنائة؛ مادامى كه تن به پستى ندهد» و «البريء من الخيانة؛ آن كه از خيانت پيراسته است».
مال و فرزندان انسان، بهره دنيايى و عمل صالح، نصيبِ آخرتى اوست و خداى متعال گاهى هر دو را براى كسانى جمع كرده است. اين بيت به امام عليهالسلام منسوب است:
ما أحسنَ الدّينُ و الدّنيا إذا اجتمَعا *** و أقبحَ الكفرُ و الإفلاسُ بالرّجُل
«چه نيكو و پسنديده است كه براى انسان دين و دنيا يكجا فراهم آيد؛ و چه نكوهيده و زشت است كه كفر و فقر برايش جمع شوند».
پس از آنكه امام عليهالسلام حرمت حسادت ورزيدن به نعمتهاى ديگران را بيان نمود، به لزوم پرهيز از گناهان مىپردازد و مىفرمايد: اى مردم، از خدا درباره گناهانى كه حضرتش شما را نسبت به آنها برحذر داشته و فرموده: «وَ إِيّايَ فَارْهَبُونِ»(3)«از من بهراسيد»، بترسيد و از او به گونهاى خشيت داشته باشيد كه در كنار آن، كارى نكرده باشيد تا سبب توبه
...
...
و عذرخواهى شود؛ چون انسان گاهى از خدا به سبب گناهى كه كرده است خشيت دارد و گاهى بدون اينكه گناهى كرده باشد، بلكه مقام والاى الهى موجب خشيت او مىگردد.
بدون ريا و شهرتطلبى كار بكنيد، يعنى براى اينكه مردم ببينند و بشنوند و ستايش كنند كار نكنيد، چون ريا و شهرتطلبى موجب بطلان عمل صالح مىشوند. هركه كارى براى غير خدا، و به منظور تحسين مردمان بكند، خدا او را به همانها وا مىگذارد و اجر او را نمىدهد و او بايد پاداش عمل خود را از كسانى بخواهد كه براى آنها كار كرده است [و البته در قيامت تنها پاداش دهنده، خداى متعال است]. مثلا اگر كسى به فقيرى پولى بدهد تا مردم او را تحسين كنند، پاداش انفاق او بر عهده همان مردم خواهد بود، زيرا ممكن نيست كه شخصى كارى را براى كسى بكند و پاداش خود را از ديگرى بخواهد.
از خدا منزلت شهيدان، يعنى آنان كه در راه خدا كشته شدند، و زندگى اخروى سعادتمندان و همنشينى با پيامبران را مسألت مىكنيم. منظور امام عليهالسلام اين است كه بايد در دنيا پيرو آنها باشيم تا در آخرت در زمره آنها محشور شويم و همراه و همنشين آنها گرديم.
أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّهُ لاَ يَسْتَغْنِي الرَّجُلُ - وَ إِنْ كَانَ ذَا مَالٍ - عَنْ عَشيرَتِهِ(1)، وَ دِفَاعِهِمْ عَنْهُ بِأَيْدِيهِمْ وَأَلْسِنَتِهِمْ، وَ هُمْ أَعْظَمُ النَّاسِ حَيْطَةً(2)مِنْ وَرَائِهِ، وَ أَلَمُّهُمْ لِشَعَثِهِ(3)، وَ أَعْطَفُهُمْ(4)عَلَيْهِ عِنْدَ نَازِلَةٍ(5)إِذَا نَزَلَتْ بِهِ. وَ لِسَانُ الصِّدْقِ يَجْعَلُهُ اللَّهُ لِلْمَرْءِ فِي النَّاسِ خَيْرٌ لَهُ مِنَ الْمَالِ يُوَرِّثُهُ غَيْرُهُ.
...
اى مردم، انسان هرقدر كه ثروتمند شود بازهم از خاندان و قبيله خود و دفاع جانى و مالى و زبانى آنها بىنياز نيست، چون انسان خصوصا وقتى به بلا و حادثه بزرگى گرفتار مىشود دشمنان و حسودانى مىيابد و خاندانش به سبب تعصّب و خونِ خويشاوندى، از او دفاع مىكنند. اينان چند وظيفه را بر عهده مىگيرند: بيشتر از همه، او را مانند حصارى محكم در پناه مىگيرند و از هجوم دشمن و بدگويى حسودان و رقيبان حفظ مىكنند. پراكندگى و آشفتگى او را بيشتر از همه در مىيابند، زيرا انسان به پشتوانه آبرو و مال و خانوادهاى كه دارد در ميان مردم زندگى مىكند، و اگر كسى يا كسانى آبروى او را حفظ نكنند، هر دشمنى به بخشى از آن دست مىيابد و تباهش مىكند، مانند كسى كه مال او در ميان مردم پخش شده و چنانچه كسى جمعآورى مال او را به عهده نگيرد مقدارى از آن نابود مىشود.
و هنگام وقوع مصيبت و رخداد ناگوار براى انسان از قبيل رويداد مالى يا جانى يا خانوادگى، قبيلهاش بيش از ديگران نسبت به او مهربانى و همدردى مىكنند.
و نام نيكى كه خدا براى از او بر جاى مىگذارد برايش بهتر است از مالى كه ديگران براى او به ارث گذارند. اينكه امام عليهالسلام مىفرمايد: «نام نيك از مالى كه ديگران براى او به
1) عشيرة: مجموعه خويشاوندان نسبى كه به يكى از نياكان نزديك منتهى مىشود.
2) حيطة: احاطه كردن.
3) شعث: پراكندگى و آشفتگى.
4) أعطف: از عطف، به معناى تمايل گرفته شده و شامل كسى است كه از همه بيشتر به كسى تمايل و توجه دارد.
5) نازلة: مصيبت و رخداد ناگوار، و چون مقدّر است و از آسمان براى انسان مىرسد آن را نازله مىگويند.
ارث مىگذارند بهتر است»، كنايه از لزوم برخورد و شيوه درست زندگى و آراستگى به ...
...
فضايل است تا پس از او آوازه و نام بلندى از او در بين مردم باقى بماند [و روشن است كه:
مرده آن است كه نامش به نكويى نبرند.
و: نام نيكى گر بماند ز آدمى به كزو ماند سراى زرنگار.]
زيرا مال دنيا پس از مدتى از بين مىرود، ولى نام نيك و آوازه خوب در طول زمان در ميان مردم مىماند، و هم از اينرو بود كه ابراهيم عليهالسلام به درگاه خداى سبحان عرض كرد: «وَ اجْعَلْ لِي لِسانَ صِدْقٍ فِي الاْآخِرِينَ»(1)«و براى من در [ميان] آيندگان آوازه نيكو گذار».4.
1) سوره شعراء، آيه 84.
و منها: أَلاَ لاَ يَعْدِلَنَّ أَحَدُكُمْ عَنِ الْقَرَابَةِ يَرَى بِهَا الْخَصَاصَةَ(1)أَنْ يَسُدَّهَا(2)بِالَّذِي لاَ يَزِيدُهُ إِنْ أَمْسَكَهُ وَ لاَ يَنْقُصُهُ إِنْ أَهْلَكَهُ.
...
و در بخشى از اين خطبه آمده است:
بدانيد كه نبايد از ميان شما كسى خويشاوندان فقير خود را رها كند و از دارايى و مهربانى خود بىبهره بگذارد. آنان را بايد از مالى بهرهمند كند كه ندادن و دريغ داشتن آن، بر دارايى او نمىافزايد و بخشيدن آن او را دچار كاستى و تنگدستى نمىكند. پس بايد با كمك مالى و يا هر راه ديگرى، فقر آنها را برطرف سازد. بىترديد اگر از صرف مال در راه خويشان فقير خوددارى كند چيزى بر مال او افزوده نمىشود و اگر آن را صرف كند چيزى از آن كم نمىشود، زيرا هيچ چيزى متعلق به خود انسان نيست، بلكه بر اساس تقدير الهى به دست او رسيده است. دو بيت زير در اين باب مناسب است، كه به اميرمؤمنان عليهالسلام منسوب است:
إذا جادت الدّنيا عليك فجد بها *** على النّاس طراً قبل أن تتفلّت
فلا الجودُ مفنيها إذا هي أقبلت *** و لا البخلُ مبقيها إذا هي ولّت
«چون دنيا بر تو بخشندگى گرفت، پيش از لغزيدن و از دست بيرون شدن، از آن به همگان ببخش.
[بدان كه] به هنگام روى كردن دنيا، بخشش، آن را بر باد نمىدهد؛ و اگر دنيا روى بگرداند، دريغ ورزيدن و بخل، آن را پايا نمىگرداند».
وَ مَنْ يَقْبِضْ يَدَهُ عَنْ عَشِيرَتِهِ، فَإِنَّمَا تُقْبَضُ مِنْهُ عَنْهُمْ يَدٌ وَاحِدَةٌ، وَ تُقْبَضُ مِنْهُمْ عَنْهُ أَيْدٍ كَثِيرَةٌ، وَ مَنْ تَلِنْ حَاشِيَتُهُ(1)يَسْتَدِمْ مِنْ قَوْمِهِ الْمَوَدَّةَ.
...
و اگر كسى دست يارى خود را از خويشاوندان خود دريغ بدارد، تنها يك دست را از آنان دريغ داشته است، چون هر انسانى فقط يك نفر است و يك دست براى كمك دارد، ولى در مقابل، خود را از يارى دستهاى فراوانى محروم كرده است [زيرا عكسالعمل آنان در مقابل او اين است كه به كمك او نيايند]. بنابراين عاقلانه نيست كه انسان با دريغ داشتن دستِ ياريگر، خود را از فراوان دستان ياريگر خويشاوندان محروم كند.
و كسى كه نرمخو و نسبت به خويشان خود مهربان باشد، محبت آنها را دوام و پايايى بخشيده است، زيرا مردم از انسانِ خشنِ بدرفتار مىگريزند و انسان خوشرو و خوشخو كه با زبان و عمل موجب آزار كسى نمىشود، چونان شمعى است كه پروانگان فراوانى بر گرد وجود او مىچرخند.
أقول: الغفيرة هاهنا الزيادة و الكثرة، من قولهم للجمع الكثير «الجم الغفير» و «الجماء الغفير» و يروى عفوة من أهل أو مال، و العفوة الخيار من الشيء، يقال: أكلت عفوة الطعام أي خياره. و ما أحسن المعنى الذي أراده عليهالسلام بقوله: و من يقبض يده عن عشيرته... إلى تمام الكلام فإن الممسك خيره عن عشيرته إنما يمسك نفع يد واحدة فإذا احتاج إلى نصرتهم، و اضطر إلى مرافدتهم، قعدوا عن نصره، و تثاقلوا عن صوته، فمنع ترافد الأيدي الكثيرة، و تناهض الأقدام الجمة.
1) حاشية: اطراف. من تلن حاشيته تشبيه به چيزى است كه جوانب و كنارههاى آن نرم است و مىتوان به آن نزديك شد و آن را لمس نمود [برخلاف انسان يا شىء زمخت و خشن كه كسى جرأت نزديك شدن به آن را ندارد].
...
...
سيد رضى رحمهاللّه مىفرمايد: غفيره (كه در آغاز كلام امير سخن حضرت على عليهالسلام آمده است) به معناى زيادى و كثرت است، چون به جمع فراوان مىگويند: الجم الغفير و الجماء الغفير. البته در يك روايت به جاى غفيره كلمه «عفوة من أهل أو مال» آمده است و عفوة به معناى منتخب و گزينش شده از يك چيز است، مثلاً گفته مىشود: «أكلت عفوة الطعام؛ گزينش شده طعام را خوردم».
امام عليهالسلام چه شيوا و زيبا، معناى مورد نظر خود را در جمله «و من يقبض يده عن عشيرته...» طرح فرموده است. حق نيز همين است كه اگر انسان از كمك به خويشان خود دريغ ورزد تنها يك دست يارى را از آنها بازداشته (چون يك نفر بيش نيست)، ولى وقتى به كمك و هميارى آنها نياز پيدا كند، چندين دست از يارى او خوددارى خواهند كرد و صداى فريادخواهى او را ناشنيده مىانگارند و هيچ كمكى به او نمىرسانند.
وَ لَعَمْرِي(1)مَا عَلَيَّ مِنْ قِتَالِ مَنْ خَالَفَ الْحَقَّ، وَ خَابَطَ(2)الْغَيَّ، مِنْ إِدْهَانٍ(3)وَ لاَ إِيهَانٍ(4). فَاتَّقُوا اللَّهَ عِبَادَ اللَّهِ(5)وَ فِرُّوا مِنَ اللَّهِ إِلَى اللَّهِ وَ امْضُوا فِي الَّذِي نَهَجَهُ لَكُمْ، وَ قُومُوا بِمَا عَصَبَهُ(6)بِكُمْ فَعَلِيٌّ ضَامِنٌ لِفَلْجِكُمْ(7)آجِلاً(8)، إِنْ لَمْ تُمْنَحُوهُ عَاجِلاً(9).
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام
به جان خودم (به دين خودم) سوگند، من در جنگيدن با مخالفان حق و گمراهان، از درِ مماشات در نيامده و چربزبانى به خرج نداده و سستى و يا پنهانكارى و نيرنگ نخواهم ورزيد.
1) لعمري: ل براى قسم و عَمر به معناى جان و دين است، يعنى قسم به جانم يا دينم، اما قسم به جان مناسبتر است.
2) خابط: داخل و وارد شد.
3) إدهان: در اصل اندهان بوده كه از باب افتعال دهن گرفته شده و به معناى مماشات و مداهنه در برخورد با باطل است، چنانكه خداى سبحان مىفرمايد: «وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ»؛ «آنها دوست مىدارند كه تو مداهنه كنى و نرمش به خرج دهى تا آنها نيز مداهنه كنند» (سوره قلم، آيه 9). پس انسانِ مسامحهكار گويا روغن به كار مىبرد تا نرم شود و مردم نيز با او نرم شوند، چنانكه براى نرم كردن كوفتگى شديد اندام از روغن استفاده مىشود.
4) إيهان: ورود در وهن كه به معناى ضعف و يا نيمه شب است و كنايه از پنهانكارى و نيرنگ مىباشد.
5) عباد اللّه: از منادا حرف ندا حذف شده و در اصل يا عباد اللّه بوده است. عباد جمع عبد است و كلمه «عبد» 22 جمع يا حتى بيشتر دارد.
6) عصبه: مربوط ساخته و مكلف به ادا نموده است و چون انسان به تكاليف خود پيوند خورده است امام عليهالسلام از آن به ما عصبه بكم تعبير فرموده است.
7) فلج: پيروزى و موفقيت در امر مطلوب و دلخواه.
8) آجلاً: در آينده.
9) عاجلاً: سريعاً.
...
...
تقوا و پيمودن راه خدا ضامن پيروزى است
اى بندگان خدا، تقواى الهى داشته باشيد و از كيفر خدا بترسيد و از عذاب او به سوى رحمت و رضوان حضرتش بشتابيد.
جان سخن امام اين است كه همانطور كه انسان از امرى ناپسند به امرى پسنديده مىگريزد، سزاوار است كه از آنچه موجب خشم خدا، يعنى كفر و عصيان، به آنچه كه رضايت او را فراهم مىكند، يعنى طاعت و ايمان، تغيير مسير بدهد و به سوى آن بشتابد.
و راهى را بپيماييد كه خداى سبحان آن را براى شما واضح و روشن ساخته است، يعنى احكام و شرايع دين.
و به آنچه خدا شما را به آن مكلف ساخته و ميان شما و آن پيوند عملى زده، بپردازيد.
اگر چنين كرديد «على» ضامن موفقيت و پيروزى شما در آينده (خواه دنيا و خواه آخرت) مىباشد؛ يعنى اگر در اين دنيا شتابان به آن دست نيافتيد، حتماً با تأخير و درنگ در همين دنيا و يا در آخرت به آن دست خواهيد يافت.
بىترديد كسى كه اوامر الهى را اطاعت كند قطعاً به سعادت دنيوى - هرچند پس از مدتى - و سعادت اخروى به طور حتم و يقين نائل خواهد شد.
و من خطبة له عليهالسلام و قد تواترت عليه الأخبار باستيلاء أصحاب معاوية على البلاد، و قدم عليه عاملاه على اليمن و هما عبيداللّه بن عباس و سعيد بن نمران لمّا غلب عليهما بُسْر بن أرطاة، فقام عليهالسلام على المنبر ضجراً بتثاقل أصحابه عن الجهاد و مخالفتهم له في الرّأي، فقال:
مَا هِيَ إِلاَّ الْكُوفَةُ، أَقْبِضُهَا وَ أَبْسُطُهَا، إِنْ لَمْ تَكُونِي إِلاَّ أَنْتِ، تَهُبُّ أَعَاصِيرُكِ(1)فَقَبَّحَكِ اللَّهُ(2)
لَعَمْرُ(3) أَبِيكَ الْخَيْرِ(3)يَا عَمْرُو إِنَّنِي *** عَلَى وَضَرٍ(4)مِنْ ذَا الاْءِنَاءِ قَلِيلِ
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام ، وقتى پياپى از هر طرف براى امام خبر مىآوردند كه ياران معاويه بر مناطق تحت فرمان امام حمله بردهاند و پس از ورود بُسْر بن ارطاة به يمن دو كارگزار امام، عبيداللّه بن عباس و سعيد بن نمران نزد امام عليهالسلام آمدند و حضرت از ياران خود و سستى آنها در امرِ جهاد و
مخالفتشان با رأى آن حضرت رنجيدهخاطر گرديد، بر فراز منبر اين خطبه را خواند.
قتل عثمان بر جمعى از مردم صنعا كه از طرفداران وى بودند، بسيار دشوار و تحملناپذير بود، ولى به صورت ظاهر با حضرت على عليهالسلام بيعت كردند. در آن هنگام اميرمؤمنان عليهالسلام
...
...
عبيداللّه بن عباس را به كارگزارى آنجا و سعيد بن نمران را به فرماندهى سپاه صنعا گمارده بود. چون محمد بن ابىبكر در مصر كشته و يورش و شبيخون شاميان فراوان شد، و مردم عراق نيز با امام از درِ مخالفت درآمدند، طرفداران عثمان در صنعا به خونخواهى وى قيام و اعلام نافرمانى از دستورات امام عليهالسلام كردند. عبيداللّه بن عباس با آنها رودررو شد و در نتيجه آنها را زندانى كرد. آنان نامهاى به دوستان لشكرى خود نوشتند و لشكريان نيز سعيد بن نمران را عزل كرده و جمعيت زيادى به قصد آشوب و براندازى به دور آنها گرد آمدند.
عبيداللّه و سعيد به اميرمؤمنان عليهالسلام نامه نوشتند و ماجرا را به عرض حضرت رساندند. امام به اهل يمن و لشكر نامهاى نوشت و آنها را تهديد كرد و به ياد خدا و آخرت انداخت. آنها پاسخ دادند: اگر اين دو نفر (عبيداللّه و سعيد) را از كار بركنار كنى از تو اطاعت خواهيم كرد. سپس به معاويه نامه نوشتند و ماجرا را شرح دادند. معاويه نيز «بُسْر بن اَرْطاة» را كه بسيار خشن و خونريز بود به سوى آنها گسيل كرد. او در راه مكه دو فرزند عبيداللّه، يعنى «داود» و «سليمان» و در طائف «عبداللّه بن المدان» داماد ابنعباس را كشت و زمانى كه به صنعا رسيد عبيداللّه و سعيد از آنجا خارج شده و به جاى خود «عبداللّه بن عمرو بن اراكه ثقفى» را گذاشته بودند كه «بُسْر» او را نيز كشت و صنعا را تصرف كرد.
وقتى ابنعباس و سعيد نزد امام عليهالسلام آمدند، حضرت آنها را سرزنش نمود كه چرا با بُسْر نجنگيدند. آنان عذر آوردند كه قدرت رويارويى با او را نداشتند. آنگاه حضرت ناراحت و رنجيدهخاطر از رفتار يارانش و مخالفتِ آنان، بر فراز منبر شد و اين خطبه را ايراد نمود:
جز كوفه جايى تحت تصرف من نمانده است تا به طور كامل و مستقل هرگونه تصرفى كه بخواهم در آن بنمايم.
[منظور امام عليهالسلام از تصرف، گونه كامل و بىمنازع آن بود] مانند لباس كه انسان هرگونه ...
...
كه بخواهد در آن تصرف مىكند. امام عليهالسلام به ارتشِ ساير مناطقى كه در قلمرو و تحت تصرف آن حضرت بودند اعتمادى نداشت، گرچه شمار آن مناطق زياد بود تا جايىكه نقل كردهاند حضرت هزار كارگزار داشت و قبل از جريان مصر و يمن تنها شام از تحت تصرف حضرت خارج شده بود. آنگاه امام عليهالسلام خطاب به [مردم] كوفه فرمود:
اى كوفه، اگر تو هم نمىخواهى، مباش، پس رويت زشت باد كه گردبادهايت وَزان خواهد بود، يعنى اختلافِ آرا در تو نيز وجود دارد. اين جمله را امام براى اظهار دلتنگى و بيان كمبود ياران مورد اعتماد در كوفه طرح نمود. آنگاه به قول شاعر استشهاد فرمود:
لَعَمْرُ أَبِيكَ الْخَيْرِ يَا عَمْرُو إِنَّنِي *** عَلَى وَضَرٍ مِنْ ذَا الاْءِنَاءِ قَلِيلِ
«قسم به جان پدرت اى عمرو، كه مجسّمه خير بود، من فقط ته ماندهاى از غذا يا آب ظرف را در اختيار دارم».
مراد امام عليهالسلام از اين سخن تنها در اختيار داشتن كوفه بود و اينكه فقط همين شهر تحت فرمان اوست كه در مقايسه با قلمرو پيشين خود، به ته مانده غذا يا آب نسبت به غذا يا آب فراوان مىماند.
ثُمَّ قَالَ عليهالسلام : أُنْبِئْتُ بُسْراً قَدِ اطَّلَعَ(1)الْيَمَنَ. وَ إِنِّي وَ اللَّهِ لاَءَظُنُّ أَنَّ هَوءُلاَءِ الْقَوْمَ سَيُدَالُونَ(2)مِنْكُمْ بِاجْتِمَاعِهِمْ عَلَى بَاطِلِهِمْ، وَ تَفَرُّقِكُمْ عَنْ حَقِّكُمْ وَ بِمَعْصِيَتِكُمْ(3)إِمَامَكُمْ فِي الْحَقِّ، وَ طَاعَتِهِمْ إِمَامَهُمْ فِي الْبَاطِلِ وَ بِأَدَائِهِمُ الاْءَمَانَةَ إِلَى صَاحِبِهِمْ وَ خِيَانَتِكُمْ، وَ بِصَلاَحِهِمْ فِي بِلاَدِهِمْ وَ فَسَادِكُمْ، فَلَوِ ائْتَمَنْتُ أَحَدَكُمْ عَلَى قَعْبٍ(4)لَخَشِيتُ أَنْ يَذْهَبَ بِعِلاَقَتِهِ(5).
...
سپس امام عليهالسلام فرمود: شنيدم كه بُسْر وارد يمن شده و آن سرزمين را تصرف كرده است.
بُسر يكى از مزدوران بىرحم و خونريز معاويه بود و بخشى از جنايات او در يمن پيشتر بيان شد. امام عليهالسلام در حق او نفرين نمود و فرمود: «اَلّلهُمَّ اسْلُبهُ عقلَهُ وَ دينَهُ؛ خدايا، عقل و دين او را بگير». نفرين امام عليهالسلام كارگر افتاد و سرانجام بُسر ديوانه شد، به گونهاى كه به خوردن مدفوع خود عادت كرده بود و وقتى دستهاى او را مىبستند تا او را از خوردن مدفوع خود بازدارند، با دهان خود آن را مىخورد(6).
به خدا سوگند، گمان مىكنم كه معاويه و يارانش به زودى به جاى شما حكومت و سلطه پيدا مىكنند؛ زيرا آنان بر امر باطل خود، يعنى پيروى از معاويه، وحدتنظر و همدلى دارند ولى شما كوفيان از امام بر حق خود، يعنى على عليهالسلام پيروى نمىكنيد، و شما امام خود را در امر حقى كه به شما فرمان مىدهد، نافرمانى مىكنيد، در حالى كه اصحاب معاويه از پيشواى خود در امر باطلى كه به آنها فرمان مىدهد اطاعت مىكنند.
آنان در اداى امانت به پيشواى خود كوشايند و اگر معاويه به آنها فرمانى دهد بدون هيچ خيانتى فرمانش را انجام مىدهند، ولى شما يا خائنانه مىگريزيد، يا ديگران را غارت
...
...
مىكنيد. و حوادثى از اين دست، در ميان اصحاب امام عليهالسلام اتفاق مىافتاد.
و آنها سرزمين خود را دوست دارند و به اصلاح آن مىپردازند و هر منفعتى را جذب سرزمين خود مىكنند، ولى شما به عكسِ آنان تباهى مىكنيد.
اگر به يكى از شما اعتماد كنم و قدحى چوبين به او بدهم مىترسم دسته آن را بدزدد.
در اينجا دو مطلب مهم، درخور يادآورى است:
گروهى گمان مىكردند معاويه داراى سياست بسيار بالايى داشت، لذا مىتوانست بر دستگاه حكومت خود چيره باشد، ولى حضرت على عليهالسلام چنين سياستى را نداشت.
گروهى مىپندارند حق نمىتواند مانند باطل حكومت و اداره امور را در اختيار بگيرد، لذا امام عليهالسلام نتوانست حق خود را بستاند.
مسلّماً اين هر دو پندار باطل است، زيرا اولاً: معاويه از دستآلودن به هر جُرم و گناهى واهمه نداشت و معلوم است انسانِ پايبند به حدود الهى نمىتواند مثل او عنانگسيخته، باشد. كار او دزدى و چپاولگرى و خونريزى بود نه حكومت و سياست بخردانه و انسانى.
ثانياً: حق همواره قوىتر از باطل مىتواند امور مملكتى را اداره كند، چنانكه پيامبر صلىاللّهعليهوآله را ديديم كه چگونه امور مملكتى را اداره كرد و بر باطل چيره شد و حاكمان عادل ديگر نيز به همين نحو توانستند اداره امور را به خوبى برعهده بگيرند.
و اينكه چرا امام على عليهالسلام شكست خورد و معاويه پيروز شد، پاسخ اين است كه خداى متعال امام عليهالسلام را وسيله امتحان و آزمون مردم قرار داد و لذا، مىبايست چنانكه فرمان يافته بود. كاملاً طبق برنامه عمل كند تا پاكيزه از پليد بازشناخته شود. چنانكه حضرت عيسى مقابل يهوديان شكست خورد و پيامبران ديگر نيز با چنين مواردى روبهرو بودند.
اللَّهُمَّ إِنِّي قَدْ مَلِلْتُهُمْ وَ مَلُّونِي، وَ سَئِمْتُهُمْ(1)وَ سَئِمُونِي، فَأَبْدِلْنِي بِهِمْ خَيْراً مِنْهُمْ وَ أَبْدِلْهُمْ بِي شَرّاً مِنِّي. اللَّهُمَّ مِثْ(2)
هُنَالِكَ لَوْ دَعَوْتَ أَتَاكَ مِنْهُمْ *** فَوَارِسُ مِثْلُ أَرْمِيَةِ(3) الْحَمِيمِ(3)
ثمّ نزل عليهالسلام من المنبر.
...
خدايا، من اين قوم را ملول و خسته كردم، چون تحمل حسابرسى دقيق و سختگيرانه مرا به عنوان حاكم ندارند و مردم هم مرا ملول و آزردهخاطر كردند.
خدايا، [همنشينى] بهتر از اينان را در آخرت نصيب من فرما، يعنى انبيا و صالحان، و به عوض من به عنوان كيفر، حاكمان بدى را بر آنان مسلّط ساز(4).
خدايا، قلبهاى آنان را - مانند نمك كه در آب ذوب مىشود - ذوب كن؛ يعنى نيرو و صلابت را از دل آنها بگير؛ زيرا اگر دل قوى نباشد انسان به هر سمتى و هر شرّى كشيده مىشود و در واقع قوّت قلبْ اساس عزّت و سعادت و ساير فضائل است.
امام عليهالسلام انتظار داشت كه همه مردم بر جاده صحيح شريعت و صراط مستقيم حركت كنند
و به اندازه يك مو از آن فاصله نگيرند و وقتى مىديد اكثر مردم از مسير صحيح
1) سئمتهم: از سأم به معناى خستگى و ملالت گرفته شده است و گويا از لحاظ رتبه بعد از ملال است.
2) مث: فعل امر از ماث، يعنى ذوب گردان.
3) حميم: به معناى وقت تابستان است و از حم به معناى حرارت گرفته شده است.
4) از دو كلمه خير و شر كه در كلام امام عليهالسلام (خيراً منهم و شراً مني) آمده است، جهت تفضيلى منسلخ است و موارد مشابه آن هم زياد است و اينكه امام عليهالسلام مىفرمايد (بهتر از اينها و بدتر از من) به اين معنى نيست كه آنها خوب و انبيا خوبتر و يا امام بد و حاكمان بعدى بدتر بودند، بلكه معناى متعارف خيريّت و شريّت مطرح است.
...
...
منحرف شدهاند دلتنگ و آزردهخاطر مىشد و نفرين مىكرد و گرنه - چنانكه در «منتهى المقال» مامقانى آمده است - امام عليهالسلام داراى اصحابى بود كه به «شرطة الخميس» (سپاهيان برگزيده حاكم) مشهور بودند. پس اين نفرينها و اظهار دلتنگىها در مورد منحرفان است نه اصحاب و ياران.
به خدا قسم دوست مىداشتم كه به جاى شما هزار نفر از جنگاوران بنىفراس بن غنم را مىداشتم، همانها كه شاعر درباره آنها گفته است: «اگر آنها را فرا بخوانى، سوارانى از آنها بسان ابرهاى تابستانى شتابان به سوى تو مىآيند».
بنىفراس بن غنم نام قبيلهاى است مشهور به شهامت و شجاعت يكى از مردان آن قبيله به نام ربيعه بود كه در حيات و پس از مرگ حامى كاروانيان بود و هيچ كس جز او پس از مرگ حامى كاروان نشد، ماجرا از اين قرار بود كه روزى سواران بنىسليم به سمت او كه حمايت افراد قبيله خود را به عهده گرفته بود حمله كردند و تيرى به سمت او رها كردند كه به قلبش خورد. او در آن حال نيزه خود را در زمين محكم نشاند و همچنان كه سوار بر اسب بود و بر آن تكيه كرد، به كاروانيان كه زنانى از قبيلهاش بودند، فرمان داد به قبيله بروند. آنان راه را ادامه دادند و به قبيله خود رسيدند. بنىسليم همچنان منتظر ايستاده بودند و به او مىنگريستند و جرأت پيش رفتن را نداشتند. سرانجام اسب او را با تير زدند و روى زمين افتاد و دريافتند كه او با همان تير اول مرده بود.
بنابراين حضرت مىفرمايد: «دوست داشتم كه هزار سوار از بنىفارس مىداشتم تا ظلم را ريشهكن كنم». اين را فرمود و از منبر به زير آمد.
...
...
گفتار سيد رضى رحمهاللّه
أقول: الأرمية جمع رميّ و هو السحاب، و الحميم هاهنا وقت الصيف و إنما خص الشاعر سحاب الصيف بالذكر، لأنه أشد جفولاً، و أسرع خفوفاً لأنه لا ماء فيه، و إنما يكون السحاب ثقيل السير لامتلائه بالماء، و ذلك لا يكون في الأكثر إلاّ زمان الشتاء. و إنما أراد الشاعر وصفهم بالسرعة إذا دعوا و الإغاثة إذا استغيثوا و الدليل على ذلك قوله: هنالك لو دعوت أتاك منهم...
سيد رضى رحمهاللّه مىفرمايد: «أرمية» جمع رمىّ به معناى ابر، و «حميم» در اينجا به معناى فصل تابستان است، زيرا به خلاف ابر زمستان كه پر آب است و در حركت آرام و كند، ابر تابستان، به دليل نداشتن آب، سبك و سريع حركت مىكند و شاعر قصد داشت تندى و سرعت حركت آنها را هنگام فراخوانى توصيف كند و سرعت فريادرسى آنها را هنگام فريادخواهى تصوير كند، آنجا كه مىگويد: هنالك لو دعوت أتاك منهم؛ اگر فراخوانى، به سوى تو مىآيند.
إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً صلىاللّهعليهوآله نَذِيراً لِلْعَالَمِينَ، وَ أَمِيناً عَلَى التَّنْزِيلِ، وَ أَنْتُمْ مَعْشَرَ الْعَرَبِ عَلَى شَرِّ دِينٍ، وَ فِي شَرِّ دَارٍ، مُنِيخُونَ(1)بَيْنَ حِجَارَةٍ خُشْنٍ(2)، وَ حَيَّاتٍ(3)صُمٍّ(4)، تَشْرَبُونَ الْكَدِرَ، وَ تَأْكُلُونَ الْجَشِبَ(5)، وَ تَسْفِكُونَ دِمَاءَكُمْ، وَ تَقْطَعُونَ أَرْحَامَكُمْ. الاْءَصْنَامُ فِيكُمْ مَنْصُوبَةٌ، وَ الاْآثَامُ(6)بِكُمْ مَعْصُوبَةٌ(7).
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام
خداى سبحان حضرت محمد صلىاللّهعليهوآله را به رسالت برانگيخت تا عالميان(8)را هشدار دهد و از كفر و گناه برحذر دارد.
و او امين وحى و قرآن بود كه آن را بىهيچ كاستى و زيادتى به مردم ابلاغ مىفرمود.
و شما اى مردم عرب، پيش از اسلام بدترين دين را داشتيد؛ يعنى كفر و شرك مىورزيديد. پرواضح است كه كفر و شرك بدترين آيين و روش است و كافر و مشرك، به خدا و پيامبران و معاد اعتقادى ندارد. اگرچه اندكى يهوديان و زردشتيان و مسيحيان و
1) منيخون: از أناخ بالمكان گرفته شده و به معناى اقامت و ماندگارى در يك مكان است. در بعضى از نسخهها متنخون از باب تفعيل بر وزن مصرفون آمده كه بازهم به معناى اقامت است.
2) خشن: جمع خشناء يعنى خشونت، ضد نرمى است. چون منظور جنس سنگ است وصف آن به صورت جمع مذكر گرديد.
3) حيّات: جمع حيّة، مار.
4) صمّ: جمع صمّاء، آنچه در راه خود به هيچ چيز توجه نمىكند، مانند كرى كه صداى بلند، او را باز نمىدارد.
5) جشب: غذاى درشت (ناگوارا) يا بىخورشت.
6) آثام: جمع اثم، يعنى معصيت.
7) معصوبة: بسته شده، ملازم، ملازمت دو چيزى كه به يكديگر بسته شدهاند.
8) مراد از عالميان در اينجا جنّ و انس و ساكنان كرات ديگر تا روز رستاخيز است.
...
...
گروهى اندكشمار از پيروان دين حنيف ابراهيم عليهالسلام در ميان آنها زندگى مىكردند، ولى عموماً جماعت عرب، بر آيين كفر و شرك بودهاند.
و در بدترين سرزمين، يعنى مكه كه محلّ پرستش بتها و شرك و تباهى و عصيان بود زندگى مىكرديد.
در ميان سنگهاى خشن و مارهاى ناشنوا و بىاعتناى به همه چيز به سر مىبرديد. از آنجا كه سرزمين حجاز از آب دور بود و به خط استوا نزديك و خورشيد مستقيمتر مىتابد و حرارت بيشترى دارد، سنگهاى آن سختتر و مارهاى آن سمّىترند.
آبى كه به مرور زمان تغيير رنگ مىدهد و تيره مىشود، آن را مىنوشيديد، چرا كه عربها به آب نزديك نبودند لذا از آب بركهها، چاهها و باران و امثال آن استفاده مىكردند (و قاعدتاً آن آبها به دليل راكد بودن، در طول سال تيره و كدر و متعفّن مىشدند). و غذاى شما خشن و ناگوار بود. خون يكديگر را مىريختيد و پيوند خويشاوندى را مىگسستيد.
بتها در ميان شما براى پرستش و كرنش برپا و گناهان با شما همآغوش بودند.
عربِ قبل از اسلام در چنين موقعيت و وضعيّتى مىزيستند تا خداى سبحان بر آنها منت نهاد و رسول اكرم صلىاللّهعليهوآله را به پيامبرى برانگيخت در نتيجه:
در گستره زمين پراكنده شده و از سنگستانها و كوهستانهاى بسيار داغ به مناطق خوش آب و هواى شام و عراق و ايران كوچ كردند.
به سيادت و سرورى رسيدند.
از همه جا خيرات و تمام وسايل و امكانات رفاهى آن روزگار به سوى آنان سرازير مىشد، چنانكه امروز در سرزمين حجاز قصرهاى سر به فلك كشيده و باغات و آبهاى گوارا و امكانات ديگر زندگىِ مرفه به اوج رسيده است.
و منها: فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَيْسَ لِي مُعِينٌ إِلاَّ أَهْلُ بَيْتِي، فَضَنِنْتُ(1)بِهِمْ عَنِ الْمَوْتِ، وَ أَغْضَيْتُ(2)عَلَى الْقَذَى(3)، وَ شَرِبْتُ عَلَى الشَّجَا(4)وَ صَبَرْتُ عَلَى أَخْذِ الْكَظَمِ(5)، وَ عَلَى أَمَرَّ مِنْ طَعْمِ الْعَلْقَمِ(6).
...
همچنين در اين خطبه آمده است:
چون نيك نگريستم و به دقت تأمل كردم، ديدم كه براى گرفتن حق خود از كسانى كه پس از پيامبر صلىاللّهعليهوآله به جاى من نشستهاند [و خود را خليفه دانستهاند]، جز خاندانم (يعنى پسر عموها و فرزندان و بستگان نزديكم) يار و ياورى ندارم. بنابراين دريغ نمودم كه آنان را در جنگى نابرابر و نابجا به كام مرگ بفرستم كه دو طرف آن از نظر نيرو، نابرابرند. منظور آن است كه آنها را از كشته شدن و مردن در راه خودم حفظ كردم؛ زيرا اگر قيام و جنگ مىكردم اينها كشته مىشدند و همين امر از عوامل عدم قيام امام عليهالسلام بود، چون اگر امام حسن عليهالسلام و امام حسين عليهالسلام كشته مىشدند، رشته امامت بريده مىشد.
و چشم بر هم نهادم در حالىكه در چشمم خار بود. اين كنايه از آن است كه امام عليهالسلام از غاصبان حق خويش به شدت ناراحت و آزرده بود. و آب نوشيدم در حالى كه استخوان در گلويم بود. كسى كه در گلويش چيزى گير كرده و گلوگير شده باشد، در صورتى كه آب بنوشد بيشتر آزار و اذيت مىبيند.
و صبر كردم در حالى كه به سان كسى بودم كه گلوى او را مىفشارند؛ يعنى كار كسانى كه در خلافت بر من پيشى جستند، چنان ناگوار بود كه گويى گلويم را بهشدت فشار دهند.
و بر چيزى صبر نمودم كه بيشتر از خوردن حنظل كام مرا تلخ مىكرد.
و منها: وَ لَمْ يُبَايِعْ حَتَّى شَرَطَ أَنْ يُوءْتِيَهُ عَلَى الْبَيْعَةِ ثَمَناً، فَلاَ ظَفِرَتْ يَدُ الْبَائِعِ، وَ خَزِيَتْ أَمَانَةُ الْمُبْتَاعِ. فَخُذُوا لِلْحَرْبِ(1)أُهْبَتَهَا(2)، وَ أَعِدُّوا لَهَا عُدَّتَهَا(3)، فَقَدْ شَبَّ(4)لَظَاهَا(5)، وَ عَلاَ سَنَاهَا(6)، وَ اسْتَشْعِرُوا(7)الصَّبْرَ فَإِنَّهُ أَدْعَى إِلَى النَّصْرِ.
...
بخشى از اين خطبه در سرزنش عمرو عاص است كه مىفرمايد:
عمرو عاص با معاويه بيعت كرد به شرط آنكه پاداش اين بيعت را به وى بپردازد. او از معاويه خواست تا پس از خارج كردن حكومت مصر از دست امام عليهالسلام آن را به او واگذارد.
پس دست فروشنده (معاويه) پيروز مباد و امانت خريدار (يعنى عمرو عاص كه حكومت مصر را در عوض بيعتِ با معاويه خريد) رُسوا باد. منظور از امانت دين و آيين است كه خداى متعال نزد انسانها به امانت گذارد تا ببيند به درستى امانتدارى مىكنند يا در مقابل كالا و آرايههاى ناپايدار دنيا آن را مىفروشند.
پس [اى كوفيان،] حال كه اهل شام را شناختيد، آماده جنگ شويد و سازوبرگ آن را فراهم سازيد. چرا كه آتش جنگ شعلهور شده و زبانههاى روشن آن بالا آمده است.
بايد صبر و استقامت در پيش گيريد كه در نيل به پيروزى كارآمدتر است. چون انسان مصمم بر صبر - به اين دليل كه صبر، انسان را سخت به پيروزى مىرساند - پيروز مىشود و انسان صبور و شكيبا از ميدان نمىگريزد، بلكه هر قدر شرايط آن ناگوار و دشوار باشد پاىورزى و استقامت مىكند و البته پايدارى رمز موفقيّت است.
أَمَّا بَعْدُ(1)فَإِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ(2)، فَتَحَهُ اللَّهُ لِخَاصَّةِ أَوْلِيَائِهِ(3)، وَ هُوَ لِبَاسُ التَّقْوَى، وَ دِرْعُ(4)اللَّهِ الْحَصِينَةُ، وَ جُنَّتُهُ(5)الْوَثِيقَةُ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام
اين خطبه را اميرمؤمنان عليهالسلام در حالى بيان فرمود كه به او خبر دادهاند كه سپاه معاويه به برخى از مناطق تحتِ فرمانِ او حمله كرده [و موجب ناامنى شده] است.
در تاريخ آوردهاند كه شخصى از شهر انبار نزد آن حضرت آمد و گفت كه «سفيان بن عوف غامدى» با سپاهى از سوى معاويه وارد شهر انبار شد و كارگزار آن حضرت، يعنى حسان بن حسان بكرى را كشت. اميرمؤمنان عليهالسلام با شنيدن اين خبر بر فراز منبر رفت و فرمود: برادر [دينى] شما، البكرى در شهر انبار كشته شد. او شهيد شد و آنچه را كه نزد خداست بر دنيا و آرايههايش برگزيد. به فريادشان برسيد تا شايد به برخى از متجاوزان دست يابيد و از عراق برانيد... سپس اندكى سكوت فرمود تا شايد پاسخى بشنود اما كسى لب از لب نگشود و كلمهاى گفته نشد. وقتى كه آن حضرت سكوتشان را ديد، از فراز منبر
1) أما بعد: در اصل مهما يكن من شيء بعد الحمد و الصلوة بوده كه مهما تبديل به «أمّا» شده و بقيه جمله حذف گرديده و فقط «بعد» مانده است.
2) جنة: بهشت، از جنّ يعنى پنهانشده گرفته شده، و بهشت را از آنرو جنت مىگويند كه به وسيله درختان پوشيده شده است.
3) أولياء: جمع ولي، يعنى محبّ و دوستدار و موالى.
4) درع: مؤنث سماعى است.
5) جُنّة: سپر يا حفاظت.
...
...
پايين آمد و قدمزنان خارج شد، تا آنكه جمعى از بزرگان شهر گرد او آمدند و گفتند: يا اميرالمؤمنين، برگرد، ما در ياورى تو را كفايت مىكنيم. فرمود: در ياورى مرا كفايت نخواهيد كرد؛ خودتان را نمىتوانيد يارى كنيد. آنان همچنان گرد او بودند تا آنكه آن حضرت را به منزل خود برگرداندند. آنگاه سعيد بن قيس هَمْدانى را به همراه هشت هزار مرد جنگى در پى سفيان بن عوف روانه كرد. او با سپاه حركت كرد تا آنكه به نزديك منطقه قنسّرين رسيد، اما او را برگرداندند. امام با ديدن آنها، در حالى كه ردايش بر زمين كشيده مىشد بيرون آمد تا آنكه به نخيله رسيد و مردم نيز همراهش بودند. سپس بر فراز بلندى رفت و حمد خدا را بجاى آورد و بر پيامبر درود فرستاد و فرمود:
اما بعد، جهاد درى از درهاى بهشت است، يعنى همانطور كه درب، گذرگاه رسيدن به منزل است، جهاد نيز دروازه ورود به بهشت است.
خداوند اين در را به روى اوليا و دوستداران خاص خود گشوده است. اين سخن بدان معناست كه جز بندگان صالح و خاص خدا، كسى توفيق جهاد را به دست نمىآورد.
پس [ بدانيد كه] جهاد لباس تقواست و همانطور كه لباس، انسان را از گرما و سرما حفظ مىكند و در چشم همگان آراسته مىسازد، تقوا نيز انسان را از گناهان حفظ كرده و موجب آراستگى به فضايل و والايىها مىگردد. در حقيقت، جهاد چنين زمينهاى را براى شايستگان آن فراهم مىسازد.
و زره محافظى است كه انسان را از گناهان و در نتيجه از آتش جهنم و عذاب اخروى حفظ مىكند. و سپر مطمئن الهى است.
فَمَنْ تَرَكَهُ رَغْبَةً عَنْهُ أَلْبَسَهُ اللَّهُ ثَوْبَ الذُّلِّ، وَ شَمْلَةَ(1)الْبَلاَءِ، وَ دُيِّثَ(2)بِالصَّغَارِ وَ الْقَمَاءَةِ(3)، وَ ضُرِبَ عَلَى قَلْبِهِ بِالاْءِسْهَابِ، وَ أُدِيلَ الْحَقُّ مِنْهُ(4)بِتَضْيِيعِ الْجِهَادِ، وَ سِيمَ(5)الْخَسْفَ(6)، وَ مُنِعَ النَّصَفَ(7).
...
پس اگر كسى جهاد را از سر بىاعتنايى و بىميلى(8)ترك كند، خدا لباس ذلّت را بر او مىپوشاند، زيرا در آن صورت دشمن بر او چيره مىشود و او را ذليل مىسازد.
و پوشش بلا و رنجورى را بر او مىپوشاند، زيرا وقتى كه دشمنان مسلط شدند مال و آبرو و همه چيز او را در آستانه بىحرمتى و هتك و نابودى قرار مىدهند، به گونهاى كه گويا پردهاى از بلا و گرفتارى بر اندام او پوشانيده شده است.
و سخت ذليل و تحقير خواهد شد و بر قلب او حجابها[ ى بىخردى [مىافتد، كه در آن صورت ميان او و حسنات فاصله مىافتد و موجب بدبختى و شقاوت دنيا و آخرت او مىشوند، چون جامعه دور از جهاد، به گناهان و منكرات عادت مىكنند و انواع بدبختىها و بلاها دامنگيرشان خواهد شد.
و به سبب پامال كردن حق جهاد و يارى نكردن حق، انتقام حق از او گرفته خواهد شد و انتقام حق به معناى تحمل بدبختى در دنيا و آتش كيفر الهى در آخرت است كه نصيب كسانى مىشود كه از جهاد بگريزند.
و ذلت و مشقت بر او تحميل مىگردد و عدالت درباره او مراعات نخواهد شد و دشمنان
1) شملة: لباسى كه روى لباسها مىپوشند، روپوش.
2) ديث: از كلمه ديّثة گرفته شده و از باب تفعيل، به معناى خوار و ذليل شد.
3) قماءة: خوارى، ذلت، از قمئ بر وزن كرم، يعنى ذليل و خوار شد، گرفته شده است.
4) اُديل الحق منه: انتقام حق از او گرفته خواهد شد، از أدال به معناى گرفتن دولت آمده است.
5) سيم: متحمل شد.
6) خسف: ذلت و مشقت.
7) نصف: عدالت و انصاف.
8) و آن زمانى است كه تمام شروط فراهم شده باشند، زيرا وقتى كه شروط فراهم نباشند ترك جهاد از روى بىاعتنايى و بىميلى نيست، بلكه به جهت فراهم نشدن امكانات و شروط آن است.
أَلاَ(1)وَ إِنِّي قَدْ دَعَوْتُكُمْ إِلَى قِتَالِ هَوءُلاَءِ الْقَوْمِ لَيْلاً وَ نَهَاراً، وَ سِرّاً وَ إِعْلاَناً، وَ قُلْتُ لَكُمُ: اغْزُوهُمْ قَبْلَ أَنْ يَغْزُوكُمْ. فَوَاللَّهِ مَا غُزِيَ قَوْمٌ قَطُّ فِي عُقْرِ(2)دَارِهِمْ إِلاَّ ذَلُّوا. فَتَوَاكَلْتُمْ وَ تَخَاذَلْتُمْ(3)حَتَّى شُنَّتْ عَلَيْكُمُ الْغَارَاتُ(4)، وَ مُلِكَتْ عَلَيْكُمُ الاْءَوْطَانُ.
...
به او ستم خواهند كرد. درست همانطور كه امام عليهالسلام فرموده بود، معاويه بر مردم كوفه چيره شد و چنان آنان را ذليل كرد كه از حد تصور خارج است.
آگاه باشيد [اى مردم كوفه،] كه من شب و روز، و پنهان و آشكار، شما را به جنگيدن با معاويه و يارانش فراخواندم و گفتم: پيش از آنكه بر شما يورش برند، بر آنان هجوم ببريد و قبل از آنكه سرزمين شما را بگيرند، مناطق تحت تصرف آنها را بگيريد.
به خدا سوگند، هرگاه مردمى در ميان خانه خود مورد يورش دشمن قرار گرفتند، خوار و زبون شدند.
پرواضح است كه هرگاه انسان در خانه خود باشد آمادگى جنگ ندارد، لذا وقتى دشمنِ مجهز يورش آورد، به راحتى بر او چيره مىشود و او را خوار خواهد كرد، به خلاف كسى كه خارج از منزلْ خود را آماده رويارويى با دشمن كرده باشد، در اين صورت هماورد و حريفِ دشمن خواهد بود.
اما شما [جهاد را] به يكديگر واگذار كرديد و هر كدام از شما به سويى گريخت، تا جايى كه دشمن از چهار طرف بر شما يورش برد. اين سخن اشاره به حمله معاويه دارد كه دستور داده بود لشكريانش از هر طرف به قلمرو حكومت امام عليهالسلام حمله كنند و در دل
...
...
مردم رعب و وحشت بيندازند.
و مالك سرزمينهايتان شدند، و ارتش معاويه بر بخشهايى از شهرهاى كشور اسلامى چيره شد.
سياستمداران گفتهاند كه در نهاد برخى از مردم حالت برترىجويى وجود دارد، به گونهاى كه ذاتا به برترى مالى، سياسى و مانند اينها مايلند. و در نهاد برخى از افراد فرومايه روح اطاعتپذيرى وجود دارد، به گونهاى كه سروران هرجا آنها را روانه كنند به آسانى مىروند بنابراين، برترىجويان و قدرتپرستان با دادن مال و مقام به آنان و تأمين خواستههايشان، اين فرمانبران و هوادارانشان را در دست مىگيرند و بر آنها چيره مىشوند. پس اگر فرمانروايى بخواهد حق كسى را بدهد اين فرومايگان خشمگين مىشوند، و اگر نتوانند آشكارا مبارزه كنند، منافقانه در انتظار فرصت مىمانند تا مكارانه به شخصيت او لطمه زنند.
رمز فراوانى دشمنان انبيا عليهمالسلام همين بود؛ چرا كه آنان جوياى حق بودند و همواره مىخواستند كه حق را به صاحبانش بدهند و از باطل و ستم جلوگيرى كنند، كه البته اين كار بر كسانى كه خود را برتر مىدانستند دشوار بود. بنابراين يا با پيامبران مىجنگيدند و يا در صورت ناتوانى در مبارزه رودررو، نفاق مىورزيدند و نيرنگ مىكردند.
از آنجا كه اميرمؤمنان عليهالسلام رهپوى راه پيامبران بود، مالداران و اشراف دنياپرست قوم از آن حضرت پيروى نكردند و در حكومت او كارى به عهده نگرفتند، بر خلاف معاويه كه براى تقويت پايههاى حكومت خويش از انجام دادن هيچ كارى دريغ نمىورزيد. مثلا اگر امام عليهالسلام كوفه و بصره را به طلحه و زبير و شام را به معاويه واگذار مىكرد و مانند عُمَر، به
...
...
خلاف عدالت، سالانه به عايشه ده هزار درهم مىپرداخت، همه ناهموارىها برطرف و مشكلات حل مىشدند، اما امام عليهالسلام تمام اين واگذارىهاى بىحساب را باطل و خلاف عدالت مىدانست. در مقابل مىبينيم كه ابوبكر، خالد بن وليد زناكار را سيف (شمشير آخته خدا) ناميد و به او منصب و مقام بالايى داد و عثمان، كه بنىاميه را به خود نزديك كرده بود، آنان را بر مسلمانان چيره ساخت و ابوذر، آن مرد بزرگوار و عدالتخواه را تبعيد كرد و معاويه مصر را به عمرو عاص فرزند نابغه (زن زناكار) واگذارد تا پايههاى حكومت خويش را استحكام بخشد، اين روش و اقداماتى كه انجام مىدادند، همگى از نظر امام عليهالسلام مردود و ناشايست بود... .
جان سخن اينكه گاهى شرايط براى فردى فراهم مىشود و او مىتواند خود را مسلح و قدرتمند سازد و به حق و عدالت عمل كند و بر طمعكاران چيره شود تا نتوانند عليه او قيام كنند. در چنين وضعيتى نفاق به وجود مىآيد، چنانكه پيامبر صلىاللّهعليهوآله توانست كافران را سركوب كند، ولى منافقانِ اطراف او زياد شدند، به گونهاى كه آياتى از قرآن درباره آنان نازل شد.
وَ هَذَا أَخُو غَامِدٍ [ وَ ] قَدْ وَرَدَتْ خَيْلُهُ الاْءَنْبَارَ، وَ قَدْ قَتَلَ حَسَّانَ بْنَ حَسَّانَ الْبَكْرِيَّ وَ أَزَالَ خَيْلَكُمْ عَنْ مَسَالِحِهَا(1)، وَ لَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ كَانَ يَدْخُلُ عَلَى الْمَرْأَةِ الْمُسْلِمَةِ، وَ الاْءُخْرَى الْمُعَاهِدَةِ(2)، فَيَنْتَزِعُ حِجْلَهَا(3)وَ قُلُبَهَا(4)وَ قَلاَئِدَهَا(5)وَ رُعَاثَهَا(6)، مَا تَمْتَنِعُ مِنْهُ إِلاَّ بِالاْءِسْتِرْجَاعِ(7)وَ الاْءِسْتِرْحَامِ(8). ثُمَّ انْصَرَفُوا وَافِرِينَ مَا نَالَ رَجُلاً مِنْهُمْ كَلْمٌ(9)، وَ لاَ أُرِيقَ لَهُمْ دَمٌ. فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً مَاتَ مِنْ بَعْدِ هَذَا أَسَفاً مَا كَانَ بِهِ مَلُوماً، بَلْ كَانَ بِهِ عِنْدِي جَدِيراً.
...
و اكنون اين برادر (مرد) غامدى - يعنى سفيان بن عوف از قبيله يمنى بنىغامد كه معاويه او را براى يورش به اطراف (شهرهاى دور از مركز) عراق فرستاده بود تا رعب و وحشت ايجاد كند - وارد شهر انبار (يكى از شهرهاى عراق) شده است. و حسّان بن حسّان بكرى (كارگزار امام در شهر انبار) را كشته و لشكريان (مرزداران) شما را از آنجا دور كرده است.
و باخبر شدم كه يكى از لشكريان معاويه بر زنى مسلمان و زنى از اهل كتاب وارد شده، خلخال و دستبندها و گردنبندها و گوشوارههاى آنها را ربوده است. اما او توان هيچ دفاعى در برابر مهاجمِ ظالم ندارد، جز اينكه استرجاع كند و از او مهرورزى و رحم بخواهد!
اين لشكر بدون آنكه حتى يك نفر از آنها كشته و كم شده باشد و يا از آنها كسى زخمى برداشته و يا قطره خونى از او ريخته باشد با غنايم بسيار، بازگشتند. اينكه هيچكس در مقابل آنها نايستاده و زخمى بر آنان وارد نكرده موجب تقويت روحيه و تشويقشان شده، تا دگرباره به جنگ و وحشت آفرينى بپردازند.
پس اگر مسلمانى بعد از اين حادثه از تأسف و تأثر بميرد، جاى سرزنش نيست، بلكه به نظرم سزاوار است كه به علت چنين رفتارى (با زن مسلمان يا غير مسلمان) از غصه بميرد.
1) مسالح: جمع مسلحة، به معناى شهرهاى مرزى كه به دليل وجود انبار اسلحه در آنها مسلحه ناميده مىشود.
2) مُعاهَدة: زنى يهودى يا مسيحى كه در ذمه اسلام باشد.
3) حجل: خلخال، زيورى از طلا و نقره كه بر مچ پا مىبندند.
4) قلب: دستبند.
5) قلائد: جمع قلادة، گردنبند.
6) رعاث: جمع رعثة، گوشواره.
7) إسترجاع: گفتن إنا للّه و إنا إليه راجعون يا مكرراً صدا به گريه بلند كند.
8) إسترحام: طلب ترحّم و شفقت.
9) كلم: جراحت.
فَيَا عَجَباً(1)
و اجعل منادى صح ان يضف ليا *** كعبد عبدي عبد عبدا عبديا
و منادا يا محذوف است، به اين معنى كه يا قوم أعجب أنا و يا «عجب» منادا است، يعنى يا عجبي أحضر فهذا وقتك. همچنين عبارت «و اللّه يميت القلب و يجلب الهم» جمله معترضه بين شگفتزدگى و امر شگفتانگيز است كه آن، اجتماع قوم بر باطل باشد.
- وَ اللَّهِ - يُمِيتُ الْقَلْبَ وَ يَجْلِبُ الْهَمَّ مِنِ اجْتِمَاعِ هَوءُلاَءِ الْقَوْمِ عَلَى بَاطِلِهِمْ، وَ تَفَرُّقِكُمْ عَنْ حَقِّكُمْ! فَقُبْحاً لَكُمْ(2)وَ تَرَحاً(3)، حِينَ صِرْتُمْ غَرَضاً(4)يُرْمَى، يُغَارُ عَلَيْكُمْ وَ لاَ تُغِيرُونَ، وَ تُغْزَوْنَ وَ لاَ تَغْزُونَ، وَ يُعْصَى اللَّهُ وَ تَرْضَوْنَ. فَإِذَا أَمَرْتُكُمْ بِالسَّيْرِ إِلَيْهِمْ فِي أَيَّامِ الْحَرِّ، قُلْتُمْ: هَذِهِ حَمَارَّةُ(5)الْقَيْظِ(6)أَمْهِلْنَا يُسَبَّخْ(7)عَنَّا الْحَرُّ. وَ إِذَا أَمَرْتُكُمْ بِالسَّيْرِ إِلَيْهِمْ فِي الشِّتَاءِ، قُلْتُمْ: هَذِهِ صَبَارَّةُ(8)الْقُرِّ(9)أَمْهِلْنَا يَنْسَلِخْ عَنَّا الْبَرْدُ، كُلُّ هَذَا فِرَاراً(10)مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ. فَإِذَا كُنْتُمْ مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ تَفِرُّونَ فَأَنْتُمْ وَاللَّهِ مِنَ السَّيْفِ أَفَرُّ!...
شگفتا، به خدا سوگند اينكه معاويه و يارانش بر باطل خويش، يعنى ادعاى خلافت و استقلال در حكومت و ساير اعمال ناپسند، وحدت نظر دارند و اين چنين استوارند، ولى شما در عين بحق بودنتان دچار اختلاف هستيد و مانند آنان بر فرمانبردارى همصدا نيستيد، قلب را مىميراند (مىفشرد) و انسان را اندوهگين مىسازد.
البته امام عليهالسلام مىتوانست با جلوگيرى از دسترسى رؤساى قبايل به آنان و كشتن معارضان و مخالفانِ خود، آنها را همانند ياران معاويه - كه گرد معاويه و همصدا بودند - به فرمانبردارى و طاعت خود وادارد و زمينه را براى حكومت خود فراهم نمايد، ولى چون
1) فيا عجباً: شگفتا، در مناداى مضاف به ياى متكلم، مىتوان ياء متكلم را به الف تبديل كرد، چنانكه ابنمالك گفته:
2) فقبحاً لكم: منصوب به فعل محذوف است، يعنى قبح اللّه قبحاً لكم.
3) ترح: در مقابل فرح و به معناى حزن و اندوه است.
4) غرض: هدف، محلى كه براى آزمايش تيراندازان قرار مىدهند تا ميزان مهارت آنان را در زدن به هدف بيازمايند. پس هر تيراندازى به آن سمت تير مىاندازد.
5) حمارة: گرماى شديد.
6) قيظ: فصل تابستان.
7) يسبخ: از تسبيخ گرفته شده، يعنى تسكين و تخفيف.
8) صبارة: شدت سرماى زمستان.
9) قر: سرما.
10) فرارا: چون مفعول لأجله مىباشد منصوب شده است.
...
...
اين كار را خلاف حق و عدالت مىدانست، چنان نكرد، و فقط دوست مىداشت كه خودشان بر حق اجتماع و اتحاد نظر داشته باشند، ولى آنها خودبهخود چنين نبودند.
حال كه هدف تير دشمن قرار مىگيريد و دشمنان به شما هجوم مىآورند، اما در صدد رويارويى برنمىآييد، زشتى و اندوه نصيبتان باد.
اصحاب معاويه به شما هجوم مىآورند، ولى شما بر آنان يورش نمىبريد و آرام نشستهايد. آنان با شما مىجنگند، ولى شما با آنان نمىجنگيد و مقابله به مثل نمىكنيد. آنان از فرمان خدا سرپيچى مىكنند و شما به كارشان رضايت مىدهيد. اين سخن امام عليهالسلام اشاره به سكوت و بىتفاوتى آنان دارد و البته سكوت علامت رضاست.
چون در تابستان به شما فرمان مىدهم كه به مصاف آنان برويد، عذر مىآوريد و مىگوييد كه اكنون هواى تابستان بسيار گرم است، مهلتى بده تا گرماى آزار دهنده اندكى فرو بنشيند. و وقتى كه در زمستان شما را براى جنگيدن با آنان فرا مىخوانيم مىگوييد كه اكنون هوا به شدت سرد است، اندكى صبر كن تا سرماى آزار دهنده رو به گرمى گذارد.
در حقيقت شما كه اينگونه از سرما و گرما مىگريزيد و سفر و جنگ در گرما و سرما را نمىخواهيد، به خدا سوگند كه شما در برابر شمشير گريزانتر و ترسوتريد.
شايد اين جمله كه مىفرمايد: «كُلُّ هَذَا فِرَاراً مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ» استفهام انكارى باشد نه جمله خبرى، يعنى آيا شما از گرما و سرما فرار مىكنيد؟ خير. در حقيقت فرار شما بيشتر از شمشير است نه گرما و سرما.
يَا أَشْبَاهَ(1)الرِّجَالِ وَ لاَ رِجَالَ! حُلُومُ الاْءَطْفَالِ، وَ عُقُولُ رَبَّاتِ(2)الْحِجَالِ، لَوَدِدْتُ أَنِّي لَمْ أَرَكُمْ وَ لَمْ أَعْرِفْكُمْ مَعْرِفَةً - وَ اللَّهِ - جَرَّتْ نَدَماً، وَ أَعْقَبَتْ سَدَماً. قَاتَلَكُمُ اللَّهُ(3)! لَقَدْ مَلاَءْتُمْ قَلْبِي قَيْحاً وَ شَحَنْتُمْ(4)صَدْرِي غَيْظاً(5)، وَ جَرَّعْتُمُونِي نُغَبَ(6)التَّهْمَامِ(7)أَنْفَاساً(8)، وَ أَفْسَدْتُمْ عَلَيَّ رَأْيِي بِالْعِصْيَانِ وَ الْخِذْلاَنِ(9)، حَتَّى لَقَدْ قَالَتْ قُرَيْشٌ: إِنَّ ابْنَ أَبِي طَالِبٍ رَجُلٌ شُجَاعٌ وَ لَكِنْ لاَ عِلْمَ لَهُ بِالْحَرْبِ. لِلَّهِ أَبُوهُمْ(10)! وَ هَلْ أَحَدٌ مِنْهُمْ أَشَدُّ لَهَا(11)مِرَاساً(12)، وَ أَقْدَمُ فِيهَا مَقَاماً(13)مِنِّي! لَقَدْ نَهَضْتُ فِيهَا وَ مَا بَلَغْتُ الْعِشْرِينَ، وَ هَا(14)أَنَا ذَا(15)قَدْ ذَرَّفْتُ(16)عَلَى السِّتِّينَ، وَ لَكِنْ لاَ رَأْيَ لِمَنْ لاَ يُطَاعُ.
...
اى مردنمايانى كه مرد نيستيد. اين سخن امام عليهالسلام به اين ويژگى اشاره دارد كه آنها حقيقت و ذات مردانگى را ندارند، زيرا مرد غيرت و تعصّبى دارد كه مانع حقارت و فروماندگى و ذلت مىشود.
عقل شما به عقل كودكان مىماند كه توان تشخيص حقيقت اشيا را نداريد، و مانند زنان
1) أشباه: جمع شبه است. يا أشباه الرجال، يعنى كسانى كه به صورتْ مرد هستيد، اى مردنمايان.
2) ربات: جمع ربّة يعنى عروسى كه در حجلهاى به سر مىبرد.
3) قاتلكم اللّه: خدا شما را بكشد. اينكه قاتل از باب مفاعله آمده در اصل جنگ تن به تن است كه هر كدام از طرفين مىخواهد ديگرى را بكشد، ولى درباره خدا اين معنى درست نيست؛ چون كسى با خدا نمىتواند مقاتله كند، بلكه فقط اين معنى را مىدهد كه خدا آنها را بكشد. مثل اينكه مىفرمايد: «قَاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ»؛ «خدايشان بكشد، چگونه افترا مىبندند!» (سوره توبه، آيه 30)
4) شحنتم: پر ساختيد، از شحن به معناى پُر گرفته شده.
5) غيظاً: اندوه بر كارى همراه با اراده انتقام و دفاع.
6) نغب: جمع نغبة بر وزن و معناى جرعة.
7) تهمام: اندوه.
8) أنفاس: جمع نفس است.
9) خذلان: بدون يار و ياور رها كردن.
10) للّه أبوهم: كلمه تعجب است و اصل آن تعجب از چيز خوب است مثل للّه درّه چون چيزى كه متعلق به خداست زيبا و خوب است و معلوم است كه اگر پدر در كارهايش خوب باشد آن خوبى به فرزندش نيز سرايت مىكند، [نيز جمله دعايى و به معناى: خدا پدرشان را بيامرزد است].
11) لها: ضمير به حرب برمىگردد و حرب مؤنث سماعى است.
12) مراساً: مصدر مارسه، يعنى كارآزمودگى.
13) مقام: قيام به انجام دادن يك عمل.
14) ها: براى تنبيه و هشدار.
15) أنا ذا: همان فرد سابق هستم، همانم.
16) ذرفت: افزودم.
...
...
حجلهنشين و نوعروسانى هستيد كه تازه وارد زندگى پرهياهو شده و نسبت به پيرزن كه از عقل و تجربه بيشترى برخوردار است ناپخته مىنمايد.
اى كاش از حجاز به عراق سفر نمىكردم و شما را نمىديدم و نمىشناختم.
شناختى كه به خدا سوگند، باعث پشيمانى من گرديد و اندوه و تأسف به دنبال داشت.
خدا شما را بكشد كه دلم را زخم زديد(1)و سينهام را از خشم آكنديد.
و با نافرمانى از دستوراتم با هر نَفَسى كه بر مىكشم اندوه و ناراحتى را جرعه جرعه به من نوشانديد و انديشهام را با نافرمانى و سرپيچىهايتان تباه ساختيد، تا جايى كه قريش گفتند: فرزند ابوطالب مردى شجاع است، ولى دانش نظامى ندارد، زيرا اگر مرد جنگ مىبود، معاويه بر او پيروز نمىشد. قريش نمىداند كه شكست من نه به جهت نداشتن دانش نظامى و اطلاعات جنگى، بلكه به دليل نافرمانى ياران من است.
شگفتا! آيا در ميان قريش كسى يافت مىشود كه در جنگ از من كارآزمودهتر باشد و پيش از من به ميدان هماوردى گام نهاده باشد؟
من هنوز بيست سال نداشتم كه به ميدان جنگ مىرفتم و اكنون عمر من از شصت سال گذشته است.
ولى كسى كه از فرمان او اطاعت نكنند نظر و رأيى ندارد [كه نافذ و كارآمد باشد]؛ چون ياران من از دستورات من سر برمىتابند تا بر همگان روشن شود كه انديشههاى من درست است و نقشههاى جنگى من بر نقشههاى معاويه و ديگر فرصتطلبان برترى دارد.
«لا رأي» نفى مجازى است، يعنى رأى كسى كه از او اطاعت نمىكنند سودمند نيست.
1) چون قلب امام عليهالسلام به شدت از آنها دردمند بود و درد ناشى از زخم است، امام آن را به اندامى مجروح تشبيه فرمود.
أَمَّا بَعْدُ(1)، فَإِنَّ الدُّنْيَا أَدْبَرَتْ، وَ آذَنَتْ بِوَدَاعٍ، وَ إِنَّ الاْآخِرَةَ قَدْ أَشْرَفَتْ(2)بِاطِّلاَعٍ(3)، أَلاَ وَ إِنَّ الْيَوْمَ الْمِضْمَارَ(4)، وَ غَداً السِّبَاقَ(5)، وَ السَّبَقَةُ(6)الْجَنَّةُ وَ الْغَايَةُ النَّارُ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه طى آن، مردم را موعظه نموده، از فريبايىهاى دنيا برحذر داشته، به آخرت تشويق مىنمايد.
پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله ، دنيا به انسانها پشت كرده است؛ چون وقتى كه انسان به دنيا مىآيد در حقيقت دنيا به او پشت كرده است و با گذشت هر ساعتى عمر او كاستى مىگيرد و از او دور مىشود.
دنيا بانگ وداع با مردمان سر داده؛ به اين صورت كه پدران و دوستان انسان را به خاك افكنده است و مردم آن را به خوبى مىبينند و مىشناسند.
1) أما بعد: در اصل مهما يكن من شيء بعد الحمد و الصلوة بوده است. پس «مهما» به «أما» تغيير يافته و بقيه كلام حذف شده و لفظ «بعد» باقى مانده است.
2) أشرف: نزديك شد. اشراف بر آخرت، يعنى نزديك شدن آخرت.
3) إطلاع: آمدنِ به طور ناگهانى. گفته مىشود: إطلع فلان علينا، يعنى فلانى ناگهانى به سوى ما آمد.
4) مضمار: محل پرورش و تمرين دادن اسب، چون اسب وقتى كه مىخواهد مسابقه بدهد بايد آن را تمرين داد تا لاغر شود و بتواند سريع بدود و برنده شود.
5) سباق: مسابقه.
6) سبقة: پايان خط كه مسابقه دهنده به آن مىرسد. (البته سيد رضى رحمهاللّه اين واژه را به جايزه تعبير نموده كه در پايان خطبه مىآيد).
...
...
و آخرت ناگهان به ما نزديك مىشود، زيرا انسان هر روز به اندازهاى كه از دنيا فاصله مىگيرد، به آخرت نزديك مىشود.
آگاه باشيد كه امروز انسان در دنيا در ميدان تمرين است، مانند اسبى كه در محل تمرين براى مسابقه آماده مىشود، پس اگر به وظيفه عمل كرد مسابقه را مىبرد و گرنه از ديگران عقب مىافتد.
و فردا، يعنى روز قيامت روز نتيجه مسابقه است، چون آن روز معلوم مىشود كه چه كسى گوى سبقت را ربوده و به سوى بهشت با همه درجاتش تاخته، و نيز چه كسى عقبمانده و به سوى جهنم با همه مراتبش رهسپار مىشود.
و پايان كار و جايزه هم بهشت است كه برنده به آن دست مىيابد و فرجام كسى كه عمل نكرده است قطعا جهنم است.
أَ فَلاَ تَائِبٌ مِنْ خَطِيئَتِهِ قَبْلَ مَنِيَّتِهِ! أَلاَ عَامِلٌ لِنَفْسِهِ قَبْلَ يَوْمِ بُوءْسِهِ(1)! أَلاَ وَ إِنَّكُمْ فِي أَيَّامِ أَمَلٍ مِنْ وَرَائِهِ أَجَلٌ، فَمَنْ عَمِلَ فِي أَيَّامِ أَمَلِهِ قَبْلَ حُضُورِ أَجَلِهِ فَقَدْ نَفَعَهُ عَمَلُهُ، وَ لَمْ يَضْرُرْهُ أَجَلُهُ، وَ مَنْ قَصَّرَ فِي أَيَّامِ أَمَلِهِ قَبْلَ حُضُورِ أَجَلِهِ، فَقَدْ خَسِرَ عَمَلَهُ وَ ضَرَّهُ أَجَلُهُ. أَلاَ فَاعْمَلُوا فِي الرَّغْبَةِ كَمَا تَعْمَلُونَ فِي الرَّهْبَةِ.
...
آنگاه امام عليهالسلام براى هدايتگرى و هشدار دادن به مردم درباره نيرنگها و فريبايىهاى دنيا، در مقام موعظه مىفرمايد: آيا كسى نيست كه قبل از رسيدن مرگ، از گناه خود توبه كند؟ اين استفهام ترغيبى است كه در آن امام عليهالسلام مردم را به توبه تشويق مىكند.
آيا كسى نيست كه براى نجات خود قبل از گرفتارى و شدتِ حال عمل كند؟
آگاه باشيد كه شما امروز در آرزوى نيكفرجامى به سر مىبريد و اميدواريد كه سرانجام خوبى داشته باشيد، ولى از پسِ اين آرزو، مرگ فرا مىرسد.
پس اگر انسان به هنگام آرزو و قبل از فرارسيدن مرگ، به وظيفه خود عمل كند، اين عمل كردن، به او سود مىبخشد، چون قطعا ثواب آن را در آخرت مىبيند و مردن به زيان او نيست، زيرا چنين كسى امور هولناك و عذاب آخرت را نمىبيند.
و كسى كه در دنيا كه هنگامه آرزو است، در عمل به وظيفه خود كوتاهى بورزد و مرگ او فرابرسد، ديگر [فرصت] عمل كردن را باخته است و به سبب گناهانى كه انجام داده مرگ به ضرر او خواهد بود، چون با مردن به عذاب و بدبختى دچار مىشود.
پس همانطور كه در زمان بروز سختىها و ناراحتىها كار مىكنيد در دوران خوشىها و شادىها نيز كار كنيد؛ زيرا انسان بر اساس عادت و سرشت، هنگام خوشى و شادخوارى خدا و آخرت را فراموش مىكند و هنگام بىنوايى و سختى به ياد خدا و عبادت مىافتد.
1) بؤس: بىنوايى، درماندگى.
أَلاَ وَ إِنِّي لَمْ أَرَ كَالْجَنَّةِ نَامَ طَالِبُهَا، وَ لاَ كَالنَّارِ نَامَ هَارِبُهَا، أَلاَ وَ إِنَّهُ مَنْ لاَ يَنْفَعُهُ الْحَقُّ يَضُرُّهُ الْبَاطِلُ، وَ مَنْ لَمْ يَسْتَقِمْ بِهِ الْهُدَى يَجُرُّ بِهِ الضَّلاَلُ إِلَى الرَّدَى. أَلاَ وَ إِنَّكُمْ قَدْ أُمِرْتُمْ بِالظَّعْنِ وَ دُلِلْتُمْ عَلَى الزَّادِ، وَ إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَيْكُمُ اثْنَتَانِ: اتِّبَاعُ الْهَوَى، وَ طُولُ الاْءَمَلِ، فَتَزَوَّدُوا مِنَ الدُّنْيَا مَا تَحْرُزُونَ(1)بِهِ أَنْفُسَكُمْ غَداً.
...
آگاه باشيد كه چيزى را مانند بهشت و دوزخ نديدم كه آدمى خواهان اولى و گريزان از دومى باشد، و مع ذلك [چنين آرام [خفته باشد. [كنايه از اينكه مردم دست از عمل كردن كشيدهاند حال آنكه از بهشت و جهنم و كلاً عاقبتِ خوب، چيزى مهمتر نيست].
بدانيد، اگر حقْ كسى را سودمند نباشد باطل به او آسيب مىرساند؛ چون بالأخره جلو روى آدمى بيش از دو راه وجود ندارد: يا حق است و يا باطل، و اگر كسى به حق گرايش نداشته باشد تا از فوايد ارزشمند آن بهره بگيرد، ناچار به سوى باطل مىگرايد و به زيان مبتلا مىشود. مثلاً اگر كسى سخاوت نداشته باشد، بخل مىورزد و اگر كسى در ميدان مبارزه جلو نرود به او لگام مىزنند و اگر كسى شجاعت نداشته باشد لاجرم ترسو است.
كسى كه هدايتْ او را به راه نياورد، گمراهى و كجروى وى را به پستى و هلاكت مىرساند، چنانكه خداى سبحان مىفرمايد: «إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَ إِمَّا كَفُورًا»(2)«ما راه را بدو نموديم، يا سپاسگزار خواهد بود يا ناسپاسگزار».
بدانيد كه به كوچيدن از دنيا فرمان يافتهايد و توشه راه به شما معرفى شده، زيرا كتاب و سنت شما را به بهرهگيرى از تقوا و عمل صالح كه توشه اين راه طولانى است، فراخواندهاند.
و از دو چيز، سخت بر شما بيمناكم: پيروى از هواى نفس و ميل به لذات (حلال يا حرام)؛ زيرا پيروى از هوس و هواى نفس غالباً موجب نابودى انسان مىشود، و آرزوى
...
...
ماندگارى درازمدت در اين دنيا، كه در اين صورت انسان مرتكب گناهان بسيارى مىشود و با تكيه بر اين آرزو، توبه را به فردا و فرداهاى ديگر وا مىگذارد. پس، از دنيا توشه آخرت خود را برگيريد تا فرداى قيامت خود را با آن از آتش دوزخ حفظ كنيد.
و أقول: لو كان كلام يأخذ بالأعناق إلى الزهد في الدنيا، و يضطر إلى عمل الآخرة لكان هذا الكلام، و كفى به قاطعاً لعلائق الآمال، و قادحاً زناد الإتعاظ و الإزدجار، و من أعجبه قوله عليهالسلام : «ألا و إن اليوم المضمار، و غداً السباق و السبقة الجنة و الغاية النار» فإن فيه مع فخامة اللفظ، و عظم قدر المعنى و صادق التمثيل، و واقع التشبيه سراً عجيباً، و معنىً لطيفاً و هو قوله عليهالسلام : «و السبقة الجنة و الغاية النار» فخالف بين اللفظين لاختلاف المعنيين، و لم يقل: «السبقة النار» كما قال: «السبقة الجنة» لأن الإستباق إنما يكون إلى أمر محبوب، و غرض مطلوب، و هذه صفة الجنة، و ليس هذا المعنى موجوداً في النار - نعوذ باللّه منها - فلم يجز أن يقول: «و السبقة النار» بل قال: «و الغاية النار» لأن الغاية قد ينتهي إليها من لا يسره الإنتهاء إليها و من يسره ذلك. فصلح أن يعبر بها عن الأمرين معاً، فهي في هذا الموضع كالمصير و المَآلِ، قال اللّه تعالى: «قُلْ تَمَتَّعُوا فَإِنَّ مَصِيرَكُمْ إِلَى النّارِ»(1)و لا يجوز في هذا الموضع أن يقال: سبْقتكم (بسكون الباء) إلى النار. فتأمل ذلك، فباطنه عجيب، و غوره بعيد، و كذلك أكثر كلامه عليهالسلام .
و في بعض النسخ: و قد جاء في رواية أخرى: و السُّبْقة الجنة (بضم السين) و السبقة عندهم إسم لمايجعل للسابق إذا سبق من مال أو عرض، و المعنيان متقاربان لأن ذلك لا يكون جزاءً على فعل الأمر المذموم و إنما يكون جزاء على فعل الأمر المحمود.
1) سوره ابراهيم، آيه 30.
...
...
سيد رضى رحمهاللّه مىفرمايد: اگر كلامى را بتوان يافت كه به خوبى مردم را به ضرورت داشتنِ زهد در دنيا و عمل كردن براى روز واپسين فراخواند و آنها را بدان ملزم كند، همين كلام است، [و بس]، زيرا اين سخن دلبستگى مردم را از آرزوىشان مىگسلاند و چراغ هدايتگرى و گناهگريزى را در دلشان روشن مىكند. از همه شگفتتر اين گفتار امام عليهالسلام است كه مىفرمايد: «ألا و إن اليوم المضمار و غداً السباق و السبقة الجنة و الغاية النار» كه عليرغم سترگى لفظ و گرانسنگى معنى و تمثيل بجا و تشبيه واقعى، رازى شگفت و معناى لطيف در آن نهفته است، لذا دو لفظ را به جهت اختلاف معنا، متفاوت ذكر فرمود؛ يعنى همانطور كه درباره بهشت فرمود: السبقة الجنة درباره جهنم نفرمود: السبقة النار چون برنده شدن به يك چيز خواستنى و محبوب و پسنديده مربوط مىشود، و اين صفت بهشت مىباشد، نه جهنم. پس فرمود: الغاية النار چون غايت و سرانجام به معناى منتهاى يك مسير است چه ناخشنود كننده باشد و چه رضايتبخش و خشنودكننده. بنابراين در چنين مواردى بايستى از اين دو موضوع با اين دو كلمه تعبير كند مانند كاربرد مصير و مآل، چنانكه خداى سبحان در اين آيه شريفه مىفرمايد: «بگو [اى پيامبر]: برخوردار و تا مىتوانيد بهرهمند شويد كه قطعاً بازگشت شما به سوى آتش دوزخ است». و نيز درست نبود بفرمايد: سَبْقَتكم إلى النار. در اين نكته دقت كن كه باطن آن عجيب و مانند بيشتر كلمات آن حضرت ژرف است. در بعضى از نسخهها چنين آمده: و در روايتى ديگر آمده است: «و السُّبقة الجنة» كه السبقة (به ضم سين) جايزهاى مالى يا اعتبارى و حيثيتى است كه براى برنده مقرر مىكنند و البته هر دو معنا به هم نزديك هستند، چون جايزه را براى كار پسنديده قرار مىدهند نه براى رفتار نكوهيده و ناپسند.
أَيُّهَا النَّاسُ الْمُجْتَمِعَةُ أَبْدَانُهُمْ الْمُخْتَلِفَةُ أَهْوَاوءُهُمْ، كَلاَمُكُمْ يُوهِي الصُّمَّ(1)الصِّلاَبَ(2)، وَ فِعْلُكُمْ يُطْمِعُ فِيكُمُ الاْءَعْدَاءَ. تَقُولُونَ فِي الْمَجَالِسِ: كَيْتَ وَ كَيْتَ(3)، فَإِذَا جَاءَ الْقِتَالُ قُلْتُمْ: حِيدِي حَيَادِ(4). مَا عَزَّتْ دَعْوَةُ مَنْ دَعَاكُمْ، وَ لاَ اسْتَرَاحَ قَلْبُ مَنْ قَاسَاكُمْ، أَعَالِيلُ(5)بِأَضَالِيلَ(6)وَ سَأَلْتُمُونِي التَّطْوِيلَ، دِفَاعَ ذِي الدَّيْنِ الْمَطُولِ(7). لاَ يَمْنَعُ الضَّيْمَ(8)الذَّلِيلُ، وَ لاَ يُدْرَكُ الْحَقُّ إِلاَّ بِالْجِدِّ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام
امام عليهالسلام در اين خطبه به روحيه مردم روزگار خود اشاره نموده و آنها را به سختى نكوهيده است. اين خطبه زمانى ايراد شد كه به حضرت خبر دادند «ضحّاك» به دستور معاويه بر حاجيان يورش برده است، زيرا معاويه شنيده بود كه مردم درباره حضرت على عليهالسلام دچار
1) صم: جمع أصم، به معناى سنگ سخت و به دليل تأثيرناپذيرى از سخن، به انسان كر تشبيه شده است.
2) صلاب: جمع صلب به معناى سخت و قوى.
3) كيت و كيت: چنين و چنان، و كنايه از گفتن اين كلام كه ما بر دشمن چنين و چنان حمله مىكنيم، هجوم مىبريم و مىكشيم و امثال اينها. كيت هميشه با كلمه كيت و با حرف واو يا بدون آن گفته مىشود (كيت و كيت يا كيت كيت).
4) حيدي حياد: كلمهاى است كه فرد گريزان از جنگ مىگويد، از حاد يعنى مالَ و أغْرَبَ گرفته شده. گويا انسان فرارى از جنگ مىخواهد كه از او فاصله گيرد و به او آسيب نرساند. به عبارت ديگر يعنى ميلي ميلا دور شو از من دور شو.
5) أعاليل: جمع إعلال و جمع علل و جمع علة به معناى بيمارى و امثال آن، كه انسان آن را دستاويز قرار دهد.
6) أضاليل: جمع اضلولة، يعنى باطل.
7) مطول: مديونى كه بدون عذر، در اداى قرض تأخير بخواهد.
8) الضيم: ظلم.
...
...
اختلاف و تفرقه گشتهاند و شمارى از خوارج به دست حضرت كشته شدهاند. از اينرو ضحاك بن قيس را به فرماندهى چهار هزار نفر مأمور شبيخون و يورش به مناطق اطراف قلمرو حكومت امام عليهالسلام كرد تا با ايجاد رعب و وحشت در دل مردم، آنان را از گرد امام عليهالسلام بپراكنند، زيرا مردم با ديدن ناتوانى رهبر، او را رها خواهند كرد. ضحاك نيز با قتل و غارت پيشروى كرد تا به ثعلبيّه رسيد و با حمله به كاروان حاجيان، تمام دارايى آنها را به يغما برد و عمرو بن عميس بن مسعود برادرزاده عبداللّه بن مسعود از اصحاب پيامبر صلىاللّهعليهوآله و تعدادى از همراهان او را كشت. وقتى كه اين خبر به گوش اميرمؤمنان عليهالسلام رسيد، اصحاب خود را فراخواند و به آنان دستور داد به سوى دشمن بروند، اما سستى ورزيدند و در اجراى دستور امام عليهالسلام اشتياقى از خود نشان ندادند. در آن هنگام امام عليهالسلام اين خطبه را ايراد فرمود:
اى مردمانى كه بدنهايتان در كنار هم، و خواستههايتان جدا و دور از هم است و هر كدامتان نظر مخصوص خود را داريد.
سخن شما چنان محكم است كه سنگ سخت را تحت تأثير قرار مىدهد و نرم مىكند، ولى عملِ و كردارتان حاكى از ضعف و عدم اراده شماست و طمع دشمنان را در دستاندازى به شما برمىانگيزد. يعنى وقتى كه دشمن سخنتان را مىشنود مىترسد، ولى وقتى كردارتان را مىبيند به شبيخون زدن تحريك مىشود.
[وقتى كه سخن از جنگ به ميان مىآيد] شما در مجالس خود مىگوئيد: چنين و چنان مىكنيم، مىزنيم و مىبنديم و مىكُشيم [و خود را جنگاور مىنمايانيد]. و وقتى كه جنگ دربگيرد، مىگوئيد: الفرار الفرار [و از آن مىگريزيد و ميدان را خالى مىكنيد].
دعوت كسى كه شما را دعوت مىكند استوارى ندارد. (اين جمله يا خبرى است به
...
...
همين معنى كه گذشت، و يا نفرين است به اين معنا: مستحكم مباد دعوت كسى كه شما را دعوت كند). و آرامش نمىبيند قلب كسى كه با شما دوستى و مدارا كند؛ چون با او به مخالفت مىپردازيد و او همواره از دست شما در رنج است.
در روى برتافتن از جنگ و تعلل ورزيدن در آن هزار دليل باطل و پوچ بهانه مىكنيد.
از من خواستيد كه زمان جنگ را به تأخير بيندازم تا جنگ را از خود دور كنيد، [درست [مثل كسى كه بدهكار است و بدون هيچ عذرى پرداخت بدهى خود را به تأخير مىاندازد، يعنى شما در دور كردن جنگ از خودتان بسان وامدارى مىمانيد كه در عين توان، از پرداخت بدهى خود سر باز مىزند.
انسان ذليل و ضعيف نمىتواند ظلم را از خود براند يا در مقابل ستمگر بايستد، و حق فقط با جدّيتِ در كار به دست مىآيد نه با شوخى. عمل جدّى و قاطع است كه مىتواند انسان را به حق برساند.
حضرت در دو جمله اخير به اشاره مىفهماند كه ياران او در عملْ جدّى نيستند.
أَيَّ دَارٍ بَعْدَ دَارِكُمْ تَمْنَعُونَ؟ وَ مَعَ أَيِّ إِمَامٍ بَعْدِي تُقَاتِلُونَ؟ الْمَغْرُورُ - وَ اللَّهِ - مَنْ غَرَرْتُمُوهُ، وَ مَنْ فَازَ بِكُمْ فَقَدْ فَازَ - وَ اللَّهِ - بِالسَّهْمِ الاْءَخْيَبِ(1)، وَ مَنْ رَمَى بِكُمْ فَقَدْ رَمَى بِأَفْوَقَ(2)نَاصِلٍ(3). أَصْبَحْتُ - وَ اللَّهِ - لاَ أُصَدِّقُ قَوْلَكُمْ، وَ لاَ أَطْمَعُ فِي نَصْرِكُمْ، وَ لاَ أُوعِدُ(4)الْعَدُوَّ بِكُمْ. مَا بَالُكُمْ؟ مَا دَوَاوءُكُمْ؟ مَا طِبُّكُمْ؟ الْقَوْمُ رِجَالٌ أَمْثَالُكُمْ. أَ قَوْلاً بِغَيْرِ عَمَلٍ؟ وَ غَفْلةً مِنْ غَيْرِ وَرَعٍ؟ وَ طَمَعاً فِي غَيْرِ حَقٍّ؟
...
اگر از شهرهاى خود دفاع نمىكنيد از كدام سرزمين مىخواهيد دفاع كنيد؟ اين جمله تشويق آنان است كه از سرزمين خود، كه مورد هجوم قرار گرفته است، دفاع كنند.
پس از من با كدام امام به جنگ خواهيد رفت؟ زيرا آن حضرت تمام ويژگىهاى امامت را داشت و اگر قرار باشد انسان از امام خود دفاع كند، حضرت على عليهالسلام بهترين و سزاوارترين فردى است كه بايد از او دفاع شود.
به خدا سوگند، كسى كه فريب شما را بخورد فريب خورده واقعى است، چون به هيچوجه دست مددگرى به سوى او دراز نمىكنيد؛ پس اگر به اعتبار پيمان شما اقدام نمايد فريب بىوفايان و پيمانشكنان را خورده است.
و كسى كه بخواهد به وسيله شما موفقيت به دست بياورد - به خدا سوگند - مانند كسى است كه تير قمار بدون بهره و سهميه به نام او افتد.
و كسى كه به اعتماد شما تير بيندازد مانند كسى است كه تير شكسته و بدون پيكان به سوى دشمن اندازد. اين كنايه از همكارى نكردنِ آنها در جنگ است، و طبعا اعتماد كردن به آنان مانند كسى است كه بر تير بدون پيكان و نااستوار اعتماد كرده است. بنابراين چنين
1) سهم أخيب: تيرى كه آن را در قماربازى بدون بهره قرار مىدهند [و برنده آن هيچ سهمى نخواهد يافت] و أخيب از خيبة گرفته شده، يعنى شكست و ناكامى.
2) أفوق: از فوق گرفته شده كه به معناى موضع تير در چله كمان است كه تير را از آنجا رها مىكنند و أفوق آن كمانى است كه بالاى آن شكسته شده است و وتر ندارد.
3) ناصل: بدون نصل، و نصل پيكانى كه بر سر چوبه تير است و در هدف يا شكار فرو مىرود.
4) أوعد: تهديد كرد.
...
...
تيرى به هدف نمىخورد و اگر هم به هدف بخورد كسى را نمىكشد.
به خدا سوگند، نه سخن شما را باور مىكنم - چون حرف افراد پرادّعا و بىعمل پذيرفته نيست - و نه به يارى شما اميدى دارم، چون مىدانم كه سرانجامْ رهايم مىكنيد.
و دشمن را با نيروى شما تهديد نمىكنم، يعنى نمىتوانم به دشمن بگويم لشكر كوفه را در اختيار دارم، چون مىدانم كه شما يارىام نمىكنيد.
شما را چه شده است؟ داروى شما چيست؟ اين استفهام انكارى است و بدين معناست كه براى درد شما درمانى وجود ندارد.
راه درمانتان چيست؟ بازهم استفهام انكارى است، يعنى درد شما كه تفرقه و پراكندگى و ناشكيبايى و تنبلى است درمان نمىشود.
سپاهيانِ معاويه كه دستورات باطل او را اجرا مىكنند نيز مردانى مثل شما هستند. پس چرا در عمل مانند آنان نيستيد؟
آيا حرف مىزنيد و عمل نمىكنيد؟ اين پرسش، استفهام توبيخى است، يعنى هميشه مدعى هستيد كه چنين و چنان مىكنيم، ولى به شعارهاىتان عمل نمىكنيد.
آيا از امور زندگى خود، مانند غفلت پرهيزگاران كه به امور آخرت مشغولند، غفلت مىورزيد؟ هرگز، چنين نيست.
آيا در كسب مال ناحق و رسيدن به مقام و منصبِ بادآورده طمع داريد؟ [و در واقع نابرده رنج به مقام و منصب طمع داريد؟].
لَوْ أَمَرْتُ بِهِ لَكُنْتُ قَاتِلاً، أَوْ نَهَيْتُ عَنْهُ لَكُنْتُ نَاصِراً، غَيْرَ أَنَّ مَنْ نَصَرَهُ لاَ يَسْتَطِيعُ أَنْ يَقُولَ: خَذَلَهُ مَنْ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ، وَمَنْ خَذَلَهُ لاَ يَسْتَطِيعُ أَنْ يَقُولَ: نَصَرَهُ مَنْ هُوَ خَيْرٌ مِنِّي. وَ أَنَا جَامِعٌ(1)لَكُمْ أَمْرَهُ، اسْتَأْثَرَ(2)فَأَسَاءَ الاْءَثَرَةَ، وَ جَزِعْتُمْ فَأَسَأْتُمُ الْجَزَعَ، وَ لِلَّهِ حُكْمٌ وَاقِعٌ فِي الْمُسْتَأْثِرِ وَ الْجَازِعِ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام درباره كشته شدن عثمان
اگر به قتل عثمان فرمان داده بودم قطعاً من قاتل او مىبودم، چون مُسبِّب در فعل مانند مباشر در آن است. (يعنى كسى كه دستور انجام دادن كارى را بدهد مثل كسى است كه آن كار را انجام داده باشد) و اگر از قتل او نهى كرده باشم، قطعاً او را يارى كردهام. چون امام عليهالسلام خيرخواه طرفين (عثمان و شورشيان) بود و نصيحت او براى هيچ يك از طرفين مؤثر نيفتاد و طبعاً نه فرمانى داد و نه از قتل او نهى كرد. البته عثمان مجرم اصلى بود و عليرغم وعده اصلاح، فرمان قتل شورشيان را داده بود كه جريان مفصّلى دارد.
ولى كسى كه او را يارى كرده است (مثل مروان) نمىتواند بگويد: من بهتر از شورشيانى هستم كه به يارى او برنخاستهاند، زيرا يارى كردن كسى مثل عثمان در خور ستايش نيست، و شورشيان كه او را كشتهاند نمىتوانند بگويند: يارى كننده او مثلاً مروان
...
...
بهتر از ماست، چون كمك كردن به عثمان هيچ فضيلتى ندارد.
از اينكه امام عليهالسلام در فقره دوم كلام را بر عكس نكرد و نفرمود: كسى كه عثمان را كشت نمىتواند بگويد من بهتر از يارى كننده او هستم، بلكه در هر دو فقره، سخن را به يك معنا آورد روشن مىشود كه نسبت به عثمان و ياران او خشمگين بوده است.
اينك حادثه كشته شدن عثمان را براى شما خلاصه و تحليل مىكنم:
عثمان خودخواهى و خودكامگى پيشه كرد و در اين استبداد، بسيار بد عمل كرد، چون مستبدى كه در راه حق گام بردارد درخور سرزنش نيست، ولى ديكتاتورى كه در راه حق گام برنمىدارد شايسته هر نوع سرزنش است. و شما هم از كارهاى او بىتاب شديد كه اين كار نيز پسنديده نبود، زيرا كه نتيجه آن، قتل عثمان و تفرقه بين مسلمانان بود و چه بسا اين شورش اگر همراه با خويشتندارى و انديشمندانه بود نتيجه بهترى در برداشت(1).
و حكم الهى در آخرت براى عثمان و شورشيان واقع شدنى است. شايد معنى سخن امام عليهالسلام اين باشد كه خداى سبحان گنهكار را فقط در آخرت مجازات مىنمايد، ولى در دنيا مردم را آزاد و مختار آفريده تا هرچه مىخواهند انجام بدهند، چرا كه دنيا سراى آزمون است، نه جايگاه كيفر.
1) از اين كلام نيز مىتوان فهميد كه امام عليهالسلام با خليفهكشى موافق نبوده و راه درست را در كشتن عثمان نمىديده است.
لاَ تَلْقَيَنَّ(1)طَلْحَةَ، فَإِنَّكَ إِنْ تَلْقَهُ تَجِدْهُ كَالثَّوْرِ عَاقِصاً(2)قَرْنَهُ، يَرْكَبُ الصَّعْبَ وَ يَقُولُ: هُوَ الذَّلُولُ(3). وَ لَكِنِ الْقَ الزُّبَيْرَ، فَإِنَّهُ أَلْيَنُ عَرِيكَةً(4)، فَقُلْ لَهُ: يَقُولُ لَكَ ابْنُ خَالِكَ: عَرَفْتَنِي بِالْحِجَازِ، وَ أَنْكَرْتَنِي بِالْعِرَاقِ! فَمَا عَدَا مِمَّا بَدَا؟(5)
...
از سخنان حضرت عليهالسلام است آنگاه كه پيش از جنگ جمل عبداللّه بن عباس را به سوى زبير فرستاد تا از او بخواهد دست از جنگ بردارد.
با طلحه ديدار مكن و درباره بازگشتش (منصرف كردنش) از جنگ با وى سخن مگو، زيرا اگر ملاقاتش كنى او را مانند گاوى كه شاخ او پيچيده است مىبينى. اين تعبير، كنايه از تكبّر طلحه است، زيرا گاوى كه شاخهاى آن به صورت طبيعى پيچيده شده داراى قدرت بدنى زيادى است و متكبر نيز داراى روحيه خودخواهى فراوانى است.
وى بر ستور چموش سوار شده، آن را رام مىانگارد. اين سخن كنايه از آن است كه طلحه به كارهاى دشوار اقدام مىكند و مىگويد: چيزى نيست. و اين امر به سبب داشتن
1) لاتلقين: از لقي گرفته شده، به معناى روبهرو شدن و گفتگو.
2) عاقصاً: از عقص الشعر گرفته شده به معناى پيچيده شدن مو.
3) ذلول: شترى كه رام است و صاحب خود را در سوارى دادن اذيت نمىكند، در مقابل صعب.
4) عريكة: طبيعت. اصل عرك به معناى دباغى پوست با ماليدن و امثال آن است كه گويا موجب نرم شدن مىشود، به خلاف پوستى كه دباغى نشده باشد.
5) عدا: انصراف و بدا، آشكار شد و من براى استبداء است، يعنى چه چيز تو را منصرف ساخت از آنچه ظاهر شد.
...
...
روحيه متكبرانه است. كارهاى دشوار را آسان مىبيند و اين خلاف كسى است كه در راه حق كارهاى سخت را آسان ببيند، زيرا روحيه اوّل خودبزرگبينى و خودخواهى و روحيه دوّم بلندهمتى است و فرق بين اين دو سرشت روشن است.
ولى [اى ابن عباس،] با زبير ملاقات و گفتگو كن كه سرشت نرمتر و آرامترى دارد.
پس به او بگو: دايىزادهات (على بن ابىطالب عليهالسلام )(1)مىگويد: تو در حجاز مرا شناختى و به فضايل من اعتراف كردى، چون با من دست بيعت دادى و كسى كه با ديگرى بيعت مىكند حتماً او را شناخته است، ولى در عراق نشناختى و اعتراف نكردى، چون به جنگ من آمدى و كسى كه به جنگ ديگرى مىآيد حتماً منكر فضايل و كرامتِ اوست.
پس چه چيز تو را از آنچه برايت آشكار شده است رويگردان ساخت؟ يعنى در حجاز براى تو حقيقتى آشكار شد كه با من بيعت كردى، پس در عراق چه چيز تو را از آن منصرف كرد؟ جواب آن واضح است كه حبّ رياست بود. رسول خدا صلىاللّهعليهوآله درباره آثار مخرّب دنيادوستى و مقامپرستى فرمودند: «حبّ المالِ و الجاهِ ينبتانِ النّفاقَ في قلبِ الرجلِ المؤمنِ، كما يُنبتُ الماءُ البقلَ(2)مالدوستى و مقامپرستى نفاق و دورويى را در دل انسان مؤمن مىروياند، چنانكه آب گياهان را».
أقول: هو عليهالسلام أوّل من سُمِعَتْ منه هذه الكلمة أعني «فما عدا ممّا بدا».
سيد رضى رحمهاللّه مىفرمايد: اين تعبير براى نخستين بار از آن حضرت شنيده شده است كه مىفرمايد: فما عدا ممّا بدا.
أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّا قَدْ أَصْبَحْنَا فِي دَهْرٍ(1)عَنُودٍ(2)وَ زَمَنٍ كَنُودٍ(3)، يُعَدُّ فِيهِ الْمُحْسِنُ مُسِيئاً، وَ يَزْدَادُ الظَّالِمُ فِيهِ عُتُوّاً(4)، لاَ نَنْتَفِعُ بِمَا عَلِمْنَا، وَ لاَ نَسْأَلُ عَمَّا جَهِلْنَا، وَ لاَ نَتَخَوَّفُ قَارِعَةً(5)حَتَّى تَحُلَّ بِنَا.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه در آن، روزگار خود را به ستمگرى توصيف نموده و مردم را به چند دسته تقسيم مىفرمايد.
اى مردم، ما در روزگارى ستمگر(6)به سر مىبريم. زمانه هيچگاه خالى از ستم نيست خواه آشكار و فراگير و خواه ناپيدا و اندك، و روزگار امام عليهالسلام به دليل زيادىِ فتنه و آشوب در سرزمينهاى اسلامى از نوع نخست و ستمگرى آشكار بود.
ما در زمانهاى ناسپاس به سر مىبريم. امام عليهالسلام ناسپاس بودن زمانه را اينگونه توصيف مىفرمايد: در اين روزگار انسان نيكوكار را بدكردار مىخوانند، چون سرشت مردم آن است كه وقتى به بدى بگرايد از خوبى بيزار مىشوند و لذا افراد خوب را بد مىپندارند.
1) دهر: قطعهاى از زمان، ولى به تمام زمان نيز اطلاق مىشود.
2) عنود: از عند بر وزن نصر گرفته شده و به معناى ظالم و ستمگر است.
3) كنود: ناسپاس.
4) عتوّاً: از روى تكبر و خودخواهى.
5) قارعة: حادثهاى بزرگ، مانند: قحطى، گرانى، بيمارىهاى واگيردار فراگير و سلطه بيگانه. وجه تسميه آن به قارعة آن است كه تازيانه بدبختى و مصيبت را به شدت بر مردم فرود مىآورد و دلها را سخت مىترساند.
6) وصف روزگار به ستمگرى به اعتبار وقوع ستمگرى در آن و از نظر نحوى به علاقه حالّ و محلّ مربوط است، مثل: جرى النهر كه در حقيقت نهر جارى نيست، بلكه آب در نهر جارى مىشود.
...
...
ظالم بر سركشى و استكبار خود مىافزايد، چون ياران و همكاران فراوانى دارد.
از علم خويش بهرهاى نمىگيريم. افراد سخنور معمولاً جريانهاى عمومى را به خود نسبت مىدهند تا موضعگيرىشان نرم بوده و عموميت و شمول آن را برسانند و لذا مىفرمايد: ما از علم خويش بهره نمىگيريم.
و درباره نادانستههاى خود در باب احكام و آداب از كسى نمىپرسيم.
و از حوادث هولناك و نگران كنندهاى مثل: قحطى، گرانى، بيمارى و سلطه بيگانگان هيچ هراسى نداريم تا اينكه ناگهان بر ما فرود آيند و دچار آنها شويم.
وَ النَّاسُ عَلَى أَرْبَعَةِ أَصْنَافٍ: مِنْهُمْ مَنْ لاَ يَمْنَعُهُ الْفَسَادَ إِلاَّ مَهَانَةُ(1)نَفْسِهِ، وَ كَلاَلَةُ حَدِّهِ(2)، وَ نَضِيضُ(3)وَفْرِهِ(4). وَ مِنْهُمْ الْمُصْلِتُ(5)لِسَيْفِهِ، وَ الْمُعْلِنُ بِشَرِّهِ، وَ الْمُجْلِبُ بِخَيْلِهِ وَ رَجِلِهِ، قَدْ أَشْرَطَ نَفْسَهُ(6)، وَ أَوْبَقَ دِينَهُ لِحُطَامٍ(7)يَنْتَهِزُهُ، أَوْ مِقْنَبٍ(8)يَقُودُهُ، أَوْ مِنْبَرٍ يَفْرَعُهُ(9).
...
مردم بر چهار دستهاند:
فاسدانى كه توان انجام دادن گناه و فحشا ندارند؛
فتنهجويان مسلّح كه آشكارا با حق مىستيزند؛
رياكاران و كسانى كه آخرت را ابزار رسيدن به دنيا كردهاند؛
زاهدنمايان.
دسته اول، فاسدان و تبهكارانى هستند كه توانايى انجام دادن فساد و تباهى ندارند و ناتوانى و ضعف و فروخفتگى شهوتها و نداشتن يار و ياور آنان را از فساد باز مىدارد. بارى، شمشير آنها كند و دارايىشان اندكشمار شده است. لذا نمىتوانند شرارت و تباهى را انجام دهند.
1) مهانة: از هان گرفته شده و به معناى ذلت و خوارى است.
2) كلالة حدّه: كندى شمشير. وقتى كه شمشير كسى نتواند ببرد مىگويند: كلّ حدّ سيفه.
3) نضيض: كم و اندك.
4) وفر: مال و ثروت.
5) مصلت: كسى كه شمشير از نيام بركشد. و به كسى كه شمشير خود را برهنه مىكند، مىگويند: أصلت سيفه.
6) أشرط نفسه: خود را مهيا ساخت.
7) حطام: گياه خشك و خرد شده، و دنيا به حطام تشبيه شده است، زيرا ناچيز است و فرجامش همان است.
8) مقنب: دستهاى از اسبها. گروهى از مردم كه تحت فرمان كسى هستند به دستهاى اسب تشبيه شدهاند كه انسان آنها را هرجا كه بخواهد مىبرد، كه كنايه از حكومت و سلطنت است.
9) يفرع: بالا مىرود. و چون كسى بالاى منبر برود مىگويند: فرع المنبر كه كنايه از فقاهت و قضاوت است.
...
...
و گروهى ديگر، شمشير خود را كشيده و رودرروى حق و حقجويان ايستاده و آشكارا دست به شرارت مىزنند و ياران و سوارهنظام و پيادهنظام خود را جمع مىكنند تا با حق بستيزند و از باطل پشتيبانى نمايند. آنان خود را براى هر نوع فساد آماده كردهاند و با فراهم آوردن كولهبارى از گناه، دين خود را به فساد و تباهى كشاندهاند تا به دنياى حقير و پست، يا به مقام و منصبى و يا حتى منبرى و يا محراب جمعه و جماعتى و خطابهاى دست يابند.
وَ لَبِئْسَ الْمَتْجَرُ(1)أَنْ تَرَى الدُّنْيَا لِنَفْسِكَ ثَمَناً، وَ مِمَّا لَكَ عِنْدَ اللَّهِ عِوَضاً. وَ مِنْهُمْ مَنْ يَطْلُبُ الدُّنْيَا بِعَمَلِ الاْآخِرَةِ، وَ لاَ يَطْلُبُ الاْآخِرَةَ بِعَمَلِ الدُّنْيَا، قَدْ طَامَنَ(2)مِنْ شَخْصِهِ، وَ قَارَبَ مِنْ خَطْوِهِ، وَ شَمَّرَ مِنْ ثَوْبِهِ(3)وَ زَخْرَفَ مِنْ نَفْسِهِ لِلاْءَمَانَةِ، وَ اتَّخَذَ سِتْرَ اللَّهِ ذَرِيعَةً إِلَى الْمَعْصِيَةِ. وَ مِنْهُمْ مَنْ أَقْعَدَهُ عَنْ طَلَبِ الْمُلْكِ ضُئُولَةُ(4)نَفْسِهِ، وَ انْقِطَاعُ سَبَبِهِ، فَقَصَرَتْهُ الْحَالُ(5)عَلَى حَالِهِ، فَتَحَلَّى بِاسْمِ الْقَنَاعَةِ، وَ تَزَيَّنَ بِلِبَاسِ أَهْلِ الزَّهَادَةِ، وَ لَيْسَ مِنْ ذَلِكَ فِي مَرَاحٍ(6)وَ لاَ مَغْدًى(7).
...
اميرمؤمنان عليهالسلام پس از بيان حال فتنهجويان مسلح كه براى رسيدن به دنيا با شمشير برهنه آشكارا با حق مبارزه مىكنند، مىفرمايد: [اى انسان،] بد تجارت و سودايى است كه دنيا را بهاى گوهر وجودى خود و كارها و زحمات خويش را به خطا براى پاداشى كه نزد خداى متعال دارى بپندارى، در حالى كه دنيا محل كوچ و گذر و از بين رفتن است. پس لازم است كه عمل را براى آخرت انجام دهى در حالى كه تو دنيا را عوض ثواب آخرت كه خداى سبحان براى تو مهيا كرده مىبينى و لذا آخرت را رها كرده و دنيا را به جاى آن گرفتهاى.
يكى ديگر از گروههاى چهارگانه مردم، كسانى هستند كه از رهگذر عمل براى آخرت دنيا را مىجويند. مثلاً نماز براى ريا مىخوانند و يا براى رسيدن به شهرت درس مىدهند و يا براى جلب توجه مردم انفاق و احسان مىكنند و ساير اعمال اخروى را براى رسيدن به
1) متجر: مصدر ميمى به معناى تجارت.
2) طامن: از طمأنينة گرفته شده، يعنى خاضع و متواضع و فروتن.
3) شمّر من ثوبه: دامان و ردا را بالا گرفت.
4) ضئولة: حقارت و كوچكى. ضئولة نفس، پستهمتى و كوچكى روح.
5) حال: هم به صورت مذكر مىآيد و هم مؤنث، كه در اينجا به صورت مؤنث آمده است.
6) مراح: محل استراحت شبانه حيوان، آغل.
7) مغدى: محل استراحت روزانه حيوان.
...
...
دنيا انجام مىدهند، ولى با عمل دنيوى آخرت را نمىطلبند. گفتنى است كه انسان مىتواند نيازهاى ضرورى زندگى و امور دنيوى مثل خوردن و آشاميدن و همخوابگى و پوشاك را راهى براى رسيدن به آخرت قرار دهد. مثلاً براى آنكه جسم خود را براى عبادت تقويت كند غذا بخورد و به پيروى از امر خدا و حفظ خود از گناه، به صورت شرعى كامجويى جنسى كند، و براى تقويت حق در مقابل باطل خويش را آراسته كند و... .
بنابراين رياكار تواضع مىكند تا مردم را فريفته و وانمود كند كه از خدا مىترسد با اينكه قصد او شكار افراد سادهلوح و نفوذ در دل خوشباوران است.
قدمهاى خود را كوچك بر مىدارد تا خود را به صالحان شبيه سازد و به مردم بفهماند كه اهل صلاح است.
لباس خود را از زمين بالا مىگيرد تا وانمود كند، آن چنان تقوا دارم كه از ترس تماس لباس با زمينى - كه احتمالاً نجس است - آن را بالا مىگيرم.
خود را مانند صالحان به خضاب و انگشتر و امثال اينها مىآرايد تا به مردم بفهماند من نيز از صالحانم، و از اين رهگذر، مردم به او اطمينان كنند و او را اهل تقدس و تقوا شمارند.
پردهپوشى خدا بر ماهيت و نيرنگ خود را وسيله معصيت قرار مىدهد، يعنى ستّاريّت خدا مانع مىشود كه حقيقتى كه عبارت از نيرنگبازى و دنياخواهى و رياستطلبى است آشكار گردد، اما او از اين امر سوءاستفاده مىكند و دين را وسيله رسيدن به دنيا قرار مىدهد.
گروه چهارم كسانى هستند كه حقارت نفس و پستهمتى آنها موجب مىشود كه به دنبال حكومت و قدرت نباشند، لذا ترك دنياخواهى آنان نه به جهت تقوا و ترس از آلودگى به
...
...
گناه است، بلكه به سببِ دونهمتى است كه به والايىها دست نمىيابند و نيز به دليل بىبهرگى از ابزار رسيدن به حكومت مثل مال و نيرو و قبيله و طرفدار بر همان وضعيت مىمانند و نمىتوانند مراتب ترقى را درنوردند.
از همينرو خود را به زيور قناعت آراسته و اظهار مىكنند كه ما قدرتطلب نيستيم با اينكه خود مىدانند كه در قدرتطلبى توانا نبودهاند و لباس اهل زهد برتن كردهاند و وانمود مىكنند كه رغبتى به حكومت و قدرت نداريم.
اين در حالى است كه اهل قناعت و زهد نيستند] ، بلكه از غم بىآلتى افسردهاند] و در صف قانعان و زاهدان هيچ جايگاهى ندارند و هيچ شب يا روزى را به زهد و تقوا سپرى نكردهاند.
وَ بَقِيَ رِجَالٌ غَضَّ أَبْصَارَهُمْ ذِكْرُ الْمَرْجِعِ، وَ أَرَاقَ دُمُوعَهُمْ خَوْفُ الْمَحْشَرِ، فَهُمْ بَيْنَ شَرِيدٍ نَادٍّ(1)، وَ خَائِفٍ مَقْمُوعٍ، وَ سَاكِتٍ مَكْعُومٍ(2)، وَ دَاعٍ مُخْلِصٍ، وَ ثَكْلاَنَ مُوجَعٍ، قَدْ أَخْمَلَتْهُمُ(3)التَّقِيَّةُ(4)وَ شَمِلَتْهُمُ الذِّلَّةُ فَهُمْ فِي بَحْرٍ أُجَاجٍ، أَفْوَاهُهُمْ ضَامِزَةٌ(5)، وَ قُلُوبُهُمْ قَرِحَةٌ، قَدْ وَعَظُوا حَتَّى مَلُّوا، وَ قُهِرُوا حَتَّى ذَلُّوا، وَ قُتِلُوا حَتَّى قَلُّوا.
...
اميرمؤمنان عليهالسلام درباره مردمانى كه با چهار دسته پيشگفته متفاوتند، مىفرمايد:
گذشته از اين چهار گروه مردمانى هستند كه ياد معاد و رستاخيز چشمشان را بر شهوات و لذتهاى دنيوى بسته است.
خوف از محشر اشك آنها را روان كرده است، چرا كه انسان وقتى از چيزى بسيار بترسد مىگريد.
اينان يا از جامعه و مردم گريزانند، زيرا مىترسند مبادا در گناهانشان شريك شوند، لذا به تنهايى و عُزلت روى مىآورند، و يا در جامعه زندگى مىكنند، ولى از خوف خدا مقهور خضوع عبوديّت شدهاند يا مهر سكوت بر لب گذاشتهاند، زيرا خوف الهى دهان آنها را بسته است، مبادا كلامى گناه آلود از آنها سر بزند، يا مخلصانه مردمان را به سوى خداوند مىخوانند يا خدا را مىخوانند و دعا مىكنند و غير از رضاى خدا قصدى ندارند يا غمزده از دست دادن مراتب آخرت بوده، خود را در پيشگاه با عظمت خدا مقصر مىبينند.
تقوا و پرهيز از گناه باعث گمنامى آنها شده است، زيرا به سبب ترس از افتادن در وادى
1) نادّ: گريزان از جمعيت به سوى تنهايى.
2) مكعوم: از كعم البعير گرفته شده، يعنى شترى كه دهانش را بستهاند تا چيزى نخورد يا با دندانهايش كسى را نيازارد.
3) أخملتهم: آنها را گمنام ساخته، زيرا وقتى نام و ياد كسى از جامعه برود گفته مىشود: أخمله؛ يادش را از بين برد.
4) تقية: پرهيز از گناهان.
5) ضامزه: از ضمز، به معناى سكون گرفته شده است.
...
...
گناه در جمع مردم حاضر نمىشوند، لذا گمنام مىمانند و كسى از آنها يادى نمىكند، و طبيعتاً مردم از كسى ياد مىكنند كه با او همزيستى و نشست و برخاست دارند.
خشوع عبوديت و طاعت الهى آنها را در بر گرفته است.
در درياى شور به سر مىبرند. اين سخن كنايه از اين است كه دنبالهرو شهوات خود نيستند تا همانند مردم دنيادوست از گناه لذت ببرند.
ساكتاند و دهانهايشان بسته است، چرا كه نه زبان به بدگويى مىگشايند و نه در امور عادى پرگويى مىكنند.
قلبهاى آنها از ترس آخرت و رواج كفر و گناهان در بين مردم، زخمى و دردناك است.
مردمان را آنقدر موعظه كرده، به تقوا فرا مىخوانند كه مردم از آنها خسته مىشوند. اين برداشت در صورتى است كه از حيث دستورى و صرفى مَلُّوا را مبنى بر مجهول بخوانيم، ولى اگر آن را به صورت معلوم بخوانيم معنى اين است كه خسته شدهاند.
و دشمنان آنها را مقهور مىكنند تا جايى كه خوار مىشوند، چون انسان مقهور، احساس خوارى مىكند.
و از اين دسته، آنقدر به دست دشمنان كشته مىشوند كه تعداد آنها كم مىشود، يعنى نيكان بايد با مفسدان و فتنهجويان مقابله كنند، گرچه سرانجام كشته شوند.
فَلْتَكُنِ الدُّنْيَا فِي أَعْيُنِكُمْ أَصْغَرَ مِنْ حُثَالَةِ الْقَرَظِ، وَ قُرَاضَةِ الْجَلَمِ، وَ اتَّعِظُوا بِمَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ، قَبْلَ أَنْ يَتَّعِظَ بِكُمْ مَنْ بَعْدَكُمْ، وَ ارْفُضُوهَا ذَمِيمَةً فَإِنَّهَا قَدْ رَفَضَتْ مَنْ كَانَ أَشْغَفَ بِهَا مِنْكُمْ.
...
بايستى دنيا در نظر شما چنان باشد كه از قرظ(1)كمبهاتر و از ريزههاى پارچه و پشم كه از دم قيچى گذشته، بر زمين مىريزد بىارزشتر باشد.
از پيشينيان خود كه روزگار نعمت را از آنها گرفت عبرت بگيريد، قبل از آنكه چونان پيشينيان خود، مايه عبرت آيندگانتان شويد.
دنيا را در حالىكه به چشمتان ناپسند مىآيد رها كنيد(2)، چنانكه دنيا كسانى را كه از شما عشق و وابستگى بيشترى به آن داشتند رها نمود و آنان را به دست هلاكت سپرد.
أقول: هذه الخطبة ربما نسبها من لا علم له إلى معاوية و هي من كلام أميرالمؤمنين عليهالسلام الذي لا يشك، و أين الذهب من الرغام، و العذب من الأُجاج، و قد دلّ على ذلك الدليل الخريت و نقّده الناقد البصير عمرو بن بحر الجاحظ فإنّه ذكر هذه الخطبة في كتابه «البيان و التبيين» و ذكر من نسبها إلى معاوية، ثمّ قال: هي بكلام عليّ عليهالسلام أشبه و بمذهبه في تصنيف الناس و باالإخبار عمّا هم عليه من القهر و الإذال و من التقيّة و الخوف أَلْيق. قال: و متى وجدنا معاوية في حال من الأحوال يسلك في كلامه مسلك الزّهّاد و مذاهب العباد.
سيد رضى رحمهاللّه مىفرمايد: برخى ناآگاهانه اين خطبه را به معاويه نسبت مىدهند در حالىكه
1) قرظ: برگ درختى به نام «سلم» كه در دباغى پوست به كار مىرود.
2) فرق است بين اينكه انسان دنيا را با وجود عشق و محبتى كه به آن دارد رها كند و اينكه دنيا در نگاه او بىارزش و پست باشد. توصيه امام عليهالسلام به مخاطبان خود آن است كه ابتدا دنيا را خوب تحليل كنيد و وقتى كه حقارت و پستى آن روشن شد رهايش كنيد.
...
...
بىهيچ ترديدى اين خطبه از سخنان اميرمؤمنان عليهالسلام است. طلا كجا و خاك و خاشاك كجا؟ آب گوارا كجا و شورابه و تلخابه كجا؟
بهترين دليل بر اين ادعا، گفته «عمرو بن بحر» معروف به جاحظ است كه در اين فن (بلاغت) راهنمايى است قَدَر و نقّادى است بصير و تيزبين. او در كتاب البيان و التبيين خود اين خطبه را آورده است و كسانى كه آن را به معاويه نسبت دادهاند نام برده و گفته است: اين كلام، به سخن و مرام و سيره حضرت على عليهالسلام شبيهتر است كه مردم را دستهبندى نموده و از وضعيت قهرآلود، خفتبار و اينكه در تقيه و ترس به سر مىبرند خبر داده كه اين، سزاوارتر است.
سپس مىگويد: چه هنگامى ديده شده كه معاويه به مسلك زاهدان و مذهب عابدان سخن گفته باشد؟
قال عبداللّه بن عباس دخلت على أميرالمؤمنين عليهالسلام بذي قار و هو يخصف نعله، فقال لي: ما قيمة هذه النعل؟ فقلت: لا قيمة لها. فقال عليهالسلام : واللّه لهي أحبّ إليّ من إمرتكم إلاّ أن أقيم حقّاً أو أدفع باطلاً، ثمّ خرج فخطب الناس، فقال:
إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً صلىاللّهعليهوآله ، وَ لَيْسَ أَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ يَقْرَأُ كِتَاباً، وَ لاَ يَدَّعِي نُبُوَّةً، فَسَاقَ النَّاسَ حَتَّى بَوَّأَهُمْ مَحَلَّتَهُمْ، وَ بَلَّغَهُمْ مَنْجَاتَهُمْ، فَاسْتَقَامَتْ قَنَاتُهُمْ(1)، وَ اطْمَأَنَّتْ صَفَاتُهُمْ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام هنگام رفتن به جنگ مردم بصره
عبداللّه بن عباس مىگويد: زمانى كه در «ذى قار» نزد اميرمؤمنان على عليهالسلام بود رفتم، او را ديدم كه كفش كهنه خود را وصله مىزد. حضرت در همان حال به من فرمود: ارزش اين كفش چقدر است؟ گفتم: هيچ ارزشى ندارد. فرمود: به خدا سوگند، اين كفش در نظرِ من از حكومت كردنِ بر شما دوستداشتنىتر است، مگر آنكه حقّى را برپاى بدارم يا باطلى را دفع كنم. سپس [از خيمه خود [خارج شد و اين خطبه را ايراد فرمود:
خداى سبحان محمد صلىاللّهعليهوآله را در حالى به پيامبرى برانگيخت كه هيچيك از مردمان عرب كتاب آسمانى درستى را نمىخواندند، چرا كه كتابهاى آسمانى [تماماً] تحريف شده بودند،
1) قناة: نيزه.
...
...
چنانكه خداى سبحان مىفرمايد: «يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ»(1)«كلمات را از جاهاى (معناى) خود بر مىگردانند» و هيچ كسى ادعاى نبوت نمىكرد، يعنى هيچ پيامبر راهنمايى بين عرب وجود نداشت. پس راه به جايى نمىبردند، چرا كه حق با كتاب آسمانى يا با وجود پيامبر آشكار مىگردد و عرب فاقد اين هر دو بودهاند.
پس پيامبر صلىاللّهعليهوآله مردم را به حق رهبرى فرمود تا آنكه آنها را به جايگاه شايسته، يعنى پايبندى به عقايد حق، فضايل، آداب، اعمال صالح و نظام صحيح زندگى رسانيد و [ از تاريكى نادانى و گمراهى] رهايىشان بخشيد.
پس نيزه عرب استوار شد، يعنى پس از اينكه در عقيده و شريعت و عادت و رسوم گرفتار كژى و ناراستى بودند سرانجام به راستى و استقامت گراييدند و صفات آنها پس از آنكه متزلزل و بىثبات بود استحكام يافت، چرا كه يكى دختر زنده به گور مىكرد و ديگرى غارت و جنايت مىنمود و البته هر يك نيز به كار خود افتخار مىكرد.
1) سوره نساء، آيه 46.
أَمَا وَ اللَّهِ إِنْ(1)كُنْتُ لَفِي سَاقَتِهَا(2)حَتَّى تَوَلَّتْ بِحَذَافِيرِهَا(3)، مَا عَجَزْتُ وَ لاَ جَبُنْتُ، وَ إِنَّ مَسِيرِي هَذَا لِمِثْلِهَا، فَلاَءَنْقُبَنَّ(4)الْبَاطِلَ حَتَّى يَخْرُجَ الْحَقُّ مِنْ جَنْبِهِ. مَا لِي وَ لِقُرَيْشٍ! وَ اللَّهِ لَقَدْ قَاتَلْتُهُمْ كَافِرِينَ، وَ لاَءُقَاتِلَنَّهُمْ مَفْتُونِينَ، وَ إِنِّي لَصَاحِبُهُمْ بِالاْءَمْسِ، كَمَا أَنَا صَاحِبُهُمُ الْيَوْمَ.
...
به خدا سوگند كه من در قسمت پايانى لشكر جاهليت بودم تا آنگاه كه همه فرار كردند. يعنى من پشت لشكر كفر ايستاده بودم تا آنكه همه را به سوى اسلام سوق دادم، و يا همه را شكست دادم تا در برابر حركت اسلام مانعى نماند.
و من در مقاومت ناتوان نشدم و از فراوانى دشمنان نترسيدم. و روانه شدن امروز من نيز مثل ديروز [و با همان انگيزه] است؛ يعنى اكنون كه به جنگ اهل بصره (ناكثين) مىروم مثل جنگ با مشركان در زمان پيامبر صلىاللّهعليهوآله است، زيرا هر دو جنگ براى سركوبى باطل بوده و هست.
و من باطل را مىشكافم تا حق را از كنار آن خارج كنم. بنابراين گويا باطل لباسى است كه حق را پوشانده و چون شكافته شود حق از درون آن خارج و براى مردم آشكار مىشود.
مرا با قريش چه كار است! منظور امام عليهالسلام از قريش، طلحه، زبير و مانند آنهاست كه با وى جنگيدند و پرچم دشمنى و مخالفت با وى را برافراشتند. اصل كلمه مالي و ل... براى استفهام است كه براى انكار و توبيخ طرف مقابل به كار رفته است.
به خدا سوگند، در سايه پرچم رسول اللّه صلىاللّهعليهوآله با آنها كه به خدا و قيامت كفر مىورزيدند جنگيدم و اكنون كه فريب آرايههاى دنيا خوردهاند - هرچند كه ادعاى مسلمانى مىنمايند - با آنان خواهم جنگيد. و من ديروز در زمان پيامبر صلىاللّهعليهوآله با آنها مصاحب و همنشين بودهام چنانكه امروز نيز مصاحب هستم؛ يعنى از گذشته تا امروز هيچ تغييرى در من به وجود نيامده.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه مردم را براى نبرد با شاميان برمىانگيخت
روايت شده است(1)كه اميرمؤمنان على عليهالسلام پس از پايان جنگ با خوارج اين خطبه را ايراد فرمود. وى در نهروان به پا خاست و پس از گفتن حمد و ثناى الهى فرمود: خداى متعال شما را خوب يارى نمود؛ پس شتابان و هم اكنون به جهاد با دشمنان شامى خود بپردازيد.
اصحاب گفتند: تيرهاى ما تمام و شمشيرهاى ما كُند شده است. همراه ما به شهر برگرد تا وضع خود را به سامان رسانيم و باشد كه به تعداد افراد از دست رفتهمان، كسانى را به جمع ما بيفزايى تا با كمك آنها به جنگ برويم.
حضرت عليهالسلام در جواب فرمود: «يا قَوْمِ ادْخُلُوا الاْءَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِي كَتَبَ اللّهُ لَكُمْ وَ لا تَرْتَدُّوا عَلى أَدْبارِكُمْ»(2)«اى قوم من، به سرزمين مقدسى كه خدا براى شما مقرر كرده است، در آييد و به عقب بازنگرديد».
اصحاب عذر آوردند و گفتند: هوا بسيار سرد است.
حضرت فرمود: براى آنها (شاميان) نيز هوا سرد است. اُف بر شما باد. آنگاه اين آيه را خواند: «قالُوا يا مُوسى إِنَّ فِيها قَوْماً جَبّارِينَ...»(3)«اى موسى، در آنجا مردمى زورمندند».
عدهاى برخاستند و عذر آوردند كه زخمهاى فراوانى بر تن دارند و درخواست كردند
...
...
كه حضرت همراه آنها به كوفه بازگردد و چند روز در آنجا بماند و سپس به جنگ برود.
حضرت بهخلاف ميل باطنىِ خود همراه آنها برگشت. لذا در «نُخيله» آنها را فرود آورد و دستور داد در پادگان بمانند و خود را براى جنگ آماده كنند و با خانوادههاى خود كمتر ديدار كنند. آنان نپذيرفتند و مخفيانه به كوفه رفتند تا جايى كه افرادى اندك با امام عليهالسلام ماندند. وقتى كه امام عليهالسلام اوضاع را چنين ديد وارد كوفه شد و خطبهاى ايراد كرده و فرمود: اى مردم، آماده جنگ شويد كه جهاد با دشمنان مايه قرب به خدا و توسل به حضرتش مىباشد. [بدانيد كه] آنان از حق فاصله گرفتهاند و او را يارى نمىكنند و به گسترش پهنه ستم پرداختهاند و از انجام دادن آن رويگردان نيستند و كتاب (قرآن) را به كنارى گذاشته و از دين منحرف و در طغيان كوركورانه وارد و در امواج گمراهى غوطهور شدهاند. [آنگاه اين آيه را تلاوت نمود: [«وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ...»(1)«و هرچه در توان داريد، اعم از نيزه و اسبها براى رويارويى با آنان بسيج كنيد» «وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفَى بِاللَّهِ وَكِيلاً»(2)«و بر خدا اعتماد كن، همين بس كه خدا نگهبان [تو]ست».
راوى مىگويد: هيچ كس براى جنگ اظهار آمادگى نكرد و امام عليهالسلام چندروز آنها را به حال خود گذاشت، سپس اين خطبه را در جمعشان ايراد فرمود:
أُفٍّ(1)لَكُمْ! لَقَدْ سَئِمْتُ(2)عِتَابَكُمْ، أَ رَضِيتُمْ بِالْحَياةِ الدُّنْيا مِنَ الاْآخِرَةِ عِوَضاً؟ وَ بِالذُّلِّ مِنَ الْعِزِّ خَلَفاً؟ إِذَا دَعَوْتُكُمْ إِلَى جِهَادِ عَدُوِّكُمْ دَارَتْ أَعْيُنُكُمْ، كَأَنَّكُمْ مِنَ الْمَوْتِ فِي غَمْرَةٍ(3)وَ مِنَ الذُّهُولِ(4)فِي سَكْرَةٍ.
...
اف بر شما باد، آنقدر شما را به دليل انحرافتان از حق، سرزنش كردم كه خسته شدم.
آيا به زندگى دنيا خشنوديد و آن را به عوض آخرت پذيرفتهايد؟ اين استفهامِ انكارى است، يعنى چگونه به جاى آخرت به زندگى دنيا راضى مىشويد و اعمال اخروى را براى رسيدن به دنياى زودگذر رها مىكنيد و از نعيم و لذت آخرت مىگذريد تا به لذّتهاى ناپايدار دنيا برسيد؟
و به ذلت تن مىدهيد و از عزّت روى مىگردانيد و راضى مىشويد تحت فرمان معاويه با ذلت زندگى كنيد، ولى عزّتى را كه هم اكنون داريد از دست بدهيد؟
وقتى شما را به جنگ با دشمنتان، يعنى معاويه و يارانش، فرا مىخوانم چشمانتان از شدت ترس و نگرانى در گردشاند. چون انسان ترسيده به چپ و راست نگاه مىكند تا از آن ترس كه همه وجود او را فرا گرفته است راه فرارى پيدا كند.
چنان مىنماييد كه گويى در درياى مرگ فرورفتهايد؛ زيرا كسى كه در حال احتضار و جان دادن است چشمانش بىقرار مىشوند و به اين سو و آن سو مىنگرد گويى با اين كار مىخواهد خود را از اين حالت مرگ رها كند. اين حالت را در عربى «غمره» مىگويند چون مانند آب كه غريق را در خود فرو مىبرد، مرگ نيز انسان را به كام خويش فرو مىبرد.
و از وحشت و سرگشتگى و فراموشى مانند افراد مست هستيد؛ چون انسان ترسيده همه كارها و امور خود را فراموش مىكند، و مانند كسى است كه شراب نوشيده و مست شده، هيچ چيزى را درك نمىكند.
يُرْتَجُ(1)عَلَيْكُمْ حَوَارِي(2)فَتَعْمَهُونَ(3)وَ كَأَنَّ قُلُوبَكُمْ مَأْلُوسَةٌ(4)فَأَنْتُمْ لاَ تَعْقِلُونَ. مَا أَنْتُمْ لِي بِثِقَةٍ سَجِيسَ(5)اللَّيَالِي، وَ مَا أَنْتُمْ بِرُكْنٍ يُمَالُ بِكُمْ(6)، وَ لاَ زَوَافِرُ(7)عِزٍّ يُفْتَقَرُ إِلَيْكُمْ. مَا أَنْتُمْ إِلاَّ كَإِبِلٍ ضَلَّ رُعَاتُهَا، فَكُلَّمَا جُمِعَتْ مِنْ جَانِبٍ انْتَشَرَتْ مِنْ آخَرَ.
...
فهم گفتههاى من براى شما دشوار و راه گفتگوى شما با من بسته است، لذا چون نابينايان دچار سرگشتگى شدهايد و نمىدانيد كه بايد به من چه جوابى بدهيد و اين، حال انسانِ هراسيده است كه مىترسد گفته كسى را تصديق كند و نيز نمىتواند آن را انكار نمايد. اينها نيز مىترسيدند كه سخن امام را بپذيرند و در نتيجه، بايد به جبهه بروند و نيز مىترسيدند كه دستور آن حضرت را به تمامى رد كنند، زيرا امير و فرمانده آنها بود و آنها رعيّت و فرمانبردار او بودهاند.
و چنان به نظر مىرسد كه دل (و انديشه) شما دچار جنون است و لذا نمىتوانيد واقعيت را به خوبى درك كنيد.
اى جماعت، من هرگز به شما اعتماد ندارم، و ستونى نيستيد كه با اعتماد و تكيه بر آن، بتوان از حوادث زمانه ايمن ماند و ياران قدرتمندى نيستيد كه به هنگام نيازمندى، نياز را برطرف كنيد، چون هرگز كسى را كه به سوى شما دست كمك دراز كند يارى نمىكنيد.
شما به سان گله شترى هستيد كه ساربانشان گم شده است و هرگاه از يك سو گردهم آيند، از سوى ديگر پراكنده مىشوند و همواره در معرض خطر قرار دارد. اين سخن امام از آنروست كه مردم كوفه گرفتار اختلاف آرا و تشتت افكار بودهاند.
1) يرتج: از تعبير رتج الباب گرفته شده و به معناى بستن در است.
2) حوار: كلام و سخن.
3) تعمهون: از عَمَهْ، به معناى شدت سرگردانى.
4) مألوسة: به جنون آميخته شده.
5) سجيس: به معنى ابدا مىباشد.
6) يمال بكم: با حرف باء جرّ آمده، نه با إلى، زيرا معنى استوارى در آن گنجانده شده است.
7) زوافر: جمع زافرة، به معناى ستون ساختمان و مجازا به معناى خاندان شخص كه پشتوانه اويند.
لَبِئْسَ - لَعَمْرُ(1)اللَّهِ - سُعْرُ(2)نَارِ الْحَرْبِ أَنْتُمْ! تُكَادُونَ وَلاَ تَكِيدُونَ، وَ تُنْتَقَصُ أَطْرَافُكُمْ فَلاَ تَمْتَعِضُونَ(3). لاَ يُنَامُ عَنْكُمْ وَ أَنْتُمْ فِي غَفْلَةٍ سَاهُونَ، غُلِبَ - وَ اللَّهِ - الْمُتَخَاذِلُونَ. وَ ايْمُ اللَّهِ(4)إِنِّي لاَءَظُنُّ بِكُمْ أَنْ لَوْ حَمِسَ(5)الْوَغَى(6)، وَ اسْتَحَرَّ(7)الْمَوْتُ، قَدِ انْفَرَجْتُمْ عَنِ ابْنِ أَبِي طَالِبٍ انْفِرَاجَ الرَّأْسِ. وَ اللَّهِ إِنَّ امْرَأً يُمَكِّنُ عَدُوَّهُ مِنْ نَفْسِهِ يَعْرُقُ(8)لَحْمَهُ، وَ يَهْشِمُ عَظْمَهُ، وَ يَفْرِي جِلْدَهُ، لَعَظِيمٌ عَجْزُهُ، ضَعِيفٌ مَا ضُمَّتْ عَلَيْهِ جَوَانِحُ(9)صَدْرِهِ.
...
به خدا سوگند كه شما براى جنگ بد آتش افروزانى هستيد، يعنى به دليل ترس شديد شما و نيز افكار نادرست خود، هيچگونه آمادگىاى براى جنگ نداريد.
با شما مكر و نيرنگ به كار مىبرند، ولى شما آمادگى جنگى نداريد و هيچگونه ترفند و دفاعى به كار نمىبريد.
از گوشه و كنار مساحت سرزمين شما كم مىشود و معاويه پياپى بر قلمرو حكومتى شما حمله مىبرد و بر شهرهاىتان چيره مىشود اما شما به خود نمىآييد و خشم نمىكنيد.
دشمن شما هميشه بيدار است و براى آزار شما و حيلهگرى دمى را از دست نمىدهد، و هرگز نمىخوابد، اما شما در خواب غفلت به سر مىبريد و براى از بين بردن توطئههاى آنها هيچ تلاشى نمىكنيد، مانند كسى كه كارى را فراموش كرده و ديگر به آن بىاعتنا شده.
1) لعمر اللّه: قسم به خدا چون عمر در اصل به معنى حيات است ولى براى مطلق قسم نيز به كار رفته است.
2) سعر: آنچه با آن جنگ شروع شود (هيزم شعلهورىِ آتش جنگ).
3) تمتعضون: از إمتعاض به معناى سخت خشمگين شدن.
4) أيم اللّه: قسم به خداوند، و در أيم چند وجه جايز است كه يكى از آنها أيمن است.
5) حمس: شعلهور شد، شديد گرديد.
6) وغى: جنگ.
7) إستحر: به شدت مردم را ترساند.
8) يعرق: مىخورد.
9) جوانح: جمع جانحة، يعنى دنده و وجه تسميه آن به جناح آن است كه مانند بال مرغان در دو سوى انسانند و مراد از ما ضمت عليه الجوانح، قلب است.
...
...
به خدا سوگند، كسانى كه همديگر را يارى نكنند سرانجام به دست دشمنان شكست خواهند خورد.
به خدا سوگند، گمان مىكنم (= مىبينم) كه اگر شعلههاى آتش جنگ بالا رود و كشتار و مرگ در جنگ به اوج رسد، شما از گرداگرد پسر ابوطالب (= حضرت على عليهالسلام ) پراكنده مىشويد، آنسان كه سر از بدن جدا مىشود؛ يعنى همانطور كه سر از بدن جدا مىشود و ديگر پس از آن هيچگونه پيوندى بين سر و بدن وجود ندارد و حيات بازيابى نخواهد شد، ارتباط شما نيز با من قطع مىشود.
به خدا سوگند، از ناتوانى انسان است كه بگذارد دشمن بر او مسلط شود؛ يعنى توان دشمن را نگيرد، و حتى به سبب تساهل و بىاحتياطى دشمن بر او چيره شود و سرانجام گوشت او را بخورد و استخوانش را بشكند و پوست از تنش جدا كند. منظور امام عليهالسلام از اين تشبيه آن است كه دشمن به گونهاى بر او چيره خواهد شد كه هرچه بخواهد، بىپروا در حق او مىكند. زيرا تسليم دشمن شدن و پرهيز از جنگيدن با وى نشان دهنده نهايت عجز و نشانه ضعف قلب انسان در برابر دشمن است و از همينرو نمىتواند اقدامى كند. بنابراين دشمن را به حال خود وا مىگذارد تا بر او مسلط شود. اگر آدمى چنين اوصافى نداشته باشد، بىترديد در برابر دشمن مىايستد.
أَنْتَ فَكُنْ ذَاكَ إِنْ شِئْتَ، فَأَمَّا أَنَا - فَوَ اللَّهِ - دُونَ أَنْ أُعْطِيَ ذَلِكَ ضَرْبٌ بِالْمَشْرَفِيَّةِ(1)تَطِيرُ مِنْهُ(2)فَرَاشُ(3)الْهَامِ، وَ تَطِيحُ السَّوَاعِدُ(4)وَ الاْءَقْدَامُ(5)، وَ يَفْعَلُ اللّهُ بَعْدَ ذَلِكَ ما يَشاءُ.
...
تو اى شنونده هرگونه كه دوست دارى باش، و اختيار دارى كه درباره خودت هرگونه كه مىپسندى عمل كنى، ولى من - به خدا سوگند - بدون اينكه به دشمن چنين فرصت و امكانى بدهم تا هرچه مىخواهد انجام بدهد، با شمشير بر او مىتازم تا استخوان سرش را بپرانم و دست و پاهايش را قطع كنم و بعد از آن، خداى سبحان هر طور كه خواست عمل مىكند؛ اگر خواست مرا يارى مىكند و گرنه، نه. اين سخن از تعاليم والاى امام عليهالسلام براى مردم است تا تسليم خوارى و حقارت نشوند و در مبارزه و دفاع همواره اقدام كنند و نتيجه را هرچه باشد، بپذيرند و بدانند كه تمامى كارها در دست خداست.ا.
أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّ لِي عَلَيْكُمْ حَقّاً، وَ لَكُمْ عَلَيَّ حَقٌّ: فَأَمَّا حَقُّكُمْ عَلَيَّ فَالنَّصِيحَةُ لَكُمْ، وَ تَوْفِيرُ فَيْئِكُمْ عَلَيْكُمْ، وَ تَعْلِيمُكُمْ كَيْلاَ تَجْهَلُوا، وَ تَأْدِيبُكُمْ كَيْمَا تَعْلَمُوا. وَ أَمَّا حَقِّي عَلَيْكُمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَيْعَةِ، وَ النَّصِيحَةُ فِي الْمَشْهَدِ(1)وَ الْمَغِيبِ(2)، وَ الاْءِجَابَةُ حِينَ أَدْعُوكُمْ، وَ الطَّاعَةُ حِينَ آمُرُكُمْ.
...
اى مردم، چون امير شما هستم بر شما حقوقى دارم و شما نيز چون رعيت (و تحت امر) من هستيد بر من حقوقى داريد.
و اما حق شما بر من آن است كه خيرخواه شما باشم و شما را به سعادت دنيا و آخرت هدايت كنم. و موجودى بيتالمال شما را افزايش بدهم تا نيازهاى شما برآورده شود، كه افزايش آن با كارهايى مثل كشاورزى و عمران و امثال اينها به دست مىآيد كه نتيجه آن افزايش حقوق و دارايى مردم مىشود.
و احكام دين را به شما آموزش دهم تا در جهل نمانيد. و شما را تربيت و تأديب كنم تا دانا شويد، چون تنها به واسطه تربيت و ادبآموزى است كه انسان دانا مىشود، زيرا آموزش به تنهايى، صورتى ذهنى در ذهن انسان ايجاد مىكند(3).
ناگفته نماند كه ثبات و قوام كارها در جامعه صالح بستگى دارد به تحقق اين چهار امر: 1. خيرخواهى و هدايتگرى؛ 2. تعليم و آموزش؛ 3. تربيت و پرورش؛ 4. كسب درآمدى كه آبروى انسانها را حفظ كند.
و اما حق من بر شما اين است كه در بيعت پايدار بمانيد و آن را هرگز نشكنيد و كارى منافى با آن انجام ندهيد.
1) مشهد: مصدر ميمى، به معناى شهود و حضور.
2) مغيب: مصدر ميمى، به معناى غياب و عدم حضور.
3) نكته مهم در سخن امام عليهالسلام اين است كه آموزش منهاى پرورش، فقط صورت ذهنى ايجاد مىكند، ولى پرورش دانايى مىآورد و بين علم و دانايى تفاوت بسيار است، زيرا علم لازم است، ولى كافى نيست و لذا وظيفه نهاد آموزش و پرورش بسيار سنگين است، چون بايد دو نقش را ايفا كند و آموزش و علم را مقدمه پرورش و دانايى قرار دهد.
...
...
و در بود و نبودم همواره خيرخواه من باشيد؛ يعنى كارى كنيد كه به صلاح من باشد چه حاضر باشم و چه غايب، البته اين كار به اصطلاح امروز با تبليغات صحيح صورت مىگيرد.
و هرگاه شما را براى كارى فراخواندم، اطاعتم كنيد.
و هرگاه شما را به انجام كارى فرمان دادم فرمانبردار باشيد.
امام عليهالسلام اين چهار حق را براى خود، و آن چهار حق را براى مردم قرار داد و همين عناصر، جامعهاى شايسته پديد مىآورد تا زمامدار و رعيت به يك اندازه از خوشبختى بهرهمند خواهند شد.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام پس از جريان حكميت (در جنگ صفين)
علت ايراد اين خطبه آن بود كه معاويه وقتى ديد به زودى لشكرش در برابر لشكر اميرمؤمنان عليهالسلام شكست خواهد خورد، دست به دامان «عمرو بن عاص» شد و از او چاره خواست. عمرو بن عاصِ نيرنگباز گفت: قرآنها را بر سر نيزهها كنيد و از سپاهيان امام عليهالسلام بخواهيد به فرمان و حكميت قرآن رضايت دهند. اين حيله را براى اين به كار بردند تا لشكر معاويه كه در آستانه شكست كامل قرار داشت، بتواند جان سالم به در برد و از سوى ديگر با اين حيله در اصحاب امام تفرقه بيندازند و آنها را از ادامه جنگ باز دارند. از اينرو قرآنها را بر سر نيزهها كردند و خواهان داورى قرآن در مسأله جنگ شدند و اين در حالى بود كه جنگ نيروهاى زيادى را از دو طرف طعمه مرگ كرده بود.
قاريان قرآن و جمعى از سپاهيان امام عليهالسلام فريب خوردند و گفتند: به سوى قرآن فرا خوانده شديم، ما درباره اطاعت از قرآن سزاوارتر از هر كس ديگرى هستيم.
حضرت امير عليهالسلام به آنها فرمود: اين سخن حقّى است كه از آن اراده باطل شده است. [ = حقى است براى رسيدن به باطل [آنان قرآن را براى اين بر سر نيزهها نكردند كه به حكم آن تسليم شوند، زيرا حكم قرآن را به خوبى مىدانند ولى به آن عمل نمىكنند. اين حركت، نيرنگ است. اندك زمانى دستها و سرهاىتان را به من عاريه دهيد (در جنگ
...
...
مقاومت كنيد)، حق به جايگاه خود نزديك شده است و تنها كارى كه مانده بركندن ريشه ظالمان و مخالفان است.
با اين همه و با توجه به هدايتگرىهاى آن حضرت جنگ ناتمام ماند و مردم از صلح سخن مىگفتند. در اين هنگام قرار شد دو داور از جانب امام عليهالسلام و معاويه براى تعيين تكليف جنگ بر اساس حكم قرآن تعيين شوند. امام عليهالسلام ابنعباس را انتخاب كرد، اما لشكريان نپذيرفتند و بدون رضايت آن حضرت، ابوموسى اشعرى را برگزيدند. امام عليهالسلام از چنين انتخابى به آنها هشدار داد، ولى سخن امام عليهالسلام را نشنيده گرفتند.
معاويه عمرو بن عاص را برگزيد و اين دو داور به مشورت و رايزنى پرداختند و داور شاميان، يعنى عمرو بن عاص، ابوموسى را فريب داد و گفت: ما هر دو امير و فرمانده (على عليهالسلام و معاويه) را بركنار مىكنيم و مسلمانان هر كه را خواستند به اميرى انتخاب كنند.
بر اساس اين توافق، ابوموسى برخاست و حضرت على عليهالسلام را از اميرى و خلافت خلع كرد، سپس عمرو بن عاص برخاست و گفت: ديديد كه نماينده شما، على را خلع نمود. اما من معاويه را به عنوان خليفه و امير نصب مىنمايم.
مردم كه وضع را چنين ديدند با يكديگر درگير شدند، ولى سودى نداشت، چرا كه كار به دلخواه معاويه پايان گرفت. وقتى امام عليهالسلام اين را شنيد سخت خشمگين شد و خطبه خود را اينگونه آغاز كرد:
الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ إِنْ أَتَى الدَّهْرُ بِالْخَطْبِ(1)الْفَادِحِ(2)وَ الْحَدَثِ الْجَلِيلِ. وَ أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ، لَيْسَ مَعَهُ إِلَهٌ غَيْرُهُ، وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ(3). أَمَّا بَعْدُ(4)، فَإِنَّ مَعْصِيَةَ النَّاصِحِ الشَّفِيقِ(5)الْعَالِمِ الْمُجَرِّبِ تُورِثُ الْحَيْرَةَ، وَ تُعْقِبُ النَّدَامَةَ، وَ قَدْ كُنْتُ أَمَرْتُكُمْ فِي هَذِهِ الْحُكُومَةِ أَمْرِي، وَ نَخَلْتُ(6)لَكُمْ مَخْزُونَ رَأْيِي، لَوْ كَانَ يُطَاعُ لِقَصِيرٍ أَمْرٌ!
...
سپاس خدا را سزاست، هرچند زمانه و روزگار حوادث سنگين و تحملناپذيرى را پيش بياورد. يعنى در هر حال خدا را شكر مىگوييم، حتى در وقتى كه سختى به ما روى بياورد، چنانكه نتيجه داورى حَكَمين و توطئه عمرو عاص اين چنين بود.
و گواهى مىدهم كه خدايى جز خداى يگانه نيست و شريكى ندارد و خدايى همراه او نيست. اين جمله در حقيقت تأكيدى است بر تعبير قبل: لا شريك له.
و گواهى مىدهم كه محمد صلىاللّهعليهوآله بنده و فرستاده اوست. منظور از اعتراف به عبوديت پيامبر صلىاللّهعليهوآله از يك سو اعتراف به الوهيت خدا و از سوى ديگر نوعى موضعگيرى در مقابل مسيحيان است كه حضرت مسيح عليهالسلام را خدا دانستهاند و او را نيز همراه خدا عبادت مىكنند.
اما بعد، مخالفت با انسان خيرخواه و دلسوز و دانا و كارآزموده كه همه امور را محك مىزند و نتايج اعمال را مىداند، سرگشتگى و پشيمانى به دنبال خواهد داشت و به فرجامى ناستودنى خواهد انجاميد.
1) خطب: حادثه مهم.
2) فادح: سنگين كه از فدحه الدَين گرفته شده، يعنى قرض بر او سنگينى كرد.
3) صلّى اللّه عليه و آله: جمله خبريّه است، اما منظور از آن دعاست [ يعنى خدايا بر محمد و خاندانش رحمت فرست].
4) أما بعد: در اصل مهما يكن من شيء بعد الحمد و الصلوة بوده كه مهما به أمّا تبديل و بقيه جمله حذف و فقط بعد باقى مانده است.
5) شفيق: كسى كه مىترسد از آزار دهندهاى به انسانى آزار برسد، دلسوز.
6) نخلت: خالص كردم، كه به الك كردن آرد و امثال آن تشبيه نمود، زيرا الك سره را از ناسره جدا مىكند.
...
...
و من درباره اين داورى و تعيين داوران براى پايان دادن به جنگ، پيشتر روشن كردم كه اين كار، نيرنگ معاويه براى رهايى از جنگ، و گريز از شكست قطعى است كه آثار آن براى وى آشكار شده بود، و نظر خود را كه در سينه داشتم براى شما آشكار كردم.
اگر كسى از فرمان قصير اطاعت مىكرد مردم پايان نيك آن را مىديدند.
لو كان يطاع لقصير أمر ضرب المثل است و اصل آن اين است كه فردى به نام «جذيمه» پدر «زباء» ملكه جزيره را كشت و پس از مدتى زباء كسى را نزد جذيمه فرستاد و به او پيشنهاد ازدواج داد و از او خواست نزد وى بيايد. وى با اين اقدام قصد فريب قاتل پدر خود را داشت. جذيمه قبول كرد و با هزار سواره حركت نمود و بقيه لشكر خود را نزد خواهر زادهاش عمرو بن عدى گذارد. «قصير» كه از وابستگان جذيمه بود به او گفت: اين يك نيرنگ است و نبايد نزد زباء بروى. جذيمه قبول نكرد و همينكه به جزيره نزديك شد لشكريان زباء بدون اينكه احترامى به او بگذارند به پيشواز او آمدند. قصير گفت: برگرد كه اين حيله زنانه است و كار زنان حيلهگرى است، ولى جذيمه قبول نكرد و وقتى كه به نزد زباء رسيد به نيرنگ او گرفتار آمد و كشته شد. در اين هنگام قصير گفت: اگر كسى دستور قصير را اجرا مىكرد نتيجه عالى آن را مىديد. پس اين جمله لو كان يطاع لقصير أمر ضرب المثل شد و جواب لو، يعنى لرأى الناس عاقبة أمره الحسن محذوف است.
فَأَبَيْتُمْ عَلَيَّ إِبَاءَ الْمُخَالِفِينَ الْجُفَاةِ(1)، وَ الْمُنَابِذِينَ(2)الْعُصَاةِ(3)، حَتَّى ارْتَابَ النَّاصِحُ بِنُصْحِهِ، وَ ضَنَّ الزَّنْدُ(4)بِقَدْحِهِ، فَكُنْتُ وَ إِيَّاكُمْ كَمَا قَالَ أَخُو هَوَازِنَ:(5)
أَمَرْتُكُمْ أَمْرِي بِمُنْعَرَجِ اللِّوَى(6)*** فَلَمْ تَسْتَبِينُوا النُّصْحَ إِلاَّ ضُحَى الْغَدِ
...
سپس شما با من چون جفاكاران مخالفت كرديد و از دستورات من مانند عصيانگران نافرمانى نموديد، چنانكه گويى مخالف من هستيد نه ياران و انصار، و گفتههاى مرا دور انداختيد و عصيانگرى كرديد.
تا جايى كه مخالفت شما موجب شد كه پند دهنده در صحت گفتار خود ترديد كند و به شك بيفتد كه آيا درست حرف مىزند يا خير، اينجاست كه سنگ آتشزنه از جرقه زدن دريغ ورزيد(7). سخن آخر امام عليهالسلام كه از آتشزنه سخن به ميان آورد، كنايه از خوددارى امام عليهالسلام از نصيحت و بيان انديشههاى درست و روشنگر خويش است، چون وقتى انسان ببيند كه با آراى او مخالفت مىكنند براى اينكه بيهوده حرف نزده باشد اظهارنظر نمىكند.
قصه من و شما درست مصداق گفتار دُرَيْد بن صحة از قبيله هوازن شاعر است كه مىگويد: «من در منعرج اللّوى به شما دستورى دادم، ولى شما نتيجه نصيحت مرا بامداد فردا دريافتيد». يعنى در آن مكان به شما دستورى دادم، اما شما مخالفت كرديد و درستى سخن مرا نفهميديد، جز روز بعد هنگام بالا آمدن آفتاب كه ديگر كار از كار گذشته بود.م.
1) جفاة: جفاكاران.
2) منابذين: از نبذ گرفته شده، يعنى كسى كه دستور طرف مقابل را دور مىاندازد.
3) عصاة: جمع عاصي، يعنى گنهكار.
4) زند: سنگ چخماق يا آتشزنه كه با زدن دو قطعه از آن سنگ به يكديگر جرقه مىزند و با آن آتش مىافروزند.
5) أخو هوازن: دُرَيْد بن صحة از قبيله هوازن
6) منعرج اللوى: اسم مكانى است.
7) البته اين كنايه از شدت مخالفت آنان با امام عليهالسلام است نه اينكه امام عليهالسلام در گفتههاى پندآموز خود ترديد كرده باشد؛ يعنى اين يك حالت روانى است كه اگر انسان ببيند همه با گفتههايش مخالف هستند مىگويد شايد گفتهها و انديشههاى من درست نباشد، چون بعيد است كه همه بر خطا باشند و تنها من در راه صواب قدم بردارم.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه نسبت به خطر نهروانيان ايراد شده است
روايت است(1)كه روزى رسولاللّه صلىاللّهعليهوآله غنايمى را تقسيم مىكرد. يكى از افراد قبيله بنىتميم كه او را «ذو الخويصرة» مىخواندند نزد حضرت آمد و گفت: اى محمد، عدالت پيشه كن. پيامبر فرمود: عادلانه رفتار كردم. او دوباره سخن خود را تكرار كرد و گفت: تو به عدالت رفتار نكردى. پيامبر صلىاللّهعليهوآله فرمود: واى بر تو، اگر من عدالت نورزم چه كسى خواهد ورزيد! عمر به پاخاست و عرض كرد: اى رسول خدا، اجازه بده گردن او را بزنم!
حضرت فرمود: او را رها كن كه از نسل اين فرد گروهى به دنيا خواهند آمد كه از دين خارج مىشوند، چنانكه تير از كمان خارج مىشود و بر بهترينِ مردم شورش مىكنند. آنان كسانى هستند كه نماز و روزه شما در مقابل نماز و روزه آنان چيزى به شمار نمىآيد. قرآن مىخوانند، ولى از گوش آنها تجاوز نمىكند. در ميان آنان مردى سياه چهره وجود دارد با دستى ناقص و يك دست او به پستان زن يا قطعه گوشتى آويخته مىماند. آنان را كسى به حق خواهد كشت كه بهترين مردم است.
سپس گروه خوارج از ميان اصحاب حضرت على عليهالسلام پديد آمدند. آنان نزديك كوفه كنار نهرى به نام نهروان با آن حضرت جنگيدند. علت مخالفت و خروج ياران امام عليهالسلام
1) ر.ك: بحار الانوار، ج 33، ص 335.
...
...
عليه آن حضرت اين بود كه چون آنان، حضرتش را به پذيرش حكميت خواندند، امام عليهالسلام هشدار و پندشان داد، امّا بدان توجه نكردند و او را به تن دادنِ به حكميت واداشتند. آنگاه قرارداد حكميت را نوشتند و اشعث بن قيس آن را نزد ياران معاويه برد و آنها بدان رضايت دادند. آنگاه آن را بر سپاه اميرمؤمنان عليهالسلام عرضه كرد، آنان نيز پذيرفتند. اما هنگامى كه پيمان به سپاه «عنزه» - كه شمارشان به چهار هزار تن مىرسيد و در سپاه اميرمؤمنان عليهالسلام بودند - رسيد، دو نفر از آنان گفتند: لا حكم إلا للّه. سپس بر ياران معاويه حمله كردند و كشته شدند. آن دو، نخستين افرادى بودند كه شعار معروف خوارج را سر دادند. در پى آن دو گروههاى ديگرى برخاستند و همان شعار را تكرار كردند. اشعث، امام را از ماجرا با خبر كرد، اما امام اعتنايى نفرمود، ولى وقتى كه نتيجه داورى حكمين به اطلاع افراد لشكر رسيد از هر سوى فرياد «لا حكم إلا للّه، لا لك يا علي؛ حكم از آنِ خداست، نه تو اى على» بلند كردند و گفتند: اى على، خطا كرديم كه به حكميت تن داديم و تو نيز خطا كردى. ما برگشتيم و توبه كرديم، تو نيز برگرد و توبه كن و گرنه از تو برائت مىجوييم.
حضرت امتناع نمود كه برگردد و فرمود: واى بر شما، آيا بعد از پيمان برگرديم! پس با گفته خداى متعال كه مىفرمايد: «وَ أَوْفُواْ بِعَهْدِ اللَّهِ إِذَا عَاهَدتُّمْ...»؛(1)«و چون با خدا پيمان بستيد، به پيمان خود وفا كنيد» چه كنيم؟(2)
خوارج اصرار كردند كه بايد حكميّت را زير پا بگذاريم. آنگاه از آن حضرت بيزارى و برائت جستند و در محلى به نام «حروراء» گرد آمدند. آن حضرت آنان را «حروريّه» لقب
1) سوره نحل، آيه 91.
2) اگر امام عليهالسلام از كار خود، يعنى پذيرفتن حكميت عقبنشينى مىكرد، يقيناً مردم مىگفتند: او ترسيد كه بلا و مصيبت بر او فرود آيد، و مىدانست كه بر باطل است، لذا عقبنشينى كرد. چون عقبنشينى امام عليهالسلام اثر تخريبىاش بيش از اصلاح آن بود، عليرغم تمام آن مشقتها، از موضع خود عقب ننشست.
...
...
داد. سپس با آنان گفتگو كرد و در نتيجه دو هزار نفر از آنان از نظر خود برگشتند و به امام عليهالسلام پيوستند، ولى بقيه به فرماندهى «عبداللّه بن الكواء» به نهروان برگشتند. امام عليهالسلام نيز به نهروان برگشت و بار ديگر با آنان سخن گفت، ولى بازهم سودى نبخشيد. لذا با آنها - كه اين بار تحت فرماندهى «عبداللّه الراسى» بودند - جنگيد و همه آنها را جز عدّهاى اندكشمار كه فرار كردهاند، نابود كرد.
فَأَنَا نَذِيرٌ لَكُمْ أَنْ تُصْبِحُوا صَرْعَى(1)بِأَكْنافِ(2)هَذَا النَّهَرِ، وَ بِأَهْضَامِ(3)هَذَا الْغَائِطِ(4)، عَلَى غَيْرِ بَيِّنَةٍ(5)مِنْ رَبِّكُمْ، وَ لاَ سُلْطَانٍ(6)مُبِينٍ مَعَكُمْ، قَدْ طَوَّحَتْ(7)بِكُمُ الدَّارُ، وَ احْتَبَلَكُمُ(8)الْمِقْدَارُ(9)، وَ قَدْ كُنْتُ نَهَيْتُكُمْ عَنْ هَذِهِ الْحُكُومَةِ فَأَبَيْتُمْ عَلَيَّ إِبَاءَ الْمُنَابِذِينَ(10)حَتَّى صَرَفْتُ رَأْيِي إِلَى هَوَاكُمْ، وَ أَنْتُمْ مَعَاشِرُ أَخِفَّاءُ(11)الْهَامِ، سُفَهَاءُ(12)الاْءَحْلاَمِ وَ لَمْ آتِ - لاَ أَبَا لَكُمْ(13)- بُجْراً(14)، وَ لاَ أَرَدْتُ لَكُمْ ضُرّاً.
...
امام عليهالسلام هشدارگونه به نهروانيان مىفرمايد:
اى خوارج، من به شما هشدار مىدهم كه فردا قطعا كشته خواهيد شد و بدنهايتان در اطراف اين نهر و در ته اين فرو رفتگى خواهد افتاد، بدون اينكه براى توجيه كار و اين جنگ دليل روشنى از طرف خداى خود داشته باشيد. لذا بر كار خودتان كيفر خواهيد ديد و در دنيا و آخرت زيان مىبينيد.
ديار شما موجب گمراهى و ضلالت شما گرديد. يعنى خروج شما به سمت جاده و
1) صرعى: جمع صريع، يعنى كشتهاى كه روى زمين افتاده است.
2) أكناف: جمع كنف، يعنى اطراف.
3) أهضام: جمع هضم، يعنى گودال.
4) غائط: گودىاى كه در زمين قرار دارد و مدفوع را هم كه غايط مىگويند از حيث نحوى به اعتبار رابطه حالّ و محلّ است.
5) بيّنة: دليل و واضح.
6) سلطان: حجت روشن و شايد سلطان شامل ادله ظاهرى باشد و بيّنه، حجت واقعى از سوى خدا.
7) طوحت بكم: شما را در گمراهى و ضلالت افكند.
8) إحتبلكم: شما را به دام انداخت. از حبالة به معناى دام گرفته شده است.
9) مقدار: امر مقدّر و مسافت زمانى محدود كه انسانها آن را مىپيمايند تا به زمان مرگ خويش برسند.
10) منابذين: از نبذ گرفته شده، يعنى دور انداختن. و دشمن را منابذ مىگويند؛ به دليل اينكه نظر انسان را دور مىاندازد و به آن اعتنا نمىكند.
11) أخفاء الهام: سبكسران. هام، يعنى سر، و خفّت سر كنايه از نداشتن عقل است كه انسان را به صلاح برساند، معادل سبكسرى مناسب اين تعبير است.
12) سفهاء: جمع سفيه ضدّ رشيد، يعنى كسى كه عقل ندارد تا به تدبير امور خويش بپردازد.
13) لا أباً لكم: جمله معترضه است كه هم براى ستايش و هم مذمّت به كار مىرود. به اعتبار اينكه كسى مالك امر او نيست و تحت اطاعت كسى به سر نمىبرد مدح است و به اعتبار اينكه كسى سرپرست او نيست مذمت است. اين جمله به ظاهر خبر، ولى در حقيقت نفرين است.
14) بجراً: شرّ.
...
...
صراط حقيقت نيست تا شما را هدايت كند و به سعادتمندى برساند، بلكه فرجام آن، به سوى گمراهى است. و [بدانيد كه] تقدير شما را در دام انداخت. پس گويى تقدير مانند دام آنها را در ميان گرفته بود.
من پيشتر شما را از اين حكميّت نهى كردم و گفتم كه درباره مسأله خلافت داور نپذيريد. بىترديد امام عليهالسلام مىدانست كه اين نيرنگ است. وانگهى مگر مىتوان با داورى تعيين كرد كه حق با على عليهالسلام است يا معاويه!
پس شما با من و سخنم مخالفت كرديد به گونهاى كه گويى دشمنان من هستيد نه دوستان و يارانم، و رأى مرا دور انداختيد تا اينكه من رأى خودم را با خواسته شما منطبق و همسوى ساختم و مجبور شدم كه زمام كارتان را به دست خودتان بدهم.
و شما گروهى سبكمغز و بىعقل و بىتدبير بوديد و من - اى بىپدران - [ اى بىريشگان، يا اينكه حضرت از اين جمله معترضه، مدح و معناى انسان رشيد را اراده فرموده [شرّى مرتكب نشدم. اين حكميّت از سوى شما و به پيشنهاد شما بود نه من، تا آنكه بر من بياشوبيد و شورش كنيد و به جنگ با من برخيزيد. به قول معروف: «غيري جنا و أنا المعاقبُ فيكم؛ ديگرى مرتكب جرم شده و من بايد كيفر ببينم!».
و من نخواستم به ضرر شما كار كنم كه مىخواهيد از من انتقام بگيريد.
اين عادت هميشگى نادانان است كه بر كارى اصرار مىورزند، ولى وقتى پيامد شومِ آن را ديدند عاقلى را كه با آنان مخالفت مىكرده است سرزنش مىنمايند.
و من كلام له عليهالسلام يجري مجرى الخطبة(1)
فَقُمْتُ بِالاْءَمْرِ حِينَ فَشِلُوا، وَ تَطَلَّعْتُ حِينَ تَقَبَّعُوا(2)، وَ نَطَقْتُ حِينَ تَعْتَعُوا(3)، وَ مَضَيْتُ بِنُورِ اللَّهِ حِينَ وَقَفُوا. وَ كُنْتُ أَخْفَضَهُمْ صَوْتاً، وَ أَعْلاَهُمْ فَوْتاً(4)، فَطِرْتُ بِعِنَانِهَا(5)، وَ اسْتَبْدَدْتُ بِرِهَانِهَا، كَالْجَبَلِ لاَ تُحَرِّكُهُ الْقَوَاصِفُ(6)، وَ لاَ تُزِيلُهُ الْعَوَاصِفُ(7). لَمْ يَكُنْ لاِءَحَدٍ فِيَّ مَهْمَزٌ(8). وَ لاَ لِقَائِلٍ فِيَّ مَغْمَزٌ(9). الذَّلِيلُ عِنْدِي عَزِيزٌ حَتَّى آخُذَ الْحَقَّ لَهُ وَ الْقَوِيُّ عِنْدِي ضَعِيفٌ حَتَّى آخُذَ الْحَقَّ مِنْهُ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام كه به مثابه خطبه است
من ويژگىهايى دارم كه به آنها اشاره مىكنم:
من به دستور اسلام در ميادين جنگ و پايدارى قيام كردم در حالى كه ديگران دچار ناتوانى و ناكارآمدى شدند، زيرا خلفاى پيشين و بسيارى از بزرگان اصحاب از جنگ فرار مىكردند و در هنگام بروز خطر شكست مىخوردند.
من زمانى در هنگامهها حضور يافتم كه آنها پنهان شدند.
1) اين سخن در حكم خطبه است كه امام عليهالسلام به توصيف شخصيت خويش مىپردازد. قبلا گفتيم كه خطبه در ميان جمعى از مردم و با حمد و ثنا و با تكيه بر صوت و در مكان بلند و امثال اينها شروع مىشود.
2) تقبعوا: از تقبع گرفته شده و به معناى پنهان شدن و ضد تطلع به معناى آشكار شدن است.
3) تعتعوا: از تعتعة؛ اضطراب در تكلم گرفته شده.
4) فوتاً: سبقت و پيشى گرفتن.
5) عنان: زمام و مهار اسب.
6) قواصف: جمع قاصفة، يعنى فاجعه هولناك.
7) عواصف: جمع عاصفة، يعنى تندباد.
8) مهمز: مصدر ميمى است، يعنى بدگويى.
9) مغمز: مصدر ميمى است و به معناى غمز، يعنى اشاره به بدى از كسى نزد كسى.
...
...
و در زمانى بسيار خطرناك به حق سخن گفتم، زمانى كه آنان دچار لكنت شده بودند.
و به [مدد] نور الهى پيش رفتم، در حالى كه آنها از پاى ماندند. يعنى من به سوى هدف كه همان آشكار كردن اسلام و برترى بخشيدن به كلمه حق است راه افتادم در حالى كه آنها در جاى خود مانده بودند، چنانكه خداى سبحان نيز مىفرمايد: «...وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا...»(1)«و چون راهشان را تاريك كند، [بر جاى خود] بايستند».
صدايم از همه پايينتر بود، يعنى تسلط من بر اعصاب بيشتر از ديگران بود.
قوت قلب من فراوانتر از ديگران بود؛ چون كسى كه مىترسد بىتابانه و بيشتر هياهو مىكند، ولى انسان مطمئن و شجاع با آرامى و اطمينان سخن مىگويد. پس مقام من به جهت سبقت در هر فضيلت از همه بالاتر و والاتر است.
من مانند پرنده با سرعت تمام، عنان فضيلت را گرفتم و جايزه اين مسابقه را بُردم، يعنى در فضايل بر همگان مقدم بودم.
من در هنگامه آشفتگى و ترس، مانند كوه استوار بودم، چنانكه هيچ تندبادى آن را نمىلرزاند، يعنى حوادث هولناك و ناآرامىها در جهاد و عمل من تأثيرى نمىگذاشت و من هرگز به آنها اعتنا نمىكردم.
هيچ كس نمىتواند درباره من عيبجويى بكند، چون هيچ نقصى ندارم. اين سخن امام عليهالسلام از قبيل «لا رَيْبَ فِيه» است، يعنى قرآن ترديدپذير نيست [امام عليهالسلام نيز خدشهپذير نيست و نشايد كه در او شك كرد].
و هيچ كس نمىتواند مرا به بدى ياد كند.
ذليل نزد من عزيز است تا آنگاه كه حق او را بستانم و قوى نزد من ضعيف است تا حق
1) سوره بقره، آيه 20.
رَضِينَا عَنِ اللَّهِ قَضَاءَهُ وَسَلَّمْنَا لِلَّهِ أَمْرَهُ أَ تَرَانِي أَكْذِبُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صلىاللّهعليهوآله وَاللَّهِ لاَءَنَا أَوَّلُ مَنْ صَدَّقَهُ فَلاَ أَكُونُ أَوَّلَ مَنْ كَذَبَ عَلَيْهِ. فَنَظَرْتُ فِي أَمْرِي فَإِذَا طَاعَتِي قَدْ سَبَقَتْ بَيْعَتِي وَ إِذَا الْمِيثَاقُ فِي عُنُقِي لِغَيْرِي.
...
را از او بگيرم. يعنى من ذليل را در جايگاه عزيزان مىشمارم تا حق او را بگيرم و به او بسپارم. پس او را به حال خود وا مىگذارم، و از قوى نيز هيچ پروايى ندارم و از نيروى او نمىترسم تا حقّى را كه از ديگران به ناحق چپاول كرده، براى صاحبِ حق بازپس بگيرم، يعنى جز به حق اعتنايى نمىكنم. به تعبير ديگر از غارتگر، حق غصب شده را مىگيرم تا به غارتزده بدهم، گرچه غاصب قوى، و آن ديگرى ضعيف باشد.
ما به قضاى الهى راضى هستيم، خواه حكم كند كه فرمانده و پيشوا باشيم و خواه در معرض هجوم دشمنان و آزارِ دست و زبان آنها قرار بگيريم. در هر حال تسليم فرمان اوييم [و كار خويش را بدو مىسپاريم]. تسليم به معناى پذيرش قلبى و زبانى انسان نسبت به مقدّرات الهى در كارها و حوادث است.
مىگويند: امام عليهالسلام اين سخنان را زمانى طرح مىفرمود كه متهم به دروغپردازى در اخبار غيبى بود، لذا [در ردّ اتهام] فرمود: آيا من بر پيامبر خدا صلىاللّهعليهوآله دروغ مىبندم؟ يعنى چگونه من در اين گفتههاى خود درباره خبرهاى غيبى بر پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله دروغ مىبندم؟
به خدا سوگند، من نخستين كسى هستم كه او را تصديق و باور كردم. چون كسى در نسبت دادن دروغ به ديگرى بىپروا است كه به او اعتقادى نداشته و براى او عزّتى قائل نباشد، ولى به كسى كه نزد او عزيز است هرگز كوچكترين دروغى نسبت نمىدهد، مبادا روزى فاش شود و از منزلتى كه گوينده در دلها دارد فرو افتد. پس من كه نخستين تصديق كننده آن حضرت بودم نخستين كسى نيستم كه به او دروغى ببندم.
...
...
مىگويند: امام عليهالسلام وقتى فرمود: «سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي، فَوَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لاَ تَسْأَلُونِي عَنْ شَيْءٍ فِيمَا بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ السَّاعَةِ، وَ لاَ عَنْ فِئَةٍ تَهْدِي مِائَةً وَ تُضِلُّ مِائَةً، إِلاَّ أَنْبَأْتُكُمْ بِنَاعِقِهَا وَ قَائِدِهَا وَ سَائِقِهَا؛ از من بپرسيد پيش از آنكه مرا از دست بدهيد. به خدا سوگند، اگر از رخدادهاى امروزتان تا روز قيامت و درباره گروهى كه صد نفر را گمراه و گروهى كه صد نفر را هدايت مىكند از من بپرسيد، من به شما دعوت كننده و آنكه افسار آن را بكشد و سوق دهنده آنها را معرفى مىكنم».
فردى به نام انس نخعى برخاست و گفت: در سر و صورتم چند تار مو وجود دارد؟ حضرت فرمود: به خدا سوگند، حبيب من رسول اللّه صلىاللّهعليهوآله به من خبر داد كه در هر موى سر تو فرشتهاى است كه تو را لعنت مىكند و در بيخ هر موى صورت تو شيطانى است كه تو را گمراه مىكند و در منزل تو موجودى فرومايه است كه فرزند پيامبر صلىاللّهعليهوآله را خواهد كشد. و اين درست زمانى بود كه طفل خردسالش سنان بن انس در منزل او بسر مىبرد(1).
آنگاه امام عليهالسلام ادامه مىدهد: پس از ارتحال پيامبر صلىاللّهعليهوآله در كار خودم دقت كردم و ديدم كه (چون من اوّلين تأييدكننده پيامبرم) قبل از جريان غديرخم اطاعتم بر مردم واجب بوده.
و عهد و پيمانى كه بر گردن من است براى ديگرى، يعنى خداست. چون خداى سبحان از من پيمان گرفته است كه به امر خلافت پايبند باشم. لذا پذيرفتم، و گرنه خود را پاى بست اين خلافت نمىكردم و دچار چالش و گرفتارىهاى آن نمىشدم.
براى اين دو جمله اخير معانى ديگرى نيز ذكر شده است كه خداى متعال به نهانىهاى دل اوليايش آگاهتر است.د.
1) برخى گفتهاند: گوينده اين سخن سعد بن ابىوقاص بود و در آن هنگام عمر بن سعد خردسال بود كه بعدها فرماندهى سپاه كوفه را در دست گرفت و با امام حسين عليهالسلام جنگيد و ننگ و نفرين ابدى را براى خود خريد.
وَ إِنَّمَا سُمِّيَتِ الشُّبْهَةُ شُبْهَةً لاِءَنَّهَا تُشْبِهُ الْحَقَّ: فَأَمَّا أَوْلِيَاءُ اللَّهِ فَضِيَاوءُهُمْ فِيهَا الْيَقِينُ، وَ دَلِيلُهُمْ سَمْتُ الْهُدَى، وَ أَمَّا أَعْدَاءُ اللَّهِ فَدُعَاوءُهُمْ فِيهَا الضَّلاَلُ، وَ دَلِيلُهُمُ الْعَمَى. فَمَا يَنْجُو مِنَ الْمَوْتِ مَنْ خَافَهُ، وَ لاَ يُعْطَى الْبَقَاءَ مَنْ أَحَبَّهُ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام
«شبهه» را به اين دليل شبهه مىگويند كه به حق شباهت دارد. شبهه، يعنى چيزى كه حلال و حرام، يا حق و باطل بودن آن روشن نيست.
اما اولياى الهى در هنگام برخورد با شبهه، از نور يقين فراگسترى كه در امور دارند استفاده مىكنند. يعنى اگر شبهه از مصاديق باطل باشد آن را رها مىكنند و اگر از مصاديق حق باشد آن را انجام مىدهند. مثلاً در شبههاى كه معاويه درباره قتل عثمان و متهم نمودن امام عليهالسلام به آن قتل برانگيخته بود، اولياى الهى با توجه به سخن رسول خدا صلىاللّهعليهوآله كه فرموده بود: «عليٌّ معَ الحقُّ وَ الحقُّ معَ عليٍّ(1)على با حق و حق با على است»، بايد اين شبهه را به ديوار مىكوبيدند و بدان هيچ توجهى نمىكردند.
و راهنماى اولياء اللّه در هنگام برخورد با شبهه راه هدايت است؛ چون راه هدايت مىگويد كه حق هميشه و پيوسته با على عليهالسلام و على عليهالسلام نيز همواره با حق است، به فرض
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج 2، ص 296.
...
...
اينكه آن حضرت در قتل عثمان شركت داشته، در آن صورت حق با او بوده است، زيرا او همواره پايبند تقواست و از كوچكترين گناه مىپرهيزد، چه رسد به گناهان بزرگ. [پس هر اقدامى كه او كند بىترديد عين حق است.]
و اما واكنش دشمنان خدا، يعنى كسانى كه از پيروى حق سرپيچى مىكنند در مقابل شبهه آن است كه مردم را به گمراهى و سردرگمى فرامىخوانند و راهنماى آنها كورى و نابينايى است؛ يعنى چنين افراد كوردل و دور از حقيقت دنبالهرو نابينايى مىشوند كه آنان را به دامچالههاى نابودى مىكشاند.
پس كسى كه از مرگ بهراسد از آن رهايى نمىيابد. گويا اين جمله نتيجه پيروى بدون دليل از شبهه است، يعنى انسان خواهناخواه در معرض مرگ قرار دارد، پس سزاوار نيست كه براى دنياى زودگذر، آخرت خود را تباه كند. بنابراين، انسان گرچه از مرگ مىترسد، ولى ناچار با آن روبهرو خواهد شد.
و كسى كه آرزوى جاودانگى دارد آرزويش برآورده نمىشود، چرا كه همه چيز جز ذات الهى فانى است، چنانكه حضرت حق نيز فرموده است: «وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ»(1)«و پيش از تو براى هيچ انسانى جاودانگى [در دنيا] قرار نداديم».
1) سوره أنبياء، آيه 34.
مُنِيتُ بِمَنْ لاَ يُطِيعُ إِذَا أَمَرْتُ، وَ لاَ يُجِيبُ إِذَا دَعَوْتُ، لاَ أَبَا لَكُمْ(1)! مَا تَنْتَظِرُونَ بِنَصْرِكُمْ رَبَّكُمْ؟ أَمَا دِينٌ يَجْمَعُكُمْ، وَ لاَ حَمِيَّةَ تُحْمِشُكُمْ؟ أَقُومُ فِيكُمْ مُسْتَصْرِخاً(2)وَ أُنَادِيكُمْ مُتَغَوِّثاً(3)، فَلاَ تَسْمَعُونَ لِي قَوْلاً، وَ لاَ تُطِيعُونَ لِي أَمْراً، حَتَّى تَكَشَّفَ(4)الاْءُمُورُ عَنْ عَوَاقِبِ الْمَسَاءَةِ، فَمَا يُدْرَكُ بِكُمْ ثَارٌ(5)، وَ لاَ يُبْلَغُ بِكُمْ مَرَامٌ(6).
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام
به كسانى دچار شدم كه وقتى فرمان جهادشان مىدهم يا كار ديگرى از آنان بخواهم، اطاعتم نمىكنند و سر باز مىزنند و وقتى كه آنها را به امر مهم و همگانى و يا جنگ فرا مىخوانم پاسخم نمىدهند.
1) لا أبا لكم: كلمهاى است كه هم براى تعريف و ستايش و هم براى مذمت و سرزنش به كار مىرود. به يك اعتبار نسبت به كسى كه پدر ندارد و خود صاحب اختيار خويش است و تحت فرمان كسى نيست ستايش است و به اعتبار آنكه انسان بىپدر تربيت خانوادگى ندارد نوعى سرزنش است. و اين كلمه لا أبا لكم هم دعا و هم نفرين است، هرچند كه به عنوان جمله خبرى گفته مىشود و با قرينه مراد گوينده را مىتوان فهميد.
2) مستصرخ: كمكخواه، چون كمك شونده فرياد مىكند تا ديگر دوردستان صدايش را بشنوند و به كمك او بشتابند. پس كسى كه به يارى مىشتابد گويا فرياد او را كه كنايه از كمك است مىطلبد.
3) متغوث: گوينده وا غوثاه. غوث يعنى كسى كه به فرياد انسان مىرسد و او را از دست دشمنانش نجات مىدهد.
4) تكشف: در اصل تتكشف بوده كه يكى از دو «تا»ى آن حذف شده است، زيرا قاعده آن است كه در فعل مضارع وقتى دو «تاء» در اول فعل جمع مىشوند يكى از آنها حذف مىشود [مثل: تتنزل كه تنزل شده است].
5) ثار: خون ريخته شده از روى ظلم و ستم و نيز خونى كه خونخواه مىطلبد.
6) مرام: هدف و مقصد.
...
...
اى بىپدرها، آيا انتظار چيزى جز يارى پروردگارتان را داريد؟ اين جمله استفهام انكارى است، يعنى آيا جز يارى خدا كه سعادت دنيا و آخرت در آن يارى نهفته است منتظر چيزى ديگر هستيد؟
آيا هيچ دينى نيست كه شما را بر گرد خود جمع كند تا هماهنگ و همنظرِ يكديگر به جهاد بپردازيد؟
و آيا هيچ بلند همت غيرتمندى نيست كه شما را به خشم آورد تا براى انتقام از دشمنان دين بپا خيزيد؟
من در ميان شما فريادخواهى سر مىدهم و شما را به كمك مىطلبم، ولى شما سخن مرا نمىشنويد و به فرمانهاى من عمل نمىكنيد، باشد كه در آينده مسائل روشن بشوند و پرده از روى عواقب كارهايى كه موجب اندوه هستند فرو افتد.
به وسيله شما نمىتوان انتقام خون به ناحق ريختهاى را گرفت و به هدفى دست يافت، زيرا شما يارانى سختكوش نيستيد تا كسى را يارى كنيد.
دَعَوْتُكُمْ إِلَى نَصْرِ إِخْوَانِكُمْ، فَجَرْجَرْتُمْ جَرْجَرَةَ(1)الْجَمَلِ الاْءَسَرِّ(2)، وَ تَثَاقَلْتُمْ(3)تَثَاقُلَ النِّضْوِ(4)الاْءَدْبَرِ(5)، ثُمَّ خَرَجَ إِلَيَّ مِنْكُمْ جُنَيْدٌ(6)مُتَذَائِبٌ(7)ضَعِيفٌ «كَأَنَّما يُساقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ»(8).
...
شما را به يارى برادرانتان فرا خواندم(9)، ولى شما مثل شتر بيمار و مجروح ناله ضعف و ناتوانى سرداديد و از رفتن اظهار ناتوانى كرديد.
پس از آنكه شما را دعوت كردم و به فريادخواهى فرا خواندم يك لشكر كوچك [چون شمع [ذوب شده و ضعيف، به سوى من روانه شدند، «گويى كه آنان را به سوى مرگ مىرانند و ايشان [بدان [مىنگرند». روشن است كسى كه مرگ را با چشم خود مىبيند كندى بيشترى در حركت دارد و مظاهر ترس و وحشت در رفتار او نمايان است.
اقول: قوله عليهالسلام : متذائب، اي مضطرب، من قولهم: تذائب الريح، اى اضطرب هبوبها. و منه سُمي الذئب ذئبا لاضطراب مشيته.
سيد رضى رحمهاللّه مىفرمايد: اينكه اميرمؤمنان عليهالسلام مىفرمايد: «متذائب» به معنى مضطرب و بىقرار است، چنانكه مىگويند: باد، متذائب شد، يعنى جريانش دچار بىقرارى و نااستوارى گرديد. هم از اين جهت است كه گرگ «ذئب» خوانده مىشود، چرا كه در رفتارش بىقرار و نگران است و قابل پيشبينى نيست.
1) جرجرة: صدايى كه شتر در حنجره خود ايجاد مىكند.
2) أسرّ: شترى كه به مرض سرر گرفتار شده و آن بيماريى است كه ناف شتر را گرفتار مىكند و وقتى كه دچار آن شد صدايى دردآلود و جانسوز از شتر شنيده مىشود.
3) تثاقل: ناتوانى با اظهار كندى در حركت، سنگينى و تنبلى.
4) نضو: شتر لاغر.
5) أدبر: شترى كه پشت آن مجروح شده است.
6) جنيد: تصغير جند، يعنى لشكر كوچك.
7) متذائب: گداخته، لاغر و مثل شمع ذوب شده.
8) سوره انفال، آيه 6.
9) امام عليهالسلام پس از هجوم نعمان بن بشير به منطقه عين التمر اين خطبه را خواند و يارانش را به يارى مردم آنجا فراخواند.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام درباره خوارج، آنگاه كه شنيد شعار: «لاحكم إلاّ للّه»، سر دادهاند.
خوارج با طرح اين شعار انحرافى مىخواستند بگويند كه پذيرش حَكَميّت شيخين براى تعيين خليفه كارى نادرست بوده و اگر كسى چنين كند كافر شده است. اين شعار و تفكر، بر يك اصل اعتقادى نادرست استوار شده است. نادرستى مبنا آن است كه هركس مرتكب گناه بشود كافر و خون او حلال است. اين شعار «لا حكم إلاّ للّه» سخنى است اشتباه و پيمودن بيراهه است، چون اگر مردم حكم خدا را در تعيين خليفه نپذيرفتند و اهل حلّ و عقد براى تعيين خليفه تشكيل جلسه ندادند، چه بايد كرد؟ آيا مىتوان امت را بدون رهبر رها كرد؟ آيا جامعه بدون حاكم - كه طعمه آشوب و ناآرامى خواهد بود - مىتواند به سر برد؟ آيا بايد امت رها شود تا هركس كه بخواهد بر آنها چيره شود و فرمان براند؟ به يقين چنين تفكرى خطا و مفسده بيشترى دارد.
به عقيده ما، خداى سبحان حاكم را تعيين كرده كه آن حاكم پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله و پس از آن حضرت، امام معصوم عليهالسلام و پس از آنها] در زمان غيبت] فقيه جامع الشرايط است. وقتى كه فقهاى جامع الشرايط متعدد باشند بايستى اعلم فقها (بنابر قول مشهور) حكومت را در دست بگيرد يا با قرعه و امثال آن، حاكمِ فقيه تعيين گردد. البته اين بحث، طولانى و پردامنه است كه در اين مختصر نمىگنجد. و اما انتخابات در هيچ زمانى به خصوص به شكل
كَلِمَةُ حَقٍّ يُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ! نَعَمْ إِنَّهُ لاَ حُكْمَ إِلاَّ لِلَّهِ، وَ لَكِنَّ هَوءُلاَءِ يَقُولُونَ: لاَ إِمْرَةَ إِلاَّ لِلَّهِ.
...
دمكراسى ارتجاعى آن، كه در اين روزگار رواج دارد، در اسلام جايى نداشته و ندارد(1).
اين (شعار الحكم للّه) سخنى است درست زيرا قانونگذار خداوند است نه عامه مردم، اما خوارج اين كلمه را در نفى تعيين حاكم به كار مىبردند و اين ربطى به آن قانون كلى ندارد، چون حكم غير از حاكم است. بنابراين، از حيث كلى صحيح، ولى در تطبيق باطل است.
بله، حكم فقط مربوط به خداست و خود در اينباره مىفرمايد: «...وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْمًا...»(2)«[حكم] چه كسى از حكم خدا بهتر است؟» و نيز مىفرمايد: «...وَ مَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ»(3)«و كسانى كه به موجب آنچه خدا نازل كرده است حكم نكردهاند، آنان خود كافرانند»، ولى قطعا منظور خوارج از اين شعار آن است كه حاكمى جز خداى سبحان وجود ندارد. حقيقت اين است كه حاكم اداره مردم را به عهده مىگيرد و اين غير از حكم و شريعت است. پس به كار بردن آن كبرى (لا حكم إلا للّه) در اين صغرى (لا حاكم إلا اللّه) از باب مغالطه و سفسطه منطقى است.4.
وَ إِنَّهُ لاَ بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِيرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ يَعْمَلُ فِي إِمْرَتِهِ الْمُوءْمِنُ، وَ يَسْتَمْتِعُ فِيهَا الْكَافِرُ، وَ يُبَلِّغُ اللَّهُ فِيهَا الاْءَجَلَ، وَ يُجْمَعُ بِهِ الْفَيْءُ(1)، وَ يُقَاتَلُ بِهِ الْعَدُوُّ، وَ تَأْمَنُ بِهِ السُّبُلُ(2)، وَ يُوءْخَذُ بِهِ لِلضَّعِيفِ مِنَ الْقَوِيِّ، حَتَّى يَسْتَرِيحَ بِهِ بَرٌّ، وَ يُسْتَرَاحَ مِنْ فَاجِرٍ.
...
مردم ناگزيرند كه امير و فرمانروا داشته باشند تا امورشان را اداره كند و در ميان آنان داورى نمايد؛ نيكوكار باشد يا تبهكار. اگر نيكوكار باشد بر اساس موازين اسلامى و تقوا امور مملكت را اداره مىكند، و اگر تبهكار باشد بر پايه آراى خود و خواستههاى مردم به سامان دادن امور مملكت مىپردازد و فىالجمله و در هر حال جامعه را از فروپاشى حفظ مىكند.
در پرتو حكومت، مؤمن براى آخرت خود كار مىكند. و كافر بدون اضطراب و ناراحتى بهرههاى دنيوى خود را مىبرد.
خداى سبحان با اجل طبيعى و سر رسيدن فرجام كارها هر چيز را به پايان مىرساند، در حالى كه اگر حكومتى در كار نباشد و مردم بدون حاكم باشند، همه چيز ناقص و بدون به پايان رسيدن مهلت طبيعىاش به آخر كار مىرسد.
اموال عمومى و درآمدهاى مملكت را حكومت جمعآورى مىكند، چون تا مأمور و اجبار در كار نباشد، كمتر كسى حاضر است حقوق مالى خود را بپردازد.
به وسيله او (حاكم) با دشمن جنگ مىشود، چون فرمانرواست كه مردم را براى جنگ آماده مىسازد و رهبرى جنگ را به عهده مىگيرد.
و راهها به وسيله او امن مىشوند، زيرا دزدان و راهزنان از حكومت و قدرت اجرايى مىترسند.
...
...
و [نيز] به وسيله او حق ضعفا از قدرتمندان گرفته مىشود تا در سايه حاكم، مردمان نيكوكار در امنيت و صلح و سلامت به سر ببرند و از دست فاجرانى كه قصد آزار و دامنزدن به ناامنى در جامعه دارند آسوده باشند(1).
1) به طور خلاصه مىتوان منافع وجود حكومت و عدم هرجومرج را از ديدگاه امام على عليهالسلام در چند چيز معرفى نمود: الف. امكان فعاليت براى همه مردم (چه مؤمن و چه كافر)؛ ب. به پايان رسيدن هر چيز با اجل طبيعى: ج. جمعآورى اموال عمومى و صرف آنها در كارهاى عمومى؛ د. در امان ماندن راههاى مواصلاتى از گزند دزدان و راهزنان؛ ه . گرفتن حق ضعيفان از زورگويان؛ و. احساس امنيت جامعه از دست اشرار و تبهكاران.
وَ فِي رِوَايَةٍ أُخْرَى: أَنَّهُ عليهالسلام لَمَّا سَمِعَ تَحْكِيمَهُمْ قَالَ:
حُكْمَ اللَّهِ أَنْتَظِرُ فِيكُمْ. وَ قَالَ: أَمَّا الاْءِمْرَةُ(1)الْبَرَّةُ فَيَعْمَلُ فِيهَا التَّقِيُّ، وَ أَمَّا الاْءِمْرَةُ الْفَاجِرَةُ فَيَتَمَتَّعُ فِيهَا الشَّقِيُّ، إِلَى أَنْ تَنْقَطِعَ مُدَّتُهُ وَ تُدْرِكَهُ مَنِيَّتُهُ(2).
...
روايتى ديگر از سخن امام عليهالسلام هنگام شنيدن شعار تحكيم خوارج
من درباره شما منتظر حكم خداى هستم تا بر اساس فرمان او شما را - كه داورى او را مىخواهيد - بكُشم و حكم او را درباره شما به اجرا درآورم.
اما در حكومت صالح[ان]، انسان متقى به تمامى موازين تقوا عمل مىكند، چون از كسى نمىترسد و هيچ كس از كار نيك او پيشگيرى نمىكند.
و اما در حكومت ناصالح و تبهكار كه بر اساس موازين دينى عمل نمىكند، انسانهاى ناصالح و بىپروا بهره خود را مىبرند [و فرجام آنان دوزخ است]، چنانكه در قرآن نيز آمده است: «...قُلْ تَمَتَّعُوا فَإِنَّ مَصِيرَكُمْ إِلَى النّارِ»(3)«بگو: [تا مىتوانيد] برخوردار شويد كه قطعاً بازگشت شما به سوى آتش دوزخ است»، چون خداى سبحان مقرر فرموده كه هر انسانى در طول عمر خود دوره آزمون دارد و همه شرايط زيست را خود در آن مدت (كم يا زياد) طبق مصلحت فراهم ساخته است. پس حكومت ناصالح زمينه امتحان را براى انسان فراهم مىسازد و خودِ حكومت نيز وسيله امتحان فرمانرواى تبهكار است و هم ميزانى براى سنجش شقاوتپيشگى اوست. بدين معنا كه همه امكانات براى او فراهم است و عذرى براى رويگردانى از انجام دادن كار خوب ندارد.
تا آنگاه كه عمر اين حكومت (صالح يا ناصالح) پايان يابد و مرگ او (حاكم) فرا برسد.
إِنَّ الْوَفَاءَ تَوْأَمُ(1)الصِّدْقِ، وَ لاَ أَعْلَمُ جُنَّةً أَوْقَى مِنْهُ، وَ مَا يَغْدِرُ مَنْ عَلِمَ كَيْفَ الْمَرْجِعُ. وَ لَقَدْ أَصْبَحْنَا فِي زَمَانٍ قَدِ اتَّخَذَ أَكْثَرُ أَهْلِهِ الْغَدْرَ كَيْساً(2)، وَ نَسَبَهُمْ أَهْلُ الْجَهْلِ فِيهِ إِلَى حُسْنِ الْحِيلَةِ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام
وفا همزاد صداقت و راستكارى است؛ يعنى مانند دوقلوهايى هستند كه همزمان شكل مىگيرند و هرگز يكديگر را رها نمىكنند. وفاى به عهد و پيمان نمونهاى از صداقت و راستكارى انسان است، چون كسى كه پيمانى مىبندد و به آن وفادار مىماند، در واقع نسبت با آن پيمان صادقانه رفتار كرده و نشان مىدهد كه ملكه صداقت در روح او راسخ و مانا شده است.
و سپرى محكمتر از وفادارى نمىشناسم، چون انسان وفادار دوستان و مدافعان زيادى دارد كه او را از هر خطرى حفظ مىكنند.
و هركه از چگونگى بازگشت به قيامت آگاه باشد، هرگز خيانت و پيمانشكنى نمىكند، چون از بدى فرجامِ نيرنگبازان آگاه است.
...
...
ما در روزگارى به سر مىبريم كه بيشتر مردم نيرنگ و خيانت را عقل و زيركى مىشمارند. البته منظور از اين سخن، بيشترِ افرادى است كه تدبير امور مردم را به عهده گرفتهاند و در زمان امام عليهالسلام اين نيرنگبازان نسبت به شروط ايمان و بيعت با امام عليهالسلام خيانت مىورزيدند.
و مردم نادان كار اين نيرنگبازانِ پيمانشكن را زيركى مىپندارند، ولى انسان تقواپيشه گاهى متوجه اشتباه خود در بستن پيمان مىشود و در عين حال كه وفاى به پيمان براى او ناگوار و ناخوشايند است به پيمان خود پايبند مىماند، بهخلاف انسان نيرنگباز كه همواره مىكوشد تا خود را از پيامدهاى وفاى به پيمان خلاص كند، لذا نيرنگ به كار مىبندد [ و جاهلان كار او را زيركى مىپندارند].
مَا لَهُمْ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ(1)! قَدْ يَرَى الْحُوَّلُ(2)الْقُلَّبُ(3)وَجْهَ الْحِيلَةِ وَ دُونَهُ مَانِعٌ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ وَ نَهْيِهِ، فَيَدَعُهَا رَأْيَ عَيْنٍ بَعْدَ الْقُدْرَةِ عَلَيْهَا، وَ يَنْتَهِزُ(4)فُرْصَتَهَا مَنْ لاَ حَرِيجَةَ(5)لَهُ فِي الدِّينِ.
...
آنها را چه شده است كه چنين قضاوت مىكنند؟ خداىشان بكشد! گاهى انسان بصير و آگاه و قادر بر رهايى از تنگناها، راه چاره را مىشناسد، ولى فرمان خدا كه انسان را به ضرورتِ عملِ به پيمان و پرهيز از پيمانشكنى وا مىدارد، او را نمىگذارد كه به آن دست يازد، لذا با وجود توانايى در شكستنِ پيمان و نيرنگبازى و آشنايى با اين راهها، از آنها چشم مىپوشد. پس نيرنگ نداشتن او نه از سر نادانى يا ناتوانى، بلكه به دليل امر و نهى الهى و فرمان اوست.
ولى كسى كه در انجام دادن گناه و سرپيچى از دستورات دينى بىپرواست در پى به دست آوردن فرصت است تا نيرنگ بزند.
امام عليهالسلام خود از مصاديق گروه اول بود، يعنى مىتوانست نيرنگ به كار ببرد، ولى چون خداى سبحان اجازه نداده است، از انجام دادنِ آن خوددارى مىفرمود، به خلاف رقيبان او كه از هرگونه عملى در راه رسيدن به مال و منصب دريغ نداشتند.
1) قاتلهم اللّه: نفرين است، يعنى خداىشان بكشد و چون اصل مقاتله طرفينى است و گويا هر كدام از طرفين مىكوشد تا طرف مقابل را بكشد به صورت باب مفاعله ذكر شده است (گويا اين افراد مىخواهند حق را بكشند).
2) حوّل: آگاه به تغيير امور و قادر بر خروج از مشكلات.
3) قلّب: آگاه به دگرگونى امور و قادر بر دگرگون ساختن آنها به منظور رهايى از تنگناها.
4) ينتهز: فرصت را از دست نمىدهد.
5) حريجة: پرهيز و پروا.
أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَيْكُمُ اثْنَانِ: اتِّبَاعُ الْهَوَى، وَ طُولُ الاْءَمَلِ. فَأَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَى فَيَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ، وَ أَمَّا طُولُ الاْءَمَلِ فَيُنْسِي الاْآخِرَةَ. أَلاَ(1)وَ إِنَّ الدُّنْيَا قَدْ وَلَّتْ حَذَّاءَ(2)، فَلَمْ يَبْقَ مِنْهَا إِلاَّ صُبَابَةٌ كَصُبَابَةِ(3)الاْءِنَاءِ اصْطَبَّهَا(4)صَابُّهَا(5). أَلاَ وَ إِنَّ الاْآخِرَةَ قَدْ أَقْبَلَتْ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام
اى مردم، بيش از همه، از دو چيز بر شما مىترسم: پيروى از هواى نفس كه به لذات و شهوتهاى حرام فرمان مىدهد، و آرزوى دور و دراز كه انسان را به طول عمر و جاودانگى در دنيا مىفريبد. ترس حضرت براى مردم از آن روست كه با پيروى از آن خصلت نكوهيده، دنيا و آخرت خويش را بر باد دهند.
و اما هوسرانى و پيروى از خواستههاى نفسانى، انسان را از حقپذيرى باز مىدارد، چون حق غالباً با هوس در تضاد است. پس انسان هوسران هرگز نمىتواند به حق عمل كند و در نتيجه به شقاوت و بدبختى دنيا و آخرت دچار مىگردد.
و اما آرزوى دور و دراز موجب مىشود كه انسان آخرت را فراموش كند؛ يعنى وقتى
...
...
انسان آرزوهاى دراز در سر بپروراند، به امور دنيا مشغول و در لذات و شهوات دنيوى غرق مىشود و در نتيجه آخرت را فراموش مىكند. در روايت آمده است كه حضرت عيساى مسيح عليهالسلام فرمود: «مثل الدنيا و الآخرة كمثل رجل له ضرّتان، إن أرضى إحداهما سخطت الأخرى(1)مَثَل دنيا و آخرت بسان دو "هَوُو" است كه در عقد يك مرد باشند: كه هرگاه يكى را خشنود كند، آن ديگرى خشمگين خواهد شد».
آگاه باشيد كه دنيا پشت كرده و شتابان مىرود، هرچند انسان خيال كند به كندى مىگذرد. هر شب و روزى كه سپرى مىشود، در حقيقت از مدت عمر دنيا و فرصتِ مقرر هر انسانى كم مىشود.
پس چيز چندانى از دنيا باقى نمانده، مگر به اندازه تهمانده آب يا شير كه در ته ظرف واژگونشده بر جا مانده است و اگر هم از عمر انسان مدت زياد باقى مانده باشد، بازهم اگر با چشم حقيقت در آن بنگريم در مىيابيم كه به اندازه تهمانده چنين ظرفى بيش نيست، كه كسى به آن اعتنايى نمىكند. اين سخن براى ايجاد بىرغبتى هرچه بيشتر در مردم نسبت به دنيا ايراد شده است، و بدين معناست كه همانطور كه تهمانده ظرف وارونه شير يا آب ارزشى ندارد، دنيا نيز همين وضعيت را دارد.
بدانيد كه آخرت روى آورده است، زيرا هرچه پيشرو باشد، در حقيقت به سوىِ ما روى مىآورد و هر روز كه از دنيا سپرى مىشود انسان به مقدار يك روز به آخرت نزديكتر مىشود.
1) روضة الواعظين، ابن فتال نيشابورى، ج 2، ص 268.
وَ لِكُلٍّ مِنْهُمَا بَنُونَ، فَكُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الاْآخِرَةِ، وَ لاَ تَكُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الدُّنْيَا، فَإِنَّ كُلَّ وَلَدٍ سَيُلْحَقُ بِأَبِيهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ، وَ إِنَّ الْيَوْمَ عَمَلٌ وَ لاَ حِسَابَ، وَ غَداً حِسَابٌ وَ لاَ عَمَلَ.
...
و براى هر يك از دنيا و آخرت فرزندانى است: كسانى كه فرزند دنيا باشند براى دنيا تلاش بيشترى مىكنند و كسانى كه فرزند آخرتند همواره براى آخرت آمادگى بيشترى مىيابند.
پس اى مردم، فرزند آخرت باشيد نه فرزند دنيا. اين سخن امام عليهالسلام بدين معناست كه براى آخرت عمل كنيد و با غفلت، تمام همت خود را صرف دنيا نكنيد.
چرا كه هر فرزندى در قيامت به مادرش خواهد پيوست. پس كسى كه فرزند دنيا باشد به دنيا پيوسته و در جهنم جاى خواهد داشت و كسى كه فرزند آخرت باشد، در آخرت به بهشت خواهد رفت.
امروز [كه در دنيا زندگى مىكنيد] روز عمل است و حسابرسىاى در كار نيست، چرا كه خداى سبحان عامل خير و شر را در دنيا پاداش و كيفر [واقعى و كامل] نمىدهد.
و فرداى قيامت كه با مرگ، عمل آدمى قطع مىشود، مردم حسابرسى خواهند شد.
اين سخن به منظور تشويق مردم براى انجام دادن اعمال صالح، قبل از فرارسيدن مرگ است كه با آمدن مرگ ديگر مجالى براى عمل خير و شايسته باقى نمىماند.
أقول: الحذاء السريعة و من الناس من يرويه جذّاء.
سيد رضى رحمهاللّه مىگويد: حذاء، يعنى سريع و برخى به جاى اين كلمه جَذّاء گفتهاند كه به معناى مقطوع الخير و از جَذَّ به معناى قَطَعَ گرفته شده است.
و من كلام له عليهالسلام
و قد أشار عليه أصحابه بالإستعداد للحرب بعد إرساله جرير بن عبداللّه البجلي إلى معاوية
إِنَّ اسْتِعْدَادِي لِحَرْبِ أَهْلِ الشَّامِ وَ جَرِيرٌ عِنْدَهُمْ، إِغْلاَقٌ لِلشَّامِ، وَ صَرْفٌ لاِءَهْلِهِ عَنْ خَيْرٍ إِنْ أَرَادُوهُ. وَ لَكِنْ قَدْ وَقَّتُّ(1)لِجَرِيرٍ وَقْتاً لاَ يُقِيمُ بَعْدَهُ إِلاَّ مَخْدُوعاً أَوْ عَاصِياً. وَ الرَّأْيُ عِنْدِي مَعَ الاْءَنَاةِ فَأَرْوِدُوا(2)وَ لاَ أَكْرَهُ لَكُمُ الاْءِعْدَادَ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام آن هنگام كه جرير بن عبداللّه بجلى را براى مذاكره به سوى معاويه فرستاده و اصحاب به آن حضرت عليهالسلام پيشنهاد آمادگى براى جنگ دادند
امام عليهالسلام شخصى به نام «جرير بن عبداللّه بجلى» را با نامهاى به سوى معاويه فرستاد. آن حضرت در نامه خود، دليل تفرقهافكنى معاويه را از او استفسار كرد و هيچ بهانه منطقى را در آن كار پذيرفته نمىديد و چون هدف معاويه براى اصحاب روشن بود و مىدانستند كه او دنبال احقاق حق نيست، به حضرت پيشنهاد كردند كه قبل از بازگشت جرير و آوردن جواب، به جنگ معاويه برود، اما امام عليهالسلام نپذيرفت و اين خطبه را ايراد فرمود:
به يقين، آمادگى من براى جنگ با شاميان، در حالى كه هنوز جرير نزد آنهاست، سبب بسته شدن درهاى صلح بر روى شاميان و محروم كردن آنها از بركات پيروىِ احتمالىِ از امام عليهالسلام است. روشن است وقتى فردى آماده مىشود با كسى جنگ كند طرف مقابل نيز
...
...
آماده جنگ مىشود و اين موجب دور ساختن وى از راه خيرى است كه احتمالاً آن را - در صورت عدم وقوع جنگ - بپيمايد.
ولى من براى جرير مدتى تعيين كردم تا برگردد. اگر پس از پايان اين مدت معاويه همچنان به مخالفت برخيزد از دو حال خارج نيست: يا نيرنگ به كار مىبرد و يا عصيان و سرپيچى نموده است، و در هر صورت به طاعت من در نيامده و حجت ما براى جنگ تمام شده و ديگر براى جنگيدنِ با او هيچ مانعى وجود ندارد.
و به نظر من بايد صبر كنيم و عاقبت كار را ببينيم، سپس اقدام كنيم. شما آرام حركت كنيد و من از آمادگى براى جنگ منعتان نمىكنم، ولى تا فرجام كار روشن نشده (و پيك نيامده) است جنگ را آغاز نكنيد.
وَ لَقَدْ ضَرَبْتُ أَنْفَ هَذَا الاْءَمْرِ وَ عَيْنَهُ(1)، وَ قَلَّبْتُ ظَهْرَهُ وَ بَطْنَهُ(2)
...
من اين موضوع را كاملاً بررسى و زيرورو نمودم. پس راهى جز جنگيدن با معاويه و محو كفر از سرزمينهاى اسلامى و يا بقاى معاويه و فراگير شدن كفر در سراسر جامعه اسلامى نمىبينم. اين حقيقتى است كه معاويه به آن اقرار كرده، زيرا مغيره نقل مىكند كه معاويه گفت: «لا أجوزُ عَن إخمادِ بني هاشمِ حتّى أمحُوَ إسمَ الرّسول؛ از فعاليت در امر خاموشى بنىهاشم دست نمىكشم تا اينكه نام رسول (حضرت محمد صلىاللّهعليهوآله ) را از ميان بردارم». فرزند او يزيد نيز پس از او چنين گفت:
لعبت هاشمُ بالملكِ فلا *** خبرٌ جاءَ و لا وحيٌ نزل(3)
«بنى هاشم حكومت را در دست گرفته [و ميداندارى كردند]؛ و گرنه نه خبرى رسيده و نه وحيى نازل شده است». و وليد بن عبدالملك يكى از همين خاندان آنگاه كه مستانه و بىشرمانه قرآن را آماج تير خود قرار داد و آن را پاره پاره كرد، خطاب به قرآن سرود:
اِذا ما جئتَ ربَّكَ يَوم حشرٍ *** فَقل: يا ربِّ مَزّقني الوليد(4)
«چون در روز قيامت در پيشگاه خدايت قرار گرفتى؛ [به او] بگو: پروردگارا، وليد مرا پاره پاره كرد»..
1) و لقد ضربت أنف هذا الأمر و عينه: مثالى است كه پس از بررسى كامل يك موضوع گفته مىشود. پس همانطور كه انسان چشم و بينى فرد را مىزند و او را به شكست مىكشاند و چهره او را در هم مىكوبد و قيافه او را زشت مىگرداند، كسى كه موضوعى را كاملاً بررسى مىنمايد گويا آن موضوع را به چنين سرنوشتى دچار ساخته و هيچ نگرانى از مبهم بودن آن ندارد و منظور از امر، جريان درگيرى و نزاع با معاويه بر سر خلافت است.
2) قلبت ظهره و بطنه: اين نيز يك تشبيه و تمثيل ديگر است، چون كسى كه مىخواهد از چيزى مطلع شود ظاهر و باطن آن را بررسى و زيرورو مىكند تا هيچ ابهام و مشكل حل نشدهاى باقى نماند تا همانطور كه از ظاهر آن آگاه شده است، از باطن آن نيز مطلع شود.
إِنَّهُ قَدْ كَانَ عَلَى النَّاس وَالٍ أَحْدَثَ أَحْدَاثاً، وَ أَوْجَدَ النَّاسَ مَقَالاً، فَقَالُوا، ثُمَّ نَقَمُوا فَغَيَّرُوا.
...
آنگاه امام عليهالسلام بهانه معاويه را در بيعت نكردن، خونخواهى عثمان دانست و فرمود: او (عثمان) بدعتهايى در اسلام پديد آورد و موجب شد تا مردم مسلمان از او به زشتى و بدكارى ياد كنند، چون انسانى كه عمل ناپسند انجام مىدهد باب نكوهش و بدگويى را به روى خود مىگشايد.
پس مردم حرفهاى خود را زدند و خردهگيرى و انتقاد كردند و بدعتهاى او را برشمردند و وقتى كه تغييرى در مرام تباه او نديدند به خشم آمدند و او را كشتند. پس من كشنده عثمان نيستم تا معاويه خونخواهى عثمان را بهانه بيعت نكردن با من قرار دهد، بلكه معاويه خلافت را مىخواهد و در پى آن است كه از اين راه عواطف سادهانديشان را برانگيزاند تا به هدف پليد خود برسد.
و من كلام له عليهالسلام لما هرب مصقلة بن هبيرة الشيباني إلى معاوية، و كان قد ابتاع سبي بني ناجية من عامل أميرالموءمنين عليهالسلام و أعتقهم، فلما طالبه بالمال خاس به(1)و هرب إلى الشام
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام
فردى به نام «مصقلة بن هبيره شيبانى» اسيرانِ «بنىناجيه» را از كارگزار امام عليهالسلام خريد و آزاد كرد. وقتى امام عليهالسلام پول آنها را طلب كرد، خيانت نمود و به شام نزد معاويه گريخت.
داستان مصقله از اين قرار است كه: «خريت بن راشد ناجى» يكى از افراد «بنىناجيه» و از ملازمان حضرت در صفين، پس از جنگ صفين، پيمان خود را شكست و با شورشيان خوارج همصدا شد و در حكميت به شدت انتقاد مىكرد و مردم را عليه آن حضرت مىشوراند و آنها را به ضرورت مبارزه با وى دعوت مىكرد. حضرت عليهالسلام يك گردان را به فرماندهى «معقل بن قيس رياحى» به سوى او و ساير افراد مرتدّى كه به مسيحيت و مانند آن روى آورده بودند گسيل فرمود. سپاه معقل در «سيف البحر» ايران با آنان روبهرو شد و نخست آنان را به توبه فرا خواند، اما نپذيرفتند؛ لذا جنگجويان معقل بر آنان تاختند و تعداد فراوانى را كشتند و زنان و مردان آنها را كه پانصد نفر بودهاند اسير كردند.
1) خاس به: خست ورزيد، به آن خيانت كرد.
...
...
معقل با اسيران برمىگشت كه با مصقلة بن هبيره شيبانى كارگزار حضرت امير عليهالسلام در منطقه «اردشير خرّه» برخورد نمود. زنان و كودكان و مردان اسير، گريه و فرياد سردادند، و از او خواستند تا آنان را آزاد كند. مصقله نيز آنها را به پانصد هزار درهم از معقل خريدارى نمود. امام عليهالسلام او را به كوفه فراخواند و او نيز دويست هزار درهم به امام عليهالسلام پرداخت و ترسيد كه مبادا حضرت بقيه پول را مطالبه كند. لذا نزد معاويه گريخت. حضرت عليهالسلام درباره او چنين فرمود:
قَبَّحَ اللَّهُ مَصْقَلَةَ(1)! فَعَلَ فِعْلَ السَّادَات، وَ فَرَّ فِرَارَ الْعَبِيدِ! فَمَا أَنْطَقَ مَادِحَهُ حَتَّى أَسْكَتَهُ، وَ لاَ صَدَّقَ وَاصِفَهُ حَتَّى بَكَّتَهُ(2)، وَ لَوْ أَقَامَ لاَءَخَذْنَا مَيْسُورَهُ، وَ انْتَظَرْنَا بِمَالِهِ وُفُورَهُ.
...
خداى سبحان مصقله را زشت [و خير را از او] بگرداند! كار بزرگان را انجام داد. چرا كه بزرگان نسبت به ضعيفان عطوفت مىورزند و اسيران را آزاد مىسازند، ولى مانند بردگان فرار كرد. چون برده وقتى كه راه چارهاى نمىبيند مىگريزد، اما بزرگان هرگز نمىگريزند، بلكه به حلّ مشكل خود مىپردازند.
هنوز مردم او را به پاس كار بزرگوارانهاش ستايش نكرده بودند كه با فرار خود آنها را ساكت كرد و از ستايش بازداشت. چون انسان وقتى كه كار خوبى و سپس كار بدى انجام دهد كسى او را ستايش نمىكند، چون بدى، خوبى را مىپوشاند.
و هنوز تعريف كننده خود را [ با كمال بخشيدن به كار خود] تصديق نكرده بود كه [ با پناه جستن به معاويه] او را به سكوت و سرزنش واداشت. چون عمل انسان مؤيد تعريف مردم است و عمل مصقله جايى براى ستايش و تعريف نگذاشت.
اگر مصقله فرار نمىكرد ما آن مقدار كه توانايى داشت از او مىگرفتيم و صبر مىكرديم تا آن هنگام كه در كار او گشايش به وجود آيد، آنگاه بقيه مال را مىستانديم و هرگز بر او سخت نمىگرفتيم.
الْحَمْدُ لِلَّهِ غَيْرَ مَقْنُوطٍ(1)مِنْ رَحْمَتِهِ، وَ لاَ مَخْلُوٍّ مِنْ نِعْمَتِهِ، وَ لاَ مَأْيُوسٍ مِنْ مَغْفِرَتِهِ، وَ لاَ مُسْتَنْكَفٍ(2)عَنْ عِبَادَتِهِ، الَّذِي لاَ تَبْرَحُ(3)مِنْهُ(4)رَحْمَةٌ، وَ لاَ تُفْقَدُ لَهُ نِعْمَةٌ. وَ الدُّنْيَا دَارٌ مُنِيَ(5)لَهَا الْفَنَاءُ، وَ لاِءَهْلِهَا مِنْهَا الْجَلاَءُ(6)، وَ هِيَ حُلْوَةٌ خَضِرَةٌ، وَ قَدْ عَجِلَتْ(7)لِلطَّالِبِ، وَ الْتَبَسَتْ(8)بِقَلْبِ النَّاظِرِ. فَارْتَحِلُوا عَنْهَا بِأَحْسَنِ مَا بِحَضْرَتِكُمْ مِنَ الزَّادِ، وَ لاَ تَسْأَلُوا فِيهَا فَوْقَ الْكَفَافِ(9)، وَ لاَ تَطْلُبُوا مِنْهَا أَكْثَرَ مِنَ الْبَلاَغِ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در روز عيد فطر
ستايش خدايى را كه هيچگاه از رحمت او نااميد و از بارش نعمتهاى پياپى او محروم و از آمرزش او نوميد نيستم(10)و از عبادت و پرستش او سر باز نزدهام و هرگز تكبر نمىورزم. خدايى كه رحمت او پايا و ناگسستنى، نعمت او پايانناپذير و همه موجودات از نعمتهاى پياپى او برخوردارند.
1) مقنوط: از قنوط گرفته شده، يعنى نااميدى و يأس.
2) مستنكف: از إستنكاف است يعنى رويگردانى و عدم تمكين.
3) لا تبرح: زايل نمىشود.
4) منه: براى رساندن معناى نشر و انتشار است، ولى در بعضى از نسخهها به جاى منه، له آمده است.
5) مِني: مقدّر شده است.
6) جلاء: كوچ و انتقال.
7) عجلت: شتابيد، به سرعت به سمت او آمده است.
8) التبست: آميخته شده است.
9) كفاف: مقدارى كه براى انسان كافى مىباشد.
10) البته اين مطلب با عصمت آن حضرت عليهالسلام منافاتى ندارد، چون انبيا و ائمه عليهمالسلام خود را در محضر خداى سبحان مىديدند، تا آنجا كه پرداختن به ضروريات جسمانى را نيز خلاف عمل به اولى (= ترك اولى) مىدانستند و لذا از آن استغفار و طلب آمرزش مىكردند. تفصيل اين بحث را در كتاب تقريب القرآن إلى الأذهان آوردهايم.
...
...
آنگاه حضرتش به بيان بىثباتى دنيا پرداخت و فرمود:
دنيا محلى است كه سرنوشت قطعى آن نابودى است، چون در واقع پلى است براى گذر به سوى آخرت.
و كوچ كردن از آن براى ساكنانش حتمى است، زيرا روح انسان با مرگ از دنيا به عالم آخرت منتقل مىشود، هرچند جسد او باقى مىماند.
مزه آن شيرين است و منظره آن دلنشين.
به سمت خواستارانش شتابان مىرود. يعنى در بسيارى از اوقات طالبان دنيا با سرعت به خواستههاى خود مىرسند يا اينكه منظور آن است كه دنيا براى خواستارانش نقد و دستيافتنى است.
محبت دنيا با قلب كسى كه [به چشم خريدار] در آن مىنگرد آميخته شده است.
از دنيا با بهترين توشهاى كه در دسترس داريد، يعنى ايمان و عمل صالح روى برتابيد و كوچ كنيد.
و بيشتر از مقدارى كه زندگىتان را كفايت كند از دنيا نخواهيد تا حساب و پيآمد آن بر عهده شما نباشد.
و بيش از آن مقدارى كه شما را به مقصد برساند مطالبه نكنيد كه در غير اين صورت، نگهبان آن براى ديگران هستيد و بار مسئوليت مازاد بر نيازتان را بر دوشِ خود خواهيد كشيد.
اللَّهُمَّ(1)إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنْ وَعْثَاءِ(2)السَّفَرِ، وَ كَآبَةِ(3)الْمُنْقَلَبِ(4)، وَ سُوءِ الْمَنْظَرِ فِي الاْءَهْلِ وَ الْمَالِ. اللَّهُمَّ أَنْتَ الصَّاحِبُ فِي السَّفَرِ، وَ أَنْتَ الْخَلِيفَةُ فِي الاْءَهْلِ، وَ لاَ يَجْمَعُهُمَا غَيْرُكَ، لاِءَنَّ الْمُسْتَخْلَفَ لاَ يَكُونُ مُسْتَصْحَباً، وَ الْمُسْتَصْحَبُ لاَ يَكُونُ مُسْتَخْلَفاً.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام به هنگام رفتن به سوى شام (صفين)
معاويه از پذيرش فرمان امام عليهالسلام روى برتافت و ارتشى را براى جنگ با آن حضرت آماده ساخت و در جايى به نام (صفين) با لشكر امام عليهالسلام روبهرو شد و جنگى فرسايشى و طولانى مدت در گرفت كه سرانجام آن حكميّت بود. امام عليهالسلام هنگام حركت به سوى صفين اين سخنان را كه به منزله دعاى سفر است بيان فرمود:
خدايا، از مشقت و رنج سفر و حزن بازگشتْ به تو پناه مىبرم. يعنى خدايا، از اين سفر افسرده و شكست خورده برنگرديم و براى خانوادههايمان حادثه تلخى مانند: مرگ، بيمارى يا انحراف فكرى و اخلاقى پيش نيايد و دارايىمان دچار كاستى نشود.
خدايا، عنايت تو در سفر همراه مسافران است، پس رنج و مصيبتى نخواهيم ديد و
...
...
جانشين [و ناظر بر احوال] بازماندگان و خانواده تو هستى؛ پس غصهاى نمىبينند و غير از تو كسى نمىتواند بين دو تعارض را جمع كند، يعنى هم با مسافر همراه باشد و هم با خانواده او. چرا كه اگر كسى همراه يك نفر باقى بماند نمىتواند همراه ديگرى باشد و اگر همراه ديگرى باشد نمىتواند نزد نفر اول باشد. اين كلام امام عليهالسلام بدين معناست كه اجسام بايد در يك مكان باشند و عقلاً امكان حضور آنها در دو مكان در يك زمان وجود ندارد.
كَأَنِّي بِكِ(1)يَا كُوفَةُ(2)تُمَدِّينَ مَدَّ الاْءَدِيمِ الْعُكَاظِيِّ، تُعْرَكِينَ(3)بِالنَّوَازِلِ(4)، وَ تُرْكَبِينَ بِالزَّلاَزِلِ(5)، وَ إِنِّي لاَءَعْلَمُ أَنَّهُ مَا أَرَادَ بِكِ جَبَّارٌ(6)سُوءاً إِلاَّ ابْتَلاَهُ اللَّهُ بِشَاغِلٍ، وَ رَمَاهُ بِقَاتِلٍ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام كه درباره كوفه ايراد فرمود
اى كوفه، گويى تو را مىبينم كه مانند پوست عكاظى كشيده مىشوى.
عكاظ بازار عربها نزديك طائف بوده كه از اول ماه ذىقعده در آن جمع مىشدند تا بر يكديگر فخرفروشى كنند و فضيلتها و اشعار خود را به رخ يكديگر بكشند. در اين بازار همه چيز فروش مىرفت و پوست و چرم دباغى شده بيشترين كالايى بود كه در اين بازار عرضه مىشد، بنابراين چرم عكاظى خوانده مىشد. امام عليهالسلام در اين تشبيه مىفرمايد: اى كوفه همانطور كه در دباغى پوست كشيده مىشود تا به خوبى پرداخت شود، تو نيز با آشوبها و جنگها و دگرگونىها از هر سوى كشيده مىشوى.د.
1) كأني بك: در اصل كأني أرى بواسطتك بوده است، يعنى گويى به واسطه تو مىبينم. يك چيز وقتى كه به گونهاى خاص قرار بگيرد انسان مىتواند به واسطه آن چيز آن حالت را ببيند.
2) يا كوفه: خطابى است به شنوندگان، هرچند مخاطب چيزى غير انسان و بدون ادراك باشد.
3) تعركين: از عرك به معناى ماليدن و دلاكى گرفته شده است.
4) نوازل: جمع نازلة به معناى مصيبت سنگين است و چون از آسمان فرود مىآيد، نازله ناميده شده است.
5) زلازل: جمع زلزلة، يعنى چيزى كه موجب اضطراب و حركت شديد مىگردد.
6) جبار: ظالمى كه هرچه بخواهد، بر مردم تحميل مىكند.
...
...
به مصيبتهايى هولناك گرفتار مىشوى و حوادث سهمگين در تو زاده مىشوند و به سان خيزاب بر تو سوار خواهد شد.
مىدانم كه هر ستمگرى چون به تو قصد سوئى داشته باشد ناچار به مصيبتى بزرگ چون بيمارى يا مرگ و مانند آن گرفتار خواهد شد، تا ناگزير از تو روى برگرداند و هدف تير قاتلى ناپيدا شود و بميرد.
در اينجا به اختصار درباره كوفه سه مطلب را بيان مىكنيم:
به ديگر سخن، ماندگارى وضعيت جديد در گرو توانمندى و مقدار مقاومت آن است، زيرا اگر نتواند در برابر وضعيت پيشين بايستد، ناچار محو خواهد شد و وضعيت سابق همچنان عرصهدارى خواهد كرد. همچنين چون شهر كوفه موقعيت استراتژيكى ويژهاى داشت، همواره صحنه آشوبها و ناآرامىها بود.
...
...
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه هنگام حركت به سمت شام (صفّين) ايراد شده است
امام عليهالسلام هنگامى كه براى جنگ با معاويه به سوى صفين حركت كرد، زياد بن نصر و شريح بن هانى را به فرماندهى دوازده هزار نيروى سوارهنظام برگزيد تا طلايهداران لشكر باشند. حضرت به آنان دستور داد كه از كناره رود فرات حركت كنند. آنان از جاده خشكى كه به كوفه مىرسد حركت كردند تا به «عانات» و «ملطاط» كه در كنار شط فرات قرار دارند رسيدند. امام عليهالسلام نيز از كوفه خارج شد و به شهر مدائن رسيد و مردم آنجا را موعظه و ارشاد نمود. آنگاه «عدى بن حاتم» را به جانشينى خود بر آن سامان گمارد و از آنان جدا شد. آنگاه هشتصد نفر تحت پرچم عدى گرد آمدند. عدى نيز پسر خود زيد را به جانشينى خود برگزيد و خودش براى پيوستن به سپاه حركت كرد. پس از آن زيد با چهارصد تن مرد جنگى به آنان پيوست و طلايه لشكر به آن حضرت پيوستند و سرانجام دو لشكر در صفين با يكديگر رودررو شدند. امام عليهالسلام در چنين موقعيتى اين خطبه را ايراد فرمود:
الْحَمْدُ لِلَّهِ كُلَّمَا وَقَبَ(1)لَيْلٌ وَ غَسَقَ(2)، وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ كُلَّمَا لاَحَ(3)نَجْمٌ وَ خَفَقَ(4)، وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ غَيْرَ مَفْقُودِ الاْءِنْعَامِ وَ لاَ مُكَافَإِ الاْءِفْضَالِ.
...
ستايش خداى را سزاست هرچند كه شب سر رسد و تاريكى آن شدت گيرد.
و ستايش خداى را سزاست هر بار كه ستارهاى در آسمان آشكار و سپس پنهان گردد يا به سبب وزش هوا، [نورش] كم و زياد شود.
و ستايش خداى را سزاست كه نعمت او هيچگاه قطع نشده، بلكه همواره و پياپى جارى است و ستايش خدايى را سزاوار است كه هيچ انسانى نمىتواند فضل و احسان او را جبران كند. چون انسان مالك چيزى نيست تا با دادن آن به خدا، فضل و رحمتش را جبران كند و عوضِ آن را بدهد.د.
أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ بَعَثْتُ مُقَدِّمَتِي وَ أَمَرْتُهُمْ بِلُزُومِ هَذَا الْمِلْطَاطِ(1)حَتَّى يَأْتِيَهُمْ أَمْرِي، وَ قَدْ أَرَدْتُ أَنْ أَقْطَعَ هَذِهِ النُّطْفَةَ(2)إِلَى شِرْذِمَةٍ(3)مِنْكُمْ مُوَطِّنِينَ(4)أَكْنَافَ دِجْلَةَ، فَأُنْهِضَهُمْ مَعَكُمْ إِلَى عَدُوِّكُمْ، وَ أَجْعَلَهُمْ مِنْ أَمْدَادِ(5)الْقُوَّةِ لَكُمْ.
...
اما بعد، پيشقراولان سپاهم را گسيل كردم و به آنان دستور دادم كه از اين كناره رود [فرات[ فاصله نگيرند تا آنكه فرمان من برسد. من تصميم گرفتم كه از اين آب بگذرم و به سوى جمعى از شما (اهل مدائن) كه در اطراف رودخانه دجله سكونت دارند حركت كنم، تا مردم شهر مدائن را به عنوان نيروى كمكى همراه شما براى جنگ با معاويه گسيل كنم.
أقول: يعني عليهالسلام بالملطاط هاهنا، السمت الذي أمرهم بلزومه و هو شاطئ الفرات و يقال ذلك أيضا لشاطئ البحر و أصله ما استوى من الأرض و يعني بالنطفة ماء الفرات و هو من غريب العبارات و عجيبها.
سيد رضى رحمهاللّه مىگويد: منظور امام عليهالسلام از ملطاط در اين گفتار مسيرى بود كه آن حضرت فرمان داد تا از آن فاصله نگيرند و آن مسير، ساحل رودخانه فرات است. به ساحل دريا نيز ملطاط مىگويند. پس اصل ملطاط به معناى زمين هموار است. و منظور از نطفه، آب فرات است و اين تعبير از شمار تعابير بسيار شگفت و غريب مىباشد(6).
1) ملطاط: حاشيه رودخانه و ساحل دريا.
2) نطفة: آب اندك و لذا منى را كه كم است نطفه مىگويند و بسا حضرت على عليهالسلام براى تقويت روحيه رزمندگان فرات را نطفه، يعنى آبى ناچيز ناميده است.
3) شرذمة: جماعت و گروه.
4) موطنين: كسانى كه جايى را به عنوان وطن و محل سكونت انتخاب كردهاند.
5) أمداد: جمع مدد، يعنى مردان نظامى و اسلحههايى كه لشكر به وسيله آنها تقويت مىگردد.
6) شارح قدسسره وجه غرابت آن را بيان كردهاند كه براى تقويت روحيه رزمندگان، رود فرات را نطفه (آبى ناچيز) ناميدند.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي بَطَنَ خَفِيَّاتِ الاْءُمُوُرِ(1)، وَ دَلَّتْ عَلَيْهِ أَعْلاَمُ(2)الظُّهُورِ، وَ امْتَنَعَ عَلَى عَيْنِ الْبَصِيرِ، فَلاَ عَيْنُ مَنْ لَمْ يَرَهُ تُنْكِرُهُ وَ لاَ قَلْبُ مَنْ أَثْبَتَهُ يُبْصِرُهُ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام
ستايش خدايى را سزاست كه به امور ناپيدا علم دارد. برخى از امور مثل اعماق درياها و حقيقت و چيستى ذات انسان و حيوان و ابعاد پهنه آسمانها و مانند اينها، از حواس پنجگانه انسانى به دورند، ولى خداى سبحان از حقيقت آنها آگاه است.
و [سپاس حضرتش را كه] نشانههاى آشكار، به سوى وى راه مىنمايند. نشانههاى ظاهرى مانند: آسمان و زمين و ستارگان و درياها بر وجود و قدرت او دلالت دارند؛ زيرا هر موجودى دلالت مىكند كه پروردگار و آفرينندهاى قادر و عليم و حكيم دارد.
ديدنِ او به وسيله چشم بينا محال است و در دنيا و آخرت ديده نمىشود، چون امكانِ ديدن او، چنانكه در علم كلام ثابت شده است، وجود ندارد. و اما لفظِ «بصير» براى بيان عموميت آورده شده است، مانند «...وَ لاَ طَائِرٍ يَطِيرُ بِجَنَاحَيْهِ...»(3)«و نه هيچ پرندهاى كه با ... .
...
دو بال خود پرواز مىكند» كه تعبير شامل تمام پرندگان مىشود. اينجا نيز شامل تمام بينندگان مىشود كه به هيچ وجه نمىتوانند او را ببينند.
كسى كه او را با چشم نمىبيند، هرگز نمىتواند وجود او را انكار كند، چون زمانى مىتوان او را انكار كرد كه هيچ دليل ديگرى بر وجود او نباشد، در حالى كه دلائل فراوانى بر وجود او دلالت مىكنند.
و هر كسى كه با قلب و يقين وجود او را ثابت كرده است نمىتواند او را ببيند.
مراد حضرت از اين دو جمله آن است كه نه مىتوان او را انكار كرد و نه مىتوان او را ديد و بايد به خداى ناديده اقرار و اعتراف كرد.
سَبَقَ فِي الْعُلُوِّ فَلاَ شَيْءَ أَعْلَى مِنْهُ، وَ قَرُبَ فِي الدُّنُوِّ فَلاَ شَيْءَ أَقْرَبُ مِنْهُ. فَلاَ اسْتِعْلاَوءُهُ بَاعَدَهُ عَنْ شَيْءٍ مِنْ خَلْقِهِ، وَ لاَ قُرْبُهُ سَاوَاهُمْ فِي الْمَكَانِ بِهِ. لَمْ يُطْلِعِ الْعُقُولَ عَلَى تَحْدِيدِ صِفَتِهِ، وَ لَمْ يَحْجُبْهَا عَنْ وَاجِبِ مَعْرِفَتِهِ.
...
در رفعت و برترى از همه پيشى گرفته است. بنابراين او پيش از هر بلندمرتبهاى و بالاتر از هر عالىرتبهاى است و هيچ چيزى از او بالاتر نيست، چون مخلوق نمىتواند از خالقِ خود والاتر و بالاتر باشد.
در علم و قدرت به همه چيز نزديك است و هيچ چيز نسبت به اشياء از خدا نزديكتر نيست به گونهاى كه حضرتش به انسان از خود او عالمتر و تواناتر و حتى نزديكتر است.
برترىاش او را از هيچ يك از آفريدههايش دور نكرده است، زيرا اين نزديكى، نزديكى فيزيكى و جسمى نيست تا در آن صورت اگر جسمى بالاتر از جسمى ديگر باشد از او فاصله گرفته و دور شده است.
نزديك بودن خدا باعث قرار گرفتنِ او در يك مكانِ خاص نمىشود، زيرا نزديكى خدا به اشياء قرب جسمى نيست بلكه چيزى است در مايه معنوى و تحقق آن، به علم و قدرت و احاطه او بستگى دارد. اين نزديكى نيز مانند برترىِ او در حيطه معنا و ماورا مىباشد نه در طبيعت و جسم.
عقول آدميان را در درك واقعيت صفت الهى آگاه نساخته است، چرا كه عقل انسان نمىتواند صفات الهى را ادراك كند، زيرا در آن صورت ادراك كننده بر ادراك شونده احاطه پيدا مىكند و خداى سبحان به دليل نامتناهى بودن در ذات و صفات، به وسيله موجود متناهى، كه در اينجا انسان مىباشد، قابل ادراك و احاطه نيست.
در عين حال كه عقل نمىتواند كنه ذات الهى را بشناسد، خداوند آن را از مقدار لازم و واجب شناخت الهى محروم نساخته. به ديگر سخن، گرچه عقل نمىتواند صفات الهى را
فَهُوَ الَّذِي تَشْهَدُ لَهُ أَعْلاَمُ الْوُجُودِ، عَلَى إِقْرَارِ قَلْبِ ذِي الْجُحُودِ، تَعَالَى اللَّهُ عَمَّا يَقُولُهُ الْمُشَبِّهُونَ بِهِ وَ الْجَاحِدُونَ لَهُ عُلُوّاً كَبِيراً.
...
درك كند، ولى مقدار اندكى كه بايد شناخته شود، براى عقل قابل درك مىباشد. پس عقل گرچه معناى واقعى قدرت و حكمت را نمىشناسد، اما به قادر و حكيم بودن خدا پى مىبرد.
ادله وجود، يعنى موجوداتى كه دلالت بر وجود الهى دارند، گواهى مىدهند كه منكران وى نيز قلبا اقرار و اعتراف به وجود او دارند، چنانكه شاعر نيز گفته است:
و في كلِّ شيءٍ لهُ آية *** تدُلّ على أَنَّهُ واحدٌ
«و در هر چيز نشانهاى وجود دارد / كه بر يگانگى خدا دلالت مىكند».
پس انسانى كه با زبانْ وجود او را انكار مىكند، در واقع با قلب خود به وجود او اقرار مىنمايد، زيرا اين همه دلائل وجود و آيات هستى را مىبيند و لاجرم به وجود او پى مىبرد؛ چنانكه قرآن مىفرمايد: «وَ جَحَدُواْ بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَآ أَنفُسُهُمْ...»(1)«[آيات و نشانههاى الهى] را انكار كردند، اما دلهايشان به آن يقين كردهاند». پس گواهى، به قلبِ منكِرِ خدا رسيده است، اما او، ناچار است به صورت قلبى به وجود او اعتراف نمايد.
خدا بسيار برتر و بالاتر از آن چيزى است كه بتپرستان مىگويند و او را به آفرينهها تشبيه مىنمايند و گمان مىكنند كه خدا داراى جسم و صفات جسمانى است، و نيز برتر از گفتههاى منكرانِ وجود خداى سبحان است، زيرا او قابل انكار نيست و بسى والاتر است.
1) سوره نمل، آيه 14.
إِنَّمَا بَدْءُ وُقُوعِ الْفِتَنِ(1)أَهْوَاءٌ تُتَّبَعُ، وَ أَحْكَامٌ تُبْتَدَعُ، يُخَالَفُ فِيهَا كِتَابُ اللَّهِ، وَ يَتَوَلَّى عَلَيْهَا رِجَالٌ رِجَالاً، عَلَى غَيْرِ دِينِ اللَّهِ. فَلَوْ أَنَّ الْبَاطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزَاجِ الْحَقِّ لَمْ يَخْفَ عَلَى الْمُرْتَادِينَ(2)، وَ لَوْ أَنَّ الْحَقَّ خَلَصَ مِنْ لَبْسِ الْبَاطِلِ لاَنْقَطَعَتْ عَنْهُ أَلْسُنُ الْمُعَانِدِينَ. وَ لَكِنْ يُوءْخَذُ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ(3)وَ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ فَيُمْزَجَانِ فَهُنَالِكَ يَسْتَوْلِي الشَّيْطَانُ عَلَى أَوْلِيَائِهِ، وَ يَنْجُو الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ الْحُسْنى(4).
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام
آغاز پيدايش فتنهها [دو چيزند: [هوسهايى كه از آن پيروى مىكنند؛ يعنى كسى كه القاى فتنه مىكند خواستههايى به ناحق و خارج از دين مطرح مىكند و طبعا كسانى هم به پيروى از او روى مىآورند و بدين صورت فتنه آغاز مىشود.
و احكام جديدى كه برخى بدعتگران در دين پديد مىآورند، سپس براى خود ياورانى جمع مىكنند تا با اهل حقيقت در بيفتند، و بدين وسيله و با كمك فتنه و آشوبآفرينى، با پيروان حق درگيرى به وجود مىآيد.
راه ديگر آن است كه فتنهگران با كتاب خدا مخالفت مىكنند و به خلاف دين خدا،
...
...
افراد ديگرى را متصدى اجراى اين هوسها و احكام جعلى مىسازند. يعنى از يكديگر براى تثبيت و نشر اين فتنهها كمك مىگيرند، كه اين همكارى عليه دين الهى و بر اساس هوسبازى و بدعتهاست.
پس اگر باطل از آميختگى با حق جدا شود، و حق يك طرف و باطل يك طرف ديگر قرار بگيرد، در آن صورت حقيقتِ امر بر طالبان آن پنهان نمىماند (يعنى باطل چهره خود را آشكار مىسازد).
و اگر حق از پسِ پرده باطل به در آيد و بر اندام حق لباس باطل نپوشانند، زبان معاندان درباره حق كوتاه خواهد شد، زيرا معاندان عليه حق زبان به تعدى مىگشايند و آن را نكوهش مىكنند و عمل كسانى را كه لباس حق بر باطل پوشانيدهاند مورد انتقاد قرار مىدهند. پس خلاصه اگر باطل عريان باشد مردم از آن اجتناب مىكنند واگر حق ظاهر و آشكار باشد و كسى لباس باطل بر آن نپوشاند، هيچ كس نمىتواند حق را نكوهش كند چون حق طعنهبردار و خدشهبردار نيست.
ولى باطلگرايان مقدارى از حق و مقدارى از باطل را باهم مىآميزند تا به اهداف پليد خود برسند. پس اينجاست كه شيطان بر پيروان خود چيره مىشود و آنان باطل را به صورت حق مىبينند و به آن طعن مىزنند، چرا كه حق تحت لواى باطل قرار گرفته و موجب بدبينى برخى از افراد شده است، ولى حقيقتطلبان، يعنى آنان كه در نهاد خود صفات شايستهاى دارند جز از حق پيروى نمىكنند.
در اين هنگامه، آنان «كه قبلاً از جانب خدا به آنان وعده نيكو داده شده» [ از آن فتنهها] رهايى مىيابند.
لما غلب أصحاب معاوية أصحابه عليهالسلام على شريعة الفرات بصفين و منعوهم من الماء.
قَدِ اسْتَطْعَمُوكُمُ(1)الْقِتَالَ، فَأَقِرُّوا عَلَى مَذَلَّةٍ، وَ تَأْخِيرِ مَحَلَّةٍ، أَوْ رَوُّوا(2)السُّيُوفَ مِنَ الدِّمَاءِ تَرْوَوْا مِنَ الْمَاءِ، فَالْمَوْتُ فِي حَيَاتِكُمْ مَقْهُورِينَ وَ الْحَيَاةُ فِي مَوْتِكُمْ قَاهِرِينَ. أَلاَ وَإِنَّ مُعَاوِيَةَ قَادَ لُمَةً(3)مِنَ الْغُوَاةِ(4)وَ عَمَّسَ(5)عَلَيْهِمُ الْخَبَرَ، حَتَّى جَعَلُوا نُحُورَهُمْ(6)أَغْرَاضَ(7)الْمَنِيَّةِ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام به هنگام غلبه ياران معاويه بر شريعه فرات در صفين و منع ياران على عليهالسلام از آب
آنگاه كه در صفين لشكريان معاويه گدار و شريعه فرات را در اختيار گرفتند و ياران اميرمؤمنان عليهالسلام را از دستيابى به آب منع كردند، حضرت چنين فرمود:
[ياران معاويه] شما را به جنگ فرا خواندند [و درخواست نزاع كردند]. چون اين عمل (يعنى گرفتن شريعه و منع آب) در حقيقت جنگطلبى است. پس يا به ذلت تن دهيد و نجنگيد و از شرف و شجاعت و دفاع از حقوق خود كناره بگيريد. يا اينكه شمشيرهاىتان
1) إستطعموكم: از شما درخواست طعام نمودند (منظور از طعام در اينجا جنگ است).
2) روّوا: از مصدر إرتواء گرفته شده، يعنى نوشيدن از آب تا حد سيراب شدن.
3) لمة: گروه و جمع از لم گرفته شده، به معناى جمع كردن.
4) غواة: جمع غاوي، به معناى گمراه.
5) عمّس: مخفى نمود و پوشانيد.
6) نحور: جمع نحر، به معناى گلوگاه.
7) أغراض: جمع غرض، به معناى هدف.
...
...
را از خونشان سيراب كنيد تا از اين رهگذر از آب سيراب شويد. آن قدر از دشمنانتان را بكشيد تا مجبور شوند راه را باز كنند و آب را آزاد گذارند.
در واقع مرگ شما زمانى خواهد بود كه زنده بمانيد، اما مقهور و شكستخورده باشيد؛ چون انسان شكستخورده در حقيقت مرده متحركى است كه اگرچه به ظاهر زنده است، آثار حيات واقعى را ندارد و قدرت دفاع از غيرت و شخصيت خود را هرگز نمىيابد.
و زندگى شما در گرو مرگ شماست، اگر پيروز باشيد، زيرا انسان پيروز، آثار حيات واقعى را زنده مىكند و خوشنام مىماند، هرچند خودِ او از دنيا رفته و كشته شده باشد.
بدانيد كه معاويه رهبرىِ گروهى گمراه را بر عهده گرفته و حق و حقيقت را بر آنها پوشانيده است، به گونهاى كه گلوگاه خود را سپر مرگ قرار دادهاند و براى كشته شدن در راه معاويه آمادگى كامل دارند.
اين جملات حماسى براى تحريك و نيز آماده ساختن روحيه اصحاب امام عليهالسلام براى جنگ با معاويه و بيان مقدار مقاومت دشمن بيان شده است.
أَلاَ وَ إِنَّ الدُّنْيَا قَدْ تَصَرَّمَتْ(1)، وَ آذَنَتْ بِوَدَاعٍ، وَ تَنَكَّرَ مَعْرُوفُهَا وَ أَدْبَرَتْ حَذَّاءَ(2)، فَهِيَ تَحْفِزُ(3)بِالْفَنَاءِ سُكَّانَهَا، وَ تَحْدُو(4)بِالْمَوْتِ جِيرَانَهَا، وَ قَدْ أَمَرَّ(5)مِنهَا مَا كَانَ حُلْواً وَ كَدِرَ مِنْهَا مَا كَانَ صَفْواً، فَلَمْ يَبْقَ مِنْهَا إِلاَّ سَمَلَةٌ(6)كَسَمَلَةِ الاْءِدَاوَةِ(7)أَوْ جُرْعَةٌ كَجُرْعَةِ الْمَقْلَةِ(8)، لَوْ تَمَزَّزَهَا(9)الصَّدْيَانُ(10)لَمْ يَنْقَعْ. فَأَزْمِعُوا(11)عِبَادَ اللَّهِ الرَّحِيلَ عَنْ هَذِهِ الدَّارِ الْمَقْدُورِ عَلَى أَهْلِهَا الزَّوَالُ. وَ لاَ يَغْلِبَنَّكُمْ فِيهَا الاْءَمَلُ، وَ لاَ يَطُولَنَّ عَلَيْكُمْ الاْءَمَدُ.
...
از خطبههاى حضرت عليهالسلام در ضرورت رويگردانى از دنيا و نيز بيان نعمتهاى الهى نسبت به مردم
بدانيد كه قطعا دنيا گذشته است و بانگ رفتن و گذرا بودن سرداده است.
و بدانيد كه خوبىهاى آن كمشمار شده است به گونهاى كه ديگر شناخته نمىشود. اين جمله و تعابيرى مانند آن در هر زمان و روزگارى صادق است و به زمان حضرت امير عليهالسلام
1) تصرمت: جدا شد و رفت.
2) حذّاء: سريع در رفتن و كوچيدن، تيزپا.
3) تحفز: دفع مىكند.
4) تحدو: مىراند و سوق مىدهد.
5) أمّر: تَلخ شد، مثل أظلم، يعنى تاريك شد.
6) سملة: باقيمانده آب ته حوض و مانند آن.
7) إداوة: آفتابه كه با آن تطهير مىكنند.
8) مقلة: سنگهايى كه مسافران در ظرف مىانداختند و آب به اندازهاى مىريختند كه فقط روى آن سنگها برسد و هر يك از آنها همين مقدار آب مىنوشيدند. اين كار را به دليل كمبود مىكردند تا با جيره بندى، مسافران به طور مساوى از آب بهرهمند شوند.
9) تَمَزَّزَ: از تَمَزُّز گرفته شده، يعنى مكيدن تدريجى.
10) صديان: تشنه و عطشناك.
11) أزمعوا: تصميم بگيريد.
...
...
اختصاص ندارد، چرا كه حال مردم هر دورانى نسبت به دوران گذشته دگرگون مىشود و از خوبى به بدى مىگرايد. مثلاً مردم عصر اميرمؤمنان عليهالسلام نسبت به مردم عصر حضرت رسول صلىاللّهعليهوآله تفاوت چشمگيرى كرده بودند.
و پشت كرده و به سرعت مىرود.
ساكنان خويش را به سمت مرگ، و با مرگ همنشينان خود را به سمت آخرت سوق مىدهد. پس دنيا راننده و مرگ وسيله راندن و پايان كار نابودى است.
شيرينىهاى دنيا تلخ شد، يعنى مشكلاتِ آزارنده به وجود آمد.
و زلال آن كدر و تيره شد.
بنابراين، از دنيا جز به اندازه باقيمانده آب ته ظرفى كوچك يا به مقدار جرعه آبى كه اگر تشنهكامى آن را ذره ذره بمكد سيراب نخواهد شد، باقى نمانده است. اين جمله براى بيان شدت حقارت و پستى دنيا است.
پس اى بندگان خدا تصميم كوچيدنِ از اين دنيا بگيريد [؛ دنيايى] كه براى اهل آن زوال و فنا مقدر شده است. پرواضح است كه مسافر بايد بار خود را سبك ببندد و به كار سفر اهتمام ورزد و مانند كوچندهاى باشد كه به سفر بىاعتنا نيست، زيرا خداى سبحان مقدر فرموده كه مردم در اين دنيا هميشه باقى نمانند.
و چنين نباشد كه در دنيا[ى گذرا] آرزوها بر شما چيره شوند و آرزوى زندگى طولانىمدت كنيد و به آن اهتمام بورزيد.
و مبادا زندگى طولانى، شما را وادارد به آن اعتماد كنيد و از آخرت غافل شويد.
فَوَاللَّهِ لَوْ حَنَنْتُمْ(1)حَنِينَ الْوُلَّهِ(2)الْعِجَالِ(3)، وَ دَعَوْتُمْ بِهَدِيلِ(4)الْحَمَامِ وَ جَأَرْتُمْ جُوءَارَ(5)مُتَبَتِّلِي(6)الرُّهْبَانِ(7)وَ خَرَجْتُمْ إِلَى اللَّهِ مِنَ الاْءَمْوَالِ وَ الاْءَوْلاَدِ الْتِمَاسَ الْقُرْبَةِ إِلَيْهِ فِي ارْتِفَاعِ دَرَجَةٍ عِنْدَهُ أَوْ غُفْرَانِ سَيِّئَةٍ أَحْصَتْهَا كُتُبُهُ(8)وَ حَفِظَتْهَا رُسُلُهُ لَكَانَ قَلِيلاً فِيمَا أَرْجُو لَكُمْ مِنْ ثَوَابِهِ وَ أَخَافُ عَلَيْكُمْ مِنْ عِقَابِهِ.
...
به خدا سوگند، اگر مانند شترى كه بچه خود را گم كرده و از سرِ شوقمندىِ شديد، شتابان و پرتلاش به دنبال بچه خود مىگردد، شما نيز در عبادت چنين حالى بيابيد، و اگر مانند كبوترى كه جفت خود را از دست داده و ناله مىكند، در نيايشهايتان بناليد و دعا كنيد، و اگر مانند راهبانِ از دنيا بريده و اهل عبادت فرياد بزنيد و از زندگى و خانوادههاىتان فاصله بگيريد تا به آنها وابسته نشويد و آنان شما را از عبادت باز ندارند و به سوى خدا و عبادتگاههاى خويش برويد تا به خداى متعال تقرّب [معنوى] جوييد و به منزلتى در پيشگاه خدا دست بياييد و بر درجات آخرت خود بيفزاييد، يا به گونهاى از خداى سبحان طلب آمرزش كنيد كه كاتبان آن را ثبت و فرشتگان آن را ضبط نمايند، چنانكه خود مىفرمايد: «ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ»(9)«[آدمى [هيچ سخنى را نمىگويد، مگر اينكه مراقبى آماده نزد او [آن را ضبط مىكند]». تمامى اينها در مقابل پاداشهايى كه اميدوارم به شما برسد يا كيفرهايى كه مىترسم شما را فراگيرد، اندك است. چون بر اساس
1) حننتم: از تحنن گرفته شده و به معناى عطوفت و شوقمندى است.
2) وُلّه: جمع واله، به معناى شترى كه بچه خود را از دست داده است. جمع واله به صورت والهة نيز مىآيد.
3) عجال: جمع عجول، شترى كه بچه خود را گم كرده. دو تعبير وُلَّه و عجال در بيان امام عليهالسلام از آنرو به كار رفته كه هم عشقِ شديد را بنماياند و هم شتاب و عجله را، چنانكه اگر مادهشترى بچهاش را گم كند، او دو حالت را خواهد داشت.
4) هديل: صداى ناله كبوترى كه جفت خود را از دست داده است.
5) جؤار: فرياد و رها كردن صدا به صورت آواز.
6) متبتل: منقطع و بريده.
7) رهبان: جمع راهب، يعنى خائف، ولى بر مسيحى بريده از دنيا و مشغول عبادت اطلاق مىشود.
8) كتب: جمع كتاب، يعنى آنچه اعمال بندگان در آن درج مىشود.
9) سوره ق، آيه 18.
وَ اللَّهِ لَوِ انْمَاثَتْ(1)قُلُوبُكُمُ انْمِيَاثاً، وَ سَالَتْ عُيُونُكُمْ(2)مِنْ رَغْبَةٍ إِلَيْهِ أَوْ رَهْبَةٍ مِنْهُ دَماً، ثُمَّ(3)عُمِّرْتُمْ فِي الدُّنْيَا مَا(4)الدُّنْيَا بَاقِيَةٌ، مَا جَزَتْ(5)أَعْمَالُكُمْ عَنْكُمْ - وَ لَوْ لَمْ تُبْقُوا شَيْئاً مِنْ جُهْدِكُمْ(6)- أَنْعُمَهُ عَلَيْكُمُ الْعِظَامَ(7)، وَ هُدَاهُ إِيَّاكُمْ لِلاْءيمَانِ(8).
...
روايات، فراوانى و عظمت پاداش الهى تصورناشدنى و كيفر الهى نيز تحملناپذير است. حال كه چنين است، بايد از گناهان پرهيز كرد و براى رسيدن به پاداش آخرت كوشيد.
به خدا سوگند، چنانچه از عشق به خدا و بيم و ترس از او دلهاى شما گداخته شود و از شوق دستيابى به پاداش الهى و هراس از كيفرش چشمانتان خون افشاند (شايان توجه است كه پس از گريههاى بسيار و طولانى، اشك چشمان، خشك مىشود، و فشار [اندوه و غم] چشم را خونفشان مىكند) و تا واپسين لحظات برپايى دنيا در حالتى كه هستيد بمانيد، اعمالتان و تمام كوششى كه در بندگى و فرمانبردارى از او به كار بستيد، در برابر نعمتهاى عظيمى كه به شما داده و در مقابل اينكه شما را به سوى ايمان رهنموده است ناچيز است.
1) اِنماث: ذوب شد، و اين سخن امام عليهالسلام كنايه از خشوع و شكسته شدن نفس بر اثر ترس و از باب تشبيه معقول به محسوس است.
2) از قبيل «سال الميزاب؛ ناودان روان شد» و از حيث نحوى در شمار رابطه حال و محل است.
3) ثم: براى ترتيب سخن است، نه ترتيب موضوع.
4) ما: به معناى مدت است.
5) ما جزت: جواب لو است و أنعمه مفعول جزت مىباشد و بدين معناست كه اگر چنين باشيد، اعمالتان با پاداش الهى همسنگى نخواهد كرد، چه رسد به اينكه اينگونه نيستيد.
6) و لو لم تبقوا شيئا من جهدكم: جمله معترضهاى است كه ميان فعل جزت و مفعول أنعمه قرار دارد و از آن جهت اين معترضه آمده است كه تتمه كلام پيشين باشد و بدين معناست كه اگر با تمام توان خود در اين راه بكوشيد نمىتوانيد، حق نعمتهاى خداى را به جاى آوريد.
7) جمله أنعمه عليكم العظام نيز مفعول جزت مىباشد. پس ترتيب سخن امام عليهالسلام همان است كه در متن ترجمه آمده.
8) در توضيح و هداه إياكم للإيمان مىگوييم: هدايت، نعمتى تشريعى، و ساير نعمتها، نعمتى تكوينى است و انسان را چگونه توان باشد كه حق نعمتى را ادا كند كه هيچ همسنگ و معادلى ندارد.
وَ مِنْ تَمَامِ الاْءُضْحِيَّةِ(1)اسْتِشْرَافُ(2)أُذُنِهَا، وَ سَلاَمَةُ عَيْنِهَا. فَإِذَا سَلِمَتِ الاْءُذُنُ وَ الْعَيْنُ سَلِمَتِ الاْءُضْحِيَّةُ وَ تَمَّتْ وَ لَوْ كَانَتْ عَضْبَاءَ(3)الْقَرْنِ تَجُرُّ رِجْلَهَا إِلَى الْمَنْسَكِ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام درباره روز عيد قربان و اوصاف قربانى
قربانى كامل و درست آن است كه گوش آن بلند و چشمانش سالم باشد.
منظور از بلندى گوش سالم بودن و بريده نبودن آن است؛ يعنى قربانى نبايد نقص ذاتى يا عارضى داشته باشد و منظور از سلامتِ چشم، آن است كه لوچ و مانند آن نباشد.
پس وقتى كه گوش و چشم قربانى سالم باشد قربانى كامل است، هرچند شاخ آن شكسته باشد و به هنگام رفتن به قربانگاه، پاى به زمين بكشد. اين جمله كنايه از لنگ بودن قربانى است. البته منظور، جمع شدن دو شرط مهم فوق در قربانى است و البته فراهم آمدن شرايط ديگرى در قربانى - كه در كتب فقهى ذكر شده است - منافاتى ندارد.
اقول: و المنسك هنا المذبح.
سيد رضى رحمهاللّه مىگويد: و منسك در اينجا به معنى قربانگاه است.ه.
فَتَدَاكُّوا(1)عَلَيَّ تَدَاكَّ الاْءِبِلِ الْهِيمِ(2)يَوْمَ وِرْدِهَا، قَدْ أَرْسَلَهَا رَاعِيهَا، وَ خُلِعَتْ مَثَانِيهَا(3)حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُمْ قَاتِلِيَّ، أَوْ بَعْضُهُمْ قَاتِلُ بَعْضٍ لَدَيَّ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در حالى كه اصحاب خود را از پيشقدم شدن در جنگ با شاميان در صفين منع مىكرد تا آنكه خودِ دشمن جنگ را شروع كند و اتمام حجت شود
چنان بر گرد من اجتماع كردند و ازدحام نمودند كه گويى شتران تشنهاى براى نوشيدن آب ازدحام كردهاند، و براى يكديگر زحمت ايجاد مىكنند و همديگر را زير دستوپا قرار مىدهند؛ شترانى كه ساربان، آنها را رها كرده تا آب بنوشند و نظم و انتظام آنها به هم ريخته و عقال (= رسن) از زانوى آنها برگرفته باشد.
وضعيت به گونهاى بود كه گمان كردم قصد كشتن مرا دارند. يعنى به طور طبيعى جاى چنين گمانى مىرود، چون شدّت ازدحام باعث مىشود كه انسان زير دستوپا قرار گيرد و تنفس براى او ممكن نباشد و خفه شود.
يا اينكه گمان كردم كه در پى كشتن يكديگرند، زيرا هنگام ازدحام جمعيت، بسيار اتفاق مىافتد كه كسانى زير دستوپا بميرند. حضرت عليهالسلام با بيان اين جمله مىخواهد براى
وَ قَدْ قَلَّبْتُ هَذَا الاْءَمْرَ بَطْنَهُ وَ ظَهْرَهُ حَتَّى مَنَعَنِي النَّوْمَ فَمَا وَجَدْتُنِي(1)يَسَعُنِي إِلاَّ قِتَالُهُمْ أَوِ الْجُحُودُ بِمَا جَائَنِي بِهِ مُحَمَّدٌ صلىاللّهعليهوآله .
...
تجويز قتل پيمانشكنان مقدمهچينى كند زيرا آنان با امامى مىجنگيدند كه با اقبال چشمگير مردم تعيين شده بود.
اين امر (جنگيدن با آنان) را كاملاً زير و رو و ظاهر و باطنش را بررسى كردم. اين سخن از حيث ادبى از باب «تشبيه معقول به محسوس» است؛ يعنى همانطور كه انسان براى انتخاب يك چيز تمام زواياى آن را مىكاود، كسى كه مىخواهد در كارى اقدام بكند تمام جوانب آن را بررسى مىكند تا هيچ نقطه ابهامى باقى نمانده و احتمالات از نظر دور نماند. لذا امام عليهالسلام مىفرمايد: تا آنجا اين مسأله را بررسى كردم كه خواب را از چشمم گرفت.
ديدم كه نمىتوانم هيچ كارى انجام بدهم جز اينكه يا با اينها بجنگم، چون اهل باطل هستند، يا اينكه آنچه پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله آورده است انكار نمايم. چون رويگردانى از جنگ با ستمگران به معناى انكار فرمان رسول اللّه صلىاللّهعليهوآله مبنى بر ضرورت جهاد با آنهاست، چنانكه قرآن نيز مىفرمايد: «... فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الاْءُخْرى فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ اللّهِ...»(2)«و اگر [باز] يكى از آن دو بر ديگرى تعدى كرد، با آن [طايفهاى] كه تعدى مىكند بجنگيد تا به فرمان خدا بازگردد».
فَكَانَتْ مُعَالَجَةُ(1)الْقِتَالِ أَهْوَنَ عَلَيَّ مِنْ مُعَالَجَةِ الْعِقَابِ وَ مَوْتَاتُ(2)الدُّنْيَا أَهْوَنَ عَلَيَّ مِنْ مَوْتَاتِ الاْآخِرَةِ.
...
بنابراين پرداختن به جنگ و تحمل رنجهاى آن براى من آسانتر است از تحمل كيفرِ اخروى ناشى از مخالفت با خدا و پيامبر صلىاللّهعليهوآله .
و مشكلات جنگ كه از نظر سختى به مرگ مىماند، آسانتر است از رنجهاى اخروى ناشى از مخالفت امر خدا و پيامبر صلىاللّهعليهوآله .
اين سخن كنايه از آن است كه حضرت جنگ با آنها را لازم مىديد، ولى به سبب وجودِ مصالح ديگرى اقدام به جنگ نمىكرد. پس تأخير حضرت در جنگ نه از سر ترديد و دودلى، بلكه به سبب وجود مصلحت و حكمتى ديگر بوده است.
و من كلام له عليهالسلام و قد استبطأ أصحابه عليهالسلام إذنه لهم في القتال بصفين
أَمَّا قَوْلُكُمْ: أَ كُلَّ ذَلِكَ كَرَاهِيَةَ الْمَوْتِ؟ فَوَ اللَّهِ مَا أُبَالِي أَدَخَلْتُ إِلَى الْمَوْتِ أَوْ خَرَجَ الْمَوْتُ إِلَيَّ. وَ أَمَّا قَوْلُكُمْ: شَكّاً فِي أَهْلِ الشَّامِ، فَوَ اللَّهِ مَا دَفَعْتُ الْحَرْبَ يَوْماً إِلاَّ وَ أَنَا أَطْمَعُ أَنْ تَلْحَقَ بِي طَائِفَةٌ فَتَهْتَدِيَ بِي، وَ تَعْشُوَ(1)إِلَى ضَوْئِي، وَ ذَلِكَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَقْتُلَهَا عَلَى ضَلاَلِهَا وَ إِنْ كَانَتْ تَبُوءُ بِآثَامِهَا.
...
از سخنان حضرت عليهالسلام در پاسخ به ياران كه از تأخير وى در فرمان جنگ با شاميان گلايه مىكردند
اصحاب امام عليهالسلام اصرار زيادى مىكردند كه حضرت به آنها اجازه شروع جنگ با شاميان را بدهد، ولى امام عليهالسلام اين اجازه را نمىداد تا اينكه گروهى گمان كردند كه آن بزرگوار از مرگ احتمالى مىترسد و برخى گمان كردند كه حضرت ترديد دارد كه آيا جنگ با اصحاب صفين جايز است يا خير، و لذا امام عليهالسلام اين سخنان را در پاسخ آن دو گروه ايراد فرمود:
اينكه [پرسشگرانه] مىگوييد: آيا دليل خوددارى از شروع جنگ آن است كه امام مرگ را ناخوشايند مىداند يا خير، در پاسختان مىگويم كه به خدا سوگند چنين نيست، زيرا من هرگز اهميت نمىدهم كه در دل مرگ بروم يا مرگ آهنگ من كند و سراغم بيايد.
در اين جمله، حضرت مرگ را به جانورى درنده تشبيه كرده است كه در زيستگاه و قرقگاهِ خود زندگى مىكند، و گاهى ممكن است انسان وارد محدوده جانور شود و آن
1) تعشو: از عشا گرفته شده و در اينجا به معناى ديدن است. گفته مىشود عشا إلى النار؛ آتش را در شب ديد و به سمت آن حركت كرد.
...
...
حيوان او را بدرد و يا اينكه آن درنده به انسان حمله كند و او را بكشد. پس وقتى كه انسان به سوى دشمن هجوم مىآورد مثل آن است كه در دلِ مرگ وارد شده و آنگاه كه دشمن به سوى او هجوم مىآورد مثل آن است كه مرگ به سوى او روانه شده است.
اما اينكه در اجازه شروع جنگ تأخير كردهام، آن را بر ترديد من در جواز قتل شاميان حمل مىكنيد، كه بازهم پندارى است نادرست. به خدا سوگند، اگر شروع جنگ را يك روز به تأخير مىاندازم از آنروست كه شايد گروهى [از ياران معاويه] به من بپيوندند و از اين رهگذر هدايت شوند، زيرا با گذشت همين مدتهاى اندك است كه نيرنگ برطرف مىشود و حق ظاهر مىگردد.
پس ممكن است عدهاى به سبب من هدايت شوند و در پرتو نور من راه را يابند و از جهنم نجات پيدا كنند.
و صبر كردن به اميد هدايت گروهى از گمراهان نزد من محبوبتر از آن است كه آنان را در حال گمراهى بكشم، هرچند گناه آن بر عهده خودشان است. پس تأخير من در جنگ به منظور مداراست نه اينكه جنگيدنِ با آنان را گناه بشمارم.
وَ لَقَدْ كُنَّا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللّهعليهوآله نَقْتُلُ آبَاءَنَا وَ أَبْنَاءَنَا وَ إِخْوَانَنَا وَ أَعْمَامَنَا، مَا يَزِيدُنَا ذَلِكَ إِلاَّ إِيمَاناً وَ تَسْلِيماً، وَ مُضِيّاً عَلَى اللَّقَمِ(1)، وَ صَبْراً عَلَى مَضَضِ(2)الاْءَلَمِ، وَ جِدّاً فِي جِهَادِ الْعَدُوِّ. وَ لَقَدْ كَانَ الرَّجُلُ مِنَّا وَ الاْآخَرُ مِنْ عَدُوِّنَا يَتَصَاوَلاَنِ(3)تَصَاوُلَ الْفَحْلَيْنِ، يَتَخَالَسَانِ أَنْفُسَهُمَا أَيُّهُمَا يَسْقِي صَاحِبَهُ كَأْسَ الْمَنُونِ(4). فَمَرَّةً لَنَا مِنْ عَدُوِّنَا، وَ مَرَّةً لِعَدُوِّنَا مِنَّا، فَلَمَّا رَأَى اللَّهُ صِدْقَنَا أَنْزَلَ بِعَدُوِّنَا الْكَبْتَ(5)، وَ أَنْزَلَ عَلَيْنَا النَّصْرَ، حَتَّى اسْتَقَرَّ الاْءِسْلاَمُ مُلْقِياً جِرَانَهُ(6)وَ مُتَبَوِّئاً(7)أَوْطانَهُ.
...
از سخنان حضرت عليهالسلام درباره جايگاه ياران پيامبر صلىاللّهعليهوآله و صبر و پايدارى آنها در راه اعتلاى اسلام
ما با پيامبر صلىاللّهعليهوآله و در خدمت آن حضرت در صدر اسلام با پدران و فرزندان و برادران و عموهاى خود مىجنگيديم. يعنى آماده بوديم كه نزديكترين خويشاوندان خود را در راه گسترش اسلام قربانى كنيم و اين عمل بر ايمان و مسلمانىِ ما مىافزود و در درون خود نه تنها هرگز به اسلام و ايمان بدبين نمىشديم، بلكه پايداريمان نيز فزونى مىگرفت. چون وقتى انسان عزيزان خود را فداى چيزى كند، آن چيز نزد او ارزش روزافزونى پيدا مىكند.
1) لقم: جاده و راه مستقيم.
2) مضض: شدت رنج و درد.
3) يتصاولان: از تصاول گرفته شده است، يعنى جنگيدن.
4) منون: مرگ.
5) كبت: ذلت و خوارى.
6) جِران البعير: قسمتِ جلويى گردن شتر از محلِ ذبح [= مذبح] تا چاله گلوگاه.
7) تَبَوّأ: به سكنا گُزيد؛ در تعبير تبوّأ الدار منظور آن است كه خانه و اتاق را براى سكونت برگزيد؛ تصرّف كرد.
...
...
و حركت ما بر جاده استوارتر، و صبر و مقاومت ما بر درد و اندوه بيشتر، و جديت ما در جنگيدنِ با دشمن افزونتر مىشد. پس هرچه خويشان خود را از دست مىداديم، استقامت و قدرت بيشترى مىيافتيم.
هر يك از طرفين مىكوشيد كه ديگرى را بكشد، چنانكه دو قوچ كه شاخهاى خود را هنگام نزاع در هم فرو مىبرند و قصد داشتند يكديگر را بكشند.
هر كدام مىكوشيد كه جام مرگ را به ديگرى بنوشاند. همانطور كه شراب موجب زوال عقل است، مرگ نيز موجب زوال روح مىباشد، لذا امام عليهالسلام مرگ را به جام شرابى تشبيه فرموده است و چون هر يك از طرفين مىكوشد كه طرف مقابل را از حال حيات به حال مرگ منتقل سازد، گويى جام شرابى به او مىنوشاند و حال او را دگرگون مىسازد.
پس گاهى ما بر دشمن غلبه پيدا مىكرديم و گاهى دشمن بر ما پيروز مىشد.
آنگاه كه خداوند راستىِ گفتار و كردار ما را در جهاد و استقامت، و تلاشمان را در حال پيروزى و شكست ديد، - و ما چه پيروز شويم و چه شكست بخوريم در هر دو حال رفتنى هستيم - لذا ذلت را بر دشمن و پيروزى را بر ما نازل نمود و سرانجام پيروز شديم.
تا آنگاه كه اسلام [به سان شترِ آرميده] بر پهلوى خويش آرميد. اين بيان، كنايه از آرامش و امنيت مسلمانان و اسلام از آسيب و آزار دشمنان است و لذا تشبيه به شترى شده كه هنگام آرامش، روى زمين لميده و جلوى گردن تا گودى سينه را بر زمين مىگذارد.
و اسلام در منازل و جايگاه خويش مستقر شد، يعنى در همه جوامع راه پيدا كرد و دامنهاش گسترده گرديد و سرزمينهايى كه محل اجتماع مسلمين بوده است، عنوان وطن اسلامى يافت.
وَ لَعَمْري(1)لَو كُنَّا نَأْتِي مَا أَتَيْتُمْ(2)، مَا قَامَ لِلدِّينِ عَمُودٌ وَ لاَ اخْضَرَّ لِلإِيمَانِ عُودٌ. وَ ايْمُ اللّهِ لَتَحْتَلِبُنَّهَا(3)دَماً، وَ لَتُتْبِعُنَّهَا(4)نَدَماً!
...
به جان خودم سوگند، اگر در راه اسلام مانند شما ضعف و ترس و سستى به خود راه مىداديم، ستون دين برپا نمىشد و درخت ايمان سرسبز نمىگرديد؛ يعنى همانطور كه خيمه به وسيله ستون برپا مىشود، دين نيز به واسطه شعائر و احكام دينى برقرار مىماند و همانطور كه درخت خشك دليل بر مرگ آن است، دينى كه به احكام آن عمل نشود، در واقع دينى است مرده.
به خدا سوگند، قطعاً از اين ضعف و سستى خون خواهيد دوشيد و از اعمال گذشته خود پشيمان خواهيد شد. يعنى پيامد و نتيجه اعمال شما بسيار بد است، مانند كسى كه به جاى شير از پستان شتر خون مىدوشد و به جاى آنكه استفاده و سودى برساند، گرفتارى به وجود مىآورد.
بارى، همانطور كه امام عليهالسلام فرمود سستى آنها موجب قتل امام عليهالسلام و چيرگى معاويه بر شهرهاى اسلامى شد و شكنجههاى وحشتناك و فتنهها و مصائب فراوانى براى آنان به ارمغان آورد.
1) لَعَمري: به زندگى خود سوگند؛ به جانِ خودم سوگند.
2) لو كنا نأتي ما أتيتم: اگر عملكرد ما مثل عملكرد شما بود، يعنى اگر سستى و ضعف به خرج مىداديم.
3) لَتَحْتَلِبَنَّهَا: قطعا خواهيد دوشيد. احتلاب به معناى دوشيدن؛ گرفتن شير از پستان حيوان. در اين تعبير امام عليهالسلام مىفرمايد كه از پستان حيوان به جاى شير، خون خواهيد دوشيد. گفتنى است كه ضمير مستتر در فعل لتحتلبنها به تعبير مااتيتم بر مىگردد، كه مراد «اعمال» آنهاست. معناى به دست آمده از اين جمله آن است كه با كارهاى بد خود پيامدهاى بدى به دست خواهيد آورد، چنانكه از پستان حيوان به جاى شير خون به دست خواهيد آورد.
4) وَ لَتَتْبِعَنَّهَا: در اينجا منظور امام عليهالسلام آن است كه از تنبلى و سستى خود پشيمان خواهيد شد.
أَما إِنَّهُ سَيَظْهَرُ عَلَيْكُمْ(1)بَعْدِي رَجُلٌ رَحْبُ الْبُلْعُومِ(2)، مُنْدَحِقُ الْبَطْنِ(3)، يَأْكُلُ مَا يَجِدُ، وَ يَطْلُبُ مَا لاَ يَجِدُ، فَاقْتُلُوهُ، وَ لَنْ تَقْتُلُوهُ. أَلاَ وَ إِنَّهُ سَيَأْمُرُكُمْ بِسَبِّي وَ الْبَرَاءَةِ(4)مِنِّي.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام درباره معاويه و چيرگىاش بر حكومت
اين را بدانيد كه پس از من كسى بر شما، كوفيان، چيره خواهد شد كه گلويش گشاده است. كنايه از آنكه زياد مىخورد و لقمههاى بزرگ مىبلعد.
شكم او بزرگ و برجسته است. آنچه ببيند مىخورد و آنچه نيابد مىطلبد و در پى دستيابى آن است. منظور از اين فرد، معاويه است كه پيامبر صلىاللّهعليهوآله او را نفرين كرد و فرمود: «اللّهمَّ لا تُشبعْ بطنَهُ(5)خدايا، شكم او را سير مگردان». از آن پس معاويه پرخورى مىكرد و به همان نسبت، حرص سيرىناپذيرى به حكومت و توسعه قلمرو حكومتى خود داشت.
1) سيظهر عليكم: بر شما چيره خواهد شد. چون ظاهر شدن به معناى سلطهيافتن نيز مىباشد. چنانكه قرآن مىفرمايد: «إِنَّهُمْ إِن يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ»؛ «چرا كه اگر آنان بر شما دست يابند، سنگسارتان مىكنند» (سوره كهف، آيه 20).
2) رحب البلعوم: گشادى مجراى گلو، كنايه از پرخورى.
3) مندحق البطن: كسى كه شكم او بزرگ و برآمده باشد.
4) تفاوت سب و برائت آن است كه سب يعنى دشنام فقط در زبان، اما برائت يعنى بيزارى كه امرى باطنى و درونى است.
5) پيامبر صلىاللّهعليهوآله چند مرتبه كسى را سراغ معاويه فرستاد تا احضار شود، اما در هر مرتبه كه پيك پيامبر صلىاللّهعليهوآله نزد معاويه رفته بود، او در حال خوردن بود و از اجابت فرمان حضرت امتناع كرد. حضرت او را نفرين كرد و فرمود كه هرگز شكم او سير نگردد. لذا معاويه تا آخر عمر بسيار پرخورى مىكرد و همواره احساس گرسنگى مىنمود.
...
...
او را بكشيد، چون فردى است غاصب و ظالم و تبهكار، ولى شما او را نخواهيد كشت. اين پيشگويى حضرت درباره آينده بود كه مردم معاويه را نكشتند، هرچند سزاوار كشتن بود، و البته اگر مسلمانان او را مىكشتند به چنان گرفتارىهايى كه از آن زمان تاكنون مبتلا به آن هستند و تا ظهور حضرت مهدى عجل اللّه تعالى فرجه خواهند بود دچار نمىشدند.
بدانيد كه معاويه شما را به دشنام دادنِ به من و اعلان بيزارىِ از من وادار خواهد كرد. معاويه لعنة اللّه عليه مىخواست با واداشتن دوستان حضرت على عليهالسلام به دشنام دادن به حضرتش، منزلت امام عليهالسلام را در قلب مردم نابود كند، ولى چنين نشد، چرا كه: «يُرِيدُونَ أَن يُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَ هِهِمْ وَ يَأْبَى اللَّهُ إِلآَّ أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ»(1)«مىخواهند نور خدا را با سخنان خويش خاموش كنند، ولى خدا نمىگذارد، تا نور خود را كامل كند، هرچند كافران را خوش نيايد».
1) سوره توبه، آيه 32.
فَأَمَّا السَّبُّ فَسُبُّونِي فَإِنَّهُ لِي زَكَاةٌ وَ لَكُمْ نَجَاةٌ، وَ أَمَّا الْبَرَاءَةُ فَلاَ تَتَبَرَّءُوا مِنِّي، فَإِنِّي وُلِدْتُ عَلَى الْفِطْرَةِ وَ سَبَقْتُ إِلَى الاْءِيمَانِ وَ الْهِجْرَةِ.
...
و اما دشنام، [باكى نيست] مرا دشنام دهيد. اين بيان از آن جهت است كه اسلام اظهار سبّ زبانى و دشنام را براى حفظ جان مباح و روا دانسته است، چنانكه در داستان عمار بن ياسر آمده است كه در زير شكنجه شديد و با اجبار مشركان، پيامبر صلىاللّهعليهوآله را با زبان ناسزا گفت. قرآن كريم در اينباره مىفرمايد: «إِلاّ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاْءِيمانِ»(1)«مگر آن كس كه مجبور شده و[لى [قلبش به ايمان اطمينان دارد». پيامبر صلىاللّهعليهوآله نيز در اينباره فرمود: «إن عادوا فعُد(2)چون [به اين كار بازگشتند و از تو خواستند كه مرا سب كنى [تو نيز بازگرد [دشنام ده]».
دشنام شما موجب تطهير و ترفيع درجه من نزد خداى سبحان كه مشابه تطهير است و نيز موجب تطهير و تزكيه من نزد مردم مىگردد، چرا كه مردمْ مظلوم را بيشتر طالبند و گرد او فراهم مىآيند.
از ديگر سو موجب نجات جان شما از گزند معاويه خواهد شد، زيرا اگر به من دشنام ندهيد شما را خواهد كشت.
و اما بيزارى جستن از من جايز نيست و نبايد از من تبرّى بجوييد و محبت و ارتباط قلبى خود را با من قطع كنيد، چرا كه من بر پايه فطرت پاك اسلام زاده شدهام. در روايت نيز آمده است: «كلّ مولودٍ يولدُ على الفطرةِ، و إنما أبواه يُهوّدانهِ و ينصّرانهِ و يُمجسّانهِ(3)هر كس كه به دنيا مىآيد بر اساس فطرتِ توحيدى است [و ذاتا خداخواه مىباشد]، ولى
...
...
پدر و مادرش او را از فطرت توحيدى به يهوديت، مسيحيت و مجوسيت مىكشانند». اين جمله در حقيقت مقدمه جمله بعدى است، و گرنه ولادت بر فطرت توحيدى اختصاص به آن حضرت ندارد بلكه او تا آخرين لحظه زندگى از اين فطرت پاسدارى كرد و دمى به شرك نگراييد و البته سبقت در ايمان و هجرت كه برخاسته از حفظ فطرت توحيدى است امتياز او مىباشد و لذا مىفرمايد: من در ايمان و هجرت بر همگان سبقت گرفتم.
بارى، امام عليهالسلام اولين كسى بود كه مسلمان شد و اولين مهاجرى بود كه همراه پيامبر صلىاللّهعليهوآله به مدينه هجرت كرد. پس هيچ چيز نمىتواند برائت از آن حضرت را توجيه كند.
در اينجا يك پرسش مطرح است و آن اينكه قطع رابطه قلبى با يك شخص ممكن نيست، زيرا ايجاد يا زوال آن در اختيار خود انسان نيست. پس چگونه از آن برائت كه به معناى قطع پيوند قلبى است نهى شده است؟
جواب واضح است: محبت مثل ساير امور قلبى، غالباً با تفكر و توجّه و جمع شدن دلايل و شواهد ايجاد و يا زايل مىشود. لذا مىبينيم كسى انسانى را دوست مىدارد، ولى وقتى مىخواهد با او دشمنى بورزد، ابتدا روابط را قطع مىكند و سپس از او دورى مىكند و به انتقاد و نكوهش او مىپردازد. براى ايجاد محبت به يك نفر نيز عكس اين راهها را مىپيمايد. [بنابراين نهى از برائت در حقيقت نهى از مقدمات قطع رابطه قلبى است].
أَصَابَكُمْ حَاصِبٌ(1)، وَ لاَ بَقِيَ مِنْكُمْ آبِرٌ(2)، أَ بَعْدَ إِيمَانِي بِاللَّهِ، وَ جِهَادِي مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللّهعليهوآله أَشْهَدُ عَلَى نَفْسِي بِالْكُفْرِ؟ لَقَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِينَ، فَأُوبُوا شَرَّ مَآبٍ، وَ ارْجِعُوا عَلَى أَثَرِ الاْءَعْقَابِ(3). أَمَا إِنَّكُمْ سَتَلْقَوْنَ بَعْدِي ذُلاًّ شَامِلاً، وَ سَيْفاً قَاطِعاً، وَ أَثَرَةً يَتَّخِذُهَا الظَّالِمُونَ فِيكُمْ سُنَّةً.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام خطاب به خوارج
تندباد مرگآفرين شما را در بربگيرد و كسى از شما بر جاى نماند [حتى يك تن [تا نخل خرما را با گردهافشانى بارور كند. حضرت با اين جمله آنان را نفرين كرده، و معنايش آن است كه اميدوارم همه شما نابود شويد.
آيا پس از ايمان به خدا و جهادگرى در ركاب رسول اللّه عليه خود گواهى به كفر دهم؟ اين استفهام انكارى است يعنى چگونه به كفر اقرار كنم در حالىكه اولين فرد مؤمن به خدا و اولين مجاهد در ركاب پيامبر صلىاللّهعليهوآله هستم، حال آنكه كافر نه مؤمن مىباشد و نه جهادگر؟
اگر چنين اقرارى كنم، در واقع گمراه شدهام و از شمار هدايتشدگان نخواهم بود. اين جمله اقتباس از اين آيه است [آنجا كه مىفرمايد:«...قَدْ ضَلَلْتُ إِذًا وَ مَآ أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِينَ»(4)«و گرنه گمراه شوم و از راهيافتگان نباشم».]
پس از دين خود به بدترين بازگشتگاه، يعنى كفر، برگرديد و جا پاى گذشتگانِ خود
...
...
بگذاريد. يعنى دقيقاً همان مسيرى را كه آنان طى كردند بپيماييد. اين دو جمله در حقيقت تهديد و هشدار به خوارج و اظهار بيزارى از آنهاست نه فرمان و دستور.
اى خوارج بدانيد كه پس از من خوارى و خفّتى خواهيد ديد كه همه شما را در برمىگيرد و به دست حاكمان پس از من شمشيرى برنده خواهد افتاد و شما را با آن خواهند كشت و حكومت استبدادى و انحصارطلبانهاى را ظالمان و ستمگران به صورت دائمى در دست خواهند گرفت كه هيچ يك از شما [خوارج] را در آن حكومت - خواه از حيث مديريتى يا عمل و يا ثروت و مال - بهرهاى نخواهند داد. اين سخن حقيقتى بود كه امام عليهالسلام بيان كرد، زيرا بنىاميه شمشير كشيدند و خوارج را بىرحمانه به خاك مذلت نشاندند و اين كيفر طبيعى كسانى بود كه به فرمانرواىِ به حقِ خويش جسارت كردند و از اطاعت او روى برتافتند. وقتى كه فرمانروا اهل عدالت و انصاف باشد، ولى معارضانش بىپروا و ظالمانه با او دربيفتند، چنين ذلتى را پيشروىِ خود خواهند داشت.
قوله عليهالسلام و لا بقي منكم آبر يُروى بالباء و الراء من قولهم: رجل آبر للذي يأبر النخل، أي يصلحه، و يُروى: آثر و هو الذي يأثر الحديث، أي يرويه و يحكيه، و هو أصح الوجوه عندي، كأنه عليهالسلام قال: «لا بقي منكم مخبر» و يُروى: آبز - بزاي المعجمة - و هو الواثب، و الهالك أيضا يقال له: آبز.
اينكه امام عليهالسلام مىفرمايد: «و لا بقي منكم آبر» در روايتى كلمه آبر - با باء و راء - نقل شده است چنانكه به بارور كننده نخل، آبر مىگويند، چرا كه آن را اصلاح مىكند. آثر نيز روايت شده، يعنى آنكه روايت و نقل حديث مىكند كه اين بيان، صحيحترين وجوه نزد من است. بنابراين گويا حضرت عليهالسلام مىفرمايد: «لا بقى منكم مخبر؛ خبر دهندهاى از شما نماند». آبز - با زاى معجمه - نيز روايت شده كه به معناى جهنده است و به هلاكشده نيز آبز مىگويند.
و قال عليهالسلام لما عزم على حرب الخوارج و قيل له إنّهم قد عبروا جسر النهروان
مَصَارِعُهُمْ(1)دُونَ النُّطْفَةِ(2)، وَ اللَّهِ لاَ يُفْلِتُ(3)مِنْهُمْ عَشَرَةٌ، وَ لاَ يَهْلِكُ مِنْكُمْ عَشَرَةٌ.
...
سخنى است از امام عليهالسلام آن هنگام كه تصميم گرفت با خوارج جنگ كند و در اين موقع به امام خبر دادند كه خوارج از پل نهروان گذر كردهاند
زمانى كه خبر فرار خوارج و عبورشان از رودخانه را به امام عليهالسلام دادند و گفتند كه پشت به نيروهاى لشكر امام على عليهالسلام كردهاند و روشن است كه در اين صورت، جنگيدن با آنان آسانتر است، لذا امام عليهالسلام كه به مدد علم غيب مىدانست اين خبر دروغ است، فرمود:
جايى كه كشتههاى آنان روى زمين مىافتد اين سوى فرات است. به خدا سوگند كه از خوارج ده نفر هم نجات نمىيابند و از اصحاب من هم ده نفر كشته نمىشوند.
همانطور كه امام عليهالسلام فرموده بودند تمام خوارج، به جز نُه نفر، همگى كشته شدند و از سپاهيان امام عليهالسلام تنها هشت نفر به شهادت رسيدند.
يعني بالنطفة ماء النهر و هي أفصح كناية عن الماء و إن كان كثيراً جماً.
سيد رضى رحمهاللّه مىفرمايد: منظور از نطفه، آب نهر است و اين كلمه شيواترين كنايه از ماء است، هرچند آب زياد باشد.
كَلاَّ(1)وَ اللَّهِ، إِنَّهُمْ نُطَفٌ(2)فِي أَصْلاَبِ(3)الرِّجَالِ، وَ قَرَارَاتِ(4)النِّسَاءِ، كُلَّمَا نَجَمَ(5)مِنْهُمْ قَرْنٌ(6)قُطِعَ حَتَّى يَكُونَ آخِرُهُمْ لُصُوصاً سَلاَّبِينَ.
...
سخنى است از امام عليهالسلام وقتى خوارج كشته شدند و به آن حضرت عرض شد: اى اميرمؤمنان، تمام آنان هلاك شدند
آنگاه كه به امام عليهالسلام خبر دادند كه خوارج همگى كشته شدهاند، امام عليهالسلام فرمود:
به خدا سوگند چنين نيست، اينها نطفههايى در پشت پدران و استخوانهاى سينه مادران هستند. يعنى آنان در طول زمان از پشت پدران به عرصه وجود مىآيند. همانطور كه امام عليهالسلام فرموده بود برخى از خوارج جان به در بردند و با زادوولد و با جذب افراد سادهدل و فريبخورده، شمارشان فزونى گرفت، تا جايى كه سرانجام توانستند امام عليهالسلام را به
1) كلا: براى انكار و نفىِ سخن به كار مىرود.
2) نطف: جمع نطفه است.
3) أصلاب: جمع صلب، به معناى ستون فقرات و پشت است و به جهت صلابتى كه دارد صلب ناميده مىشود و منى مرد در صلب و پشت او جمع مىشود.
4) قرارات: استخوانهاى سينه (= ترائب)، چنانكه قرآن مىفرمايد: «يَخْرُجُ مِن بَيْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرَآئِبِ»؛ «از صلب مرد و ميان استخوانهاى سينه زن بيرون مىآيد» (سوره طارق، آيه 7).
5) نَجَم: آشكار شد.
6) قرن: دسته. به اين علت آن را قرن (= شاخ) مىگويند كه به صورت شاخ بيش از ساير اندام حيوان به چشم مىآيد و از دور آشكارا ديده مىشود.
...
...
شهادت برسانند و در ميان مردم به فتنهانگيزى مشغول شوند و تا به امروز نيز باقى بمانند.
هرگاه دستهاى از آنان به عرصه ظهور بيايند ريشهكن خواهند شد. زيرا طبق فرموده امام همواره عليه حكومتها شورش مىكردند، بنابراين همواره كشته مىشدند. و امام عليهالسلام اين را از سرشت آنها دريافته بود و مقتضاى اين سرشت آن است كه فرجامشان به دزدى و راهزنى بينجامد و به صورت دزدانى درآيند كه به غارت اموال مردم مىپردازند؛ زيرا اگر نتوانند با حكومتها آشكارا و رودررو بجنگند به كوهها و صحراها پناه مىبرند و به راهزنى و تبهكارى مىپردازند.
لاَ تَقْتُلُوا الْخَوَارِجَ مِنْ بَعْدِي، فَلَيْسَ مَنْ طَلَبَ الْحَقَّ فَأَخْطَأَهُ، كَمَنْ طَلَبَ الْبَاطِلَ فَأَدْرَكَهُ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام
پس از من خوارج را نكشيد. امام عليهالسلام از كشتن خوارج پس از خويش نهى نمود. در تفسير و تحليل اين سخن برخى گفتهاند: چون مىدانست كه پس از او فرد شايستهاى حكومت و ولايت او را به عهده نمىگيرد، لذا براى كسى غير از حاكم شرع، كشتن مردم جايز نيست. ولى اين سخن صحيح نيست، چون خود امام عليهالسلام در جمله بعد دليل آن را ذكر نمود:
شايان توجه است كه خوارج در پى حق بودند، ولى براى رسيدن به آن بيراهه رفتهاند و بدان دست نيافتند، بهخلاف معاويه و يارانش كه جوياى باطل بودند و بدان دست يافتند.
در اينجا چند پرسش و پاسخ طرح مىشود:
جواب: چون آنان فتنهانگيزى كردند و بر امامِ زمان خويش خروج كرده بودند و طبعا قتل چنين كسانى در شريعت اسلامى واجب است. امام عليهالسلام از آنرو از قتل آنان نهى كرد با اين فرض كه پراكنده باشند و موجب فتنه و فساد نگردند، لذا براى جمع بين ادله، كلام آن
...
...
حضرت را گرچه مطلق است، بايد بر مورد فرض مذكور حمل نمود.
جواب: آنها گرچه بر خطا بودند، ولى به جهت اتمام حجتى كه شده بود معذور نبودند كه البته بين خطاكارى كه حق را مىخواهد و باطلگرايى كه در پى رسيدن به باطل باشد فرق فراوانى است.
جواب: قتل خطاكارى كه بر او اتمام حجت نشده، جايز نيست، ولى كشتنِ خطاكارى كه همه اسباب و عواملِ جوازِ قتل او جمع باشند جايز است.
يعني معاوية و أصحابه.
سيد رضى رحمهاللّه مىفرمايد: منظور حضرت عليهالسلام از «كمن طلب الباطل فأدركه» معاويه و ياران او هستند.
و من كلام له عليهالسلام لما خُوِّف من الغيلة(1)
وَ إِنَّ عَلَيَّ مِنَ اللَّهِ جُنَّةً حَصِينَةً، فَإِذَا جَاءَ يَوْمِي انْفَرَجَتْ(2)عَنِّي وَ أَسْلَمَتْنِي، فَحِينَئِذٍ لاَ يَطِيشُ(3)السَّهْمُ، وَ لاَ يَبْرَأُ الْكَلْمُ(4).
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام وقتى كه حضرت را از ترور ترسانيدند
وقتى به امام عليهالسلام خبر دادند ابنملجم - لعنه اللّه - قصد ترور شما را دارد، امام عليهالسلام بىاعتنا به اين سخن، فرمود: من از طرف خدا سپرى محكم و ايمن دارم كه مرا از كشته شدن، تا هنگامى كه وقت آن فرانرسيده است، حفظ مىكند.
پس وقتى كه زمان مرگ من فرا برسد، سپر نگاه دارنده از من دور مىشود و مرا تسليم مرگ خواهد كرد. در آن هنگام نه تير مرگ خطا مىكند و نه زخم، معالجه مىشود، بلكه تقدير الهى اثر خود را مىگذارد.
ممكن است پرسيده شود: اگر امام عليهالسلام مىدانست كه ابنملجم او را خواهد كشت چرا او را به حال خود رها كرد؟
جواب آشكار اين است كه: در اسلام قصاصِ قبل از جنايت جايز نيست.
أَلاَ وَ إِنَّ الدُّنْيَا دَارٌ لاَ يُسْلَمُ مِنْهَا إِلاَّ فِيهَا، وَ لاَ يُنْجَى بِشَيْءٍ كَانَ لَهَا. ابْتُلِيَ النَّاسُ بِهَا فِتْنَةً فَمَا أَخَذُوهُ مِنْهَا لَهَا أُخْرِجُوا مِنْهُ وَ حُوسِبُوا عَلَيْهِ، وَ مَا أَخَذُوهُ مِنْهَا لِغَيْرِهَا قَدِمُوا عَلَيْهِ وَ أَقَامُوا فِيهِ. وَ إِنَّهَا عِنْدَ ذَوِي الْعُقُولِ كَفَيْءِ(1)الظِّلِّ بَيْنَا تَرَاهُ سَابِغاً حَتَّى قَلَصَ(2)وَ زَائِداً حَتَّى نَقَصَ.
...
سخنى از آن حضرت عليهالسلام درباره ضرورت بىاعتنايى به دنيا و نكوهش آن
بدانيد كه دنيا چند ويژگى دارد:
دنيا سرايى است كه سلامت يافتن از آن جز در آن حاصل نمىشود؛ زيرا وقتى انسان در دنيا عمل صالح انجام مىدهد از شرور و فرجام تلخ آن در امان مىماند، ولى اگر عمل صالح انجام نداد به پيامدها و عواقب سوء دنيا گرفتار خواهد شد.
با انجام دادن هيچ عملى كه براى رسيدن به دنيا صورت بپذيرد نمىتوان نجات پيدا كرد، چرا كه نجات فقط با عمل [خالصانه] آخرتى ممكن است(3).
مردم با دنيا امتحان مىشوند پس تمامى آرايههاى دنيا، مانند مال و مقام دنيوى كه به دست مىآورند سرانجام آن را بر جاى مىگذارند و مىروند، زيرا انسان را از همه
1) فيء: سايهاى است كه بعد از زوال (= ظهر) مىآيد و مىرود. يا مراد سايهاى است كه قبل از ظهر مىآيد و با زوال ظهر از بين مىرود.
2) قلص: منقبض و جمع شد.
3) منظور از عمل دنيوى كار دنيايى براى رسيدن به دنيا و مقام و ثروت است. منظور از عمل اخروى كار دنيايى مثل عبادات و فعاليتهاى اقتصادى و اجتماعى و سياسى به منظور رسيدن به آخرت است. م.
...
...
وابستگىهاى دنيوى جدا مىكند و در سراى ديگر بايد بازخواستِ اندوختههاى دنياىِ خود را پاسخ گويد.
و اعمال صالح و انفاقى كه براى غيردنيا (سراى ديگر) انجام داده و پيش فرستادهاند، روزى به سوى آنها خواهند رفت و در نعمتهايى كه پاداش اعمال صالح است جاودانه خواهند ماند.
به يقين دنيا از نگاه عاقلان و خردمندان كه عقلهايشان سالم مانده و دستخوش شهوتهاىِ زودگذر نشده است، مانند سايهاى است كه مىآيد و هنوز گسترده نشده جمع مىشود و مىرود و هنوز كاملاً پهن و زياد نشده كه بازهم رو به كاستى مىگذارد. يعنى فرصت دنياى هر انسانى، اندك توقفى نكرده، رخت بر مىبندد و نابود مىشود و گويى اصلاً نبوده است.
وَ اتَّقُوا اللَّهَ عِبَادَ اللَّهِ، وَ بَادِرُوا آجَالَكُمْ بِأَعْمَالِكُمْ، وَ ابْتَاعُوا مَا يَبْقَى لَكُمْ بِمَا يَزُولُ عَنْكُمْ، وَ تَرَحَّلُوا فَقَدْ جُدَّ بِكُمْ(1)وَ اسْتَعِدُّوا لِلْمَوْتِ فَقَدْ أَظَلَّكُمْ، وَ كُونُوا قَوْماً صِيحَ بِهِمْ فَانْتَبَهُوا، وَ عَلِمُوا أَنَّ الدُّنْيَا لَيْسَتْ لَهُمْ بِدَارٍ فَاسْتَبْدَلُوا.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام
اى بندگان خدا، از كيفر الهى بترسيد و با انجام دادن اوامر و پرهيز از گناه، خود را از كيفر او ايمن سازيد. به كار بردنِ كلمه «عباد اللّه» يادآورى اين مطلب است كه همه شما بنده هستيد و بنده بايد از آقا و مولاى خود حساب ببرد و اطاعت نمايد.
و با عمل خود از اجل خويش سبقت بگيريد، يعنى قبل از آنكه اجلتان فرا رسد به عمل و نكوكارى بپردازيد. اين سخن چنان مىنماياند كه گويى انسان و اجل در حال مسابقه و پيشى گرفتن از يكديگر هستند. بدين معنا كه انسان مىخواهد قبل از اجل به عمل بپردازد و اجل مىخواهد قبل از عمل گريبان انسان را بگيرد.
و با كالاى فناپذير و زوالشدنىِ دنيايى، آخرت ماندگار و جاودانه را بخريد. يعنى با جسم و مالتان در مسير كسب رضايت خدا بكوشيد تا به عاقبت نيكو و آخرت دست يابيد.
و از دنيا كوچ كنيد كه مأموران الهى با جديت به دنبال كوچانيدن شما به سراى آخرت
1) جدّ بكم: واداشته شديد، وقتى كه كسى در رفتن شتاب گيرد مىگويند: جدّ به السير.
...
...
هستند؛ يعنى ابزار مورد نياز كوچ را كه عبارت است از اعمال نيكو و توشه سفر آخرت، آنگونه كه درخور چنين سفرى باشد فراهم كنيد.
و براى مرگ آماده باشيد كه بر سر شما سايه افكنده است. اين تشبيه نزديك بودن مرگ به انسان را مىرساند؛ يعنى آنقدر به انسان نزديك است كه گويى بر سر انسان سايه افكنده است.
و مانند كسانى باشيد كه بر آنان بانگ «آماده باش» و «بهُش باش» زده شده باشد. بانگ برآوردگان، انبيا عليهمالسلام و ائمه عليهمالسلام و صالحان هستند، كه مردم غفلتزده را از خواب بيدار مىكنند. به ديگر سخن هركه عمل صالح انجام نمىدهد و از بدىها رويگردان نباشد، به خفتهاى بىخبر مىماند كه نه مىتواند به خود سودى برساند و نه زيانى.
و مانند كسانى باشيد كه به خوبى دانستند كه دنيا محل بقاىشان نيست؛ بنابراين آن را با آخرت سودا كردند.
فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يَخْلُقْكُمْ عَبَثاً(1)، وَ لَمْ يَتْرُكْكُمْ سُدًى(2)، وَ مَا بَيْنَ أَحَدِكُمْ وَ بَيْنَ الْجَنَّةِ أَوِ النَّارِ إِلاَّ الْمَوْتُ أَنْ يَنْزِلَ بِهِ. وَ إِنَّ غَايَةً(3)تَنْقُصُهَا اللَّحْظَةُ، وَ تَهْدِمُهَا السَّاعَةُ، لَجَدِيرَةٌ(4)بِقِصَرِ الْمُدَّةِ. وَ إِنَّ غَائِباً(5)يَحْدُوهُ(6)الْجَدِيدَانِ(7): اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ، لَحَرِيٌّ(8)بِسُرْعَةِ الاْءَوْبَةِ(9)، وَ إِنَّ قَادِماً يَقْدُمُ بِالْفَوْزِ أَوِ الشِّقْوَةِ لَمُسْتَحِقٌّ لاِءَفْضَلِ الْعُدَّةِ.
...
بىترديد خداى سبحان شما را بيهوده و بىهدف نيافريده، تا شما را به حال خودتان رها كند و بدون تكليف رها نساخته تا از شما چيزى (وظيفهاى) نخواهد.
و بين شما و بهشت [اگر بهشتى باشيد] و بين شما و جهنم [اگر جهنمى باشيد] جز مرگ هيچ فاصلهاى نيست و با مردن در بهشت جاى خواهيد گرفت يا به دوزخ درافكنده خواهيد شد. اين جمله براى تشويق مردم به عمل است، زيرا رسيدن به هدف نهايى و نتيجه اعمال، بسيار نزديك است.
و مدتِ عمر انسان با گذرِ لحظهها كوتاه مىشود. بنابراين انسان هرچه در دنيا زندگى كند و عمر بگذراند، با گذر لحظهها كم شود، زيرا عمر انسان از بههم پيوستنِ لحظه تشكيل شده است. پس هر لحظهاى كه كم مىشود از عمر هم به اندازه همان لحظه كاسته مىگردد.
و گذر ساعتها موجب مىشود كه از عمر انسان به اندازه همان ساعتها كاشته شود و مقدارى از عمر را منهدم مىنمايد.
1) عبث: بيهوده.
2) سدى: بلاتكليف.
3) غاية: اينجا يعنى مدت عمر انسان و سرانجام او.
4) جدير: مناسب، سزاوار.
5) غائب: اينجا يعنى مرگ يا امور آخرتى است كه اكنون ناپيدايند.
6) يَحدُوهُ: او را مىرانند.
7) جديدان: شب و روز، و چون همواره تجديد مىشوند از آنها به جديدان تعبير شده است.
8) حَرِيٌّ: مناسب، سزاوار.
9) أوبة: رجوع و بازگشت.
...
...
و بجاست كه مدتِ عمر آدمى را مدتى كوتاه بخوانيم.
و آن غايب (= مرگ يا آخرت) كه شب و روز آن را به اتمام و سر رسيدن فرا مىخوانند تا آن را حاضر سازند، سزاوارتر آن است كه بازگشت به آن سريع باشد. شب و روز با سپرى شدن، موجب رسيدن آن غايب، يعنى مرگ مىگردند و لذا امام عليهالسلام از لفظ يحدو استفاده نموده است. چنانكه لفظ أوبة هم از باب تشبيه است، چرا كه مرگ قبلاً نبوده تا بازگردد و اطلاق لفظ آبَ به معناى رجعَ بر آن درست باشد. البته ممكن است به كاربردن كلمه رجوع به اين اعتبار باشد كه انسان قبلاً به صورت جماد و در حقيقت ميّت بوده، [سپس به اين عالم آمده و حيات پيدا كرده، و سپس مىميرد، و لذا مرگ به او بازگشته است [چنانكه در قرآن آمده است: «رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ...»(1)«پروردگارا دوبار ما را به مرگ رسانيدى و دوبار ما را زنده گردانيدى».
و [بدانيد] از راه رسيدهاى (مرگ يا آخرت) كه براى صالحان پيامرسان سعادت ابدى، و يا براى تبهكاران شقاوت باشد، شايسته برگرفتن بهترين توشههاست، تا موجب سعادت گردد نه شقاوت. در اينجا مرگ به پيامرسان سعادت يا شقاوت تشبيه شده است.
1) سوره غافر، آيه 11.
فَتَزَوَّدُوا(1)فِي الدُّنْيَا مِنَ الدُّنْيَا مَا تَحْرُزُونَ بِهِ أَنْفُسَكُمْ غَداً. فَاتَّقَى(2)عَبْدٌ رَبَّهُ، نَصَحَ(3)نَفْسَهُ، وَ قَدَّمَ تَوْبَتَهُ وَ غَلَبَ شَهْوَتَهُ(4)، فَإِنَّ أَجَلَهُ مَسْتُورٌ عَنْهُ، وَ أَمَلَهُ خَادِعٌ لَهُ، وَ الشَّيْطَانُ مُوَكَّلٌ بِهِ، يُزَيِّنُ لَهُ الْمَعْصِيَةَ لِيَرْكَبَهَا(5)، وَ يُمَنِّيهِ(6)التَّوْبَةَ لِيُسَوِّفَهَا(7)حَتّى تَهْجُمَ مَنِيَّتُهُ(8)عَلَيْهِ أَغْفَلَ مَا يَكُونُ عَنْهَا. فَيَا لَهَا حَسْرَةً(9)عَلَى كُلِّ ذِي غَفْلَةٍ أَنْ يَكُونَ عُمُرُهُ عَلَيْهِ حُجَّةً، وَ أَنْ تُوءَدِّيَهُ أَيَّامُهُ إِلَى الشِّقْوَةِ.
...
بنابراين در دنيا با اعمال صالح توشه آخرتى برگيريد تا فردا(10)از كيفر و خشم خدا ايمن باشيد. يعنى هم اكنون كه در دنيا زندگى مىكنيد توشه برداريد، چرا كه توشه آخرت فقط در دنيا به دست مىآيد، نه در جاى ديگر.
1) فتزودوا: توشه بگيريد. توشه آذوقه و لوازمى است كه مسافر فراهم مىكند تا در راه نماند.
2) فاتقى عبد ربه... غلب شهوته: اين چند جمله در حقيقتْ امر، ولى به صورت ماضى مطرح شده است و دليل طرح آن به صورت مذكور اين است كه آمر، به انجام دادن مأمور به، شوق فراوان دارد و لذا آن را به صورت ماضى مطرح مىكند كه گويا واقع شده است، چنانكه گاهى خبر از آينده به صورت ماضى مطرح مىشود مانند «نُفِخَ فَي الصُّورِ» [در اصطلاح مىگويند: اِخبار در معناى انشاء آكد از امر است].
3) نصح: از نصح به معناى خيرخواهى گرفته شده است، يعنى انسان آنچه را كه باعث سعادت طرف مقابل است اظهار كند و گويا انسان با عمل صالح، خيرخواه خويشتن است. پس انسان از يك طرف ناصح و از طرف ديگر نصيحت شده است و چون انسان خود را از دو حالت جاذبه و دافعه برخوردار مىبيند، خود را به خير فرمان داده و از شر نهى مىكند.
4) شهوت: تمايل به گناه.
5) ليركبها: مرتكب آن (گناه) شود. تسلط بر گناه به سوارهاى تشبيه شده كه بر مركب خود سوار است و بر آن تسلط دارد.
6) يمنيّه: معنايش آن است كه شيطان به انسان مىگويد: توبه در آينده ممكن است و فعلاً به گناه بپرداز تا بعد.
7) يسوّفها: از سوف گرفته شده و به معناى موكول كردن كارى به آينده است.
8) منيّة: مرگ. هجوم مرگ يعنى ورود ناگهانى آن و به يكباره روى دادن است.
9) فيا لها حسرة: «يا» حرف ندا و «لام» براى استغاثه و «ها» به حسرة بر مىگردد و ضمير «ها»، براى سهمگين نشاندادن حسرت مقدم شده است، چون ذكر صريح بعد از اشاره در فرد مؤثرتر است و قلب بعد از اخفاء به اظهار بيشتر اشتياق مىيابد. «حسرة» در اين جمله، تميز است. پس معنايش اين است: اى حسرت، از راه برس كه اكنون وقت حضور توست؛ و اين، حكايت حال كسى است كه مرگ، ناگهانى و در غفلت سوى او مىآيد چرا كه حسرت او از هر زمان ديگر بيشتر است و حسرت يعنى افسوس و پشيمانى نسبت به آن چيزى كه وقتش گذشته و ضرر آن جبرانناشدنى است.
10) امام عليهالسلام حيات بعد از مرگ و پس از اين دنيا را به اعتبار امروز، يعنى مجموع عمر انسان در دنيا، فردا ناميده است.
...
...
پس بايد بنده از مقام پروردگارش پروا و تقوا داشته باشد و گناه نكند، و خيرخواه خود باشد و عمل صالح انجام بدهد، و در توبه تأخير ننمايد تا زمام كارها و فرصت از دست او نرود و بر شهوت و ميل به گناه و آنچه موجب دورى از درگاه خدا مىشود، چيره گردد.
به درستى كه اجل انسان كه موجب انتقال وى از اين دنيا به عالم آخرت است از وى پنهان مىباشد و انسان نمىداند در چه زمانى خواهد مرد. بنابراين بايد كارهاى خود را بهخوبى و بههنگام انجام بدهد تا هرگاه مرگ او فرا برسد، حسرت و افسوس نخورد.
و آرزو و اميد انسان كه او را به رسيدن به خوبىهاى دنيايى براى آينده زندگى دلخوش مىكند، در واقع دشمنى است در كمين نشسته كه موجب فريب وى مىگردد؛ چيزى كه ممكن است بدان دست نيابد.
و شيطان بسان موكلى كه بر كار انسان نظارت دارد و او را به سمت گمراهى مىكشاند، گناه را براى او مىآرايد و زيبا جلوه مىدهد و فوائد دروغين آن را آشكار و ضررهاى راستين آن را پنهان مىسازد تا او را به ارتكاب آن وادار نمايد و وى را مىفريبد كه توبه در آينده ممكن است تا توبه را به تأخير بيفكند تا آنگاه كه مرگِ ناگهانى او را در ميان گيرد و در غفلتآلودترين حالات او را دريابد. روشن است كه انسان هرچه بيشتر در گناه غوطهور گردد غفلت او نيز بيشتر مىشود؛ لذا در هنگام مرگ از هر زمان ديگر غافلتر است.
افسوس و دريغ بر انسان گرفتار غفلت كه در سراى ديگر، عمرش حجتى بر او بوده، بر ضدش شهادت خواهد داد و افسوس و دريغ بر او كه روزگارش و زندگىاش در دنيا او را به سوى شقاوت گسيل دارد. چنانكه خداى سبحان او را مخاطب قرار داده، مىفرمايد:
«... أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْكُمْ ما يَتَذَكَّرُ فِيهِ مَنْ تَذَكَّرَ وَ جاءَكُمُ النَّذِيرُ...»(1)«مگر شما را [آنقدر]
نَسْأَلُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ(2)أَنْ يَجْعَلَنَا وَ إِيَّاكُمْ مِمَّنْ لاَ تُبْطِرُهُ(3)نِعْمَةٌ، وَ لاَ تُقَصِّرُ بِهِ عَنْ طَاعَةِ رَبِّهِ غَايَةٌ، وَ لاَ تَحُلُّ بِهِ بَعْدَ الْمَوْتِ نَدَامَةٌ وَ لاَ كَآبَةٌ(4).
...
عمر دراز نداديم كه هر كس كه بايد در آن عبرت گيرد عبرت مىگرفت؛ و [آيا [براى شما هشدار دهندهاى نيامد؟».
دعاى آن حضرت عليهالسلام
از خداى سبحان مىخواهيم ما و شما را از جمله كسانى قرار دهد كه نعمت، آنان را دچار سركشى و غفلتِ از آخرت نمىكند.
بارى، خداى سبحان مىفرمايد: «... إِنَّ الاْءِنْسانَ لَيَطْغى * أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى»(5)«حقّا كه انسان سركشى مىكند. همينكه خود را بىنياز پندارد». پس معنى دعاى حضرت اين است كه خداوند با الطاف پنهانى خويش ما را از طغيان دور بدارد و رسيدن به اهداف دنيوى باعث كوتاهى و كمكارى ما نسبت به طاعات الهى نگردد. و رسيدن به خواستههاى دنيوى موجب روگردانى از اطاعت خدا نشود.
و ما را از كسانى قرار ندهد كه پس از مرگ به جهت تقصير و كوتاهىهاىشان در دنيا و بىاعتنايى به فرمان الهى، ندامت و اندوه نصيبشان مىگردد.
الْحَمْدُ للّهِ الَّذي لَمْ يَسْبقْ لَهُ حالٌ حالاً، فَيَكُونَ أَوَّلاً قَبْلَ أَنْ يَكُونَ آِخراً، وَ يَكُونَ ظاهِراً قَبْلَ أَنْ يَكُونَ باطِناً. كُلُّ مُسَمًّى بِالْوَحْدَةِ غَيْرُهُ قَلِيلٌ وَ كُلُّ عَزِيزٍ غَيْرُهُ ذَلِيلٌ، وَ كُلُّ قَوِيٍّ غَيْرُهُ ضَعِيفٌ، وَ كُلُّ مالِكٍ غَيْرُهُ مَمْلُوكٌ، وَ كُلُّ عالِمٍ غَيْرُهُ مُتَعَلِّمٌ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه برخى از صفات خداى سبحان را در آن برشمرده است
ستايش خداى را كه حالى بر حال او سبقت نگرفته است، يعنى اينطور نيست كه قبل از عالم بودن موجود باشد و قبل از قادر بودن عالم باشد و همينطور ساير حالات و صفات او بر يكديگر سبقت و تقدّم و تأخّر نداشتهاند، چنانكه آفريدهها و مردم به اين كاستىها و تقدم و تأخرِ در داشتن اوصاف، موصوفند. و علتش آن است كه خداى سبحان از ازل داراى هيچگونه نقص و كمبودى و محدود به زمان نبوده، تا در آن صورت برخى از احوال و صفات او بر برخى ديگر مقدم باشند و لذا امام عليهالسلام مىفرمايد:
[اينگونه نيست كه] خداوند قبل از آنكه آخر باشد اوّل و قبل از آنكه باطن باشد ظاهر است. چون خدا در چارچوب زمان نمىگنجد تا در حالى «اول» و در ديگر حالت «آخر» باشد، بلكه او، خود اوست و اوليت و آخريت درباره حضرتش موضوعا منتفى است. اين سخن بدان معنى است كه اولْ بودن و آخر بودنْ درباره خداوند صادق نمىباشد.
و بهخلاف امور جسمانى است كه ابتدا ظاهر هستند و سپس باطن آنها آشكار مىشود.
...
...
مثلاً يك شيئى برروى زمين كه غبار روى آن را گرفته و مخفى شده، ابتدا ظاهر بوده است. پس خداى متعال مانند گياهان و معادن نيست كه ابتدا مخفى باشد، سپس ظاهر گردد. البته خداوند به يك اعتبار ظاهر و به يك اعتبار باطن است. يعنى به اعتبار آنكه كُنه و حقيقت او ناشناخته است باطن، و به اعتبار اينكه با ادله، وجود او ثابت مىشود ظاهر است، نه اينكه ابتدا ظاهر و سپس باطن و يا بالعكس باشد.
هرچه جز او واحد ناميده شود اندك است، چون اشيائى كه وحدت بر آنها صدق كند مثل انسانِ واحد و درختِ واحد در مقابل كثير قرار دارند و در نتيجه، ناچيز مىباشند، بهخلاف خداى سبحان كه در عين وحدت از هر چيز برتر و قوىتر است.
و هر عزيزى جز او ذليل است، چون عزت آن عزيز موقت و نسبى و غيرذاتى است، بهخلاف عزت خداى سبحان كه ذاتى و هميشگى است.
و هر قدرتمندى جز او ضعيف ذاتى است، گرچه با انتساب به ديگرى يا شيئى قدرتمند باشد. مثلاً وقتى گفته مىشود: فلانى قدرتمند است منظور آن است كه داراى خاندان و منصب و مال و نيروى جسمى است و همه اينها خارج از ذات او بوده و اصطلاحا عارض بر اوست و ممكن است از بين بروند. بنابراين چنين قدرتمندى ذاتاً ضعيف است، بهخلاف خداى سبحان كه قدرت او از ذات او سرچشمه گرفته و اضافى و موقت و محدود به اندازه و زمان خاصى نيست.
و هر مالكى غير از خداى سبحان مملوك است، يعنى مالكيّت او موجب سيادت و سرورى او نمىشود، چون خودِ او مملوك خداى متعال است، ولى خدا مالكِ مطلق است و همه چيز مِلك اوست و او مملوك كسى نيست.
و هر عالمى جز او متعلّم است، چون وقتى كه به دنيا مىآيد هيچ نمىداند و اندك اندك تحصيل علم مىكند، بهخلاف خداى متعال كه ذاتاً عالم، و علم را از كسى نياموخته است.
وَ كُلُّ قادِرٍ غَيْرُهُ يَقْدِرُ وَ يَعْجَزُ، وَ كُلُّ سَمِيعٍ غَيْرُهُ يَصَمُّ عَنْ لَطِيفِ الاْءَصْواتِ وَ يُصِمُّهُ كَبِيرُها وَ يَذْهَبُ عَنْهُ ما بَعُدَ مِنْها، وَ كُلُّ بَصِيرٍ غَيْرُهُ يَعْمى عَنْ خَفِيِّ الاْءَلْوانِ وَ لَطِيفِ الاْءَجْسامِ، وَ كُلُّ ظاهِرٍ غَيْرُهُ باطِنٌ، وَ كُلُّ باطِنٍ غَيْرُهُ ظاهِرٍ. لَمْ يَخْلُقْ مَا خَلَقَهُ لِتَشْدِيدِ سُلْطَانٍ، وَ لاَ تَخَوُّفٍ مِنْ عَوَاقِبِ زَمَانٍ، وَ لاَ اسْتِعَانَةٍ عَلَى نِدٍّ مُثَاوِرٍ وَ لاَ شَرِيكٍ مُكَابِرٍ وَ لاَ ضِدٍّ مُنَافِرٍ؛ وَ لكِنْ خَلائِق مَرْبُوبُونَ، وَ عِبادٌ داخِرُونَ.
...
و هر توانايى جز او گاهى توانا و گاهى ناتوان است و نيز در برخى امور توانا و در برخى ديگر ناتوان مىباشد بهخلاف خداى متعال كه بر هر چيز و در هر زمانى تواناست و در توانايى او هيچ محدوديتى وجود ندارد.
و هر شنوايى جز او نسبت به صداهاى لطيف و ضعيف ناشنواست بهخلاف خداى سبحان كه هر صدايى را مىشنود، گرچه در نهايت نهفتگى و آهستگى باشد. ديگر آنكه صداهاى سهمگين به دليل آنكه پرده صماخ را پاره مىكند موجب ناشنوايى فرد مىگردد و نيز ديگران صداهاى دور را نمىشنوند، اما صداهاى سهمناك و آهسته، و دور و نزديك نزد خداى متعال يكسانند، چون شنوايى او با ابزار و جسم نيست تا متفاوت باشند.
و هر بينايى غير از خداى سبحان، از ديدن رنگهاى گوناگون در لابهلاى اجسام و رنگهاى ضعيف ناتوان است، چون چشم نمىتواند جز رنگهايى كه آشكارند ببيند. لذا بايد رنگهاى ضعيف و نيز اجسام ذرهبينى، مانند ميكروبها و اتمها را با دستگاه و ابزار مناسب و نوين ببيند، بهخلاف خداوند كه هر جسم و هر رنگ را گرچه در نهايت كوچكى و لطافت و نهفتگى باشد مىبيند. البته بىترديد همچنان چيزهايى وجود دارد كه عليرغم در اختيار داشتنِ ابزارهاى لازم و فناورى پيشرفته و نوپديد، انسان نمىتواند آنها را ببيند.
و هر ظاهرى غير از خداى سبحان مخفى و باطن است، چون هر قدر هم كه آشكار و شناخته شده باشد باز از ديد بسيارى از مردم مخفى است، چون ظهور به معناى انكشاف است برعكس بطون. پر واضح است كه اشياء ظاهر حتّى ماه و خورشيد براى انسانِ نابينا
...
...
مخفى است، اما خداوند به واسطه آثار و صنع خويش براى همگان عيان و آشكار است(1).
و هر باطنى غير از خداى سبحان مخفى و پنهان است، چرا كه شىء مخفى و معدوم براى مردم ظاهر و منكشف نيست، ولى خداى سبحان با وجود آنكه باطن است به واسطه ادلّه و نشانههاى محكم ظاهر است.
خداى سبحان هيچ يك از پديدهها را از آنرو كه بر سلطنت و قلمرو قدرتش افزوده شود نيافريده است، بهخلاف انسانها كه هرچه بر مالكيّت آنها (خواه ارتش و يا مال يا اراضى) افزوده شود، قدرت و سلطه آنها فزونى مىگيرد.
و نيز به منظور ترس از گردش روزگار نبوده است كه مثلاً مبادا زمانه با او سرِ ناسازگارى بگذارد؛ بنابراين آنها را نيافريده است كه ذخيرهاى براى روز مبادا و فقر او باشند؛ صفتى كه خاص انسان است.
و نيز براى كمك گرفتن از آنان براى مقابله با رقيبى جنگجو و يا شريكى زورگو و يا مخالفى قدرتمند، پديدهها را خلق نكرده است، چون رقيب و شريكى ندارد كه بخواهد بر او چيره شود و به كمك مخلوقاتش مانع زيادهخواهى او گردد و دشمن زورگويى ندارد كه قصد برترىجويىِ بر او را داشته تا خداى متعال به يارى آفريدههايش آن رقيب را بازدارد.
بلكه آفريدگان به عنوان مربوب و مملوك و بندگانى ذليل در مقابل خدايند كه قدرت ضديت و رقابت و شراكت با خداى سبحان را هرگز ندارند.
1) البته احتمال ديگرى براى اين ظهور و بطون وجود دارد و آن اينكه وجود اشياء، يعنى ظهور آنها ذاتى نيست، بلكه ذاتاً آنها باطن، يعنى معدوم هستند و ظهور آنها به واسطه فيض خداست بهخلاف خداى سبحان كه ذاتاً ظاهر است و بطون و عدم در حريم او از ازل تا ابد راه ندارد.
لَمْ يَحْلُلْ فِي الاْءَشْيَاءِ فَيُقَالَ هُوَ كَائِنٌ، وَ لَمْ يَنْأَ(1)عَنْهَا فَيُقَالَ هُوَ مِنْهَا بَائِنٌ(2). لَمْ يَوءُدْهُ(3)خَلْقُ مَا ابْتَدَأَ وَ لاَ تَدْبِيرُ مَا ذَرَأَ(4)وَ لاَ وَقَفَ بِهِ عَجْزٌ عَمَّا خَلَقَ. وَ لاَ وَلَجَتْ(5)عَلَيْهِ شُبْهَةٌ فِيمَا قَضَى وَ قَدَّرَ، بَلْ قَضَاءٌ مُتْقَنٌ، وَ عِلْمٌ مُحْكَمٌ، وَ أَمْرٌ مُبْرَمٌ(6). الْمَأْمُولُ مَعَ النِّقَمِ، و الْمَرْهُوبُ مَعَ النِّعَمِ.
...
خداى متعال در اشيا حلول نكرده است تا گفته شود: در آنها استقرار دارد، چون منزه از مفهوم مكان است؛ يعنى مكان از عوارض وجودِ حادث است و خداى سبحان موجودى ازلى است نه حادث. البته منظور از كائن موجوديّت به شكل مخصوص است كه در اين كلام نفى شده وگرنه كائن بودن خداى سبحان به قول مطلق نفى نشده است.
و از اشيا دورى نگزيده است تا گفته شود: منفصل و بائن و جداى از آنهاست. خداى متعال مانند جسمى نيست كه اگر در چيزى حلول كرد مستقر در آن باشد و اگر حلول نكرد جداى از آن، چون حلول و انفصال در مورد اجسام، مقابل يكديگرند، مانند عقل و جنون نسبت به انسان، و ريش داشتن و بىريش بودن نسبت به مردان، ولى خداوند چنين نيست تا ضرورتاً به يكى از اين دو صفت متّصف باشد و جز آن ممكن نباشد، بلكه خدا با علم و احاطهاى كه به اشيا دارد نزديك به آنهاست و از لحاظ ماهيت و حقيقت از آنها دور است.
خلقت هيچ آفرينهاى او را به زحمت نينداخته است، بهخلاف انسانها كه اگر كار جسمى و سنگينى بكنند به زحمت و مشقت مىافتند.
و اداره و تدبير شئون هيچ مخلوقى براى او سنگين نيست، چون قدرت و علم او عام و بىحدّ و اندازه است؛ و اينطور نيست كه اگر به مرتبه معينى برسد موجب دشوارى و سنگينى گردد.
1) لم ينأ: دور نشده است.
2) بائن: جدا و منفصل.
3) لم يؤده: او را به زحمت و مشقت نينداخته است. گفته مىشود: آدَهُ الاْءَمْرُ: آن كار يا چيز او را خسته كرد.
4) ذرأ: خلق كرد.
5) وَلَجَتْ: داخل شد؛ پيش آمد؛ اتفاق افتاد.
6) مُبْرَمْ: از بَرَمَ الحبل و فَتَل الْحَبْل گرفته شده و به معنى محكم ريسيد و آن را استوار و استحكام بخشيد.
...
...
و قدرت او اندازه و مرزى ندارد كه اگر آفريدگان به آن اندازه رسيدند، قدرت الهى متوقف و از ادامه كار ناتوان شود.
و در آنچه قضا و تقدير حضرتش بر آن تعلق گرفته، دچار شكّ نمىشود، چنانكه براى انسان پس از آنكه عملى انجام داد و سپس در آن نواقصى ديد اين شبهه و ترديد پيش مىآيد كه آيا آن كار را درست انجام داده است يا خير؟
بلكه قضاى الهى در كمال درستى و شبههناپذير و علم او محكم و بىاندازه و استوار و امر او كاملاً مستحكم است.
با اينكه بلا نازل مىكند، باز بندگان به لطف او اميدوارند، چون مىدانند كه بر اساس مصلحتى بلا را نازل مىكند و مانند ديگران نيست كه چون خشم گيرند، خير و احسان خود را به تمامى قطع مىكنند.
و با اينكه نعمت مىدهد، باز بندگان از او مىهراسند، زيرا كارهاى او بر اساس حكمت و مصلحت استوار است و مانند انسانها نيست كه اگر به كسى لطف و احسانى كردند، اين لطف دليل آن است كه ديگر بلايى و زيانى نمىرسانند.
مَعَاشِرَ(1)الْمُسْلِمِينَ، اسْتَشْعِرُوا(2)الْخَشْيَةَ، وَ تَجَلْبَبُوا(3)السَّكِينَةَ، وَ عَضُّوا عَلَى النَّوَاجِذِ(4)، فَإِنَّهُ أَنْبَى(5)لِلسُّيُوفِ عَنِ الْهَامِ(6). وَ أَكْمِلُوا اللاَّءْمَةَ(7)وَ قَلْقِلُوا(8)السُّيُوفَ فِي أَغْمَادِهَا(9)قَبْلَ سَلِّهَا(10).
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام
اى جماعتِ مسلمانان، در حال جنگ از خداى سبحان خوف و خشيت داشته باشيد، چون كسى كه از خداى سبحان خشيت و پروا دارد با جديّت و اخلاص به وظيفهاش عمل مىكند و تحت تأثير ترس از مردم يا به جهت امور دنيوى، از عمل باز نمىايستد(11).
و آرامش را چون لباس بر خود بپوشانيد، يعنى بايد انسان از سر تا پا موقر باشد و حركتى ناشايسته و خنده بىمورد و فرياد بيجا كه با وقار و آرامش همسوى نيست از خود
1) معاشر: مناداست كه حرف نداى آن حذف شده است. جمع معشر به معناى جماعت.
2) إستشعروا: احساس خشيت را در خود به وجود آوريد.
3) تجلببوا: تنپوش خود سازيد. از جلباب گرفته شده كه لباس بلندى است كه زن آن را روى لباسهايش مىپوشد و تمام اندام او را مىپوشاند.
4) نواجذ: جمع ناجذ و به معناى دندانهاى انتهاى انسان است و هر انسانى چهار ناجذ دارد كه بعد از بلوغ مىرويد و دندان عقل ناميده مىشود.
5) أنبى: موجب دورتر شدن مىگردد.
6) هام: سر.
7) لاَءمَة: زره يا هرگونه ادوات جنگى.
8) قلقلوا: با بيرون آوردن و داخل نمودن، آن را آزمايش كنيد.
9) أغماد: جمع غِمد يعنى غلاف شمشير.
10) سلّ: بيرون كشيدن شمشير در حال جنگ.
11) معناى استشعار اين است كه انسان با انديشه و فكر، حالت خشيت را در خود به وجود مىآورد؛ پرواى هوشمندانه؛ هراس حكيمانه.
...
...
بروز ندهد، زيرا اينگونه حركات موجب درگير شدن ذهن با امور بىارزش مىشود و در نتيجه براى رسيدن به مقصود تمركز ندارد، بهخلاف كسى كه خود را به وقار آراسته باشد كه تمام انديشهاش رسيدن به موفقيّت و كمال است.
و دندانها را محكم بر هم بفشاريد كه موجب تقويت اراده مىشود و اين، به دليل افزايش حرارت در عصبهاى سر و البته حرارت، ملازم با شدّت عمل است و خشم و اراده انسان را آفزايش مىدهد. اين عمل (فشار دندانهاى آسياب) يا تمام آنچه كه تا كنون گفته شد موجب ناكارآمدتر شدن قدرت دشمن مىشود.
آنچه از اين كلام به دست مىآيد آن است كه اين حالت (فشار دندانها) و يا همه اين صفات (خشيت و آرامش و فشار دندانهاى آسياب) كنايه از قدرت انسان است. برخى از شارحان نهج البلاغه گفتهاند: وقتى انسان بر دندانهاى خود فشار آورد سر او در مقابل شمشير مقاومتر گشته و لذا ضربه شمشير در آن كمتر اثر مىگذارد.
و زره يا ساز و برگ جنگى را به طور كامل همراه خود داشته باشيد تا براى جنگ آمادگى بيشترى پيدا كنيد.
و پيش از بيرون كشيدن شمشيرها آنها را در نيام بيازماييد و در غلافشان جابه جا كنيد تا به هنگام كارزار نافرمانى نكنند (= در غلاف گير نكنند).
وَ الْحَظُوا(1)الْخَزْرَ(2)، وَ اطْعُنُوا الشَّزْرَ(3)، وَ نَافِحُوا(4)بِالظُّبا(5)، وَ صِلُوا السُّيُوفَ بِالْخُطَا(6)، وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ بِعَيْنِ اللَّهِ، وَ مَعَ ابْنِ عَمِّ رَسُولِ اللَّهِ. فَعَاوِدُوا الْكَرَّ وَ اسْتَحْيُوا مِنَ الْفَرِّ، فَإِنَّهُ عَارٌ فِي الاْءَعْقَابِ، وَ نَارٌ يَوْمَ الْحِسَابِ. وَ طِيبُوا عَنْ أَنْفُسِكُمْ نَفْساً، وَ امْشُوا إِلَى الْمَوْتِ مَشْياً سُجُحاً(7)، وَ عَلَيْكُمْ بِهَذَا السَّوَادِ الاْءَعْظَمِ(8)، وَ الرِّوَاقِ(9)الْمُطَنَّبِ(10)، فَاضْرِبُوا ثَبَجَهُ(11)فَإِنَّ الشَّيْطَانَ كَامِنٌ فِي كِسْرِهِ(12)، وَ قَدْ قَدَّمَ لِلْوَثْبَةِ يَداً وَ أَخَّرَ لِلنُّكُوصِ رِجْلاً. فَصَمْداً صَمْداً(13)حَتَّى يَنْجَلِيَ لَكُمْ عَمُودُ(14)الْحَقِّ «وَ أَنْتُمُ الاْءَعْلَوْنَ وَ اللّهُ مَعَكُمْ وَ لَنْ يَتِرَكُمْ(15)أَعْمالَكُمْ»(16).
...
از گوشه چشم به آنان نگاههاى خشمگينانه بيندازيد، زيرا وقتى انسان چنين نگاه بكند غضب و خشم او به جوشش در آمده و بر جنگيدن توان بيشترى پيدا مىكند.
به چپ و راست نيزه بزنيد، يعنى پياپى به دشمن هجوم بياوريد تا تنور جنگ شعلهور شود و بر دشمن چيره شويد. نتيجه اين حالت آن است كه وقتى انسانى با قدرت هجوم مىآورد دشمن را مىترساند و به پيروزى نزديكتر مىشود.
و با لبه [پيشين] شمشير بر دشمن بتازيد. شايد دليل اين دستور آن باشد كه رزمنده نبايد به دشمن بسيار نزديك شود تا ذهنش مشغول به وى نشود و بتواند او را نابود كند، لذا بايد از او به قدرى فاصله داشته باشد كه فقط با لبه شمشير بتواند با او بجنگد نه با تمام شمشير. يا اينكه منظور آن است كه بايد با شمشير جنگيد نه با نيزه و تير، زيرا جنگ با
1) الحظوا: از لحظة گرفته شده و به معناى نگاه تندِ غضبناك است.
2) خزر: نگاه و نظر.
3) شزر: به چپ و راست زدن.
4) نافحوا: بزنيد، از نفح يعنى زدن گرفته شده است.
5) ظبا: جمع ظبية يعنى لبه و تيزى شمشير.
6) خطا: گام.
7) سجح: آسان و بدون كُندى و ضعف.
8) عليكم بالسواد الأعظم: تا مىتوانيد به سياهى بزرگ، يعنى سپاه معاويه بتازيد.
9) رواق: خيمه.
10) مطنّب: طناب كشى شده.
11) ثبج: وسط و ميان.
12) كسر: بخش پايينى.
13) صمداً صمداً: پايدارى، پايدارى.
14) عمود: تنه و بخش قدرتمند از يك چيز، ستون.
15) يتركم: از شما نمىكاهد.
16) سوره محمد، آيه 35.
...
...
شمشير باعث شكست و فرار دشمن مىگردد.
و با گامهاى استوار خود، شمشيرهاىتان را همراهى كنيد و بر دشمن ضربه بزنيد، زيرا به سبب دلاورى شما روشن است كه دشمن عقبنشينى خواهد كرد و مردم معمولاً وقتى تصميم و اقدام شجاعانه كسى را ببينند كه چگونه با شجاعت مىرزمد عقب مىنشينند.
و بدانيد كه شما در محضر خدا و در ركاب پسر عموى رسول اللّه صلىاللّهعليهوآله هستيد. يعنى شما با حق مىباشيد و كسى كه مىداند كه با حق است قوت قلب و تسلط بيشترى بر اعصاب خود دارد، زيرا مىداند كه چه بكشد و چه كشته شود سرانجام به بهشت خواهد رفت.
پس تا مىتوانيد پياپى يورش بريد و هر جا كه جمعى از لشكر دشمن را ديديد شجاعانه بر آنها حملهور شويد كه اين دلاورى نيز موجب پيروزى مىشود، چون استمرار و پايورزى در عمل موجب كاميابى و موفقيّت است.
و شرم بداريد كه از مقابل دشمن بگريزيد، زيرا فرار موجب بدنام شدن نسلهاى آينده مىشود و آتش جهنم را در پى خواهد داشت؛ بدين معنى كه هم فرزندان و نوادگان انسان با فرار اجدادشان از جبهه، احساس ننگ و خجالت مىكنند و هم در قيامت دچار عذاب و آتش خواهد شد، چنانكه خداوند مىفرمايد: «وَ مَن يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاَّ مُتَحَرِّفًا لِّقِتَالٍ أَوْ مُتَحَيِّزًا إِلَى فِئَةٍ فَقَدْ بَآءَ بِغَضَبٍ مِّنَ اللَّهِ وَ مَأْوَاهُ جَهَنَّمُ...»(1)«و هر كه در آن هنگام به آنان پشت كند - مگر آنكه [هدفش] كنارهگيرى براى نبردى [مجدد [يا پيوستن به جمعى ديگر [از همرزمانش] باشد - قطعاً به خشم خدا گرفتار خواهد شد و جايگاهش دوزخ است».
و اين جانهاى خود را اهدا كنيد و به جاى آن، در قيامت جان ديگرى كه مشمول نعمت و كرامت است بگيريد.
1) سوره انفال، آيه 16.
...
...
و با گامهايى آسان و سبك به سوى جانبازى برويد، يعنى به سوى جنگ بىپروا گام برداريد بىآنكه در جانتان ترسى باشد.
و به سوى اين سياهى بزرگ (= لشكريان شام) يورش بريد؛ يعنى به اين انبوه جمعيت بزنيد نه اينكه از اطراف به دشمن حمله كنيد، زيرا انسان وقتى به قلب دشمن مىزند در عقبنشينى و شكستِ دشمن، تأثير بيشترى دارد تا اينكه از اطراف و كنارهها بر آنها بتازد.
و بر آن خيمه كه طنابش به اطراف كشيده شده (= خيمه معاويه) و در قلب سپاه برپا شده است، هجوم بريد.
بنابراين وسط عمود اين خيمه را درهم بكوبيد كه شيطان، يعنى معاويه در آن قرار گرفته، يا اينكه شيطان آنجا را مركز فرماندهى خود ساخته است و مكر خود را از قسمت پايين آن به كار مىگيرد، چون اوامر جنگى دشمن از اين قسمت خيمه صادر مىشود، حضرت به درهم كوبيدن آنجا سفارش نموده كه تمثيل لطيفى است.
و شيطان براى هجوم و حمله گامى پيش نهاده و منتظر فرصت است، ولى يك پا را براى فرار نگه داشته است؛ يعنى به ميدان نگاه مىكند تا اگر لشكر دشمن در حال فرار و شكست باشد، حمله كند و اگر پايدارى كنند، پا پس نهد و بگريزد.
پس پايدار مانيد تا ستون (حقيقت) حق آشكار شود، چون مشكلات موجب ترديد در حق مىشوند، ولى با بر طرف شدن مشكلات، حق بىپرده و بدون غبار آشكار مىگردد. اين سخنان براى تشويق لشكريان براى پايدارى بيشتر است.] و اى جنگاوران بدانيد كه خداى متعال مىفرمايد:] «كه شما برتريد و خدا با شماست و از [ارزش [كارهاىتان هرگز نخواهد كاست».
و من كلام له عليهالسلام ، قالوا لما انتهت إلى أميرالموءمنين عليهالسلام أنباء السقيفة بعد وفاة رسول اللّه صلىاللّهعليهوآله قال: ما قالت الأنصار؟ قالوا: قالت منا أمير و منكم أمير.
قال عليهالسلام : فَهَلاَّ احْتَجَجْتُمْ عَلَيْهِمْ بِأَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلىاللّهعليهوآله وَصَّى بِأَنْ يُحْسَنَ إِلَى مُحْسِنِهِمْ وَ يُتَجَاوَزَ عَنْ مُسِيئِهِمْ؟ قَالُوا: وَ مَا فِي هَذَا مِنَ الْحُجَّةِ عَلَيْهِمْ؟ قَالَ عليهالسلام : لَوْ كَانَتِ الاْءِمَارَةُ فِيهِمْ لَمْ تَكُنِ الْوَصِيَّةُ بِهِمْ. [ثُمَّ قَالَ عليهالسلام ]: فَمَاذَا قَالَتْ قُرَيْشٌ؟ قَالُوا: احْتَجَّتْ بِأَنَّهَا شَجَرَةُ الرَّسُولِ صلىاللّهعليهوآله . فَقَالَ عليهالسلام : احْتَجُّوا بِالشَّجَرَةِ وَ أَضَاعُوا الثَّمَرَةَ.
...
از گفتارهاى آن حضرت عليهالسلام وقتى كه جريان سقيفه را به وى گزارش دادند
وقتى خبر رويداد سقيفه به حضرت على عليهالسلام رسيد كه عدّهاى - بهخلاف فرمان پيامبر صلىاللّهعليهوآله و عمل آن حضرت كه على ابن ابىطالب عليهالسلام را به خلافت مسلمانان نصب فرموده بود - در سقيفه جمع شدند و خليفهاى برگزيدند و انصار و مهاجران هر يك در پى به دست گرفتن خلافت هستند، فرمود: انصار چه گفتند؟
عرض كردند: انصار خواستند كه يك امير از مهاجران و يك امير از انصار انتخاب شود [و بدين ترتيب حكومت را در دست بگيرند]. حضرت فرمود:
چرا استدلال و احتجاج نكرديد كه پيامبر صلىاللّهعليهوآله توصيه نموده كه به نيكوكاران آنها احسان و از تبهكاران آنها عفو و اغماض گردد؟
عرض كردند: اين استدلال چطور مىتواند ادعاى حكومت و خلافت آنها را باطل كند؟
...
...
حضرت فرمود: اگر امارت (حكومت) به آنها تعلّق داشت ديگر پيامبر صلىاللّهعليهوآله درباره آنها چنين سفارشى نمىفرمود. يعنى هميشه به فرمانروايان سفارش مىشود كه به رعيّت و زيردستان چنين رفتارى داشته باشيد. پس اگر انصار حق امارت داشتند مىبايد پيامبر صلىاللّهعليهوآله به آنها دستور بدهد كه با رعيّت چنين كنيد نه اينكه درباره آنها چنين سفارشى بشود.
سپس فرمود: قريش، يعنى مهاجران، در برابر درخواست انصار مبنى بر اينكه منا أمير و منكم أمير چه پاسخ دادند؟
عرض كردند: آنها خود را درخت رسالت دانستند، چون از عشيره آن حضرت بودند و بر اساس گفته خداى سبحان كه مىفرمايد: «...وَ أُولُوا الأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ فِى كِتَابِ اللَّهِ...»(1)«و خويشاوندان نسبت به يكديگر [از ديگران] به كتاب خدا سزاوارترند». خود را در امور خلافت سزاوارتر از انصار پنداشتند.
حضرت فرمود: آنها به درخت استدلال كردند، ولى ميوه آن درخت را كه اهلبيت عليهمالسلام و در رأس آنها خود حضرت على عليهالسلام است، ضايع كردند؛ زيرا اگر خلافت به واسطه قرابت و خويشاوندى حاصل شود، امام على عليهالسلام از ساير قريش قرابت و خويشى بيشترى با حضرت رسول صلىاللّهعليهوآله داشت و شكى نيست كه مقصود از درخت، ميوه آن است و گرنه درخت بدون ميوه بىحاصل است. پس بايد خلافت و جانشينى مخصوص آنها باشد نه ديگران. حضرت با اين سخن ادعاى مهاجران و انصار را در امر خلافت باطل فرمود و ثابت فرمود كه خودِ آن حضرت در جانشينى سزاوارتر است.
1) سوره انفال، آيه 75.
وَ قَدْ أَرَدْتُ تَوْلِيَةَ مِصْرَ هَاشِمَ بْنَ عُتْبَةَ، وَ لَوْ وَلَّيْتُهُ إِيَّاهَا لَمَّا خَلَّى لَهُمُ الْعَرْصَةَ(1)، وَ لاَ أَنْهَزَهُمُ(2)الْفُرْصَةَ، بِلاَ ذَمٍّ لِمُحَمَّدِ بْنِ أَبِي بَكْرٍ، وَ لَقَدْ كَانَ إِلَيَّ حَبِيباً، وَ كَانَ لِي رَبِيباً.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام هنگامى كه محمّد بن ابىبكر به حكومت مصر رسيد، ولى مصر از تصرف او خارج گشت و كشته شد
اميرمؤمنان على عليهالسلام محمّد بن ابىبكر را به عنوان والى مصر بدان سامان گسيل كرد و از ديگر سو معاويه عمروعاص را در رأس شش هزار جنگجو به سوى مصر فرستاد. طرفين درگير شدند و وقتى كه نيروهاى محمد بن ابىبكر كشته شدند او نيز عقبنشينى كرد و به ويرانهاى پناه برد. عمروعاص دستور تعقيب او را صادر كرد و سرانجام او را در ويرانهاى يافتند و همانجا او را به شهادت رساندند و در پوست الاغ مردهاى قرار دادند و آن را آتش زدند. اين خبر كه به امام عليهالسلام رسيد بسيار ناراحت شد و فرمود:
مىخواستم حكومت مصر را به هاشم بن عتبه واگذارم نه محمد بن ابىبكر، زيرا او جوانى كمتجربه بود. لذا عمروعاص با نيرنگ بر او غلبه كرد، در حالى كه اگر هاشم را به حكومت مصر منصوب كرده بودم صحنه مصر را خالى نمىگذارد و فرصت غلبه را به
...
...
دست آنها نمىداد. شايد امام عليهالسلام هاشم بن عتبه را بنا بر محذوراتى به حكومت مصر نصب نكرده و محمد بن ابىبكر را بنابر مصلحتهايى براى اين سمت ترجيح داده بود. البته نقل اين جريان هم نه از باب تأسف و تأثر، بلكه به عنوان گزارش است، چنانكه پيامبر صلىاللّهعليهوآله نيز در جنگ احد پنجاه تيرانداز را در شكاف كوه قرار داد و آنان از فرمان سرپيچى كردند و سرانجام آن همه گرفتارى را به وجود آوردند.
بىآنكه محمد بن ابىبكر را نكوهش كنم، يعنى وقتى با تمام كوشش خود مورد خيانت روزگار قرار گيرد، ديگر جايى براى سرزنش او نيست. در اين ماجرا محمد ابن ابىبكر تمام تلاش خود را به كار بسته بود، اما نيرنگ عمروعاص و وجود هواداران فراوان عثمان در مصر، كه به لشكريان شام پيوستند، كارآمدتر شد و موجب شد سپاهيان عراق و پيروان محمد بن ابىبكر كارگزار امام عليهالسلام شكست بخورند و عقب بنشينند.
محمد بن ابىبكر محبوب من بود، زيرا او هم پيرو خدا و پيامبر صلىاللّهعليهوآله و از عابدان و زاهدان در دوران جوانى بود و هم فرزندخواندهام به شمار مىرفت.
اين پسرخواندگى بدين ترتيب بود كه مادرش اسماء همسر جعفر بن ابيطالب و مادر عبداللّه بن جعفر، پس از شهادت جعفر به ازدواج ابوبكر بن ابىقحافه درآمد و از او محمد بن ابىبكر را به دنيا آورد و پس از مرگ ابوبكر به عقد امام درآمد و از همينرو محمد بن ابىبكر، فرزندخوانده آن حضرت بوده است.
كَمْ أُدَارِيكُمْ(1)كَمَا تُدَارَى الْبِكَارُ(2)الْعَمِدَةُ(3)، وَ الثِّيَابُ الْمُتَدَاعِيَةُ(4). كُلَّمَا حِيصَتْ(5)مِنْ جَانِبٍ تَهَتَّكَتْ(6)مِنْ آخَرَ. كُلَّمَا أَطَلَّ(7)عَلَيْكُمْ مَنْسِرٌ(8)مِنْ مَنَاسِرِ أَهْلِ الشَّامِ أَغْلَقَ كُلُّ رَجُلٍ مِنْكُمْ بَابَهُ. وَ انْجَحَرَ(9)انْجِحَارَ الضَّبَّةِ(10)فِي جُحْرِهَا وَ الضَّبُعِ(11)فِي وِجَارِهَا(12).
...
از گفتارهاى آن حضرت عليهالسلام
چقدر با شما مدارا كنم، مانند مداراى بچه شترى كه كوهان آن زخم شده است. مردمان همواره از حاكم و فرمانروا به ويژه اگر عادل و حقيقتگرا باشد، سرپيچى و نافرمانى مىكنند. حال اگر همواره با آنان معاشرت كند كجروىهاى آنها را مىبيند و رنج مىبرد و اگر با آنها معاشرتى نكند متوجه كجروىشان نمىشود. از آنجا كه حاكمان و پيشوايان الهى براى هدايت مردم بايستى با آنها معاشرت و همزيستى كنند، از اينرو شكايت آنها از
1) اُداريكم: از مدارا گرفته شده، به معناى مماشات و كنار آمدن با طرف مقابل به گونهاى كه نه او را كيفر دهد و نه پيوند با او را بگسلد، هرچند مستحق آن باشد.
2) بكار: جمع بكر، به معناى شتر جوان.
3) عمدة: شترى كه درون كوهان آن زخم شده، ولى ظاهر آن سالم به نظر مىرسد.
4) متداعية: كهنه و مندرس.
5) حيصت: دوخته مىشود.
6) تهتك: پاره مىشود.
7) أطل: روى آورد.
8) منسر: طلايهدارانى كه پيشاپيش ارتش بزرگ حركت مىكنند.
9) إنجحر: به لانه پناه برد.
10) ضبة: سوسمار، بزمجّه.
11) ضبع: كفتار.
12) وجار: لانه كفتار.
...
...
دست منحرفان در طول تاريخ بهجا مىماند و اين سخن امام عليهالسلام يكى از آن شِكوههاست كه مىفرمايد: من تا كى بايد با ياران ظاهرالصلاحى كه در حقيقت منافق و دروغكارند مدارا كنم، مانند بچه شترى كه كوهانش زخم شده، ولى ظاهراً تندرست به نظر مىرسد، اما بايد همواره مراقب بود تا زخم آن افزايش نيابد.
تا كى با شما مانند لباس فرسودهاى مدارا كنم كه هرگاه جايى از آن دوخته شود از شدت فرسودگى جاى ديگر آن پاره مىشود؟ زيرا با چنين تنپوشى نمىتوان همانند جامه نو رفتار كرد.
هرگاه دستهاى از ارتش شام كه از سوى معاويه براى ارعاب شما به سوى شما گسيل مىشوند، [به خانه خود پناه مىبريد و [درها را بر روى آنها مىبنديد، درست مانند بزمجّه و كفتار كه در لانه خود پناه مىگيرند. اين بيان امام عليهالسلام كنايه از آن است كه خويش را از سرِ ترس و تنبلى پنهان مىكنند تا مبادا با حضرتش رودررو شوند و براى رويارويى با سپاه متجاوز، مكلف به جهاد شوند.
الذَّلِيلُ وَ اللَّهِ مَنْ نَصَرْتُمُوهُ، وَ مَنْ رَمَى بِكُمْ فَقَدْ رَمَى بِأَفْوَقَ(1)نَاصِلٍ(2). وَ إِنَّكُمْ - وَ اللَّهِ - لَكَثِيرٌ فِي الْبَاحَاتِ(3)قَلِيلٌ تَحْتَ الرَّايَاتِ، وَ إِنِّي لَعَالِمٌ بِمَا يُصْلِحُكُمْ، وَ يُقِيمُ أَوَدَكُمْ(4)، وَ لَكِنِّي لاَ أَرَى إِصْلاَحَكُمْ بِإِفْسَادِ نَفْسِي. أَضْرَعَ(5)اللَّهُ خُدُودَكُمْ(6)، وَ أَتْعَسَ(7)جُدُودَكُمْ(8)، لاَ تَعْرِفُونَ الْحَقَّ كَمَعْرِفَتِكُمُ الْبَاطِلَ وَ لاَ تُبْطِلُونَ الْبَاطِلَ كَإِبْطَالِكُمُ الْحَقَّ.
...
به خدا سوگند، كسى كه شما يارىاش كنيد درمانده و بيچاره مىشود، زيرا يارى شما ناچيز است. بنابراين، با اين يارى ناچيز و ضعيف شما در صحنه نبردِ با دشمن، شكست خواهد خورد.
و كسى كه به پشتوانه كمك شما تيراندازى كند، يعنى شما را به ميدان نبرد با دشمن بفرستد، مانند كسى است كه با تير سرشكسته بىپيكان تيراندازى كرده است و معلوم است كه تيرى اين چنين، كارى از پيش نمىبرد و سودى نمىرساند.
به خدا قسم كه در ميدان، پرشماريد اما در زير پرچمها بسيار اندك. يعنى همه صحنهها را پر مىكنيد و سياهى لشكريد، ولى وقت جنگ مىگريزيد و تنها افراد اندكى مىمانند.
و من از آنچه كه موجب اصلاح و برطرف شدن ناراستى شماست به خوبى آگاهم. منظور امام عليهالسلام شمشير و برخورد تند است، زيرا مردم وقتى از سوى حكام و فرمانروايان تندى ببينند معتدل و رام مىشوند، چنانكه حجّاج توانست مدت بيست سال با خشونت و خونريزى فراوان و كشتن مردم بىگناه و گنهكار بر كوفه حكومت كند، و ساير حاكمان ستمگر كه همين روش را در پيش گرفته، آن را عادت خود قرار دادند.
ولى من اصلاح شما را در تباهى خود نمىپسندم، چون روىآوردن به خشونت و
1) أفوق: تيرى كه چلهنشين آن شكسته باشد.
2) ناصل: خالى از نصل. نصل: ناوك آهنى و پيكانِ سر تير است كه در هدف فرو مىرود.
3) باحات: جمع باحة، به معناى ميدان.
4) أود: كجى و ناراستى.
5) أضرع: ذليل و خوار گرداند.
6) خدود: جمع خد، به معناى چهره و صورت.
7) أتعس: منحط و نابود گرداند.
8) جدود: جمع جد، به معناى حظّ و بهره.
...
...
تندخويى، باعث ظلم مىشود و در نتيجه حاكم خشن نيز به تبهكارى مىگرايد و سرانجام موجب برباد شدن دنيا و آخرت او مىگردد. اگر كسى بپرسد: فرمانروا چه بايد بكند؟ پاسخ اين است كه بايد به عدالت رفتار كند. مع ذلك اميرمؤمنان عليهالسلام پس از يك دور فسادهاى فراگير، زمام امور را در دست گرفت و طبيعى است كه با وجود چنان فضايى كه آكنده از تباهى و ستم بوده است، غالباً فرمانروايان نمىتوانند موفق بشوند.
خدا ذليلتان كند و چهره شمايان را خوار سازد و از بهرههاى مادى و معنوى و سعادت و رفاه محرومتان نمايد. اين نفرين حضرت نيز درباره آنان مستجاب شد و پس از او در ذلت فراگيرى فرو رفتند.
آن چنانكه باطل را مىشناسيد حق را نمىشناسيد، يعنى از حق پيروى نمىكنيد، زيرا اگر انسان حق را بشناسد از آن پيروى مىكند، ولى در صورت شناختن حق، از آن پيروى نكند، مانند كسى است كه آن را نمىشناسد.
و آن سان كه به مصاف حق رفتهايد و به نابودى آن كمر بستهايد، با باطل ستيز نمىكنيد. به راستى اين جماعت، چنان رفتار مىكردند كه قلب امام عليهالسلام از كردارشان پر از اندوه بود و همين امر آن حضرت را واداشت آنان را نفرين و نكوهش كند.
مَلَكَتْنِي عَيْنِي(1)وَ أَنَا جَالِسٌ، فَسَنَحَ(2)لِي رَسُولُ اللَّهِ صلىاللّهعليهوآله ، فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، مَا ذَا لَقِيتُ مِنْ أُمَّتِكَ مِنَ الاْءَوَدِ(3)وَ اللَّدَدِ؟(4)فَقَالَ: ادْعُ عَلَيْهِمْ، فَقُلْتُ: أَبْدَلَنِي اللَّهُ بِهِمْ(5)خَيْراً مِنْهُمْ، وَ أَبْدَلَهُمْ بِي شَرّاً لَهُمْ مِنِّي.
...
سخن آن حضرت عليهالسلام در سحرگاه روزى كه در آن ضربت خورد
من در حال نشسته به خواب رفتم و پيامبر خدا صلىاللّهعليهوآله در آن حال رؤيا بر من آشكار شد(6).
عرض كردم: يا رسول اللّه، از امتت چه نادرستى و دشمنىها تحمل كردم؟ اين استفهام براى بيان نفرت و ناراحتى است و نسبت دادن امّت به رسول اللّه صلىاللّهعليهوآله در اين جمله، توهين به آن حضرت نيست، چنانكه انسان در هنگام اهانت به ديگرى مىگويد: از دست اقوام تو چه كشيدم، بلكه حضرت در مقام تعجّب از انحراف امّت است كه با وجود امّت بودن و داشتن شايستگىِ راستى و درستى، چگونه چنين منحرف شدند.
1) ملكتني عيني: خواب بر من غالب شد و اين كنايهاى لطيف است، چرا كه انسان بيدار اختياردار چشم خويش است و هر طور كه بخواهد آن را تحت تصرّف خود قرار مىدهد، ولى بر انسان خفته، چشم حاكم است، چون نمىتواند آن را باز و بسته كند و هر جا را كه خواهد ببيند.
2) سنح: ظاهر و آشكار گرديد.
3) أود: اعوجاج.
4) لدد: خصومت و دشمنى.
5) بهم: باء در بهم براى بدل است، يعنى در عوض آنان.
6) البته اين رؤيا حقيقت بود، چرا كه بر اساس احاديث، شيطان در صورت پيامبر صلىاللّهعليهوآله و ائمه عليهمالسلام در نمىآيد، هرچند احاديثى ديگر خلاف اين را مىگويند، مانند آنچه در وسائل الشيعه آمده كه مىگويد: شيطان مىتواند به صورت آن بزرگواران و پاكيزگان درآيد.
...
...
رسول خدا صلىاللّهعليهوآله فرمود: اى على، بر آنان نفرين كن تا كيفر اعمال خود را ببينند.
گفتم: «خدا بهتر از آنان را به من بدهد و بدتر از من را بر آنها بگمارد». اين نه بدان معنى است كه آنان خوب بودند و حضرت على عليهالسلام بهتر از آنان را مىخواست، بلكه اين لفظ كنايه از خلاصى از آنان و رسيدن به خير و راحتى است، هرچند در اصلِ كلمه «خير» تفضيل نهفته است، چنانكه خداى سبحان نيز در وصف بهشتيان مىفرمايد: «أَصْحَابُ الْجَنَّةِ يَوْمَئِذٍ خَيْرٌ مُّسْتَقَرًّا»(1)«آن روز، جايگاه اهل بهشت بهتر است»، و درباره جهنميان مىفرمايد: «... شَرٌّ مَّكَانًا...»(2)«آنان بدترين جاى را دارند» كه معنى تفضيل ندارد.
از جمله بعد نيز معناى تفضيل به دست مىآيد و قطعا اين معنا را ندارد كه [ العياذ باللّه[ در وجود امام عليهالسلام شرّ است، بلكه نفرين در حق آنهاست بدين معنا كه خداى متعال حاكمى ستمگر بر آنها مسلط نمايد. و خدا نفرين حضرت را مستجاب نمود. يعنى امام عليهالسلام به رفيق اعلى ملحق شد كه بهتر از آنان بود و معاويه بر آنان مسلط شد كه براى آنها شرّ مطلق بود.
يعني بالأود الإعوجاج و باللّدد الخصام، و هذا من أفصح الكلام.
سيد رضى رحمهاللّه مىفرمايد: منظور حضرت از أود اعوجاج و كژى، و از لدد دشمنى است و اين جمله در شمار فصيحترين كلمات است، چرا كه دشمن لجوج بدترين بلاهاست.
أَمَّا بَعْدُ!(1)يَا أَهْلَ الْعِرَاقِ، فَإِنَّمَا أَنْتُمْ كَالْمَرْأَةِ الْحَامِلِ(2)، حَمَلَتْ فَلَمَّا أَتَمَّتْ(3)أَمْلَصَتْ(4)، وَ مَاتَ قَيِّمُهَا، وَ طَالَ تَأَيُّمُهَا(5)، وَ وَرِثَهَا أَبْعَدُهَا. أَمَا وَ اللَّهِ مَا أَتَيْتُكُمُ اخْتِيَاراً، وَ لَكِنْ جِئْتُ إِلَيْكُمْ سَوْقاً.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در نكوهش مردم عراق
روزى امام عليهالسلام گستره دانش خود را تبيين مىكرد [فرمود: [اگر كرسى داورى براى من برقرار شود، بين هر گروهى بر اساس مذهب و آيين آنها قضاوت خواهم كرد و مىتوانم هر پرسشى را پاسخ دهم. اين تعريف، بيان منزلتى بود كه خداى سبحان به آن حضرت عطا كرده است. منافقانى كه در شمار ياوران و سپاهيان آن حضرت بودند وى را تكذيب كردند. حضرت عليهالسلام در يكى از مناسبتها اين خطبه را ايراد فرمود:
اما بعد اى مردم عراق، شما مانند زنى باردار هستيد كه پس از گذراندن دوران [سخت[ باردارى جنين خود را ساقط كرده است.
و سرپرست و شوهر آن زن كه امور معيشت و حفاظت از او را برعهده داشت مرده و
1) أما بعد: چنانكه پيشتر گفتهايم اصل آن مهما يكن من شييء بعد الحمد و الصلوة بوده است.
2) حامل: زن باردار و «ت» تأنيث به آخر حامل و حائض افزوده نمىشود؛ زيرا در اين دو با مرد مشترك نيستند كه براى تميز آن نياز به «ت» باشد.
3) أتمّت: دوران باردارى او به پايان رسيد.
4) أملصت: بچه ساقط كرد.
5) تأيّم: بيوه بودن، از أيم گرفته شده، به معناى مرد يا زن بدون همسر. جمع آن أيامى است، چنانكه قرآن مىفرمايد: «وَ أَنكِحُوا الاْءَيَhمَى مِنكُمْ»؛ «بىهمسران خود را همسر دهيد» (سوره نور، آيه 32).
...
...
دوران بيوگى او به طول كشيده و پس از مرگ او به دليل نداشتن خويشاوندان نزديك نسبى و سببى، خويشان دورش از او ارث بردهاند. پس در حالت حيات و مماتِ شوهر، حق چنين زنى ضايع شده است(1).
وجه شباهت آن است كه اهل كوفه (= عراقيان) همراه و همرزم امام عليهالسلام در صفين مبارزه كردند و تا قله پيروزى پيش رفتند، ولى در نهايت به نيرنگ حكميّت روى آوردند كه در نتيجه در زمان حيات آن حضرت، هجوم لشكريان معاويه آنان را خوار نمود و آماج شبيخون كرد و پس از شهادت امام عليهالسلام كه به منزله قيّم و سرپرست آنها بود سرپرست خود و پيروزى را كه به منزله فرزند بود و سعادت و عزت و استقلالشان را دربرداشت از دست دادند و زير پرچم معاويه قرار گرفتند كه اين فرايند، نتيجه عملكرد بدشان در قضيه حكميّت و گرفتارشدنشان در دام نيرنگهاى معاويه بود.
اين را بدانيد كه واللّه من با اختيار خود از حجاز به عراق نيامدم و مجاورت شما را بر حجاز ترجيح ندادم، بلكه در اين كار ناچار شدهام. در واقع اگر جريان جنگ جمل نبود و طلحه و زبير و عايشه به عراق نيامده و فساد انگيزى نكرده بودند امام عليهالسلام نيز هرگز به عراق و شهر كوفه نمىآمد.
1) البته اين خطاب و امثال آن خواه به عنوان ستايش و خواه سرزنش خطاب به گروهى از آنان است نه همه آنان و خطاب به عموم به دليل سكوت و موافقت آنان با كارهاى جمعى از آنهاست كه دليل رضايت مىباشد.
وَ لَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّكُمْ تَقُولُونَ: عَلِيٌّ يَكْذِبُ. قَاتَلَكُمُ اللَّهُ فَعَلَى مَنْ أَكْذِبُ؟ أَعَلَى اللَّهِ؟ فَأَنَا أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِهِ! أَمْ عَلَى نَبِيِّهِ؟ فَأَنَا أَوَّلُ مَنْ صَدَّقَهُ! كَلاَّ وَ اللَّهِ وَ لَكِنَّهَا لَهْجَةٌ غِبْتُمْ عَنْهَا وَ لَمْ تَكُونُوا مِنْ أَهْلِهَا. وَيْلُمِّهِ(1)كَيْلاً بِغَيْرِ ثَمَنٍ. لَوْ(2)كَانَ لَهُ وِعَاءٌ «وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ»(3).
...
شنيدهام كه شما مىگوييد: على درباره آنچه خبر مىدهد و اينكه علم غيب دارد و خدا او را از آن برخوردار ساخته، دروغ مىگويد.
خداى شما را بكشد. اين، نفرينِ بر آنهاست. و از آنرو قتال به صورت باب مفاعله آمده كه اصل، در ميدان نبرد آن است كه هر يك از طرفين مىخواهد ديگرى را بكشد، يا به اين علت است كه تعلّق اراده الهى به مرگ آنها در يك طرف و تعلّق اراده آنان به عدم مرگ در سمت ديگر قرار گرفته و به منزله دو جنگجو هستند كه هر كدام قصد نابودى ديگرى را دارد (و همانطور كه دو جنگجو مىخواهند همديگر را بكشند، دو اراده خدا و آنان، قصد نابودى همديگر را دارند).
من بر چه كسى دروغ ببندم؟ زيرا هيچ دليلى براى دروغ گفتن ندارم. آيا بر خدا دروغ ببندم؟ اينكه امكان ندارد، چون من اولين مردى هستم كه به خدا ايمان آوردم، و ايمان و دروغ بستن متناقض يكديگرند.
آيا بر پيامبر دروغ ببندم؟ اين نيز ممكن نيست، زيرا من نخستين مردى هستم كه او را به پيامبرى پذيرفتم و تصديق نمودم، و تصديق كردن و دروغ بستن هرگز با يكديگر جمع نمىشوند. برآيند اين سخن آن است كه امام عليهالسلام مىخواهد بفهماند كه اولين مؤمن به
...
...
خداى سبحان و اوّل تصديقگر پيامبر صلىاللّهعليهوآله بودن دلالت بر نيروى ايمان دارد و انسان داراى ايمان قوى، هرگز در پرتگاه دروغ نمىافتد وگرنه صِرفِ اوليّت در ايمان و تصديق، مستلزم عدم كذب نيست، چرا كه ممكن است در نظر او يك دروغْ داراى مصلحتى باشد و لذا آن را به زبان براند. و نيز مراد آن حضرت آن است كه اگر وى در خبرهاى غيبى كه از خدا و پيامبر صلىاللّهعليهوآله گزارش مىدهد دروغگو باشد، مستلزم افترا بستن بر خدا و پيامبر صلىاللّهعليهوآله است، و اين، به دليلى كه گذشت با اولين مؤمن بودن و اولين تصديقگر آن حضرت بودن منافات دارد. پس نمىتوان گفت: دروغگو بودن در خبرهاى غيبى مستلزم دروغ بستن به خدا و پيامبر صلىاللّهعليهوآله نيست و در طرف عكس نمىتوان گفت: ابطالِ نسبتِ دروغ به خدا و پيامبر صلىاللّهعليهوآله دادن مستلزم ابطال دروغگو بودن نمىباشد. (بلكه اين دو اصطلاحا كاملاً لازم و ملزوم يكديگرند و اثبات و نفى هر يك اثبات و نفى مقابل را در بر دارد.)
نه، به خدا سوگند، چنين نيست كه شما مىپنداريد. من دروغگو نيستم، بلكه اين كلامى است كه شما از آن دور هستيد و اهليّت و شايستگى فهم آن را نداريد. اين بيان امام عليهالسلام بدان معناست كه همه كليات را مىداند و بر تطبيق كليات بر مصاديق و جزئيات تواناست، ولى ديگران شايسته چنين كارى نيستند، و بسيارى از آنها حتى قدرت فهم و دريافت آن را نيز ندارد. بارى، حضرت فرمود: پيامبر صلىاللّهعليهوآله هزار باب علم بر من گشود كه از هر بابِ آن هزار باب ديگر بر من گشوده شد. پس گويى جمله اول «لَهْجَةٌ غِبْتُمْ» در مورد هزار باب علمى است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام از پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله آموخته است و جمله دوم «لَمْ تَكُونُوا مِنْ أَهْلِهَا» در مورد هزار هزار باب دانشى است كه بر وى گشوده شده است.
واى مادرش، (= مادرش در عزايش بنشيند) گزافهگويى كرده است، مانند كسى كه بىبها پيمانه مىكند؛ يا اينكه مراد حضرت اين است كه اين سخنهاى غيبى ارزشمند را
...
...
بىمزد و منّت پيمانه مىكنم و در اختيارتان مىگذارم و در عين حال مرا تكذيب مىكنيد.
اگر براى اين علوم و معارف حاملان و اهل فهمى مىيافتم كه با گوش جان بشنوند و با سينهاى گشاده آنها را بپذيرند، مسائل و دانشهاى بسيارى در اختيارشان قرار مىدادم.
«و قطعاً پس از چندى خبر آن را خواهيد دانست». اين آيه را حضرت در پايان سخن خود تلاوت فرمود، يعنى در آينده راستى گفتار من براى شما روشن خواهد شد. دقيقا تمام پيشبينىهاى حضرت به وقوع پيوست، ولى ديگر كار از كار گذشته و امكان جبران وجود نداشت.
اللَّهُمَّ(1)دَاحِيَ الْمَدْحُوَّاتِ، وَ دَاعِمَ(2)الْمَسْمُوكَاتِ(3)، وَ جَابِلَ(4)الْقُلُوبِ عَلَى فِطْرَتِهَا(5)شَقِيِّهَا وَ سَعِيدِهَا. اجْعَلْ شَرَائِفَ صَلَوَاتِكَ(6)وَ نَوَامِيَ(7)بَرَكَاتِكَ(8)عَلَى مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَ رَسُولِكَ.
...
از خطبههاى حضرت عليهالسلام كه در آن روش صلوات فرستادن بر پيامبر صلىاللّهعليهوآله را به مردم ياد داده است
اى خداى گستراننده گسترهها؛ منظور زمينهاى قابل سكونت و زراعت و مانند اينهاست كه گسترده شدهاند.
و اى خدايى كه برافراشتهها را نگهبانى مىكنى؛ منظور آسمانهاست كه از نظر ما انسانها بالاى زمين هستند، هرچند در واقع گرداگرد زمين را گرفتهاند، چنانكه خود مىفرمايد: «إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّمَاوَاتِ وَالاْءَرْضَ أَن تَزُولاَ...»(9)«همانا خدا آسمانها و زمين را نگاه مىدارد تا نيفتند».
1) اللّهم: در اصل يااللّه بوده كه يا (حرف ندا) حذف شده و در عوض به آخر آن ميم افزوده شده است.
2) داعم: از دعم، به معناى حافظ و نگاهدارنده.
3) مسموكات: افراشتهها و آسمانها، از سمك به معناى بالا بردن گرفته شده است.
4) جابل: از جبل گرفته شده، يعنى خلق و آفرينش.
5) فطرت: سرشت.
6) صلوات: جمع صلاة يعنى توجّه و عنايت از طرف خدا به انسان.
7) نوامي: جمع نامية يعنى خير در حال رشد كه هيچگاه متوقف نمىشود.
8) بركات: جمع بركة يعنى خير ثابت در مقابل خير موقّت كه از برك الإبل گرفته شده و آن وقتى است كه شتر مىخوابد.
9) سوره فاطر، آيه 41.
...
...
و اى خدايى كه دلها را - چه سعادتمند و چه شقاوتپيشه - بر اساس فطرت پاك آفريدى. اين سخن بدين معناست كه خداوند قلبها را آفريد، و سعادتمندى و شقاوتپيشگى را به اختيار خود انسان گذاشت تا خودش راه حق از ناحق را برگزيند.
بهترين رحمتها و بالندهترين بركات خويش را بر محمد صلىاللّهعليهوآله كه بنده و فرستاده تو است فرو فرست. رحمت انواعى دارد و برخى از آنها بر برخى ديگر برترى دارند. لذا حضرت امير عليهالسلام بهترين و بالاترين آنها را براى پيامبر صلىاللّهعليهوآله درخواست كرده است. مقدم كردن صفت عبد بر رسول براى اعتراف به مملوك بودن آن حضرت در مقابل خداى سبحان است تا ستايش بيشترى از خدا شده باشد. به تعبير ديگر بندگى از پيامبرى مقدم شده چون ارزشمندتر است و به نوعى ستايش خدا را دربردارد.
الْخَاتِمِ لِمَا سَبَقَ، وَ الْفَاتِحِ لِمَا انْغَلَقَ، وَ الْمُعْلِنِ الْحَقَّ بِالْحَقِّ، وَ الدَّافِعِ جَيْشَاتِ(1)الاْءَبَاطِيلِ، وَ الدَّامِغِ(2)صَوْلاَتِ(3)الاْءَضَالِيلِ(4)، كَمَا حُمِّلَ فَاضْطَلَعَ(5)، قَائِماً بِأَمْرِكَ، مُسْتَوْفِزاً(6)فِي مَرْضَاتِكَ، غَيْرَ نَاكِلٍ(7)عَنْ قُدُمٍ(8)وَ لاَ وَاهٍ(9)فِي عَزْمٍ.
...
پيامبرى كه نبوتهاى پيشين را پايان بخشيد، چنانكه خداى متعال مىفرمايد: «...وَ لَكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَ خَاتَمَ النَّبِيِّينَ...»(10)«ولى فرستاده خدا و خاتم پيامبران است».
و آن حضرت گشاينده فروبستگىها بود، زيرا قلبهايى كه به سبب گمراهى تنگ و بسته شده و جلوه حق در آنها نتابيده و خيرى از آنها بر نمىآمد، باز كرد، چنانكه درهاى بسته سعادت را با رفتار و تعاليم گرانسنگ خويش گشود.
و حق را به وسيله حق آشكار مىساخت، بهخلاف برخى از افراد كه به وسيله باطل، حق را برپا كرده بودند. مردم گاهى حق را وسيله اظهار حق قرار مىدهند. مثلاً خريدار منزل زيد هنگام نزاع و اختلاف گاهى مىگويد: من اين منزل را از پدران خود به ارث بردهام تا به حق خود كه ملكيّت منزل است برسد و گاهى مىگويد: من اين منزل را از زيد خريدهام و اقامه دليل هم مىنمايد. به هر حال پيامبر صلىاللّهعليهوآله براى رسيدن به حق و آشكار كردن آن هرگز از روشهاى باطل استفاده نمىكرد، بلكه حق را با حق زنده نگه مىداشت.
1) جيشات: جمع جيشة، به معناى جوش آمدن است، چنانكه گفته مىشود: جاش القدر؛ ديگ به جوش آمد. پس جيشات الباطل، يعنى وقتى كه باطل كاملاً به اوج رسيده باشد.
2) دامغ: كسى كه با ضربه محكم بر سر كسى مىزند تا ضربه به مغز او برسد و از كلمه دمغة گرفته شده است.
3) صولات: جمع صولة به معناى سطوت و قدرت.
4) أضاليل: جمع ضلال، به معناى گمراهى.
5) إضطلع: از كلمه ضلاعة، يعنى قوّت گرفته شده و به معناى قيام به كار است.
6) مستوفز: كسى كه شتاب و عجله دارد.
7) ناكل: كسى كه يك قدم به جلو و يك قدم به عقب مىگذارد و در كارى ترديد دارد.
8) قدم: به معناى حركت به سوى جنگ است و گاهى به هر نوع حركت و اقدامى گفته مىشود.
9) واه: سستى ورز.
10) سوره احزاب، آيه 40.
...
...
(پس در مثال اوّل شخص صاحب منزل، باطل را كه دروغ است، وسيله رسيدن به حق كه مالكيت منزل است قرار داده و در مثال دوّم حق را كه اقامه دعوى و سخن راست است وسيله رسيدن به حق كه ملكيت منزل است قرار مىدهد.)
و غليانها و هيجانهاى باطل را در هم مىكوبيد.
و سلطههاى گمراهى را در هم كوبيد تا از حركت، باز ايستند و نتوانند حيات جديدى بيابند و بار ديگر مردم را منحرف كنند.
[ بار خدايا، رسولت ] اين كارها (ختم نبوت، گشايش فروبستگىها، آشكار كردن حق به وسيله حق و دفع جوش و خروش باطل و كوبيدن سلطه گمراهى) را چنانكه بر عهده او گذارده بودى، بىهيچ كاستى و اهمالى انجام داد و در احيا و اجراى اوامر تو به خوبى عمل كرد و حق را برپاى كرد.
در صحنه ايستاد و با صلابت به اداى وظيفه پرداخت.
هرگز در راه جلب رضايت و خشنودى تو سستى نورزيد و با شتاب پيش مىرفت.
در راه نبرد، يا در تمام اعمال و رفتارش هرگز دودلى و ترديد نداشت تا مثلاً قدمى به پيش و قدمى به پس بگذارد.
و در عزم خود و در گفتن و خموشى گزيدن هرگز ترديد نكرد.
وَاعِياً لِوَحْيِكَ، حَافِظاً لِعَهْدِكَ، مَاضِياً عَلَى نَفَاذِ أَمْرِكَ، حَتَّى أَوْرَى(1)قَبَسَ(2)الْقَابِسِ(3)، وَ أَضَاءَ الطَّرِيقَ لِلْخَابِطِ(4)، وَ هُدِيَتْ بِهِ الْقُلُوبُ بَعْدَ خَوْضَاتِ(5)الْفِتَنِ(6).
...
وحى تو را به خوبى مىفهميد و به درستى درك مىكرد و در اينباره هرگز كُندذهنى و فراموشكارى در او راه نداشت.
پيمان تو را (= احكام خداوند) نگهبان بود، چرا كه خداى سبحان از پيامبر صلىاللّهعليهوآله عهد گرفته بود كه به تبليغ احكام بارى تعالى و ارشاد مردمان بپردازد و پيامبر صلىاللّهعليهوآله نيز به اين پيمان به خوبى وفا نمود.
در راه اجراى اوامر تو در جامعه و ميان مردم بىپروا و بدون سهلانگارى مىكوشيد.
تا آنجا كه براى جوياى روشنايى، شعله رهنمايى را روشن كرد؛ يعنى آن حضرت، خواستههاى طالبان حق را به آنان نماياند.
و راه را براى شبروان روشن ساخت. پس كسانى كه در شب و بدون راهنما و در بيراهه و تاريكى حركت مىكردند، به سبب هدايتگرى او هدايت شدند؛ زيرا مردم روزگار جاهليّت، بدون آشنايى با راه حق، زندگى مىكردند، اما در عصر اسلام، در پرتو نور هدايت پيامبر صلىاللّهعليهوآله راه را پيدا كردند و در مسير سعادت گام نهادند.
و پس از فرورفتن دلها (= مردم) در فتنهها و گناهان، به بركت آن حضرت هدايت و از فتنهها نجات يافتند. نسبت دادن هدايت به قلب از آنروست كه مركز هدايت، قلب است.
1) أورى: روشنى را آشكار ساخت. چنانكه گفته مىشود: أورى الزند، يعنى آتش را از سنگ آتشزنه برآورد.
2) قبس: شعله آتش.
3) قابس: كسى كه دنبال آتش مىگردد تا آن را به دست آورد.
4) خابط: شبرويى كه در تاريكى و بدون راهنما و خارج از جاده حركت مىكند.
5) خوضات: جمع خوض، به معناى آرام آرام در چيزى فرو رفتن.
6) فتن: جمع فتنة، به معناى امر مشتبهى كه موجب بدبختى دنيا و آخرت مىگردد.
وَ أَقَامَ مُوضِحَاتِ الاْءَعْلاَمِ(1)وَ نَيِّرَاتِ الاْءَحْكَامِ(2)فَهُوَ أَمِينُكَ الْمَأْمُونُ، وَ خَازِنُ عِلْمِكَ الْمَخْزُونِ، وَ شَهِيدُكَ يَوْمَ الدِّينِ(3)، وَ بَعِيثُكَ(4)بِالْحَقِّ، وَ رَسُولُكَ إِلَى الْخَلْقِ.
...
و پرچمهاى روشن كننده راه حق و احكام نورانى اسلام را برافراشت. احكام دين به خلاف احكام مكتبهاى انحرافى كه مبهم و غيرمنطبقِ با حق است، روشن و نورانى است.
پس او امين تو بود كه در وحى و رسالتى كه بر عهده داشت، امانت را پاس داشت.
و نگهبان علم مخزون و محفوظ تو بود، زيرا علمِ به شريعت و راه سعادت در آغاز نزد خداوند محفوظ و مخزون بود و سپس آن را به پيامبرش منتقل نمود. بنابراين، پيامبر صلىاللّهعليهوآله خازن و حافظ علم الهى شد، مانند خازن مال كه خزانهدار و نگاهبان اموال است.
و در روز قيامت شاهد و گواه تو [بر مردم] است، چنانكه قرآن مىفرمايد: «...وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا...»(5)«و پيامبر بر شما گواه مىباشد». در آن روز پيامبر صلىاللّهعليهوآله به نفع مؤمنان و كسانى كه عمل صالح انجام دادهاند و نيز عليه كسانى كه كافر و تبهكار بودهاند شهادت مىدهد.
و او برانگيخته بهحق توست، يعنى بهخلاف ظالمان كه نمايندگان خود را براى ظلم در حق مردم گسيل مىدارند، تو پيامبرت را به حق ارسال نمودى.
و او پيامبر تو به سوى خلق بود تا آنها را هدايت كند. مراد از خلق، تمامى آفريدگان يا تنها جنّيان و آدميان است.
1) أعلام: جمع علم، به معناى پرچم نصب شدهاى است كه به وسيله آن راه شناخته مىشود و يا هرچه بر چيزى دلالت نمايد، مانند پرچم جنگ و اسم چيزى كه براى آن علم شده (مثل اسم افراد مخصوص چون حاتم) و اضافه موضحات به أعلام اضافه صفت به موصوف است، يعنى نشانههاى آشكار.
2) نيرات الأحكام: نيز اضافه صفت به موصوف است، يعنى احكام نورانى.
3) دين: جزا.
4) بعيث: مبعوث.
5) سوره بقره، آيه 143.
اللَّهُمَّ افْسَحْ لَهُ مَفْسَحاً(1)فِي ظِلِّكَ، وَ اجْزِهِ مُضَاعَفَاتِ(2)الْخَيْرِ مِنْ فَضْلِكَ. اللَّهُمَّ أَعْلِ عَلَى بِنَاءِ الْبَانِينَ بِنَائَهُ، وَ أَكْرِمْ لَدَيْكَ مَنْزِلَتَهُ، وَ أَتْمِمْ لَهُ نُورَهُ، وَ اجْزِهِ مِنِ ابْتِعَاثِكَ لَهُ مَقْبُولَ الشَّهَادَةِ(3)، وَ مَرْضِيَّ الْمَقَالَةِ، ذا مَنْطِقٍ عَدْلٍ، وَ خُطَّةٍ فَصْلٍ(4).
...
خدايا، در سايه خود، يعنى آخرت، براى او محلّى وسيع مقرّر فرما. اين دعايى است براى آن حضرت كه در آن از بارى تعالى درخواست مىكند كه جايگاههاى رحمت و كاخهاى وسيع خود را در اختيار آن حضرت قرار بدهد. منظور از «ظلّ» آن است كه انسان هنگام گرما به سايهاى پناه مىبرد تا استراحت كند. همينطور انسان زير سايه لطف الهى از رنج و ناراحتى ايمن مىشود و آرامش مىيابد.
و به او از فضل خودت خيرات فراوان بده، زيرا پاداش الهى در حقيقت فضل و احسان اوست و انسان در مقابل عمل خود سزاوار چيزى نيست، تا چه برسد به خير فراوان؛ و لذا اميرمؤمنان عليهالسلام اينگونه دعا نموده است.
خدايا، بناى دين او را بر ساير بناها [= اديان] برترى ببخش تا دين او در نظر همگان بالاتر از همه اديان قرار بگيرد، همانطور كه يك ساختمان مرتفع از همه ساختمانها برتر و چشمگيرتر است.
و جايگاه ارجمند آن حضرت را گرامى بدار و نور او را درخشان و كامل گردان. نور در اين جمله يا كنايه از بلندى مقام است و همانطور كه نور كامل چراغ، روشنتر و چشمنوازتر است، مقام كامل و رفيع يك انسان از همه چشمگيرتر است، و يا منظور همان
...
...
نور لغوى است كه در آن صورت براى آن حضرت نور فراوان و كامل طلب مىشود، چنانكه در آيه شريفه آمده است: «... رَبَّنا أَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا...»(1)«پروردگارا نور ما را براى ما كامل گردان». و مراد از اتمام نور اعطاى نور كامل و شايسته انسان است.
و پاداش رسالت او را قبولى گواهى و شهادت او قرار ده، زيرا در مقابل رنجهاى بعثت و رسالت پاداشى وجود دارد، كه در اينجا اميرمؤمنان عليهالسلام از خداى سبحان درخواست مىكند كه پاداش او را پذيرش گواهى او در قيامت قرار دهد. اگر كسى بگويد كه خداى سبحان اين پاداش را به پيامبر صلىاللّهعليهوآله خواهد داد و نيازى به دعا كردن ما نخواهد بود و دعاى ما از نوع تحصيل حاصل است، جواب مىدهيم كه خداى سبحان اصل اين پاداش را به پيامبر صلىاللّهعليهوآله به دليل شايستگى و استحقاقش خواهد داد، ولى گسترش و افزايش آن با دعاى امّت تحقق مىپذيرد. لذا محققّان گفتهاند كه صلوات موجب ترفيع درجه آن حضرت مىشود، زيرا الطاف الهى بىپايان است و هرچه بر آن حضرت بيشتر صلوات فرستاده شود، رفعت درجهاش فزونتر مىگردد.
و گفتارش را مورد پسند حضرتت قرار ده و آن را ميزان بازشناختن سخن حق از گفتار باطل قرار ده. گفتار پسنديده در اين سخن حضرت امير عليهالسلام يا بدين معناست كه از گواهىِ پذيرفته شده اعم و فراتر است، و يا منظور ايشان آن است كه پسنديدگى سخن آن حضرت عام مىباشد و جداى از مسأله گواهى است.
1) سوره تحريم، آيه 8.
اللَّهُمَّ اجْمَعْ بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُ فِي بَرْدِ(1)الْعَيْشِ وَ قَرَارِ النِّعْمَةِ(2)وَ مُنَى(3)الشَّهَوَاتِ وَ أَهْوَاءِ اللَّذَّاتِ وَ رَخَاءِ الدَّعَةِ(4)وَ مُنْتَهَى الطُّمَأْنِينَةِ وَ تُحَفِ(5)الْكَرَامَةِ.
...
خدايا، ما را با او در بهشت و در كنار نعمتهاى بىزوال آن، همنشين كن. اين دعا براى ملحق شدن دعا كننده به پيامبر صلىاللّهعليهوآله است.
و آرزوهاى دلخواهمان مانند راحتى و سعادت را برآورده كن و لذتهاى خوب و خواستنى و آرامش فراوان ناشى از آسايش را براى ما مقدر ساز.
و [ما و پيامبر صلىاللّهعليهوآله را] از نهايت آرامش بهشتى و از هديههاى با ارزشِ كرامتت برخوردار كن.
1) برد: يا به معناى خنكى در مقابل گرما و يا به معناى آرامش در مقابل جنگ و آشوب است، و در اينجا منظور بهشت است كه در آن جنگ و گرما وجود ندارد.
2) قرار النعمة: نعمت برقرار و بىزوال.
3) منى: جمع منية، به معناى آرزوست و شهوات به معناى خواستههاى نفسانى است.
4) دعة: سكون و اطمينان نفس با خير، و رخاء يعنى وسعت و فراوانى.
5) تحف: جمع تحفة، يعنى چيزهاى ارزشمندى كه انسان به ديگرى هديه مىدهد.
قَالُوا أُخِذَ مَرْوَانُ بْنُ الْحَكَمِ أَسِيراً يَوْمَ الْجَمَلِ فَاسْتَشْفَعَ الْحَسَنَ وَالْحُسَيْنَ عليهماالسلام إِلَى أَمِيرِالْمُوءْمِنِينَ عليهالسلام فَكَلَّمَاهُ فِيهِ، فَخَلَّى سَبِيلَهُ، فَقَالاَ لَهُ: يُبَايِعُكَ(1)يَا أَمِيرَالْمُوءْمِنِينَ؟ فقَالَ عليهالسلام : أَ وَ لَمْ يُبَايِعْنِي بَعْدَ قَتْلِ عُثْمَانَ؟(2)لاَ حَاجَةَ لِي فِي بَيْعَتِهِ. إِنَّهَا كَفٌّ يَهُودِيَّةٌ، لَوْ بَايَعَنِي بِكَفِّهِ لَغَدَرَ بِسَبَّتِهِ(3). أَمَا إِنَّ لَهُ إِمْرَةً كَلَعْقَةِ الْكَلْبِ أَنْفَهُ وَ هُوَ أَبُو الاْءَكْبُشِ(4)الاْءَرْبَعَةِ وَ سَتَلْقَى الاْءُمَّةُ مِنْهُ وَ مِنْ وَلَدِهِ يَوْماً أَحْمَرَ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام به مروان بن حكم در بصره
مورخان گفتهاند: مروان بن حكم در جنگ جمل اسير شد و از امام حسن و امام حسين عليهماالسلام خواست تا نزد اميرمؤمنان عليهالسلام از او شفاعت كنند، آن دو براى آزادى او وساطت و پايمردى كردند و او آزاد شد. پس عرض كردند: اى اميرمؤمنان [اگر اجازه دهى] با تو بيعت مىكند.
حضرت فرمود: آيا مروان پس از قتل عثمان با من بيعت نكرد؟ يعنى چه فايدهاى دارد كه اين شخص پيمانشكنِ فريبكار با من بيعت كند؟ نيازى به بيعت او ندارم، بيعت كردن و بيعت نكردن او يكسان است.
آن دست (= دست مروان) مانند دست يهودى است كه خيانت سرشتشان شده است و
...
...
هرگز بر عهد خود پايدار نيستند.
اگر مروان با دست خود بيعت كند، با سُرين و نشيمنگاه خود خيانت مىكند. دليل اين سخن امام عليهالسلام آن است كه در زمان جاهليّت، افراد نادان وقتى با كسى بيعت مىكردند آنگاه كه مىخواستند بيعت خود را بشكنند، با اشاره به نشيمنگاه خود بادى از معده خود خارج مىكردند. اين مطلب اشارهاى است به پستى و فرومايگى مروان و بىارزشى بيعت او.
اين را بدانيد كه حكومت او همين قدر طول مىكشد كه سگ بينى خود را بليسد. اين تشبيه براى نكوهش مروان و پيشگويى دوران كوتاه فرمانروايى اوست. مورّخان گفتهاند كه پس از يزيد بن معاويه با مروان بيعت كردند و مدت خلافت او چهار ماه و ده روز، يا حداكثر شش ماه بود.
و او پدر قوچهاى چهارگانه است. منظور امام عليهالسلام از چهار قوچ، چهار فرزند مروان بود كه به قدرت رسيدند. آنها عبارتند از: عبدالملك بن مروان كه به خلافت رسيد؛ محمد بن مروان كه والى جزيره شد؛ عبدالعزيز بن مروان كه والى مصر شد؛ بشر بن مروان كه والى عراق شد. نيز ممكن است منظور امام عليهالسلام فرزندان عبدالملك بن مروان باشند كه همگى به خلافت رسيدند و عبارت بودند از: وليد، سليمان، يزيد و هشام، و جز آنان هرگز در تاريخ خلافت و فرمانروايى پيش نيامد كه چهار برادر يكى پس از ديگرى به خلافت برسند.
و امّت اسلامى از او و فرزندانش روز سرخ و خونينى را خواهند ديد؛ كه منظور امام ظلم فراوان آنها بر مردم بود. همانطور كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمود مروان و فرزندانش با ستمگرى و بيدادگرى بر مردم حكومت كردند. در معرفى ستمگرى آنان همين بس كه حجّاج از گماردگان يكى از آنان بود كه والى عراق شد و او را براى اين مقام نصب كردند، كه در دوران ولايتش صد و بيست هزار نفر را كشت و هشتاد هزار نفر را به زندان افكند.
لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّي أَحَقُّ النَّاسِ بِهَا مِنْ غَيْرِي، وَ وَ اللَّهِ لاْءُسْلِمَنَّ(1)مَا سَلِمَتْ أُمُورُ الْمُسْلِمِينَ وَ لَمْ يَكُنْ فِيهَا جَوْرٌ إِلاَّ عَلَيَّ خَاصَّةً، الْتِمَاساً لاِءَجْرِ ذَلِكَ وَ فَضْلِهِ، وَ زُهْداً فِيمَا تَنَافَسْتُمُوهُ مِنْ زُخْرُفِهِ وَ زِبْرِجِهِ(2).
...
خطبهاى از آن حضرت عليهالسلام به هنگام تصميمگيرى اصحاب شورا بر بيعت با عثمان
وقتى برخى از اعضاى شوراى شش نفره تصميم گرفتند با عثمان بيعت كنند امام فرمود:
شما [اعضاى شورا] كه عثمان را نامزد خلافت كرديد مىدانيد كه من از ديگران به خلافت سزاوارترم. زيرا آن حضرت افزون بر نص صريح پيامبر صلىاللّهعليهوآله درباره خلافتش، از شايستگىهايى نيز برخوردار بود كه هيچ يك از آنها در كسى ديگر يافت نمىشد.
به خدا سوگند اگر [در اين خلافت] امور مسلمانان بر اساس ظواهر اسلام به سامان برسد و فقط بر شخص من ظلم و ستم تحميل شود، با آن از در مسالمت در خواهم آمد.
در حقيقت گرفتن خلافت از دست امام عليهالسلام سه پيامد شوم و ضرر سنگين در پى داشت:
ظلم به امام عليهالسلام بود؛
ظلم به مسلمانان كه آنها را از عدالت علوى و فضيلت حكومت حضرت محروم كرد؛
...
...
امام عليهالسلام به شرط آنكه ظواهر اسلام محفوظ بماند، از حق شخصى خود و محروميّت مسلمانان (يعنى ضرر و زيان اوّل و دوّم) گذشت. اين چشمپوشى امام عليهالسلام از آنروى بود كه رسيدن به حق خود را تنها در ايجاد تفرقه بين مسلمانان مىديد كه ممكن بود با قيام حضرت براى دستيابى به حق خلافت، اصل اسلام و كيانِ آن از دست برود. از سوى ديگر ظلم و رويگردانى از دستورات دينى براى امام عليهالسلام تحمّل ناشدنى بود. بنابراين مانند عدالتخواهى و ظلمستيزىاش در زمان معاويه، با چنين پديدههايى نيز مبارزه مىكرد.
حال اگر كسى سؤالى را طرح كند كه امامت منصبى است الهى و نمىتوان از آن دست برداشت، چرا امام عليهالسلام چنين كرد؟ در پاسخ مىگوييم كه اگر دست برداشتن از امامت بىسبب و دليل باشد، در آن صورت خلاف شريعت است، ولى اگر امام عليهالسلام ياران كافى نداشته و قيام براى كسب مقام امامت خطر بالاترى براى اسلام و امت داشته باشد، سكوت و كناره گرفتن از آن لازم خواهد بود، زيرا خطر و ضرر كمترى دارد.
[به اين دليل] از حق خود مىگذرم كه اميدوارم خدا در ازاى سكوت و تسليم من كه براى حفظ و بقاى اسلام است پاداش و فضيلت عنايت كند. همچنين [ اين اقدام [زهد و بىرغبتى من نسبت به زر و زيورهايى است كه شما براى دستيابى به آنها به جانِ هم افتاده و به رقابت برخاستهايد. در اين بيان، حضرت خلافت را به زر و زيورى تشبيه مىفرمايد كه اهل شورا براى رسيدن به آن، كه ارمغان خلافت و قدرت است، به رقابت برخاستهاند.
أَوَ لَمْ يَنْهَ بَنِي أُمَيَّةَ عِلْمُهَا(1)بِي عَنْ قَرْفِي(2)؟ أَوَ مَا وَزَعَ(3)الْجُهَّالَ سَابِقَتِي(4)عَنْ تُهَمَتِي؟ وَ لَمَا(5)وَعَظَهُمُ اللَّهُ بِهِ أَبْلَغُ(6)مِنْ لِسَانِي. أَنَا حَجِيجُ(7)الْمَارِقِينَ(8)، وَ خَصِيمُ النَّاكِثِينَ الْمُرْتَابِينَ(9)، وَ عَلَى كِتَابِ اللَّهِ تُعْرَضُ الاْءَمْثَالُ(10)، وَ بِمَا فِي الصُّدُورِ تُجَازَى الْعِبَادُ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام در رفع اتهام از خود در دست داشتن در خون عثمان
معاويه و يارانش براى توجيه جنگيدن با امام عليهالسلام آن حضرت را به همدستى و همداستانى در قتل عثمان متهم كردند. وقتى خبر اين اتهام به آن حضرت رسيد، طى خطبهاى فرمود:
آيا علم بنىاميّه(11)از روش و عملكرد من مانع چنين عيبجويى و خردهگيرى نمىشود؟ اين استفهام انكارى است، يعنى چگونه بنىاميه با علم به بىگناهى و پرهيز من از
1) علمها: فاعل و بنى اميّه مفعول است، يعنى آيا علم بنىاميه آنها را باز نمىدارد؟
2) قرف: به معناى عيبجويى و عيبگويى است.
3) ماوزع: منع نمىكند.
4) سابقتي: فاعل وزع است، يعنى آيا سابقه من در دين بنىاميّه را باز نمىدارد؟
5) لما: ل در لما براى تأكيد و قسم است.
6) أبلغ: خبر لما است.
7) حجيج: دشمنى كه با كسى احتجاج مىكند.
8) مارقين: از مرق گرفته شده، يعنى خارج و در اينجا مراد خارج از دين است و در اينجا واژه «مارقين» درباره كسانى است كه با شكستن بيعت با امام عليهالسلام از دين خارج شدند و با فتنهانگيزى و آتشافروزى با امام عليهالسلام مخالفت كردند.
9) مرتابين: ترديدكنندگان در امرى، در اينجا منظور كسانى است كه درباره قيامت يا درباره دنيا و آخرت ترديد كنند.
10) أمثال: همانندها، مشابهات، چيزهايى كه مشابه چيزهاى ديگرى باشند.
11) بنىاميّه فرزندان اميّة بن خلف هستند و عربها غالباً قبيله را به نام جد اعلاى آن مىخوانند.
...
...
خونريزى، مرا به اين كار متّهم مىكنند؟
آيا سابقه من در اسلام و پرهيزگاريم نسبت به گناه و كارهاى مغاير فضيلت، باعث نمىشود كه نادانها (= بنىاميّه) را از چنين اتهامى درباره من باز دارد؟
به يقين مواعظ الهى رساتر و نافذتر از مواعظ من براى بنىاميّه است، زيرا خداى متعال آنها را از بدگمانى و عيبجويى و تهمت (= همز و لمز) و گفتار ناآگاهانه و خصوصاً غيبت منع كرده است. بنابراين وقتى بنىاميّه از موعظه و اندرزهاى الهى رويگردان شوند، از موعظه من نيز روى مىتابند.
من با مارقان (= بيعتشكنان) و مخالفانى كه فتنه انگيزى مىكنند (در دنيا يا آخرت يا هر دو) احتجاج و با شكّاكان پيمانشكن مبارزه مىكنم.
و هرچه بين حق و باطل مشتبه شده است بايد بر كتاب خدا (قرآن) عرضه شود. مثلاً خلافت امام و پيمانشكنى ناكثان بايد بر قرآن عرضه شود كه كدام حق و كدام باطل است. بىترديد آنچه مطابق قرآن است حق و آنچه مخالف آن باشد باطل است.
و بندگان خدا بر اساس عقيده خود پاداش يا كيفر مىبينند. اين سخن، كنايه از آن است كه مخالفان مىدانند امام عليهالسلام برحق است و آنان برباطل، ولى اعمال آنها با عقيده و باور درونىشان مخالف است، چنانكه قرآن مىفرمايد: «...وَ جَحَدُواْ بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَآ أَنفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوّاً...»(1)«و با آنكه دلهايشان بدان يقين داشت، از سرِ ظلم و تكبر آن را انكار كردند». و آنجا كه مىفرمايد: «...يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَآءَهُمْ...»(2)«همانگونه كه پسران خود را مىشناسند، او (محمد) را مىشناسند».
رَحِمَ اللَّهُ(1)امْرَأً سَمِعَ حُكْماً فَوَعَى، وَ دُعِيَ إِلَى رَشَادٍ فَدَنَا، وَ أَخَذَ بِحُجْزَةِ(2)هَادٍ فَنَجَا. رَاقَبَ رَبَّهُ، وَ خَافَ ذَنْبَهُ، قَدَّمَ خَالِصاً وَ عَمِلَ صَالِحاً(3)، اكْتَسَبَ مَذْخُوراً، وَ اجْتَنَبَ مَحْذُوراً.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام
خداى رحمت كند كسى را كه از احكام اسلام حكمى بشنود و آن را براى عمل كردنِ به آن به گوش جان بسپارد.
و وقتى كه به موجبات رشد فرا خوانده شود، به دعوت كننده نزديك شود و پاسخ مثبت دهد تا رشد يابد و سخن او را به كار بندد.
و كمربند (و دامن) [راهبرى] هدايتگر را بگيرد و نجات يابد. اين عبارت، از باب تشبيه معقول به محسوس است، زيرا كمربند محكمترين چيزى است كه انسان در شمار پوشاك خود قرار مىدهد و همانطور كه فرد هنگام اقدام به نجات خود از اماكن پرازدحام كمربند انسان نيرومندى را مىگيرد تا گم نشود و خود را از فشار جمعيت برهاند، نيز كسى كه قصد نجات از لغزشگاههاى دنيا و عقوبتهاى آخرت دارد، بايد دنبال كسى رود كه او را
...
...
به سوى حق هدايت كند.
در هر عملى كه انجام مىدهد مواظبت مىكند كه آيا با آن كار، خدا را خشنود كرده است يا خير. درست مانند كسى كه همواره مواظب است تا عملى در مخالفتِ با سلطان انجام ندهد و همواره خود را از كيفر و سرزنش او دور بدارد.
و از گناه بترسد، خواه آن را انجام داده باشد يا نه؛ مثل كسى كه از شير مىترسد و نه تنها به آن نزديك نمىشود، بلكه همواره از آن گريزان است.
براى آخرت خود عملى پيراسته از ريا و گناه پيش فرستد و عمل صالح انجام دهد.
و در پى كسب پاداشى است تا براى [آخرت] او ذخيره شود، زيرا پاداش و درجات اخروى اندوخته و ماندگارند، نه موقت و زودگذر، و دستيابى آنها نيز به عمل صالح و تلاش فراوان بستگى دارد.
و از محرمّاتى كه خدا مردم را از آنها برحذر داشته است پرهيز كند.
رَمَى غَرَضاً وَ أَحْرَزَ عِوَضاً، كَابَرَ(1)هَوَاهُ وَ كَذَّبَ مُنَاهُ(2). جَعَلَ الصَّبْرَ مَطِيَّةَ(3)نَجَاتِهِ، وَ التَّقْوَى عُدَّةَ(4)وَفَاتِهِ، رَكِبَ الطَّرِيقَةَ الْغَرَّاءَ(5)وَ لَزِمَ الْمَحَجَّةَ الْبَيْضَاءَ(6)، اغْتَنَمَ الْمَهَلَ(7)وَ بَادَرَ(8)الاْءَجَلَ وَتَزَوَّدَ مِنَ الْعَمَلِ.
...
[ بار خدايا، بر بندهاى كه [تير خود را به هدف افكند] و كارِ درست و نيكو انجام مىدهد، رحمت آور]؛ يعنى كسى كه براى اصلاح آخرت خود به خوبى كار مىكند. پس گويى كسى كه براى دنيا كار مىكند نه آخرت، با كسى كه در پى اصلاح آخرت خود و دستيابى به سعادت ابدى است فرق مىكند. اولى كه در پى دنياست تيرش به خطا مىرود و دومى كه در پى آخرت است به هدف مىنشيند و سعادت ابدى و جاودانه را به دست مىآورد.
و در ازاىِ عمل خويش، سعادت اخروى را به دست مىآورد و كار او مانند اعمال دنياطلبان بر باد نمىرود.
[ همان بندهاى كه] بر هواى خويش غالب مىشود، زيرا هوا و هوس انسان را به دنبال شر و تباهى مىكشاند، ولى او بر اين خواهش هوسناك پيروز مىشود و از تن دادن به آن شر روى مىگرداند.
او همواره آرزوهاى خود را تكذيب مىكند و از آنها پيروى نمىنمايد، زيرا انسان توقع دارد كه با كارهاى خود، و يا حتى بدون كار و تلاش به تمام خوبىها دست يابد و گاهى انتظار دارد كه به طور تصادفى به خواستههاى خود برسد، در حالى كه آرزوها غالباً سراب فريب دهندهاى هستند كه انسان را از كار و تلاش بازمىدارند و انسان نمىفهمد كه فريب خورده است. لذا به آرزوى خود نرسيده و عمر خود را نيز ضايع مىكند، بهخلاف كسى كه با انجام دادن عمل صالح آرزوى خود را تكذيب مىكند.
...
...
[و] صبر و شكيبايى را مركب راهوار نجات خويش قرار مىدهد؛ چون انسان در دنيا با مشكلات فراوانى روبهرو مىشود كه بايد صبر را مانند مركبى تندرو و وسيلهاى نجاتبخش براى گذر از گرفتارىهاى خويش قرار دهد و البته طولى نخواهد كشيد كه مشكلات يكبهيك حل مىشوند و انسان به هدف خود دست مىيابد، ولى اگر صبور نباشد و عمل صالح را رها كند قطعا به هدفِ خود نخواهد رسيد.
و تقوا را كه بهترين توشه است، ذخيره آخرت خود قرار مىدهد.
[و نيز بر آن بندهاى رحمت آر كه] بر راه روشن و تابناك و بدون تيرگى سوار مىشود (مىپيمايد) و از آن دورى نگيرد. منظور از سوار شدن در اينجا عمل است، يعنى عمل نيك را وانمىنهد.
مهلتى كه خدا در اختيار او قرار داده است، ارج مىنهد؛ يعنى باقىمانده عمر را غنيمت مىشمارد و غنيمت شمردن عمر عبارت است از عمل كردن براى سعادت و خوش فرجامى در آخرت.
و بر اجل سبقت مىگيرد. در اينجا گويى اجل مىخواهد انسان را بربايد و بين او و عمل صالح فاصله افكند، اما انسان با عمل از اجل سبقت مىگيرد تا مبادا عمل صالحى را ناتمام گذارد و گرفتار چنگال مرگ شود. در اينجا بدين جهت سخن از سبقت گرفتن رفته است كه مسابقه دهندگان در پى به دست آوردن جايزه و پاداش هستند.
و از عمل صالح و نكوكارى براى آخرت توشه بر مىدارد.
إِنَّ بَنِي أُمَيَّةَ لَيُفَوِّقُونَنِي تُرَاثَ مُحَمَّدٍ صلىاللّهعليهوآله تَفْوِيقاً(1)، وَ اللَّهِ لَئِنْ بَقِيتُ لَهُمْ(2)لاَءَنْفُضَنَّهُمْ نَفْضَ(3)اللَّحَّامِ(4)الْوِذَامَ(5)التَّرِبَةَ(6).
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام
بنىاميه ميراث پيامبر صلىاللّهعليهوآله را كه خلافت و فرمانروايى است، اندك اندك به من مىدهند. امام عليهالسلام وضعيت خود را به بچهشترى تشبيه نموده كه شير كامل نخورده، بلكه صاحب آن گاهى به بچه شتر شير داده و گاهى آن را منع كرده تا در اين فاصله و با اين كار بتواند ماده را بدوشد. وجه تشبيه، آن است كه بنىاميه و بيش از همه، معاويه، حكومت را كاملاً به امام واگذار نكردند بلكه امام عليهالسلام قدرت را به تدريج از آنها گرفت؛ بدين ترتيب كه آنها به سپاه جمل پيوستند و جنگ جمل را به راه انداختند و امام عليهالسلام بصره و اطرافش را از آنها گرفت. باز جنگ صفين را دامن زدند و امام عليهالسلام بخشى از سرزمين اسلامى را از آنها گرفت و آنگاه مسأله گروه خوارج را پديد آوردند و امام بازهم با زور و شمشير قدرت را از آنها گرفت.
به خدا سوگند، اگر بمانم و بر آنها قدرت بيابم آنان را آنسان مىتكانم كه قصاب،
1) تفويق: حالتى كه در آن، بچه شتر را گاهى شير دهند و گاهى ندهند تا شتر ماده را بدوشند، لذا شيرى كه مىخورد اندك است نه كامل. تفويق مصدر مطلق تأكيدى است و براى مبالغه در پرداختن اندك و تدريجى چيزى مىآيد، ولى در اينجا مراد پرداخت اندك مال است.
2) بقيتُ لهم: باقى بمانم و بر آنها قدرت داشته باشم.
3) نفض: به شدت تكاندن.
4) لحّام: قصّاب.
5) وذام: جمع وذمة، به معناى شكمبه.
6) تربة: خاكآلوده.
...
...
شكمبه خاك آلوده را به شدت مىتكاند تا خاك و آلودگىهاى آن را بتكاند. امام عليهالسلام آنها را به شكمبه تشبيه مىكند تا آنان را تحقير كرده باشد. عادت قصابها آن است كه شكمبه و مانند آن را روى زمين مىاندازند، سپس هنگام برداشتن آن را به شدت تكان مىدهند تا خاك و خاشاك چسبيده به آن را بزدايند.
و يروى: «التراب الوذمة»، و هو على القلب، و قوله عليهالسلام : ليفوقونني؛ أي يعطونني من المال قليلاً كفواق الناقة، و هو الحلبة الواحدة من لبنها. و الوذام، جمع وذمة و هي الحزة من الكرش أو الكبد تقع في التراب فتنفض.
سيد رضى رحمهاللّه مىفرمايد و در روايت ديگر آمده است: التراب الوذمة كه از باب قلب مكانى است، يعنى در اصل الوذام التربة بوده است، از قبيل: «عرضت الناقة على الحوض؛ ماده شتر بر آبشخور عرضه شد» كه در اصل «عرضت الحوض على الناقة؛ آبشخور بر ماده شتر عرضه شد» است. شاعر نيز به همين سياق سروده است:
فلما أن جرى سمن عليها *** كما طينت بالفدن السياعا
در مصرع دوم آورده است: چنانكه كاهگل با قصر اندود شد، حال آنكه مراد، عكس اين است، يعنى قصر با كاهگل اندود شد.
سيد در ادامه مىفرمايد: لَيُفَوِّقُونَنِي يعنى اينكه آنان به من مال را اندك اندك مىدهند، مانند شتر كه بچهاش را يك بار شير مىدهد آنگاه بچه را جدا مىكنند تا شير او را بدوشند.
وذام جمع وذمة، يعنى قطعهاى از شكمبه يا جگر است كه روى زمين مىافتد و سپس تكانده مىشود. منظور امام عليهالسلام از اين بيان آن است كه قدرت و مال را كه به ناحق به دست آوردهاند از آنان باز پس خواهد ستاند.
اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي مَا أَنْتَ أَعْلَمُ بِهِ مِنِّي، فَإِنْ عُدْتُ فَعُدْ عَلَيَّ بِالْمَغْفِرَةِ(1). اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي مَا وَأَيْتُ(2)مِنْ نَفْسِي، وَ لَمْ تَجِدْ لَهُ وَفَاءً عِنْدِي. اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي مَا تَقَرَّبْتُ بِهِ إِلَيْكَ بِلِسَانِي، ثُمَّ خَالَفَهُ قَلْبِي. اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي رَمَزَاتِ(3)الاْءَلْحَاظِ(4)، وَ سَقَطَاتِ الاْءَلْفَاظِ(5)وَ شَهَوَاتِ الْجَنَانِ(6)وَ هَفَوَاتِ(7)اللِّسَانِ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام كه هنگام دعاكردن بر زبان جارى مىساخت
خدايا، آنچه [ از من سر زده و] تو از من به آن داناترى، بيامرز. يعنى خلافهايى كه از من سر زده و تو از آنها بهتر از خود من خبر دارى، زيرا علم خداى سبحان به همه چيز نافذتر و قوىتر از هر كس، حتى خود انسان به عمل خويش است.
پس اگر باز به گناه (= ترك اولى) برگشتم تو نيز دوباره با آمرزش خود به سويم رو كن.
خدايا، وعدههايى دادم، اما تو وفايى از من نديدى، بنابراين [ از چنين تخلفى درگذر و[ مرا بيامرز، يعنى من بارها قول دادم كه دست از مخالفت با تو بردارم اما به قولم وفا نكردم.
خدايا، بيامرز آن گفتههاى زبانم را كه بدان به تو تقرب يافتم، اما سرانجام با آن گفتارها
1) مغفره: مصدر ميمى براى غفر و به معناى عفو و پوشانيدن گناه است.
2) وأيت: از وَأيْ بر وزن رمي گرفته شده و به معناى وعدت است، يعنى وعده كردم.
3) رمزات: جمع رمز، به معناى اشاره.
4) ألحاظ: جمع لحاظ، به معناى باطن چشم.
5) سقطات الألفاظ: الفاظ ساقط شده از درجه اعتبار و دور از ادب مانند گفتار لغو كه هدر مىرود و فايدهاى ندارد.
6) جنان: يعنى قلب، و چون مخفى است جنان گفته مىشود مانند جنّ و جنين و مجن و مانند اينها.
7) هفوات: جمع هفوة، به معناى لغزش.
...
...
مخالفت مىكردم. مثلاً زبان من به شكر و ثنا مشغول، ولى در قلب راه مخالفت پيموده مىشد، و گفتههايى كه بر زبان مىآيند، اما در باطن نارضايتى نهفته است.
خدايا، اشارات چشم مرا كه آميخته به كنايه و بهخلاف رضاى توست و الفاظى را كه از درجه اعتبار ساقط و از طريقه ادب خارج است، مانند گفتههاى لغو و بىارزش، بر من ناديده بگير و مرا بيامرز(1).
و خواستههاى قلبى خالى از فضيلت مرا هرچند كه مباح باشند و لغزشهاى زبانم را بيامرز.
در اينجا بحثى كلامى و عقيدتى پيش مىآيد كه انبيا و ائمه عليهمالسلام كارهاى مباح و حتى نيازهاى بدنى خود را در پيشگاه با عظمت الهى خلاف ادب مىديدند، هرچند آن كارها هرگز معصيت و گناه شرعى نباشند. مثلاً همانطور كه انسان به دليل بيمارى پاى خود را در حضور فردى محترم دراز مىكند و مع ذلك از او عذرخواهى مىكند و اين عذرخواهى در حالى است كه بيمار به جهت درد پا معذور است و بايستى پايش را دراز كند. بنابراين، استغفار آن پاكان بر همين اساس توجيه مىشود و گرنه بىترديد آنها از گناه و معصيت بدورند و از هرگونه خطايى مبرّا هستند.
1) شايد سقطات الألفاظ به لغزشهاى سهوى و هفوات اللسان به لغزشهاى عمدى نزديكتر باشد.
و من كلام له عليهالسلام قاله لبعض أصحابه لمّا عزم على المسير إلى الخوارج، فقال له: يا أميرالموءمنين، إن سرت في هذا الوقت، خشيت أن لا تظفر بمرادك، من طريق علم النجوم. فقال عليهالسلام :
أَ تَزْعُمُ أَنَّكَ تَهْدِي إِلَى السَّاعَةِ الَّتِي مَنْ سَارَ فِيهَا صُرِفَ عَنْهُ السُّوءُ؟ وَ تُخَوِّفُ مِنَ السَّاعَةِ الَّتِي مَنْ سَارَ فِيهَا حَاقَ بِهِ الضُّرُّ؟ فَمَنْ صَدَّقَ بِهَذَا فَقَدْ كَذَّبَ الْقُرْآنَ، وَ اسْتَغْنَى عَنِ الإِْعَانَةِ بِاللَّهِ فِي نَيْلِ الْمَحْبُوبِ وَ دَفْعِ الْمَكْرُوهِ، وَ تَبْتَغِي فِي قَوْلِكَ لِلْعَامِلِ بِأَمْرِكَ أَنْ يُولِيَكَ الْحَمْدَ دُونَ رَبِّهِ، لاِءَنَّكَ - بِزَعْمِكَ(1)- أَنْتَ هَدَيْتَهُ إِلَى السَّاعَةِ الَّتِي نَالَ فِيهَا النَّفْعَ وَ أَمِنَ الضُّرَّ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام وقتى كه آهنگ خوارج كرد [و تصميم گرفت كه براى جنگيدنِ با آنها حركت كند] يكى از اصحاب آن حضرت عرض كرد: اى اميرمؤمنان، من از طريق علم نجوم دريافتهام كه اگر در اين ساعت حركت كنى به خواسته خود دست نخواهى يافت.
حضرت فرمود: آيا گمان مىكنى كه مردم را از طريق علم نجوم مىتوانى به هنگام و زمانى راهنمايى كنى كه اگر در آن زمان و هنگام حركت كنند به دليل اينكه در ساعت خوشيُمن و خوبى حركت كردهاند دچار ناراحتى و اندوه نخواهند شد؟ و نيز مردم را از ساعتى مىترسانى كه در صورت اقدام كردن در آن، در ساعتى نحس و بد يُمن حركت كردهاند و به ضرر و زيان گرفتار خواهند شد؟
در اين صورت اگر كسى عمل تو را تأييد و تصديق كند در واقع قرآن را تكذيب كرده
1) زعم: غالباً براى گمانى به كار مىرود كه انسان آن را واقع مىپندارد، در حالى كه واقعيت ندارد.
...
...
كه مىفرمايد: «...وَ مَا تَدْرِى نَفْسٌ مَّاذَا تَكْسِبُ غَدًا وَ مَا تَدْرِى نَفْسٌ بِأَىِّ أَرْضٍ تَمُوتُ...»(1)«و كسى نمىداند فردا چه بهدست مىآورد و كسى نمىداند در كدامين سرزمين مىميرد»(2).
در واقع چنين كسى براى رسيدن به مطلوب و خواستهاش و دفع امور ناخواسته، خود را از خداوند بىنياز مىپندارد، چون انسان وقتى بر اساس اطلاعات خود آينده را حتمى و تغييرناشدنى بداند، جايى براى طلبِ كمك و فضل الهى در امور محبوب و مطلوب و يا پرهيز از امور ناپسند و ناگوار نمىبيند و اين كار، بهخلاف نظر و حكم اسلام است كه دعا كردن و داشتن روحيه خوف و رجا و مانند اينها را تعليم نموده و به آنها دستور داده است.
و تو [اى منجّم] كه از آينده خبر مىدهى دوست دارى كه شنوندگان سخنت را ستايش كنند نه خدايشان را، زيرا آنچه او مىپسندد برايش كشف شده يا از گزند و زيان امر ناگوارى دور مانده است. پس بهرهاى كه از تو برد بيش از بهره خداوندى بوده، چون اگر تو نبودى با مشكل روبهرو مىشد و از همينرو تنها رهاننده او از مشكل تو هستى.
[تو مىخواهى كه او به ستايش تو برخيزد] زيرا مىپندارى كسى كه او را به زمان و وقتى معيّن راهنمايى كرده تا در آن وقتِ تعيين شده سود ببرد و از هرگونه زيانى در امان باشد تو هستى و اگر تو نبودى از آن فايده بىبهره مىماند و طبعا دچار ضرر و زيان مىشد.
ناگفته نماند كه آن منجّم بر خطا بود، چرا كه امام عليهالسلام به سوى خوارج حركت كرد و با آنها جنگيد پيروز شد و سپاه آنها را در هم شكست و شوكت و اقتدارشان را نابود كرد.
1) سوره لقمان، آيه 34.
2) البته اينكه برخى از اين گفتهها درباره حوادث آينده، به واقعيت مىپيوندد، در واقع گذرا و اتّفاقى است نه قانون كلّى، و كسى كه به اينگونه امور علم پيدا مىكند علمش قطعى نيست، مگر قطع انسان غير عادّى، زيرا انسان اسباب و مسبّبات را از تمامى جهات و با تمامى خصوصيات نمىشناسد و اگر كسى چنين ادعايى كند بىترديد يا نادان است يا خود را به نادانى زده است.
ثمّ أقبل عليهالسلام على الناس فقال: أَيُّهَا النَّاسُ، إِيَّاكُمْ وَ تَعَلُّمَ النُّجُومِ إِلاَّ مَا يُهْتَدَى بِهِ فِي بَرٍّ أَوْ بَحْرٍ.
...
سپس حضرت عليهالسلام رو به مردم كرد و فرمود: اى مردم، بپرهيزيد از فراگيرى علم نجوم(1)، يعنى نجومى كه موجب غيبگويى و پيشگويى از حوادثِ روزگار است، نه هر علم نجومى؛ زيرا خود امام عليهالسلام مىفرمايد: «إنما العلوم أربع: علم الفقه لحفظ الأديان، و علم النحو لحفظ اللسان، و علم الطب لحفظ الأبدان، و علم النجوم لحفظ الأزمان(2)دانش بر چهار گونه است: علم فقه براى حفظ دين، علم نحو براى حفظ زبان، علم پزشكى براى حفظ بدن و علم نجوم براى حفظ زمان». لذا امام عليهالسلام استثناء مىكند و مىفرمايد: بپرهيزيد از علم نجوم، مگر آن مقدارى كه به وسيله آن بتوانيد در خشكىها و درياها راه خود را بيابيد، زيرا ستارگان در شبهاى تاريك، در انتخاب مسير به سوى مقصد راهنماى خوبى براى انسان است. چنانكه قرآن مىفرمايد: «وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ»(3)«و آنان به وسيله ستاره [قطبى] راهيابى مىكنند».
ظاهراً اين استثناء از باب مثال است و گرنه هرگونه بهرهگيرى از نجوم، جز پيشگويى، جايز است، مثل اكثر كشاورزان كه زمان انجام دادن كارهاى مربوط به زراعت را از راه بررسى موقعيتِ نجوم به دست مىآورند.
1) دانش نجوم، علم به احوال زمين و زمينيان بر اساس چگونگى حركات نجوم است. اگرچه اين علم اصل و پايهاى داشته، ولى به تدريج مندرس و زايل شده و تنها از آن مقدارى ناقص باقى مانده كه نتيجه آن گاهى مطابق و در بسيارى از اوقات مخالف با واقع است و لذا گزارش دادن از راه علم نجوم نادرست است و هرگز جزمى نيست و غالبا آميخته با ترديد مىباشد، چنانكه در فقه نيز بيان شده است، و هرگز نبايد به آن ترتيبِ اثر داد.
2) ر.ك: بحار الأنوار، ج 1، ص 218: «العلوم أربعة: الفقه للأديان، و الطب للأبدان، و النحو للسان، و النجوم لمعرفة الأزمان».
3) سوره نحل، آيه 16.
فَإِنَّهَا تَدْعُو إِلَى الْكَهَانَةِ، وَ الْمُنَجِّمُ كَالْكَاهِنِ، وَ الْكَاهِنُ كَالسَّاحِرِ، وَ السَّاحِرُ كَالْكَافِرِ، وَ الْكَافِرُ فِي النَّارِ، سِيرُوا عَلَى اسْمِ اللَّهِ.
...
علت تحريم تنجيم (آن بخش از دانش نجوم كه به طالعبينى مىانجامد) آن است كه انسان را به «كهانت» مىكشاند. كهانت، يعنى تقويت روح به شكلى خاص به منظور ارتباط با جن و شياطين و ارواح و دريافت اخبار مربوط به آينده از آنان است كه گاهى آن خبرها درست و مطابق با واقع هستند و گاهى نادرست. نجوم انسان را به كهانت مىكشاند، زيرا منجم غالبا اطلاعاتى كه از آينده مىگيرد، خصوصا جايى كه مطابق با واقع باشد، به دليل اينكه موجب افزايش اعتبار اجتماعى او در بين مردم مىشود، به كام او شيرين و جذاب مىآيد، لذا همواره به دنبال افزايش اطلاعات خود از مسير علم نجوم و بهرهگيرى از آن است كه از راه كهانت بدان دست مىيابد و در نتيجه، به پندار خود، از حوادث آينده مطلع مىشود و همين انگيزه او را به دنبال كردن راه خود تشويق مىكند.
و منجم همانند كاهن است، چرا كه هر دو با دلايل حدسى و متكى بر گمان، از آينده خبر مىدهند، با اين تفاوت كه اوّلى بر نجوم و دومى بر ارواح و جن متكى است.
و كاهن مانند جادوگر و ساحر است، زيرا كهانت تنها اطلاع دادن از آينده به واسطه ارواح است، ولى جادو و سحر به وسيله ارواح تأثير شگرفى دارد، بدين معنا كه ميان زن و شوهر جدايى مىاندازد. مسلّم اينكه هر دو از يك مقولهاند چرا كه هر دو به مدد ارواح حوادث آينده را پيشگويى كرده، يا در زندگى مردم تأثير مىگذارند.
و ساحر نيز همانند كافر است، چرا كه هر دو از اطاعت پروردگار سر بر تافتهاند، چون خداى سبحان سحر را به دليل زيانهايى كه در پى دارد، مانند كفر، نهى فرموده است و لذا در روايتى از رسول خدا صلىاللّهعليهوآله آمده است: «ساحر المسلمين يقتل(1)ساحر مسلمان[ بايد]
1) كافى، ج 7، ص 260؛ من لايحضره الفقيه، ج 3، ص 567؛ تهذيب الأحكام، ج 10، ص 147 و جز آن.
...
...
كشته شود». بىترديد اگر سحر در جامعه همهگير شود ضررهاى زيادى به آن مىرسد.
و كافر هم در آتش جهنم خواهد بود. پس بر اساس قياس مساوات بايد گفت: منجم در آتش جهنم است. [ شكل قياس چنين است: المنجم كالكافر و الكافر في النار فالمنجم في النار؛ يعنى منجم كافر است، و كافر در جهنم است، پس منجم در جهنم خواهد بود].
[پس بىآنكه از اين كهانتها بترسيد] به نام خدا حركت كنيد.
بارى، امام عليهالسلام با ياران خود بدون اعتنا به آن منجم حركت كرد و به سوى خوارج نهروان رفت و بهخلاف گفته او، كه ترس از ناكامى حضرت داشت، پيروز گرديد.
يكى از خويشاوندان ما زن جادوگرى را - كه به حكم همسايگى، زياد با آنان رفتوآمد داشت - از خود رانده بود. آن زن تصميم گرفت به گونهاى از او انتقام بگيرد و گفته بود من به جهت حق نان و نمك او را از پاى در نمىآورم، ولى چشم او را كور مىكنم. طولى نكشيد كه چشمان او كور گرديد و همانطور بود تا آنكه به رحمت خدا رفت.
البته دانش جديد بخش عظيمى از مسائل مربوط به ارواح را كشف كرده است و آقاى «جمس آرتور فيندلاى» در كتاب خود با موضوع ارواح به تفصيل آن را بيان كرده است. اين كتاب توسط آقاى «احمد فهمى ابوالخير» با عنوان «على حافة العالم الأَثيرى» ترجمه شده است.
مَعَاشِرَ(1)النَّاسِ، إِنَّ النِّسَاءَ نَوَاقِصُ الاْءِيمَانِ، نَوَاقِصُ الْحُظُوظِ(2)، نَوَاقِصُ الْعُقُولِ: فَأَمَّا نُقْصَانُ إِيمَانِهِنَّ فَقُعُودُهُنَّ عَنِ الصَّلوةِ وَ الصِّيَامِ فِي أَيَّامِ حَيْضِهِنَّ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه پس از جنگ جمل در نكوهش زنان ايراد شده است
امام عليهالسلام پس از جنگ جمل كه به فرماندهى عايشه در گرفت، اين خطبه را در سستى نظر و رأى زنان خصوصا در ضرورت پرهيز كردن از مشورت در كارهاى بزرگ با آنها ايراد كرد.
در دانش جديد نيز ثابت شده كه دستگاه تفكر سيستم عقلى زن ضعيف و نيروى عاطفه او قوى است و در كارهاى بزرگ نمىتوان به رأى و نظر آنها تكيه كرد و لذا عليرغم اينكه شعار مساوات زن و مرد در سراسر دنيا بلند است، [جز در موارد استثنايى [مناصب حكومتى و امثال آن همچنان در اختيار مردان است. امريكا، انگلستان، آلمان، فرانسه، اتحاد جماهير شوروى [سابق] و ساير نقاط جهان، بهترين گواه اين مطلب است، زيرا نه تنها منصب رياست جمهورى، بلكه ديگر مناصب كليدى در اختيار مردان قرار دارد.
امام عليهالسلام به طور كلّى درباره زن مىفرمايد:
اى مردم، زنان به لحاظ شرع (= احكام تكليفى) در ايمان نقص دارند و اين نتيجه
...
...
نقص عقول آنهاست چنانكه خواهد آمد و منظور از نقص ايمان، آن است كه مانند مردان ايمان كامل را درك نكردهاند.
و از بهرههاى مادى سهم كمترى دارند كه اين نيز از سوى شرع مقرر شده و نتيجه نقصان عقل و ضعف بدن آنان است.
و از لحاظ سرشت و خلقتْ عقل آنان نسبت به مردان ناقص است. يعنى خداى متعال زن را براى اداره امور منزل و زندگى خانوادگى و باردارى و زايمان آفريده و در او عاطفه قوى قرار داده است تا با خانواده و فرزندانِ خود مهربان باشد. به همين تناسب از نيروى عقل آنها كه در مردان زياد است كاسته مىگردد يعنى زنان در قدرت عاطفى و احساسى و مردان در قدرت تعقل و حسابگرى توانا هستند.
و اما كمبود ايمان زنان از آنروست كه در ايام حيض و عادت از نماز و روزه معذورند.
«حيض» عبارت است از خونى كه غالبا زن از ابتداى بلوغ تا پيش از يائسگى مىبيند، كه حداقل آن سه روز و حداكثر ده روز است. بلوغ زن با وارد شدن در ده سالگى و يائسگى او، اگر «قرشى» و «نبطى» باشد با رسيدن به شصت سالگى، و اگر قرشى و نبطى نباشد با رسيدن به پنجاه سالگى تحقق مىيابد. ديگر اينكه ممكن است حكمتِ ساقط شدن نماز و روزه زن در روزهاى حيض پاداش تحمّل اين ناراحتى باشد كه قرآن آن را بيمارى خوانده آنجاكه مىفرمايد: «وَيَسْئَلُونَكَ عَنِ الْمَحِيضِ قُلْ هُوَ أَذىً...»(1)«و از تو درباره عادت ماهانه مىپرسند، بگو: آن، رنجى است». در علم پزشكى نيز ثابت شده كه عادت ماهانه يك نوع
1) سوره بقره، آيه 222.
وَ أَمَّا نُقْصَانُ حُظُوظِهِنَّ فَمَوَارِيثُهُنَّ عَلَى الاْءَنْصَافِ مِنْ مَوَارِيثِ الرِّجَالِ، وَ أَمَّا نُقْصَانُ عُقُولِهِنَّ فَشَهَادَةُ امْرَأَتَيْنِ كَشَهَادَةِ الرَّجُلِ الْوَاحِدِ. فَاتَّقُوا شِرَارَ النِّسَاءِ، وَ كُونُوا مِنْ خِيَارِهِنَّ عَلَى حَذَرٍ، وَ لاَ تُطِيعُوهُنَّ فِي الْمَعْرُوفِ حَتَّى لاَ يَطْمَعْنَ فِي الْمُنْكَرِ.
...
بيمارى است. البته اين نقصان در عبادت موجب كاهش پاداش آنان در آخرت نمىگردد و لذا زنان دنيايى كه اهل بهشت هستند در منازل همسران خود در بهشت به سر مىبرند.
و اما كاهش بهره آنها به معناى ميراث بردن آنان به اندازه نصفِ مردان است، چنانكه قرآن مىفرمايد: «...لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الاْءُنثَيَيْنِ...»(1)«سهم پسر، چون سهم دو دختر است». البته اين كاهش بهره در غالب موارد است و گرنه در برخى از موارد، بهره آنان مساوى سهم مرد يا حتى بيشتر از آن است و حكمت كمتر بودن بهره ارث زنان به اين دليل است كه هزينه زندگى آنها كمتر است، زيرا نفقه مادر و دختر و زن (هزينههاى زندگىِ آنها)، كه اكثريت بانوان را اين سه دسته تشكيل مىدهند بر عهده فرزند و پدر و شوهر است.
و امّا نقص عقل آنها از آن روست كه گواهى دو زن مانند گواهى يك مرد است. امام عليهالسلام براى اثبات كاهش عقل آنان به دليل شرعى متمسّك شده و مىفرمايد: در بسيارى از ابواب شهادت - چنانكه بر پژوهشگران عرصه فقه روشن است - دو زن در مقابل يك مرد قرار مىگيرند و اگر عقل آنها ناقص نبود نمىبايست از نظر شهادت و گواهى چنين باشد.
پس [اى مردم،] از زنان شرور بترسيد، يعنى زمام امور خود را به دست زنان شرور ندهيد، چون اگر انسان ناقص العقل، شرارت نيز داشته باشد موجب فساد و تباهى مىگردد و لذا پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله فرمود: «لا يفلح قوم وليتهم إمرأة(2)آن جماعتى كه تحت سرپرستى (= حكومت) زن قرار گيرند، رستگار نخواهند شد».
و از زنانِ خوب برحذر باشيد، چون خوب بودن آنها در مقام عمل، موجب دگرگونى
...
...
سرشت آنان نمىشود. مثلاً نادان هرچند كه خيرخواه باشد، بدين معنا نيست كه هميشه خيرخواهى كند و در كارهايش فهميده و داراى بينش و نگرش صحيح باشد.
و از آنان در كارهاى خير و درست پيروى نكنيد، يعنى كار نيك را به خواسته آنان انجام ندهيد تا مبادا از شما توقع بيش از حد داشته باشند كه در كارهاى نادرست نيز فرمانبردار آنها باشيد؛ زيرا انسان وقتى خود را پيشرو و ديگران را پيرو خويش ببيند، به تدريج از دستورات پسنديده و صحيح به دستورات نادرست و ناپسند روى مىآورد.
أَيُّهَا النَّاسُ، الزَّهَادَةُ قِصَرُ الاْءَمَلِ، وَ الشُّكْرُ عِنْدَ النِّعَمِ، وَ الوَرُّعُ(1)عِنْدَ الْمَحَارِمِ، فَإِنْ عَزَبَ(2)ذَلِكَ عَنْكُمْ فَلاَ يَغْلِبِ الْحَرَامُ صَبْرَكُمْ، وَ لاَ تَنْسَوْا عِنْدَ النِّعَمِ شُكْرَكُمْ، فَقَدْ أَعْذَرَ(3)اللَّهُ إِلَيْكُمْ بِحُجَجٍ مُسْفِرَةٍ(4)ظَاهِرَةٍ، وَ كُتُبٍ بَارِزَةِ الْعُذْرِ وَاضِحَةٍ(5).
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام درباره زهد و معرفى زاهد
اى مردمان، زهد ورزيدن در كوتاه كردن آرزوست. يعنى انسان بايد آرزوهاى دور و دراز نداشته باشد. آرزوى دور و دراز يعنى اينكه انسان مثلاً آرزو كند مدتى طولانى زندگى كند و مشتاق و شيفته نعمتهاى دنيوى باشد. اين آرزو موجب نزاع او بر سر دنيا و فراموش كردن آخرت مىشود، لذا در آن صورت عملى كه شايسته آخرت باشد انجام نمىدهد.
و سپاسگزارى و شكر الهى در وقت در رسيدن نعمتهاست. چون زاهد همواره به آخرت نظر دارد و هرگاه كه به آخرت توجّه كند، متوجّه خدا مىشود و در هر نعمتى كه به دست آورد شكر الهى بجاى مىآورد، بهخلاف كسى كه به زهد بىرغبت است كه هيچ توجهى به نعمت ندارد يا بسيار كمتوجه است.
...
...
و اجتناب، از گناهان و محرمات مىباشد، زيرا انسان زاهد، بزرگى خطرناكىِ گناه و ارتكاب محرّمات را مىداند و از آنها مىپرهيزد، بهخلاف شخص غيرزاهد [كه نه اهميّتى به گناه و حرام مىدهد و نه از آن اجتناب مىكند].
پس اگر نتوانستيد اينگونه زهد ورزيد و زهد را به تمام معنا نداشته باشيد، [بكوشيد كه [مبادا حرام و گناه عنان صبر را از كفتان بربايد و بر اساس خواستههاى نفسانى رفتار كنيد، زيرا افتادن در وادى گناه و حرام، كيفر دردناكى در پى خواهد داشت.
و سپاسگزارى نعمتهاى الهى را به كلى فراموش نكنيد، زيرا بين سپاسگزار كامل و فراموشكارى كامل، حدّ وسطى وجود دارد؛ چنانكه بين زهد و پرهيزگارى كامل و ارتكاب محرّمات نيز حدّ وسطى هست. امام عليهالسلام با اين بيان به همگان سفارش مىفرمايد كه حتى اگر براى انسان مرحله بالايى از زهد و شكر امكانپذير نباشد، لااقل در زهد، حد وسط و شيوه ميانهروى را بپيمايد.
[اى مردم بدانيد كه] خداى متعال با حجتهاى روشن مثل انبيا و ائمه عليهمالسلام كه براى هدايت بندگان آمدهاند، و كتابهاى آسمانى واضح و هميشه در دسترس، راه عذرخواهى و بهانهجويى [مبنى بر ندانستن] را بر انسانها بسته است، تا اگر آنها را كيفر كند كسى عذر نياورد كه لزوم و وجوب شكرگزارى و خطر و ضرورت تركِ گناهان را نمىدانستم و در واقع مجازاتِ بدون اطلاع، و اصطلاحا عقابِ بلابيان (= بدون پيشآگاهى) نباشد.
مَا أَصِفُ مِنْ دَارٍ أَوَّلُهَا عَنَاءٌ(1)، وَ آخِرُهَا فَنَاءٌ. فِي حَلاَلِهَا حِسَابٌ، وَ فِي حَرَامِهَا عِقَابٌ. مَنِ اسْتَغْنَى فِيهَا فُتِنَ، وَ مَنِ افْتَقَرَ فِيهَا حَزِنَ، وَ مَنْ سَاعَاهَا فَاتَتْهُ، وَ مَنْ قَعَدَ عَنْهَا وَاتَتْهُ، وَ مَنْ أَبْصَرَ بِهَا بَصَّرَتْهُ، وَ مَنْ أَبْصَرَ إِلَيْهَا أَعْمَتْهُ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام در توصيف دنيا
چه بگويم در وصف دنيايى كه آغاز آن رنج و خستگى و پايان آن فنا و نيستى است. بىترديد دنياى انسان با رنج آغاز مىشود و بعد از رنجِ دوران باردارى مادر و آنگاه زايمان و مانند اينها قدم به اين دنيا مىگذارد و پس از چندى، سرانجام مىميرد. خود دنيا هم سرنوشتى جز نابودى و نيستى ندارد و با قيام قيامت پرونده كره خاكى بسته مىشود. چنين دنيايى سزاوار است كه انسان در آن زهد و بىرغبتى بورزد، زيرا هر چيز فناپذير و ناپايدار ارزشى حقيقى و مانا ندارد.
مال اين دنيا اگر حلال(2)باشد، در روز قيامت مورد محاسبه الهى است، چرا كه هر عملى چه شر باشد و چه خير مورد حساب و كتاب و بازخواهى است، و البته اگر حرام باشد در آن صورت كيفر سخت الهى را در پى دارد.
...
...
هركه در دنيا از مال و مقام و مانند آنها برخوردار باشد، به هر حال امتحان مىشود. برخى در ازاى برخوردارى از نعمتها و موهبتهاى الهى، به وظيفه خود عمل نمىكنند. مثلاً كسى كه مال دارد، گرفتارى ديگران را برطرف نمىكند و كسى كه مقام دارد فخر مىفروشد و تكبر مىكند و كسى كه دانش دارد از علم خود به ديگران نمىبخشد و دچار غرور مىشود.
و هركس تهيدست باشد اندوهگين و ناراحت است. پرواضح است كه بايد از نزديك شدن و دلبستن به دنيا پرهيز كرد، زيرا برخوردارى از آن انحراف، و محروم بودن از آن رنج به همراه دارد.
و كسى كه براى دستيابىِ به دنيا بكوشد بدان دست نخواهد يافت،(1)چون دنيا با تقدير و نصيب به دست مىآيد نه با تلاش؛ چنانكه شاعر مىگويد:
جرى قلم القضاء بما يكون *** فسِيّان التحرك و السكون
«قلم تقدير و قضا [ى الهى] آنچه را كه بايد، رقم زده است / ديگر تلاش كردن و تلاش نكردن يكسان است».
برخى از شارحان و مفسران كلمه فاتته را به معناى سبقته گرفته و گفتهاند: يعنى انسان به هرآنچه دست بيابد آرزوهاى ديگرى پيدا مىكند؛ پس اگر به يكى از خواستهها و آرزوهاى خود دست يافت هزار آرزو و خواسته ديگر از دست او مىرود؛ ولى معنايى كه براى اين جمله برگزيديم، با آن تناسب بيشترى دارد.
و هر كس از دنياجويى دست بردارد، دنيا به سوى او مىآيد، زيرا دستيابى به دنيا با
1) البته اين امر مانند من استغنى فيها فتن بر اساس روحيه غالب مردم است نه همگىشان، چرا كه اين جملات به عنوان قضيه طبيعى مطرح شدهاند نه قضيّه كلّى.
...
...
تلاش نيست هرچند تلاش نيز مؤثر است؛ چنانكه شاعر سروده است:
كم عاقل عاقل أعيت مذاهبه *** و جاهل جاهل تلقاه مرزوقاً
هذا الذى ترك الإنسان يذعن أن *** هناك من خلق الأشياء تدقيقاً
«چه بسيار عاقلانى كه مىكوشند، اما [همچنان درمانده،] راه به جايى نمىبرند / و چه بسيار جاهلان ناتوان [از مواهب خدا] برخوردارند؛
همين امر، باعث شد كه انسان [به چنان بينشى برسد كه] اعتراف كند / كسى تمام جهان را با دقت فراوان آفريده است».
و كسى كه دنيا را ابزار ديدن و عبرت گرفتن قرار دهد كه چگونه از دست ديگران گرفته شده و به دست او رسيده و نيز از او گرفته مىشود و به ديگران داده خواهد شد، بيناىاش مىسازد و حقايق و مجارى و دگرگونىهاى خود را به او نشان خواهد داد، و در نتيجه، دنيا را به حقيقت خواهد شناخت، و ديگر هرگز فريفته آن نخواهد شد.
و كسى كه دنيا را هدف بداند و با اين انگيزه به دنبال جاه و مال و عزت دنيا باشد او را كور مىكند. پس نگاه به دنيا مانند نگاه به آينه است كه گاه به انگيزه استقلالى و خريدارانه است و زمانى به عنوان نگاه در آن و ديدن تصوير خود، بدون پيشداورى و خودفريفتگى.
أقول: و إذا تأمل المتأمل قوله عليهالسلام : "من أبصر بها بصرته" وجد تحته من المعنى العجيب و الغرض البعيد، ما لا تبلغ غايته و لا يدرك غوره، و لا سيما إذا قرن إليه قوله: "و من أبصر إليها أعمته" فإنه يجد الفرق بين "أبصر بها" و "أبصر إليها" واضحاً نيراً و عجيباً باهراً.
سيد رضى رحمهاللّه مىفرمايد: اگر كسى در گفته امام عليهالسلام ، آنجا كه مىفرمايد: «من أبصر بها...»
...
...
تأمل كند، مىبيند كه چه معنى شگفت و هدف والايى در آن نهفته است كه پايان و عمق آن قابل درك نيست، خصوصا وقتى جمله «و من أبصر إليها أعمته» را در كنار آن قرار دهد. در اين هنگام در مىيابد چه فرق روشن و عجيبى بين «أبصر بها» و «أبصر إليها» وجود دارد!
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي عَلاَ(1)بِحَوْلِهِ(2)وَ دَنَا(3)بِطَوْلِهِ(4). مَانِحِ(5)كُلِّ غَنِيمَةٍ(6)وَ فَضْلٍ، وَ كَاشِفِ كُلِّ عَظِيمَةٍ(7)وَ أَزْلٍ(8)أَحْمَدُهُ عَلَى عَوَاطِفِ كَرَمِهِ(9)، وَ سَوَابِغِ نِعَمِهِ(10)، وَ أُومِنُ بِهِ أَوَّلاً بَادِياً(11)، وَ أَسْتَهْدِيهِ قَرِيباً هَادِياً، وَ أَسْتَعِينُهُ قَاهِراً قَادِراً، وَ أَتَوَكَّلُ عَلَيْهِ كَافِياً نَاصِراً.
...
از خطبههاى شگفتانگيز و مشهور به «غرّاء»
اين خطبه از خطبههاى شگفتانگيز امام عليهالسلام است كه حالات عجيب انسان را در دنيا و آخرت در بردارد و با عباراتى رسا و اسلوبى بديع مىباشد كه آن حضرت عمق حالات دنيا و آخرت را در اين خطبه بيان نموده است.
حمد و ستايش خداى را كه به قدرت خويش، خود را بر همگان برترى داد. ناگفته نگذاريم كه صفات ذات الهى وقتى در قالب فعل طرح مىشوند از قالب زمان خارج و
1) علا: رفعت مقام دارد.
2) حول: قدرت.
3) دنا: نزديك شد.
4) طول: فضل و كرم.
5) مانح: بخشنده، از منح به معناى دهش و بخشش.
6) غنيمت: آنچه انسان به دست مىآورد.
7) عظيمة: صفت است براى موصوفِ محذوف كه عبارت است از بلية، يعنى بلا.
8) أزل: تنگنا و شدت.
9) عواطف كرمه: الطافى كه به انسانها داده مىشود و نسبت عواطف به كرم، مجاز است از باب رابطه سبب و مسبّب، زيرا انسان به ديگرى عطوفت و ميل پيدا مىكند نه كرم او.
10) سوابغ نعمه: نعمتهاى فراگير. سوابغ: جمع سابغة، از سبغ الظل گرفته شده، يعنى سايه لطف او همه جا را گرفته.
11) بادي: ظاهر و آشكار.
...
...
جدا مىشوند. پس وقتى مىگوييم: علم اللّه يا علا يا قدر و امثال اينها به اين معنا نيست كه خداوند پس از آنكه چنين صفاتى نداشته و فاقدِ آنها بوده، داراى اين ويژگىها شده است، بلكه مراد نسبت دادن مصدر علم و رفعت و قدرت به ذات اوست، يعنى خداى متعال عالم و قادر و عالى و مانند اينها است.
محقّق خراسانى رحمهاللّه در كفاية الاصول مىفرمايد: «... إن الفعل لا وضع له للزمان و إنما ينصرف منه ذلك إنصرافاً حسب القرينة العامة؛ فعل براى زمان وضع نشده، بلكه زمان بهحسب قرينه عام، از آن منصرف است». بنابراين معناى جمله حضرت اين است: قدرت فراگير خدا باعث علوّ و رفعت او شده است زيرا قدرتمند از افراد فاقد قدرت بالاتر است.
و با فضل و لطف خود به خلايق قرب معنوى دارد، يعنى نسبت به آنها و از آنها آگاهى كامل داشته و احسان خود را بدانها بخشيده است، و همانطور كه دهنده نعمت از نظر حسّى به برخوردار از نعمت نزديك است، بنابراين خدا نيز به مخلوقات قرب معنوى دارد.
او هر خير و فضل و احسانى را به آفريدگان عطا مىكند.
و هر بلاى بزرگ و حادثه ناگوار و تنگنا و غصّهاى را از آنان دور مىسازد. حضرت سختىها را به امرى در برگيرنده و فروبرنده تشبيه نموده كه انسان را در ميان خود مىگيرد و از همينرو چون برطرف شود، چنان است كه گويى انسان از ميان آن فروگيرنده وحشتآفرين رها مىشود.
خداى را بر الطاف فراوان و نعمتهاى سرشار و فراگيرش ستايش مىكنم.
و به خداى سبحان ايمان دارم به آغازگرىِ خلقت، كه هيچ چيز قبل از او و همراه او نبوده است. ديگر آنكه آشكار و ظاهر است و هيچگونه پوشيدگى ندارد.
و از او طلب هدايت مىكنم كه خداى سبحان به انسان نزديك و هدايتگر اوست. البته
...
...
قرب و نزديكى او به علم و قدرت است، و هدايت در او خارج ساختن انسانها از ظلمات به نور و از تاريكناى باطل به روشناىِ حق است.
و از او مدد مىجويم، زيرا او در يارى رساندن به انسان، و به زانو درآوردن مشكلات و زدودنِ آنها توانا است.
و بر او توكل مىنمايم تا كارها را انجام دهد كه او در انجام دادن هرچيزى تواناست و همواره مددجويان و كمكخواهان را يارى مىرساند.
وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً صلىاللّهعليهوآله عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، أَرْسَلَهُ لاِءِنْفَاذِ(1)أَمْرِهِ وَ إِنْهَاءِ(2)عُذْرِهِ(3)وَ تَقْدِيمِ نُذُرِهِ(4).
...
و گواهى مىدهم كه محمد صلىاللّهعليهوآله بنده و فرستاده اوست. گواهى به عبوديّت پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله در پيشگاه الهى، گويى براى اين است كه كسى از ارادتمندان آن حضرت غلوّ نكند و جايگاه آن حضرت را بيش از آنچه هست فراتر نداند، وگرنه اين عبوديت اختصاص به آن حضرت ندارد و هر انسانى بنده خداى متعال است.
خداى متعال پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله را به سوى انسانها فرستاد تا پيام و دستور حضرتش را به آنها برساند و با ابلاغ احكام الهى، حجت را بر مردم تمام كند و براى آنان عذرى نگذارد؛ بدين معنا كه اگر عمل نكردند و به كيفر مبتلا شدند بهانه و عذرى نداشته باشند.
و آنچه موجب ترس و هشدار مردمان است تقديم(5)و آنان را از كيفر خدا بيم دهد.
أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ الَّذِي ضَرَبَ لَكُمُ الاْءَمْثَالَ، وَ وَقَّتَ لَكُمُ الاْآجَالَ، وَ أَلْبَسَكُمُ الرِّيَاشَ(1)، وَ أَرْفَغَ(2)لَكُمُ الْمَعَاشَ، وَ أَحَاطَ بِكُمُ الاْءِحْصَاءَ، وَ أَرْصَدَ(3)لَكُمُ الْجَزَاءَ، وَ آثَرَكُمْ(4)بِالنِّعَمِ السَّوَابِغِ(5)، وَ الرِّفَدِ(6)الرَّوَافِغِ(7)، وَ أَنْذَرَكُمْ بِالْحُجَجِ البَوَالِغِ، وَ أَحْصاكُمْ عَددا، وَ وَظَّفَ(8)لَكُمْ مُدَداً(9)فِي قَرَارِ(10)خِبْرَةٍ(11)وَ دَارِ عِبْرَةٍ، أَنْتُمْ مُخْتَبَرُونَ فِيهَا، وَ مُحَاسَبُونَ عَلَيْهَا.
...
اى بندگان خدا، شما را به پرهيزگارى و تقواى خدا سفارش مىكنم، همو كه براى شما مثلها(12)را ذكر فرموده است.
و اجلها(13)را براى شما رقم زده و مدت آن را معين نموده است.
و لباس(14)زيبايى كه مايه آراستگى است بر اندام شما پوشانيده است.
و معاش شما، يعنى نيازهاى زندگى را تأمين مىكند؛ از قبيل: پوشاك، خوراك و مسكن كه آنها را به طور گسترده به شما ارزانى كرده است.
و شما را به شمارش درآورده و تعداد شما را مىداند، و چون عالم از نظر معنا بر معلوم احاطه دارد، چنانكه حصار شهر بر آن احاطه دارد، [خداى متعال نيز كه به انسانها عالم
1) رياش: لباس زيبا.
2) أرفغ: وسعت داد. گفته مىشود رفغ عيشه رفاغة، يعنى زندگى او را گستردگى و فراخى بخشيد.
3) أرصد: آماده ساخت.
4) آثركم: برگزيد شما را.
5) سوابغ: جمع سابغة، به معناى وسيع و گسترده.
6) رفد: جمع رفدة، به معناى عطيّه.
7) روافغ: جمع رافغة، به معناى گسترده.
8) وَظَّفَ: تعيين نمود.
9) مُدَد: حيات و امتداد در زندگى.
10) قَرَارِ: محل استقرار.
11) خِبْرَة: امتحان.
12) مثل، يعنى يادآورى كيفر پيشينيانِ تبهكار و مخالفان اوامر الهى يا به معناى مطلق مثال است كه براى توضيح كلام ذكر مىشود.
13) اجل، به معناى پايان عمر انسانها يا به معناى مقدار معيّنى از زندگى است، و در اينجا منظور آن است كه خداى سبحان براى انسان وقت محدود و معيّنى قرار داده كه در آن كاهش و افزايش راه ندارد.
14) لباس، يعنى تنپوش يا به صورت استعارى به معناى صورت زيباى انسانى است كه از همه جانداران زيباتر است.
...
...
است بر تمام آنان احاطه دارد].
و پاداش و كيفر را براى شما فراهم ساخته است؛ پس هر انسانى سرانجامْ كيفر و پاداش خود را خواهد ديد.
و نعمتهاى سرشار و بىمنت خود را به شما داده و فرشتگان و ساير مخلوقات را از اين نعمتها محروم ساخته است.
و شما را با حجتهاى بالغه و آشكار كه به سوىتان فرستاده هشدار داده و برحذر داشته است.
و تعداد و شماره نفوس شما را دانسته و به شمارش درآورده است.
و براى شما مدّت زمانِ معيّنى رقم زده كه هرگز از آن مدّت معيّن تجاوز نمىكنيد. با اينكه امام عليهالسلام اين مطلب را قبلاً با عبارت «و وقّت لكم الآجال» ذكر فرموده، بار ديگر آن را تحت اين عنوان تكرار نموده است. شايد دليل اين تكرار آن باشد كه تأكيد فرمايد كه همه اينها به فرمان الهى صورت مىپذيرد؛ زيرا انسان اين مطلب را كه كسى نسبت به همه انسانها احاطه داشته و اوقات گوناگون را تنظيم نمايد بعيد مىداند و لذا امام عليهالسلام مضمون جملاتى چون: «وقّت لكم الآجال» و «أحاط بكم الإحصاء» را به صورت «وظّف لكم مددا» و «أحصاكم عددا» تكرار فرمود تا جايى براى احتمال اغراق نماند.
اين احصاء و توظيف (= آمارگيرى و تعيين اجل) در دنيا كه جايگاه استقرار موقت و محل پندگيرى انسان است فقط به منظور امتحان است.
[بدانيد كه] شما در اين دنيا آزمون و محاسبه مىشويد، زيرا خداى سبحان آدميان را مىآزمايد و رفتار خوب و بد را از آنان بازخواست مىكند.
فَإِنَّ(1)الدُّنْيَا رَنِقٌ(2)مَشْرَبُهَا، رَدِغٌ(3)مَشْرَعُهَا(4)، يُونِقُ(5)مَنْظَرُهَا، وَ يُوبِقُ(6)مَخْبَرُهَا(7). غُرُورٌ(8)حَائِلٌ(9)، وَ ظِلٌّ زَائِلٌ، وَ سِنَادٌ(10)مَائِلٌ(11)، حَتَّى إِذَا أَنِسَ نَافِرُهَا(12)، وَ اطْمَأَنَّ نَاكِرُهَا(13)، قَمَصَتْ(14)بِأَرْجُلِهَا، وَ قَنَصَتْ(15)بِأَحْبُلِهَا(16)، وَ أَقْصَدَتْ(17)بِأَسْهُمِهَا(18)، وَ أَعْلَقَتِ الْمَرْءَ أَوْهَاقَ(19)الْمَنِيَّةِ قَائِدَةً لَهُ إِلَى ضَنْكِ الْمَضْجَعِ(20)، وَ وَحْشَةِ الْمَرْجِعِ، وَ مُعَايَنَةِ الْمَحَلِّ، وَ ثَوَابِ(21)الْعَمَلِ.
...
دنيا آبشخورى كدر و گلآلود است. اين سخن كنايه از آن دارد كه دنيا پر از درد و رنج و غصّه است و به آب گلآلودى مىماند كه نوشنده آن هيچ لذّتى نمىبرد. امام عليهالسلام با اين تعبير اراده اين مطلب را نموده: چنين دنيايى را كه لذات آن آلوده به تيرگى و ناگوارى است، رها كنيد.).
منظره آن دلانگيز است، يعنى وقتى كه انسان به ظاهر دنيا نگاه مىكند بسيار زيبا و
1) فاء در فإنَّ تفريع بر أوصيكم است يعنى در ادامه سفارش آن حضرت است كه با تعبير اوصيكم پيشتر فرموده بود.
2) رَنِق: كدر و تيره.
3) رَدِغ: گلآلود.
4) مَشْرَع: گدار، محل ورود به آب.
5) يُونِقُ: جلب نظر مىكند.
6) يُوبِقُ: به هلاكت مىاندازد.
7) مَخْبَر: به دست آوردن و گرفتن.
8) غُرُور: فريب، و حمل آن بر دنيا مبالغه است مثل: زيد عدل.
9) حَائِل: دگرگون شونده و متحول.
10) سِنَاد: تكيهگاه.
11) مَائِل: افتادنى و سرنگون شدنى.
12) نَافِر: حيوان وحشى. أنس نافر كه در كلام امام عليهالسلام آمده به معناى تحمل رنج براى ايجاد الفت است، چنانكه يك حيوان وحشى را با زحمت زياد اهلى مىسازند.
13) نَاكِر: گريزان و انكار كننده و اطمينان ناكر كه در كلام امام عليهالسلام آمده به معناى مكانت اجتماعى است كه پس از تلاش فراوان به دست مىآيد.
14) قَمَصَتْ: بالا برد. وقتى حيوان دو دست خود را بالا مىبرد تا سوار خود را بر زمين بكوبد قمصت الدابه مىگويند.
15) قَنَصَتْ: شكار كرد.
16) أَحْبُل: جمع حبل، يعنى طناب، دام.
17) أَقْصَدَت: فرستاد.
18) أَسْهُمِ: جمع سهم، يعنى تير.
19) أَوْهَاقَ: جمع وهق، طنابى كه بر سر آن چنگكى آهنى بسته شده است و دزدان، آن را بر ديوار مىافكنند و بالا مىروند. اين ابزار در فارسى كمند ناميده مىشود.
20) ضَنْكِ الْمَضْجَعِ: تنگناى قبر.
21) ثَوَاب: مجازات كه اعم از كيفر و پاداش است، چرا كه ثوّب به معناى جزا داد او را مىباشد، چنانكه قرآن مىفرمايد: «هَل ثُوبَّ الكُفّارُ»؛ «آيا كافران مجازات شدند؟» (سوره مطففين، آيه 36).
...
...
فريبا و بدون اندوه به نظر مىرسد.
[اما] به دست آوردن دنيا اگر بدون رعايت حلال و حرام باشد، قطعا باعث هلاكت است.
فريب و نيرنگى است كه شتابان در گذر است.
و سايهاى است كه خورشيد بزودى آن را مىزدايد و جز مدتى اندك باقى نمىماند.
و تكيهگاهى است در آستانه سقوط، زيرا اگر تكيهگاه استوار باشد قابل تكيه دادن است، ولى اگر در معرض سقوط باشد قابل اعتماد نيست.
دنيا مانند حيوان وحشى است كه رام كردن آن زحمت فراوان دارد و همينكه انس گرفت و انسان به آن اطمينان يافت و بر آن سوار شد؛ يعنى پس از تلاش فراوان كه به وسيله آن مكانت اجتماعى و ثروت و امثال اينها به دست آورد، اين حيوان وحشى دستهاى جلو خود را بالا مىبرد و رم مىكند تا او را به زمين بكوبد.
و دام خود را پهن مىكند تا مردم را به دام مشكلات بيفكند يا آنان را بكشد.
و تيرهاى خود را به سوى انسانى كه به آن اعتماد كرده است پرتاب مىكند تا او را از پاى درآورد.
و كمند مرگ را به سوى انسان مىافكند تا او را به دست فنا بسپارد و به سوى تنگناى گور و وحشت سراى آخرت و جايگاه ماندگارى در جهان ديگر گسيل مىدارد تا خود بىپرده جزاى خوب و بد كردار خويش را ببيند.
وَ كَذَلِكَ الْخَلَفُ بِعَقْبِ السَّلَفِ، لاَ تُقْلِعُ(1)الْمَنِيَّةُ اخْتِرَاماً(2)، وَ لاَ يَرْعَوِي(3)الْبَاقُونَ اجْتِرَاماً(4)، يَحْتَذُونَ(5)مِثَالاً(6)، وَ يَمْضُونَ أَرْسَالاً(7)إِلَى غَايَةِ الإِنْتِهَاءِ، وَ صَيُّورِ(8)الْفَنَاءِ.
...
به همين ترتيب نسل به نسل، و پسران در پى پدران مىآيند و دچار بلاى دنيا مىشوند.
مرگ از هلاك كردن زندگان باز نمىايستد، بلكه همواره در پى نابودى آنان است.
و زندگان از ارتكاب معصيت دست نمىكشند. گويا از مرگ پدران و گذشتگان خود پند نمىگيرند تا از گناه دست بردارند و به عاقبت خويش بينديشند.
آنان تا پايان عمر، و تا سپرده شدن به دست فنا در كارهاى خود از پيشينيان پيروى مىكنند و بىهيچ كموكاستى پا جاى پاى آنان مىگذارند و گروه گروه مانند گلههاى گوسفند به دنبال يكديگر حركت مىكنند و در روش و عملكرد مانند يكديگرند.
1) تقلع: خوددارى مىكند. وقتى كه كسى از چيزى امتناع مىكند، مىگويند: أقلع عن الشيء.
2) إخترام: مرگ.
3) لايرعوي: دست بر نمىدارد.
4) إجترام: ارتكاب جرم و گناه.
5) يحتذون: اقتدا مىكنند از إحتذاء به معناى اقتدا گرفته شده است.
6) مثال: مثل به مثل و مانند به يكديگر.
7) أرسال: جمع رَسل، به معناى دستهاى از اسبها و شتران و گوسفندان.
8) صيّور: بر وزن تنّور و مشتق از صيار به معناى عاقبت.
حَتَّى إِذَا تَصَرَّمَتِ(1)الاْءُمُورُ، وَ تَقَضَّتِ الدُّهُورُ(2)، وَ أَزِفَ(3)النُّشُورُ، أَخْرَجَهُمْ مِنْ ضَرَائِحِ(4)الْقُبُورِ، وَ أَوْكَارِ(5)الطُّيُورِ، وَ أَوْجِرَةِ(6)السِّبَاعِ، وَ مَطَارِحِ(7)الْمَهَالِكِ سِرَاعاً(8)إِلَى أَمْرِهِ، مُهْطِعِينَ(9)إِلَى مَعَادِهِ(10)، رَعِيلاً(11)صُمُوتاً(12)، قِيَاماً(13)صُفُوفاً(14)، يَنْفُذُهُمُ الْبَصَرُ، وَ يُسْمِعُهُمُ الدَّاعِي، عَلَيْهِمْ لَبُوسُ(15)الإِسْتِكَانَةِ(16)، وَ ضَرَعُ(17)الإِسْتِسْلاَمِ(18)وَ الذِّلَّةِ، قَدْ ضَلَّتِ(19)الْحِيَلُ(20)، وَ انْقَطَعَ الاْءَمَلُ.
...
تا آنگاه كه امور اين جهان سپرى مىشود و روزگار به پايان رسد و روز قيامت و رستاخيز مردگان فرا برسد، خداوند برخى مردگان را از ميان گورها و برخى را كه طعمه پرندگان و درندگان شدهاند از ميان لانههاى آنان و يا از هر جاى ديگر كه هلاك شدهاند، بيرون مىآورد و جمع مىكند.
مردمان از قبر خارج مىشوند و شتابان به سوى خداوند، يعنى براى حضور در صحنه قيامت و به سوى محلّى كه خدا براى بازگشت آنان مقرر فرموده است، حركت مىكنند. فرق بين اين دو جمله آن است كه جمله اوّل (سراعا إلى أمره) به امر الهى برمىگردد و جمله دوم (مهطعين إلى معاده) محشر و رستاخيز است، هرچند نتيجه آنها يكى است.
1) تصرمت: منقضى شد، به سرانجام رسيد.
2) دهور: جمع دهر، يعنى مدتى طولانى از زمان.
3) أزف النشور: روز قيامت نزديك شد. قيامت را نشور مىگويند، چون مردم پس از مرگ برانگيخته مىشوند.
4) ضرايح: جمع ضريح به معناى وسط قبر و اصل آن ضرح به معناى دفع كرد است، كه قبر به رابطه حال و محلى كه ميت به آنجا سپرده مىشود ضريح گفته مىشود.
5) أوكار: جمع وكر، به معناى لانه پرندگان.
6) أوجرة: جمع وجار، يعنى محل سكونت درندگان.
7) مطارح: جمع مطرح، يعنى محل افتادن.
8) سراع: جمع سريع، يعنى شتابان.
9) مهطعين: از هطع به معناى سرعت گرفته شده است.
10) معاد: محل بازگشت، به معناى محشر و رستاخيز.
11) رعيل: دسته اسب.
12) صموت: ساكت و صامت.
13) قيام: جمع قائم، يعنى ايستادگان.
14) صفوف: صفهاى مختلف.
15) لبوس: تنپوش.
16) إستكانة: خضوع.
17) ضرع: كوچكى و خشوع.
18) إستسلام: تسليم.
19) ضل: گم شد و در اينجا منظور فقدان است.
20) حيل: جمع حيلة، يعنى راه رهايى از مشكل، چاره.
...
...
مانند دستههاى اسب آرام و در صفوف گوناگون ايستادهاند. تشبيه مردمان در محشر به دستههاى اسب بدان جهت است كه دسته دسته به يكديگر مىپيوندند و از ترس ساكت و آرامند، و هراس و سردرگمى آنان را سرپا نگه داشته و مانع نشستنشان مىشود و هر گروهى در صفى جداگانه قرار دارند.
هيچ چيزى مانع ديدن آنان نيست، زيرا در صحرايى بزرگ قرار دارند كه اگر انسانى بنگرد بدون هيچ پرده و حجابى تمام صحرا را مىتواند ببيند و از نظر بگذراند. پس هيچ مخفيگاهى وجود ندارد كه كسى يا دستهاى از آنها در آن پنهان شوند.
صداى كسى كه از طرف خداى سبحان آنها را دعوت مىكند به گوش همگان مىرسد.
لباس خضوع و خشوع بر تن دارند، يعنى در پيشگاه الهى نهايت خشوع را دارند، چنانكه گويى سرتاپا در لباس خشوع فرو رفتهاند.
كاملاً تسليم امر الهى هستند و [لباس] ذلّت و فرمانپذيرى به تن كردهاند و نيرو و توانِ سرپيچى از فرمان الهى را ندارند.
در چارهانديشى براى حلّ مشكل و دفع ناگوارىهاى آن روز ناتوانند، زيرا آن چارهجويىهاى دنيايى انسانها براى زندگى خود به تمامى از بين رفته و ناكارآمدند و همه اميدها از غير خدا قطع مىشوند و تنها به رحمت او اميدوارند.
وَ هَوَتِ(1)الاْءَفْئِدَةُ(2)كَاظِمَةً، وَ خَشَعَتِ(3)الاْءَصْوَاتُ مُهَيْنِمَةً(4)، وَ أَلْجَمَ الْعَرَقُ، وَ عَظُمَ الشَّفَقُ(5)، وَ أُرْعِدَتِ(6)الاْءَسْمَاعُ لِزَبْرَةِ(7)الدَّاعِي إِلَى فَصْلِ الْخِطَابِ(8)وَ مُقَايَضَةِ(9)الْجَزَاءِ وَ نَكَالِ الْعِقَابِ(10)، وَ نَوَالِ(11)الثَّوَابِ. عِبَادٌ مَخْلُوقُونَ اقْتِدَاراً، وَ مَرْبُوبُونَ(12)اقْتِسَاراً(13)، وَ مَقْبُوضُونَ احْتِضَاراً، وَ مُضَمَّنُونَ أَجْدَاثاً(14)، وَ كَائِنُونَ رُفَاتاً(15)، وَ مَبْعُوثُونَ أَفْرَاداً، وَ مَدِينُونَ(16)جَزَاءً، وَ مُمَيَّزُونَ حِسَاباً.
...
و دلها مضطرب مىشوند، زيرا حوادث هولناك قيامت را مىبينند ولى خشم خود را فرو مىبرند، چون آنجا جايى براى بروز خشم نيست.
و صداها پنهان و آهسته مىشوند، چنانكه خداوند مىفرمايد: «...وَ خَشَعَتِ الاْءَصْوَاتُ لِلرَّحْمَنِ فَلاَ تَسْمَعُ إِلاَّ هَمْسًا»(17)«و صداها در مقابل [خداى] رحمان خاشع مىگردد و جز صدايى آهسته نمىشنوى». چون انسان به طور سرشتى و طبيعى هنگام ترس آهسته سخن مىگويد چنانكه گويى مىخواهد وجود خود را پنهان كند تا از آنچه مىترسد ايمن بماند.
و عرق آنچنان زياد است كه از سر و روى انسان جارى مىشود و به سمت دهان او سرازير مىگردد كه گويى به وسيله عرق به او دهنه زدهاند و يا اينكه عرق، از پا تا دهان آنان
1) هوت: در اينجا يعنى مضطرب شد.
2) أفئدة: دلها، جمع فؤاد.
3) خشعت: فروتن و آهسته شد.
4) مهينمة: از هينمة گرفته شده، به معناى آهسته.
5) شفق: ترس و وحشت.
6) أرعدت: لرزاند.
7) زبرة: راندن و بردن.
8) فصل الخطاب: سخنى كه حق و باطل را از يكديگر جدا مىكند.
9) مقايضة: پاياپاى كردن حساب، و به باب مفاعله آمده به اين اعتبار كه انسان عمل را مىدهد و جزا را مىگيرد.
10) نكال العقاب: عقاب عطف بيان براى «نكال» از باب اضافه خاص به عام، مانند خاتم فضة (= انگشترى نقره) است، كه از عقاب مرتبهاى سختتر دارد.
11) نوال: رسيدن و نايل شدن. نالَهُ: به چيزى دست يافت.
12) مربوب: مملوك.
13) إقتسار: از قسر گرفته شده، به معناى جبر و زور.
14) أجداث: جمع جدث، به معناى قبر.
15) رفات: خار و خاشاك متفرق و پراكنده.
16) مدينون: از دين به معناى مجازات گرفته شده، چنانكه در قرآن، خدا «مالك يوم الدين» (سوره حمد، آيه 4) خوانده مىشود و شاعر نيز مىگويد: «و لا أنت ديّاني فتحزوني؛ تو پاداش دهنده من نيستى كه مرا سياست كنى».
17) سوره طه، آيه 108.
...
...
را فروگرفته و چنان است كه گويى در دريايى از عرق خود فرو رفتهاند.
و وحشت در آن روز سخت سنگين است.
و آنگاه فرشته مخصوص فراخواندن مردمان براى قضاوت و جدايى حق از باطل و انجام دادن مجازات شديد و پاداشهاى كريمانه، چنان بانگى تندرآسا برمىآورد كه گوشها را كر مىكند. بديهى است كه انسانها از دعوت براى گرفتن پاداش ترسى ندارند، ولى هنگام فراخوان عمومى كه نمىدانند پاداش در انتظار آنهاست يا كيفر، از فرجام كار بيمناكند. اين دو جمله از يك چيز حكايت مىكنند كه اصطلاحا متعلق خوف است، نه اينكه خوف مستقلاً متعلق به ثواب و عقاب هر دو باشد.
[بدانيد كه آنان] مخلوقات و آفريدههايى هستند كه با قدرت بىزوال الهى خلق شدهاند و بدون اختيار و اراده خود مملوك خدايند.
و در حال احتضار و در آستانه مرگ، خداى سبحان روح آنها را مىگيرد و سپس در قبرها جاى مىگيرند. بنابراين بشر مخلوقى است كه در هيچيك از حالات حيات و پس از آن اختيارى ندارد و زمام اختيار او به دست خداست. تندرستى و بيمارى، و ثروت و فقر و همه شئون تكوينى انسان از اختيار او خارج است.
و آنگاه كه خدا اراده كند او مىميرد و بىاختيار در قبر قرار مىگيرد و حتى انتخاب محلّ دفن خودش نيز به اختيارش نيست.
و [كالبدشان] به صورت خاك درآمده و اجزاى بدن آنها مثل خاشاك پراكنده مىشود.
و هريك به تنهايى برانگيخته مىشود، چنانكه خداى مىفرمايد: «وَ لَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَى كَمَا خَلَقْنَاكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ...»(1)«و همانگونه كه شما را نخستين بار آفريديم [اكنون نيز ] تنها به
1) سوره انعام، آيه 94.
...
...
سوى ما مىآييد». پس هر انسانى به تنهايى و بدون خاندان و خويشان برانگيخته مىشود.
و به پاس اعمالشان پاداشِ مناسب مىگيرند يا كيفر مىشوند، و هريك در مورد اعمال خود محاسبه و محاكمه مىشود و كسى بار اعمال بد ديگرى را به دوش نمىكشد. چنانكه قرآن مىفرمايد: «...وَ لاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى...»(1)«و هيچ باربردارى بار گناه ديگرى را بر نمىدارد».5.
1) سوره اسراء، آيه 15.
قَدْ أُمْهِلُوا فِي طَلَبِ الْمَخْرَجِ(1)، وَ هُدُوا سَبِيلَ الْمَنْهَجِ(2)، وَ عُمِّرُوا مَهَلَ الْمُسْتَعْتِبِ(3)، وَ كُشِفَتْ عَنْهُمْ سُدَفُ(4)الرِّيَبِ(5)، وَ خُلُّوا(6)لِمِضْمَارِ(7)الْجِيَادِ(8)، وَ رَوِيَّةِ(9)الاْءِرْتِيَادِ(10)، وَ أَنَاةِ(11)الْمُقْتَبِسِ(12)الْمُرْتَادِ(13)، فِي مُدَّةِ الاْءَجَلِ، وَ مُضْطَرَبِ(14)الْمَهَلِ. فَيَا لَهَا أَمْثَالاً(15)صَائِبَةً وَ مَوَاعِظَ شَافِيَةً، لَوْ صَادَفَتْ قُلُوباً زَاكِيَةً، وَ أَسْمَاعاً وَاعِيَةً، وَ آرَاءً عَازِمَةً، وَ أَلْبَاباً(16)حَازِمَةً(17).
...
خداى سبحان در دنيا به آنها مهلت داده بود تا از گناهان رهايى يابند و توبه كنند و عمل صالح انجام دهند.
و به راه روشن سعادت، يعنى شريعت اسلامى كه انسانها را به بهشت و سعادت مىرساند هدايت شده بودند.
و آنقدر عمر داشتند كه بتوانند رضاى خداى متعال را به دست آورند.
و به بركت دلايل روشنى كه پيامبران اقامه كردند ظلمت شبهات و ترديد برطرف شده و در گمراهى و انحراف براى هيچكس شبههاى نمانده بود.
و در عمر خويش فرصتهايى يافتهاند كه با رياضت و تمرين، براى سبقت گرفتن در كسبِ خيرات آماده شوند و در اينباره با يكديگر به مسابقه بپردازند.
1) مخرج: خروج (مصدر ميمى است).
2) منهج: راه روشن و واضح.
3) مستعتب: آن كه در پى كسب رضايت كسى است.
4) سدف: جمع سدفة به معناى ظلمت و تيرگى.
5) رِيَب: جمع ريبة به معناى شبهه و ترديد.
6) خلّوا: رها شدند.
7) مضمار: مكان و زمان پرورش و تمرين اسب كه عبارت از گرسنگى كشيدن و لاغر شدن براى خوب دويدن است.
8) جياد: جمع جواد، يعنى اسب.
9) روية: بكار بستن فكر و انديشه.
10) إرتياد: آنچه كه انسان گزينش مىكند.
11) أناة: ضد عجله و به معناى آرامش.
12) مقتبس: آن كه شعله آتش و يا روشنايى را مىگيرد.
13) مرتاد: كسى كه چيزى را اراده مىكند.
14) مضطرب المهل؛ مدت اضطراب و به معنى اختلاف، يعنى آمد و رفت است.
15) فيالها أمثالاً: يا حرف نداء و لام براى استغاثه است و ها به امثال برمىگردد. گويا متكلم مىگويد: اى مثالها، بياييد كه شنونده شما را بفهمد و به دعوت گوينده پاسخ دهد.
16) ألباب: جمع لب، به معناى عقل.
17) حازم: كسى كه اندازه هر چيزى را نگه مىدارد تا هر چه را كه بايد بگيرد و بدان عمل كند از دست او نرود.
...
...
و براى تفكر در گزينش راه خويش، مهلت داشتند تا راهى را برگزينند كه آنان را به نيكىها هدايت كند، و شتابان [به وسيله مرگ] گرفته نشدند باشد كه از فرصت بهره ببرند.
و فرصت يافتند در مدت عمر خود از فروغ معرفت، پرتوى گيرند، زيرا براى يافتنِ راه صحيح در شب تاريك فرصتى براى برگرفتن روشنايى داشتند، همچون كسى كه در شب با چراغ به جستوجوى چيزى مىپردازد كه اين كار را با آرامش و اطمينان انجام مىدهد.
و در مدت تعيين شده عمر خويش مهلت و آرامش اين كار را يافتند، چون انسان در دنيا چنين مهلتى دارد تا چراغى براى [تاريكىهاى] خويش بردارد.
وه، چه مثالهاى درست و چه مواعظ زيبا و شفابخشى است كه اگر به قلبهاى پاك و گوشهاى شنوا(1)و انديشههاى مصممِ حقجو و عقلهاى دورانديش برسند، بيمارى جهل و گناه را شفا مىبخشند. البته برخى از قلبها از موعظه سودى نمىبرند، چنانكه زمينهاى شورهزار محصولى نمىدهند، و برخى نيز از حركت در صراط حق و پرداختن به امور خير گريزانند.
1) منظور از گوش در اينجا قلب است، نه قلب صنوبرى شكل، بلكه قوهاى كه درك مىكند و گوش تنها ابزارى براى قلب محسوب مىشود.
فَاتَّقُوا اللَّهَ تَقِيَّةَ مَنْ سَمِعَ فَخَشَعَ، وَ اقْتَرَفَ(1)فَاعْتَرَفَ، وَ وَجِلَ فَعَمِلَ، وَ حَاذَرَ فَبَادَرَ، وَ أَيْقَنَ فَأَحْسَنَ، وَ عُبِّرَ فَاعْتَبَرَ، وَ حُذِّرَ فَازْدَجَرَ، وَ أَجَابَ فَأَنَابَ، وَ رَجَعَ فَتَابَ، وَ اقْتَدَى فَاحْتَذَى، وَ أُرِيَ فَرَأَى، فَأَسْرَعَ طَالِباً، وَ نَجَا هَارِباً، فَأَفَادَ(2)ذَخِيرَةً، وَ أَطَابَ(3)سَرِيرَةً(4)، وَ عَمَّرَ مَعَاداً، وَ اسْتَظْهَرَ(5)زَاداً لِيَوْمِ رَحِيلِهِ وَ وَجْهِ سَبِيلِهِ، وَ حَالِ حَاجَتِهِ وَ مَوْطِنِ فَاقَتِهِ، وَ قَدَّمَ أَمَامَهُ لِدَارِ مُقَامِهِ.
...
بنابراين، از خدا بترسيد و هرگز گناه نكنيد و پروا پيشه كنيد؛ پرواى كسى كه موعظه را مىشنود و در پيشگاه خداى سبحان خضوع مىكند و اوامر او را اجرا مىنمايد.
و اگر مرتكب گناهى شد در حضور خدا به آن اعتراف مىنمايد، زيرا اعتراف نوعى خشوع و پشيمانى است. لذا اعتراف به گناه در پيشگاه پروردگار كارى است شايسته.
و از آخرت مىترسد و به همين دليل براى سعادت خود مىكوشد [يعنى براى سفر آخرت توشه بر مىگيرد].
و از فوت وقت نگران است، لذا همواره به عمل صالح روى مىآورد.
و درباره آخرت به گفته انبيا يقين دارد، لذا كار شايسته انجام مىدهد.
و در معرض پندآموزى قرار گرفته و پند مىگيرد.
و نسبت به عذاب آخرت هشدار داده مىشود و در نتيجه از گناهان دورى مىگزيند.
و دعوت كننده الهى را پاسخ مثبت مىدهد و از راه گذشته نادرست خود دست برمىدارد و از هدايتگر پيروى مىكند.
و از اعمال [گناهآلود] خود برمىگردد و به درگاه خداى سبحان توبه نصوح مىكند.
...
...
و از صالحان و پيامبران و امامان عليهمالسلام پيروى مىكند و پا جاى پاى آن پاكان مىنهد و طبق عمل آنها رفتار مىكند.
و انبيا عليهمالسلام راه هدايت به او نشان داده و او نيز راه سعادت و نجاتبخش را مىبيند و از آن پيروى مىكند، چون كسى كه ببيند و اعتنا نكند، مانند آن است كه نديده، و بينايى كه بر اساس مقتضاى ديدههايش عمل نكند با نابينا يكسان است.
از اينرو، در طلب نجات به سوى عمل خير مىشتابد.
و در حالى كه از گناهان سخت گريزان است از عوامل نابودىِ آدمى نجات مىيابد.
در اين صورت از ذخيره اخروى مىاندوزد، يعنى از عمل صالح بهره مىبرد.
و باطن خود را پاكيزه مىسازد. بنابراين قلب او تباه و با رذايل و گناهان آكنده نمىشود.
و [چنين كسى] معاد و آخرت خود را آباد، و سعادت محشر خود را تأمين كرده است.
و مانند مسافرى كه توشه خود را بر پشت مىكشد، او نيز توشه روز مرگ و كوچ خود را فراهم مىكند. يعنى عمل صالح خود را از دنيا به دست مىآورد و به سمت آخرت پس از مرگ و جهان نيازمندى بر پشت خويش مىكشد.
و كار شايسته را جلو مىفرستد تا در سراى اقامت هميشگى، يعنى آخرت براى خود توشه و ذخيرهاى داشته باشد.
فَاتَّقُوا اللَّهَ عِبَادَ اللَّهِ(1)جِهَةَ مَا خَلَقَكُمْ لَهُ، وَ احْذَرُوا مِنْهُ كُنْهَ(2)مَا حَذَّرَكُمْ مِنْ نَفْسِهِ، وَ اسْتَحِقُّوا مِنْهُ مَا أَعَدَّ لَكُمْ بِالتَّنَجُّزِ(3)لِصِدْقِ مِيعَادِهِ(4)وَ الْحَذَرِ(5)مِنْ هَوْلِ مَعَادِهِ.
...
پس اى بندگان خدا، تقواى الهى پيشه كنيد و به آن هدفى توجّه داشته باشيد كه شما را براى آن آفريده است، كه همانا عمل صالح و پرهيز از گناهان مىباشد. در اينجا گويى حضرت مىخواهد بگويد: عمل را همراه با تقوا داشته باشيد و آنگونه كه خدا شما را از نافرمانىِ خويشتن برحذر داشته است، برحذر باشيد.
و با عمل صالح و پرهيز از گناهان، استحقاق و شايستگى بيابيد تا به پاداشهايى كه خداى متعال براىتان آماده ساخته است نايل شويد و با عمل، از خدا طلب كنيد كه به عهد خود درباره شما وفا كند. معناى اين سخن امام عليهالسلام اين است كه خداوند به انسانها وعده بهشت داده و انسان بايد با عمل صالح، خود را شايسته برخوردارىِ از اين وعده سازد.
و با اجتناب از گناهان، از حوادث سهمگين روز قيامت برحذر باشيد. «الحذر» عطف بر «تنجز» و بدين معناست كه با اجتناب از گناه، از گذرگاههاى دشوارِ روز قيامت برحذر باشيد تا استحقاق آنچه براى شما فراهم نموده است بيابيد، و حاصل معنىِ تمام جمله اين است كه بخواهيد و دورى گزينيد تا به آنچه برايتان فراهم كرده است دست بيابيد.
منها(1): جَعَلَ لَكُمْ أَسْمَاعاً لِتَعِيَ(2)مَا عَنَاهَا(3)، وَ أَبْصَاراً لِتَجْلُوَ(4)عَنْ عَشَاهَا(5)، وَ أَشْلاَءً(6)جَامِعَةً لاِءَعْضَائِهَا مُلاَئِمَةً لاِءَحْنَائِهَا(7)فِي تَرْكِيبِ صُوَرِهَا، وَ مُدَدِ عُمُرِهَا، بِأَبْدَانٍ قَائِمَةٍ بِأَرْفَاقِهَا(8)، وَ قُلُوبٍ رَائِدَةٍ(9)لاِءَرْزَاقِهَا، فِي مُجَلِّلاَتِ(10)نِعَمِهِ، وَ مُوجِبَاتِ مِنَنِهِ(11)، وَ حَوَاجِزِ عَافِيَتِهِ(12). وَ قَدَّرَ لَكُمْ أَعْمَاراً سَتَرَهَا عَنْكُمْ، وَ خَلَّفَ لَكُمْ عِبَراً(13)مِنْ آثَارِ الْمَاضِينَ قَبْلَكُمْ، مِنْ مُسْتَمْتَعِ خَلاَقِهِمْ(14)وَ مُسْتَفْسَحِ خَنَاقِهِمْ(15)، أَرْهَقَتْهُمُ(16)الْمَنَايَا(17)دُونَ الاْآمَالِ، وَ شَذَّبَهُمْ(18)عَنْهَا تَخَرُّمُ(19)الاْآجَالِ، لَمْ يَمْهَدُوا فِي سَلاَمَةِ الاْءَبْدَانِ، وَ لَمْ يَعْتَبِرُوا فِي أُنُفِ(20)الاْءَوَانِ.
...
خداى سبحان براى شما گوشهايى قرار داده تا آنچه به آن مربوط است بشنود و بفهمد، زيرا انسان به چيزى گوش فرا مىدهد كه براى او ارزش دارد.
و براى شما چشمهايى قرار داد تا پرده تاريكى و ظلمت را كنار بزند و [نابينايى] ظلمت را به [بصيرت] روشنايى تبديل سازد. اين سخن كنايه از آن است كه توان رؤيت
1) چنانكه روش سيد رضى است، بخشى از خطبه را حذف نموده و گزيده سخنان آن حضرت را آورده است.
2) تعي: از وعي، به معناى آگاهى و درك است.
3) عنا: اهميت داد.
4) تجلو: از جلا عن المكان، به معناى جدا شدن و دور كردن است.
5) عشاء: ظلمت.
6) أشلاء: اندام. جمع شلو.
7) أحناء: جمع حِنو، يعنى كجى بدن و مراد از آن در اينجا مفاصل و زوايا است.
8) أرفاق: جمع رِفق به معناى منفعت.
9) رائدة: جويا و طالب.
10) مجلل: پوشيده و غرق شده و مجلّلات نعم اضافه صفت به موصوف است.
11) منن: جمع منّت، يعنى نعمتهايى كه موجب سپاسگزارى هستند.
12) حواجز عافيته: عافيتى كه مانع رسيدن ناراحتى به بدن مىشود.
13) عبر: جمع عبرة، يعنى پند.
14) خلاق: بهره و نصيب.
15) خناق: ريسمانى كه با آن گردن كسى را فشار مىدهند تا بميرد و اگر آزاد باشد كسى را نمىكشد. وفسحة الخناق كنايه از مهلت زندگى است.
16) أرهقتهم: آنها را هلاك و نابود ساخت.
17) منايا: جمع منية، به معناى مرگ.
18) شذبهم: آنان را دور ساخت.
19) تخرم: از خرم به معناى پاره كردن گرفته شده است.
20) أنف: اول هر چيزى است، چنانكه مىگويند: أمر أنف؛ كارى كه آغازين است و قبل از آن چيزى نيست. و بينى را هم كه اولين قسمت برجسته بدن است أنف مىگويند.
...
...
حق را داشته باشد.
و براى بدن اندامى قرار داد كه در برگيرنده ساير عضوها هستند؛ مثل دست كه در برگيرنده انگشتان و كف و بازو و آرنج و امثال اينهاست، كه اين اندام هماهنگ با مفاصل بدن و داراى صورتها و شكل و عمر معينى هستند، مثلاً چشم و گوش عمر معيّنى دارند و كورى و كرى بر آنها عارض مىشود و از همه اعضا عمر كمترى دارند.
اين اندام بر بدنى متكى هستند كه بر اساس وجود عواملى استوار و وابسته به قلبى هستند كه تمام همّت خود را صرف كسب روزى آنها مىنمايد. بدين معنا كه انگيزه فراهم آوردن نيازهاى بدن را در انسان به وجود مىآورد. و بدن و متعلقات آن در نعمتها و مِنَن الهى و عافيتى كه مانع از رسيدن گزند و آسيب به بدن است، غرق هستند.
و خداى سبحان براى شما عمرهايى رقم زده كه مقدار آن بر شما پنهان است و پندها و عبرتهايى از اخبار گذشتگان كه از نصيب دنيايىشان بهره بردند، بازگفته تا باعث بيدارى و بينايى شما شود. زيرا اطلاع يافتن از نعمتهاى عطا شده به پيشينيان، موجب عبرت و درسآموزى است تا به نعمتهايى كه به ما رو مىكند، مغرور و فريفته نشويم.
و فرصت زندگى و طول عمر براى پيشينيان رقم خورده بود كه توبه نكرده و به خود نيامدند [، اما] قبل از دستيابى به آرزوها در چنگال مرگ گرفتار شدند.
آنان در روزگار تندرستى سرگرم لهو و لعب شدند و پيش از برگرفتن توشه آخرت در جوانى و تندرستى، ناگاه از آرزوهاىشان باز ماندند. و [صد افسوس كه] در آغاز جوانى و اوّل عمر از سرگذشت پيشينيانِ خود پند نگرفتند.
فَهَلْ يَنْتَظِرُ أَهْلُ بَضَاضَةِ(1)الشَّبَابِ إِلاَّ حَوَانِيَ(2)الْهَرَمِ(3)؟ وَ أَهْلُ غَضَارَةِ(4)الصِّحَّةِ إِلاَّ نَوَازِلَ(5)السَّقَمِ؟ وَ أَهْلُ مُدَّةِ الْبَقَاءِ إِلاَّ آوِنَةَ(6)الْفَنَاءِ؟ مَعَ قُرْبِ الزِّيَالِ(7)، وَ أُزُوفِ(8)الاِنْتِقَالِ، وَ عَلَزِ(9)الْقَلَقِ(10)، وَ أَلَمِ الْمَضَضِ(11)، وَ غُصَصِ(12)الْجَرَضِ(13)، وَ تَلَفُّتِ الاِسْتِغَاثَةِ بِنُصْرَةِ الْحَفَدَةِ(14)وَ الاْءَقْرِبَاءِ(15)، وَ الاْءَعِزَّةِ(16)وَ الْقُرَنَاءِ(17)، فَهَلْ دَفَعَتِ الاْءَقَارِبُ أَوْ نَفَعَتِ النَّوَاحِبُ(18)؟
...
آيا افراد شاداب و تندرست و جوان در انتظار چيزى جز پيرى و پژمردگى بدن و از كارافتادگى هستند؟ اين استفهام انكارى است [،يعنى اينان چنين انتظار و توقعى ندارند و گمان مىكنند كه هميشه شاداب و سالم و جوان مىمانند].
آيا افراد سالم و خوش، انتظارى جز ناخوشى و بيمارى دارند؟
آيا سالخوردگان انتظارى جز فنا و مرگ دارند در حالىكه كوچيدن آنها از دنيا و انتقال آنها به آخرت بسيار نزديك شده و لرزه بر اندامشان افتاده و اندوه، قلبشان را فراگرفته و توان فروبردن آب دهانشان را ندارند.
1) بضاضة: شادابى و سرزندگى.
2) حواني: از حنو گرفته شده، به معناى ميل به ضعف و عجز.
3) هرم: پيرى و كهولت سن.
4) غضارة: خوشى و تندرستى.
5) نوازل: جمع نازلة، به معناى فرود آمده و نوازل السقم، يعنى بيمارىهايى كه بر انسان فرود مىآيند.
6) آونه: وقت. آونة الشيء، يعنى وقت يك چيز.
7) زيال: مصدر زايله، يعنى زوال و نابودى.
8) أزوف: نزديك شدن، از أزف به معناى إقترب.
9) علز: لرزشى كه بيمار مىگيرد.
10) قلق: اضطراب و نگرانى. علز القلق، يعنى لرزشى كه موجب بىثباتى بدن مىگردد.
11) مضض: رسيدن اندوه به قلب كه اين حالت بدترين حالات درد و ناراحتى است.
12) غصص: جمع غصة، يعنى نرسيدن آب به درون بدن به دليل وجود آفتى در حنجره يا مانعى شبيه به آن.
13) جرض: آب دهان.
14) حفدة: جمع حفيد، يعنى اطرافيان انسان كه عبارتند از فرزندان دوستان و نوادگان و جز آنان.
15) أقرباء: جمع قريب، يعنى نزديكان.
16) أعزة: جمع عزيز.
17) قرناء: جمع قرين، يعنى همنشين انسان در طول زندگى يا در زمان كار و امثال آن.
18) نواحب: جمع ناحبة، يعنى كسى كه در مرگ مردم مويه و گريه سر مىدهد.
...
...
و از ياران، فرزندان، خويشان، نزديكان، عزيزان و همگنان يارى مىطلبند.
پس آيا خويشان مىتوانند مرگ را از انسان دور سازند؟ و يا مويهگران و نوحهگران مىتوانند براى مصيبت انسان سودمند باشند؟ اين استفهام انكارى است؛ يعنى نه خويشان و نه نوحهگران نخواهند توانست كارى از پيش ببرند.
وَ قَدْ غُودِرَ(1)فِي مَحَلَّةِ الاْءَمْوَاتِ رَهِيناً(2)، وَ فِي ضِيقِ الْمَضْجَعِ(3)وَحِيداً، قَدْ هَتَكَتِ الْهَوَامُّ(4)جِلْدَتَهُ، وَ أَبْلَتِ(5)النَّوَاهِكُ(6)جِدَّتَهُ(7)، وَ عَفَتِ(8)الْعَوَاصِفُ(9)آثَارَهُ، وَ مَحَا الْحَدَثَانُ(10)مَعَالِمَهُ(11)، وَ صَارَتِ الاْءَجْسَادُ شَحِبَةً(12)بَعْدَ بَضَّتِهَا(13)، وَ الْعِظَامُ نَخِرَةً(14)بَعْدَ قُوَّتِهَا، وَ الاْءَرْوَاحُ مُرْتَهَنَةً بِثِقَلِ أَعْبَائِهَا(15)، مُوقِنَةً بِغَيْبِ أَنْبَائِهَا، لاَ تُسْتَزَادُ(16)مِنْ صَالِحِ عَمَلِهَا، وَ لاَ تُسْتَعْتَبُ(17)مِنْ سَيِّئِ زَلَلِهَا(18).
...
[انسان پس از مرگ به چنين سرنوشتى دچار مىشود: [او را در كوى مردگان [=گورستان[ رها مىكنند، و همواره زندانى قبر است و نمىتواند به خانه و خاندان برگردد.
در تنگناى لحد بىكس است، و تنها عمل او همراه اوست.
[در آن حال [جانوران و حشرات مانند كرمها و مورچگان يا خزندگان زهردار، مثل مار و افعى پوست او را مىشكافند زيرا اين حيوانات براى خوردن گوشت بدن و آشاميدن خون، ابتدا پوست را مىشكافند.
و عوامل فرساينده، طراوت جسم او را مىزدايند.
1) غودر: رها و ترك گرديد.
2) رهينا: مرهون و محبوس.
3) مضجع: قبر، چون محل خوابيدن انسان است از آن با تعبير مضجع [= خوابگاه] ياد شده است.
4) هوام: جمع هامة، يعنى حشرات و خزندگان.
5) أبلت: از كلمه بلى به معناى فرسودگى گرفته شده و در مقابل جدة، يعنى شادابى است.
6) نواهك: جمع ناهكة، آنچه موجب ضعف و آزار انسان است.
7) جدة: شادابى.
8) عفت: از بين برد.
9) عواصف: جمع عاصفة، يعنى تندباد و طوفان.
10) حدثان: شب و روز.
11) معالم: جمع معلم، آنچه كه به آن استدلال مىشود.
12) شحبة: از شحوب، به معناى پژمردگى است.
13) بضة: چاقى و شادابى.
14) نخرة: پوسيده.
15) أعباء: جمع عبء، به معناى ثقل و سنگينى.
16) تستزاد: طلب زيادى مىشود.
17) تستعتب: طلب عتبى، يعنى ملامت كردن كه در پى آن از سوى فرد، اظهار توبه شود.
18) زلل: جمع زلّة، عمل بد. ناميدن عمل بد به زلة (= لگزش) از آن جهت است كه اين ايهام وجود دارد كه فرد، بدون قصد، مرتكب آن شده، در نهايت مىلغزد، چنانكه خطا را خطا مىخوانند.
...
...
و تندبادها و طوفانها نشان [= قبر] او را مىفرسايند، زيرا وزش باد و طوفان و عواملى طبيعى موجب كهنگى و فرسودگى قبر مىگردد.
و گذشت شب و روز، علامات او را يعنى بدن يا آثارى از قبيل ساختمان و امثال آن را كه در خارج نشانه وجود اويند، از بين مىبرند، زيرا جابهجايى مداوم شب و روز موجب گذشت زمان و در نتيجه از بين رفتن بدن و يا آثار هر انسان است.
و بدنها پس از مرگ تحليل مىروند، در حالىكه در دنيا فربه و تنومند بودهاند.
و استخوانها كه پيش از اين قوى و نيرومند بودند، اينك پوسيدهاند.
و ارواح، گروگان بار سنگين اعمال دنيوى خودند.
در آن هنگام به اخبار غيبى يقين پيدا مىكنند و از همينرو در رنج و سختىاند؛ همان اخبارى كه در دنيا گاهى در آنها ترديد مىكردند.
ديگر نمىتوانند عمل صالح به دست آورند چون بهخلاف دنيا، آنجا محل عمل نيست.
نسبت به انجام كارهاى ناپسند از او توبه نمىخواهند (و اصلاً آن را نمىپذيرند)، چون سراى آخرت جاى توبه نيست.
أَ وَ لَسْتُمْ أَبْنَاءَ الْقَوْمِ وَ الاْآبَاءَ وَ إِخْوَانَهُمْ وَ الاْءَقْرِبَاءَ؟ تَحْتَذُونَ أَمْثِلَتَهُمْ، وَ تَرْكَبُونَ قِدَّتَهُمْ(1)، وَ تَطَئُونَ جَادَّتَهُمْ! فَالْقُلُوبُ قَاسِيَةٌ عَنْ حَظِّهَا(2)، لاَهِيَةٌ عَنْ رُشْدِهَا، سَالِكَةٌ فِي غَيْرِ مِضْمَارِهَا(3)، كَأَنَّ الْمَعْنِيَّ(4)سِوَاهَا، وَ كَأَنَّ الرُّشْدَ فِي إِحْرَازِ دُنْيَاهَا. وَ اعْلَمُوا أَنَّ مَجَازَكُمْ(5)عَلَى الصِّرَاطِ وَ مَزَالِقِ(6)دَحْضِهِ(7)، وَ أَهَاوِيلِ(8)زَلَلِهِ، وَ تَارَاتِ(9)أَهْوَالِهِ.
...
آيا شما فرزندان يا پدران يا برادران و يا خويشاوندانِ همان مردمانى نيستيد كه مردند و شما پس از آنها زنده مانديد؟ اين استفهام، التفاتى است، يعنى چرا به اين موضوع توجه نمىكنيد؟ شما نيز درست كارهاى آنها را انجام مىدهيد و راه همانان را مىپيماييد و از جادهاى كه آنها رفتهاند مىرويد، چرا از آنها عبرت نمىگيريد، در حالىكه به زودى مانند آنها طعمه مرگ مىشويد.
پس قلبهاىتان قساوت گرفته و سخت شده است و از بهره خود، يعنى عمل سعادتبخش، محروم شده و از رشد و راهيافتگى خود غفلت كردهايد. و به لهو سرگرم شده و در آوردگاهى كه به سعادت مىانجامد، حضور ندارد.
گويى اين همه دستورات و امر و نهى (= احكام) براى او نيامده است. بنابراين احساس تكليف و مسئوليت نكرده، و كارى كه موجب سعادت اوست انجام نمىدهد، و بدبختى را از خود دور نمىكند و گويى تمام سعادت و راهيافتگىاش در گردآوردن و جمع آورى دنيا
1) قدة: راه و روش.
2) قاسية عن حظّها: سخت و نفوذناپذير شده است.
3) مضمار: محل تمرين دادن اسب به منظور آماده ساختن آن براى مسابقه.
4) معنّي: مراد و مقصود.
5) مجاز: از جاز، به معناى عبور كرده است.
6) مزالق: جمع مزلق، يعنى جايى كه انسان به جهت ناهموار بودن راه مىافتد.
7) دحض: در مقابل رفع، يعنى پرتگاه.
8) أهاويل: جمع أهوال و آن هم جمع هول به معناى ترسناك و وحشتآفرين است.
9) تارات: جمع تارة به معناى يك مرتبه.
...
...
و حفظ آن است نه آخرت؛ لذا جز به امور دنيا اهتمام نمىورزد.
بدانيد كه عبور شما از صراط، يعنى آن پل ميان بهشت و محشر است كه بر روى جهنم مىگذرد، و لغزشگاههايى دارد كه انسان بدكار به هنگام گذر از آن سقوط مىكند و به آتش در مىافتد و اين گذرگاه وحشتهاى پىدرپى و زيادى دارد. بنابراين اگر عمل صالح انجام دهيد از آن پل خواهيد گذشت، ولى اگر عمل ناپسند انجام دهيد، پاىتان مىلغزد و در آتش مىافتيد(1).
1) ناگفته نماند كه صراط در قيامت نمونهاى از صراط مستقيم ديانت است كه در دنيا در سراسر زندگى ما وجود دارد.
فَاتَّقُوا اللَّهَ - عِبَادَ اللَّهِ - تَقِيَّةَ ذِي لُبٍّ(1)شَغَلَ التَّفَكُّرُ قَلْبَهُ، وَ أَنْصَبَ(2)الْخَوْفُ بَدَنَهُ، وَ أَسْهَرَ التَّهَجُّدُ غِرَارَ نَوْمِهِ(3)، وَ أَظْمَأَ الرَّجَاءُ هَوَاجِرَ(4)يَوْمِهِ، وَ ظَلَفَ(5)الزُّهْدُ شَهَوَاتِهِ، وَ أُرْجَفَ الذِّكْرُ بِلِسَانِهِ، وَ قَدَّمَ الْخَوْفَ لاِءَمَانِهِ، وَ تَنَكَّبَ(6)الْمَخَالِجَ(7)عَنْ وَضَحِ السَّبِيلِ(8)، وَ سَلَكَ أَقْصَدَ الْمَسَالِكِ(9)إِلَى النَّهْجِ الْمَطْلُوبِ، وَ لَمْ تَفْتِلْهُ(10)فَاتِلاَتُ الْغُرُورِ(11)، وَ لَمْ تَعْمَ(12)عَلَيْهِ مُشْتَبِهَاتُ الاْءُمُورِ(13)، ظَافِراً(14)بِفَرْحَةِ الْبُشْرَى، وَ رَاحَةِ النُّعْمَى(15)، فِي أَنْعَمِ نَوْمِهِ(16)، وَ آمَنِ يَوْمِهِ. وَ قَدْ عَبَرَ مَعْبَرَ الْعَاجِلَةِ حَمِيداً، وَ قَدَّمَ الاْآجِلَةِ سَعِيداً، وَ بَادَرَ(17)مِنْ وَجَلٍ، وَ أَكْمَشَ(18)فِي مَهَلٍ(19)، وَ رَغِبَ فِي طَلَبٍ، وَ ذَهَبَ عَنْ هَرَبٍ، وَ رَاقَبَ فِي يَوْمِهِ غَدَهُ، وَ نَظَرَ قُدُماً(20)أَمَامَهُ. فَكَفَى بِالْجَنَّةِ ثَوَاباً وَ نَوَالاً(21)، وَ كَفَى بِالنَّارِ عِقَاباً وَ وَبَالاً(22)، وَ كَفَى بِاللَّهِ مُنْتَقِماً وَ نَصِيراً، وَ كَفَى بِالْكِتَابِ حَجِيجاً(23)وَ خَصِيماً.
...
پس اى بندگان خدا، تقواى الهى پيشه كنيد؛ تقواى صاحب عقل و انديشهاى كه بر اساس عقل عمل مىكند تا آينده خود را ببيند و انديشه تمام امور زندگىاش را تحت تدبير و اداره خود قرار داده است.
1) لُبّ: عقل، ذي لُبّ: عاقل.
2) أنصب: از نصب به معناى به زحمت و رنج افكندن است.
3) غرار النوم: خواب اندكى كه به وسيله بيدارخوابى از بين مىرود.
4) هواجر: جمع هاجر، يعنى ساعت بسيار گرم روز.
5) ظلف: منع كرد.
6) تنكب: منحرف گرديد.
7) المخالج: جمع مخلج، راه فرعى منشعب از جاده اصلى.
8) وضح السبيل: راه واضح.
9) أقصد المسالك: ميانهترين راهها.
10) تفتله: از فتل گرفته شده، يعنى منصرف ساخت.
11) غرور: آنچه موجب غرور و خودفريفتگى انسان است.
12) لم تعم: مخفى نمانده است، چون انسانِ كور كارها بر او مخفى است چنانكه خداوند مىفرمايد: «فَعَمِيَتْ عَلَيْهِمُ الاْءَنبَآءُ...»؛ «پس در آن روز اخبار بر آنان پوشيده گردد» (سوره قصص، آيه 66).
13) مشتبهاتالأمور: امور شبهه ناك.
14) ظافرا: ظفرمند و پيروز.
15) نعمى: زندگى سرشار از نعمت.
16) أنعم نومه: گواراترين خواب.
17) بادر: به سرعت حركت كرد، با شتاب رفت.
18) أكمش: سريع حركت كرد.
19) مهل: وقت، مهلت.
20) قدما: در سابق.
21) نوال: خير و سعادتى كه به دست مىآيد.
22) وبال: پىآمد اعمال انسان.
23) حجيج: آنچه به واسطه آن با انسان احتجاج و استدلال شود.
...
...
و خوف از پروردگار، او را به رنج افكنده است.
و شب زندهدارى و بيدارخوابى، خواب اندك و ناپيوسته او را ربوده است، زيرا نماز شب و عبادت شبانه باعث مىشود كه خواب آنها يكسره نباشد، بلكه بريده بريده شود، و همين خواب بخش بخش شده اندك نيز به جهت شبزندهدارى از دست آنها گرفته شده.
و اميد به آخرت، او را در ساعات بسيار گرم روز به تشنگى افكنده است، يعنى او به شوق رسيدن به پاداش الهى در روزهاى گرم روزه مىگيرد [و طبيعتاً ساعات گرم روز بر شدت تشنگى مىافزايد].
و زهد، مانع خواستههاى نفسانى او شده و در نتيجه به سوى شهوات [اعم از جنسى و غير جنسى] سوق داده نمىشود.
و ذكر [خدا] همواره زبان او را به جنبش واداشته است، چنانكه گويى زبان او از كثرت ذكر الهى دچار لرزش شده است.
و براى آنكه در آخرت از عذاب الهى ايمن باشد در اين دنيا ترسان است و در حقيقت ترس را به عنوان مقدّمه امنيّت آخرت قرار داده است. اين سخن كنايه از آن است كه خائف در دنيا همواره عمل صالح را انجام مىدهد تا در روز قيامت ايمن باشد.
و از پيمودن راههاى انحراف و هلاكتبار كه در جهت مخالف راه روشن قرار دارد، اجتناب كرده و تنها راه مستقيم را كه همان راه شرع مقدس اسلام است مىپيمايد.
و ميانهترين راه به سمت مقصود، يعنى بهشت و ثواب الهى را طى مىكند.
و امور فريبنده دنيا او را از مسير صحيح باز نداشته و از پيمودن آن منصرف نكرده است، زيرا راه را از بيراهه باز مىشناسد.
و امور شبههآلود بر او مخفى نيست، يعنى راه درست را از بيراهه انحراف بازمىشناسد.
...
...
به پاس آن زحمات و رنجها، از شادمانىِ بشارت سعادت و رضايت الهى و دستيابى به درجات آخرت و آسايش ابدى و زندگى آكنده از نعمت آخرت برخوردار شده است.
و اين نعمتها در حالى بدو داده مىشود كه در آرامش و خواب گوارايى به سر مىبرد و ترس و نگرانى ندارد و نسبت به هميشه و نسبت به همه مردم بيشترين امنيّت را دارد.
[چرا كه] ستوده و ايمن از نكوهشها گذرگاه اين جهان را پشت سر گذاشته و سعادتمند و نيكفرجام، توشه آخرت را پيش فرستاده است. حضرت عليهالسلام دنيا را به پلى تشبيه نموده كه انسان از روى آن عبور مىكند و به آخرت مىرود.
به دليل ترس از عذاب الهى به انجام دادن عمل صالح روى مىآورد.
و در غنيمت شمردن فرصت دنيايى كه در اختيار دارد و در انجام دادن كارهاى شايسته شتاب مىنمايد.
و به آخرت رغبت دارد، ولى با انجام دادنِ عملِ صالح، نه با آرزو و تمايلِ صِرف.
و از گناهان دورى گزيده و از آنها گريخته تا از عواقب آنها و كيفر الهى محفوظ بماند.
و در دنيا همواره مراقب فرداى (آخرت) خود بوده و عمل صالح انجام مىدهد و از گذشته، نظارهگر آينده خود (آخرت) بوده و هرگز از آن غافل نيست.
پس همين بس كه بهشت پاداش و دستاورد [باشد كه نيكو پاداشى است]، و جهنم كيفر و سرنوشت انسان باشد [كه بد فرجامى است]. اين بيان بدان معناست كه اين دو براى سوق دادن انسان به سوى عمل خير و بازداشتن از عمل زشت كافى هستند.
و همين بس كه خدا از تبهكاران انتقام بگيرد و ياور نيكوكاران باشد و قرآن نيز وسيله محاجّه و مخاصمه الهى باشد؛ يعنى به انسان بدكار گفته مىشود: آيا مگر قرآن تو را از آن [كار نكوهيده] نهى نكرده بود؟ و آنگاه خصمِ سربرتافتگان از فرمان خود خواهد بود.
أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ الَّذِي أَعْذَرَ بِمَا أَنْذَرَ(1)، وَ احْتَجَّ بِمَا نَهَجَ، وَ حَذَّرَكُمْ عَدُوّاً نَفَذَ فِي الصُّدُورِ خَفِيّاً، وَ نَفَثَ(2)فِي الاْآذَانِ نَجِيّاً(3)، فَأَضَلَّ وَ أَرْدَى(4)، وَ وَعَدَ فَمَنَّى، وَ زَيَّنَ سَيِّئَاتِ الْجَرَائِمِ، وَ هَوَّنَ مُوبِقَاتِ(5)الْعَظَائِمِ، حَتَّى إِذَا اسْتَدْرَجَ(6)قَرِينَتَهُ وَ اسْتَغْلَقَ رَهِينَتَهُ، أَنْكَرَ مَا زَيَّنَ وَ اسْتَعْظَمَ مَا هَوَّنَ وَ حَذَّرَ مَا أَمَّنَ.
...
شما را به تقواى الهى سفارش مىكنم؛ همان خدايى كه مردم را به كيفر مخالفت و گناه هشدار داد و جاى هيچ عذرى نگذاشت. پس هركه گناه مىكند از سر علم و آگاهى است.
خدايى كه با بيان و توضيح احكام و شرايع براى بندگان، با آنان احتجاج نمود [و جاى هيچگونه عذرى باقى نگذارده است].
و [آنگاه] شما را از دشمنى، كه همانا شيطان است، برحذر داشت. همو كه مخفيانه در قلب انسان رخنه مىكند و در گوش او پنهانى سخن مىگويد. زيرا شيطان به واسطه لطافت جسمى كه دارد در وجود انسان نفوذ مىكند و در قلب، كه جايگاه آن سينه آدمى است، وسوسه مىكند. بنابراين در احاديث آمده است كه شيطان در رگهاى بدن كه محل جريان خون است جريان مىيابد و نجواكنان با انسان سخن مىگويد. البته اين فقط يك تشبيه است نه اينكه انسان صداى او را به صورت نجوا و امواج صوتى در گوش خود بشنود.
پس شيطان انسان را گمراه و هلاك مىكند و همواره وعده مىدهد و آرزوها و نتايج دروغين يك عمل زشت را براى انسان زيبا جلوهگر مىسازد. مثلاً مىگويد: اگر اين كار حرام را انجام بدهى به مال و لذت و منصب و جز آن مىرسى.
و گناهان زشت را در نظر انسان زيبا جلوه مىدهد، زيرا با وسوسه شيطان، زناكار و
1) «ما» در بما أنذر مصدرى است و معنى آن، به وسيلهاى كه بدان هشدار داد، مىباشد.
2) نفث: حرف زد و تكلّم نمود.
3) نجيا: سخن آهسته كه از نجوا گرفته شده است.
4) أردى: از ردى، به معناى از پاى در آورد.
5) موبقات: جمع موبقة، به معناى گناه مهلك.
6) استدرج: از استدراج، به معناى كشاندن تدريجى انسان توسط شيطان از صلاح به سوى تباهى.
...
...
شرابخوار كار خود را زيبا و لذتبخش مىبينند.
و گناهان نابودى آفرين را آسان و سبك نشان مىدهد و در گوش جان انسان مىخواند كه فلان گناه چيزى نيست و هيچ ترسى ندارد.
شيطان هماره با انسان دشمنى مىورزد تا آنگاه نفس امّاره - كه همنشين شيطان است - گام به گام و به تدريج به سوى فساد گسيل داشته و از درستكارى و رستگارى دور مىسازد و نفس را كه در گرو عمل است، محكم دربند مىكشد، درست مانند درى كه بسته شده و گشودنى نيست، نفس نيز توان رهايى نخواهد داشت.
وقتى كه با آدمى چنين كرد، آنچه تاكنون زيبا جلوه مىداد منكر و زشت مىشمارد و آنچه تا كنون سبك مىشمرد بزرگ نشان مىدهد و مىگويد: چرا اين گناه بزرگ را انجام دادى؟ و آنچه را كه ايمنى آن را حتمى مىدانست اكنون از آن مىترسانَد. پس شيطان هميشه دوست با وفاى انسان باقى نمىماند، بلكه با او به دشمنى برمىخيزد، چنانكه خداى سبحان از قول او مىفرمايد: «...مَّآ أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَ مَآ أَنْتُمْ بِمُصْرِخِىَّ...»(1)«من فريادرس شما نيستم و شما هم فريادرس من نيستيد».2.
1) سوره ابراهيم، آيه 22.
أَمْ(1)هَذَا الَّذِي أَنْشَأَهُ فِي ظُلُمَاتِ الاْءَرْحَامِ، وَ شُغُفِ(2)الاْءَسْتَارِ، نُطْفَةً دِهَاقاً(3)، وَ عَلَقَةً(4)مُحَاقاً(5)، وَ جَنِيناً(6)وَ رَاضِعاً، وَ وَلِيداً(7)وَ يَافِعاً(8)، ثُمَّ مَنَحَهُ(9)قَلْباً حَافِظاً، وَ لِسَاناً لاَفِظاً، لِيَفْهَمَ مُعْتَبِراً، وَ يُقَصِّرَ مُزْدَجِراً، حَتَّى إِذَا قَامَ اعْتِدَالُهُ، وَ اسْتَوَى مِثَالُهُ(10)، نَفَرَ مُسْتَكْبِراً، وَ خَبَطَ(11)سَادِراً(12)، مَاتِحاً(13)فِي غَرْبِ(14)هَوَاهُ، كَادِحاً(15)سَعْياً لِدُنْيَاهُ، فِي لَذَّاتِ طَرَبِهِ(16)، وَ بَدَوَاتِ(17)أَرَبِهِ(18)، لاَ يَحْتَسِبُ رَزِيَّةً(19)، وَ لاَ يَخْشَعُ تَقِيَّةً.
...
و از آن جمله است سخن امام عليهالسلام در توصيف چگونگى آفرينش انسان
آرى [اين انسان] همانى است كه خداى سبحان او را در تاريكى رحم مادر و مشيمه و پوست و پردههاى جنين قرار داد، در حالىكه آبى جهنده و علقهاى بىنقش و صورت بود.
سپس او را به صورت جنين آفريد و آنگاه به صورت طفلى شيرخواره به دنيا آورد و پس از مدتى كودك و پس از چندى به صورت نوجوانى برومندش پروراند.
سپس به او قلبى بخشيد تا با آن انواع رنگ و طعم و شكل را دريابد تا در موقع ديدن [چيستى] آنها را به ياد او بياورد..
1) أم: به معناى بل براى انتقال از شيطان به بحث انسان است.
2) شغف: جمع شغاف بر وزن سحب جمع سحاب به معناى غلاف قلب و به طور كلى هرگونه غلاف مىباشد.
3) دهاق: از دهق گرفته شده و به معناى ريختن با فشار است و چون منى با جهش خارج مىشود، دهاق گفته مىشود.
4) علقة: كرمى كه خون مىمكد، زالو.
5) محاق: صورت در آن ممحوق و ناپيداست، چرا كه در علقه صورت انسانى مشخص نشده است.
6) جنين: به فرزند در رحم گفته مىشود، چون ناپيداست و از جنّ به معناى مخفى شد گرفته شده است.
7) وليد: نوزاد.
8) يافع: نوجوان.
9) منحه: به او عطا كرد.
10) استوى مثاله: معتدل شدن. گويى براى انسان نصابى وجود دارد كه اگر به آن رسيد نقص و عيبى ندارد.
11) خبط: از خَبْط به معناى خلط بين درست و نادرست گرفته شده است.
12) سادر: متحيّرى كه بدون راهنما حركت مىكند.
13) ماتح: كسى كه از چاه آب مىكشد.
14) غرب: دلو بزرگ.
15) كادح: از كدح گرفته شده، يعنى كوشش زياد و مداوم.
16) طرب: سبكى ناشى از شدت خوشحالى كه گاه با دستافشانى و پايكوبى همراه است.
17) بدوات: جمع بدءة: آنچه به فكر انسان مىآيد.
18) أرب: جمع أربة به معناى نياز.
19) رزية: مصيبت.
...
...
و زبانى به او داد تا با آن سخن بگويد، چيزهايى را بفهمد و عبرت بگيرد و از بدىها دورى گزيند و به سبب عقل از انجام دادنِ آن بدىها خوددارى كند.
پس وقتى كه اين طفل بالندگى گرفت و رشد كرد و به حد اعتدال و كمال رسيد و قد برافراشت و شعور باطنى و ظاهرى او كامل شد، تكبر مىورزد و از سر غرور از خدا و احكام الهى رويگردان مىشود.
و مانند افراد سرگردان و بدون قدرتِ تشخيصْ عمل مىكند و به وادى گناه و معصيت روى مىآورد.
با دلو بزرگ زندگى خود نسبت به احكام شرع بىپروا از چاه لذتها و شهوتها آب خوشگذرانى مىكشد.
و بىتوجه به سراى آخرت، سرسختانه و پرتلاش براى دنياى زودگذر خود مىكوشد.
و در لذّات و خواستههاى بىقيد و شرط خويش به سر مىبرد، بدون اينكه به شريعت يا دينى خاص پاىبند باشد.
هرگز در انديشه رخدادهاى ناگوار نيست، چنانكه شيوه غافلان همين است.
و هيچگاه از خدا پروايى نداشته و براى ايمن ماندن از عذاب حضرتش در مقابل او خشوع و خضوع نمىكند.
فَمَاتَ فِي فِتْنَتِهِ غَرِيراً(1)، وَ عَاشَ فِي هَفْوَتِهِ(2)يَسِيراً، لَمْ يُفِدْ عِوَضاً وَ لَمْ يَقْضِ مُفْتَرَضاً. دَهِمَتْهُ(3)فَجَعَاتُ(4)الْمَنِيَّةِ(5)فِي غُبَّرِ(6)جِمَاحِهِ(7)وَ سَنَنِ(8)مِرَاحِهِ(9)، فَظَلَّ سَادِراً(10)، وَ بَاتَ سَاهِراً فِي غَمَرَاتِ الاْآلاَمِ، وَ طَوَارِقِ(11)الاْءَوْجَاعِ وَ الاْءَسْقَامِ(12).
...
سپس در حالى كه فريفته دنيا و لذتهاى آن به گمان بقاى جاودانه در آن است، و تنها مدّتى كوتاه در لغزشها و خطاها به سر برده مىميرد، زيرا عمر دنيا، هر قدر هم كه طولانى باشد، باز هم اندك است.
در مقابل دنيا و اعمال دنيوى خويش بهرهاى نبرده است، زيرا به جاى گذراندن عمر عزيز خود به تجارت و كسب ثوابْ به گناه و سنگين كردن بار گناه خود پرداخته و هيچ يك از فرايض الهى را ادا نكرده است.
در حالى كه تاكنون سركشى مىكرده و در خوشگذرانى غرق بوده ناگهان مصيبتهاى مرگ او را فرا مىگيرد. در اينجا منظور مصائب پس از مرگ و يا سختى جان كندن است.
پس قبل از مرگ در حال غفلت و غرور در وادى گناه و شرارت، حيران و سرگردان بود و اكنون شبها را در درياى غمها و ناراحتىها غرق است و بيمارىها و ناخوشىها از هر سو او را در ميان گرفته است.
1) غرير: مغرور و فريفته.
2) هفوة: لغزش.
3) دهم: ناگهان وارد شد.
4) فجعات: جمع فاجعة، يعنى مصيبتها.
5) منية: مرگ.
6) غبر: جمع غابر: سپرى كننده، مثل طُلّب جمع طالب.
7) جماح: يعنى سركشى و عصيان.
8) سنن: راه.
9) مراح: جمع مرح، شدّت خوشحالى و خوشگذرانى.
10) سادر: حيران و مرتكب شرّ.
11) طوارق: جمع طارقة، بلايى كه شبانه و به يكباره بر سر انسان فرود مىآيد.
12) أوجاع: جمع وجع يعنى درد و أسقام: جمع سقم يعنى بيمارى است و نسبتِ منطقىِ ميان اين دو عموم و خصوص من وجه است، يعنى ممكن است كه كسى صدمه ببيند، ولى مريض نباشد و ممكن است كسى مبتلا به سلّ باشد كه در واقع مريض است، ولى دردمند نباشد.
بَيْنَ أَخٍ شَقِيقٍ(1)، وَ وَالِدٍ شَفِيقٍ(2)، وَ دَاعِيَةٍ بِالْوَيْلِ جَزَعاً، وَ لاَدِمَةٍ(3)لِلصَّدْرِ قَلَقاً، وَ الْمَرْءُ فِي سَكْرَةٍ(4)مُلْهِيَةٍ وَ غَمْرَةٍ كَارِثَةٍ(5)، وَ أَنَّةٍ(6)مُوجِعَةٍ، وَ جَذْبَةٍ مُكْرِبَةٍ، وَ سَوْقَةٍ مُتْعِبَةٍ. ثُمَّ أُدْرِجَ فِي أَكْفَانِهِ مُبْلِساً(7)، وَ جُذِبَ مُنْقَاداً سَلِساً(8)، ثُمَّ أُلْقِيَ عَلَى الاْءَعْوَادِ رَجِيعَ(9)وَصَبٍ، وَ نِضْوَ(10)سَقَمٍ، تَحْمِلُهُ حَفَدَةُ(11)الْوِلْدَانِ، وَ حَشَدَةُ(12)الاْءِخْوَانِ، إِلَى دَارِ غُرْبَتِهِ وَ مُنْقَطَعِ زَوْرَتِهِ. حَتَّى إِذَا انْصَرَفَ الْمُشَيِّعُ، وَ رَجَعَ الْمُتَفَجِّعُ(13)، أُقْعِدَ فِي حُفْرَتِهِ نَجِيّاً لِبَهْتَةِ(14)السُّوءَالِ، وَ عَثْرَةِ الاْءِمْتِحَانِ.
...
از يكسو برادرى غمخوار و از سوى ديگر پدرى مهربان و مادر و خواهر و همسرى كه از سوز دل براى او فرياد و ناله سر مىدهند و بر سينه مىكوبند، او را در ميان گرفتهاند.
ولى او غرق در سكرات مرگ از اطرافيان خود غافل است و مصيبت هولناك مرگْ عقل و هوش او را ربوده و ناله دردناك سر مىدهد.
و مرگ مىخواهد روح او را به سختى بستاند و به سوى خود جذب كند و با شدّت و همراه با درد و رنج آن را از جسد وى خارج سازد كه او را خسته و رنجور مىسازد.
پس از ديدن و تحمل آن همه درد و ناراحتىهاى هنگام احتضار، در كفنى كه براى او آماده ساختهاند مأيوسانه مىپيچند و در حالىكه سخت پشيمان است و هيچ راه فرارى
1) شقيق: برادر كه يك شق (نيمه) انسان است مانند يك شاخه درخت كه شق شاخه ديگر است.
2) شفيق: از شفق گرفته شده، يعنى ترسيده و چون دوست انسان مىترسد كه انسان ضرر ببيند به او شفيق مىگويند.
3) لادم: كسى كه بر سر و سينه زند.
4) سكرة: مستى، زيرا مرگ كه مىآيد عقل را مانند روپوشى مىپوشاند.
5) كارثة: فاجعه.
6) أنّة: نالهاى كه بيمار سر مىدهد، از أنين گرفته شده است.
7) مبلس: نااميد، از أبلس يعنى يئس گرفته شده است.
8) سلساً: تسليم و راحت.
9) رجيع: راجع و بازگشته.
10) نضو: لاغر.
11) حفدة: نوادگان، جمع حفيد و در اينجا يعنى ياران. لذا ولدان صفت حفدة مىباشد، يعنى يارانى كه چون فرزندند.
12) حشدة: خويشاوندانى كه در كمك و يارى شتاب مىكنند.
13) متفجع: مصيبت ديده و بلا زده.
14) بهتة: تحير و سرگردانى.
...
...
ندارد، جنازه او از غسّالخانه به وسيله تشييعكنندگان برداشته مىشود. اما او ديگر تسليم و مطيع است و هيچ قدرتى براى خوددارى و نافرمانى ندارد.
سپس طبق مرسوم بر روى چوبهاى تابوت مىاندازند و با كولهبارى از رنج و خستگى به سوى آخرت برمىگردد؛ زيرا در دنيا كارى كه موجب راحتى در آخرت باشد انجام نداده و از شدت مصيبتهاى سكرات مرگ و پس از آن، لاغر و نحيف شده است.
نوادگان، خويشان، برادران و نزديكان جنازه او را به سوى منزلگاه غربت و تنهايى (= قبر) مىبرند؛ خانه و سرايى كه در آن هيچ مهمان و ديدار كنندهاى نخواهد داشت.
آنگاه كه تشييعكنندگان و مصيبتزدگان (= داغداران) و بازماندگان برگردند، نكير و منكر او را در قبر مىنشانند، كه البته در اينجا مراد نشاندن جسم او نيست، بلكه منظور روحى است كه به جسم او وابسته مىباشد.
وى براى سؤال نكير و منكر آماده مىشود تا آهسته و به گونهاى كه زندگان نمىشنوند، سخن بگويد. در مقابل سؤالات آنان مبهوت و سرگردان مىشود و نمىداند كه آيا راست بگويد و كيفر ببيند يا دروغ بگويد و رسوا گردد.
و براى زمين خوردن (= مردود شدن) در محل امتحان آماده مىشود كه آيا عمل صالح انجام داده يا خير؟ و لذا زمين مىخورد، و مردود مىشود.
وَ أَعْظَمُ مَا هُنَالِكَ بَلِيَّةً نُزُولُ الْحَمِيمِ(1)، وَ تَصْلِيَةُ(2)الْجَحِيمِ، وَ فَوْرَاتُ(3)السَّعِيرِ(4)، وَ سَوْرَاتُ(5)الزَّفِيرِ(6). لاَ فَتْرَةٌ مُرِيحَةٌ، وَ لاَ دَعَةٌ(7)مُزِيحَةٌ، وَ لاَ قُوَّةٌ حَاجِزَةٌ، وَ لاَ مَوْتَةٌ نَاجِزَةٌ(8)، وَ لاَ سِنَةٌ(9)مُسَلِّيَةٌ، بَيْنَ أَطْوَارِ الْمَوْتَاتِ، وَ عَذَابِ السَّاعَاتِ، إِنَّا بِاللَّهِ عَائِذُونَ.
...
مصيبت و گرفتارىِ بالاتر از مرگ [كه در آنجا گريبان گناهكار را مىگيرد] آب داغى است كه بايد بنوشد؛ چون در دنيا اعمال ناشايست انجام مىداد. لذا نوشيدنى او در آنجا آب داغ است كه خود نوعى عذاب دردناك است. يا شايد منظورْ مكان داغى است كه بايد در آنجا سكونت گزيند، چنانكه روايت شده كه قبر انسانِ بدكار گودالى از گودالهاى جهنم است.
و ورود او به آتش جهنم است؛ جهنمى كه شعلههاى برافروخته و شرارهبار و صداى وحشتناكى دارد؛ زيرا وقتى كه آتش برافروخته مىشود، مثل مهاجم بسيار قوى، غرش و صدايى وحشتناك دارد.
نه فرصتى دارد كه استراحتى اندك به دست بياورد، و نه آرامشى كه عذاب را از جهنميان بردارد.
نه نيرويى كه عذاب را از آنها دور سازد و نه مرگى كه با سر رسيدنِ آن، آنها را از عذاب راحت سازد، چنانكه قرآن مىفرمايد: «...وَ يَأْتِيهِ الْمَوْتُ مِن كُلِّ مَكَانٍ وَ مَا هُوَ بِمَيِّتٍ...»(10)«و مرگ از هر جانبى به سويش مىآيد، ولى او نمىميرد». و نيز مىفرمايد: «...لاَ يَمُوتُ فِيهَا وَ لاَ يَحْيَى»(11)«در آن (جهنم) نه مىميرد و نه زندگى مىيابد».
1) حميم: آب داغ و جوشان.
2) تصلية: ورود و وصول به يك چيز، از صلو گرفته شده.
3) فورة:
4) سعير: آتش برافروخته و فورات السعير: زبانههاى آتش.
5) سورة: شدت، خروش.
6) زفير: صدای آتش هنگام برافروخته شدن.
7) دعة: استراحت.
8) ناجز: حاضر.
9) سنة: خواب سبك و چرتى كه در آغاز خواب به انسان دست مىدهد.
10) سوره ابراهيم، آيه 17.
11) سوره طه، آيه 74.
...
...
و نه خواب سبكى مىتوانند انجام دهند تا آنها را اندكى آرامش بدهد؛ چون خواب سبك دردها را كاهش مىدهد.
در حالىكه اين انسان در انواع عذابهايى كه مانند مرگ دردآور هستند دستوپا مىزند و - بر اساس سخن خداى متعال «مرگ از هر جانبى به سويش مىآيد، ولى نمىميرد» - در هر ساعت و هنگامى، به عذاب و دردى گرفتار است.
از آتش جهنم و بدفرجامى به خدا پناه مىبريم.
عِبَادَ اللَّهِ(1)، أَيْنَ الَّذِينَ عُمِّرُوا فَنَعِمُوا؟ وَ عُلِّمُوا فَفَهِمُوا؟ وَ أُنْظِرُوا فَلَهَوْا؟ وَ سُلِّمُوا فَنَسُوا؟ أُمْهِلُوا طَوِيلاً، وَ مُنِحُوا(2)جَمِيلاً، وَ حُذِّرُوا أَلِيماً، وَ وُعِدُوا جَسِيماً، احْذَرُوا الذُّنُوبَ الْمُوَرِّطَةَ(3)، وَ الْعُيُوبَ الْمُسْخِطَةَ، أُولِي الاْءَبْصَارِ وَ الاْءَسْمَاعِ، وَ الْعَافِيَةِ وَ الْمَتَاعِ! هَلْ مِنْ مَنَاصٍ(4)أَوْ خَلاَصٍ، أَوْ مَعَاذٍ أَوْ مَلاَذٍ(5)أَوْ فِرَارٍ أَوْ مَحَارٍ(6)؟ أَمْ لاَ؟ فَأَنّى تُوءْفَكُونَ أَمْ أَيْنَ تُصْرَفُونَ أَمْ بِمَا ذَا تَغْتَرُّونَ؟ وَ إِنَّمَا حَظُّ أَحَدِكُمْ مِنَ الاْءَرْضِ ذَاتِ الطُّوْلِ وَ الْعَرْضِ قِيدُ قَدِّهِ(7)، مُتَعَفِّراً عَلَى خَدِّهِ، الاْآنَ عِبَادَ اللَّهِ وَ الْخِنَاقُ مُهْمَلٌ، وَ الرُّوحُ مُرْسَلٌ، فِي فَيْنَةِ(8)الاْءِرْشَادِ، وَ رَاحَةِ الاْءَجْسَادِ، وَ بَاحَةِ(9)الاْءِحْتِشَادِ(10)، وَ مَهَلِ الْبَقِيَّةِ، وَ أُنُفِ الْمَشِيَّةِ، وَ إِنْظَارِ التَّوْبَةِ، وَ انْفِسَاحِ الْحَوْبَةِ، قَبْلَ الضَّنْكِ(11)وَ الْمَضِيقِ(12)، وَ الرَّوْعِ(13)وَ الزُّهُوقِ(14)، وَ قَبْلَ قُدُومِ الْغَائِبِ الْمُنْتَظَرِ، وَ إِخْذَةِ(15)الْعَزِيزِ الْمُقْتَدِرِ.
...
آنگاه امام عليهالسلام رو به اطرافيان خود نمود و فرمود:
بندگان خدا، كجايند كسانى كه در دنيا عمرهاى طولانى داشتند و از نعمتهاى گوناگون برخوردار بودهاند، و آنانكه به واسطه تعاليمِ پيامبران خير و شرّ خويش را فهميدند و درك كردند و نسبت به آن جاهل نبودند و در عين حال، بازهم منحرف شدند و نافرمانى كردند؟
كجايند آنانكه در دنيا مهلت و فرصت يافتند، ولى به لهو و لعب مشغول شدند و هيچ عمل صالحى، كه موجب سعادت باشد، انجام ندادند؟
1) عباد اللّه: حرف نداء «يا» از اوّل آن به جهت وضوحى كه در عبارت وجود دارد حذف شده است.
2) منحوا: عطا شدند، داده شدند.
3) مورّطة: مهلكهاى كه انسان را نابود مىكند.
4) مناص: راه گريز.
5) ملاذ: پناه، حامى.
6) محار: راه بازگشت.
7) قدّ: قامت.
8) فينة: برهه، مقطع زمانى.
9) باحة: ميدان.
10) احتشاد: گرد آمدن، و منظور گرد آوردن تمام توان براى كار خير است.
11) ضنك: تنگنا.
12) مضيق: مصدر ميمى ضيق است، يعنى تنگى وقت.
13) روع: ترس و وحشت.
14) زهوق: اضمحلال و فنا.
15) إخذة: كيفر؛ به رابطه سبب و مسبّب، چرا كه گرفتن كسى غالبا براى كيفر دادن اوست.
...
...
كجايند آنانكه از بيمارىها و حوادث هولناك در امان بودند، ولى آخرت را فراموش كردند و از سلامتى خود براى انجام دادن عمل صالح بهره نگرفتند؟
[بدانيد كه] اينها فرصت طولانى داشتند زيرا عمر آنها براى انجام دادن عمل صالح كافى بود. و از زيبايىها و بهرههايى چون مال و مقام و ساير نعمتهاى دنيوى برخوردار بودند.
و نسبت به عذاب دردناك الهى از سوى پيامبران هشدار داده شدند كه در صورت ارتكاب عمل ناشايست به آن دچار خواهند شد.
و به بهشت و رضوان الهى كه بسيار بزرگ و با عظمت است نويد داده شدند، كه اگر عمل صالح انجام دهند آن را به پاداش خواهند گرفت.
[هم اكنون] اى دارندگان چشم و گوش و تندرستى و كالا و ثروتِ دنيا، از گناهان مهلكْ كه انسان را به ورطه نابودى مىافكند و از عيوبى كه خدا را به خشم مىآورد بپرهيزيد.
آيا براى تبهكاران راه گريز و راه رهايى از مرگ و عذاب وجود دارد و مىتوانند از كيفر اخروى رهايى يابند؟ اين استفهام انكارى است يعنى هرگز راه گريزى از مرگ وجود ندارد.
آيا پناهگاهى هست تا انسان در آن پناه گيرد؟ آيا راه فرار و بازگشت به دنيا وجود دارد؟
[اى مردم،] اگر راه فرار و نجات نيست و پناهگاهى وجود ندارد [كه واقعا هم وجود ندارد] پس چگونه از حق رخ بر مىتابيد و به باطل روى مىآوريد و از طاعت به سوى معصيت گريزانيد؟ چرا به بيراهه مىرويد؟ فريفته چه چيزى هستيد؟
به يقين بهره شما از اين زمين گسترده تنها به اندازه قامت يك انسان است [و در عين حال] گونه بر خاك نهاده است.
اكنون اى بندگان خدا، كه طناب [مرگ] بر گردن شما فشار نياورده و روح [در بدنتان] آزاد است و فرصت [ انجام دادن [عمل صالح داريد، زيرا به آن ارشاد شدهايد و آسايش
...
...
جسمى داريد و اكنون در آتش و عذاب نيستيد و در ميدان وسيع جامعه بر كار خير و تعاون بر نيكى قرار گرفتهايد، در كار خير شتاب كنيد. يعنى هم اكنون كه در دنيا هستيد مىتوانيد گردِ هم بياييد و با همكارى يكديگر براى آخرت خود عمل صالح بيندوزيد.
و اكنون كه مانده عمر خود را سپرى مىكنيد هرچند كه بخشى از آن از دست رفته و گذشته است، ولى هنوز وقت كافى داريد و مىتوانيد تجديد نظر و تصميمگيرى كنيد تا عمل صالح انجام دهيد و وقت توبه از گناهان گذشته را داريد و خداى متعال اين فرصت را به شما داده است و حال كه در گشايشيد و در تنگنا قرار نداريد توبه كنيد.
قبل از گرفتار شدن در تنگنا و از دست دادن فرصت و تنگى وقت، كه در آن صورت ديگر فرصتى براى توبه كردن و انجام دادن عمل خير نماند و پيش از آنكه وحشت مرگ و قبر شما را دربر نگرفته است، و قبل از بيرون رفتن روح از بدن و كوچ كردن به سراى ديگر و آمدن غايبى كه همواره انتظار آمدنش مىرود، يعنى مرگ، و قبل از كيفر خداى عزيز و توانا، به عمل روى بياوريد و در كار خير بشتابيد.
و في الخبر أنه عليهالسلام لما خطب بهذه الخطبة اقشعرت لها الجلود، و بكت العيون، و رجفت القلوب، و من الناس من يسمي هذه الخطبة «الغراء».
سيد رضى رحمهاللّه مىفرمايد: در روايت است: وقتى امام عليهالسلام اين خطبه را خواند اندام و قلب حاضران لرزيد و چشمها گريست. برخى اين خطبه را «خطبه غرّاء» ناميدهاند.
عَجَباً(1)لاِبْنِ النَّابِغَةِ(2)! يَزْعُمُ لاِءَهْلِ الشَّامِ أَنَّ فِيَّ دُعَابَةً(3)، وَ أَنِّي امْرُوءٌ تِلْعَابَةٌ(4)، أُعَافِسُ(5)وَ أُمَارِسُ(6)! لَقَدْ قَالَ بَاطِلاً، وَ نَطَقَ آثِماً. أَمَا - وَ شَرُّ الْقَوْلِ الْكَذِبُ(7)- إِنَّهُ لَيَقُولُ فَيَكْذِبُ(8)، وَ يَعِدُ فَيُخْلِفُ وَ يَسْأَلُ فَيُلْحِفُ(9)، وَ يُسْأَلُ فَيَبْخَلُ، وَ يَخُونُ الْعَهْدَ، وَ يَقْطَعُ الاْءِلَّ(10).
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام درباره عمروعاص
شگفتا از [سخن] پسر نابغه!(11)عمروعاص به مردم شام چنين وانمود مىكند كه من شوخى و مزاح مىنمايم. گرچه امام عليهالسلام گاهى مزاح و شوخى مىنمود، اما شوخىهاى آن حضرت مانند شوخىهاى رسول اللّه صلىاللّهعليهوآله بهحقّ بود و هرگز در اين امر از جاده درستى و صلاح بيرون نمىشد. همچنين مستحب است مؤمن مزاح كند، زيرا شوخى موجب نشاطِ روح و
1) عجباً: منصوب به فعل مقدّر و در اصل أتعجّب تعجباً بوده است.
2) نابغة: از نبغ گرفته شده و به معناى زنى است كه آشكارا زنا مىدهد.
3) دعابة: مزاح و بازى.
4) تلعابة: بسيار بازى كننده.
5) اُعافس: از عفس گرفته شده، به معناى برخورد با مردم از سر مزاح و شوخى.
6) اُمارس: از ممارست به معناى درگير شدن گرفته شده است.
7) و شرّ القول الكذب: جمله معترضه و مقدّمه براى جمله بعدى است كه أَما بر سر آن در آمده است.
8) فيكذب: فاء براى ترتيب ذكرى است وگرنه سخن او عين دروغ است.
9) يلحف: اصرار مىكند.
10) اِلّ: خويشاوندى و قرابت.
11) نابغه به معناى زنى تبهكار است كه بهخلاف تبهكاران ديگر كه در پنهانى و خفا كار زشت خود را انجام مىدهند، او آشكارا زنا مىدهد و چون مادر عمروعاص به زنا شهرت داشت، حضرت او را پسر نابغه خوانده است.
...
...
از بين رفتن كسالت مىشود. گفتنى است كه تاريخ شوخىهايى از پيامبر صلىاللّهعليهوآله نقل كرده كه از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل ننموده است. به هر تقدير امام عليهالسلام اظهار تعجب و شگفتى مىكند كه عمروعاص براى مردم شام از امام عليهالسلام چهرهاى شوخ و سبك ساخته است.
و] اينگونه وانمود مىكند كه] من با شوخى و بازى عمر سپرى مىكنم و مردم را با آن مزاحها سرگرم مىسازم.
به يقين، ناحق سخن گفته و [در اين اتّهام] مرتكب گناه شده و خدا را نافرمانى كرده است، چون من آنگونه كه او گفته، نيستم و اين را به دروغ به من نسبت داده است.
آگاه باشيد كه بدترين سخن، گفتار دروغ است و پسر عاص حرف مىزند و دروغ مىگويد. وعده مىدهد، ولى خلفِ وعده مىكند.
و از ديگران چيزى مىخواهد و بر خواهش خود اصرار مىورزد. اين صفت از صفتهاى نكوهيده است كه خداى سبحان پرهيزگاران را به ضد آن توصيف كرده، مىفرمايد: «...لاَ يَسْئَلُونَ النَّاسَ إِلْحَافًا...»(1)«با اصرار، [چيزى] از مردم نمىخواهند».
و اگر كسى از او چيزى يا كمكى بخواهد بخل مىورزد.
و در جنگ و يا غير جنگ پيمانشكنى مىكند و پيوند خويشاوندى را قطع مىكند.
1) سوره بقره، آيه 273.
فَإِذَا كَانَ عِنْدَ الْحَرْبِ فَأَيُّ زَاجِرٍ وَ آمِرٍ هُوَ، مَا لَمْ تَأْخُذِ السُّيُوفُ مَآخِذَهَا، فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ كَانَ أَكْبَرُ مَكِيدَتِهِ أَنْ يَمْنَحَ الْقِرْمَ(1)سُبَّتَهُ(2). أَمَا وَ اللَّهِ إِنِّي لَيَمْنَعُنِي مِنَ اللَّعِبِ ذِكْرُ الْمَوْتِ، وَ إِنَّهُ لَيَمْنَعُهُ مِنْ قَوْلِ الْحَقِّ نِسْيَانُ الاْآخِرَةِ، إِنَّهُ لَمْ يُبَايِعْ مُعَاوِيَةَ حَتَّى شَرَطَ أَنْ يُوءْتِيَهُ أَتِيَّةً(3)وَ يَرْضَخَ(4)لَهُ عَلَى تَرْكِ الدِّينِ رَضِيخَةً.
...
در آغاز جنگ و به هنگام صفآرايى دو سپاه و تا وقتى كه شمشيرها به جنبش در نيامده و آتش جنگ شعلهور نشده است، ديگران را تشويق به جنگ مىكند، و [مقتدرانه [امر و نهى نظامى سر مىدهد، ولى وقتى كه جنگ شروع شد بزرگترين ترفند او آن است كه در برابر هماورد شجاعى كه در مقابل او قرار گرفته است عورت خود را آشكار كند.
عمروعاص در جنگ صفين (ننگ تاريخى عمروعاص) وقتى خود را گرفتار تيغ امام عليهالسلام ديد و راه فرار نيافت، خود را به پشت انداخت و عورت خود را آشكار كرد، چون مىدانست كه در اين حالت امام عليهالسلام روى برمىگرداند و بدين ترتيب مىتواند از پيش روى حضرت فرار كند. از همينرو به «عتيق إسته؛ آزادشده نشيمنگاه خويش» مشهور شد و اين ننگ به عنوان الگو در ميان اصحاب معاويه باقى ماند كه هرگاه از دست طرف مقابل راه فرارى نداشتند، عورت خود را آشكار مىكردند. لذا شاعر گفته است:
أفي كل يوم فارس تندبونه *** له عورة وسط العجاجة بادية؟
«آيا در هر جنگى جنگاورى را فرا مىخوانيد، كه در هنگامه جنگ عورتى آشكار دارد؟»
به خدا سوگند، ياد مرگ مرا از شوخى و بازى - كه به دروغ به من نسبت داده مىشود - باز مىدارد، چون كسى كه به ياد مرگ است به آخرت مشغول مىشود.
...
...
و فراموشى از آخرت عمروعاص را از حقگويى باز مىدارد، چون به آخرت اعتقادى ندارد، لذا همواره دروغ مىگويد.
عمروعاص به اين شرط با معاويه بيعت كرد و جزو ياران او شد كه به او هديهاى بدهد و به جهت ترك دين و ابطالِ [پندارىِ] خلافت امام عليهالسلام و جنگ با او، او را پاداشى دهد. منظور امام عليهالسلام آن است كه عمروعاص با معاويه شرط كرد كه اگر او را يارى كند و بر امام پيروز شود و بر مصر سلطه پيدا كند، حكومت مصر را به او واگذارد. معاويه نيز اين شرط را پذيرفت و وقتى كه بر مصر سلطه يافت به معاويه وفادار بود، زيرا آنقدر در مقابل وى ضعيف بود كه چارهاى جز وفاى به عهد خود نداشت، ولى وقتى معاويه مُرد عمروعاص به عهد خود خيانت كرد چنانكه در تاريخ ذكر شده است. «و ما خائن إلاّ سيبلى بخائن؛ و هر خيانت پيشهاى لاجرم گرفتار خيانتكارى ديگر خواهد شد».
و من خطبة له عليهالسلام (1)
وَ أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ، الاْءَوَّلُ لاَ شَيْءَ قَبْلَهُ، وَ الاْآخِرُ لاَ غَايَةَ لَهُ، لاَ تَقَعُ الاْءَوْهَامُ(2)لَهُ عَلَى صِفَةٍ، وَ لاَ تَقْعُدُ(3)الْقُلُوبُ مِنْهُ عَلَى كَيْفِيَّةٍ، وَ لاَ تَنَالُهُ التَّجْزِئَةُ وَ التَّبْعِيضُ،(4)وَ لاَ تُحِيطُ بِهِ الاْءَبْصَارُ وَ الْقُلُوبُ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام
گواهى مىدهم كه جز خداى يگانه و بىشريك خدايى نيست.
خدايى كه پيش از همه اشيا بوده است، و البته اوليّت خداوند زمانى نيست، زيرا خداى سبحان - چنانكه در جاى خود ثابت شده است - منزّه از مفهوم محدوديت به زمان است.
و آخرى است كه پايان ندارد، چنانكه مقتضى وجوب وجود است، زيرا عدم به هيچ وجه در واجب الوجود راه نمىيابد، و گرنه خُلف لازم مىآيد.
افكار بشرى نمىتوانند از صفتى از اوصاف الهى آگاهى بيابد، زيرا ذات پروردگار ناشناخته است. پس ما گرچه مىدانيم خداى سبحان، مثلاً، عالم است، ولى به كيفيّت علم
1) قسمت آغازين اين خطبه نيامده است، زيرا سيد رضى رحمهاللّه فقط گزيدهاى از خطبهها را گرد آورده است.
2) أوهام: در اينجا منظور افكار است نه وهم، در مقابل ظنّ.
3) لا تقعد: قعود، كنايه از استقرار است، چون انسانى كه مىنشيند مستقر و آرام مىشود و نيز كسى كه به چيزى علم بيابد، نفس او آرام مىشود.
4) تبعيض: يا عطف بيان براى تجزئه است و يا منظور جزء از شيء واحد است، مثل مقدارى از خون، كه در مقابل تجزئه كه جزئى از شيء مركب است مىباشد، مثل دست نسبت به انسان.
...
...
خدا آگاه نيستيم، چنانكه در مراتب پايينتر از آن مىدانيم مثلاً فلان شخص عاقل است، ولى نمىدانيم كه مفهوم عقل چيست.
و قلبها نسبت به كيفيّت ذات الهى نمىتوانند حكم مستقر و ثابتى داشته باشند. چون ذات خدا ناشناخته و براى عقل غير قابل ادراك است. فرق بين اين دو جمله پيشين آن است كه اوّلى مربوط به صفات و دوّمى مربوط به ذات است.
و تجزيه و قسمتپذير نيست، چون اجزاى حسى مثل دست و پا و اجزاى عقلى مانند جنس و فصل ندارد.
و چشمها و قلبها نمىتوانند بر خداوند احاطه يابند، يعنى نه كسى او را مىشناسد و نه چشمى او را مىبيند، چرا كه به دليل محدوديت توان انسان و اينكه او نمىتواند بر مفهومِ نامحدود تسلط كامل بيابد، ديدار خداى سبحان محال و شناخت او ناممكن است.
و منها: فَاتَّعِظُوا عِبَادَ اللَّهِ بِالْعِبَرِ(1)النَّوَافِعِ(2)، وَ اعْتَبِرُوا بِالاْآيِ(3)السَّوَاطِعِ(4)، وَ ازْدَجِرُوا بِالنُّذُرِ(5)الْبَوَالِغِ(6)، وَ انْتَفِعُوا بِالذِّكْرِ وَ الْمَوَاعِظِ، فَكَأَنْ قَدْ عَلِقَتْكُمْ(7)مَخَالِبُ(8)الْمَنِيَّةِ(9)، وَ انْقَطَعَتْ مِنْكُمْ عَلاَئِقُ الاْءُمْنِيَّةِ، وَ دَهِمَتْكُمْ(10)مُفْظِعَاتُ(11)الاْءُمُورِ، وَ السِّيَاقَةُ(12)إِلَى الْوِرْدِ الْمَوْرُودِ(13)وَ «كُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهِيدٌ»(14)سَائِقٌ يَسُوقُهَا إِلَى مَحْشَرِهَا(15)، وَ شَاهِدٌ يَشْهَدُ عَلَيْهَا بِعَمَلِهَا.
...
و در بخشى ديگر از اين خطبه آمده است:
پس اى بندگان خدا، از عبرتهايى كه براى دنيا و آخرت سودمند هستند پند بگيريد.
و از آيات قرآنى و يا هر آيت و راهنماى روشن درس بگيريد و بهرهمند شويد.
و با هشدارهاى رسايى كه به شما مىرسد از گناهان خوددارى كنيد.
و از موعظههايى كه شما را به راه راست و درست راهنمايى مىكنند سود ببريد.
گويى آشكارا مىبينم كه چنگال مرگ شما را دربرگرفته است.
و پيوند آرزوهاى شما با دنيا گسسته شده است، چون انسان وقتى مرگ را نزديك مىبيند تمام دلبستگىها و آرزوهاى خود را بربادرفته مىبيند.
و امور وحشتناك و هولانگيز ناگهان بر شما هجوم مىآورد و شما را به سوى
1) عبر: جمع عبرة، به معناى پند و آنچه انسان مىبيند و موجب بيدارى و يادآورى او مىشود.
2) نوافع: جمع نافع، يعنى سودمند.
3) آي: جمع آية، يعنى آيه قرآن يا هر دليل و راهنماى ديگر.
4) سواطع: جمع ساطع، يعنى روشن و تابناك.
5) نُذُر: جمع نذير، هشدارها.
6) بوالغ: جمع بالغ، يعنى آنچه كه به انسان مىرسد.
7) علقت: آويخت.
8) مخالب: جمع مخلب، چنگال پرندگان شكارى.
9) منيّة: مرگ.
10) دهمت: ناگهانى وارد شد.
11) مفظعات: از فظيع گرفته شده، به معناى امر دردناك. أمر فظيع: امرى هولانگيز و وحشتناك.
12) سياقة: پيش راندن.
13) الورد المورود: آبى كه بر آن وارد مىشوند و در اينجا مرگ به چشمهايى تشبيه شده كه لاجرم همه از آن بهره مىبرند و از آب آن مىنوشند.
14) سوره ق، آيه 21.
15) محشر: اسم مكانِ حشر و حشر به معناى گرد آمدن و جمع شدن، يعنى مكان گرد آمدن افراد است.
...
...
سرچشمه مرگ و براى نوشيدن از آن پيش مىراند.
و [چنانكه قرآن مىفرمايد:] «هر كسى مىآيد [در حالى كه] با او سوق دهنده گواهى دهندهاى هست». سوق دهنده و سائق كسى است كه او را به سوى محشر و محل تجمع انسانها براى دادرسى و حسابرسى مىراند، و شاهد كسى است كه در دنيا گواه و ناظر بر اعمال خير يا شرّ او بوده است [و در محكمه الهى گواهى مىدهد].
دَرَجَاتٌ مُتَفَاضِلاَتٌ، وَ مَنَازِلُ مُتَفَاوِتَاتٌ، لاَ يَنْقَطِعُ نَعِيمُهَا، وَ لاَ يَظْعَنُ(1)مُقِيمُهَا، وَ لاَ يَهْرَمُ خَالِدُهَا، وَ لاَ يَبْأَسُ(2)سَاكِنُهَا.
...
حضرتش در بخشى از اين خطبه در توصيف بهشت فرمود:
بهشت داراى درجههايى است كه برخى از آنها بر درجات ديگر برترى دارند.
و داراى منزلهايى است كه با يكديگر متفاوتند و برخى گرامىتر و ارجمندتر از برخى ديگرند، كه همه اينها براى پرهيزگاران فراهم شده است.
نعمتهاى بهشتى ابدى و جاودانه هستند و زوال ندارند.
و هركه در آن مقيم باشد، هيچگاه از آنجا كوچ نخواهد كرد و در آن جاودانه خواهد بود.
و كسى كه در بهشت جاودانه مىماند پير نمىشود و هميشه در حال جوانى و شادابى خواهد بود.
و آنكه در بهشت سكونت دارد دچار هيچ زحمتى نمىشود و هرچه بخواهد پيشِ روى او مهياست.