ghaemiyeh.com
سرشناسه : محمدی ریشهری، محمد، ۱۳۲۵-۱۴۰۱.
عنوان و نام پديدآور : شناخت نامه قرآن بر پایه قرآن و حدیث فارسی - عربی / محمد محمدیریشهری، با همکاری جمعی از پژوهشگران؛ ترجمه حمیدرضا شیخی.
مشخصات نشر : قم : موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر، ۱۳۹۱ -
مشخصات ظاهری : 4ج.
شابک : دوره978-964-493-627-2 : ؛ ج.۱978-964-493-628-9 : ؛ ج.۲978-964-493-629-6 : ؛ ج.۳978-964-493-630-2 : ؛ ج.۴978-964-493-631-9 :
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
يادداشت : فارسی - عربی.
يادداشت : ج.۲ - ۴ (چاپ اول: ۱۳۹۱)(فیپا).
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : قرآن -- علوم قرآنی
قرآن-- بررسی و شناخت
شناسه افزوده : شیخی، حمیدرضا، ۱۳۶۱ -، مترجم
شناسه افزوده : دار الحدیث. مرکز چاپ و نشر
رده بندی کنگره : BP۶۹/۵/م۳ش۹ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۵
شماره کتابشناسی ملی : ۲۸۰۸۵۰۰
فهرست اجمالى
*پژوهشى در بارۀ اعجاز قرآن(1)
*وحى و اعجاز
قرآن كريم در شرح زندگانى پيامبران، يادآور نشانه هاى الهى داعيه دارانِ ارتباطِ وحيانى است. آنان براى اتمام حجت، با اذن پروردگار معجزاتى بر اثبات پيوند غيبى خويش با خدا ارائه مى كردند:
«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ رُسُلاً إِلى قَوْمِهِمْ فَجاؤُهُمْ بِالْبَيِّناتِ ....(2)
ما پيش از تو فرستادگانى را با دلايل روشن به سوى قومشان فرستاديم».
«لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ ....(3)
ما پيامبرانمان را با دلايل روشن فرستاديم».
بر اساس آيات قرآن، «بيّنات» و «معجزات روشن»، همزاد وحى بوده، از آن، جدايى ناپذيرند.
البته اين پديده هاى خارق عادت، تنها در زمانِ حضورِ خودِ آن پيامبران رخ داده و اكنون نشانى از آنها بر جاى نمانده است. در اين ميان، تنها قرآن كريم
معجزه، از مصدر «اعجاز»، مشتق از ريشۀ ثلاثى مجرّد «عجز»، به معناى: درماندگى، ناتوانى و نيز پايان هر چيز است.(1)اعجاز، به معناى: ناتوان ساختن يا ناتوان يافتن ديگرى است.(2)با توجّه به كتب لغت و كاربرد اين كلمه مى توان گفت: مفهوم اصلى در مادّۀ اين واژه چيزى مقابل قدرت است. هر دو واژۀ «معجز» و «معجزه»، اسم فاعل مفرد به معناى ناتوان كننده اند و جمع آنها «معجزات» است:
«وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللّهِ. (3)
بدانيد كه شما ناتوان كنندۀ خداوند نيستيد».
معجزه در اصطلاح علم كلام، كار خارق العاده و همراه با تحدّى و سالم از معارضه است كه خداوند آن را به دست پيامبرش پديد مى آورد تا نشان راستى رسالت وى باشد.(4)
قرآن خود را آيت روشن و معجزۀ بيّن پيامبر خاتم مى شمارد:
«وَ قالُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آياتٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّمَا الْآياتُ عِنْدَ اللّهِ وَ إِنَّما أَنَا نَذِيرٌ مُبِينٌ * أَ وَ لَمْ يَكْفِهِمْ أَنّا أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ يُتْلى عَلَيْهِمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَرَحْمَةً وَ ذِكْرى لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ. (5)
گفتند: چرا بر او نشانه هايى از سوى پروردگارش نازل نشده است؟ بگو: نشانه ها در پيشگاه خداوند است، و من قطعاً بيم دهندۀ آشكارم. آيا براى آنان كافى نبود كه ما بر تو كتاب را فرستاديم كه بر آنها تلاوت مى شود. همانا در اين، رحمت و پندى است براى گروهى كه ايمان مى آورند.»
اين آيه، به صراحت دلالت دارد كه قرآن مجيد از جهت معجزه بودن، كافى و بلكه در حدّ اعلا درجۀ اعجاز است؛ زيرا خداوند، آن را بى نياز كننده از تمام معجزات شمرده است و «كفايت» در آيۀ پيش گفته، به معناى رسيدن به مرتبه اى است كه ديگر نيازى به غير آن باقى نماند.(1)
قرآن به اين اندازه اكتفا نكرده، از مخالفان خويش و بلكه همۀ مردم جهان در طول تاريخ مى خواهد كه اگر در الهى بودن آن ترديد دارند، تمام نيروى فكرى، معنوى و مادّى خود را بر روى هم گذارند و با يكديگر همكارى كنند تا مانند آن را بسازند! اين حقيقت، همان چيزى است كه متكلّمان مسلمان از آن به «تحدّى(2)(دعوت به گفت وگو، مبارزه و معارضه)» ياد مى كنند:(3)
«أَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لا يُؤْمِنُونَ * فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ إِنْ كانُوا صادِقِينَ. (4)
يا مى گويند قرآن را به خدا افترا بسته؛ بلكه آنان ايمان ندارند. اگر راست مى گويند، سخنى همانند آن بياوريد».
و نيز آيات:
«أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ * فَإِلَّمْ يَسْتَجِيبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما أُنْزِلَ بِعِلْمِ اللّهِ .(5)4.
يا مى گويند: دين (قرآن) را به دروغ ساخته است. بگو: اگر راست مى گوييد، ده سورۀ برساخته مانند آن بياوريد و غير از خدا هر كه را مى توانيد، فرا بخوانيد. پس اگر شما را اجابت نكردند، بدانيد كه آنچه نازل شده است، به علم خداست».
«قُلْ فَأْتُوا بِكِتابٍ مِنْ عِنْدِ اللّهِ هُوَ أَهْدى مِنْهُما أَتَّبِعْهُ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ. (1)
بگو: پس اگر راست مى گوييد، كتابى از جانب خدا بياوريد كه از اين دو هدايت كننده تر باشد تا پيروى اش كنم».
در نقلى از امام رضا عليه السلام آمده است كه خداوند - تبارك تعالى - قرآن را با همين حروفى فرو فرستاد كه همۀ عرب با آن سر و كار داشتند. سپس فرمود:
«قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً. (2)
بگو: اگر آدميان و پريان گرد آيند تا همانند اين قرآن را بياورند، نتوانند مثل آن را بياورند هر چند پشتيبان هم باشند».
از آيات تحدّى نيز روشن مى شود كه قرآن، معجزه اى فكرى - فرهنگى است كه به حضور شخص پيامبر وابسته نيست؛ بلكه وجودِ هميشه پا بر جاى اين كتاب در ميان بشر، معرّف حقانيت آن است.
اين نكته جاى درنگ است كه خود قرآن به جز يادكرد عنوان كلى عدم تهافت متن قرآن، به جهت ويژه اى در امر اعجاز تصريح نكرده، و گويى اين موضوع را در بعد خاصى محدود ندانسته، شناخت اين ابعاد را به انديشۀ بشر واگذاشته است و حق همين است كه ما نمى توانيم اعجاز قرآن را به جنبۀ خاصى محدود سازيم.
با اين همه مى توان اعجاز قرآن را واجد ويژگى حسى و معنوى دانست؛ زيرا از سويى، انديشه و فكر انسان را هدف قرار مى دهد و از سويى ديگر، قلب و حسّ انسان را. از اين رو، هم حسّ درون را متنبّه مى سازد هم حسّ برون را. بالطبع هر يك از اين دو محور مى تواند عنوان هاى فراوانى را در درون خود نهفته داشته باشد.
قرآن كه جلوه اى از جمال بى مثال خداى نيكوخصال است،(1)افزون بر معانى والا، مشحون از زيبايى ها و دل ربايى هاى بى كران است كه جان و روان مخاطبان خويش را شاداب مى سازد. به گواهى تاريخ و اذعان سخن شناسان، دوستان و بيگانگان، متن قرآن، در شيوايى و رسايى بى بديل است. هندسۀ تركيبى كلمات آن و سبك ويژه و نوبنياد آن، نه پيشينه اى داشته است و نه پسينه اى دارد.
زبان حقيقت گو و آواى دل ربا، بشارات آرام بخش و هشدارهاى بيدارگر، از قرآن چهره اى نمودار ساخته كه نام آوران عرصۀ سخن در برابر آن شگفتى نمايند و بگويند: «اين كتاب، نه شعر است و نه نثر؛ قرآن، قرآن است».(2)
خالد بن عُقبۀ اموى پس از دو بار تقاضاى قرائت قرآن از پيامبر گرامى اسلام و گوش سپردن به آيۀ «إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ»،(3)لب به اعتراف گشود كه اين سخن بشر نيست:
وَاللهِ إنّ لَهُ لَحَلاوَةً، و إنّ عليهِ لَطَلاوَةً، و إنّ أوَّلَهُ لَمُغدِقٌ، و إنّ آخِرَهُ لَمُثمِرٌ، و ما يقولُ هذا بَشرٌ.
به خدا سوگند كه از شيرينى و زيبايى خاصى برخوردار است. آغازش، بس گواراست و پايانش، پُربَروبار و اين سخن بشر نيست.(4)
نزول قرآن، مقارن با شكوفاترين روزگار عرب و هنگام رونق فصاحت و بلاغت در زبان عربى و سرزمين عربستان است. هنروران قوم تازى، در ماه هاى حرام، برجسته ترين شاهكارهاى ادبى و فرهنگى خويش را در نمايشگاه فرهنگى - هنرى بازار عكّاظ به نمايش مى گذاشتند و داوران و ناقدان سخن، برترين نمونه ها را گزينش و معرفى مى كردند. آن برگزيده ها، بر ديوار كعبه آويخته مى شدند و مايۀ مباهبات پديدآورند گانشان به شمار مى رفتند. هفت قصيده، مشهور به «مُعَلّقات سبع»، از: امرؤ القيس، طَرَفة بن العبد، زُهَيربن ابى سُلْمى، لَبيد بن ربيعه، عَمرو بن كُلثوم، عَنْترة بن شَدّاد و حارث بن حِلِّزه،(1)سروده هايى بودند كه فراتر از آنها كلامى در ادب و هنرعرب نبود. وقتى قرآن فرود آمد و آواى آن به گوش چكامه سرايان و سخن شناسان رسيد، سِحر بيان و محفل آرايى آن، چنان دل هاى آنان را مسخّر ساخت كه باشگاه ادبى آنان بى فروغ گرديد:(2)
لبيد، سراينده يكى از قصايد هفت گانه، وقتى با قرآن محمدى صلى الله عليه و آله آشنا شد، آن سان دلدادۀ آن شد كه ديگر شعر نگفت و فرصت خويش را پيوسته در تلاوت قرآن به سر مى كرد. وقتى از او پرسيدند كه: چرا شعر نمى گويى؟ گفت: «با وجود قرآن، ديگر نمى توانم شعر بگويم. اگر سخنْ اين است، گفته هاى ما همه هجو است. من آن اندازه از قرآن لذّت مى جويم كه بالاتر از آن، سخنى نمى شناسم».(3)
وليد بن مُغيرۀ مخزومى، امير سخن در ميان مشركان، وقتى سروش جان افزاى كلام پروردگار را شنيد، با تمام كين ورزى و دشمنى اش با پيامبر صلى الله عليه و آله و پيام او، ناگزير، اعتراف كرد كه اين سخن، برتر از تراز سخن انسان است:3.
فَوَاللَّهِ ما هُوَ بِشِعرٍ وَ لا بِسِحرٍ و لا بِهَذّى جُنُونٍ، و انّ قَولَهُ مِن كَلامِ اللَّهِ... إنَّ لَهُ لَحَلاوَةً و إنَّ عَلَيهِ لَطَلاوَةً و إنَّ اعلاهُ لَمُثمِرٌ و إنَّ أسفَلهُ لَمُغدِقٌ و إنَّه يَعلو و لا يُعْلى عَلَيهِ.(1)
به خداوند سوگند كه آن، نه شعر، نه جادو و نه هذيان ديوانگى است. همانا گفتۀ او از سخنان خداوند است. شيرينى و زيبايى خاصى دارد. فرازش پرباروبرگ و فرودش گواراست. قرآن برترى مى يابد، اما چيزى بر او برترى نمى يابد.
اين سخن، خشم مشركان را برانگيخت و او را ناگزير ساختند تا در نكوهش قرآن سخنى بگويد. از همين رو، آيه اى در شأن او نازل شد:
«ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اسْتَكْبَرَ * فَقالَ إِنْ هذا إِلاّ سِحْرٌ يُؤْثَرُ. (2)
سپس پشت كرد و برترى جويى كرد. و گفت: اين جز جادويى اثرگذار نيست».
عتبة بن ربيعة، از بزرگان قريش براى آن كه پيامبر را وا دارد كه از دعوى نبوّت دست بردارد، به محضر آن جناب آمد. پيامبر صلى الله عليه و آله آيات آغازين سورۀ فصّلت را بر او تلاوت كرد. وقتى از مجلس پيامبر صلى الله عليه و آله باز گشت، اظهار داشت: «به خدا سوگند، سخنى شنيدم كه تا كنون مانند آن را نشنيده ام؛ سخنى كه شعر، سحر، كهانت و جز آن نيست؛ بلكه نبأى عظيم است».(3)
زيبايى هاى ساحت رويين قرآن، تا بدان حد خيره كننده و فراگير بود كه برجسته ترين دشمنان قرآن چون وليد بن مغيرة، اخنس بن شريق و عمرو بن هشام0.
1) . تفسير الطبرى: ج 29 ص 195؛ المحرر الوجيز: ج 5 ص 395؛ قصص الانبياء: ص 317-318. گفتنى است بيشتر كتاب هاى تاريخى، اين كلام را از وليد بن مغيره نقل كرده اند، امّا برخى اين سخن را به خالد بن عتبه نسبت داده اند كه پيشتر گذشت. ممكن است وى، سخن وليد را تكرار كرده باشد. ر. ك: الاستيعاب: ج 2 ص 433؛ اسد الغابة: ج 2 ص 90؛ الإصابة: ج 2 ص 210.
2) . مدّثّر: آيۀ 23-24.
3) . السيرة النبوية، ابن هشام: ج 1 ص 189-190.
را به استراق سمع شبانه وا مى داشت!(1)قرآن اشارتى گذرا به گوش ايستايى همينان دارد:
«نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَسْتَمِعُونَ بِهِ إِذْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ وَ إِذْ هُمْ نَجْوى.(2)
ما مى دانيم به آنچه گوش فرا مى دهند. آن هنگام كه به تو گوش مى دهند، و نيز آن هنگام كه به نجوا مى پردازند».
و در همين حال براى پيشگيرى از افسون جادويى آن، مردمان را از شنيدن آن بر حذر مى داشتند:
«وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ. (3)
آنان كه كافر شدند، گفتند: گوش فرا ندهيد و در آن لغو در اندازيد، تا شايد شما چيره شويد».
زيبايى زبان قرآن و قدرت آن در تسخير دل ها، ويژۀ روزگاران كهن نبوده، بلكه امروز نيز بهترين زبان آوران عرب، چون: ميخائيل نعيمه، جُبران خليل جُبران و جُرج جُرداق را شيفتۀ خود كرده است. گلدزيهر مى نويسد: «هيچ اثر ادبى در جهان، در شگفتىِ عظيم و بى نظيرى كه قرآن برانگيخت، به پاى آن نمى رسد».(4)
جان ديون پورت مى نويسد: «قرآن، از نظر ادبى، شاعرانه ترين اثر مشرق زمين، دربرگيرندۀ نثرى موزون و مسجّع، به بليغ ترين و فصيح ترين صورت زبان عرب ونمونۀ اعلاى آن زبان و مملو از درخشنده ترين امثال و محكم ترين تشبيهات است.
با آيات پر طنطنه اش، ملكوت خداوندى را تصوير مى كند. آهنگ و نوا و عباراتش در ترسيم بهشت و جهنّم، تكان دهنده اند و...».(5)2.
سيّدِ قطب مى گويد: «تلاش اصلى من در مكتب قرآن همين است كه جنبۀ هنرى و ويژگى هاى ادبى قرآن جلوه گر شود و انديشه ها، زيبايى هاى نهفتۀ آن را دريابند....
به نظر من، در آغاز نيز اعراب از همين طريق، در حوزۀ جاذبۀ شكوه هنر قرآن قرار گرفتند و همين بيان زيبا بود كه تا ژرفاى احساس آنها نفوذ كرد و روان هاشان را برانگيخت».(1)
هر ساختمان استوار، رخنه ناپذير و زيبا، رهاورد مواد و مصالحى سخت و محكم و طراحى هوشمندانۀ مهندسى چيره دست است كه آنها را در مناسب ترين صورت، تركيب كرده است. ساختمان سخن نيز چنين است. اگر حروف و واژگان - كه تشكيل دهندۀ هستۀ كلام اند -، برخوردار از صلابت و استوارى باشند و به هنگام تشكيل كلمه ها و تركيب جمله ها، هوشمندانه، متناسب و هماهنگ، گزينش و تركيب يابند، كلامى فصيح (روان و خوش طبع) و بليغ (گويا و رسا) و بديع (شيوا) را پديد مى آورند.
حروف از لحاظ مخارج، صدا و تلفظ، خصوصيات گوناگونى دارند و بر همين اساس، به دسته هايى گوناگون تقسيم مى شوند.(2)ريزه كارى هاى خواصّ حروف در كتب تجويد و قرائت - كه از منابع تحقيقات آواشناختى مسلمانان اند - و نيز آثار ادبى دانشمندان مسلمان، چون: سيبويه (م 177 ق)، ابن دُرَيد (م 321 ق)، رُمّانى (م 374 ق)، باقلانى (م 403 ق)، خَفاجى (م 1069 ق)، بيضاوى (م 685 ق)، ابن جَزَرى (م 833 ق) و... آمده اند.
از نگاه زبان شناسانه، طنين برخى واژگان و جملات قرآن، چون آواى آبشاران و
نسيم بهاران، دل ربا و آرام بخش است. نرمش واج ها و هجاها، هم آغوشى حروف و خوش تركيبى و انسجام آنها، سلاست و روانى رودبارين و پرخروش آنها، نواهاى گوش نواز و پرشكوهى را نمودار مى سازد و غوغايى عظيم را در قوّۀ شنيدارى مخاطب بر پا مى كند كه بى بديل است.
از آن جا كه ويژگى هاى حروف، تأثير خاصى در آوا و طنين سخن دارد و موجب خوش نوايى يا نفرت انگيزى مى شود، بايد در تركيب حروف نهايت دقت صورت گيرد و خصوصيت هاى هر يك ملحوظ شود تا اداى واژگان، روان و خوشخوان و از تنافر و سنگينى به دور باشد.
قرآن كه تجلى دانش خداى رازآگاه و محيط بر همه اسرار است - «وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا ؛(1)پروردگارت هرگز فراموش كار نبوده است» - اين ويژگى ها و ظرافت ها را به تمام، رعايت كرده است و در هر زاويه اى از كلمات و تركيبات خود، حرف و لفظ مناسب را نهاده است.
در پاسخ به پرسش مثبت، دو كلمه «نَعَمْ» و «بَلى» به كار مى رود؛ ولى هر يك جايگاهى ويژه دارد. «بَلى» در جايى به كار مى رود كه سؤال با همزه استفهام و با مضمونى نفى آميز همراه باشد كه نتيجۀ اثبات در پى دارد:
«أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى. (2)
آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: چرا [هستى]»؛
امّا «نعم» در مورد سؤال با هل استفهامى كاربرد دارد:
«... فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقًّا قالُوا نَعَمْ. (3)
آيا وعدۀ پروردگارتان را حق يافتيد؟ گفتند: آرى».4.
در قرآن، طولانى ترين واژگان و جمله هاى آن با حروف متوالى چون:
«فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللّهُ»،(1)«لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ»،(2)«عَلى أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَكَ»،(3)با يكديگر سازوارگى و هم آوازى دارند، از هم نمى گريزند و تنافر نشان نمى دهند. آرايش اين بوستان، و چينش حروف و آذين بندى كلمات و به صف شدن جملات، آن چنان ملايم، خوش طبع و گوارايند كه شكوهى از فونتيك زيبا در آيه آيه اش موج مى زند.
زمخشرى ذيل آيۀ
«وَ لَقَدْ مَكَّنّاهُمْ فِيما إِنْ مَكَّنّاكُمْ فِيهِ. (4)
به راستى به آنان در چيزهايى امكانات داده بوديم كه به شما در آنها امكاناتى نداده ايم».
مى گويد: «إن» نافيه، به معناى «ما» و به جاى آن گزينش شده است و اين گزينش، شكوهى از زيبايى را نشان مى دهد.(5)به احتمال، ملاحظه همين ريزبينى ها و ظرافت هاست كه برخى از پژوهشيان معاصر، نظم رياضى و اعجاز عددى حروف و كلمات قرآن را از وجوه اعجاز قرآن شمرده اند،(6)هرچند اين نگرش با دشوارى هايى(7)رو به روست.
گزينش و جاى دهى حروف و واژگان، ضماير و نسبت هاى افعال و... در قرآن چنان سنجيده و ريزبينانه است كه نمى توان براى آنها بديلى ساز كرد. «ظلمات»، كه
گزارش دهندۀ مصاديق و نمودهاى گوناگون گم راهى است، به صورت جمع آمده است؛ ولى «نور»، كه كنايه از صراط مستقيم و هدايت الهى است، به صورت مفرد:
«اَللّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ. (1)
خداوند ولىّ كسانى است كه ايمان آوردند. آنان را از ظلمت ها به سوى خود مى برد.
و آنان كه كافر شدند، ولىّ آنها طاغوت است؛ آنها را از خود به سوى ظلمت ها مى برند».
جمله هاى اديبانۀ قرآن، منعكس كنندۀ تفاوت هايى دقيق و حكيمانه است كه مايۀ شگفتى و شيفتگى سخن شناسان است؛ نظير اين آيتِ زيبا و ظريف:
«وَ إِنّا أَوْ إِيّاكُمْ لَعَلى هُدىً أَوْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ. (2)
و ما يا شما، بر هدايت يا در ضلالتى آشكاريم».
در آيۀ مورد اشاره، همان طور كه مشاهده مى شود هدايت با حرف اضافۀ «عَلى» و ضلالت با حرف اضافۀ «فى» براى ظرفيت و فرود و درماندگى است. پس آن براى هدايت و اين براى ضلالت مناسب است.
به تعبير زمخشرى، انسان هدايت پيشه، گويى بر سمندى تيزتك نشسته و هر جا كه مى خواهد مى رود؛ اما شخص گم راه در ورطۀ تاريكى ژرفى فرو افتاده و نمى داند كه به كدام سو رو كند.(3)
دو صفت گونه گون براى زمين در اين دو آيه هم مضمون، بر همين اساس است:
«وَ تَرَى الْأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ. (4)
زمين را (در فصل زمستان) خشك و مرده مى بينى. امّا هنگامى كه آب باران بر او5.
فرو مى فرستيم به حركت در مى آيد».
«وَ مِنْ آياتِهِ أَنَّكَ تَرَى الْأَرْضَ خاشِعَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ. (1)
و از آيات او اين است كه زمين را خشك (فرو افتاده) مى بينى؛ امّا هنگامى كه آب (باران) بر آن مى فرستيم به جنبش در مى آيد».
هر يك از دو آيه، نشان دهنده ويژگى خاصّى براى زمين است. در سياق آيۀ نخست كه در بارۀ رستاخيز و حشر مردگان و ساكنان آرام در گور است، واژۀ «هامده» كه رسانندۀ مفهوم سكون و خفتگى است، مناسب است. و در بناى آيۀ دوم، كه محتواى سخن در بارۀ عبادت، خضوع و فروتنى است، واژۀ «خاشعه»، كه در معناى فرو افتادگى و انقياد است، مناسب است.
به مضمون اين دو آيه بنگريد:
«وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ مِنْ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ إِيّاهُمْ. (2)
و فرزندان خويش را به دليل فقر نكشيد؛ ما شما را روزى مى دهيم و آنها را».
«وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيّاكُمْ. (3)
و فرزندان خويش را از ترس فقر نكشيد؛ ما آنها را روزى مى دهيم و شما را».
مخاطب آيۀ نخست، انسان نمايانى هستند كه با فقر دست به گريبان اند و به همين سبب دخترانشان را زنده به گور مى كنند؛ چرا كه مى فرمايد: «من املاقِ» يعنى از فرط فقر. از اين رو، روزى دادن به خودشان بر روزى دادن به فرزندانشان مقدم داشته شده است. اما روى سخن در آيۀ دوم، با قساوت مندانى است كه از بيم فقير شدن، دختران خويش را زنده به گور مى كنند؛ بدين جهت كه مى فرمايد: «خشيةَ املاقِ»؛ يعنى از ترس فقر. از همين روى، روزى دادن دختران را مقدم مى دارد چون1.
مخاطبان آيۀ دوم خود فعلاً در فقر نيستند، بلكه از گرفتارى فقر فرزندان دختر در آينده در هراس اند.
از همين روست كه از ديرباز قرآن پژوهان ژرفكاو بر اين عقيده بوده اند كه هر واژه و حرفى در قرآن، در جايگاه خود منحصر به فرد است و هرگونه تغيير خُرد در وضع و ساختار آن، هر چند ظاهراً از باب ترادف و همگونى باشد، به نوعى موجب دگرگونى در معنا خواهد شد.
به گفتۀ جاحظ، مردم با مسامحه، الفاظى را در جاى هم به كار مى گيرند و به تفاوت هاى باريك آنها توجه نمى كنند. آيا نمى بينى كه خداوند در قرآن «جوع» را جز در موضع كيفر يا تنگ دستى و نياز شديد و ناتوانى آشكار به كار نبرده است، حال آن كه مردم، اين كلمه را به جاى واژۀ «سَغَب» كه در مفهوم گرسنگى عادى و توأم با تن درستى و تمكّن و توانايى است نيز به كار مى گيرند. همين طور است كلمۀ «مَطَر»، كه در قرآن، تنها در موضع انتقام استعمال شده است، ولى عموم مردم و حتى بيشتر اهل فن نيز ميان آن و «غيث» تفاوت نمى گذارند.(1)
راغب در مقدمه كتاب المفردات خود اظهار اميدوارى مى كند كه روزى كتاب ديگرى در الفاظِ به ظاهر مترادف قرآن بنويسد و در آن تحقيق، نشان دهد كه چه بسيار تفاوت هاى ظريف ميان معانى آنها وجود دارد؛ براى مثال چه تفاوت هايى ميان واژگان «قلب» و «فؤاد» و «صدر» است؟ همين طور چرا در پايان آياتى فرمود:
«إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» و در آيات ديگرى «لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ» و در مواردى ديگر: «لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ» ، «لِقَوْمٍ يَفْقَهُونَ» ، «لِأُولِي الْأَبْصارِ» ، «لِذِي حِجْرٍ» ، «لِأُولِي النُّهى» و... آمده است.(2)6.
سيوطى نيز از ابن عطّيه نقل مى كند كه اگر كلمه اى از قرآن را برداريم و در زبان عرب براى آن مترادفى جستجو كنيم، واژه اى نخواهيم يافت كه با جايگزينى آن، بيان خارق العادۀ قرآنى آسيب نبيند.(1)
ظرافت هاى بى شمار و تحسين برانگيز در سورۀ حمد نيز متبلور است. در اين سوره، آغاز سخن به صورت غايبانه در وصف خداوند صورت مى گيرد:
«اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ * اَلرَّحْمنِ الرَّحِيمِ * مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ .
تمامى ستايش از آن پروردگار جهانيان است؛ خداى مهربان و آمرزنده، دارندۀ روز جزا».
سپس بر اثر توجه به خداوند و صفات كمال، ربوبيت و رحمت گستردۀ او، پرستشگر الهى خود را در حضور بارگاه خداوند مهربان مى يابد. از اين رو، بى اختيار سخن غايبانه به گفتگوى حضورى بدل مى شود (التفات از غيبت به حضور):
«إِيّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيّاكَ نَسْتَعِينُ .
خدايا، ما فقط دل در گرو تو داريم و تو را مى پرستيم و تنها از تو يارى مى جوييم».
آن گاه در مقام نيازخواهى، جلب همۀ خوبى ها و دفع همۀ بدى ها را از او مى خواهد:
«اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ * صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ الضّالِّينَ .
خدايا، ما را به راه استوار و راستى رهنمون باش؛ راه آنان كه بر ايشان نعمت ارزانى داشته اى».
در اين درخواست نيز سخن به نهايت دقت ادا مى شود. وقتى سخن از احسان خدا بر پاكان مى رود، فعل به صورت معلوم و با انتساب به خداوند آورده مى شود؛ ولى آن گاه كه سخن از ناراستان مى رود، با صيغۀ مفعولى «مغضوب عليهم» و صفت7.
1) . الإتقان فى علوم القرآن: ج 2 ص 257.
فاعلى «الضالّين» بدون نسبت به خدا بيان مى شود؛ چرا كه نعمت ها همه از خداست و كاستى ها از انسان.(1)
آنچه به اشارت و اجمال ياد شد، تنها نيم نگاهى است به گنجينۀ شيوايى و فصاحت قرآن كه شرح آن نيازمند تفصيل بسيار است.
بلاغت (رسابودن) را چنين تعريف كرده اند: گوينده، سخن خويش را چنان ادا كند كه در اداى تمام مقصود وى، بسنده، مناسب مقام و موقعيت شنونده و مطابق با مقتضاى روحى و روان شناختى كلام و محيط و مختصات آن باشد....(2)
قرآن از اين ويژگى به كمال بهره مند است و از همين روست كه معانى مورد نظر خويش را در ژرفاى جان مخاطبان خود مى نشاند و روانشان را تحت تأثير و تسخير خود قرار مى دهد.
ايجاز در سخن، زاويه اى از بلاغت شكوهمند قرآن است كه از همان روزگاران نخست، مورد توجه شنوندگان قرآن قرار گرفته است.
ثعالبى پس از تأكيد بر برترى ايجاز قرآن در مقايسه با سخن ديگران، از جمله به اين آيه اشاره مى كند:
«وَ إِمّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيانَةً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلى سَواءٍ. (3)
اگر نگران خيانتى از سوى گروهى هستى، پيمانشان را به سويشان بينداز تا طرفين به طور يكسان بدانند پيمان شكسته است».
او مى نويسد: اگر يكى از برجستگان بلاغت بخواهد همان معانى را كه اين آيه
متضمن بيان آن است ادا كند، نمى تواند سخنى به اين كوتاهى بياورد، و ناگزير سخن را بسط و تفصيل خواهد داد.(1)
طبرسى در شرح آيات:
«وَ قالَ الَّذِي نَجا مِنْهُما... فَأَرْسِلُونِ * يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ أَفْتِنا. (2)
و يكى از آن دو كه نجات يافته بود... گفت: «مرا (به سراغ آن جوان زندانى) بفرستيد.
[او به زندان آمد و چنين گفت:] يوسف، اى مرد بسيار راستگو، در بارۀ اين خواب اظهار نظر كن».
مى نويسد: در اين جا، ايجاز در سخن است و اصل آن چنين است: «فارسلون الى يوسف، فارسل فاتى يوسف فى السجن و قال له أيها الصديق؛ مرا به نزد يوسف بفرستيد، پس او را فرستادند. چون در زندان به نزد يوسف آمد، گفت: اى راستگو...».(3)
علّامۀ طباطبايى در تفسير آيتى ديگر به همين نكته دقت كرده است:
«وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدّاعِ إِذا دَعانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ. (4)
هنگامى كه بندگانم از من درخواست كنند، همانا من نزديكم و دعاى دعاكننده را اجابت مى كنم. پس، از من درخواست اجابت كنيد، و به من ايمان بياوريد، تا راه بيابيد».
او مى نويسد: اين آيه، هدف مورد نظر را به زيباترين بيان، ظريف ترين اسلوب، و كوتاه ترين عبارت ارائه مى دهد كه در عباراتى چنين موجز، هفت بار ضمير متكلم وحده (اول شخص مفرد) آمده است تا كمال عنايت الهى را در امر نيايش و رابطۀ6.
انسان با خدا تأكيد كند. با تعبير «عبادى» به جاى «ناس»، عنايت خاصّ خود را نثار بندگان خويش كرده است. در اين عبارت، در پاسخ، هيچ فعلى را واسطه نكرده و نگفته است: «إذا سألك عبادى عنّى فقل: إنه قريب»، تا قرب معنوى و بى واسطۀ خود را برساند. به آن هم بسنده نكرده و با «إنّ» نيز تأكيد فرموده است كه بدون ترديد، نزديكم. به جاى فعل «أقربُ» صفت «قريب» را به كار گرفته تا معناى ثبات و افزونىِ قرب را نشان دهد. فعل مضارع «اجيب (\ اجابت مى كنم)، دلالت بر استمرار و پيوستگى اجابت الهى دارد. «اذا دعان» يعنى هر گاه كه حقيقتاً مرا بخوانند. همين و بس؛ بى هيچ شرط ديگر.(1)
به نمونۀ ديگرى از ايجاز قرآن در ترسيم صحنۀ پر شكوه استقبال فرشتگان رحمت از ايمانيان به هنگام ورود به عالم آخرت بنگريد:
«وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ * سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ؛(2)فرشتگان از هر درى بر آنها وارد مى شوند: «سلام بر شما كه پايدارى ورزيديد»».
تقدير سخن، چنين است: «قائلين لهم سلام عليكم» يا «يقولون لهم سلام عليكم»؛ ولى براى ايجاز، پس از بيان ورود فرشتگان، بدون فاصله، تعبير «سلام عليكم» آورده شده و باقى حذف گرديده است.
بلاغت قرآن، تنها در ايجاز خلاصه نمى شود؛ آن جا كه اطناب ضرورت دارد، هنر و زيبايى اطناب، ظاهر مى شود:
«وَ ما تِلْكَ بِيَمِينِكَ يا مُوسى * قالَ هِيَ عَصايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها وَ أَهُشُّ بِها عَلى غَنَمِي وَ لِيَ فِيها مَآرِبُ أُخْرى ؛(3)اى موسى، اين چيست در دستت؟ گفت: اين8.
چوب دستى من است. به آن تكيه مى دهم، و با آن براى گوسفندانم برگ مى ريزم، و كارهاى ديگرى براى من از آن بر مى آيد».
شب تاريك است و هوا سرد و موسى به دنبال آتشى است كه همسر دردمندش را بدان گرم سازد. ناگه نورى از دور مى بيند و به سويش مى شتابد. ندايى از غيب مى شنود و خويشتن را در محضر حقيقت هستى مى بيند. خداوند با او سخن مى گويد و از او مى پرسد: اى موسى! آنچه به دست دارى چيست؟ موسى فقط مى توانست در يك كلمه پاسخ دهد: «عصا» يا بگويد: «اين عصاى من است»؛ اما به اين بسنده نكرد، چون نمى خواست گفتگويش با محبوب راستين، فرجام يابد.
پيشگاه معشوق و هنگام يافتن گم شده، آستان دلدادگى و مقام اطناب است. از اين رو، قرآن از زبان موسى گزارش مى دهد كه گفت: «اين عصاى من است، بر آن تكيه مى زنم و با آن براى گوسفندانم [از درختان] برگ مى ريزم، و مرا در آن نيازها و سودهاى ديگر است».
گريزهاى زيبا و سزامند كه در كتب ادبى با عنوان «حُسن تخلّص» و «استطراد» و «حسن ختام» نامبردار است، از جمله جلوه هاى بلاغت قرآن است:
«فَدَلاّهُما بِغُرُورٍ فَلَمّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ... يا بَنِي آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً يُوارِي سَوْآتِكُمْ وَ رِيشاً وَ لِباسُ التَّقْوى ذلِكَ خَيْرٌ. (1)
آن دو را با فريب به سقوط كشاند. وقتى آنها از درخت چشيدند، زشتى هايشان براى خودشان نمايان شد. و به چسبانيدن برگ هاى بهشت پرداختند... اى فرزندان آدم، ما بر شما لباسى فرو فرستاديم كه زشتى شما را مى پوشاند و زينتى است. و لباس تقوا، بهترين است».
در اين آيات، سخن از بهشت زيستى آدم و همسر او حوّاست تا اين كه شيطان6.
1) . اعراف: آيۀ 22-26.
به وسوسه مى پردازد... و سرانجام آدم و همسرش متوجه برهنگى خويش مى شوند و به پوشانيدن خود با برگ درختان بهشتى مبادرت مى ورزند. در ادامۀ اين آيات، اشارتى در نهايت تناسب، به «نعمت لباس و آراستگى ظاهرى» شده و در پى آن به «لباس پارسايى و خودآرايى باطنى» گريز زده شده است.
از فروع ديگر بلاغت قرآنى، زبان جدّى و همراه با «تأكيد» آن است، با اين كه رسم بلاغت اين است كه از تأكيد بى مورد پرهيز شود، راز اين همه سوگندها و تأكيدهاى گوناگون در قرآن آن است كه اين كتاب از حقايق برين هستى كه فراسوى افق هاى محدود و محسوس آدمى است خبر مى دهد و انسان را به حياتى متعالى و فراتر از زندگى عادى و هدف هايى برتر از خواسته هاى حقير فرا مى خواند:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ. (1)
هان اى كسانى كه ايمان آورده ايد، هرگاه خداوند و پيامبر شما را به چيزى كه به شما حيات مى بخشد فرا مى خوانند، آنان را اجابت كنيد».
و اين امر چيزى است كه انسان از آن طفره مى رود، آن را ناديده مى گيرد، به فراموشى مى سپارد، از آن غفلت مى ورزد و شانه خالى مى كند و براى توجيه گريزپايى خود از مسئوليت، لجاجت مى ورزد.
بدين جهت، قرآن به جا و به اقتضاى نياز، از تأكيد بهره مى جويد و با زبان جدّى و تكان دهنده و كوبه هاى پيوستۀ خود، بر كالبد زمين گير او شوك وارد مى كند و او را به حركت و پويايى مى كشاند.
در سورۀ كوتاه عصر و راز تأكيدهاى پى در پى آن تأمل كنيد:
«وَ الْعَصْرِ * إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ * إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ4.
1) . انفال: آيۀ 24.
وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ. (1)
سوگند به عصر، انسان قطعاً در حال زيان كارى است، مگر آنان كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته انجام دادند، و به حق و صبر توصيه كردند».
مخاطبان قرآن و آشنايان به زبان و ادبيات عرب، شاهد اين واقعيت اند كه سبك و اسلوب قرآن، مطابق نثر متعارف عرب نيست، همچنان كه نظم و شعر نيز نيست. با اين همه در قرآن نوعى آهنگ زيبا، شبيه قافيه و پساوندهاى شعر يا قرينه هاى نثر متقارن و سجع وجود دارد: «لا يشبه شىءٌ من كلامه بكلام البشر...(2)والمعجزة فى نظمه...».(3)
اين اسلوب، ويژگى ديگرى را نيز در خود نهفته دارد: آيات و عبارات قرآن محتوى يك موضوع معين و عناصر معنايى محدودى نيست، بلكه طيفى از معانى و موضوعات را در خود نهفته دارد. عرب از همان آغاز آشنايى با قرآن، تحت تأثير ترنّم موسيقايى و آهنگ گيراى قرآن واقع شده و احياناً آن را با شعر ادبا و آواهاى سحرآميز كاهنان مقايسه كرده است. بعد از اعتراف به حقانيت قرآن و پذيرش اسلام
نيز به قرائت و تجويد و نغمه آسمانى آن دل سپرده و آن گاه در زبان موزون قرآن و زيبايى هاى آن كاوش هاى فراوانى كرده است.
اگر از توجه ويژۀ اهل بيت عليهم السلام نسبت به زيبايى هاى همه جانبۀ قرآن - كه همپاى قرآن بالندگى داشته است - بگذريم، شايد آثارى چون مجاز القرآن از ابوعبيده معمر بن المثنى (م 209 ق)، معانى القرآن اثر يحيى ابو زكريا فرّاء ديلمى (م 208 ق) و تأويل مشكل القرآن دستاورد ابن قتيبه ابو محمد عبد اللّه (م 276 ق)، از نخستين آثار كلاسيك به شمار آيند كه در بحث اسلوب قرآن و سبك ويژۀ آن نگاشته شده اند.
ابوعبيده، پس از مقايسۀ تعابير لطيف و وجوه نظم قرآن با ادبيات رايج عرب، تأكيد مى ورزد كه نمى توان براى قرآن نظيرى يافت. فرّاء، از تركيب و اعراب قرآن سخن مى راند و به كنايه، استعاره، تشبيه، مجاز و التفات آن مى پردازد و به نغمۀ شيواى الفاظ قرآن و نظم و وزن و اثر شگرف آن در حسّ برون و ضمير نهان انسان عنايت مى كند. ابن قتيبه نيز به نوبه خود بر نظم زنجيره اى واژگان، روانى، شيرينى و خوش گوارى، رسانايى و تأثير شگفت آن در دل آدميان تأكيد مى ورزد و مى گويد:
خداوند، قرآن را با نظم شگفتش تمايز بخشيد و... چنان كرد كه همى خوانده مى شود و هيچ ملالى نمى آورد؛ همى شنيده مى شود، ولى گوش ها آن را ناخوش نمى دارند؛ تر و تازه و سرزنده است و با فزونى و تكرار قرائت، كهنه و فرسوده نمى شود....(1)
در همين روزگار است كه جاحظ، اديب و دانشمند معتزلى، براى نخستين بار اثرى مستقل به نام نظم القرآن مى نگارد.(2)همچنان كه ابوسعيد عبد الملك اصمعى (م 213 ق) و ابوعبيد قاسم بن سلاّم (م 223 ق) نيز از كسانى به شمار مى آيند كه در4.
اين دوره از زبان آهنگين قرآن بحث كرده اند. پس از اينان نيز ابوالعبّاس بن المعتزّ (م 296 ق) در كتاب البديع، از وزن و آهنگ آيات سخن مى راند. ابوالحسن على بن عيسى الرّمانى (م 374 ق) لغوى، نحوى و متكلم معتزلى نيز در رسالۀ النكت، والايى و اعجاز قرآن را در الفاظ و سبك، اسلوب و نظم، تأثير در دل ها دانسته، بلاغت آن را در برترين مرتبۀ زيبايى برمى شمرد:
مُعجِزٌ بِألفاظِهِ وَ اسلوبِهِ وَ نَظمِهِ وَ أثَرِهِ فِى النُّفوسِ... فَأعلاها طَبَقةً فِى الحُسنِ بَلاغَةُ القُرآنِ....(1)
قرآن با عبارات و روش و نظم و اثرگذارى در جان ها معجزه است. بالاترين رتبۀ حسن، بلاغت قرآن است.
ابوسليمان حمد بن محمد بن ابراهيم خطابى بُستى (م 388 ق) - از معاصران رُمّانى، محدّث، فقيه و شاعر نيشابورى - نيز بر نظم و سازوارگى لفظى معنايى قرآن تأكيد كرده است. از منظر او، قرآن در شيوايى و استوارى، در عُذوبت و گوارايى، در هندسه و سامان مندى، و در پيوستگى و خوش قوارگى، برترين سخن است.(2)از نظر وى، زبان قرآن در عين فخامت، جزالت و متانت، ساده و روان است و خاصيت شگفت انگيز روان شناختى و منحصر به فردى در آن هست كه دل ها را سخت تكان مى دهد؛ گاهى نشاط و ابتهاج بر مى انگيزد و گاهى بيم و هراس مى افكند.(3)
ابو هلال عسكرى (م 397 ق)، نقّاد ادبيات عربى پس از جاحظ، نيز در كتاب الصناعتين، از ساختار بى بديل قرآن نام مى برد و مى نويسد: تنها با علم بلاغت و فصاحت است كه مى توان جلوۀ اعجاز قرآن را از حيث هندسۀ نيكو و آميزه هاى شيواى كلمات و عبارات، ايجاز بديع، اختصار لطيف، شيرينى و دل نشينى، رونق و7.
طراوت، آسانى، پربارى، گوارايى، و روانى درك كرد و به زيبايى هاى آن آگاهى يافت؛ زيبايى هايى كه درك آن از عهدۀ مردم عادى بيرون و انديشه هايشان در آن متحير است.(1)
ابوبكر محمد بن طيب باقلانى (م 403 ق)، متكلّم اشعرى نيز در اثر پر حجم خود، إعجاز القرآن، زبان قرآن را نه تنها برتر از ساير كلام فصيح عرب، بلكه به لحاظ ماهوى، مباين و مغاير با ديگر سخنان شيواى عربى و بيرون از اسلوب و نظم معهود آن دانسته است.(2)
پس از اينان نوبت به عبد القاهر گرگانى (م 474 ق)، متكلّم معروف اشعرى و از پايه گذاران بلاغت عربى و شارحان اسلوب و روش قرآنى مى رسد. گرگانى در دو اثر استوار خود أسرار البلاغة و دلائل الإعجاز، اوج اعجاز بيانى قرآن را نه در مفردات و فواصل، اوزان و استعارات و ساير انواع بديع، بلكه در نظم شگفت انگيز لفظى - معنايى آن معرّفى مى كند.
از ديدگاه عبد القاهر، بستر نظم، بسى فراخ تر از زيبايى هاى لفظى است؛ رسانايى و ظرافت هاى معنايى سخن نيز شعاع هاى اين دايره اند و در نظم قرآن ميان دو عنصر لفظ و معنا، پيوندى ناگسستنى وجود دارد. ميان ذهن و زبان، رابطه اى تنگاتنگ هست. ذهن براى القاى معانى گوناگون نهفته در خود، علامت هاى زبانى متناسبى را به كار مى گمارد و زبان، ابزار و بلكه نشانۀ انديشيدن و دالّ بر آن است.
هر واحد كلامى، هر چند خُرد و كوچك، بر معنايى خاص دلالت مى كند و كمترين دگرگونى در معانى، به گونه اى خود را با تبدّل واژگان و تركيبات زبانى (الفاظ) آشكار مى سازد و متقابلاً هر تغيير اندك در الفاظ، علامت تبدّلى است كه در معانى0.
رخ مى دهد و لفظ و معنا، چون پيكر و جان اند كه با يكديگر پيوندى تركيبى دارند.
زبان از واحدهايى به ترتيب زير تشكيل يافته است: حرف ها، واج ها، هجاها، تكواژها، واژه ها، گروه ها، و جمله ها.
بر اساس نظريۀ نظم عبد القاهر، ساختار زبان، تنها از قالب هاى پيش ساختۀ عادى چون فعل، فاعل، مفعول، مسندٌ اليه، مسند، رابطه، قيد، صفت و متمّم تشكيل نيافته؛ بلكه متغيرهاى ديگرى مانند: تقديم و تأخير، حذف، تكرار، تعريف و تنكير، اظهار و اظمار، ايجاز و اطناب، حقيقت و مجاز، تشبيه و استعاره، كنايه و ايهام، حصر و اطلاق و تأكيد و جز اينها وجود دارد كه اينها نيز هر يك در جاى خود، ريشه در معانى دارند. زبان با گنجينه اى بى پايان از علامت ها و نشانه هاى خود، نمايندۀ ذهن است. در تومار ذهن، افزون بر معانى درشت، معانى باريك و لطايف و ظرايف بى شمارى وجود دارند كه با زبان گشوده مى شوند و عبارت هاى متنوّع زبان، معانى متنوّع ذهنى را عيان مى سازند. هر چه ذهن، وقّادتر و فروزان تر شود، زبان، دقيق تر و رقيق تر مى شود و به عكس.
نمونه اى از اسلوب خاصّ قرآنى را، به جاى نام «سجع»، تحت نام «فاصله» يا «سربند» ها شمرده اند كه منشأ آهنگين بودن نغمه هاى ويژۀ قرآنى است. البته با اين ويژگى كه اوّلاً آنچه در آنها نقش اوّل را دارد، معناست و نه صرفاً لفظ - يعنى فواصل قرآن صرفاً يك هماهنگى لفظى نيستند، بلكه فراتر از آن، نظم معنايى خاصى را در لا به لاى بندها و آهنگ ها بر مى تابند و متناسب با معانى دگرگون مى شوند - و ثانياً اين فواصل، سهل و آزاد و بى تكلّف اند.(1)
سجع (بانگ يكنواخت كبوتر)، سخنِ قافيه دار را گويند و در اصطلاح علم بديع،9.
1) . الإتقان فى علوم القرآن: نوع 213؛ الإعجاز البيانى: ص 239.
آن است كه گوينده در سخن خويش كلماتى يك وزن و آهنگين بياورد. سجع در نثر، حكم قافيه را در شعر دارد. به جاى «سجع» در مورد قرآن، واژۀ «فاصله» را نهاده اند.(1)سجع را سه گونه دانسته اند:
نمونه اى از اين گونه فواصل قرآن مجيد را اين آيات دانسته اند:
«فِيها سُرُرٌ مَرْفُوعَةٌ * وَ أَكْوابٌ مَوْضُوعَةٌ. (3)
در بهشت تخت هايى بلند و قدح هايى گذاشته شده است».
«فِي سِدْرٍ مَخْضُودٍ * وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ * وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ. (4)
در زير درخت كُنار بى خار. و درختان موز بر هم چيده شده و سايه هاى پايدار است».
«وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها * وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها * وَ النَّهارِ إِذا جَلاّها * وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشاها.(5)
سوگند به خورشيد و روشنايى اش، و سوگند به ماه كه در پى آن مى آيد و سوگند به روز چون روشن گرداند و شب كه آن را چون پرده پوشاند».
«ما لَكُمْ لا تَرْجُونَ لِلّهِ وَقاراً * وَ قَدْ خَلَقَكُمْ أَطْواراً. (6)4.
شما را چه شده كه از شكوه خدا بيم نداريد؟ در حالى كه شما را مرحله به مرحله آفريد».
«وَ الصُّبْحِ إِذا أَسْفَرَ * إِنَّها لَإِحْدَى الْكُبَرِ * نَذِيراً لِلْبَشَرِ * لِمَنْ شاءَ مِنْكُمْ أَنْ يَتَقَدَّمَ أَوْ يَتَأَخَّرَ. (1)
سوگند به صبح آن گاه كه آشكار شود كه آيات قرآن از پديده هاى بزرگ است.
بيم دهنده انسان، براى هر كه از شما كه بخواهد پيشى جويد يا باز ايستد».
«أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفِيلِ * أَ لَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ * وَ أَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً أَبابِيلَ. (2)
آيا نديدى كه پروردگارت با اصحاب فيل چه كرد؟ آيا نيرنگشان را بر باد نداد؟ و بر سر آنها پرندگانى را گروه گروه فرستاد».
«وَ آتَيْناهُمَا الْكِتابَ الْمُسْتَبِينَ * وَ هَدَيْناهُمَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ. (3)
به آن دو، كتاب روشنگر داديم. و آن دو را به راه راست هدايت كرديم».
«وَ السَّماءِ وَ الطّارِقِ * وَ ما أَدْراكَ مَا الطّارِقُ * اَلنَّجْمُ الثّاقِبُ * إِنْ كُلُّ نَفْسٍ لَمّا عَلَيْها حافِظٌ ؛(4)سوگند به آسمان و سوگند به طارق. و تو چه دانى كه طارق چيست.
ستارۀ فروزان. هيچ كس نيست مگر كه نگاهبانى دارد».
«وَ الطُّورِ * وَ كِتابٍ مَسْطُورٍ * فِي رَقٍّ مَنْشُورٍ * وَ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ * وَ السَّقْفِ الْمَرْفُوعِ * وَ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ. (5)
سوگند به طور. سوگند به كتاب نوشته شده در طومارى گسترده. سوگند به خانۀ آباد و سقف مرتفع و درياى سرشار».6.
در بندهاى گونه گون اين سوره، با وجود تنوّع، آهنگ ويژۀ سخن، محفوظ و ملموس است. اين ويژگى، در آيات و سُوَر گوناگون ديگر نيز نمودى به جا مى يابد و معانى، همپاى حروف و كلمات، و آهنگ و لحن سخن، به تصوير مى آيد و فضاى ذهن خواننده را بى اختيار به همراه خود مى برد. خواه آن جا كه سخن از مسئوليت و تكليف است:
«يا بُنَيَّ أَقِمِ الصَّلاةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ اصْبِرْ عَلى ما أَصابَكَ إِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ. (1)
پسرم، نماز را به پا دار و به معروف فرمان بده و از منكر نهى كن و بر هر مصيبتى كه به تو مى رسد شكيبا باش، كه اين از كارهاى بزرگ است».
و خواه آن هنگام كه سخن از احتجاج و استدلال و ابطال يك پندار نادرست است:
«يا أَيُّهَا النّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ. (2)
هان اى مردمان، مثلى زده شده، به آن گوش فرا دهيد. آنهايى كه به جز خداوند خوانده مى شوند، اگر همه شان گرد آيند نتوانند مگسى بيافرينند. و اگر مگس چيزى از آنها بربايد، نتوانند آن را نجات دهند. خواهان و خواسته، هر دو ناتوان اند».
و چه هنگام بشارت و ترغيب:
«وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ غَيْرَ بَعِيدٍ * هذا ما تُوعَدُونَ لِكُلِّ أَوّابٍ حَفِيظٍ * مَنْ خَشِيَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ وَ جاءَ بِقَلْبٍ مُنِيبٍ * اُدْخُلُوها بِسَلامٍ ذلِكَ يَوْمُ الْخُلُودِ * لَهُمْ ما يَشاؤُنَ فِيها وَ لَدَيْنا مَزِيدٌ. (3)5.
بهشت براى پرهيزكاران نزديك گردانيده شده، بى آن كه دور باشد. اين آن وعده اى است كه براى توبه كننده نگهبان داده شده است. هر كس در نهان از خداى رحمان بترسد و با دلى توبه كار بازآيد. به سلامت وارد آن شويد در روز جاودان. آنها هر چه بخواهند در آن هست. و نزد ما افزون هم هست».
و چه گاه هشدار و ترهيب:
«فَإِذا جاءَتِ الصَّاخَّةُ ... أُولئِكَ هُمُ الْكَفَرَةُ الْفَجَرَةُ. (1)
و چون آن فرياد گوش خراش در رسد،... آنان همان كافران فاجرند».
يا به هنگام گزارش زيبايى سيرت پيامبران الهى:
«قالَ إِنِّي عَبْدُ اللّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا ... وَ لَمْ يَجْعَلْنِي جَبّاراً شَقِيًّا. (2)
گفت: من بندۀ خدايم. به من كتاب داده است و مرا پيامبر كرده است... و مرا زورگوى بدبخت قرار نداده است».
براى آگاهى بيشتر از فواصل و شيوه هاى ديگر آن مى توان به برخى از آثارى كه در اين زمينه نوشته شده مراجعه كرد.(3)افزون بر فواصل، بدايعى فراوان در هنر بيانى قرآن هست كه بر شكوهِ سازه هاى تركيبى قرآن جلايى ويژه مى بخشد و ضمير مخاطب را شيفتۀ خود مى سازد. از جمله اين بدايع، «جناس» است كه خود اقسام گوناگون دارد.
جناس يا هم جنس بودن، در اصطلاح بديع، آن است كه گوينده در سخن خويش دو واژه بياورد كه در تلفظ شبيه به هم يا هم جنس باشند؛ اما در معنا مختلف، مانند:
بهرام كه «گور» مى گرفتى همه عمر *** ديدى كه چگونه «گور» بهرام گرفت!(4)7.
جناس تام، آن است كه الفاظ متجانس در گفتن و نوشتن (يعنى حروف و حركات) يكى و در معنا مختلف باشند؛ مانند كلمه «شير» در فارسى و «عين» در عربى. جناس تام در مثال قرآنى ذيل در كلمه «ساعة» جلوه گر شده است:
«وَ يَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ يُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ ما لَبِثُوا غَيْرَ ساعَةٍ .(1)
و روزى كه قيامت برپا شود، مجرمان سوگند ياد مى كنند كه جز ساعتى درنگ نكرده اند».
جناس ناقص، آن است كه اركان جناس در حروف يكى، و در حركت مختلف باشند. در اين مصداق قرآنى جناس ناقص بنگريد:
«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا فِيهِمْ مُنْذِرِينَ * فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُنْذَرِينَ .(2)
در ميان آنان هشداردهندگانى فرستاديم. پس نيك بنگر كه چه شد عاقبت هشدار داده شدگان».
جناس زايد، آن است كه يكى از كلمات متجانس را حرفى بر ديگرى زيادت باشد و آن حرف زايد، گاه در اوّل كلمه است؛ مانند «ع» در تاب و عتاب، «آ» در رميده و آرميده و گاه در آخر كلمه؛ مانند «ه»، جام، جامه، نام، نامه، و گاه زيادت در وسط است؛ مانند «ا» در قامت و قيامت. نمونه هايى از جناس زايد را مى توان در آيات فرجامين سورۀ قيامت ديد:
«كَلاّ إِذا بَلَغَتِ التَّراقِيَ * وَ قِيلَ مَنْ راقٍ * وَ ظَنَّ أَنَّهُ الْفِراقُ * وَ الْتَفَّتِ السّاقُ بِالسّاقِ * إِلى رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمَساقُ. (3)
هرگز! هنگامى كه جان به گلو رسيد و گفته شود: چاره ساز كيست؟ و دانست كه همان زمان جدايى است. و ساق به ساق پيچيد. آرى در آن روز است كه مسير همه به سوى پروردگارت خواهد بود».0.
جناس خط، آن است كه اركان جناس در كتابت، يكى، و در تلفظ و نقطه گذارى مختلف باشند؛ مانند بيمار و تيمار. اوج هنر و زيبايى در به كارگيرى جناس خط را مى توان در اين آيه نظاره گر شد:
«اَلَّذِي خَلَقَنِي فَهُوَ يَهْدِينِ * وَ الَّذِي هُوَ يُطْعِمُنِي وَ يَسْقِينِ * وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ * وَ الَّذِي يُمِيتُنِي ثُمَّ يُحْيِينِ. (1)
كسى كه مرا آفريد، همو هدايتم مى كند. و كسى است كه غذايم مى دهد و سيرابم مى كند. و زمانى كه بيمار شدم، شفايم مى دهد. و همو است كه مرا مى ميراند و زنده ام مى كند».
جناس مضارع، آن است كه دو ركن جناس، در حرف اول يا وسط، مختلف باشند، پس اگر مخرج دو حرف، يعنى آهنگ تلفظ آنها، به يكديگر نزديك باشد، آن را جناس مضارع يا مشابه گويند؛ مانند حروف «ر»، «ل» و «ب»، «پ». آيات در پى آمده از آن جا كه دربردارندۀ جناس مضارع اند، از زيبايى و دل ربايى خاصّى بهره ورند:
«وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ يَنْأَوْنَ عَنْهُ. (2)
آنان از آن باز مى دارند و خود هم از آن دورى مى كنند».
«ذلِكُمْ بِما كُنْتُمْ تَفْرَحُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ بِما كُنْتُمْ تَمْرَحُونَ. (3)
اين بدان جهت است كه در زمين به ناروا شادى كرديد، و سخت به خود مى نازيديد».
«وَ إِنَّهُ عَلى ذلِكَ لَشَهِيدٌ * وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ. (4)
او بر اين گواه است. و او سخت دوستدار خير است».
جناس لفظ، آن است كه كلمات متجانس در تلفظ، يكى، و در كتابت و معنا مختلف است؛ مانند خوار، خار يا همچون ناضره و ناظره در اين آيت زيبا:8.
«وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ * إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ ؛(1)
چهره هايى كه آن روز شادمانند و به سوى پروردگارشان نظاره گر».
جناس قلب، آوردن الفاظى است كه حروف آنها واژگون و معكوس آورده شود، مانند شارع و شاعر، گنج و جنگ. از اين منظر و زيبايى، به اين آيه كوتاه نظر كنيد:
«وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ».(2)
اشتقاق و شبه اشتقاق: اشتقاق، آن است كه در نظم يا نثر، الفاظى را بياورند كه حروف آنها متجانس و به يكديگر شبيه باشند، خواه از يك ريشه، مشتق باشند، مانند رسول و رسايل، يا از يك ماده، مشتق باشند، امّا حروف آنها چندان شبيه و نزديك به يكديگر باشند كه در ظاهر توهم اشتقاق شود، مانند زمان و زمين. دو آيت ذيل، جلوه نماى اين هنر بيانى اند:
«يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ. (3)
حسرت بر يوسف».
«أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخالِقُونَ. (4)
آيا شما آن را آفريده ايد، يا ما آفريننده ايم؟»
طباق كه جمع ميان واژگان متقابل است، در اين نمونه آيات، رخ نمايى مى كند:
«لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ. (5)
تا مبادا بر آنچه از دست شما رفته، تأسف بخوريد، و به آنچه به شما داده، شادمانى نماييد».3.
«لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ. (1)
براى آن، همان چيزى است كه به دست آورده، و بر ضدّ آن هم همان است كه خود كسب كرده است».
«وَ تَحْسَبُهُمْ أَيْقاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ. (2)
آنان را بيدار پنداشتند، و حال آن كه خواب بودند».
تناسب و ائتلاف نيز يكى از اسلوب هاى تعبير قرآنى است كه بهره گيرى از آن، به آيتِ ذيل طراوت و حلاوت ديگرى بخشيده است:
«يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ. (3)
آنان را به معروف امر نمايد، و از منكر نهى كند و طيبات را برايشان حلال نمايد و خبيث ها را بر ايشان حرام كند».
مشاكله نيز يكى از همين اسلوب هاست كه حُسنش، در اين آيه هويدا گشته است:
«وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللّهُ وَ اللّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ. (4)
آنان مكر كردند، و خداوند هم مكر كرد، و خداوند بهترين مكر كنندگان است».
همچنين است عكس و تبديل كه به كارگيرى اش در آيۀ ذيل در اوج هنرنمايى است:
«ما عَلَيْكَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ وَ ما مِنْ حِسابِكَ عَلَيْهِمْ مِنْ شَيْءٍ. (5)
از حساب آنان چيزى بر عهدۀ تو نيست، و از حساب تو چيزى بر عهدۀ آنها نيست».2.
تصدير، بازگشت دادن پايان سخن به آغاز آن است كه آن را «ردُّ العَجُز على الصَّدر» نيز گويند. از اين زاويه كه بنگريم، زيبايى اين آيت خيره كننده است:
«وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهّابُ. (1)
از سوى خودت به ما رحمت ببخش كه تو بخشنده اى».
مراعات نظير نيز يكى از همين اسلوب هاست كه زيبايى و ملاحت اين آيه را صد چندان كرده است:
«أَ فَلا يَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ * وَ إِلَى السَّماءِ كَيْفَ رُفِعَتْ. (2)
آيا به شتر نمى نگرند كه چگونه آفريده شده، و به آسمان كه چگونه مرتفع شده است؟».
بدين رو، عنوان اعجاز در بُعد «نظم آهنگ» قرآن - كه برخى از محقّقان دوره هاى اخير و شايد پيش از همه، صادق رافعى، آن را برجسته دانستند -(3)سخن تازه اى نيست كه متأخّران بدان دست يافته باشند، بلكه عناصر و ابعاد آن را زبان شناسان متقدّم اسلامى نيز به خوبى دريافته بودند.
پيش تر اشارت رفت كه زيبايى آهنگ قرآن، پيوندى تنگاتنگ با معانى دارد.
متغيّرهاى فونتيك (هجايى و آوايى) با متغيّرهاى سمانتيك (معنايى) پيوند دارند.
حركت و سكون، مخارج حروف، مد و شد و غُن، فواصل و هم بسته هاى تجويدى و تفاوت هاى هندسى واژگان و فرايندهاى هارمونيك (نظم آميز) آيات و نغمۀ موسيقى آنها، متناسب با سياق معانى و محتواى سخن دگرگون مى شوند؛ اما اين تمام عظمت قرآن نيست؛ شكوه بى همبر قرآن در آن است كه به تعبير علامۀ
طباطبايى و مطابق نظريۀ نظم عبد القاهر، الفاظ بايد جزء به جزء و ذره به ذره مطابق با معانى تنظيم شوند، و آن دو نيز بايد با امور واقع مطابقت كنند. بنا بر اين، برترين سخن آن است كه در آن، خوش گوارى لفظ، استوارى سبك و اسلوب و رسانايى معنا، با هم گرد آيند و هيچ اختلافى ميان اجزاى سخن نباشد.(1)اين همان چيزى است كه در كار شگفت قرآن جلوه مى كند. قرآن، ترجمان حقيقت هاى برين و متعالى است نه رساله اى خيال پردازانه و احساس برانگيز؛ اما اين نصّ واقع نما، در تبيين حقيقت، آن سان از آرايه هاى چشمگير و آذين هاى هوش بر، بهره دارد كه بى اختيار مخاطبان خويش را به ژرفاهاى معنا سوق مى دهد و عينيت معانى را در منظر آنان به تصوير و تجسيم مى آورد و حسّ برون و شعور درون آنان را تحريك و تسخير مى كند.
طيبى در سده هشتم در ذيل آيۀ
«فَخَرَّ عَلَيْهِمُ السَّقْفُ مِنْ فَوْقِهِمْ. (2)
سقف از بالاى سر آنها، بر آنها فرو ريخت»
مى نويسد: در اين سخن، با اطناب عبارت «مِنْ فَوْقِهِمْ» - كه با وجود واژۀ سقف، به ظاهر غير لازم مى نموده است - آن رويداد دهشتناك را به تصوير آورده است؛ ليصوّر الحالة الفظيعة الهائلة....(3)
آيۀ
«فَأَصْبَحَ فِي الْمَدِينَةِ خائِفاً يَتَرَقَّبُ ....(4)
در شهر، نگران و چشم انتظار شب را به صبح رساند».8.
در عين اين كه با توصيفى احساس برانگيز، موقعيت و وضع روحى شخص وصف شده را منعكس مى كند، در پرتو مخارج حروف، گزينش و چينش خاصّ كلمات، نوا و فراز و فرود معنا را به لطافت تمام به تصوير مى كشد.
از ديدگاه احمد احمد بدوى، هنرنمايى قرآن در تصويرپردازى، در اين آيه جلوه نمايى مى كند:
«إِنّا نَخافُ مِنْ رَبِّنا يَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِيراً. (1)
از پروردگارمان، از روز عبوس سخت نگرانيم».
او مى گويد: در اين آيه، سنگينى روز بازپسين، از واژه واژۀ آن احساس مى شود و اوج آن در حرف «طا» كه مخرجى ثقيل دارد، لمس مى گردد.(2)
در همين زمينه دكتر صبحى صالح مى گويد: ما در پيش روى قرآن با واقعيتى فراتر از سطح واژگان و قواعد ادبى آنها مواجهيم. طيف تعبير در قرآن و الهامات واژگان و تصويرهاى رنگى داستان ها و تابلوها و چشم اندازهايش، واقعيت هاى جاندار خارجى را با همه رخدادهايشان به تمامى برمى تابند، تو گويى قهرمانان اين حوادث هنوز از ميدان حيات به در نرفته اند و در حال زندگى اند.(3)
قرآن براى تصوير و تجسيم معانى متعالى و فراطبيعى خويش و جاى دهى آنها در فهم مردم، از نمونه هاى عينى، فراوان تمثيل و تشبيه آورده و از عنصر مجاز، كنايه و استعاره به وفور استفاده برده است كه از سويى زيبايى پر شكوهى را پديدار مى سازد و از سوى ديگر، معبر مناسبى براى تفهيم حقايق متعالى است.
تشبيه، به معناى مانند كردن چيزى به چيز ديگر در صفت يا كيفيتى است و در آن
چهار ركن وجود دارد:
مُشبَّه: آن كس يا چيزى كه در صفتى به كس يا چيز ديگر مانند شده است.
مُشبّه به: آن كس يا چيزى كه مشبّه به او ماننده شده است. 3. وجه شَبَه: صفت يا كيفيت مشترك ميان مُشبّه به و مُشبّه است. 4. ادات تشبيه: الفاظى كه بر تشبيه دلالت دارند؛ به عنوان مثال در جمله: «رخسار دوست چون خورشيد مى درخشد»، مى توان چهار ركن فوق را اين گونه برشمرد: «رخسار دوست»: مشبّه، «چون»: ادات تشبيه، «خورشيد»: مشبّه به، «مى درخشد»: وجه شبه.
هدف اساسى تشبيه آن است كه معناى مورد نظر گوينده را به تصوير كشد و در برابر ديدگان شنونده ترسيم كند.
دانشوران بلاغت اذعان دارند كه تشبيه هاى قرآن، استوار و دقيق و رساترين نوع تشبيهات زبان عرب اند.
ابن اثير، در تشبيه مفرد به مفرد، اين آيه را مى آورد:
«وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً. (1)
ما شب را لباس قرار داديم».
كه خداوند در آن، شب را به لباس تشبيه كرده است؛ زيرا پوششى است براى جدايى مردم، فرار از دشمن، و پنهان ساختن امورى كه انسان نمى خواهد ديگران بر آن آگاه شوند. او مى گويد: اين از تشبيه هايى است كه ويژۀ قرآن است، همچنان كه در آيۀ «هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ ؛(2)آنان لباس شمايند و شما لباس آنهاييد»، هر يك از زوجين به لباس تشبيه شده اند؛ چه آن كه لباس مايۀ زيبايى، حيا، عفّت، مصونيت از دستبرد بيگانگان و... است.(3)3.
افعال كسانى كه عارى از رنگ و بوى خدايى و اتصال به مبدأ عالم اند، چونان خانۀ عنكبوت است، سست و بى بنياد و با اندك نسيمى بر باد:
«مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ أَوْلِياءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ. (1)
مَثَل كسانى كه غير از خدا را اولياى خود برگزيدند، مثل عنكبوت است كه خانه هايى براى خود انتخاب كرده است؛ در حالى كه سست ترينِ خانه ها، خانه عنكبوت است، اگر مى دانستند».
كردار كافران چون سراب است؛ فريبنده و تهى مايه:
«وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمالُهُمْ كَسَرابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً. (2)
كسانى كه كافر شدند، اعمالشان همچون سرابى است در يك كوير كه انسان تشنه از دور آن را آب مى پندارد».
مَثَل ايمانيان در استوارى، چون بنايى است پولادين و در بالندگى، چون گياهى پر از طراوت و شادابى:
«كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ. (3)
گويى بنايى آهنين اند».
«كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ و فَآزَرَهُ و فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ.(4)
همانند زراعتى كه جوانه هاى خود را خارج ساخته، سپس به تقويت آن پرداخته است تا محكم شده و بر پاى خود ايستاده است».
جهنم، گويى موجود زنده اى است؛ داراى فريادى قهرآميز و زفيرى دهشت انگيز:9.
«كَلاّ إِنَّها لَظى * نَزّاعَةً لِلشَّوى * تَدْعُوا مَنْ أَدْبَرَ وَ تَوَلّى. (1)
امّا هرگز چنين نيست، شعله هاى سوزان آتش است. دست و پا و پوست سر را مى كند و مى بَرَد. و كسانى را كه به فرمان خدا پشت كردند، صدا مى زند».
«إِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ سَمِعُوا لَها تَغَيُّظاً وَ زَفِيراً. (2)
هنگامى كه اين آتش آنان را از مكانى دور ببيند، صداى وحشتناك و خشم آلودش را كه با نفس زدن شديد همراه است مى شنويد».
«إِذا أُلْقُوا فِيها سَمِعُوا لَها شَهِيقاً وَ هِيَ تَفُورُ * تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ. (3)
هنگامى كه در آن افكنده شوند، صداى وحشتناكى از آن مى شنوند و اين در حالى است كه پيوسته مى جوشد. نزديك است (دوزخ) از شدّت غضب پاره پاره شود».
تمثيل، خود از انواع تشبيه است و داراى آثارى ويژه است.
«وَ لِلّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى .(4)
براى خداوند نمونۀ والايى است».
زَمَخشَرى، مؤلّف الكشّاف، هنگام شرح آيات 17-20 از سورۀ بقره:
«مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً فَلَمّا أَضاءَتْ .
مَثَل آنان، همانند كسى است كه آتشى افروخت و وقتى آتش شعله ور شد...».
مى گويد: خداوند براى آن كه صفات منافقان را آشكار سازد، مَثَل مى آورد؛ چرا كه مَثَل، در روشن كردن معانى و پرده برداى از حقايق، بسيار مؤثر است؛ به گونه اى كه موضوعات تخيل آميز، به صورتى محقّق و عينى مشاهده مى شوند.(5)
علامۀ طباطيايى در تعريف «مَثَل» مى گويد: مَثَل وسيله اى است كه براى وصف مراد به كار مى رود و مقصود اصلى را با تمثيل و تشبيه به ذهن شنونده نزديك مى سازد.(1)
از نظر علامۀ طباطبايى، كاربرد مَثَل در قرآن از اين روست كه آسان ترين راه براى تبيين حقايق و دقايق است كه عالِم و عامى هر دو، و هر يك در سطح و مرتبۀ خاصّ خود از آن بهره مند مى شوند؛(2)همچنين به نظر وى زبان تمثيلى، معانى ناشناختنى را با آنچه شناختنى و معهود ذهن عموم است، بيان مى كند. از آن جا كه هدايت قرآن فراگير است نه ويژه گروهى خاص، و در آن سطح فكرى عموم مردم رعايت مى شود و از سويى فهم همگانى بشر، از لايه محسوسات طبيعى فراتر نمى رود، پس براى اين كه معانى غير مادى به همگان تفهيم شود، به كار گيرى امثال ضرورت مى يابند.(3)
مؤلف محترم الميزان با ژرف نگرى خود در شرح آيۀ «وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ وَ ما يَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ ؛(4)ما اين نمونه ها را براى مردم بيان مى كنيم، و جز عالمان نمى انديشند» مى نويسد: درست است كه مثل هاى قرآن، عام و براى عموم مردم است؛ اما به حسب مفادّ آيۀ نامبرده، اشراف بر حقيقت معانى و لبّ مقاصد آنها، ويژۀ اهل دانش و فرزانگانى است كه با تعقل و تأمل در اين مثل ها از رهگذر جمود ظواهر، به حقيقت امور و مغز معانى ره مى يابند.(5)
استعاره در لغت به معناى عاريت خواستن است. كاربرد واژه اى در غير معناى
وضعى خود را، به اعتبار نوعى مناسبت (مشابهت)، استعاره گويند. به ديگر سخن، استعاره، نوعى مَجاز (مرسل) است كه در آن يكى از دو ركن تشبيه را آورده باشند.(1)
كاربرد اين نوع صنعت ادبى، افزون بر بُعد هنرى و زيبايى، باعث تسهيل آن دسته از معانى متعالى است كه وراى اقليم فكر و انديشۀ انسان است و در قالب الفاظ نمى گنجد. به اين چند نمونه توجه كنيد:
استعارۀ حيات و زندگى، براى علم و هدايت:(2)
«أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ. (3)
يا كسى كه مرده است، و ما او را زنده كرديم».
استعارۀ آب كه مايۀ حيات ظاهرى است، براى آيين و شريعت كه مايۀ حيات معنوى است:
«أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رابِياً وَ مِمّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النّارِ ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمّا ما يَنْفَعُ النّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللّهُ الْأَمْثالَ. (4)
از آسمان آبى فرستاد، و دره ها به ظرفيت خودشان سيل جارى كردند، و سيل كفى بلند روى خود برداشت و از آنچه براى به دست آوردن زينتى يا متاعى آتشى مى گدازند نيز كفى نظير سيل برمى آيد. اين چنين خداوند حق و باطل را مثل مى زند. اما كف، بيرون افتاده و از ميان مى رود، ولى آنچه مردم را سود مى رساند در زمين ماندگار مى شود. خداوند اين چنين مثل ها را مى زند».7.
استعارۀ تجارت، براى روى گردانى از هدايت و روى آورى به گم راهى:(1)
«أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ وَ ما كانُوا مُهْتَدِينَ. (2)
آنان كسانى اند كه گم راهى را با هدايت تاخت زدند و تجارتشان سودى نبخشيد و هدايت پذير نبودند».
كنايه در لغت، پوشيده سخن گفتن است(3)و در اصطلاح، سخنى است كه داراى دو معناى دور و نزديك است كه لازم و ملزوم يكديگرند. گويندۀ سخن، كنايه را چنان بيان مى كند كه خواننده يا شنونده به يارى معناى روشن و صريح آن، به معناى دور راه مى يابد؛(4)مثلاً «دراز دستى» كنايه از پايمال كردن حقوق ديگران است، همان سان كه «روى بر خلق كردن» و «پشت بر قبله كردن» در اين بيت، كنايه از رياكارى است:
پارسايان روى در مخلوق ***پشت بر قبله مى كنند نماز(5)
قرآن در باره آميزش جنسى، از تعبيرهايى كنايى چون مس(6)و لمس و مباشرت(7)استفاده كرده است:(8)
«أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ .(9)
يا زنان را لمس كرديد».
1) . شرح المختصر: ج 2 ص 112-113.
2) . بقره: آيۀ 16.
3) . لسان العرب: ج 12 ص 174.
4) . ر. ك: فرهنگ بديعى: ص 164؛ انوار البلاغة: ص 312-313؛ جواهر البلاغة: ص 345-347؛ شرح المختصر: ج 2 ص 123-125.
5) . گلستان سعدى: ص 79 باب دوم.
6) . بقره: آيۀ 236-237؛ احزاب: آيۀ 49.
7) . بقره: آيۀ 187.
8) . أساليب البيان فى القرآن: ص 667.
9) . نساء: آيۀ 43.
همين طور در شرح داستان زليخا با يوسف صدّيق، از واژگان رفت وآمد (مراوده) استمداد شده و حتى زيبايى يوسف، وصف و شرح نشده، بلكه با سرعت و كنايه از آن عبور شده است:
«فَلَمّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَ قُلْنَ حاشَ لِلّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلاّ مَلَكٌ كَرِيمٌ. (1)
وقتى او را ديدند، در نظرشان بزرگ آمد و دستانشان را بريدند و گفتند: حاشا كه اين بشر باشد؛ اين، جز فرشته اى بزرگ نيست».
«نشستن بر تخت» كنايه از قدرت، ربوبيت يا مالكيت است، همان گونه كه «دست» كنايه از عظمت و جلال قدرت الهى است:
«اَلرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى. (2)
خداوند رحمان بر عرش استقرار يافت».
«بِيَدِهِ الْمُلْكُ. (3)
هستى به دست اوست».
«وَ السَّماواتُ مَطْوِيّاتٌ بِيَمِينِهِ. (4)
آسمان به دستان او پيچيده است».
به گفتۀ زمخشرى در ذيل آيۀ فوق، با اين تعبير، عظمت خدا براى ما مجسّم مى شود و خدا با سخن خود، مردم را به جلال خويش متنبّه مى سازد؛ چرا كه امور سترگ و بزرگى كه فهم و ذهن بشر در آن متحيّر مى شود و انديشه هاى باريك نيز به سادگى نمى توانند آنها را دريابند، ناگزير بايد از طريق تمثيل و تخيّل، به عبارت در آيند و اين چيزى است كه در علم بيان دانسته مى شود؛ ولى چه بسيار گام هايى كه از7.
قديم در اين وادى لغزيده اند و به سبب بحث و كاوش نكردن، از آيات و روايات رهيافت هاى سست و نادرستى به دست آورده اند.(1)
قرآن براى ترسيم پايبندى و وابستگى بسيار شديد انسان هاى طبيعت گرا و معنويت گريز به دنيا، چنان از واژه «ثقل» استفاده مى كند كه حضيض زمين گيرى و دنيازدگى آنان را بر ژرفناى احساس مخاطب مى نشاند؛ تو گويى اينان چون بار سنگينى بر زمين چسبيده اند كه ياراى هيچ جنبش و خيزشى را ندارند:
«ما لَكُمْ إِذا قِيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ اثّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ. (2)
چرا هنگامى كه به شما گفته مى شود به سوى جهاد در راه خدا حركت كنيد، بر زمين سنگينى مى كنيد (و سستى به خرج مى دهيد)».
سخن قرآن در بارۀ سهل و بى اهميت بودن مرگ مستكبران، اين تعبير زيبا و رساست كه در پى مرگ ايشان آب از آب تكان نخورد:
«فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما كانُوا مُنْظَرِينَ. (3)
آسمان و زمين بر آنها نگريست، و مهلت داده نشدند».
مقصود از معارف، مجموعۀ آگاهى هايى است كه در هدايت انسان به كمال و سعادت، نقش حياتى دارد. بدين رو، اين معارف هم شامل گزاره هاى توصيفى و هم شامل آموزه هاى رفتارى و نظام هاى ارزشى مى شود. قرآن، مجموعه اى پر بار از معارف مورد نياز بشر در زمينه هاى گوناگون فكرى، اعتقادى و بينش هاى بنيادى در بارۀ آغاز و فرجام عالم وانسان و جامعه و همين طور نظام هاى رفتارى انسان در
جنبه هاى زندگى فردى و اجتماعى، مادى و معنوى، دنيوى و اخروى است كه دستيابى به حيات معنوى را ممكن مى سازد. بى گمان، استخراج و دسته بندى موضوعات مدوّن در قرآن، تنها از عهدۀ يك فرد بيرون است. امروز پس از گذشت قرن ها از تاريخ نزول قرآن و رشد و توسعۀ چشمگير فرهنگ و دانش انسان در حوزه هاى گوناگون معارف، هيئت هاى بزرگ علمى دنيا در رشته هاى مختلف علوم مربوط به خداشناسى، انسان شناسى، طبيعت شناسى، علوم انسانى و جز آن، با امكانات بسيار گسترده و همكارى يكديگر به مطالعه و تحقيق مى پردازند؛ اما با اين همه، خود معترف اند كه رهاورد علمى ايشان در كنار عظمت معارف و آموزه هاى قرآن ناچيز است. اعجاز قرآن در اين عرصه، يعنى تبيين معارف و دانش هاى گونه گون، عرضۀ معارفى بى بديل، هدايت بخش و تربيت آفرين است كه بشر با مبادى متعارف دانش خود هرگز بدانها راه نمى يافت.
«يُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ. (1)
به شما چيزى را آموزد كه خود نمى توانيد بدانيد».
خداى جهان در نگاه قرآن، در مقايسه با همۀ تأمل ها و ژرف انديشى هاى بشرى در زمينه مبدأ عالم، تفاوتى چشمگير دارد. خداى قرآن، آن ذات يگانۀ واجد همۀ كمالات هستى و پيراسته از همۀ نقايص و خصايص موجودات مادى و امكانى است:
«وَ لِلّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى. (2)
نام هاى نيكو براى خداوند است».
او در عين قرب وجودى و احاطۀ قيومى، برتر از تخيل تنگ مايۀ بشرى است.
او هم آفريدگار، و هم مدبّر همۀ هستى است و جهان وجود، جلوه نمايى خويش را آنْ به آنْ از او مى گيرد:
«كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ .
او در هر روزى، مقامى دارد».
افعال او، اهدافى حكيمانه دارند و بر اساس فيض، رحمت و حق صورت مى بندند:
«أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا فِي أَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما إِلاّ بِالْحَقِّ. (1)
آيا در درون خود نينديشيده اند كه خدا، آسمان ها و زمين و آنچه را ميان آنهاست جز به حق نيافريده است؟»
«وَ ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً.(2)
و بخشايش پروردگارت [از كسى] بازداشته نيست».
توحيد قرآن، توحيد خالقيت، ربوبيت و الوهيت است كه اين مراتب از هم انفصال ناپذيرند. قرآن در ارائۀ راه هاى خداشناسى، همه طرق آيات «آفاقى» و «انفسى»، را به روى مخاطبان بازمعرفى مى كند:
«سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ.(3)
به زودى به آنها آياتمان را در افق هاى گوناگون و در خودشان نشان مى دهيم تا برايشان روشن شود كه او حق است».
«أَ فِي اللّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ. (4)
آيا در خداوند شكافندۀ آسمان ها و زمين ترديدى هست؟».0.
خداى قرآن همان گونه كه خداى عقل و حكمت است، خداى عشق و محبت و زيبايى است و يكايك اعضاى هستى، مجذوب او هستند، به سوى او روان اند و از ژرفاى وجود با او راز مى گويند:
«إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِلاّ آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً. (1)
هيچ كسى در آسمان ها و زمين نيست مگر اين كه بندۀ خداوند مهربان است».
«أَ فَغَيْرَ دِينِ اللّهِ يَبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ. (2)
آيا به جز دين خدا طلب مى كنند، در حالى كه هر كس كه در آسمان ها و زمين است، تسليم او شده است».
تفسير انسان و حيات گسترده و بى كران او و آخرت شناسى نيز جلوه اى ديگر از عظمت و اعجاز قرآن است. توجه به ساحت هاى گوناگون جسم و روح و عقل انسان، توجّه به مبدأ و منتها و مسير و برنامه تلاش و تكاپوى انسان و اين كه از كجا آمده؟ به كجا مى رود؟ در كجا هست؟ چه آرمان هايى را مى جويد؟ چگونه بايد باشد و چه بايد بكند؟ و توجّه علمى دقيق به ريزه كارى هاى مرحله به مرحلۀ پيدايش جنين و به دنيا آمدن وى همه، نشان اعجاب انگيز عظمت قرآن در كنار انسان شناسى هاى تجربى، فلسفى يا عرفانى بشرى است:
«وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ * ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِي قَرارٍ مَكِينٍ * ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ * ثُمَّ إِنَّكُمْ بَعْدَ ذلِكَ لَمَيِّتُونَ * ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ تُبْعَثُونَ. (3)
و همانا ما آدمى را از عصاره اى از گل آفريديم، سپس او را به نطفه اى در قرارگاه استوار بدل كرديم؛ آن گاه نطفه را خون بسته اى ساختيم و آن خون بسته را پاره گوشتى كرديم و آن پاره گوشت را به استخوان هايى مبدل گردانيديم، و بر آن استخوان ها گوشت پوشانيديم، پس او را به آفرينشى ديگر بازآفريديم. پس بزرگوار است خداوند كه نيكوترينِ آفرينندگان است. سپس شما پس از اين، بى گمان مردگانيد؛ آن گاه در روز بازپسين برانگيخته مى شويد».
انسانِ قرآن، به رغم ترسيم برخى متون دينى تحريف شدۀ پيشين، سرشته شده بر خباثت ذاتى نيست، بلكه داراى دو وجهه مُلكى و ملكوتى است. او افزون بر خواصّ جمادى، نباتى و حيوانى، داراى نيروى «ادراك و شعور» و «اختيار» است؛ خصيصه هايى كه او را به عنوان فرزند بالغ هستى، خليفه و امانتدار خدا، و نگارندۀ سرنوشت خويش مى سازند:
«إِنّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمّا شاكِراً وَ إِمّا كَفُوراً.(1)
همانا ما راه را به او [انسان] نُموديم، سپاس گزار باشد يا ناسپاس».
بر اساس اين نگرش، سرشت هر انسانى، هم خاستگاه الهى و متعالى است و هم منبع تمايلات طبيعى و پست؛ تا خود به كدام سوى گام نهد.
از جهان دو بانگ مى آيد به ضد *** تا كدامين را تو باشى مستعدّ
آن يكى بانگش نُشور اتقيا *** وين دگر بانگش فريب اشقيا.(2)
«وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها * فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها * قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّاها * وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّاها. (3)
سوگند به نفس و آنچه آن را درست كرد. پليدكارى و پرهيزكارى اش را به آن الهام نمود. هر كس كه آن را پاك كرد رستگار شد، و هر كس كه آلوده اش كرد، قطعاً باخت».0.
از آن جا كه آفرينش جهان و انسان، حكيمانه و هدفمند است، عالم هستى، ظرف كنش و واكنش است و افزون بر سراى آخرت؛ در همين جهان نيز هر كسى دستاورد تلاش و نيك و بدِ رفتار و انگيزه هاى خويش را دريافت مى كند:
«أَلاّ تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى * وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعى * وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى. (1)
هيچ باربردارنده اى بار كس ديگرى را بر دوش نمى كشد. و اين كه براى انسان جز حاصل تلاش او چيزى نيست. و نتيجۀ تلاش او به زودى ديده خواهد شد».
«إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها. (2)
اگر نيكى كرديد، براى خودتان نيكى كرديد و اگر بد كرديد، براى خودتان».
بر خلاف عهدين كه بخش اصلى حيات انسان يعنى معاد را در بوتۀ نسيان سپرده و جايگاه روشنى براى آن ترسيم نكرده است، تصوير حيات ابدى و معادشناسى در قرآن، برجستگى ويژه اى يافته و قريب يك سوم آيات قرآن كريم به اين موضوع سرنوشت ساز اختصاص يافته است. در پرتو بقاى روان و روحِ فناناپذير انسان، صحنه هاى حيات برزخى و زندگى رستاخيزى وى، به شكلى اعجاب انگيز و غفلت زدا مطرح شده، هشداردهنده و ترغيب زايند كه در هيچ متن ديگرى سابقه ندارد:
«إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزالَها * وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقالَها * وَ قالَ الْإِنْسانُ ما لَها * يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبارَها * بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحى لَها * يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ النّاسُ أَشْتاتاً لِيُرَوْا أَعْمالَهُمْ * فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ * وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ. (3)
آن گاه كه زمين به لرزش شديد لرزانده شود، و زمين بارهاى سنگينش را بيرون8.
بريزد. انسان گويد: زمين را چه شده است؟ آن روز است كه زمين خبرهاى خود را باز گويد. همان گونه كه پروردگارت به او وحى كرده است. آن روز مردم به حالت پراكنده برآيند تا نتيجۀ كارشان به آنان نشان داده شود. پس هر كس هم وزن ذرّه اى نيكى كند، نتيجۀ آن را خواهد ديد. و هر كس هم وزن ذرّه اى بدى كند نتيجۀ آن را خواهد ديد».
پيامبرشناسى و نبوّت نيز چهره اى ديگر از موضوعات ارزشمند قرآنى است كه ارمغان بشريت گرديده است.
بر اساس الگوى متون مقدّس عهدينى كه مدعيان پيروى از آن، خود را وابسته به الوهيت مى شمارند، نبّوت و وحى گيرى، هيچ گونه ويژگى و مزيّت خاصى به همراه ندارد. فال گيرى، كهانت، حكمت آموزى، سحر و جادو و جز آن، همه شعبه هاى گوناگون وحى گيرى اند. در اين نگرش، پيامبران و وحى پذيران نيز افرادى معمولى هستند كه به عصيان و گناه آلوده مى شوند و گرفتار اعمال خلاف اخلاق و تجاوز به نواميس خود و ديگران مى گردند!(1)حتى خدعه و نيرنگ و دروغ و نفاق، در كار ايشان معمول است.(2)آنان گاه همديگر را لعن و نفرين مى كنند و در عين حال نبوّت و رسالت نيز دارند!(3)همانان كه با سابقه اى تاريك و ناهنجار در قتل و آزار ديگران، كار را از اندازه گذرانده اند، يكباره به مكاشفه نايل مى شوند و رسالت مى يابند!(4)
در نگرش قرآنى، انبياى الهى، پيام آوران نجات بشر اند كه براى هدايت انسان به سوى كمال انسانى و بارور كردن استعدادهاى انسانى مبعوث شده اند، و از همه اين
1) . سفرپيدايش: باب 9 آيۀ 20-27. نيز: سفر پيدايش: باب 19 آيۀ 30-38 و باب 49 آيۀ 5.
2) . سفر پيدايش: باب 27 آيۀ 18-36؛ دوم سموئيل: باب 11 آيۀ 15-23 و باب 13 آيۀ 7-15 و باب 18 آيۀ 23-25؛ اول پادشاهان 13؛ ارميا: باب 23 آيۀ 12 و باب 2 آيۀ 8.
3) . مرقس: باب 14 آيه 71؛ متى: باب 16 آيۀ 13-19.
4) . اعمال رسولان: 7 8 9 ص 197-204؛ غلاطيان: 1 ص 300-301.
ناشايستگى ها منزّه اند. در نگاه قرآن، نبّوت، موهبتى است الهى كه از سوى خدا در شايسته ترين استعدادها قرار مى گيرد. در اين نگرش پيامبرى و وحى گيرى، منوط به سلسله اى از ويژگى هاى اساسى است كه عصمت در دريافت پيام خداوند و حفظ و ابلاغ آن و نيز عصمت در مقام عمل به وظيفۀ شخصى، به حكم عقل و شرع، اساسى ترين آنهاست:
«عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً * إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً * لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَ أَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ وَ أَحْصى كُلَّ شَيْءٍ عَدَداً. (1)
داناى به غيب، كه غيبش را براى هيچ كس آشكار نكند، به جز پيامبرى كه از او خشنود باشد، كه در اين صورت، براى او از پيش رو و پشت سر نگاهبانى بگمارد، تا معلوم بدارد كه رسالت هاى پروردگارشان را ابلاغ كرده اند و خدا به آنچه نزد ايشان است، احاطه دارد و هر چيزى را به عدد شماره كرده است».
تصوير قرآن از سيرۀ علمى و عملى رسولان الهى، آن است كه ايشان بهترين، پاك ترين و راستگوترين انسان ها بوده اند؛(2)رادمردانى كه دعوت و رفتارشان، نمود توحيد و مظهر صفات الهى بوده است:
«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ إِلاّ نُوحِي إِلَيْهِ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ أَنَا فَاعْبُدُونِ. (3)
ما پيش از تو پيامبرى نفرستاديم، مگر اين كه به او وحى كرديم كه هيچ معبودى جز من نيست، پس مرا بپرستيد».
آنان با كمال عقلانى و سلامت فطرى و صداقت و امانت و پاكى، دلسوزترين افراد به هم نوعان خويش و الگوهاى راستين معرفت و تلاش در به سازى زندگى دنيا و آخرت مردم بوده اند و هرگز سخنى جز حق و رفتارى جز عمل نيك5.
نداشته اند:
«وَ كُلاًّ جَعَلْنا صالِحِينَ * وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ. (1)
همه را شايسته قرار داديم. و آنها را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما هدايت مى كنند. به آنها انجام كارهاى خير و اقامۀ نماز و پرداخت زكات را وحى كرديم، و آنان پرستندگان ما بودند».
آنان در راه اداى رسالت توحيدى خويش، محروميت ها، هجرت ها، تهمت ها، اهانت ها و دشوارى هاى بسيارى را، براى رضاى خداوند بر خود هموار ساختند. آرى، چنين كسانى حامل وحى وامانتدار رسالت حق بوده اند.
«اَللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ. (2)
خداوند داناتر است كه رسالتش را در كجا قرار مى دهد».
طبيعت نمايى و اشاره هاى علمى قرآن به رازهاى نهفته در دل كاينات، نمودى ديگر از قلمروهاى شگفتى زاى اين كتاب بى همتاست. قرآن، كتابى است كه براى هدايت و تربيت انسان فرود آمده است و كتاب انسان پرورى است، نه طبيعت شناسى؛ ليكن از آن جا كه گويندۀ آن، آفريدگار و رازآگاه به اسرار گيتى است، بالطبع به تناسب موضوعات مورد توجّه، چهره هايى از عرصۀ وجود در گفتار او تبلور مى يابد كه جلوه نماى اسرارى از تكوين حيات مى گردد:
«قُلْ أَنْزَلَهُ الَّذِي يَعْلَمُ السِّرَّ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ. (3)
بگو: آن كه راز را در آسمان ها و زمين مى داند، آن را فرو فرستاده است».
مطالعۀ نمونه هايى از اين آيات، زمينه تدبّر و تنبّه خواهد بود.
در تبيين گسترش پيوستۀ فضاى كيهانى:
«أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ أَ فَلا يُؤْمِنُونَ.(1)
آيا كافران نديدند كه آسمان ها و زمين به هم پيوسته بودند و ما آنها را از يكديگر باز كرديم و هر چيز زنده اى را از آب قرار داديم؟ آيا ايمان نمى آورند».
«وَ السَّماءَ بَنَيْناها بِأَيْدٍ وَ إِنّا لَمُوسِعُونَ. (2)
و ما آسمان را با قدرت بنا كرديم و همواره آن را وسعت مى بخشيم».
در اشاره به جاذبۀ عمومى فضاى كيهانى:
«اَللّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها. (3)
خدا همان كسى است كه آسمان ها را، بدون ستون هايى كه ببينيدشان برافراشت».
امير بيان نيز جاذبۀ عمومى را از گواهان آفرينش معرفى مى كند:
فَمِن شواهدِ خَلقهِ خَلقُ السَّماواتِ مُوَطَّداتٍ بِلا عَمَدٍ، قائماتٍ بِلا سندٍ.(4)
در اشاره به حركت زمين:
«وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ صُنْعَ اللّهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ إِنَّهُ خَبِيرٌ بِما تَفْعَلُونَ.(5)
و كوه ها را مى بينى و مى پندارى كه بى حركت اند، حال آن كه ابرآسا در حركت اند.
اين، صنع خدايى است كه هر چيزى را دركمال استوارى پديد آورده است. در حقيقت، او به آنچه انجام مى دهيد آگاه است».8.
«وَ أَلْقى فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ؛(1)و در زمين، كوه هايى استوار افكند تا شما را نجنباند».
و يا در اشاره به زوجيت مخلوقات:
«وَ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ. (2)
و از هر چيزى، دو جفت آفريديم، شايد كه يادآور شويد».
مولاى متقيان، امير مؤمنان عليه السلام در معناى اين آيه آورده اند كه خداوند چيزهاى دور و متباين را فراهم آورد و ميان نزديك ها جدايى افكند تا با جدايى افكندن ميان آنها، به سوى جدا كننده شان، رهنمون شود و با فراهم آوردن آنها نيز بر فراهم آورنده شان.(3)
در آثار سنّتى مربوط به وجوه اعجاز قرآن، نمونه هايى چند از مَلاحم به عنوان اعجاز قرآن در غيبگويى، نامبردار و برجسته مى شوند كه نمونۀ آن، خبر پيروزى روميان و شادمانى مؤمنان در آينده اى نه چندان دور است:
«الم * غُلِبَتِ الرُّومُ * فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ * فِي بِضْعِ سِنِينَ لِلّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ. (4)
الف - لام - ميم. روميان در نزديك ترين نقطۀ زمين مغلوب شدند و آنان به زودى پس از شكست، پيروز مى شوند، در ظرف چند سال. كارها در گذشته و آينده از آن خداوند است. و آن روز مؤمنان شادمان مى شوند».
لكن به نظر مى رسد، مسئلۀ اساسى تر از اين، نگرش متافيزيكى (غير مادّى)
قرآن به فرايند جامعۀ بشرى و فراز و فرود آن است. در تحليل قرآن، زندگى انسان در روى زمين، بر اساس سنّت هاى الهى و نوع ويژه اى از روابط علّى - معلولى جريان مى يابد كه در چارچوب تحليل هاى علمى - تجربى و حتى عقلى - استدلالى نمى گنجد. اين تحليل، همان است كه مى توان از آن به تحليل متافيزيكى (غيرمادّى) تعبير كرد. در ادامه، به زوايايى از اين نگرش قرآنى كه مربوط به گذشته و آيندۀ جامعۀ بشرى است، اشاره مى شود.
گزارش تاريخ حيات بشر و تبيين فلسفۀ تاريخ و سنن حاكم بر سرنوشت جامعۀ انسانى، نيز از بخش هاى شيوا و دلكش قرآن كريم است. قرآن، رازهاى مدفون در اعماق خاموش تاريخ اقوام و امم درگذشته و صحنه هاى ناآشناى كتاب بستۀ سرگذشت پيشينيان، همچون انديشه هاى ذهنى يوسف در چاه و زندان، گفت وگوهاى مخفيانۀ اصحاب كهف، موسى و خضر، ابراهيم و اسماعيل، آدم و حوا و... را به منظور آثار تربيتى و عبرت آموزى آن به نمايش گذاشته است:
«تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيها إِلَيْكَ ما كُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَ لا قَوْمُكَ مِنْ قَبْلِ هذا فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ. (1)
آن از خبرهاى غيبى است كه به تو وحى كرديم. نه تو و نه قومت، پيش از اين، نمى توانستيد آن را بدانيد. پس شكيبايى كن كه فرجام از آن پرهيزكاران است».
قرآن حقيقت هاى واژگونه در تاريخ را اصلاح و تحريف هايى كه با دست عصيانگر زر و زور و تزوير بر جبين پاكى و پاكان نشسته بود، زدود:
«ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ. (2)
ابراهيم نه يهودى و نه نصرانى بود، بلكه راستگو و تسليم شده بود و از مشركان نبود».7.
«وَ إِذْ قالَ اللّهُ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللّهِ قالَ سُبْحانَكَ ما يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ ما لَيْسَ لِي بِحَقٍّ إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما فِي نَفْسِي وَ لا أَعْلَمُ ما فِي نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلاّمُ الْغُيُوبِ. (1)
به ياد آر زمانى را كه خداوند به عيسى بن مريم گفت: آيا تو به مردم گفتى: من و مادرم را دو معبود به جاى خدا بگيريد؟ عيسى گفت: تو منزّهى، مرا نزيبد كه آنچه حقم نيست بگويم. وانگهى اگر گفته بودم، تو مى دانستى و آنچه در جان من هست مى دانى، اما آنچه در پيش توست من نمى دانم. كه تو دانا به رازهاى نهانى».
تاريخ شناسى قرآن، در واقع تبيين زندگى صالحان و طالحان، شرح مَنش ها و كُنش ها و معرفى الگوهاى نيك و بد است و نه شرح احوال فرمانروايان و چشم پركنان.
قرآن در نگرش تاريخى خويش، زاويه اى تازه را گشوده و به سنّت هاى قطعى در روند فلسفۀ تاريخ و عوامل شكوفايى و افول جوامع انسانى و پيروزى نهايى سپاه حق بر باطل، هم توجه جدى كرده است؛ زاويه اى كه در تحليل علمى - تجربى هيچ دانشمند و جامعه شناسى نمى گنجد.
بر همين اساس بود كه پيامبر، پيروزى خود را در برابر تمام دشمنان توانمند، نويد داد:
«أَمْ يَقُولُونَ نَحْنُ جَمِيعٌ مُنْتَصِرٌ * سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ يُوَلُّونَ الدُّبُرَ. (2)
يا مى گويند ما همگى انتقام گيرنده هستيم. زودا كه اين جمع در هم شكسته شود و پشت كنند».
«يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ * هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ5.
اَلْمُشْرِكُونَ. (1)
مى خواهند با دهانشان نور خدا را خاموش كنند، و خداوند نورش را تمام كننده است؛ هر چند كافران خوش ندارند. او است آن كه پيامبرش را با هدايت و دين حق فرستاد، تا آن را بر همۀ دين ها فائق گرداند؛ هر چند مشركان خوش ندارند».
«إِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهادُ. (2)
ما يارى مى كنيم فرستادگانمان را و آنان را كه در زندگى دنيايى ايمان آوردند، و در روزى كه گواهان بر پا خيزند».
«كَذلِكَ يَضْرِبُ اللّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمّا ما يَنْفَعُ النّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ. (3)
اين چنين خداوند حق و باطل را مثل مى كند: اما كف، بيرون افتاده، از ميان مى رود، ولى آنچه براى مردم سودمند است در زمين ماندگار مى شود».
«إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ. (4)
ما ذكر را فرو فرستاديم، و ما پاسدار آنيم».
«إِنَّ الْأَرْضَ لِلّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ. (5)
زمين براى خداست. آن را به هر كس از بندگانش كه بخواهد، مى دهد، و سرانجام به پرهيزگاران اختصاص دارد».
نظام هاى ارزشى وآموزه هاى رفتارى قرآن نيز به نوبۀ خود جلوه اى ديگر ازمعارف متعالى و اعجازآميز قرآن اند كه مورد توجه برخى از دانشيان تفسير، به ويژه در قرن اخير، قرار گرفته اند.(6)
تاريخ و حيات انسان بر روى زمين، شاهد مكتب ها و انديشه هاى بسيارى بوده است كه هر يك در نظريه پردازى و تأملات ذهنىِ محض، دستى توانا داشته، ليكن فاقد دستور عملى و نظام هاى ارزشى هماهنگ، راقى و تعالى بخش براى پاسخگويى به خواست ها و نيازهاى زندگى معقول و نشاطآور بوده اند. انسان به حسب طبيعت و به اقتضاى محدوديت هاى ذاتى و عدم احاطه به اسرار و تفاصيل حيات، نمى تواند برنامه اى جامع و همه جانبه براى زندگى خود سامان دهد. افزون بر آن كه نقص ها و گرايش هاى ذاتى فردى، خانوادگى، قومى و... نيز به نوبۀ خود مانعى جدّى در تدوين يك نظام عادلانه براى روابط زندگى انسان اند. امّا قرآن، كتاب هدايت و دستورالعمل راهبردى انسان براى تنظيم انواع روابط وى با خود، با خداوند هستى، و سرانجام با هم نوعان و آحاد جامعه است. هنر قرآن آن است كه تمام روابط حيات انسان را با نگرشى فراگير و هماهنگ مورد توجه قرار مى دهد.
نظام هاى گوناگون اخلاقى و حقوقى مربوط به حيات فردى، اجتماعى، اقتصادى، سياسى و جز آن، در قرآن كه همۀ ساحت هاى حيات معقول انسان را زير پوشش خود گرفته، موضوع هزاران مدخل و صدها كتاب در آن زمينه هاست.
قوانين تشريعى قرآن، افزون بر جامعيت، مصالح واقعى مخاطبان اعم از زن و مرد و كودك و پير و جوان را با نگرشى متعادل و واقع بينانه تبيين كرده است. افزون بر تمام اينها نكته اى كه نمى توان به سادگى از كنار آن گذشت اين است كه در نظام قانون گذارى قرآنى، همواره نگرش الهى و توجه به حضور خدا در ساحت زندگى فردى و اجتماعى انسان و مسئوليت مداوم انسان در پيشگاه قدسى خدا، مورد اهتمام اساسى است؛ نكته اى كه در قوانين وضعى بشرى مورد غفلت واقع شده است.
عناوين متنوّع طهارت، صلات، زكات، خمس، صوم، حج، اعتكاف، جهاد و صلح، امر به معروف و نهى از منكر، ميراث، قضا، شهادات، حدود و تعزيرات، قصاص، شفعه، غصب، احياى موات، اطعمه و اشربه، تجارات، رهن، حجر، ضمان، مشاركت، مضاربه، مزارعه، مساقات، وديعه، عاريه، اجاره، وكالت، وقف، سُكنا،
هبه، مسابقه، وصيت، نكاح، طلاق، لعان، عتق، سوگند و نذر و... كه عناوين رايج حقوق اسلامى اند، گواه صادقى هستند بر آن شكوه شگفت و نگرش همه جانبه به زندگى انسان كه از دوران جنين - و بلكه پيش از آن در گزينش همسر و شيوۀ زناشويى - تا حيات پس از مرگ و جهان پايدار را شامل است. همان طور كه نگاهى به عناوين اخلاقى در كتب اخلاق اسلامى برگرفته از كتاب و سنّت نيز بيانگر همين واقعيت است.
برخى از ارزش هاى متعالى قرآن براى انسان عبارت است از:
دعوت به كارهاى نيك و پرهيز ازكارهاى ناپسند:
«تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ. (1)
در نيكى و تقوا همكارى كنيد، ولى در گناه و تعدى همكارى نكنيد».
دعوت به عدالت ورزى و نيكوكارى:
«إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ. (2)
خداوند به عدالت و احسان و بخشش به خويشان فرمان مى دهد، و از فحشا و منكر و تجاوز نهى مى كند».
دعوت به حيات برين و پايدار:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ. (3)
اى كسانى كه ايمان آورديد، وقتى خدا و پيامبر شما را به چيزى فرا خواندند كه مايۀ حيات شماست، آنها را اجابت كنيد».
دعوت به تفكّر و تدبّر و بيدارى انديشه:
«... كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ. (1)
اين چنين آيات را تفصيل مى دهيم براى گروهى كه مى انديشند».
«كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ. (2)
كتابى خجسته فرو فرستاديم، تا در آيات آن تدبر كنند، و صاحبان انديشۀ ناب پند آموزند».
توصيه به شكيبايى و پايدارى در برابر دشوارى ها:
«وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكانُوا وَ اللّهُ يُحِبُّ الصّابِرِينَ. (3)
و چه بسا پيامبرانى كه همراه او توده هاى انبوه كارزار كردند، و در برابر آنچه در راه خدا بديشان رسيد، سستى نورزيدند و ناتوان نشدند و تسليم نگرديدند، و خداوند شكيبايان را دوست دارد».
دعوت به توكّل و اعتماد به خداوند:
«إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ. (4)
آنان كه گفتند: پروردگار ما اللّه است، و پايدارى كردند، فرشتگان بر آنها فرود مى آيند كه: نترسيد و اندوهگين نشويد. و شاد باشيد به بهشتى كه وعده داده شديد» .
«... فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ. (5)
هر گاه تصميم گرفتى، به خدا توكل كن، كه خداوند توكل كنندگان را دوست دارد».
دعوت به اميد و نشاط و دورى از نوميدى:9.
«قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ. (1)
بگو: اى بندگان من كه بر خودتان زياده روى روا داشته ايد، از رحمت خداوند نااميد نشويد؛ چرا كه خداوند همۀ گناهان را مى آمرزد، و او آمرزندۀ مهربان است».
توصيه به خوديابى، مراقبت و مديريت نفس و عدم غفلت از آن:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ. (2)
اى كسانى كه ايمان آورديد، به خودتان بپردازيد».
دعوت به تلاش و بهره گيرى از توانايى هاى ذاتى:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ * وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ. (3)
اى كسانى كه ايمان آورديد، از خدا پروا كنيد، و هر كسى بايد بنگرد كه براى فردا چه پيش فرستاده است. از خدا پروا كنيد كه خداوند به آنچه انجام مى دهيد آگاه است و همانند كسانى مباشيد كه خدا را فراموش كردند، و خداوند هم آنان را از يادشان برد، و آنان همان فاسقان اند».
«وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعى * وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى. (4)
براى انسان، نيست مگر آنچه تلاش كرده، و [نتيجۀ] تلاش خودش را به زودى مى بيند».
سفارش اكيد در نيكى به والدين:
«وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً إِمّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً كَرِيماً * وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ0.
رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِي صَغِيراً. (1)
به پدر و مادر احسان كنيد، اگر يكى از آن دو يا هر دوى آنان، در كنار تو به پيرى رسيدند به آنان حتى «اف» مگو و به آنان پرخاش مكن و با آنان سخنى شايسته بگو.
و از سر مهربانى بال فروتنى بر آنان بگستر و بگو: پروردگارا، آن دو را رحمت كن؛ چنان كه مرا در خُردى پروردند».
دعوت به اعتدال در رفتار اقتصادى و معيشت:
«وَ لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِكَ وَ لا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً. (2)
دستت را به گردنت زنجير مكن، و بسيار گشاده دستى هم منما تا مبادا ملامت شده و حسرت زده بر جاى بمانى».
«وَ الَّذِينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواماً. (3)
كسانى كه هر گاه انفاق نمودند، اسراف نمى كنند و تنگ هم نمى گيرند، و ميان اين دو، حد وسط را بر مى گزينند».
پرهيز از سخن غير عالمانه:
«وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً. (4)
چيزى را كه به آن علم ندارى دنبال مكن؛ زيرا گوش و چشم و دل، همگى مورد پرسش قرار مى گيرند».
توصيه به نيايش و ارتباط قدسى با خداى يگانه:
«قُلْ ما يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لا دُعاؤُكُمْ فَقَدْ كَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ يَكُونُ لِزاماً. (5)7.
بگو: اگر دعاى شما نباشد، پروردگار من به شما اعتنايى نمى كند. شما به تكذيب پرداخته ايد و به همين زودى، عذاب بر شما لازم خواهد شد».
توصيه به عبادت و پرستش خداى يگانه و پرهيز از پيروى شيطان:
«أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ * وَ أَنِ اعْبُدُونِي هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ .(1)
آيا با شما عهد نكردم كه: اى فرزندان آدم، شيطان را اطاعت نكنيد؛ چرا كه او دشمن آشكار شما است، و مرا بپرستيد كه اين راه راست است».
مفاهيم قرآن، چه در بخش معرفت هاى بنيادين و بينش ها و چه در بخش نظام هاى ارزشى و دستورالعمل هاى رفتارى، ويژگى هايى دارند كه قرآن را از مكتوبات بشر و ديگر كتب منسوب به اديان ممتاز مى سازند.
الف - خِردپذيرى و خِردپرورى: اصول معارف و مفاهيم قرآن، بر پايۀ عقل و منطق استوارند. اساس تعاليم اسلام، بر مدار جهل ستيزى و عقل انگيزى،(2)تقليدزدايى،(3)پندارسوزى و دانش سازى(4)مى چرخد.
توحيد و يكتاباورى - كه مطلع الغزل دعوت تمام انبيا و شرايع آسمانى است -، تبيين كنندۀ عقلانى و بنياد استوار تمام نظام هاى تشريعى و ارزشى قرآن است.
بايدها و مسئوليت آفرينى نظام هاى ارزشى و رفتارى كه در فلسفۀ اخلاق و فلسفۀ حقوقْ مورد كاوش و تحقيق است، مبناى خلل ناپذير خويش را تنها مى تواند در پرتو نگرش توحيدى و يگانه باورى معنا بيابد.
ب - هماهنگى با فطرت و سرشت مشترك انسان: از جمله ويژگى هايى كه مى توان از خصوصيات معارف قرآن برشمرد، هماهنگى آنها با سرشت طبيعى و آفرينش فطرى همۀ انسان هاست. از همين روى، اين مفاهيم، از فراگيرى و جامعيت خاصى نسبت به همۀ نيازهاى ثابت و متغير براى همۀ مخاطبان انسانى با هر رنگ و نژاد، و در هر زمين و هر زمان برخوردار است (جامعيتِ همگانى، هميشگى و همه جايى):
«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ. (1)
روى خود را با گرايش تمام به حق، به سوى اين دين كن، با همان سرشتى كه خدا مردم را بر آن سرشته است. آفرينش خدا تغييرپذير نيست. اين است همان دين پايدار، ولى بيشتر مردم نمى دانند».
ج - واقع گرايى و اعتدال: در فاصله پهناور ايدئولوژى هاى آرمان گرايانه محض تا طبيعت پرستى خالص، قرآن اين هنر را از خود نشان مى دهد كه با نگرش واقع بينانه به حقيقت وجود انسان و سرنوشت طولانى وى، اهداف زندگى او را در يك طبقه بندى منظّمِ مقدّماتى، متوسط، عالى و نهايى، سامان و انتظام بخشد تا تمام استعدادهاى ذاتى او پرورش يابد و خاستگاه هاى وجودى او به شيوه اى معتدل و هماهنگ ارضا گردد.
بر اساس همين بينش واقع بينانه است كه از يك سو، دنياگريزى و سركوب تمايلات طبيعى و مادى از نگاه قرآن مطرود است:
«قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا خالِصَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ. (2)
بگو: چه كسى زينت خدا را كه براى بندگانش آفريده و نيز روزى هاى پاك را حرام2.
كرده است؟ بگو: اين روزى ها در زندگى دنيايى براى كسانى است كه ايمان آوردند، و روز قيامت خاصّ آنان است. اين چنين آيات را براى گروهى كه مى دانند، بيان مى كنيم».
و هم دنياپرستى و دل سپردگى به آن را مورد نكوهش قرار داده است؛ چرا كه عامل بازدارندۀ انسان از هدف اصلى و جادوان به شمار مى آيد:
«وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ. (1)
اين زندگى دنيايى جز سرگرمى و بازيچه نيست، و سراى آخرت، زندگى واقعى است.
اى كاش مى دانستند».
در ارزيابى قرآنى ميان دنيا و آخرت، پديده ها و كالاهاى اين جهان همه به عنوان آيه هاى الهى و ابزارهاى مفيد و مورد استفادۀ انسان اند و دنيا مدرسۀ تربيت و ظرف عبور او به شمار مى آيد، نه جايگاه و مقصد حيات.(2)
بدين سان قرآن، چهرۀ امّتى معتدل، واقع گرا و خردمند را ترسيم مى كند كه براى ديگران الگو و شاخص باشد:
«وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً. (3)
اين چنين شما را امت ميانه قرار داديم تا گواهان بر مردم باشيد، و رسول بر شما گواه باشد».
آرى اين همه معارف را با آن ويژگى ها و امتيازات، انسانى در يك برهۀ كوتاه و پرتلاطم از عمر خويش به جامعه بشرى آموخت كه به مكتب نرفته و معلّم نديده بود و هرگزدر عمر خويش شعر نسروده و خط ننوشته بود:
«وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ. (4)8.
تو پيش از آن، نه كتابى مى خواندى، و نه با دستت مى نوشتى، و گرنه باطل انديشان قطعاً به ترديد مى افتادند».
د - پيراستگى از اختلاف و تناقض: تاريخ تمدّن و دانش، آثار علمى بى شمار و شاهكارهاى بسيارى را سراغ دارد كه ره آورد تأملات عقلانى و تجربى انسان اند.
ژرف انديشان بسيارى پاى بر اين عرصۀ خاكى ساييده اند و آثار ارزشمندى از خود بر جاى گذاشته اند؛ ولى هر يك از آثار علمى، نشان از نقصان و محدوديتِ آگاهى و معلومات نويسندگان آنها دارد، و پديدآورندگان آثار بزرگ علمى نيز به نقصان و نارسايى يافته هاى خويش اذعان كرده اند. امّا در اين ميان، يك اثر وجود دارد كه دعوى جامعيت، كمال و حقانيت تمام مطالب خويش را دارد:
«ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ. (1)
اين كتاب، ترديد در آن نيست».
«وَ بِالْحَقِّ أَنْزَلْناهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ. (2)
آن را به حقيقت فرستاديم و به حقيقت هم فرود آمد».
اين اثر، همان قرآن است كه با گذشت چهارده قرن از نزول آن، دانشمندان و حكمت جويان عالم، در برترى و برازندگى آن در شگفت اند و مرور ايام و پيشرفت روز افزون علوم و معارف بشرى، درستى و راستى اين ادّعا را بيش از پيش تثبيت مى كند. اين حقيقت را قرآن در يكى از آيات استدلالى خويش چنين بيان مى كند:
«أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً. (3)
آيا در قرآن نمى انديشند و اگر از جانب غير از خدا بود، در آن اختلاف هاى زياد مى يافتند».
اختلاف شامل هر نوع اضطراب، ناهماهنگى، تعارض و تناقض مى شود.(4)6.
توضيح اين نكته لازم است كه اولاً انسان همانند ساير موجودات طبيعى اين عالم، داراى رشد و تكامل تدريجى و رو به گسترش است و با گذشت زمان، صاحب تجربه و مهارت بيشترى مى گردد (تكامل تدريجى).
ثانياً با وجود اين، هيچ فرد انسانى يافت نمى شود كه بر همۀ آفاق احاطه يابد و جامع تمام علوم شود، بلكه وجود وى همواره ملازم با نايافته هاى بى شمارى خواهد بود (محدوديت و خطاپذيرى).
و سرانجام آن كه انسان به حسب محصور بودن در عالم طبيعت، تحت تأثير اوضاع گوناگون محيط زندگى خويش واقع مى شود. ملايمات و ناملايمات، سلامت و بيمارى، تنگ دستى و بى نيازى، جنگ و صلح و جز آن هر يك، اثرى ويژه در روان و انديشه وى باقى مى گذارد (تأثيرپذيرى).
حال اگر انسانى را مشاهده كرديم كه در خلال يك دورۀ 23 سالۀ متلاطم از عمر خويش، در وضعيت هاى گوناگون تنهايى، اهانت، آزار، تبعيد، محاصرۀ اقتصادى، فقر، جنگ، شكست، كشته شدن ياران و عزيزان، پيروزى، تشكيل حكومت مقتدرانه و مانند آن را تجربه كرده و در تمام اين حالات، هماره گفته هاى وحيانى وى استوار، هماهنگ و رسا باشد، دليل آن است كه سخنان او پروردۀ فكر او نبوده، بلكه وحى الهى است.
قرآن، در گستره اى طولانى از زمان و اوضاع بسيار گونه گون اجتماعى، عرضه و تلاوت گرديد. از سوى ديگر، در باره و در پيرامون آفاق بى كران حيات تكاملى انسان سخن راند؛ اما با اين همه، دو ركن تشكيل دهندۀ اين متن، يعنى هندسۀ تركيبى آيات و سُوَر و محتواى ژرف و بى همبر متن آن، سازگارى، هماهنگى و تازگى خويش را هماره نگاه داشته است. اين يكسانى اسلوب و محتوا و تأثيرناپذيرى از وضعيت خارجى و پيراستگى از اختلاف و دگرسانى، نشان از اين حقيقت دارد كه اين پيام، وحى الهى است، نه سخن بشرى. اين ويژگىِ كلام خدا چهرۀ ديگرى از اعجاز قرآن را نشان مى دهد.
الفصل السادس: جامعيّة القرآن
جامِعِيَّةُ القُرآنِ
6/ 1
القُرآنُ تِبيانٌ لِكُلِّ شَيءٍ
الكتاب
«وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمِينَ».(1)
«ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ ثُمَّ إِلى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ».(2)
«لَقَدْ كانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبابِ ما كانَ حَدِيثاً يُفْتَرى وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ».(3)
الحديث
313 الامام عليّ عليه السلام: إنَّ فِي القُرآنِ بَيانَ كُلِّ شَيءٍ.(4)
314 عنه عليه السلام: أنزَلَ عَلَيكُمُ الكِتابَ تِبياناً لِكُلِّ شَيءٍ، وعَمَّرَ فيكُم نَبِيَّهُ أزماناً حَتّى أكمَلَ لَهُ ولَكُم - فيما أنزَلَ مِن كِتابِهِ - دينَهُ الَّذي رَضِيَ لِنَفسِهِ، وأنهى إلَيكُم - عَلى لِسانِهِ -6.
قرآن
«و اين كتاب را كه روشنگر هر چيزى است و براى مسلمانان، ره نمود و رحمت و بشارتگر است، بر تو نازل كرديم».
«ما هيچ چيزى را در كتاب فروگذار نكرده ايم. سپس [همه] به سوى پروردگارشان، محشور خواهند گرديد».
«به راستى، در سرگذشت آنان، براى خردمندان، عبرتى است. سخنى نيست كه به دروغ، ساخته شده باشد؛ بلكه تصديق آنچه [از كتاب هايى] است كه پيش از آن بوده، و روشنگر هر چيز است و براى مردمى كه ايمان مى آورند، ره نمود و رحمت است».
حديث
313 امام على عليه السلام: در قرآن، بيان هر چيزى آمده است.
314 امام على عليه السلام: كتاب (قرآن) را كه در آن هر چيزى بيان شده است، بر شما فرو فرستاد، و به پيامبرش، چند زمانى در ميان شما عمر بخشيد تا آن كه دين خويش را - كه در كتابش آورده است و مورد پسند اوست -، براى او و شما، كامل گردانيد، و كارهايى
مَحابَّهُ مِنَ الأَعمالِ ومَكارِهَهُ، ونَواهِيَهُ وأوامِرَهُ.(1)
315 عنه عليه السلام - في ذَمِّ اختِلافِ العُلَماءِ فِي الفُتيا: أم أنزَلَ اللّهُ ديناً ناقِصاً فَاستَعانَ بِهِم عَلى إتمامِهِ، أم كانوا شُرَكاءَ لَهُ، فَلَهُم أن يَقولوا وعَلَيهِ أن يَرضى؟ أم أنزَلَ اللّهُ سُبحانَهُ ديناً تامّاً فَقَصَّرَ الرَّسولُ صلى الله عليه و آله عَن تَبليغِهِ وأدائِهِ؟ وَاللّهُ سُبحانَهُ يَقولُ: «ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ»(2)وفيهِ تِبيانٌ لِكُلِّ شَيءٍ.(3)
316 الإمام الباقر عليه السلام: إنَّ اللّهَ تَبارَكَ وتَعالى لَم يَدَع شَيئاً تَحتاجُ إلَيهِ الاُمَّةُ إلى يَومِ القِيامَةِ إلّا أنزَلَهُ في كِتابِهِ، وبَيَّنَهُ لِرَسولِهِ صلى الله عليه و آله، وجَعَلَ لِكُلِّ شَيءٍ حَدّاً وجَعَلَ عَلَيهِ دَليلاً يَدُلُّ عَلَيهِ، وجَعَلَ عَلى مَن تَعَدّى ذلِكَ الحَدَّ حَدّاً.(4)
317 الإمام الصادق عليه السلام: ما مِن شَيءٍ إلّاوفيهِ كِتابٌ أو سُنَّةٌ.(5)
318 عنه عليه السلام: لَيسَ مِن شَيءٍ إلّافِي الكِتابِ تِبيانُهُ.(6)
319 الاختصاص عن سعيد بن عبد اللّه الأعرج: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام: إنَّ مَن عِندَنا مِمَّن يَتَفَقَّهُ يَقولُون: يَرِدُ عَلَينا ما لا نَعرِفُهُ فِي الكِتابِ وَالسُّنَّةِ فَنَقولُ فيهِ بِرَأيِنا! فَقالَ: كَذَبوا لَيسَ شَيءٌ إلّاوقَد جاءَ فِي الكِتابِ وجاءَت فيهِ السُّنَّةُ.(7)
320 بصائر الدرجات عن خيثم عن الإمام الصادق عليه السلام، قال: قُلتُ لَهُ عليه السلام: يَكونُ شَيءٌ لايَكونُ فِي7.
1) . نهج البلاغة: الخطبة 86.
2) . الأنعام: 38.
3) . نهج البلاغة: الخطبة 18، الاحتجاج: ج 1 ص 620 ح 142، بحار الأنوار: ج 2 ص 284 ح 1.
4) . الكافي: ج 7 ص 176 ح 11، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 6 ح 13 كلاهما عن عمرو بن قيس، بصائر الدرجات: ص 6 ح 3 عن عمربن قيس الماصر وليس فيه ذيله، بحار الأنوار: ج 92 ص 84 ح 16.
5) . الكافي: ج 1 ص 59 ح 4 عن حمّاد.
6) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 6 ح 12، المحاسن: ج 1 ص 417 ح 958 كلاهما عن محمّد بن حمران، بحار الأنوار: ج 92 ص 94 ح 44.
7) . الاختصاص: ص 281، بصائر الدرجات: ص 301 ح 2، بحار الأنوار: ج 2 ص 304 ح 47.
را كه خوشايند و ناخوشايند اوست، و بايدها و نبايدهايش را با زبان او به شما رساند.
315 امام على عليه السلام - در نكوهش اختلاف علما در فتوا -: آيا خداوند، دين ناقصى را نازل كرده و براى كامل كردن آن، از ايشان (علما)، كمك خواسته است؟! يا اين كه شريك او هستند و از اين رو حق دارند كه بگويند و خدا هم موظّف است [به نظر آنها] رضايت دهد؟! يا اين كه خداوند سبحان، دينى كامل نازل كرده است؛ امّا پيامبر صلى الله عليه و آله در رساندن و گزاردن آن، كوتاهى نموده است؟! در صورتى كه خداوند سبحان مى فرمايد: «ما در كتاب، هيچ چيزى را فروگذار نكرده ايم» و بيان هر چيزى در آن هست.
316 امام باقر عليه السلام: خداوند - تبارك و تعالى - چيزى را كه امّت تا روز قيامت به آن نياز دارند، فرو ننهاده و [حكم آن را] در كتابش نازل كرده و براى پيامبرش صلى الله عليه و آله بيان فرموده است و براى هر چيزى، حدّى قرار داده است و براى نشان دادن آن حد، نشانه اى گذاشته است و براى كسى كه از آن حد، فراتر برود، حد (مجازات) معيّن كرده است.
317 امام صادق عليه السلام: هيچ چيزى نيست، مگر اين كه در بارۀ آن، آيه يا سنّتى وجود دارد.
318 امام صادق عليه السلام: هيچ چيزى نيست، مگر اين كه بيان آن در قرآن، وجود دارد.
319 الاختصاص - به نقل از سعيد بن عبد اللّه اعرَج -: به امام صادق عليه السلام گفتم: فقهاى ناحيۀ ما مى گويند: با مسائلى مواجه مى شويم كه حكم آنها را در كتاب و سنّت نمى يابيم. از اين رو بر اساس نظر خود، حكم مى كنيم.
فرمود: «دروغ مى گويند. هيچ چيزى نيست، مگر اين كه در كتاب، آمده و در سنّت، وجود دارد».
320 بصائر الدرجات - به نقل از خيثم -: به امام صادق عليه السلام گفتم: آيا چيزى هست كه در كتاب و سنّت، وجود نداشته باشد؟
الكِتابِ وَالسُّنَّةِ؟ قالَ: لا، قالَ: قُلتُ: فَإِن جاءَ شَيءٌ؟ قالَ: لا، حَتّى أعَدتُ عَلَيهِ مِراراً، فَقالَ: لايَجيءُ، ثُمَّ قالَ بِإِصبَعِهِ: بِتَوفيقٍ وتَسديدٍ، لَيسَ حَيثُ تَذهَبُ، لَيسَ حَيثُ تَذهَبُ(1).(2)
321 الكافي عن سماعة عن الإمام الكاظم عليه السلام، قال: قُلتُ لَهُ: أكُلُّ شَيءٍ في كِتابِ اللّهِ وسُنَّةِ نَبِيِّهِ صلى الله عليه و آله، أو تَقولونَ فيهِ؟ قالَ: بَل كُلُّ شَيءٍ في كِتابِ اللّهِ وسُنَّةِ نَبِيِّهِ صلى الله عليه و آله.(3)
6/ 2
فِي القُرآنِ عِلمُ الأَوَّلينَ وَالآخِرينَ
322 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَن أرادَ عِلمَ الأَوَّلينَ وَالآخِرينَ فَليُثَوِّرِ(4)القُرآنَ.(5)
323 الامام عليّ عليه السلام - في وَصفِ القُرآنِ -: فيهِ عِلمُ الأَوَّلينَ وَالآخِرينَ.(6)
6/ 3
فِي القُرآنِ جَميعُ مايَحتاجُ النّاسُ إلَيهِ
324 الإمام عليّ عليه السلام - وقَد سُئِلَ عَن خُلُوِّ القُرآنِ مِنَ الطِّبِّ -: أما إنَّ فِي القُرآنِ لَآيَةً تَجمَعُ6.
1) . قال العلّامة المجلسي قدس سره: قوله عليه السلام: «بتوفيق وتسديد» أي بإلهام من اللّه، وإلقاء من روح القدس... وليس حيث تذهب من الاجتهاد والقول بالرأي (بحار الأنوار: ج 2 ص 175).
2) . بصائر الدرجات: ص 388 ح 2 وح 3 نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 175 ح 16 وراجع: دعائم الإسلام: ج 2 ص 535 ح 1900.
3) . الكافي: ج 1 ص 62 ح 10، بصائر الدرجات: ص 301 ح 1 بزيادة «برأيكم» بعد «تقولون فيه».
4) . يُثَوِّرُ القرآن: أي: لِيُنقّر عنه وليُفكّرْ في معانيه وتفسيره وقراءته (مجمع البحرين: ج 1 ص 259 «ثور»).
5) . كنز العمّال: ج 1 ص 548 ح 2454 نقلاً عن الديلمي عن أنس، الزهد لابن حنبل: ص 196، المعجم الكبير: ج 9 ص 136 ح 8666، تفسير القرطبي: ج 1 ص 453 كلّها عن عبداللّه بن مسعود من دون إسنادٍ إلى أحدٍ من أهل البيت عليهم السلام.
6) . تفسير فرات: ص 68 ح 38، كتاب سليم بن قيس: ج 2 ص 942 كلاهما عن سليم بن قيس الهلالي، بحار الأنوار: ج 26 ص 64 ح 146.
فرمود: «خير». گفتم: اگر چيزى بود؟
فرمود: «نيست».
من چند بار سخنم را تكرار كردم و ايشان فرمود: «[چيزى] نخواهد بود».
سپس با اشارۀ انگشتش فرمود: «با توفيق و راه نمايى، نه آن گونه كه تو مى انديشى، نه آن گونه كه تو مى انديشى».(1)
321 الكافى - به نقل از سماعه -: به امام كاظم عليه السلام گفتم: آيا هر چيزى در كتاب خدا و سنّت پيامبر او صلى الله عليه و آله هست، يا اين كه شما در باره اش نظر [اجتهادى] مى دهيد؟
فرمود: «خير. هر چيزى در كتاب خدا و سنّت پيامبر او صلى الله عليه و آله، وجود دارد».
322 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كه خواهان علم اوّلين و آخرين است، در قرآن كاوش كند.
323 امام على عليه السلام - در توصيف قرآن -: علم اوّلين و آخرين، در آن، وجود دارد.
324 امام على عليه السلام - در پاسخ پرسش از خالى بودن قرآن از طب -: در قرآن، يك آيه وجود
1) . علّامۀ مجلسى قدس سره مى گويد: جملۀ «با توفيق و راه نمايى»، يعنى با الهام از جانب خداوند و القاى روح القُدُس [به امام عليه السلام]...، نه با اجتهاد و اظهار رأى كه گمان مى كنى.
الطِّبَّ كُلَّهُ «وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا»(1).(2)
326 الإمام الرضا عليه السلام: يا عَبدَ العَزيزِ! جَهِلَ القَومُ وخُدِعوا عَن آرائِهِم، إنَّ اللّهَ عز و جل لَم يَقبِض نَبِيَّهُ صلى الله عليه و آله حَتّى أكمَلَ لَهُ الدّينَ وأنزَلَ عَلَيهِ القُرآنَ فيهِ تِبيانُ كُلِّ شَيءٍ، بَيَّنَ فيهِ الحَلالَ وَالحَرامَ، وَالحُدودَ وَالأَحكامَ، وجَميعَ ما يَحتاجُ إلَيهِ النّاسُ كَمَلاً، فَقالَ عز و جل: «ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ»(4)... وما تَرَكَ لَهُم شَيئاً يَحتاجُ إلَيهِ الاُمَّةُ إلّابَيَّنَهُ، فَمَن زَعَمَ أنَّ اللّهَ عز و جل لَم يُكمِل دينَهُ فَقَد رَدَّ كِتابَ اللّهِ، ومَن رَدَّ كِتابَ اللّهِ فَهُوَ كافِرٌ بِهِ.(5)
327 الإمام الصادق عليه السلام: إنَّ اللّهَ تَبارَكَ وتَعالى أنزَلَ في القُرآنِ تِبيانَ كُلِّ شَيءٍ، حَتّى وَاللّهِ ما تَرَكَ اللّهُ شَيئاً يَحتاجُ إلَيهِ العِبادُ، حَتّى لايَستَطيعَ عَبدٌ يَقولُ: لَو كانَ هذا انزِلَ فِي القُرآنِ، إلّاوقَد أنزَلَهُ اللّهُ فيهِ(6).(7)).
1) الأعراف: 31.
2) . الدعوات: ص 75 ح 174، طبّ الأئمّة لابني بسطام: ص 3 وليس فيه صدره، بحار الأنوار: ج 62 ص 267 ح 42.
3) . كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 3 ص 567 ح 4940 عن زينب بنت الإمام عليّ عليه السلام وراجع: الاحتجاج: ج 1 ص 258 ح 49.
4) . الأنعام: 38.
5) . الكافي: ج 1 ص 199 ح 1، كمال الدين: ص 675 ح 31، معاني الأخبار: ص 96 ح 2، تحف العقول: ص 436، الأمالي للصدوق: ص 773 ح 1049، الاحتجاج: ج 2 ص 439 ح 310 وفيها «أديانهم» بدل «آرائهم»، الغيبة للنعماني: ص 217 ح 6 كلّها عن عبد العزيز بن مسلم، بحار الأنوار: ج 25 ص 121 ح 4.
6) . الكافي: ج 1 ص 59 ح 1، المحاسن: ج 1 ص 416 ح 956، تفسير القمّي: ج 2 ص 451 كلّها عن مرازم، بحار الأنوار: ج 92 ص 81 ح 9.
7) . قال العلّامة الطباطبائي رحمه الله: في الروايات مايدلّ على أنّ القرآن فيه علم ما كان ومايكون وما هو كائن إلى يوم القيامة. ولو صحّت الروايات لكان من اللازم أن يكون المراد بالتبيان الأعمّ ممّا يكون من طريق الدلالة اللفظية، فلعلّ هناك إشارات من غير طريق الدلالة اللفظيّة تكشف عن أسرار وخبايا لا سبيل للفهم المتعارف إليها (الميزان في تفسير القرآن: ج 12 ص 325).
دارد كه جامع تمام طبّ است: «و بخوريد و بياشاميد و زياده روى مكنيد».
326 امام رضا عليه السلام: اى عبد العزيز! مردم نمى دانند و اشتباه فكر مى كنند. خداوند عز و جل پيامبرش را از دنيا نبُرد، تا آن كه دين خود را كامل گردانيد و قرآن را - كه بيان هر چيزى در آن آمده است -، بر او فرو فرستاد؛ حلال و حرام و حدود و احكام و هر آنچه را كه مورد نياز مردم است، به طور كامل، در آن بيان كرد و فرمود: «ما در كتاب، چيزى را فروگذار نكرده ايم»... و هر آنچه را امّت، بدان نياز دارند، براى ايشان بيان فرمود. بنا بر اين، هر كس معتقد باشد كه خداوند عز و جل دينش را كامل نكرده، بى گمان، كتاب خدا را رد كرده است و هر كس كتاب خدا را رد كند، كافر به خدا است.
327 امام صادق عليه السلام: خداوند - تبارك و تعالى -، بيان هر چيزى را در قرآن، فرو فرستاد، چندان كه - به خدا سوگند - هيچ چيزى را كه بندگان، بدان نياز دارند، فروگذار نكرد، مگر آن كه خداوند، آن را در قرآن، نازل كرده است، به طورى كه هيچ بنده اى نمى تواند بگويد: كاش اين چيز، در قرآن، فرو فرستاده شده بود! جز آن كه خدا [حكمى در بارۀ آن] فرو فرستاده است.(1)د.
1) . علّامۀ طباطبايى در الميزان مى گويد: احاديث، بر اين نكته دلالت دارند كه در قرآن، علم گذشته و حال و آينده تا روز قيامت، وجود دارد. اگر اين احاديث، صحيح باشند، لازمه اش آن است كه مراد از «تبيان» [در آيات قرآن]، اعم از چيزى باشد كه از طريق دلالت لفظى به دست مى آيد. پس شايد اشاراتى به غير طريق دلالت لفظى داشته باشد كه از اسرار و پنهانى هايى كه فهم معمول و متعارف را به آنها راهى نيست، پرده بردارند.
6/ 4
فِي القُرآنِ أخبارُ ما مَضى و ما يَأتي
329 رسول اللّه صلى الله عليه و آله - مِن كِتابٍ كَتَبَهُ لِلعَلاءِ بنِ الحَضرَمِيِّ حينَ بَعَثَهُ إلَى البَحرَينِ ويَصِفُ فيهِ القُرآنَ -: فيهِ بَيانٌ لِكُلِّ شَيءٍ كانَ قَبلَكُم وما هُوَ كائِنٌ بَعدَكُم، لِيَكونَ حاجِزاً بَينَ النّاسِ، حَجَزَ اللّهُ بِهِ بَعضَهُم عَن بَعضٍ.(2)
330 الإمام عليّ عليه السلام: فِي القُرآنِ نَبَأُ ما قَبلَكُم، وخَبَرُ ما بَعدَكُم وحُكمُ ما بَينَكُم(3).(4)
331 الإمام الصادق عليه السلام: إنَّ اللّهَ عَزَّ ذِكرُهُ خَتَمَ بِنَبِيِّكُمُ النَّبِيّينَ فَلا نَبِيَّ بَعدَهُ أبَداً، وخَتَمَ بِكِتابِكُمُ الكُتُبَ فَلا كِتابَ بَعدَهُ أبَداً، وأنزَلَ فيهِ تِبيانَ كُلِّ شَيءٍ، وخَلْقَكُم وخَلْقَ السَّماواتِ وَالأَرض، ونَبَأَ ما قَبلَكُم وفَصْلَ ما بَينَكُم وخَبَرَ ما بَعدَكُم، وأمْرَ الجَنَّةِ وَالنّارِ وما أنتُم صائِرونَ إلَيهِ.(5)ّ.
1) . دعائم الإسلام: ج 1 ص 348، مستدرك الوسائل: ج 8 ص 265 ح 9411.
2) . المعجم الكبير: ج 18 ص 90 ح 165 عن الجارود.
3) . قال السيّد الخوئي رحمه الله في البيان: يقول صلى الله عليه و آله: «فيه نبأ ما كان قبلكم، وخبر ما بعدكم...» والذي يحتمل في هذه الجملة وجوه: الأوّل: أن تكون إشارة إلى أخبار النشأة الاُخرى من عالمي البرزخ والحساب والجزاء على الأعمال. ولعلّ هذا الاحتمال هو الأقرب، ويدلّ على ذلك قول أميرالمؤمنين عليه السلام في خطبته: «وفيه نبأ من كان قبلكم، والحكم فيما بينكم، وخبر معادكم». الثاني: أن تكون إشارة إلى المغيّبات التي أنبأ عنها القرآن، ممّا يقع في الأجيال المقبلة. الثالث: أن يكون معناها أنّ حوادث الاُمم السابقة تجري بعينها في هذه الاُمّة، فهي بمعنى قوله تعالى: «لَتَرْكَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ» الإنشقاق: 19، وبمعنى الحديث المأثور عن النبيّ صلى الله عليه و آله: «لتركبنّ سنن من قبلكم» (البيان في تفسير القرآن: ص 19).
4) . نهج البلاغة: الحكمة 313، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 18 ح 4، مختصر بصائر الدرجات: ص 78 كلاهما عن داوود بن فرقد عن الإمام الصادق عليه السلام نحوه، بحار الأنوار: ج 92 ص 32 ح 36؛ البداية والنهاية: ج 6 ص 68 نحوه.
5) . الكافي: ج 1 ص 269 ح 3 عن أيّوب بن الحرّ.
328 امام صادق عليه السلام: سوگند به آن كه محمّد را به حق، پيامبر كرد و خاندانش را به او گرامى داشت، هيچ چيزى نيست كه شما به آن دچار شويد، جز اين كه آن چيز، در قرآن هست.
329 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله - از نامۀ ايشان به علاء بن حَضرَمى، آن گاه كه او را به بحرين فرستاد و در آن، قرآن را معرّفى كرده است -: هر چيزى كه پيش از شما بوده و هر آنچه پس از شما پيش خواهد آمد، در آن (قرآن)، بيان شده است تا باز دارنده اى در ميان مردم باشد و خداوند، به وسيلۀ آن، ايشان را از [تجاوز به] يكديگر، باز دارد.
330 امام على عليه السلام: در قرآن، خبرِ آنچه پيش از شما بوده و خبرِ آنچه پس از شما خواهد بود و حُكم ميان شما، آمده است.(1)
331 امام صادق عليه السلام: خداوند - كه يادش گرامى باد - پيامبر شما را خاتم پيامبران قرار داد. بنا بر اين، پس از او هرگز پيامبرى برانگيخته نمى شود و كتاب شما را پايان بخش كتاب ها [ى آسمانى] قرار داد. بنا بر اين، پس از آن، هرگز كتابى نخواهد بود و بيان همه چيز و [چگونگى] آفرينش شما و آفرينش آسمان ها و زمين را و خبر آنچه پيش از شما بوده و [احكام] داورى ميان شما، و خبر آنچه را كه پس از شما خواهد بود، و موضوع بهشت و آتش و فرجام كار شما را در قرآن، نازل فرموده است.
1) . آية اللّه خويى در البيان مى نويسد: پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «در قرآن است خبر آنچه پيش از شما بوده و خبر آنچه بعد از شما خواهد بود...». در اين جمله، چند وجه، محتمل است: اوّل، اين كه اشاره به اخبار حيات ديگر، يعنى عالم برزخ و عالم حسابرسى و پاداش و سزاى اعمال، باشد. شايد اين احتمال [به حقيقت] نزديك تر باشد. دليل بر آن هم سخن امير مؤمنان عليه السلام است كه در سخنرانى اى مى فرمايد: «و در آن (قرآن) است خبر كسانى كه پيش از شما بوده اند، و حكم و داورى در ميان شما، و خبر معادتان». دوم، اين كه اشاره به حوادث غيبى باشد كه قرآن، از آنها خبر داده است و در نسل هاى آينده، رخ خواهد داد. سوم، اين كه معنايش اين است كه حوادث امّت هاى پيشين، عيناً در بارۀ اين امّت نيز رخ خواهد داد. بنا بر اين، به معناى اين سخن خداوند متعال است كه: «از حالى به حالى بر خواهيد نشست» (انشقاق: آيۀ 19)، و نيز به معناى اين حديث رسيده از پيامبر صلى الله عليه و آله كه: «بر سنّت هاى كسانى كه پيش از شما بوده اند، خواهيد رفت».
333 عنه عليه السلام: إنَّ القُرآنَ نَزَلَ أربَعَةَ أرباعٍ: رُبعٌ حَلالٌ، ورُبعٌ حَرامٌ، ورُبعٌ سُنَنٌ وأحكامٌ، ورُبعٌ خَبَرُ ما كانَ قَبلَكُم ونَبَأُ ما يَكونُ بَعدَكُم وفَصلُ ما بَينَكُم.(2)
6/ 5
ضَرورَةُ تَفسيرِ القُرآنِ مِن جَميعِ جَوانِبِهِ
334 الإمام عليّ عليه السلام: هذَا القُرآنُ إنَّما هُوَ خَطٌّ مَستورٌ بَينَ الدَّفَّتَينِ، لايَنطِقُ بِلِسانٍ ولابُدَّ لَهُ مِن تَرجُمانٍ، وإنَّما يَنطِقُ عَنهُ الرِّجالُ.(3)
335 عنه عليه السلام: ذلِكَ القُرآنُ فَاستَنطِقوهُ، ولَن يَنطِقَ، ولكِن اخبِرُكُم عَنهُ: ألا إنَّ فيهِ عِلمَ ما يَأتي وَالحَديثَ عَنِ الماضي ودَواءَ دائِكُم ونَظمَ ما بَينَكُم.(4)
336 عنه عليه السلام: أيُّهَا النّاسُ! إنَّ اللّهَ - تَبارَكَ وتَعالى - أرسَلَ إلَيكُمُ الرَّسولَ صلى الله عليه و آله... فَجاءَهُم بِنُسخَةِ ما فِي الصُّحُفِ الاوُلى وتَصديقِ الَّذي بَينَ يَدَيهِ وتَفصيلِ الحَلالِ مِن رَيبِ الحَرامِ، ذلِكَ القُرآنُ فَاستَنطِقوهُ ولَن يَنطِقَ لَكُم، اخبِرُكُم عَنهُ، إنَّ فيهِ عِلمَ ما مَضى وعِلمَ ما يَأتي إلى يَومِ القِيامَةِ، وحُكمَ ما بَينَكُم وبَيانَ ما أصبَحتُم فيهِ تَختَلِفونَ، فَلَو سَأَلتُموني عَنهُ لَعَلَّمتُكُم.(5)1.
1) . كشف الغمّة: ج 2 ص 409 عن إسماعيل بن جابر، بحار الأنوار: ج 47 ص 35 ح 33.
2) . الكافي: ج 2 ص 627 ح 3، مسند زيد: ص 385 عن الإمام عليّ عليه السلام نحوه، تفسير نور الثقلين: ج 1 ص 167 ح 570.
3) . نهج البلاغة: الخطبة 125، الاحتجاج: ج 1 ص 440 ح 101 وفيه «مسطور» بدل «مستور»، بحار الأنوار: ج 33 ص 370 ح 602.
4) . نهج البلاغة: الخطبة 158، بحار الأنوار: ج 92 ص 23 ح 24.
5) . الكافي: ج 1 ص 60 ح 7 عن مسعدة بن صدقة عن الإمام الصادق عليه السلام، تفسير القمّي: ج 1 ص 3 نحوه، بحار الأنوار: ج 92 ص 81 ح 11.
332 امام صادق عليه السلام: خداوند، محمّد صلى الله عليه و آله را به پيامبرى برانگيخت و البتّه پيامبرى پس از او نخواهد بود. كتاب (قرآن) را بر او فرستاد و كتاب ها [ى آسمانى] را با آن، پايان بخشيد. پس كتابى پس از آن، نخواهد بود. حلال خود را در آن، حلال، و حرام خود را در آن، حرام شمرده است. پس حلال قرآن، تا روز قيامت، حلال، و حرام قرآن، تا روز قيامت، حرام است.
در آن، اخبار دوران هاى گذشته و آينده و نيز احكام پايان دهنده به اختلافات شما آمده است.
333 امام صادق عليه السلام: قرآن، به چهار بخش، نازل شده است: يك بخش [آن]، در بارۀ امور حلال است، يك بخش، در بارۀ امور حرام است، يك بخش، در بارۀ سنن و احكام است و يك بخش [ديگرش]، در بارۀ اخبار پيشينيانِ شما و اخبار آنچه پس از شما رُخ خواهد داد و [احكام] داورى ميان شما.
334 امام على عليه السلام: اين قرآن، در حقيقت، نوشته اى است پوشيده در ميان دو جلد، كه زبان ندارد تا، سخن بگويد و ناگزير، نياز به سخنگو دارد و در حقيقت، مردان، از طرف آن سخن مى گويند.
335 امام على عليه السلام: اين، قرآن است. پس آن را به سخن آوريد كه خود، هرگز سخن نخواهد گفت؛ بلكه من شما را از آن، آگاه مى كنم. بدانيد كه علم آينده و سخن از گذشته، و داروى دردهاى شما و آنچه مايۀ نظم [و ترتيب] ميان شماست، [همه] در قرآن اند.
336 امام على عليه السلام: اى مردم! خداوند - تبارك و تعالى -، پيامبر صلى الله عليه و آله را سوى شما فرستاد... و او، نسخه اى از آنچه را كه در كتاب هاى [آسمانىِ] نخستين بود، برايشان آورد كه كتاب هاى پيش از خود را تصديق مى كند، و حلال را از حرامِ مشكوك، جدا مى سازد. آن [نسخه]، همان قرآن است. از آن بخواهيد تا با شما سخن بگويد؛ ولى هرگز برايتان سخن نمى گويد؛ بلكه من از آن به شما خبر مى دهم. علم گذشته و علم آنچه تا روز قيامت رُخ خواهد داد و [احكامِ] داورى ميان شما و بيان آنچه در آن اختلاف مى كنيد، همه در قرآن اند. پس اگر از من در بارۀ آن بپرسيد، به شما مى آموزم.
337 الكافي عن الأصبغ بن نباتة: قالَ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام: وَالَّذي بَعَثَ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله بِالحَقِّ، وأكرَمَ أهلَ بَيتِهِ، ما مِن شَيءٍ تَطلُبونَهُ... إلّاوهُوَ فِي القُرآنِ، فَمَن أرادَ ذلِكَ فَليَسأَلني عَنهُ... ثُمَّ قامَ إلَيهِ آخَرُ فَقالَ: يا أميرَ المُؤمِنينَ أخبِرني عَنِ الضّالَّةِ؟ فَقالَ: اقرَأ «يس» في رَكعَتَينِ وقُل: يا هادِيَ الضّالَّةِ، رُدَّ عَلَيَّ ضالَّتي. فَفَعَلَ، فَرَدَّ اللّهُ عز و جل عَلَيهِ ضالَّتَهُ.(1)
338 الكافي عن أبي الجارود قالَ أبو جَعفَرِ عليه السلام: إذا حَدَّثتُكُم بِشَيءٍ فَاسأَلوني مِن كِتابِ اللّهِ، ثُمَّ قالَ في بَعضِ حَديثِهِ: إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله نَهى عَنِ القيلِ وَالقالِ وفَسادِ المالِ وكَثرَةِ السُّؤالِ، فَقيلَ لَهُ: يَابنَ رَسولِ اللّهِ أينَ هذا مِن كِتابِ اللّهِ؟ قالَ: إنَّ اللّهَ عز و جل يَقولُ: «لا خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِنْ نَجْواهُمْ إِلاّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاحٍ بَيْنَ النّاسِ»(2)وقالَ:
«وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللّهُ لَكُمْ قِياماً»(3)وقالَ: «لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ»(4).(5)
339 الإمام الصادق عليه السلام: إنَّ العَزيزَ الجَبّارَ أنزَلَ عَلَيكُم كِتابَهُ وهُوَ الصّادِقُ البارُّ، فيهِ خَبَرُكُم وخَبَرُ مَن قَبلَكُم وخَبَرُ مَن بَعدَكُم، وخَبَرُ السَّماءِ وَالأَرضِ، ولَو أتاكُم مَن يُخبِرُكُم عَن ذلِكَ لَتَعَجَّبتُم.(6)5.
1) . الكافي: ج 2 ص 624 ح 21، بحار الأنوار: ج 40 ص 182 ح 64.
2) . النساء: 114.
3) . النساء: 5.
4) . المائدة: 101.
5) . الكافي: ج 1 ص 60 ح 5 و ج 5 ص 300 ح 2، تهذيب الأحكام: ج 7 ص 231 ح 1010 وفيه «إنّ اللّه تعالى نهى» بدل «إنّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله نهى»، المحاسن: ج 1 ص 419 ح 962 بزيادة «وفساد الأرض» بعد «وفساد المال»، الاحتجاج: ج 2 ص 169 ح 198 كلّها عن أبي الجارود، بحار الأنوار: ج 46 ص 303 ح 50.
6) . الكافي: ج 2 ص 599 ص 3، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 8 ح 18، المحاسن: ج 1 ص 416 ح 957 كلّها عن سماعة بن مهران، بحار الأنوار: ج 92 ص 90 ح 35.
337 الكافى - به نقل از اصبغ بن نباته -: امير مؤمنان عليه السلام فرمود: «سوگند به آن كه محمّد صلى الله عليه و آله را به حق بر انگيخت و خاندان او را گرامى داشت، هيچ چيزى نيست كه شما آن را بجوييد...، جز اين كه آن چيز، در قرآن هست. پس هر كه خواهان چيزى است، آن را از من بپرسد [تا به او بگويم]»....
سپس مردى برخاست و گفت: اى امير مؤمنان! از [چيزى براى پيدا كردن] گم شده، آگاهم فرما. فرمود: «سورۀ "يس" را در دو ركعت نماز بخوان و بگو: "اى راه نماى گم شده! گم شده ام را به من باز گردان"».
آن مرد، اين كار را كرد و خداوند عز و جل [حيوان] گم شده اش را به او باز گردانْد.
338 الكافى - به نقل از ابو جارود -: امام باقر عليه السلام فرمود: «هر گاه در بارۀ چيزى براى شما حديثى گفتم، [دليل آن را] از كتاب خدا از من بپرسيد».
سپس در قسمتى از سخنانش فرمود: «پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از قيل و قال [\ سخنان بى حاصل] و تباه كردن اموال و زياد پرسش كردن، نهى فرمود».
به ايشان گفته شد: اى پسر پيامبر خدا! اين مطلب، در كجاى كتاب خدا، آمده است؟
فرمود: «خداوند عز و جل مى فرمايد: «در بسيارى از سخنان در گوشى ايشان، خيرى نيست، مگر كسى كه [بدين وسيله] به صدقه يا كار پسنديده يا سازشى ميان مردم، فرمان دهد»، و فرموده است: «و اموال خود را - كه خداوند، آن را وسيلۀ قوام [زندگى] شما قرار داده - به سفيهان مدهيد»، و فرموده است: «از چيزهايى كه اگر براى شما آشكار گردد، شما را اندوهناك مى كند، مپرسيد»».
339 امام صادق عليه السلام: خداوندِ توانا، كه راستگو و نيكى كننده است، كتابش را بر شما فرو فرستاد، و اخبارِ مربوط به شما و اخبار پيشينيان و اخبار آيندگان پس از شما، و اخبار آسمان و زمين [همه]، در آن اند. اگر كسى نزد شما بيايد و از آنها آگاهتان كند، شگفت زده خواهيد شد.
341 الكافي عن ثعلبة بن ميمون عن بعض أصحابنا عن الإمام الصادق عليه السلام، قال: سُئِلَ عَن مَولودٍ لَيسَ بِذَكَرٍ ولا انثى، لَيسَ لَهُ إلّادُبُرٌ، كَيفَ يُوَرِّثُ؟ قالَ: يَجلِسُ الإِمامُ ويَجلِسُ عِندَهُ ناسٌ مِنَ المُسلِمينَ، فَيَدعُو اللّهَ عز و جل وتُجالُ السِّهامُ عَلَيهِ عَلى أيِّ ميراثٍ يُوَرِّثُهُ، أميراثِ الذَّكَرِ أو ميراثِ الاُنثى؟ فَأَيُّ ذلِكَ خَرَجَ عَلَيهِ وَرَّثَهُ، ثُمَّ قالَ: وأيُّ قَضِيَّةٍ أعدَلُ مِن قَضِيَّةٍ تُجالُ عَلَيهَا السِّهامُ، يَقولُ اللّهُ تَعالى: «فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ»(2)قالَ: وما مِن أمرٍ يَختَلِفُ فيهِ اثنانِ إلّاولَهُ أصلٌ في كِتابِ اللّهِ ولكِن لاتَبلُغُهُ عُقولُ الرِّجالِ.(3)
342 الكافي عن عبد الأعلى بن أَعيَن: سَمِعتُ أبا عَبدِ اللّهِ عليه السلام يَقولُ:... أنَا أعلَمُ كِتابَ اللّهِ، وفيهِ بَدءُ الخَلقِ وما هُوَ كائِنٌ إلى يَومِ القِيامَةِ، وفيهِ خَبَرُ السَّماءِ وخَبَرُ الأَرضِ، وخَبَرُ الجَنَّةِ، وخَبَرُ النّارِ، وخَبَرُ ما كانَ وخَبَرُ ما هُوَ كائِنٌ، أعلَمُ ذلِكَ كَما أنظُرُ إلى كَفّي، إنَّ اللّهَ يَقولُ: فيهِ تِبيانُ كُلِّ شَيءٍ(4).(5)
343 الكافي عن حارث بن مغيرة و عدّة من أصحابنا: [سَمِعنا] أبا عَبدِ اللّهِ عليه السلام يَقولُ: إنّي لَأَعلَمُ ما فِي السَّمواتِ وما فِي الأَرضِ، وأعلَمُ ما فِي الجَنَّةِ وأعلَمُ ما فِي النّارِ، وأعلَمُ ما كانَ وما يَكونُ. قالَ: ثُمَّ مَكَثَ هُنَيئَةً فَرَأى أنَّ ذلِكَ كَبُرَ عَلى مَن سَمِعَهُ مِنهُ، فَقالَ: عَلِمتُ8.
1) . الكافي: ج 1 ص 61 ح 9، بصائر الدرجات: ص 196 ح 10 كلاهما عن إسماعيل بن جابر، بحار الأنوار: ج 92 ص 98 ح 67.
2) . الصافّات: 141.
3) . الكافي: ج 7 ص 158 ح 3 وج 1 ص 60 ح 6 عن المعلّى بن خنيس وفيه ذيله من «وما من أمر...»، تهذيب الأحكام: ج 9 ص 357 ح 1275.
4) . إشارة إلى قوله تعالى: «وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ» النحل: 89.
5) . الكافي: ج 1 ص 61 ح 8 وص 229 ح 4 عن عبدالأعلى مولى آل سام نحوه، بصائر الدرجات: ص 197 ح 2، بحار الأنوار: ج 92 ص 98 ح 68.
340 امام صادق عليه السلام: در كتاب خدا، اخبار آنچه پيش از شما بوده و اخبار آنچه پس از شما به وقوع خواهد پيوست، و [احكام] داورى ميان شما، وجود دارد و ما، آنها را مى دانيم.
341 الكافى - به نقل از ثَعلَبة بن ميمون، از يك راوى شيعه -: از امام صادق عليه السلام سؤال شد: كودكى به دنيا مى آيد كه نه پسر است، نه دختر، و فقط داراى دُبُر است. چگونه ارث مى برد؟
فرمود: «امام، جلوس مى كند و عدّه اى از مسلمانان، در نزد او مى نشينند. سپس به درگاه خداوند عز و جل دعا مى كند و آن گاه، قرعه زده مى شود كه چگونه برايش ارث قرار داده شود: ارث بردن مرد، يا ارث بردن زن؟ هر قرعه اى كه به نام او در آمد، بر همان اساس، او را ارث بَر قرار مى دهد».
سپس فرمود: «چه قضاوتى عادلانه تر از قضاوت بر اساس قرعه زنى؟ خداوند متعال مى فرمايد: «پس [يونس با سرنشينان كشتى] قرعه انداخت و خود، از بازندگان شد». هيچ موضوعى نيست كه دو نفر در آن اختلاف كنند، مگر اين كه براى [رفع] آن، در كتاب خدا، قاعده اى وجود دارد؛ امّا خِردهاى مردم به آن نمى رسد».
342 الكافى - به نقل از عبد الأعلى بن اعيَن -: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمايد: «... من به كتاب خدا، دانايم. [اخبار مربوط به] آغاز آفرينش و آنچه تا روز قيامت به وجود خواهد آمد و اخبار آسمان و زمين، و اخبار بهشت و اخبار دوزخ، و اخبار آنچه بوده و اخبار آنچه خواهد بود، همه، در قرآن اند و من، اينها را مانند كفِ دستم مى شناسم. خداوند مى فرمايد كه در قرآن، هر چيزى بيان شده است».(1)
343 الكافى - به نقل از برخى شيعيان -: [شنيديم كه] امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «من آنچه را كه در آسمان ها و در زمين است، مى دانم؛ آنچه را كه در بهشت است، مى دانم؛ آنچه را كه در دوزخ است، مى دانم، و آنچه را در گذشته بوده و آنچه را در آينده خواهد شد، مى دانم».
سپس اندكى مكث كرد و ديد كه اين سخنان بر شنوندگان، گران آمد. از اين رو».
1) . اشاره است به آيۀ شريف 89 از سورۀ نحل: «و كتاب را بر تو فرو فرستاديم كه بيانگر هر چيزى است».
ذلِكَ مِن كِتابِ اللّهِ عز و جل إنَّ اللّهَ عز و جل يَقولُ: فيهِ تِبيانُ كُلِّ شَيءٍ.(1)
344 الكافي عن سماعة بن مهران عن الإمام الكاظم عليه السلام، قال: قُلتُ:... أصلَحَكَ اللّهُ، أتى رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله النّاسَ بِما يَكتَفونَ بِهِ في عَهدِهِ؟ قالَ: نَعَم، وما يَحتاجونَ إلَيهِ إلى يَومِ القِيامَةِ، فَقُلتُ: فَضاعَ مِن ذلِكَ شَيءٍ؟ فَقالَ: لا هُوَ عِندَ أهلِهِ.(2)
345 الإمام الرضا عليه السلام: ولَم يَمضِ صلى الله عليه و آله حَتّى بَيَّنَ لِاُمَّتِهِ مَعالِمَ دينِهِم، وأوضَحَ لَهُم سَبيلَهُم وتَرَكَهُم عَلى قَصدِ سَبيلِ الحَقِّ، وأقامَ لَهُم عَلِيّاً عليه السلام عَلَماً وإماماً، وما تَرَكَ لَهُم شَيئاً يَحتاجُ إلَيهِ الاُمَّةُ إلّابَيَّنَهُ.(3)4.
1) . الكافي: ج 1 ص 261 ح 2، بصائر الدرجات: ص 128 ح 5 و 6، تأويل الآيات الظاهرة: ج 1 ص 103 ح 7 كلّها عن الحارث بن المغيرة وعدّة من أصحابنا، كشف الغمّة: ج 2 ص 408 عن عبد الأعلى وعبيد بن بشير نحوه، بحار الأنوار: ج 92 ص 86 ح 21 وراجع: المناقب لابن شهر آشوب: ج 4 ص 250.
2) . الكافي: ج 1 ص 57 ح 13، الاختصاص: ص 282، بصائر الدرجات: ص 302 ح 4 كلاهما عن محمّد بن حكيم نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 305 ح 49 وراجع: المحاسن: ج 1 ص 421 ح 965.
3) . الكافي: ج 1 ص 199 ح 1، معاني الأخبار: ص 96 ح 2، الاحتجاج: ج 2 ص 439 ح 310، الغيبة للنعماني: ص 217 ح 6 كلّها عن عبدالعزيز بن مسلم، بحار الأنوار: ج 25 ص 121 ح 4.
فرمود: «اينها را من از طريق كتاب خداوند عز و جل مى دانم. خداوند عز و جل مى فرمايد كه بيان هر چيزى، در آن هست».
344 الكافى - به نقل از سماعة بن مهران -: به امام كاظم عليه السلام گفتم:... خداوند، كارت را به سامان بدارد! آيا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آنچه را كه مردم و روزگارش نياز داشتند، برايشان آورد؟
فرمود: «آرى، و آنچه را كه تا روز قيامت، بدان نياز دارند».
گفتم: آيا چيزى از آن هم از بين رفته است؟
فرمود: «نه. نزد اهلش محفوظ است».
345 امام رضا عليه السلام: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از دنيا نرفت تا آن كه براى امّت خود، نشانه هاى دينشان را بيان فرمود و راهشان را براى آنها روشن نمود و آنان را به شاه راهِ حق در آورد و على عليه السلام را نشان [راه] و پيشواى آنان، قرار داد و هر آنچه را كه مورد نياز امّت بود، برايشان بيان كرد.
از مباحث مهم و بحث برانگيز در بارۀ قرآن، جامعيت اين كتاب الهى است كه تشريح و بررسى دقيق اين موضوع مى تواند نوع نگاه ما را به قرآن و ميزان بهره بردارى ما را از آن معين كند.
قرآن پژوهان در اين كه مراد از جامعيت، چيست و قرآن چگونه و كدام نيازمندى هاى علمى ومعنوى انسان را بر مى آورد، آراى گوناگونى دارند كه برخى از مهم ترين هاى آنها بدين قرار اند:
از نظرگاه برخى قرآن پژوهان، جامعيت قرآن، مطلق است. بر اساس اين نظر، قرآن، هر آنچه را كه بتوان تصور كرد و نام علم و دانش برآن نهاد، در خود، جاى داده است، هر چند ما از شناختن آن قاصريم. برخى از طرفداران اين نظريه، علومى مانند: طب، مناظره، هندسه، جبر و مقابله، نجوم وغير اينها را ياد كرده و بر آن رفته اند كه همۀ اين علوم در قرآن، موجود است.(2)
اين گروه، با استناد به آياتى كه قرآن را «تبيان» و جامع مطالب و تفصيل دهندۀ هر چيزى معرفى مى كند، در دفاع از نظريۀ خويش كوشيده اند. از اين آيات اند:
«وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمِينَ.(1)
و اين كتاب را كه روشنگر هر چيزى است و براى مسلمانان رهنمود و رحمت و بشارتگرى است، بر تو نازل كرديم» .
«ما كانَ حَدِيثاً يُفْتَرى وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ.(2)
سخنى نيست كه به دروغ ساخته شده باشد، بلكه تصديق كتاب هايى است كه پيش از آن بوده و روشنگر هر چيزى است و براى مردمى كه ايمان مى آورند رهنمود و رحمتى است».(3)
روايات پرشمارى نيز جامعيت مطلق قرآن را تأييد كرده و دليلى بر اين مدعايند.
برخى از اين روايات، قرآن را «جامع علم اولين و آخرين» معرفى مى كند كه بايد با تفكر در معانى اين كتاب آسمانى، به آن علوم دست يافت:
مَن أرادَ عِلمَ الأَوَّلينَ وَالآخِرينَ فَليُثَوِّرِ القُرآنَ.(4)
هر كس طالب علم اولين و آخرين است، در قرآن كندوكاو كند.
بر اساس روايتى، امام صادق عليه السلام سوگند ياد كرده كه هيچ گاه انسان در حسرت نخواهد ماند كه چرا فلان مطلب در قرآن نيست:
إنَّ اللّهَ تَبارَكَ وتَعالى أنزَلَ في القُرآنِ تِبيانَ كُلِّ شَيءٍ، حَتّى وَاللّهِ ما تَرَكَ اللّهُ شَيئاً يَحتاجُ إلَيهِ العِبادُ، حَتّى لايَستَطيعَ عَبدٌ يَقولُ: لَو كانَ هذا انزِلَ فِي القُرآنِ، إلّاوقَد أنزَلَهُ اللّهُ فيهِ.(5)7.
خداوند - تبارك و تعالى -، بيان هر چيزى را در قرآن، فرو فرستاد، چندان كه - به خدا سوگند - هيچ چيزى را كه بندگان، بدان نياز دارند، فروگذار نكرد، مگر آن كه خداوند، آن را در قرآن، نازل كرده است.
در روايتى ديگر از آن حضرت آمده است:
إنَّ العَزيزَ الجَبّارَ أنزَلَ عَلَيكُم كِتابَهُ وهُوَ الصّادِقُ البارُّ، فيهِ خَبَرُكُم وخَبَرُ مَن قَبلَكُم وخَبَرُ مَن بَعدَكُم، وخَبَرُ السَّماءِ وَالأَرضِ، ولَو أتاكُم مَن يُخبِرُكُم عَن ذلِكَ لَتَعَجَّبتُم.(1)
خداوندِ توانا، كه راستگو و نيكى كننده است، كتابش را بر شما فرو فرستاد، و اخبارِ مربوط به شما و اخبار پيشينيان و اخبار آيندگان پس از شما، و اخبار آسمان و زمين [همه]، در آن اند. اگر كسى نزد شما بيايد و از آنها آگاهتان كند، قطعاً شگفت زده خواهيد شد.
نيز از آن حضرت است:
إنَّ اللّهَ عَزَّ ذِكرُهُ خَتَمَ بِنَبِيِّكُمُ النَّبِيّينَ فَلا نَبِيَّ بَعدَهُ أبَداً، وخَتَمَ بِكِتابِكُمُ الكُتُبَ فَلا كِتابَ بَعدَهُ أبَداً، وأنزَلَ فيهِ تِبيانَ كُلِّ شَيءٍ، وخَلْقَكُم وخَلْقَ السَّماواتِ وَالأَرض، ونَبَأَ ما قَبلَكُم وفَصْلَ ما بَينَكُم وخَبَرَ ما بَعدَكُم، وأمْرَ الجَنَّةِ وَالنّارِ وما أنتُم صائِرونَ إلَيهِ.(2)
خداوند - كه يادش گرامى باد - پيامبر شما را خاتم پيامبران قرار داد. بنا بر اين، پس از او هرگز پيامبرى برانگيخته نمى شود و كتاب شما را پايان بخش كتاب ها [ى آسمانى] قرار داد. بنا بر اين، پس از آن، هرگز كتابى نخواهد بود و بيان همه چيز و [چگونگى] آفرينش شما و آفرينش آسمان ها و زمين را و خبر آنچه پيش از شما بوده و [احكام] داورى ميان شما، و خبر آنچه را كه پس از شما خواهد بود، و موضوع بهشت و آتش و فرجام كار شما را در قرآن، نازل فرموده است.1.
با توجه به اين روايات و به ويژه عبارت «خلقكم»، دانسته مى شود كه قرآن افرون بر تشريع، امور تكوينى، نظير خلقت آسمان و زمين واخبار گذشته، حال و آينده را نيز در بردارد. مؤيد اين برداشت، نقلى از امام صادق عليه السلام است كه احكام و حلال و حرام را تنها بخش كوچكى از قرآن دانسته است.(1)
گروهى با بى اساس دانستن ادعاى جامعيت مطلق قرآن، مقصود از كمال و جامعيت قرآن را، جامعيت در شئون دينى، اعم از اصول و فروع آن دانسته(2)و روايات جامعيت قرآن را بر فهم باطن الفاظ كه نزد معصومان عليهم السلام است حمل كرده اند.
اين گروه معتقدند كه شأن قرآن و دين اقتضا نمى كند در امورى كه مربوط به يافته هاى خود بشر است، وارد شود و حتى راهنمايى كردن او هم معنا ندارد؛ زيرا خداوند به انسان عقل ارزانى داشته و انسان را توانمند و خردورز و كاوشگر آفريده و ميدان تأثيرپذيرى را در طبيعت باز گذاشته و لزومى ندارد كه خداوند فرمول شيمى يا مسائل رياضى را توضيح دهد(3)و اگر هم بحثى از علوم تجربى، رياضى، نجوم و مانند آن در قرآن آمده، فقط جنبۀ هدايتى و تربيتى آن مورد نظر بوده است.(4)
آياتى كه غرض از نزول قرآن را هدايت مى دانند، اين نظر را تقويت مى كنند؛ مانند:
«الر كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ. (5)
الف - لام - را. ما قرآن را بر تو (پيامبر) نازل كرديم تا با آن مردم را از تاريكى ها به سوى نور بيرون برى».
«وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ. (1)
و ما از قرآن آنچه براى مؤمنان شفا و رحمت است نازل مى كنيم».
«شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنّاسِ. (2)
ماه رمضان ماهى كه قرآن در آن فرو فرستاده شد، در حالى كه براى عموم مردم رهنمود است».
شيخ طوسى(3)و طبرسى «تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ» را بيان مشكلاتى دانسته اند كه مربوط به امور دين است.(4)زمخشرى نيز آيه را در ارتباط با امور دينى وبيان امور مربوط به سعادت افراد دانسته است.(5)علامۀ طباطبائى نيز با توجه به نقش هدايتى قرآن، مراد از «كل شىء» را همۀ چيزهايى دانسته كه بازگشت آنها به هدايت است، از معارف مرتبط به مبدأ و معاد گرفته تا اخلاق فاضله، احكام و اديان الهى و قصص و مواعظى كه مردم در هدايت وراه يافتنشان به آن محتاج اند.(6)
رواياتى نيز وجود دارند كه قرآن را در بيان احكام و قوانين مورد نياز مردم براى زندگى سعادتمندانه، جامع دانسته اند. در نقلى از امام على عليه السلام آمده است كه: «خدا حكمى از دين خود را بر شما پنهان نگذاشت و هيچ مطلبى را كه مورد رضايت و خشنودى اش باشد وا نگذاشت، جز اين كه نشانى آشكار و آيه اى محكم كه از آن جلوگيرى يا به سوى آن دعوت كند، برايش قرار داد».(7)ايشان در ادامه، مستند كلام خود را «ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ»(8)و «تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ»(9)قرار داده است.8.
روايت حضرت زهرا عليها السلام در خطبه فدكيه با بيانى كوتاه، مؤيد اين حقيقت است:
فيهِ تِبيانُ حُجَجِ اللّهِ المُنَوَّرَةِ، ومَحارِمِهِ المَحدودَةِ، وفَضائِلِهِ المَندوبَةِ، وجُمَلِهِ الكافِيَةِ، ورُخَصِهِ المَوهوبَةِ، وشَرايِعِهِ المَكتوبَةِ.(1)
در آن، حجّت هاى نورانى خداوند و حرام هاى تعيين شدۀ او، و فضايل فراخوانده اش، و عام هاى فراگير كفايت كنندۀ او، و رخصت هاى ارزانى شده اش، و قوانين و احكام واجب گشته اش، بيان شده اند.
از اين روايات است نقلى از امام رضا عليه السلام كه در آن، قرآن را شامل حلال و حرام و حدود و احكام و هر آنچه بندگان بدان نياز دارند معرفى مى كند.(2)پس با توجه به اين روايات، فهميده مى شود كه تفصيل حلال و حرام و حدود و احكام و به طور كلى آنچه انسان بدان نيازمند است، در قرآن وجود دارد و به فرمايش امام صادق عليه السلام حتى حكم قضايى مربوط به اختلاف اشخاص.(3)
اين گروه، جامعيت قران را در مقايسه با ديگر متون وحيانى دانسته و در توضيح آن آورده اند كه چون ذات خداوند بر قلوب انبيا عليهم السلام تجلى مى كند و اين تجليات به اعتبار اختلاف قلوب آنها متفاوت اند، و با توجه به اين كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خاتم پيامبران و مظهر تجلى اسم اللّه اعظم است، پيامبر اسلام، جامع كمالات پيامبران، و كتاب او نيز جامع كتب وحيانى است.(4)
آيات و رواياتى كه بر مُهَيْمِن (مسلّط و مُشْرف) بودن قرآن اشاره دارند، مؤيد اين مطلب اند كه از آن جمله است:
«وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ. (1)
و اين كتاب را به سوى تو به حق فرو فرستاديم، در حالى كه كتاب هاى آسمانى پيشين را تصديق مى كند و نسبت به آن مسلط و نگهبان است».
در روايتى از رسول اكرم صلى الله عليه و آله آمده است:
اُعطيتُ السُّوَرَ الطِّوالَ مَكانَ التَّوراةِ، واُعطيتُ المِئينَ مَكانَ الإِنجيلِ، واُعطيتُ المَثانِيَ مَكانَ الزَّبورِ، وفُضِّلتُ بِالمُفَصَّلِ؛ ثَمانٌ وسِتّونَ سورَةً، وهُوَ مُهَيمِنٌ عَلى سائِرِ الكُتُبِ، وَالتَّوراةِ لِموسى وَالإِنجيلِ لِعيسى وَالزَّبورِ لِداوودَ.(2)
سوره هاى بلند، به جاى تورات به من داده شده است، صدتايى ها، به جاى انجيل، و دوگان ها به جاى زبور. سوره هاى تفصيلى [و كوتاه] نيز - كه شصت و هشت سوره است -، افزون، به من داده شده است. اين قرآن، حاكم بر ديگر كتاب ها [ى آسمانى] است. تورات، از آنِ موسى است و انجيل، از آنِ عيسى است و زبور، از آنِ داوود.
در روايت ديگرى آمده است:
واُعطيتُ جَوامِعَ الكَلِمِ.(3)
خدا به من كلمات جامع داده است.
ابن عربى، در شرح اين روايت آورده است كه همۀ حقايق و معارف به پيامبر صلى الله عليه و آله داده شده است و به همين دليل، قرآن تمام معانى كتب انبياى سابق را جمع كرده است.(4)امام خمينى مراد از جوامع الكلم را وجود تمام منازل، از اسفل ملكى تا اعلى مراتب روحانيت و ملكوت، در قرآن دانسته و در ادامه آورده است كه با توجه به اين كه افراد در مدارك و معارف، مختلف و متفاوت اند قرآن به طورى نازل شده كه هر6.
كس به حسب كمال و ضعف ادراك و معارف و به حسب درجه اى كه از علم دارد از آن استفاده مى كند.(1)
با نگاهى گسترده به مجموع آيات و روايات مى توان گفت كه جامعيت قرآن، نسبت به همۀ معارف مورد نياز براى هدايت بشر (اعم از: احكام، عقايد، تاريخ، و هر آنچه در اين خصوص، مؤثر باشد)، پذيرفتنى است؛ امّا جامعيت مطلق قرآن، از ظواهر الفاظ قرآن قابل استنباط نيست؛ زيرا مطالبى مانند: فرمول هاى رياضى، فيزيك و شيمى، در مدلول لفظى آيات قرآن نيستند. با اين حال، با فرض صحّت رواياتى كه قرآن را مشتمل بر علم همۀ موجودات «عِلمُ ما كانَ و ما يَكُونُ و ما هُوَ كائِنٌ إلى يَومِ القِيامَةِ» دانسته اند، بايد اذعان كرد كه در اين صورت، دلالت قرآن بر همۀ علوم، از طريق دلالت لفظى نخواهد بود؛ بلكه با اشاراتى است كه اسرار و زواياى پنهان را كشف مى كند و فهم متعارف مخاطبان، از آن محروم است.(2)بنا بر اين، جامعيت مطلق قرآن، در خصوص پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام كه به بطون قرآن دسترسى دارند، پذيرفتنى است.
الفصل السابع:
المجابهة مع القرآن
المُجابَهَةُ مَعَ القُرآنِ
7/ 1
الافتِراءاتُ
أ - افتِراءُ السِّحرِ
الكتاب
«وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمّا جاءَهُمْ إِنْ هذا إِلاّ سِحْرٌ مُبِينٌ».(1)
«وَ إِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ».(2)
«وَ إِذْ قالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يا بَنِي إِسْرائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمّا جاءَهُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِينٌ».(3)
«فَقالَ إِنْ هذا إِلاّ سِحْرٌ يُؤْثَرُ».(4)
الحديث
346 دلائل النبوّة لأبي نعيم عن سعيد بن جبير: إنَّ الوَليدَ بنَ المُغيرَةِ اجتَمَعَ إلَيهِ نَفَرٌ مِن4.
قرآن
«و كسانى كه به حق - چون به سويشان آمد - كافر شدند، مى گويند: اين، جز سِحْرى آشكار نيست».
«و هر گاه نشانه اى ببينند، روى مى گردانند و مى گويند: سِحرى دائم است».
«و هنگامى را [ياد كن] كه عيسى پسر مريم گفت: «اى فرزندان اسرائيل! من، فرستادۀ خدا به سوى شما هستم. تورات را كه پيش از من بوده، تصديق مى كنم و به فرستاده اى كه پس از من مى آيد و نام او احمد است، بشارتگرم». پس وقتى براى آنان، دلايل روشن آورد، گفتند:
اين، سِحرى آشكار است».
«پس گفت: اين [قرآن]، جز جادويى كه [به برخى] آموخته اند، چيزى نيست».
حديث
346 دلائل النبوّة، ابو نعيم - به نقل از سعيد بن جُبَير -: گروهى از قريش، نزديك موسم
قُرَيشٍ، وكانَ ذا سِنٍّ فيهِم، وقَد حَضَرَ المَوسِمُ، فَقالَ لَهُم: يا مَعشَرَ قُرَيشٍ، إنَّهُ قَد حَضَرَ المَوسِمُ، وإنَّ وُفودَ العَرَبِ سَتَقدِمُ عَلَيكُم فيهِ، وقَد سَمِعوا بِأَمرِ صاحِبِكُم هذا، فَأَجمِعوا فيهِ رَأياً واحِداً ولا تَختَلِفوا؛ فَيُكَذِّبَ بَعضُكُم بَعضاً، ويَرُدَّ قَولُكُم بَعضُهُ بَعضاً.
قالوا: فَأَنتَ يا أبا عَبدِ شَمسٍ فَقُل، وأقِم لَنا رَأياً نَقُل بِهِ.
فَقالَ: بَل أنتُم فَقولوا وأسمَعُ.
قالوا: نَقولُ إنَّهُ كاهِنٌ.
قالَ: ما هُوَ بِكاهِنٍ، لَقَد رَأَينَا الكُهّانَ فَما هُوَ بِزَمزَمَةِ الكاهِنِ ولا سَجعِهِ.
قالوا: فَنَقولُ إنَّهُ لَمَجنونٌ.
قالَ: ما هُوَ بِمَجنونٍ، لَقَد رَأَينَا الجُنونَ وعَرَفناهُ فَما هُوَ بِخَنْقِهِ ولا تَخالُجِهِ ولا وَسوَسَتِهِ.
قالوا: فَنَقولُ إنَّهُ شاعِرٌ.
قالَ: ما هُوَ بِشاعِرٍ، لَقَد عَرَفنَا الشِّعرَ كُلَّهُ؛ رَجَزَهُ وهَزَجَهُ وقُريضَهُ ومَقبوضَهُ ومَبسوطَهُ فَما هُوَ بِالشّاعِرِ.
قالوا: فَنَقولُ ساحِرٌ.
قالَ: ما هُوَ بِساحِرٍ، لَقَد رَأَينَا السُّحّارَ وسِحرَهُم فَما هُوَ بِنَفْثِهِم ولا عَقْدِهِم.
قالوا: فَما تَقولُ يا أبا عَبدِ شَمسٍ؟
قالَ: وَاللّهِ إنَّ لِقَولِهِ لَحَلاوَةً، وإنَّ أصلَهُ لَمُغدِقٌ، وإنَّ فَرْعَهُ لَجَناةٌ، وما أنتُم بِقائِلينَ مِن هذا شَيئاً إلّاعُرِفَ أنَّهُ باطِلٌ، وإنَّ أقرَبَ القَولِ فيهِ لَأَن تَقولوا: ساحِرٌ، يُفَرِّقُ بَينَ
حج نزد وليد بن مُغَيره - كه ريش سفيد آنها بود -، گِرد آمدند. وليد به آنها گفت: اى گروه قريش! موسم حج، فرا رسيده است و گروه هاى عرب، به زودى در اين جا بر شما وارد خواهند شد. قطعاً آنان، آوازۀ اين همشهرى شما (محمّد صلى الله عليه و آله) را شنيده اند.
پس بياييد در بارۀ او بر يك نظر، هم داستان شويد و از اختلاف نظر بپرهيزيد؛ زيرا در اين صورت، سخنان شما متناقض خواهد شد و يكى، ديگرى را رد خواهد كرد.
قريشيان گفتند: تو، خود بگو - اى ابو عبد شمس - و يك نظر را ابراز كن تا همۀ ما، همان را بگوييم.
وليد گفت: نه. شما بگوييد و من مى شنوم.
گفتند: مى گوييم كه او كاهن (پيشگو) است.
وليد گفت: او كاهن نيست. ما كاهنان را ديده ايم. گفته هاى او از نوع زمزمه و سجعگويىِ كاهنان نيست.
گفتند: پس مى گوييم كه او ديوانه است.
وليد گفت: او ديوانه هم نيست. ما ديوانگى را ديده ايم و با آن آشناييم. او مانند ديوانگان، دچار خفگى و تشنّج و واگويه كردن نمى شود.
گفتند: مى گوييم كه او شاعر است.
وليد گفت: او شاعر هم نيست. ما تمام انواع شعر، از رَجَز و هَزَج و قُرَيضه و مَقبوضه و مَبسوطه را مى شناسيم. بنا بر اين، او شاعر نيست.
گفتند: مى گوييم كه جادوگر است.
وليد گفت: او جادوگر هم نيست. ما جادوگران و جادوى آنها را ديده ايم. او نه مانند جادوگران مى دَمَد و نه گِرِه مى زند.
گفتند: خودت چه مى گويى، اى ابو عبد شمس؟
وليد گفت: به خدا سوگند كه سخن او، حلاوتى دارد. ريشۀ آن، خوش گوار است و شاخه اش، پُرميوه. شما هر يك از اين سخنان را در بارۀ او بگوييد، [دروغ
المَرءِ وأبيهِ، وبَينَ المَرءِ و أخيهِ، وبَينَ المَرءِ و زَوجِهِ، وبَينَ المَرءِ وعَشيرَتِهِ.
فَتَفَرَّقوا عَنهُ بِذلِكَ.(1)
347 المستدرك على الصحيحين عن ابن عبّاس: إنَّ الوَليدَ بنَ المُغيرَةِ جاءَ إلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله، فَقَرَأَ عَلَيهِ القُرآنَ فَكَأَنَّهُ رَقَّ لَهُ، فَبَلَغَ ذلِكَ أبا جَهلٍ، فَأَتاهُ فَقالَ:
يا عَمِّ إنَّ قَومَكَ يَرَونَ أن يَجمَعوا لَكَ مالاً، قالَ: لِمَ؟ قالَ: لِيُعطوكَهُ فَإِنَّكَ أتَيتَ مُحَمَّداً لِتَعَرَّضَ لِما قِبَلَهُ، قالَ: قَد عَلِمَت قُرَيشٌ أنّي مِن أكثَرِها مالاً.
قالَ: فَقُل فيهِ قَولاً يَبلُغ قَومَكَ أنَّكَ مُنكِرٌ لَهُ أو أنَّكَ كارِهٌ لَهُ.
قالَ: وماذا أقولُ، فَوَاللّهِ ما فيكُم رَجُلٌ أعلَمُ بِالأَشعارِ مِنّي، ولا أعلَمُ بِرَجَزٍ ولا بِقَصيدَةٍ مِنّي، ولا بِأَشعارِ الجِنِّ، وَاللّهِ ما يُشبِهُ الَّذي يَقولُ شَيئاً مِن هذا، ووَاللّهِ إنَّ لِقَولِهِ الَّذي يَقولُ حَلاوَةً، وإنَّ عَلَيهِ لَطَلاوَةً، وإنَّهُ لَمُثمِرٌ أعلاهُ مُغدِقٌ أسفَلُهُ، وإنَّهُ لَيَعلو وما يُعلى، وإنَّهُ لَيَحطِمُ فاتِحَتَهُ.(2)
قالَ: لا يَرضى عَنكَ قَومُكَ حَتّى تَقولَ فيهِ. قالَ: فَدَعني حَتّى افَكِّرَ.
فَلَمّا فَكَّرَ قالَ: هذا سِحرٌ يُؤثَرُ يَأثِرُهُ عَن غَيرِهِ، فَنَزَلَت: «ذَرْنِي وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً»(3).(4)
ب - افتِراءُ الجُنونِ
الكتاب
«وَ قالُوا يا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ».(5)6.
1) . دلائل النبوّة لأبي نعيم: ص 232 ح 183، دلائل النبوّة للبيهقي: ج 2 ص 200 عن ابن عبّاس نحوه.
2) . في دلائل النبوّة للبيهقي: «ما تحته»، والظاهر أنّه هو الصواب.
3) المدّثّر: 11.
4) . المستدرك على الصحيحين: ج 2 ص 550 ح 3872، دلائل النبوّة للبيهقي: ج 2 ص 198، تفسير الطبري: ج 14 الجزء 29 ص 156، تفسير ابن كثير: ج 8 ص 292 كلاهما عن عكرمة، البداية والنهاية: ج 3 ص 60.
5) . الحجر: 6.
بودن و] نادرستى آن، معلوم مى شود. نزديك ترين سخن در بارۀ او، اين است كه بگوييد، جادوگر است و ميان انسان و پدرش و برادرش و همسرش و عشيره اش، جدايى مى افكنَد.
پس آن عدّه، [هم داستان] بر اين امر، از وليد جدا شدند.
347 المستدرك على الصحيحين - به نقل از ابن عبّاس -: وليد بن مُغَيره، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد.
پيامبر صلى الله عليه و آله براى او قرآن خواند و گويا وليد، تحت تأثير آن قرار گرفت. خبر به ابو جهل رسيد. نزد وليد آمد و گفت: عمو جان! قوم تو در نظر دارند كه برايت، پولى جمع كنند.
وليد گفت: چرا؟
ابو جهل گفت: تا آن را به تو بدهند؛ چون تو نزد محمّد رفته اى و تحت تأثيرش قرار گرفته اى (/تا از جانب او به نوايى برسى). وليد گفت: قريش مى داند كه من، از همۀ آنها ثروتمندترم. ابو جهل گفت: پس در بارۀ او سخنى بگو تا به قومت بفهمانَد كه تو منكر او هستى يا وى را خوش نمى دارى.
وليد گفت: چه بگويم؟ به خدا سوگند كه در ميان شما، هيچ كس به اندازۀ من، شعر نمى شناسد و با رَجَز و قصيده و اشعار جنّيان، آشنا نيست. به خدا سوگند، سخنانى كه او مى گويد، به هيچ كدام از اينها شباهت ندارد. به خدا سوگند كه سخن او، از حلاوت و زيبايى خاصّى برخوردار است. شاخه هايش، پُرميوه است و تنه اش، خوش گوار. او برتر است و چيزى برتر از او نيست، و آغازش را مى شِكَند.(1)
ابو جهل گفت: قومت، از تو راضى نمى شوند، مگر آن كه در بارۀ او چيزى بگويى.
وليد گفت: پس اجازه بده تا بينديشم.
چون قدرى انديشيد، گفت: اين، جادويى است آموختنى كه آن را از غير خود، مى آموزد. در اين هنگام، اين آيه نازل شد: «مرا با آن كه [او را] تنها آفريدم، وا گذار».
قرآن
«و گفتند: اى كسى كه قرآن بر او نازل شده است! به يقين، تو مجنونى».
1) . در دلائل النبوة ى بيهقى، «فرودستش» آمده كه ظاهراً همين درست است؛ يعنى: فرودستش را خُرد مى كند و مى شِكَند.
«وَ يَقُولُونَ أَ إِنّا لَتارِكُوا آلِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ».(1)
«ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ».(2)
«وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ».(3)
«كَذلِكَ ما أَتَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّ قالُوا ساحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ».(4)
«قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلّهِ مَثْنى وَ فُرادى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاّ نَذِيرٌ لَكُمْ بَيْنَ يَدَيْ عَذابٍ شَدِيدٍ».(5)
الحديث
348 تفسير القمّي: عَن أبِي المُهاجِرِ عَن أبي جَعفَرٍ [الباقر] - في قوله تعالى -: «ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ» قالَ عليه السلام: قالوا ذلِكَ لَمّا نَزَلَ الوَحيُ عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وأخَذَهُ الغَشيُ، فَقالوا: هُوَ مَجنونٌ.(6)
349 المعجم الكبير عن ابن عبّاس: أنَّ رَجُلاً مِن أَزدِ شَنوءَةَ يُقالُ لَهُ «ضِمامٌ»(7)كانَ بِاليَمَنِ، وَكانَ يُعالِجُ مِن الأَرواحِ، فَقَدِمَ مَكَّةَ فَسَمِعَهُم يَقولونَ لِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله: ساحِرٌ وكاهِنٌ مَجنونٌ. فَقالَ: لو أَتَيتُ هَذَا الرَّجُلَ لَعَلَّ اللّهَ يَشفيهِ عَلى يَدي وإنّي اعالِجُ مِن هذِه الأَرواحِ.
فَلَقِيهُ فَقالَ: يا مُحَمَّدُ إنَّ اللّهَ عَزّ وَجلَّ يَشفي عَلى يَدي، وإنّي اعالِجُ مِن هذِهِ الأَرواح.».
1) . الصافّات: 36.
2) . الدخان: 14.
3) . القلم: 51.
4) . الذاريات: 52.
5) . سبأ: 46. وراجع: الأعراف: 184، المؤمنون: 70، الطور: 29، القلم: 2، التكوير: 22، سبأ: 8.
6) . تفسير القمّي: ج 2 ص 290، بصائر الدرجات: ص 221 ح 5 عن أبي الهذيل وفيه صدره إلى «يطوفون بنا فيها»، بحار الأنوار: ج 97 ص 13 ح 19.
7) . كذا في المصدر: «ضمام» وفي بقية المصادر: «ضِماد».
«و مى گفتند: آيا ما براى شاعرى مجنون، دست از خدايانمان برداريم؟!».
«پس، از او روى برتافتند و گفتند: تعليم يافته اى مجنون است».
«و مى گفتند: او واقعاً مجنونى است».
«بدين سان، بر كسانى كه پيش از آنها بودند، هيچ پيامبرى نيامد، جز اين كه گفتند: ساحر يا مجنونى است».
«بگو: من، فقط به شما يك اندرز مى دهم كه: دو به دو و به تنهايى، براى خدا به پا خيزيد.
سپس بينديشيد كه رفيق شما، هيچ گونه جنّ زدگى ندارد. او براى شما از عذاب سختى كه در پيش است، جز هشدار دهنده اى نيست».
حديث
348 تفسير القمّى - به نقل از ابو مهاجر -: امام باقر عليه السلام - در بارۀ آيۀ «پس، از او روى برتافتند و گفتند: تعليم يافته اى ديوانه است» فرمود: اين را زمانى مى گفتند كه بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وحى نازل شد و به ايشان حالت غش دست داد. آنها گفتند: او مجنون است».
349 المعجم الكبير - به نقل از ابن عبّاس -: مردى از قبيله ازد، به نام «ضمام» كه ساكن يمن بود و جن زدگان را درمان مى كرد، به مكّه آمد و از اهالى مكّه شنيد كه به محمّد نسبت ساحرى، پيشگويى و ديوانگى مى دهند. ضمام گفت: اگر او را ببينم شايد خداوند وى رابه دست من شفا دهد؛ چرا كه من جن زدگان را درمان مى كنم.
سرانجام پيامبر را ديد و گفت: اى محمّد! خداوند عزيز و جليل، به دست من شفا مى دهد و من جن زدگان را درمان مى كنم.
فَقالَ صلى الله عليه و آله: الحَمدُ للّهِِ نَحمَدُهُ وَنَستعينُهُ، مَن يَهدِ اللّهُ فَلا مُضِلَّ لَهُ، وَ مَن يُضلِل فَلا هادِيَ لَهُ، وأشهَدُ أن لا إلهَ إلّااللّهُ، وأشهَدُ أنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَرَسُولُهُ.
فَقالَ: أعِد عَلَيَّ، فَأعادَ عَلَيهِ ثَلاثَ مَرّاتٍ. فَقالَ: لَقَد سَمِعتُ قَولَ الكَهَنَةِ وَ قَولَ السَّحَرَةِ وَ الشُّعَراء، فَما سَمِعتُ مِثلَ هؤُلاءِ الكَلِماتِ، ولَقَد بَلَغَ(1)قاموسَ البَحرِ!(2)مُدَّ يَدَكَ ابايِعكَ عَلَى الإسلامِ، فَمَدَّ يَدَهُ فَبايَعَهُ عَلَى الإسلامِ. وَ عَلى قَومي! فَبايَعَهُ عَلى قَومِهِ.(3)
ج - افتِراءُ الكِهانَةِ
«فَذَكِّرْ فَما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِكاهِنٍ وَ لا مَجْنُونٍ».(4)
«وَ لا بِقَوْلِ كاهِنٍ قَلِيلاً ما تَذَكَّرُونَ».(5)
راجع: ص 100 (افتراء السحر).
د - افتِراءُ الشِّعرِ
الكتاب
«بَلْ قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ بَلِ افْتَراهُ بَلْ هُوَ شاعِرٌ فَلْيَأْتِنا بِآيَةٍ كَما أُرْسِلَ الْأَوَّلُونَ».(6)
«وَ يَقُولُونَ أَ إِنّا لَتارِكُوا آلِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ».(7)6.
1) . في بقية المصادر: «بلغن»، وهو المناسب للسياق.
2) . قاموس البحر: وسطُه ولُجّتُه (النهاية: ج 5 ص 81 «نعس» و ج 4 ص 108 «قمس»).
3) . المعجم الكبير الطبراني: ج 8 ص 304 ح 8147، مسند ابن حنبل: ج 1 ص 647 ح 2749، السنن الكبرى: ج 3 ص 303 ح 5801، الطبقات الكبرى: ج 4 ص 241 كلّها نحوه وفيها «ضماد» بدل «ضمام».
4) . الطور: 29.
5) . الحاقّة: 42.
6) . الأنبياء: 5.
7) . الصافّات: 36.
پيامبر فرمود: سپاس از آن خداوند است. او را مى ستاييم و از او درخواست كمك مى كنيم. كسى را كه خدا هدايت كند، هيچ گم راه كننده اى نخواهد داشت و آن كه خدا گم راهش گرداند، هيچ هدايت گرى برايش نخواهد بود. گواهى مى دهم كه معبودى جز خدا نيست. گواهى مى دهم كه محّمد، بنده و فرستاده اوست.
ضمام گفت: اين جملات را برايم تكرار كن. پيامبر برايش سه بار تكرار كرد.
ضمام گفت: من گفته هاى پيشگويان، ساحران و شاعران را شنيده ام، امّا مانند اين سخنان را نشنيده ام. اينها به ژرفايى دريايند. دستت را بده تا از جانب خودم و از جانب قومم، با تو بر اسلام بيعت كنم. پيامبر دستش را به سوى او دراز كرد و او اسلام آورد و براى اسلام آوردن قومش نيز دست بيعت داد.
*ج - كِهانت(1)
«پس اندرز ده كه تو به لطف پروردگارت، نه كاهنى و نه ديوانه».
«و نه گفتار كاهنى [كه] كمتر، [از آن] پند مى گيريد».
ر. ك: ص 101 (جادو).
قرآن
«بلكه گفتند: «خواب هاى شوريده است؛ [نه،] بلكه آن را بر بافته؛ بلكه او شاعر است. پس همان گونه كه براى پيشينيان هم عرضه شد، بايد براى ما نشانه اى بياورد».
«و مى گفتند: آيا ما براى شاعرى مجنون، دست از خدايانمان برداريم؟!».
1) . كهانت: فالگويى؛ پيشگويى.
«أَمْ يَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ».(1)
«وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَلِيلاً ما تُؤْمِنُونَ».(2)
راجع: ص 100 (افتراء السحر).
الحديث
350 البرهان في تفسير القرآن عن عمر بن إبراهيم الأوسي: رُويَ عَن أميرِ المُؤمِنينَ عليه السلام: لَمّا نَزَلَت سورَةُ الشُّعراءِ في آخِرِها آيةُ الإنذارِ «وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ»(3)أمَرَني رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله وَقالَ: يا عَليُّ، أطبخُ وَلو كُراعَ شاةٍ، وَلَو صاعاً مِن طَعامٍ، وَقَعباً مِن لَبَنٍ، واعمِد إلى قُريشِ. قالَ: فَدَعَوتَهُم، وَاجتَمعوا أربَعينَ بَطَلاً بِزيادةٍ....
فَقالَ صلى الله عليه و آله: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ حم * تَنْزِيلٌ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ * كِتابٌ فُصِّلَتْ آياتُهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا»(4)إلى آخر الآية. «فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ»(5)فَأمسَكَ عُتبَةُ عَلىَ فيه، وَرَجَعَ فناشَدَهُ بِاللّه أسكُت فَسَكَتَ، وَ قامَ وَمَضى فَقامَ مَن كان حاضِراً خَلفَهُ فَلم يَلحَقوهُ، فَدَخَلَ وَلُم يَخرُج أبَداً.
فَغَدوهُ قُرَيشٌ، فَقالَ أبوجَهلُ: قوموا بِنا إليه. فَدَخَلوا وَجَلَسوا. فَقالَ أبو جَهلُ: يا عُتبَةُ، مُحمّدٌ سَحَرَكَ! فَقامَ قائماً عَلى قَدَمَيهِ، وَقالَ: يا لُكَعَ الرّجالِ، واللّه لَو لم تَكُن بِبَيتي لَقَتَلتُكَ شَرّ قَتلَةٍ، يا وَيلك! قُلتَ: مُحمّدٌ ساحِرٌ كاهنٌ شاعرٌ، سِرنا إليه، سمِعناه تكلّمَ بِكلام مِن ربّ السّماءِ، فَحَلَّفتُه وَأَمسَكَ، وَ قَد سَمّيتُموه الصّادقَ الأمينَ، هَل رأيتُم منه كَذبةً؟ وَلكنّي لَو تَركتُه يُتمّمُ ما قَرأَ لحَلّ بِكُم العَذابَ والذَّهابِ.(6)2.
«يا مى گويند: شاعرى است كه انتظار مرگش را مى بريم [و چشم به راهِ بَدِ زمانه بر اوييم]».
«و آن، گفتار شاعرى نيست، چه اندك ايمان مى آوريد».
ر. ك: ص 101 (جادو).
حديث
350 البرهان فى تفسير القرآن - به نقل از عمر بن ابراهيم اوسى -: از امير المؤمنين عليه السلام روايت شده كه وقتى سورۀ شعرا نازل شد و در آخر آن آيۀ انذار، يعنى آيۀ «وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ» فرود آمد، رسول خد صلى الله عليه و آله به من دستور داد كه: اى على! غذايى تهيه كن هر چند يك پاچۀ گوسفند و در حد يك پيمانه و يك ظرف شير باشد، و راهى قريش شو و آنها را دعوت كن. من هم آنها را دعوت كردم، و چهل و چند تن گرد آمدند... آن گاه رسول خدا صلى الله عليه و آله به سخن پرداخت و گفت: «به نام خداوند مهربان مهر ورز. حم. نازل شده اى از سوى خداوند مهربان مهرورز است. كتابى كه آيه هاى آن تفصيل داده شده است، قرآن عربى» تا پايان آيه. «اگر روى برتافتند بگو: من بيمتان مى دهم به آذرخشى مانند آذرخش قوم عاد و ثمود» عُتبه [بلند شد و] دست بر دهان پيامبر گذاشت و گفت: تو را به خداوند سوگند مى دهم كه خاموش باش. پيامبر خامش شد و بعد برخاست و رفت. همۀ آنان كه در آن جلسه پشت سر او بودند، برخاستند، ولى دنبال او نرفتند.
او به خانه اش رفت و بيرون نيامد. فرداى آن روز، ابو جهل به قريش گفت:
برخيزيد تا پيش عُتبه برويم. آنها پيش عتبه رفتند و وارد بر او شدند و در نزد او نشستند. ابو جهل گفت: اى عتبه، محمد تو را جادو كرد. عتبه به پا خاست و گفت اى فرومايه ترين مردان! به خداوند سوگند كه اگر در خانه ام نبودى، تو را به بدترين شكل مى كشتم. واى بر تو! گفتى: محمد جادوگر، كاهن و شاعر است. رفتيم پيش او و شنيديم كه از سوى پروردگار آسمان پيامى داشت، من به او سوگند دادم كه ادامه ندهد و خاموش باشد، و او هم ساكت شد. شما او را راستگوى امانتدار معرفى كرديد. آيا از او دروغى ديده ايد؟ من اگر او را رها كرده بودم و آنچه در حال خواندن بود تمام مى نمود، عذاب و نابودى را برايتان روا مى كرد.
ه - افتِراءُ الأَساطيرِ
الكتاب
«وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ وَ جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لا يُؤْمِنُوا بِها حَتّى إِذا جاؤُكَ يُجادِلُونَكَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلاّ أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ».(1)
«وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا قالُوا قَدْ سَمِعْنا لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا إِنْ هذا إِلاّ أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ».(2)
«إِذا تُتْلى عَلَيْهِ آياتُنا قالَ أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ».(3)
«وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ ما ذا أَنْزَلَ رَبُّكُمْ قالُوا أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ».(4)
«وَ قالُوا أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ اكْتَتَبَها فَهِيَ تُمْلى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً».(5)
الحديث
351 زاد المسير: قَولُهُ تَعالى: «وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ» سَبَبُ نُزولِها: إنَّ نَفَراً مِنَ المُشرِكينَ مِنهُم عُتبَةُ وشَيبَةُ وَالنَّضرُ بنُ الحارِثِ واُمَيَّةُ واُبَيٌّ ابنا خَلَفٍ، جَلَسوا إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وَاستَمَعوا إلَيهِ، ثُمَّ قالوا لِلنَّضرِ بنِ الحارِثِ: ما يَقولُ مُحَمَّدٌ؟
فَقالَ: وَالَّذي جَعَلَها بَنِيَّةً ما أدري ما يَقولُ؟ إلّاأنّي أرى تَحَرُّكَ شَفَتَيهِ، وما يَقولُ إلّا أساطيرَ الأَوَّلينَ مِثلَما كُنتُ احَدِّثُكُم عَنِ القُرونِ الماضِيَةِ. وكانَ النَّضرُ كَثيرَ الحَديثِ عَنِ القُرونِ الاُولى، فَنَزَلَت هذِهِ الآيَةُ.(6)
352 مجمع البيان - في بَيانِ شَأنِ نُزولِ قَولِهِتَعالى: «وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ وَ جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لا يُؤْمِنُوا بِها حَتّى إِذا جاؤُكَ يُجادِلُونَكَ5.
قرآن
«و برخى از آنان، به تو گوش فرا مى دهند؛ ولى ما بر دل هايشان، پرده ها افكنده ايم تا آن را نفهمند، و در گوش هايشان، سنگينى [قرار داده ايم]، و اگر هر معجزه اى را ببينند، به آن ايمان نمى آورند، تا آن جا كه وقتى نزد تو مى آيند و با تو جدال مى كنند، كسانى كه كفر ورزيدند، مى گويند: اين [كتاب]، چيزى جز افسانه هاى پيشينيان نيست».
«و چون آيات ما بر آنان خوانده شود، مى گويند: «به خوبى شنيديم. اگر مى خواستيم، قطعاً ما نيز همانند اين را مى گفتيم. اين، جز افسانه هاى پيشينيان نيست»».
«چون آيات ما بر او خوانده شود، مى گويد: افسانه هاى پيشينيان است».
«و چون به آنان گفته شود: «پروردگارتان، چه چيز نازل كرده است؟»، مى گويند: افسانه هاى پيشينيان است».
«و گفتند: افسانه هاى پيشينيان است كه آنها را براى خود، نوشته است و صبح و شام، بر او املا مى شود».
حديث
351 زاد المسير: اين سخن خداى متعال: «و برخى از آنان، به تو گوش فرا مى دهند»، سبب نزولش آن بود كه: گروهى از مشركان، از جمله عُتبه و شَيبه و نَضر بن حارث و اميّه و ابَى (دو پسر خَلَف)، نزديك پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نشستند و به او گوش فرا دادند. سپس به نضر بن حارث گفتند: محمّد، چه مى گويد؟
نضر گفت: سوگند به كسى كه اين را خانۀ كعبه قرار داد، نمى دانم چه مى گويد، مگر اين كه تكان خوردن لبانش را مى بينم! او جز افسانه هاى پيشينيان، چيزى نمى گويد، همانند چيزهايى كه من در بارۀ نسل هاى گذشته، برايتان نقل مى كنم.
نضر، از گذشتگان، بسيار مى گفت. در اين هنگام، اين آيه نازل شد.
352 مجمع البيان - در بيان شأن نزول اين سخن خداى متعال: «و برخى از آنان، به تو گوش فرا مى دهند؛ ولى ما بر دل هايشان، پرده هايى افكنده ايم تا آن را نفهمند، و در گوش هايشان، سنگينى
يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلاّ أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ» -: قيلَ: إنَّ نَفَراً مِن مُشرِكي مَكَّةَ، مِنهُم:
النَّضرُ بنُ الحارِثِ، وأبو سُفيانَ بنُ حَربٍ، وَالوَليدُ بنُ المُغيرَةِ، وعُتبَةُ بنُ رَبيعَةَ وأخوهُ شَيبَةُ، وغَيرُهُم، جَلَسوا إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، وهُوَ يَقرَأُ القُرآنَ، فَقالوا لِلنَّضرِ: ما يَقولُ مُحَمَّدٌ؟
فَقالَ: أساطيرَ الأَوَّلينَ، مِثلَ ما كُنتُ احَدِّثُكُم عَنِ القُرُونِ الماضِيَةِ. فَأَنزَلَ اللّهُ هذِهِ الآيَةَ.(1)
353 تفسير الطبري عن ابن عبّاس: كانَ النَّضرُ بنُ الحارِثِ بنِ كَلَدَةَ بنِ عَلقَمَةَ بنِ عَبدِ مَنافِ بنِ عَبدِ الدّارِ بنِ قُصَيٍّ مِن شَياطينِ قُرَيشٍ، وكانَ يُؤذي رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله ويَنصِبُ لَهُ العَداوَةَ، وكانَ قَد قَدِمَ الحيرَةَ، تَعَلَّمَ بِها أحاديثَ مُلوكِ فارِسَ وأحاديثَ رُستُمَ وأسفَندِيارَ.
فَكانَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله إذا جَلَسَ مَجلِساً فَذَكَّرَ بِاللّهِ وحَدَّثَ قَومَهُ ما أصابَ مَن قَبلَهُم مِنَ الاُمَمِ مِن نَقِمَةِ اللّهِ، خَلَفَهُ في مَجلِسِهِ إذا قامَ.
ثُمَّ يَقولُ: أنا وَاللّهِ يا مَعشَرَ قُرَيشٍ أحسَنُ حَديثاً مِنهُ، فَهَلُمّوا فَأَنَا احَدِّثُكُم أحسَنَ مِن حَديثِهِ، ثُمَّ يُحَدِّثُهُم عَن مُلوكِ فارِسَ ورُستُمَ وأسفَندِيارَ، ثُمَّ يَقولُ: ما مُحَمَّدٌ أحسَنُ حَديثاً مِنّي.
قالَ: فَأَنزَلَ اللّهُ تَبارَكَ وتَعالى فِي النَّضرِ ثَمانِيَ آياتٍ مِنَ القُرآنِ، قَولَهُ: «إِذا تُتْلى عَلَيْهِ آياتُنا قالَ أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ»(2)وكُلَّ ما ذُكِرَ فيهِ الأَساطيرُ فِي القُرآنِ.(3)ه.
[قرار داده ايم]، و اگر هر معجزه اى را ببينند، به آن ايمان نمى آورند، تا آن جا كه وقتى نزد تو مى آيند و با تو جدال مى كنند، كسانى كه كفر ورزيدند، مى گويند: اين [كتاب]، چيزى جز افسانه هاى پيشينيان نيست» -: مى گويند: جمعى از مشركان مكّه، از جمله نضر بن حارث و ابو سفيان بن حرب و وليد بن مُغَيره و عُتبة بن ربيعه و برادرش شَيبه و ديگران، در كنار پيامبر خدا صلى الله عليه و آله - كه مشغول خواندن قرآن بود - نشستند. سپس به نضر گفتند: محمّد، چه مى گويد؟
نضر گفت: افسانه هاى پيشينيان را [مى گويد]، مانند همان افسانه هايى كه من در بارۀ گذشتگان، برايتان حكايت مى كنم.
پس خداوند، اين آيه را فرو فرستاد.
353 تفسير الطبرى - به نقل از ابن عبّاس -: نضر بن حارث بن كَلَدة بن عَلقَمة بن عبد مناف بن عبد الدار بن قُصَى، از شيطان هاى قريش بود. او به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آزار و اذيّت مى رسانْد و با ايشان، آشكارا دشمنى مى نمود. وى به حيره رفته و در آن جا، تاريخ پادشاهان ايران و داستان هاى رستم و اسفنديار را آموخته بود.
بنا بر اين، هر گاه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در جايى مى نشست و از خدا ياد مى كرد و در بارۀ عذاب هايى كه خداوند بر سر امّت هاى پيشين آورده بود، براى قومش مى گفت، چون بر مى خاست و مى رفت، نضر به جاى او مى نشست و مى گفت: اى قريش! به خدا سوگند كه من، داستان هايى خوش تر از داستان هاى او برايتان مى گويم. پس بياييد كه من، سخنانى نيكوتر از سخنان او براى شما مى گويم.
آن گاه، از پادشاهان ايران و رستم و اسفنديار، براى آنها حكايت مى كرد. سپس مى گفت: داستان هاى محمّد، خوش تر از داستان هاى من نيست.
بدين سبب، خداوند - تبارك و تعالى -، هشت آيه از قرآن را در بارۀ نضر، فرو فرستاد. آيۀ: «چون آيات ما بر او خوانده شود، مى گويد: افسانه هاى پيشينيان است» و تمام آياتى كه در آنها تعبير «افسانه ها» آمده است.
و - افتِراءُ تَعليمِ الآخَرينِ
الكتاب
«ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ».(1)
«وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ».(2)
«وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَذا إِلاّ إِفْكٌ افْتَراهُ وَ أَعانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جاؤُ ظُلْماً وَ زُوراً * وَ قالُوا أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ اكْتَتَبَها فَهِيَ تُمْلى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً».(3)
الحديث
354 تفسير القمّي: قَولُهُ تَعالى: «وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ» وهُوَ لِسانُ أبي فُكَيهَةَ مَولَى ابنِ الحَضرَمِيِّ، كانَ أعجَمِيَّ اللِّسانِ، وكانَ قَدِ اتَّبَعَ نَبِيَّ اللّهِ وآمَنَ بِهِ، وكانَ مِن أهلِ الكِتابِ.
فَقالَت قُرَيشٌ: هذا وَاللّهِ يُعَلِّمُ مُحَمَّداً بِلِسانِهِ. يَقولُ اللّهُ: «وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ».(4)
3(5(5). الإمام الباقر عليه السلام - في قَولِهِ تَعالى: «إِفْكٌ افْتَراهُ» -: الإِفكُ؛ الكَذِبُ «وَ أَعانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ» يَعنونَ: أبا فُكَيهَةَ وحِبراً وعَدّاساً وعابِساً مَولى حُوَيطِبٍ، وقَولُهُ: «أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ اكْتَتَبَها» فَهُوَ قَولُ النَّضرِ بنِ الحارِثِ بنِ عَلقَمَةَ بنِ كَلَدَةَ، قالَ: أساطيرُ الأَوَّلينَ اكتَتَبَها مُحَمَّدٌ «فَهِيَ تُمْلى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً».(5)9.
قرآن
«پس، از او روى برتافتند و گفتند: تعليم يافته اى ديوانه است».
«و نيك مى دانيم كه آنان مى گويند: «جز اين نيست كه بشرى به او مى آموزد». [نه! چنين نيست؛ زيرا] زبان كسى كه [اين] نسبت را به او مى دهند، غير عربى است و اين [قرآن]، به زبان عربىِ روشن است».
«و كسانى كه كفر ورزيدند، گفتند: «اين [كتاب]، جز دروغى كه آن را بر بافته، [چيزى] نيست، و گروهى ديگر، او را بر آن، يارى كرده اند» و قطعاً [با چنين نسبتى] ظلم و بهتانى به پيش آوردند و گفتند: «افسانه هاى پيشينيان است كه آنها را براى خود، نوشته است و صبح و شام، بر او املا مى شود»».
حديث
354 تفسير القمّى: اين سخن خداى متعال: «و نيك مى دانيم كه آنان مى گويند: «جز اين نيست كه بشرى به او مى آموزد». [نه. چنين نيست؛ زيرا] زبان كسى كه [اين] نسبت را به او مى دهند، غير عربى است». مقصود، ابو فُكَيهه، وابستۀ ابن حَضرَمى، است كه زبانش غير عربى بود.
او از اهل كتاب بود و به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ايمان آورد و از ايشان، پيروى مى كرد.
از اين رو، قريش گفتند: به خدا سوگند كه او با زبان خودش، به محمّد، تعليم مى دهد. خداوند مى فرمايد: «در حالى كه اين [قرآن] به زبان عربىِ روشن است».
«و گروهى ديگر، او را بر آن، يارى كرده اند»، مقصود، ابو فُكَيهه و حِبر و عَدّاس و عابِس (وابستۀ حُوَيطِب) است و سخن او: «افسانه هاى پيشينيان است كه براى خود، نوشته است»، بيان سخن نضر بن حارث بن عَلقَمة بن كَلَده است. او بود كه گفت: افسانه هاى پيشنيان است كه محمّد، آنها را نوشته است «و هر صبح و شام، بر او املا مى شود».
فَحَكى اللّهُ قَولَهُم ورَدَّ عَلَيهِم، فَقالَ: «وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَذا إِلاّ إِفْكٌ افْتَراهُ» إلى قَولِهِ: «بُكْرَةً وَ أَصِيلاً»(2)فَرَدَّ اللّهُ عَلَيهِم وقالَ: «أَقُلْ» لَهُم يا مُحَمَّدُ «أَنْزَلَهُ الَّذِي يَعْلَمُ السِّرَّ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ كانَ غَفُوراً رَحِيماً»(3).(4)
7/ 2
المُؤامَراتُ
أ - المَنعُ مِنِ استِماعِ القُرآنِ
الكتاب
«وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ».(5)
«أَلا إِنَّهُمْ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِيَسْتَخْفُوا مِنْهُ أَلا حِينَ يَسْتَغْشُونَ ثِيابَهُمْ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ».(6)
الحديث
357 إعلام الورى عن عليّ بن إبراهيم: قَدِمَ أسعَدُ بنُ زُرارَةَ وذَكوانُ بنُ عَبدِ قَيسٍ في مَوسِمٍ5.
356 تفسير القمّى: سپس خداوند عز و جل نقل قول كرد و فرمود: «و كسانى كه كافر شدند، گفتند: اين نيست»، يعنى قرآن نيست، «مگر دروغى كه آن را بر بافتند و گروهى ديگر، به او بر آن، يارى كرده اند». آنها گفتند: اين چيزى كه محمّد مى خوانَد و ما را از آن، خبر مى دهد، در واقع، آن را از يهود مى آموزد و از قول دانشمندان نصارا مى نويسد. آن را از مردى به نام ابن قُبَيطه [آموخته و] مى نويسد و هر صبح و شام، از سخنان او نقل مى كند.
پس خداوند، سخن آنها را [در دو آيه] نقل و آن را رد مى كند و مى فرمايد: «و كسانى كه كفر ورزيدند، گفتند: اين [كتاب]، جز دروغى كه آن را بر بافته، [چيزى] نيست» تا [آخر آيۀ بعد:] «هر صبح و شام»، و در ردّ اين سخن آنان مى فرمايد: «بگو» به آنان - اى محمّد - كه: «آن را كسى نازل ساخته است كه رازِ نهان ها را در آسمان ها و زمين مى داند، و هموست كه همواره، آمرزندۀ مهربان است».
قرآن
«و كسانى كه كافر شدند، گفتند: «به اين قرآن، گوش مدهيد و سخن لغو در آن بيندازيد. شايد پيروز شويد»».
«آگاه باشيد كه آنان، دل مى گردانند [و مى كوشند] تا [راز خود را] از او نهفته بدارند. آگاه باشيد آن گاه كه آنان، جامه هايشان را بر سر مى كشند، [خدا] آنچه را نهفته و آنچه را آشكار مى دارند، مى داند».
حديث
357 إعلام الورى - به نقل از على بن ابراهيم -: اسعد بن زُراره و ذَكوان بن عبد قيس - كه هر
مِن مَواسِمِ العَرَبِ وهُما مِنَ الخَزرَجِ، وكانَ بَينَ الأَوسِ وَالخَزرَجِ حَربٌ قَد [بَغَوا(1)] فيها دَهراً طَويلاً، وكانوا لا يَضَعونَ السِّلاحَ لا بِاللَّيلِ ولا بِالنَّهارِ، وكانَ آخِرُ حَربٍ بَينَهُم يَومَ بُعاثٍ، وكانَت لِلأَوسِ عَلَى الخَزرَجِ، فَخَرَجَ أسعَدُ بنُ زُرارَةَ وذَكوانُ إلى مَكَّةَ في عُمرَةِ رَجَبٍ يَسأَلونَ الحِلفَ عَلَى الأَوسِ، وكانَ أسعَدُ بنُ زُرارَةَ صَديقاً لِعُتبَةَ بنِ رَبيعَةَ، فَنَزَلَ عَلَيهِ فَقالَ لَهُ: إنَّهُ كانَ بَينَنا وبَينَ قَومِنا حَربٌ وقَد جِئناكَ نَطلُبُ الحِلفَ عَلَيهِم، فَقالَ لَهُ عُتبَةُ: بَعُدَت دارُنا مِن دارِكُم ولَنا شُغلٌ لا نَتَفَرَّغُ لِشَيءٍ، قالَ:
وما شُغلُكُم وأنتُم في حَرَمِكُم وأمنِكُم؟
قالَ لَهُ عُتبَةُ: خَرَجَ فينا رَجُلٌ يَدَّعي أنَّهُ رَسولُ اللّهِ، سَفَّهَ أحلامَنا، وسَبَّ آلِهَتَنا، وأفسَدَ شُبّانَنا، وفَرَّقَ جَماعَتَنا.
فَقالَ لَهُ أسعَدُ: مَن هُوَ مِنكُم؟ قالَ: ابنُ عَبدِ اللّهِ بنِ عَبدِ المُطَّلِبِ، مِن أوسَطِنا شَرَفاً وأعظَمِنا بَيتاً.
وكانَ أسعَدُ وذَكوانُ وجَميعُ الأَوسِ وَالخَزرَجِ يَسمَعونَ مِنَ اليَهودِ الَّذينَ كانوا بَينَهُم - النَّضيرِ وقُرَيظَةَ وقَينُقاعَ -: أنَّ هذا أوانُ نَبِيٍّ يَخرُجُ بِمَكَّةَ، يَكونُ مُهاجَرُهُ بِالمَدينَةِ لَنَقتُلَنَّكُم بِهِ يا مَعشَرَ العَرَبِ.
فَلَمّا سَمِعَ ذلِكَ أسعَدُ وَقَعَ في قَلبِهِ ما كانَ سَمِعَ مِنَ اليَهودِ، قالَ: فَأَينَ هُوَ؟ قالَ:
جالِسٌ فِي الحِجرِ، وإنَّهُم لا يَخرُجونَ مِن شِعبِهِم إلّافِي المَوسِمِ، فَلا تَسمَع مِنهُ ولا تُكَلِّمهُ فَإِنَّهُ ساحِرٌ يَسحَرُكَ بِكَلامِهِ، وكانَ هذا في وَقتِ مُحاصَرَةِ بَني هاشِمٍ فِي الشِّعبِ.ف.
1) . كذا في ما عندنا من نسخة إعلام الورى، وقد رواه على بن ابراهيم. وفي حلية الأبرار: ج 1 ص 86 ح 1 عن علي بن إبراهيم وكذا بحار الأنوار: ج 19 ص 8 ح 5 عن إعلام الورى: عن علي بن إبراهيم: «بقوا» بالقاف.
دو از قبيلۀ خزرج بودند -، در يكى از اعياد عرب [به مكّه] آمدند. ميان اوس و خزرج، جنگ در گرفته بود و روزگارى دراز، اين جنگ، ادامه داشت و نه شب و نه روز، سلاح بر زمين نمى نهادند. آخرين جنگ ميان اين دو قبيله، جنگ بُعاث(1)بود كه در آن، اوسيان بر خزرجيان، پيروز شدند. اسعد بن زُراره و ذَكوان، در عمرۀ رجب به مكّه آمدند تا خواهان هم پيمانى عليه اوس شوند. اسعد بن زُراره با عُتبة بن ربيعه، دوست بود. از اين رو نزد او رفت و گفت: ميان ما و قوم ما، جنگ است و اينك، نزد تو آمده ايم و خواهان هم پيمانى عليه آنها هستيم. عُتبه به او گفت: محلّ ما از محلّ شما دور است و ما خود، گرفتاريم و فرصت پرداختن به كار ديگرى را نداريم.
اسعد گفت: چه گرفتارى اى؟ شما كه در حرم خود هستيد و امنيت داريد؟
عُتبه گفت: در ميان ما مردى پيدا شده كه ادّعا مى كند فرستادۀ خداست، خردمندان ما را كم خرد مى شمارد و از خدايانمان، بد مى گويد. جوانانمان را منحرف كرده و ميان ما، تفرقه انداخته است.
اسعد گفت: او كيست؟
عتبه گفت: پسر عبد اللّه بن عبد المطّلب. او از شريف ترين افراد ما و خاندانش، از بزرگ ترين خاندان هاى ماست.
اسعد و ذَكوان و همۀ اوسيان و خزرجيان، از يهوديانى كه در ميان آنها مى زيستند (يهود نَضير و قُرَيظه و قَينُقاع) شنيده بودند كه اكنون، زمان پيامبرى است كه در مكّه ظهور مى نمايد و به مدينه، مهاجرت مى كند و ما [يهوديان] به وسيلۀ او، شما گروه عرب را قلع و قمع مى كنيم. اسعد با شنيدن سخن عُتبه، به ياد چيزى افتاد كه از يهوديان، شنيده بود.
پرسيد: او كجاست؟
عتبه گفت: در حِجر [اسماعيل] نشسته است و آنان جز در موسم حج، از درّۀ [محلّ سكونت] خود، بيرون نمى آيند. به سخنان او گوش مسپار و با وى، سخن مگو؛ زيرا او با سخنانش، تو را جادو مى كند. اين واقعه، هنگامى بود كه بنى هاشم، در درّه [ى ابو طالب]، محاصره بودند.د.
1) . بُعاث، نام دژى از اوس بوده و جنگ بُعاث، از جنگ هاى مشهور عرب است كه شش سال پيش ازهجرت به وقوع پيوست و در آن، شمار بسيارى از خزرجيان به دست قبيلۀ اوس، كشته شدند.
فَقالَ لَهُ أسعَدُ: فَكَيفَ أصنَعُ وأنَا مُعتَمِرٌ، لابُدَّ لي أن أطوفَ بِالبَيتِ؟
قالَ: ضَع في اذُنَيكَ القُطنَ، فَدَخَلَ أسعَدُ المَسجِدَ وقَد حَشا اذُنَيهِ بِالقُطنِ، فَطافَ بِالبَيتِ ورَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله جالِسٌ فِي الحِجرِ مَع قَومٍ مِن بَني هاشِمٍ، فَنَظَرَ إلَيهِ نَظرَةً فَجازَهُ.
فَلَمّا كانَ فِي الشَّوطِ الثّاني قالَ في نَفسِهِ: ما أجِدُ أجهَلَ مِنّي أيَكونُ مِثلُ هذَا الحَديثِ بِمَكَّةَ فَلا أتَعَرَّفُهُ حَتّى أرجِعَ إلى قَومي فَاُخبِرَهُم؟ ثُمَّ أخَذَ القُطنَ مِن اذُنَيهِ ورَمى بِهِ، وقالَ لِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله: أنعِم صَباحاً.
فَرَفَعَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله رَأسَهُ إلَيهِ وقالَ: قَد أبدَلَنَا اللّهُ بِهِ ما هُوَ أحسَنُ مِن هذا، تَحِيَّةُ أهلِ الجَنَّةِ «السَّلامُ عَلَيكُم».
فَقالَ لَهُ أسعَدُ: إنَّ عَهدَكَ بِهذا لَقَريبٌ، إلى ما تَدعو يا مُحَمَّدُ؟
قالَ: إلى شَهادَةِ أن لا إلهَ إلَّااللّهُ، وأنّي رَسولُ اللّهِ، وأدعوكُم إلى «أَلاّ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ مِنْ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ إِيّاهُمْ وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللّهُ إِلاّ بِالْحَقِّ ذلِكُمْ وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ * وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتِيمِ إِلاّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْمِيزانَ بِالْقِسْطِ لا نُكَلِّفُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها وَ إِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ كانَ ذا قُرْبى وَ بِعَهْدِ اللّهِ أَوْفُوا ذلِكُمْ وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ»(1). فَلَمّا سَمِعَ أسعَدُ هذا قالَ لَهُ: أشهَدُ أن لا إلهَ إلَّااللّهُ، وأنَّكَ رَسولُ اللّهِ.(2)
358 الطبقات الكبرى عن عبد الواحد بن أبي عون الدوسيّ - وكانَ لَهُ حِلفٌ في قُرَيشٍ -: كانَ الطُّفَيلُ بنُ عَمرٍو الدَّوسِيُّ رَجُلاً شَريفاً شاعِراً مَليئاً كَثيرَ الضِّيافَةِ، فَقَدِمَ مَكَّةَ5.
اسعد به او گفت: پس چه كنم؟ من براى عمره آمده ام و بايد كعبه را طواف كنم.
عُتبه گفت: در گوش هايت، پنبه بگذار.
اسعد، در حالى كه گوش هايش را پُر از پنبه كرده بود، وارد مسجد [الحرام] شد و به طواف كعبه پرداخت. و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نيز با گروهى از بنى هاشم، در حجر [اسماعيل]، نشسته بود. اسعد، نگاهى به او كرد و رد شد.
او در دور دوم طواف، با خود گفت: نادان تر از خود نديده ام! چنين صحبتى در مكّه باشد و من، از آن سر در نياورم تا نزد قومم برگردم و آنان را هم آگاه گردانم؟!
آن گاه، پنبه را از گوش هاى خود، بيرون آورد و دور انداخت و به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گفت:
بامداد، خوش!
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سرش را به طرف او بلند كرد و فرمود: «خداوند، بهتر از اين را به ما داده است؛ درود بهشتيان را: "السَّلام عَلَيكم!"».
اسعد به ايشان گفت: تو، سخن تازه اى آورده اى، به چه چيز، دعوت مى كنى، اى محمّد؟
فرمود: «به گواهى دادن به اين كه معبودى جز خدا نيست، و من، فرستادۀ خدا هستم.
شما را دعوت مى كنم به اين كه: «چيزى را با او، شريك قرار مدهيد، و به پدر و مادر، احسان كنيد، و فرزندان خود را از بيمِ تنگ دستى مكُشيد - [كه] ما شما و آنان را روزى مى رسانيم - و به كارهاى زشت، چه علنى آن و چه پوشيده [اش]، نزديك مشويد؛ و نَفْسى را كه خدا حرام گردانيده، جز بر حق مكُشيد - اينهاست كه [خدا] شما را به [انجام دادن] آن، سفارش كرده است، باشد كه بينديشد -، و به مال يتيم، جز به نحوى [هر چه نيكوتر] نزديك مشويد، تا به حدّ رشد خود برسد و پيمانه و ترازو را به عدالت، تمام بپيماييد - [كه ما] بر هيچ كس، جز به قدر توانش، تكليف نمى كنيم - و چون [به داورى يا شهادت] سخن مى گوييد، دادگرى كنيد، هر چند [در بارۀ] خويشاوند [شما] باشد، و به پيمان خدا، وفا كنيد. اينهاست كه [خدا،] شما را به آن، سفارش كرده است. باشد كه پند گيريد»».
اسعد، چون اينها را شنيد، گفت: گواهى مى دهم كه معبودى جز خدا نيست و تو، فرستادۀ خدا هستى.
358 الطبقات الكبرى - به نقل از عبد الواحد بن ابى عون دَوسى كه با قريش، هم پيمان بود -:
طُفَيل بن عمرو دَوسى، مردى شريف و شاعر و ثروتمند و سفره دار بود. او به
ورَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله بِها، فَمَشى إلَيهِ رِجالٌ مِن قُرَيشٍ فَقالوا: يا طُفَيلُ إنَّكَ قَدِمتَ بِلادَنا، وهذَا الرَّجُلُ الَّذي بَينَ أظهُرِنا قَد أعضَلَ بِنا وفَرَّقَ جَماعَتَنا وشَتَّتَ أمرَنا، وإنَّما قَولُهُ كَالسِّحرِ يُفَرِّقُ بَينَ الرَّجُلِ وبَينَ أبيهِ، وبَينَ الرَّجُلِ وبَينَ أخيهِ، وبَينَ الرَّجُلِ وبَينَ زَوجَتِهِ، إنّا نَخشى عَلَيكَ وعَلى قَومِكَ مِثلَ ما دَخَلَ عَلَينا مِنهُ، فَلا تُكَلِّمهُ ولا تَسمَع مِنهُ.
قالَ الطُّفَيلُ: فَوَاللّهِ ما زالوا بي حَتّى أجمَعتُ أن لا أسمَعَ مِنهُ شَيئاً ولا اكَلِّمَهُ، فَغَدَوتُ إلَى المَسجِدِ وقَد حَشَوتُ اذُنَيَّ كُرسُفاً - يَعني قُطناً - فَرَقاً مِن أن يَبلُغَني شَيءٌ مِن قَولِهِ، حَتّى كانَ يُقالُ لي ذُو القُطنَتَينِ.
قالَ: فَغَدَوتُ يَوماً إلَى المَسجِدِ فَإِذا رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله قائِمٌ يُصَلّي عِندَ الكَعبَةِ، فَقُمتُ قَريباً مِنهُ، فَأَبَى اللّهُ إلّاأن يُسمِعَني بَعضَ قَولِهِ، فَسَمِعتُ كَلاماً حَسَناً، فَقُلتُ في نَفسي: واثُكلَ امّي! وَاللّهِ إنّي لَرَجُلٌ لَبيبٌ شاعِرٌ، ما يَخفى عَلَيَّ الحَسَنُ مِنَ القَبيحِ، فَما يَمنَعُني مِن أن أسمَعَ مِن هذَا الرَّجُلِ ما يَقولُ؟ فَإِن كانَ الَّذي يَأتي بِهِ حَسَناً قَبِلتُهُ وإن كانَ قَبيحاً تَرَكتُهُ. فَمَكَثتُ حَتَّى انصَرَفَ إلى بَيتِهِ، ثُمَّ اتَّبَعتُهُ حَتّى إذا دَخَلَ بَيتَهُ دَخَلتُ مَعَهُ.
فَقُلتُ: يا مُحَمَّدُ، إنَّ قَومَكَ قالوا لي كَذا وكَذا لِلَّذي قالوا لي، فَوَاللّهِ ما تَرَكوني يُخَوِّفونّي أمرَكَ حَتّى سَدَدتُ اذُنَيَّ بِكُرسُفٍ لِئَلّا أسمَعَ قَولَكَ، ثُمَّ إنَّ اللّهَ أبى إلّاأن يُسمِعَنيهِ، فَسَمِعتُ قَولاً حَسَناً فَاعرِض عَلَيَّ أمرَكَ.
فَعَرَضَ عَلَيهِ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله، الإِسلامَ وتَلا عَلَيهِ القُرآنَ، فَقالَ: لا وَاللّهِ ما سَمِعتُ قَولاً قَطُّ أحسَنَ مِن هذا ولا أمراً أعدَلَ مِنهُ. فَأَسلَمتُ وشَهِدتُ شَهادَةَ الحَقِّ، فَقُلتُ:
يا نَبِيَّ اللّهِ إنّي امرُؤٌ مُطاعٌ في قَومي وأنَا راجِعٌ إلَيهِم فَداعيهِم إلَى الإِسلامِ، فَادعُ اللّهَ أن يَكونَ لي عَوناً عَلَيهِم فيما أدعوهُم إلَيهِ.
مكّه آمد و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در مكّه بود. مردانى از قريش، نزد او رفتند و گفتند: اى طُفَيل! تو به شهر ما آمده اى و اين مردى كه در ميان ماست، براى ما مشكل ساز شده و در بين ما، تفرقه و پراكندگى افكنده است. سخنانش، چون جادوست و ميان فرزند با پدر، و برادر با برادر، و زن با شوهر، جدايى مى اندازد. مى ترسيم از جانب او بر سر تو و قومت، همان بلايى بيايد كه بر سر ما آمده است. بنا بر اين، با او هم سخن مشو و به سخنانش، گوش مسپار.
طُفَيل گفت: به خدا سوگند، آنها چندان در گوش من خواندند كه تصميم گرفتم هرگز از او چيزى نشنوم و با وى، سخن نگويم. صبح، در حالى به مسجد رفتم كه گوش هايم را از ترس آن كه چيزى از حرف هاى او به گوشم برسد، از پنبه پُر كرده بودم، به طورى كه به من «صاحب دو پنبه» مى گفتند.
يك روز صبح، به مسجد رفتم. ديدم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كنار كعبه، به نماز ايستاده است.
نزديكش ايستادم و خدا خواست كه پاره اى از سخنان او را به من بشنوانَد. پس سخنى نيكو شنيدم. با خود گفتم: مادرم عزادارم شود! به خدا سوگند، من مردى خردمند و شاعرم و خوب را از بد، تشخيص مى دهم. پس چرا نبايد بشنوم كه اين مرد، چه مى گويد؟ اگر آنچه را مى آورد، نيكو بود، آن را مى پذيرم، و اگر بد بود، رهايش مى كنم. پس درنگ كردم تا به سوى خانه اش ره سپار شد. من در پىِ او رفتم تا اين كه وارد خانه اش شد. من هم با او وارد شدم و گفتم: اى محمّد! قوم تو، به من چنين و چنان گفتند و حرف ها زدند و - به خدا سوگند - چندان در گوش من خواندند و مرا از تو ترساندند كه گوش هايم را با پنبه پُر كردم تا سخنانت را نشنوم؛ امّا خداوند، چنين خواست كه سخن تو را به گوش من برساند. پس سخنى نيكو شنيدم. اينك دينت را بر من، عرضه كن.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اسلام را بر او عرضه كرد و برايش قرآن خواند. طُفَيل گفت: به خدا سوگند كه هرگز، سخنى نيكوتر از اين و دينى عادلانه تر از اين نشنيده ام. پس اسلام آوردم و به حق، شهادت دادم و گفتم: اى پيامبر خدا! من در ميان قوم خود، مُطاع هستم. نزد ايشان، باز مى گردم و آنان را به اسلام، دعوت مى كنم. پس دعا كن كه خداوند، مرا در آنچه ايشان را به آن فرا مى خوانم، يارى كند.
فَقالَ: اللّهُمَّ اجعَل لَهُ آيَةً.(1)
ب - الكُفرُ بَعدَ إظهارِ الإِيمانِ
الكتاب
«وَ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ آمِنُوا بِالَّذِي أُنْزِلَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهارِ وَ اكْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ».(2)
الحديث
359 تفسير مجاهد: «آمِنُوا بِالَّذِي أُنْزِلَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهارِ وَ اكْفُرُوا آخِرَهُ» : هُمُ اليَهودُ صَلَّوا مَعَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله أوَّلَ النَّهارِ صَلاةَ الفَجرِ وكَفَروا آخِرَ النَّهارِ مَكراً مِنهُم، لِيُرُوا النّاسَ أنَّهُ قَد بَدَت لَهُم مِنهُ الضَّلالَةُ بَعدَ أن كانُوا اتَّبَعوهُ.(3)
360 تفسير الطبري عن السدّي: «وَ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ آمِنُوا بِالَّذِي أُنْزِلَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهارِ وَ اكْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» كانَ أحبارُ قُرىً عَرَبِيَّةٍ اثنَي عَشَرَ حِبراً، فَقالوا لِبَعضِهِم: ادخُلوا في دينِ مُحَمَّدٍ أوَّلَ النَّهارِ، وقولوا: نَشهَدُ أنَّ مُحَمَّداً حَقٌّ صادِقٌ، فَإِذا كانَ آخِرُ النَّهارِ فَاكفُروا وقولوا: إنّا رَجَعنا إلى عُلَمائِنا وأحبارِنا فَسَأَلناهُم فَحَدَّثونا أنَّ مُحَمَّداً كاذِبٌ، وأنَّكُم لَستُم عَلى شَيءٍ، وقَد رَجَعنا إلى دينِنا فَهُوَ أعجَبُ إلَينا مِن دينِكُم، لَعَلَّهُم يَشُكّونَ، يَقولونَ: هؤُلاءِ كانوا مَعَنا أوَّلَ النَّهارِ، فَما بالُهُم؟ فَأَخبَرَ اللّهُ عز و جل رَسولَهُ صلى الله عليه و آله بِذلِكَ.(4)
361 تفسير القرطبي: قَولُهُ تَعالى: «وَ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ آمِنُوا بِالَّذِي أُنْزِلَ عَلَى الَّذِينَه.
فرمود: «بار خدايا! براى او نشانه اى قرار ده».
قرآن
«و جماعتى از اهل كتاب گفتند: در آغاز روز، به آنچه بر مؤمنان نازل شد، ايمان بياوريد و در پايان آن [روز]، انكار كنيد. شايد آنان [از اسلام] برگردند».
حديث
359 تفسير مجاهد: «در آغاز روز، به آنچه بر مؤمنان نازل شد، ايمان بياوريد و در پايان آن [روز]، انكار كنيد». اينان، يهوديان بودند كه در آغاز روز، نماز صبح را با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مى خواندند و در پايان روز، به كفر مى گراييدند، تا با اين ترفند، به مردم وانمود كنند كه اوّل، پيرو ايشان بوده اند. سپس برايشان معلوم شده كه وى، گم راه است.
360 تفسير الطبرى - به نقل از سَدّى -: «و جماعتى از اهل كتاب گفتند: در آغاز روز، به آنچه بر مؤمنان نازل شد، ايمان بياوريد و در پايان آن [روز]، انكار كنيد. شايد آنان [از اسلام] برگردند».
عالمان يهود در چند روستاى عرب نشين - كه شمار ايشان، دوازده تن بود -، به عدّه اى از يهوديان گفتند: در آغاز روز، به دين محمّد در آييد و بگوييد: گواهى مى دهيم كه محمّد، بر حق است و راست مى گويد، و چون آخر روز شد، كافر شويد و بگوييد: ما به علما و ملّايان خود، مراجعه كرديم و از آنها پرسيديم. آنها به ما گفتند كه: محمّد، دروغ مى گويد و شما بر حق نيستيد. از اين رو به دين خود، باز گشتيم؛ چون آن نزد ما، خوش تر از دين شماست. شايد [با اين كار،] مسلمانان [در حقّانيت دين خود]، دچار شك [و ترديد] شوند و بگويند: اينان، در آغاز روز، با ما بودند. پس چه شد كه برگشتند؟ امّا خداوند عز و جل پيامبرش را از اين مطلب، آگاه ساخت.
361 تفسير القُرطُبى: اين سخن خداى متعال: «و جماعتى از اهل كتاب گفتند: در وجه روز، به آنچه
آمَنُوا وَجْهَ النَّهارِ وَ اكْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» نَزَلَت في كَعبِ بنِ الأَشرَفِ ومالِكِ بنِ الصَّيفِ وغَيرِهِما، قالوا لِلسَّفِلَةِ مِن قَومِهِم: «آمِنُوا بِالَّذِي أُنْزِلَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا ْ وَجْهَ النَّهارِ» ، يَعني أوَّلَهُ. وسُمِّيَ وَجهاً لِأَنَّهُ أحسَنُهُ، وأوَّلُ ما يُواجَهُ مِنهُ أوَّلُهُ.(1)
ج - الاِستِهزاءُ
الكتاب
«وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللّهِ يُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ إِنَّ اللّهَ جامِعُ الْمُنافِقِينَ وَ الْكافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعاً».(2)
«وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّما كُنّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ قُلْ أَ بِاللّهِ وَ آياتِهِ وَ رَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ».(3)
«وَ إِذا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آياتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ وَ إِمّا يُنْسِيَنَّكَ الشَّيْطانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرى مَعَ الْقَوْمِ الظّالِمِينَ».(4)
«وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ أَيُّكُمْ زادَتْهُ هذِهِ إِيماناً فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَزادَتْهُمْ إِيماناً وَ هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ * وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ كافِرُونَ * أَ وَ لا يَرَوْنَ أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ فِي كُلِّ عامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ لا يَتُوبُونَ وَ لا هُمْ يَذَّكَّرُونَ * وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ هَلْ يَراكُمْ مِنْ أَحَدٍ ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ».(5)
«وَ إِذا رَآكَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَتَّخِذُونَكَ إِلاّ هُزُواً أَ هذَا الَّذِي يَذْكُرُ آلِهَتَكُمْ وَ هُمْ بِذِكْرِ الرَّحْمنِ هُمْ7.
بر مؤمنان نازل شد، ايمان بياوريد و در پايان آن [روز]، انكار كنيد. شايد آنان [از اسلام] برگردند»، در بارۀ كعب بن اشرف و مالك بن صيف و عدّه اى ديگر، نازل شد كه به فرومايگان از قوم خود گفتند: «در وجه روز، به آنچه بر مؤمنان نازل شد، ايمان آوريد». «وجه روز»، به معناى اوّلِ روز است و علّت آن كه اوّل روز را «وَجه (روى، صورت)» ناميده اند، اين است كه زيباترين بخشِ روز است، و نيز نخستين چيزى كه با آن مواجه مى شوند، آغاز روز است.
قرآن
«و البتّه [خدا] در كتاب (قرآن)، بر شما نازل كرده كه هر گاه شنيديد كه آيات خدا، مورد انكار و ريشخند قرار مى گيرد، با آنان منشينيد تا به سخنى غير از آن، مشغول شوند؛ چرا كه در اين صورت، شما هم مانند آنان خواهيد بود. خداوند، منافقان و كافران، همگى را در دوزخ، گرد خواهد آورد».
«و اگر از ايشان بپرسى، مسلّماً خواهند گفت: «ما فقط، شوخى و بازى مى كرديم». بگو: آيا خدا و آيات او و پيامبرش را ريشخند مى كرديد؟!».
«و چون ديدى كه كسانى [به قصد تخطئه] در آيات ما فرو مى روند، از ايشان روى برتاب، تا به سخنى غير از آن وارد شوند؛ و اگر شيطان، تو را [در اين باره] به فراموشى انداخت، پس از توجّه، [ديگر] با قوم ستمكار، منشين».
«و چون سوره اى نازل شود، از ميان آنان، كسى است كه مى گويد: «اين [سوره]، بر ايمان كدام يك از شما افزود؟»؛ امّا كسانى كه ايمان آورده اند، بر ايمانشان افزوده مى شود و آنان، شادمانى مى كنند. امّا كسانى كه در دل هايشان بيمارى است، پليدى بر پليدى شان افزوده مى شود و در حال كفر، در مى گذرند. آيا نمى بينند كه آنان، در هر سال، يك يا دو بار، آزموده مى شوند [و] سپس باز هم توبه نمى كنند و عبرت نمى گيرند؟ و چون سوره اى نازل شود، بعضى از آنان به بعضى ديگر، نگاه مى كنند [و مى گويند]: «آيا كسى شما را مى بيند؟».
سپس [مخفيانه، از حضور پيامبر] باز مى گردند. خدا، دل هايشان را [از حق] برگرداند؛ زيرا آنان، گروهى هستند كه نمى فهمند».
«و كسانى كه كافر شدند، چون تو را ببينند، فقط به سخره ات مى گيرند [و مى گويند]: «آيا اين، همان كس است كه خدايانتان را [به بدى] ياد مى كند؟»، در حالى كه آنان، خود، ياد
كافِرُونَ».(1)
«وَ إِذا عَلِمَ مِنْ آياتِنا شَيْئاً اتَّخَذَها هُزُواً أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ».(2)
«يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِما فِي قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِؤُا إِنَّ اللّهَ مُخْرِجٌ ما تَحْذَرُونَ».(3)
الحديث
362 تفسير القمّي: قَولُهُ تَعالى: «يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِما فِي قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِؤُا إِنَّ اللّهَ مُخْرِجٌ ما تَحْذَرُونَ» قالَ: كانَ قَومٌ مِنَ المُنافِقينَ لَمّا خَرَجَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله إلى تَبوكَ كانوا يَتَحَدَّثونَ فيما بَينَهُم ويَقولونَ: أيَرى مُحَمَّدٌ أنَّ حَربَ الرّومِ مِثلُ حَربِ غَيرِهِم، لا يَرجِعُ مِنهُم أحَدٌ أبَداً.
فَقالَ بَعضُهُم: ما أخلَقَهُ(4)أن يُخبِرَ اللّهُ مُحَمَّداً بِما كُنّا فيهِ وبِما في قُلوبِنا، ويُنَزِّلَ عَلَيهِ بِهذا قُرآناً يَقرَؤُهُ النّاسُ، وقالوا هذا عَلى حَدِّ الاِستِهزاءِ.
فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله لِعَمّارِ بنِ ياسِرٍ: الحَقِ القَومَ فَإِنَّهُم قَدِ احتَرَقوا، فَلَحِقَهُم عَمّارٌ فَقالَ: ما قُلتُم؟ قالوا: ما قُلنا شَيئاً، إنَّما كُنّا نَقولُ شَيئاً عَلى حَدِّ اللَّعبِ وَالمِزاحِ، فَأَنزَلَ اللّهُ: «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّما كُنّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ قُلْ أَ بِاللّهِ وَ آياتِهِ وَ رَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ * لا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ إِنْ نَعْفُ عَنْ طائِفَةٍ مِنْكُمْ نُعَذِّبْ طائِفَةً بِأَنَّهُمْ كانُوا مُجْرِمِينَ»(5).(6)1.
1) . الأنبياء: 36.
2) . الجاثية: 9. و راجع: النساء: 140، الأنعام: 5 و 10، الحجر: 11 و 95، الكهف: 106، الروم: 10.
3) . التوبة: 64.
4) . في المصدر: «ما أخلفه»، والتصويب من بحار الأنوار. و «ما أخلَقَهُ» أي ما أشبهه. ويقال: إنّه لخَليق: أي حَرِيّ؛ يقال ذلك للشيء الذي قد قرب أن يقع وصحّ عند من سمع بوقوعه كونه وتحقيقه (لسان العرب: ج 10 ص 91).
5) التوبة: 65 و 66.
6) . تفسير القمّي: ج 1 ص 300، بحار الأنوار: ج 21 ص 221 ح 4 وراجع: زاد المسير: ج 3 ص 315 و مجمع البيان: ج 5 ص 71.
[خداى] رحمان را منكرند».
«و چون از نشانه هاى ما چيزى بداند، آن را به ريشخند مى گيرد. آنان، عذابى خفّت آور خواهند داشت».
«منافقان بيم دارند از اين كه [مبادا] سوره اى در بارۀ آنان، نازل شود كه به ايشان (مسلمانان)، از آنچه در دل هايشان هست، خبر دهد. بگو: «ريشخند كنيد. بى ترديد، خداوند، آنچه را [كه از آن] مى ترسيد، بر ملا خواهد كرد»».
حديث
362 تفسير القمّى: اين سخن خداى متعال: «منافقان بيم دارند از اين كه [مبادا] سوره اى در بارۀ آنان نازل شود كه به ايشان (مسلمانان) از آنچه در دل هايشان هست، خبر دهد. بگو: «ريشخند كنيد.
بى ترديد، خداوند، آنچه را [كه از آن] مى ترسيد، بر ملا خواهد كرد»». امام عليه السلام فرمود: هنگامى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ره سپار جنگ تبوك شد، عدّه اى از منافقان، در بين خود صحبت مى كردند و مى گفتند: آيا محمّد فكر مى كند كه جنگ با روميان، مانند جنگ با ديگران است؟ يك نفر از آنان هم باز نخواهد گشت!
يكى از منافقان گفت: همين حالاست كه خدا به محمّد، خبر دهد كه ما چه مى گوييم و در دل هاى ما، چه مى گذرد و در اين باره، [در] قرآنى كه مردم آن را مى خوانند، به او [چيزى] نازل كند!
آنها اين سخن را از سرِ تمسخر مى گفتند. پس پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به عمّار بن ياسر فرمود:
«خودت را به آن عدّه برسان كه سوختند!».
عمّار، خودش را به آنها رساند و گفت: شما چه گفته ايد؟
گفتند: چيزى نگفته ايم. فقط حرف هايى از سرِ شوخى و مزاح مى گفتيم.
پس خداوند، اين آيات را فرو فرستاد: «و اگر از ايشان بپرسى، مسلّماً خواهند گفت: «ما فقط، شوخى و بازى مى كرديم». بگو: «آيا خدا و آيات او و پيامبرش را ريشخند مى كرديد؟!». عذر نياوريد. شما بعد از ايمانتان، كافر شده ايد. اگر از گروهى از شما در گذريم، گروهى [ديگر] را عذاب خواهيم كرد؛ چرا كه آنان، تبهكار بودند».
فَقالَ لَهُ عَوفٌ: كَذَبتَ، ولكِنَّكَ مُنافِقٌ، لَاُخبِرَنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله. فَذَهَبَ عَوفٌ إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله لِيُخبِرَهُ، فَوَجَدَ القُرآنَ قَد سَبَقَهُ.
فَقالَ زَيدٌ: قالَ عَبدُ اللّهِ بنُ عُمَرَ: فَنَظَرتُ إلَيهِ مُتَعَلِّقاً بِحَقَبِ(1)ناقَةِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، تَنكُبُهُ الحِجارَةُ، يَقولُ: «إِنَّما كُنّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ».
فَيَقولُ لَهُ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: «أَ بِاللّهِ وَ آياتِهِ وَ رَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ» ، ما يَزيدُهُ.(2)
364 الإمام عليّ عليه السلام - في وَصِيَّتِهِ لِابنِهِ مُحَمَّدِ ابنِ الحَنَفِيَّةِ -: فَفَرَضَ عَلَى السَّمعِ أن لا تُصغِيَ بِهِ إلَى المَعاصي، فَقالَ عز و جل: «وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللّهِ يُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ» وقالَ عز و جل: «وَ إِذا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آياتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ» ثُمَّ استَثنى عز و جل مَوضِعَ النِّسيانِ فَقالَ: «وَ إِمّا يُنْسِيَنَّكَ الشَّيْطانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرى مَعَ الْقَوْمِ الظّالِمِينَ».(3)
3(6(5) . تفسير الطبري عن ابن جريج: كانَ المُشرِكونَ يَجلِسونَ إلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله يُحِبّونَ أن يَسمَعوا مِنهُ، فَإِذا سَمِعُوا استَهزَؤوا فَنَزَلَت: «وَ إِذا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آياتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ» الآيَةَ.(4)9.
1) . الحَقَب: الحبل المشدود على حَقوِ البعير. أو مِن حقيبته؛ وهي الزيادة التي تجعل في مؤخّر القَتَب، والوعاء الذي يجمع الرجل فيه زاده (النهاية: ج 1 ص 412 «حقب»).
2) . تفسير الطبري: ج 6 الجزء 10 ص 172، تفسير ابن كثير: ج 4 ص 111 عن عبد اللّه بن عمر نحوه.
3) . كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 2 ص 626 ح 3215، الكافي: ج 2 ص 35 ح 1 عن أبي عمرو الزبيري عن الإمام الصادق عليه السلام نحوه، بحار الأنوار: ج 69 ص 25 ح 6.
4) . تفسير الطبري: ج 5 الجزء 7 ص 229.
363 تفسير الطبرى - به نقل از زيد بن اسلَم -: مردى از منافقان، در غزوۀ تبوك به عوف بن مالك گفت: اين قاريانِ ما را چه شده است كه از ما، شكم چران تر و دروغگوتر، و در جنگ، بُزدل ترند؟
عوف به او گفت: ياوه مى گويى. تو منافقى. حتماً به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خبر مى دهم!
نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رفت تا موضوع را به ايشان بگويد؛ امّا ديد كه پيش تر، قرآن، از آن خبر داده است.
عبد اللّه بن عمر مى گويد: آن منافق را ديدم كه به بند پالان شتر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آويخته است و به سنگ ها مى خورَد و پاهايش، زخمى شده و مى گويد: «ما فقط، شوخى و بازى مى كرديم»، و پيامبر صلى الله عليه و آله به او مى فرمايد: «آيا خدا و آيات او و پيامبرش را ريشخند مى كرديد؟!»، و بيش از اين، چيزى به او نمى فرمود.
364 امام على عليه السلام - در سفارش ايشان به فرزندش محمّد بن حنفيّه -: [خداوند] بر گوش، واجب ساخته كه با آن، گناهان را نشنوى و فرموده: «و البتّه [خداوند] در كتاب (قرآن)، بر شما نازل كرده كه: هر گاه شنيديد كه آيات خدا، مورد انكار و ريشخند قرار مى گيرد، با آنان منشينيد تا به سخنى غير از آن، مشغول شوند؛ چرا كه در اين صورت، شما هم مانند آنان خواهيد بود» و فرمود: «و چون ديدى كه كسانى [به قصد تخطئه] در آيات ما فرو مى روند، از ايشان روى برتاب، تا به سخنى غير از آن، وارد شوند». سپس مورد فراموشى را استثنا كرده و فرموده:
«و اگر شيطان، تو را [در اين باره] به فراموشى انداخت، پس از توجّه، [ديگر] با قوم ستمكار، منشين».
فَقالَ إنَّ رَبّي نَهاني أن احَدِّثَكُم فَأَنزَلَ اللّهُ تَعالى: «عَمَّ يَتَساءَلُونَ * عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ»(2).(3)
3(6(7) . تفسير الطبري عن السدّي: كانَ المُشرِكونَ إذا جالَسُوا المُؤمِنينَ وَقَعوا فِي النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله وَالقُرآنِ، فَسَبّوهُ وَاستَهزَؤوا بِهِ، فَأَمَرَهُمُ اللّهُ أن لا يَقعُدوا مَعَهُم حَتّى يَخوضوا في حَديثٍ غَيرِهِ.(4)
368 تفسير الثعلبي: إنَّ المُنافِقِينَ كانوا يَجلِسونَ إلى الأحبارِ اليَهودِ فَيَستَهزِءونَ بِالقُرآنِ وَيَكذِبونَ بِهِ وَيَحرِفونَهُ عَن مَواضِعِهِ، فَنَهَى اللّهُ تَعالى المُسلمينَ عَن مُجالَسَتِهِم ومُخالَطَتِهِم وَالّذي نَزَلَ في الكِتابِ قَولَهُ تعالى: «وَ إِذا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آياتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ»(5).(6)
369 الإمام الباقر عليه السلام: لَمّا نَزَلَت «فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرى مَعَ الْقَوْمِ الظّالِمِينَ» ، قالَ المُسلِمونَ:8.
1) . قال الزبيدي: من الأمثال: «جاؤوا على بَكرَةِ أبيهم» إذا جاؤوا جميعاً على آخرهم، لم يتخلّف منهم أحد (تاج العروس: ج 6 ص 114 «بكر»).
2) النبأ: 1 و 2.
3) . التبيان في تفسير القرآن: ج 10 ص 238.
4) . تفسير الطبري: ج 5 الجزء 7 ص 228، الدرّ المنثور: ج 2 ص 718.
5) . الأنعام: 68.
6) . تفسير الثعلبي: ج 3 ص 403 وراجع: مجمع البيان: ج 3 ص 194 و زاد المسير: ج 2 ص 208.
366 التبيان فى تفسير القرآن: در بارۀ سبب نزول اين آيه، گفته شده است: هر گاه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله براى قريش، سخن مى گفت و از اخبار [و سرگذشت] امّت هاى گذشته، آگاهشان مى كرد و اندرزشان مى داد، آنها سخنان ايشان را به سخره مى گرفتند. از اين رو خداوند متعال، پيامبر صلى الله عليه و آله را از سخن گفتن با آنها، نهى كرد و فرمود: «و البتّه در كتاب (قرآن) بر شما نازل كرده كه هر گاه شنيديد آيات خدا، مورد انكار و ريشخند قرار مى گيرد، با آنان منشينيد تا به سخنى غير از آن، مشغول شوند». از آن پس، هر گاه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با يارانش سخن مى گفت، چنانچه يكى از مشركان مى آمد، ايشان سخنش را قطع مى كرد. پس مشركان، همگى جمع شدند و گفتند: به خدا سوگند - اى محمّد - كه سخنان تو، شگفت انگيز است و ما دوست داريم كه گفتار و سخن تو را بشنويم.
فرمود: «پروردگارم، مرا نهى كرده است كه با شما سخن بگويم». پس خداوند متعال، فرو فرستاد: «در بارۀ چه چيز، از يكديگر مى پرسند؟ از آن خبر بزرگ».
368 تفسير ثعلبى: منافقان، با ملّايان يهود مى نشستند و قرآن را مسخره و تكذيب مى كردند و دست به تحريف آن مى زدند. خداوند متعال مسلمانان را از هم نشينى و رفت و آمد با آنها نهى فرمود. اين است آن گفته خداوند متعال كه در قرآن فرو فرستاده است: «و چون كسانى را ببينى كه [به قصد تخطئه] در آيات ما فرو مى روند از آنها روى بگردان».
369 امام باقر عليه السلام: چون آيۀ «پس از توجّه، [ديگر] با قوم ستمكار، منشين» نازل شد، مسلمانان
كَيفَ نَصنَعُ إن كانَ كُلَّمَا استَهزَأَ المُشرِكونَ بِالقُرآنِ قُمنا وتَرَكناهُم، فَلا نَدخُلُ إذاً المَسجِدَ الحَرامَ، ولا نَطوفُ بِالبَيتِ الحَرامِ؟
فَأَنزَلَ اللّهُ سُبحانَهُ: «وَ ما عَلَى الَّذِينَ يَتَّقُونَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ»(1)أمَرَهُم بِتَذكيرِهِم وتَبصيرِهِم ما استَطاعوا.(2)
370 عنه عليه السلام - في قَولِهِ تَعالى: «أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي كَفَرَ بِآياتِنا وَ قالَ لَأُوتَيَنَّ مالاً وَ وَلَداً»(3)-: ذلِكَ أنَّ العاصَ بنَ وائِلِ بنِ هِشامٍ القُرَشِيَّ ثُمَّ السَّهمِيَّ وهُوَ أحَدُ المُستَهزِئينَ، وكانَ لِخَبّابِ بنِ الأَرَتِّ عَلَى العاصِ بنِ وائِلٍ حَقٌّ فَأَتاهُ يَتَقاضاهُ.
فَقالَ لَهُ العاصُ: ألَستُم تَزعُمونَ أنَّ فِي الجَنَّةِ الذَّهَبَ وَالفِضَّةَ وَالحَريرَ؟ قالَ: بَلى.
قالَ: فَمَوعِدُ ما بَيني وبَينَكَ الجَنَّةُ، فَوَاللّهِ لَاُوتَيَنَّ فيها خَيراً مِمّا اوتيتَ فِي الدُّنيا.(4)
371 أسباب نزول القرآن عن الكلبي ومقاتل: كانَ خَبّابُ بنُ الأرَتِّ قَيناً(5)، وكانَ يَعمَلُ لِلعاصِ بنِ وائِلٍ السَّهمِيِّ، وكانَ العاصُ يُؤَخِّرُ حَقَّهُ، فَأَتاهُ يَتَقاضاهُ، فَقالَ العاصُ: ما عِندِي اليَومَ ما أقضيكَ، فَقالَ خَبّابٌ: لَستُ بِمُفارِقِكَ حَتّى تَقضِيَني، فَقالَ العاصُ:
يا خَبّابُ، ما لَكَ؟ ما كُنتَ هكَذا وإن كُنتَ لَحَسَنَ الطَّلَبِ!
قالَ خَبّابٌ: ذاكَ أنّي كُنتُ عَلى دينِكَ، فَأَمَّا اليَومَ فَأَنَا عَلَى الإِسلامِ مُفارِقٌ لِدينِكَ.
قالَ: أوَ لَستُم تَزعُمونَ أنَّ فِي الجَنَّةِ ذَهَباً وفِضَّةً وحَريراً؟ قالَ خَبّابٌ: بَلى، قالَ:).
1) . الأنعام: 69.
2) . مجمع البيان: ج 4 ص 489، التبيان في تفسير القرآن: ج 4 ص 180، بحار الأنوار: ج 9 ص 89.
3) . مريم: 77.
4) . تفسير القمّي: ج 2 ص 54 عن أبي الجارود وراجع: التبيان في تفسير القرآن: ج 7 ص 146 و مجمع البيان: ج 6 ص 816 و تفسير الطبري: ج 9 الجزء 16 ص 120.
5) . القين: الحدّاد، وقيل: كلّ صانع (لسان العرب: ج 13 ص 350 «قين»).
گفتند: اگر هر زمان كه مشركان، قرآن را به تمسخر مى گيرند، آنها را ترك كنيم و برويم، يعنى نه وارد مسجد الحرام شويم و نه بيت الحرام را طواف كنيم، پس چه كار كنيم؟
پس خداوند سبحان، اين آيه را فرو فرستاد: «و چيزى از حساب آنان (ستمكاران)، بر عهدۀ كسانى كه پروا [مندى از خدا] دارند، نيست» و به آنان (مسلمانان) دستور داد كه در حدّ توان، به مشركان تذكّر دهند و راه نمايى شان كنند.
370 امام باقر عليه السلام - در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «آيا ديدى آن كسى را كه به آيات ما كفر ورزيد و گفت: «قطعاً به من، مال و فرزند [بسيار] داده خواهد شد»؟» -: عاص بن وائل بن هِشام قُرَشى سَهْمى، يكى از همين مسخره كنندگان بود. خَبّاب بن ارَت، از عاص بن وائل طلبى داشت. نزد او رفت و آن را مطالبه كرد.
عاص گفت: آيا شما نمى گوييد كه در بهشت، زر و سيم و ابريشم است؟
خَبّاب گفت: چرا.
عاص گفت: پس وعدۀ من و تو، بهشت؛ چرا كه - به خدا سوگند -، بهتر از آنچه در دنيا به تو داده شده، در آن جا به من داده خواهد شد!
371 أسباب نزول القرآن - به نقل از كَلْبى و مُقاتِل -: خَبّاب بن ارَت، آهنگر بود و براى عاص بن وائل سَهْمى، كار مى كرد؛ ولى عاص، مزد او را به تأخير مى انداخت. روزى خَبّاب، نزد وى رفت و مزدش را طلب كرد. عاص گفت: فعلاً ندارم كه طلبت را بپردازم.
خَبّاب گفت: رهايت نمى كنم تا مزدم را بدهى.
عاص گفت: تو را چه شده است، اى خَبّاب؟ تو كه اين گونه نبودى؟ تو آدم خوش طلبى بودى!
خَبّاب گفت: آن، زمانى بود كه من بر دين تو بودم؛ امّا امروز، من مسلمانم و از دين تو، جدايم.
عاص گفت: مگر شما نمى گوييد كه در بهشت، طلا و نقره و ابريشم، وجود دارد؟
خَبّاب گفت: چرا.
فَأَخِّرني حَتّى أقضِيَكَ فِي الجَنَّةِ - استِهزاءً - فَوَاللّهِ لَئِن كانَ ما تَقولُ حَقّاً إنّي لَأَفضَلُ فيها نَصيباً مِنكَ.
فَأَنزَلَ اللّهُ تَعالى «أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي كَفَرَ بِآياتِنا»(1)يَعنِي العاصَ، الآياتِ.(2)
7/ 3
مَواقِفَ سَفيهَةٌ تُجاهَ القُرآنِ
أ - لَولا نُزِّلَ عَلَيهِ القُرآنُ جُملَةً واحِدَةً
«وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً واحِدَةً كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِيلاً».(3)
ب - لَولا انزِلَ عَلَيهِ كَنزٌ أو جاءَ مَعَهُ مَلَكٌ
الكتاب
«فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى إِلَيْكَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ أَنْ يَقُولُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ أَوْ جاءَ مَعَهُ مَلَكٌ إِنَّما أَنْتَ نَذِيرٌ وَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ».(4)
الحديث
372 مجمع البيان عن ابن عبّاس: إنَّ رُؤَساءَ مَكَّةَ مِن قُرَيشٍ، أتَوا رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَقالوا:
يا مُحَمَّدُ! إن كُنتَ رَسولاً، فَحَوِّل لَنا جِبالَ مَكَّةَ ذَهَباً، أوِ ائتِنا بِمَلائِكَةٍ يَشهَدونَ لَكَ بِالنُّبُوَّةِ. فَأَنزَلَ اللّهُ تَعالى: «فَلَعَلَّكَ تارِكٌ » الآيَةَ.(5)5.
عاص، به مسخرگى گفت: پس به من مهلت بده تا در بهشت، قرضت را بدهم؛ زيرا - به خدا سوگند - اگر آنچه تو مى گويى، راست باشد، البتّه من در آن جا، بهرۀ بيشترى از تو خواهم داشت!
در اين هنگام، خداوند متعال، اين آيات را نازل كرد: «آيا ديدى كسى را كه به آيات ما كفر ورزيد...». مقصود، عاص است.
«و كسانى كه كافر شدند، گفتند: «چرا قرآن، يك جا بر او نازل نشده است؟». اين گونه [ما آن را به تدريج، نازل كرديم] تا قلبت را به وسيلۀ آن، استوار گردانيم، و آن را به آرامى [بر تو] خوانديم».
قرآن
«و مبادا تو، برخى از آنچه را كه به سويت وحى مى شود، ترك گويى و سينه ات، بِدان تنگ گردد [از اين] كه مى گويند: «چرا گنجى بر او، فرو فرستاده نشده، يا فرشته اى با او نيامده است؟». تو فقط هشدار دهنده اى، و خدا، بر هر چيزى نگهبان است».
حديث
372 مجمع البيان - به نقل از ابن عبّاس -: سران قريشى مكّه، نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رفتند و گفتند:
اى محمّد! اگر تو [به راستى] پيامبر هستى، كوه هاى مكّه را براى ما تبديل به طلا كن، يا فرشتگانى را بياور كه بر پيامبرى تو، گواهى دهند.
پس خداوند متعال، اين آيه را فرو فرستاد: «و مبادا تو، برخى از آنچه را كه به سويت وحى مى شود، ترك گويى و سينه ات، بِدان تنگ گردد [از اين] كه مى گويند: «چرا گنجى بر او، فرو فرستاده نشده، يا فرشته اى با او نيامده است؟». تو فقط هشدار دهنده اى، و خدا، بر هر چيزى نگهبان است».
ج - لَولا نُزِّلَ القُرآنُ عَلى أكابِرِنا!
الكتاب
«وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ».(1)
الحديث
373 تفسير الطبري عن ابن عبّاس: قَولُهُ: «لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ» :
يَعني بِالعَظيمِ: الوَليدَ بنَ المُغيرَةِ القُرَشِيَّ، أو حَبيبَ بنَ عَمرِو بنِ عُمَيرٍ الثَّقَفِيَّ، وبِالقَريَتَينِ: مَكَّةَ وَالطّائِفَ.(2)
374 تفسير الطبري عن ابن عبّاس: لَمّا بَعَثَ اللّهُ مُحَمَّداً رَسولاً، أنكَرَتِ العَرَبُ ذلِكَ، ومَن(3)أنكَرَ مِنهُم، فَقالوا: اللّهُ أعظَمُ مِن أن يَكونَ رَسولُهُ بَشَراً مِثلَ مُحَمَّدٍ، قالَ: فَأَنزَلَ اللّهُ عز و جل:
«أَ كانَ لِلنّاسِ عَجَباً أَنْ أَوْحَيْنا إِلى رَجُلٍ مِنْهُمْ أَنْ أَنْذِرِ النّاسَ» وقالَ: «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلاّ رِجالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ»(4)يَعني: أَهلَ الكُتُبِ الماضِيَةِ، أبَشَراً كانَتِ الرُّسُلُ الَّتي أتَتكُم أم مَلائِكَةً؟ فَإِن كانوا مَلائِكَةً أنكَرتُم(5)، وإن كانوا بَشَراً فَلا تُنكِرونَ أن يَكونَ مُحَمَّدٌ رَسولاً.
قالَ: ثُمَّ قالَ: «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلاّ رِجالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ مِنْ أَهْلِ الْقُرى»(6): أي لَيسوا مِن أهلِ السَّماءِ كَما قُلتُم.9.
1) . الزخرف: 31.
2) . تفسير الطبري: ج 13 الجزء 25 ص 65؛ مجمع البيان: ج 9 ص 71، تفسير القمّي: ج 2 ص 283، التبيان في تفسير القرآن: ج 9 ص 195 كلّها نحوه، بحار الأنوار: ج 9 ص 149 وراجع: الاحتجاج: ج 1 ص 49.
3) . كذا، وذكر الطبري هذه الرواية أيضاً في: ج 14 ص 109 وفيها: «أو» بدل «و»، وهو الأنسب.
4) . النحل: 43 و 44.
5) . في المصدر: «أتتكم»، والتصويب من نفس المصدر: تفسير الطبري: ج 8 الجزء 14 ص 109.
6) . يوسف: 109.
قرآن
«و گفتند: چرا اين قرآن، بر مردى بزرگ از [اين] دو شهر، فرود نيامده است؟».
حديث
373 تفسير الطبرى - به نقل از ابن عبّاس -: اين سخن خداوند: «چرا اين قرآن، بر مردى بزرگ از [اين] دو شهر، فرود نيامده است؟». مراد از «بزرگ»، وليد بن مُغَيرۀ قُرَشى يا حبيب بن عمرو بن عُمَير ثقفى است و مراد از دو شهر، مكّه و طائف اند.
374 تفسير الطبرى - به نقل از ابن عبّاس -: چون خداوند، محمّد را به پيامبرى فرستاد، عرب، آن را نپذيرفتند. منكران گفتند: خدا، بزرگ تر از آن است كه فرستاده اش، بشرى مانند محمّد باشد! و خداوند، اين آيه را فرو فرستاد: «آيا براى مردم، شگفت آور است كه به مردى از خودشان وحى كرديم كه: «مردم را بيم ده»؟» و فرمود: «و پيش از تو، نفرستاديم، مگر مردانى را كه به آنان وحى مى كرديم، پس از اهل ذكر بپرسيد»؛ يعنى: از پيروان كتاب هاى آسمانى پيشين بپرسيد كه: آيا پيامبرانى كه نزد شما آمدند، از جنس بشر بودند يا فرشته؟ اگر [گفتند:] فرشته بوده اند، [نبوّت محمّد صلى الله عليه و آله را] منكر شويد؛ ولى اگر بشر بوده اند، پس پيامبر بودن محمّد را انكار نكنيد.
آن گاه فرمود: «و پيش از تو نيز نفرستاديم، مگر مردانى را كه به آنان، وحى مى كرديم و اهل آبادى ها بودند»؛ يعنى آن طور كه شما مى گوييد، از اهل آسمان ها [و فرشتگان] نبودند.
قالَ: فَلَمّا كَرَّرَ اللّهُ عَلَيهِمُ الحُجَجَ، قالوا: وإذ كانَ بَشَراً فَغَيرُ مُحَمَّدٍ كانَ أحَقَّ بِالرِّسالَةِ، فَ «لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ» ... يَعنونَ الوَليدَ بنَ المُغيرَةِ المَخزومِيَّ، وكانَ يُسَمّى رَيحانَةَ قُرَيشٍ، هذا مِن مَكَّةَ، ومَسعودَ بنَ عَمرِو بنِ عُبَيدِ اللّهِ الثَّقَفِيَّ مِن أهلِ الطّائِفِ.
قالَ: يَقولُ اللّهُ عز و جل رَدّاً عَلَيهِم: «أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ»(1)أنَا أفعَلُ ما شِئتُ.(2)
د - حَسبُنا ما وَجَدنا عَلَيهِ آباءَنا
الكتاب
«وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى ما أَنْزَلَ اللّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ قالُوا حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ».(3)
«وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ».(4)
الحديث
375 التبيان في تفسير القرآن عن ابن عبّاس: إنَّ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله دَعَا اليَهودَ مِن أهلِ الكِتابِ إلَى الإِسلامِ، فَقالوا: بَل نَتَّبِعُ ما وَجَدنا عَلَيهِ آباءَنا، فَهُم كانوا أعلَمَ وخَيراً مِنّا. فَأَنزَلَ اللّهُ عز و جل: «وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللّهُ» الآيَةَ.(5)
376 مجمع البيان في قوله تعالى: «وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ9.
و چون خداوند، بارها بر ردّ آنان، حجّت و دليل آورد، گفتند: اگر هم بناست بشرى باشد، افراد ديگرى غير از محمّد هستند كه به پيامبرى شايسته ترند. پس چرا اين قرآن، بر مردى بزرگ از اين دو شهر، فرو فرستاده نشد؟... و مقصودشان وليد بن مُغَيرۀ مخزومى بود كه به او «گُل سرسبد قريش» مى گفتند؛ به او از مكّه، و به مسعود بن عمرو بن عبيد اللّه ثقفى از طائف.
خداوند عز و جل در پاسخ آنان مى فرمايد: «آيا آنان اند كه رحمت پروردگارت را تقسيم مى كنند؟» [نه؛ بلكه] من آنچه را بخواهم، انجام مى دهم.
قرآن
«و چون به آنان گفته شود: به سوى آنچه خدا نازل كرده و به سوى پيامبر [ش] بياييد، مى گويند: «آنچه پدران خود را بر آن يافته ايم، ما را بس است». آيا هر چند پدرانشان چيزى نمى دانسته و هدايت، نيافته بودند [، باز در خور پيروى اند]؟».
«و چون به آنان گفته شود: «از آنچه خدا نازل كرده است، پيروى كنيد»، مى گويند: «[نه؛] بلكه از چيزى كه پدران خود را بر آن يافته ايم، پيروى مى كنيم». آيا هر چند پدرانشان چيزى را درك نمى كرده و به راه صواب نمى رفته اند [، باز در خور پيروى اند]؟».
حديث
375 التبيان فى تفسير القرآن - به نقل از ابن عبّاس -: پيامبر صلى الله عليه و آله يهوديان را كه اهل كتاب بودند، به اسلام دعوت نمود؛ امّا آنها گفتند: ما از چيزى كه پدران خود را بر آن يافته ايم، پيروى مى كنيم؛ زيرا آنان، از ما داناتر و بهتر بوده اند.
پس خداوند عز و جل اين آيه را فرو فرستاد: «و چون به آنان گفته شود: از آنچه خدا نازل كرده است، پيروى كنيد، مى گويند: «[نه؛] بلكه از چيزى كه پدران خود را بر آن يافته ايم، پيروى مى كنيم». آيا هر چند پدرانشان، چيزى را درك نمى كرده و به راه صواب نمى رفته اند [، باز در خور پيروى اند]؟».
376 مجمع البيان - در بارۀ اين سخن خداى متعال: «و چون به آنان گفته شود: «از آنچه خدا نازل
آباءَنا» ابن عبّاس قالَ: دَعَا النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله اليَهودَ إلَى الإِسلامِ، فَقالوا: بَل نَتَّبِعُ ما وَجَدنا عَلَيهِ آباءَنا فَهُم كانوا أعلَمَ مِنّا، فَنَزَلَت هذِهِ الآيَةُ.
وفي رِوايَةِ الضَّحّاكِ عَنهُ: إنَّها نَزَلَت في كُفّارِ قُرَيشٍ.(1)
377 تفسير الطبري عن ابن عبّاس: دَعا رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله اليَهودَ مِن أهلِ الكِتابِ إلَى الإِسلامِ ورَغَّبَهُم فيهِ، وحَذَّرَهُم عِقابَ اللّهِ ونَقِمَتَهُ، فَقالَ لَهُ رافِعُ بنُ خارِجَةَ ومالِكُ بنُ عَوفٍ:
بَل نَتَّبِعُ ما ألفَينا عَلَيهِ آباءَنا، فَإِنَّهُم كانوا أعلَمَ وخَيراً مِنّا.
فَأَنزَلَ اللّهُ مِن قَولِهِم ذلِكَ: «وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ».(2)
3(7(8) . تفسير البيضاوى: «قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ آباءَنا» : ما وَجَدناهُم عَلَيهِ، نَزَلَت فِي المُشرِكينَ، امِروا بِاتِّباعِ القُرآنِ وسائِرِ ما أنزَلَ اللّهُ مِنَ الحُجَجِ وَالآياتِ، فَجَنَحوا إلَى التَّقليدِ.
وقيلَ: في طائِفَةٍ مِنَ اليَهودِ دَعاهُم رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله إلَى الإِسلامِ، فَقالوا بَل نَتَّبِعَ ما وَجدنا عَلَيهِ آباءَنا لِأَنَّهُم كانوا خَيراً مِنّا.(3)
ه - ايتِ بِقُرآنٍ غَيرِ هذا أو بَدِّلهُ
الكتاب
«وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِي إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما يُوحى إِلَيَّ إِنِّي أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ».(4)5.
كرده است، پيروى كنيد، مى گويند: [نه؛] بلكه از چيزى كه پدران خود را برآن يافته ايم، پيروى مى كنيم» -: ابن عبّاس گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله يهوديان را به اسلام دعوت نمود؛ امّا آنها گفتند: ما از چيزى كه پدران خود را بر آن يافته ايم، پيروى مى كنيم؛ زيرا آنها از ما داناتر بوده اند. پس اين آيه، نازل شد.
در روايت ضحّاك از ابن عبّاس، آمده است: اين آيه، در بارۀ كفّار قريش، نازل شد.
377 تفسير الطبرى - به نقل از ابن عبّاس -: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله يهوديان را - كه اهل كتاب بودند - به اسلام، فرا خواند و به پذيرفتن آن، تشويقشان نمود و در بارۀ كيفر و عذاب الهى به آنان هشدار داد؛ امّا رافع بن خارجه و مالك بن عوف گفتند: ما از همان چيزى كه پدرانمان را بر آن يافتيم، پيروى مى كنيم؛ چرا كه آنها از ما داناتر و بهتر بوده اند.
پس خداوند در نقل سخن آنان، اين آيه را فرو فرستاد: «و چون به ايشان گفته شود كه: از آنچه خدا نازل كرده است، پيروى كنيد، مى گويند: «[نه؛] بلكه از چيزى كه پدرانمان را بر آن يافتيم، پيروى مى كنيم». آيا هر چند پدرانشان، چيزى را درك نمى كرده و هدايت نيافته بودند [باز در خور پيروى اند]؟».
قرآن
«و چون آيات روشنِ ما بر آنان خوانده شود، آنان كه به ديدار ما اميد ندارند، مى گويند: «قرآنِ ديگرى جز اين بياور، يا آن را تغيير بده». بگو: مرا نرسد كه آن را از پيش خود، عوض كنم.
جز از آنچه به من وحى مى شود، پيروى نمى كنم. اگر پروردگارم را نافرمانى كنم، از عذابِ روزى بزرگ مى ترسم».
الحديث
379 تفسير القمّي: قَولُهُ عز و جل: «وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِي إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما يُوحى إِلَيَّ» فَإِنَّ قُرَيشاً قالَت لِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله: ايتِنا بِقُرآنٍ غَيرِ هذا فَإِنَّ هذا شَيءٌ تَعَلَّمتَهُ مِنَ اليَهودِ وَالنَّصارى.
قالَ اللّهُ: قُل لَهُم «لَوْ شاءَ اللّهُ ما تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ وَ لا أَدْراكُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ»(1)أي لَقَد لَبِثتُ فيكُم أربَعينَ سَنَةً قَبلَ أن يوحى إلَيَّ لَم آتِكُم بِشَيءٍ مِنهُ حَتّى اوحِيَ إلَيَّ.(2)
380 مجمع البيان: قيلَ: نَزَلَت في خَمسَةِ نَفَرٍ: عَبدِاللّهِ بنِ امَيَّةَ المَخزومِيِّ، وَالوَليدِ بنِ مُغيرَةَ، ومِكرَزِ بنِ حَفصٍ، وعَمرِو بنِ عَبدِ اللّهِ بنِ أبي قَيسٍ العامِرِيِّ، وَالعاصِ بنِ عامِرِ بنِ هاشِمٍ. قالوا لِلنَّبِيِّ صلى الله عليه و آله: ايتِ بِقُرآنٍ لَيسَ فيهِ تَركُ عِبادَةِ اللّاتِ وَالعُزّى ومَناةَ وهُبَلَ، ولَيسَ فيهِ عَيبُها، أو بَدِّلهُ تَكَلَّمَ بِهِ مِن تِلقاءِ نَفسِكَ.
وقيلَ: نَزَلَت فِي المُستَهزِئينَ، قالوا: يا مُحَمَّدُ! ايتِ بِقُرآنٍ غَيرِ هذا فيهِ ما نَسلُكُهُ.(3)8.
حديث
379 تفسير القمّى: اين سخن خداوند عز و جل: «و چون آيات روشنِ ما بر آنان خوانده شود، آنان كه به ديدار ما اميد ندارند، مى گويند: «قرآنِ ديگرى جز اين بياور، يا آن را تغيير بده». بگو: مرا نرسد كه آن را از پيش خود، تغيير بدهم. جز از آنچه به من وحى مى شود، پيروى نمى كنم» [نازل شد]؛ زيرا قريش به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گفتند: قرآن ديگرى غير از اين، براى ما بياور؛ زيرا تو اين قرآن را از يهود و نصارا آموخته اى.
خداوند فرمود: به ايشان بگو: «اگر خدا مى خواست، آن را بر شما نمى خواندم و [خدا] شما را بِدان، آگاه نمى گردانيد. قطعاً پيش از [آوردن] آن، روزگارى در ميان شما به سر برده ام. آيا نمى انديشيد؟»؛ يعنى پيش از آن كه به من وحى شود، مدّت چهل سال در ميان شما زندگى كردم و چيزى از وحى براى شما نياوردم، تا آن گاه كه به من، وحى شد.
380 مجمع البيان: بنا به قولى، [آيۀ ياد شده] در بارۀ پنج نفر، نازل شد: عبد اللّه بن اميّۀ مخزومى، وليد بن مُغَيره، مِكرَز بن حفص، عمرو بن عبد اللّه بن ابى قيس عامرى و عاص بن عامر بن هاشم. اين عدّه به پيامبر صلى الله عليه و آله گفتند: قرآنى بياور كه در آن، پرستش لات و عُزّا و مَنات و هُبَل، ترك و از آنها بدگويى نشده باشد و يا آن كه همين قرآن را تغيير بده و از پيش خود، بر آن بيفزاى.
همچنين گفته شده كه در بارۀ ريشخند كنندگانى نازل شده كه گفتند: اى محمّد! قرآنى غير از اين قرآن بياور كه موافق با مسلك [و آيين] ما باشد.
الفصل الثامن:
النّسخ في القرآن
النَّسخُ فِي القُرآنِ
8/ 1
مَعناهُ وحِكمَتُهُ
الكتاب
«ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ».(1)
«وَ إِذا بَدَّلْنا آيَةً مَكانَ آيَةٍ وَ اللّهُ أَعْلَمُ بِما يُنَزِّلُ قالُوا إِنَّما أَنْتَ مُفْتَرٍ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ * قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ لِيُثَبِّتَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هُدىً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمِينَ».(2)
الحديث
381 الإمام عليّ عليه السلام: كانَ القُرآنُ يَنسَخُ بَعضُهُ بَعضاً، وإنَّما كانَ يُؤخَذُ مِن أمرِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله بِآخِرِهِ، فَكانَ مِن آخِرِ ما نَزَلَ عَلَيهِ سورَةُ المائِدَةِ فَنَسَخَت ما قَبلَها ولَم يَنسَخها شَيءٌ.(3)
382 تفسير العيّاشي عن مسعدة بن صدقة: سَأَلتُ أبا عَبدِاللّهِ عليه السلام عَنِ النّاسِخِ وَالمَنسوخِ وَالمُحكَمِ وَالمُتَشابِهِ، قالَ: النّاسِخُ الثّابِتُ المَعمولُ بِهِ، وَالمَنسوخُ ما قَد كانَ يُعمَلُ بِهِ7.
قرآن
«هر حكمى را نسخ كنيم يا آن را به [دست] فراموشى بسپاريم، بهتر از آن يا مانندش را مى آوريم. مگر نمى دانى كه خدا بر هر كارى تواناست؟».
«و چون حكمى را به جاى حكم ديگر بياوريم - و خدا به آنچه به تدريج، نازل مى كند، داناتر است -، مى گويند: «جز اين نيست كه تو، دروغ بافى.» [نه؛] بلكه بيشتر آنان، نمى دانند.
بگو: آن را روح القُدُس، از طرف پروردگارت، به حق فرود آورده تا كسانى را كه ايمان آورده اند، استوار گردانَد و براى مسلمانان، هدايت و بشارتى است».
حديث
381 امام على عليه السلام: قرآن، برخى از [آيات] آن، برخى [آيات] ديگرش را نسخ مى كرد و به فرمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، آخرينِ آن گرفته مى شد. آخرين چيزى كه بر او نازل شد، سورۀ مائده بود كه ماقبلش را نسخ كرد و خودِ آن را چيزى نسخ نكرد.
382 تفسير العيّاشى - به نقل از مَسعَدة بن صدقه -: از امام صادق عليه السلام در بارۀ ناسخ و منسوخ، و محكم و متشابه پرسيدم. فرمود: «ناسخ، آن چيزى است كه همچنان بر
ثُمَّ جاءَ ما نَسَخَهُ، وَالمُتَشابِهُ مَا اشتَبَهَ عَلى جاهِلِهِ.(1)
383 تفسير العيّاشي عن أبي محمّد الهمداني عن رجل عن الإمام الصادق عليه السلام، قال: سَأَلتُهُ عَنِ النّاسِخِ وَالمَنسوخِ وَالمُحكَمِ وَالمُتَشابِهِ؟
قالَ: النّاسِخُ الثّابِتُ، وَالمَنسوخُ ما مَضى، وَالمُحكَمُ ما يُعمَلُ بِهِ، وَالمُتَشابِهُ الَّذي يُشبِهُ بَعضُهُ بَعضاً.(2)
8/ 2
مَعرِفَةُ النّاسِخِ وَالمَنسوخِ
384 تفسير العيّاشي عن أبي عبد الرحمن السلمي: إنَّ عَلِيّاً عليه السلام مَرَّ عَلى قاضٍ، فَقالَ: هَل تَعرِفُ النّاسِخَ مِنَ المَنسوخِ؟ فَقالَ: لا.
فَقالَ: هَلَكتَ وأهلَكتَ! تَأويلُ كُلِّ حَرفٍ مِنَ القُرآنِ عَلى وُجوهٍ.(3)
385 الإمام الباقر عليه السلام: إنَّ لِلقُرآنِ ظاهِراً وباطِناً، ومُحكَماً ومُتَشابِهاً، وناسِخاً ومَنسوخاً.(4)
386 عنه عليه السلام: نَزَلَ القُرآنُ ناسِخاً ومَنسوخاً.(5)
387 الإمام الصادق عليه السلام: إنَّ مِمَّا استُحِقَّت بِهِ الإِمامَةُ التَّطهيرَ وَالطِّهارَةَ مِنَ الذُّنوبِ وَالمعاصِي الموبِقَةِ الَّتي توجِبُ النّارَ، ثُمَّ العِلمَ المُنَوِّرَ بِجَميعِ ما يَحتاجُ إلَيهِ الاُمَّةُ مِن حَلالِها وحَرامِها، وَالعِلمَ بِكِتابِها خاصِّهِ وعامِّهِ، وَالمُحكَمِ وَالمُتَشابِهِ، ودَقائِقِ عِلمِهِ، وغَرائِبِ تَأويلِهِ، وناسِخِهِ ومَنسوخِهِ.(6)4.
1) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 11 ح 7 و ص 10 ح 1 نحوه، بحار الأنوار: ج 92 ص 383 ح 22.
2) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 10 ح 1، بحار الأنوار: ج 92 ص 383 ح 19.
3) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 12 ح 9، بحار الأنوار: ج 92 ص 95 ح 49.
4) . علل الشرائع: ص 609 ح 81 عن أبي إسحاق الليثي، المحاسن: ج 1 ص 421 ح 964 عن أبي لبيد البحراني نحوه، بحار الأنوار: ج 5 ص 231 ح 6.
5) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 11 ح 3 عن زرارة، بحار الأنوار: ج 92 ص 383 ح 20.
6) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 322 ح 119 عن أبي عمرو الزبيري، بحار الأنوار: ج 25 ص 149 ح 24.
جاست و به آن عمل مى شود. منسوخ، چيزى است كه به آن عمل مى شده؛ ولى بعد، آيه اى آمده و آن را نسخ كرده است. متشابه، آيه اى است كه بر كسى كه از آن شناخت ندارد، مُشتبه مى شود».
383 تفسير العيّاشى - به نقل از ابو محمّد هَمْدانى، از مردى -: از امام صادق عليه السلام در بارۀ ناسخ و منسوخ، و محكم و متشابه پرسيدم. فرمود: «ناسخ، آن است كه به قوّت خود، باقى بماند. منسوخ، آن است كه پايان يافته است. محكم، آن است كه بِدان عمل شود و متشابه، آن است كه برخى از آن به برخى ديگرش، شبيه باشد».
384 تفسير العيّاشى - به نقل از ابو عبد الرحمان سُلَمى -: على عليه السلام بر قاضى اى گذشت و فرمود: «آيا ناسخ را از منسوخ، باز مى شناسى؟».
گفت: خير.
فرمود: «هم خود به هلاكت در افتاده اى و هم ديگران را به هلاكت مى افكنى! تأويل هر حرفى از قرآن، بر چند وجه است».
385 امام باقر عليه السلام: قرآن، ظاهرى دارد و باطنى، محكمى و متشابهى، و ناسخى و منسوخى.
386 امام باقر عليه السلام: قرآن، به صورت ناسخ و منسوخ، نازل شده است.
387 امام صادق عليه السلام: از چيزهايى كه امام بايد دارا باشد، پاك كردن [خود] و پاك بودن از گناهان و معصيت هاى مهلكى است كه موجب آتش [دوزخ] مى گردد. ديگر، برخودارى از علمى كه تمام آنچه از حلال و حرام را كه امّت، بِدان نياز دارند، روشن كند. ديگر، علم به كتاب [آسمانى] آن و شناخت خاص و عام، و محكم و متشابه، و ريزه كارى هاى علوم آن، و تأويلات شگفت انگيز آن، و ناسخ و منسوخش.
[قالَ: فَهَل أشرَفتَ عَلَى مُرادِ اللّهِ عز و جل في أمثالِ القُرآنِ؟ قالَ: لا].(1)
قالَ عليه السلام: إذاً هَلَكتَ وأهلَكتَ! وَالمُفتي يَحتاجُ إلى مَعرِفَةِ مَعانِي القُرآنِ وحَقائِقِ السُّنَنِ وبَواطِنِ الإِشاراتِ.(2)
راجع: ج 6 ص 56 (الراسخون في العلم وفي معرفة التأويل).
8/ 3
الآياتُ الَّتي سُمِّيَت مَنسوخَةً
الاُولى: الآيَةُ 83 مِن سورَةِ البَقَرَةِ
«وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ لا تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّهَ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ ذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ وَ قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلاّ قَلِيلاً مِنْكُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ»
389 الإمام عليّ عليه السلام: نُسِخَ قَولُهُ سُبحانَهُ: «وَ قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً»(3)يَعنِي اليَهودَ حينَ هادَنَهُم رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَلَمّا رَجَعَ مِن غَزاةِ تَبوكٍ أنزَلَ اللّهُ تَعالى: «قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ» إلى قَولِهِ تَعالى: «وَ هُمْ صاغِرُونَ»(4)فَنَسَخَت هذِهِ الآيَةُ تِلكَ الهُدنَةَ.(5)
390 الإمام الباقر عليه السلام - في قَولِهِ عز و جل: «وَ قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً» -: نَزَلَت هذِهِ الآيَةُ في أهلِ الذِّمَّةِ، ثُمَّ نَسَخَها قَولُهُ عز و جل: «قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ» الآيَة، فَمَن كانَ مِنهُم في دارِ الإِسلام فَلَنم.
388 مصباح الشريعة - در سخنى كه به امام صادق عليه السلام نسبت داده است -: امير مؤمنان عليه السلام به قاضى اى فرمود: «آيا ناسخ را از منسوخ، باز مى شناسى؟».
گفت: خير.
فرمود: «آيا بر مقصود خداوند عز و جل در مَثَل هاى قرآن، آگاهى دارى؟».
گفت: خير.
فرمود: «پس هم خود به هلاكت افتاده اى و هم ديگران را به هلاكت مى افكنى! فتوا دهنده، بايد معانى قرآن و حقايق سنّت ها و عمق اشارت ها [ى قرآنى] را بشناسد». ر. ك: ج 4 ص 57 (استواران در دانش و در شناخت تأويل).
«و چون از فرزندان اسرائيل پيمان محكم گرفتيم كه: «جز خدا را نپرستيد، به پدر و مادر، و خويشان و يتيمان و مستمندان احسان كنيد، و با مردم به نيكى سخن بگوييد، نماز را برپا داريد و زكات بدهيد». آن گاه جز اندكى از شما [قوم يهود]، به حالت اعراض روى برتافتيد».
389 امام على عليه السلام: اين سخن خداوند سبحان: «با مردم به نيكى سخن بگوييد» نسخ شده است.
منظور از «مردم» يهود هستند كه پيامبر خدا به آنها آتش بس داده بود. هنگامى كه ايشان از جنگ تبوك باز گشت، خداوند متعال، اين آيه را نازل فرمود: «با كسانى كه به خدا و آخرت ايمان نمى آورند، بجنگيد» تا اين سخن خداى متعال: «در حالى كه خوار شدگان اند». اين آيه، آن آتش بس را نسخ كرد.
390 امام باقر عليه السلام - در بارۀ اين سخن خداى عز و جل: «با مردم به نيكى سخن بگوييد» -: اين آيه در بارۀ اهل ذمّه نازل شد و سپس سخن ديگر خداى عز و جل: «با كسانى كه ايمان نمى آورند،
يُقبَلَ مِنهُم إلّاالجِزيَةُ.(1)
391 عنه عليه السلام: بَعَثَ اللّهُ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله بِخَمسَةِ أسيافٍ... وَالسَّيفُ الثّاني عَلى أهلِ الذِّمَّةِ، قالَ اللّهُ تَعالى: «وَ قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً»(2)نَزَلَت في أهلِ الذِّمَّةِ، ثُمَّ نَسَخَها قَولُهُ تَعالى:
«قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حَتّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ»(3)فَمَن كانَ مِنهُم في دارِ الإِسلامِ فَلَم يُقبَل مِنهُ إلَّاالجِزيَةُ أوِ القَتلُ ومالُهُم فَيءٌ وذَراريُّهُم سَبيٌ، فَإِذا قَبِلُوا الجِزيَةَ حَرُمَ عَلَينا سَبيُهُم و أموالُهُم وحَلَّت لنا مُناكَحَتُهُم، ومَن كانَ مِنهُم في دارِ الحَربِ حَلَّ لَنا سَبيُهُم ولَم تَحِلَّ لَنا مُناكَحَتُهُم ولا يُقبَلُ مِنهُم إلَّاالجِزيَةُ أوِ القَتلُ.(4)
الثّانِيَةُ: الآيَةُ 180 مِن سورَةِ البَقَرَةِ
«كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ»
392 تفسير العيّاشيّ عن أبي بصير عن أحدِهِما عليهما السلام - في قَولِهِ تَعالى: «كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ»(5)-: هِيَ مَنسوخَةٌ، نَسَخَتها آيَةُ الفَرائِضِ الَّتي هِيَ المَواريثُ، «فَمَنْ بَدَّلَهُ بَعْدَ ما سَمِعَهُ فَإِنَّما إِثْمُهُ عَلَى الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ»(6)1.
1) . الكافي: ج 5 ص 11 ح 2، تهذيب الأحكام: ج 4 ص 115 ح 336 كلاهما عن حفص بن غياث عن الإمام الصادق عليه السلام، الخصال: ص 275 ح 18، تفسير القمّي: ج 2 ص 320، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 48 ح 66 والثلاثة الأخيرة عن حفص بن غياث عن الإمام الصادق عليه السلام، بحار الأنوار: ج 71 ص 312 ح 13.
2) . البقرة: 83.
3) . التوبة: 29.
4) . تهذيب الاحكام: ج 4 ص 114، تفسير العيّاشى: ج 2 ص 85 ح 42 كلاهما عن حفص.
5) . البقرة: 180.
6) . البقرة: 181.
بجنگيد»، آن را نسخ كرد. هر يك از آنان كه در دار الإسلام هستند، جز جزيه از آنان پذيرفته نمى شود.
391 امام باقر عليه السلام: خداوند، محمّد صلى الله عليه و آله را با پنج شمشير مبعوث كرد:... و شمشير دوم، براى اهل ذمّه، خداوند متعال فرموده است: «با مردم به نيكى سخن بگوييد» كه در بارۀ اهل ذمّه نازل شد و سپس اين آيه: «با كسانى كه به خدا و آخرت ايمان نمى آورند و آنچه را خدا و فرستاده اش حرام گردانيده اند، حرام نمى دارند و متديّن به دين حق نمى گردند، بجنگيد تا با [كمالِ] خوارى، به دست خود، جزيه دهند»، آن را نسخ كرد. پس هر يك از آنان كه در دار الإسلام باشند، جز جزيه از آنان پذيرفته نمى شود، و يا كشته شدن و مصادرۀ اموال و اسارت فرزندان آن است. هر گاه پرداخت جزيه را پذيرفتند، اسارت گرفتن آنان و مصادرۀ اموالشان بر ما حرام، و ازدواج با آنان بر ما حلال مى گردد. و كسانى از آنها كه در دار الحرب هستند، اسارت گرفتنشان بر ما حلال، و ازدواج با آنان حرام مى شود. از آنان جز پرداخت جزيه، يا كشته شدن، چيز ديگرى پذيرفته نيست.
«بر شما مقرّر شده است كه چون يكى از شما مرگش فرا رسيد، هرگاه ثروتى بر جاى گذارد، براى پدر و مادر و خويشاوندان خود، به طور پسنديده و منصفانه وصيّت كند؛ [اين كار] حقّى است بر پرهيزگاران».
392 تفسير العيّاشى - به نقل از ابو بصير، از امام باقر يا امام صادق عليهما السلام در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «بر شما مقرّر شده است كه چون يكى از شما مرگش فرا رسيد، هرگاه ثروتى بر جاى گذارد، براى پدر و مادر و خويشاوندان خود، به طور پسنديده و منصفانه وصيّت كند» -: اين آيه با آيۀ فرائض - كه ارث ها در آن مشخّص شده اند - نسخ گرديده است: «هر كس وصيّت را پس از آن كه آن را شنيد، تغيير دهد، گناهش بر عهدۀ كسانى است كه
يَعني بِذلِكَ الوَصِيَّ.(1)
393 سُنن الدّارِميّ عن قَتادة: «إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ» فَأَمَرَ أن يوصِيَ لِوالِدَيهِ وأقارِبِهِ، ثُمَّ نُسِخَ بَعدَ ذلِكَ في سورَةِ النِّساءِ(2)فَجَعَلَ لِلوالِدَينِ نَصيباً مَعلوماً، وألحَقَ لِكُلِّ ذي ميراثٍ نَصيبَهُ مِنهُ ولَيسَت لَهُم وَصِيَّةٌ، فَصارَتِ الوَصِيَّةُ لِمَن لا يَرِثُ مِن قَريبٍ وغَيرِهِ.(3)
394 سنن الدارمي عن ابن عبّاس: كانَ المالُ لِلوَلَدِ وكانَتِ الوَصِيَّةُ لِلوالِدَينِ وَالأَقرَبينَ، فَنَسَخَ اللّهُ مِن ذلِكَ ما أحَبَّ، فَجَعَلَ لِلذَّكَرِ مِثلَ حَظِّ الاُنثَيَينِ، وجَعَلَ لِلأَبوَينِ لِكُلِّ واحِدٍ مِنهُمَا السُّدُسَ وَالثُّلُثَ، وجَعَلَ لِلمَرأَةِ الثُّمُنَ وَالرُّبُعَ، وَللزَّوجِ الشَّطرَ وَالرُّبُعَ.(4)
395 سنن أبي داوود عن ابن عبّاس: «إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ» فَكانَتِ الوَصِيَّةُ كَذلِكَ حَتّى نَسَخَتها آيَةُ الميراثِ.(5)
الثّالِثَةُ: الآيَةُ 181 مِن سورَةِ البَقَرَةِ
«فَمَنْ بَدَّلَهُ بَعْدَ ما سَمِعَهُ فَإِنَّما إِثْمُهُ عَلَى الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ إِنَّ اللّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ»7.
1) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 77 ح 167، تفسير القمّي: ج 1 ص 65 من دون إسناد إلى أحد من أهل البيت عليهم السلام نحوه، بحار الأنوار: ج 103 ص 200 ح 33؛ تفسير الطبري: ج 2 الجزء 2 ص 117 عن قتادة و ص 119 عن السدي، تفسير ابن أبي حاتم: ج 1 ص 299 ح 1604 كلّها من دون إسناد إلى أحد من أهل البيت عليهم السلام نحوه.
2) . الآية 11 و 12.
3) . سنن الدارمي: ج 2 ص 877 ح 3143.
4) . سنن الدارمي: ج 2 ص 878 ح 3144، صحيح البخاري: ج 3 ص 1008 ح 2596 وليس فيه «والأقربين» و «والثلث» وج 4 ص 1670 ح 4302 وليس فيه «والأقربين»، تفسير الطبري: ج 3 الجزء 4 ص 276 وفيه «مع الولد» بدل «والثلث» وراجع: التبيان في تفسير القرآن: ج 3 ص 129.
5) . سنن أبي داوود: ج 3 ص 114 ح 2869، سنن الدارمي: ج 2 ص 878 ح 3145، تفسير الطبري: ج 2 الجزء 2 ص 119 كلاهما عن عكرمة والحسن، السنن الكبرى: ج 6 ص 434 ح 12546، التمهيد: ج 14 ص 297.
آن را تغيير مى دهند» كه منظورش، وصى است.
393 سنن الدارمى - به نقل از قتاده -: «بر شما مقرّر شده است كه چون يكى از شما مرگش فرا رسيد، هرگاه ثروتى بر جاى گذارد، براى پدر و مادر و خويشاوندان خود، به طور پسنديده و منصفانه وصيّت كند» خداوند، دستور داده كه وصيّت كند براى پدر و مادر و خويشاوندان خويش.
پس در سورۀ نساء، اين حكم نسخ شده، و براى پدر و مادر از ارث، سهم مشخّصى قرار داده شده و براى هر يك از ارث بران، سهمشان تعيين شده است و ديگر، وصيّت كردن براى آنها جايى ندارد. وصيّت براى كسانى است كه از خويشى و غير خويشى ارث نمى برند.
394 سنن الدارمى - به نقل از ابن عبّاس -: مال براى فرزند بود و وصيّت براى كمك به پدر و مادر و خويشاوندان انجام مى شد. خداوند، هر چه از اين را دوست داشت، نسخ كرد و براى مرد، دو برابر زن سهم قرار داد، و براى پدر و مادر، هر يك، يك ششم و يك سوم، و براى زن، يك هشتم و يك چهارم و براى مرد، نصف و يك چهارم، سهم تعيين نمود.
395 سنن أبى داوود - به نقل از ابن عبّاس -: «اگر مالى بر جا مى گذارد، وصيّت كردن براى پدر و مادر و خويشاوندان [واجب شده]». وصيّت، اين گونه بود تا اين كه آيۀ ارث، آن را نسخ كرد.
«پس كسى كه بعد از شنيدن وصيّت آن را تغيير دهد، گناهش بر عهدۀ كسانى است كه آن را تغيير مى دهند. آرى، خداوند شنواى داناست».
الرّابِعَةُ: الآيَةُ 240 مِن سورَةِ البَقَرَةِ
«وَ الَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ أَزْواجاً وَصِيَّةً لِأَزْواجِهِمْ مَتاعاً إِلَى الْحَوْلِ غَيْرَ إِخْراجٍ فَإِنْ خَرَجْنَ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِي ما فَعَلْنَ فِي أَنْفُسِهِنَّ مِنْ مَعْرُوفٍ وَ اللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ»
397 تفسير العيّاشيّ عن مُعاوية [بن بريد] : سَأَلتُهُ(5)عَن قَولِ اللّهِ: «وَ الَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ أَزْواجاً وَصِيَّةً لِأَزْواجِهِمْ مَتاعاً إِلَى الْحَوْلِ»(6)، قالَ: مَنسوخَةٌ، نَسَخَتها آيَةُ «يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً»(7)، ونَسَخَتها آيَةُ الميراثِ.(8)ه.
1) . البقرة: 181.
2) . البقرة: 182.
3) . الجنف: الميل في الكلام، وفي الاُمور كلّها، وهو شبيه بالحيف (العين: ج 6 ص 143).
4) . الكافي: ج 7 ص 21 ح 2، تهذيب الأحكام: ج 9 ص 186 ح 747، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 78 ح 172 نحوه بزيادة «في ثلثه جميعاً» بعد «جنفاً من الموصي»، بحار الأنوار: ج 103 ص 204 ح 9 وراجع: تفسير القمّي: ج 1 ص 65 والمصنّف لعبد الرزّاق: ج 9 ص 89 ح 16457.
5) . هكذا جاء مضمراً.
6) . البقرة: 240.
7) . البقرة: 234.
8) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 129 ح 426، في تفسير القرآن التبيان: ج 2 ص 278 من دون إسناد إلى أحد من أهل البيت عليهم السلام نحوه، بحار الأنوار: ج 104 ص 190 ح 39؛ سنن أبي داوود: ج 2 ص 289 ح 2298، سنن النسائي: ج 6 ص 207 كلاهما عن ابن عبّاس، تفسير الطبري: ج 2 الجزء 2 ص 578 كلّها نحوه.
396 الكافى - به نقل از محمّد بن سوقه -: از امام باقر عليه السلام در بارۀ اين سخن خداى - تبارك و تعالى -: «پس كسى كه بعد از شنيدن وصيّت آن را تغيير دهد، گناهش بر عهدۀ كسانى است كه آن را تغيير مى دهند.» پرسيدم. فرمود: «اين آيه را، اين سخن خداى عز و جل - كه بعد از آن آمده - نسخ كرده است: «هر كه از ستم و كژروى وصيّت كننده [نسبت به ورثه اش] يا از گناه او [در وصيّت به كار خلاف] بيم داشته باشد و ميان آنها (وصيّت كننده و وصيّت شونده ها) سازش دهد، گناهى بر او نيست»».
يعنى كسى كه براى او مالى وصيّت شده، اگر بيمناكِ انحراف وصيّت كننده در آن چيزى است كه براى او بر خلاف حق وصيّت كند و خدا به آن راضى نيست، بر وى گناهى نيست كه وصيّت را به آنچه حق و رضاى خداست، از راه خير، تغيير دهد».
«كسانى از شما كه مرگشان فرا مى رسد و همسرانى برجاى مى گذارند، [بايد] براى همسران خويش وصيّت كنند تا آنان را براى يك سال بهره مند سازند و [از منزل] بيرون نكنند. پس اگر بيرون بروند، در آنچه آنان به طور پسنديده در بارۀ خود انجام دهند، گناهى بر شما نيست. و خداوند توانا و حكيم است».
397 تفسير العيّاشى - به نقل از معاويه [بن بريد] -: از ايشان (امام صادق عليه السلام) در بارۀ اين آيه: «كسانى از شما كه مرگشان فرا مى رسد و همسرانى بر جاى مى گذارند، [بايد] براى همسران خويش وصيّت كنند تا آنان را براى يك سال بهره مند سازند» پرسيدم. فرمود: «با آيۀ «چهار ماه و ده روز انتظار مى برند» نسخ شده است و آيۀ ارث نيز آن را نسخ كرده است».
399 تفسير العيّاشي عن أبي بصير: سَأَلتُهُ(2)عَن قَولِ اللّهِ: «وَ الَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ أَزْواجاً وَصِيَّةً لِأَزْواجِهِمْ مَتاعاً إِلَى الْحَوْلِ غَيْرَ إِخْراجٍ» ، قالَ: هِيَ مَنسوخَةٌ، قُلتُ: وكَيفَ كانَت؟ قالَ: كانَ الرَّجُلُ إذا ماتَ أنفَقَ عَلَى امرَأَتِهِ مِن صُلبِ المالِ حَولاً، ثُمَّ اخرِجَت بِلا ميراثٍ، ثُمَّ نَسَخَتها آيَةُ الرُّبُعِ وَالثُّمُنِ، فَالمَرأَةُ يُنفَقُ عَلَيها مِن نَصيبِها.(3)
400 الإمام عليّ عليه السلام: إنَّ العِدَّةَ كانَت فِي الجاهِلِيَّةِ عَلَى المَرأَةِ سَنَةٌ كامِلَةٌ، وكانَ إذا ماتَ الرَّجُلُ ألقَتِ المَرأَةُ خَلفَ ظَهرِها شَيئاً - بَعرَةً أو ما يَجري مَجراها - ثُمَّ قالَت: البَعلُ أهوَنُ عَلَيَّ مِن هذِهِ؛ فَلا أكتَحِلُ، ولا أمتَشِطُ، ولا أتَطَيَّبُ، ولا أتَزَوَّجُ سَنَةً. فَكانوا لا يُخرِجونَها مِن بَيتِها، بَل يُجرونَ عَلَيها مِن تَرِكَةِ زَوجِها سَنَةً، فَأَنزَلَ اللّهُ تَعالى في أوَّلِ الإِسلامِ: «وَ الَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ أَزْواجاً وَصِيَّةً لِأَزْواجِهِمْ مَتاعاً إِلَى الْحَوْلِ غَيْرَ إِخْراجٍ» ، فَلَمّا قَوِيَ الإِسلامُ أنزَلَ اللّهُ تَعالى: «وَ الَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ أَزْواجاً يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً فَإِذا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ» الآيَةَ.(4)2.
1) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 122 ح 388، بحار الأنوار: ج 104 ص 189 ح 31؛ السنن الكبرى: ج 7 ص 701 ح 15461 عن ابن عبّاس موقوفاً، تفسير الطبري: ج 2 الجزء 2 ص 581 عن عكرمة والحسن موقوفاً، تفسير القرطبي: ج 14 ص 219 موقوفاً وكلّها نحوه.
2) . هكذا جاء مضمراً.
3) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 129 ح 427، مجمع البيان: ج 2 ص 602 نحوه، بحار الأنوار: ج 104 ص 191 ح 40.
4) . بحار الأنوار: ج 104 ص 191 ح 41 نقلاً عن تفسير النعماني و ح 42 نقلاً عن ابن قولويه، وسائل الشيعة: ج 15 ص 453 ح 28480 نقلاً عن عليّ بن الحسين المرتضى في رسالته المحكم والمتشابه وراجع: تفسير الطبري: ج 2 الجزء 2 ص 580 ومجمع البيان: ج 2 ص 602.
398 تفسير العيّاشى - به نقل از ابو بصير -: از ايشان (امام باقر) در بارۀ اين آيه: «يك سال بهره مند سازند و [از منزل] بيرون نكنند» پرسيدم. فرمود: «نسخ شده است و آيۀ «چهار ماه و ده روز انتظار مى برند»، آن را نسخ كرده است، و آيۀ ارث نيز آن را نسخ كرده است.
399 تفسير العيّاشى - به نقل از ابو بصير -: از ايشان در بارۀ اين سخن خدا: «كسانى از شما كه مرگشان فرا مى رسد و همسرانى بر جاى مى گذارند، [بايد] براى همسران خويش وصيّت كنند تا آنان را براى يك سال بهره مند سازند و [از منزل] بيرون نكنند» پرسيدم.
فرمود: «اين آيه نسخ شده است».
گفتم: چگونه؟
فرمود: «وقتى مرد مى مُرد، از اصل مال به مدّت يك سال به زن انفاق مى شد.
سپس بدون سهم ارث، از منزل بيرونش مى كردند. بعد، آيۀ ارث - كه ارثِ يك چهارم و يك هشتم را تعيين كرده - آن را نسخ كرد. بنا بر اين، به زن از سهم ارث خود داده مى شود».
400 امام على عليه السلام: مدّت عدّه در دوران جاهليت براى زن، يك سال تمام بود. وقتى مرد مى مرد، زن، چيزى مانند پشكل يا شبيه آن، پشت سرش پرت مى كرد و مى گفت:
شوهر [كردن] برايم از اين پست تر است. نه سرمه مى كشم و نه شانه مى زنم و نه عطر مى زنم و نه يك سال شوهر مى كنم. وارثان هم او را از خانه بيرون نمى كردند؛ بلكه از مال شوهرش تا يك سال او را تأمين مى كردند. سپس خداوند در آغاز اسلام، اين آيه را نازل كرد: «كسانى از شما كه مرگشان فرا مى رسد و همسرانى بر جاى مى گذارند، [بايد] براى همسران خويش وصيّت كنند تا آنان را براى يك سال بهره مند سازند و [از منزل] بيرون نكنند». زمانى كه اسلام قوّت گرفت، خداوند متعال نازل فرمود: «كسانى از شما كه مرگشان فرا مى رسد و همسرانى بر جاى مى گذارند، چهار ماه و ده روز انتظار مى برند و وقتى زمانشان سر آمد، بر شما اشكالى نيست [كه براى ازدواج با آنها برويد]».
402 تفسير الطبري عن ابن عبّاس - في قَولِهِ تَعالى: «وَ الَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ أَزْواجاً وَصِيَّةً لِأَزْواجِهِمْ مَتاعاً إِلَى الْحَوْلِ غَيْرَ إِخْراجٍ» -: كانَ الرَّجُلُ إذا ماتَ وتَرَكَ امرَأَتَهُ اعتَدَّت سَنَةً في بَيتِهِ، يُنفَقُ عَلَيها مِن مالِهِ، ثُمَّ أنزَلَ اللّهُ تَعالى ذِكرُهُ بَعدُ: «وَ الَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ أَزْواجاً يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً» ، فَهذِهِ عِدَّةُ المُتَوَفّى عَنها زَوجُها، إلّاأن تَكونَ حامِلاً فَعِدَّتُها أن تَضَعَ ما في بَطنِها، وقالَ في ميراثِها:
«وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ مِمّا تَرَكْتُمْ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ وَلَدٌ فَإِنْ كانَ لَكُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ [الثُّمُنُ]» فَبَيَّنَ اللّهُ مِيراثَ المَرأَةِ، وتَرَكَ الوَصِيَّةَ وَالنَّفَقَةَ.(2)
الخامِسَةُ: الآيَةُ 102 مِن سورَةِ آلِ عِمرانَ
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» .
403 تفسير العيّاشي عن أبي بصير: سَأَلتُ أبا عَبدِاللّهِ عليه السلام: عَن قَولِ اللّهِ: «اِتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ»(3)، قالَ: مَنسوخَةٌ، قُلتُ: وما نَسَخَتها؟ قالَ: قَولُ اللّهِ: «فَاتَّقُوا اللّهَ مَا2.
401 تفسير الطبرى - به نقل از همام بن يحيى -: از قتاده در بارۀ اين آيه: «كسانى از شما كه مرگشان فرا مى رسد و همسرانى بر جاى مى گذارند، [بايد] براى همسران خويش وصيّت كنند تا آنان را براى يك سال بهره مند سازند و [از منزل] بيرون نكنند» پرسيدم. گفت: زن شوهر مرده، تا يك سال، نفقه و حقّ سكونت در منزل شوهرش را داشت، تا زمانى كه خودش نمى رفت.
بعدها اين [روش و حكم] در سورۀ نساء نسخ شد و براى او ارث مشخّصى قرار داده شد:
اگر فرزند دارد، يك هشتم، و اگر فرزند ندارد، يك چهارم. وعدۀ زن [شوهر مرده] چهارماه و ده روز شد. خداوند - كه يادش والاست - فرمود: «كسانى از شما كه مرگشان فرا مى رسد و همسرانى بر جاى مى گذارند، چهار ماه و ده روز انتظار مى برند». اين آيه، آن قبلى را كه [مربوط به ماندن] يك سال [در خانه بود]، نسخ كرد.
402 تفسير الطبرى - به نقل از [عبد اللّه] بن عباس، در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «كسانى از شما كه مرگشان فرا مى رسد و همسرانى برجاى مى گذارند، [بايد] براى همسران خويش وصيّت كنند تا براى يك سال بهره مندشان سازند و [از منزل] بيرون نكنند» -: اگر مرد مى مرد، زنش تا يك سال در خانۀ او عدّه نگه مى داشت و از مال او به زن انفاق مى شد. سپس خداوند - كه يادش والاست -، نازل فرمود: «كسانى از شما كه مرگشان فرا مى رسد و همسرانى بر جاى مى گذارند، چهار ماه و ده روز انتظار مى برند». اين، عدّۀ زن شوهر مرده بود، مگر اين كه باردار باشد كه عدّه اش زايمان بود.
و در بارۀ ارثِ او فرمود: «اگر شما فرزند نداريد، از مال ارث، يك چهارم، و اگر فرزند داريد، يك هشتم، سهم آنهاست». پس خداوند، ارث زن را مشخّص كرد و وصيّت و نفقه منتفى شد.
«اى كسانى كه ايمان آورديد! از خداوند، چنان پروا كنيد كه شايستۀ پروا كردن از اوست و در حال تسليم و فرمانبرى بميريد».
403 تفسير العيّاشى - به نقل از ابو بصير -: از امام صادق عليه السلام در بارۀ اين سخن خداوند: «از خداوند، چنان پروا كنيد كه شايستۀ پروا كردن از اوست» پرسيدم.
فرمود: اين، نسخ شده است. گفتم: چه آيه اى آن را نسخ كرده است؟
404 مجمع البيان - في قَولِ اللّهِ تَعالى: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» -: اختُلِفَ فيهِ أيضاً عَلى قَولَينِ: أحَدُهُما: أنَّهُ مَنسوخٌ بِقَولِهِ:
«فَاتَّقُوا اللّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ» ، عَن قَتادَةَ وَالرَّبيعِ وَالسُّدّيّ، وهُوَ المَروِيُّ عَن أبي جَعفَرٍ، وأبي عَبدِ اللّهِ عليهما السلام.(3)
405 الإمام عليّ عليه السلام - في بَيانِ النّاسِخِ وَالمَنسوخِ -: نُسِخَ قَولُهُ تَعالى: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» نَسَخَها قَولُهُ تَعالى: «فَاتَّقُوا اللّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ» .(4)
406 الدُّرُ المَنثورُ عن ابنِ عَبّاسٍ - في قَولِهِ: «اِتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ» -: أن يُطاعَ فَلا يُعصى، فَلَم يَستَطيعوا، قالَ اللّهُ: «فَاتَّقُوا اللّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ» .(5)
407 تفسير الآلوسي عَن سَعيدِ بنِ جُبَيرٍ - في قَولِهِ تَعالى: «اِتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ» -: لَمّا نَزَلَت اشتَدَّ عَلَى القَومِ العَمَلُ، فَقاموا حَتّى وَرِمَت عَراقيبُهُم(6)وَتَقَرَّحَت جِباهُهُم، فَأَنزَلَ اللّهُ تَعالى تَخفيفاً عَلَى المُسلِمينَ: «فَاتَّقُوا اللّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ» فَنَسَخَتِ الآيَةَ الاُولى.(7)م.
1) . التغابن: 16.
2) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 194 ح 121، بحار الأنوار: ج 70 ص 283 ح 3 نقلاً عن تفسير النعماني عن الإمام عليّ عليه السلام نحوه؛ تفسير ابن كثير: ج 2 ص 75 عن سعيد بن جبير و قتادة ومقاتل وغيرهم نحوه.
3) . مجمع البيان: ج 2 ص 805، التبيان في تفسير القرآن: ج 2 ص 543، تفسير القمّي: ج 2 ص 372 من دون إسناد إلى أحد من أهل البيت عليهم السلام؛ فتح الباري: ج 13 ص 262 ذيل ح 7288، تفسير الطبري: ج 3 الجزء 4 ص 29 كلاهما من دون إسناد إلى أحد من أهل البيت عليهم السلام.
4) . بحار الأنوار: ج 93 ص 11 نقلاً عن تفسير النعماني عن إسماعيل بن جابر عن الإمام الصادق عليه السلام.
5) . الدر المنثور: ج 2 ص 283 نقلاً عن ابن مردويه.
6) . العُرقوب: عَصَبٌ موثَقٌ خلفَ الكعبين، والجمع عراقيب (المصباح المنير: ص 405 «عرقب»).
7) . تفسير الآلوسي: ج 4 ص 17 و ج 28 ص 127، تفسير القرطبي: ج 18 ص 145، تفسير ابن كثير: ج 8 ص 164، الدرّ المنثور: ج 2 ص 283 نقلاً عن ابن أبي حاتم.
فرمود: «اين سخن خدا: «هر چه در توان داريد، از خدا پروا كنيد».
404 مجمع البيان - در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «اى كسانى كه ايمان آورديد! از خداوند، چنان پروا كنيد كه شايستۀ پروا كردن از اوست و در حال تسليم و فرمانبرى بميريد» -: دو ديدگاه در بارۀ آن وجود دارد: يكى، اين كه اين آيه با آيۀ: «هر چه در توان داريد، از خدا پروا كنيد» نسخ شده است. اين ديدگاه قتاده، ربيع و سدّى است، و همين ديدگاه از امام باقر و امام صادق عليهما السلام هم روايت شده است.
405 امام على عليه السلام - در توضيح ناسخ و منسوخ -: اين سخن خداوند متعال: «اى كسانى كه ايمان آورديد! از خداوند، چنان پروا كنيد كه شايستۀ پروا كردن از اوست و در حال تسليم و فرمانبرى بميريد» نسخ شده است و نسخ آن با اين آيه «هر چه در توان داريد، از خدا پروا كنيد» است.
406 الدرّ المنثور - به نقل از ابن عبّاس، در بارۀ اين سخن خداوند: «از خداوند، پروا كنيد، چنان كه شايستۀ پروا كردن از اوست» -: يعنى اطاعت شود و نافرمانى نشود؛ ولى نتوانستند. پس خداوند فرمود: «هر چه در توان داريد، از خدا پروا كنيد».
407 تفسير الآلوسى - به نقل از سعيد بن جبير، در بارۀ اين سخن خداوند متعال:
«از خداوند، پروا كنيد، چنان كه شايستۀ پروا كردن از اوست» -: وقتى اين آيه نازل شد، كار بر مردم سخت گرديد و چنان به عبادت برخاستند كه پى پاشنه هايشان متورّم شد و پيشانى هايشان زخم برداشت. آن گاه خداوند، براى آسان گيرى بر مسلمانان، اين آيه را نازل كرد: «هر چه در توان داريد، از خدا پروا كنيد». اين آيه، آيۀ اوّل را نسخ كرد.
408 تفسير الطبري عن قَتادة - فَي قَولِهِ تَعالى: «اِتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ» -: نَسَخَتها «فَاتَّقُوا اللّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ» .(1)
السّادِسَةُ: الآيَةُ 8 مِن سورَةِ النِّساءِ
«وَ إِذا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُوا الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينُ فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً» .
409 الإمام الصادق عليه السلام - في قَولِ اللّهِ تَعالى: «وَ إِذا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُوا الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينُ فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ»(2)-: نَسَخَتها آيَةُ الفَرائِضِ.(3)
410 تفسير العيّاشي عن أبي بصير عن الإمام الباقر عليه السلام - في قوله تعالى: «وَ إِذا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُوا الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينُ فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً» -: قال: قُلتُ:
أمَنسوخَةٌ هِيَ؟ قالَ عليه السلام: لا، إذا حَضَرَكَ فَأَعطِهِم.(4)
411 الإمام عليّ عليه السلام: نَسَخَ قَولَهُ تَعالى: «وَ إِذا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُوا الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينُ فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً»(5)قَولُهُ سُبحانَهُ «يُوصِيكُمُ اللّهُ فِي أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ»(6)إلى آخِرِ الآيَةِ.(7)1.
1) . تفسير الطبري: ج 14 الجزء 28 ص 127 و ج 3 الجزء 4 ص 29 عن الربيع عن أنس نحوه، الدرّ المنثور: ج 2 ص 283 نقلاً عن ابن مردويه عن ابن مسعود.
2) . النساء: 8.
3) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 222 ح 34 عن أبي بصير وص 223 ح 36 عن أبي بصير عن الإمام الباقر عليه السلام، تفسير القمّي: ج 1 ص 131 من دون إسناد إلى أحد من أهل البيت عليهم السلام، بحار الأنوار: ج 104 ص 366 ح 2؛ السنن الكبرى: ج 6 ص 437 ح 12559، تفسير الطبري: ج 3 الجزء 4 ص 264 كلاهما من دون إسناد إلى أحد من أهل البيت عليهم السلام وراجع: المصنّف لابن أبي شيبة: ج 7 ص 304 ح 12.
4) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 222 ح 35، بحار الأنوار: ج 104 ص 367 ح 3 وراجع: مجمع البيان: ج 3 ص 19، التبيان في تفسير القرآن: ج 3 ص 122.
5) . النساء: 8.
6) . النساء: 11.
7) . بحار الأنوار: ج 93 ص 6-11.
408 تفسير الطبرى - به نقل از قتاده، در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «از خدا پروا كنيد، چنان كه شايستۀ پروا كردن از اوست» -: اين آيه را با آيۀ «هر چه در توان داريد، از خدا پروا كنيد» نسخ كرد.
«هر گاه خويشاوندان و يتيمان و مسكينان در تقسيم [ارث] حاضر شدند، از آن به آنها [نيز] بدهيد و با آنان سخن نيكو بگوييد».
409 امام صادق عليه السلام - در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «هر گاه خويشاوندان و يتيمان و مسكينان در تقسيم [ارث] حاضر شدند، از آن به آنها [نيز] بدهيد» آيۀ تعيين ارث، اين آيه را نسخ كرد.
410 تفسير العيّاشى - به نقل از ابو بصير، در بارۀ «هر گاه خويشاوندان و يتيمان و مسكينان در تقسيم [ارث] حاضر شدند، از آن به آنها [نيز] بدهيد و با آنان سخن نيكو بگوييد» -: به امام باقر عليه السلام گفتم: آيا اين نسخ شده است؟ فرمود: «نه. هر گاه حاضر شدند، به آنها بدهيد».
411 امام على عليه السلام اين سخن خداوند متعال: «هر گاه خويشاوندان و يتيمان و مسكينان در تقسيم [ارث] حاضر شدند، از آن به آنها [نيز] بدهيد و با آنان سخن نيكو بگوييد» را آيه: «خداوند به شما در بارۀ [ارث] فرزندانتان سفارش مى كند. سهم پسر، چون سهم دو دختر است» تا پايان آيه، نسخ كرد.
412 الناسخ والمنسوخ عن سعيد بن المُسَيِّب - في قَولِهِ تَعالى: «وَ إِذا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُوا الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينُ فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً» -: إنَّها مَنسوخَةٌ، كانَت قَبلَ الفَرائِضِ، كانَ ما تَرَكَ الرَّجُلُ مِن مالٍ اعطِيَ مِنهُ اليَتيمُ وَالمِسكينُ وذَوُو(1)القُربى إذا حَضَرُوا القِسمَةَ، ثُمَّ نُسِخَ ذلِكَ بَعدَ ذلِكَ، ثُمَّ نَسَخَتهَا المَواريثُ، فَنَسَخَ اللّهُ عز و جل لِكُلِّ ذي حَقٍّ حَقَّهُ، ثُمَّ صارَت وَصِيَّةٌ مِن مالِهِ يوصي بِها لِقَرابَتِهِ وحَيثُ شاءَ.(2)
السّابِعَةُ: الآيَةُ 15 مِن سورَةِ النِّساءِ
«وَ اللاّتِي يَأْتِينَ الْفاحِشَةَ مِنْ نِسائِكُمْ فَاسْتَشْهِدُوا عَلَيْهِنَّ أَرْبَعَةً مِنْكُمْ فَإِنْ شَهِدُوا فَأَمْسِكُوهُنَّ فِي الْبُيُوتِ حَتّى يَتَوَفّاهُنَّ الْمَوْتُ أَوْ يَجْعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبِيلاً»
413 تفسير القمّي: وقَولُهُ: «وَ اللاّتِي يَأْتِينَ الْفاحِشَةَ مِنْ نِسائِكُمْ فَاسْتَشْهِدُوا عَلَيْهِنَّ أَرْبَعَةً مِنْكُمْ فَإِنْ شَهِدُوا فَأَمْسِكُوهُنَّ فِي الْبُيُوتِ حَتّى يَتَوَفّاهُنَّ الْمَوْتُ أَوْ يَجْعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبِيلاً»(3)فَإِنَّهُ فِي الجاهِلِيَّةِ كانَ إذا زَنَى الرَّجُلُ المَرأَةَ كانَت تُحبَسُ في بَيتٍ إلى أن تَموتَ، ثُمَّ نُسِخَ ذلِكَ بِقَولِهِ: «اَلزّانِيَةُ وَ الزّانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ» .(4)
414 مسند ابن حنبل عن عُبادَةَ بنِ الصّامِتِ: نَزَلَ عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله «وَ اللاّتِي يَأْتِينَ الْفاحِشَةَ» إلى آخِرِ الآيَةِ، قالَ: فَفَعَلَ ذلِكَ بِهِنَّ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَبَينَما رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله جالِسٌ ونَحنُ حَولَهُ، وكانَ إذا نَزَلَ عَلَيهِ الوَحيُ أعرَضَ عَنّا وأعرَضنا عَنهُ، وتَرَبَّدَ(5)وَجهُهُ).
1) . في المصدر: «وذوي»، وما أثبتناه هو الصّواب كما في بقيّة المصادر.
2) . الناسخ والمنسوخ للسدوسي: ص 38، تفسير ابن كثير: ج 2 ص 193، تفسير ابن أبي حاتم: ج 3 ص 876 ح 4865 نحوه وراجع: تفسير الطبري: ج 3 الجزء 4 ص 264.
3) . النساء: 15.
4) . تفسير القمّي: ج 1 ص 133، تفسير جوامع الجامع: ج 1 ص 243 نحوه؛ السنن الكبرى: ج 8 ص 366 ح 16908 عن الحسن البصري وص 368 ح 16914 عن ابن عبّاس وكلاهما نحوه.
5) . تَرَبُّد الوَجه: تَلَوّنه؛ تراه أحمر مرّة، وأصفر مرّة، وأخضر مرّة (تاج العروس: ج 4 ص 447 «ربد»).
412 الناسخ و المنسوخ - به نقل از سعيد بن مسيّب، در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «هر گاه خويشاوندان و يتيمان و مسكينان در تقسيم [ارث] حاضر بودند، از آن به آنها [نيز] بدهيد و با آنان سخن نيكو بگوييد» -: اين آيه نسخ شده است و آن، مربوط به قبل از زمان نزول آيۀ تعيين ارث بود. از مال باقيماندۀ مرد به يتيم و مسكين و خويشاوند - اگر در هنگام تقسيم حاضر شدند - پرداخت مى شد. سپس اين روش نسخ شد. آيۀ مواريث آن را نسخ كرد. خداوند عز و جل [آن را] نسخ كرد [و] براى هر صاحب حقّى، حقّش را قرار داد. سپس حقّ وصيت از مال برايش قرار داده شد تا براى خويشاوندان و هر كس كه بخواهد، وصيّت كند.
«از زنان شما، كسانى كه مرتكب زنا مى شوند، چهار تن از شما را بر آنان گواه گيريد، و اگر شهادت دادند، آنها را در خانه ها حبس كنيد تا مرگشان فرا رسد يا خداوند برايشان راهى قرار دهد».
413 تفسير القمّى: در بارۀ سخن خداوند: «از زنان شما، كسانى كه مرتكب زنا مى شوند، چهار تن از شما را بر آنان گواه گيريد، و اگر شهادت دادند، آنها را در خانه ها حبس كنيد تا مرگشان فرا رسد يا خداوند برايشان راهى قرار دهد». در زمان جاهليت، هر گاه مرد با زن زنا مى كرد، زن در خانه اى حبس مى شد تا بميرد. سپس اين رسم با اين سخن خداوند، نسخ شد: «زن و مرد زناكار، هر يك از آن دو را يكصد ضربه تازيانه بزنيد».
414 مسند ابن حنبل - به نقل از عبادة بن صامت -: آيۀ «زنانى از شما كه زنا مى دهند» تا پايان آيه، بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نازل شد. پيامبر صلى الله عليه و آله هم اين دستور را در بارۀ آنها اجرا كرد.
روزى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نشسته بود و ما در اطراف ايشان بوديم. وقتى وحى بر ايشان نازل مى شد، از ما كناره مى گرفت و ما هم از ايشان كناره مى گرفتيم. رنگ چهره اش
وكُرِبَ لِذلِكَ، فَلَمّا رُفِعَ عَنهُ الوَحيُ، قالَ: خُذوا عنّي، قُلنا: نَعَم يا رَسولَ اللّهِ، قالَ:
قَد جَعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبيلاً، البِكرُ بِالبِكرِ جَلدُ مِئَةٍ ونَفيُ سَنَةٍ، وَالثَّيِّبُ بِالثَّيِّبِ جَلدُ مِئَةٍ ثُمَّ الرَّجمُ.(1)
415 الإمام الباقر عليه السلام - في قَولِهِ تَعالى: «وَ اللاّتِي يَأْتِينَ الْفاحِشَةَ مِنْ نِسائِكُمْ» إلى «سَبِيلاً» -:
مَنسوخَةٌ، وَالسَّبيلُ هُوَ الحُدودُ.(2)
416 تفسير كنز الدقائق عن أبي بصير عن الإمام الصادق عليه السلام، قال: سَأَلتُهُ عليه السلام عَن هذِهِ الآيَةِ:
«وَ اللاّتِي يَأْتِينَ الْفاحِشَةَ مِنْ نِسائِكُمْ» إلى «سَبِيلاً» ، قالَ: هذِهِ مَنسوخَةٌ، قالَ: قُلتُ:
كَيفَ كانَت؟ قالَ: كانَتِ المَرأَةُ إذا فَجَرَت فَقامَ عَلَيها أربَعَةُ شُهودٍ، ادخِلَت بَيتاً ولَم تُحَدَّث ولَم تُكَلَّم ولَم تُجالَس، واُوتِيَت فيهِ بِطَعامِها وشَرابِها حَتّى تَموتَ.
قُلتُ: فَقَولُهُ: «أَوْ يَجْعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبِيلاً»؟
قالَ: جَعلُ السَّبيلِ: الجَلدُ وَالرَّجمُ.(3)
417 الإمام عليّ عليه السلام - في بَيانِ النّاسِخِ وَالمَنسوخِ -: إنَّ اللّهَ تَبارَكَ وتَعالى بَعَثَ رَسولَهُ صلى الله عليه و آله بِالرَّأفَةِ وَالرَّحمَةِ، فَكانَ مِن رَأفَتِهِ ورَحمَتِهِ أنَّهُ لَم يَنقُل قَومَهُ في أوَّلِ نُبُوَّتِهِ عَن عادَتِهِم حَتَّى استَحكَمَ الإِسلامُ في قُلوبِهِم، وحَلَّتِ الشَّريعَةُ في صُدورِهِم، فَكانَت مِن شَريعَتِهِم فِي الجاهِلِيَّةِ أنَّ المَرأَةَ إذا زَنَت حُبِسَت في بَيتٍ واُقيمَ بِأَوَدِها حَتّى4.
1) . مسند ابن حنبل: ج 8 ص 420 ح 22844، السنن الكبرى: ج 8 ص 366 ح 16908 عن الحسن نحوه، كنز العمّال: ج 5 ص 334 ح 13098؛ التبيان في تفسير القرآن: ج 3 ص 143، مجمع البيان: ج 3 ص 34، تفسير جوامع الجامع: ج 1 ص 243 كلّها نحوه.
2) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 227 ح 60 عن جابر، بحار الأنوار: ج 79 ص 51 ح 38 وراجع: مجمع البيان: ج 3 ص 34.
3) . كنز الدقائق: ج 2 ص 389 نقلاً عن تفسير العياشي (انظر: تفسير العيّاشي: ج 1 ص 227 ح 61 وفيه اضطراب) وراجع: مجمع البيان: ج 3 ص 40 والتبيان في تفسير القرآن: ج 3 ص 143 وتفسير الطبرى: ج 14 الجزء 28 ص 133 وتفسير ابن كثير: ج 2 ص 204 ومجمع البيان: ج 3 ص 34.
دگرگون و كار بر او دشوار مى شد. وقتى وحى به پايان رسيد، فرمود: از من بگيريد.
گفتيم: چشم، اى پيامبر خدا!
فرمود: «خداوند براى زنان زناكار راهى قرار داد. [حكم اين است كه] مرد و زن بى همسر، با يكصد تازيانه و يك سال تبعيد، و زناكار همسردار، با يكصد تازيانه و سنگسار، كيفر مى شوند».
415 امام باقر عليه السلام - در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «از زنان شما، كسانى كه زنا مى دهند... يا خدا راهى برايشان قرار دهد» -: [اين آيه] نسخ شده و منظور از «راهى»، حدود است.
416 تفسير كنز الدقائق - به نقل از ابو بصير -: از امام صادق عليه السلام در بارۀ اين آيه: «از زنان شما، كسانى كه زنا مى دهند... يا خداوند راهى برايشان قرار دهد» پرسيدم.
فرمود: «اين آيه نسخ شده است».
گفتم: چگونه بوده؟
فرمود: «هر گاه زن به زنا تن مى داد و چهار گواه عليه او گواهى مى دادند، او در خانه اى حبس مى شد و با او سخنى گفته نمى شد و با او حرفى زده نمى شد و با او همنشينى نمى شد و در همان جا غذا و آبش مى دادند تا مى مرد».
گفتم: پس اين سخن خداوند: «يا خداوند براى آنان راهى قرار دهد» چه؟
فرمود: «قرار دادن راه: تازيانه و سنگسار است».
417 امام على عليه السلام - در بيان ناسخ و منسوخ -: خداوند - تبارك و تعالى -، پيامبرش صلى الله عليه و آله را با دلسوزى و رحمت فرستاد، و از دلسوزى و رحمتش اين بود كه مردمش را در همان آغاز نبوّتش از عاداتشان باز نداشت تا اين كه اسلام در دلشان ريشه كرد و شريعت در سينه هاشان جا گرفت. از جمله عادت و آيينشان در دوران جاهليت، اين بود كه هر گاه زن زنا مى داد، در خانه اى حبس مى شد و كژيش را درست مى كردند تا
يَأتِيَ المَوتُ، وإذا زَنَى الرَّجُلُ نَفَوهُ عَن مَجالِسِهِم وشَتَموهُ وآذَوهُ وعَيَّروهُ، ولَم يَكونوا يَعرِفونَ غَيرَ هذا.
قالَ اللّهُ تَعالى في أوَّلِ الإِسلامِ: «وَ اللاّتِي يَأْتِينَ الْفاحِشَةَ مِنْ نِسائِكُمْ فَاسْتَشْهِدُوا عَلَيْهِنَّ أَرْبَعَةً مِنْكُمْ فَإِنْ شَهِدُوا فَأَمْسِكُوهُنَّ فِي الْبُيُوتِ حَتّى يَتَوَفّاهُنَّ الْمَوْتُ أَوْ يَجْعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبِيلاً وَ الَّذانِ يَأْتِيانِها مِنْكُمْ فَآذُوهُما فَإِنْ تابا وَ أَصْلَحا فَأَعْرِضُوا عَنْهُما إِنَّ اللّهَ كانَ تَوّاباً رَحِيماً» ، فَلَمّا كَثُرَ المُسلِمونَ وقَوِيَ الإِسلامُ، وَاستَوحَشوا امورَ الجاهِلِيَّةِ، أنزَلَ اللّهُ تَعالى: «اَلزّانِيَةُ وَ الزّانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ»(1)إلى آخِرِ الآيَةِ، فَنَسَخَت هذِهِ الآيَةُ آيَةَ الحَبسِ وَالأَذى.(2)
الثّامِنَةُ: الآيَةُ 77 مِن سورَةِ النِّساءِ
«أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ فَلَمّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ إِذا فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَخْشَوْنَ النّاسَ كَخَشْيَةِ اللّهِ أَوْ أَشَدَّ خَشْيَةً وَ قالُوا رَبَّنا لِمَ كَتَبْتَ عَلَيْنَا الْقِتالَ لَوْ لا أَخَّرْتَنا إِلى أَجَلٍ قَرِيبٍ قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقى وَ لا تُظْلَمُونَ فَتِيلاً»
418 مجمع البيان - في قَولِهِ تَعالى: «وَ قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ الَّذِينَ يُقاتِلُونَكُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ»(3)-: اختُلِفَ فِي الآيَةِ هَل هِيَ مَنسوخَةٌ أم لا؟... رُوِيَ عَن أئِمَّتِنا عليهم السلام أنَّ هذِهِ الآيَةَ ناسِخَةٌ لِقَولِهِ: «كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ»(4)، وكَذلِكَ قَولُهُ: «وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ»(5)ناسِخٌ لِقَولِهِ: «وَ لا تُطِعِ الْكافِرِينَ وَ الْمُنافِقِينَ وَ دَعْ أَذاهُمْ»(6).(7)
راجع: ص 186 ح 428.0.
1) . النور: 2.
2) . بحار الأنوار: ج 93 ص 6 نقلاً عن تفسير النعماني عن إسماعيل بن جابر عن الإمام الصادق عليه السلام.
3) . البقرة: 190.
4) . النساء: 77.
5) . البقرة: 191.
6) . الأحزاب: 48.
7) . مجمع البيان: ج 2 ص 510، التبيان في تفسير القرآن: ج 2 ص 144، فقه القرآن للراوندي: ج 1 ص 337، بحار الأنوار: ج 20 ص 320.
مرگش فرا رسد، و اگر مرد زنا مى كرد، او را از مجالسشان مى راندند و مى زدند و آزار مى دادند و سرزنش مى كردند و راه ديگرى جز اين، نمى شناختند.
خداوند متعال در آغاز ظهور اسلام فرمود: «از زنان شما، كسانى كه زنا مى دهند، چهار تن از خودتان را بر آنان گواه گيريد، و اگر شهادت دادند، آنان را در خانه ها حبس كنيد تا مرگشان برسد يا خداوند برايشان راهى قرار دهد. و آن دو تن [مرد و زن] از ميان شما كه زنا مى كنند، [با اجراى حدّ] بيازاريد. پس اگر توبه كردند و درستكار شدند، از آنان بگذريد. خداوند، توبه پذير مهربان است».
زمانى كه جمعيت مسلمانان، رو به فزونى گذشت و اسلام قوى گرديد و از كارهاى جاهليت نفرت پيدا كردند، خداوند متعال، اين آيه را نازل فرمود: «زن و مرد زناكار، هر يك را يكصد تازيانه بزنيد» تا آخر آيه. پس اين آيه، آيۀ حبس و آزار را نسخ كرد.
«آيا نديدى كسانى را كه به آنان گفته شد: «[فعلاً] دست از [نبرد] برداريد و نماز را برپا داريد و زكات بدهيد» ولى همين كه كارزار بر آنان مقرّر شد، به ناگاه گروهى از آنان از مردم [مشركان مكّه] ترسيدند مانند ترس از خدا يا ترسى سخت تر. و گفتند: «پروردگارا! چرا بر ما كارزار مقرّر داشتى؟ چرا ما را تا مدّتى كوتاه مهلت ندادى؟». بگو: «برخوردارى از [اين] دنياى اندك، و براى كسى كه تقوا پيشه كرده، آخرت بهتر است، و در [آن جا] به قدر نخِ هستۀ خرمايى بر شما ستم نخواهد رفت».
«و كافران و منافقان را فرمان مبر و آزار ايشان را درگذر و بر خدا اعتماد كن و كارسازى [چون] خدا كفايت مى كند».
418 مجمع البيان - در بارۀ آيۀ «در راه خدا با كسانى كه با شما مى جنگند، نبرد كنيد و [از حدود الهى] تجاوز نكنيد. خداوند، تجاوزكاران را دوست ندارد» -: در ميان مفسّران، اختلاف شده كه آيا اين آيه نسخ شده است يا نه.... از امامان ما روايت شده است كه اين آيه، آيۀ «دست [از نبرد] برداريد و نماز را بر پا داريد» نسخ كرده است و همچنان اين سخن خدا: «و هر كجا بر آنان دست يافتيد، بكشيدشان»، آيۀ: «و كافران و منافقان را فرمان مبر و آزار ايشان را در گذر» نسخ كرده است.
ر. ك: ص 187 ح 428.
التّاسِعَةُ: الآيَةُ 45 مِن سورَةِ المائِدَةِ
«وَ كَتَبْنا عَلَيْهِمْ فِيها أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَ الْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَ الْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفّارَةٌ لَهُ وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ»
419 الإمام عليّ عليه السلام - في بَيانِ النّاسِخِ وَالمَنسوخِ -: مِن ذلِكَ ما كانَ مُثبَتاً فِي التَّوراةِ مِنَ الفَرائِضِ فِي القِصاصِ، وهُوَ قَولُهُ: «وَ كَتَبْنا عَلَيْهِمْ فِيها أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَيْنَ بِالْعَيْنِ»(1)إلى آخِرِ الآيَةِ، فَكانَ الذَّكَرُ وَالاُنثى وَالحُرُّ وَالعَبدُ شُرَّعاً سَواءً، فَنَسَخَ اللّهُ تَعالى ما فِي التَّوراةِ بِقَولِهِ: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصاصُ فِي الْقَتْلى الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ الْأُنْثى بِالْأُنْثى»(2)فَنُسِخَت هذِهِ الآيَةُ: «وَ كَتَبْنا عَلَيْهِمْ فِيها أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ» .(3)
العاشِرَةُ: الآيَةُ 61 مِن سورَةِ الأَنفالِ
«وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ»
420 الإمام عليّ عليه السلام - في بَيانِ النّاسِخِ وَالمَنسوخِ -: لَمّا كانَ يَومُ بَدرٍ وعَرَفَ اللّهُ تَعالى حَرَجَ المُسلِمينَ، أنزَلَ عَلى نَبِيِّهِ «وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ» .(4)
فَلَمّا قَوِيَ الإِسلامُ، وكَثُرَ المُسلِمونَ أنزَلَ اللّهُ تَعالى: «فَلا تَهِنُوا وَ تَدْعُوا إِلَى السَّلْمِ وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَ اللّهُ مَعَكُمْ وَ لَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمالَكُمْ»(5)فَنَسَخَت هذِهِ الآيَةُ [الآيَةَ] الَّتي اذِنَ لَهُم فيها أن يَجنَحوا، ثُمَّ أنزَلَ سُبحانَهُ في آخِرِ السّورَةِ «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ5.
«در آن [تورات]، بر آنان [بنى اسرائيل] مقرّر كرديم كه جان در برابر جان است و چشم در برابر چشم، و بينى در برابر بينى، و گوش در برابر گوش، و دندان در برابر دندان، و هر زخمى قصاص دارد و اگر كسى آن را ببخشد [و از قصاص بگذرد]، كفارۀ [گناهان] او محسوب مى شود و هر كس به احكامى كه خدا نازل كرده حكم نكند، ستمگر است».
419 امام على عليه السلام - در بيان ناسخ و منسوخ - از جملۀ اينها، مطلبى در تورات در بارۀ احكام قصاص بوده و آن، اين سخن خداوند است: «در آن [تورات]، بر آنان [بنى اسرائيل] مقرّر كرديم كه جان در برابر جان است و چشم در برابر چشم» تا آخر آيه، كه مرد و زن و آزاده و برده، همگى مانند هم و يكسان بودند. خداوند، آنچه را كه در تورات بود، با اين سخن خود، نسخ كرد: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! در بارۀ كشتگان، بر شما [حقّ] قصاص مقرّر شده است: آزاد در برابر آزاد، و برده در برابر برده، و زن در برابر زن». پس اين آيه: «در آن [تورات]، بر آنان [بنى اسرائيل] مقرّر كرديم كه جان در برابر جان است»، نسخ شده است.
«اگر به صلح گراييدند، تو [نيز] به آن گراى، و بر خداوند توكّل كن كه او شنواى داناست».
420 امام على عليه السلام - در بيان ناسخ و منسوخ -: روز بدر، وقتى مشكلات مسلمانان برملا شد، خداوند بر پيامبرش اين آيه را فرستاد: «اگر به صلح گراييدند، تو [نيز] به آن گراى، و بر خداوند توكّل كن».
وقتى اسلام قوى شد و جمعيت مسلمانان افزوده شد، خداوند متعال، نازل فرمود: «پس سستى نورزيد و [كافران را] به صلح فرا نخوانيد. شما برتريد و خداوند با شماست و از [ارزش] اعمالتان هرگز نخواهد كاست». پس [با] اين، آيه اى كه در آن تمايل به صلح آمده، نسخ شده است. سپس خداوند سبحان در پايان سوره نازل فرمود: «مشركان را
وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ»(1)إلى آخِرِ الآيَةِ.(2)
الحادِيَة عَشرَةَ: الآيَةُ 65 مِن سورَةِ الأَنفالِ
«يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الْقِتالِ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ يَغْلِبُوا أَلْفاً مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ»
421 الإمام عليّ عليه السلام - في بَيانِ النّاسِخِ وَالمَنسوخِ -: ومِن ذلِكَ أنَّ اللّهَ تَعالى فَرَضَ القِتالَ عَلَى الاُمَّةِ، فَجَعَلَ عَلَى الرَّجُلِ الواحِدِ أن يُقاتِلَ عَشَرَةً مِنَ المُشرِكينَ، فَقالَ: «إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ»(3)إلى آخِرِ الآيَةِ، ثُمَّ نَسَخَها سُبحانَهُ فَقالَ:
«اَلْآنَ خَفَّفَ اللّهُ عَنْكُمْ وَ عَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفاً فَإِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ صابِرَةٌ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ»(4)إلى آخِرِ الآيَةِ، فَنَسَخَ بِهذِهِ الآيَةِ ما قَبلَها، فَصارَ مَن فَرَّ مِنَ المُؤمِنينَ فِي الحَربِ إن كانَت عِدَّةُ المُشرِكينَ أكثَرَ مِن رَجُلَينِ لِرَجُلٍ لَم يَكن فارّاً مِنَ الزَّحفِ، وإن كانَ العِدَّةُ رَجُلَينِ لِرَجُلٍ فارّاً مِنَ الزَّحفِ.(5)
الثّانِيَة عَشرَةَ: الآيَةُ 72 مِن سورَةِ الأَنفالِ
«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَ الَّذِينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يُهاجِرُوا ما لَكُمْ مِنْ وَلايَتِهِمْ مِنْ شَيْءٍ حَتّى يُهاجِرُوا وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ إِلاّ عَلى قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ»
422 الإمام عليّ عليه السلام: إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله لَمّا هاجَرَ إلَى المَدينَةِ آخى بَينَ أصحابِهِ مِنَم.
هر جا يافتيد، بكشيد و آنان را بگيريد و حبسشان كنيد» تا آخر آيه.
«اى پيامبر! مؤمنان را به جهاد برانگيز. اگر از شما بيست تن شكيبا باشند، بر دويست تن چيره مى شوند، و اگر از شما يك صد تن باشند بر هزار تن از كافران پيروز مى گردند؟ چرا كه آنان قومى اند كه نمى فهمند».
421 امام على عليه السلام - در بيان ناسخ و منسوخ -: خداوند متعال، جنگ را بر امّت، واجب كرده است و براى يك مرد، جنگ با ده مشرك را قرار داده و فرمود: «اگر از شما بيست تن شكيبا باشند، بر دويست تن چيره مى شوند» تا آخر آيه؛ امّا خداوند سبحان، اين آيه را نسخ كرد و فرمود: «اكنون خداوند از [تكليف] شما كاست و دانست كه ضعف داريد. پس اگر از شما صد تن شكيبا باشند، بر دويست نفر پيروز مى شوند» تا آخر آيه و با اين آيه، آيات قبل از اين را نسخ كرد. و اين گونه شد كه مؤمنانى كه از برابر مشركانى مى گريزند كه بيش از دو برابرشان هستند فرار كننده از جنگ محسوب نمى شوند و اگر عده مشركان كمتر از دو برابر بود، فرارى از جنگ محسوب مى شوند.
«كسانى كه ايمان آورده و هجرت كرده اند و در راه خدا با مال و جان خود جهاد نموده اند و كسانى كه [مهاجران را] پناه داده اند و يارى كرده اند، آنان ياران يكديگرند و كسانى كه ايمان آورده اند، ولى هجرت نكرده اند، هيچ گونه خويشاوندى [دينى] با شما ندارند مگر آن كه [در راه خدا] هجرت كنند و اگر در [كار] دين از شما يارى جويند، يارى آنان بر شما [واجب] است، مگر عليه گروهى باشد كه ميان شما و ميان آنان پيمانى [منعقد شده] است، و خدا به آنچه انجام مى دهيد بيناست».
422 امام على عليه السلام: پيامبر خدا، چون به مدينه هجرت كرد، ميان ياران مهاجر و انصارش
المُهاجِرينَ وَالأَنصارِ، جَعَلَ المَواريثَ عَلَى الاُخُوَّةِ فِي الدِّينِ لا في ميراثِ الأَرحامِ، وذلِكَ قَولُهُ تَعالى: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَ الَّذِينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ» إلى قَولِهِ سُبحانَهُ: «وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يُهاجِرُوا ما لَكُمْ مِنْ وَلايَتِهِمْ مِنْ شَيْءٍ حَتّى يُهاجِرُوا»(1)، فَأَخرَجَ الأَقارِبَ مِنَ الميراثِ وأثبَتَهُ لِأَهلِ الهِجرَةِ وأهلِ الدّينِ خاصَّةً، ثُمَّ عَطَفَ بِالقَولِ فَقالَ تَعالى: «وَ الَّذِينَ كَفَرُوا بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ إِلاّ تَفْعَلُوهُ تَكُنْ فِتْنَةٌ فِي الْأَرْضِ وَ فَسادٌ كَبِيرٌ»(2)، فَكانَ مَن ماتَ مِنَ المُسلِمينَ يَصيرُ ميراثُهُ وتَرِكَتُهُ لِأَخيهِ فِي الدّينِ دونَ القَرابَةِ وَالرَّحِمِ الوَشيجَةِ.(3)
فَلَمّا قَوِيَ الإِسلامُ أنزَلَ اللّهُ: «اَلنَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهاجِرِينَ إِلاّ أَنْ تَفْعَلُوا إِلى أَوْلِيائِكُمْ مَعْرُوفاً كانَ ذلِكَ فِي الْكِتابِ مَسْطُوراً»(4)، فَهذا مَعنى نَسخِ آيةِ الميراثِ.(5)
الثَالِثَة عَشرَةَ: الآيَةُ 67 مِن سورَةِ النَّحلِ
«وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخِيلِ وَ الْأَعْنابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَراً وَ رِزْقاً حَسَناً إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ»
423 الإمام عليّ عليه السلام: نَسَخَ قَولَهُ تَعالى: «وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخِيلِ وَ الْأَعْنابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَراً وَ رِزْقاً حَسَناً»(6)آيَةُ التَّحريمِ، وهُوَ قَولُهُ جَلَّ ثَناؤُهُ: «قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْيَ بِغَيْرِ الْحَقِّ»(7)وَالإِثمُ هاهُنا هُوَ الخَمرُ.(8)م.
1) . الأنفال: 72.
2) . الأنفال: 73.
3) . رَحِم واشجة ووشيجة: مشتبكة متّصلة (لسان العرب: ج 2 ص 399 «وشج»).
4) . الأحزاب: 6.
5) . بحار الأنوار: ج 19 ص 91 ح 48 نقلاً عن تفسير النعماني عن الإمام الصادق عليه السلام وراجع: السرائر: ج 3 ص 226، تفسير القمّي: ج 1 ص 280، الطبقات الكبرى: ج 1 ص 238.
6) . النحل: 67.
7) . الأعراف: 33.
8) . بحار الأنوار: ج 93 ص 11 نقلاً عن تفسير النعماني عن إسماعيل بن جابر عن الإمام الصادق عليه السلام.
برادرى افكند و ارثْبَرى را بر پايۀ برادرى دينى قرار داد، نه بر پايۀ پيوند خويشاوندى. اين است سخن خداى متعال كه: «كسانى كه ايمان آورده و هجرت كرده اند و در راه خدا با مال و جان خود جهاد نموده اند و كسانى كه [مهاجران را] پناه داده اند و يارى كرده اند، آنان، ياران يكديگرند» تا اين سخن خداى سبحان كه: «و كسانى كه ايمان آورده اند، ولى هجرت نكرده اند، هيچ گونه خويشاوندى [دينى] با شما ندارند، مگر آن كه هجرت كنند». بدين ترتيب، خويشاوندان را از ميراث خارج ساخت و آن را ويژۀ اهل هجرت و اهل دين، قرار داد. سپس خداوند متعال، در ادامۀ سخن فرمود: «و كسانى كه كفر ورزيدند، ياران يكديگرند. اگر اين [دستور] را به كار نبنديد، در زمين، فتنه و فسادى بزرگ، پديد خواهد آمد». پس هر يك از مسلمانان كه در مى گذشت، ميراث و ماتَرَكش به برادر دينى اش مى رسيد، نه به خويشان و بستگان نزديكش.
امّا چون اسلام، نيرومند شد، خداوند، اين آيه را فرو فرستاد: «پيامبر به مؤمنان، از خودشان سزاوارتر [و نزديك تر] است و همسرانش مادران ايشان اند، و خويشاوندان، طبق كتاب خدا، بعضى نسبت به بعضى اولويت دارند [و] بر مؤمنان و مهاجران [مقدّم اند]، مگر آن كه بخواهيد به دوستان [مؤمن] خود [وصيّت يا] نيكى كنيد، و اين در كتاب [خدا]، نگاشته شده است». اين است معناى منسوخ شدن آيۀ ميراث.
«و از ميوۀ درختان خرما و انگور، [بارۀ] مستى بخش و روزى نيكو براى خود مى گيريد. قطعاً در اين [ها] براى مردمى كه تعقّل مى كنند، نشانه اى است».
423 امام على عليه السلام: آيۀ تحريم، اين سخن خداوند: «و از ميوۀ درختان خرما و انگور، [بادۀ] مستى بخش و روزى نيكو براى خود مى گيريد» را نسخ كرده است و آن (آيۀ تحريم)، همان سخن خداى ستوده است كه: «بگو: پروردگار من، تنها كارهاى زشت را، چه آشكارش و چه پنهان را حرام كرده است و گناه و ستم ناحق را حرام گردانيده» و مراد از «گناه» در اين آيه، همان باده است.
«إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصابُ» إلى «مُنْتَهُونَ»(2)، يا سَعيدُ، فَهذِهِ آيَةُ التَّحريمِ، وهِيَ نَسَخَتِ الآيَةَ الاُخرى.(3)
نكتة
الآيات مبيّنة لحكم الخمر على نحو تدريجى، فقد بدأت في بيان ضرره والحكمة من اجتنابه ومنتهيّةً بالتصريح بحرمته.
في البداية، ورد ذكر الخمر في الآية 67 من سورة النحل التي بيّنت عند نزولها بأنّ المشركين كانوا يصنعون الخمر وأشياء اخرى من ثمر النخيل والأعناب، لكن لم يرد فيها تحريمٌ أو نهي عن الخمر. ثمّ بعد ذلك في الآية 219 من سورة البقرة وفي الردّ على السؤال عن حكم الخمر، ذكرت الآيةُ الخمرَ بأنّ له «إثم كبير» و «منافع قليله» دون أن تصرّح بحرمته.
ثمّ بعد ذلك جاءت الآيتان 90 و 91 من سورة المائدة لتعبّر عنه ب «الرّجس» وأمرت بالاجتناب عنه، وبذلك نَسخَت وأنهت الحكمَ السابق؛ حكمَ جواز الشرب أو السكوت عنه.
وفي آخر الآية 33 من سورة الأعراف وردت كلمة «حرّم» من دون الإشارة إلى كلمة «الخمر»، وجاء التحريم للفواحش، والإثم والبغي، لكن مع ضمّ الآية 219 من سورة البقرة التي عبّرت عن الخمر بأنّه من أكبر مصاديق «الإثم» ينتج عنها تعلّق الحرمة بالخمر، مُنهياً بذلك، الحكمَ السابق حول الخمر وعلى نحو صريح.6.
424 امام صادق عليه السلام - خطاب به سعيد بن يسار، در بارۀ اين سخن خداى متعال: «و از ميوۀ درختان خرما و انگور، [بادۀ] مستى بخش و روزى نيكو مى گيريد» -: مسلمانان چنين بودند، تا اين كه خداوند، آيۀ تحريم را نازل كرد: «مى و قمار و بت ها» تا «دست برداريد». اى سعيد! اين، آيۀ تحريم است و آيۀ ديگر را نسخ كرده است.
آيات بيان كنندۀ حكم شراب، در سيرى تدريجى، از بيان ضرر و حكمت اجتناب از آن آغازيده و به حرمت صريح آن انجاميده است.
در ابتدا، آيۀ 67 سورۀ نحل كه نشان دهندۀ گرفتن مواد گوناگون از انگور به وسيلۀ مشركان است، بدون آن كه نسبت به شراب سازى و باده نوشى، نهى و فرمانى داشته باشد، نازل شده است. و آن گاه آيۀ 219 سورۀ بقره در پاسخ به سؤال از حكم خمر، آن را داراى «اثم كبير» و «منافع كمتر» دانسته است، بى آن كه صريحى داشته باشد.
سپس دو آيۀ 90 و 91 سورۀ مائده، آن را «رِجس» دانسته و اجتناب از آن را فرمان داده اند و از اين رو، گونه اى پايان و نسخ حكم قبلى است كه جواز، يا سكوت در بارۀ حكم بود.
در پايان آيۀ 33 سورۀ اعراف، به صراحت واژۀ «حرّم» به كار رفته است كه واژۀ «خمر» در آن نيست و تحريم ناظر به فواحش، اثم و بغى است، امّا به ضميمۀ آيۀ 219 سورۀ بقره كه خمر را از مصاديق بزرگ (اكبر) «اثم» دانسته است، حرمت به خمر تعلّق مى گيرد و پايان وضعيت قبلى در بارۀ شراب، به صراحت اعلام مى گردد.
الرَابِعَة عَشرَةَ: الآيَةُ 110 مِن سورَةِ الإِسراءِ
«قُلِ ادْعُوا اللّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَيًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِكَ وَ لا تُخافِتْ بِها وَ ابْتَغِ بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلاً»
425 الإمام الباقر عليه السلام - في قَولِهِ تَعالى: «وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِكَ وَ لا تُخافِتْ بِها»(1)-: نَسَخَتها «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ»(2).(3)
الخامِسَة عَشرَةَ: الآيَةُ 71 مِن سورَةِ مَريَمَ
«وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاّ وارِدُها كانَ عَلى رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا»
426 الإمام عليّ عليه السلام: نَسَخَ قَولَهُ تَعالى: «وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاّ وارِدُها كانَ عَلى رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا»(4)قَولُهُ: «إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنى أُولئِكَ عَنْها مُبْعَدُونَ * لا يَسْمَعُونَ حَسِيسَها وَ هُمْ فِي مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خالِدُونَ * لا يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ وَ تَتَلَقّاهُمُ الْمَلائِكَةُ هذا يَوْمُكُمُ الَّذِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ»(5).(6)
السادِسَة عَشرَةَ: الآيَةُ 33 مِن سورَةِ النّورِ
«وَ لْيَسْتَعْفِفِ الَّذِينَ لا يَجِدُونَ نِكاحاً حَتّى يُغْنِيَهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ الَّذِينَ يَبْتَغُونَ الْكِتابَ مِمّا مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ فَكاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِيهِمْ خَيْراً وَ آتُوهُمْ مِنْ مالِ اللّهِ الَّذِي آتاكُمْ وَ لا تُكْرِهُوا فَتَياتِكُمْ عَلَى الْبِغاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً لِتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَنْ يُكْرِهْهُنَّ فَإِنَّ اللّهَ مِنْ بَعْدِ إِكْراهِهِنَّ غَفُورٌ رَحِيمٌ»م.
1) . الإسراء: 110.
2) . الحجر: 94.
3) . تفسير العيّاشي: ج 2 ص 252 ح 45 عن أبي بصير و ص 319 ح 176 عن أبي بصير عن الإمام الصادق عليه السلام، بحار الأنوار: ج 9 ص 219 ح 103.
4) . مريم: 71.
5) . الأنبياء: 101-103.
6) . بحار الأنوار: ج 93 ص 11 نقلاً عن تفسير النعماني عن إسماعيل بن جابر عن الإمام الصادق عليه السلام.
«بگو: «خدا را بخوانيد يا رحمان را بخوانيد، هر كدام را بخوانيد، براى او نام هاى نيكوتر است». و نمازت را به آواز بلند مخوان و بسيار آهسته اش مكن، و ميان اين [و آن] راهى [ميانه] جوى».
425 امام باقر عليه السلام - در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «نمازت را به آواز بلند مخوان و بسيار آهسته اش مكن» -: آيۀ «آنچه را بدان مأمورى، آشكارا بگو»، آن را نسخ كرده است.
«هيچ يك از شما نيست، مگر اين كه وارد آن (جهنّم) مى شود. اين، همواره بر پروردگارت حكمى قطعى شده است».
426 امام على عليه السلام: اين سخن خداوند متعال: «هيچ يك از شما نيست، مگر اين كه وارد آن (جهنّم) مى شود. اين، همواره بر پروردگارت حكمى قطعى شده است» را، اين سخن خداوند: «بى گمان، كسانى كه قبلاً از جانب ما به آنان وعدۀ نيكو داده شده است، از آن [آتش] دور خواهند شد.
صداى آن را نمى شنوند، و آنان در ميان آنچه دل هايشان بخواهد، جاودان اند. دلهرۀ بزرگ، آنان را غمگين نمى كند و فرشتگان از آنها استقبال مى كنند [و مى گويند:] اين، همان روزى است كه وعده داده مى شديد» نسخ كرده است.
«كسانى كه امكان ازدواجى نمى يابند، بايد عفّت ورزند تا خدا آنان را از فضل خويش بى نياز گرداند. و از ميان غلامانتان كسانى كه در صددند با قرارداد كتبى، خود را آزاد كنند، اگر در آنان خيرى [و توانايى پرداخت مال] مى يابيد، قرار بازخريد آنها را بنويسيد، و از آن مالى كه خدا به شما داده است به ايشان بدهيد [تا تدريجاً خود را آزاد كنند]، و كنيزان خود را در صورتى كه خواهان عفّت اند، براى اين كه متاع زندگى دنيا را بجوييد به زنا وادار نكنيد، و هر كس آنان را به زور وادار كند، در حقيقت، خدا پس از اجبار نمودن ايشان، [نسبت به آنها] آمرزندۀ مهربان است».
وفي رِوايَةِ أبِي الجارودِ عَن أبي جَعفَرٍ عليه السلام: هذِهِ الآيَةُ مَنسوخَةٌ، نَسَخَتها: «فَإِنْ أَتَيْنَ بِفاحِشَةٍ فَعَلَيْهِنَّ نِصْفُ ما عَلَى الْمُحْصَناتِ مِنَ الْعَذابِ»(2).(3)
نكتة
إنّ الآية الاُولى التي يقع البحث فيها (وهي الآية 33 من سورة النور) ناظرة إلى إكراه الإماء على البغاء، ويختلف موضوعها عن موضوع الآية الثانية (أي الآية 25 من سورة النساء) الناظرة إلى ارتكاب الإماء للفاحشة على نحو الاختيار. ومن هنا لا يمكن اعتبار الآية الثانية ناسخة للآية الاُولى نسخاً اصطلاحيّاً، والذي يُشترط فيه كون حكم الناسخ وحكم المنسوخ مرتبطين بموضوع واحد.
بناءً على ذلك، يحتمل أنّ المراد من النسخ هنا هو إمكان إجبار الإماء وزجّهم في البغاء من قِبَل أسيادهم المشركين في زمان الجاهلية وبدء ظهور الإسلام، ولذلك كان من الضروري أن يبيّن حكم هذه الظاهرة، ولكن بعد ذلك حين انتشر الإسلام وقوي انتفت تلك الدوافع (دوافع الإكراه) وبدت الحاجة لبيان حكمٍ لموضوع البغاء الاختياري.
فالواقع هو أنّ الآية الثانية ناظرة إلى نسخ موضوع الحكم السابق ودوافعه، وليس هو من قبيل نسخ الحكم السابق.2.
427 تفسير القمّى: [در بارۀ] اين سخن خداوند: «كنيزان خود را در صورتى كه خواهان عفّت اند، به زنا وادار نكنيد». فرمود: عرب ها و قريش، كنيزان را مى خريدند و بر آنها ماليات سنگينى مى بستند. مى گفتند: برويد و زنا كنيد و درآمد كسب كنيد. خداوند عز و جل آنها را از اين كار، باز داشت و فرمود: «كنيزان خود را به زنا وادار نكنيد». تا اين جاى سخن خداى متعال: «آمرزشگر مهربان است»؛ يعنى: اگر كنيزان به زور وادار به زنا شدند، خداوند متعال، آنها را مؤاخذه نمى كند.
در روايت ابو الجارود از امام باقر عليه السلام آمده است: اين آيه نسخ شده و آن را آيۀ:
«اگر مرتكب فحشا شدند، بر آنها نيمى از آن [كيفرى] است كه بر زنان شوهردار است» نسخ كرده است.
آيۀ اوّل مورد بحث (آيۀ 33 سورۀ نور) ناظر به وادار كردن (اكراه) كنيزان به بدكارى است و موضوع آن با موضوع آيۀ دوم (آيۀ 25 سورۀ نساء) كه ناظر به بدكارى اختيارى كنيزان است، متفاوت است و از اين رو، نمى توان نسبت دومى را با اوّلى، نسخ اصطلاحى دانست كه شرط آن اين است كه حكم ناسخ و حكم منسوخ، به يك موضوع مربوط باشد. بنابر اين، احتمال مى رود مقصود از نسخ، اين است كه در روزگار جاهلى و آغاز پيدايش اسلام، امكان وادار كردن كنيزان از سوى مالكان مشرك و زورگوى آنان بوده است و از اين رو، حكم آن بايد مشخص مى شده است؛ اما با قدرت گرفتن اسلام، ديگر زمينۀ اكراه، از ميان رفته و به حكمى براى موضوع بدكارى اختيارى نياز بوده است و در واقع، آيۀ دوم ناظر به نسخ موضوع و زمينۀ حكم قبلى است، نه نسخ حكم قبلى.
السّابِعَة عَشرَةَ: الآيَةُ 48 مِن سورَةِ الأَحزابِ
«وَ لا تُطِعِ الْكافِرِينَ وَ الْمُنافِقِينَ وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ وَ كَفى بِاللّهِ وَكِيلاً»
428 الإمام عليّ عليه السلام: إنَّ اللّهَ تَبارَكَ وتَعالى لَمّا بَعَثَ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله، أمَرَهُ في بَدوِ أمرِهِ أن يَدعُوَ بِالدَّعوَةِ فَقَط، وأنزَلَ عليه: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً * وَ داعِياً إِلَى اللّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِيراً * وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اللّهِ فَضْلاً كَبِيراً * وَ لا تُطِعِ الْكافِرِينَ وَ الْمُنافِقِينَ وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ وَ كَفى بِاللّهِ وَكِيلاً»(1)فَبَعَثَهُ اللّهُ تَعالى بِالدَّعوَةِ فَقَط، وأمَرَهُ أن لا يُؤذِيَهُم.
فَلَمّا أرادوهُ بِما هَمّوا بِهِ مِن تَبييتِهِ(2)، أمَرَهُ اللّهُ تَعالى بِالهِجرَةِ وفَرَضَ عَلَيهِ القِتالَ، فَقالَ سُبحانَهُ: «أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللّهَ عَلى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ» .(3)
فَلَمّا أمَرَ النّاسَ بِالحَربِ جَزَعوا وخافوا، فَأَنزَلَ اللّهُ تَعالى: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ فَلَمّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ إِذا فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَخْشَوْنَ النّاسَ كَخَشْيَةِ اللّهِ أَوْ أَشَدَّ خَشْيَةً وَ قالُوا رَبَّنا لِمَ كَتَبْتَ عَلَيْنَا الْقِتالَ لَوْ لا أَخَّرْتَنا إِلى أَجَلٍ قَرِيبٍ» إلى قَولِهِ سُبحانَهُ: «أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ»(4). فَنَسَخَت آيَةُ القِتالِ آيَةَ الكَفِّ.(5)
راجع: ص 172 ح 418.
الثّامِنَة عَشرَةَ: الآيَةُ 56 مِن سورَةِ الذّارِياتِ
«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ»م.
«كافران و منافقان را فرمان مبر و آزار ايشان را در گذر و بر خدا اعتماد كن و كارسازى [چون] خدا كفايت مى كند».
428 امام على عليه السلام: خداوند - تبارك و تعالى -، وقتى محمّد صلى الله عليه و آله را مبعوث كرد، در همان آغاز به او دستور داد كه تنها به دعوت بپردازد و بر او نازل فرمود: «اى پيامبر! ما تو را گواه و بشارت دهنده و هشدار دهنده فرستاديم و دعوت كننده به سوى خدا به فرمان او، و چراغ تابناك. و مؤمنان را بشارت بده كه از جانب خدا بخشايشى فراوان دارند. از كافران و منافقان فرمان مبر و از آزارشان بگذر، و به خدا توكّل كن و كارسازى [چون] خدا كفايت مى كند». بنابر اين در آغاز خداوند متعال، او را تنها براى دعوت برانگيخت و دستور داد كه آنها [كفار و منافقان] را آزار نكند [از اقدامات نظامى كه موجب آزار آنها مى گردد صرف نظر نمايد].
آنان وقتى تصميم گرفتند كه او را در خواب ترور كنند، خداوند متعال به او دستور هجرت داد و جنگ را بر او واجب نمود و فرمود: «به كسانى كه جنگ بر آنان تحميل شده، اجازه داده شد [كه بجنگند]؛ چرا كه مورد ظلم قرار گرفته اند، و البتّه خداوند بر يارى آنان سخت تواناست».
وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله مردم را به جنگ فرمان داد، بى تابى كردند و ترسيدند. پس خداوند متعال، اين آيه را نازل فرمود: «آيا نديدى كسانى را كه به آنان گفته شد: [فعلاً] دست [از جنگ] برداريد، و نماز بر پا داريد و زكات بدهيد، و [لى] همين كه كارزار بر آنان مقرّر شد، ناگهان تعدادى از آنان از مردم (مشركان مكّه) ترسيدند، مانند ترس از خدا يا ترسى بيشتر، و گفتند: پروردگارا! چرا بر ما جنگ مقرّر كردى؟ چرا ما را تا مدّتى كوتاه مهلت ندادى؟» تا اين سخن خداى سبحان: «هر كجا باشيد، مرگ، شما را در مى يابد، هر چند در برج هاى استوار باشيد». بدين ترتيب، آيۀ جنگ، آيۀ دست نگه داشتن را نسخ كرد.
ر. ك: ص 173 ح 418.
«جن و انس را نيافريدم، مگر براى اين كه مرا بپرستند».
«وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفِينَ * إِلاّ مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ»(3)أي لِلرَّحمَةِ خَلَقَهُم.(4)
430 تفسير القمّي: قَولُهُ: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ» قالَ: خَلَقَهُم لِلأَمرِ وَالنَّهيِ وَالتَّكليفِ، ولَيسَت خِلقَتُهُم جَبراً أن يَعبدُوهُ، ولكِن خَلَقَهُم(5)اختِياراً لِيَختَبِرَهُم بِالأَمرِ وَالنَّهيِ، ومَن يُطيعُ ومَن يَعصي.
وفي حَديثٍ آخَرَ قالَ: هِيَ مَنسوخَةٌ بِقَولِهِ: «وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفِينَ» .(6)
التّاسِعَة عَشرَةَ: الآيَةُ 12 مِن سورَةِ المُجادَلَةِ
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً ذلِكَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ أَطْهَرُ فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ»
431 تفسير الطبري عن مجاهد عن الإمام عليّ عليه السلام: إنَّ في كِتابِ اللّهِ عز و جل لَآيَةً ما عَمِلَ بِها أحَدٌ قَبلي، ولا يَعمَلُ بِها أحَدٌ بَعدي: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً»(7)، قالَ: فُرِضَت ثُمَّ نُسِخَت.(8)3.
1) . قال العلامة الطباطبائي: وفيها دلالة على أخذه عليه السلام النسخ في الآية أعم من النسخ الواقع في التشريع فالآية الثانية تثبت حقيقة توجب تحديد الحقيقة التي تثبتها الآية الاُولى (الميزان في تفسير القرآن: ج 1 ص 254).
2) . الذاريات: 56.
3) . هود: 118 و 119.
4) . بحار الأنوار: ج 93 ص 10 نقلاً عن تفسير النعماني عن إسماعيل بن جابر عن الإمام الصادق عليه السلام.
5) . في المصدر: «خلقتهم»، ولا يصحّ السياق بها، والظاهر أنّ الصواب ما أثبتناه.
6) . تفسير القمّي: ج 2 ص 331.
7) . المجادلة: 12.
8) . تفسير الطبري: ج 14 الجزء 28 ص 20، تفسير الثعلبي: ج 9 ص 261، شواهد التنزيل: ج 2 ص 312 ح 951 نحوه، كنز العمّال: ج 2 ص 521 ح 4651 نقلاً عن سعيد بن منصور وابن راهويه وعبد بن حميد وابن المنذر وابن أبي حاتم وابن مردويه وراجع: سنن الترمذي: ج 5 ص 406 ح 3300، السنن الكبرى للنسائي: ج 5 ص 153 ح 8537، صحيح ابن حبّان: ج 15 ص 390 ح 6941، المصنّف لابن أبي شيبة: ج 7 ص 505 ح 63.
429 امام على عليه السلام: اين سخن خداى متعال: «جن و انس را نيافريدم، مگر براى اين كه مرا بپرستند» را، اين سخن خداى عز و جل نسخ كرده است(1): «در حالى كه همواره در اختلاف اند، مگر آن كسان را كه پروردگارت به آنان رحم كرده و براى همين آنان را آفريده است»، يعنى براى رحمت آفريده است.
430 تفسير القمّى: اين سخن خداوند: «جن و انس را نيافريدم، مگر براى اين كه مرا بپرستند».
فرمود: «آنها را براى دستور دادن و نهى كردن و تكليف آفريد. آفريدن آنها براى پرستش اجبارى نبود؛ بلكه آنها را مختار آفريد تا با امر و نهى، آنها را بيازمايد و اين كه چه كسى اطاعت مى كند و چه كسى نافرمانى مى نمايد».
در حديث ديگرى آمده است: «اين آيه با آيۀ: «همواره در اختلاف اند» نسخ شده است».
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هر گاه با پيامبر [خدا] درِ گوشى حرف زديد، پيش از درِگوشى حرف زدنتان، صدقه اى بپردازيد. اين [كار] براى شما بهتر و پاكيزه تر است و اگر چيزى نيافتيد بدانيد كه خدا آمرزندۀ مهربان است».
431 تفسير الطبرى - به نقل از مجاهد -: امام على عليه السلام فرمود: «در كتاب خدا آيه اى هست كه هيچ كس [جز من] به آن، عمل نكرد و پس از من هم كسى به آن، عمل نخواهد كرد [، همان آيۀ نجوا]: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هر گاه با پيامبر [خدا] درِ گوشى حرف زديد، پيش از درِ گوشى حرف زدنتان، صدقه اى بپردازيد». فرمود: «اين كار، واجب شد و آن گاه، نَسخ گرديد».
1) . اين روايت دلالت دارد بر اين كه امام عليه السلام نسخ در آيه را اعم از نسخ قرآنى، يعنى نسخ حكم شرعى دانسته و بنا به فرمايش امام، آيه دومى حقيقتى را اثبات مى كند كه باعث مى شود حقيقت مورد اثبات آيۀ اولى تحديد شود (ترجمۀ تفسير الميزان: ج 1 ص 384).
432 الإمام عليّ عليه السلام: آيَةٌ مِن كِتابِ اللّهِ لَم يَعمَل بِها أحَدٌ قَبلي، ولا يَعمَلُ بِها أحَدٌ بَعدي؛ كانَ عِندي دينارٌ فَصَرَفتُهُ بِعَشَرَةِ دَراهِمَ، فَكُنتُ إذا جِئتُ إلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله تَصَدَّقتُ بِدِرهَمٍ، فَنُسِخَت، فَلَم يَعمَل بِها أحَدٌ قَبلي؛ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً» .(1)
433 عنه عليه السلام: إنَّ في كِتابِ اللّهِ لَآيَةً ما عَمِلَ بِها أحَدٌ، ولا يَعمَلُ بِها أحَدٌ بَعدي؛ آيَةَ النَّجوى: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً» الآيَة؛ قالَ: كانَ عِندي دِينارٌ فَبِعتُهُ بِعَشَرَةِ دَراهِمَ، فَناجَيتُ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله، فَكُنتُ كُلَّما ناجَيتُ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله قَدَّمتُ بَينَ يَدَي نَجوايَ دِرهَماً، ثُمَّ نُسِخَت فَلَم يَعمَل بِها أحَدٌ، فَنَزَلَت:
«أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ»(2)الآيَة.(3)
434 فرائد السِّمطَين: رُوِيَ عَن عَلِيٍّ عليه السلام أنَّهُ ناجى رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله عَشرَ مَرّاتٍ بِعَشرِ كَلِماتٍ قَدَّمَها عَشرَ صَدَقاتٍ، فَسَأَلَ فِي الاُولى: مَا الوَفاءُ؟ قالَ: التَّوحِيدُ، وشَهادَةُ أن لا إلهَ إلَّا اللّهُ.
ثُمَّ قالَ: ومَا الفَسادُ؟ قالَ: الكُفرُ، وَالشِّركُ بِاللّهِ عز و جل.
قالَ: ومَا الحَقُّ؟ قالَ: الإِسلامُ، وَالقُرآنُ، وَالوِلايَةُ إذَا انتَهَت إلَيكَ.
قالَ: ومَا الحيلَةُ؟ قالَ: تَركُ الحيلَةِ.د.
1) . تفسير الطبري: ج 14 الجزء 28 ص 20، المصنّف لابن أبي شيبة: ج 7 ص 505 ح 62، تفسير ابن كثير: ج 8 ص 75 كلاهما نحوه؛ تفسير القمّي: ج 2 ص 357، مجمع البيان: ج 9 ص 379 كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 17 ص 29 ح 6.
2) . المجادلة: 13.
3) . المستدرك على الصحيحين: ج 2 ص 524 ح 3794 عن عبدالرحمن بن أبى ليلى، أسباب النزول: ص 432 ح 797، المطالب العالية: ج 3 ص 383 ح 3769 كلاهما نحوه، الخصال: ص 574 ح 1 عن مكحول، تفسير فرات: ص 470 ح 615 كلاهما نحوه وراجع: المناقب للكوفي: ج 1 ص 191 ح 114؛ الدرّ المنثور: ج 8 ص 85 نقلاً عن عبد بن حميد.
432 امام على عليه السلام: در كتاب خداوند عز و جل، آيه اى است كه پيش از من، كسى به آن عمل نكرده و پس از من هم كسى به آن عمل نخواهد كرد. من يك دينار داشتم. آن را به ده درهم تبديل كردم. پس هر گاه به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مى رفتم [تابا ايشان نجوا كنم]، يك درهم صدقه مى دادم. سپس آيه منسوخ شد، در حالى كه پيش از من كسى بِدان عمل نكرده بود: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هر گاه با پيامبر [خدا] درِ گوشى حرف زديد، پيش از درِ گوشى حرف زدنتان صدقه اى بپردازيد».
433 امام على عليه السلام: در كتاب خدا آيه اى هست كه هيچ كس [جز من] به آن، عمل نكرد و پس از من هم كسى به آن، عمل نخواهد كرد؛ همان آيۀ نجوا: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هر گاه با پيامبر [خدا] درِ گوشى حرف زديد، پيش از درِ گوشى حرف زدنتان، صدقه اى بپردازيد؟» تا آخر آيه.
من يك دينار داشتم. آن را به ده درهم تبديل كردم و با پيامبر صلى الله عليه و آله نجوا كردم و هر گاه كه با پيامبر صلى الله عليه و آله نجوا مى كردم، پيش از نجوا، يك درهم صدقه مى دادم. سپس آيه منسوخ شد و كسى به آن عمل نكرد. سپس [اين آيه] نازل شد: «آيا ترسيديد كه پيش از درِ گوشى حرف زدنتان، صدقه هايى بپردازيد؟» تا آخر آيه.
434 فرائد السمطين: از على عليه السلام روايت شده كه وى، ده بار و براى ده موضوع با پيامبر خدا نجوا كرد و پيش از نجوا ده صدقه براى آنها پرداخت. در بار اوّل پرسيد: وفا چيست؟
[پيامبر خدا] فرمود: «توحيد و شهادت به "لا إله إلّااللّه"».
آن گاه پرسيد: فساد چيست؟
فرمود: «كفر و شرك به خداوند عز و جل».
پرسيد: حق چيست؟
فرمود: «اسلام، قرآن و ولايت - زمانى كه به دست تو برسد -».
پرسيد: زرنگى چيست؟
فرمود: «ترك فريب».
قالَ: وما عَلَيَّ؟ قالَ: طاعَةُ اللّهِ وطاعَةُ رَسولِهِ.
قالَ: وكَيفَ أدعُو اللّهَ تَعالى؟ قالَ: بِالصِّدقِ وَاليَقينِ.
قالَ: وماذا أسأَلُ اللّهَ تَعالى؟ قالَ: العافِيَةَ.
قالَ: وماذا أصنَعُ لِنَجاةِ نَفسي؟ قالَ: كُل حَلالاً، وقُل صِدقاً.
قالَ: ومَا السُّرورُ؟ قالَ: الجَنَّةُ.
قالَ: ومَا الرّاحَةُ؟ قالَ: لِقاءُ اللّهِ تَعالى.
فَلَمّا فَرَغَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله مِن جَوابِ أسئِلَةِ عَلِيٍّ، نُسِخَ حُكمُ وُجوبِ الصَّدَقَةِ.(1)
435 تفسير القمّي عن أبي بصير عن الإمام الصادق(2)عليه السلام، قال: سَأَلتُهُ عليه السلام عَن قَولِ اللّهِ عز و جل: «إِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً» قالَ: قَدَّمَ عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ عليه السلام بَينَ يَدَى نَجواهُ صَدَقَةً، ثُمَّ نَسَخَها قَولُهُ: «أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ» .(3)
العِشرونَ: الآيَةُ 20 مِن سورَةِ المُزَّمِّلِ
«إِنَّ رَبَّكَ يَعْلَمُ أَنَّكَ تَقُومُ أَدْنى مِنْ ثُلُثَيِ اللَّيْلِ وَ نِصْفَهُ وَ ثُلُثَهُ وَ طائِفَةٌ مِنَ الَّذِينَ مَعَكَ وَ اللّهُ يُقَدِّرُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ عَلِمَ أَنْ لَنْ تُحْصُوهُ فَتابَ عَلَيْكُمْ فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ عَلِمَ أَنْ سَيَكُونُ مِنْكُمْ مَرْضى وَ آخَرُونَ يَضْرِبُونَ فِي الْأَرْضِ يَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اللّهِ وَ آخَرُونَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنْهُ وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أَقْرِضُوا اللّهَ قَرْضاً حَسَناً وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّهِ هُوَ خَيْراً وَ أَعْظَمَ أَجْراً وَ اسْتَغْفِرُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ»5.
پرسيد: بر من، چه واجب است؟ فرمود: «اطاعت از خداوند و اطاعت از فرستادۀ او».
پرسيد: چگونه خداوند متعال را بخوانم؟ فرمود: «از روى صداقت و يقين».
پرسيد: از خداوند متعال، چه چيزى بخواهم؟ فرمود: «سلامت [روح و جسم]».
پرسيد: براى نجات خويش، چه كار كنم؟ فرمود: «حلال بخور و راست بگو».
پرسيد: شادكامى چيست؟ فرمود: «بهشت».
پرسيد: آسايش چيست؟ فرمود: «ديدار با خداوند متعال».
هنگامى كه پيامبر خدا از پاسخ گفتن به پرسش هاى على عليه السلام فارغ شد، حكم وجوب صدقه، نَسخ شد.
435 تفسير القمّى - به نقل از ابو بصير -: از امام صادق عليه السلام [يا امام باقر عليه السلام] از اين سخن خداوند عز و جل: «هر گاه با پيامبر درِ گوشى حرف زديد، پيش از درِ گوشى حرف زدنتان، صدقه بپردازيد» پرسيدم. فرمود: «على بن ابى طالب، قبل از نجوا با پيامبر صلى الله عليه و آله، صدقه پرداخت.
آن گاه اين آيه با اين سخن خداوند: «آيا ترسيديد كه پيش از نجوا صدقه هايى بپردازيد؟» نسخ گرديد.
«در حقيقت، پروردگار تو مى داند كه تو نزديك به دو سوم شب يا نيمى از آن يا يك سوم آن را [به نماز] بر مى خيزى، و خداست كه شب و روز را اندازه گيرى مى كند. [او] مى داند كه [شما] هرگز حساب آن را نداريد، پس بر شما ببخشود، [اينك] هر چه از قرآن ميسّر مى شود بخوانيد. [خدا] مى داند كه به زودى در ميانتان بيمارانى خواهند بود، و [عدّه اى] ديگر در زمين سفر مى كنند [و] در پى روزى خدا هستند، و [گروهى] ديگر در راه خدا پيكار مى نمايندز پس هر چه از [قرآن] ميسّر شد تلاوت كنيد و نماز را برپا داريد و زكات را بپردازيد و وام نيكو به خدا دهيد، و هر كار خوبى براى خويش از پيش فرستيد، آن را نزد خدا بهتر و با پاداشى بيشتر باز خواهيد يافت. و از خدا طلب آموزش كنيد كه خدا آمرزندۀ مهربان است».
436 تفسير القمّي عن أبي الجارود - في قَولِهِ تَعالى: «إِنَّ رَبَّكَ يَعْلَمُ أَنَّكَ تَقُومُ أَدْنى مِنْ ثُلُثَيِ اللَّيْلِ وَ نِصْفَهُ وَ ثُلُثَهُ»(1)-: قالَ أبو جَعفَرٍ عليه السلام: فَفَعَلَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله ذلِكَ وبَشَّرَ النّاسَ بِهِ، فَاشتَدَّ ذلِكَ عَلَيهِم، وقَولُهُ: «عَلِمَ أَنْ لَنْ تُحْصُوهُ» وكانَ الرَّجُلُ يَقومُ ولا يَدري مَتى يَنتَصِفُ اللَّيلُ ومَتى يَكونُ الثُّلُثانِ وكانَ الرَّجُلُ يَقومُ حَتّى يُصبِحَ مَخافَةَ أن لا يَحفَظَهُ، فَأَنزَلَ اللّهُ «إِنَّ رَبَّكَ يَعْلَمُ أَنَّكَ تَقُومُ أَدْنى مِنْ ثُلُثَيِ اللَّيْلِ» إلى قَولِهِ: «عَلِمَ أَنْ لَنْ تُحْصُوهُ» يَقولُ: مَتى يَكونُ النِّصفُ وَالثُّلُثُ، نَسَخَت هذِهِ الآيَةَ: «فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ» وَاعلَموا أنَّهُ لَم يَأتِ نَبِيٌّ قَطُّ إلّاخَلا بِصَلاةِ اللَّيلِ، ولا جاءَ نَبِيٌّ قَطُّ بِصَلاةِ اللَّيلِ في أوَّلِ اللَّيلِ.(2)1.
436 تفسير القمّى - به نقل از ابو الجارود، در بارۀ اين سخن خداوند: «پروردگار تو مى داند كه تو نزديك به دو سوم شب يا نيمى از آن يا يك سوم آن را [به نماز] بر مى خيزى» -: امام باقر عليه السلام فرمود: «پيامبر صلى الله عليه و آله اين كار را مى كرد و به مردم، بشارت آن را مى داد و اين كار بر آنان سخت بود. سخن خداوند: «خدا مى داند كه [شما] هرگز حساب آن را نداريد»، يعنى مرد بر مى خاست؛ ولى نمى دانست كِى نيمۀ شب است و كِى دو سوم مى شود، و كسى تا صبح بيدار مى ماند از ترس اين كه مبادا [بيدارى و نماز شب را] درك نكند. پس خداوند، اين آيه را نازل فرمود: «پروردگار تو مى داند كه تو نزديك به دو سوم شب... بر مى خيزى» تا اين جا: «مى داند كه [شما] هرگز حساب آن را نداريد» يعنى مى گويد: نصف شب و يك سوم شب، چه وقت مى شود. اين آيه با اين سخن خداوند: «هر چه از قرآن ميسّر مى شود، بخوانيد» نسخ شد. بدانيد كه هرگز هيچ پيامبرى نيامد، مگر اين كه تكليف فردى نماز شب داشت و هيچ پيامبرى هرگز نماز شب را براى اوّل شب نياورد».
نَسخ، از مسائل بحث انگيز قرآن كريم است و ماهيت، امكان، مصاديق و مسائل آن، مباحث گسترده اى را در قرآن پژوهى برانگيخته است. محصول اين مباحث، به گونۀ مستقيم يا غير مستقيم، بر علومى همچون تفسير و فقه اثر مى گذارد. اهميت دانش ناسخ و منسوخ در پژوهش هاى تفسيرى پوشيده نيست. در كوشش هاى فقهى نيز نگاه به اين دانش ضرورى است؛ زيرا فقيه براى استنباط احكام شرعى از قرآن، بايد آيات منسوخ را بازشناسد تا مبادا آنها را (به فرض وجود) مبناى استنباطهاى فقهى قرار دهد. نسخ همچنين، در علم كلام و فلسفۀ دين، با برخى مسائل مهم همانند بداء، علم و قدرت خداوند، قضا و قدر و فلسفۀ تشريع پيوند دارد.
روايات اهل بيت عليهم السلام نيز از اهميت دانش ناسخ و منسوخ در تفسير قرآن و بيان احكام سخن گفته و بازشناختن موارد نسخ و آشنايى با مسائل آن را از دانش هاى بنيادى و پيش نياز فهم قرآن و اظهار نظر در معارف دينى دانسته اند.(1)
پژوهشگران علوم اسلامى آثار پر شمارى در بارۀ نسخ پديد آورده و به تفصيل از آن سخن گفته اند، به گونه اى كه بخش چشمگيرى از نگاشته هاى علوم قرآنى در
1) . ر. ك: ص 151 (شناخت ناسخ و منسوخ).
بارۀ نسخ، ناسخ و منسوخ است. افزون بر آثار مستقلى كه به اين موضوع پرداخته اند، بسيارى از آثار ديگر قرآنى و تفسيرى هر يك به مناسبتى بدين موضوع نظر كرده و در بارۀ آن سخن گفته اند.(1)
نسخ به معناى برداشتن و زايل نمودن امرى و نهادن امرى ديگر به جاى آن است.
همچنين اين واژه، گاهى به معانى برداشتن و زايل نمودن امرى، انتقال چيزى از جايى به جايى ديگر، تغيير و تبديل آن از حال و شكلى به صورت ديگر، و استنساخ و نگارش متنى به طور دقيق از روى نوشته اى ديگر به كار مى رود.(2)
مادّۀ نسخ و مشتقات آن، چهار بار در قرآن كريم به كار رفته و در همۀ اين موارد اين واژه به معناى لغوى آن است. اين موارد عبارت اند از:
1) . براى تفصيل بيشتر در بارۀ پيشينه و سير نگارش هاى ناسخ و منسوخ نك: الناسخ و المنسوخ، سدوسى: ص 10-17 (مقدمه)؛ درآمدى بر تاريخ علوم قرآنى: ص 307-318. نويسنده كتاب اخير، 86 اثر را برشمرده است.
2) . ابن فارس: النون و السين و الخاء أصل واحد، إلا أنه مختلف في قياسه: قال قوم: قياسه رفع شىء وإثبات غيره مكانه، وقال آخرون: قياسه تحويل شىء إلى شىء. قالوا: النّسخ نسخ الكتاب والنّسخ أمر كان يُعمل به من قبل ثمّ يُنسخ بحادث غيره، كالايۀ ينزل فيها أمر ثمّ تنسخ بآية اخرى، و كلّ شىء خَلَف شيئاً فقد انتسخه. و انتسخت الشمس الظلِّ والشيب الشباب...» (معجم مقاييس اللغة: ص 1026)؛ ازهرى: «الزجّاج: النسخ فى اللغة إبطال شيء وإقامة آخر مقامه. والعرب تقول: نسخت الشمس الظلّ: أذهبت الظلّ و حلّت محلّه. والنسخ اكتتابك كتاباً عن كتاب حرفاً بحرف... لأنه قام مقامه. وقال الليث: النسخ أن تزايل أمراً كان من قبل يُعمل به ثمّ تنسخه بحادث غيره. عن ابن الأعرابى: النسخ تبديل الشيء من الشيء وهو غيره، والنسخ نقل الشيء من مكان إلى مكان و هو هو» (معجم تهذيب اللغة: ج 4 ص 3558)؛ ابن منظور: «النسخ: إبطال الشىء وإقامة آخر مقامه؛ قال الفرّاء وأبو سعيد: نسخ الشيء بالشيء، أى أزاله به وأداله؛ والشيء ينسخ الشيء أى يزيله ويكون مكانه» (لسان العرب: ج 3 ص 61)؛ راغب: «النسخ إزالة شىء بشىء يتعقّبه» (مفردات الفاظ القرآن: ص 490).
«ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.
هر آيه اى را نسخ كنيم يا آن را از ياد ببريم، بهتر از آن، يا همانند آن را مى آوريم.
آيا ندانسته اى كه خدا بر هر چيزى توانا است».
نسخ در اين آيه، در معناى لغوى آن يعنى ازالۀ امرى و جايگزين كردن امرى ديگر به كار رفته و شامل نسخ تشريعى - يعنى جايگزين شدن حكمى از احكام الهى - و نسخ تكوينى - يعنى جايگزين شدن آيه اى از آيات تكوينى الهى مانند پيامبر و امام به جاى پيامبر و امامى ديگر - مى شود.(1)
«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلاّ إِذا تَمَنّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ فَيَنْسَخُ اللّهُ ما يُلْقِي الشَّيْطانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللّهُ آياتِهِ.
هيچ رسول و پيامبرى را پيش از تو نفرستاديم مگر اين كه چون آرزو مى كرد [يا چيزى تلاوت مى كرد] شيطان در آرزوى وى [يا تلاوتش]، القائات خود را وارد مى ساخت، ولى خداوند وسوسه هاى شيطان را از ميان مى برد [نسخ مى كند] و آن گاه آيات خويش را استوار مى كند».
در اين آيه نيز مراد از نسخ همان معناى لغوى آن يعنى پاك كردن القائات و آرزوهاى شيطانى و جايگزين كردن آيات الهى به جاى آن است.
«وَ لَمّا سَكَتَ عَنْ مُوسَى الْغَضَبُ أَخَذَ الْأَلْواحَ وَ فِي نُسْخَتِها هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِينَ هُمْ لِرَبِّهِمْ يَرْهَبُونَد.
1) . چنان كه از امام صادق عليه السلام در تفسير اين آيه آمده: يقول [اللّه]: ما نميت من امام او ننسه ذكره، نأت بخير منه من صلبه مثله (بحار الأنوار: ج 4 ص 116). گفتنى است كه بداء نيز يكى از مصاديق نسخ تكوينى محسوب مى شود.
چون خشم موسى فرو نشست، الواح را برگرفت. و در نوشتۀ [رونويس] آن، براى آنهايى كه از پروردگارشان بيمناك اند، هدايت و رحمت بود».
نسخ كردن كتاب و نسخه بردارى از آن، نيز از همان ريشۀ لغوى اخذ شده است؛ زيرا هنگامى كه انسان از كتابى نسخه بردارى مى كند، مانند آن است كه كتاب اصلى را كنار گذاشته و آن را تبديل به نسخۀ جديد كرده است و لذا در آيه اى ديگر به جاى كلمۀ «نسخ» كه در آيۀ 106 بقره به كار رفته، كلمه «تبديل» نهاده شده است:
«وَ إِذا بَدَّلْنا آيَةً مَكانَ آيَةٍ وَ اللّهُ أَعْلَمُ بِما يُنَزِّلُ قالُوا إِنَّما أَنْتَ مُفْتَرٍ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ .(1)
هنگامى كه آيه اى را به آيه اى ديگر تبديل كنيم - با اين كه خدا به آنچه نازل كرده داناتر است - مى گويند: به خدا افترا بسته اى، ولى بيشتر آنها نمى دانند».
«هذا كِتابُنا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ إِنّا كُنّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.
اين كتاب ما است كه با شما به حق سخن مى گويد (و اعمال شما را بازگو مى كند) ما آنچه را انجام مى داديد نسخه بردارى مى كرديم».
استنساخ در اين آيه نيز، از «نسخ» گرفته شده، و به معناى نسخه بردارى از اعمال انسان است. گويا كتاب اصلى كه خودِ اعمال است، در قيامت، تبديل به نسخۀ جديدى مى گردد كه اين نسخه، نامۀ اعمال ناميده مى شود، واصل اعمال، كنار گذاشته مى شود.
بنا بر اين، نسخ در قرآن كريم، اعم از نسخ تكوينى و تشريعى، و نيز اعم از تخصيص و تقييد احكام تشريعى است؛ بلكه شامل هرگونه تغيير در مفادّ آيات الهى مى گردد. تعبير «ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ»(2)و «إِذا بَدَّلْنا آيَةً مَكانَ آيَةٍ»(3)نيز مى تواند1.
قرينه اى ديگر براى تأييد اين مدّعا باشد.
در روايات اهل بيت عليهم السلام نيز «نسخ» در همين مفهوم عام به كار رفته(1)و به همين دليل، تفسير قرآن و بيان احكامى شرعى بدون آشنايى با ناسخ و منسوخ، ممنوع اعلام شده است.(2)
بررسى تاريخى تعاريف دانشمندان از اصطلاح نسخ نيز نشان مى دهد كه در آغاز، هرگونه تغيير در بيان حكم شرعى - حتى تخصيص عام، تقييد مطلق، و بيان مجملِ پيشين - را نسخ مى گفته اند؛ زيرا همۀ اين موارد را در يك مفهوم، مشترك مى دانسته اند و آن عبارت است از: «عدم ارادۀ حكم سابق به حسب ظاهر».
بدين ترتيب در دورۀ نخست، تفاوت چندانى ميان معناى لغوى نسخ و مفهوم آن در قرآن و حديث و نيز معناى اصطلاحى آن نبوده، و به عبارت ديگر، نسخ اصطلاحى، در گذشته، معناى عامّى داشته كه نسخ اصطلاحى در دوره هاى اخير يكى از مصاديق آن بوده است.(3)
هنگامى كه سير نگارش در بارۀ ناسخ و منسوخ رونق يافت، دانشمندان بويژه اصوليان، قيود و شروطى بر مفهوم پيشين افزودند و تعاريفى محدودتر به دست دادند و تغييرهايى مانند تقييد و تخصيص را از دايرۀ شمول آن بيرون راندند.
بررسى نظريه هاى دانشمندان از قرن چهارم به بعد حاكى است كه در همين دوره نيز اين مفهوم تغييراتى يافته(1)و سرانجام در روزگار معاصر تعريفى بسيار محدود از نسخ مطرح شده است.
بنا بر اين تعريف، نسخ عبارت است از «رفع حكم سابق - كه بر حسب ظاهر اقتضاى دوام داشته - به تشريع حكم لاحق، به گونه اى كه امكان جمع ميان آنها نباشد». براى روشن شدن اين تعريف بايسته است كليدواژگان آن را شرح دهيم:
حكم: مراد از حكم (ناسخ يا منسوخ)، حكم شرعى (تكليفى يا وضعى) است.
بدين روى، تغييراتى كه بيرون از اين حوزه رخ مى دهند، از بحث ناسخ و منسوخ بيرون اند. براى مثال، اگر با تشريعى، حكمى عقلى (همانند اباحۀ اصليه) از ميان برود، نسخ رخ نداده است.
اقتضاى دوام: مراد، اين است كه حكم سابق به زمانى معيّن، محدود نشده باشد.
چنانچه حكمى به صراحت به زمان معينى محدود باشد، از تعريف مصطلح نسخ بيرون است؛ زيرا در اين صورت با فرا رسيدن زمان مورد نظر، حكم، خود به خود، از اعتبار مى افتد.
عدم امكان جمع: اين قيد بدين معناست كه بايد ميان حكم سابق و لاحق، تباين كلى (تضاد) برقرار باشد.(2)روشن است كه در اين صورت، جمع آنها در موضوع و زمان واحد امكان پذير نيست. بدين سان، «تخصيص» و «تقييد» از تعريف نسخ بيرون مى روند؛ زيرا گاه حكم سابق، عام يا مطلق است و حكم لاحق، خاص يا مقيّد. در اين صورت، حكم لاحق، مخصِّص يا مقيِّد حكم سابق است، نه ناسخ آن و در حقيقت، از گسترۀ حكم سابق مى كاهد؛ ولى به كلى آن را بر نمى دارد. اين خود7.
گونه اى جمع عرفى است و از دايرۀ نسخ بيرون است. از اين رو، تفاوت ميان نسخ و تخصيص در آن است كه نسخ، رفع حكم سابق از همۀ افراد موضوع است و تخصيص، رفع حكم از برخى افراد.
تذكر اين نكته لازم است كه تضاد ميان ناسخ و منسوخ، ظاهرى (يا مجازى) است، نه حقيقى؛ زيرا بازگشت پديدۀ نسخ در حقيقت به زمان و مدت حكم است، بدين معنا كه حكم منسوخ، در محدودۀ زمانى معيّنى نافذ و معتبر است و سپس اين زمان پايان مى يابد و زمان نفوذ و اعتبار حكم ناسخ آغاز مى گردد. توضيح آن كه حكم سابق (منسوخ)، از آغاز موقت بوده، ولى خداوند مدت آن را اعلام نكرده است و به ظاهر آن را به گونۀ مطلق و دائم تشريع فرموده و سپس با تشريع لاحق (ناسخ)، مدت حكم سابق را آشكار ساخته و از پايان يافتن زمان اعتبار آن خبر داده است.(1)به تعبيرى، روح نسخ، به «تخصيص ازمانى» در برابر «تخصيص افرادى» باز مى گردد. روشن است كه تضاد ميان اين دو حكم، حقيقى نيست. از اين روست كه صاحب نظران، نسخ قرآنى را اساساً حقيقى ندانسته و مجازى يا ظاهرى شمرده اند.(2)
از اين جا تفاوت ميان قوانين بشرى و قوانين شرعى نيز روشن مى گردد. قوانين بشرى به دليل ضعف و جهل قانون گذار، هر از چند گاهى دستخوش تجديد نظر اساسى مى شوند و دگرگون و نسخ مى گردند؛ زيرا پس از مدتى كاستى و ناكارآمدى خود را در عرصۀ عمل نشان مى دهند و جاى خود را به قوانينى مى سپارند كه با آنها در تضادّ كامل اند. ماجرا در جعل قوانين شرعى به گونه اى ديگر است. مى دانيم كه در احكام شرعى، در واقع، مصالح و مفاسد موجود در اشيايند كه وجوب و حرمت و نظاير آنها را طلب مى كنند. گاه اين مصالح و مفاسد موجود در اشيا موقّت اند1.
و از اين رو، با گذشت زمان، حكم آنها تغيير مى كند. در چنين مواردى ارادۀ خداوند متعال از همان آغاز به جعل قانون موقت تعلق مى گيرد و تجديد نظر و تغييرى در حكم الهى پديد نمى آيد.(1)بنا بر اين، آنچه با عنوان «نسخ قرآنى» مشهور است، تنها اعلام پايان يافتن زمان عمل به حكمى و آغاز شدن زمان عمل به حكمى ديگر است.
نسخ در قرآن، انواع گوناگونى تصوّر شده كه عمدۀ آنها عبارت است از:
در اين فرض، آيه اى كه مشتمل بر حكمى است، به طور كامل از قرآن حذف شده است. نمونه اى كه براى اين نوع نسخ گفته شده، بنا بر روايتى ضعيف از عايشه است كه مى گويد: بر پيامبر آيه اى نازل شد با اين متن:
عَشْرُ رَضَعاتٍ مَعلُوماتٍ يُحرِمْنَ.
ده بار شير دادنِ معلوم، باعث حرمت مى شود.
سپس با آيه اى ديگر نسخ شد كه پنج بار را كافى مى دانست. هر دو آيۀ منسوخ و ناسخ، در قرآن بودند و مردم آن را تلاوت مى كردند ولى حيوانى اين دو آيه را از مصحفى كه در آن ثبت بود خورد و از ميان برد.(2)
چگونه ممكن است آياتى از قرآن كه همواره مورد تلاوت و قرائت همگان بوده و حتى پس از پيامبر هم تلاوت مى شده، پس از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله به وسيلۀ يك بز
خورده شود و هر دو آيه، از بين بروند؟!
تصور وجودِ اين گونه نسخ در قرآن - افزون بر اين كه با همان مشكل قول به تحريف روبروست، خلاف حكمت نيز هست؛ زيرا در اين حالت، حكم هست، ولى مستند آن نيست.
گفتنى است كه خليفۀ دوم، مدّعى بود كه آيۀ رجم در قرآن وجود داشته و بى جهت افتاده است؛(1)ولى كسى اين ادعا را از او نپذيرفت.(2)
در اين فرض، آيۀ منسوخ، در قرآن موجود است؛ ليكن حكم آن، نسخ گرديده است.
نسخ مشروط،(3)عبارت است از مقيّد كردن احكام به شروط خاصّ خود كه با تغيير آن شروط - كه در واقع، موضوع حكم اند - حكم، تغيير پيدا مى كند.
همان گونه كه اشاره شد، نوع اوّل و دوم نسخ، در قرآن، امكان وقوعى ندارند، همچنين نسخ به معناى چهارم، بى ترديد در قرآن واقع شده است. بنا بر اين، آنچه وقوع آن مورد بحث است، نسخ به معناى سوم است، بدين معنا كه: آيا در قرآن، آيه اى هست كه متن آن، موجود و حكم آن منسوخ باشد؟ پاسخ اين سؤال، ضمن بررسى «شمار آيات منسوخ» خواهد آمد.
دانشمندان علوم قرآنى در بارۀ تعداد آيات منسوخ، اختلاف نظر دارند. برخى معتقدند تعداد آياتى كه نسخ شده فراوان است، برخى بر اين باورند كه تعداد آنها فراوان نيست، و برخى مى گويند اصولاً نسخ به مفهومى كه در اصطلاح متأخران مطرح است در قرآن وجود ندارد.
بررسى آنچه در اين باره گفته شده نشان مى دهد كه اختلاف نظر در بارۀ تعداد آيات منسوخ يا وجود و عدم آن، ناشى از اختلاف نظر در تعريف نسخ است؛ بدين سان كه اگر نسخ را به معناى تنافى و تنافر دو آيه تعريف كنيم - چنان كه در اصطلاح متأخران تعريف شده - بايد گفت اصولاً نسخ در قرآن وجود ندارد.
اما اگر نسخ را تنافى ظاهرى و بدوى دو آيه بدانيم به گونه اى كه شامل تخصيص عام و تقييد مطلق، و بيان مجمل هم باشد - يعنى همان معناى لغوى نسخ كه در قرآن و حديث هم به همان معنا به كار رفته و در اصطلاح قدما مقصود از نسخ آن بوده است - نسخ در قرآن فراوان است.
بنا بر اين، هر چه تعريف نسخ محدودتر شود، تعداد آيات منسوخ، كاهش مى يابد تا آن جا كه برخى گفته اند نسخى در قرآن وجود ندارد.
بر اين اساس، آيات منسوخ در آثار قدما مانند قتادة بن دعامة السدوسى (م 117 ق)، زهرى (م 124 ق) و ابن جوزى (م 597 ق) پر شمار است.(1)
شمار آيات منسوخ به عقيدۀ ابن جوزى 247، از منظر ابن حزم 214، به باور ابن سلامه 214، از نگاه نحاس 134 و به گفتۀ سيوطى 20 آيه است.(2)
1) . ر. ك: سلسلة كتب الناسخ و المنسوخ، تحقيق حاتم صالح الضامن: ص 109. اين مجموعه شامل كتاب هاى زير است: 1. كتاب الناسخ و المنسوخ للسّدوسى، 2. المصفّى بأكف أهل الرسوخ لابن الجوزى، 3. ناسخ القرآن و منسوخه لابن البازى، 4. الناسخ و المنسوخ للزهرى.
2) . ر. ك: الناسخ و المنسوخ بين الاثبات و النفى، عبد المتعال محمود الجبرى: ص 109.
آية اللّه خويى رحمه الله ضمن ردّ سخن كسانى كه نسخ را در قرآن پر شمار دانسته اند، تنها يك آيه را منسوخ دانسته است.(1)
آية اللّه معرفت رحمه الله نيز فراوانى نسخ را باور نداشت و در طول عمر خويش، دو نظر را در اين باره ابراز داشته است. در آغاز و براى مدتى طولانى، تنها چند آيۀ معدود، مانند آيۀ امتاع (بقره: آيۀ 240)، آيۀ نجوا (مجادله: آيۀ 12) و آيۀ عدد مقاتلين (انفال: 65) را از موارد نسخ مى شمرد،(2)اما در پايان عمر، با عبور از نظر استاد خويش، آية اللّه خويى رحمه الله، نسخ همين آيات را نيز مقبول ندانسته و براى هر يك از آنها، تفسير و برداشت هاى نوينى ارائه داد.(3)
نتيجۀ به دست آمده از مجموعه مباحث پيشين را اين گونه خلاصه مى كنيم:
نسخ به معناى تنافى آيات قرآن، مطلقاً در اين كتاب آسمانى وجود ندارد.(4)و چنين معنايى از واژه نسخ در كاربردهاى قرآنى و روايى، نمى تواند مراد باشد.
در آياتى از قرآن و روايات فراوانى از اهل بيت عليهم السلام، به صراحت اعلام شده است كه شمارى از آيات قرآن نسخ گرديده است. از اين رو، انكار كلى وجود نسخ در قرآن، صحيح نيست و با آيات و روايات معارض است.
با توجه به فراوانى آيات و روايات اشاره كننده به نسخ در قرآن، ادعاى محدود بودن نسخ به يك مورد نيز تمام نيست. حتى پذيرش دو يا سه مورد نسخ
1) . ر. ك: البيان، خويى، ص 273 و 380.
2) . ر. ك: التمهيد: ج 2 ص 279، 280، 291، 300، 301، 303، 305، 306، 325.
3) . اين نظر، در مصاحبه با ايشان به صورت شفاهى ابراز شد و استاد فرصت بازبينى و تنقيح آن را نيافت. اين مصاحبه در فصل نامۀ بيّنات: ش 24 (زمستان 83)، ص 106 به چاپ رسيد.
4) . «وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً» (نساء: آيۀ 82).
در قرآن نيز نمى تواند تبيين گر اين شمار از آيات و روايات دال بر نسخ در قرآن باشد.
اصطلاح «نسخ» مربوط به دورۀ ميانى و متأخر است. از اين رو نمى توان واژۀ نسخ در آيات، روايات پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام را بر اين اصطلاح متأخر از زمان نزول آيات و صدور روايات حمل نمود. حتى در اصطلاح عالمان كهن - از مفسران و فقيهان - نيز، معناى لغوى واژۀ نسخ اراده شده است نه معناى اصطلاحى آن.
اين معنا از نسخ، مصداق هاى متعددى در قرآن دارد و برخى از آنها در روايات اهل بيت عليهم السلام بيان شده است كه گزارش آن در قسمت هاى پيشين گذشت. روايات بيان كنندۀ مصاديق نسخ قرآنى و همچنين آيات و روايات دال بر نسخ در قرآن، قابل پذيرش است و نياز به توجيه و تأويل ندارد.
الفصل التاسع:
حدوث القرآن و قدمه
حُدوثُ القُرآنِ وقِدَمُهُ
9/ 1
كُلُّ شَيءٍ سِوَى اللّهِ مَخلوقٌ
الكتاب
«اَللّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ».(1)
الحديث
437 المناقب لابن شهرآشوب: سَأَلَ [أبو هاشِمٍ] مُحَمَّدُ بنُ صالِحٍ الأَرمينِيّ لِأَبي مُحَمَّدٍ عليه السلام عَن قَولِهِ تَعالى: «لِلّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ» .... قالَ أبو هاشِمٍ: خَطَرَ بِبالي أنَّ القُرآنَ مَخلوقٌ أم غَيرُ مَخلوقٍ؟ فَقالَ أبو مُحَمَّدٍ عليه السلام: يا أبا هاشِمٍ! اللّهُ خالِقُ كُلِّ شَيءٍ وما سِواهُ مَخلوقٌ.(2)
438 الإمام الهادي عليه السلام - في كتِابٍ إلى بَعضِ شيعَتِهِ بِبَغدادَ -: بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ.
عَصَمَنَا اللّهُ وإيّاكَ مِنَ الفِتنَةِ، فَإِن يَفعَل فَقَد أعظَمَ(3)بِها نِعمَةً، وإن لا يَفعَل فَهِيَ الهَلَكَةُ، نَحنُ نَرى أنَّ الجِدالَ فِي القُرآنِ بِدعَةٌ، اشتَرَكَ فيهَا السّائِلُ وَالمُجيبُ، فَيَتَعاطَى السّائِلُ ما لَيسَ لَهُ، ويَتَكَلَّفُ المُجيبُ ما لَيسَ عَلَيهِ، ولَيسَ الخالِقُ إلَّااللّهَ عز و جل،».
قرآن
«خداوند، آفرينندۀ همه چيز است».
حديث
437 المناقب، ابن شهرآشوب: [ابو هاشم] محمّد بن صالح ارمنستانى، از امام هادى عليه السلام در بارۀ آيۀ: «و [فرجامِ] كار در گذشته و آينده، به دست خدا بوده و هست» پرسيد. ابو هاشم گفت: در ذهن من، اين نكته هست كه: قرآن، آفريده است يا ناآفريده؟
امام هادى عليه السلام فرمود: «ابو هاشم! خداوند، آفرينندۀ همه چيز است و جز او، همه، آفريده اند».
438 امام هادى عليه السلام - در نامه اى خطاب به برخى شيعيان بغداد -: به نام خداوند مهروَرز مهربان. خداوند، ما و تو را از فتنه [ى مجادله در بارۀ قرآن] نگه دارد، كه اگر چنان كند، نعمت بزرگى عطا كرده است، و اگر نكند، [فتنه اى] هلاكت آور خواهد بود. به نظر ما، مجادله در بارۀ [خلق] قرآن، بدعتى است كه سؤال كننده و جواب دهنده، در آن، شريك اند. سؤال كننده، چيزى را داد و ستد مى كند كه از آنِ او نيست و جواب
وما سِواهُ مَخلوقٌ، وَالقُرآنُ كَلامُ اللّهِ، لا تَجعَل لَهُ اسماً مِن عِندِكَ فَتَكونَ مِنَ الضّالّينَ، جَعَلَنَا اللّهُ وإيّاكَ مِنَ الَّذينَ يَخشَونَ رَبَّهُم بِالغَيبِ وهُم مِنَ السّاعَةِ مُشفِقونَ.(1)
9/ 2
الكَلامُ صِفَةٌ مُحدَثَةٌ لَيسَت بِأزَلِيَّةٍ
الكتاب
«وَ كَلَّمَ اللّهُ مُوسى تَكْلِيماً».(2)
الحديث
439 الإمام عليّ عليه السلام: يُخبِرُ لا بِلِسانٍ ولَهَواتٍ، ويَسمَعُ لا بِخُروقٍ وأَدَواتٍ، يَقولُ ولا يَلفِظُ، ويَحفَظُ ولا يَتَحَفَّظُ... يَقولُ لِمَن أَرادَ كونَهُ: «كُن» فَيَكونُ: لا بِصوتٍ يَقرَعُ، ولا بِنِداءٍ يُسمَعُ، وإِنَّما كَلامُهُ سُبحانَهُ فِعلٌ مِنهُ، أَنشَأَهُ ومَثَّلَهُ، لَم يَكُن مِن قَبلِ ذلِكَ كائِناً، ولَو كانَ قَديماً لَكانَ إِلهاً ثانِياً.(3)
9/ 3
الكُتُبُ السَّماوِيَّةُ كُلُّها مُحدَثَةٌ
الكتاب
«وَ كَذلِكَ أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا وَ صَرَّفْنا فِيهِ مِنَ الْوَعِيدِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ أَوْ يُحْدِثُ لَهُمْ ذِكْراً».(4)
«ما يَأْتِيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ إِلاَّ اسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ يَلْعَبُونَ».(5)2.
دهنده، بارى را به دوش مى كشد كه [در فهم و] وظيفۀ او نيست. آفريننده، جز خداى عز و جل نيست، و هر چيزى جز او آفريده است. قرآن، كلام خداوند است. از پيش خودت نامى براى آن، برنگزين كه از گم راهان خواهى شد. خداوند، ما و تو را از كسانى قرار دهد كه از پروردگارشان مى ترسند و از روز قيامت، بيمناك اند.
قرآن
«خداوند، آشكارا با موسى سخن گفت».
حديث
439 امام على عليه السلام: [خداوند] خبر مى دهد؛ امّا نه با زبان و زبانك تهِ گلو. مى شنود؛ امّا نه با سوراخ هاى گوش و ابزارها. مى گويد؛ امّا نه با تلفّظ. حفظ مى كند؛ امّا نه با به خاطر سپردن... بودنِ هر چه را بخواهد، مى گويد: «باش!» و آن چيز، هست مى گردد؛ امّا نه به آوازى كه برپردۀ گوش بكوبد و نه به بانگى كه شنيده شود؛ بلكه سخن خداى پاك، فعلى است از او، كه آن را ايجاد كرده و بدان، شكل داده است و پيش از آن، موجود نبوده است، و اگر سخن خدا قديم بود، خداى دوم مى شد.
قرآن
«اين چنين، آن را قرآنى عربى فرستاديم و هشدارهاى گوناگون در آن قرار داديم تا تقوا پيشه كنند، يا برايشان پندى پديد آورَد».
«هيچ پند تازه اى نبود كه از جانب پروردگارشان بيايد، مگر اين كه آن را شنيدند، در حالى كه به بازى مشغول بودند».
الحديث
440 الاحتجاج عن صفوان بن يحيى: سَأَلَني أبو قُرَّةَ المُحَدِّثُ صاحِبُ شُبرُمَةَ أن ادخِلَهُ عَلى أبِي الحَسَنِ الرِّضا عليه السلام، فَاستَأذَنَهُ فَأَذِنَ لَهُ، فَدَخَلَ فَسَأَلَهُ عَن أشياءَ مِنَ الحَلالِ وَالحَرامِ وَالفَرائِضِ وَالأَحكامِ، حَتّى بَلَغَ سُؤالُهُ إلَى التَّوحيدِ... فَقالَ أبو قُرَّةَ: فَما تَقولُ فِي الكُتُبِ؟
فَقالَ أبُو الحَسَنِ عليه السلام: التَّوراةُ وَالإِنجيلُ وَالزَّبورُ وَالفُرقانُ وكُلُّ كِتابٍ انزِلَ كانَ كَلامَ اللّهِ، أنزَلَهُ لِلعالَمينَ نوراً وهُدىً، وهِيَ كُلُّها مَحدَثَةٌ وهِيَ غَيرُ اللّهِ، حَيثُ يَقولُ: «أَوْ يُحْدِثُ لَهُمْ ذِكْراً»(1)وقالَ: «ما يَأْتِيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ إِلاَّ اسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ يَلْعَبُونَ»(2)وَاللّهُ أحدَثَ الكُتُبَ كُلَّهَا الَّتي أنزَلَها. فَقالَ أبو قُرَّةَ: فَهَل تَفنى؟
فَقالَ أبُو الحَسَنِ عليه السلام: أجمَعَ المُسلِمونَ عَلى أنَّ ما سِوَى اللّهِ فانٍ، وما سِوَى اللّهِ فِعلُ اللّهِ، وَالتَّوراةُ وَالإِنجيلُ وَالزَّبورُ وَالفُرقانُ فِعلُ اللّهِ، ألَم تَسمَعِ النّاسَ يَقولونَ:
«رَبُّ القُرآنِ»؟ وأنَّ القُرآنَ يَقولُ يَومَ القِيامَةِ: يا رَبِّ هذا فُلانٌ - وهُوَ أعرَفُ بِهِ مِنهُ - قَد أظمَأتُ نَهارَهُ وأسهَرتُ لَيلَهُ، فَشَفِّعني فيهِ؛ وكَذلِكَ التَّوراةُ وَالإِنجيلُ وَالزَّبورُ وهِيَ
كُلُّها مُحدَثَةٌ مَربوبَةٌ، أحدَثَها مَن لَيسَ كَمِثلِهِ شَيءٌ هُدىً لِقَومٍ يَعقِلونَ، فَمَن زَعَمَ أنَّهُنَّ لَم يَزَلنَ مَعَهُ فَقَد أظهَرَ أنَّ اللّهَ لَيسَ بِأَوَّلِ قَديمٍ ولا واحِدٍ، وأنَّ الكَلامَ لَم يَزَل مَعَهُ ولَيسَ لَهُ بَدءٌ ولَيسَ بِإِلهٍ.
قالَ أبُو قُرَّةَ: وإنّا رُوِّينا أنَّ الكُتُبَ كُلَّها تَجيءُ يَومَ القِيامَةِ وَالنّاسُ في صَعيدٍ(3)واحِدٍ صُفوفٌ قِيامٌ لِرَبِّ العالَمينَ، يَنظرونَ حَتّى تَرجِعَ فيهِ؛ لِأَنَّها مِنهُ وهِيَ جُزءٌ).
حديث
440 الاحتجاج - به نقل از صفوان بن يحيى -: ابو قُرّۀ محدّث، ملازم شُبرُمه، از من خواست كه او را خدمت امام رضا عليه السلام ببرم. من هم از امام اجازه گرفتم و ايشان اذن ورود به ابو قُرّه داد.
او هم بر امام عليه السلام وارد شد و چيزهايى از حلال و حرام و فرائض (واجبات) و احكام پرسيد تا سؤالش به توحيد رسيد....
ابو قُره گفت: نظرتان در بارۀ كتاب هاى آسمانى چيست؟
امام رضا عليه السلام فرمود: «تورات و انجيل و زبور و فرقان، و همه كتاب هاى نازل شده، كلام خدايند. خداوند، آنها را براى نورانيت و هدايت جهانيان فرستاد و همگى آنها حادث اند و غير خدايند، [به استنادِ] آن جا كه مى فرمايد: «يا برايشان پندى پديد آورَد» و مى فرمايد: «هيچ پند تازه اى نبود كه از جانب پروردگارشان بيايد، مگر اين كه آن را شنيدند، در حالى كه به بازى مشغول بودند». خداوند، همۀ كتاب هايى را كه نازل فرمود، پديد آورده است».
ابو قُره گفت: آيا آنها نابود مى شوند؟
امام رضا عليه السلام فرمود: «مسلمانان، اتّفاق نظر دارند كه همه چيز، جز خدا، نابود شدنى است و جز خدا، همگى فعل خدايند. تورات و انجيل و زبور و فرقان هم فعل خدايند. آيا اين گفتۀ مردم را نشينده اى كه مى گويند: "پروردگار قرآن"؟ و قرآن، در روز قيامت مى گويد: پروردگارا! اين فلانى - كه خدا بهتر از قرآن، او را مى شناسد - روزش را با تشنگى گذراند و شبش را به بى خوابى. پس مرا شفيعش قرار ده! همچنين است تورات و انجيل و زبور كه همگى حادث و پديده اند. آنها را كسى پديد آورده كه همانندى ندارد و براى هدايت كسانى اند كه مى انديشند. هر كس بپندارد كه آنها همواره با خدا بوده اند، معتقد است كه خدا، قديم اوّل نيست، و قديمِ يگانه هم نيست و كلام، همواره با او بوده است و آغازى ندارد، در حالى كه كلام، اله نيست».
ابو قُرّه گفت: براى ما روايت شده كه همۀ كتاب ها در روز قيامت مى آيند، در حالى كه مردم به صف در يك سطح در برابر پروردگار ايستاده اند و به انتظارند تا كتاب ها به
مِنهُ فَإِلَيهِ تَصيرُ.
قالَ أبُو الحَسَنِ عليه السلام: فَهكَذا قالَتِ النَّصارى فِي المَسيحِ: إنَّهُ روحُهُ وجُزءٌ مِنهُ ويَرجِعُ فيهِ، وكَذلِكَ قالَتِ المَجوسُ فِي النّارِ وَالشَّمسِ: إنَّهُما جُزءٌ مِنهُ ويَرجِعُ فيهِ، تَعالى رَبُّنا أن يَكونَ مُتَجَزِّياً أو مُختَلِفاً....(1)
9/ 4
القُرآنُ كَلامُ اللّهِ مُحدَثٌ غَيرُ مَخلوقٍ
441 الدرّ المنثور عن أنس عن النّبيّ صلى الله عليه و آله - في قوله: «قُرْآناً عَرَبِيًّا غَيْرَ ذِي عِوَجٍ» -: غَيرَ مَخلوقٍ.(2)
442 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: يُنزَلُ عَلَيَّ القُرآنُ كَلامُ اللّهِ غَيرَ مَخلوقٍ.(3)
443 عنه صلى الله عليه و آله: القُرآن كَلامُ اللّهِ غَيرُ مَخلوقٍ.(4)
444 التوحيد عن عبدالرحيم القصير: كَتَبتُ عَلى يَدَي عَبدِالمَلِكِ بنِ أعيَنَ إلى أبي عَبدِاللّهِ عليه السلام:
جُعِلتُ فِداكَ... اختَلَفوا فِي القُرآنِ، فَزَعَمَ قَومٌ أنَّ القُرآنَ كَلامُ اللّهِ غَيرُ مَخلوقٍ، وقالَ آخَرونَ: كَلامُ اللّهِ مَخلوقٌ....
فَكَتَبَ عليه السلام:... إنَّ القُرآنَ كَلامُ اللّهِ مُحدَثٌ غَيرُ مَخلوقٍ وغَيرُ أزَلِيٍّ مَعَ اللّهِ تَعالىم.
1) . الاحتجاج: ج 2 ص 373 ح 285، بحار الأنوار: ج 10 ص 343 ح 5.
2) . الدر المنثور: ج 7 ص 223 نقلا عن الديلمى فى الفردوس.
3) . معجم السفر: ص 122 ح 373 عن أبي موسى الأشعري.
4) . تاريخ بغداد: ج 2 ص 389 الرقم 905 و ج 8 ص 487 الرقم 4604 عن عبد السلام بن صالح الهروى عن الإمام الرضا عليه السلام، وأيضاً التوحيد: ص 227 ج 7 عن عبد الرحيم القصير عن الإمام الصادق عليه السلام، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 8 ح 17 عن ياسر الخادم عن الإمام الرضا عليه السلام، التاريخ الكبير: ج 7 ص 400 ح 1747 عن معاوية بن عمّار عن الإمام الصادق عليه السلام، سير أعلام النبلاء: ج 4 ص 408 عن بسّام الصيرفي عن الإمام الباقر عليه السلام.
خدا ملحق شوند؛ چون آنها از اويند و جزئى از او، و بنا بر اين، به او باز مى گردند.
امام رضا عليه السلام فرمود: «مسيحيان هم در بارۀ مسيح، اين گونه مى گويند: مسيح، روح خدا و جزئى از خداست و به او بر مى گردد. مَجوس هم در بارۀ آتش و خورشيد مى گويند: اين دو، جزئى از خدايند و به او بر مى گردند، در حالى كه پروردگار، برتر از آن است كه جزء داشته باشد، يا پراكنده باشد...».
441 الدرّ المنثور - به نقل از انَس -: پيامبر صلى الله عليه و آله در بارۀ اين سخن خداوند: «قرآنى عربى كه بدون كجى است» فرمود: «مخلوق نيست».
442 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: قرآن، كلام خدا، «غير مخلوق» بر من فرود مى آيد.
443 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: قرآن، كلام خدا و غير مخلوق است.
444 التوحيد - به نقل از عبد الرحيم قصير -: توسّط عبد الملك بن اعيَن به امام صادق عليه السلام نوشتم: فدايت گردم!... مردم، در بارۀ قرآن، اختلاف پيدا كرده اند. گروهى مى گويند كه قرآن، كلام خدا و مخلوق است. گروه ديگر مى گويند كه كلام خدا و مخلوق است.
ايشان نوشت: «... قرآن، كلام خدا، حادث و غير مخلوق است و ازلى نيست.
همواره با خداوند - كه يادش بلند باد و بسيار برتر از اين سخنان است - بوده است.
1) . مقصود از «مخلوق» و «غير مخلوق» در روايات اين باب و باب بعدى، در ص 220 با عنوان «پژوهشى در بارۀ حدوث و قِدَم قرآن» خواهد آمد.
ذِكرُهُ وتَعالى عَن ذلِكَ عُلُوّاً كَبيراً، كانَ اللّهُ عز و جل ولا شَيءَ غَيرَ اللّهِ مَعروفٌ ولا مَجهولٌ، كانَ عز و جل ولا مُتَكَلِّمٌ ولا مُريدٌ ولا مُتَحَرِّكٌ ولا فاعِلٌ جَلَّ وعَزَّ رَبُّنا.
فَجَميعُ هذِهِ الصِّفاتِ مُحدَثَةٌ عِندَ حُدوثِ الفِعلِ مِنهُ جَلَّ وعَزَّ رَبُّنا، وَالقُرآنُ كَلامُ اللّهِ غَيرُ مَخلوقٍ، فيهِ خَبَرُ مَن كانَ قَبلَكُم وخَبَرُ ما يَكونُ بَعدَكُم، انزِلَ مِن عِند اللّهِ عَلى مُحَمَّدٍ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله.(1)
445 الكافي عن أبي بصير: سَمِعتُ أبا عَبدِ اللّهِ عليه السلام يَقولُ: لَم يَزَلِ اللّهُ عز و جل رَبَّنا وَالعِلمُ ذاتُهُ ولا مَعلومَ، وَالسَّمعُ ذاتُهُ ولا مَسموعَ، وَالبَصَرُ ذاتُهُ ولا مُبصَرَ، وَالقُدرَةُ ذاتُهُ ولا مَقدورَ، فَلَمّا أحدَثَ الأَشياءَ وكانَ المَعلومُ، وَقَعَ العِلمُ مِنهُ عَلَى المَعلومِ، وَالسَّمعُ عَلَى المَسموعِ، وَالبَصَرُ عَلَى المُبصَرِ، وَالقُدرَةُ عَلَى المَقدورِ.
قالَ: قُلتُ: فَلَم يَزَلِ اللّهُ مُتَحَرِّكاً؟
قالَ: فَقالَ: تَعالَى اللّهُ عَن ذلِكَ، إنَّ الحَرَكَةَ صِفَةٌ مُحدَثَةٌ بِالفِعلِ.
قالَ: قُلتُ: فَلَم يَزَلِ اللّهُ مُتَكَلِّماً؟
قالَ: فَقالَ: إنَّ الكَلامَ صِفَةٌ مُحدَثَةٌ لَيسَت بِأَزَلِيَّةٍ، كانَ اللّهُ عز و جل ولا مُتَكَلِّمَ.(2)
446 الإمام الرضا عليه السلام - لَمّا سُئِلَ عَنِ القُرآنِ -: إنَّهُ كَلامُ اللّهِ غَيرُ مَخلوقٍ، حَيثُ ما تَكَلَّمتَ بِهِ وحَيثُ ما قَرَأتَ ونَطَقتَ، فَهُوَ كَلامٌ وخَبَرٌ وقَصَصٌ.(3)
9/ 5
القُرآنُ لَيسَ بِخالِقٍ ولا مَخلوقٍ
447 تفسير العيّاشي عن زرارة عن الإمام الباقر عليه السلام، قال: سَأَلتُهُ عَنِ القُرآنِ، أخالِقٌ هُوَ؟ قالَ:0.
خداوند بود و چيزى غير از خدا، اعم از شناخته و ناشناخته نبود. خداوند بود؛ ولى نه متكلّم، نه اراده كننده، نه متحرّك و نه فاعل. پروردگار ما، والا و ارجمند است.
همۀ اين صفت ها وقتى پديد آمدند كه فعل از او پديد آمد. پروردگار ما والا و ارجمند است.
قرآن، كلام خدا، ناآفريده است. اخبار پيش از شما و خبرهاى پس از شما، در آن است و از جانب خداوند، بر محمّد، پيامبر خدا، فرستاده شد».
445 الكافى - به نقل از ابو بصير -: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: «خداوند، پروردگار ما، همواره بود. علم، در ذات او بود، در حالى كه معلومى نبود. شنيدن، در ذات او بود، در حالى كه شنيدنى اى نبود. ديدن، در ذات او بود، در حالى كه ديدنى اى نبود. قدرت، در ذات او بود، در حالى كه كارى كه قدرت در آن صرف شود، نبود. وقتى اشيا را پديد آورد و معلومْ پديدار شد، علم خدا به آن، تحقّق يافت، و شنوايى خدا بر شنيدنى ها و بينايى خدا بر ديدنى ها و قدرت خدا بر كارهاى شدنى، تعلّق گرفت».
گفتم: پس خداوند، همواره متحرّك بوده است؟
فرمود: «خداوند، برتر از اين است كه متحرّك باشد. حركت، صفت حادثى است كه با فعل، پديد مى آيد».
گفتم: پس خداوند، همواره متكلّم بوده است.
فرمود: «كلام، صفتى حادث است و ازلى نيست. خداوند بود؛ ولى متكلّم نبود».
446 امام رضا عليه السلام - وقتى در بارۀ قرآن پرسيده شد -: قرآن، كلام خدا و غير مخلوق است. آن وقت كه به قرآن، سخن گفتى و خواندى و زبان گشودى، كلام و خبر و قصّه است.
447 تفسير العيّاشى - به نقل از زُراره -: از امام باقر عليه السلام در بارۀ قرآن پرسيدم: آيا خالق است؟
لا، قُلتُ: أمَخلوقٌ؟ قالَ: لا، ولكِنَّهُ كَلامُ الخالِقِ.(1)
448 تفسير العيّاشي عن زرارة: سَأَلتُ أبا جَعفَرٍ عليه السلام عَنِ القُرآنِ فَقالَ لي: لا خالِقٌ ولا مَخلوقٌ، ولكِنَّهُ كَلامُ الخالِقِ.(2)
449 التوحيد عن الحسين بن خالد: قُلتُ لِلرِّضا عَلِيِّ بنِ موسى عليهما السلام: يَابنَ رَسولِ اللّهِ، أخبِرني عَنِ القُرآنِ أخالِقٌ أو مَخلوقٌ؟
فَقالَ: لَيسَ بِخالِقٍ ولا مَخلوقٍ، ولكِنَّهُ كَلامُ اللّهِ عز و جل.(3)
450 رجال الكشي عن محمد بن عيسى، عن هشام المشرقي أَنَّهُ دَخَلَ عَلى أبِي الحَسَنِ الخُراسانِيِّ عليه السلام فَقالَ: إنَّ أهلَ البَصرَةِ سَأَلوا عَنِ الكَلامِ، فَقالوا: إنَّ يونُسَ يَقولُ: إنَّ الكَلامَ لَيسَ بَمَخلوقَ، فَقُلتُ لَهُم: صَدَقَ يونُسُ إنَّ الكَلامَ لَيسَ بِمَخلوقٍ، أما بَلَغَكُم قَولُ أبي جَعفَرٍ عليه السلام حينَ سُئِلَ عَنِ القُرآنِ: أخالِقٌ هُوَ أم مَخلوقٌ؟ فَقالَ لَهُم: لَيسَ بِخالِقٍ ولا مَخلوقٍ، إنَّما هُوَ كَلامُ الخالِقِ فَقَوَّيتُ أمرَ يونُسَ.(4)1.
1) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 7 ح 15، بحار الأنوار: ج 92 ص 120 ح 9.
2) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 6 ح 14، رجال الكشّي: ج 2 ص 784 ح 934 عن هشام المشرقي عن الإمام الرضا عنه عليهما السلام نحوه، بحار الأنوار: ج 92 ص 120 ح 8.
3) . التوحيد: ص 223 ح 1، بحار الأنوار: ج 92 ص 117 ح 1.
4) . رجال الكشّي: ج 2 ص 784 ح 934، بحار الأنوار: ج 92 ص 121 ح 11.
فرمود: «نه».
گفتم: آيا مخلوق است؟
فرمود: «نه؛ بلكه كلام خالق است».
448 تفسير العيّاشى - به نقل از زراره -: از امام باقر عليه السلام در بارۀ قرآن پرسيدم. به من فرمود:
«قرآن، نه خالق است و نه مخلوق؛ بلكه كلام آفريننده است».
449 التوحيد - به نقل از حسين بن خالد -: به امام رضا عليه السلام گفتم: اى پسر پيامبر خدا! به من بفرماييد كه: قرآن، خالق است يا مخلوق؟
فرمود: «نه خالق است و نه مخلوق؛ بلكه كلام خداست».
450 رجال الكشّى - به نقل از محمّد بن عيسى -: هشام مشرقى، خدمت امام رضا عليه السلام رسيد.
[امام عليه السلام] فرمود: و گفت: مردم بصره در بارۀ كلام [خدا] پرسيدند و گفتند: يونس مى گويد: كلام [خدا]، مخلوق نيست. به آنها گفتم: يونس، راست مى گويد. كلام خدا مخلوق نيست. آيا فرمودۀ امام باقر عليه السلام به شما رسيده است كه از ايشان در بارۀ قرآن، پرسيده شد كه: «آيا قرآن، خالق است يا مخلوق؟» و به آنها فرمود: «نه خالق است و نه مخلوق؛ بلكه قرآن، كلام خداست» وبدين سان من گفتۀ يونس را تأييد كردم.
*پژوهشى در بارۀ حدوث و قِدَم قرآن(1)
مسئلۀ حدوث و قدم قرآن، از نخستين تأملات كلامى مسلمانان در بارۀ متن مقدّس قرآن است كه زمينه ساز مجادلات فراوان بين مذاهب و مكاتب كلامى گشته و مسائل متعدد كلامى ديگر را هم در پى داشته است، از اين رو از آن به عنوان سرچشمۀ پيدايش دانش كلام و وجه نام گذارى آن به علم كلام ياد شده است.(2)
در بارۀ زمان آغاز اين مجادلات، اطلاع چندانى در دست نيست؛ اما طرح اين نوع تأملات، پس از آشنايى مسلمانان با عقايد اقوام ديگر و نيز پختگى و نضوج انديشه هاى دينى در جهان اسلام بوده است.(3)در بررسى زمينه ها و سرچشمه هاى طرح اين انديشه، از اختلاط مسلمانان با پيروان ساير مذاهب در پى فتوحات اسلامى و به طور خاص اعتقادات يهوديان(4)و مسيحيان(5)ياد شده است. برخى نيز ريشۀ اين انديشه را در مكاتب فلسفى يونان كاويده اند.(6)اعتقاد به مخلوق نبودن
1) . اين پژوهش، به وسيلۀ فاضل گرامى جناب آقاى حسن رضايى، انجام شده است.
2) . الملل و النحل، شهرستانى: ج 1 ص 30؛ المواقف: ج 1 ص 46.
3) . فصل نامۀ كلام اسلامى: ش 53 ص 116.
4) . العلل، احمد بن حنبل: ج 1 ص 69؛ تاريخ بغداد: ج 7 ص 65؛ السلفية بين اهل السنّة و الامامية: ص 49.
5) . خلق افعال العباد: ص 21؛ تاريخ الطبرى: ج 7 ص 198.
6) . البيان: ص 405؛ سير اعلام النبلاء: ج 19 ص 341؛ تاريخ ابن خلدون: ج 1 ص 466-495.
قرآن، احتمالاً تحت تأثير آموزۀ تجسّد در مسيحيت با مقارنت ميان «كلمة اللّه» و «كلام الهى» و بنا بر اين تصور كه هر پديدۀ آسمانى و برآمده از لوح محفوظ لزوماً قديم و نامخلوق نيز هست، از ميانۀ دوم قرن اوّل در ميان برخى صحابه و تابعان مطرح شد(1)و از آغاز قرن دوم به مسئله اى كلامى و جنجال برانگيز بدل گشت.
معتزليان و پاره اى ديگر از اصحاب علم كلام در برابر اين ديدگاه - كه از نظر آنان عقيده اى غير معقول و مخالف با توحيد شمرده مى شد -، ديدگاه حدوث قرآن را مطرح كردند.(2)نظريۀ مزبور با نفى قدمت قرآن، اعتقاد به فوق بشرى بودن آن را در معرض تهديد قرار داده، به گونه اى متن مقدس را متنى تاريخى، به سان ديگر متن ها جلوه مى داد و در مقابل، باور به قدم قرآن نيز شائبۀ شرك از طريق اعتقاد به بيش از يك موجود ازلى را پديد مى آورد.(3)
در بارۀ اين كه نخستين بار، اين بحث را چه كسى مطرح كرد، در نوشته هاى تاريخى، اختلاف نظر وجود دارد. منابع تاريخى معمولاً از جعد بن درهَم(4)- كه سال هاى آخر حكومت هشام بن عبد الملك (م 125 ق) به سبب اعتقاداتش به دست عبد اللّه قسرى اعدام شد -(5)و از جهم بن صفوان(6)- كه در سال 128 قمرى به سبب شركت در قيام حارث بن سريج در خراسان كشته شد -(7)و نيز از غيلان بن يونس عدوى دمشقى(8)- كه پدرش از موالى عثمان بن عفان بود -، به عنوان نخستين0.
1) . فلسفۀ علم كلام: ص 68 و 254-268.
2) . تاريخ الطبرى: ج 7 ص 195-196 و 198.
3) . ر. ك: الحاشية على الكشاف: ص 5-8؛ اعجاز القرآن بين المعتزلة و الاشاعرة: ص 25-30 و 210-213.
4) . سرح العيون: ص 293.
5) . سرح العيون: ص 293.
6) . العلل، احمد بن حنبل: ج 1 ص 68؛ تاريخ العباسيين: ص 559-560.
7) . الأعلام: ج 2 ص 141.
8) . تاريخ العباسيين: ص 559-560.
مدّعيان مخلوق بودن قرآن نام مى برند. طالوت زنديق نيز نخستين كسى شمرده شده كه در باب خلق قرآن، كتاب نوشت.(1)
مسئلۀ حدوث و قدم قرآن، زمينه ساز وقوع نزاع شديد و ديرپايى ميان فرق اسلامى شد كه در كتب تاريخ به «مِحْنَة القرآن» مشهور است. گرايش مأمون عباسى به ديدگاه حدوث قرآن و اعلام آن در سال 212 قمرى، سبب تقويت معتزليان شد و از اين طريق، مخالفان سنّتى آنان - كه به اهل حديث معروف بودند - زير فشار سنگين سياسى و دينى قرار گرفتند.(2)معتزليان توانستند مأمون را قانع كنند كه عقيده به قدم قرآن، همانند اعتقاد مسيحيان در بارۀ حضرت مسيح عليه السلام است.(3)مأمون، ابتدا با بحث و مناظره به ترويج باورهاى معتزله پرداخت؛ اما از آن جا كه اهل حديث بر عقيدۀ خود پافشارى مى كردند، آرام آرام، قوّۀ قهريه گام به عرصه نهاد و فشارها و آزارها بر منكران خلق قرآن افزايش يافت. مأمون، سپس در سال 218 قمرى در دستورالعملى تمامى مردم را به پذيرش حدوث قرآن وادار كرد. او ابتدا نامه اى به اسحاق بن ابراهيم، والى بغداد نوشت و پس از تبيين آياتى كه بر حدوث قرآن دلالت دارد، عزل تمامى قضات معتقد به قدم قرآن را خواستار شد و از اسحاق بن ابراهيم خواست تا قضات را از ميان معتقدان به حدوث قرآن برگزيند و شهادت معتقدان به قدم قرآن را نيز نپذيرد. دستورالعمل مأمون با مخالفت گروهى از بزرگان سياسى و فرهنگى و ادارى رو به رو شد؛ ولى احضار آنان به دربار و مشاهدۀ خشم خليفه، به مخالفت آنان پايان داد. با اين همه، احمد بن حنبل و بشر بن وليد و تنى چند از بزرگان بغداد به مخالفت با خواسته هاى مأمون برخاستند.4.
مأمون در واكنش به اين مخالفت ها، مجازات شديدترى براى مخالفان در نظر گرفت و دستور داد كه همۀ علما را در خصوص باور به حدوث قرآن بيازمايند و از فعاليت علماى معتقد به قدم قرآن جلوگيرى كنند.(1)
به رغم وجود برخى رواياتِ مؤيّد حدوث قرآن در بين سخنان امامان نخستينِ اهل بيت،(2)
فرمود: «چه مى گويد؟».
گفت: آمده و از من در بارۀ مخلوق بودن و يا نبودن قرآن مى پرسد.
على عليه السلام فرمود: «اين، يك كلمه است؛ ولى در آينده اى نزديك، خطرى خواهد بود. اگر من مسئول كارى بودم كه تو اكنون مسئول آن هستى، گردن اين مرد را مى زدم». (الدرّ المنثور: ج 2 ص 154، كنز العمّال: ج 2 ص 335 ح 4175 كلاهما نقلا عن نصر فى [كتاب] الحجة).
رواياتى كه به طور صريح در بارۀ خلق قرآن در كتب حديثى آمده اند، همه به امامانى تعلّق دارند كه به گونه اى با زمان طرح مسئلۀ حدوث يا قدم قرآن، مقارن بوده اند. زمان امام صادق عليه السلام و امام كاظم عليه السلام با تولّد مسئله، مقارن است و امام رضا عليه السلام و امام جواد عليه السلام و تا حدودى امام هادى عليه السلام با اوج نزاع - يعنى هنگامى كه فشارها و اذيت و آزارها گسترش يافت و در فاجعه بارترين شكل آن به صورت تفتيش عقايد در بارۀ قرآن (محنة القرآن) بروز كرد - هم زمان بوده اند و اواخر امامت امام هادى عليه السلام هنگامى كه متوكّل بر سر كار آمد، با دورۀ فروكش كردن تدريجى بحران به نفع اهل حديث و اشاعره مقارن است.(3)بر اين اساس، برخورد امامان بااين مسئله در چند1) . تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 467-468؛ تاريخ الطبرى: ج 7 ص 196-209؛ سير اعلام النبلاء: ج 10 ص 232 و ج 11 ص 171 وج 2 ص 467-468.
2) . ر. ك: ج 2، ص 210 ح 439. در روايتى ديگر، از ابوهريرة نقل است كه مى گويد: پيش عمر بن خطّاب بوديم. مردى پيش او آمد و در بارۀ قرآن پرسيد كه: آيا آفريده است يا ناآفريده؟ عمر، از جا برخاست و لباسش را تنگ گرفت و او را كشان كشان تا پيش على بن ابى طالب عليه السلام برد و گفت: ابو الحسن! نشنيدى اين مرد، چه مى گويد؟
3) . بحوث فى الملل و النحل: ج 3 ص 454-455؛ الالهيات: ص 218-220.
مقام، قابل طرح است:
اهل بيت عليهم السلام در مقام نخست، از وارد شدن در اين بحث و داورى صريح پرهيز كرده اند. امام رضا عليه السلام در پاسخ پرسش رَيّان بن صَلت در بارۀ قرآن، مى فرمايد: «كلام خداوند است. از آن تجاوز نكنيد و از غير آن، هدايت مجوييد».(1)
همچنين امام هادى عليه السلام در پاسخ يكى از شيعيان بغداد چنين نوشت: «خداوند، ما و تو را از دچار شدن به اين فتنه نگه دارد كه به نظر ما بحث و جدال در بارۀ [حدوث و قدم] قرآن، بدعتى است كه سؤال كننده و پاسخ دهنده، در آن شريك اند؛ زيرا پرسش كننده در پى چيزى است كه سزاوار او نيست و پاسخ دهنده نيز براى موضوعى بى جهت، خود را به زحمت و مشقّت مى افكند كه در توان او نيست.
خالق، جز خدا نيست و بجز او همه مخلوق اند. قرآن نيز كلام خداست. از پيش خود، اسمى براى آن قرار مده كه از گم راهان خواهى شد».(2)
در رواياتى ديگر، از اظهار نظر در اين موضوع پرهيز شده يا با ذكر لوازم موضوع، امامان اهل بيت، به طور غير مستقيم، از ديدگاه خود پرده برداشته اند. براى نمونه، امام كاظم عليه السلام مى فرمايند: «من آنچه را ديگران در اين باره مى گويند، نمى گويم؛ فقط مى گويم: قرآن، كلام خداست».(3)در روايات ديگرى، امام صادق عليه السلام در پاسخ پرسشى در بارۀ عقيده اش نسبت به قرآن، بدون اشاره اى به حدوث يا قدم قرآن و صرفاً به صورت غير مستقيم، به نزول آن اشاره مى كند(4)كه نشان دهندۀ حدوث آن است؛ زيرا نزول، تدريجى است و امر تدريجى نمى تواند قديم باشد.
مضمون اين قبيل احاديث، در كلمات ائمۀ بعدى نيز مشاهده مى شود.(5)6.
در مقام ديگرى، گاه امامان اهل بيت، در رواياتى به صورت مستقيم، به بيان نظر خويش پرداخته اند. در روايتى از امام صادق عليه السلام نقل شده كه ايشان فرموده اند:
«قرآن، كلام خداست كه حادثِ غير مخلوق است و در ازل با خداوند نبوده است.
خداوند، برتر و بالاتر از اين است كه در ازل، چيزى با او باشد. خداوند عز و جل بود، در حالى كه هيچ چيزِ شناخته و ناشناخته اى وجود نداشت. خداوند وجود داشت در حالى كه او متكلّم و مريد و متحرّك و فاعل نبود. بلندمرتبه و عزيز است خداوند ما.
همۀ اين صفات، مقارن حدوث فعل از خداوند، حادث مى شوند. قرآن، كلام خدا و غير مخلوق است و در آن، خبر كسانى آمده است كه پيش از شما بودند و پس از شما خواهند بود. از خداوند بر محمّد، رسول او، نازل شده است».(1)
شيخ مفيد نيز در اين باره مى گويد كه قرآن، كلام خدا و وحى اوست و همان گونه كه خداوند متعالْ آن را وصف كرده، مُحْدَث است؛ اما با اين حال از آن خوددارى مى كنم كه بگويم مخلوق است و همۀ اماميه جز اندكى از ايشان بر همين رأى اند.(2)
در اندكى از روايات نيز بر خلاف مشهور، قرآن ظاهراً غيرِ مخلوق معرفى شده است.(3)شيخ صدوق مى فرمايد: «آنچه در قرآن آمده اين است كه قرآن، كلام وحى و كتاب خداست و هيچ گاه اشاره نشده كه مخلوق است؛ زيرا مخلوق در لغت، گاه به معناى مكذوب است، چنان كه در كتاب الهى آمده: «إِنَّما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ أَوْثاناً وَ تَخْلُقُونَ إِفْكاً ؛(4)آنچه شما، غير از خدا، مى پرستيد، بتانى بيش نيستند، و دروغى بر مى سازيد»».(5)5.
اهل سنّت بويژه مذاهب مالكى، شافعى و حنبلى، بر اثر گرايش اهل حديثىِ حاكم بر آنها، معتقدند كه كلام خداوند، عبارت از علم اوست كه قديم و غير مخلوق است.(1)
در بارۀ نظر ابوحنيفه در اين مسئله، اختلاف است. منشأ اين اختلاف، تحوّلات بعدى در مذهب كلامى اوست كه توسط شاگردانش بويژه قاضى ابو يوسف رخ داد.
با اين حال، نظر مشهور بويژه با توجه به رويكرد عقل گرايانۀ وى آن است كه وى قائل به مخلوق بودن قرآن بوده است؛(2)امّا برخى منابع ديگر، آن را سخت مردود دانسته و نه تنها نظر مخالف را به وى نسبت داده اند، بلكه قائلان به مخلوق بودن را از نظر وى كافر شمرده اند.(3)
از شافعى نيز نقل شده كه بر سر اين مسئله با چند تن از معتزله از جمله بِشْر مريسى از معتزليان بغداد و نيز حفض الفرد، مناظراتى داشته و حتى ايشان را تكفير كرده است.(4)
احمد بن حنبل نيز در اوج مجادلات كلامى در اين باره مى گويد: قرآن، كلام خداست و كلام خدا، علم اوست. پس علم خدا نمى تواند حادث باشد. قرآن چيزى است كه خداوند به آن تكلم كرده و چيزى كه خدا با آن تكلم كند، مخلوق و حادث نيست. هر كس بگويد كه قرآن، مخلوق است كافر است و هر كس منكر قديم بودن آن را كافر نداند، او هم كافر است.(5)
از بين فرق كلامى، حشويه،(6)كلابيه، اشاعره و برخى از مرجئه، كلام خدا را
قديم به شمار آورده و معتزله، برخى از مرجئه و خوارج، آن را حادث و مخلوق دانسته اند. ايشان معتقد(1)بودند كلام خداوند كه قرآن از آن جمله است، صفت فعل و مخلوق خداوند است. آنان در اين بحث معتقد بودند كه اعتقاد به قرآنِ قديمِ غير مخلوق، با مفهوم يگانگى خدا سازگار نيست.(2)مخلوق بودن قرآن به نظر آنان بدين معناست كه خداوند با الفاظ سخن نمى گويد؛ بلكه براى برقرار كردن ارتباط با مخاطب، آوا و اصوات كلام را كه به صورتى قابل شنيدن باشد مى آفريند و اين آوا، مجازاً كلام ناميده مى شود(3)و معتقد بودند كه قرآن، كلام خدا و حادث است و همۀ صفات حدوث در آن جمع است. قرآن، از سوره ها، آيات، كلمات و حروف تركيب يافته كه خوانده و شنيده مى شوند و داراى آغاز و انجام است، بنا بر اين نمى تواند ازلى باشد. از اين گذشته، در قرآن، ناسخ و منسوخ هست و ناسخ، منسوخ را نسخ مى كند و جايز نيست كه قديم، در معرض نسخ واقع شود، يا ازلى، به حدوث متصف گردد. بنا بر اين، قرآن، مخلوق است. كلام خدا نيز مخلوق است و خداوند هنگام حاجت آن را خلق مى كند و اين كلام قائم به او نيست؛ بلكه خارج از ذات اوست و آن را در محلى مى آفريند و در آن محل شنيده مى شود.(4)
در مقابل اين نظر، ابوالحسن اشعرى، بنيان گذار مكتب كلامى اشعرى، عقيده داشت كه كلام خدا نه مخلوق است و نه علم او؛ بلكه صفت ذات اوست(5).... قرآن كلام خدا و غير مخلوق است و هر كس سخن از خلق آن بگويد كافر است.(6)9.
1) . أوائل المقالات: ص 52-53؛ شرح الاُصول الخمسه: ص 357.
2) . فلسفۀ علم كلام: ص 285.
3) . مكتب ها و فرقه هاى اسلامى در سده هاى ميانه: ص 100.
4) . تاريخ فلسفه در جهان اسلام: ص 120-121.
5) . الابانة عن اصول الديانة: ص 47؛ اعيان الشيعة: ج 1 ص 108؛ منتهى الاصول: ج 1 ص 115.
6) . ر. ك: شرح المقاصد: ج 2 ص 100؛ اعيان الشيعة: ج 1 ص 109.
بخش وسيعى از اختلافات در اين بحث ناشى از ابهام و عدم وضوح در موضوع اين بحث است و مراد هر يك از طرف هاى درگير، از حدوث و قدم و نيز كلام الهى به طور دقيق روشن نيست.(1)
حدوث و قدم: حدوث يعنى مسبوق بودن چيزى به عدم(2)و قدم نيز بر خلاف آن عبارت است از مسبوق نبودن چيزى به عدم. حدوث و قدم، اقسامى دارند كه عبارت اند از زمانى، ذاتى، دهرى، بالحق. از اين ميان، دو نوع ذاتى و زمانى، با اين بحث ارتباط دارند. قدم ذاتى عبارت است از اين كه وجود شىء، به ذات خودش مستند باشد و هيچ علتى براى آن نباشد و حدوث ذاتى آن است كه وجود شىء، مستند به ذات خود نباشد، بلكه مستند به غير باشد.(3)قدم زمانى نيز به اين معناست كه وجود يك شىء از نظر زمانى، مسبوق به زمان قبلى نباشد و حدوث زمانى يعنى حاصل شدن چيزى بعد از اين كه نبوده است. طرفداران حدوث قرآن مى پنداشتند كه قول به قدم قرآن، به معناى قدم ذاتى آن است و چون آنان فقط خداى متعالى را ازلى و قديم و جز او را حادث و مخلوق مى شمردند، قرآن را حادث مى دانستند. در مقابل، طرفداران قدم قرآن، آن را قديم و ازلى زمانى پنداشته و عهد و زمانى را براى آن تصور نمى كردند كه قرآن نبوده باشد.(4)
رابطۀ كلام و متكلم: متكلمان در بارۀ نقش كلام به عنوان صفت فعلى يا ذاتى براى متكلم، اختلاف نظر دارند.(5)معتزله معتقدند كه كلام الهى، صفت فعل خداوند
است(1)و اشاعره بر خلاف آنان معتقدند كه كلام الهى، صفت ذاتى بارى تعالى است.(2)علامۀ طباطبايى بر اين باور است كه كلام و سخن، فعل يا صفت گويندۀ آن نيست؛ زيرا آن امرى اعتبارى است كه فقط در ظرف ادعا و وضع الفاظ محقق مى شود و از اين رو، فعل حقيقى صادر شده از كسى، و يا صفت يك موصوف، خارجى نيست، اگر چه به اعتبار صدا و آوايى كه در توليد آن نقش دارد، به فاعل ايجاد صوت، يعنى متكلّم منتسب مى شود. و اين نيز از باب توسعه در اطلاق است بدين گونه كه از همان نسبت مجازى كه به فاعل مى دهند، مى توان وصفى نيز براى او انتزاع كرده، او را متكلم ناميد؛ چنان كه در ساير امور اعتبارى مانند خضوع، تعظيم، اهانت، خريد و فروش و امثال آن چنين اطلاقى روى مى دهد.(3)
حنابله معتقدند كه كلام خداوند عبارت است از حروف و اصواتى كه قائم به ذات الهى اند و قديم.(5)اشاعره با طرح نظريۀ كلام نفسى، در صدد بازسازى نظريۀ حنابله بر آمده، كوشيدند از سستى و ضعف آن بكاهند.
در اين نظريه هم قدم قرآن حفظ شده و هم منافات آن با برخى آيات و روايات دال بر حدوث قرآن بر طرف شده است. آنان معتقدند كه كلام بر دو قسم نفسى و لفظى است و كلام نفسى نه خبر است و نه امر و نه نهى، و زمان حال و گذشته و آينده در آن داخل نيست و هيچ يك از احكام كلام لفظى و خيالى را ندارد.(6)قرآن بر4.
1) . شرح الأصول الخمسة: ص 357-360.
2) . شرح الأصول الخمسة: ص 360؛ نهاية الاصول: ص 77.
3) . الميزان فى تفسير القرآن: ج 14 ص 249.
4) . شرح الأصول الخمسة: ص 358؛ محاضرات فى الهيات: ص 118.
5) . ر. ك: شرح الاصول الخمسة: ص 360 و 368، محاضرات فى الهيات: ص 123.
6) . تعليقات كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد: ص 324.
طبق معناى اول، قديم و بر طبق معناى دوم، حادث است. شهرستانى در نقل قولى از اشعرى گفته است: كلام، معنايى دارد كه قائم به نفس انسانى و ذات متكلم است و آن از مقولۀ حروف و اصوات نيست و هر گوينده اى آن را در درون خود مى يابد.(1)
در ميان بيان هاى گوناگون در تفسير كلام نفسى، بيان فاضل قوشجى، روشن تر و گوياتر است: كسى كه مى خواهد امر و نهى يا ندا كند يا از چيزى خبر دهد يا بپرسد، در درون خود مجموعه اى از معانى احساس مى كند كه از آنها با كلام لفظى تعبير مى كند. آنچه در دل مى يابد و با اختلاف زبان ها و مكان ها عوض نمى شود و متكلم مى خواهد از طريق كلام حسى (لفظى) در ذهن مستمع قرار بگيرد، همان كلام نفسى است.(2)
علامۀ طباطبايى در نقدى بر اين تحليل اشاعره مى گويد كه اگر مقصود اشاعره از كلام نفسى، همان معناى كلام لفظى يا صورت علمى آن است كه بر لفظ منطبق شده، در اين صورت بازگشت معناى اين كلام، به همان علم خواهد بود، نه چيزى زايد بر علم و صفتى مغاير آن؛ در حالى كه اشاعره در صددند تا وراى علم و اراده، صفتى ديگر براى متكلم به نام تكلم ثابت كنند و اگر معناى ديگرى مقصود است، در نفس انسان، قابل فهم و شناسايى نيست.(3)
علامۀ طباطبايى خود در تحليل ماهيت و حقيقت كلام بر اين باور است كه انسان در نقش موجود مدنى بالطبع در صدد ايجاد راه هاى ارتباط بين خود و ديگران است كه زبان و سخن نيز از جملۀ اين راه ها هستند. اين ارتباط به اين صورت رخ مى دهد كه صدايى در دهان ايجاد مى شود و از حلقوم بيرون مى آيد و از تركيب آن جزءها، علامت هايى به نام كلمه درست مى شود كه هر يك از آنها معنايى دارد و از اين راه، گوينده، نياز خود را به انتقال مقاصدش بر طرف مى كند. با توجه به اين مباحث0.
روشن مى شود كه كلام براى خداى متعال، به معنايى كه براى انسان متصور است و صدايى از حنجره اش خارج مى شود، معنا ندارد و او منزه تر از آن است كه بخواهد به تجهيزات جسمانى مجهز باشد و قرآن نيز او را بى شباهت به هر موجود ديگر شمرده است: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ ؛(1)هيچ چيزى همانند خدا نيست». پس كلام از آن جهت كه كلام است، امرى وضعى و قراردادى و اعتبارى است كه جز در ظرف اعتبار، واقعيتى ندارد و آنچه در خارج رخ مى دهد عبارت است از صوت هاى گوناگون كه در ظرف اعتبار و قرارداد، هر يك، علامت چيزى قرارداد شده است و اهل هر زبان بر اساس قراردادى كه قبلاً ميان خود داشته اند از آن صوت به معنايى منتقل مى شوند.(2)
با اين حال در قرآن، صفت تكلّم بر خداوند اطلاق شده است:
«وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللّهُ إِلاّ وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ. (3)
بشرى نيست كه خداوند با او سخن بگويد، مگر به صورت وحى، و يا از پشت پرده».
بنا بر اين، جمع بين دو مطلب پيش گفته آن است كه تكلم در خصوص خدا منزه از حدود اعتبارىِ معهود در بين بشر است؛ يعنى اثر كلام كه تفهيم مقاصد به مخاطب است، در كلام الهى هست، ولى نه از طريق دهان و حنجره.(4)
ايشان در ادامۀ تبين كلام الهى، به زمانى بودن اين فعل الهى مانند ساير افعال خداوند مى پردازد: كلام خداى تعالى، مانند زنده كردن، ميراندن، رزق، هدايت، توبه و ساير عناوين، فعلى از افعال خداى متعال است و در نتيجه، صفات «متكلم»، «محيى»، «مميت»، «رازق»، «هادى»، «تواب» و غيره، صفات فعل خدا هستند و بعد از اين كه خدا موجودى شنوا آفريد، و با او سخن گفت، «محيى» و «متكلم» بر او اطلاق مى شود و چون حيات را از او گرفت «مميت» به شمار مى آيد و وقتى او را6.
هدايت و از گناهش صرف نظر كرد، «هادى» و «تواب» ناميده مى شود؛ بر خلاف علم و قدرت و حيات كه صفات ذات اند و بدون آنها ذات، تماميت ندارد. از اين رو خداوند نيز در آيات زير اين گونه صفات و افعال خود را زمانى دانسته است:
«وَ لَمّا جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانِي. (1)
وقتى موسى به ميقات ما آمد، و پروردگارش با او سخن گفت، موسى گفت:
پروردگارا، خود را به من نشان بده تا ببينم. فرمود: هرگز مرا نمى بينى».
و نيز فرمود:
«وَ قَدْ خَلَقْتُكَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَكُ شَيْئاً. (2)
من تو را از پيش آفريدم، و تو چيزى نبودى».
و:
«فَقالَ لَهُمُ اللّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْياهُمْ. (3)
خدا به آنان گفت: بميريد. سپس آنها را زنده كرد».
بنا بر اين، كلام خدا همانند ديگر صفات فعلى او از افعال زمانى به شمار مى روند و اطلاق قدم بر آنها درست نيست.(4)
علامۀ طباطبايى در تعريف ديگرى از كلام و در تلاش براى تعميم گسترۀ آن، كلام را قابل اطلاق بر هر معلولى نسبت به علتش مى شمرد و در نتيجه، كلام در اين تعريف، امرى حقيقى و نه اعتبارى است. از اين منظر، هر صفت ذاتى براى هر چيزى، كلام اوست؛ چون از مكنون ذات او كشف و پرده بردارى مى كند، و اين همان معنايى است كه فلاسفه از صفت ذاتى اراده مى كنند.(5)با اين بيان ها روشن شد9.
كه واژۀ «كلام»، داراى دو اطلاق لفظى و فعلى است و به دو فعل الهى اشاره دارد و جامع آنها اين است كه اين افعال از منبع جمال الهى نشئت گرفته و نشان دهندۀ كمال الهى اند.
علامۀ طباطبايى در ضمن نتيجه گيرى از مجموع مطالب گذشته، معتقد است كه اين بحث، همان گونه كه در روايات بدان اشاره شده، امرى لغو و بيهوده است و قرآن كريم بدان جهت كه عبارت است از آياتى خواندنى، و بر معانى ذهنى دلالت مى كند، مانند ساير كلمات، امرى است صرفاً اعتبارى و در اين صورت، قرآن نه حادث است و نه قديم؛ زيرا حدوث و قدم، وصف امور حقيقى است نه امور اعتبارى؛ اما به لحاظ حدوث اصوات كه معنون به عنوان كلام و قرآن اند، حادث است؛ و بدان جهت كه معارفى است حقيقى، در علم خدا، مانند علم خدا به ساير موجودات، قديم خواهد بود؛ چون خود خدا قديم است. بنا بر اين، معناى قديم بودن قرآن اين مى شود كه علم خدا، قديم است. بر اين اساس، كسى كه قائل به قدم قرآن است، چنانچه مرادش از قرآن، حروفى باشد كه خواندنى است و صوت هايى كه تركيب يافته و دال بر معانى خويش است و مى خواهد بگويد چنين قرآنى مسبوق به عدم نبوده، اين كلامش بر خلاف وجدان خودش است؛ اما اگر مقصودش اين است كه خدا عالِم به آن بوده و به عبارت ديگر علم خدا به قرآن قديم است، ايرادش اين است كه اولاً اين اختصاص به قرآن ندارد؛ بلكه علم خدا به تمامى موجودات قديم است؛ چون ذاتش قديم است و علمش هم كه در اين بحث، علم ذاتى اوست، عين ذات اوست.(1)0.
1) . الميزان فى تفسير القرآن: ج 14 ص 249-250.
الفصل العاشر:
القرآن والكتب السماويّة
القُرآنُ وَالكُتُبُ السَّماوِيَّةُ
10/ 1
تَصديقُ الكُتُبِ
الكتاب
«وَ آمِنُوا بِما أَنْزَلْتُ مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ وَ لا تَكُونُوا أَوَّلَ كافِرٍ بِهِ وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلاً وَ إِيّايَ فَاتَّقُونِ».(1)
«وَ لَمّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْكافِرِينَ».(2)
«وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا بِما أَنْزَلَ اللّهُ قالُوا نُؤْمِنُ بِما أُنْزِلَ عَلَيْنا وَ يَكْفُرُونَ بِما وَراءَهُ وَ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِما مَعَهُمْ قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِياءَ اللّهِ مِنْ قَبْلُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ».(3)
«قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللّهِ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ هُدىً وَ بُشْرى لِلْمُؤْمِنِينَ».(4)
«وَ لَمّا جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ نَبَذَ فَرِيقٌ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ كِتابَ اللّهِ7.
قرآن
«و بدانچه نازل كرده ام - كه تأييد كنندۀ همان چيزى است كه با شماست -، ايمان آوريد و نخستينْ منكرِ آن نباشيد و آيات مرا به بهايى ناچيز، مفروشيد و تنها از من، پروا كنيد».
«و هنگامى كه از جانب خداوند، كتابى كه تأييد كنندۀ آنچه نزد آنان است، برايشان آمد و از ديرباز [در انتظار آن]، بر كسانى كه كافر شده بودند، پيروزى مى جستند. پس همين كه آنچه [از اوصافش] مى شناختند، برايشان آمد، انكارش كردند. پس لعنت خدا بر كافران باد!».
«و چون به آنان گفته شود: به آنچه خدا نازل كرده، ايمان آوريد، مى گويند: «ما به آنچه بر [پيامبرِ] خودمان نازل شده، ايمان مى آوريم» و غير آن را - با آن كه [كاملاً] حق و تأييد كنندۀ همان چيزى است كه با آنان است -، انكار مى كنند. بگو: اگر مؤمن بوديد، پس چرا پيش از اين، پيامبران خدا را مى كشتيد؟».
«بگو: كسى كه دشمن جبرئيل است [، در واقع، دشمن خداست]؛ چرا كه او به فرمان خدا، قرآن را بر قلبت نازل كرده است، در حالى كه تأييد كنندۀ [كتاب هاى آسمانى] پيش از آن، و هدايت و بشارتى براى مؤمنان است».
«و آن گاه كه فرستاده اى از جانب خداوند برايشان آمد كه آنچه را با آنان بود، تصديق
وَراءَ ظُهُورِهِمْ كَأَنَّهُمْ لا يَعْلَمُونَ».(1)
«وَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ لِأُحِلَّ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي حُرِّمَ عَلَيْكُمْ وَ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ فَاتَّقُوا اللّهَ وَ أَطِيعُونِ».(2)
«وَ إِذْ أَخَذَ اللّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَ حِكْمَةٍ ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ».(3)
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ الْكِتابِ الَّذِي نَزَّلَ عَلى رَسُولِهِ وَ الْكِتابِ الَّذِي أَنْزَلَ مِنْ قَبْلُ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِاللّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعِيداً».(4)
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلى أَدْبارِها أَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنّا أَصْحابَ السَّبْتِ وَ كانَ أَمْرُ اللّهِ مَفْعُولاً».(5)
وراجع: الأحقاف: 12، آل عمران: 3.
«وَ هذا كِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ مُصَدِّقُ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ».(6)
«وَ ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَرى مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ الْكِتابِ».(7)
«ما كانَ حَدِيثاً يُفْتَرى وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ».(8)
«وَ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ مِنَ الْكِتابِ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ إِنَّ اللّهَ بِعِبادِهِ لَخَبِيرٌ بَصِيرٌ».(9)
«قالُوا يا قَوْمَنا إِنّا سَمِعْنا كِتاباً أُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ1.
مى داشت، گروهى از اهل كتاب، كتاب خدا را پشتِ سر افكندند، چنان كه گويى [از آن هيچ] نمى دانند».
«و [مى گويد: آمده ام تا] تصديق كنندۀ تورات كه پيش از من [نازل شده] است، باشم و پاره اى از آنچه را كه بر شما حرام گرديده، براى شما حلال كنم و از جانب پروردگارتان، براى شما نشانه اى آورده ام. پس، از خدا پروا بداريد و مرا اطاعت كنيد».
«و [ياد كن] هنگامى را كه خداوند، از پيامبران پيمان گرفت كه هر گاه به شما كتاب و حكمتى دادم، سپس براى شما فرستاده اى آمد كه آنچه را با شماست، تصديق كرد، البتّه به او ايمان بياوريد و حتماً يارى اش كنيد».
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! به خدا و پيامبر او و كتابى كه بر پيامبرش فرو فرستاده است و كتاب هايى كه قبلاً نازل كرده، بگرويد، و هر كس به خدا و فرشتگان او و كتاب ها و پيامبرانش و روز واپسين، كفر ورزد، در حقيقت، دچار گم راهىِ دور و درازى شده است».
«اى كسانى كه به شما كتاب داده شده است! به آنچه فرو فرستاديم و تصديق كنندۀ همان چيزى است كه با شماست، ايمان بياوريد، پيش از آن كه چهره هايى را محو كنيم و در نتيجه، آنها را به قهقرا باز گردانيم، يا همچنان كه اصحاب سَبْت را لعنت كرديم، آنان را [نيز] لعنت كنيم، و فرمان خدا، همواره تحقّق يافته است».
«و اين، خجسته كتابى است كه ما آن را فرو فرستاديم، [و] كتاب هايى را كه پيش از آن آمده، تصديق مى كند».
«و چنان نيست كه اين قرآن، از جانب غير خدا [و] به دروغ، ساخته شده باشد؛ بلكه تصديق [كنندۀ] آن چيزى است كه پيش از آن باشد. و توضيحى از آن كتاب است».
«سخنى نيست كه به دروغ، ساخته شده باشد؛ بلكه تصديق [كنندۀ] چيزى است كه پيش از آن است».
«و آنچه از كتاب به سوى تو وحى كرده ايم، خود، حق است [و] تصديق كنندۀ [كتاب هاى] پيش از آن. قطعاً خدا نسبت به بندگانش، آگاهِ بيناست».
«گفتند: اى قوم ما! ما كتابى را شنيديم كه پس از موسى، نازل شده [و] تصديق كنندۀ
وَ إِلى طَرِيقٍ مُسْتَقِيمٍ».(1)
الحديث
451 الإمام الباقر عليه السلام - في قَولِهِ تَعالى: «وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلاً» -: كانَ لِحُيَيِّ(2)بنِ أخطَبَ وكَعبِ بنِ أشرَفَ وآخَرينَ مِنهُم مَأكَلَةٌ عَلى يَهودَ في كُلِّ سَنَةٍ، وكَرِهوا بُطلانَها بِأَمرِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله، فَحَرَّفوا لِذلِكَ آياتٍ مِنَ التَّوراةِ فيها صِفَتُهُ وذِكرُهُ، فَذلِكَ الثَّمَنُ القَليلُ الَّذي اريدَ بِهِ فِي الآيَةِ.(3)
452 التفسير المنسوب إلى الإمام العسكري عن الإمام عليّ عليهما السلام: إنَّ اللّهَ تَعالى أخبَرَ رَسولَهُ بِما كانَ مِن إيمانِ اليَهودِ بِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله قَبلَ ظُهورِهِ، ومِنِ استِفتاحِهِم عَلى أعدائِهِم بِذِكرِهِ، وَالصَّلاةِ عَلَيهِ وعَلى آلِهِ.
وكانَ اللّهُ عزّ وجلّ أمَرَ اليَهودَ في أيّامِ موسى وبَعدَهُ إذا دَهَمَهُم(4)أمرٌ ودَهَتهُم داهِيَةٌ(5)، أن يَدعُوا اللّهَ عزّ وجلّ بِمُحَمَّدٍ وآلِهِ الطَّيِّبينَ، وأن يَستَنصِروا بِهِم، وكانوا يَفعَلونَ ذلِكَ، حَتّى كانَتِ اليَهودُ مِن أهلِ المَدينَةِ قَبلَ ظُهورِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله بِسِنينَ كَثيرَةٍ يَفعَلونَ ذلِكَ، فَيُكفَونَ البَلاءَ وَالدَّهماءَ وَالدّاهِيَةَ.
وكانَتِ اليَهودُ قَبلَ ظُهورِ مُحَمَّدٍ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله بِعَشرِ سِنينَ يُعاديهِم أسَدٌ وغَطَفانُ - قَومٌ مِنَ المُشرِكينَ - ويَقصِدونَ أذاهُم، وكانوا يَستَدفِعونَ شُرورَهُم وبَلاءَهُم بِسُؤالِهِم
رَبَّهُم بِمُحَمَّدٍ وآلِهِ الطَّيِّبينَ، حَتّى قَصَدَهُم في بَعضِ الأَوقاتِ أسَدٌ وغَطَفانُ في).
1) . الأحقاف: 30.
2) . في المصدر: «ليحيى»، والتصويب من مجمع البيان وبحار الأنوار.
3) . التبيان في تفسير القرآن: ج 1 ص 188، مجمع البيان: ج 1 ص 210 وليس فيه «القليل»، بحار الأنوار: ج 9 ص 64.
4) . يدهمهم: يفجؤهم (لسان العرب: ج 12 ص 212 «دهم»).
5) . الداهية: النائبة العظيمة النازلة (مجمع البحرين: ج 1 ص 617 «دهى»).
[كتاب هاى] پيش از خود است و به سوى حق و به سوى راهى راست، راهبرى مى كند».
حديث
451 امام باقر عليه السلام - در بارۀ اين سخن خداى متعال: «و آيات مرا به بهايى ناچيز، مفروشيد» -:
حُيَىّ بن اخطَب و كعب بن اشرف و عدّه اى ديگر از ايشان (ملّايان يهود)، هر ساله از [محصولات زراعى] يهود، سهم خواربار مى گرفتند، و چون دوست نداشتند كه اين امر به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله مُلغا شود، آياتى از تورات را كه در آنها از پيامبر و اوصاف او ياد شده بود، تحريف كردند. اين است مراد از بهاى ناچيز در آيه.
452 تفسير منسوب به امام عسكرى عليه السلام به نقل از امام على عليه السلام: خداوند متعال به پيامبرش خبر داد كه پيش از ظهور او، يهوديان به محمّد صلى الله عليه و آله ايمان داشتند و هميشه به دشمنانشان يادآور مى شدند كه وقتى او ظهور كند، به واسطۀ او بر آنها چيره خواهند شد، و بر او و خاندانش، درود مى فرستاده اند.
خداوند عز و جل به يهوديان فرمان داد كه در روزگار موسى و پس از او، هر گاه حادثه اى براى آنها پيش مى آيد يا به بلا و مصيبتى سخت، دچار مى شوند، خداوند عز و جل را به حقّ محمّد و خاندان پاك او بخوانند و به بركت آنان، پيروزى بجويند، و آنها چنين مى كردند، تا جايى كه يهوديان مدينه، ساليان درازى پيش از ظهور محمّد صلى الله عليه و آله اين كار را انجام مى دادند و بلا و پيشامد و مصيبت، از آنها دور داشته مى شد.
ده سال پيش از ظهور محمّد پيامبر صلى الله عليه و آله، اسد و غَطَفان (قومى از مشركان)، با يهوديان دشمنى آغاز كرده، و قصد آزار و اذيّت آنها را داشتند و يهوديان، با درخواست از خداوند، به حقّ محمّد و خاندان پاك او، شر و گزند آنان را از خود، دفع مى نمودند. حتّى، يك بار اسد و غَطفان، با سه هزار سوار به يكى از روستاهاى
ثَلاثَةِ آلافِ فارِسٍ إلى بَعضِ قُرَى اليَهودِ حَوالَيِ المَدينَةِ، فَتَلَقّاهُمُ اليَهودُ وهُم ثَلاثُمِئَةِ فارِسٍ، ودَعَوُا اللّهَ بِمُحَمَّدٍ وآلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرينَ فَهَزَموهُم وقَطَعوهُم.
فَقالَ أسَدٌ وغَطَفانُ بَعضُهُما لِبَعضٍ: تَعالَوا نَستَعينُ عَلَيهِم بِسائِرِ القَبائِلِ، فَاستَعانوا عَلَيهِم بِالقَبائِلِ وأكثَروا حَتّى اجتَمَعوا قَدرَ ثَلاثينَ ألفاً، وقَصَدوا هؤُلاءِ الثَّلاثَمِئَةٍ في قَريَتِهِم، فَأَلجَؤوهُم إلى بُيوتِها، وقَطَعوا عَنهَا المِياهَ الجارِيَةَ الَّتي كانَت تَدخُلُ إلى قُراهُم، ومَنَعوا عَنهُمُ الطَّعامَ، وَاستَأمَنَ اليَهودُ مِنهُم فَلَم يُؤَمِّنوهُم، وقالوا: لا، إلّاأن نَقتُلَكُم ونَسبِيَكُم ونَنهَبَكُم.
فَقالَتِ اليَهودُ بَعضُها لِبَعضٍ: كَيفَ نَصنَعُ؟ فَقالَ لَهُم أماثِلُهُم(1)وذَوُو الرَّأيِ مِنهُم: أما أمَرَ موسى عليه السلام أسلافَكُم ومَن بَعدَهُم بِالاِستِنصارِ بِمُحَمَّدٍ وآلِهِ؟ أما أمَرَكُم بِالاِبتِهالِ إلَى اللّهِ تَعالى عِندَ الشَّدائِدِ بِهِم؟ قالوا: بَلى. قالوا: فَافعَلوا، فَقالوا: اللّهُمَّ بِجاهِ مُحَمَّدٍ وآلِهِ الطَّيِّبينَ لَمّا سَقَيتَنا؛ فَقَد قَطَعَتِ الظَّلَمَةُ عَنَّا المِياهَ حَتّى ضَعُفَ شُبّانُنا، وتَماوَتَ وِلدانُنا، وأشرَفنا عَلَى الهَلَكَةِ. فَبَعَثَ اللّهُ تَعالى لَهُم وابِلاً هَطلاً(2)سَحّاً(3)، مَلَأَ(4)حِياضَهُم وآبارَهُم وأنهارَهُم وأوعِيَتَهُم وظُروفَهُم، فَقالوا: هذِهِ إحدَى الحُسنَيَينِ.
ثُمَّ أشرَفوا مِن سُطوحِهِم عَلَى العَساكِرِ المُحيطَةِ بِهِم، فَإِذا المَطَرُ قَد آذاهُم غايَةَ الأَذى، وأفسَدَ عَلَيهِم أمتِعَتَهُم وأسلِحَتَهُم وأموالَهُم. فَانصَرَفَ عَنهُم لِذلِكَ بَعضُهُم، وذلِكَ أنَّ المَطَرَ أتاهُم في غَيرِ أوانِهِ، في حَمّارَةِ القَيظِ(5)حينَ لا يَكونُ مَطَرٌ، فَقالَ).
1) . أماثِلُ الناس: خيارهم (النهاية: ج 4 ص 296 «مثل»).
2) . الوابِلُ: المطر الشديد. والهَطل: تتابع المطر. ومَطَرٌ هَطلٌ: كثير الهَطَلان (الصحاح: ج 5 ص 1840 «وبل»).
3) . سحَّ الماءَ: صبّه صبّاً متتابعاً كثيراً (لسان العرب: ج 2 ص 476 «سحح»).
4) . في المصدر: «أملا»، والتصويب من بحار الأنوار.
5) . حمّارة القيظ: أي شِدَّةُ الحرّ (النهاية: ج 1 ص 439 «حمر»).
يهود در پيرامون مدينه، حمله كردند و يهوديان، با سيصد سوار به رويارويى با آنها برخاستند و از خداوند، به حقّ محمّد و خاندان نيك و پاك او، پيروزى طلبيدند. پس مهاجمان را شكست دادند و تار و مارشان كردند.
اسد و غطفان، به يكديگر گفتند: بياييد در برابرشان، از ديگر قبايل، كمك بجوييم.
آنها از قبايل ديگر، كمك طلبيدند، به طورى كه شمارشان به سى هزار رسيد و آهنگِ آن روستاى سيصد نفرۀ يهود را كردند و يهوديان، ناچار شدند به خانه هاى خود، پناه ببرند.
مهاجمان، آب هايى را كه به روستاهاى آنها مى رفت، قطع كردند و از رسيدن نان و غذا به آنها، جلوگيرى نمودند. يهوديان، امان خواستند؛ امّا مهاجمان، امانشان ندادند و گفتند: نه.
بايد شما را بكُشيم و اسير و غارت كنيم.
يهوديان به يكديگر گفتند: چه كنيم؟
بزرگان و صاحب نظران آنها گفتند: مگر موسى عليه السلام به نياكان شما و كسانى كه پس از آنها مى آيند، دستور نداد كه با توسّل به محمّد و خاندان او، از خداوند، پيروزى طلب كنيد؟ مگر به شما دستور نداد كه در هنگام سختى ها به واسطۀ آنها به درگاه خداوند متعال، دعا و التماس كنيد؟
گفتند: چرا.
گفتند: پس، اين كار را بكنيد.
يهوديان گفتند: بار خدايا! به آبروى محمّد و خاندان پاك او، ما را آب دِه، كه ستمگران، آب را بر روى ما بسته اند، چندان كه جوانانمان، ناتوان گشته اند و كودكانمان، از حال رفته اند و خود در آستانۀ نابودى قرار گرفته ايم. پس خداوند متعال، بارانى تند و بى امان، فرو فرستاد كه آب انبارها و چاه ها و جوى ها و ظرف ها و مشك هايشان را پُر كرد.
يهود گفتند: اين، يكى از دو نيكى است.
سپس از بام هاى خود بر سپاهيانى كه آنها را در ميان گرفته بودند، نگريستند و ديدند كه باران، آنها را به شدّت، خيس كرده و آذوقه و اسلحه و اموالشان را از بين برده است. بنا بر اين، عدّه اى از مهاجمان رفتند؛ چرا كه باران، در غير فصل خود، آمده بود: در چلّۀ تابستان كه اصلاً باران نمى آيد. سپاهيان باقى مانده [به يهوديان] گفتند: گيريم كه به آب دست
الباقونَ مِنَ العَساكِرِ: هَبكُم سُقيتُم، فَمِن أينَ تَأكُلونَ؟ ولَئِنِ انصَرَفَ عَنكُم هؤُلاءِ فَلَسنا نَنصَرِفُ حَتّى نَقهَرَكُم عَلى أنفُسِكُم وعِيالاتِكُم وأهاليكُم وأموالِكُم، ونَشفي غَيظَنا مِنكُم.
فَقالَتِ اليَهودُ: إنَّ الَّذي سَقانا بِدُعائِنا بِمُحَمَّدٍ وآلِهِ قادِرٌ عَلى أن يُطعِمَنا، وإنَّ الَّذي صَرَفَ عَنّا مَن صَرَفَهُ قادِرٌ عَلى أن يَصرِفَ الباقينَ. ثُمَّ دَعَوُا اللّهَ بِمُحَمَّدٍ وآلِهِ أن يُطعِمَهُم، فَجاءَت قافِلَةٌ عَظيمَةٌ مِن قَوافِلِ الطَّعامِ قَدرَ ألفَي جَمَلٍ وبَغلٍ وحِمارٍ موقَرَةً حِنطَةً ودَقيقاً، وهُم لا يَشعُرونَ بِالعَساكِرِ، فَانتَهَوا إلَيهِم وهُم نِيامٌ، ولَم يَشعُروا بِهِم؛ لِأَنَّ اللّهَ تَعالى ثَقَّلَ نَومَهُم حَتّى دَخَلُوا القَريَةَ ولَم يَمنَعوهُم، وطَرَحوا فيها أمتِعَتَهُم وباعوها مِنهُم فَانصَرَفوا وأبعَدوا، وتَرَكُوا العَساكِرَ نائِمَةً لَيسَ في أهلِها عَينٌ تَطرِفُ، فَلَمّا أبعَدُوا انتَبَهوا، ونابَذُوا اليَهودَ الحَربَ، وجَعَلَ يَقولُ بَعضُهُم لِبَعضٍ: الوَحا(1)الوَحا؛ فَإِنَّ هؤُلاءِ اشتَدَّ بِهِمُ الجوعُ وسَيَذِلّونَ لَنا.
قالَ لَهُمُ اليَهودُ: هَيهاتَ بَل قَد أطعَمَنا رَبُّنا وكُنتُم نِياماً، جاءَنا مِنَ الطَّعامِ كَذا وكَذا، ولَو أرَدنا قِتالَكُم في حالِ نَومِكُم لَتَهَيَّأَ لَنا ولكِنّا كَرِهنا البَغيَ عَلَيكُم، فَانصَرِفوا عَنّا وإلّا دَعَونا عَلَيكُم بِمُحَمَّدٍ وآلِهِ، وَاستَنصَرنا بِهِم أن يُخزِيَكُم كَما قَد أطعَمَنا وأسقانا. فَأَبَوا إلّاطُغياناً، فَدَعَوُا اللّهَ بِمُحَمَّدٍ وآلِهِ وَاستَنصَروا بِهِم.
ثُمَّ بَرَزَ الثَّلاثُمِئَةٍ إلَى النّاسِ لِلِّقاءِ فَقَتَلوا مِنهُم وأسَروا، وطَحطَحوهُم(2)وَاستَوثَقوا
مِنهُم بِاُسرائِهِم، فَكانوا لا يَنداهُم مَكروهٌ مِن جِهَتِهِم لِخَوفِهِم عَلى مَن لَهُم في أيدِي اليَهودِ. فَلَمّا ظَهَرَ مُحَمَّدٌ صلى الله عليه و آله حَسَدوهُ إذ كانَ مِنَ العَرَبِ، فَكَذَّبوهُ.(3)1.
يافتيد. از كجا مى خوريد؟ اگر اين عدّه برگشتند، ما بر نمى گرديم تا بر شما و زنان و فرزندانتان و اموالتان، دست يابيم و كين خويش از شما بستانيم.
يهوديان گفتند: همان كسى كه با دعاى ما به محمّد و خاندان او، آبمان داد، قادر است كه غذا هم به ما بدهد، و همان كسى كه آن عدّه از شما را از ما دور كرد، مى تواند باقى ماندۀ شما را هم از ما دور سازد. سپس از خداوند، به حقّ محمّد و خاندان او، خواستند تا به ايشان غذا دهد. پس كاروان بزرگى از كاروان هاى خواربار كه به اندازۀ دو هزار شتر و قاطر و الاغ، گندم و آرد، حمل مى كرد، آمد و بدون آن كه متوجّه حضور سپاهيان باشند، از كنار آنها كه در خواب بودند، گذشت و سپاهيان، متوجّه كاروان نشدند؛ چرا كه خداوند متعال، خواب آنها را گران ساخته بود. كاروانيان، بدون هيچ ممانعتى، وارد روستا شدند و كالاهاى خود را پياده كردند و آنها را به روستاييان فروختند و برگشتند و دور شدند، در حالى كه سپاهيان، همچنان خوابيده بودند و حتّى يك چشم هم در ميان آنان، پلك نمى زد. كاروان كه دور شد، سپاهيان، بيدار شدند و به يهوديان اعلانِ جنگ كردند و به يكديگر مى گفتند: به پيش، به پيش، كه گرسنگى، بر آنان فشار آورده است و به زودى، تسليم ما خواهند شد.
امّا يهوديان گفتند: هرگز، چنين نيست؛ بلكه زمانى كه شما خوابيده بوديد، پروردگارمان به ما غذا رساند. فلان و بهمان غذاها، برايمان آمد، و اگر مى خواستيم در حالى كه خواب بوديد به شما حمله كنيم، امكان آن برايمان وجود داشت؛ ليكن حملۀ ناجوان مردانه به شما را خوش نداشتيم. پس از اين جا برويد، وگر نه، به حقّ محمّد و خاندان او، شما را نفرين مى كنيم و به آبروى آنها از خدا مى خواهيم كه شما را خوار و زبون كند، همچنان كه به ما آب و غذا داد؛ امّا مهاجمان، حاضر نشدند از سركشى خود، دست بردارند. يهوديان، به حقّ محمّد و خاندان او، خداوند را خواندند و از او يارى طلبيدند.
سپس سيصد تن از آنها براى مقابله با مهاجمان، بيرون رفتند و شمارى از آنان را كُشتند و [شمارى را] اسير گرفتند، و بقيّه را تار و مار كردند و اسيرانشان، تضمينى براى آنان شد كه گزندى از جانب ايشان، متوجّه يهوديان نشود؛ چون مى ترسيدند كه اگر دوباره حمله كنند، جان اسيرانشان به خطر افتد. پس هنگامى كه محمّد صلى الله عليه و آله ظهور كرد، به دليل آن كه از عرب بود، يهوديان بر او رشك بردند و به تكذيبش پرداختند.
454 عنه عليه السلام: هذِهِ الآيَةُ نَزَلَت فِي اليَهودِ وَالنَّصارى، يَقولُ اللّهُ تَبارَكَ وتَعالى: «اَلَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ» يَعنِي التَّوراةَ وَالإِنجيلَ «يَعْرِفُونَهُ» يَعني رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله «كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ»(2)لِأَنَّ اللّهَ عز و جل قَد أنزَلَ عَلَيهِم فِي التَّوراةِ وَالزَّبورِ وَالإِنجيلِ صِفَةَ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله، وصِفَةَ أصحابِهِ ومَبعَثَهُ وهِجرَتَهُ، وهُوَ قَولُهُ: «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَى الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْواناً سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ»(3)هذِهِ صِفَةُ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وأصحابِهِ فِي التَّوراةِ وَالإِنجيلِ، فَلَمّا بَعَثَهُ اللّهُ عَرَفَهُ أهلُ الكِتابِ، كَما قالَ جَلَّ جَلالُهُ: «فَلَمّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ» .
فَكانَتِ اليَهودُ يَقولونَ لِلعَرَبِ قَبلَ مَجيءِ النَّبِيِّ: أيُّهَا العَرَبُ! هذا أوانُ نَبِيٍّ يَخرُجُ بِمَكَّةَ ويَكونُ هِجرَتُهُ بِالمَدينَةِ، وهُوَ آخِرُ الأَنبِياءِ وأفضَلُهُم، في عَينَيهِ حُمرَةٌ وبَينَ كَتِفَيهِ خاتَمُ النُّبُوَّةِ، يَلبَسُ الشَّملَةَ(4)ويَجتَزي بِالكِسرَةِ وَالتُّمَيراتِ، ويَركَبُ الحِمارَ عُريَةً(5)، وهُوَ الضَّحوكَ القَتّالُ، يَضَعُ سَيفَهُ عَلى عاتِقِهِ ولا يُبالي بِمَن).
453 امام صادق عليه السلام - در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «و از ديرباز [در انتظار آن]، بر كسانى كه كافر شده بودند، پيروزى مى جستند. پس همين كه آنچه [از اوصافش] مى شناختند، برايشان آمد، انكارش كردند» -: در فاصلۀ ميان محمّد و عيسى - كه درود خدا بر آن دو باد -، قومى بودند كه بت پرستان را از ظهور پيامبر صلى الله عليه و آله مى ترساندند و مى گفتند: پيامبرى ظهور خواهد كرد كه بت هاى شما را در هم مى شكند و با شما، چنين و چنان مى كند؛ امّا چون پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ظهور كرد، به انكار او پرداختند.
454 امام صادق عليه السلام: اين آيه، در بارۀ يهود و نصارا، نازل شد. خداوند - تبارك و تعالى - مى فرمايد: «كسانى كه به ايشان، كتاب داديم»، يعنى تورات و انجيل را. «او را مى شناسند»، يعنى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را. «همان گونه كه فرزندان خود را مى شناسند»؛ چرا كه خداوند عز و جل در تورات و زبور و انجيل، از ويژگى هاى محمّد صلى الله عليه و آله و خصوصيات ياران او و مبعوث شدنش و هجرت كردنش، براى آنان ياد كرده بود. خداوند مى فرمايد: «محمّد، فرستادۀ خداست و كسانى كه با اويند، بر كافران، سختگير و با همديگر، مهربان اند. آنان را در ركوع و سجود مى بينى [و] فضل و خشنودى خدا را خواستارند. علامت [مشخّصۀ] آنان، بر اثر سجود در چهره هايشان است. اين، صفت ايشان است در تورات و صفت آنها در انجيل». اين مشخّصۀ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و ياران او در تورات و انجيل بود. از اين رو، زمانى كه خداوند، او را مبعوث كرد، اهل كتاب، وى را شناختند [و دانستند كه او، همان پيامبر موعود است]، چنان كه خداوند - جلّ جلاله - فرموده است: «پس همين كه آنچه [از اوصافش] مى شناختند، برايشان آمد، انكارش كردند».
پيش از آمدن پيامبر صلى الله عليه و آله، يهوديان به عرب ها مى گفتند: اى عرب ها! اكنون، زمان پيامبرى است كه در مكّه ظهور مى كند و به مدينه هجرت مى نمايد. او آخرين و برترينِ پيامبران است. در چشمانش، سرخى اى ديده مى شود و ميان دو كِتف او، مُهر نبوّت است.
عبا مى پوشد. به پاره نانى و چند دانه خرما، بسنده مى كند. بر الاغ برهنه، سوار مى شود.
خندان و كُشنده است. شمشيرش را بر دوش خود مى نهد و از رو در رو شدن با كسى، باك ندارد. قلمروى او، تا آن جا كه شتر و اسبى رود، مى رسد، و خداوند، به واسطۀ او، شما را - اى گروه عرب - همچون قوم عاد، نابود مى كند. پس چون خداوند، پيامبرش را،
لاقى، يَبلُغُ سُلطانُهُ مُنقَطَعَ الخُفِّ وَالحافِرِ، ولَيَقتُلَنَّكُمُ اللّهُ بِهِ يا مَعشَرَ العَرَبِ قَتلَ عادٍ.
فَلَمّا بَعَثَ اللّهُ نَبِيَّهُ بِهذِهِ الصِّفَةِ حَسَدوهُ وكَفُروا بِهِ، كَما قالَ اللّهُ: «وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ» .(1)
إذا مَرَرتَ بِهِما فَآذِنّا بِهِما(3)، فَلَمّا تَوَسَّطَ بِهِم أرضَ المَدينَةِ، قالَ لَهُم: ذاكَ عَيرٌ وهذا احُدٌ.
فَنَزَلوا عَن ظَهرِ إبِلِهِ، وقالوا: قَد أصَبنا بُغيَتَنا فَلا حاجَةَ لَنا في إبِلِكَ، فَاذهَب حَيثُ شِئتَ، وكَتَبوا إلى إخوانِهِمُ الَّذينَ بِفَدَكَ وخَيبَرَ: إنّا قَد أصَبنَا المَوضِعَ فَهَلُمّوا إلَينا، فَكَتَبوا إلَيهِم: إنّا قَدِ استَقَرَّت بِنَا الدّارُ وَاتَّخَذنَا الأَموالَ، وما أقرَبَنا مِنكُم! فَإِذا كانَ ذلِكَ فَما أسرَعَنا إلَيكُم!
فَاتَّخَذوا بِأَرضِ المَدينَةِ الأَموالَ، فَلَمّا كَثُرَت أموالُهُم بَلَغَ تُبَّعَ(4)فَغَزاهُم فَتَحَصَّنوا مِنهُ فَحاصَرَهُم، وكانوا يَرِقّونَ لِضُعَفاءِ أصحابِ تُبَّعَ، فَيُلقونَ إلَيهِم بِاللَّيلِ التَّمرَ وَالشَّعيرَ، فَبَلَغَ ذلِكَ تُبَّعَ فَرَقَّ لَهُم وآمَنَهُم، فَنَزَلوا إلَيهِ، فَقالَ لَهُم: إنّي قَدِ استَطَبتُ بِلادَكُم، ولا أراني إلّامُقيماً فيكُم، فَقالوا لَهُ: إنَّهُ لَيسَ ذلِكَ لَكَ، إنَّها مُهاجَرُ نَبِيٍّ).
با اين ويژگى ها [يى كه مى گفتند،] بر انگيخت، [يهوديان] بر وى رَشك بردند و به انكارش برخاستند، همچنان كه خداوند، فرموده است: «و از ديرباز [در انتظار آن]، بر كسانى كه كافر شده بودند، پيروزى مى جستند. پس همين كه آنچه [از اوصافش] مى شناختند، برايشان آمد، انكارش كردند».
آنان كه در تَيما ساكن شده بودند، دل تنگ ديگر برادران خود شدند. روزى باديه نشينى از قيس، بر آنان گذشت. شترانش را از او كرايه كردند. باديه نشين به آنها گفت: شما را از ميان عَير و احُد، عبور مى دهم. يهوديان گفتند: هر گاه به آن دو كوه رسيدى، ما را خبر كن.
چون آنها را به ميان سرزمين مدينه رساند، گفت: آن، عَير است و اين، احُد.
يهوديان، از شتران او پياده شدند و گفتند: به مراد خود رسيديم. ديگر ما را به شتران تو، نيازى نيست. اينك هر جا كه مى خواهى، برو.
سپس به برادران خود در فدك و خيبر نوشتند كه: به مكان مورد نظر، دست يافتيم.
پس شما هم نزد ما بياييد. يهوديان فدك و خيبر، به آنها نوشتند: ما در اين جا مستقر گشته ايم و صاحبِ خانه و اموال شده ايم. با شما هم فاصلۀ چندانى نداريم. بنا بر اين، هر گاه چيزى كه در انتظارش هستيم، اتّفاق افتاد، به سرعت، خود را به شما مى رسانيم!
پس اين عدّه، در سرزمين مدينه، صاحب ملك و اموال شدند و چون دارايى هايشان بسيار شد، خبر به تُبَّع(2)رسيد. او نيز به ايشان، حمله آورد. يهوديان، در دژهاى خود، پناه گرفتند و تُبَّع، آنان را به محاصره در آورد. يهوديان كه دلشان به حال ياران بينواى تُبَّع مى سوخت، شبْهنگام براى آنها خرما و جو مى ريختند. خبر به تُبَّع رسيد. از اين رو بر يهوديان، رحم آورد و امانشان داد. يهوديان، از دژهايشان به زير آمدند. تُبَّع به آنان گفت:
من از شهر شما خوشم آمده و تصميم دارم كه در ميان شما بمانم.
يهوديان گفتند: [حكومت بر] اين سرزمين، تو را نسِزَد. اين جا، هجرتگاه يكد.
ولَيسَ ذلِكَ لِأَحَدٍ حَتّى يَكونَ ذلِكَ.
فَقالَ لَهُم: إنّي مُخَلِّفٌ فيكُم مِن اسرَتي مَن إذا كانَ ذلِكَ ساعَدَهُ ونَصَرَهُ، فَخَلَّفَ حَيَّينِ: الأَوسَ وَالخَزرَجَ، فَلَمّا كَثُروا بِها كانوا يَتَناولونَ أموالَ اليَهودِ، وكانَتِ اليَهودُ تَقولُ لَهُم: أما لَو قَد بُعِثَ مُحَمَّدٌ لَيُخرِجَنَّكُم مِن دِيارِنا وأموالِنا، فَلَمّا بَعَثَ اللّهُ عز و جل مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله آمَنَت بِهِ الأَنصارُ وكَفَرَت بِهِ اليَهودُ، وهُوَ قَولُ اللّهِ عز و جل: «وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْكافِرِينَ» .(1)
456 الإمام العسكريّ عليه السلام - فِي التَّفسيرِ المَنسوبِ إلَيهِ -: ذَمَّ اللّهُ تَعالَى اليَهودَ فَقالَ «وَ لَمّا جاءَهُمْ» يَعني هؤلاءِ اليَهودَ - الَّذينَ تَقَدَّمَ ذِكرُهُم - وإخوانَهُم مِنَ اليَهودِ، جاءَهُم «كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللّهِ» القُرآنُ «مُصَدِّقٌ» ذلِكَ الكِتابُ «لِما مَعَهُمْ» مِنَ التَّوراةِ الَّتي بَيَّنَ فيها أنَّ مُحَمَّداً الاُمِّيَّ مِن وُلدِ إسماعيلَ، المُؤَيَّدَ بِخَيرِ خَلقِ اللّهِ بَعدَهُ، عَلِيٍّ وَلِيِّ اللّهِ، «وَ كانُوا» يَعني هؤُلاءِ اليَهودُ «مِنْ قَبْلُ» ظُهورِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله بِالرِّسالَةِ «يَسْتَفْتِحُونَ» يَسأَلونَ اللّهَ الفَتحَ وَالظَّفَرَ «عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا» مِن أعدائِهِم وَالمُناوينَ(2)لَهُم، فَكانَ اللّهُ يَفتَحُ لَهُم ويَنصُرُهُم.
قالَ اللّهُ تَعالى: «فَلَمّا جاءَهُمْ» جاءَ هؤُلاءِ اليَهودَ «ما عَرَفُوا» مِن نَعتِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله وصِفَتِهِ «كَفَرُوا بِهِ» وجَحَدوا نُبُوَّتَهُ حَسَداً لَهُ وبَغياً عَلَيهِ.(3)
457 عنه عليه السلام - فِي التَّفسيرِ المَنسوبِ إلَيهِ -: قالَ اللّهُ عز و جل لِليَهودِ: «وَ آمِنُوا» أيُّهَا اليَهودُ «بِما أَنْزَلْتُ» عَلى مُحَمَّدٍ نَبِيّي مِن ذِكرِ نُبُوَّتِهِ، وإنباءِ إمامَةِ أخيهِ عَلِيٍّ عليه السلام وعِترَتِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرينَ «مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ» فَإِنَّ مِثلَ هذَا الذِّكرِ في كِتابِكُم أنَّ مُحَمَّداً النَّبِيَّ سَيِّدُ9.
پيامبر خواهد بود، و اين، هيچ كس را نسِزَد تا اين كه او بيايد.
تُبَّع به آنها گفت: من در ميان شما، كسانى از خاندانم را بر جاى مى گذارم كه هر گاه او بيايد، به او كمك كرده، يارى اش كنند. پس دو تيرۀ اوس و خزرج را بر جاى گذاشت.
چون شمار اين دو تيره، افزون شد، شروع به دست اندازى به اموال يهوديان كردند.
يهوديان به آنها مى گفتند: بدانيد كه اگر محمّد، بر انگيخته شود، شما را از خانه ها و اموال ما، بيرون خواهد كرد؛ امّا چون خداوند عز و جل محمّد صلى الله عليه و آله را مبعوث كرد، انصار به او ايمان آوردند و يهود، او را انكار كردند. اين است سخن خداوند عز و جل كه: «و از ديرباز [در انتظار آن]، بر كسانى كه كافر شده بودند، پيروزى مى جستند. پس همين كه آنچه [از اوصافش] مى شناختند، برايشان آمد، انكارش كردند. پس لعنت خدا بر كافران باد!».
456 امام عسكرى عليه السلام - در تفسير منسوب به ايشان -: خداوند متعال، در نكوهش يهود، فرموده است: «پس همين كه برايشان آمد»، يعنى براى اين يهوديان - كه يادشان گذشت - و براى برادران يهودى ايشان. «كتابى از نزد خدا» آمد، يعنى قرآن، «كه تصديق كننده است» آن كتاب «آنچه را با ايشان است»، يعنى تورات را، كه در آن، بيان شده است كه محمّد امّى از فرزندان اسماعيل است به وسيلۀ بهترين خلق خدا پس از او، يعنى على، ولىّ خدا، پشتيبانى مى شود، «و اينان»، يعنى اين يهوديان، «از پيش» از مبعوث شدن محمّد صلى الله عليه و آله به پيامبرى، «پيروزى مى جستند»؛ يعنى از خداوند، درخواست فتح و پيروزى مى كردند «بر كسانى كه كافر شدند»، يعنى دشمنان و مخالفانشان، و خدا هم آنان را فتح و پيروزى مى داد.
خداوند متعال مى فرمايد: «پس همين كه برايشان آمد»، يعنى براى اين يهوديان، «آنچه مى شناختند» از ويژگى ها و اوصاف محمّد صلى الله عليه و آله، «به او كافر شدند» و از سرِ رَشك بر او و ستم در حقّ او، به انكارش پرداختند.
457 امام عسكرى عليه السلام - در تفسير منسوب به ايشان -: خداوند عز و جل به يهوديان فرمود: «و ايمان آورديد - اى يهوديان - به آنچه فرو فرستادم» بر محمّد، پيامبرم، يعنى ذكر پيامبرىِ او، و خبر دادن از امامت برادرش على عليه السلام و خاندان نيك و پاك او، «در حالى كه تصديق كنندۀ چيزى است كه با شماست»؛ زيرا در كتاب شما نيز از نبوّت او، ياد شده و آمده است كه محمّدِ
الأَوَّلينَ وَالآخِرينَ، المُؤَيَّدُ بِسَيِّدِ الوَصِيّينَ وخَليفَةِ رَسولِ رَبِّ العالَمينَ، فاروقِ هذِهِ الاُمَّةِ، وبابِ مَدينَةِ الحِكمَةِ، ووَصِيِّ رَسولِ رَبِّ الرَّحمَةِ. «وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي» المُنزَلَةِ لِنُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله، وإمامَةِ عَلِيٍّ عليه السلام، وَالطَّيِّبينَ مِن عِترَتِهِ «ثَمَناً قَلِيلاً» بِأَن تَجحَدوا نُبُوَّةَ النَّبِيِّ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله وإمامَةَ الإِمامِ عَلِيٍّ عليه السلام وآلِهِما، وتَعتاضوا عَنها عَرَضَ الدُّنيا؛ فَإِنَّ ذلِكَ وإن كَثُرَ فَإِلى نَفادٍ وخَسارٍ وبَوارٍ.
ثُمَّ قالَ اللّهُ عز و جل: «وَ إِيّايَ فَاتَّقُونِ»(1)في كِتمانِ أمرِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله وأمرِ وَصِيَّهِ عليه السلام؛ فَإِنَّكُم إن تَتَّقوا لَم تَقدَحوا(2)في نُبُوَّةِ النَّبِيِّ ولا في وَصِيَّةِ الوَصِيِّ، بَل حُجَجُ اللّهِ عَلَيكُم قائِمَةٌ، وبَراهينُهُ بِذلِكَ واضِحَةٌ، قَد قَطَعَت مَعاذيرَكُم، وأبطَلَت تَمويهَكُم. وهؤُلاءِ يَهودُ المَدينَةِ جَحَدوا نُبُوَّةَ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله وخانوهُ، وقالوا: نَحنُ نَعلَمُ أنَّ مُحَمَّداً نَبِيٌّ وأنَّ عَلِيّاً وَصِيُّهُ، ولكِن لَستَ أنتَ ذاكَ ولا هذا - يُشيرونَ إلى عَلِيٍّ عليه السلام - فَأَنطَقَ اللّهُ تَعالى ثِيابَهُمُ الَّتي عَلَيهِم، وخِفافَهُمُ الَّتي في أرجُلِهِم، يَقولُ كُلُّ واحِدٍ مِنها لِلابِسِهِ: كَذَبتَ يا عَدُوَّ اللّهِ، بَلِ النَّبِيُّ مُحَمَّدٌ صلى الله عليه و آله هذا، وَالوَصِيُّ عَلِيٌّ هذا، ولَو أذِنَ اللّهُ لَنا لَضَغَطناكُم وعَقَرناكُم(3)وقَتَلناكُم.
فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: إنَّ اللّهَ عز و جل يُمهِلُهُم لِعِلمِهِ بِأَنَّهُ سَيَخرُجُ مِن أصلابِهِم ذُرِّيّاتٌ طَيِّباتٌ مُؤمِناتٌ. ولَو تَزَيَّلوا(4)لَعَذَّبَ اللّهُ هؤُلاءِ عَذاباً أليماً، إنَّما يَعجَلُ مَن يَخافُ الفَوتَ.(5)6.
1) . البقرة: 41.
2) . قَدَحَ فلان في فلان: عابَهُ وتنقّصَهُ (المصباح المنير: ص 491 «قدح»).
3) . عَقَرَه: جَرَحَه، وقيل: نَحرَه (المصباح المنير: ص 421 «عقر»).
4) . زيَّلْتُه: أي فرّقته (الصحاح: ج 4 ص 1720 «زيل»).
5) . التفسير المنسوب إلى الإمام العسكري عليه السلام: ص 228 ح 108، تأويل الآيات الظاهرة: ج 1 ص 51 ح 26، بحار الأنوار: ج 9 ص 179 ح 6.
پيامبر، سَروَر همۀ جهانيان از آغاز تا انجامِ آن است، و به وسيلۀ سَروَر اوصيا و جانشين فرستادۀ پروردگار جهانيان، و جدا كنندۀ حق از باطلِ اين امّت و درِ شهر حكمت، و وصىّ فرستادۀ پروردگار رحمت، پشتيبانى مى شود. «و مفروشيد آيات مرا» كه در بارۀ نبوّت محمّد صلى الله عليه و آله و امامت على عليه السلام و پاكانِ از خاندان او، نازل شده است، «به بهايى اندك»، به اين معنا كه نبوّت محمّدِ پيامبر و امامت على عليه السلام و خاندان آن دو را انكار كنيد و در عوض آن، به متاع ناچيزى از دنيا، دست يابيد؛ زيرا اين متاع، اگر چه بسيار باشد، رو به نابودى و از دست رفتن و تباه گشتن است.
خداوند عز و جل سپس مى فرمايد: «و تنها از من بترسيد»، در اين كه حقيقت مربوط به نبوّت محمّد صلى الله عليه و آله و وصىّ او را كتمان مى كنيد؛ چرا كه اگر از خدا مى ترسيديد، در نبوّت پيامبر و وصيّت وصى [اش]، خدشه وارد نمى ساختيد؛ بلكه حجّت هاى خدا بر شما، تمام و دلايل و براهين او، برايتان آشكار است، به طورى كه راه عذر و بهانه ها را بر شما بسته، و تحريفات شما را خُنثا كرده است. اين يهوديان مدينه، نبوّت محمّد صلى الله عليه و آله را انكار كردند و به او خيانت ورزيدند و گفتند: ما مى دانيم كه محمّد، پيامبر است و على، وصى و جانشين اوست؛ امّا نه تو آن محمّد هستى و نه اين - به على، اشاره مى كردند - آن [على].
پس خداوند متعال، جامه هاى تن و كفش هاى پاى آنها را به زبان آورد و هر يك از آنها به پوشنده اش مى گفت: دروغ مى گويى - اى دشمن خدا -؛ بلكه آن محمّدِ پيامبر، همين محمّد است، و آن على كه وصىّ اوست، همين على است. اگر خدا به ما اجازه مى داد، بر شما سخت فشار مى آورديم و زخمى تان مى كرديم و شما را مى كشتيم.
پس پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «خداوند عز و جل به آنها مهلت مى دهد؛ چون مى داند كه از پشتِ آنها، نسل هايى پاك و مؤمن، به وجود خواهند آمد، و اگر آن نسل ها جدا مى شدند، قطعاً خداوند، اينان (كافران) را به عذابى دردناك، عذاب مى كرد. تنها آن كس شتاب مى كند كه بيم از دست دادن دارد».
فَقالَ لَهُم مُعاذُ بنُ جَبَلٍ وبِشرُ بنُ البَراءِ بنِ مَعرورٍ: يا مَعشَرَ اليَهودِ! اتَّقُوا اللّهَ وأسلِموا، فَقَد كُنتُم تَستَفتِحونَ عَلَينا بِمُحَمَّدٍ ونَحنُ أهلُ الشِّركِ، وتَصِفونَهُ وتَذكُرونَ أنَّهُ مَبعوثٌ.
فَقالَ سَلامُ بنُ مِشكَمٍ أخو بَنِي النَّضيرِ: ما جاءَنا بِشَيءٍ نَعرِفُهُ، وما هُوَ بِالَّذي كُنّا نَذكُرُ لَكُم. فَأَنزَلَ اللّهُ تَعالى هذِهِ الآيَةَ(1).(2)
459 تفسير الطبري عن ابن عبّاس - في قَولِهِ تَعالى: «وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا» -: يَقولُ: يَستَنصِرونَ بِخُروجِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله عَلى مُشرِكِي العَرَبِ، يَعني بِذلِكَ أهلَ الكِتابِ، فَلَمّا بَعَثَ اللّهُ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله ورَأَوهُ مِن غَيرِهِم، كَفَروا بِهِ وحَسَدوهُ.(3)
460 الدرّ المنثور عن ابن عبّاس: كانَ يَهودُ أهلِ المَديَنةِ قَبلَ قُدومِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله إذا قاتَلوا مَن يَليهِم مِن مُشرِكي العَرَبِ مِن أسَدٍ وغَطَفانَ وجُهَينَةَ وعُذرَةَ، يَستَفتِحونَ عَلَيهِم ويَستَنصِرونَ، يَدعونَ عَلَيهِم بِاسمِ نَبِيِّ اللّهِ فَيَقولونَ: اللّهُمَّ رَبَّنَا انصُرنا عَلَيهِم بِاسمِ نَبِيِّكَ وبِكِتابِكَ الَّذي تُنزِلُ عَلَيهِ، الَّذي وَعَدتَنا أنَّكَ باعِثُهُ في آخِرِ الزَّمانِ.(4)م.
1) . إشارة إلى الآية: «وَ لَمّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْكافِرِينَ» البقرة: 89.
2) . مجمع البيان: ج 1 ص 310، التبيان في تفسير القرآن: ج 1 ص 344، المناقب لابن شهر آشوب: ج 1 ص 51 كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 9 ص 65؛ تفسير الطبري: ج 1 الجزء 1 ص 410، دلائل النبوّة لأبي نعيم: ج 1 ص 82 ح 43، تفسير ابن كثير: ج 1 ص 178 كلّها نحوه.
3) . تفسير الطبري: ج 1 الجزء 1 ص 411، تفسير ابن كثير: ج 1 ص 178.
4) . الدرّ المنثور: ج 1 ص 216 نقلاً عن دلائل النبوّة لأبي نعيم.
458 مجمع البيان - به نقل از ابن عبّاس -: يهوديان، پيروزى مى جستند؛ يعنى پيش از بر انگيخته شدن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به نبوّت، مى گفتند كه هر گاه او ظهور كند، به واسطۀ او بر اوس و خزرج، پيروز خواهند شد؛ امّا چون خداوند، ايشان را از عرب ها بر انگيخت، بنى اسرائيل، به او كفر ورزيدند و آنچه را در باره اش مى گفتند، انكار كردند.
مُعاذ بن جَبَل و بِشْر بن بَراء بن معرور، به يهوديان گفتند: اى گروه يهود! از خدا بترسيد و اسلام آوريد. شما قبلاً زمانى كه ما مشرك بوديم، مى گفتيد كه با ظهور محمّد، بر ما پيروز خواهيد شد و در وصف او سخن مى گفتيد و از مبعوث شدنش ياد مى كرديد.
سلام بن مِشكَم، از گروه بنى نضير، گفت: او چيزى كه ما آن را بشناسيم، برايمان نياورده است. او همان كسى نيست كه برايتان مى گفتيم.
پس خداوند متعال، اين آيه(1)را فرو فرستاد.
459 تفسير الطبرى - به نقل از ابن عبّاس، در بارۀ آيۀ شريف: «و از ديرباز [در انتظار آن]، بر كسانى كه كافر شده بودند، پيروزى مى جستند» -: مى فرمايد: مى گفتند كه با ظهور محمّد صلى الله عليه و آله، بر مشركان عرب، پيروز خواهند شد. مقصود از آنان [كه اين سخن را مى گفتند]، اهل كتاب است؛ امّا چون خداوند، محمّد صلى الله عليه و آله را بر انگيخت و او را از غيرِ خود ديدند، به انكارش پرداختند و بر او حسادت ورزيدند.
460 الدرّ المنثور - به نقل از ابن عبّاس -: يهوديان مدينه، پيش از آمدن پيامبر صلى الله عليه و آله، هر گاه با مشركان عربِ مجاور خود، مانند قبايل اسَد و غَطَفان و جُهَينه و عُذره، مى جنگيدند، اظهار اميدوارى مى كردند كه بر آنها پيروز مى شوند و چيره مى گردند و با نام پيامبر خدا، بر ضدّ آنان دعا مى كردند و مى گفتند: بار خدايا! اى پروردگار ما! به نام پيامبرت و به حقّ كتابت كه بر او نازل مى كنى و وعده مان داده اى كه در آخرْزمان، مبعوثش خواهى كرد، ما را بر اينان، يارى بخش.).
1) . اشاره است به آيۀ «و هنگامى كه از جانب خدا، كتابى كه تأييد كنندۀ آنچه نزد آنان است، برايشان آمد و از ديرباز [در انتظار آن]، بر كسانى كه كافر شده بودند، پيروزى مى جستند. پس همين كه آنچه [از اوصافش] مى شناختند، برايشان آمد، انكارش كردند. پس لعنت خدا بر كافران باد!» (بقره: آيۀ 89).
461 تفسير الطبري عن عاصم بن عمر بن قتادة الأنصاري عن أشياخ منهم: فينا وَاللّهِ وفيهِم - يَعني فِي الأَنصارِ وفِي اليَهودِ الَّذينَ كانوا جيرانَهُم - نَزَلَت هذِهِ القِصَّةُ، يَعني: «وَ لَمّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا» قالوا: كُنّا قَد عَلَوناهُم دَهراً فِي الجاهِلِيَّةِ، ونَحنُ أهلُ الشِّركِ وهُم أهلُ الكِتابِ، فَكانوا يَقولونَ: إنَّ نَبِيّاً الآنَ مَبعَثُهُ قَد أظَلَّ زَمانُهُ، يَقتُلُكُم قَتلَ عادٍ وإرَمَ، فَلَمّا بَعَثَ اللّهُ تَعالى ذِكرُهُ رَسولَهُ مِن قُرَيشٍ وَاتَّبَعناهُ كَفَروا بِهِ. يَقولُ اللّهُ: «فَلَمّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ» .(1)
462 الإمام الصادق عليه السلام: «وَ لَمّا جاءَهُمْ» جاءَ هؤُلاءِ اليَهودَ ومَن يَليهِم مِنَ النَّواصِبِ «رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ» القُرآنُ مُشتَمِلاً عَلى وَصفِ فَضلِ مُحَمَّدٍ وعَلِيٍّ، وإيجابِ وِلايَتِهِما ووِلايَةِ أوليائِهِما، وعَداوَةِ أعدائِهِما «نَبَذَ فَرِيقٌ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ كِتابَ اللّهِ» اليَهودُ التَّوراةَ، وكُتُبَ أنبِياءِ اللّهِ عَلَيهِمُ السَّلامَ «وَراءَ ظُهُورِهِمْ» وتَرَكُوا العَمَلَ بِما فيها وحَسَدوا مُحُمَّداً صلى الله عليه و آله عَلى نُبُوَّتِهِ، وعَلِيّاً عَلى وَصِيَّتِهِ، وجَحَدوا عَلى ما وَقَفوا عَلَيهِ مِن فَضائِلِهِما «كَأَنَّهُمْ لا يَعْلَمُونَ»(2)فَعَلوا [فِعلَ](3)مَن جَحَدَ ذلِكَ وَالرَّدَّ لَهُ، فِعلَ مَن لا يَعلَمُ، مَعَ عِلمِهِم بِأَنَّهُ حَقٌّ.(4)
463 عنه عليه السلام - في قَولِ اللّهِ تَعالى: «نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ أَنْزَلَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ * مِنْ قَبْلُ هُدىً لِلنّاسِ وَ أَنْزَلَ الْفُرْقانَ»(5)-: هُوَ كُلُّ أمرٍ مُحكَمٍ، وَالكِتابُ هُوَ4.
1) . تفسير الطبري: ج 1 الجزء 1 ص 410، تفسير ابن كثير: ج 1 ص 178 وراجع: فتح الباري: ج 7 ص 220، ودلائل النبوّة للبيهقي: ج 2 ص 434، والسيرة النبويّة لابن هشام: ج 2 ص 70.
2) . البقرة: 101.
3) . أثبتناها من بحار الأنوار.
4) . التفسير المنسوب إلى الإمام العسكري عليه السلام: ص 471 ح 304، بحار الأنوار: ج 9 ص 330 ح 17.
5) . آل عمران: 3 و 4.
461 تفسير الطبرى - به نقل از عاصم بن عمر بن قتادۀ انصارى، از تنى چند از پيرانشان -: به خدا سوگند كه اين داستان، در بارۀ ما و آنان (يعنى در بارۀ انصار و يهوديانى كه همسايۀ آنها بودند)، نازل شد؛ يعنى آيۀ «و هنگامى كه از نزد خدا، كتابى كه تأييد كنندۀ آنچه نزد آنان است، برايشان آمد و از ديرباز [در انتظار آن]، بر كسانى كه كافر شده بودند، پيروزى مى جستند». آن پيران گفتند: در زمان جاهلى، ما مدّت ها بر آنان، چيرگى داشتيم. ما مشرك بوديم و آنها، اهل كتاب. آنها مى گفتند: «پيامبرى كه اينك، زمان بر انگيخته شدنش نزديك است، شما را مانند قوم عاد و ارَم، خواهد كشت»؛ امّا چون خداوندِ بلندنام، پيامبرش را از قريش بر انگيخت و ما پيرو او شديم، يهوديان، به وى كفر ورزيدند. خداوند مى فرمايد: «پس همين كه آنچه [از اوصافش] مى شناختند، برايشان آمد، به او كفر ورزيدند».
462 امام صادق عليه السلام: «پس چون برايشان آمد»، يعنى براى اين يهوديان و ناصبيان. «فرستاده اى از نزد خدا كه تصديق كنندۀ آن چيزى است كه با ايشان است»، مراد از فرستاده، قرآن است كه در بر دارندۀ اوصاف و فضائل محمّد و على، و وجوب دوستى با آن دو و دوستى با دوستان آن دو، و دشمنى با دشمنان آنهاست. «گروهى از كسانى كه به آنها كتاب داده شده، كتاب خدا را افكندند»، [مراد از كسانى كه به آنها كتاب داده شده،] يهوداند كه تورات و ديگر كتاب هاى پيامبران خدا عليهم السلام را «پشت سر خود افكندند»، يعنى به آنچه در آنهاست، عمل نكردند و بر پيامبرىِ محمّد صلى الله عليه و آله و وصايت على عليه السلام حسادت ورزيدند و آنچه را از فضائل آن دو مى دانستند، انكار كردند. «چنان كه گويى نمى دانند»، يعنى در انكار و ردّ آن فضائل، مانند كسى رفتار كردند كه اصلاً اطّلاعى از آنها ندارند، در حالى كه مى دانستند كه حق است.
463 امام صادق عليه السلام - در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «كتاب را، در حالى كه تأييد كنندۀ آنچه [از كتاب هاى آسمانى] پيش از خود است، به حق [و به تدريج] بر تو نازل كرد، و تورات و انجيل را، پيش از آن براى ره نمود مردم، فرو فرستاد، و فرقان را نازل كرد» -: فرقان، عبارت از محكمات
جُملَةُ القُرآنِ الَّذي يُصَدِّقُ فيهِ مِن كِتابِ قَبلِهِ مِنَ الأَنبِياءِ.(1)
464 مجمع البيان عن الكلبي ومحمّد بن إسحاق والربيع بن أنس: نَزَلَت أوائِلُ السّورَةِ(2)إلى نَيِّفٍ وثَمانينَ آيَةً في وَفدِ نَجرانَ، وكانوا سِتّينَ راكِباً، قَدِموا عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، وفيهِم أربَعَةَ عَشَرَ رَجُلاً مِن أشرافِهِم، وفِي الأَربَعَةَ عَشَرَ ثَلاثَةُ نَفَرٍ يَؤولُ إلَيهِم أمرُهُم:
العاقِبُ(3)أميرُ القَومِ وصاحِبُ مَشوَرَتِهِمُ الَّذي لا يُصدِرونَ إلّاعَن رَأيِهِ، وَاسمُهُ عَبدُالمَسيحِ.
وَالسَّيِّدُ ثِمالُهُم(4)وصاحِبُ رَحلِهِم، وَاسمُهُ الأَيهَمُ، وأبو حارِثَةَ بنُ عَلقَمَةَ اسقُفُهُم(5)وحِبرُهُم(6)وإمامُهُم وصاحِبُ مِدراسِهم(7). وكانَ قَد شَرُفَ فيهِم، ودَرَسَ كُتُبَهُم، وكانَت مُلوكُ الرّومِ قَد شَرَّفوهُ ومَوَّلوهُ، وبَنَوا لَهُ الكَنائِسَ لِعِلمِهِ وَاجتِهادِهِ.
فَقَدِموا عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله المَدينَةَ، ودَخَلوا مَسجِدَهُ حينَ صَلَّى العَصرَ، عَلَيهِم ثِيابُ الحِبَراتِ، جُبَبٌ وأردِيَةٌ في جَمالِ رِجالِ بَلحارِثِ(8)بنِ كَعبٍ، يَقولُ بَعضُ مَن رَآهُم مِن أصحابِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله: ما رَأَينا وَفداً مِثلَهُم، وقَد حانَت صَلاتُهُم فَأَقبَلوا يَضرِبونَ بِالنّاقوسِ، وقاموا فَصَلّوا في مَسجِدِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَقالَتِ الصَّحابَةُ:).
1) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 162 ح 1، تفسير القمّي: ج 1 ص 96 كلاهما عن عبداللّه بن سنان، بحار الأنوار: ج 92 ص 16 ح 13.
2) . آل عمران.
3) . العاقب: الذي يخلف مَن قبله في الخير، والعاقب والسيّد [للنصارى] هما من رؤسائهم وأصحاب مراتبهم (لسان العرب: ج 1 ص 614 «عقب»).
4) . الثِّمال: الملجأ والغياث والمطعم في الشدّة (لسان العرب: ج 11 ص 94 «ثمل»).
5) . الاُسقُف: عالم من علماء النصارى ورؤسائهم (النهاية: ج 2 ص 379 «سقف»).
6) . الحِبْرُ والحَبْرُ: العالم بتحبير الكلام والعلم وتحسينه (الصحاح: ج 2 ص 620 «حبر»).
7) . في المصدر: «مَدارسهم»، وهو تصحيف، والصواب ما أثبتناه كما في المصادر الاُخرى. ومِدراس اليهود: كنيستُهم، والجمع مَداريس (المصباح المنير: ص 192 «درس»).
8) . قولهم: بَلحارِثٍ لبني الحارِثِ من شواذ التخفيف (القاموس المحيط: ج 1 ص 165 «حرث»).
است، و كتاب، مجموع قرآن است كه در آن، كتاب هاى پيامبران پيشين، مورد تصديق قرار گرفته است.
464 مجمع البيان - به نقل از كَلْبى و محمّد بن اسحاق و ربيع بن انَس -: اين سوره (آل عمران)، از آغازِ آن تا هشتاد و اندى آيه، در بارۀ هيئت نمايندگان نجران، نازل شد.
آنان، شصت سوار بودند كه نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمدند. در ميان آنها چهارده تن از بزرگانشان بودند و از آن چهارده تن، سه تن، رياستشان را بر عهده داشتند: يكى عاقِب(1)- كه امير آن گروه و طرف مشورت آنان بود و بدون نظر او، اقدامى نمى كردند و نامش، عبد المسيح بود -، ديگرى، سيّد (آقا و مهتر) - كه سركرده و قافله سالار آنها و نامش، ايهَم بود - و [نفر سوم،] ابو حارثة بن عَلقَمه، كه اسقف و عالِم و پيشواى مذهبى و رئيس كليساى آنها بود و در بين آنان، مقام والايى داشت و عالِم به كتاب هاى ايشان بود، و پادشاهان روم، وى را به جهت علم و عبادتش، ارج مى نهادند و مال و دارايىِ بسيار در اختيارش نهاده بودند و به سبب علم و تلاشش، براى او كليساها بنا كرده بودند.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نماز عصر را خوانده بود كه اين هيئت، در حالى كه جامۀ كشيشان، يعنى جُبّه و رَدا، پوشيده بودند و شمايلى به زيبايى مردان بَلحارث بن كعب داشتند، وارد مدينه شدند و به مسجد ايشان، وارد شدند. برخى از ياران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه آنها را ديدند، مى گفتند كه تا كنون، هيئتى چون ايشان، نديده اند. هنگام نمازشان فرا رسيد و شروع به نواختن ناقوس كردند و در مسجد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به نماز ايستادند.
صحابيان گفتند: اى پيامبر خدا! اين كار در مسجد شما؟!د.
1) . عاقِب: نايب؛ قائم مقام رئيس و مِهتر قبيله. در ميان مسيحيان عرب، عاقب و سيّد، از سران و افرادبلند مرتبۀ قبيله محسوب مى شدند.
يا رَسولَ اللّهِ! هذا في مَسجِدِكَ! فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: دَعوهُم، فَصَلّوا إلَى المَشرِقِ.
فَتَكَلَّمَ السَّيِّدُ وَالعاقِبُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله(1)، فَقالَ لَهُما رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله:
أسلِما. قالا: قَد أسلَمنا قَبلَكَ. قالَ: كَذَبتُما! يَمنَعُكُما مِنَ الإِسلامِ دُعاؤُكُما للّهِِ وَلَداً، وعِبادَتُكُمَا الصَّليبَ، وأكلُكُمَا الخِنزيرَ. قالا: إن لَم يَكُن وَلَدَ اللّهِ، فَمَن أبوهُ؟ وخاصَموهُ جَميعاً في عيسى.
فَقالَ لَهُمَا النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: ألَستُم تَعلَمونَ أنَّهُ لا يَكونُ وَلَدٌ إلّاويُشبِهُ أباهُ؟ قالوا: بَلى.
قالَ: ألَستُم تَعلَمونَ أنَّ رَبَّنا حَيٌّ لا يَموتُ، وأنَّ عيسى يَأتي عَلَيهِ الفَناءُ؟ قالوا: بَلى.
قالَ: ألَستُم تَعلَمونَ أنَّ رَبَّنا قَيِّمٌ(2)عَلى كُلِّ شَيءٍ ويَحفَظُهُ ويَرزُقُهُ؟ قالوا: بَلى. قالَ:
فَهَل يَملِكُ عيسى مِن ذلِكَ شَيئاً؟ قالوا: لا. قالَ: ألَستُم تَعلَمونَ أنَّ اللّهَ لا يَخفى عَلَيهِ شَيءٌ فِي الأَرضِ ولا فِي السَّماءِ؟ قالوا: بَلى. قالَ: فَهَل يَعلَمُ عيسى مِن ذلِكَ إلّا ما عُلِّمَ؟ قالوا: لا. قالَ: فَإِنَّ رَبَّنا صَوَّرَ عيسى فِي الرَّحِمِ كَيفَ شاءَ، ورَبُّنا لا يَأكُلُ ولا يَشرَبُ ولا يُحدِثُ. قالوا: بَلى. قالَ: ألَستُم تَعلَمونَ أنَّ عيسى حَمَلَتهُ امُّهُ كَما تَحمِلُ المَرأَةُ، ثُمَّ وَضَعَتهُ كَما تَضَعُ المَرأَةُ وَلَدَها، ثُمَّ غُذِّيَ كَما يُغَذَّى الصَّبِيُّ، ثُمَّ كانَ يَطعَمُ ويَشرَبُ ويُحدِثُ؟ قالوا: بَلى. قالَ: فَكَيفَ يَكونُ هذا كَما زَعَمتُم؟ فَسَكَتوا.
فَأَنزَلَ اللّهُ فيهِم صَدرَ سورَةِ آلِ عِمرانَ إلى بِضعٍ وثَمانينَ آيَةً.(3)
465 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: أخبَرَ اللّهُ تَعالى أنَّ مَن لا يُؤمِنُ بِالقُرآنِ فَما آمَنَ بِالتَّوراةِ؛ لِأَنَّ اللّهَ تَعالىه.
1) . كذا في المصدر، ولعلّ الصواب: «فكلّم السيّدُ والعاقب رسول اللّه صلى الله عليه و آله»، أو: «فتكلّم السيّدُ والعاقبُ إلى رسول اللّه صلى الله عليه و آله».
2) . قَيِّم: القائم باُمور الخلق، ومدبّر العالم في جميع أحواله (النهاية: ج 4 ص 134 «قيم»).
3) . مجمع البيان: ج 2 ص 695؛ أسباب نزول القرآن: ص 99 ح 190، تفسير الطبري: ج 3 الجزء 3 ص 162، تفسير ابن كثير: ج 2 ص 40 كلاهما نحوه.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «آزادشان بگذاريد».
پس آنان به سوى شرق، نماز گزاردند. سپس سيّد و عاقب، با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به سخن گفتن پرداختند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به آن دو فرمود: «اسلام آوريد!».
گفتند: ما پيش از تو اسلام آورده ايم.
فرمود: «دروغ مى گوييد. براى خدا، فرزند قائل هستيد و صليب مى پرستيد و گوشت خوك مى خوريد. آنچه مانع اسلام آوردن شما مى شود، اين است كه آن دو گفتند: اگر عيسى، فرزند خدا نيست، پس چه كسى پدر اوست؟».
سپس همگى آنها در بارۀ عيسى عليه السلام با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به جر و بحث پرداختند.
پيامبر صلى الله عليه و آله به آن دو فرمود: «آيا نمى دانيد كه هر فرزندى به پدرش شباهت دارد؟».
گفتند: چرا. فرمود: «آيا نمى دانيد كه پروردگار ما، زندۀ ناميراست؛ ولى عيسى، دست خوش مرگ و فنا مى شود؟». گفتند: چرا.
فرمود: «آيا نمى دانيد كه پروردگار ما، سرپرست هر موجودى است و او را نگهدارى مى كند و روزى اش مى دهد؟». گفتند: چرا.
فرمود: «آيا عيسى، اختيار چيزى از اين كارها را دارد؟». گفتند: خير.
فرمود: «آيا نمى دانيد كه هيچ چيزى در زمين و آسمان، بر خدا پوشيده نيست؟».
گفتند: چرا.
فرمود: «آيا عيسى، جز آنچه به او آموخته شده بود، چيزى در اين باره مى داند؟».
گفتند: خير.
فرمود: «پس، پروردگار ما، عيسى را زمانى كه در رحِم مادرش بود، آن گونه كه خواست، شكل بخشيد، در حالى كه پروردگار ما، نه مى خورَد و نه مى آشامد و نه دفع مى كند». گفتند: درست است.
فرمود: «آيا نمى دانيد كه عيسى را مادرش حامله شد، چنان كه زن، حامله مى شود، سپس او را به دنيا آورد، چنان كه هر زنى فرزندش را به دنيا مى آورد و سپس مانند هر كودك ديگرى، تغذيه شد و سپس خود، مى خورد و مى آشاميد و قضاىِ حاجت مى كرد؟». گفتند: چرا.
فرمود: «پس با اين وصف، چگونه مى گوييد كه او فرزند خداست؟».
آنان، سكوت كردند. پس خداوند، آغاز سورۀ آل عمران را تا هشتاد و اندى آيه، در بارۀ آنان نازل فرمود.
465 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: خداوند متعال، به من خبر داد كه هر كس به قرآن ايمان نياورد، به
أخَذَ عَلَيهِمُ الإِيمانَ بِهِما، لا يَقبَلُ الإِيمانَ بِأَحَدِهِما إلّامَعَ الإِيمانِ بِالآخَرِ.(1)
466 الإمام الباقر عليه السلام - في قَولِهِ تَعالى: «لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ» -: ما بَعَثَ اللّهُ نَبِيّاً مِن لَدُن آدَمَ فَهَلُمَّ جَرّاً إلّاويَرجِعُ إلَى الدُّنيا فَيُقاتِلُ ويَنصُرُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله وأميرَ المُؤمِنينَ عليه السلام، ثُمَّ أخَذَ أيضاً ميثاقَ الأَنبِياءِ عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَقالَ: «قُلْ - يا مُحَمَّدُ - آمَنّا بِاللّهِ وَ ما أُنْزِلَ عَلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ عَلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ ما أُوتِيَ مُوسى وَ عِيسى وَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ»(2).(3)
467 أسباب نزول القرآن - في قَولِهِ تَعالى: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ»(4)-: قالَ الكَلبِيُّ: نَزَلَت في عَبدِاللّهِ بنِ سَلامٍ، وأسَدٍ واُسَيدٍ ابنَي كَعبٍ، وثَعلَبَةَ بنِ قَيسٍ وجَماعَةٍ مِن مُؤمِني أهلِ الكِتابِ، قالوا: يا رَسولَ اللّهِ، إنّا نُؤمِنُ بِكَ وبِكِتابِكَ، وبِموسى وَالتَّوراةِ وعُزَيرٍ، ونَكفُرُ بِما سِواهُ مِن الكُتُبِ وَالرُّسُلِ، فَأَنزَلَ اللّهُ تَعالى هذِهِ الآيَةَ.(5)
468 الإمام الباقر عليه السلام - في قَولِهِ تَعالى: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلى أَدْبارِها أَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنّا أَصْحابَ السَّبْتِ وَ كانَ أَمْرُ اللّهِ مَفْعُولاً»(6)-: إنَّ مَعناهُ نَطمِسُها عَنِ الهُدى، فَنَرُدُّها عَلى أدبارِها في ضَلالَتِها ذَمّاً لَها بِأَنَّها لا تَصلُحُ أبَداً، وهُم وإن كانوا فِي الضَّلالَةِ فِي الحالِ، فَتَوَعَّدَهُم بِأَنَّهُم مَتى لَم يُؤمِنوا بِالنَّبِيِّ صلى الله عليه و آله ازدادوا بِذلِكَ ضَلالاً إلى ضَلالَتِهِم، وإياساً لَهُم أن7.
1) . التفسير المنسوب إلى الإمام العسكري عليه السلام: ص 404 ح 276، بحار الأنوار: ج 7 ص 186 ح 46.
2) . آل عمران: 84.
3) . تفسير القمّي: ج 1 ص 247، مختصر بصائر الدرجات: ص 167 كلاهما عن أبي بصير، بحار الأنوار: ج 5 ص 237 ح 13.
4) . النساء: 136.
5) . أسباب نزول القرآن: ص 188 الرقم 372، زاد المسير: ج 2 ص 206؛ مجمع البيان: ج 3 ص 191 عن عبداللّه بن عبّاس وكلاهما نحوه.
6) . النساء: 47.
تورات، ايمان نياورده است؛ چرا كه خداوند متعال، ايمان آوردن به هر دوى آنها را از ايشان، تعهّد گرفته است، به طورى كه ايمان به يكى از آن دو، پذيرفته نيست، مگر با ايمان آوردن به ديگرى.
466 امام باقر عليه السلام - در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «البتّه به او ايمان بياوريد و حتماً يارى اش كنيد» -: خداوند، هيچ پيامبرى را از آدم تا خاتم برنينگيخت، مگر آن كه به دنيا باز مى گردد و مى جنگد و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و امير مؤمنان عليه السلام را يارى مى رساند. همچنين از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در بارۀ [تصديق] پيامبران، پيمان گرفت و فرمود: «بگو [اى محمّد]: به خدا و آنچه بر ما نازل شده، و آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط، نازل گرديده، و آنچه به موسى و عيسى و انبيا [ى ديگر] از جانب پروردگارشان داده شده، گرويديم [و] ميان هيچ يك از آنان، فرق نمى گذاريم و ما، فرمان بُردار اوييم».
467 أسباب نزول القرآن - در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! به خدا و پيامبر او ايمان آوريد» -: كَلْبى گفته است: اين آيه، در بارۀ عبد اللّه بن سلام و اسد و اسَيد، دو پسر كعب، و ثَعلَبة بن قيس و گروهى از مؤمنانِ اهل كتاب، نازل شده كه گفتند: اى پيامبر خدا! ما به تو و به كتاب تو و به موسى و تورات و عُزَير، ايمان داريم؛ امّا به ديگر كتاب ها و پيامبران، ايمان نداريم. پس خداوند متعال، اين آيه را فرو فرستاد.
468 امام باقر عليه السلام - در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «اى كسانى كه به شما كتاب داده شده است! به آنچه فرو فرستاديم و تصديق كنندۀ همان چيزى است كه با شماست، ايمان بياوريد، پيش از آن كه چهره هايى را محو كنيم و در نتيجه، آنها را به قهقرا باز گردانيم، يا همچنان كه اصحاب سَبْت را لعنت كرديم، آنان را [نيز] لعنت كنيم، و فرمان خدا، همواره، تحقّق يافته است» -: يعنى آن چهره ها را از هدايت، محو [و روى گردان] مى كنيم و آنها را به گم راهى گذشته شان، باز مى گردانيم، و اين، نكوهشى است براى آنان كه هرگز، روى صلاح و رستگارى نخواهند ديد. اين عدّه، اگر چه هم اكنون نيز در گم راهى هستند، امّا خداوند، بيمشان مى دهد كه چنانچه به پيامبر صلى الله عليه و آله ايمان نياورند، بر گم راهى شان افزوده
يُؤمِنوا فيما بَعدُ.(1)
10/ 2
الهَيمَنَةُ عَلَى الكُتُبِ
الكتاب
«وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ»(2).(3)
«إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَقُصُّ عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ أَكْثَرَ الَّذِي هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ».(4)
بنا بر اين، جملۀ «و مهميناً عليه» در متن آيه، متمِّم توضيحى جملۀ «تصديق كنندۀ كتاب هاى پيشين است» است؛ زيرا اگر اين جمله وجود نداشت، ممكن بود اين توهّم پيش آيد كه تصديق تورات و انجيل توسّط قرآن، به معناى تصديق قوانين و احكام موجود در اين دو كتاب است و بى هيچ تغيير و تبديلى، آنها را باقى مى گذارد و به آنها دست نمى زند؛ امّا توصيف قرآن به هيمنه داشتن، روشن
شن1) . التبيان في تفسير القرآن: ج 3 ص 215 عن أبي الجارود، مجمع البيان: ج 3 ص 86 وفيه «تفلح» بدل «تصلح» وليس فيه ذيله من «وهم وإن كانوا»، بحار الأنوار: ج 7 ص 141.
2) المائدة: 48.
3) . النمل: 76.
4) *. در توضيح واژۀ «مهيمن» در اصل آيه بايد گفت كه همينۀ چيزى بر چيز ديگر، به معناى آن است كه شىء مُهَيمن، در نگهدارى و مراقبت و انواع تصرّف، بر شىء ديگر، تسلّط دارد. پس قرآنى كه خداوند بلندمرتبه، آن را بيانگر هر چيزى دانسته است، نسبت به ساير كتب آسمانى، همين ويژگى (هيمنه) را داراست؛ يعنى اصول ثابت و غير متغيّر آنها را حفظ كرده و فروعى را كه شايستۀ تغيير و تبديل بوده اند، نَسخ نموده است، تا مناسب وضعيت انسان در پيمودن راه پيشرفت و تكامل وى در گذر زمان باشد. از اين رو، خداوند فرمود: «قطعاً اين قرآن، به آيينى كه البتّه پايدارتر است، راه مى نمايد» و فرمود: «هر حكمى را نسخ كنيم، يا آن را به [دست] فراموشى بسپاريم، بهتر از آن يا مانندش را مى آوريم» و نيز فرمود: «همانها كه از اين فرستاده، پيامبر درس نخوانده - كه [نام] او را نزد خود، در تورات و انجيل، نوشته مى يابند - پيروى مى كنند. [پيامبرى است كه] آنان را به كار پسنديده فرمان مى دهد و از كار ناپسند، باز مى دارد و براى آنان، چيزهاى پاكيزه را حلال مى كند و چيزهاى ناپاك را برايشان حرام مى گردانَد و از [دوش] آنان، قيد و بندهايى را كه بر ايشان بوده است، بر مى دارد. پس كسانى كه به او ايمان آوردند و بزرگش داشتند و يارى اش كردند و از نورى كه با او نازل شده است، پيروى كردند، آنان، همان رستگاران اند».
مى شود و ديگر هرگز نبايد اميدى به ايمان آوردن داشته باشند.
قرآن
«ما اين كتاب (قرآن) را به حق به سوى تو فرو فرستاديم، در حالى كه تصديق كنندۀ كتاب هاى پيشين و حاكم بر آنهاست».(1)
پس جملۀ «تصديق كنندۀ كتاب هاى پيشين است»، معنايش تقرير و تأييد معارف و احكام كتاب هاى آسمانى پيشين، به نحو مناسب با حال اين امّت است. بنا بر اين، راه يافتن نسخ و تكميل و افزايش به آنها، منافاتى با اين جمله ندارد، چنان كه مسيح عليه السلام يا انجيل او نيز [آسمانى بودن] تورات را تأييد و تصديق مى كرد. با اين حال، وى پاره اى از آنچه را كه در تورات حرام شده بود، حلال كرد. خداوند، در اين باره است كه مى فرمايد: «[آمده ام تا] تصديق كنندۀ كتاب هاى پيشين باشم و تا پاره اى از آنچه را كه بر شما حرام گرديده، براى شما حلال كنم».
«بى گمان، اين قرآن، بر فرزندان اسرائيل، بيشترِ آنچه را كه آنان در باره اش اختلاف دارند، حكايت مى كند».
1) مى سازد كه تصديق آن نسبت به اين قوانين و احكام، به اين معناست كه تأييد مى كند كه آنها از جانب خدا بوده اند و خدا، حق دارد كه هر گونه بخواهد، در آنها دخل و تصرّف كند، چه به طريق نسخ كردن يا تكميل نمودن آنها، چنان كه در اين آيۀ شريف، به آن اشاره مى فرمايد: «و اگر خدا مى خواست، شما را يك امّت قرار مى داد؛ امّا [قرار نداد] تا شما را در آنچه به شما داده است، بيازمايد».
الحديث
469 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: إنَّ اللّهَ عز و جل جَعَلَ كِتابِيَ المُهَيمِنَ عَلى كُتُبِ الأَنبِياءِ عليهم السلام، النّاسِخَ لَها، ولَقَد جِئتُ بِتَحليلِ ما حَرَّموا وتَحريمِ بَعضِ ما أحَلّوا.(1)
470 عنه صلى الله عليه و آله: اعطيتُ السُّوَرَ الطِّوالَ مَكانَ التَّوراةِ، واُعطيتُ المِئينَ مَكانَ الإِنجيلِ، واُعطيتُ المَثانِيَ مَكانَ الزَّبورِ، وفُضِّلتُ بِالمُفَصَّلِ؛ ثَمانٌ وسِتّونَ سورَةً،(2)وهُوَ مُهَيمِنٌ عَلى سائِرِ الكُتُبِ، وَالتَّوراةِ لِموسى وَالإِنجيلِ لِعيسى وَالزَّبورِ لِداوودَ.(3)
471 الإمام زين العابدين عليه السلام - مِن دُعائِهِ عِندَ خَتمِ القُرآنِ -: اللّهُمَّ إنَّكَ أعَنتَني عَلى خَتمِ كِتابِكَ، الَّذي أنزَلتَهُ نوراً، وجَعَلتَهُ مُهَيمِناً عَلى كُلِّ كِتابٍ أنزَلتَهُ.(4)
472 الكافي عن عليّ بن عيسى رفعه: إنَّ موسى عليه السلام ناجاهُ اللّهُ تَبارَكَ وتَعالى، فَقالَ لَهُ في مُناجاتِهِ:... اوصيكَ يا موسى وَصِيَّةَ الشَّفيقِ المُشفِقِ بِابنِ البَتولِ عيسَى ابنِ مَريَمَ، صاحِبِ الأَتانِ وَالبُرنُسِ وَالزَّيتِ وَالزَّيتونِ وَالمِحرابِ، ومِن بَعدِهِ بِصاحِبِ الجَمَلِ الأَحمَرِ، الطَّيِّبِ الطّاهِرِ المُطَهَّرِ، فَمَثَلُهُ في كِتابِكَ أنَّهُ مُؤمِنٌ مُهَيمِنٌ عَلَى الكُتُبِ كُلِّها(5)، وأنَّهُ راكِعٌ ساجِدٌ راغِبٌ راهِبٌ، إخوانُهُ المَساكينُ، وأنصارُهُ قَومٌ آخَرونُ.(6)
473 تفسير الطبري عن ابن عبّاس - في قَولِهِ تَعالى: «وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ» -: وهُوَ القُرآنُ شاهِدٌ عَلَى التَّوراةِ وَالإِنجيلِ، مُصَدِّقاً لَهُما، «وَ مُهَيْمِناً7.
1) . الاحتجاج: ج 1 ص 112 ح 29 عن ابن عبّاس، بحار الأنوار: ج 9 ص 292 ح 3.
2) . راجع: ج 3 ص 118 بيان ح 892.
3) . الكافي: ج 2 ص 601 ح 10 عن سعد الإسكاف.
4) . الصحيفة السجّاديّة: ص 157 الدعاء 42، مصباح المتهجّد: ص 519 ح 603، الإقبال: ج 1 ص 450، المصباح للكفعمي: ص 617.
5) . إشارة إلى الآية: «وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ... وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ» المائدة: 48.
6) . الكافي: ج 8 ص 43 ح 8، تحف العقول: ص 490، تنبيه الخواطر: ج 2 ص 42، أعلام الدين: ص 218، بحار الأنوار: ج 77 ص 32 ح 7.
حديث
469 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: خداوند عز و جل، كتاب مرا حاكم بر كتاب هاى پيامبران و نسخ كنندۀ آنها قرار داد.
من با حلال كردن آنچه آنان حرام كردند و حرام كردن پاره اى از چيزهايى كه آنان حلال كردند، آمده ام.
470 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: سوره هاى بلند، به جاى تورات به من داده شده است، صدتايى ها، به جاى انجيل، و دوگان ها به جاى زبور. سوره هاى تفصيلى [و كوتاه] نيز - كه شصت و هشت سوره است -، افزون، به من داده شده است.(1)اين قرآن، حاكم بر ديگر كتاب ها است. بر تورات موسى، انجيل عيسى و زبور داوود.
471 امام زين العابدين عليه السلام - از دعاى ايشان در پايان قرائت قرآن -: بار خدايا! به من در ختم نمودن كتابت، كمك كردى؛ كتابى كه آن را به عنوان نور و روشنايى، فرو فرستادى و آن را بر همۀ كتاب هايى كه [پيش تر] نازل كرده اى، حاكم قرار دادى.
472 الكافى - به نقل از على بن عيسى، كه سند حديث را به يكى از اهل بيت عليهم السلام مى رساند -:
خداوند - تبارك و تعالى - با موسى عليه السلام به نجوا پرداخت و در نجواهايش به او فرمود: «...
اى موسى! من به تو، به سانِ دوستى دلسوز و غمخوار، در بارۀ پسر آن بانوى باكره، عيسى بن مريم و صاحب الاغ و بُرنُس(2)و روغن و زيتون و محراب، سفارش مى كنم، و نيز در بارۀ صاحب شتر سرخْموى، آن مرد نيك و پاك و پاك گشته كه پس از او مى آيد (محمّد صلى الله عليه و آله)، و داستان او در كتاب تو، چنين است كه وى، مؤمن كتاب هاى آسمانى و مراقب همۀ آنهاست.(3)نيز اهل ركوع و سجود، و اميد و بيم است. برادران او، مستمندان اند، و يارانش، مردمانى ديگر [غير از خويشانش در مكّه، بلكه از مردمان مدينه] اند».
473 تفسير الطبرى - به نقل از ابن عبّاس، در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «و ما اين كتاب (قرآن) را به حق به سوى تو فرو فرستاديم، در حالى كه تصديق كنندۀ كتاب هاى پيشين و حاكم بر».
1) . ر. ك: ج 3، ص 118، بيان حديث 892.
2) . بُرنُس: جامه اى بلند و كلاه دار كه بيشتر به رنگ سياه بود و گويى حضرت عيسى عليه السلام و پس از ايشان، راهبان و كشيشان به تن مى كرده اند.
3) . اشاره است به آيۀ شريف: «ما اين كتاب (قرآن) را به حق به سوى تو فرو فرستاديم، در حالى كه تصديق كنندۀ كتاب هاى پيشين و حاكم بر آنهاست».
عَلَيْهِ» يَعني أميناً عَلَيهِ يَحكُمُ عَلى ما كانَ قَبلَهُ مِنَ الكُتُبِ.(1)
10/ 3
بِشارَةُ الأَنبِياءِ وَالكُتُبِ السَّماوِيَّةِ
الكتاب
«اَلَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ».(2)
«وَ إِذْ قالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يا بَنِي إِسْرائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمّا جاءَهُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِينٌ».(3)
«وَ إِذْ أَخَذَ اللّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَ حِكْمَةٍ ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ».(4)
«نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ * عَلى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ * بِلِسانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ * وَ إِنَّهُ لَفِي زُبُرِ الْأَوَّلِينَ».(5)
«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَى الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْواناً سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرّاعَ لِيَغِيظَ6.
آنهاست» -: يعنى قرآن، گواه بر تورات و انجيل و تصديق كنندۀ آن دو است «و مُهَيمَن بر آنهاست»، يعنى نسبت به كتاب هاى پيش از خود، امانت دار و مراقب است.
قرآن
«همانان كه از اين فرستاده، پيامبر درس ناخوانده - كه [نام] او را نزد خود، در تورات و انجيل، نوشته مى يابند -، پيروى مى كنند. [پيامبرى است كه] آنان را به كار پسنديده، فرمان مى دهد و از كار ناپسند، باز مى دارد و براى آنان، چيزهاى پاكيزه را حلال مى كند و چيزهاى ناپاك را برايشان حرام مى گردانَد و از [دوش] آنان، قيد و بندهايى را كه بر ايشان بوده است، بر مى دارد. پس كسانى كه به او ايمان آوردند و بزرگش داشتند و يارى اش دادند و از نورى كه با او نازل شده است، پيروى كردند، آنان همان رستگاران اند».
«و [ياد كن] هنگامى را كه عيسى پسر مريم گفت: «اى فرزندان اسرائيل! من، فرستادۀ خدا به سوى شما هستم. تورات را - كه پيش از من بوده - تصديق مى كنم و به فرستاده اى كه پس از من مى آيد و نامش احمد است، بشارتگرم». پس وقتى براى آنان دلايل روشن آورد، گفتند:
اين، جادويى آشكار است».
«و [ياد كن] هنگامى را كه خداوند، از پيامبران پيمان گرفت كه هر گاه به شما كتاب و حكمتى دادم [و] سپس براى شما فرستاده اى آمد كه آنچه را با شماست، تصديق كرد، البتّه به او ايمان آوريد و حتماً يارى اش كنيد».
«روح الأمين، آن را بر قلبت نازل كرد، تا از هشدار دهندگان باشى، به زبان عربىِ روشن، و [وصفِ] آن، در كتاب هاى پيشينيان آمده است».
«محمّد، فرستادۀ خداست، و كسانى كه با اويند، بر كافران، سختگير [و] با يكديگر، مهربان اند. آنان را در ركوع و سجود مى بينى. فضل و خشنودى خدا را خواستارند. علامتِ [مشخّصۀ] آنان، بر اثر سجود، در چهره هايشان [، نمايان] است. اين، صفت ايشان در تورات است، و مَثَل آنها در انجيل، چون كِشته اى است كه جوانۀ خود را بر آورَد و آن را مايه دهد تا سِتَبر شود و بر ساقه هاى خود بِايستد و دهقانان را به شگفت آورد، تا از [انبوهى] آنان، [خدا] كافران را به خشم در اندازد. خدا، به كسانى از آنان كه ايمان آورده و كارهاى
بِهِمُ الْكُفّارَ وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً».(1)
«أَ فَغَيْرَ اللّهِ أَبْتَغِي حَكَماً وَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ إِلَيْكُمُ الْكِتابَ مُفَصَّلاً وَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْلَمُونَ أَنَّهُ مُنَزَّلٌ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ».(2)
الحديث
474 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: ما تَكامَلَتِ النُّبُوَّةُ لِنَبِيٍّ فِي الأَظِلَّةِ(3)، حَتّى عُرِضَت عَلَيهِ وِلايَتي ووِلايَةُ أهلِ بَيتي ومُثِّلوا لَهُ، فَأَقَرّوا بِطاعَتِهِم ووِلايَتِهِم.(4)
475 مسند ابن حنبل عن سلمة بن سلامة بن وقش - وكانَ مِن أهلِ بَدرٍ -: كانَ لَنا جارٌ مِن يَهودَ في بَني عَبدِ الأَشهَلِ قالَ: فَخَرَجَ عَلَينا يَوماً مِن بَيتِهِ قَبلَ مَبعَثِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله بِيَسيرٍ فَوَقَفَ عَلى مَجلِسِ عَبدِ الأَشهَلِ، قالَ سَلَمَةُ: وأنَا يَومَئِذٍ أحدَثُ مَن فيهِ سِنّاً، عَلَيَّ بُردَةٌ(5)مُضطَجِعاً فيها بِفِناءِ أهلي، فَذَكَرَ البَعثَ وَالقِيامَةَ وَالحِسابَ وَالميزانَ وَالجَنَّةَ وَالنّارَ، فَقالَ ذلِكَ لِقَومٍ أهلِ شِركٍ، أصحابِ أوثانٍ لا يَرَونَ أنَّ بَعثاً كائِنٌ بَعدَ المَوتِ.
فَقالوا لَهُ: وَيحَكَ يا فُلانُ! تَرى هذا كائِناً، أنَّ النّاسَ يُبعَثونَ بَعدَ مَوتِهِم إلى دارٍ فيها جَنَّةٌ ونارٌ، يُجزَونَ فيها بِأَعمالِهِم؟
قالَ: نَعَم وَالَّذي يُحلَفُ بِهِ لَوَدَّ أنَّ لَهُ بِحَظِّهِ مِن تِلكَ النّارِ أعظَمَ تَنّورٍ فِي الدُّنيا يُحمونَهُ ثُمَّ يُدخِلونَهُ إيّاهُ فَيَنطَبِقَ بِهِ عَلَيهِ، وأن يَنجُوَ مِن تِلكَ النّارِ غَداً.
قالوا لَهُ: وَيحَكَ! وما آيَةُ ذلِكَ؟
قال َ: نَبِيٌّ يُبعَثُ مِن نَحوِ هذِهِ البِلادِ - وأشارَ بِيَدِهِ نَحوَ مَكَّةَ وَاليَمَنِ -.).
شايسته كرده اند، آمرزش و پاداشى بزرگ، وعده داده است».
«پس آيا داورى جز خدا جويم، با اين كه اوست كه اين كتاب را به تفصيل، به سوى شما نازل كرده است؟ و كسانى كه كتاب [آسمانى] بديشان داده ايم، مى دانند كه آن، از جانب پروردگارت، به حق، فرو فرستاده شده است. پس تو از ترديد كنندگان مباش».
حديث
474 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: پيامبرىِ هيچ پيامبرى در جهانِ سايه ها(1)كامل نشد، مگر آن گاه كه ولايت من و ولايت خاندان من بر او عرضه گرديدند و برايش مُتمثّل شدند، و آنها به فرمان بُردارى از ايشان و ولايت آنان، اقرار كردند.
475 مسند ابن حنبل - به نقل از سَلَمة بن سلامة بن وَقْش، كه از مجاهدان بدر بود -: همسايه اى يهودى داشتيم كه در محلّۀ بنى عبد اشهَل، با ما زندگى مى كرد. اندكى پيش از مبعوث شدن پيامبر صلى الله عليه و آله، روزى از خانه اش بيرون آمد و در كنار انجمن عبد اشهَل ايستاد. در آن روز، من، جوان ترينِ آن جمع بودم و بُردى بر تن داشتم و جلوى درِ خانه مان، دراز كشيده بودم. او از زنده شدن مُردگان، قيامت، حساب و ميزان، و بهشت و جهنّم، سخن گفت و اينها را خطاب به عدّه اى مشرك و بت پرست - كه به زنده شدن پس از مرگ، اعتقاد نداشتند -، اظهار داشت.
آنان گفتند: واى بر تو، اى فلانى! فكر مى كنى چنين چيزى شدنى است كه مردم بعد از مرگشان، زنده شوند و به سرايى بروند كه در آن، بهشت و دوزخى است و در آن جا، پاداش و سزاى اعمالشان را مى بينند؟
او گفت: آرى. سوگند به آن كه به او سوگند خورده مى شود، دوست دارد كه به جاى آن آتش [جهنّم]، به اندازۀ بزرگ ترين تنور دنيا در همين عالم، برافروخته شود و او را در آن تنور بيفكنند و آتش، تمام وجودش را فرا بگيرد؛ امّا در عوض، فرداى قيامت، از آن آتش، رهايى يابد.
مشركان گفتند: واى بر تو! نشانۀ آن چيست؟
مرد يهودى گفت: پيامبرى كه از جانب اين بلاد، بر انگيخته مى شود. آن گاه، با دستش به طرف مكّه و يمن اشاره كرد.).
1) . يعنى در جهان ارواح، يا عالم مِثال، يا عالم ذَر (بحار الأنوار: ج 57 ص 196 ح 142).
قالوا: ومَتى تَراهُ؟
قالَ: فَنَظَرَ إلَيَّ وأنَا مِن أحدَثِهِم سِنّاً، فَقالَ: إن يَستَنفِد هذَا الغُلامُ عُمُرَهُ يُدرِكهُ.
قالَ سَلَمَةُ: فَوَاللّهِ ما ذَهَبَ اللَّيلُ وَالنَّهارُ حَتّى بَعَثَ اللّهُ تَعالى رَسولَهُ صلى الله عليه و آله وهُوَ حَيٌّ بَينَ أظهُرِنا، فَآمَنّا بِهِ وكَفَرَ بِهِ بَغياً وحَسَداً. فَقُلنا: وَيلَكَ يا فُلانُ! ألَستَ بِالَّذي قُلتَ لَنا فيهِ ما قُلتَ؟ قالَ: بَلى، ولَيسَ بِهِ.(1)
476 صحيح ابن حبّان عن الفلتان بن عاصم: كُنّا قُعوداً مَعَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله فِي المَسجِدِ، فَشَخَصَ بَصَرُهُ إلى رَجُلٍ يَمشي فِي المَسجِدِ، فَقالَ:
يا فُلانُ، أتَشهَدُ أنّي رَسولُ اللّهِ؟ قالَ: لا، قالَ: أتَقرَأُ التَّوراةَ؟ قالَ: نَعَم، قالَ:
وَالإِنجيلَ؟ قالَ: نَعَم، قالَ: وَالقُرآنَ؟ قالَ: وَالَّذي نَفسي بِيَدِهِ، لَو أشاءُ لَقَرَأتُهُ.
قالَ: ثُمَّ أنشَدَهُ، فَقالَ: تَجِدُني فِي التَّوراةِ وَالإِنجيلِ؟ قالَ: نَجِدُ مَثَلَكَ ومَثَلَ امَّتِكَ ومَثَلَ مَخرَجِكَ، وكُنّا نَرجو أن تَكونَ فينا، فَلَمّا خَرَجتَ تَخَوَّفنا أن تَكونَ أنتَ، فَنَظَرنا فَإِذا لَيسَ أنتَ هُوَ.
قالَ: ولِمَ ذاكَ؟ قالَ: إنَّ مَعَهُ مِن امَّتِهِ سَبعينَ ألفاً لَيسَ عَلَيهِم حِسابٌ ولا عِقابٌ، وإنَّ ما مَعَكَ نَفَرٌ يَسيرٌ؛ قالَ: فَوَالَّذي نَفسي بِيَدِهِ، لَأَنَا هُوَ، وإنَّها لَاُمَّتي، وإنَّهُم لَأَكثَرُ مِن سَبعينَ ألفاً وسَبعينَ ألفاً وسَبعينَ ألفاً.(2)
477 الطبقات الكبرى عن أبي هريرة: أتى رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله بَيتَ المِدراسِ، فَقالَ: أخرِجوا إلَيَّ أعلَمَكُم، فَقالوا: عَبدُاللّهِ بنُ صورِيا، فَخَلا بِهِ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَناشَدَهُ بِدينِهِ وبِما أنعَمَه.
1) . مسند ابن حنبل: ج 5 ص 370 ح 15841، المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 471 ح 5764، التاريخ الكبير: ج 4 ص 68 الرقم 1986، دلائل النبوّة للبيهقي: ج 2 ص 78، السيرة النبويّة لابن هشام: ج 1 ص 226 كلّها نحوه.
2) . صحيح ابن حبّان: ج 14 ص 541 ح 6580، المعجم الكبير: ج 18 ص 332 ح 854، موارد الظمآن: ص 518 ح 2107، الإصابة: ج 5 ص 289 الرقم 7021 نحوه.
گفتند: چه وقت، او را مى بينى؟
او به من (سلمه) كه از همه شان جوان تر و كم سال تر بودم، نگاه كرد و گفت: اگر اين جوانك، به كمال، عمر كند، او را درك خواهد كرد.
به خدا سوگند، شب ها و روزها سپرى شدند و سرانجام، خداوند متعال، پيامبرش را بر انگيخت و آن مرد يهودى، هنوز در ميان ما زنده بود. پس ما به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ايمان آورديم؛ امّا او از سرِ رَشك و حسادت، به وى، كفر ورزيد. گفتيم: واى بر تو، اى فلانى! مگر تو نبودى كه در بارۀ ايشان به ما آن سخنان را گفتى؟!
گفت: آرى؛ امّا اين، او نيست!
476 صحيح ابن حبّان - به نقل از فَلَتان بن عاصم -: با پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد نشسته بوديم كه نگاه ايشان به سوى مردى كه در مسجد راه مى رفت، دوخته شد. پس فرمود: «فلانى! آيا گواهى مى دهى كه من، فرستادۀ خدا هستم؟». آن مرد گفت: نه.
فرمود: «آيا تورات مى خوانى؟». گفت: آرى.
فرمود: «انجيل را نيز؟». گفت: آرى.
فرمود: «قرآن را نيز؟».
گفت: سوگند به آن كه جانم در دست اوست، اگر بخواهم، آن را هم مى خوانم.
پيامبر صلى الله عليه و آله او را سوگند داد و فرمود: «آيا مرا در تورات و انجيل يافته اى؟».
گفت: وصف تو و وصف امّت تو و وصف ظهور تو را يافتيم و اميدوار بوديم كه تو از ميان ما باشى. چون ظهور كردى، ترسيديم كه تو، آن باشى؛ ولى دقّت كرديم، ديديم كه تو، آن [پيامبرى كه در تورات و انجيل، وعدۀ ظهورش داده شده است،] نيستى.
فرمود: «چرا؟».
گفت: او را امّتى هفتاد هزار نفره است كه [در قيامت] نه حسابرسى مى شوند و نه كيفر؛ ولى با تو، گروه اندكى هستند».
فرمود: «سوگند به آن كه جانم در دست اوست، من، خودِ او هستم، و آن امّت، همان امّت من است، و شمار آنان، از هفتاد هزار و هفتاد هزار و هفتاد هزار [نفر] هم بيشتر خواهد بود».
477 الطبقات الكبرى - به نقل از ابو هُرَيره -: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به خانۀ مدراس(1)رفت و فرمود:
«عالم ترينِ خود را نزد من بفرستيد».).
1) . يعنى خانۀ بزرگ و مُدرّس تورات يا جايگاه تدريس آن (ر. ك: فتح البارى: ج 12 ص 283).
اللّهُ بِهِ عَلَيهِم وأطعَمَهُم مِنَ المَنِّ وَالسَّلوى(1)، وظَلَّلَهُم بِهِ مِنَ الغَمامِ: أتَعلَمُ أنّي رَسولُ اللّهِ؟ قالَ: اللّهُمَّ نَعَم، وإنَّ القَومَ لَيَعرِفونَ ما أعرِفُ، وإنَّ صِفَتَكَ ونَعتَكَ لَمُبَيَّنٌ فِي التَّوراةِ ولكِنَّهُم حَسَدوكَ.
قالَ: فَما يَمنَعُكَ أنتَ؟ قالَ: أكرَهُ خِلافَ قَومي، وعَسى أن يَتَّبِعوكَ ويُسلِموا فَاُسلِمَ.(2)
478 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: صِفَتي [في التوراة](3)أحمَدُ المُتَوَكِّلُ، لَيسَ بِفَظٍّ ولا غَليظٍ، يَجزي بِالحَسَنَةِ الحَسَنَةَ، ولا يُكافِئُ السَّيِّئَةَ، مَولِدُهُ بِمَكَّةَ، ومُهاجَرُهُ طَيبَةُ(4)، واُمَّتُهُ الحَمّادونَ، يَأتَزِرونَ عَلى أنصافِهِم ويُوَضِّئونَ(5)أطرافَهُم، أناجيلُهم في صُدورِهِم، يَصُفّونَ لِلصَّلاةِ كَما يَصُفّونَ لِلقِتالِ، قُربانُهُمُ الَّذي يَتَقَرَّبونَ بِهِ إلَيَّ دِماؤُهُم، رُهبانٌ بِاللَّيلِ لُيوثٌ بِالنَّهارِ.(6)
479 صحيح البخاري عن عطاء بن يسار: لَقيتُ عَبدَاللّهِ بنَ عَمرِو بنِ العاصِ، قُلتُ:
أخبِرني عَن صِفَةِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فِي التَّوراةِ، قالَ: أجَل وَاللّهِ، إنَّهُ لَمَوصوفٌ فِي التَّوراةِ بِبَعضِ صِفَتِهِ فِي القُرآنِ: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً»(7)وحِرزاً لِلاُمِّيّينَ، أنتَ عَبدي ورَسولي، سَمَّيتُكَ المُتَوَكِّلَ، لَيسَ بِفَظٍّ(8)ولا غَليظٍ،).
1) . المَنُّ: شيء كالطلّ فيه حلاوة يسقط على الشجر، والسلوى: طائر (مفردات ألفاظ القرآن: ص 778 «منن»).
2) . الطبقات الكبرى: ج 1 ص 164، تاريخ دمشق: ج 3 ص 418 ح 768.
3) . ما بين المعقوفتين توضيح يستفاد من ساير الروايات التي فيها تلك الفقرات.
4) . طَيْبَةُ: اسم مدينة الرسول صلى الله عليه و آله (الصحاح: ج 1 ص 173 «طيب»).
5) . في المصدر: «ويوصون»، والتصويب من كنز العمّال.
6) . المعجم الكبير: ج 10 ص 89 ح 10046 عن عبد اللّه بن مسعود، الفردوس: ج 2 ص 400 ح 3779 عن جابر، كنز العمّال: ج 11 ص 401 ح 31866.
7) . الأحزاب: 45.
8) . فَظٌّ غليظ: هما بمعنى السيّئ الخُلُق القاسي القلب (مجمع البحرين: ج 3 ص 1404 «فظظ»).
گفتند: عبد اللّه بن صوريا [، عالِم ترينِ ما] است. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با او خلوت كرد و وى را به دينش و به نعمت هايى كه خدا به ايشان (بنى اسرائيل) داد، و گزْانَگبين و بِلدِرچينى كه به ايشان خورانْد، و ابرى كه بر سرشان سايه افكن ساخت، سوگند داد و فرمود: «آيا مى دانى كه من، فرستادۀ خدا هستم؟».
گفت: آرى، البتّه! و آنچه را من مى دانم، ديگران [از يهود] هم مى دانند. وصف و ويژگى هاى تو، در تورات، بيان شده است؛ ليكن بر تو حسادت مى كنند.
فرمود: «چه چيز، مانع تو مى شود [كه به من، ايمان آورى]؟».
گفت: دوست ندارم با قومم مخالفت كنم. خدا كند كه آنها از تو پيروى كنند و اسلام بياورند تا من هم مسلمان شوم.
478 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: اوصاف من [در تورات]،(1)چنين است: ستوده تر، توكّل كننده. نه درشت خوى است و نه سنگ دل. نيكى را با نيكى، پاسخ مى دهد و بدى را تلافى نمى كند.
زادگاهش مكّه است و هجرتگاهش طَيْبه.(2)امّت او، ستايشگران [خدا] هستند. ازار به كمر مى بندند، دست و پاهاى خود را مى شويند (وضو مى گيرند)، انجيل هاى (كتاب آسمانى) آنها، در سينه هايشان است. براى نماز، همچنان صف مى بندند كه براى پيكار.
وسيلۀ تقرّبشان به من، خون هايشان است و راهبان شب و شيرانِ روزند.
479 صحيح البخارى - به نقل از عطاء بن يَسار -: به عبد اللّه بن عمرو بن عاص بر خوردم. به او گفتم: مرا از اوصاف پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در تورات، خبر ده.
گفت: آرى. به خدا، پاره اى از اوصاف او در تورات، همان است كه در قرآن، آمده است: «اى پيامبر! ما تو را گواه و مژده رسان و هشدار دهنده فرستاديم» و پناهى براى مردمان امّى. تو بندۀ من و فرستادۀ من هستى. تو را توكّل كننده ناميدم. نه درشت خوست، نه سنگ دل، و نه اهل به راه انداختن هياهو در كوچه و بازار. بدى را با بدى، پاسخ نمى دهد؛ت.
ولا سَخّابٍ(1)فِي الأَسواقِ، ولا يَدفَعُ بِالسَّيِّئَةِ السَّيِّئَةَ، ولكِن يَعفو ويَغفِرُ، ولَن يَقبِضَهُ اللّهُ حَتّى يُقيمَ بِهِ المِلَّةَ العَوجاءَ بِأَن يَقولوا: لا إلهَ إلَّااللّهُ، ويَفتَحَ بِها أعيُناً عُمياً، وآذاناً صُمّاً، وقُلوباً غُلفاً.(2)
480 مسند ابن حنبل عن أبي صخر العقيلي: حَدَّثَني رَجُلٌ مِنَ الأَعرابِ، قالَ: جَلَبتُ جَلوبَةً إلَى المَدينَةِ في حَياةِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَلَمّا فَرَغتُ مِن بَيعَتي، قُلتُ: لَأَلقَيَنَّ هذَا الرَّجُلَ، فَلَأَسمَعَنَّ مِنهُ، قالَ: فَتَلَقّاني بَينَ أبي بَكرٍ وعُمَرَ يَمشونَ، فَتَبِعتُهُم في أقفائِهِم حَتّى أتَوا عَلى رَجُلٍ مِنَ اليَهودِ، ناشِراً التَّوراةَ يَقرَؤُها، يُعَزّي بِها نَفسَهُ عَلَى ابنٍ لَهُ فِي المَوتِ، كَأَحسَنِ الفِتيانِ وأجمَلِهِ.
فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: أنشُدُكَ بِالَّذي أنزَلَ التَّوراةَ، هَل تَجِدُ في كِتابِكَ ذا صِفَتي ومَخرَجي؟ فَقالَ بِرَأسِهِ هكَذا؛ أي لا، فَقالَ ابنُهُ: إي(3)وَالَّذي أنزَلَ التَّوراةَ، إنّا لَنَجِدُ في كِتابِنا صِفَتَكَ ومَخرَجَكَ، وأشهَدُ أن لا إلهَ إلَّااللّهُ، وأنَّكَ رَسولُ اللّهِ.
فَقالَ: «أقيمُوا اليَهودِيَّ(4)عَن أخيكُم» ثُمَّ وَلِيَ كَفنَهُ وحَنَّطَهُ، وصَلّى عَلَيهِ.(5)
481 سنن الدارمي عن ابن عبّاس: إنَّهُ سَأَلَ كَعبَ الأَحبارِ: كَيفَ تَجِدُ نَعتَ رَسولِ اللّه صلى الله عليه و آله فِي التَّوراةِ؟
فَقالَ كَعبٌ: نَجِدُهُ مُحَمَّدَ بنَ عَبدِاللّهِ يولَدُ بِمَكَّةَ، ويُهاجِرُ إلى طابَةَ(6)...، ولَيسَ).
1) . الصَّخَبُ والسَّخَبُ: الضجّة واختلاط الأصوات للخصام (لسان العرب: ج 1 ص 521 «صخب»).
2) . صحيح البخاري: ج 2 ص 747 ح 2018، مسند ابن حنبل: ج 2 ص 584 ح 6633، السنن الكبرى: ج 7 ص 72 ح 13300، سنن الدارمي: ج 1 ص 9 ح 6، الطبقات الكبرى: ج 1 ص 360 كلاهما عن عبداللّه بن سلام نحوه، كنز العمّال: ج 12 ص 390 ح 35414.
3) . في المصدر: «إنّي» بدل «إي»، والصواب ما أثبتناه كما في تفسير ابن كثير.
4) . في المصدر: «اليهود» بدل «اليهوديّ»، والصواب ما أثبتناه كما في تفسير ابن كثير.
5) . مسند ابن حنبل: ج 9 ص 128 ح 23551، تفسير ابن كثير: ج 3 ص 481.
6) . طابة: من أسماء مدينة النبيّ صلى الله عليه و آله (مجمع البحرين: ج 2 ص 29 «طيب»).
بلكه مى بخشد و گذشت مى كند. خداوند، جان وى را نمى ستانَد تا آن گاه كه به وسيلۀ او، آيين منحرف شده را به مسير درست بياورد و بگويند: «معبودى جز خداى يگانه نيست» و به واسطۀ آن آيين، چشمان كور و گوش هاى كَر و دل هاى فرو بسته را بگشايد.
480 مسند ابن حنبل - به نقل از ابو صَخْر عقيلى -: مردى از باديه نشينان برايم گفت: در زمان حيات پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كالايى براى فروش به مدينه آوردم و پس از فروختن آنها، با خود گفتم: بايد اين مرد را ملاقات كنم و سخنانش را بشنوم.
پس او را ديدم كه در ميان ابو بكر و عمر، حركت مى كند. دنبالشان كردم تا آن كه به مردى يهودى برخوردند كه تورات را گشوده و مشغول خواندن آن بود و به وسيلۀ آن، خود را در غم فرزندش - كه در حال جان دادن بود و جوانى بس خوب رو و زيبا بود -، تسلّى مى داد.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «تو را به آن كه تورات را فرو فرستاد، سوگند مى دهم، آيا در اين كتاب خود، از اوصاف من و ظهورم، چيزى مى يابى؟».
مرد با حركت سرش گفت: نه.
فرزندش گفت: چرا. سوگند به آن كه تورات را فرو فرستاد، ما در كتابمان، اوصاف تو و ظهورت را مى يابيم. گواهى مى دهم كه معبودى جز خداى يگانه نيست و تو، فرستادۀ خدا هستى.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اين مرد يهودى را از كنار برادرتان بلند كنيد».
سپس خود به كفن و دفن او پرداخت و بر وى، نماز خواند.
481 سنن الدارمى - به نقل از ابن عبّاس -: از كعب الأحبار پرسيد [م]: توصيف پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را در تورات، چگونه مى يابى؟
كعب گفت: او را چنين مى يابيم: محمّد پسر عبد اللّه. در مكّه، زاده مى شود و به
بِفَحّاشٍ، ولا صَخّابٍ فِي الأَسواقِ، ولا يُكافِئُ بِالسَّيِّئَةِ السَّيِّئَةَ، ولكِن يَعفو ويَغفِرُ، امَّتُهُ الحَمّادونَ؛ يَحمَدونَ اللّهَ في كُلِّ سَرّاءَ وضَرّاءَ، ويُكَبِّرونَ اللّهَ عَلى كُلِّ نَجدٍ(1)، يُوَضِّئونَ أطرافَهُم، ويَأتَزِرونَ في أوساطِهِم، يَصُفّونَ في صَلاتِهِم كَما يَصُفّونَ في قِتالِهِم، دَوِيُّهُم في مَساجِدِهِم كَدَوِيِّ النَّحلِ، يُسمَعُ(2)مُناديهِم في جَوِّ السَّماءِ.(3)
482 الإمام عليّ عليه السلام: لَم يُخلِ اللّهُ سُبحانَهُ خَلقَهُ مِن نَبِيٍّ مُرسَلٍ، أو كِتابٍ مُنزَلٍ، أو حُجَّةٍ لازِمَةٍ، أو مَحَجَّةٍ(4)قائِمَةٍ؛ رُسُلٌ لا تُقَصِّرُ بِهِم قِلَّةُ عَدَدِهِم، ولا كَثرَةُ المُكَذِّبينَ لَهُم، مِن سابِقٍ سُمِّيَ لَهُ مَن بَعدَهُ، أو غابِرٍ عَرَّفَهُ مَن قَبلَهُ، عَلى ذلِكَ نَسَلَتِ القُرونُ، ومَضَتِ الدُّهورُ، وسَلَفَتِ الآباءُ، وخَلَفَتِ الأَبناءُ.(5)
483 عنه عليه السلام: إنَّ يَهودِيّاً كانَ يُقالُ لَهُ جُرَيجِرَةُ، كانَ لَهُ عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله دَنانيرُ، فَتَقاضَى النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله، فَقالَ لَهُ: يا يَهودِيُّ ما عِندي ما اعطيكَ، قالَ: فَإِنّي لا افارِقُكَ يا مُحَمَّدُ حَتّى تُعطِيَني، فَقالَ صلى الله عليه و آله: إذاً أجلِسُ مَعَكَ فَجَلَسَ مَعَهُ. فَصَلّى رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله في ذلِكَ المَوضِعِ الظُّهرَ وَالعَصرَ وَالمَغرِبَ وَالعِشاءَ الآخِرَةَ وَالغَداةَ، وكانَ أصحابُ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَتَهَدَّدونَهُ ويَتَوَعَّدونَهُ، فَفَطِنَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَقالَ: مَا الَّذي تَصنَعونَ بِهِ؟
فَقالوا: يا رَسولَ اللّهِ، يَهودِيٌّ يَحبِسُكَ؟! فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: مَنَعَني رَبّي أن أظلِمَ مُعاهَداً(6)ولا غَيرَهُ.).
1) . النَّجد: ما ارتفع من الأرض (المصباح المنير: ص 593 «نجد»).
2) . في المصدر: «يستمع»، والتصويب من المصادر الاُخرى.
3) . سنن الدارمي: ج 1 ص 10 ح 8، الطبقات الكبرى: ج 1 ص 360 وليس فيه ذيله من «اُمّته الحمّادون»، تاريخ دمشق: ج 1 ص 185؛ بحار الأنوار: ج 64 ص 239.
4) . المَحَجّة: الطريق، وقيل: جادّة الطريق (لسان العرب: ج 2 ص 228 «حجج»).
5) . نهج البلاغة: الخطبة 1، الصراط المستقيم: ج 1 ص 113 وفيه صدره إلى «محجّة قائمة» فقط، بحار الأنوار: ج 11 ص 61 ح 70.
6) . المُعاهَدُ: الذمّي. وأهل العهد: أهل الذِمّة، فإذا أسلموا سقط عنهم اسم العهد (لسان العرب: ج 3 ص 312 «عهد»).
طابه،(1)هجرت مى كند.... ناسزاگو نيست. در كوچه و بازارها، هياهو نمى كند. بدى را با بدى، پاسخ نمى دهد؛ بلكه مى بخشد و گذشت مى كند. امّتش، ستايشگران اند. خداى را در هر خوشى و ناخوشى، سپاس مى گويند. به هر بلندايى، خدا را به بزرگى، ياد مى كنند [و «اللّه أكبر» سر مى دهند]. دست ها و پاهايشان را مى شويند (وضو مى گيرند)، و ازار به كمر مى بندند. در نمازشان، چنان صف مى بندند كه در پيكارشان. زمزمه هايشان در مسجدهايشان، چونان نواى زنبوران عسل، بلند است و بانگ مؤذّن آنان، در فضاى آسمان، شنيده مى شود.
482 امام على عليه السلام: خداوند سبحان، هيچ گاه خلق خود را از وجود پيامبرى مُرسَل، يا كتابى آسمانى، يا حجّتى قاطع و يا راهى روشن، بى بهره نگذاشته است؛ پيامبرانى كه نه اندكْشمار بودنشان، آنان را از ادامۀ كارشان، باز مى دارد، نه بسيارىِ منكرانشان، و خواه پيامبرى كه در گذشته بوده و نام پيامبر بعدى براى او گفته شده، يا پيامبرى كه در آينده آمده و پيامبر پيش از او، وى را معرّفى كرده است. بر همين منوال، نسل ها گذشت و روزگاران، سپرى شد و پدران رفتند و فرزندان، جاى آنان را گرفتند.
483 امام على عليه السلام: يهودى اى به نام جُرَيْجِره، چند دينارى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله طلبكار بود. آن را از پيامبر صلى الله عليه و آله مطالبه كرد. ايشان فرمود: «اى يهودى! اكنون ندارم كه بدهم».
يهودى گفت: اى محمّد! رهايت نمى كنم تا به من بپردازى.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «پس با تو مى نشينم».
پيامبر با او نشست، چندان كه در همان جا، نماز ظهر و عصر، و مغرب و عشا، و صبح [روز بعد] را خوانْد.
ياران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن مرد را تهديد مى كردند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله متوجّه شد و فرمود: «با او چه مى كنيد؟!».
گفتند: اى پيامبر خدا! يك يهودى شما را نگه دارد؟!
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «پروردگارم، مرا از ستم كردن به ذِمّى و غير ذِمّى، منع كرده است».ت.
1) . يكى از نام هاى شهر مدينه است.
فَلَمّا تَرَحَّلَ النَّهارُ، قالَ اليَهودِيُّ: أشهَدُ أن لا إلهَ إلَّااللّهُ، وأشهَدُ أن مُحَمَّداً عَبدُهُ ورَسولُهُ، وقالَ: شَطرُ مالي في سَبيلِ اللّهِ، أما وَاللّهِ، ما فَعَلتُ الَّذي فَعَلتُ بِكَ إلّا لِأَنظُرَ إلى نَعتِكَ فِي التَّوراةِ، مُحَمَّدُ بنُ عَبدِاللّهِ، مَولِدُهُ بِمَكَّةَ ومُهاجَرُهُ بِطَيبَةَ...، لَيسَ بِفَظٍّ ولا غَليظٍ، ولا سَخّابٍ فِي الأَسواقِ، ولا مُتَزَيٍّ بِالفُحشِ ولا قَولِ الخَنا(1)، أشهَدُ أن لا إلهَ إلَّااللّهُ، وأنَّكَ رَسولُ اللّهِ، هذا مالي فَاحكُم فيهِ بِما أراكَ اللّهُ، وكانَ اليَهودِيُّ كَثيرَ المالِ.(2)
484 الإمام الباقر عليه السلام - في قَولِهِ تَعالى: «يَجِدُونَهُ» -: يَعنِي اليَهودَ وَالنّصارى، صِفَةَ مُحَمَّدٍ وَاسمَهُ «مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ»(3).(4)
485 عنه عليه السلام: لَم تَزَلِ الأَنبِياءُ تُبَشِّرُ بِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله حَتّى بَعَثَ اللّهُ تَبارَكَ وتَعالَى المَسيحَ عيسَى بنَ مَريَمَ، فَبَشَّرَ بِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله، وذلِكَ قَولُهُ تَعالى: «يَجِدُونَهُ» يَعنِي اليَهودَ وَالنَّصارى «مَكْتُوباً» يَعني صِفَةَ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله «عِنْدَهُمْ» يَعني - «فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ» وهُوَ قَولُ اللّهِ عز و جل يُخبِرُ عَن عيسى: «وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ» وبَشَّرَ موسى وعيسى بِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله كَما بَشَّرَ الأَنبِياءُ عليهم السلام بَعضُهُم بِبَعضٍ، حَتّى بَلَغَت مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله.(5)9.
1) . الخَنَا: الفُحشُ (الصحاح: ج 6 ص 2332 «خنا»).
2) . المستدرك على الصحيحين: ج 2 ص 678 ح 4242، تاريخ دمشق: ج 1 ص 184، دلائل النبوّة للبيهقي: ج 6 ص 280 كلّها عن إسماعيل بن موسى عن أبيه الإمام الكاظم عن آبائه عليهم السلام، كنز العمّال: ج 12 ص 407 ح 35443؛ الأمالي للصدوق: ص 551 ح 737، الجعفريّات: ص 182 كلاهما عن إسماعيل بن موسى عن أبيه الإمام الكاظم عن آبائه عنه عليهم السلام نحوه، بحار الأنوار: ج 16 ص 216 ح 5.
3) . الأعراف: 157.
4) . تفسير العيّاشي: ج 2 ص 31 ح 87 عن الثمالي، بحار الأنوار: ج 15 ص 227 ح 50.
5) . الكافي: ج 8 ص 117 ح 92، كمال الدين: ص 217 ح 2 نحوه وكلاهما عن أبي حمزة، بحار الأنوار: ج 11 ص 48 ح 49.
چون روز، سپرى شد، مرد يهودى گفت: گواهى مى دهم كه معبودى جز خداى يگانه نيست، و گواهى مى دهم كه محمّد، بنده و فرستادۀ اوست و نصف دارايى ام را در راه خدا دادم. به خدا سوگند، من، اين كار را با تو نكردم، مگر براى اين كه اوصافى را كه از تو در تورات آمده است، بيازمايم: محمّد پسر عبد اللّه، زادگاهش مكّه است و هجرتگاهش طَيْبه.... نه درشت خوست و نه سنگ دل. نه اهل هياهو به راه انداختن در كوچه و بازار است و نه زبانش را به فحش و ناسزا مى آلايد. گواهى مى دهم كه معبودى جز خداى يگانه نيست و تو، فرستادۀ خدا هستى. اينك، دارايى من در اختيار توست و هر گونه كه خداوند به تو فرموده است، در بارۀ آن، حكم كن.
آن مرد يهودى، دارايىِ بسيار داشت.
484 امام باقر عليه السلام - در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «او را مى يابند» -: يعنى يهوديان و مسيحيان، اوصاف محمّد و نام او را «نزد خود در تورات و انجيل نوشته مى يابند كه ايشان را به كار پسنديده، فرمان مى دهد و از كار ناپسند، باز مى دارد».
485 امام باقر عليه السلام: پيامبران، يكى پس از ديگرى، به ظهور محمّد صلى الله عليه و آله، بشارت مى دادند تا آن گاه كه خداوند - تبارك و تعالى -، مسيح عيسى بن مريم عليه السلام را بر انگيخت. او نيز به آمدن محمّد صلى الله عليه و آله، بشارت داد، و اين، سخن خداوند متعال است كه: «او را مى يابند»؛ يعنى يهوديان و مسيحيان، «نوشته» يعنى اوصاف محمّد صلى الله عليه و آله را «نزد خود»، يعنى «در تورات و انجيل [كه] آنان را به كار پسنديده، فرمان مى دهد و از كار ناپسند، باز مى دارد». اين، سخن خداوند عز و جل، از قول عيسى عليه السلام خبر مى دهد كه: «و به پيامبرى بشارت مى دهم كه پس از من مى آيد و نامش، احمد است». [آرى.] موسى عليه السلام و عيسى عليه السلام به ظهور محمّد صلى الله عليه و آله بشارت دادند، چنان كه پيامبران، هر يك از آمدن ديگرى بشارت دادند، تا آن كه به محمّد صلى الله عليه و آله رسيد.
487 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: إنّي عِندَ اللّهِ مَكتوبٌ لَخاتَمَ النَّبِيّينَ وإنَّ آدَمَ لَمُنجَدِلٌ(5)في طينَتِهِ، وساُخبِرُكُم بِأَوَّلِ ذلِكَ: دَعوَةَ أبي إبراهيمَ، وبِشارَةُ عيسى بي، وَالرُّؤيَا الَّتي رَأَت امّي وكَذلِكَ امَّهاتُ النَّبِيّينَ يَرينَ، إنَّها رَأَت حينَ وَضَعَتني أنَّهُ خَرَجَ مِنها نورٌ أضاءَت مِنهُ قُصورُ الشّامِ.(6)
488 تفسير القمّي: قَولُهُ: «فَلَمّا زاغُوا أَزاغَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ»(6) أي شَكَّكَ اللّهُ قُلُوبَهُم، ثُمَّ حَكى قَولَ عيسى عليه السلام لِبَني إسرائيلَ: «إِنِّي رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمّا جاءَهُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِينٌ»(7).(8)
489 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: بي وَاللّهِ بَشَّرَ الأَوَّلونَ مِنَ النَّبِيّينَ وَالمُرسَلينَ.(9)6.
1) . إشارة إلى الآية (129) من سورة البقرة.
2) . إشارة إلى الآية
3) من سورة الصفّ.
4) . الخصال: ص 177 ح 236، إعلام الورى: ج 1 ص 56 و فيه «نور» بدل «شيء»، بحار الأنوار: ج 16 ص 321 ح 9؛ مسند ابن حنبل: ج 8 ص 295 ح 22324، المعجم الكبير: ج 8 ص 175 ح 7729، مسند الطيالسي: ص 155 ح 1140، مسند الشاميّين: ج 2 ص 402 ح 1582 وفيها «نورٌ» بدل «شيء»، كنز العمّال: ج 11 ص 383 ح 31829.
5) . المُجَدَّلُ: المُلقى بالجدالة وهي الأرض، ومنه حديث ابن صيّاد: وهو منجدل في الشمس (لسان العرب: ج 11 ص 104 «جدل»).
6) . تفسير الطبري: ج 14 الجزء 28 ص 87، مسند ابن حنبل: ج 6 ص 84 ح 17150، المستدرك على الصحيحين: ج 2 ص 656 ح 4175، صحيح ابن حبّان: ج 14 ص 313 ح 6404، المعجم الكبير: ج 18 ص 252 ح 629 كلّها عن عرباض بن سارية وكلّها نحوه، كنز العمّال: ج 11 ص 418 ح 31960.
7) . الصفّ: 6.
8) . تفسير القمّي: ج 2 ص 365، بحار الأنوار: ج 16 ص 96 ح 33.
9) . الاحتجاج: ج 1 ص 145 ح 32، اليقين: ص 351 كلاهما عن علقمة بن محمّد الحضرمي عن الإمام الباقر عليه السلام، العدد القويّة: ص 173 ح 8 عن زيد بن أرقم، بحار الأنوار: ج 37 ص 208 ح 86.
486 الخصال - به نقل از ابو امامه -: گفتم: اى پيامبر خدا! آغاز كار شما [و پيامبرى تان] چگونه بود؟
فرمود: «دعاى پدرم ابراهيم(1)و بشارت عيسى بن مريم.(2)و مادرم، [هنگام تولّدم [ خواب ديد كه از او چيزى (نورى) خارج گرديد كه بر اثر آن، كاخ هاى شام، روشن [و نمايان] شد».
487 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: آن گاه كه هنوز آدم در گِل خويش افتاده بود، من نزد خداوند، خاتم پيامبران، نوشته شده بودم. اينك، از آغاز آن به شما خبر مى دهم: [آغاز نبوّتم] دعاى پدرم ابراهيم و بشارت عيسى به آمدن من بود و رؤيايى كه مادرم ديد و همۀ مادران پيامبران نيز مى بينند. مادرم، هنگامى كه مرا به دنيا آورد، خواب ديد كه نورى از او خارج گرديد كه بر اثر آن، كاخ هاى شام، روشن [و نمايان] گشت.
488 تفسير القمّى: سخن او كه: «چون [از حق] برگشتند، خدا دل هايشان را برگردانيد»، يعنى خداوند، دل هاى آنان را دچار شك كرد. سپس گفتۀ عيسى عليه السلام به بنى اسرائيل را بازگو كرده، مى فرمايد: «من، فرستادۀ خدا به سوى شما هستم. تورات را كه پيش از من بوده، تصديق مى كنم و به فرستاده اى بشارت مى دهم كه پس از من مى آيد و نامش احمد است. پس وقتى براى آنان دلايل روشن آورد، گفتند: اين، جادويى آشكار است».
489 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: به خدا سوگند كه پيامبران و رسولان پيشين، به ظهور من، بشارت داده اند.ف.
وَالَّذي بَعَثَكَ بِالحَقِّ نَبِيّاً وَاختارَكَ لِلمُؤمِنينَ وَلِيّاً، لَقَد وَجَدتُ وَصفَكَ فِي الإِنجيلِ، ولَقَد بَشَّرَ بِكَ ابنُ البَتولِ.(1)
491 الإمام عليّ عليه السلام: ما مِن رَسولٍ سَلَفَ ولا نَبِيٍّ مَضى إلّاوقَد كانَ مُخبِراً امَّتَهُ بِالمُرسَلِ الوارِدِ مِن بَعدِهِ، ومُبَشِّراً بِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، وموصِياً قَومَهُ بِاتِّباعِهِ، ومُحَلِّيَهُ(2)عِندَ قَومِهِ لِيَعرِفوهُ بِصِفَتِهِ، ولِيَتَّبِعوهُ عَلى شَريعَتِهِ، ولِئَلّا يَضِلّوا فيهِ مِن بَعدِهِ، فَيَكونَ مَن هَلَكَ أو ضَلَّ بَعدَ وُقوعِ الإِعذارِ وَالإِنذارِ عَن بَيِّنَةٍ وتَعيينِ حُجَّةٍ.(3)
492 الإمام الباقر عليه السلام: إنَّ اللّهَ تَبارَكَ وتَعالى عَهِدَ إلى آدَمَ عليه السلام... فَلَمّا نَزَلَتِ التَّوراةُ عَلى موسى عليه السلام بَشَّرَ بِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله، وكانَ بَينَ يوسُفَ وموسى مِنَ الأَنبِياءِ [عَشَرَةٌ](4)وكانَ وَصِيُّ موسى يوشَعَ بنَ نونٍ عليهما السلام وهُوَ فَتاهُ الَّذي ذَكَرَهُ اللّهُ عز و جل في كِتابِهِ، فَلَم تَزَلِ الأَنبِياءُ تُبَشِّرُ بِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله حَتّى بَعَثَ اللّهُ تَبارَكَ وتَعالَى المَسيحَ عيسَى بنَ مَريَمَ، فَبَشَّرَ بِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله.(5)
493 عنه عليه السلام: بَشَّرَ الأَنبِياءُ عليهم السلام بَعضُهُم بِبَعضٍ، حَتّى بَلَغَت مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله.(6)
494 الإمام الصادق عليه السلام: لَمّا أن بَعَثَ اللّهُ عز و جل المَسيحَ عليه السلام، قالَ المَسيحُ لَهُم: إنَّهُ سَوفَ يَأتي مِن9.
1) . تاريخ دمشق: ج 3 ص 428، الدرّ المنثور: ج 3 ص 579 نقلاً عن البيهقي.
2) . حَلّاهُ: وصَفَهُ ونَعَتَهُ (انظر: تاج العروس: ج 19 ص 340 «حلى»).
3) . الكافي: ج 8 ص 25 ح 4 عن جابر بن يزيد عن الإمام الباقر عليه السلام.
4) . الزيادة ليست في المصدر، وأثبتناها من كمال الدين وبحار الأنوار.
5) . الكافي: ج 8 ص 113 ح 92، كمال الدين: ص 213 ح 2 نحوه وكلاهما عن أبي حمزة، بحار الأنوار: ج 11 ص 43 ح 49.
6) . الكافي: ج 8 ص 117 ح 92، كمال الدين: ص 217 ح 2 كلاهما عن أبي حمزة، بحار الأنوار: ج 11 ص 48 ح 49.
490 تاريخ دمشق - به نقل از ابن عبّاس -: جارود بن عبد اللّه آمد... و گفت: به خدا سوگند، اى پيامبر خدا!... سوگند به آن كه تو را حقيقتاً به پيامبرى بر انگيخت و به سرپرستى مؤمنان برگزيد، كه اوصاف تو را در انجيل يافته ام، و پسر آن بانوى باكره (عيسى بن مريم) به آمدن تو، بشارت داده است.
491 امام على عليه السلام: هيچ رسولى و پيامبرى در گذشته نبوده است، مگر اين كه به امّت خود، از پيامبرى كه پس از او مى آيد، خبر داده است و به ظهور پيامبر خدا صلى الله عليه و آله [نيز] بشارت داده و قومش را به پيروى از او، سفارش كرده است و اوصاف او را براى قومش، بيان كرده است تا از طريق اوصافش، وى را بشناسند و از شريعت او، پيروى كنند و پس از او، در بارۀ [تشخيص] آن پيامبر، گم راه نشوند، تا اگر كسى بعد از اتمام حجّت و هشدار، هلاك يا گم راه شد، با دليل و حجّت باشد.
492 امام باقر عليه السلام: خداوند - تبارك و تعالى - به آدم عليه السلام فرمان داد... و چون تورات بر موسى عليه السلام نازل شد، به ظهور محمّد صلى الله عليه و آله بشارت داد. در فاصلۀ ميان يوسف عليه السلام و موسى عليه السلام، ده پيامبر ظهور كرد، و وصىّ موسى، يوشع بن نون عليهما السلام بود؛ همان جوان همراهش كه خداوند عز و جل در كتاب خود، از او ياد كرده است. پس پيامبران، پيوسته به آمدن محمّد صلى الله عليه و آله بشارت مى دادند، تا آن كه خداوند - تبارك و تعالى -، مسيح عيسى بن مريم عليه السلام را بر انگيخت و او [نيز] به ظهور محمّد صلى الله عليه و آله بشارت داد.
493 امام باقر عليه السلام: پيامبران عليهم السلام هر يك به ظهور ديگرى بشارت مى دادند، تا آن كه به محمّد صلى الله عليه و آله رسيد.
494 امام صادق عليه السلام: چون خداوند عز و جل مسيح عليه السلام را به پيامبرى بر انگيخت، مسيح به مردم فرمود: «همانا پس از من، پيامبرى خواهد آمد كه نامش، احمد و از فرزندان
بَعدي نَبِيٌّ اسمُهُ أحمَدُ(1)مِن وُلدِ إسماعيلَ عليه السلام، يَجيءُ بِتَصديقي وتَصديقِكُم، وعُذري وعُذرِكُم.(2)
495 عيون أخبار الرضا عليه السلام عن صفوان بن يحيى صاحب السابري: سَأَلَني أبو قُرَّةَ صاحِبُ الجاثلِيقِ(3)أن اوصِلَهُ إلَى الرِّضا عليه السلام، فَاستَأذَنتُهُ في ذلِكَ، فَقالَ عليه السلام: أدخِلهُ عَلَيَّ، فَلَمّا دَخَلَ عَلَيهِ قَبَّلَ بِساطَهُ، وقالَ: هكَذا عَلَينا في دينِنا أن نَفعَلَ بِأَشرافِ أهلِ زَمانِنا، ثُمَّ قالَ: أصلَحَكَ اللّهُ! ما تَقولُ في فِرقَةٍ ادَّعَت دَعوى فَشَهِدَت لَهُم فِرقَةٌ اخرى مُعَدَّلونَ؟ قالَ: الدَّعوى لَهُم. قالَ: فَادَّعَت فِرقَةٌ اخرى دَعوى فَلَم يَجِدوا شُهوداً مِن غَيرِهِم، قالَ: لا شَيءَ لَهُم، قالَ: فَإِنّا نَحنُ ادَّعَينا أنَّ عيسى روحُ اللّهِ وكَلِمَتُهُ ألقاها، فَوافَقَنا عَلى ذلِكَ المُسلِمونَ، وَادَّعَى المُسلِمونَ أنَّ مُحَمَّداً نَبِيٌّ فَلَم نُتابِعهُم عَلَيهِ، وما أجمَعنا عَلَيهِ خَيرٌ مِمَّا افتَرَقنا فيهِ.
فَقالَ لَهُ الرِّضا عليه السلام: مَا اسمُكَ؟ قالَ: يوحَنّا، قالَ: يا يوحَنّا، إنّا آمَنّا بِعيسَى بنِ مَريَمَ عليه السلام روحِ اللّهِ وكَلِمَتِهِ الَّذي كانَ يُؤمِنُ بِمُحَمَّدٍ ويُبَشِّرُ بِهِ، ويُقِرُّ عَلى نَفسِهِ أنَّهُ عَبدٌ مَربوبٌ، فَإِن كانَ عيسَى الَّذي هُوَ عِندَكَ روحُ اللّهِ وكَلِمَتُهُ لَيسَ هُوَ الَّذي آمَنَ بِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله وبَشَّرَ بِهِ، ولا هُوَ الَّذي أقَرَّ للّهِِ عز و جل بِالعُبودِيَّةِ وَالرُّبوبِيَّةِ فَنَحنُ مِنهُ بُرَآءُ، فَأَينَ اجتَمَعنا؟ فَقامَ وقالَ لِصَفوانَ بنِ يَحيى: قُم فَما كانَ أغنانا عَن هذَا المَجلِسِ(4)!
496 التوحيد عن الحسن بن محمّد النوفلي - في مُناظَرَةِ الإِمامِ الرِّضا عليه السلام مَعَ أهلِ الأَديانِ وأصحابِ المَقالاتِ -: قالَ الجاثِليقُ [لِلرِّضا عليه السلام]: ما تَقولُ في نُبُوَّةِ عيسى عليه السلام3.
1) . انظر الآية: 6 من سورة الصفّ.
2) . الكافي: ج 1 ص 293 ح 3، بصائر الدرجات: ص 469 ح 4 نحوه وليس فيه «وعذري وعذركم» وكلاهما عن عبدالحميد بن أبي الديلم، بحار الأنوار: ج 17 ص 142 ح 29.
3) . الجَثليق والجاثليق: متقدّم الأساقفة - يونانيّة - (المنجد: ص 79 «جثل»).
4) . عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 2 ص 230 ح 1، بحار الأنوار: ج 10 ص 341 ح 3.
اسماعيل عليه السلام است. او من و شما را تصديق مى كند و مى پذيرد».
495 عيون أخبار الرضا عليه السلام - به نقل از صفوان بن يحيى، فروشندۀ لباس شاپورى -: ابو قُرّه، دوست جاثَليق،(1)از من خواست كه او را خدمت امام رضا عليه السلام ببرم. من در اين باره، از ايشان اجازه خواستم. فرمود: «او را بياور».
چون بر امام عليه السلام وارد شد، فرش زير پاى ايشان را بوسيد و گفت: وظيفۀ دينى ما اين است كه با بزرگان زمان خود، چنين رفتار كنيم.
سپس افزود: خداوند، كار تو را به سامان دارد! چه مى گويى در بارۀ فرقه اى كه ادّعايى دارند و فرقه اى ديگر بر حقّانيت آن فرقه در ادّعايشان، گواهى مى دهند؟
فرمود: «ادّعايشان ثابت است».
ابو قُرّه گفت: فرقه اى ديگر، ادّعايى دارند؛ امّا [براى اثبات ادّعايشان،] شاهدى از غير خودشان، پيدا نمى كنند.
فرمود: «ادّعايشان مردود است».
ابو قُرّه گفت: پس ما ادّعا مى كنيم كه عيسى، روح خدا و كلمۀ اوست كه آن را [در رحِم مريم] قرار داد، و مسلمانان، در اين ادّعا با ما موافق اند و مسلمانان، ادّعا مى كنند كه محمّد، پيامبر است؛ ولى ما با اين ادّعاى آنها، موافقت نداريم. بديهى است كه آنچه همۀ ما بر آن اجماع داريم، بر آنچه در آن اختلاف داريم، برترى دارد.
امام رضا عليه السلام فرمود: «نام تو چيست؟». گفت: يوحنّا.
فرمود: «اى يوحنّا! ما به آن عيسى بن مريم عليه السلام و روح خدا و كلمۀ او ايمان داريم كه به محمّد، ايمان داشت و مژدۀ آمدن او را مى داد و خود را بنده و مربوب مى دانست. پس اگر عيسايى كه تو او را روح و كلمۀ خدا مى دانى، همانى نيست كه به محمّد صلى الله عليه و آله ايمان داشته و به ظهور او بشارت داده و به بنده بودن خود و ربوبيّت خداوند عز و جل اقرار داشته است، ما از او بيزاريم. پس كجا اجماع داريم؟».
ابو قُرّه برخاست و به صفوان بن يحيى گفت: برخيز كه اين مجلس، به ما سودى نبخشيد!
496 التوحيد - به نقل از حسن بن محمّد نوفلى، در بيان مناظرۀ امام رضا عليه السلام با پيروان اديان و فرقه هاى گوناگون -: جاثليق [به امام رضا عليه السلام] گفت: در بارۀ پيامبرىِ عيسى عليه السلام و كتابف.
1) . جاثليق: واژه اى است يونانى به معناى سَراُسقف.
وكِتابِهِ، هَل تُنكِرُ مِنهُما شَيئاً؟
قالَ الرِّضا عليه السلام: أنَا مُقِرٌّ بِنُبُوَّةِ عيسى وكِتابِهِ وما بَشَّرَ بِهِ امَّتَهُ وأقَرَّ بِهِ الحَوارِيّونَ، وكافِرٌ بِنُبُوَّةِ كُلِّ عيسى لَم يُقِرَّ بِنُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله وبِكِتابِهِ، ولَم يُبَشِّر بِهِ امَّتَهُ.
قالَ الجاثِليقُ: ألَيسَ إنَّما تُقطَعُ الأَحكامُ بِشاهِدَي عَدلٍ؟ قالَ: بَلى، قالَ: فَأَقِم شاهِدَينِ مِن غَيرِ أهلِ مِلَّتِكَ عَلى نُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ مِمَّن لا تُنكِرُهُ النَّصرانِيَّةُ، وسَلنا مِثلَ ذلِكَ مِن غَيرِ أهلِ مِلَّتِنا.
قالَ الرِّضا عليه السلام: الآنَ جِئتَ بِالنَّصَفَةِ يا نَصرانِيُّ، ألا تَقبَلُ مِنِّي العَدلَ المُقَدَّمَ عِندَ المَسيحِ عيسَى بنِ مَريَمَ؟ قالَ الجاثِليقُ: ومَن هذَا العَدلُ، سَمِّهِ لي؟ قالَ: ما تَقولُ في يوحَنَّا الدَّيلَمِيِّ؟ قالَ: بَخٍ بَخٍ، ذَكَرتَ أحَبَّ النّاسِ إلَى المَسيحِ، قالَ: فَأَقسَمتُ عَلَيكَ، هَل نَطَقَ الإِنجيلُ أنَّ يوحَنّا قالَ: إنَّ المَسيحَ أخبَرَني بِدينِ مُحَمَّدٍ العَرَبِيِّ، وبَشَّرَني بِهِ أنَّهُ يَكونُ مِن بَعدِهِ فَبَشَّرتُ بِهِ الحَوارِييّنَ فَآمَنوا بِهِ؟ قالَ الجاثلِيقُ: قَد ذَكَرَ ذلِكَ يوحَنّا عَنِ المَسيحِ، وبَشَّرَ بِنُبُوَّةِ رَجُلٍ وبِأَهلِ بَيتِهِ ووَصِيِّهِ، ولَم يُلَخِّص مَتى يَكونُ ذلِكَ، ولَم يُسَمِّ لَنَا القَومَ فَنَعرِفَهُم؟
قالَ الرِّضا عليه السلام: فَإِن جِئناكَ بِمَن يَقرَأُ الإِنجيلَ فَتَلا عَلَيكَ ذِكرَ مُحَمَّدٍ وأهلِ بَيتِهِ واُمَّتِهِ أتُؤمِنُ بِهِ؟ قالَ: سَديداً.
قالَ الرِّضا عليه السلام لِقِسطاسَ(1)الرّومِيِّ: كَيفَ حِفظُكَ لِلسِّفرِ الثّالِثِ مِنَ الإِنجيلِ؟ قالَ:
ما أحفَظَني لَهُ! ثُمَّ التَفَتَ إلى رَأسِ الجالوتِ، فَقالَ: ألَستَ تَقرَأُ الإِنجيلَ؟ قالَ: بَلى لَعَمري، قالَ: فَخُذ عَلَى السِّفرِ الثّالِثِ، فَإِن كانَ فيهِ ذِكرُ مُحَمَّدٍ وأهلِ بَيتِهِ واُمَّتِهِ سَلامُ».
1) . هكذا في المصدر، وفي عيون أخبار الرضا عليه السلام وبحار الأنوار: «لنسطاس».
او، چه مى گويى؟ آيا منكر چيزى از آن دو هستى؟
امام رضا عليه السلام فرمود: «من به پيامبرىِ عيسى عليه السلام و كتاب او و آنچه امّتش و حواريان را به آن بشارت داد، ايمان دارم و به پيامبرىِ آن عيسايى كه به پيامبرىِ محمّد و كتاب او اقرار نداشته و امّتش را به آمدن او بشارت نداده، كافرم».
جاثليق گفت: آيا نه اين است كه ثابت شدن هر حكمى، نياز به دو شاهد عادل دارد؟
امام عليه السلام فرمود: «چرا».
جاثليق گفت: پس دو شاهد عادل از غير همكيشان خود، كه مسيحيت هم آنها را قبول داشته باشد، بر نبوّت محمّد، معرّفى كن. از ما نيز دو شاهد عادل از غير همكيشانمان بخواه.
امام رضا عليه السلام فرمود: «اينك، سخن به انصاف گفتى، اى مرد نصرانى! آيا شخص عادلى را كه نزد مسيح عيسى بن مريم عليه السلام، [مقام و] منزلتى داشت، از من مى پذيرى؟».
جاثليق گفت: اين شخص عادل، كيست؟ نامش را به من بگو.
امام عليه السلام فرمود: «نظرت در بارۀ يوحنّا ديلمى چيست؟».
جاثليق گفت: بَه بَه! از محبوب ترين انسان در نزد مسيح، نام بردى.
امام عليه السلام فرمود: «پس تو را به او سوگند مى دهم كه: آيا انجيل، نگفته است كه: "يوحنّا گفت: مسيح، مرا از دين محمّدِ عرب، خبر داد، و به من بشارت داد كه وى، پس از او خواهد آمد و من هم ظهور او را به حواريان، مژده دادم و آنها به او، ايمان آوردند"؟».
جاثليق گفت: البتّه يوحنّا، اين را از قول مسيح، گفته و به پيامبرىِ مردى و [نيز] به اهل بيت و وصىّ او، بشارت داده است؛ ولى معيّن نكرده كه اين امر، چه وقت رُخ خواهد داد؟ و آنها را برايمان نام نبرده است تا بشناسيمشان.
امام رضا عليه السلام فرمود: «اگر كسى را كه بتواند انجيل بخواند، برايت بياوريم و او مطالب مربوط به محمّد و اهل بيت او و امّتش را برايت بخواند، آيا به او ايمان مى آورى؟».
جاثليق گفت: نيكوست.
امام رضا عليه السلام به قِسطاس رومى گفت: سِفْر سوم انجيل را تا چه حد، از حفظ دارى؟».
قِسطاس گفت: كاملاً از حفظم.
امام عليه السلام رو به رأس الجالوت كرد و فرمود: «آيا تو انجيل نمى خوانى!».
گفت: به جان خودم سوگند، آرى!
امام عليه السلام فرمود: «پس به سِفْر سوم بنگر، اگر در آن، از محمّد و اهل بيت او و امّتش - كه درود خدا بر ايشان باد -، ياد شده بود، شهادت دهيد، و اگر در آن از او يادى نشده بود، شهادت ندهيد».
آن گاه، امام عليه السلام شروع به خواندن سِفْر سوم كرد و چون به سخن از پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد،
اللّهِ عَلَيهِم فَاشهَدوا لي، وإن لَم يَكُن فيهِ ذِكرُهُ فَلا تَشهَدوا لي.
ثُمَّ قَرَأَ عليه السلام السِّفرَ الثّالِثَ، حَتّى إذا بَلَغَ ذِكرَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله وَقَفَ، ثُمَّ قالَ: يا نَصرانِيُّ، إنّي أسأَلُكَ بِحَقِّ المَسيحِ واُمِّهِ، أتَعلَمُ أنّي عالِمٍ بِالإِنجيلِ؟ قالَ: نَعَم، ثُمَّ تَلا عَلَينا ذِكرَ مُحَمَّدٍ وأهلِ بَيتِهِ واُمَّتِهِ.
ثُمَّ قالَ: ما تَقولُ يا نَصرانِيُّ، هذا قَولُ عيسَى ابنِ مَريَمَ؟ فَإِن كَذَّبتَ ما يَنطِقُ بِهِ الإِنجيلُ فَقَد كَذَّبتَ عيسى وموسى عليهما السلام، ومَتى أنكَرتَ هذَا الذِّكرَ وَجَبَ عَلَيكَ القَتلُ؛ لِأَنَّكَ تَكونُ قَد كَفَرتَ بِرَبِّكَ ونَبِيِّكَ وبِكِتابِكَ. قالَ الجاثِليقُ: لا انكِرُ ما قَد بانَ لي فِي الإِنجيلِ وإنّي لَمُقِرٌّ بِهِ. قالَ الرِّضا عليه السلام: اشهَدوا عَلى إقرارِهِ.
ثُمَّ قالَ: يا جاثِليقُ، سَل عَمّا بَدا لَكَ. قالَ الجاثلِيقُ: أخبِرني عَن حَوارِيِّ(1)عيسَى بنِ مَريَمَ كَم كانَ عِدَّتُهُم؟ وعَن عُلَماءِ الإِنجيلِ كَم كانوا؟
قالَ الرِّضا عليه السلام: عَلَى الخَبيرِ سَقَطتَ، أمَّا الحَوارِيّونَ فَكانُوا اثنَي عَشَرَ رَجُلاً، وكانَ أفضَلُهُم وأعلَمُهُم ألوقا(2)، وأمّا عُلَماءُ النَّصارى فَكانوا ثَلاثَةَ رِجالٍ: يوحَنَّا الأَكبَرُ بِأَجَّ، ويوحَنّا بِقِرقيسيا(3)، ويوحَنَّا الدَّيلَمِيُّ بِزجان، وعِندَهُ كانَ ذِكرُ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله وذِكرُ أهلِ بَيتِهِ واُمَّتِهِ، وهُوَ الَّذي بَشَّرَ امَّةَ عيسى وبَني إسرائيلَ بِهِ.(4)
497 دلائل النبوّة للبيهقي عن امّ الدرداء: قُلتُ لِكَعبٍ الحِبرِ: كَيفَ تَجِدونَ صِفَةَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فِي التَّوراةِ؟ قالَ: نَجِدُهُ مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ، اسمُهُ المُتَوَكِّلُ، لَيسَ بِفَظٍّ ولا غَليظٍ،1.
1) . الحَواريّون: هم صفوة الأنبياء الذين خلصوا وأخلصوا في التصديق بهم ونصرتهم (مجمع البحرين: ج 1 ص 471 «حور»).
2) . في هامش المصدر وفي الاحتجاج: «لوقا».
3) . قرقيسيا: بلد على نهر الخابور، وعندها مصبّ الخابور في الفرات (معجم البلدان: ج 4 ص 328).
4) . التوحيد: ص 420 ح 1، عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 1 ص 156 ح 1، الاحتجاج: ج 2 ص 404 ح 307، بحار الأنوار: ج 10 ص 301 ح 1.
توقّف كرد و فرمود: «اى نصرانى! به حقّ مسيح و مادرش، از تو مى پرسم كه آيا دانستى كه من، عالِم به انجيل هستم؟».
نصرانى گفت: آرى.
امام عليه السلام سپس سخنان مربوط به محمّد و اهل بيت او و امّتش را براى ما خوانْد و آن گاه فرمود: «چه مى گويى، اى نصرانى؟! اين، سخن عيسى بن مريم است. اگر آنچه را انجيل مى گويد، تكذيب كنى، در واقع، عيسى و موسى را تكذيب كرده اى، و چنانچه اين مطالب را منكر شوى، واجب القتل خواهى بود؛ زيرا [در اين صورت] به پروردگارت و پيامبرت و كتابت، كافر شده اى».
جاثليق گفت: آنچه را از انجيل كه برايم روشن شده باشد، انكار نمى كنم و بِدان، اقرار دارم.
امام رضا عليه السلام [به حاضران] فرمود: «شاهد باشيد كه اقرار كرد».
سپس فرمود: «اى جاثليق! هر سؤالى به نظرت مى رسد، بپرس».
جاثليق گفت: مرا از شمارِ حواريان عيسى بن مريم، خبر ده و نيز از علماى انجيل، كه چند نفر بودند؟
امام رضا عليه السلام فرمود: «از خِبره اش پرسيدى. حواريان، دوازده تن بودند كه برترين و دانشمندترين آنان، الوقا بود و عالمان مسيحى، سه تن بودند: يوحنّاى بزرگ در اج، يوحنّا [ى ديگر] در قِرقيسيا(1)و يوحنّاى ديلمى در زجان، كه مطالب مربوط به پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت او و امّتش، نزد وى بوده و هموست كه امّت عيسى و بنى اسرائيل را به ظهور ايشان، بشارت داد».
497 دلائل النبوّة، بيهقى - به نقل از امّ دَردا -: به كعب الحِبر [عالم يهودى] گفتم: اوصاف پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را در تورات، چگونه مى يابيد؟د.
1) . قِرقيسيا: شهرى در كنارۀ رود خابور است و در آن جاست كه اين رود، به فرات مى پيوندد.
ولا سَخّابٍ بِالأَسواقِ، اعطِيَ المَفاتيحَ لِيُبَصِّرَ اللّهُ تَعالى بِهِ أعيُناً عوراً، ويُسمِعَ بِهِ آذاناً وَقراً،(1)، ويُقيمَ بِهِ ألسُناً مُعوَجَّةً، حَتّى يَشهَدَ أن لا إلهَ إلَّااللّهُ وَحدَهُ لا شَريكَ لَهُ، يُعينُ المَظلومَ ويَمنَعُهُ.(2)
498 الإمام عليّ عليه السلام: بَعَثَ اللّهُ سُبحانَهُ مُحَمَّداً رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله لِإِنجازِ عِدَتِهِ، وإتمامِ نُبُوَّتِهِ، مَأخوذاً عَلَى النَّبِيّينَ ميثاقُهُ.(3)
499 عنه عليه السلام: لَم يَبعَثِ اللّهُ نَبِيّاً - آدَمَ ومَن بَعدَهُ - إلّاأخَذَ عَلَيهِ العَهدَ، لَئِن بَعَثَ اللّهُ مُحَمَّداً وهُوَ حَيٌّ لَيُؤمِنَنَّ بِهِ ولَيَنصُرَنَّهُ، وأمَرَهُ بِأَن يَأخُذَ العَهدَ بِذلِكَ عَلى قَومِهِ.(4)
500 الإمام الصادق عليه السلام: إنَّ اللّهَ قَد أخَذَ ميثاقَ كُلِّ نَبِيٍّ وكُلِّ مُؤمِنٍ، لَيُؤمِنَنَّ بِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله وعَلِيٍّ، وبِكُلِّ نَبِيٍّ وبِالوِلايَةِ، ثُمَّ قالَ لِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله: «أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللّهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ»(5)يعني: آدَمَ ونوحاً وكُلَّ نَبِيٍّ بَعدَهُ.(6)
501 كتاب من لا يحضره الفقيه عن محمّد بن قيس عن الإمام الباقر عليه السلام: إنَّ اسمَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله في صُحُفِ إبراهيمَ: الماحي، وفي تَوراةِ موسى: الحادُّ، وفي إنجيلِ عيسى: أحمَدُ، وفِي الفُرقانِ: محُمَّدٌ.
قيلَ: فَما تَأويلُ الماحي؟ فَقالَ: الماحي صورَةَ الأَصنامِ، وماحِي الأَوثانِ2.
1) . الوَقْرُ: ثِقَلٌ في الاُذن، وقيل: هو أن يذهب السمع كلّه. وقد وقِرَت اذنه: أي صَمَّت (لسان العرب: ج 5 ص 289 «وقر»)..
2) . دلائل النبوّة للبيهقي: ج 1 ص 377، تاريخ دمشق: ج 3 ص 394.
3) . نهج البلاغة: الخطبة 1، بحار الأنوار: ج 16 ص 284 ح 134.
4) . مجمع البيان: ج 2 ص 786، حقائق التأويل: ص 133 وليس فيه ذيله، بحار الأنوار: ج 11 ص 13؛ تفسير الطبري: ج 3 الجزء 3 ص 332 عن أبي أيّوب، كنز العمّال: ج 2 ص 377 ح 4296.
5) . الأنعام: 90.
6) . بصائر الدرجات: ص 514 ح 35، مختصر بصائر الدرجات: ص 63 كلاهما عن عبد الغفّار، بحار الأنوار: ج 26 ص 284 ح 42.
گفت: در تورات، آمده است كه: محمّد، فرستادۀ خداست. نامش، متوكّل است.
نه درشت خوست، نه سنگ دل، و نه اهل به راه انداختن هياهو در كوچه و بازار.
كليدها، در اختيار او نهاده شده است تا خداوند متعال، به وسيلۀ او، چشمان كور را بينا، گوش هاى سنگين را شنوا و زبان هاى الكن را گويا گرداند، تا آن كه گواهى دهد كه معبودى جز خداى يگانه و بى انباز نيست. به ستم ديده، كمك مى كند و از او حمايت مى نمايد.
498 امام على عليه السلام: خداوندِ سبحان، محمّد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را بر انگيخت تا وعده اش را تحقّق بخشد، و [سلسلۀ] نبوّتش را كامل گردانَد، در حالى كه از پيامبران، در بارۀ او پيمان گرفته بود.
499 امام على عليه السلام: خداوند، هيچ پيامبرى را از آدم تا خاتم نفرستاد، مگر آن كه از او پيمان گرفت كه اگر محمّد را بر انگيخت و آن پيامبر، زنده بود، حتماً به او ايمان آورد و يارى اش دهد، و به آنان دستور داد كه ايشان نيز از قوم خود، چنين پيمانى بگيرند.
500 امام صادق عليه السلام: خداوند، از هر پيامبرى و هر مؤمنى پيمان گرفت كه به محمّد صلى الله عليه و آله و على و به هر پيامبرى و به ولايت، ايمان بياورد. سپس به محمّد صلى الله عليه و آله فرمود: «اينان، كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده است. پس به هدايت آنان، اقتدا كن»؛ يعنى: آدم، نوح و همۀ پيامبران پس از او.
501 كتاب من لا يحضره الفقيه - به نقل از محمّد بن قيس -: امام باقر عليه السلام فرمود: «نام پيامبر صلى الله عليه و آله در صُحُف ابراهيم، ماحى است، در توراتِ موسى، حاد، در انجيلِ عيسى، احمد، و در فرقان (قرآن)، محمّد».
گفته شد: ماحى به چه معناست؟
فرمود: «يعنى محو كنندۀ چهرۀ اصنام و محو كنندۀ بتان و تيرهاى قمار و هر
وَالأَزلامِ وكُلِّ مَعبودٍ دونَ الرَّحمنِ.
وقيلَ: فَما تَأويلُ الحادِّ؟ قالَ: يُحادُّ مَن حادَّ اللّهَ ودينَهُ قَريباً كانَ أو بَعيداً.
قيلَ: فَما تأويلُ أحمَدَ؟ قالَ: حَسُنَ ثَناءُ اللّهِ عز و جل عَلَيهِ فِي الكُتُبِ بِما حُمِدَ مِن أفعالِهِ.
قيلَ: فَما تَأويلُ مُحَمَّدٍ؟ قالَ: إنَّ اللّهَ ومَلائِكَتَهُ وجَميعَ أنبِيائِهِ ورُسُلِهِ وجَميعَ امَمِهِم يَحمَدونَهُ ويُصَلّونَ عَلَيهِ.(1)
10/ 4
إيمانُ طائِفَةٍ مِن أهلِ الكِتابِ
«وَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَفْرَحُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ».(2)
«لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النّاسِ عَداوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قالُوا إِنّا نَصارى ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ * وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرى أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ يَقُولُونَ رَبَّنا آمَنّا فَاكْتُبْنا مَعَ الشّاهِدِينَ * وَ ما لَنا لا نُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ ما جاءَنا مِنَ الْحَقِّ وَ نَطْمَعُ أَنْ يُدْخِلَنا رَبُّنا مَعَ الْقَوْمِ الصّالِحِينَ * فَأَثابَهُمُ اللّهُ بِما قالُوا جَنّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ ذلِكَ جَزاءُ الْمُحْسِنِينَ».(3)
«قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كانَ مِنْ عِنْدِ اللّهِ وَ كَفَرْتُمْ بِهِ وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ عَلى مِثْلِهِ فَآمَنَ وَ اسْتَكْبَرْتُمْ إِنَّ اللّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظّالِمِينَ».(4)0.
معبودى جز [خداى] رحمان».
گفته شد: حاد، به چه معناست؟
فرمود: «با هر كس كه با خدا و دين او مخالفت ورزد، خويش باشد يا بيگانه، مخالفت [و دشمنى] مى كند».
گفته شد: احمد، به چه معناست؟
فرمود: «يعنى به سبب كردارهاى ستودنى اش، خداوند عز و جل در كتاب هاى آسمانى، او را به نيكى ستوده است».
گفته شد: محمّد، به چه معناست؟
فرمود: «خداوند و فرشتگان او و همۀ پيامبران و فرستادگانش و همۀ امّت هاى آنان، وى را مى ستايند و بر او درود مى فرستند».
«و كسانى كه به آنان كتاب داده ايم، از آنچه به سوى تو نازل شده است، شاد مى شوند».
«مسلّماً يهوديان و كسانى را كه شرك ورزيده اند، دشمن ترينِ مردم نسبت به مؤمنان، خواهى يافت، و قطعاً كسانى را كه گفتند: «ما نصرانى هستيم»، نزديك ترينِ مردم در دوستى با مؤمنان خواهى يافت؛ زيرا برخى از آنان، كشيشان و راهبانى هستند كه تكبّر نمى ورزند، و چون آنچه را به سوى اين پيامبر، نازل شده است، بشنوند، مى بينى بر اثر آن حقيقتى كه شناخته اند، اشك از چشمانشان، سرازير مى شود. مى گويند: «پروردگارا! ما ايمان آورده ايم.
پس ما را در زمرۀ گواهان بنويس. و براى ما چه [عذرى] است كه به خدا و آنچه از حق به ما رسيده، ايمان نياوريم، حال آن كه به اين چشم داريم كه پروردگارمان، ما را با گروه شايستگان [به بهشت] در آوَرد؟). پس به پاس آنچه گفتند، خدا به آنان بهشت هايى پاداش داد كه در آنها نهرها جارى اند. در آنها جاودانه مى مانند و اين، پاداشِ نيكوكاران است».
«بگو: به من خبر دهيد كه اگر اين [قرآن] از نزد خدا باشد و شما بِدان، كافر شده باشيد و شاهدى از فرزندان اسرائيل، به مشابهت آن [با تورات] گواهى داده و ايمان آورده باشد و شما تكبّر نموده باشيد [، آيا باز هم ستمكار نيستيد؟]. البتّه خدا، قوم ستمگر را هدايت نمى كند».
«قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لا تُؤْمِنُوا إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ إِذا يُتْلى عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ سُجَّداً * وَ يَقُولُونَ سُبْحانَ رَبِّنا إِنْ كانَ وَعْدُ رَبِّنا لَمَفْعُولاً».(1)
«اَلَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ يُؤْمِنُونَ * وَ إِذا يُتْلى عَلَيْهِمْ قالُوا آمَنّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّنا إِنّا كُنّا مِنْ قَبْلِهِ مُسْلِمِينَ».(2)
«وَ إِنَّ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَمَنْ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ خاشِعِينَ لِلّهِ لا يَشْتَرُونَ بِآياتِ اللّهِ ثَمَناً قَلِيلاً أُولئِكَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ إِنَّ اللّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ».(3)
10/ 5
ما رُوِيَ في عِلَّةِ عَدَمِ ايمانِ طائِفَةٍ مِن أهلِ الكِتابِ
الكتاب
«قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللّهِ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ هُدىً وَ بُشْرى لِلْمُؤْمِنِينَ».(4)
الحديث
502 الإمام العسكريّ عليه السلام: قالَ جابِرُ بنُ عَبدِاللّهِ الأَنصارِيُّ: سَأَلَ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله عَبدُ اللّهِ بنُ صورِيا - غُلامٌ يَهودِيٌّ أعوَرُ تَزعُمُ اليَهودُ أنَّهُ أعلَمُ يَهودِيٍّ بِكِتابِ اللّهِ وعُلومِ أنبِيائِهِ - عَن مَسائِلَ كَثيرَةٍ يُعنِتُهُ(5)فيها، فَأَجابَهُ عَنها رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله بِما لَم يَجِد إلى إنكارِ شَيءٍ مِنها سَبيلاً. فَقالَ لَهُ: يا مُحَمَّدُ! مَن يَأتيكَ بِهذِهِ الأَخبارِ عَنِ اللّهِ؟ قالَ:
جَبرَئيلُ.).
«بگو: به آن، ايمان بياوريد يا نياوريد، بى گمان، كسانى كه پيش از [نزول] آن، دانش يافته اند، چون [اين كتاب] بر آنان خوانده شود، سجده كنان، به روى در مى افتند و مى گويند: منزّه است پروردگار ما، كه وعدۀ پروردگار ما، قطعاً انجام شدنى است».
«كسانى كه قبل از آن، كتاب [آسمانى] به ايشان داده ايم، آنان به آن [قرآن] مى نگرند. و چون برايشان خوانده مى شود، مى گويند: «بِدان، ايمان آورديم. آن، درست است و از طرف پروردگار ماست. ما پيش از آن [هم] از تسليم شوندگان بوديم»».
«و البتّه از ميان اهل كتاب، كسانى هستند كه به خدا و به آنچه به سوى شما نازل شده و به آنچه به سوى خودشان فرود آمده، ايمان دارند، در حالى كه در برابر خدا خاشع اند و آيات خدا را به بهاى ناچيزى نمى فروشند. اينان اند كه نزد پروردگارشان، پاداش خود را خواهند داشت.
آرى! خداوند، زودشمار است».
قرآن
«بگو: «هر كه دشمن جبرئيل است [آگاه باشد كه] بى گمان او، آن [قرآن] را بر دلت با اذن خداوند فرو فرستاده است در حالى كه آنچه را كه پيش از آن [از كتاب هاى آسمانى] بوده است، راست مى شمارد، و هدايت و بشارتى براى مؤمنان است»».
حديث
502 امام عسكرى عليه السلام: جابر بن عبد اللّه انصارى گفته است: عبد اللّه بن صوريا، جوانى يهودى و يك چشم بود كه يهوديان، او را داناترين يهودى به كتاب خدا و علوم پيامبران او مى دانستند. او سؤالات بسيارى به قصد اذيّت و مُچ گيرى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پرسيد؛ امّا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به همۀ آن پرسش ها، پاسخى داد كه وى نتوانست چيزى از آنها را انكار كند. از اين رو گفت: اى محمّد! چه كسى اين خبرها را از جانب خدا برايت مى آورد؟
فرمود: «جبرئيل».
قالَ: لَو كانَ غَيرُهُ يَأتيكَ بِها لَآمَنتُ بِكَ، ولكِنَّ جَبرَئيلَ عَدُوُّنا مِن بَينِ المَلائِكَةِ، فَلَو كانَ ميكائيلُ أو غَيرُهُ سِوى جَبرَئيلَ يَأتيكَ بِها لَآمَنتُ بِكَ.
فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: و لِمَ اتَّخَذتُم جَبرَئيلَ عَدُوّاً؟
قالَ: لِأَنَّهُ يَنزِلُ بِالبَلاءِ وَالشِّدَّةِ عَلى بَني إسرائيلَ، ودَفَعَ «دانيالَ» عَن قَتلِ «بُختَ نَصَّرَ» حَتّى قَوِيَ أمرُهُ وأهلَكَ بَني إسرائيلَ، وكَذلِكَ كُلُّ بَأسٍ وشِدَّةٍ لا يُنزِلُها إلّا جَبرَئيلُ، وميكائيلُ يَأتينا بِالرَّحمَةِ.
فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: وَيحَكَ! أجَهِلتَ أمرَ اللّهِ؟ وما ذَنبُ جَبرَئيلَ إلّاأن أطاعَ اللّهَ فيما يُريدُهُ بِكُم؟ أرَأَيتُم مَلَكَ المَوتِ، أ هُوَ عَدُوُّكُم وقَد وَكَّلَهُ اللّهُ بِقَبضِ أرواحِ الخَلقِ الَّذي أنتُم مِنهُ؟ أرَأَيتُمُ الآباءَ وَالاُمَّهاتِ إذا أوجَرُوا(1)الأَولادَ الدَّواءَ الكَريهَةَ لِمَصالِحِهِم، أيَجِبُ أن يَتَّخِذَهُم أولادُهُم أعداءً مِن أجلِ ذلِكَ؟ لا، ولكِنَّكُم بِاللّهِ جاهِلونَ، وعَن حُكمِهِ غافِلونَ. أشهَدُ أنَّ جَبرَئيلَ وميكائيلَ بِأَمرِ اللّهِ عامِلانِ ولَهُ مُطيعانِ، وأنَّهُ لا يُعادي أحَدَهُما إلّامَن عادَىَ الآخَرَ، وأنَّ مَن زَعَمَ أنَّهُ يُحِبُّ أحَدَهُما ويُبغِضُ الآخَرَ فَقَد كَفَرَ وكَذَبَ.(2)
503 صحيح البخاري عن أنس: سَمِعَ عَبدُاللّهِ بنُ سَلامٍ بِقُدومِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وهُوَ في أرضٍ يَختَرِفُ(3)، فَأَتَى النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله فَقالَ: إنّي سائِلُكَ عَن ثَلاثٍ لا يَعلَمُهُنَّ إلّانَبِيٌّ؛ فَما أوَّلُ أشراطِ السّاعَةِ؟ وما أوَّلُ طَعامِ أهلِ الجَنَّةِ؟ وما يَنزِعُ الوَلَدَ؛ إلى أبيهِ أو إلى امِّهِ؟).
گفت: اگر غير از او، اين خبرها را برايت مى آورد، حتماً به تو ايمان مى آوردم؛ امّا از بين فرشتگان، جبرئيل عليه السلام دشمن ماست. اگر ميكائيل يا هر فرشتۀ ديگرى غير از جبرئيل، آنها را برايت مى آورد، قطعاً به تو ايمان مى آوردم!
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «چرا جبرئيل را دشمن مى دانيد؟».
گفت: چون او براى بنى اسرائيل، بلا و رنج مى آورَد. او بود كه دانيال را از كشتن بُخْتُ نَصَّر، باز داشت تا آن كه وى، قدرت گرفت و بنى اسرائيل را نابود كرد. هيچ عذاب و رنجى را جز جبرئيل، فرود نمى آورد؛ ولى ميكائيل، براى ما رحمت مى آورد.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «واى بر تو! آيا فرمان خدا را ناديده مى گيرى؟ گناه جبرئيل چيست، اگر از فرمان و خواست خدا در بارۀ شما، اطاعت كرده است؟ آيا به نظر شما، فرشتۀ مرگ كه خداوند، او را مأمور گرفتن جان مردمان، از جمله شما، كرده است، دشمن شماست؟! در بارۀ پدران و مادرانى كه به خاطر مصلحت فرزندانشان، داروى تلخ در حلقِ آنها مى ريزند، چه مى گوييد؟! آيا به خاطر اين كار، فرزندانشان بايد آنها را دشمن خود بدانند؟ نه؛ بلكه شما خدا را نمى شناسيد و از حكمت او غافليد. گواهى مى دهم كه جبرئيل و ميكائيل، هر دو، به فرمان خدا، عمل مى كنند و فرمان بُردار او هستند، و هر كس دشمن يكى از آنها باشد، دشمن ديگرى نيز هست. هر كس بگويد كه يكى از آن دو را دوست دارد و ديگرى را دشمن مى دارد، كافر و دروغگوست».
503 صحيح البخارى - به نقل از انَس -: عبد اللّه بن سلام، در زمينى مشغول برداشتِ محصول بود كه شنيد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به مدينه آمده است. نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت:
سه پرسش از شما دارم كه پاسخ آنها را فقط كسى كه پيامبر باشد، مى داند: نخستين نشانه هاى قيامت چيست؟ نخستين غذاى بهشتيان چيست؟ و علّت آن كه فرزند به پدرش يا مادرش مى رود، چيست؟
قالَ: أخبَرَني بِهِنَّ جِبريلُ آنِفاً. قالَ: جِبريلُ؟ قالَ: نَعَم، قالَ: ذاكَ عَدُوُّ اليَهودِ مِنَ المَلائِكَةِ.
فَقَرَأَ هذِهِ الآيَةَ: «مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللّهِ» .(1)
504 مسند ابن حنبل عن ابن عبّاس: حَضَرَت عِصابَةٌ(2)مِنَ اليَهودِ نَبِيَّ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَوماً، فَقالوا: يا أبَا القاسِمِ، حَدِّثنا عَن خِلالٍ نَسأَ لُكَ عَنهُنَّ لا يَعلَمُهُنَّ إلّانَبِيٌّ، قالَ: سَلوني عَمّا شِئتُم، ولكِنِ اجعَلوا لي ذِمَّةَ اللّهِ وما أخَذَ يَعقوبُ عليه السلام عَلى بَنيهِ، لَئِن حَدَّثتُكُم شَيئاً فَعَرَفتُموهُ لَتُتابِعُنّي عَلَى الإِسلامِ، قالوا: فَذلِكَ لَكَ.
قالَ: فَسَلوني عَمّا شِئتُم، قالوا: أخبِرنا عَن أربَعِ خِلالٍ نَسأَ لُكَ عَنهُنَّ: أخبِرنا أيَّ الطَّعامِ حَرَّمَ إسرائيلُ عَلى نَفسِهِ مِن قَبلِ أن تُنَزَّلَ التَّوراةُ؟ وأخبِرنا كَيفَ ماءُ المَرأَةِ وماءُ الرَّجُلِ، كَيفَ يَكونُ الذَّكَرُ مِنهُ؟ وأخبِرنا كَيفَ هذَا النَّبِيُّ الاُمِّيُّ فِي النَّومِ، ومَن وَلِيُّهُ مِنَ المَلائِكَةِ؟
قالَ: فَعَلَيكُم عَهدُ اللّهِ وميثاقُهُ لَئِن أنَا أخبَرتُكُم لَتُتابِعُنّي، قالَ: فَأَعطَوهُ ما شاءَ مِن عَهدٍ وميثاقٍ.
قالَ: فَأَنشُدُكُم بِالَّذي أنزَلَ التَّوراةَ عَلى موسى عليه السلام، هَل تَعلَمونَ أنَّ إسرائيلَ يَعقوبَ عليه السلام مَرِضَ مَرَضاً شَديداً وطالَ سُقمُهُ، فَنَذَرَ للّهِِ نَذراً لَئِن شَفاهُ اللّهُ تَعالى مِن سُقمِهِ لَيُحَرِّمَنَّ أحَبَّ الشَّرابِ إلَيهِ وأحَبَّ الطَّعامِ إلَيهِ، وكانَ أحَبُّ الطَّعامِ إلَيهِ لُحمانَ الإِ بِلِ، وأحَبُّ الشَّرابِ إلَيهِ ألبانَها؟).
1) . صحيح البخاري: ج 4 ص 1628 ح 4210، مسند ابن حنبل: ج 4 ص 378 ح 12969، صحيح ابن حبّان: ج 16 ص 117 ح 7161، السنن الكبرى للنسائي: ج 5 ص 70 ح 8254، مسند أبي يعلى: ج 4 ص 69 ح 3844 كلّها نحوه؛ علل الشرائع: ص 94 ح 3، بحار الأنوار: ج 9 ص 303 ح 7.
2) . العِصَابَةُ: هم الجماعة من الناس من العشرة إلى الأربعين (النهاية: ج 3 ص 243 «عصب»).
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اكنون، جبرئيل، مرا از آنها آگاه ساخت».
عبد اللّه بن سلام گفت: جبرئيل؟
فرمود: «آرى».
عبد اللّه گفت: او فرشته اى است دشمن يهود.
پس پيامبر صلى الله عليه و آله اين آيه را خواند: «كسى كه دشمن جبرئيل است [، در واقع، دشمن خداست]؛ چرا كه او به فرمان خدا، قرآن را بر قلبت نازل كرده است».
504 مسند ابن حنبل - به نقل از ابن عبّاس -: روزى گروهى از يهوديان، نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمدند و گفتند: اى ابو القاسم! چند سؤال از تو مى پرسيم كه پاسخ آنها را جز كسى كه پيامبر باشد، نمى داند.
فرمود: «هر چه مى خواهيد، بپرسيد؛ امّا با من به ضمانت خدا و همانند آن تعهّدى كه يعقوب عليه السلام از فرزندانش گرفت، پيمان ببنديد كه اگر پاسخ شما را دادم و آن را درست يافتيد، در اسلام، پيرو من شويد».
گفتند: باشد.
فرمود: «پس آنچه مى خواهيد، از من بپرسيد».
گفتند: چهار چيز از تو مى پرسيم. ما را از آنها خبر ده: به ما بگو چه غذايى بود كه اسرائيل، پيش از نازل شدن تورات، آن را بر خود، حرام گردانيد، و به ما از چگونگى آبِ زن و آبِ مرد به ما خبر ده و اين كه چگونه به پسر، تبديل مى شود، و به ما بگو كه اين پيامبر امّى، در خواب، چگونه است، و [چهارم] اين كه كدام فرشته، دوست اوست [و با او رابطه دارد].
فرمود: «پيمان و ميثاق الهى، بر عهدۀ شماست كه اگر پاسخ اينها را به شما گفتم، از من، پيروى خواهيد كرد».
آنها هر پيمان و ميثاقى كه ايشان خواست، به او دادند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «شما را به آن كسى كه تورات را بر موسى عليه السلام فرو فرستاد، سوگند مى دهم، آيا مى دانيد كه اسرائيل، يعقوب عليه السلام، به بيمارىِ سختى دچار شد و بيمارى او به درازا كشيد، پس نذر كرد كه اگر خداوند متعال، او را از آن بيمارى شفا دهد، دوست داشتنى ترين نوشيدنى و غذايش را بر خود، حرام گردانَد و دوست داشتنى ترين غذا در نزد او، گوشت شتر بود و دوست داشتنى ترين نوشيدنى اش، شير آن؟».
قالوا: اللّهُمَّ نَعَم.
قالَ: اللّهُمَّ اشهَد عَلَيهِم. فَأَنشُدُكُم بِاللّهِ الَّذي لا إلهَ إلّاهُوَ الَّذي أنزَلَ التَّوراةَ عَلى موسى، هَل تَعلَمونَ أنَّ ماءَ الرَّجُلِ أبيَضُ غَليظٌ وأنَّ ماءَ المَرأَةِ أصفَرُ رَقيقٌ، فَأَيُّهُما عَلا كانَ لَهُ الوَلَدُ وَالشَّبَهُ بِإِذنِ اللّهِ، إن عَلا ماءُ الرَّجُلِ عَلى ماءِ المَرأَةِ كانَ ذَكَراً بِإِذنِ اللّهِ، وإن عَلا ماءُ المَرأَةِ عَلى ماءِ الرَّجُلِ كانَ انثى بِإِذنِ اللّهِ؟
قالوا: اللّهُمَّ نَعَم.
قالَ: اللّهُمَّ اشهَد عَلَيهِم. فَأَنشُدُكُم بِالَّذي أنزَلَ التَّوراةَ عَلى موسى، هَل تَعلَمونَ أنَّ هذَا النَّبِيَّ الاُمِّيَّ تَنامُ عَيناهُ ولا يَنامُ قَلبُهُ؟
قالوا: اللّهُمَّ نَعَم.
قالَ: اللّهُمَّ اشهَد.
قالوا: وأنتَ الآنَ فَحَدِّثنا مَن وَلِيُّكَ مِنَ المَلائِكَةِ، فَعِندَها نُجامِعُكَ أو نُفارِقُكَ؟
قالَ: فَإِنَّ وَلِيّي(1)جِبريلُ عليه السلام، ولَم يَبعَثِ اللّهُ نَبِيّاً قَطُّ إلّاوهُوَ وَلِيُّهُ.
قالوا: فَعِندَها نُفارِقُكَ، لَو كانَ وَلِيُّكَ سِواهُ مِنَ المَلائِكَةِ لَتابَعناكَ وصَدَّقناكَ.
قالَ: فَما يَمنَعُكُم مِن أن تُصَدِّقوهُ؟ قالوا: إنَّهُ عَدُوُّنا!
قالَ: فَعِندَ ذلِكَ قالَ اللّهُ عز و جل: «قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللّهِ» - إلى قَولِهِ عز و جل - «كِتابَ اللّهِ وَراءَ ظُهُورِهِمْ كَأَنَّهُمْ لا يَعْلَمُونَ» فَعِندَ ذلِكَ «فَباؤُ بِغَضَبٍ عَلى غَضَبٍ» .(2)
505 التبيان في تفسير القرآن - في قَولِهِ تَعالى: «قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ...» -: كانَ سَبَبُ5.
گفتند: آرى. درست است.
فرمود: «بار خدايا! تو بر ايشان، گواه باش. شما را به آن خدايى كه معبودى جز او نيست و تورات را بر موسى فرو فرستاد، سوگند مى دهم، آيا مى دانيد كه آبِ مرد، سفيد و غليظ است، و آبِ زن، زرد و رقيق، و هر كدام از آنها بر ديگرى غالب آيد، به اذن خداوند، فرزند از نظر جنسيت و شباهت، به آن طرف مى رود: اگر آب مرد، بر آبِ زنْ چيره آمد، به اذن خدا، پسر مى شود و اگر آبِ زن بر آبِ مرد غلبه كند، به اذن خدا، دختر مى شود؟».
گفتند: آرى. درست است.
فرمود: «بار خدايا! تو بر ايشان، گواه باش. شما را به آن كسى كه تورات را بر موسى فرو فرستاد، سوگند مى دهم، آيا مى دانيد كه اين پيامبر امّى، چشمانش مى خوابد؛ امّا دلش بيدار است؟».
گفتند: آرى. درست است.
فرمود: «بار خدايا! گواه باش».
يهوديان گفتند: اكنون به ما بگو كه كدام فرشته، [آورندۀ وحى و] دوستِ توست؟ با اين پاسخ است كه با تو همراه مى شويم، يا از تو جدا مى گرديم.
فرمود: «دوست من، جبرئيل عليه السلام است، و خداوند، هيچ گاه پيامبرى برنينگيخت، مگر آن كه او، دوست وى بوده است».
گروه يهودى گفتند: پس، ما از تو جدا مى شويم. اگر فرشتۀ ديگرى، دوستِ تو بود، حتماً تو را پيروى و تصديق مى كرديم.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «چه چيز، مانع شما مى شود كه او را تصديق كنيد؟».
گفتند: او دشمن ماست!
در اين هنگام، خداوند عز و جل، اين آيات را فرو فرستاد: «بگو: كسى كه دشمن جبرئيل است، [در واقع، دشمن خداست]؛ چرا كه او به فرمان خدا، قرآن را بر قلبت نازل كرده است» تا آيۀ شريف: «كتاب خدا را پشت سر افكندند، چنان كه گويى [از آن هيچ] نمى دانند». پس در اين هنگام، «به خشمى روى خشمى ديگر، گرفتار آمدند».
505 التبيان فى تفسير القرآن - در بارۀ آيۀ شريف: «بگو: كسى كه دشمن جبرئيل است [در واقع
نُزولِ هذِهِ الآيَةِ، ما رُوِيَ أنَّ [ابنَ](1)صورِيا وجَماعَةً مِن يَهودِ أهلِ فَدَكَ لَمّا قَدِمَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله المَدينَةَ سَأَلوهُ، فَقالوا: يا مُحَمَّدُ! كَيفَ نَومُكَ؟ فَقَد اخبِرنا عَن نَومِ النَّبِيِّ الَّذي يَأتي في آخِرِ الزَّمانِ.
فَقالَ: تَنامُ عَينايَ وقَلبي يَقظانُ، فَقالوا: صَدَقتَ يا مُحَمَّدُ...، فَأَخبِرنا عَن رَبِّكَ ما هُوَ؟
فَأَنزَلَ اللّهُ تَعالى: «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ * اَللّهُ الصَّمَدُ * لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ * وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ» .(2)
فَقالَ ابنُ صورِيا: خَصلَةٌ واحِدَةٌ إن قُلتَها آمَنتُ بِكَ وَاتَّبَعتُكَ، أيُّ مَلَكٍ يَأتيكَ بِما يُنزِلُ اللّهُ لَكَ؟
قالَ: جِبريلُ. قالوا: ذلِكَ عَدُوُّنا؛ يَنزِلُ بِالقِتالِ وَالشِّدَّةِ وَالحَربِ، وميكائيلُ يَنزِلُ بِاليُسرِ وَالرَّخاءِ، فَلَو كانَ ميكائيلُ هُوَ الَّذي يَأتيكَ آمَنّا بِكَ. فَأَنزَلَ اللّهُ عز و جل هذِهِ الآيَةَ.(3)
10/ 6
كِتمانُ طائِفَةٍ مِن أهلِ الكِتابِ قِسماً من الكُتُبِ السَّماوِيَّةِ
الكتاب
«يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ وَ إِيّايَ فَارْهَبُونِ * وَ آمِنُوا بِما أَنْزَلْتُ مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ وَ لا تَكُونُوا أَوَّلَ كافِرٍ بِهِ وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي6.
دشمن خداست]؛ چرا كه او به فرمان خدا، قرآن را بر قلبت نازل كرده است» -: سبب نزول اين آيه، آن گونه كه روايت شده، اين است كه چون پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه آمد، ابن صوريا و گروهى از يهوديان فَدَك، از ايشان پرسيدند: اى محمّد! خوابيدن تو، چگونه است؟ چرا كه در بارۀ كيفيت خواب پيامبرى كه در آخرْ زمان مى آيد، به ما خبر داده شده است.
فرمود: «چشمان من مى خوابند؛ امّا قلبم بيدار است».
گفتند: درست گفتى، اى محمّد!... اكنون به ما خبر بده از پروردگارت كه او چيست؟
در اين هنگام، خداوند متعال، اين آيات را فرو فرستاد: «بگو: او خداى يگانه است. خداىِ بى نياز است. هرگز نزاده و زاييده نشده است و هيچ كس، همتاى او نيست».
ابن صوريا گفت: يك مطلب ديگر، مانده است كه اگر آن را گفتى، به تو ايمان مى آورم و پيروى ات مى كنم: كدام فرشته، چيزهايى را كه خدا بر تو نازل مى كند، برايت مى آورد؟
فرمود: «جبرئيل».
يهوديان گفتند: او، دشمن ماست و كشتار و رنج و جنگ، فرود مى آورد؛ امّا ميكائيل، آسايش و رفاه، فرود مى آورد. اگر آن كه نزدت مى آيد، ميكائيل بود، به تو ايمان مى آورديم.
پس خداوند، اين آيه را فرو فرستاد.
قرآن
«اى فرزندان اسرائيل! نعمت هايى را كه بر شما ارزانى داشتم، به ياد آوريد و به پيمانم وفا كنيد تا به پيمانتان وفا كنم، و تنها از من بترسيد و به آنچه نازل كرده ام - كه تأييد كنندۀ همان
ثَمَناً قَلِيلاً وَ إِيّايَ فَاتَّقُونِ * وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ».(1)
«وَ لَمّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ...».(2)
«وَ إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ».(3)
«اَلَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ».(4)
«إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنّاهُ لِلنّاسِ فِي الْكِتابِ أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللاّعِنُونَ».(5)
«إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ الْكِتابِ وَ يَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً أُولئِكَ ما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ إِلاَّ النّارَ وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لا يُزَكِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ».(6)
«اَلَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبُخْلِ وَ يَكْتُمُونَ ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ عَذاباً مُهِيناً».(7)
«وَ إِذْ أَخَذَ اللّهُ مِيثاقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنّاسِ وَ لا تَكْتُمُونَهُ فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَبِئْسَ ما يَشْتَرُونَ».(8)
«يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ».(9)1.
چيزى است كه با شماست -، ايمان آوريد و نخستين منكرِ آن نباشيد و آيات مرا به بهايى ناچيز، نفروشيد و تنها از من پروا كنيد و حق را به باطل، در نياميزيد و حقيقت را - با آن كه خود مى دانيد -، كتمان نكنيد».
«و هنگامى كه از جانب خدا، كتابى - كه همان چيزى را كه نزدشان است، تأييد مى كند -، برايشان آمد و از ديرباز [در انتظار آن]، بر كسانى كه كافر شده بودند، پيروزى مى جستند، پس همين كه آنچه را مى شناختند، برايشان آمد، انكارش كردند».
«و كسانى كه به آنان كتاب داده شده، نيك مى دانند كه اين [تغيير قبله]، از جانب پروردگارشان، [به جا و] درست است».
«كسانى كه به ايشان كتاب داده ايم، همان گونه كه پسران خود را مى شناسند، او (پيامبر صلى الله عليه و آله) را مى شناسند، و مسلّماً گروهى از ايشان، حقيقت را نهفته مى دارند و خود مى دانند».
«كسانى كه نشانه هاى روشن و ره نمودى را كه فرو فرستاده ايم، پس از آن كه آن را در كتاب براى مردم توضيح داده ايم، نهفته مى دارند، خدا آنان را لعنت مى كند و لعنت كنندگان، لعنتشان مى كنند».
«كسانى كه آنچه را خداوند از كتابْ نازل كرده، پنهان مى دارند و با آن، بهاى ناچيزى به دست مى آورند، آنان جز آتش، در شكم هاى خويش فرو نمى برند، و خدا در روز قيامت، با ايشان سخن نخواهد گفت و پاكشان نخواهد كرد و عذابى دردناك خواهند داشت».
«همان كسانى كه بخل مى ورزند و مردم را به بخل وا مى دارند و آنچه را خداوند از فضل خويش، بدانها ارزانى داشته، پوشيده مى دارند، و براى كافران، عذابى خوار كننده، آماده ساخته ايم».
«و [ياد كن] هنگامى را كه خدا، از كسانى كه به آنان كتاب داده شده است، پيمان گرفت كه حتماً بايد آن را براى مردم، بيان كنيد و پوشيده اش مداريد؛ امّا ايشان، آن عهد را پشت سرِ خود انداختند و آن را به بهايى اندك فروختند، و چه بد معامله اى كردند!».
«اى اهل كتاب! چرا حق را به باطل، در مى آميزيد و حقيقت را پنهان مى كنيد، با اين كه مى دانيد؟».
«وَ ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قالُوا ما أَنْزَلَ اللّهُ عَلى بَشَرٍ مِنْ شَيْءٍ قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْكِتابَ الَّذِي جاءَ بِهِ مُوسى نُوراً وَ هُدىً لِلنّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَراطِيسَ تُبْدُونَها وَ تُخْفُونَ كَثِيراً وَ عُلِّمْتُمْ ما لَمْ تَعْلَمُوا أَنْتُمْ وَ لا آباؤُكُمْ قُلِ اللّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ».(1)
«يا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيراً مِمّا كُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْكِتابِ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ».(2)
الحديث
506 تفسير الطبري عن السدّي: وإنَّما انزِلَت هذِهِ الآيَةُ(3)مِن أجلِ أنَّ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله لَمّا حُوِّلَ إلَى الكَعبَةِ قالَتِ اليَهودُ: إنَّ مُحَمَّداً اشتاقَ إلى بَلَدِ أبيهِ ومَولِدِهِ، ولَو ثَبَتَ عَلى قِبلَتِنا لَكُنّا نَرجو أن يَكونَ هُوَ صاحِبَنَا الَّذي نَنتَظِرُ، فَأَنزَلَ اللّهُ عز و جل فيهِم: «وَ إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ» إلى قَولِهِ: «لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ»(4).(5)
507 الإمام عليّ عليه السلام: أمّا أصحابُ المَشأَمَةِ فَهُمُ اليَهودُ وَالنَّصارى، يَقولُ اللّهُ عز و جل: «اَلَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ» يَعرِفونَ مُحَمَّداً وَالوِلايَةَ فِي التَّوراةِ وَالإِنجيلِ كَما يَعرِفونَ أبناءَهُم في مَنازِلِهِم «وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ * اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ» أنَّكَ الرَّسولُ إلَيهِم «فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ»(6)فَلَمّا جَحَدوا ما عَرَفُوا ابتَلاهُمُ اللّهُ بِذلِكَ فَسَلَبَهُم روحَ الإِيمانِ، وأسكَنَ أبدانَهُم ثَلاثَةَ أرواحٍ: روحَ القُوَّةِ، وروحَ الشَّهوَةِ، وروحَ البَدَنِ، ثُمَّ أضافَهُم إلَى الأَنعامِ فَقالَ: «إِنْ هُمْ إِلاّ كَالْأَنْعامِ»(7)لِأَنَّ4.
«و آن گاه كه [يهود] گفتند: «خدا، چيزى بر بشرى نازل نكرده است»، بزرگى خدا را، چنان كه بايد، نشناختند. بگو: «چه كسى آن كتابى را كه موسى آورده، نازل كرده است؟ [همان كتابى كه] براى مردم، روشنايى و ره نمود است و آن را به صورت طومارها در مى آوريد [و] از آن [، آنچه را دلخواه شماست]، آشكار و بسيارى را پنهان مى كنيد، در صورتى كه چيزى كه شما نمى دانستيد، به شما آموخته شده است؟». بگو: «خدا [، همه را فرستاده]». آن گاه بگذار تا در ژرفاى [باطل] خود، به بازى [سرگرم] شوند».
«اى اهل كتاب! پيامبر ما، به سوى شما آمده است كه بسيارى از چيزهاى كتاب [آسمانى] خود را كه پنهان مى داشتيد، براى شما بيان مى كند و از بسيارى [خطاهاى شما] در مى گذرد.
قطعاً براى شما از جانب خدا، روشنايى و كتابى روشنگر آمده است».
حديث
506 تفسير الطبرى - به نقل از سُدّى، در بارۀ آيۀ: «و خود آنان، پيرو قبلۀ يكديگر نيستند» -: اين آيه از آن رو فرو فرستاده شد كه چون پيامبر صلى الله عليه و آله به طرف كعبه گردانيده شد، يهوديان گفتند:
محمّد، دل تنگ شهر پدرش و زادگاهش خود شده است. اگر همچنان بر قبلۀ ما مى مانْد، اميد مى داشتيم كه او همان كسى باشد كه منتظرش هستيم. پس خداوند عز و جل اين آيه را در بارۀ آنها فرو فرستاد: «و كسانى كه به آنها كتاب داده شده است، نيك مى دانند كه اين [تغيير قبله] از جانب پروردگارشان، [به جا و] درست است» تا: «حقيقت را پنهان مى كنند، با آن كه مى دانند».(1)
507 امام على عليه السلام: دست چپى ها عبارت اند از يهود و نصارا. خداوند عز و جل مى فرمايد: «كسانى كه به آنها كتاب داديم، او را چنان مى شناسند كه فرزندانشان را مى شناسند»؛ يعنى در تورات و انجيل، محمّد و ولايت را به همان سان مى شناسند كه فرزندان خود را در خانه هايشان مى شناسند. «و گروهى از ايشان، حقيقت را مى پوشانند، در حالى كه مى دانند حق، از جانب پروردگار توست» و تو، فرستادۀ خداوند به سوى ايشان هستى. «پس مبادا از ترديد كنندگان باشى». و چون آنان (يهود و نصارا)، آنچه را مى شناختند [كه تو فرستادۀ خدا هستى]، انكار كردند، خداوند، ايشان را به اين بلا گرفتار نمود و روح ايمان را از آنها گرفت و تنها سه روح را در كالبدهايشان، جاى داد: روح قُوّت، روح شهوت و روح بدن. سپس ايشان را در زمرۀ چارپايان به شمار آورد و فرمود: «آنان، جز به مانند چارپايان نيستند»؛ زيرا چارپا نيز6.
1) . بقره: آيۀ 144-146.
إنَّما تَحمِلُ بِروحِ القُوَّةِ، وتَعتَلِفُ بِروحِ الشَّهوَةِ، وتَسيرُ بِروحِ البَدَنِ.(1)
508 الإمام الصادق عليه السلام: هذِهِ الآيَةُ نَزَلَت فِي اليَهودِ وَالنَّصارى، يَقولُ اللّهُ تَبارَكَ وتَعالى:
«اَلَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ» يَعني التَّوراةَ وَالإِنجيلَ «يَعْرِفُونَهُ» يَعني رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله «كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ» لِأَنَّ اللّهَ عز و جل قَد أنزَلَ عَلَيهِم فِي التَّوراةِ وَالزَّبورِ وَالإِنجيلِ صِفَةَ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله وصِفَةَ أصحابِهِ ومَبعَثَهُ وهِجرَتَهُ، وهُوَ قَولُهُ: «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَى الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْواناً سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ»(2)هذِهِ صِفَةُ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وأصحابِهِ فِي التَّوراةِ وَالإِنجيلِ، فَلَمّا بَعَثَهُ اللّهُ عَرَفَهُ أهلُ الكِتابِ كَما قالَ جَلَّ جَلالُهُ: «فَلَمّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ» .
فَكانَتِ اليَهودُ يَقولونَ لِلعَرَبِ قَبلَ مَجيءِ النَّبِيِّ: أيُّهَا العَرَبُ! هذا أوانُ نَبِيٍّ يَخرُجُ بِمَكَّةَ ويَكونُ هِجرَتُهُ بِالمَدينَةِ، وهُوَ آخِرُ الأَنبِياءِ وأفضَلُهُم، في عَينَيهِ حُمرَةٌ، وبَينَ كَتِفَيهِ خاتَمُ النُبُوَّةِ، يَلبَسُ الشَّملَةَ، ويَجتَزي بِالكِسرَةِ وَالتُّمَيراتِ، ويَركَبُ الحِمارَ عُريَةً، وهُوَ الضَّحوكُ القَتّالُ، يَضَعُ سَيفَهُ عَلى عاتِقِهِ ولا يُبالي بِمَن لاقى، يَبلُغُ سُلطانُهُ مُنقَطَعَ الخُفِّ وَالحافِرِ، ولَيَقتُلَنَّكُمُ اللّهُ بِهِ يا مَعشَرَ العَرَبِ قَتلَ عادٍ.
فَلَمّا بَعَثَ اللّهُ نَبِيَّهُ بِهذِهِ الصِّفَةِ حَسَدوهُ وكَفَروا بِهِ، كَما قالَ اللّهُ «وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ» .(3)
509 مجمع البيان عن أبي حمزة الثمالي: لَمّا قَدِمَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله المَدينَةَ، قالَ عُمَرُ لِعَبدِاللّهِ بنِ سَلامٍ:2.
با روح قوّت، بار مى كشد و با روح شهوت، علف مى خورَد و با روح بدن، حركت مى كند.
508 امام صادق عليه السلام: اين آيه، در بارۀ يهود و نصارا نازل شد. خداوند - تبارك و تعالى - مى فرمايد:
«كسانى كه به آنان كتاب داديم»، يعنى تورات و انجيل را. «او را مى شناسند»، يعنى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را. «همچنان كه فرزندان خود را مى شناسند»؛ زيرا خداوند در تورات و زبور و انجيل، اوصاف محمّد صلى الله عليه و آله و خصوصيات ياران او و مبعوث شدن و هجرت كردن او را برايشان بيان كرده بود، و اين همان سخن خداوند است: «محمّد، فرستادۀ خداست و كسانى كه با اويند، بر كافران، سختگيرند و با يكديگر، مهربان. آنان را در ركوع و سجود مى بينى. فضل و خشنودى خدا را خواستارند. علامت [مشخّصۀ] آنان، بر اثر سجود در چهره هايشان است. اين، صفت ايشان در تورات و مَثَل آنان در انجيل است». در تورات و انجيل، با اين ويژگى ها از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و ياران او ياد شده بود. از اين رو، هنگامى كه خداوند، وى را مبعوث كرد، اهل كتاب، او را شناختند [و دانستند كه او، همان پيامبر موعود است]، چنان كه خداوند عز و جل فرموده است: «پس چون آنچه را مى شناختند، برايشان آمد، به او كافر شدند».
پيش از آمدن پيامبر صلى الله عليه و آله، يهوديان به عرب ها مى گفتند: اى عرب ها! اكنون، زمان پيامبرى است كه در مكّه ظهور مى كند و به مدينه هجرت مى نمايد و او، آخرين و برترينِ پيامبران است. در چشمانش، سرخى اى است و بر پشت شانه اش، مُهر نبوّت. رَدا مى پوشد و به چند تكّه نان و چند خرما، بسنده مى كند. بر الاغ برهنه، سوار مى شود و خندان امّا جنگاور است.
شمشيرش را بر دوشش مى نهد و باكى ندارد كه با چه كسى رو به رو مى شود. قلمرو حكومتش تا آن جا كه پاى اسب و اشترى مى رسد، كشيده مى شود. خداوند، به وسيلۀ او شما را - اى گروه عرب - مانند قوم عاد، كشتار مى كند.
امّا چون خداوند، پيامبرش را با اين اوصاف بر انگيخت، يهود و نصارا بر وى حسادت ورزيدند و منكرش شدند، چنان كه خداوند فرموده است: «و از ديرباز [در انتظار او]، بر كسانى كه كافر بودند، پيروزى مى جستند. پس چون آنچه را مى شناختند، برايشان آمد، بدو كافر شدند».
509 مجمع البيان - به نقل از ابو حمزۀ ثُمالى -: چون پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه آمد، عمر به عبد اللّه بن
إنَّ اللّهَ تَعالى أنزَلَ عَلى نَبِيِّهِ صلى الله عليه و آله: إنَّ أهلَ الكِتابِ «يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ» ، كَيفَ هذِهِ المَعرِفَةُ؟
قالَ عَبدُاللّهِ بنُ سَلامٍ: نَعرِفُ نَبِيَّ اللّهِ بِالنَّعتِ الَّذي نَعَتَهُ اللّهُ إذا رَأَيناهُ فيكُم، كَما يَعرِفُ أحَدُنَا ابنَهُ إذا رَآهُ بَينَ الغِلمانِ. وَايمُ اللّهِ الَّذي يَحلِفُ بِهِ ابنُ سَلامٍ، لَأَنَّهُ بِمُحَمَّدٍ أشَدُّ مَعرِفَةً مِنّي بِابني!
فَقالَ لَهُ: كَيفَ؟ قالَ عَبدُاللّهِ: عَرَفتُهُ بِما نَعَتَهُ اللّهُ لَنا في كِتابِنا، فَأَشهَدُ أنَّهُ هُوَ، فَأَمَّا ابني فَإِنّي لا أدري ما أحدَثَت امُّهُ. فَقالَ: قَد وُفِّقتَ وصَدَقتَ وأصَبتَ.(1)
510 تفسير القمّي: أمّا قَولُهُ: «اَلَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ» الآيَةَ، فَإِنَّ عُمَرَ بنَ الخَطّابِ قالَ لِعَبدِاللّهِ بنِ سَلامٍ: هَل تَعرِفونَ مُحَمَّداً في كِتابِكُم؟
قالَ: نَعَم، وَاللّهِ نَعرِفُهُ بِالنَّعتِ الَّذي نَعَتَ اللّهُ لَنا إذا رَأَيناهُ فيكُم، كَما يَعرِفُ أحَدُنَا ابنَهُ إذا رَآهُ مَعَ الغِلمانِ، وَالَّذي يَحلِفُ بِهِ ابنُ سَلامٍ، لَأَنَا بِمُحَمَّدٍ هذا أشَدُّ مَعرِفَةً مِنّي بِابني.(2)
511 تفسير الطبري عن السدّي - في قَولِهِ تَعالى: «إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنّاهُ لِلنّاسِ فِي الْكِتابِ» -: زَعَموا أنَّ رَجُلاً مِنَ اليَهودِ كانَ لَهُ صَديقٌ مِنَ الأَنصارِ يُقالُ لَهُ ثَعلَبَةُ بنُ غَنَمَةَ، قالَ لَهُ: هَل تَجِدونَ مُحَمَّداً عِندَكُم؟ قالَ: لا. قالَ:
مُحَمَّدٌ البَيِّناتُ.(3)
512 تفسير الطبري عن عكرمة: قَولُهُ: «إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ الْكِتابِ» وَالَّتي في0.
سلام گفت: خداوند متعال، بر پيامبرش صلى الله عليه و آله نازل كرده است كه اهل كتاب، «او را مى شناسد، آن سان كه فرزندان خود را مى شناسند». اين شناخت، چگونه است؟
عبد اللّه بن سلام گفت: هر گاه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را در ميان شما ببينيم، او را به واسطۀ اوصافى كه خداوند براى وى وصف كرده است، همان گونه مى شناسيم كه هر يك از ما، فرزند خود را در جمع كودكان مى شناسد، و به خدايى كه ابن سلام به او سوگند مى خورد، سوگند كه من محمّد را از فرزند خودم هم بهتر مى شناسم!
عمر گفت: چگونه؟
عبد اللّه گفت: او را به آنچه خداوند در كتاب ما توصيف كرده است، شناختم. پس گواهى مى دهم كه خود اوست، در صورتى كه در بارۀ فرزندم، نمى دانم كه مادرش چه كرده است.
عمر گفت: حقيقت را به زبان آوردى و راست و درست گفتى.
510 تفسير القمّى - دربارۀ آيۀ شريف: «كسانى كه به ايشان كتاب داديم، او را مى شناسند، چنان كه فرزندان خود را مى شناسند...» -: عمر بن خطّاب به عبد اللّه بن سلام گفت: آيا محمّد در كتاب شما معرّفى شده است؟
عبد اللّه بن سلام گفت: آرى. به خدا سوگند، هر گاه او را در ميان شما ببينيم، به واسطۀ وصفى كه خداوند از او براى ما كرده است، وى را همان گونه مى شناسيم كه هر يك از ما، فرزندش را در جمع كودكان مى شناسد، و سوگند به آن كه ابن سلام به او سوگند مى خورد، كه من، محمّد را حتّى از فرزند خودم بهتر مى شناسم.
511 تفسير الطبرى - به نقل از سُدّى، در بارۀ آيۀ شريف: «كسانى كه نشانه هاى روشن و ره نمودى را كه فرو فرستاديم، پس از آن كه آن را براى مردم، در كتاب توضيح داده ايم، نهفته مى دارند» -:
آورده اند كه مردى يهودى با مردى از انصار به نام ثَعلَبة بن غَنَمه، دوست بود. ثَعلَبه به او گفت: آيا محمّد را نزد خود [در تورات] مى شناسيد؟
يهودى گفت: نه.
ثعلبه گفت: محمّد، همان «نشانه هاى روشن» است.
512 تفسير الطبرى - به نقل از عَكرِمه -: آيۀ شريف: «كسانى كه آنچه را خدا از كتابْ فرو فرستاده
آلِ عِمرانَ: «إِنَّ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَ أَيْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِيلاً»(1)نَزَلَتا جَميعاً في يَهودَ.(2)
513 تفسير الطبري عن ابن عبّاس: كانَ كَردَمُ بنُ زَيدٍ حَليفُ كَعبِ بنِ الأَشرَفِ و... ورِفاعَةَ بنِ زَيدِ بنِ التّابوتِ، يَأتونَ رِجالاً مِنَ الأَنصارِ، وكانوا يُخالِطونَهُم، يَتَنَصَّحونَ لَهُم مِن أصحابِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَيَقولونَ لَهُم: لا تُنفِقوا أموالَكُم! فَإِنّا نَخشى عَلَيكُمُ الفَقرَ في ذَهابِها، ولا تُسارِعوا فِي النَّفَقَةِ! فَإِنَّكُم لا تَدرونَ ما يَكونُ، فَأَنزَلَ اللّهُ فيهِم:
«اَلَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبُخْلِ وَ يَكْتُمُونَ ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ» أي مِنَ النُّبُوَّةِ الَّتي فيها تَصديقُ ما جاءَ بِهِ مُحَمَّدٌ صلى الله عليه و آله.(3)
514 تفسير الطبري عن السدّي: أمّا: «اَلَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبُخْلِ» فَهُمُ اليَهودُ «وَ يَكْتُمُونَ ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ» اسمَ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله. أو «يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبُخْلِ» يَبخَلونَ بِاسمِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله، ويَأمُرُ بَعضُهُم بَعضاً بِكِتمانِهِ.(4)
515 التبيان في تفسير القرآن - في قَولِهِ تَعالى: «إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنّاهُ لِلنّاسِ فِي الْكِتابِ أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللاّعِنُونَ» -: قالَ ابنُ عَبّاسٍ ومُجاهِدٌ وَالرَّبيعُ وَالحَسَنُ وقَتادَةُ وَالسُّدِّيُّ...: إنَّهُمُ اليَهودُ وَالنَّصارى، مِثلُ كَعبِ بنِ الأَشرَفِ وكَعبِ بنِ اسَيدٍ وَابنِ صورِيا وزَيدِ بنِ تابوه، وغَيرِهِم مِن عُلَماءِ النَّصارى، الَّذينَ كَتَموا أمرَ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله ونُبُوَّتَهُ، وهُم يَجِدونَهُ مَكتوباً فِي التَّوراةِ وَالإِنجيلِ مُبَيَّناً فيهِما.(5)ه.
است، پنهان مى دارند» و اين آيۀ شريف [سورۀ] آل عمران: «كسانى كه پيمان خدا و سوگندهاى خود را به بهايى اندك مى فروشند»، هر دو، در بارۀ يهود، نازل شده اند.
513 تفسير الطبرى - به نقل از ابن عبّاس -: كَردَم بن زيد، هم پيمان كعب بن اشرف و... و رفاعة بن زيد بن تابوت، نزد مردانى از انصار مى رفتند و با آنان معاشرت مى كردند و چنين وانمود مى كردند كه خيرخواه ياران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هستند، و به ايشان مى گفتند:
دارايى هاى خود را خرج نكنيد؛ زيرا بيم آن داريم كه با از دست دادن آنها، گرفتار فقر شويد، و در خرج كردن، شتاب مكنيد؛ چرا كه نمى دانيد كه آينده، چه خواهد شد.
پس خداوند، اين آيه را در بارۀ ايشان، فرو فرستاد: «كسانى كه بخل مى ورزند و مردم را به بخل ورزى توصيه مى كنند و آنچه را خداوند از فضل خويش به ايشان داده است، پوشيده مى دارند». مراد از «فضل»، نبوّت [و تورات] است كه در آن، نبوّت محمّد صلى الله عليه و آله تصديق و تأييد شده بود.
514 تفسير الطبرى - به نقل از سُدّى -: «كسانى كه بخل مى ورزند و مردم را نيز به بخل دعوت مى كنند»، اين كسان، يهوديان بودند، و «و آنچه را كه خداوند از فضل خويش به ايشان داده، كتمان مى كنند»، يعنى نام محمّد صلى الله عليه و آله را. يا «بخل مى ورزند و مردم را نيز به بخل دعوت مى كنند»، يعنى از اظهار نام محمّد صلى الله عليه و آله مضايقه مى كنند و يكديگر را نيز به كتمان كردن آن، فرا مى خوانند.
515 التبيان فى تفسير القرآن - در بارۀ آيۀ شريف: «كسانى كه نشانه هاى روشن و ره نمودى را كه فرو فرستاديم، پس از آن كه آن را در كتاب براى مردم توضيح داده ايم، نهفته مى دارند، خدا آنان را لعنت مى كند و لعنت كنندگان، لعنتشان مى كنند» -: ابن عبّاس و مجاهد و ربيع و حسن و قَتاده و سُدّى... گفته اند كه: مراد از اين كسان، يهوديان و مسيحيانى چون كعب بن اشرف و كعب بن اسَيد و ابن صوريا و زيد بن تابوه و ديگر عالمان مسيحى اند كه قضيّۀ محمّد صلى الله عليه و آله و پيامبرى او را كتمان مى كردند، در صورتى كه نام و مشخّصات او را در تورات و انجيل، نوشته و بيان شده مى يافتند.
517 تفسير الطبري عن ابن زيد في قوله: «اَلَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبُخْلِ» قالَ: هؤُلاءِ يَهودُ، وقَرَأَ: «وَ يَكْتُمُونَ ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ» قالَ: يَبخَلونَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنَ الرِّزقِ، ويَكتُمونَ ما آتاهُمُ اللّهُ مِنَ الكُتُبِ، إذا سُئِلوا عَنِ الشَّيءِ وما أنزَلَ اللّهُ كَتَموهُ.(2)
518 تفسير الثعالبي: رُوِيَ أنَّ الآيَةَ(3)نَزَلَت في أحبارِ اليَهودِ بِالمَدينَةِ، إذ كَتَموا أمرَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله وبَخِلوا بِهِ، وَالتَّوَعُّدِ بِالعَذابِ المُهينِ لَهُم، «وَ أَعْتَدْنا» مَعناهُ: يَسَّرنا وأحضَرنا، وَالعَتيدُ:
الحاضِرُ، وَالمُهينُ: الَّذي يَقتَرِنُ بِهِ خِزيٌ وذُلٌّ، وهُوَ أنكى وأشَدُّ عَلَى المُعَذَّبِ.(4)
519 التبيان في تفسير القرآن عن ابن عبّاس ومجاهد والسدّي وابن زيد: إنَّ الآيَةَ(5)نَزَلَت فِي اليَهودِ؛ إذ بَخِلوا بِإِظهارِ ما عَلِموهُ وكَتَموهُ مِن صِفَةِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله.(6)
520 الإمام الباقر عليه السلام - في قَولِهِ: «وَ إِذْ أَخَذَ اللّهُ مِيثاقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنّاسِ وَ لا تَكْتُمُونَهُ» -: وذلِكَ أنَّ اللّهَ أخَذَ ميثاقَ الَّذينَ اوتُوا الكِتابَ في محُمَّدٍ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنّاسِ إذا خَرَجَ ولا يَكتُمونَهُ «فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ» يَقولُ: نَبَذوا عَهدَ اللّهِ وَراءَ ظُهورِهِم «وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَبِئْسَ ما يَشْتَرُونَ» .(7)5.
1) . زاد المسير: ج 1 ص 148.
2) . تفسير الطبري: ج 4 الجزء 5 ص 86.
3) . النساء: 37.
4) . تفسير الثعالبي: ج 2 ص 236.
5) . إشارة إلى الآية: «اَلَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبُخْلِ...» النساء: 37.
6) . التبيان في تفسير القرآن: ج 3 ص 196.
7) . تفسير القمّي: ج 1 ص 128 عن أبي الجارود، بحار الأنوار: ج 9 ص 192 ح 35.
516 زاد المسير - به نقل از ابن عبّاس، در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «كسانى كه نشانه هاى روشن و ره نمودى را نهفته مى دارند» -: اين آيه در بارۀ سران يهود، نازل شد كه نشانه هاى روشن و ره نمودى را كه خدا در تورات فرو فرستاده بود، پنهان مى داشتند. «نشانه هاى روشن»، عبارت است از: حلال و حرام، و حدود و فرائض. «ره نمود» نيز عبارت است از:
ويژگى ها و اوصاف پيامبر صلى الله عليه و آله.
517 تفسير الطبرى - به نقل از ابن زيد، در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «كسانى كه بخل مى ورزند و مردم را به بخل دعوت مى كنند» -: ابن زيد گفت: مراد، يهوديان اند. آن گاه خواند: «و آنچه را كه خداوند از فضل خويش به ايشان داده است، پنهان مى دارند». گفت: نسبت به روزى اى كه خداوند به ايشان داده است، بخل مى ورزند و آنچه را كه خداوند در كتابشان [تورات] برايشان روشن ساخته است، كتمان مى كنند. هر گاه از اين موضوع و آنچه خدا فرو فرستاده است، از ايشان پرسش مى شد، آن را پوشيده مى داشتند.
518 تفسير الثعالبى - در بارۀ: «كسانى كه بخل مى ورزند و مردم را به بخل دعوت مى كنند»: روايت شده است كه اين آيه، در بارۀ علماى يهود مدينه نازل شد؛ زيرا آنان مسئلۀ نبوّت پيامبر صلى الله عليه و آله را پنهان مى داشتند و از اظهار آن، بخل مى ورزيدند. وعدۀ عذاب خوار كننده هم [كه در آيه آمده]، مربوط به همانان است. «وَ أَعْتَدْنا» ، يعنى فراهم و آماده ساخته ايم. «عتيد»، به معناى آماده است. «مُهين»، به معناى عذابى است كه با خوارى و ذلّت، همراه باشد، و اين نوع عذاب، رنج آورترين و سخت ترين عذاب براى عذاب شونده است.
519 التبيان فى تفسير القرآن - به نقل از ابن عبّاس و مجاهد و سُدّى و ابن زيد، در بارۀ آيۀ:
«كسانى كه بخل مى ورزند و مردم را به بخل دعوت مى كنند» -: اين آيه، در بارۀ يهود، نازل شد؛ چراكه آنها از اظهار آنچه در بارۀ اوصاف محمّد صلى الله عليه و آله مى دانستند، خوددارى مى كردند و پوشيده اش مى داشتند.
520 امام باقر عليه السلام - در بارۀ اين سخن خداوند: «و آن گاه كه خدا از اهل كتاب، پيمان گرفت كه بايد آن را براى مردم بيان نمايند و كتمانش نكنند» -: توضيح، آن كه خداوند، از اهل كتاب در بارۀ محمّد صلى الله عليه و آله پيمان گرفت كه هر گاه ظهور كرد، آن را براى مردم، بيان و اظهار نمايند و كتمانش نكنند؛ «ولى آنها آن را پشت سرشان انداختند»؛ يعنى: پيمان خدا را پشت سر افكندند «و آن را به بهايى اندك فروختند، و چه بد معامله اى كردند!».
522 تفسير العيّاشي عن عبداللّه بن سنان: سَأَلتُ أبا عَبدِاللّهِ عليه السلام عَن قَولِ اللّهِ: «قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْكِتابَ الَّذِي جاءَ بِهِ مُوسى نُوراً وَ هُدىً لِلنّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَراطِيسَ تُبْدُونَها» قالَ: كانوا يَكتُمونَ ما شاؤوا ويُبدونَ ما شاؤوا، وفي رِوايَةٍ اخرى عَنهُ عليه السلام قالَ: كانوا يَكتُبونَهُ فِي القَراطيسِ ثُمَّ يُبدونَ ما شاؤوا ويُخفونَ ما شاؤوا، وقالَ: كُلُّ كِتابٍ انزِلَ فَهُوَ عِندَ أهلِ العِلمِ.(3)
523 تفسير القمّي: وقَولُهُ: «وَ ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ» قالَ: لَم يَبلُغوا مِن عَظَمَةِ اللّهِ أن يَصِفوهُ بِصِفاتِهِ: «إِذْ قالُوا ما أَنْزَلَ اللّهُ عَلى بَشَرٍ مِنْ شَيْءٍ» وهُم قُرَيشٌ وَاليَهودُ فَرَدَّ اللّهُ عَلَيهِم وَاحتَجَّ وقالَ: «قُلْ» لَهُم يا مُحَمَّدُ «مَنْ أَنْزَلَ الْكِتابَ الَّذِي جاءَ بِهِ مُوسى نُوراً وَ هُدىً لِلنّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَراطِيسَ تُبْدُونَها» يَعني تُقِرّونَ بِبَعضِها «وَ تُخْفُونَ كَثِيراً» يَعني مِن أخبارِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله «وَ عُلِّمْتُمْ ما لَمْ تَعْلَمُوا أَنْتُمْ وَ لا آباؤُكُمْ قُلِ اللّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ» يَعني فيما خاضوا فيهِ مِنَ التَّكذيبِ.(4)
524 زاد المسير: في سَبَبِ نُزولِها(5)سَبعَةُ أقوالٍ:
أحَدُها: أنَّ مالِكَ بنَ الصَّيفِ رَأسَ اليَهودِ، أتى رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله ذاتَ يَومٍ فَقالَ لَهُ».
1) . آل عمران: 71-73.
2) . تفسير الطبري: ج 3 الجزء 3 ص 310، السيرة النبويّة لابن هشام: ج 2 ص 202.
3) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 369 ح 58-59، بحار الأنوار: ج 9 ص 206 ح 72.
4) . تفسير القمّي: ج 1 ص 210، بحار الأنوار: ج 9 ص 205 ح 71.
5) . إشارة إلى الآية (91) من سورة الأنعام: «ما أَنْزَلَ اللّهُ عَلى بَشَرٍ مِنْ شَيْءٍ».
521 تفسير الطبرى - به نقل از ابن عبّاس -: عبد اللّه بن صيف و عَدى بن زيد و حَرث بن عَوف، به يكديگر گفتند: بياييد صبحگاهان، به آنچه بر محمّد و ياران او نازل شده، ايمان بياوريم و شامگاهان، بِدان كافر شويم تا بدين وسيله، دينشان را بر آنان مشتبه سازيم. شايد آنها نيز همان كارى را بكنند كه ما مى كنيم و در نتيجه، از دينشان برگردند. پس خداوند عز و جل اين آيات را در بارۀ آنان فرو فرستاد: «اى اهل كتاب! چرا حق را با باطل در مى آميزيد؟» تا «و خدا، گشايشگرِ داناست».
522 تفسير العيّاشى - به نقل از عبد اللّه بن سنان -: از امام صادق عليه السلام در بارۀ اين سخن خداوند:
«بگو: چه كسى آن كتابى را كه موسى آورده، نازل كرده است؟ [همان كتابى] كه براى مردم، روشنايى و ره نمود است و آن را به صورت طومارها در مى آوريد [و برخى از] آن را آشكار مى سازيد» پرسيدم. فرمود: «آنها آنچه را مى خواستند، پنهان مى داشتند، و آنچه را مى خواستند، آشكار مى ساختند».
در روايت ديگرى از آن حضرت آمده است كه ايشان فرمود: «آن را در طومارها مى نوشتند. سپس آنچه را مى خواستند، آشكار مى داشتند و آنچه را مى خواستند، پنهان مى داشتند» و فرمود: «هر كتابى كه نازل شده، نزد اهل علم (ائمّه عليهم السلام) است».
523 تفسير القمّى: و سخن او: «بزرگى خدا را چنان كه بايد، نشناختند»، يعنى بزرگى خدا را نشناختند كه او را به صفاتش وصف كنند، «آن گاه كه گفتند: خدا بر هيچ بشرى، چيزى نازل نكرده است». گويندۀ اين سخن، قريش و يهود بودند. پس خداوند در پاسخ آنان، دليل آورد و فرمود: «بگو» به ايشان - اى محمّد -: «چه كسى آن كتابى را كه موسى آورده، نازل كرده است؟ [همان كتابى] كه براى مردم، روشنى و ره نمود است و آن را به صورت طومارها در مى آوريد [و] آن را آشكار مى سازيد»؛ يعنى به قسمت هايى از آن، اقرار مى كنيد «و بسيارى را پنهان مى كنيد»؛ يعنى بسيارى از خبرهاى مربوط به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را. «در صورتى كه چيزى كه نه شما مى دانستيد و نه پدرانتان، [به وسيلۀ آن] به شما آموخته شد. بگو: «خدا [همه را فرستاده است]».
آن گاه بگذار كه در ژرفاى خود، به بازى [سرگرم] شوند»؛ يعنى در اين تكذيب كردن هاى خود، غوطه ور و به آنها سرگرم شوند.
524 زاد المسير - در بارۀ آيۀ: «و آن گاه كه گفتند: «خدا چيزى بر بشرى نازل نكرده، بزرگى خدا را چنان كه بايد، نشناختند»(1)-: در سبب نزول آن، هفت قول است:1.
1) . انعام: آيۀ 91.
رَسولُ اللّهُ صلى الله عليه و آله: أنشُدُكَ بِالَّذي أنزَلَ التَّوراةَ عَلى موسى، أتَجِدُ فيها أنَّ اللّهُ يُبغِضُ الحِبرَ السَّمينَ؟ قالَ: نَعَم، قالَ: فَأَنتَ الحِبرُ السَّمينُ.(1)فَغَضِبَ، ثُمَّ قالَ: «ما أَنْزَلَ اللّهُ عَلى بَشَرٍ مِنْ شَيْءٍ»(2)فَنَزَلَت هذِهِ الآيَةُ، رَواهُ أبو صالِحٍ عَنِ ابنِ عَبّاسٍ.
وكَذلِكَ قالَ سَعيدُ بنُ جُبَيرٍ وعِكرَمَةُ: نَزَلَت في مالِكِ بنِ الصَّيفِ.
وَالثّاني: أنَّ اليَهودَ قالوا: يا مُحَمَّدُ أنزَلَ اللّهُ عَلَيكَ كِتاباً؟ قالَ: نَعَم، قالوا: وَاللّهِ ما أنزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ كِتاباً؛ فَنَزَلَت هذِهِ الآيَةُ، رَواهُ الوالِبِيُّ عَنِ ابنِ عَبّاسٍ.
وَالثّالِثُ: أنَّ اليَهودَ قالوا: يا مُحَمَّدُ، إنَّ موسى جاءَ بِأَلواحٍ يَحمِلُها مِن عِندِ اللّهِ، فَائتِنا بِآيَةٍ كَما جاءَ موسى، فَنَزَلَ: «يَسْئَلُكَ أَهْلُ الْكِتابِ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتاباً مِنَ السَّماءِ» إلى قَولِهِ «عَظِيماً»(3)فَلَمّا حَدَّثَهُم بِأَعمالِهِمُ الخَبيثَةِ، قالوا: وَاللّهِ ما أنزَلَ اللّهُ عَلَيكَ ولا عَلى موسى وعيسى ولا عَلى بَشَرٍ مِن شَيءٍ، فَنَزَلَت هذِهِ الآيَةُ؛ قالَهُ مُحَمَّدُ بنُ كَعبٍ.
وَالرّابِعُ: أنَّها نَزَلَت فِي اليَهودِ وَالنَّصارى، آتاهُمُ اللّهُ عِلماً فَلَم يَنتَفِعوا بِهِ؛ قالَهُ قَتادَةُ.
وَالخامِسُ: أنَّها نَزَلَت في فنحاص اليَهودِيِّ، وهُوَ الَّذي قالَ: «ما أَنْزَلَ اللّهُ عَلى بَشَرٍ6.
1) . وزاد في تفسير الكشّاف (ج 2 ص 25): قد سمنت من مالك الّذي يطعمك اليهود، فضحك القوم. وراجع: تفسير السمرقندي: ج 1 ص 486 و تفسير الفخر الرازي: ج 13 ص 74. ويحتمل أن يكون له معنى مجازياً وهي كما قال القرطبي في تفسيره (ج 15 ص 333) بعد نقل الحديث النبويّ «إنّ اللّه يبغض البذخين الفرحين ويحبّ كلّ قلب حزين ويبغض أهل بيت لحميّن ويبغض كلّ حبر سمين»؛ فأمّا أهل بيت لحمين: فالّذي يأكلون لحوم النّاس بالغيبة وأمّا الحبر السمين، فالمتحبّر يعلم ولا يخبر بعلمه النّاس، يعنى المتكثر من علمه ولا ينتفع به النّاس، ذكره الماوردي. وجاء في الكافي ما يؤيّد هذا المعنى بالنسبة إلى بيت اللحم عن الإمام الصادق عليه السلام أنّ رجلاً قال له: إنّ من قبلنا يروون أنّ اللّه - عزّ وجلّ - يبغض بيت اللحم، فقال: صدقوا وليس حيث ذهبوا، إنّ اللّه - عزّ وجلّ - يبغض البيت الّذي تؤكل فيه لحوم الناس.
2) . الأنعام: 91.
3) . النساء: 153-156.
اوّل، اين كه: مالك بن صيف، رئيس يهوديان، روزى نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود: «تو را به آن كسى كه تورات را بر موسى فرو فرستاد، سوگند مى دهم كه آيا در آن، آمده است كه خدا، عالم فربه را دشمن مى دارد؟».
مالك گفت: آرى. فرمود: «تو همان عالم فربه هستى»(1). مالك، عصبانى شد و گفت:
«خدا بر هيچ بشرى، چيزى نازل نكرده است». پس اين آيه نازل شد.
اين مطلب را ابو صالح، از ابن عبّاس، روايت كرده است. سعيد بن جُبَير و عِكرَمه نيز گفته اند كه [آيه] در بارۀ مالك بن صيف، نازل شده است.
دوم. يهوديان گفتند: اى محمّد! خدا، كتابى بر تو نازل كرده است؟ فرمود: «آرى».
گفتند: به خدا سوگند كه خداوند، هيچ كتابى از آسمان، نازل نكرده است.
پس اين آيه نازل شد. اين قول را والِبى، از ابن عبّاس، روايت كرده است.
سوم. يهوديان گفتند: اى محمّد! موسى، الواحى را از جانب خدا آورد. پس تو نيز همانند موسى، نشانه اى براى ما بياور. در اين هنگام، اين آيات نازل شد: «اهل كتاب، از تو مى خواهند كه كتابى از آسمان، برايشان فرود آورى» تا «بزرگى».(2)
و چون پيامبر صلى الله عليه و آله از كارهاى زشتشان براى آنان گفت، گفتند: به خدا سوگند كه خداوند، نه بر تو چيزى نازل كرده است، نه بر موسى، نه بر عيسى و نه بر هيچ بشر ديگرى. پس اين آيه نازل شد. اين قول، از محمّد بن كعب است.
چهارم. اين آيه، در بارۀ يهود و نصارا نازل شد كه خداوند به ايشان علم داد؛ ولى آنها از علم خود، سودى نبردند. اين قول، از قتاده است.
پنجم. آيه در بارۀ فنحاص يهودى نازل شده است. او همان كسى است كه گفت:6.
1) . در تفسير الكشّاف (ج 2 ص 25) افزوده است: تو از مالت كه يهود به تو داده اند چاق شده اى، كه در اين هنگام مردم خنديدند (ر. ك: تفسير سمرقندى: ج 1 ص 486؛ تفسير فخر رازى: ج 13 ص 74). احتمال هم دارد كه معناى مجازى داشته باشد؛ همان طور كه قرطبى در تفسيرش (ج 15 ص 333) پس از نقل حديث نبوى «خداوند افراد فرفروش سرخوش را دشمن مى دارد، و هر دل اندوهگين را دوست مى دارد. خداوند اهل خانۀ گوشت خواره را و هر دانشمند چاق را دشمن مى دارد»، گفته است: مقصود از اهل خانۀ گوشت خواره، كسانى هستند كه با غيبت كردن، [در واقع] گوشت مردم را مى خورند. و اما دانشمند چاق، آن دانش اندوختۀ عالم است كه علمش را به كسى نمى گويد. يعنى دانش خود را افزون مى كند، اما با آن سودى به مردم نمى رساند. اين را ماوردى نقل كرده است. در كتاب الكافى حديثى از امام صادق عليه السلام در بارۀ «خانۀ گوشت» آمده كه اين معنا راتأييد مى كند و آن اين است: شخصى به امام صادق عليه السلام گفت: از سوى ما شيعيان نقل مى كنند كه خداوند عزيز و جليل، خانۀ گوشت را دوست ندارد، امام فرمود: راست گفته اند؛ اما نه به آن معنا [ى ظاهرى]. بلكه خداوند عزيز و جليل، خانه اى را كه در آن گوشت مردمان خورده مى شود، دشمن مى دارد.
2) . نساء: آيۀ 153-156.
مِنْ شَيْءٍ» قالَهُ السُّدِّيُّ.
وَالسّادِسُ: أنَّها نَزَلَت في مُشرِكي قُرَيشٍ، قالوا: وَاللّهِ «ما أَنْزَلَ اللّهُ عَلى بَشَرٍ مِنْ شَيْءٍ» رَواهُ ابنُ أبي نَجيحٍ عَن مُجاهِدٍ.
وَ السّابِعُ: أنَّ أوَّلَها إلى قَولِهِ «مِنْ شَيْءٍ» في مُشرِكي قُرَيشٍ، وقَولَهُ تَعالى: «مَنْ أَنْزَلَ الْكِتابَ الَّذِي جاءَ بِهِ مُوسى» فِي اليَهودِ، رَواهُ ابنُ كَثيرٍ عَن مُجاهِدٍ.(1)
525 الإمام الباقر عليه السلام وجماعة من المفسّرين: إنَّ امرَأَةً مِن خَيبَرَ ذاتَ شَرَفٍ بَينَهُم زَنَت مَعَ رَجُلٍ مِن أشرافِهِم وهُما مُحصَنانِ، فَكَرِهوا رَجمَهُما، فَأَرسَلوا إلى يَهودِ المَدينَةِ وكَتَبوا إلَيهِم أن يَسأَلُوا النَّبِيَّ عَن ذلِكَ، طَمَعاً في أن يَأتِيَ لَهُم بِرُخصَةٍ، فَانطَلَقَ قَومٌ مِنهُم:
كَعبُ بنُ الأَشرَفِ وكَعبُ بنُ اسَيدٍ وشُعبَةُ بنُ عُمَرَ ومالِكُ بنُ الصَّيفِ وكِنانَةُ بنُ أبِي الحَقيقِ وغَيرُهُم، فَقالوا: يا مُحَمَّدُ أخبِرنا عَنِ الزّاني وَالزّانِيَةِ إذا احصِنا، ما حَدُّهُما؟
فَقالَ: وهَل تَرضَونَ بِقَضائي في ذلِكَ؟ قالوا: نَعَم. فَنَزَلَ جَبرائيلُ بِالرَّجمِ، فَأَخبَرَهُم بِذلِكَ، فَأَبَوا أن يَأخُذوا بِهِ، فَقالَ جَبرائيلُ: اجعَل بَينَكَ وبَينَهُم ابنَ صورِيا، ووَصَفَهُ لَهُ.
فَقالَ النَّبِيُّ: هَل تَعرِفونَ شابّاً أمرَدَ أبيَضَ أعوَرَ يَسكُنُ فَدَكاً يُقالُ لَهُ: ابنُ صورِيا؟ قالوا: نَعَم. قالَ: فَأَيُّ رَجُلٍ هُوَ فيكُم؟ قالوا: أعلَمُ يَهودِيٍّ بَقِيَ عَلى ظَهرِ الأَرضِ بِما أنزَلَ اللّهُ عَلى موسى. قالَ: فَأَرسِلوا إلَيهِ، فَفَعَلوا فَأَتاهُم عَبدُاللّهِ بنُ صورِيا.
فَقالَ لَهُ النَّبِيُّ: إنّي أنشُدُكَ اللّهَ الَّذي لا إلهَ إلَّاهُوَ، الَّذي أنزَلَ التَّوراةَ عَلى موسى،6.
1) . زاد المسير: ج 3 ص 56.
«خدا بر هيچ بشرى، چيزى نازل نكرده است». اين قول، از سدّى است.
ششم. آيه در بارۀ مشركان قريش، نازل شده است. آنها بودند كه گفتند: به خدا سوگند، «خدا بر هيچ بشرى، چيزى نازل نكرده است». اين قول را ابن ابى نَجيح، از مجاهد، روايت كرده است.
هفتم. اوّل آيه تا «مِنْ شَيْءٍ» ، در بارۀ مشركان قريش است، و اين سخن خداى متعال:
«چه كسى كتابى را كه موسى آورده، نازل كرده است؟»، در بارۀ يهود. اين قول را ابن كثير، از مجاهد، روايت كرده است.
525 امام باقر عليه السلام: زنى از اشراف خيبر، با مردى از اشراف آنان كه هر دو همسردار بودند، زنا كرد. اهالى خيبر، خوش نداشتند آن دو را [چون از اشراف بودند] سنگسار كنند. از اين رو به يهوديان مدينه نوشتند كه از پيامبر صلى الله عليه و آله در اين باره بپرسند، بدان اميد كه براى آنان، استثنايى قائل شود. گروهى از يهوديان مدينه، مانند كعب بن اشرف و كعب بن اسَيد و شُعبة بن عمر و مالك بن صَيف و كنانة بن ابى حَقيق و عدّه اى ديگر، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفتند و گفتند: اى محمّد! اگر مرد و زنى كه هر دو متأهّل اند، زنا كنند، حدّشان چيست؟
فرمود: «آيا قضاوت مرا در اين باره مى پذيريد؟».
گفتند: آرى.
پس جبرئيل عليه السلام حكم سنگسار را آورد و پيامبر صلى الله عليه و آله آن را به اطّلاع ايشان رساند؛ ليكن آنان، از پذيرفتن اين حكم، خوددارى كردند.
جبرئيل عليه السلام گفت: ميان خودت و ايشان، ابن صوريا را حَكَم قرار ده. و مشخّصات ابن صوريا را براى پيامبر صلى الله عليه و آله بيان كرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «آيا جوانِ نورستۀ سفيدپوست يك چشمى را كه در فَدَك، ساكن است و به او ابن صوريا مى گويند، مى شناسيد؟». گفتند: آرى.
فرمود: «او در ميان شما، چگونه مردى است؟».
گفتند: داناترينِ يهود به كتاب موسى كه در روى زمين، باقى مانده است.
فرمود: «پس در پىِ او بفرستيد».
يهوديان، كسى را در پىِ او فرستادند و عبد اللّه بن صوريا آمد.
پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «من، تو را به آن خدايى كه معبودى جز او نيست؛ همان خدايى كه تورات را بر موسى نازل كرد، و دريا را برايتان شكافت و شما را رَهانيد و فرعونيان
وفَلَقَ لَكُمُ البَحرَ وأنجاكُم وأغرَقَ آلَ فِرعَونَ، وظَلَّلَ عَلَيكُمُ الغَمامَ، وأنزَلَ عَلَيكُمُ المَنَّ وَالسَّلوى، هَل تَجِدونَ في كِتابِكُمُ الرَّجمَ عَلى مَن احصِنَ؟
قالَ ابنُ صورِيا: نَعَم(1)وَالَّذي ذَكَّرتَني بِهِ، لَولا خَشيَةُ أن يُحرِقَني رَبُّ التَّوراةِ إن كَذَبتُ أو غَيَّرتُ مَا اعتَرَفتُ لَكَ، ولكِن أخبِرني كَيفَ هِيَ في كِتابِكَ يا مُحَمَّدُ؟
قالَ: إذا شَهِدَ أربَعَةُ رَهطٍ عُدولٍ، أنَّهُ قَد أدخَلَهُ فيها كَما يُدخَلُ المَيلُ فِي المُكحُلَةِ وَجَبَ عَلَيهِ الرَّجمُ(2). قالَ ابنُ صورِيا: هكَذا أنزَلَ اللّهُ فِي التَّوراةِ عَلى موسى.
فَقالَ لَهُ النَّبِيُّ: فَماذا كانَ أوَّلَ ما تَرَخَّصتُم بِهِ أمرَ اللّهِ؟ قالَ: كُنّا إذا زَنَى الشَّريفُ تَرَكناهُ، وإذا زَنَى الضَّعيفُ أقَمنا عَلَيهَ الحَدِّ، فَكَثُرَ الزِّنا في أشرافِنا، حَتّى زَنَى ابنُ عَمِّ مَلِكٍ لَنا فَلَم نَرجُمهُ، ثُمَّ زَنى رَجُلٌ آخَرُ، فَأَرادَ المَلِكُ رَجمَهُ، فَقالَ لَهُ قَومُهُ: لا، حَتّى تَرجُمَ فُلاناً، يَعنونَ ابنَ عَمِّهِ. فَقُلنا: تَعالَوا نَجتَمِع فَلنَضَع شَيئاً دونَ الرَّجمِ، يَكونُ عَلَى الشَّريفِ وَالوَضيعِ، فَوَضَعنَا الجَلدَ وَالتَّحميمَ، وهَُو أن يُجلَدَ(3)أربَعينَ جَلدَةً، ثُمَّ يُسَوَّدَ وُجوهُهُما، ثُمَّ يُحمَلانِ عَلى حِمارَينِ، ويُجعَلُ وُجوهُهُما مِن قِبَلِ دُبُرِ الحِمارِ، ويُطافُ بِهِما. فَجَعَلوا هذا مَكانَ الرَّجمِ.
فَقالَتِ اليَهودُ لِابنِ صورِيا: ما أسرَعَ ما أخبَرتَهُ بِهِ! وما كُنتَ لِما أتَينا(4)عَلَيكَ بِأَهلٍ، ولكِنَّكَ كُنتَ غائِباً فَكَرِهنا أن نَغتابَكَ! فَقالَ: إنَّهُ أنشَدَني بِالتَّوراةِ ولَولا ذلِكَ».
1) . الحدُّ الرّجم، ذُكر في التّورات الحالى، في الثانية والعشرون عن اصحاح من سفر تثنيه.
2) . من الواضح أنّ هذا الحكم لا يوجد في نصٍّ قرآنيّ، وكذلك لم يصرّح النبيّ صلى الله عليه و آله بأنّه من القرآن الكريم، بل إنّه صلى الله عليه و آله كان في صدد تبيين الحكم فقط؛ حكماً كان قد أنزله جبرئيل عليه السلام عليه صلى الله عليه و آله، ومن المتّفق عليه عند الجميع أنّه ليس كلّ ما كان ينزله جبرئيل على النبيّ الأكرم صلى الله عليه و آله هو من القرآن لزوماً، وإن كان هو من الأحكام والتعاليم والإلهيّة.
3) . في بحار الأنوار: «يجلدا» بدل «يجلد» وهو الأنسب.
4) . في بحار الأنوار: «أثنينا» بدل «أتينا».
را غرق ساخت، و ابر را بر شما سايه افكن نمود، و گزانگبين و گوشت بلدرچين برايتان فرو فرستاد، سوگند مى دهم: آيا در كتابتان، حكم سنگسار براى زناى مُحصنه آمده است؟».
ابن صوريا گفت: آرى(1). سوگند به كسى كه مرا به او سوگند دادى، اگر بيم آن نبود كه چنانچه دروغ بگويم يا تحريف كنم، صاحب تورات، مرا مى سوزانَد، قطعاً برايت اعتراف نمى كردم؛ امّا - اى محمّد به من بگو اين حكم در كتاب تو، چگونه است؟
فرمود: «هر گاه چهار نفر عادل، شهادت دهند كه مردى در زنى، آن گونه دخول كرده است كه ميل در سرمه دان داخل مى شود، در اين صورت، مرد را بايد سنگسار كرد».(2)
ابن صوريا گفت: در تورات نيز خداوند، همين گونه بر موسى، نازل كرده است.
پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «نخستين بار چه شد كه اين فرمان خدا را تغيير داديد؟».
ابن صوريا گفت: چنان بوديم كه هر گاه بزرگى زنا مى كرد، كارى به او نداشتيم و چنانچه بيچاره اى زنا مى كرد، او را حد مى زديم. بنا بر اين، زنا در ميان اشراف و بزرگان ما فزونى يافت، تا جايى كه پسرعموى يكى از پادشاهان ما زنا كرد و او را سنگسار نكرديم.
سپس مرد ديگرى زنا كرد، و چون پادشاه خواست كه سنگسارش كند، قومش به پادشاه گفتند: نمى گذاريم، مگر آن كه فلانى را هم سنگسار كنى. مقصودشان، همان پسرعموى پادشاه بود. پس گفتيم: بياييد جمع شويم و چيز ديگرى به جاى سنگسار كردن بگذاريم كه در بارۀ شريف و پَست، هر دو، اجرا شود. پس حكم تازيانه زدن و سياه كردن را وضع كرديم، به اين ترتيب كه مرد و زن زناكار را چهل تازيانه مى زنند، سپس صورتشان را سياه مى كنند و آن دو را به صورت وارونه، بر دو الاغ مى نشانند و در شهر مى گردانند. بدين سان، اين حكم را جاى گزين سنگسار كردند.
يهوديان به ابن صوريا گفتند: چه زود، حقيقت را به او گفتى! تو شايستگى آنچه را كه در باره ات [از تعريف و تمجيد] گفتيم، نداشتى؛ امّا چون خودت حضور نداشتى، دوست نداشتيم كه پشت سرت بد بگوييم!
ابن صوريا گفت: او مرا به تورات، سوگند داد، وگر نه، حقيقت را به او نمى گفتم.ت.
1) . در تورات كنونى، در اصحاح بيست و دوم از سفر تثنيه، حكم سنگسار آمده است.
2) . روشن است كه اين حكم در متن قرآن نيست و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هم نفرمود كه آن در قرآن است؛ بلكه فقط حكم آن را بيان فرمود؛ حكمى كه جبرئيل آن را بر حضرت فرود آورده بود. و البته مقبول همگان است كه تمام آنچه جبرئيل بر پيامبر نازل مى كرده است، جزو قرآن نيست، هر چند جزو احكام و آموزه هاى خداوند متعال هست.
لَما أخبَرتُهُ بِهِ. فَأَمَرَ بِهِمَا النَّبِيُّ فَرُجِما عِندَ بابِ مَسجِدِهِ.
وقالَ: أنَا أوَّلُ مَن أحيا أمرَكَ إذ أماتوهُ، فَأَنزَلَ اللّهُ فيهِ: «يا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيراً مِمّا كُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْكِتابِ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ» فَقامَ ابنُ صورِيا، فَوَضَعَ يَدَيهِ عَلى رُكبَتَي رَسولِ اللّهِ، ثُمَّ قالَ: هذا مَقامُ العائِذِ بِاللّهِ وبِكَ أن تَذكُرَ لَنَا الكَثيرَ الَّذي امِرتَ أن تَعفُوَ عَنهُ، فَأَعرَضَ النَّبِيُّ عَن ذلِكَ.(1)
526 الدرّ المنثور عن ابن جريج: لَمّا أخبَرَ الأَعوَرُ سُمَويل بنُ صورِيا الَّذي صَدَّقَ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله عَلَى الرَّجمِ أنَّهُ في كِتِابِهِم، وقالَ: لكِنّا نُخفيهِ، فَنَزَلَت: «يا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيراً مِمّا كُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْكِتابِ» وهُوَ شابٌّ أبيَضُ طَويلٌ مِن أهلِ فَدَكَ.(2)ر.
پس پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد كه آن مرد و زن زناكار را در جلوى مسجدش، سنگسار كردند.
سپس فرمود: «من نخستين كسى هستم كه فرمان تو را كه آنان ميرانده بودند، زنده كردم».
پس خداوند، اين آيه را فرو فرستاد: «اى اهل كتاب! پيامبر ما به سوى شما آمده است كه بسيارى از چيزهاى كتاب خود را كه پوشيده مى داشتيد، برايتان بيان مى كند، و از بسيارى در مى گذرد».
ابن صوريا برخاست و دستانش را بر زانوى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نهاد و گفت: من به خدا و به تو پناه مى برم از اين كه آن بسيارى را كه به تو فرمان داده شده است كه از آن در گذرى، براى ما بگويى.
پيامبر صلى الله عليه و آله از بيان آنها چشم پوشيد.
526 الدرّ المنثور - به نقل از ابن جُرَيج -: چون سُمَويل بن صورياى يك چشم، سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را تأييد كرد كه حكم سنگسار، در كتاب آنها آمده است و گفت: «ليكن ما آن را مخفى مى كرديم»، اين آيه نازل شد: «اى اهل كتاب! پيامبر ما به سوى شما آمده است كه بسيارى از چيزهاى كتاب خود را كه پوشيده مى داشتيد، برايتان بيان مى كند». ابن صوريا، جوان سفيدروى قدبلندى از اهالى فدك بود.
*پژوهشى در بارۀ بشارت هاى تورات و انجيل در مورد پيامبر خاتم(1)
ظهور پى در پى پيامبران الهى از نسل حضرت ابراهيم، از آموزه هاى تفكيك ناپذير سه دين بزرگ ابراهيمى، يعنى اسلام، مسيحيت و يهود به شمار مى آيد. با توجه به باورهاى پيروان اين سه دين، مى توان دوران ظهور پيامبران الهى را به سه دوره تقسيم كرد؛ 1. دورۀ عهد قديم، 2. دورۀ عهد جديد، 3. دورۀ ختم نبوّت. مطابق سنّت مسيحى، پيامبران عهد قديم غير از هدايت مردم، رسالت ديگرى نيز بر دوش داشته اند كه پيشگويى ظهور حضرت عيسى و ورود بشر به دورۀ عهد جديد با خداوند بوده است. از اين رو، نزد مسيحيان بخش قابل توجهى از نوشته هاى عهد عتيق به عنوان كتاب هاى «پيشگويى»(2)
. ycehporp
نامبردار شده و مسيحيان ادعاى خويش مبنى بر مسيحا بودن عيسى را بر آن پيشگويى ها بنيان نهاده اند. مطابق سنّت اسلامى، همۀ پيامبران همچون حلقه هاى يك زنجير به هم متصل اند و هر پيامبرى مصدّق پيامبران پيش از خود و مبشّر پيامبر و يا پيامبران پس از خود است. از آن جا كه شريعت اسلام در آخرين حلقۀ كمال، نمايانگر عهد نهايى خداوند با بشر است،اين عهد و پيمان، همراه با ويژگى هاى پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله و امّت جهانى اسلام، به همۀ پيامبران و امّت هاى گذشته ابلاغ شده است. علاوه بر قرآن كريم، روايات اسلامى نيز بر اين امر تأكيد كرده اند كه علاوه بر بشارت حضرت عيسى نسبت به پيامبر بزرگ اسلام، پيامبران عهد عتيق نيز در كتاب هايشان، بويژه در همان كتبى كه به پيشگويى معروف اند، مانند كتاب اشعياى نبى، به ظهور حضرت محمد صلى الله عليه و آله بشارت داده اند.(1)
اخبار و آموزه هاى قرآن كريم در باب بشارت پيامبران گذشته نسبت به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را مى توان در سه مرحله به شرح ذيل طبقه بندى كرد:
در مرحلۀ نخست، قرآن كريم اعلام مى دارد كه خداوند از همۀ پيامبران عهد گرفته است تا به امّت هاى خود ابلاغ كنند كه هرگاه پيامبرى آمد و آموزه هاى وحيانىِ پيامبران سابق را تصديق كرد به او ايمان آورند و يارى اش رسانند. در سورۀ آل عمران آمده است:
«وَ إِذْ أَخَذَ اللّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَ حِكْمَةٍ ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ قالَ أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلى ذلِكُمْ إِصْرِي قالُوا أَقْرَرْنا قالَ فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَكُمْ مِنَ الشّاهِدِينَ .(2)
و (به خاطر بياوريد) هنگامى را كه خداوند، از پيامبران (و پيروان آنها)، پيمان مؤكد گرفت، كه هرگاه كتاب و دانش به شما دادم، سپس پيامبرى به سوى شما آمد كه آنچه را با شماست تصديق مى كند، به او ايمان بياوريد و او را يارى كنيد! سپس (خداوند) به آنها گفت: «آيا به اين موضوع، اقرار داريد؟ و بر آن، پيمان مؤكد بستيد؟» گفتند: «(آرى) اقرار داريم!» (خداوند به آنها) گفت: «پس گواه باشيد! و من نيز با شما از گواهانم»».1.
مطابق روايات تفسيرى، اين آيه بيان مى كند كه همۀ پيامبران گذشته، از امّت هاى خود عهد گرفته اند كه به پيامبر اسلام ايمان آورند و او را يارى كنند كه اين امر خود به طور تلويحى بر بشارت پيامبران الهى نسبت به پيامبر گرامى اسلام نيز حكايت دارد. صرف نظر از دلالت آيه بر اين امر، احاديث نيز گوياى آن است كه خداوند چنين عهدى را از همۀ پيامبران گرفته است.(1)همچنين هر پيامبرى، مبشر پيامبر و يا پيامبران بعدى نيز بوده است.(2)در حديثى از حضرت على عليه السلام آمده است كه هيچ پيامبرى نبوده است جز آن كه مردم را به پيامبر بعد از خود بشارت مى داده است.(3)و همۀ پيامبران به نبوّت حضرت محمّد صلى الله عليه و آله بشارت داده اند.(4)
در مرحلۀ دوم، آيات قرآن خبر مى دهد كه با عمل پيامبران به وظيفه و ميثاق الهى شان، امّت هاى گذشته نسبت به ويژگى هاى پيامبر اسلام آشنا بوده اند. مطابق قرآن كريم، آموزه هاى پيامبران گذشته، اعم از ميراث مكتوب و سنّت شفاهى، چنان روشن و شفاف بوده است كه اهل كتاب چشم به راه آمدن رسول مكرّم اسلام بوده و هنگام ظهور آن حضرت، وى را از روى ويژگى هاىِ وعده داده شده چنان مى شناختند كه فرزندان خويش را:
«اَلَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمُ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ .(5)
آنان كه كتاب آسمانى به ايشان داده ايم، بخوبى او (پيامبر) را مى شناسند، همان گونه كه فرزندان خود را مى شناسند؛ فقط كسانى كه سرمايه وجود خود را از دست0.
1) . نهج البلاغه: خطبۀ 1؛ كنز العمّال: ج 2 ص 377، ح 4296؛ بصائر الدرجات: ص 514 ح 35.
2) . الكافى: ج 8 ص 117 ح 92.
3) . الكافى: ج 8 ص 25 ح 4؛ نهاية الارب فى فنون الأدب: ج 4 ص 245 (باب اختلاف قريش).
4) . ر. ك: الكافى: ج 8 ص 25 ح 4 و ج 8 ص 113 ح 92؛ الدر المنثور: ج 1 ص 158 (سورۀ بقره: ذيل آيۀ 87).
5) . انعام، آيۀ 20.
داده اند، ايمان نمى آورند».
«اَلَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ .(1)
كسانى كه كتاب آسمانى به آنان داده ايم، او (پيامبر) را همچون فرزندان خود مى شناسند؛ (ولى) جمعى از آنان، حق را آگاهانه كتمان مى كنند!»
گرچه بسيارى از آنها به كتمان حقيقت دست زدند و به انكار امرى پرداختند كه به آن معرفت داشتند:
«وَ لَمّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْكافِرِينَ .(2)
و هنگامى كه از طرف خداوند، كتابى براى آنها آمد كه موافق نشانه هايى بود كه با خود داشتند، و پيش از اين به خود نويد پيروزى بر كافران مى دادند (كه با كمك آن، بر دشمنان پيروز گردند). با اين همه، هنگامى كه اين كتاب، و پيامبرى را كه از قبل شناخته بودند نزد آنها آمد، به او كافر شدند؛ لعنت خدا بر كافران باد!»
در مرحلۀ سوم، و در پى كتمان و انكار پاره اى از اهل كتاب، آيات قرآن به افشاى نشانى بشارت ها در ميراث مكتوب حاضر در نزد خودشان مى پردازد تا براى حق جويان جاى هيچ ابهامى باقى نگذارد. اين بار به آنها يادآورى مى كند كه براى يافتن نشانى پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله لازم نيست كه مسير دور و ناآشنايى را بپيمايند، بلكه كافى است كه به تورات و انجيل موجود مراجعه كنند تا نام و اوصاف پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و يارانش را بيابند. در واقع، قرآن كريم، يادآور مى شود كه اهل كتاب حتى اگر بخواهند بر آگاهى هاى برخاسته از سنّت دينىِ شفاهىِ خود از پيامبر اسلام هم سرپوش بگذارند، آيات موجود در تورات و انجيلشان گواهى روشن براى اهل9.
حقيقت خواهد بود. در اين باره، سه آيه از آيات قرآن به روشنگرى پرداخته است:
آيۀ نخست، كه صريح ترين آيه در اين باب نيز به شمار مى آيد، آيۀ 157 سورۀ اعراف است:
«اَلَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ .
همانها كه از فرستاده (خدا)، پيامبر «امى» پيروى مى كنند: پيامبرى كه صفاتش را، در تورات و انجيلى كه نزدشان است، مى يابند؛ آنها را به معروف دستور مى دهد، و از منكر باز مى دارد، اشياى پاكيزه را براى آنها حلال مى شمرد، و ناپاكى ها را تحريم مى كند؛ و بارهاى سنگين و زنجيرهايى را كه بر آنها بود، (از دوش و گردنشان) بر مى دارد. پس كسانى كه به او ايمان آوردند، و حمايت و يارى اش كردند، و از نورى كه با او نازل شده پيروى نمودند، آنان رستگاران اند».
آيۀ دوم، آيۀ 29 سورۀ فتح است. اين آيه در مورد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايد:
«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَى الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْواناً سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفّارَ وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً .
محمد فرستاده خداست، و كسانى كه با او هستند در برابر كفار سرسخت و شديد، و در ميان خود مهربان اند. پيوسته آنها را در حال ركوع و سجود مى بينى در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او را مى طلبند، نشانۀ آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است. اين، توصيف آنان در تورات و توصيف آنان در انجيل است. همانند زراعتى كه جوانه هاى خود را خارج ساخته، سپس به تقويت آن پرداخته تا محكم شده و بر پاى خود ايستاده است و به قدرى رشد كرده كه زارعان را به شگفتى وا مى دارد. اين براى آن است كه كافران را به خشم آورد (ولى) كسانى از آنها را كه
ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند، خداوند وعدۀ آمرزش و اجر عظيمى داده است».
آيۀ سوم، آيۀ 6 از سورۀ صف است. اين آيه مى گويد:
«وَ إِذْ قالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يا بَنِي إِسْرائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمّا جاءَهُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِينٌ .
و (به ياد آوريد) هنگامى را كه عيسى بن مريم گفت: «اى بنى اسرائيل، من فرستادۀ خدا به سوى شما هستم در حالى كه تصديق كنندۀ كتابى كه قبل از من فرستاده شده [تورات] مى باشم، و بشارت دهنده به رسولى كه بعد از من مى آيد و نام او احمد است». هنگامى كه او [احمد] با معجزات و دلايل روشن به سراغ آنان آمد، گفتند:
«اين سحرى است آشكار».
گرچه آيۀ سوم به طور مشخص نمى گويد كه بشارت حضرت عيسى عليه السلام در مورد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در انجيل آن حضرت بوده است يا خير، با اين حال، روايات اسلامى در تفسير اين آيه، اين بشارت را از بشارات انجيل دانسته است. در حديثى آمده است كه اسم پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در انجيل، «احمد» است.(1)اين حديث نشان مى دهد كه بشارت حضرت عيسى عليه السلام در مورد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در انجيل آمده است.
گذشته از اين كه اناجيل موجود در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله در حقيقت، سيرۀ قولى و عملى حضرت عيسى عليه السلام است كه ديگران - به نظر مسيحيان با تأييد روح القدس - پس از وى نگاشته اند و هرگز عين كتاب آن حضرت نبوده است.
صرف نظر از سنّت شفاهى بين اهل كتاب در زمان نزول قرآن كريم، كه اطلاع دقيقى هم از آن در دست نيست، اين مقاله در صدد تبيين و رفع ابهام از دو مسئله مهم است: يكى آن كه آيا اساساً وقتى قرآن در آيات فوق از تورات و انجيل سخن3.
1) . كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 4 ص 177 ح 5403.
مى گويد كدام نوشتار و كتاب و يا كتاب هاى يهوديان و مسيحيان را قصد كرده است؟ آيا مراد از تورات، صرفاً كتابى است كه بر حضرت موسى عليه السلام نازل شده و مراد از انجيل، صرفاً وحى اى است كه بر عيسى فرود آمده است و يا مراد از اين دو اصطلاح، نوشته هايى اعم از كتب حضرت موسى عليه السلام و حضرت عيسى عليه السلام است؟ ديگر آن كه آيا اين بشارت ها پس از اسلام دستخوش تحريف شده است؟ يا در نسخه هاى ويژه اى موجود بوده كه تنها يهوديان و مسيحيان ساكن جزيرة العرب با آنها آشنايى داشته اند؟ يا آن كه هم اكنون نيز در نسخه هاى رايج كتاب مقدّس يهودى - مسيحى مى توان آنها را يافت؟
نگاه اجمالى به آيات قرآن كريم كه در آنها از تورات و انجيل نام برده شده است نشان مى دهد كه قرآن به مصداق يكسانى در همۀ موارد اشاره نكرده است. بلكه كاربرد قرآن در مورد تورات و انجيل، اعم از صحيح و غير صحيح است. به عبارت ديگر، گاهى قرآن از تورات و انجيل همان چيزى را قصد مى كند كه به عنوان وحى و شريعت الهى، به ترتيب بر حضرت موسى و حضرت عيسى عليهما السلام نازل شده، كه خود قرآن كريم نيز تصديق كنندۀ آنهاست و گاهى كتاب ها و نوشته هايى را قصد كرده است كه در عصر نزول قرآن، در دست يهوديان و مسيحيان بوده و آنها آن نوشته ها را با نام تورات و انجيل مى شناخته اند؛ به طور مثال، وقتى قرآن كريم در توصيف حضرت عيسى عليه السلام مى فرمايد، «وَ آتَيْناهُ الْإِنْجِيلَ ؛ به او انجيل داديم»،(1)انجيل واقعى را قصد كرده است، در حالى كه وقتى خداوند مسيحيان را دعوت مى كند تا مطابق احكام و مقررات انجيل قضاوت كنند،(2)و يا اهل كتاب را فرا مى خواند تا به
اقامۀ تورات و انجيلشان بپردازند،(1)كتاب هايى را قصد كرده كه در اختيار يهوديان و مسيحيان بوده است و آنها آن كتاب ها را تورات و انجيل مى ناميده اند. بنا بر اين وقتى قرآن در آيۀ 81 سورۀ آل عمران (مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ ) از وجود بشارت در تورات و انجيل سخن گفته همان تورات و انجيلى را مدّ نظر دارد كه در زمان نزول قرآن نزد يهوديان و مسيحيان موجود بوده است. به طور مسلم آنچه در آن زمان به عنوان تورات و انجيل شناخته مى شده، تورات و انجيل واقعى نبوده است؛ بلكه مجموعۀ نوشته هايى را تورات و انجيل مى گفته اند كه كسانى غير از حضرت موسى و عيسى نوشته بودند.(2)
Spinoza,p.120-132.
بنا بر اين، در آيۀ مورد بحث، مراد از تورات و انجيل، كتاب هاى يهودى و مسيحى بوده است كه نزد خودشان به عنوان تورات و انجيل شهرت داشته است. اما سؤال آن است كه آنها چه كتاب هايى بوده اند؟ يهوديان از قرن ها قبل از ظهور پيامبر گرامى اسلام داراى مجموعه اى به نام كتاب مقدّس بوده اند كه مشتمل بر تورات و نوشته هاى ديگر بوده است كه بعدها مسيحيان آنها را «عهد عتيق»(3)د.1) . مائده: آيۀ 66 و 68.
2) . اسپينوزا كه خود يك يهودى زاده است، با توجه به شواهد و قراين خودِ توراتِ فعلى اثبات كرده است كه تورات، صدها سال پس از مرگ حضرت موسى نوشته شده است. ر. ك: «مصنف واقعى اسفار خمسه» باروخ اسپينوزا، ترجمۀ عليرضا آل بويه: هفت آسمان، شماره 1، ص 79-103 و نيز ر. ك:.
3) . عهد عتيق مشتمل بر سه بخش اصلى است: بخش نخست، تورات نام دارد كه خود شامل پنج كتاب به نام هاى پيدايش، خروج، لاويان، اعداد و تثنيه است. يهوديان، آن را همان كتابى مى دانند كه به حضرت موسى عليه السلام داده شده است. بخش دوم، نبوئيم، به معناى «پيامبران» است كه منظور از آن وحى هايى است كه خداوند بر پيامبران بنى اسرائيل، بعد از موسى و قبل از عيسى نازل كرده است. كتاب هايى چون كتاب يوشع بن نون، تواريخ، پادشاهان، سموئيل و اشعيا از اين دسته است. نبوئيم مشتمل بر 21 كتاب است. بخش سوّم را كتوبيم گويند كه به معناى «نوشته ها» است. منظور از آن، نوشته هاى انبياى بنى اسرائيل است كه محتوى پيام هاى آنها و قوم بنى اسرائيل خطاب به خداوند است. كتاب هايى چون مزامير، جامعه، امثال و غزل غزل ها از اين نوع است. كتوبيم مشتمل بر 13 كتاب است. مسيحيان پروتستان، عيناً همين كتاب ها را در عهد عتيق خود پذيرفته اند. كاتوليك ها چند كتاب ديگر از كتب پيامبران پيش از حضرت عيسى را كه يهوديان آنها را معتبر نمى دانند نيز در عهد عتيق خود آورده اند.
ناميدند و مسيحيان نيز مجموعۀ ديگرى از نوشته هاى اختصاصى خود را با نام «عهد جديد»(1)به آن افزودند كه آن نيز مشتمل بر اناجيل و نوشته هاى ديگر بود. به احتمال بسيار زياد، قرآن كريم در برخى آيات، به مجموعۀ عهدين موجود در دست يهوديان و مسيحيانِ عصر نزول، عنوان تورات و انجيل اطلاق كرده است.
شواهدى نيز بر صحت اين احتمال وجود دارد؛ يكى آن كه، قرآن در موارد فراوانى يهوديان و مسيحيان را با عنوان «اهل كتاب» معرفى مى كند و آن از اين روست كه هم يهوديان و هم مسيحيان به مجموعۀ نوشته هاى مقدسشان كلمۀ «كتاب» اطلاق مى كرده اند. بنا بر اين وقتى قرآن از كتاب يهوديان به عنوان تورات، و از كتاب مسيحيان به عنوان انجيل ياد كرده است، مجموعۀ كتب اختصاصى هر يك را قصد كرده كه همان عهد عتيق و عهد جديد است. دوم آن كه، مسيحيان هم اكنون نيز در عرف خودشان به مجموعۀ عهد جديد عنوان انجيل اطلاق مى كنند. امروزه مجموعۀ «عهد جديد» در زبان هاى مختلف با عنوان «انجيل» منتشر شده است.(2)
شاهد ديگر آن كه، روايات اسلامى، بشارت هاى تورات و انجيل در مورد پيامبر2.
1) . عهد جديد مشتمل بر 27 كتاب است كه در اواخر قرن دوم ميلادى از ميان نوشته هاى مسيحى توسطآباى كليسا انتخاب شده است. اين نوشته ها مشتمل بر چهار نوع است: اوّل، اناجيل كه حاوى زندگى نامه و پاره اى از افعال و اقوال حضرت عيسى عليه السلام است. اين اناجيل عبارت اند از متى، مرقس، لوقا و يوحنا. بخش دوم مشتمل بر اعمال رسولان است كه تنها يك كتاب نوشته لوقا در اين بخش انتخاب شده است. بخش سوم را نامه هاى رسولان گويند كه شامل 21 نامه از رسولان حضرت عيسى است كه طىّ آن به مسيحيان عصر خويش پيام داده اند كه بيشتر اين نوشته ها مربوط به پولس رسول است كه بعد از عروج حضرت عيسى به آسمان، به ايشان ايمان آورده است. بخش چهارم، بخش مكاشفه است كه در اين بخش نيز تنها يك كتاب به نام مكاشفۀ يوحنا انتخاب شده است. اين كتاب داراى ادبيات رمزى است.
2) . به عنوان نمونه مى توان اين موارد را نام برد: انجيل عيسى مسيح، كتاب عهد جديد، چاپ انگلستان، 1997؛ انجيل شريف، انتشارات كتاب مقدس، چاپ اول، 1976؛ عهد جديد يعنى انجيل مقدس خداوند و نجات دهندۀ ما عيسى مسيح، بى تا، بى جا؛ الانجيل (ترجمۀ عربى عهد جديد)، 1982.
گرامى اسلام صلى الله عليه و آله را به كتاب هايى نسبت مى دهد كه گرچه در مجموعۀ عهد عتيق و جديد هستند، اما در ضمن اسفار خمسۀ تورات و نيز اناجيل اربعه نيستند. با اين شواهد مى توان نتيجه گرفت كه بشارت هاى مورد اشارۀ قرآن كريم، در مجموعۀ عهد قديم و عهد جديد يهوديان و مسيحيان موجود بوده است. از اين رو ما نيز مى توانيم بشارت هاى موجود در كليۀ كتاب هاى عهد قديم و جديد را به عنوان بشارت هاى تورات و انجيل معرفى كنيم.
نكتۀ ديگر كه لازم است يادآورى شود اين است كه صرف نظر از برخى اختلاف نسخ و قرائات و نيز اختلاف در ترجمه ها، مجموعۀ عهد عتيق و جديدِ امروزى تقريباً همان چيزى است كه در زمان نزول قرآن نيز مورد استفادۀ يهوديان و مسيحيان بوده است؛ زيرا نسخه هايى از كتب عهدين در كتابخانه ها و موزه هاى جهان موجود است كه متن آن، تا حدّ زيادى با متن عهدين امروزى مطابقت مى كند.(1)بنا بر اين اگر بشارت هاى مربوط به پيامبر اسلام در تورات و انجيلِ زمان نزول قرآن موجود بوده است، هم اكنون نيز ما بايد بتوانيم آنها را و يا بقايا و ردّپايى از آنها را در عهدين بيابيم.
گرچه ممكن است در سنّت شفاهى و نيز برخى از كتاب هاى اپوكريفاى(2)موجود و
1) . ر. ك: تاريخ كليساى قديم: ص 77؛ باستان شناسى كتاب مقدس: ص 116.
2) . يهوديان و مسيحيان داراى دو دسته كتب و نوشته هاى مقدس هستند، يكى كتب قانونى كه به آنها كَنُن ( Cannon ) مى گويند كه آنچه قبلاً در مورد كتاب هاى عهد قديم و جديد گفتيم، كتاب هاى قانونى آنهاست. ديگرى كتب مشكوك و غير معتبر (از نظر پيشوايان رسمى) كه به آنها اپوكريفا ( Apocrypha ) مى گويند. احتمالاً برخى از اين نوشته هاى موسوم به اپوكريفا در ميان يهوديان و مسيحيان شبه جزيره عربستان رواج داشته است و چه بسا بشارت هاى مربوط به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در آنها صراحت بيشترى داشته است. به طور مثال، برخى از معجزات مربوط به حضرت عيسى عليه السلام مانند سخن گفتن در گهواره، دميدن در قالب گلين پرنده و... در متن اناجيل رسمى نيست، اما هم اينك نيز مى توان آنها را در كتب اپوكريفاى مسيحى مانند انجيل عربى طفوليت و انجيل توماس مشاهده كرد.
رايج در عصر نزول قرآن، بشارت هاى مربوط به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با صراحت بيشترى وجود داشته باشد، با اين حال، در نوشته هاى موجود يهوديان و مسيحيان نيز به سهولت مى توان آنها را يافت. هم در كتب عهد عتيق و هم در كتب عهد جديد، مواردى وجود دارد كه مى توان آنها را حاكى از بشارت هاى پيامبران بزرگى همچون حضرت موسى، حضرت عيسى و ديگر پيامبران بنى اسرائيل دانست كه در اين جا به مهم ترين اين موارد به تفكيك عهد قديم و عهد جديد مى پردازيم.
در كتاب هاى مربوط به بشارات(1)و تفاسير قرآن(2)به موارد زيادى از متون عهد قديم استشهاد شده و نويسندگان و محققان، آنها را بر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله منطبق دانسته اند.
در اين جا به بيان چند نمونه مى پردازيم.
در تورات آمده است:
و اين است بركتى كه موسى مرد خدا قبل از وفاتش به بنى اسرائيل داد. او گفت:
خداوند از كوه سينا آمد، از كوه سعير طلوع كرد و از كوه فاران درخشيد و با ده هزار از مقدسين و مؤمنين آمد.(3)
1) . براى مطالعه بيشتر، ر. ك: انيس الاعلام فى نصرة الاسلام، محمد فخر الاسلام: ج 5؛ بشارات عهدين، محمد صادقى تهرانى؛ محمد در تورات و انجيل، عبد الاحد داود؛ راه سعادت، ميرزا ابوالحسن شعرانى.
2) . رشيد رضا در تفسير المنار تعداد بشارات موجود در عهدين را به هيجده مورد رسانده است. (ر. ك: المنار: ج 9، ص 230-300).
3) . تثنيه: باب 1، آيۀ 3.
اين عبارت، به صورت كنايه از ظهور سه پيامبر بزرگ الهى، يعنى حضرت موسى عليه السلام، حضرت عيسى عليه السلام و حضرت محمّد صلى الله عليه و آله سخن مى گويد. خداوند در سينا بر حضرت موسى عليه السلام تجلى كرد، در «ساعير» كه همان فلسطين است بر حضرت عيسى عليه السلام ظهور يافت و در كوه «فاران»(1)در مكّه بر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله متجلّى شد. هيچ يك از پيامبران بنى اسرائيل، كوچك ترين ارتباطى با كوه فاران نداشته اند. فقط هاجر بود كه به اتفاق فرزندش اسماعيل در بيابان «بئر شبع» سرگردان شد و سپس در حوالى فاران اسكان گرفت و خداوند در همان هنگام بود كه هاجر را بشارت داد كه «من قوم بزرگى را از او به وجود خواهم آورد».(2)تورات تصريح مى كند كه خدا با اسماعيل بود و او در بيابان فاران بزرگ شد(3)و نسل اعرابى را كه پيامبر اسلام از آن است بنيان نهاد. در كتاب حَبَقوق نبى نيز اين بشارت آمده است. او مى گويد:
خدا از تيمان، و آن قدّوس، از فاران بر آمد و جلالش آسمان ها را فرا گرفت و سراسر زمين از حمدش پر شد.(4)
تيمان و تيما در تورات بسيار آمده(5)و هر دو به معناى صحراى جنوبى است و بر عربستان اطلاق مى شد كه در جنوب فلسطين است.(6)جاى شگفتى است كه در برخى از ترجمه هاى جديد فارسى از كتاب حبقوق، به جاى فاران، كوه سينا گذاشته اند!(7)كه علاوه بر آن كه از نظر خود تورات نيز، فاران و سينا نمى توانند9.
1) . فاران، نامى است كه در كتب مقدّس، بر سلسله جبال يا منطقه اى كوهستانى در جنوب ارض كنعان و درساحل درياى سرخ، اطلاق شده است و همان سرزمينى است كه ابراهيم عليه السلام، هاجر و اسماعيل را به دستور خداوند، در آن جا سُكنى داد (قاموس الكتاب المقدّس، بطرس عبدالملك: ص 667 و 993).
2) . پيدايش: باب 21، آيۀ 18.
3) . همان: باب 21، آيۀ 21.
4) . حبقوق: باب 3، آيۀ 3.
5) . ر. ك: پيدايش: باب 25، آيۀ 15؛ ايّوب: باب 6، آيۀ 19؛ ارميا: باب 49، آيۀ 7.
6) . راه سعادت: ص 235.
7) . ر. ك: كتاب مقدس، ترجمۀ تفسيرى: ص 869.
يك مكان باشد، بر خلاف متون اصلى عبرى و يونانى و همۀ ترجمه هاى معتبر كتاب مقدّس است.(1)
1256 1256.p ,LA ASIN TEBIBLE" 751.p.The Holy Scriptures"1067.p, TANAKH
مطابق تورات، موسى مى گويد:
خداوند از ميان شما، از ميان برادران شما، پيامبرى همچون من خواهد فرستاد.(2)
و در ادامه، سخن خدا را عيناً بازگو مى كند كه مى گويد:
در آينده پيامبرى همچون تو، از ميان برادران آنها، مبعوث خواهد كرد و كلامم را در دهانش خواهم نهاد.(3)
در اين آيات، با تعبير «برادران بنى اسرائيل» به پيغمبرى اشاره مى شود كه از نسل حضرت اسماعيل خواهد آمد. تورات، خود، قبايلى را كه از نسل اسماعيل يا عيسو(4)بوده اند كه در واقع پسرعموهاى بنى اسرائيل محسوب مى شوند، به عنوان برادران بنى اسرائيل معرفى كرده است.(5)يگانه پيامبرى كه آمدنش از نسل حضرت اسماعيل معلوم است، حضرت محمد صلى الله عليه و آله است. علاوه بر اين، بر پايۀ متون دينى، او نيز همانند حضرت موسى عليه السلام شريعتى را خواهد آورد. هيچ يك از پيامبران بنى اسرائيل ادعا نكرده اند كه مانند موسى عليه السلام هستند. علاوه بر اين، تورات تصريح دارد كه پيامبرى به مانند موسى در ميان بنى اسرائيل نخواهد آمد.(6)در حالى كه در
1) . تا آن جا كه نگارنده تحقيق كرده است همه ترجمه هاى معتبر از عهد عتيق، چه آنها كه از روى متن اصلى عبرى ترجمه كرده اند و چه آنها كه از متن يونانى ترجمه كرده اند در اين عبارت، كوه فاران ( Paran Mount ) به كار برده اند. براى مثال ر. ك:
2) . تثنيه: باب 18، آيۀ 15.
3) . تثنيه: باب 18، آيۀ 18.
4) . عيسو برادر دو قلوى حضرت يعقوب بوده است.
5) . براى نمونه ر. ك: تثنيه: باب 2، آيۀ 4 و باب 23، آيۀ 7.
6) . تثنيه: باب 34، آيۀ 10.
قرآن كريم تلويحاً به اين امر اشاره شده است كه حضرت محمد صلى الله عليه و آله، پيامبرى مانند حضرت موسى عليه السلام است. قرآن كريم در بيان وجه تشابه حضرت موسى عليه السلام و حضرت محمد صلى الله عليه و آله مى گويد:
«إِنّا أَرْسَلْنا إِلَيْكُمْ رَسُولاً شاهِداً عَلَيْكُمْ كَما أَرْسَلْنا إِلى فِرْعَوْنَ رَسُولاً ؛ ما پيغمبرى به سوى شما فرستاده ايم كه (در روز قيامت) در حق شما گواهى خواهد داد همان گونه كه به سوى فرعون هم پيامبرى را فرستاده بوديم».(1)
و نيز كتابِ (شريعت) پيامبر اسلام را كتابى نازل شده بعد از كتاب موسى معرفى مى كند: «إِنّا سَمِعْنا كِتاباً أُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى»(2)و «وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى إِماماً وَ رَحْمَةً» .(3)
از سوى ديگر، عبارت «كلامم را در دهانش خواهم نهاد» اشاره به اين نكته است كه آن پيامبر موعود «امّى» بوده و با نوشتن و خواندن سر و كارى نداشته است و از طريق وحى شفاهى، كلام خدا را به مردم مى رساند. در برخى ترجمه هاى اخير از كتاب مقدس، عبارت «از ميان برادران شما»، با عبارت «از قوم اسرائيل» جاى گزين شده است.(4)با اين حال، در عهد جديد نيز اين سخن حضرت موسى نقل شده است. در كتاب اعمال رسولان آمده است: «همين موسى به قوم اسرائيل گفت: خدا از ميان برادران شما، پيامبرى مانند من برايتان خواهد فرستاد».(5)
آيه ششم از باب بيست و يكم كتاب اشعياى نبى، از كتب عهد عتيق، با استفاده از
دو تعبير كنايى «الاغ سوار» و «شتر سوار»، ظهور حضرت عيسى عليه السلام و حضرت محمّد صلى الله عليه و آله را پيشگويى مى كند. اين دو تعبير، بعداً در ترجمه ها دچار تغييراتى شده است. در اين كتاب، عبارت «كسى كه سوار الاغ است» به «كسانى كه سوار بر الاغ اند» و عبارت «كسى كه سوار بر شتر است» به «كسانى كه سوار بر شترند» تغيير يافته اند.(1)
روايات شيعه، از تشكيل مجلسى در محضر امام رضا عليه السلام خبر مى دهند كه مأمون عباسى به منظور گفتگو و مناظره تشكيل داد. در آن مجلس، علماى بزرگ اديان و مذاهب از جمله يهود و نصارا شركت داشتند. در اين مجلس، امام رضا عليه السلام خطاب به دانشمند يهودى مى گويد: «اى يهودى! من تو را قسم مى دهم به آن ده معجزه اى كه بر موسى نازل شد، آيا در تورات، خبر محمد صلى الله عليه و آله و امت او هست يا نه؟ آيا با عنوان "پيروان شتر سوار كه پروردگار را فراوان تسبيح مى كنند و در دستانشان شمشيرهايى هست كه از مردم كافر روى زمين انتقام مى گيرند" از امّت او ياد نشده است؟ آيا در تورات چنين نوشته شده است؟» يهودى اين سخن را تصديق كرد و گفت: بله. سپس خطاب به دانشمند مسيحى، كه در آن زمان با عنوان جاثليق شناخته مى شد، فرمود: «آيا از كتاب شعيا اطلاعى دارى؟» گفت: حرف به حرفش را مى دانم. گفت: «آيا در آن جا اين كلام نيست كه شعيا در مكاشفۀ خود گفت: من آن الاغ سوار (يعنى عيسى) را ديدم در حالى كه جِلباب ها و روپوش هايى از نور به خودش گرفته بود، و آن شترسوار را ديدم در حالى كه نورش مانند نور قمر مى درخشيد؟» گفت: بله، شعيا چنين چيزى گفته است.(2)در برخى از منابع اهل8.
1) . الرحلة المدرسية: ص 79. ر. ك: تكوين: باب 12، آيۀ 16 و باب 24، آيۀ 30، 31 و 35؛ اعداد: باب 31، آيۀ 28، 30؛ خروج: باب 22، آيۀ 8 و 9؛ لاويان: باب 11، آيۀ 4؛ تثنيه: باب 14، آيۀ 7؛ رسالۀ قضاة بنى اسرائيل: باب 5، آيۀ 10 و باب 10، آيۀ 4 و باب 12، آيۀ 14.
2) . عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 2 ص 139-158.
سنّت نيز به اين پيشگويى در كتاب اشعياى نبى اشاره شده است.(1)
ملاحظه مى كنيم كه در اين روايت، كتاب اشعيا به عنوان بخشى از تورات تلقى شده است و اين شاهدى بر صدق نظريۀ ماست كه در زمان نزول قرآن، به مجموعۀ عهد عتيق، تورات اطلاق مى شده است.
همان طور كه گذشت، قرآن تصريح مى كند كه در انجيل مطالبى در مورد پيامبر اكرم و يارانش مكتوب بوده و آن مطالب در دسترس مسيحيان نيز بوده است. امروزه اين سؤال مطرح است كه در كدام كتاب مسيحيان چنين مواردى يافت مى شود.
پروفسور نيل رابينسون،(2)دانشمند و كشيش مسيحى كه به دين مبين اسلام مشرّف شده و اكنون سال هاست كه به پژوهش هاى قرآنى مشغول است، گزارش قرآن كريم از مَثَل ياران پيامبر در انجيل(3)را اشاره به مَثَل برزگر در انجيل مى داند.(4)وى مى نويسد: از ديدگاه قرآن، با ظهور اسلام، تعاليم توحيدى حضرت عيسى عليه السلام - كه دير زمانى به وسيلۀ كليسا تيره و تار و مغشوش شده بود - در نهايت، بسان بذرى كاشته شده در خاك حاصل خيز به بار نشست.(5)وى همچنين در بارۀ اشارۀ انجيل يوحنا به پيامبر اسلام مى نويسد: مطابق اين انجيل، «فارقليط موعود، (محمد)
1) . ر. ك: ربيع الأبرار فى نصوص الاخبار: ج 1 ص 45؛ الكشف و البيان فى تفسير القرآن: ج 7 ص 474.
2) . نگارنده درسال تحصيلى 2002-2003 ميلادى كه به دانشگاه ولز در بريتانيا رفته بودم با اين استاددانشگاه آشنا شدم. ايشان از شاگردان جان هيك است و سال ها در دانشگاه هاى ليدز و ولز در بريتانيا به عنوان استاد فعاليت كرده است. پروفسور رابينسون كه انگليسى الاصل است، به زبان هاى عبرى، يونانى، لاتين، آلمانى، فرانسه و عربى نيز مسلط است و هم اكنون در دانشگاه سئول در كرۀ جنوبى فعاليت مى كند. از وى چندين كتاب و مقاله در زمينۀ اسلام و مسيحيت منتشر شده است.
3) . ر. ك: حجرات: آيۀ 29.
4) . ر. ك: مرقس: باب 4، آيۀ ص 3-15.
5) . عيسى در قرآن، عيساى تاريخى و اسطورۀ تجسد: ص 155.
مؤمنان را به تمام حقيقت رهنمون مى سازد»، و از آن جا كه قادر به خواندن و نوشتن نيست (امّى)، «او از ناحيۀ خود سخن نمى گويد»، يعنى تنها آنچه را از طريق وحى مى شنود بيان مى كند.(1)واژۀ محمّد در لغت به معناى «ستوده»(2)و احمد به . معناى «بسيار ستوده»(3)
. HighlyPraised
است. هر دو واژه، معادل هاى قريب المعنى براى واژۀ يونانى «پيراكلوتوس»(4). Periklutos
است كه آن نيز واژه اى با همان تعداد از حروف مصمّت با واژۀ «پاراكلوتوس»(5). Parakletos Paraclete
است و به همين دليل براى گويندگان زبان هاى سامى، داراى روح معنايى يكسانى است. بنا بر اين، لازم نيست چنين فرض بگيريم كه مسيحيان به طور عمدى در متن انجيل دست برده و كلمه «پاراكلوتوس» را جايگزين «پيراكلوتوس» نموده اند تا پيشگويى عيسى در مورد پيامبر اسلام را از بين ببرند.(6)گفتنى است كه برخى از مسلمانان مدعى شده اند كه اين كلمه در اصل «پريكلوتوس» به معناى احمد بوده و مسيحيان آن را به «پاراكلوتوس» به معناى تسلّى دهنده تغيير داده اند.(7)مسيحيان در جواب اين اتهام مى گويند كه در نسخه هايى از اناجيل كه قدمت آن به قرن ها قبل از ظهور اسلام بر مى گردد، نيز واژۀ «پاراكلوتوس» ثبت شده است و با اين بيان، ادعاى تحريف اناجيل را كه از سوى برخى مسلمانان ادعا شده است، زير سؤال مى برند و مى گويند چطور ممكن است كسى چند قرن قبل از ظهور اسلام و نزول قرآن به قصد از بين بردن پيشگويى ظهور پيامبر اسلام، نام وى را از اناجيل به واژه ديگرى تبديل كرده باشد؟! بنا بر اين، با2.
تبيين پروفسور رابينسون، لازم نيست مسيحيان را به تحريف اناجيل متهم كنيد، بلكه به علت يكسان بودن حروف مصمّت هر دو كلمه و روح معنايى يكسان اين دو واژه نزد سامى زبانان، در بسيارى از اناجيل به صورت « Parakletos » نوشته شده است.
در مناظرۀ امام رضا عليه السلام در مجلس مأمون، آن حضرت به جاثليق فرمود: «آيا اين سخن عيسى عليه السلام را مى دانى كه فرمود: من به سوى پروردگار شما و پروردگار خودم مى روم و بارقليطا خواهد آمد. مرا تأييد و تصديق مى كند همان طور كه الآن من به او گواهى دادم، و اوست كه همه چيز را براى شما تبيين خواهد كرد؟». آن گاه آن كشيش مسيحى تأييد كرد كه اين مطالب در انجيل آمده است.(1)
نكتۀ ديگر آن كه لزومى هم ندارد كه اصرار كنيم اين كلمه در اصل پريكلوتوس بوده و به عمد و يا سهو پاركلوتوس خوانده شده است. بلكه با فرض پاراكلوتوس هم بر پيامبر اسلام قابل تطبيق است. اشتباهى كه در ترجمه هاى انجيل يوحنّا اتفاق افتاده اين است كه اين كلمه را به روح القدس برگردان كرده اند كه درست نيست. در اناجيل، و از جمله انجيل يوحنا، و ديگر نوشته هاى مسيحيان، واژۀ روح القدس، جزو آشناترين واژه ها و پر كاربرد است، از اين رو، اين سؤال مطرح مى شود كه چرا در اين جا به جاى روح القدس، واژه پاراكلوتوس به كار رفته است. يهوديان يونانى دانِ قرن اوّل ميلادى، پاراكلوتوس را به معناى واسطه و شفيع به كار برده اند و با توجه به اوصافى كه براى او در انجيل يوحنا آمده تنها بر يك انسان قابل تطبيق است. اوّل آن كه، او به عنوان واسطۀ خداوند، جانشين حضرت عيسى عليه السلام مى شود، در حالى كه روح القدس از جنس بشر نيست. پس او بايد پيامبرى چون عيسى و از جنس بشر باشد. در رسالۀ يوحنّا، همين واژه در مورد خود حضرت عيسى عليه السلام به8.
1) . عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 2 ص 139-158.
عنوان پيامبر خدا به كار رفته است.(1)در اين عبارت هم مى گويد كه خداوند پس از من يك پاراكلوتوس ديگرى را خواهد فرستاد. علاوه بر اين، نمى توان عبارت «او از خود سخن نمى گويد، بلكه از آنچه شنيده است سخن خواهد گفت» را به روح القدس نسبت داد؛ زيرا كار روح القدس، القا و الهام بر قلب است. در متن يونانى، دو كلمه «اكوء» و «لالى» به كار رفته كه اوّلى به معناى دريافت صداها و دومى به معناى توليد اصوات است كه بر فعل «شنيدن و سخن گفتن» دلالت دارد كه از افعال انسانى است.(2)قرآن كريم نيز بر اين امر تأكيد دارد كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به خواندن وحى مأمور است و تنها از آنچه بر او خوانده مى شود پيروى كند: «فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ»(3)و با اين آيه بر فعل خواندن تأكيد شده است، علاوه بر آن كه نام كتاب آسمانى نازل بر پيامبر اسلام، «قرآن» است كه به معناى «خواندن» است.
در انجيل يوحنّا آمده است:
روزى سران قوم يهود از شهر اورشليم، چند تن از كاهنان را نزد يحيى فرستادند تا بدانند آيا او ادعا مى كند كه مسيح است يا نه. يحيى، روشن و بى پرده اظهار داشت: نه، من مسيح نيستم. پرسيدند: خوب، پس كه هستيد؟ آيا الياس پيغمبريد؟ جواب داد: نه! پرسيدند: آيا شما آن پيغمبر نيستيد كه ما چشم به راهش مى باشيم؟ باز هم جواب داد: نه!(4)
در باب هفتم از همين انجيل آمده است:
وقتى عيسى به ميان مردم آمد و معجزات خود را آشكار ساخت، مردم در مورد
وى اختلاف كردند؛ عده اى گفتند كه او مسيح است و عده اى ديگر گفتند كه او به راستى همان پيامبرى است كه چشم به راهش بوده ايم.(1)
به راستى اين پيامبر كه يهوديان در عصر حضرت عيسى عليه السلام چشم به راهش بوده اند چه كسى مى توانست باشد؟ او همان پيامبرى است كه خداوند در تورات وعدۀ ظهورش را داده كه مانند حضرت موسى عليه السلام است و از نسل برادران بنى اسرائيل است. از اين عبارات به خوبى معلوم مى شود كه پيشگويى هاى پيامبران عهد عتيق، هم در مورد حضرت عيسى عليه السلام و دورۀ عهد جديد بوده، و هم در مورد حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و دورۀ عهد نهايى و ختم نبوت.
در مكاشفۀ يوحنّا خبر مى دهد كه اسب سوارى با نام «امين» مى آيد كه به حق و عدل مبارزه مى كند.(2)
برخى از دانشمندان يهودى و مسيحى مدعى شده اند كه ادعاهاى مسلمانان در مورد بشارت هاى عهدين در مورد پيامبر اكرم، بى اساس است و مدعى شده اند كه در كتاب مقدّس، كوچك ترين اشاره اى در مورد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وجود ندارد. ابن ميمون، دانشمند برجستۀ يهودى، در نامه اى به هم كيشان خود در يمن مى نويسد:
شما در نامۀ خويش اشاره كرده ايد كه وكيل (ظاهراً مقصود يك يهودى است كه به اسلام گرويده بوده است) گروهى از مردم را اغوا كرده و گفته است كه چند آيه از كتاب مقدّس به محمّد اشاره مى كند مانند «او را بسيار كثير گردانم»(3)و «از جبل
فاران درخشان گرديد»(1)و «نبى اى از ميان تو»(2)و وعدۀ [خدا] در مورد اسماعيل [مبنى بر اين] كه امّتى عظيم از او پديد آورم.(3)اين استدلال ها به قدرى بازگو شده كه صورت زننده اى پيدا كرده است. اين كافى نيست كه بگوييم آنها همگى ضعيف هستند، اما بايد گفت كه استدلال به اين آيات، خنده آور و به غايت بيهوده است.
زيرا اينها امورى نيستند كه ذهن كسى را آشفته كنند. توده هاى بى سواد و خود آن مرتدان كه ديگران را با اين عبارات فريب مى دهند، به آنها معتقد نيستند، يا اين كه براى سرگرمى، آنها را چنين نمايش مى دهند. هدف آنان از مطرح كردن اين آيات، خودشيرينى نزد غير اهل كتاب است تا وانمود كنند كه به وجود اشاراتى به قرآن و محمّد در تورات معتقدند. ولى خود مسلمانان به استدلال هاى اين افراد ايمان ندارند. آنان اين امور را نمى پذيرند و به آنها اشاره نمى كنند؛ زيرا مغالطۀ آنها روشن است.
وى در ادامه مى نويسد:
از آن جا كه مسلمانان نمى توانند حتى يك شاهد يا اشاره اى يا حتى تلميحى به پيامبر خويش در سراسر عهد عتيق پيدا كنند كه به كارشان بيايد، مجبور شده اند ما را متهم كنند و بگويند: «شما متن تورات را تغيير داده و هر اثرى از نام محمّد را از آن زدوده ايد». آنان نمى توانند چيزى قوى تر از اين استدلال زشت كه نادرستى آن به آسانى بر ما و همۀ جويندگان حقيقت آشكار است، پيدا كنند. اولاً كتاب مقدّس صدها سال پيش از ظهور محمّد، به زبان هاى سريانى، يونانى، فارسى و لاتينى ترجمه شده است. ثانياً شرق و غرب در مورد متن كتاب مقدّس، سنّت واحدى دارند كه در نتيجۀ آن هيچ تفاوتى، حتى در اعراب گذارى آن، مطلقاً يافت نمى شود؛ زيرا سراسر كتاب صحيح است. همچنين هيچ تفاوتى كه بر معنا تأثير بگذارد، در آن وجود ندارد. پس انگيزۀ آنان براى چنين اتهامى فقدان هر اشاره اى به محمّد در تورات است.(4)).
بايد گفت كه ابن ميمون در اين ردّيه، هيچ دليلى بر ردّ استدلال هاى مخالفان خود نياورده است جز آن كه با ادبياتى غير علمى و همراه با تمسخر و توهين، بر انكارهاى خود پاى فشرده است. علاوه بر اين، وى مدعى شده كه مسلمانان هيچ گاه به آيات مذكور در تورات استدلال نكرده اند، در حالى كه در روايات شيعه و سنى از همان سده هاى اوليه اسلامى، به اين آيات و نظاير آن استشهاد شده است.
علاوه بر آن، مى دانيم كه در سرزمين حجاز، يهوديان و نصرانيان فراوانى كه عالمان كشيش هم در ميان آنها زياد بودند، زندگى مى كردند. اگر آن طور كه ابن ميمون مى گويد هيچ اشاره اى به پيامبر اسلام در كتاب مقدّس نبود، يهوديان و مسيحيان كتاب هاى خود را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مى آوردند و مى گفتند اسم خود را نشان بده و اگر آن حضرت از چنين كارى عاجز مى ماند، موضوع از سوى آن افراد نشر مى يافت و حتى عقايد مسلمانان را نيز سست مى كرد. اين در حالى است كه هيچ گونه گزارش تاريخى، نه در ميان منابع مسلمانان و نه يهوديان و مسيحيان دال بر اين معنا وجود ندارد كه آنها در اين مورد با پيامبر محاجّه كرده باشند؛ در حالى كه بر عكس، عدۀ بسيارى از يهوديان و مسيحيان آمدند و اعتراف كردند كه نام گرامى آن حضرت و نيز اوصاف آن بزرگوار و آيين گرامى و پيروان او، در كتاب هايشان موجود است.
اين نكتۀ مهمى است كه برخى از دانشمندان غربى كه سابقه اى در مسيحيت داشته اند بر آن تأكيد كرده اند. نيل رابينسون مى گويد: «مسيحيان معاصر پيامبر اسلام، بر خلاف هم كيشان غربى امروزى خود، مطالب قرآن را امورى پريشان و جعلى تلقى نمى كردند، بلكه آنها را معتبر مى يافتند».(1)ويليام مونتگمرى وات، دانشمند برجستۀ مسيحى معاصر مى نويسد: «ما از ديدگاه هاى دقيق مسيحيانى كه9.
1) . عيسى در قرآن، عيساى تاريخى و اسطوره تجسد: ص 149.
در مكّه مى زيسته اند يا به آن جا سفر مى كرده اند عملاً چيزى نمى دانيم، ولى مى بايد بپذيريم كه بينش قرآنى از اعتقادات آنان، عمدتاً صحيح بوده و نيز بر حسب ظاهر، اين بينش آن قدر واقعيت داشته كه براى [حضرت] محمّد در مراوداتش با گروه هاى مسيحى مكّه و ساير مسيحيانِ ساكن مناطق ديگر عربستان، مخصوصاً در برخورد دو سال آخر عمر او با مسيحيان، به اندازۀ كافى تأثير گذاشته است».(1)
در پايان، يادآور مى شود كه در بارۀ نشانى بشارت هاى مربوط به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در تورات و انجيل، كتاب هاى مفصّلى به رشته تحرير درآمده است كه تعدادى از آنها به قلم نومسلمانانى نوشته شده كه قبلاً در شمار دانشمندان و رهبران مذهبى يهود يا نصارا بوده اند.3.
1) . برخورد آراى مسلمانان و مسيحيان: ص 43.
الفصل الأوّل:
بركاته للمجتمع
بَرَكاتُهُ لِلمُجتَمَعِ
1/ 1
الهِدايَةُ إلى أقوَمِ الطُّرُقِ لِلسَّعادَةِ
الكتاب
«ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ».(1)
«قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقالُوا إِنّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً * يَهْدِي إِلَى الرُّشْدِ».(2)
«إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ وَ يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً كَبِيراً».(3)
«هذا بَيانٌ لِلنّاسِ وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِينَ».(4)
«قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ لِيُثَبِّتَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هُدىً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمِينَ».(5)
«وَ ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ إِلاّ لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُوا فِيهِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ».(6)
«كانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ4.
قرآن
«اين كتاب كه در [حقّانيت] آن، شكّى نيست، راه نمايى براى پرهيزگاران است».
«بگو: به من، وحى شده است كه تنى چند از جنّيان، گوش فرا داشتند و گفتند: «به راستى، ما قرآنى شگفت آور شنيديم!» كه به راه راست [و كمال] هدايت مى كند».
«قطعاً اين قرآن، به [آيينى] كه خود پايدارتر است، راه مى نمايد، و به آن مؤمنانى كه كارهاى شايسته مى كنند، مژده مى دهد كه پاداشى بزرگ، برايشان خواهد بود».
«اين [قرآن]، براى مردم، بيانى، و براى پرهيزگاران، ره نمود و اندرزى است».
«بگو: آن را روح القُدُس، از طرف پروردگارت، به حق فرود آورده تا كسانى را كه ايمان آورده اند، استوار گردانَد، و براى مسلمانان، هدايت و بشارتى است».
«و ما [اين] كتاب را بر تو نازل نكرديم، مگر براى اين كه آنچه را در آن اختلاف كرده اند، براى آنان توضيح دهى و البتّه براى مردمى كه ايمان مى آورند، ره نمود و رحمتى است».
«مردم، امّتى يگانه بودند. پس خداوند، پيامبران را نويدآور و هشدار دهنده بر انگيخت و با آنان، كتاب [خود] را به حق، فرو فرستاد تا ميان مردم، در آنچه با هم اختلاف داشتند،
لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلاَّ الَّذِينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ فَهَدَى اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَ اللّهُ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ».(1)
«وَ إِذا لَمْ تَأْتِهِمْ بِآيَةٍ قالُوا لَوْ لا اجْتَبَيْتَها قُلْ إِنَّما أَتَّبِعُ ما يُوحى إِلَيَّ مِنْ رَبِّي هذا بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ».(2)
«وَ يَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيداً عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنا بِكَ شَهِيداً عَلى هؤُلاءِ وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمِينَ».(3)
الحديث
527 الإمام عليّ عليه السلام: اعلَموا أنَّ هذَا القُرآنَ هُوَ النّاصِحُ الَّذي لا يَغُشُّ، وَالهادِي الَّذي لا يُضِلُّ، وَالمُحَدَّثُ الَّذي لا يَكذِبُ، وما جالَسَ هذَا القُرآنَ أحَدٌ إلّاقامَ عَنهُ بِزِيادَةٍ أو نُقصانٍ؛ زِيادَةٍ في هُدىً، أو نُقصانٍ مِن عَمىً.(4)
528 عنه عليه السلام: القُرآنُ أفضَلُ الهِدايَتَينِ(5).(6)
529 عنه عليه السلام - في صِفَةِ القُرآنِ -: مَن خاصَمَ بِهِ فَلَجَ(7)، ومَن قاتَلَ(8)بِهِ نُصِرَ، ومَن قامَ بِهِ هُدِيَ إلى صِراطٍ مُستَقيمٍ.(9)6.
1) . البقرة: 213.
2) . الأعراف: 203.
3) . النحل: 89.
4) . نهج البلاغة: الخطبة 176، أعلام الدين: ص 105، بحار الأنوار: ج 92 ص 24 ح 24.
5) . الظاهر أنّه لم يقصد من «الهدايتين» هدايةً بخصوصها في قبال القرآن؛ بل المراد أنّ القرآن إذا قيس مع أيّ شيءٍ من الهدايات، ترى القرآن أفضل منه.
6) . غرر الحكم: ح 1664.
7) . فَلَجَ أصحابَهُ وعَلى أصحابِهِ: إذا غَلَبَهُم (لسان العرب: ج 2 ص 348 «فلج»).
8) . في تفسير القمّي: «قال» بدل «قاتل».
9) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 7 ح 16 عن مسعدة بن صدقة عن الإمام الصادق عن أبيه عن جدّه عليهم السلام، تفسير القمّي: ج 1 ص 2 من دون إسنادٍ إلى أحدٍ من أهل البيت عليهم السلام، بحار الأنوار: ج 92 ص 25 ح 26.
داورى كند، و جز كسانى كه [كتاب] به آنان داده شد - پس از آن كه دلايل روشن براى آنان آمد - به خاطر [حسد و] ستمى كه ميانشان بود، [هيچ كس] در آن، اختلاف نكرد. پس خداوند، آنان را كه ايمان آورده بودند، به توفيق خويش، به حقيقت آنچه در آن اختلاف داشتند، هدايت كرد، و خدا، هر كه را بخواهد، به راه راست، هدايت مى كند».
«و هر گاه براى آنان آياتى نياورى، مى گويند: «چرا آن را خود بر نگزيدى؟». بگو: «من فقط آنچه را كه از پروردگارم به من وحى مى شود، پيروى مى كنم». اين [قرآن]، ره نمودى است از جانب پروردگار شما و براى گروهى كه ايمان مى آورند، هدايت و رحمتى است».
«و [به ياد آور] روزى را كه در هر امّتى، گواهى از خودشان برايشان بر مى انگيزيم، و تو را [هم] بر اين [امّت] گواه مى آوريم، و اين كتاب را كه روشنگر هر چيزى است و براى مسلمانان، ره نمود و رحمت و بشارتگرى است، بر تو نازل كرديم».
حديث
527 امام على عليه السلام: بدانيد كه اين قرآن، خيرخواه [و مشاورى] است كه خيانت نمى ورزد، و راه نمايى است كه گم راه نمى كند، و گوينده اى است كه دروغ نمى گويد. هيچ كس با اين قرآن ننشست، مگر اين كه از نزد آن با افزايشى يا كاهشى برخاست: افزايش در هدايت يا كاهش در كورى [و گم راهى].
528 امام على عليه السلام: قرآن [در مقايسه با هر هدايتگر ديگر]، بهترين هدايت است.
529 امام على عليه السلام - در وصف قرآن -: هر كه به وسيلۀ قرآن محاجّه كند، چيره مى گردد، و هر كه به وسيلۀ آن بجنگد، يارى مى شود، و هر كس پاى بند آن باشد، به راه راست، هدايت مى شود.
1/ 2 حَياةُ المُجتَمَعِ
الكتاب
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ».(2)
الحديث
531 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَثَلُ القُرآنِ ومَثَلُ النّاسِ كَمَثَلِ الأَرضِ وَالغَيثِ؛ بيَنَمَا الأَرضُ مَيِّتَةٌ هامِدَةٌ إذ أرسَلَ اللّهُ عَلَيهَا الغَيثَ فَاهتَزَّت، ثُمَّ يُرسِلُ الوابِلَ فَتَهتَزُّ وتَربو، ثُمَّ لا يَزالُ يُرسِلُ الأَودِيَةَ حَتّى تَبذُرَ وتَنبُتَ ويَزهو نَباتُها، ويُخرِجُ اللّهُ ما فيها مِن زينَتِها ومَعايِشِ النّاسِ وَالبَهائِمِ، وكَذلِكَ فَعَلَ هذَا القُرآنُ بِالنّاسِ.(3)
1/ 3
عِزَّةُ المُجتَمَعِ
532 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: إنَّ اللّهَ يَرفَعُ بِهذَا الكِتابِ أقواماً ويَضَعُ بِهِ آخَرينَ.(4)
533 الإمام عليّ عليه السلام: إنَّ فُرقاناً مِنَ اللّهِ بَينَ أولِيائِهِ وأعدائِهِ، فيهِ شِفاءٌ لِلصُّدورِ، وظُهورٌ5.
1) . التوحيد: ص 224 ح 2، عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 2 ص 56 ح 209، الأمالي للصدوق: ص 639 ح 863، روضة الواعظين: ص 46، بحار الأنوار: ج 92 ص 117 ح 2.
2) . الأنفال: 24.
3) . الفردوس: ج 4 ص 139 ح 6429 عن أبي سعيد، كنز العمّال: ج 1 ص 548 ح 2457.
4) . صحيح مسلم: ج 1 ص 559 ح 269، سنن ابن ماجة: ج 1 ص 79 ح 218، مسند ابن حنبل: ج 1 ص 82 ح 232، سنن الدارمي: ج 2 ص 901 ح 3242، المصنّف لعبد الرزّاق: ج 11 ص 439 ح 20944 كلّها عن عمر، كنز العمّال: ج 1 ص 512 ح 2275.
530 التوحيد - به نقل از ريّان بن صلت -: به امام رضا عليه السلام گفتم: نظر شما در بارۀ قرآن چيست؟
فرمود: «كلام خداست. از آن فراتر نرويد و هدايت را در غير آن نجوييد، كه گم راه مى شويد».
قرآن
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! چون خدا و پيامبر، شما را به چيزى فرا خواندند كه به شما حيات مى بخشد، آنان را اجابت كنيد».
حديث
531 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: حكايت قرآن و مردم، حكايت زمين و باران است: در حالى كه زمين، بى جان و خشكيده است، خداوند، باران را بر آن فرو مى فرستد و زمين، جان مى گيرد.
سپس بارانى سيل آسا مى فرستد و زمين، جانى تازه تر مى گيرد و رويِش، آغاز مى شود. آن گاه، هماره، رودخانه ها را جارى مى سازد تا آن كه بذرهاى زمين مى رويد و گياه بر مى آورَد و رستنى هايش به گُل مى نشيند، و خداوند، آنچه از زيورها و مايه هاى زندگى مردمان و جانوران را كه در آن است، بيرون مى آورد. اين قرآن نيز با مردم، چنين كرده است.
532 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: خداوند، به واسطۀ اين كتاب، اقوامى را بالا مى برد وعدّه اى ديگر را پايين مى آورد.
533 امام على عليه السلام: فرقانى از جانب خداوند، ميان دوستان و دشمنان اوست، كه در آن،
لِلنّورِ، يُعِزُّ اللّهُ بِهِ أهلَ طاعَتِهِ.(1)
534 الإمام زين العابدين عليه السلام: وَاجعَلِ القُرآنَ وَسيلَةً لَنا إلى أشرَفِ مَنازِلِ الكَرامَةِ، وسُلَّماً نَعرُجُ فيهِ إلى مَحَلِّ السَّلامَةِ.(2)
راجع: موسوعة معارف الكتاب والسنّة: الاُنس/الفصل الثالث:
ما ينبغي الانس به/القرآن.
1/ 4
غِنَى المُجتَمَعِ المَعنَوِيُّ وَالمادِّيُّ
535 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: لا فاقَةَ لِعَبدٍ يَقرَأُ القُرآنَ، ولا غِنى لَهُ بَعدَهُ.(3)
536 عنه صلى الله عليه و آله: إنَّ مَن اعطِيَ القُرآنَ فَظَنَّ أنَّ أحَداً اعطِيَ أكثَرَ مِمّا اعطِيَ، فَقَد عَظَّمَ صَغيراً وصَغَّرَ كَبيراً.(4)
537 عنه صلى الله عليه و آله: القُرآنُ غِنىً لا فَقرَ بَعدَهُ، ولا غِنى دونَهُ.(5)
538 الإمام عليّ عليه السلام: اعلَموا أنَّهُ لَيسَ عَلى أحَدٍ بَعدَ القُرآنِ مِن فاقَةٍ، ولا لِأَحَدٍ قَبلَ القُرآنِ مِن غِنىً.(6)4.
1) . مختصر بصائر الدرجات: ص 196، بحار الأنوار: ج 53 ص 78 ح 86.
2) . الصحيفة السجّاديّة: ص 159 الدعاء 42، مصباح المتهجّد: ص 520 ح 603، الإقبال: ج 1 ص 451، المصباح للكفعمي: ص 618.
3) . مسند الشهاب: ج 2 ص 46 ح 855 عن الحسن.
4) . معاني الأخبار: ص 279، عدّة الداعي: ص 268، بحار الأنوار: ج 92 ص 192 ح 5.
5) . المعجم الكبير: ج 1 ص 255 ح 738، مسند أبي يعلى: ج 3 ص 183 ح 2765، تاريخ بغداد: ج 13 ص 16، مسند الشهاب: ج 1 ص 187 ح 276 كلّها عن أنس، كنز العمّال: ج 1 ص 516 ح 2307؛ مجمع البيان: ج 1 ص 84 عن أنس، جامع الأخبار: ص 114 ح 199 كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 92 ص 19 ح 18.
6) . نهج البلاغة: الخطبة 176، أعلام الدين: ص 105، بحار الأنوار: ج 92 ص 24 ح 24.
شفاى سينه ها و ظهور روشنايى است و خداوند، به وسيلۀ آن، اهل طاعتش را عزّت مى بخشد.
534 امام زين العابدين عليه السلام: قرآن را وسيلۀ رسيدن ما به بالاترين جايگاه هاى كرامت، قرار ده و نردبانى كه از آن، به سوى جايگاه [امن و] سلامت، بالا رويم.
ر. ك: دانش نامۀ قرآن و حديث: انس/آنچه شايستۀ انس گرفتن است/قرآن.
535 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: براى بنده اى كه قرآن بخواند، فقرى نيست، و بدون آن، وى را توانگرى نيست.
536 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: به هر كس [نعمت دانستن] قرآن داده شود و با اين حال، گمان كند كه به ديگرى نعمتى بالاتر و بيشتر از اين نعمت او، داده شده است، بى گمان، كوچكى را بزرگ شمرده است و بزرگى را كوچك.
537 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: قرآن، ثروتى است كه با وجود آن، فقرى نيست، و بدون آن، توانگرى اى نيست.
538 امام على عليه السلام: بدانيد كه هيچ كس را پس از [برخوردارى از] قرآن، فقرى نيست، و هيچ كس را پيش از قرآن، توانگرى اى نيست.
540 الإمام الصادق عليه السلام: مَن قَرَأَ القُرآنَ فَهُوَ غَنِيٌّ ولا فَقرَ بَعدَهُ، وإلّا ما بِهِ غِنىً.(4)8.
1) . الخَلّة - بالفتح -: الحاجة والفقر (النهاية: ج 2 ص 73 «خلل»).
2) . الإملاق: كثرة إنفاق المال وتبذيره حتى يورث حاجة (لسان العرب: ج 10 ص 348 «ملق»).
3) . الصحيفة السجّاديّة: ص 160 الدعاء 42، مصباح المتهجّد: ص 521 ح 603، الإقبال: ج 1 ص 452 وفيه «خضب» بدل «خصب»، المصباح للكفعمي: ص 619.
4) . الكافي: ج 2 ص 605 ح 8، ثواب الأعمال: ص 128 ح 1 كلاهما عن معاوية بن عمّار، معاني الأخبار: ص 279 وليس فيه «وإلّا ما به غنى»، بحار الأنوار: ج 92 ص 187 ح 8.
539 امام زين العابدين عليه السلام: بار خدايا! بر محمّد و خاندان او، درود فرست و به بركت قرآن، فقر ما را به نداشتن احتياج و نيازمندى، اصلاح فرما، و به واسطۀ آن، آسايش زندگى و فراوانى و فراخى روزى ها را به سوى ما سوق ده.
540 امام صادق عليه السلام: هر كه قرآن بخواند، او توانگر است و پس از آن، براى او هيچ نيازى نيست، وگر نه، هيچ چيزى او را بى نياز نمى كند.
الفصل الثاني:
بركاته للقلوب
بَرَكاتُهُ لِلقُلوبِ
2/ 1
نورُ القُلوبِ
الكتاب
«الر كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلى صِراطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ».(1)
«قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ * يَهْدِي بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ يَهْدِيهِمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ».(2)
«رَسُولاً يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِ اللّهِ مُبَيِّناتٍ لِيُخْرِجَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللّهِ وَ يَعْمَلْ صالِحاً يُدْخِلْهُ جَنّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً قَدْ أَحْسَنَ اللّهُ لَهُ رِزْقاً».(3)
الحديث
541 الإمام زين العابدين عليه السلام - في صِفَةِ القُرآنِ -: وجَعَلتَهُ نوراً نَهتَدي مِن ظُلَمِ الضَّلالَةِ وَالجَهالَةِ بِاتِّباعِهِ... ونورَ هُدىً لا يُطفَأُ عَنِ الشّاهِدينَ بُرهانُهُ، وعَلَمَ نَجاةٍ لا يَضِلُّ1.
قرآن
«الف. لام. را! كتابى است كه آن را به سوى تو فرود آورديم تا مردم را به اذن پروردگارشان، از تاريكى ها به سوى روشنايى، بيرون آورى؛ به سوى راه آن شكست ناپذيرِ ستوده».
«براى شما از جانب خدا، روشنايى و كتابى روشنگر آمده است. خدا، هر كه را از خشنودى او پيروى كند، به وسيلۀ آن [كتاب] به راه هاى سلامت، ره نمون مى شود و به توفيق خويش، آنان را از تاريكى ها به سوى روشنايى، بيرون مى بَرد و به راهى راست، هدايتشان مى كند».
«پيامبرى كه آيات روشنگر خدا را بر شما تلاوت مى كند، تا كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده اند، از تاريكى ها به سوى روشنايى، بيرون بَرَد، و هر كس به خدا بگرود و كار شايسته كند، او را در باغ هايى وارد مى كند كه از زير [درختان] آنها، جويبارها روان اند [و] جاودانه، در آن مى مانند. قطعاً خدا، روزى را براى او خوش كرده است».
حديث
541 امام زين العابدين عليه السلام - در توصيف قرآن -: قرآن را نورى قرار دادى كه با پيروى از آن، در تاريكى هاى گم راهى و نادانى، راه يابيم...، و نور هدايتى كه [فروغ] بُرهانش،
مَن أمَّ قَصدَ سُنَّتِهِ، ولا تَنالُ أيدِي الهَلَكاتِ مَن تَعَلَّقَ بِعُروَةِ عِصمَتِهِ.(1)
542 الإمام الصادق عليه السلام: كانَ في وَصِيَّةِ أميرِالمُؤمِنينَ عليه السلام لِأَصحابِهِ: اعلَموا أنَّ القُرآنَ هُدَى اللَّيلِ وَالنَّهارِ، ونورُ اللَّيلِ المُظلِمِ عَلى ما كانَ مِن جُهدٍ وفاقَةٍ.(2)
543 عنه عليه السلام: إنَّ هذَا القُرآنَ فيهِ مَنارُ الهُدى، ومَصابيحُ الدُّجى، فَليَجلُ جالٍ بَصَرَهُ، ويَفتَحُ لِلضِّياءِنَظَرَهُ؛ فَإِنَّ التَّفَكُّرَ حَياةُ قَلبِ البَصيرِ، كَما يَمشِي المُستَنيرُ فِي الظُّلُماتِ بِالنّورِ.(3)
2/ 2
شِفاءُ القُلوبِ
الكتاب
«يا أَيُّهَا النّاسُ قَدْ جاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِي الصُّدُورِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ» (4).(5)و
1) . الصحيفة السجّاديّة: ص 157 الدعاء 42، مصباح المتهجّد: ص 519 ح 603، الإقبال: ج 1 ص 450.
2) . الكافي: ج 2 ص 216 ح 2 وص 600 ح 6 وفيه «هدى النهار» بدل «هدى الليل والنهار»، تنبيه الخواطر: ج 2 ص 202 كلّها عن أبي جميلة، بحار الأنوار: ج 68 ص 212 ح 2.
3) . الكافي: ج 2 ص 600 ح 5 عن طلحة بن زيد، العدد القويّة: ص 38 ح 49، كشف الغمّة: ج 2 ص 199 كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 78 ص 112 ح 6.
4) . يونس: 57.
5) . علّامۀ طباطبايى مى نويسد: اگر اين چهار صفتى كه خداى سبحان در اين آيه براى قرآن برشمرده (يعنى: موعظه، شفاى آنچه در سينه هاست، هدايت و رحمت)، در نظر گرفته و با يكديگر مقايسه شوند و آن گاه با كلّ قرآن سنجيده شوند، خواهيم ديد كه اين آيه، بيان جامعى است براى همۀ آثار پاك و زيبا و رفتار پاكيزه اى كه قرآن در جان مؤمنان، نقش مى زند، از آن زمان كه قرآن به گوششان مى رسد تا زمانى كه در جانشان جاى مى گيرد و در دلشان استقرار مى يابد. آرى! قرآن، در ابتداى برخوردش با مؤمنان - در حالى كه آنان را غرق در غفلت و درياى حيرت مى يابد كه از هر سو، درونشان با تاريكى هاى شك و ترديد، احاطه شده و دل هايشان با درد رذايل و صفات و حالات خبيث، بيمار گشته - آنان را پند نيكو مى دهد و از خواب غفلت، بيدار مى كند و از بدى باطن و رفتارهاى ناشايست، برحذر مى دارد و
خاموش نمى شود، و نشانِ نجاتى كه هر كس در شاه راه آن قدم گذارد، گم راه نمى شود.
كسى كه به دستاويز نگه دارندۀ آن چنگ زند، دست خوش هلاكت ها نمى گردد.
542 امام صادق عليه السلام: در سفارش امير مؤمنان عليه السلام به يارانش آمده بود: بدانيد كه قرآن، راه نما در شب و روز است و روشنايىِ شب تار است براى هر سختى و نيازى.
543 امام صادق عليه السلام: به راستى كه در اين قرآن، منارهاى راه نما و چراغ هاى تاريكى است. پس جلا دهنده، بايد ديدۀ خويش را بِدان، جَلا دهد و نگاهش را براى پرتو آن، بگشايد؛ زيرا انديشيدن [در قرآن]، حيات بخش دل شخص بيناست، همچنان كه آدمى در تاريكى ها، با كمك نور، راه خود را مى يابد.
قرآن
«اى مردم! به يقين، براى شما از جانب پروردگارتان، اندرزى، و درمانى براى آنچه در سينه هاست، و ره نمود و رحمتى براى گروندگان [به خدا] آمده است».(1)
1) ū به خير و سعادت، برمى انگيزاند. بعد از آن، به پاكسازى درون آنها از صفات خبيث مى پردازد و دائماً آفات عقل و بيمارى هاى قلبشان را يكى پس از ديگرى از بين مى برد. سپس آنها را با نرمى و ملاطفت، به معارف درست و خوى هاى كريمانه و كردارهاى شايسته راه نمايى مى كند، به طورى كه آنان را پلّه پلّه بالا مى برد و منزل به منزل، نزديكشان مى كند تا آن كه در جايگاه مقرّبان، استقرار مى يابند و چونان اهل اخلاص، به رستگارى مى رسند. سپس جامۀ رحمت بر ايشان مى پوشانَد و در سراى كرامت، فرودشان مى آورد و بر اريكۀ سعادت مى نشانَد تا آنها را به پيامبران و صدّيقان و شهيدان و صالحان - كه نيكو همنشينان و همدمانى هستند -، ملحق مى كند و در جمع بندگان مقرّبش، در اعلى عِلّيّين، واردشان مى نمايد. پس قرآن، اندرزگويى است كه بيمارى هاى سينه ها و دل ها را شفا مى بخشد و به راه راست، هدايت مى كند و رحمتْ افاضه مى كند و اين همه را البتّه به اذن خداوند سبحان، انجام مى دهد. اندرز دادن و شفا بخشيدن و هدايت كردن و منتشر كردن رحمت، همه را خودش انجام مى دهد، نه به واسطۀ چيزى ديگر؛ چرا كه قرآن، رشتۀ متّصل ميان خدا و خلق اوست. بنا بر اين، خود، اندرز است و شفا دهندۀ آنچه در سينه هاست، و هدايت و رحمت براى مؤمنان (ترجمه تفسير الميزان: ج 10 ص 118).
«قُلْ هُوَ لِلَّذِينَ آمَنُوا هُدىً وَ شِفاءٌ».(1)
«وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لا يَزِيدُ الظّالِمِينَ إِلاّ خَساراً».(2)
الحديث
544 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَن لَم يَشفِهِ القُرآنُ فَلا شَفاهُ اللّهُ!(3)
545 عنه صلى الله عليه و آله: مَن لَم يَستَشفِ بِالقُرآنِ فَلا شَفاهُ اللّهُ!(4)
546 عنه صلى الله عليه و آله: إنَّ هذَا القُرآنَ حَبلُ اللّهِ، وَالنّورُ المُبينُ، وَالشِّفاءُ النّافِعُ.(5)
547 الإمام عليّ عليه السلام: كَلامُ اللّهِ دَواءُ القَلبِ.(6)
548 عنه عليه السلام: اعلَموا أنَّهُ لَيسَ عَلى أحَدٍ بَعدَ القُرآنِ مِن فاقَةٍ، ولا لِأَحَدٍ قَبلَ القُرآنِ مِن غِنىً، فَاستَشفوهُ مِن أدوائِكُم، وَاستَعينوا بِهِ عَلى لَأوائِكُم.(7)
549 عنه عليه السلام - في صِفَةِ القُرآنِ -: إنَّ فيهِ شِفاءً مِن أكبَرِ الدّاءِ؛ وهُوَ الكُفرُ وَالنِّفاقُ وَالغَيُّ وَالضَّلالُ.(8)4.
1) . فصّلت: 44.
2) . الإسراء: 82 وراجع: فصّلت: 44.
3) . كنز العمّال: ج 10 ص 8 ح 28104 نقلاً عن ابن قانع عن رجاء الغنوي؛ الفقه المنسوب إلى الإمام الرضا عليه السلام: ص 342 عن الإمام الرضا عليه السلام، طبّ الأئمّة لابني بسطام: ص 48 عن عبد اللّه بن سنان عن الإمام الصادق عليه السلام، بحار الأنوار: ج 92 ص 203 ح 27.
4) . مكارم الأخلاق: ج 2 ص 182 ح 2475، بحار الأنوار: ج 92 ص 176 ح 1؛ تفسير القرطبي: ج 10 ص 315، اسد الغابة: ج 2 ص 271 الرقم 1668 عن رجاء الغنوي، كنز العمّال: ج 10 ص 9 ح 28106 نقلاً عن سنن الدارقطني في الإفراد عن أبي هريرة.
5) . المستدرك على الصحيحين: ج 1 ص 742 ح 2040، المصنّف لعبد الرزّاق: ج 3 ص 375 ح 6017 بزيادة «الذي امر به» بعد «حبل اللّه»، شعب الإيمان: ج 2 ص 325 ح 1933 و ص 343 ح 1985، كنز العمّال: ج 1 ص 526 ح 2356؛ مجمع البيان: ج 1 ص 85 كلّها عن عبد اللّه بن مسعود، جامع الأخبار: ص 114 ح 200، بحار الأنوار: ج 92 ص 19 ح 18.
6) . المواعظ العدديّة: ص 60.
7) . نهج البلاغة: الخطبة 176، أعلام الدين: ص 105، بحار الأنوار: ج 92 ص 24 ح 24.
8) . نهج البلاغة: الخطبة 176، أعلام الدين: ص 105، بحار الأنوار: ج 92 ص 24 ح 24.
«بگو: آن، براى كسانى كه ايمان آورده اند، ره نمود و شفا است».
«و ما آنچه را براى مؤمنان، مايۀ درمان و رحمت است، از قرآن، نازل مى كنيم؛ ولى براى ستمگران، جز بر زيان آنها نمى افزايد».
حديث
544 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: خداوند، كسى را كه قرآن شفايش نبخشد، شفا نمى دهد.
545 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: خدا كسى را كه از قرآن شفا نجويد، شفا نمى دهد.
546 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: به راستى كه اين قرآن، ريسمان خدا، نور روشنگر و شفاى سودمند است.
547 امام على عليه السلام: كلام خدا، داروى دل است.
548 امام على عليه السلام: بدانيد كه براى هيچ كس، پس از قرآن، نيازمندى اى، و نه براى هيچ كس پيش از آن، بى نيازى اى وجود ندارد. پس شفاى دردهاى خويش را از قرآن بخواهيد و در گرفتارى هايتان، از آن كمك بجوييد.
549 امام على عليه السلام - در توصيف قرآن -: در قرآن، درمان بزرگ ترين دردهاست: درد كفر و نفاق و انحراف و گم راهى.
551 عنه عليه السلام: شِفاءُ الجَنانِ(2)قِراءَةُ القُرآنِ.(3)
552 الإمام الحسن عليه السلام: إنَّ هذَا القُرآنَ فيهِ مَصابيحُ النّورِ، وشِفاءُ الصُّدورِ.(4)
553 الإمام زين العابدين عليه السلام - في صِفَةِ القُرآنِ -: وجَعَلتَهُ... شِفاءً لِمَن أنصَتَ بِفَهمِ التَّصديقِ إلَى استِماعِهِ.(5)
554 عنه عليه السلام - مِن دُعائِهِ عِندَ خَتمِ القُرآنِ -: وجَنِّبنا بِهِ الضَّرائِبَ المَذمومَةَ ومَدانِيَ الأَخلاقِ، وَاعصِمنا بِهِ مِن هُوَّةِ(6)الكُفرِ ودَواعِي النِّفاقِ.(7)
555 الإمام الصادق عن آبائه عليهم السلام: شَكا رَجُلٌ إلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله وَجَعاً في صَدرِهِ، فَقالَ صلى الله عليه و آله:
استَشفِ بِالقُرآنِ؛ فَإِنَّ اللّهَ عز و جل يَقولُ: «وَ شِفاءٌ لِما فِي الصُّدُورِ»(8).(9)
قال مولى محمد صالح المازندرانى: قوله «استشف بالقرآن» أي بقراءته مطلقاً أو على قصد الشفاء. وإطلاق القرآن يقتضي أنّ كلّ آيةٍ وكلّ سورةٍ شفاءٌ. وقد روي الإستشفاء ببعض الآيات وبعض السور في خصوص بعض الأمراض. والحمد، مجرّب للجميع خصوصاً بسبعين مرّةٍ. إنّ اللّه - عزّوجلّ - يقول في وصف القرآن: «وشفاء لما في الصدور». عمومه شامل لجميع الأمراض الصدرية من الأوجاع والأحزان والهموم والجهالات وغيرها ولا وجه لتخصيصها بالجهل (شرح اصول الكافي: ج 11 ص 16).
).1) . نهج البلاغة: الخطبة 110، تحف العقول: ص 150، غرر الحكم: ح 2543.
2) . الجَنان: رَوع القلب (المحيط في اللغة: ج 6 ص 409 «جن»).
3) . المواعظ العدديّة: ص 57.
4) . العدد القويّة: ص 38 ح 49، كشف الغمّة: ج 2 ص 199، بحار الأنوار: ج 92 ص 32 ح 35.
5) . الصحيفة السجّاديّة: ص 157 الدعاء 42.
6) . الهُوَّة: الحُفرة (النهاية: ج 5 ص 285 «هوا»).
7) . الصحيفة السجّاديّة: ص 160 الدعاء 42، مصباح المتهجّد: ص 521 ح 603، الإقبال: ج 1 ص 452، المصباح للكفعمي: ص 619.
8) . يونس: 57.
9) . الكافي: ج 2 ص 600 ح 7، تفسير العيّاشي: ج 2 ص 124 ح 27 كلاهما عن السكوني، مكارم الأخلاق: ج 2 ص 212 ح 2535 عن الإمام الصادق عليه السلام وفيه «شكا إليه رجل» بدل «شكا رجل إلى النبيّ صلى الله عليه و آله»، عدّة الداعي: ص 274، بحار الأنوار: ج 92 ص 176 ح 5؛ الدرّ المنثور: ج 4 ص 366 نقلاً عن ابن المنذر وابن مردويه عن أبي سعيد الخدري نحوه.
550 امام على عليه السلام - در توصيف قرآن -: از نور آن، شفا بجوييد؛ زيرا آن، شفاى سينه هاست.
551 امام على عليه السلام: خواندن قرآن، شفاى سينه هاست.
552 امام حسن عليه السلام: به راستى كه در اين قرآن، چراغ هاى نور و شفاى سينه هاست.
553 امام زين العابدين عليه السلام - در توصيف قرآن -: آن را... براى كسى كه از سرِ فهم و تصديق، خاموش باشد و به آن گوش سپارد، شفابخش قرار دادى.
554 امام زين العابدين عليه السلام - از دعاى ايشان در هنگام ختم قرآن -: به بركت آن، ما را از صفات نكوهيده و خوى هاى پَست، دور بدار و از فرو افتادن در مُغاك كفر و انگيزه هاى نفاق، نگاه دار.
555 امام صادق - به نقل از پدرانش عليهم السلام -: مردى، از دردى در سينه اش به پيامبر صلى الله عليه و آله شِكوه كرد. فرمود: «از قرآن، شفا بجوى؛ چرا كه خداوند عز و جل مى فرمايد: «شفاى دردهاى سينه هاست»».(1)).
1) . ملا محمد مازندرانى مى گويد: اين فرموده «از قرآن شفا بجوى» يعنى با خواندن آن؛ به قصد شفا و يا بدون آن. مطلق آوردن كلمۀ قرآن، نشان مى دهد كه هر آيه اى و هر سوره اى شفاست. در خصوص درمان برخى بيمارى ها، روايت شده كه از آيه ها و سوره هايى خاص شفا طلبيده شود. سورۀ حمد براى شفاى همۀ بيمارى ها مفيد و تجربه شده است؛ بخصوص اگر هفتاد بار تلاوت شود. خداوند عزيز جليل، در توصيف قرآن فرموده است: «شفايى است براى آنچه در سينه هاست» عموميت اين آيه، شامل همۀ بيمارى هايى است كه در سينه ها پديد مى آيد، از درد و اندوه و غم و نادانى و جز اينها، و دليلى بر اختصاص دادن شفا به شفاى از جهل وجود ندارد (شرح اصول الكافى: ج 11 ص 16).
2/ 3
جِلاءُ القُلوبِ
556 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: إنَّ لِلقُلوبِ صَدَأً كَصَدَإِ النُّحاسِ، فَاجلوها بِالاِستِغفارِ وتِلاوَةِ القُرآنِ.(1)
557 شعب الإيمان عن ابن عمر: قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: إنَّ هذِهِ القُلوبَ تَصدَأُ كَما يَصدَأُ الحَديدُ إذا أصابَهُ الماءُ، قيلَ: يا رَسولَ اللّهِ، وما جِلاؤُها؟ قالَ: كَثرَةُ ذِكرِ المَوتِ، وتِلاوَةُ القُرآنِ.(2)
558 كنز العمّال عن عبداللّه بن عمرو: قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: إنَّ القُلوبَ تَصدَأُ كَما يَصدَأُ الحَديدُ، قيلَ: فَما جِلاؤُها يا رَسولَ اللّهِ؟ قالَ: كَثرَةُ تِلاوَةِ كِتابِ اللّهِ تَعالى، وكَثرَةُ الذِّكرِ للّهِِ عز و جل.(3)
559 الإمام عليّ عليه السلام - في وَصفِ القُرآنِ -: فيهِ رَبيعُ القَلبِ، ويَنابيعُ العِلمِ، وما لِلقَلبِ جِلاءٌ غَيرُهُ.(4)
2/ 4
أُنسُ القُلوبِ
560 الإمام عليّ عليه السلام: مَن أنِسَ بِتِلاوَةِ القُرآنِ، لَم توحِشهُ مُفارَقَةُ الإِخوانِ.(5)
561 عنه عليه السلام - مِن وَصِيَّتِهِ لِرَجُلٍ يُريدُ السَّفَرَ -: إن أرَدتَ المُؤنِسَ، فَالقُرآنُ يَكفيكَ.(6)1.
1) . أعلام الدين: ص 293، بحار الأنوار: ج 77 ص 172 ح 8.
2) . شعب الإيمان: ج 2 ص 353 ح 2014، مشكاة المصابيح: ج 1 ص 668 ح 2168، تاريخ بغداد: ج 11 ص 85 الرقم 5766، حلية الأولياء: ج 8 ص 197 وليس فيهما «كثرة ذكر الموت»، مسند الشهاب: ج 2 ص 199 ح 1178 كلّها عن ابن عمر، كنز العمّال: ج 1 ص 545 ح 2441.
3) . كنز العمّال: ج 2 ص 241 ح 3924 نقلاً عن ابن شاهين في الترغيب في الذكر.
4) . نهج البلاغة: الخطبة 176، أعلام الدين: ص 107، بحار الأنوار: ج 92 ص 24 ح 24.
5) . غرر الحكم: ح 8790.
6) . جامع الأخبار: ص 511 ح 1431.
556 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: دل ها نيز همچون مس، زَنگار مى گيرند. پس آنها را با آمرزش خواهى و تلاوت قرآن، جَلا دهيد.
557 شُعَب الإيمان - به نقل از ابن عمر -: پيامبر خدا عليه السلام فرمود: «همچنان كه اگر آب به آهن برسد، زنگ مى زند، اين دل ها نيز زنگ مى زنند».
گفته شد: جلا دهندۀ آنها چيست؟
فرمود: «بسيار به ياد مرگ بودن و تلاوت قرآن».
558 كنز العُمّال - به نقل از عبد اللّه بن عمرو -: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «دل ها نيز مانند آهن، زنگ مى زنند».
گفته شد: جَلا دهندۀ آنها چيست، اى پيامبر خدا؟
فرمود: «بسيار خواندنِ كتاب خداوند متعال و بسيارىِ ياد خداوند عز و جل».
559 امام على عليه السلام - در توصيف قرآن -: در آن، بهار دل هاست و چشمه هاى دانش است، و براى دل، صيقل دهنده اى جز آن، وجود ندارد.
560 امام على عليه السلام: كسى كه با تلاوت قرآن انس گيرد، از جدايى برادران، احساس تنهايى نخواهد كرد.
561 امام على عليه السلام - در سفارش ايشان به مردى كه آهنگِ سفر داشت -: اگر همدم خواستى، قرآن براى تو بسنده است.
563 الإمام الصادق عليه السلام: طَلَبتُ الاُنسَ فَوَجَدتُهُ في قِراءَةِ القُرآنِ.(2)
راجع: موسوعة معارف الكتاب والسنّة: الاُنس/ما ينبغي الاُنس به.
2/ 5
مَعرِفَةُ اللّهِ
564 الإمام عليّ عليه السلام: أمّا بَعدُ، فَإِنَّ اللّهَ تَبارَكَ وتَعالى بَعَثَ مُحَمّداً صلى الله عليه و آله بِالحَقِّ... بِحُكمٍ قَد فَصَّلَهُ، وتَفصيلٍ قَد أحكَمَهُ، وفُرقانٍ قَد فَرَقَهُ، وقُرآنٍ قَد بَيَّنَهُ، لِيَعلَمَ العِبادُ رَبَّهُم إذ جَهِلوهُ، ولِيُقِرّوا بِهِ إذ جَحَدوهُ، ولِيُثبِتوهُ بَعدَ إذ أنكَروهُ، فَتَجَلّى لَهُم سُبحانَهُ في كِتابِهِ مِن غَيرِ أن يَكونوا رَأَوهُ.(3)
565 الإمام الصادق عليه السلام: بَينا أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام يَخطُبُ عَلَى المِنبَرِ بِالكوفَةِ، إذ قامَ إلَيهِ رَجُلٌ فَقالَ: يا أميرَ المُؤمِنينَ، صِف لَنا رَبَّكَ تَبارَكَ وتَعالى لِنَزدادَ لَهُ حُبّاً وبِهِ مَعرِفَةً، فَغَضِبَ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام ونادى: الصَّلاةَ جامِعَةً! فَاجتَمَعَ النّاسُ حَتّى غَصَّ المَسجِدُ بِأَهلِهِ، ثُمَّ قامَ مُتَغَيِّرَ اللَّونِ فَقالَ:... ما دَلَّكَ القُرآنُ عَلَيهِ مِن صِفَتِهِ فَاتَّبِعهُ لِيوصِلَ بَينَكَ وبَينَ مَعرِفَتِهِ، وَائتَمَّ بِهِ، وَاستَضِئ بِنورِ هِدايَتِهِ.(4)8.
1) . الكافي: ج 2 ص 602 ح 13، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 23 ح 23 كلاهما عن الزهري، مشكاة الأنوار: ص 216 ح 593، بحار الأنوار: ج 92 ص 239 ح 43.
2) . مستدرك الوسائل: ج 12 ص 174 ح 13810 نقلاً عن مجموعة الشهيد.
3) . الكافي: ج 8 ص 386 ح 586 عن محمّد بن الحسين عن أبيه عن جدّه عن أبيه، نهج البلاغة: الخطبة 147 نحوه، بحار الأنوار: ج 18 ص 221 ح 55.
4) . التوحيد: ص 48-55 ح 13، نهج البلاغة: الخطبة 91، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 163 ح 5 كلاهما نحوه وكلّها عن مسعدة بن صدقة، بحار الأنوار: ج 92 ص 109 ح 8.
562 امام زين العابدين عليه السلام: اگر همۀ مردمان، از مشرق تا مغرب عالم بميرند، با بودن قرآن در كنار من، هيچ گاه احساس تنهايى نمى كنم.
563 امام صادق عليه السلام: مونس دل را جستجو كردم و آن را در قرائت قرآن يافتم.
ر. ك: دانش نامۀ قرآن و حديث: انس/آنچه شايستۀ انس گرفتن است.
564 امام على عليه السلام: بارى، خداوند - تبارك و تعالى - محمّد صلى الله عليه و آله را به حق فرستاد... با حكمى كه آن را تفصيل داد، و تفصيلى كه آن را استوار داشت، و فرقانى كه آن را جدا ساخت، و قرآنى كه آن را تبيين نمود تا بندگان، پروردگار خود را كه نمى شناختند، بشناسند و به او كه قبولش نداشتند، اعتراف كنند، و وجودش را كه منكر بودند، اثبات كنند. پس خداوند سبحان، در كتاب خويش، بر آنان هويدا گشت، بى آن كه او را [به چشم سر] ببينند.
565 امام صادق عليه السلام: امير مؤمنان عليه السلام در كوفه بر منبر بود و سخنرانى مى كرد كه مردى برخاست و گفت: اى امير مؤمنان! پروردگار بزرگ و بلندمرتبه ات را براى ما وصف كن تا دوستى مان با او و شناختمان به او افزون شود.
امير مؤمنان عليه السلام به خشم آمد و بانگ زد: «همگى براى نماز، حضور پيدا كنيد!».
مردم، گِرد آمدند، چندان كه مسجد، مالامال از جمعيت شد. سپس ايشان، در حالى كه رنگش برگشته بود، برخاست و فرمود: «... از آنچه قرآن در اوصاف خداوند، برايت گفته است، پيروى كن تا تو را به شناخت او برساند و به آن، اقتدا كن و از نور هدايتش، بهره بگير».
2/ 6
زِيادَةُ الإِيمانِ
الكتاب
«وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ أَيُّكُمْ زادَتْهُ هذِهِ إِيماناً فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَزادَتْهُمْ إِيماناً وَ هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ».(1)
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إِيماناً وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ».(2)
الحديث
566 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: الغِناءُ وَاللَّهوُ يُنبِتانِ فِي القَلبِ النِّفاقَ كَما يُنبِتُ الماءُ العُشبَ، وَالَّذي نَفسي بِيَدِهِ! إنَّ القُرآنَ وَالذِّكرَ لَيُنبِتانِ الإِيمانَ فِي القَلبِ كَما يُنبِتُ الماءُ العُشبَ.(3)
567 الإمام عليّ عليه السلام: لِقاحُ الإِيمانِ تِلاوَةُ القُرآنِ.(4)4.
قرآن
«و چون سوره اى نازل شود، از ميان آنان، كسى است كه مى گويد: «اين [سوره]، بر ايمان كدام يك از شما افزود؟»؛ امّا كسانى كه ايمان آورده اند، بر ايمانشان مى افزايد و آنان شادمانى مى كنند».
«مؤمنان، همان كسانى هستند كه چون خدا ياد شود، دل هايشان بترسد، و چون آيات او برايشان خوانده شود، بر ايمانشان افزوده شود، و بر پروردگار خود، توكّل مى كنند».
حديث
566 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: آوازه خوانى و لهو [و لَعِب]، در دل، نفاق مى رويانند، چنان كه آب، سبزه را مى رويانَد. سوگند به آن كه جانم در دست اوست، قرآن و ياد خدا، ايمان را در دل مى رويانند، همچنان كه آب، سبزه را مى رويانَد.
567 امام على عليه السلام: تلاوت قرآن، ايمان را بارور مى كند.
الفصل الثالث:
بركاته للبيت
بَرَكاتُهُ لِلبَيتِ
3/ 1
مِصباحُ البَيتِ
568 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: كُلُّ آيَةٍ مِنَ القُرآنِ دَرَجَةٌ فِي الجَنَّةِ، ومِصباحٌ في بُيوتِكُم.(1)
569 عنه صلى الله عليه و آله: أمّا قِراءَةُ القُرآنِ فَنورٌ، فَمَن شاءَ نَوَّرَ بَيتَهُ.(2)
570 عنه صلى الله عليه و آله: نَوِّروا مَنازِلَكُم بِالصّلاةِ وقِراءَةِ القُرآنِ.(3)
3/ 2
ضِياءٌ لِأَهلِ السَّماءِ
571 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: نَوِّروا بُيوتَكُم بِتِلاوَةِ القُرآنِ ولا تَتَّخِذوها قُبوراً كَما فَعَلَتِ اليَهودُ وَالنَّصارى؛ صَلّوا فِي الكَنائِسِ وَالبِيَعِ وعَطَّلوا بُيوتَهُم، فَإِنَّ البَيتَ إذا كَثُرَ فيهِ تَلاوَةُ القُرآنِ كَثُرَ خَيرُهُ، وَاتَّسَعَ أهلُهُ، وأضاءَ لِأَهلِ السَّماءِ كَما تُضيءُ نُجومُ السَّماءِ لِأَهلِ الدُّنيا.(4)7.
1) . كنز العمّال: ج 1 ص 517 ح 2311 نقلاً عن حلية الأولياء عن ابن عمر.
2) . مسند الطيالسي: ص 11 وص 21 كلاهما عن عمر بن الخطّاب، كنز العمّال: ج 5 ص 856 ح 14554.
3) . شعب الإيمان: ج 2 ص 358 ح 2033 عن أنس، كنز العمّال: ج 15 ص 392 ح 41518.
4) . الكافي: ج 2 ص 610 ح 1 عن ليث بن أبي سليم، عدّة الداعي: ص 268 ح 4 عن ليث بن سليم وفيه «وامتع» بدل «واتّسع»، بحار الأنوار: ج 92 ص 200 ح 17.
568 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر آيه اى از قرآن، درجه اى در بهشت و چراغى در خانه هاى شماست.
569 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: قرائت قرآن، روشنايى است. پس هر كه مى خواهد، خانه اش را روشن كند.
570 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: خانه هايتان را با نماز و تلاوت قرآن، روشن گردانيد.
571 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: خانه هاى خود را با تلاوت قرآن، روشن سازيد و آنها را گورستان نكنيد، چنان كه يهود و نصارا كردند: نمازشان را در كليساها و كنيسه هاى خود مى خواندند و خانه هايشان از عبادت، تهى بود؛ زيرا هر گاه در خانه، قرآن، بسيار خوانده شود، خير و بركتش افزون مى شود و اهل آن خانه، در گشايش قرار مى گيرند و آن خانه، براى آسمانيان، چنان مى درخشد كه ستارگان آسمان، براى زمينيان مى درخشند.
572 عنه صلى الله عليه و آله: البَيتُ الَّذي يُقرَأُ فيهِ القُرآنُ يَتَراءى لِأَهلِ السَّماءِ كَما تَتَراءَى النُّجومُ لِأَهلِ الأَرضِ.(1)
573 الإمام الصادق عليه السلام: إنّا وإيّاكُم وأتباعُنا لَيَكونُ مِنَّا الرَّجلُ في بَيتِهِ يَقرَأُ القُرآنَ، فَيَزهَرُ لِأَهلِ السَّماءِ كَما يَزهَرُ الكَوكَبُ الدُّرِّيُّ لِأَهلِ الأَرضِ.(2)
574 عنه عليه السلام: إنَّ البُيوتَ الَّتي يُصَلّى فيها بِتِلاوَةِ القُرآنِ، تُضيءُ لاَِهلِ السَّماءِ كَما تُضيءُ نُجومُ السَّماءِ لِأَهلِ الأَرضِ.(3)
575 عنه عليه السلام: الدّارُ إذا تُلِيَ فيها كِتابُ اللّهِ تَعالى كانَ لَها نورٌ ساطِعٌ فِي السَّماءِ تُعرَفُ مِن بَينِ الدّورِ.(4)
3/ 3
كَثرَةُ الخَيرِ
576 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: نَوِّروا بُيوتَكُم مَا استَطَعتُم؛ فَإِنَّ البَيتَ الَّذي يُقرَأُ فيهِ القُرآنُ يَتَّسِعُ عَلى أهلِهِ، ويَكثُرُ خَيرُهُ، وتَحضُرُهُ المَلائِكَةُ وتَهجُرُهُ الشَّياطينُ.(5)
577 عنه صلى الله عليه و آله: اجعَلوا لِبُيوتِكُم نَصيباً مِنَ القُرآنِ؛ فَإِنَّ البَيتَ إذا قُرِئَ فيهِ القُرآنُ آنَسَ عَلىة.
1) . شعب الإيمان: ج 2 ص 341 ح 1982 عن عائشة، كنز العمّال: ج 1 ص 514 ح 2291؛ الكافي: ج 2 ص 610 ح 2 عن عبد الأعلى مولى آل سام عن الإمام الصادق عليه السلام، عدّة الداعي: ص 269 عن الإمام الصادق عليه السلام وكلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 92 ص 200 ح 17.
2) . دعائم الإسلام: ج 1 ص 72، شرح الأخبار: ج 3 ص 471 ح 1366 عن عبد العليّ بن أعين.
3) . تهذيب الأحكام: ج 2 ص 122 ح 464، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 1 ص 473 ح 1367، ثواب الأعمال: ص 66 ح 10 كلّها عن الفضيل بن يسار، المقنعة: ص 120، روضة الواعظين: ص 352 وكلّها بزيادة «الليل» بعد «يصلّى فيها»، بحار الأنوار: ج 87 ص 154 ح 32.
4) . رجال الكشّي: ج 2 ص 486 ح 395 عن أبي هارون، بحار الأنوار: ج 92 ص 203 ح 30.
5) . الفردوس: ج 4 ص 245 ح 6725 عن أبي هريرة، المصنّف لعبد الرزّاق: ج 3 ص 369 ح 5999 عن عبد الرحمن بن سابط نحوه، كنز العمّال: ج 15 ص 394 ح 41526 نقلاً عن أبي نعيم عن أنس وأبي هريرة.
572 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: خانه اى كه در آن قرآن خوانده شود، براى آسمانيان، همچنان ديده مى شود كه ستارگان براى زمينيان ديده مى شوند.
573 امام صادق عليه السلام: ما و شما و پيروانِ ما چنانيم كه هر گاه فردى از ما در خانه اش قرآن بخوانَد، براى آسمانيان، چنان مى درخشد كه ستارۀ پُرفروغ براى زمينيان مى درخشد.
574 امام صادق عليه السلام: خانه هايى كه در آنها با تلاوت قرآن، نماز گزارده مى شود، براى آسمانيان، چنان مى درخشند كه ستارگان آسمان، براى زمينيان مى درخشند.
575 امام صادق عليه السلام: خانه اى كه در آن، كتاب خداوند متعال خوانده شود، چنان نورى از آن بر آسمان مى تابد كه در ميان خانه ها، شناخته مى شود.
576 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: خانه هايتان را تا مى توانيد، نورانى كنيد؛ زيرا خانه اى كه در آن، قرآن خوانده شود، بر اهل خود، وسعت مى يابد و خير [و بركت] آن، افزون مى شود و فرشتگان، در آن حاضر و شياطين، از آن دور مى شوند.
577 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: براى خانه هايتان، بهره اى از قرآن قرار دهيد؛ زيرا خانه، هر گاه قرآن در آن خوانده شود، با اهل خود، انس مى گيرد و خير [و بركت] آن، افزون مى شود و
أهلِهِ، وكَثُرَ خَيرُهُ، وكانَ ساكِنيهِ مُؤمِنُو الجِنِّ، وَالبَيتَ إذا لَم يُقرَأ فيهِ القُرآنُ وَحِشَ عَلى أهلِهِ، وقَلَّ خَيرُهُ، وكانَ ساكِنيهِ كَفَرَةُ الجِنِّ.(1)
578 عنه صلى الله عليه و آله: أكثِروا مِن قِراءَةِ القُرآنِ في بُيوتِكُم؛ فَإِنَّ البَيتَ الَّذي لا يُقرَأُ فيهِ القُرآنُ يَقِلُّ خَيرُهُ، ويَكثُرُ شَرُّهُ، ويَضيقُ عَلى أهلِهِ.(2)
579 عنه صلى الله عليه و آله: اجعَلوا في بُيوتِكُم مِن صَلاتِكُم، وَاعمُروها بِالقُرآنِ؛ فَإِنَّ أفقَرَ البُيوتِ بَيتٌ لا يُقرَأُ فيهِ كِتابُ اللّهِ عز و جل.(3)
580 عنه صلى الله عليه و آله: إنَّ أصفَرَ(4)البُيوتِ بَيتاً لَيسَ فيهِ مِن كِتابِ اللّهِ شَيءٌ.(5)
581 عنه صلى الله عليه و آله: أكرَمُ البُيوتِ عَلى وَجهِ الأَرضِ أربَعَةٌ: الكَعبَةُ، وبَيتُ المَقدِسِ، وبَيتٌ يُقرَأُ فيهِ القُرآنُ، وَالمَساجِدُ.(6)
3/ 4
طَردُ الشَّياطينِ
582 الإمام عليّ عليه السلام: البَيتُ الَّذي يُقرَأُ فيهِ القُرآنُ ويُذكَرُ اللّهُ عز و جل فيهِ تَكثُرُ بَرَكَتُهُ، وتَحضُرُهُ1.
1) . صحيفة الإمام الرضا عليه السلام: ص 289 ح 40، عدّة الداعي: ص 269 عن الإمام الرضا عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله نحوه، بحار الأنوار: ج 92 ص 200 ح 17؛ كنز العمّال: ج 15 ص 393 ح 41524 نقلاً عن ابن النجّار عن الإمام عليّ عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله.
2) . الفردوس: ج 1 ص 81 ح 246، كنز العمّال: ج 15 ص 388 ح 41496 نقلاً عن الدارقطني في الإفراد وكلاهما عن أنس وجابر.
3) . كنز العمّال: ج 15 ص 393 ح 41524 نقلاً عن الديلمي عن أبي هريرة.
4) . صفر: أي خالٍ (النهاية: ج 3 ص 36 «صفر»).
5) . شعب الإيمان: ج 2 ص 343 ح 1987، السنن الكبرى للنسائي: ج 6 ص 240 ح 10799 نحوه، المستدرك على الصحيحين: ج 1 ص 755 ح 2080، المصنّف لعبد الرزّاق: ج 11 ص 160 ح 20198 وفيهما «أصغر» بدل «أصفر» وكلّها عن عبداللّه بن مسعود، كنز العمّال: ج 1 ص 526 ح 2356؛ الأمالي للسيّد المرتضى: ج 2 ص 27 عن عبد اللّه بن مسعود نحوه.
6) . المواعظ العدديّة: ص 211.
جنّيان خداپرست، در آن ساكن مى شوند. خانه، هر گاه، قرآن در آن خوانده نشود، از اهل خود، بيگانه مى شود و خير [و بركت] آن، كاستى مى گيرد و جنّيان كافر، در آن سُكنا مى گُزينند.
578 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: در خانه هايتان، قرآن را فراوان تلاوت كنيد؛ زيرا خانه اى كه در آن، قرآن تلاوت نشود، خوبى اش اندك مى شود و بدى اش افزايش مى يابد و بر اهل خود، تنگ مى گردد.
579 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: بخشى از نمازهايتان را در خانه هايتان بخوانيد و آنها را با قرآن، آباد كنيد؛ زيرا فقيرترينِ خانه ها، خانه اى است كه در آن، كتاب خداوند عز و جل خوانده نمى شود.
580 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: تهى دست ترينِ خانه ها، خانه اى است كه در آن، چيزى از كتاب خدا نباشد.
581 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: ارجمندترينِ خانه ها در روى زمين، چهار خانه است: كعبه، بيت المقدّس، خانه اى كه در آن قرآن خوانده مى شود، و مسجدها.
582 امام على عليه السلام: خانه اى كه در آن، قرآن خوانده شود و خداوند عز و جل در آن ياد شود، بركتش بسيار مى گردد و فرشتگان، به آن خانه، آمد و شد مى كنند و شياطين، از آن دور
المَلائِكَةُ، وتَهجُرُهُ الشَّياطينُ، ويُضيءُ لاَِهلِ السَّماءِ كَما تُضيءُ الكَواكِبُ لِأَهلِ الأَرضِ، وإنَّ البَيتَ الَّذي لا يُقرَأُ فيهِ القُرآنُ ولا يُذكَرُ اللّهُ عز و جل فيهِ، تَقِلُّ بَرَكَتُهُ، وتَهجُرُهُ المَلائِكَةُ، وتَحضُرُهُ الشَّياطينُ.(1)
583 الإمام الصادق عليه السلام: إنَّهُ لِيُعجِبُني أن يَكونَ فِي البَيتِ مُصحَفٌ يَطرُدُ اللّهُ عز و جل بِهِ الشَّياطينَ.(2)
584 الإمام الصادق عن أبيه عليهما السلام: أنَّهُ كانَ يَستَحِبُّ أن يُعَلَّقَ المُصحَفُ فِي البَيتِ يُتَّقى بِهِ مِنَ الشَّياطينِ، قالَ: ويَستَحِبُّ ألّا يُترَكَ مِن القِراءَةِ فيهِ.(3)2
1) . الكافي: ج 2 ص 610 ح 3 عن ابن القدّاح عن الإمام الصادق عليه السلام، وص 499 ح 1، عدّة الداعي: ص 233 كلاهما عن ابن القدّاح عن الإمام الصادق عليه السلام، أعلام الدين: ص 101 عن الإمام الباقر عليه السلام وفيه «البقعة» بدل «البيت»، بحار الأنوار: ج 93 ص 161 ح 42.
2) . الكافي: ج 2 ص 613 ح 2 عن حمّاد بن عيسى، ثواب الأعمال: ص 129 ح 1 عن حمّاد بن عيسى عن الإمام الصادق عن أبيه عليهما السلام، عدّة الداعي: ص 271، بحار الأنوار: ج 92 ص 195 ح 3.
3) . قرب الإسناد: ص 87 ح 287، بحار الأنوار: ج 92 ص 195 ح 2
مى شوند، و براى آسمانيان، چنان مى درخشد كه ستارگان، براى زمينيان مى درخشند. خانه اى كه در آن، قرآن خوانده نشود و خداوند عز و جل در آن ياد نشود، بركتش كم مى گردد و فرشتگان از آن دور مى شوند و شياطين به آن، آمد و شد مى كنند.
583 امام صادق عليه السلام: من خوش دارم كه در خانه، مُصحَف باشد؛ زيرا خداوند عز و جل به واسطۀ آن، شياطين را مى رانَد.
584 امام صادق - در بارۀ پدرش عليهما السلام -: ايشان (امام باقر عليه السلام) دوست مى داشت كه در خانه، مُصحَف (قرآن)، آويزان باشد تا به واسطۀ آن، از شياطين، محفوظ بمانَد. همچنين دوست داشت كه قرائت قرآن، ترك نشود.
الفصل الرابع:
جوامع من بركاته
جَوامِعُ مِن بَرَكاتِه
585 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: إن أرَدتُم عَيشَ السُّعَداءِ، ومَوتَ الشُّهَداءِ، وَالنَّجاةَ يَومَ الحَسرَةِ، وَالظِّلَّ يَومَ الحَرورِ(1)، وَالهُدى يَومَ الضَّلالَةِ، فَادرُسُوا القُرآنَ فَإِنَّهُ كَلامُ الرَّحمنِ، وحِرزٌ مِنَ الشَّيطانِ، ورُجحانٌ فِي الميزانِ.(2)
586 عنه صلى الله عليه و آله: إنَّ هذَا القُرآنَ هُوَ النّورُ المُبينُ، وَالحَبلُ المَتينُ، وَالعُروَةُ الوُثقى، وَالدَّرَجَةُ العُليا، وَالشِّفاءُ الأَشفى، وَالفَضيلَةُ الكُبرى، وَالسَّعادَةُ العُظمى، مَنِ استَضاءَ بِهِ نُوَّرَهُ اللّهُ، ومَنِ اعتَقَدَ بِهِ في امورِهِ عَصَمَهُ اللّهُ، ومَن تَمَسَّكَ بِهِ أنقَذَهُ اللّهُ، ومَن لَم يُفارِق أحكامَهُ رَفَعَهُ اللّهُ، ومَنِ استَشفى بِهِ شَفاهُ اللّهُ، ومَن آثَرَهُ عَلى ما سِواهُ هَداهُ اللّهُ، ومَن طَلَبَ الهُدى في غَيرِهِ أضَلَّهُ اللّهُ، ومَن جَعَلَهُ شِعارَهُ ودِثارَهُ(3)أسعَدَهُ اللّهُ، ومَن جَعَلَهُ إمامَهُ الَّذي يَقتَدي بِهِ ومُعَوَّلَهُ الَّذي يَنتَهي إلَيهِ، أدّاهُ اللّهُ إلى جَنّاتِ النَّعيمِ وَالعَيشِ السَّليمِ، فَلِذلِكَ قالَ: «هُدىً» يَعني هذَا القُرآنُ هُدىً «وَ بُشْرى لِلْمُؤْمِنِينَ»(4)يَعني7.
1) . الحَرور - على وزَان رَسول -: الريح الحارّة تكون ليلاً ونهاراً (المصباح المنير: ص 129 «حرر»).
2) . جامع الأخبار: ص 115 ح 203، بحار الأنوار: ج 92 ص 19 ح 18؛ الفردوس: ج 5 ص 371 ح 8470 عن عصيف بن الحارث نحوه، كنز العمّال: ج 1 ص 545 ح 2439.
3) . جعل الشيء شعارَهُ ودثارَهُ: أي خالطه ومارسه وزاوله كثيراً، والمراد: المداومة عليه ظاهراً وباطناً (مجمع البحرين: ج 2 ص 957 «شعر»).
4) . البقرة: 97.
585 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: اگر زندگى نيك بختان، مُردن شهيدان، نجات در روز حسرت، داشتن سايه اى در روز سوزان و هدايت در روز گم راهى را مى خواهيد، قرآن را فرا بگيريد [و آن را همواره بخوانيد]؛ چرا كه قرآن، سخن [خداى] مهربان و مايۀ حفظ از شيطان و سنگينى ترازو [ى اعمال] است.
586 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: اين قرآن، همان نور روشنگر، ريسمان محكم، دستاويز استوار، مرتبۀ والا، بهترين شفا، بزرگ ترين فضيلت و بالاترين سعادت است. هر كه از آن، روشنايى گرفت، خداوند، روشنايى اش بخشيد و هر كه در كارهايش خود را به آن گِره زد، خداوند، او را مصون داشت و هر كه به آن چنگ زد، خداوند، نجاتش داد.
هر كه از احكام آن جدا نشد، خداوند، رفعتش بخشيد و هر كه از آن شفا جُست، خداوند، شفايش داد. هر كه آن را بر جز آن مقدّم داشت، خداوند، هدايتش كرد و هر كه هدايت را در غير آن جست، خداوند، گم راهش نمود. هر كه آن را جامۀ زيرين و رويين خود، قرار داد [و وجودش را با آن آميخت]، خداوند، سعادتمندش كرد و هر كه آن را پيشوا و مقتداى خود و تكيه گاه و مقصد نهايى خود قرار داد، خداوند، او را به بهشت هاى پُرنعمت و زندگى بى گَزَند و آرام رسانْد. از اين رو، فرموده است: «ره نمود»؛ يعنى اين قرآن، ره نمودى است، «و بشارتى براى مؤمنان»؛
بِشارَةٌ لَهُم فِي الآخِرَةِ.(1)
587 الإمام عليّ عليه السلام: كَفى بِاللّهِ مُنتَقِماً ونَصيراً، وكَفى بِالكِتابِ حَجيجاً وخَصيماً.(2)
588 عنه عليه السلام: ثُمَّ أنزَلَ عَلَيهِ الكِتابَ نوراً لا تُطفَأُ مَصابيحُهُ، وسِراجاً لا يَخبو تَوَقُّدُهُ، وبَحراً لا يُدرَكُ قَعرُهُ، ومِنهاجاً لا يُضِلُّ نَهجُهُ، وشُعاعاً لا يُظلِمُ ضَوؤُهُ، وفُرقاناً لا يُخمَدُ بُرهانُهُ، وتِبياناً لا تُهدَمُ أركانُهُ، وشِفاءً لا تُخشى أسقامُهُ، وعِزّاً لا تُهزَمُ أنصارُهُ، وحَقّاً لا تُخذَلُ أعوانُهُ.
فَهُوَ مَعدِنُ الإِيمانِ وبُحبوحَتُهُ، ويَنابيعُ العِلمِ وبُحورُهُ، ورِياضُ العَدلِ وغُدرانُهُ، وأثافِيُّ(3)الإِسلامِ وبُنيانُهُ، وأودِيَةُ الحَقِّ وغيطانُهُ(4)، وبَحرٌ لا يَنزِفُهُ المُستَنزِفونَ، وعُيونٌ لا يُنضِبُهَا الماتِحونَ(5)، ومَناهِلُ لا يَغيضُهَا الوارِدونَ، ومَنازِلُ لا يَضِلُّ نَهجَها المُسافِرونَ، وأعلامٌ لا يَعمى عَنهَا السّائِرونَ، وآكامٌ(6)لا يَجوزُ عَنهَا القاصِدونَ.
جَعَلَهُ اللّهُ رِيّاً لِعَطَشِ العُلَماءِ، ورَبيعاً لِقُلوبِ الفُقَهاءِ، ومَحاجَّ لِطُرُقِ الصُّلَحاءِ، ودَواءً لَيسَ بَعدَهُ داءٌ، ونوراً لَيسَ مَعَهُ ظُلمَةٌ، وحَبلاً وَثيقاً عُروَتُهُ، ومَعقِلاً مَنيعاً ذِروَتُهُ، وعِزّاً لِمَن تَولّاهُ، وسِلماً لِمَن دَخَلَهُ، وهُدىً لِمَنِ ائتَمَّ بِهِ، وعُذراً لِمَنِ انتَحَلَهُ، وبُرهاناً لِمَن تَكَلَّمَ بِهِ، وشاهِداً لِمَن خاصَمَ بِهِ، وفَلجاً لِمَن حاجَّ بِهِ، وحامِلاً لِمَن حَمَلَهُ، ومَطِيَّةً لِمَن أعمَلَهُ، وآيَةً لِمَن تَوَسَّمَ، وجُنَّةً لِمَنِ استَلأَمَ، وعِلماً لِمَن وَعى،).
1) . التفسير المنسوب إلى الإمام العسكري عليه السلام: ص 449 ح 297، بحار الأنوار: ج 92 ص 31 ح 34.
2) . نهج البلاغة: الخطبة 83، تحف العقول: ص 211 و ص 236 وفيه «معتصماً» بدل «منتقماً» وكلاهما عن الإمام الحسن عليه السلام، بحار الأنوار: ج 77 ص 427 ح 44؛ دستور معالم الحكم: ص 58.
3) . الأثافيّ: جمع أثْفية، وهي الحجارة التي تنصب وتُجعل عليها القِدْر (النهاية: ج 1 ص 23 «أثِف»).
4) . غيطان: جمع غائط، وهو المطمئنّ من الأرض الواسع (الصحاح: ج 3 ص 147 «غوط»).
5) . الماتح: المستقي من البئر بالدلو من أعلى البئر (النهاية: ج 4 ص 291 «متح»).
6) . آكام: جمع الجمع، والمفرد أكمة، وهي الرابية (النهاية: ج 1 ص 59 «أكم»).
يعنى در آخرت، براى آنان، بشارت [و مايۀ شادمانى] است.
587 امام على عليه السلام: براى انتقام گرفتن و يارى دادن، خداوند، و براى حجّت آوردن و مناظره، قرآن كافى است.
588 امام على عليه السلام: سپس كتاب (قرآن) را بر او (پيامبر صلى الله عليه و آله) فرو فرستاد و آن، نورى است كه چراغ هايش خاموش نمى شود، و چراغى است كه شعله اش فرو نمى نشيند، و دريايى است كه به قعرش نمى توان رسيد، و راهى است كه پيمودنش، به گم راهى نمى انجامد، و شعاعى است كه پرتو آن، به تاريكى نمى گِرايد، و فرقانى [و سندى] است كه برهانش، بى فروغ نمى شود، و روشنگرى (/بنايى) است كه اركانش، ويران نمى شود، و داروى شفابخشى است كه بيم هيچ گونه بيمارى، از آن نمى رود، و قدرتى است كه يارانش، شكست نمى خورند، و حقّى است كه طرفدارانش، تنها گذاشته نمى شوند.
قرآن، معدن ايمان و كانون آن است، و چشمه سارِ دانش و درياهاى آن، و باغ هاى عدالت و آبگيرهاى آن، و پايه هاى اسلام و بناى آن، و درّه هاى حق و دشت هاى آن.
دريايى است كه هر چه از آن بر گيرند، خالى نمى شود. چاه هايى است كه هر اندازه از آن بر كِشند، خشك نمى گردد. آبشخورهايى است كه هر چه از آن بنوشند، كاستى نمى گيرد.
منزلگاه هايى است كه مسافران، راه آنها را گم نمى كنند. نشانه هايى است كه از چشم رهپويان، پوشيده نمى مانند. بلندى هايى است كه رهروان به قلّه هاى آن نمى رسند.
خداوند، آن را برطرف كنندۀ عطشِ عالمان، بهار دل هاى (دين پژوهان) و مقصد راه هاى نيكان قرار داده است و دارويى كه با وجود آن، هيچ دردى نمى مانَد، و نورى كه هيچ تاريكى اى با آن نيست، و ريسمانى كه دستاويزش استوار است، و دژى كه بلنداى آن، نفوذناپذير است، و مايۀ عزّت براى كسى كه از آن پيروى كند، و مايۀ سلامت براى كسى كه به آن در آيد، و راه نما براى كسى كه آن را راهبر خود قرار دهد، و عذر براى كسى كه آن را بپذيرد، و برهان براى كسى كه با آن سخن بگويد، و گواه براى كسى كه با آن دادخواهى كند، و مايۀ پيروزى براى كسى كه به آن احتجاج كند، و نگه دارنده براى كسى كه به آن عمل كند، و مَركب براى كسى كه آن را به كار وا دارد، و نشانه براى كسى كه نشانه شناس باشد، و زره براى كسى كه حِفاظ بر تن كند، و دانش براى كسى كه درك
وحَديثاً لِمَن رَوى، وحُكماً لِمَن قَضى.(1)
589 عنه عليه السلام: اعلَموا أنَّ هذَا القُرآنَ هُوَ النّاصِحُ الَّذي لا يَغُشُّ، وَالهادِي الَّذي لا يُضِلُّ، وَالمُحَدِّثُ الَّذي لا يَكذِبُ، وما جالَسَ هذَا القُرآنَ أحَدٌ إلّاقامَ عَنهُ بِزِيادَةٍ أو نُقصانٍ، زِيادَةٍ في هُدىً، أو نُقصانٍ مِن عَمىً.
وَاعلَموا أنَّهُ لَيسَ عَلى أحَدٍ بَعدَ القُرآنِ مِن فاقَةٍ، ولا لِأَحَدٍ قَبلَ القُرآنِ مِن غِنىً، فَاستَشفوهُ مِن أدوائِكُم وَاستَعينوا بِهِ عَلى لَأوائِكُم، فَإِنَّ فيهِ شِفاءً مِن أكبَرِ الدّاءِ وهُوَ الكُفرُ وَالنِّفاقُ وَالغَيُّ وَالضَّلالُ... وَاعلَموا أنَّهُ شافِعٌ مُشَفَّعٌ، وقائِلٌ (ماحِلٌ) مُصَدَّقٌ، وأنَّهُ مَن شَفَعَ لَهُ القُرآنُ يَومَ القِيامَةِ شُفِّعَ فيهِ، ومَن مَحَلَ بِهِ القُرآنُ يَومَ القِيامَةِ صُدِّقَ عَلَيهِ.(2)
590 عنه عليه السلام: أشهَدُ أن لا إلهَ إلَّااللّهُ... وأشهَدُ أنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ ورَسولُهُ، أرسَلَهُ بِالدّينِ المَشهورِ، وَالعَلَمِ المَأثورِ، وَالكِتابِ المَسطورِ، وَالنّورِ السّاطِعِ، وَالضِّياءِ اللّامِعِ، وَالأَمرِ الصّادِعِ، إزاحَةً لِلشُّبُهاتِ، وَاحتِجاجاً بِالبَيِّناتِ، وتَحذيراً بِالآياتِ، وتَخويفاً بِالمَثُلاتِ(3)، وَالنّاسُ في فِتَنٍ انجَذَمَ(4)فيها حَبلُ الدّينِ وتَزَعزَعَت سَوارِي اليَقينِ وَاختَلَفَ النَّجرُ(5)وتَشَتَّتَ الأَمرُ، وضاقَ المَخرَجُ وعَمِيَ المَصدَرُ، فَالهُدى خامِلٌ وَالعَمى شامِلٌ، عُصِيَ الرَّحمنُ، ونُصِرَ الشَّيطانُ، وخُذِلَ الإِيمانُ.(6)
591 فاطمة عليها السلام: للّهِِ فيكُم عَهدٌ قَدَّمَهُ إلَيكُم، وبَقِيَّةٌ استَخلَفَها عَلَيكُم، كِتابُ اللّهِ بَيِّنَةٌ بَصائِرُهُ،8.
1) . نهج البلاغة: الخطبة 198، بحار الأنوار: ج 92 ص 21 ح 21.
2) . نهج البلاغة: الخطبة 176، بحار الأنوار: ج 92 ص 24 ح 24.
3) . المثُلات: عقوبات أمثالهم من المكذّبين، كما في قوله تعالى: «قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاتُ» (مجمع البحرين: ج 3 ص 1671 «مثل»).
4) . الجَذْمُ: القَطْع (المصباح المنير: ص 94 «جذم»).
5) . النَّجْر: الطَّبْع والأصل (النهاية: ج 5 ص 21 «نجر»).
6) . نهج البلاغة: الخطبة 2، بحار الأنوار: ج 18 ص 217 ح 49؛ مطالب السؤول: ص 58.
كند، و حديث براى كسى كه روايت كند، و حُكم براى كسى كه قضاوت نمايد.
589 امام على عليه السلام: بدانيد كه اين قرآن، خيرخواهى است كه خيانت نمى ورزد و راه نمايى است كه گم راه نمى كند و گوينده اى است كه دروغ نمى گويد. هيچ كس با اين قرآن نمى نشيند، مگر آن كه با افزايشى يا كاهشى، از نزدش بر مى خيزد: افزايش در هدايت، يا كاهش در نابينايى [و گم راهى].
بدانيد كه هيچ كس، با برخوردارى از قرآن، فقير نيست، و هيچ كس با محروميت از قرآن، توانگر نيست. پس شفاى دردهاى خود را از قرآن بجوييد و در سختى ها و گرفتارى هايتان، از آن كمك بخواهيد؛ چرا كه در آن، درمان بزرگ ترين دردهاست و آن، درد كفر و نفاق و انحراف و گم راهى است... و بدانيد كه قرآن، شفاعت كننده اى است كه شفاعتش، پذيرفته مى شود و گوينده اى (/شاكى و خصمى) است كه سخنش تصديق مى شود. هر كس كه قرآن در روز قيامت، برايش شفاعت كند، شفاعت مى شود و هر كس كه قرآن در روز قيامت، از او شكايت كند، محكوم مى گردد.
590 امام على عليه السلام: گواهى مى دهم كه معبودى جز خدا نيست... و گواهى مى دهم كه محمّد، بنده و فرستادۀ اوست. او را با دينِ نامدار و نشانۀ رسيده (/برگزيده) و كتاب نوشته شده و نور درخشان و فروغ تابان و فرمان آشكار فرستاد تا شُبَهات را بزُدايد و با دلايل روشن [و معجزات]، اقامۀ حجّت كند و با نشانه ها، هشدار دهد و از [دچار شدن به] كيفرهاى گذشتگان بترسانَد؛ زيرا مردمان، گرفتار فتنه هايى بودند كه در آنها ريسمان دين، از هم گسسته و ستون هاى يقين، لرزان شده بود و اصل [طبايع و فطرت توحيد]، دگرگون گشته و كارها، دچار پراكندگى شده بود و راه برون رفت [از اين فتنه ها]، تنگ و طريق بازگشت، كور بود. پس راه راست، ناپيدا بود و كورى [و گم راهى]، فراگير. [خداى] مهربان، نافرمانى و شيطان، يارى مى شد و ايمان، بى يار و ياور بود.
591 فاطمه عليها السلام: خداوند، در ميان شما عهدى دارد كه آن را برايتان فرستاده است، و
وآيٌ مُنكَشِفَةٌ سَرائِرُهُ، وبُرهانٌ مُتَجَلِّيَةٌ ظَواهِرُهُ، مُديمٌ لِلبَرِيَّةِ استِماعُهُ، وقائِدٌ إلَى الرِّضوانِ أتباعَهُ، مُؤَدِّياً إلَى النَّجاةِ أشياعَهُ، فيهِ تِبيانُ حُجَجِ اللّهِ المُنَوَّرَةِ، ومَحارِمِهِ المَحدودَةِ، وفَضائِلِهِ المَندوبَةِ، وجُمَلِهِ الكافِيَةِ، ورُخَصِهِ المَوهوبَةِ، وشَرايِعِهِ المَكتوبَةِ، وبَيِّناتِهِ الخالِيَةِ(1).(2)
592 معاني الأخبار عن يزيد بن الحسن الكحّال عن الإمام الكاظم عن أبيه عن جدّه عليهم السلام: قالَ عليُّ بنُ الحُسَين عليه السلام: الإِمامُ مِنّا لا يَكونُ إلّامَعصوماً، ولَيسَتِ العِصمَةُ في ظاهِرِ الخِلقَةٍ فَيُعرَفَ بِها، ولِذلِكَ لا يَكونُ إلّامَنصوصاً.
فَقيلَ لَهُ: يَا بنَ رَسولِ اللّهِ فَما مَعنَى المَعصومِ؟
فَقالَ: هُوَ المُعتَصِمُ بِحَبلِ اللّهِ، وحَبلُ اللّهِ هُوَ القُرآنُ، لا يَفتَرِقانِ إلى يَومِ القِيامَةِ، وَالإِمامُ يَهدي إلَى القُرآنِ وَالقُرآنُ يَهدي إلَى الإِمامِ، وذلِكَ قَولُ اللّهِ عز و جل: «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ»(3).(4)
593 الإمام الصادق عليه السلام: إنَّ القُرآنَ زاجِرٌ وآمِرٌ، يَأمُرُ بِالجَنَّةِ ويَزجُرُ عَنِ النّارِ.(5)2.
1) . خَلا الشيء: مضى (تاج العروس: ج 19 ص 388 «خلو»). وفي بعض النسخ: «الجالية»، قال صاحب روضة المتّقين: «وبيّناته الجالية» أي معجزاته الواضحة؛ من الفصاحة والبلاغة والإخبار بالمغيّبات والعلوم الإلهيّة (روضة المتّقين: ج 9 ص 278).
2) . كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 3 ص 567 ح 4940، علل الشرائع: ص 248 ح 2 كلاهما عن زينب بنت الإمام عليّ عليه السلام، كشف الغمّة: ج 2 ص 109 عن عمر بن شبّه وكلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 92 ص 13 ح 5؛ بلاغات النساء: ص 28 عن زينب بنت الإمام الحسين عليه السلام نحوه.
3) الإسراء: 9.
4) . معاني الأخبار: ص 132 ح 1، بحار الأنوار: ج 25 ص 194 ح 5.
5) . الكافي: ج 2 ص 601 ح 9، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 10 ح 6، تفسير القمّي: ج 2 ص 451 كلّها عن أبي بصير، بحار الأنوار: ج 23 ص 191 ح 12.
يادگارى دارد كه آن را جانشين [خود] در بين شما قرار داده است: كتاب خدا - كه مايه هاى بينش آن، روشن است و آياتى كه درون هايش آشكار است و برهانى كه ظواهرش نمودار است. گوش دادن به آن، مردمان را پايدار مى سازد و پيروانش را به سوى بهشتِ رضوان (/خشنودى الهى)، رهبرى مى كند و دنباله روانش را به [راه] نجات مى كشانَد. در آن، حجّت هاى نورانى خدا، و حرام هاى تعيين شده اش، و فضائل برگزيده اش، و جمله هاى بسنده اش، و رخصت هاى بخشيده شده اش، و قوانين نوشته شده اش و دلايل گذشته اش (/معجزات پيامبران پيشين)، همگى بيان شده است.
592 معانى الأخبار - به نقل از يزيد بن حسن كحّال، از امام كاظم، از پدرش امام صادق، از جدّش امام باقر عليهم السلام -: [پدرم] زين العابدين عليه السلام فرمود: «امامِ از ما [خاندان]، قطعاً معصوم است و عصمت هم در ظاهرِ بدن نيست كه از طريق آن، شناخته شود. بنا بر اين، امام، بايد انتصابى باشد».
به ايشان گفته شد: اى فرزند پيامبر خدا! معناى معصوم چيست؟
فرمود: «معصوم، كسى است كه به ريسمان خدا چنگ زند و ريسمان خدا، همان قرآن است. اين دو (امام معصوم و قرآن)، تا روز قيامت، از يكديگر جدا نمى شوند.
امام، به قرآن، ره نمون مى شود و قرآن، به امام. اين، سخن خداوند عز و جل است كه:
«همانا اين قرآن، به آنچه استوارتر است، راه نمايى مى كند»».
593 امام صادق عليه السلام: قرآن، باز دارنده و فرا خواننده است: به بهشت، فرا مى خوانَد و از دوزخ، باز مى دارد.
الفصل الخامس:
قصص من بركات القرآن و تأثيره في النّفوس
قِصَصٌ مِن بَرَكاتِ القُرآنِ وتَأثيرِهِ فِي النُّفوسِ
5/ 1
إِيمانُ النَّجاشِيِّ
الكتاب
«وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قالُوا إِنّا نَصارى ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ».(1)
الحديث
594 التبيان في تفسير القرآن - في ذِكرِ الأَقوالِ في سَبَبِ نُزولِ قَولِهِ تَعالى: «وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قالُوا...» -: قالَ ابنُ عَبّاسٍ وسَعيدُ بنُ جُبَيرٍ وعَطاءٌ وَالسُّدِّيُّ:
إنَّها نَزَلَت فِي النَّجاشِيِّ مَلِكِ الحَبَشَةِ وأصحابِهِ لَمّا أسلَموا.
وقالَ قَتادَةُ: نَزَلَت في قومٍ مِن أهلِ الكِتابِ كانوا عَلَى الحَقِّ مُتَمَسِّكينَ بِشَريعَةِ عيسى عليه السلام، فَلَمّا جاءَ مُحَمَّدٌ صلى الله عليه و آله آمَنوا بِهِ.
وقالَ مُجاهِدٌ: نَزَلَت فِي الَّذينَ جاؤوا مَعَ جَعفَرِ بنِ أبي طالِبٍ مُسلِمينَ....
ورُوِيَ عَنِ ابنِ عَبّاسٍ أنَّهُ قالَ: مَن زَعَمَ أنَّها فِي النَّصارى فَقَد كَذَبَ، وإنَّما هُمُ2.
1) . المائدة: 82.
قرآن
«و قطعاً كسانى را كه گفتند: «ما نصرانى هستيم»، نزديك ترينِ مردم در دوستى با مؤمنان خواهى يافت؛ زيرا برخى از آنان، دانشمندان و رُهبانانى اند كه تكبّر نمى ورزند».
حديث
594 التبيان فى تفسير القرآن - در بيان اقوال در بارۀ سبب نزول اين سخن خداوند متعال:
«و قطعاً كسانى را كه گفتند: «ما نصرانى هستيم»، نزديك ترينِ مردم در دوستى با مؤمنان خواهى يافت...» -: ابن عبّاس و سعيد بن جُبَير و عَطا و سُدّى گفته اند كه اين آيه در بارۀ نجاشى، پادشاه حبشه، و ياران او كه مسلمان شدند، فرود آمده است.
قَتاده گفته است: [اين آيه،] در بارۀ گروهى از اهل كتاب كه بر حق بودند و از آيين عيسى عليه السلام پيروى مى كردند و چون محمّد صلى الله عليه و آله آمد، به او ايمان آوردند، نازل شده است.
مجاهد گفته است: در بارۀ كسانى [از اهل حبشه] نازل شد كه مسلمان شدند و همراه جعفر بن ابى طالب [به مدينه] آمدند....
از ابن عبّاس، روايت شده است كه گفت: هر كس بگويد كه اين آيه در بارۀ همۀ
النَّصارَى الأَربَعونَ الَّذينَ فاضَت أعيُنُهُم حينَ قَرَأَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله عَلَيهِمُ القُرآنَ؛ اثنانِ وثَلاثونَ مِنَ الحَبَشَةِ، وثَمانِيَةٌ مِن أهلِ الشّامِ، وسارَعوا إلَى الإِسلامِ ولَم يُسارِعِ اليَهودُ.(1)
595 تفسير الطبري عن ابن عبّاس: كانَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله وهُوَ بِمَكَّةَ خافَ عَلى أصحابِهِ مِنَ المُشرِكينَ، فَبَعَثَ جَعفَرَ بنَ أبي طالِبٍ وَابنَ مَسعودٍ وعُثمانَ بنَ مَظعونٍ في رَهطٍ مِن أصحابِهِ إلَى النَّجاشِيِّ مَلِكِ الحَبَشَةِ، فَلَمّا بَلَغَ ذلِكَ المُشرِكينَ بَعَثوا عَمرَو بنَ العاصِ في رَهطٍ مِنهُم ذَكَرَ أنَّهُم سَبَقوا أصحابَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله إلَى النَّجاشِيِّ، فَقالوا إنَّهُ خَرَجَ فينا رَجُلٌ سَفَّهَ عُقولَ قُرَيشٍ وأحلامَها، زَعَمَ أنَّهُ نَبِيٌّ، وإنَّهُ بَعَثَ إلَيكَ رَهطاً لِيُفسِدوا عَلَيكَ قَومَكَ، فَأَحبَبنا أن نَأتِيَكَ ونُخبِرَكَ خَبَرَهُم قالَ: إن جاءوني نَظَرتُ فيما يَقولونَ، فَقَدِمَ أصحابُ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَأَقاموا بِبابِ النَّجاشِيِّ، فَقالوا أتَأذَنُ لِأَولِياءِ اللّهِ؟ فَقالَ: ائذَن لَهُم، فَمَرحَباً بِأَولِياءِ اللّهِ، فَلَمّا دَخَلوا عَلَيهِ سَلَّموا، فَقالَ لَهُ الرَّهطُ مِنَ المُشرِكينَ: ألا تَرى أيُّهَا المَلِكُ أنّا صَدَقناكَ، لَم يُحَيّوكَ بِتَحِيَّتِكَ الَّتي تُحَيّا بِها؟ فَقالَ لَهُم: ما مَنَعَكُم أن تُحَيّوني بِتَحِيَّتي، فَقالوا: إنّا حَيَّيناَك بِتَحِيَّةِ أهلِ الجَنَّةِ وتَحِيَّةِ المَلائِكَةِ، قالَ لَهُم: ما يَقولُ صاحِبُكُم في عيسى واُمِّهِ؟ قالَ: يَقولُ: هُوَ عَبدُ اللّهِ وكَلِمَةٌ مِنَ اللّهِ ألقاها إلى مَريَمَ وروحٌ مِنهُ، ويَقولُ في مَريَمَ: إنَّهَا العَذراءُ البَتولُ، قالَ: فَأَخَذَ عوداً مِنَ الأَرضِ فَقالَ: ما زادَ عيسى واُمُّهُ عَلى ما قالَ صاحِبُكُم قَدرَ هذَا العودِ.
فَكَرِهَ المُشرِكونَ قَولَهُ، وتَغَيَّرَت وُجوهُهُم، قالَ لَهُم: هَل تَعرِفونَ شَيئاً مِمّا انزِلَ عَلَيكُم؟ قالوا: نَعَم، قالَ: اقرَؤوا، فَقَرؤوا، وهُنالِكَ مِنهُم قِسّيسونَ ورُهبانٌ وسائِرُ9.
1) . التبيان في تفسير القرآن: ج 3 ص 599.
نصارا نازل شده، دروغ گفته است؛ بلكه اينان، چهل نفر از نصارا بودند كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله قرآن را بر آنان خواند، اشك از چشمانشان سرازير شد. سى و دو نفر از حبشه بودند و هشت نفر از اهالى شام. اينان بودند كه براى پذيرفتن اسلام شتافتند، نه يهوديان.
595 تفسير الطبرى - به نقل از ابن عبّاس -: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله زمانى كه در مكّه بود، چون نگران جان ياران خود از سوى مشركان بود، جعفر بن ابى طالب و ابن مسعود و عثمان بن مَظعون را با گروهى از يارانش به سوى نجاشى، پادشاه حبشه، فرستاد. مشركان، با شنيدن اين خبر، عمرو بن عاص را با گروهى ديگر، روانۀ حبشه كردند و اين عدّه، زودتر از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله بر نجاشى وارد شدند و گفتند: در ميان ما، مردى ظهور كرده است كه قريش را بى خِرد و نادان مى خواند و مى گويد كه پيامبر است. گروهى را نيز به سوى تو فرستاده است تا مردمانت را عليه تو بشورانَد. بنا بر اين، مايل بوديم كه نزد تو بياييم و خبر آنها را به تو بدهيم.
نجاشى گفت: اگر نزد من آمدند، در سخنان آنان، انديشه خواهم كرد.
پس ياران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمدند و بر درگاه نجاشى ايستادند و گفتند: آيا به دوستان خدا، اجازۀ ورود مى دهى؟
نجاشى گفت: به آنان اجازه دهيد. خوش آمدند دوستان خدا!
چون بر او وارد شدند، سلام كردند. نمايندگان قريش گفتند: شهريارا! مى بينى كه ما به تو راست گفتيم. آنها به درودى كه بر تو گفته مى شود، بر تو درود نفرستادند.
نجاشى به آنها گفت: چرا با درود خودم، بر من درود نگفتيد؟
مسلمانان گفتند: ما با درود اهل بهشت و درود فرشتگان، بر تو درود گفتيم.
نجاشى گفت: پيامبر شما، در بارۀ عيسى و مادرش، چه مى گويد؟
[جعفر] گفت: مى گويد كه او، بندۀ خدا و كلمه و روحى از جانب خدا بود كه در مريم افكند، و مريم را نيز باكرۀ پاك دامن مى داند.
نجاشى، چوبى نازك از روى زمين برداشت و گفت: عيسى و مادرش، با آنچه پيامبرِ شما گفته است، به اندازۀ اين چوب، تفاوت ندارند.
مشركان، از اين سخن نجاشى، ناراحت شدند و رنگِ صورتشان پريد. نجاشى به مسلمانان گفت: آيا از آنچه بر شما نازل شده است، چيزى از حفظ داريد؟
گفتند: آرى.
نجاشى گفت: بخوانيد!
النَّصارى، [فَجَعَلَت طائِفَةٌ مِنَ القِسّيسينَ وَالرُّهبانِ كُلَّما قَرَؤوا آيَةً](1)انحَدَرَت دُموعُهُم مِمّا عَرَفوا مِنَ الحَقِّ، قالَ اللّهُ تَعالى ذِكرُهُ: «ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ * وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ...» الآيَةَ.(2)
596 تفسير الطبري عن سعيد بن جبير - في قَولِهِ تَعالى: «ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْباناً» -:
هُم رُسُلُ النَّجاشِيِّ الَّذينَ أرسَلَ بِإِسلامِهِ وإسلامِ قَومِهِ، كانوا سَبعينَ رَجُلاً، اختارَهُمُ الخَيِّرَ فَالخَيِّرَ، فَدَخَلوا عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَقَرَأَ عَلَيهِم: «يس * وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ»(3)فَبَكَوا وعَرَفُوا الحَقَّ، فَأَنزَلَ اللّهُ فيهِم: «ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ» وأنزَلَ فيهِم: «اَلَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ يُؤْمِنُونَ» ... إلى قَولِهِ:
«يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ بِما صَبَرُوا»(4).(5)
597 المعجم الكبير عن ابن عبّاس - في قَولِ اللّهِ عز و جل: «وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرى أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ»(6)-: إنَّهُم كانوا نَوَّاتينَ - يَعني: مَلّاحينَ - قَدِموا مَعَ جَعفَرِ بنِ أبي طالِبٍ مِنَ الحَبَشِ، فَلَمّا قَرَأَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله القُرآنَ آمَنوا وفاضَت أعيُنُهُم.(7)
598 الدرّ المنثور عن قتادة: ذُكِرَ لَنا أنَّ هذِهِ الآيَةَ نَزَلَت فِي الَّذينَ أقبَلوا مَعَ جَعفَرٍ مِن أرضِه.
1) . ما بين المعقوفين أثبتناه من الدرّ المنثور؛ فعبارة المصدر هنا غير مستقيمة.
2) . تفسير الطبري: ج 5 الجزء 7 ص 2، الدرّ المنثور: ج 3 ص 131 نقلاً عن ابن مردويه وراجع: أسباب نزول القرآن: ص 205 ح 406.
3) . يس: 1 و 2.
4) . القصص: 52-54.
5) . تفسير الطبري: ج 5 الجزء 7 ص 4، الدرّ المنثور: ج 3 ص 130 نقلاً عن عبد بن حميد وابن المنذر وابن أبي حاتم وأبي الشيخ وابن مردويه نحوه.
6) . المائدة: 83.
7) . المعجم الكبير: ج 12 ص 43 ح 12455، المعجم الأوسط: ج 5 ص 49 ح 4639 وفيه «نوانين» بدل «نوّاتين»، الدرّ المنثور: ج 3 ص 130 نقلاً عن ابن أبي شيبة وأبي الشيخ عن عروة نحوه.
آنان شروع به خواندن كردند. در آن جمع، عدّه اى از كشيشان و راهبان و ديگر مسيحيان، حضور داشتند. هر آيه اى كه مى خواندند، گروهى از كشيشان و راهبان، از شنيدن حق، اشك از چشمانشان سرازير مى شد. خداوند متعال فرمود: «زيرا برخى از آنان، كشيشان و راهبانى هستند كه تكبّر نمى ورزند. و هر گاه آنچه را بر پيامبر، نازل شده است، شنيدند...».
596 تفسير الطبرى - به نقل از سعيد بن جُبَير، در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «زيرا برخى از آنان، كشيشان و راهبانى هستند» -: اين عدّه، همان فرستادگان نجاشى بودند كه پيام اسلام آوردن نجاشى و مردمانش را آوردند. آنان، هفتاد مرد بودند كه نجاشى از ميان بهترين ها، انتخابشان كرده بود. اين عدّه، خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمدند و ايشان، «ياسين! سوگند به قرآن حكمت آموز» را برايشان خواند كه با شنيدن آن، گريستند و حقيقت را شناختند. پس خداوند، آيۀ «زيرا برخى از آنان، كشيشان و راهبانى هستند كه تكبّر نمى ورزند» و آيۀ «كسانى كه قبل از آن، كتاب به ايشان داديم، آنان به قرآن مى گِروند... و به پاداش آن كه شكيبايى كردند، دو بار پاداش خواهند يافت».
597 المعجم الكبير - به نقل از ابن عبّاس، در بارۀ اين سخن خداوند عز و جل: «و چون آنچه را به سوى اين پيامبر نازل شده است، بشنوند، اشك از چشمانشان سرازير مى شود» -: آنان، عدّه اى دريانورد بودند كه از حبشه، با جعفر بن ابى طالب آمدند و هنگامى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله قرآن را براى آنان خواند، ايمان آوردند و اشك از چشمانشان سرازير گشت.
598 الدرّ المنثور - به نقل از قَتاده -: به ما گفته شده كه اين آيه، در بارۀ كسانى نازل شد كه همراه جعفر [بن ابى طالب]، از سرزمين حبشه آمدند. جعفر با چهل نفر از قريش و
الحَبَشَةِ، وكان جَعفَرٌ لَحِقَ بِالحَبَشَةِ هُوَ وأربَعونَ مَعَهُ مِن قُرَيشٍ، وخَمسونَ مِنَ الأَشعَرِيّينَ، مِنهُم أربَعَةٌ مِن عَكٍّ، أكبَرُهُم أبو عامِرٍ الأَشعَرِيُّ وأصغَرُهُم عامِرٌ.
فَذُكِرَ لَنا أنَّ قُرَيشاً بَعَثوا في طَلَبِهِم عَمرَو بنَ العاصِ، وعُمارَةَ بنَ الوَليدِ، فَأَتَوُا النَّجاشِيَّ فَقالوا: إنَّ هؤُلاءِ قَد أفسَدوا دينَ قَومِهِم، فَأَرسَلَ إلَيهِم فَجاؤوا فَسَأَلَهُم، فَقالوا: بَعَثَ اللّهُ فينا نَبِيّاً كَما بَعَثَ فِي الاُمَمِ قَبلَنا، يَدعونا إلَى اللّهِ وَحدَهُ، ويَأمُرُنا بِالمَعروفِ ويَنهانا عَنِ المُنكَرِ، ويَأمُرُنا بِالصِّلَةِ ويَنهانا عَنِ القَطيعَةِ، ويَأمُرُنا بِالوَفاءِ، ويَنهانا عَنِ النَّكثِ، وإنَّ قَومَنا بَغَوا عَلَينا، وأخرَجونا حينَ صَدَّقناهُ وآمَنّا بِهِ، فَلَم نَجِد أحَداً نَلجَأُ إلَيهِ غَيرَكَ. فَقالَ مَعروفاً.
فَقالَ عَمرٌو وصاحِبُهُ: إنَّهُم يَقولونَ في عيسى غَيرَ الَّذي تَقولُ! قالَ: وما تَقولونَ في عيسى؟
قالوا: نَشهَدُ أنَّهُ عَبدُ اللّهِ ورَسولُهُ، وكَلِمَتُهُ وروحُهُ، وَلَدَتهُ عَذراءُ بَتولٌ.
قالَ: ما أخطَأتُم، ثُمَّ قالَ لِعَمرٍو وصاحِبِهِ: لَولا أنَّكُما أقبَلتُما في جِواري لَفَعَلتُ بِكُما.
وذُكِرَ لَنا أنَّ جَعفَراً وأصحابَهُ إذ أقبَلوا جاءَ اولئِكَ مَعَهُم فَآمَنوا بِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله، قالَ قائِلٌ: لَو قَد رَجَعوا إلى أرضِهِم لَحِقوا بِدينِهِم، فَحُدِّثنا أنَّهُ قَدِمَ مَعَ جَعفَرٍ سَبعونَ مِنهُم، فَلَمّا قَرَأَ عَلَيهِم نَبِيُّ اللّهِ صلى الله عليه و آله فاضَت أعيُنُهُم.(1)
599 تفسير القمّي: قَولُهُ: «لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النّاسِ عَداوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قالُوا إِنّا نَصارى» ، فَإِنَّهُ كانَ سَبَبُ نُزولِها أنَّهُ لَمَّا اشتَدَّت قُرَيشٌ في أذى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وأصحابِهِ الَّذينَ آمَنوا بِهِ بِمَكَّةَ قَبلَ الهِجرَةِ، أمَرَهُمخ.
1) . الدرّ المنثور: ج 3 ص 130 نقلاً عن أبي الشيخ.
پنجاه تن از اشعريان - كه چهار نفر ايشان از عَك بودند -، به حبشه هجرت كرده بود.
سالمندترينِ آنان، ابو عامر اشعرى بود و كوچك ترينشان، عامر.
به ما گفته شد كه قريش، عمرو بن عاص و عُمارة بن وليد را در پىِ آنان فرستادند. اينان (نمايندگان مشركان)، به حضور نجاشى رسيدند و گفتند: اين عدّه، دين قوم خود را تباه كرده اند.
نجاشى، در پىِ مسلمانان فرستاد. مسلمانان آمدند. نجاشى، ماجرا را از آنها پرسيد.
گفتند: خداوند، همان گونه كه در ميان امّت هاى پيش از ما پيامبر فرستاد، در ميان ما نيز پيامبرى بر انگيخته كه ما را به خداى يگانه فرا مى خوانَد و به كارهاى نيك، فرمانمان مى دهد و از كارهاى زشت [و ناپسند]، بازمان مى دارد و به پيوند با خويشان، امر مى كند و از گسستن رابطه با آنان، نهى مى كند. ما را به وفادارى، فرمان مى دهد و از پيمان شكنى، باز مى دارد. چون او را تصديق كرديم و به او ايمان آورديم، قوممان ما را بيرون كردند و ما، كسى جز تو را نيافتيم كه به او پناه ببريم.
نجاشى [با مسلمانان] به نيكى سخن گفت. عمرو و رفيقش [به نجاشى] گفتند: اينان در بارۀ عيسى، جز آنى مى گويند كه تو مى گويى!
نجاشى گفت: شما در بارۀ عيسى چه مى گوييد؟
مسلمانان گفتند: ما گواهى مى دهيم كه او بنده و فرستادۀ خدا، و كلمه و روح او بود و باكرۀ پاك دامن، او را بِزاد.
نجاشى گفت: خطا نمى گوييد.
سپس به عمرو و رفيق او گفت: اگر نبود كه در پناه من هستيد، كارتان را مى ساختم.
نيز به ما گفته شده كه وقتى جعفر و يارانش باز گشتند، آن عدّه نيز با ايشان آمدند و به محمّد صلى الله عليه و آله ايمان آوردند. كسى گفت: اگر به كشورشان بر مى گشتند، به دين خود مى پيوستند.
براى ما نقل شده است كسانى كه با جعفر آمدند، هفتاد تن بودند و چون پيامبر خدا صلى الله عليه و آله [قرآن را] برايشان خوانْد، اشك از چشمانشان سرازير شد.
599 تفسير القمّى: آيۀ: «مسلّماً يهوديان و كسانى را كه شرك ورزيده اند، دشمن ترينِ مردم نسبت به مؤمنان خواهى يافت، و قطعاً كسانى را كه گفتند: «ما نصرانى هستيم»، نزديك ترينِ مردم در دوستى با مؤمنان خواهى يافت». سبب نزول اين آيه، آن بود كه چون آزار و اذيّت قريش نسبت به
رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله أن يَخرُجوا إلَى الحَبَشَةِ، وأمَرَ جَعفَرَ بنَ أبي طالِبٍ أن يَخرُجَ مَعَهُم، فَخَرَجَ جَعفَرٌ ومَعَهُ سَبعونَ رَجُلاً مِنَ المُسلِمينَ حَتّى رَكِبُوا البَحرَ، فَلَمّا بَلَغَ قُرَيشاً خُروجُهُم بَعَثوا عَمرَو بنَ العاصِ وعُمارَةَ بنَ الوَليدِ إلَى النَّجاشِيِّ لِيَرُدّوهُم إلَيهِم، وكانَ عَمرٌو وعُمارَةُ مُتَعادِيَينِ، فَقالَت قُرَيشٌ: كَيفَ نَبعَثُ رَجُلَينِ مُتَعادِيَينِ؟! فَبَرِئَت بَنو مَخزومٍ مِن جِنايَةِ عُمارَةَ، وبَرِئَت بَنو سَهمٍ مِن جِنايَةِ عِمرِو بنِ العاصِ.
فَخَرَجَ عُمارَةُ وكانَ حَسَنَ الوَجهِ شابّاً مُترَفاً، فَأَخرَجَ عَمرُو بنُ العاصِ أهلَهُ مَعَهُ، فَلَمّا رَكِبُوا السَّفينَةَ شَرِبُوا الخَمَر، فَقالَ عُمارَةُ لِعَمرِو بنِ العاصِ: قُل لِأَهلِكَ تُقَبِّلني، فَقالَ عَمرٌو: أيَجوزُ هذا؟ سُبحانَ اللّهِ! فَسَكَتَ عُمارَةُ. فَلَمَّا انتَشى(1)عَمرٌو وكانَ عَلى صَدرِ السَّفينَةِ، دَفَعَهُ عُمارَةُ وألقاهُ فِي البَحرِ، فَتَشَبَّثَ عَمرٌو بِصَدرِ السَّفينَةِ وأدرَكوهُ فَأَخرَجوهُ.
فَوَرَدوا عَلَى النَّجاشِيِّ، وقَد كانوا حَمَلوا إلَيهِ هَدايا فَقَبِلَها مِنهُم، فَقالَ عَمرُو بنُ العاصِ: أيُّهَا المَلِكُ، إنَّ قَوماً مِنّا خالَفونا في دينِنا وسَبّوا آلِهَتَنا وصاروا إلَيكَ، فَرُدَّهُم إلَينا.
فَبَعَثَ النَّجاشِيُّ إلى جَعفَرٍ، فَجاؤوا بِهِ، فَقالَ: يا جَعفَرُ، ما يَقولُ هؤُلاءِ؟ فَقالَ جَعفَرٌ: أيُّهَا المَلِكُ، وما يَقولونَ؟ قالَ: يَسأَلونَ أن أرُدَّكُم إلَيهِم، قالَ: أيُّهَا المَلِكُ، سَلهُم أعَبيدٌ نَحنُ لَهُم؟ فَقالَ عَمرٌو: لا، بَل أحرارٌ كِرامٌ، قالَ: فَسَلهُم ألَهُم عَلَينا دُيونٌ يُطالِبونَنا بِها؟ قالَ: لا، ما لَنا عَلَيكُم دُيونٌ، قالَ: فَلَكُم في أعناقِنا دِماءٌ تُطالِبونَنا بِها؟ قالَ عَمرٌو: لا، قالَ: فَما تُريدونَ مِنّا؟! آذَيتُمونا فَخَرَجنا مِن بِلادِكُم.
فَقالَ عَمرُو بنُ العاصِ: أيُّهَا المَلِكُ، خالَفونا في دينِنا، وسَبّوا آلِهَتَنا، وأفسَدوا).
1) . الانتشاء: أوّل السُّكرِ ومقدّماته، وقيل: هو السُّكر نفسه (النهاية: ج 5 ص 60 «نشا»).
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و ياران او كه پيش از هجرت، در مكّه به او ايمان آورده بودند، بالا گرفت، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به آنان دستور داد كه به حبشه هجرت كنند و جعفر بن ابى طالب را نيز همراه آنان روانه كرد. جعفر با هفتاد مرد از مسلمانان، مكّه را ترك كرد و از طريق دريا، ره سپار حبشه شدند. چون خبر رفتن آنان به قريش رسيد، عمرو بن عاص و عُمارة بن وليد را نزد نجاشى فرستادند تا آنها را به نزد خود برگردانند. عمرو و عُماره، با هم سرِ دشمنى داشتند. از اين رو قريش گفتند: چگونه دو نفر را كه با هم دشمنى دارند، بفرستيم؟!
پس بنى مخزوم، از جرم قتلى كه عُماره انجام داده بود، گذشتند و بنى سهم، از جرم عمرو بن عاص.
عُماره - كه جوانى زيبا و نازپرورده بود -، تنها راهى شد؛ امّا عمرو بن عاص، زنش را نيز با خود بُرد. چون سوار كشتى شدند، شروع به مى گسارى كردند. عُماره به عمرو بن عاص گفت: به زنت بگو كه مرا ببوسد.
عمرو گفت: سبحان اللّه! آيا اين كار، رواست؟!
عُماره، چيزى نگفت. چون عمرو سرمست شد، عُماره او را كه در جلوى كشتى ايستاده بود، هُل داد و به دريا انداخت. عمرو به سينۀ كِشتى چسبيد و سرنشينان كِشتى به دادش رسيدند و او را بالا كشيدند.
سپس به حضور نجاشى رسيدند و هدايايى را كه با خود آورده بودند، تقديم او كردند و نجاشى، آنها را از ايشان پذيرفت. عمرو بن عاص گفت: شهريارا! گروهى از ما كه بر خلاف دين ما برخاسته اند و به خدايان ما، ناسزا مى گويند، اينك نزد تو آمده اند. آنها را به ما باز گردان.
نجاشى، عدّه اى را در پى جعفر فرستاد. او را آوردند. نجاشى گفت: اى جعفر! اينها چه مى گويند؟
جعفر گفت: پادشاها! چه مى گويند؟
نجاشى گفت: مى خواهند كه شما را به سوى آنها باز گردانم.
جعفر گفت: پادشاها! از آنان بپرس كه آيا ما بردگان ايشانيم؟
عمرو گفت: نه؛ بلكه مردمانى آزاد و شريف اند.
جعفر گفت: از آنان بپرس كه آيا از ما طلبى دارند كه آن را از ما مطالبه مى كنند؟
عمرو گفت: نه. از ايشان طلبى نداريم.
جعفر گفت: پس آيا خونى بر گردن ما داريد كه آن را از ما مطالبه كنيد؟
عمرو گفت: نه.
جعفر گفت: پس، از ما چه مى خواهيد؟! ما را آزار و اذيّت كرديد و ما هم از سرزمينتان خارج شديم.
عمرو بن عاص گفت: شهريارا! اينان، با دين ما، مخالفت كرده اند و به خدايانمان
شَبابَنا، وفَرَّقوا جَماعَتَنا، فَرُدَّهُم إلَينا لِنَجمَعَ أمرَنا.
فَقالَ جَعفَرٌ: نَعَم أيُّهَا المَلِكُ، خالَفناهُم بِأَنَّهُ بَعَثَ اللّهُ فينا نَبِيّاً أمَرَ بِخَلعِ الأَندادِ، وتَركِ الاِستِقسامِ بِالأَزلامِ، وأمَرَنا بِالصَّلاةِ وَالزَّكاةِ، وحَرَّمَ الظُّلمَ وَالجَورَ، وسَفكَ الدِّماءِ بِغَيرِ حَقِّها، وَالزِّناءَ وَالرِّبا وَالمَيتَةَ وَالدَّمَ، وأمَرَنا بِالعَدلِ وَالإِحسانِ وإيتاءِ ذِي القُربى، ويَنهى عَنِ الفَحشاءِ وَالمُنكَرِ وَالبَغيِ.
فَقالَ النَّجاشِيُّ: بِهذا بَعَثَ اللّهُ عيسَى بنَ مَريَمَ عليه السلام، ثُمَّ قالَ النَّجاشِيُّ: يا جَعفَرُ، هَل تَحفَظُ مِمّا أنزَلَ اللّهُ عَلى نَبِيِّكَ شَيئاً؟
قالَ: نَعَم، فَقَرَأَ عَلَيهِ سورَةَ مَريَمَ، فَلَمّا بَلَغَ إلى قَولِهِ: «وَ هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُساقِطْ عَلَيْكِ رُطَباً جَنِيًّا * فَكُلِي وَ اشْرَبِي وَ قَرِّي عَيْناً»(1)، فَلَمّا سَمِعَ النَّجاشِيُّ بِهذا بَكى بُكاءاً شَديداً، وقالَ: هذا وَاللّهِ هُوَ الحَقُّ.
فَقالَ عَمرُو بنُ العاصِ: أيُّهَا المَلِكُ، إنَّ هذا مُخالِفُنا فَرُدَّهُ إلَينا، فَرَفَعَ النَّجاشِيُّ يَدَهُ فَضَرَبَ بِها وَجهَ عَمرٍو، ثُمَّ قالَ: اسكُت، وَاللّهِ يا هذا لَئِن ذَكَرتَهُ بِسوءٍ لَاُفقِدَنَّكَ نَفسَكَ.
فَقامَ عَمرُو بنُ العاصِ مِن عِندِهِ وَالدِّماءُ تَسيلُ عَلى وَجهِهِ وهُوَ يَقولُ: إن كانَ هذا كَما تَقولُ أيُّهَا المَلِكُ فَإِنّا لا نَتَعَرَّضُ لَهُ....
فَلَم يَزَل [جَعفَرٌ] بِها حَتّى هادَنَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله قُرَيشاً وصالَحَهُم وفَتَحَ خَيبَرَ، فَوافى بِجَميعِ مَن مَعَهُ، ووُلِدَ لِجَعفَرٍ بِالحَبَشَةِ مِن أسماءَ بِنتِ عُمَيسٍ عَبدُ اللّهِ بنُ جَعفَرٍ، ووُلِدَ لِلنَّجاشِيِّ ابنٌ فَسَمّاهُ مُحَمَّداً، وكانَت امُّ حَبيبٍ بِنتُ أبي سُفيانَ تَحتَ عَبدِ اللّهِ(2)، فَكَتَبَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله إلَى النَّجاشِيِّ يَخطُبُ امَّ حَبيبٍ، فَبَعَثَ إلَيهَا النَّجاشِيُّ).
دشنام داده و جوانانمان را فاسد كرده و اتّحاد ما را از هم پاشانده اند. پس ايشان را به ما باز گردان تا به اوضاع خود، سر و سامان بخشيم.
جعفر گفت: آرى. اى پادشاه! ما با آنها از درِ مخالفت در آمديم؛ چون خداوند، در ميان ما، پيامبرى را بر انگيخت كه به كنار گذاشتن شرك و بت پرستى، و ترك قرعه زدن با تيرهاى قمار، و گزاردن نماز و پرداخت زكات، فرمان مى دهد و ظلم و ستم، و به ناحق ريختن خون ها و زِنا كردن و رِباخوارى و خوردن مُردار و خون را حرام كرده، و به دادگرى و نيكوكارى و كمك به خويشاوندان، فرمانمان داده و از فحشا و زشتكارى و ستم و تجاوز، ما را نهى مى كند.
نجاشى گفت: خداوند، عيسى بن مريم را هم براى همين چيزها فرستاد.
سپس افزود: اى جعفر! آيا از آنچه خدا بر پيامبرت فرو فرستاده است، چيزى از حفظ دارى؟
جعفر گفت: آرى. و سپس شروع به خواندن سورۀ مريم براى او كرد و چون به اين جا رسيد: «تنۀ درخت خرما را به طرف خود، بِتكان تا بر تو، خرماى تازه فرو ريزد. بخور و بنوش و شادمان باش»، نجاشى از شنيدن آن، سخت گِريست و گفت: به خدا سوگند كه اين، عينِ حقيقت است.
عمرو بن عاص گفت: شهريارا! اين مرد، مخالف ماست. او را به ما باز گردان.
نجاشى، دستش را بالا بُرد و بر صورت عمرو كوفت و گفت: خاموش! به خدا سوگند، اگر يك كلمه [ى ديگر] از او بدگويى كنى، جانت را از تو مى گيرم.
عمرو بن عاص، در حالى كه خون از صورتش مى ريخت، برخاست و گفت: اگر چنين است كه شما مى گويى - اى پادشاه -، پس ديگر، متعرّض او نمى شويم....
جعفر، همچنان در حبشه بود تا آن كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با قريش، آتش بس و مصالحه كرد و خيبر را فتح نمود. در اين هنگام، جعفر با تمام همراهانش، [به مدينه] مراجعت كرد. او در همان حبشه بود كه اسماء بنت عُمَيس [همسر جعفر]، عبد اللّه بن جعفر را به دنيا آورد.
براى نجاشى نيز فرزندى متولّد شد كه او را محمّد ناميد. امّ حبيب دختر ابو سفيان، همسر عبد اللّه بود.(1)پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به نجاشى نوشت كه امّ حبيب را [پس از ارتداد و مسيحى شدن همسرش، براى ايشان] خواستگارى كند. نجاشى، در پى امّ حبيب فرستاد وت.
1) . «عبيد اللّه» صحيح است؛ زيرا شوهر امّ حبيب، عبيد اللّه بن جحش اسدى بود كه با وى به حبشه هجرت نمود و در آن جا به كيش نصارا در آمد و همان جا نيز در گذشت.
فَخَطَبَها لِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَأَجابَتهُ، فَزَوَّجَها مِنهُ وأصدَقَها أربَعَمِئَةِ دينارٍ وساقَها عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، وبَعَثَ إلَيها بِثِيابٍ وطيبٍ كَثيرٍ، وجَهَّزَها وبَعَثَها إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، وبَعَثَ إلَيهِ بِمارِيَةَ القِبطِيَّةِ امِّ إبراهيمَ، وبَعَثَ إلَيهِ بِثِيابٍ وطيبٍ وفَرَسٍ، وبَعَثَ ثَلاثينَ رَجُلاً مِنَ القِسّيسينَ، فَقالَ لَهُم: انظُروا إلى كَلامِهِ وإلى مَقعَدِهِ ومَشرَبِهِ ومُصَلّاهُ.
فَلَمّا وافَوُا المَدينَةَ، دَعاهُم رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله إلَى الإِسلامِ وقَرَأَ عَلَيهِمُ القُرآنَ و «إِذْ قالَ اللّهُ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ اذْكُرْ نِعْمَتِي عَلَيْكَ وَ عَلى والِدَتِكَ» - إلى قَولِهِ: - «فَقالَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ إِنْ هذا إِلاّ سِحْرٌ مُبِينٌ»(1)، فَلَمّا سَمِعوا ذلِكَ مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله بَكَوا وآمَنوا، ورَجَعوا إلَى النَّجاشِيِّ فَأَخبَروهُ خَبَرَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وقَرَأُوا عَلَيهِ ما قَرَأَ عَلَيهِم، فَبَكَى النَّجاشِيُّ وبَكَى القِسّيسونَ وأسلَمَ النَّجاشِيُّ، ولَم يُظهِر لِلحَبَشَةِ إسلامَهُ وخافَهُم عَلى نَفسِهِ، وخَرَجَ مِن بِلادِ الحَبَشَةِ إلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله، فَلَمّا عَبَرَ البَحرَ تُوُفِّيَ، فَأَنزَلَ اللّهُ عَلى رَسولِهِ: «لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النّاسِ عَداوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ» - إلى قَولِهِ: - «وَ ذلِكَ جَزاءُ الْمُحْسِنِينَ»(2).(3)
5/ 2
إِيمانُ عُثمانَ بنِ مَظعونٍ
600 مجمع البيان: جاءَتِ الرِّوايَةُ أنَّ عُثمانَ بنَ مَظعونٍ قالَ: كُنتُ أسلَمتُ استِحياءً مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله؛ لِكَثرَةِ ما كانَ يَعرِضُ عَلَيَّ الإِسلامَ، ولَمّا يَقِرَّ الإِسلامُ في قَلبي.
فَكُنتُ ذاتَ يَومٍ عِندَهُ، حالَ تَأمُّلِهِ، فَشَخَصَ بَصَرُهُ نَحوَ السَّماءِ كَأَنَّهُ يَستَفهِمُ شَيئاً، فَلَمّا سُرِيَ عَنهُ، سَأَلتُهُ عَن حالِهِ؟ فَقالَ: نَعَم، بَينا أنَا أُحَدِّثُكَ، إذ رَأَيتُ1.
از او براى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خواستگارى كرد و امّ حبيب، پذيرفت. نجاشى او را به عقد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آورد و چهارصد دينار، مهر او كرد و آن مبلغ را از جانب پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به امّ حبيب داد و چند دست لباس و مقدار فراوانى عطريات برايش فرستاد و ساز و برگ سفرش را آماده كرد و او را نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرستاد.
نجاشى همچنين ماريۀ قِبطيّه، مادر ابراهيم [پسر پيامبر خدا]، را با مقدارى جامه و عطر و چند رأس اسب، براى پيامبر صلى الله عليه و آله فرستاد و سى كشيش را نيز راهى كرد و به آنان گفت: به سخنان او و طرز نشست و برخاست و خورد و خوراك و نماز خواندنش، دقّت كنيد.
چون اين عدّه به مدينه رسيدند، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ايشان را به اسلام، دعوت نمود و اين آيه از قرآن را برايشان خواند: «آن گاه كه خدا گفت: اى عيسى بن مريم! لطفى را كه من در حقّ تو و مادرت كردم، ياد كن» تا «پس كسانى از ايشان كه كافر شدند، گفتند: اين نيست، مگر جادويى آشكار».
كشيشان، با شنيدن اين آيه از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گريستند و ايمان آوردند و نزد نجاشى باز گشتند و خبر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را به او دادند و آيه اى را كه پيامبر برايشان خوانده بود، براى نجاشى خواندند. نجاشى، گريه كرد و كشيشان نيز گريستند. نجاشى، مسلمان شد؛ امّا از ترس جانش، اسلام آوردنش را در حبشه، اعلان نكرد و از حبشه، به قصد ديدن پيامبر صلى الله عليه و آله خارج شد؛ امّا چون از دريا گذشت، در گذشت. پس خداوند، اين آيه را بر پيامبر خويش، فرو فرستاد: «مسلّماً يهوديان را دشمن ترينِ مردم نسبت به مؤمنان، خواهى يافت» تا «و اين، جزاى نيكوكاران است».
600 مجمع البيان: روايت شده است كه عثمان بن مَظعون گفت: از بس پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، پذيرش اسلام را به من پيشنهاد مى كرد، من از خجالت ايشان، مسلمان شدم؛ امّا اسلام هنوز در دلم جا نگرفته بود. روزى در حالى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله غرق در تأمّل بود، خدمت ايشان بودم كه ناگاه، چشم خود را به طرف آسمان دوخت، به طورى كه گويى مى خواهد چيزى را بفهمد. وقتى به خود آمد، در بارۀ آن حالت، از ايشان سؤال كردم. فرمود: «آرى.
جَبرائيلَ فِي الهَواءِ، فَأَتاني بِهذِهِ الآيَةِ: «إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ ...»(1)، وقَرَأَها عَلَيَّ إلى آخِرِها، فَقَرَّ الإِسلامُ في قَلبي.
وأتَيتُ عَمَّهُ أبا طالِبٍ فَأَخبَرتُهُ، فَقالَ: يا آلَ قُرَيشٍ، اتَّبِعوا مُحَمَّداً تَرشُدوا، فَإِنَّهُ لا يَأمُرُكُم إلّابِمَكارِمِ الأَخلاقِ.
وأتَيتُ الوَليدَ بنَ المُغيرَةِ، وقَرَأتُ عَلَيهِ هذِهِ الآيَةَ، فَقالَ: إن كانَ مُحَمَّدٌ قالَهُ فَنِعمَ ما قالَ، وإن قالَهُ رَبُّهُ فَنِعمَ ما قالَ.
قالَ: فَأَنزَلَ اللّهُ: «أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي تَوَلّى * وَ أَعْطى قَلِيلاً وَ أَكْدى»(2)، يَعني قَولَهُ: «فَنِعمَ ما قالَ». ومَعنى قَولِهِ: «وَ أَكْدى» : أنَّهُ لَم يُقِم عَلى ما قالَهُ وقَطَعَهُ.
وعَن عِكرِمَةَ قالَ: إنَّ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله قَرَأَ هذِهِ الآيَةَ عَلَى الوَليدِ بنِ المُغيرَةِ، فَقالَ: يَا بنَ أخي، أعِد. فَأَعادَ، فَقالَ: إنَّ لَُه لَحَلاوَةً، وإنَّ عَلَيه لَطلاوَةً، وإنَّ أعلاهُ لَمُثمِرٌ، وإنَّ أسفَلَهُ لَمُغدِقٌ، وما هُوَ قَولُ البَشَرِ!!(3)
راجع: ج 3 ص 68 (أجمع آية في القرآن).
5/ 3
إسلامُ جُبَيرِ بنِ مُطعِمٍ
601 البرهان في علوم القرآن للزركشي: قالَ الخَطّابِيُّ: وقُلتُ في إعجازِ القُرآنِ وَجهاً آخَرَ ذَهَبَ عَنهُ النّاسُ، فَلا يَكادُ يَعرِفُهُ إلّاالشّاذُّ في آحادِهِم وهُوَ: صَنيعُهُ بِالقُلوبِ، وتَأثيرُهُ فِي النُّفوسِ، فَإِنَّكَ لا تَسمَعُ كَلاماً غَيرَ القُرآنِ مَنظوماً ولا مَنثوراً، إذا قَرَعَ السَّمعَ خَلَصَ لَهُ إلَى القَلبِ مِنَ اللَّذَّةِ وَالحَلاوَةِ في حالٍ، ومِنَ الرَّوعَةِ وَالمَهابَةِ في7.
در حالى كه با تو صحبت مى كردم، ناگاه، جبرئيل عليه السلام را در هوا ديدم و اين آيه را برايم آورد: «همانا خدا، به دادگرى و نيكوكارى، فرمان مى دهد...» و آن را تا آخرش برايم خواند. اين جا بود كه اسلام، در دلم استوار شد. نزد عمويش ابو طالب رفتم و موضوع را به او گفتم.
گفت: اى خاندان قريش! از محمّد، پيروى كنيد تا هدايت شويد؛ چون او شما را جز به خصلت هاى والا، فرا نمى خوانَد.
سپس نزد وليد بن مُغَيره رفتم و اين آيه را براى او نيز خواندم. وليد گفت: اگر اين را محمّد گفته، نيكو گفته است، و اگر خدايش گفته، باز هم نيكو گفته است. پس خداوند، اين آيات را فرو فرستاد: «آيا ديدى آن كسى را كه روى برتافت، و اندكى بخشيد و دريغ ورزيد؟!». مراد از «اندكى بخشيد»، اين جملۀ وليد است كه گفت: «نيكو گفته است»، و معناى اين جمله كه: «دريغ ورزيد»، آن است كه بر آنچه گفت، مداومت نورزيد و آن را قطع كرد.
از عِكرِمه نقل شده است كه گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله اين آيه را بر وليد بن مُغَيره خواند. وليد گفت: اى برادرزاده! تكرارش كن.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دوباره خواند. وليد گفت: اين سخن، حلاوتى دارد و از زيبايى خاصّى برخوردار است. بالايش، پُر از ميوه است و پايينش، خرم و پُر نعمت، و اين، سخنِ بشر نيست.
ر. ك: ج 3 ص 69 (جامع ترين آيۀ قرآن).
601 البرهان فى علوم القرآن، زَركشى: خطّابى، گفته است: به نظر من، اعجاز قرآن، جهت ديگرى دارد كه مردم (دانشمندان)، از آن، غفلت كرده اند و جز شمارى بسيار اندك، كسى آن را نمى داند، و آن جهت، اين است كه قرآن، در دل ها كارساز است و در جان ها، اثر مى گذارد؛ زيرا هيچ سخنى جز قرآن، اعم از نظم و نثر نيست كه وقتى به گوش مى خورد،
حالٍ اخرى ما يَخلُصُ مِنهُ إلَيهِ.
قالَ اللّهُ تَعالى: «لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ» .(1)
وقالَ تَعالى: «اَللّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ»(2)الآيَةَ.
قُلتُ: ولِهذا أسلَمَ جُبَيرُ بنُ مُطعِمٍ لَمّا سَمِعَ قِراءَةَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله لِلطّورِ، حَتّى انتَهى إلى قَولِهِ: «إِنَّ عَذابَ رَبِّكَ لَواقِعٌ»(3)، قالَ: خَشيتُ أن يُدرِكَنِي العَذابُ. وفي لَفظٍ: كادَ قَلبي يَطيرُ، فَأَسلَمَ.(4)
5/ 4
بُكاءُ عَبدِاللّهِ بنِ رَواحَةَ
602 تاريخ الطبري عن عروة بن الزبير: بَعَثَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله بَعثَهُ إلى مُؤتَةَ في جُمادَى الاُولى مِن سَنَةِ ثَمانٍ، وَاستَعمَلَ عَلَيهِم زَيدَ بنَ حارِثَةَ، وقالَ: إن اصيبَ زَيدُ بنُ حارِثَةَ فَجَعفَرُ بنُ أبي طالِبٍ عَلَى النّاسِ، فَإِن اصيبَ جَعفَرٌ فَعَبدُ اللّهِ بنُ رَواحَةَ عَلَى النّاسِ.
فَتَجَهَّزَ النّاسُ ثُمَّ تَهَيَّؤوا لِلخُروجِ، وهُم ثَلاثَةُ آلافٍ، فَلَمّا حَضَرَ خُروجُهُم وَدَّعَ النّاسُ امَراءَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وسَلَّموا عَلَيهِم. ووَدَّعوهُم فَلَمّا وُدِّعَ عَبدُ اللّهِ بنُ رَواحَةَ مَعَ مَن وُدِّعَ مِن امَراءِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله بَكى، فَقالوا لَهُ: ما يُبكيكَ يَابنَ رَواحَةَ؟6.
دل در حالتى از آن، كاملاً شيرينى و لذّت، و در حالتى هم ترس و هراس، احساس مى كند.
خداوند متعال، فرموده است: «اگر اين قرآن را بر كوهى فرو مى فرستاديم، يقيناً آن [كوه] را از بيم خدا، فروتن [و] از هم پاشيده مى ديدى» و فرموده است: «خدا، زيباترين سخن را [به صورت] كتابى متشابه، متضمّن وعده و وعيد، نازل كرده است. آنان كه از پروردگارشان مى هراسند، پوست بدنشان، از آن به لرزه مى افتد...».
آنچه موجب شد كه جُبَير بن مُطعِم، اسلام آورد، همين ويژگى [قرآن] بود. او زمانى كه سورۀ طور را از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيد، چون به اين جا رسيد: «همانا عذاب پروردگارت، قطعاً واقع شدنى است»، گفت: ترسيدم كه عذاب، فرا رسد.
در روايتى ديگر، آمده است كه گفت: نزديك بود قلبم از جا كَنده شود. سپس اسلام آورد.
602 تاريخ الطبرى - به نقل از عُروة بن زُبير -: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در جمادى الاولى سال هشتم [هجرى]، لشكريانش را به سوى موته گسيل داشت و زيد بن حارثه را به فرماندهى آن گماشت و فرمود: «اگر زيد بن حارثه كشته شد، جعفر بن ابى طالب، فرمانده است و اگر جعفر كشته شد، عبد اللّه بن رواحه جانشين اوست».
سپاهيان اسلام - كه سه هزار نفر بودند -، ساز و برگ بر گرفتند و آمادۀ رفتن شدند. چون زمان حركتشان فرا رسيد، مردم با فرماندهان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خداحافظى كردند و بِدرودشان گفتند. عبد اللّه بن رواحه، هنگام خداحافظى با او، گريه اش گرفت. گفتند: چرا گريه مى كنى، اى پسر رواحه؟
فَقالَ: أما وَاللّهِ ما بي حُبُّ الدُّنيا ولا صَبابَةٌ(1)بِكُم، ولكِنّي سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَقرَأُ آيَةً مِن كِتابِ اللّهِ يَذكُرُ فيهَا النّارَ: «وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاّ وارِدُها كانَ عَلى رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا»(2)، فَلَستُ أدري كَيفَ لي بِالصَّدَرِ بَعدَ الوُرودِ!
فَقالَ المُسلِمونَ: صَحِبَكُمُ اللّهُ ودَفَعَ عَنكُم، ورَدَّكُم إلَينا صالِحينَ، فَقالَ عَبدُ اللّهِ بنُ رَواحَةَ:
لكِنَّني أسأَلُ الرَّحمنَ مَغفِرَةً *** وضَربَةً ذاتَ فَرغٍ(3)تَقذِفُ الزَّبَدا
أو طَعنَةً بِيَدَي حَرّانَ مُجهِزَةً *** بِحَربَةً تُنفِذُ الأَحشاءَ وَالكَبِدا
حَتّى يَقولوا إذا مَرّوا عَلى جَدَثي *** أرشَدَكَ اللّهُ مِن غازٍ وقَد رَشَدا(4)
5/ 5
تَأثيرُ آيَتَينِ مِن سورَةِ الزِّلزِلَةِ
603 السنن الكبرى عن صعصعة عمّ الفرزدق: قَدِمتُ عَلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله فَسَمِعتُهُ يَقولُ: «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ * وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ»(5)قالَ: ما ابالي ألّا أسمَعَ غَيرَها، حَسبي حَسبي.(6)ه.
1) . الصَّبابَةُ: الشوق، وقيل: رقّتُهُ وحرارته (لسان العرب: ج 1 ص 518 «صبب»).
2) . مريم: 71.
3) . ضَرْبَةٌ فرِيغةٌ: واسعةٌ، والفرغُ هو السَّعَةُ (الصحاح: ج 4 ص 1325 «فرغ»).
4) . تاريخ الطبري: ج 3 ص 36، السيرة النبويّة لابن هشام: ج 4 ص 15، اسد الغابة: ج 3 ص 237 ح 2943، تاريخ دمشق: ج 28 ص 123 كلاهما نحوه.
5) . الزلزلة: 7 و 8.
6) . السنن الكبرى للنسائي: ج 6 ص 521 ح 11694، مسند ابن حنبل: ج 7 ص 350 ح 20616، الطبقات الكبرى: ج 7 ص 39، تفسير القرطبي: ج 20 ص 153، تفسير ابن كثير: ج 8 ص 482، الإصابة: ج 5 ص 300 الرقم 7050 عن صعصعة بن معاوية عن الفرزدق وكلّها نحوه؛ الأمالي للسيّد المرتضى: ج 4 ص 192، مجمع البيان: ج 10 ص 800 كلاهما نحوه.
گفت: به خدا سوگند كه مرا نه علاقه اى به دنياست و نه شوقى به شما [كه موجب گريه ام شده باشد]؛ بلكه از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه آيه اى از كتاب خدا را مى خواند كه در آن، از آتش [دوزخ]، ياد شده است: «و هيچ يك از شما نيست، مگر به آن وارد مى شود. اين امر، همواره بر پروردگارت، حكمى قطعى است»، و من نمى دانم كه پس از وارد شدنم [به آتش]، چگونه از آن خارج شوم!
مسلمانان گفتند: خدا يارتان باشد و از شما، دفاع كند و شما را سالم، به سوى ما باز گردانَد!
عبد اللّه بن رواحه گفت:
امّا من از [خداوند] مهربان، آمرزش مى خواهم
و ضربتى كوبنده كه خون بپراكَنَد
يا ضربتى كُشنده با دستانى محكم
با نيزه اى كه روده ها و جگر را از هم بدَرَد
تا چون بر جسدم بگذرند، بگويند:
چه جنگاور رشيدى! راستى كه رشيد بوده اى!
603 السنن الكبرى - به نقل از صَعصَعه، عموى فَرَزدَق -: بر پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شدم. شنيدم كه مى گويد: «پس هر كه به وزن ذرّه اى نيكى كند، آن را مى بيند، و هر كه به وزن ذرّه اى بدى كند، آن را مى بيند».
مرا باكى نيست كه جز همين ها را نشنوم. [همين دو آيه] مرا بس است، مرا بس است!
605 تفسير القرطبي عن المُطّلب بن حنطب: إنَّ أعرابِيّاً سَمِعَ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله يَقرَؤُها [أي آيَةَ: «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ * وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ» ] فَقالَ: يا رَسولَ اللّهِ، أمِثقالُ ذَرَّةٍ! قالَ: نَعَم، فَقالَ الأَعرابِيُّ: وا سَوأتَاه! مِراراً: ثُمَّ قامَ وهُوَ يَقولُها، فَقالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله:
لَقَد دَخَلَ قَلبَ الأَعرابِيِّ الإِيمانُ.(3)
5/ 6
زَيدُ بنُ حارِثَةَ وإنفاقُهُ فَرَساً يُحِبُّهُ، في سَبيلِ اللّهِ
606 تفسير الطبري عن أيّوب وغيره: إنَّها حينَ نَزَلَت: «لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّى تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ»(4)جاءَ زَيدُ بنُ حارِثَةَ بِفَرَسٍ لَهُ كانَ يُحِبُّها، فَقالَ: يا رَسولَ اللّهِ، هذِهِ في سَبيلِ اللّهِ.
فَحَمَلَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله عَلَيها اسامَةَ بنَ زَيدٍ، فَكَأَنَّ زَيداً وَجَدَ في نَفسِهِ، فَلَمّا رَأى ذلِكَ مِنهُ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله قالَ: أما إنَّ اللّهَ قَد قَبِلَها.(5)2.
1) . فَقِه الرجلُ - بالكسر - يفقَهُ فِقْهاً: إذا فهِمَ وعَلِمَ. وفَقُهَ بالضّم: إذا صار فقيهاً عالِماً (النهاية: ج 3 ص 460 «فقه»).
2) . تفسير القرطبي: ج 20 ص 153، تفسير عبد الرزّاق: ج 3 ص 448 ح 3670، نوادر الاُصول: ج 2 ص 313، الدرّ المنثور: ج 8 ص 596 نقلاً عن عبد بن حميد وابن أبي حاتم والثلاثة الأخيرة نحوه.
3) . تفسير القرطبي: ج 20 ص 152، الدرّ المنثور: ج 8 ص 595 نقلاً عن سعيد بن منصور.
4) . آل عمران: 92.
5) . تفسير الطبري: ج 3 الجزء 3 ص 348، تفسير عبد الرزّاق: ج 1 ص 401 ح 428، تفسير ابن أبي حاتم: ج 3 ص 704 ح 3814 عن محمّد بن المنكدر، تفسير القرطبي: ج 4 ص 132 كلاهما نحوه؛ مجمع البيان: ج 2 ص 792.
604 تفسير القُرطُبى - به نقل از زيد بن اسلَم -: مردى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: از آنچه خدا به تو آموخته است، به من بياموز.
پيامبر صلى الله عليه و آله او را به مردى وا گذاشت تا تعليمش دهد. آن مرد، سورۀ «إِذا زُلْزِلَتِ» را به او آموخت و چون به اين جا رسيد كه: «هر كس به اندازۀ ذرّه اى نيكى كند، آن را مى بيند، و هر كس به اندازۀ ذرّه اى بدى كند، آن را مى بيند»، مرد گفت: همين، مرا بس است.
آن كه به او تعليم مى داد، موضوع را به اطّلاع پيامبر صلى الله عليه و آله رساند. ايشان فرمود: «رهايش كنيد، كه او دانا شد».
605 تفسير القُرطُبى - به نقل از مُطّلب بن حَنطَب -: باديه نشينى از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيد كه اين آيه [:
«هر كس به وزن ذرّه اى نيكى كند، آن را مى بيند، و هر كس به وزن ذرّه اى بدى كند، آن را مى بيند»] را مى خواند. گفت: اى پيامبر خدا! حتّى به وزن ذرّه اى؟! فرمود: «آرى».
باديه نشين، چند بار گفت: وا مصيبتا!
سپس برخاست در حالى كه همچنان اين جمله را مى گفت، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «ايمان، در دل باديه نشين، وارد شد».(1)
606 تفسير الطبرى - به نقل از ايّوب و ديگران -: هنگامى كه آيۀ: «هر گز به نيكوكارى نرسيد تا از آنچه دوست داريد، انفاق كنيد» نازل شد، زيد بن حارثه، اسبى را كه مورد علاقه اش بود، آورد و گفت: اى پيامبر خدا! اين، در راه خدا باشد.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن را در اختيار اسامة پسر زيد قرار داد. گويى زيد [گمان برد كه پيامبر صدقه اش را نپذيرفته و از اين رو آن را به پسرش بازگردانده است، پس] دلگير شد.
پيامبر صلى الله عليه و آله چون احساس او را فهميد، فرمود: «بدان كه خدا، آن را [از تو] پذيرفت».
1) . شايد اشاره به اين آيۀ شريف باشد كه: «[برخى از] باديه نشينان گفتند: «ايمان آورديم». بگو: ايمان نياورده ايد؛ ليكن بگوييد: «اسلام آورديم»، و هنوز در دل هاى شما ايمان داخل نشده است» (حجرات: آيۀ 14).
5/ 7
إنفاقُ أبي طَلحَةَ أحبَّ أموالِهِ في سَبيلِ اللّهِ
607 صحيح البخاري عن أنس: كانَ أبو طَلحَةَ أكثَرَ الأَنصارِ بِالمَدينَةِ مالاً مِن نَخلٍ، وكانَ أحَبَّ أموالِهِ إلَيهِ بَيْرَحاءُ(1)، وكانَت مُستَقبِلَةَ المَسجِدِ، وكانَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَدخُلُها ويَشرَبُ مِن ماءٍ فيها طَيِّبٍ. قالَ أنَسٌ: فَلَمّا انزِلَت هذِهِ الآيَةُ: «لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّى تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ» قامَ أبو طَلحَةَ إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَقالَ: يا رَسولَ اللّهِ، إنَّ اللّهَ تَبارَكَ وتَعالى يَقولُ: «لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّى تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ» وإنَّ أحَبَّ أموالي إلَيَّ بَيرَحاءُ، وإنَّها صَدَقَةٌ للّهِِ، أرجو بِرَّها وذُخرَها عِندَ اللّهِ، فَضَعها يا رَسولَ اللّهِ، حَيثُ أراكَ اللّهُ.
فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: بَخٍ، ذلِكَ مالٌ رابِحٌ، ذلِكَ مالٌ رابِحٌ، وقَد سَمِعتُ ما قُلتَ، وإنّي أرى أن تَجعَلَها فِي الأَقرَبينَ.
فَقالَ أبو طَلحَةَ: أفعَلُ يا رَسولَ اللّهِ، فَقَسَّمَها أبو طَلحَةَ في أقارِبِهِ وبَني عَمِّهِ.(2)
5/ 8
ابنُ الدَّحداحِ وإقراضُهُ خَيرَ حائِطَيهِ للّهِِ تَعالى
608 المعجم الأوسط عن عمر بن الخطّاب عن رسول اللّه صلى الله عليه و آله، قال: لَمّا نَزَلَت «مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً»(3)قالَ ابنُ الدَّحداحِ: أيَستَقرِضُنا رَبُّنا - يا رَسولَ اللّهِ - مِن أموالِنا؟ فَقالَ صلى الله عليه و آله: نَعَم. قالَ: فَإِنَّ لي حائِطَينِ، أحَدُهُما بِالعالِيَةِ وَالآخَرُ بِالسّافِلَةِ،5.
1) . بَيرَحاء - بفتح الباء وكسرها، وبفتح الراء وضمّها والمدّ فيهما، وبفتحهما والقصر -: وهي اسم مالٍ [بستان] في المدينة (النهاية: ج 1 ص 114 «برح»).
2) . صحيح البخاري: ج 2 ص 530 ح 1392، صحيح مسلم: ج 2 ص 693 ح 42، الموطّأ: ج 2 ص 995 ح 2، سنن الدارمي: ج 1 ص 418 ح 1610، مسند ابن حنبل: ج 4 ص 284 ح 12441، السنن الكبرى: ج 6 ص 272 ح 11920، صحيح ابن حبّان: ج 8 ص 129 ح 3340.
3) . البقرة: 245.
607 صحيح البخارى - به نقل از انَس -: ابو طلحه، بيش از ديگر انصار، نخلستان در مدينه داشت و از بين آنها به بَيرَحا،(1)علاقۀ بيشترى داشت. اين نخلستان، رو به روى مسجد بود و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وارد آن مى شد و از آب گوارايى كه در آن بود، مى نوشيد. چون آيۀ: «هرگز به نيكوكارى نمى رسيد تا از آنچه دوست داريد، انفاق كنيد» نازل شد، ابو طلحه رو به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كرد و گفت: اى پيامبر خدا! خداوند - تبارك و تعالى - مى فرمايد: «هرگز به نيكوكارى نمى رسيد تا از آنچه دوست داريد، انفاق كنيد»، و من، بَيرَحا را از همۀ اموالم، دوست تر مى دارم و آن را براى خدا، صدقه دادم. اميدوارم كه نيكى و اندوخته اى نزد خداوند براى من باشد. پس - اى پيامبر خدا - آن را براى هر موردى كه خدا امر كرده است، قرار دهيد.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «آفرين! اين، مالِ سودآورى است، اين، مال سودآورى است! آنچه تو گفتى، شنيدم؛ ولى به نظر من، آن را براى خويشاوندانت قرار ده».
ابو طلحه گفت: اين كار را مى كنم، اى پيامبر خدا!
سپس آن باغ را ميان نزديكان و عموزادگانش قسمت كرد.
608 المعجم الأوسط - به نقل از عمر بن خطّاب -: چون آيۀ: «كيست كه به خدا قرضى نيكو دهد؟» نازل شد، ابن دَحداح گفت: اى پيامبر خدا! آيا پروردگار ما، از ما تقاضاى قرض مى كند؟
فرمود: «آرى».
ابن دَحداح گفت: من، دو بوستان دارم: يكى در [منطقۀ] عاليه [بالا دست] و ديگرى
1) . بيرحا (به فتح و كسر با، و فتح و ضمّ را، و مدّ و قصر آن)، نام مِلكى (بوستانى) در مدينه بوده است.
فَقَد أقرَضتُ خَيرَهُما رَبّي.
فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: هُوَ لِليَتيمِ الَّذي عِندَكُم. ثُمَّ قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: رُبَّ عَذقٍ(1)لِابنِ الدَّحداحِ فِي الجَنَّةِ مُذَلَّلٍ!(2)
609 مستدرك الوسائل عن الشيخ أبي الفتوح الرازي في تفسيره: أنَّهُ لَمّا نَزَلَتِ الآيَةُ «مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً» قالَ: كانَ رَجُلٌ مِنَ الصَّحابَةِ اسمُهُ أبُو الدَّحداحِ، جاءَ إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وقالَ: يا رَسولَ اللّهِ، إنَّ اللّهَ تَعالى يَستَقرِضُ مِنّا وهُوَ غَنِيٌّ عَنّا! فَقالَ [صلى الله عليه و آله]: بَلى، حَتّى يُدخِلَكُمُ الجَنَّةَ، فَقالَ: يا رَسولَ اللّهِ، إن أقرَضتُ اللّهَ تَعالى، فَهَل تَضمَنُ لِيَ الجَنَّةَ؟ فَقالَ: نَعَم، مَن تَصَدَّقَ بِشَيءٍ فَلَهُ مِثلُهُ فِي الجَنَّةِ.
فَقالَ: يا رَسولَ اللّهِ، وأهلي - امُّ الدَّحداحِ - مَعي؟ قالَ: نَعَم. قالَ: وهذِهِ بِنتي دَحداحَةُ مَعي؟ قالَ: نَعَم، قالَ: فَأَعطِني يَدَكَ.
فَوَضَعَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَدَهُ في يَدِهِ فَقالَ: يا رَسولَ اللّهِ، إنَّ لي حَديقَتَينِ: إحداهُما فَوقَ المَدينَةِ، وَالاُخرى في أسفَلِها، ما لي غَيرُهُما قَد أقرَضتُهُمَا اللّهَ تَعالى.
فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: لا، أقرِض واحِدَةً، وأطلِقِ الاُخرى، يَكونُ عيشَةً لَكَ ولِعِيالِكَ.
فَقالَ: يا رَسولَ اللّهِ، لَمّا قُلتَ هذا، فَاشهَد بِأَنَّ أحسَنَ الحَديقَتَينِ للّهِِ تَعالى، وهِيَ حائِطٌ فيها سِتّونَ نُخَيلَةً، فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: إذاً يَجزِيَكَ اللّهُ الجَنَّةَ.
فَأَتى أبُو الدَّحداحِ إلى أهلِهِ ووُلدِهِ، وهُم فِي الحَديقَةِ يَطوفونَ حَولَ الأَشجارِ4.
1) . العَذقُ - بالفتح -: النَّخلَةُ. وبالكسر: العرجون بما فيه من الشماريخ (النهاية: ج 3 ص 199 «عذق»).
2) . المعجم الأوسط: ج 2 ص 243 ح 1866، تفسير الطبري: ج 2 الجزء 2 ص 593، تفسير عبد الرزّاق: ج 1 ص 357 ح 307 كلاهما عن زيد بن أسلم، تفسير ابن كثير: ج 1 ص 441، تفسير ابن أبي حاتم: ج 2 ص 460 ح 2430 كلاهما عن عبد اللّه بن مسعود وكلّها نحوه، كنز العمّال: ج 2 ص 354 ح 4224.
در سافله [پايين دست]. آن را كه بهتر است، به پروردگارم قرض دادم.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «من هم آن را براى يتيمى قرار دادم كه تحت سرپرستى شماست».
سپس فرمود: «چه بسيار خرمابُنانى كه در بهشت، در اختيار ابن دَحداح است!».
609 مستدرك الوسائل - به نقل از شيخ ابو الفتوح رازى در تفسيرش -: هنگامى كه آيۀ: «كيست كه به خدا قرضى نيكو دهد؟» نازل شد، مردى از صحابه به نام ابو دَحداح، خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمد و گفت: اى پيامبر خدا! آيا خداوند متعال، از ما قرض مى خواهد، در حالى كه او از ما بى نياز است؟!
فرمود: «آرى. براى اين كه شما را به بهشت ببَرَد».
ابو دَحداح گفت: اى پيامبر خدا! اگر من به خداوند متعال، قرض دهم، آيا بهشت را برايم ضمانت مى كنى؟
فرمود: «آرى. هر كس چيزى صدقه بدهد، همانند آن در بهشت براى او خواهد بود».
ابو دَحداح گفت: اى پيامبر خدا! همسرم (امّ دَحداح) نيز با من خواهد بود؟
فرمود: «آرى».
گفت: و اين دخترم، دَحداحه؟
فرمود: «آرى».
ابو دحداح گفت: پس، دستت را به من بده.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دستش را در دست او نهاد. ابو دَحداح گفت: اى پيامبر خدا! من، دو باغ دارم: يكى در بالاى مدينه است و ديگرى در پايين آن، و غير از اين دو، چيزى ندارم. هر دو را به خداوند متعال، قرض دادم.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «نه. يكى را قرض بده و ديگرى را براى زندگى خودت و خانواده ات بگذار».
گفت: اى پيامبر خدا! حال كه اين را فرمودى، پس گواه باش كه بهترين اين دو باغ، از آنِ خداوند متعال است؛ يعنى همان باغى كه شصت خرمابُن دارد.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «خدا، پاداش تو را بهشت قرار دهد!».
آن گاه ابو دَحداح، به سوى همسر و فرزندانش كه در آن باغ، ميان درختان مى گشتند
ويَعمَلونَ عَمَلاً، فَنادى وأنشَأَ يَقولُ:
هَداكِ رَبّي سُبُلَ الرَّشادِ *** إلى سَبيلِ الخَيرِ وَالسَّدادِ
بِيني مِنَ الحائِطِ لي بِالزّادِ *** فَقَد مَضى قَرضاً إلَى التَّنادِ
أقرَضتُهُ اللّهَ عَلَى اعتِمادي *** بِالطَّوعِ لا مَنٍّ ولَا ارتِدادِ
إلّا رَجاءَ الضِّعفِ فِي المَعادِ *** فَارتَحِلي بِالنَّفسِ وَالأَولادِ
وَالبِرُّ لا شَكَّ فَخَيرُ زادِ *** قَدَّمَهُ المَرءُ إلَى المَعادِ.
فَقالَت أمُّ الدَّحداحِ: بارَكَ اللّهُ لَكَ فيمَا اشتَرَيتَ، وأنشَأَت تَقولُ:
بَعلُكِ أدّى ما لَدَيهِ ونَصَح *** أنَّ لَكِ الخَطَّ إذَا الخَطُّ وَضَح
قَد مَتَّعَ اللّهُ عِيالي ومَنَح *** بِالعَجوَةِ السَّوداءِ وَالزَّهرِ البَلَح
وَالعَبدُ يَسعى ولَهُ ما قَد كَدَح *** طولَ اللَّيالي وعَلَيهِ ما اجتَرَح
وأخَذَ ما كانَ في حُجورِ الأَولادِ وأكمامِهِم وطَرَحَهُ، وما كانَ في أفواهِهِم أخَذَهُ وطَرَحَهُ، وخَرَجوا ودَخَلوا حَديقَةً اخرى.
وقالَ الرَّسولُ صلى الله عليه و آله: كَم مِن عَذقٍ رَداحٍ ودارٍ فَيّاحٍ فِي الجَنَّةِ لِأَبِي الدَّحداحِ.(1)
5/ 9
فَتىً بَشَّرَهُ الَّنِبيُّ بِالجَنَّةِ
610 المستدرك على الصحيحين عن ابن عبّاس: لَمّا أنزَلَ اللّهُ عز و جل عَلى نَبِيِّهِ صلى الله عليه و آله: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً»(2)، تَلاها رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله عَلى أصحابِهِ ذاتَ لَيلَةٍ - أو6.
و كار مى كردند، رفت و با صداى بلند، اين ابيات را [خطاب به همسرش] خواند:
پرورگارم، تو را به راه راست، هدايت كند
به راهِ نيكى و درستى!
خارج شو از باغ من، با توشه
كه به قرضِ روز قيامت رفت
آن را به خدا قرض دادم
داوطلبانه، بى منّت و بى بازگشت،
مگر به اميد دستگيرى در معاد.
پس خودت و فرزندانت، آن را ترك گوييد
كه بى شك، نيكى كردن، بهترين توشه اى است
كه آدمى به سوى معاد مى فرستد.
امّ دَحداح گفت: خداوند، به اين سوداى تو، بركت دهد! سپس اين ابيات را خواند:
شوى تو آنچه داشت، داد و نصيحت كرد
كه راهِ راست براى توست كه راهى روشن است.
خدا، خانواده ام را بهره مند ساخت
و خرماى رسيده و نارَس را بخشيد
و بنده، مى كوشد و او راست حاصل كوشش او
در طول شب ها، و هم سزاى گناهانش.
و آنچه را كه در دامن ها و آستين هاى بچّه ها بود، گرفت و بر زمين ريخت. آنچه را هم در دهانشان بود، بيرون آورد و دور انداخت. سپس از آن بوستان، خارج شدند و به بوستان ديگر رفتند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «چه بسيار خرمابُنانى كه سنگين بارند و [چه] سرايى فراخ در بهشت كه براى ابو دَحداح است!».
610 المستدرك على الصحيحين - به نقل از ابن عبّاس -: چون خداوند عز و جل اين آيه: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! خود و كسانتان را از آتش [دوزخ]، نگه داريد» را بر پيامبرش صلى الله عليه و آله فرو فرستاد،
قالَ: يومٍ فَخَرَّ فَتىً مَغشِيّاً عَلَيهِ، فَوَضَعَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله يَدَهُ عَلى فُؤادِهِ فَإِذا هُوَ يَتَحَرَّكُ.
فَقالَ: يا فتى، قُل: لا إلهَ إلَّااللّهُ، فَقالَها، فَبَشَّرَهُ بِالجَنَّةِ.
فَقالَ أصحابُهُ: يارَسولَ اللّهِ أمِن بَينِنا؟
فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: أما سَمِعتُم قَولَ اللّهِ عز و جل: «ذلِكَ لِمَنْ خافَ مَقامِي وَ خافَ وَعِيدِ»(1).(2)
5/ 10
شابٌّ اتَّخَذَهُ سَلمانُ أخاً فِي اللّهِ
611 الإمام الصادق عليه السلام: مَرَّ سَلمانُ عَلَى الحَدّادينَ بِالكوفَةِ، فَرَأى شابّاً صَعِقَ وَالنّاسُ قَدِ اجتَمَعوا حَولَهُ، فَقالوا لَهُ: يا أبا عَبدِ اللّهِ هذَا الشّابُّ قَد صُرِعَ، فَلَو قَرَأتَ في اذُنِهِ.
قالَ: فَدَنا مِنهُ سَلمانُ، فَلَمّا رَآهُ الشّابُّ أفاقَ، وقالَ: يا أبا عَبدِ اللّهِ لَيسَ بي ما يَقولُ هؤُلاءِ القَومُ، ولكِنّي مَرَرتُ بِهؤُلاءِ الحَدّادينَ وهُم يَضرِبونَ بِالمِرزَباتِ، فَذَكَرتُ قَولَهُ تَعالى: «وَ لَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَدِيدٍ»(3)فَذَهَبَ عَقلي خَوفاً مِن عِقابِ اللّهِ تَعالى.
فَاتَّخَذَهُ سَلمانُ أخاً، ودَخَلَ قَلبَهُ حَلاوَةُ مَحَبَّتِهِ فِي اللّهِ تَعالى، فَلَم يَزَل مَعَهُ حَتّى مَرِضَ الشّابُّ، فَجاءَهُ سَلمانُ فَجَلَسَ عِندَ رَأسِهِ وهُوَ يَجودُ بِنَفسِهِ.
فَقالَ: يا مَلَكَ المَوتِ، ارفُق بِأَخي. فَقالَ: يا أبا عَبدِ اللّهِ، إنّي بِكُلِّ مُؤمِنٍ رَفيقٌ.(4)6.
1) إبراهيم: 14.
2) . المستدرك على الصحيحين: ج 2 ص 382 ح 3338، شُعب الإيمان: ج 1 ص 467 ح 734، تفسير ابن كثير: ج 8 ص 195 عن عبد العزيز نحوه؛ تفسير نور الثقلين: ج 2 ص 530 ح 35 نقلاً عن كتاب محمّد بن الدوريستي.
3) . الحجّ: 21.
4) . الأمالي للمفيد: ص 136 ح 4، رجال الكشّي: ج 1 ص 72 ح 43 كلاهما عن عمر بن يزيد، بحار الأنوار: ج 22 ص 385 ح 26.
شبى (/روزى) پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن را براى يارانش تلاوت كرد. جوانى [كه در جمع آنان بود،] از هوش رفت و نقش بر زمين شد. پيامبر صلى الله عليه و آله دستش را روى قلب او گذاشت. ناگهان، جوان از جا جنبيد.
فرمود: «اى جوان! بگو: "لا إله إلّااللّه"».
جوان، آن را گفت. آن گاه پيامبر صلى الله عليه و آله او را به بهشت، بشارت داد.
يارانش گفتند: اى پيامبر خدا! آيا از ميان ما [فقط او]؟
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «آيا اين سخن خداوند عز و جل را نشنيده ايد كه: «اين، براى كسى است كه از مقام من بترسد و از تهديدم، بيم داشته باشد»؟».
611 امام صادق عليه السلام: روزى سلمان، از بازار آهنگران در كوفه مى گذشت كه جوانى را ديد كه به زمين افتاده و مردم، گِرد او را گرفته اند. به سلمان گفتند: اى ابو عبد اللّه! به اين جوان، حالت حمله دست داده. خوب است چيزى در گوش او بخوانى.
سلمان به او نزديك شد. جوان با ديدن سلمان، به حال آمد و گفت: اى ابو عبد اللّه! من به مرضى كه اين جماعت مى گويند، مبتلا نيستم؛ بلكه چون بر اين آهنگران گذشتم و ديدم كه پتك مى زنند، به ياد اين سخن خداى متعال: «و براى آنان، پتك هايى آهنين است» افتادم و ازترس كيفر خداوند متعال، هوش از سرم پريد.
پس سلمان، او را به برادرى خويش برگزيد و شيرينى عشق او به خداوند متعال، در دلِ وى نشست و از آن پس، پيوسته با او بود تا آن گاه كه آن جوان، بيمار شد. سلمان به ديدنش رفت و بر بالين او - كه در حال جان دادن بود -، نشست و گفت: اى مَلَك الموت! با برادرم مدارا كن.
ملك الموت گفت: اى ابو عبد اللّه! من با هر مؤمنى، مدارا مى كنم.
5/ 11
شَهقَةُ اويسٍ القَرَنِيِّ
612 المستدرك على الصحيحين عن هرم بن حيان العبدي: قَدِمتُ الكوفَةَ فَلَم يَكُن لي بِها هَمٌّ إلّا اوَيسَ القَرَنِيَّ، أطلُبُهُ وأسأَلُ عَنهُ حَتّى سَقَطتُ عَلَيهِ جالِساً وَحدَهُ عَلى شاطِئِ الفُراتِ نِصفَ النَّهارِ.... فَقُلتُ: يا أخي، اقرَأ عَلَيَّ آياتٍ مِن كِتابِ اللّهِ أسمَعهُنَّ مِنكَ؛ فَإِنّي احِبُّكَ فِي اللّهِ حُبّاً شَديداً، وَادعُ بِدَعَواتٍ وأوصِ بِوَصِيَّةٍ أحفَظها عَنكَ. قالَ:
فَأَخَذَ بِيَدي عَلى شاطِئِ الفُراتِ وقالَ:
أعوذُ بِاللّهِ السَّميعِ العَليمِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيمِ، بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ، قالَ:
فَشَهِقَ شَهقَةً، ثُمَّ بَكى مَكانَهُ ثُمَّ قالَ: قالَ رَبّي تَعالى ذِكرُهُ، وأحَقُّ القَولِ قَولُهُ، وأصدَقُ الحَديثِ حَديثُهُ، وأحسَنُ الكَلامِ كَلامُهُ: «وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبِينَ * ما خَلَقْناهُما إِلاّ بِالْحَقِّ» حَتّى بَلَغَ إلى «مَنْ رَحِمَ اللّهُ إِنَّهُ هُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ»(1)ثُمَّ شَهِقَ شَهقَةً ثُمَّ سَكَتَ، فَنَظَرتُ إلَيهِ وأنَا أحسَبُهُ قَد غُشِيَ عَلَيهِ.(2)
5/ 12
آيَةُ الرِّزقِ وأعرابِيٌّ جِلفٌ
613 تفسير القرطبي عن الأصمعي: أقبَلتُ ذاتَ مَرَّةٍ مِن مَسجِدِ البَصرَةِ، إذ طَلَعَ أعرابِيُّ جِلفٌ جافٍ عَلى قَعودٍ(3)لَهُ مُتَقَلِّداً سَيفَهُ وبِيَدِهِ قَوسُهُ، فَدَنا وسَلَّمَ وقالَ: مِمَّنِ الرَّجُلُ؟ قُلتُ:
مِن بَني أصمَعَ، قالَ: أنتَ الأَصمَعِيُّ؟ قُلتُ: نَعَم. قالَ: ومِن أينَ أقبَلتَ؟ قُلتُ: مِن).
612 المستدرك على الصحيحين - به نقل از هرم بن حيّان عبدى -: به كوفه وارد شدم و تنها آرزويم ديدن اويس قرنى بود. در جستجوى او بر آمدم و سراغش را مى گرفتم تا اين كه هنگام نيم روز، او را ديدم كه در ساحل فرات، تنها نشسته است.... گفتم: برادرم! آياتى از كتاب خدا را برايم بخوان تا آنها را از زبان تو بشنوم؛ چرا كه تو را به خاطر خدا، سختْ دوست مى دارم. چند دعايى و توصيه اى [نيز] بكن تا آنها را از تو به ياد بسپارم.
پس در ساحل فرات، دستم را گرفت و گفت: پناه مى برم به خداى شنواى دانا، از شيطانِ رانده شده! به نام خداى مهرگسترِ مهربان.
سپس آهى بلند كشيد و در جا گريست. آن گاه گفت: پروردگارِ بلندمرتبه ام فرموده و درست ترين سخن، فرمودۀ اوست و راست ترين سخن، سخن او و زيباترين كلام، كلام اوست: «و ما آسمان و زمين و آنچه را ميان آنهاست، به بازى نيافريديم. آنها را جز به حق، خلق نكرديم» تا رسيد به: «كسى را كه خدا رحمت كرده است؛ زيرا اوست همان ارجمند مهربان».
سپس آهى بلند كشيد و خاموش شد. به او كه نگريستم، به نظرم آمد كه از هوش رفته است.
613 تفسير القرطبى - به نقل از اصمَعى -: يك بار از مسجد بصره مى آمدم كه باديه نشينى بى فرهنگ و خشن، سوار بر اشترى جوان، در حالى كه شمشيرش را به ميان بسته و كمان در دست داشت، نمايان شد. نزديك آمد و سلام كرد و گفت: از كدام تيره اى؟
گفتم: از بنى اصمَع.
گفت: تو اصمَعى هستى؟
گفتم: آرى.
گفت: از كجا مى آيى؟
مَوضِعٍ يُتلى فيهِ كَلامُ الرَّحمنِ، قالَ: ولِلرَّحمنِ كَلامٌ يَتلوهُ الآدَمِيّونَ؟ قُلتُ: نَعَم؛ قالَ:
فَاتلُ عَلَيَّ مِنهُ شَيئاً؛ فَقَرَأتُ «وَ الذّارِياتِ ذَرْواً» إلى قَولِهِ: «وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ»(1)فَقالَ:
يا أصمَعِيُّ حَسبُكَ!! ثُمَّ قامَ إلى ناقَتِهِ فَنَحَرَها وقَطَّعَها بِجِلدِها، وقالَ: أعِنِّي عَلى تَوزيعِها، فَفَرَّقناها عَلى مَن أقبَلَ وأدبَرَ، ثُمَّ عَمَدَ إلى سَيفِهِ وقَوسِهِ فَكَسَرَهُما، ووَضَعَهُما تَحتَ الرَّحلِ ووَلّى نَحوَ البادِيَةِ وهُوَ يَقولُ: «وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُونَ»(2)فَمَقَتُّ نَفسي ولُمتُها، ثُمَّ حَجَجتُ مَعَ الرَّشيدِ، فَبَينَما أنَا أطوفُ إذا أنَا بِصَوتٍ رَقيقٍ، فَالتَفَتُّ فَإِذا أنَا بِالأَعرابِيِّ وهُوَ ناحِلٌ مُصفَرٌّ، فَسَلَّمَ عَلَيَّ وأخَذَ بِيَدي وقالَ: اتلُ عَلَيَّ كَلامَ الرَّحمنِ، وأجلَسَني مِن وَراءِ المَقامِ، فَقَرَأتُ «وَ الذّارِياتِ» حَتّى وَصَلتُ إلى قَولِهِ تَعالى: «وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُونَ» فَقالَ الأَعرابِيُّ: لَقَد وَجَدنا ما وَعَدَنَا الرَّحمنُ حَقّاً، وقالَ: وهَل غَيرُ هذا؟ قُلتُ: نَعَم، يَقولُ اللّهُ تَبارَكَ وتَعالى:
«فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ ما أَنَّكُمْ تَنْطِقُونَ»(3)قالَ: فَصاحَ الأَعرابِيُّ وقالَ: يا سُبحانَ اللّهِ! مَنِ الَّذي أغضَبَ الجَليلَ حَتّى حَلَفَ! ألَم يُصَدِّقوهُ في قَولِهِ حَتّى ألجَؤوهُ إلَى اليَمينِ؟ فَقالَها ثَلاثاً وخَرَجَت بِها نَفسُهُ.(4)
5/ 13
آيَةُ الاِستِرجاعِ وَامرَأَةٌ مِن أهلِ البادِيَةِ
614 مُسكّن الفؤاد: عَن بَعضِهِم قالَ: خَرَجتُ أنَا وصَديقٌ لي إلَى البادِيَةِ، فَضَلَلنَا الطَّريقَ، فَإِذا نَحنُ بِخَيمَةٍ عَن يَمينِ الطَّريقِ فَقَصَدنا نَحوَها فَسَلَّمنا، فَإِذا بِامرَأَةٍ تَرُدُّ عَلَينَا السَّلامَ، وقالَت: ما أنتُم؟ قُلنا: ضالّونَ فَأَتَيناكُم فَاستَأنَسنا بِكُم، فَقالَت: يا هؤُلاءِ،2.
گفتم: از جايى كه در آن، سخن [خداى] رحمان، تلاوت مى شود.
گفت: مگر [خداى] رحمان را سخنى است كه آدميان، تلاوتش كنند؟
گفتم: آرى.
گفت: پس چيزى از آن را برايم بخوان.
من خواندم: «سوگند به بادهاى ذرّه افشان» تا «و در آسمان است روزى شما».
باديه نشين گفت: بس است، اى اصمعى!
سپس به سوى ناقه اش رفت و آن را نَحر كرد و آن را با همان پوستش، تكّه تكّه كرد و گفت: به من كمك كن كه اينها را تقسيم كنيم.
سپس گوشت آن ناقه را ميان كسانى كه آمد و شد مى كردند، تقسيم كرديم. سپس شمشير و كمانش را برداشت و آنها را شكست و زير جهاز شترش گذاشت و به سوى باديه رفت و مى گفت: «و در آسمان است روزى شما و آنچه وعده داده شده ايد». من از خودم، بدم آمد و به سرزنش خويش پرداختم. سپس با رشيد به حج رفتم. در حال طواف بودم كه آوازى ضعيف شنيدم. به طرف آن برگشتم. ديدم كه همان باديه نشين است كه نحيف و زرد، گشته است. به من سلام كرد و دستم را گرفت و گفت: سخن [خداى] مهربان را برايم تلاوت كن.
آن گاه، مرا پشت مقام [- ِ ابراهيم عليه السلام] نشاند. من خواندم: «سوگند به بادهاى ذرّه افشان» تا رسيد به: «در آسمان است روزىِ شما و آنچه وعده داده شده ايد».
باديه نشين گفت: ما آنچه را كه [خداى] مهربان، وعده مان داده است، حق يافتيم.
سپس گفت: آيا باز هم هست؟
گفتم: آرى. خداوند - تبارك و تعالى - مى فرمايد: «سوگند به پروردگار آسمان و زمين، كه واقعاً او حق است، همان گونه كه خودِ شما سخن مى گوييد».
باديه نشين، فريادى كشيد و گفت: سبحان اللّه! چه كسى خداوند بزرگ را به خشم آورده است تا جايى كه سوگند خورده است؟! آيا سخن او را باور نكرده اند تا مجبورش كردند كه سوگند بخورد؟!
سه بار، اين جمله را گفت و جان داد.
614 مسكّن الفؤاد: از يكى نقل شده است كه گفت: من و يكى از دوستانم، به سوى باديه رفتيم.
راه را گم كرديم. از دور، خيمه اى را در سمت راست جادّه، مشاهده كرديم. به سمت آن رفتيم و سلام داديم. زنى را ديديم كه پاسخ سلام ما را داد و گفت: شما كيستيد؟
گفتيم: ما گم شده ايم و نزد شما آمده ايم تا از تنهايى، رهايى يابيم.
وَلّوا وُجوهَكُم عَنّي، حَتّى أقضِيَ مِن حَقِّكُم ما أنتُم لَهُ أهلٌ، فَفَعَلنا، فَأَلقَت لَنا مِسحاً(1)، وقالَت: اجلِسوا عَلَيهِ إلى أن يَأتِيَ ابني.
ثُمَّ جَعَلَت تَرفَعُ طَرَفَ الخَيمَةِ وتَرُدُّها، إلى أن رَفَعَتهُ مَرَّةً فَقالَت: أسأَلُ اللّهَ بَرَكَةَ المُقبِلِ، أمَّا البَعيرُ فَبَعيرُ ابني، وأمَّا الرّاكِبُ فَلَيسَ هُوَ بِهِ، قالَ: فَوَقَفَ الرّاكِبُ عَلَيها، وقالَ: يا امَّ عَقيلٍ، عَظَّمَ اللّهُ أجرَكِ في عَقيلٍ وَلَدِكِ، فَقالَت: وَيحَكَ ماتَ! قالَ: نَعَم، قالَت: وما سَبَبُ مَوتِهِ؟ قالَ: ازدَحَمَت عَلَيهِ الإِبِلُ فَرَمَت بِهِ فِي البِئرِ، فَقالَت: انزِل وَاقضِ ذِمامَ القَومِ، ودَفَعَت إلَيهِ كَبشاً فَذَبَحَهُ وأصلَحَهُ، وقَرَّبَ إلَينَا الطَّعامَ، فَجَعَلنا نَأكُلُ، ونَتَعَجَّبُ مِن صَبرِها.
فَلَمّا فَرَغنا خَرَجَت إلَينا وقالَت: يا قَومُ، هَل فيكُم مَن يُحسِنُ مِن كِتابِ اللّهِ شَيئاً فَقُلتُ: نَعَم، قالَت: فَاقرَأ عَلَيَّ آياتٍ أتَعَزّى بِها عَن وَلَدي، فَقُلتُ: يَقولُ اللّهُ عز و جل: «وَ بَشِّرِ الصّابِرِينَ * اَلَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ * أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ»(2)قالَت: بِاللّهِ، إنَّها في كِتابِ اللّهِ هكَذا؟ قُلتُ:
وَاللّهِ إنَّها لَفي كِتابِ اللّهِ هكَذا، فَقالَت: السَّلامُ عَلَيكُم، ثُمَّ صَفَّت قَدَمَيها وصَلَّت رَكَعاتٍ، ثُمَّ قالَت: اللّهُمَّ إنّي قَد فَعَلتُ ما أمَرتَني بِهِ، فَأَنجِز لي ما وَعَدتَني بِهِ، ولَو بَقِيَ أحَدٌ لِأَحَدٍ - قالَ: فَقُلتُ في نَفسي تَقولُ: لَبَقِيَ ابني لِحاجَتي إلَيهِ، فَقالَت -: لَبَقِيَ مُحَمَّدٌ صلى الله عليه و آله لِاُمَّتِهِ.
فَخَرَجتُ وأنَا أقولُ: ما رَأَيتُ أكمَلَ مِنها ولا أجزَلَ، ذَكَرَت رَبَّها بِأَكمَلِ خِصالِهِ وأجمَلِ خِلالِهِ. ثُمَّ إنَّها لَمّا عَلِمَت أنَّ المَوتَ لا مَدفَعَ لَهُ، ولا مَحيصَ عَنهُ، وأنَّ7.
زن گفت: رويتان را از من بگردانيد تا حقّ شما را آن سان كه سزاوارش هستيد، به جا آورم. اين كار را كرديم. زن، پلاسى براى ما انداخت و گفت: بر اين بنشينيد تا پسرم بيايد.
سپس مرتّب گوشۀ خيمه را بالا مى زد و پايين مى انداخت تا اين كه يك بار، آن را بالا زد و گفت: خدا به خير بگذراند! شتر، شتر پسر من است؛ امّا سوار، خود او نيست.
مرد سوار، آمد و كنار خيمه ايستاد و گفت: اى امّ عقيل! خداوند، در بارۀ فرزندت عقيل، به تو اجر بسيار دهد! زن گفت: واى بر تو! او مُرد؟
سوار گفت: آرى.
زن گفت: سبب مرگش چه بود؟
سوار گفت: گلّۀ اشتران، بر او ازدحام كردند و در چاهش انداختند.
زن گفت: فرود بيا و از اينان، پذيرايى كن. آن گاه، قوچى به او داد و آن مرد، قوچ را سر بُريد و پخت و براى ما غذا آورد و ما شروع به خوردن آن كرديم و از شكيبايى آن زن، تعجّب مى كرديم. غذايمان را كه خورديم، زن از خيمه، بيرون آمد و گفت: اى قوم! آيا در ميان شما، كسى هست كه از كتاب خدا، چيزى بداند؟
من گفتم: آرى.
زن گفت: پس آياتى از آن را برايم بخوان تا موجب تسلّاى خاطر من در داغ فرزندم شود.
گفتم: خداوند عز و جل مى فرمايد: «مژده ده شكيبايان را؛ همانان كه چون مصيبتى به ايشان رسد، مى گويند: ما از آنِ خداييم و به سوى او، باز مى گرديم. بر ايشان، درودها و رحمتى از پروردگارشان [باد] و راه يافتگان [هم]، خود ايشان اند».
زن گفت: تو را به خدا، اين، در كتاب خدا آمده است؟
گفتم: به خدا سوگند كه همين گونه، در كتاب خدا آمده است.
زن گفت: درود بر شما!
سپس به نماز ايستاد و چند ركعت به جاى آورد.
آن گاه گفت: بار خدايا! من آنچه را كه بِدان فرمانم دادى، انجام دادم. پس تو نيز آنچه را به من وعده داده اى، به جاى آور. اگر كسى براى كسى مى مانَد (راوى مى گويد: با خودم گفتم كه الآن مى گويد: «فرزندم، برايم بمانَد»؛ چون به او نياز دارد؛ امّا گفت:) بى گمان، محمّد صلى الله عليه و آله براى امّتش بمانَد.
من خارج شدم و با خود مى گفتم: انسانى كامل تر و باعظمت تر از اين زن نديده ام. از پروردگارش، به كامل ترين صفات و زيباترين خصال، ياد كرد و سپس چون دانست
الجَزَعَ لا يُجدي نَفعاً، وَالبُكاءَ لا يَرُدُّ هالِكاً، رَجَعَت إلَى الصَّبرِ الجَميلِ، وَاحتَسَبَتِ ابنَها عِندَ اللّهِ تَعالى ذَخيرَةً نافِعَةً لِيَومِ الفَقرِ وَالفاقَةِ.(1)
5/ 14
شابٌّ سَمِعَ آيَةً مِنَ القُرآنِ وهُوَ قائِمٌ يُصَلّي بِاللَّيلِ
615 المستدرك على الصحيحين عن منصور بن عمار: حَجَجتُ حَجَّةً فَنَزَلتُ سِكَّةً مِن سِكَكِ الكوفَةِ، فَخَرَجتُ في لَيلَةٍ مُظلِمَةٍ فَإِذا بِصارِخٍ يَصرُخُ في جَوفِ اللَّيلِ وهُوَ يَقولُ:
إلهي وعِزَّتِكَ وجَلالِكَ ما أرَدتُ بِمَعصِيَتي إيّاكَ مُخالَفَتَكَ، ولَقَد عَصَيتُكَ إذ عَصَيتُكَ وما أنَا بِذلِكَ جاهِلٌ، ولكِن خَطيئَةٌ عَرَضَت أعانَني عَلَيها شَقائي، وغَرَّني سِترُكَ المُرخى عَلَيَّ، وقَد عَصَيتُكَ بِجَهلي(2)وخالَفتُكَ بِجَهلي، فَالآنَ مِن عَذابِكَ مَن يَستَنقِذُني، وبِحَبلِ مَن أتَّصِلُ إن أنتَ قَطَعتَ حَبلَكَ عَنّي؟! وا شَباباه وا شَباباه! فَلَمّا فَرَغَ مِن قَولِهِ، تَلَوتُ آيَةً مِن كِتابِ اللّهِ «قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ عَلَيْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ»(3)الآيَةَ، فَسَمِعتُ حَرَكَةً شَديدَةً ثُمَّ لَم أسمَع بَعدَها حِسّاً، فَمَضَيتُ.
فَلَمّا كانَ مِنَ الغَدِ رَجَعتُ في مَدرَجَتي، فَإِذا بِجِنازَةٍ قَد وُضِعَت، وإذا عَجوزٌ كَبيرَةٌ فَسَأَلتُها عَن أمرِ المَيِّتِ ولَم تَكُن عَرَفَتني، فَقالَت: مَرَّ هُنا رَجُلٌ - لا جَزاهُ اللّهُ إلّا جَزاءَهُ -، بِابنِيَ البارِحَةَ وهُوَ قائِمٌ يُصَلّي، فَتَلا آيَةً مِن كِتابِ اللّهِ، فَلَمّا سَمِعَهَا ابني تَفَطَّرَت مَرارَتُهُ فَوَقَعَ مَيِّتاً.(4)1.
كه از مرگ، گريز و گزيرى نيست و بى تابى نمودن، سودى ندارد و مويه كردن، مُرده را زنده نمى گردانَد، شكيبايى زيبا پيش گرفت و مرگ فرزندش را نزد خداوند متعال، اندوخته اى سودمند براى روز نياز و نادارى به حساب آورد.
615 المستدرك على الصحيحين - به نقل از منصور بن عمّار -: سالى آهنگ حج كردم و در كوچه اى از كوچه هاى كوفه، منزل گُزيدم. شب تاريكى بيرون آمدم كه ناگاه شنيدم كه كسى در دلِ شب، فرياد مى زند و مى گويد: بار الها! به عزّت و جلالت سوگند، اگر نافرمانى تو كردم، قصدم مخالفت با تو نبود. هنگامى كه نافرمانى ات كردم، به آن جاهل نبودم؛ بلكه خطايى پيش آمد و بدبختى ام، بر انجام دادن آن، كمك كرد و پرده پوشىِ تو، مرا غِرّه ساخت. نافرمانى ام از تو، از سرِ جهل بود، و مخالفتم با تو، از روىِ نادانى. اينك كيست كه مرا از عذاب تو بِرَهانَد، و اگر تو رشته اى را كه ميان من و توست، قطع كنى، به رشتۀ چه كسى چنگ در زنم؟! دريغا جوانى! دريغا جوانى!
چون آن شخص، سخنش را به پايان برد، من شروع به خواندن اين آيه از كتاب خدا كردم: «خود و كسانِ خود را از آتشى كه سوخت آن، مردمان و سنگ هايند، نگه داريد، و بر آن [آتش]، فرشتگانى خشن و سختگير، گماشته شده اند» تا آخر آيه.
ناگاه صداى زمين خوردن سختى را شنيدم و ديگر، چيزى نشنيدم و رفتم. فردا صبح، به همان مكان، باز گشتم. ديدم كه جنازه اى افتاده است و پيرزنى هم آن جاست. از او در بارۀ آن جنازه پرسيدم. پيرزن كه مرا نمى شناخت، گفت: ديشب، از اين جا مردى - كه خدا خود، جزاى او را بدهد - گذشت و فرزندم، در حال نماز خواندن بود. آن مرد، آيه اى از كتاب خدا را خواند و پسرم با شنيدن آن، زَهره اش آب شد و نقش بر زمين شد و مُرد.
5/ 15
تَوبَةُ موسَى بنِ سُليمانَ الهاشِمِيِّ
616 كتاب التوّابين لابن قدامة عن محمّد بن السمّاك: إنَّ موسَى بنَ سُلَيمانَ الهاشِمِيَّ كانَ مِن أنعَمِ بَني أبيهِ عَيشاً وأرخاهُ بالاً، يُعطي نَفسَهُ شَهوَتَها مِن صُنوفِ اللَّذّاتِ فِي المَأكَلِ وَالمَشرَبِ وَالمَلبَسِ وَالطّيبِ وَالجَواري وَالغِلمانِ. لَيسَت لَهُ فِكرَةٌ ولا هِمَّةٌ إلّافيما هُوَ مِن عَيشِهِ ولَذَّتِهِ..... حَتّى مَضَت لَهُ سَبعٌ وعِشرونَ سَنَةً. فَبَينا هُوَ ذاتَ يَومٍ في قُبَّتِهِ، وقَد مَضى بَعضُ اللَّيلِ، إذ سَمِعَ نَغمَةً مِن حَلقٍ نَدِيٍّ شَجِيٍّ خِلافَ ما يَسمَعُ مِن مُطرِبيهِ؛ فَأَخَذَت بِمَجامِعِ قَلبِهِ وَلَها عمّا كانَ فيهِ. فَأَومَأَ إلَيهِم أن أمسِكوا، وأخرَجَ رَأسَهُ مِن بَعضِ تِلكَ الشُّبَّاكاتِ المُشرَعَةِ إلَى الجادَّةِ يَتَسَمَّعُ الَّذي وَقَعَ بِقَلبِهِ، فَإِذا النَّغمَةُ رُبَّما سَمِعَها، ورُبَّما خَفِيَت. فَصاحَ بِغِلمانِهِ: اطلُبوا صاحِبَ هذَا الصَّوتِ! وكانَ قَد عَمِلَ فيهِ الشَّرابَ. فَخَرَجَ الغِلمانُ يَطوفونَ؛ فَإِذا هُم بِشابٍّ نَحيلِ الجِسمِ، دَقيقِ العُنُقِ، مُصفَرِّ اللَّونِ، ذابِلِ الشَّفَتَينِ، شَعِثِ الرَّأسِ، قَد لَصِقَ بَطنُهُ بِظَهرِهِ، عَلَيهِ طِمرانِ ما يَتَوارى بِغَيرِهِما، حافِي القَدَمَينِ، قائِمٍ في بَعضِ المَساجِدِ يُناجي رَبَّهُ تَعالى.
فَأَخرَجوهُ مِنَ المَسجِدِ وَانطَلَقوا بِهِ لا يُكَلِّمونَهُ حَتّى أوقَفوهُ بَينَ يَدَيهِ، فَنَظَرَ إلَيهِ فَقالَ: مَن هذا؟ قالوا: صاحِبُ النَّغمَةِ الَّتي سَمِعتَ. قالَ: أينَ أصَبتُموهُ؟ قالوا: فِي المَسجِدِ قائِماً يُصَلّي ويَقرَأُ. فَقالَ: أيُّهَا الشّابُّ ما كُنتَ تَقرَأُ؟ قالَ: كَلامَ اللّهِ. قالَ:
فَأَسمِعني بِتِلكَ النَّغمَةِ. فَقالَ: أعوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيمِ «إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِي نَعِيمٍ» إلى قَولِهِ: «يَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ»(1)أيُّهَا المَغرورُ! إنَّهَا خِلافُ مَجلِسِكَ ومُستَشرَفِكَ8.
1) . المطفّفين: 22-28.
616 كتاب التوّابين، ابن قُدامه - به نقل از محمّد بن سمّاك -: موسى بن سليمان هاشمى، در ميان فرزندان سليمان، از همۀ آنها برخوردارتر و مُتنعّم تر بود، و خواسته هاى نفسانى اش را، از انواع لذّت ها در خوراك و نوشيدنى و پوشاك و بوهاى خوش و كنيزكان و غلامان، برآورده مى ساخت و به چيزى جز خوش گذرانى و كامجويى نمى انديشيد... تا آن كه به بيست و هفت سالگى رسيد. روزى در عمارت خود بود و پاسى از شب گذشته بود كه ناگاه نوايى خوش و سوزناك و اندوهگين، بر خلاف آنچه از آوازخوانانش مى شنيد، به گوشش رسيد كه تمام قلبش را تسخير كرد و از آن حالى كه داشت، غافل شد. پس به نوازندگان و خنياگرانش اشاره كرد كه دست نگه دارند و سرش را از يكى از پنجره هاى مُشرف به جادّه، بيرون برد تا به آن نوايى كه در دلِ او نشسته بود، گوش بسپارد. گاه، آن نوا را مى شنيد و گاه، محو مى شد. به غلامانش فرياد زد كه: صاحب اين آواز را بيابيد!
او مستِ باده بود. غلامانش، به جستجو پرداختند كه ناگاه، به جوانى برخوردند با پيكرى تكيده، گردنى باريك و نحيف، رُخسارى زرد، لبانى خشكيده، موهايى ژوليده كه شكمش [از گرسنگى] به پشتش چسبيده بود. او دو جامۀ ژنده، بر تن داشت و با پاهاى برهنه، در مسجدى به راز و نياز با پروردگار بزرگش، ايستاده بود. او را از مسجد، بيرون آوردند و بدون آن كه كلمه اى با وى سخن بگويند، نزد موسى بن سليمان بردند. موسى نگاهى به او كرد و گفت: اين كيست؟
گفتند: صاحب همان آوازى كه شنيدى.
گفت: او را كجا يافتيد؟
گفتند: در مسجد، به نماز و قرائت [قرآن]، ايستاده بود.
موسى گفت: اى جوان! چه مى خواندى؟
گفت: كلام اللّه را.
موسى گفت: آن نوا را برايم بخوان.
جوان گفت: از شيطان رانده شده، به خدا پناه مى برم. «پرهيزگاران، در ناز و نعمت اند» تا «مقرّبان [خدا]، از آن مى نوشند». اى فريب خورده! اينها [يى كه در قرآن آمده]، به سان اين
وفُرُشِكَ؛ إنَّها أرائِكُ مَفروشَةٌ بِفُرُشٍ مَرفوعَةٍ «بَطائِنُها مِنْ إِسْتَبْرَقٍ»(1)«عَلى رَفْرَفٍ خُضْرٍ وَ عَبْقَرِيٍّ حِسانٍ»(2)يُشرِفُ وَلِيُّ اللّهِ مِنها عَلى عَينَينِ تَجرِيانِ في جَنَّتَينِ «فِيهِما مِنْ كُلِّ فاكِهَةٍ زَوْجانِ»(3)«لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ»(4)«فِي عِيشَةٍ راضِيَةٍ»(5)«فِي جَنَّةٍ عالِيَةٍ» إلى قَولِهِ: «وَ زَرابِيُّ مَبْثُوثَةٌ»(6)«فِي ظِلالٍ وَ عُيُونٍ»(7)«أُكُلُها دائِمٌ وَ ظِلُّها تِلْكَ عُقْبَى الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ عُقْبَى الْكافِرِينَ النّارُ»(8)«لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ»(9)«فِي ضَلالٍ وَ سُعُرٍ * يَوْمَ يُسْحَبُونَ فِي النّارِ عَلى وُجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ»(10)«يَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ يَفْتَدِي مِنْ عَذابِ يَوْمِئِذٍ بِبَنِيهِ» إلى قَولِهِ «وَ جَمَعَ فَأَوْعى»(11)في جَهدٍ جَهيدٍ وعَذابٍ شَديدٍ ومَقتٍ مِن رَبِّ العالَمينَ «وَ ما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجِينَ».(12)
فَقامَ الهاشِمِيُّ مِن مَجلِسِهِ وعانَقَ الشّابَّ وبَكى وصاحَ بِنُدَمائِهِ: انصَرِفوا عَنّي، وخَرَجَ إلى صَحنِ دارِهِ، وقَعَدَ عَلى حَصيرٍ مَعَ الشّابِّ يَنوحُ ويَبكي عَلى شَبابِهِ، ويَندُبُ نَفسَهُ وَالشّابُّ يَعِظُهُ، إلى أن أصبَحَ وقَد عاهَدَ اللّهَ أن لا يَعودَ إلى مَعصِيَةٍ أبَداً.
فَلَمّا أصبَحَ أظهَرَ تَوبَتَهُ ولَزِمَ المَسجِدَ وَالعِبادَةَ. وأمَرَ بِالذَّهَبِ وَالفِضَّةِ وَالجَواهِرِ وَالمَلابِسِ فَبيعَت كُلُّها، وتَصَدَّقَ بِها وقَطَعَ الإِجراءَ عَن نَفسِهِ، ورَدَّ الضِّياعَ المُقطَعَةَ
تخت و كاخ و فرش هاى تو نيست. اينها تخت هايى هستند كه با گستردنى هايى برافراشته، مفروش شده اند «كه آسترِ آنها، از ابريشم درشتْبافت است»، «بر بالش سبز و فرش نيكو»، و دوست خدا، از بالاى آنها به دو چشمه، مشرف است كه در دو باغ روان اند. «در آن دو [باغ]، از هر ميوه اى، دو گونه است». «نه بُريده و نه ممنوع». «در زندگى اى خوش، به سر مى برند». «در بهشت بَرين اند» تا «و فرش هايى [زَربفت] گسترده»، «در زير سايه ها و بر كنار چشمه ساران اند». «ميوه و سايه اش، پايدار است. اين است فرجام كسانى كه پرهيزگارى كرده اند و فرجام كافران، آتش [دوزخ] است». «[عذاب] از آنان، تخفيف نمى يابد و آنها در آن جا نوميدند». «در گم راهى و جنون اند. روزى كه در آتش، به رو كشيده مى شوند [و به آنان گفته مى شود:] لهيب آتش را بچشيد!». «گناهكار، آرزو مى كند كه كاش، براى رهايى از عذاب آن روز، مى توانست پسران خود را عوض دهد» تا اين سخن خداوند: «و گِرد آورده و انباشته»، در رنجى سخت و عذابى شديد و خشمى از جانب پروردگار جهانيان هستند «و از آن، خارج شدنى نيستند».
هاشمى، از جايش برخاست و آن جوان را در آغوش كشيد و گِريست و بر نديمانش فرياد زد كه: از من، دور شويد!
سپس به صحنِ سرايش رفت و با آن جوان، بر بوريايى نشست و بر جوانى خويش، شيون مى كرد و مى گِريست. جوان هم او را اندرز مى داد، تا آن كه صبح شد. سپس هاشمى با خدا عهد كرد كه ديگر، هرگز به گناه و معصيت، باز نگردد.
صبحگاهان، توبه اش را آشكار كرد و به مسجد و عبادت چسبيد، و دستور داد كه هر چه زر و سيم و جواهر و لباس داشت، بفروشند. پول آنها را در راه خدا بخشيد و جيره و مواجب خود را قطع كرد، و املاكى را كه به تيول داده بود، برگردانْد، و املاك و بردگان و كنيزان خود را فروخت، و آن را كه خواهانِ آزادى بود، آزاد كرد و همۀ
وباعَ ضِياعَهُ وعَبيدَهُ وجَوارِيَهُ، وأعتَقَ مَنِ اختارَ العِتقَ وتَصَدَّقَ بِهِ كُلَّهُ، ولَبِسَ الصّوفَ الخَشِنَ وأكَلَ الشَّعيرَ، وكانَ يُحيِي اللَّيلَ ويَصومُ النَّهارَ حَتّى كانَ يَنتابُهُ الصّالِحونَ وَالأَخيارُ ويَقولونَ لَهُ: ارفُق بِنَفسِكَ فَإِنَّ المَولى كَريمٌ، يَشكُرُ اليَسيرَ، ويُثيبُ عَلَى الكَثيرِ. فَيَقولُ: يا قَومِ أنَا أعرَفُ بِنَفسي، إنَّ جُرمي عَظيمٌ، عَصَيتُ مَولايَ بِاللَّيلِ وَالنَّهارِ. ويَبكي ويُكثِرُ البُكاءَ. ثُمَّ خَرَجَ حاجّاً عَلى قَدَمَيهِ حافِياً ما عَلَيهِ إلّاخَيشَةٌ وما مَعَهُ إلّارَكوَةٌ وجِرابٌ حَتّى قَدِمَ مَكَّةَ وقَضى حَجَّهُ وأقامَ بِها.
وكانَ يَدخُلُ الحِجرَ بِاللَّيلِ يَنوحُ عَلى نَفسِهِ ويَقولُ: «سَيِّدي! لَم اراقِبكَ في خَلَواتي، سَيِّدي ذَهَبَت شَهَواتي وبَقِيَت تَبِعاتي، فَالوَيلُ لي يَومَ ألقاكَ، وَالوَيلُ كُلُّ الوَيلِ مِن صَحيفَتي إذا نُشِرَت مَملوءَةً مِن فَضائِحي وخَطايايَ؛ بَل حَلَّ بِيَ الوَيلُ مِن مَقتِكَ إيّايَ وتَوبيخِكَ لي في إحسانِكَ إلَيَّ ومُقابَلَةِ نِعمَتِكَ بِالمَعاصي؛ وأنتَ مُطَّلِعٌ عَلى أفعالي، سَيّدي إلى مَن أهرُبُ إلّاإلَيكَ؟ وإلى مَن ألتَجِئُ إلّاإلَيكَ؟ سَيّدي! إنّي لا أستَأهِلُ أن أسأَلَكَ الجَنَّةَ، بَل أسأَلُكَ بِجودِكَ وكَرَمِكَ وتَفَضُّلِكَ أن تَغفِرَ لي وتَرحَمَني فَإِنَّكَ أهلُ التَّقوى وأهلُ المَغفِرَةِ».(1)
5/ 16
تَوبَةُ فُضَيلِ بنِ عِياضٍ
617 تهذيب الكمال عن الفضل بن موسى: كانَ الفُضَيلُ بنُ عِياضٍ شاطِراً(2)يَقطَعُ الطَّريقَ بَينَ أبيوَردَ وسَرخَسَ، وكانَ سَبَبُ تَوبَتِهِ أنَّهُ عَشِقَ جارِيَةً، فَبَينا هُوَ يَرتَقِي الجُدرانَ إلَيها).
بهاى آنها را نيز صدقه داد. آن گاه به پوشيدن پشمينه و خوردن نان جوين، روى آورد و شب ها را به عبادت، و روزها را به روزه دارى، سپرى مى كرد تا جايى كه نيكان و خوبان، پيوسته نزد او مى آمدند و مى گفتند: بر خويش، رحم آور كه خداوند، كريم است. اندك را سپاس مى گزارَد و بسيار را پاداش مى دهد؛ امّا او مى گفت: دوستان! من، خود را بهتر مى شناسم. جرم من، بس بزرگ است. شب و روز، سَرورم را نافرمانى كرده ام. و مى گريست و مى گريست.
پس از چندى، با پاى پياده و برهنه، آهنگِ حج نمود، در حالى كه تنها يك پيراهن كرباس بر تن داشت و دَلْوى كوچك و خورجينى همراه او بود تا آن كه به مكّه وارد شد و حجّ خويش را گزارد و در آن جا مُقيم شد. شبانگاهان، به حِجر [اسماعيل عليه السلام] مى رفت و بر حال خويش مى گريست و مى گفت: سَرور من! در خلوت هايم، تو را در نظر نياوردم.
سَرور من! كامجويى هايم رفت و گناهانشان برايم مانْد. پس واى بر من از آن روزى كه تو را ديدار كنم! واى و هزاران واى، از كارنامۀ آكَنده از رسوايى و گناهم، آن گاه كه گشوده شود! نه، كه واى بر من، آن گاه كه بر من، خشم گيرى و سرزنشم كنى؛ چرا كه تو به من، نيكى كردى و من در برابر الطاف و نعمت هايت، تو را نافرمانى كردم، و تو بر كردار من، ناظر بودى. سَرور من! به سوى چه كسى جز تو بگريزم؟ و به چه كسى جز تو پناه ببرم؟ سَرور من! من لايق آن نيستم كه بهشت را از تو بخواهم؛ بلكه به بخشندگى و بزرگوارى و بنده نوازى ات، از تو درخواست مى كنم كه مرا بيامرزى و بر من، رحم آورى، كه تو اهل پرهيزگارى و اهل آمرزشى.
617 تهذيب الكمال - به نقل از فضل بن موسى -: فُضَيل بن عِياض، عيّارى بود كه ميان ابيوَرد و سَرَخس، راهزنى مى كرد. سبب توبه اش، آن بود كه وى، عاشق دختركى (/كنيزكى) شد.
إذ سَمِعَ تالِياً يَتلو: «أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللّهِ»(1)فَلَمّا سَمِعَها قالَ:
بَلى يا رَبِّ، قَد آنَ، فَرَجَعَ فَآواهُ اللَّيلُ إلى خَرِبَةٍ، فَإِذا فيها سابِلَةٌ، فَقالَ بَعضُهُم:
نَرتَحِلُ وقالَ بَعضُهُم: حَتّى نُصبِحَ، فَإِنَّ فُضَيلاً عَلَى الطَّريقِ يَقطَعُ عَلَينا.
قالَ: فَفَكَّرتُ وقُلتُ: أنَا أسعى بِاللَّيلِ فِي المَعاصي، وقَومٌ مِنَ المُسلِمينَ هاهُنا يَخافونَني، وما أرَى اللّهَ ساقَني إلَيهِم إلّالِأَرتَدِعَ، اللّهُمَّ إنّي قَد تُبتُ إلَيكَ، وجَعَلتُ تَوبَتي مُجاوَرَةَ البَيتِ الحَرامِ.(2)
5/ 17
تَوبَةُ عَليّ بنِ فُضَيلِ بنِ عِياضٍ
618 كتاب التوّابين لابن قدامة عن يعقوب بن يوسف: كانَ الفُضَيلُ بنُ عِياضٍ إذا عَلِمَ أنَّ ابنَهُ عَلِيّاً خَلفَهُ يَعني فِي الصَّلاةِ - مَرَّ ولَم يَقِف ولَم يُخَوِّف؛ وإذا عَلِمَ أنَّهُ لَيسَ خَلفَهُ تَنَوَّقَ(3)فِي القُرآنِ وحَزَّنَ وخَوَّفَ. فَظَنَّ يَوماً أنَّهُ لَيسَ خَلفَهُ فَأَتى عَلى ذِكرِ هذِهِ الآيَةِ: «رَبَّنا غَلَبَتْ عَلَيْنا شِقْوَتُنا وَ كُنّا قَوْماً ضالِّينَ»(4)قالَ: فَخَرَّ عَلِيٌّ مَغشِيّاً عَلَيهِ. فَلَمّا عَلِمَ أنَّهُ خَلفَهُ وأنَّهُ قَد سَقَطَ، تَجَوَّزَ في القِراءَةِ. فَذَهَبوا إلى امِّهِ فَقالوا: أدرِكيهِ.
فَجاءَت فَرَشَّت عَلَيهِ ماءً، فَأَفاقَ. فَقالَت لِفُضَيلٍ: أنتَ قاتِلُ هذَا الغُلامِ عَلِيٍّ. فَمَكَثَ ما شاءَ اللّهُ، فَظَنَّ أنَّهُ لَيسَ خَلفَهُ، فَقَرَأَ «وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللّهِ ما لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ»(5)فَخَرَّ7.
1) . الحديد: 16.
2) . تهذيب الكمال: ج 23 ص 285، تهذيب التهذيب: ج 4 ص 483، سير أعلام النبلاء: ج 8 ص 423، تاريخ دمشق: ج 48 ص 383، البداية والنهاية: ج 10 ص 198 وراجع: تاريخ دمشق: ج 48 ص 382 و ص 384.
3) . تنوَّق في الأمر: تأنّق فيه. وتنوَّق في مطعمه وملبسه: تجوّد وبالغ (مجمع البحرين: ج 3 ص 1850 «نوق»).
4) . المؤمنون: 106.
5) . الزمر: 47.
شبى، در حالى كه از ديوار، بالا مى رفت تا نزد وى رود، شنيد كه كسى مى خوانَد: «آيا گاهِ آن نرسيده است كه مؤمنان، دل هايشان به ياد خدا خاشع شود؟!». چون اين را شنيد، گفت: چرا، اى پروردگار من! گاهِ آن رسيده است.
آن گاه، باز گشت و آن شب را به ويرانه اى پناه بُرد و در آن جا، كاروانيانى را ديد كه برخى از ايشان مى گفتند: «برويم» و برخى ديگر مى گفتند: «تا صبح بمانيم، كه فضيل، در راه است و راه را بر ما مى بندد».
فضيل مى گويد: من در انديشه شدم و با خود گفتم: من شب در پىِ گناهم و گروهى از مسلمانان، در اين جا از من مى ترسند! حتماً خداوند، مرا به اين جا كشانده است تا دست از گناه بشُويَم. بار خدايا! به درگاهت، توبه كردم و توبه ام را مجاورت با بيت الحرام، قرار دادم.
618 كتاب التوّابين، ابن قُدامه - به نقل از يعقوب بن يوسف -: فُضَيل بن عِياض، چنان بود كه هر گاه مى فهميد پسرش على، در نماز، پشت سرِ اوست، مى گذشت و درنگ نمى كرد و بيم نمى داد (آيات تهديدآميز قرآن را نمى خوانْد)، و هر گاه مى فهميد كه او پشت سرش نيست، در [قرائت] قرآن، سخت مى گرفت و آيات اندوهبار و ترس انگيز را مى خواند.
روزى، به گمان اين كه پسرش پشتِ سرش نيست، اين آيه را خواند: «پروردگارا! بدبختى ما، بر ما چيره آمد و ما، مردمانى گم راه بوديم». على، از هوش رفت و بر زمين افتاد. فُضَيل كه دريافت پسرش، پشت سرِ اوست و نقش بر زمين شده است، قرائت [خود] را مختصر نمود. سپس نزد مادرش رفتند و گفتند: او را درياب!
مادرِ على آمد و آبى بر سر و روى او پاشيد. على، به هوش آمد. مادرش به فُضَيل گفت: سرانجام، تو اين بچّه ام، على را مى كُشى!
مدّتى گذشت و بار ديگر، فُضَيل، به گمان آن كه على پشتِ سرش نيست، اين آيه را خواند: «و آنچه تصوّر [ش را] نمى كردند، از جانب خدا برايشان آشكار مى گردد». اين بار،
مَيِّتاً وتَجَوَّزَ أبوهُ فِي القِراءَةِ. واُتِيَت امُّهُ فَقيلَ لَها: أدرِكيهِ. فَجاءَت فَرَشَّت عَلَيهِ ماءً فَإِذا هُوَ مَيِّتٌ رَحِمَهُ اللّهُ.(1)
5/ 18
تَوبَةُ شَيخٍ بِسَماعِ آياتٍ
619 كتاب التوّابين لابن قدامة عن أبي هاشم المذكّر: أرَدتُ البَصرَةَ فَجِئتُ إلى سَفينَةٍ أكتَريها، وفيها رَجُلٌ ومَعَهُ جارِيَةٌ، فَقالَ الرَّجُلُ: لَيسَ هاهُنا مَوضِعٌ. فَسَأَلَتهُ الجارِيَةُ أن يَحمِلَني فَحَمَلَني. فَلَمّا سِرنا دَعَا الرَّجُلُ بِالغَداءِ فَوُضِعَ فَقالَ: أنزِلوا ذلِكَ المِسكينَ لِيَتَغَدّى، فَاُنزِلتُ عَلى أنّي مِسكينٌ. فَلَمّا تَغَدَّينا قالَ: يا جارِيَةُ! هاتي شَرابَكِ. فَشَرِبَ وأمَرَها أن تَسقِيَني، فَقُلتُ: رَحِمَكَ اللّهُ! إنَّ لِلضَّيفِ حَقّاً، فَتَرَكَني؛ فَلَمّا دَبَّ فيهِ النَّبيذُ قالَ: يا جارِيَةُ! هاتِي العودَ وهاتِي ما عِندَكِ. فَأَخَذَتِ العودَ وغَنَّت تَقولُ:
وكُنّا كَغُصنَي بانَةٍ لَيسَ واحِدُ...***
ثُمَّ التَفَتَ إلَيَّ فَقالَ: أتُحسِنُ مِثلَ هذا؟ فَقُلتُ: احسِنُ خَيراً مِنهُ. فَقَرَأتُ: «إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ * وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ * وَ إِذَا الْجِبالُ سُيِّرَتْ»(2)فَجَعَلَ الشَّيخُ يَبكي؛ فَلَمّا انتَهَيتُ إلى قَولِهِ: «وَ إِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ»(3)قالَ الشَّيخُ: يا جارِيَةُ اذهَبي! فَأَنتِ حُرَّةٌ لِوَجهِ اللّهِ تَعالى. وألقى ما مَعَهُ مِنَ الشَّرابِ فِي الماءِ وكَسَرَ العودَ، ثُمَّ دَنا إلَيَّ فَاعتَنَقَني وقالَ: يا أخي! أتَرَى اللّهَ يَقبَلُ تَوبتي؟ فَقُلتُ: «إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ» .(4)2.
على، نقش بر زمين شد و مُرد. پدرش، قرائت [خود] را مختصر كرد. نزد مادرش رفتند و گفتند: به داد او برس!
مادرش آمد و بر سر و صورت او آب پاشيد؛ امّا او مُرده بود. خدايش، رحمت كند!
619 كتاب التوّابين، ابن قُدامه - به نقل از ابو هاشم مُذكِّر -: آهنگ بصره كردم. بدين منظور، رفتم تا كِشتى اى را اجاره كنم. در آن كِشتى، مردى بود و كنيزكى نيز همراه او بود. مرد گفت: اين جا، جا نيست.
كنيزك، خواهش كرد كه مرا سوار كند. او هم سوارم كرد. چون حركت كرديم، آن مرد، غذا خواست. چون سفره انداختند، گفت: آن بينوا را هم صدا بزنيد كه غذا بخورد.
من، يعنى مردِ بينوا، بر سفره، دعوت شدم. چون غذايمان را خورديم، به كنيز گفت:
شراب بياور. شراب نوشيد و فرمان داد كه به من هم بنوشانَد. من گفتم: رحمت خدا بر تو باد! براى ميهمان، حقّى است.
پس، دست از من برداشت. چون از شراب، سرمست شد، گفت: اى كنيز! عود برگير و نوايى بر خوان.
كنيزك، عود بر گرفت و شروع به خواندن كرد:
ما چون دو شاخه از يك درخت بان بوديم، جدا از هم...
مرد، رو به من كرد و گفت: آيا تو هم از اين چيزها مى دانى؟
گفتم: بهتر از اينها مى دانم.
آن گاه، [اين آيات را] خواندم: «آن گاه كه خورشيد، به هم در پيچد و آن گاه كه ستارگان، تيره مى شوند و آن گاه كه كوه ها، به رفتار آيند». در اين هنگام، آن پير، شروع به گريستن كرد.
وقتى به اين آيه: «و آن گاه كه نامه ها را از هم بگشايند» رسيدم، گفت: اى كنيز! برو كه تو را به خاطر خدا، آزاد كردم.
سپس هر چه شراب داشت، در آب [دريا] ريخت و عود را شكست. سپس نزديك من آمد و در آغوشم كشيد و گفت: برادر! آيا فكر مى كنى كه خدا، توبه ام را بپذيرد؟
گفتم: «خداوند، توبه كنندگان و پاكيزگان را دوست مى دارد».
فَواخَيتُهُ بَعدَ ذلِكَ أربَعينَ سَنَةً حَتّى ماتَ قَبلي. فَرَأَيتُهُ فِي المَنامِ، فَقُلتُ لَهُ: إلامَ صِرتَ؟ قالَ: إلَى الجَنَّةِ. قُلتُ: بِمَ صِرتَ إلَى الجَنَّةِ؟ قالَ: بِقِراءَتِكَ عَلَيَّ: «وَ إِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ».(1)
5/ 19
تَوبَةُ رَجُلٍ مِنَ المَهالِبَةِ وجارِيَتِهِ
620 كتاب التوّابين لابن قدامة عن إسماعيل بن عبد اللّه الخزاعي: قَدِمَ رَجُلٌ مِنَ المَهالِبَةِ(2)مِنَ البَصرَةِ أيّامَ البَرامِكَةِ في حَوائِجَ لَهُ، فَلَمّا فَرَغَ مِنهَا انحَدَرَ إلَى البَصرَةِ ومَعَهُ غُلامٌ لَهُ وجارِيَةٌ، فَلَمّا صارَ في دِجلَةَ إذا بِفَتىً عَلى ساحِلِ دِجلَةَ، عَلَيهِ جُبَّةُ صوفٍ وبِيَدِهِ عُكّازَةٌ ومِزوَدٌ(3)، قالَ: فَسَأَلَ المَلّاحَ أن يَحمِلَهُ إلَى البَصرَةِ ويَأخُذَ مِنهُ الكِراءَ، قالَ:
فَأَشرَفَ الشَّيخُ المُهَلَّبِيُّ؛ فَلَمّا رَآهُ رَقَّ لَهُ، فَقالَ لِلمَلّاحِ: قَرِّب وَاحمِلهُ مَعَكَ عَلَى الظِّلالِ، فَحَمَلَهُ.
فَلَمّا كانَ في وَقتِ الغَداءِ دَعَا الشَّيخُ بِالسُّفرةَ ِ، وقالَ لِلمَلّاحِ: قُل لِلفَتى يَنزِل إلَينا، فَأَبى عَلَيهِ، فَلَم يَزَل يَطلُبُ إلَيهِ حَتّى نَزَلَ، فَأَكَلوا حَتّى إذا فَرَغوا ذَهَبَ الفَتى لِيَقومَ، فَمَنَعَهُ الشَّيخُ حَتّى تَوَضَّؤوا؛ ثُمَّ دَعا بِزُكرَةٍ(4)فيها شَرابٌ، فَشَرِبَ قَدَحاً، ثُمَّ سَقَى الجارِيَةَ، ثُمَّ عَرَضَ عَلَى الفَتى، فَأَبى وقالَ: احِبُّ أن تُعفِيَني، قالَ: قَد أعفَيناكَ، اجلِس مَعَنا، وسَقَى الجارِيَةَ وقالَ: هاتي ما عِندَكِ.).
1) . كتاب التوّابين لابن قدامة: ص 268 الرقم 110.
2) . المهالبة: هم ولد المهلّب بن أبي صفرة الأزدي الشاعر الأمير. وهم امراء ومحدّثون (انظر تاج العروس: ج 2 ص 495 «هلب»).
3) . العكّازَة: عَصاً ذات زُجّ [أي حديدة في أسفلها]. والمِزوَد: ما يُجعَل فيه الزاد (الصحاح: ج 3 ص 887 «عكز» وج 2 ص 481 «زود»).
4) . الزُّكْرة: زق للخمر والخلّ (القاموس المحيط: ج 2 ص 40 «زكر»).
از آن پس، با او دوست شدم و اين دوستى ما، چهل سال ادامه داشت تا آن كه او پيش از من در گذشت. او را در خواب ديدم. گفتم: به كجا رفتى؟
گفت: به بهشت.
گفتم: چه چيز، سبب شد كه به بهشت بروى؟
گفت: آيۀ «و آن گاه كه نامه ها را از هم بگشايند» كه تو بر من خواندى.
620 كتاب التوّابين، ابن قُدامه - به نقل از اسماعيل بن عبد اللّه خُزاعى -: به روزگار بَرمَكيان، مردى از مُهَلّبيان،(1)براى كارى چند، از بصره آمد و كارها را كه انجام داد، ره سپارِ بصره شد. در اين سفر، غلامى و كنيزى، او را همراهى مى كردند. چون به دجله نشست، جوانى را در ساحل دجله ديد كه جُبّه اى پشمين بر تن، و عصا و توبره اى، در دست دارد. ناخدا، از مرد مهلَّبى خواست كه او را هم به بصره برد و كرايه اش را بگيرد. آن شيخِ مهلّبى به عرشه آمد و با ديدن آن جوان، دلش به حال او سوخت و به ناخدا گفت: نزديك برو و او را با خودت به سايبان [كشتى] ببر. ناخدا هم او را سوار كرد.
چون وقت ناهار شد، شيخ، فرمان داد و سفره انداختند. به ناخدا گفت: «به آن جوان هم بگو بيايد»؛ امّا جوان نپذيرفت، تا آن كه با اصرار فراوان آمد و شروع به خوردن كردند.
چون غذايشان تمام شد، جوان خواست كه برود؛ امّا شيخ نگذاشت و دست هايشان را شُستند. سپس شيخ مُهَلّبى، خيكى را كه در آن شراب بود، خواست. قدحى نوشيد و قدحى هم به كنيزك داد. سپس قدحى به آن جوان، تعارف كرد. جوان، خوددارى نموده و گفت: مايلم مرا معاف بدارى. شيخ گفت: معافت داشتيم؛ امّا با ما بنشين.
سپس قدحى ديگر به كنيزك نوشانْد و گفت: شروع كن!
1) . مُهَلَّبيان (آل مهلَّب)، خاندان و فرزندان مهلَّب بن ابى صُفرۀ ازدى (م 83 ق) اند. او جنگجوى پُرآوازۀ قبيلۀ خويش بود كه با مصعب بن زبير همراهى كرد و سپاه مختار را شكست داد. وى با امويان نيز همراهى نمود و در حكومت عبد الملك مروان، حاكم خراسان شد. اين خاندان، در هر دو حكومت اموى و عبّاسى، به امارت و ثروت و كثرت شعرا و محدّثان، شهرت داشتند (ر. ك: دائرة المعارف بزرگ اسلامى؛ لغت نامۀ دهخدا).
فَأَخرَجَت عوداً لَها في كيسٍ، فَهَيَّأَتهُ وأصلَحَتهُ، ثُمَّ أخَذَت فَغَنَّت، فَقالَ: يا فَتى! تُحسِنُ مِثلَ هذا؟ قالَ: احسِنُ ما هُوَ أحسَنُ مِن هذا! فَافتَتَحَ الفَتى:
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» ، «قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقى وَ لا تُظْلَمُونَ فَتِيلاً * أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ»(1)، وكانَ الفَتى حَسَنَ الصَّوتِ، فَرَجَّ الشَّيخُ بِالقَدَحِ فِي الماءِ، وقالَ: أشهَدُ أنَّ هذا أحسَنُ مِمّا سَمِعتُ! فَهَل غَيرُ هذا؟
قالَ: نَعَم «وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ إِنّا أَعْتَدْنا لِلظّالِمِينَ ناراً أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها وَ إِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغاثُوا بِماءٍ كَالْمُهْلِ يَشْوِي الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرابُ وَ ساءَتْ مُرْتَفَقاً»(2)، قالَ: فَوَقَعَت مِن قَلبِ الشَّيخِ مَوقِعاً، فَأَمَرَ بِالزُّكرَةِ فَرَمى بِها، وأخَذَ العودَ فَكَسَرَهُ. ثُمَّ قالَ: يا فَتى! هَل هاهُنا فَرَجٌ؟
قالَ: نَعَم «قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ»(3)، فَصاحَ الشَّيخُ صَيحَةً خَرَّ مَغشِيّاً عَلَيهِ، فَنَظَروا فَإِذَا الشَّيخُ قَد ذاقَ المَوتَ، وقَد قارَبُوا «البَصرَةَ»، فَضَجَّ القَومُ بِالصُّراخِ وَاجتَمَعَ النّاسُ - وكانَ رَجُلاً مِنَ المَهالِبَةِ مَعروفاً - فَحُمِلَ إلى مَنزِلِهِ، فَما رَأَيتُ جِنازَةً كانَت أكثَرَ جَمعاً مِنها.
فَبَلَغَني أنَّ الجارِيَةَ المُغَنِّيَةَ تَدَرَّعَتِ الشَّعرَ وفوقَ الشَّعرِ جُبَّةَ صوفٍ، وجَعَلَت تَقومُ اللَّيلَ وتَصومُ النَّهارَ. فَمَكَثَت بَعدَهُ أربَعينَ لَيلَةً، ثُمَّ مَرَّت بِهذِهِ الآيَةِ في بَعضِ اللَّيالي:3.
كنيزك، عود خود را از كيسه اى بيرون آورد و آن را آماده و مرتّب ساخت (كوك كرد).
سپس شروع به نواختن و خواندن كرد. شيخ گفت: اى جوان! تو هم از اين چيزها بلدى؟
جوان گفت: نيكوتر از اينها را بلدم!
آن گاه، جوان شروع كرد: «به نام خداوند رحمتگرِ مهربان». «برخوردارى [از اين] دنيا، اندك است و براى كسى كه پروا پيشه كرده، آخرت، بهتر است، و [در آن جا] به قدر نخِ هستۀ خرمايى، بر شما ستم نخواهد شد. هر كجا باشيد، مرگ، شما را در مى يابد، هر چند در بُرج هاى استوار باشيد».
جوان، صداى خوشى داشت. شيخ، پياله [ى شراب] را در آب [دريا] پرت كرد و گفت:
گواهى مى دهم كه اينها، زيباتر از آن چيزى است كه شنيدم! آيا باز هم هست؟
جوان گفت: آرى. «و بگو: حق، از پروردگارتان [رسيده] است. پس هر كه مى خواهد، بِگْرود و هر كه مى خواهد، انكار كند، كه ما براى ستمگران، آتشى آماده كرده ايم كه سراپرده هايش، آنان را در بر مى گيرد، و اگر فريادرسى جويند، به آبى چون مسِ گداخته كه چهره ها را بريان مى كند، يارى مى شوند. وه! چه بد شرابى و چه زشت جايگاهى است!».
اين آيات، در دل شيخ، سختْ كارگر افتاد، چنان كه فرمان داد تا خيك شراب را به دور افكندند و عود را هم برداشت و شكست و سپس گفت: اى جوان! آيا راه نجاتى هست؟
گفت: آرى. «بگو: اى بندگان من كه بر خويشتن، ستم روا داشته ايد! از رحمت خدا، نوميد مشويد. در حقيقت، خدا، همۀ گناهان را مى آمرزد، كه او خود، آمرزنده اى مهربان است».
شيخ، فريادى زد و از هوش رفت و بر زمين افتاد. نگاه كردند و ديدند كه شيخ، جان به جان آفرين، تسليم كرده است. نزديك بصره رسيده بودند. سرنشينان كِشتى، شيون سر دادند. مردم، جمع شدند و جنازۀ او را - كه از سرشناسانِ مُهَلّبيان بود - به خانه اش بردند.
من جنازه اى چون جنازۀ او نديده بودم كه چنين جمعيّتى برايش گِرد بيايد.
بعد شنيدم كه آن كنيزِ آوازخوان نيز جامه اى مويين بر تن كرده و بر روى آن، جُبّه اى پشمين پوشيده است و شب ها را به عبادت و روزها را به روزه دارى مى گذرانَد و چهل شب پس از مرگِ شيخ مُهَلّبى، زنده بود. در يكى از اين شب ها، بر اين آيه گذشت:
«وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ إِنّا أَعْتَدْنا لِلظّالِمِينَ ناراً أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها وَ إِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغاثُوا بِماءٍ كَالْمُهْلِ يَشْوِي الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرابُ وَ ساءَتْ مُرْتَفَقاً» فَأَصبَحوا، فَأَصابوها مَيِّتَةً.(1)1.
1) . كتاب التوّابين لابن قدامة: ص 271 الرقم 111.
«و بگو: حق، از پروردگارتان [رسيده] است. پس هر كه مى خواهد، بگرود و هر كه مى خواهد، انكار كند، كه ما براى ستمگران، آتشى آماده كرده ايم كه سراپرده هايش، آنان را در بر مى گيرد، و اگر فريادرسى جويند، به آبى چون مس گداخته - كه صورت ها را بريان مى كند -، يارى مى شوند. وه! چه بد شرابى و چه زشت جايگاهى است!».
صبح كه شد، با پيكر بى جان او، رو به رو شدند.
الفصل السادس:
خواصّ بعض السّور والآيات
خَواصُّ بَعضِ السُّوَرِ وَالآياتِ
6/ 1
خَواصُّ فاتِحَةِ الكِتابِ
621 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: في فاتِحَةِ الكِتابِ شِفاءٌ مِن كُلِّ داءٍ.(1)
622 عنه صلى الله عليه و آله: فاتِحَةُ الكِتابِ شِفاءٌ مِنَ السَّمِّ.(2)
623 الدرّ المنثور عن أبي سليمان: مَرَّ أصحابُ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله في بَعضِ غَزوِهِم عَلى رَجُلٍ قَد صُرِعَ، فَقَرَأَ بَعضُهُم في اذُنِهِ بِاُمِّ القُرآنِ فَبَرَأَ، فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: هِيَ امُّ القُرآنِ، وهِيَ شِفاءٌ مِن كُلِّ داءٍ.(3)
624 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: فِي «الحَمدُ للّهِِ» سَبعَ مَرّاتٍ شِفاءٌ مِن كُلِّ داءٍ، فَإِن عُوِّذَ بِها صاحِبُها مِئَةَ مَرَّةٍ وكانَ الرّوحُ قَد خَرَجَ مِنَ الجَسَدِ رَدَّ اللّهُ عَلَيهِ الرّوحَ(4).(5)ة.
1) . سنن الدارمي: ج 2 ص 902 ح 3247، شعب الإيمان: ج 2 ص 450 ح 2370 كلاهما عن عبد الملك بن عمير، كنز العمّال: ج 1 ص 557 ح 2500؛ مجمع البيان: ج 1 ص 87.
2) . شعب الإيمان: ج 2 ص 450 ح 2368، تفسير القرطبي: ج 1 ص 112، الفردوس: ج 3 ص 144 ح 4385 كلّها عن أبي سعيد الخدري، كنز العمّال: ج 1 ص 557 ح 2499.
3) . الدرّ المنثور: ج 1 ص 15 نقلاً عن الثعلبي.
4) . مكارم الاخلاق: ج 2 ص 183 ح 2481، بحار الأنوار: ج 92 ص 257 ح 50.
5) . هذا من باب الاقتضاء لا العلّية التامّة.
621 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: فاتحة الكتاب، شفاى هر دردى است.
622 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: فاتحة الكتاب، شفابخشِ سم است.
623 الدرّ المنثور - به نقل از ابو سليمان -: ياران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در مسير يكى از جنگ هايشان، به مردى بر خوردند كه غش كرده بود. يكى از آنان، امّ القرآن را در گوش او خوانْد و آن مرد، بهبود يافت. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «فاتحة الكتاب، مادر قرآن است و هر دردى را شفا مى بخشد».
624 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هفت بار خواندن سورۀ «اَلْحَمْدُ لِلّهِ» ، شفا بخشِ هر دردى است. اگر آن را صد مرتبه بر كسى كه جان از بدنش خارج شده است، بخوانند، خداوند، جانش را به او باز مى گردانَد.(1)
1) . يعنى اين امر، زمينۀ شفا را فراهم مى آورد، نه آن كه هميشه و حتى جايى كه حكمت و مصلحت نيست نيز، اثر كند.
626 عنه صلى الله عليه و آله: ما قُرِئَتِ الحَمدُ عَلى وَجَعٍ سَبعينَ مَرَّةً إلّاسَكَنَ.(2)
627 صحيح البخاري عن أبي سعيد الخدري: إنَّ ناساً مِن أصحابِ النَّبيِّ صلى الله عليه و آله، أتَوا عَلى حَيٍّ مِن أحياءِ العَرَبِ فَلَم يَقروهُم(3)، فَبَينَما هُم كَذلكَ إذ لُدِغَ سَيِّدُ اولئكَ، فَقالوا: هَل مَعَكُم مِن دَواءٍ أو راقٍ(4)؟ فَقالوا: إنّكُم لَم تَقرونا وَلا نَفعَلُ حتّى تَجعَلوا لَنا جُعلاً(5)، فَجَعلوا لَهُم قَطيعاً مِنَ الشّاةِ، فَجَعَل يَقرَأُ بِاُمِّ القُرآنِ، وَيَجمَعَ بُزاقَهُ وَيَتفَلُ فَبَرِأَ، فَأَتوا بِالشّاةٍ، فَقالوا: لا نأخُذُهُ حَتّى نَسأَلَ النَّبيَّ صلى الله عليه و آله، فَسَأَلوهُ فَضَحِكَ وَقالَ: وَما أدراكَ أنَّها رُقْيَةٌ؟ خُذوها وَاضرِبوا لي بِسَهمٍ!(6)
628 تفسير العيّاشي عن إسماعيل بن أبان يرفعه: قَالَ رَسولُ اللّه صلى الله عليه و آله لِجابِر بن عَبدِاللّه: يا جَابرُ، ألا اعَلِّمُكَ أَفضَلَ سورَةٍ أَنَزَلها اللّهُ في كِتابِهِ؟ قَالَ: فَقالَ جابِرٌ: بَلى بِأَبي أنتَ وَاُميّ يا رَسولَ اللّه عَلِّمنيها، فَعَلّمَهُ «الحَمدُ للّه» امَّ الكتابِ، قَالَ: ثُمَّ قَالَ لَهُ: يا جابِرٌ ألا اخبِرُكَ عَنها؟ قالَ: بَلى بِأَبي أنتَ وَاُمّي، فَأَخبِرني، قالَ: هِيَ شِفاءٌ مِن كُلٍّ داءٍ إلّا السّامَ - يَعنِي المَوتَ -.(7)8.
1) . الدعوات: ص 188 ح 522، الكافي: ج 2 ص 623 ح 16 عن معاوية بن عمّار عن الإمام الصادق عليه السلام، مكارم الأخلاق: ج 2 ص 183 ح 2482 عن الإمام الصادق عليه السلام، بحار الأنوار: ج 92 ص 257 ح 50.
2) . الدعوات: ص 188 ح 522، الكافي: ج 2 ص 623 ح 15 عن عبد اللّه بن الفضل النوفلي رفعه مضمراً، بحار الأنوار: ج 92 ص 235 ح 21.
3) . استقرى واقترى وأقرى: طَلَبَ ضِيافَةً (تاج العروس: ج 20 ص 72 «قرى»).
4) . الرُّقْيَةُ: العُوذة التي يرقى بها صاحب الآفة كالحمّى والصرع وغير ذلك من الآفات (النهاية: ج 2 ص 254 «رقى»).
5) . الجُعْلُ: الأجر (المصباح المنير: ص 102 «جعلت»).
6) . صحيح البخاري: ج 5 ص 2166 ح 5404، صحيح مسلم: ج 4 ص 1727 ح 65، سنن أبي داوود: ج 3 ص 265 ح 3418، سنن الترمذي: ج 4 ص 399 ح 2064، سنن ابن ماجة: ج 2 ص 729 ح 2156 كلّها نحوه.
7) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 20 ح 9، مجمع البيان: ج 1 ص 88، جامع الأخبار: ص 122 ح 225، بحار الأنوار: ج 92 ص 237 ح 33 وراجع: مسند ابن حنبل: ج 6 ص 187 ح 17608.
625 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: اگر سورۀ حمد، هفتاد مرتبه بر مُرده اى خوانده شد و روح به او باز گشت، جاى تعجّب ندارد.
626 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: سورۀ حمد، بر هيچ دردى هفتاد مرتبه خوانده نمى شود، مگر اين كه آن درد، آرام مى گردد.
627 صحيح البخارى - به نقل از ابو سعيد خُدرى -: جمعى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله بر تيره اى از تيره هاى عرب، وارد شدند؛ ولى آن تيره، از ايشان پذيرايى نكردند. در همين حال، رئيس آن تيره را مار گَزيد. آن عرب ها گفتند: آيا دارو يا رقيه اى(1)با خود داريد؟
ياران پيامبر صلى الله عليه و آله گفتند: شما از ما پذيرايى نكرديد؛ ما هم كارى نمى كنيم، مگر آن كه برايمان، مزدى قرار دهيد.
عرب ها، رَمه اى گوسفند را مزد آنان قرار دادند. پس يكى از ايشان شروع به خواندن امّ القرآن (سورۀ فاتحه) كرد و آب دهانش را جمع مى كرد و بر محلّ گَزيدگى مى انداخت، تا اين كه آن مرد، شفا يافت. عرب ها، گوسفندان را آوردند. ياران پيامبر صلى الله عليه و آله گفتند: نمى گيريم تا از پيامبر صلى الله عليه و آله [در بارۀ آن] بپرسيم.
آنها از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدند. ايشان خنديد و فرمود: «عجب رقيه اى! گوسفندها را بگيريد و براى من هم سهمى قرار دهيد»!
628 تفسير العيّاشى - به نقل از اسماعيل بن ابان، كه سند حديث را به پيامبر صلى الله عليه و آله رسانده است -:
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به جابر بن عبد اللّه فرمود: «اى جابر! آيا برترين سوره اى را كه خداوند در كتابش نازل كرده است، به تو نياموزم؟».
جابر گفت: چرا، پدر و مادرم به فدايت، اى پيامبر خدا! آن را به من بياموز.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سورۀ «اَلْحَمْدُ لِلّهِ» ، امّ الكتاب، را به او آموخت. سپس به او فرمود: «اى جابر! آيا تو را از [خواصّ] آن، آگاه نسازم؟».
گفت: چرا، پدر و مادرم به فدايت! آگاهم فرما.
فرمود: «آن، شفابخش هر دردى است بجز مرگ».د.
1) . رقيه: افسون يا تعويذَى است كه با آن، شخصى را كه مبتلا به تب و غش و آفت هايى از اين قبيل شده باشد، افسون مى كنند تا بهبود يابد.
629 الإمام الصادق عليه السلام: كانَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله إذا كَسِلَ أو أصابَتُه عَينٌ أو صُداعٌ بَسَطَ يَدَهُ فَقَرَأَ فاتِحَةَ الكِتابِ وَالمُعَوِّذَتَينِ، ثُمَّ يَمسَحُ يَدَهُ عَلى وَجهِهِ، فَيَذهَبُ عَنهُ ما كانَ يَجِدُهُ.(1)
630 طبّ الأئمّة عليه السلام لابني بسطام عن المفضّل بن عمر عن الإمام الصادق عليه السلام: أنَّهُ دَخَلَ عَلَيهِ رَجُلٌ مِن مَواليهِ وقَد وُعِكَ(2)وقالَ لَهُ: ما لي أراكَ مُتَغَيِّرَ اللَّون؟ فَقالَ: جُعِلتُ فِداكَ! وُعِكتُ وَعكاً شَديداً مُنذُ شَهرٍ ثُمَّ لَم تَنقَلِعِ الحُمّى عَنّي، وقَد عالَجتُ نَفسي بِكُلِّ ما وَصَفَهُ إلَيَّ المُتَرَفِّقونَ(3)، فَلَم أنتَفِع بِشَيءٍ مِن ذلِكَ، فَقالَ لَهُ الصّادِقُ عليه السلام: حُلَّ أزرارَ قَميصِكَ، وأدخِل رَأسَكَ في قَميصِكَ، وأذِّن وأقِم، وَاقرَأ سورَةَ الحَمدِ سَبعَ مَرّاتٍ، قالَ: فَفَعَلتُ ذلِكَ، فَكَأَنَّما نَشِطتُ مِن عِقالٍ(4).(5)
631 الإمام الصادق عليه السلام: مَن نالَتهُ عِلَّةٌ فَليَقرَأ في جَيبِهِ الحَمدَ سَبعَ مَرّاتٍ، فَإِن ذَهَبَت وإلّا فَليَقرَأ سَبعينَ مَرَّةً، وأنَا الضّامِنُ لَهُ العافِيَةَ.(6)
632 الإمام الباقر عليه السلام: مَن لَم يُبرِئهُ الحَمدُ لَم يُبرِئهُ شَيءٌ.(7)7.
1) . مكارم الأخلاق: ج 2 ص 203 ح 2523.
2) . الوَعْكُ: الحُمّى، وقيل: ألمها (النهاية: ج 5 ص 207 «وعك»).
3) . في المصدر: «المترفّعون»، والصحيح ما أثبتناه معتمدين على متن المستدرك، فإن المترفّق هوالمتطبِّب؛ انظر: لسان العرب: مادّة «رفق».
4) . كأنّما انشط من عقال: أي حُلّ. يقال للمريض إذا برأ وللمغشيّ عليه إذا أفاق (تاج العروس: ج 10 ص 431 «نشط»).
5) . طبّ الأئمّة عليهم السلام لابني بسطام: ص 52، بحار الأنوار: ج 92 ص 235 ح 20.
6) . الأمالي للطوسي: ص 284 ح 553 عن المنصوري عن عمّ أبيه عن الإمام الهادي عن آبائه عليهم السلام، الدعوات: ص 189 ح 525، بحار الأنوار: ج 92 ص 231 ح 13.
7) . الكافي: ج 2 ص 626 ح 22 عن سلمة بن محرز، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 20 ح 10، مجمع البيان: ج 1 ص 88 كلاهما عن سلمة بن محرز عن الإمام الصادق عليه السلام، عدّة الداعي: ص 274، بحار الأنوار: ج 92 ص 261 ح 57.
629 امام صادق عليه السلام: پيامبر صلى الله عليه و آله هر گاه دچار ضعف و بى حالى مى شد يا چشم مى خورْد يا سرْدرد مى گرفت، دستش را مى گشود و فاتحة الكتاب و مُعوّذتين (سوره هاى فلق و ناس) را مى خواند. سپس دست خود را به صورتش مى كشيد و ناراحتى اش از بين مى رفت.
630 طبّ الأئمّة عليهم السلام، ابنا بسطام - به نقل از مُفضّل بن عمر -: مردى از دوستداران امام صادق عليه السلام در حالى كه تبدار و ناخوشْ احوال بود، بر ايشان وارد شد. امام عليه السلام فرمود:
«چرا رنگت پريده است؟».
گفت: فدايت شوم! يك ماه است كه تب شديدى دارم و تبم قطع نمى شود. با هر نسخه اى كه طبيبان به من توصيه كرده اند، خودم را معالجه كرده ام؛ امّا هيچ فايده اى نداشته است.
امام صادق عليه السلام به او فرمود: «دكمه هاى پيراهنت را باز كن و سرت را داخل پيراهنت بِبَر و اذان و اقامه بگو و سپس هفت مرتبه سورۀ حمد را بخوان».
آن مرد مى گويد: اين كار را كردم و در دَم، حالم خوب شد.
631 امام صادق عليه السلام: هر كس به مرضى مبتلا شد، هفت مرتبه سورۀ حمد را در گريبان خود بخوانَد. اگر برطرف نشد، هفتاد مرتبه بخوانَد، كه من بهبودش را ضمانت مى كنم.
632 امام باقر عليه السلام: كسى كه سورۀ حمد بهبودش نبخشد، هيچ چيز ديگر، بهبودش نمى بخشد.
6/ 2
خَواصُّ سورَةِ التَّوحيدِ
الف - إجابَةُ الدُّعاءِ
633 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَن قَرَأَ: «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» عَشِيَّةَ عَرَفَةَ ألفَ مَرَّةٍ، أعطاهُ اللّهُ عز و جل ما سَأَلَ.(1)
ب - زَوالُ الفَقرِ
634 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَن قَرَأَ: «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» حينَ يَدخُلُ مَنزِلَهُ، نَفَتِ الفَقرَ عَن أهلِ ذلِكَ المَنزِلِ وَالجيرانِ.(2)
635 مجمع البيان عن سهل بن سعد الساعدي: جاءَ رَجُلٌ إلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله فَشَكا إلَيهِ الفَقرَ وضيقَ المَعاشِ، فَقالَ لَهُ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: إذا دَخَلتَ بَيتَكَ، فَسَلِّم إن كانَ فيهِ أحَدٌ، وإن لَم يَكُن فيهِ أحَدٌ فَسَلِّم وَاقرَأ: «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» مَرَّةً واحِدَةً، فَفَعَلَ الرَّجُلُ، فَأَفاضَ اللّهُ عَلَيهِ رِزقاً حَتّى أفاضَ عَلى جيرانِهِ.(3)
636 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَن أتى مَنزِلَهُ فَقَرَأَ: «اَلْحَمْدُ لِلّهِ» و «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» نَفَى اللّهُ عَنهُ الفَقرَ، وكَثُرَ خَيرُ بَيتِهِ حَتّى يُفيضَ عَلى جيرانِهِ.(4)
ج - نُزولُ السَّكينَةِ
637 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: كُنتُ أخشَى العَذابَ بِاللَّيلِ وَالنَّهارِ حَتّى جاءَني جَبرَئيلُ بِسورَةِ «قُلْ هُوَة.
1) . كنز العمّال: ج 1 ص 600 ح 2737 نقلاً عن أبي الشيخ عن ابن عمر.
2) . المعجم الكبير: ج 2 ص 340 ح 2419، تفسير القرطبي: ج 20 ص 250، تفسير ابن كثير: ج 8 ص 545 كلّها عن جرير بن عبداللّه، كنز العمّال: ج 1 ص 600 ح 2739.
3) . مجمع البيان: ج 10 ص 855، تفسير نور الثقلين: ج 5 ص 705 ح 44.
4) . الدرّ المنثور: ج 8 ص 677 نقلاً عن السمرقندي في فضائل «قل هو اللّه أحد»؛ بحار الأنوار: ج 92 ص 356 كلاهما عن أبي هريرة.
633 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس در شامگاه عرفه، سورۀ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را هزار مرتبه بخوانَد، خداوند عز و جل هر آنچه را درخواست كند، به او عطا مى فرمايد.
634 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس هنگام وارد شدن به خانه اش سورۀ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را بخواند، اين سوره، فقر را از اهل آن خانه و همسايگانش مى زُدايد.
635 مجمع البيان - به نقل از سهل بن سعد ساعدى -: مردى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و از فقر و تنگىِ معيشت، شكايت كرد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود: «هر گاه وارد خانه ات شدى، اگر كسى در آن بود، سلام كن، و اگر كسى نبود، باز هم سلام كن و يك مرتبه «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را بخوان».
آن مرد، چنين كرد. خداوند، روزى او را سرشار كرد تا جايى كه بر همسايگانش نيز سرازير نمود.
636 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس وارد خانۀ خود شود و سوره هاى «اَلْحَمْدُ لِلّهِ» و «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را بخواند، خداوند، فقر را از او دور مى كند و بركت خانه اش چندان فزونى مى يابد كه به همسايگانش هم مى بخشد.
637 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: من شب و روز، بيم فرود آمدن عذاب [الهى] را داشتم تا آن كه جبرئيل عليه السلام
اَللّهُ أَحَدٌ» ، فَعَلِمتُ أنَّ اللّهَ لا يُعَذِّبُ امَّتي بَعدَ نُزُولِها؛ فَإِنَّها نِسبَةُ اللّهِ عز و جل، فَمَن تَعاهَدَ قِراءَتَها بَعدَ كُلِّ صَلاةٍ تَناثَرَ البِرُّ مِنَ السَّماءِ عَلى مَفرِقِ رَأسِهِ، ونَزَلَت عَلَيهِ السَّكينَةُ.(1)
د - دَفعُ الذُّنوبِ
638 الإمام عليّ عليه السلام: مَن صَلَّى الفَجرَ ثُمَّ قَرَأَ: «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» إحدى عَشرَةَ مَرَّةً لَم يَتبَعهُ في ذلِكَ اليَومِ ذَنبٌ، وإن رَغَمَ أنفُ الشَّيطانِ.(2)
ه - غُفرانُ الذُّنوبِ
639 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَن قَرَأَ: «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» مِئَةَ مَرَّةٍ حينَ يَأخُذُ مَضجَعَهُ غَفَرَ اللّهُ لَهُ ذُنوبَ خَمسينَ سَنَةً.(3)
640 معاني الأخبار عن الأصبغ قالَ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام: مَن أحَبَّ أن يَخرُجَ مِنَ الدُّنيا وقَد خَلَصَ مِنَ الذُّنوبِ كَما يَخلُصُ الذَّهَبُ الَّذي لا كَدَرَ فيهِ، ولَيسَ أحَدٌ يُطالِبُهُ بِمَظلِمَةٍ، فَليَقرَأ في دُبُرِ الصَّلاةِ الخَمسِ نِسبَةَ اللّهِ عز و جل: «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» اثنَي عَشَرَ مَرَّةً، ثُمَّ يَبسُطُ يَدَيهِ ويَقولُ:
اللّهُمَّ إنّي أسأَلُكَ بِاسمِكَ المَكنونِ المَخزونِ، الطّاهِرِ الطُّهرِ المُبارَكِ، وأسأَلُكَ بِاسمِكَ العَظيمِ وسُلطانِكَ القَديمِ، يا واهِبَ العَطايا، يا مُطلِقَ الاُسارى، يا فَكّاكَ الرِّقابِ مِنَ النّارِ، صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ وفُكَّ رَقَبَتي مِنَ النّارِ، وأخرِجني مِنَ3.
1) . المجتنى: ص 89 عن ابن عبّاس، بحار الأنوار: ج 92 ص 361 ح 24.
2) . ثواب الأعمال: ص 68 ح 1 عن عليّ بن جعفر عن الإمام الكاظم عن أبيه عليهما السلام، دعائم الإسلام: ج 1 ص 168، بحار الأنوار: ج 86 ص 135 ح 18.
3) . الكافي: ج 2 ص 620 ح 4 عن عبد اللّه بن طلحة عن الإمام الصادق عليه السلام و ص 539 ح 15 عن أبي اسامة عن الإمام الصادق عليه السلام، التوحيد: ص 95 ح 12 عن عيسى بن عبد اللّه عن أبيه عن جدّه، ثواب الأعمال: ص 156 ح 5 عن عيسى بن عبد اللّه عن أبيه عن جدّه عن الإمام عليّ عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله، أعلام الدين: ص 386 عن الإمام عليّ عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله، بحار الأنوار: ج 92 ص 352 ح 23.
سورۀ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را برايم آورد. از آن هنگام، دانستم كه بعد از فرود آمدن اين سوره، ديگر خداوند، امّتم را عذاب نخواهد كرد؛ چرا كه آن شناسۀ خداوند عز و جل است. پس هر كه بعد از هر نمازى، بر خواندن اين سوره مواظبت كند، از آسمان بر فرق سرِ او، نيكى [و نعمت] مى بارَد و آرامش بر او فرود مى آيد.
638 امام على عليه السلام: هر كس بعد از گزاردن نماز صبح، يازده مرتبه سورۀ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را بخواند، در آن روز، على رغم خواستِ شيطان، هيچ گناهى او را دنبال نمى كند.
639 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس زمانى كه به بسترش مى رود، صد مرتبه سورۀ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را بخواند، خداوند، گناهان پنجاه سال را از او مى آمرزد.
640 معانى الأخبار - به نقل از اصبَغ -: امام على عليه السلام فرمود: «هر كس دوست دارد كه وقتى از دنيا مى رود، همانند طلاى ناب و بى آميغ، از گناهان، پاك باشد و هيچ كس، حقّى بر گردن او نداشته باشد كه از وى مطالبه كند، در تعقيبات نمازهاى پنجگانه، دوازده مرتبه، شناسۀ خدا، يعنى سورۀ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را بخواند. سپس دستانش را بگشايد و بگويد: "بار خدايا! به حقّ نام نهفته و اندوخته و پاك و پاكيزه و خجسته ات، از تو درخواست مى كنم. به حقّ نام بزرگ و سلطنت ديرينت، از تو درخواست مى كنم، اى بخشندۀ عطايا! اى آزاد كنندۀ اسيران! اى رهانندۀ بندگان از آتش! بر محمّد و خاندان محمّد، درود فرست و مرا از آتش، بِرَهان و از دنيا، در امن و امان بِبَر، به سلامتْ وارد بهشتم كن و آغاز دعايم را رستگارى، ميانه اش را
الدُّنيا آمِناً، وأدخِلنِي الجَنَّةَ سالِماً، وَاجعَل دُعائي أوَّلَهُ فَلاحاً وأوسَطَهُ نَجاحاً وآخِرَهُ صَلاحاً، إنَّكَ أنتَ عَلّامُ الغُيوبِ.
ثُمَّ قالَ عليه السلام: هذا مِنَ المُخَبَّياتِ(1)مِمّا عَلَّمَني رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله، وأمَرَني أن اعَلِّمَهُ الحَسَنَ وَالحُسَينَ.(2)
و - السَّلامَةُ فِي السَّفَرِ
641 رسول اللّه صلى الله عليه و آله عن جبرئيل عليه السلام: مَن أرادَ سَفَراً فَأَخَذَ بِعِضادَتَي مَنزِلِهِ، فَقَرَأَ إحدى عَشرَةَ مَرَّةً «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» كانَ اللّهُ لَهُ حارِساً حَتّى يَرجِعَ.(3)
642 الإمام الصادق عليه السلام: مَن قَرَأَ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» حينَ يَخرُجُ مِن مَنزِلِهِ عَشرَ مَرّاتٍ لَم يَزَل في حِفظِ اللّهِ عز و جل وكِلاءَتِهِ حَتّى يَرجِعَ إلى مَنزِلِهِ.(4)
643 الإمام الكاظم عليه السلام - لصبّاح الحذّاء -: يا صَبّاحُ! لَو كانَ الرَّجُلُ مِنكُم إذا أرادَ سَفَراً قامَ عَلى بابِ دارِهِ تِلقاءَ وَجهِهِ الَّذي يَتَوَجَّهُ لَهُ، فَقَرَأَ الحَمدَ أمامَهُ وعَن يَمينِهِ وعَن شِمالِهِ، وَالمُعَوِّذَتَينِ أمامَهُ وعَن يَمينِهِ وعَن شِمالِهِ، و «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» أمامَهُ وعَن يَمينِهِ وعَن شِمالِهِ، وآيَةَ الكُرسِيِّ أمامَهُ وعَن يَمينِهِ وعَن شِمالِهِ، ثُمَّ قالَ: اللّهُمَّ احفَظني وَاحفَظ ما مَعي وسَلِّمني وسَلِّم ما مَعي وبَلِّغني وبَلِّغ ما مَعي بِبَلاغِكَ الحَسَنِ الجَميلِ، لَحَفِظَهُ اللّهُ وحَفِظَ ما مَعَهُ وسَلَّمَهُ وسَلَّمَ ما مَعَهُ، وبَلَّغَهُ وبَلَّغَ ما مَعَهُ، أما رَأَيتَ الرَّجُلَ يُحفَظُ ولا يُحفَظُ ما مَعَهُ، ويَبلُغُ ولا يَبلُغُ ما مَعَهُ، ويَسلَمُ ولا يَسلَمُ ما مَعَهُ؟(5)9.
1) . المخبّيات: أي المستورات التي لم تظهر لكلّ أحد (مجمع البحرين: ج 1 ص 487 «خبأ»).
2) . معاني الأخبار: ص 140 ح 1، فلاح السائل: ص 300 ح 201، تهذيب الأحكام: ج 2 ص 108 ح 410، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 1 ص 324 ح 949 كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 86 ص 25 ح 26.
3) . الدعوات: ص 294 ح 50، بحار الأنوار: ج 92 ص 351 ح 23.
4) . الكافي: ج 2 ص 542 ح 8، عدّة الداعي: ص 281 كلاهما عن عمر بن يزيد، بحار الأنوار: ج 92 ص 351 ح 22.
5) . الكافي: ج 2 ص 543 ح 11 و ج 4 ص 283 ح 1، تهذيب الأحكام: ج 5 ص 49 ح 153، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 2 ص 271 ح 2514، المحاسن: ج 2 ص 88 ح 1233، بحار الأنوار: ج 76 ص 345 ح 29.
كاميابى و پايانش را صلاح و به درستى، قرار ده، كه به راستى تو داناى نهان هايى"».
سپس فرمود: «اين، از جمله رازهاى نهانى اى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به من آموخت و فرمود كه آن را به حسن و حسين نيز بياموزم».
641 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله - به نقل از جبرئيل عليه السلام -: هر كس خواست سفر كند، دو چارچوبۀ درِ خانه اش را بگيرد و يازده مرتبه سورۀ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را بخوانَد. خدا، نگهبان اوست تا برگردد.
642 امام صادق عليه السلام: هر كس هنگام خارج شدن از خانه اش، ده مرتبه سورۀ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را بخواند، پيوسته در پناه و حمايت خداوند عز و جل خواهد بود تا آن كه به خانه اش برگردد.
643 امام كاظم عليه السلام - خطاب به صبّاح حَذّا -: اى صبّاح! هر گاه يكى از شما خواست به سفر برود، اگر بر درِ خانه اش، رو به سَمتى كه مى خواهد برود، بِايستد و سورۀ حمد را از پيشِ رو و از سمت راست و چپش، و نيز مُعوّذتين (سوره هاى ناس و فلق) را از پيشِ رو و از سمت راست و چپش، و همچنين سورۀ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را از پيشِ رو و از سمت راست و چپش، و آية الكرسى را هم از پيشِ رو و از سمت راست و چپش بخوانَد و سپس بگويد:
«بار خدايا! مرا و آنچه را با من است، حفظ فرما. مرا و آنچه را با من است، به سلامت دار، و مرا و آنچه را با من است، با رسانندگى نيكو و زيبايت، [به مقصد] برسان»، هر آينه، خداوند، او و هر آنچه را همراه اوست، حفظ مى كند، و او و هر آنچه را همراه اوست، به سلامت مى دارد، و او و هر آنچه را كه همراه اوست، [به مقصد] مى رسانَد. آيا ديده اى كه [گاه] شخص، خودش محفوظ مى مانَد؛ امّا آنچه با اوست، محفوظ نمى مانَد؟ يا خودش مى رسد؛ امّا آنچه با اوست، نمى رسد؟ يا خودش سالم مى مانَد؛ ليكن آنچه با اوست، به سلامت نمى مانَد؟
ز - دَفعُ شَرِّ السُّلطانِ الجائِرِ
644 الإمام الصادق عليه السلام - لِلمُفَضَّلِ بنِ عُمَرَ -: احتَجِز مِنَ النّاسِ كُلِّهِم بِ «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» وبِ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» . اقرَأها عَن يَمينِكَ وعَن شِمالِكَ ومِن بَينَ يَدَيكَ ومِن خَلفِكَ ومِن فَوقِكَ ومِن تَحتِكَ، فَإِذا دَخَلتَ عَلى سُلطانٍ جائِرٍ فَاقرَأها حينَ تَنظُرُ إلَيهِ ثَلاثَ مَرّاتٍ، وَاعقِد بِيَدِكَ اليُسرى، ثُمَّ لا تُفارِقها حَتّى تَخرُجَ مِن عِندِهِ.(1)
ح - النُّصرَةُ عَلَى الأَعداءِ
645 الإمام الحسين عليه السلام: قالَ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام: رَأَيتُ الخِضرَ عليه السلام فِي المَنامِ قَبلَ بَدرٍ بِلَيلَةٍ، فَقُلتُ لَهُ: عَلَّمني شَيئاً انصَرُ بِهِ عَلَى الأَعداءِ، فَقالَ: قُل: «يا هُوَ يا مَن لا هُوَ إلّاهُوَ».
فَلَمّا أصبَحتُ قَصَصتُها عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَقالَ لي: «يا عَلِيُّ، عُلِّمتَ الاِسمَ الأَعظَمَ»، فَكانَ عَلى لِساني يَومَ بَدرٍ.
وإنَّ أميرَ المُؤمِنينَ عليه السلام قَرَأَ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» ، فَلَمّا فَرَغَ قالَ: يا هُوَ، يا مَن لا هُوَ إلّا هُوَ، اغفِر لي وَانصُرني عَلَى القَومِ الكافِرينَ.
وكانَ عَلِيٌّ عليه السلام يَقولُ ذلِكَ يَومَ صِفّينَ وهُوَ يُطارِدُ، فَقالَ لَهُ عَمّارُ بنُ ياسِرٍ: يا أميرَالمُؤمِنينَ، ما هذِهِ الكِناياتُ؟ قالَ: اسمُ اللّهِ الأَعظَمُ وعِمادُ التَّوحيدِ: اللّهُ(2)لا إلهَ إلّا هُوَ، ثُمَّ قَرَأَ: «شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ»(3)وآخِرَ الحَشرِ، ثُمَّ نَزَلَ فَصَلّى أربَعَ رَكَعاتٍ قَبلَ الزَّوالِ.(4)3.
1) . الكافي: ج 2 ص 624 ح 20، عدّة الداعي: ص 275 و فيه «احتجب» بدل «احتجز» وكلاهما عن مفضّل بن عمر، بحار الأنوار: ج 92 ص 351 ح 22.
2) . في المصدر: «للّه»، وما أثبتناه هو الصواب كما في مجمع البيان وبحار الأنوار.
3) . آل عمران: 18.
4) . التوحيد: ص 89 ح 2، مجمع البيان: ج 10 ص 860 كلاهما عن الإمام الباقر عن أبيه عليهما السلام، بحار الأنوار: ج 93 ص 232 ح 3.
644 امام صادق عليه السلام - خطاب به مُفضّل بن عمر -: خويشتن را از [گزند] همۀ مردم، در پناه «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» و «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» در آور. آنها را به سمت راستت و به سمت چپت و به پيشِ رويت و به پشت سرت و به بالاى سرت و پايين پايت بخوان، و هر گاه بر فرمان رواى ستمگرى وارد شدى، همين كه نگاهت به او افتاد، سه مرتبه آنها را بخوان و با دست چپت بشمار و از خواندن آنها، دست بر مدار [يا انگشتانت را كه براى شمردن بسته بودى، مگشاى] تا از نزدش خارج شوى.
645 امام حسين عليه السلام: امير مؤمنان عليه السلام فرمود: «يك شب قبل از بدر، خضر عليه السلام را در خواب ديدم. به او گفتم: چيزى به من تعليم ده كه با آن بر دشمنان، پيروز شوم.
فرمود: بگو: "اى او! اى آن كه اويى جز او نيست!".
صبح كه شد، آن را براى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل كردم. به من فرمود: "اى على! اسم اعظم، به تو تعليم داده شده است".
پس در روز بدر، اين جمله، پيوسته بر زبانم بود».
امير مؤمنان عليه السلام سورۀ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را خواند و چون تمام كرد، فرمود: «اى او! اى آن كه اويى جز او نيست! مرا بيامرز و بر گروه كافران، پيروزم گردان».
على عليه السلام در جنگ صِفّين [نيز] اين جملات را مى گفت و حمله مى كرد. عمّار بن ياسر به ايشان گفت: اى امير مؤمنان! اين اشارات چيست؟
فرمود: «اسم اعظم خدا و ستونِ توحيد است: اللّه لا إله إلّاهو».
سپس آيۀ «شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ» و آخر سورۀ حشر را خواند. آن گاه، پياده شد و پيش از زوال، چهار ركعت نماز به جا آورد.
ط - الكِفايَةُ مِن كُلِّ شَيءٍ
646 رسول اللّه صلى الله عليه و آله - لِعَبدِ اللّهِ بنِ خُبَيبٍ -: «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» وَالمُعَوِّذَتَينِ حينَ تُمسي وتُصبِحُ ثَلاثَ مَرّاتٍ تَكفيكَ مِن كُلِّ شَيءٍ.(1)
ى - دُخولُ الجَنَّةِ
647 رسول اللّه صلى الله عليه و آله - لِرَجُلٍ مِنَ الأَنصارِ كانَ يَقرَأُ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» في جَميعِ صَلَواتِهِ -:
حُبُّكَ إيّاها أدخَلَكَ الجَنَّةَ.(2)
648 عنه صلى الله عليه و آله: مَن قَرَأَ: «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» في كُلِّ يَومٍ خَمسينَ مَرَّةً نودِيَ يَومَ القِيامَةِ مِن قَبرِهِ:
قُم يا مادِحَ اللّهِ فَادخُلِ الجَنَّةَ.(3)
ك - بَرَكاتُ قِراءَتِها عِندَ النَّومِ
649 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَن قَرَأَ: «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» مِئَةَ مَرَّةٍ حينَ يَأخُذُ مَضجَعَهُ، غُفِرَ لَهُ ذُنوبُ خَمسينَ سَنَةً.(4)3.
1) . سنن الترمذي: ج 5 ص 568 ح 3575، سنن النسائي: ج 8 ص 250، تهذيب الكمال: ج 14 ص 452 الرقم 3243، اسد الغابة: ج 3 ص 224 الرقم 2918 كلّها عن عبد اللّه بن خبيب، كنز العمّال: ج 1 ص 587 ح 2670.
2) . صحيح البخاري: ج 1 ص 269 ح 741، سنن الترمذي: ج 5 ص 170 ح 2901، مسند ابن حنبل: ج 4 ص 283 ح 12435، سنن الدارمي: ج 2 ص 917 ح 3310، المنتخب من مسند عبد بن حميد: ص 390 ح 1306 كلّها عن أنس، كنز العمّال: ج 1 ص 601 ح 2740.
3) . بحار الأنوار: ج 92 ص 353 ح 23 نقلاً عن الدرّ المنثور عن جابر بن عبد اللّه.
4) . الكافي: ج 2 ص 620 ح 4 عن طلحة بن عبداللّه عن الإمام الصادق عليه السلام، التوحيد: ص 95 ح 12 عن عيسى بن عبداللّه عن أبيه عن جدّه، ثواب الأعمال: ص 156 ح 5 عن عيسى بن عبداللّه عن أبيه عن جدّه عن الإمام عليّ عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله، مكارم الأخلاق: ج 2 ص 44 ح 2100، الأمالي للصدوق: ص 64 ح 27 عن عيسى بن عبداللّه عن أبيه عن جدّه عن آبائه عنه صلى الله عليه و آله، روضة الواعظين: ص 341 وليس فيهما «مئة مرّة»، بحار الأنوار: ج 92 ص 348 ح 13.
646 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله - خطاب به عبد اللّه بن خُبَيب -: سه مرتبه خواندن سورۀ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» و معوّذتين (سوره هاى فلق و ناس) در هر صبح و شام، تو را از هر چيزى، كفايت [و محافظت] مى كند.
0
647 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله - خطاب به مردى از انصار كه سورۀ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را در همۀ نمازهايش مى خواند -: عشق تو به آن، تو را به بهشت مى بَرَد.
648 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس سورۀ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را در هر روز، پنجاه مرتبه بخوانَد، روز قيامت، از قبرش به او ندا داده مى شود كه: «برخيز - اى ستايندۀ خدا - و به بهشت وارد شو».
649 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس هنگامى كه به بسترش مى رود، سورۀ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را صد مرتبه بخوانَد، گناهان پنجاه سال، از او آمرزيده مى شود.
650 عنه صلى الله عليه و آله: مَن أرادَ أن يَنامَ عَلى فِراشِهِ، فَنامَ عَلى يَمينِهِ، ثُمَّ قَرَأَ: «قُل هُوَ اللّهُ أحَدٌ» مِئَةَ مَرَّةٍ، فَإِذا كانَ يَومُ القِيامَةِ يَقولُ لَهُ الرَّبُّ: يا عَبدِي، ادخُل عَلى يَمينِكَ الجَنَّةَ.(1)
651 الإمام عليّ عليه السلام: مَن قَرَأَ: «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» حينَ يَأخُذُ مَضجَعَهُ، وَكَّلَ اللّهُ عز و جل بِهِ خَمسينَ ألفَ مَلَكٍ يَحرُسونَهُ لَيلَتَهُ.(2)
652 عنه عليه السلام: دَعاني رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَقالَ: يا عَلِيُّ، إذا أخَذتَ مَضجَعَكَ فَعَلَيكَ بِالاِستِغفارِ، وَالصَّلاةِ عَلَيَّ، وقُل: سُبحانَ اللّهِ وَالحَمدُ للّهِِ ولا إلهَ إلَّااللّهُ وَاللّهُ أكبَرُ، ولا حَولَ ولا قُوَّةَ إلّابِاللّهِ العَلِيِّ العَظيمِ، وأكثِر مِن قِراءَةِ: «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» ؛ فَإِنَّها نورُ القُرآنِ، وعَلَيكَ بِقَراءَةِ آيَةِ الكُرسِيِّ؛ فَإِنَّ في كُلِّ حَرفٍ مِنها ألفَ بَرَكَةٍ وألفَ رَحمَةٍ.(3)
653 الإمام الصادق عليه السلام: مَن قَرَأَ إذا أوى إلى فِراشِهِ: «قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ» و «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» كَتَبَ اللّهُ عز و جل لَهُ بَراءَةً مِنَ الشِّركِ.(4)
654 عنه عليه السلام: اقرَأ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» و «قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ» عِندَ مَنامِكَ؛ فَإِنَّها بَراءَةٌ مِنَ الشِّركِ و «قُلْ هُوَ اللّهُ» نِسبَةُ الرَّبِّ.(5)
655 الكافي: عن يحيى الحلبي عن أبي أسامة قالَ: سَمِعتُ أبا عَبدِ اللّهِ عليه السلام يَقولُ: مَن قَرَأَ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» مِئَةَ مَرَّةٍ حينَ يَأخُذُ مَضجَعَهُ غُفِرَ لَهُ ما عَمِلَ قَبلَ ذلِكَ خَمسينَ2.
1) . سنن الترمذي: ج 5 ص 168 ح 2898، شعب الإيمان: ج 2 ص 508 ح 2549، تفسير القرطبي: ج 20 ص 249، تفسير ابن كثير: ج 8 ص 554 كلّها عن أنس، كنز العمّال: ج 15 ص 331 ح 41266.
2) . الخصال: ص 631 ح 10 عن أبي بصير و محمّد بن مسلم عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم السلام، تحف العقول: ص 120، مكارم الأخلاق: ج 2 ص 45 ح 2105، عدّة الداعي: ص 279، بحار الأنوار: ج 10 ص 109.
3) . الدعوات: ص 84 ح 114، بحار الأنوار: ج 76 ص 220 ح 31.
4) . الكافي: ج 2 ص 626 ح 23، تهذيب الأحكام: ج 2 ص 116 ح 437، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 1 ص 470 ح 1353 كلّها عن عبد اللّه بن سنان، مكارم الأخلاق: ج 2 ص 43 ح 2098 كلّها نحوه.
5) . تهذيب الأحكام: ج 2 ص 116 ح 437، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 1 ص 470 ح 1353 كلاهما عن عبد اللّه بن سنان، بحار الأنوار: ج 76 ص 195 ح 12.
650 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس چون خواست در بسترش بخوابد، بر سمت راست خود بخوابد و صد مرتبه سورۀ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را بخواند، روز قيامت، پروردگار به او مى فرمايد: «اى بندۀ من! از سمت راستت، وارد بهشت شو».
651 امام على عليه السلام: هر كس هنگامى كه در بسترش قرار مى گيرد، سورۀ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را بخواند، خداوند عز و جل پنجاه هزار فرشته بر او مى گمارد كه آن شب، از او پاسدارى كنند.
652 امام على عليه السلام: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مرا فرا خوانْد و فرمود: «اى على! هر گاه در بسترت قرار گرفتى، زبان به آمرزش خواهى و درود فرستادن بر من بگشا و بگو: «سبحان اللّه و الحمد للّه و لا إله إلّااللّه و اللّه أكبر، و لا حول و لا قوّة إلّابِاللّه العلىّ العظيم»، و سورۀ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را بسيار بخوان؛ چرا كه نور قرآن است، و بر تو باد خواندن "آية الكرسى"؛ زيرا در هر حرف آن، هزار بركت و هزار رحمت است».
653 امام صادق عليه السلام: هر كس هنگامى كه در بسترش قرار مى گيرد، سورۀ «قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ» و «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را بخوانَد، خداوند عز و جل براى او، بيزارى از شرك را مى نويسد.
654 امام صادق عليه السلام: در هنگام خوابيدن، سوره هاى «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» و «قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ» را بخوان؛ زيرا اين، بيزارى از شرك است و «قُلْ هُوَ اللّهُ» ، شناسۀ خداست.
655 الكافى: يحيى حلبى، از ابو اسامه، از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه فرمود: «هر كس هنگامى كه به رخت خوابش مى رود، صد مرتبه سورۀ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را بخوانَد، گناهانى را كه تا پنجاه سال قبل مرتكب شده، آمرزيده مى شود».
عاماً، وقالَ يَحيى: فَسَأَلتُ سَماعَةَ عَن ذلِكَ فَقالَ: حَدَّثَني أبو بَصيرٍ قالَ: سَمِعتُ أبا عَبدِاللّهِ عليه السلام يَقولُ ذلِكَ، وقالَ: يا أبا مُحَمَّدٍ، أما إنَّكَ إن جَرَّبتَهُ وَجَدتَهُ سَديداً.(1)
656 الإمام الصادق عليه السلام: مَن أوى إلى فِراشِهِ فَقَرَأَ: «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» إحدى عَشَرَةَ مَرَّةً حَفِظَهُ اللّهُ في دارِهِ، وفي دُوَيراتٍ حَولَهُ.(2)
657 عنه عليه السلام: مَن قَرَأَ: «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» إحدى عَشرَةَ مَرَّةً، حينَ يَأوي إلى فِراشِهِ، غَفَرَ اللّهُ لَهُ ذَنبَهُ، وشَفَعَ في جيرانِهِ، فَإِن قَرَأَها مِائَةَ مَرَّةٍ، غَفَرَ ذَنبَهُ فيما يَستَقبِلُ خَمسينَ سَنَةً.(3)
658 الإمام الكاظم عليه السلام: ما مِن أحَدٍ في حَدِّ الصِّبا يَتَعَهَّدُ في كُلِّ لَيلَةٍ قِراءَةَ: «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ» و «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النّاسِ» كُلَّ واحِدَةٍ ثَلاثَ مَرّاتٍ، و «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» مِئَةَ مَرَّةٍ فَإِن لَم يَقدِر فَخَمسينَ، إلاّ صَرَفَ اللّهُ عز و جل عَنهُ كُلَّ لَمَمٍ(4)أو عَرَضٍ(5)مِن أعراضِ الصِّبيانِ، وَالعُطاشَ، وفَسادَ المَعِدَةِ، وبُدورَ الدَّمِ، أبَداً ما تُعوهِدَ بِهذا حَتّى يَبلُغَهُ الشَّيبُ، فَإِن تَعَهَّدَ نَفسَهُ بِذلِكَ أو تُعوهِدَ كانَ مَحفوظاً إلى يَومِ يَقبِضُ اللّهُ عز و جل نَفسَهُ(6).
ل - جَوامِعُ مِن خواصّها وآثارِها
659 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَن قَرَأَ «قُل هُوَ اللّهُ أحَدٌ» مَرَّةً بورِكَ عَلَيهِ، فَإِن قَرَأَها مَرَّتَينِ بورِكَ عَلَيهِ6.
1) . الكافي: ج 2 ص 539 ح 15.
2) . ثواب الأعمال: ص 156 ح 7، مكارم الأخلاق: ج 2 ص 187 ح 2509، جامع الأخبار: ص 124 ح 234 كلّها عن قيس بن الربيع، بحار الأنوار: ج 76 ص 201 ح 15.
3) . فلاح السائل: ص 478 ح 325 عن أبي بصير، بحار الأنوار: ج 76 ص 205.
4) . اللَّمَمُ: طرفٌ من الجنون يلمّ بالإنسان (النهاية: ج 4 ص 272 «لمم»).
5) . عُرِضَ له: أي عَرَضَ له الجِنَّ أو أصابه منهم مسّ (النهاية: ج 3 ص 211 «عرض»).
6) . الكافي: ج 2 ص 623 ح 17 عن سليمان الجعفري، تفسير نور الثقلين: ج 5 ص 702 ح 26.
يحيى مى گويد: اين مطلب را از سَماعه پرسيدم. گفت: ابو بصير، برايم حديث كرد و گفت: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه اين را فرمود و افزود: «اى ابو محمّد! اگر تجربه اش كنى، آن را درست خواهى يافت».
656 امام صادق عليه السلام: هر كس هنگام قرار گرفتن در بسترش، يازده مرتبه سورۀ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را بخوانَد، خداوند، او را در اتاقش و در اتاقك هاى اطرافش، محافظت مى كند.
657 عنه عليه السلام: هر كس هنگامى كه به بسترش مى رود، يازده مرتبه سورۀ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را بخوانَد، خداوند، گناهانش را مى آمرزد و براى همسايگان خود، شفاعت مى كند، و اگر صد مرتبه آن را بخوانَد، گناهان پنجاه سال آيندۀ او را مى آمرزد.
658 امام كاظم عليه السلام: هر كس از همان دوران كودكى بر عهده بگيرد كه هر شب، هر يك از سوره هاى «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ» و «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النّاسِ» را سه مرتبه و «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را صد مرتبه و اگر نتوانست، پنجاه مرتبه بخواند، خداوند عز و جل هر گونه ديوانگى يا حوادثى را كه براى كودكان رُخ مى دهد، و مرض تشنگى و خرابىِ معده و فشار خون را، تا زمانى كه بر آن مداومت ورزد تا به پيرى رسد، از او دور مى گردانَد، و اگر خود به خواندن آن متعهّد باشد يا ديگرى او را بر آن وادار كند، تا روزى كه خداوند عز و جل جانش را مى ستانَد، محفوظ خواهد بود.
659 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس سورۀ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را يك بار بخواند، به او بركت داده مى شود، و هر كس آن را دو بار بخواند، به او و خانواده اش بركت داده مى شود، و
وعَلى أهلِهِ، فَإِن قَرَأَها ثَلاثاً بورِكَ عَلَيهِ وعَلى أهلِهِ وعَلى جيرانِهِ.(1)
660 عنه صلى الله عليه و آله: مَن قَرَأَ: «قُل هُوَ اللّهُ أحَدٌ» مِئَةَ مَرَّةٍ فِي الصَّلاةِ أو غَيرِها، كَتَبَ اللّهُ لَهُ بَراءَةً مِنَ النّارِ.(2)
661 عنه صلى الله عليه و آله: مَن قَرَأَ: «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» ثَلاثينَ مَرَّةً، كَتَبَ اللّهُ لَهُ بَراءَةً مِنَ النّارِ، وأماناً مِنَ العَذابِ، وَالأَمانَ يَومَ الفَزَعِ الأَكبَرِ.(3)
662 السنن الكبرى عن أنس: نَزَلَ جَبرائيلُ عليه السلام فَقالَ: يا مُحَمَّدُ، ماتَ مُعاوِيَةُ بنُ مُعاوِيَةَ المُزَنِيُّ، أفَتُحِبُّ أن تُصَلِّيَ عَلَيهِ؟ قالَ: نَعَم، قالَ: فَضَرَبَ جَبرائيلُ عليه السلام بِجَناحِهِ، فَلَم تَبقَ شَجَرَةٌ ولا أكَمَةٌ(4)إلّاتَضَعضَعَت، ورُفِعَ لَهُ سَريرُهُ حَتّى نَظَرَ إلَيهِ، وصَلّى عَلَيهِ وخَلفَهُ صَفّانِ مِنَ المَلائِكَةِ كُلُّ صَفٍّ سَبعونَ ألفَ مَلَكٍ، فَقالَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله لِجَبرائيلَ عليه السلام: يا جَبرائيلُ، بِما نالَ هذِهِ المَنزِلَةَ؟
فَقالَ: بِحُبِّهِ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» وقِراءَتِهِ إيّاها جائِياً وذاهِباً وقائِماً وقاعِداً.(5)
663 الإمام الصادق عليه السلام: إنَّ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله صَلّى عَلى سَعدِ بنِ مُعاذٍ فَقالَ: لَقَد وافى مِنَ المَلائِكَةِ سَبعونَ ألفاً وفيهِم جَبرَئيلُ عليه السلام يُصَلّونَ عَلَيهِ، فَقُلتُ لَهُ: يا جَبرَئيلُ بِما يَستَحِقُّ1.
1) . تاريخ دمشق: ج 15 ص 190 ح 3729، الدرّ المنثور: ج 8 ص 676 نقلاً عن كتاب الفضائل للحافظ أبي محمّد السمرقندي وكلاهما عن أنس، كنز العمّال: ج 1 ص 600 ح 2738؛ الكافي: ج 2 ص 619 ح 1 عن محمّد بن مروان عن الإمام الباقر عليه السلام، مجمع البيان: ج 10 ص 854 عن أنس، بحار الأنوار: ج 92 ص 355 ح 23.
2) . المعجم الكبير: ج 18 ص 331 ح 852 عن ابن الديلمي، كنز العمّال: ج 1 ص 585 ح 2660.
3) . بحار الأنوار: ج 92 ص 356 ح 23 نقلاً عن الدرّ المنثور عن أنس.
4) . الأَكَمَةُ: تلّ، وقيل: هو ما اجتمع من الحجارة في مكان واحد وربّما غلظ (المصباح المنير: ص 18 «أكم»).
5) . السنن الكبرى: ج 4 ص 84 ح 7033، المعجم الكبير: ج 19 ص 429 ح 1040 بزيادة «وعلى كلّ حال» في آخره، كنز العمّال: ج 1 ص 601 ح 2741.
هر كس سه بار آن را بخوانَد، به او و خانواده اش و همسايگانش، بركت داده مى شود.
660 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس سورۀ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را صد مرتبه در نماز يا غير نماز بخوانَد، خداوند، بَرات از آتش را برايش مى نويسد.
661 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس سورۀ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را سى مرتبه بخوانَد، خداوند، بَرات از آتش و امان از عذاب و ايمنى در آن روز هراس بزرگ را برايش مى نويسد.
662 السنن الكبرى - به نقل از انَس -: جبرئيل عليه السلام فرود آمد و گفت: اى محمّد! معاوية بن معاويۀ مُزَنى در گذشت. آيا دوست دارى كه بر او نماز بخوانى؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «آرى».
جبرئيل عليه السلام بال خود را بر زمين زد. هر آنچه درخت و تپّه بود، صاف شدند و تابوت معاويه، براى ايشان بالا آورده شد، به طورى كه آن را ديد و بر آن، نماز خواند و دو صف از فرشتگان - كه هر صف آن، هفتاد هزار فرشته بود -، پشتِ سرش نماز خواندند. پس پيامبر صلى الله عليه و آله به جبرئيل عليه السلام فرمود: «اى جبرئيل! به چه سبب، او به چنين منزلتى رسيد؟».
جبرئيل عليه السلام گفت: به سبب عشقش به سورۀ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» ، و اين كه در حال رفتن و آمدن، و ايستاده و نشسته، آن را مى خوانْد.
663 امام صادق عليه السلام: پيامبر صلى الله عليه و آله بر جنازۀ سعد بن مُعاذ، نماز خواند و سپس فرمود: «هفتاد هزار فرشته - كه جبرئيل عليه السلام نيز در ميان آنها بود -، بر جنازۀ او نماز خواندند. به
صَلاتَكُم عَلَيهِ؟ فَقالَ: بِقِراءَتِهِ: «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» قائِماً وقاعِداً وراكِباً وماشِياً وذاهِباً وجائِياً.(1)
6/ 3
خَواصُّ سورَةِ البَقَرَةِ
الف - البَرَكَةُ
664 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: اقرَؤوا سورَةَ البَقَرَةِ؛ فَإِنَّ أخذَها بَرَكَةٌ، وتَركَها حَسرَةٌ، ولا تَستَطيعُهَا البَطَلَةُ(2).(3)
665 عنه صلى الله عليه و آله: تَعَلَّمُوا البَقَرَةَ؛ فَإِنَّ تَعليمَها بَرَكَةٌ، وتَركَها حَسرَةٌ، ولا يَستَطيعُهَا البَطَلَةُ.(4)
ب - طَردُ الشَّيطانِ
666 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: إنَّ البَيتَ الَّذي تُقرَأُ فيهِ البَقَرَةُ لا يَدخُلُهُ الشَّيطانُ.(5)
667 عنه صلى الله عليه و آله: لا تَجعَلوا بُيوتَكُم مَقابِرَ(6)إنَّ الشَّيطانَ يَنفِرُ مِنَ البَيتِ الَّذي تُقرَأُ فيهِ).
1) . الكافي: ج 2 ص 622 ح 13 عن السكوني، التوحيد: ص 95 ح 13، ثواب الأعمال: ص 156 ح 6، الأمالي للطوسي: ص 437 ح 975، الأمالي للصدوق: ص 480 ح 645 وفيهما «تسعون ألف ملك» بدل «سبعون ألفاً» وكلّها عن السكوني عن الإمام الصادق عن أبيه عليهما السلام، الدعوات: ص 216 ح 584 عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم السلام، بحار الأنوار: ج 22 ص 109 ح 72.
2) . البَطَلَةُ: قيل هم السَّحَرَة (النهاية: ج 1 ص 136 «بطل»).
3) . صحيح مسلم: ج 1 ص 553 ح 252، مسند ابن حنبل: ج 8 ص 281 ح 22255، السنن الكبرى: ج 2 ص 554 ح 4056، المعجم الأوسط: ج 1 ص 150 ح 468 كلّها عن أبي امامة، المعجم الكبير: ج 11 ص 249 ح 11844 عن ابن عبّاس وفيه «تعلموا» بدل «اقرؤوا»، كنز العمّال: ج 1 ص 564 ح 2544.
4) . مسند ابن حنبل: ج 8 ص 273 ح 22219، المستدرك على الصحيحين: ج 1 ص 752 ح 2071 كلاهما عن أبي امامة، سنن الدارمي: ج 2 ص 907 ح 3268 عن بريدة، المعجم الأوسط: ج 8 ص 344 ح 8823 عن أبي هريرة، كنز العمّال: ج 1 ص 571 ح 2578.
5) . سنن الترمذي: ج 5 ص 157 ح 2877 عن أبي هريرة، كنز العمّال: ج 1 ص 561 ح 2524.
6) . أي لا تجعلوها لكم كالقبور فلا تصلوا فيها، لأنّ العبد إذا مات وصار في قبره لم يُصَلِّ (النهاية: ج 4 ص 4 «قبر»).
جبرئيل گفتم: اى جبرئيل! به چه سبب، سزاوار آن شد كه شما بر او نماز بخوانيد؟
گفت: بدان سبب كه سورۀ «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» را ايستاده و نشسته، و سواره و پياده، و در رفتن و آمدن مى خوانْد».
664 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: سورۀ بقره را بخوانيد؛ زيرا فرا گرفتن آن، [مايۀ] بركت و رها كردنش، [موجب] حسرت است و ساحران (شياطين/باطل گرايان) از پسِ آن بر نمى آيند.
665 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: سورۀ بقره را بياموزيد؛ زيرا آموختن آن، [مايۀ] بركت و رها كردنش، موجب حسرت است و ساحران، از پسِ آن بر نمى آيند.
666 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: خانه اى كه در آن سورۀ بقره خوانده شود، شيطان، داخل آن نمى شود.
667 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: خانه هايتان را گورستان نكنيد.(1)شيطان، از خانه اى كه سورۀ بقره در آن خوانده شود، مى گريزد.
1) . يعنى مانند گورستان ها، خاموش و تهى از قرائت قرآن و نماز نباشد.
سورَةُ البَقَرَةِ.(1)
668 عنه صلى الله عليه و آله: إنَّ الشَّيطانَ يَفِرُّ مِنَ البَيتِ أن يَسمَعَ سورَةَ البَقَرَةِ تُقرَأُ فيهِ.(2)
669 عنه صلى الله عليه و آله: إنَّ اللّهَ كَتَبَ كِتاباً قَبلَ أن يَخلُقَ السَّماواتِ وَالأَرضَ بِأَلفَي عامٍ، أنزَلَ مِنهُ آيَتَينِ خَتَمَ بِهِما سورَةَ البَقَرَةِ، لا يُقرَآنِ في دارٍ ثَلاثَ لَيالٍ فَيَقرَبُها شَيطانٌ.(3)
670 عنه صلى الله عليه و آله: إنّ لِكُلِّ شَيءٍ سَناماً، وإنَّ سَنامَ القُرآنِ سورَةُ البَقَرَةِ، مَن قَرَأَها في بَيتِهِ لَيلاً لَم يَدخُلِ الشَّيطانُ بَيتَهُ ثَلاثَ لَيالٍ، ومَن قَرَأَها نَهاراً لَم يَدخُلِ الشَّيطانُ بَيتَهُ ثَلاثَةَ أيّامٍ.(4)
ج - الَّنوادِرُ
671 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: اقرَؤوا سورَةَ البَقَرَةِ في بُيوتِكُم ولا تَجعَلوها قُبوراً، مَن قَرَأَ سورَةَ البَقَرَةِ تُوِّجَ بِتاجٍ فِي الجَنَّةِ.(5)
672 عنه صلى الله عليه و آله: اقرَؤُوا الزَّهراوَينِ البَقَرَةَ وسورَةَ آلِ عِمرانَ؛ فَإِنَّهُما تَأتيانِ يَومَ القِيامَةِ كَأَنَّهُما0.
1) . صحيح مسلم: ج 1 ص 539 ح 212، السنن الكبرى للنسائي: ج 5 ص 13 ح 8015، صحيح ابن حبّان: ج 3 ص 62 ح 783، موارد الظمآن: ص 166 ح 935 كلاهما نحوه وكلّها عن أبي هريرة.
2) . مسند ابن حنبل: ج 3 ص 237 ح 8451 عن أبي هريرة، فضائل القرآن لأبي عبيد: ص 121 ح 9 عن أنس، الزهد لابن المبارك: ص 273 ح 791 عن الحسن نحوه.
3) . سنن الترمذي: ج 5 ص 160 ح 2882، سنن الدارمي: ج 2 ص 906 ح 3264، المستدرك على الصحيحين: ج 1 ص 750 ح 2065، شعب الإيمان: ج 2 ص 460 ح 2400 كلّها عن النعمان بن بشير، المعجم الكبير: ج 7 ص 285 ح 7146 عن شدّاد بن أوس، كنز العمّال: ج 1 ص 563 ح 2541.
4) . صحيح ابن حبّان: ج 3 ص 59 ح 780، المعجم الكبير: ج 6 ص 163 ح 5864، مسند أبي يعلى: ج 6 ص 507 ح 7516 كلّها عن سهل بن سعد، كنز العمّال: ج 1 ص 565 ح 2549؛ مجمع البيان: ج 1 ص 111 عن سهل بن سعد.
5) . شعب الإيمان: ج 2 ص 455 ح 2384 و 2385 عن الصلصال بن الدلهمس، كنز العمّال: ج 1 ص 562 ح 2530.
668 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: شيطان، از خانه اى كه در آن، صداى خوانده شدن سورۀ بقره را بشنود، فرار مى كند.
669 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: خداوند، دو هزار سال پيش از آن كه آسمان ها و زمين را بيافريند، كتابى نوشت و دو آيۀ پايانى سورۀ بقره را از آن كتاب، نازل كرد. اين دو آيه، در هر خانه اى سه شب خوانده شوند، شيطان به آن خانه نزديك نمى شود.
670 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر چيزى، قلّه اى دارد و قلّۀ قرآن، سورۀ بقره است. هر كس آن را شب در خانه اش بخوانَد، شيطان تا سه شب به خانۀ او وارد نمى شود، و هر كس آن را روز بخوانَد، شيطان تا سه روز به خانه اش وارد نمى شود.
671 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: سورۀ بقره را در خانه هايتان بخوانيد و آنها را گورستان نكنيد. هر كس سورۀ بقره را بخواند، در بهشت، تاج بر سرش مى نهند.
672 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: دو نورافشان: [سورۀ] بقره و سورۀ آل عمران را بخوانيد؛ زيرا اين دو
غَمامَتانِ، أو كَأَنَّهُما غَيايَتانِ(1)، أو كَأَنَّهُما فِرقانِ(2)مِن طَيرٍ صَوافَّ(3).(4)
673 سنن الترمذي عن أبي هريرة: بَعَثَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله بَعثاً وهُم ذو عَدَدٍ فَاستَقرَأَهُم، فَاستَقرَأَ كُلَّ رَجُلٍ مِنهُم ما مَعَهُ مِنَ القُرآنِ، فَأَتى عَلى رَجُلٍ مِنهُم مِن أحدَثِهِم سِنّاً، فَقالَ: ما مَعَكَ يا فُلانُ؟ قالَ: مَعي كَذا وكَذا وسورَةُ البَقَرَةِ، فَقالَ: أمَعَكَ سورَةُ البَقَرَةِ؟ قالَ: نَعَم.
قالَ: فَاذهَب فَأَنتَ أميرُهُم.(5)
6/ 4
خَواصُّ آيَةِ الكُرسِيِّ
الف - البَرَكَةُ
674 الدرّ المنثور عن عائشة: إنَّ رَجُلاً أتَى النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله، فَشَكا إلَيهِ أنَّ ما في بَيتِهِ مَمحوقٌ(6)مِنَ البَرَكَةِ، فَقالَ: أينَ أنتَ مِن آيَةِ الكُرسِيِّ؟ ما تُلِيَت عَلى طَعامٍ ولا إدامٍ إلّاأنمَى اللّهُ بَرَكَةَ ذلِكَ الطَّعامِ وَالإِدامِ.(7)
ب - دَفعُ الجِنِّ
675 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: أتاني جَبرَئيلُ فَقالَ: يا مُحَمَّدُ، إنَّ عِفريتاً مِنَ الجِنِّ يَكيدُكَ في مَنامِكَ؛ر.
1) . الغَيَايةُ: كلّ شيء أظلّ الإنسان فوق رأسه؛ كالسحابة وغيرها (النهاية: ج 3 ص 403 «غيا»).
2) . فِرقان: أي قطعتان (النهاية: ج 3 ص 440 «فرق»).
3) . صوافَّ: أي باسطاتٍ أجنحتَها في الطيران. والصوافّ: جمع صافّة (النهاية: ج 3 ص 38 «صفف»).
4) . صحيح مسلم: ج 1 ص 553 ح 252، مسند ابن حنبل: ج 8 ص 281 ح 22255 كلاهما عن أبي امامة، سنن الدارمي: ج 2 ص 907 ح 3268، المستدرك على الصحيحين: ج 1 ص 748 ح 2057 كلاهما عن بريدة وكلّها نحوه، كنز العمّال: ج 1 ص 564 ح 2544.
5) . سنن الترمذي: ج 5 ص 156 ح 2876، السنن الكبرى للنسائي: ج 5 ص 227 ح 8749، صحيح ابن حبّان: ج 6 ص 316 ح 2578، صحيح ابن خزيمة: ج 3 ص 5 ح 1509، المستدرك على الصحيحين: ج 1 ص 611 ح 1622 كلّها نحوه.
6) . مَحَقَهُ اللّهُ: أي ذهب ببركته (الصحاح: ج 4 ص 1553 «محق»).
7) . الدرّ المنثور: ج 2 ص 6 نقلاً عن أبي الحسن محمّد بن أحمد بن شمعون الواعظ في أماليه وابن النجّار.
در روز قيامت، چونان دو پارۀ ابر يا دو چتر يا همانند دو دسته پرندۀ بال گستر، مى آيند.
673 سنن الترمذى - به نقل از ابو هُرَيره -: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سپاه نسبتاً بزرگى را اعزام كرد و [پيش از فرستادنشان] از يكايك آنها سؤال كرد كه از قرآن، چه مى دانند. پس به يكى از آنها كه جوان تر از همه بود، رسيد و فرمود: «فلانى! تو چه مى دانى؟».
گفت: فلان و بهمان سوره و سورۀ بقره را.
فرمود: «سورۀ بقره را بلدى؟».
گفت: آرى.
فرمود: «پس برو. تو فرمانده آنهايى».
674 الدرّ المنثور - به نقل از عايشه -: مردى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و از بى بركت بودن خانه اش، به ايشان شِكوه كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «چرا از آية الكرسى غافلى؟ بر هيچ نانى و خورشى خوانده نمى شود، مگر اين كه خداوند، بركت آن نان و خورش را افزون مى گردانَد».
675 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: جبرئيل عليه السلام نزد من آمد و گفت: اى محمّد! عِفريتى از جن، در خوابت، با تو نيرنگ مى كند. پس آية الكرسى بخوان.
فَعَلَيكَ بِآيَةِ الكُرسِيِّ.(1)
راجع: صحيح البخاري: ج 2 ص 812 ح 2187، سنن الترمذي: ج 5 ص 158 ح 2880، الدرّ المنثور: ج 1 ص 324 و 325 و 326.
ج - دَفعُ الشَّيطانِ
676 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: لِكُلِّ شَيءٍ سَنامٌ، وسَنامُ القُرآنِ سورَةُ البَقَرَةِ، ومِنها آيَةٌ هِيَ سَيِّدَةُ آيِ القُرآنِ؛ لا تُقرَأُ في بَيتٍ فيهِ الشَّيطانُ إلاّ خَرَجَ مِنهُ، وهِيَ آيَةُ الكُرسِيِّ.(2)
د - دَفعُ الشَّرورِ
677 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَن قَرَأَ: حم المُؤمِنَ إلى «إِلَيْهِ الْمَصِيرُ» وآيَةَ الكُرسِيِّ، حينَ يُصبِحُ حُفِظَ بِهِما حَتّى يُمسِيَ، ومَن قَرَأَهُما حينَ يُمسي حُفِظَ بِهِما حَتّى يُصبِحَ.(3)
678 الدرّ المنثور عن ابن مسعود: قالَ رَجُلٌ: يا رَسولَ اللّهِ، عَلِّمني شَيئاً يَنفَعنِي اللّهُ بِهِ. قالَ:
اقرَأ آيَةَ الكُرسِيِّ؛ فَإِنَّهُ يَحفَظُكَ وذُرِّيَّتَكَ، ويَحفَظُ دارَكَ حَتَّى الدُّوَيراتِ حَولَ دارِكَ.(4)
679 الإمام زين العابدين عن أبيه عن امّه فاطمة عليهم السلام: أنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله لَمّا دَنا وِلادُها أمَرَ امَّ سَلَمَةَ وزَينَبَ بِنتَ جَحشٍ أن يَأتِيا فاطِمَةَ فَيَقرَءا عِندَها آيَةَ الكُرسِيِّ، و «إِنَّ رَبَّكُمُه.
1) . مكارم الأخلاق: ج 1 ص 93 ح 176، بحار الأنوار: ج 76 ص 202 ح 19؛ مكائد الشيطان لابن أبي الدنيا: ص 89 ح 67، الدرّ المنثور: ج 2 ص 14 نقلاً عن الدينوري في المجالسة وكلاهما عن الحسن عنه صلى الله عليه و آله نحوه، كنز العمّال: ج 15 ص 328 ح 41254.
2) . المجازات النبويّة: ص 414 ح 333؛ المستدرك على الصحيحين: ج 1 ص 748 ح 2059 و ج 2 ص 285 ح 3026، المصنّف لعبد الرزّاق: ج 3 ص 376 ح 6019 كلّها نحوه، كنز العمّال: ج 1 ص 567 ح 2557.
3) . سنن الترمذي: ج 5 ص 158 ح 2879، سنن الدارمي: ج 2 ص 906 ح 3263، شعب الإيمان: ج 2 ص 483 ح 2473 و 2474 كلّها عن أبي هريرة نحوه، كنز العمّال: ج 2 ص 140 ح 3502.
4) . الدرّ المنثور: ج 2 ص 7 نقلاً عن المحاملي في فوائده.
676 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر چيزى، قلّه اى دارد و قلّۀ قرآن، سورۀ بقره است. در اين سوره، آيه اى است كه مِهتَر آيات قرآن است و اگر در هر خانه اى كه شيطان در آن باشد، خوانده شود، شيطان از آن خانه خارج مى شود. آن آيه، آية الكرسى است.
677 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس هنگامى كه صبح خود را آغاز مى كند، سورۀ مؤمن را از «حم» تا «إِلَيْهِ الْمَصِيرُ»(1)و آية الكرسى بخواند، تا شب به واسطۀ آنها محفوظ مى مانَد، و هر كس در آغاز شب، اين دو را بخواند، تا صبح به واسطۀ آنها، محفوظ مى مانَد.
678 الدرّ المنثور - به نقل از ابن مسعود -: مردى [به پيامبر صلى الله عليه و آله] گفت: اى پيامبر خدا! به من چيزى تعليم ده كه خداوند با آن، مرا سود ببخشد.
فرمود: «آية الكرسى را بخوان؛ زيرا اين آيه، تو و نسل تو را حفظ مى كند و از خانۀ تو و حتّى اتاقك هاى پيرامون خانه ات، نگهدارى مى نمايد».
679 امام زين العابدين عليه السلام - به نقل از پدرش امام حسين عليه السلام، در بارۀ مادرش فاطمه عليها السلام -:
چون هنگام وضع حمل فاطمه عليها السلام نزديك شد، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به امّ سلمه و زينب بنت جَحْش، دستور داد كه نزد فاطمه عليها السلام بروند و در كنار او، آية الكرسى و آيۀ «إِنَّ
1) . يعنى آيۀ 1-3 سورۀ مؤمن (غافر).
اَللّهِ»(1)إلى آخِرِ الآيَةِ، ويُعَوِّذاها بِالمُعَوِّذَتَينِ.(2)
680 الإمام الصادق عليه السلام: لِكُلِّ شَيءٍ ذِروَةٌ(3)، وذِروَةُ القُرآنِ آيَةُ الكُرسِيِّ، مَن قَرَأَ آيَةَ الكُرسِيِّ مَرَّةً صَرَفَ اللّهُ عَنهُ ألفَ مَكروهٍ مِن مَكارِهِ الدُّنيا، وألفَ مَكروهٍ مِن مَكارِهِ الآخِرَةِ، وأيسَرُ مَكروهِ الدُّنيا الفَقرُ، وأيسَرُ مَكروهِ الآخِرَةِ عَذابُ القَبرِ، وإنّي لَأَستَعينُ بِها عَلى صُعودِ الدَّرَجَةِ.(4)
681 الإمام الرضا عليه السلام: مَن قَرَأَ آيَةَ الكُرسِيِّ عِندَ مَنامِهِ لَم يَخَفِ الفالِجَ(5)إن شاءَ اللّهُ، ومَن قَرَأَها في دُبُرِ كُلِّ فَريضَةٍ لَم يَضُرَّهُ ذو حُمَةٍ(6).(7)
ه - خَواصُّ قِراءَتِها بَعدَ الصَّلاةِ المَكتوبَةِ
682 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَن قَرَأَ آيَةَ الكُرسِيِّ في دُبُرِ الصَّلاةِ المَكتوبَةِ، كانَ في ذِمَّةِ اللّهِ إلَى الصَّلاةِ الاُخرى.(8)
683 عنه صلى الله عليه و آله: مَن قَرَأَ في دُبُرِ كُلِّ صَلاةٍ مَكتوبَةٍ آيَةَ الكُرسِيِّ حُفِظَ إلَى الصَّلاةِ الاُخرى، ولا يُحافِظُ عَلَيها إلّانَبِيٌّ أو صِدّيقٌ أو شَهيدٌ.(9)س.
1) . الأعراف: 54.
2) . الدرّ المنثور: ج 2 ص 12 نقلاً عن عمل اليوم والليلة لابن السنّي.
3) . ذِرْوَةُ كُلِّ شيء: أعلاه (النهاية: ج 2 ص 159 «ذرا»).
4) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 136 ح 451 عن عبد اللّه بن سنان، الأمالي للصدوق: ص 158 ح 155 عن عمرو بن أبي المقدام عن الإمام الباقر عليه السلام، مجمع البيان: ج 2 ص 626 عن الإمام الباقر عليه السلام وكلاهما نحوه.
5) . الفَالِجُ: هو داء معروف يُرخي بعض البدن (النهاية: ج 3 ص 469 «فلج»).
6) . حُمَةُ العقرب: سُمُّها (الصحاح: ج 5 ص 1906 «حمم»).
7) . الكافي: ج 2 ص 621 ح 8، ثواب الأعمال: ص 131، عدّة الداعي: ص 274، بحار الأنوار: ج 92 ص 266 ح 10.
8) . المعجم الكبير: ج 3 ص 84 ح 2733 عن عبداللّه بن حسن بن حسن عن أبيه عن جدّه، كنز العمّال: ج 1 ص 568 ح 2565.
9) . شعب الإيمان: ج 2 ص 459 ح 2396 عن أنس.
رَبَّكُمُ اللّهُ»(1)را تا آخر آن بخوانند و با مُعوّذتين (سوره هاى فلق و ناس) وى را تعويذ كنند.
680 امام صادق عليه السلام: هر چيزى، تارُكى دارد و تارُك قرآن، آيةُ الكرسى است. هر كس آيةُ الكرسى را يك مرتبه بخوانَد، خداوند، هزار ناخوشايند از ناخوشايندهاى دنيا و هزار ناخوشايند از ناخوشايندهاى آخرت را از او دور مى كند كه كمترين ناخوشايندِ دنيا [يى آن]، فقر، و كمترين ناخوشايند آخرت [- ىِ آن]، عذاب قبر است و من از آن، براى ارتقاى درجه، كمك مى گيرم.
681 امام رضا عليه السلام: هر كس آية الكرسى را هنگام خواب بخوانَد، به خواست خدا، نگران فلج شدن نباشد، و هر كس آن را در پىِ هر نمازى بخوانَد، هيچ جانورى كه نيش زهرآگين دارد، به او گزند نمى رساند.
682 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس آية الكرسى را بعد از نماز واجب بخوانَد، تا نماز ديگر، در پناه خداست.
683 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس بعد از هر نماز واجبى، آية الكرسى را بخوانَد، تا نماز بعدى، محفوظ است، و بر اين كار، محافظت و مداومت نمى كند، مگر كسى كه پيامبر يا صدّيق يا شهيد است.
1) . اعراف: آيۀ 54.
684 عنه صلى الله عليه و آله: مَن قَرَأَ آيَةَ الكُرسِيِّ في دُبُرِ كُلِّ صَلاةٍ مَكتوبَةٍ، أعطاهُ اللّهُ قُلوبَ الشّاكِرينَ، وأعمالَ الصِّدّيقينَ، وثَوابَ النَّبِيّينَ، وبَسَطَ عَلَيهِ يَمينَهُ بِالرَّحمَةِ، ولَم يَمنَعهُ مِن دُخولِ الجَنَّةِ إلّاأن يَموتَ فَيَدخُلَها.(1)
685 عنه صلى الله عليه و آله: مَن قَرَأَ آيَةَ الكُرسِيِّ في دُبُرِ كُلِّ صَلاةٍ، لَم يَكُن بَينَهُ وبَينَ أن يَدخُلَ الجَنَّةَ إلّا أن يَموتَ، فَإِذا ماتَ دَخَلَ الجَنَّةَ.(2)
6/ 5
خَواصُّ خَواتيمِ سورَةِ البَقَرَةِ
686 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَن قَرَأَ أربَعَ آياتٍ مِن أوَّلِ البَقَرَةِ وآيَةَ الكُرسِيِّ وآيَتَينِ بَعدَها وثَلاثَ آياتٍ مِن آخِرِها، لَم يَرَ في نَفسِهِ ومالِهِ شَيئاً يَكرَهُهُ، ولا يَقرَبُهُ شَيطانٌ ولا يَنسَى القُرآنَ.(3)
687 عنه صلى الله عليه و آله مَنَّ عَلَيَّ رَبّي وقالَ: يا مُحَمَّدُ... أعطَيتُ لَكَ ولِاُمَّتِكَ كَنزاً مِن كُنوزِ عَرشي؛ فاتِحَةَ الكِتابِ وخاتِمَةَ سورَةِ البَقَرَةِ.(4)
688 تفسير العيّاشي عن قتادة: كانَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله إذا قَرَأَ هذِهِ الآيَةَ: «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ»(5)حَتّى يَختِمَها قالَ: وحَقِّ اللّهِ، إنَّ للّهِِ كِتاباً قَبلَ أن يَخلُقَ السَّماواتِ وَالأَرضَ بِأَلفَي سَنَةٍ (فَوَضَعَهُ) عِندَهُ فَوقَ العَرشِ، فَأَنزَلَ آيَتَينِ فَخَتَمَ بِهِمَا البَقَرَةَ،5.
1) . الدرّ المنثور: ج 2 ص 6 نقلاً عن ابن النجّار في تاريخ بغداد.
2) . شعب الإيمان: ج 2 ص 455 ح 2385 مكرّر عن الصلصال بن الدلهمس، المعجم الأوسط: ج 8 ص 93 ح 8068، تفسير ابن كثير: ج 1 ص 454 كلاهما عن أبي امامة نحوه، كنز العمّال: ج 1 ص 562 ح 2534.
3) . الكافي: ج 2 ص 621 ح 5، ثواب الأعمال: ص 131 ح 1، أعلام الدين: ص 369 كلّها عن الإمام زين العابدين عليه السلام، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 25 ح 3، عدّة الداعي: ص 276.
4) . الخصال: ص 425 ح 1، معاني الأخبار: ص 51 ح 1، علل الشرائع: ص 128 ح 3 كلّها عن جابر بن عبد اللّه، بحار الأنوار: ج 16 ص 93 ح 27.
5) . البقرة: 285.
684 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس آية الكرسى را بعد از هر نماز واجبى بخوانَد، خداوند، به او دل هاى سپاس گزاران و اعمال صدّيقان و ثواب پيامبران را عطا مى فرمايد و دست رحمتش را بر سرِ او مى گشايد و بعد از مرگ، به بهشت مى رود.
685 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس آية الكرسى را در پىِ هر نمازى بخوانَد، ميان او و ورودش به بهشت، مانعى نخواهد بود، مگر آن كه بميرد و چون بميرد، وارد بهشت مى شود.
686 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس چهار آيۀ آغازين سورۀ بقره و آية الكرسى و دو آيۀ بعد از آن و سه آيۀ آخر سورۀ بقره را بخوانَد، در جان و مالش بدى نمى بيند و هيچ شيطانى به او نزديك نمى شود و قرآن را فراموش نمى كند.
687 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: پروردگارم بر من منّت نهاد و فرمود: «اى محمّد!... من به تو و به امّتت، گنجى از گنج هاى عرشم را عطا كردم: فاتحة الكتاب و [آيات] پايان سورۀ بقره را».
688 تفسير العيّاشى - به نقل از قَتاده -: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هر گاه آيۀ «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ»(1)را تا پايانش مى خواند، مى فرمود: «به حقّ خدا سوگند كه خداوند، دو هزار سال پيش از آن كه آسمان ها و زمين را بيافريند، كتابى داشت و آن را بالاى عرش، نزد خود قرار داده بود. سپس دو آيه [از آن كتاب] را فرو فرستاد و سورۀ بقره را به آنها ختم كرد. پس هر خانه اى كه اين دو آيه در آن خوانده شود، هيچ شيطانى به
1) . بقره: آيۀ 285.
فَأَيُّما بَيتٍ قُرِئا فيهِ لَم يَدخُلُه شَيطانٌ.(1)
689 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَن قَرَأَ آيَةَ الكُرسِيِّ وخَواتيمَ سورَةِ البَقَرَةِ عِندَ الكَربِ، أغاثَهُ اللّهُ عز و جل.(2)
690 عنه صلى الله عليه و آله - في أواخِرِ سورَةِ البَقَرَةِ -: إنَّهُنَّ قُرآنٌ، وإنَّهُنَّ دُعاءٌ، وإنَّهُنَّ يُرضينَ الرَّحمنَ.(3)
691 عنه صلى الله عليه و آله: اقرَؤوا هاتَينِ الآيَتَينِ اللَّتَينِ في آخِرِ سورَةِ البَقَرَةِ؛ فَإِنَّ رَبّي عز و جل أعطاهُنَّ - أو أعطانيهِنَّ - مِن تَحتِ العَرشِ.(4)
692 عنه صلى الله عليه و آله: إنَّ اللّهَ خَتَمَ سورَةَ البَقَرَةِ بِآيَتَينِ اعطيتُهُما مِن كَنزِهِ الَّذي تَحتَ العَرشِ، فَتَعَلَّموهُنَّ وعَلِّموهُنَّ نِساءَكُم؛ فَإِنَّهُما صَلاةٌ وقُرآنٌ ودُعاءٌ.(5)
693 عنه صلى الله عليه و آله: آيَتانِ هُما قُرآنٌ، وهُما يَشفِيانِ، وهُما مِمّا يُحِبُّهُمَا اللّهُ عز و جل: الآيَتانِ مِن آخِرِ البَقَرَةِ.(6)
694 عنه صلى الله عليه و آله: مَن قَرَأَ بِالآيَتَينِ مِن آخِرِ سورَةِ البَقَرَةِ في لَيلَةٍ كَفَتاهُ.(7)5.
1) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 160 ح 532.
2) . الأذكار للنووي: ص 114، كنز العمّال: ج 2 ص 123 ح 3437 نقلاً عن ابن السني وكلاهما عن أبي قتادة.
3) . فضائل القرآن لأبي عبيد: ص 125 ح 22، الدرّ المنثور: ج 2 ص 138 بزيادة «وإنّهنّ يدخلن الجنّة» بعد «وإنّهنّ دعاء» وكلاهما عن محمّد بن المنكدر.
4) . مسند ابن حنبل: ج 6 ص 147 ح 17450 وص 124 ح 17326 نحوه، المعجم الكبير: ج 17 ص 283 ح 779 و ح 780، فضائل القرآن لأبي عبيد: ص 124 ح 19، مسند أبي يعلى: ج 2 ص 303 ح 1729 كلّها عن عقبة بن عامر والثلاثة الأخيرة نحوه، كنز العمّال: ج 1 ص 563 ح 2538.
5) . سنن الدارمي: ج 2 ص 907 ح 3267 عن جبير بن نفير، المستدرك على الصحيحين: ج 1 ص 750 ح 2066، شعب الإيمان: ج 2 ص 461 ح 2403 بزيادة «وأبناءكم» بعد «نساءكم» وكلاهما عن أبي ذرّ، كنز العمّال: ج 1 ص 563 ح 2540.
6) . الفردوس: ج 1 ص 413 ح 1671 عن أبي هريرة، كنز العمّال: ج 1 ص 563 ح 2537.
7) . صحيح البخاري: ج 4 ص 1914 ح 4722، صحيح مسلم: ج 1 ص 555 ح 256 نحوه، سنن أبي داوود: ج 2 ص 57 ح 1397، سنن الترمذي: ج 5 ص 159 ح 2881، مسند ابن حنبل: ج 6 ص 67 ح 17067، سنن الدارمي: ج 1 ص 371 ح 1458 كلّها عن أبي مسعود، كنز العمّال: ج 1 ص 562 ح 2535.
آن خانه وارد نمى شود».
689 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس در هنگام اندوه و گرفتارى، آية الكرسى و آيه هاى پايانى سورۀ بقره را بخوانَد، خداوند عز و جل به كمك او مى شتابد.
690 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله - در بارۀ آيات آخر سورۀ بقره -: آنها، هم قرآن اند و هم دعا، و [خداى] مهربان را خشنود مى سازند.
691 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: اين دو آيۀ آخر سورۀ بقره را بخوانيد؛ چرا كه پروردگارم عز و جل آنها را از زير عرش، عطا كرد (/به من، عطا كرد).
692 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: خداوند، سورۀ بقره را به دو آيه ختم كرد كه آن دو از گنجى كه زير عرش است، به من عطا شده است. پس آنها را ياد بگيريد و به زنان و دخترانتان ياد دهيد؛ چرا كه اين دو آيه، هم نماز، هم قرآن و هم دعايند.
693 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: دو آيه هستند كه قرآن و شفابخش اند و از چيزهايى اند كه خداوند عز و جل دوستشان مى دارد: دو آيۀ آخر بقره.
694 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس دو آيۀ آخر سورۀ بقره را در شب بخوانَد، آن دو آيه، او را حفظ مى كنند.
695 سنن الدارمي عن أنفع بن عبدالكلاعي: قالَ رَجُلٌ:... أيُّ آيَةٍ يا نَبِيَّ اللّهِ تُحِبُّ أن تُصيبَكَ واُمَّتَكَ؟ قالَ: خاتِمَةُ سورَةِ البَقَرَةِ؛ فَإِنَّها مِن خَزائِنِ رَحمَةِ اللّهِ مِن تَحتِ عَرشِهِ، أعطاها هذِهِ الاُمَّةَ، لَم تَترُك خَيراً مِن خَيرِ الدُّنيا وَالآخِرَةِ إلَّااشتَمَلَت عَلَيهِ.(1)
696 صحيح مسلم عن ابن عبّاس: بَينَما جِبريلُ قاعِدٌ عِندَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله، سَمِعَ نَقيضاً(2)مِن فَوقِهِ، فَرَفَعَ رَأسَهُ، فَقالَ: هذا بابٌ مِنَ السَّماءِ فُتِحَ اليَومَ لَم يُفتَح قُطٌّ إلَّااليَومَ، فَنَزَلَ مِنهُ مَلَكٌ، فَقالَ: هذا مَلَكٌ نَزَلَ إلَى الأَرضِ لَم يَنزِل قَطُّ إلَّااليَومَ، فَسَلَّمَ وقالَ: أبشِر بِنورَينِ اوتيتَهُما لَم يُؤتَهُما نَبِيٌّ قَبلَكَ: فاتِحَةُ الكِتابِ، وخَواتيمُ سورَةِ البَقَرَةِ، لَن تَقرَأَ بِحَرفٍ مِنهُما إلّااُعطيتَهُ.(3)
6/ 6
خَواصُّ قِراءَةِ مِئَةِ آيَةٍ مِنَ القُرآنِ
697 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَن قَرَأَ مِئَةَ آيَةٍ كُتِبَ مِنَ القانِتينَ(4).(5)
698 الإمام عليّ عليه السلام: مَن قَرَأَ مِئَةَ آيَةٍ مِنَ القُرآنِ، مِن أيِّ القُرآنِ شاءَ، ثُمَّ قالَ: «يا اللّهُ» سَبعَ مَرّاتٍ، فَلَو دَعا عَلَى الصَّخرَةِ لَقَلَعَها إن شاءَ اللّهُ.(6)7.
1) . سنن الدارمي: ج 2 ص 904 ح 3257.
2) . النَّقِيضُ: الصوت (النهاية: ج 5 ص 107 «نقض»).
3) . صحيح مسلم: ج 1 ص 554 ح 254، سنن النسائي: ج 2 ص 138، المستدرك على الصحيحين: ج 1 ص 746 ح 2052 كلاهما نحوه.
4) . قانتون: خاضعون، وقيل: طائعون (مفردات ألفاظ القرآن: ص 685 «قنت»).
5) . الكافي: ج 2 ص 612 ح 5، ثواب الأعمال: ص 129، عدّة الداعي: ص 271 كلّها عن سعد بن طريف عن الإمام الباقر عليه السلام، الأمالي للصدوق: ص 115 ح 97 عن سعد بن طريف عن الإمام الباقر عن أبيه عن جدّه عليهم السلام عنه صلى الله عليه و آله، بحار الأنوار: ج 92 ص 197 ح 2.
6) . ثواب الأعمال: ص 130 ح 1، الدعوات: ص 45 ح 110، مكارم الأخلاق: ج 2 ص 141 ح 2353 وص 182 ح 2476 كلاهما عن الإمام الصادق عليه السلام وفيها «لفلقها» بدل «لقلعها»، بحار الأنوار: ج 95 ص 162 ح 17.
695 سنن الدارِمى - به نقل از انفَع بن عبد كلاعى -: مردى گفت:... اى پيامبر خدا! كدام آيه را دوست دارى به تو و امّتت برسد؟
فرمود: «آخر سورۀ بقره را؛ زيرا از خزانه هاى رحمت خدا در زير عرش اوست كه آن را به اين امّت، عطا كرده است. هيچ خيرى از خيرهاى دنيا و آخرت نيست، مگر آن كه اين آيه، آن را در بر دارد».
696 صحيح مسلم - به نقل از ابن عبّاس -: جبرئيل عليه السلام نزد پيامبر صلى الله عليه و آله نشسته بود كه صدايى از بالاى سرِ خود شنيد. سرش را بلند كرد و گفت: اين، درى از آسمان است كه امروز، باز شد و تا كنون، هرگز باز نشده بود.
پس فرشته اى از آن، فرود آمد. جبرئيل عليه السلام گفت: اين، فرشته اى است كه به زمين آمد و تا به امروز، هرگز فرود نيامده بود.
آن فرشته، سلام كرد و گفت: بشارت باد تو را به دو نورى كه به تو داده شد و به هيچ پيامبرى پيش از تو، داده نشده اند: فاتحة الكتاب و آيات پايانى سورۀ بقره. هيچ حرفى از آن دو را نمى خوانى، مگر آن كه [آنچه با آنها از خدا بخواهى،] به تو داده مى شود.
697 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس صد آيه بخواند، در زمرۀ «فرمان بُرداران» نوشته مى شود.
698 امام على عليه السلام: هر كس صد آيه از قرآن، از هر جاى قرآن كه خواست، بخوانَد و سپس هفت مرتبه بگويد: «يا اللّه!»، اگر كوه را نفرين كند، به خواستِ خدا، آن را از جاى بر خواهد كَند.
699 الإمام الصادق عليه السلام: إِنَّ الصَّواعِقَ لا تُصيبُ ذاكِراً. قالَ قُلتُ: وَمَا الذّاكِرُ؟ قالَ: مَن قَرَأَ مِائَةَ آيَةٍ.(1)
700 الإمام الكاظم عليه السلام: إذا خِفتَ أمراً فَاقرَأ مِئَةَ آيَةٍ مِنَ القُرآنِ مِن حَيثُ شِئتَ، ثُمَّ قُل: اللّهُمَّ اكشِف عَنِّي البَلاءَ - ثَلاثَ مَرّاتٍ -.(2)
6/ 7
الاِستِكفاءُ بِآيَةٍ مِنَ القُرآنِ
701 الإمام الكاظم عليه السلام: مَنِ استَكفى بِآيَةٍ مِنَ القُرآنِ مِنَ الشَّرقِ إلَى الغَربِ كُفِيَ إذا كانَ بِيَقينٍ.(3)2.
1) . الكافي: ج 2 ص 500 ح 2.
2) . الكافي: ج 2 ص 621 ح 8، ثواب الأعمال: ص 157 ح 9، مكارم الأخلاق: ج 2 ص 182 ح 2477، عدّة الداعي: ص 276، الدعوات: ص 218 ح 590، بحار الأنوار: ج 92 ص 176 ح 1.
3) . الكافي: ج 2 ص 623 ح 18، عدّة الداعي: ص 275 كلاهما عن الحسين بن أحمد المنقري، مكارم الأخلاق: ج 2 ص 182 ح 2478، بحار الأنوار: ج 92 ص 176 ح 2.
699 امام صادق عليه السلام: صاعقه ها به «ذاكر» نمى رسند. عرض كردم: ذاكر كيست؟ فرمود: كسى كه صد آيه بخواند.
700 امام كاظم عليه السلام: هر گاه از چيزى ترسيدى، صد آيه از قرآن، از هر جا كه خواستى، بخوان و سپس سه مرتبه بگو: «بار خدايا! بلا را از من برطرف فرما».
701 امام كاظم صلى الله عليه و آله: هر كس به يك آيه از قرآن، از شرق تا غرب، بسنده كند، اگر با يقينْ همراه باشد، برايش كفايت مى شود.
الفصل السابع:
التداوي بالقرآن
التَّداوي بِالقُرآنِ
7/ 1
دَوَاءُ كُلِّ داءٍ
702 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: عَلَيكُم بِالشِّفاءَينِ: العَسَلِ، وَالقُرآنِ.(1)
703 عنه صلى الله عليه و آله: القُرآنُ هُوَ الدَّواءُ.(2)
704 عنه صلى الله عليه و آله: خَيرُ الدَّواءِ القُرآنُ.(3)
705 تاريخ بغداد عن إدريس بن عبد الكريم الحدّاد - في حَديثٍ رَفَعَهُ إلى عَبدِ اللّهِ حَولَ تِلاوَةِ قَولِهِ تَعالى: «لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ» أنَّهُ قالَ -: قَرَأتُ عَلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله، فَلَمّا3.
1) . سنن ابن ماجة: ج 2 ص 1142 ح 3452، المستدرك على الصحيحين: ج 4 ص 222 ح 7435 وص 447 ح 8225، السنن الكبرى: ج 9 ص 579 ح 19565، حلية الأولياء: ج 7 ص 133 كلّها عن عبداللّه، كنز العمّال: ج 10 ص 8 ح 28102.
2) . مسند الشهاب: ج 1 ص 51 ح 28 عن الحارث عن الإمام عليّ عليه السلام، كنز العمّال: ج 1 ص 517 ح 2310 نقلاً عن السجزي في الإبانة عن الإمام عليّ عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله؛ الدعوات: ص 188 ح 521، بحار الأنوار: ج 92 ص 176 ح 4.
3) . سنن ابن ماجة: ج 2 ص 1158 ح 3501 وص 1169 ح 3533، تاريخ أصبهان: ج 1 ص 317 الرقم 557 كلّها عن الحارث عن الإمام عليّ عليه السلام، الفردوس: ج 2 ص 178 ح 2890 عن الإمام عليّ عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله، كنز العمّال: ج 10 ص 8 ح 28103.
702 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: بر شما باد دو چيز شفابخش: عسل و قرآن.
703 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: دارو، همان قرآن است.
704 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: بهترين دارو، قرآن است.
705 تاريخ بغداد - به نقل از ادريس بن عبد الكريم حدّاد، در حديثى از عبد اللّه كه سند آن را به پيامبر صلى الله عليه و آله مى رسانَد، در بارۀ تلاوت اين سخن خداوند متعال: «اگر اين قرآن را
بَلَغتُ هذِهِ الآيَةَ قالَ لي: ضَع يَدَكَ عَلى رَأسِكَ؛ فَإِنَّ جِبريلَ لَمّا نَزَلَ بِها إلَيَّ، قالَ لي:
ضَع يَدَكَ عَلى رَأسِكَ؛ فَإِنَّها شِفاءٌ مِن كُلِّ داءٍ إلَّاالسّامَ؛ وَالسّامُ: المَوتُ.(1)
706 الإمام عليّ عليه السلام - في فَضلِ القُرآنِ -: ألا إنَّ فيهِ عِلمَ ما يَأتي، وَالحَديثَ عَنِ الماضي، ودَواءَ دائِكُم، ونَظمَ ما بَينَكُم.(2)
707 عنه عليه السلام - في صِفَةِ القُرآنِ -: جَعَلَهُ اللّهُ رِيّاً لِعَطَشِ العُلَماءِ... ودَواءً لَيسَ بَعدَهُ داءٌ، ونوراً لَيسَ مَعَهُ ظُلمَةٌ.(3)
708 الإمام الرضا عليه السلام - فِي الفِقهِ المَنسوبِ إلَيهِ -: داووا مَرضاكُم بِالصَّدَقَةِ، وَاستَشفوا لَهُ بِالقُرآنِ؛ فَمَن لَم يَشفِهِ القُرآنُ فَلا شِفاءَ لَهُ.(4)
709 مكارم الأخلاق عن العالم عليه السلام: فِي القُرآنِ شِفاءٌ مِن كُلِّ داءٍ.(5)
راجع: ص 360 (الفصل الثاني/شِفاءُ القُلوبِ).
7/ 2
دَوَاءُ وَجَعِ الحَلقِ
710 شعب الإيمان عن واثلة بن الأسقع: إنَّ رَجُلاً شَكا إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وَجَعَ حَلقِهِ، قالَ:
عَلَيكَ بِقِراءَةِ القُرآنِ.(6)0.
1) . تاريخ بغداد: ج 1 ص 377 الرقم 336، تاريخ أصبهان: ج 1 ص 190 الرقم 226.
2) . نهج البلاغة: الخطبة 158، بحار الأنوار: ج 92 ص 23 ح 24.
3) . نهج البلاغة: الخطبة 198، بحار الأنوار: ج 92 ص 21 ح 21.
4) . الفقه المنسوب للإمام الرضا عليه السلام: ص 342، بحار الأنوار: ج 62 ص 262 ح 18.
5) . مكارم الأخلاق: ج 2 ص 183 ح 2479، الفقه المنسوب للإمام الرضا عليه السلام: ص 342 عن الإمام الرضا عليه السلام، بحار الأنوار: ج 92 ص 202 ح 26.
6) . شعب الإيمان: ج 2 ص 519 ح 2580، كنز العمّال: ج 1 ص 549 ح 2460.
بر كوهى فرو مى فرستاديم...» -: براى پيامبر صلى الله عليه و آله تلاوت كردم. چون به اين آيه رسيدم، به من فرمود: «دستت را بر سرت بگذار؛ زيرا زمانى كه جبرئيل، اين آيه را بر من فرود آورد، گفت: دستت را بر سرت بگذار؛ چرا كه اين آيه، شفاى هر دردى است، بجز مرگ».
706 امام على عليه السلام - در فضيلت قرآن -: آگاه باشيد كه علم آينده، و خبر از گذشته، و دواى دردهاى شما، و مايه هاى سامان بخشيدن به امور شما، در قرآن هست.
707 امام على عليه السلام - در توصيف و معرّفى قرآن -: خداوند، آن را زُدايندۀ عطشِ دانشمندان، قرار داده است... و دارويى كه پس از آن، دارويى نيست، و نورى كه با آن، تاريكى اى نيست.
708 امام رضا عليه السلام - در فقه منسوب به ايشان -: بيماران خود را با صدقه درمان كنيد و براى بيمارى هاى خود، از قرآن شفا بجوييد؛ زيرا كسى كه قرآن، شفايش ندهد، هيچ چيز ديگرى او را شفا نمى بخشد.
709 مكارم الأخلاق - به نقل از عالِم(1)-: در قرآن، شفاى هر دردى است.
ر. ك: ص 361 (شفاى دل ها).
710 شُعَب الإيمان - به نقل از واثلة بن اسقَع -: مردى به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از دردِ گلويش شكايت كرد. ايشان فرمود: «بر تو باد قرائت قرآن!».
1) . عالم، لقبى است كه در روزگار تقيّه و پس از آن، بر امام كاظم عليه السلام اطلاق مى گرديد.
7/ 3
دَوَاءُ قَطعِ البَلغَم
711 رسول اللّه صلى الله عليه و آله: قِراءَةُ القُرآنِ مَقطَعَةٌ لِلبَلغَمِ.(1)
712 الإمام عليّ عليه السلام: لَعقُ العَسَلِ شِفاءٌ مِن كُلِّ(2)داءٍ، قالَ اللّهُ عز و جل: «يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ فِيهِ شِفاءٌ لِلنّاسِ»(3)، وهُوَ مَعَ قِراءَةِ القُرآنِ ومَضغِ اللُّبانِ يُذيبُ البَلغَمَ.(4)4.
1) . الفردوس: ج 3 ص 214 ح 4615 عن الإمام عليّ عليه السلام؛ المحاسن: ج 2 ص 384 ح 2351 عن ابن سنان وأبي البختري عن الإمام الصادق عليه السلام، بحار الأنوار: ج 92 ص 202 ح 25.
2) . المراد أنّه يشفي كثيراً من الأمراض والأوجاع، وهو من باب المبالغة في الكثرة.
3) . النحل: 69.
4) . الكافي: ج 6 ص 332 ح 2، المحاسن: ج 2 ص 299 ح 1989 كلاهما عن محمّد بن مسلم عن الإمام الصادق عليه السلام، الخصال: ص 623 ح 10 عن أبي بصير ومحمّد بن مسلم عن الإمام الصادق عن آبائه عنه عليهم السلام، بحار الأنوار: ج 66 ص 291 ح 4.
711 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: خواندن قرآن، بَلغَم را برطرف مى كند.
712 امام على عليه السلام: قاشقى عسل، شفاى هر دردى است. خداوند عز و جل فرموده است: «از درون [شكم] آن، شهدى كه به رنگ هاى گوناگون است، بيرون مى آيد. در آن، براى مردم، درمانى است».
خوردن عسل همراه با قرائت قرآن و جويدن كُندُر، بَلغَم را از بين مى برَد.
*پژوهشى در بارۀ قرآنْدرمانى(1)
قرآنْدرمانى، به معناى بهره گيرى از قرآن در درمان بيمارى ها و آسيب هاى جسمى و روحى (قلبى) است. نقش و تأثير قرآن در درمان دردهاى درونى و بيمارى هاى قلبى (از قبيل: جهل و رذايل اخلاقى)، ترديدناپذير است؛ اما اصطلاح «قرآن درمانى» كه امروزه رواج دارد، به مفهوم استفاده از قرآن در كسب يا حفظ سلامت جسمانى و روانى است. اين اصطلاح گر چه در روايات فراوانى ريشه دارد كه از نقش قرآن در بهبود شمارى از دردها و بيمارى ها سخن گفته اند، ولى رخ نمايى آن در قالب يك اصطلاح رايج، در پى تحقيقات علمى گسترده در همين زمينه، و در دوران معاصر بوده است.
دانشمندان فريقين از قرون اوّليه، روايات مربوط به درمان دردهاى جسمانى با قرآن را در مجموعه هايى مستقل يا باب هايى با عناوين «خواص القرآن»(2)و «فضائل القرآن»(3)جاى داده اند. در اين آثار، ضمن گردآورى رواياتِ خصايص و آثار دنيوى
1) . اين پژوهش، به وسيلۀ فاضل گرامى جناب آقاى حسن رضا رضايى، انجام شده است.
2) . مانند: كشف سرالمصون والعلم المكنون تأليف محمد بن احمد بن سعيد التميمى (م 390 ق)، خصائص علم القرآن تأليف وزير المغربى حسين بن على بن الحسين (م 418 ق)، الذهب الابريز فى خواص كتاب اللّه العزيز از ابو حامد غزالى (م 505 ق)، شوشترى (1021 ق)، محمد شفيع (1220 ق)، آقا نجفى اصفهانى (1332) و محمد حسن ازغندى.
3) . مانند: كعب انصارى (30 ق)، احمد بن محمد بن خالد برقى (274 ق)، على بن ابراهيم قمى، ابو عبيدقاسم بن سلّام (م 294 ق)، نسائى (م 330 ق)، فريابى (م 310 ق)، احمد بن محمد بن سيّار (368 ق)، شيخ مفيد (م 413 ق) و محمد على حزين (1181 ق).
و اخروى قرآن، احاديث مربوط به خواص درمانىِ آيات و سور نيز گرد آمده اند.(1)
روايات مورد بحث را مى توان به چند دسته قسمت كرد:
برخى از احاديث، با تعابيرى مانند: «القرآن هو الدواء»(2)و «خير الدواء القرآن»(3)و «ودواء دائكم»(4). قرآن را به صورت مطلق، مايۀ شفاى دردها و بيمارى ها معرفى كرده اند. اين روايات، به سبب اطلاق، درمان روحى و جسمى را در بر مى گيرند. و به ليل موافقت با آيات متعددى كه قرآن را شفا و هدايت مى دانند،(5)مقبول و معتبرند.
شمار ديگرى از احاديث، بدون نام بردن از سور و آياتى خاص، قرائت قرآن را مايۀ شفاى برخى دردهاى جسمى مى دانند؛ مانند اين كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در پاسخ مردى كه از درد گلو به آن حضرت پناه برد او را به قرائت قرآن فرمان داد: «عليك بقرائة القرآن»،(6)و نيز بر اساس نقلى از آن حضرت، قرائت قرآن بيمارى بلغم را زايل مى كند.(7)
شمار فراوانى از روايات نيز به صورت خاص و مشخص، به فضيلت دسته اى از سوره هاى قرآن مانند «حواميم» و يا «مسبّحات» اشاره كرده(8)و يا به يك سوره0.
1) . ر. ك: الذريعة: ج 22 ص 306-308.
2) . بحار الأنوار: ج 92 ص 176.
3) . كنز العمّال: ج 10 ص 8.
4) . نهج البلاغة: خطبۀ 158. نيز، ر. ك: بحار الأنوار: ج 92 ص 202.
5) . يونس: آيۀ 57، اسرا: آيۀ 82 و 107-109، فصّلت: آيۀ 44، ابراهيم: آيۀ 1.
6) . كنز العمّال: ج 1 ص 549؛ وسائل الشيعة: ج 11 ص 130.
7) . بحار الأنوار: ج 92 ص 202.
8) . ر. ك: تفسير نور الثقلين: ج 4 ص 510، الكافي: ج 2 ص 584 و 620.
و آيۀ مشخص پرداخته و در اين قالب، خواصّ برخى سوره ها را بيان كرده اند. براى مثال، در روايتى سورۀ حمد، شفاى همۀ بيمارى ها دانسته شده و از همين رو «سورۀ شفا» نام گرفته است:
فاتِحَةُ الكِتابِ شِفاءٌ مِن كُلِّ داءٍ.(1)
سورۀ فاتحه، درمان هر دردى است.
و همين سوره در جاى ديگر درمان سم،(2)صرع(3)و همه بيمارى ها جز مرگ(4)شناسانده شده است.
برخى مفسّران، شفاى جسمى از قرآن و سورۀ حمد را مجرّب و قطعى دانسته اند.(5)
نمونۀ ديگر، روايت منقول از پيامبر در بارۀ سورۀ تكاثر است كه قرائت آن را هنگام خواب، مايۀ امان از فتنه قبر دانسته است.(6)در بارۀ آيه ها نيز، فضيلت آية الكرسى مشهور است و منقول از امام رضا عليه السلام است كه قرائت آن هنگام خواب، مايۀ امنيت خاطر از فلج شدن، و تلاوت پس از نماز واجب، موجب پيشگيرى از مسموم شدن به وسيلۀ نيش زهرآگين حيوانات موزى است.(7)
در مواجهه با روايات پيش گفته، نكاتى در خور ياد است:
تأثير قرائت را در درمان در صورتى مى دانند كه همراه فهم، انديشه، عمل و اخلاص باشد.(1)
بعضى از دانشوران نقش قرآن را همانند دارو مى دانند كه طبعاً بدون ايمان و اخلاص هم اثرگذار است؛ براى مثال، عبد الدائم الكحيل، با تحقيق و آزمايش به اين نتيجه رسيده كه صوت و آيات قرآن تأثير مستقيم در فيزيولوژى بدن و اعصاب دارد كه به بهبود و شفاى بيماران مى انجامد و گوش كه مركز تنظيم كلّ بدن است، در شنيدن آيات و ارسال آن به سراسر بدن نقشى كليدى دارد.(2)
شمارى از مفسّران و محدّثان، به اصل صدور دسته اى از اين احاديث خدشه وارد كرده اند. آية اللّه خويى برخى از اين احاديث را دسيسۀ راويان كذّاب مى داند.(3)
برخى مفسّران و محدّثانِ اهل سنّت، از جمله قُرطُبى،(4)ابن جوزى(5)و سيوطى(6)نيز نسبت به صدور اين روايات ترديد كرده اند. از سويى ديگر، برخى جاعلان حديث، مانند: ابو عصمت فرج بن ابى مريم مَروْزى(7)و احمد بن عبد اللّه جويبارى،(8)خود به جعل دسته اى از روايات خواصّ سور و آيات اعتراف كرده اند.
با وجود اين، برخى ديگر از احاديث، از حيث سند، داراى طرق متعدد و اعتبارند و مفسّرانى مانند زمخشرى، طبرسى و بحرانى، آنها را پذيرفته و نقل كرده اند(9).(10)5.
1) . ر. ك: البرهان فى علوم القرآن: ج 1 ص 297 (نوع 27)، تفسير نمونه: ج 12 ص 242.
2) . .www.kaheel.com
3) . البيان، خويى: ص 28.
4) . تفسير القرطبى: ج 1 ص 78.
5) . الموضوعات: ج 1 ص 240.
6) . اللآلى المصنوعة: ج 1 ص 207-226.
7) . تفسير القرطبى: ج 1 ص 78.
8) . البيان: ص 28.
9) . ر. ك: الكشّاف (پايان تفسير هر سوره از قرآن)، مجمع البيان (آغاز تفسير هر سوره) و نيز البرهان فى تفسير القرآن.
10) . مجمع البيان: ج 6 ص 5.
بسيارى از اين روايات، از جهت محتوا قابل خدشه اند. به گفتۀ علامۀ مجلسى، برخى(1)از خواصّ مذكور در روايات، شأن و منزلت قرآن را - كه با هدف هدايت و تربيت انسان ها نازل شده - تنزّل مى دهند.
از احاديث و سيرۀ پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام استفاده مى شود كه جواز درمان دردهاى جسمانى با قرآن، به مفهوم نفى علل و اسباب مادّى و عدم استفاده از طبيب و دارو نيست. پيامبر صلى الله عليه و آله براى درمان خود، از طبابت حارث بن كلده(2)بهره مى برد. بر پايۀ حديثى، خداوند به يكى از پيامبران - كه بدون استفاده از طبيب و دارو براى بيمارى خود شفا مى خواست - وحى كرد كه شفايت نمى دهم مگر آن كه خود را با دارو درمان كنى.(3)افزون بر اين، اسلام به دانش پزشكى و فراگيرى آن، اهميّت داده(4)و پيامبر خدا و ائمه عليهم السلام در مداواى برخى بيماران، از داروهاى طبيعى استفاده مى كردند.(5)
روان شناسان با تحقيق در صوت و آواى قرآن، دريافته اند كه مداومت بر قرائت قرآن، نقش مؤثّرى در رويارويى با اضطراب دارد.(6)بر اساس يك تحقيق، ميزان اضطراب و گرايش به افسردگى در گروهى كه طى شش ماه روزانه دست كم نيم
1) . روضة المتقين: ج 14 ص 404.
2) . الايضاح: ص 551.
3) . بحار الأنوار: ج 81 ص 211-212.
4) . ر. ك: دانش نامه پزشكى: ج 1 ص 33 (بخش يكم/فصل يكم: پزشكى از ديدگاه اسلام) و بحار الأنوار: ج 1 ص 220.
5) . ر. ك: طب الائمه: ص 64-65 و 86-88.
6) . ر. ك: مجموعه مقالات اوّلين همايش نقش دين در بهداشت روان (آذر 1376 /دانشگاه علوم پزشكى ايران): ص 88. نيز، ر. ك: چكيدۀ مقالات اوّلين همايش بين المللى نقش دين در بهداشت روان (فروردين 1380): ص 2 (مقالۀ شهربانو جهانميرى).
ساعت به قرائت قرآن مى پرداختند، به طور چشمگيرى كمتر از ديگران بود.(1)تاثير آواى قرآن بر كاهش دردهاى جسمى بعد از عمل جراحى نيز از كشفيات محققان است.(2)گروهى از متخصّصان در امريكا، با اتصال تجهيزات پزشكى بر روى جمجمۀ شمارى از بيماران غير مسلمان دريافتند كه تلاوت قرآن، در كاهش فشارهاى روانى (استرس) و اضطراب، مؤثر است.(3)پروفسور وان درهوون هلندى، متخصص روان شناسى، پس از يك تحقيق سه ساله، از كشف تأثير مثبت ذكر نام «اللّه» و قرائت قرآن كريم در سلامت انسان خبر داد.(4)بر اساس پژوهش ديگرى كه در دانشگاه علوم پزشكى مشهد انجام شده است، آواى قرآن، سبب كاهش درد زايمان، كوتاه شدن مدّت زايمان، كاهش اضطرابِ قبل از زايمان و تحريك تخم گذارى در زنان نابارور و... مى شود.(5)
برخى در چگونگى تأثير قرآن در درمان دردها معتقدند كه امراض، نتيجۀ عدم هماهنگى در وجود فرد است و قرآن با قدرت معجزه آساى خود مى تواند با برگرداندن هارمونى و نظم در بدن، سلامت را براى فرد به ارمغان آورد.
پژوهش هاى انجام شده نشان مى دهند كه غدۀ تالاموس به عنوان مهم ترين غده در مغز انسان، محرّك هاى صوتى را به وسيلۀ سيستم هاى عصبى دريافت مى كند و در6.
1) . مجموعۀ مقالات اولين همايش نقش دين در بهداشت روان (آذر 1376 /دانشگاه علوم پزشكى ايران): ص 79. نيز، ر. ك: اسلام و بهداشت روان (مجموعه مقالات): ج 1 ص 113 (مقاله نسرين گله دار و ماندانا ساكى).
2) . ر. ك: استعانت از قرآن كريم در شفاى جسمانى: ص 112-205؛ پرسش هاى قرآنى جوانان - 13 (بهداشت روان): ص 40.
3) . پايگاه اطلاع رسانى مجمع جهانى اهل بيت (ابنا) ( ir.ABNA. )
4) . اخبار ملل (نشريه خبررسانى): ش 17 ص 83.
5) . تأثير آواى قرآن»، اصول بهداشت روان: ش 3 (پاييز 1387)؛ بصائر: ش 2 (مقالۀ نيكبخت نصرآبادى). نيز، ر. ك: «موسيقى درمانى با تأكيد بر اعجاز موسيقيايى قرآن كريم»، مردم سالارى (روزنامه): 1387/6/26.
كنار حافظه و تخّيل به آنها پاسخ مى دهد. غدّۀ هيپوفيز نيز كه از غدۀ تالاموس فرمان مى گيرد، به محرك هاى صوتى پاسخ مى دهد و موجب بروز ترشحاتى مى شود كه نتيجۀ آن آزاد سازى ماده اى آرام بخش به نام آندروفين است. از آن جا كه مهم ترين اثر مادۀ مذكور، تسكين درد و انبساط و شادى در انسان است مى توان به ارزش قرآن درمانى پى برد كه عملاً موجب آزادسازى مادۀ اندروفين مى شود.(1)
در يك جمع بندى كلى مى توان گفت كه رسالت اصلى قرآن، درمان بيمارى هاى روحى و رذايل اعتقادى، اخلاقى و رفتارى است. با اين وجود، روايات پر شمارى در باره درمان بيمارى هاى جسمى با قرآن به دست ما رسيده كه اگرچه سند و محتواى دسته اى از آنها خدشه پذير است، اما اصل موضوع به دليل روايات فراوان و نيز تجربۀ عملى، مسلّم و محرز است. البته به نظر مى رسد ميزان تأثير قرآن در درمان، متناسب با مراتب ايمان، اخلاص و يقينِ تلاوت كنندۀ قرآن است و از اين رو كسانى كه در مراتب برترى قرار دارند بيشتر نتيجه مى گيرند؛(2)
در ايّام تحصيل [در مشهد]، غدّه اى پشت گردنم در آمده بود كه مختصرى درد مى كرد. براى معالجه نزد دكتر شاملو (پدر پروفسور شاملو) رفتم و در همان ايّام، در درس اشارات آقا شيخ مجتبى قزوينى - كه در منزل تدريس مى كرد - شركت مى كردم. روزى سرِ درس به دليل درد آن مكرّر به گردنم، دست مى كشيدم. پس از پايان درس، ايشان فرمود: بنشين با تو كارى دارم...! و فرمود: «چرا اين قدر به گردنت دست مى كشى؟» جريان را گفتم. ايشان انگشت خود را بر اطراف آن غدّه گذاشت و گفت: «أعوذ باللّه من الشيطان الرجيم. «أَمْ أَبْرَمُواْ أَمْرًا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ؛ يا در كارى پاى فشرده اند، ما نيز پاى مى فشاريم» (زخرف: آيۀ 79)». جمله اى هم اضافه كرد كه نفهميدم. از منزل ايشان كه بيرون آمدم، هيچ اثرى از آن غدّه نبود.
چنان كه در روايتىآمده است كه سورۀ حمد را بر هيچ دردى هفتاد بار نخواندم مگر آن كه درد برطرف شد:
ما قرأتُ الحمدَ عَلى وَجَعٍ سبعينَ مَرّةً إلا سكنَ.(1)
نشد كه سورۀ حمد را هفتاد بار بر دردى تلاوت كنم و آن درد، آرام نگيرد.
در پايان، شايان ذكر است كه بيان نمونه هايى از نتايج پژوهش هاى علمى، به مفهوم صحّه نهادن بر اين پژوهش ها وتفسيرناپذيرى آنها نيست؛ بلكه تنها به معناى تأييد اجمالى روايات پيش گفته با اين نتايج است.
1) . ر. ك: ص 446 ح 626.