عزاداری رمز محبت جلد 2

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:صدری، مهدی، 1347 -

عنوان و نام پديدآور:عزاداری رمز محبت/مهدی صدری.

مشخصات نشر:قم: دلیل ما، 1390 -

مشخصات ظاهری:ج.

شابک:160000 ریال: دوره:978-964-397-672-9 ؛ ج.1:978-964-397-673-6 ؛ ج.2:978-964-397-671-2

وضعیت فهرست نویسی:فاپا

يادداشت:ج.2 (چاپ اول: 1390).

يادداشت:ج.1 (چاپ پنجم: 1400).

یادداشت:کتابنامه.

مندرجات:ج.1. فضیلت عزاداری سیدالشهدا علیه السلام در اخبار و آثار.- ج.2. پاسخ به شبهات و پرسش های عزاداری

موضوع:حسین بن علی (ع)، امام سوم، 4 - 61ق -- سوگواری ها -- فلسفه

موضوع:حسین بن علی (ع)، امام سوم، 4 - 61ق -- سوگواری ها -- احادیث

موضوع:حسین بن علی (ع)، امام سوم، 4 - 61ق -- سوگواری ها -- پرسش ها و پاسخ ها

موضوع:گریه -- جنبه های مذهبی -- اسلام

واقعه کربلا، 61ق. -- پرسش ها و پاسخ ها

رده بندی کنگره:BP260/3/ص4ع4 1390

رده بندی دیویی:297/74

شماره کتابشناسی ملی:2 1 7 6 5 1 5

ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری

اطلاعات رکورد کتابشناسی:ركورد كامل

اشاره

عزادارى رمز محبت

جلد دوم

پاسخ به شبهات و پرسش هاى عزادارى

مهدى صدرى

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ اَلْرَحیمْ

اللهم صل على محمد و آل محمد

امام صادق عليه السلام فرمود:

امام حسين عليه السلام از جانب راست عرش نظر دارد به كسى كه براى او مى گريد. حضرت براى او طلب آمرزش مى كند و مى فرمايد : اى عزادار ! اگر مى دانستى خدا برايت چه پاداشى مهيا كرده بيش از آنچه محزون هستى، خوشحال و شاد مى شدى.

آن حضرت براى همه گناهان و خطاهاى عزادار از خدا طلب آمرزش مى نمايد.

فهرست

بخش اول : مخالفان عزادارى··· 9

بخش دوم : پرسش ها و پاسخ هاى عزادارى··· 81

بخش سوم : در حاشيه پاسخ به شبهات عزادارى··· 367

بسم اللّه الرحمن الرحيم

در جلد نخست اين نوشتار به اهميت و ارزش گريه و عزادارى پرداختيم. اكنون پرسش هاى مربوط به جوانب مختلف عزادارى و پاره اى از شبهات مخالفين عزادارى را مطرح كرده و با توجه به مدارك معتبر شيعه و سنى به پاسخ آن مى پردازيم. براى ارائه چارچوب بحث يادآور مى شويم :

الف ) نقد و بررسى نظريات افراد، نبايد نقد شخصيت آنها تلقى شود.

ب ) تحقيق و كاوش در هر موضوعى مستلزم بيان ديدگاه هاى مختلف و بيان و بررسى نقاط ضعف و قوت آنهاست . اين روش معهود بين همه انديشمندان است و امتناع از آن - به هر دليلى كه باشد - باعث جمود افكار و جلوگيرى از پيشرفت انديشه هاست.

ج ) نقد و بررسى ديدگاه ها در تمام علوم و رشته ها اعم از فقه، اصول، تفسير، تاريخ و غيره امرى رائج است. اگر به جهت احترام دانشمندان گذشته، لغزش هاى آنها ناديده گرفته شود چه نتيجه اى خواهد داشت؟! آيا پيشرفت علوم و رسيدن به نتائج جديد حاصل كدامين روش است؟

آيا امكان دارد همه نظريات كسى - جز معصومين عليهم السلام - مطابق واقع باشد و صد در صد مورد تأييد قرار بگيرد؟!

امامان عليهم السلام فرموده اند: «برحذر باش از اينكه غير از حجج معصومين عليهم السلام كسى را بر خود حجت قرار دهى كه همه آنچه گويد تصديق نمايى»؟!(1)و تذكر داده اند كه : «از لغزش علما برحذر باشيد»؟(2)

اين خود يكى از امتحان هاى الهى است، كه آيا در موارد علاقه و ارادت به شخصيت ها در برابر اشتباهات آنان چه مى كنيم؟ آنان را بر حق و حقيقت ترجيح مى دهيم يا حق را بر آنها؟ اگر كسى را به جهت خدا دوست داريم، نمى توانيم از حقيقت چشم پوشى كنيم.

د) يكى از نكات مهم در استفاده از مطالب بزرگان، تشخيص تخصص آنهاست. گاهى كسى كه در علمى سرآمد است و اين امر باعث شهرت او شده، در زمينه ديگرى كه تخصص ندارد - هر چند فى الجمله اطلاعاتى داشته باشد - اظهار نظر مى نمايد كه ممكن است براى عموم جالب توجه باشد، ولى


1) . كافى 2/298 ، معانى الأخبار 169 ، 180 ، بحار 2/83 و 70/151 - 153 ، وسائل 27/126 ، 129.

2) . خصال شيخ صدوق قدس سره 164 - 165، بحار 2 / 42 و 89 / 108 و مراجعه شود به : كنزالفوائد شيخ كراجكى رحمه الله 147، معدن الجواهر 31، اختصاص 335، بحار 2 / 58 و 69 / 63 .

اهل فن آن را نمى پذيرند . مثل آنكه فيلسوفى در تاريخ اظهار نظر نمايد، مورخى در فقه نظريه جديدى داشته باشد و مانند آن .

بر اين اساس جلد دوم كتاب حاضر در سه بخش تنظيم شده است :

بخش اول : شبهات مخالفان عزادارى و پاسخ آنها .

بخش دوم : پرسش هاى مربوط به جوانب گوناگون عزادارى و پاسخ آن .

بخش سوم : يادآورى نكته هايى در حاشيه پاسخ به شبهات عزادارى .

لازم به تذكر است كه آدرس بخشى از مطالب به صورت اسناد آمده، كه آدرس آن در سايت انتشارات موجود است .

اميدواريم كه با تحقيق و بررسى در پاسخ شبهات عزادارى توانسته باشيم روشنگرى و شفاف گويى اعتقادى را به نمايش گذاشته و با تبيين حقائق اتمام حجتى براى حق جويان نموده باشيم.

محرم 1432 ، آذر 1389

قم ، مهدى صدرى

بخش اول :مخالفان عزادارى

اشاره

مخالفان عزادارى گاه از موضع شرعى و گاه از ديدگاه سياسى و گاه به لحاظ مسالك عرفانى به تقبيح گريه و عزادارى پرداخته و يا آن را بدعت شمرده اند .

مى توان گفت - گذشته از عده اى كه اصلاً پايبند به دين نيستند و اعتقادى به آن ندارند و ما را نيز با آنها كارى نيست ! - كسانى كه به گريه و عزادارى اشكال مى كنند به چند گروه تقسيم مى شوند :

1 . مخالفين گريه بر اموات

2 . برخى از عامه مانند وهابى ها كه هم با عزادارى بر اموات مخالف هستند، هم با عزادارى بر سيدالشهدا و اهل بيت عليهم السلام

3 . مخالفان از موضع عرفانى

4 . مخالفان سياسى(1)

5 . ادعاى اختصاص ارزش به عزادارى مبارزاتى

6 . روشنفكران ، متجددين و قائلين به اصلاح عزادارى


1) . در تنظيم مطالب مربوط به گروه اول و چهارم - به جز مصادرى كه در پاورقى ها ذكر شد - از مقاله «عزادارى بدعت يا سنت» رضا بابايى نيز استفاده نموديم.

1

مخالفان گريه بر اموات

اشاره

گرچه اصلِ گريه و عزادارى براى مردگان، مشمول اصل اباحه است و موضوع هيچ يك از نهى هاى شريعت نيست و گذشته از آنچه در سيره نبوى آمده ، شواهد و دلايل روشنى بر تأييد اين نوع از گريستن، در تاريخ اسلام يافت مى شود ولى بعضى با استناد به رواياتى ضعيف آن را ناروا شمرده اند.

تمسك به روايات نهى از گريه و عزادارى

در كتاب صحيح بخارى، رواياتى نقل شده است كه بر اساس آنها، مردگان به جرم گريستن خويشانشان بر آنان، معذّب مى شوند كه : «إنّ الميّت لَيُعذّب بِبُكاءِ اَهلِه عليه».

اين روايت را عمر از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده است. او با نقل اين حديث، عايشه را از گريستن در عزاى پيامبر صلى الله عليه و آله پرهيز مى داد.

روايت ديگرى نيز به پيامبر نسبت داده اند كه در آن نيز مرده، به جرم نوحه بازماندگانش عذاب مى شود: «يُعذّب في قبرهِ بالنّياحهِ عليه».

اين روايت را نيز پسر عمر در ضمن كلامش با عايشه نقل مى كند.(1)


1) . صحيح بخارى 2 / 80 - 81 ، كنز العمال 15 / 610 .

پاسخ: رواياتى صريح در جواز گريه داريم.

نووى، از عالمان برجسته شافعى مذهب ، در اين باره مى نويسد: تمام اين روايات از عمر بن خطاب و فرزندش عبداللّه نقل شده است. عايشه سخن آن دو را انكار مى كرد و آنان را به فراموشى و خطا در نقل روايت نبوى منسوب مى كرد و در اين باره به اين آيه استناد مى كرد: «وَلا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى».(1)

ابن عبّاس نيز اين روايات را انكار كرده و بر خطاى راويانش حجّت آورده است. تفصيل اين مطلب در صحيح بخارى و صحيح مسلم و شروح آن دو آمده است.

عمر و عايشه در اين موضوع پيوسته مخالف يكديگر بودند. طبرى در نقل حوادث مربوط به سال سيزده هجرى در تاريخ خود، به نقل از سعيد بن مسيّب چنين آورده است: چون ابوبكر وفات يافت، عايشه براى او مجلس سوگوارى و گريه ترتيب داد، عمر بر در خانه او ايستاد و آنان را از گريه و عزادارى براى ابوبكر نهى كرد، زنان سوگوار از اين نهى سرپيچيدند، عمر به هشام بن وليد گفت: وارد خانه شو و خواهر ابوبكر را به نزد من بياور. عايشه، چون اين سخن عمر را شنيد، گفت: اجازه ورود به خانه ام را به تو نمى دهم. عمر به هشام گفت: وارد شو، من به تو اذن مى دهم. هشام وارد خانه شد و امّ فروه خواهر ابوبكر را نزد عمر آورد، عمر او را به ضرباتى فرو كوفت و عزاداران چون چنين ديدند، پراكنده شدند.(2)


1) . الأنعام 6: 164 .

2) . رجوع شود به : تاريخ طبرى 2/614 .

مگر عمر نمى دانست كه پيامبر صلى الله عليه و آله در ماجراى جنگ احد، گريه زنان انصار را شنيد و مخالفتى نكرد و حتّى گفت كه حمزه عمويم گريه كننده اى ندارد!

گويا عمر اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را نشنيده بود كه فرمود: براى كسى مانند جعفر بايد گريست !

و گويا عمر فراموش كرده بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را از زدن زنان گريان در عزاى رقيه دخترش منع فرمود !(1)

پس كتب تاريخى و منابع روايى مشحون است از فعل و قول و تقرير پيامبر صلى الله عليه و آله كه در آنها وجهى براى جواز گريه در عزاى اموات هست .(2)

وعنه : أن أباه يوم أُحد ، قتله المشركون ، ثم مثّلوا به فجدعوا أنفه وأذنيه ، قال جابر : فجعلتُ أنظر إليه والى ما صنعوا به وصِحْتُ ، فجاءت الأنصار فسجوه بثوب ، ثم إني كشفت الثوب فلمّا رأيت ما صُنع به صِحْتُ ... قال: وذلك بعين رسول اللّه صلى اللّه عليه [وآله]وسلم ... فقالوا : يا رسول اللّه ألا ترى ما يصنع جابر ؟! قال : دعوه . المعجم الأوسط طبرانى 2 / 5 .

وفى مجمع الزوائد 3 / 19 : وفى الصحيح بعض هذا ، رواه الطبراني في الكبير، ورجاله ثقات . و رجوع شود به : فصل البكاء المرخص فيه . (كنز العمال 15 / 620 - 625) .

از جمله گريه آن حضرت در روز مرگ عموى بزرگوارش ابوطالب عليه السلام .(3)


1) . جاى بسى تعجب است كه عمر فقط درباره خالد بن وليد گريه را براى زنان تجويز كرده بلكه خودش نيز گريسته ! رجوع شود به : عبرات المصطفين 1/118 .

2) . قال جابر بن عبد اللّه: لمّا قُتل أبي جعلتُ أكشف الثوب عن وجهه أبكي وينهوني عنه، والنبي صلى اللّه عليه [وآله]وسلم لا ينهاني . صحيح بخارى 2 / 71 .

3) . عن علي رضى الله عنه[ عليه السلام] : لمّا أخبرت النبي صلى اللّه عليه[وآله]وسلم بموت أبيطالب[ عليه السلام] بكى ، وقال: اذهب فاغسله وكفنه وواره غفر اللّه له ورحمه. السيرة الحلبية 2/47 .

و در شهادت برخى از عزيزان خاندانش يا يارانى چون حمزه سيّدالشهدا و جعفر و زيد بن حارثه و عبداللّه بن رواحه.(1)

در منابع درباره شدّت گريه پيامبر صلى الله عليه و آله در عزاى حمزه آمده است كه آن بزرگوار چنان گريست كه حالت غشى در او پيدا شد.(2)

واقدى گويد: انصار مانع مى شدند كه صفيه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله (يعنى كنار جنازه برادرش حمزه) بيايد، حضرت فرمود: او را رها كنيد.

او كنار جنازه حمزه آمد و به عزادارى پرداخت، هرگاه مى گريست پيامبر صلى الله عليه و آله نيز با او مى گريست و هرگاه صدا را به گريه بلند مى كرد، صداى حضرت نيز به گريه بلند مى شد. فاطمه زهرا عليهاالسلام نيز (كنار جنازه آمد و) مشغول گريه شد، پيامبر صلى الله عليه و آله با گريه او نيز مى گريست.(3)

ابن أبيالحديد 15 / 17 .


1) . قال النبي صلى اللّه عليه [وآله]وسلم : أخذ الرايةَ زيدٌ فأُصيب ، ثم أخذها جعفر فأُصيب ، ثم أخذها عبد اللّه بن رواحة فأُصيب ، وإن عيني رسول اللّه صلى اللّه عليه [وآله]وسلم لتذرفان . صحيح بخارى 2 / 72 .

2) . عن ابن مسعود : ما رأينا رسول اللّه صلى اللّه عليه [وآله ]وسلم باكيا أشدّ من بكائه على حمزة رضي اللّه تعالى عنه ، وضعه في القبلة ، ثم وقف على جنازته ، وانتحب حتى نشق - أي شهق - حتى بلغ به الغشي ، يقول : يا عمّ رسول اللّه ، واسد اللّه ، واسد رسول اللّه ، يا حمزة، يا فاعل الخيرات ، يا حمزة . السيرة الحلبية 2 / 534 و رجوع شود به : شرح مسند ابوحنيفة ، ملاعلى قارى 526، ذخائر العقبى طبرى 181.

3) . روى الواقدي : ان صفية لمّا جاءت حالت الأنصار بينها وبين رسول اللّه صلى الله عليه و آله ، فقال : دعوها ، فجلست عنده ، فجعلت إذا بكت يبكي رسول اللّه صلى الله عليه و آله ، وإذا نشجت ينشج رسول اللّه صلى الله عليه و آله ، وجعلت فاطمة عليهاالسلام تبكي ، فلمّا بكت بكى رسول اللّه صلى الله عليه و آله . شرح

همچنين در روز مرگ فرزندش ابراهيم بر جنازه او گريست. در آن حال عبد الرحمن بن عوف گفت: آيا شما نيز گريه مى كنيد ؟

پاسخ پيامبر به او، پاسخ به همه كسانى است كه گريه و عزادارى را ناپسند و بدعت مى شمارند؛ فرمود: قلب اندوهگين مى شود و چشم گريان و ما هنگام عزادارى سخنى نمى گوييم كه خدا را ناخشنود كند.(1)

ثم أتبعها بأُخرى فقال صلى اللّه عليه [وآله]وسلم : إن العين تدمع ، والقلب يحزن ، ولا نقول إلاّ ما يرضى ربّنا ، وإنا بفراقك يا إبراهيم لمحزونون. صحيح بخارى 2 / 85.

آرى؛ گريه چشم تابع حزن قلب است و نمى توان قلبى محزون داشت، امّا نگريست .(2)

قال النبي صلى الله عليه و آله : على مثل جعفر فلتبك البواكي. وفي رواية : الباكية .(3)

ذخائر العقبى 218 ، إمتاع الأسماع مقريزى 1 / 343 ، الإكمال خطيب تبريزى 37، تهذيب الكمال 5 / 61، كنز العمال 11 / 660 .

وزاد ابن الأثير: ودخله من ذلك همّ شديد .(4)

وقال اليعقوبي : واشتدّ جزعه .(5)


1) . عن أنس بن مالك : دخلنا مع رسول اللّه صلى اللّه عليه [وآله]وسلم على أبي سيف القين - وكان ظئرا لإبراهيم - فأخذ رسول اللّه صلى اللّه عليه [وآله]وسلم إبراهيم فقبّله وشمّه ، ثم دخلنا عليه بعد ذلك وإبراهيم يجود بنفسه ، فجعلتْ عينا رسول اللّه صلى اللّه عليه [وآله]وسلم تذرفان ، فقال له عبدالرحمن بن عوف : وأنت يا رسول اللّه ؟! فقال : يا ابن عوف إنها رحمة !

2) . عن أنس بن مالك : شهدنا بنتا لرسول اللّه صلى اللّه عليه [وآله]وسلم ، قال : ورسول اللّه صلى اللّه عليه [وآله]وسلم جالس على القبر ، قال : فرأيت عينيه تدمعان . صحيح بخارى 2 / 80 .

3) . المصنف ابن ابى شيبة 3 / 550، الطبقات الكبرى لابن سعد 8 / 282، الاستيعاب 1/243،

4) . أُسد الغابة 1 / 289 .

5) . تاريخ يعقوبى 2 / 65 - 66.

وقال صلى الله عليه و آله : لكنّ حمزة لا بواكي له .(1)

(رجوع شود به : مسند احمد 2 / 40 ، المستدرك 3 / 197 ، المعجم الكبير 11 / 310 ، الطبقات الكبرى 2 / 44 ، السيرة النبوية ابن كثير 3 / 95 ، ذخائر العقبى 183) .

قال الواقدي (المتوفى 207): فلم يزلن يبدأن بالندب لحمزة حتى الآن. (أُسد الغابة 2/48).

وقال ابن سعد : فلم تبك امرأة من الأنصار بعد ذلك إلى اليوم على ميّت إلاّ بدأت بالبكاء على حمزة ثم بكت على ميتها . (الطبقات الكبرى 3 / 11) .

اين روايات هم حاكى از حزن و اندوه و بى تابى آن حضرت است و هم تأكيد و ترغيب به گريه بر اشخاصى مانند حضرت جعفر و حضرت حمزه عليهماالسلام و استحباب اقامه عزادارى بر آنان .

و كلمات راويان و بزرگان عامه(2)بيانگر استمرار سيره انصار - از زمان خود حضرت، صحابه و تابعين تا ساليانى دراز - در عزادارى جناب حمزه عليه السلام است كه اين نيز دليلى است بر رجحان اقامه عزادارى در مصائب گذشته و قديمه براى امثال حضرت حمزه عليه السلام .

شايان ذكر است كه حضرت ، گريه بانوان انصار را در عزاى جناب حمزه عليه السلام نوعى مواسات دانسته ، آنها را بدين عمل ستوده و براى آنها طلب آمرزش نموده است .(3)

وزاد ابن هشام : قال صلى اللّه عليه[وآله]وسلم : رحم اللّه الأنصار ! فإن المواساة منهم ما علمتُ لقديمة . السيرة النبوية 3 / 614 .


1) . قال ابن عباس : لمّا رجع رسول اللّه من أُحد بكت نساء الأنصار على شهدائهم فبلغ ذلك النبي صلى اللّه عليه[وآله]وسلم - وفي بعض الروايات : فذرفت عينا رسول اللّه صلى اللّه عليه[وآله ]وسلم (السيرة النبوية ابن كثير 3 / 95) - فقال : لكنّ حمزة لا بواكي له ، فرجعت الأنصار فقالت لنسائهن : لا تبكينّ أحدا حتى تندبن حمزة . قال : فذاك فيهم إلى اليوم لا تبكين إلاّ بَدَيْنَ بحمزة .

2) . رجوع شود به آدرس هاى پاورقى قبل .

3) . قالوا : لمّا سمع رسول اللّه صلى اللّه عليه[وآله]وسلم بكاءهنّ على حمزة خرج عليهنّ - وهنّفي باب المسجد يبكين - فقال : ارجعن ، يرحمكن اللّه فقد آسيتنّ بأنفسكنّ . البدايه والنهاية 4/55 ، السيرة النبوية ابن هشام 3/613 ، السيرة النبوية ابن كثير 3/95.

رواياتى نيز درباره گريه پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر قبر مادرش آمنه، وارد شده است به اين عبارت كه : زار النبي صلى الله عليه و آله قبر أُمّه فبكى ، وأبكى من حوله .(1)

زيارت قبر حضرت آمنه عليهاالسلام و گريه حضرت - آن هم با اين فاصله زمانى طولانى ! - تيرى است در چشم وهابيت كه هم با زيارت مخالف هستند هم با گريه !

حاكم در مستدرك از گريه هر جمعه فاطمه عليهاالسلام بر قبر حمزه خبر مى دهد و مى نويسد: فاطمه رضى اللّه عنها[ عليهاالسلام] در هر روز جمعه به زيارت مزار عمويش حمزه[ عليه السلام] مى رفت، نماز مى گزارد و مى گريست.(2)

قال الحاكم : هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه . مستدرك 1 / 377 و 3/28.

كسى از خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت، بانوان جمع شده و به گريه مشغول شدند، عمر آنها را از گريه باز مى داشت و آنها را دور مى كرد.


1) . مسند احمد 2/441 ، المصنف ابن ابى شيبة 3/223 ، صحيح مسلم 3/65 ، سنن ابن ماجة 1/501 ، سنن نسائى 4 / 90 ، مستدرك حاكم 1 / 375 ، السنن الكبرى بيهقى 4/70 ، السنن الكبرى نسائى 1 / 654 ، مسند ابن راهويه 1 / 245 ، صحيح ابن حبان 7 / 440 ، معرفة السنن والآثار 3 / 198 ، البداية والنهاية 2 / 341 ، المجموع نووى 5 / 309 ، فتح الوهاب انصارى 1/177 ، مغني المحتاج شربينى 1 / 356 ، محلّى ابن حزم 5 / 161 .

2) . عن جعفر بن محمد ، عن أبيه ، عن علي بن الحسين ، عن أبيه[ عليهم السلام] : ان فاطمة بنت النبي صلى اللّه عليه[وآله]وآله كانت تزور قبر عمّها حمزة كل جمعة [في الأيام ]فتصلّي وتبكي عنده.

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: عمر، بگذار گريه كنند، قلب آنها داغدار و چشم آنها گريان و مصيبت شان تازه است.

موارد ديگرى نيز عمر زنان را از گريه منع و حضرت با او مخالفت فرمود .(1)

(مسند احمد 2 / 110 و رجوع شود به : مسند احمد 2 / 273 ، 408 ، سنن ابن ماجة 1/506 ، سنن نسائى 4 / 19 ، سنن بيهقى 4 / 70 ، المصنف ابن ابى شيبة 3 / 170 ، صحيح ابن حبان 7 / 429 ، معرفة السنن والآثار بيهقى 3 / 199 ، مستدرك حاكم 1 / 381 (حاكم گفته : هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه) ، التمهيد ابن عبدالبر 17 / 285 ، كنزالعمال 15 / 620 ، 728) .

نتيجه آنكه در مصادر شيعه و سنى منعكس شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در فقدان عزيزان، اصحاب و ... گريسته(2)و اين سنّت انسانى و دينى در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله چنان مرسوم و رايج بود كه كسى در جواز و استحباب آن شك نكرده، بلكه نوشته اند كه پس از ارتحال پيامبر صلى الله عليه و آله نيز مردم مى آمدند و بر سر قبر آن بزرگوار سخت مى گريستند و كسى از ياران و پيروان آن حضرت، مردم را نهى نمى كرد.(3)


1) . مات ميت من آل النبي صلى اللّه عليه [وآله] وسلم فاجتمع النساء يبكين عليه ، فقام عمر بن الخطاب ينهاهنّ ويطردهنّ ، فقال رسول اللّه صلى اللّه عليه [وآله ]وسلم : دعهنّ يا ابن الخطاب ، فإنّ العين دامعة ، والفؤد مصاب ، وان العهد حديث .

2) . گذشته از مصادر پيشين مراجعه شود به : سنن بيهقى 4 / 68 - 69 ، مسند احمد 3/193 ، صحيح بخارى 2 / 84 - 85 ، مسلم 7 / 76 ، سنن ابن ماجه 1 / 506 - 507 ، سنن ابى داود 2/604 ، مستدرك حاكم 4 / 40 ، مجمع الزوائد 3 / 19 ، الاستيعاب 1 / 57 - 58 ، كنزالعمال 15 / 609 ، 615 ، 616 ، 621 ، 622 ، 625 ، 628 ، فتح البارى 3 / 138 ، النص والاجتهاد 279 - 298 ، عبرات المصطفين 1 / 120 - 150 ، جامع احاديث الشيعة 3 / 469 باب جواز البكاء على الميت چاپ دوم 3 / 624 - 632 .

3) . مواردى از مرثيه سرايى صحابه بر پيامبر صلى الله عليه و آله در حاشيه سبل الهدى و الرشاد 12 / 287 - 294نقل شده است . و بخارى و ديگران گريه و عزادارى ابوبكر را از عايشه روايت كرده اند : عن عائشة : ان أبا بكر أقبل على فرس من مسكنه بالسنح حتى نزل فدخل المسجد ، فلم يكلّم الناس حتى دخل على عائشة ، فتيمّم رسول اللّه صلى اللّه عليه [وآله]وسلم - وهو مغشي بثوب حبرة - فكشف عن وجهه ، ثم أكبّ عليه ، فقبّله ، وبكى . صحيح بخارى 5/142 - 143 و رجوع شود به 2 / 70 .

اين روايات فراوان و سيره مسلّم، دست محقّق را براى رويارويى و مقابله با رواياتى كه بر كراهت و مذمّت گريه و عزادارى بر مردگان و شهيدان دلالت مى كنند، باز مى گذارد.

قبلاً در رواياتى از امام سجاد عليه السلام اشاره شد كه حضرت يعقوب عليه السلام براى از دست دادن يوسف عليه السلام ساليانى گريست، اين مطلب كه در آيات قرآن آمده است، سوگوارى بر فقدان عزيزان را تأييد مى نمايد.(1)

جالب آن است كه عمر عبدالسلام محقق و نويسنده سنى معاصر در كتابى كه عليه وهابى ها تأليف نموده به همين آيه استدلال كرده ، چنانكه در ابتداى بخش سوم از جلد اول گذشت .

سپس مى نويسد : مناسب است اشاره كنم كه احاديث و روايات در خبر دادن جبرئيل شهادت امام حسين عليه السلام را و گريه پيامبر صلى الله عليه و آله بر او متواتر است ، ما حدود دويست روايت را در مصادر يافته ايم.(2)


1) . سوره يوسف آيات 84 - 86 .

2) . مخالفة الوهابية للقرآن و السنة 58 .

مخالفت وهابيان و ...

تمسك جرجانى به فضائل جعلى عاشورا

شيخ عبدالقادر جرجانى (متوفى 561) مى نويسد:

قد طعن قوم على من صام هذا اليوم العظيم ، وما ورد فيه من التعظيم، وزعموا أنه لا يجوز صيامه لأجل قتل الحسين بن علي - رضي اللّه عنهما[ عليهماالسلام]- فيه ، وقالوا : ينبغي أن تكون المصيبة فيه عامة على جميع الناس لفقده فيه ، وأنتم تتخذونه يوم فرح وسرور ، تأمرون فيه بالتوسعة على العيال ، والنفقة الكثيرة ، والصدقة على الفقراء والضعفاء والمساكين ، وليس هذا من حق الحسين[ عليه السلام]على جماعة المسلمين !

وهذا القائل خاطئ ، ومذهبه قبيح فاسد ؛ لأن اللّه اختار لسبط نبيّه الشهادة في أشرف الأيام وأعظمها وأجلّها وأرفعها عنده ، ليزيده بذلك رفعة في درجاته ، وكرامة مضافة إلى كراماته ، ويبلغه منازل الخلفاء الراشدين الشهداء بالشهادة .

ولو جاز أن يتخذ يوم موته يوم مصيبة ؛ لكان يوم الإثنين أولى بذلك ، إذ قبض اللّه فيه نبيّه[ صلى الله عليه و آله] ... وفقد رسول اللّه صلى اللّه عليه [وآله]وسلّم وفقد أبي بكر الصديق أعظم من فقد غيرهما .

وقد اتفق الناس على شرف يوم الإثنين وفضيلة صومه ، وأنه يعرض فيه وفي يوم الخميس أعمال العباد ؛ وكذلك يوم عاشورا لايُتخذ يوم مصيبة .

ولأن يوم عاشورا أن يتخذ يوم مصيبة ليس بأولى من أن يتخذ يوم عيد وفرح وسرور لِما قدّمنا ذكره وفضله : من أنه يوم نجى اللّه فيه أنبياءه من أعدائهم ، وأهلك فيه أعداءهم الكفار من فرعون وقومه وغيرهم ، وأنه خلق السماوات والْأرض والأشياء الشريفة فيه وآدم وغير ذلك ، وما أعدّ اللّه لمن صامه من الثواب الجزيل ، والعطاء الوافر الكثير وتكفير الذنوب ، وتمحيص السيئات ، فصار عاشورا مثل بقية الأيام الشريفة كالعيدين والجمعة وعرفة وغيرها .

ثم لو جاز أن يتخذ هذا اليوم مصيبة لاتخذته الصحابة والتابعون ؛ لأنهم أقرب إليه منا وأخصّ به .(1)

خلاصه مطلب آنكه:

1 . خدا بهترين روز را براى شهادت امام حسين عليه السلام انتخاب كرده.

2 . اگر قرار باشد روز شهادت او روز عزا باشد، بايد روز دوشنبه كه وفات پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم است عزا گرفته شود ... در حالى كه همه اتفاق دارند روز دوشنبه روز شريفى است و روزه آن فضيلت دارد.

3 . رواياتى در فضيلت عاشورا و روزه آن وارد شده است.

4 . اگر عزاى عاشورا صحيح بود صحابه وتابعين آن را عزا مى گرفتند.

پاسخ : روايات مزبور جعلى است .

1 . بهترين روز بودن عاشورا دليل معتبرى ندارد، رواياتى كه در اين زمينه نقل شده جعلى و ساختگى است كه عده اى براى تقرب به بنى اميه آن را به


1) . الغنية لطالبي طريق الحق 2 / 950 - 952 .

دروغ به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت داده اند.(1)

قال أبو الفرج ابن الجوزي المتوفى 597: قد تمذهب قوم من الجهال بمذهب أهل السنة ، فقصدوا غيظ الرافضة ، فوضعوا أحاديث في فضل عاشوراء . (الموضوعات 2/199) .

2 . روز دوشنبه هم نحس است و روزه آن مكروه است(2)بنابر نقل عامه

روزه آن روزه ابوهريره است.(3)مگر در ماه شعبان كه روزه دوشنبه و پنج شنبه آن استحباب دارد.(4)

3 . چنانكه در مطلب شماره 1 گذشت اين روايات ساختگى است.

4 . اولاً: عمل صحابه و تابعين حجت شرعى نيست كه به آن استناد شود . ثانيا: در جلد اول كتاب مواردى از عزادارى صحابه نقل شد ، نقل نكردن عده اى از اهل تسنن دليل نيست ؛ زيرا برخى از ترس بنى اميه و حاكمان و بعضى ديگر براى تقرب به آنان از نقل عزادارى صحابه و تابعين خوددارى كرده اند .

كلام ابن تيميه : گريه و عزادارى كفر است !!

ابن تيميه حرّانى (متوفى 728) پس از ذكر پاره اى از اظهارات پيرامون قيام سيدالشهدا عليه السلام چنين مى نويسد:


1) . رجوع شود به كتاب صوم عاشوراء شيخ نجم الدين طبسى .

2) . وسائل باب 21 صوم مندوب حديث 3 و باب 22 حديث 2 .

3) . او به روزه دوشنبه و پنج شنبه مقيد بوده ، رجوع شود به : المصنف ابن ابى شيبه 2/458 ، تاريخ مدينة دمشق 67/363 .

4) . وسائل باب 28 صوم مندوب حديث 26 .

فليعلم المسلمون انّ البكاء على الحسين[ عليه السلام] بعقيده أنّه قتل مظلوماً وعدواناً لغو بل كفر ويوجب الخروج عن الاسلام .

يعنى : مسلمانان بدانند كه گريه كردن بر حسين عليه السلام به دليل اين كه او مظلوم و از روى دشمنى كشته شد، لغو بلكه كفر و موجب خروج از دين اسلام است !

و باز او مى نويسد :

وصار الشيطان بسبب قتل الحسين رضى الله عنه[ عليه السلام] يحدث للناس بدعتين: بدعة الحزن والنوح يوم عاشوراء ، من اللطم والصراخ والبكاء والعطش وإنشاد المراثي وما يفضي [إلى] ذلك من سبّ السلف ولعنهم، وإدخال من لا ذنب له مع ذوي الذنوب، حتى يسبّ السابقون الأولون، وتقرأ أخبار مصرعه التي كثير منها الكذب .

وكان قصد من سنّ ذلك فتح باب الفتنة والفرقة بين الأُمّة ، وهذا ليس واجبا أو مستحبا باتفاق المسلمين ، بل إحداث الجزع والنياحة للمصائب القديمة من أعظم ما حرّمه اللّه ورسوله ، وكذلك بدعة الفرح والسرور .(1)

1 . در عبارات گذشته ابن تيميه بدون هيچ دليلى گريه و عزادارى بر سيدالشهدا عليه السلام را كفر شمرده و آن را بدعت تلقى كرده است .

2 . او گفته: اين كار منجر به سبّ و دشنام گذشتگان (خلفا و صحابه كه سبب اصلى روى كار آمدن يزيد و پدرش معاويه شدند) مى شود.

3 . بسيارى از رواياتى كه در مقتل خوانده مى شود دروغ است.


1) . الانتصار عاملى 9/66 به نقل از منهاج السنة 4/553 .

4 . كسانى كه اساس اين عزادارى را گذاشته اند مى خواهند بين امت اسلامى

تفرقه و اختلاف بيندازند.

5 . بنابر اتفاق مسلمانان عزاى امام حسين عليه السلام نه واجب است نه مستحب .

6 . عزادارى بر مصيبت هاى قديمى و گذشته از گناهان بزرگ است.

محمد بن عبدالوهاب نيز در اين باره به سخن استاد فكرى خود ابن تيميه استناد مى كند و مى گويد:

عزادارى براى حسين[ عليه السلام] از بدعت ها و منكرات و اعمال قبيح و زشت و خلاف شرع است و برگزار كنندگان اين مراسم ها بايد توبه داده شوند و اگر توبه نكنند، بايد كشته شوند.

پاسخ : دليلى بر كفر و بدعت بودن عزادارى نيست.

1 . هيچ دليلى بر كفر و يا بدعت بودن عزادارى وجود ندارد، بلكه سيره قطعى پيامبر صلى الله عليه و آله دليل بر مشروعيت آن است .

تكفير بدون دليل حربه كسى است كه از پاسخ منطقى عاجز است.

2 . لعن و سبّ مربوط به كسانى است كه اساس ظلم و ستم به خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله را گذاشتند كه استحقاق سبّ و لعن را دارند نه سلف صالح .

3 . بسيارى از اين روايات در تواريخ معتبر عامه هم وجود دارد.(1)

وقال ابن سعد - بعد ذكر أسانيد عديدة - : فكتبتُ جوامع حديثهم في مقتل الحسين عليه السلام.(ترجمة الإمام الحسين عليه السلام من طبقات ابن سعد 53 ، و رجوع شود به : سير أعلام النبلاء 3/293 ، تهذيب الكمال 6/412 ، تاريخ مدينة دمشق 14/205 (ترجمة الإمام الحسين عليه السلام من تاريخ ابن عساكر 288) ، البداية والنهاية 8/174 ، ملحقات احقاق الحق 27/167 - 168.

شايان ذكر است كه كتاب «عبرات المصطفين» در دو مجلد نيز نقل روايات عامه در مقتل است.


1) . قال ابن حجر : اختصرتُها مكتفيا بما تقدّم من الأسانيد الحسان . تهذيب التهذيب 2/307.

4 . اساس اين عزادارى و گريه را خود پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرمؤمنان عليه السلام نهاده اند، بنابر نظر ابن تيميه بايستى آنها را - العياذ باللّه - تفرقه افكن دانست .

آيا ذكر وقايع تاريخى با همبستگى و وحدت منافات دارد؟

چرا ذكر ظلم و ستم بنى اميه بر اهل بيت ، باعث فتنه انگيزى است ؟!

آيا ابن تيميه انتظار دارد كه با دشمنان اهل بيت عليهم السلام هم وحدت داشته باشيم ؟! مگر ممكن است با قاتل امام حسين عليه السلام هم دست دوستى داده شود ؟!

مگر مى شود مسلمان از قاتلين فرزند پيامبرش دفاع نمايد ؟ !

5 . شيعيان و بسيارى از اهل تسنن اين گريه وعزا را شرعا مطلوب مى دانند.

6 . از سيره پيامبر صلى الله عليه و آله اقامه دليل بر جواز بلكه رجحان آن گذشت .(1)

كلام زرندى حنفى : عزادارى باعث اختلاف مى شود !

قال الزرندي الحنفي (المتوفى 750) : كان قتل الحسين رضى الله عنه[ عليه السلام] في الاسلام خطبا فادحا ، ورزءا كالحا... فينبغي للمؤن إذا ذكر هذه المصيبة أو غيرها من المصائب الاسترجاع ليس إلاّ ، كما أمره اللّه تعالى ليحوز من الأجر


1) . روايات آن در پاسخ از تمسك به روايات نهى از گريه و عزادارى گذشت به ويژه روايات گريه پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر قبر مادرش آمنه با آن فاصله زمانى طولانى .

ما وعد اللّه به في قوله : (أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِن رَبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ)(1)... .

ولا يتخذ هذا اليوم للندب والسياحة والمأتم والحزن كما يفعله بعض الجهلة؛ فإنهم يجتمعون لذلك ، وينشدون أشعارا ، ويذكرون أخبارا أكثرها كذب والصدق فيها قليل ، وليس فيها إلاّ الإثارة والشحناء بين أهل الاسلام ، وإدخال الشك والشبهة على العوام ، وهذا من تزيين الشيطان وأعوانه .(2)

زرندى حنفى - شهادت حضرت را مصيبتى بزرگ مى داند ولى - مى نويسد:

1 . مؤمن در اين مصيبت و بقيه مصائب فقط بايستى (إِنّا للّه ِ وَإِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ)

بگويد. نبايد روز عاشورا به عزادارى پرداخت مانند نادانان!

2 . بسيارى از روايات كه روز عاشورا نقل مى شود دروغ است.

3 . اين كار باعث فتنه انگيزى و ايجاد دشمنى بين مسلمانان است .

4 . اين عزادارى ها باعث مى شود كه مردم عوام به شك و شبهه بيفتند.

پاسخ : پى بردن به حقائق را نبايد اختلاف ناميد !

1 . چرا با توجه به يك دليل از بقيه ادله چشم پوشى مى شود؟! گفتن استرجاع دليل نمى شود كه از وظائف ديگر كه در سنت وارد شده چشم پوشى شود ، پس هم بايستى(إِنّا للّه ِ ...) گفته شود و هم بنابر روايات - كه در جلد اول

كتاب گذشت - به گريه و عزادارى پرداخت .


1) . البقرة 2 : 157 .

2) . نظم درر السمطين 226 - 229 .

2 . بسيارى از اين روايات در كتب عامه هم وجود دارد.

3 . پاسخ آن در پاسخ به چهارمين شبهه ابن تيميه گذشت .

4 . چرا مردم به شك و شبهه بيفتند؟! مگر در عزادارى و خواندن مقتل چه چيزى وجود دارد كه باعث ترديد مسلمانان شود ؟!

مگر اينكه بگوييد: آنها دنبال ريشه يابى اين ظلم و ستم باشند و به خلفاى قبل با ديده ترديد بنگرند !

آرى اين شك و ترديد پُلى است براى رسيدن به حقائق .(1)

آرى عاشورا باعث بيدارى ملت ها از خواب چندصدساله و روشن شدن نقاط تاريك تاريخ و ريشه يابى همه مشكلات امت است.

عاشورا رمزى است براى پى بردن به جنايات سقيفه .

كلام ابن كثير : شايد اين عزادارى ها ساختگى و ريا باشد !

وقال ابن كثير (المتوفى 774) : فكل مسلم ينبغي له أن يحزنه قتله رضى الله عنه[ عليه السلام]، فإنه من سادات المسلمين ، وعلماء الصحابة ، وابن بنت رسول اللّه صلّى اللّه عليه [وآله]وسلم التي هي أفضل بناته ، وقد كان عابدا وشجاعا وسخيا ، ولكنه لا يحسن ما يفعله الشيعة من إظهار الجزع والحزن الذي لعلّ أكثره تصنّع ورياء، وقد كان أبوه أفضل منه فقُتل ، وهم لا يتخذون مقتله مأتما كيوم مقتل الحسين ... ورسول اللّه صلى اللّه عليه و[وآله وسلم سيد ولد آدم في الدنيا والآخرة ، وقد قبضه اللّه إليه كما مات الأنبياء قبله ، ولم يتخذ أحدٌ


1) . مانند ماجراى نويسنده كتاب «لقدشيّعنيالحسين عليه السلام»، يعنى: امام حسين مرا شيعه كرد.

يوم

موتهم مأتما يفعلون فيه ما يفعله هؤاء الجهلة من الرافضة يوم مصرع الحسين] عليه السلام] ... .

وأحسن ما يقال عند ذكر هذه المصائب وأمثالها ما رواه علي بن الحسين[ عليهماالسلام] ، عن جدّه رسول اللّه صلى اللّه عليه و[وآله]سلم أنه قال : ما من مسلم يصاب بمصيبة فيتذكرها - وإن تقادم عهدها - فيحدث لها استرجاعا إلاّ أعطاه اللّه من الأجر مثل يوم أصيب منها .(1)

ابن كثير مى نويسد: در شهادت امام حسين عليه السلام بايد محزون بود ولى

1 . عزادارى شيعه - كه شايد بيشتر ساختگى باشد! - اصلاً درست نيست.

2 . پدرش كه از او برتر بود چرا روز كشته شدن على عليه السلام را عزا نمى گيرند؟! و همچنين روز وفات پيامبر صلى الله عليه و آله را .

3 . بهترين چيز همان استرجاع (إِنّا للّه ِ وَإِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ) است كه در روايت

على بن الحسين عليهماالسلام از جدّش وارد شده است.

پاسخ : عزادارى شيعه از روى عقيده است .

1 . اولاً : اين اشكال مانند آن است كه كسى به شما بگويد : شايد نماز جماعت شما، قرائت قرآن شما و بقيه عبادات شما رياكارى و ساختگى باشد ! اين نحوه برخورد از نظر منطق دين اسلام غلط است و وظيفه در برابر فعل مسلمان حمل بر صحت و خوش بينى به آنهاست .


1) . البداية والنهاية 8 / 221 .

ثانيا : چرا او با ترديد مى گويد : شايد بيشترش ساختگى و ريا باشد؟!

او كه از دل شيعه خبر ندارد كه كارش واقعا با قصد قربت است يا ريا؟ پس او به حرفى كه مى زند اطمينان ندارد .

ولى شيعه با دلى قرص و محكم و نيتى پاك و صاف - براى اظهار محبت به پيامبر صلى الله عليه و آله و خاندانش عليهم السلام و امتثال فرمان آنها - به عزادارى مى پردازد.

2 . شيعه در عزاى اميرمؤمنان عليه السلام و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز عزادارى مى كند ولى اهميتى كه براى عزادارى روز عاشورا قائل است به جهت تاكيدى است كه در قول و فعل معصومين عليهم السلام وارد شده است .(1)

3 . چنانچه در پاسخ به مطلب اول زرندى گذشت، گفتن استرجاع دليل نمى شود كه از وظائف ديگر مانند گريه و عزادارى چشم پوشى شود .

كلام ابن حجر : روايات گريه قابل توجيه است !

ابن حجر هيثمى (متوفى 973 يا 974) پس از مطالبى كه سابقا گذشت،(2)پرسشى مطرح كرده و به پاسخ آن پرداخته ، او مى نويسد:

سؤل : در خبر صحيح از گريه نهى شده است ، پس چگونه شاعر امر به گريه نموده است ؟

جواب : مراد از گريه در اينجا لوازم آن از حزن و تأسف بر مصائب دين و اهل دين وهتك حرمت پيامبر صلى الله عليه و آله و خاندان است .


1) . رجوع شود به جلد اول ، بخش اول ، عنوان «عاشورا روز غم ، عزا، مصيبت و گريه» .

2) . رجوع شود به جلد اول ، بخش سوم ، مطلب شماره 268 .

سؤل دوم : چگونه پيغمبر صلى الله عليه و آله وسلم نهى كرده و خود گريسته است ؟!

جواب : نهى از گريه بعد از موت شده ؛ زيرا كه دلالت بر ملال از قضاى الهى دارد و گريه حضرت قبل از موت بوده است .(1)

ابن حجر سه پاسخ ديگر از ديگران نقل كرده ولى خودش هيچ يك را نپسنديده :

الف) گريه پيامبر صلى الله عليه و آله بى اختيار بوده است .

ب) مقصود از گريه ، مجرد اشك ريختن است (نه گريه با صدا و ناله) .

ج) اين گريه براى بيان جواز است (پس نهى حمل بر كراهت مى شود نه حرمت) .

پاسخ : توجيه مذكور علمى نيست !

اشكالات سؤال اول و پاسخ آن :

اولاً : روايات نهى از گريه صحيح نيست، چنانكه اول همين بخش گذشت.

ثانيا : روش علماى فريقين در همه مباحث تقديم خاصّ است بر عام، پس اينجا نيز خاصّ بر عام مقدم است ، يعنى - بر فرض كه روايات نهى از گريه صحيح باشد - بايد در خصوص گريه بر سيدالشهدا عليه السلام تخصيص زده شود به خبر جواز .

ثالثا : حمل گريه بر تأسف و حزن خروج از ظاهر است بدون دليل .

اشكالات سؤال دوم و پاسخ آن :

اولاً : گفتيم كه روايات نهى صحيح نيست .

ثانيا : خبر نهى معارض است با روايات كثيرى از طريق خاصه و عامه كه


1) . المنح المكية 528 - 529 .

حضرت حتى پس از فوت يا شهادت بستگان و يارانش بر آنها گريسته يا ديگران در حضور او گريسته اند كه برخى از آن روايات اول اين بخش گذشت.

ثالثا : خود ابن حجر روايتى نقل كرده كه پيغمبر صلى الله عليه و آله بعد از قتل سيدالشهدا عليه السلام براى او گريسته است .(1)

اگر ابن حجر بگويد : خواب حجت نيست .

گوييم: پس چرا خودش به همين روايت استناد كرد ؟!

علاوه بر اينكه خودش در همين كتاب و همچنين بقيه علماى ايشان مى گويند : آنچه پيغمبر صلى الله عليه و آله در خواب گويد حجت است ، و در اين زمينه رواياتى نيز نقل كرده اند .(2)

نگرشى بر موضع وهابيان

البته مخالفت ابن تيميه و امثال او با عزادارى سيدالشهدا عليه السلام و حكم به كفر و قتل عزاداران هيچ بُعدى ندارد ؛ زيرا آن زمان نبودند تا با خود حضرت مبارزه كنند، الآن به مبارزه با عزاداران و دوستانش برخاسته اند !

براى ابن تيميه همين بس كه براى معاويه ويزيد فضيلت تراشى نموده و در اين زمينه تأليف دارد(3)او به دفاع از يزيد ومدافعان او پرداخته به اين دليل كه:


1) . اشاره به روايت شماره 247 كه در جلد اول ، بخش سوم گذشت .

2) . در پاسخ از شفاء الصدور طهرانى 2/298 - 301 تحقيق ابطحى استفاده شد .

3) . رجوع شود به : كتاب فوات الوفيات 1 / 127 در ضمن تأليفات او از اثرى با نام «قاعدة فى فضل معاوية و ابنه» ياد كرده است .

اولاً: او در زمان صحابه سرپرستى امت را به عهده گرفت و رضايت صحابه به خلافت او دليل مشروعيت آن است .

كارهاى خلاف او مانند قضيه حرّه و امثال آن ناشى از اجتهاد است، هر چند خطا كرده باشد (يعنى باز از يك اجر بهره مند مى شود!) .

ثانيا: اصلاً او دستور به قتل امام حسين عليه السلام نداده و به آن راضى نبوده حتى سر امام حسين عليه السلام نزد او برده نشد بلكه نزد ابن زياد برده شد!

ثالثا: در صحيح بخارى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده كه: «اولين لشكرى كه براى جنگ به قسطنطنيه رود، مورد آمرزش خداست». و امير آنها يزيد بوده است.(1)

ملاحظه فرموديد كه:

1 . خلافت يزيد را مشروع مى داند با اينكه سيدالشهدا عليه السلام صريحا آن را نامشروع دانست .

2 . كارهاى او را ناشى از اجتهاد دانست كه البته اجتهاد ابن تيميه و امثال او هم از همين نوع است و بايستى به آنها تبريك گفت .

3 . مسلّمات تاريخ را در كشته شدن امام حسين عليه السلام به دستور يزيد و بردن سر بريده به شام نزد او انكار نمود .(2)

كه با چوب دستى بر لب و دندان آن حضرت مى زد .

چنانكه در متن گفته شد ابن حجر متعصب آن را مشهور بين اهل تسنن دانسته است ، و سبط ابن الجوزى - در تذكرة الخواص 235 - نوشته : وأمّا المشهور عن يزيد في جميع الروايات : انه لمّا حضر الرأس بين يديه جمع أهل الشام وجعل ينكت عليه بالخيزران ويقول - أبيات ابن الزبعرى - :

ليت أشياخي ببدر شهدوا وقعة الخزرج من وقع الأسلقد قتلنا القرن من ساداتهم و عدلنا قتل بدر فاعتدل

يعنى : يزيد سر امام حسين عليه السلام را در برابر خويش نهاده ، در جمع شاميان با چوب خيزران بر آن مى زد و شعر فوق را مى خواند و آرزو مى كرد اى كاش پدرانش - كه در بدر شكست خوردند - بودند و مى ديدند كه از بزرگان قوم انتقام گرفته شد !

و هيثمى متوفى 807 مى نويسد : فبعث بهم إلى يزيد بن معاوية ... وعلي بن حسين في غلّ ، فوضع رأسه ، فضرب على ثنيتي الحسين ، فقال :

نفلق هاما من رجال أحبة إلينا وهم كانوا أعقّ وأظلما

و در آخر گفته : رواه الطبراني ورجاله ثقات .

(مجمع الزوائد 9/195 ورجوع شود به: معجم كبير طبرانى 3/104 ، تاريخ مدينة دمشق 70/14 ، سير أعلام النبلاء 3/319 ، تاريخ الاسلام ذهبى 5/18) .

يعنى : حضرت على بن الحسين عليهماالسلام در غل و زنجير بود، يزيد سر امام حسين عليه السلام را در برابر خود نهاد و (با چوب) بر دندان هاى حضرت مى زد و شعر فوق را مى خواند (اشاره به كشته شدن امام حسين عليه السلام و اينكه - العياذ باللّه - حضرت به او ستم كرده و استحقاق كشته شدن داشت). سپس ابن حجر نوشته : اين روايت را طبرانى از افراد مورد اطمينان نقل كرده است .

در مورد چوب زدن يزيد رجوع كنيد به : تذهيب التهذيب ذهبى 2/344، 359، 360 ، 361 ، المنتظم 5/342 - 343 ، بغية الطلب في تاريخ الحلب 6/2632 - 2633 ، البدء والتاريخ 6/12 ، انساب الاشراف 3/416 ، البداية والنهاية 8/209 - 210، 215، الانساب سمعانى 8/186، الصواعق المحرقة 119، 131، جواهرالعقدين 2 / 374 - 375 .

همچنين رجوع شود به : عبرات المصطفين 2 / 274 ، 276 ، 290 - 291 ، 293 ، 304 - 316 ، 326 - 327 به نقل از طبقات ابن سعد ، تاريخ طبرى ، مقتل خوارزمى حنفى ، تاريخ مدينة دمشق ابن عساكر ، البداية والنهاية ابن كثير ، المعجم الكبير طبرانى ، انساب الاشراف بلاذرى ، تاريخ يعقوبى ، الجوهرة تلمسانى ، الردّ على المتعصب العنيد ابن جوزى ، تاريخ اسلام ذهبى ، مرآة الزمان سبط ابن الجوزى ، الاتحاف بحبّ الاشراف .

در خطبه حضرت زينب عليهاالسلام - كه خاصه و عامه آن را نقل كرده اند - نيز به اين مطلب اشاره شده ، رجوع شود به : بلاغات النساء 36 ، احتجاج 2/309 ، لهوف 184 ، بحار 45/134 ، 159 ، عوالم 17/435 ، عبرات المصطفين 2 / 295 ، 299 .


1) . مجموعة الفتاوى 4 / 297 .

2) . بردن سر مقدس حضرت نزد يزيد ملعون در بسيارى از مصادر عامه آمده و در آن تصريح شده

4 . و با يك نسبت بى جا و دروغ - به روايتى كه عامه به نقل آن متفرد هستند - يزيد را هم آمرزيده معرفى كرد.

گرچه نيازى نيست كه به كلام ابن تيميه پرداخته شود ولى به ذكر كلامى از سنّى متعصب ابن حجر هيثمى مكى (متوفى 973 يا 974) - صاحب الصواعق المحرقة - اكتفا مى كنيم .

قال ابن حجر : والمشهور أنه - يعني يزيد لعنه اللّه - جعل ينكت الرأس بالخيزران ... يزيد بلغ من قبائح الفسق والانحلال عن التقوى مبلغا لا تستكثر عليه صدور تلك القبائح منه، بل قال أحمد بن حنبل بكفره .(1)

يعنى : مشهور است كه : يزيد - كه لعنت خدا بر او باد - با چوب خيزران بر لب مبارك سيدالشهدا عليه السلام زد. او در ارتكاب گناهان قبيح و دورى از تقوى به مرتبه اى رسيد كه انجام اين كارها از او جاى تعجب ندارد بلكه احمد بن حنبل او را كافر مى دانست.


1) . المنح المكية في شرح الهمزية 519 .

مخالفان از موضع عرفانى

عاشورا روز وصل است ، گريه چرا ؟!

در شرح حال بعضى از عرفا آمده است :

در تمام دهه عزادارى حال حضرت ... [استاد] بسيار منقلب بود، چهره سرخ مى شد و چشمان درخشان و نورانى ؛ ولى حال حزن و اندوه در ايشان ديده نمى شد، سراسر ابتهاج و مسرّت بود. مى فرمود: چقدر مردم غافلند كه براى اين شهيد جان باخته غصه مى خورند و ماتم و اندوه به پا مى دارند! صحنه عاشورا عالى ترين مناظر عشقبازى است ... تحقيقا روز شادى و مسرّت اهل بيت است ؛ زيرا روز كاميابى و ظفر ... است ... روز عبور از جزئيت و دخول در عالم كليت است ... مردم خبر ندارند و چنان محبت دنيا چشم و گوششان را بسته كه بر آن روز تأسف مى خورند و همچون زن فرزند مرده مى نالند ... .

در دهه عاشورا حضرت آقاى ... [استاد] بسيار گريه مى كردند ولى همه اش گريه شوق بود.(1)

و سپس اشعار مولوى را در اين زمينه نقل مى كند كه استاد آن را با صوت و آهنگ دلنوازى چند مرتبه برايش خوانده:


1) . روح مجرد 78 - 79 چاپ هشتم .

روز عاشورا همه اهل حلب *** باب انطاكيه اندر تا به شب ... .(1)

و آن اشعارى است در بيان اينكه شاعرى روز عاشورا به حلب رسيد، مردم مشغول عزادارى بودند، به توبيخ آنها پرداخته و عزادارى آنها را به باد استهزا گرفت .

مؤلف پس از نقل اين مطالب به توجيه كار استادش پرداخته كه :

او از عالم كثرات عبور نموده و به فناى مطلق فى اللّه رسيده بود، اما سائر افراد مردم كه در عالم كثرات گرفتارند و از نفس برون نيامده اند، حتما بايد گريه و عزادارى و سينه زنى و نوحه خوانى كنند.(2)

ملاحظه فرموديد كه مؤلف - در نقطه مقابل كلام استادش كه مردم را ملامت كرده و عزادارى آنها را ناشى از محبت دنيا دانسته! - گريه و عزادارى را براى مردم لازم دانسته آن هم دقيقا به همان دليلى كه استادش آنان مذمّت نموده؛ زيرا كه آنها در عالم كثرات گرفتارند و از نفس برون نيامده اند !

سپس مؤلف باز قدمى به عقب برداشته مى نويسد:

حضرت آقاى ... [استاد] در اواخر عمر ... پس از مقام صرف و تمكن در تجرّد داراى مقام بقاء بوده اند. توأم با همان عشق شديد، در مجالس، گريه و عزادارى ناشى از سوز دل و حرقت قلب از ايشان مشهود بود.(3)


1) . به نقل از مثنوى 6 / 570 (طبع ميرزا محمود) 6 / 550 (طبع ميرخانى) .

2) . روح مجرّد 85 - 86 .

3) . روح مجرّد 86 .

پاسخ : گريه و عزادارى سيره معصومين عليهم السلام و دستور آنهاست .

بنابر طبقه بندى شما استادتان به مقامى رسيده كه عزاداران سيدالشهدا عليه السلام به آن نرسيده اند و شايسته مقام ايشان - در مقام فناى مطلق فى اللّه - وجد و سرور و شايسته مرتبه ساير مردم حزن و اندوه است .

و باز در مراحل اخير - تمكن در تجرّد - استاد نيز شايسته است كه محزون باشد و با سوز بگريد !

اين در حالى است كه همه پيشوايان معصوم عليهم السلام در روز عاشورا هم خود

محزون و اندوهناك و عزادار بوده اند و هم به عموم شيعيان و دوستان دستور عزا داده اند.

مصيبتى كه در آن فرشتگان، پيامبران، امامان - كه درود خدا بر آنان باد - همه با غم و اندوه اشك ريخته، حضرت آدم و جبرئيل مانند زن جوان مرده در آن گريسته، حضرت ابراهيم خليل بى تابانه گريه سر داده، حضرت زين العابدين عليه السلام عمرى ماتم گرفته و ... چگونه مى توان در آن مسرور بود ؟!

و چگونه مى توان گفت: «مردم خبر ندارند و چنان محبت دنيا چشم و گوششان را بسته كه بر آن روز تأسف مى خورند و همچون زن فرزند مرده مى نالند».

دورى از معارف كتاب و سنت و صرف عمر در تعليم و تعلم مكاتب ديگران نتيجه اى بهتر از اين نخواهد داشت!(1)

(الأعراف(7) : 157) فرمود: طيبات ، گرفتن علم ودانش از اهلش (يعنى امامان معصوم عليهم السلام) و

خبائث كلام مخالفين است . (كافى 1 / 429 ، بحار 24/353 - 354) .

در همين زمينه رجوع شود به : عنوان «اعتماد بر روايات عامه» در بخش سوم .


1) . از امام باقر عليه السلام روايت شده كه درباره آيه شريفه:وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُالْخَبَائِثَ

اگر ديگران عزاى عاشورا را به استهزا بگيرند جا دارد ؛(1)زيرا

آنها از عزادارى و عاشورا مهم ترين ضربات را ديده اند! ولى اين گونه مطالب از كسانى كه خود را پيرو مكتب اهل بيت مى دانند هيچ سزاوار نيست !

آيا از اهميت و ارزش والاى زيارت عاشورا اطلاع داريم؟!

آيا وقت خويش را صرف قرائت و تدبّر در آن مى نماييم ؟!!

چرا مدّعيان تعقل و تفكر و تحقيق حاضر نيستند به مضامين عالى اين زيارت - كه از احاديث شريف قدسى است - توجه نمايند ؟!

چرا در صورت خواندن زيارت به سادگى از آن مى گذرند، و اهميتى كه به كلام «فلان و بهمان» مى دهند براى «معارف وحيانى» قائل نمى شوند؟!

در اين زيارت ، شهادت سيدالشهدا عليه السلام مصيبتى عظيم براى همه اهل اسلام بلكه همه اهل آسمان ها شمرده شده و خطاب به آن حضرت مى گوييم :

يا أبا عبد اللّه ! لقد عظمت الرزية ، وجلّت المصيبة بك علينا وعلى جميع أهل الإسلام ،

وجلّت وعظمت مصيبتك في السماوات على جميع أهل السماوات ... . بأبي أنت وأُمّي لقد عظم مصابي بك ... .

وأسأل اللّه بحقّكم وبالشأن الذي لكم عنده أن يعطيني بمصابي بكم أفضل ما يعطي مصابا بمصيبته مصيبةً [مصيبته] ما أعظمها وأعظم رزيّتها في الإسلام وفي جميع السماوات والْأرض ... .


1) . ونقول له - كما قال اللّه تعالى - : (إِن تَسْخَرُوا مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنكُم كَمَا تَسْخَرُونَ). (هود (11): 38).

اللهم إن هذا يوم تبركت به بنو أمية ... .

اللهم لك الحمد حمد الشاكرين لك على مصابهم ، الحمد للّه على عظيم رزيّتي . . . .(1)

بلا، مصيبت و فاجعه (كربلاى) تو بر ما و همه مسلمانان بسيار سخت و ناگوار آمد. مصيبت تو بر همه اهل آسمان سخت و دشوار بود .

پدر و مادرم فدايت! تحمل مصيبت شما بر من بسيار گران است .

از خدا مى خواهم كه در برابر داغدار شدن من در مصيبت شما مهم ترين پاداشى كه به مصيبت زدگان عنايت مى كند، به من عطا فرمايد.

چه مصيبت عظيمى؟! فاجعه اى كه مصيبت آن در اسلام و در تمام آسمان ها و زمين بس عظيم بود .

خدايا! بنى اميه اين روز را مبارك دانسته و به آن تبرّك جستند .

بارالها! تو را سپاس گزاريم سپاس شكرگزاران در مصائبشان. خدا را شكر بر عظمت مصيبتم (و داغدار شدنم در مصيبت امام حسين و خاندانش عليهم السلام).

پس عاشورا روز شادى و سرور نيست، و چنانكه در ساير روايات هم آمده روز حزن و اندوه است .(2)


1) . كامل الزيارات 176 - 179 ، مزار شيخ ابن مشهدى قدس سره 480 - 484 ، مزار شهيد اول رحمه الله 179 - 184 ، مصباح المتهجد 773 - 776 ، مصباح الزائر 269 - 270 ، مصباح شيخ كفعمى قدس سره 482 - 485 ، البلد الأمين 469 - 271 ، بحار 98 / 291 - 293 ، 296 ، 300 با كمى اختلاف بين مصادر .

2) . رجوع شود به جلد اول ، بخش اول ، عنوان «عاشورا روز غم ، عزا، مصيبت و گريه» .

آيا سيد ابن طاووس همين مطلب را نگفته ؟

بعضى گفته اند : سيد ابن طاووس قدس سره هم نظير اين مطلب را فرموده .

پاسخ : او گريه و عزادارى را سنت مى داند !

كلام سيد ابن طاووس قدس سره در نقطه مقابل اين مطلب است و صريحا فرموده عزادارى سنّت مسلّم است، به متن عبارت ايشان توجه فرماييد:

ولولا امتثال أمر السنة والكتاب في لبس شعار الجزع والمصاب ، لأجل ما طُمس من أعلام الهداية ، وأُسّس من أركان الغواية ، وتأسفا على ما فاتنا من السعادة ، وتلهّفا على امتثال تلك الشهادة ، وإلاّ كنا قد لبسنا لتلك النعمة الكبرى أثواب المسرّة والبشرى .

وحيث في الجزع رضا لسلطان المعاد وغرض لأبرار العباد ، فها نحن قد لبسنا سربال الجزوع ، وأنسنا بإرسال الدموع . وقلنا للعيون : جودي بتواتر البكاء ، وللقلوب : جدّي جدّ ثواكل النساء ، فإن ودائع الرسول صلى الله عليه و آلهالرؤف أُبيحت يوم الطفوف ، ورسوم وصيته بحرمه وأبنائه طُمست بأيدي أُممه وأعدائه . فياللّه من تلك الفوادح المقرحة للقلوب، والجرائح المصرخة بالكروب ، والمصائب المصغّرة لكل بلوى ، والنوائب المفرّقة شمل التقوى ، والسهام التي أراقت دم الرسالة ، والأيدي التي ساقت سبى الجلالة ، والرزية التي نكست رؤس الأبدال ، والبلية التي سلبت نفوس خير الآل ، والشماتة التي ركست أسود الرجال ، والفجيعة التي بلغ رزؤا إلى جبرائيل ، والفظيعة التي عظمت على الربّ الجليل .

وكيف لا يكون ذلك وقد أصبح لحم رسوله مجرّدا على الرمال ، ودمه الشريف مسفوكا بسيوف أهل الضلال ، ووجوه بناته مبذولة لعين السائق

والشامت ، وسلبهنّ بمنظر من الناطق والصامت ، وتلك الأبدان المعظّمة عارية من الثياب ، والأجساد المكرّمة جاثية على التراب .

مصائب بدّدتْ شمل النبي ففي *** قلب الهدى أسهم يطفن بالتلف

وناعيات إذا ما ملّ من وله *** سرتْ عليه بنار الحزن والأسف

فيا ليت لفاطمة وأبيها عينا تنظر إلى بناتها ، وبنيها ما بين مسلوب وجريح ومسحوب وذبيح، وبنات النبوة مشقّقات الجيوب ، ومفجوعات بفقد المحبوب، وناشرات للشعور ، وبارزات من الخدور ، ولاطمات للخدود ، وعادمات للجدود، ومبديات للنياحة والعويل، وفاقدات للمحامي والكفيل.

فيا أهل البصائر من الأنام ، ويا ذوي النواظر والأفهام ، حدّثوا أنفسكم بمصارع هاتيك العترة ، ونوحوا - باللّه - لتلك الوحدة والكثرة ، وساعدوهم بموالاة الوجد والعبرة ، وتأسّفوا على فوات تلك النصرة ، فإن نفوس أولئك الأقوام ، ودائع سلطان الأنام ، وثمرة فؤد الرسول صلى الله عليه و آله ، وقرّة عين البتول ، ومن كان يرشف بفمه الشريف ثناياهم، ويفضّل على أُمّه أُمّهم وأباهم .

إن كنت في شكّ فسل عن حالهم *** سننَ الرسول ومحكمَ التنزيل

فهناك أعدل شاهد لذوي الحجى *** وبيان فضلهم على التفصيل

ووصية سبقت لأحمد فيهم *** جاءت إليه على يدي جبريل

فكيف طاب للنفوس مع تدانى الأزمان ، مقابلة احسان أبيهم بالكفران، وتكدير عيشه بتعذيب ثمرة فؤده ، وتصغير قدره بإراقة دماء أولاده ؟! وأين موضع القبول لوصاياه بعترته وآله ؟! وما الجواب عند لقائه وسؤله، وقد هدم القوم ما بناه ، ونادى الإسلام وا كرباه !

فياللّه من قلب لاينصدع لتذكار تلك الأمور! ويا عجباه من غفلة أهل الدهور! وما عذر أهل الإسلام والايمان في إضاعة أقسام الأحزان ؟!

ألم يعلموا أن محمدا صلى الله عليه و آله موتور وجيع ، وحبيبه مقهور صريع ، والملائكة يعزّونه على جليل مصابه ، والأنبياء يشاركونه في أحزانه وأوصابه ؟!

فيا أهل الوفاء لخاتم الأنبياء علامَ لا تواسونه في البكاء ؟!

باللّه عليك أيها المحبّ لوالد الزهراء ، نُح معها على المنبوذين بالعراء ، وجُد - ويحك - بالدموع السجام ، وابك على ملوك الإسلام ، لعلّك تحوز ثواب المواسي في المصاب ، وتفوز بالسعادة يوم الحساب .(1)

خلاصه آنكه : اگر امتثال دستور كتاب و سنت نبود كه بايد جامه عزا و مصيبت بر تن كنيم - زيرا پرچم هاى هدايت مندرس و نابود و اركان گمراهى محكم گرديده و متأسفيم و مى ناليم كه اين سعادت (بزرگ يعنى يارى آن حضرت و) شهادت از دست ما رفته است - جا داشت كه در مقابل اين نعمت بزرگ لباس شادى و سرور بر تن كنيم . ولى در اظهار جزع و بى تابى ، رضايت و خشنودى حضرت حق و هدفى براى بندگان نيك خدا (اهل بيت) است ، پس جامه ماتم به تن نموده و به اشك ريختن عادت مى كنيم .

به چشمان خود گوييم : اشك پياپى بريز ، به دل خود گوييم : بكوش مانند مادر جوانمرده بنالى ؛ زيرا خون امانات پيامبر مهربان در روز عاشورا مباح و وصيت او در مورد ناموس و فرزندانش به دست امت و دشمنانش نابود گشت.


1) . لهوف 4 - 9 خطبه كتاب .

خدايا چه حوادث دلخراش و فجيعى ! ... چه مصائبى كه تمام بلاها را تحت الشعاع قرار داده ! چه حوادث تلخى كه رشته هاى تقوا را از هم گسسته ! چه تيرهايى كه خون (خاندان) رسالت را ريخته و دستانى كه اسيران جلالت را به كوچه و بازار كشيده ! مصيبت بزرگى كه سرهاى ابدال را از تن جدا و وبليه اى كه بهترين فرزندان رسالت را قربانى نمود ... مصيبتى كه آثارش به جبرئيل رسيده ، و فاجعه سوزناكى كه بر آفريدگار جليل گران آمده !

چرا اين گونه نباشد كه پاره تن پيامبر برهنه روى شنزار و ريگ هاى صحرا رها و خون پاك او با شمشير اهل ضلالت و گمراهى بر زمين ريخته شده ... .

اى كاش فاطمه و پدر بزرگوارش به دختران خويش مى نگريستند ، و فرزندان خود را عريان ، مجروح، سربريده ... دختران خاندان رسالت را در حالى كه يقه هاى خود را پاره كرده ، در فراق عزيزان خود داغدار و مصيبت زده، مو پريشان ، خراشيده رو ... بر صورت هايشان لطمه مى زنند ... نوحه و زارى آغاز كرده و حاميان و ياوران خويش را از دست داده اند، نظاره مى كردند .

اى صاحبان بصيرت ، انديشه ، فهم و نظر ! مقتل اين عترت پاك را با خويش بازگو نماييد و ... نوحه سرايى كنيد ، با ريختن اشك چشم به مساعدت و يارى آنان بشتابيد ، و براى از دست دادن اين نصرت و يارى متأسف شويد ، چون ارواح اين عزيزان ، امانت سلطان مردمان ، ميوه دل پيامبر و نور چشم زهراى بتول است ... .

اسلام فرياد وامصيبتا بلند كرده ! خدايا چگونه قلبى از يادآورى اين امور دردناك نگردد ! شگفتا از غفلت و بى توجهى مردم روزگار !

نمى دانم عذر و بهانه اهل اسلام و ايمان ، در ترك حزن و اندوه چيست ؟! آيا نمى دانند كه پيامبر خدا در اين مصيبت غمگين و داغدار است و انتقام خون عزيزانش گرفته نشده ؟

آيا نمى دانند عزيز او روى زمين افتاده و فرشتگان بر اين مصيبت عظيم او را تسليت مى گويند ، و پيامبران در اندوه و مصائب او مشاركت دارند ؟

پس اى وفاداران به خاتم الانبياء ! چرا با گريه و اشك با پيمبرتان مواسات نمى كنيد (و به يارى او نمى شتابيد) ؟ اى محبّ پدر زهرا! تو را به خدا همراه فاطمه به گريه و زارى و نوحه سرايى بپرداز ... شايد پاداش مواسات كنندگان در مصائب را بيابى و روز جزا به سعادت بزرگ نائل شوى .

ايشان در كتاب اقبال نيز نظير همين مطلب را فرموده :

فصل فيما نذكره من عمل يوم عاشوراء، فمن مهمّات يوم عاشوراء عند الأولياء المشاركة للملائكة والأنبياء والأوصياء في العزاء لأجل ما ذهب من الحرمات الإلهية ، ودَرَسَ من المقامات النبوية ، وما دخل ويدخل على الإسلام بذلك العدوان من الذلّ والهوان ، وظهور دولة إبليس وجنوده على دولة اللّه جلّ جلاله وخواص عبيده ، فيجلس الإنسان في العزاء لقراءة ما جرى على ذرية سيد الأنبياء - صلوات اللّه جلّ جلاله عليه وعليهم - وذكر المصائب التي تجدّدت بسفك دمائهم والإساءة إليهم ، ويقرأ كتابنا الذي سمّيناه ب- : كتاب اللهوف على قتلى الطفوف .(1)


1) . اقبال 562 .

خلاصه آنكه: از مهم ترين اعمال اولياء الهى روز عاشورا، شريك بودن با فرشتگان، پيامبران و اوصياء عليهم السلام در عزادارى است. بايستى انسان به خواندن مصائبى كه بر خاندان رسالت پيش آمد، بپردازد و كتاب لهوف ما را بخواند.

و باز در همان كتاب فرموده:

إن أقل مراتب يوم عاشوراء أن تجعل قتل مولانا [مولاك ]الحسين صلوات اللّه عليه وقتل من قتل معه من الأهل والأبناء مجرى والدا و] أو [ولدك أو بعض من يعزّ عليك .

فكن في يوم عاشوراء كما كنت تكون عند فقدان أخصّ أهلك به وأقربهم إليك ، فأنت تعلم أن موت أحد من أعزّتك ما فيه ظلم لك ولا لهم ، ولا كسر حرمة الإسلام ، ولا كسر الأعداء لحرمتك ، وأما الحسين عليه السلام فإن الذي جرى عليه وعلى جماعته ومن يعزّ عليه جرى فيه ما قد شرحنا بعضه من هتك حرمات الإسلام وذلّ مقامات أهل العقول والأفهام ودروس معالم الدين وشماتة أعداء المسلمين .

فاجتهد أن يراك اللّه جلّ جلاله أن كلما يعزّ عليه يعزّ عليك ، وأن يراك رسوله صلى الله عليه و آله أن كلما هو إساءة إليه فهو إساءة إليك ، فكذا يكون من يريد شرف الوفاء للّه جلّ جلاله ولرسول اللّه صلى الله عليه و آله ولخاصّته ، وكذا يكون من يريد أن يكون اللّه جلّ جلاله ورسوله وأولياؤه عليهم السلام معه عند نكبته أو حاجته أو ضرورته ؛ فإنه إذا كان معهم في الغضب والرضا واللذّة ]والكدرة [والسرور، كانوا معه عند مثل تلك الأمور.

أقول : وأمّا إن كنت صاحب معرفة باللّه جلّ جلاله وخواص عباده وتتقي اللّه جلّ جلاله في اتباع مراده فإنك لا تقنع أن يكون حالك يوم عاشوراء مثل حالك عند فقد الآباء والأبناء بل على قدر منزلة الحسين صلوات اللّه عليه

وذرّيته وعترته عند اللّه جلّ جلاله وعند جدّهم صلى الله عليه و آله في المواساة عند تلف ما يقوم مقام مهجته ، وعلى قدر المصيبة في الإسلام وذهاب حرمته .(1)

يعنى : كمترين مرتبه عزادارى روز عاشورا آن است كه شهادت آن حضرت و خاندانش را مانند فقدان پدر، فرزند و يا ديگر عزيزان خويش بشمارى. با اينكه در مورد از دست دادن عزيزانت ظلم و ستمى در كار نبوده و بى احترامى به تو يا اسلام نشده است.

سعى كن خدا ببيند كه آنچه گران و سخت مى شمارد، بر تو نيز سخت است و پيامبر صلى الله عليه و آله ببيند كه بدرفتارى كه با او شده، تو اسائه به خويش دانسته اى.

كسى كه مى خواهد وفادار به خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و خاصان درگاه الهى باشد در خشم و خشنودى و ناراحتى و شادى با آنان همسو خواهد بود.

سپس فرموده: اما اگر اهل معرفت باشى به اين اندازه قانع نمى شوى كه مانند كسى كه پدر و فرزند از دست داده عزادارى كنى بلكه به اندازه اى كه سيدالشهدا عليه السلام و خاندانش نزد خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله منزلت دارند و به اندازه مصيبتى كه بر پيكره اسلام وارد شده، داغدار شده و عزادارى خواهى نمود.


1) . اقبال 578 .

مخالفان سياسى

الف) عزادارى موجب اختلاف است !

اشاره

گروهى از مخالفان گريه و عزادارى براى امام حسين عليه السلام، مخالفت خود را بر اقتضائات و احكام و عقايد شرعى بنا نمى كنند؛ بلكه براى ذكر مصائب آن حضرت ، پيامدهاى سوئى بر مى شمارند كه احتراز از آن را براى حفظ وحدت كيان اسلامى واجب مى دانند. اين گروه معتقدند :

برگزارى مجالس عزا، به ايراد سخنانى مى انجامد كه در آنها طعن و لعن برخى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله وجود دارد و همين مايه اختلاف و نزاع بين مسلمين مى شود.

ابن حجر در الصواعق المحرقه از غزالى نقل مى كند كه گفته است:

بر واعظ، و غير واعظ، نقل مقتل امام حسن و امام حسين] عليهماالسلام] و حكايات مربوط به آن و نيز نقل مشاجرات و مخاصمات ميان صحابه پيامبر[ صلى الله عليه و آله]، حرام است؛ چرا كه اين كار موجب گستاخ شدن و كينه توزى بر صحابه و طعن بر ايشان مى شود، در حالى كه آنان از بزرگان دين اند .(1)


1) . الصواعق المحرقه 133 باب 11 فصل 3، در عبرات المصطفين 1/8 از مصادر متعدد عامه نظير همين مطلب را نقل كرده است .

در روزگار ما نيز اين سخن به گونه هايى گفته مى شود. كسانى از سَرِ دلسوزى يا غفلت، بر اين باورند كه :

براى حفظ وحدت مسلمين و يكپارچگى جهان اسلام، بايد از ذكر و نقل پاره اى از حوادث صدر اسلام، چشم پوشيد و اصلِ «تبرّا» را يكسره به كنارى نهاد.

پاسخ : كتمان حقائق به بهانه اختلاف خيانت است !

آيا مى توان اين سخن را تا آنجا پذيرفت كه حقايق تاريخى و گوهر دين و مسلّمات را از ياد برد؟!(1)

امامان عليهم السلام و بزرگان شيعه، در حسّاس ترين سال ها و قرون تاريخ، ذكر مصائب ابا عبداللّه عليه السلام را متوقف نكردند و همواره به تناسب و اقتضاى زمانه و زمينه، به وظيفه عزادارى خود براى امام حسين عليه السلام عمل كردند.

امّا درباره سخن غزالى كه روايت مقتل حسين عليه السلام را بر اهل خطابه تحريم كرده و فتواى خود را به حفظ حرمت صحابه و قوام دين مستند نموده است، سخن بسيار مى توان گفت . از جمله آن كه اگر اين استدلال را بپذيريم، آن گاه بايد در هر مسأله اى كه ميان مسلمين پديدار مى گردد و نزاعى بر مى انگيزد، سكوت كرد و از بيم اختلاف و منازعه، حق را تنها گذاشت.

قصه دردناك كربلا، ثمره همين سكوت ها و مجامله هاست.


1) . و به همين بهانه - يعنى حفظ احترام صحابه - سائر معارف دينى نيز تحريف شده ، رجوع شود به : هجوم به خانه صديقه طاهره عليهاالسلام 186 - 201 عنوان تحريف تاريخ.

اگر مسلمانان مى ايستادند و جبهه حق را از حضور و سلحشورى خود مى آكندند، هرگز كار به عاشورا نمى كشيد .

ديگر آنكه شيعيان به اختيار و اجتهاد خود به اين موضع و عملكرد نيفتادند كه به اختيار و اجتهاد خود از آن دست كشند، بلكه روايت ها و اخبار بسيار در تأكيد و توصيه به ذكر مصائب امام حسين عليه السلام مستند آنان بوده است.

كسانى مانند غزالى، كه چنين نصيحت هاى عامه پسندى را در آثار خود بسيار دارند، آنجا كه به نزاع با فرقه هاى مخالف خود بر مى خيزد، هيچ يك از اين ملاحظات و آسان گيرى ها را روا نمى دارند.

آگاهان به مباحث كلامى و آشنايان با تاريخ تمدّن اسلامى، نيك مى دانند كه غزالى و هم فكرانش، در مبارزه با عقايد شيعى - بويژه فرقه اسماعيليه - از هيچ تلاش و ترفندى دريغ نكردند. اگر نسخه تسامح و مداهنه سودبخش است، او نبايد اين همه در ردّ روافض[ ! ] و قائلان به امامت، كتاب مى نوشت و آنها را به خليفه عبّاسى يا سلطان سلجوقى تقديم مى كرد.

به هر روى ذكر مصائب امام حسين عليه السلام و برپايى مجالس عزادارى موجب هدم وحدت و از هم گسيختگى شيرازه امّت اسلام نيست.

ب) غرض شيعه از عزادارى مخالفت با بنى اميه است !

اشاره

برخى از مخالفان سياسى ، عزادارى را نوعى مخالفت با بنى اميه تلقى كرده اند ، ابن كثير دمشقى مى نويسد :

إنما يريدون بهذا وأشباهه أن يشنّعوا على دولة بني أمية ؛ لأنه قُتل في دولتهم .(1)

يعنى : مقصود شيعه از عزادارى و امثال آن تشنيع بر دولت بنى اميه و مبالغه در مفتضح ساختن و رسوا كردن آنهاست ؛ زيرا امام حسين عليه السلام در دولت آنها به قتل رسيده است .

پاسخ : مخالفت اثر قهرى برخى از عزادارى هاست !

شيعه براى امتثال دستور اهل بيت عليهم السلام ، و اظهار علاقه و محبت به پيامبر صلى الله عليه و آلهو خاندانش ، عزادارى مى كند، چنانكه به تفصيل خواهد آمد .

گرچه اين مطلب صحيح است كه گاهى با عزادارى بر مظلوم و بزرگداشت شهيدان راه حق و حقيقت ، قاتلان و ظالمان بر آنها رسوا و مفتضح مى شوند و اقامه مراسم عزا خود نوعى بيزارى از ستمگران و مخالفت با آنهاست .

بازتاب ديدگاه سياسى عزادارى

ديدگاه فوق باعث شد كه دشمنان دست به تخريب مرقد مطهر آن حضرت بزنند كه زيارت و عزادارى كنار قبر مطهر مخالفت با بنى اميه است !

و باز به همين جهت به خدعه و نيرنگ متوسل شده ، به مخالفت با مسلّمات تاريخ برخواسته و گفتند : اصلاً قبر آن حضرت معلوم نيست !


1) . البداية والنهاية 8 / 220 .

قال ابن كثير : وقد ذكر ابن جرير وغيره أن موضع قتله عفي أثره حتى لم يطلع أحد على تعيينه بخبر . وقد كان أبو نعيم الفضل بن دكين ، ينكر على من يزعم أنه يعرف قبر الحسين .(1)

يعنى : آثار محل شهادت آن حضرت از بين رفته و هيچ كس نمى تواند اثبات كند كه محل قبر دقيقا كجاست . فضل بن دكين - استاد بخارى - بر كسانى كه مى گفتند قبر حضرت را مى دانند انكار نموده (و كلام آنها را ردّ مى كرد) .

در حالى كه بزرگان عامه گفته اند: قبر حضرت مشهور و معلوم است !

قال ابن الأثير : وقُتل يوم الجمعة - وقيل: يوم السبت - وهو يوم عاشوراء من سنة إحدى وستين بكربلا من أرض العراق، وقبره مشهور يزار .(2)

يعنى : شهادت حضرت روز جمعه ... روز عاشورا سنه 61 هجرى در كربلاى عراق واقع شده، قبر آن حضرت مشهور و زيارتگاه است.(3)

و باز ديدگاه فوق چنان مؤثر واقع شده كه برخى اذعان نمايند كه اصلاً رثاء بدون مطاعن سلف (يعنى صحابه) نيست ؛(4)لذا برخى به تحريم روضه خوانى پرداختند كه گذشت ؛ و بعضى از ذكر مقتل امتناع ورزيده يا

1) . البداية والنهاية 8 / 221 .

2) . اسد الغابة 2 / 20 .

3) . واقعا جاى تعجب است كه قبر حضرت زهرا عليهاالسلام را - كه به وصيت خود آن حضرت مخفى شده - اهل تسنن اصرار داشته باشند كه معلوم است، و برعكس اصرار بر مجهول بودن قبر اميرمؤمنان و سيدالشهدا عليهماالسلام نمايند با اينكه نزد خود عامه قبرشان به شهرت معلوم و ثابت است .

4) . رجوع شود به : نشوار المحاضره 2 / 233 .

ناقلين - اعم از شاگردان، نسخه نويسان و ناشران و... - آن را از كتب حذف كردند كه به عنوان نمونه مى توان به تاريخ ابن خلدون اشاره كرد .(1)

عده اى سعى در تكذيب روايات مقتل نمودند كه بسيارى از ديگر مخالفين عزادارى نيز در اين جهت مشترك هستند .

و برخى از آنها بخشى از مقتل را نقل كردند و عذر آوردند كه: نقل ما موجب بى احترامى صحابه نمى شود. اين وعاظ نادان هستند كه حاضر نيستند رفتار صحابه را حمل به صحت كنند وموجب تنقيص صحابه مى شوند .(2)

و لذا شيعه مجبور شد گاهى عزادارى را مخفيانه برپا كند؛ زيرا دشمن عزادارى را ممنوع كرده،(3)در صورت قدرت ، دستور قتل نوحه خوان - حتى بانوان - را نيز صادر مى كرد.(4)


1) . رجوع شود به : تاريخ ابن خلدون 3 / 25 چاپ دار احياء التراث العربى 1427 .

2) . قال ابن حجر : و ما ذُكر من حرمة رواية قتل الحسين [ عليه السلام] وما بعدها لاينافي ما ذكرتُه في هذا الكتاب ؛ لأن هذا البيان الحق الذي يجب اعتقاده من جلالة الصحابة وبراءتهم من كل نقص بخلاف ما يفعله الوعاظ الجهلة ؛ فإنهم يأتون بالأخبار الكاذبة الموضوعة ونحوها ولايبنون المحامل والحق الذي يجب اعتقاده فيوقعون العامّة في بغض الصحابة وتنقيصهم، بخلاف ما ذكرناه فإنه لغاية إجلالهم وتنزيههم . الصواعق المحرقة 133.

3) . در حاشيه ترجمه فقيه مالكى على نورالدين الأُجْهُورى متوفى 1066 از كتاب او «مقدمة في يوم عاشوراء» نقل شده كه در وجوب جلوگيرى از عزادارى بر حاكمان چنين فتوا داده: والقاص الّذي يذكر للناس قصة القتل يوم عاشوراء، ويخرق ثوبه، و يكشف رأسه، ويأمرهم بالقيام و التشنيع تأسفا على المصيبة يجب على ولاة الأمر أن يمنعوه . (الاعلام زركلى 5 / 14).

4) . رئيس حنابله بغداد در مورد زنى كه براى سيدالشهدا عليه السلام نوحه گرى مى كرد دستور داد كه: اطلبوها فاقتلوها، يعنى او را پيدا كنيد و به قتل برسانيد . نشوارالمحاضره 2/233 .

موضوعيت نداشتن شعائر

ارزش عزادارى به اين است كه مبارزه با دشمن باشد .

بعضى با توجه به مسلّم بودن روايات عزادارى ، آن را غير قابل انكار دانسته و به تأويل و توجيه آن پرداخته ، گفته اند : خود عزادارى موضوعيت ندارد، بلكه از جهت آنكه نوعى جهاد و مبارزه با دشمن به حساب آمده ارزشمند بوده است، و چنين اظهار شده كه :

روايات در ياد سيدالشهدا عليه السلام، گريه، زيارت، مرثيه سرايى، شعر سرودن و ... براى آن حضرت به حدّى زياد است كه به حدّ تواتر مى رسد و جاى هيچ مناقشه در سند و يا اشكال در دلالت آن نيست، ولى آن زمان اين اعمال انكار منكرات، جهاد فى سبيل اللّه و مبارزه با دشمنان به شمار آمده و باعث انهدام اساس خلافت آنها، ايجاد نفرت آنها در دل ها و دورى از سيره و روش آنها بوده ؛ لذا امامان عليهم السلام شيعيان را به اين امور تشويق نموده اند. و در مقابل ، بنى اميه سعى بر اين داشتند كه نام امام حسين عليه السلام به دست فراموشى سپرده شود.

پس گريه و رثا و زيارت و مانند آن فقط حسرت، تأسف، غم و اندوه نبوده بلكه جهادى بوده كه از ناحيه دشمن ممنوع و شيعه را به انواع و اقسام بلا و گرفتارى مبتلا مى كرده ، اما اگر بين اهل بيت عليهم السلام و دشمنان

مبارزه اى در كار نباشد مانند زمان ما ديگر عنوان جهاد بر آن اعمال منطبق نيست، پس وعده بهشت و پاداش نيز در كار نيست .

اين مطلب - متأسفانه - در تعليقه اى از مصحّح بحار الانوار آمده است.(1)

پاسخ : آيا بر اشك هاى اوليا عنوان مبارزه منطبق است ؟!

شما اين عناوين را از كجا استنباط كرده ايد ؟! چه دليل و برهانى بر آن وجود دارد ؟! چرا در روايات حتى اشاره اى به آن نشده است ؟! مگر شما از ملاكات احكام اطلاع داريد ؟!

رواياتى كه گويد: اگر يك نفر شعر بگويد و يا براى خودش گريه يا حتى تباكى نمايد پاداش او بهشت است، چگونه گريه اش اساس خلافت بنى اميه را منهدم مى كند؟!

آيا بر گريه پيامبران الهى عليهم السلام و فرشتگان و زيارت آنها عنوان جهاد منطبق

است؟ پيامبران عليهم السلام در زمان خودشان به زيارت كربلا رفته ، در مصائب حضرت اشك ريخته اند(2)و الان هم برنامه آنها ادامه دارد .

اگر قرآن خواندن، نماز خواندن، ذكر گفتن و امثال آن ثواب دارد، ما بايستى حتما دنبال عنوان ديگرى باشيم كه بر اين اعمال منطبق باشد ؟!


1) . بحار 44 / 294 - 296 .

2) . حتى عامه نقل كرده اند كه : هيچ پيامبرى نبوده ، مگر اينكه كربلا را زيارت كرده و بر امام حسين عليه السلام گريسته است . مقتل خوارزمى 2 / 169 - 171 فصل چهاردهم .

چه اشكال دارد كه خداوندى كه ما را متعبد كرده به قرائت قرآن ، نماز و غير آن يكى از عبادات را خضوع در برابر حجج معصومين عليهم السلام، زيارت آنها و گريه در مصائب آنها قرار داده باشد؟!

آرى اگر كلام معصومين عليهم السلام ارزش واقعى خود را نزد ما داشت، و در آن تأمل مى كرديم، حاضر نمى شديم از پيش خود مطلبى را به آنها نسبت دهيم؛ زيرا خداى تعالى مى فرمايد : (وَلاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ الْسَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ كُلُّ أُوْلئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً) .(1)

البته ترديدى در اين نيست كه در آن زمان گاهى سرودن اشعار و نشر آن و هر چه تبليغ دين و مكتب به حساب مى آمده نوعى مخالفت با ظالمين بوده است، ولى گذشته از آنكه فى نفسه كليت نداشته ، اين مطلب در بقيه موارد گريستن و گرياندن چگونه قابل توجيه است؟

حتى اگر آن موارد مبارزه و مخالفت تلقى شود، آيا از اطلاق و عموم بقيه روايات صرف نظر مى شود ؟!

اين مطلب از مسلّمات علم اصول است كه مورد ، مخصِّص نيست .

مضافا به آنكه معصومين عليهم السلام مى توانستند بفرمايند مبارزه و جهاد با ظالمين و مخالفت با آنان پاداش فراوان دارد، چرا از عناوين بكاء، ابكاء، تباكى، نوحه سرايى، مرثيه سرايى، سرودن اشعار و مانند آن استفاده كرده و بر آن تأكيد فراوان فرموده اند ؟!


1) . الإسراء 17 : 36 .

آيا فكر نمى كنيد كه تأكيد بر جهاد و مبارزه با الفاظ ياد شده - بكاء و نوحه سرايى و مانند آن - خروج از محاوره متعارف باشد ؟!

خلاصه كلام آنكه:

اين كلام با اطلاق روايات كثيره تنافى دارد.

در بسيارى از موارد ، شعائر گذشته مبارزه با ظالمين نبوده است.

اگر در برخى موارد مبارزه با ظلم بوده ، آن موارد نمى تواند اطلاق روايات را تخصيص بزند.

در بسيارى از روايات بر خلاف آن تصريح شده كه در بخش اول و دوم از جلد اول گذشت .

در شرايطى كه اهل بيت عليهم السلام - به لحاظ تقيه - شيعه را از هرگونه مبارزه با ظالمين نهى كرده اند، روايات گريه و عزادارى صادر شده ، پس در آن زمان قطعا عنوان مبارزه بر آن منطبق نبوده و گرنه خلاف تقيه بوده است.

يكى از ادله تعظيم شعائر حسينى و گريه و عزادارى - تأسى به انبيا و معصومين عليهم السلام است كه در بسيارى از آن موارد عنوان مبارزه بر آن به هيچ وجه منطبق نيست .

آيا گريه پيامبر صلى الله عليه و آله، حضرت زهرا عليهاالسلام و ... مبارزه بوده ؟!

آيا گريه هاى امام زمان عليه السلام جنگ با دشمن است ؟!

مدعيان اصلاح عزادارى !

طرح و برنامه ريزى : از منع اجبارى تا اصلاح عزادارى !

انسان در زندگى فردى و اجتماعى خويش نياز به بررسى، بازنگرى و اصلاح دارد. هيچ جامعه اى بى نياز از دقت در شناخت كاستى ها ، نقائص و معايب و رفع و اصلاح آن نيست. اين مطلب نياز به شرح و توضيح ندارد. ولى مهم آن است كه گاهى طرح «اصلاح» بهانه اى است براى از بين بردن ارزش ها و سوق دادن شخص و اجتماع به سوى بى راهه.

پس از آنكه بيگانگان از توسل به زور در جلوگيرى از مجالس عزاى حسينى و هيئت هاى عزادارى نتيجه اى نگرفتند ، براى رسيدن به اهداف شوم خويش برنامه هاى ديگرى را دنبال كرده و با صرف هزينه هاى فوق العاده، حمله وسيع و همه جانبه خويش را شروع كردند.

از مهم ترين شگردهاى آنان تظاهر به اصلاح عزادارى است. آنها با ايراد گرفتن و اشكال نمودن در انواع و اقسام عزادارى ها و شعائر مذهبى به ترديد در آن پرداخته و با عباراتى آراسته عوام فريبى نمودند. متأسفانه عده اى نادان فريب خورده و تحت تأثير شبهات آنان واقع شدند، و گروهى ديگر كه خود بيماردلانى منحرف بودند به ترويج آن پرداختند.

در صورتى كه به قضايا نظر خوشبينانه داشته باشيم و بخواهيم رفتار بسيارى از مخالفين عزادارى را حمل بر صحت كنيم، بايستى آنان را جاهل و نادان به دين و شريعت بدانيم كه نيازمند به فراگيرى آن از اهلش هستند.

آيا اين درست است كه هر كس از مطلبى اطلاع دقيق و كامل ندارد جهل و ترديد خويش را به عنوان يك نظريه مطرح كند؟!

آيا كهنه پرستى گفتن عزادارى ها و لزوم تجديد نظر در آن به چه منظورى مطرح مى شود ؟!

آيا زير سؤال بردن انواع عزادارى ها به بهانه تكرارى بودن آن رواست ؟!

آيا پيشنهاد چند دقيقه سكوت به جاى گريه و عزادارى نشانه چيست ؟!

آيا لازمه معرفت و شناخت صحيح عاشورا و كربلا ، فراموش كردن و كنار گذاشتن مصائب و عزادارى است ؟ !

آيا اشتغال به عزادارى مانع پى بردن به اصل دين است ؟!

آيا استهزا به عزادارى تحت عنوان طنز مخالفت با عزادارى نيست ؟!

با كمى تأمل روشن مى شود كه غرض كنار گذاشتن روضه، مصيبت، گريه و عزادارى و به فراموشى سپردن شعائر مذهبى است.

مطلب در اين زمينه بسيار است و به ذكر چند مورد اكتفا مى شود.

برخى پرداختن به عزادارى را عوامانه ، كهنه پرستى ، امرى تكرارى ، ضعف و ذلّت دانسته و اظهار داشته اند كه:

اسلام فردا ديگر، اسلام ملا نخواهد بود، اسلام قم و مشهد نيز تغيير خواهد كرد ... اسلام فردا ديگر، اسلام مفاتيح نيست... .

مذهب فردا، ديگر مذهب جهل و جور و تعصّب و عوام و كهنگى و تلقين و عادت و تكرار و گريه و ضعف و ذلّت نيست .(1)

و همين نويسنده در جاى ديگر مى نويسد :

كربلا صحنه يك مصيبت ، يك حادثه غم انگيز نيست، ابزار گريه و سينه و نوحه و غش و ضعف هاى تكرارى همه ساله و همه عمر نيست. يك مدرسه است . يك مكتب است .(2)

بعضى ديگر به بهانه اهميت و لزوم «شناخت عاشورا» ادعا كرده اند كه اگر كسى به شناخت و معرفت كامل برسد، مصائب را فراموش مى كند!

و بر همين اساس نوشته اند:

ذات عاشورا ذات طلوع است: حماسه و رسالت ... و آنان بيشتر از غروب دم زدند: كشته شدن و اسارت و .. اگر كسى عاشورا را با همه ابعاد آن بشناسد، اصل مصيبت امام را فراموش مى كند ... .

پيام شب عاشورا نماز است و پيام روز عاشورا عدالت ، آن سه (تشنگى، شهادت و اسارت) سكوى پرتاب است.(3)


1) . مجموعه آثار شريعتى جلد اول ، با مخاطب هاى آشنا 141 .

2) . مجموعه آثار شريعتى جلد نهم ، تشيع علوى و تشيع صفوى 230 - 231 .

3) . عاشورا، عزادارى، تحريفات 74 - 75 ، مقاله محمدرضا حكيمى، مجمع مدرسين و محققين حوزه علميه قم سال 1385 .

و گروهى طرحى ارائه داده اند كه به جاى گريه و عزادارى فقط يك يا چند دقيقه سكوت كنيم و در اين زمينه چنين قلم فرسايى شده كه:

ما نبايد عزادارى را به آن حالت درونى افراد منحصر كنيم ... و فقط گريه كه انفعالات درونى است ... حتى (مى توان) با اعلام اينكه يك يا چند دقيقه سكوت بكنند. اين عرف دنياى توى زمين فوتبال است، غير فوتبال (هم) است، سر اداره، سر مدرسه، سر دانشگاه است، 1 تا 2 دقيقه به احترام كسى كه درگذشته است اعلام سكوت مى كنيم ... .

ما نبايد توقع داشته باشيم كل تأثيراتى كه از عزادارى و دستاوردهاى مورد نظر است در گريه خلاصه بشود. و آن حالات عاطفى و احساسى افراد كه فكر مى كنيم هر چه ضجه بزنيم و هر چه افراد بيشتر غش كنند اين تأثير بيشتر دارد و بيشتر مورد قبول است.(1)

و عده اى عزاداران را جاهل به اهداف سيدالشهدا عليه السلام دانسته و گويند به جاى عزادارى بايد به مبارزه با دشمن پرداخت و در اين زمينه گفته اند:

امام حسين[ عليه السلام] بعد از قيام مردانه خود در راه آزادى جان خويش و فاميل خود را فدا نمود. ولى مردم بدبختانه از قيام حسين[ عليه السلام] بهره بردارى بسيار بدى مى كنند. هر سال محرم فرياد «واى حسين واى حسين» راه انداخته بدون اينكه بفهمند معنى واقعى و هدف اساسى حسين بن على[ عليهماالسلام] چه بوده است.


1) . عاشورا، عزادارى، تحريفات 635 مقاله سيد ضياء مرتضوى .

اى بى چاره ها (خطاب به مردم) جاى اينكه بر فرق و تن خود زنجير بزنيد، زنجيرها را بر فرق و هيكل هيئت حاكمه پوسيده بزنيد كه باعث بدبختى و بيچارگى شما شده اند ، زنجيرها را بر فرق يزيدها و معاويه ها كه مصدر امور هستند بزنيد نه بر فرق خودتان.(1)

اسلام 1/186 - 187 (سخنرانى 24 / 3 / 1341) .

بلكه عزادارى را مانع شناخت دين و رسيدن به آن معرفى كرده و گويند:

امروز مردم را سرگرم سينه زنى و نوحه خوانى مى كنند و نمى گذارند به معناى اصل دين پى ببرند.(2)

با ملاحظه مطالب گذشته روشن شد كه گرچه هر گروهى مطلبى را عنوان كرده و دستاويز خويش قرار داده اند ولى همه در لزوم كنار گذاشتن گريه و عزادارى مشترك هستند !

گويا تنها چيزى كه مانع ترقّى و پيشرفت و اصلاح جامعه است گريه و عزادارى است كه بايستى با تمام قوا در برابر آن ايستاد!

كار بدانجا كشيده كه تحت عنوان «پژوهش هاى پنهان و پراكنده» بنويسند:

برخى از نويسندگان و نوانديشان [!!] نيز به مناسبت هاى مختلف به تحريفات عاشورا پرداخته اند كه در لابلاى آثارشان ديده مى شود .


1) . جريان ها و سازمان هاى مذهبى سياسى در ايران 859 چاپ هشتم به نقل از بازوى تواناى

2) . جريان ها و سازمان هاى مذهبى سياسى در ايران 860 .

افزون بر آنكه بعضى به طنز مثل تركى شيرازى در اثر منظومش «السفرة فى ذمّ الرياء» و برخى از بيرون مثل آقاخان كرمانى در مكتوباتش به اين موضوع نگريسته اند.(1)

آيا مطالب آقاخان كرمانى معلوم الحال - با آن همه عقائد انحرافى اش ! - يا اشعار كسانى كه گريه و عزادارى را به باد استهزا و مسخره گرفته اند جا دارد كه تحت عنوان «پژوهش پنهان» قرار گيرد؟!(2)

قال اللّه تعالى : وَلَئِن سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّمَا كُنَّا نَخُوضُ وَنَلْعَبُ قُلْ أَبِاللّه ِ وَآيَاتِهِ وَرَسُولِهِ كُنتُمْ تَسْتَهْزِءُونَ . (التوبة(9) : 65).

واقعا شرم آور است كه «گريه و عزادارى سالار شهيدان» - كه مورد تأكيد پيشوايان معصوم و از ارزش هاى والاى مكتب شيعه است - مورد تمسخر و استهزا واقع شود و ما آن را نقل كنيم و به سادگى از كنار آن بگذريم .

فرض كنيد امثال همين اشعار - مانند شعر مكرم «ولش كن گريه كرده» (رجوع شود به : حماسه حسينى 3/258، مجموعه آثار 17 / 588 - 589) - در مورد سائر ارزش هاى اخلاقى، اجتماعى، ملى، و مانند آن سروده مى شد آيا ما در برابر آن جبهه گيرى نمى كرديم ؟!

پس چرا در مورد «گريه و عزادارى و شعائر مذهبى» آن چنان كه بايد غيور نيستيم ؟!

يا اينكه نزد ما «شعائر مذهبى» جايگاه واقعى خويش را از دست داده است ؟!

استشهاد به اشعار كسى چون «مكرم» سزاوار نيست ، چنانكه از مراجعه به ديوانش معلوم مى شود .

او به صراحت گويد : «سواى شاهدوستى مسلكى ندارم!» مورد توجه و تفقد رضا شاه واقع شده (ديوان مكرم 211) ، درباره او اشعارى سروده (صفحه 255) ، او را به عدالت و صفات نيك ستوده، و حتى در تأييد وحدت لباس ملى و برداشتن عمامه ها شعر گفته (صفحه 234 - 237) .

او بسيارى از طنزهايش را به سبك سينه زنى سروده (كه نوعى استهزا به سينه زنى محسوب مى شود) ، از طريق سؤال، مطالب دينى را زير سؤال مى برد! و مكرر به علما، روحانيت، لباس روحانيت، منبر و ... تمسخر و استهزا دارد .


1) . كتاب نقد 41 / 255 .

2) . كشيده شدن پاى طنز به محدوده مقدسات دينى و مذهبى يكى از مشكلات عصر حاضر است. دشمنان از روى عناد و كوته فكران براى سرگرمى و خنديدن و خنداندن به نشر و اشاعه چنين مطالبى دست مى زنند ، ولى كسانى كه پايبند به دين و عقيده خويش هستند به شدّت از نقل آن احتراز و اجتناب مى نمايند .

يا اينكه اصلاً از لفظ «پژوهش» معنا و مفهوم ديگرى اراده شده غير از متفاهم عرفى آن ؟!

كتاب التنزيه

صاحب كتاب «التنزيه» - كه در تأليفات ديگرش نهايت تتبع و بررسى را در زمينه «تراجم و رجال» دارد و نوشتن دائره المعارف او كار هر كسى نيست - در كتاب «التنزيه لأعمال الشبيه» در برخى از فروع فقهى نظرياتى داده و به امورى استدلال كرده كه براى اهل فن قابل قبول نبوده و بسيارى از علماى معاصرش با او موافق نبوده و در حدّ امكان مخالفت خود را اظهار نموده و محققان معاصر وى آثار متعددى در نقد او نگاشته اند.

گذشته از آنكه اين توقع بجا نيست كه همه بر طبق ديدگاه هاى شخصى ايشان در حلّيت و حرمت شعائر حسينى عمل نمايند !

و بر خلاف آنچه تصور شده مراجع ديگر با نظرات ايشان موافق نيستند .

او در مواردى حرمت امرى را ثابت مى داند حال آنكه در آن اختلاف نظر وجود دارد و مشاهير علما برخلاف آن فتوا داده اند. و مطلبى را كه خود دروغ مى داند براى ديگران نقل آن را جايز نمى داند ، با اينكه دروغ بودنش ثابت

نيست و نهايت آن است كه خبر ضعيف باشد، بلكه در برخى موارد ايشان روايات مشهور و معتبر را هم زير سؤال مى برد !

در مجموع مى توان گفت كه عمده مواردى كه ايشان اشكال كرده ، فقهاى معاصرش برخلاف آن نظر داده اند !

چكيده مطالب ايشان كه در رساله «التنزيه لأعمال الشبيه» آمده و سپس با قدرى تغيير و حكّ و اصلاح در كتاب «ثورة التنزيه» و «اعيان الشيعة» نقل شده چنين است :

إن اللّه سبحانه وتعالى أوجب إنكار المنكر بقدر الإمكان .

أدخلوا فيها - أي في شعائر الحزن على الحسين عليه السلام - أمورا أجمع المسلمون على تحريم أكثرها .

1 . الكذب بذكر الأمور المكذوبة المعلوم كذبها .

2 . التلحين بالغناء .

3 . ايذاء النفس وادخال الضرر عليها .

وذكر أن تحريم ذلك ثابت بالعقل والنقل وبما هو معلوم من سهولة الشريعة وسماحتها الذي تمدح به رسول اللّه صلى الله عليه و آله بقوله : «جئتكم بالشريعة السهلة السمحاء» ، ومن رفع الحرج والمشقة في الدين بقوله تعالى: (مَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ) .(1)

4 . استعمال آلات اللهو كالطبل والزمر (الدمام) والصنوج النحاسية وغير ذلك الثابت تحريمها .


1) . الحجّ 22 : 78 .

5 . تشبّه الرجال بالنساء .

6 . إركاب النساء الهوادج .

7 . صياح النساء بسمع من الرجال الاجانب ، وصوت المرأة عورة .

8 . كل ما يوجب الهتك والشنعة مما لا يدخل تحت الحصر .

والمواكب الحسينية والاجتماعات العزائية لا تستحسن ولا تحلّ إلاّ بتنزيهها عما حرّمه اللّه تعالى وعما يشين ويعيب وينسب فاعله إلى الجهل والهمجية... .

إلى أن ذكر أن الحجامة محرّمة بالأصل ؛ لأنها ضرر وإيذاء للنفس ولا تحلّ إلاّ مع الضرورة لدفع مرض أو ألم أعظم منها .

وقيام النبي صلى الله عليه و آله للصلاة حتى تورّمت قدماه ؛ فإن صحّ فلا بد ان يكون من باب الاتفاق، ولم يكن النبي صلى الله عليه و آله يعلم بترتبه وإلاّ لم يجز القيام المعلوم أو المظنون أنه يؤّي إلى ذلك .

و بكاء علي بن الحسين عليه السلام على أبيه المؤي إلى الاغماء وامتناعه عن الطعام والشراب إن صحّ فهذه أمور قهرية لا يتعلق بها تكليف ، وما كان منها اختياريا فحاله حال ما مرّ .

وأما نفض العباس الماء من يده تأسيا بعطش أخيه فلو صحّ لم يكن حجة لعدم العصمة .

واما تقريح الرضا عليه السلام جفون عينيه من البكاء فإن صحّ فلابدّ أن يكون حصل ذلك قهرا واضطرارا لا قصدا واختيارا وإلاّ لحرم ... لوجوب دفع الضرر بالإجماع وحكم العقل .(1)


1) . رجوع شود به : التنزيه لأعمال الشبيه ، ثورة التنزيه ، اعيان الشيعة 10 / 373 - 378 .

جلال آل احمد كتاب «التنزيه» را ترجمه(1)و به اسم «عزادارى هاى

نامشروع» منتشر نمود، خلاصه اى از آن نيز نقل مى شود ، او مى نويسد :

امور منهيه كه در عزادارى ها فراوان اتفاق مى افتد، از قرار زير است: ....

1.

كذب و دروغ گفتن.

2.

آزار نفس و اذيت كردن بدن كه همان زدن به سر يا سينه مى باشد. بدتر از اين سينه و سر كوفتن، قمه زدن و شاخسينى است كه در نتيجه ريزش خون اغلب علت ايجاد امراض و يا زخم هاى منكر ناعلاج مى گردد. و يا چون زنجير زدن (يعنى با آن زنجيرهاى نكره به پشت يا به سر و صورت كوبيدن و يا به سينه زدن) و سينه ها را خراشانيدن و زخم كردن و غير اينها .

حرام بودن اين امور عقلاً و نقلاً ثابت است ... .

3.

جيغ زدن ها و فريادهاى بلند زنان (كه غالباً در پاى منابر و مجالس عزا اتفاق مى افتد) كه علاوه بر شنيع بودن اصلاً گناه و معصيت كبيره است .

4.

داد و فرياد و نعره هاى وحشيانه با صداهاى منكر ... .

5.

غير از اينها كه شمرده شد، آنچه به نام دين در اين گونه مجالس موجب آبروريزى و هتك فوق العاده دين مى شود ... .

عزاداراى بر امام حسين عليه السلام و اقامه ماتم آن بزرگواران با وقوع اين همه فجايع، مستحب نخواهد بود، بلكه حرام نيز هست ... .


1) . البته ترجمه اى نه چندان دقيق ، او از ترجمه برخى فقرات چشم پوشيده و در برگرداندن بعضى الفاظ نيز دچار اشتباه شده است .

با طبل و شيپور و بوق و كوس در برابر مردم بيرون آمدن و اين وحشى گرى ها را درآوردن ... حرام و مخالف شرع است ... . اخبار نادرستى را كه بر سر منابر به ائمّه[ عليهم السلام] نسبت مى دهند ... .

يا حديث آمدن زين العابدين عليه السلام در شب سوم عاشورا با قوم بنى اسد براى دفن پدرش ، و حديث آمدن مرغان و غوطه خوردن در خون سيدالشهدا[ عليه السلام] و غير از اين از احاديث ... .

بعضى براى اينكه امر شاخسينى و يا زنجير و سينه زدن را مستحب نشان بدهند، بدون هيچ گونه فكر و تعقل، قضيه فصد و حجامت را براى ما مثال مى زنند ... غافل از اينكه خود حجامت در وقتى مجاز خواهد بود كه دكتر و طبيب دستور صريح بدهد يعنى معلوم شود كه اگر شخص حجامت نكند خواهد مرد. در اين صورت است كه حجامت كردن مجاز است و گرنه در غير اين صورت حجامت كردن هرگز مستحب نبوده و حرام است ... .

هر كار دينى وقتى به درجه عسر و حرج و سختى و مشقت رسيد تكليف از گردن شخص ساقط مى گردد و همان فعل كه قبلاً واجب بود اكنون ترك آن واجب مى گردد.

كسانى در اين مورد اشكال تراشيده قضيه ورم كردن پاهاى حضرت رسول[ صلى الله عليه و آله وسلم] را از اثر طول قيام در نمازها مثال و شاهد مى آورند ولى به اين اشخاص بايد گفت : اين موضوع بر فرض هم كه صحيح باشد[!!! ]بدون شك اتفاقى بوده [نه] اينكه پيغمبر هميشه اين قدر در نماز مى ايستاده كه پايش ورم مى كرده است. چرا كه در صورت عمد و از روى قصد اين كار به راستى براى رسول خدا[ صلى الله عليه و آله وسلم] نيز جايز

نبوده است؛ چه كارى كه منافى عقل و منطق باشد براى هر كس ناشايست و نادرست است ... .

هم چنين كسانى آن گريه هاى بى پايان زين العابدين عليه السلام را در عزاى پدرش كه به بيهوشى و غش كردن منجر مى شد و خوددارى آن حضرت را از طعام دليل اين موضوع مى گيرند و مى خواهند ثابت كنند كه بنابراين زخم زدن بر سر خود براى عزادارى امام جائز است .

ولى نبايد فراموش كرد كه اين اخبار باز اگر صحيح هم باشد (چه در صحت اين اخبار شك است)(1)[!!!] در اين باره امام عليه السلام بى اختيار بوده است و در فراق پدر بزرگوار خود بى تاب مى گرديده است.

و باز كسانى زخم شدن چشم هاى حضرت رضا عليه السلام را در اثر گريه بر جدش دليل مى آورند. باز اين نيز اگر درست باشد جوابش همان است ... .

تمام علماى نجف در همين امروز فتاوى صريح در تحريم تمام اين اعمال صادر كرده و اعلاميه هاى دور و دراز بيرون داده اند ، در گذشته نيز هيچ يك از علما و فقها و مجتهدين دستور و فتوايى براى اين امور نداده اند جز آنكه آنها را رسماً حرام كرده اند [!] .

نگاهى اجمالى به روش استدلال در التنزيه

واقعا جاى تعجب است كه ايشان در اين قضيه چنان دچار احساسات شده كه بدون توجه در چند مورد مى گويد: (بر فرض صحت در اين موارد فعل


1) . قسمت داخل پرانتز از كلام جلال آل احمد است .

معصوم بى اختيار و اتفاقى بوده است) . يعنى نمى شود بدان استناد نمود! لذا

تصريح كرده كه در صورت عمد و قصد اين كار براى پيامبر صلى الله عليه و آله جايز نبود.

چون ايشان بر فرض صحت سخنى گفته، سؤال ما اين است كه چگونه ممكن است بر فرض صحت صدور فعلى از معصوم آن را از حجيت اسقاط كرد؟! آيا چنين مطلبى قابل پذيرفتن است ؟!

حجيت فعل معصوم - در غير موارد اختصاصى(1)- استثنايى ندارد و اين از مسلّمات به شمار مى رود .

شگفتا كه ايشان - بر خلاف ديگران - گويد : اصل اولى در حجامت حرمت است ؛ زيرا ضرر دارد و خود آزارى است مگر آنكه ضرورت اقتصا كند !

گذشته از آنكه هر ضررى حرام نيست ، استدلال به «لا ضرر» و «لا حرج» در اين مقام وجهى ندارد ؛ زيرا مفاد اين دو قاعده در عالَم تشريع نفى حكم ضررى و حرجى است(2)و اين نفى اختصاص به احكام الزاميه - وجوب و حرمت - دارد و احكام ترخيصيه و غير الزاميه - مانند استحباب و اباحه - را اصلاً شامل نمى شود.(3)لذا در مورد غسل و وضوء - كه استحباب نفسى دارد - در موارد ضرر و حرج وجوب برداشته شده و استحباب به حال خود باقى باشد لذا اگر به داعى استحباب نفسى به جا آورده شود صحيح است .(4)


1) . يعنى غير از امورى كه اختصاص به شخص پيامبر صلى الله عليه و آله دارد مانند وجوب نماز شب، يا آنچه اختصاص به جنبه زعامت و ولايت معصوم داشته باشد .

2) . مصباح الاصول 2 / 530 .

3) . مصباح الاصول 2 / 533 .

4) . مصباح الاصول 2 / 552 .

آيا با وجود آيه شريفه: (وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ)،(1)و قضيه نزول سوره مباركه : (هل أتى)(2)و «أفضل الاعمال أحمزها» و مانند آن چگونه

مى توان كلام ايشان را پذيرفت ؟! در صورت پذيرفتن بايد همه اين موارد به جهت مشقت از استحباب ساقط و در مواردى حكم به حرمت آن شود !

آيا براى اثبات حرمت مى شود به «شريعت سهله سمحه» استناد نمود؟! آيا يك مورد پيدا مى كنيد كه فقها در حرمت چيزى به آن استدلال كرده باشند؟!

واكنش علما در برابر كتاب التنزيه

بسيارى از علماى معاصرِ صاحب كتاب «التنزيه في أعمال الشبيه» با افكار او مخالف بوده و در عين رعايت مصالح عمومى در موارد لازم مخالفت خويش را اظهار مى كردند .(3)

شيخ عبدالحسين حلّى در كتاب «النقد النزيه لرسالة التنزيه في أعمال الشبيه» استدلال هايى مفصل بر ردّ او پيش كشيد.

او با تأكيد بر اين كه قصد اهانت يا تضعيف مؤلف «التنزيه» را ندارد، به نقد دقيق ادّعاهاى او مى پردازد .


1) . الحشر 59 : 9 .

2) . رجوع شود به روايات وارده در تفسير سوره هل أتى و همچنين تفاسير و روايات مربوط به آيه شريفه 9 سوره الحشر (59) .

3) . برخى از موارد مخالفت آنها را در كتابى كه در دفاع از سيد محسن امين نگاشته شده - «مبارزه علماى اصلاح طلب لبنان با تحريفات عاشورا» تأليف سابر ينامرون، ترجمه دكتر حسن فرشتگان - ملاحظه فرماييد .

وى از منظر فقهى و با استناد به كتب معروف اين حوزه كه گوياى حضور ذهن و دقّت اوست، مى كوشد تا نشان دهد كه اين عزادارى ها بر خلاف نظر امين، مشروع و مباح و حتّى مستحب است. نمونه اى از استدلال هاى وى بر ضدّ سيّد محسن امين، از اين دست است.

صاحب «التنزيه» نوشته بود كه امورى وارد مراسم عزادارى شده است كه مسلمانان بر حرام شمردن بيشتر آنها اجماع دارند.

شيخ حلّى پاسخ مى دهد كه : اعمالى كه او بر شمرده ، چند سالى است كه محلّ بحث و نظر است و مشروعيت آنها همچنان مورد پرسش، در نتيجه از مسائل نظرى به شمار مى رود. حال آيا وى مى تواند نشان دهد كه مسلمانان درباره حرمت كدام يك از آنها اجماع دارند. و چون چنين است، بايد در هر موردى، شخص به مرجع مورد تقليد خود مراجعه كند.

وانگهى برخى از عالمان، انواع عبادات ضررى را صحيح شمرده اند. در نتيجه، به فرض كه سينه زنى و ... ضرر داشته باشند، به صرف اين ضرر نمى توان حكم به حرمت و عدم صحّت آنها داد. سخن كوتاه، هر كس گمان برد كه انجام دادن كارى براى او ضرر جانى دارد، بر او حرام است كه آن را انجام دهد ... و اگر چنين عملى بر او حرام گردد، لازمه اش آن نيست كه بر ديگرى نيز حرام باشد.

نقد ديگر شيخ حلّى بر ابزارهاى موسيقى است كه مؤلف «التنزيه» بر شمرده بود. وى نوشته بود: طبل و زَمْر و دمّام و سنج هاى مسى و ديگر

مواردى كه حرمت شرعى آنها ثابت است.

شيخ حلّى بر اين ادعا چنين خرده مى گيرد: عنوان «آلات لهو» بر كدام يك از اين سه مورد راست مى آيد؟ بوق ]شيپور ] چه ربطى به مزمار دارد؟ هدف از آوردن واژه «زَمْر» در اين جا جز غلط اندازى چيست؟ زمر، در حالت مصدرى، به معناى آوازه خوانى است، نه دميدن. دميدن در بوق كجا و آوازه خوانى با مزمار كجا؟

در اين جا شيخ حلّى با دقّت و محترمانه بر «التنزيه» اشكال مى گيرد كه : يكى گرفتن شيپور عزادارى و مزمارى كه در روايات آمده خطاست و زدن شيپور غير از آوازخوانى همراه با مزمار، كه نوعى نى است، به شمار مى رود.

آنگاه اشكال خود را در مصداق ديگرى كه مؤلف بر شمرده، يعنى سنج ادامه مى دهد : آيا مِسّى بودن در تحريم نقشى دارد واگر آهنى بود، حلال است؟

همين اشكال درباره طبل وجود دارد، چرا به طبلى كه در كاروان ها مورد استفاده قرار مى گرفت و بر جواز آن اتّفاق نظر است، توجه نمى كند؟

اين تعبير «الثابت تحريمها» ناظر به عنوان آلات لهو است يا سه موردى كه سيّد بر شمرده است؟

شايسته فقيه نيست كه در مسأله اى وارد شود و بدون تحقيق، تنها به يك جنبه آن توجّه كند.

سپس خود را ناگزير مى سازد بحثى درباره تفاوت ميان «طبل عزا» و «طبل لهو» پيش بكشد تا نشان دهد كه حكم به حرمت طبلى كه در عزادارى حسينى رايج است، پذيرفتنى نيست. آن گاه براى آن كه كسى در آينده در شناخت ابزارهاى موسيقى به دردسر نيفتد و بداند كه طبل عزا هيچ يك از آنها نيست، «نام هاى آلات لهو را استقصا» مى كند و درباره تلفّظ، اندازه، شكل، جنس، صورت و كاركرد اين ابزارها و حكم شرعى آنها، توضيح قابل توجّهى مى دهد؛ دف، بربط، طنبور، معازف و مِزْهَر. وى بحث را به بوق يا شيپور مى كشاند تا نشان دهد كه با مزمار فرق مى كند و به كار بردن سنج در عزاى حسينى شرعاً اشكالى ندارد و ادّعاى سيّد پذيرفتنى نيست .

مؤلف «التنزيه» ادّعا كرده بود، يكى از محرّمات عزادارى، تشبّه مردان به زنان در نمايش و شبيه خوانى است و اين كار حرام است.

شيخ حلّى جواب مى دهد كه حرمت تشبّه كه در شرع آمده است، به معناى هر نوع تشبّه مردان به زنان يا بر عكس نيست، بلكه به اين معناست كه مردى زيّ مردانه را ترك كرده، رفتاري زنانه در پيش گيرد و يا زنى رفتار مردانه اتّخاذ كند و از رفتار همجنسان خود دورى كند.

امّا اين كه كسى به گونه اى موقّت، تنها لباس جنس مخالف را بر تن كند، دليلى بر حرمت آن وجود ندارد. از نظر شيخ حلّى، اين ادّعا كه «لباس جنس مخالف بر تن كردن حرام است و حرمت آن در شرع ثابت است» خود «خيانت به شرع» است.

وانگهى، وى مى گويد: طيّ پنجاه سال گذشته كه شبيه خوانى در عراق رواج دارد، نه زنى را ديده ام كه لباس مرد بر تن كند و نه مردى كه لباس زنانه بپوشد.

نقد ديگر، متوجّه صداى زنان است. سيّد نوشته بود كه سر و صداى زنان در حضور مردان نامحرم، حرام است؛ زيرا صداى زن عورت است.

در اين جا شيخ حلّى شگفت زده مى پرسد: من كه نمى دانم در كدام كتاب و سنتى آمده است «صوت المرأة عورة» تا آنگاه در پى معنايش برآييم. از نويسنده، چنين به دست مى آيد كه آن را حديثى يا معقد اجماعى يافته كه خود تحصيل كرده يا قاعده اى برگرفته از اخبار مورد عمل باشد، و گرنه تحريم صداى زن به استناد آن، چه وجهى دارد؟(1)

اين كتاب، نمونه اى است از نقد روشمندانه فقهى مدافع انواع عزادارى در نقد «التنزيه» و در فهم اين مسائل و ارزيابى شيوه فقيهانه عزادارى مفيد است.

برخى ردّيه هاى ديگر بر كتاب التنزيه عبارت است از :

إرشاد الاُمّة للتمسّك بالأئمّة[ عليهم السلام] از شيخ عبد المهدى آل المظفر نجفى

إرشاد النبيه إلى خرافات التنزيه اثر شيخ محمد على نجفى

إقالة العاثر في إقامة الشعائر نوشته سيد على تقى نقوى نصيرآبادى

تحت راية الحسين عليه السلام تأليف محمّد على شرف الدين عاملى


1) . شايان ذكر است كه محققين خاصه و عامه «صوت المرأة عورة» را انكار كرده اند، رجوع شودبه: بحار 81/276 ، الحدائق الناضرة 7 / 335 ، جواهر الكلام 9 / 21 ، كتاب الصلاة ، تقريرات محقق نائينى از كاظمى 2 / 135 ، كتاب الصلاة آيت اللّه خوئى 3/428 ، المجموع نووى 3/390 ، المحلّى 3/56 ، الدر المختار حصكفى 2 / 581 ، فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلمية والإفتاء 6 / 89 .

رنّة الأسى في تعظيم شعائر العزا از شيخ عبداللّه سبيتى عاملى(1)

السياسة الدينية لدفع الشبهات على المظاهرات الحسينية به قلم شيخ عبدالمهدى آل مظفّر

الشعائر الحسينية نوشته شيخ محمّد حسين آل مظفّر

الكلمات الجامعة حول المظاهر العزائية تأليف ميرزا محمد على اردوبادى

النظرة الدامعة از شيخ مرتضى آل ياسين الكاظمى

فتواى تاريخى محقق نائينى و ديگر علما در برابر التنزيه

اشاره

از جمله مواردى كه ردّ بر كتاب «التنزيه» به شمار مى آيد فتواى تاريخى و مفصّل آيت اللّه نائينى در سال 1345 هجرى قمرى است كه در پاسخ به مردم بصره صادر شد و در آن انواع عزادارى مباح اعلام گشت و بيشتر فتواهاى بعدى ناظر به آن و تأييد آن است .(2)

وى طىّ چهار بند، حكم چهار مسأله را معين مى سازد:

نخست آنكه بيرون آمدن هيئت هاى عزادارى در دهه محرّم و جز آن، در معابر عمومى بى گمان جايز و حتّى راجح است و از مصاديق عزادارى بر سيّد


1) . او با استناد به فتاواى مجتهدان معاصر خود ، به يكايك دعاوى سيّد محسن امين با لحنى تند و گزنده پاسخ داد ، سپس بر او خرده گرفت كه او در امورى مهم تر از مراسم عزادارى - مانند هيئت هاى تبشيرى مسيحى - اهمال كرده و از وظيفه امر به معروف و نهى از منكر باز ايستاده است .

2) . رجوع شود به : عزادارى از ديدگاه مرجعيت شيعه ، الشعائر الحسينية ، حول البكاء على الامام الحسين عليه السلام، شيخ محمد دانشيار تسترى 158 - 195 ، شهيد كربلا ، آيت اللّه قمى 384 - 388 .

مظلومان به شمار مى رود. هر چند در اين هيئت ها بايد از كارهاى حرام، مانند نظر به اجنبيه پرهيز كرد. امّا اگر همچنين اتّفاقاتى افتاد، حرمت آنها به اصل اين عمل سرايت نمى كند، همان طور كه نظر به اجنبيه در حال نماز، گرچه حرام است، موجب بطلان آن نمى شود.

ديگر آنكه بى شك بر رخساره و سينه كوفتن، گرچه موجب سرخ شدن يا سياه شدن آن قسمت شود، جايز است و حتّى جواز زنجيرزنى بر پشت حتّى اگر به آمدن خون بيانجامد، قوى به نظر مى رسد.

سپس ايشان درباره برخى از انواع عزادارى مى نويسد : اگر بى ضرر باشد كه غالباً بى ضرر است، اقوى جواز آن است. اگر هم خونريزى گاه به حدّى برسد كه موجب ضرر شود، موجب حرمت آن نمى شود، مانند كسى كه فكر مى كند روزه برايش ضررى ندارد، اما پس از آنكه روزه گرفت آسيب مى بيند. با اين حال اولى و احوط آن است كه تنها كار كشتگان و حرفه اى ها به اين كار اقدام كنند و جوانانى كه وارد نيستند و به دليل عشق به اهل بيت عليهم السلام ممكن است اهمّيتى به سلامت خود ندهند، از آن بپرهيزند.

مطلب سوم : آنكه تعزيه و نمايش مصيبت اهل بيت عليهم السلام و حتّى پوشيدن لباس زنانه به وسيله مردان ... جايز است.

چهارم : آنكه استفاده از دمّام،(1)كه تاكنون حقيقت آن بر ما روشن نشده است، اگر در عزاى حسينى و هوسه هاى عربى و مانند آن به كار رود و مقصود از آن لهو نباشد، ظاهراً جايز است. واللّه العالم.


1) . دمّامه : نقاره ، طبلك ، طبل ، كوس . رجوع شود به لغت نامه دهخدا .

اين فتوا كه مورد تأييد عالمان فراوانى واقع شد، تكليف انواع عزادارى هاى رايج در آن زمان را روشن مى كند و سرانجام همه آنها را مباح مى شمارد و بدين ترتيب در تقابل كامل با نظر كسانى چون مؤلف «التنزيه» قرار مى گيرد .(1)

تذكر

1 . گرچه برخى در صدد اصلاح عزادارى ها و محافل مذهبى هستند، ولى بسيارند مدعيان تجدّد و روشن فكرى كه به بهانه اصلاح عزادارى مى خواهند افكار غلط خويش را ترويج نمايند .(2)

آيا واقعا جاى تعجب نيست كه - بنابر نقل علامه محقق مرحوم سيد عبدالعزيز طباطبايى - حزب بعث عراق اقدام به نشر كتابى مانند «التنزيه» نمايد؟!

پس بايستى بر اساس ضوابط و قواعد سخن گفت، و در هر زمينه كسانى كه تخصص ندارند از اظهار نظر خوددارى نمايند تا راه بر فرصت طلبان مسدود گردد.

2 . در بخش «پرسش ها و پاسخ ها» برخى از كلمات و نظريات مدعيان اصلاح عزادارى همراه با پاسخ آنها خواهد آمد .


1) . عمده مطالب «واكنش علما در برابر التنزيه» از «عزادارى سنتى» اسلامى گرفته شد.

2) . مانند كسروى در شيعه گرى و دكتر موسى موسوى در الشيعة والتصحيح .

آخرين سخن با مخالفان

افزون بر همه آنچه گذشت، مسلمانان چگونه و به چه بهانه اى مى توانند در شهادت فرزند پيامبرشان به عزا ننشينند و آن را زنده نگه ندارند، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله حتى هنگام ولادت حسين عليه السلام و سال ها پيش از وقوع حادثه عاشورا بر او گريست و بنابر اخبار بسيارى كه در كتب فريقين آمده بارها حالت حزن و اندوه از خود نشان داده است .

آرى ؛ مصيبتى كه در آن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بارها گريسته، همه پيامبران الهى عليهم السلام و همه معصومين عليهم السلام همه فرشتگان و حوران بهشتى و ... در آن گريان هستند بلكه دشمنان نيز گريستند و خاندان ابوسفيان در شام و در كاخ خود يزيد مجلس عزا به پا داشتند كه خود عامه نيز آن را نقل كرده اند.(1)

آيا مخالفت با اقامه عزا در اين مصيبت چه وجهى مى تواند داشته باشد؟!

اگر ابن تيميه و امثال او در ادعاى محبت آل ابوسفيان هم صادق بودند بايستى به آنان تأسى مى كردند!

پس بايستى به آنان گفت :

در كفر هم راسخ نه اى *** زنّار را رسوا مكن!


1) . رجوع شود به عنوان «عزادارى عامه» .

بخش دوم :پرسش ها و پاسخ ها

اشاره

در اين بخش به پاسخ پرسش هايى كه در جهات گوناگون عزادارى مطرح شده، مى پردازيم . برخى از موارد سؤالاتى است كه خود به خود به ذهن افراد خطور كرده و براى آنها پيش آمده است ، ولى مواردى ديگر شبهاتى است كه توسط شبهه اندازان - به قصد تضعيف و سست نمودن باورهاى عمومى و اعتقادات مذهبى - مطرح و شايع شده است .(1)

سؤال : پرسش از ناحيه كسى است كه در آن زمينه براى خويش مدعائى ندارد ، مانند آنكه سؤال مى كند: به چه دليل براى سيدالشهدا عليه السلام اشك مى ريزيد ؟

مثلاً پاسخ مى دهيم: به جهت رواياتى كه در فضيلت اشك ريختن وارد شده است. رجوع شود به پرسش شماره 2.

شبهه : ممكن است به صورت پرسش مطرح شود يا به صورت ادّعا، و در صورتى كه پرسشى باشد از ناحيه كسى است كه در آن زمينه براى خويش مدعائى دارد ، مانند ادعاى اينكه عزادارى سيدالشهدا عليه السلام مشتمل بر جزع و بى تابى است كه در سنت از آن نهى شده است .

يا به صورت سؤال مطرح شود كه : آيا عزادارى سيدالشهدا عليه السلام كه مشتمل بر جزع و بى تابى است در سنت از آن نهى نشده است ؟

پاسخ مى دهيم: در روايات اين جزع را استثنا كرده اند . (رجوع شود به پرسش 11) .


1) . فرق بين سؤال و شبهه :

1 . عاشورا عيد است يا عزا؟

اشاره

آيا اين مطلب صحيح است كه چون شهادت حضرت باعث زنده شدن دين شد، پس عاشورا عيد است نه عزا؟ اگر امام حسين عليه السلام روز عاشورا پيروز شد، چرا آن روز را جشن نمى گيريم؟ چرا گريه مى كنيم؟ آيا اين همه گريه در برابر آن پيروزى بزرگ براى چيست؟(1)

روح سلطانى ز زندانى بِجَست *** جامه چون دَرّيم و چون خائيم دست

چون كه ايشان خسرو دين بوده اند *** وقت شادى شد چو بگسستند بند

سوى شادروان دولت تاختند *** كُنده و زنجير را انداختند

روز مُلكست و گه شاهنشهى *** گر تو يك ذرّه ز ايشان آگهى

بر دل و دين خرابت نوحه كن ***چون نمى بيند جز اين خاك كهن

مثنوى دفتر ششم 960 ، نقل از طبع هاى ديگر: 550 ، 570 ميرخانى و ميرزا محمود .

پاسخ : عاشورا نزد خاندان رسالت عليهم السلام روز عزاست .

كشته شدن سالار شهيدان و اهل بيت باوفا و ياران فداكار آن حضرت چون سكّه اى است كه دو رو دارد. براى آنان همه اش قرب، وصال، سرور و شادمانى است. آنان با شهادت و شكسته شدن به خواسته هاى الهى خويش رسيده اند و مقامى يافته اند كه جز با شهادت بدان نمى رسيده اند. ولى براى ما كه آنان را از دست داده ايم و شاهد آن فاجعه سخت و ناگوار بوده ايم، غم و سوگ و عزا و گريه است.


1) . مولوى در اين زمينه گفته :

آنچه از سيره و كلام پيشوايان معصوم عليهم السلام به ما رسيده همه دلالت بر عزا دانستن، مصيبت زده بودن و گريه و زارى آنها در اين روز دارد و بلكه آن را از مصائب با عظمت اسلام و مسلمين بلكه همه عالم امكان دانسته اند ،(1)و اين دشمنان بودند كه به آن تبرك جسته آن را عيد گرفتند .

و گذشت كه آنچه برخى از ارباب عرفان گفته اند كه :

مراحل سير و سلوك مختلف است ؛ و پس از عبور سالك از عالم كثرات و رسيدن به فناى مطلق فى اللّه براى او عزا نيست .(2)

با روايات تنافى واضح دارد ، چنانكه در بخش مخالفان گذشت .(3)

و شبهه اى كه برخى نسبت به كلام سيد ابن طاووس در اين زمينه مطرح كرده اند اصلاً وجهى ندارد ؛ زيرا كلام سيد ابن طاووس دقيقا در نقطه مقابل اين مطلب است ، ايشان مى نويسد:

اگر امتثال و پيروى از كتاب و سنت در پوشيدن جامه عزا بر ما لازم نبود، ما براى اين نعمت بزرگ لباس شادى و خوشحالى به تن مى كرديم، ولى جزع و بى تابى در اين مصيبت باعث جلب خشنودى سلطان آخرت است ... لذا ما هم جامه عزا به تن نموده و به اشك و گريه اُنس گرفته ايم.(4)


1) . رجوع شود به جلد اول ، بخش اول ، عنوان «مصيبتى عظيم» .

2) . مراجعه شود به روح مجرد 85 - 86 چاپ هشتم .

3) . رجوع شود به «مخالفان از موضع عرفانى» .

4) . لهوف 4 - 9 خطبه كتاب .

پس ايشان اشك ريختن و بى تابى كردن را سنّت مسلم از ناحيه معصومين عليهم السلام دانسته است، و بيانى كه دارد به صورت فرض است نه واقع مانند آيه شريفه : (لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اللّه ُ لَفَسَدَتَا) .(1)و (لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَلَتَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ) .(2)

اين مطلب بر اهل بينش و دانش كاملاً واضح و روشن است .

البته چنانكه گذشت دشمنان نيز رواياتى در مبارك بودن عاشورا جعل كرده و فضيلت هايى براى آن تراشيدند . در زيارت عاشورا مى خوانيم كه بنى اميه عاشورا را مبارك مى دانستند ولى خاندان رسالت عليهم السلام به مقابله با آن پرداخته و تصريح نمودند كه عاشورا روز حزن و اندوه است .(3)

ابوريحان بيرونى (متوفى 440) در اين زمينه مى نويسد :

قتل الحسين بن عليّ عليه السلام ... فتشآءموا به ، فأمّا بنو أُميّة، فقد لبسوا فيه ما تجدّد، و تزيّنوا، و اكتحلوا، و عيّدوا، و أقاموا الولائم والضيافات، وطعموا الحلاوي والطّيّبات؛ وجرى الرسم فى العامّة على ذلك أيّام ملكهم، وبقي فيهم بعد زواله عنهم.(4)

مقدسى از نويسندگان اهل تسنن در قرن چهارم گويد : بهتر از رفتار اهل مكه در حج ديده نشده است ... ايشان روز عاشورا را عيد كرده. (ترجمه احسن التقاسيم 1/142).

و مى نويسد: بدانكه پنج چيز، در پنج جاى كشور اسلام زيبا است: ... عاشورا در مكه . (ترجمه احسن التقاسيم 1 / 258)


1) . الأنبياء 21 : 22 .

2) . الزمر 39: 65 .

3) . رجوع شود به جلد اول ، بخش اول ، عنوان «عاشورا روز غم ، عزا، مصيبت و گريه» .

4) . الآثار الباقية عن القرون الخالية 420 .

يعنى : يعنى: امام حسين عليه السلام به شهادت رسيد ... (اهل ايمان) عاشورا را روزى شوم دانستند ، ولى بنى اميه در آن روز لباس نو به تن كرده، خود را آراسته، سرمه به چشم كشيده، آن را عيد گرفتند، همديگر را مهمان كرده سفره ها انداخته و شيرينى و غذاهاى لذيذ تناول نمودند.

اين امور نزد عامه (و مخالفين) در ايام حكومت آنان به رسميت شناخته شد و پس از آنان نيز باقى ماند .

بنابر نقل مقريزى و ابن حجر ، عيد گرفتن عاشورا بدعتى است كه حجاج در حضور عبدالملك و گروهى از صحابه و تابعين اساس آن را نهاد.(1)

نقل دو نكته كه در اين زمينه گفته شده مناسب است :

الف) اگر عاشوراى حسينى با آن حماسه هاى جاويد خود تنها به صورت يادآورى خاطره پيروزمندانه حق بر باطل تلقى شود، بى آنكه همراه با عشق و سوز(2)مطرح گردد، و قطره اشكى بر مزار شهيدى نريزد ... پس مسلمانان نيز عاشوراى بى سوز و عشق برقرار نمايند (چنانكه در عاشوراى سال 50 در آبادان اتفاق افتاد) و اگر اين روند به صورت نهاد اجتماعى درآمده و به نسل هاى بعدى انتقال يابد، آيا اين خود حماسه عاشورا را به خاموشى و سرانجام به افول نمى كشاند ؟!(3)


1) . پاسخ به شبهات عزادارى ، رجبى 186.

2) . در مصدر اشتباها : سند نوشته بود .

3) . رجوع شود به : مقاله نقش مصلح دينى در خرافه زدايى در مجموعه مقالات دومين كنگره بين المللى امام خمينى و فرهنگ عاشورا 1 / 122 .

ب) گاهى قطره هاى اشك پيام آور هدفهاست، آنها كه مى خواهند بگويند با مرام امام حسين عليه السلام همراه وبا هدف او هماهنگ وپيرو مكتب او هستيم، ممكن است اين كار را با دادن شعارهاى آتشين، با سرودن اشعار وحماسه ها ابراز دارند، ولى آن كس كه احيانا با شنيدن اين حادثه جانسوز قطره اشكى از درون دل بيرون مى فرستد، صادقانه تر اين حقيقت را بيان مى كند، اين قطره اشك، اعلان وفادارى به اهداف مقدس ياران امام حسين عليه السلام و پيوند دل و جان با آنهاست، اعلان جنگ با بت پرستى وظلم وستم و اعلان بيزارى از آلودگى هاست .

پيروان مكتب عاشورا مى توانند از طريق شعار دادن، سرود خواندن، برگزارى همايش ها و... پيوندشان را با اهداف عاشورا ابراز نمايند، اما عزادارى و سوگوارى صادقانه تر بيانگر اين پيوند است . مجالس عزا بازسازى مصائب كربلا وتجسم افتخارات عاشورائيان است.

فرض كنيم كه همه مردم مى دانند در كربلا چه گذشت، اين دانستن تأثير دارد، اما اگر صحنه هاى عاشورا بازسازى شود، شهر سياه پوش گردد، دسته هاى عزادارى راه بيفتد و... به مراتب تأثير بيشترى دارد.

اين اقدامات اعلام وفادارى به اهداف والاى امام حسين عليه السلام است.

2 . چرا گريه و عزادارى مى كنيم ؟

اشاره

بارها با اين پرسش ها مواجه شده ايم كه :

به چه دليل ما براى امام حسين عليه السلام و عزيزانش گريه مى كنيم؟

چه دليلى دارد كه هر سال مجالس عزا بپا كنيم؟

چرا بر سر و سينه بزنيم؟ و چرا ...

پاسخ : براى اداى حق پيامبر صلى الله عليه و آله و خاندانش و ...

ابتدا معلوم شود كه ما به گروه خاصى پاسخ مى دهيم، و آنها كسانى هستند كه اعتقاد به خداى تعالى، پيامبر صلى الله عليه و آله و امامت اهل بيت عليهم السلام دارند، چون اگر كسى نسبت به امور گذشته شك و ترديد داشته باشد يا آن را انكار نمايد، وجهى ندارد كه ما در زمينه عزادارى جانشينان پيامبر صلى الله عليه و آله با او بحث داشته باشيم !(1)

پس از روشن شدن اين مقدمه گوييم:

1 . بدون شك هر مسلمانى بايستى از پيامبر صلى الله عليه و آله تشكر نمايد كه به واسطه وجود آن حضرت از آتش جهنم نجات يافته كه (وَكُنْتُمْ عَلَى شَفَا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُم مِنْهَا).(2)و اگر آن بزرگوار و خاندان پاكش نبودند،


1) . البته غرض اين نيست كه گريه و عزادارى اختصاص به شيعه دارد ؛ زيرا چنانكه همگان مى دانند ساير مسلمانان بلكه بعضى از اهل كتاب و حتى كفار و مشركين هم - به جهاتى مانند تجربه در روا شدن حاجات و بركت در زندگى - در عزادارى ها شركت مى كنند. مقصود آن است كه ما در صدد بررسى دلائل عزادارى نزد شيعيان هستيم - گرچه به عزادارى نزد اهل تسنن نيز اشاره شد - ولى شركت ديگران در عزادارى و بررسى عوامل آن از محدوده بحث ما خارج است .

2) . آل عمران 3 : 103 .

همگان حيران و سرگردان بودند و دست يافتن به هدايت امرى محال بود .(1)

حال اگر ما سپاسگزار آن حضرت نباشيم شكر خدا را هم بجا نياورده ايم كه: من لم يشكر المخلوق لم يشكر الخالق .

اگر در برابر احسانى ناچيز از همنوعان خود - مانند پرداخت كرايه تاكسى، بليت اتوبوس و امثال آن - شرمنده شده و سعى در جبران نمودن آن داريم، چگونه در برابر برخوردارى از نعمت هاى دنيوى و اخروى - كه همه از پرتو وجود اقدس آن گرامى است - تلاشى نداشته باشيم؟!

چگونه ما مى توانيم از پيامبر تشكر كنيم؟

قرآن مى فرمايد: (قُل لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى).(2)محبت به خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله واجب و اجرت رسالت است.

تحقق اين محبت به چيست؟

بنابر كلمات گهربار معصومين عليهم السلام زيارت، عزادارى، اشك و تشكيل مجالس، اداى حقوق آنها و محبت به پيامبر صلى الله عليه و آله است، در روايتى گذشت كه:

ما من باك يبكيه إلاّ وقد وصل فاطمة وأسعدها عليه، ووصل رسول اللّه صلى الله عليه و آله وأدّى حقّنا.(3)


1) . امام عسكرى عليه السلام فرمود : لولا محمد صلى الله عليه و آله وسلم والاوصياء من ولده بعده لكنتم حيارى كالبهائم . رجال كشى 577 ، تحف العقول 486 ، بحار 50 / 320 و 75 / 376 .

2) . النساء 4 : 1 .

3) . كامل الزيارات 81 - 82 ، بحار 45/206 - 208 ، عوالم 17/462 - 463 ، مستدرك 10/313 - 314 .

يعنى : هر كس براى سيدالشهدا عليه السلام گريه كند به فاطمه عليهاالسلام نيكى نموده و آن حضرت را در گريه يارى كرده است. به پيامبر صلى الله عليه و آله احسان و نيكى كرده و حق ما را ادا نموده است .

من از شما خواننده عزيز سؤال مى كنم - گذشته از رواياتى كه اشاره شد - آيا شما راه بهترى سراغ داريد؟!

2 . بنابر روايات شيعه و سنى دين چيزى جز حبّ و بغض نيست و بدون شك محبّت پيامبر صلى الله عليه و آله و خاندانش اساس ايمان است .

چگونه ممكن است كسى ادعاى مسلمانى داشته باشد ولى نسبت به شهادت مظلومانه جگرگوشه پيامبرش بى تفاوت باشد؟!

مگر در روايات فريقين نيامده كه آن حضرت بارها از كشته شدن حسين عزيزش خبر مى داد و اشك مى ريخت و شديدا به او اظهار علاقه مى كرد؟!

آيا ممكن است كسى به پيامبرش صلى الله عليه و آله محبت داشته باشد ولى حاضر نباشد در عزاى نورديده اش سوگوارى و عزادارى نمايد؟!

آيا ممكن است مصائب شديدى كه در ظرف كمتر از يك روز بر آن عزيزان وارد آمد - از مظلوميت، عطش، از دست دادن عزيزان و ياران، غربت و تنهايى، شماتت دشمن، گرفتارى در دست دشمن و غير آن - همه ناديده گرفته شود و در برابر آن هيچ واكنشى نشان داده نشود ؟!

پس معلوم شد كه عزا و گريه بر سيدالشهدا عليه السلام در ايمان دخالت دارد .

در روايات ديگر نيز به اين مطلب اشاره شده، مانند كلام پيامبر صلى الله عليه و آله كه :

إن لقتل الحسين حرارة في قلوب المؤنين لا تبرد ابدا .

يعنى : براى شهادت امام حسين عليه السلام سوز و گدازى در دل اهل ايمان است كه هيچ گاه به سردى نگرايد.

اين روايت حاكى از شدّت حزن و اندوه و سوز نهان مؤمن در اين عزاست.

به ويژه كه امام صادق عليه السلام پس از آن فرمود:

بأبي قتيل كل عَبرة .

قيل: وما قتيل كل عَبرة يا بن رسول اللّه ؟!

قال : لا يذكره مؤن إلاّ بكى.(1)

شهيد رحمه الله ، جامع احاديث الشيعة 12/556 .

يعنى : پدرم فداى شهيد هر اشكى !

از حضرت پرسيدند: «شهيد اشك» يعنى چه ؟

فرمود: هيچ مؤمنى آن حضرت را ياد نكند مگر آنكه گريان شود .

به طور كلى در هر عزايى كسانى كه به متوفّى علاقه بيشترى داشته اند سوز شديدترى دارند و به گريه و عزادارى بيشتر اهتمام مى ورزند. در مورد اهل بيت عليهم السلام نيز اين مطلب جارى است و حزن و اندوه و اهتمام به گريه و عزادارى هر كسى بستگى به ميزان شناخت، معرفت، محبت و دوستى او به آن عزيزان دارد، بلكه حاكى از صفاى طينت و خمير مايه وجودى اوست.

امام صادق عليه السلام فرمود: شيعتنا جزءٌ منّا ، خُلِقُوا من فضل طينتنا ، يسوؤُهم ما


1) . رجوع شود به جلد اول ، بخش اول ، روايت شماره 6 از مستدرك 10 / 386 به نقل از مجموعه

يسوؤُنا ، ويسرُّهم ما يسرُّنا .(1)

يعنى : شيعيان ما جزئى از ما هستند، از زيادى گِل ما آفريده شده اند. آنچه

باعث ناراحتى ما باشد آنها را ناراحت و آنچه ما را مسرور نمايد آنها را شاد مى كند .

و اميرمؤمنان عليه السلام فرمود:

إن اللّه ... واختار لنا شيعة ينصروننا ، ويفرحون لفرحنا ، ويحزنون لحزننا.(2)

يعنى: خداى تبارك و تعالى براى ما شيعيانى انتخاب كرد كه ما را يارى كنند، به شادى ما شاد و براى حزن و اندوه ما اندوهناك شوند .

وقال أبو بصير لأبي عبد اللّه عليه السلام : جعلت فداك يا ابن رسول اللّه ! إني لاغتمّ وأحزن من غير أن أعرف لذلك سببا ! فقال أبو عبد اللّه عليه السلام : إن ذلك الحزن والفرح يصل إليكم منا ، لأنّا إذا دخل علينا حزن أو سرور كان ذلك داخلا عليكم، ولأنا وإياكم من نوراللّه عزّوجلّ، فجعلنا وطينتنا وطينتكم واحدة .(3)

ابوبصير گويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: من گاهى بدون هيچ دليلى غمناك و محزون مى شوم! حضرت فرمود: آن حزن يا شادى از جانب ما به شما مى رسد ؛ زيرا هرگاه ما محزون يا مسرور شويم، حزن و سرور ما به شما سرايت مى نمايد از اين جهت كه ما و شما از نور خداى عزّوجلّ آفريده شده و از يك طينت مى باشيم.


1) . بشارة المصطفى صلى الله عليه و آله 303 ، و رجوع شود به: امالى شيخ طوسى قدس سره 299 ، بحار 65/24 .

2) . خصال 635 ، تأويل الايات 641 ، بحار 10/114 و 44/287 65/18 ، عوالم 17/525 و رجوع شود به : غرر الحكم 117 - 118 ، جامع الاخبار 179 - 180 .

3) . علل الشرائع 1 / 93 ، مناقب 3 / 384 ، بحار 58 / 145 و 71 / 267 .

3 . در بخش اول از جلد اول رواياتى نقل شد كه : پيشوايان معصوم عليهم السلام به عزادارى، گريستن، حزن و اندوه، تشكيل مجالس عزا، مرثيه سرايى، نوحه خوانى سفارش نموده و آن را عبادت و تقرّب به پروردگار دانسته اند كه باعث حضور فرشتگان مى شود و براى كسانى كه اين فرمان را امتثال نمايند، طلب رحمت و آمرزش نموده، آنها را تكريم و احترام كرده و آنها را شريك غم خويش دانسته اند.

گريه، شيون، فرياد، بى تابى، جزع، سوز و گداز بى پايان و عزادارى آنها را ستوده و عطيه و كرامت الهى، علامت ايمان و همدردى با مادر حسين عليهماالسلام قلمداد كرده اند .

اهل بيت عليهم السلام براى عزاداران آمرزش، شادى در حال احتضار، سرور قيامت، جاى گرفتن در بهشت و پاداش هاى بى حساب وعده داده و فرموده اند كه آنان هيچ گاه جهنم را نخواهند ديد.

4 . يكى از دلائل عزادارى ما مى تواند بزرگداشت، احترام، تكريم و تجليل از سالار شهيدان و خاندان مظلومش باشد ، در اين زمينه به بيانى از مرحوم شيخ جعفر شوشترى قدس سره اكتفا مى نماييم :

گاهى منشأ درونى گريه پيوند خانوادگى است كه بزرگ ترين و عميق ترين آن ، پيوند پدر و مادر با فرزندان است، به همين دليل خداوند حق آنان را با توحيد و يكتاپرستى در كنار هم قرار داد و فرمود: (وَقَضَى رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُوا

إِلاَّ

إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً)(1)(و پرودگارت مقرر فرمود كه جز او را نپرستيد و به پدر و مادر نيكى كنيد) . دليل اين تجليل و تكريم هم روشن است، چرا كه آن دو ريشه و علت ظاهرى پيدايش فرزندان خويشند .

درست اينجاست كه بايد گفت: اگر حقِّ علتِ ظاهرىِ پيدايشِ انسان تا اين درجه درخور تجليل و تكريم است، پس تجليل و احترام از علت ظاهرى و معنوى وجود انسان بسى فراتر خواهد بود و براساس رواياتى كه در تفسير آيه آمده است پدر حقيقى امت، پيامبر گرامى و اميرمؤنان و حسن و حسين اند - كه درود خدا بر آنان باد - و خداوند نيكى كردن به آنان را مقرر ساخته است .

و بى ترديد برپايى محافل سوگوارى و گريه بر حسين عليه السلام نيكى به پيامبر و على و فاطمه و امام حسن عليهم السلام است .

دليل آن، اين است كه احسان و نيكى، عبارت از سود رسانى واقعى است و بهترين سود رسانى، تجليل و احترام است و سوگوارى و گريه بر شهيدان پاكباخته و بزرگى كه خون مقدسشان را نثار حق و عدالت نموده اند، بهترين تجليل از آنان و هدف هاى بلند آنان است .

پيامبر هنگامى كه گريه زنان انصار بر برخى از شهداى احد را شنيد با افسردگى خاطر فرمود: «اما قهرمان بزرگ احد، حمزه، سوگوار و گريه كننده


1) . الإسراء 17 : 23 .

ندارد» آن گاه به زنان انصار فرمود براى حمزه عليه السلام سوگوارى كنند وبر آنان دعا فرمود.

اين در حالى بود كه حمزه عليه السلام گرچه مُثله شده بود، اما امكان مراسم دفن و تشييع جنازه و نماز بر پيكر مقدسش بود و تنها، گريه كننده اى نداشت كه پيامبر در تجليل از شخصيت و فداكارى او دستور سوگوارى بر او داد .

امام حسين عليه السلام هيچ كدام از اين مراسم را - جز گريه و نثار اشك از سوى خاندانش را به هنگامى كه پيكر مطهرش بر روى خاك بود - نداشت . خواهر گرانقدرش با گريه اى جانسوز پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم را ندا داد تا شاهد سوگوارى بر حسين عليه السلامباشد؛ اما سپاه پليد اموى آنان را از سوگوارى بر او هم بازداشت، بلكه پا را فراتر نهاده از گريه و نثار اشك نيز جلوگيرى مى كرد .

پس اگر از شيفتگان او هستيم و با او احساس پيوند معنوى و انسانى مى كنيم، بياييد با همه وجود از او تجليل كنيم و بر او سيلاب اشك جارى سازيم، چرا كه اگر كسى بر او نگريد، با او پيوندى ندارد.(1)

5 . در بخش دوم و سوم از جلد اول كتاب گذشت كه بنابر روايات بيشمار گريه و عزادارى سيدالشهدا عليه السلام عبادتى است كه پيامبران الهى عليهم السلام و فرشتگان براى تقرب به خدا به آن مى پردازند .

اهل تسنن نيز نقل كرده اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مجالس متعدد بر سيدالشهدا عليه السلام اشك ريخته و گريسته است.

يكى از دلائل رجحان گريه و عزادارى سيد مظلومان، همين سيره عملى انبيا، اوصيا و فرشتگان است .


1) . ويژگى هاى امام حسين عليه السلام ترجمه الخصائص الحسينية 217 - 218 (با كمى تصرف) .

ذكر مقتل و روضه خوانىِ پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام و حزن و اندوه، گريه و عزادارى، جزع و بى تابى همه خوبان عالم - حتى خود سيدالشهدا عليه السلام - حاكى از اهميت ويژه آن است.

پس عزادارى از بالاترين عبادات است و خودش فى نفسه موضوعيت دارد، چنانكه قرائت قرآن و به جاى آوردن نماز مطلوب شارع است.

حال اگر كسى حوصله گريه وعزادارى و شركت در مجالس عزا را نداشت آيا رواست كه به تشكيك در اين امور بپردازد؟!

يا اينكه مانند آن است كه كسى حال نماز شب و تهجد ندارد با سخنرانى و تأليف و هر وسيله ديگر در استحباب نماز شب اشكال كند كه چرا بايد انسان از خواب ناز بلند شود ، مگر در روز وقت كافى براى عبادت نيست؟!

خلاصه آنكه بهترين راه براى ابراز احساسات نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله و خاندانش گريه و عزادارى است .

در همين زمينه - پاسخ به اين سؤال كه چرا گريه مى كنيم - مطلبى گفته شده است كه نقل آن مناسب است :

گريه تجسّم عينى تاثرات درونى و عاطفى است .

گريه زبان صادق وطبيعى شوق، اندوه، درد و عشق يك انسان است.

گريستن تجلى طبيعى يك احساس و حالتى فطرى از يك رنج، يك شوق يا اندوه مى باشد.

مگر نه اشك زيباترين شعر و بى تاب ترين محبت و پر گدازترين ايمان و تب دارترين احساس و خالص ترين «گفتن» و لطيف ترين «دوست داشتن» است كه همه در كوره يك دل به هم آميخته و ذوب شده و قطره اى گرم شده اند به نام اشك؟

مگر نه قلب، قالب اشك است و اشك در قلب شكل مى گيرد و لذا اشك شبيه قلب است :

اى بسا قلب هاى سوزانى *** كه زبان راز آن نگويد باز

ليك آن ديدگان نورانى *** راز دلداده مى كند ابراز

گريه ترجمه دل است.

كسى كه عزادار است و مرگ عزيزى قلبش را مى سوزاند، بايد گريه كند. وقتى كه دلش ياد از او مى كند و زبانش سخن از او مى گويد، چشمش نيز با او همدردى مى كند .

مگر چشم از زبان صادقانه تر سخن نمى گويد؟!

از من مپرس كآتش دل در چه غايت است *** از آب ديده پرس كه او ترجمان ماست

اشك چشم نشانه رقّت قلب است. كسى كه از صحنه دلخراش منقلب نمى شود تا اشك تأثر بريزد و نيز از حقيقت و جلوه زيبائى لذت نمى برد، تا اشك شوق جارى گرداند، از قلب سليم و روح متعادل برخوردار نيست.

و انسانى كه نمى گريد وگريستن را نمى داند، احساس انسانى را فاقد است.

3 . از قرآن و سيره پيامبر صلى الله عليه و آله دليلى بر گريه و عزادارى سيدالشهدا عليه السلام داريم ؟

پاسخ: قرآن و روايات فريقين بر آن دلالت دارد .

اما اثبات مطلب از قرآن، قبلاً گذشت كه امام سجاد عليه السلام به گريه حضرت

يعقوب در فقدان حضرت يوسف عليهماالسلام استناد نمود.(1)

برخى از نويسندگان اهل تسنن نيز به دليل همين آيات گريه بر فقدان عزيزان را تجويز نموده اند.(2)

و استدلال به آيه شريفه : (قُل لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى).(3)در نكته اول از پاسخ هاى پرسش قبل و آيه شريفه : (وَمَن يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللّه ِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَى

الْقُلُوبِ).(4)تحت عنوان «تعظيم شعائر الهى» در جلد اول گذشت .

اما سيره پيامبر صلى الله عليه و آله، در روايات شيعه و سنى گريه پيامبر صلى الله عليه و آله بر اموات و گذشتگان و شهدا نقل شده است، چنانكه قبلاً به تفصيل گذشت .(5)

و روايات بسيار - از فريقين - بر گريه پيامبر صلى الله عليه و آله بر امام حسين عليه السلام از هنگام ولادت آن حضرت تا آخرين لحظات عمر پيامبر صلى الله عليه و آله و همچنين پس از وقوع حادثه جانسوز عاشورا دلالت دارد .(6)


1) . سوره يوسف آيات 84 - 86 رجوع شود به جلداول، بخش دوم، روايات شماره 160، 161، 162.

2) . مخالفة الوهابية للقرآن و السنة 58 .

3) . النساء 4 : 1 .

4) . الحجّ 22 : 32 .

5) . رجوع شود به اوائل بخش اول ، پاسخ گروه اول از مخالفان عزادارى .

6) . رجوع شود به جلد اول ، بخش دوم و سوم .

4 . آيا اين همه ثواب و پاداش براى گريه بعيد نيست ؟!

اشاره

آيا اين همه ثواب ها و پاداش هايى كه براى گريه و عزادارى گفته مى شود بعيد نيست ؟!

آيا مى شود براى يك قطره اشك اين همه ارزش قائل شد ؟!

پاسخ : استبعاد دليل نيست .

1 . استبعاد دليل نيست، در برابر اين استبعاد كه «مگر مى شود؟» پاسخ مى دهيم: «آرى ، قطعاً مى شود». پس استبعاد دليل نيست تا نيازمند جواب باشد.

2 . انسانى كه به راهنمايى عقل خويش به خداى يگانه ايمان دارد و با دليل قطعى - نص و معجزه - حجت بودن امامان معصوم عليهم السلام براى او معلوم شده، عقل او حكم مى كند كه بدون چون و چرا كلام فرستاده خدا و حجت پروردگار را بپذيرد . كسى كه در برابر سخن آنان تسليم نباشد و چون و چرا كرده «سلّمنا و لا نسلّم» بگويد، برخلاف حكم عقل خود مشى كرده است .

3 . اين استبعاد منحصر به ثواب گريه بر امام حسين عليه السلام و عزادارى بر آن سرور شهيدان نيست. بسيارى از عمل هاى به ظاهر كوچك در دين ثواب هاى بزرگى را به خود اختصاص داده اند. هر جوابى كه در آن موارد داده شد، ما هم در مورد ثواب گريه و عزادارى مى دهيم.

4 . ثواب هايى كه خداوند بر عمل بندگان مى دهد، همه از روى تفضّل است؛ مانند جايزه هايى كه گاه براى يك عمل مختصر مى دهند. بنابر اين نبايد استبعاد كرد كه يك عمل ساده، ثواب بزرگى داشته باشد.

5 . در ادعيه مأثوره از اهل بيت عليهم السلام آمده است: «يا من يُعطي الكثير بالقليل»(1)يعنى اى خدايى كه در برابر عمل اندك پاداش بسيار عنايت مى كنى. پاداشى كه خدا در برابر طاعات بشر تفضّل مى كند به لحاظ جود و كرم خويش است نه به لحاظ ارزش عمل بندگان. اگر كسى براى شخصيت بزرگى گُلى هديه ببرد، آيا او قيمت يك گل را در بازار روز حساب مى كند و در برابر آن به او پاداش مى دهد يا به لحاظ مقام خويش - حاكم، والى، استاندار، پادشاه و غيره - به او صله مى دهد؟ مگر امام معصوم عليه السلام در برابر يك گل برده اى را آزاد نكرد؟(2)

مگر در برابر يك گوسفند به صاحب آن هر يك از امام حسن و امام حسين عليهماالسلام و عبداللّه بن جعفر رحمه الله هزار گوسفند و هزار درهم - جمعا سه هزار گوسفند و سه هزار درهم - عطا نفرمودند؟(3)

6 . كسى مپندارد كه يك قطره چيزى نيست. گاه كارى از نظر حجم فيزيكى كم است ولى ارزش بالايى دارد. همين نماز كه در واجبات مهم ترين واجب محسوب مى شود، مگر چند قيام و قعود و چند ذكر و دعا و سوره بيشتر است؟! يا گناه ابليس مگر تنها يك سجده نكردن بيشتر بود ؟!

بنابر اين تنها حجم فيزيكى عمل مورد نظر نيست. ملاك ارزش روح و حقيقتى است كه در آن عمل وجود دارد و اثرى كه بر آن مترتّب مى گردد.


1) . مصباح المتهجد 353، 356، 379، جمال الاسبوع 235، 238، 270، بحار 47/36 و 87/5 ، 7 ، و 92/360 و 95/390 .

2) . عوالم 16/114 و 17/64 .

3) . عوالم 16/112 .

7 . اگر كسى درباره همين يك قطره اشك كه از سر اخلاص و محبّت در سوگ سالار شهيدان ريخته مى شود، بحث و بررسى كند ، آن را موضوع تحقيق خويش سازد ، از جهات گوناگون به آن بپردازد و در ابعاد و جهات اين قطره اشك عميق شود، خواهد فهميد كه اين يك قطره چيز كمى نيست. يك دنيا ارادت قلبى پشت اين يك قطره خوابيده كه يك دنيا سخن گاه در پديد آوردن اين يك قطره عاجز مى ماند .

يك دنيا فهم و درك پشت اين يك قطره نهفته است و اين يك قطره از آن اقيانوس برگرفته شده و گاه همه مردم از پديد آوردن اين يك قطره عاجز مى مانند .

يك دنيا اثر و بركت بر اين يك قطره مترتّب است كه گاه هيچ چيز ديگر جايگزين اين يك قطره در پديد آوردن آن آثار و بركات نيست !

يك قطره است ولى تو را به انبيا، اوليا، پاكان و نيكان پيوند مى زند.

يك قطره است ولى نتيجه تلاش هاى پيامبران، پاكان و نيكان است .

يك قطره است ولى از عمق فهم و درك وارادت و دلدادگى حكايت دارد.(1)

تذكر : نياز به توضيح نيست كه پاداش هايى كه در روايات «گريه و عزادارى» وارد شده - مانند بقيه عبادات - براى همه يكسان نيست، بلكه نسبت به افراد مختلف - به جهات گوناگون - درجاتى متفاوت دارد .


1) . مطالب شماره : 1، 3، 4، 6، 7 از مقاله «دفاع از روايات عزادارى و پاسخ به شبهات» مهدى حسينيان قمى استفاده شد .

5 . آيا يك قطره اشك باعث آمرزش است ؟!

اشاره

آيا ممكن است مقدارى اشك ريختن باعث آمرزش گناه انسان شود؟ آيا گريه كردن باعث مى شود كه شفاعت شامل حال ما شود؟

آيا اين جرى كردن مردم نيست؟(1)

پاسخ : آرى ، نظير توبه كه در آيات و روايات وارد شده .

با توجه به اينكه مخاطب ما كسانى هستند كه به قرآن و روايات اعتقاد دارند، ما از آنها سؤال مى كنيم:

آيات و رواياتى كه در مورد عفو و رحمت خدا و آمرزش گناهان به صورت مطلق وارد شده مانند آيات : (قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لاَ تَقْنَطُوا مِن رَحْمَةِ اللّه ِ إِنَّ اللّه َ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيم)(2)و (إِنَّ اللّه َ لاَ يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِكَ لِمَن يَشَاءُ)(3)و امثال آن چه توجيهى دارد؟!

آيات و رواياتى كه به گنهكار گويد در صورت توبه و استغفار و بازگشت به سوى خدا، گذشته تاريك او ناديده انگاشته مى شود و با بى گناه برابر مى شود ، چگونه قابل قبول است؟

بسيارى از اعمال كه سبب مغفرت و آمرزش دانسته شده، بلكه عموم:


1) . به عنوان نمونه رجوع شود به كلام هاشم معروف حسنى در كتاب اخبار و آثار ساختگى ترجمه حسين صابرى 211 .

2) . الزمر 39: 53 .

3) . النساء 4 : 48 .

(إِنَّ الْحَسَنَاتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ)(1)را چگونه تحليل مى كنيد؟

آيا نادانان اين آيات را نوعى اغراء به جهل تلقى مى كنند كه: اى بندگان هر چه مى خواهيد گناه كنيد ، خداوند شما را مى بخشد؟

يا هر چه مى خواهيد گناه كنيد خداوند در صورت توبه شما را مى بخشد؟

يا هر كاى مى خواهيد بكنيد ؛ زيرا مى شود با اعمال صالح آن را جبران كرد ؟

هيچ انسان فهميده و عاقلى از آيات و روايات چنين برداشتى را ندارد، بلكه مى داند كه خداوند عزّوجلّ از باب رحمت واسعه اى كه دارد براى جلوگيرى از يأس و قنوط و به جهت ايجاد رجاء و اميد در قلوب بندگان، آنها را به رحمت و مغفرت خويش وعده داده و اميدوار مى سازد، پس در صورت صدور گناه نبايد نااميد شد، بلكه بايد با آب توبه آلودگى گناه را شست .

از ابواب رحمت الهى - بلكه وسيع ترين آنها - حضرت سيدالشهدا عليه السلام است.

يكى از حسناتى كه گناه را محو مى كند و مشمول عموم: (إِنَّ الْحَسَنَاتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ) است، اشك در عزاى آن حضرت است.

گذشته از اينكه عمومات شامل آن مى شود ، روايات بسيارى در خصوص آن از پيامبر صلى الله عليه و آله و ديگر معصومان عليهم السلام به ما رسيده است كه از جهت حجيت و دلالت تمام است.


1) . هود 11 : 114 .

چگونه ممكن است ما بر كلام آنها خُرده بگيريم و اعتراض نماييم، مگر ما آنها را معصوم و حجت پروردگار نمى دانيم؟!

چرا در بقيه اعمالى كه باعث مغفرت و آمرزش است هيچگاه اشكالى نمى شود؟ آيا تا به حال شنيده ايد كسى در مورد پاداش صدقه، صله رحم، نماز شب و اينكه اين اعمال باعث آمرزش گناهان است اشكال كند؟

آرى همان گونه كه شيطان بسيارى از مردم را با اغواى از اصل ولايت به هلاكت مى كشاند،(1)به همان كيفيت عده اى را با تشكيك در ديگر امور مربوط به معصومان عليهم السلام و ولايت آنها - مانند تعظيم شعائر - گمراه مى سازد!

لازم به تذكر است كه : شفاعتِ عزاداران اختصاص به آمرزش گناهان آنها ندارد، بلكه در مورد ترفيع درجات آنها نيز مؤثر است .


1) . پس از شهادت امام حسين عليه السلام، ابليس از خوشحالى به جولان درآمده و به همراهى بقيه شياطين و عفريت ها تمام زمين را دور زده و به آنها گفته: ما انتقام خويش را از بنى آدم گرفتيم، آنها را به آخرين حدّ گمراهى و هلاكت رسانده و جهنمى كرديم مگر كسانى كه متمسك به اهل بيت باشند . پس وظيفه شما اين است كه مردم را درباره آنها به شك و شبهه انداخته و بذر عداوت و دشمنى آنها و دوستانشان را در دل مردم بكاريد تا گمراهى و كفر آنها محكم گردد و كسى نجات پيدا نكند . كامل الزيارات 266 ، بحار 28/60 - 61 و 45 / 183 ، عوالم 17 / 365 - 366 .

6 . آيا گريه گنهكاران هم ارزشمند است ؟!

اشاره

برخى براى روايات گريه و عزادارى عموم و اطلاقى قائل نيستند و گويند : اگر انسان مؤمن با تقوا بر حضرت گريه كند ارزش دارد ولى گريه گنهكاران مشمول اين روايات نيست.

و به عبارت بعضى ديگر فقط در صورتى گريه مطلوب است كه در ما تأثيرگذار باشد .

تحت عنوان «فلسفؤ دستور ائمؤ اطهار عليهم السلام» گفته شده:

توصيه كردند كه بايد عزاى حسين بن على زنده بماند، چون او يك مكتب به وجود آورد، مى خواستند مكتبش زنده بماند... [دستور آنها] براى اين است كه بلكه پرتوى از روح حسين بن على در روح ما و شما بتابد. اگراشكى كه ما براى او مى ريزيم درمسيرهماهنگى روح ما باشد، روح ما پرواز كوچكى با روح حسينى بكند، ذره اى از همت او، ذره اى از غيرت او، ذره اى از حريّت او، ذره اى از ايمان او، ذره اى از تقواى او، ذره اى از توحيد او در ما بتابد و چنين اشكى از چشم ما جارى شود، آن اشك هرچه دلتان بخواهد قيمت دارد. اگر گفتند به اندازؤ يك بال مگسش هم يك دنيا ارزش دارد، باور كنيد. اما نه اشكى كه براى نفله شدن حسين باشد، بلكه اشكى كه براى عظمت حسين باشد، براى شخصيت حسين باشد.

اشكى كه نشانه اى از هماهنگى كردن و پيروى كردن از حسين بن على باشد، بله يك بال مگسش هم يك دنيا ارزش دارد. خواستند كه هميشه مردم اين مكتب عملى را ببينند.(1)


1) . رجوع شود به سند شماره 1 .

و پس از بيان مطالبى درباره فلسفه عزادارى آمده است :

اين فلسفؤ عاشوراست، نه گناه كردن و بعد به نام حسين بن على بخشيده شدن! گناه كنيم، بعد در مجلسى شركت كنيم و بگوييم خوب ديگر گناهانمان بخشيده شد.

گناه آن وقت بخشيده مى شود كه روح ما پيوندى با روح حسين بن على بخورد؛ اگر پيوند بخورد، گناهان ما قطعاً بخشيده مى شود ولى علامت بخشيده شدنش اين است كه دومرتبه ديگر دنبال آن گناه نمى رويم. اما اينكه از مجلس حسين بن على بيرون برويم و دومرتبه دنبال آن گناهان برويم، نشانؤ اين است كه روح ما با روح حسين بن على پيوند نخورده است.(1)

حسين مكتب عملى در اسلام تأسيس كرد. حسين عليه السلام نمونؤ عملى قيامهاى اصلاحى است. خواستند مكتب حسين زنده بماند ... فلسفه اش خيلى روشن است. گفتند نگذاريد اين حادثه فراموش بشود. حيات و زندگى شما... انسانيت و شرف شما بستگى به اين حادثه دارد، اسلام را با اين وسيله مى توانيد خوب زنده نگه داريد .

عزادارى حسين بن على واقعاً فلسفؤ بسيار بسيار عالى هم دارد ... به شرط اينكه هدف اين كار را تشخيص بدهيم بجاست. اما متأسفانه عده اى اين را نشناختند، خيال كردند كه بدون اينكه مردم را به مكتب حسين عليه السلام آشنا كنيم، به فلسفؤ قيام حسينى آشنا كنيم، عارف به مقامات حسينى كنيم، همين قدر كه مردمى آمدند و نشستند و يك گريه اى را نفهميده و ندانسته كردند، ديگر كفارؤ گناهان است!(2)


1) . رجوع شود به سند شماره 2 .

2) . رجوع شود به سند شماره 3 .

خلاصه مطالب گذشته :

1 . خواستند مكتب حسين عليه السلام زنده بماند.

2 . گريه نفهميده و بدون آشنايى به مكتب حسين عليه السلام كفاره گناهان

نيست .

3 . اشكى ارزش دارد كه همراه آن روح ما پرواز كوچكى با روح حسينى بكند .

4 . اشكى كه براى نفله شدن حضرت باشد ارزش ندارد .

5 . گناه كنيم، بعد در مجلسى شركت كنيم و بگوييم گناهانمان بخشيده شد. علامت بخشيده شدنش اين است كه دو مرتبه ديگر دنبال آن گناه نمى رويم.

6 . حسين عليه السلام مكتب عملى در اسلام تأسيس كرد.

پاسخ اجمالى :

1 . در زمان هاى سخت، گاه بسيارى از اهل تقوى هم جا مى زنند و عقب مى كشند. آيا اين دليل مى شود كه گريه آنان هم بى ارزش است؟

2 . در زمان هاى سخت، گاه برخى از همان فسّاق به اصطلاح شما ممكن است پايدار بمانند و دست از عزاى امام حسين عليه السلام برندارند و حتّى در اين راه كشته شوند.

آيا آن روايات را در حقّ اينان جارى مى دانيد يا چون مرتكب فسق شده اند ديگر مشمول آن روايات نيستند.

3 . اگر كسى به راستى بر سيّدالشهدا عليه السلام بگريد چرا كه به آن امام خوبان ستم رفته است و مظلوميت او را فرياد كند ولى در كنار گريه ، آلوده به گناه باشد آن گونه كه اكثر ما هستيم، چرا براى گريه اش مشكلى پديد آيد؟!

4 . خداوند باب توبه را باز كرده و يا شفاعت را باعث دستگيرى مؤنان در قيامت قرار داده، اين هم موجب جسارت و جرأت گنهكاران مى شود . پس بهتر است كه شما راه بازگشت به سوى خدا را ببنديد تا كسى از راه خدا بر نگردد ! !

و به تعبير ديگر از هر آموزه دينى مى توان برداشت بدى داشت ولى معنايش اين نيست كه آن آموزه غلط است. گريه بر امام حسين عليه السلام، توبه، شفاعت و گريه از خوف خدا همه همين طور است، انسان آلوده اى كه به حق گريه كند و به حق توبه كند، به آثار والاى آن دست مى يابد.(1)

5 . اگر در اعمال و رفتار كسى مشكلاتى هم باشد، نمى شود به او گفت : عزادارى شما بى ارزش است زيرا در عمل از سيدالشهدا پيروى نكرده ايد .

نظير نماز كه خدا درباره آن مى فرمايد : (إِنَّ الصَّلاَةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنكَرِ وَلَذِكْرُ اللّه ِ أَكْبَرُ)(2)يا (وَأَقِمِ الصَّلاَةَ لِذِكْرِي)(3)حال اگر نماز در مورد شخصى مانع از منكرات نشد و او را از صفات رذيله پاك نكرد، يا بنده اى از آثار و بركات


1) . چهار مطلب گذشته از مقاله «دفاع از روايات عزادارى و پاسخ به شبهات» مهدى حسينيان قمى استفاده شد .

2) . العنكبوت 29 : 45 .

3) . طه 20 : 14 .

حضور قلب و ياد خدا در نماز محروم بود، نمى توان به او گفت: اصلاً نماز تو فايده اى ندارد، تو تكليف خويش را ادا نكرده اى .

آيا مى شود با توجه به منتفى بودن آثار نماز آن را بهانه اى براى ترك نماز دانست. بلكه اين مطلب در روزه، حج، و ساير عبادات نيز جارى است.

شما را به وجدان پاكتان قسم در عموم مردم - بلكه خواص! - تا چه اندازه وجود حكمت ها و آثار دستورات شرعى را مى توان احساس نمود؟! در عين حال يقين داريم كه امتثال فرمان خداوند - در واجبات و مستحبات - از همه آنها مطلوب و لازم است.

6 . گنهكارى كه يك كار مثبت انجام دهد به همين اندازه داراى ارزش است و نبايد ناديده گرفته شود .

مثل قضيه اى كه در حماسه حسينى آمده : آوازه خوان متوكل به زيارت امام حسين عليه السلام رفت و سپس نزد متوكل بازگشت، استاد مى نويسد:

خود متوكل يك سر مغنّيه دارد. يك وقتى با او كار داشت و سراغ او را گرفت. گفتند نيست. گفت كجاست؟ گفتند به مسافرت رفته است. بعد از مدتى كه آمد، متوكل از او سؤل كرد: كجا رفته بودى؟ جواب داد: براى زيارت به مكه رفته بودم. متوكل گفت: الآن كه وقت زيارت مكه نيست؛ نه ماه ذى الحجّه است كه وقت حج باشد و نه ماه رجب است كه وقت عمره باشد، و اصرار كرد كه بايد بگويى كجا رفته بودى .

بالأخره معلوم شد اين زن به زيارت حسين بن على رفته بود، كه متوكل آتش گرفت، فهميد نام حسين را نمى شود فراموشاند.(1)


1) . حماسه حسينى 1/126 ، مجموعه آثار 17 / 32 .

پس در مجموع كار او را مثبت دانسته اند، و گر نه ذكر اين قضيه و ذكر آتش گرفتن متوكل از زيارت او وجهى نداشت .

پاسخ تفصيلى :

پاسخ مطلب اول :

اما اينكه گفته شده: خواستند مكتب حسين عليه السلام زنده بماند.

گرچه اين مطلب فى الجمله صحيح است ولى بيان دو نكته اساسى در فهم صحيح و برداشت درست از جمله مذكور لازم است:

الف) در خود روايات گريستن و گرياندن «احياء امرنا» ضميمه شده ولى آيا احياء مكتب فقط توجه به جنبه حماسى آن است؟

بدون شك احياء امر اهل بيت عليهم السلام - چنانكه در روايت آمده - يادگيرى و آموزش مجموعه علوم و معارف آن بزرگواران است،(1)

عيون أخبارالرضا عليه السلام 1 / 307، معانيالأخبار 180، وسائل 27 / 92، 141، بحار 2 / 30 .

استقامت و پايدارى

در آن راه به لحاظ شرائط متفاوت است ، نمى شود فقط جهاد و حماسه مورد توجه قرار گيرد و از وظيفه در سائر شرائط چشم پوشى نمود.

ب) عزادارى، گريستن و گرياندن، جايگاه ويژه خود را دارد و ذاتا مطلوب است، پس نمى توان از كلام فوق چنين اراده كرد كه اگر در مجلسى فقط


1) . عن مولانا أبي الحسن علي بن موسى الرضا عليهماالسلام : رحم اللّه عبدا أحيا أمرنا . فقلت له : فكيف يحيي أمركم ؟ قال : يتعلّم علومنا ويعلّمها الناس .

گريستن و گرياندن بود و ساير احكام و معارف بيان نشد، مطلوب شارع نيست . شاهد اين مطلب روايات حاكى از مرثيه سرايى در محضر اهل بيت عليهم السلام است بدون اينكه غير از جنبه «عزادارى، گريستن و گرياندن» جهات ديگر را متذكر شوند .

پس اگر عزادارى ما صرفا جنبه تعظيم شعائر داشت، يعنى فرض كنيم هيچ تعليم و تعلّمى هم در كنار آن نبود باز خود آن فى نفسه موضوعيت دارد مانند نماز ، قرائت قرآن و مانند آن .

علاوه بر آن ، هدف «زنده ماندن مكتب» هيچ منافاتى با موضوعيت گريه، عزادارى، و همدردى ما با معصومين عليهم السلام - كه در پرسش و پاسخ شماره 8 خواهد آمد - ندارد ، بلكه اين خود بخشى از مكتب است .

پاسخ مطلب دوم:

رجوع شود به نكته شماره 5 از پاسخ اجمالى .

پاسخ مطلب سوم:

اما اينكه ارزش اشك مقيد شده به اينكه :

روح ما پرواز كوچكى با روح حسينى بكند، ذره اى از همت او، ذره اى از غيرت او، ذره اى از حريّت او، ذره اى از ايمان او، ذره اى از تقواى او .

خلاصه آنكه اشكى كه در روحيه انسان تأثير بگذارد و در او تحوّل ايجاد كند، ارزشمند است.

از مطالب گذشته پاسخ آن روشن مى شود . ارزشمند بودن چنين اشكى مستلزم ارزش نداشتن گريه هاى ديگر نيست.

گرچه اين امور از ارزش فوق العاده اى برخوردار است و درجات انسان را بالا مى برد و با وجود آن ارزش اشك هم بيشتر مى شود ولى به چه دليل اشكى كه همراه اين ارزش ها نباشد فاقد ارزش است؟!

چرا در هيچ روايتى به چنين شرائط اشاره اى نشده ؟! مگر خود اهل بيت عليهم السلام نمى توانستند اين قيود و شرايط را ذكر كنند؟!

پاسخ مطلب چهارم:

غرض از «نفله شدن» چيست ؟ ظاهرا مراد نفى «رثا و مصيبت» بدون جنبه حماسى است، چنانكه از برخى كلمات آينده ايشان ظاهر مى شود، و تقييد به «اشكى كه براى عظمت حسين باشد، براى شخصيت حسين باشد» نيز بر آن دلالت دارد ، يعنى اشك براى ترحم و دلسوزى براى حضرت بى ارزش است.

جوابش آن است كه : موضوعيت داشتن «حزن و تأثر» از روايات بسيار فهميده مى شود،(1)و در پاسخ از پرسش شماره 26 نيز خواهد آمد كه گريه از


1) . رجوع شود به جلد اول ، روايات شماره : 2، 3، 4، 5، 12 ، 13، 19، 35، 43، 47، 49، 51، 52، 56، 57، 59، 76، 79، 81، 82، 85، 87، 88، 101، 106، 117، 136، 162، 169، 175، 179، 180، 197 ، 204، 206، 209، 228، 236 .

روى ترحم و دلسوزى هم مطلوب است .

پاسخ مطلب پنجم:

اميد به مغفرت و رحمت الهى و كوشش در بجا آوردن اعمال صالحه براى محو گناه امرى است مطلوب، از جمله آن اعمال نيك گريه، عزادارى و زيارت است كه باعث محو سيئات مى شود و گذشته از روايات بسيار ، عموم (إِنَّ

الْحَسَنَاتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ)(1)شامل آن مى شود.

يكى از آثار مهم شركت در مجالس عزا و گريه بر سيدالشهدا عليه السلام و زيارت آن حضرت و بقيه معصومين عليهم السلام آمرزش گناهان است ، و شركت در مجالس به چنين نيتى هيچ اشكالى ندارد و شواهد متعدد در روايات و زيارات دارد .

از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه در زيارت سيدالشهدا عليه السلام گويى :

بأبي أنت وأُمّي يا أبا عبد اللّه ، إليك كانت رحلتي مع بعد شقّتي ، ولك فاضت عَبرتي ، وعليك كان أسفي ونحيبي وصراخي ، وزفرتي وشهقي، وإليك كان مجيئي ، وبك أستتر من عظيم جرمي .

أتيتك زائرا وافدا قد أوقرتُ ظهري ... .(2)

إليك يا ربّ صمدتُ من أرضي ، وإلى ابن نبيّك قطعتُ البلاد رجاءً للمغفرة .


1) . هود 11 : 114 .

2) . كامل الزيارات 234 ، بحار 98/182 ، جامع أحاديث الشيعة 12 / 481 ، 560 .

فكن لي يا سيدي سكنا وشفيعا ، وكن بي رحيما ، وكن لي منجا يوم لا تنفع الشفاعة عنده إلاّ لمن ارتضى ، يوم لا تنفع شفاعة الشافعين ، ويوم يقول أهل الضلالة : مالنا من شافعين ولا صديق حميم ، فكن يومئذ في مقامي بين يدي ربّي لي منقذا ، فقد عظم جرمي إذا ارتعدت فرائصي ، وأخذ بسمعي وأنا منكّس رأسي بما قدّمت من سوء عملي ، و أنا عارٍ كما ولّدتني أُمّي ، وربّي يسألني ، فكن لي يومئذ شافعا ومنقذا ، فقد أعددتُك ليوم حاجتي ويوم فقري وفاقتي ... .(1)

بأبي أنت وأمي أتيتك زائرا وافدا عائذا مما جنيت على نفسي ، واحتطبت على ظهري ، وأسأل وليك ووليي أن يجعل حظي من زيارتك عتق رقبتي من النار .(2)

سپس روى قبر افتاده و گويى :

يا سيدي أتيتك زائرا ، موقّرا من الذنوب، أتقرّب إلى ربّي بوفودي إليك ، وبكائي عليك ، وعويلي وحسرتي وأسفي وبكائي ، وما أخاف على نفسي رجاء أن تكون لي حجابا وسندا وكهفا وحرزا وشافعا ووقاية من النار غدا، وأنا من مواليكم الذين أُعادي عدوّكم وأوالي وليكم ، على ذلك أحيا وعليه أموت ، وعليه أُبعث إن شاء اللّه ، وقد أشخصتُ بدني وودّعت أهلي ، وبعدتْ شقّتي ، وأُؤّل في قربكم النجاة ، وأرجو في إتيانكم الكرّة ، وأطمع في النظر إليكم وإلى مكانكم غدا في جنان ربّي مع آبائكم الماضين .(3)


1) . كامل الزيارات 236، بحار 98 / 183 - 184 .

2) . كافى 4 / 571 ، كامل الزيارات 240 ، عيون أخبار الرضا عليه السلام 1 / 302 ، من لا يحضره الفقيه 2/605 ، تهذيب 6 / 88 ، مزار شيخ مفيد قدس سره 198 ، مزار ابن مشهدى رحمه الله 549 ، 652 ، بحار 97 / 294 و 98 / 186 و 99 / 47 ، 162 ، جامع أحاديث الشيعة 12/341، 485، 606 .

3) . كامل الزيارات 241 ، بحار 98 / 187 .

خلاصه آنكه : پدر و مادرم فدايت اى اباعبداللّه! از راه دور به سوى تو سفر كردم، براى تو اشكم جارى است. افسوسم، شيونم، افغان و زاريم، فرياد و سوز و آهم براى توست. براى تو آمدم ، به واسطه تو جُرم سنگين و عظيم خويش را مى پوشانم ، به زيارت تو آمدم ، به ساحت كرم تو وارد (و مهمان)

گرديدم ، پشت خويش را (از بار گناه) سنگين نموده ام ... .

خدايا من به اميد آمرزش و مغفرت تن به اين سفر دادم.

سپس خطاب به سيدالشهدا عليه السلام عرض مى كنيم :

روزى كه شفاعت هيچ كس سودى ندهد جز كسى كه خداوند بپسندد، شما شفيع من، آرامش من، سبب نجات من و با من مهربان باش .

هنگامى كه شانه هايم به لرزه درآيد، به جهت اعمال ناشايست سرافكنده شده، عريان در برابر خداوند ايستاده ام و از من پرس و جو مى نمايد، دستم را بگير كه جُرمى بس عظيم دارم.

من براى روز مبادا، روز نياز و بيچارگى تو را ذخيره كرده ام ... .

پدر و مادرم فدايت ، به زيارت تو آمدم و به تو پناه آوردم از جنايتى كه بر نفس خويش نموده ام و بار گناهى كه بر دوش دارم.

از خدا مى خواهم كه بهره مرا از اين زيارت آزادى از آتش قرار دهد.(1)

سرورم! با بار سنگين گناهم نزد تو آمدم، بدان اميد كه مانع از عذابم باشى، تكيه گاهم، حرز و پناهم، شفيعم باشى وفرداى قيامت مرا از عذاب حفظ كنى .


1) . نظير دو جمله فوق در زيارات معصومين عليهم السلام مكرر وارد شده است .

و نظير آن در زيارات بسيار است ، مانند : «إن بيني وبين اللّه عز وجلّ ذنوبا لا يأتي عليها إلاّ رضاكم فبحقّ من ائتمنكم على سرّه ... لمّا استوهبتم ذنوبي» در زيارت جامعه.

امام صادق عليه السلام - در ضمن تعليم زيارت اميرمؤمنان عليه السلام - فرمود : بگو : أتيتُك

مُتقرّباً إلى الله عزّ وجلّ بزيارتك ، راغباً إليك في الشفاعة ، أبتغي بشفاعتك خلاص رقبتي من النّار ، مُتعوّذاً بك من النار ، هارباً من ذنوبي الّتي احْتَطَبْتُها على ظهري ، فزعا إليك ، رجاء رحمة ربّي ، أتيتُك أستشفع بك يا مولاي .(1)

امام هادى عليه السلام - در ضمن زيارت سيدالشهدا عليه السلام - فرمود : گونه راستت را بر قبر آن حضرت گذاشته و بگو : أَشهد أَنّك على بيّنة من ربّك ، جئتُ مُقرّاً بالذنوب لتشفع لي عنْد ربّك يا ابن رسول الله .(2)

در زيارت جامعه ائمه مؤمنين - كه از معصومين عليهم السلام روايت شده - آمده :

اللهم إني زرتُ هذا الإمام مُقِرّاً بإمامته ... فقصدتُ مشهده بذنوبي وعيوبي وموبقاتِ آثامي وكثرة سيّئاتي وخطاياي وما تعرفه منّي مُستجيراً بعفوك ، مُستعيذاً بحلمك ، راجياً

رحمتك ، لاجياً إلى رُكنك ، عائذاً برأفتك ، مُستشفعاً بوليّك وابن اوليائك ... الذين

جعلتَهم الوسيلة إلى رحمتك ورضوانك، والذريعة إلى رافتك وغفرانك.(3)

، مصباح الزائر 4 - 4 ، بحارالأنوار 99 / 169 .

شيخ مفيد قدس سره فرموده : مستحب است بعد از زيارت هر يك از امامان عليهم السلام گفته شود : يا وليّ الله ، إنّ بيني وبين الله عزّ وجلّ ذنوباً لا يأتي عليها إلاّ رِضَاك .(4)


1) . بحارالأنوار 97 / 305 - 306 و رجوع شود به بحارالأنوار 97 / 379 .

2) . كافى 4 / 577 ، تهذيب 6 / 114 ، كامل الزيارات 209 ، البلدالأمين 287 ، مصباح شيخ كفعمى 498 ، بحارالأنوار 98 / 172 .

3) . مزار ابن مشهدى قدس سره

4) . بحارالأنوار 99 / 73 .

نتيجه آنكه يكى از امورى كه در اين روايت داعى براى حركت زوار ذكر شده، اميد به شفاعت اهل بيت عليهم السلام در قيامت است . اما اينكه انسان نبايد با تكيه به رحمت واسعه الهى، محبت اهل بيت عليهم السلام و اعمال نيك جرأت بر گناه پيدا كند و خوف و هراس او زائل گردد، اين مطلب صحيح است ولى اختصاص به عزادارى و زيارت ندارد، بلكه قانون كلى الهى است كه مؤمن بايد بين خوف و رجاء باشد.(1)

پس اصرار بر گناه نداشتن و بقيه شرائط و قيود ، اختصاص به گريه ندارد - كه در كلام ايشان آمده : اينكه از مجلس حسين بن على بيرون برويم و دومرتبه دنبال آن گناهان برويم، نشانؤ اين است كه روح ما با روح حسين بن على پيوند نخورده است - بلكه در مورد توبه هم دقيقا جارى است . ولى باز آن هم بدان معنا نيست كه اگر انسان لغزيد و به گناه آلوده شد ديگر راه بازگشت ندارد ، لذا در روايت صحيحه آمده كه ابوبصير به امام صادق عليه السلامعرض كرد : كدام يك از ماست كه بتواند ديگر گناه نكند، حضرت فرمود : «إن اللّه يحبّ من عباده المفتّن التوّاب» .(2)يعنى : خدا دوست دارد بنده اى را كه هر چه به فتنه دچار شود و از او گناهى سر زند ، دائما توبه مى كند و بر مى گردد.

پاسخ مطلب ششم:

در پاسخ پرسش شماره 32 (از قضيه عاشورا چه درسى مى گيريم؟) خواهد آمد كه امام حسين عليه السلام مكتب جديدى تأسيس نفرمود ، مكتب حضرت همان


1) . رجوع شود به بحار 67 / 323 باب الخوف و الرجاء .

2) . كافى 2/432 ، وسائل 16/72 .

مكتب اسلام است .

7 . مقصود از تباكى چيست ؟

اشاره

در روايات متعدد «تباكى» بر سيدالشهدا عليه السلام مطلوب دانسته شده است، و كلام در اين واقع شده است كه مقصود از تباكى چيست ؟

پاسخ : حالت گريه و حزن به خود گرفتن تباكى است .

به نظر مى رسد تباكى در دو معنا استعمال مى شود:

الف) آنكه انسان به زحمت خودش را به گريه وادار كند، اهل لغت گفته اند :

تباكى : تكلّف البكاء .(1)

والتباكي : تكلّفه .(2)

وتباكى الرجل : تكلّف البكاء . ومنه : (إن لم تجدوا البكاء فتباكوا).(3)

و برخى از روايات نيز اين معنا را تأييد مى كند ، امام صادق عليه السلام - در مورد آداب دعا - فرمود: پس از تمجيد و ثناى الهى و صلوات ، حاجت خويش را بگو «وتباك ولو مثل رأس الذباب» ، يعنى : تباكى كن گرچه به اندازه سر پشه اى.(4)

تعبير «مثل رأس الذباب» يعنى اندازه سر پشه براى اشك به كار رفته ، پس «تباكى» در وادار كردن و به زحمت گريه كردن استعمال شده است .


1) . الصحاح 6 / 2284 ، مختار الصحاح 40 ، لسان العرب 14 / 83 .

2) . تاج العروس 19 / 214، القاموس المحيط 4 / 304 .

3) . مجمع البحرين 1 / 236 .

4) . كافى 2 / 483 ، بحارالأنوار 90 / 334 ، روايات ديگرى نيز به همين مضمون در دو مصدر گذشته آمده است .

ب) معناى دوم تباكى حالت گريه به خود گرفتن است، گرچه اشك از چشم انسان خارج نشود.(1)

به خود بگيرد مثل برخوردى كه انسان با صاحبان عزا در مجالس فاتحه و ... دارد.

طريحى در معناى: «ان لم تجدوا البكاء فتباكوا» قولى نقل كرده كه: معناه

لا تكلّفوا البكاء. يعنى : نمى خواهد به زحمت خود را به گريه اندازيد (همان تباكى كافى است).(2)

در منتهى الارب آمده است: تباكى: گريه دروغ نمود.(3)

منجدالطلاب مى نويسد: تَباكى: حالت حزن و اندوه و گريه به خود گرفت.

در كتب ادبى يكى از معانى باب تفاعل را اظهار چيزى كه موجود نيست ذكر كرده اند. در شرح شافيه در معانى باب تفاعل گويد :

وليدلّ على أن الفاعل أظهر أن أصله حاصل له وهو منتفٍ عنه نحو: تجاهلت و تغافلت .(4)

يعنى : يكى از معانى باب تفاعل آن است كه فاعل، چيزى را كه منتفى است اظهار كند كه موجود است (و او داراى آن چيز و آن حالت يا صفت است) مانند «تجاهل» (كه با وجود آنكه جهل ندارد اظهار جهل نمايد)، و «تغافل» (كه با آنكه غفلت ندارد اظهار كند غافل است) .


1) . مانند آن كه دست به پيشانى يا چشم ها بگذارد، سرش را پايين اندازد، و حالت شخص محزون

2) . مجمع البحرين 1 / 236 .

3) . منتهى الارب 1 / 98 .

4) . شرح شافية ابن الحاجب 1 / 99 .

شواهد بر اين معنا در اشعار عرب نيز موجود است ، مانند شعر ذيل كه در بيت اول آن اختلاف است ولى همه بر بيت دوم اتفاق دارند.

إذا انسكبت دموع في خدود *** تبيّن من بكى ممن تباكى(1)

يعنى : هنگامى كه اشك بر رخسارها جارى گردد ، معلوم شود چه كسى مى گريست و چه كسى تباكى مى نمود .

روشن است كه اينجا تباكى جز به معناى دوم - يعنى حالت گريه به خود گرفتن - نمى تواند باشد.

تذكر :

شايد بتوان گفت : «تكلّف البكاء» - كه معناى اول تباكى بود - نيز شامل مواردى است كه كسى خود را گريان بنماياند گرچه براى گريستن خود را به زحمت نينداخته باشد . به اين دليل كه در كلام اهل لغت «تكلف» را اظهار چيزى كه موجود نيست دانسته اند كه به چند مورد آن اشاره مى شود .

تجانّ : أرى من نفسه الجنون . . . أي وليس بذلك ؛ لأنه من صيغ التكلف .(2)

التشبع : أن يري أنه شبعان و ليس كذلك ؛ لأنه من صيغ التكلف .(3)

تحلّى فلان بما ليس فيه : تكلف .(4)


1) . بحار الأنوار 35 / 377، يتيمة الدهر 1 / 276 ، أعيان الشيعة 2 / 538 .

2) . تاج العروس 18/119 .

3) . تاج العروس 11/233 .

4) . تاج العروس 19/341 .

تشجع الرجل : تكلف الشجاعة وأظهرها من نفسه وليس به .(1)

و نظائر آن در كتب لغت بسيار است ، مانند :

تحامق فلان : إذا تكلف الحماقة ،(2)وتعقّل : تكلّف العقل ،(3)وتبلّد : تكلف البلادة .(4)

بسيارى از علما معتقدند كه در روايات عزاى سيدالشهدا عليه السلام «تباكى» در

معناى دوم استعمال شده ، علاوه بر آنچه گذشت ، ممكن است بر اين مطلب چنين استدلال شود كه: در اين روايات تباكى قسيم بكاء و گريه قرار گرفته، و نمى شود حقيقتا قسيم شى ء قسمى از همان شى ء باشد ؛ چون به زحمت گريه كردن نوعى از بكاء به شمار مى رود نه اينكه قسيم او باشد.

مرحوم مازندرانى در شرح كافى اين معنا را متعين دانسته و فرموده:

والتباكي إظهار البكاء مع عدمه ، وفيه تشبه بالباكي ، وهو مطلوب . مع أنه قد يفضي إلى البكاء ولو قليلاً .(5)

تباكى يعنى با آنكه اشك ندارد اظهار گريه كند، و با اين كار تشبّه به اهل گريه نمايد. اين كار مطلوبى است ، گذشته از آنكه گاهى منجر به گريه مى شود گرچه گريه كمى باشد.


1) . تاج العروس 11/236 .

2) . الصحاح 4/1465 .

3) . الصحاح 5/1772 .

4) . لسان العرب 30/96 .

5) . شرح أصول الكافي للمازندراني 10 / 255 .

علامه مجلسى رحمه الله ابتدا معناى اول را ذكر كرده و پس از نقل قول دوم مى فرمايد: اين معنا هم نيك است ؛ زيرا هر كس خود را شبيه گروهى نمايد، از آنان محسوب مى شود، گرچه معناى اول ظاهرتر است .(1)

مرحوم مقرم مى فرمايد : تباكى تشبّه به باكى است بدون اينكه از چشم اشك خارج شود . معلوم است كه تباكى درباره كسى است كه از مصيبتى متأثر شده ولى اشك ريختن براى او سخت باشد .

ايشان پس از نقل چند حديث نتيجه مى گيرد كه : تباكى مثل گريه ناشى از اندوه قلبى و تأثر نفسانى است .

و در آخر فرموده : باكى و متباكى در سوز و گداز و تأثر قلبى به جهت يادآورى مصائب اهل بيت عليهم السلام مشترك هستند .(2)

خلاصه كلام آنكه :

1 . گرچه تباكى در معناى اول هم استعمال شده است، ولى اثبات شى ء نفى ماعدا نمى كند و قطعا در معناى دوم هم به كار مى رود .

2 . كسى كه واقعا عزادارى را دوست دارد، مى خواهد به نوعى در اقامه عزا سهيم باشد، دوست دارد گريه كند ولى نمى تواند با همين تباكى حزن درونى خويش را اظهار كرده ، و مشمول رواياتى است كه دلالت دارد بر آنكه :


1) . مرآة العقول 12 / 56 .

2) . مقتل مقرم 99 - 100 .

كسى كه بخواهد كار نيكى را انجام دهد و ممكن نشود همان پاداش براى او ثابت است. نيت مؤمن از كار او برتر است، چون (آن قدر) كارهاى خير را نيت مى كند كه نمى تواند انجام دهد. پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم به ابوذر فرمود: اگر موفق به انجام كار نيك نشدى، (دست كم) تصميم انجام آن را داشته باش.(1)

3 . چنان كه در كلام علامه مجلسى رحمه الله و شيخ مازندرانى قدس سره گذشت، تباكى

تشبيه به اهل گريه است، و بنابر روايات متعدد: هر كس خود را شبيه گروهى كند از آنان است.

4 . در آداب روز عاشورا آمده است كه: حالتى مثل صاحبان عزا (كه عزيزى را از دست داده اند) به خود بگير ... حزن و اندوه و افسردگى و دلشكستگى بر تو (واز چهره ات ظاهر) باشد.(2)

تذكر :

بايد توجه داشت كه آنچه در تباكى گفته شد ، ربطى به خودنمايى ندارد .

محدث قمى قدس سره فرموده : تباكى يعنى گريه بر خود بستن و به صورت و شكل باكى درآمدن ، نه آنكه مراد رياى در گريه باشد ؛ چه بكاء بر حضرت سيدالشهدا عليه السلام عبادت است و رياء در عبادت مثل قياس در ادله و ربا در معامله جايز نيست ... .


1) . رجوع شود به وسائل الشيعه باب 6 از مقدمات ابواب عبادات احاديث 9، 16، 17، 24.

2) . مراجعه شود به : مصباح المتهجد 782 ، مزار ابن مشهدى قدس سره 473 ، بحار 45 / 63 و 98/303 - 304 ، 309 - 313 ، عوالم 17/342 .

سبحان اللّه ! تحمل آن حضرت تمام اين مصائب را به جهت اِحكام اساس توحيد ذات مقدس بارى تعالى و اعلاء كلمه حق و اتقان مبانى دين مبين و حفظ آن از تطرق بدعت هاى ملحدين بوده ، چگونه ذى شعورى احتمال دهد كه آن حضرت سبب شود براى جواز اعظم معاصى و اكبر موبقات كه آن ريا و شرك اصغر است ؟ ! إِنْ هذَا إِلاَّ اخْتِلاَقٌ . (1)

به چند روايت درباره تباكى(2)توجه كنيد:

في حديث مناجاة موسى عليه السلام : قال : يا ربّ ! لِمَ فضّلت أُمة محمد صلى الله عليه و آله على سائر الأمم ؟ فقال اللّه تعالى : فضّلتُهم لعشر خصال .

قال موسى عليه السلام : وما تلك الخصال التي يعملونها حتى آمر بني إسرائيل يعملونها ؟ قال اللّه تعالى : الصلاة والزكاة والصوم والحج والجهاد والجمعة والجماعة والقرآن والعلم والعاشوراء .

قال موسى عليه السلام : يا ربّ ! وما العاشوراء ؟ قال : البكاء والتباكي على سبط محمد صلى الله عليه و آله والمرثية والعزاء على مصيبة ولد المصطفى .

يا موسى ! ما من عبد من عبيدي في ذلك الزمان بكى أو تباكى وتعزّى على ولد المصطفى إلاّ وكانت له الجنة ثابتا فيها... .(3)

در مناجات حضرت موسى عليه السلام با خداى تعالى آمده است: خدايا دليل امتياز امت حضرت محمد صلى الله عليه و آله بر ديگران چيست؟


1) . منتهى الآمال 492 ، 495 .

2) . روايات بنابر معناى دوم ترجمه شده است .

3) . مجمع البحرين 3 / 186 ، مستدرك 10 / 319 ، جامع أحاديث الشيعة 12 / 557 .

خداوند ده مطلب فرمود كه آخرين آن مطالب «عاشورا» بود.

حضرت موسى عليه السلام پرسيد: عاشورا ديگر چيست؟ خداوند فرمود: گريه، تباكى، مرثيه سرايى و عزادارى در مصيبت سبط پيامبر صلى الله عليه و آله.

اى موسى! هر بنده اى كه در آن زمان گريه كند يا حالت گريه به خود گيرد و بر فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله عزادارى كند ، پاداش او بهشت است.

وقال اللّه تعالى : يا موسى ... واعلم أنه من بكى عليه أو أبكى أو تباكى حرّمتُ جسده على النار.(1)

و در روايت ديگر خدا فرمود: اى موسى! بدان هر كس بر او بگريد يا ديگران را بگرياند يا حالت گريه به خود بگيرد بدنش را بر آتش جهنم حرام گردانم .

قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله : من بكى على الحسين أو تباكى وجبت له الجنة .(2)

پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمود : هر كس براى حسينم بگريد يا خود را شبيه گريه كنندگان در بياورد بهشت بر او واجب است .

قال سيد ابن طاووس : روي عن آل الرسول صلى الله عليه و آله أنهم قالوا : ... ومن بكى وأبكى واحدا فله الجنة ، ومن تباكى فله الجنة .(3)


1) . بحار 44 / 308 ، عوالم 17 / 596 .

2) . كتاب النقض، رازى قرن ششم 406 ، در منتخب التواريخ 811 نقل شده : (أو أبكى أو تباكى) .

3) . لهوف 10 - 11 ، بحار 44/288 ، عوالم 17 / 532 .

از اهل بيت عليهم السلام روايت شده كه: هر كس بگريد و يك نفر را بگرياند پاداش او بهشت است. هر كس حالت گريه به خود بگيرد نيز پاداشش بهشت است.

عن أبي عمارة المنشد ، عن أبي عبد اللّه عليه السلام، قال : ... من أنشد في الحسين عليه السلام

شعرا فأبكى واحدا فله الجنة ، ومن أنشد في الحسين عليه السلام شعرا فبكى فله الجنة ، ومن أنشد في الحسين شعرا فتباكى فله الجنة .(1)

ابوعماره گويد: امام صادق عليه السلام فرمود: هر كس شعرى براى امام حسين عليه السلام بخواند و حتى يك نفر را بگرياند پاداش او بهشت است. هر كس شعرى براى آن حضرت بخواند و گريه كند پاداش او بهشت است. (بلكه) هر كس شعرى بخواند و حالت گريه و عزا به خود بگيرد پاداش او بهشت است.


1) . كامل الزيارات 105 ، امالى شيخ صدوق رحمه الله 141 ، بحار 44 / 282 ، وسائل 14/595 - 596 ، عوالم 17 / 540 ، و رجوع شود به : ثواب الاعمال 84 ، جامع احاديث الشيعة 12/566 .

8 . آيا عزادارى اظهار همدردى و تسليت به اهل بيت عليهم السلام است ؟

اشاره

بعضى تصور كرده اند كه اگر گفته شود: «عزادارى اظهار همدردى و تسليت به اهل بيت عليهم السلام است» اشتباه بلكه توهين و تحقير خاندان عصمت و طهارت است ، چنانكه گفته شده :

منظور اين نبوده كه همدردى و تسليتى باشد براى خاندان پيغمبر، به قول روضه خوان ها زهرا را خوشحال بكنيم. خيال مى كنيم هر اندازه ما گريه بكنيم، تسلى خاطر بيشترى براى حضرت رسول و حضرت زهرا هست.

چقدر در اين صورت ما حضرت رسول و حضرت زهرا و حضرت امير را كه هميشه آرزوى شهادت مى كشيدند و فخر خود مى دانستد كوچك كرديم و خيال مى كنيم هنوز بعد از هزار و سيصد و بيست سال در حال جزع و فزع مى باشند، بلكه مقصود اين است كه داستان كربلا به صورت يك مكتب تعليمى و تربيتى هميشه زنده بماند.(1)

خيال مى كنيم حسين بن على در آن دنيا منتظر است كه مردم برايش دلسوزى كنند يا - العياذ باللّه - حضرت زهرا عليهاالسلام بعد از هزار و سيصد سال، آنهم در جوار رحمت الهى منتظر است كه چهار تا آدم فكسنى براى او گريه كنند تا تسلّى خاطر پيدا كند!(2)

ممكن است كسى بگويد: اين براى اين است كه تسلى خاطرى براى حضرت زهرا باشد.


1) . رجوع شود به سند شماره 4 .

2) . رجوع شود به سند شماره 5 .

آيا اين حرف مسخره نيست كه بعد از هزار و چهار صد سال، هنوز حضرت زهرا احتياج به تسليت داشته باشد؟ در صورتى كه به نصّ خود امام حسين و به حكم ضرورت دين، بعد از شهادت امام حسين ديگر امام حسين و حضرت زهرا نزد يكديگر هستند. اين چه حرفى است؟! مگر حضرت زهرا بچه است كه بعد از هزار و چهار صد سال هنوز هم دائماً به سر خودش بزند، گريه كند، بعد ما برويم به ايشان سرسلامتى بدهيم! اين حرفها دين را خراب مى كند.(1)

با اينكه امام حسين ملحق به مادرش هست، مع ذلك حضرت زهرا در بهشت نشسته دائماً بى تابى مى كند و ما مردم بى سر و پا بايد بياييم يك مقدار گريه كنيم كه حضرت زهرا تسلى خاطر پيدا كند.

آيا شما توهينى بالاتر از اين براى حضرت زهرا پيدا مى كنيد؟(2)

تحريف ديگر، در موضوع دستورها دربارؤ فلسفؤ عزادارى است. در اينجا گاهى گفتيم براى تسلّى خاطر حضرت زهراست چون ايشان در بهشت هميشه بيتابى مى كنند و هزار و چهارصد سال است آرام ندارند، با گريه هاى ما ايشان آرامش پيدا مى كنند! پس آن را يك خدمت خصوصى به حضرت زهرا تلقى كرديم.(3)

خلاصه مطالب گذشته :

1 . غرض از عزادارى همدردى و تسليت براى خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله وسلم نيست .


1) . رجوع شود به سند شماره 6 .

2) . رجوع شود به سند شماره 7 .

3) . رجوع شود به سند شماره 8 .

2 . آنها هميشه آرزوى شهادت كشيده و آن را فخر خود مى دانسته اند .

3 . ما با اين حرف آنها را كوچك كرده ايم، توهينى بالاتر از اين براى حضرت زهرا پيدا نمى شود ، اين حرفها دين را خراب مى كند.

4 . اينكه هنوز بعد از هزار و سيصد و بيست سال آنها در حال جزع و فزع باشند، و نياز به تسليت داشته باشند، توهم است ؛ زيرا آنها نزد يكديگر هستند.

پاسخ مطلب اول :

اين كلام ناشى از عدم رجوع به روايات اهل بيت عليهم السلام است كه فرموده اند :

ما من باك يبكيه إلاّ وقد وصل فاطمة وأسعدها عليه .(1)

يعنى : هر كس براى سيدالشهدا عليه السلام گريه كند به فاطمه عليهاالسلام نيكى نموده و آن حضرت را در گريه يارى كرده است.

فقد واللّه شركونا في المصيبة بطول الحزن والحسرة .(2)

به خدا قسم شيعيان با حزن و حسرت هميشگى در مصائب ما شريك بوده اند.

يا أبا بصير أما تحبّ أن تكون فيمن يسعد فاطمة ؟(3)

اى ابوبصير نمى خواهى از كسانى باشى كه فاطمه عليهاالسلام را در گريه يارى مى كنند؟


1) . كامل الزيارات 81 - 82 ، بحار 45 / 206 - 208 ، عوالم 17 / 462 - 463 ، مستدرك 10/ 314 .

2) . ثواب الأعمال 217 ، لهوف 82 ، بحار 43 / 222 .

3) . كامل الزيارات 82 - 83 ، بحار 45 / 208 - 209 ، عوالم 17 / 463 - 464 ، مستدرك 10 / 315 .

يعزّ على رسول اللّه صلى الله عليه و آله مصرعهم، ولو كان في الدنيا يومئذ حيّا لكان صلوات اللّه عليه وآله هو المعزّى بهم .(1)

اگر پيامبر صلى الله عليه و آله زنده بود بايستى به آن حضرت تسليت گفته مى شد .

هم چنين رجوع شود به روايت مشتمل بر تسليت به معصومين عليهم السلام در روز عاشورا كه پس از زيارت پيامبر صلى الله عليه و آله، اميرمؤمنان، حضرت زهرا و امام حسن عليهم السلام براى عرض تسليت به هر يك گوييم: «أحسن اللّه لك العزاء» ، يعنى خداوند به شما صبر وبردبارى نيكو عنايت كند .(2)

اين همان اظهار همدردى است ، و با وجود نصّ صريح در اين زمينه، نظرات ديگر اجتهاد در برابر نص به شمار مى رود.

پاسخ مطلب دوم :

افتخار به شهادت و آرزوى آن منافاتى با عزادارى و جزع آنها و تسليت و اظهار همدردى ما ندارد ، شاهد مطلب عزا و جزع امام سجاد عليه السلام و بقيه معصومين عليهم السلام است .

در زيارت ناحيه مقدسه - كه مورد استناد استاد مطهرى(3)و ديگران است - مى خوانيم :


1) . مراجعه شود به : مصباح المتهجد 782 ، مزار ابن مشهدى قدس سره 473 ، بحار 45 / 63 و 98/303 - 304 ، 309 - 313 ، عوالم 17/342 .

2) . مستدرك 10 / 412 ، 413 ، 415 به نقل از مزار قديم ، و رجوع شود به : بحار 98 / 224 به نقل از مصباح الزائر.

3) . رجوع شود به : حماسه حسينى 2/226 ، مجموعه آثار 17 / 193 و 25/397 .

فقام ناعيك عند قبر جدّك الرسول صلى الله عليه و آله ، فنعاك إليه بالدمع الهطول ، قائلا : يا رسول اللّه ! قُتل سبطك وفتاك ، واستبيح أهلك وحماك ، وسبيتْ بعدك ذراريك ، ووقع المحذور بعترتك وذويك ، فانزعج الرسول ، وبكى قلبُه المهول ، وعزّاه بك الملائكة والأنبياء ، وفجعتْ بك أُمّك الزهراء ، واختلف جنود الملائكة المقرّبين تُعزّي أباك أمير المؤنين .(1)

از روايت فوق استفاده مى شود كه خبر شهادت سيدالشهدا عليه السلام را به پيامبر صلى الله عليه و آله رساندند و حضرت به گريه و عزادارى پرداخت ، فرشتگان و پيامبران عليهم السلام آن حضرت را تسليت گفتند . و سيل فرشتگان مقرّب نيز براى تعزيت و تسليت به اميرمؤمنان عليه السلام به راه افتاد.

پاسخ مطلب سوم :

اين اجتهاد در برابر نصّ بلكه دعواى بدون دليل است !

با وجود رواياتى كه در پاسخ مطلب اول گذشت چگونه ممكن است آن را توهين بناميم و مخرّب دين بدانيم؟!

دين آن چيزى است كه اهل بيت عليهم السلام بگويند !

در نيايش امام صادق عليه السلام در عيد غدير آمده است :

اللَّهُمَّ إِنَّا نُشْهِدُكَ أَنَّا نَدِينُ بِمَا دَانَ بِهِ مُحَمَّدٌ وَآلُ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللّه ُعَلَيْهِ وَعَلَيْهِمْ وَقَوْلُنَا مَا قَالُوا ، وَدِينُنَا مَا دَانُوا بِهِ ، مَا قَالُوا بِهِ قُلْنَا ، وَمَا دَانُوا بِهِ دِنَّا .(2)


1) . مزار ابن مشهدى قدس سره 496 - 511 ، بحار 98/323 .

2) . مزار ابن مشهدى 322، اقبال الاعمال 473، بحار 95/298 - 300 .

يعنى : بارالها! ما تو را شاهد مى گيريم كه دين ما همان دينى است كه محمد و آل محمد - كه درود خدا بر آنها باد - بدان اعتقاد داشته باشند. نظريه ما نظريه آنها، و اعتقاد ما اعتقاد آنهاست. آنچه بگويند مى گوييم، آنچه را دين بدانند بدان معتقديم و دين مى دانيم .

پاسخ مطلب چهارم :

در روايت تصريح شده كه حضرت زهرا عليهاالسلام هم الان گريه مى كند(1)

وعنه عليه السلام : يا أبا بصير إن فاطمة لتبكيه وتشهق ، فتزفر جهنم زفرة . (كامل الزيارات 82 - 83 ، بحار 45 / 208 - 209 ، عوالم 17 / 463 - 464) .

و هم در رجعت(2)و هم در قيامت .(3)

عباراتى كه به كار برده شده ، مناسب نيست .


1) . عن أبي عبد اللّه عليه السلام : وإنها لتشهق شهقة ، فلا تبقى في السماوات ملك إلاّ بكى رحمة لصوتها . كامل الزيارات 177 - 178 ، بحار 45 / 224 - 225 ، عوالم 17 / 503 .

2) . عن أبي عبد اللّه عليه السلام : وتصرخ فاطمة عليهاالسلام فتزلزل الْأرض ومن عليها . بحار 53/23 .

3) . تحت عنوان «گريه در محشر» روايات متعدد از ثواب الأعمال 216 - 219 ، ، لهوف 39 ، مثيرالأحزان 81 ، بحار 7 / 127 و 43/221 - 223 گذشت .

9 . آيا گريه شيعه اشك ندامت است ؟

اشاره

بعضى گفته اند: گريه و عزاى شيعه براى آن است كه خود ، حضرت را شهيد كرده اند و اين گريه آنها گريه ندامت است!

پاسخ : عزادارى شيعه پيروى از كتاب و سنت است .

گريه و عزادارى شيعه به جهت امتثال دستور اهل بيت عليهم السلام و تأسى به آنهاست كه روايات آن در جلد اول گذشت .

شناخت قاتلين امام حسين عليه السلام

اگر قاتلين سيدالشهدا عليه السلام شيعه بودند چرا در لحظات آخر آنها را شيعه بنى اميه و آل بوسفيان ناميد و فرمود: يا شيعة آل أبي سفيان إن لم يكن لكم دين ... .(1)

پس قطعا آنها شيعه و پيرو بنى اميه بوده اند نه شيعه اهل بيت .

چرا هنگامى كه حضرت از آنها پرسيد: براى چه با من مبارزه مى كنيد؟ پاسخ دادند : به جهت كينه اى كه از پدرت به دل داريم !

قال عليه السلام : يا ويلكم ! على مَ تقاتلوني ، على حق تركته ، أم على سنّة غيّرتها ، أم على شريعة بدّلتها ؟ ! فقالوا : بل نقاتلك بغضا منّا لأبيك ، وما فعل بأشياخنا يوم بدر وحنين ! فلما سمع كلامهم بكى .(2)


1) . لهوف 120 ، بحار 45/51، عوالم 17/293، فتوح ابن اعثم 5/117 ، مقتل خوارزمى حنفى 2/33، عبرات المصطفين 2/98 .

2) . موسوعة كلمات الإمام الحسين عليه السلام 593 به نقل از مقتل ابومخنف 132 ، معالى السبطين 2 / 12 ،و رجوع شود به : ينابيع المودة 3/80 ، مؤمر علماء بغداد 178 ، مواقف الشيعة 3/125 ، ملحقات احقاق الحق 11 / 647 به نقل از عبدالغفار هاشمى در ائمة الهدى 104.

فاطمه صغرى - دختر سيدالشهدا عليهماالسلام - در خطبه اش دشمنى و مبارزه

كوفيان را ناشى از كينه اى قديمى دانسته، و آنها را سرزنش نموده كه: ريختن خون ما باعث روشنى چشمتان و شادى دلهايتان گرديده ... چرا از برادر پيامبر صلى الله عليه و آله- على عليه السلام - كينه و دشمنى به دل داريد و به زبان آن را اظهار مى كنيد ؟!

قالت : ... أمّا بعد ؛ يا أهل الكوفة ... قتلتم جدّنا بالأمس ، وسيوفكم تقطر من دمائنا أهل البيت، لحقد متقدم ، قرّت لذلك عيونكم، وفرحت قلوبكم ... تبّا لكم يا أهل الكوفة ! أيّ ترات لرسول اللّه قِبَلَكم ، وذحول له لديكم ؟! بما عَنِدْتُم بأخيه علي بن أبي طالب عليه السلام جدّي وبنيه عترة النبي الطاهرين الأخيار ؟ ! وافتخر بذلك مفتخر[كم فقال] :

نحن قتلنا عليا وبني علي *** بسيوف هندية ورماح

وسبينا نساءهم سبي ترك *** ونطحناهم فأيّ نطاح(1)

پيامبر صلى الله عليه و آله - درباره حضرت سيدالشهدا عليه السلام - فرمود :

تقتله الفئة الباغية من بني أمية .(2)

يعنى : گروه تجاوزگر بنى اميه او را خواهند كشت.

اميرمؤمنان عليه السلام نيز خطاب به خود آن حضرت فرمود :

يا أبا عبد اللّه ... فوالذي نفسي بيده ليسفكنّ بنو أمية دمك ... .(3)

يعنى : سوگند به خدايى كه جانم در دست اوست بنى اميه خونت را بريزند.


1) . رجوع شود به : لهوف 153 ، بحار 45 / 110 - 111 ، عوالم 17/379 - 380 .

2) . مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام كوفى 2/234 ، ورجوع شود به بحار 44/251، عوالم 17/142 .

3) . كامل الزيارات 72 ، بحارالانوار 44/262 .

خود سيدالشهدا عليه السلام هم فرمود :

واللّه ليجتمعنّ على قتلي طغاة بنيأُمية ويقدمهم عمر بن سعد .(1)

والذينفس حسين بيده لايهنئ بنيأُمية ملكهم حتى يقتلوني، وهم قاتلي.(2)

يعنى : به خدا سوگند طاغيان بنى اميه بر كشتن من جمع شوند، عمر بن سعد سرلشكر آنها باشد.

براى بنى اميه سلطنت گوارا نشود مگر با كشتن من ، آنها قاتل من هستند .

امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه : (فَسَلامٌ لَكَ مِنْ أَصْحابِ الْيَمِينِ) فرمود :

هم الشيعة ، قال اللّه سبحانه لنبيه: (فَسَلامٌ لَكَ مِنْ أَصْحابِ الْيَمِينِ) ، يعني أنك تسلم منهم ، لا يقتلون ولدك .(3)

يعنى : اين آيه مربوط به شيعه است ، خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد : از ناحيه شيعه در امان هستى كه آنها فرزندان تو را به قتل نمى رسانند .

از آثار متعدد استفاده مى شود كه اهل كوفه به شدّت از ابوبكر و عمر طرفدارى كرده اند ، پس چگونه ممكن است شيعه واقعى اهل بيت عليهم السلام باشند ؟!

ابن ابى الحديد به نقل از استادش ابوجعفر نقيب گويد:

وأهل العراق الذين هم جنده وبطانته وأنصاره ... كانوا يعتقدون إمامة الشيخين إلاّ القليل الشاذّ من خواصّ الشيعة .(4)


1) . دلائل الامامة 183 ، نوادرالمعجزات 109، فرج المهموم 227، الدرالنظيم 532 ، بحار 44 / 186.

2) . كامل الزيارات 74 ، بحار 45 / 88 .

3) . تأويل الآيات الظاهرة 628 ، بحار 24 / 1 و 65 / 53 .

4) . شرح ابن ابى الحديد 15 / 185 ، بحار 33 / 60 - 61 ، معادن الحكمة 1/266 .

يعنى : اهل عراق كه لشكريان اميرمؤمنان عليه السلام بودند و از خواصّ و يارانش به حساب مى آمدند - جز عدّه اى بسيار كم - همه اعتقاد به امامت و پيشوايى ابوبكر و عمر داشتند.

از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود:

لمّا قدم أمير المؤمنين عليه السلام الكوفة أمر : ... لا صلاة في شهر رمضان في المساجد جماعةً ... فلمّا سمع الناس صاحوا : وا عمراه ! وا عمراه !

وعن أميرالمؤمنين عليه السلام قال: ولقد خفتُ أن يثوروا فيناحية جانب عسكري، ما لقيتُ من هذه الأمة من الفرقة وطاعة أئمة الضلالة والدعاة إلى النار .(1)

يعنى : هنگامى كه اميرمؤمنان عليه السلام به كوفه آمد، فرمان داد كه نماز تراويح - يعنى نماز نافله شب هاى ماه مبارك كه به جماعت برگزار مى شد - ترك شود. وقتى مردم اين مطلب را شنيدند فريادشان بلند شد: واعمراه! واعمراه!

در روايت ديگر آمده كه حضرت فرمود: ترسيدم كه بعضى از لشكريان عليه من شورش كنند.

سپس حضرت از آنها شكوه نمود كه: چه بر سرم آمد از تفرقه اين امت و پيروى آنان از پيشوايان ضلالت و دعوت كنندگان به جهنم !


1) . رجوع شود به : كافى 8/62 - 63 ، تهذيب 3 / 70 ، وسائل الشيعة 8/46 چاپ اسلاميه 5/192، بحار 31 / 7 - 8 و 34 / 168 ، 174 - 175 ، 181 و 93 / 384 .

از اخبار و آثار استفاده مى شود كه به جهت گرفتارى سختى كه زمان معاويه براى شيعيان پيش آمد، كسى از آنان در عراق باقى نمانده بود.(1)

وروى الطبري - فيما جرى بين ابن مرجانه و هانئ - : فقال عبيداللّه : يا هانئ، أما تعلم أن أبي قدم هذا البلد ، فلم يترك أحدا من هذه الشيعة إلاّ قتله غير أبيك وغير حجر . (تاريخ طبرى 4 / 269) .

آرى عده اى از لشكر عمر بن سعد - بلكه برخى از سران آنها - كسانى بودند كه به حضرت نامه نوشته و دعوت كردند ، ولى آيا صرف نامه و دعوت دليل تشيّع است ؟!(2)

آيا جمعى از آنها هواداران معروف بنى اميه نبودند؟!

آيا عده اى از آنها كسانى نبودند كه نان را به نرخ روز مى خوردند، اگر دنيا با اهل بيت باشد گرد آنان بگردند و اگر با دشمنان باشد اطراف آنها؟!

آرى به تعبير اميرمؤمنان عليه السلام آنها اهل نفاق بودند نه شيعه، در ضمن معجزات حضرت آمده كه درباره دو نفر از همين افراد فرمود :


1) . روى ابن ابى الحديد وغيره : كتب معاوية نسخة واحدة إلى عماله بعد عام الجماعة أن

برئت الذمّة ممّن روى شيئا من فضل أبى تراب وأهل بيته ... وكان أشدّ الناس بلاءً حينئذ أهل الكوفة لكثرة من بها من شيعة علي عليه السلام ، فاستعمل عليهم زياد بن سمية ، وضمّ إليه البصرة ، فكان يتتبع الشيعة - وهو بهم عارف ؛ لأنه كان منهم أيام علي عليه السلام - فقتلهم تحت كل حجر ومدر ، وأخافهم ، وقطع الأيدي والأرجل ، وسمل العيون، وصلبهم على جذوع النخل ، وطرفهم وشرّدهم عن العراق ، فلم يبق بها معروف منهم . شرح ابن ابى الحديد 11 / 44 .

2) . رجوع شود به : مقاله «مردم شناسى كوفه» در مجموعه مقالات دومين كنگره بين المللى امام خمينى و فرهنگ عاشورا 2 / 381 - 410 .

لئن كان مع رسول اللّه صلى الله عليه و آله منافقون فإن معي منافقين ، أما واللّه يا شبث ويا ابن حريث لتقاتلان ابني الحسين ، هكذا أخبرني رسول اللّه صلى الله عليه و آله .(1)

يعنى : اگر برخى از همراهان پيامبر صلى الله عليه و آله منافق بودند، با من نيز عده اى از منافقين هستند، اى شبث، اى پسر حريث به خدا سوگند شما با فرزندم حسين خواهيد جنگيد.

بلكه بعضى معتقدند كه كلماتى كه معاويه به فرزندش يزيد گفت اشاره به نوعى برنامه ريزى قبلى از ناحيه معاويه دارد . يعنى او سياست خويش را توسط هوادارانش - به صورت مستقيم يا غير مستقيم - چنان عملى كرده كه سرانجام قضيه به اين مطلب ختم شود .(2)

معاويه به يزيد گفت :

أرجو أن يكفيكه اللّه بمن قتل أباه وخذل أخاه [وجرح أخاه] .(3)

اگر حسين عليه تو قيام كند، خدا مشكل تو را به دست كسانى كه پدرش را كشتند و برادرش را مجروح نمودند - و بنابر نقلى : برادرش را تنها گذاشتند - كفايت مى كند.


1) . خرائج 1 / 226 ، بحار 33 / 384 ، مدينة المعاجز 2 / 190 ، و رجوع شود به 3 / 171 .

2) . در همين زمينه رجوع شود به : «ناگفته هايى از حقايق عاشورا» 96 - 99 .

3) . تاريخ مدينة دمشق 14 / 206 (ترجمة الإمام الحسين عليه السلام من تاريخ ابن عساكر 291)، تهذيب الكمال 6/414 ، تاريخ طبرى 4/239 ، تاريخ الإسلام 5 / 7 ، البداية والنهاية 8/123 ، 175 ، ترجمة الإمام الحسين عليه السلام من طبقات ابن سعد 55 .

لذا گفته شده : عده اى از كسانى كه به حضرت نامه نوشتند تا به كوفه بيايد غرضشان آن بود كه حضرت را به شهادت برسانند،(1)

سنائى غزنوى درباره يزيد ملعون مى گويد:

شرم و آزرم جملگى بگذاشت *** جمعى از دشمنان بر او بگماشت

تا مر او را به نامه و به حيل *** از مدينه كشند در منهل

كربلا چون مقام و منزل ساخت *** ناگه آل زياد بر وى تاخت

(انقلاب كربلا 399 - 400 به نقل از ديوان سنائى 450 ، 470 و تاريخ ادبيات در ايران 2 / 560) .

شايد عبارتى كه بلاذرى از آن حضرت نقل كرده اشاره به همين باشد كه : وما كانت كتب من كتب إليّ - فيما أظن - إلاّ مكيدة لي ، وتقرّبا إلى ابن معاوية بي . (انساب الاشراف 3/185).

گرچه حركت حضرت مطابق برنامه الهى بود - چنانكه خواهد آمد - نه اينكه فريب خورده باشد .(2)
برخلاف گفته مسعودى كه: هيچ كس از شاميان در كربلا حضور نداشتند، برخى روايات و آثار حاكى از حضور آنها در حادثه عاشورا است، مانند كلام امام صادق عليه السلام : واجتمع عليه خيل أهل الشام ، وأناخوا عليه.(3)

و فرمود : إن آل امية لعنهم اللّه و من أعانهم على قتل الحسين عليه السلام من أهل الشام.(4)

و از جدّش عليه السلام نقل فرمود : وأقبل سنان ... و شمر ... فى رجال من اهل الشام .(5).


1) أجوبة مسائل جيش الصحابة 41 .

2) رجوع شود به رواياتى كه دلالت دارد بر آنكه چيزى از اخبار زمين و آسمان بر امامان عليهم السلام پوشيده و مخفى نيست و هر دانشى كه مورد نياز آنها باشد خداوند در اختيار آنها قرار داده است. مانند: باب أنه لا يحجب من الأئمة عليهم السلام شيء وان عندهم جميع ما يُحتاج إليه . (بصائر الدرجات 142، بحار الأنوار 26/137) . و باب أنه لا يحجب عن الأئمة عليهم السلام علم السماء وأخباره وعلم الأرض و... . (بصائرالدرجات 144، بحار الأنوار 26/109) .

3) كافى 4 / 147 ، بحار 45 / 95 ، وسائل 10 / 460 ، عوالم 17 / 324 .

4) امالى شيخ طوسى قدس سره 665 ، بحار 45/95 ، عوالم 17 / 325 .

5) امالى شيخ صدوق قدس سره 163 ، بحار 44/322 ، عوالم 17 / 171 .

ابن اعثم كوفى(متوفاى 314) - پس از خطبه ابن زياد در مسجد كوفه - مى نويسد: ووضع لأهل الشام العطاء فأعطاهم، ونادى فيهم بالخروج إلى عمر بن سعد.(1)

و باز او درباره حضرت على اكبر عليه السلام مى نويسد: فلم يزل يقاتل حتى ضجّ أهل الشام من يده ومن كثرة من قَتَل منهم .(2)

بلكه بعضى معتقدند چندين هزار نفر از شاميان در كربلا حضور داشته، و انكار آن را ناشى از عدم اطلاع دانسته اند !(3)

چگونه ممكن است عمر بن سعد كه قبل از واقعه عاشورا از طرف دستگاه بنى اميه براى ولايت رى تعيين شده از شيعيان باشد؟!

بلكه مرورى به شرح حال سائر افرادى كه نامشان در سپاه ابن زياد آمده براى فهم صحيح اين قضيه مؤثر است .(4)

به عنوان مثال : شبث بن ربعى با شش نفر ديگر از جمله عمر بن حجاج زبيدى به امام حسين عليه السلام نامه نوشتند تا به كوفه بيايد .

با ورود ابن زياد به كوفه به يارى او شتافته، براى سركوب قيام حسينى وارد عمل شده و مردم را از اطراف حضرت مسلم عليه السلام پراكنده مى سازد. .


1) الفتوح 5/89 .

2) الفتوح 5/115 .

3) كتاب نقد ، شماره 41 ، صفحه 260 به نقل از كتاب الامام الحسين عليه السلام وأصحابه ، قزوينى 353 - 354 .

4) رجوع شود به مقتل أبيعبداللّه الحسين عليه السلام من موروث أهل الخلاف تأليف شيخ على زهير الحكيم 2/229 - 405، شناخت عوامل بنى اميه در واقعه عاشورا، حيدرعلى يدائى ، بازتاب تفكر عثمانى در واقعه كربلا ، هدايت پناه ، ناگفته هايى از حقائق عاشورا ، ميلانى 205 - 213 .

پس از آن از فرماندهان لشكر ابن سعد در كربلا مى گردد! سپس به شكرانه شهادت حضرت مسجدى در كوفه [بنا يا [تجديد بنا مى كند!(1)

براى اطلاع از دگرگونى حالات او رجوع شود به سفينة البحار و مستدرك سفينه مادّه (شبث) .

با ملاحظه برخورد برخى از آنها با سيدالشهدا عليه السلام و گفت و گوهايى كه بين آنها و اصحاب حضرت ردّ و بدل شده مطلب روشن تر مى گردد .(2)

بنابر نقل طبرى ، نافع بن هلال در ميدان نبرد مى گفت: «أنا على دين علي». شخصى از لشكر ابن زياد - به نام مزاحم بن حريث - به جنگ او آمده و مى گفت: «أنا على دين عثمان».(3)

و باز بنابر نقل طبرى ، برير بن خضير - از ياران سيدالشهدا عليه السلام - با يزيد بن معقل - از سپاه ابن زياد - گفت وگويى دارد كه در بحث ما مفيد است .

يزيد: تو دروغگويى، هميشه دروغگو بوده اى! ياد دارى كه به من مى گفتى: عثمان به خويش ستم نمود، معاويه گمراه و گمراه كننده باشد و امام حق و هدايت على است؟!

برير: (آرى) گواهى مى دهم كه نظر و اعتقاد من همين است.

يزيد: ولى من گواهى مى دهم كه تو از گمراهانى و اين نظر تو باطل است. .


1) شناخت عوامل بنى اميه در واقعه عاشورا ، حيدرعلى يدائى 71 - 77 (با تلخيص) .

2) رجوع شود به : مقتل أبي عبداللّه الحسين عليه السلام من موروث أهل الخلاف ، تأليف الشيخ على زهير الحكيم 2/162 ، 173 .

3) تاريخ طبرى 4/331 ، ارشاد2/103، بحار 45/19 ، عوالم 17 / 262 و رجوع شود به تاريخ طبرى 4/336 ، البداية والنهاية 8/199 .

سپس هر دو مباهله كرده و از خدا خواستند كه كسى كه بر باطل است به دست ديگرى كشته شود و يزيد به دست برير كشته شد !(1)

تذكر:

در روايتى نسبت خذلان - يعنى دست برداشتن از يارى (نه كشتن !) - به شيعه داده شده است و چنين نقل شده كه سيدالشهدا عليه السلام فرمود:

بسم اللّه الرحمن الرحيم ، أمّا بعد ؛ فإنّه قد أتانا خبر فظيع قتل مسلم بن عقيل وهانئ بن عروة و عبد اللّه بن يقطر ، وقد خذلنا [خذلتنا] شيعتنا فمن أحبّ منكم الانصراف فلينصرف من غير حرج ، ليس عليه ذمام .(2)

در اين روايت دو وجه محتمل است:

1. مراد از «شيعه» در اينجا شيعه به معناى اعم باشد.

توضيح مطلب آنكه «شيعه» به معناى خاص يعنى قائل به امامت بلافصل دوازده امام معصوم عليهم السلام و به معناى عام به همه كسانى كه ادعاى طرفدارى و پيروى اميرمؤمنان و بقيه اهل بيت عليهم السلام را دارند اطلاق مى شود. در اينجا شيعيان واقعى مقصود نبوده اند.

2. استعمال شيعه حتى در معناى عام هم به لحاظ ادعاى گذشته آنها بوده، چنانكه زبير در فتنه سقيفه از شيعيان محسوب مى شد ولى بعدا تغيير مسير .

1) تاريخ طبرى 4/329 .

2) ارشاد 2 /75 ، قريب به همين مضمون بحار 44 / 374 ، عوالم 17/225، تاريخ طبرى 4/300 ، البداية والنهاية 8/182 .

داد ، پس اين استعمال از باب «استعمال لفظ فيما انقضى عنه التلبس» است.

به لحاظ يكى از دو وجه گذشته است كه به لشكريان ابن سعد مسلمان و امت اسلام و مانند آن اطلاق شده است .

و به بيان ديگر: چنانكه پس از بازگشت جناب حرّ و برخى ديگر از لشكر دشمن ، آنها شيعه واقعى محسوب مى شوند، ديگران هم پس از انحراف و بازگشت از صراط مستقيم ديگر شيعه به حساب نمى آيند .

طبرى و ديگران در ضمن وقايع كربلا مى نويسند :

قال عزرة : يا زهير ما كنتَ عندنا من شيعة أهل هذا البيت إنما كنتَ عثمانيا .

قال زهير : أفلستَ تستدلّ بموقفي هذا أني منهم ؟!

أما واللّه ما كتبتُ إليه كتابا قطّ ، ولا أرسلتُ إليه رسولا قطّ ، ولا وعدتُه نصرتي قطّ ، ولكن الطريق جمع بيني وبينه ، فلمّا رأيتُه ذكرتُ به رسول اللّه صلى اللّه عليه[وآله]وسلم ومكانه .(1)

يعنى : يكى از لشكريان ابن سعد به جناب زهير بن قين گفت: تو كه از شيعيان اهل بيت نبودى؟!

زهير پاسخ داد: آيا الان در صف آنها نيستم؟! همين براى اثبات تشيع من كافى نيست؟!

قرينه براى دو وجه ياد شده - گذشته از مطالب پيشين - آن است كه همان زمان صدور روايت «خذلنا شيعتنا» - يا لحظاتى پس از آن - حضرت به شيعيان .


1) تاريخ طبرى 4 / 316 .

خويش دعا نمود و هنگام شنيدن خبر شهادت عبداللّه بن يقطر به گريه افتاد و به درگاه الهى عرضه داشت :

اللَّهُمَّ اجْعَلْ لَنَا وَلِشِيعَتِنَا مَنْزِلاً كَرِيماً ، وَاجْمَعْ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ فِي مُسْتَقَرٍّ مِنْ رَحْمَتِكَ ، إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِير .(1)

بلكه تا آخرين لحظات مدح شيعه نموده مى فرمود:

وشيعتنا فى الناس أكرم شيعة *** ومبغضنا يوم القيامة يخسر(2)

و بنابر نقل قندوزى حنفى فرمود:

شيعة المختار قرّوا أعينا *** في غدٍ تُسقون من كفّ الحسين(3).


1) لهوف 77 ، مثيرالأحزان 44 ، بحار 44 / 374 ، 382 قريب به آن ينابيع المودة 3/62.

2) احتجاج 2/26 ، مناقب 3/234 ، بحار 45/49 ، عوالم 17 / 292 ، فتوح ابن اعثم 5/117، مطالب السؤول 383 ، كشف الغمة 2/229 ، ينابيع المودة 3/45.

3) ينابيع المودة 3/ 81 .

10 آيا عزادارى جنيان واقعيت دارد ؟

اشاره

مى پرسند: آيا گريه جنيان در عزاى سيدالشهدا عليه السلام صحيح است ؟

پاسخ : شيعه و سنى بر نقل آن اتفاق دارند .

گرچه براى بعضى پذيرفتن امورى كه براى خودشان محسوس و قابل لمس نباشد، دشوار است ولى در مورد اصل وجود جنيان، سوره مباركه جنّ در قرآن ، آيات ديگر و رواياتى كه درباره آنها آمده كافى است.

گريه، نوحه و عزادارى جنيان در روايات شيعه و سنى از معصومين عليهم السلام صحابه و تابعين نقل شده ، چنانكه در بخش دوم از جلد اول تحت عنوان «عزادارى جنيان» گذشت .(1)

بلكه بنابر نقل برخى از عامه - حتى متعصبين آنها ! - اين امر در آن زمان شايع و محسوس بوده كه همگان از آن اطلاع داشته اند .(2)


1) رجوع شود به جلد اول ، روايات شماره: 79 ، 157، 227 (روايات متعدد) ، 231، 237، 259 ، 260 - 261 .

2) تاريخ مدينة دمشق 14 / 241 (ترجمة الإمام الحسين عليه السلام من تاريخ ابن عساكر 399) ، تهذيب الكمال 6 / 441 ، سير أعلام النبلاء 3 / 316 ، تاريخ الإسلام ذهبى 5 / 17 .

11. درباره روايات نهى از نوحه سرايى و جزع چه مى گوييد ؟

اشاره

برخى از طرفداران نظريه اصلاح عزادارى و عده اى از مخالفين عزادارى - از روى جهل يا تجاهل! - با تمسك به روايات نهى از نياحت و جزع ، عمده عزادارى ها را زير سؤال برده و آن را نامشروع مى دانند.

يعنى روايات نهى از نوحه سرايى بر اموات و نهى از جزع و بى تابى را شامل عزادارى در مصائب خاندان عصمت و طهارت دانسته و آن را خلاف شمرده اند .(1)

پاسخ : اين مورد استثنا شده است .

نوحه سرايى بر عموم اموات جايز است و نهى از نياحت مربوط به مواردى است كه مطلب باطلى بر زبان جارى شود.(2)

قال السيد اليزدى : يجوز النوح على الميت ، بالنظم و النثر . (العروة الوثقى 2/131).

ولى نوحه سرايى در عزاى اهل بيت عليهم السلام به دليل رواياتى كه در جلد اول كتاب گذشت مستحب است .

اما بى تابى و جزع در عزاى عموم اموات مذموم است ولى در عزاى سيدالشهدا عليه السلام استثنا شده و حرمت يا كراهتى ندارد .

قبلاً گذشت كه :


1) براى نمونه رجوع شود به دراسات في منهاج السنة 177 - 178 به نقل از منهاج السنة 1/52 - 55 .

2) رجوع شود به مكاسب محرّمه : الخامس و العشرون النوح بالباطل .

إن البكاء والجزع مكروه للعبد في كل ما جزع ما خلا البكاء [والجزع[ على الحسين بن علي عليهماالسلام ، فإنه فيه مأجور .(1)

يعنى : گريه و بى تابى امرى ناپسند است مگر آنكه بر سيدالشهدا عليه السلام باشد كه داراى اجر هم خواهد بود.

قانون حمل مطلق بر مقيد و عام بر خاص قاعده اى است كه همه پذيرفته اند،(2)پس با وجود تجويز جزع بر سيدالشهدا عليه السلام و استحباب آن تمسك به عمومات و مطلقات وجهى ندارد.

قال صاحب الجواهر : على أنه قد يستثنى من ذلك الأنبياء والأئمة عليهم السلام أو خصوص سيدي و مولاي الحسين بن علي عليهماالسلام كما يشعر به الخبر المتقدّم، وكذا غيره من الأخبار التي منها حسن معاوية السابق عن الصادق عليه السلام : «كل الجزع و البكاء مكروه ما خلا الجزع و البكاء لقتل الحسين عليه السلام » المراد به فعل ما يقع من الجازع من لطم الوجه والصدر والصراخ ونحوها، ولو بقرينة ما رواه جابر عن الباقر عليه السلام «أشدّ الجزع الصراخ بالويل والعويل ولطم الوجه والصدر وجزّ الشعر» .(3)

مرحوم صاحب جواهر رحمه الله در ضمن كلامى مى فرمايد:

علاوه كه از آن (يعنى از جزع مذموم) استثنا شده جزعى كه براى پيامبران و .


1) كامل الزيارات 100 ، بحار 44/291 ، وسائل 14/506 ، عوالم 17 / 533 .

2) مثلاً نمى شود به عموم (أَحَلَّ اللّهُ البَيْعَ) در مواردى كه خود شريعت بيعى را حرام اعلام كرده است - مانند بيع آلات لهو - تمسك كرد، يا براى حرمت ربا بين والد و ولد - كه دليل خاصّ بر جواز آن وارد شده - به (حَرَّمَ الرِّبا) استناد نمود .

3) جواهر الكلام 4 / 371 .

امامان عليهم السلام باشد ، يا خصوص سرور و مولايم حسين بن على عليهماالسلام كه از خبر گذشته(1)فهميده مى شود .

و همچنين روايات ديگر بر آن دلالت دارد مانند حسنه معاويه كه امام صادق عليه السلام فرمود: «گريه و بى تابى امرى ناپسند است مگر آنكه بر سيدالشهدا عليه السلام باشد» مراد از اين روايت آن است كه كارهايى كه از شخص بى تاب سر مى زند مانند لطمه به صورت زدن، به سينه زدن، فرياد كشيدن و مانند آن (در مورد سيدالشهدا عليه السلام استثنا شده است) گرچه (استفاده مصاديق جزع) به قرينه روايت جابر از امام باقر عليه السلام باشد كه فرمود: شديدترين جزع، فرياد كشيدن همراه با اظهار حزن و اندوه، شيون نمودن، لطمه زدن به صورت، به سينه زدن و كندن مو است .

نگارنده گويد : بايد توجه داشت كه حقيقت اين «جزع و بى تابى» با بقيه موارد تفاوتى واضح و روشن دارد ، همچنانكه گريه براى اهل بيت عليهم السلام با بقيه گريه ها فرق مى كند. اين گريه عبادت است، مطلوب خداست، آثار مهم دينى، دنيوى و اخروى بر آن مترتب است ، ولى گريه هاى ديگر گاهى مباح است و بى ارزش و گاهى مذموم و قبيح و آن در جايى است كه حاكى از عدم رضا به قضاى الهى و نوعى اعتراض به مقدرات به شمار رود .

پس در هر صورت جزع و بى تابى در فقدان بستگان به نوعى امرى دنيوى شمرده مى شود و هر اندازه علاقه دنيوى بيشتر باشد بى تابى شديدتر..


1) اشاره به روايت امام جعفر صادق عليه السلام : «وقد شققن الجيوب ، ولطمن الخدود الفاطميات على الحسين بن علي عليهماالسلام » كه صفحه 152 خواهد آمد.

ولى جزع و بى تابى در مصائب اهل بيت عليهم السلام به جهت بلاهايى است كه بر عزيزان درگاه خداوند پيش آمده، بدون اينكه اعتراض به مقدّرات و يا اظهار نارضايتى به قضاى الهى باشد، بلكه ناشى است از عشق و علاقه و محبت به پيامبر صلى الله عليه و آله و خاندانش ؛ لذا امرى دينى محسوب مى گردد، و آثار و احكام خاص خودش را دارد كه به يك مورد آن اشاره مى شود .

باطل نشدن نماز به گريه بر سيدالشهدا عليه السلام

تفاوت اساسى گذشته باعث شده كه جمعى از فقها تصريح كنند كه : گريه براى سيدالشهدا عليه السلام و اهل بيت عليهم السلام در نماز - كه بازگشت آن به محبت آنان و امر اخروى است - نماز را باطل نمى كند بر خلاف گريه براى بقيه اموات و گذشتگان .(1)

أجاب السيد الخوئي قدس سره : هو راجح ، ولا ينافي الصلاة ، واللّه العالم .

وأجاب الشيخ التبريزي رحمه الله : لا فرق بين الإمام الحسين وباقي الأئمة عليهم السلام إذا كان البكاء للمودّة لهم الراجع إلى أمر الآخرة . (صراط النجاة 3 / 64 (سؤال 174) .

و رجوع شود به : العروة الوثقى، مسألة 43 من مبطلات الصلاة 1 / 721 (چاپ ديگر 3 / 35) ، مصباح الفقيه 2 / ق 2 / 413، مستمسك العروة 6 / 595، كلمة التقوى 1 / 493 .


1) سوال : ما حكم البكاء أثناء الصلاة على مصاب أحد المعصومين عليهم السلام عدا الإمام الحسين عليه السلام بما يكون راجعا للآخرة ؟

12. نهى سيدالشهدا عليه السلام از گريبان چاك زدن و ... براى چيست ؟

اشاره

در روايتى نقل شده كه سيدالشهدا عليه السلام ، حضرت زينب عليهاالسلام و برخى از بانوان حرم را از گريبان چاك زدن، صورت خراشيدن، و... نهى فرموده، در تواريخ و مقاتل آمده است :

وبكى النسوة ، ولطمن الخدود ، وشققن الجيوب ، وجعلت أُمّ كلثوم تنادي : وامحمداه! واعليّاه! واأُمّاه! واأخاه! واحسيناه! وا ضيعتنا بعدك ياأباعبداللّه !

قيل : فعزّاها الحسين عليه السلام وقال لها : يا أُختاه تعزّي بعزاء اللّه ؛ فإن سكّان السماوات يفنون ، وأهل الاْءرض كلّهم يموتون ، وجميع البرية يهلكون .

ثم قال : يا أُختاه يا أُمّ كلثوم ! وأنت يا زينب ! وأنت يا فاطمة ! وأنت يا رباب ! انظرن إذا أنا قُتلتُ فلا تشققن عليّ جيبا ، ولا تخمشن عليّ وجها ، ولا تقلن هجرا .(1)

و در بعضى از مصادر آمده : يا أختاه إني أقسمتُ عليك فأبرّي قسمي : لا تشقّي عليّ جيبا ، ولا تخمشي عليّ وجها ، ولا تدعي عليّ بالويل والثبور إذا أنا هلكتُ . (ارشاد 2/94 ، اعلام الورى 1/457 ، بحار 45/1 ، 3 ، عوالم 17 / 246 ، تاريخ يعقوبى 2/244 ، تاريخ طبرى 4/319 ، كامل ابن اثير 4/ 59) .

پاسخ : از اين نهى حرمت استفاده نمى شود .

1. نهى اعم است از تحريمى و تنزيهى ، بلكه كاربرد «لا تفعل» منحصر به داعى نهى نيست، يعنى فقط در مواردى كه داعى ، طلب ترك چيزى باشد، استعمال نمى شود. پس تصور اينكه نهى هميشه در موارد حرمت استعمال مى شود غلط است .

1) لهوف 82 ، (چاپ ديگر : 49 - 50) ، فتوح ابن اعثم 5 / 84 .

ممكن است نهى در اينجا براى يكى از سه نكته ذيل باشد :

الف) اجتناب از شماتت دشمنان (كه اختصاص به همان زمان خاص داشته)، چنانكه هنگام گريه و شيون و لطمه زدن خواهرش فرمود : مهلا لا تشمتي القوم بنا . (1)

ب) شفقت و دلسوزى بر حضرت زينب عليهاالسلام و ديگر بانوان .

ج) ترحم بر كودكان و اطفال و رعايت حال آنها(2)

2.

نهى - به هر داعى كه باشد - متوجه همان افراد خاص است و شامل ديگران نمى شود.

3.

نهى - به هر داعى كه باشد - در خصوص آن افراد هم به همان زمان - يعنى هنگام شهادت سيدالشهدا عليه السلام - اختصاص داشته است،(3)به جهت قيد : «إذا أنا هلكتُ أو : إذا أنا قُتِلتُ» در روايت گذشته . پس در زمان هاى ديگر اشكالى ندارد لذا حضرت زينب عليهاالسلام در مجلس يزيد گريبان چاك زد.(4)

4.

نهى - به هر داعى كه باشد - در خصوص آن افراد هم شامل بقيه اقسام عزادارى نمى شود، بلكه اختصاص به همان امورى دارد كه در روايت ذكر شده مانند: گريبان چاك زدن هنگام شهادت، صورت خراشيدن . .


1) في رواية قال : يا أُختاه إني رأيتُ - الساعة - جدّي محمدا وأبي عليّا وأُمّي فاطمة وأخي الحسن ، وهم يقولون : يا حسين إنك رائح إلينا عن قريب - وفي بعض الروايات : غدا - فلطمت زينب على وجهها ، وصاحت [وبكت [ ، فقال لها الحسين عليه السلام : مهلا لا تشمتي القوم بنا . (لهوف 90 ، بحار 44/391 ، عوالم 17 / 242).

2) رجوع شود به : كتاب البكاء علامه ميرجهانى 520 ، الانتصار عاملى 9 / 443 .

3) خلفيات كتاب مأساة الزهراء عليهاالسلام 1 / 336 .

4) لهوف 179 ، احتجاج 2/308 ، مثير الاحزان 100 ، بحار 45/133 .

5. مؤيد مطالب گذشته آنكه شيخ طوسى رحمه الله از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه حضرت در ضمن روايتى فرمود:

وقد شققن الجيوب ، ولطمن الخدود الفاطميات على الحسين بن علي عليهماالسلام ، وعلى مثله تلطم الخدود وتشقّ الجيوب .(1)دختران فاطمه عليهاالسلام در عزاى سيدالشهدا عليه السلام گريبان چاك زده و لطمه به صورت زدند، در عزاى كسى چون او بايستى به صورت ها لطمه زده وگريبان ها چاك شود.

فقيه متتبع سيد جواد عاملى رحمه الله مى فرمايد : رفتار فاطميات به تواتر نقل شده و به ضميمه تقرير حضرت زين العابدين عليه السلام مى توان به آن استدلال نمود .(2)

ميرزا ابوالفضل طهرانى قدس سره فرموده : از اين حديث شرف وجلالت خاندان عصمت معلوم مى شود كه امام عليه السلام به فعل دختران على و فاطمه[ عليهماالسلام ] در روز عاشورا احتجاج مى كند تا دلالت كند بر اينكه در آن حال هم كارى كه از قانون شرع بيرون باشد نكرده اند ، و فعل ايشان دليل جواز است، چه در منزل وحى تربيت شده و در خانه نبوت نشو و نما كرده[اند] .(3)

6. لطمه زدن بانوان خاندان رسالت در زيارت ناحيه مقدسه نيز گذشت كه:

برزن من الخدور ... وللخدود لاطمات [على الخدود لاطمات] ...(4)

7. هنگامى كه دعبل در محضر ثامن الحجج عليه السلام اشعارش را خواند: .

1) تهذيب الأحكام 8 / 325 ، وسائل 22 / 402 .

2) مفتاح الكرامة 1 / 509 (چاپ قديم) 4 / 301 (چاپ جامعه مدرسين) .

3) شفاء الصدور في شرح زيارة العاشور 2 / 286 - 287 .

4) مزار ابن مشهدى قدس سره 504 - 505 ، بحار 98 / 240 - 241 ، 321 .

أفاطم لو خلتِ الحسين مجدّلاً *** وقد مات عطشانا بشط فرات

إذاً للطمتِ الخدّ فاطم عنده *** وأجريتِ دمع العين في الوجنات(1)

حضرت نفرمود چرا چنين گفتى؟! حضرت زهرا عليهاالسلام كه لطمه به صورت نمى زند، اين كار حرام است. پس تقرير حضرت نيز دليل جواز است.(2)

8. در پاسخ سؤال قبل گذشت كه جزع براى سيدالشهدا عليه السلام كراهت ندارد بلكه پاداش الهى بر آن مترتب است ، و موارد گذشته از مصاديق جزع است.

از آيت اللّه تبريزى قدس سره سؤال شده كه: برخى در حال عزادارى صورت خود را خراش انداخته و ... متن كامل پاسخ ايشان چنين است:

عزادارى براى ائمه عليهم السلام و سيدالشهدا عليه السلام اگر عنوان جزع [بر آن [صدق كند مستحب است و اگر از عنوان جزع خارج شود استحباب ندارد.(3)

تذكر

لطمه زنى در عزادارى در روايات صحيح عامه نيز آمده، عايشه گويد :

ثم وضعتُ رأسه على وسادة ، وقمتُ ألتدمُ مع النساء ، وأضرب وجهي .(4)

در مورد صحت سندش رجوع شود به المسانيد 2/137، معجم الرجال والحديث انصارى 1/199 .

سر حضرت را بر بالش نهاده وبلند شده با زنان با دست به صورت مى زديم. .


1) كشف الغمة 3/114 ، بحار 49/248 ، اعيان الشيعة 6/418 .

2) خلفيات كتاب مأساة الزهراء عليهاالسلام 1 / 335 .

3) مسائل جديد، تهيه و تنظيم سيد محسن محمودى 3/35 - 36 .

4) مسند احمد 6 / 274 ، مسند أبي يعلى 8 / 63، تاريخ طبرى 2 / 441، كامل ابن اثير 2/323، السيرة النبوية ابن هشام 4 / 1069، السيرة النبوية ابن كثير 4 / 477 ، النهاية لابن الأثير 4 / 245 . وقال : والالتدام : ضرب النساء وجوههن في النياحة .

13. چرا لباس سياه مى پوشيم؟

اشاره

يكى از موضوعاتى كه مورد بحث و گفتگو و سؤال واقع شده سياه پوشى در عزاى سيدالشهدا و اهل بيت عليهم السلام است، آيا اين كار كراهت ندارد ؟

پاسخ : سياه پوشى تعظيم شعائر مذهبى است .

بدون شك پوشيدن لباس سياه امرى جايز و مباح است گرچه رواياتى در كراهت آن وارد شده است ولى در برخى كتب حديثى عنوان باب چنين مطرح شده : «استحباب لبس البياض وكراهة السواد عدا ما استثني».(1)يعنى پوشيدن لباس سفيد مستحب است و رنگ سياه در غير موارد استثنا كراهت دارد .

جمعى از ارباب نظر بر آن هستند كه اين كراهت اختصاص به زمان بنى العباس داشته كه رنگ سياه شعار آن ستمگران بوده و با انقراض آنان اين مطلب نيز جايگاه سابق خود را از دست داده است.(2)

پر واضح است كه بسيارى از مردم دنيا در مصيبت عزيزانشان جامه سياه بر تن نموده و يا براى ابراز همدردى با صاحبان عزا بدين وسيله حزن و اندوه خويش را اعلام مى نمايند. اين نكته اختصاص به زمان ما ندارد لذا در كتب لغت جامه سياه را رخت عزاى زن در مصيبت شوهرش گفته اند.(3)


1) جامع أحاديث الشيعة 16 / 698 .

2) پاسخ به شبهات عزادارى، رجبى 106 به نقل از آيت اللّه صافى .

3) سلبت المرأة، وهي مسلّب إذا كانت محدّا ، تلبس الثياب السود للحداد . (لسان العرب 1 / 473) .

بلكه يكى از علل عمده ترجيح اين رنگ توسط بنى العباس همين بود كه به قصد سوء استفاده آن را به عنوان جامه عزاى شهداى كربلا و جناب زيد انتخاب كردند.(1)

هنگامى كه كسى در عزاى اهل بيت عليهم السلام و به خصوص سيد مظلومان جامه عزا مى پوشد در حقيقت به تعظيم شعائر الهى پرداخته است.

قال المحقق البحراني: لايبعد استثناء لبس السواد في مأتم الحسين عليه السلام من هذه الأخبار لما استفاضت به الأخبار من الأمر بإظهار شعائرالأحزان.(2)

صاحب حدائق رحمه الله فرموده: بعيد نيست كه سياه پوشى در عزادارى امام حسين عليه السلام از كراهت مستفاد از روايات استثنا شود ؛ زيرا در روايات مستفيضه (و فراوان) دستور داده شده كه شعائر عزادارى علنى و ظاهر باشد.

محدث نورى رحمه الله نيز از بعضى روايات و قضاياى تاريخى استفاده مى كند كه سياه پوشى در عزاى سيدالشهدا عليه السلام مكروه نيست يا اينكه رجحان دارد و مطلوب است.(3).


1) إن إبراهيم الإمام أنفذ إلى أبي مسلم لواء النصرة ، وظلّ السحاب ، وكان أبيض طوله أربعة عشر ذراعا ... فأمر أبو مسلم غلامه أرقم أن يتحوّل بكل لون من الثياب فلمّا لبس السواد قال : معه هيبة ، فاختاره خلافا لبني أُمية وهيبة للناظر . وكانوا يقولون : هذا السواد حداد آل محمد ، وشهداء كربلا ، وزيد ، ويحيى . (مناقب 3 / 86 ، بحار 31/530 و 42 / 61) .

2) الحدائق الناضرة 7 / 118 .

3) قال قدس سره : وفي هذه الأخبار والقصص إشارة أو دلالة على عدم كراهة لبس السواد ، أو رجحانه حزنا على أبي عبد اللّه عليه السلام ، كما عليه سيرة كثير في أيام حزنه ومأتمه. (مستدرك 3/ 328) .

جمعى از علماى معاصر نيز با ايشان موافقند .(1)

و در روايتى گذشت كه زنان بنى هاشم در عزاى سيدالشهدا عليه السلام - در حضور حضرت سجاد عليه السلام - جامه سياه مى پوشيدند.(2)

و بنابر روايتى سياه پوشى زنان بنى هاشم و قريش از شام شروع شد.(3)

بنابر نقل عامه ، ام سلمه پس از شنيدن خبر شهادت سيدالشهدا عليه السلام جامه سياه به تن كرده و خيمه سياهى در مسجدالنبى صلى الله عليه و آله برپا كرد (و در آن به عزادارى پرداخت).(4)

مناسب است اشاره شود كه بنابر نقل عامه جمعى از بانوان در عزاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نيز جامه سياه به تن نموده اند،(5)امام حسن مجتبى عليه السلام پس از شهادت اميرمؤمنان عليه السلام با لباس و عمامه سياه براى مردم خطبه خوانده،(6)

وفي رواية أُخرى : خطبنا الحسن بن علي[ عليهماالسلام ] وعليه ثياب سود وعمامة سوداء . (سير اعلام النبلاء 3/267 ، 272 ، ترجمة الإمام الحسن عليه السلام من طبقات ابن سعد 71).

محقق طباطبايى در حاشيه آن مى نويسد : وخطبة الحسن عليه السلام هذه هي التي بعد مقتل أبيه ولهذا كان عليه ثياب سود حدادا على أبيه .

.

1) رجوع شود به : مسائل جديد، تهيه و تنظيم سيد محسن محمودى 3/19 - 21 .

2) رجوع شود به جلد اول ، بخش دوم، روايت شماره 215 به نقل از محاسن 2 / 420 ، وسائل 3/238 ، بحار 45 / 188 و 79 / 84 .

3) رجوع شود به جلد اول ، بخش دوم، روايت شماره 202 به نقل از بحار 45 / 196 ، عوالم 17/422 ، مستدرك 3/327 (به نقل از منتخب و غيره) .

4) روى القرشي عن أبي نعيم - بإسناده - عن أُمّ سلمة رضوان اللّه عليها : انها لمّا بلغها مقتل الإمام الحسين بن على عليهماالسلام ضربت قبة سوداء فى مسجد رسول اللّه صلى الله عليه و آله ولبست السواد. (عيون الاخبار للقرشي 109) .

5) حدّثني شيخ من مزينة أدرك وفاة النبي صلى اللّه عليه [وآله [وسلم قال ابي [إني ظ [أذكر نسوة منّا لمّا توفّي النبي صلى اللّه عليه [وآله [وسلم يسوّدن ثيابهنّ عليه. (تهذيب التهذيب 8 / 149) .

6) فقد ورد في الرواية : وكان عليه السلام خرج إليهم وعليه ثياب سود . (شرح ابن ابى الحديد 16/22 ، الدرجات الرفيعة 147) .

و زنان بنى هاشم در وفات امام مجتبى عليه السلام نيز تا يك سال سياه پوشيده اند .(1)

درباره سياه پوشى تأليفات متعددى به رشته تحرير درآمده كه از آن جمله به دو كتاب اشاره مى شود:

«إرشاد العباد إلى استحباب لبس السواد على سيد الشهداء والأئمة الأمجاد عليهم السلام » تأليف سيد ميرزا جعفر طباطبائي حائرى (به زبان عربى) .

«سياه پوشى در سوگ ائمه نور» از على ابوالحسنى (به زبان فارسى).(2).


1) اسدالغابة 2 / 15 ، تاريخ مدينة دمشق 13 / 295 ، مختصر تاريخ دمشق 7 / 45.

2) همچنين رجوع شود به : مسائل جديد، تهيه و تنظيم سيد محسن محمودى 3/19 - 21 .

14. سينه زدن براى چيست؟ آيا برهنه شدن در سينه زنى جايز است ؟

اشاره

پرسيده مى شود : چرا در عزادارى با دست به سينه خود مى زنيم ؟

پاسخ : سينه زنى جزع و بى تابى است .

سينه زدن نوعى «بى تابى و جزع» است كه از شخص داغديده و مصيبت زده سر مى زند ، چنانكه در كتب لغت به اين معنا اشاره شده است.

قال الخليل الفراهيدي : اللدم: ضرب المرأة صدرها و عضديها في النياحة.(1)

خليل فراهيدي (متوفى 170) كه از قدماى اهل ادب است در لغت «لدم» مى نويسد: زدن زن به سينه و بازويش هنگام نوحه گرى را «اللدم» گويند .

وقال ابن منظور : الْتِدامُ النساء: ضَرْبهُنّ صُدورَهنّ و وجوهَهن في النِّياحة.(2)

ابن منظور مصرى (متوفى 711) كه از بزرگان اهل لغت است ، نيز قريب به عبارت گذشته را در توضيح لغت «التدام» آورده است .

و از اين جهت كه بى تابى براى اموات روا نيست ، در روايت آمده كه پيامبر صلى الله عليه و آله به اسماء توصيه كردند كه در عزاى شوهرش به سينه نزند.(3)


1) كتاب العين 8 / 46 .

2) لسان العرب 12 / 539 .

3) روى الواقدي بإسناده : قال : قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله : يا أسماء لا تقولي هجرا ، ولا تضربي صدرا . ثم خرج حتى دخل على ابنته فاطمة عليهاالسلام و هي تقول: وا عمّاه، فقال صلى الله عليه و آله وسلم : على مثل جعفر فلتبك الباكية . (شرح ابن ابى الحديد 15 / 71 ، بحار 21 / 63) .

ولى چنانكه مكرر گذشت از روايات استفاده مى شود كه «بى تابى» در عزاى سيدالشهدا عليه السلام مطلوب خداست، و پاداش اخروى بر آن مترتب مى شود، پس سينه زدن از مصاديق اين عنوان مستحب است .(1)

هنگامى كه مصيبت زده بى تاب مى شود گاهى به سر و صورت مى زند، گريبان چاك مى كند و ... و گاهى نيز با دست به سينه خويش مى زند.

شايان ذكر است كه بر بقيه اقسام عزادارى نيز غالبا عنوان «جزع و بى تابى» صدق مى كند و روايات استحباب شامل آن هم مى شود .

آيا برهنه شدن مردان در سينه زنى جايز است ؟

پاسخ : آرى جايز است .

جمعى از فقها تصريح كرده اند كه اشكالى ندارد، گرچه - بنابر فتواى بعضى و احتياط برخى ديگر - زن ها نبايد به آنها نگاه كنند.(2)

وفي صراط النجاة 2 / 443 : سوءال 1393 : هل يجوز خلع الثياب للعزاء ؟

أجاب السيد الخوئي : نعم لا بأس فيه ، واللّه العالم .


1) رجوع شود به پاسخ پرسش شماره 11 «درباره روايات نهى از نوحه و جزع چه مى گوييد؟»

2) مسائل جديد، تهيه و تنظيم سيد محسن محمودى 4/203 - 204 .

15. آيا عزادارى بر مصيبت هايى كه سال ها از آن گذشته رواست ؟!

اشاره

در ضمن اشعار مولوى، كلام مخالفين شيعه و كلام بعضى از متجدّدين اشاره شده كه :

با گذشت چندين قرن از شهادت عزيزان خاندان رسالت، پرداختن به مراسم سوگوارى و عزادارى و اهتمام به آن وجهى ندارد.

و به بيان بعضى : بايستى اهتمام انسان به مسائل روز باشد نه وقايع گذشته .

پاسخ: عزادارى ما پيروى از سنّت است .

از مطالب گذشته پاسخ اين شبهه نيز كاملاً روشن مى شود ؛ زيرا اولاً : مصيبت چنان عظيم است كه هيچ گاه با گذشت زمان كهنه نمى شود. از اين رو امام صادق عليه السلام در ضمن روايت مفصلى فرمود كه پس از شهادت سيدالشهدا عليه السلام ما هميشه گريانيم.(1)

و فرمود : فاطمه زهرا عليهاالسلام هنوز داغدار و عزادار حسين عليه السلام است .(2)

و روايت 131 به نقل از كامل الزيارات 177 - 178 ، بحار 45/224 - 225 ، عوالم 17/503. و همچنين زيارت ناحيه مقدسه روايات شماره 179 - 180 .

و در زيارت ناحيه مقدسه مى خوانيم كه امام زمان عليه السلام هر صبح و شام براى جدّش گريان است .(3)


1) كامل الزيارات 81 - 82 ، بحار 45/ 207 ، عوالم 17/462 - 463 ، مستدرك 10/314.

2) رجوع شود به جلد اول ، روايت شماره 11 به نقل از كامل الزيارات 82 - 83 ، بحار 45/208 - 209 ، عوالم 17 / 463 - 464 .

3) رجوع شود به جلد اول ، زيارت ناحيه مقدسه روايات شماره 179 - 180 به نقل از مزار ابن مشهدى قدس سره 496 - 511 ، مصباح الزائر 221 - 235 ، بحار 98/323 ، 241 .

معصومين عليهم السلام در رجعت هم براى سيدالشهدا عليه السلام اشك مى ريزند.(1)بلكه فاطمه زهرا عليهاالسلام در صحراى محشر هم گريان و نالان حسين عليه السلام است.(2)

امام رضا عليه السلام فرمود:

ان يوم الحسين عليه السلام أقرح جفوننا وأسبل دموعنا وأذلّ عزيزنا بأرض كرب وبلاء ، وأورثتنا الكرب والبلاء إلى يوم الانقضاء .(3)

يعنى: مصيبت امام حسين عليه السلام پلك چشم ما را زخم كرد، اشك ما را جارى ساخت، عزيزان ما در سرزمين كرب و بلا (گرفتارى و بلا) خوار نمود و براى ما گرفتارى و مصيبت ابدى تا انقراض عالم به جاى گذاشت .

و ثانيا : شيعه از پيش خود به اين عزا و سوگوارى نپرداخته بلكه به جهت امتثال دستور مسلّم پيشوايان معصوم عليهم السلام است كه روايات آن گذشت .(4)

اما اينكه گويند: بايستى اهتمام انسان به مسائل روز باشد نه وقايع گذشته .

پاسخش آن است كه : اهتمام به تكاليف و وظائف شرعى نسبت به مسائل روز منافاتى با اهميت دادن به عزادارى ندارد. .


1) رجوع شود به جلد اول ، روايت شماره 122 كه به نقل از بحار 53/23 تحت عنوان «اشك پيامبر صلى الله عليه و آله در رجعت» گذشت .

2) رجوع شود به جلد اول ، روايات شماره 133، 134، 135 كه تحت عنوان «گريه در محشر» از ثواب الأعمال 216 - 219 ، ، لهوف 39 ، مثيرالأحزان 81 ، بحار 7 / 127 و 43/221 - 223 گذشت.

3) امالى شيخ صدوق رحمه الله 128 ، روضة الواعظين 1/169 ، مناقب 4/96 ، اقبال 544 ، بحار 44 / 283 - 284 ، عوالم 17 / 538 (با قدرى اختلاف بين مصادر).

4) رجوع شود به پرسش و پاسخ شماره 2 «چرا گريه و عزادارى مى كنيم» .

16. افسردگى جامعه در اثر عزادارى چگونه قابل توجيه است ؟!

اشاره

گويند : گريه، عزادارى، سياهپوشى و ... باعث ايجاد افسردگى در جامعه مى شود .

پاسخ : حزن و افسردگى هميشه مذموم نيست .

افسردگى، حزن و اندوه گاهى شايسته و مطلوب است و گاه ناشايست و مذموم. اين تصور كه انسان بايد هميشه شاداب و خوشحال باشد و هيچ غم و غصه اى نداشته باشد، صحيح نيست.(1)

آيا افسردگى كسى كه عزيزش را از دست داده قابل خدشه و اشكال است؟! آيا امكان دارد كسى كه از سلامت روح برخوردار است هنگام فقدان عزيزان شاداب و با نشاط باشد و واكنشى از خويش نشان ندهد؟! آرى، اين امرى واضح و روشن است و نياز به شرح و تطويل ندارد.

افسردگى مطلوب و مذموم از جهت منشأ پيدايش و از جهت آثار و تبعات كاملاً متفاوت است و هيچ كدام قابل مقايسه با ديگرى نيست. افسردگى مذموم گذشته از آنكه ناشى از عواملى است كه توجيه صحيح و عقلائى ندارد ، داراى تبعات نامطلوبى است و عامل مهمى براى ركود و عقب ماندگى به شمار مى رود ؛ ولى حزن و افسردگى كه براى سيدالشهدا عليه السلام و خاندان عصمت و طهارت باشد داراى منشأ صحيح و منطقى است، خدا آن


1) رجوع شود به : مقاله «بررسى افسردگى و حزن در سيره امام حسين عليه السلام » از محمد تقديرى در مجموعه مقالات دومين كنگره بين المللى امام خمينى و فرهنگ عاشورا 2/ 163 - 190 .

را دوست دارد، حاكى از ايمان و معرفت و بيانگر مهر و علاقه او به خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و نوعى تشكر و قدردانى از زحمات آن حضرت و ابراز همدردى با حضرت فاطمه عليهاالسلام است.

به لحاظ آثار و فوائد مترتب بر آن نيز قابل وصف نيست، چنانكه گذشت .

اين حزن و افسردگى هيچ گاه مانع پيشرفت نيست، بلكه عامل رشد و موجب ترقى است، و به لحاظ قرب به درگاه خداوند و طهارت حاصل از آن و رفع حجب، باعث نشاط واقعى و حقيقى است !

لذا امام صادق عليه السلام فرمود: سيدالشهدا عليه السلام از جانب راست عرش خدا به عزادار خويش خطاب مى نمايد :

«أيها الباكي ! لو علمتَ ما أعدّ اللّه لك لفرحتَ أكثر مما حزنتَ» .

وإنه ليستغفر له من كل ذنب وخطيئة .(1)

يعنى : اى گريه كن! اگر مى دانستى خدا چه پاداشى برايت مهيا كرده بيش از آنچه محزون هستى، خوشحال و شاد مى شدى .

سپس فرمود : سيدالشهدا عليه السلام براى همه گناهان و خطاهاى عزادار طلب آمرزش مى نمايد .

چه بسيار كسانى كه به واسطه همين عزادارى ها از اشتباهات و كجروى خويش دست برداشته اند . .


1) رجوع شود به : كامل الزيارات 103 ، 329 ، بحار 25/376 و 27/300 و 44/292 ، وسائل 14/508 ، عوالم 17 / 534 .

بسيارند افرادى كه به طفيل شركت در همين عزادارى ها به اصول و فروع، معارف دينى، محاسن اخلاقى، كيفيت معاشرت صحيح و ... آشنا شده اند .

چه اطعام هايى كه در اين عزادارى ها شده و محرومان و نيازمندان واقعى در كنار عزاداران از بركات مادى و معنوى مجالس بهره مند گشته اند.

چه الطاف و عنايات الهى كه به بركت همين عزادارى ها شامل حال فرد و اجتماع شده كه با هيچ عمل ديگرى تحصيل آن ممكن نيست .

آرى در حقيقت يكى از امورى كه سرنوشت اجتماع را تعيين مى كند - از امنيت ، نشاط ، سرافرازى، و ... - اهتمام به عزادارى سيدالشهدا عليه السلام است .(1)

آنها (توده اى ها) در نامه اى به علماى قم نوشتند : اين دست هايى كه الآن مردم آن را مى بوسند به زودى بالاى دار خواهيم فرستاد !

در منزل ما (منزل آيت اللّه ميرزا مهدى بروجردى) مجلس توسلى منعقد شد كه علماى قم در آن شركت كردند و حال عجيبى پيدا شد . همان شب در عالم رؤيا ديدم ايران را آب گرفته و قزاق هاى روسى (سربازان روسى) مى خواهند به ايران حمله كنند. يك كشتى بر روى آب ظاهر شد كه در حدود خراسان و سناباد در حال حركت بود، حضرت ثامن الحجج على بن موسى الرضا - عليه آلالف التحية والثناء - بر عرصه كشتى تشريف فرما شده ، با دست مبارك به طرف روس ها اشاره كردند كه برگرديد.

سپس فرمود: من از اين كشور حمايت مى كنم تا زمانى كه عزاى جدّم سيدالشهدا عليه السلام را بپادارند.

د.

1) آقاى حاج شيخ نعمت اللّه نجفى از آقاى حاج سيد اسماعيل هاشمى از مرحوم آيت اللّه ميرزا مهدى بروجردى (متوفى 1388 قمرى) - پدر زن آيت اللّه گلپايگانى قدس سره - نقل مى كند كه فرمود : زمانى خطر حمله روس ايران را تهديد مى كرد و كار بدانجا رسيده بود كه توده اى ها مجسمه شاه را پايين كشيدند !

17.چرا برخى از عزادارى ها غير متعارف است ؟

اشاره

عده اى با تعابير زشت و ركيك - كه از ذكر آن معذوريم - بعضى از انواع عزادارى را به باد استهزا گرفته وآن را غير متعارف دانسته اند.(1)

و بعضى ديگر گفته اند : «داد بكشيد» يعنى چه ؟! چرا داد بكشيد ؟!(2)

و گروه سوم : جيغ و فرياد بلند زنان را - كه در مجالس عزا اتفاق مى افتد - امرى شنيع و گناه دانسته و گفته اند : «صوت المرأة عورة» ، پس لازم است نامحرم صداى زن را نشنود .(3)

پاسخ : اگر عادى باشد كه بى تابى نيست !

غير متعارف بودن در تحقق «بى تابى و جزع» دخيل است، اگر رفتار عادى باشد كه داغدار و مصيبت زده را «بى تاب» نمى گويند.

هنگامى كه به حكم شارع «جزع» در عزاى سيدالشهدا عليه السلام مشروع بلكه مستحب دانسته شود، اشكال در اقسام آن بى وجه است .

عن أبي جعفر عليه السلام قال : قلت له : ما الجزع ؟ قال : أشدّ الجزع الصراخ بالويل والعويل ، ولطم الوجه والصدر ، وجزّ الشعر ... .(4)


1) مانند كلام كسروى در شيعى گرى كسروى 75 (به نقل عروج عاطفه 192 - 193) .

2) رجوع شود به سند شماره 9 .

3) رجوع شود به مطلب هفتم «كتاب التنزيه» و مطلب سوم «عزادارى هاى نامشروع» كه صفحه هاى 66 - 67 گذشت .

4) كافى 3 / 222 ، مسكن الفوءاد 57، 99 ، وسائل 3 / 271 - 272 ، بحار 79 / 89 ، جامع احاديث الشيعة 3 / 483 (چاپ دوم 3/644) .

از امام باقر عليه السلام پرسيدند: جزع و بى تابى چيست (و بر چه صدق مى كند) ؟ فرمود: شديدترين نوع جزع، فرياد كشيدن و واى گفتن، همراه با اظهار حزن و اندوه، شيون نمودن، لطمه به صورت زدن ، به سينه زدن و مو كندن است.

آرى ؛ در اين بى تابى نبايستى از محدوده اى كه شرع تجويز كرده پا را فراتر نهاد. در اين مورد هم هر كسى به فقيه و مرجعى كه صلاحيت تبعيت دارد رجوع نموده و وظيفه خويش را تشخيص مى دهد .

پس اينكه كسى بخواهد نظرش را بر ديگران تحميل كند، و اعمال و رفتار آنها را - كه مبتنى بر استدلال منطقى و پيروى از فقهاست - به استهزا بگيرد ، دور از شأن يك مسلمان ، عالم، نويسنده، و ... است.

در روايات متعدد وارد شده كه امام حسن عسكرى عليه السلام در مصيبت پدر بزرگوار و برادر عزيزش جناب سيد محمد عليهماالسلام جامه خويش را دريد و در پاسخ اعتراض برخى از كسان - با لحن تند و شديد - به فعل حضرت موسى عليه السلام در مصيبت برادرش هارون استناد فرمود .(1)

اما درباره اعتراضى كه به داد زدن شده - گذشته از روايت امام باقر عليه السلام كه ابتداى همين پاسخ گذشت - رجوع شود به صحيحه معاوية بن وهب كه گويد: امام صادق عليه السلام براى زوار سيدالشهدا عليه السلام در حال سجده چنين دعا مى نمود : .


1) كافى 1 / 327 ، فقيه 1 / 174 ، ارشاد 1 / 318 ، تهذيب 8 / 325 ، وسائل 3 / 274 - 275 و 22 / 402 ، بحار 13 / 364 و 50 / 191 ، 254 و 79 / 85 ، 105 - 106 ، رجال كشى 572 ، مناقب 4 / 435 ، كشف الغمة 2 / 418 ، عوالى اللئالى 3 / 409 ، مستدرك 2 / 456 ، جامع احاديث الشيعه 3 / 490 - 493 ؛ (چاپ دوم 3 / 652 - 655) .

اللهم ... فارحم تلك الوجوه التي غيّرتها الشمس ، وارحم تلك الخدود التي تقلّب على قبر أبي عبد اللّه عليه السلام ، وارحم تلك الأعين التي جرت دموعها رحمة لنا ، وارحم تلك القلوب التي جزعت واحترقت لنا ، وارحم تلك الصرخة التي كانت لنا . اللهم إني أستودعك تلك الأنفس وتلك الأبدان حتى ترويهم من الحوض يوم العطش .(1)

بار الها! ... ترحم نما بر اين صورت هايى كه بر قبر امام حسين عليه السلام نهاده شده، بر آن ديدگانى كه اشكش - به جهت (محبت و) مهربانى كه به ما دارند - جارى شده، بر آن دل هايى كه بى تاب شده و براى ما سوخته و گداخته و بر آن فرياد (و شيون هايى) كه براى ما بپا شده است.

خدايا من آن جان ها و آن بدن ها را به تو مى سپارم تا آنكه در (قيامت كه) روز تشنگى (است) آنها را از حوض كوثر سيراب نمايى.

و اما پاسخ گروه سوم در صيحه بانوان ؛

اولاً : محققان شيعه و سنى «صوت المرأة عورة» را انكار كرده اند .(2)

و ثانيا : در روايات متعدد وارد شده كه صيحه و شيون بانوان مورد تأييد معصومين عليهم السلام قرار گرفته است .(3).


1) كافى 4/582 ، كامل الزيارات 116 - 117 ، مصباح الزائر 193 - 194 ، وسائل 14/411 - 412 ، بحار 98/8 ، 51 - 52 ، مستدرك 10/231 ، همچنين رجوع شود به جلد اول ، روايات شماره : 9، 57، 61، 81، 122، 131، 133، 134، 135، 172، 193، 228 .

2) رجوع شود به آخر بحث «واكنش علما در برابر التنزيه» در متن و پاورقى: 75.

3) رجوع شود به جلد اول ، روايات : 70، 171 ، 173 ، 188 ، و 211 صيحه اُم سلمه .

18. آيا شعر خواندن كراهت ندارد ؟

اشاره

با توجه به اينكه شعر خواندن در شب ها، شب و روز جمعه و همه ماه مبارك رمضان كراهت دارد، آيا در مجالس روضه اى كه در اين اوقات برگزار مى شود، شعر چه حكمى دارد؟

پاسخ : مرثيه سرايى اهل بيت عليهم السلام مكروه نيست .

از كلمات نورانى اهل بيت عليهم السلام و سيره عملى آن بزرگواران معلوم مى شود كه كراهت ياد شده در مواردى استثنا شده است . از اميرمؤمنان عليه السلام نقل شده كه در شب نوزدهم ماه مبارك اشعارى قرائت فرمود،(1)

اشدد حيازيمك للموت *** فإن الموت لاقيكا ...

و از سيدالشهدا عليه السلام در روز عاشورا - كه روز جمعه بوده است - نيز اشعار متعدد نقل شده است .(2)

قبلاً گذشت كه خلف بن حماد از امام رضا عليه السلام پرسيد: شيعيان از پدران شما عليهم السلام روايت مى كنند كه شب و روز جمعه، ماه مبارك رمضان، و شب ها (مطلقا) شعر خواندن كراهت دارد، و من تصميم گرفته ام كه براى امام كاظم عليه السلام مرثيه سرايى كنم با اينكه [شب جمعه و] ماه رمضان است.

حضرت فرمود: مرثيه سرايى كن براى آن حضرت در شب جمعه ، در ماه مبارك رمضان و بقيه ايام كه خدا تو را پاداش خواهد داد.(3)


1) رجوع شود به : كشف الغمة 1/279 ، بحار 42 / 278 اشعار :

2) موسوعة كلمات الإمام الحسين عليه السلام 600 - 607، ترجمه آن 560 - 565 .

3) وسائل 14/599 ، جامع احاديث الشيعة 12 / 575 به نقل از كتاب الآداب الدينية شيخ فضل بن حسن طبرسى قدس سره .

19. آيا براى هدف مقدس استفاده از هر وسيله اى جايز است ؟

اشاره

گفته شده: بايد گريست. بسيار خوب، بايد گريست. به چه وسيله بگريانيم؟ ... همين قدر كه اشك جارى مى شود، هر كارى كرديد كرديد. شيپور بزنيم، طبل بزنيم، معصيت كارى كنيم، به بدن مرد لباس زن بپوشانيم، عروسى قاسم درست كنيم، جعل و تحريف كنيم. گفتند: در دستگاه امام حسين اين حرفها مانعى ندارد. دستگاه امام حسين عليه السلام از دستگاه ديگران جداست. اگر اينجا دروغ گفتى، بخشيده است؛ جعل كردى، بخشيده است؛ تحريف كردى، بخشيده است؛ شبيه سازى كردى، بخشيده است؛ به تن مرد لباس زن كردى، بخشيده است؛ هر گناهى كه اينجا كردى، بخشيده است.(1)

سال هاى اول مرجعيت مرحوم آيت اللّه بروجردى رضوان اللّه عليه بود كه قدرت فوق العاده داشتند. قبل از محرم بود. به ايشان گفتند وضع شبيه خوانى ما اين جور است. دعوت كردند، تمام روءساى هيئتها به منزل ايشان آمدند. از آنها پرسيدند: شما مقلّد چه كسى هستيد؟ همه گفتند: ما مقلّد شما هستيم. فرمودند: اگر مقلّد من هستيد، فتواى من اين است كه اين شبيه هايى كه شما به اين شكل درمى آوريد حرام است. با كمال صراحت به آقا عرض كردند كه آقا ما در تمام سال مقلّد شما هستيم الاّ اين سه چهار روز كه ابداً از شما تقليد نمى كنيم!! گفتند و رفتند و به حرف مرجع تقليدشان اعتنا نكردند.

اين نشان مى دهد كه هدفْ امام حسين نيست، هدفْ اسلام نيست، نمايشى است كه از آن استفاده هاى ديگرى و لااقل لذتى مى برند .(2)


1) رجوع شود به سند شماره 10 .

2) رجوع شود به سند شماره 11 .

و باز تكرار شده : آقاى بروجردى هرچه خواستند سردسته هاى قمى را از بعضى كارها منع كنند قبول نكردند، گفتند ما همۀ سال جز يك روز مقلد شما هستيم.(1)

پاسخ : عزادارى بر طبق حجت شرعى بلامانع است .

الف) طبل و شيپور اگر براى عزا باشد استعمال لهوى نيست تا حرام باشد.(2)

وفي صراط النجاة 2 / 443 : سوءال 1394 : في المواكب الحسينية يدرج استعمال الطبل، فهل هو من آلات اللهو؟ وما رأيكم ؟

السيدالخوئي: الطبل المعمول في المواكب ليس من آلات اللهو فلابأس به في نفسه إذا لم يصاحب محرّما، واللّه العالم. (وقريب منه صراط النجاة 1/376، منية السائل 163).

در توضيح المسائل آيت اللّه اراكى ص 598 آمده است : سؤال: استفاده از طبل و سنج در دسته هاى سينه زنى و زنجير زنى و عزادارى خامس آل عبا شرعا جايز است يا نه ؟ جواب : استعمال آلات مشتركه در جهت محلّله مانعى ندارد .

ب) در كلمات برخى از فقهاء چنين آمده كه پوشيدن لباس زنانه براى مرد در مثل مراسم تعزيه اشكال ندارد .(3)

جواب السيد الخوئي : لا إشكال فيما ذكر في مفروض السوال .

بلكه در رساله هاى فارسى هم گفته اند كه : اگر مرد لباس زنانه و زن لباس مردانه بپوشد، [فقط] در صورتى كه آن را زىّ خود قرار دهد اشكال دارد .

(رجوع شود به : توضيح المسائل آيت اللّه سيستانى ص 186 مسأله 854 آيت اللّه وحيد خراسانى ص 353 - 354 مسأله 852).


1) رجوع شود به سند شماره 12 .

2) رجوع شود به : كشف الغطاء 1/54 (چاپ سنگى) ، إرشاد العباد إلى استحباب لبس السواد پاورقى : 42 (به نقل از ذخيرة المعاد 619 شيخ زين العابدين مازندراني حائرى) .

3) في صراط النجاة 2 / 444 : سوءال 1397 : ما هو نظر سماحتكم في تمثيل واقعة كربلاء ، حيث يقوم بعض الموءمنين والموءمنات بتصوير هذه الواقعة الموءلمة في المحافل الحسينية ، ويلزم من ذلك أن يرتدي الرجال الملابس الخاصة بالنساء ، أو العكس ، فهل من محذور في البين ؟

ج) در مورد تحريف ، جعل و دروغ در پاسخ به پرسش 33 «آيا بحث تحريفات عاشورا از تحريف مصون مانده ؟» به تفصيل صحبت خواهيم كرد .

اما مطلبى كه در برخورد هيئت هاى عزادار با آيت اللّه بروجردى نقل شده؛ يكى از علماى معاصر تصريح مى كند كه از شخص موثق و مورد اطمينانى كه در مجلس آيت اللّه بروجردى حضور داشته شنيدم كه هيئت هاى عزادارى گفتند: ما موارد احتياط وجوبى شما را به ديگران رجوع مى كنيم نه اينكه بگويند : فتواى شما را قبول نداريم !!(1)

پس به نظر مى رسد در نقل مطلب دقت نشده و براى غرض مورد نظر از شيوه صحيح استفاده نشده است.

در جاى ديگر قضيه مفصلى نقل شده، خلاصه اش آنكه :

شخص يزدى در سفر خراسان به مسجدى رفت، آقايى پس از نماز رفت منبر، فراش مسجد يك دامن سنگ آورد تحويل او داد. تا رسيد به روضه و گريز، چراغها را خاموش كردند و شروع كرد به سنگ .


1) قال الشيخ العاملي في الانتصار 9 / 396 : أمّا القصة التي ذكرها عن المرجع المرحوم السيد البروجردي قدس سره ، فكان موضوعها استعمال الطبول والسناجق ، لأنه رحمه الله كان يفتي بتحريمها ... وقد سمعتُ من ثقة قصةَ الشخص الذي قال هذا الكلام للسيد البروجردي ، وكان قصده أن السيد عنده احتياط وجوبي في تحريم استعمال الطبول فهم يرجعون إلى فتوى غيره في هذه المسألة . وهذا طبيعي حيث أن المكلف يجوز [أن يرجع] إلى غير مقلَّده الأعلم فالأعلم ، فيما ليس له فيه فتوى جازمة بل فتواه احتياطية .

پراندن ، فرياد آخ سرم، آخ دستم، آخ سينه ام بلند شد، بعد چراغها را روشن كردند، ديدم سرها مجروح ... مردم اشكشان مى ريزد و بيرون مى روند. گفتم : آقا اين چه كارى بود ؟!

گفت: اينها با هيچ روضه اى گريه نمى كنند. گريه بر امام حسين عليه السلام ثواب زيادى دارد و راهش منحصر به اين است كه با سنگ به سر اينها بزنم، ؛ چون هدف وسيله را مباح مى كند !(1)

به نظر مى رسد تصديق بدون تصور شده ! شايد ناقل قضيه مزاح كرده يا ... وگرنه هيچ كس زير بار چنين چيزى نمى رود!

د) بعضى توهم كرده اند كه عَلَم شبيه صليب است و نبايد از آن استفاده كرد !

در پاسخ آنان گوييم : كجاى عَلَم شبيه صليب است؟! اصلاً شكل و شمائل آن هيچ شباهتى به صليب ندارد. گرچه ما مى توانيم با خيالبافى از اجزاء آن در ذهن خود يك صليب ترسيم نماييم. اين اختصاصى به عَلَم ندارد، هر كس خيالاتى باشد مى تواند اشياء مختلف را به صورت هاى گوناگون تصور نمايد ولى حقيقت قضيه چيست؟

واقعا جاى تعجب است كه آداب و رسوم بيگانگان در سرتاسر زندگى ما منعكس شده و شعارها و نمادهاى فاسد آنها نيز به جوامع به اصطلاح اسلامى سرايت كرده و كوچك ترين واكنشى در برابر آن نشان نمى دهند، ولى مطلب بى اساسى - مانند صليب بودن عَلَم - اين چنين محكم و استوار تلقى شود ! .


1) رجوع شود به سند شماره 13 .

20. آيا عزادارى هنگام نماز اول وقت درست است ؟

اشاره

آيا اشتغال به عزادارى و ادامه دادن آن در وقت فضيلت نماز اشكال ندارد؟

پاسخ: امر به معروف در مستحبات لازم نيست !

در اين زمينه توجه به چند مطلب ضرورى است :

1.

بدون شك نماز در اول وقت فضيلت بسيار دارد و مناسب است برنامه عزادارى به نحوى تنظيم شود كه عزاداران از اين فيض عظيم بهره مند گردند.

2.

غايت مطلب آن است كه نماز اول وقت مستحب است نه واجب، لذا در تذكر دادن به ديگران بايستى با رفق و مدارا رفتار كرد و چون آنها ترك واجب نكرده اند ، استحقاق مذمّت ، ملامت و برخورد شديد و تند را ندارند . بلكه اگر كسى در امر به معروف در مستحبات به نحوى برخورد كند كه باعث ايذاء ديگران شود، خودش كار منكَرى مرتكب شده كه بايستى او را نهى كرد!

3.

بسيارى از اوقات ما موفق به نماز اول وقت نمى شويم و گاهى معذور هستيم، احتمال دهيم كه هيئات عزادارى هم - مانند ما - گاهى در اجراى برنامه براى شركت در مجالس عزا و رسيدن به محل تعيين شده براى نماز ظهر به موانعى برخورد مى كنند و معذور هستند.

4.

اگر كسى در طول سال مقيد به نماز اول وقت نيست، و فقط ظهر تاسوعا و عاشورا سر و صدا راه مى اندازد كه چرا نماز اول وقت تأخير شد ، احتمال دهد كه اين كار او دهن كجى به عزاى سيدالشهدا عليه السلام است و وزر و وبال آن را خواهد ديد !

21. آيا برپا نمودن اين همه مجالس عزا سزاوار است ؟!

اشاره

الف) برخى از زيادى مجالس عزا و روضه مى نالند كه : دو ماه محرم و صفر پى درپى و بعضى در طول سال با روضه هاى هفتگى يا ماهيانه مجالسشان ادامه دارد، اين كار باعث خستگى و ملال خاطر است .(1)

به اشكال او در مورد كثرت مجالس عزا در متن پاسخ داده شد، اما در مورد كلام او نسبت به زيارت كربلا گوييم: اين كلام ناشى از عدم شناخت ارزش واقعى زيارت كربلاست . رجوع شود به «زيارت امام حسين عليه السلام از ديدگاه معصومين عليهم السلام » در بخش سوم كتاب .

لازم به تذكر است كه نويسنده كتاب مذكور از لغزش هاى عده اى از نويسندگان - در سرتاسر كتاب - كاملاً سوء استفاده نموده و با تمجيد از آنها، تأكيد بر لزوم تدبر در كلامشان مى كند !

پاسخ: شركت در همه مجالس لازم نيست .

از مطالب گذشته پاسخ اين اشكال نيز واضح و روشن شد، چون گرچه اصل عزادارى لازمه مسلمانى و اداى حقوق پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام است، و فتوا به وجوب آن در كلمات فقها نيز آمده، ولى چنين نيست كه بر همه لازم باشد هميشه و در همه مجالس شركت نمايند، چنانكه قرائت قرآن و ادعيه ، و نمازهاى مستحبى هميشه مطلوب است، ولى هر كس به اقتضاى شرائط خود به قدر امكان به آن مى پردازد، در عزادارى نيز همين امر جارى است .

گرچه حزن و اندوه و عزادارى دائمى نيز مطلوب خداى تعالى است چنانكه در برخى از روايات به آن اشاره يا تصريح شده است.(2)


1) در كتاب نامه سرگشاده به حوزه علميه قم و سنندج صفحه 143 به كلام يكى از رمان نويس ها استناد كرده كه: «و الان روضه داريم، روضه و روضه و روضه، خفه مان كردند. يارو آمده حج و خانه خود خدا را زيارت كرده، اما همچنان مدام ناله مى كند در آرزوى زيارت كربلا» .

2) رجوع شود به جلد اول ، روايات شماره : 5، 6، 10، 11، 16، 43، 50، 81، 131، 159، 162، 165، 179، 180، 201، 214، 216، 217 .

البته شايان ذكر است كه در عمل به مستحبات نشاط و سرحال بودن انسان اهميت فراوان دارد ، از كلمات اهل بيت عليهم السلام استفاده مى شود كه هنگام بى حوصلگى و عدم تمايل قلبى، مناسب است بر انجام واجبات اكتفا و از پرداختن به مستحبات خوددارى شود .(1)

ب) بعضى اين مشكل را از ناحيه ديگرى مورد توجه قرار داده گويند:

آيا بهتر نيست به جاى برپا كردن اين همه مجالس و اهتمام به عزادارى و زيارت و... به امور فقرا و ازدواج جوانان رسيدگى شود ؟!

پاسخ : هر چيزى به جاى خويش نيكوست !

1. هر تكليفى جايگاه ويژه خودش را داراست . توجه به امور مستمندان نبايد ما را از اهتمام به ساير نيازهاى اجتماع غافل كند.

آيا فقط سير شدن شكم گرسنگان مطلوب است ؟! آيا نسبت به نيازهاى معنوى نبايد احساس مسئوليت شود ؟! چرا از ارزش واقعى عزادارى و تعظيم شعائر آن قدر غافليم كه تحت الشعاع بقيه امور قرار گرفته است ؟!

گرچه رسيدگى به امور فقرا امر مهمى است ، ولى منافات با انعقاد مجالس ندارد. چه لزومى دارد كه از شعائر مذهبى و مجالس عزادارى كم گذاشته شود و كاستى هاى بقيه امور جبران و تلافى گردد ؟!


1) قال أمير المؤمنين عليه السلام : إن للقلوب إقبالاً وإدبارا فإذا أقبلت فاحملوها على النوافل ، وإذا أدبرت فاقتصروا على الفرائض . (بحار 84/30، هم چنين رجوع شود به : كافى 3/454، وسائل 4/69، بحار 84/48) .

2. مگر خداوند نمى توانست به جاى تأكيد بر تعظيم شعائر و فريضه حجّ بيت اللّه دستور رسيدگى به امور فقرا را صادر كند ؟!

آيا معصومين عليهم السلام نمى توانستند به جاى تكرار حجّ و عمره ، هزينه آن را به فقرا اختصاص دهند؟! اين سيره مسلّم آنهاست كه در كنار كمك به نيازمندان به حج و عمره - كه تعظيم شعائر الهى است - نيز پرداخته اند.

3. امام صادق عليه السلام مى فرمايد : پدرم به من فرمود: از مال من فلان مقدار وقف كن تا ايام مناسك منى، در منى برايم سوگوارى برگزار شود.(1)

در اين روايت اهميت اختصاص بودجه براى عزادارى را به ما فهمانده اند و به شيعيان - براى اختصاص بودجه جهت عزادارى و هزينه كردن در اين راه بسيار مهم - الگو داده اند.

آرى حضرت مى توانست اين مال را وقف فقرا كند ، ولى با اين وصيت ارزش اهتمام به عزادارى را به ما فهماند.

4. بسيارى از مشكلات و نيازهاى مادى و معنوى فقط در اين مجالس برطرف شده و به آن رسيدگى مى شود .

چه بسيارند نيازمندان و مستمندانى كه از بركات مجالس عزا و اطعام هايش بهره مى برند . چه بسا برنامه ريزى هايى كه براى رسيدگى به امور مستمندان از .


1) كافى 5 / 117 ، وسائل 17 / 125 ، بحار 46 / 220 و 79 / 107 .

همين مجالس شروع شده و به بركت همين عزادارى ها ادامه يافته است .

مردم ، اهميت كمك به فقرا، عقوبت بى اعتنايى به نيازهاى ضرورى نيازمندان، لزوم پرداخت زكات و كفارات - كه نقش مهم و بسزايى در رفع نياز بيچارگان دارد - و امثال آن را در همين مجالس ياد مى گيرند .

5. آيا كسانى كه براى فقرا دل مى سوزانند و چنين نصيحت هاى مشفقانه دارند، حاضرند از فضول معاش خويش - مانند دكوراسيون هاى ميليونى ، فرش هاى گران قيمت، ماشين هاى مدل بالا، مهمانى هاى پرخرج، مسافرت هاى تفريحى و مانند آن - بكاهند و به فقرا رسيدگى كنند ؟!

آيا مى شود از هزينه هاى سنگينى كه در مراسم عروسى، جشن تولد و غيره دارند ، كم كنند و به ازدواج جوانان اهتمام ورزند ؟!

6. چرا مخارج هنگفت ديگرى كه صرف امور بيهوده مى شود توجه آنها را به خود جلب نكرده است ؟!

چرا تا به حال ديده و شنيده نشده كه احدى اين اشكال را نسبت به هزينه هاى ميلياردى امور ورزشى نمايد ؟!

اصل ورزش براى سلامتى مفيد است نه اين همه تبليغات، مجلات، فيلم هاى ورزشى و رقابت هايى كه هزينه هاى سنگين را به دنبال دارد .(1).


1) ذكر اين مطلب نيز خالى از لطف نيست كه ورزش به عنوان تقويت جسم و روح انسان امرى مطلوب است نه براى سرگرم كردن جوانان و باز داشتن آنها از تعاليم دينى، فرهنگى و تجربى و از بين بردن نيروها در موارد بى ارزش و اتلاف وقت به فيلم ها و روزنامه ها و مجلات ورزشى .

22. آيا تكرارى بودن برخى از روضه ها باعث ملال نيست ؟!

اشاره

از جمله امورى كه دستاويز برخى شده تا بر مجالس روضه ايراد بگيرند، تكرارى بودن روضه ها و ذكر مصيبت هاست، كه آن را براى مستمعين ملال آور و خسته كننده دانسته اند.

پاسخ : گاهى تكرار مطلوب است .

با توجه به آنچه گذشت، معلوم شد كه شركت در مجالس عزا، بازگو كردن و شنيدن مصائبى كه بر خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله رفته ، از عبادات است، مانند نماز خواندن و قرائت قرآن و ادعيه .

مؤمن در تمام عمر خويش هر روز نماز مى خواند و هيچ گاه از آن خسته نمى شود، و به بهانه تكرارى بودن آن را رها نمى كند، بلكه به اندازه ايمان و معرفتش از نماز، قرآن، دعا، مناجات با خدا لذت مى برد، و از اينكه توفيق عبادت و بندگى يافته خوشحال است.

اين مطلب دقيقا در مورد عزادارى، خواندن و شنيدن روضه و اشك ريختن نيز جارى است.

تذكر:

مناسب است كه در ذكر مصيبت از شيوه هاى متنوع استفاده شود تا براى مستمعين جذّاب باشد، مانند: نقل قضايا و حكايات قبل از روضه، مقدمه چينى به تناسب روضه اى كه خوانده مى شود، گويا بودن روضه، مجسّم كردن مصيبت و انتخاب اشعار روان و قابل فهم عموم .

23. آيا تمايل مؤسسين به اجتماع مردم اشكال ندارد ؟!

اشاره

آيا تمايل بانيان مجالس به ازدحام مردم صحيح است؟

گفته شده : يكى از نقاط ضعف اين است كه معمولاً، هم صاحبان مجالس يعنى موءسسين مجالس - چه آنهايى كه در مساجد تأسيس يك مجلس مى كنند و چه آنهايى كه در منازلشان، بالخصوص كسانى كه در منازلشان - و هم مستعمين [خواهان زيادى جمعيت هستند] و اين در حدودى كه من تجربه دارم استثنا ندارد ... .

مى توانم بگويم براى اين امر استثنا نديدم كه هم موءسّسين و هم حتى مستمعين آن چيزى را كه مى خواهند ازدحام جمعيت است. اگر جمعيت ازدحام بكند راضى است، اگر جمعيت ازدحام نكند راضى نيست.

اين نقطۀ ضعف است. اين جلسات كه براى اين نيست كه جمعيت ازدحام بكند يا نه! مگر ما مى خواهيم سان ببينيم؟ مگر ما مى خواهيم رژه برويم؟(1)

پاسخ: تمايل به ازدحام اشكالى ندارد .

مراد از اين كلام چيست؟

الف) اگر مقصود آن است كه تشكيل مجالس حسينى براى تقرب به خداست و خلوت يا شلوغ بودن آن مهم نيست پس اينكه مؤسسين از ازدحام جمعيت شاد مى شوند، مذموم است و نقطه ضعف آنهاست .


1) رجوع شود به سند شماره 14 .

در پاسخ گوييم : چه اشكال دارد كه بانيان و مؤسسين از رونق مجالس اهل بيت عليهم السلام ، ترويج دين و نتيجه گرفتن از زحمات خويش شاد شوند؟! اين امرى است كاملاً طبيعى ، همه دوست دارند از كار مثبت و صحيحى كه انجام داده اند استقبال شود .

آيا شما وقتى سخنرانى مى كنيد دوست داريد هيچ كس در مجلس شما حاضر نباشد يا جمعيت كم باشد؟! آيا از كمى جمعيت لذّت مى بريد؟!

ب ) و اگر غرض آن است كه بدون استثنا همه رياكارند .

اين ادعاى صحيحى نيست؛ زيرا اخلاص و ريا از افعال قلبى است كه خدا از آن اطلاع دارد .

گذشته از آن وظيفه ما در مورد افعال ديگران حمل به صحت است و سوء ظنّ به عزاداران و اظهار آن روا نيست.

و بر فرض كه قطع ويقين به ريائى بودن برخى از مجالس حاصل شود - فمع قطع النظر عن أن الجزئي لا يكون كاسبا و لا مكتسبا ، فلا يوجب الحكم بذلك على جميع المجالس! - از عنوان كردن اين مطلب - به خصوص در آن جمع - چه نتيجه اى گرفته مى شود؟!

صاحبان مجالس كه در جمع دانشجويان و مخاطبان نبودند تا اين كلام در آنها تأثير بگذارد، تنها أثر آن بدبينى جوانان به مجالس مذهبى است .

24. آيا تمايل به گرم بودن و شور داشتن مجلس مذموم نيست ؟!

اشاره

گويند : بدون توجه به هدف گريستنها و گرياندنها، خود گريستن موضوع شده است، بلكه هنر مخصوص شده است. گريز زدن ، خود يك هنرى است در ميان اهل منبر و روضه خوانها.(1)

و جاى ديگر گفته شده : دو مسوءوليت بزرگ، مردم دارند ... و ديگر از بين بردن تمايلى است كه صاحب مجلسها و مستمعين به گرم بودن مجلس دارند و به اصطلاح مجلس بايد بگيرد ، بايد كربلا شود .(2)

نقطه ضعف دومى كه در مجالس عزادارى هست و بيشتر از ناحيه عوام الناس است - و خوشبختانه كمتر شده است - مسأله «شور و واويلا» به پا شدن است. منبرى در آخر منبرش حتما بايد ذكر مصيبت كند و در اين ذكر مصيبت هم نه تنها اشك بريزند كه تنها اشك ريختن قبول نيست، بايد مجالس از جا كنده شود و شور و واويلا به پا شود.

من نمى گويم مجالس از جا كنده نشود من مى گويم اين نبايد هدف باشد. اگر در آن مسير صحيح با بيان حقائق و واقعيات ... «شور و واويلا» هم به پا شد ، مجلس كربلا هم شد ، بسيار خوب است .(3)

و گويند : معمولاً اهل منبر وقتى كه مى خواهند قضيۀ كربلا را بزرگ كنند جنبۀ فاجعه بودن و ظلم و ستم ها را بزرگ مى كنند، در جستجوى پيدا كردن و حتى جعل كردن فاجعه هايى هستند؛ با بيانهاى مختلف و تشبيهات و مجسّم ساختن ها جنبۀ فاجعه بودن را تقويت مى كنند ... .(4)


1) رجوع شود به سند شماره 15 .

2) رجوع شود به سند شماره 16 .

3) رجوع شود به سند شماره 17 .

4) رجوع شود به سند شماره 18 .

خلاصه مطالب گذشته :

(1) گريستن خودش موضوع شده است .

(2) گريز زدن يك هنرى است در ميان اهل منبر .

(3) تمايل به گرم بودن مجالس بايد از بين برود .

(4) شور و واويلا نبايد هدف باشد .

(5) منبرى در آخر منبرش حتما بايد ذكر مصيبت كند .

(6) اهل منبر با روش هاى مختلف جنبۀ فاجعه بودن را تقويت مى كنند .

پاسخ مطلب اول :

آرى ؛ گريه خودش موضوعيت دارد مثل نماز شب، قرائت قرآن و ... گر چه اين گريه ناشى از اسبابى است - مانند معرفت و محبت شديد به معصومين عليهم السلام - و آثارى هم بر آن مترتب مى شود مانند زياد شدن معرفت و محبت .

مردم در طول سال فرصت كافى براى شنيدن مطالب گوناگون دارند ولى ايام عزادارى - محرم و صفر و به خصوص دهه اول محرم - براى اقامه عزا و اشك ريختن در مجالس شركت مى كنند.

پاسخ مطلب دوم:

همانگونه كه سخنرانى هنرى است ، روضه خوانى و گريز زدن هم هنرى است، چه اشكالى دارد ؟!

پاسخ مطلب سوم و چهارم :

آيا اين صحيح است كه از مردم بخواهيم مجالس عزا از حالت عزادارى خارج شود؟! چه اشكال دارد كه «شور و واويلا» هدف باشد ، از اين جهت كه از اسباب تقرّب به خداست ؟!

آرى مسلّم است كه براى نيل به اين هدف بايد از راه صحيح اقدام شود.

پاسخ مطلب پنجم:

مگر مقيد بودن به روضه - به خصوص در زمانى كه عده اى به بهانه هاى مختلف مى خواهند اصل گريه و عزادارى به دست فراموشى سپرده شود - اشكال دارد ؟!(1)

در سخنرانى آيت اللّه گلپايگانى آمده است :

روضه خواندن بر شما [روحانيون] واجب است نه مستحب.

و اگر كسى منبر رفت و روضه نخواند نهى از منكرش كنيد و بگوييد: چرا روضه نخواندى؟!(2)


1) در جلسه اى كه سخنان گذشته ايراد شده، با اينكه دهه عاشورا بوده - جلسه چهارم ، محرم 1389 قمرى - سخنرانى بدون روضه بوده است ! (رجوع شود به سند شماره 19).

2) سخنرانى مرجع فقيد قدس سره در درس چهارشنبه 23 ذيالحجة 1399 ، رجوع شود به مقدمه عزادارى از ديدگاه مرجعيت 14 - 15 (چاپ ششم)، كتابشناسى تاريخى امام حسين عليه السلام ، محمد اسفنديارى 215 ، عزادارى سنتى شيعيان، معتمدى 3/451 .

در همين زمينه رجوع شود به نظريه آيت اللّه ميرزا حسن بجنوردى قدس سره و آيت اللّه سيد محمود شاهرودى رحمه الله .(1)

پاسخ مطلب ششم:

بدون شك تحصيل رقّت قلب، تجسّم مظلوميت خاندان رسالت و صحنه هاى جانسوز كربلا، تأثير فوق العاده در گريستن و اشك ريختن دارد.

ساختار اوليه مجالس عزا - به ويژه در ايام خاص مانند دهه محرم - براى «اشك و عزادارى» است ؛ زيرا در روايات بدان اهميت بسيار داده شده است .

برخى از اهل منبر دانش و توانايى لازم را براى مجسّم كردن آن صحنه هاى جانسوز داشته و باعث رونق مجالس عزادارى مى شوند ؛ عده اى هم در پى مطرح كردن مطالب ديگرى هستند كه حتى اگر مفيد و ارزشمند باشد تناسبى با ايام عزا ندارد.


1) عزادارى سنتى شيعيان، معتمدى 3/563 .

25. آيا فرق گذاشتن بين عزادارى عالمانه و نوحه گرانه درست است ؟!

اشاره

برخى گفته اند: عزادارى بايستى عالمانه باشد نه نوحه گرانه .(1)

پاسخ : عزادارى علمى معنا ندارد .

عزادارى عالمانه يعنى چه؟

1.

آيا منظور تشكيل جلسات علمى و بحث و بررسى شهادت و مظلوميت و سيره معصومين عليهم السلام است؟

2.

يا اينكه غرض آن است كه بايستى عزادارى انسان ناشى از معرفت باشد و سعى در تحصيل معرفت نمايد سپس گريه كند ، چنانكه بعضى گويند: اشك بدون معرفت ارزشى ندارد؟

بنابر فرض اول گوييم: گرچه اين امر - اگر برطبق ميزان صحيح باشد! - از ارزش والايى برخوردار است، ولى اين عزادارى نيست !

دستورى كه در روايات به اشك ريختن، شعر خواندن و عزادارى كردن آمده با تشكيل جلسات علمى امتثال نمى شود و تعظيم شعائر جايگاه ويژه خود را دارد .

ما عزادارى مى كنيم ؛ زيرا عزيزانى را از دست داده ايم، مصيبت هايى جانكاه و دلخراش بر عزيزان ما وارد شده، و عواطف ما جريحه دار گرديده و غمبار و مصيبت زده شده ايم .


1) در صفحه اول بعضى از روزنامه هاى سال 1374 هجرى شمسى ديده شد .

تفكر و انديشه و بحث و بررسى كه اشك را جارى نمى كند . اين احساس و عاطفه است كه دل را مى سوزاند و اشك را جارى مى نمايد.

و اما پاسخ بر فرض دوم : ارزش همه اعمال و عبادات به قدر معرفت انسان است، و معرفت درجات بسيارى دارد، اما آيا مى شود به بهانه اينكه ما كه معرفت كامل نداريم خود را از پاداش گريه و آثار و بركات آن محروم كنيم؟

مگر عبادات از انسان هاى كم معرفت مطلوب نيست و از آنها پذيرفته نمى شود ؟!

بدون شك اين وسوسه ها موجب محروميت انسان از ارتقاى به سوى كمالات است !

گفته مى شود: آيا مى فهمى چرا گريه مى كنى؟!

ما مى پرسيم: آيا شما مى فهميد چرا نماز مى خوانيد؟

آيا واقعا مى فهميد در نماز چه مى گوييد؟

پس با وجود ... !! تكليف از شما ساقط نيست، نمازهاى واجب و مستحب را بجا مى آوريد .

همچنين در مورد عزادارى و گريه و زيارت گوييم: دستور خدا و اولياى خدا به اين امور تعلق گرفته و نوعى عبادت دانسته شده است.

گرچه شكى در اين نيست كه بايستى سعى كنيم - با يادگيرى معارف قرآن و روايات - معرفت خويش را هم بالا ببريم.

26. آيا گريه از روى ترحم و دلسوزى مطلوب است ؟

اشاره

مطلب ديگرى كه به صورت پراكنده شنيده مى شود و بعضى - به خيال خويش - آن را به صورت منظم تدوين كرده اند آن است كه:

گريه مطلوب آن است كه ناشى از شوق به خاطر فداكارى ها، شجاعت ها، رشادت ها و ... باشد. براى وجد حاصل از سخنان آتشين مردان و زنان به ظاهر اسير كه چه تأثير بسزايى داشت .

گريه اى سودمند است كه براى پيوند هدف باشد، اعلان وفادارى به اهداف مقدس ياران حضرت و پيوند دل و جان با آنها باشد كه اين نوع گريه بدون آشنايى به اهداف پاك او ممكن نيست .

و گريه منفى و مذموم گريه اى است كه مانند گريه بر اموات باشد، ناشى از رحم و رأفت، گريه هاى عاطفى، مانند تأثر در برابر اشك يتيم، گريه اى كه ناشى از غم و اندوه از دست دادن عزيزان ، يا ناشى از گرفتارى، جدايى و فراق و امثال آن باشد .(1)

شايان ذكر است كه ابن تيميه حرّانى نيز با اين مطلب اخير موافق است و اندوه بر از دست دادن عزيزان را بى فائده مى داند حتى حزن بر فقدان پيامبر صلى الله عليه و آله را ! و در راستاى همين تفكر ، غلط عزادارى حضرت فاطمه عليهاالسلام را در بيت الاحزان ، مذمّت آن حضرت مى داند !!(2).


1) تحريف شناسى عاشورا ، الهامى 176 - 179 ، 180 (با تلخيص) .

2) دراسات في منهاج السنة 177 - 178 به نقل از منهاج السنة 8 / 459 .

پاسخ : آرى مطلوب است !

بدون شك گريه اى كه مطلوب دانسته ايد گريه مطلوب و مفيدى است. ولى تذكر چند مطلب لازم است:

1.

اثبات شى ء نفى ماعدا نمى كند، از مطلوب بودن اين نوع گريه ها مطلوب نبودن گريه هاى ديگر اثبات نمى شود.

2.

در سوگوارى پيامبر صلى الله عليه و آله بر فرزندش ابراهيم عليه السلام نيز سخن از ترحّم و حزن است و در كلام حضرت دو واژه «رحمة» و «حزن» استعمال شده است.(1)

3.

گريه اى كه در بسيارى از روايات در خصوص سيدالشهدا عليه السلام آمده از اين قسم مطلوب شما نيست، بلكه به صراحت از همان قسمى است كه شما آن را منفى و مذموم دانسته ايد.

سيره خود پيامبران و معصومين عليهم السلام نيز گريه و عزادارى و نوحه سرايى از روى رأفت و دلسوزى و تأثر هنگام دست دادن عزيزان بوده كه در روايات گذشته آمده است.(2)

جزع و بى تابى : 9، 13، 18، 41، 42، 46، 47، 73، 82، 85، 92، 104، 105، 110، 156، 157 ، 179، 180، 185، 189، 194، 196 ، 228 .

حزن و اندوه در مصائب اهل بيت عليهم السلام : 2، 3، 4، 5، 12 ، 13، 19، 35، 43، 47، 49، 51، 52، 56، 57، 59، 76، 79، 81، 82، 85، 87، 88، 101، 106، 117، 136، 162، 169، 175، 179، 180، 197 ، 204، 206، 209، 228، 236 .

داغدار بودن : 43، 62، 64،65، 66، 85، 98، 179، 180 .

سوز و گداز : 6 ، 9، 69 ، 81، 197 .

زيارت با سوز و گداز : 46، 52 ، 54 تا 60 .


1) اين مطلب در روايات خاصه و عامه آمده است : قال رسول اللّه عليه السلام : إن العين تدمع ، والقلب يحزن ، ولا نقول إلاّ ما يرضى ربّنا ، وإنا بفراقك يا إبراهيم لمحزونون. (صحيح بخارى 2 / 85).

2) رجوع شود به جلد اول ، گريه از روى ترحم و دلسوزى ، روايات شماره : 4، 8، 9، 11، 13، 52، 185، 192 .

در زيارت ناحيه مقدسه - كه استاد مطهرى(1)و ديگران به آن استناد نموده اند - مى خوانيم :

السلام عليك ... سلام من قلبه بمصابك مقروح ، ودمعه عند ذكرك مسفوح ، سلام المفجوع الحزين الواله ... فلأندبنّك صباحا ومساءً ، ولأبكين عليك بدل الدموع دما ، حسرة عليك ، وتأسفا [وتحسرا [على ما دهاك وتلهّفا حتى أموت بلوعة المصاب وغصة الاكتياب .(2)

سلام و درود بر تو سلام كسى كه قلبش در مصيبت تو دردناك و اشكش جارى است ، سلام داغدارِ اندوهناكِ واله ... براى تو هر صبح و شام گريه مى كنم و به جاى اشك برايت خون خواهم گريست از حسرت تو و تأسف و غصه بر مصائبى كه برايت پيش آمد تا آنكه از بى قرارى و بى تابى در مصيبت تو و اندوه و غصه جانكاه جان سپارم .

عالم بزرگ شيعه مقدس اردبيلى قدس سره در ضمن استدلالى تصريح مى كند كه : در روايات آمده كه گريه كردن بر اهل بيت عليهم السلام اگر صرفا به جهت فقدان آنها باشد و از روى دلسوزى و شفقت، بر آن پاداش مترتب است .(3).


1) رجوع شود به : حماسه حسينى 2/226 ، مجموعه آثار 17 / 193 و 25/397 .

2) بحار 98/318 - 321 و رجوع شود به : 238 - 239 .

3) مجمع الفائدة والبرهان 3/76 .

و براى دفع توهم بيجاى عده اى ذكر اين نكته لازم است كه : ترحم و دلسوزى ما در مصائب خاندان رسالت عليهم السلام ، مستلزم ضعف و ناتوانى و ... آنان نيست، بسان قهرمانى كه در دست ستمگرانى نامرد گرفتار شود، هيچ گاه گرفتارى او دليل ناتوانى او نيست .

روايت مظلوميت اباعبداللّه عليه السلام و خاندانش ؛ به معناى تحليل ظلم هاى مستندى كه بر حضرت و ياران او رفت، هيچ منافاتى با عزّتمندى آن شخصيت عظيم ندارد.(1)

در همين زمينه - ارزش گريه از روى ترحم و دلسوزى - مطلبى گفته شده است كه نقل آن مناسب است :

انسان با عاطفه زنده است، آنچه در درون سينه انسان جاى دارد، قلب است نه سنگ! واين قلب كه ترسيم كننده امواج عواطف انسانى است به هنگام مشاهده برخى منظره ها به لرزه در مى آيد و با سرازير كردن سيلاب اشك، خطوط اين امواج را در صفحه صورت ترسيم مى كند و نشان مى دهد قلبى زنده وسرشار از عواطف است .

اگر قلبى با تصور مناظر تكان دهنده كربلا به درد آيد،احساسش جريحه دار گردد، با شنيدن حادثه جان سپردن طفلى شيرخوار در آغوش پدر، و دست وپا زدن در ميان سيلاب خون در حادثه كربلا، قلبى بتپد، و شراره هاى آتشين خود را به صورت قطره هاى اشك به خارج پرتاب كند، نشانه ضعف .


1) رجوع شود به «تظلم اهل بيت عليهم السلام » در بخش سوم «در حاشيه پاسخ به شبهات» .

وناتوانى است يا دليل است بر بيدارى آن قلب پر احساس و نشان قوت و سلامت دل؟!

در مجالس عزادارى، صحراى رنگين كربلا، بدن هاى قطعه قطعه شهيدان، سرهاى عزيزان پيامبر خدا بر نيزه ها ، خيمه هاى سوخته، گوش هاى پاره، بدن هاى تازيانه خورده، خرابه شام، تازيانه و لب هاى مبارك امام حسين عليه السلام ، هلهله و شادمانى مردم شام، جسارت به خاندان عصمت و طهارت، موهاى سفيد و قد خميده زينب و مصائب امام سجاد عليه السلام ... باز سازى و يادآورى مى گردد.

امكان ندارد انسانى از شنيدن اين مصائب به شور و هيجان نيايد و بر يزيديان نفرين نكند و عملكرد آنان را مورد اعتراض قرار ندهد. به اين ترتيب، گريه بر امام حسين عليه السلام و يارانش در نهايت تبديل به گريه و اعتراض و پرخاش مى گردد. گريه اى كه تجسم اهداف كربلا بر گونه هاست ، تأثير اين گريه ها به مراتب بيشتر از حرف و ساز و كارهاى امروزى است.

بيان اشكال به عبارتى ديگر :

برخى اشكال گذشته را با تعبيرى ديگر بيان كرده و گفته اند :

گفتند ... امام حسين بى تقصير در كربلا به دست يك عده مردم تجاوزكار كشته شد، پس اين تأثرآور است، بايد متأثر بود... اما همين؟ ... روزى هزار نفر آدم بى تقصير به دست آدمهاى باتقصير كشته مى شوند ... به اصطلاح نفله مى شوند. تأثرآور هم هست، اما آيا اين

نفله شدنها ارزش دارد كه قرنهاى زياد، ده قرن، بيست قرن، سى قرن ادامه پيدا كند؟ دائماً ما بنشينيم و اظهار تأثر كنيم كه حيف! حسين بن على نفله شد! خونش هدر رفت! بى تقصير كشته شد! به دست يك عده افراد متجاوز كشته شد!... .

اما چه كسى گفته حسين بن على نفله شده است؟ چه كسى گفته خون حسين بن على هدر رفت؟ اگر در دنيا انسانى شما پيدا كنيد كه نگذاشت يك قطرۀ خونش هدر برود حسين بن على است.(1)

پاسخ :

آرى ؛ همين اندازه كه «حضرت بى تقصير در كربلا به دست يك عده مردم تجاوزكار كشته شد» براى محزون بودن كافى است و بايد متأثر بود !

اما اينكه: روزى هزار نفر آدم بى تقصير ... .

گوييم: آن هزار نفر در مقايسه با حضرت، هيچ در برابر بى نهايت هستند.(2)

حزن و تأثر براى هر كسى به اندازه قدر و منزلت اوست، چنانكه قبلاً گفته شد: گريه ناشى از معرفت و محبت است. پس هر كسى كه در ادعاى دوستى سيدالشهدا عليه السلام صادق باشد ، در حزن و تأثر و گريه و عزادارى او همين اندازه كافى است كه آن حضرت مظلومانه به دست دشمن شهيد شده باشد .


1) رجوع شود به سند شماره 20 .

2) البته اين مطلب به معناى بى تفاوت بودن نسبت به مظلوميت ديگران نيست، بلكه گوييم ديگران قابل مقايسه با حضرت نيستند، وگرنه تأثر شديد اميرمؤمنان عليه السلام در بيرون آوردن زينت از پاى زنى از اهل ذمّه - به ستم - مشهور است، چه رسد به كشته شدن آنها .

گرچه حركت و تلاش او در جهت هماهنگى با راه و هدف آن حضرت و شناخت دقيق وظيفه و عمل به آن نيز ارزش جداگانه دارد.

اما اينكه : حضرت نفله شد و خونش هدر رفت ... .

چه تلازمى بين «بى جرم و تقصير كشته شدن» و «نفله شدن و هدر رفتن خون» وجود دارد؟

خود حض-رت روز عاش-ورا مى فرمايد: به چه جرمى م-را مى كشي-د؟!(1)پس اينكه فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله بى جرم و تقصير به دست مدعيان اسلام كشته شود حزن آور است و گريه دارد ولى مستلزم نفله شدن نيست.

چنانكه در پاسخ مطلب چهارم از پرسش 6 گذشت، غرض ايشان از ذكر «نفله شدن» ، نفى «رثا و مصيبت» بدون جنبه حماسى است، يعنى اشك به جهت ترحم و دلسوزى براى حضرت بى ارزش است.

پاسخ ايشان آن است كه : موضوعيت «حزن و تأثر» و مطلوب بودن گريه به جهت حزن از روايات بسيار فهميده مى شود ،(2)مانند روايت امام صادق عليه السلام كه - خود ايشان هم به قسمتى از آن استدلال كرده(3)- در ابتداى آن آمده: .


1) لهوف 87، امالى شيخ صدوق رحمه الله 158 - 159 ، روضة الواعظين 1/186 ، بحار 44 / 318 ، عوالم 17/167 - 168 .

2) رجوع شود به جلد اول، روايات شماره : 2، 3، 4، 5، 12 ، 13، 19، 35، 43، 47، 49، 51، 52، 56، 57، 59، 76، 79، 81، 82، 85، 87، 88، 101، 106، 117، 136، 162، 169، 175، 179، 180، 197 ، 204، 206، 209، 228، 236 .

3) رجوع شود به سند شماره 21 .

او (سيدالشهدا عليه السلام ) غريب است، و در سرزمين غربت (مدفون) است. هر كس به زيارت حضرت برود براى او اشك مى ريزد. كسانى هم كه به زيارت نروند براى آن حضرت محزون هستند و مى سوزند . هر كس چشم بر قبر فرزندش - پايين پاى آن حضرت - اندازد، در آن بيابان كه هيچ خويشاوندى كنار آنها نيست، بر آن حضرت ترحم نمايد (و دلش مى سوزد) .(1)

آيا ممكن است قسمتى از روايت ضعيف باشد و قسمت ديگر صحيح و معتبر ؟!ت.


1) متن كامل اين حديث در جلد اول، بخش اول، روايت شماره 52 به نقل از كامل الزيارات 325 - 326 ، بحار 98/73 ، جامع احاديث الشيعة 12/375 - 376 گذشت.

27. برداشت صحيح از واقعه عاشورا حماسه است يا تراژدى ؟

اشاره

تكيه بعضى بر نگريستن به حادثه كربلا از ديدگاه حماسى است. و مطالعه كربلا از ديدگاه هاى ديگر را - در صورتى كه توجه به حماسى بودن آن نشود - فاقد ارزش بلكه داراى ضرر و مفسده مى دانند.

مى توان گفت: ركن اساسى نظريات برخى از مشاهير همين ديدگاه حماسى داشتن به قضيه عاشوراست و عمده مطالب ديگر متفرع و مترتب بر آن است.

ايشان بر اين باور است كه :

حسين يك شخصيت حماسى، و حادثۀ كربلا يك داستان حماسى، و شعارهاى حسينى شعارهاى حماسى است.(1)

آيا ما بايد با وجود حسين و سرگذشت او يك احساس حماسى داشته باشيم يا يك احساس تراژدى، مصيبت، رثا و نفله شدن؟(2)

روانشناسها ... مى گويند : شخصيت هركس يك كليد معيّن دارد؛ اگر آن را پيدا كنيد سراسر زندگى او را مى توانيد توجيه كنيد ... .

مى توانم ادعا كنم كه در حدودى كه من حسين را شناخته و تاريخچۀ زندگى او را خوانده ام و سخنان او را - كه متأسفانه بسيار كم به دست ما رسيده است - به دست آورده ام، و در حدودى كه تاريخ عاشورا را - كه خوشبختانه اين تاريخ مضبوط است - مطالعه كرده و خطابه ها و نصايح و شعارهاى حسين را به دست آورده ام، مى توانم اين طور


1) رجوع شود به سند شماره 22 .

2) رجوع شود به سند شماره 23 .

بگويم كه از نظر من كليد شخصيت حسين حماسه است، شور است، عظمت است، صلابت است، شدت است، ايستادگى است .(1)

حادثۀ عاشورا و تاريخچۀ كربلا دو صفحه دارد: يك صفحۀ سفيد و نورانى، و يك صفحۀ تاريك، سياه وظلمانى كه هر دو صفحه اش يا بى نظيراست و يا كم نظير.

اما صفحۀ سياه و تاريكش از آن نظر سياه و تاريك است كه در آن فقط جنايتِ بى نظير و يا كم نظير مى بينيم ... به هرحال من جرأت نمى كنم بگويم جنايتى مثل جنايت كربلا در دنيا وجود نداشته است، ولى مى توانم بگويم در مشرق زمين وجود نداشته است.

از اين نظر حادثۀ كربلا يك جنايت و يك تراژدى است، يك مصيبت است، يك رثاء است. اين صفحه را كه نگاه مى كنيم، در آن كشتن بيگناه مى بينيم، كشتن جوان مى بينيم، كشتن شيرخوار مى بينيم، اسب بر بدن مرده تاختن مى بينيم، آب ندادن به يك انسان مى بينيم، زن و بچه را شلاق زدن مى بينيم، اسير را بر شتر بى جهاز سوار كردن مى بينيم.

از اين نظر قهرمان حادثه كيست؟ واضح است، وقتى كه حادثه را از جنبۀ جنايى نگاه كنيم، آن كه مى خورد قهرمان نيست، آن بيچاره مظلوم است. قهرمان حادثه در اين نگاه يزيد بن معاويه است، عبيداللّه بن زياد است، عمر سعد است، شمربن ذى الجوشن است، خولى است و يك عدۀ ديگر. لذا وقتى كه صفحۀ سياه اين تاريخ را مطالعه مى كنيم، فقط جنايت و رثاء بشريت را مى بينيم.

پس اگر بخواهيم شعر بگوييم چه بايد بگوييم؟ بايد مرثيه بگوييم .


1) رجوع شود به سند شماره 24 .

و غير از مرثيه چيز ديگرى نيست كه بگوييم. بايد بگوييم:

زان تشنگان هنوز به عيّوق مى رسد *** فرياد العطش ز بيابان كربلا

اما آيا تاريخچۀ عاشورا فقط همين يك صفحه است؟ آيا فقط رثاء است؟ فقط مصيبت است و چيز ديگرى نيست؟ اشتباه ما همين است . اين تاريخچه يك صفحۀ ديگر هم دارد كه قهرمان آن صفحه، ديگر پسر معاويه نيست، پسر زياد نيست، پسر سعد نيست، شمر نيست. در آنجا قهرمان حسين است.

در آن صفحه، ديگر جنايت نيست، تراژدى نيست، بلكه حماسه است، افتخار و نورانيت است، تجلى حقيقت و انسانيت است، تجلى حق پرستى است.

آن صفحه را كه نگاه كنيم، مى گوييم بشريت حق دارد به خودش ببالد.

اما وقتى صفحۀ سياهش را مطالعه مى كنيم ... بشريت سرافكنده است ... صفحه اى است كه ملك اعتراض مى كند ... .

چرا بايد حادثۀ كربلا را هميشه از نظر صفحۀ سياهش مطالعه كنيم و چرا بايد هميشه جنايتهاى كربلا گفته شود؟ چرا هميشه بايد حسين بن على از آن جنبه اى كه مورد جنايت جانيان است مورد مطالعۀ ما قرار بگيرد؟ چرا شعارهايى كه به نام حسين بن على مى دهيم و مى نويسيم، از صفحۀ تاريك عاشورا گرفته شود؟ چرا ما صفحۀ نورانى اين داستان را كمتر مطالعه مى كنيم، درحالى كه جنبۀ حماسى اين داستان صد برابر بر جنبۀ جنايى آن مى چربد و نورانيت اين حادثه بر تاريكى آن خيلى مى چربد.

پس بايد اعتراف كنيم كه يكى از جانيهاى بر حسين بن على ما هستيم كه از اين تاريخچه فقط يك صفحه اش را مى خوانيم و صفحۀ ديگرش را نمى خوانيم.

جانيهاى بر امام حسين آنهايى هستند كه اين تاريخچه را از نظر هدف منحرف كرده و مى كنند.(1)

از لحاظ اول، اين داستان ارزش آن را ندارد كه بعد از هزار و سيصد و بيست واند سال، با اين عظمت، خاطره و ذِكْرايش تجديد بشود، وقتها و پولها و اشكها و تأثرها و احساسات صرف آن بشود ... بلكه از آن نظر جنبۀ جنايى قضيه ارزش اينهمه بزرگداشت ندارد كه داستان جنايى در هر شكل و قيافه زياد است .(2)

معمولاً اهل منبر وقتى كه مى خواهند قضیۀ

كربلا را بزرگ كنند جنبۀ فاجعه بودن و ظلم و ستم ها را بزرگ مى كنند، در جستجوى پيدا كردن و حتى جعل كردن فاجعه هايى هستند؛ با بيانهاى مختلف و تشبيهات و مجسّم ساختن ها جنبۀ فاجعه بودن را تقويت مى كنند .

و حال آنكه ما بايد از خود بپرسيم: بزرگى حادثۀ كربلا از چه نظر است؟ آيا از نظر فجيع بودن است؟ قطعاً اين فاجعه، فاجعۀ كم نظيرى است ... ولى فاجعۀ عظيم و شايد عظيم تر از اين در دنيا زياد بوده. خود فاجعۀ مدينه كمتر از فاجعۀ كربلا نبوده. عظمت مطلب از لحاظ سيدالشهداء و ياران آن حضرت است، نه از لحاظ ابن زياد و ابن سعد و اتباع و اشياع آنها؛ عظمتِ سعادت است نه عظمتِ شقاوت. .


1) رجوع شود به سند شماره 25 .

2) رجوع شود به سند شماره 26 .

كربلا بيش از آن اندازه كه نمايشگاه شقاوت و بدى و ظهور پليدى بشر باشد، نمايشگاه روحانيت و معنويت و اخلاق عالى و انسانيت است ولى اهل منبر كمتر به آن جنبه توجه دارند . و به عبارت ديگر در اين قضيه از آن جنبه بايد نگاه كرد كه اباعبداللّه و اباالفضل و زينب قهرمان داستانند نه از آن جهت كه شمر و سنان قهرمان داستانند.

خلاصه مطالب گذشته :

(1) احساس تراژدى، مصيبت و رثا يعنى احساس نفله شدن !

(2) كليد شخصيت حسين عليه السلام حماسه است .

(3) حادثۀ عاشورا دو صفحه دارد: يك صفحۀ سفيد و نورانى، و يك صفحۀ تاريك، سياه و ظلمانى .

شايد عظيم تر از اين [اشاره به صفحۀ تاريك و سياه عاشورا] در دنيا زياد بوده، خود فاجعۀ مدينه [واقعه حرّه] كمتر از فاجعۀ كربلا نبوده.

(4) يكى از جانيهاى بر حسين بن على ما هستيم كه از اين تاريخچه فقط يك صفحه اش را مى خوانيم [اشاره به صفحۀ تاريك و سياه عاشورا].

(5) جنبۀ جنايى قضيه [اشاره به صفحۀ تاريك و سياه] ارزش اين همه بزرگداشت ندارد كه وقت، پول، اشك، تأثر و احساس صرف آن شود.

(6) در صفحۀ تاريك و سياه ، قهرمان يزيد، ابن زياد و شمر هستند .

(7) اهل منبر جنبۀ فاجعه بودن و ظلم و ستم ها را بزرگ مى كنند .

(8) نورانيت اين حادثه بر تاريكى آن خيلى مى چربد. كربلا نمايشگاه روحانيت و معنويت و اخلاق عالى و انسانيت است .

پاسخ مطلب اول :

چه تلازمى بين «رثا و مصيبت» و «نفله شدن» وجود دارد؟ اين ارتباط را استاد بين اين دو مطلب مى بينند و چنين برداشتى صحيح نيست كه توضيح مفصل آن در قسمت اخير پاسخ پرسش قبل گذشت .

خلاصه مطلب در اين زمينه آنكه محزون بودن در عزاى سيدالشهدا عليه السلام و اهل بيت عليهم السلام و به دنبال آن اشتغال به «رثا و مصيبت» قطعا مطلوب شرع مقدس است، چنين نيست كه حزن و اندوه - و به تعبير شما احساس تراژدى - هميشه مذموم باشد،(1)بلكه بستگى به منشأ و مبدأ پيدايش آن دارد ؛ زيرا : «اندوه حالتى است غير ارادى كه عارض قلب انسان مى شود، لكن با انتساب آن به مقدماتش ارادى مى شود».(2)

حزن و اندوهى كه زمينه ساز كمال و سعادت انسان باشد، توصيه شده است و اندوهى كه انسان را از شكوفا ساختن استعدادهايش در راه خوشبختى واقعى باز دارد مذموم است .(3)

ملا احمد نراقى مى نويسد: حزن عبارت از حسرت بردن و متألم بودن به سبب از دست رفتن مطلوبى يا فقدان محبوبى است و اگر آن مطلوب و محبوب از مبدأ اخروى باشد و فوت مرتبه اى از مراتب آخرت، حزن و اندوه


1) رجوع شود به : مقاله «بررسى افسردگى و حزن در سيره امام حسين عليه السلام » از محمد تقديرى در مجموعه مقالات دومين كنگره بين المللى امام خمينى و فرهنگ عاشورا 2/ 163 - 190 .

2) مدرك پيشين 167 .

3) مدرك پيشين 169 .

بر آن از صفات حسنه و موجب اجر و ثواب است.

و آنچه از صفات ذميمه است، آن است كه به جهت فوت مطالب دنيويه باشد.(1)

پاسخ مطلب دوم:

الف) اثبات شى ء نفى ماعدا نمى كند! اگر شخصيتى از جهات متعدد ممتاز باشد، و در ستايش او جهات حُسن متعدد بيان شود مانند: شخصيت علمى، روحيات اخلاقى، خدمات اجتماعى، موقعيت مردمى و غيره آيا صحيح است كه يك جهت كه نزد ما اهميت بيشترى دارد مطرح كرده و بقيه را انكار كنيم؟(2)

او مى خواست با اين كلام متوفّى را مدح كند ، غافل از آنكه شخصيت علمى ، مذهبى و اخلاقى او را زير سؤال برده يا مسكوتٌ عنه گذاشته بود.

مانند كسانى كه چنان مبهوت عظمت و شجاعت بى نظير اميرمؤمنان عليه السلام شده اند كه از مقام عبوديت و بندگى و تسليم آن حضرت در برابر فرمان خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله - كه: (بَلْ عِبَادٌ مُّكْرَمُونَ * لاَ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ)(3)- غافل شده و مظلوميت آن حضرت را در سقيفه انكار كرده و يا با ديده ترديد به آن مى نگرند. .


1) مدرك پيشين 168 به نقل از معراج السعادة 67 .

2) در مراسم ختم بزرگى ، او را از جهات متعدد ستوده و تمجيد مى كردند ، مداحى كه خدمات اجتماعى متوفّى توجه او را جلب كرده بود ، با لحنى اعتراض آميز به ديگران مى گفت: فلانى خدمتگزار مردم بود هر چيز ديگرى درباره او بگوييم بيهوده است.

3) الأنبياء (21) : 26 - 27 .

اگر مطلبى از جهات متعدد قابل بررسى و تحقيق باشد، و آثار گوناگون بر آن مترتب شود، آيا سزاوار است ما فقط آنچه را كه نزد خودمان مهم است داراى ارزش دانسته و بقيه جهات را از حيّز اهميت ساقط كنيم؟!

بدون شك عاشورا حماسه اى بى نظير در تاريخ بشريت است ولى آيا حماسه بودن آن باعث مى شود كه ما از بقيه جهات آن غفلت كنيم؟

شجاعت، استقامت، پايدارى، پيكار و مبارزه گروهى اندك در برابر جمعيتى بسيار، ايثار و از خودگذشتگى، صبر و تحمّل شدائد در سخت ترين شرائط كه هيچ بيان، زبان و قلمى توان وصف آن را ندارد و تنها فرمايش اميرمؤمنان عليه السلام بيانگر عظمت آن حماسه آفرينان است كه: كسى از پشينيان بر آنها سبقت نگرفته و هيچ كس از آيندگان نيز به مقام و رتبه آنها نخواهد رسيد (و در تمام عالم هستى نظير ندارند) .(1)

ولى اين يك جهت قضيه است و از سوى ديگر روز عاشورا تنها سبط باقيمانده پيامبر صلى الله عليه و آله ، يادگار على و فاطمه عليهماالسلام ، همراه با عزيزانى كه در تمام عالم نظيرى براى آنها يافت نمى شد(2)مظلومانه، غريبانه، گرسنه، تشنه - در كنار فرات! - در برابر چشم كودكانى گريان ، در كنار ناموس خدا با فجيع ترين وضع به شهادت رسيدند، چنان مصيبت عظيم بود كه بارها خدا آن را براى .


1) كامل الزيارات 270 ، تهذيب 6/73 ، خرائج 183 ، بحار 41 / 295 و 98 / 116 ورجوع شود به : كنزالعمال 13 / 655 - 656 .

2) اشاره به فرمايش حضرت ثامن الحجج عليه السلام : «وقتل معه ثمانية عشر رجلا من أهل بيته ما لهم في الاْءرض شبيهون» . رجوع شود به جلد اول ، بخش اول ، روايت شماره 4 .

پيامبرانش بيان كرده و آنها گريسته بودند. پيامبر، على، فاطمه، امام مجتبى - صلوات اللّه عليهم - بارها با بيان آن اشك ريخته و بى تابى كرده بودند، و پس از آن واقعه نيز همه پيشوايان معصوم عليهم السلام داغدار آن مصيبت بوده بر آن گريسته و به ديگران نيز دستور گريه، عزادارى، حزن و اندوه، ماتم و نوحه سرايى داده اند .

پس عاشورا مصيبتى بس عظيم بود كه حماسه بودن آن منافاتى با غمناك و اندوهناك بودن بر آن ندارد .

ب) با توجه به «مبانى امام شناسى» و آشنايى با مباحث امامت معلوم مى شود كه اصلاً جاى توهم اين مطلب نيست كه بقيه معصومين عليهم السلام - مانند امام چهارم تا يازدهم عليهم السلام - فاقد اينگونه صفات ارزشمند باشند يا اينكه اين ويژگى به كيفيتى كه در سيدالشهدا عليه السلام وجود داشته در آنها نباشد.

بدون شك در هر زمانى حجت خداوند در تمام فضائل - و از جمله شهامت و شجاعت - سرآمد و كامل ترين است، چنانكه امام باقر عليه السلام در ضمن كلامى به آن اشاره فرموده كه: «إنا نتوارث الكمال و التمام» .(1)

پس گرچه موقعيت هايى كه براى هر يك آنها پيش آمده متفاوت بوده ولى اين بدان معنا نيست كه سيدالشهدا عليه السلام در اين جهت - جنبه حماسى - امتيازى بر بقيه امامان معصوم عليهم السلام داشته است. .


1) رجوع شود به : دلائل الامامة 105 ، الأمان من أخطار الأسفار 67 ، بحار 46 / 307 و 69/183 ، عوالم 19/276 ، مستدرك 14 / 79 .

برنامه هاى مختلف معصومين عليهم السلام حاكى از اختلاف نظر آنها و يا تفاوت ويژگى هاى اخلاقى آنها نيست بلكه «كلّهم نورٌ واحد» و روحيه ظلم ستيزى در همه آنها به صورت يكسان وجود دارد . مبارزه كردن يا نكردن آنها به دليل وظيفه خاصى است كه از جانب خداوند براى آنها تعيين شده است .

به عنوان مثال : اميرمؤمنان عليه السلام در مورد خلفاى ثلاثه مأمور به مبارزه نبود،(1)ولى در مورد دوران پس از آن به صراحت فرمود: «اُمرت بقتال الناكثين والقاسطين والمارقين».(2)هنگام هجوم به خانه اش مأمور به صبر بود(3)ولى وقتى دنبال قبر حضرت زهرا عليهاالسلام مى گشتند و تصميم به نبش قبر گرفتند با آنها اعلام جنگ فرمود،(4)يعنى الآن من مأمور به صبر نيستم.

سيدالشهدا عليه السلام هم تسليم امر پروردگار است لذا ده سال تمام ابتداى امامتش سكوت اختيار كرد و هيچ مبارزه اى با معاويه نكرد. كسى كه روحش و كليد شخصيتش حماسه است - طبق بيان شما - بايستى از همان اول شروع به جنگ و قتال كند ! .


1) رجوع شود به بحار 29 / 417 و باب هاى بعد از آن .

2) ملحقات احقاق الحق 6/59 - 78 و 16/440 - 446 و 20/290 ، 315 و رجوع شود به : مجلدات 4 ، 5 ، 6 ، 7 ، 8 ، 16 ، 20.

3) خود حضرت به عمر فرمود : لولا كتاب من اللّه سبق ، وعهد من رسول اللّه صلى الله عليه و آله تقدّم لأريتُك أيّنا أضعف ناصراً وأقلّ عدداً . (كتاب سليم 2 / 586 ، 864 ، بحار 28/269 ، 299 و 43/197).

4) زيرا حضرت به عمر فرمود : أمّا حقّي فقد تركته مخافة أن يرتدّ الناس عن دينهم ، وأمّا قبر فاطمة ، فو الذي نفس علي بيده لئن رمتَ وأصحابك شيئا من ذلك لأسقينّ الاْءرض من دمائكم . (دلائل الامامه 47 ، بحار 43/171) .

پاسخ مطلب سوم :

اينكه «شايد عظيم تر از اين در دنيا زياد بوده» نياز به اثبات دارد.

آنچه براى شيعه مهم است آنكه چنين وقايع فجيع - آن هم به دست مدعيان اسلام ! - بر خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله هيچ گاه پيش نيامده .(1)

«ولا يوم كيوم الحسين» . (امالى شيخ صدوق قدس سره 462 ، بحار 22/274 و 44/298).

اما اينكه «خود فاجعۀ مدينه [واقعه حرّه] كمتر از فاجعۀ كربلا نبوده».

گوييم: هيچ كس قابل مقايسه با سيدالشهدا عليه السلام و اهل بيت آن بزرگوار نيست،(2)

مصادر اهل تسنن : ذخائر العقبى طبرى 17 ، كنز العمال 12 / 104 ، سبل الهدى والرشاد 11 / 7 ، ينابيع المودة 1 /83 ، 459 و 2/68 ، 83 ، 114 117 ، 297 .

بقيه در مقايسه با آنها هيچ در برابر بى نهايت هستند.

حزن و تأثر براى هر كسى به اندازه قدر و منزلت اوست،(3)چنانكه قبلاً گفته شد : گريه ناشى از معرفت و محبت است. پس هر كسى كه در ادعاى دوستى.


1) لذا امامان معصوم عليهم السلام فرموده اند : «لا يوم كيومك يا أبا عبداللّه » . (امالي شيخ صدوق رحمه الله 115 - 116 ، مناقب 3 / 238 ، لهوف 25 - 26 ، مثير الأحزان 13 ، بحار 45/218 ، عوالم 17/154 ، 460) .

2) در مصادر شيعه و سنى آمده است كه هيچ كس با اهل بيت عليهم السلام قابل قياس نيست، رجوع شود به: نهج البلاغه 1/30، علل الشرائع 1 / 177 ، عيون أخبار الرضا عليه السلام 1 / 71 ، معاني الأخبار 179 ، اختصاص 13 ، شافى 3 / 101 ، شرح الأخبار 2 / 202 ، المسترشد 399 ، نوادر المعجزات 124 ، نهج الحق 253 ، كشف الغمة1 / 31 ، كشف اليقين 191 ، تأويل الآيات 2 / 618 ، وسائل الشيعة 10/312 ، بحار 22 / 406 - 407 و 23 / 117 و 24/274 و 26 / 269 و 65 / 45 و 110 / 13 .

3) در روايت از امام باقر عليه السلام آمده است كه : عظمت منزلت امام معصوم بالاتر و برتر از آن است كه همه مردم فكر مى كنند . (بصائر الدرجات 529 ، كمال الدين 229 رجال كشّى 2/504 ، بحار 23/41 ، 53 ، 80 و 26 / 176) .

سيدالشهدا عليه السلام صادق باشد در حزن ، تأثر ، گريه و عزادارى او همين كه آن حضرت مظلومانه به دست دشمن شهيد شده باشد، كافى است .

جالب آن است كه شيخ طوسى قدس سره - قبل از روايت : «كل الجزع و البكاء مكروه ما خلا الجزع و البكاء لقتل الحسين عليه السلام » كه : هر بى تابى و گريه اى مكروه است جز جزع و گريه براى امام حسين عليه السلام - از امام صادق عليه السلام مطلبى را نقل مى كند كه دقيقا در نقطه مقابل مدعاى ايشان قرار دارد !

روي عن مولانا الصادق عليه السلام أنه قال - في ضمن رواية - : ذاك دمٌ يطلب اللّه تعالى به ، ما أُصيب ولد فاطمة ولا يصابون بمثل الحسين ، ولقد قتل عليه السلام في سبعة عشر من أهل بيته نصحوا للّه وصبروا في جنب اللّه ، فجزاهم اللّه ، أحسن جزاء الصابرين إنه إذا كان يوم القيامة أقبل رسول اللّه صلى الله عليه و آله وسلم ومعه الحسين ويده على رأسه يقطر دماً فيقول : يا ربّ سل أمّتي فيم قتلوا ابني ؟!

وقال : كل الجزع و البكاء مكروه ما خلا الجزع و البكاء لقتل الحسين عليه السلام .(1)

امام صادق عليه السلام فرمود: خون امام حسين عليه السلام خونى است كه خدا آن را مطالبه و پى گيرى خواهد كرد.

نه در گذشته و نه در آينده فرزندان فاطمه عليهاالسلام مصيبتى چون مصيبت حسين نديده و نخواهند ديد.

امام حسين عليه السلام با هفده نفر از اهل بيت خود در راه خدا و به خاطر خدا صبر نموده و شهيد شدند ، خدا هم بهترين پاداش صابران را به آنان عطا نمود . .


1) امالى شيخ طوسى رحمه الله 161 - 162 ، بحار 45/313 ، عوالم 17 / 533 ، وقسمت اول روايت در بشارة المصطفى صلى الله عليه و آله 275 .

هنگامى كه قيامت فرا رسد پيامبر صلى الله عليه و آله با امام حسين عليه السلام مى آيد، او دست بر سر دارد و خون از آن مى چكد. حضرت گويد: پروردگارا از امت من جويا شو چرا فرزندم را كشتند ؟

و فرمود: هر جزع و گريه اى مكروه است جز جزع و گريه بر امام حسين عليه السلام .

نتيجه آنكه مصيبت عاشورا بس عظيم و بى مانند بوده و بايد بر آن غمناك ، اندوهناك ، بى تاب و گريان بود .

ابوريحان بيرونى (متوفى 440) در اين زمينه مى نويسد :

قتل الحسين بن عليّ بن ابى طالب بالطفّ، مع أهل بيت رسول اللّه ، من آل ابى طالب عليهم السلام اجمعين ؛ وفعل به وبهم، ما لم يفعل فى جميع الأُمم بأشرار الخلق، من القتل بالعطش والسيف والإحراق بالنّار، وصلب الروءوس، وإجراء الخيول على الاجساد الموءرّبة، وهتك الستر بسبي النساء والأطفال، وحملهم مشهّرين على الجمال، فتشآءموا به .(1)

يعنى: امام حسين عليه السلام در كربلا همراه با خاندان رسالت - كه درود خدا بر همه آنان باد - به شهادت رسيدند ، بدرفتارى كه با آنها شد در هيچ يك از امت هاى گذشته با شرورترين مردم هم نشده بود : از كشتار با شمشير و تشنگى ، سوزاندن با آتش، به دار آويزان كردن سرهاى شهدا، اسب تازاندن بر اجساد قطعه قطعه، بى احترامى و اسارت زنان و كودكان و سوار بر شتر كردن و گرداندن آنها (در شهرها) لذا عاشورا را روزى شوم دانستند . .


1) الآثار الباقية عن القرون الخالية 420 .

شمس الدين ابوالبركات دمشقى باعونى شافعى (متوفى 871) مى نويسد:

فما وقع في الإسلام قضية أفظع منها ، وهي ما ينبو [تنبو [الأسماع عنها ، وتتفطر القلوب عند ذكرها حزنا وأسا وتأسفا ، وتنهل لها المدامع كالسحب الهوامع ... .(1)

يعنى : در تاريخ اسلام قضيه اى فظيع تر و شنيع تر از اين واقع نشده، حكايتى كه انسان از شنيدن آن از جا كنده و قلب ها - از حزن و تأسف و اندوه - شكافته و اشك ها مانند ابر (بهار) ببارد.

دانشمند معاصر ميرزا جواد ملكى تبريزى - كه از مشايخ اساتيد ايشان است - مى نويسد :

لا يغفل أنّه عليه الصّلاة والسّلام وإن كان يصيبه فى الظّاهر من الصّدمات ما لم يُسمع أن يصيب مثله أحدا من الأنبياء و الأوصياء، بل أحدا من العالمين - لاسيما عطشه الّذي ورد فيه ما لا يحتمله العقول من ألفاظ الأحاديث القدسية و غيرها، ومصيبته من جهة المستشهدين من أهله، والمأسورات من حرمه، فكأنّه عاهد مع الحبيب أن يتحمّل في رضاه القتل بكلّ ما يُقتل به سائر المقتولين، من الذّبح والنّحر والصّبر والجوع والعطش والأحزان وغيرها .(2)

يعنى : از اين مطلب نبايد غافل شد كه صدمات ظاهرى كه بر آن حضرت عليه السلام وارد شد، در مورد هيچ كدام از پيامبران و جانشينان آنان و حتى در مورد .


1) جواهر المطالب 2 / 311، ملحقات إحقاق الحق 27 / 506 - 507 .

2) المراقبات 26 - 27 .

هيچ يك از جهانيان شنيده نشده است، به خصوص تشنگى حضرت عليه السلام كه در احاديث قدسى و غير قدسى چيزهايى درباره آن آمده است كه انسان توان تصور آن را نيز ندارد.

همچنين مصيبتهايى مانند شهيد شدن اهل بيت و اسارت حرمش، گويا او با محبوبش پيمان بسته بود به خاطر خوشنودى او كشته شدن را با انواع آن از قبيل سر بريدن، كشتن از زير گلو، كشتن با شكنجه و با گرسنگى و تشنگى و اندوه و غير اينها، تحمّل كند .(1)

پاسخ مطلب چهارم:

چنانكه قبلاً اشاره شد ساختار اوليه مجالس عزا براى «اشك و عزادارى» است كه در روايات بدان اهميت بسيار داده شده است .

مردم ايام عزادارى ، به خصوص دهه اول محرم ، براى اقامه عزا و اشك ريختن در مجالس شركت مى كنند.

چرا با خواندن رثاء و به تعبير شما «صفحۀ تاريك و سياه عاشورا» و اكتفا به آن ما جانى باشيم ؟!(2)).


1) ترجمه المراقبات ابراهيم محدّث 47 .

2) سنى متعصب فضل بن روزبهان (متوفاى 927) مى نويسد : در تكرار و بيان آن (اشاره به مقتل امام حسين عليه السلام ) فايده چندان نيست ، به جز شادكامى خوارج و دشمنان و بيان فتح و نصرت آن ملعونان . (وسيلة الخادم إلى المخدوم 158 ، عاشوراشناسى 353).

آيا اهل بيت در هر مجلسى كه عزادارى مى شد و شعرا مرثيه سرايى مى كردند در كنار آن شيعيان را ملزم به ذكر شجاعت ها و فداكارى ها و حماسه ها مى كردند ؟! چرا در روايات گذشته - بخش هاى اول، دوم و سوم از جلد اول كتاب - چنين شرطى ديده نمى شود؟!

پاسخ مطلب پنجم:

قطعا اين جنبه قضيه ارزش آن را دارد كه هر سال تجديد خاطره شود، ذكر شود و بر آن اشك ريخته شود كه خود عبادتى است نظير قرائت قرآن، ادعيه، زيارات و نماز شب بلكه از برترين عبادت هاى فرشتگان و انبياست .

پاسخ مطلب ششم :

اولاً : قهرمان واقعى كسى است كه فرمان خدا را امتثال نمايد و شكست خورده، سرافكنده، خوار و زبون كسى است كه نافرمانى او كند.

در روايات مى خوانيم:

ليس القوي من يصرع الفرسان، إنما القوي من يغلب غيظه ويكظمه .(1)إن الشديد ليس من غلب الناس ، ولكن الشديد من غلب نفسه .(2)

خلاصه آنكه : نيرومند، شجاع و قهرمان كسى نيست كه بر ديگران چيره و غالب شود و شجاعان را بر زمين بزند، بلكه قهرمان كسى است كه غيظ و خشم خويش را فرو برد و بر هواى نفس خويش غالب باشد . .


1) مستدرك 9/12 .

2) مستدرك 11/139 ، و رجوع شود به : من لا يحضره الفقيه 4/378 ، وسائل 15/162 .

ثانيا : بر خلاف نظر ايشان در همان صفحه سياه هم قهرمان سيدالشهدا عليه السلام و ياران فداكار او هستند ؛ لذا گويند : عاشورا پيروزى خون بر شمشير است .

در ضمن روايتى از امام صادق عليه السلام آمده است كه : ابراهيم فرزند طلحه (به عنوان شماتت) از امام سجاد عليه السلام پرسيد : «من غلب ؟!» يعنى : چه كسى پيروز و غالب شد ؟! حضرت به او فرمود : هنگام نماز اذان و اقامه بگو تا بفهمى چه كسى غالب و پيروز است .(1)

پاسخ مطلب هفتم :

تحقق مرثيه سرايى، بكاء و ابكاء - كه در روايات سفارش شده و بر آن تأكيد شده - به ذكر مصائب و بيان عظمت فاجعه اى است كه در روايات و زيارات آن را بزرگ شمرده و فرموده اند: «مصيبةً ما أعظمها».

پس بزرگ نمايى نيست، بلكه بيان واقعيت است ، واقعا ظلم و ستم و مصيبت و فاجعه كربلا بسيار عظيم بوده است .

پاسخ مطلب هشتم :

قبلاً گفته شد كه توجه به جهات ديگر قضيه كربلا و يا شخصيت حضرت و يارانش منافاتى با توجه و تأكيد بر «رثاء و نوحه سرايى» كه در روايات آمده ، ندارد. .


1) امالى شيخ طوسى قدس سره 677، بحار 45/177، عوالم 17/414 .

28. آيا مرثيه حتما بايد آميخته با حماسه باشد ؟

گرچه بعضى گفته اند كه : «مخالف مرثيه نيستند» ولى از كلمات شان استفاده مى شود كه رثايى را مى پسندند كه آميخته با حماسه باشد و غير آن را تلويحا و تصريحا نفى نموده و گويند :

اعتراف كنيم كه ما در گذشته اين اشتباه را مرتكب شده ايم كه اين داستان را فقط از يك طرف آن مطالعه كرده ايم و غالباً آن طرف ديگر داستان را مسكوتٌ عنه گذاشته ايم؛ يعنى ما نمايشگر قهرمانيهاى جنايتكارانۀ پسر معاويه و پسر زياد و پسر سعد بوده و هستيم.(1)

من براى اين دسته ها حقيقتاً احترام قائل هستم چون ابراز احساسات است، احساساتى صد در صد طبيعىِ ناشى از عقيده و ايمان. آنهايى كه مى دانند اگر در يك ملت احساسات طبيعى ناشى از عقيده و ايمان دربارۀ قهرمانان بزرگ آن ملت وجود داشته باشد چقدر ارزش دارد، مى دانند كه من چه مى گويم.

نبايد اينها را نسخ كرد، نبايد با اينها مبارزه كرد، بايد اينها را اصلاح كرد. بايد اين احساسات بسيار بسيار عظيم را كه فقط ناشى از قدرت عقيده و ايمان است، اصلاح كرد. آيا اگر شما ميلياردها دلار خرج كنيد، مى توانيد يك چنين احساساتى در ملت به وجود بياوريد؟!

اينكه آن بابا از جيب خودش پول خرج مى كند، خودش را بيكار مى كند، زنجير برمى دارد پشت خودش را سياه مى كند و اشك او هم متصل جارى است، ارزش دارد و نبايد با آن مبارزه كرد و گفت اين كارها


1) رجوع شود به سند شماره 28 .

وحشيگرى است. ابراز احساسات براى قهرمانان بزرگ تاريخ وحشيگرى نيست.(1)فقط اشتباه او در اين است كه وقتى مى خواهد ابراز احساسات كند، به شكلى ابراز احساسات مى كند كه نمايشگر قهرمانى جنايتكارانۀ جنايتكاران و نمايشگر مظلوميت آن كسى است كه به او عشق مى ورزد و علاقه دارد. او نمى داند حالا كه مى خواهد نمايشگرى بكند بايد طورى نمايشگرى بكند كه نمايشگر حماسۀ حسينى باشد، نمايشگر آن جنبۀ نورانى و روشن تاريخ عاشورا باشد، نمايشگر روح حسين بن على باشد .(2)

مردم بى خبر از زمان خود، بى خبر از اوضاعى كه در بطن يا سطح روزگار مى گذرد، هميشه در اشتباهند، يعنى هميشه عوضى كار مى كنند، به جاى اينكه دشمن را بكوبند خودشان را مى كوبند، به جاى اينكه سينۀ دشمن را سياه كنند سينه و پشت خودشان را سياه مى كنند، سالها بايد در تيه بمانند. اين هم كارنامۀ ما.(3)

من مخالف رثاء و مرثيه نيستم، ولى مى گويم اين رثاء و مرثيه بايد به شكلى باشدكه ... آن حس قهرمانى حسينى را در وجود ما تحريك و احيا كند... .(4)

من نمى گويم آن صفحۀ تاريك را نبايد ديد بلكه بايد آن را ديد و خواند، اما اين مرثيه هميشه بايد مخلوط با حماسه باشد... در رثاى قهرمان بگرييد براى اينكه احساسات قهرمانى پيدا كنيد، براى اينكه پرتوى از .


1) شايد تعريض به كلام صاحب «التنزيه» و امثال او باشد كه صفحه 67 - 68 گذشت .

2) رجوع شود به سند شماره 29 .

3) رجوع شود به سند شماره 30 .

4) رجوع شود به سند شماره 31 .

روح قهرمان در روح شما پيدا شود و شما هم تا اندازه اى نسبت به حق و حقيقت غيرت پيدا كنيد، شما هم عدالتخواه بشويد، شما هم با ظلم و ظالم نبرد كنيد، شما هم آزاديخواه باشيد، براى آزادى احترام قائل باشيد، شما هم سرتان بشود كه عزت نفس يعنى چه، شرف و انسانيت يعنى چه، كرامت يعنى چه.

اگر ما صفحۀ نورانى تاريخ حسينى را خوانديم، آن وقت از جنبۀ رثائى اش مى توانيم استفاده كنيم و گرنه بيهوده است .(1)

خلاصه مطالب گذشته :

1.

مرثيه سرايى، عزادارى بايد حس قهرمانى حسينى را در وجود ما تحريك كند و نمايشگر حماسۀ حسينى باشند .

2.

(هيئت ها) عوضى كار مى كنند، به جاى اينكه سينۀ دشمن را سياه كنند ، سينه و پشت خودشان را سياه مى كنند .

3.

اكتفا نمودن به جنبۀ رثائى كربلا بيهوده است .

پاسخ مطلب اول:

اين چه اصرارى است كه حتما مرثيه بايد مخلوط با حماسه باشد و گرنه بيهوده است و بايد رثاء حسّ قهرمانى را تحريك كند؟!

گرچه به جاى خود ، حماسى بودن اشعار مطلوب است، ولى چنين شرطى براى مرثيه ها گذاشتن چه دليلى دارد؟! .


1) رجوع شود به سند شماره 32 .

چرا اهل بيت عليهم السلام چنين شرطى را ذكر نكرده اند؟!

چرا مرثيه هايى كه اصلاً حماسه در آن وجود ندارد در حضور معصومين عليهم السلام خوانده شده و هيچ اعتراضى نكرده اند ؟!

بسيارى از اشعار همان شاعران - مانند دعبل، كميت - كه در محضر معصومين عليهم السلام خوانده شده فقط جنبه مرثيه سرايى داشته و اصلاً حالت حماسى هم نداشته است .(1)

آرى با كمى توجه به روايات معلوم مى شود كه همان جهت ديگرى كه شما از آن به «صحنه سياه» تعبير كرده ايد به دستور پيشوايان معصوم عليهم السلام بايد مورد توجه قرار گيرد.

همان رثاهايى كه شما با حالت اعتراض گوييد : غير از مرثيه چيز ديگرى نيست كه بگوييم. بايد بگوييم :

زان تشنگان هنوز به عيوق مى رسد *** فرياد العطش ز بيابان كربلا

همان مطلوب شرع مقدس است.

پاسخ مطلب دوم:

آيا مى توان اظهار جزع در مصائب اهل بيت عليهم السلام را كار عوضى دانست؟!

قبلاً گذشت كه بى تابى بر سيدالشهدا عليه السلام داراى اجر است .(2).


1) مراجعه شود به جلد اول ، روايات شماره 69، 70، 167، 168، 171، 172، 175 .

2) كامل الزيارات 100 ، بحار 44/291 ، وسائل 14/506 ، عوالم 17 / 533 .

و امام باقر عليه السلام فرمود: شديدترين جزع، فرياد كشيدن همراه با اظهار حزن و اندوه، شيون نمودن، لطمه زدن به صورت، به سينه زدن و كندن مو است.(1)

در موارد مختلف گريه، عزادارى، جزع و بى تابى حضرت سجاد عليه السلام آيا امكان دارد كه برداشت حماسى داشته باشيم يا آن را آميخته با حماسه بدانيم؟!

اين نحوه عزادارى را استاد مطهرى از مراجع بزرگ تقليد نقل كرده است، ايشان ذيل «شهادت قاسم بن الحسن عليهماالسلام » مى نويسد :

مرحوم اشراقى واعظ معروف قم گفت: يك بار من در حضور مرحوم آيت اللّه حاج شيخ عبدالكريم حائرى اين روضه را - كه متن تاريخ است، عين مقتل است و يك كلمه كم و زياد در آن نيست - خواندم. به قدرى مرحوم حاج شيخ گريه كرد كه بى تاب شد - و جاى ديگر نقل كرده : گريه كرد و خودش را زد كه بيحال شد(2)- بعد به من گفت: فلانى! خواهش مى كنم بعد از اين در هر مجلسى كه من هستم اين قسمت را نخوان كه من تاب شنيدنش را ندارم.(3)

آرى مخالفت با دشمن هميشه با مبارزه عملى با او نيست ، بلكه گاهى انسان خشم و غضب بر ديگران را با جزع و خود زدن اظهار مى كند كه آن نيز به جاى خودش مطلوب است .(4)

چرا حضرت موسى عليه السلام هنگام خشم و غضب بايستى سر و ريش برادرش جناب هارون عليه السلام را بگيرد؟! مگر غضب او بر گوساله پرستان نبود؟! از برادرش كه نافرمانى صادر نشده بود ! در پاسخ اين سؤال چند وجه گفته شده ، يكى از جواب ها آن است كه : اين واكنش حضرت موسى عليه السلام از غايت خشم و اندوه و غضب بر امت بود، ولى چنانكه انسان هنگام غضب و اندوه گاه لب خود را مى گزد و گاه ريش خود را مى كند، چون حضرت هارون عليه السلام به منزله نفس و جان موسى عليه السلام بود ، لذا اين حركات را نسبت به او واقع ساخت. (رجوع شود به فرمايش علامه مجلسى قدس سره حيات القلوب 1 / 704 چاپ انتشارات سرور) .

.

1) كافى 3 / 222 ، مسكن الفوءاد 57، 99 ، وسائل 3 / 271 - 272 ، بحار 79 / 89 ، جامع احاديث الشيعة 3 / 483 (چاپ دوم 3/644) .

2) حماسه حسينى2/148، مجموعه آثار 17 / 279 - 280 (پاورقى).

3) حماسه حسينى1/284، مجموعه آثار 17 / 377 .

4) قال اللّه تعالى : (قَالَ يَاهَارُونُ مَا مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا * أَلاَّ تَتَّبِعَنِ أَفَعَصَيْتَ أَمْرِي * قَالَ يَبْنَؤُمَّ لاَ تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَلاَ بِرَأْسِي إِنِّي خَشِيتُ أَن تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرائِيلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي) . (طه (20) : 92 - 94) .

اما اگر غرض توبيخ آنهاست كه چرا در مبارزه با دشمن كوتاهى مى كنند.

پاسخ آن است كه اين نحوه بيان صحيح نيست ؛ زيرا به تعبير اميرمؤمنان عليه السلام : «ان لكل موقف عملاً»(1)

حضرت در جواب فرمود : چرا از لعن و نفرين من فرارى هستيد ؟ ! «فإن لكلّ موقفٍ عملاً» هر جايى واكنش ويژه خودش را مى طلبد ، و هر برهه اى اقتضاى نوعى از برخورد را دارد ( يعنى در ميدان جنگ با شمشير و الان با لعن و نفرين با شما مبارزه كرده و دشمنى خود را اظهار مى كنم ) . (كافى 1 / 343 - 345 ، بحار 32 / 128 - 130) .

هر برهه اى اقتضاى واكنش خاص خودش را دارد. لزوم ايستادگى در برابر دشمن و مبارزه با او اقتضا نمى كند كه از عزادارى دست بردارند.

پاسخ مطلب سوم :

پاسخ آن در جواب از مطلب چهارم و پنجم پرسش قبل گذشت. .


1) امام صادق عليه السلام فرمود: طلحه و زبير كسى را نزد اميرمؤمنان عليه السلام فرستادند كه: تو نسبت به ما پرده درى كرده و ما را نفرين مى كنى! اين چه كارى است؟! از تو - كه از شجاعان عرب هستى - انتظار نداشتيم كه لعن بر ما را دين خود قرار دهى! فكر مى كنى با اين كار ما را شكست داده اى ؟ !

نمونه اى از روضه هاى غير حماسى استاد مطهرى

در تأييد آنچه گذشت - كه لازم نيست حتما مرثيه آميخته با حماسه باشد - به مواردى از روضه هاى غير حماسى استاد مطهرى اشاره مى شود :

1.

بازگشت اسب بى صاحب از ميدان و عزادرى دختر سيدالشهدا عليه السلام : يا جواد أبي هل سُقي أبي أم قُتل عطشانا ؟!(1)

2.

گريه حضرت و بانوان براى حضرت مسلم بن عقيل عليه السلام ، نوازش دختر حضرت مسلم .(2)

3.

عزادرى حضرت اُم البنين عليهاالسلام : لا تدعوني ويك أم البنين ... .(3)

4.

مرثيه حضرت زينب عليهاالسلام در قتلگاه ... بأبي المهموم حتى قضى ، بأبي العطشان حتى مضى ... فأبكت - واللّه - كل عدو وصديق .(4)

5.

طلب آب نمودن حضرت على اكبر عليه السلام : يا أبه العطش قد قتلني .(5)

6.

مصيبت حضرت على اكبر عليه السلام : .


1) حماسه حسينى 1/88 ، و 2/226، و رجوع شود به : 2/176، مجموعه آثار 17 / 118 ، 193 و 25/397 .

2) حماسه حسينى 1/205 ، مجموعه آثار 17 / 330 .

3) حماسه حسينى 1/258 و 2/89 ، مجموعه آثار 17 / 244 ، 362 .

4) حماسه حسينى 1/333 ، مجموعه آثار 17 /407 .

5) حماسه حسينى 2/61 ، مجموعه آثار 17 / 226 .

اين مرد او را غافلگير كرد و با نيزۀ محكمى آنچنان به على اكبر زد كه ديگر توان از او گرفته شد به طورى كه دستهايش را به گردن اسب انداخت، چون خودش نمى توانست تعادل خود را حفظ كند. در اينجا فرياد كشيد: «يا ابَتاه! هذا جَدّى رَسولُ اللّه» پدر جان! الآن دارم جدّ خودم را به چشم دل مى بينم و شربت آب مى نوشم. اسب، جناب على اكبر را در ميان لشكر دشمن برد، اسبى كه درواقع ديگر اسب سوار نداشت. رفت در ميان مردم. اينجاست كه جملۀ عجيبى نوشته اند: «فَاحْتَمَلَهُ الْفَرَسُ الى عَسْكَرِ الْأعْداءِ فَقَطَّعوهُ بِسُيوفِهِمْ إرْباً إرْباً» .(1)

7.

حزن و اندوه سيدالشهدا در شهادت قمر بنى هاشم عليهماالسلام و بى تابى و... لمّا قتل العباس بان الانكسار في وجه الحسين[ عليه السلام ] ... الآن انكسر ظهري، وقلّت حيلتي.(2)

8.

حزن و اندوه سيدالشهدا در شهادت حضرت قاسم عليهماالسلام و ... عزيزٌ على عمّك أن تدعوه فلا يجيبك ، أو يجيبك فلا ينفعك . (3)

9.

بازگشت اسب بى صاحب از قتگاه و بيرون آمدن اهل بيت و جمع شدن اطراف اسب و ناله كردن.(4)

10 تكرار مطلب قبل به نقل از زيارت ناحيه امام زمان عليه السلام : وأسرع فرسك شاردا [...] محمحما باكيا ، فلمّا رأين النساء جوادك مخزيا ، وأبصرن [ونظرن] سرجك [عليه] ملويا ، خرجن [برزن] من الخدور ، ناشرات الشعور ، على الخدود لاطمات .(5).


1) حماسه حسينى 1/234 ، مجموعه آثار 17 / 347 .

2) حماسه حسينى 2/118 ، مجموعه آثار 17 / 261 .

3) حماسه حسينى 2/148 ، مجموعه آثار 17 / 83 .

4) حماسه حسينى 2/176 ، مجموعه آثار 17 / 296

5) حماسه حسينى 2/226 ، مجموعه آثار 17 / 193 و 25/397 .

11. روضه حضرت رباب و حضرت سكينه عليهماالسلام :

امام حسين عليه السلام يكى از همسرهايشان(1)«رباب» نام دارد و فقط او در كربلا بود. او مادر حضرت سكينه است . حضرت نسبت به اين زن بسيار اظهار وفادارى مى كردند و حتى يك رباعى از ايشان نقل شده :

لَعَمْرُك انَّنى لأُحِبُّ داراً *** تَكونُ بِهَا السَّكينَةُ وَالربابُ

أُحِبُّهُما وَ أبْذُلُ جُلَّ مالي *** وَلَيْسَ لِعاتِبٍ عِنْدي عِتابُ

يعنى به جان دوست قسم كه من آن خانه اى را كه در آن رباب همسرم و سكينه دخترم باشد دوست مى دارم. من اين دو نفر را دوست دارم و دلم مى خواهد مال و ثروتم را خرج اينها كنم و كسى مانع و مزاحم من نشود.

ببينيد اين اولياى حق روابطشان چگونه است! اين گونه زنها هستند كه در مورد آنها [و همسرانشان] گفته مى شود: (ادْخُلُوا الْجَنَّةَ أَنتُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ تُحْبَرُونَ).(2)

اين زن (رباب) تا ساليان دراز در زير سقف نمى رفت، غذاى مطبوع نمى خورد و دائماً مى گريست. مى گفتند چرا در زير آفتاب مى نشينى؟ مى گفت بعد از اينكه بدن حسين من در زير آفتاب بود ... (گريه استاد) اين عُلقه شديدى بود كه ميان اين زن و اباعبداللّه عليه السلام وجود داشت و اين زن يك زن صالحه اى بود كه مصداق همين آيه بود: (ادْخُلُوا الْجَنَّةَ أَنتُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ تُحْبَرُونَ).

نسبت به فرزند عزيزشان هم همان طور كه اين شعر نشان مى دهد بسيار مهربان بودند و اين مهربانى دوجانبه بوده است. اين طفل به قدرى به اباعبداللّه .


1) استاد در پاورقى افزوده اند : ظاهراً اين همسرها در طول يكديگر باشند و هيچ كدام با هم نبودند يعنى حضرت يكى را بعد از ديگرى ازدواج كرده باشند [ ! ] .

2) الزخرف (43) : 70 .

علاقه مند بود و پدر بزرگوارش را دوست داشت كه اظهار علاقه هاى او در تاريخ به شدت منعكس شده است.

براى اباعبداللّه از نظر الهى يك امتحان بسيار بزرگى بود وقتى كه احساس مى كرد كه بايد از طفلى كه اينقدر براى او عزيز است و اينقدر آن طفل او را دوست مى دارد جدا بشود. در يكى از وداعها اباعبداللّه آمدند و اين طفل گريه مى كرد، اشعارى به حضرت نسبت داده اند:

سَيَطولُ بَعْدي يا سَكينَةُ فَاعْلَمي *** مِنْكِ الْبُكاءُ إذِ الْحَمامُ دَعاني

لاتُحْرِقي قَلْبي بِدَمْعِك حَسْرَةً *** مادامَ مِنِّي الرّوحُ فى جُثْماني

فَإذا قُتِلْتُ فَأنْتِ أوْلى بِالَّذي *** تَأْتينَهُ يا خيرَةَ النِّسْوانِ

فرمود: دختركم! فعلا گريه نكن، تو بعدها گريه هاى طولانى دارى، فرصتهاى زيادى براى گريه دارى. تا من زنده هستم تو گريه نكن، گريه ات را بگذار براى بعد از رفتن من.

بعد فرمود: «لاتُحْرِقي قَلْبي بِدَمْعِك حَسْرَةً» مگر نمى دانى كه اين دانه هاى اشك تو آتش به دل پدرت مى زند. مادامى كه روح در بدن من هست مرا با اين اشك ها آتش نزن. وقتى من كشته شدم آن وقت اختيار با توست، هرچه دلت مى خواهد گريه كن.(1)

12. نقل رؤيايى در مقام ذكر مصيبت

ايام محرم نزديك است و ايام ، ايام مصيبت است ... ديروز صبح بعد از نماز ... خواب ديدم ... مرحوم آقاى بروجردى ... چشمها را هم روى همديگر گذاشته اند، يك حالى ... مثل يك عارفى در حال استغراق كه از دنيا و مافيها غافل است، حال .


1) مجموعه آثار 26 / 570 - 571 .

گريه اى و اين قلب مثل اينكه همين جور تپش مى كند و ناله مى كند و اسم مبارك حضرت امام حسين را مى آورند : اى حسين، اى حسين فرزند على، اى حسين فرزند زهرا ؛ همين جور ناله مى كند و ناله مى كند، براى خودش؛ يعنى خودش براى خودش دارد روضه مى خواند و خودش هم دارد همين جور گريه مى كند، آن هم چه جور گريه اى ... اين طور غرق شده در امام حسين !(1).


1) مجموعه آثار 27 / 234 - 235 (آخر تفسير سورۀ ممتحنه) .

29.بعضى شعرهاى رثايى را فاقد ارزش دانسته و گفته اند :

اشاره

ارزش بيشتر نهضت حسينى از ناحيۀ اين عنصر است [يعنى امر به معروف و نهى از منكر] پس از آنكه دانستيم نهضت حسينى كه تا پاى گذشت از جان و عزيزان و ياران و همه چيز در راه امر به معروف و نهى از منكر بود، به اين اصل ارزش و اعتبار و آبروى شايسته داد ، يعنى در حالى كه ديگران آن را در مرز ضرر شخصى متوقف مى كنند و ارزش آن را پايين مى آورند، نهضت حسينى مرزى براى آن نمى شناسد... نتيجه :

ما چه كنيم كه ارزش پيدا كنيم... چه كنيم كه ارزش عزادارى حسين را بالا ببريم؟ ... شعارهاى زنده و حسينى انتخاب كنيم نه «نوجوان اكبر من» كه يك شعار پيرزنى است، يا: «زينب مضطرّم الوداع الوداع».(1)

ما بايد در اوضاع مذهبى خودمان رفرم ايجاد كنيم؛ البته نه در مذهب بلكه در كار خودمان. اشتباهات ما كه به مذهب مربوط نيست . مگر محتشم كاشانى هم يكى از اركان مذهب است؟! بايد اين شعارهاى مفت ... .(2)

بسيار تفاوت است ميان مرثيه هايى كه كُميت يا خُزاعى مى گفت و مرثيه هايى كه در زمانهاى اخير امثال جوهرى و حتى محتشم مى گويند. مضامين، از زمين تاآسمان تفاوت دارند. آنها خيلى آموزنده است و اينها آموزنده نيست، و بعضى از اينها اصلاً مضرند.(3).


1) رجوع شود به سند شماره 33 .

2) رجوع شود به سند شماره 34 .

3) رجوع شود به سند شماره 35 .

برداشت كُمَيت اسدى ... با برداشت محتشم كاشانى يا سامانى و يا صفى عليشاه متفاوت است ... امثال دعبل خزاعى از نهضت اباعبداللّه ، به تناسب زمان فقط جنبه هاى پرخاشگرى آن است. برداشت محتشم كاشانى جنبه هاى تأثّرآميز، رقّت آور و گريه آور آن است.(1)

نام امام حسين شعار انقلاب عليه ظلم گشت. يك عده شاعر انقلابى به وجود آمد؛ كميت اسدى به وجود آمد، دِعبِل خُزاعى به وجود آمد. دعبل خزاعى مى دانيد كيست؟ كميت اسدى مى دانيد كيست؟ اينها دو نفر روضه خوان اند اما نه مثل روضه خوانى من. دو نفر شاعرند مرثيه گو اما نه مثل مرثيه گويى هاى محتشم و غيره.

دلم مى خواهد شما اشعار كميت اسدى، اشعار دعبل خزاعى و اشعار ابن الرومى و اشعار ابوفراس حَمْدانى كه به عربى است با همين اشعار محتشم كه هزارتا خواب برايش نقل مى كنند، مقايسه كنيد و ببينيد آنها كجا و اينها كجا!

آنها دارند مكتب حسين را نشان مى دهند. كميت اسدى با همان اشعارش از يك سپاه بيشتر براى بنى اميه ضرر داشت. اين مرد كى بود؟ يك روضه خوان بود اما چه روضه خوانى؟ آيا روضه خوانى بود كه بيايد چهارتا شعر مفت بخواند و پول بگيرد و برود؟ شعر مى گفت كه تكان مى داد دنيا را، تكان مى داد دستگاه خلافت وقت را.(2)

در آن وقت مرثيه گوها مثل مرثيه گوهاى حالا نبودند. كُمَيت مرثيه گو بود، دعبل خزاعى مرثيه گو بود؛ همان دعبل خزاعى كه گفت: پنجاه .


1) رجوع شود به سند شماره 36 .

2) رجوع شود به سند شماره 37 .

سال است كه من دار خودم را به دوش كشيده ام. او طورى مرثيه مى گفت كه تخت خلفاى اموى و عباسى را متزلزل مى كرد. او كه محتشم نبود. شعراى ما چرخ و فلك را مسؤول شهادت حسين دانسته اند. كميت كه اين جور نبوده؛ يك قصيده مى گفت دنيا را متزلزل مى كرد، ولى با تاريخچۀ حسين، با نام حسين، با مرثيۀ حسين.(1)

عظمت اباعبداللّه چيز ديگرى است. او چيزى است، ما چيز ديگرى. شعارهايى كه در سينه زنى ها و نوحه سرايى ها مى دهيد، شعارهاى حسينى باشد. نوحه، بسياربسيار خوب است. ائمّۀ اطهار دستور مى دادند افرادى كه شاعر بودند، نوحه خوان بودند، نوحه سرا بودند، بيايند براى آنها ذكر مصيبت بكنند. آنها شعر مى خواندند و ائمّۀ اطهار گريه مى كردند. نوحه سرايى و سينه زنى و زنجيرزنى، من با همۀ اينها موافقم ولى به شرط اينكه شعارها شعارهاى حسينى باشد، نه شعارهاى من درآوردى: «نوجوان اكبر من، نوجوان اكبر من» شعار حسينى نيست.

شعارهاى حسينى شعارهايى است كه از اين تيپ باشد؛ فرياد مى كند: ألا تَرَوْنَ أنَّ الْحَقَّ لا يُعْمَلُ بِهِ وَ أنَّ الْباطِلَ لا يُتَناهى عَنْهُ؟ لِيَرْغَبَ الْمُوءْمِنُ في لِقاءِ اللّهِ مُحِقّاً. مردم! نمى بينيد كه به حق عمل نمى شود و كسى از باطل رويگردان نيست؟ در چنين شرايطى، موءمن (نگفت حسين يا امام) بايد لقاء پروردگارش را بر چنين زندگى اى ترجيح بدهد.

و يا: لا أرَى الْمَوْتَ إلاّ سَعادَةً وَالْحَيوةَ مَعَ الظّالِمينَ إلاّ بَرَماً.

(هر جمله اش سزاوار است كه با آب طلا نوشته شود و در همۀ دنيا پخش گردد، و اين باز هم كم است) من مرگ را جز خوشبختى .


1) رجوع شود به سند شماره 38 .

نمى بينم، من زندگى با ستمكاران را جز ملالت و خستگى نمى بينم.

مرا عار آيد از اين زندگى *** كه سالار باشم كنم بندگى

شعارهاى حسين عليه السلام شعارهاى مُحيى بود (يا أيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبوا للّهِ وَ لِلرَّسولِ إذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُمْ) .(1)

اگر مى خواهيم به خودمان ارزش بدهيم، اگر مى خواهيم به عزادارى حسين بن على ارزش بدهيم، بايد فكر كنيم كه اگر حسين بن على امروز بود و خودش مى گفت براى من عزادارى كنيد، مى گفت چه شعارى بدهيد؟ آيا مى گفت بخوانيد: «نوجوان اكبر من» يا مى گفت بگوييد: «زينب مضطرّم الوداع، الوداع»؟! چيزهايى كه من (امام حسين) در عمرم هرگز به اين جور شعارهاى پست كثيف ذلّت آور تن ندادم و يك كلمه از اين حرفها را نگفتم.

اگر حسين بن على بود مى گفت: اگر مى خواهى براى من عزادارى كنى، براى من سينه و زنجير بزنى، شعار امروز تو بايد فلسطين باشد. شمرِ امروز موشه دايان است. شمرِ هزار و سيصد سال پيش مُرد، شمرِ امروز را بشناس.

امروز بايد در و ديوار اين شهر با شعار فلسطين تكان مى خورد .(2)

يا مظلوم، واى غريب، واى بى پدر! بايد حذف شود.(3)

بايد شعارهاى منحط و مباين با شعارهاى حسينى و روح حسينى حذف شود از قبيل: يا مظلوم، يا غريب، اى بى مادر، اى بى پدر ! .


1) رجوع شود به سند شماره 39 .

2) رجوع شود به سند شماره 40 .

3) رجوع شود به سند شماره 41 .

اى خاك كربلا تو به من ياورى نما *** چون نيست مادرى تو به من مادرى نما

افسوس كه مادرى ندارم *** فرزند و برادرى ندارم

از تشنگى فتاده به جانم شراره اى *** اى قوم بى حقوق به حالم نظاره اى(1)

و اشعارى از اين قبيل: ليلى ز غم اكبر ... .

خيز اى بابا از اين صحرا رويم نَك به سوى خيمۀ ليلا رويم(2)

خلاصه مطالب گذشته :

(1) ارزش بيشتر نهضت حسينى از ناحيۀ عنصر «امر به معروف» است.

(2) براى بالا بردن ارزش عزادارى بايد شعارهاى زنده انتخاب كنيم .

(3) «نوجوان اكبر من» و «زينب مضطرّم الوداع الوداع» شعار پيرزنى، پست ، كثيف و ذلّت آور است ، يا مظلوم، اى غريب، اى بى پدر! اى بى مادر بايد حذف شود .

(4) تعبير «اشتباهات» و «شعارهاى مفت» درباره اشعار محتشم .

(5) مقايسه بين اشعار محتشم كه هزار خواب برايش نقل شده و اشعار ديگران.

(6) برداشت كُمَيت و دعبل از عاشورا فقط جنبه پرخاشگرى و برداشت محتشم جنبه تأثّرآميز، رقّت آور و گريه آور آن است .

(7) شعرا چرخ و فلك را مسئول شهادت حضرت دانسته اند .

(8) تعبير : روضه خوانى كه بيايد چهار تا شعر مفت بخواند و پول بگيرد.


1) رجوع شود به سند شماره 42 .

2) رجوع شود به سند شماره 43

(9) نوحه سرايى و سينه زنى و زنجيرزنى شرطش اين است كه شعارها حسينى باشد، نه «نوجوان اكبر من» .

(10) شعار امروز بايد فلسطين باشد، شمرِ هزار و سيصد سال پيش مُرد، شمرِ امروز را بشناس.

پاسخ مطلب اول :

در پاسخ پرسش شماره 36 خواهد آمد كه «امر به معروف» عامل نهضت نبوده است .

پاسخ مطلب دوم :

تكرار مطلب شماره 1 پرسش قبل است كه همراه با پاسخ آن گذشت.

پاسخ مطلب سوم :

به كار بردن لفظ «غريب» و «مظلوم» اشكالى ندارد، و از اين عبارات درباره معصومين عليهم السلام در روايات بسيار استفاده شده است ، و در زيارات مأثوره و غير مأثوره به همين عبارات آنها را مخاطب قرار مى دهيم.(1)

زيارت ناحيه مقدسه - كه استاد مطهرى و ديگران به آن استناد نموده اند(2)سرتاسر بيان غربت و مظلوميت خاندان رسالت و سيدالشهدا عليه السلام است ..


1) موارد آن از حدّ شمارش بيرون است به عنوان نمونه رجوع شود به : زيارات سيدالشهدا عليه السلام در بحار 98 / 169 ، 179 ، 201 ، 217 ، 225 ، 225 ، 231 ، 235 ، 235 ، 236 ، 277 ، 319 ، 319 ، 323 ، 324 ، 331 ، 337 ، 354 ، 354 ، 361 ، 362 .

2) حماسه حسينى 2/226 ، مجموعه آثار 17 / 193 و 25/397 .

در ابتداى روايتى كه خود ايشان به قسمتى از آن استدلال كرده(1)از امام صادق عليه السلام آمده: «فإنه غريب بأرض غربة»(2)يعنى : او غريب است، و در سرزمين غربت (مدفون) است.

و در روايتى ديگر حضرت فرمود : «بأبي المستضعف الغريب» .(3)

يعنى : پدرم فداى غريبى كه او را ضعيف شمردند.

اما تا به حال جايى ديده و شنيده نشده كه كسى تعبير «بى پدر» به كار ببرد ، اين عبارت بسيار ركيك و زننده است !

اما درباره تعبير «بى مادر» ؛

اين مطلب روشن است كه اقامه عزا براى ميت نوعى اظهار محبت به او و اظهار عظمت و شخصيت اوست.(4)

بر من بگرييد و مرثيه گوييد كه قبل از مرگ بشنوم.

پس شش تن دختران او هر يك قصيده اى در مرثيه پدر بگفتند و بخواندند، عبدالمطلب عليه السلام اين جمله شنيد و از جهان بگذشت. (منتهى الآمال 1 / 48)

و قبلاً گذشت كه امام رضا عليه السلام - چون مى دانست در غربت به شهادت مى رسد - هنگام خروج از مدينه فرمود كه برايش عزادارى كنند . (رجوع شود به جلد اول، بخش دوم، روايت شماره 75).

).

1) رجوع شود به سند شماره 44 .

2) متن كامل اين حديث با ترجمه اش در جلد اول، بخش اول، روايت شماره 52 به نقل از كامل الزيارات 325 - 326 ، بحار 98/73 ، جامع احاديث الشيعة 12 / 375 - 376 گذشت .

3) كافى 4 / 147 ، بحار 45 / 95 ، وسائل 10 / 460 ، عوالم 17 / 324 .

4) محدث قمى قدس سره در فصل ششم از احوال پيامبر صلى الله عليه و آله نوشته : و در [سنه [6171 [از هبوط] كه هشت سال از سن مبارك پيغمبر صلى الله عليه و آله گذشته بود، عبدالمطلب عليه السلام وفات فرمود ... پس محمد صلى الله عليه و آله را بر سينه خود گذاشت و بگريست و دختران خود را فرمود كه:

و نداشتن عزادار نوعى غربت و بى كسى به حساب مى آيد.

در فقدان عزيزان هيچ كس مانند مادر نمى سوزد و عزادارى نمى كند.

در روايتى آمده : هنگامى كه حضرت زهرا عليهاالسلام از پدر بزرگوارش شنيد حسين عزيزش زمانى به شهادت مى رسد كه هيچ يك از پنج وجود مقدس در قيد حيات نيستند، نگران شد كه حسين او عزادار ندارد.(1)

در نوحه و مرثيه سرايى ، مجموع اين مطالب در يك كلمه «بى مادر» خلاصه و اظهار مى شود .

همچنين اگر كسى عبارت «عليكنّ منّى السلام»(2)را به : «زينب مضطرّم الوداع»؟! و «على الدنيا بعدك العفا» .(3)را به «نوجوان اكبر من» برگردانده و در مقام نوحه و مرثيه سرايى ترجمه آزاد كند چه اشكال دارد؟!

تشخيص «پست ، كثيف و ذلّت آور» بودن شعارها يا از طريق روايات و زيارات و كلمات معصومين عليهم السلام است يا از طريق محاورات متعارف بين مردم؛ و در هر دو صورت برداشت استاد صحيح نيست .7.


1) بحار 44 / 292 ، عوالم 17 / 534 .

2) ونادى عليه السلام : يا سكينة ، يا فاطمة ، يا زينب ، يا أُمّ كلثوم ! عليكنّ مني السلام . (رجوع شود به : بحار 45/47 ، عوالم 17 / 289 - 290 ينابيع المودة 2/79، ملحقات احقاق 11/633، موسوعة كلمات الإمام الحسين عليه السلام 590 - 592) .

3) ارشاد 2 / 106 ، مزار ابن مشهدى قدس سره 485 - 490 ، مقاتل الطالبيين 76 ، شرح الأخبار قاضى نعمان 3 / 153 ، مناقب 3 / 257 ، مزار شهيد اول 148 ، مثيرالأحزان 68 ، لهوف 112 - 113 ، اقبال 573 - 575 ، 713 ، بحار 45/44 ، 65 - 68 و 98/269 - 271 ، 339 ، عوالم 17/287 ، 335 - 337 ، جامع احاديث الشيعة 12/495 - 497.

پاسخ مطلب چهارم :

واقعا جاى بسى تعجب است با تصريح به اينكه : «مخالف رثاء و مرثيه نيستم»(1)و «شعرايى نظير محتشم را نفى كلى نمى كنم».(2)

چرا به محتشم استخفاف شده و عبارت هاى زننده براى او به كار برده مى شود؟!

پاسخ مطلب پنجم :

پاسخ استناد به رؤيا در جواب از پرسش شماره 31 خواهد آمد .

اما مقايسه بين اشعار محتشم و ديگران ؛ بدون شك اشعار محتشم از بهترين سوگ سروده هاى حسينى است كه همگان بدان اذعان دارند. در حُسن آن همين بس كه از بين همه اشعارى كه سروده شده، تنها شعرى است كه پس از گذشت چندين قرن هنوز طراوت و تازگى خويش را حفظ كرده و بر كتيبه هاى عاشورايى مى درخشد. آرى تا عزاى حسينى برپاست، اشعار محتشم با جذّابيت خاص خودش جلوه گر است.

گذشته از آنكه دعبل و امثال او نيز نظير همين اشعار را سروده اند بدون اينكه «رثاء» را با «حماسه» آميخته باشند، مانند شعر معروف دعبل: «أفاطم لو خلت الحسين مجدّلاً» .(3).


1) رجوع شود به سند شماره 45 .

2) رجوع شود به سند شماره 46 .

3) مراجعه شود به جلد اول ، روايات شماره 69، 70، 167، 168، 171، 172، 175 .

علاوه بر آن مقايسه بين شعر حماسى و شعر رثايى وجهى ندارد، چون هر كدام جايگاه ويژه خويش را داراست، و اين بسان آن است كه خوشنويسى كسى را با نقاشى ديگرى مقايسه كنيم!

پاسخ مطلب ششم :

كُمَيت و دعبل هم به جنبه هاى تأثّرآميز و رقّت آور توجه داشته اند كه از مراجعه به اشعارشان - حداقل مقدارى كه در اين كتاب آمده(1)- معلوم مى شود !

و مرثيه سرايى هاى محتشم و ديگران دليل آن نيست كه آنها جنبه حماسى كربلا را ناديده گرفته اند ولى «هر سخن جايى و هر نكته مقامى دارد».

پاسخ مطلب هفتم :

اين يكى از ظرافت هاى ادبى است كه در نظم و نثر به كار مى رود و حتى در كلمات معصومين عليهم السلام هم بسيار به كار رفته است مانند: كلام اميرمؤمنان عليه السلام : «الدهر أنزلنى» كلام سيدالشهدا عليه السلام : «يا دهر اُف لك من خليل» .

گاهى لفظ «روزگار» و مانند آن به جاى نام افراد آن زمان برده مى شود .

پاسخ مطلب هشتم :

اين تعبير در شأن نويسنده محترم نيست. اگر مردم به كسى كه روضه مى خواند، وجهى دهند، چه اشكال دارد؟! راوى از امام صادق عليه السلام پرسيد: .


1) رجوع كنيد به آدرس هاى پاورقى قبل .

بعضى علوم شما را ياد گرفته و به نشر آن در ميان شيعيان مى پردازند، آنها (مستمعين) هم از برّ و نيكى، صله و اكرام به اين گونه افراد دريغ نمى دارند.

حضرت فرمود: اينها از كسانى نيستند كه مستأكل به ما باشند (و علوم ما را وسيله اى براى درآمد خويش قرار داده باشند) .(1)

پاسخ مطلب نهم :

تكرار مطلب دوم و مطلبى است كه در پرسش قبل - مطلب شماره 1 - همراه با پاسخ آن گذشت .

پاسخ مطلب دهم :

گرچه شمر آن روز مرد و همچنين ظالمين قبل از او ولى شناخت آنها بر ما لازم است و اين مطلبى است كه در روايات و زيارات بر آن تأكيد شده است. آرى شناخت آنها ضرورت دارد تا امر مشتبه نگردد و تصور نشود كه امام حسين عليه السلام به دست شيعيان كشته شد !

اهميت دشمن شناسى

در زيارات معصومين عليهم السلام گوييم: «مُسْتَبْصِرا بِضَلالَةِ مَنْ خَالَفَكَ» و «عَارِفا بِضَلالَةِ مَنْ خَالَفَكَ».(2)


1) معانى الاخبار 181، بحار 2 / 117 .

2) اين عبارت ها يا قريب به آن در زيارات بسيار تكرار شده است ، براى نمونه مراجعه شود به : تهذيب 6/61 ، مزار شيخ مفيد قدس سره 113 ، مزار شهيد رحمه الله 13 ، مزار ابن المشهدى رحمه الله 237، 381، اقبال 3 / 125 ، بحار 97 / 184، 325، 341 و 99 / 73 .

يعنى : من به گمراهى دشمنان و مخالفان شما بصيرت و شناخت دارم .

امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «ثلاث من علامات المؤمن: علمه باللّه ، ومن يحبّ، ومن يبغض».(1)

يعنى : سه ويژگى از علامات مؤمن به شمار مى رود: علم و معرفت او به خداى تعالى، شناخت كسانى كه بايستى به آنها محبت نمود، و شناخت كسانى كه بايستى بغض و كينه آنها را به دل داشت.

از حديث مفصلى كه امام صادق عليه السلام از اميرمؤمنان عليه السلام روايت مى فرمايد استفاده مى شود كه درباره صادقين عليهم السلام و دشمنان آنان آياتى نازل شده كه بايد امت بداند آن آيات درباره كيست و بدانند كه خدا بر چه افرادى غضب كرده تا آنان را به نام بشناسند و از آنها بيزار باشند مانند : (وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَنُخَوِّفُهُمْ فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلاَّ طُغْيَانا كَبِيرا).(2)پس خدا دستور به پيروى از اصفيا و برگزيدگان و بيزارى از مخالفان آنها داده است.(3).


1) كافى 2 / 126، بحار 1 / 215 و 66 / 246.

2) الإسراء (17) : 60 سپس حضرت آيات 49 ، 61 .101 از سوره التوبة و آيه 13 سوره الممتحنة را نيز قرائت فرمود .

3) بحار 90 / 78 - 79 به نقل از تفسير نعمانى .

30. آيا در برابر روضه هايى كه خوانده مى شود، وظيفه اى داريم ؟!

اشاره

چنين اظهار نظر شده است كه :

شما مردمى كه اينجا نشسته ايد، هيچ خيال نمى كنيد كه در اين قضيه مسوءول هستيد و خيال مى كنيد كه مسوءول فقط گويندگان هستند.

دو مسوءوليت بزرگ، مردم دارند. يك مسوءوليت اين است كه نهى از منكر بر همه واجب است. وقتى كه مى فهميد و مى دانيد - و مردم اغلب هم مى دانند - كه دروغ است، نبايد در آن مجلس بنشينيد، كه حرام است، بايد مبارزه كنيد .(1)

وظيفۀ علماست كه حقايق را بدون پرده به مردم بگويند ولو مردم خوششان نمى آيد. وظيفۀ علماست كه با اكاذيب مبارزه كنند و مشت دروغگويان را باز كنند.(2)

پاسخ : احراز موضوع لازم است !

كجا دروغ بودن قضاياى تاريخى براى مردم محرز است؟

مگر هر چه سندش ضعيف بود دروغ است؟!

مگر به مجرد استبعاد مى شود هر مطلبى را دروغ شمرد؟!

شما مواردى را دروغ وتحريف مى دانيد ولى بزرگان آن را دروغ نمى دانند.

در شرايط امر به معروف و نهى از منكر فرموده اند: در صورتى كه احتمال داده شود عمل مكلف نزد خودش جايز است، انكار بر او واجب نيست، و به


1) رجوع شود به سند شماره 47 .

2) رجوع شود به سند شماره 48 .

تعبير برخى ديگر جايز هم نيست!(1)

مسألة 2 . لو كانت المسألة مختلف فيها واحتمل أن الفاعل أو التارك رأيه أو تقليده مخالف له ويكون ما فعله جائزا عنده لا يجب ، بل لا يجوز إنكاره فضلاً عما لو علم ذلك . (تحرير الوسيلة 1/466) .

الرابع : أن يكون المعروف والمنكر منجّزا في حق الفاعل ، فإن كان معذورا في فعله المنكر ، أو تركه المعروف ، لاعتقاد أن ما فعله مباح وليس بحرام ، أو أن ما تركه ليس بواجب ، وكان معذورا في ذلك للاشتباه في الموضوع أو الحكم اجتهادا أو تقليدا لم يجب شيء . (منهاج الصالحين 1/351) .

متأسفانه شيوع مطالب فوق باعث شده كه به مجرّد استبعاد ، مسلّمات تاريخ و مقتل زير سؤال رود و بى اطلاع ترين افراد در اين زمينه اظهار نظر نمايند، بلكه مفاسد ديگرى بر آن مترتب شود كه براى استاد و ديگران قابل پيش بينى نبوده است : شما - مطابق ديدگاه هاى خويش - قسمتى از مطالب مقاتل را انكار كرده و تحريف و دروغ دانستيد و بخش ديگرى را پذيرفتيد و در سخنرانى ها و نوشته هايتان نقل كرديد. پس از شما عده اى با ذوق و سليقه خاصّ خود آنچه را كه شما قبول داشتيد نيز دروغ و تحريف دانستند، و بنابر فرمايش خود شما وظيفه دانستند كه به انكار آن بپردازند!

اگر امر به همين منوال بگذرد از روضه و مقتل چه باقى خواهد ماند ؟!

مناسب است كه به عنوان شاهد چند مورد از روضه هايى كه استاد مطهرى نقل كرده و بدان استناد نموده ولى كسانى كه در همان مسير حركت كرده اند به استبعاد و انكار آن پرداخته و يا آن را تحريف و خرافه دانسته اند، ذكر شود: .


1) براى نمونه به دو مورد از فتاوا اشاره مى شود:

اول: گفته شده: احتمال اينكه «هل من ناصر ينصرنى» شعارى بيش نباشد، بعيد نيست.

بلكه قدم را از آن فراتر نهاده گفته اند:

ما هر چه گشته ايم مستند و مأخذ آن را نيافته و آن را در كتابى كه قابل استناد باشد هرگز نديده ايم.(1)

با اينكه اين روايت يا مضامين مشابه آن در مصادر شيعه و سنى نقل شده .(2)

دوم: اينكه گفته مى شود: «اسرا درخواست كردند از قتلگاه عبور كنند» مدرك معتبرى ندارد.(3)

سوم: بستن پاهاى امام سجاد عليه السلام زير شكم مركب .(4)

چهارم: اينكه اسرا خود را از مركب ها به روى زمين انداختند .(5)

پنجم: صدقه دادن مردم كوفه به اسراى اهل بيت عليهم السلام ،(6)و گرفتن نان و خرما از كودكان و پرتاب كردن آن توسط حضرت امّ كلثوم يا حضرت زينب عليهماالسلام .(7).


1) كتاب نقد 41 / 224 .

2) رجوع شود به پاسخ از ششمين موارد تحريفات لفظى صفحه 288 - 290 .

3) كتاب نقد 41 / 254 .

4) كتاب نقد 41 / 254 .

5) كتاب نقد 41 / 254 .

6) كتاب نقد 41 / 254 .

7) عاشورا، عزادارى، تحريفات 390 .

ششم: قضيه جناب جون كه گفت: رنگ بدنم سياه و نژادم پست و بوى بدنم گنديده است. نسيم بهشت را بر من بدَم تا رويم سفيد و نژادم پاك و بدنم خوشبو گردد.(1)

هفتم: اينكه امام حسين به حضرت قاسم عليهماالسلام فرمود: مرگ در ذائقه تو چه طعمى دارد؟ قاسم فورا گفت: شيرين تر از عسل.(2)

هشتم: امام در شب عاشورا با اصحابش اتمام حجت كرد كه هدف دشمن كشتن من است.(3)

نهم: اينكه امام زمان عليه السلام فرمود: اگر روزگار مرا در تأخير زمانى قرار داد و از يارى تو باز داشت و ... پس اكنون صبح و شام به ياد تو ندبه مى كنم و در مصيبت تو به جاى اشك خون مى گريم.(4)

دهم: آب ننوشيدن حضرت عباس عليه السلام هنگام ورود به شريعه فرات .(5)

اين در حالى است كه موارد گذشته مورد تأييد و استناد استاد مطهرى قرار گرفته است .

مورد اول : كه حضرت «هَلْ مِنْ ناصِرٍ يَنْصُرُني» مى فرمود.(6).


1) عاشورا، عزادارى، تحريفات 336 .

2) عاشورا، عزادارى، تحريفات 389 .

3) عاشورا، عزادارى، تحريفات 391 .

4) عاشورا، عزادارى، تحريفات 397 .

5) صاحب اعيان الشيعه با ديده ترديد به آن نگريسته و گويد : بر فرض صحت هم اين قضيه قابل استناد و احتجاج نيست ! حيث قال : وأمّا نفض العباس الماء من يده تأسيا بعطش أخيه فلو صح لم يكن حجة لعدم العصمة . (اعيان الشيعة 10 / 375) .

6) حماسه حسينى 1/277 ، مجموعه آثار 17 / 372 - 373 .

موارد دوم ، سوم و چهارم : استاد مى گويد: عصر روز يازدهم اسرا را آوردند و بر مركبهايى (شتر يا قاطر يا هر دو) كه پالانهاى چوبين داشتند سوار كردند و مقيد بودند كه اسرا پارچه اى روى پالانها نگذارند، براى اينكه زجر بكشند. بعد اهل بيت خواهشى كردند كه پذيرفته شد. آن خواهش اين بود: «قُلْنَ بِحَقِّ اللّهِ اِلاّ ما مَرَرْتُمْ بِنا عَلى مَصْرَعِ الْحُسَيْنِ». گفتند: شما را به خدا حالا كه ما را از اينجا مى بريد، ما را از قتلگاه حسين عبور بدهيد براى اينكه مى خواهيم براى آخرين بار با عزيزان خودمان خداحافظى كرده باشيم. در ميان اسرا تنها امام زين العابدين بودند كه به علت بيمارى، پاهاى مباركشان را زير شكم مركب بسته بودند؛ ديگران روى مركب آزاد بودند. وقتى كه به قتلگاه رسيدند، همه بى اختيار خودشان را از روى مركبها به روى زمين انداختند. زينب سلام اللّه عليها خودش را به بدن مقدس اباعبداللّه مى رساند، آن را به يك وضعى مى بيند كه تا آن وقت نديده بود: بدنى مى بيند بى سر و بى لباس؛ با اين بدن معاشقه مى كند و سخن مى گويد: «بِأبِي الْمَهْمومِ حَتّى قَضى، بِأبِى الْعَطْشانِ حَتّى مَضى» . آنچنان دلسوز ناله كرد كه «فَأَبْكَتْ وَاللّهِ كُلَّ عَدُوٍّ وَ صَديقٍ» يعنى كارى كرد كه اشك دشمن جارى شد، دوست و دشمن به گريه درآمدند .(1)

مورد پنجم : وقتى در كوفه مردم به رسم صدقه به اطفال گرسنۀ اسرا نان مى دادند، زينب نمى گذاشت قبول كنند.(2)

مورد ششم : افتاد به پاى اباعبداللّه و شروع كرد به بوسيدن كه آقا! مرا محروم نفرماييد، و بعد جمله اى گفت كه اباعبداللّه جايز ندانست .


1) حماسه حسينى 1/333 ، مجموعه آثار 17 / 407 .

2) حماسه حسينى 2/226 ، مجموعه آثار 17 / 192 .

كه به او اجازه ندهد. عرض كرد: آقا! فهميدم كه چرا به من اجازه نمى دهيد؛ من كجا و چنين سعادتى كجا! من با اين رنگ سياه و با اين خون كثيف و با اين بدن متعفّن شايستۀ چنين مقامى نيستم. فرمود: نه، به خاطر اين نيست، برو. مى رود و رجز مى خواند، كشته مى شود. اباعبداللّه به بالين اين مرد رفت. در آنجا دعا كرد، گفت: خدايا در آن جهان چهرۀ او را سفيد و بوى او را خوش گردان، خدايا او را با ابرار محشور كن .(1)

مورد هفتم : وقتى كه اباعبداللّه اين مژده را مى دهد كه فردا همه شهيد مى شوند، او با خود فكر مى كند كه شايد مقصود، مردان بزرگ باشد و ما بچه ها مشمول نباشيم. يك بچۀ سيزده ساله حق دارد چنين فكر كند. نگران است، مضطرب است. يكمرتبه سر را جلو آورد و عرض كرد: «يا عَمّا! وَ انَا فيمَنْ يُقْتَلُ؟» آيا من هم فردا كشته خواهم شد يا كشته نمى شوم؟ حسين بن على نگاه رقّت آلودى كرد. فرمود: پسر برادر! من اول از تو سوءالى مى كنم. سوءال مرا جواب بده، بعد به سوءال تو پاسخ مى دهم. عرض كرد: عمو جان بفرماييد! فرمود: مرگ در ذائقۀ تو چه طعمى دارد؟ فوراً گفت: عمو جان! «أحْلى مِنَ الْعَسَلِ» چنين مرگى در كام من از عسل شيرين تر است (يعنى من كه مى پرسم، براى اين است كه مى ترسم فردا اين موهبت شامل حال من نشود). فرمود: بله فرزند برادر! تو هم فردا شهيد خواهى شد. (2).


1) حماسه حسينى 1/305 ، مجموعه آثار 17 / 390

2) مجموعه آثار 17 / 278 - 279 و رجوع شود به : مجموعه آثار 17 / 81 ، 375 ، 458 ، 668 ، حماسه حسينى 1/34 - 35 ، 281 و 2 / 146 - 147 .

مورد هشتم : براى آخرين بار اتمام حجّت نمود ... فرمود: همۀ شما مى دانيد كه اينها جز شخص من به كس ديگرى كارى ندارند، هدف اينها فقط من هستم. اينها اگر به من دست بيابند به هيچيك از شما كارى ندارند. شما مى توانيد از تاريكى شب استفاده كنيد و همه تان برويد. بعد هم فرمود: هر كدام مى توانيد دست يكى از اين بچه ها و خاندان مرا بگيريد و ببريد .(1)

مورد نهم : زيارت ناحيه مقدسه مكرر مورد استناد استاد واقع شده.(2)

مورد دهم : استاد مطهرى بيش از يك صفحه به مدح و ستايش ايثار قمر بنى هاشم عليه السلام پرداخته در آب ننوشيدن و بيرون آمدن از شريعه فرات با لب تشنه .(3)

اما آخرين مطلب ايشان كه :

وظيفه علماست كه با اكاذيب مبارزه و مشت دروغگويان را بازكنند .

گرچه اين مطلب به جاى خودش صحيح است ولى چنين نيست كه به مجرد اختلاف نظر يا حتى سهو و اشتباه، كسى را به دروغ نسبت دهيم.

به عنوان مثال ايشان در خطبه حضرت زينب عليهاالسلام و چوب زدن يزيد دچار اشتباه شده - كه ناشى از عدم رجوع به مصادر يا عدم دقت است - آيا صحيح است كه به ايشان نسبت دروغ داده شود ؟!(4).


1) مجموعه آثار 17/374 و رجوع شود به 17/278 و 23/587 ، حماسه حسينى 1/279 و 2/145 .

2) حماسه حسينى 2 / 226 ، مجموعه آثار 17 / 193 و 25 / 397 .

3) حماسه حسينى 1/60 ، 304 ، مجموعه آثار 17 / 99 ، 389 .

4) رجوع شود به بخش سوم «در حاشيه پاسخ به شبهات» ، مورد چهارم، صفحه : 396 .

31. آيا به خواب و رؤيا مى توان استناد كرد ؟

اشاره

آيا استناد به خواب و رؤيا در زمينه گريه، عزادارى، شعرهاى عاشورايى و غير آن صحيح است ؟

پاسخ :

بدون شك رؤيا حجّت شرعى نيست، و نمى توان امرى از امور دينى را با آن اثبات نمود، اعتقادات ما مبتنى بر دليل و برهان است و هيچگاه در مباحث علمى بر رؤيا اعتماد نمى كنيم، ولى در برخى موارد با ضميمه قرائن خارجى به رؤيا، قطع به صدق آن براى صاحب رؤيا و يا ديگران پيدا مى شود . رؤياهاى صادقه كه با موازين شرعى منافاتى نداشته باشد در تشويق و ترغيب به كارهاى نيك و يا اجتناب و دورى از كارهاى زشت تأثير بسزايى دارد ، و چنين نيست كه اين قسم از رؤياها مطلقا از ارزش ساقط باشد .

در قرآن مجيد به رؤياهاى متعدداشاره شده ، مانند رؤياهاى حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله در مورد فتح مكه،(1)درباره شجره ملعونه - يعنى بنى اميه - و بالا رفتن غاصبين خلافت از منبر آن حضرت،(2)نشان دادن دشمنان به صورت عده قليل،(3)رؤياى حضرت ابراهيم عليه السلام در ذبح حضرت اسماعيل عليه السلام ،(4)رؤياى حضرت يوسف عليه السلام ، رؤياى زندانيان همراه ايشان و رؤياى عزيز مصر .(5)


1) الفتح (48) : 27 .

2) الإسراء (17) : 60 .

3) الانفال (8) : 43 .

4) الصافات (37) : 102 .

5) يوسف عليه السلام (12) : 4 ، 36 ، 43 .

اگر رؤياهاى صادقه به نقل معتبر از عالمان و صالحان به ما رسيده باشد و كاملاً با موازين شرعى مطابقت داشته باشد، نقل آن در كتاب و منبر و مجالس مناسب است و تأثير بسزايى در نتيجه گرفتن از مباحث قرآنى و روايى دارد.

برخى از رؤياها و حكاياتى كه مورد اشكال واقع شده و يا از موارد تحريف به شمار آمده، محدث نورى - كه در كتاب حماسه حسينى فوق العاده ستايش و از علماى برجسته معرفى شده(1)- بدان اعتماد نموده و با سندى كه آن را ستوده نقل كرده است. در مجموع نمى توان عنايات اهل بيت عليهم السلام نسبت به زوار، عزاداران، مدفونين در عتبات مقدسه و امثال آن را كه در رؤياهاى صادقه از علما و ثقات نقل شده ناديده گرفت، چنانكه محدث نورى در اين زمينه تأليف مستقلى دارد با نام «دارالسلام فيما يتعلق بالرؤيا و المنام».(2)

زيارت سيدالشهدا عليه السلام : 1 / 245 و 2 / 137 - 138 ، 144 - 147 ، 279 ، 292 ، 331 .

فضيلت دفن در كربلا و ... : 2 / 148 - 149 ، 337 .

خلاصه مطلب آنكه نمى شود به كلى رؤيا را فاقد ارزش دانست .(3)

و پس از نقل رؤياهاى همسرش مى نويسد : بايد قبول كنيم كه علم منحصر به آنچه كه انسان از طريق حسّ و فكر و فشار آوردن روى مغز (كسب مى كند) نيست و احيانا از افق ديگرى هم القائاتى مى شود. (مجموعه آثار استاد مطهرى 4 / 135 - 137) .

.

1) حماسه حسينى 1/51 ، مجموعه آثار استاد مطهرى 16 / 130 و 17 / 71 و 25 / 349.

2) برخى از رؤياهاى مربوط به گريه و عزادارى : دارالسلام 1 / 214 ، 241 و 2 / 73 ، 128 ، 233 ، 302 ، 314 .

3) به عنوان نمونه : استاد مطهرى در مواردى به نقل رؤيا پرداخته (رجوع شود به : مجموعه آثار 1/236 - 237 و 4 / 136 ، 276 و 17 / 96 و 23 / 598 - 599 و 26 / 324) . بلكه پس از نقل خواب خودشان ، ترتيب اثر دادن بر آن را نيز افزوده. (همان 27 / 234 - 235) .

32. از قضيه عاشورا چه درسى مى گيريم؟

اشاره

آيا اين صحيح است كه درسى كه امام حسين عليه السلام و اصحابش به ما دادند، مبارزه با ظلم و ستم، زير بار ستمگران نرفتن، شجاعت و شهامت، از خود گذشتگى و بذل جان و مال در راه هدف است ؟(1)

پاسخ :

اين مطلب صحيحى است كه به صورت ناقص بيان شده و نياز به تكميل و توضيح دارد. اگر مبارزه با ظلم و ستم به تنهايى كافى بود، چرا مبارزات با خلفاى جور و قيام هايى كه در زمان معصومين عليهم السلام - پس از سال 60 هجرى تا زمان غيبت صغرى - اتفاق افتاد مورد تأييد معصومين عليهم السلام واقع نشد ؟!(2)

اگر از عاشورا چنين درسى بايد آموخت چرا خود حضرت سجاد عليه السلام و امامان پس از ايشان چنين روشى را دنبال نكردند؟!

پس عدم قيام اهل بيت عليهم السلام از يك سو ؛ و تأييد نكردن قيام هاى ديگران از سوى ديگر دليل روشنى بر ناقص بودن بيان فوق است.

بلكه در روايات متعدد به صراحت از يارى آنها نهى شده،(3)و در برخى از روايات اشاره شده كه آنها نتوانستند عدل و داد را در جامعه بپا كنند تا جايى كه همان لحظات اول مبارزه رفتارشان مطابق دستور خدا و قرآن نبوده است.(4)


1) به عنوان نمونه رجوع شود به شهيد جاويد 332، 361 - 363 (چاپ دوم تا شانزدهم) .

2) رجوع شود به «نگرشى به فرقه زيديه» در بخش سوم «در حاشيه پاسخ به شبهات» .

3) براى نمونه رجوع شود به : جامع احاديث الشيعة 16 / 107 - 118 چاپ دوم باب حكم الخروج بالسيف قبل قيام القائم عليه السلام روايات 6 ، 8 ، 10 تا 23 ، 25 - 26 .

4) از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود : رحم اللّه عمّي زيدا ، ما قدر أن يسير بكتاب اللّه ساعة من نهار. (بحار 46/196) و به يكى از همراهان زيد رحمه الله فرمود : سبحان اللّه ! ما استطعتم أن تسيروا بالعدل ساعة ! (كافى 8 / 252) .

از كلمات نورانى اهل بيت عليهم السلام - در باب هاى مختلف - استفاده مى شود كه مبارزه با ظلم به همراه كسانى كه - حتى اگر در كارشان موفق شوند - نتوانند عدالت را رعايت كنند و يا خود تبديل به ظالمان و ستمگران ديگرى شوند ارزشى ندارد.(1)

و بر همين اساس زيد فرزند امام سجاد عليه السلام را - با جلالت قدرش - از قيام منع كرده، و يا به نحوى عدم صحت قيامش را اظهار نموده اند.(2)

بنابر درسى كه گفته شده ، چه امتيازى بين شيعه اماميه و زيديه وجود دارد؟!

چرا فقط سيره سيدالشهدا عليه السلام در كربلا بايستى الگو باشد و سيره آن حضرت در ده سال قبل از آن، و سيره بقيه امامان عليهم السلام ناديده گرفته شود ؟!

بهترين نكته اى كه در دريافت اين مطلب مؤثر است، سكوت خود آن حضرت در ده سال ابتداى امامت است كه از مبارزه با معاويه خوددارى نمود. اگر مبارزه با ظالم همه جا و هميشه صحيح بود چرا خود حضرت در برابر معاويه سكوت نمود ؟! .


1) مراجعه شود به : باب من يجوز له جمع العساكر والخروج بها الى الجهاد. وسائل 15/34 (اسلاميه 11 / 23) ، مستدرك 11 / 29 ، جامع احاديث الشيعه 13/55 (چاپ دوم 16 / 94) و باب اشتراط وجوب الجهاد بأمر الإمام وإذنه وتحريم الجهاد مع غير الإمام العادل . وسائل 15 /45 (اسلاميه 11 / 32) ، مستدرك 11 / 32 ، جامع احاديث الشيعه 13/48 (چاپ دوم 16 / 86) .

2) مراجعه شود به «قيام جناب زيد» در بخش سوم «در حاشيه پاسخ به شبهات» .

حقيقت آن است كه شرايط زمان و مكان مى تواند بستر مناسبى براى كيفيت برداشت انسان از آيات، روايات، اخبار، آثار، تاريخ و سيره باشد . گاهى كمك به فهم صحيح و رسيدن به واقع مى كند و گاهى موجب برداشت نادرست و دور شدن از وقايع و حقايق مى شود . همچنان كه حبّ و بغض انسان ، وابستگى و علاقه و تنفر او نيز همين تأثير را دارد.

در زمان گذشته - به جهت ظلم و ستم، خفقان حاكم بر اجتماع و علنى شدن فحشا و منكرات - بسيارى از نويسندگان، گويندگان، روشنفكران با شناخت اجمالى از كربلا و عاشورا و با اكتفا به مسموعات خويش به نتايجى رسيده بودند كه با واقعيات و آنچه از روايات استفاده مى شود فاصله بسيار داشت.

مثلاً جمله : «أنا قتيل العَبرة» - در كلام سالار شهيدان عليه السلام - حمل شده بر آنكه: چون من اشك مظلوم و ستمديده را ديدم ، براى احقاق حقوق آنان قيام كرده و شهيد مى شوم.(1)با اينكه دنباله روايت از خود حضرت مطلبى آمده كه با اين برداشت تنافى واضح دارد ؛ زيرا فرمود : لا يذكرني مؤمن إلاّ استعبر .(2)يعنى : هيچ مؤنى مرا ياد نكند جز آنكه گريان شود . .


1) يكى از معاصرين مى نويسد : آنها كه سرپرستان خود را در جنگ ها ، زندان ها ، دستگيرى ها ، اعدام ها ... از دست داده بودند ، نزد حسين مى آمدند و مى ناليدند ، اشك ها و آهها در پس اين مظلوميت ها بسيار بود ، دل هاى سوخته و چشمان اشك ريز متعدد ، آرى اين است رمز اين جمله حسين كه : «أنا قتيل العَبرة» ، من كشته اشك هايم ، من مذبوح به خاطر حمايت از ستمديدگانم ، من برخاسته و قيام كرده براى دفاع از حق مظلوم ... . (بخشى از انگيزه هاى نهضت امام حسين عليه السلام ، دكتر على قائمى 44) .

2) كامل الزيارات 108 ، امالى شيخ صدوق رحمه الله 137 ، روضة الواعظين 1/169 - 170 ، مناقب 4/87 ، بحار 44 / 286 ، عوالم 17 / 536 .

بدون شك مبارزه با ظالم و زير بار ستم نرفتن هنگامى كه وظيفه شرعى اقتضا كند و تقيه اى در كار نباشد مطلوب است، ولى آيا صحيح است كه بدون هيچ قيد و شرطى گفته شود: درسى كه از كربلا و عاشورا مى گيريم مبارزه با ظالم است؟!

پس از قضيه مشروطه و همچنين پس از خرداد 42 برداشت سياسى از عاشورا رائج شد،(1)و بسيارى از نويسندگان و سخنرانان - بدون دقت در مطالب و اطمينان از صحت انتساب كلمات به معصومين عليهم السلام - به تحليل سياسى قضيه كربلا پرداختند.

عباراتى چون «كلّ يوم عاشورا وكلّ أرض كربلا» ، «إن الحياة عقيدة وجهاد» و «إن كان دين محمد لم يستقم إلاّ بقتلي يا سيوف خذيني» به صورت شعار رائج مطرح شد.(2)

تصور اينكه «درسى كه از عاشورا مى آموزيم مبارزه با ظلم است» به صورت مطلق و بدون هيچ قيد و شرط باعث شد كه عده اى بدون توجه به شرايط ، با فقدان دانش كافى ، بدون رجوع به كارشناسان واقعى دين با تشكيل گروه ها و سازمان هاى مختلف - كه مشحون و مملو از افكار و عقائد انحرافى و التقاطى بود - به مبارزه با حكومت وقت بپردازند، مانند توده اى ها، سازمان مجاهدين خلق و امثال آنها كه در گفتار و نوشتار خويش به صراحت گفتند : ما به پيروى از سيدالشهدا عليه السلام دست به قيام زده ايم ! .


1) رجوع شود به : تأملى در نهضت عاشورا 318 ، جريان ها و سازمان هاى مذهبى سياسى در ايران ، رسول جعفريان ، ص 574 پاورقى 5 و ص 855 پاورقى 3.

2) در بخش سوم «در حاشيه پاسخ به شبهات» خواهد آمد كه اين جملات روايت نيست .

به عنوان نمونه خسرو گلسرخى (معدوم 1352) كه كمونيست رسمى بود در دفاعيه خويش چنين گويد: «ان الحياة عقيدة وجهاد» ؛ سخنم را با گفته اى از مولا حسين، شهيد بزرگ خلق هاى خاورميانه[!!] آغاز مى كنم.

من كه يك ماركسيست لنينيست هستم ، براى نخستين بار عدالت اجتماعى را در مكتب اسلام جستم و آنگاه به سوسياليسم رسيدم ... .

زندگى مولا حسين نمودار زندگى اكنون ماست كه جان بر كف براى خلق هاى محروم ميهن در اين دادگاه محاكمه مى شويم.

او در اقليت بود و يزيد بارگاه، قشون، حكومت و قدرت داشت. او ايستاد و شهيد شد ... و ما نيز چنين اسلامى را، اسلام حسينى را تأييد مى كنيم .(1)

حزب توده در سرمقاله نشريه «نامه رهبر» تاريخ 13 / 9 / 1325 نوشت: آنچه كه به نظر ما در مطالعه احوال حسينى جالب توجه است، فقط آن نيست كه در سرزمين كربلا عمال يزيد بن معاويه عليه اللعنة تيغ در سلاله مصطفى[ صلى الله عليه و آله [ انداختند ؛ بلكه شهادت حسين عليه السلام حاوى فلسفه اى است كه يكى از عالى ترين فلسفه هاى حيات بشرى است .(2)

بيانى كه بعضى از نويسندگان در انگيزه قيام سيدالشهدا عليه السلام و انكار دستور خصوصى در حادثه كربلا دارند ، حاكى از آن است كه درس عاشورا را مبارزه با ستم مى دانند كه تفصيل مطلب با پاسخ آن در پرسش شماره 35 خواهد آمد . .


1) جريان ها و سازمان هاى مذهبى سياسى در ايران 494 .

2) جريان ها و سازمان هاى مذهبى سياسى در ايران 494 .

درس عاشورا با بيانى ديگر (فلسفه عزادارى)

در مورد فلسفۀ عزادارى گفته شده است :

همه مى دانيم كه فلسفۀ عزادارى و تذكر امام حسين عليه السلام كه به توصيۀ ائمّۀ اطهار سال به سال بايد تجديد شود، آموزندگى آن است.(1)

چرا ائمّۀ اطهار اين همه دستور اكيد داده اند كه عاشورا بايد زنده بماند و چرا اين همه اجر و پاداش و ثواب براى عزادارى اباعبداللّه منظور شده ... از اين جهت گفتند عاشورا زنده بماند كه اين مكتب زنده بماند؛ براى اينكه اگر چه شخص حسين بن على نيست ولى حسين بن على بايد به قول امروز يك سمبل باشد، به صورت يك نيرو زنده باشد؛ حسين اگر خودش نيست، هر سال محرم كه طلوع مى كند، يكمرتبه مردم از تمام فضا بشنوند: ألا تَرَوْنَ أنَّ الْحَقَّ لا يُعْمَلُ بِهِ وَ أنَّ الْباطِلَ لا يُتَناهى عَنْهُ؟ لِيَرْغَبَ الْمُوءْمِنُ في لِقاءِ اللّهِ مُحِقّاً.

براى اينكه از راستى و حقيقت، شور حيات، شور امر به معروف، شور نهى از منكر، شور اصلاح مفاسد امور مسلمين، در ميان مردم شيعه پيدا بشود.(2)

بايد بگوييم عاشورا روز تجديد حيات ماست ... ما نمى خواهيم حس امر به معروف و نهى از منكر، احساس شهادت، احساس جهاد، احساس فداكارى در راه حق، در ما فراموش بشود؛ نمى خواهيم روح فداكارى در راه حق در ما بميرد.(3)


1) رجوع شود به سند شماره 49 .

2) رجوع شود به سند شماره 50 .

3) رجوع شود به سند شماره 51 .

بايد بدانيم ماترياليسم چه فعاليتها دارد، صهيونيزم چه فعاليتها دارد. اطلاع و آگاهى از اينها و گفتن و بازگو كردن اينها واجب است . كرسى حسين بن على عليه السلام اگر اين طور باشد مى تواند حافظ اسلام باشد.

فلسفه عزادارى حسين بن على اينهاست، و الا چه فايده اى به حال حسين بن على كه برايش گريه بكنيم؟ او چه احتياجى دارد به گريۀ ما و شما؟

حسين بن على مى خواهد نام او، مكتب او زنده باشد، در مكتب او با هر باطلى بجنگيم، با كمونيزم بجنگيم؛ با ظلم، با بى عدالتى، با فساد، با فحشا، با قمار، با مُسكِرات مبارزه كنيم .

سپس در بيان «يا ليتنا كنا معكم» مى نويسد :

آرزوى شركت در حادثه اى كه 1320 [سال از آن] گذشته معنا ندارد. اينها براى اين است كه هميشه به خودمان تلقين كنيم و حسين عليه السلام را به صورت يك مكتب زنده حفظ كنيم ... در زير لواى حسينى مبارزه كنيم.(1)

و باز در حاشيه اين مطلب كه : (حبّ و بغض بايد با هم توأم باشد تا روح مبارزه در شخص پيدا بشود) آمده :

مكتب عزاى حسينى مكتب تأثّر محض نيست، مكتب ثوره و انقلاب است. در طول تاريخ اسلامى اين حادثه منشأ انقلابها شده و كاخهاى ظلم را در اثر برانگيختن تأثر و بغض منطقى و اجتماعى واژگون كرده است و در آينده نيز خواهد كرد.(2).


1) رجوع شود به سند شماره 52 .

2) رجوع شود به سند شماره 53 .

ايشان در جاى ديگر مى نويسد :

چرا ائمّۀ دين دستور دادند كه عزاى امام حسين هميشه اقامه شود و درنتيجه ما وقتها و عمرها و پولها و نيروها و انرژيها هرسال در دو ماه محرم و صفر و بلكه در غير اين دو ماه صرف كنيم ... مقصود اين است كه داستان كربلا به صورت يك مكتب تعليمى و تربيتى هميشه زنده بماند .

سپس ايشان از لوءلوء و مرجان از كامل الزيارات نقل مى كند كه :

حضرت صادق عليه السلام به عبداللّه بن حماد بصرى فرمود: بَلَغَني أنَّ قَوْماً يأْتونَهُ (يعنى الْحُسَيْنَ عليه السلام ) مِنْ نَواحِي الْكوفَةِ وَناساً مِنْ غَيْرِهِمْ وَنِساءً يَنْدُبْنَهُ وَ ذلِكَ فِى النِّصْفِ مِنْ شَعْبانَ، فَمِنْ بَيْنِ قارِئٍ يَقْرَأُ وَقاصٍّ يَقُصُّ وَنادِبٍ يَنْدُبُ وَقائِلٍ يَقولُ الْمَراثي. فَقُلْتُ لَهُ: نَعَمْ، جُعِلْتُ فِداكَ قَدْ شَهِدْتُ بَعْضَ ماتَصِفُ.

فَقالَ: الْحَمْدُ للّه ِ الَّذي جَعَلَ فِى النّاسِ مَنْ يَفِدُ إلَيْنا وَيَمْدَحُنا وَ يَرْثي عَلَيْنا وَجَعَلَ عَدُوَّنا مَنْ يَطْعَنُ عَلَيْهِمْ مِنْ قَرابَتِنا أوْمِنْ غَيْرِهِمْ يُهَدِّدونَهُمْ وَ يُقَبِّحونَ ما يَصْنَعونَ .

و باز از لوءلوء و مرجان نقل مى كند كه: إنَّ لِقَتْلِ الْحُسَيْنِ حَرارَةً فى قُلوبِ الْمُوءْمِنينَ لا يَبْرُدُ أبَداً. و نتيجه مى گيرد كه :

پس معلوم مى شود فلسفه اين كار تهديد دشمن و تقبيح كارهاى آنهاست، تحسين اين دسته وتشويق به اين نوع كار و تقبيح آن دسته و ايجاد نفرت [نسبت به ] آن نوع كار است.(1).


1) رجوع شود به سند شماره 54 .

خلاصه مطالب گذشته :

(1) فلسفۀ عزادارى آموزندگى آن است .

(2) پاداشى كه براى عزادارى منظور شده، براى زنده ماندن مكتب است.

(3) حسين مى خواهد ازمكتب هاى باطل آگاهى پيدا نماييم و با آنها مبازه كنيم.

(4) مكتب عزاى حسينى مكتب تأثّر محض نيست، مكتب انقلاب است.

(5) بدون توجه به فلسفه مزبور فايده اى ندارد كه براى حضرت گريه كنيم؟

(6) اين حادثه منشأ انقلابها شده و كاخهاى ظلم را واژگون كرده و خواهد كرد.

(7) فلسفه زيارت و عزادارى تهديد دشمن و تقبيح كارهاى آنهاست .

پاسخ مطلب اول و دوم :

قبلاً گذشت كه عزادارى خودش موضوعيت دارد ،(1)و لازم نيست ما براى واجبات و مستحبات فلسفه اى بيابيم گرچه هيچ كدام بدون حكمت نيست .

پاسخ مطلب سوم :

گرچه اين مطلب به جاى خودش صحيح است ، ولى چنين شرطى براى عزادارى ها گذاشتن هيچ دليلى ندارد .

پاسخ مطلب چهارم :

اخيرا گذشت كه مكتب حسينى همان اسلام است، قيام و سكوت هم در اين مكتب وابسته به وظيفه است .


1) رجوع شود به پاسخ پرسش شماره 2 «چرا گريه و عزادارى مى كنيم» ؟

و بخشى از اين مكتب عزادارى است كه خودش موضوعيت دارد .

پاسخ مطلب پنجم :

حضرت نه نيازى به گريه ما دارد و نه نيازى به شناخت و مبارزه ما ، چنانكه خداوند نيازى به نماز ما ندارد، ولى اين وظيفه ماست كه به نمازهاى واجب و مستحب اهميت بدهيم چونكه بندگى خداوند است، همچنين بايد به عزاى حسينى بپردازيم چون اظهار علاقه به پيامبر صلى الله عليه و آله و خاندانش بوده و عبادتى است كه خداوند آن را دوست دارد .

اگر اين عزادارى همراه با شناخت صحيح و پيروى از آن حضرت و انجام وظائف شرعى باشد ، قطعا ارزش بيشترى دارد ولى اگر در جهات ديگر قصور ياتقصيرى بود سبب فائده نداشتن آن عزادارى نيست.

آيا نماز بدون شناخت و معرفت باطل است ؟!

آيا عدم شناخت ، دليل سقوط تكليف است ؟!

پاسخ مطلب ششم :

در پيوست شماره 3 عامل امر به معروف و نهى از منكر و در بخش سوم خواهد آمد(1)كه آن قيامها مورد تأييد نبوده است . .


1) رجوع شود به عنوان «جدايى خط مشى زيديه از اهل بيت عليهم السلام » صفحه : 410 .

پاسخ مطلب هفتم :

به نظر مى رسد روايت درست ترجمه نشده و معناى روايت چنين باشد : و دشمن ما را - از نزديكان ما و ديگران - چنين قرار داد كه بر آنها (يعنى زائرين و مدح كنندگان و مرثيه سرايان) طعن نموده و آنها را تهديد نمايند و رفتار آنها را ناپسند دانند .(1)

و مرحوم استاد ذهنى تهرانى در ترجمه روايت نوشته : و در مقابل، دشمن ما را كسانى قرار داده كه از اقرباء ما بوده و آن گروه اوّل را مورد طعن قرار مى دهند ولى ديگران ايشان را هلاك كرده و كار و عملشان را تقبيح مى نمايند. (ترجمه كامل الزيارات 980) .

خود محدّث نورى قدس سره نيز روايت را چنين ترجمه كرده : و قرار داد دشمن ما را كسانى كه طعنه مى زنند بر ايشان - از خويشان ما يا غير ايشان - و تهديد مى نمايند ايشان را و زشت شمارند كارهاى ايشان را . (لؤلؤ و مرجان 4) .

يعنى مرجع ضمير فاعلى در «يهدّدونهم» لفظ : «عدونا» و مرجع ضمير مفعولى «من يفد إلينا» است.

قرينه مطلب آنكه گرچه ذكر مطاعن دشمن به صورت مخفيانه و با مراعات تقيه ممكن بوده، ولى قطعا در زمان امام صادق عليه السلام با وجود تقيه شديد «تهديد دشمن» - كه استاد گفته - اصلاً امكان نداشته است .(2).


1) محقق متتبع مرحوم مقرّم رحمه الله نيز همين معنا را از روايت فهميده است. (رجوع شود به : مقتل مقرّم 110 آخر بحث «إيثارهم عليهم السلام »).

2) شايان ذكر است كه آنچه گفته شد بنابر اعتماد بر نسخه : «يهدّدونهم» است - كه ايشان هم بر آن اعتماد نموده - اما اگر نسخه هاى «يهذونهم» يا «يهدّرونهم» صحيح باشد ممكن است مرجع ضمير فاعلى «يهذونهم» يا «يهدّرونهم» لفظ : «من يطعن عليهم» و مرجع ضمير مفعولى «عدونا» باشد ولى در اين صورت ديگر «تهديد دشمن» - كه استاد گفته - اصلاً از آن استفاده نمى شود .

33. آيا بحث «تحريفات عاشورا» از تحريف مصون مانده است ؟

اشاره

درباره تحريفات عاشورا سخنان بسيارى گفته شده و در كتاب ها، مجلات و مقاله ها نيز قلم فرسايى بسيار نموده اند ولى آيا همه آنچه كه در تحريفات عاشورا ذكر شده - چه در حوزه معرفتى خود عاشورا و چه در حوزه بزرگداشت آن - مى توان تحريف ناميد ؟!

به نقل از كتاب لؤلؤ و مرجان گفته شده است :

دو چيز است كه سبب تجرّى ... شده در نقل اخبار و حكايات بى اصل و مأخذ، بلكه در بافتن دروغ و جعل اخبار و حكايات :

اول: گفته اند در اخبارِ مدحِ ابكاء ننوشته كه به چه قسم بگريانيد و چه بخوانيد، و از اين ذكرنكردن معلوم مى شود هرچه سبب گريانيدن، وسيلۀ سوزانيدن دل و بيرون آمدن اشك باشد ممدوح و مستحسن است. على هذا اخبار منع كذب در غير مقام تعزيه دارى است ... .

دوم: استقرار سيرۀ علما در موءلّفات بر نقل اخبار ضعيفه و ضبط روايات غير صحيحه در ابواب فضائل و قصص و مصائب، و مسامحۀايشان در اين مقامات، خصوص مقام اخير چنانكه مشاهد و محسوس است .

مرحوم حاجى بعداً وارد بحث در مسألۀ تسامح در ادلّۀ سنن مى شود و فرق مى گذارد ميان حديث ضعيف و موهون، و مى گويد: آنچه قابل تسامح است احاديث ضعيفه است نه موهونه .(1)


1) رجوع شود به سند شماره 55 .

و از كتاب مُحْرِق القلوب آخوند ملا مهدى نراقى نام مى برد ... كتاب هاى برغانى هاى قزوينى كه مشتمل بر برخى اكاذيب است .(1)

پاسخ :

درباره مطلب اول بايد گفت اين مطلب روشنى است و كسانى كه با آنها مخالفت شده و متهم شده اند نيز به اين نكته توجه داشته اند ، ما در اين زمينه به كلامى از محقق دربندى بسنده مى كنيم :

براى گرياندن و ... مردم نمى شود مطالبى كه از آنها اثرى در كتب ... نيست نقل شود، اين كار در حقيقت حبط كردن و ضايع كردن كارهاى نيك است با گناه . گرچه گريه بر سيدالشهدا عليه السلام از برترين عبادات و ... است ولى چگونه عاقل اجازه مى دهد يا راضى مى شود كه اساس آن را با دروغ عمدى خراب كند؟! يا چيزى را كه مى داند دروغ است از ديگران روايت كند؟!

ايشان در ادامه مى نويسد: ما مكلف به پيروى شريعت هستيم ، توسعه و تضييق در نقل مطالب به دست ما نيست ، دروغ گفتن عمدى چيزى نيست كه قابل تخصيص باشد.

آرى گاهى مطلبى از عمومات، اصول، قواعد عقلى و نقلى، يا دلالت التزاميه روايات و اخبار استفاده مى شود ولى اين ربطى به تجويز كذب ندارد . .


1) رجوع شود به سند شماره 56 .

نقل احاديث ضعيف و روايات مرسل و ... در صورتى كه احتمال صدق آن وجود داشته باشد و يقين به دروغ بودن نداشته باشيم ، اشكالى ندارد مگر آنكه با مسلّمات عقلى يا نقلى يا اصول مذهب اماميه منافات داشته باشد كه در اين صورت براى عموم نقل آن جايز نيست مگر آنكه تأويل آن را از اهل فن فرا گرفته باشند كه البته اين مطلب در روايات معتبر هم جارى است.

بنابر اين مطالبى كه در اوراق و تأليفات قديمى يافت شود كه نام نويسنده آن معلوم نيست با تصريح به كيفيت نقل اشكال ندارد كه نزد اهل فن آن را «وجاده» گويند.

در هر صورت كسى كه اهل احتياط در دين باشد، احتياط را رها نمى كند و باب جرأت و جسارت را بر خويش نمى گشايد.(1)

نتيجه آنكه كسانى كه رمى به تجرى شده اند، خود به اين نكته كاملاً توجه داشته اند، و ساحت آنها از اين نسبت مبرّاست .

اما مطلب دوم ؛

اولاً : شما خود استقرار سيرۀ علما بر نقل روايات ضعيف را مسلّم دانسته ايد، پس به مجرد ضعف سند نبايد روايات را كنار گذاشت .

ثانيا : اگر شما روايتى را ضعيف يا موهون بدانيد، نبايد توقع داشته باشيد ديگران هم از نظر شما تبعيت كنند ؛ زيرا در مواردى شما تخطئه شده و آنچه .


1) اسرارالشهادة 186 - 187 با تلخيص .

را كه از اعتبار ساقط دانسته ايد ، ديگران معتبر شناخته و برخى از نقل هاى شما را صحيح نمى دانند !

پس نمى توان موارد اختلاف نظر يا مطالب ضعيف را تحريف ناميد .

واقع مطلب آن است كه كسانى كه در اين زمينه قلم فرسايى كرده اند، به خطاهاى واضح گرفتار شده اند ؛ زيرا در برخى از مصاديق اشتباه كرده و واقع را تحريف پنداشته اند، مواردى ديگر جاى بحث و نظر دارد و اهل فن در آن اختلاف نظر دارند، و نهايت آن است كه بعضى مطالب با سند ضعيف نقل شده نه اينكه بتوان آن را مجعول و دروغ ناميد .

بنابر اين بايستى مراقب بود تا مباحث «تحريفات عاشورا» و «اصلاح عاشوراشناسى» از تحريف مصون بماند و اظهار نظرها، گفتارها و نوشتارهاى پيرامون «آسيب پذيرى اقامه شعائر» آسيب نبيند و گرنه مصداق شعر معروف خواهد شد كه :

هر چه بگندد نمكش مى زنند واى به روزى كه بگندد نمك

فكر نمى كنيد كه نسبت كذب آن هم به دانشمندانى چون ملا مهدى نراقى، برغانى ها، محقق دربندى كه از علماى بزرگ بوده اند روا نيست !

آيا مى شود بر مطالب ضعيف نام دروغ گذاشت ؟

گذشته از آنكه نظرات در مورد صحت و سقم و قوت و ضعف روايات متفاوت است !(1).


1) محقق نراقى خود دروغ را قبيح ترين گناه و بدترين عيب دانسته و فرموده شديدترين نوع آن دروغ بر خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان عليهم السلام است . قال : الكذب أقبح الذنوب وأفحشها، وأخبث العيوب وأشنعها ... وأشدّ أنواع الكذب إثما ومعصيةً الكذب على اللّه وعلى رسوله وعلى الأئمة عليهم السلام . (جامع السعادات 2/248 - 249) .

كوتاه سخن آنكه :

(1) كسانى كه با كتب سيره و تاريخ آشنايى دارند به خوبى مى دانند كه اثبات و نفى يك مطلب تاريخى فقط وابسته به توثيق راويان آن نيست، و غالبا با شواهد و قرائن حكم به ضعف و قوت روايات مى شود، وگرنه بسيارند افرادى كه در اسناد آثار تاريخى واقع شده اند و توثيق آنها ثابت نشده است.

(2) ضعيف بودن روايت به معناى مجعول بودن و دروغ بودن آن نيست، بلكه بدين معناست كه ما قطع به مطابقت آن با واقع نداريم و يا به تعبير دقيق تر حجيت آن براى ما معلوم نشده نه اينكه بتوانيم بگوييم آن مطلب دروغ است .

(3) آيا همه رواياتى كه حضرات نقل مى كنند، سند صحيح دارد ؟ !

(4) شيخ كلينى به سند معتبر از امام صادق از اميرمؤمنان عليهماالسلام روايت فرموده:

اذا حُدّثتم بحديث فأسندوه إلى الذي حدّثكم فإن كان حقا فلكم و إن كان كذبا فعليه .

يعنى : حديث را به كسى كه براى شما نقل كرده نسبت دهيد ، اگر درست باشد به نفع شماست و اگر دروغ باشد به ضرر اوست .(1)


1) كافى 1 / 52 ، بحار 2 / 161 .

آرى ؛ هدف زنده نگه داشتن خاطره كربلا و عاشوراست، اگر كذب مطلبى معلوم نبود و مشكلى در آن وجود نداشت، ما مى توانيم به استناد مصدرى كه آن را نقل كرده ذكر كنيم، و صحت و سقم آن را بر عهده نقل كننده آن بگذاريم.

پس از انقلاب و جنگ تحميلى همگان شاهديم كه براى زنده ماندن آن خاطره ها تمام آنچه نگاشته شده در كتاب ها مجلات و روزنامه ها ثبت مى شود و بر اساس آن فيلم و نمايش ساخته مى شود .

آيا واقعا همه كسانى كه اين خاطرات را نوشته اند افراد ثقه و مورد اطمينان بوده اند؟ آيا در نقل و نگارش آن هيچ اشتباهى نكرده اند؟ و... .

ولى در مجموع نقل آن را براى حفظ ارزش ها مفيد مى دانند.

يكى از معاصرين تحت عنوان «روضه خوانى و شعار» مى نويسد :

بايد گفت اين درست است كه روضه خوانى از جهتى بيان وقايع تاريخى است، اما به لحاظ شكل، هنر خاصى از نوع بيان در آن بكار رفته است. جنبه آوازى، انتخاب مطلب، تلفيق آنها با يكديگر، استفاده از شعر و تعابير عاطفى و ... همه اينها ماهيت روضه خوانى را از صورت تاريخى محض درآورده و آن را به نوعى كار هنرى و شعارى تبديل كرده است.

يقين داريم كه هر روضه خوانى، اگر صرفا وقايع تاريخى را به طور عادى بيان كند، مانند نقل بسيارى از نقل هاى تاريخىِ حتى سوزناك، اثر خاصى در روح مخاطب بر جاى نمى گذارد؛ گرچه ممكن است عبرت آفرين باشد و گاه دلى را به درد آورد؛ اما روضه خوانى از مقوله ديگرى است. اين نكته اى است كه روضه خوانان مهم در تاريخ ، آن را دريافته اند و در بيان مطالب به صورت

گفتارى يا نوشتارى، به نوعى خاص دست به فضاسازى زده اند. كسى نبايد كتابى مانند «روضة الشهداء» را يك كتاب تاريخى بداند. چنانكه اصولاً در بسيارى از مواردِ تاريخىِ اين كتاب، امكان آنكه روش هاى دقيق تاريخى براى ارزيابى صحت و سقم نقل ها و گفته ها به كار برده شود، وجود ندارد. در آنجا بايد روى فضاى قضيه، روح حاكم بر آن و هنر بكار رفته و مقدار ارتباط هنرى و احساسى و عاطفى اين نمود با بود اصلى كه جوهره كربلاست، تكيه شود. اگر در اين مرحله نويسنده موفق بوده، بايد مطالب او را در همين چارچوب پذيرفت .

بنابراين در روضه خوانى تا آنجا كه به نقل و قايع تاريخى پرداخته مى شود، كسى حق افزودن بر مطالب تاريخى و جعل حادثه و اسم و غيره را ندارد. اما در حوزه اى خاص ، روضه خوان به عنوان يك هنرمند، اختياراتى را دارد. در اينجا آنچه اهميت دارد، كيفيت بيان حادثه است كه البته خود اين بيان، فضاى بسيار بازى را مى طلبد.

وقتى شاعرى درخت يا گلى را وصف مى كند، ممكن است صد بيت شعر بگويد. در اينجا يك گل را نبايد دو گل بكند؛ يا اگر گل محمدى است نبايد آن را گل ياس معرفى كند؛ اما همين گل را مى تواند به هزار شكل وصف كند؛ مى تواند بگويد اين گل ياس، هم بوى گل ياس مى هد هم بوى گل محمدى . حتى در وصف هم نبايد صفتى كه مى آورد متضاد با واقعيت موجود باشد؛ مثلا اگر گل زيباست، آن را به زشتى وصف كنند. آنچه مهم است اين است كه ذهن شاعر در قالبى محدود رنگ و بو و زيبايى آن گل را با استفاده از دقت نظر

خيالى خود و ايجاد ارتباط با خيال ساير مردم به بهترين شكل وصف كند. اينجا ديگر حوزه هنر و ابتكار است.

در كربلا وصف حال يا زبان حال چنين دامنه اى را دارد. شنونده مى داند كه چنين گفتگوهايى كه روضه خوان، مرثيه سرا يا تعزيه خوان مى خواند، ميان شمر و امام حسين عليه السلام روى نداده است؛ اما زبان حال نويس يا شاعر مربوطه، با توجه به خصلت هاى اين دو نفر، و نيز با توجه به رويداد كربلا و شناختى كه از اينها دارد، گفتگويى را تنظيم مى كند. اين كار هنرى مى تواند سخت سوزناك و در عين حال آموزنده باشد. البته حوزه كار بسيار دقيق و نيازمند احتياط فراوان است؛ به همين دليل لازم است تا در اين باره كه پاى امام معصوم و دين شناسى در ميان است، دقت بيشترى در ارائه مطالب صورت گيرد.

در اين حوزه ديگر نمى توان روضه خوان يا شاعر را دروغگو معرفى كرد؛ جايى كه مردم مى دانند كه روشى كه براى بيان رخداد به كار رفته، برگرفته از روحى شاعرانه است نه ذهنيت تاريخى.

به همين دليل بسيارى از انتقادهايى كه به طور معمول در اين حوزه مطرح مى شود، قابل قبول نيست.(1)


1) رسول جعفريان ، تأملى در نهضت عاشورا 275 - 277 .

تذكر

محقق دربندى كه در كلمات جمعى از معاصرين مورد حمله قرار گرفته است(1)خود گاهى به ضعف روايات اشاره كرده بلكه گمان به جعلى بودن برخى از روايات را نيز افزوده است !

در مجموع به نظر مى رسد كه ايشان كتاب را براى عموم ننوشته بلكه براى خواص و اهل فن تأليف كرده است ؛ لذا فرموده:

... فالانتفاع منه على النهج التامّ والنمط الكامل ليس إلاّ في طوع العالم الجامع المحقق ذي الملكة القوية والسليقة وإن لم يكن بالغا رتبة الاجتهاد والفقاهة، فلا ينتفع منه على هذا النمط من كان دون هذه الدرجة وإن كان ممن له حذاقة في العلوم الأدبية وكتب التواريخ والسير .(2)

و در تذييل ثالث فرموده:

إني أُجيز رواية هذا الكتاب عنّي كل من له ملكة يقتدر بها على فهم مطالبه.

سپس روايت و نقل مطالب را براى كسانى كه اجازه ندارند - چه اين كتاب چه كتب ديگر - محل اشكال دانسته و نوشته:

إني أُوصي من فقد تلك الملكة من قرّاء المراثي وذاكري المصائب أن يراجعوا في مطالب هذا الكتاب إلى العلماء الأخيار والفضلاء الأبرار إذا أرادوا أن ينقلوا في المجالس ويذكروا في المآرب مطلبا من مطالبه.(3).


1) براى نمونه رجوع شود به : مجموعه آثار استاد مطهرى 17 / 95 ، 132 ، 952.

2) اسرار الشهادة 188 (چاپ اعلمى) .

3) اسرار الشهادة 189 - 190 .

پس با توضيحات مكرر ايشان به نظر مى رسد اشكالات و حملاتى كه متوجه او شده ناشى از كم لطفى و عدم مراجعه به كتاب اوست و هر يك از مستشكلين به آنچه از ديگران شنيده اكتفا نموده ، و يا در صورت مراجعه به كتابش تأمل و دقت كافى نشده است .

به نقل از كتاب لؤلؤ و مرجان گفته شده :

در ايام مجاورت كربلا و استفاده از محضر علامۀ عصر شيخ عبدالحسين طهرانى، سيد عرب روضه خوانى از «حِلّه» آمد و پدرش از اين طايفه بود و اجزاء (جمع جزوه) كهنه اى از ميراث پدر داشت. اول و آخر نداشت. در حاشيه اش نوشته بود از تأليفات فلان عالم از علماى جبل عامل از شاگردان صاحب معالم است. غرض، آن سيّد استعلام حال آن كتاب نمود. مرحوم شيخ عبدالحسين اولاً در احوال آن عالم كتابى در مقتل نيافت؛ ثانياً خود كتاب را مطالعه كرد و ديد آنقدر اكاذيب دارد كه ممكن نيست از عالمى باشد. لذا آن سيد را نهى كرد از نشر و نقل از آن. ولى بعد همين كتاب به دست مرحوم دربندى افتاد و مطالب آن را در كتاب اسرار الشهاده نقل كرد و بر عدد اخبار واهيۀ مجعولۀ بى شمار آن افزود.(1)

پاسخ :

محقق دربندى پس از نقل مطالبى از كتاب مذكور - نسخه منسوب به شهاب الدين عاملى - گويد: شاذّ بودن و غرابت اين مطالب چنان روشن است .


1) رجوع شود به سند شماره 57 .

كه نياز به بيان ندارد ... و نشانه هاى جعلى بودن و دروغ در آن مخفى نيست.

اگر گويى: چرا با نقل آن باعث ترويج امر باطل مى شوى؟

گويم: اولاً: ظنّ به مجعول بودن غير از علم قطعى به كذب است .

وثانيا: با شرح گذشته ، تدليس منتفى است (و كسى به اشتباه نمى افتد) .(1)

پيوست 1 : اشكالات برخى از موارد تحريفات لفظى

اشاره

گرچه ما منكر آن نيستيم كه ممكن است بعضى داعى بر كذب در نقل مصائب سيدالشهدا عليه السلام داشته باشند. و شكى در اين نيست كه اين كارى بس خطرناك است و باعث مى شود كه در مطالب صحيح هم تشكيك شده و بدان با ديده ترديد نگريسته شود، ولى معلوم است كه بزرگ نمايى در بحث تحريفات نيز وجهى ندارد و مفاسدى بر آن مترتب مى شود.

مناسب است براى نمونه به برخى از مواردى كه تحريف دانسته شده اشاره و اشكال آن را بيان نماييم .

لازم به تذكر است كه مقصود ما حكم به صحت و اعتبار همه موارد آينده نيست ، بلكه گوييم :

الف) وجهى براى حكم به تحريف دانستن آن نيست .

ب) بر فرض ضعيف بودن سند روايتى ، نمى توان گفت آن خبر دروغ است و آن را تكذيب كرد.(2)

در همين زمينه رجوع شود به روايات ذيل آيه شريفه : (بَلْ كَذَّبُوا بِمَا لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ وَلَمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الظَّالِمِينَ) . (سورة يونس (10) : 39) .


1) اسرار الشهادة 288 .

2) در صحيحه ابوعبيده حذّاء از امام باقر عليه السلام آمده است : بدترين و مبغوض ترين اصحاب نزد من كسى است كه حديثى را كه از ما نقل شود و به ما نسبت داده شود، نپذيرد، از آن بدش بيايد، آن را انكار نمايد، و اعتقاد به آن را كفر بداند. او چه مى داند ؟! شايد آن حديث واقعا از ما باشد و او با انكارش از ولايت ما بيرون رود ! (كافى 2/223 ، مرآة العقول 9/191) .

اول . رضا به قضاى الهى

مكرر اين مطلب مطرح شده كه : آيا درست است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به خدا، و فاطمه زهرا عليهاالسلام به پدر عرض كرد كه: من فرزندى كه امت او را به قتل برساند نمى خواهم.

و پس از آنكه خداوند فرمود: امامت، ولايت و وصيت در نسل او قرار خواهد گرفت ، پيامبر صلى الله عليه و آله و فاطمه زهرا عليهاالسلام پذيرفتند .

آيا اين مطلب با رضا به قضاى الهى منافات ندارد ؟!

پاسخ:

اين روايات در مصادر معتبر قدما با سندهاى متعدد نقل شده است.(1)

تذكر : برخى از روايات ، ذيل آيه شريفه : (حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَوَضَعَتْهُ كُرْهاً) (الأحقاف (46) : 15) وارد شده است .

علامه مجلسى رحمه الله فرموده: اين مطلب به نحو تخيير بر حضرت عرض شده، يعنى حضرت در پذيرفتن و نپذيرفتن آن مختار بوده است.(2)


1) مانند : كافى 1/464 ، كامل الزيارات 56 - 57 ، الإمامة والتبصرة 50 ، 52 ، علل الشرائع 1/205 - 206، كمال الدين 284 ، 416 ، تأويل الآيات 2/578 - 580، بحار 23/272 و 25/254 ، 260 و 36/158 و 43/245 ، 249 ، و 44/231 - 233 و 66/266 ، عوالم 17/15، 23 - 24 ، 113 - 115.

2) مرآة العقول 5 / 364 .

براى روشن شدن مطلب گوييم : درخواست عافيت براى آينده منافاتى با رضاى به قضاى الهى ندارد؛ زيرا راضى بودن به قضاى الهى در آنچه براى انسان پيش آمده امرى است، و درخواست عافيت براى آينده و آنچه هنوز پيش نيامده امرى ديگر .

امام صادق عليه السلام فرمود:

لم يكن رسول اللّه صلى الله عليه و آله يقول لشيء قد مضى : لو كان غيره .(1)

يعنى : هيچ گاه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره امور گذشته نمى فرمود: كاش غير از اين واقع شده بود.

برخى از علماى عامه نيز به مطلب گذشته اعتراف نموده اند .(2)

در جوامع روايى آمده :

باب جواز - أو استحباب - إظهار التأثر قبل المصيبة والصبر والرضا والتسليم بعدها .(3)

يعنى جايز - يا مستحب - است قبل از نزول مصيبت، اظهار تأثر نموده ولى پس از واقع شدن آن بايد صبر پيشه كرده، تسليم امر پروردگار شده و به آن راضى باشد. .


1) كافى 2 / 63 ، وسائل الشيعة 3 / 252 و رجوع شود به : فقه الرضا عليه السلام 359 .

2) في شرح أصول الكافي لمولى محمد صالح المازندراني 8 / 205 : قال عياض : النهي عن هذا القول مختص بالماضي ؛ لأن النهي إنما هو عن دعوى ردّ القدر بعد وقوعه ، وأمّا المستقبل فيجوز فيه ذلك .

3) وسائل الشيعة 3/275 ، مستدرك 2 / 458 ، جامع أحاديث الشيعة 3 / 525 (چاپ دوم 3/707) .

در روايات آن باب آمده كه معصومين عليهم السلام قبل از پيش آمدن مصيبتى اظهار نگرانى نموده، ولى پس از وقوع آن، آرامش نشان داده و مى فرمودند:

إنا أهل بيت إنما نجزع قبل المصيبة ، فإذا وقع أمر اللّه رضينا بقضائه ، وسلّمنا لأمره .

إنا لنحبّ أن نعافى في أنفسنا وأولادنا وأموالنا ، فإذا وقع القضاء فليس لنا أن نحب ما لم يحب اللّه لنا .

يعنى : ما خاندان قبل از پيش آمدن مصيبتى بى تاب مى شويم ولى پس از وقوع آنچه خدا فرمان داده ، به حكم خدا راضى و خوشنوديم .

ما عافيت را براى خود و فرزندان و دارائى مان دوست داريم ولى اگر پيش آمدى رُخ داد ، نمى توانيم جز آنچه خدا دوست داشته دوست بداريم .

دوم . قضيه فطرس

يكى از پرسش هايى كه بارها با آن مواجه شده ايم اين است كه : آيا قضيه فطرس صحيح است؟ آيا فرشتگان پر و بالى دارند كه آسيب پذير باشد؟ آيا آنها مرتكب كارى مى شوند كه عذاب ببينند؟!

پاسخ :

اين مطلب در كتب معتبر با اسناد متعدد روايت شده است.(1)

علامه وحيد بهبهانى درباره آن مى نويسد: وحكاية فطرس مشهورة مقبولة .(2)يعنى : قضيه فطرس نزد علما مشهور است و مورد قبول آنها واقع شده است .

علامه سيد هاشم بحرانى فرموده : وحديث فطرس متكرّر في الكتب .(3)

يعنى : حديث فطرس از احاديثى است كه در كتب حديث مكرر نقل شده .


1) بصائر الدرجات 68 ، كامل الزيارات 66 ، امالى شيخ صدوق قدس سره 137 ، اختيار معرفة الرجال 2/850 ، روضة الواعظين 155 ، مختصر بصائر الدرجات 35 (چاپ ديگر: 152)، دلائل الامامة 79 (چاپ ديگر:190) ، عيون المعجزات 60 ، الثاقب في المناقب 338 - 339 ، الخرائج والجرائح 1 / 252 ، مناقب 3 / 229 ، بشارة المصطفى صلى الله عليه و آله وسلم 219 (چاپ ديگر: 338) ، مستطرفات السرائر 580 ، مزار ابن مشهدى رحمه الله 399 ، مصباح المتهجد 826 - 827 ، اقبال الأعمال 689 (چاپ ديگر : 3/304) ، الصراط المستقيم 2/179 ، مصباح شيخ كفعمى قدس سره 543 - 544 ، البلد الأمين 185 ، الدرالنظيم 528 ، بحار 26/340 - 341 و 43/243 - 245 ، 250 - 251 و 44/182 و50/66 ، 67 و 98/347 - 348 ، 367 ، عوالم 17/17 - 19 ، 47 - 48 ، مستدرك 10/410 - 411 .

2) تعليقه نهج المقال 312 .

3) مدينة المعاجز 3 / 438 .

و شيخ حرّ عاملى نوشته : قد روى أكثر المحدّثين حديث فطرس في كتبهم .(1)

يعنى : بيشتر محدثين اين روايت را در تأليفاتشان روايت كرده اند .

پر و بال داشتن فرشتگان در قرآن كريم هم آمده است.(2)

خلاصه قضيه آن است كه: فطرس در امتثال دستورى از خداوند كوتاهى كرد، به عقوبت آن بالش شكسته و به جزيره اى انداخته شد . هنگامى كه جبرئيل با فرشتگان براى عرض تبريك ولادت امام حسين عليه السلام نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد، عبورش به فطرس افتاد. فطرس از او خواست كه او را همراه ببرد و او پذيرفت. فطرس به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله خود را به سيدالشهدا عليه السلام - و بنابر بعضى روايات به گهواره آن حضرت - ماليد و بلافاصله بال و پرش به حالت اول بازگشت.

پس عبارت «فأبطأ» و «فتلكأ» كه در روايات آمده به معناى كُندى است و نافرمانى و معصيت محسوب نمى شود،(3)بلكه از قبيل ترك اولى است، نظير آنچه برخى در اعتراض فرشتگان به استخلاف حضرت آدم عليه السلام در آيه مباركه ذيل گفته اند : (وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا أتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ).(4).


1) اثبات الهداة 2 / 580 .

2) قال اللّه تعالى: (جَاعِلِ الْمَلاَئِكَةِ رُسُلاً أُوْلِي أَجْنِحَةٍ مَثْنَى وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ). (فاطر(35): 1).

3) در روايتى عبارت «اباء» - به معناى امتناع - آمده كه به قرينه روايات ديگر حمل بر همان كُندى و كوتاهى مى شود نه نافرمانى .

4) البقرة (2) : 30 .

سوم . زعفر جنّى

در بيان موارد تحريف گفته اند :

ما براى امام حسين يارانى ذكر مى كنيم كه چنين يارانى نداشته است، و يا زَعْفَر جنّى جزو ياران امام حسين است .(1)

پاسخ :

فقيه و رجالى مشهور سيد على اصغر بروجردى قضيه زعفر را معروف و مشهور دانسته، و به نقل موثق - با دو واسطه - آن را از خود زعفر نقل كرده .(2)

اما اصل اينكه جنيان براى يارى حضرت آمده باشند ، شيخ مفيد از امام صادق عليه السلام نقل نموده كه در ضمن حديثى فرمود :

وأتته أفواج مسلمي [مؤمني] الجنّ ، فقالوا : يا سيدنا نحن شيعتك وأنصارك فمُرنا بأمرك وما تشاء ، فلو أمرتنا بقتل كلّ عدو لك وأنت في مكانك لكفيناك ذلك ، فجزّاهم الحسين خيرا ... إلى أن قال عليه السلام : نحن - واللّه - أقدر عليهم منكم ولكن (لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَن بَيِّنَةٍ وَيَحْيَى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ).(3)

خلاصه آنكه : جنيانى مسلمان به حضرت عرض كردند : ما تو را پيرو و ياريم، هر دستورى دهى اطاعت نماييم، اگر بخواهى الان دشمنانت را نابود كنيم. حضرت آنها را دعا نمود وبا قرائت آيه گذشته فرمود: ما بيش از شما توان نابودى آنها را داريم ولى صبر ما براى آن است كه مردم امتحان شوند .


1) رجوع شود به سندهاى شماره 58 و 59 .

2) طرائف المقال 2/679 .

3) رجوع شود به : لهوف 67 - 69، الهداية الكبرى 206، بحار 44/330، عوالم 17/180 .

چهارم . طلب آب كردن سيدالشهدا عليه السلام

از مواردى كه از ديدگاه هاى مختلف قابل بررسى است، و نمى شود آن را تكذيب كرد و تحريف خواند، طلب آب كردن سيدالشهدا عليه السلام است .

برخى آن را ذلّت دانسته و گويند :

آن ساعتهاى آخر، اباعبداللّه باز همان است. باور نكنيد كه اباعبداللّه اين جمله را گفته باشد: (اسْقونى شَرْبَةً مِنَ الْماءِ فَقَدْ نَشَطَتْ كَبِدي) من كه اين جمله را در جايى نديده ام. حسين اهل اين جور درخواستها نبود.(1)

(يَحولُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ السَّماءِ الْعَطَشُ) اينقدر تشنگى اباعبداللّه زياد بود كه وقتى به آسمان نگاه مى كرد بالاى سرش را درست نمى ديد. اينها شوخى نيست.

ولى من هرچه در «مقاتل» گشتم (آن مقدارى كه مى توانستم بگردم) تا اين جملۀ معروفى را كه مى گويند اباعبداللّه به مردم گفت: اسْقونى شَرْبَةً مِنَ الْماءِ (يك جرعه آب به من بدهيد) ببينم، نديدم. حسين كسى نبود كه از آن مردم چنين چيزى طلب كند.

فقط يك جا دارد كه حضرت در حالى كه داشت حمله مى كرد «وَ هُوَ يَطْلُبُ الْماءَ». قرائن نشان مى دهد كه مقصود اين است: در حالى كه داشت به طرف شريعه مى رفت (در جستجوى آب بود كه از شريعه بردارد) نه اينكه از مردم طلب آب مى كرد.

عظمت اباعبداللّه چيز ديگرى است. او چيزى است، ما چيزديگرى.(2)


1) رجوع شود به سند شماره 60 .

2) رجوع شود به سند شماره 61 .

پاسخ :

شاهد قطعى بر ذلّت نبودن آن وجود دارد و آن طلب آب نمودن حضرت مسلم بن عقيل عليه السلام است كه تواريخ و مقاتل معتبر فريقين آن را نقل كرده اند.(1)

و پس از دستگيرى او و رسيدن به دارالاماره آمده است: فقال مسلم: اسقوني من هذا الماء، فقال له مسلم بن عمرو: أتراها ما أبردها ؟! لا واللّه لاتذوق منها قطرة أبدا . (رجوع شود به : ارشاد 2/60، بحار 44/355، عوالم 17/204، مناقب 3/244، روضة الواعظين 176، تاريخ طبرى 4/281، كامل ابن اثير 4/34، مقاتل الطالبيين 66، مروج الذهب 3/68، الامامة والسياسة 2/10 و 2/5 ، الفتوح ابن اعثم 5/55، مقتل خوارزمى 2/210 ).

درباره محمد ابن ابى بكر نيز نوشته اند : هنگامى كه در دست دشمن گرفتار بود گفت : اسقوني قطرة من الماء . (الغارات 1/186 ، شرح ابن ابى الحديد 6 / 87 ، بحار 33 / 561) .

پس وقتى ذلّت بودن آن منتفى شد، تكذيب روايات وارده در طلب آب وجهى ندارد. مانند روايات ذيل :

1. در روايتى - كه خود ايشان به قسمتى از آن استناد كرده(2)- آمده :

ولو تراه - يا آدم ! - وهو يقول : وا عطشاه ! وا قلّة ناصراه ! حتى يحول العطش بينه وبين السماء كالدخان .(3)

آيا ممكن است قسمتى از روايت ضعيف باشد و قسمت ديگر معتبر ؟!

2. روايت ديگر كه باز خود ايشان به قسمتى از آن استناد نموده(4): .

1) در مصادر متعدد - درباره آمدن حضرت مسلم در شب غربت و تنهايى به در خانه طوعه - آمده: فسلّم عليها ابن عقيل، فردّت عليه السلام، فقال لها: يا أمة اللّه اسقيني ماءً، فسقته. (ارشاد 2/54، مناقب 4/92 ، اعلام الورى 226 ، بحار 44/ 350 ، تذكرة الخواص 219، مقتل خوارزمى 1/207 ) .

2) تعبير ايشان: يَحولُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ السَّماءِ الْعَطَشُ بود (سند شماره 62) كه فقط در روايت آتيه آمده .

3) بحار 44 / 245 ، عوالم 17 / 104 .

4) لقد شغلني نور وجهه وجمال هيبته . (رجوع شود به سند شماره 63 ) .

قال السيد ابن طاووس - نقلاً عن هلال بن نافع - : فواللّه ما رأيت قطّ قتيلاً مضمخا بدمه أحسن منه ولا أنور وجها، ولقد شغلني نور وجهه وجمال هيبته عن الفكر في قتله، فاستسقى في تلك الحالة ماءً، فسمعت رجلا يقول: [واللّه [لاتذوق الماء حتى ترد الحامية، فتشرب من حميمها ، فسمعته يقول : أنا أرد الحامية فأشرب من حميمها ؟ بل أرد على جدّي رسول اللّه صلى الله عليه و آله وأسكن معه في داره في مقعد صدق عند مليك مقتدر ، وأشرب من ماء غير آسن ، وأشكو إليه ما ارتكبتم مني وفعلتم بي .

قال : فغضبوا بأجمعهم حتى كأن اللّه لم يجعل في قلب أحد منهم من الرحمة شيئا ، فاجتزّوا رأسه .(1)

راوى گويد: به خدا كشته اى در خون طپيده زيباتر و نورانى تر از او نديده ام، نور چهره اش مرا به خود مشغول كرده بود ، در همان حال طلب آب نمود ... سپس دشمنان همه بر او غضب كرده و سرش را از تن جدا نمودند.

چنانكه ملاحظه شد تعبير (فاستسقى) - كه دلالت بر طلب آب دارد - مربوط به لحظاتى قبل از شهادت حضرت بوده، مانند عبارت روايت آينده .

3. در بحار و غير آن روايت شده كه :

جاء إليه شمر لعنه اللّه وسنان بن أنس ، والحسين عليه السلام بآخر رمق يلوك لسانه من العطش ، ويطلب الماء ، فرفسه شمر لعنه اللّه برجله، وقال : يا بن أبي تراب ألست تزعم أن أباك على حوض النبي صلى الله عليه و آله يسقي من أحبّه ؟ فاصبر حتى تأخذ الماء من يده .(2).


1) لهوف 128 ، بحار 45/57 ، عوالم17/301 ، ورجوع شود به : مقتل مقرّم 282.

2) بحار 45 / 55 ، عوالم 17 / 300 .

شمر ملعون و سنان نزد آن حضرت آمدند، سيدالشهدا عليه السلام بى رمق شده بود و از تشنگى زبان مى گرداند و آب طلب مى كرد، شمر ملعون با لگد به حضرت زد و گفت: پسر ابوتراب مگر نمى گويى پدرت ساقى حوض كوثر است و دوستانش را سيراب مى كند؟! صبر كن تا از دست او سيراب شوى.

4. خطيب خوارزمى حنفى در اين زمينه مى نويسد :

فذكّرهم حقّ جدّه خاتم الأنبياء وحقّ أبيه سيد الأوصياء وحقّ أُمّه فاطمة الزهراء ليجودوا عليه بشربة من ماء فجادو عليه بالسيوف والنبال.(1)

يعنى : حضرت آنها را به حق جدّ و پدر و مادرش يادآورى نمود و از آنها خواست تا آبى به او دهند ولى با تير و شمشير پاسخ او را دادند.

محقق متتبع علامه محمودى - كه مورد تمجيد استاد مطهرى است(2)- عين همين عبارت را نقل كرده است .(3)

4. در روايت امام صادق به نقل از جدّ بزرگوارش عليهماالسلام آمده :

فبلغ العطش من الحسين عليه السلام وأصحابه فدخل عليه يزيد بن الحصين الهمداني، فقال : يا ابن رسول اللّه ! تأذن لي فأخرج إليهم فأُكلّمهم ؟ فأذن له فخرج إليهم، فقال : يا معشر الناس ! إن اللّه عزّ وجلّ بعث محمدا صلى الله عليه و آله وسلم (بِالْحَقِّ بَشِيراً وَنَذِيراً وَداعِياً إِلَى اللّهِ بِإِذْنِهِ وَسِراجاً مُنِيراً) ، وهذا ماء الفرات تقع فيه .


1) مقتل خوارزمى 2/158 .

2) مجموعه آثار استاد مطهرى 16 / 687 .

3) عبرات المصطفين 1 / 264 .

خنازير السواد وكلابها ، وقد حيل بينه وبين ابنه !

فقالوا : يا يزيد فقد أكثرت الكلام فاكفف فواللّه ليعطشنّ الحسين كما عطش من كان قبله .

فقال الحسين عليه السلام : اقعد يا يزيد، ثم وثب الحسين عليه السلام متوكئا على سيفه، فنادى بأعلى صوته فقال : أُنشدكم اللّه هل تعرفوني ؟

قالوا : نعم أنت ابن بنت رسول اللّه صلى الله عليه و آله وسبطه .

قال : أُنشدكم اللّه هل تعلمون أن جدّي رسول اللّه صلى الله عليه و آله ؟ قالوا : اللهم نعم .

قال : أُنشدكم اللّه هل تعلمون أن أُمّي فاطمة بنت محمد ؟ قالوا : اللهم نعم.

قال : أُنشدكم اللّه هل تعلمون أن أبي علي بن أبي طالب عليه السلام ؟ قالوا : اللهم نعم .

قال : أُنشدكم اللّه هل تعلمون أن جدّتي خديجة بنت خويلد أول نساء هذه الأُمّة إسلاما؟ قالوا : اللهم نعم .

قال : أُنشدكم اللّه هل تعلمون أن سيد الشهداء حمزة عمّ أبي ؟ قالوا : اللهم نعم.

قال: فأُنشدكم اللّه هل تعلمون أن جعفرالطيار فيالجنة عمّي؟ قالوا:اللهم نعم.

قال : فأُنشدكم اللّه هل تعلمون أن هذا سيف رسول اللّه وأنا متقلّده ؟ قالوا: اللهم نعم .

قال : فأُنشدكم اللّه هل تعلمون أن هذه عمامة رسول اللّه أنا لابسها ؟ قالوا: اللهم نعم .

قال : فأُنشدكم اللّه هل تعلمون أن عليا كان أولهم إسلاما ، وأعلمهم علما، وأعظمهم حلما ، وأنه ولي كل موءمن وموءمنة ؟ قالوا : اللهم نعم .

قال : فبِمَ تستحلّون دمي ، وأبي الذائد عن الحوض غدا يذود عنه رجالا كما يذاد البعير الصادر عن الماء ، ولواء الحمد في يدي جدّي يوم القيامة ؟

قالوا: قد علمنا ذلك كله ، ونحن غير تاركيك حتى تذوق الموت عطشا !(1).


1) امالى شيخ صدوق رحمه الله 158 - 159 ، روضة الواعظين 1/186 ، بحار 44 / 318 ، عوالم 17/167 - 168 و رجوع شود به : لهوف 87 .

خلاصه آنكه : پس از آنكه تشنگى به امام حسين عليه السلام و اصحابش فشار آورد، يكى از اصحاب - به نام يزيد بن حصين - با اجازه حضرت به احتجاج با لشكر دشمن پرداخت و در ضمن - غير مستقيم طلب آب نمود و - گفت: از آب فرات حتى حيوانات هم استفاده مى كنند، چرا بايستى فرزند پيامبر از آن محروم باشد ؟!

لشكر پاسخ داد: خيلى حرف مى زنى، دست بردار! به خدا سوگند بايستى حسين تشنگى را احساس كند (و با تشنگى بميرد)!

سيدالشهدا عليه السلام او را ساكت كرد و خود احتجاج مفصلى نمود مبتنى بر آنكه :

آيا مى دانيد جدّم پيامبر صلى الله عليه و آله ، مادرم فاطمه عليهاالسلام ، پدرم على عليه السلام ، مادربزرگم حضرت خديجه اولين زن مسلمان است ؟

آيا مى دانيد على عليه السلام اولين مسلمان، از همه دانشمندتر، حلمش بيشتر و ولى و سرپرست هر زن و مرد با ايمان است؟

به چه دليل خون مرا حلال مى دانيد ؟

گفتند: همه آنچه گفتى نيك مى دانيم ولى رهايت نكنيم تا از تشنگى بميرى!

وقال العلاّمة الاربلي : فاشتدّ عليهم الأمر والعطش ، فقال إنسان من أصحاب الحسين عليه السلام - يقال له : يزيد بن حصين الهمداني ، وكان زاهدا - إئذن لي يا ابن رسول اللّه لآتي هذا - ابن سعد - فأُكلّمه في أمر الماء ، فعساه يرتدع ، فقال له : ذلك إليك. فجاء الهمداني إلى عمر بن سعد فدخل عليه ، فلم يسلّم عليه ، قال : يا أخا همدان ! ما منعك من السلام عليّ ؟! ألستُ مسلما أعرف اللّه ورسوله؟! فقال له الهمداني : لو كنت مسلما كما تقول لما خرجت إلى عترة رسول اللّه صلى الله عليه و آله تريد قتلهم ! وبعد هذا ماء الفرات تشرب منه كلاب السواد

وخنازيرها ، وهذا الحسين بن علي وإخوته ونساوءه وأهل بيته يموتون عطشا ، قد حلتَ بينهم وبين ماء الفرات أن يشربوه ، وأنت تزعم أنك تعرف اللّه ورسوله ؟!(1)

علامه اربلى قضيه گذشته را چنين حكايت كرده : هنگامى كه بر امام حسين عليه السلام ويارانش عرصه را تنگ كردند وعطش آنها شديد گشت ، يزيد بن حصين از حضرت درخواست كرد كه با عمر بن سعد درباره آب صحبت كند . حضرت به او اجازه داد . او نزد عمر رفته و بر او سلام نكرد ، عمر با ناراحتى پرسيد : مگر مرا مسلمان نمى دانى ؟ ! او پاسخ داد : اگر مسلمان بودى با خاندان پيامبر نمى جنگيدى و قصد كشتن آنها را نمى كردى . از اين آب فرات حتى حيوانات هم استفاده مى كنند ، در حالى كه امام حسين عليه السلام ، خواهرانش ، بانوانش و بقيه خاندانش از تشنگى هلاك شده اند ، و تو آنها را از نوشيدن آب فرات منع مى كنى .

6. دعبل خزاعى قدس سره سروده :

يا أُمّةً قتلتْ حسينا عنوةً *** لم ترع حق اللّه فيه فتهتدي

قتلوه يوم الطف طعنا بالقنا *** وبكل أبيض صارم ومهنّد

ولطال ما ناداهم بكلامه *** جدّي النبي خصيمكم في المشهد

جدّي النبي أبي علي فاعلموا *** و الفخر فاطمة الزكية محتدي

يا قوم إن الماء يشربه الورى *** ولقد ظمئتُ وقلّ منه تجلّدي .


1) كشف الغمة 2 / 259 - 258 ، مطالب السوءول في مناقب آل الرسول عليهم السلام 401 .

قد شقّني عطشي وأقلقني الذي *** ألفاه من ثقل الحديد المُوءْيَد(1)

قالوا له هذا عليك محرّم *** هذا حلال من يبايع للغبي(2)

در ضمن اشعار او آمده است :

چقدر سيدالشهدا عليه السلام با آنها صحبت كرده به آنها فرمود: جدّم پيامبر صلى الله عليه و آله در قيامت با شما خصومت خواهد كرد.

اى مردم! آب را همه مى نوشند ولى من تشنه ام، طاقتم تمام شده است! تشنگى مرا به مشقت و سختى انداخته است .

گفتند: نوشيدن آب بر تو جايز نيست ، بر كسى رواست كه با خليفه بيعت كند.

(7) زاهى - كه او نيز از شعراى خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام است - در ضمن اشعارش چنين مى سرايد :

يطلب الماء والفرات قريب *** ويرى الماء [الناس] وهو عنه بعيد(3)

يعنى : سيدالشهدا عليه السلام آب طلب مى كرد، فرات نزديك بود. او چشم بر آب دوخته بود ولى به آن دسترسى نداشت..


1) در تعليقه بحار آمده : المُوءْيَد : الأمر العظيم ، الداهية .

2) در ديوان دعبل مصرع اخير چنين است: (حتى تبايع للغبي الأسود). (ديوان دعبل 97). بحار 45/276 ، عوالم 17 / 572 و رجوع شود به : پاورقى شرح الاخبار قاضى نعمان مصرى 3/172 .

3) مناقب 4/ 120 ، بحار 45 / 248 .

8. دكتر آيتى - كه استاد مطهرى او را بسيار مى ستايد(1)- مى نويسد: گرچه روى حميت و فتوت سيدالشهدا عليه السلام روز عاشورا اظهار تشنگى كرد ، اما اظهار گرسنگى نكرد، اما قطعا گرسنه بود .(2)

روايات ديگرى نيز در طلب آب نمودن حضرت نقل شده است .(3)

طلب آب در برخى مصادر ديگر نيز آمده ، مانند :

الاتحاف بحب الأشراف ، شبراوى شافعى (شيخ الازهر) 187 - 188 (چاپ دارالكتاب الاسلامى 1413)، معالي السبطين 1 / 317 به نقل از الاتحاف .

نور العين، خلوتى شافعى 31 - 33 (نسخه عكسى مكتبه محقق طباطبائى) به نقل از طبقات الاولياء شعرانى .

كليات حضرت رقيه عليهاالسلام فلسفى 12 به نقل از مفاتيح الغيب ابن جوزى .

فرهنگ كلمات امام حسين عليه السلام 569 - 570 ، 574 ، 576 ، 578 به نقل از مصادر متعدد كه مترجم در برخى موارد آن را ترجمه نكرده و گاهى در ترجمه تصرف نموده است !!

در برخى از روايات طلب آب براى طفل شيرخوار نقل شده ، مانند:

9. ثم أقبل الحسين عليه السلام ... فأخذ الطفل وتوجّه نحو القوم وقال : يا قوم ! قد قتلتم أخي وأولادي وأنصاري ، وما بقي غير هذا الطفل ، وهو يتلظّى عطشا ، فاسقوه شربة من الماء .(4).

1) حماسه حسينى 2 / 201 - 202 ، مجموعه آثار 17 / 311 .

2) انگيزه قيام امام حسين عليه السلام 143 (چاپ شفق) .

3) محب طبرى (متوفى 694) و ديگران نوشته اند : صاح الحسين بن علي [ عليهماالسلام ]: «اسقونا ماءً» . (رجوع شود به ذخائر العقبى 144 ، سبل الهدى والرشاد 11 / 79 ، شرح إحقاق الحق 11 / 529) .

4) موسوعة كلمات الإمام الحسين عليه السلام 574 - 575 ، فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام 534 به نقل از مقتل الحسين عليه السلام ومصرع أهل بيته 129 ، معالي السبطين 1 / 424 ، أسرار الشهادة 402 ، ذريعة النجاة 130 .

حضرت كودك را گرفته و به سوى آنها رفت. گفت: اى مردم! شما برادر، فرزندان و يارانم را كشتيد، غير از اين كودك كسى نمانده، او هم از تشنگى (مانند ماهى كه از آب بيرون افتاده) دهان باز مى كند، به او قدرى آب بنوشانيد.

10. وفي رواية قال : يا قوم ! إن لم ترحموني فارحموا هذا الطفل !(1)

يعنى : اگر به من رحم نمى كنيد به اين كودك (بى گناه) ترحمى داشته باشيد.

11. وفي رواية القندوزي الحنفي : قال : يا قوم ! لقد قتلتم أصحابي وبني عمّي وإخوتي وولدي ، وقد بقي هذا الطفل - وهو ابن ستة أشهر - يشتكي من الظمأ ، فاسقوه شربة من الماء .(2)

قندوزى حنفى مى نويسد: حضرت فرمود: اى مردم! شما كه اصحابم، پسرعموهايم، برادرانم و فرزندانم را كشتيد، فقط اين كودك - كه شش ماه از عمرش مى گذشت - مانده او از تشنگى بى تابى مى كند، او را آبى دهيد.

12. در مرثيه منسوب به حضرت زينب عليهاالسلام هنگام ورود به دمشق آمده:

أما شجاك يا سكن قتل الحسين والحسن *** ظمآن من طول الحزن وكل وغد ناهل

يقول يا قوم أبي علي البرّ الوصي *** وفاطم أُمي التي لها التقى والنائل

منّوا على ابن المصطفى بشربة يحيى بها *** أطفالنا من الظماء حيث الفرات سائل .


1) موسوعة كلمات الإمام الحسين عليه السلام 574 - 575 به نقل از تذكرة الخواص 227، نفس المهموم 350 .

2) موسوعة كلمات الإمام الحسين عليه السلام 574 - 575 به نقل از ينابيع المودة 415 .

قالوا له لا ماء لا إلاّ السيوف والقنا *** فانزل بحكم الأدعيا فقال بل أُناضل (1)

در بيت سوم از امام حسين عليه السلام نقل مى كند كه فرمود: بر پسر پيامبر منت نهيد، قدرى آب بدهيد كه كودكان ما از تشنگى جان سالم به در برند.

13. علامه مقرّم رحمه الله مى نويسد:

فنادى - يعني مولانا أبو الفضل العباس عليه السلام - بصوت عالٍ : يا عمر بن سعد ! هذا حسين ابن بنت رسول اللّه قد قتلتم أصحابه وأهل بيته، وهؤلاء عياله وأولاده عطاشى، فاسقوهم من الماء قد أحرق الظمأ قلوبهم .(2)

قمر بنى هاشم عليه السلام با صداى بلند به عمر بن سعد فرمود: اين نوه پيامبر است، شما كه اصحاب و خاندان او را كشتيد، زنان و فرزندان او تشنه هستند، تشنگى جگر آنها را آتش زده است، آنها را آب دهيد .

وفي البحار : ان العباس لمّا رأى وحدته عليه السلام أتى أخاه ، وقال : يا أخي هل من رخصة ؟ فبكى الحسين عليه السلام بكاءً شديدا ... فقال الحسين عليه السلام : فاطلب لهوءلاء الأطفال قليلاً من الماء ، فذهب العباس ، ووعظهم ، وحذّرهم فلم ينفعهم ، فرجع إلى أخيه فأخبره ، فسمع الأطفال ينادون : العطش العطش ! !(3).


1) بحار 45 / 287 - 288 ، عوالم 17 / 584 - 585 .

2) مقتل الحسين عليه السلام 268 .

3) بحارالانوار 45 / 41 ، عوالم 17 / 284.

مطلب گذشته به اختصار در بحار چنين آمده است كه : حضرت عباس عليه السلام تنهايى برادرش را ديد ، اجازه ميدان رفتن گرفت ، حضرت به گريه افتاد ، سپس فرمود : براى اين كودكان كمى آب طلب كن . حضرت عباس عليه السلام نزد كوفيان رفت آنها را موعظه كرد و از نافرمانى خدا بر حذر داشت ، ولى سودى نداشت ، نزد برادر برگشت ، صداى العطش كودكان به گوشش مى رسيد .

قابل ذكر است كه به جهت اشكالى كه در اظهار تشنگى و طلب آب شده، درباره اظهار تشنگى حضرت على اكبر عليه السلام نوشته اند :

مورخين اجماع دارند كه جناب على اكبر با شهامت و از جان گذشتگى بى نظيرى مبارزه كرد. بعد از آن كه مقدار زيادى مبارزه كرد، آمد خدمت پدر بزرگوارش - كه اين جزء معماى تاريخ است كه مقصود چه بوده و براى چه آمده است؟ - گفت: پدرجان «الْعَطَش»! تشنگى دارد مرا مى كشد، سنگينى اين اسلحه مرا خيلى خسته كرده است، اگر جرعه اى آب به كام من برسد نيرو مى گيرم و باز حمله مى كنم.

اين سخن جان اباعبداللّه را آتش مى زند، مى گويد: پسر جان! ببين دهان من از دهان تو خشكتر است، ولى من به تو وعده مى دهم كه از دست جدّت پيغمبر آب خواهى نوشيد.

اين جوان مى رود به ميدان و باز مبارزه مى كند.(1)


1) رجوع شود به سند شماره 64 .

سؤال :

چرا «يا أبه العطش قد قتلني» گفتن على اكبر عليه السلام از معماهاى تاريخ است؟!

براى اينكه ما اظهار عطش را موافق و متناسب با روح حماسى نمى دانيم ؟!

و شايد به جهت اشكال گذشته ، درباره حضرت عباس عليه السلام نيز گفته شده :

ابوالفضل جلو مى آيد ، عرض مى كند : برادرجان به من هم اجازه بفرماييد، اين سينه من تنگ شده است ديگر طاقت نمى آورم ، مى خواهم هر چه زودتر جان خود را فداى شما كنم .

من نمى دانم روى چه مصلحتى امام جواب حضرت ابوالفضل را چنين داد - خود اباعبداللّه بهتر مى دانست - فرمود : برادرم حال كه مى خواهى بروى ، برو بلكه بتوانى مقدارى آب براى فرزندان من بياورى .(1).


1) رجوع شود به سند شماره 65 .

پنجم . زبان به شكايت نگشودن حضرت

مى نويسند : او هرگز از روزگار شكايت نكرد.(1)

هر شخصيت تاريخى در شرايطى قرار بگيرد كه حسين بن على عليه السلام در شب عاشورا قرار گرفت ... كه تمام راههاى قوّت و غلبۀ ظاهرى بر دشمن بر او بسته باشد و قطعاً بداند كه خود و اصحابش به دست دشمن كشته مى شوند، در چنين شرايطى زبان به شكايت باز مى كند و اين را تاريخ گواهى مى دهد. جملاتى مى گويند نظير «تف بر اين روزگار»، «افسوس كه طبيعت با من مساعدت نكرد».(2)

پاسخ :

اين تعابير در كلمات خاندان رسالت عليهم السلام وجود دارد ولى اظهار يأس و شكايت از روزگار نيست، بلكه شناساندن مردم روزگار و امثال آن است. مانند شعرى كه خود ايشان از امام حسين عليه السلام نقل كرده:

يا دَهْرُ أُفٍّ لَكَ مِنْ خَليلٍ *** كَمْ لَكَ بِالإشْراقِ وَالأصيلِ

وَ صاحِبٍ وَ طالِبٍ قَتيلٍ *** وَالدَّهْرُ لا يَقْنَعُ بِالْبَديلِ(3)

يا روايتى كه سيد ابن طاووس قدس سره نقل كرده :

فسقط الحسين عليه السلام عن فرسه ... وخرجت زينب عليهاالسلام من الفسطاط، وهي تنادي: وا أخاه ! وا سيداه ! وا أهل بيتاه ! ليت السماء أطبقت على الاْءرض ، وليت الجبال تدكدكت على السهل .(4)


1) رجوع شود به سند شماره 66 .

2) رجوع شود به سند شماره 67 .

3) رجوع شود به سند شماره 68 .

4) رجوع شود به : لهوف 124 - 125 ، بحار 45 / 54 ، عوالم 17 / 297 .

ششم . حضرت من غريبم، مظلومم نمى گويد

گفته شده است كه :

هرگز سخنانى از اين قبيل كه من را تنها نگذاريد، من غريبم، مظلومم، بيچاره ام، نمى گويد.

البته تكليف دين خدا را برنمى دارد؛ لذا با افراد كه اتمام حجت مى كرد، اگر در آنها تمايل به ماندن نمى ديد به آنها مى گفت از اين صحنه دور بشويد زيرا من نمى خواهم شما به عذاب الهى گرفتار شويد، چون اگر از كسى استمداد كنم و او صداى استمداد مرا بشنود و مرا مدد نكند، خداوند او را به عذاب جهنم مبتلا خواهد كرد.

اين درس استغنا درس كوچكى نبود. همين استغنا بود كه بعدها روحيۀ استغنا به وجود آورد و چقدر قيام ها و نهضت ها به وجود آمد!(1)

پاسخ :

اظهار غربت و مظلوميت و به كار بردن لفظ «غريب» و «مظلوم» اشكالى ندارد، چنانكه در بسيارى از موارد تظلّم و شكايت اميرمؤمنان، حضرت زهرا و ديگر معصومين عليهم السلام يا اصحاب آنها آمده است.(2)


1) رجوع شود به سند شماره 69 .

2) در بخش سوم «در حاشيه پاسخ به شبهات» تحت عنوان «تظلم اهل بيت عليهم السلام » بعضى از اين روايات خواهد آمد .

بنابر نظريه فوق همه موارد تظلّم اهل بيت عليهم السلام بايد انكار يا توجيه شود، مانند كلام اميرمؤمنان عليه السلام : ما زِلْتُ مَظْلُوما ... .

كلام حضرت زهرا عليهاالسلام :

يا أبَتاه ! أمْسَيْنا بَعدَكَ مِنَ المُسْتَضْعَفينَ ، ياأبَتاه ! أصْبَحَتِ النّاسُ عَنّا مُعْرِضينَ ... .

كلام حضرت سجاد عليه السلام هنگام رجوع از شام :

أيها الناس أصبحنا مطرودين، مشرّدين، مذودين، شاسعين عن الأمصار، كأنّا أولاد ترك وكابل ، من غير جرم اجترمناه ، ولا مكروه ارتكبناه، ولا ثلمة في الإسلام ثلمناها.(1)

آيا اين همه روايات قابل انكار است ؟!

در روايتى كه خود ايشان به قسمتى از آن استناد نموده آمده :

(حضرت قاسم بن الحسن عليهماالسلام ) مقابل مردم ايستاد، فريادش بلند شد :

إنْ تنْكُروني فَأنَا ابْنُ الْحَسَن *** سِبْطُ النَّبِيِّ الْمُصْطَفَى الْمُوءْتَمَن

هذَا الْحُسَيْنُ كَالأسيرِ الْمُرْتَهَن *** بَيْنَ أُناسٍ لا سُقوا صوبَ الْمَزَن

اين مردى كه اينجا مى بينيد و گرفتار شماست، عموى من حسين بن علىّ بن ابيطالب است.(2).


1) لهوف 201 - 202 ، بحار 45 / 148 - 149 ، عوالم 17 / 447 - 448 و رجوع شود به : مثيرالاحزان 113 ، ينابيع المودة 3/93 .

2) رجوع شود به سند شماره 70 .

و باز خود ايشان نقل كرده كه :

لمّا قُتل العباس بان الانكسار في وجه الحسين، عباس كه كشته شد، ديدند چهره حسين شكسته شد .

خودش فرمود : الآن انكسر ظهري ، وقلّت حيلتي .(1)

پس اينكه حضرت اظهار عجز و ذلّت نكرده و در برابر ديگران به التماس نيفتاده مطلب صحيحى است. ولى انكار اظهار مظلوميت و غربت - كه ظاهر عبارت ايشان است - صحيح نيست.

به نظر مى رسد به كار بردن لفظ «استغنا» در جمله «اين درس استغنا درس كوچكى نبود» تمام نباشد. به عنوان مثال: اگر بخواهند كسى را به ناحق بكشند و او نتواند به تنهايى از خود دفاع كند، آيا بايد بگويد من از ديگران مستغنى هستم، آيا نبايد فريادى بزند كه ديگران به يارى او بيايند؟! يا اينكه بر او واجب است كه از ديگران كمك بخواهد؟!

در هر صورت براى «استغاثه و استنصار» سيدالشهدا عليه السلام كه در روايات شيعه و سنى نقل شده چه توجيهى مى توان داشت؟!

در پيشگويى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم آمده است كه : «يَدعو فلا يُجاب ، ويَستنصر فلا يُنصر»(2)يعنى: هرچه صدا زند پاسخش ندهند، وهرچه يارى بخواهد ياريش نكنند.

اميرمؤمنان عليه السلام در خبرى غيبى فرمود : در رؤيا حسينم را ديدم غرق درياى .


1) رجوع شود به سند شماره 71 .

2) كفاية الأثر 17، بحار 36/285، عوالم 17/137، مستدرك 10/276 .

خون: «يَستغيث فلا يُغاث»(1)يعنى : او استغاثه كند و به فريادش نرسند .

كلام امام صادق عليه السلام در زيارت حضرت نيز اشاره به همين استغاثه دارد كه :

إن كان لم يجبك بدني عند استغاثتك ، فقد أجابك قلبي وسمعي وبصري ورأيي وهواي ... .(2)

يعنى: اگر هنگام استغاثه تو نبودم تا ياريت كنم، ولى قلبم، گوش و چشم (جان و دلم)، ايده ام و خواسته درونى ام تو را لبيك گفته و اجابت نموده است.

قال السيد ابن طاووس قدس سره : ولمّا فجع الحسين عليه السلام بأهل بيته وولده ، ولم يبق غيره وغير النساء والذراري نادى : هل من ذابّ يذبّ عن حرم رسول اللّه صلى الله عليه و آله ؟ هل من موحّد يخاف اللّه فينا ؟ هل من مغيث يرجو اللّه في إغاثتنا ؟ [هل من معين يرجو ما عند اللّه في إعانتنا ؟] وارتفعت أصوات النساء بالعويل .(3)

يعنى : هنگامى كه سيدالشهدا عليه السلام عزيزانش را از دست داد و از خاندان و فرزندانش - جز بانوان و كودكان - كسى نمانده بود، نداى غربتش بلند شد كه: آيا كسى هست كه از خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله دفاع نمايد؟! آيا خداپرستى هست كه از خدا بترسد و به يارى ما بيايد؟! آيا فريادرسى پيدا مى شود كه به خاطر خدا به فرياد ما رسد؟! شيون و ناله بانوان - با شنيدن صداى غربت حضرت - بلند شد. .


1) كمال الدين 533 ، امالى شيخ صدوق قدس سره 597، الخرائج والجرائح 3/1145، مناقب ابن مردويه 209، فتوح ابن اعثم 2/552 بحار 44/252 و 58/170، عوالم 17/144 .

2) كامل الزيارات 403 ، بحار 98/179 همچنين رجوع شود به زيارات ديگر مانند : إقبال الأعمال 3 / 71 ، 342، مزار شهيد اول 144، مصباح شيخ كفعمى 492، بحار الأنوار 98 / 314، 337 .

3) رجوع شود به : لهوف 116، بحار 45/46 ، عوالم 17/289، موسوعة كلمات الإمام الحسين عليه السلام 572، فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام 534 به نقل از مقتل خوارزمى 2/32 .

و روايات ديگرى نيز در اين زمينه آمده است ، مثل :

هل من راحم يرحم آل الرسول المختار، هل من ناصر ينصر الذرية الأطهار، هل من مجير لأبناء البتول ، هل من ذابّ يذبّ عن حرم الرسول؟(1)

صاح : أما من مغيث يغيثنا لوجه اللّه ، أما من ذابّ يذبّ عن حرم رسول اللّه .(2)

در الفصول المهمة 2/823 - 825 در پاورقى (أما من ذاب يذبّ عن حريم رسول اللّه صلى الله عليه و آله ) مصادر ذيل را افزوده : الحدائق الوردية (مخطوط) ، ينابيع المودة 3 / 75 (به لفظ: أما من معين يعيننا ، أما من خائف من عذاب اللّه فيذبّ عنا)، منتهى الآمال شيخ عباس قمى قدس سره 1 / 638 ، الخصائص الحسينية 129 ، نسب قريش ، مصعب زبيرى 58 ، تاريخ يعقوبى 2 / 217 .

به نظر شما تعبير «واعيتنا» - كه از سيدالشهدا عليه السلام نقل شده - حاكى از چيست؟

من سمع واعيتنا أو رأى سوادنا فلم يجبنا و لم يغثنا كان حقّا على اللّه عزّ و جلّ أن يكبه على منخريه في النار .

لا يسمع - اليوم - واعيتَنا أحدٌ فلا يعيننا إلاّ أَكَبَّهُ اللّه لوجهه في نار جهنم.(3)

و همچنين تعبير زيارت : «لعن اللّه من سمع واعيتك فلم يجبك ولم ينصرك» .(4).


1) موسوعة كلمات الإمام الحسين عليه السلام 610 ، فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام 569 به نقل از المنتخب 379 ، الدمعة الساكبة 4/334 .

2) لهوف 116 كشف الغمة 2/261 ، كتاب فتوح ابن اعثم كوفى 5/101 ، مطالب السوءول محمد بن طلحه شافعى 402 ، بحار 45/12 ، عوالم 17/256 و رجوع شود به : مقتل خوارزمى 2 / 9، موسوعة كلمات الإمام الحسين عليه السلام 580 ، فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام 539 .

3) رجوع شود به : امالى شيخ صدوق قدس سره 137 ، 155، ارشاد 2 / 82، مثير الأحزان 35، اختيار معرفة الرجال 1 / 331، تاريخ طبرى 4 / 308، شرح الأخبار قاضى نعمان 3/142 ، الملاحم والفتن 335، بحار 27 / 204 و 44 / 256، 315، 379 و 45 / 84، عوالم 17 / 147، 164، 230، 314 .

4) مصباح المتهجد 402 ، جمال الاسبوع 298 .

آيا خود شما آن را معنا نكرده ايد: «صداى استمداد مرا بشنود» ؟ !

چگونه «استمداد» با «استغنا» سازگار و قابل جمع است؟!

آرى : «واعيتنا» و «واعيتك» اشاره به همان نداى معروف : «هل من ناصر ينصرنى» است، لذا مجبور شده اند توجيه كنند كه:

ابا عبداللّه در روز عاشورا در آن ساعات و لحظات آخر استنصار مى كرد، باز هم ياور مى خواست، ياورهايى كه بيايند كشته بشوند نه ياورهايى كه بيايند نجاتش بدهند.

امام حسين، ديگر بعد از كشته شدن اصحاب و برادران و فرزندانش - بدون شك - نمى خواهد زنده بماند ولى ياور مى خواست كه باز هم بيايد كشته بشود. اين است كه «هَلْ مِنْ ناصِرٍ يَنْصُرُني» مى فرمود.(1)

آيا تعابيرى مانند : «اغاثتنا»، «اعانتنا»، «يغثنا»، «يعيننا» و «يذبّ عن حرم رسول اللّه » كه در روايات گذشت با اين بيان سازگار است ؟!

آيا اين الفاظ جز طلب يارى معنا و مفهوم ديگرى دارد ؟!

واقعا جاى تعجب است كه براى انكار مطلبى كه ذلّت دانسته شده - حتى اگر ديگران ذلّت بودن آن را نپذيرند و آن را اتمام حجت، بيان مظلوميت، بيان شدّت خباثت دشمن و مانند آن بدانند - اين همه اصرار و پافشارى دارند ! با آنكه خود در نقل سيره عملى معصومين عليهم السلام به مشكلاتى نظير آن يا شديدتر از آن مبتلا شده اند !(2).


1) رجوع شود به سند شماره 72 .

2) رجوع شود به «نقل روايتى موهون» آخر بخش دوم، صفحه : 375 .

هفتم . ليلا مادر حضرت على اكبر

در بيان موارد تحريف آمده است :

نمونه ديگر از تحريف در وقائع عاشورا كه يكى از معروف ترين قضايا شده و حتى يك تاريخ هم به آن گواهى نمى دهد قصۀ ليلا مادر حضرت على اكبر است ... .

حتى يك مورخ نگفته كه ليلا در كربلا بوده ... .

نَذْرٌ عَلَيَّ لَئنْ عادوا وَإنْ رَجَعوا *** لأَزْرَعَنَّ طَريقَ الطَّفِّ رَيْحانا

...نذر مى كردند از كربلا تا مدينه را ريحان بكارند اين حرفها يعنى چه؟(1)

پاسخ :

برخى از اهل تحقيق درباره حضور ايشان در كربلا شواهدى اقامه كرده اند .(2)

اما نسبت به اشكالى كه به شعر فوق شده گوييم: آيا شما به شاعرى كه گفته:

اگر آن ترك شيرازى به دست آرد دل ما را به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

اعتراض داريد كه: دروغگو! تو كه به نان شب نيازمندى، چگونه ادعاى بخشش سمرقند و بخارا دارى؟!


1) رجوع شود به سند شماره 73 .

2) رجوع شود به آخرين فصل كتاب كربلاء فوق الشبهات از سيد جعفر مرتضى عاملى ، ترجمه آن، تحريف شناسى عاشورا110 - 121 (چاپ دوم) .

يا اينكه گوييد : ممكن است شاعرى در بيان شدّت علاقه خويش به محبوبش چنين ادعايى را به نظم آورد و چون در مقام بيان واقع نيست، خرده گيرى بر او وجهى ندارد .

پس اگر مادرى - يا كسى از زبان مادر - شعرى بسرايد كه عواطف خويش را نسبت به فرزندش به اين نحو بيان كند، يا به شعر ديگران در چنين مقامى استشهاد نمايد، چگونه مى توان بر او خرده گرفت ؟!

هشتم . بيرون رفتن بانوان از خيمه ها از روى بى تابى

در ضمن موارد تحريف گفته اند :

امام به اهل بيت فرموده بود: تا من زنده هستم هرگز از خيمه ها بيرون نياييد . اين حرفها را باور نكنيد كه اينها دم به دم بيرون مى دويدند، ابداً! دستور آقا بود كه تا من زنده هستم در خيمه ها باشيد، حرف سستى از دهان شما بيرون نيايد كه اجر شما ضايع مى شود ... .

آقا به آنها فرموده بود تا من زنده هستم حق گريه كردن هم نداريد. من كه از دنيا رفتم البته نوحه سرايى كنيد.(1)

پاسخ :

اما اينكه : «تا من زنده هستم هرگز از خيمه ها بيرون نياييد» در مصادرپيدا نشد، بلكه بيرون آمدن آنها يا برخى از آنها در مصادر و منابع نقل شده است .

قال أبو الفرج الأصفهاني : وهو يلتفت إلى حرمه وإخوته وهنّ يخرجن من أخبيتهنّ جزعا لقتل من يُقتل معه .(2)

يعنى : سيدالشهدا عليه السلام بانوان و خواهرانش را مى ديد كه از روى بى تابى به جهت كشته شدن اصحاب از خيمه ها بيرون مى روند (وقرار نمى گيرند) .

و برخى از مطالب ديگر كه در مقاتل معتبر نقل شده نيز با آن تنافى واضح دارد، مانند بيرون آمدن حضرت زينب عليهاالسلام قبل از شهادت حضرت .


1) رجوع شود به سند شماره 74 .

2) مقاتل الطالبيين 72 - 73 .

قال الشيخ المفيد قدس سره : فرشقوه بالسهام حتى صار كالقنفذ، فأحجم عنهم، فوقفوا بإزائه ، وخرجت أُخته زينب إلى باب الفسطاط ، فنادت عمربن سعد: ويحك يا عمر ! أيقتل أبو عبد اللّه وأنت تنظر إليه؟ فلم يجبها عمر بشيء ، فنادت : ويحكم أما فيكم مسلم ؟ ! فلم يجبها أحد بشيء .(1)

شيخ مفيد و ديگران نقل كرده اند كه : آن قدر تير به حضرت پرتاب كردند كه (جامه حضرت) مانند خارپشت شده بود! آنها مقابل حضرت ايستادند . حضرت زينب عليهاالسلام بيرون آمد و در خيمه ايستاد و عمر بن سعد را صدا زد و فرياد كشيد: واى بر تو اى عمر! آيا اباعبداللّه كشته مى شود و تو ايستاده اى و نگاه مى كنى؟! عمر بن سعد پاسخى نداد.

حضرت زينب عليهاالسلام فرياد كشيد: آيا ميان شما يك مسلمان پيدا نمى شود؟

وقال السيد ابن طاووس قدس سره : فسقط الحسين عليه السلام عن فرسه ... وخرجت زينب عليهاالسلام من الفسطاط، وهي تنادي: وا أخاه ! وا سيداه ! وا أهل بيتاه ! ليت السماء أطبقت على الاْءرض ، وليت الجبال تدكدكت على السهل ... وصاح شمر بأصحابه : ما تنتظرون بالرجل؟! فحملوا عليه من كل جانب.(2)

و مرحوم سيد ابن طاووس روايت كرده : هنگامى كه امام حسين عليه السلام از اسب بر زمين افتاد، حضرت زينب عليهاالسلام از خيمه بيرون آمده و فرياد مى كشيد: واى برادرم! واى سرورم! واى خاندانم! كاش آسمان به زمين مى آمد! كاش كوه ها فرو مى ريخت. .


1) ارشاد 2 / 111 - 112 و رجوع شود به : تاريخ طبرى 4 / 345 ، كامل ابن اثير 4 / 78 ، البداية والنهاية 8 / 204 ، جواهر المطالب ابن الدمشقى 2 / 289 ، بحار 45 / 55 ، عوالم 17/299 .

2) رجوع شود به : لهوف 124 - 125 ، بحار 45 / 54 ، عوالم 17 / 297 .

پس از آن به دستور شمر همه به سوى حضرت حمله ور شدند.

و همچنين اينكه حضرت فرموده باشد : «تا من زنده هستم حق گريه كردن هم نداريد» در مصادر پيدا نشد.(1)

گرچه حضرت از روى شفقت و دلسوزى از آنها خواسته كه ساكت باشند، يا به دخترش فرموده: «لا تحرقي قلبي بدمعك حسرة» يا به حضرت عباس و حضرت على اكبر عليهماالسلام فرموده: اهل حرم را آرام نماييد.(2)

ولى تفاوت روشن وجود دارد بين اين عبارات و تعبير « حق گريه كردن نداريد» !! .


1) ادعا نداريم كه فحص كامل كرده ايم ولى در مقاتل متداول و موسوعة كلمات الامام الحسين عليه السلام (فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام ) - كه ظاهرا در حدّ توان خودشان كلمات حضرت را جمع آورى كرده اند - چنين چيزى يافت نشد .

2) لهوف 87 (چاپ ديگر : 53) ، تاريخ طبرى 4 / 322 .

نهم . وداع سيدالشهدا با زين العابدين عليهماالسلام

در بيان موارد تحريف نوشته اند :

يك داستان جعلى و تحريفى در بارۀ امام زين العابدين عليه السلام هست كه حاجى نورى نقل [و انتقاد] مى كند، به آن هم اشاره كنم. معمولاً مى گويند كه در روز عاشورا، در وقتى كه هيچ كس براى ابا عبداللّه نماند، حضرت رفتند به خيمۀ امام زين العابدين براى خداحافظى. آن وقت حضرت امام زين العابدين عليه السلام فرمود: پدر جان، كار شما و اين مردم به كجا كشيد؟ (يعنى اينها مى گويند اصلاً تا آن وقت امام زين العابدين عليه السلام كاملاً بى خبر بوده است!) فرمود پسرجان به جنگ كشيد. عجب! جنگ واقع شد؟ بله جنگ واقع شد. يكى يكى اصحاب را ياد كرد: حبيب بن مظهّر چطور شد؟ فرمود قُتِلَ. زهير بن القين چطور شد؟ قُتِلَ. برير بن خضير چطور شد؟ قُتِلَ. هر كه از اصحاب را نام برد، فرمود كشته شد. بعد بنى هاشم را نام برد: قاسم بن الحسن چطور شد؟ قُتِلَ. برادرم على اكبر چطور شد؟ قُتِلَ. عمويم ابوالفضل؟ قُتِلَ.

اين جعل و دروغ است. امام زين العابدين كه آنجا - العياذ باللّه - مريض و بى هوش نبود كه اصلاً نفهمد چه گذشته است. حتى تاريخ مى نويسد در همان حال امام حركت كرد، به عمه اش فرمود: عصاى من را با يك شمشير بياور. غرض اينكه يكى از كسانى كه حاضر واقعه بوده و آن را نقل كرده است شخص امام زين العابدين عليه السلام است.

... واقعاً بايد توبه كنيم. بياييم از اين جنايت و خيانتى كه نسبت به اباعبداللّه عليه السلام و اصحاب بزرگوارش و يارانش وخاندانش مرتكب مى شويم و همۀ افتخارات اينها را از ميان مى بريم، توبه كنيم .(1)


1) رجوع شود به سند شماره 75 .

پاسخ :

1.

در نقل قضيه دقت نشده، براى مطالعه متن صحيح آن رجوع شود به مصادر تحت عنوان «وداع حضرت با امام سجاد عليه السلام » .(1)

2.

سؤال و جواب فقط در موارد جهل به واقع نيست، بلكه گاهى سؤال به داعى ديگرى غير از استفهام حقيقى مطرح مى شود. چنانكه خداى تعالى از پيامبرانش سؤال مى كند : (وَمَا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يَامُوسَى)،(2)(يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ ءَأَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَأُمِّيَ إِلهَيْنِ مِن دُونِ اللّه ِ).(3)

و اين نكته در بسيارى از روايات قابل ملاحظه است كه معصومى از معصوم ديگر پرسشى نمايد - مانند تجاهل عارف - يا حتى به حسب ظاهر همراه با اين استفهام حالتى مانند اعتراض هم به خود بگيرد ، مثل گلايه حضرت موسى از هارون عليهماالسلام كه در قرآن آمده است (أَفَعَصَيْتَ أَمْرِي).(4)

3.

كجاى اين روضه ضررى به دين مى زند؟ كجايش خيانت است كه نياز به توبه دارد؟

4.

اينكه امام سجاد عليه السلام فرمود: عصاى مرا با يك شمشير بياور - كه خودتان نقل كرده ايد - فقط در همين روايت آمده است و هيچ جاى ديگر ديده نشده ! چگونه يك قسمت روايت معتبر شد وقسمتى ديگر تحريف ؟ ! .


1) مانند معالى السبطين 2 / 20 .

2) طه (20) : 17 .

3) المائدة (5) : 116 .

4) طه (20) : 93 .

دهم . بوسيدن زير گلوى برادر

در ذكر موارد تحريف گفته شده :

ظاهراً از آن جمله است اينكه حضرت زينب هنگام وداع، برادر را ايست داد و فرمود: وصيتى از مادرم به يادم افتاد. مادرم به من گفته در همچو وقتى حسينم را بگير و از طرف من زير گلويش را ببوس ... .

بايد متوجه بود كه حضرت زينب حين وفات حضرت زهرا تقريباً پنج ساله بوده است.(1)

پاسخ :

پنج ساله بودن حضرت زينب عليهاالسلام هيچ اشكالى ايجاد نمى كند، چون او عالمه غير معلّمه است و در همين سنّ خطبه فدكيه را به خاطر سپرده و براى ما نقل فرموده است .(2)

شايد خود ايشان هم در اينكه اين مورد از تحريفات باشد ترديد داشته ؛ لذا با كلمه: «ظاهرا» مطلب را شروع كرده است !


1) رجوع شود به سند شماره 76 .

2) رجوع شود به : بحار 6/107 و 29/219، 239 .

يازدهم . شير و فضّه

يكى از موارد تحريف را قضيه شير و فضّه شمرده و نوشته اند:

داستان شير و فضّه كه متأسفانه در كافى نيز آمده است.(1)

پاسخ :

شما آن را تحريف مى دانيد، برخى از علما بر آن اعتماد كرده اند ، مانند علامه مجلسى رحمه الله كه فرموده: «والمعتمد ما رواه الكليني رحمه الله »(2)و سپس براى روايت سيد ابن طاووس رحمه الله و ديگر روايات توجيهى ذكر فرموده است.(3)

و بعضى گفته اند : اين روايت مربوط به زمانى ديگر است،(4)يعنى روايات اسب راندن بر بدن مطهر حضرت مربوط به روز عاشورا و اين روايت مربوط به روز يازدهم است ، چنانكه عبارت : «أتدري ما يريدون أن يعملوا غدا بأبي عبداللّه عليه السلام »(5)بر آن دلالت دارد، به اين شرح كه دشمن مى خواست اثرى از بدن مبارك حضرت باقى نگذارد ولى شير مذكور مانع شد .(6)


1) رجوع شود به سند شماره 77 .

2) مرآة العقول 5/371 و رجوع شود به بحار 45/60 .

3) قال رحمه الله : و يمكن أن يكون ما رواه السيد ادعاء من الملاعين ذلك لإخفاء هذه المعجزة، وكأنه لذلك قلّل ولد الزنا جائزتهم لعلمه بكذبهم ، وما فعله المختار لادعائهم ذلك وإن كان باطلا، و إن كان ما فعلوه به عليه السلام قبل ذلك أفحش وأفظع منه. (مرآة العقول 5/371 - 372) .

4) عوالم 17 / 304 .

5) كافى 1/466 ، بحار 45/170 ، عوالم 17/488 .

6) در همين زمينه رجوع شود به اسرار الشهادات 2/120 (چاپ سنگى 349) .

دوازدهم . خبر پرنده به فاطمه صغرى

مورد ذيل نيز از موارد تحريف شمرده شده :

داستان فاطمۀ صغرى در مدينه و خبربردن مرغ به او.(1)

پاسخ :

مصادر خاصه و عامه اين روايت را نقل كرده اند ، چنانكه در جلد اول گذشت.(2)و وجهى براى تحريف ناميدن آن نيست .


1) رجوع شود به سند شماره 78 .

2) رجوع شود به جلد اول، صفحه 246 ، روايت 208 به نقل از بحار 45 / 171 - 172، عوالم 17/490، تاريخ مدينة دمشق 70/24 ، فرائد السمطين 2 / 163 ، ملحقات إحقاق الحق 11 / 492 - 493 و 27/394 - 395 (به نقل از مقتل خوارزمى 2/92 و بغية الطلب في تاريخ الحلب 6/2646) .

سيزدهم . حضرت رقيه عليهاالسلام

از موارد تحريف : داستان طفلى از ابى عبداللّه كه در شام از دنيا رفت و بهانۀ پدر مى گرفت و سر پدر را آوردند و همان جا وفات كرد .(1)

پاسخ :

كجاى اين قضيه تحريف است؟ عماد طبرى از علماى قرن هفتم هجرى و ديگران آن را نقل كرده اند .(2)و درباره ايشان كتب متعددى نگاشته شده است .

در سفر آيت اللّه شيخ جواد تبريزى قدس سره به دمشق ، از ايشان درباره حضرت رقيه عليهاالسلام سؤال شد و ايشان به شهرت مطلب بين شيعه (در همه نسل هاى گذشته) استناد نمود .(3)

نام مبارك ايشان در وداع سيدالشهدا عليه السلام با اهل حرم و اشعار آن حضرت آمده(4)و در اشعار شاعر اهل بيت در قرن دوم هجرى در كنار نام خواهرش حضرت سكينه نيز از او ياد شده است. (5)

رؤياهاى صادقه كه از مطابقت مضمون آن با واقعيت ها اطمينان به آن حاصل مى شود از جمله امورى است كه مطالب ياد شده را تأييد مى كند ، به ويژه كه در برخى موارد به خرابى قبر از ناحيه آب گرفتگى اشاره شده و پس از تحقيق صدق آن بر همه واضح و روشن شده و بدن مبارك و حتى كفن ايشان پس از گذشت 14 قرن هنوز سالم مانده است. (منتخب التواريخ 365 - 366 ، و نيز رجوع شود به آفتاب درخشان در مباهله نصاراى نجران 95) .


1) رجوع شود به سند شماره 79 .

2) كامل بهائى 2/179، چاپ ديگر 523 (آخر فصل 3 از باب 25) .

3) فايل صوتى - تصويرى صحبت هاى ايشان موجود است .

4) موسوعة كلمات الامام الحسين عليه السلام 585 ، 590، 592 ، 616 ، فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام 544 ، 548 ، 551 ، 575 .

5) ريحانه كربلا 42 به نقل از منتخب طريحى 2/444 - 448 .

چهارهم . اربعين

عده اى در قضيه اربعين اشكال كرده و برخى آن را در شمار تحريفات ذكر كرده اند . گويند :

اربعين مى رسد، همۀ مردم اين روضه را گوش مى كنند كه اسرا از شام كه برمى گشتند، آمدند به كربلا و در آنجا با جابر ملاقات كردند، امام زين العابدين با جابر ملاقات كرد، در صورتى كه اين مطلب جز در كتاب لهوف - كه آن هم خود سيد ابن طاووس در كتابهاى ديگرش آن را تكذيب كرده و لااقل تأييد نكرده - است، در هيچ كتابى نيست و هيچ دليل عقلى هم قبول نمى كند. ولى مگر مى شود اين را از مردم گرفت .(1)

آنچه در اربعين حقيقت دارد زيارت جابر است و عطيّۀ عوفى. اما عبور اسرا از كربلا و ملاقات امام سجاد با جابر افسانه است.(2)

يكى از دلائلى كه جامعه ما جامعه مرده است همين جريانى است كه ما فعلاً در روز اربعين داريم ... يك جريان ساختگى كه در هيچ كتاب معتبرى وجود ندارد و تنها در يك كتاب وجود دارد كه آن كتاب به اتفاق تمام ارباب مقاتل معتبر نيست ، اين است كه در روز بيستم ماه صفر اسرا، اهل بيت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله ، اهل بيت امام حسين عليه السلام از شام به كربلا مى آيند ... .

هرجا كه مى رويم صحبت از اين است كه اهل بيت امام حسين عليه السلام به كربلا سر قبر امام حسين عليه السلام آمدند؛ بعد چه شعرها، چه مرثيه ها، چه سينه زنى ها، همه بر اساس دروغ ! اين علامت جامعه مرده است. دروغ را مى پذيرد اما راست را هرگز حاضر نيست بپذيرد!


1) رجوع شود به سند شماره 80 .

2) رجوع شود به سند شماره 81 .

در پاورقى جمله: «تنها در يك كتاب وجود دارد» - با اشاره به كتاب لهوف سيد ابن طاووس قدس سره - نوشته شده :

البته صاحبش مرد بزرگوارى است كه در جوانى اين كتاب را نوشته و ... مشتمل است بر بسيارى از مسائل كه تاريخ آنها را تكذيب مى كند. هيچ كدام از مورخين و محدّثين و مقتل نويسان اسلام اين جريان را ننوشته اند بلكه تكذيب كرده اند و عقل هم آن را تكذيب مى كند .(1)

و جاى ديگر گفته شده : اصلاً اربعين مربوط به جابر است، مربوط به آمدن اسرا نيست . آمدن اسرا به كربلا قطعا دروغ است .(2)

پاسخ :

ابوريحان بيرونى (متوفى 440) در وقايع ماه صفر مى نويسد : بيستم اين ماه سر (مبارك) امام حسين عليه السلام به بدن (شريف) آن حضرت برگردانده و در كنارش دفن شد . همين روز زيارت اربعين است كه آن زائران ، حرم (و خاندان) آن حضرت بودند پس از باز گشت از شام .(3)

گذشته از سيد ابن طاووس قدس سره (متوفى 664) ، ابن نما حلّى رحمه الله (متوفى 645) نيز بازگشت اسرا از شام و ملاقات آنها را با جابر انصارى نقل كرده است.(4)

شيخ صدوق قدس سره نيز بازگشت اسرا به كربلا را روايت كرده . قال : خرج علي بْن الحسين عليهماالسلام بالنسوة وردّ رأس الحسين عليه السلام إلى كربلاء . (الأمالي 168 ، روضة الواعظين 1/192 ، بحار 45/140)

پس اين كه گفته شده : (آمدن اسرا به كربلا قطعا دروغ است) درست نيست .

.

1) رجوع شود به سند شماره 82 .

2) رجوع شود به سند شماره 83 .

3) الآثار الباقية 422 .

4) لهوف 114 ، مثير الأحزان 86 ، تسلية المجالس 2 / 458 ، بحار 45 / 146 .

علامه مجلسى قدس سره - كه خود از مستبعدين است - فرموده : مشهور بين اصحاب ما (يعنى علماى شيعه) در مورد علت استحباب زيارت اربعين آن است كه آن ، روزِ رسيدن حرم امام حسين عليه السلام به كربلا در بازگشت از شام است و حضرت على بن الحسين عليهماالسلام سرهاى شهدا را به اجسادشان ملحق نمود .(1)

اين مطلب در آثار متأخرين - و گاهى با تفصيل بيشتر - ديده مى شود .(2)جمعى آن را پذيرفته و برخى تحقيق گسترده اى در اين زمينه ارائه كرده اند .(3)

اين كه گفته شده: «سيد آن را تكذيب كرده» درست نيست . آرى در اقبال بعد از اشاره به روايت ، آن را بعيد شمرده ، ولى استبعاد غير از تكذيب است .

و اين كه گفته اند: «هيچ دليل عقلى قبول نمى كند» يا «عقل آن را تكذيب مى كند».

آيا مى شود بيان كرد كه اربعين با كدام دليل عقلى منافات دارد ؟! آيا اجتماع ضدّين است يا اجتماع نقيضين ؟! فقط استبعاد شده و استبعاد هم دليل نيست .

با صرف نظر از صحت و سقم قضيه آيا تشكيك در امثال اين موارد - بويژه با توجه به اسناد گذشته و شهرتش كه در علامه مجلسى قدس سره گذشت - باعث تضعيف باورهاى عموم مردم نيست؟! آيا اين كار موجب نمى شود تا هر چيزى را به ديده ترديد بنگرند، چنانكه فعلاً شاهد آن هستيم؟!

آيا اين اظهار نظر درباره «لهوف» درست است كه : «به اتفاق تمام ارباب مقاتل معتبر نيست و مشتمل است بر بسيارى از مسائل كه تاريخ آنها را تكذيب مى كند». قضاوت آن را بر عهده صاحب نظران و اهل اطلاع مى گذاريم . .


1) بحار الانوار 98 / 334 (چاپ ايرانى 101 / 334 ) .

2) توضيح المقاصد (مجموعة نفيسة ) 563 - 565 ، ينابيع المودة 3 / 92، معالى السبطين 2 / 181 - 191 ، أعيان الشيعة 1 / 617 و 4 / 47، لواعج الأشجان 241 - 242، معالم المدرستين 3/169 .

3) رجوع شود به : تحقيق درباره اولين اربعين سيدالشهدا عليه السلام از سيد محمد على قاضى طباطبايى .

پيوست 2 : اشكالات برخى از موارد تحريفات معنوى

گاهى ما از مطلبى برداشت صحيحى نداريم و همان برداشت باعث شده كه آن مطلب را انكار كرده و تحريف بناميم.

در مقدمه بحث «تحريفات عاشورا» درباره تحريف در تاريخ اسلام چنين مثال زده شده :

«اسلام با ثروت خديجه و شمشير على پيش رفت» .(1)

آيا اين مطلب تحريف است يا واقعيت؟

اگر ما از اين جمله برداشت غلط داشته باشيم كه تعاليم و معارف دين را بى اثر نشان دهيم و زور و ثروت را عامل پيشرفت و تقويت دين معرفى كنيم قطعا غلط است ، ولى چه كسى از اين جمله چنين برداشتى دارد ؟!

آنچه همگان گفته و نوشته اند و روايات و آثار بر آن دلالت دارد همان است كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده: «مالى چون ثروت خديجه براى من سودمند نبود». اين مطلب روشنى است كه نياز به توضيح ندارد ، چنانچه در مصادر آمده :

إن خديجة يضرب بكثرة مالها الأمثال .(2)

كانت أكثر قريش مالاً، وكان رسول اللّه صلى الله عليه و آله ينفق منه ما شاء في حياتها .(3)


1) رجوع شود به سند شماره 84 .

2) الطرائف 406 ، و رجوع شود به : الاستغاثة 2 / 31 ، الصحيح من السيرة 4 / 13 .

3) مستدرك سفينة البحار 9 / 478 و رجوع شود به 4 / 511 ، الغدير 8 / 54 ، .

وقال اللّه تعالى: (وَوَجَدَكَ عَائِلاً فَأَغْنَى)(1)أي فقيرا فأغناك من مال خديجة.(2)

وقال رسول اللّه صلى الله عليه و آله : ما نفعني مال قطّ مثل مال خديجة .(3)

مطلب دوم هم حاكى از پيشرفت دين به نصرت و يارى اميرمؤمنان عليه السلام است ، خود خداى تعالى هم يارى دين و منكوب كردن دشمنان را به آن حضرت مستند كرده و اخبار و روايات آن در كتب شيعه و سنى قابل احصا نيست و مراجعه اجمالى به فهرست ملحقات احقاق الحق، غاية المرام و امثال آن براى روشن شدن مطلب كافى است .

از مهمترين مواردى كه در «تحريفات معنوى» عاشورا شمرده شده، مطالبى است كه درباره علت و عامل حركت حضرت مطرح شده كه در ضمن سه پرسش - عطف به پرسش هاى گذشته - به بررسى آن مى پردازيم :

آيا شهادت سيدالشهدا عليه السلام كفّارۀ گناه امت بوده است ؟

آيا حضرت به دستور خاصّ الهى از مدينه و مكه به سوى كربلا حركت كرده است ؟

آيا مى توان امر به معروف و نهى از منكر را عامل حركت حضرت دانست؟ .


1) الضحى (93) : 8 .

2) مجمع البحرين 3 / 286 .

3) امالى شيخ طوسى قدس سره 468 ، بحار 19 / 63 ، مستدرك سفينة البحار 3 / 34 .

34. آيا شهادت سيدالشهدا عليه السلام كفّارۀ گناه امت است ؟

اشاره

گويند : حسين بن على قيام كرد كه كشته بشود براى اينكه كفارۀ گناهان امّت باشد، كشته شد براى اينكه گناهان ما آمرزيده شود... اين فكر را ما از دنياى مسيحيت گرفته ايم ... ابا عبداللّه كه براى مبارزه با گناه كردن قيام كرد، ما گفتيم قيام كرد كه سنگرى براى گنهكاران بشود. ما گفتيم حسين يك شركت بيمه تأسيس كرد، بيمۀ گناه . گفت شما را از نظر گناه بيمه كردم. در عوض چه مى گيرم؟ شما براى من اشك بريزيد، من در عوض گناهان شما را جبران مى كنم، اما شما هرچه مى خواهيد باشيد، ابن زياد باشيد... ما مى گوييم يك ابن زياد در دنيا كم بود ... امام حسين خواست خولى در دنيا زياد شود .(1)

من نمى دانم كدام جانى يا جانيهايى جنايت را به شكل ديگرى بر حسين بن على وارد كردند و آن اينكه هدف حسين بن على را مورد تحريف قرار دادند و همان چرندى را كه مسيحيها در مورد مسيح گفتند دربارۀ حسين گفتند كه حسين كشته شد براى آنكه بار گناه امّت را به دوش بگيرد، براى اينكه ما گناه بكنيم و خيالمان راحت باشد، حسين كشته شد براى اينكه گنهكار تا آن زمان كم بود، بيشتر بشود.

لذا بعد از اين انحراف، چاره اى نبود جز اينكه ما فقط صفحۀ سياه و تاريك اين حادثه را بخوانيم، فقط رثاء و مرثيه ببينيم.(2)

چرا امام نهضت كرد و بعد چرا پيشوايان اسلام توصيه كردند كه اين حادثه زنده بماند؟ تحريفى كه در اصل حادثه رخ داد اين بود كه [گفتيم


1) رجوع شود به سند شماره 85 .

2) رجوع شود به سند شماره 86 .

امام حسين [كفّارۀ گناه امت را بدهد و سنگر گنهكاران باشد، بيمه كند معصيتكاران را .

تحريف دوم اين بود كه اين حادثه جنبۀ خصوصى و فردى دارد ... پس دو كار به سرش آورديم :

اول: آن را از مكتب بودن - از راه خصوصى كردن - خارج كرديم.

دوم: اينكه به علاوه آن را به صورت يك مكتب گنهكار سازى درآورديم و گفتيم هر گناهى بكنيم سينۀ سه ضربه آن را جبران مى كند .(1)

دوستان نادان گفته اند كشته شد كه گناهان امت بخشيده شود؛ جنبۀ آسمانى و خيالى به قضيه دادند ، آن را گفتند كه نصارى دربارۀ مسيح گفته بودند. حقيقت همان است كه خود امام حسين فرمود در مواردى از قبيل: «ما خَرَجْتُ أَشِراً وَ لا بَطِراً ...» .

«ألا تَرَوْنَ أنَّ الْحَقَّ لا يُعْمَلُ بِهِ وَ أنَّ الْباطِلَ لا يُتَناهى عَنْهُ؟ لِيَرْغَبَ الْمُوءْمِنُ في لِقاءِ اللّهِ مُحِقّاً ...» .

«أيُّهَا النّاسُ مَنْ رَأى سُلْطاناً جائِراً ...» .(2)

خلاصه مطالب گذشته :

1. اين نظريه كه شهادت سيدالشهدا عليه السلام كفّارۀ گناه امت بوده ، از مسيحيت گرفته شده و هيچ دليلى ندارد . .

1) رجوع شود به سند شماره 87 .

2) رجوع شود به سند شماره 88 . تكميل روايات با شرح و توضيح خود ايشان در پرسش 36 خواهد آمد .

2.

لازمه اين نظريه اين است كه فقط صفحۀ سياه و تاريك اين حادثه خوانده شود و به رثاء و مرثيه پرداخته شود .

3.

حضرت براى اصلاح قيام كرد و هدفى جز امر به معروف و نهى از منكر نداشت و اين مطلب را خود حضرت بيان كرده است .

4.

حركت حضرت به دستور خاصّ الهى نبوده است .

5.

اين نظريه حادثۀ كربلا را ازمكتب بودن و پيروى نمودن خارج مى كند.

پاسخ مطلب اول :

يكى از مشكلات آن است كه دانسته يا ندانسته برخى از مفاهيم و مطالب صحيح به صورت نادرست مطرح و بيان شود، مثلاً :

«شجاعت» به نحوى بيان شود كه از آن برداشت تهور و بى باكى نابجا شود.

«مدارا و رفق» به مماشات غلط و كوتاهى در انجام وظيفه تفسير شود.

«استقامت در راه حق» به تعصب خشك و بى جا معنا شود .

از روايات استفاده مى شود كه خداوند تعالى در برابر پذيرفتن شهادت، سيدالشهدا عليه السلام را به درجات عاليه رسانده، و بدون شك يكى از آن درجات مقام شفاعت كبراى فرداى قيامت است.

حال اگر بعضى از اين مطلب چنين تعبير كنند كه: «او خود را به كشتن داد تا ميانجى گنهكاران شود»(1)و يا مثل عباراتى كه اخيرا گذشت، اين مشكل از .


1) پس از پنجاه سال، تحقيقى تازه درباره قيام امام حسين عليه السلام دكتر شهيدى، مقدمه كتاب .

مطلب نيست، از كيفيت بيان است ! گذشته از آن :

الف) آيا چند درصد از گويندگان، نويسندگان و يا حتى عموم مردم چنين فكر غلطى - مطابق با بيان شما! - دارند؟!

آيا ارزش اين قدر گفتن، نوشتن و تكرار و تأكيد را دارد؟!

آيا اين بزرگ كردن بيش از حدّ مطلب نيست؟!

ب) اگر اين اشكال شما وارد باشد (اشك بريزيد، گناهان شما جبران مى شود، گنهكار كم بود بيشتر شود) مخصوص اين طرز تفكر نيست (كه حضرت شهيد شد تا گناه شيعه و عزاداران بخشيده شود) بلكه اصل شفاعت - كه در آيات و روايات فريقين آمده - و حتى آيات رحمت و مغفرت نيز زير سؤال مى رود و بر خدا اعتراض مى شود كه:

چرا باب توبه و رحمت و مغفرت را به سوى مردم گشودى؟!

مگر يك شيطان، يك فرعون، يك نمرود كم بود كه اين قدر مردم را جرى نموده اى ؟!

هر جوابى آنجا داده شود، همان جواب مطلب گذشته خواهد بود.

اگر شما اشكال وارد هم داشتيد، بايد چنين مطرح مى كرديد كه : شفاعت عامل حركت حضرت نبوده نه اينكه اصل شفاعت را زير سؤال ببريد !

ج) اگر كسى بگويد شهادت حضرت باعث ترفيع مقام آن حضرت شده و حضرت در چنين مقام رفيعى قادر بر شفاعت است، چه در عفو از سيئات و چه در ترفيع درجات، اين مطلب چه اشكالى دارد ؟!

در روايات شيعه و سنى آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در عالم رؤيا به سيدالشهدا عليه السلام فرمود :

وإن لك في الجنة درجات [درجة [لا تنالها إلاّ بالشهادة .(1)

يعنى : تو را در بهشت درجاتى است كه جز با شهادت به آن نرسى .

بلكه در روايات فريقين به خصوص وارد شده كه پذيرفتن شهادت باعث دست يافتن به مقام شفاعت كبرى شده ، مانند روايات ذيل :

1. قالت أُم سلمة : دخل رسول اللّه صلى الله عليه و آله ذات يوم ودخل في أثره الحسن والحسين عليهماالسلام ... فقال جبرئيل : يا نبي اللّه ، إن اللّه قد حكم عليهما بأمر فاصبر له ، فقال : وما هو يا أخي ؟ فقال : قد حكم على هذا الحسن أن يموت مسموما، وعلى هذا الحسين أن يموت مذبوحا ، وإن لكل نبي دعوة مستجابة، فإن شئت كانت دعوتك لولديك الحسن والحسين ، فادع اللّه أن يسلمهما من السمّ والقتل ، وإن شئت كانت مصيبتهما ذخيرة في شفاعتك للعصاة من أُمّتك يوم القيامة .

فقال النبي صلى الله عليه و آله : يا جبرئيل أنا راضٍ بحكم ربّي ، لا أُريد إلاّ ما يريده، وقد أحببت أن تكون دعوتي ذخيرة لشفاعتي في العصاة من أُمّتي ويقضي اللّه في ولدي ما يشاء .(2).


1) رجوع شود به : امالى شيخ صدوق قدس سره 152 ، بحار 44 / 313 ، 328 و 58 / 182، عوالم 17/161 ، 177، الفتوح 5 / 19 ، مقتل خوارزمى 1 / 187، مدينة المعاجز 3 / 487، سيرتنا وسنتنا 132 به نقل از تاريخ ابوعلى سلامى بيهقى، و قريب به اين مضمون : ينابيع المودة 3 / 54، بحار 64/250 ، مدينة المعاجز 3 / 484 .

2) بحار 44 / 241 - 242، عوالم 17 / 119 به نقل از تأليفات بعض اصحاب .

خلاصه روايت آنكه: جبرئيل به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد: اى پيامبر! خدا درباره امام حسن و امام حسين امرى مقدّر كرده، شما هم بر آن صبر نما. حضرت پرسيد: چه مقدر نموده است ؟!

عرض كرد: امام حسن عليه السلام به زهر جفا بميرد و امام حسين عليه السلام كشته و شهيد شود. هر پيامبرى دعايى مستجاب دارد، اگر خواهى دعا كن تا فرزندانت از زهر جفا و كشته شدن جان سالم بدر برند، و اگر خواستى مصيبت آنها ذخيره اى باشد براى شفاعت شما نسبت به گنهكاران امت در قيامت.

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى جبرئيل من به حكم پروردگار راضى و خشنودم، جز آنچه او اراده كرده نخواهم، دوست دارم دعاى من ذخيره اى باشد براى شفاعت گنهكاران امت و خدا آنچه خواهد براى عزيزانم مقدر فرمايد.

2. وروى الخوارزمي : أن النبي صلى الله عليه و آله لمّا دخل الجنة ليلة المعراج رأى فيها قصرين ... فقال رضوان : إن الحسن تقتله أُمّتك بالسمّ فيصير أخضر ، والحسين تقتله أُمّتك بالسيف فيتلطخ بدمه فيصير أحمر ... فبكى رسول اللّه صلى الله عليه و آله ، فقال اللّه : يا محمد لِمَ تبكي وإن دموعك لا قيمة لها عندي؟!(1)ولكن إن رضيت أن تحفظهما ولا شفاعة لك يوم القيامة فعلنا .

فقال رسول اللّه صلى الله عليه و آله : بل الشفاعة أحبّ إلي يا ربّ .(2)

خلاصه آنكه : شب معراج حضرت دو قصر در بهشت ديد، رضوان (مسئول بهشت) گفت: چون امام حسن عليه السلام با زهر مسموم و كشته شود رنگ .


1) در تعليقه كتاب آمده : أي عزيزة غالية لا ثمن لها .

2) مقتل خوارزمى 1/169 - 170، ملحقات احقاق الحق 27 / 280 - 281 .

بدن آن حضرت سبز گردد، و امام حسين عليه السلام با شمشير به شهادت رسيده و به خونش آغشته گردد لذا سرخ (وخونين) شود (وهمين باعث تفاوت رنگ قصرهاى آنهاست) ... پيامبر صلى الله عليه و آله (از شنيدن اين خبر) به گريه افتاد.

خداوند فرمود: اى محمد! چرا گريه مى كنى؟! اشك تو (آن قدر) نزد من (عزيز و ارزشمند است كه) نمى توان براى آن قيمت گذاشت، اگر بخواهى كه فرزندانت محفوظ (و سالم) باشند، بدون اينكه در قيامت داراى مقام شفاعت باشى، مانعى ندارد. حضرت فرمود: خدايا شفاعت نزد من محبوب تر است.

3. قندوزى حنفى در ضمن روايتى طولانى نقل كرده كه شخصى يهودى پس از اسلام آوردن مطالبى را از كتب انبياى گذشته عليهم السلام و به نقل از حضرت موسى عليه السلام بر پيامبر صلى الله عليه و آله عرضه داشت كه در ضمن آن گفت :

فيكون أوصياوءه بعده إثنا عشر : أولهم ابن عمّه وختنه ، والثاني والثالث كانا أخوين من ولده ، ويقتل أُمّة النبي الأول بالسيف ، والثاني بالسمّ ، والثالث مع جماعة من أهل بيته بالسيف وبالعطش في موضع الغربة ... يُذبح ، ويصبر على القتل لرفع درجاته ودرجات أهل بيته وذريته، ولإخراج محبّيه وأتباعه من النار ، وتسعة الأوصياء منهم من أولاد الثالث ، فهوءلاء الإثناعشر عدد الأسباط .(1)

يعنى: جانشينان پيامبر صلى الله عليه و آله دوازده نفرند: اولين آنها پسر عمو و دامادش.

دومى و سومى دو برادرند از فرزندانش. امت اولين جانشين را با شمشير .


1) ينابيع المودة 3 / 282 - 283 ، جامع أحاديث الشيعة 1 / 56 ، إلزام الناصب في إثبات الحجة الغائب 1 / 173 .

مى كشد، دومى را به زهر، و سومى را با گروهى از خاندانش با شمشير و با تشنگى در غربت ... او بر كشته شدن صبر نمايد تا مقامش رفيع گردد و درجات خاندان و نسل و ذريه اش بالا رود و براى اينكه دوستان و پيروانش را از آتش نجات دهد.

نُه جانشين ديگر از فرزندان سومين وصى (امام حسين عليه السلام ) خواهند بود كه در مجموع دوازده نفرند به عدد اسباط (بنى اسرائيل).

4. وعن أبي عبد اللّه عليه السلام قال : قالت أم سلمة : يا رسول اللّه سل اللّه أن يدفع ذلك عنه ؟ قال : قد فعلتُ فأوحى اللّه عزّ وجلّ إليّ أن له درجة لا ينالها أحد من المخلوقين ، وأن له شيعة يشفعون فيشفعون ، وأن المهدي من ولده ، فطوبى لمن كان من أولياء الحسين وشيعته، هم - واللّه - الفائزون يوم القيامة.(1)

امام صادق عليه السلام در ضمن روايتى فرمود: ام سلمه به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد: دعا كن و از خدا بخواه تا اين مصيبت از امام حسين عليه السلام برداشته شود. حضرت فرمود: من دعا كردم، خداوند به من وحى كرد كه: او را مقامى است كه هيچ مخلوقى بدان نرسد! او را شيعيانى است كه شفاعت كنند و شفاعت آنها پذيرفته شود و حضرت مهدى از نسل اوست. خوشا به حال كسى كه از دوستان و شيعيان حسين باشد. به خدا سوگند كه آنها در قيامت رستگارند.

5. وعنه عليه السلام - في ضمن رواية أُخرى - : فقالت فاطمة الزهراء عليهاالسلام : يا أبة ! (إِنّا للّه ِ ...) ، وبكت ، فقال لها : ... يا فاطمة بنت محمد أما تحبّين أن تأمرين غدا .

1) امالى شيخ صدوق قدس سره 139 - 140 ، بحار 44 / 225 ، عوالم 17/128 - 129 .

بأمر فتطاعين في هذا الخلق عند الحساب ؟ ... .

أما ترضين أن يكون أبوك يأتونه يسألونه الشفاعة ؟ ... .

أما ترضين أن تنظرين إلى الملائكة على أرجاء السماء ينظرون إليك وإلى ما تأمرين به .... قالت : يا أبه سلّمتُ ، ورضيتُ ، وتوكّلتُ على اللّه .(1)

خلاصه آنكه : حضرت زهرا عليهاالسلام پس از شنيدن خبر شهادت امام حسين عليه السلام «انا للّه » گفته و به گريه افتاد.

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آيا دوست ندارى فرداى قيامت هنگام حساب رسى خلايق تو فرمان دهى و فرمانت اجرا شود؟!

نمى خواهى از پدرت درخواست شفاعت نمايند؟!

آيا خشنود نمى شوى كه ببينى فرشتگان ديده به سوى تو دوخته باشند و منتظر فرمان تو باشند؟!

فاطمه عليهاالسلام عرض كرد: پدر! مى پذيرم، خشنود شدم و بر خدا توكل مى كنم.

(6) علامه سيد احمد مستنبط در اين زمينه مى نويسد:

وقد ورد: أن شهادته عليه السلام كانت عوضا عن ذنوب شيعته، ووقاية لهم من النار.(2)

يعنى : در روايت آمده است كه : شهادت حضرت جبران كننده گناهان شيعه و باعث محفوظ ماندن آنها از آتش جهنم است . .


1) رجوع شود به : تفسير فرات 172 ، بحار 44 / 264 ، عوالم 11/904 و 17/141 .

2) القطرة 1 / 311 باب پنجم ، آخرين حديث .

7. عن مولانا جعفر بن محمد ، عن أبيه ، عن آبائه عليهم السلام ، قال : قال النبي صلى الله عليه و آله : إن اللّه تبارك وتعالى إذا جمع الناس يوم القيامة ... ثم ينادي مناد من بطنان العرش : يا معشر الخلائق غضّوا أبصاركم حتى تمرّ بنت حبيب اللّه إلى قصرها ، فتمرّ فاطمة بنتي ، عليها ريطتان خضراوان ، وعند حولها سبعون ألف حوراء ، فإذا بلغت إلى باب قصرها وجدت الحسن قائما والحسين قائما، مقطوع الرأس ، فتقول للحسن : من هذا ؟ يقول : هذا أخي ، إن أُمّة أبيك قتلوه ، وقطعوا رأسه ، فيأتيها النداء من عند اللّه : يا بنت حبيب اللّه إني إنما أريتُك ما فعلت به أُمّة أبيك لأني ذخرتُ لك عندي تعزية بمصيبتك فيه ، إني جعلتُ لتعزيتك بمصيبتك أني لا أنظر في محاسبة العباد حتى تدخلي الجنة أنت وذريتك وشيعتك ومن أولاكم معروفا ممن ليس هو من شيعتك قبل أن أنظر في محاسبة العباد .

فتدخل فاطمة ابنتي الجنة وذرّيتها وشيعتها ومن أولاها معروفا ممن ليس هو من شيعتها ، فهو قول اللّه تعالى في كتابه : (لاَ يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الاْءَكْبَرُ) - قال: هو يوم القيامة - (وَهُمْ فِي مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ).(1)

خلاصه آنكه امام صادق از پدرانش عليهم السلام روايت مى كند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: فرداى قيامت هنگامى كه حضرت زهرا عليهاالسلام مى خواهد وارد قصر خويش شود، امام حسن و امام حسين عليهماالسلام را مى بيند كنار درب قصر او ايستاده اند، ولى امام حسين سر در بدن ندارد، از امام حسن مى پرسد: اين كيست؟ عرض مى كند: برادرم كه امت او را كشته و سرش را از تن جدا نموده اند. .


1) الأنبياء (21) : 102 - 103 ، رجوع شود به : تفسير فرات كوفى 269 ، بحار 7 / 335 و 43/62 - 63 و 65 / 59 .

بلافاصله از جانب خداوند ندا آيد: اى دختر حبيب خدا، من رفتار امت را با او به تو نشان دادم ؛ زيرا براى عرض تسليت به تو چيزى ذخيره كرده ام، و آن اين است كه من مشغول حسابرسى بندگان نمى شوم تا تو، نسل و ذريه ات، شيعيان و پيروانت و هر كسى كه با شما خوشرفتارى كرده (گرچه) از شيعيان شما نباشد، همه وارد بهشت شويد.

در اين زمينه روايات ديگرى نيز نقل شده است .(1)

دانشمند معاصر ميرزا جواد ملكى تبريزى - كه از مشايخ اساتيد ايشان است - در اين زمينه مى نويسد :

إنّه صلوات اللّه عليه قَبِلَ هذه المصيبات، وفدى بنفسه الشّريفة لشيعته، ليُنجيهم من العذاب الأليم ، وأيتم أولاده وأعزّته، ورضي بإسارة حرمه ونسوته، وزينبه وسكينته سلام اللّه عليهما ، وذبح أصغره وأكبره وإخوته و عترته، لينقذهم من الضّلالة والاقتداء بالمضلّين الهالكين المهلكين، لئلاّ يعذّبوا بالنّار، وينجوا من عظيم الأوزار.

وقد تحمّل هذا العطش العظيم ليسقى شيعته من عطش يوم القيامة بالرّحيق المختوم، فيجب بحكم كرائم الصّفات - في الوفاء والموءاسات - أن يبذل شيعته أيضا له ما بذله صلوات اللّه عليه لهم، وفدوا بأنفسهم له .


1) مسكين در شرح عقائد نسفى - كه از كتب كلامى معروف اهل تسنن است ، به نقل از تفسير بحرالدرر - مى نويسد: به نقل هاى معتبر ثابت است كه پذيرفتن شهادت امام حسين عليه السلام و بقيه مصائب و بلاها براى بقيه اهل بيت عليهم السلام براى رسيدن به مقام شفاعت بوده است . (ارشاد المسلمين (شرح عقائد نسفى) 198 - 204 (نسخه عكسى مركز احياء ميراث اسلامى شماره 1128). و رجوع شود به : منتخب الاثر 98، 201، (چاپ اول) انوارالشهادة (حاشيه نورالعيون) 63 - 69 ، شعشعة الحسينية 63، 105، شمس الضحى مرعشى 342 .

كما فدى لهم بنفسه .(1)

يعنى : به اين جهت امام حسين عليه السلام اين مصيبت ها را پذيرفت و وجود شريف خود را فداى پيروان خود نمود تا آنها را از عذاب دردناك رهايى بخشد. فرزندان و عزيزان خود را يتيم نموده، به اسارت حرم و زنان، و زينب و سكينه - كه سلام خدا بر آنان باد - رضايت داده و اصغر و اكبر و برادران و دودمان خود را سر بريد، تا پيروانش را از گمراهى و پيروى گمراه كنندگانى كه هلاك شده و ديگران را به هلاكت مى كشانند نجات داده و بدين وسيله آنان را از گناهان بزرگ و آتش رهايى بخشد ... پيروانش را از تشنگى روز قيامت رهانيده و از نوشيدنيى كه ظرف آن با مشك مهر شده است، به آنها بنوشاند.(2)

تذكر :

بخشى از مطالب گذشته به روايات ديگرى نيز تأييد مى شود ، در ضمن روايتى ازامام باقر عليه السلام آمده است : پيامبر و امامان عليهم السلام مقرّب ترين مردم نزد خداى عزوجل، و در دانش از همه برتر ، و نسبت به مردم از همه مهربان تر هستند .(3)

و همين امر باعث شده كه آنها بلاها را به جان خويش مى خرند تا دوستان و شيعيانشان ايمن باشند چنانكه امام كاظم عليه السلام فرمود : .


1) المراقبات 26 - 27 .

2) ترجمه المراقبات ابراهيم محدّث 48 .

3) بحار 51 / 136 .

إن اللّه تعالى غضب على الشيعة فخيّرني نفسي أو هم فَوَقَيْتُهم - واللّه - بنفسي.(1)

يعنى خداوند بر شيعيان غضب كرد (شايد به جهت تقيه نكردن)، و مرا مخيّر نمود كه يا خود بلا را به جان بخرم يا آنها را مبتلا نمايد، به خدا سوگند من آنها را حفظ كردم و خودم بلا را پذيرفتم .

در آخرت نيز شيعيان مشمول عنايات و شفاعت آن بزرگواران و رحمت و مغفرت الهى خواهند بود ، چنانكه روايات بسيار بر آن دلالت دارد و از رواياتى كه در تفسير آيه شريفه : (لِيَغْفِرَ لَكَ اللّه ُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ)(2)وارد شده نيز اين مطلب استفاده مى شود، فقد روي عن سيدنا رسول اللّه صلى الله عليه و آله وسلم أنه قال: إن للّه حمَّلني ذنوب شيعة عليّ فغفرها لي .(3)

پاسخ مطلب دوم :

توجه و پرداختن به مرثيه لازمه اين نظريه نيست بلكه به جهت دستور معصومين عليهم السلام است كه در پرسش شماره 2 - چرايى و عزادارى گريه - گذشت. .


1) كافى 1 / 260 . قال العلاّمة المجلسي قدس سره - في شرح قوله عليه السلام : «غضب على الشيعة» - : إمّا لتركهم التقية فانتشر أمر إمامته عليه السلام فتردّد الأمر بين أن يقتل الرشيد شيعته وتتبعهم أو يحبسه عليه السلام ويقتله ، فدعا عليه السلام لشيعته واختار البلاء لنفسه، أو لعدم انقيادهم لإمامهم وخلوصهم في متابعته وإطاعة أوامره، فخيّره اللّه تعالى بين أن يخرج على الرشيد فتقتل شيعته إذا يخرج ، فينتهي الأمر إلى ما انتهى إليه . (مرآة العقول 3 / 127) .

2) الفتح (48) : 2 .

3) بحار 73 / 23، در همين زمينه رجوع شود به : تفسير قمى 2 / 314 ، متشابه القرآن 2 / 10 ، تأويل الآيات 575 ، بحار 17 / 75 - 76 ، 89 و 24 / 273 و 53 / 33 و 68 / 24 ، مرآة العقول 8/149 ، مجمع البحرين 2 / 59 .

پاسخ مطلب سوم :

پاسخ اين مطلب در پاسخ از پرسش شماره 36 خواهد آمد .

پاسخ مطلب چهارم :

پاسخ اين مطلب در پاسخ از پرسش شماره 35 خواهد آمد .

پاسخ مطلب پنجم :

پاسخ آن در پاسخ از پرسش شماره 36 خواهد آمد .

پس از آنكه دليل بر مطلب قائم شود، اشكال و اعتراض يا هر واكنش ديگرى در برابر نصّ صحيح نيست !

پيوست 1 : قضيه خليعى

گويند : امام حسين فداى گناهان امت شد! او كشته شد تا گناهان امت بخشيده شود! ... .

در اين زمينه افسانه ها ساخته شده از قبيل داستان مردى كه سرِ راه را مى گرفت و آدمها را مى كشت و لخت مى كرد، اطلاع پيدا كرد كه قافله اى از زوّار حسينى امشب از فلان نقطه عبور مى كنند، در گردنه اى كمين كرد و در حالى كه انتظار مى كشيد خوابش برد و قافله آمد و گذشت و او متوجه نشد. قافله كه مى گذشت، گرد و غبار بلند شده بود و روى لباسها و بدن او نشست. در همين حال خواب ديد كه قيامت بپا شده و او را هم كشان كشان به طرف جهنم مى برند به جرم خونهاى ناحقّى كه ريخته و مالهايى كه دزديده و امنيتى كه سلب كرده است ... ولى همينكه به نزديك جهنم رسيد، جهنم از قبول او امتناع كرد و امر شد او را برگردانيد زيرا در وقتى كه در خواب بوده، غبار زوّار حسينى بر روى او نشسته است !

فَإنْ شِئْتَ النَّجاةَ فَزُرْ حُسَيْناً *** لِكَيْ تَلْقَى الإلهَ قَريرَ عَيْنِ

فَإنَّ النّارَ لَيْسَ تَمَسُّ جِسْماً *** عَلَيْهِ غُبارُ زُوّارِالْحُسَيْنِ

وقتى كه غبارزوّار حسين برروى يك دزد جانى بنشينداو را نجات دهد، خودزوّار چه درجه اى دارند! حتماً بالاتراز ابراهيم خليل خواهند بود!(1)

سپس استاد به اشعار مُكْرَم استشهاد مى نمايد كه قبلاً بدان اشاره شد.(2)


1) رجوع شود به سند شماره 89 .

2) رجوع شود به پاورقى صفحه 63 - 64 .

و جاى ديگر اشكال قضيه چنين مطرح شده كه :

بدون اينكه خودش قصدى داشته باشد ، بلكه قصد كشتن اين زوار را داشته است و قصد بردن مال اينها را داشته است ، و على رغم گفتۀ پيغمبر كه : «إنَّمَا الأعْمالُ بِالنِّيّاتِ» و «لِكُلِّ امْرِئٍ ما نَوى» ، اين عمل بدون اختيار تمام گناهانش را محو كرد ... از جنبۀ شعرى خيلى خوب است ، اما از جنبه مكتب امام حسين متأسفانه نه.

حالا اين ديگر درس خواندن مى خواهد كه مردم عوام بگويند ما كه خط سياه و سفيد نخوانده ايم كه بفهميم ، ما چه مى فهميم ، ما اين حرفها را قبول مى كنيم.

مى گوييم: اينها از بديهيات عقل است ، از فطريات بشر است. پس خيال نكنيد كه اگر شما پذيرفتيد ، مسوءول نيستيد.(1)

پاسخ :

1.

اين قضيه مربوط به خليعى شاعر معروف است ، علامه امينى - كه مورد تمجيد استاد مطهرى است(2)- آن را معتبر دانسته و بدان استناد كرده است.(3)

2.

استاد قضيه را دقيق نقل نكرده ، خلاصه قضيه - طبق نقل علامه امينى - آن است كه : پدر و مادرى ناصبى بودند كه فرزند نداشتند، مادر - مطابق مذهب فاسدش - نذر مى كند كه اگر داراى فرزندى شود و به سن رُشد برسد، .


1) رجوع شود به سند شماره 90 .

2) استاد مكرر از ايشان با احترام و تكريم ياد نموده ، مانند: مجموعه آثار 25 / 25 .

3) الغدير 6/12 .

او را از راهزنان سر راه زوار امام حسين عليه السلام قرار دهد! از قضا خداوند به آنها پسرى مى دهد ، پس از آنكه دوران كودكى و نوجوانى را سپرى كرد، مادر براى وفاى به نذر او را به سوى «مسيّب» كه نزديك كربلا واقع شده مى فرستد. او در آنجا انتظار آمدن زوار را مى كشد كه به خواب مى رود، كاروان زوار از كنار او مى گذرد و گرد و غبار آنها بر بدن او مى نشيند . او در رؤيا مى بيند كه قيامت برپا شده و او را به سوى آتش مى برند ولى به جهت گرد و غبارى كه بر بدن دارد، آتش او را نمى سوزاند.

همين رؤيا باعث مى شود كه دست از راهزنى زوار برداشته و با سرودن دو بيتى كه نقل شد تشيّع خويش را اعلام نمايد .

3.

اگر واقعا اين قضيه خلاف بديهيات و فطريات بشر باشد ، چگونه دانشمند محققى چون علامه امينى حاضر مى شود آن را در كتابى جهانى مثل الغدير نقل كند ؟!

4.

اما اينكه چگونه ممكن است عملى بدون قصد - بلكه با قصد قتل و غارت! - منشأ سعادت كسى شود، ذيل قضيه آينده به بيان آن خواهيم پرداخت.

نظير قضيه گذشته مطلبى است كه در سخنرانى ديگرى مطرح و تحت عناوين مختلف به طبع رسيده است، پس از تمجيد از محدّث نورى و كتاب لؤلؤ و مرجان گفته شده :

چرا مردم با پيغمبران زمان خودشان مخالف بوده اند؟ ... چرا پيغمبرها در زمان خودشان از ما كمتر مريد داشته اند؟... رمزش اين است كه آنها با نقاط ضعف مردم مبارزه مى كردند و ما از نقاط ضعف

مردم بهره بردارى مى كنيم... براى اينكه بانى مجلس را راضى كنيم، براى اينكه مستمعين را راضى كنيم، مطابق ميلشان حرف مى زنيم نه مطابق مصلحتشان ... .

مثلاً با اينكه مى دانيم اين حكايت افسانه است ... نقل مى كنيم كه فلان نصرانى گنهكار بود ... اتفاق افتاد كه در اثر حادثه اى با زوّار كربلا همراه شد و در بيرون دروازه، زوّار پايين آمدند و رفتند به زيارت، و نصرانى چون مسلمان نبود وارد شهر نشد، بيرون دروازه ماند و روى اثاثيه خوابيد. قافله هاى زوّار مى آمدند و مى رفتند و غبار قافله روى بدن اين نصرانى مى نشست. نصرانى خواب مى بيند كه روز قيامت است و مردم دسته دسته از حضرت سيدالشهداء برات آزادى مى گيرند؛ ملائكه مى آيند و دسته دسته معرفى مى كنند كه اينها مثلاً دسته سينه زن ها، اينها زنجيرزن ها هستند، اينها قهوه چى مجالس روضه خوانى بوده اند، اينها چه بوده اند و چه بوده اند، و سيدالشهداء به اينها دسته دسته برات آزادى مى دهد تا تمام مى شوند و صورتى پيش ملائكه باقى نمى ماند. بعد حضرت مى فرمايد: يك نفر از قلم افتاده، شما او را معرفى نكرديد. عرض مى كنند: خير كسى باقى نمانده، ما ملائكه هستيم اشتباه نمى كنيم، دفترهاى ما مضبوط است. مى فرمايد: خير، اشتباه كرده ايد، يك نفر نصرانى دم دروازه خوابيده و در وقتى كه خواب بود قافله زوّار عبور كرده اند و بر روى لباسهاى او گرد و غبار زوّار من نشسته و كسى كه گرد و غبار زوّار من روى لباسش يا بدنش بنشيند نبايد به جهنم برود. يك برات آزادى هم به نصرانى مى دهند!(1).


1) رجوع شود به سند شماره 91 .

پاسخ :

اولاً : آيا همه بهره هايى كه شامل حال انسان مى شود - اعمّ از مادّى و معنوى - بايستى به استحقاق باشد و خودش در راه به دست آوردن آن تلاش كرده باشد؟! پس فضل و كرم الهى چه مى شود ؟!

قطعا در بسيارى از عنايات الهى كه شامل حال انسان مى شود خودش نقشى نداشته است ، مگر ساحران و جادوگران براى طلب دنيا نزد فرعون نرفتند ولى سرانجام آنها به ايمان انجاميد !(1)

به عنوان نمونه روايتى كه خود ايشان به قسمتى از آن استدلال كرده(2)در صدرش آمده است:

إن عندكم لفضيلة ما أُوتي أحدٌ مثلها ... وإن لها لأهلاً خاصّة قد سمّوا لها ، وأُعطوها بلا حول منهم ولا قوة ، إلاّ ما كان من صنع اللّه لهم ، وسعادة حباهم اللّه بها ، ورحمة ورأفة وتقدّم .(3)

امام صادق عليه السلام فرمود : نزد شما فضيلتى وجود دارد كه به هيچ كس داده نشده ، آن فضيلت را خدا - به رحمت و رأفتش - به عده اى اختصاص داده، سعادتى است الهى كه حول و قوه خودشان در آن مدخليتى ندارد . .


1) عن أبي عبداللّه ، عن أبيه ، عن جدّه عليهم السلام قال : قال أمير الموءمنين عليه السلام : كن لما لا ترجو أرجى منك لما ترجو ، فإن موسى بن عمران عليه السلام خرج يقتبس لأهله نارا فكلّمه اللّه عزّ وجلّ ، ورجع نبيا مرسلاً، وخرجت ملكة سبأ فأسلمت مع سليمان عليه السلام ، وخرجت سحرة فرعون يطلبون العزّ لفرعون فرجعوا موءمنين . (رجوع شود به : كافى 5 / 83 - 84 ، مجمع البيان 7 / 19 ، بحار 13 / 92).

2) رجوع شود به سند شماره 92 .

3) كامل الزيارات 325 - 326 ، بحار 98 / 73 ، جامع احاديث الشيعة 12 / 375 - 376 .

آيا ممكن است قسمتى از روايت بى سند و ضعيف باشد و قسمت ديگر صحيح و معتبر ؟!

چه اشكالى دارد كه فضل الهى شامل يك نصرانى شود و با يك رؤيا درباره زيارت سيدالشهدا عليه السلام در او تحولى ايجاد شود كه به حقانيت دين اسلام پى برده و ايمان آورد ؟!

ثانيا: محدث نورى - كه مورد تمجيد شماست و قبل از نقل همين قضيه او را ستوده ايد - همين قضيه را - با كمى تفاوت - در دارالسلام نقل كرده و در عنوانى كه براى آن انتخاب كرده چنين فرموده:

«حكاية فيها معجزة وبشارة عظمية لزوار أبي عبداللّه عليه السلام ».

ناقلان آن را به تعابير ذيل چنين ستوده است كه:

حدّثني شيخ أئمة العراق، وأفضل الأتقياء على الإطلاق، معدن العلم والفضل والسداد، شيخ المشايخ، الشيخ جواد، عن والده الحبر الجليل، والراسخ في علمي الحديث والتنزيل الذي لم يُر لعبادته و زُهده نظير ولا بديل، المولى الصفي الوفي الشيخ حسين النجفي .(1)

و باز نظير همين قضيه را با سند ديگرى - كه در دو سطر آن را توثيق و تأييد نموده - نقل كرده است.(2).


1) دارالسلام 2 / 144 - 145 .

2) دارالسلام 2 / 145 - 147 .

همچنين محدث نورى و ديگران به نقل از سيد ابن طاووس مى نويسند:

شخصى در عالم رؤيا به سيدالشهدا عليه السلام عرض كرد:

روي عنك : من زارني في حياته زرته بعد وفاته.

قال : نعم قلت ذلك ، وإن وجدتُه في النار أخرجتُه .

يعنى : شنيده ام كه شما فرموده اى كه هركس دردنيا به زيارتم بيايد پس از مردنش به زيارت او خواهم رفت (دوست داشتم از خود شما بشنوم)؟ فرمود: آرى من گفته ام، (حتى) اگر او در آتش باشد، او را بيرون خواهم آورد.(1)

و در روايتى كه خود ايشان به قسمتى از آن استناد نموده(2)آمده است كه جبرئيل - درباره زائران قبر سيدالشهدا عليه السلام - به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد :

يوسمون في وجوههم بميسم نور عرش اللّه : هذا زائر قبر خير الشهداء وابن خير الأنبياء ، فإذا كان يوم القيامة سطع في وجوههم من أثر ذلك الميسم نورٌ تُغشى منه الأبصار ، يدلُّ عليهم ، ويُعرفون بِهِ ، وكأني بك - يا محمد - بيني وبين ميكائيل وعليٌّ أمامنا ، ومعنا من ملائكة اللّه ما لا يُحصى عددهم ، ونحن نلتقط مَن ذلك الميسم في وجهه من بين الخلائق حتى ينجيهم اللّه من هول ذلك اليوم وشدائده .(3)

يعنى : در صورت زائران علامتى از نور عرش الهى است به اين عبارت : اين زائر قبر بهترين شهدا و فرزند بهترين انبياست . .


1) الدروع الواقية 76 ، بحار 98 / 16 ، مستدرك 10 / 403 - 404 ، جامع أحاديث الشيعة 12 / 384 .

2) رجوع شود به سند شماره 93 .

3) كامل الزيارات 265 ، بحار 28/60 و 45/182، عوالم 17/365، مستدرك 10/229 .

در قيامت نور آنها چنان پرتو افشانى كند كه چشم ها را بپوشاند و با آن شناخته شوند ! گويا مى بينم كه شما - اى پيامبر - بين من (جبرئيل) و ميكائيل قرار گرفته و على در برابر ماست، به همراهى فرشتگانى بسيار ، زوار را از بين خلائق جدا نماييم تا خداى تعالى آنان را از هول و وحشت و سختى محشر نجات دهد .

35. آيا حركت حضرت به دستور خاصّ الهى بوده است ؟

اشاره

گويند : يكى از امورى كه موجب مى گردد داستان كربلا از مسير خود منحرف گردد و از حيّز استفاده و بهره بردارى عامۀ مردم خارج شود و بالأخره آن هدف كلى كه از امر به عزادارى آن حضرت در نظر است منحرف گردد، اين است كه مى گويند حركت سيدالشهداء معلول يك دستور خصوصى و محرمانه به نحو قضيۀ شخصيه بوده است و دستورى خصوصى در خواب يا بيدارى به آن حضرت داده شده است؛ زيرا اگر بنا شود كه آن حضرت يك دستور خصوصى داشته كه حركت كرده، ديگران نمى توانند او را مقتدا و امام خود در نظير اين عمل قرار دهند و نمى توان براى حسين «مكتب» قائل شد، برخلاف اينكه بگوييم حركت امام حسين از دستورهاى كلى اسلام استنباط و استنتاج شد و امام حسين تطبيق كرد با رأى روشن و صائب خودش، كه هم حكم و دستور اسلام را خوب مى دانست و هم به وضع زمان و طبقۀ حاكمۀ زمان خود آگاهى كامل داشت؛ تطبيق كرد آن احكام را بر زمان خودش و وظيفۀ خودش را قيام و حركت دانست. لهذا در آن خطبۀ معروف، استناد كرد به حديث معروف رسول خدا: مَنْ رَأى سُلْطاناً جائِراً ... .

ايضاً فرمود: ألا تَرَوْنَ أَنَّ الْحَقَّ لايُعْمَلُ بِهِ وَ أنَّ الْباطِلَ لايُتَناهى عَنْهُ، لِيَرْغَبَ الْمُوءْمِنُ ... نفرمود: «لِيَرْغَبَ الإمامُ»، يعنى وظيفۀ هر موءمنى اين بود نه وظيفۀ امام حسين از آن نظر كه امام بود .

ولى معمولاً گويندگان براى اينكه به خيال خودشان مقام امام حسين را بالا ببرند، مى گويند دستور خصوصى براى شخص امام حسين براى مبارزه با شخص يزيد و ابن زياد بود و در اين زمينه از خواب و

بيدارى هزارها چيز مى گويند. درنتيجه قيام امام حسين را از حوزۀ عمل بشرىِ قابل اقتدا و اقتفا كه (لَقَدْ كانَ لَكُمْ في رَسولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ) خارج مى كنند و به اصطلاح از زمين به آسمان مى برند و حساب «كار پاكان را قياس از خود مگير» به ميان مى آيد وامثال اينها... .

اگر امام حسين با راهنمايى مستقيم فرشته حركت كرده باشد، معنايش اين است كه با عقل و تشخيص شخصى خودش قادر نبود كه وظيفۀ خود را تشخيص دهد. اما اگر با عقل خود تشخيص داده باشد، معنى اش اين است كه عقل و ادراك شخصِ خودش از همه بالاتر بود و كار الهام را كرد. الهام در جايى است كه هدايت عقل و شرع وافى نباشد.

على هذا معناى «إنَّ اللّهَ شاءَ أنْ يَراكَ قَتيلاً» اين است كه مشيت كلى تشريعى اين را اقتضا كرده، نه مشيت تكوينى يا مشيت تشريعى مخصوص شخص خود تو. (1)

اينكه مى گويند عارفاً بحقّه، معرفت امام لازم است؛ براى اين است كه فلسفۀ امامت، پيشوايى و نمونه بودن و سرمشق بودن است. امام، انسان مافوق است نه مافوق انسان، و به همين دليل مى تواند سرمشق بشود؛ اگر مافوق انسان مى بود، به هيچ وجه سرمشق نبود.

لهذا به هر نسبت كه ما شخصيتها و حادثه ها را جنبۀ اعجازآميز و مافوق انسانى بدهيم، از مكتب بودن و از رهبر بودن خارج كرده ايم . براى سرمشق شدن و نمونه بودن، اطلاع صحيح لازم است، اما اطلاعات غلط و تحريف شده نتيجۀ معكوس مى دهد و به هيچ وجه .


1) رجوع شود به سند شماره 94 .

الهام بخش نيكيها و محرّك تاريخ در جهت صحيح نخواهد بود، بلكه اساساً نيرو نخواهد بود.(1)

تحريف دوم اين بود كه اين حادثه جنبۀ خصوصى و فردى دارد، يعنى آن را به آسمان برديم و غيرقابل پيروى قرار داديم و از مكتب بودن و درس بودن خارج كرديم، آن را در اوضاع و احوال عصر و زمان خود از يك طرف و دستورهاى اسلام در اين زمينه ها از طرف ديگر قرار نداديم كه بتواند مكتب و مدرسه و الهام بخش باشد.(2)

گفتند : مى دانيد چرا امام حسين رفت و كشته شد؟ يك دستور خصوصى فقط براى او بود و به او گفتند تو برو خودت را به كشتن بده. معلوم است، اگر يك چيزى دستور خصوصى باشد، به ما و شما ديگر ارتباط پيدا نمى كند، يعنى قابل پيروى نيست. اگر بگويند حسين چنين كرد، تو چنين بكن! مى گويد حسين از يك دستور خصوصى پيروى كرد، به ما مربوط نيست، به دستورات اسلام كه دستورات كلى و عمومى است مربوط نيست! آن يك دستور خصوصى مخصوص خودش بود.

حال تفاوت اين دو چگونه است؟ امام حسين خودش فرياد كشيده است كه علل و انگيزۀ قيام من مسائلى است كه بر اصول كلى اسلام منطبق مى شود، احتياجى به دستور خصوصى نيست .

دستور خصوصى در جايى مى گويند كه دستورهاى عمومى وافى نباشد. امام حسين در كمال صراحت فرمود اسلام دينى است كه به .


1) رجوع شود به سند شماره 95 .

2) رجوع شود به سند شماره 96 .

هيچ موءمنى - حتى نفرمود به امام - اجازه نمى دهد كه در مقابل ظلم و ستم، مفاسد و گناه بى تفاوت بماند.

امام حسين مكتب به وجود آورد ولى مكتب عملى اسلامى. مكتب او همان مكتب اسلام است، ولى اسلام بيان كرد و حسين عمل كرد. در درجۀ اول بيش از هركس ديگر عمل كرد. مكتب عملى اسلام.

ماهرانه ]تحريف كرديم ] براى اينكه اين حادثه را از مكتب بودن خارج كنيم و قهراً از قابل پيروى بودن خارج كنيم. وقتى از مكتب بودن خارج شد، ديگر قابل پيروى نيست. وقتى كه قابل پيروى نشد، پس ديگر از حادثۀ كربلا نمى شود استفاده كرد .

از اينجا ما حادثه را از نظر اثر مفيد داشتن عقيم كرديم . خيلى به نظر كوچك مى آيد كه بگويند دستور خصوصى بود ... .

[اين ] خيانتى است به حسين بن على عليه السلام . آيا خيانتى از اين بالاتر هم در دنيا صورت گرفته است؟.(1)

خلاصه مطالب گذشته :

1.

حركت حضرت به دستور خاصّ الهى نبوده است .

2.

اين نظريه حادثۀ كربلا را از بهره بردارى مردم خارج مى كند و ديگران نمى توانند سيدالشهدا عليه السلام را مقتداى خود قرار دهند و حال آنكه (لَقَدْ كانَ لَكُمْ في رَسولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ).

3.

اين نظريه باعث انحراف هدف عزادارى مى شود . .


1) رجوع شود به سند شماره 97 .

4.

حضرت با رأى خودش احكام را تطبيق كرد و وظيفه را قيام دانست.

5.

حضرت فرموده: انگيزۀ قيام من بر اصول كلى اسلام منطبق مى شود، احتياجى به دستور خصوصى نيست ، به دليل استناد به : مَنْ رَأى سُلْطاناً جائِراً ... .

و ألا تَرَوْنَ أَنَّ الْحَقَّ لايُعْمَلُ بِهِ وَ أنَّ الْباطِلَ لايُتَناهى عَنْهُ، لِيَرْغَبَ الْمُوءْمِنُ ... .

نفرمود: «لِيَرْغَبَ الإمامُ»، يعنى وظيفۀ هر موءمنى است نه وظيفۀ خصوص امام.

6.

گويندگان براى اينكه مقام امام حسين را بالا ببرند، مى گويند دستور خصوصى براى شخص امام حسين براى مبارزه با شخص يزيد و ابن زياد بود .

7.

در اين زمينه از خواب و بيدارى هزارها چيز مى گويند .

8.

اگر با راهنمايى فرشته حركت كرده ، با تشخيص خود قادر به تشخيص وظيفه نبوده ؛ اما اگر با عقلش تشخيص داده ، ادراك خودش كار الهام را كرده .

9.

الهام در جايى است كه هدايت عقل و شرع وافى نباشد .

10.

معناى «إنَّ اللّهَ شاءَ أنْ يَراكَ قَتيلاً» اين است كه مشيت كلى تشريعى اين را اقتضا كرده، نه مشيت تكوينى يا مشيت تشريعى مخصوص شخص تو.

11.

فلسفۀ امامت، سرمشق بودن است. جنبۀ مافوق انسانى دادن به آن باعث مى شود از مكتب بودن و رهبر بودن خارج شود.

12.

امام حسين مكتب به وجود آورد ولى مكتب عملى اسلامى. مكتب او همان مكتب اسلام است، ولى اسلام بيان كرد و حسين عمل كرد. در درجۀ اول بيش از هركس ديگر عمل كرد.

13.

اين نظريه (قائل شدن به دستور خاصّ الهى) تحقير حادثۀ كربلا بلكه خيانتى است به حسين بن على عليه السلام .

پاسخ مطلب اول :

اولاً : در پاسخ ايشان مطلبى كه خودش پذيرفته كافى است :

معلوم است كه كار اباعبداللّه يك كار حساب شده است، يك رسالت و يك مأموريت است.(1)

و باز جاى ديگر گفته : چرا اباعبداللّه اهل بيتش را همراه خود برد؟ مكرر شنيده ايد كه ايشان استناد كردند به روءيايى كه البته در حكم يك وحى قاطع است. فرمود: در عالم روءيا جدّم به من فرموده است: إنَّ اللّهَ شاءَ أنْ يَراكَ قَتيلاً.

گفتند: پس اگر اين طور است، چرا اهل بيت و بچه ها را همراهتان مى بريد؟ پاسخ دادند: اين را هم جدم فرمود: إنَّ اللّهَ شاءَ أنْ يَراهُنَّ سَبايا.(2)

تعبير به «وحى قاطع» ، «رسالت» و «مأموريت» حاكى از اين است كه ايشان در ضمير ناخودآگاه ، همان «دستور خاص» را پذيرفته است !

مضافا به اينكه پس از جمله «إنَّ اللّهَ شاءَ أنْ يَراكَ قَتيلاً» بلافاصله آمده: «إنَّ اللّهَ شاءَ أنْ يَراهُنَّ سَبايا» آيا اين جز دستور خصوصى وجه ديگرى دارد؟!

باز خود ايشان در جاى ديگر مى نويسد :

از نظر منطق روايات و طبق اعتقاد خاص ما به جنبۀ مافوق بشرى، يعنى جنبۀ ارتباط و اتصال امام به عالم مافوق بشرى، تمام كارهاى .


1) رجوع شود به سند شماره 98 .

2) رجوع شود به سند شماره 99 .

امام حسين حساب شده و از روى پيش بينى بوده، تصادف و اشتباه در آنها وجود ندارد. لهذا مسألۀ همراه آوردن زنان و كودكان با خود در سفرى پر خطر كه در همان وقت عقلايى كه بر محور حفظ جان اباعبداللّه و اهل بيتش قضاوت مى كردند اين كار را جايز نمى شمردند، و حتى پس از شنيدن خبر قتل مسلم و قطعى و مسلّم شدن سرنوشت، باز هم لااقل اين كار را نمى كند كه اهل بيت را به مدينه برگرداند [اين مسأله يك كار حساب شده است] .

در روايات هم آمده است كه در عالم روءيا پيغمبر [به امام حسين[ فرمود: «إنَّ اللّهَ شاءَ أنْ يَراكَ قَتيلاً، وَ إنَّ اللّهَ شاءَ أنْ يَراهُنَّ سَبايا» .

البته مقصودى كه در آن زمان مى فهميده اند ارادۀ تشريعى بوده نه ارادۀ تكوينى. مقصود از ارادۀ تكوينى، قضا و قدر حتمى الهى است و مقصود از ارادۀ تشريعى، مصلحت و رضاى الهى است، مثل (يُريدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلايُريدُ بِكُمُ الْعُسْرَ) .

نتيجه اينكه طبق منطق روايات، حمل اهل بيت و زنان و كودكان بر اساس يك مصلحت بوده كه امثال ابن عباس نمى توانسته انددرك كنند.(1)

وثانيا : چند دسته از روايات بر «دستور خاص داشتن حضرت» دلالت دارد كه در بخش سوم «در حاشيه پاسخ به شبهات» خواهد آمد .

پاسخ مطلب دوم :

آيا اين مطلب با اصول مسلّم تشيع منافات ندارد ؟!


1) رجوع شود به سند شماره 100 .

اعتقاد شيعه بر آن است كه همان گونه كه بشر به پيامبران الهى نياز دارد، پس از رحلت آنها به جانشينان معصومى - كه از جانب خدا تعيين شده باشند - نيازمند است تا با رهبرى آنها سعادت دنيا و آخرت خويش را تأمين كند.

اگر قرار باشد شيعيان پس از شهادت سيدالشهدا عليه السلام به آن حضرت تأسى كنند، پس وجود امام معصوم در زمان هاى بعد چه لزومى دارد ؟!

آرى ؛ امام معصوم در هر زمانى اسوه است و مردم بايد از او تبعيت كنند ، جايگاه پيشواى معصوم در جامعه به رايت - يعنى پرچم - تشبيه شده ، لذا اميرمؤمنان عليه السلام به عنوان «راية الهدى» و امامان معصوم عليهم السلام به «أعلام الهدى» معرفى شده اند ، ناگفته پيداست كه دست يافتن به حقيقت و راهيابى به صراط مستقيم جز به پيروى از اين پرچم ميسر نگردد، نه تخلّف از آن رواست و نه پيشى گرفتن بر آن . و همين حقيقت را در جمله : «المتقدّم لهم مارق ، والمتأخر عنهم زاهق ، واللازم لهم لاحق»(1)بيان فرموده اند .

خداى تعالى در قرآن فرموده : (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه َ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ)(2)وبه ما دستور داده كه با راستگويان باشيم، بنابر روايات مقصود از صادقين امامان معصوم عليهم السلام هستند،(3)پس بايستى ملازمت و همراهى آنها را اختيار كرده و از تقدم و تأخر از آنان در هر حال اجتناب نماييم. .


1) مصباح المتهجد 45 ، 361 ، 828 ، صحيفه سجاديه 52 ، مزار ابن مشهدى 401 ، فلاح السائل 142 ، اقبال 3 / 300 ، جمال الأسبوع 251 ، بحار 84 / 67 و 87 / 20 .

2) التوبة (9) : 119 .

3) بحار 24 / 30 - 40 (باب 26) .

پيامبر صلى الله عليه و آله خاندان خويش را به كشتى نوح تشبيه و فرموده : إنما مثل أهل بيتي [فيكم] كمثل سفينة نوح ، من ركبها نجى ، ومن تخلّف عنها غرق ، ومن تقدّمها مرق ، ومن لزمها لحق .(1)

يعنى : خاندان من در ميان شما مانند كشتى نوح هستند ، تمسك به آنها سبب نجات است ، و هر كس از آنها تخلف كند (در گرداب هلاكت) غرق ، و آن كس كه بر آنها مقدم شود از دين خارج ، و ملازم آنها به حقيقت نائل شود.

و در خصوص جهاد و مبارزه فرمود: هنگامى كه بين امت من اختلاف افتد و متفرق شوند ، شما از ميانه روها باشيد، مراقب باشيد اهل بيت من چه مى كنند: اگر جنگيدند بجنگيد، اگر صلح كردند صلح كنيد ، و به هر سو مايل شدند همان را انتخاب كنيد كه در همه امور حق با آنهاست.(2)

نتيجه آنكه چنين نيست كه هر كسى بتواند به اختيار خويش سيره يكى از امامان را انتخاب نمايد و او را اسوه خويش قرار دهد بلكه بايد از امام معصوم زمان خودش پيروى نمايد . و پس از اثبات اينكه قيام سيدالشهدا عليه السلام به دليل خاص بوده ، ديگر قابل تأسى نيست.(3)در علم اصول در بحث حجيت فعل معصوم آمده است كه تأسى به پيامبر صلى الله عليه و آله و يا امام در غير احكام مختص به آنهاست ؛ زيرا برخى از احكام مشترك بين عموم مكلفين نيست .(4).


1) احتجاج 2 : 147، غيبت شيخ نعمانى قدس سره 51 ، بحار 47 / 399.

2) كفاية الأثر 182، بحار 36/346 (با كمى اختلاف) . نظير اين مطلب از اميرمؤمنان عليه السلام نيز روايت شده است ، مراجعه شود به : كتاب سليم بن قيس 258، الغارات 1 / 11، 14 و 2 / 678، نهج البلاغة 1 / 189 ، نهج السعادة 8 / 388، بحار 33 / 368 و 41 / 354 و51 / 121، وسائل 15 / 57 .

3) رجوع شود به كتاب انگيزه حركت سيدالشهدا عليه السلام صفحه 74 - 83 .

4) اصول فقه علامه مظفر 3 / 68 .

پاسخ مطلب سوم :

با رجوع به پاسخ پرسش شماره 2 - چرايى گريه و عزادارى - غرض از عزادارى معلوم مى شود و نظريه فوق هيچ منافاتى با آن اهداف ندارد .

پاسخ مطلب چهارم :

در روايتى آمده است كه مورچه چون شاخك را كمال خود مى بيند، خيال مى كند كه خدا هم شاخك دارد!(1)

چنين نيست كه هر چه براى ما كمال شمرده شود ، براى حجج معصومين عليهم السلام هم كمال باشد ،(2)اگر اجتهاد و كوشش براى به دست آوردن دليل و تأمل در آن و تطبيق آن بر مصاديق (چينش صغرى و كبرى) در رسيدن به واقع براى ديگران كمال باشد، دليل نمى شود كه براى معصومين عليهم السلام هم كمال است ؛ زيرا واقع نزد آنها منكشف است و نيازى به اجتهاد - چه در به دست آوردن احكام و چه در تشخيص و تطبيق(3)- ندارند و در هر واقعه اى به علم و دانش خاص الهى تكليف و وظيفه را مى دانند. .


1) مشرق الشمسين 398 ، رياض السالكين 1/258 ، بحار 66/293 .

2) چنانكه نظير آن در اعتراف به كوتاهى در رعايت حقوق ديگران گفته شده، رجوع شود به مطلبى كه تحت عنوان «نقل روايتى موهون» آخر همين بخش خواهد آمد .

3) رجوع شود به رواياتى كه دلالت دارد بر آنكه چيزى از اخبار زمين و آسمان بر امامان پوشيده و مخفى نيست و هر دانشى كه مورد نياز آنها باشد خداوند در اختيار آنها قرار داده است. مانند : باب أنه لا يحجب من الأئمة عليهم السلام شيء وان عندهم جميع ما يحتاج إليه . (بصائر الدرجات 142، بحار الأنوار 26/137). وباب أنه لا يحجب عن الأئمة عليهم السلام علم السماء وأخباره وعلم الأرض . (بصائر الدرجات 144، بحار الأنوار 26/109) .

علامه حلى رحمه الله مى فرمايد : امام ويژگيهايى دارد ، يكى آنكه او احكام را (به علم الهى) مى داند ، و در اين زمينه نيازى به ظنّ و اجتهاد ندارد ، به دليل آيه شريفه : ( ولَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وإِلى أُولِي الأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ ) .(1)

ترجمه آيه : اگر آن را به پيامبر و به اولواالامرشان باز مى گردانيدند ، آنان كه استخراجش مى كردند از ايشان، آن را مى دانستند .

پس استنباط به معناى استخراج و ذكر آياتى است كه دلالت بر مقصود دارد، نه اينكه امام نياز به تفكر و اجتهاد داشته باشد .

شيخ آقا بزرگ طهرانى قدس سره مى نويسد : مقصود ما از اجتهاد و مراحل آن ، اجتهاد نزد شيعه است نه اجتهاد امامان معصوم عليهم السلام ؛ زيرا آن بزرگواران چون در امتداد خط نبوت قرار دارند ، همه احكام نزد آنها روشن است و بدون هيچ اجتهادى آن را مى دانند ، اين اقتضاى منصب امامت است . بحث مفصل آن به بحث علم امام واگذار مى شود .(2)

پاسخ مطلب پنجم :

اولاً : امام حسين عليه السلام جايى نفرموده كه احتياجى به دستور خصوصى نيست . استناد به : «مَنْ رَأى سُلْطاناً جائِراً» نفى دستور خصوصى نيست ؛ زيرا اثبات شى ء نفى ما عدا نمى كند .

و ثانيا : برخى از مطالبى كه علل و انگيزۀ قيام حضرت دانسته شده ، ارائه برنامه است كه پاسخ مفصل آن در ضمن پاسخ پرسش 36 خواهد آمد . .


1) كتاب الفين 337 و آيه مباركه در سوره النساء(4) : 83 .

2) حصر الاجتهاد 31 - 32 .

پاسخ مطلب ششم :

اين مطلب را گويندگان از پيش خود نگفته اند، بلكه استناد به روايات كرده اند لكن ايشان هنگام بيان اين مطلب هنوز آن روايات رانديده؛ لذا انكار نموده ولى در يادداشت هاى ايشان - كه بعدا به كتاب افزوده شده - آمده است:

آيا امام حسين دستور خصوصى داشت؟

در مقدمه بررسى تاريخ عاشورا مى گويد: حديث صحيحى است در كافى به سند بسيار معتبر از ضُرَيْس كِنانى، گويد كه «حُمران بن اعْيَن شيبانى به امام باقر عليه السلام عرض كرد: قربانت گردم، ملاحظه مى فرماييد آنچه را در زندگى اميرالموءمنين عليه السلام و حسنين عليهماالسلام واقع شد از خروج و نهضت و جهاد فى سبيل اللّه و آنچه بدان گرفتار شدند از كشته شدن به دست جبّاران و مغلوبيت و آنچه بر سرشان آمد تا بالأخره كشته شدند و مغلوب گشتند؟

حضرت فرمود: آنچه شد البته خداى تعالى براى ايشان مقدّر كرده بود و خود حكم كرده و امضا نموده و حتمى ساخته بود و سپس آن را اجرا كرد، و قيام على و حسن و حسين عليهم السلام «فَبِتَقَدُّمِ عِلْمِ ذلِك إلَيْهِمْ مِنْ رَسولِ اللَّهِ» با سابقه علم و دستورى بود كه از رسول خدا به آنها رسيده بود، و هر امامى كه سكوت كرد از روى علم و دستور بود» .

سپس مى نويسد :

بايد به اصل خبر مخصوصاً براى سطر آخر مراجعه شود .(1).


1) رجوع شود به سند شماره 101 .

پاسخ مطلب هفتم :

اولاً : استناد به رؤيا نزد ايشان چندان بى وجه هم نيست !(1)

ثانيا : آنچه در اين زمينه به آن استدلال شده رؤياى خود سيدالشهدا عليه السلام است كه ايشان هم آن را نقل كرده و پذيرفته و چنانكه در پاسخ مطلب اول گذشت آن را در حكم وحى قاطع قلمداد كرده است .

پاسخ مطلب هشتم :

بهترين نقض براى اين مطلب سكوت و جنگ اميرمؤمنان عليه السلام است كه هر دو به دستور خاصّ خداوند بوده است ،(2)شيعه و سنى از آن حضرت نقل كرده اند كه فرمود: «أُمرتُ بقتال الناكثين والقاسطين والمارقين» . يعنى من (از جانب خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله ) مأمور به جنگ با ناكثين و قاسطين و مارقين هستم.(3)

شيخ مفيد رحمه الله فرموده : تظاهرت به الأخبار ، وانتشرت به الآثار ، ونقلته الكافة عنه عليه السلام . (ارشاد 1/314 - 315) .

براى نمونه رجوع شود به : خصال 145 ، عيون اخبار الرضا عليه السلام 1 / 66 ، المسترشد 269 ، 668 ، الفصول المختارة 232 ، مناقب 3 / 18 ، بحار 29 / 434 و 32 / 293 ، 288 - 289 و 44 / 35 .

برخى از مصادر اهل تسنن : المبسوط سرخسى 10 / 3 ، 124 ، تاريخ مدينة دمشق 42/469 ، البداية والنهاية 7 / 338 ، النهاية ابن اثير 4 / 60 ، 320 و 5 / 114 ، مجمع الزوائد 7 / 238 (هيثمى گفته : سند روايت معتبر است) ، كنز العمال 11 / 292 ، 300 ، لسان العرب 2/196 و 7 / 378 و 10/341 ، تاج العروس 3 / 273 و 10 / 380 و 13 / 440 ، الغدير 1/337 و 3 / 194 و 10/48 ، ملحقات احقاق الحق 6 / 65 ، 67 ، 69 ، 70 ، 72 ، پاورقى المسترشد 269 به نقل از ابن حجر عسقلانى در المطالب العالية 4 / 297 .

در كتاب نورالأمير 335 - 338 نيز مصادر فراوانى از كتب عامه براى اين حديث و احاديث مشابه آن نقل كرده است.

ت.

1) رجوع شود به مطالبى كه در پاورقى پاسخ پرسش 31 گذشت .

2) روايات آن فوق حدّ احصاست براى نمونه رجوع شود به : بحار 29 / 417 - 479 .

3) اين حديث مصادر فراوان دارد ، شيخ صدوق قدس سره فرموده: وروي هذا الحديث من ثمانية عشر وجها عن النبي صلى الله عليه و آله . (علل الشرائع 1 / 222) .

پاسخ مطلب نهم :

اين ادعايى است بدون دليل ، بلكه خداى تعالى همواره پيامبران و جانشينان آنان را از «الهام» بهره مند مى گرداند چنانكه در روايت معروف و مشهور از ثامن الحجج عليه السلام آمده :

والإمام عالم لا يجهل ... .

إن الأنبياء والأئمة صلوات اللّه عليهم يوفّقهم اللّه ، ويوءتيهم من مخزون علمه و حكمه ما لا يوءتيه غيرهم ، فيكون علمهم فوق علم أهل الزمان ... .

وإن العبد إذا اختاره اللّه عزّ وجلّ لأمور عباده ، شرح صدره لذلك ، وأودع قلبه ينابيع الحكمة ، وألهمه العلم إلهاما ، فلم يعي بعده بجواب ، ولا يحير فيه عن الصواب ، فهو معصوم موءيّد ، موفق مسدّد ، قد أمن من الخطايا والزلل والعثار ، يخصّه اللّه بذلك ليكون حجته على عباده ، وشاهده على خلقه .(1)

يعنى : امام دانشمندى است كه نادانى در او راه ندارد (و هيچ امرى از او پوشيده نيست)... ..


1) كافى 1 / 202 - 203 ، امالى شيخ صدوق رحمه الله 579 - 680 ، عيون أخبار الرضا عليه السلام 2 / 199 ، كمال الدين 680 ، معاني الأخبار 100 ، تحف العقول 441 ، كتاب الغيبة شيخ نعمانى قدس سره 229 ، احتجاج 2 / 229 ، بحار 25 / 127 .

خدا، پيامبران و امامان عليهم السلام را توفيق داده و از دانش مخزون و حكمت هاى خويش چيزى كه به ديگران نداده، به آنها عنايت فرموده، لذا در علم و دانش از همه اهل زمان خويش برتر و بالاترند ... .

هنگامى كه خدا بنده اى را براى سرپرستى امور بندگان برگزيند، به او شرح صدر عنايت فرمايد، قلب او را چشمه سار حكمت قرار دهد، چنان علم و دانش را به او الهام كند كه از هيچ پاسخى درنماند، و در شناخت جواب صحيح حيران نگردد، او معصوم، مورد تأييد و توفيق و تسديد خداوند و ايمن از خطا و لغزش و اشتباه است، خداوند اين ويژگى ها را به او اختصاص داده تا حجت خدا بر بندگان و شاهد او بر خلائق باشد.

پاسخ مطلب دهم :

اگر «إنَّ اللّهَ شاءَ أنْ يَراكَ قَتيلاً»دستور خصوصى نباشد، استناد حضرت به آن وجهى ندارد، بلكه بايد بفرمايد : من از كتاب و سنت چنين مى فهمم و طبق تشخيص من شرايط اقتضا مى كند كه بايستى با يزيد مبارزه كنم . به خصوص كه جمله : «إنَّ اللّهَ شاءَ أنْ يَراهُنَّ سَبايا» جز دستور خصوصى وجهى ندارد .

لذا خود ايشان گفته :

طبق منطق روايات - اشاره به : «شاءَ أنْ يَراهُنَّ سَبايا» - حمل اهل بيت و زنان و كودكان بر اساس يك مصلحت بوده كه امثال ابن عباس نمى توانسته اند درك كنند.(1).


1) رجوع شود به سند شماره 100 .

پاسخ مطلب يازدهم :

الف) : چرا اين سرمشق بودن را به سيدالشهدا عليه السلام اختصاص داديد، مگر بقيه معصومين عليهم السلام سرمشق نيستند ؟!

ب) : جنبۀ مافوق بشرى امامان عليهم السلام - مانند پيامبران عليهم السلام - باعث مى شود كه ما با اطمينان خاطر كامل از آنها پيروى نماييم ؛ زيرا آنها مافوق بشر هستند و با عالم غيب و خداوند تعالى ارتباط دارند و از او دستور مى گيرند، پس : چون تو را نوح است كشتيبان ز طوفان غم مخور !

ج) خود ايشان تصريح كرده كه حركت حضرت جنبه مافوق بشرى داشته:

از نظر منطق روايات و طبق اعتقاد خاص ما به جنبه مافوق بشرى، يعنى جنبۀ ارتباط و اتصال امام به عالم مافوق بشرى، تمام كارهاى امام حسين حساب شده و از روى پيش بينى بوده، تصادف و اشتباه در آنها وجود ندارد.(1)

د) : مسلّما سرمشق بودن كه همان تأسى است محدوده خاصى دارد.(2)

ه-) : فلسفه امامت اختصاص به آنچه گفته شد ندارد ، بلكه مهمترين فلسفه اش پيروى مردم از امام معصوم در هر زمان و اقتدا به اوست .

و از برترين آثارش جلوگيرى از اختلاف و تفرقه و حفظ نظم اجتماع .


1) رجوع شود به سند شماره 102 .

2) چنانكه شرح آن در پاسخ مطلب دوم گذشت و در مطلب دوم پرسش 36 نيز خواهد آمد .

است؛ چنانكه در خطبه فدكيه حضرت زهرا عليهاالسلام آمده : «وجعل ... طاعتنا نظاما للملّة، وإمامتنا لمّا للفرقة» ،(1)و بنابر نقلى : «وإمامتنا أمانا من الفرقة [للفرقة]» .(2)

پاسخ مطلب دوازدهم :

اين مطالب با يكديگر تناقض واضح دارد: «مكتب به وجود آورد» ، «همان اسلام است» اگر همان مكتب اسلام باشد ، به وجود آوردن آن تحصيل حاصل است ؛ لذا توجيه نموده كه : «اسلام بيان كرد و او عمل كرد» .

اين نيز با مشكل مواجه مى شود، مگر قبل از آن پيامبر صلى الله عليه و آله ، اميرمؤمنان و امام حسن عليهماالسلام به مكتب اسلام عمل نكرده بودند ؟!

لذا توجيه ديگر كرده اند كه : «در درجۀ اول بيش از هركس ديگر عمل كرد» ولى معنا ندارد كه امام حسين بيش از جدّ و پدرش عليهم السلام به دين عمل كرده باشد.

پس مكتب همان اسلام است، امام حسين عليه السلام هم مكتب جديدى تأسيس نفرمود. قيام و سكوت هم در اين مكتب وابسته به فرمان خداست ، و توهم اينكه مكتب فقط مكتب قيام است، صحيح نيست .

پاسخ مطلب سيزدهم :

پس از اقامه دليل بر مطلب اشكال و اعتراض به آن وجهى ندارد ! .


1) دلائل الامامة 113 ، كشف الغمة 2 / 110 ، الدر النظيم 469 ، بحار 29 / 241 - 242 .

2) بلاغات النساء 16، بحار 29/223 ، احتجاج 1/134 .

36. آيا عامل حركت حضرت، امر به معروف و نهى از منكر بوده ؟

اشاره

گويند: حسين بن على خودش دليل نهضتش را بيان كرد، نه يك جا، نه دو جا و نه ده جا. اگر نگفته بود ما حق داشتيم از پيش خودمان ببافيم. فرمود: إنّي ما خَرَجْتُ أَشِراً وَلا بَطِراً وَ لا مُفْسِداً وَ لا ظالِماً إنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الإصْلاحِ في أُمّةِ جَدّي .

در كمال صراحت مى گويد دنياى ما را مفاسد گرفته است، امت جدم فاسد شده اند، قيام كردم براى اصلاح، من يك مرد اصلاح طلبم .

أُريدُ انْ آمُرَ بِالْمَعْروفِ وَ أَنْهى عَنِ الْمُنْكَرِ وَأسيرَ بِسيرَةِ جَدّي وَ أَبي.

هدفى جز امر به معروف و نهى از منكر ندارم. امام حسين هدف نهضت خودش را روشن كرده است، در كمال روشنايى.

همچنين فرمود : ألا تَرَوْنَ أنَّ الْحَقَّ لا يُعْمَلُ بِهِ وَ أنَّ الْباطِلَ لا يُتَناهى عَنْهُ؟ لِيَرْغَبَ الْمُوءْمِنُ في لِقاءِ اللّهِ مُحِقّاً(1)پس خودش بيان كرده است.(2)

و در همين زمينه نوشته اند :

اباعبداللّه يك مصلح است. اين تعبير از خودش است : إنّي لَمْ أخْرُجْ أشِراً وَ لا بَطِراً وَ لا مُفْسِداً وَلا ظالِماً ، و إنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الإصْلاحِ في أُمَّةِ جَدّي، أُريدُ أنْ آمُرَ بِالْمَعْروفِ وَ أنْهى عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أسيرُ بِسيرَةِ جَدّي وَ أبي .

اين را حضرت در نامه اى به عنوان وصيتنامه به برادرشان محمّد بن حنفيّه ... نوشتند و به او سپردند، چرا؟ براى اينكه دنيا از ماهيت


1) قبلاً گذشت كه ايشان اين روايت را چنين ترجمه كرد : مردم ! نمى بينيد كه به حق عمل نمى شود و كسى از باطل رويگردان نيست؟ در چنين شرايطى، موءمن بايد لقاء پروردگارش را بر چنين زندگى اى ترجيح بدهد .

2) رجوع شود به سند شماره 103 .

نهضت او آگاه شود: مردم دنيا! من مثل خيلى افراد نيستم كه قيام و انقلابم به خاطر اين باشد كه خودم به نوايى رسيده باشم، براى اينكه مال و ثروتى تصاحب كنم، براى اينكه به مُلكى رسيده باشم. اين را مردم دنيا از امروز بدانند (اين نامه را در مدينه نوشت) قيام من قيام مصلحانه است. من يك مصلح در امت جدّم هستم. قصدم امر به معروف و نهى از منكر است، قصدم اين است كه سيرت رسول خدا را زنده كنم، روش علىّ مرتضى را زنده كنم. سيرۀ پيغمبر مُرد، روش علىّ مرتضى مُرد؛ مى خواهم اين سيره و اين روش را زنده كنم.(1)

در جاى ديگر ايشان براى حركت سيدالشهدا عليه السلام سه عامل ذكر كرده : دعوت مردم كوفه ، امتناع از بيعت با يزيد ، امر به معروف ، سپس مى نويسد :

عامل سوم، عامل امر به معروف و نهى از منكر است. اين عامل را خود امام مكرر و با صراحت كامل و بدون آنكه ذكرى از مسألۀ بيعت و دعوت اهل كوفه به ميان آورد، به عنوان يك اصل مستقل و يك عامل اساسى ذكر نموده و به اين مطلب استناد كرده است.(2)

به موجب عامل اول [يعنى : دعوت مردم كوفه]، چون مردم كوفه دعوت كردند و زمينۀ پيروزى صدى پنجاه يا كمتر آماده شده است، امام حركت مى كند. يعنى اگر تنها اين عامل در شكل دادن نهضت حسينى موءثر بود، چنانچه مردم كوفه دعوت نمى كردند حسين عليه السلام از جاى خود تكان نمى خورد. .


1) رجوع شود به سند شماره 104 .

2) رجوع شود به سند شماره 105 .

به موجب عامل دوم [يعنى : امتناع از بيعت]، از امام بيعت مى خواهند و مى فرمايد با شما بيعت نمى كنم. يعنى اگر تنها اين عامل مى بود، چنانچه حكومت وقت از حسين عليه السلام بيعت نمى خواست، او با آنها كارى نداشت، مى گفت شما با من كار داريد، من كه با شما كارى ندارم؛ شما از من بيعت نخواهيد، مطلب تمام است . پس به موجب اين عامل، اگر آنها تقاضاى بيعت نمى كردند، اباعبداللّه هم آسوده و راحت بود، سر جاى خود نشسته بود، حادثه و غائله اى به وجود نمى آمد.

اما به موجب عامل سوم [يعنى : امر به معروف و نهى از منكر]، حسين يك مرد معترض و منتقد است، مردى است انقلابى و قيام كننده، يك مرد مثبت است. ديگر انگيزۀ ديگرى لازم نيست. همه جا را فساد گرفته، حلال خدا حرام، و حرام خدا حلال شده است، بيت المال مسلمين دراختيار افراد ناشايسته قرار گرفته و در غير راه رضاى خدا مصرف مى شود و پيغمبر اكرم فرمود: هركس چنين اوضاع و احوالى را ببيند فَلَمْ يُغَيِّرْ عَلَيْهِ بِفِعْلٍ وَ لا قَوْلٍ و درصدد دگرگونى آن نباشد، در مقام اعتراض برنيايد كانَ حَقّاً عَلَى اللّهِ أنْ يُدْخِلَهُ مدخَلَهُ شايسته است (ثابت است در قانون الهى) كه خدا چنين كسى را به آنجا ببرد كه ظالمان، جابران، ستمكاران و تغييردهندگان دين خدا مى روند، و سرنوشت مشترك با آنها دارد.

به گفتۀ جدّش استناد مى كند كه در چنين شرايطى كسى كه مى داند و مى فهمد و اعتراض نمى كند، با جامعۀ گنهكارِ خود سرنوشت مشترك دارد. تنها اين حديث نيست، احاديث ديگرى از شخص پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در اين زمينه هست.(1).


1) رجوع شود به سند شماره 106 .

أشْهَدُ أنَّكَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلاةَ ، وَآتَيْتَ الزَّكاةَ ، وَأَمَرْتَ بِالْمَعْروفِ ، وَنَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ ، وَجاهَدْتَ فِى اللّه ِ حَقَّ جِهادِهِ حَتّى أتيكَ الْيَقينُ.

ما گواهى مى دهيم كه تو نماز را بپا داشتى، تو زكات و انفاق را به همۀ مراتبش ادا كردى، تو آمر به معروف و ناهى از منكر هستى، تو امر به معروف و نهى از منكركردى .

يعنى تمام نهضت تو امر به معروف و نهى از منكر است.(1)

خلاصه مطالب گذشته :

(1) رواياتى كه از حضرت نقل شد بيان انگيزه نهضت است .

(2) انگيزه «امر به معروف» اختصاص به حضرت ندارد و شامل همه مى شود.

(3) دعوت مردم كوفه به تنهايى مى تواند عامل حركت حضرت باشد .

(4) سيدالشهدا عليه السلام يك مصلح است .

(5) عبارت : «وَأمَرْتَ بِالْمَعْروفِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ» يعنى : تمام نهضت تو امر به معروف و نهى از منكر است !

پاسخ مطلب اول :

(1) به نظر مى رسد كه عبارت : «أُريدُ أنْ آمُرَ بِالْمَعْروفِ وَ أَنْهى عَنِ الْمُنْكَرِ » ارائه برنامه است نه عامل مستقل نهضت . توضيح مطلب آنكه برخى از امورى كه انگيزه حركت سيدالشهدا عليه السلام دانسته شده - گذشته از اختصاص آن به خود حضرت - از علل طولى سفر - و به تعبير دقيق تر از حكمت هاى سفر - است و نمى توان آن را تنها انگيزه و سبب مستقل حركت حضرت دانست .


1) رجوع شود به سند شماره 107 .

و به بيان روشن سيدالشهدا عليه السلام براى امتثال دستور خاصّ خداوند از مدينه به مكه و از مكه به عراق سفر كرد(1)تا در صورت يارى ، فرمان بردارى و اطاعت مردم از حضرت ،(2)

و در ادامه روايت : «أريد أن آمر بالمعروف ... »، فرمود : فمن قبلني بقبول الحق فاللّه أولى بالحق ، [ومن ردّ عليّ هذا أصبر حتى يقضي اللّه بيني وبين القوم بالحقّ] . (بحار 44 / 330 - 329).

و در روايات ديگر نيز آمده كه خطاب به كوفيان فرمود : فإنكم إن تتقوا وتعرفوا الحقّ لأهله يكن أرضى للّه ، ونحن أهل البيت أولى بولاية هذا الأمر عليكم . ( طبرى 4 / 303، بحار 44 / 377).

و فرمود : فإن وفيتم لي ببيعتكم فقد أصبتم حظّكم ورشدكم. (بحار 44 / 381) .

و فرمود: فإنكم إلاّ تنصرونا وتنصفونا قوي الظلمة عليكم . (بحار 97 / 81 - 79) .

آنها را به راه مستقيم هدايت نموده، فسادهاى موجود در جامعه را برطرف و اصلاح كند، امر به معروف و نهى از منكر نمايد، عدالت را در جامعه حكم فرما سازد و مطابق سيره جدّ بزرگوار و پدر عالى مقامش صلوات اللّه عليهماوآلهما عمل نمايد .

چنانكه ملاحظه فرموديد:

الف) اين علت ها - يا حكمت ها - طولى است يعنى دستور خاص خداوند سبب شد كه سفر نمايد به قصد اجراى برنامه هاى فوق .

ب) برنامه هاى ياد شده از: هدايت مردم، اصلاح جامعه، امر به معروف و ... تعليقى و مشروط است به اينكه مردم حضرت را يارى نمايند.

ج) انگيزه اصلى در واقع امتثال دستور خداى تعالى است و تعبير مناسب تر براى علت هاى ديگر «اهداف مشروط» و ارائه «برنامه تعليقى» است..


1) رجوع شود به بخش 3 ، پرسش 6 : آيا سيدالشهدا عليه السلام ... دستور خاص داشت ؟!

2) چنانكه در نامه حضرت به اهل بصره آمده : فإن تجيبوا دعوتي، وتطيعوا أمري، أهدكم سبيل الرشاد . (بحار الأنوار 44 / 340) .

د) اين «اهداف مشروط» و «برنامه تعليقى» فقط به دست كسى قابل اجراست كه از جانب خداوند دستور داشته باشد و جز با مأموريت الهى ممكن نيست. معلوم است كه غير معصوم هيچ گاه نمى تواند به سيره پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم و اميرمؤمنان عليه السلام رفتار كند؛ زيرا نه قدرت و توان آن را دارد و نه علم و دانش آن را ، به خصوص كه امر به معروف و نهى از منكر هرگاه مستلزم ضرب، جرح، قتل و ... باشد اختصاص به معصوم دارد ، چنانكه خواهد آمد.

2. شگفتا كه ايشان نقل كرده سيدالشهدا عليه السلام در مورد خروج خويش فرمود :

. . . أُريدُ أنْ آمُرَ بِالْمَعْروفِ وَأَنْهى عَنِ الْمُنْكَرِ ، وَ أَسيرَ بِسيرَةِ جَدّي وَأَبي علي بن أبي طالب عليه السلام . . . .(1)

الف) اراده امر به معروف و نهى از منكر دارم .

ب) (اجراى عدالت به) روش پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرمؤمنان عليه السلام را خواهانم .

ولى فقط به جمله اول استناد كرده كه اين از جهت علمى صحيح نيست .

دليل آنكه «امر به معروف» علت و عامل مستقل قيام نيست، و بخشى از «ارائه برنامه» است آنكه اين دو جمله در يك سياق و به يك منظور بيان شده، اگر علت باشد هر دو علت ، و اگر «برنامه» باشد هر دو برنامه است.

علاوه بر آن حضرت نفرمود: انگيزه و علت خروج من امر به معروف است، فرمود: «مى خواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم» و اين جمله به قرينه كلمه «أُريد» ارائه برنامه است. .


1) براى تأمل و دقت بيشتر در روايت رجوع شود به : بحار 44/329، عوالم 17/179 .

پاسخ مطلب دوم :

1.

اگر انگيزه حركت حضرت صرف «امر به معروف و نهى از منكر» بوده و شامل همه مى شود، چرا بقيه معصومين عليهم السلام چنين روشى را دنبال نكرده و به استناد «امر به معروف» قيام نكردند و ديگران را ترغيب به اين كار ننمودند ؟!

2.

روايات سيدالشهدا عليه السلام كه ايشان بدان استدلال كرده ، يعنى :

ألا تَرَوْنَ أنَّ الْحَقَّ لا يُعْمَلُ بِهِ وَأنَّ الْباطِلَ لا يُتَناهى عَنْهُ لِيَرْغَبَ الْمُوءْمِنُ في لِقاءِ اللّهِ مُحِقّاً .

أيُّهَا النّاسُ مَنْ رَأى سُلْطاناً جائِراً ... فَلَمْ يُغَيِّرْ عَلَيْهِ بِفِعْلٍ وَ لا قَوْلٍ .

مانند بقيه ادله امر به معروف و نهى از منكر مشروط به شرائطى است .

در تمام مباحث علمى بايستى پس از سنجش مجموع ادله - ملاحظه عام و خاص و مطلق و مقيد - به استنتاج پرداخته شود . تمسك به عام و مطلق قبل از فحص از مخصّص و قيد نزد همه مردود است .

در روايت معتبر از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود : امر به معروف و نهى از منكر بر همه واجب نيست ، «إنما هو على القوي المطاع العالم بالمعروف من المنكر» . فقط بر كسى واجب است كه قدرت داشته باشد و از او اطاعت كنند (و بپذيرند) و معروف را از منكر تشخيص دهد .

و در مورد روايت : «أفضل الجهاد كلمة عدل عند إمام جائر» ، فرمود : اين در صورتى است كه از او بپذيرد .(1).


1) كافى 5 / 59 - 60، وسائل 16 / 126 - 127 .

و فرمود : إنمّا يُؤمر بالمعروف ويُنهى عن المنكر مؤمن فيتعظ أو جاهل فيتعلّم أمّا صاحب سوط و سيف فلا .(1)

يعنى : امر به معروف و نهى از منكر در مورد مؤمنى است كه موعظه را بپذيرد ، يا جاهلى كه باعث شود حكم شرعى را ياد بگيرد نه كسى كه داراى تازيانه و شمشير است (كنايه از صاحبان قدرت و متوليان حكومت) .

نتيجه آنكه اطلاق و عمومى كه تصور شده ناتمام است .

3. دليل ديگر بر آنكه نمى توان به اطلاق و عموم ادله بسنده كرد اين است كه اگر امر به معروف و نهى از منكر متوقف بر كشتن يا مجروح كردن ديگران باشد بنابر نظر جمعى از فقها - اشهر يا مشهور يا به قول شيخ طوسى قدس سره ظاهر كلام علماى اماميه آن است كه - اختصاص به اذن امام معصوم عليه السلام دارد. بلكه برخى تجويز آن را براى عموم موجب فساد اجتماع و هرج و مرج دانسته اند.

صاحب جواهر رحمه الله تمسك به اطلاقات و تأسى به پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام را براى اين مطلب امرى واضح الفساد مى داند .(2)

پس با توجه به اينكه نظر جمع كثيرى از فقها آن است كه اين نوع از امر به معروف و نهى از منكر بدون اذن امام معصوم عليه السلام جايز نيست ، اگر اين نوع امر به معروف از امامى ديده شود تأسى در آن وجهى ندارد ؛ زيرا از ويژگى هاى خاص او به حساب مى آيد . .


1) تهذيب 6 / 178، وسائل 16 / 127 .

2) جواهر 21 / 383 - 384 .

4. فرض كنيد عالمى، مرجع تقليدى با همين شرائطى كه براى امام حسين عليه السلام بود ، بخواهد به داعى «امر به معروف و نهى از منكر» قيام كند، آيا برنامه اى را كه حضرت اجرا كردند، مى تواند پياده كند؟

چرا قبل از اينكه والى مدينه بخواهد از حضرت بيعت بگيرد، حركتش را شروع نكرد ؟! تأخير در امر به معروف و نهى از منكر كه شأن حضرت نيست !

آيا با اين انگيزه و هدف اصلاً اعتنا به كوفيان و مكاتبه با آنان - با آن تجربه هاى تلخ بلكه با تذكر ديگران - وجهى داشت ؟!

بر فرض اعتماد، چرا پس از شنيدن خبر شهادت حضرت مسلم عليه السلام تغيير مسير نداد؟ ادامه حركت كه با اين انگيزه مطابقت ندارد !

كسى كه مى خواهد امر به معروف كند چگونه مى تواند به كسانى كه براى اقامه فريضه امر به معروف به يارى او آمده اند، اجازه انصراف دهد؟!

آيا وظيفه ايجاب نمى كرد كه آنها را به ثبات قدم و استقامت دعوت نمايد ؟! آيا روشنگرى و راهنمايى آنان - با يادآورى آيات قرآن و كلمات جدّ بزرگوارش - با هدف مذكور تناسب بيشترى نداشت ؟!

چرا در اين جهت هيچ سعى و تلاشى از حضرت ديده و نقل نشده است ؟!

از آن شگفت تر اينكه پس از اجازه انصراف به ديگران و اعلام خبر شهادت خود و يارانش ، باز هم دنبال يارانى ديگر باشد(1)و جناب حبيب بن مظاهر رحمه الله را به دنبال عده اى از بنى اسد بفرستد ؟!(2).


1) عبرات المصطفين 1/403 - 408 .

2) عبرات المصطفين 1/432 .

چرا موقع رسيدن به لشكر حرّ از فرصت استفاده نكند و شروع به جنگ و قتال ننمايد ؟! اگر مى خواهد اقامه فريضه امر به معروف كند، چرا دست روى دست بگذارد تا آن قدر لشكر جمع شود كه ياراى مقابله با آنها نباشد؟!

امر به معروف كه نياز همراه بردن بانوان و قربانى كردن اطفال و امثال آن ندارد؟ آيا مى توان پذيرفت كه بردن اهل حرم و تحمل آن همه مصائب به جهت امر به معروف و نهى از منكر بوده است؟!

آرى ؛ قيام حضرت به دستور خاص الهى و تحمل اين گونه مشقت ها هم به همان دليل روا بوده است .

پاسخ مطلب سوم :

چگونه دعوت مردم كوفه به تنهايى مى تواند عامل حركت حضرت باشد، در حالى كه ديگران - چه رسد به خود امام - همه مى دانستند كه آنها وفادار نيستند و خود حضرت فرمود : اينها نامه هاى كوفيان است ولى آنها قاتل من هستند.(1)

كتب حديث ، تاريخ ، مقتل و ... مملو است از آثارى كه دلالت دارد عده اى از اعلام و معاريف - اعم از دوست و دشمن - امام حسين عليه السلام را از اعتماد بر كوفيان و سفر به سوى عراق نهى كرده اند، مانند: .


1) بحار 44/368 ، عوالم 17/218، تاريخ مدينة دمشق 14/216، سير اعلام النبلاء 3/306 ، البداية والنهاية 8/183 ، ملحقات احقاق الحق 27/302 .

1. عبداللّه بن مطيع 2 . ابوواقد ليثى 3 . ابن عباس 4 . عمر بن عبدالرحمن مخزومى (يا ابوبكربن حارث) 5 - 6 . واقدى وزراره 7 . عبداللّه بن زبير 8 . محمد حنفيه 9 . عبداللّه بن جعفر 10 . عبداللّه بن عمر و... .(1)

پس اينكه ايشان گويد: «چون مردم كوفه دعوت كردند ، زمينۀ پيروزى صدى پنجاه يا كمتر آماده شده است» بنابر كلام خود ايشان مخدوش است كه:

الف) : ابن عبّاس به امام حسين عليه السلام مى گفت: تو اگر به كوفه بروى، من يقين دارم كه مردم كوفه نقض عهد مى كنند .(2)

ب) : واز حضرت نقل كردكه - در پاسخ كسى كه نقض عهد كوفيان را تذكر داد - فرمود: «لا يخفى عليّ الأمر» مطلبى كه تو گويى بر خودم نيز پنهان نيست .(3)

ج) : مطالبى كه خود ايشان در رّ شهيد جاويد در اين زمينه ذكر كرده است !(4)

پاسخ مطلب چهارم :

لازمه مصلح بودن و اصلاح طلبى قيام نيست ، امام حسن عليه السلام نيز مصلح و داعى آن حضرت براى صلح ، صلاح امت بوده است ، چنانكه در كلام آن حضرت - به نقل شيعه و سنى - آمده : .


1) به ترتيب شماره رجوع شود به فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام صفحات 339 و 383، 340، 358 و 360 ، 361، 362، 362، 363، 369 - 370 ، 372 ، 375 .

نظير اين روايات در مصادر فريقين بسيار است ، به عنوان نمونه رجوع شود به كلام ذهبى در سير اعلام النبلاء 3/297 و كلام ابن اثير در أُسد الغابة 2/21 .

2) رجوع شود به آدرسى كه در سند شماره 125 خواهد آمد .

3) رجوع شود به آدرسى كه در سند شماره 122 خواهد آمد .

4) براى نمونه رجوع شود به سند شماره 146 .

وإن معاوية نازعني حقا هو لي دونه ، فنظرت لصلاح الأمة ، وقطع الفتنة . أو : فتركته لصلاح الأمة ، وحقن دمائها .(1)

يعنى : معاويه در امرى كه اختصاص به من داشت با من نزاع نمود ولى من مصلحت امت را در نظر گرفته و براى قطع ريشه فتنه با او صلح نمودم .

و بنا بر نقل ديگر : من به جهت صلاح امت و جلوگيرى از خونريزى از حق خويش گذشتم .

پاسخ مطلب پنجم :

آيا تفسير : «وَأمَرْتَ بِالْمَعْروفِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ» به عبارت : (تمام نهضت تو امر به معروف و نهى از منكر است) صحيح است؟!

اگر اين مطلب درست باشد بايستى بقيه روايت هم چنين توضيح داده شود: شهادت مى دهم كه تمام نهضت تو نماز است، زكات است !

مضافا به اينكه همين عبارت در زيارت بقيه معصومين عليهم السلام نيز وارد شده است، آن را چگونه تفسير مى كنيد ؟! آنها كه اصلاً قيام و نهضت نداشته اند ، ولى در زيارت جامعه كبيره و ديگر زيارات خطاب به آنها مى گوييم : «وأمرتم بالمعروف ونهيتم عن المنكر».(2).


1) تنزيه الأنبياء عليهم السلام 224، مناقب 3 / 196، الفتوح ابن أعثم 4 / 293 ، بحار 44 / 30، 56، 62، 66 و قريب به اين مضمون در الامامة والسياسة 1 / 186 (چاپ ديگر : 1 / 141) وفيات الأعيان 2 / 66، كامل ابن اثير 3 / 409، شرح ابن ابى الحديد 16 / 14، الغدير 10/160 ، 173 .

2) رجوع شود به بحار الانوار 97/344 و 99/129، 150 .

پيوست 1 : امكان بيعت امام معصوم با ديگران براى امر به معروف !

پس از بيان عامل بودن «امر به معروف و نهى از منكر» گفته شده :

امام صادق عليه السلام فرمود: من حاضرم با محمّد نفس زكيّه بيعت كنم به شرط اينكه قيامش قيام امر به معروف باشد نه مهدويت.(1)

اشكال :

1.

در مصادر مربوط به «نفس زكيه» چنين مطلبى يافت نشد.

2.

بر فرض كه چنين روايتى وجود داشته باشد با اصول مسلّم مباحث امامت منافات دارد ! چگونه ممكن است امام معصوم و حجت پرودگار - در غير موارد اكراه - با كسى بيعت و از او پيروى نمايد ؟!

مگر خود شما يك صفحه قبل نگفتيد : «بيعت فقط در مورد حاكم و سلطان است»؟!

فكر مى كنيد قيد «امر به معروف و نهى از منكر» مطلب را تغيير مى دهد ؟!

3. برخلاف علماى عامه و فرقه هاى ديگر - غير از شيعه دوازده امامى - كه نفس زكيه را تأييد كردند، امام صادق عليه السلام با او مخالفت كردند.

با اشاره اى به حال او ببينيم آيا امكان دارد امام با چنين كسى بيعت كند؟! يا اصلاً او را قبول ندارد ؛ زيرا او شخص ظاهرالصلاحى هم نبوده است.

او به حضرت مى گويد: من از شما اعلم ، داناتر ، سخاوتمندتر و شجاع تر هستم و حضرت او را تكذيب مى كند.(2)


1) رجوع شود به سند شماره 108 .

2) قال لأبي عبداللّه عليه السلام : واللّه إني لأعلم منك ، وأسخى وأشجع . (مناقب 3/355 ، اعلام الورى 1/529 ، بحار 47/131 ، مستدرك 13/23 ، عوالم 20/ق1/258 و 20/ق2/952).

هنگامى كه معتزله و برخى از بزرگان عامه از حضرت مى خواهند كه با او بيعت كند ، حضرت صريحا با آنها مخالفت مى كند و نمى پذيرد و مى فرمايد: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من ضرب الناس بسيفه و دعاهم الى نفسه و في المسلمين من هو أعلم منه فهو ضالّ متكلّف .(1)

حضرت مطالب او را ردّ كرده(2)و با وجود اينكه اصرار داشت حضرت به خانه او برود و مكرر از حضرت دعوت نمود ، حضرت نپذيرفت .(3)

امام باقر عليه السلام عبارت «مشؤوم قومه» نامبارك و نحس طائفه(4)و امام صادق عليه السلام تعبير «أشأم سلحة» يعنى شوم ترين نطفه(5)را درباره او به كار برده اند.

او اموال امام صادق عليه السلام را مصادره و حضرت را زندان كرده و حضرت فرمود: ديگر با او تكلم نخواهم كرد .(6)

با صرف نظر از آنچه در مطلب شماره 2 گذشت ، آيا ممكن است كه حضرت با چنين كسى بيعت نمايد ؟!

آرى امام صادق عليه السلام به پدرش فرمودند كه: .


1) تهذيب الأحكام 6 / 148 - 151 ، كافى 5 / 22 - 27 ، احتجاج 2 / 122 ، بحار 47 / 213 - 216 و 97/18 - 21 ، عوالم 20 / ق 1 / 506 - 510 .

2) بصائر الدرجات 176 ، بحار 47 / 272 ، عوالم 20 / ق 2 / 947 - 948 .

3) بصائر الدرجات 158 ، بحار 26/186 و 47 / 270 ، عوالم 20 / ق 2 / 951 .

4) كافى 1/364 ، الثاقب فى المناقب 381 ، بحار 47 / 286 ، عوالم 20 / ق 2 / 969 .

5) كافى 1/360 ، بحار 47 / 282 ، عوالم 20 / ق 2 / 962 .

6) كافى 1/364 ، بحار 47 / 284 - 286 ، عوالم 20 / ق 2 / 967 - 970 .

لا تفعلوا فإن هذا الأمر لم يأت بعد ، إن كنت ترى أن ابنك هذا هو المهدي فليس به، ولا هذا أوانه ، وإن كنت إنما تريد أن تخرجه غضبا للّه وليأمر بالمعروف وينهى عن المنكر، فإنا - واللّه - لا ندعك - وأنت شيخنا - ونبايع ابنك في هذا الأمر. فغضب عبد اللّه بن الحسن ، وقال : لقد علمت خلاف ما تقول ، واللّه ما اطلعك على غيبه ، ولكن يحملك على هذا الحسد لابني !(1)

يعنى : ... اگر تو مى خواهى كه او خروج نمايد - به جهت خشم و غضبى كه در راه خدا دارى - تا او امر به معروف و نهى از منكر كند، اين صحيح نيست كه ما تو را كه پير و مسنّ هستى رها كنيم و با فرزندت بيعت كنيم.

واضح است كه غرض امام صادق عليه السلام از اين كلام امتناع از بيعت با پسر او (نفس زكيه) است نه اينكه واقعا حاضر بودند با پدر (عبداللّه بن الحسن) بيعت كنند ؛ زيرا آخر همين روايت آمده كه او با حضرت صريحا مخالفت نمود و به حضرت اهانت كرده و نسبت حسادت داد و گفت :

آنچه تو گويى صحيح نيست بلكه خلاف آن معلوم است ، خداوند به تو علم غيب نداده است ، آنچه اظهار مى كنى ناشى از حسادتى است كه به فرزندم (نفس زكيه) دارى !

در روايات ديگر نيز توهين كردن او به حضرت نقل شده است.(2).


1) ارشاد 2 / 192 ، مقاتل الطالبيين 141 ، إعلام الورى 1 / 527 ، كشف الغمة 2 / 386 ، بحار 46/188 - 189 و 47 / 277 - 278 عوالم 20 / ق 2 / 957 .

2) رجوع شود به : كافى 1/360 ، مناقب 3 / 356 ، بحار 47 /132 ، 282 ، عوالم 20 / ق 2 / 962 - 963 . بلكه عبداللّه انحراف عقيدتى داشت و فرزندش نفس زكيه را «مهدى امت» مى دانست ، كان يقول : ابني محمد مهدي هذه الأمة. (مناقب 3 / 355 ، بحار 47 / 132) .

پيوست 2 : عدم امكان بيعت امام معصوم از روى اكراه و تقيه !

در شرح و بيان عامل بودن «امر به معروف» گفته شده :

اگر امام از كشور خارج مى شد وظيفۀ خود را انجام داده بود، اگر به ميان كوهها مى رفت كه دسترسى به او نبود (به قول ابن عباس «شعاب الجبال») باز هم وظيفۀ خود را انجام داده بود، اگر فرضاً در خانه ها مخفى شده بود باز هم وظيفۀ خود را انجام داده بود، ولى اگر بيعت زورى و اكراهى انجام مى داد معذور نبود.

اكراه از نظر اسلام شامل اين مسائل نمى شود. «رُفِعَ مَا اسْتُكْرِهوا عَلَيْهِ» و «لا ضَرَرَ وَ لا ضِرارَ» شامل جايى كه ضرر بر اسلام وارد شود نيست، مثل اينكه كسى را مجبور كنند كه عليه اسلام كتاب بنويسد يا قرآن را تخطئه كند.(1)

اشكال :

اينكه گفته ايد: در اين فرض و آن فرض وظيفه خود را انجام داده بود، نظر شخصى است ، حجت خدا تكليفش را از خدا كسب كرده، مثل يك بشر عادى فكر نمى كند كه چنين كند يا چنان !

خود شما در ضمن كلامى از حضرت نقل كرده ايد كه فرمود :

آينده براى من روشن است ... آينده را مى دانم ... اين راه راهى است كه خدا تعيين كرده .(2)


1) رجوع شود به سند شماره 109 .

2) رجوع شود به سند شماره 110 .

اما اينكه گفته ايد: از نظر اسلام اكراه شامل اين مسائل نمى شود.

اشكالش آن است كه : آثار و اخبار فراوان از طريق شيعه و سنى دلالت بر بيعت اكراهى اهل بيت عليهم السلام و اصحاب آنها با خلفا دارد.

آيا شما روايات متواترى كه در بيعت اكراهى اميرمؤمنان عليه السلام با خليفه اول وارد شده نمى پذيريد؟ آيا بيعت امام مجتبى عليه السلام با معاويه را انكار مى كنيد ؟!

برخى از يادداشت هاى ديگر ايشان نيز حاكى از آن است كه ايشان ترديد داشته آيا ممكن است اهل بيت عليهم السلام با خلفا بيعت كرده باشند يا نه؟

تحت عنوان «سوءالات درباره نهضت حسينى» مى نويسد :

10. آيا امام سجاد در وقعۀ «حَرّه» به وسيلۀ مسلم بن عقبه با يزيد بيعت كرد؟(1)

پاسخ :

در روايات از امام حسن مجتبى عليه السلام (2)و امام زمان عليه السلام (3)نقل شده كه غير از حضرت مهدى عليه السلام بقيه معصومين عليهم السلام (به جهت تقيه) با طاغوت زمان خويش بيعت نموده اند.80


1) رجوع شود به سند شماره 111 .

2) كمال الدين 316 ، كفاية الأثر 225 ، احتجاج 2 / 10 ، الصراط المستقيم 2 / 129 ، كشف الغمة 3/328 ، بحار 14 / 349 و 44 / 19 و 51 / 132 و 52 / 279 .

3) كمال الدين 485 ، كتاب غيبت شيخ طوسى قدس سره 292 ، احتجاج 2 / 284 ، خرائج 3/1115 ، كشف الغمة 3 / 340 ، بحار 52 / 92 و 53 / 181 و 75 / 380

اطلاق اين دو روايت دلالت دارد كه امام سجاد عليه السلام با يزيد و سيدالشهدا عليه السلام با معاويه بيعت نموده اند .

روايات و آثار ديگرى هم در اين زمينه وجود دارد.(1)

روى البلاذري : إنّ حجر أتى الحسين عليه السلام فقال له : دع رأي الحسن واجمع شيعتك ، ثم ادع قيس بن سعد بن عبادة وابعثه في الرجال ؛ وأخرج أنا في الخيل ، فلا يشعر ابن هند إلاّ ونحن معه في عسكره ، فنضاربه حتى يحكم الله بيننا وبينه ، وهو خير الحاكمين ... فقال له الحسين عليه السلام : إنا قد بايعنا وليس إلى ما ذكرت سبيل . (موسوعة كلمات الإمام الحسين عليه السلام 249 به نقل از أنساب الأشراف 3 / 151 ح 12) .

وفي رواية : إنّا قد بايعنا وعاهدنا ، ولا سبيل إلى نقض بيعتنا . (الأخبار الطوال 220) .

وفي كتاب معاوية إلى مروان : لا تعرض للحسين في شيء ، فقد بايعنا، وليس بناقض بيعتنا ولا مخفر ذمّتنا . (اختيار معرفة الرجال 1/251 ، الأخبار الطوال دينورى 224، بحار 44/212 عوالم 17/90).

وفي رواية : فإنّا لا نريد أن نعرض له في شيء ما وفى بيعتنا . (اختيار معرفة الرجال 1/252 ، بحار 44 / 212) .

گر چه در روايتى چنين نقل شده كه سيدالشهدا عليه السلام با معاويه بيعت نكرد، علامه ابن شهرآشوب مازندرانى مى نويسد: فطلب معاوية البيعة من الحسين ، فقال الحسن عليهماالسلام : يا معاوية ! لا تكرهه فإنه لن يبايع أبدا أو يقتل ، ولن يقتل حتى يقتل أهل بيته ، ولن يقتل أهل بيته حتى يقتل أهل الشام. (عوالم 16 / 170 به نقل از المناقب 3/193 ، بحار 44/54) .

.

1) عن مولانا أبيعبد اللّه جعفر بن محمد عليهماالسلام في حديث : فقدموا الشام ، فأذن لهم معاوية ، وأعدّ لهم الخطباء. فقال : يا حسن ! قم فبايع ، فقام وبايع ، ثم قال للحسين عليه السلام : قم فبايع ، فقام فبايع ، ثم قال : يا قيس ! قم فبايع ، فالتفت إلى الحسين عليه السلام ينظر ما يأمره ، فقال : يا قيس إنه إمامي ، يعني الحسن عليه السلام . (عوالم 16/149 - 150 به نقل از اختيار معرفة الرجال 109 ، بحار 44/61) .

پيوست 3 : تأييد قيام هاى زيديه

در بيان عامل بودن «امر به معروف» مى نويسند :

اگر چنين قيامى كه پشت سرش قيامهاى ديگر صورت گرفت نمى بود، اسلام و امويّت آنچنان بهم آميخته مى شد كه تفكيك آنها ممكن نبود و با زوال امويها اسلام نيز از ميان رفته بود.(1)

در طول تاريخ اسلامى اين حادثه منشأ انقلابها شده و كاخهاى ظلم را در اثر برانگيختن تأثر و بغض منطقى و اجتماعى واژگون كرده است و در آينده نيز خواهد كرد.(2)

همين استغنا بود كه بعدها روحيۀ استغنا به وجود آورد و چقدر قيامها و نهضتها به وجود آمد!(3)

اشكال :

از كلام ايشان تأييد قيام هاى بعدى استفاده مى شود و اين در حالى است كه معصومين عليهم السلام قيام هاى سادات حسنى و زيديه را تأييد نكرده اند.(4)

مضافا به اينكه آنچه باعث بقاى اسلام بود فقط حادثه كربلا بود و قيام هاى ديگر قابل قياس با واقعه عاشورا نيست .

گذشته از آنكه مفاسدى نيز بر آن مترتب شد ، مانند انشعاب شيعه به فرقه هاى مختلف و متضاد و رويارويى مستقيم برخى از آنها با اهل بيت عليهم السلام . .


1) رجوع شود به سند شماره 112 .

2) رجوع شود به سند شماره 113 .

3) رجوع شود به سند شماره 114 .

4) رجوع شود به «نگرشى به فرقه زيديه» در بخش سوم «در حاشيه پاسخ به شبهات» .

ايشان اين مطلب را جاى ديگر تحت عنوان «نهضت حسينى، عامل شخصيت يافتن. جامعۀ اسلامى » چنين بيان مى كند :

بعد از شهادت امام حسين يك چنين حالتى به وجود آمد، يك رونقى در اسلام پيدا شد. اين اثر در اجتماع از آن جهت بود كه امام حسين عليه السلام با حركات قهرمانانۀ خود روح مردم مسلمان را زنده كرد، احساسات بردگى و اسارتى را كه از اواخر زمان عثمان و تمام دورۀ معاويه بر روح جامعۀ اسلامى حكمفرما بود، تضعيف كرد و ترس را ريخت، احساس عبوديت را زايل كرد .

وبه عبارت ديگر به اجتماع اسلامى شخصيت داد. او بر روى نقطه اى در اجتماع انگشت گذاشت كه بعدا اجتماع در خودش احساس شخصيت كرد.(1)

اشكال :

با كمى تأمل در تاريخ و سيره خلفا به روشنى مى يابيم كه بردگى در حقيقت از زمان قبل به مردم تحميل شد، بدون هيچ دليلى عمر - با وجود خشونت(2)- بر خلافت نصب شد، هنگامى كه به ابوبكر اعتراض شد، بى محابا گفت : آيا مرا از خدا مى ترسانيد؟!(3).


1) رجوع شود به سند شماره 115 .

2) تحليل سيره او نيازمند تأليفى مستقل است ، به عنوان نمونه رجوع شود به كتاب «رفتارشناسى خليفه دوم» نوشته سعيد داودى به نقل از مصادر عامه .

3) تاريخ طبرى 2/621 ، كامل ابن اثير 2/425 ، شرح ابن ابى الحديد 1/164 - 165 و 20/24 .

طبرى و ديگر نويسندگان عامه آورده اند: مالى را نزد عمر آوردند تا تقسيم كند، مردم اجتماع كردند، سعد بن ابى وقاص مردم را كنار زد و خود را به عمر رساند، همين كه به عمر رسيد او را با تازيانه زد و گفت: به گونه اى نزد من آمدى كه از سلطان خدا در زمين نمى ترسى!(1)

اين رفتار عمر بود با سعد كه يكى از افراد شوراى شش نفره او بود چه رسد به ديگران.

از مثال هاى معروف عرب است كه تازيانه عمر از شمشير حجّاج وحشتناك تر بود !(2)

آرى بعدا نحوه بردگى تفاوت كرد، كه خاندان خليفه و بنى اميه نيز مردم را برده خود پنداشتند چنانكه در مصادر آمده : «واتخذوا عباد اللّه خولا».(3).


1) الطبقات الكبرى ابن سعد 3 / 287 ، تاريخ طبرى 3 / 280 ، كنز العمال 12 / 564 .

2) قالوا : كانت درّة عمر أهيب من سيف الحجّاج . (مغني المحتاج 4 / 390 ، حواشي الشرواني 10/134 ، شرح ابن ابى الحديد 1 / 181 و 12 / 75 ، وفيات الأعيان 3 / 14) .

3) رجوع شود به : بحار 31/299 ، الغدير 8/296 ، مستدرك حاكم 4/479 و مصادر ديگر .

پيوست 4 : ترديد امام عليه السلام در سرانجام كار !

در بحث از عامل قيام سيدالشهدا عليه السلام ذيل «يادداشت درباره نهضت حسينى» - در اشكال بر كلام شهيد جاويد - گفته شده :

ثانياً شقّ سومى در كار است و آن اينكه امام حسين به حكم دستورهاى كلى اسلام قيام كند.

اين گونه قيامها مشروط به اين نيست كه شرايط آنچنان فراهم باشد كه به ثمررسيدن قطعى باشد، احتمال به ثمررسيدن هم كافى است.

به علاوه در صورت به ثمر نرسيدن هم ضررى به اسلام وارد نمى آمده بلكه جامعه را يك قدم به سوى ثمر ونتيجه نزديك كرده است.

از كلمات خود امام هم همين ترديد برمى آيد، چنانكه از جمله اى كه در جواب فرزدق شاعر هنگام خروج امام از مكه فرمود كه «وَ إنْ حالَ الْقَضاءُ دُونَ الرَّجاءِ فَلَنْ يَتَعَدَّ مَنْ كانَ الْحَقُّ نِيَّتَهُ وَ التَّقْوى سَريرَتَهُ» [آشكار است] .(1)

اشكال :

كلام حضرت: «و إن حال القضاء ... » ؛ بيان احتمالات قضيه براى ديگران است ، و ممكن است اشاره به احتمال بداء باشد(2)كه در همه امور سارى و جارى است و هيچ منافاتى با علم و آگاهى به سرانجام كار ندارد .


1) رجوع شود به سند شماره 116 .

2) به اين قرينه كه حضرت قبل از جمله مذكور برخى از آيات مربوط به بداء را قرائت فرمود، رجوع شود به : ارشاد 2 / 66 ، اعلام الورى 229 ، مثير الأحزان 40 ، بحار الأنوار 44 / 364 .

جملات شما اخيرا گذشت كه :

از نظر منطق روايات و طبق اعتقاد خاص ما به جنبۀ مافوق بشرى، يعنى جنبۀ ارتباط و اتصال امام به عالم مافوق بشرى، تمام كارهاى امام حسين حساب شده و از روى پيش بينى بوده .(1)

و قبلاً گفتيد : معلوم است كه كار اباعبداللّه يك كار حساب شده است، يك رسالت و يك مأموريت است.(2)

علاوه بر آن شما در ردّ «شهيد جاويد» مطالبى داريد كه حاكى از علم حضرت به سرانجام كار است .(3)

و در جاى ديگر از حضرت نقل كرديد كه - در پاسخ كسى كه نقض عهد كردن كوفيان را متذكر شد - فرمود : «لا يخفى عليّ الأمر» مطلبى كه تو مى گويى بر خودم نيز پنهان نيست .(4)

و هنگام نقل كلام سيدالشهدا عليه السلام چنين بيان داشتيد كه :

براى ابراز اطمينان از اينكه آينده براى من روشن است و اينكه خيال نكنيد كه من به اميد كسب موفقيت ظاهرى دنيايى مى روم، بلكه آينده را مى دانم و گويى دارم به چشم خودم مى بينم كه در آن صحرا گرگهاى بيابان و انسانهاى گرگ صفت چگونه دارند بند از بند من جدا مى كنند، مى گويد: «رِضَى اللّهِ رِضانا أهْلُ الْبَيْتِ» . .


1) رجوع شود به سند شماره 117 .

2) رجوع شود به سند شماره 118 .

3) براى نمونه رجوع شود به سند شماره 145 .

4) رجوع شود به آدرسى كه در سند شماره 122 خواهد آمد .

ما اهل بيت راضى هستيم به آنچه كه رضاى خدا در آن است. اين راه راهى است كه خدا تعيين كرده، راهى است كه خدا آن را پسنديده، پس ما اين راه را انتخاب مى كنيم. رضاى ما رضاى خداست.

. . . هركس كه آمده است تا خون قلب خودش را در راه ما بذل كند، هركس تصميم گرفته است كه به ملاقات با خداى خويش برود، آماده باشد، فردا صبح ما كوچ مى كنيم.(1)

اشاره به خطبه معروف : خطّ الموت على ولد آدم مخطّ القلادة على جيد الفتاة... وخيّر لي مصرع أنا لاقيه ، كأني بأوصالي يتقطعها [تتقطعها [عُسلان الفلوات بين النواويس وكربلاء ... .

(بحار الأنوار 44 / 363 ، 366، عوالم 17 / 217 - 216) .

و در پاسخ مطلب ششم از پرسش 36 «آيا عامل حركت حضرت، امر به معروف... بوده» گذشت كه : ايشان پذيرفته صحت و اعتبار حديث ضُرَيْس را در اينكه قيام و كشته شدن اميرمؤمنان و حسنين عليهم السلام به دست جبّاران و مغلوبيت با سابقه علم و آگاهى و دستورى بود كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم به آنها رسيده بود، و هر امامى كه سكوت كرد نيز از روى علم و دستور بود .

اين مواردى بود از اعتراف خود ايشان . اما اخبار و آثار حاكى از آگاهى سيدالشهدا عليه السلام از شهادت در اين سفر بسيار است و پرداختن به آن از حوصله كتاب بيرون ، از باب نمونه به چند جمله از آن حضرت اشاره مى شود:

قال مولانا الحسين بن علي عليهماالسلام لأم سلمة : يا أُمّاه - واللّه - إني لمقتول ، وإني لا أفرّ من القدر والمقدور ، والقضاء المحتوم ... وإني لأعرف اليوم .


1) رجوع شود به سند شماره 119 .

والموضع الذي أقتل فيه ، والساعة التي أقتل فيها ، والحفرة التي أدفن فيها ، كما أعرفك ، وأنظر إليها كما أنظر إليك ... إني مقتول يوم عاشوراء .(1)

و همچنين رجوع شود به : عيون المعجزات 61 - 60 ، و رجوع شود به اثبات الوصية 141 (چاپ شريف رضى) 166 (چاپ انصاريان) ، بحار الأنوار 44/332 - 330 ، عوالم 17/181 - 180.

سيدالشهدا عليه السلام به ام سلمه فرمود : به خدا سوگند من كشته مى شوم ، از قضا و قدر حتمى نمى شود فرار كرد ، من روز و ساعت شهادت و مكان شهادت ومحل دفن خويش را به خوبى مى دانم. من روز عاشورا كشته مى شوم .

وكتب عليه السلام إلى بني هاشم : من لحق بي منكم استشهد معي .(2)

حضرت نامه اى به بنى هاشم نوشت: هر كس به من ملحق شود شهيد گردد .

وقال عليه السلام : أعلم يقينا أن هناك مصرعي ومصرع أصحابي، ولا ينجو منهم إلاّ ولدي علي.(3)

و فرمود : به يقين مى دانم كه آنجا (كربلا) محلّ شهادت من و اصحاب من است و جز فرزندم على (امام سجّاد عليه السلام كسى از فرزندانم) زنده نخواهد ماند. .


1) الثاقب في المناقب 330 - 332 ، مدينة المعاجز 3 / 490 ، حلية الأبرار 1/600 .

2) بصائرالدرجات 502 ، كامل الزيارات 75 (157)، دلائل الإمامة 77 (188)، نوادرالمعجزات 110، الخرائج والجرائح 2 / 771 ، مناقب 4/76 (3/230)، لهوف 65 (41) به نقل از كتاب الرسائل شيخ كلينى، مثير الأحزان 39 (27)، الدر النظيم 532 ، مختصر البصائر 6 (76) ، المحتضر 82، بحار الأنوار 42 / 81 و 44/330 و 45 / 87، 89 ، عوالم 17/155، 179، 318 - 317 .

3) رجوع شود به : دلائل الامامة 182 ، نوادر المعجزات 107 ، لهوف 39؟؟؟ الدر النظيم 530 ، بحار الأنوار 44 / 364 - 363 ، عوالم 17/213 .

وقال عليه السلام للملائكة: الموعد حفرتي وبقعتي التي أستشهد فيها، وهي كربلاء... وقال لموءمني الجنّ : تحضرون ... يوم عاشوراء الذي في آخره أُقتل .(1)

حضرت به فرشتگانى كه براى يارى او آمده بودند فرمود : وعده ما گودال قتلگاه و بقعه اى كه در آن شهيد مى شوم يعنى كربلا... .

و به مؤمنان جن فرمود: روز عاشورا كه آخر آن كشته مى شوم حاضر شويد.

وقال عليه السلام لابن عباس : أما علمت أن منيتني من هناك ، وأن مصارع أصحابي هناك . قلت له : فأنّى لك ذلك ؟ قال : بسرّ سرّ لي ، وعلم أعطيته .(2)

حضرت به ابن عباس فرمود: مگر نمى دانى كه اجل من آنجا فرا رسد و شهادت اصحابم آنجاست؟! او پرسيد: از كجا مى دانى؟ حضرت فرمود: سرّى است كه با من در ميان گذاشته شده و دانشى است كه به من عنايت شده است.

فناشده أن يكون المقتول بالطفّ ، فقال عليه السلام : أنا أعرف بمصرعي منك .(3)

بنابر روايت ديگر ابن عباس حضرت را سوگند داد كه به كوفه نرو كه شهيد كربلا خواهى بود. حضرت فرمود: من از تو به محلّ شهادت خويش آگاه ترم! .


1) لهوف 66 ، الهداية الكبرى 206، بحارالأنوار 44/330 به نقل از كتاب محمد بن ابى طالب ، عوالم 17/180 .

2) دلائل الامامة 183 - 182 ، الدرّ النظيم 530 .

3) بحار الأنوار 72 / 362 و 75 / 273 و رجوع شود به : 74 / 194 (به نقل از كتاب الأربعين في قضاء حقوق المؤمنين ، و كتاب الغيبة شهيد ثانى قدس سره ) .

پيوست 5 : امر به معروف و نهى از منكر مرز ندارد!

اشاره

باز در شرح و بيان عامل بودن «امر به معروف» گفته شده :

بعضى از علماى اسلام، و خيلى متأسفم كه بايد بگويم بعضى از علماى بزرگ شيعه كه از آنها چنين انتظارى نمى رفت، گويند: مرز امر به معروف و نهى از منكر، بى ضررى است نه بى مفسده اى، ضررى به جان يا مال يا آبرويت نرسد؛ يعنى اگر پاى ضرر به اينها در ميان بود، امر به معروف و نهى از منكر را رها كن! آن، كوچكتر از اين است كه با احترام جان يا آبرو يا بدن برابرى كند! ارزش امر به معروف و نهى از منكر را پايين مى آورند.(1)

اباعبداللّه عليه السلام در چنين جريانى ثابت كرد كه به خاطر امر به معروف و نهى از منكر، به خاطر اين اصل اسلامى مى توان جان داد، عزيزان داد، مال و ثروت داد، ملامت مردم را خريد و كشيد. چه كسى توانسته است در دنيا به اندازۀ حسين بن على به اصل امر به معروف و نهى از منكر ارزش بدهد؟ معنى نهضت حسينى اين است كه امر به معروف و نهى ازمنكر آنقدر بالاست كه تا اين حد در راه آن مى توان فداكارى كرد.

فرق است بين ترتّب مفسده براى اسلام و ضرر شخصى ؛ ديگر با نهضت حسينى جايى براى اين سخن باقى نمى ماند كه امر به معروف و نهى از منكر مرز مى شناسد. خير، مرز نمى شناسد. بله مفسده مى شناسد؛ يعنى آنها كه مى گويند امر به معروف و نهى از منكر مشروط به عدم مفسده است، درست مى گويند. اگر هم ضرر را به معنى مفسده مى گيرند، درست مى گويند ... من مسألۀ ترتّب مفسده را


1) رجوع شود به سند شماره 120 .

مى پذيرم اما مسألۀ ضرر را، آن هم ضرر شخصى كه مرز امر به معروف ونهى ازمنكر ضرر شخصى است (دربارۀ هر موضوعى مى خواهد باشد) نمى پذيرم، به دليل اينكه حسين بن على نپذيرفت و به دلايل ديگر كه فعلاً مجال بحث در آنها نيست.(1)

اشكال :

ايشان تصور كرده عامل حركت حضرت «امر به معروف و نهى از منكر» بوده؛ لذا گويد : هيچ حدّ و مرزى براى آن وجود ندارد و اينكه ضرر شخصى مانع وجوب آن شود را قابل پذيرفتن نمى داند، بلكه تأسف مى خورد كه چرا بعضى از علماى شيعه چنين مطلبى را گفته اند .

اولاً: «امر به معروف» عامل نبوده، ارائه برنامه بود كه گذشت .

ثانيا: حدّ و مرز را خود معصومين عليهم السلام تعيين كرده اند(2)كه با تأمل در آن روايات هم معلوم مى شود كه قضيه كربلا ازباب امر به معروف نبوده.

ثالثا: صاحب جواهر رحمه الله در استدلال بر كلام شرايع - كه در صورت ضرر نهى از منكر ساقط است - فرموده: من در اين زمينه مخالفى نيافتم چنانكه برخى از علما هم بدين مطلب معترف هستند كه مطلب اجماعى است .(3)

پس مطلب اختصاص به بعضى ندارد - كه شما فرموده ايد - بنابر نقل صاحب جواهر اتفاقى است و همه قبول دارند . .


1) رجوع شود به سند شماره 121 .

2) جامع احاديث الشيعة 14/414 (چاپ دوم 18/259) باب 6 شرائط وجوب امر به معروف .

3) جواهر الكلام 21 / 371 .

نقل روايتى موهون

جاى تعجب است كه ايشان - مانند بسيارى از گويندگان و نويسندگان ! - مكرر در تحريفات عاشورا و در مباحث ديگر روايتى موهون را - بدون توجه به اينكه در آن نسبت كوتاهى به اميرمؤمنان عليه السلام داده شده و قطعا تحريف سيره آن بزرگوار است - نقل كرده و مى نويسد :

اما روح بزرگ به تن نان جو مى خوراند، بعد هم بلندش مى كند و مى گويد شب زنده دارى كن. روح بزرگ وقتى كه كوچكترين كوتاهى در وظيفۀ خودش مى بيند، به تن مى گويد اين سر را توى اين تنور ببر تا حرارت آن را احساس كنى و ديگر در كار يتيمان و بيوه زنان كوتاهى نكنى!(1)

و اين داستان را تحت عنوان «مرد ناشناس» چنين نقل كرده كه :

زن بيچاره مشك آب را به دوش كشيده بود و نفس نفس زنان به سوى خانه اش مى رفت. مردى ناشناس به او برخورد و مشك را از او گرفت و خودش به دوش كشيد. كودكان خردسال زن چشم به در دوخته منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد. كودكان معصوم ديدند مرد ناشناسى همراه مادرشان به خانه آمد و مشك آب را به عوض مادرشان به دوش گرفته است.

مرد ناشناس مشك را به زمين گذاشت و از زن پرسيد: خوب، معلوم است كه مردى ندارى كه خودت آبكشى مى كنى، چطور شده كه بى كس مانده اى؟


1) رجوع شود به سند شماره 122 .

شوهرم سرباز بود. على بن ابى طالب او را به يكى از مرزها فرستاد و در آنجا كشته شد. اكنون منم و چند طفل خردسال.

مرد ناشناس بيش از اين حرفى نزد، سر را به زير انداخت و خداحافظى كرد و رفت، ولى در آن روز آنى از فكر آن زن و بچه هايش بيرون نمى رفت. شب را نتوانست راحت بخوابد. صبح زود زنبيلى برداشت و مقدارى آذوقه از گوشت و آرد و خرما در آن ريخت و يكسره به طرف خانه ديروزى رفت و در زد.

كيستى؟

همان بنده خداى ديروزى هستم كه مشك آب را آوردم، حالا مقدارى غذا براى بچه ها آورده ام.

خدا از تو راضى شود و بين ما و على بن ابى طالب هم خدا خودش حكم كند.

در باز گشت و مرد ناشناس داخل خانه شد. بعد گفت: دلم مى خواهد ثوابى كرده باشم. اگر اجازه بدهى، خمير كردن و پختن نان يا نگهدارى اطفال را من به عهده بگيرم.

بسيار خوب، ولى من بهتر مى توانم خمير كنم و نان بپزم. تو بچه ها را نگاه دار تا من از پختن نان فارغ شوم.

زن رفت دنبال خمير كردن. مرد ناشناس فورا مقدارى گوشت كه خود آورده بود كباب كرد و با خرما با دست خود به بچه ها خورانيد. به دهان هر كدام كه لقمه اى مى گذاشت مى گفت: فرزندم! على بن ابى طالب را حلال كن اگر در كار شما كوتاهى كرده است.

خمير آماده شد. زن صدا زد: بنده خدا همان تنور را آتش كن.

مرد ناشناس رفت و تنور را آتش كرد. شعله هاى آتش زبانه كشيد. چهره خويش را نزديك آتش آورد و با خود مى گفت: حرارت آتش را بچش، اين است كيفر آن كس كه در كار يتيمان و بيوه زنان كوتاهى مى كند.

در همين حال بود كه زنى از همسايگان به آن خانه سر كشيد و مرد ناشناس را شناخت. به زن صاحبخانه گفت: واى به حالت! اين مرد را كه كمك گرفته اى نمى شناسى؟! اين اميرالموءمنين على بن ابى طالب است .

زن بيچاره جلو آمد و گفت: اى هزار خجلت و شرمسارى از براى من! من از تو معذرت مى خواهم.

نه، من از تو معذرت مى خواهم كه در كار تو كوتاهى كردم .(1)

اشكال :

اين روايت را علامه ابن شهرآشوب مازندرانى از فضل بن دكين سنى - استاد بخارى !(2)- نقل كرده و غرض از ذكر آن احتجاج بر عامه و الزام آنهاست نه اعتقاد به مضمون آن .(3)

تذكر اين نكته لازم است كه ايشان در زمان خليفه عباسى «المقتفى» در بغداد مورد توجه و احترام فوق العاده شيعه و سنى و حتى خود خليفه بوده ، بلكه براى عموم آنان مجلس خطابه نيز داشته است، پس شرائطى كه كتاب در آن تأليف شده بايد در نظر گرفت !

براى نمونه رجوع شود به شرح حال ايشان در كتب فريقين ، مانند: تاريخ الاسلام ذهبى 41/309، الوافي بالوفيات 4/118، الكنى والألقاب 1/332 - 333 .

.

1) رجوع شود به سند شماره 123 .

2) رجوع شود به شرح حال او در كتب عامه مانند سير اعلام النبلاء 10/145 .

3) رجوع شود به عنوان «اعتماد بر روايات عامه» در بخش سوم .

ايشان در كتاب مناقب در باب درجات اميرمؤمنان عليه السلام در ضمن چندين فصل ، سبقت آن حضرت را بر ديگران در همه فضائل، مناقب، و خصال نيك با روايات خاصه و عامه اثبات نموده، و براى حلم و شفقت آن حضرت به روايت فوق بر عامه احتجاج نموده است .(1)

حال آيا سزاوار است چنين روايتى مورد استناد و استدلال قرار بگيرد ؟!

آيا حضرت امير عليه السلام - العياذ باللّه - از مسئولين ما هم كمتر بود كه «بنياد شهيد»

را براى رسيدگى به امور بازماندگان شهدا تأسيس كرده اند؟

آيا مى توان در مقام تواضع به دروغ گفت كه:

اجعل علي بن ابي طالب في حلّ .

على را حلال كن .

ذُق يا علي هذا جزاء من ضيّع الأرامل و اليتامى .

حرارت آتش را بچش، اين است كيفر آن كس كه در كار يتيمان و بيوه زنان كوتاهى مى كند.

واحيائي ! يا أمة اللّه فيما قصّرتُ فى أمرك .

من از تو معذرت مى خواهم كه در كار تو كوتاهى كردم .

متأسفانه ما خيال مى كنيم چيزى كه براى خودمان مدح است - يعنى اعتراف به خطا و تقصير - براى اهل بيت عليهم السلام هم فضيلت شمرده مى شود !(2).


1) مناقب 1/382، بحار 41 / 52 .

2) نظير تلاش وكوشش در كشف احكام از مدارك كه در مطلب چهارم از پرسش 35 اشاره شد .

بخش سوم :در حاشيه پاسخ به شبهات

اشاره

در لابلاى مطالبى كه در زمينه عزادارى مطرح شده بود به مطالبى برخورد نموديم كه ارتباط مستقيم با «گريه و عزادارى» نداشت، ولى نقد و بررسى آن نيز لازم به نظر رسيد ؛ مانند:

برخى از عبارات كه معروف شده روايت است ،

ريشه يابى عوامل شهادت سيدالشهدا عليه السلام ،

ده سال سكوت آن حضرت ،

شناخت فرقه زيديه ،

قيام جناب زيد ،

تظلم اهل بيت عليهم السلام ،

برخى از مطالب مربوط به خلافت بنى اميّه ، معاويه و يزيد ،

زيارت امام حسين از ديدگاه معصومين عليهم السلام ،

اعتماد بر روايات عامه و برخى از مباحث ديگر .

لذا بر آن شديم تا مجموع آن موارد را در بخشى مستقل مطرح نماييم .

1. جملاتى كه تصور شده روايت است !

قبلاً گذشت كه برخى از نويسندگان و سخنرانان - بدون دقت در مطالب و اطمينان از صحت انتساب كلمات به معصومين عليهم السلام - برخى از جمله هاى عربى را روايت پنداشته و بر آن نتائجى را مترتب نمودند .

1. عبارت معروف : «كلّ يوم عاشورا وكلّ أرض كربلا» .

اشكال :

اين جمله روايت نيست بلكه در روايات دقيقا نقطه مقابل آن بيان شده و گفته شده كه هيچ روزى مانند عاشورا نيست و هيچ سرزمينى حرمت كربلا را ندارد. زمين كربلا بر همه زمينها حتى كعبه برترى دارد !

جبرئيل به رسول اكرم صلى الله عليه و آله عرض كرد : آنجا پاكترين مكان زمين است و حرمت آن از همه جا بيشتر است.

و بنابر روايات ديگر : خداى عزّوجلّ پيش از آفريدن زمين كعبه، زمين كربلا را حرم امن و مبارك قرار داد، بيست و چهار هزار سال پيش از آفريدن كعبه - و قبل از آفرينش خلائق - كربلا را به عنوان حرم (خاصّ خويش) برگزيد و آن را مقدس و مبارك قرار داد .

كربلا هميشه مقدس و مبارك بوده و براى هميشه چنين خواهد بود، تا آنكه برترين زمين بهشت گردد.

خداى عزوجل به زمين كعبه وحى كرد: قسم به عزّت و جلالم، فضيلت تو نسبت به زمين كربلا مانند اندك آب باقى مانده به سوزنى است كه در دريايى زده باشند (كه البته آن آب كم با آب دريا قابل قياس نيست). اگر نبود تربت كربلا تو را نيز فضيلتى نمى دادم.(1)

و همچنين فرموده اند كه : هيچ روزى مانند عاشورا نيست كه: لا يوم كيومك يا أبا عبداللّه ،(2)ولا يوم كيوم الحسين عليه السلام .(3)

به نظر مى رسد كه اين عبارت - «كلّ يوم عاشورا وكلّ أرض كربلا» - گرفته شده از شعر ابوعبداللّه مغربى بوصيرى (متوفاى 696) است كه گفته:

كلّ يومٍ و كلّ أرضٍ لكربي *** منهمُ كربلا و عاشوراءُ(4)

البته به قرينه بقيه ابيات ، بلكه لفظ (لكربي) در همين بيت مقصود او آن است كه : او هميشه و همه جا براى مصائب سيدالشهدا عليه السلام و اهل بيت محزون، غمناك و گريان است ..


1) رجوع شود به : مزار شيخ مفيد عليه السلام 23، بحار 28 / 59 و 45 / 181 و 54 / 202 و 98 / 106 - 115 ، مستدرك 2 / 218 كامل الزيارات 259 - 286 .

2) امالي شيخ صدوق رحمه الله 115 - 116 ، مناقب 3 / 238 ، لهوف 25 - 26 ، مثير الأحزان 13 ، بحار 45/218 ، عوالم 17 / 154 ، 460.

3) امالى شيخ صدوق رحمه الله 462 ، بحار 22/274 و 44 / 298 .

4) المنح المكية 529 .

2. عبارت مشهور : «إن الحياة عقيدة وجهاد» نيز روايت نيست ،(1)بلكه مصرعى از شعر زير است :

قف دون رأيك في الحياة مجاهدا *** إن الحياة عقيدة وجهاد(2)

3. مطلب ديگرى كه به آن حضرت نسبت مى دهند جمله : «إن كان دين محمد لم يستقم إلاّ بقتلي يا سيوف خذيني» است كه آن هم در روايات پيدا نشد.

مرحوم سيد شرف الدين و ديگران آن را زبان حال دانسته اند،(3)و گفته شده كه آن هم شعرى است از شيخ محسن ابوالحبّ (متوفى 1305).(4)

4. برخى ديگر حديثى را به حضرت نسبت داده اند كه در مصادر پيدا نشد:

خود امام هم در روز عاشورا وقتى كه اوضاع و احوال را به چشم ديد، فرمود: «للّهِ دَرُّ ابْنِ عَبّاسٍ يَنْظُرُ مِنْ سَتْرٍ رَقيقٍ» مرحبا به پسر عبّاس كه حوادث را از پشت پردۀ نازك مى بيند؛ تمام اوضاع امروز، وضع مردم كوفه و وضع اهل بيت مرا در مدينه به من گفت ... تو اگر به كوفه بروى، من يقين دارم كه مردم كوفه نقض عهد مى كنند.(5).


1) مراجعه شود به : موسوعة كلمات الامام الحسين عليه السلام ص 12، فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام ص 20، جريان ها و سازمان هاى مذهبى سياسى در ايران ص 358 .

2) موسوعة كلمات الإمام الحسين عليه السلام 12 و ترجمه آن فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام 20 به نقل از ترجمه و شرح نهج البلاغه محمد تقى جعفرى 8/118 .

3) المجالس الفاخرة 95، أعيان الشيعة 1 / 581 .

4) موسوعة كلمات الإمام الحسين عليه السلام 12 و ترجمه آن فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام 20 به نقل از كتاب تراث كربلاء 86 .

5) رجوع شود به سند شماره 124 .

عملاً ثابت شد كه نظر ابن عباس درست بوده است، و امام فرمود: لِلّهِ دَرُّ ابْنِ عَبّاسٍ يَنْظُرُ مِنْ سَتْرٍ رَقيقٍ .(1)

اشكال :

در منابع و مصادر موجود چنين روايتى را از سيدالشهدا عليه السلام نيافتيم.(2)

عامه عين همين مطلب را در روايتى جعلى حاكى از پشيمانى اميرمؤمنان عليه السلام - العياذ باللّه - از جنگ و نپذيرفتن مشورت ابن عباس آورده اند :

قالوا : فلمّا جعل أهل العراق يختلفون على علي رضى الله عنه [ عليه السلام ] قال : للّه درّ ابن عباس، إنه لينظر إلى الغيب من ستر رقيق .(3)

آرى ابوالفرج اصفهانى عبارتى ديگر را به آن حضرت نسبت داده قريب به آنچه گذشت، و روايتى را چنين نقل كرده است كه :

فذكر من حضره يوم قُتل ، وهو يلتفت إلى حرمه وإخوته وهنّ يخرجن من أخبيتهنّ جزعا لقتل من يُقتل معه وما يرينه به ، ويقول : للّه درّ ابن عباس فيما أشار عليّ به .(4).


1) رجوع شود به سند شماره 125 .

2) در نرم افزارهاى حديثى، تاريخى و موسوعة كلمات الامام الحسين عليه السلام (فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام ) - كه در حدّ توانشان كلمات حضرت را جمع آورى كرده اند - يافت نشد.

3) تاريخ الإسلام ذهبي 3/538 - 539 و رجوع شود به انساب الأشراف بلاذرى 347 ، أخبار الدولة العباسية 38 ، مناقب خوارزمى 97 ، كنزالعمال متقي هندى 13/459 ، تاريخ مدينة دمشق 44/96 .

4) مقاتل الطالبيين 72 - 73 .

ولى اولاً : روايت او با عبارت مزبور تفاوت دارد .

و ثانيا : اشكال فوق در آن نيز جارى است.

آيا ممكن است حضرت از اقدام خود پشيمان شده باشد ؟! چنانكه عبارت گذشته - به ويژه با مقدمه چينى خروج بانوان از خيمه ها - بر آن دلالت دارد .

از اين رو برخى از محققين به صراحت گفته اند كه: اين تهمت را از روى غرض ورزى به آن حضرت بسته اند .(1).


1) كتاب النقد شماره 41 ، صفحه 259 به نقل از الامام الحسين عليه السلام وأصحابه، آيت اللّه فضل على قزوينى 125 - 127 .

2. آيا عامل شهادت حضرت فراموشى و فريب خوردن مردم بود ؟

گويند: علت عمدۀ اينكه مردمى نسبتاً معتقد به اسلام اين طور با خاندان پيغمبر رفتار كردند در صورتى كه همانها حاضر بودند قربةً الى اللّه در جنگ كفار شركت كنند، فقط و فقط فراموشكارى مردم و گول ظاهر خوردن آنها بود، يعنى نتوانستند پشت پردۀ نفاق را ببينند. ظواهر شعائر اسلامى را محفوظ مى ديدند و توجه به اصول و معانىِ از بين رفته نداشتند.

البته در اين حادثه ... رعب و ترس و استسباع از يك طرف، و فساد اخلاق روءسا و رشوه خوارى آنها و طمع آنها و اطاعت كوركورانۀ- به حسب خوى قبيله اى عربى - كوچكترها از روءساى قبائل از طرف ديگر، نيز از عوامل مهم وقوع اين حادثه بود. اين حادثه صددرصد يك حادثۀ اسلامى است.

امام حسين به قول آن مرد معاند به سيف جدّش كشته شد اما به علت جهالت و ظاهربينى و گول حفظ ظواهر و شعائر خوردن مردم.(1)

بايد گفت: امام حسين را طمع مُلك رى و طمع پول ... و رشوۀ روءسا ... و جبن و مرعوبيت عامّه و ميل به جبران محبت يزيد (كه ابن زياد مى خواست كدورت يزيد را از پدرش كه در ولايتعهد يزيد تعلل كرد جبران كند) و خبث ذاتى امثال شمر و مستى و غرور و بدبختى و سبكسرى شخص يزيد و از همه بالاتر فراموشكارى عامّۀ مردم كه مسلمان بودند و معتقد و سيرى به تاريخ شصت سالۀ خود نمى كردند و سابقه ها را فراموش كردند و گول ظاهر را مى خوردند [شهيد كرد] .(2)


1) رجوع شود به سند شماره 126 .

2) رجوع شود به سند شماره 127 .

اشكال :

وقتى كه حضرت خود را كاملاً معرفى كرد و بر دشمن اتمام حجت نمود،(1)چگونه مى توان گفت آنان ندانسته و نفهميده و فقط و فقط به جهت فراموشكارى و گول ظاهر خوردن با سيدالشهدا عليه السلام جنگيدند ؟!

دستگاه خلافت حتى ظاهر فريبنده اى هم نداشت لذا سيدالشهدا عليه السلام در خطبه اى صريحا به آنها فرمود كه : «بغير عدل أفشوه فيكم، ولا لأمل أصبح لكم فيهم»(2)شما از آنها عدالت و كار درست نديديد و اميدى به آنها نداريد!

و گذشته از آنكه اين مطلب فى نفسه صحيح نيست، با مطالب ديگر كتاب تنافى دارد. ايشان در فرق بين اصحاب معاويه و اصحاب ابن زياد - به نقل از عقاد - مى نويسد:

آنها خيال مى كردند فقط براى انتقام خليفه مظلوم مى جنگند و هنوز پرده از روى مقاصد معاويه برداشته نشده بود برخلاف عصر يزيد و دوره يزيد .(3)

اما كلام اخير ايشان در «فراموشى سابقه شصت ساله» .

اشكالش آن است كه : اين مردم پس از پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم سابقه درخشانى نداشتند تا بدان بينديشند يا آن را فراموش نموده باشند ! .


1) صفحه : 267 از مصادر ذيل گذشت : امالى شيخ صدوق رحمه الله 158 - 159 ، روضة الواعظين 1/186 ، بحار 44 / 318 ، عوالم 17/167 - 168 و رجوع شود به : لهوف 87 .

2) رجوع شود به: تحف العقول 240، احتجاج 2/24، مناقب 3/40، مطالب السؤول 383، لهوف 97، كشف الغمة 2/228، الفصول المهمة 2/766، بحار 45/8 ، 83، عوالم 17/252.

3) رجوع شود به سند شماره 128 .

3. ريشه يابى عوامل شهادت سيدالشهدا عليه السلام

متأسفانه گروهى از گويندگان و نويسندگان، در ريشه يابى علل و عواملى كه به قيام و شهادت حضرت انجاميد ، فقط به انحراف هاى يزيد و معاويه و حداكثر تا عثمان اشاره نموده واز بررسى وقايع پيشين چشم پوشى مى نمايند !

بلكه برخى حقائق را وارونه نشان داده، به صراحت نوشته اند كه:

ابوبكر تغييرى در سيرت پيامبر[ صلى الله عليه و آله ] نداد !

عمر با درايت و سخت گيرى چندان كه توانست ، كوشيد عدالت را اجرا كند .

عثمان خواست سيره پيشينيان خود را زنده نگهدارد اما نتوانست.(1)

و گفته اند : اندك اندك روح انضباط اسلامى عصر پيغمبر[ صلى الله عليه و آله ] و ابوبكر و عمر در آنها ضعيف شد !(2)

و در جاى ديگر گويد : مردمى را كه از روزگار رسول صلى الله عليه و آله تا سال هاى نخست حكومت عثمان، روش پيغمبر صلى الله عليه و آله ، عدالت او و دو خليفه پس از او را ديده بودند. سپس آن را با روشى كه در سال هاى آخر خلافت عثمان و معاويه پيش آمد مى سنجيدند و مانند هر نسلى كه چون پا را از مرز پنجاه سالگى فراتر نهاده، بر گذشته دريغ مى خورد، ياد آن ايام مى كردند.(3)


1) پس از پنجاه سال ، تحقيقى تازه درباره قيام امام حسين عليه السلام از دكتر سيد جعفر شهيدى 31 .

2) مدرك پيشين 50 .

3) مقاله «عاشورا ، پشتوانه تشيع» از او در مجموعه مقالات دومين كنگره بين المللى امام خمينى و فرهنگ عاشورا 2 / 360 .

و چنين وانمود نمايند كه اميرمؤمنان عليه السلام از سيره و روش شيخين راضى بوده ! لذا درباره حضرت ادعا نمايند كه :

چگونه از اينكه مى ديد سنت پيامبر و سيرت ابوبكر و عمر دگرگون شده است، رنج مى برد .(1)

جاى بسى تعجب است از امثال چنين نويسندگان كه تغييراتى كه زمان خلفا در روش پيامبر صلى الله عليه و آله داده شد ناديده بگيرند، با اينكه بسيارى از آن موارد در كتب عامه نيز آمده است .

عامل اصلى شهادت حضرت كسانى هستند كه شرايط را براى قاتلين مهيا كردند. كسانى كه آنها را انتخاب كرده، سر كار گذاشتند و كسانى كه آنها را به رسميت شناختند. اين مطلب براى دوست و دشمن واضح و روشن است، چگونه ممكن است كسانى كه عمرى را به مطالعه متون تاريخى گذرانده اند، از آن غافل باشند ؟!

آيا اينان زيارت عاشورا نخوانده اند؟! يا در آن تأمل نكرده اند؟!

معارف عميق و ژرف اين زيارت حاكى از چيست؟!

فَلَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً أَسَّسَتْ أَسَاسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ ... .

وَلَعَنَ اللَّهُ الْمُمَهِّدِينَ لَهُمْ بِالتَّمْكِينِ مِنْ قِتَالِكُمْ ... .

اللَّهُمَّ الْعَنْ أَوَّلَ ظَالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ ... . .


1) پس از پنجاه سال ، تحقيقى تازه درباره قيام امام حسين عليه السلام 56 .

اللَّهُمَّ خُصَّ أَنْتَ أَوَّلَ ظَالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنِّي ، وَابْدَأْ بِهِ أَوَّلاً ، ثُمَّ الثَّانِيَ ، ثُمَّ الثَّالِثَ ، ثُمَّ الرَّابِعَ . اللَّهُمَّ الْعَنْ يَزِيدَ بْنَ مُعَاوِيَةَ خَامِسا ، وَالْعَنْ عُبَيْدَ اللَّهِ بْنَ زِيَادٍ ، وَابْنَ مَرْجَانَةَ ، وَعُمَرَ بْنَ سَعْدٍ ، وَشِمْرا ، وَآلَ أَبِي سُفْيَانَ ، وَآلَ زِيَادٍ ، وَآلَ مَرْوَانَ إِلى يَوْمِ الْقِيَامَة .(1)

آيا درسى كه از زيارت عاشورا مى گيريم جز آن است كه ريشه جريان عاشورا سقيفه است ؟!

يزيد در رتبه پنجم قرار گرفته و تازه پس از او نوبت به ابن زياد و عمر بن سعد و شمر مى رسد .

پس اين همه طفره رفتن و حقائق را وارونه نشان دادن دليل چيست؟!

از آن اسفبارتر آنكه در تمام اين گفتارها و نوشتارهاى پيرامون تحريفات عاشورا ، ديده نشد كه كسى به اين تحريف واضح - كه اساس اعتقاد شيعه را هدف قرار داده است - اعتراض نمايد ؟!

در موارد متعدد پيشوايان معصوم عليهم السلام يا حتى مخالفين به اين نكته حساس اشاره كرده اند كه «عاشورا» ريشه در «سقيفه» دارد .

به چند اثر در اين زمينه توجه فرماييد : .


1) مزار ابن مشهدى رحمه الله 480 - 484 ، مزار شهيداول قدس سره 179 - 184 ، كامل الزيارات 176 - 179 ، مصباح المتهجد 773 - 776 ، مصباح الزائر 269 - 270 ، مصباح شيخ كفعمى رحمه الله 482 - 485 ، بحار 98 / 291 - 293 - 296 ، 300 (با قدرى اختلاف بين مصادر) .

نويسنده معروف اهل تسنن بلاذرى (متوفى 289) گويد : پس از شهادت سيدالشهدا عليه السلام پسر عمر نامه اى اعتراض آميز به يزيد نوشت كه:

أمّا بعد ، فقد عظمت الرزيّة ، وجلّت المصيبة ، وحدث في الإسلام حدث عظيم ، ولا يوم كيوم الحسين عليه السلام .

يزيد پاسخ داد : اى احمق ! ما بر سر سفره اى آماده حاضر شده ، دفاع كرده ، جنگيديم ، اگر حق ما بود از حق خويش دفاع كرده ايم و اگر ناحق باشد پدر تو اولين كسى است كه اساس آن را گذاشت .(1)

دانشمند و شاعر معروف اهل تسنن قاضى أبوبكر بن أبى قريعه (متوفى 367) نيز چنين سروده است كه :

يا من يسائل دائبا *** عن كل معضلة سخيفه

لا تكشفنّ مغطّأً *** فلربما كشَّفت جيفه

ولربّ مستور بدا *** كالطبل من تحت القطيفه

إنّ الجواب لحاضر *** لكنّني أُخفيه خيفه

لولا اعتداد رعية *** ألغى(2)سياستها الخليفه

وسيوف أعداء بها *** هاماتنا أبدا نقيفه

لنشرت من أسرار آ *** ل محمد جملاً طريفه

تغنيكم عمّا رواه *** مالك وأبو حنيفه

وأُريكم أن الحسين *** أُصيب في يوم السقيفه.


1) الطرائف 247 ، نهج الحق 356 ، بحار 45/328 (با كمى اختلاف) .

2) در برخى از مصادر به جاى «اعتداد» لفظ: «اعتداء» و به جاى «ألغى» كلمه: «ألقى» آمده .

ولأيّ حال لحّدت *** بالليل فاطمة الشريفه

ولما حمت شيخيكم *** عن وطي حجرتها المنيفه

آوه لبنت محمد *** ماتت بغصّتها أسيفه(1)

اين شاعر سنى به صراحت گفته : اگر ترس از شمشير نبود، من اسرارى از خاندان رسالت براى شما بيان مى كردم كه بفهميد حقيقت آن است كه امام حسين عليه السلام در روز سقيفه كشته شد .

وبفهميد (چرا و) با چه حالى فاطمه عزيز شبانه به خاك سپرده شد !

و چرا به شيخين اجازه (عيادت و) ورود به حجره اش را نداد !

آه كه فاطمه با غم و غصه و تأسف (فراوان) از دنيا رفت !

در نوحه و مرثيه حضرت زينب پس از شهادت سيدالشهدا عليهماالسلام آمده :

يا أصحاب محمداه ! هوءلاء ذرية المصطفى ، يساقون سوق السبايا ... بأبي من [أضحى[ عسكره في يوم الاثنين نهبا .(2)

با اينكه هيچ كس از صحابه در آنجا حضور نداشته چرا حضرت آنها را مخاطب قرار مى دهد ؟ !

و چرا حضرت روز دوشنبه را روز وقوع حادثه عاشورا مى داند ؟! .


1) كشف الغمة 1 / 505 ، بحار 43 /190 . صفدى در شرح حال او نيز اشعار گذشته - به جز چهار بيت اول - را نقل كرده است ، مراجعه شود به : الوافي بالوفيات 3 / 227 - 228 .

2) لهوف 131 - 134 ، بحار 45/58 - 59 ، عوالم 17 / 302 - 303 .

آرى اين اشاره است به اينكه اساس تمامى ستم هايى كه بر خاندان رسالت رفت روز دوشنبه - كه روز تشكيل سقيفه بود - نهاده شد (1)

روايتى گذشت كه كميت نزد امام صادق عليه السلام در آخر اشعارش گفت :

يصيب به الرامون عن قوس غيرهم *** فيا آخرا أسدى له الغيّ أوّل

يعنى : تيراندازان در حقيقت با كمان ديگران به سيدالشهدا عليه السلام تيراندازى كردند. گرچه اينها در زمان متأخر بودند ولى پيشينيان زمينه ضلالت و گمراهى آنها را فراهم نموده بودند .

امام صادق عليه السلام با دعاى خويش مطالب او را تقرير و تأييد نمودند .(2)

امام صادق عليه السلام فرمود : در دانش الهى پيامبر صلى الله عليه و آله گذشته بود : در صورتى كه صحيفه (پيمان غصب خلافت) نوشته شود، امام حسين عليه السلام به شهادت خواهد رسيد و خلافت از بنى هاشم بيرون رود.(3).

1) رجوع شود به كلام محدث قمى قدس سره در شهادت امام هادى عليه السلام - كه روز دوشنبه اتفاق افتاد - و كنيزى گفت : ماذا لقينا في يوم الاثنين قديما و حديثا . يعنى ما در روز دوشنبه چه مصيبت هايى ديده ايم چه گذشته و چه الان ! (الانوار البهيه 296) .

2) قبلاً از الدرجات الرفيعة في طبقات الشيعة سيد على خان مدنى 570 - 571، خزانة الأدب بغدادى 1/154 - 155، الغدير 2 / 192 گذشت .

3) كافى 8 / 180، تأويل الآيات 2 / 672، بحار 24 / 366 و 28 / 123 .

در همين زمينه رجوع شود به روايات اميرمؤمنان،(1)امام باقر،(2)امام صادق عليهم السلام ،(3)و كلام يحيى پسر زيد بن على بن الحسين عليهماالسلام .(4)

ابن اثير جزرى(5)(متوفى 637) مى نويسد :

واعلم أن الحسين[ عليه السلام ] لم يُقتل فى كربلاء و إنما قُتل يوم السقيفة .(6)

يعنى بدان كه امام حسين عليه السلام (روز عاشورا) در كربلا كشته نشد و حقيقت آن است كه در سقيفه به قتل رسيد ! .


1) كتاب سليم 2/660، احتجاج 155، بحار 31/427 .

2) تأويل الآيات ، 128 - 129 ، كافى 8 / 245 ، تقريب المعارف 247 ، بحار 30/269 ، 383 .

3) اختصاص 343 - 344 ، كامل الزيارات 326 - 328 ، ثواب الاعمال 217 - 218 ، تأويل الايات 841 - 842 ، بحار 6 / 288 و 25 / 372 - 373 و 30 / 188 - 189 .

4) تقريب المعارف 250، بحار 30 / 386 .

5) شايان ذكر است كه اين دانشمند اديب ، ابن اثير ابوالفتح نصرالله معروف به ضياءالدين ، برادر ابن الأثير محدّث (متوفى 606) صاحب النهاية في غريب الحديث و نيز برادر ابن الأثير مورّخ (متوفى 630) صاحب الكامل في التاريخ است .

6) الوشي المرقوم في حلّ المنظوم 383 (چاپ 1418) .

4. قاتلين امام حسين عليه السلام چه كسانى بودند ؟

در ضمن مطلبى گفته شده :

چگونه شد كه ... مردم مسلمان و بلكه شيعه قاتل امام حسين عليه السلام شدند، در عين اينكه او را مستحق قتل نمى دانستند بلكه احترام خون او از خون هر كسى در نظر آنها بيشتر بود.(1)

امام حسين به دست يهود و نصارى و مجوس يا مشركين عرب يا اهل ردّه كشته نشد، به دست مسلمانان و بلكه دوستان پدرش كشته شد و حتى به دست شاميان كشته نشد، به دست كوفيان كشته شد .(2)

پاسخ :

پاسخ اين مطلب در بخش دوم، ضمن پاسخ از پرسش شماره 9 «آيا گريه شيعه اشك ندامت است؟» گذشت .(3)

خود ايشان نقل كرده كه سيدالشهدا عليه السلام در لحظات آخر خطاب به آنها فرمود: يا شيعة آل أبي سفيان إن لم يكن لكم دين ... .(4)

پس قطعا آنها پيرو بنى اميه و شيعه آنها بوده اند نه شيعه اهل بيت و نه دوستان اميرمؤمنان عليه السلام .


1) رجوع شود به سند شماره 129 .

2) رجوع شود به سند شماره 130 .

3) رجوع شود به صفحه : 133 .

4) رجوع شود به سند شماره 131 .

5. احساس شخصيت نمودن حضرت زينب عليهاالسلام - خطبه خواندن

بعضى اظهار داشته اند كه :

در شب عاشورا زينب يكى دو نوبت حتى نمى تواند جلوى گريه اش را بگيرد. يك بار آنقدر گريه مى كند كه بر روى دامن حسين بيهوش مى شود و حسين عليه السلام با صحبتهاى خودش زينب را آرام مى كند ... .

چرا اين طور مى كنى؟ ...

برادر جان! همۀ آنها [اشاره به پنج وجود مقدس عليهم السلام ] اگر رفتند بالأخره من پناهگاهى ... داشتم، ولى با رفتن تو براى من پناهگاهى باقى نمى ماند !

اما همينكه ايام عاشورا سپرى مى شود و زينب، حسين عليه السلام را با آن روحيۀ قوى و نيرومند و با آن دستورالعمل ها مى بيند، زينب ديگرى مى شود كه ديگر احدى در مقابل او كوچكترين شخصيتى ندارد.(1)

اشكال :

حضرت زينب پرورش يافته دامان فاطمه و مكتب اميرمؤمنان و عالمه غير معلّمه است . او بعد از واقعه عاشورا همان زينب قبلى است ولى شرايط او تفاوت كرده است . قبلاً در مقام دلجويى و اظهار عطوفت و مهربانى نسبت به سيدالشهدا عليه السلام و برادران بود ولى بعدا در برابر دشمن واقع شد، لذا بعد از عاشورا هم باز همان نوحه، شيون و عزادارى را دارد و در كنار آن هر جا لازم بداند با صلابت تمام در برابر دشمن ايستادگى مى كند.


1) رجوع شود به سند شماره 132 .

در ادامه در نقل خطبه حضرت زينب عليهاالسلام و چوب زدن يزيد گفته شده :

چنان خطبه اى در آن مجلس خواند كه يزيد لال و ساكت باقى ماند و خشم سراسر وجود آن مرد شقى و لعين را فرا گرفت و براى اينكه دل زينب را آتش بزند و زبان او را ساكت كند و براى اينكه زينب منقلب بشود، دست به يك عمل ناجوانمردانه زد: با عصاى خيزران خود به لب و دندان اباعبداللّه اشاره كرد.(1)

اشكال :

اول يزيد چوب زد و سپس حضرت خطبه خواند ، لذا در خطبه به چوب زدن او هم اشاره فرمود كه : «منتحيا [منحنيا] على ثنايا أبي عبداللّه ... ينكتها بمخصرته [تنكتها بمخصرتك]» سپس در كوچك شمردن يزيد فرمود : «إني لاستصغر قدرك وأستعظم تقريعك».(2).


1) رجوع شود به سند شماره 133 .

2) رجوع شود به : بلاغات النساء 35 - 36 ، احتجاج 2/309 ، لهوف 183 - 184 ، مثيرالاحزان 101 ، بحار 45 / 134 ، 158 - 159 ، عوالم 17 / 435 .

6. آيا سيدالشهدا عليه السلام در حركت خويش دستور خاص داشت ؟!

بسيارى از معاصرين دستور خاص داشتن قيام سيدالشهدا عليه السلام را انكار كرده اند. برخى اين عقيده را مخرّب دين دانسته و چنان پنداشته اند كه در اين صورت ديگراز قيام حضرت درسى گرفته نخواهد شد .

استاد مطهرى - كه در حماسه حسينى بارها شديدا با اين نظر مخالفت كرده - در يادداشت هايى كه از ايشان به كتاب اضافه شده اشاره كرده كه در تأييد اين نظريه روايت صحيحه وجود دارد و بايد در آن تأمل شود .(1)

رواياتى كه بدان استدلال مى شود بعضى درباره همه معصومين است و بعضى ديگر در خصوص سيدالشهدا عليه السلام . قسم اول مانند :

الف) رواياتى كه شيخ كلينى رحمه الله نقل كرده در باب :

«ان الأئمة عليهم السلام لم يفعلوا شيئا ولا يفعلون إلاّ بعهد من اللّه عزّ وجلّ وأمر منه لا يتجاوزونه»(2).

يعنى : امامان عليهم السلام دست به كارى نزده و نمى زنند مگر به عهد و دستورى از جانب خدا كه (سر سوزنى) از محدوده آن دستور بيرون نمى روند .

اين روايات دلالت دارد بر آنكه جبرئيل از جانب خداوند براى پيامبر صلى الله عليه و آله دستورالعمل هايى آورده است كه به جانشينان خود تحويل دهد و براى هر كدام برنامه خاصى تعيين شده است.


1) متن كلام ايشان در پاسخ مطلب ششم از پرسش 35 گذشت .

2) كافى 1 / 279 .

برخى از اين روايات را شيخ صفار قمى، شيخ نعمانى، شيخ صدوق، شيخ طوسى، شيخ مفيد، استادش ابن قولويه، ابوالصلاح حلبى، شيخ طبرسى و ديگر دانشمندان شيعه قدس سرهم روايت نموده بلكه بنابر نقل ابن شهرآشوب مازندرانى رحمه الله اهل تسنن نيز آن را نقل كرده اند .

شايان ذكر است كه عده اى از اهل فن اين روايات را قطعى دانسته و فرموده اند متواتر است.(1)

ب) رواياتى در تفسير سوره مباركه قدر وارد شده كه دلالت دارد بر آنكه تفصيل و تفسير آنچه اجمالاً براى معصومين عليهم السلام برنامه ريزى شده در شب قدر نازل مى شود و تكليف ساليانه حضرات نسبت به خودشان و مردم تعيين مى شود كه امام عليه السلام موظف به اجراى دقيق آن است .(2)

پس وظيفه هر امام - از سكوت و تقيه، جهاد و مبارزه و غير آن(3)- و شرح و توضيح كيفيت اجراى برنامه هاى كلى كه قبلاً به او ابلاغ شده ، از جانب خداوند تعالى در شب قدر تعيين مى شود .

بلكه در بعضى از آن روايات صريحا آمده كه پيامبران و فرستادگان خداوند و محدَّثين (يعنى كسانى كه فرشتگان با آنها صحبت مى كنند، اشاره به .


1) بحار 45 / 98 ، الفصول المهمة في أصول الأئمة عليهم السلام 1 / 396 - 398 باب 96.

2) يوءمر فيها في أمر نفسه بكذا وكذا، وفي أمر الناس بكذا وكذا . (كافى 1/248 ، بحار 24/183 و 25/79 ، تفسير نور الثقلين 5 / 635) .

3) بصائر الدرجات 243 ، بحار 94/20 ، تفسير نور الثقلين 5 / 641 .

جانشينان پيامبران عليهم السلام ) قيام (به امرى) نمى كنند مگر آنكه حجتى داشته باشند كه در شب قدر بر آنها نازل شده است .(1)

اما قسم دوم : رواياتى است كه در خصوص سيدالشهدا عليه السلام وارد شده كه آن نيز بر چند بخش است :

الف) در ضمن رواياتى كه مربوط به همه معصومين عليهم السلام است - كه در بخش الف از قسم قبل اشاره شد - آمده است :

إن الوصية نزلت من السماء ... فتح الحسين عليه السلام الخاتم الثالث فوجد فيها : أن قاتل ، فاقتل ، وتُقتل ، واخرج بأقوام للشهادة ، لا شهادة لهم إلاّ معك .(2)

و رجوع شود به : كافى 1 / 281 - 280 ، الإمامة والتبصرة 3 - 39 ، كمال الدين 232، 669، امالى شيخ صدوق 486 (چاپ ديگر 401) ، علل الشرائع 1 / 172 - 171 ، كتاب غيبت شيخ نعمانى 61 - 60 (چاپ ديگر 53 - 52) ، تقريب المعارف 422 - 421 (چاپ ديگر 179) ، امالى شيخ طوسى 441 ، الدر النظيم 381 ، الصراط المستقيم 2 / 149 - 148 ، إثبات الهداة 1/ 440 ح 18، إثبات الوصية 121، كشف الغمة 2 / 124 ، بحار الأنوار 36 / 192 ، 204 ، 210 - 209 .

ابن شهر آشوب فرموده : نظير همين خبر را ابوبكر بن أبى شيبه از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده . (مناقب 1/257 (چاپ ديگر 1/299 - 298).

جبرئيل نوشته اى مُهر شده نزد پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم آورد ... سومين مُهر توسط امام حسين عليه السلام شكسته شد، وظيفه حضرت چنين مرقوم شده بود كه: مبارزه كن،.


1) كافى 1 / 250 . وورد في بعض النصوص : لا يستطيعون إمضاء شيء منه حتى يُوءمروا في ليالي القدر كيف يصنعون إلى السنة المقبلة . (كافى 1/252 ، بحار 25/81 - 82 ، تفسير نور الثقلين 5/637) .

2) كافى 1 / 279 ، بحار 48 / 28 - 27، إثبات الهداة 1 / 439 / 17.

بكُش و كشته شو، گروهى را براى شهادت همراه خويش ساز كه براى آنها شهادت جز به همراهى تو نخواهد بود.

ب) روايات متعددى كه به صراحت دلالت دارد سيدالشهدا عليه السلام به دستور خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم به اين سفر اقدام نمود :

قال عليه السلام : يا جابر ، قد فعل أخي ذلك بأمر اللّه وأمر رسوله ، وإني أيضا أفعل بأمر اللّه وأمر رسوله ... .(1)

امام حسين عليه السلام به جابر فرمود: مصالحه برادرم امام حسن عليه السلام و حركت من به سوى عراق هر دو به دستور خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم است.

وقال عليه السلام لأُمّ سلمة : وإني لا أفرّ من القدر والمقدور ، والقضاء المحتوم ، والأمر الواجب من اللّه تعالى .(2)

و به امّ سلمه فرمود: از آنچه خدا مقدّر كرده، قضاى حتمى الهى و دستور واجب خداى تعالى نمى توانم سرپيچى كنم. .

وقال عليه السلام : يا أُمّاه قد شاء اللّه عزّوجلّ أن يراني مقتولاً مذبوحا ظلما وعدوانا ، وقد شاء أن يرى حرمي ورهطي ونسائي مشرّدين ، وأطفالي مذبوحين مظلومين مأسورين مقيّدين، وهم يستغيثون فلا يجدون ناصرا ولا معينا .(3).


1) الثاقب في المناقب 322 ، مدينة المعاجز 3 / 74 .

2) الثاقب في المناقب 330 - 332 ، مدينة المعاجز 3 / 490 ، حلية الأبرار 1/600 .

3) بحار الأنوار 44 / 332 - 330 ، عوالم 17/181 - 180 .

و باز به امّ سلمه فرمود: مشيّت الهى بر آن قرار گرفته كه من از روى ستم و دشمنى شهيد و سرم از تن جدا گردد. و اهل حرم و بانوانم آواره، كودكانم كشته، ستمديده، اسير غل و زنجير گردند. فريادشان به استغاثه بلند شود و يار و ياورى نيابند.

وقال عليه السلام : يا أوزاعي ، جئت تنهاني عن المسير ؟! وأبى اللّه عزّوجلّ إلاّ ذلك .(1)

و فرمود : اوزاعى ! آمده اى مرا از حركت ( به عراق ) منع كنى ؟ خدا جز آن را از من نمى پذيرد ،

ج) رواياتى كه دلالت دارد حضرت در مورد اين حركت در عالم رؤيا از جدش دستور گرفت ، بلكه پيامبر صلى الله عليه و آله در حال حيات نيز به اين رؤيا اشاره فرموده بود .(2)

اين روايات در كتب شيعه و سنى با اسناد متعدد نقل شده و چنانكه گذشت استاد هم به اين روايات استناد نموده اند .

ابن اثير مى نويسد : هنگامى كه جماعتى مانند برادرش محمد بن حنفيه، ابن عمر، ابن عباس و ديگران حضرت را از قيام نهى كردند، حضرت فرمود : .


1) دلائل الامامة 184 ، مدينة المعاجز 3 / 454 ، الدرّالنظيم 532 .

2) قال صلى الله عليه و آله : فأضمُّه في منامي إلى صدري ، وآمره بالرحلة عن دار هجرتي . (امالى شيخ صدوق رحمه الله 115 ، بشارة المصطفى صلى الله عليه و آله 198 - 200 ، فضائل شاذان قمى قدس سره 8 - 12 ، ارشادالقلوب 2/295 - 296 ، بحار 28 / 39 - 40 ، فرائد السمطين جوينى شافعى 2/35 (تحقيق محمودى) و رجوع شود به : مثير الاحزان 22 بحار 43/172) .

رأيت رسول اللّه صلى الله عليه و آله في المنام وأمرني بأمر فأنا فاعل ما أمر.(1)

يعنى: پيامبر صلى الله عليه و آله در رؤيا به من فرمانى داده كه آن را اجرا خواهم نمود .

بنابر نقل ابن اعثم كوفى قريب به همين عبارت را در پاسخ كسانى كه نامه هاى كوفيان را نزد حضرت برده بودند فرمود .(2)

جمعى از اعلام خاصه و عامه نوشته اند كه : حضرت در پاسخ نامه عبداللّه بن جعفر فرمود :

إني رأيت رسول اللّه صلى الله عليه و آله وسلم في المنام، وأمرني بما أنا ماضٍ له ... ما حدّثتُ بها أحدا، ولا أنا محدّث بها أحدا حتى ألقى ربّي عزّوجلّ .(3)

و يا : إني رأيت رؤيا ، ورأيت فيها رسول اللّه صلى اللّه عليه[وآله [وسلم ، وأمرني بأمر أنا ماضٍ له ، ولست بمخبر بها أحدا حتى أُلاقي عملي.(4)

يعنى: پيامبر صلى الله عليه و آله در رؤيا به من فرمانى داده كه آن را اجرا خواهم نمود ، من تا زنده ام آن رؤيا را براى هيچ كس بازگو نخواهم كرد .).


1) أسد الغابة 2 / 21 و رجوع شود به : كامل ابن اثير 4 / 41 .

2) فتوح 5 / 30 و رجوع شود به : 5 / 67 .

3) رجوع شود به : ارشاد 2/69 ، اعلام الورى 446 ، مناقب 3 / 245 ، بحار 44/366 ، عوالم 17/217 - 216 .

4) تاريخ مدينة دمشق 14 / 209 (ترجمة الإمام الحسين عليه السلام من تاريخ ابن عساكر 296) ، تهذيب الكمال 6/418 ، تاريخ الاسلام ذهبى 5/9، البداية والنهاية 8/176، 181، ترجمة الإمام الحسين عليه السلام من طبقات ابن سعد 59 ، سير أعلام النبلاء 3/297 ، بغية الطلب في تاريخ حلب 6/2610 ، فتوح ابن أعثم 5/67، مقتل خوارزمى 1 / 218 - 217، المقفّى الكبير مقريزى 4/557. (با كمى اختلاف).

وقال عليه السلام في جواب محمد بن حنفيه : أتاني رسول اللّه صلى الله عليه و آله فقال : يا حسين اخرج (الى العراق) فإن اللّه شاء أن يراك قتيلاً .

فقال محمد بن حنفيه : (إِنّا للّه ِ وَإِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ) ، فما معنى حملك هؤلاء النساء معك وأنت تخرج على مثل هذا الحال ؟!

فقال له : قد قال لي صلى الله عليه و آله : إنَّ اللّهَ شاءَ أنْ يَراهُنَّ سَبايا .(1)

يعنى : حضرت در پاسخ محمد بن حنفيه فرمود : پيامبر صلى الله عليه و آله به من فرمود : به سوى عراق حركت كن كه خدا مى خواهد در راه او شهيد شوى .

ابن حنفيه (إِنّا للّه ِ ...) گفته ، عرض كرد : پس با اين حال همراه بردن بانوان چه وجهى دارد ؟! فرمود : پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود كه خدا مى خواهد آنها اسير شوند.

و معلوم است كه اين رؤيا غير از رؤيايى است كه در پاسخ عبداللّه بن جعفر گذشت ؛ زيرا حضرت از جزئيات آن چيزى نفرمود .

و بنابر نقل سيد ابن طاووس - در پاسخ ابن عباس و ابن زبير - نامى از رؤيا برده نشده ، ايشان گفته :

وجاء عبد اللّه بن العباس و عبد اللّه بن الزبير فأشارا عليه بالإمساك ، فقال لهما : إن رسول اللّه صلى الله عليه و آله قد أمرني بأمر وأنا ماض فيه .(2)

يعنى: پيامبر صلى الله عليه و آله به من فرمانى داده كه آن را اجرا خواهم نمود .

در كتاب «انگيزه حركت سيدالشهدا عليه السلام » ، دستور خاص را به تفصيل مورد بحث و بررسى و تحقيق قرار داده ايم ، مناسب است مراجعه شود . .


1) لهوف 65 ، بحار 44 / 364 ، عوالم 17 / 214 ، موسوعة كلمات الإمام الحسين عليه السلام 399 ، ينابيع المودة 3 / 60 .

2) لهوف 31 ، بحار 44 / 364 ، عوالم 17 / 214 .

7. ده سال سكوت امام حسين عليه السلام

در مقدمه اى كه بر كتاب «بررسى تاريخ عاشورا» نوشته شده ، پس از برخى از مقدمات آمده است :

اينها خود حاكى است حضرت خيال ثوره و انقلاب داشته ... حتى در جواب نامه گله آميز معاويه نوشت كه: اى معاويه من ترك نبرد و مبارزه با تو را تقصير مى شمرم و خود را در سكوت و عدم قيام بر عليه تو مسئول خدا مى دانم.(1)

اشكال :

1. مراد از انقلاب، قيام در زمان معاويه است ، چنانكه قسمت اخير مطلب بر آن دلالت دارد.

الف) بنابر آنچه در «دستور خصوصى» گذشت، اين مطلب صحيح نيست و حضرت هرگز مأمور به مبارزه نبوده است و چنين خيالى در سر نداشته است .

ب) در روايات متعدد آمده است كه حضرت در زمان معاويه پيروان خويش را دستور به سكوت مى داد و از قيام نهى مى نمود.(2)

وفي كتاب مولانا الحسين عليه السلام : واحترسوا من الظنة ما دام معاوية حيا ، فلن [فلئن أو فإن ظ] يحدث اللّه به حدثا وأنا حي، كتبت إليكم برأيي والسلام . (الأخبار الطوال دينورى 222) .

وفي بعض المصادر : إني لأرجو أن يكون رأي أخي رحمه اللّه في الموادعة ، ورأيي في جهاد الظلمة رشدا وسدادا ، فألصقوا بالأرض ، وأخفوا الشخص ، واكتموا الهوى ، واحترسوا من الأظاء ما دام ابن هند حيا ، فإن يحدث به حدث وأنا حي يأتكم رأيي إن شاء اللّه . (موسوعة كلمات الإمام الحسين عليه السلام 291 به نقل از أنساب الأشراف 3 / 151).


1) بررسى تاريخ عاشورا دكتر آيتى 13 - 14 ، مقدمه از على اكبر غفارى .

2) في الرواية : ودخلنا على الحسين عليه السلام ... فقال : صدق أبو محمد ، فليكن كل رجل منكم حلسا من إحلاس بيته ، ما دام هذا الإنسان حيّا . (الأخبار الطوال دينورى 221) .

ج) از اخبار و آثار استفاده مى شود كه حضرت اكراها با معاويه بيعت نموده بود،(1)و اهل بيت عليهم السلام حتى اگر اكراها با كسى بيعت كنند، آن را نقض نمى كنند. اين مطلب هم از روايات آينده استفاده مى شود و هم از كلام اميرمؤمنان عليه السلام كه پس از بيعت اجبارى فرمود: «مثلي لا ينكث بيعته» .(2)يعنى: كسى كه در شأن و مقام مانند من باشد حاضر به شكستن بيعت نمى شود.

2. مقصّر و مسئول بودن امام معصوم چگونه قابل پذيرفتن است؟!

مطلب مزبور كه آقاى غفارى نقل كرده ، ترجمه عبارتى است كه در برخى از مصادر عامه و روايتى مرسل در رجال كشّى در ضمن نامه حضرت به معاويه آمده ، متن نامه چنين است:

وأمّا ما ذكرت أنه انتهى إليك عني فإنه إنما رقاه إليك الملاقون المشّاوءن بالنميم ، وما أريد لك حربا ولا عليك خلافا،(3)وأيم اللّه إني لخائف للّه في ترك ذلك ، وما أظن اللّه راضيا بترك ذلك ، ولا عاذرا بدون الإعذار فيه إليك وفي أوليائك القاسطين الملحدين حزب الظلمة وأولياء الشياطين .(4).


1) رجوع شود به پيوست 2 عامل امر به معروف : «عدم امكان بيعت امام معصوم از روى اكراه» .

2) كتاب سليم 2/666 حديث دوازدهم بحار 29/471 .

3) در برخى از مصادر : (ما أردت حربا ولا خلافا) .

4) اختيار معرفة الرجال 1 / 252، بحار 44 / 212 عوالم 17 / 91 ، الامامة والسياسة 1/156 (چاپ ديگر 1/203)، الغدير 10 / 241 .

وفي رواية : أتاني كتابك وأنا بغير الذي بلغك عني جدير ، والحسنات لا يهدي لها إلا اللّه ، وما أردت لك محاربة ولا عليك خلافا ، وما أظن لي عند اللّه عذرا في ترك جهادك ، وما أعلم فتنة أعظم من ولايتك أمر الأمة.(1)

و در دنباله همان نامه آمده :

وقلتَ فيما قلتَ : (انظر لنفسك ولدينك ولأمة محمد ، واتق شق عصا هذه الأمة وأن تردهم إلى فتنة) وإني لا أعلم فتنة أعظم على هذه الأمة من ولايتك عليها ، ولا أعلم نظرا لنفسي ولديني ولأمة محمد صلى الله عليه و آله علينا أفضل من أن أجاهدك ، فإن فعلت فإنه قربة إلى اللّه ، وإن تركته فاني أستغفر اللّه لذنبي ، وأسأله توفيقه لإرشاد أمري .(2)

وفي رواية : وقلت فيما قلت : (انظر لنفسك ولدينك ولأمة محمد) ، وإني واللّه ما أعرف أفضل من جهادك ، فإن أفعل فإنه قربة إلى ربي ، وإن لم أفعله فأستغفر اللّه لديني ، وأسأله التوفيق لما يحب ويرضى .(3)

اگر اعتبار اين روايات پذيرفته شود ، ترجمه مذكور ناتمام است ؛ زيرا حاصل مطلب آن است كه امام حسين عليه السلام به معاويه نوشته : يادآور شده اى كه به تو خبرهايى رسيده (مبتنى بر اينكه من مى خواهم با تو بجنگم) ، كسانى كه اين مطلب را به تو گزارش داده اند گروهى چاپلوس ، متملق ، خبر چين و نمّام هستند . من تصميم مبارزه و مخالفت با تو را ندارم ، و به خدا سوگند از ترك .


1) ترجمة الإمام الحسين عليه السلام من تاريخ ابن عساكر : 196 ح 254 .

2) اختيار معرفة الرجال 1 / 257، احتجاج 2 / 21، بحار 44 / 213، عوالم 17/92، موسوعة كلمات الإمام الحسين عليه السلام 315 .

3) الامامة والسياسة 1 / 156 (چاپ ديگر: 1 / 203) ، الغدير 10 / 160 ، موسوعة كلمات الإمام الحسين عليه السلام 314 .

مبارزه با تو هراسناكم و گمان نمى كنم كه خدا به آن راضى باشد .

كاملاً روشن است كه با توجه به قرينه بودن: «من تصميم مبارزه و مخالفت با تو را ندارم» - كه در تمام مصادر گذشته آمده - بايد جملات بعد معنا شود.

اگر اين جملات در كلام غير معصوم هم بود، ظاهر آن قابل پذيرفتن نبود و نوعى تناقض در آن ديده مى شد - كه لازم بود به قرينه صدرِ كلام ، ذيلِ آن معنا شود - چه رسد كه منسوب به سيدالشهدا عليه السلام است ، و گذشته از عصمت آن حضرت ، قرائن داخلى و خارجى دلالت دارد كه ظاهر كلام مراد نيست .

چگونه ممكن است پس از گفتن: «من تصميم مبارزه و مخالفت با تو را ندارم» به طور مطلق بفرمايد: «من از ترك مبارزه هراسناكم و گمان نمى كنم كه خدا به آن راضى باشد»؟

به همين جهت علامه مجلسى رحمه الله در شرح آن فرموده: يعنى پس از حصول شرائط .(1)يعنى اگر شرائط براى مبارزه با تو مهيا باشد و من اقدام نكنم در اين صورت بايد از خدا بترسم كه خدا به سكوت من راضى نخواهد بود.

پس مقصّر و مسئول بودن حضرت - كه قطعا با عصمت تنافى دارد - اشتباهى است كه در ترجمه روايت واقع شده است . .


1) بحار 44 / 215 .

8. نگرشى كوتاه به فرقه زيديه

الف) جدايى خط مشى زيديه از اهل بيت عليهم السلام

پس از قضيه عاشورا قيام ها و جنبش هاى متعدد به رهبرى زيد فرزند امام سجاد عليه السلام ، فرزندش يحيى و برخى ديگر مانند سادات حسنى اتفاق افتاد ، آيا اين حركت ها به دستور معصومين عليهم السلام يا مورد تأييد آنها بوده يا نه ؟

نظريات در اين باره مختلف است ، ما ابتدا نظريه دو نفر از معاصرين را مطرح كرده سپس به نقل رواياتى در اين زمينه خواهيم پرداخت .

برخى مانند صاحب كتاب «امامان شيعه و جنبش هاى مذهبى»(1)به پرسش فوق پاسخ مثبت داده و آن را مورد تأييد اهل بيت عليهم السلام دانسته اند.

او مى نويسد:

امام - يعنى امام سجّاد عليه السلام - به جنبش هاى مذهبى ايمان داشت و آنها را پشتيبانى مى كرد.(2)

و در جاى ديگر تأييد ابوحنيفه را دليل مأموريت زيد از طرف امام صادق عليه السلام دانسته [!!!] و گفته:

دليل ديگرى كه مأموريت زيد از جانب امام صادق عليه السلام را ثابت مى كند آن است كه فقهاى بزرگ به جبهه او پيوستند و ابوحنيفه رئيس مذهب حنفى از كسانى بود كه زيد بن على را در قيام خود تأييد كرد .


1) تأليف محمدتقى مدرسى ، ترجمه حميدرضا آژير، ناشر بنياد پژوهش هاى اسلامى، آستان قدس رضوى، چاپ چهارم 1378.

2) امامان شيعه و جنبش هاى مذهبى 65 .

سپس روايتى را - شايد اشتباها ! - به حضرت نسبت داده گويد :

از جعفر بن محمد الصادق عليهماالسلام روايت شده كه فرمود: ابوحنيفه با يارى دادن زيد بن على دوستى اش را براى ما به اثبات رساند .(1)

با اينكه اين مطلب از محمد پسر امام صادق عليه السلام نقل شده - كه از زيديه است و در مذّمت او رواياتى وجود دارد(2)- نه خود حضرت .(3)

و از آن هم شگفت تر آنكه كلام حضرت «ولا تزال الزيدية لكم وقاءً أبدا» را مدح آنان دانسته و چنين شرح داده كه:

اينان - يعنى زيديه - نگهدار شمايند .

مقصود امام از اين سخن آن بود كه اگر جنبش زيد وجود نداشت و استمرار نمى يافت، ائمه به ايجاد چنين حركتى نيازمند بودند ؛ زيرا ايشان به سپر و چتر پوششى نياز داشتند تا بتوانند در حمايت آن رسالت خود را دنبال كنند .(4)

با اينكه اين كلام مدح آنها نيست چنانكه شارحين حديث تذكر داده اند .(5)

يعنى : زبان خويش را حفظ كرده و ملازم خانه خود باشيد، بلاى خاصّى شما را تهديد نمى كند، هميشه زيديه بلاگردان شما هستند. به اين معنا كه چون شما سكوت مى كنيد و آنها به مبارزه مشغول مى شوند، حكومت به نابود كردن آنها مشغول مى شود و با شما كارى ندارد چنانكه علامه مجلسى قدس سره در شرح آن مى نويسد:

وهم - أي الخلفاء - إنما يطلبون من ينكر مذهبهم مطلقا من الشيعة ، وأنتم محفوظون في حصن التقية ، والزيدية لعدم تجويزهم التقية وطعنهم على أئمتنا بها يجاهرون بمخالفتهم ، فالمخالفون يتعرضون لهم ، ويغفلون عنكم ، ولا يطلبونكم ، فهم وقاء لكم. (بحار 72 / 82) .

.

1) امامان شيعه و جنبش هاى مذهبى 114 به نقل از مقاتل الطالبيين 145 .

2) نقل شده كه پس از قيام او را امير المؤمنين ناميدند. (معجم الرجال 16/172 - 176) .

3) قال أبو الفرج الأصفهاني : حدّثنا عبداللّه بن مروان بن معاوية، قال : سمعت محمد بن جعفر بن محمد في دار الإمارة يقول : رحم اللّه أبا حنيفة ، لقد تحقّقت مودّته لنا في نصرته زيد بن علي . (مقاتل الطالبيين 99) .

4) امامان شيعه و جنبش هاى مذهبى 118 .

5) متن روايت چنين است : كفوا ألسنتكم والزموا بيوتكم ، فإنه لا يصيبكم أمر تخصّون به أبدا ولا تزال الزيدية لكم وقاءً أبدا. (كافى 2 / 225) .

مؤلف - با ناديده گرفتن «علي مع الحق و الحق مع علي» و روايات مشابه آن كه درباره همه معصومين عليهم السلام صادق است - نوشته :

ائمه عليهم السلام شيوه هاى اسلامى را تبيين مى كردند و خود را در پرتو اين شيوه ها ارزيابى مى نمودند و هرگز خود را ملاك شيوه هاى اسلامى نمى دانستند.

سپس نتيجه گرفته كه:

از اين روست كه امام صادق عليه السلام جنبش محمد (يعنى نفس زكيه) را تأييد مى كند و آن روز براى امام هيچ اهميتى نداشت كه محمد جز جعفر است ... مسأله مهم امام در آن زمان انديشه و ايده است.(1)

درباره نادرستى اين مطلب و نظريه اهل بيت عليهم السلام نسبت به نفس زكيه و عقيده او نسبت به اهل بيت عليهم السلام قبلاً به تفصيل مطالبى بيان شد .(2)

او اظهار كرده كه: .


1) امامان شيعه و جنبش هاى مذهبى 176 - 177 .

2) رجوع شود به پيوست شماره 1 عامل امر به معروف و نهى از منكر .

امام صادق عليه السلام پسرش موسى بن جعفر عليهماالسلام را براى بر پا كردن يك انقلاب به منظور تغيير نظام و اداره امور مسلمانان آماده مى كرد.(1)

و گويد : امام - يعنى امام موسى بن جعفر عليهماالسلام - سعى داشت امت را به سطحى برساند كه توانايى به دست گرفتن حكومت را بيابند [!!(2)]

او حتى حركت هاى اسماعيليه آن زمان را مورد تأييد ائمه عليهم السلام دانسته و مى نويسد :

جنبش اسماعيليه نهضتى بوده كه از ابتدا اهداف سياسى معين و صحيحى را تعقيب مى كرده است .(3)

واقعا جاى تعجب است كه ايشان مى نويسد:

اگر چه جنبش اسماعيليه به شش امام - يعنى تا امام جعفر صادق عليه السلام - بسنده مى كند ولى آيا چنين حكومتى بهتر از حكومت هايى به شمار نمى آيد كه اصلاً به ائمه معصومين عليهم السلام اعتقاد ندارند؟(4)

كوتاه سخن آنكه : ائمه عليهم السلام بر جنبش هاى شهرهاى مختلف نظارت داشته اند تا اگر زمانى نهضتى با شكست روبرو شد، نهضت هاى ديگر يكى پس از ديگرى پرچم مبارزه را به دست گيرند .(5)

با آنكه خود به صراحت اعتراف كرده كه: .


1) امامان شيعه و جنبش هاى مذهبى 183 .

2) همان 245 .

3) همان 233 .

4) همان 239 .

5) همان 234 .

جنبش هاى مكتبى - همچنان كه نتايج و آثار آن را به تفصيل بيان كرديم - در مسير خود در پيدا كردن اعتقاد و طرز تفكر شيعى، موفقيت چندانى به دست نياوردند .(1)

در مقابل اين نظريه كه از دلايل محكم و قابل استنادى برخوردار نبود بلكه آثار و اخبار فراوان در نقطه مقابل آن است ، نظريه ديگرى وجود دارد كه ما به بيان يكى از معاصرين - كه آن را تحت عنوان «حكمت شهادت امام حسين عليه السلام » مطرح كرده - اكتفا مى كنيم ، او مى نويسد :

حقيقت آن است كه جنبش كربلا را بايد آخرين تلاش سياسى ممكن براى بازگرداندن حكومت به آل على عليه السلام تلقى كرد .

سپس با اشاره به دوران معاويه گويد :

امام حسين عليه السلام اين مدت را صبر كرد، گرچه در اين مدت اعتراضاتى بر معاويه در زمينه هاى سياسى به ويژه قتل برخى شيعيان داشت .

در سالهاى آخر حيات ننگين معاويه سخن از ولايت عهدى يزيد به ميان آمد،امام حسين عليه السلام مخالفت كرد، اما چندان اميدى نبود. با اين حال امام در مقام امامت نمى توانست تحمل كند.

با روى كار آمدن يزيد، امام از روى اعتراض به مكه آمد... .

در كربلا برجستگان خاندان طالبيان به شهادت رسيدند ... تا چه اندازه اين اقدام براى از بين بردن تمامى خاندان پيامبر عليهم السلام خطرناك بوده است. .


1) همان 286 .

اكنون باقى مانده اين خاندان ، چه مى بايد مى كرد؟ اگر كسى با زندگى امام سجاد عليه السلام آشنا باشد مى تواند به راحتى بگويد كه امام با سياست نظامى به طور كامل خداحافظى كرد. اقدام به حركتى سياسى - نظامى، در آن شرايط خاتمه يافته فرض شد. امام نه در انديشه سامان دادن قيام شيعى ديگرى بود و نه در اين مدت با جنبشهاى سياسى - نظامى مخالف اموى و حتى هوادار علويان همكارى كرد، گرچه شايد همدردى داشت.

اصرار امام در اين باره تا اندازه اى بود كه در مدينه توانست در حد شخصيتى مقبول به كار عملى پرداخته و همه را از سفره پربركت علمى خويش بهره مند سازد.

به نظر مى رسد اگر اندكى بوى سياست از اقدامات امام بر مى آمد، اكنون آن همه تعريف و تمجيد از امام را در كلام ابن شهاب زهرى و امثال او نداشتيم.

با وجود اين برخورد، امام همچنان براى شيعيان به عنوان امام باقى ماند. فقه امام، دعاى امام و شخصيت امام در شيعه به عنوان يك الگوى امامت شيعى پذيرفته شد.

پس از رحلت امام سجاد عليه السلام حركت شيعى دو بخش شد. بخشى كه همان مشى پدر را دنبال مى كرد و بخشى كه اعتقاد به مشى انقلابى داشت. رهبرى بخش نخست در دست فرزند ارشد امام سجاد عليه السلام يعنى امام باقر عليه السلام قرار گرفت و بخش ديگر در دست فرزند كوچكتر زيدبن على كه در وقت شهادت اندكى بيش از چهل سال داشت.

زيد احترام برادر را داشت، اما اعتقاد جدّى به حركت انقلابى نيز داشت. در زمانى كه او حركت نظامى خود را آغاز كرد، برادرش رحلت كرده و رهبرى شاگردان پدر را با همان سياست، فرزند برادرش امام صادق عليه السلام عهده دار بود.

فضاى شيعى كوفه دو قسمت شد، بخشى به طرفدارى زيد، معتقد به مشى انقلابى بود و بخشى به تبعيت امام صادق عليه السلام همان سياست امام سجاد عليه السلام و امام باقر عليه السلام را دنبال مى كردند.

حركت دوم با همه احترامى كه براى زيد قائل بود و از نظر شخصيتى او را مى ستود، و حتى انگيزه او را در اين قيام انگيزه اى خالص تلقى مى كرد، اعتقادى به مشى انقلابى نداشت. اين حركت از نظر امام صادق عليه السلام كه اكنون سامانده شيعيان امامى شده بود، به راهى جز شهادت خاتمه نمى يافت.

نكته جالب آن است كه زيد كه عدم همراهى بخشى از شيعيان را ديد، و يا به دليل اندكى ياران، از همه گروهها دعوت به همكارى كرد. شواهد فراوانى وجود دارد كه از همه فرقه ها، در قيام او حضور داشته و با او احساس همدردى كرده اند.

اين مسأله، يعنى همراهى غير شيعيان خروج از چهارچوبى بود كه شيعه براى خود ايجاد كرده بود. شيعه، پس از كربلا اعتمادش را به پديده اى به نام جامعه عمومى مسلمانان از دست داده بود. به سخن ديگر آنها را خارج شده كامل از خطى مى دانست كه خط اصيل اسلامى بود. اكنون زيد از اين چهارچوب خارج شده بود و حتى كسانى از خوارج، مرجئه و حتى معتزله در قيامش مشاركت مى كردند.

اگر شيعيان امامى نيز بناى آن داشتند تا «اصحاب سيف» باشند، راهى جز آنچه زيد انتخاب كرد نداشتند. از سوى ديگر جمعيت محدود شيعه توان برپايى جنبشى فراگير را نداشت.

در اين ميان مشكل آن بود كه اگر قرار بود تا جنبشى با همكارى همه فرقه ها برپا شود - علاوه بر آنكه پايدارى آن در معرض ترديد بود - ضرورت داشت تا تشيع از چهارچوبه اعتقادى و فقهى خويش فاصله بگيرد.

افزون بر اينها، اگر چنين جنبشى موفق به تشكيل حكومت مى شد، در فرداى پيروزى راهى جز راهى كه بنى عباس رفتند، نمى توانست برود. مى دانيم كه بنى عباس جنبشى شيعى را سامان دادند. وقتى بر سر كار آمدند، نمى توانستند در يك جامعه سنى حكومت شيعى داشته باشند! تنها ممكن بود با اقدامى بسيار خشونت بار جامعه را به جبر به راه ديگرى بازگرداند .

پس از آن مؤلف تحت عنوان «دو تجربه صلح و انقلاب» نوشته :

اگر ما بحثهايى را كه درباره تفاوت شرايط حاكم بر جامعه اسلامى در دو مقطع صلح امام حسن عليه السلام و قيام امام حسين عليه السلام مطرح شده بپذيريم، در اين صورت حداقل قضيه آن است كه دو دستورالعمل متفاوت را در دو شرايط خواهيم داشت. اين امر فى حدّ نفسه، كارى منطقى و معقول است.

اما يك پرسش هست و آن اين كه در دوره هاى بعد، كدام يك از اين دو الگو در زندگى ساير امامان عليهم السلام تكرار شد ؟

همان گونه كه در آغاز بحث اشاره كرديم، امامان شيعه عليهم السلام از نقطه نظر مبارزات انقلابى پس از كربلا، راه مسالمت جويانه اى را در پيش گرفتند، اين در حالى است كه امامان زيدى، بر پايه الگوى نظامى كربلا پيش رفتند. سخن بر سر ارزيابى نتايج اين دو حركت نيست،بلكه بر سر آن است كه امامان، حركت خويش را نه بر پايه مشى انقلابى بلكه ... بر پايه روشى به ظاهر آرام و مسالمت جويانه قرار دادند. بى شبهه اين اصلى است كه تاريخ آن را تأييد مى كند. بايد توجه داشت كه اين به معناى پذيرش مشروعيت حكومت وقت نبود، حتى به اين معنا نبود كه امامان حقانيت خود را براى پست امامت رسمى و سياسى جامعه انكار مى كردند، بلكه صرفا به اين معنا بود كه اقدام نظامى و انقلابى خاصى ندارند .

و پس از آن تحت عنوان «تجربه سياست يا فرهنگ» مى گويد :

بايد توجه داشت كه مشى سياسى امامان به تبع اصالتى كه به كار فرهنگى مى دادند، و در سياست مداخله جدى نداشتند (بيشتر به اميد روزى كه بتوانند جامعه اى شيعى را شكل دهند و همان زمان نيز آن را در درون جامعه موجود حفظ و رهبرى مى كردند)، بعدها در شيعه اماميه اين اثر را باقى گذاشت كه براى سياست موجود چندان اعتبارى قائل نبود. يعنى شيعه امامى در انديشه ظهور امام غايب و به تعبير ديگر امام قائم عليه السلام بود. در اين صورت لزومى به مداخله در كار سياست نداشت.(1).


1) تأملى در نهضت عاشورا، رسول جعفريان 219 - 226 .

ب) نظريه اهل بيت عليهم السلام درباره فرقه زيديه

امام هادى عليه السلام زيديه، واقفيه و ناصبى ها را در يك رتبه مى دانست و بين آنها تفاوتى قائل نبود.(1)

راوى از حضرت ابوالحسن - امام كاظم يا امام رضا عليهماالسلام - پرسيد: دو همسايه دارم كه ناچارم با يكى از آنها رفت و آمد داشته باشم، يكى ناصبى است و ديگرى زيدى، با كدام يك معاشرت كنم ؟ حضرت فرمود: آن دو تفاوتى با يكديگر ندارند ، ناصبى با تو دشمنى مى كند و زيدى با ما.(2)

امام صادق عليه السلام فرمود : به ناصبى ها و زيديه صدقه نده و حتى اگر مى توانى از آب دادن به آنها امتناع كن.(3)

شيخ صدوق قدس سره گويد: سخت ترين گروه در دشمنى با شيعه، زيديه هستند.(4)

علامه مجلسى رحمه الله مى نويسد: كتب روايى ما پر است از رواياتى كه زيديه و امثال آنها را كافر مى داند.(5)

شيخ انصارى قدس سره فرمايد: روايات بسيار زيديه را ناصبى معرفى كرده است.(6).


1) اختيار معرفة الرجال 2/495 ، بحار 37 / 34 و 48 / 267 و 69 / 179 ، مستدرك 7/ 109.

2) كافى 8 / 235.

3) تهذيب الأحكام 4 / 53 ، اختيار معرفة الرجال 2 / 494 ، بحار 93 / 130 و 69 / 179 ، وسائل 9/222 ، 414 ، مستدرك 7 / 109

4) كمال الدين 126 .

5) بحار 37 / 34 .

6) كتاب الطهارة 2 / 354 .

ج) جهت اختلاف زيديه با شيعه

يكى از اركان دين و ايمان و عقيده ، «انتظار» است ، اصلاً ذكر اين ركن - در كنار توحيد، نبوت، ولايت و ... - در برابر زيديه است كه تقيه را قبول نداشته و قائل به خروج بوده اند .

راوى به امام باقر عليه السلام گفت: عقيده اى كه - نزد شما و خاندان شما - دين خداست براى من بيان فرما .

و بنابر نقلى گفت : مى خواهم آنچه بايد اعتقاد دينى من باشد كه بتوانم به آن احتجاج و تمسك نمايم و به ديگران نيز برسانم، برايم بيان فرمايى .

امام باقر عليه السلام فرمود: به خدا سوگند دينى كه من و پدرانم به آن معتقديم براى تو بيان مى كنم:

1. شهادت به يگانگى خدا، 2 . رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله ، 3 . پذيرفتن آنچه آن حضرت از جانب خدا آورده، 4 . دوستى دوستان ما و بيزارى از دشمنان ما، 5 . تسليم بودن در برابر فرمان ما (و اطاعت بى چون و چرا)، 6 . انتظار قائم ما، 7 . كوشش در راه دين، 8 . ورع.(1)

امام صادق عليه السلام فرمود : به شما بگويم كه شرط قبولى اعمال چيست؟ عرض كردند : آرى. فرمود : 1 . شهادت به يگانگى خداوند، 2 . شهادت به اينكه حضرت محمد صلى الله عليه و آله بنده و پيامبر اوست، 3 . پذيرفتن دستورات خداوند. .


1) كافى 2 / 21 - 22 ، دعوات قطب راوندى 135 ، بحار 66 / 13 - 14 ، مستدرك 1 / 72 (شماره گذارى براى مطالب از ماست) .

4. ولايت ما و بيزارى از دشمنان ما، 5 . تسليم اهل بيت عليهم السلام بودن ، 6 . نگهدارى خويشتن از محرمات، 7 . سعى و كوشش در راه دين، 8 . طمأنينه،(1)9 . انتظار قيام قائم آل محمد عليهم السلام .(2)

عبدالملك به امام صادق عليه السلام عرض كرد:

الزيدية يقولون : ليس بيننا وبين جعفر خلاف إلاّ أنه لا يرى الجهاد ، فقال: أنا لا أراه؟! بلى - واللّه - إني لأراه ولكن أكره أن أدع علمي إلى جهلهم.

زيديه گويند: تنها اختلاف ما با شما آن است كه جهاد را قبول نداريد.

امام صادق عليه السلام (با تعجب) فرمود: من جهاد را قبول ندارم؟! هرگز چنين نيست، من جهاد را بخشى از دين مى دانم ولى حاضر نيستم علم خود را رها كنم و جهل آنها را بپذيرم.(3)

يعنى آنها به واسطه جهالت خويش خيال مى كنند كه الان زمان جهاد است و شرايط آن فراهم شده است، در حالى كه من به دانش الهى مى دانم چنين نيست، و من مأمور به قيام نيستم، پس روا نيست كه من تحت تأثير نظريه آنها قرار گيرم و از علم خويش صرف نظر نمايم.

سليمان بن خالد به امام صادق عليه السلام عرض كرد: .


1) علامه مجلسى رحمه الله فرموده : محتمل است كه مراد از «طمأنينه» آن باشد كه : انسان (ثبات و) آرامش قلبى داشته باشد و در فتنه ها دچار اضطراب نشود. (بحار 66 / 3) .

2) كتاب غيبت شيخ نعمانى قدس سره 200 ، بحار 52 / 140 ، و مراجعه شود به : بحار 66 / 2 (شماره گذارى براى مطالب از ماست) .

3) كافى 5 / 19، وسائل 15 / 46، خاتمه مستدرك 4 / 451 .

إن الزيدية قوم قد عُرفوا وجُرّبوا، وشهّرهم الناس، وما في الأرض محمديٌّ أحبّ إليهم منك فإن رأيت أن تُدنيهم وتُقرّبهم منك فافعل .

فقال : يا سليمان بن خالد إن كان هوءلاء السفهاء يريدون أن يصدّونا عن علمنا إلى جهلهم فلا مرحباً بهم ولا أهلاً ، وإن كانوا يسمعون قولنا ، وينتظرون أمرنا فلا بأس .(1)

سليمان عرض كرد: زيديه مردمانى هستند مشهور و معروف و با تجربه، و از بين منسوبين به پيامبر صلى الله عليه و آله شما را بيش از ديگران قبول دارند، اگر صلاح مى دانيد آنها را به حضور پذيرفته و از نزديكان خويش قرار دهيد.

حضرت فرمود: اى سليمان، اگر قرار باشد اين نادانان ما را منع كنند از آنچه به علم و دانش الهى مى دانيم، و ما را دعوت كنند كه آنچه به جهالت بدان معتقدند بپذيريم، ما را با آنها كارى نيست ، ولى اگر حاضرند به حرف ما گوش دهند و منتظر فرج باشند اشكالى ندارد (كه نزد ما بيايند و از اصحاب ما باشند). .


1) كافى 8 / 159 - 160 .

د) قيام جناب زيد بن على بن الحسين عليهماالسلام

روايات درباره جناب زيد بن على و قيام او مختلف است . به نظر مى رسد كه - با صرف نظر از شخصيت و جلالت قدر خودش(1)- قيام او مورد تأييد اهل بيت عليهم السلام نبوده ، بيان اين مطلب متوقف بر امورى است :

1.

تأييد خود زيد و بيان فضائل او دليل تأييد قيام او نيست .

2.

رواياتى كه از آن تأييد قيام او استفاده شده - جز صحيحه عيص كه شرح آن خواهد آمد - هيچ كدام معتبر نيست .

3.

از فرقه هاى مختلف - غير شيعه - مانند : خوارج، مرجئه، معتزله و فرق عامه - همراه با او خروج كرده و عده اى از فقها و بزرگان عامه فتوا به خروج با او داده و كمك مالى فراوان به او نموده اند.(2)

قال ابن حجر - بعد ذكر أبي حنيفة وزيد - : وأمدّه بمال عظيم، وبايعه جماعة من الأئمة .

آيا اين سؤال برانگيز نيست ؟!
4.

مدرك معتبرى بر شركت اهل بيت عليهم السلام و اصحابشان در آن واقعه نيست ، كسى را به يارى او ترغيب نكرده و كمكى به او نداشته اند .

5.

از اصحاب امام باقر عليه السلام تنها كسى كه با زيد همراهى كرد سليمان بن خالد بود ، او هم توبه كرد و پس از بازگشت و توبه امام صادق عليه السلام - كه از او عصبانى شده بود - از او راضى شد !(3)

و بعضى ديگر افزوده اند كه : إنه خرج مع زيد ، فأفلت ، فمنّ اللّه عليه ، و تاب ، ورجع بعده . (رجال برقى 32).

إنه تاب من خروجه مع زيد ، ورجع إلى الحق، ورضي عنه أبو عبد اللّه عليه السلام بعد سخطه . (خلاصة الأقوال 154 ، شرح اختيار معرفة الرجال 2/644) .

البته بنابر روايت محمد بن حسن شمون از ابن سنان، فضيل بن يسار نيز به همراهى زيد خروج نموده است . (بحار 46 / 171) .

ولى - گذشته از ضعف محمد بن حسن شمون - نهايت آن است كه دو نفر از اصحاب در مبارزه با زيد همراه بوده اند و غير از اين دو نفر هيچ كس ديگرى از اصحاب را نام نبرده اند .

.

1) رجوع شود به الغدير 3 / 69 - 74 .

2) رجوع شود به : مقاتل الطالبيين 98، 190 ، 166 - 195 ، المنح المكية في شرح الهمزية لابن حجر 522، أعيان الشيعة 7 / 122، الإمامة وأهل البيت محمد بيومي مهران 1 / 214 - 215 .

3) در شرح حال سليمان بن خالد - كه قبلاً از فرقه زيديه بوده - نوشته اند : وكان خرج مع زيد، ولم يخرج معه من أصحاب أبي جعفر عليه السلام غيره . (رجال نجاشى 183).

6. شرائط اهل بيت عليهم السلام - و حتى علما(1)- اقتضا نمى كرده كه آشكارا و صريح در برابر همه رسما قيام او را انكار كنند ؛(2)زيرا آثار و تبعات منفى به دنبال داشت، مانند : شماتت دشمنان و تجرّى خلفا بر سادات ، گذشته از آنكه بسيارى از مردم تحمل مشاهده اختلاف بين خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله را نداشتند.

شايد به اين لحاظ يا جهاتى ديگر، اهل بيت عليهم السلام مردم را از دخالت در اختلافات بين آنها و زيد يا برخى از سادات بنى الحسن - نهى كرده باشند .(3)

و اگر به صراحت با قيام او مخالفت مى كردند ، نتيجه اى نداشت ؛ زيرا :

الف) اين مستندى بود براى حكومت كه به استناد آن زيد را سركوب نمايد.4.


1) وسأل زيديٌ الشيخَ المفيد ، وأراد الفتنة . (بحار 46 / 190) .

2) گر چه در شرائط مناسب نظر خود را نيز اعلام كرده اند، مانند مطالب آينده در شماره هاى: 9 ، 10 ، 11 ، 12 ، 14، همچنين رجوع شود به كلمات امام صادق عليه السلام : به خدا سوگند چنين نيست كه زيد مى گويد. (اختيار معرفة الرجال 2/639 - 640 (شرح حال ابوالصباح) ، بحار 46 / 194 - 196) . نهى از خروج همراه با زيد ، و آن را (خطايى) عظيم شمردن و دستوربه خانه نشينى (كشف الغمه 2/191 ، 198 - 199 ، بحار 47 / 144 ، 148) .

3) رجوع شود به : كافى 8 / 58، بحار 46 / 179، 185 و 99 / 274، مرآة العقول 25 / 194.

ب) برخى از مردم اهل بيت عليهم السلام را متهم به حسادت نسبت به او مى كردند، چنانكه از مادرِ زيد چنين كلامى صادر شد .(1)

ج) اين واكنش براى پيروان زيد تأثير نداشت ؛ زيرا رهبرى امام را نپذيرفته بودند، اصحاب هم كه نظر حضرت را مى دانستند .

7. اظهار تأثر و گريستن دليل تأييد قيام او نيست بلكه به جهت فقدان او ، حزن و اندوه از مظلوميت او و بدرفتارى دشمن با اوست(2)و كمك به بازماندگان آنها نيز ناشى از دلجويى و شفقت است ، و قطعا همدردى غير از همكارى و همسوئى است .
8.

علامه وحيد بهبهانى فرموده: برخى از روايات كه در مذمّت او وارد شده يا تقيه از دشمن است، يا براى حفظ شيعه از گمراهى (براى اينكه خيال نكنند او امام بوده) ، يا براى تخطئه اجتهاد او (كه معلوم شود قيامش خطا بوده است).(3)

9.

گرچه بعضى احتمال داده اند كه نهى امام باقر عليه السلام از قيام زيد ، مربوط به زمان خود حضرت بوده نه آينده ولى اين خلاف رواياتى است كه در صحبت آن حضرت با زيد آمده ، مانند عبارات آينده : .


1) عيون اخبار الرضا عليه السلام 1/227، بحار 46/168، مدينة المعاجز 4 / 374 .

2) اين مطلب در بقيه موارد نيز جارى است، مانند آنچه نقل شده از حزن امام صادق عليه السلام نسبت به مصائب سادات بنى الحسن :

فطلع بعبد اللّه بن حسن في محمل معادله مسود، وجميع أهل بيته كذلك ، قال : فلمّا نظر إليهم جعفر [بن محمد الصادق عليه السلام ] هملت عيناه حتى جرت دموعه ... . (تاريخ طبرى 6 / 174 ، مقاتل الطالبيين 149 ، تاريخ الإسلام ذهبى 9 / 18) .

3) التعليقة على منهج المقال 184 .

الف) هر كسى از اين خاندان قبل از حضرت مهدى عليه السلام قيام كند.(1)

ب) هر كسى از بنى فاطمه كه قبل از سفيانى خروج نمايد.(2)

ج) اطاعتى كه خدا واجب كرده براى اهل بيت عليهم السلام در هر زمان اختصاص به يك نفر دارد (يعنى امام معصوم عليه السلام ) .(3)

10. قال زيد بن علي لزرارة : ما تقول - يا فتى - في رجل من آل محمد استنصرك ؟ فقال : إن كان مفروض الطاعة نصرتُه .

زيد به زراره گفت : جوان ! اگر كسى از خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله از تو يارى خواست چه پاسخ خواهى داد ؟

زراره گفت: اگر امام واجب الاطاعه باشد او را يارى خواهم كرد. .


1) قال له أبو جعفر عليه السلام : يا زيد إن مثل القائم من أهل هذا البيت قبل قيام مهديهم ، مثل فرخ نهض من عُشّه من غير أن يستوي جناحاه ، فإذا فعل ذلك سقط ، فأخذه الصبيان يتلاعبون به ، فاتق اللّه في نفسك أن تكون المصلوب غدا بالكناسة . (مناقب 3 / 322، بحار 46/263 و رجوع شود به شرح الأخبار 3 / 285) .

2) عن الحسن بن راشد ، قال : ذكرتُ زيد بن علي فتنقّصتُه عند أبي عبد اللّه عليه السلام ، فقال : لا تفعل ! رحم اللّه عمّي ، أتى أبي فقال : إني أريد الخروج على هذا الطاغية . فقال : لا تفعل ، فإني أخاف أن تكون المقتول المصلوب على ظهر الكوفة ، أما علمت يا زيد أنه لا يخرج أحد من ولد فاطمة عليهاالسلام على أحد من السلاطين قبل خروج السفياني إلاّ قُتل . (الخرائج والجرائح 1/281 ، بحار 46 / 185) .

3) قال له أبو جعفر عليه السلام : إن الطاعة مفروضة من اللّه عز وجل وسنّة أمضاها في الأولين ، وكذلك يجريها في الآخرين ، والطاعة لواحد منّا والمودة للجميع ... فلا يستخفنّك الذين لا يوقنون ؛ إنهم لن يغنوا عنك من اللّه شيئا ، فلا تعجل ، فإن اللّه لا يعجل لعجلة العباد ، ولا تسبقنّ اللّه فتعجزك البلية فتصرعك ... فإن كنت على بينة من ربّك ، ويقين من أمرك ، وتبيان من شأنك فشأنك وإلاّ فلا ترومنّ أمرا أنت منه في شكّ وشبهة ، ولا تتعاط زوال مُلك لم ينقض أكله ، ولم ينقطع مداه . (كافى 1/356 - 357، بحار 46 / 203 - 204) .

پاسخ زراره مورد پسند و تأييد امام صادق عليه السلام واقع شد.(1)

11.

حضرت صادق عليه السلام ابوخالد قماط را - كه در احتجاج با زيديه گفت : اگر امام واجب الاطاعه در زمين باشد، پس كسى كه (بدون اذن امام) با زيد خروج كند هلاك شده - تأييد و تصديق نمود.(2)

12.

در حديث معتبر آمده كه مؤمن طاق به زيد گفت: اگر در زمين حجتى از جانب خدا باشد، كسى كه از تو تخلّف كند نجات يافته و كسى كه با تو خروج نمايد هلاك شده؛ (زيرا وظيفه او پيروى از حجت خدا بوده نه اطاعت از تو) ، امام صادق عليه السلام با تأكيد تمام كلام او را نيز تأييد فرمود .(3)

13.

در روايت سليمان بن خالد آمده كه حضرت فرمود: رحمت خدا بر عمويم زيد، نتوانست ساعتى از روز را مطابق قرآن عمل كند. و بنابر روايت ديگر فرمود: سبحان اللّه نتوانستيد يك ساعت عدالت را اجرا كنيد.(4)

و در روايات ديگر نيز اهل بيت عليهم السلام از شركت در لشكر كسى كه نتواند احكام الهى را اجرا كند ، نهى كرده اند .(5).


1) اختيار معرفة الرجال 1/369 ، مناقب 1/223، بحار 46/193 و رجوع شود به : احتجاج 2/137 .

2) اختيار معرفة الرجال 2 / 711 ، بحار 46 / 197 .

3) كافى 2/174 ، احتجاج 2/140 ، بحار 46 / 180 - 181 ، مستدرك 11/32.

4) كافى 8 / 252، اختيار معرفة الرجال 2 / 651 - 652، بحار 46/196.

5) مراجعه شود به : باب من يجوز له جمع العساكر والخروج بها إلى الجهاد. وسائل 15/34 (اسلاميه 11 / 23) ، مستدرك 11 / 29 ، جامع احاديث الشيعه 13/55 (چاپ دوم 16 / 94) و باب اشتراط وجوب الجهاد بأمر الإمام وإذنه وتحريم الجهاد مع غير الإمام العادل . وسائل 15 /45 (اسلاميه 11 / 32) ، مستدرك 11 / 32 ، جامع احاديث الشيعه 13/48 (چاپ دوم 16 / 86) .

14. در سند صحيفه سجاديه آمده كه يحيى پسر زيد به صراحت گفت : عمويم امام باقر عليه السلام پدرم زيد را از قيام منع كرد .

و پس از آن كه راوى به يحيى گفت: مردم به امام صادق عليه السلام تمايل بيشترى دارند تا به تو و پدرت . يحيى پاسخ داد: چون امام باقر و امام صادق عليهماالسلام مردم را به زنده ماندن دعوت كردند (و گفتند فعلاً وظيفه تقيه است) وما آنها را به مردن - يعنى جنگيدن و كشته شدن - دعوت نموديم .(1)

اين روايت صراحت دارد كه براى يحيى و همه مردم مسلّم بوده كه امام باقر و امام صادق عليهماالسلام وظيفه را تقيه دانسته و خروج زيد و يارانش را تأييد نكرده اند.

قال السيد علي خان المدني الشيرازي قدس سره - في شرحه - :

فقد كان من مذهبهما - أي مذهب الامام الباقر والامام الصادق عليهماالسلام - ومذهب ابنائهما الطاهرين عليهم السلام أجمعين عدم الخروج والصمت والتقية ... ودلّت على ذلك روايات كثيرة .(2)

شارح صحيفه سجاديه در شرح اين جمله مى نويسد: قطعا مذهب اين دو امام و بقيه امامان از فرزندانشان - كه درود خدا بر همه آنان باد - آن بود كه وظيفه ، سكوت، تقيه و ترك قيام است كه روايات بسيار بر آن دلالت دارد.

15. اگر دلالت صحيحه عيص بر تأييد قيام زيد پذيرفته شود با روايت معتبر مؤمن طاق (موثق كالصحيح)(3)معارض است و تساقط مى كند .

صحيحه عيص : امام صادق عليه السلام فرمود: تقواى الهى پيشه سازيد و دلسوز .


1) مقدمه صحيفه سجاديه، (تحقيق ابطحى: 617)، مدينة المعاجز 6/135، عوالم 20/2/941 - 942.

2) رياض السالكين 1 / 94 .

3) مرآة العقول 2 / 277، در معجم الرجال 8/367 نيز آن را معتبر دانسته است .

خويش باشيد، به خدا سوگند اگر كسى چوپانى بهتر از چوپان كنونى اش براى گوسفندان خويش سراغ داشته باشد در واگذار كردن گله به آن كوتاهى نمى كند، (پس چگونه ممكن است خداى تعالى مراعات حال بندگان خويش را ننمايد و كسى كه اصلح براى رهبرى اجتماع است نصب نكند ، يا حجت خدا صلاح مردم را در قيام تحت لواى كسى بداند ولى نسبت به آن كوتاهى نموده و سهل انگارى ورزد؟!) اگر دو جان داشتيد، با يكى تجربه مى كرديد و (هنگامى كه در عالم ديگر مى فهميديد بيهوده جان خويش را تلف كرده ايد) ، با جان ديگر خودتان را نجات مى داديد، ولى يك جان بيشتر نيست و با نابودى آن، ديگر جاى توبه باقى نخواهد ماند. اگر كسى از خاندان ما قيام كرد ببينيد براى چه با او خروج مى كنيد، نگوييد زيد هم قيام كرد، او دانشمندى راستگو بود و مردم را به خويش دعوت نكرد، او مردم را به «الرضا من آل محمد عليهم السلام » دعوت مى نمود اگر پيروز هم مى شد به قول خويش وفا مى كرد.

كسى كه امروز قيام مى كند ، براى چه قيام مى كند؟ اگر مى گويد: من دعوت به «الرضا من آل محمد عليهم السلام » مى كنم، ما شما را گواه مى گيريم كه ما به قيام او راضى نيستيم، اگر الان كه بى يار و ياور است نافرمانى ما كرده و قيام مى كند، پس از آنكه مردم اطراف او جمع شدند و پرچم ها افراشته شد ، ديگر حاضر نخواهد شد كه به حرف ما گوش كند، كسى صاحب اين امر است كه همه بنى فاطمه آن را بپذيرند.(1).


1) وسائل 15 / 50، و مراجعه شود به : علل الشرائع 2 / 577 - 578 ، بحار 46 / 178 و 97 / 22، وسائل 15 / 53 - 54 .

خلاصه روايت معتبره مؤمن طاق آنكه او گويد: جناب زيد به من گفت: اگر كسى از خاندان ما قيام نمايد، آيا او را يارى مى كنى؟

گفتم: اگر پدر يا برادرت (امام سجاد و امام باقر عليهماالسلام ) باشند، آرى.

من تصميم گرفته ام با اين قوم بجنگم آيا مرا يارى مى كنى؟

نه، فدايت گردم.

آيا حاضر نيستى جانت را براى من فدا كنى؟!

«إنما هي نفس واحدة ، فإن كان للّه عزّ وجلّ في الأرض معك حجّة فالمتخلّف عنك ناجٍ ، والخارج معك هالك» . يعنى : يك جان كه بيشتر نيست، اگر حجتى از جانب خدا در زمين باشد، كسى كه از تو تخلّف كند نجات يافته و كسى كه با تو خروج نمايد هلاك شده و اگر حجتى در زمين نباشد كسى كه تو را يارى كند با كسى كه يارى نكند تفاوتى ندارد.

در آخر حديث آمده كه مؤمن طاق گويد: در مراسم حج محضر مبارك امام صادق عليه السلام مشرّف شدم و گفت وگويى را كه با زيد داشتم، با آن حضرت در ميان گذاشتم، حضرت كلام مرا تأييد كرده و فرمود: «أخذته من بين يديه ، ومن خلفه ، وعن يمينه ، وعن يساره ، ومن فوق رأسه ، ومن تحت قدميه ، ولم تترك له مسلكا يسلكه». اشاره به آنكه هيچ راهى براى پاسخ دادن او باقى نگذاشتى .(1)

آيا مفاد صحيحه عيص تأييد قيام زيد است؟ 2.


1) كافى 2/174 ، احتجاج 2/140 ، بحار 46 / 180 - 181 ، مستدرك 11/32.

در اين صحيحه آمده :

1.

او دانشمندى راستگو بود.

2.

دعوت به خويش نكرد.

3.

دعوت نمود به «الرضا من آل محمد عليهم السلام » يعنى شخصى كه مورد رضايت و پسند خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله باشد.

4.

بر فرض پيروزى رهبرى را به امام صادق عليه السلام واگذار مى كرد.

به نظر مى رسد كه هر چهار جمله مدح و ستايش جناب زيد و تعريض به امثال نفس زكيه باشد كه مردم را به خويش دعوت نموده و با امام صادق عليه السلام مخالفت صريح داشتند.

پس جناب زيد - برخلاف نفس زكيه و امثالش - نيت صحيح داشته، گرچه به قرينه روايت مؤمن طاق در اصل قيام اشتباه كرده است .(1)

به نظر مى رسد مراد از جمله پنجم آن است كه او فقط مى خواست به دشمن ضربه اى زده و به آنها شكست وارد نمايد نه اينكه براى به دست گرفتن حكومت قيام كرده باشد؛ زيرا مى دانست كه كارش به نتيجه نمى رسد و كشته مى شود به جهت رواياتى كه از جدّش براى او نقل شده بود و مطالبى كه خود از پدر و برادر و امام صادق عليهم السلام شنيده بود.

و قابل ملاحظه است كه صحيحه عيص مدح زيد است پس از شهادت او كه ديگر كسى به اشتباه نمى افتد ؛ زيرا او نيست تا به مبارزه ادامه دهد و حضرت به صراحت از خروج با ديگران نهى فرموده اند.د.


1) پس از جملات گذشته حضرت فرمود : «إنما خرج إلى سلطان مجتمع لينقضه» يعنى : هدف او فقط شكست دشمن بود (و مى خواست ضربه اى بر آنها وارد نمايد) .

توضيح: بعضى - مانند شيخ طريحى - احتمال داده اند كه نهى زيد از خروج از باب شفقت و مهربانى بر او باشد نه نهى عزيمت .

شايد به لفظ «فشأنك» در برخى روايات(1)بر مدعاى ايشان استناد شود، گرچه با ملاحظه روايات ديگر - در نهى او از خروج - بعيد مى نمايد،(2)ولى اينكه اهل بيت عليهم السلام او را امر به قيام كرده باشند ، هيچ دليل و مستندى ندارد.(3)

16. شيخ طوسى قدس سره به سند معتبر نقل فرموده كه : ابوالصباح كنانى - كه از مخالفان قيام زيد بود - پس از مناظره با او نزد امام صادق عليه السلام رفت و نزاع خويش با زيد را بيان كرد، حضرت در تأييد او فرمود :

أرأيت لو أن اللّه تعالى ابتلى زيدا فخرج منا سيفان آخران ، بأيّ شيء تعرف أيّ السيوف سيف الحق ؟! واللّه ما هو كما قال ... .(4)

اگر براى زيد حادثه اى پيش آيد و پس از او دو نفر ديگر از خاندان ما قيام نمايند ، چگونه حق از باطل تشخيص داده مى شود ؟! به خدا سوگند چنين نيست كه زيد مى گويد .

18. 17 . علامه اربلى روايت كرده كه : امام صادق عليه السلام ، عبداللّه بن محمد را از خروج با زيد نهى كرده ، و آن را (خطايى) عظيم شمردند .

وبه ابوبكر حضرمى وديگراصحاب فرمود: در خانه خويش قرارگيريد....(5).


1) عيون اخبار الرضا عليه السلام 1/249 ، وسائل 15/54، بحار 46 / 174 .

2) رجوع شود به كافى 1/357 ، وسائل 27/157، بحار 46 / 203 - 204 .

3) في مستدرك سفينة البحار 4 / 389 : ودعوى رضاية الإمام بخروجه وأمره به في السرّ افتراء .

4) اختيار معرفة الرجال 2/639 - 640 (شرح حال ابوالصباح) ، بحار 46 / 194 - 196 .

5) كشف الغمه 2/191 ، 198 - 199 ، بحار 47 / 144 ، 148 .

9. تقويت و تأييد خلفا !

در ضمن بحث از ريشه هاى تاريخى حادثه كربلا در مورد روابط اميرمؤمنان عليه السلام با خلفا گفته شده :

على عليه السلام با خلفاى زمان خود در مسائل قضايى و سياسى و علمى همكارى مى كرد، يعنى به آنها مشورت مى داد و آنها را تقويت و تأييد مى كرد. قضاوتهاى مولى و مشورتها و جوابهاى علمى او مشهور است.(1)

اشكال :

عبارت : «تقويت و تأييد» قطعا صحيح نيست، حضرت هنگامى كه جهل و نادانى آنها براى همگان - حتى كفار و اهل كتاب - ظاهر مى شد، براى حفظ اساس دين علم خويش را آشكار مى نمود، يا جايى كه مى ديد اسلام در خطر است به آنها مشورت مى داد.

و همين براى اثبات عدم لياقت آنها كافى بود ، پس اين تقويت و تأييد نيست !

در روايتى از امام مجتبى عليه السلام آمده است:

فلا يزال هو - أي عمر - و بعض ولاته قد وقعوا في عظيمة، فيُخرجهم منها أبي عليه السلام ليحتجّ عليهم بها .(2)


1) رجوع شود به سند شماره 134 .

2) احتجاج 2/7 ، بحار 44 / 101 .عوالم 16 / 250 .

يعنى : هميشه عمر و برخى از واليان او در مشكلات بزرگ واقع مى شدند، پدرم (اميرمؤمنان عليه السلام ) آنها را راهنمايى مى كرد تا حجتى باشد عليه آنان (و بدانند كه آنها لياقت سرپرستى امور مسلمين را ندارند).

مطالب آينده در عنوان «تظلم اهل بيت عليهم السلام » در اين مبحث نيز مفيد است .

10. تظلم اهل بيت عليهم السلام

مظلوميت عيب و نقص نيست و اظهار آن نيز هيچ منافاتى با عظمت اهل بيت عليهم السلام ندارد.

از جمله امورى كه در شمار تحريفات لفظى ذكر شد «زبان به شكايت نگشودن» و «من غريبم، مظلومم نمى گويد» بود .(1)

قبلاً اشاره شد كه آثار بسيار در مظلوميت، تظلّم، شكوه و گلايه اهل بيت عليهم السلام در كتب فريقين وجود دارد، مناسب است برخى از آن موارد ذكر شود:

في كتاب أمير المؤمنين عليه السلام إلى معاوية : أما بعد ، فقد أتاني كتابك ، وقلت: إني كنت أُقاد كما يقاد الجمل المخشوش حتى أُبايع .

ولعمر اللّه لقد أردت أن تذمّ فمدحت ، وأن تفضح فافتضحت ، وما على المسلم من غضاضة في أن يكون مظلوماً ما لم يكن شاكّاً في دينه ولا مرتاباً بيقينه ، وهذه حجّتي إلى غيرك [عليك وعلى غيرك] .(2)

حاصل آنكه: اميرمؤمنان عليه السلام در نامه اى به معاويه نوشت: نامه ات به من رسيد كه نوشته اى: مرا كشان كشان بردند و به زور از من بيعت گرفتند، به خدا سوگند خواستى مرا مذمت كنى ولى مدح نمودى، خواستى مرا رسوا كنى ولى رسوا شدى . مظلوميت براى مسلمان عيب نيست .


1) رجوع شود به مورد پنجم و ششم از موارد تحريفات لفظى .

2) التذكرة الحمدونية 7/166 ، شرح ابن ابى الحديد 15/183، نهاية الإرب 7/236 ، صبح الأعشى 1/276 ، جواهر المطالب 1/374 ، نهج البلاغه 122 - 123 ، نامه 28 ، تقريب المعارف 237 ، احتجاج 178، الشافي ابن حمزه زيدى 3/245، الحقائق الوردية 67، أنواراليقين حسينى زيدى29.

رواياتى كه در شكايت اميرمؤمنان عليه السلام از اوضاع زمان خويش، خلفا، قريش و مردم وارد شده چه وجهى مى تواند داشته باشد ؟!

در مصادر بسيار آمده كه حضرت مى فرمود : من پس از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله هميشه مظلوم بوده ام . يا : از آن هنگام كه از مادر زاده شدم ، مظلوم بوده ام .

در برخى از روايات بجاى « مظلوم » الفاظ: «مقهور» و «مغلوب» و مانند آن نيز وارد شده است .(1)

اين روايات آن قدر زياد است كه قابل انكار نيست و به خصوص كه حضرت عبارت «مظلوم» را - كه انكار شده - به كار برده است .

به نمونه اى از عبارت هاى حضرت - كه به نقل ابن ابى الحديد به نقل متواتر ثابت شده - توجه فرماييد :

قال ابن أبي الحديد : واعلم أنه قد تواترت الأخبار عنه عليه السلام بنحو من هذا القول ، نحو قوله : مازلت مظلوماً منذ قبض اللّه رسوله حتّى يوم الناس هذا .

وقوله : اللّهم اخز قريشاً فإنها منعتني حقّي ، وغصبتني أمري .

وقوله : فجزى قريشاً عنّي الجوازي ، فإنهم ظلموني حقي ، واغتصبوني سلطان ابن أُمّي . .


1) رجوع شود به : فضائل شاذان قمى 130 ، علل الشّرائع 45 ، كامل بهائى 1 / 210 ، 303 ، 328 و 2 / 131 ، ارشادالقلوب 395 ، الامامة والسّياسة 1 / 49 ، تقريب المعارف 237 ، الصّراط المستقيم 3 / 41 - 42 ، 114 ، مناقب 2 / 115 ، 122 ، الشّافى 3 / 223 ، تلخيص الشّافى 3 / 48 ، خصائص الائمة 99 ، شرح ابن ابى الحديد 1 / 223 و 10 / 286 و 20 / 283 ، نهج البلاغة 1/42 خطبه 6 ، بحار 27 / 62 ، 207 - 208 و 28 / 372 و 29 / 417 ، 578 و 32 / 135 و 41 / 5 ، 51 و42 / 187 و 67 / 228 .

وقوله - وقد سمع صارخاً ينادي : أنا مظلوم ! - فقال: هلمّ فلنصرخ معاً ، فإنّي مازلت مظلوماً .

وقوله : وإنّه ليعلم أنّ محلّي منها محلّ القطب من الرحى .

وقوله : أرى تراثي نهباً .

وقوله : أصغيا بإنائنا وحملا الناس على رقابنا .

وقوله : إنّ لنا حقّا إنْ نُعْطَهُ نأخذه وإن نُمْنَعْهُ نركب أعجاز الإبل وإن طال السرى.(1)

وقوله : مازلت مستأثراً عليّ ، مدفوعاً عمّا أستحقه وأستوجبه .(2)

آن حضرت در زمان خلافت خويش هميشه در خطبه ها آخرين جمله اش يادآور همين مظلوميت بود و مى فرمود : من پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم هميشه مظلوم بوده ام .(3)

حضرت در شكايت از قريش مى فرمود:

الَلّهُمَّ إنّي أسْتَعديكَ عَلى قُرَيْش ، فَإنَّهُمْ ظَلَمُوني فِي الْحَجَر وَالمَدر .(4).


1) أي ركبنا مركب الضيم والذلّ ، لأن راكب عجز البعير يجد مشقّة . أو المعنى نصبر أن نكون أتباعاً لغيرنا ، لأنّ راكب عجز البعير ردف لغيره . سفينة البحار 1/6 - ابل - .

2) شرح ابن ابى الحديد 9/306 . بعضى از اين موارد را به اختصار شيخ مفيد قدس سره در كتاب جمل 170 ، و شيخ حلبى رحمه الله در تقريب المعارف 237 - 243 و 329 - 330 نقل كرده اند.

3) مناقب 2 / 115 ، احتجاج 190 ، الصّراط المستقيم 3 / 150 ، الشّافى 3 / 223 ، تلخيص الشّافى 3 / 49 ، كتاب سليم 127 ، 181 ((چاپ ديگر 2 / 663 ، 748 ، حديث 12 و 25) ، بحار 28 / 373 و 29 / 419 ، 467 و 33 / 142 - 143 و 44 / 51 .

4) مناقب 2/115 ، بحار 41/51 . هم چنين مراجعه شود به مناقب 2/204 ، الصّراط المستقيم 3/42 - 43 ، 150، العدد القوية 189 - 190 ، الغارات 204 ، 392 ، كامل بهائى 2 / 65 ، بحار 33/569 .

بار الها از تو مى خواهم كه مرا در مقابل ستمهاى قريش يارى فرمايى كه در حقّم ستم نمودند . . . .

روزى حضرت مشغول ايراد خطبه بودند كه باديه نشينى فرياد برآورد: اى مردم بر من ظلم شده است . و به قصد دادخواهى به محضر او رسيد .

حضرت او را فرا خواند و فرمود: اى مرد به تو فقط يك ظلم شده ، ولى با من به اندازه همه كلوخهاى زمين و موهاى بدن حيوانات ، ظلم شده است .

و بنابر روايتى : من هم مظلوم و ستمديده ام ، بيا تا در حق كسانى كه به ما ظلم نموده و حقمان را ناديده گرفتند ، نفرين نماييم .(1)

در روايتى ديگر آمده است كه حضرت فرمود: اى مرد ! ظلمى كه به من شده است به مراتب از ظلمى كه در حق تو نموده اند ، بالاتر است . . . هيچ خانه اى از عرب نمى يابى كه در ظلم به من شريك نباشد ، من تا حال - كه در مقابل تو نشسته ام - هميشه مظلوم بوده ام .(2)

حضرت هادى عليه السلام خطاب به جدّش أميرمؤمنان عليه السلام عرض مى نمايد :

أشْهَدُ أنَّكَ أوَّلُ مَظْلُومٍ وَأوَّلُ مَنْ غُصِبَ حَقُّه .

گواهى مى دهم كه اولين ستمديده و كسى كه حقش غصب شد تو هستى .(3)7.


1) شرح ابن ابى الحديد 4 / 106 ، مناقب 2 / 115 ، الشّافى 3 / 223 ، تلخيص الشّافى 3 / 48 ، بحار 28 / 373 .

2) خرائج 180 ، بحار 42 / 187 .

3) كامل الزيارات 41 ، 45 ، كافى 4/569 ، فرحة الغرى 111 ، بحار 100/265 ، مظلوميت حضرت در زيارات ديگر : فقيه 2/586 ، تهذيب 6/28 ، مصباح المتهجّد 745 ، البلد الامين 294 ، بحار 100/294، 320، 337.

و ابوذر غفارى از آن حضرت به عنوان شيخ مظلوم ياد مى كرد .(1)

و مظلوميت حضرت زهرا عليهاالسلام در زيارات با امثال عبارات ذيل بيان شده :

السلام عليك أيتها المظلومة المغصوبة ، المضطهدة المقهورة .(2)

و در روايتى آمده كه حضرت زهرا عليهاالسلام به پدر بزرگوارش خطاب نمود :

يا أبَتاه ! أمْسَيْنا بَعدَكَ مِنَ المُسْتَضْعَفينَ ، ياأبَتاه ! أصْبَحَتِ النّاسُ عَنّا مُعْرِضينَ ، وَلَقَدْ كُنّا بِكَ مُعَظَّمينَ في النّاسِ غَيْرُ مُسْتَضْعَفينَ ، فَأيُّ دَمْعَةٍ لفِراقِكَ لا تَنْهَمِلُ ، وَ أيُّ حُزْنٍ بَعدَكَ عَلَيْكَ لا يَتَّصِلُ ، وَأيُّ جَفْنٍ بَعَدكَ بِالنَّومِ يَكْتَحِل .(3)

آه اى پدر ! بعد از تو ما را ناتوان شمردند .

پدر ! پس از تو مردم از ما روى گردان شدند .

ما به واسطه تو در ميان مردم عزيز بوديم و كسى ما را خوار نمى شمرد .

پس چگونه اشك ما ( پيوسته ) جارى نگردد ؟ !

چرا غم و اندوهمان هميشگى نباشد ؟ !

و چگونه بعد از تو خواب راحت داشته باشيم ؟ ! .


1) كشف الغمّة 1 / 344 ، طرائف 24 ، اليقين 144 ، بحار 22 / 432 و 28 / 374 .

2) المقنعة 459 ، مصباح المتهجد 712، مزار ابن مشهدى 80 - 82 ، مصباح الزائر 53 ،اقبال 623 - 625، تهذيب 6 / 9، البلد الامين 278، فقيه 2 / 573 ، بحار 100/195، 198، 200 .

3) بحار 43 / 176 .

و ذكر اين مظلوميت و اظهار آن در كلمات ديگر معصومين عليهم السلام نيز آمده ، مثلاً امام مجتبى عليه السلام مى فرمايد :

وأيم اللّه لأنّا أولى الناس بالناس في كتاب اللّه وعلى لسان رسول اللّه صلى الله عليه و آله ، غير أنّا لم نزل أهل البيت مخيفين مظلومين مضطهدين منذ قبض رسول اللّه صلى الله عليه و آله ، فاللّه بيننا وبين من ظلمَنا حقّنا ، ونزل على رقابنا ، وحمل الناس على أكتافنا ، ومنعنا سهمنا في كتاب اللّه من الفيء والغنائم ، ومنع أُمّنا فاطمة عليهاالسلام إرثها من أبيها .(1)

يعنى : به خدا سوگند ما از همه به خلافت سزاوارتريم به دليل آيات قرآن و كلام پيامبر صلى الله عليه و آله ولى ما خاندان از زمان وفات پيامبر صلى الله عليه و آله تا حال هميشه در خوف به سر برده و مورد ظلم و ستم قرار گرفته و مغلوب واقع شده ايم. خدا حكم كند بين ما و كسانى كه در حق ما ستم كردند، بر ما چيره شدند، ديگران را نيز بر ما جرى كردند، سهمى كه در كتاب خداوند از غنائم بر ما مقرر شده بود از ما دريغ داشتند و مادر ما فاطمه عليهاالسلام را از ارث پدر محروم نمودند.

تذكر : بعضى از علما بخش مستقلى از كتاب خويش را به تظلّم أميرمؤمنان و اهل بيت عليهم السلام اختصاص داده اند.(2)

در همين زمينه رجوع شود به : كتاب الهجوم على بيت فاطمه عليهاالسلام ، الفصل الخامس تظلم اهل البيت عليهم السلام ، هجوم به خانه صديقه طاهره عليهاالسلام 211 - 227 .

.

1) امالى شيخ طوسى قدس سره 566 ، بحار 10/142 و 44/63 و 72/155 .

2) مانند حلبى در تقريب المعارف 237 ، بياضي در الصّراط المستقيم 2 / 41 ، علامه مجلسى در بحار 29 / 497 . براى دستيابى به بقيه روايات تظلم مراجعه شود به : كتاب جمل ، شيخ مفيد قدس سره 170 ، تقريب المعارف 329 - 330 ، احتجاج 95 ، 190، نهج البلاغة 5 ، 145 ، نامه 62 ، ص 130 ، نامه 36 ، استيعاب 1 / 490 ( ترجمه رفاعة بن رافع ) ، ارشاد 1 / 284، الشّافى 3 / 243 - 244 ، تلخيص الشّافي 3 / 78 - 79 ، عيون اخبار الرضا عليه السلام : 2 / 187 ، الامامة والسّياسة 1 / 54 ، العدد القوية 189 - 200 ، مثالب النّواصب 144 - 148 ، شرح ابن ابى الحديد 1 / 151 و 4 / 104 - 108 و 6 / 14 و 9 / 51 ، 54 و 20 / 307 ، 326 ، بحار 22 / 284 و 29 / 628 ، 621 ، 558 و 31 / 357 و 49 / 284 .

11. شگفتا از اين عدالت

با توجه به اينكه برخى از نويسندگان - براى بررسى عواملى كه به حركت سيدالشهدا عليه السلام و شهادت آن حضرت انجاميد - مقايسه اى بين اوضاع زمان يزيد و پدرش معاويه يا عثمان، و بين عملكرد ديگران نموده و فريفته برخى از ظاهرسازى ها شده اند، لازم دانستيم در اين زمينه كمى توضيح دهيم.

فرق بسيار است بين رعايت عدالت و شروع از خود و نزديكان در اجراى احكام الهى و بين تظاهر به عدل و داد و ساده زيستى !

با مطالعه در حالات بعضى كه به عدالت معروف شده اند، خلاف اين ادعا ثابت مى شود. براى نمونه اشاره به دو مورد مهم كه در كتب معتبر اهل تسنن هم وجود دارد كافى است : 1 . تبعيض نژادى 2 . تبعيض در تقسيم بيت المال.(1)

سيد جعفر شهيدى نوشته : در بودجه بندى ، عمر رقم بالاتر را به اين طبقه [يعنى قريش[ مخصوص گردانيد . (پس از پنجاه سال ، تحقيقى تازه درباره قيام امام حسين عليه السلام 51) .

تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل !

بعضى اجراى حدّ عمر بر پسرش را در بوق و كرنا كرده و كار او را ستوده اند با آنكه در همين مورد او عدالت را رعايت نكرد !

گويند : عمر با پسر خودش نيز همين طور رفتار نمود، وقتى ثابت گرديد پسرش شراب خورده است، حدّ الهى را درباره او اجرا نمود. اينها عدالتى بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به مسلمين آموخته بود.(2)


1) مراجعه شود به مصادر اهل تسنن در تعليقه بحار 31/40، 44 .

2) رجوع شود به سند شماره 135 .

اشكال :

اگر او واقعا مقيّد به اجراى حدود الهى بود چرا حدّ الهى را درباره مغيره - كه از همدستان او در سقيفه بود - تعطيل كرد؟(1)

او آنجا به آخرين شاهد فهماند كه نبايد مغيره خوار شود و شلاّق بخورد.(2)

آيا اختلاف نحوه برخورد عمر در قضيه زناى مغيره - به نحوى كه شاهد چهارم از گواهى صريح خوددارى كرد(3)- با برخورد او در اجراى حدّ بر پسرش سؤال برانگيز نيست؟

اگر واقعا اجراى حدّ براى خدا بود ، چرا از حدّ تجاوز كرد و :

الف) با اينكه عمرو بن عاص يك مرتبه پسرش را حدّ زده بود عمر دوباره او را حدّ زد !(4)

ب) دميرى در حياة الحيوان و ديگران نوشته اند كه پسرش بيمار بود و در زير تازيانه مى گفت: قتلتني يا أبتاه . يعنى : پدر ! مرا كشتى . ولى عمر اعتنايى نكرد و با اينكه او بيمار بود او را شلاق زد. آيا اجراى حدّ بر بيمار جايز است؟!

ج) پسرش زير تازيانه مُرد ، يك شلاق مانده بود، آن را به جنازه اش زد!(5)

براى اطلاع بيشتر رجوع شود به : الغدير آدرس گذشته، و تعليقه محدث ارموى بر كتاب الايضاح فضل بن شاذان 273 - 277 .

.

1) قال مولانا أبو محمد الحسن بن علي عليهماالسلام : وأما أنت يا مغيرة بن شعبة فإنك لله عدو ، ولكتابه نابذ ، ولنبيه مكذّب، وأنت الزاني وقد وجب عليك الرجم ، وشهد عليك العدول البررة الأتقياء فأُخّر رجمك ، ودُفع الحق بالباطل ، والصدق بالأغاليط . (احتجاج 1/413 - 414 ، بحار 44 / 83) .

2) الغدير 6 / 139 - 140 .

3) رجوع شود به : الغدير 6 / 137 - 144 .

4) رجوع شود به : الغدير 6 / 316 - 319 .

5) تذكر: دو نفر از پسران عمر به دست او شلاق خورده اند.

گفته شده : فرق ظاهرى ديده مى شود بين عمر و معاويه كه عمر حاضر نشد عبداللّه پسرش را انتخاب كند و يا جزء شورا قرار دهد و گفت: عبداللّه در تدبير منزل خودش عاجز است .

ولى معاويه على رغم عقيدۀ خودش به عدم لياقت يزيد، زمام كار را به دست او سپرد.(1)

اشكال :

گرچه اين فرق ظاهرى است نه واقعى، زيرا اختيارى كه عمر در نظارت بر شورى به پسرش داد، كافى است در ترجيح او بر ديگران بدون هيچ دليلى .

بنابر نقل عامه او پسرش را حَكَم قرار داد كه مشاور اهل شورى باشد و در صورت اختلاف، نظر نهايى با او باشد.(2)

پس چگونه كسى كه - به تعبير استاد - از تدبير منزلش عاجز است بايستى در تعيين «رهبرى امت» نقش داشته باشد؟! .


1) رجوع شود به سند شماره 136 .

2) إن عمر قال لهم : إذا اجتمع الثلاثة على رأي وثلاثة على رأي فحكّموا عبد اللّه بن عمر . (فتح البارى 7/55 و رجوع شود به : الامامة والسياسة 1 / 41 - 43 (تحقيق شيرى) 1 / 28 - 29 (تحقيق زينى) .

اما اينكه چرا عمر پسرش را براى خلافت نصب نكرد؟!

اولاً : خود عمر در پاسخ كسى كه اين پيشنهاد را به او داد گفت: چگونه كسى را خليفه كنم كه از طلاق زنش عاجز است ؟! (چون او زنش را در عادت ماهيانه طلاق داد و پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود كه طلاق او باطل بوده) و پاسخ عمر حاكى از بى لياقتى اوست.

گرچه همين دليل - يعنى جهل به احكام شريعت - درباره خود خليفه نيز جارى است!(1)

ثانيا : در نقشه و برنامه ريزى سابق - يعنى صحيفه - پسر او ذكر نشده بود !

ثالثا : با وجود اكابر صحابه و اصحاب شورى ، مردم او را نمى پذيرفتند و عمر نمى خواست دست به اقدامى بزند كه با برخورد و واكنش عمومى مواجه شود . .


1) رجوع شود به : تشييد المطاعن جلد 12 .

12. تفاوت عثمان با ابوسفيان و ساير بنى اميّه

در تفاوت عثمان با بنى اميّه گفته اند :

پيغمبر اكرم در زمان خودش نيز هيچ كار اساسى را به بنى اميّه واگذار نكرد. ولى بعد از پيغمبر تدريجاً بنى اميّه در دستگاههاى اسلامى نفوذ كردند، و بزرگترين اشتباه تاريخى و سياسى كه در زمان عمربن الخطّاب رخ داد اين بود كه يكى از پسران ابوسفيان به نام يزيد والى شام شد و بعد از او معاويه حاكم شام شد و بيست سال يعنى تا آخر حكومت عثمان بر شامات - كه مشتمل بر سوريۀ فعلى و قسمتى از تركيۀ فعلى و لبنان فعلى و فلسطين فعلى بود - حكومت مى كرد. در اينجا يك جاى پا و به اصطلاح جاى مُهرى براى بنى اميّه پيدا شد و چه جاى مهر اساسى اى!.

عثمان كه خليفه شد، گو اينكه با ساير بنى اميّه از نظر روحى تفاوتهايى داشت (آدم خاصى بود، با ابوسفيان متفاوت بود) ولى بالاخره اموى بود. پاى بنى اميّه به طور وسيعى در دستگاه اسلامى باز شد(1)

اشكال :

لفظ «اشتباه» رسا نيست ؛ زيرا آنها در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله نقشه خويش را با بنى اميه در ميان گذاشتند و سر كار آمدن آنها در برنامه قبلى طرح شده بود!(2)


1) رجوع شود به سند شماره 137 .

2) كافى 1/420 - 421 ، تفسير قمى 2/308 ، بحار 23/ 375 - 376 و 30/162 - 163، 264، توضيح و تأويل آيات : (إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلَى أَدْبَارِهِم مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى الشَّيْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَأَمْلَى لَهُمْ * ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا مَا نَزَّلَ اللّه ُ سَنُطِيعُكُمْ فِي بَعْضِ الاْءَمْرِ وَاللّه ُ يَعْلَمُ إِسْرَارَهُمْ) سوره مباركه حضرت محمد صلى الله عليه و آله (47) : 25 - 26) .

ابوبكر - نه عمر كه ايشان گفته - ، يزيد بن ابى سفيان را بر خلافت شام نصب كرد،(1)و عمر او را بر منصبش باقى گذاشت ، معاويه كه از قبل با او همراه شده بود پس از او توسط عمر والى شام شد .

پس از آن نيز عمر برنامه شورى را به نحوى تنظيم كرد كه خلافت به عثمان برسد . گرچه به جهت ملاحظات سياسى نخواست مستقيما او را بر خلافت نصب نمايد . پس تعبير «اشتباه» رسا نيست .

اما تفاوت عثمان با ابوسفيان و بقيه بنى اميه ، كدام تفاوت ؟!

و نيز گفته شده :چگونه شد كه اولاً حزب ابوسفيان زمام حكومت را در دست گرفتند. و ثانياً مردم مسلمان و بلكه شيعه قاتل امام حسين عليه السلام شدند، در عين اينكه او را مستحق قتل نمى دانستند بلكه احترام خون او از خون هر كسى در نظر آنها بيشتر بود.

اما چرا حزب ابوسفيان زمام را در دست گرفت، براى اينكه يك نفر از همين امويها كه او سابقۀ سوئى در ميان مسلمين نداشت و از مسلمينِ اولين بود به خلافت رسيد. اين كار سبب شد كه امويها جاى پايى در دستگاه حكومت اسلامى پيدا كنند ... به طورى كه خلافت اسلامى را مُلك خود بنامند ، هرچند جاى پا در زمان عمر پيدا شد كه معاويه والى سرزمين زرخيز شام و سوريه شد، خصوصاً با درنظر گرفتن اين معمّا كه عمر جميع حكام را عزل و نصب مى كرد و تغيير و تبديل .


1) رجوع شود به : حوادث سنه 13 هجرى، تاريخ طبرى 2/586، كامل ابن اثير 2/403 وغيره .

مى داد به استثناء معاويه .(1)

امويها سبب فساد در دستگاه عثمان شدند .(2)

اشكال :

تأمل در كلام اميرمؤمنان عليه السلام براى رفع اين شبهه كافى است !(3)

برخى از سوابق او

پيامبر صلى الله عليه و آله نفرين فرمود كسى كه به مغيرة بن ابى العاص شتر سوارى، اثاثيه، خورجين، سقاء(4)، مشك آب، دلو، چكمه، نعلين، توشه، يا آبى بدهد.

راوى گويد: تمام اين ده چيز را عثمان به او داد .(5)

در مورد نظريه او نسبت به قضاوت پيامبر صلى الله عليه و آله رجوع شود به تفسير آيه : (وَإِذَا دُعُوا إِلَى اللّه ِ وَرَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ إِذَا فَرِيقٌ مِنْهُم مُعْرِضُونَ * وَإِن يَكُن لَهُمُ الْحَقُّ يَأْتُوا إِلَيْهِ مُذْعِنِينَ * أَفِي قُلُوبِهِم مَرَضٌ أَمِ ارْتَابُوا أَمْ يَخَافُونَ أَن يَحِيفَ اللّه ُ عَلَيْهِمْ وَرَسُولُهُ بَلْ أُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ * إِنَّمَا كَانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِينَ إِذَا دُعُوا إِلَى اللّه ِ وَرَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ أَن يَقُولُوا سَمِعْنا وَأَطَعْنَا وَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ) .(6)

تفسير قمى 2 / 107، بحار 9 / 227 و 22 / 98 و 30 / 172 و رجوع شود به : بحار 31 / 238 .

.

1) اين معمّا هم با مراجعه به مصادر پاورقى صفحه قبل حلّ مى شود .

2) رجوع شود به سند شماره 138 .

3) تقريب المعارف 293 ، بحار 31 / 306 .

4) نوعى مشك است.

5) خرائج 1 / 95، بحار 22 / 158 و 30 / 200 و رجوع شود به : كافى 3 / 252، بحار 22 / 160 - 161 و 78/391 - 392.

6) سورة النور (24): 48 - 51 .

و درباره تصميم او در جنگ احد رجوع شود به تفسير آيه شريفه :

(يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِيَاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِنكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللّه َ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ).(1)

تقريب المعارف 358 ، الصراط المستقيم 3 / 37، بحار 31/311 - 312 .

درباره تصميم ازدواج با ... و غضب پيامبر صلى الله عليه و آله رجوع شود به تفسير آيه : (وَمَا كَانَ لَكُمْ أَن تُؤْذُوا رَسُولَ اللّه ِ وَلاَ أَن تَنكِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذلِكُمْ كَانَ عِندَ اللّه ِ عَظِيماً * إِن تُبْدُوا شَيْئاً أَوْ تُخْفُوهُ فَإِنَّ اللّه َ كَانَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً).(2)

تفسير قمى 2 / 194 - 195 ، تقريب المعارف 350 ، 357 - 358 ، الطرائف 492 - 493، عين العبرة 29، نهج الحق 286، 304 - 305، الصراط المستقيم 3/35 ، شرح ابن ابى الحديد 9 / 323 و 12/259 ، طبقات ابن سعد 8/201 بحار 17 / 27 و 22/190 و 31/63، 237 - 238، 311، 388 و 32/107، 218.

درباره منت گذاشتن ... رجوع شود به تفسير آيه : (يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لاَ تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلاَمَكُم بَلِ اللّه ُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدَاكُمْ لِلاْءِيمَانِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ).(3)

رجال كشّى 31 - 32، بحار 9/238 و 20/243 و 30/173، 237 - 239، 273 - 274 و 34/409 و 39/113 . الدرجات الرفيعه 259 .

در مصادر عامه نيز قسمتى از مطلب آمده، رجوع شود به: سبل الهدى والرشاد 3/336 ، السيرة النبويه ابن هشام 2 / 344 (ابن هشام گفته: رجل من الصحابة)، العقد الفريد 5/90، سمط النجوم العوالى 1/366 ، المجموع اللفيف طرابلسى 359.

.

1) سورة المائدة (5) : 51 .

2) سورة الأحزاب (33) : 53 - 54 .

3) سورة الحجرات (49) : 17 .

و همچنين رجوع شود به تفسير آيات شريفه :

(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُم بِالْمَنِّ وَالاْءَذَى كَالَّذِي يُنفِقُ مَالَهُ رِئَاءَ النَّاسِ وَلاَ يُؤْمِنُ بِاللّه ِ وَالْيَوْمِ الاْآخِرِ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوَانٍ عَلَيْهِ تُرَابٌ فَأَصَابَهُ وَابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْداً لاَ يَقْدِرُونَ عَلَى شَيْءٍ مِمَّا كَسَبُوا وَاللّه ُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ) .(1)سورة عبس (80) : 1 - 10 .

تفسير قمى 2/404 - 405 ، بحار 30/174 ، نورالثقلين 5/508 - 509 .(2)

تفسير عياشى 1/147 ، بحار 30 / 214 - 215 .

(عَبَسَ وَتَوَلَّى * أَن جَاءَهُ الاْءَعْمَى * وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّهُ يَزَّكَّى * أَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنفَعَهُ الذِّكْرَى * أَمَّا مَنِ اسْتَغْنَى * فَأَنتَ لَهُ تَصَدَّى * وَمَا عَلَيْكَ أَلاَّ يَزَّكَّى * وَأَمَّا مَن جَاءَكَ يَسْعَى * وَهُوَ يَخْشَى * فَأَنتَ عَنْهُ تَلَهَّى) .(2)

اما اينكه : «امويها سبب فساد در دستگاه عثمان شدند» .

آن هم درست نيست، زيرا از اول خود او صلاحيت نداشت ، بلكه او خلافت خويش را با زير پا نهادن احكام الهى و چشم پوشى از قصاص پسر عمر در قتل هرمزان شروع كرد.(3).


1) البقرة

2) : 264 .

3) رجوع شود به : تشييد المطاعن 14/477 (طعن ششم عثمان) .

13. روى كار آمدن معاويه و يزيد طبيعى بود يا نه ؟

گويند: روى كار آمدن معاويه و يزيد و تجهيز آنها نيروى اسلام را عليه على بن ابى طالب عليه السلام و حسين بن على عليه السلام با آنكه آن مردم از دين برنگشته بودند، يكى از حوادث معمّاوش صدر اسلام است.(1)

اشكال :

اگر معما باشد انحراف مسير خلافت و امامت پس از پيامبر صلى الله عليه و آله است ! كاملاً طبيعى بود كه غصب خلافت در سقيفه چنين نتايج و پيامدهايى را به دنبال داشته باشد.

در اين زمينه تحت عنوان «ريشه يابى عوامل شهادت سيدالشهدا عليه السلام » - در همين بخش - نيز مطالبى گفته شد .


1) رجوع شود به سند شماره 139 .

14. آيا اين بدعت ها به معاويه اختصاص داشت ؟!

گفته شده: معاويه و امويها براى محو دو اصل از اصول اسلامى كوشش بسيار كردند: يكى امتياز نژادى كه عرب را بر عجم [ترجيح دادند] و ديگر ايجاد فاصلۀ طبقاتى كه بعضى مانند عبدالرّحمن بن عوف و زبير صاحب آلاف الوف شدند و بعضى فقير... باقى ماندند.(1)

معاويه مُرد و علاوه بر حيف و ميل اموال و غصب مناصب كه از زمان عثمان شايع شده بود، چند سنت سوء هم باقى گذاشت: ... .

ج). كشتن بيگناهان بدون تقصير كه در اسلام سابقه نداشت و از بين بردن احترام نفوس و بريدن دست و پا و به نيزه كردن سر ... .

و). دامن زدن به آتش امتياز نژادى و فضيلت عرب بر عجم و قريش بر غيرقريش.(2)

اشكال :

اينها اختصاصى به معاويه نداشت، اساس آن قبلاً گذاشته شده بود .

كشتن مالك بن نويره و قوم بى گناه او كار چه كسى بود؟!

امتياز طبقاتى در تدوين اسامى افراد در ليست بيت المال و تبعيض بين آنها و همچنين تبعيض نژادى در زمان كدام خليفه اتفاق افتاد ؟!

خود معاويه در نامه اى به زياد درباره عجم هامى نويسد: فخذهم بسنّة عمر.(3)


1) رجوع شود به سند شماره 140 .

2) رجوع شود به سند شماره 141 .

3) كتاب سليم 2 / 740 بحار 33/262 ، نفس الرحمن 568 .

15. آيا پيامبران عليهم السلام براى خود نقشى جز رسالت قائل بوده اند يا نه ؟

در مقدمه روش هاى تبليغى نهضت حسينى گفته شده :

روش تبليغى پيامبران اين است كه آنها مى گفتند ما نقشى جز رسالت نداريم، ما خلق خدا و رسول خدا و پيام آور خدا هستيم. پيغمبران نمى آمدند سند بهشت و جهنم امضا كنند همان گونه كه كشيشها از اين كارها مى كردند و شايد هنوز هم مى كنند، كارهايى از اين قبيل كه سند به دست كسى بدهند و به او بگويند تو با اين سند خيالت جمع باشد كه من اين قدر از بهشت را براى تو تضمين كردم! با اينكه از نظر رسالت خودشان و كليت آن كوچكترين ترديدى به خود راه نمى دادند و مسائل را به طوركلى مى گفتند، ولى در جواب سوءالاتى نظير «عاقبت من چگونه است؟» مى گفتند خدا عالم است، چه مى دانم؛ از بواطن ، خدا عالم است، اينكه عاقبت تو به كجا منتهى مى شود خدا خودش بهتر مى داند.

دربارۀ جناب عثمان بن مظعون، صحابۀ بسيار بزرگوار رسول خدا، نوشته اند كه ... در مدينه وفات كرد و رسول اكرم دستور دادند كه او را در بقيع دفع كنند ... او [قبلاً] در خانۀ يكى از انصار زندگى مى كرد. زنى هم در آن خانه بود - و شايد زن برادر انصارى اش بود - به نام «امّ علاء» ... رو كرد به جنازۀ عثمان بن مظعون و گفت: «هَنيئاً لَكَ الْجَنَّةُ» بهشت تو را گوارا باد! رسول اكرم رو كرد به او و با تندى فرمود: چه كسى چنين قولى به تو داد؟ گفت: يا رسول اللّه ! اين صحابى شماست، من به خاطر اين همه علاقه اى كه شما به او داشتيد اين سخن را عرض كردم. رسول خدا اين آيه را خواند: «قُلْ ما كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ وَ ما أدْري ما يُفْعَلُ بي وَ لا بِكُمْ» خيلى معنى دارد.

همچنين در اواخر سورۀ مباركۀ جن است: «قُلْ إني لا أمْلِكُ لَكُمْ ضَرّاً وَ لا رَشَداً» بگو اختيار سود و زيان شما با من نيست، (قُلْ إنّي لَنْ يُجيرَني مِنَ اللّه ِ أحَدٌ وَ لَنْ أجِدَ مِنْ دونِهِ مُلْتَحَداً) خود مرا جز خدا كسى پناه نخواهد داد.(1)

اشكال :

چرا بايد نقش انبيا عليهم السلام منحصر در رسالت شود و بقيه شئون آنها بخصوص شفاعت آنها ناديده گرفته شود ؟!

پس مواردى كه براى افراد خاص - گذشته از گروه هاى خاص - بهشت را تضمين كرده اند چه مى گوييد؟!

متأسفانه ايشان در اين مطلب به روايتى استناد كرده كه فقط در مصادر عامه وجود دارد(2)و اثرى از آن در روايات شيعه نيست ! و اين در حالى است كه اهل بيت عليهم السلام از اعتماد بر روايات آنها نهى فرموده اند.(3)

گذشته از آنكه در روايات خود عامه معارض دارد، مانند آنچه از حضرت درباره اهل بدر نقل كرده اند كه: اعملوا ما شئتم فقد وجبت لكم الجنة .(4).


1) رجوع شود به سند شماره 142 .

2) مسند احمد 6 / 436 ، صحيح بخارى 2 / 71 و 3 / 164 و 4 / 265 و 8 / 73 - 74 ، 77 ، مستدرك حاكم 1 / 378 و 2 / 454 - 455 ، السنن الكبرى بيهقى 3 / 406 و 4 / 76 و 10 / 288 ، السنن الكبرى نسائى 4 / 385 ، الدرّ المنثور 6 / 38 .

3) رجوع شود به «اعتماد بر روايات عامه» در آخر همين بخش .

4) صحيح بخارى 5 / 10 و 7 / 134 - 135 . و رجوع شود به : فتح البارى 7 / 237 عمدة القاري 9/94 ، الاستذكار ابن عبد البر 1 / 190 و 5 / 105 ، فيض القدير 3 / 262 .

كسانى كه با كتب حديثى شيعه و سنى آشنايى دارند مى دانند مواردى كه پيامبر صلى الله عليه و آله يا اهل بيت عليهم السلام درباره كسى گفته اند: «رجل من أهل الجنة» يا عبارت مشابه آن بسيار است و نيازى به ذكر مثال نيست.

16. آيا زيارت مستحبى از ارزش هاى درجه اول است ؟!

اشاره

از اميرمؤمنان عليه السلام نقل شده كه : «اسلام در ميان مردم به حالت پوستينى درآيد كه وارونه پوشيده اند»، سپس مى نويسند :

اگر ارزشهاى اسلامى معكوس شود ، ارزش درجۀ اول درجۀ آخر شمرده شود و درجۀ آخر درجۀ اول ، معنايش همان اسلامى است كه وارونه شده ، پوستينى است كه آن را وارونه پوشيده اند.

و در پاورقى آن چند مثال زده از جمله : فرض كنيد ... زيارت مستحبى رفتن در حدّ ارزش هاى درجه اول شمرده شود.(1)

اشكال :

اولاً: برخى از اعاظم علما قدس سرهم فتوا به وجوب زيارت سيدالشهدا عليه السلام (2)يا زيارت همه معصومين عليهم السلام داده اند، كه در برخى از روايات نيز آمده است.(3)

شيخ مفيد (كتاب المزار 26) ؛

ابن مشهدى (مزار كبير 339) ؛

علامه شيخ محمد تقى مجلسى و فرزندش علامه مجلسى ( بحار 98 / 1 ، 10 ، سفينة البحار 1/564) ؛

شيخ حرّ عاملى (وسائل الشيعة 14/443 (اسلاميه: 10 / 345) ، و رجوع شود به : بداية الهداية 1/383) ؛

محقق بحرانى (الحدائق الناضرة 17/434) ؛

ميرزا حسين نورى (مستدرك الوسائل 10 / 228) ؛

محدث خبير شيخ عباس قمى (بداية الهداية و لبّ الوسائل 1/399) ؛

محقق دربندى (اسرار الشهادات 1/329 (چاپ سنگى 134) ؛ سيد محمد جعفر شوشترى قدس سرهم (منتهى الدراية في شرح الكفاية 6/637 - 638) .

در بين آنان شيخ حرّ عاملى ، محدث خبير شيخ عباس قمى زيارت بقيه معصومين عليهم السلام را نيز واجب كفايى و سيد محمدجعفر شوشترى مطلقا واجب مى داند .


1) رجوع شود به سند شماره 143 .

2) مراجعه شود به بيان محقق دربندى در اسرار الشهادات 1 / 123 - 124 و سيد شوشترى در منتهى الدراية 6/637 - 638 .

3) مانند ابن قولويه استاد شيخ مفيد (كامل الزيارات 121) ؛

و ثانيا: اينكه زيارت مستحبى معصومين عليهم السلام هم از ارزش هاى درجه اول است(1)از روايات متواتر استفاده مى شود . به عنوان نمونه در روايتى - كه خود ايشان به قسمتى از آن استدلال كرده(2)- درباره زيارت امام حسين عليه السلام آمده : الذي لا يأتيه إلاّ من امتحن اللّه قلبه للإيمان.(3)

براى روشن شدن بيشتر مطلب به قطره اى از اقيانوس بيكران فضائل زيارت آن حضرت اكتفا مى شود .

زيارت امام حسين عليه السلام از ديدگاه معصومين عليهم السلام

امامان معصوم عليهم السلام تأكيد بسيار بر زيارت آن حضرت داشته ، آن را «واجب» و «فريضه» و از «حقوق» آن گرامى شمرده اند.

تكرار و نايب گرفتن در آن نيز مطلوب است. با فضيلت ترين و محبوبترين اعمال نزد خداست و بر حج و عمره مستحبى ترجيح دارد.


1) محقق دربندى رحمه الله در اين زمينه بيان ظريفى دارد كه مناسب است مراجعه شود . اسرار الشهادات 1 / 123 - 124 .

2) رجوع شود به سند شماره 144 .

3) كامل الزيارات 325 - 326 ، بحار 98 / 73 ، جامع احاديث الشيعة 12 / 375 - 376 .

اگر مردم ارزش آن را مى دانستند از شدّت شوق جان مى سپردند، و بنابر روايتى: دارائى خويش را فروخته و به زيارت او مى شتافتند !

خداى تعالى در آخر روز عرفه، پيش از توجه به كسانى كه در صحراى عرفات هستند، به زوّار امام حسين عليه السلام نظر دارد.

زائر آن حضرت ، مشمول دعاى خير اهل آسمان ، حضرت رسول صلى الله عليه و آله ، حضرت زهرا عليهاالسلام ، همه ائمه معصومين عليهم السلام و فرشتگان بوده و امام حسين عليه السلام كه در جانب راست عرش الهى است بر او نظر مى كند.

هفتاد هزار فرشته در حرم مطهر عبادت مى كنند و ثواب آن در نامه عمل زوّار نوشته شود.

فرشتگان، خدمتگزار آنها بوده و دست بر صورت آنها مى كشند.

در مقابل هر زيارت ثواب حجّ ها و عمره هاى بسيار به او داده شود .

گناهان او حتى گناهان پنجاه ساله او بخشوده شود.

رزق و روزى به سوى او جلب شده، امور دنيوى اش كفايت و عمرش طولانى و در زندگى خوشبخت گردد.

زيارت علامت محبت زائر به ائمه عليهم السلام است كه به آن شناخته شود.

هنگامى كه به قصد زيارت از خانه اش بيرون رود، اگر پياده باشد به هر قدمى حسنه اى برايش نوشته شده و يكى از گناهانش محو شود.

فرشتگان از ابتداى سفر تا هنگام برگشتن با او هستند. هنگامى كه مى خواهد از كربلا برگردد، يكى از فرشتگان از جانب خداوند تعالى به او سلام رسانده و گويد: «عمل خويش از سر گير كه گناهان گذشته ات همه بخشوده شد».

چنانچه زائر به سلامت برگردد، آن فرشتگان تا هنگام وفات بر درِ خانه اش اقامت گزيده، به ذكر خدا مشغول و ثوابش را به او دهند .

و بنابر روايتى: «هر روز به زيارت امام حسين عليه السلام مشرّف شوند و ثوابش را به آن زائر دهند».

آن فرشتگان هنگام وفات زائر بر جنازه اش حاضر شده و در تغسيل و تكفين و نماز او شركت كنند ، سپس منادى از جانب خداوند به آن فرشتگان خطاب كند: «تا قيامت كنار قبر او به تسبيح و تقديس حق تعالى مشغول باشيد»، و ثواب آن در نامه عمل اين زائر ثبت گردد .

جمعى از فرشتگان كه در خود حرم مأموريت دارند، به استقبال زوّار روند و هنگام بازگشت آنها را مشايعت كنند. اگر زوّار بيمار شوند به عيادت آنها رفته و اگر زائرى از دنيا برود بر جنازه اش حاضر و بر او نماز گزارده و برايش استغفار و طلب رحمت كنند.

در قيامت زائران قبر سيدالشهدا عليه السلام همراه با ايشان در سايه عرش الهى هستند. بر آنها علامتى است نورانى كه به آن شناخته شوند .

به هر زائرى شفاعت صد نفر واگذار شده و از شهيدان محسوب شود.

از مهمترين خواص زيارت آن است كه اگر كسى شقىّ و بد ذات باشد، با تشرف به زيارت آن حضرت شقاوتش زايل و سعادتمند خواهد شد.

ترك زيارت آن حضرت مذمّت شده و جفا در حق آن گرامى و از عقوق پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله شمرده شده است.

كسى كه به زيارت آن حضرت مشرّف نشود، ايمانش ناقص است و بلكه فرموده اند: «از شيعيان ما نيست».

در روز قيامت، حسرت مى خورد كه چرا موفق به زيارت نشدم !

اگر داخل بهشت هم شود، باز مقام و درجه اش پايين و مهمان اهل بهشت باشد (و براى خود او جا و مكان مستقلى نخواهد بود).(1).


1) رجوع شود به : كامل الزيارات ، وسائل الشيعه 14 / 409 - 542 ، مستدرك الوسائل 10/228 - 344 ، جامع احاديث الشيعه 12/354 - 521 (چاپ دوم : 15/ 179 - 393) .

17. اعتماد بر روايات عامه

اعتماد بر روايات عامه(1)

از جمله امورى كه در بسيارى از مباحث از آن غفلت شده و مكرر تذكر داده شد ، اعتماد بر روايات عامه و ترويج آن است .

بدون شك طرز فكر، بينش و ديدگاه افراد ، ناشى از اندوخته هاى ذهنى آنهاست . اگر صحت و سُقم آنچه به ذهن مى سپاريم معلوم نباشد قطعا در افكار، عقائد، رفتار و كردار ما تأثير منفى خواهد گذاشت .

اميرمؤمنان عليه السلام فرمود : «يا كميل لا تأخذ إلاّ عنّا تكن منّا». يعنى: اى كميل! از غير ما دانشى فرا نگير تا از ما باشى .(2)

و امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه: (فَلْيَنظُرِ الاْءِنسَانُ إِلَى طَعَامِهِ)(3)فرمود : بايد انسان ببيند علم و دانش خويش را از چه كسى مى گيرد .(4)

شيخ حرّ عاملى رحمه الله فرموده : امامان معصوم عليهم السلام در روايات متواتر ما را از نقل احاديث عامه نهى كرده اند حتّى اگر در مدح اهل بيت عليهم السلام باشد ! و عمل به آن روايات را تحريم كرده، بلكه فرموده اند : اگر آنها روايتى نقل كردند كه مطابق روايات شيعه نبود شما بر خلاف آن روايت رفتار نماييد .(5)


1) در اين بحث از كتاب روش صحيح تفسير قرآن 197 - 200 استفاده شد .

2) تحف العقول 171، بشارة المصطفى صلى الله عليه و آله 51، وسائل 27/30، 103، بحار74/267، 412 ، مستدرك 15/167 و 17/268.

3) عبس (80) : 24 .

4) محاسن 1/220، كافى 1/50، وسائل 27/65، بحار2/96 .

5) الفوائد الطوسيه 365 .

شيخ محمد حسن مظفر مى نويسد : روايات و اخبار عامّه صلاحيت براى استدلال ندارد ، زيرا گزيده (و بهترين) آن روايات در صحاح ششگانه آنها جمع آورى شده كه آن هم مشتمل بر انواع و اقسام خلل و سستى است و يقينا از درجه اعتبار ساقط است .(1)

فقهاى شيعه در موارد بسيارى تصريح به عدم حجيت و ارزش نداشتن روايات آنها كرده اند ،(2)بلكه صاحب جواهر فرموده: اگر عمل مشهور علما هم مطابق با روايات آنها باشد باز ضعف سند آن جبران نمى شود .(3)

احاديث بسيارى دلالت دارد بر اينكه در صورت تعارض روايات، بايد به روايتى تمسّك شود كه با روايات عامّه مخالف باشد.(4)به چند روايت ديگر در اين زمينه توجه فرماييد :

1. امام باقر عليه السلام در تفسير آيه مباركه : (وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ)(5)فرمود: طيبات ، گرفتن علم و دانش از اهلش (يعنى معصومين عليهم السلام و راويانى كه از آنها حديث نقل مى كنند) و خبائث كلام مخالفين است .(6).

1) دلائل الصدق 1 / 47 .

2) مثل علامه حلى در منتهى المطلب 1 / 18 ، شهيد ثانى در مسالك الأفهام 10 / 20 ، سيد محمد عاملى در مدارك الأحكام 5 / 348 ، علامه مجلسى در بحار الأنوار 72 / 236 ، شيخ محمدتقى در هداية المسترشدين 418 ، وديگران .

3) جواهر الكلام 2 / 30 .

4) مراجعه شود به : بحث تعادل و تراجيح در كتب اصولى ، و باب «ما يعالج به تعارض الروايات» در كتب حديث ، مثل بحار 2 / 219 ، عوالم العلوم 3 / 538 ، وسائل 27/106 ، مستدرك 17 / 302 ، جامع أحاديث الشيعه 1 / 308 .

5) الأعراف (7) : 157 .

6) كافى 1 / 429 ، بحار 24 / 353 - 354 .

2.

نزد امام باقر عليه السلام مطلبى به اميرمؤمنان عليه السلام نسبت داده شد ، حضرت آن را تكذيب نمود و فرمود: روايات آنها - و بنابر نسخه اى راويان آنها - شما را به گمراهى نكشانند! سپس حضرت آنها را به بت هايى تشبيه فرمود كه مردم را به گمراهى كشاندند.(1)

3.

راوى به امام صادق عليه السلام عرض كرد: ما نزد مخالفان مى رويم تا احاديثى كه حجّت ما عليه آنهاست از خودشان بشنويم . حضرت فرمود: نه اين كار را نكن، نزدشان نرو و از آنها أخذ حديث مكن .(2)

4.

در نامه امام كاظم عليه السلام به علىّ بن سويد آمده : امّا اينكه پرسيده اى : معالم دينم را از چه كسى بياموزم؛ معالم دين خويش را از غير شيعيان ما أخذ مكن، وگرنه دين خود را از خيانتكارانى گرفته اى كه به خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم و امانات خويش خيانت نموده اند .(3)

5.

ابراهيم بن ابى محمود به حضرت ثامن الحجج عليه السلام عرض كرد: نزد ما رواياتى از مخالفان شما در فضائل اميرمؤمنان و فضائل شما اهل بيت وجود دارد كه از شما چنين مطالبى نشنيده ايم، آيا به آن اعتقاد داشته باشيم ؟ حضرت فرمود: اى پسر ابى محمود ! پدرم - به واسطه پدرش از جدّش عليهم السلام به نقل از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله - فرمود: كسى كه به گوينده اى گوش دهد او را پرستيده، اگر او از جانب خدا مطالب را بيان كند، شنونده عبادت خدا؛ و اگر از جانب شيطان بگويد، او عبادت ابليس كرده است . .


1) اشاره به بت هايى كه در سوره نوح (71) آيه 23 - 24)آمده و خدا درباره آنها فرموده است: «وَقَدْ أَضَلُّوا كَثِيرا» . رجوع شود به دعائم الاسلام 2/536 ، مستدرك 17/254 .

2) كافى 2 / 410 ، وسائل 21 / 477 ، بحار 2 / 216 .

3) رجال كشّى 3 ، وسائل 27 / 150 ، بحار 2 / 82 .

اى پسر ابى محمود ! هنگامى كه مردم به اين طرف و آن طرف پراكنده شدند، تو راه و روش ما اهل بيت را ملزَم باش و رها مكن چون هر كس ملازم ما باشد و از ما جدا نشود ما نيز هميشه با او بوده و او را رها نمى كنيم، ولى كسى كه از ما جدا شود ما نيز از او جدا شده و او را به خود وا مى گذاريم . . .

كم ترين چيزى كه انسان را از ايمان خارج مى كند اين است كه به «ريگ» بگويد: اين «هسته خرما» است و آن را اعتقاد خويش قرار دهد و با مخالفان آن عقيده اعلام برائت نمايد، ( كنايه از اينكه در كوچك ترين امر دينى انسان حق ندارد از پيش خود اظهار نظر كند ) . . . پسر ابى محمود! مطالبى كه برايت گفتم حفظ كن كه خير دنيا و آخرت را در اين سخن براى تو جمع كردم .(1)

البته لازم به تذكّر است كه اگر حديثى مورد اتّفاق شيعه و سنّى بود به آن تمسّك كرده و استدلال و احتجاج مى نماييم، چنانكه در روايات به اين نكته تصريح شده(2)و صاحب وسائل رحمه الله هم به آن اشاره فرمود .

و همچنين در موارد الزام خصم، به احاديثى كه آنها به نقل آن متفرّد باشند، احتجاج مى كنيم ولى در اين گونه موارد ما به مضمون آن اعتقاد نداريم .

پس استدلال متكلّمين و بزرگان شيعه به روايات عامّه در تأليفاتى مثل: احقاق الحق، عبقات الانوار، الغدير و . . . به سبب متّفق عليه بودن روايات، يا از باب الزام است . .


1) بشارة المصطفى صلى الله عليه و آله 221 ، عيون أخبارالرضا عليه السلام 1 / 303 ، بحار 26 / 239 .

2) مراجعه شود به روايت امام كاظم عليه السلام در تحف العقول 407 ، وسائل 27 / 103 ، بحار 2 / 238 و10 / 243 - 244 . در نامه امام هادى عليه السلام به اهل اهواز نيز استدلال حضرت به روايات مورد اتفاق فريقين آمده است ، رجوع شود به : تحف العقول 458 ، بحار 5 / 68 .

استدراك جلد دوم

استدراك صفحه 116 بعد از سطر 4

امام صادق عليه السلام - در ضمن تعليم زيارت اميرمؤمنان عليه السلام - فرمود : بگو :

أتيتُك مُتقرّبا إلى اللّه عزّ وجلّ بزيارتك، راغبا إليك في الشفاعة، أبتغي بشفاعتك خلاص رقبتي من النّار، مُتعوّذا بك من النار، هاربا من ذنوبي الّتي احْتَطَبْتُها على ظهري، فزعا إليك، رجاء رحمة ربّي، أتيتُك أستشفع بك يا مولاي .(1)

يعنى : (خطاب به اميرمؤمنان عليه السلام مى گويى :) نزد شما آمدم ، با زيارت شما به خدا تقرّب مى جويم . به سوى شما رغبت نمودم درشفاعت تا خود را از جهنم نجات دهم . به شما پناهنده شدم از آتش ، از گناهانى كه بر دوش دارم فرارى هستم و از شما كمك مى خواهم . به اميد آنكه رحمت پروردگارم مرا فراگيرد . مولاى من ، نزد شما آمدم تا شما را شفيع خود قرار دهم .


1) بحارالانوار 97 / 305 - 306 و رجوع شود به 97 / 379 .

امام هادى عليه السلام - در ضمن زيارت سيدالشهدا عليه السلام - فرمود : گونه راستت را بر قبر آن حضرت گذاشته و بگو :

أَشهد أَنّك على بيّنة من ربّك ، جئتُ مُقرّاً بالذنوب لتشفع لي عنْد ربّك يا ابن رسول الله .(1)

يعنى : گواهى مى دهم كه شما در كار خويش دليل روشن و واضح از جانب پروردگار داشتى . من نزد شما آمده و به گناهانم اعتراف نمودم تا شما - اى پسر پيامبر ! - براى من شفاعت نمايى .

در زيارت جامعه ائمه مؤمنين - كه از معصومين عليهم السلام روايت شده - آمده :

اللهم إني زرتُ هذا الإمام مُقِرّاً بإمامته ... فقصدتُ مشهده بذنوبي وعيوبي وموبقاتِ آثامي وكثرة سيّئاتي وخطاياي وما تعرفه منّي مُستجيراً بعفوك ، مُستعيذاً بحلمك ، راجياً رحمتك ، لاجياً إلى رُكنك ، عائذاً برأفتك ، مُستشفعاً بوليّك وابن اوليائك ... الذين جعلتَهم الوسيلة إلى رحمتك ورضوانك، والذريعة إلى رافتك وغفرانك.(2)

يعنى : خدايا ، من اين امام را زيارت كردم، به امامت او اقرار و اعتراف مى نمايم. با وجود تمام گناهان ، معايب ، معاصى خطرناك ، كارهاى زشت و ناپسند و خطاهايم و آنچه خودت از من مى دانى ، حرم اطهر او را قصد كردم تا .


1) كافى 4 / 577 ، تهذيب 6 / 114 ، كامل الزيارات 209 ، البلدالأمين 287 ، مصباح شيخ كفعمى 498 ، بحارالانوار 98 / 172 .

2) مزار ابن مشهدى قدس سره ، مصباح الزائر 4 - 4 ، بحارالانوار 99 / 169 .

به عفو و گذشت و حلم و بردبارى تو پناهنده شوم . به اميد رحمت تو ، براى پناه به ركن تو و تكيه بر رأفت و مهربانى تو . براى آنكه شفيع قرار دهم ولى تو و فرزند اولياى تو كه آنها را وسيله و واسطه قرار داده اى براى رسيدن به رحمت و رضوان و مهربانى و آمرزشت .

شيخ مفيد قدس سره فرموده : مستحب است بعد از زيارت هر يك از امامان عليهم السلام گفته شود :

يا وليّ الله ، إنّ بيني وبين الله عزّ وجلّ ذنوباً لا يأتي عليها إلاّ رِضَاك .(1)

يعنى : اى ولى خدا، بين من و خدا گناهانى است كه چيزى نمى تواند آن را محو نمايد مگر رضا و خوشنودى شما .

استدراك صفحه 302 آخر صفحه

سيزدهم . حضرت رقيه عليهاالسلام

نام مبارك ايشان در وداع سيدالشهدا عليه السلام با اهل حرم و اشعار آن حضرت آمده(2)و در اشعار شاعر اهل بيت در قرن دوم هجرى در كنار نام خواهرش حضرت سكينه نيز از او ياد شده است. (3).


1) بحارالانوار 99 / 73 .

2) موسوعة كلمات الامام الحسين عليه السلام 585 ، 590، 592 ، 616 ، فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام 544 ، 548 ، 551 ، 575 .

3) ريحانه كربلا 42 به نقل از منتخب طريحى 2/444 - 448 .

رؤياهاى صادقه كه از مطابقت مضمون آن با آنچه در خارج واقع شده اطمينان به صدق آن حاصل مى شود از جمله امورى است كه مطالب ياد شده را تأييد مى كند ، به ويژه كه در برخى موارد به خرابى قبر از جهت آب گرفتگى اشاره شده و پس از تحقيق صدق آن بر همه واضح و روشن شده و ديده اند كه بدن مبارك و حتى كفن ايشان پس از گذشت 14 قرن هنوز سالم مانده است.(1)

استدراك صفحه 428 سطر اول

در سند صحيفه سجاديه آمده كه يحيى پسر زيد گفت :

قد كان عمّي محمد بن علي أشار على أبي بترك الخروج .

يعنى : عمويم امام باقر عليه السلام پدرم زيد را از قيام منع كرد .(2)2.


1) منتخب التواريخ 365 - 366 ، و نيز رجوع شود به آفتاب درخشان در مباهله نصاراى نجران 95 .

2) مقدمه صحيفه سجاديه، (تحقيق ابطحى: 617)، مدينة المعاجز 6/135، عوالم 20/2/941 - 942.

فهرست

بخش اول

مخالفان عزادارى

(9) 79

مخالفان گريه بر اموات··· 12

تمسك به روايات نهى از گريه و عزادارى··· 12

پاسخ: رواياتى صريح در جواز گريه داريم.··· 13

مخالفت وهابيان و ...··· 21

تمسك جرجانى به فضائل جعلى عاشورا··· 21

پاسخ : روايات مزبور جعلى است .··· 22

كلام ابن تيميه : گريه و عزادارى كفر است !!··· 23

پاسخ : دليلى بر كفر و بدعت بودن عزادارى نيست.··· 25

كلام زرندى حنفى : عزادارى باعث اختلاف مى شود !··· 26

پاسخ : پى بردن به حقائق را نبايد اختلاف ناميد !··· 27

كلام ابن كثير : شايد اين عزادارى ها ساختگى و ريا باشد !··· 28

پاسخ : عزادارى شيعه از روى عقيده است .··· 29

كلام ابن حجر : روايات گريه قابل توجيه است !··· 30

پاسخ : توجيه مذكور علمى نيست !··· 31

نگرشى بر موضع وهابيان··· 32

مخالفان از موضع عرفانى··· 36

عاشورا روز وصل است ، گريه چرا ؟!··· 36

پاسخ : گريه و عزادارى سيره معصومين عليهم السلام و دستور آنهاست .··· 38

آيا سيد ابن طاووس همين مطلب را نگفته ؟··· 41

پاسخ : او گريه و عزادارى را سنت مى داند !··· 41

مخالفان سياسى··· 48

الف) عزادارى موجب اختلاف است !··· 48

پاسخ : كتمان حقائق به بهانه اختلاف خيانت است !··· 49

ب) غرض شيعه از عزادارى مخالفت با بنى اميه است !··· 50

پاسخ : مخالفت اثر قهرى برخى از عزادارى هاست !··· 51

بازتاب ديدگاه سياسى عزادارى··· 51

موضوعيت نداشتن شعائر··· 54

ارزش عزادارى به اين است كه مبارزه با دشمن باشد .··· 54

پاسخ : آيا بر اشك هاى اوليا عنوان مبارزه منطبق است ؟!··· 55

مدعيان اصلاح عزادارى !··· 58

طرح و برنامه ريزى : از منع اجبارى تا اصلاح عزادارى !··· 58

كتاب التنزيه··· 64

نگاهى اجمالى به روش استدلال در التنزيه··· 69

واكنش علما در برابر كتاب التنزيه··· 71

فتواى تاريخى محقق نائينى و ديگر علما در برابر التنزيه··· 76

آخرين سخن با مخالفان··· 79

بخش دوم

پرسش ها و پاسخ هاى عزادارى

(81) 366

(1) عاشورا عيد است يا عزا؟··· 83

پاسخ : عاشورا نزد خاندان رسالت عليهم السلام روز عزاست .··· 83

(2) چرا گريه و عزادارى مى كنيم ؟··· 88

پاسخ : براى اداى حق پيامبر صلى الله عليه و آله و خاندانش و ...··· 88

(3) آيا از قرآن و سيره پيامبر صلى الله عليه و آله دليلى بر گريه و عزادارى سيدالشهدا عليه السلام داريم؟··· 98

پاسخ: قرآن و روايات فريقين بر آن دلالت دارد .··· 98

(4) آيا اين همه ثواب و پاداش براى گريه بعيد نيست ؟!··· 99

پاسخ : استبعاد دليل نيست .··· 99

(5) آيا يك قطره اشك باعث آمرزش است ؟!··· 102

پاسخ : آرى ، نظير توبه كه در آيات و روايات وارد شده .··· 102

(6) آيا گريه گنهكاران هم ارزشمند است ؟!··· 105

پاسخ اجمالى··· 107

پاسخ تفصيلى··· 110

(7) مقصود از تباكى چيست ؟··· 118

پاسخ : حالت گريه و حزن به خود گرفتن تباكى است .··· 118

(8) آيا عزادارى اظهار همدردى و تسليت به اهل بيت عليهم السلام است ؟··· 127

پاسخ تفصيلى··· 129

(9) آيا گريه شيعه اشك ندامت است ؟··· 133

پاسخ : عزادارى شيعه پيروى از كتاب و سنت است .··· 133

شناخت قاتلين امام حسين عليه السلام ··· 133

(10) آيا عزادارى جنيان واقعيت دارد ؟··· 145

پاسخ : شيعه و سنى بر نقل آن اتفاق دارند .··· 145

(11) درباره روايات نهى از نوحه سرايى و جزع چه مى گوييد ؟··· 146

پاسخ : اين مورد استثنا شده است .··· 146

باطل نشدن نماز به گريه بر سيدالشهدا عليه السلام ··· 149

(12) نهى سيدالشهدا عليه السلام از گريبان چاك زدن و ... براى چيست ؟··· 150

پاسخ : از اين نهى حرمت استفاده نمى شود .··· 150

(13) چرا لباس سياه مى پوشيم؟··· 154

پاسخ : سياه پوشى تعظيم شعائر مذهبى است .··· 154

(14) سينه زدن براى چيست؟ آيا برهنه شدن در سينه زنى جايز است ؟··· 158

پاسخ الف) : سينه زنى جزع و بى تابى است .··· 158

پاسخ ب) : آرى جايز است .··· 159

(15) آيا عزادارى بر مصيبت هايى كه سال ها از آن گذشته رواست ؟!··· 160

پاسخ: عزادارى ما پيروى از سنّت است .··· 160

(16) افسردگى جامعه در اثر عزادارى چگونه قابل توجيه است ؟!··· 162

پاسخ : حزن و افسردگى هميشه مذموم نيست .··· 162

(17) چرا برخى از عزادارى ها غير متعارف است ؟··· 165

پاسخ : اگر عادى باشد كه بى تابى نيست !··· 165

(18) آيا شعر خواندن كراهت ندارد ؟··· 168

پاسخ : مرثيه سرايى اهل بيت عليهم السلام مكروه نيست .··· 168

(19) آيا براى هدف مقدس استفاده از هر وسيله اى جايز است ؟··· 169

پاسخ : عزادارى بر طبق حجت شرعى بلامانع است .··· 170

(20) آيا عزادارى هنگام نماز اول وقت درست است ؟··· 173

پاسخ: امر به معروف در مستحبات لازم نيست !··· 173

(21) آيا برپا نمودن اين همه مجالس عزا سزاوار است ؟!··· 174

پاسخ الف) : شركت در همه مجالس لازم نيست .··· 174

پاسخ ب) : هر چيزى به جاى خويش نيكوست !··· 175

(22) آيا تكرارى بودن برخى از روضه ها باعث ملال نيست ؟!··· 178

پاسخ : گاهى تكرار مطلوب است .··· 178

(23) آيا تمايل مؤسسين به اجتماع مردم اشكال ندارد ؟!··· 179

پاسخ: تمايل به ازدحام اشكالى ندارد .··· 179

(24) آيا تمايل به گرم بودن و شور داشتن مجلس مذموم نيست ؟!··· 181

پاسخ تفصيلى··· 182

(25) آيا فرق گداشتن بين عزادارى عالمانه و نوحه گرانه درست است ؟!··· 185

پاسخ : عزادارى علمى معنا ندارد .··· 185

(26) آيا گريه از روى ترحم و دلسوزى مطلوب است ؟··· 187

پاسخ : آرى مطلوب است !··· 188

بيان اشكال به عبارتى ديگر و پاسخ آن··· 191

(27) برداشت صحيح از واقعه عاشورا حماسه است يا تراژدى ؟··· 195

پاسخ تفصيلى··· 200

(28) آيا مرثيه حتما بايد آميخته با حماسه باشد ؟··· 212

پاسخ تفصيلى··· 214

نمونه اى از روضه هاى غير حماسى استاد مطهرى··· 218

(29) آيا شعرها و شعارهاى رثايى مطلوب است ؟··· 223

پاسخ تفصيلى··· 228

اهميت دشمن شناسى··· 233

(30) آيا در برابر روضه هايى كه خوانده مى شود، وظيفه اى داريم ؟!··· 235

پاسخ : احراز موضوع لازم است !··· 235

(31) آيا به خواب و رؤيا مى توان استناد كرد ؟··· 242

پاسخ تفصيلى··· 242

(32) از قضيه عاشورا چه درسى مى گيريم؟··· 244

پاسخ تفصيلى··· 244

درس عاشورا با بيانى ديگر (فلسفه عزادارى)··· 249

پاسخ تفصيلى··· 252

(33) آيا بحث «تحريفات عاشورا» از تحريف مصون مانده است ؟··· 255

پاسخ تفصيلى··· 256

پيوست 1 : اشكالات برخى از موارد تحريفات لفظى··· 265

اول . رضا به قضاى الهى··· 266

دوم . قضيه فطرس··· 269

سوم . زعفر جنّى··· 271

چهارم . طلب آب كردن سيدالشهدا عليه السلام ··· 272

پنجم . زبان به شكايت نگشودن حضرت··· 285

ششم . حضرت من غريبم، مظلومم نمى گويد··· 286

هفتم . ليلا مادر حضرت على اكبر عليهماالسلام ··· 292

هشتم . بيرون رفتن بانوان از خيمه ها از روى بى تابى··· 294

نهم . وداع سيدالشهدا با زين العابدين عليهماالسلام ··· 297

دهم . بوسيدن زير گلوى برادر··· 299

يازدهم . شير و فضّه··· 300

دوازدهم . خبر پرنده به فاطمه صغرى عليهاالسلام ··· 301

سيزدهم . حضرت رقيه عليهاالسلام ··· 302

چهارهم . اربعين··· 303

پيوست 2 : اشكالات برخى از موارد تحريفات معنوى··· 306

(34) آيا شهادت سيدالشهدا عليه السلام كفّارۀ گناه امت است ؟··· 308

پاسخ تفصيلى··· 310

پيوست 1 : قضيه خليعى··· 322

(35) آيا حركت حضرت به دستور خاصّ الهى بوده است ؟··· 330

پاسخ تفصيلى··· 335

(36) آيا عامل حركت حضرت، امر به معروف و نهى از منكر بوده ؟··· 347

پاسخ تفصيلى··· 350

پيوست 1 : امكان بيعت امام معصوم با ديگران براى امر به معروف !··· 359

پيوست 2 : عدم امكان بيعت امام معصوم از روى اكراه و تقيه !··· 362

پيوست 3 : تأييد قيام هاى زيديه··· 365

پيوست 4 : ترديد امام عليه السلام در سرانجام كار !··· 368

پيوست 5 : امر به معروف و نهى از منكر مرز ندارد!··· 373

نقل روايتى موهون··· 375

بخش سوم

در حاشيه پاسخ به شبهات عزادارى

(379) 460

(1) جملاتى كه تصور شده روايت است !··· 382

(2) آيا عامل شهادت حضرت فراموشى و فريب خوردن مردم بود ؟··· 387

(3) ريشه يابى عوامل شهادت سيدالشهدا عليه السلام ··· 389

(4) قاتلين امام حسين عليه السلام چه كسانى بودند ؟··· 396

(5) احساس شخصيت نمودن حضرت زينب عليهاالسلام - خطبه خواندن··· 397

(6) آيا سيدالشهدا عليه السلام در حركت خويش دستور خاص داشت ؟!··· 399

(7) ده سال سكوت امام حسين عليه السلام ··· 406

(8) نگرشى كوتاه به فرقه زيديه··· 410

(9) تقويت و تأييد خلفا !··· 433

(10) تظلم اهل بيت عليهم السلام ··· 435

(11) شگفتا از اين عدالت··· 442

(12) تفاوت عثمان با ابوسفيان و ساير بنى اميّه··· 446

(13) روى كار آمدن معاويه و يزيد طبيعى بود يا نه ؟··· 451

(14) آيا اين بدعت ها به معاويه اختصاص داشت ؟!··· 452

(15) آيا پيامبران عليهم السلام براى خود نقشى جز رسالت قائل بوده اند يا نه ؟··· 453

(16) آيا زيارت مستحبى از ارزش هاى درجه اول است ؟!··· 456

زيارت امام حسين عليه السلام از ديدگاه معصومين عليهم السلام ··· 457

(17) اعتماد بر روايات عامه··· 461

استدراك هاى جلد دوم··· 465

فهرست ··· 469

نمك گير

مادر در عزاى تو با چشمى گريان مرا شير داد ،

شيرى آميخته با سرشك ديده ،

و از كودكى اين چنين بر سر سفره ات نمك گير شدم .

امروز هم اشك و گريه رابط ما با توست ،

با شورى اشكمان سر سفره پر از مهرت نشسته و نمك پرورده تو هستيم .

اين مهر با شير مادر در اعماق جان ما وارد شده ،

نه ، پيش از آن در عالم ذرّ كه ولايت تو را پذيرفتيم ،

بلكه از آن هم پيشتر هنگامى كه گِل وجودمان به ولاى تو سرشته شد ، يا در عالم اظلّه و اشباح ؛ پس تا جان در بدن داريم فراموشت نخواهيم كرد ، آرى ؛

أبد - واللّه - ما نَنْسى حسينا !