ghaemiyeh.com
سرشناسه:فرخ فال، احمد، 1337 -
عنوان و نام پديدآور:دائرهالمعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله و اهلبیت عصمت و طهارت علیهمالسلام/ احمد فرخفال.
مشخصات نشر:قم: ذکری، 1400.
مشخصات ظاهری:20 ج.
شابک:دوره : 978-622-6319-28-7 ؛ ج.1 : 978-622-6319-27-0 ؛ ج.2 : 978-622-6319-29-4 ؛ ج.3 : 978-622-6319-30-0 ؛ ج.4 : 978-622-6319-31-7 ؛ ج.5 : 978-622-6319-32-4 ؛ ج.6 : 978-622-6319-33-1 ؛ ج.7 : 978-622-6319-34-8 ؛ ج.8 : 978-622-6319-35-5 ؛ ج.9 : 978-622-6319-36-2 ؛ ج.10 : 978-622-6319-37-9 ؛ ج.11 : 978-622-6319-38-6 ؛ ج.12 : 978-622-6319-39-3 ؛ ج.13 : 978-622-6319-40-9 ؛ ج.14 : 978-622-6319-41-6 ؛ ج.15 : 978-622-6319-42-3 ؛ ج.16 : 978-622-6319-43-0 ؛ ج.17 : 978-622-6319-44-7 ؛ ج.18 : 978-622-6319-45-4 ؛ ج.19 : 978-622-6319-46-1 ؛ ج.20 : 978-622-6319-47-8
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
يادداشت:ج.2 - 20 (چاپ اول: 1400) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج.1و 2. ارتباطات الهی و عالم هستی.- ج.3. ارتباطات و تعاملات انبیاء علیهمالسلام.- ج.4 - 6. ارتباطات و تعاملات انبیاء، ائمه و اولیاء علیهمالسلام.- ج.7 و 8. ارتباطات و تعاملات انسان با خداوند متعال.- ج.9. ارتباطات و تعاملات زن و شوهر.- ج.10. ارتباطات و تعاملات والدین و فرزند.- ج.11 و 12. ارتباطات و تعاملات بین مردم.- ج.13. ارتباطات و تعاملات مومنین و منافقین.- ج.14. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و مذاهب.- ج.15. ارتباطات و تعاملات مذاهب و امم اسلامی.- ج.16. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و کفار.- ج.17. ارتباطات و تعاملات حکومت اسلامی و مردم.- ج.18 و 19. ارتباطات و تعاملات بین حکومتها.- ج.20. تعاملات در حکومت حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف ).
موضوع:ارتباط -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط -- جنبههای قرآنی
Communication -- Qur'anic teaching
ارتباط -- احادیث
Communication -- Hadiths
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Interpersonal communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای قرآنی
Interpersonal communication -- Qur'anic teaching
ارتباط بین اشخاص -- احادیث
Interpersonal communication -- Hadiths
رده بندی کنگره:BP11/6
رده بندی دیویی:297/045
شماره کتابشناسی ملی:7595511
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
بسم الله الرحمن الرحیم
دائرة المعارف ارتباطات وتعاملات
خدا، انسان وجهان
ازدیدگاه قرآن، پیامبر(صلی الله علیه و اله) واهلبیت عصمت و طهارت علیهم السلام
جلد هیجدهم: تعاملات بین حکومت ها
تألیف: احمد فرخ فال
دائرة المعارف ارتباطات و تعاملات انسان و جهان
جلد هجدهم: ارتباطات و تعاملات بین حکومت ها
احمد فرخ فال
انتشارات ذکری/ قم /1400 ش
شابک این جلد: 4-45-6319-622-978
شابک دوره: 7-28-6319-622-978
ادرس مرکز پخش : قم خیابان معلم انتشارات مرکز مدیریت حوزه های علمیه
تلفن مرکز پخش37735547-025
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
بخش دوازدهم: تعاملات بین حکومتها
مکاتبات پیامبر اکرم(صلی الله علیه و اله) در ابعاد مختلف، حکایت از اهمیت این ارتباط دارد.
در تاریخ سیره ابن هشام آمده است:
ابن هشام از ابیبکر هذلی روایت کرده که در سالی رسول خدا(صلی الله علیه و اله) از که حدیبیة باز گشت (روزی برای مردم خطبه خواند و به آنها فرمود:) ای مردم همانا خداوند مرا از روی رحمت و برای عموم مردم مبعوث فرموده پس مانند حواریین عیسی بن مریم درباره من اختلاف نکنید، اصحاب گفتند: ای رسول خدا اختلاف حواریین عیسی چگونه بود؟ فرمود: به همین نحو که من شما را دعوت کردم او نیز
حواریین را دعوت کرد (و آنها را باطراف جهان فرستاد) پس آنها را که بجاهای نزدیک فرستاد خوشنود و راضی بودند ولی آنهایی را که بجاهای دور فرستاد ناراضی بودند تا اینکه عیسی بن مریم از این جریان به خدا شکایت کرد و خداوند چنان کرد که تمام فرستادگان عیسی به زبان مردمی که عیسی آنها را به سوی آن مردم فرستاده بود آشنا شده و بلغت آنها سخن میگفتند.
اسامی کسانی را که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به سوی پادشاهان و ملوک فرستاد و نامههائی به عنوان دعوت باسلام برای آنها نوشت بدین شرح است:
دحیة بن خلیفه کلبی که حضرت او را به سوی قیصر (امپراطور روم) گسیل داشت.
عبد الله بن حذافة سهمی که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) او را به سوی پادشاه ایران فرستاد.
عمرو بن امیه ضمری که او را به سوی نجاشی پادشاه حبشه فرستاد.
حاطب بن ابیبلتعة که به سوی مقوقس پادشاه اسکندریه فرستاده شد.
عمرو بن عاص سهمی که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) او را به سوی جیفر و عیاذ فرزندان جلندی- که سلطان عمان بودند- گسیل داشت.
سلیط بن عمرو که از قبیله بنیعامر بن لوی بود و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) او را به سوی تمامة بن اثال حنفی و هوذة بن علی حنفی که پادشاه یمامة بودند- فرستاد.
علاء بن حضرمی که او را به سوی منذر بن ساوی پادشاه بحرین روانه کرد.
و ابن هشام گوید: شجاع بن وهب را به سوی جبلة بن ایهم غسانی فرستاد و مهاجر بن ابیامیه مخزومی را به سوی حارث بن عبد کلال حمیری پادشاه یمن گسیل داشت.
ابن اسحاق (بمناسبت حدیث پیشین در اینجا ذکری از فرستادگان حضرت عیسی(علیه السلام) به میان آورده) گوید:
و اسامی فرستادگان حضرت عیسی(علیه السلام) از حواریین و تابعین ایشان که پس از آنها آمدند بدین شرح بود:
پطرس حواری که پولس نیز به همراه او و از تابعین حواریین بود نه از خود آنها که حضرت عیسی(علیه السلام) او را به رومیة و اندرائس و منتا که مردمش آدم خور بودند فرستاد.
توماس که او را بمشرق زمین به سرزمین بابل ارسال فرمود.
فیلبس که او را به سرزمین کارتاژ آفریقا فرستاد.
یحنس که او را به شهر افسوس دیار اصحاب کهف گسیل داشت.
یعقوبس که او را به اورشلیم که همان ایلیاء و قریه بیتالمقدس است فرستاد.
ابن ثلماء که به اعرابیة- سرزمین حجاز- ارسالش فرمود.
سیمسن که ویرا به سرزمین بربر ارسال داشت.
و در فروغ ابدیت آمده است:(2)
پیامبر رسالت جهانی خود را اعلام میکند.
در حوادث سال هفتم از هجرت، پیمان حدیبیه رسول خدا را از ناحیه جنوب (مکه) آسوده ساخت و در پرتو این آرامش گروهی از سران عرب به آیین اسلام گرویدند در این هنگام رهبر گرامی مسلمانان فرصت را مغتنم شمرده با زمامداران وقت و رؤسای قبائل و رهبران مذهبی مسیحی آن روز باب مکاتبه را باز نمود و آیین خود را که آن روز از دایره یک عقیده ساده، گام فراتر نهاد و به صورت یک آیین جهانی درآمده بود و میتوانست همه بشر را زیر لوای توحید و تعالیم عالی اجتماعی و اخلاقی خود گرد آورد به ملل زنده جهان آن روز عرضه داشت این نخستین گامی بود که پیامبر پس از 19 سال کشمکش با قریش لجوج، بر داشت و اگر دشمنان داخلی او را با نبردهای خونین خود مشغول نمیساختند او پیش از این، دست به دعوت ملل دور دست میزد ولی حملات ناجوانمردانه عرب او را مجبور ساخته بود که قسمت مهم از وقت خود را به امر دفاع از حوزه اسلام صرف نماید نامههایی که پیامبر اکرم به عنوان دعوت اسلام به امرا و سلاطین و رؤسای قبائل و شخصیتهای برجسته معنوی و سیاسی نوشته است از روش دعوت او حکایت میکند اکنون 185 نامه از متون نامههای پیامبر که برای تبلیغ و دعوت به اسلام و
یا به عنوان میثاق و پیمان نوشته است در دست داریم و محدثان و تاریخ نویسان، آنها را ضبط کردهاند.
همه این نامهها حاکی است که روش اسلام در دعوت و تبلیغ منطق و برهان بوده نه جنگ و شمشیر، روزی که پیامبر از حملات قریش مطمئن گردید با فرستادن نامه و اعزام مبلغان ندای خود را به گوش جهانیان رسانید این نامهها و حقایق و دلایل و اشاراتی که در لابلای آنها نهفته است و نصایح و اندرزها و تسهیلات و نرمشها و نرمشهایی که پیامبر در موقع بستن پیمان با ملل بیگانه از خود نشان داد همه و همه گواه زنده بر ضد نظریه خاور شناسانی است که چهره اسلام را با تهمتهای ناروای خود پوشانیده و پیشرفت اسلام را زاییده نیزه و شمشیر میدانند.
ما امیدواریم که روزی بتوانیم ترجمه متون تمام این نامهها و حوادثی را که در پیرامون آنها رخ داده و یا نوشتن آنها را ایجاد کرده به طور جالبی به رشته تحریر در آوریم و از این طریق روش اسلام را در نشر آیین خود در نقاط مختلف جهان روشن سازیم رسالت پیامبر جهانی بود.
گروهی از بیخردان به رسالت جهانی پیامبر اسلام از دریچه تردید و شک مینگرند و در این تردید از یک سلسله نغمههایی که برخی از نویسندگان مزدور سر میدهند پیروی مینمایند و سردسته آنها خاورشناسی مانند (سرو یلیام موبر) است که میگوید: موضوع عمومیت رسالت محمد، بعدها به وجود آمد و محمد از هنگام بعثت تا زمان وفات خود فقط عربها را به اسلام دعوت میکرد و محمد جز عربستان، جایی را نمیشناخت این نویسنده انگلیسی از شیوه خاص انگلیسیها پیروی کرده و در برابر آیات زیادی که گواهی میدهند که او عموم جهانیان را دعوت
به توحید و رسالت خود میکرد پرده بر روی حقایق افکنده و میگوید او فقط عربها را دعوت میکرد و ما در اینجا برخی از آیات را که شهادت میدهد که رسالت پیامبر اسلام بر اساس دعوت جهانیان استوار بوده میآوریم و شما میتوانید مشروح این قسمت را در کتابهای عقاید، مطالعه بفرمایید اینک متون و ترجمه آیات:
«قُلْ یا أَیهَا النَّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیکمْ جَمیعاً الَّذی لَهُ مُلْک السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ یحْیی وَ یمیتُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِی الْأُمِّی الَّذی یؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ کلِماتِهِ وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّکمْ تَهْتَدُونَ»؛(1)«بگو: ای مردم! من فرستاده خدا به سوی همه شما هستم؛ همان خدایی که حکومت آسمانها و زمین، از آن اوست؛ معبودی جز او نیست؛ زنده میکند و میمیراند؛ پس ایمان بیاورید به خدا و فرستادهاش، آن پیامبر درس نخواندهای که به خدا و کلماتش ایمان دارد؛ و از او پیروی کنید تا هدایت یابید!»2. ای محمد ما تو را برای همه مردم مبشر و منذر (بشارت دهنده و بیم دهنده) فرستادیم:
«وَ ما أَرْسَلْناک إِلاَّ کافَّةً لِلنَّاسِ بَشیراً وَ نَذیراً وَ لکنَّ أَکثَرَ النَّاسِ لا یعْلَمُونَ»؛(2)«و ما تو را جز برای همه مردم نفرستادیم تا (آنها را به پاداشهای الهی) بشارت دهی و (از عذاب او) بترسانی؛ ولی بیشتر مردم نمیدانند!»
«وَ ما هُوَ إِلاَّ ذِکرٌ لِلْعالَمینَ»؛(1)«در حالی که این (قرآن) جز مایه بیداری برای جهانیان نیست!»
این آیه تمام ادیان جز اسلام را از رسمیت انداخته و همه مردم را موظف میسازد که پس از نزول این آیه از آیین اسلام پیروی نمایند.
«لِینْذِرَ مَنْ کانَ حَیا وَ یحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکافِرینَ»؛(2)«تا افرادی را که زندهاند بیم دهد (و بر کافران اتمام حجّت شود) و فرمان عذاب بر آنان مسلّم گردد!»
«هُوَ الَّذی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دینِ الْحَقِّ لِیظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کلِّهِ وَ لَوْ کرِهَ الْمُشْرِکونَ»؛(3)
«او کسی است که رسولش را با هدایت و آیین حق فرستاد، تا آن را بر همه آیینها غالب گرداند، هر چند مشرکان کراهت داشته باشند!»
اکنون ما از نویسنده انگلیسی سؤال میکنیم با این دعوتهای جهانی که در این آیات منعکس است چگونه او میگوید موضوع عمومیت جهانی بعدها پیش آمده است علامت تعجب آیا با وجود این آیات و آیههای دیگر و با بودن پیکهای اسلام در سرزمینهای دوردست و متون نامههای آن حضرت که در صفحات تاریخ ضبط است حتی عین برخی از نامههای آن حضرت که برای دعوت از اجانب
به نقاط دور دست نوشتند تاکنون محفوظ مانده؛ و زینت بخش موزههای جهان است باز جا دارد که انسان در جهانی بودن رسالت او تردید کند.
نویسنده با کمال وقاحت مینویسد محمد جز عربستان (حجاز) جای دیگر را نمیشناسد در صورتی که او در سن 16 سالگی همراه عموی خود به شام رفته و در سنین جوانی بازرگانی خدیجه را از مکه تا شام بر عهده داشت و همراه کاروان تجارت میرفت.
راستی ما هر موقع در تاریخ میخوانیم که یک جوان یونانی یعنی (اسکندر مقدونی) میخواست فرمانروای جهان شود و یا میشنویم که ناپلئون در سر میپروراند که امپراطور جهانی تشکیل دهد هرگز اعجاب و استغراب به ما دست نمیدهد ولی هر موقع دستهای از خاورشناسان میشنوند که رهبر بزرگ مسلمانان به فرمان خداوند دو امپراطور بزرگ جهانی را قانون وی با ملت هر دو امپراتور روابط بازرگانی داشتند، با آن به آیین توحید دعوت کرده است با لحجاج و تشکیکهای بیاساس آن را یک امر محال و ممتنع قلمداد میکنند.
پیامبر اسلام مسأله دعوت زمان داران را مانند سایر مسائل مهم در یک شورای بزرگ مطرح ساخت روزی به یاران خود چنین فرمود:
بامدادان همگی حاضر شوید تا در باره امر خطیری با شما مشورت کنم، فردای آن روز پس از ادای فریضه صبح، پیامبر به یاران خود چنین فرمود: بندگان خدا را نصیحت کنید، کسی که سرپرست امور مردم شد و در هدایت و راهنمایی آنان نکوشید؛ خدا بهشت را بر او حرام کرده است، شما برخیزید پیک رسالت در نقاط
دوردست شوید و ندای توحید را به سمع جهانیان برسانید، ولی هرگز مانند شاگردان حضرت عیسی با من مخالفت نکنید.
از حضرتش سؤال کردند که آنها چگونه باعیس(علیه السلام) از در مخالفت با وارد شدند. فرمود: او نیز مانند منگروهی را مأمور ساخت که پیک رسالت در نقاطی باشند، دستهای که راه آنها نزدیک بود فرمان او را پذیرفتند ولی کسانی که راه آنها دور بود از پذیرفتن فرمان وی سرپیچی کردند.
سپس پیامبر 6 نفر از ورزیدهترین افراد را طی نامههایی که رسالت جهانی آن حضرت در آنها منعکس بود به نقاط مختلف روانه کرد و سفیران هدایت در یک روز رهسپار سرزمینهای ایران و روم، حبشه، مصر، یمن و بحرین و حیره (اردن) شدند و مشروح جریان از نامهها را در آینده خواهید خواند.(1)
وقتی نامههای رسول خدا به وسیلۀ نویسندگان مخصوص آن حضرت، تنظیم گردید افرادی که از وضع دربارهای آن روز اطلاع داشت اطلاع داشتند به پیامبر عرض کردند که باید نامهها را مهر فرمایید، زیرا زمامداران جهان نامه بدون امضا را (امضای آن روز به وسیله مهر بود) نمیخوانند از این نظریه به دستور خود پیامبر، انگشتری از نقره برای او تهیه گردید و جمله «محمد رسول الله» در سه سطر به آن حک شده بود و طرز حکاکی آن، از این قرار بود که لفظ الله در بالا و رسول در وسط و محمد در زیر قرار گرفته بود و این ترتیب و دقت برای حفظ از جعل و تزویر بود و خواننده باید امضا را از پایین شروع
1) . ابن هشام، عبدالملک بن هشام، السیرة النبویة، ج 4، ص: 606.
کرده به لفظ الله برسد (محمد رسول الله) حتی به این اکتفا نکرد پاکت نامه را به وسیله موم خاصی به جای لاک امروز چسبانید و روی آن را مهر زد.(1)
قدرت جهان در آن روز در قبضه دو امپراتوری بزرگ جهان بود و رقابت و جنگ میان این دو قطب، سابقه ممتددی داشت، نبرد و ستیزه میان ایران و روم از دوره هخامنشیان آغاز گردید و تا عهد ساسانیان ادامه داشت، خاورزمین زیر سیطره امپراتوری ایران بود و سرزمین عراق و یمن و بخشی از آسیای صغیر از اقمار و مستعمرات دولت شاهنشاهی ایران به شمار میرفت؛ دولت روم در آن روز به دو بلوک شرقی و غربی تقسیم شده بود، زیرا در سال 395 میلادی (تئودوز کبیر) امپراتور روم کشور خود را میان دو پسرش تقسیم کرد و دو کشور به نام روم شرقی و غربی به وجود آورد و روم غربی در سال 476 به دست وحشیان و بربرهای شمال اروپا منقرض گردید ولی روم شرقی که مرکز آن قسطنطنیه بود و شام و مصر را نیز در اختیار داشت در زمان ظهور اسلام رشته سیاست جهان را در دست داشت تا اینکه در سال 1453 قسطنطنیه به دست سلطان محمد دوم (فاتح) گشوده شد آفتاب عمر دولت روم شرقی غروب کرد و به کلی متلاشی گردید و سرزمین عربستان میان این دو قطب محصور بود ولی از آنجا که اراضی حاصلخیز نداشت و مردم آن چادرنشین ومتفرق بودند، هر دو امپراتور رغبت به تسخیر آن از خود نشان نمیدادند و نخوت و بیدادگری و جنگهای آنها مانع از آن بود که از انقلاب و تحولات اساسی که در
1) . حلبی، علی بن ابراهیم، السیرة الحلبیة فی سیرة الأمین المأمون، ج 3، ص: 271.
این کشور رخ میدهد آگاه شوند و هرگز تصور نمیکردند که ملت دور از تمدنی بر اثر قدرت ایمان به امپراتوری آنها خاتمه خواهد داد و نقاطی که در سایههای بیدادگری آنها در تاریکی فرو رفته با فجر روشن اسلام منور خواهد شد.
اگر از وجود این مشعل فروزان آگاهی پیدا میکردند در همان آغاز اشتعال، آن را خاموش میکردند.
«قیصر» پادشاه روم با خدا پیمان بسته بود که هرگاه در نبرد با ایران پیروز گردد به شکرانه این پیروزی بزرگ از مقر حکومت خود (قسطنطنیه) به زیارت بیتالمقدس پیاده برود، او پس از پیروزی به نظر خود جامه عمل بپوشانید و پیاده رهسپار بیتالمقدس گردید.
دحیه کلبی مأمور شد که نامه رسول خدا را به قیصر برساند و سفرهای متعددی به شام داشت و به نقاط مختلف شام کاملاً آشنا بود، قیافه گیرا و صورت زیبا و سیرت نیکوی وی شایستگی همه جانبه او را برای انجام این وظیفه خطیر، ایجاب مینمود، وی پیش از آنکه شام را به قصد قسطنطنیه ترک کند در یکی از شهرهای شام یعنی (بصری)(1)
اطلاع یافت که قیصر عازم بیتالمقدس است لذا فوراً با استاندار بصری (حارث بن ابیشمر) تماس گرفت و مأموریت خطیر و پر اهمیت خود را به او ابلاغ کرد.
1) بصری مرکز استانداری استانداری استان حوران بود که از مستعمرات قیصر به شمار میرود و حارث بن شمر و به طور کلی ملوک (غسان) به صورت دست نشاندگی از قیصر در آنجا حکومت میکردند.
مؤلف طبقات(1)مینویسد پیامبر(صلی الله علیه و اله) دستور داده بود که نامه را به حاکم بصری بدهد و او نامه را به قیصر برساند و شاید این دستور از این نظر بود که پیامبر شخصاً از مسافرت قیصر آگاهی داشت و یا اینکه از این جهت که شرایط و امکانات دحیه محدود بوده و مسافرت تا قسطنطنیه خالی از اشکال و مشقت نبوده است در هر صورت سفیر پیامبر اسلام با حاکم بصری تماس گرفت و استاندار علی بن حاتم را خواست و او را مأمور کرد تا همراه سفیر پیامبر به سوی بیتالمقدس برود و پیام و نامه پیامبر را به حضور قیصر برساند ملاقات سفیر با قیصر در شهر هند بود او وقتی خواست به حضور قیصر بار یابد کارپردازان سلطان به او گفتند باید در برابر قیصر سر به سجده بگذارد و در غیر این صورت به تو اعتنا نکرده و نامه تو را نخواهد گرفت (دحیه) سفیر خردمند پیامبر اسلام گفت من برای کوبیدن این سنتهای غلط رنج این همه راه را بر خود هموار کردهام؛ من از طرف صاحب رسالت محمد(صلی الله علیه و اله) به قیصر ابلاغ کنم که بشر پرستی باید از میان برود و جز خدای یکتا و جز خدای یگانه کسی مورد پرستش واقع نگردد آیا با این مأموریت با این عقیده و اعتقاد چگونه میتوانم تسلیم نظریه شما شوم و در برابر غیر خدا سجده کننم منطق نیرومند و صلابت و استقامت سفیر مورد، اعجاب کارکنان دربار قرار گرفت یک نفر از درباریان خیراندیش به وی گفت شما میتوانید این نامه را روی میز مخصوص سلطان بگذارید و برگردید و کسی جز قیصر دست به نامههای روی میز نمیزنند و هر موقع قیصر نامه را خواند شما را به حضور میطلبد دحیه از راهنمایی آن مرد تشکر کرد و نامه را روی میز بگذارد و بازگشت.
1) شعراني، عبد الوهاب بن احمد، الطبقات الكبرى، ج 1، ص: 259.
قیصر نامه را گشود ابتدای نامه که با بسم الله شروع شده بود توجه قیصر را جلب کرد و گفت من از غیر سلیمان(علیه السلام) تاکنون چنین نامهای ندیدهام سپس مترجم ویژه عربی خود را خواست تا نامه را بخواند و ترجمه کند او نامه پیامبر را چنین تجربه کرد نامهای است از محمد فرزند عبدالله به «هرقل» بزرگ روم، درود بر پیروان هدایت، من تو را به آیین اسلام دعوت میکنم، اسلام آور تا در امان باشی، خداوند به تو دو پاداش میدهد، پاداش ایمان خود و پاداش ایمان کسانی که زیر دست تو هستند اگر از آیین اسلام روی گردانی گناه «اریسیان»(1)
ص: 31 مینویسد: مراد کارمندان در باراست برخی میگویند: مراد کشاورزان است زیرا اکثریت مردم آنروز طبقه کشاورز بود؛ ومؤید این نظر اینست که در برخی از نسخهها (ابن اثیر، علی بن محمد، الكامل فی التاریخ، ج 2، ص: 145) به جای لفظ فوق «اکارین» موجود است و «اکار» همان کشاورز است، و گاهی احتمال میدهندکه «اریس» نام طائفهای باشد که در روم زندگی میکردند.
نیز بر تو است؛ ای اهل کتاب ما شما را به یک اصل مشترک دعوت میکنیم، غیر خدا را نپرستیم کسی را انباز او قرار ندهیم بعضی از ما بعضی دیگر را به خدا نپذیرد، (هرگاه ای محمد) آنان از آیین حق سر بر تافتند بگو گواه باشید که ما مسلمان هستیم.زماندار خردمند روم احتمال داد که نویسنده نامه همان محمد موعود انجیل و تورات باشد لذا در صدد بر آمد از خصوصیات زندگی اطلاعات دقیق به دست آورد فوراً رئیس نیروهای انتظامی را به حضور طلبید و گفت که سراسر جهان را زیر پا بگذارد شاید از خویشاوندان و نزدیکان محمد و یا از کسانی که از اوضاع وی اطلاع دارند افرادی را پیدا کنید تا من به وسیلۀ آنها یک سلسله اطلاعاتی به دست آورم،
1) در باره تفسیر این کلمه بین دانشمندان اختلاف است، ابن اثیر در کتاب «نهایه» ج 1،
از حسن تصادف مقارن همان ایام، ابیسفیان و دستهای از قریش برای بازرگانی به شام آمده بودند مأمور قیصر با آنها تماس گرفت و همه را به بیتالمقدس برد و به حضور او بار یافتند قیصر از آنها پرسید آیا در میان شما کسی هست با محمد پیوند خویشاوندی داشته باشد ابوسفیان به خود اشاره کرد و گفت ما با او از یک طایفه هستیم و در جد چهارم «عبدالمناف» به هم میرسیم، قیصر دستور داد که ابوسفیان پیش روی او بایستد و دیگران پشت سر او قرار گیرند و مراقب سخنان ابوسفیان شوند که هرگاه وی در پاسخ به پرسشهای قیصر غرض ورزی کرد فوراً به خطا و یا دروغ او اشاره نمایند، با این اوضاع قیصر از ابوسفیان سؤالات زیر را کرد و ابوسفیان نیز به ترتیب جواب داد.
حسب محمد چگونه است؟، گفت از خانواده شریف و بزرگ.
در نیاکان وی کسی هست که بر مردم سلطنت کرده باشد گفت نه.
آیا پیش از آن که ادعای نبوت کند از دروغ پرهیز داشت یا نه؟، گفت بلی، محمد مرد راستگویی بود.چه طبقهای از مردم از وی طرفداری میکنند و به آیین او میگروند؟، گفت اشراف با او مخالفد و افراد عادی و متوسط هوادار جدی هستند.
پیروان وی رو به فزونی است؟، گفت بلی.
کسی از پیروان او تا حال مرتد شده است؟، گفت نه.
آیا او در نبرد با مخالفان پیروز است یا مغلوب؟، گفت گاهی غالب و گاهی با شکست رو بروست.
قیصر به مترجم گفت که به ابوسفیان و رفقا بگوئید که اگر این گزارشها
دقیق و صحیح باشد حتماً او پیامبر موعود آخرالزمان است، در پایان افزود که من اطلاع داشتم که چنین پیامبری ظهور خواهد کرد ولی نمیدانستم که از قوم قریش خواهد بود ولی من حاضرم در برابر او خضوع کنم و به عنوان احترام پاهای او را شستشو دهم و در همین نزدیکیها قدرت و شوکت سرزمین روم را خواهد گرفت برادرزاده قیصر گفت محمد در نامه اسم خود را برنام تو مقدم داشته است ولی از این تفتین، نتیجهای نگرفت.
قیصر پرخاش کرد و گفت کسی که ناموس اکبر و فرشته بر او نازل میشود شایسته است نام او بر نام من مقدم باشد.
ابوسفیان میگوید طرفداری جدید قیصر از محمد، سر و صدایی در دربار به وجود آورد و من از این پیش آمد سخت ناراحت بودم که کار محمد به قدری بالا بگیرد که ملت روم از او بترسند با اینکه من در آغاز سؤال و جواب، کوشش کردم که محمد را در نظر قیصر کوچک کنم و میگفتم که محمد کوچکتر از آن است که شنیدهای، ولی قیصر به تحقیر من گوش نکرد و گفت آنچه من از تو سؤال میکنم، به آن پاسخ بده.(1)
قیصر به گزارشهای کشف شده از ناحیه ابوسفیان اکتفا نکرد موضوع را با یکی از دانشمندان روم از طریق نامه در میان گذارد، وی در جواب نوشت این همان پیامبر است که جهان در انتظار اوست.
1) . طبری، محمد بن جریر، تاریخ الرسل و الملوک، ج 2، ص:290.
قیصر برای به دست آوردن طرز تفکر سران روم اجتماع عظیمی در یکی از صومعهها تشکیل داد و نامه پیامبر را بر آنها خواند و گفت آیا حاضرید با برنامه و آیین او موافقت کنید چیزی نگذشت که تشنج بزرگی در مجلس به وجود آمد به طوری که قیصر از اختلاف و مخالفت آنان بر جان خود ترسید، فوراً از جایگاه خود که نقطه بلندی بود رو به مردم کرد و گفت: نظر من از این پیشنهاد آزمایش شما بود صلابت و استقامت شما در آیین مسیح مورد اعجاب و تقدیر من قرار گرفت.
قیصر دحیه را خواست و او را احترام کرد و پاسخ نامه پیامبر را نوشت و هدیه نیز به وسیله دحیه ارسال کرد و مراتب ایمان و اخلاص خود را در آن منعکس نمود.(1)
روزی که سفیر پیامبر اسلام عازم دربار ایران گردید، زمامدار این سرزمین وسیع «خسروپرویز» بود، وی دومین زمامدار ایران پس از انوشیروان بود که 32 سال پیش از هجرت پیامبر بر تخت سلطنت نشست و در این مدت با حوادث تلخ و شیرین بیشماری روبرو گردید، قدرت ایران در دوران زمامداری وی کاملاً در نوسان بود.
روزی نفوذ ایران آسیای صغیر را فرا گرفت و تا نزدیکی قسطنطنیه گسترش یافت و صلیب عیسی که چیزی مقدستر از آن نزد مسیحیان نبود به پایتخت آن تیسفون مدائن آورده شد و سلطان روم درخواست صلح نمود و سفیری برای بستن پیمان صلح به دربار ایران گسیل داشت و حدود ایران به حدود شاهنشاهی هخامنشی رسید ولی روز دیگر بر اثر سوء تدبیر و غرور بیحد و خوشگذرانی زمامدار
1) . ابن اثیر، علی بن محمد، الكامل فی التاریخ، ج 2، ص: 44.
وقت، ایران در لبه پرتگاه سقوط قرار گرفت نقاط فتح شده یکی پس از دیگری از زیر نفوذ درآمد و سپاه دشمن تا قلب سرزمین ایران یعنی دستگرد نزدیک تیسفون رسید و کار به جایی رسید که خسرو پرویز از بین رومیان پا به فرار گذاشت.
این عمل ننگین خشم ملت را برانگیخت سرانجام به دست فرزند خود شیرویه کشته شد تاریخنویسان علت عقبگرد قدرت ایران را معلول غرور و خودخواهی زماندار وقت و تجمل طلبی و خوشگذرانی وی میدانند اگر او پیام سفیر صلح را پذیرفته بود شکوه ایران در پناه صلح محفوظ میماند اگر نامه پیامبر در روحیه خسروپرویز حسن اثر نبخشید، تقصیر نامه و یا نامه رسان نبود بلکه روحیات خاص و خودخواهی مفرط اومهلت نداد که در پیرامون دعوت پیامبر اسلام چند دقیقه فکر کند بلکه هنوز مترجم نامه را به پایان نرسانده بود که فریاد کشید و نامه را گرفت و پاره کرد.
اینک تفصیل جریان:
در آغاز سال هفتم هجرت پیامبر(1)یکی از افسران ارشد خود یعنی «عبدالله حذافه سهمیه دانشی» را مأمور کرد که نامه را به دربار ایران ببرد و آن را به دست خود خسرو پرویز برساند و او را به وسیله نامه به آیین توحید دعوت نمایند ما ترجمه نامه را در اینجا و متن آن را در پاورقی مینگاریم.(2)
به نام خداوند بخشنده مهربان
از محمد فرستاده خداوند به کسرای بزرگ ایران. درود بر آن کس که حقیقت
شوید و به خدا و پیامبر او ایمان آورد و گاهی دهد که جز او خدایی نیست و شریک و همتای ندارد و معتقد باشد که محمد بنده و پیامبر اوست من به فرمان خداوند تو را به سوی او میخوانم او مرا به هدایت همه مردم فرستاده است تا همه مردم را از خشم او بترسانم و حجت را بر کافران تمام کنند اسلام بیاور تا در امان باشید و اگر از ایمان و اسلام سر بر تافتی گناه ملت مجبور بر گردن تو است.(1)
شاعر سخن ساز و شیرین زبان ایران «حکیم نظامی» این حقایق تاریخی را به نظم در آورده و چنین میگوید:
توای عاجز که خسرو نام داری و اگر کیخسروی صدجام داری مبین درخود که خودبین رابصرنیست خدابین شکرخوددیدن هنر نیست گواهی ده که عالم را خدائی ایست نبر جا و نه حاجتمند جایی است خدائی کادمی را سروری داد مرا بر آدمی پیغمبری داد سفیر پیامبر وارد دربار گردید خسروپرویز دستور داد تا نامه را از او بگیرند ولی او گفت باید نامه را شخصاً خودم برسانم و نامه پیامبر را به خسرو تسلیم کرد. خسرو پرویز مترجم خواست، مترجم نامه را باز کرد و چنین ترجمه نمود.
نامهای است از محمد رسول خدا به «کسری» بزرگ ایران، هنوز مترجم از خواندن نامه فارغ نشده بود که زماندار ایران سخت براشفت و داد زد و نامه را از مترجم گرفت و پاره کرد و فریاد کشید این مرد را ببینید که نام خود را جلو نام من نوشته است.
1) . همان.
فوراً دستور داد که عبدالله را از قصر بیرون کنند، عبدالله از قصر بیرون آمد و بر مرکب خود سوار شد و راه مدینه را پیش گرفت و جریان کار خود را گزارش داد.
پیامبر از بیاحترامی خسرو، سخت ناراحت گردید و آثار خشم در چهره او پدیدار گشت و در حق وی چنین نفرین کرد: اللهم مزق ملکه: خداوندا رشته سلطنت او را پاره کن.
باز حکیم نظامی شاعر و سخنور معروف ایران چنین سروده است.
چو قاصد عرضه کرد آن نامه نو
بجوشیدن از سیاست خون خسر
خطی دید از سواد هیبت انگیز
نوشته از محمد سوی پرویز
کرا زهره که با این احترامم
نویسد نام خود بالای نامم
درید آن نامه گردن شکن را
نه نامه بلکه نام خویشتن را
ابن واضح اخباری معروف به یعقوبی در تاریخ خود بر خلاف اتفاق عموم تاریخ نویسان مینویسد: خسرو پرویز نامه پیامبر را خواند و برای احترام پیامبر مقداری مشک و ابریشم وسیله سفیر پیامبر فرستاد، پیامبر عطر را تقسیم کرده و فرمود ابریشم شایسته مردان نیست و فرمود: قدرت اسلام وارد سرزمین او میشود و امرالله عصر و امرالله اسرع من ذالک، ولی با این وصف احدی از تاریخ نویسان با ایشان در نظر موافق نیست جز اینکه احمد بن حنبل مینویسد که خسرو پرویز هدیه برای پیامبر فرستاد.(1)
1) ابنحنبل، احمد بن محمد، المسند، ج 1، ص: 96.
فرمانروای سر زمین حاصلخیز یمن که در جنوب مکه قرار دارد و حکمرانان آنجا همواره به طور دست نشاندگی از طرف شاهان ساسانی حکومت داشتند در آن روز «باذان» حکمران آنجا بود شاه ساسان از شدت غرور نامه به فرماندار یمن به شرح زیر نوشت به من گزارش رسیده است که مردی از قریش در مکه مدعی نبوت است دو نفر از افسران ارشد خود را به سوی او اعزام کنند تا او را دستگیر کرده به سوی من بیاورند.(1)
و بنا به نقل ابن حجر در السابع در ترجمه «باذان» دستور داد که این دو افسر او را وادار کنند تا به آئین نیاکان خود برگردد و اگر نپذیرفت سر او را از تن جدا کرده برای او بفرستند.
این نامه حاکی از بیاطلاعی زمامدار وقت است او به قدری به اطلاع بود که نمیدانست این شخص مدعی نبوت بیش از شش سال است از مکه به مدینه مهاجرت نموده است وانگهی شخصی را که در نقطهای داعیه نبوت دارد و نفوذ او به قدری گسترش یافته که پیک برای دربار شاهان جهان میفرستد نمیتوان با اعزام دو افسر دستگیر کرده و یا لااقل او را به یمن احضار کرد.
فرماندار یمن طبق دستور مرکز، دو افسر ارشد و نیرومند خود را به نامهای فیروز و سرسره، روانه حجاز کرد این دو مأمور نخست در طائب با یک مرد قریشی تماس گرفتند وی آنها را راهنمایی کرد و گفت شخصی که مورد نظر شماست اکنون در مدینه است آنان راه مدینه را پیش گرفتند و شرفیاب محضر پیامبر شدند
1) حلبی، علی بن ابراهیم، السیرة الحلبیة فی سیرة الأمین المأمون، ج 3، ص: 278.
نامه «باذان» را تقدیم کرده و چنین گفتند: ما به دستور مرکز از طرف فرماندار یمن، مأموریم شما را به «یمن» جلب کنیم و تصور میکنیم که بازان در خصوص کار شما با خسرو پرویز مکاتبه کند و موجبات رضایت او را جلب نماید و در غیر این صورت آتش جنگ میان ما و شما روشن میشود و قدرت ساسان خانههای شما را ویران میسازد و مردان شما را میکشد....
پیامبر اکرم با کمال خونسردی سخنان آنها را گوش کرد پیش از آنکه به پاسخ گفتار آنها بپردازد نخست آنها را به اسلام دعوت نمود و از قیافه آنها که شاربها را بلند گذاشته بودند خوشش نیامد.(1)
عظمت و هیبت پیامبر و خونسردی او آن چنان آنها را مرعوب ساخته بود که هنگامی که پیامبر آیین اسلام را به آنها عرضه داشت بندهای بدن آنها میلرزید سپس به آنها فرمود: امروز بروید فردا من نظر خود را به شما میگوینم، در این هنگام وحی آسمانی نازل گردید و فرشته وحی پیامبر را از کشته شدن خسروپرویز آگاه ساخت فردای آن روز که افسران فرماندار یمن برای گرفتن جواب به حضور پیامبر رسیدند پیامبر فرمود: پروردگار جهان مرا مطلع ساخت که دیشب 7 ساعت از شب گذشته، خسروپرویز به وسیله پسرش (شیرویه) کشته شده و پسر بر تخت سلطنت نشست، شبی را که پیامبر معین نمود شب سه شنبه دهم جمادی الاولی سال هفتم هجری بود است، مأموران باذان از شنیدن این خبر سخت وحشت زده شده گفتند: مسئولیت این گفتار شما به مراتب بالاتر از ادعای نبوت است که شاه
1) و به آنها چنین فرمود: «امرنی ربیان اعفی لحیتی و اقص شاربی.» ابن اثیر، علی بن محمد، الكامل فی التاریخ، ج 2، ص: 106.
ساسان را به خشم در آورده است ما ناچار این جریان را به حضور باذان برسانیم و او به خسروپرویز گزارش خواهد داد.
پیامبر فرمود: من خوشبختم که او را از جریان آگاه سازید و نیز به او بگویید: ان دینی و سلطانی سیبلغ الی منتهی الخف والحافر یعنی آیین و قدرت من به آن نقطهای که مرکبهای تندرو به آنجا میرسد خواهد رسید و اگر تو اسلام آوری، تو را در این حکومت که اکنون در اختیار داری باقی میگذارم.
سپس رسول خدا برای تشویق، کمربند گرانبهایی را که برخی از رؤسای قبائل به او هدیه کرده و در آن طلا و نقره به کار رفته بود به مأموران باذان داد و هر دو نفر با کمال رضایت از محضرش مرخص شده راه یمن را پیش گرفتند و باذان را از خبری که پیامبر به آنها داده بود مطلع ساختن باذان گفت اگر این گزارش درست باشد حتماً او پیامبر آسمانی است و باید از او پیروی کرد چیزی نگذشت که نامهای از (شیرویه) به مضمون زیر به فرماندار یمن رسید: آگاه باش؛ من (خسروپرویز) را کشتم و خشم ملت باعث شد که من او را بکشنم، زیرا او اشراف (فارس) را کشت و بزرگان را متفرق ساخت هر موقع نامه من به دست شما رسید از مردم برای من بیعت بگیر و هرگز با شخصی که ادعای نبوت میکند و پدرم برضد او دستور داده بود با خشونت رفتار مکن تا دستور مجدد به تو برسد.
نامه شیرویه موجبات اسلام آوردن باذان و کلیه کارمندان و حکومت وقت را که همگی ایرانی بودند فراهم آورد و باذان در این باره با پیامبر مکاتبه کرد و اسلام خود و کارمندان خود را به محضرش ابلاغ کرد.
سرزمین مصر نقطه پیدایش تمدنهای کهن مرکز سلطنت فراعنه و محل قدرت قبطبیان بود، روزی که ستاره اسلام در حجاز درخشید سرزمین مصر قدرت و استقلال خود را از دست داده بود، «موقوقس» از جانب قیصر روم استانداری مصر را در برابر پرداخت 19 میلیون دینار در سال پذیرفته بود «حاطب بن ابیبلتعه» مرد دلاور و سوارکار چابکی بود و در تاریخ اسلام، حادثه معروفی دارد که در رویدادهای سال هشتم خواهد آمد او یکی از آن شش نفر است که مأموریت یافتند نامههای تبلیغی پیامبر را به دست زمامداران بزرگ جهان آن روز برسانند.
پیامبر او را مأمور ساخت که نامه ویرا به «موقوقس» حکمران «مصر» برساند اینک ترجمه نامه پیامبر:
به نام خداوند بخشنده مهربان، نامهای است از محمد فرزند عبدالله به موقوقس بزرگ قبطیان، درود بر پیروان حق، من تو را به آیین اسلام دعوت میکنم اسلام آور تا از خشم خداوند در امان باشی، اسلام آور تا خداوند به تو دو پاداش بدهد و اگر از آیین اسلام روگردانی گناه قبطیان نیز بر تو است.
ای اهل کتاب ما شما را به یک اصل مشترک دعوت میکنیم غیر خدا را نپرستیم، کسی را انباز او قرار ندهیم و نباید برخی از ما بعضی دیگر را به خدایی بپذیرد، (هرگاه ای محمد آنان از آئین حق سر برتابند، بگو گواه باشید که ما مسلمانیم.(1)
سفیر پیامبر به رهسپار کشور مصر گردید و اطلاع یافت که فرمانروا در یکی از
1) حلبی، علی بن ابراهیم، السیرة الحلبیة فی سیرة الأمین المأمون، ج 3، ص: 280.
کاخهای بلند لب دریا در شهر اسکندریه به سر میبرد، او رهسپار اسکندری گردید و باز اوراق خود را به داخل کاخ مقوقس رسانید وی حاطب را به حضور خود پذیرا و نامه را باز کرد و خواند و مقداری در مضامین نامه فکر کرد سپس سر خود را بلند نمود و به سفیر اسلام چنین گفت اگر راستی محمد پیامبر خداست چرا مخالفان او توانستند که وی را از زادگاه خود بیرون کنند و ناچار شد که در مدینه مسکن گزیند، چرا بر آنها نفرین نمیفرستد تا آنها نابود شوند؟!
سفیر فهمیده و توانای اسلام به او چنین گفت حضرت عیسی پیامبر خدا بود و شما نیز به رسالت او گواهی میدهید موقعی که بنیاسرائیل نقشه قتل او را کشیدند چرا درباره آنها نفرین نکرد تا خدا آنها را نابود سازد فرماندار که انتظار چنین پاسخ دندانشکنی را نداشت در برابر منطق محکم سفیر به زانو درآمد و زبان به تحسین گشود و گفت «احسنتانت حکیم جاء من عند حکیم» آفرین بر تو مرد فهمیدهای هستی و از طرف شخص فهمیده و با کمالی پیغام آوردهای.(1)
سفیر از حسن استقبال استاندار مصر جرأت پیدا کرد و زبان به تبلیغ گشود و گفت پیش از شما کسی (فرعون) در این کشور حکمرانی میکرد که مدتها به مردم خدایی میفروخت خدا او را نابود ساخت تا زندگی وی برای شما مایه عبرت شود ولی شما باید کوشش کنید که زندگی شما برای دیگران مایه عبرت نباشد، پیامبر ما مردم را به آیین پاک دعوت نمود، قریش با او سرسختانه پیکار کردند و ملت یهود با کینه توزی خاصی با او به مقابله برخاستند و نزدیکترین افراد به وی، ملت نصارا است به جانم سوگند همانطوری که (موسی بن عمران) نبوت
1) . ابن اثیر، علی بن محمد، اسد الغابة فی معرفة الصحابة، ج 1، ص: 362.
حضرت مسیح را به مردم بشارت داد، همانطور نیز حضرت عیسی مبشر نبوت محمد(صلی الله علیه و اله) بوده است.
شما را به آئین اسلام و کتاب آسمانی خود (قرآن) دعوت میکنیم همانطور که شما اهل تورات را به انجیل دعوت نمودهاید، هر ملتی که دعوت پیامبر را بشنود باید از او پیروی نمایند و من ندای این پیامبر را به سرزمین شما رسانیدم، شایسته است که شما و ملت مصر از آئین او پیروی و من هرگز شما را از اعتقاد به آیین مسیح باز نمیدارم بلکه به تو میگویم به دنبال آیین او بروید ولی بدانید صورت کامل آیین حضرت مسیح، همان آیین اسلام است.
مذاکرات سفیر با حکمران مصر به پایان رسید ولی موقوقس پاسخ قطعی به وی نداد، حاطب باید مدتی توقف کند تا پاسخ نامه را گرفته و برای پیامبر اسلام به برد، روزی موقوقس حاطب را خواست و با او در کاخ خود خلوت کرده و از برنامه و آیین پیامبر سؤال کرد.
سفیر در پاسخ وی چنین گفت:
او مردم را به پرستش خدای یگانه دعوت میکند امر میکند که مردم در شبانه روز پنج بار نماز بخوانند و ماهرمضان روزه بگیرند خانه خدا را زیارت کنند، به پیمان خود پایبند باشند، از خوردن مردار و خون، خودداری نمایند و حاطب سخنان خود را با شرح حالات و خصوصیات زندگی پیامبر، خاتمه داد.
زماندار مصر به او چنین گفت اینها نشانه نبوت او است و من میدانستم که خاتم پیامبران هنوز ظهور نکرده است ولی تصور میکردم که او از سرزمین شام که مرکز ظهور پیامبران بوده برانگیخته خواهد شد نه از سرزمین حجاز ولی ای سفیر
محمد! بدان و آگاه باش اگر من به آئین او ایمان بیاورم، ملت «قبط» با من همراهی نمیکنند امیدوارم که قدرت این پیامبر به سرزمین مصر کشیده شود و یاران او در کشور ما منزل نمایند و بر قدرتهای محلی و عقاید باطل پیروز آیند و من از شما خواهشمندم که این مذاکرات را سری تلقی کنید و کسی از قبطی ها از این گفت و گو، آگاه نشود.
حکمران مصر، نویسنده عربی خود را خواست و دستور داد که نامهای به شرح زیر به پیامبر اکرم بنویسد: نامهای است به محمد فرزند عبدالله از موقوقس بزرگ قبط؛ درود بر تو، من نامه تو را خواندم از مقصد تو آگاه شدم و حقیقت دعوت تو را یافتم من میدانستم که پیامبری ظهور خواهد کرد ولی تصور مینمودم که از نقطه شام برانگیخته خواهد شد من سفیر تو را گرامی شمردم، سپس در نامه خود به هدایائی که برای پیامبر فرستاده اشاره کرد و نامه را با جمله (سلام بر تو) ختم نمود.(1)
احترامی که موقوقس در انشاء نامه به کار برده و نام محمد را بر نام خود مقدم داشته بود ونیز هدایای گرانبهائی که برای پیامبر فرستاده و احترام شایستهای که از سفیر محمد به جا آورده بود همگی حاکی است، که موقوقس دعوت رسول خدا را در باطن پذیرفته بود ولی علاقه به حکومت و ریاست او را از تظاهر به اسلام و انقلاب عملی باز داشت.
1) . ابنسعد، محمد، طبقات الکبری، ج 1، ص89.
«حاطب» زیر مراقبت دستهای از مأموران مقوقس از مصر وارد سرزمین شام گردید و مأموران را مرخص کرد و خود با کاروانی رهسپار مدینه شد نامه موقوقس را تسلیم پیامبر نمود و پیام او را رسانید.
پیامبر فرمود: او از حکومت خود ترسیده و اسلام را پذیرفته است ولی قدرت و ریاست او به زودی نابود خواهد گردید.
مغیرة بن شعبه که بعدها یکی از سیاست مداران بزرگ عرب و بازیگران صحنه سیاست بود و به عقل و درایت و پختگی اشتهار داشت با جمعی از قبیله ثقیف رهسپار دربار مصر شد، بزرگ مصریان از آنها پرسید چگونه به مصر وارد شدید با آنکه مسیر شما به وسیله نیروهای اسلام اشغال شده است وی گفت از طریق دریا آمد ه ایم؛ گفت: طایفه ثقیف با دعوت محمد چه کردند پاسخ داد کسی از ما آیین او را نپذیرفته، گفت: قوم محمد با او چگونه معامله نمودند؟، جواب داد: جوانان قریش دل به آیین او بستهاند ولی پیران از دعوت او روی گردانند، گفت: میتوانی آیین او را به طور اجمال بیان کنید، مغیره گفت: او ما را به پرستش خدای یگانه دعوت کرده و دستور میدهد که بتها را از قدرت و مقام منیعی که دارند خلع کنیم، دستور میدهد که نماز بخوانیم و زکات دهیم و به ارحام نیکی کنیم و به پیمان خویش وفادار باشیم از زنا و شراب و ربا بپرهیزیم.
مقوقس سخن او را قطع کرد و گفت: مردم ثقیف بدانند که محمد پیامبر آسمانی است و برای هدایت همه مردم برانگیخته شده و اگر ندای دعوت او به سرزمین قبطیان و رومیان برسد از او پیروی خواهند نمود و حضرت مسیح دستور
داده که از چنین پیامبری پیروی نمایید آنچه شما از برنامه و آیین او نقل کردید بدون کم و زیاد برنامه پیامبران گذشته است و سرانجام قدرت به دست وی خواهد افتاد و کسی را یارای نزاع و نبرد با او نخواهد بود سخنان مقوقس آنان را ناراحت کرد و با کمال بیشرمی گفتند اگر همه مردم آیین او را بپذیرند ما هرگز نخواهیم پذیرفت ولی موقوقس برای اسکات آنها سر به زیر افکند و گفت این افکار کاملاً کودکانه است.(1)
جریان فوق با سایر مدارک تاریخی وفق نمیدهد، زیرا نامهنگاری پیامبر با سلاطین و زمان داران جهان در سال هفتم هجرت بوده است در صورتی که مغیره در جنگ خندق ایمان آورده و در حدیبیه در صفوفمسلمانان بود حتی در محضر پیامبر با نماینده قریش «عروة بن مسعود ثقفی» مشاجرهای دارد که در صلح حدیبیه گفته شد.
در پایان یادآور میشویم که «واقدی»(2)متن
نامه پیامبر را طور دیگری نقل کرده است و طرز انشاء نامه حاکی است که اساس صحیحی ندارد، زیرا در آن نامه، پیامبر وی را تهدید به جنگ کرده و میگوید خداوند به من دستور تبلیغ داده و اگر از راه تبلیغ دعوت را نپذیرفتید به من امر کرده که با کافران بجنگم.
ولی این مضمون قطعاً اساس ندارد، زیرا امکانات مسلمانان آن روز زیاد اجازه نمیداد که با مکیان از در جنگ و نبرد وارد شوند تا چه رسد که به سرزمین مصر و نقطه دور افتاده، لشکر کشی نمایند، از این گذشته یک چنین سخن در نخستین
دعوت یا روح بزرگ مرد جهان انسانیت که بیش از دیگران موقع شناخت بود هرگز مناسب نیست.
سرزمین حبشه در آخر آفریقای شرقی قرار دارد و وسعت خاک آن 18 هزار کیلومتر مربع؛ و پایتخت فعلی آن شهر (آدیس بابا) است.
شرقیان بیش از یک قرن قبل از اسلام با این سرزمین آشنا شده بودند، این آشنایی بر اثر حمله ارتش ایران در دوران شهریاری انوشیروان آغاز گردید و با مهاجرت مسلمانان از مکه به حبشه تکمیل شد، روزی که پیامبر اکرم تصمیم گرفت شش تن از مأموران زبده و دلاور خود را به عنوان سفیر ابلاغ جهانی به نقاط دور بفرستد، «عمر بن امیه» را مأمور ساخت که با نامهای رهسپار حبشه گردد و پیام او را به سمع نجاشی زماندار دادگر آن سرزمین برساند، نامه زیر، نخستین نامهای نیست که پیامبر اسلام به زماندار حبشه نوشته است بلکه پیش از این نامه، نامهای درباره مهاجران مسلمان نوشته و آنها را توصیه کرده و از نجاشی خواسته بود که عنایات خواسته خود را در حق آنان مبذول دارد و متن این نامه در تاریخ اسلام موجود است.(1)
وگاهی میان این دو نامه یعنی نامهای که به عنوان ابلاغ رسالت جهانی نوشته شده و نامهای که برای توصیه مهاجران نگارش یافته، اشتباه رخ میدهد و عبارات هر دو نامه به هم آمیخته میشود.
روزی که پیامبر سفیر خود را همراه نامهای رهسپار کشور حبشه ساخت
1) . طبری، محمد بن جریر، تاریخ الرسل و الملوک، ج، 2، ص: 294.
هنوز دستهای از مسلمانان مهاجر در آنجا به سر میبردند ولی گروهی به مدینه بازگشته بودند و از رعیت پروری و دادگستری آن زمامدار بزرگ، تعریفها و توصیفها مینمودند بنابر این سرزمین حبشه برای مسلمانانی که از آنجا مراجعه نموده بودند سرزمین خاطرهها بود و زماندار آنجا را بسان یک رهبر دادگر ستایش میکردند و اگر ما در نامه پیامبر اکرم که به زماندار آنجا نوشته یک نوع انعطاف و نوازش و نرمی در سخن مشاهده کنیم برای این است که روحیات زمامدار آنجا برای پیامبر مشخص و روشن بود.
وی در نامههای دیگر، زمامداران وقت را با عقوبت الهی تهدید میکرد و میفرمود اگر ایمان نیاورید گناه ملتها که از ترس شما ایمان نیاوردند بر گردن شماست ولی در این نامه از این گفتار خبری نیست اینک ترجمه نامه(1):
به نام خداوند بخشنده مهربان
نامهای است از محمد رسول خدا به نجاشی زمامدار حبشه، درود بر شما، من خدائی را که جز او خدائی نیست ستایش میکنم خدایی که از عیب و نقص منزه است و بندگان فرمانبردار او، از خشم او در امانند و او به حال بندگان ناظر و گواه است،
گواهی میدهنم که عیسی فرزند مریم، روحی است از جانب خدا و کلمهای است که در رحم مریم زاهد و پاکدامن قرار گرفته است، خداوند با همان قدرت و نیرویی که آدم را بدون پدر و مادر آفرید، او را نیز بدون پدر در رحم مادرش به وجود آورد من تو را به سوی خدای یگانه که شریک ندارد دعوت میکننم و از تو میخواهم
1) . همان.
که همیشه مطیع و فرمان بردار او باشی و از آیین من پیروی نمائید، ایمان به خدایی آورید که مرا به رسالت خود مبعوث فرمود، زمامدار حبشه آگاه باشد که من پیامبر خدا هستنم، من شما و تمام لشکریان تو را به سوی خدای عزیز دعوت میکنم و من وسیله این نامه و اعزام سفیر، به وظیفه خطیری که بر عهدهداشتم عمل کردم و تو را پند و اندرز دادم، درود بر پیروان هدایت.(1)
ص: 279 و ابنسعد، محمد، طبقات الکبری، ج 1، ص: 259.
پیامبر نامه خود را با درود اسلامی که همان سلام علیک میباشد آغاز کرده و شخصاً به زمامدار حبشه دورود فرستاده است ولی در نامههای دیگر درود شخصی به کسرا و قیصر و موقوقس زمامداران ایران و روم و مصر نفرستاده بلکه نامه را با یک دورود کلی یعنی سلام بر پیروان هدایت آغاز کرده است در این نامه شخصاً به زمامدار حبشه سلام فرستاده از این طریق در حق او برتری خاصی نسبت به سایر زمامداران معاصر قائل شده است در این نامه به یک سلسله صفات برجسته خداوند که همگی از نزاهت و عظمت او خاکیست اشاره شده سپس موضوع الوهیت یعنی خدا بودن مسیح را که زاییده افکار منحط کلیسا است مطرح کرده و با برهان مخصوصی که از قرآن الهام گرفته شده آن را رد کرده و موضوع حضرت عیسی را که بدون پدر متولد گردیده با مقایسه تولد حضرت آدم توضیح داده و اثبات کرده که اگر پدر نداشتن دلیل بر خدا بودن و یا فرزند وی بودند باشد آدم ابوالبشر نیز چنین بوده در صورتی که درباره وی چنین عقیدهای ندارید، در پایان نامه دعوت خود را به لباس پند و اندرز در آورده و از این طریق از ابراز شخصیت و بزرگی خود داری شده است.
1) حلبی، علی بن ابراهیم، السیرة الحلبیة فی سیرة الأمین المأمون، ج 3،
سفیر اسلام پس از طی تشریفاتی به حضور زماندار حبشه باریافت و به او چنین گفت: وظیفه دارم که پیام رهبر خود را برسانم و سرشت پاک شما نیز داوری میکند که به عرایض من بذل عنایت فرمائید.
ای زمامدار دادگر حبشه!! دلسوزیهای شما در باره مسلمانان مهاجر فراموش شدنی نیست و این عواطف آنچنان باعث خرسندی ما گردیده که شما را از خود میدانیم و آنچنان به شما اعتماد و اطمینان داریم که گویا از یاران شما هستیم.
کتاب آسمانی شما انجیل، گواه محکم هم و غیر مردود است این کتاب دادرس داد گریست که ستم نمیکند و این داور عادل صریحاً به نبوت پیامبر اسلام گواهی میدهد اگر از این فرستاده جهانی و پیامبر خاتم، پیروی نمودید به خیر بزرگی نائل خواهید آمد و در غیر این صورت مثل شما، مثل یهود خواهد بود که آیین مسیح را که ناسخ آیین کلیم بود نپذیرفته و بر دین منسوخ باقی ماندند و آیین اسلام به سان آیین مسیح، ناسخ و به یک معنا تکمیل کننده ادیان آسمانی پیش است.
زمامدار دادگر حبشه به سفیر پیامبر اسلام چنین گفت من گواهی میدهم که او همان پیامبری است که جهان اهل کتاب در انتظار او هستند و عقیده دارم که همانطوری که حضرت موسی از نبوت حضرت مسیح خبر داده مسیح نیز علائم و نشانههای پیامبر آخرالزمان را معین کرده است و من حاضرم نبوت وی را برای عموم مردم اعلام کنم ولی از آنجا که فعلاً زمینه اعلام، آماده نیست و کمک من کم است باید زمینه را آماده ساخت تا دلها به سوی اسلام متوجه گردد، اگر برای من
امکان داشت الان به سوی پیامبرتان میشتافتم.(1)سپس نامهای در پاسخ نامه پیامبر نوشت که آن را در اینجا منعکس میسازیم.
به نام خداوند بخشنده مهربان
نامهای است به سوی محمد رسول خدا از نجاشی، درود کسی که جز او خدایی نیست درود کسی که مرا به اسلام هدایت نمود بر شما باد نامه شما را پیرامون نبوت و بشریت حضرت عیسی زیارت نمودنم، به خدای زمین و آسمان سوگند آنچه بیان نموده بودید عین حقیقت است و سر سوزنی من با این عقیده اختلاف ندارم و من نیز به حقیقت آیین شما آگاهی یافته و درباره مسلمانان مهاجر تا آنجا که مقتضیات ایجاب میکرد خدمات لازم به عمل آمد و من اکنون به وسیله این نامه، گواهی میدهم که شما فرستاده خدا و شخص راستگو که کتابهای آسمانی او را تصدیق میکنند میباشید و من در حضور پسر عموی شما جعفر بن ابیطالب مراسم اسلام و ایمان و بیعت را انجام دادم من برای ابلاغ پیام و اسلام خود فرزندم «رارها» را هسپار محضر مقدستان کرده و صریحاً اعلام میدارم که من جز خود ضامن کسی نیستم و اگر دستور فرمایید خودم رهسپاره خدمت پرفیضتان شوم، درود بر شما ای رسول خدا.(2)
ص: 294 و مجلسى، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 20، ص: 322.
نجاشی هدایای مخصوصی برای پیامبر اکرم فرستاد وپیامبر هم بعداً دو نامه دیگر به نجاشی فرستاد.
شاید در نظر برخی از متفکران سیاسی آن روز دعوت جهانی پیامبر اسلام از زمامداران وقت، یک نوع کار خارج از اعتدال جلوه میکرد ولی مرور زمان اثبات کرد که آن حضرت وظیفهای جز این نداشت.
اولاً: اعزام 6 سفیر در یک روز به اطراف جهان، آن هم با آن نانهای محکم و مستدل، راه تشکیک و تردید را به روی مخالفان در آینده بست، دیگر کسی امروز نمیتواند با این عمل بزرگ در جهانی بودن دعوت آنحضرت شک و تردید به خود راه دهد علاوه بر آیاتی که در این زمینه وارد شده خود اعزام سفیر بزرگترین دلیل جهانی بودن رسالت است.
ثانیاً: عموم زمامداران وقت جز خسروپرویز که مرد متکبر و مستبد بود تحت تأثیر دعوت و نامههای وی قرار گرفته از نمایندگان پیامبر کمال احترام را به عمل آوردند و ظهور پیامبر عربی در محافل مذهبی محور بحث و مذاکره قرار گرفت.
این نامهها خفتگان را از خواب بیدار کرد افراد غافل را سخت تکان داد و شعور ملل متمدن جهان را بر انگیخت تا در باره موعود تورات و انجیل به بحث و تحقیق بپردازند و دانشمندان ربانی و اسقفها و کشیشان بیغرض با طرق مختلفی با آیین جدید در تماس باشند از این نظر، دستههای زیادی از پیشوایان مذهبی ادیان آنروز در اواخر زندگانی پیامبر و پس از فوت وی راه مدینه را پیش گرفته و از نزدیک وضع آیین او را مورد بررسی قرار دادند ما در فصول گذشته به طور مشروح، تأثیر نامههای آن حضرت را در نفوس زمامداران روم و مصر و حبشه یادآور شدیم، اکنون به دنبال تأثیر نامه آن حضرت در نجاشی توجه کنید.
او پس از تقدیم هدایایی به نماینده پیامبر اسلام برای آشنا ساختن زمامدار سازمان مذهبی «حبشه» به حقانیت آیین اسلام، سی تن از کشیشان ورزیده را رهسپار سرزمین مدینه ساخت تا زندگی زاهدانه و ساده پیامبر اسلام را از نزدیک ببینند و تصور نکنند که او نیز مانند سلاطین روزگار دستگاهی دارد.
اعزامیهای زمامدار حبشه، به حضور پیامبر بار یافتند و عقیده پیامبر را درباره حضرت مسیح خواستند.
پیامبر اسلام عقیده خود را درباره حضرت مسیح با خواندن یک آیه از سوره مائده(1)روشن
نمود، مضمون این آیه آنچنان آنها را تکان داد که بیاختیار اشک از دیدگان آنها بر صورت آنان جاری گردید.
ترجمه آیه: هنگامی که خداوند به عیسی بن مریم چنین گفت: به یاد آر ای عیسی! نعمتی را که به تو و مادرت مبذول داشتیم، تو را با روح القدس فرشته بزرگ کمک کردیم در پرتو این عنایات در کودکی و در بزرگی با مردم سخن میگفتی کتاب و حکمت تورات و انجیل را به تو تعلیم کردیم به فرمان خداوند از گلها صورت مرغ درست میکردی سپس به اذن خداوند مرغ حقیقی میشدند، نابینایان و بیماران برس را شفا میبخشیدی و مردگان را زنده میکردی به یاد آر هنگامی را که با دلایل روشن به سوی ملت اسرائیل بر انگیخته شدی و من تو را از گزند آنها مصون داشتم ولی کسانی که کافر یعنی یهود بودند، در برابر این آیات روشن کارهای تو را سحر و جادو میدانستند.
اعزام شدگان پس از بررسی دقیق درباره دعوت پیامبر به سوی حبشه بازگشته
1) . مائده / 10.
و جریان را به عرض سلطان رسانیده او نیز مانند مبلغان اشک در چشمانش حلقه زد.(1)
ابن اثیر(2)سرگذشت اعزام شدگان را طور دیگر نوشته وی میگوید: همه آنها در دریا غرق شدند و پیامبر نامهای به عنوان تسلیت به او نوشت ولی مضمون نامه که وی به آن اشاره کرد کرده هرگز گواه بر آن نیست که مصیبتی متوجه نجاشی گردیده است.
غسانیان تیرهای از قبیله «ازد» قحطانند که مدتها در سرزمین یمن زندگی میکردند و اراضی آنها از سد «مأرب» مشروب میشد، پس از ویرانی سد مجبور به کوچ شده در سرزمین شام فرود آمدند و قدرت و نفوذ آنها قدرت بومیان آن منطقه را تحت الشعاع قرار داد و سرانجام دولتی به نام دولت «غسانیه» تشکیل دادند و در آن منطقه زیر نظر قیصرهای فرمانروائی داشتند و روزی که اسلام تشکیلات آنها را برچید 32 نفر ازآنها در سرزمینهای «جولان» و «یرموک» و «دمشق» حکمرانی کرده بودند از میان شش سفیر که به شش کشور بزرگ برای ابلاغ ندای نبوت جهانی اعزام گردیدند پنجمین سفیر که «شجاع بن وهب» بود عازم سرزمین وحی شد و نامه پیامبر را به حکمران آنان یعنی «حارث بن ابیشمر» در نقطه «بعوظه» تسلیم نمود، هنگامی که سفیر به سرزمین حارث رسید مطلع شد که زمامدار وقت، مشغول تهیه مقدمات استقبال از قیصر است و قیصر به شکرانه پیروزی بر دشمن (ایران) از مقر
حکومت خود قسطنطنیه پیاده به زیارت بیتالمقدس میآمد و میخواست به نظر خود جامه عمل بپوشاند.
از این نظر او مدتی انتظار کشیید تا به وی وقت ملاقات داده شد و در خلال این مدت با هاجر رئیس تشریفات، طرح رفاقت ریخت و او را از راز خصوصیات زندگی پیامبر و آیین پاک وی آگاه ساخت، بیانات نافذ و مؤثر سفیر، انقلاب فکری عجیبی در او به وجود آورد که بیاختیار اشک از دیدگان او سرازیر گردید و گفت: من انجیل را دقیقاً مطالعه کردنم و اوصاف پیامبر را خوانده و هم اکنون به او ایمان آورده ولی من از حارث میترسم که مرا بکشد و خود حارث نیز از قیصر ترس دارد و اگر سخنان تو را نیز از صمیم دل باور کند باز هم نخواهد توانست تظاهر نماید، زیرا او و نیاکان این سلسله همگی دست نشاندگان قیصر هستند.
وقتی او به حضور زمامدار وقت بار یافت، دید وی روی تخت نشسته و تاجی بر سر دارد، او نامه حضرت را به شرح زیر بود به وی تسلیم نمود.
بنام خداوند بخشنده مهربان
نامهای است از محمد رسول خدا به حارث بن ابیشمر.
سلام بر پیروان حق و هادیان و مومنان واقعی، حارث من تو را به خدای یگانه که شریک ندارد دعوت میکننم، اگر اسلام بیاوری سلطنت تو باقی خواهد ماند.
ذیل نامه که مالک او را در صورت عدم ایمان به فنا تهدید میکند حارث را سخت ناراحت کرد و گفت هیچ کس نمیتواند قدرت را از من سلب کند، من باید این پیامبر نوظهور را دستگیر کننم، سپس برای ارعاب سفیر، دستور داد که لشکر در برابر او رژه رود و نماینده پیامبر قدرت نظامی او را از نزدیک ببیند و برای خوش رقصی
نامهای به قیصر نوشت و از تصمیم خود دائر بر دستگیری پیامبر اسلام او را آگاه ساخت اتفاقاً نامه وی موقعی به دست قیصر رسید که سفیر دیگر پیامبر دحیه کلبی در حضور قیصر بود و سلطان روم آیین پیامبر اسلام را بررسی میکرد قیصر از تندروی حاکم غسانی ناراحت شد در پاسخ به نامه او نوشت: از تصمیم خود منصرف شو و در ایلیا با من ملاقات کن ولی به حکم (الناس علی دین ملوکهم) پاسخ قیصر، طرز تفکر حارث را دگرگون ساخت و روش خود را با نماینده پیامبر تغییر داد و به وی خلعت بخشید و رهسپار مدینه ساخت و گفت سلام مرا به پیامبر اسلام برسان و بگو من از پیروان واقعی او هستم، ولی پیامبر به پاسخ دیپلماسی وی وقعی نگذاشت و گفت در آینده نزدیک رشته قدرت او از هم خواهد گسست تعارض در سال 88 هجرت یعنی پس از یک سال درگذشت.(1)
آخرین سفیر پیامبر به سرزمین یمامه که میان نارنجد و بحرین قرار دارد، رهسپار گردید و نامه او را به امیر یمامه «هوذة بن علی الحنفی» تسلیم نمود و متن نامه آن حضرت چنین بود:
به نام خدا، سلام بر پیروان هدایت، بدان آئین من به آن نقطهای که مرکبهای تندرو به آنجا میرسد (شرق و غرب) خواهد رسید، اسلام آور تا در امان باشید و قدرت و سلطنت تو باقی بماند.
از آنجا که زمامدار یمامه مسیحی بود سفیری که برای آن نقطه در نظر گرفته
1) ابنسعد، محمد، طبقات الکبری، ج، 1، ص: 266.
شد مردی بود که مدتها در حبشه به سر برده و از منطق و رسوم مسیحیت آگاهی داشت، این مرد «سلیط بن عمرو» بود، که در دوران فشار حکومت بتپرست مکه به فرمان پیامبر به سرزمین حبشه مهاجرت نموده بود، تعالیم عالیه اسلام و برخورد با طبقات مختلف در مسافرتها آنچنان او را شجاع و نیرومند بار آورده بود که با سخنان خود زمامدار یمامه را تحت تأثیر قرار داد و به او همچنین گفت بزرگوار کسی است که لذت ایمان را بچشد و از تقوا توشه بگیرد، ملتی که در پرتو سیادت تو، به سعادت رسیدن هرگز بد فرجام نخواهند شد، من تو را به بهترین چیزها دعوت نموده و از بدترین اعمال باز میدارم من تو را به پرستش خداوند میخوانم و از پرستش شیطان و پیروی از هوا و هوس جلوگیری میکنم، نتیجه پرستش خدا بهشت و پیروی شیطان، آتش است، اگر به غیر از آنچه من گفتم، گوش فرا دادی صبر کن تا پرده برافتد و سیمای حقیقت ظاهر گردد.قیافه متأثر زمامدارد یمامه حاکی از آن بود که سخنان سفیر در روان او اثر خوبی گذارد و لذا مهلت خواست تا درباره رسالت پیامبر فکر کند اتّفاقاً همان روزها یکی از اسقفهای بزرگ روم، وارد سرزمین یمامه گردید و امیر یمامه موضوع را با او در میان گذارد.
اسقف گفت چرا از تصدیق او سر بازدید، گفت: من از سرانجام سلطنت و قدرت خود میترسم، اسقف گفت: مصلحت در این است که از او پیروی کنی این انسان پیامبر عربی است که مسیح از ظهور او خبر داده و در انجیل نوشته است که محمد رسول خداست.
پند و اندرز اسقف، روحیه او را تقویت کرد و سفیر پیامبر را خواست و نامهای به شرح زیر به او نوشت اینک مضمون نامه:
مرا به زیباترین آیین دعوت نمودی من شاعر و سخنران و سخن ساز ملت خود هستم و در میان ملت عرب موقعیتی دارم که همه از آن حساب میبرند، من حاضرم از آیین تو پیروی نمایم ولی مشروط بر اینکه در برخی از مقامات بزرگ مذهبی (خلافت و نیابت) مرا شریک سازی، او به این مقدار اکتفا نکرد، هیئتی را به سرپرستی «مجاعة بن زراره» رهسپار مدینه ساخت تا پیام او را به پیامبر برسانند و بگویند اگر رشته این زعمت دینی پس از مرگ او در دست او باشد او حاضر است اسلام بیاورد و او را یاری کند و الا با او از در جنگ وارد خواهد شد این هیئت به حضور پیامبر بار یافتند و نمایندگان ایمان خود را بدون قید و شرط ابراز نمودند و پیامبر در جواب پیام زمامدار یمامه گفت: اگر ایمان او مشروط است او شایستگی حکومت و خلافت را ندارد و خدا مرا از شر او حفظ خواهد نمود.(1)
ص: 83 و ابنسعد، محمد، طبقات الکبری، ج 1، ص: 262.
نامه هائی که پیامبر برای دعوت امرا و سلاطین و فرمانداران و شخصیتهای مذهبی فرستاده است بیش از اینهاست و هم اکنون دانشمندان متفاوت به صورت 29 نامه از نامههای دعوتی آن حضرت را در کتابهای خود نقل کردهاند و ما برای رعایت اقتصاد به همین اندازه اکتفاء میکنیم.(2)
صلح حدیبیة و بیعت رضوان (سال ششم هجری)(1)
در ماه ذیقعده سال ششم هجرت بود که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نمیلة بن عبد الله را در مدینه منصوب فرمود و به قصد انجام عمره به سوی مکه حرکت کرد و از اعراب اطراف نیز دعوت کرد که با او به مکة بروند ولی بسیاری از آنها دعوت آن حضرت را نپذیرفتند و از این رو رسول خدا(صلی الله علیه و اله) با مهاجرین و انصار و گروه اندکی که دعوت او را پذیرفته بودند حرکت کرد و برای اینکه قریش و سایر مردم بدانند که آن حضرت قصد جنگ ندارد و تنها به خاطر زیارت خانه خدا حرکت کرده احرام بست و هفتاد شتر نیز برای قربانی همراه خود برداشت و بنا به گفته ابن اسحاق همراهان رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نیز هفتصد نفر بودند که هر یک شتر برای ده نفر بود.
ولی مطابق آنچه از جابر بن عبد الله انصاری نقل کردهاند عدد همراهان رسول خدا(صلی الله علیه و اله) یک هزار و چهار صد نفر بوده است.
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) همچنان تا «عسفان»(2)پیش رفت در آنجا به مردی به نام بشر بن سفیان- و برخی «بسر» بسین گفتهاند- برخورد، او به پیغمبر گفت: یا رسول الله قریش که از حرکت شما به سوی مکه مطلع شدهاند برای مقابله با شما و ممانعت از دخول مکه همگی با زن و فرزند در حالیکه پوست پلنگ در بر کرده
بیرون شتافتهاند و در ذیطوی(1)فرود آمدهاند و سوگند یاد کردهاند که نگذارند وارد مکه شوی و خالد بن ولید را جلوتر فرستادهاند و او تا کراع الغمیم(2)
پیش آمده است.
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) که این خبر را شنید گفت: وای بر قریش، جنگ اینها را خورده است، چه میشد که اینهامرا با سایر قبائل عرب وامیگذاردند تا اگر آنها بر من پیروز شدند مقصودشان حاصل میشد و اگر من بر آنها غالب میشدم آنها به طور وفور در دین اسلام داخل میشدند و اگر این کار را هم نمیکردند با قوه و نیرو با من میجنگیدند، قریش چه گمان میکنند؟ به خدا سوگند من در راه دینی که خدا مرا بدان مبعوث فرموده آنقدر میجنگم تا خدا آن را پیروز گرداند و یا اینکه جان خود بر سر این کار گذارم و از میان بروم».
سپس فرمود: کیست که ما را از راهی ببرد که قریش در آن راه نیستند (تا به آنها بر خورد نکنیم؟) مردی از قبیله اسلم برخاست و عرض کرد: من میتوانم شما را از چنین راهی ببرم و از جلو به راه افتاد و آنها را از میان درههای سخت و راههای دشوار و سنگلاخ راهنمائی کرد و پس از اینکه مسلمانان راههای سختی را طی کردند در انتهای دره آنها را بفضای وسیع و جاده همواری رسانید در این هنگام رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به مسلمانان فرمود. بگویید: «نستغفر الله و نتوب الیه» و چون مسلمانان همگی استغفار و توبه کردند فرمود: این ذکر همان «حطة» ای(3)
بود که بر بنیاسرائیل عرضه شد که آن را بگویند و آنها نگفتند.
و از آنجا به دستور رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آمدند تا در «ثنیة المرار» که منزلگاه حدیبیة بود رسیدند، در آنجا شتر آن حضرت از رفتن باز ماند، همراهان گفتند: شتر واماند رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: باز نمانده بلکه آن کس که فیل را از رفتن به سوی مکه جلو گیری کرد این شتر را نیز از رفتن باز داشت و امروز هر پیشنهادی قریش به من بکنند که دائر بر مراعات خویشاوندی باشد من آن را خواهم پذیرفت، آنگاه به مردم فرمود: پیاده شوید.
عرض کردند: یا رسول الله در این سرزمین ابییافت نمیشود که در کنار آن پیاده شویم؟ رسول خدا(صلی الله علیه و اله) تیری از تیردان چرمی خود بیرون آورد و به مردی از اصحاب خود داد و فرمود: آن را در ته یکی از این چاهها فرو ببر و آن مرد که نامش ناجیة بن جندب و یا براء بن عازب(1)بود به دستور آن حضرت عمل کرد و آب بسیاری از آن چاه بیرون آمد به طوری که همگی سیراب شدند.
لشگریان قریش که از تغییر مسیر رسول خدا(صلی الله علیه و اله) اطلاع حاصل کردند به مکة باز گشته و قریش را از این جریان مطلع ساختند.
رفت آمد فرستادگان قریش و آغاز مذاکره و رد و بدل شدن پیامها از طرفین:
بدیل بن ورقاء با جمعی از قبیله خزاعة به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آمده گفتند:
ای محمّد برای چه به اینجا آمدهای؟ رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: من برای جنگ نیامدهام بلکه به قصد زیارت خانه خدا آمدهام و جز این قصدی ندارم، سپس سخنانی نظیر آنچه به بشر بن سفیان فرموده بود به بدیل نیز گفت.
1) . برای مطالعۀ بیشتر ر.ک: ابن هشام، عبدالملک بن هشام، السیرة النبویة، ج 2ص: 310- 311.
بدیل به سوی قریش آمد و گفت: شما نسبت بمحمد عجله کردید، زیرا او برای جنگ نیامده بلکه برای زیارت خانه خدا بدینجا آمده است.
قریش بدیل و همراهانش را متهم (بسازش با محمّد) کردند چون خزاعة از دوستان محمّد(صلی الله علیه و اله) بودند و سخنان ناهنجاری به آنان گفتند و اظهار کردند: اگر محمّد برای جنگ هم نیامده باشد به خدا سوگند نباید به صورت قهر و غلبه وارد شهر ما شود و نخواهیم گذارد این مطلب ورد زبان قبائل عرب شود! پس از بدیل مکرز بن حفص را به نزد آن حضرت فرستادند و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آنچه به بدیل فرموده بود به او نیز همان سخنان را فرمود و او نیز به نزد قریش باز گشته سخنان آن حضرت را به آنها گفت.
پس از او قریش حلیس بن علقمة یا حلیس بن زبان را که رئیس احابیش مکه بود به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرستادند، حضرت که از دور چشمش به او افتاد فرمود این مرد جزء کسانی است که پرستش خدای میکنند و نسبت به خانه خدا احترام قائل هستند شتران قربانی را به سویش بفرستید تا آنها را ببیند، حلیس که چشمش بشتران قربانی افتاد و علامت قربانی را در گردنشان آویخته دید و مشاهده کرد که اینها در اثر طول کشیدن زمان قربانی کرکهای خود را خوردهاند متأثر شد و در اثر همان حال تأثری که از این منظره به او دست داده بود به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نیامده و از همانجا به سوی قریش باز گشت و جریان را به آنها گفت.
قریش به او گفتند: تو عربی بیابانی هستی و اطلاعی از اوضاع و احوال نداری بنشین، حلیس از این سخن خشمگین شده گفت: ای گروه قریش به خدا ما برای این با شما هم عهد و هم پیمان نشدهایم که شما جلوی زائرین خانه خدا را بگیرید
سوگند بدانکه جانم به دست او است یا جلوی محمّد را رها کنید تا به مکة بیاید و زیارت خانه کعبه را انجام دهد و یا اینکه من احابیش را از دور شما پراکنده کرده و بکلی با شما روابط خودرا قطع میکنیم؟
قریش گفتند: ای حلیس آرام باش تا راهی را که موجب رضایت ما باشد پیدا کنیم قریش پس از او عروة بن مسعود ثقفی را برای گفتگو با رسول خدا(صلی الله علیه و اله) انتخاب کردند، عروة گفت: ای گروه قریش هر کس را شما فرستادید در مراجعت با او تندی و بد زبانی کردید و من در میانه شما حکم فرزند شما را دارم و هنگامی که از وضع شما اطلاع پیدا کردم قوم خود را برداشته و بیاری شما آمدم (و با این وضع جز خیر خواهی شما منظوری ندارم)(1)
[1]؟ قریش گفتند: راست میگوئی و تو نزد ما متهم به چیزی نیستی.
عروة حرکت کرد تا به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آمد و در حضور آن حضرت نشست سپس شروع بسخن کرده گفت: ای محمّد تو یک دسته مردمان مختلف را دور خود جمع کرده و آمدهای به وسیلۀ آنها شهر و دیار خود را بگیری؟ اینها قریش هستند که با تمام وسائل آماده شدهاند و سوگند یاد کردهاند که نگذارند تو وارد این شهر شوی و به خدا هنگامی که جنگ پیش آید این مردم از دور تو پراکنده خواهند شد! ابوبکر که پشت سر پیغمبر(صلی الله علیه و اله) نشسته بود به او تندی کرد و دشنام رکیکی به او داده گفت: ما از دور او پراکنده میشویم؟...
عروة در موقع گفتگو دست به محاسن رسول خدا میزد، مغیرة بن شعبة که
1) مقصودش این بود که اگر بنا است من هم بنزد محمد بروم و در مراجعت آن چه مصلحت است بگویم و شما از من نپذیرید هم اکنون مرا از رفتن معاف دارید، و این مأموریت را بدیگری واگذار کنید؟
غرق در اسلحه بود بالای سر رسول خدا(صلی الله علیه و اله) ایستاده بود و هر بار دست عروة را پس میزد و میگفت: دست به چهره رسول خدا مزن که بسزای کردار خود میرسی؟ عروة گفت: چه مرد تند خود و سنگدلی هستی؟ سپس پرسید: این مرد کیست؟ رسول خدا(صلی الله علیه و اله) تبسمی کرده فرمود: این برادرزادهات مغیرة بن شعبة است. عروة که از مغیرة انتظار این جسارت را نداشت گفت: ای بیوفا دیروز بود که من خیانت تو را شستشو دادم! و مقصود عروة از این سخن آن بود که مغیرة بن شعبة قبل از اینکه مسلمان شود سیزده نفر از قبیله عروة کشته بود(1)
فامیل و نزدیکان مقتولین در صدد انتقام بر آمده آماده جنگ با قبیله مغیرة شدند (و نزدیک بود دو قبیله به هم بریزند و خون زیادی ریخته شود که) عروة بن مسعود خونبهای آن سیزده نفر را از دارائی خود پرداخت و کسان مقتولین را بدین وسیله آرام نموده و کار را اصلاح کرد.
بالجمله رسول خدا(صلی الله علیه و اله) همان سخنانی را که بفرستادگان قبل از او فرموده بود به عروة نیز اظهار کرد و به او اطمینان داد که قصد جنگ با قریش را ندارد.
عروة از جای برخاست تا به نزد قریش برگردد ولی متوجه شد که مسلمانان
1) در سیره حلبیه (ج 3، ص: 16- 17) داستان کشتن این سیزده نفر را چنین نقل میکند که مغیرة بهمراه آن سیزده نفر که همگی از قبیله ثقیف بودند از مکه حرکت کردند و با هدایای بسیاری بنزد مقوقس (پادشاه روم) رفتند، در وقت مراجعت مقوقس بآن سیزده نفر جوائزی داد ولی مغیرة از این جریان ناراحت شد و در یکی از منازل که برمیگشتند بآن سیزده نفر شراب زیادی داد و چون کاملاً مست و بیحال شدند تمامی آنها را کشت و جوایز آنها را بر داشته بمدینه آمد و بنزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) شرفیاب شده مسلمان شد و اموال و جوایز مزبور را نیز نزد آن حضرت گذارد تا مانند غنائم جنگی حضرت خمس آن را برای خود بردارد و ما بقی را در اختیار مغیرة بگذارد، رسول خدا(صلی الله علیه و اله) اسلام او را قبول کرد ولی در آن اموال هیچگونه تصرفی نکرده فرمود: اینها را روی غدر به دست آوردهای و ما را بدان نیازی نیست.
احترام فوقالعادهای برای رسول خدا(صلی الله علیه و اله) قائل هستند، آب وضوی او را نمیگذارند به زمین بریزد و برای تبرک هر قطره آن را میبرند اگر تار موئی از سر و صورت او بیفتد فوراً آن را از زمین برداشته حفظ میکنند، از این رو وقتی پیش قریش آمد گفت: ای گروه قریش من بدربار پادشاهان ایران و امپراطوران روم و سلاطین حبشه رفتهام و به خدا احترامی که اطرافیان محمّد از او میکنند بیش از احترامی است که اطرافیان پادشاهان مزبور نسبت بدانها معمول میدارند و بدین ترتیب هرگز او را تسلیم شما نخواهند کرد و از دورش پراکنده نمیشوند اکنون هر فکری دارید بکنید و هر تصمیمی که میخواهید بگیرید.
پس از بازگشت عروة نزد قریش، رسول خدا(صلی الله علیه و اله)، خراش بن امیه خزاعی را بر شتر خویش که اسمش ثعلب بود سوار کرده به نزد قریش فرستاد تا منظور آن حضرت را از این سفر برای سران قریش شرح دهد، ولی قریش شتر رسول خدا(صلی الله علیه و اله) را پی کردند و در صدد قتل خراش نیز برآمدند که احابیش او را از چنگال قریش نجات داده مانع این کار شدند و او را رها کرده به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) برگشت و جریان را بدان حضرت اطلاع داد.از آن طرف قریش چهل یا پنجاه نفر را فرستادند تا اطراف لشگر رسول خدا(صلی الله علیه و اله) گردش کنند و اگر بتوانند کسی را دستگیر کنند و به نزد آنها ببرند تا گروگانی از مسلمانان در دست قریش باشد، ولی مسلمانان آنها را اسیر کرده به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) بردند و با اینکه آنها پیش از آنکه دستگیر شوند سنگ و تیر (زیادی) به سوی مسلمانان پرتاب کرده بودند (و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) میتوانست به جرم این کار
آنها را تنبیه کند و یا در حبس و زندان افکند ولی) حضرت دستور آزادی آنها را داد و آنها سالم به سوی قریش باز گشتند.
سپس رسول خدا(صلی الله علیه و اله) عمر بن خطاب را خواسته و به او دستور داد به نزد قریش برود و پیغام او را به آنها برساند، عمر (با کمال صراحت) از انجام دستور خدا سرپیچی کرد و عذر آورد که در مکه از قبیله بنیعدی (فامیل خودش) کسی وجود ندارد که از من دفاع کند و من از قریش بر خود بیمناک هستم(1)
و برای این کار عثمان بن عفان را بفرستید، زیرا او را در مکه خویشانی است که از او حمایت میکنند.
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) عثمان را خواست و او را مأمور کرد تا به مکة برود و پیغام و منظور آن حضرت را از ورود به سرزمین مکه به اطلاع قریش برساند.
عثمان به شهر مکه وارد شد و در ابتدای ورود یا قبل از ورود به ابان بن سعید بن عاص برخورد و ابان او را در پناه خود قرار داده به نزد قریش آورد و بدین ترتیب پیغام آن حضرت را به اطلاع قریش رسانید، قریش گفتند: ای عثمان تو اگر مایل باشی میتوانی برخیزی و طواف کنی؟ عثمان گفت: تا رسول خدا طواف نکند من طواف نخواهم کرد.
1) ما چون بنا داریم از اعمال تعصب در این ترجمه خود داری نموده و جز در مواردی که تذکراتی لازم است صرفاً بنقل مطالب اکتفا کرده باشیم از اظهار عقیده خود نسبت باین عمل عمر معذوریم و قضاوت را در این نافرمانی عمر که فقط باعتراف خودش روی ترس از قریش بود (آن هم ترسی که منشأش قوه واهمه او بود) و سرپیچی او از انجام دستور رسول خدا(صلی الله علیه و اله)... و دیگر مطالب... بعهده خوانندگان محترم میگذاریم؟! و در صفحات بعد هم ایراد او را که درباره صلح برسول خدا(صلی الله علیه و اله) کرد و حاضر نبود زیر بار عملی را که پیغمبر(صلی الله علیه و اله) انجام داده برود نیز خواهید خواند.
بدنبال این جریان قریش نگذاردند برگردد و او را در مکه حبس کردند و از آن سو برسول خدا(صلی الله علیه و اله) خبر رسید که عثمان به دست قریش کشته شده.
بیعت رضوان...
هنگامی که خبر کشته شدن عثمان برسول خدا(صلی الله علیه و اله) رسید فرمود: از اینجا نمیرویم تا با قریش جنگ کنیم. و از این رو از مردم بیعت گرفت که تا پای جان با او بجنگند و جابر گوید: بیعت آن حضرت فقط همین اندازه بود که فرار نکنند و صحبتی از مرگ و کشته شدن در میان نبود.
(رسول خدا(صلی الله علیه و اله) در زیر درختی نشست) و مسلمانان دسته دسته آمدند و با او بیعت کردند، تنها کسی که با آن حضرت بیعت نکرد (مردی از منافقین بنام) جدّ بن قیس بود که خود را زیر شکم شتر پنهان کرد تا مردم او را نبینند و بدین ترتیب بیعت نکرد.
و نخستین کسی که با آن حضرت در آن روز بیعت کرد مردی بود به نام ابوسنان اسدی و چون بیعت مسلمانان تمام شد آن حضرت به جای عثمان یکی از دو دست خود را بر دیگری زد (و بدین ترتیب عوض عثمان نیز بیعت کرد).
و پس از اینکه کار بیعت به پایان رسید خبر آمد که عثمان کشته نشده و خبر قتل او دروغ بوده است.
قریش تدریجاً به خود آمده و تصمیم رسول خدا(صلی الله علیه و اله) برای جنگ وحشتی
در آنها ایجاد کرد و بفکر پیدا کردن راه چارهای افتادند، از این رو سهیل بن عمرو را به نزد آن حضرت فرستادند تا به هر ترتیبی هست او را راضی کند که امسال به مدینة باز گردد تا قبائل عرب نگویند محمّد بزور وارد مکه شد و صلحنامه در این باره تنظیم شود که طرفین آن را امضاء کنند.
سهیل بن عمرو به نمایندگی از طرف قریش به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آمد و چون چشم آن حضرت از دور بسهیل افتاد فرمود: قریش بفکر صلح افتادهاند که این مرد را فرستادهاند. آنگاه سهیل پیش آمد و با رسول خدا(صلی الله علیه و اله) درباره صلح به مذاکره پرداخت. و بالاخره پس از گفتگوی زیادی به توافق رسیدند و قرار شد صلحنامه نوشته شود.
چون کار مذاکرات مقدماتی به پایان رسید و تنها نوشتن صلحنامه ماند عمر (خشمگین) از جا برخاست و بهنزد (رفیق دیرینهاش) ابوبکر آمد و از او پرسید: مگر این مرد رسول خدا نیست؟ ابوبکر گفت: چرا.
پرسید: مگر ما مسلمان نیستیم؟ ابوبکر گفت: چرا.
پرسید: مگر اینها مشرک نیستند؟ ابوبکر گفت: چرا.
پرسید: پس با این وضع چرا ما خواری را بر خود بخریم و زیر بار ذلت برویم؟
ابو بکر گفت: عمر پیرو امر و مطیع او باش که من گواهی دهم که او رسول خدا است! عمر گفت: من هم گواهی میدهم که رسول خدا است... (ولی با این حال قانع نشد) پس به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آمده گفت: آیا تو رسول خدا نیستی؟ فرمود: چرا.
و همان سؤالات را تکرار کرد و چون پرسید: پس چرا ما زیر بار ذلت و خواری برویم؟ رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: (ای عمر) من بنده خدا و رسول او هستم و هرگز مخالفت امر او را نخواهم کرد و او هم مرا وا نخواهد گذارد...
عمر گوید: از آن روز به بعد مرتباً من صدقه دادم و روزه گرفتم و نماز خواندم و بنده آزاد کردم که تلافی آن ایرادها و مخالفتی که با دستور رسول خدا(صلی الله علیه و اله) کردم بشود و کفاره آن تندیها و سخنانم باشد تا وقتی که اطمینان پیدا کردم جبران شده و تلافی کردهام.
سپس رسول خدا(صلی الله علیه و اله) علی بن ابیطالب را خواست و به او فرمود:
بنویس: «بسم الله الرحمن الرحیم». سهیل بن عمرو گفت: من اینها را (که تو میگوئی- یعنی رحمن و رحیم را) نمیشناسم بنویس «بسمک اللهم»..
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به علی فرمود: (همانطور که او میخواهد) بنویس: «بسمک اللهم» و او هم نوشت.
سپس فرمود: بنویس: «این است آنچه محمّد رسول الله با سهیل بن عمرو نسبت به آن موافقت کردند...».
سهیل (که متوجه شد امضای این جمله اقرار ضمنی به نبوت محمّد(صلی الله علیه و اله) است با نوشتن این جمله مخالفت کرد و) گفت: اگر ما قبول داشته باشیم که تو رسول خدائی که با تو جنگ نمیکردیم، باید این جمله حذف شود و به جای آن نام
پدرت نوشته شود، رسول خدا(صلی الله علیه و اله) این سخن او را هم پذیرفت(1)
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: آن را بمن نشان بده تا پاک کنم، آن گاه خود آن حضرت آن جمله را پاک کرد و فرمود: من رسول خدا هستم اگر چه قریش قبول نکنند... تا آن جا که گوید، و در حدیث دیگری است که چون رسول خدا(صلی الله علیه و اله) دید علی بن ابی طالب از پاک کرد آن جمله کراهت دارد باو فرمود: یا علی بنویس که تو هم روزی از روی ناچاری بچنین چیزی دچار خواهی شد.. سپس گوید: این سخن اشاره بجریان صلحنامهای است که در صفین تنظیم شد و چون خواستند جمله «امیر المؤمنین» را دنبال نام علی(علیه السلام) بنویسند معاویه و عمرو بن عاص زیر بار نرفتند و نظیر سخنان سهیل بن عمرو کلماتی گفتند.
و به علی فرمود: بنویس این چیزی است که محمّد بن عبد الله با سهیل بن عمرو روی آن موافقت کردند که:مخاصمه و جنگ میان طرفین تا ده سال ترک شود و مردم در این مدت بر جان و مال خود ایمن باشند.
اگر کسی از قرشیان که تحت قیمومت و ولایت دیگری است به نزد محمّد آمد اگر چه مسلمان شده باشد او را به سوی قریش باز گردانند و (بالعکس) اگر یکی از مسلمانان و پیروان محمّد نیز به نزد قریش برود باید او را به مدینة باز گردانند.
طرفین باید (آنچه تاکنون در میانشان گذاشته اظهار نکنند) و عداوت و دشمنی خود را پنهان نگهدارند و دزدی و خیانتی ما بین آنها واقع نشود.
هر یک از قبائل و افراد بخواهند با یکی از دو دسته (یعنی محمّد(صلی الله علیه و اله) و قریش) پیمان ببندند آزاد باشند- و در این موقع بود که قبیله خزاعة برخاسته گفتند:
1) در سیره حلبیه (ج 3: 23) و سایر تواریخ است که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) بعلی(علیه السلام) فرمود: جمله «رسول الله» را پاک کن و به جای آن «ابن عبد الله» بنویس، علی(علیه السلام) عرض کرد: مرا از این کار معاف بدار، من چگونه میتوانم این عنوان را از اسم شما پاک کنم؟
ما با محمّد هم پیمان هستیم و قبیله بنو بکر نیز در مقابل برخاسته گفتند: ما هم با قریش هم عهد هستیم-.
قرار داد صلح بدین ترتیب به پایان رسید و برای امضاء آماده شد.در همین حال ابوجندل پسر سهیل بن عمرو که مسلمان شده بود و پدرش او را در مکه بزنجیر بسته بود فرار کرده و با همان زنجیری که در پا داشت خود را بلشگر اسلام رسانید، سهیل که چشمش به او افتاد برخاست و مشت به صورت او زده گریبانش را گرفت و فریاد زد: یا محمّد پیش از اینکه این پسر به نزد شما بیاید کار صلح میان ما به پایان رسیده (و روی شرائط صلحنامه بایستی او را به ما برگردانی)؟ حضرت فرمود: آری. سهیل گریبان فرزندش را محکم گرفته او را به سوی مکه کشید ابوجندل (با لحنی تضرع آمیز) فریاد زد: ای مسلمانان آیا اجازه میدهید که مرا به سوی مشرکین باز گردانند و دوباره گرفتار چنگال آنان گردم تا مرا از دین باز گردانند؟
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: ای ابا جندل بردبار باش و صبر پیشه کن که خدا برای تو و ناتوانان دیگری که از مسلمانان در مکه گرفتارند گشایش و فرجی فراهم خواهد کرد و ما با این مردم صلحی را بر قرار کرده و شروطی را پذیرفتهایم که نمی- توانیم با آنها مخالفت کنیم و عهد شکنی بنماییم.
عمر بن خطاب برخاست و هم چنان که شمشیر بر کمر بسته بود در کنار ابو-
جندل و سهیل به عنوان مشایعت به راه افتاد و میگفت: ای ابا جندل صبر کن، زیرا اینان مردمان مشرکی هستند که خونشان مانند خون سگ است... و هم چنان که این سخنان را میگفت اشاره به دسته شمشیرش میکرد که بلکه ابوجندل آن را بگیرد و سر پدرش را بزند ولی ابوجندل به این کار راضی نشد و به دنبال سهیل به مکة رفت(1).
(عدهای از) اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و اله) روی خوابی که آن حضرت دیده بود یقین داشتند که فاتحانه داخل مکه خواهند شد و چون دیدند کار به مصالحه انجامید و روی همان قرار داد بنا شد به مدینة برگردند افکار وسوسه آمیزی به آنها دست داد به طوری که نزدیک بود یک سره افکارشان درباره رسول خدا(صلی الله علیه و اله) تغییر کند خصوصاً که الحاح و تضرع ابوجندل را نیز دیدند و آن نیز بناراحتی ایشان افزود و به هر صورت کار صلحنامه به پایان رسید و اشخاص زیر آن را امضاء کردند:
علی بن ابیطالب- که صلحنامه نیز بخط او نوشته و تنظیم شد- عبد
1) . این کار عمر نیز دلیل بر عدم رضایت او بصلح با قریش بود و میخواست بهر وسیله شده است مواد صلحنامه را نقض کند و معلوم است که اگر این کار عملی میشد تمام زحمات رسول خدا(صلی الله علیه و اله) بهدر میرفت و زیان جبران ناپذیری برای اسلام و مسلمین ببار میاورد که دور نمای آن بهیچ وجه معلوم نبود، و عجیب این بود که این مرد در هنگام جنگ هیچگونه شجاعت و جسارتی نداشت و چنانچه در چند صفحه پیش گذشت حاضر نشد بمکه برود و پیغام رسول خدا(صلی الله علیه و اله) را بمشرکین برساند و صریحاً از انجام این مأموریت عذر خواهی کرده گفت: من میترسم، ولی در اینگونه موارد که ترسی در کار نبود جسور و شجاع میشد و بقول معروف «در سایه شجاع بود» و فکر نمیکرد که فتح همیشه به پیشرفت نظامی و اشغال سرزمین دشمن نیست. و گاهی صلح با دشمن بزرگترین پیروزی است. چنانچه صلح حدیبیة برای مسلمین همین حکم را داشت و این مطلب را جریانات بعدی بخوبی روشن کرد.
الرحمن بن عوف، عبد الله بن سهیل بن عمرو، سعد بن ابیوقاص، محمود بن مسلمة، مکرز بن حفص که جزء مشرکین بود- عمر بن خطاب، ابوبکر.
پس از اینکه صلحنامه بامضاء رسید و طرفین از هم جدا شدند رسول خدا(صلی الله علیه و اله) که سرا پردهاش در خارج از حرم زده شده بود ولی نماز را در حرم میخواند دستور داد شترانی را که برای قربانی همراه آورده بود نحر کنند و سپس روی زمین نشست و سرش را (بعنوان خروج از احرام) تراشید، مسلمانان نیز به آن حضرت تأسی کرده شتران را نحر کرده و سرها را تراشیدند. (فقط برخی بودند که از روی ناراحتی که داشتند بکوتاه کردن مو و تقصیر اکتفا کردند و آن را نتراشیدند) از این رو رسول خدا(صلی الله علیه و اله) سه بار برای آنان که سر تراشیدند استغفار کرد و یکبار برای تقصیر کنندگان و چون از آن حضرت علت را پرسیدند فرمود: چون آن دسته که (مانند من) سرهای خود را تراشیدند هیچگونه شک و تردیدی در دل راه ندادند.
و از ابن عباس نقل شده که در میان شتران قربانی، شتر ابوجهل را نیز آورده بودند تا مشرکین را بدین وسیله بغیظ و خشم در آورند.
و چون رسول خدا(صلی الله علیه و اله) از مکه باز گشت در بین راه سوره فتح به آن حضرت(صلی الله علیه و اله) نازل شد(1)
تا آنجا که خدای تعالی وعده دخول مکه و انجام مناسک را به آن حضرت و سایر مسلمین داده و میفرماید: «لَقَدْ صَدَقَ الله رَسُولَهُ الرُّؤْیا بِالْحَقِّ...».
زهری گوید: در اسلام پیروزی و فتحی بزرگتر از آن نبود، زیرا تا بآنروز مسلمانان
1) . در اینجا ابن هشام از ابتدای سوره فتح تا به آخر چند آیه را تفسیر کرده و شأن نزول برخی را نیز ذکر میکند و لغاتی را نیز شرح و معنی میکند. (ابن هشام، عبدالملک بن هشام، السیرة النبویة، ج 2: 320- 322)
همیشه در حال جنگبودند و فرصت تفکر و تعقل در دستورات اسلامی را نداشتند و از آن روز به بعد در اثر صلحی که واقع شد مسلمانان احساس امنیتی برای خود کردند و برای پیشرفت اسلام در مناطق جدید و افراد تازه شروع به فعالیت تازهای کردند، چنانکه در فاصله همان دو سالی که تا فتح مکه طول کشید افراد بسیاری داخل در اسلام شدند که اگر بیشتر از مسلمانان قبل از آن نبودند به طور مسلم کمتر هم نبودند.
و شاهد بر این مدعا مطلبی است که مورخین نوشتهاند که تعداد لشگریان اسلام در جنگ حدیبیه یک هزار و چهار صد نفر بود در صورتی که دو سال بعد هنگام فتح مکه این تعداد بده هزار نفر رسید و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) با ده هزار نفر مسلمان وارد مکه شد.
ابن هشام گوید: چون رسول خدا(صلی الله علیه و اله) از حدیبیة باز گشت برخی از مسلمانان اعتراض کرده گفتند: یا رسول الله مگر نفرمودی: ما در حال امنیت وارد مکه خواهیم شد؟ فرمود: چرا، اما گفتم: امسال؟ عرض کردند: نه، فرمود پس چنان خواهد شد که جبرئیل به من خبر داده است.
از مواد صلحنامه چنانچه گفتیم یکی این بود که هر کس از اهل مکه به مسلمانان مدینه ملحق شد پیغمبر اسلام او را به سوی قریش باز گرداند اگر چه مسلمان شده باشد) عتبة بن اسید که کنیهاش ابوبصیر بود در مکه مسلمان شده بود و پس از اینکه رسول خدا(صلی الله علیه و اله) از حدیبیة باز گشت این مرد به مدینة آمد و خود را به مسلمانان مدینه ملحق ساخت، از آن سو اخنس بن شریق و ازهر بن عبد عوف
برای ارجاع او به مکة نامه برسول خدا(صلی الله علیه و اله) نوشتند و آن را به دست مردی از بنیعامر بن لوی و غلامی که او داشت سپرده و آن دو را به مدینة فرستادند تا نامه را برسول خدا(صلی الله علیه و اله) برساند، (و در آن نامه نوشته بودند که طبق قرار دادی که در صلحنامه است ابوبصیر را به همراه این دو نفر به مکة روانه کنید).
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) ابوبصیر را خواست و فرمود: تو خود میدانی که ما در مقابل قریش تعهدی داریم که مخالفت و شکستن آن برای ما صلاح نیست و خدای تعالی برای تو و سایر ناتوانان مکه راه فرجی باز خواهد کرد و اکنون به سوی آنان باز گرد، ابوبصیر گفت: یا رسول الله آیا مرا به سوی مشرکین باز میگردانی تا مرا از دین بیرون کنند؟ فرمود: ای ابا بصیر برگرد (که همانطور که گفتم) خدا گشایشی برای شما فراهم خواهد کرد ابوبصیر به دستور آن حضرت به همراه آن دو نفر باز گشت ولی چون بذی الحلیفة رسیدند و در کنار دیواری فرود آمدند ابوبصیر رو به آن شخص عامری کرده گفت ای برادر عامری این شمشیرت برنده و تیز است؟ گفت: آری، پرسید: میتوانم آن را ببینم؟ مرد عامری گفت: آری ابوبصیر شمشیر را از او گرفت و بیمهابا آن مرد عامری را با همان شمشیر بکشت غلامی که همراه ایشان بود از ترس به سوی مدینه فرار کرده خود را برسول خدا(صلی الله علیه و اله) رسانید.
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) در مسجد نشسته بود که غلام از در وارد شد، چشم حضرت که بدو افتاد فرمود: این مرد منظره هولناکی دیده و چون سر رسید جریان کشتن مرد عامری را به دست ابوبصیر شرح داد و پشت سر او نیز خود ابوبصیر با شمشیری که در دست داشت وارد مسجد شده عرض کرد:
یا رسول الله تو بعهد خود وفا کردی و مرا تحویل این دو مرد دادی ولی
من بر دین خود ترسیدم که مبادا با ورود به مکة قریش مرا از دین بیرون کنند یا ببازیچهام بگیرند! رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: عجب آتش افروز جنگی است این مرد اگر همدستانی داشته باشد! ابوبصیر (که میدید اگر در مدینه باشد بالاخره رسول خدا(صلی الله علیه و اله) او را روی قرارداد صلحنامه به مکة میفرستد) از مدینه خارج شده خود را به سواحل دریای احمر رسانید و آنجا سر راه کاروانهای قریش بود که بشام رفت و آمد میکردند، از آن سو داستان ابوبصیر و گفتار رسول خدا(صلی الله علیه و اله) که بگوش مسلمانان مکه رسید به هر ترتیبی بود از چنگال مشرکین فرار کرده و دسته دسته خود را به «عیص» و به نزد ابوبصیر رساندند تا اینکه طولی نکشید عدد آنها بهفتاد نفر رسید و برای مسافرین و کاروانیان قریش افراد خطرناکی شدند، زیرا به هر یک از افراد قریش دسترسی پیدا میکردند او را به قتل میرساندند و هر کاروانی از قریش که از آنجا عبور میکرد مورد دستبرد اینان قرار میگرفت تا بالاخره قریش بستوه آمده نامهای برسول خدا(صلی الله علیه و اله) نوشتند و از او خواستند به خاطر خویشی با قریش هم که شده آنها را به مدینة بطلبد و در پناه خویش نگهدارد (و قریش را از دست آنها آسوده کند) رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آنها را خواست و در مدینه نگهداری کرد (و بدین ترتیب یکی از مواد مهم صلحنامه که تحمل آن برای مسلمانان گران بود بتقاضای خود قریش لغو شد).
ابن اسحاق گوید: هنگامی که خبر قتل آن مرد عامری بسهیل بن عمرو رسید به کنار خانه کعبه آمد و پشتخود را بدیوار کعبه داده گفت: به خدا من از اینجا حرکت نمیکنم تا خونبهای این مرد عامری را بگیرم، ابوسفیان پیش آمده گفت: به خدا این کار تو حماقت است- و سه بار این جمله را تکرار کرد- (و بدین ترتیب
او را از این فکر منصرف ساخت) و موهب بن ریاح و عبد الله بن زبعری نیز در این باره اشعاری گفتند(1).
در شهر مکه زنان مسلمانی هم بودند که پس از صلح حدیبیة به مدینة مهاجرت کردند و پیغمبر اسلام به دستور خدای تعالی از باز گرداندن آنان به مکة خود داری کرد، از آن جملهام کلثوم دختر عقبة بن ابیمعیط بود که به مدینة آمد و به دنبال او برادرانش: عمارة و ولید به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آمده از آن حضرت خواستند تا طبق صلحنامه او را به مکة باز گرداند و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) از این کار خود داری کرد و دستوری که در این باره نازل شد این آیه بود:
«ای کسانی که ایمان آوردهاید هنگامی که زنان با ایمان به عنوان هجرت به سوی شما آمدند آنها را امتحان کنید که خدا داناتر است بایمان آنها و اگر با ایمانشان
شناختید آنها را به سوی کفار باز نگردانید که اینها بشوهران کافرشان حلال نیستند و آنها هم باینان حلال نمیباشند..» تا به آخر آیه(2).
1) . در اینجا ابن هشام از ابتدای سوره فتح تا به آخر چند آیه را تفسیر کرده و شأن نزول برخی را نیز ذکر میکند و لغاتی را نیز شرح و معنی میکند. « ابن هشام، عبدالملک بن هشام، السیرة النبویة، ج 2، ص: 320- 322)
2) . ممتحنه آیه 10. ضمناً در اینجا ابن اسحاق از نظر فقهی و تفسیری درباره این آیه بحثی دارد که هر که خواهد بجلد دوم سیرة، ص: 326- 327 مراجعه کند.
25.برخورد قاطع حکومت اسلامی با عهد شکنان قریش(1)
در میان قبائلی که اطراف مکه سکونت داشتند دو قبیله بودند به نامهای بنیبکر و خزاعة که ما بین آنها از زمانهای قدیم عداوت و دشمنی برقرار بود و سبب آن این بود که مردی از بنیحضرمی به نام مالک بن عباد- که هم پیمان با اسود بن رزن و قبیله بنیبکر بود- برای تجارت بمسافرت رفت و در راه گذارش به زمینهای قبیله خزاعة افتاد و قبیله مزبور این مرد را کشتند و اموالش را بردند بنیبکر نیز تلافی کرده مردی از خزاعة را کشتند، خزاعة نیز سه نفر از بزرگان بنیکنانة را به نامهای: سلمی و کلثوم و ذؤیب در نزدیکی انصاب حرم (علامتهائی که برای حرم در اطراف مکه نصب کردهاند) به قتل رساندند.
اسلام که آمد موقتاً انتقامجوئی را از میان این دو قبیله برداشت و افراد سرگرم تازه مسلمانان شدند، در جریان صلح حدیبیة (چنانچه پیش از این گفتیم) جزء مواد صلحنامه یکی این بود که هر قبیلهای بخواهند با قریش و یا با محمّد(صلی الله علیه و اله) پیمان ببندند در عقد پیمان آزاد باشند و روی این قرار داد خزاعة در پیمان رسول خدا(صلی الله علیه و اله) وارد شدند و بنیبکر نیز با قریش هم عهد شدند.
پس از اینکه قرار داد صلح فیما بین برقرار شد تیرهای از بنیبکر به نام بنیاسود بن رزن در صدد بر آمدند انتقام آن سه نفری که به دست خزاعة کشته شده بودند از ایشان بگیرند و صلح را نقض کنند، از این رو مردی از ایشان به نام نوفل بن معاویة با جمعی از بنیبکر و گروهی از قریش به خزاعة حمله بردند و در سر ابیبنام «وتیر» بر آنها شبیخون زده و مردی از آنها را به نام منبه کشتند.
1) . زندگانیمحمد(صلی الله علیه و اله)، ج2، ص:256.
خزاعة که چنان دیدند به سوی مکه عقبنشینی کرده خود را بحرم رساندند ولی در آنجا هم بنیبکر دست بردار نبودند و هنگامی که به نوفل گفتند: از خدا بترس اینجا حرم است و ما داخل حرم شدهایم؟ نوفل گفت: امروزه خدائی در کار نیست، شما در حرم دست بدزدی و سرقت میزنید چگونه از انتقامجوئی و خونخواهی کشتگانتان صرف نظر میکنید.
و سبب قتل منبه هم این بود که او مردی کم دل بود و در آن شب با یکی از خزاعة به نام تمیم بیرون رفت و چون متوجه حمله بنیبکر شد رو به تمیم کرده گفت: رفیق، تو خود را نجات بده ولی من خواهم مرد چه مرا بکشند و چه رهایم کنند، زیرا این منظره که من دیدم قلبم را از هم شکافت و دیگر زنده نخواهم ماند. از این رو تمیم فرار کرد و منبه بایستاد تا بنیبکر به او رسیده و او را کشتند و تمیم برای فرار خود اشعاری سرودهو عذر خود را در آن اشعار خواستند(1).
خزاعة خود را به شهر مکه رسانده به خانه بدیل بن ورقاء و مرد دیگری به نام رافع که با آنها دوست بود وارد شدند.
و درباره حمله مزبور که از طرف بنیبکر و کنانة نسبت بخزاعة صورت گرفت اخزر بن لعط اشعاری گفت که بدیل بن عبد مناة نیز پاسخ آنها را داده و حسان بن ثابت نیز در این باره اشعاری سرود(2).
عمرو بن سالم خزاعی در محضر رسول خدا(صلی الله علیه و اله):
پس از این واقعه و نقض صلحنامه از طرف قریش و بنیبکر عمرو بن سالم
یکی از افراد خزاعة به مدینة آمد و جریان حمله قریش و بنو بکر را بقبیله خزاعة در ضمن اشعاری (1)
به اطلاع آن حضرت رسانید و از او استمداد کرد.
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: ای عمرو تو یاری خواهی شد، سپس ابری در آسمان ظاهر شد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: این ابر برای یاری بنیکعب (که تیره از خزاعة بودند) اشک میریزد.
بدنبال عمرو بن سالم بدیل بن ورقاء نیز با عدهای از قبیله خزاعة به مدینة آمدند و نقض صلح را از طرف قریش و بنیبکر به اطلاع رسول خدا(صلی الله علیه و اله) رساندند و سپس به مکة مراجعت کردند.
بدیل و همراهان او که به سوی مکه برگشتند رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: ابوسفیان را مینگرم که به نزد شما آمده تا پیمان صلح را محکم کند و مدت آن را زیادتر کند.
و (هم چنان که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود) ابوسفیان از طرف قریش مأموریت پیدا کرد تا به مدینة برود و (از ترس آنکه مبادا خبر حمله بنیبکر بخزاعة بسمع رسول خدا(صلی الله علیه و اله) برسد و آن حضرت در صدد حمله انتقامی بر آید به سوی مدینه حرکت کرد تا) صلحنامه حدیبیة را محکمتر کند و مدت آن را زیادتر سازد.
در بین راه به بدیل بن ورقاء و همراهانش که از مدینه مراجعت میکردند برخورد و چون آنها را دید پیش خود حدس زد که اینها به مدینة و نزد پیغمبر اسلام رفتهاند، برای اطمینان بیشتری از بدیل پرسید: از کجا میآئی؟
بدیل گفت: بدیدن گروهی از خزاعة که در ساحل سکونت دارند رفته بودم.
گفت: پیش محمّد نرفته بودی؟ پاسخ داد: نه.
1) . ابن هشام، عبدالملک بن هشام، السیرة النبویة، ج 2، ص:394- 395.
بدیل از نزد ابوسفیان گذشت ولی ابوسفیان که به این حرف قانع نشده بود پشگلی را که از شتران ایشان به زمین افتاده بود برداشت و در میان دست خود فشار داد و چون هسته خرما در آن مشاهده کرد دانست که بدیل واقع را به او نگفته و از مدینه باز گشته است.
ابو سفیان به مدینة آمد و (چون دانسته بود که خبر حمله بنیبکر برسول خدا(صلی الله علیه و اله) رسیده است از این رو بیمناک بود که به نزد آن حضرت برود و) یکسر به خانه دخترش ام حبیبة که همسر رسول خدا(صلی الله علیه و اله) بود رفت و چون خواست روی تشکی که در اطاق بود (و هر گاه رسول خدا(صلی الله علیه و اله) بدانجا میآمد روی آن مینشست) بنشیند ام حبیبة آن را جمع کرد ابوسفیان با ناراحتی گفت: دخترم آیا مرا لایق این تشک ندانستی یا آن را در خور من ندیدی؟ ام حبیبة پاسخ داد: نه اینها نبود بلکه این تشک مخصوص برسول خدا(صلی الله علیه و اله) است و چون تو مردی مشرک و نجس هستی نخواستم روی آن بنشینی.
ابو سفیان (که هیچ انتظار چنین پاسخی از دخترش نداشت با تعجب) به او گفت: به خدا ای دخترک پس از من شرّی به تو رسیده است! سپس از خانه او خارج شده به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آمد و با او درباره تجدید قرار داد صلح و ازدیاد مدت آن صحبت کرد ولی رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به او پاسخی نداد از این رو به نزد ابوبکر رفت و از او خواست تا وساطت کند و در این باره با رسول خدا(صلی الله علیه و اله) صحبت کند، ولی ابوبکر حاضر به این کار نشد.
از آنجا به نزد عمر بن خطاب رفت و از او خواست تا وساطت کند، عمر با
خشونت او را از پیش خود رانده در جوابش گفت: آیا از من میخواهی که درباره شما پیش رسول خدا(صلی الله علیه و اله) شفاعت کنم، به خدا سوگند اگر منیاوری جز مورچگان پیدا نکنم با همانها به جنگ شما خواهم آمد.
از آنجا نیز بیرون رفته به خانه علی بن ابیطالب آمد و در آن وقت که ابوسفیان به خانه علی(علیه السلام) آمد فاطمه دختر رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نیز در خانه حضور داشت و حسن بن علی نیز که کودکی بود و در آنجا مشغول بازی بود.
ابو سفیان رو به علی(علیه السلام) کرده گفت: یا علی قرابت و خویشی تو از همه این مردم به من نزدیکتر است و من برای انجام حاجتی به این شهر آمدهام و از تو درخواست میکنم که نگذاری من نا امید از این شهر برگردم و پیش رسول خدا برای من وساطت کنی؟
علی(علیه السلام) فرمود: ای ابا سفیان وای بر تو، به خدا پیغمبر خدا به کاری تصمیم گرفته که ما نمیتوانیم در آن باره سخنی با او بگوییم.
ابو سفیان که از علی بن ابیطالب نتیجه نگرفت به سوی فاطمه(علیها السلام ) متوجه شده گفت: ای دختر محمّد ممکن است به این کودک خود دستور دهی تا کسی را در پناه خود گیرد و در نتیجه برای همیشه آقا و سرور عرب باشد؟
فاطمه پاسخ داد: به خدا فرزند من هنوز به آن مرتبه نرسیده که بتواند کسی را پناه دهد، گذشته از اینکه کسی نمیتواند بر ضدّ رسول خدا کسی را در پناه خویش گیرد.
ابو سفیان (که از این راه هم نتیجه نگرفت مجدداً رو به علی بن ابیطالب کرده) گفت: یا ابا الحسن راه چاره بر من مسدود شده تو راهی پیش من بگذار؟
علی بن ابیطالب فرمود: به خدا من راهی که بدرد تو بخورد سراغ ندارم ولی تو بزرگ بنیکنانة هستی برخیز و مردم را در پناه خویش در آور و سپس خود را به مکة برسان.
ابو سفیان گفت: آیا این کار سودی برای من دارد؟
فرمود: نه به خدا گمان ندارم این کار فایدهای برای تو داشته باشد ولی راهی جز این بنظرم نمیرسد.
ابو سفیان به مسجد آمد و (همانطور که علی بن ابیطالب او را راهنمائی کرده بود) در میان مردم ایستاد و گفت: ای مردم من همه را در پناه خویش در آوردم سپس سوار شتر خویش شده به مکة آمد.
قریش بدیدن او آمده از او پرسیدند: چه کردی؟ گفت: من به نزد محمّد رفتم و با او گفتگو کردم ولی او پاسخم نداد، سپس به نزد پسر ابیقحافة (ابو بکر) رفتم در او هم خیری ندیدم، آنگاه پیش پسر خطاب رفتم و او را سختترین دشمنها دیدم، آنگاه به نزد علی رفتم و او را نرمتر از دیگران دیدم و او راهی پیش پای من گذارد و من انجام دادم و به خدا تا به حال هم نمیدانم آیا این کاری را که به دستور او کردم برای من فایدهای دارد یا نه.
از او پرسیدند: چه راهی پیش پایت گذارد؟
گفت: به من دستور داد مردم را پناه دهم و من هم این کار را کردم!
پرسیدند: آیا محمّد هم این کار را امضاء کرد؟
گفت: نه.
گفتند: وای بر تو او با این دستور تو را بمسخره و ریشخند گرفته، این کار چه سودی داشت؟
ابو سفیان گفت: به خدا راهی جز این نداشتم.
پس (از رفتن ابوسفیان) رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به مردم دستور داد آماده سفر شوند و بخانواده خود دستور داد وسائل سفر آن حضرت را مهیا کنند ولی مقصد را به آنها نفرمود، از این رو وقتی ابوبکر به خانه عایشه آمد و از او پرسید: پیغمبر قصد کجا دارد؟ عایشه گفت: ما اطلاعی نداریم.
ولی هنگام حرکت مردم را آگاه ساخت که قصد مکه دارد و سفارش کرد که هر چه زودتر مهیا شوند و در تهیه وسائل سفر کوشش بیشتری بخرج دهند و از خدا خواست که اخبار حرکت آن حضرت را از قریش مخفی نگهدارد و راه رسیدن اخبار را بر قریش مسدود کند.
حسان بن ثابت نیز به وسیلۀ اشعاری که سرود(1)
مردم را به جنگ تحریک کرد.
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) سعی داشت که بیخبر وارد مکه شود و از حرکت و عملیات او قریش مطلع نشوند ولی) حاطب بن ابیبلتعة (یکی از مهاجرین) نامه بقریش نوشت و جریان حرکت آن حضرت را در آن نامه درج کرد و آن را بزنی از قبیله مزینه-
1) . ابن هشام، عبدالملک بن هشام، السیرة النبویة، ج 2، ص:397.
یا به گفته برخی کنیزی از بنیعبد المطلب که نامش سارة بود- سپرد و مزد زیادی برای آن زن معین کرد که نامه را بقریش برساند.
آن زن نامه را گرفت و در زیر موهای سر خود پنهان کرد و روی آن گیسوان بافته خود را بست و به سوی مکه حرکت کرد.
ولی خدای تعالی پیغمبرش را به وسیلۀ وحی آسمانی از این جریان مطلع ساخت و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) علی بن ابیطالب و زبیر بن عوام را مأمور ساخت که خود را به آن زن برسانند و نامه حاطب را از او بگیرند.
آن دو به دنبال آن زن از مدینه خارج شدند و در جائی به نام «خلیفة بنیابیاحمد» به آن زن رسیدند و بار و اثاث آن زن را جستجو کردند و چیزی نیافتند در این موقع علی بن ابیطالب پیش آمد و به آن زن گفت: من به خدا سوگند میخورم که نه برسول خدا(صلی الله علیه و اله) دروغ گفته شده و نه بما، اکنون یا نامه را خودت بیرون آور و یا بناچار ما از تو تفتیش بدنی خواهیم کرد، آن زن که علی را مصمم در این کار دید گفت: به کناری برو، علی بن ابیطالب به یک سو رفت، پس آن زن گیسوانش را باز کرد و نامه را از میان آنها بیرون آورد و به علی داد.
علی بن ابیطالب نامه را گرفته به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آورد، حضرت حاطب بن ابیبلتعه را خواست و به او فرمود: حاطب! چه سبب شد که تو این نامه را بقریش بنویسی؟ عرض کرد: یا رسول الله به خدا سوگند من به خدا و رسولش ایمان دارم و هیچگونه تزلزل و تردیدی در دین برای من پیدا نشده ولی من در میان مردم در این شهر عشیره و فامیلی ندارم ولی در مکه و میان مردم آن شهر زن و فرزند دارم، از این رو خواستم کاری بنفع مردم مکه انجام داده باشم (که از این راه منّتی بر آنها
داشته باشم و در موقع لزوم بنفع زن و بچهام از آنها کمکی بگیرم)! عمر بن خطاب پیش آمده گفت: این مرد منافق شده و اجازه بده تا من گردنش را بزنم؟! رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: ای عمر تو چه میدانی، شاید خداوند در جنگ بدر به مسلمانانی که در آنجا حاضر بودند (و حاطب نیز از آن جمله بود) نگریست و به آنها فرمود: هر چه میخواهید انجام دهید که من شما را آمرزیدم پس خدای تعالی آیه ذیل را درباره حاطب بن ابیبلتعه نازل فرمود:
«ای کسانی که ایمان آوردهاید دشمن من و دشمن خودتان را یاران خود نگیرید که طرح دوستی با آنها افکنید....» تا به آخر داستان ابراهیم(علیه السلام)(1).
روز دهم ماه مبارک رمضان بود که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) کلثوم بن حصین را در مدینه به جای خود منصوب فرمود و در حالی که خود او و سایر مسلمانان روزه داشتند به سوی مکه حرکت کردند و در «کدید» که میان «عسفان» و «أمج» قرار دارد روزه خود را افطار کردند.
عده سپاهیان آن حضرت (که از قبائل مختلف اطراف مدینه نیز گروه زیادی در میان آنها بودند) بده هزار نفر میرسید که هفتصد نفر- یا به گفته برخی هزار نفر- آنها از قبیله سلیم و هزار نفر نیز از قبیله مزینه در میان آنها بود و خلاصه هر یک از قبائل اطراف در آن سپاه شرکت کرده بودند و مهاجر و انصار مدینه نیز به طور عموم در آن سفر حاضر شده بودند و کسی از آنها نبود که در آن سفر در مدینه
1) . ممتحنه / 1- 5.
توقف کرده باشد. رسول خدا(صلی الله علیه و اله) هم چنان تا «مر الظهران»(1)
پیش رفت، بدون آنکه قریش کوچکترین اطلاعی از حرکت آن حضرت با آن سپاه بیشمار داشته باشند و ابوسفیان شبها که میشد بهمراهی حکیم بن حزام و بدیل بن ورقاء از مکه بیرون میآمدند و اطراف شهر میگشتند تا اطلاعی از تصمیم رسول خدا(صلی الله علیه و اله) پیدا کنند، ولی چیزی دستگیرشان نمیشد.
هم چنان که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به سوی مکه میرفت، عباس بن عبد المطلب (عموی آن حضرت) با خانوادهاش به قصد هجرت به سوی مدینه میرفتند و در جحفة به آن حضرت برخورد (و چنانچه گویند حضرت دستورداد زن و بچهاش را به مدینة بفرستد و خود به همراه سپاهیان به سوی مکه باز گردد).
در جائی به نام «نیق العقاب»(2)ابوسفیان بن حارث بن عبد المطلب- که پسر کوچکی هم همراهش بود- با عبد الله بن ابیامیة (برادر امسلمة و عمه زاده رسول خدا) بسپاه اسلام برخوردند. و خواستند به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) بروند ولی حضرت ایشان را نپذیرفت، امسلمة (که خواهر عبد الله بن ابیامیة بود) به عنوان وساطت نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آمده و خواهش کرد که حضرت آنها را بپذیرد و ادامه داد که:
یکی از آن دو (یعنی ابوسفیان) پسر عموی تو است و آن دیگر (یعنی عبد الله) عمو زاده و برادر زنت میباشد؟
حضرت فرمود: مرا بآندو نیازی نیست، اما عموزادهام که آبروی مرا برد و اما عمه زاده و برادر زنم همان کسی است که در مکه به من گفت آنچه گفت.(1)
این سخن که بگوش ابوسفیان بن حارث رسید گفت: به خدا اگر مرا نپذیرد و اجازه ملاقات به من ندهد دست این پسر کوچکم را میگیرم و از همین جا سر به بیابان میگذارم تا از گرسنگی و تشنگی هلاک شویم.
این سخن که بگوش رسول خدا(صلی الله علیه و اله) رسید دلش به حال ابوسفیان سوخت و اجازه ملاقات بآندو داد و آنها را پذیرفت. و چون بحضور آن حضرت رسیدند مسلمان شدند و ابوسفیان درباره پذیرفتن دین اسلام و عذر خواهی از اعمال گذشتهاش اشعاری نیز سرود و برای رسول خدا(صلی الله علیه و اله) قرائت کرد.(2)
هنگامی که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) با آن سپاه مجهز و بینظیر به مرّ الظهران رسید شب را در آنجا توقف کرد. عباس بن عبد المطلب گوید: من با خود گفتم: وای به حال روز سیاه قریش، به خدا اگر رسول خدا(صلی الله علیه و اله) پیش از آنکه قریش از او امان خواسته باشند بخواهد با این لشگر مجهز به مکة حمله کند قریش چه سرنوشتی
1) . عبد الله بن ابی امیة مادرش عاتکة دختر عبد المطلب بود، و از این رو با رسول خدا(صلی الله علیه و اله) عمه زاده بود ولی عداوت زیادی نسبت بآن حضرت داشت، و از کسانی بود که در مکه برسول خدا(صلی الله علیه و اله) گفت: بخدا هرگز من بتو ایمان نیاورم تا نردبانی بگذاری و بآسمان بالا روی و سپس با چهار فرشته از آنجا باز گردی و آنها گواهی دهند که تو راست میگوئی و بخدا اگر این کار را هم بکنی گمان ندارم که من بتو ایمان آورم... و سخنان دیگری نیز گفت که در صفحه 181 جلد اول گذشت بدانجا مراجعه شود.
2) . ابن هشام، عبدالملک بن هشام، السیرة النبویة، ج 1، ص: 401.
خواهند داشت و مسلماً برای همیشه نابود خواهند شد (و نام و نشانی از آنها به جای نخواهد ماند.
از این رو بر استر سفیدی که مخصوص رسول خدا(صلی الله علیه و اله) بود سوار شد و مقداری بجلو رفته تا خود را به «اراک»(1)رساند و در صدد بود که بلکه بشخص هیزم کن و یا شبان و یا شخص دیگری برخورد کند و مردم مکه را از آمدن رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آگاه سازد تا هر چه زودتر پیش از حمله به مکة به نزد آن حضرت بیایند و از او امان بخواهند.
در این بین صدای ابوسفیان و بدیل بن ورقاء بگوشش خورد که به سوی مکه میرفتند و با هم گفتگو میکردند و ابوسفیان (آتشهای زیادی که لشگر رسول خدا(صلی الله علیه و اله) روشن کرده بودند دیده بود ولی نفهمیده بود که آنها کیستند و برای چه به آن سرزمین آمدهاند از این رو) به بدیل میگفت:
به خدا من تاکنون این همه آتش و این قدر لشگر ندیده بودم.
بدیل به او میگفت: اینها لشگر خزاعة است که به غیرت آمده و برای حمله به بنیبکر آمدهاند.
ابو سفیان در پاسخش میگفت: خزاعة کمتر از آنست که چنین جمعیت و این همه آتش داشته باشند.
عباس که این گفتگو را شنید صدای ابوسفیان را شناخت و صدا زد: ای ابا حنظله! ابوسفیان نیز صدای (درشت) عباس را شناخت و گفت:
ای ابا الفضل! عباس پاسخش را داد و ایستادند.
1) . «اراک» نام آخرین نقطه عرفه از طرف شام است:
ابو سفیان از عباس پرسید: پدر و مادرم بقربانت چه خبر است؟
عباس پاسخ داد: وای بر توای ابوسفیان، ای رسول خدا است که با این لشگر برای حمله به مکة آمده است و به خدا روز قریش با این وضع سیاه خواهد شد.
ابو سفیان گفت: اکنون چاره چیست، پدر و مادرم بقربانت؟! پاسخ داد: به خدا اگر به تو دست بیابند گردنت راخواهند زد. چاره این است که بر ترک من سوار شوی تا تو را به نزد آن حضرت ببرم و برای تو امان بگیرم.
ابو سفیان سوار شد و عباس به سوی اردوی اسلام حرکت کرد و بدیل بن ورقاء و حکیم بن حزام که همراه او بودند به مکة رفتند.
عباس بن عبد المطلب هم چنان از کنار آتشهائی که لشگریان روشن کرده بودند به طرف سراپرده رسول خدا(صلی الله علیه و اله) میرفت و به هر دسته که میگذشت مردم نگاهی میکردند و چون استر رسول خدا(صلی الله علیه و اله) را میشناختند به هم میگفتند: عموی پیغمبر است که بر استر آن حضرت سوار شده و از این رو متعرض او نمیشدند، تا چون بعمر بن خطاب عبورشان افتاد پیش آمده گفت: کیست؟
و بمحض آنکه چشمش بابو سفیان افتاد فریاد زد: این دشمن خدا ابوسفیان است سپاس خدائی را که بدون عهد و پیمانی تو را بچنگال ما گرفتار کرد، این سخن را گفت و به سوی سراپرده رسول خدا(صلی الله علیه و اله) دوید، عباس (که ترسید عمر زودتر از آنها خود را به آن حضرت برساند و دستور قتل ابوسفیان را بگیرد) استر را به سرعت دوانید و هر دو با هم وارد خیمه رسول خدا(صلی الله علیه و اله) شدند.
عمر فریاد زد: یا رسول الله این ابوسفیان است که بدون هیچگونه عهد و
پیمانی به دست ما افتاده اجازه بده تا من گردنش را بزنم؟ عباس صدا زد: یا رسول الله من او را پناه دادهام.
عباس این حرف را زد و (از ترس آنکه مبادا عمر چیزی در گوش رسول خدا(صلی الله علیه و اله) بگوید و دستور قتل ابوسفیان را بگیرد) نزدیک رفته سر پیغمبر اسلام را در آغوش گرفت و گفت به خدا نمیگذارم امشب کسی با این سر درگوشی صحبت کند.
عمر هم اصرار داشت به هر وسیله که شده دستور قتل او را از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) بگیرد، عباس که اصرار او را در این کار دید به او گفت: عمر آرام باش به خدا سوگند اگر او از قبیله بنیعدی بود تو هرگز (اصرار در قتل او نداشتی و) این حرف را نمیزدی، ولی چون میدانی که او از عبد مناف است این سخن را میگوئی.
عمر گفت: ای عباس این حرفها را نزن به خدا سوگند روزی که تو مسلمان شدی من از اسلام تو به قدری خورسند شدم که از اسلام پدرم خطاب این قدر خوشحال نمیشدم، زیرا میدانم رسول خدا(صلی الله علیه و اله) اسلام تو را بیش از اسلام خطاب دوست دارد.
پیغمبر اسلام (که این تندی و خشونت را از طرفین مشاهده کرد با یک جمله گفتگوی آن دو را کوتاه کرده) بعباس فرمود:
او را امشب به نزد خود ببر و چون صبح شد به نزد من بیاور.
عباس ابوسفیان را به نزد خود برد و چون صبح شد او را به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آورد، چشم حضرت که بابو سفیان افتاد فرمود: وای بر توای ابا سفیان هنوز وقت آن نرسیده که بدانی معبودی جز خدای یگانه نیست؟
ابو سفیان در جواب گفت: پدر و مادرم بفدایت، راستی چه اندازه برد بار و کریم و نسبت به خویشاوندان مهربان هستی! به خدا من گمان میکنم که اگر بجز خدای یگانه معبودی میبود برای من کاری صورت داده بود.
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: وای بر توای ابا سفیان آیا هنوز وقت آن نشده که بدانی من رسول خدا هستم؟
ابو سفیان جواب داد: پدر و مادرم فدای تو باد چقدر رحیم و بزرگواری و نسبت به خویشان مهربانی، به خدا هنوز در این باره در قلب من چیزی وجود دارد.
در این موقع عباس به او پرخاش کرده گفت: وای بر تو، تا گردنت را نزدهاند مسلمان شو و گواهی بده که معبودی جز خدای یگانه نیست و محمّد رسول خدا است.
ابو سفیان بناچار مسلمان شد. و عباس برسول خدا(صلی الله علیه و اله) عرض کرد: یا رسول الله ابوسفیان مردی جاه طلب و فخر دوست است برای او امتیازی قائل شوید.
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: آری، هر کس به خانه ابوسفیان رود در امان است و هر کس در خانهاش را ببندد در امان است و هر کس به مسجدالحرام پناه ببرد در امان است! ابوسفیان برخاست که برود ولی رسول خدا(صلی الله علیه و اله) (برای آنکه عظمت سپاه اسلام را بداند و بر نیروی عظیم مسلمانان واقف گردد) بعباس فرمود: او را در تنگه این درّه روی دماغه کوه نگهدار تا لشگر خدا بر او عبور کنند و او آنها را ببیند.
عباس به دستور آن حضرت ابوسفیان را روی دماغه کوه در همان تنگه که اشاره کرده بود نگهداشت و صفوف منظم سپاهیان اسلام دسته دسته از جلوش عبور کردند، هر دستهای که میگذشتند ابوسفیان میپرسید: اینها کیانند؟
عباس هم به او پاسخ میداد که: اینها قبیله سلیم است، قبیله مزینه است... یا سایرقبائل و ابوسفیان در هر بار- با تعجب- میگفت: مرا با اینها چه کار؟
تا وقتی نوبت به «کتیبه خضراء» (یعنی لشگر سبز) که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) در میان آنها بود رسید و جهت اینکه آنها را لشگر سبز میگفتند آن بود که چندان اسلحه و آهن داشتند که در تابش آفتاب از دور به چشم بیننده سبز میآمدند، بالجمله اینان مهاجر و انصار بودند که غرق در آهن بودند و تنها حدقههای چشمشان از میان آهن پیدا بود.
ابو سفیان گفت: سبحان الله! ای عباس اینها کیستند؟
پاسخ داد: اینها مهاجر و انصار هستند که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) در میانشان هست.
ابو سفیان گفت: هیچکس را یارای مقاومت در برابر اینها نیست، به خدا ای ابوالفضل سلطنت برادرزادهات خیلی بزرگ شده؟
عباس گفت: این (سلطنت نیست) نبوت و پیامبری است.
ابو سفیان در جواب گفت: پس خوب است.
عباس در این موقع ابوسفیان را مرخص کرده گفت: اکنون میخواهی به نزد قومت بروی آزادی، ابوسفیان خود را به مکة رساند و فریاد زد:
ای گروه قریش این محمّد است که با سپاهی گران آمده، سپاهی که هیچیک از شما تاب مقاومت در برابرش را ندارید و بدانید که هر کس به خانه من در آید ایمن خواهد بود؟
هند دختر عتبة که همسر ابوسفیان بود برخاست و سبیلهای او را در دست گرفت و فریاد زد:
این (مردی که چون) خیک بیخاصیت (است او) را بکشید، زشت باد روی چنین خبر آوری.
ابو سفیان گفت: وای بر شما این زن شما را نفریبد که شما طاقت مقاومت با این سپاهی که میآید ندارید پس هر کس داخل خانه من شود در امان است.
مردم گفتند: خدایت بکشد، آخر خانه تو گنجایش همه ما را ندارد.
گفت: هر کس هم که در خانه خودش برود و در را بروی خود ببندد در امان است و هر کس نیز که به مسجد برود ایمن است.
مردم که این سخن را شنیدند به سوی خانههای خود و برخی هم به سوی مسجد به راه افتادند.
سپاه مجهز اسلام هم چنان به سوی مکه پیش میرفت و چون بذی طوی رسیدند رسول خدا(صلی الله علیه و اله) (که مکه را در پیش روی خود میدید) و فتحی که خداوند نصیبش کرده بود مشاهده میکرد دستور توقف داد و هم چنان که عمامهای یمانی بر سر داشت به عنوان سپاسگزاری به درگاه خدای تعالی سر بسجده گذارد به طوری که محاسن آن حضرت به دسته پالان شتر رسید(1).
سپس لشگر را بچند دسته تقسیم کرد و هر دستهای را مأمور ساخت تا
1) در اینجا ابن هشام داستان اسلام ابی قحافة و بغارت رفتن گلو بند دخترش را نقل میکند. (ابن هشام، عبدالملک بن هشام، السیرة النبویة، ج 2، ص:405)
بسرکردگی یک نفر از لشگریان از یک قسمت وارد شهر مکه شوند و به آنها سفارش کرد که کسی را نکشند مگر آنکه کسی متعرض آنها شود و به جنگ با آنها اقدام کند.
زبیر بن عوام را که ریاست میسره لشگر را داشت مأمور کرد با یک عده از «کدی» (که کوهی در جنوب مکه بود) وارد شود و بخالد بن ولید که بر میمنة امیر بود دستور داد با قبائل اسلم و سلیم و غفار و مزینة و جهینة از جنوب مکه از جائی به نام «لیط» وارد شود و ابوعبیده جراح مأمور شد پیش روی رسول خدا(صلی الله علیه و اله) وارد مکه شود و سعد بن عبادة را نیز مأمور ساخت از «کداء» (که نام کوهی در بالای مکه بود) داخل شهر شود.
یکی از مهاجرین از سعد بن عبادة شنید که رجزی میخواند و میگوید:
«امروز روز کشتار و جنگ است» از این رو به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آمده گفت:
یا رسول الله گوش دهید سعد چه میگوید، ما میترسیم امروز سعد یورشی بقریش ببرد.
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) علی بن ابیطالب را مأمور کرد تا به نزد سعد برود و پرچم را از دست او بگیرد و او پرچم را وارد شهر مکه کند.و بالجملة خود پیغمبر اسلام از جائی به نام «اذاخر» وارد شهر شد و چون ببالای شهر مکه رسید سرا پرده آن حضرت را در آنجا نصب کردند.
جنگ خالد با جمعی از مردم مکه:
در میان مردم مکه چند تن با تسلیم شدن در برابر پیغمبر اسلام مخالف بودند و اینان: عکرمة بن ابیجهل و صفوان بن امیة و سهیل بن عمرو بودند که گروهی را
با خود همراه کرده و در کوه «خندمه» برای مقاومت در مقابل سپاه مسلمین موضع گرفتند.
دستهای که خالد بن ولید سر کرده آنها بود عبورشان از خندمه افتاد و جنگ میان آنها با گروه مشرکین درگیر شد و بالاخره مشرکین دوازده یا سیزده نفر تلفات داده و بقیه منهزم شدند و از مسلمانان نیز دو نفر به نامهای خنیس بن خالد و کرز بن جابر راه را گم کرده از لشگر خالد دور شدند و از این رو به دست مشرکین کشته شدند. و جز این دو، مرد دیگری نیز از قبیله جهینة به نام سلمة بن میلاء کشته شد.
در میان مشرکینی که در خندمه برای جنگ با مسلمانان حاضر شده بودند مردی بود به نام حماس بن قیس که پیش از ورود لشگر اسلام در خانه خود نشسته بود و برای جنگ اسلحه خود را اصلاح میکرد.
زنش پیش آمده از او پرسید: برای چه کسی اسلحه آماده میکنی؟ گفت:
برای محمّد و یارانش.
زن گفت: گمان ندارم کسی بتواند در برابر محمّد و سپاهیانش مقاومت کند! حماس در جوابش گفت: به خدا من انتظار آن ساعتی را میکشم که برخی از یاران او را (بصورت اسارت) برای خدمتکاری تو به خانه آورم و سپس (درباره اسلحه و شجاعت خود) شعری گفت.
و چون مشرکین در خندمه شکست خوردند حماس نیز که جزء آنها بود فرار کرده به سرعت خود را بدر خانه رسانید و از پشت در بزنش فریاد زد: در را باز کن.
زن گفت: پس چه شد آنکه میگفتی؟.
حماس در پاسخش گفت:
آنک لو شهدت یوم الخندمة إذ فرّ صفوان و فرّ عکرمة
و بو یزید قائم کالمؤتمة و استقبلتهم بالسیوف المسلمة
یقطعن کل ساعد و جمجمة ضربا فلا یسمع الا غمغمة
لهم نهیت خلفنا و همهمة لم تنطقی فی اللوم أدنی کلمة(1)
شعار مسلمین در فتح مکه و جنگ حنین و طائف:
ابن اسحاق گوید: شعار مهاجرین در فتح مکه و جنگ حنین و طائف «ای بنیعبد الرحمن» بود و شعار خزرجیان: «ای بنیعبد الله» بود و شعار اوسیان: «ای بنیعبید الله» بود.
کسانی که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) دستور قتلشان را داد:
چنانچه پیش از این اشاره کردیم رسول خدا(صلی الله علیه و اله) بسرکردگان سفارش کرد تا کسی متعرض آنها نشده شمشیر برویش نکشند مگر چند نفر که دستور داد آنها را هر کجا یافتند اگر چه بپرده کعبه خود را آویخته باشند ایشان را به قتل برسانند و آنها عبارت بودند از:
عبد الله که برادر رضاعی عثمان بن عفان بود هنگامی که اطلاع پیدا کرد پیغمبر اسلام دستور قتلش را صادر کرده مخفیانه خود را بعثمان بن عفان رسانید
1) یعنی اگر تو در خندمه بودی و مشاهده میکردی که چگونه عکرمة و صفوان فرار کردند و ابویزید (سهیل بن عمرو) مانند ستونی (یا زن بیوهای) ایستاده بود، و شمشیرهای مسلمانان را روبرویشان میدیدی که چگونه سرها و بازوها را روی هم میریختند و چنان شمشیر میزدند که جز هیاهو و صداهای همهمه آنها چیزی شنیده نمیشد اکنون کوچکترین کلمهای درباره سرزنش و ملامت من بر زبان جاری نمیکردی.
و به او پناهنده شد، عثمان او را در پناه خود گرفته به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آورد و از آن حضرت خواست تا او را عفو کند.
پیغمبر اسلام مدت زیادی سکوت کرد آنگاه بخواهش عثمان جواب مثبت داده او را عفو کرد.
ولی هنگامی که عثمان از نزد آن حضرت برفت رسول خدا(صلی الله علیه و اله) رو باطرافیان خود کرده فرمود: من سکوت کردم تا بلکه یکی از شما برخیزد و گردن این مرد را بزند! مردی از انصار عرض کرد: یا رسول الله خوب بود به من اشاره میکردی تا من گردنش را بزنم؟رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: پیمبران با اشاره دستور قتل کسی را صادر نمیکنند.
بالجملة عبد الله بن سعد پس از این جریان دوباره مسلمان شد و هنگامی که عمر بن خطاب به خلافت رسید او را بامارت قسمتی از سرزمینهای اسلامی منصوب کرد و پس از او نیز عثمان او را بامارت منصوب کرد.
3 و 4. دو کنیز آوازه خوان عبد الله بن خطل بودند که در هجو رسول خدا(صلی الله علیه و اله)
شعر میخواندند و یکی از آنها نامش «فرتنی» بود، پیغمبر اسلام دستور داد آن دو را هر کجا یافتند به قتل برسانند.
حویرث بن نقیذ که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) را در مکه میآزرد و پس از هجرت نیز هنگامی که عباس بن عبد المطلب دختران رسول خدا: فاطمه و ام کلثوم را حرکت داد تا به مدینة ببرد حویرث شتر آنها را رم داد و سبب شد که شتر آن دو را به زمین بزند.
مقیس بن حبابة (یا صبابة): که مردی از انصار برادرش را اشتباهاً کشته بود او نیز آن مرد انصاری را کشت و به سوی مکه فرار کرد و به حال شرک برگشت(1).
ساره کنیز بنیعبد المطلب که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) را در مکه میآزرد (بگفته برخی همان زنی بود که نامه حاطب بن ابیبلتعة را گرفته بود تا بقریش برساند)(2)
ص:260 از همین جلد گذشت.
اما عکرمة که پس از فتح مکه به سوی یمن فرار کرد، ولی همسرش ام حکیم دختر حارث بن هشام مسلمان شد و به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) رفته برای عکرمة امان گرفت و پس از اینکه رسول خدا(صلی الله علیه و اله) عکرمة را امان دادام حکیم به دنبال عکرمة به سوی یمن رهسپار شد و او را به مکة باز گرداند و به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) برد و عکرمة به دست آن حضرت مسلمان شد.
و اما عبد الله بن خطل به دست دو تن از مسلمانان به نام سعید بن حریث و ابوبرزة اسلمی کشته شد.
و اما مقیس را نیز یکی دیگر از مسلمانان که از قبیله مقیس بود به نام نمیلة بن عبد الله به قتل رسانید. و خواهر مقیس در مرثیهاش دو شعر گفت (1).
و اما دو کنیز عبد الله بن خطل یکی از آنها به دست مسلمانان کشته شد و دیگری فرار کرد تا بالاخره از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) برایش امان گرفتند آنگاه به مکة باز گشت.
و سارة را نیز برایش امان گرفتند و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) او را امان داد و هم چنان زنده بود تا در زمان عمر بن خطاب که در محله ابطح زیر دست و پای اسبی رفت و آن اسب او را به قتل رسانید.
و اما حویرث بن نقیذ به دست علی بن ابیطالب کشته شد.
کسانی را کهام هانی خواهر علی بن ابیطالب پناه داد:
ام هانی خواهر علی بن ابیطالب در مکه سکونت داشت و شوهرش مردی بود به نام هبیرة بن ابیوهب مخزومی، گوید: هنگامی که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) ببالای شهر مکه رسید (و مشرکین هر کدام از ترس کشته شدن بجائی پناه میبردند) دو تن از خویشان من از بنیمخزوم(2)
که به گفته ابن هشام یکی حارث بن هشام و دیگری زهیر بن ابیامیة بود به خانه من پناهنده شدند، در این هنگام برادرم علی بن ابیطالب بدر خانه من آمده گفت: به خدا سوگند این دو را خواهم کشت.
من که چنان دیدم در خانه را بروی آن دو بستم و خود را برسول خدا(صلی الله علیه و اله) که
1) . ابن هشام، عبدالملک بن هشام، السیرة النبویة، ج 2، ص: 410.
2) . مقصود خویشان شوهرش هبیرة است که از بنیمخزوم بوده، و ضمناً از این حدیث معلوم میشود که این دو نفر نیز از کسانی بودهاند که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) دستور قتلشان را صادر کرده بود و اینها بدان جا پناهنده شدند و امیر المؤمنین(علیه السلام) بتعقیب آنها آمده بود.
هنوز در بالای شهر مکه بود رساندم و هنگامی رسیدم که آن حضرت در طشتی که اثر خمیر در آن بود غسل میکرد و فاطمه دخترشلباس آن حضرت را در جلوی او نگهداشته بود که کسی بدنش را نبیند، من در آنجا نشستم تا غسل آن حضرت تمام شد و لباسش را از فاطمة گرفت و پوشید آنگاه هشت رکعت نماز خواند سپس رو به من کرده فرمود:
ایام هانی خوش آمدی، چه کاری تو را به اینجا آورد؟ گوید: من جریان پناهنده شدن آن دو مرد را به خانهام و سخن علی را به آن حضرت عرض کردم. حضرت فرمود: هر که را تو پناه دادهای ما هم پناه دادیم و آن دو در امان هستند و علی آن دو را نکشد.
بالاخرة مردم مکه تسلیم شدند و شهر آرام شد در این موقع رسول خدا(صلی الله علیه و اله) وارد کوچههای مکه شد و به کنار خانه کعبه آمد و هم چنان که سواره بود هفت بار طواف کرد و رکن را با چوبی که در دست داشت استلام کرد و چون از طواف فارغ شد عثمان بن طلحة کلیددار خانه کعبه را خواست و کلید خانه را از او گرفت و در کعبه را باز کرده وارد خانه شد، در آنجا کبوترانی از چوب دید که آنها را به دست خود بشکست سپس در وسط در کعبه ایستاد و نگاهی به مردم مکه که در مسجد اجتماع کرده بودند انداخت و گفت:
«معبودی جز خدای یگانه نیست که شریکی ندارد، وعده او راست است و بندهاش را یاری کرد و احزاب را بتنهائی منهزم ساخت...
آگاه باشید که تمام مفاخر (عربی) و خونها و اموالی (که در زمان جاهلیت
میان شما بوده) و نسبت به هم ادعا میکنید در زیر پای من قرار دارد (و بدین وسیله آن موهومات و ادعاها را پایمال میکنم) مگر خدمتکاری خانه کعبه و منصب سقایت حاجیان.
آگاه باشید قتلی که به خطای شبیه بعمد اتفاق افتاده باشد مانند قتل به وسیلۀ تازیانه یا عصا خونبهای آن شدید میشود یعنی صد شتر باید بدهند که چهل شتر از آنها باید آبستن باشد...
ای گروه قریش همانا خداوند نخوت و تکبر زمان جاهلیت و افتخار جستن بپدران را از میان برد همه مردم از آدمند و آدم نیز از خاک آفریده شده...
سپس این آیه را تلاوت فرمود:
«ای مردم ما شما را از مرد و زن آفریدیم و گروهها و قبیلههایتان کردیم تا همدیگر را بشناسید و (بدانید که) گرامیترین شما در پیش خدا پرهیزکارترین شما است آنگاه فرمود:
شما عقیده دارید که من با شما چه رفتاری انجام میدهم؟
پاسخ دادند: (ما جز نیکی گمان دیگری دربارهات نداریم) تو برادر کریم و برادرزاده کریم (و بزرگوار) ما هستی...
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) (که این سخن عاجزانه و پوزشطلبانه آنها را شنید) فرمود: بروید که همهتان آزادید.(1)
1) . زندگانیمحمد(صلی الله علیه و اله)، ج2، ص:275.
یمان شکنی یهود بنیقینقاع و سبب جنگ آنها با مسلمین:(1)
یهود بنیقینقاع نخستین دستهای بودند که پیمان خود را با مسلمانان شکستند و سبب شدند تا مسلمانان در صدد جنگ با آنها برآیند.
جریان از این قرار بود که زن عربی از مسلمانان ببازار یهود بنیقینقاع آمد و جنسی را که همراه خود برای فروش آورده بود بفروخت سپس بدر دکان زرگری یهودی آمده و در آنجا نشست، یهودیان اصرار داشتند که آن زن روی خود را بگشاید ولی او خودداری کرد، زرگر یهودی که خودداری او را از گشودن رویش مشاهده کرد برخاست و بدون اینکه آن زن بفهمد دامن پیراهنش را از پشت سر بلند کرد و ببالای آن گره زد، زن عرب بیخبر از همه جا همینکه از جا برخاست قسمت پائین بدنش از پشت سر یکجا نمایان شد و یهودیان بر او خندیدند.
زن که تازه از جریان مطلع شده بود (شدیداً ناراحت شد و) فریاد کشید، یکی از مسلمانان که شاهد این جریان بود به آن زرگر حمله کرد و او را بکشت سایر یهودیان نیز به آن مرد مسلمان حمله کرده او را کشتند، مسلمانان که از قصه آگاه شدند در صدد انتقام برآمدند و بدین ترتیب میان آنها و یهود بنیقینقاع به هم خورد و سبب شد که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به جنگ ایشان برود.در این سفر که پانزده روز طول کشید رسول خدا بشیر بن عبد المنذر را به جای خویش در مدینه منصوب فرمود (یهود بنیقینقاع که تاب جنگ را نداشتند بقلعههای
1) . همان، ج2، ص:77.
خویش پناهنده شدند) پیغمبر اسلام(صلی الله علیه و اله) اطراف خانههای ایشان را محاصره کرد و این محاصره پانزده روز طول کشید، بنیقینقاع به تنگ آمده ناچار به تسلیم شدند.
و چون یهودیان مزبور با قبیله خزرج همپیمان بودند از این رو عبد الله بن ابی(که از بزرگان خزرج و ضمناً از منافقین مدینه بود) چون دید آنها ناچار به تسلیم شدند و سرنوشت آنها به دست محمّد(صلی الله علیه و اله) افتاده (در صدد برآمد تا به هر وسیله شده از کشتن آنها جلوگیری کند و) به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آمده گفت: ای محمّد درباره دوستان من باید بنیکی رفتار کنی! رسول خدا(صلی الله علیه و اله) اعتنائی نکرد، مجدداً تکرار کرد. این بار نیز حضرت اعتنائی نکرد، بار سوم دست در شکاف زره یا گریبان رسول خدا(صلی الله علیه و اله) کرده و آن را محکم گرفت گفت: ای محمّد درباره دوستان من بنیکی رفتار کن! حضرت خشمناک شده فرمود: رها کن، عبد الله حضرت را رها نکرد و گفت تا درباره ایشان نیکی نکنی رهایت نمیکنم، اینها هفتصد نفر مردان جنگجو و مسلحی هستند که سیصد نفرشان زره و جوشن دارند و مرا تاکنون از دشمنان سرخ و سیاه حفظ کردهاند من نمیتوانم تو را رها کنم که به یک روز تمامی آنها را از دم تیغ بگذرانی و بکشی، زیرا من از اوضاع آینده بر خویش بیمناک هستم! رسول خدا(صلی الله علیه و اله) که چنان دید از کشتن آنها صرف نظر کرد (ولی چنانچه مورخین گویند دستور داد که باید تمامی آنها باغ و خانه و زندگی خود را ترک گویند و از مدینه خارج شوند و این دستور عملی شد و یهود مزبور ناچار شدند از خانه و زندگی خود دست بکشند و به «أذرعات» شام بروند و بدین ترتیب مسلمانان گذشته از بیرون کردن دشمنانشان مالک خانه و زندگی آنها نیز شدند و غنیمت بسیاری بچنگ آوردند) در میان مردم مدینه عبادة بن صامت نیز که از قبیله بنیعوف بود مانند عبد الله بن ابیبا یهود
مزبور همپیمان بود ولی هنگامی که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به جنگ آنها رفت بر عکس عبد الله بن ابیاز حمایت ایشان دست کشیده به نزد آن حضرت آمده صریحاً گفت: یا رسول الله من از این دشمنان خدا و پیمانشان بیزاری میجویم و بدین ترتیب رسماً ارتباط و دوستی خود را با آنها قطع میکنم و بنا به گفته ابن اسحاق آیات (51 الی 56) سوره مائده نیز درباره رفتار او و عبد الله بن ابینازل گشت (1).
سریه زید بن حارثه(2)
ص: 392 گذشت بدانجا مراجعه شود.
قریش (که هر ساله برای امرار معاش ناچار بودند سفرهای تجارتی چندی بشام بکنند) پس از جنگ بدر و ترس از برخورد با لشگر مسلمانان ناچار شدند مسیر کاروانهای تجارتی خود را تغییر دهند از این رو راه عراق را برای مسافرت بشام انتخاب کردند و بدین ترتیب کاروانی از قریش به سوی شام حرکت کرد که در میان آنها ابوسفیان نیز بود و مهمترین کالای تجارتی را نیز که عبارت از نقره بود به مقدار زیادی همراه خود آورده بودند.
کاروان مزبور برای اینکه راه را گم نکنند مردی را از قبیله بکر بن وائل به نام فرات بن حیان اجیر کردند تا آنها را از راه جدیدی که انتخاب کرده بودند راهنمائی کند.
از آن سو رسول خدا(صلی الله علیه و اله) زید بن حارثه را با جمعی سر راه ایشان فرستاد.
1) باید دانست که بر طبق اجماع مفسرین شیعه و سنی آیه 55 سوره مائده (یعنی آیه انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم راکعون) در شأن امیر المؤمنین علی ابی طالب(علیه السلام) نازل شده و هیچگونه منافاتی هم با تفسیر ابن اسحاق ندارد که جای شرح آن نیست و برای تحقیق بیشتر بکتاب احقاق الحق ج 2، ص: 399- 415 مراجعه شود
2) معنای سریه و غزوه و مقصود از آنها در پاورقی جلد اول،
باید دانست که بر طبق اجماع مفسرین شیعه و سنی آیه 55 سوره مائده (یعنی آیه انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم راکعون) در شأن امیر المؤمنین علی ابیطالب(علیه السلام) نازل شده و هیچگونه منافاتی هم با تفسیر ابن اسحاق ندارد که جای شرح آن نیست.(1)
و آنها در سر چاه ابیبنام «قروة» به کاروان مزبور برخورد کردند و بدانها حمله بردند.
ابو سفیان و همراهان ناچار به فرار شده و مسلمانان شتران و اموال تجارتی آنها را برداشته به مدینة آوردند.
این جریان سبب شد که حسان بن ثابت به وسیلۀ اشعار خود قریش را در انتخاب این راه سرزنش و ملامت کندو ابوسفیان نیز در صدد پاسخ به اشعار او برآید و اشعاری بین طرفین رد و بدل شود(2).
کعب بن اشرف یکی از بزرگان یهود بنیالنضیر که پدرش مردی از قبیله طی و مادرش از یهود بنیالنضیر بود، هنگامی که خبر شکست قریش و کشته شدن بزرگان آنها به مدینة رسید روی دشمنی زیادی که با مسلمانان داشت بحدی متأثر شد که گفت: اگر این خبر راست باشد مرگ برای ما بهتر از زندگی است.
و چون جریان مسلم شد به مکة رفت و به خانه مطلب بن ابیوداعة وارد شد و همسر مطلب عاتکة دختر ابوالعیص از او پذیرائی گرمی کرد و کعب بن اشرف در
میان قریش رفته بر کشتگان بدر گریست و با سرودن اشعاری در مصیبت آنان مردم را بر علیه رسول خدا(صلی الله علیه و اله) تحریک کرد(1)
ص: 52 الی 54)
و پس از اینکه به مدینة بازگشت در صدد آزار مسلمین برآمده اشعاری عاشقانه سرود و در آنها نام زنان مسلمان را میبرد و با آنها اظهار معاشقه و تغزل میکرد.این جریان بر رسول خدا(صلی الله علیه و اله) خیلی گران و ناگوار آمد از این رو فرمود: آیا کسی هست که مرا از شرّ کعب بن اشرف آسوده کند؟
محمّد بن مسلمة- یکی از افراد بنیعبد الاشهل- گفت: من عهدهدار این کار میشوم و او را میکشم.
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به او رخصت انجام این کار را داد و محمّد بن مسلمة به خانه آمد و تا سه روز از قوت و غذا افتاد و جز به مقدار سدّ رمقی بیش نمیخورد، این خبر که برسول خدا(صلی الله علیه و اله) رسید او را طلبیده فرمود: چرا از قوت و غذا افتادهای؟ عرض کرد:
یا رسول الله این کار مهمی را که من بعهده گرفتهام نمیدانم آیا بانجام آن قدرت دارم یا نه.
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: به هر نحو میتوانید در انجام آن بکوشید! محمّد بن مسلمة عرض کرد: یا رسول الله ما برای انجام این کار ناچاریم سخنانی (بر خلاف عقیده خود) بر زبان جاری کنیم؟
فرمود: باکی نیست هر چه خواهید بگویید که برای شما جایز است! محمّد
1) ابن هشام قسمتی از اشعار او را با پاسخی که حسان و یکی از زنان مسلمان به او داده، نقل کرده است. (ابن هشام، عبدالملک بن هشام، السیرة النبویة، ج2،
بن مسلمة از نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) برخاست و با چهار نفر دیگر از مسلمانان به نامهای: ابونائله (سلکان بن سلامة) که برادر رضاعی کعب بن اشرف بود- و حارث بن اوس و عباد بن بشر و ابوعبس بن جبر همدست شده نقشه قتل او را بین خود طرح کردند.
سپس ابونائله را برای دیدار کعب بن اشرف به نزد او فرستادند، ابونائله به نزد کعب آمده و چون مردی شاعر بود با سرودن اشعاری مطابق ذوق کعب بن اشرف او را سر حال آورد و سپس از هر دری سخنی به میان آورد تا اینکه گفت:
راستی من برای مطلبی به نزد تو آمدهام که میخواهم آن را برایت بگویم ولی خواهشی که دارم آن را فاش نکنی و پیش خودت پنهان نگه داری! کعب گفت: بگو و اطمینان داشته باش که فاش نخواهد شد.
ابو نائله گفت: آمدن این مرد برای ما بلائی روی بلاهای دیگر بود که سبب شد تا عرب بدشمنی با ما برخیزند و همگی در صدد اذیت ما برآیند و راهها را بر ما ببندند و در نتیجه ما در فشار زندگی و مخارج روزانه برای خود و عیالاتمان قرار گیریم و بمضیقه سختی دچار شویم! کعب با غرور و خودپسندی گفت: من این وضع را پیش بینی میکردم و گاهگاهی نیز به تو گوشزد مینمودم.
ابونائله گفت: اینک پیش تو آمدهام تا چیزی نزدت گرو بگذاریم و تو در مقابل مقداری خوار و بار به ما بدهی! کعب (با کمال بیشرمی) گفت: آیا زنان خود را پیش من گرو میگذارید؟
ابونائله گفت: چگونه میشود زنان را نزد تو گرو گذارد با اینکه تو خوشبوترین جوانان یثرب هستی! گفت: پس فرزندانتان را گرو بگذارید! ابونائله در پاسخش
گفت: تو میخواهی ما را برای همیشه رسوا کنی، من رفقای دیگری هم دارم که با آنها گفتگو کردهام تا اسلحههای خود را به نزد تو بیاوریم و آنها را گرو بگذاریم.
کعب پذیرفت و ابونائله برای آوردن اسلحه خود و رفقایش از نزد او بیرون رفت و اینکه ابونائله نام اسلحه را به میان آورد و پیشنهاد گرو گذاردن آنها را کرد برای آن بود که هنگامی که با اسلحه پیش او میآیند ترسیاز آنها در دل کعب نیفتد.
و بالجمله ابونائله به نزد رفقای خود آمده جریان را به آنها اطلاع داد و چون شب شد همگی اسلحه خود را برداشته به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) رفتند، آن حضرت ایشان را تا قبرستان بقیع بدرقه کرد سپس بدانها فرمود: بروید به نام خدا، آنگاه دست به دعا برداشته گفت: بار خدایا اینان را مدد فرما.
سپس رسول خدا(صلی الله علیه و اله) از آنجا به خانه خویش بازگشت و آن پنج نفر نیز به دنبال مأموریت خود به راه افتادند.
و هم چنان تا بدر خانه کعب بن اشرف رفتند.
ابونائله پیش رفته و در خانه او را بکوفت، کعب بن اشرف که اتفاقاً تازه عروسی کرده بود از میان رختخواب برخاست، همسرش دامن او را گرفته گفت:
تو مردی جنگجو هستی (و دشمن زیاد داری) بیرون رفتن تو در این حال دور از احتیاط است! کعب گفت: این ابونائله است و ترسی از او بر من نیست، او کسی است که اگر مرا در خواب ببیند (روی محبت و علاقه که به من دارد) حاضر نیست بیدارم کند.
زن گفت: به خدا صدای او مرا بوحشت انداخت و به وی شرّ از او استشمام میشود؟ کعب پاسخ داد: جوانمرد کسی است که اگر برای زدن نیزه هم او را
بخوانند اجابت کند! این سخن را گفته و از قلعه بزیر آمد و نزد آن پنج نفر آمده ساعتی در آن دل شب پیش آنها نشست و با آنها گفتگو کرد.
ابونائلة گفت: خوب است از اینجا صحبت کنان به «شعب العجوز»(1)
برویم و بقیه گفتگو را در آنجا انجام دهیم؟ کعب پذیرفت و با آنها به راه افتاد. قدری که راه آمدند ابونائله دست به سر او گذارده بو کرد و گفت: عجب عطری! من که تاکنون عطری به این خوشبوئی استشمام نکردهام.
بار دوم این عمل را تکرار کرد و بار سوم سر او را در دست گرفت و برفقای خود گفت: این دشمن خدا را بکشید.
رفقای ابونائلة شمشیرها را فرود آوردند ولی کاری از پیش نبرد، ابونائله گوید: یادم افتاد که در میان شمشیر من کارد تیز و نازکی است، فوراً آن را بیرون آورده و در شکمش فرو بردم و تا پائین شکافتم، کعب چنان فریادی زد که تمام قلعههای اطراف بیدار شدند و آتش افروختند و دانستند که در آنجا اتفاقی افتاده و با همان ضربت کعب از پا درآمد.
تأمل جایز نبود و پس از اینکه از قتل کعب اطمینان پیدا کردند به راه افتادند
قدری که راه آمدند متوجه شدند که حارث بن اوس یکی از رفقای آنها در حین حمله بکعب زخمی شده و در آن تاریکی شمشیر یکی از آن پنج نفر ببدنش اصابت کرده و در اثر خونی که از زخم او رفته است ضعف بر او مستولی شده، از این رو ناچار شدند برای خاطر او قدری تأمل کنند. و چون دیدند راه رفتن برای او دشوار است او را با خود برداشته داخل شهر شدند و بدر خانه رسول خدا(صلی الله علیه و اله) رفتند.
1) نام جائی است در بیرون مدینه.
ساعات آخر شب بود و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) مشغول نماز بود که اینان سر رسیدند و خبر کشته شدن کعب را به آن حضرت دادند.
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آب دهان به جای زخم حارث مالید و همان سبب بهبودی او گشت و آنها نیز به خانههای خود رفتند.
چون روز دیگر شد و یهودیان خبر کشته شدن کعب را شنیدند ترس و وحشت تمامی آنها را فرا گرفت. و کعب بن مالک در قتل کعب بن اشرف اشعاری سرود و حسان نیز درباره کشته شدن او و سلام بن ابیالحقیق اشعاری سروده است که ابن هشام نقل میکند(1).
بدنبال قتل کعب بن اشرف رسول خدا(صلی الله علیه و اله) دستور داد به هر یک از یهود که دسترسی پیدا کردند او را بکشید، محیصة بن مسعود یکی از مسلمانان مدینه به دنبال این دستور رسول خدا(صلی الله علیه و اله) ابن سبیه یهودی را که مرد تاجر پیشه و لباس فروشی بود بکشت.
محیصه برادری داشت به نام حویصه که با اینکه بزرگتر از محیصه بود ولی هنوز مسلمان نشده بود، همینکه دید محیصه بآنمرد یهودی شمشیر میزند و میخواهد او را بکشد با ناراحتی گفت: ای دشمن خدا آیااو را میکشی؟ با اینکه حق نان و نمک بگردن تو دارد و چربیهای شکم تو از مال او است! محیصه گفت:
1) ابن هشام، عبدالملک بن هشام، السیرة النبویة، ج 2، ص: 57.
کسی مرا مأمور کشتن او کرده که به خدا اگر دستور کشتن تو را هم میداد (با اینکه برادرم هستی) بلا درنگ گردنت را میزدم!
حویصه با کمال تعجب پرسید: راستی تو را به خدا اگر محمّد به تو دستور دهد مرا بکشی تو خواهی کشت؟ محیصه گفت: آری به خدا اگر دستور قتل تو را به من بدهد فوراً گردنت را میزنم! حویصه گفت: به خدا سوگند آئینی که تو را به این اندازه مطیع خود کند آئین عجیبی است و همین جریان موجب شد که حویصه نیز مسلمان شود. و پس از آن اشعاری نیز در این باره بگوید(1).
و در روایت دیگری است که سبب اسلام حویصه این شد که چون رسول خدا(صلی الله علیه و اله) دستور قتل چهار صد نفر از یهود بنیقریظه را داد(2)
قبیله خزرج با خوشحالی شروع به قتل افراد مزبور کردند، زیرا یهود مزبور همپیمانان قبیله اوس بودند که در جنگهائی که میان اوس و خزرج اتفاق میافتاد اوسیان را کمک میکردند، ولی قبیله اوس چندان خوشحال نبودند.
افراد خزرج شروع بکشتن یهودیان مزبور کردند و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) و سایر مسلمانان نگاه میکردند که چگونه خزرجیان با خوشحالی آنها را میکشند و چون نگاه به صورت اوسیان کرد دید هیچگونه آثار خوشحالی در چهرهشان دیده نمیشود از این رو دستور داد باقیمانده آنها را که 12 نفر بودند اوسیان بکشند، بدین
ترتیب که هر یک از این دوازده نفر را بدو نفر از اوس سپرد تا یکی از آنها ضربت اول را بزند و آن دیگری با ضربت دیگری جانش را بگیرد.
در این میان کعب بن یهود را که یکی از بزرگان بنیقریظة بود برای کشتن آوردند و مأمور قتل او محیصة بن مسعود و ابوبردة بن نیار بودند.
محیصه مأمور شد ضربت اول را بزند و ابوبردة دنبال ضربت او جانش را بگیرد.
محیصه ضربت را زد ولی گردن کعب را قطع نکرد و ابوبردة با ضربت دیگری او را از پای درآورد.
حویصه که در حال کفر به سر میبرد و ناظر این جریان بود بمحیصه گفت: ای برادر! کعب بن یهودا را کشتی؟ گفت: آری.
حویصه گفت: به خدا چربیهائی که هم اکنون در شکم تو است از مال او است؟
و راستی کهای محیصه تو چه آدم پستی هستی (که با این ترتیب او را به قتل رساندی)! محیصه پاسخ داد: کسی مرا مأمور قتل او کرد که اگر دستور قتل تو را هم داده بود دستورش را اجرا میکردم و تو را نیز به قتل میرساندم! حویصه از این سخن بسیار تعجب کرد و با حال تعجب به خانه رفت و آن شب از این فکر چندین بار از خواب پرید و هر بار که بیدار میشد در فکر این سخنی که از محیصه شنیده بود فرو میرفت و چون صبح شد با خود گفت: به خدا این دین محکمی است سپس به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آمده مسلمان شد و اشعار مزبور را گفت.(1)
1) . زندگانیمحمد(صلی الله علیه و اله)، ج2، ص: 85.
عهد شکنی بنیقریظة(1)
پیش از این گفتیم که دستهای از یهودیان به نام بنیقریظة در مدینه سکونت داشتند و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) پس از ورود بدان شهر با آنها پیمان دوستی بسته بود و نیز گفتیم که حیی بن اخطب یکی از بزرگان یهود بنیالنضیر پس از اخراج آنها از مدینه به مکة رفت و قریش و سایر قبائل را به جنگ با رسول خدا(صلی الله علیه و اله) تحریک کرد.
در این هنگام که قریش با آن سپاه مجهز و لشگر بسیار به مدینه آمدند، حیی بن اخطب برای استمداد از یهود بنیقریظة نیز بدر خانه کعب بن اسد رئیس آنها آمد، کعب بن اسد به پشت درآمد و چون فهمید حیی بن اخطب است در را باز نکرد، حیی داد زد: در را باز کن، کعب گفت: تو مرد میشوی هستی و برای وادار کردن مابنقض عهد آمدهای و من در را بروی تو باز نمیکنم، ما با محمّد پیمان دوستی داریم و در این مدت جز محبت و وفا چیزی از او ندیدهایم.
حیی گفت: وای بر توای کعب در را باز کن تا دو کلمه حرف با تو بزنم! کعب پاسخ داد: در را باز نخواهم کرد (و از همان راهی که آمدهای باز گرد).
کوه «سلع» در قسمت غربی مسجد النبی است و مسجد فتح اکنون در کنار آن قرار گرفته و خندقی را که حفر کرده بودند و هنوز هم آثاری از آن به چشم میخورد آن طرف این کوه بوده به طوری که کوه در داخل خندق قرار داشته است.
1) . همان، ج2، ص:159.
حیی گفت: به خدا باز نکردن در تنها به خاطر این است که میترسی لقمه از نانت بخورم! این حرف کعب را سر غیرت آورد و در را برویش باز کرد. و چون چشم حیی بن اخطب بکعب افتاد گفت: وای بر توای کعب من عزت همیشگی را برای تو آوردهام، یک دریا لشگر بیاریت آوردهام! این سپاه عظیم قریش است که من به همراه بزرگانشان بدینجا کشانده و در «مجتمع الاسیال» آنها را فرود آوردهام و اینها بزرگان غطفان و همدستان و افراد بیشمارشان هستند که من آنها را آورده تا در «ذنب نقمی» اردو زدهاند و همه آنها با من هم عهد و هم پیمان شدهاند که تا محمّد و پیروانش را نابود نکنند از اینجا نروند (اکنون جای هیچگونه عذری برای تو نمانده برخیز و با ما همراه شو).
کعب گفت: به خدا اینکه برای من آوردهای (و به من پیشنهاد میکنی عزت همیشگی نیست بلکه) ذلت و خواری ابدی است و ابری بیآب برای من آوردهای که بارانش را در جای دیگر ریخته و فقط رعد و برقی پوچ در آن است. ای حیی ما را به حال خود واگذار، زیرا ما از محمّد جز نیکی و وفا چیزی ندیدهایم.
ولی حیی بن اخطب از این سخنان مأیوس نشد و آنقدر از این در و آن در سخن گفت تا کعب را قانع کرد که پیمان محمّد را بشکند و به جنگ با آن حضرت اقدام کند ولی مشروط بر اینکه حیی بن اخطب با آنها در قلعه باشد تا اگر قریش و غطفان کاری از پیش نبردند و به سوی شهر و دیار خود باز گشتند حیی بن اخطب با آنها باشد و به هر سرنوشتی که بنیقریظه دچار شدند او نیز با آنها شریک باشد! حیی بن اخطب نیز این شرط را پذیرفت و بدین ترتیب یهود بنیقریظة نیز پیمان خود را شکستند و آمادگی خود را برای جنگ با محمّد به اطلاع قریش رساندند.
این خبر که برسول خدا(صلی الله علیه و اله) رسید سعد بن معاذ رئیس اوس و سعد بن عبادة- رئیس خزرج- را بهمراهی عبد الله بن رواحه و خوات بن جبیر فرستاد تا صحت و سقم این خبر را بررسی کنند و به آنها فرمود: اگر دیدید خبر راست است هنگامی که مراجعت کردید با رمز و اشاره خبر را به من بگویید و علنی نگوئید که موجب پریشانی و اضطراب سایرین شود ولی اگر دیدید دروغ است و روی همان عهدی که بسته بودند وفا دارند علنی بگویید.
وقتی اینان به نزد بنیقریظة آمدند دیدند کار بدتر از آن است که شنیدهاند و بمحض اینکه سخن از پیمان با رسول خدا به میان آمد زبان بدشنام گشوده و گفتند محمّد کیست؟ ما نه پیمانی با او داریم و نه عهدی، سعد بن معاذ که مردی غیور و متعصب بود وقتی این حرف را شنید زبان ببدگوئی و دشنام آنها گشود، آنها نیز سعد را دشنام گفتند سعد بن عبادة که چنان دید رو به سعد بن معاذ کرده گفت کار از این حرفها گذشته است آرام باش، سپس به سوی رسول خدا(صلی الله علیه و اله) باز گشته سلام کردند و به دنبال آن گفتند: «عضل و القارة» یعنی اینها نیز مانند دو قبیله عضل و قارة که نسبت به مسلمانان در رجیع عهد شکنی کردند، پیمان خود را شکستهاند رسول خدا(صلی الله علیه و اله) (برای اینکه مسلمانان دلسرد نشوند) تکبیر گفت و فرمود: ای گروه مسلمانان بشارت! در این وقت بود که ترس و اضطراب مسلمانان بحدّ اعلا رسید، زیرا دشمن از هر سو آنها را احاطه کرده بود به طوریکه برخی را متزلزل کرد و نفاق قلبی دستهای را ظاهر ساخت تا آنجا که معتب بن قشیر- یکی از منافقین- گفت: محمّد به ما وعده گنجهای کسری و قیصر را میدهد با اینکه ما از ترس جرئت اینکه برای قضاء حاجت به کناری برویم نداریم! و اوس بن
قیظی حفظ خانههای خود را بهانه قرار داد و به نزد آن حضرت آمده گفت: یا رسول الله خانههای ما چون در خارج شهر است امنیت ندارد به ما اذن بده برای محافظت آنها برویم.... و امثال اینگونه کلمات که حکایت از تزلزل و نفاق آنها میکرد.
و هر چه زمان محاصره طولانیتر میشد بترس و اضطراب و تزلزل مردم نیز افزوده میگشت تا اینکه متجاوز از بیست روز بلکه قریب به یک ماه از توقف مشرکین گذشت و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) که میدید هر چه محاصره بیشتر طول بکشد کار سختتر و بیم آنها زیادتر میشود در صدد برآمد تا با قبیله غطفان برایصلح وارد مذاکره شود (و بدین وسیله میان انبوه لشگر دشمن اختلاف ایجاد کند و صولت آنها را بشکند) و به دنبال این تصمیم کسی را به نزد عیینة بن حصن و حارث بن عوف بزرگان غطفان- فرستاد و پیغام داد که حاضر است ثلث خرمای مدینه را به آنها بدهد بشرطی که با افراد خود باز گردند، آنان نیز پذیرفتند و مذاکرات مقدماتی هم انجام شد و حتی متن قرارداد هم نوشته شد ولی پیش از اینکه امضاء شود و قطعیت پیدا کند رسول خدا(صلی الله علیه و اله) سعد بن معاذ و سعد بن عبادة بزرگان اوس و خزرج را نزد خود طلبید و مطلب را با آنها در میان نهاد تا نظریه آنها را در این باره بداند.
آن دو گفتند: یا رسول الله آیا در این باره از جانب خداوند دستوری رسیده و یا اینکه میخواهی به خاطر رهائی ما از این مخمصه این کار را انجام دهی؟
فرمود: نه از جانب خداوند دستوری در این باره نرسیده جز اینکه چون دیدم که عرب همگی بر علیه شما متحد شدهاند و از هر سو کار را بر شما مشکل کردهاند خواستم تا صولت و شوکتشان را بشکنم و این اتحادشان را بر هم زنم؟! سعد بن
معاذ گفت: یا رسول الله در آن زمانی که ما مانند این مردم در حال شرک و بتپرستی روزگار میگذراندیم و از خداپرستی خبری نداشتیم اینها جرئت نداشتند حتی یک دانه از خرمای ما را جز از طریق میهمانی یا خریدن بخورند آیا اکنون که خداوند ما را بدین اسلام گرامی داشته و هدایت کرده و به وسیلۀ شما ما را عزت داده زیر بار چنین قراردادی برویم و اموال خود را باینها بدهیم؟ ما احتیاجی به این طریق مصالحه نداریم و به خدا جز شمشیر چیزی به آنها نخواهیم داد تا خدا هر چه مقدر کرده است میان ما و اینها انجام دهد! رسول خدا(صلی الله علیه و اله) که این سخن را از سعد بن معاذ شنید متن قراردادی را که نوشته شده بود به دست او داد و او نیز آن را پاره کرده گفت: اکنون هر چه خواهند بکنند.
در مدتی که دو سپاه در برابر همدیگر قرار داشتند کاری جز تیر اندازی میانشان واقع نشد تا اینکه روزی چند تن از جنگجویان سپاه قریش مانند: عمرو بن عبد ود، عکرمة بن ابیجهل، هبیرة بن ابیوهب، ضرار بن خطاب لباس جنگ پوشیده و بر اسبهای خود سوار شدند و به قصد مبارزه خود را به کنار خندق رساندند و به هم گفتند: به خدا این کار حیلهای است که عرب آن را نیندیشیده، سپس جائی از خندق را که تا حدی تنگتر بود در نظر گرفته و باسبان خود نهیب زده اسبها از سر خندق پریدند و بدین وسیله خود را بجلو لشگر مسلمانان رساندند و اسبان
خود را به جولان در آوردند، از میان لشگر مسلمانان علی بن ابیطالب(علیه السلام) با چند تن دیگر بیرون تاخته و خود را بدان تنگنائی که سواران از آنجا پریده بودند رسانده و راه بازگشت را بر آنها بستند.
عمرو بن عبد ود که در اثر زخمی که در جنگ بدر خورد و نتوانسته بود در جنگ احد شرکت کند در آن روز علامتی بلباس خود نصب کرده بود تا او را بشناسند در این وقت با همراهان خود جلوی علی بن ابیطالب و آن چند تن دیگر آمده و فریاد زد: کیست که به جنگ من آید؟ علی بن ابیطالب پیش آمده گفت: ای عمرو تو با خدا عهد کردهای که اگر مردی از قریش یکی از دو چیز را از تو خواست یکی از آن دو را بپذیری؟
عمرو گفت: آری من چنین عهدی با خدا کردهام.
علی(علیه السلام) فرمود: من از تو میخواهم که به خدا و رسول او ایمان آوری و بدین اسلام درآئی؟
گفت: مرا بدان نیازی نیست.
فرمود: پس از تو میخواهم که پیاده شوی!
عمرو گفت: برای چه برادرزاده؟ به خدا من دوست ندارم تو را بکشم.
علی فرمود: ولی به خدا من دوست دارم تو را بکشم (1).
در این وقت بود که عمرو بغیرت آمده از اسب پیاده شد و آن را پی کرده به
1) . و در روایت مفید (ره) در ارشاد (ج 1، ص: 88) ضمیمه هم دارد که فرمود «ولی من بخدا تا هنگامی که تو از حق رو گردان هستی دوست دارم تو را بکشم». و گذشته از اینکه روایت مفید (ره) برای ما از هر جهت معتبر است بنظر میرسد که این ضمیمه در حدیث وجود داشته و به دست راویان سقط شده است.
جنگ علی(علیه السلام) آمد و با هم در آویختند و علی بن ابیطالب او را به قتل رسانید و همراهان او که چنان دیدند رو به فرار گذارده به سرعت خود را به کنار خندق رسانده بآنسو پریدند.البته داستان کشته شدن عمرو بن عبد ود که رعبی سخت در دل مشرکین انداخت و فکر مراجعت به مکة را در مغز ایشان پروراند مفصلتر از این است که ابن هشام در اینجا به طور اجمال نقل کرده و دانسته یا ندانسته روایاتی را که در فضیلت علی بن ابیطالب(علیه السلام) در این مورد از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) روایت کردهاند نقل نکرده است و ما برای توضیح بیشتر جریان را از روی سیره حلبیه که مورد اعتماد مورخین سنی مذهب بالخصوص میباشد در اینجا نقل میکنیم:
در کتاب مزبور (ج 2 ص: 339) مینویسد: هنگامی که عمرو بن عبد ود به میدان آمد نود سال از عمرش گذشته بود پس فریاد زد: کیست که به جنگ من آید؟
علی بن ابیطالب کرم الله وجهه (که نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) بود) برخاسته گفت: یا رسول الله من به جنگ او میروم، رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: بنشین او عمرو بن عبد ود است، عمرو برای بار دوم فریاد زد و شروع کرد بسرزنش و توبیخ مسلمانان و گفت:
کجاست آن بهشتی که شما پندارید که هر که از شما کشته شود بدان جا میرود؟ آیا مردی نیست که به جنگ من بیاید؟ سپس این اشعار را خواند:
و لقد بحجت من النداء بجمعکم هل من مبارز
ان الشجاعة فی الفتی و الجود من خیر الغرائز
(یعنی صدای من گرفت از بس فریاد زدم آیا مبارزی هست، همانا شجاعت و جود در جوانمرد از بهترین خصلتها است)
علی برخاست و گفت: یا رسول الله من به جنگ او میروم، رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: بنشین او عمرو بن عبدود است، عمرو برای بار سوم مبارز طلبید باز هم علی برخاست و گفت: یا رسول الله من به جنگ او میروم، رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: او عمرو است؟ علی گفت: اگر چه عمرو باشد.
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به علی اجازه داد و او به جنگ عمرو آمد و اشعار زیر را در پاسخ اشعار او سرود:
لا تعجلن فقد أتاک مجیب قولک غیر حاجز
ذو نیة و بصیرة و الصدق منجی کل فائز
(یعنی عجله مکن که پاسخ دهنده تو با بینائی کامل و تصمیمی راسخ آمد و صدق و راستی نجات دهنده هر انسان رستگاری است).
و در حدیث دیگری است که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) در آن حال شمشیر خود ذوالفقار را به او داد و زره خود را به او پوشانید و عمامه مخصوص خود را بر سر او بست، آنگاه دست به دعا برداشت و گفت: بار خدایا این برادر و پسر عموی من است! پروردگارا مرا تنها مگذار و در حدیث دیگری است که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) عمامه خود را از سر برداشت و سر را برهنه کرده گفت:
پروردگارا عبیدة را در جنگ بدر از من گرفتی و حمزة را در جنگ احد و این علی است که برادر و عموزاده من است خدایا او را از من مگیر و مرا تنها مگذار...
بالجمله علی کرم الله وجهه به نزد عمرو آمده گفت: ای عمرو تو با خدا عهد
کردهای که هیچگاه مردی از قریش تو را بیکی از دو کار مخیر نسازد جز اینکه یکی را بپذیری؟ عمرو گفت: آری، علی گفت: پس تو را باسلام دعوت میکنم؟ عمرو گفت: بدان نیازی ندارم علی فرمود: پس تو را به جنگ (یا به پیاده شدن) دعوت میکنم؟ تا آن جا که گوید:
و در حدیث دیگری است که چون علی مقابل او آمد چون کله خود بر سر داشت عمرو او را نشناخت و پرسید: تو کیستی؟ علی فرمود: من علی بن ابیطالب هستم، عمرو گفت ای برادرزاده چرا عموهایت که از تو بزرگتر بودند به جنگ من نیامدند، زیرا من خوش ندارم خون تو را بریزم! و در حدیث دیگری است که گفت: من با پدرت رفیق بودهام؟ علی در پاسخش فرمود: ولی من ناخوش ندارم که خونت را بریزم، در این حال بود که عمرو غضب کرد، علی کرم الله وجهه به او گفت: چگونه من با تو بجنگم که تو سوارهای و من پیاده هستم هشام در (جلد دوم، صفحه225) سیرة نقل کرده است.
پس تو هم پیاده شو! عمرو پیاده شد و با شمشیرش که گوئی شعله آتشی بود به علی حمله کرد، علی بن ابیطالب سپر کشید ولی شمشیر عمرو آن سپر را شکافت و به سر آن جناب خورد، علی نیز به او مهلت نداده و با شمشیر از پشت سر گردنش را زد که بروی زمین افتاد و مسلمانان تکبیر گفتند رسول خدا(صلی الله علیه و اله) از صدایتکبیر دانست که علی کرم الله وجهه عمرو را به قتل رسانده است.
و در روایت است که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) در آن حال فرمود: «فضیلت این کار علی بن ابیطالب که عمرو را کشت از عبادت جن و انس زیادتر است»... و در پاسخ ابن
تیمیه که گفته است: چگونه کشتن کافری فضیلتش زیادتر از عبادت جن و انس- حتی انبیاء- است؟ گوید:
برای آن که این کشتن دین را یاری کرد و کفار را مخذول ساخت.
سپس گوید: و در تفسیر فخر رازی است که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) پس از قتل عمرو بن عبد ود به علی کرم الله وجهه فرمود: یا علی خود را در برابر عمرو چگونه دیدی؟ علی پاسخ داد:
چنان دیدم که اگر تمامی مردم مدینه (یا تمامی مردم شهر) در یکسو بودند و من تنها در سوی دیگر بودم بر تمامی آنها پیروز میشدم... (پایان کلام سیره حلبیه) و نظیر آنچه از سیره حلبیه نقل کردیم در سایر کتب اهل سنت نیز موجود است که ما به خاطر جامعیت در نقل و معروفیت کتاب مزبور آن را انتخاب کردیم. و اینک ببرخی از آنها اشاره میشود:
حاکم در مستدرک جلد سوم، صفحه 32 به سند خود از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نقل کرده که فرمود: فضیلت نبرد و مبارزه علی بن ابیطالب با عمرو بن عبد ود در جنگ خندق بیش از اعمال امت من است تا روز قیامت.
و خطیب بغدادی در تاریخ بغداد جلد 12، صفحه 19 مانند این حدیث را نقل میکند و نیز اخطب خوارزم در مقتل الحسین(صلی الله علیه و اله)، صفحه 45 و قندوزی در ینابیع المودة، صفحه 95 و 137 و قاضی بهجت افندی در تاریخ آلمحمد(صلی الله علیه و اله)، صفحه 57 حدیث را به همین نحو نقل کردهاند.
و در برخی از احادیث است که فرمود: ضربت علی در روز خندق بهتر از عبادت ثقلین است مانند حدیث علامه ایجی در مواقف، صفحه 617 و تفتازانی در
شرح مقاصد، جلد دوم، صفحه 230 و غیر اینها که در احقاق الحق، جلد ششم، صفحه 4 الی 8 نقل شده مراجعه شود.
عکرمة بن ابیجهل که جریان کشته شدن عمرو (و ضرب دست علی بن ابیطالب(علیه السلام) را دید نیزهاش را به زمین انداخت و فرار کرد و حسان بن ثابت درباره فرار کردن او اشعاری گفت(1)
چنانچه گفتیم در جنگ خندق بیشتر روزها طرفین به سوی یک دیگر تیر پرتاب میکردند و به واسطهٔ خندقی که میان دو لشگر قرار داشت جنگ تن بتن و گلاویز شدن جنگجویان با یک دیگر کمتر اتفاق میافتاد و از این رو مجروحین و یا مقتولین این جنگ بیشتر به وسیلۀ تیرهائی بود که به سوی یک دیگر پرتاب میکردند.
از جمله کسانی که تیر به رگ اکحل او خورد و (پس از چند روز) منجر بمرگ او گردید سعد بن معاذ- رئیس قبیله اوس- بود و در اینکه آن کس که این تیر را به او زد چه شخصی بود اختلاف است، برخی گویند: نامش: حبّان بن قیس بوده و برخی گویند: ابواسامة حشمی بوده و اشعاری نیز در این باره سروده است(2)
و بعقیده ابن هشام قاتل سعد بن معاذ شخصی به نام خفاجة بن عاصم بود.
و بالجمله آن تیر که به سعد بن معاذ اصابت کرد سر را به سوی آسمان بلند کرده گفت: بار خدایا اگر هنوز جنگ با قریش پایان نیافته و باز هم بنا هست
مسلمانان به جنگ با قریش بروند مرا زنده بدار تا در آن جنگهای دیگر هم شرکت کنم، زیرا چیزی نزد من محبوبتر از جنگ با آنها نیست آنهایی که پیامبر تو را آزار کرده و او را تکذیب نموده از شهرش بیرون کردند و اگر جنگ با قریش به آخر رسیده این زخم را شهادت من قرار ده ولی مرا زنده بدار تا دیدهام درباره سرنوشت یهود بنیقریظه روشن گردد و سزای خیانتی را که بمسلمین کردند ببینم (آنگاه مرگم را برسان و چنان هم شد چنانچه شرحش پس از این بیاید).
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) چنانچه پیش از این گفتیم دستور داده بود زنان و کودکان را در قلعهها جا دهند و هر دسته از آنها در یکی از قلعههای مدینه جایگیر شده بودند از آن جمله صفیه دختر عبد المطلب (عمه رسول خدا صلی الله علیه و آله) بود که با دسته از زنها در قلعه فارع که متعلق بحسان بن ثابت شاعر معروف بود جایداشت.
حسان بن ثابت (با اینکه در سرودن اشعار و مذمت بزرگان قریش بیباک بود ولی) از جنگ و زد و خورد بیاندازه ترسناک بود، از این رو (چنانچه مورخین گفتهاند رسول خدا(صلی الله علیه و اله) همیشه او را از جنگ معاف میداشت و آن روز) پیش زنان و کودکان در قلعه مانده بود.
یهود بنیقریظة پس از اینکه پیمان خود را شکستند در صدد جنگ برآمده
و برخی از آنها لباس جنگ پوشیده به میان شهر آمدند و افرادی را که سر راه خود میدیدند متعرضشان میشدند.
صفیه گوید: یکی از یهودیان بنیقریظة به کنار قلعه که ما در آن بودیم آمد و شروع بگردش به دور آن قلعه کرد تا بلکه راهی بداخل آن پیدا کند و کسی هم نبود که از او دفاع کند، زیرا رسول خدا(صلی الله علیه و اله) و مسلمین در میدان جنگ بودند و نمیتوانستند آنجا را رها کرده برای محافظت ما به شهر بیایند، از این رو من بحسان بن ثابت گفتم: این یهودی مشغول گردش در اطراف قلعه است و ممکن است جائی پیدا کند و بداخل قلعه بیاید، رسول خدا(صلی الله علیه و اله) و سایر مسلمانان هم که در برابر دشمن هستند و نمیتوانند به ما کمکی بکنند، پس تو از جا برخیز و او را به قتل برسان حسان گفت: ای دختر عبد المطلب خدایت بیامرزد، به خدا تو خود میدانی که من مرد این کار نیستم و کشتن او از عهده من خارج است.
صفیه گوید: این پاسخ را که من از حسان شنیدم کمرم را محکم بستم سپس عمودی(1)
به دست گرفته از قلعه بزیر آمدم و بدان یهودی حمله کردم و با آن
عمود او را از پای درآوردم آنگاه بقلعه باز گشتم و بحسان گفتم: من او را کشتم اکنون تو برخیز و جامه و اسلحهاش را برگیر و اگر مرد نبود من خودم این کار را میکردم؟
حسان گفت: ای دختر عبد المطلب مرا بجامه و اسلحه او احتیاجی نیست مرا به حال خود واگذار (و این اندازه هم جرئت نکرد از قلعه بیرون آید).
1) ظاهراً مقصود از عمود در اینجا چوبی بوده.
هر روز که بر محاصره اهل مدینه میگذشت کار بر مسلمانان سختتر میشد و اضطراب و وحشت بیشتری از ادامه آن وضع دچار آنان میگشت در این موقع حساس یک نفر شخص تازه مسلمان و با نفوذ و محترمی از لشگر دشمن سبب شد که به فاصله کوتاهی منجر بکوچ کردن قریش گردد و جریان جنگ را به طور غیر منتظرهای بنفع مسلمین پایان دهد.
آن شخص نعیم بن مسعود بود که از رؤسای قبیله غطفان و جزء لشگر قریش بود او در آن وقتی که کار بنهایت درجه شدت و سختی رسیده بود خود را برسول خدا(صلی الله علیه و اله) رسانده و عرض کرد: یا رسول الله من مسلمان شدهام ولی قوم من از این جریان اطلاعی ندارند اکنون هر خدمتی از من ساخته باشد انجام میدهم.
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: تو یک نفر بیش نیستی ولی اگر بتوانی به وسیلهای میان لشگر دشمن اختلاف بینداز، زیرا نیرنگ در جنگها به کار رود، نعیم بن مسعود از آنجا یکسر به نزد بنیقریظه که سابقه رفاقتی با آنها داشت بیامد و به آنها گفت:
ای بنیقریظه دوستی مرا نسبت به خود دانستهاید و از خصوصیتی که من با شما دارم به خوبی آگاهید؟ گفتند: آری ما نسبت به دوستی و وفاداری تو معتقد هستیم و از هر گونه اتهامی مبرّا هستی.
نعیم گفت: (آمدهام تا به شما بگویم) که قریش و غطفان مانند شما نیستند، زیرا اینجا شهر شما است، زن و بچه و دارائی شما همه در این سرزمین است و نمیتوانید از اینجا به جای دیگری بروید ولی قریش و غطفان تنها برای جنگ با
محمّد به اینجا آمدهاند. و دارائی و زن و بچه آنها در جای دیگری است، اینها اگر توانستند که دستبردی میزنند و غنیمتی به دست میآورند و از فرصت بنفع خود استفاده میکنند و اگر نتوانستند و اوضاع را تاریک دیدند بشهرها و بلاد خود مراجعت میکنند و شما را در این شهر در برابر این مرد تنها میگذارند و آن وقت است که شما نیروی مقاومت با او را ندارید، بنابر این تا عدهای از بزرگان قریش و غطفان را به عنوان گروگان نگیرید و ببودن آنها در نزد خود مطمئن نشوید اقدام به جنگ با محمّد نکنید.
بنی قریظه گفتند: مصلحت در همین کاری است که تو گفتی و باید آن را انجام داد.
از آن سو به نزد قریش آمده بابو سفیان و سایر سران آنها گفت: شما از دوستی و صمیمیت من نسبت به خود آگاهید و میدانید که مرا با محمّد کاری نیست و اکنون خبری شنیدهام که روی دوستی با شما خود را موظفدانستم که آن را به اطلاع شما برسانم ولی باید پیش خودتان مکتوم بماند.
گفتند: مطمئن باش که بکسی نخواهیم گفت.
نعیم گفت آگاه باشید که یهودیان از شکستن پیمان خود با محمّد پشیمان شدهاند و برای جبران این کار نزد محمّد فرستاده و برای او پیغام دادهاند که ما از کار خود پشیمان شدهایم آیا اگر ما نیرنگی بزنیم و گروهی از بزرگان قریش و غطفان را به عنوان گروگان بگیریم و تسلیم تو کنیم تا آنها را گردن بزنی، آنگاه با تو همدست شویم تا بقیه را از بین ببریم در این صورت از ما راضی میشوی و عهد شکنی ما را
نادیده میگیری؟ محمّد در پاسخشان گفته است: آری و این پیشنهاد را از ایشان پذیرفته است.
و از این رو اگر بنیقریظة کسی به نزد شما فرستادند و خواستند تا افرادی را از شما به عنوان گروگان بگیرند مبادا قبول کنید و کسی را به دست آنها بسپارید! از آنجا به نزد قبیله خود غطفان آمد و به آنها گفت: ای گروه غطفان شما قوم و قبیله و عشیره من هستید و هیچکس پیش من محبوبتر از شما نیست و گمان ندارم نسبت به من بد گمان باشید؟ همگی پاسخ دادند: چنین است که میگوئی و ما نسبت به تو هیچگونه سوء ظنی نداریم، گفت: پس باید آنچه میگویم پنهان دارید و جائی افشا نکنید، گفتند: چنان کنیم اکنون بگو چه مطلبی داری؟
نعیم آنچه را بقریش گفته بود به آنها نیز گفت و آنها را از تسلیم افرادی از خود به عنوان گروگان بیهود بنیقریظة بر حذر داشت.
از آنجا که خدا میخواست تدبیر نعیم بن مسعود در تفرقه دشمن بیاندازه مؤثر واقع شد و در شبی که مصادف با شب شنبه بود ابوسفیان عکرمة بن ابیجهل را باتفاق چند تن از سرشناسان قریش و غطفان به نزد یهود بنیقریظة فرستاد و برای آنها پیغام داد که ما نمیتوانیم زیاد در این شهر بمانیم، اسبان و شتران ما دارند هلاک میشوند و بیش از این توقف برای ما ممکن نیست، از این رو آماده باشید تا فردا همگی حمله را شروع کنیم و کار محمّد را یکسره کنیم.
بنی قریظه در جواب آنها گفتند: فردا که شنبه است و ما در چنین روزی به هیچ کاری دست نمیزنیم و از این گذشته تا چند تن از بزرگانتان را به عنوان گروگان به ما ندهید ما اقدام به جنگ نمیکنیم، زیرا ممکن است جنگ ادامه پیدا کند و کار را بر شما سخت کند و شما نتوانید مقاومت کنید و به شهر و دیار خود برگردید و ما را در برابر این مرد تنها بگذارید و آن وقت است که ما نیروی جنگ با او را نداریم! فرستادگان ابوسفیان که برگشتند و پاسخ یهود را به اطلاع قریش و غطفان رساندند اینان گفتند: به خدا نعیم بن مسعود نصیحت خوبی به شما کرد و سخنش راست بود، از این رو برای بنیقریظة پیغام فرستادند که به خدا ما یک نفر هم گروگان به شما نمیدهیم اگر خواستید که آماده جنگ باشید و گر نه ما گروگان نمیدهیم.
یهود که این سخن را شنیدند گفتند: به خدا نعیم بن مسعود نصیحت خوبی به ما کرد و حقیقتی را به ما گوشزد کرد، اینان میخواهند جنگ را شروع کنند تا اگر بتوانند دستبردی بزنند و از فرصت استفاده کنند و اگر نتوانستند ما را تنها گذارده و به سوی بلاد خویش فرار کنند، از این رو برای قریش و غطفان پیغام دادند به خدا سوگند تا افرادی را به عنوان گروگان به ما ندهید ما اقدام به جنگ نخواهیم کرد (بدنبال این پیغامها و تفرقه و اختلافی که میان دشمن افتاد) خدای تعالی نیز باد را توأم با سرمای سختی بر آنها مسلط کرد (تا یکسره تصمیم آنها را بکوچ کردن قطعی ساخت) باد و طوفان در آن شب غوغا کرد، دیگها را برگرداند، خیمهها را از جا کند، (آتشی به جا نگذارد و همه را خاموش کرد و خلاصه آنها را بستوه آورد).
خبر اختلاف و تفرقه میان دشمن که به اطلاع رسول خدا(صلی الله علیه و اله) رسید حضرت
حذیفة را طلبید و او را مأمور ساخت تا چون شب شود به میان لشگر دشمن برود و از وضع و تصمیم آنها رسول خدا(صلی الله علیه و اله) را با خبر سازد.
گویند: روزی مردی از اهل کوفه بحذیفة بن یمان گفت: راستی شما رسول خدا(صلی الله علیه و اله) را دیدهاید و با او مصاحبت داشتهاید؟ گفت: آری، مرد کوفی گفت:
رفتار شما با آن حضرت چگونه بود؟ حذیفة گفت: تا جائی که در وسع و طاقت ما بود فرمانبرداری داشتیم.
مرد کوفی گفت: به خدا اگر ما آن حضرت را دیده بودیم او را بر دوش خود سوار میکردیم و نمیگذاردیم روی زمین راه برود.حذیفه گفت: ای مرد به خدا ما در جنگ خندق نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) بودیم و چون شب شد آن حضرت قدری از شب را نماز خواند آنگاه به سوی ما متوجه شده فرمود: کیست که برود و ببیند اینان چه میکنند و برگردد- و از اینکه فرمود برگردد معلوم بود که برمیگردد- و هر کس که این کار را انجام دهد من از خدای تعالی میخواهم تا او را در بهشت رفیق من گرداند! سرما و گرسنگی و ترس چنان شدید بود که حتی یک نفر هم جواب آن حضرت را نداد، رسول خدا(صلی الله علیه و اله) که چنان دید مرا صدا زد، من چارهای نداشتم جز اینکه پاسخ او را بدهم از این رو برخاسته به نزد آن حضرت رفتم، فرمود: ای حذیفه در میان اینان (لشگر دشمن) برو و ببین چه میکنند و مبادا کاری دیگر انجام دهی تا اینکه به نزد ما مراجعت کنی! حذیفه گوید: من خود را به میان لشگر قریش رساندم دیدم باد و سرما هنگامه برپا کرده دیگی و آتشی به جای نگذارده، خیمه و چادری سر پا نمانده در این میان ابوسفیان را دیدم که بپاخاست و پیش از آنکه شروع بسخن کند گفت:
هر یک از شما نگران باشد که پهلوی او بیگانه نباشد.
حذیفه گوید: من (برای اینکه شناخته نشوم پیشدستی کردم و) دست مردی که در کنارم نشسته بود گرفتم و پرسیدم: تو کیستی گفت: فلان(1).
سپس گفت: ای گروه قریش به خدا این سرزمین جای ماندن نیست و اسب و شتری برای ما باقی نگذارد و همگی هلاک شدند و از آن سو یهود بنیقریظه هم به مخالفت با ما برخاستند و به ما خیانت کردند، باد و طوفان هم که میبینید چه میکند نه دیگی بر سر بار گذارده و نه آتشی به جای نهاده و نه خانه و چادری سر پا مانده (بیش از این ماندن ما در اینجا صلاح نیست و هم اکنون) به سوی مکه کوچ کنید که من حرکت کردم، این را گفت و (از عجلهای که داشت) بر شتر خویش که زانویش را هنوز باز نکرده بود سوار شد و با تازیانه بر او زد که برخیزد و شتر سه بار بر زمین خورد تا بالاخره از جا برخاست و ابوسفیان همانطور که سوار بود زانوی شتر را باز کرد.
حذیفه گوید: اگر رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به من نسپرده بود که کار دیگری نکنی همانساعت من به خوبی میتوانستم ابوسفیان را با تیر از پای درآورم.
حذیفه بیش از این تأمل نکرد و به سوی رسول خدا(صلی الله علیه و اله) بازگشت، گوید:
هنگامی رسیدم که آن حضرت کسائی را بر دوش افکنده و مشغول نماز بود
1) . در کتاب «السیرة الحلبیة» آمده است که حذیفة گوید: من به دست مردی که طرف راستم نشسته بود زده و گفتم: تو کیستی؟ گفت: معاویة بن ابی سفیان، پس متوجه دست چپم شده و دست کسی که طرف چپم نشسته بود گرفته و گفتم: تو کیستی؟ گفت عمرو بن عاص. (حلبی، علی بن ابراهیم، السیرة الحلبیة فی سیرة الأمین المأمون، ج 2، ص: 349)
و چون مرا بدید در زیر آن کساء در کنار پای خود خوابانید و چون سلام نماز را داد جریان را بعرض او رساندم.
طولی نکشید که قبیله غطفان نیز وقتی فهمیدند قریش حرکت کردهاند از مدینه کوچ کردند و چون صبح شد همه آنها رفته بودند و کسی از آنها به جای نمانده بود و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نیز با مسلمانان به شهر باز گشتند و لباس جنگ را از تن بیرون کردند.
چون ظهر همانروز شد جبرئیل در حالیکه عمامه از استبرق بر سر داشت و سوار بر استری بود که روی زینش پارچه از دیبا افتاده بود به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آمده گفت یا رسول الله! آیا اسلحه را بر زمین گذاردی؟ فرمود: آری، جبرئیل گفت: ولی فرشتگان هنوز اسلحه را زمین نگذاردهاند و هم اکنون از تعقیب لشگر قریش و همدستانشان بر میگردند و خدای عز وجل دستور فرماید تو نیز به سوی بنیقریظه حرکت کنی و من از جلو میروم تا زلزله در قلاع ایشان بیندازم.
پس رسول خدا(صلی الله علیه و اله) دستور داد ندا در دادند که: هر کس مطیع و فرمانبردار خدا و رسول است نماز عصر را در بنیقریظه به جای آورد.
و به دنبال این دستور ابن ام مکتوم را در مدینه منصوب فرمود و با مسلمانان به سوی قلاع بنیقریظه حرکت کرد و پرچم را به دست علی بن ابیطالب داد و او را با گروهی از پیش فرستاد، علی بن ابیطالب تا پای قلعههای بنیقریظه آمد و خشمگین از نزد آنها باز گشت، زیرا سخنان زشت و ناروائی نسبت برسول خدا(صلی الله علیه و اله) از ایشان شنید. و در راه برسول خدا(صلی الله علیه و اله) برخورده به آن حضرت عرض کرد: یا رسول
الله شما به این مردم خبیث نزدیک نشوید. فرمود: چرا؟ مثل اینکه سخنان زشتی از ایشان شنیدهای؟ عرض کرد: آری،فرمود: اگر مرا ببینند از آن سخنان خودداری میکنند و چون رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نزدیک قلعههای آنها رسید ایشان را مخاطب ساخته فرمود: «ای برادران بوزینه (و ای بوزینه صفتان) چگونه خداوند شما را خوار کرد و عذاب خود را بر شما نازل کرد»؟
در پاسخ آن حضرت گفتند: ای ابا القاسم تو که مرد نادانی نبودی! افراد مسلمان تا آخر شب همگی خود را از مدینه برسول خدا(صلی الله علیه و اله) رساندند و محاصره بنیقریظه شروع شد و بیست و پنج روز محاصره ایشان بطول انجامید تا بالاخره به تنگ آمده ناچار به تسلیم شدند.
و در آن شبی که فردای آن روز تسلیم شدند کعب بن اسد- بزرگ آنها- یهود مزبور را جمع کرده گفت: ای گروه یهود میبینید که ما در چه وضعی قرار گرفتهایم اکنون یکی از سه پیشنهاد مرا بپذیرید:
یا اینکه از دین او پیروی کرده و مسلمان شوید و شما هم میدانید که او پیغمبر است و در کتابهای خود هم آن را خواندهاید و اگر این کار را بکنید از این پس در امن و آسایش زندگی خواهید کرد و خود و اموال و زن و بچهتان نیز محفوظ خواهد ماند؟ گفتند: ما هرگز چنین کاری نخواهیم کرد و از تورات دست بردار نیستیم گفت: پس بیائید تا این زن و بچه را به دست خود بکشیم که خیالمان از اسارت اینها آسوده باشد، آنگاه شمشیرهای خود را به دست گرفته از قلعهها بیرون بریزیم و بمحمد و یارانش حمله کنیم، پس اگر هلاک شدیم که ترسی از اسارت زن و بچه نداریم و اگر پیروز شدیم که بعد هم ممکن است زن و بچه پیدا کرد؟ گفتند:
چگونه این بیچارگان را بکشیم! و زندگی پس از آنها برای ما چه لذتی دارد؟
گفت: حال که این دو پیشنهاد را نپذیرفتید پس بیائید امشب که شب شنبه است و خیال محمّد و یارانش از ما آسوده است به آنها شبیخون بزنیم شاید آنها را تار و مار کنیم؟ گفتند: چگونه شنبه خود را خراب کنیم و کاری که پیشینیان ما نکردهاند ما اقدام بچنین کاری بکنیم؟
کعب که این سخنان را از آنها شنید گفت:
تا به حال یک نفر شما از روی تدبیر و عقل کار خود را انجام نداده است.
خیانت ابولبابة و توبه او:
بنی قریظه که خود را ناچار به تسلیم دیدند کسی را به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرستاده از او خواستند که ابولبابه را نزدشان بفرستد تا با او درباره کار خود مشورت کنند، حضرت ابولبابه را به نزد ایشان فرستاد و چون ابولبابه وارد قلعه ایشان شد زنان و کودکان دورش را گرفته بگریه و زاری پرداختند.
ابو لبابه دلش به حال آنها سوخت و چون بنیقریظه از او پرسیدند: آیا ما به حکم محمّد راضی شویم و گردن نهیم؟ او در حالیکه بحلق خود اشاره میکرد و بدین وسیله به آنها فهماند که کشته خواهید شد. گفت: آری. ولی در همان حال متوجه شد که به پیغمبر و مسلمین خیانت کرده بدین جهت از آنجا که بیرون آمد یکسر به مسجد رفت و خود را بستون مسجد بست و گفت: تا خدا توبه مرا نیامرزد از اینجا حرکت نمیکنم و با خود عهد کرد که نزد بنیقریظة نرود و در زمینی که در آن به خدا و رسول خیانت کرده قدم نگذارد.
وقتی رسول خدا(صلی الله علیه و اله) دید مراجعت ابولبابة طول کشید و از جریان مطلع شد
فرمود: اگر به نزد من میآمد برای او از خدا طلب آمرزش میکردم، ولی الحال که این کار را کرده باید همانجا باشد و من او را باز نمیکنم تا خدا توبهاش را قبول کند.
لذا ابولبابة به همان حال بود فقط در مواقع نماز همسرش میآمد و دستهای او را میگشود و پس از نماز دوباره او را میبست تا اینکه پس از گذشتن شش روز شبی رسول خدا(صلی الله علیه و اله) در منزل امسلمة بود که هنگام سحر آیه درباره ابولبابة نازل شد و توبهاش پذیرفته شد، امسلمة گوید: هنگام سحر بود که دیدم رسول خدا(صلی الله علیه و اله) میخندد. گفتم: یا رسول الله سبب خنده شما چیست؟
فرمود: توبه ابولبابة قبول شد و خدا از او درگذشت.
گفتم: یا رسول الله اجازه میدهید من این بشارت را به او بدهم؟ فرمود: آری.
و چون هنوز حجاب بر زنان فرض نشده بود امسلمة پرده اطاق خود را که مشرف به مسجد بود کنار زد و گفت: ای ابولبابة مژده باد که خدا توبهات را قبول کرد.
مردم که از این جریان مطلع شدند به سوی ابولبابة هجوم آوردند که دستهایش را باز کنند ولی او مانع شده گفت: نه به خدا سوگند باید خود رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به دست خود مرا باز کند، لذا به همان حال بود تا هنگامی که آن حضرت برای نماز صبح به مسجد رفت او را از ستون باز کرد.
ابن هشام گوید: آیه که درباره توبه ابولبابة نازل شد این آیه بود:
«و دیگران کسانی هستند که بگناه خود اعتراف کردند و عمل خوب و بد را
به هم مخلوط کردند امید است که خدا توبه ایشان را بپذیرد که البته خدا آمرزنده و مهربان است»(1).
و ابن اسحاق گوید: در آن شبی که فردای آن بنیقریظة تسلیم شدند چند نفر از یهودیان بنیهذیل که نسبشان از بنیقریظة جدا بود ولی در قلعه ایشان سکونت داشتند مسلمان شدند و اینان سه نفر بودند به نامهای: ثعلبة بن سعیه و اسید بن سعیة و اسعد بن عبید که آنها با عمرو بن سعد- یکی از افراد بنیقریظة- که پیمان شکنی نکرده بود و بعهد خود با رسول خدا(صلی الله علیه و اله) وفادار مانده بود نجات یافتند.(2)
هنگامی که بنیقریظة تسلیم شدند قبیله اوس به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آمده گفتند: یا رسول الله اینها در مقابل خزرج هم پیمانان ما بودهاند و همانطور که در باره یهود بنیقینقاع به خاطر خزرج ارفاق کردی درباره اینان نیز به خاطر ما ارفاق کن.
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: حاضرید یک نفر از قبیله اوس درباره ایشان حکم کند؟ گفتند: آری، فرمود: سعد بن معاذ(3)درباره ایشان حکم کند و هر چه او حکم
داد ما همانطور رفتار میکنیم آنها پذیرفتند و به دنبال سعد که در خیمه «رفیدة» جای داشت رفتند.
و رفیدة نام زنی بود از قبیله اسلم که در مسجد خیمه زده بود و خود را برای مداوای مجروحین و زخمیهای مسلمانانی که کسی را نداشتند آماده کرده بود، هنگامی که در جنگ خندق سعد بن معاذ تیر خورد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) بقبیلهاش فرمود: او را بخیمه رفیده ببرید تا به همین نزدیکیها من بعیادتش خواهم آمد و چون رسول خدا(صلی الله علیه و اله) حکمیت بنیقریظة را به سعد سپرد قبیلهاش به نزد او آمده متکائی برای او تهیه کردند و بر الاغی سوارش کرده به سوی قلعههای بنیقریظة حرکتش دادند و در راه از او میخواستند که درباره آنها ارفاق کند و حکم مساعدی بدهد و به او میگفتند: رسول خدا این کار را به تو واگذار کرده تا نسبت به آنها نیکی کنی... و امثال این سخنان را تکرار میکردند.
بالاخره سعد که دید هر کس بنحوی سفارش آنها را میکند و تقاضائی دارد سکوت خود را شکست و گفت: برای سعد روزی فرا رسیده که در راه خدا از کسی واهمه نکند و سرزنش و ملامت مردم او را از حق منحرف نسازد.
این سخن سعد از نیت قلبی او و تصمیمی که درباره حکم خود داشت پرده برداشت و به همین جهت بعضی از آنهایی که همراه سعد بودند و این سخن را شنیدند به میان بنیعبد الاشهل آمدند و با اینکه هنوز سعد حکمی نکرده بود و بقلعههای بنیقریظة نرسیده بود به آنها گفتند: مردان بنیقریظه کشته شدند.
هنگامی که سعد به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) رسید آن حضرت رو به مسلمانها کرده فرمود: برخیزید و به نزد بزرگ خود بروید- و معلوم نشد که مقصود آن حضرت
همه حاضرین از مسلمانان بودند یا انصار تنها- بالجمله آنها به نزد سعد آمده و پیش از آنکه وارد مجلس رسول خدا(صلی الله علیه و اله) شود به او گفتند: ای ابا عمرو همانا رسول خدا(صلی الله علیه و اله) تعیین سرنوشت بنیقریظة را به تو محول کرده تا تو درباره ایشان حکم کنی! سعد گفت: با خدا عهد میکنید که هر چه من حکم کردم بپذیرید؟ گفتند: آری.
آنگاه متوجه سمتی که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) در آنجا نشسته بود شده گفت: کسانی هم که این طرف هستند حکم مرا قبول دارند- و اینکه آن حضرت را بالخصوص مخاطب قرار نداد روی احترامی بود که از آن حضرت کرد-؟ رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: آری، سعد گفت: پس من حکم میکنم که مردانشان کشته شوند و اموالشان تقسیم شود و زنان و کودکانشان باسارت مسلمانان درآیند! رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: ای سعد آنچه حکم خدا در بالای هفت آسمان بود درباره اینها به همان حکم کردی.
ابن هشام گوید: خود یهود بنیقریظة نیز به حکمیت سعد بن معاذ راضی شدند و جهتش این بود که در ایام محاصره روزی علی بن ابیطالب در برابر سپاه مسلمین ایستاد و فریاد زد: ای سپاه ایمان (حمله افکنید) سپس خود با زبیر بن عوام پیش رفته و فرمود: به خدا یا امروز مانند حمزة شربت شهادت را مینوشم و یا وارد قلعه اینها میشوم! یهود (که این تصمیم را از دلاور معروف اسلام دیدند) گفتند: ما به حکم سعد بن معاذراضی هستیم.
بالجمله رسول خدا(صلی الله علیه و اله) دستور داد آنها را به مدینة بیاورند و در خانه (زنی به نام کیسة) دختر حارث که از قبیله بنیالنجار بود- زندانی کنند، سپس ببازار
مدینه آمد و دستور داد در آنجا گودالهائی کندند آنگاه مردانشان را که ششصد یا هفتصد نفر بودند- و برخی تا نهصد نفر هم گفتهاند- دسته دسته آوردند و در کنار آن گودالها گردن زدند.
و هنگامی که حیی بن اخطب را آوردند رو برسول خدا(صلی الله علیه و اله) کرده گفت به خدا سوگند هیچگاه از دشمنی با تو خود را سرزنش نکرده (و پشیمان نشدهام) ولی هر کس از یاری خدا دست برداشت بالاخره خوار میشود، سپس رو به مردم کرده گفت: ای مردم از فرمان خدا باکی نیست این سرنوشتی بود که خدا بر بنیاسرائیل مقدر کرده بود(1).
بدین ترتیب مردان ایشان کشته شدند و زنان و کودکانشان باسارت درآمدند تنها یک زن از آنها بود که او را نیز به جرم اینکه سنگی بر سر خلاد بن سوئد انداخته و او را کشته بود قصاص کرده و او را کشتند.
عایشه گوید: پیش از آنکه آن زن را به قتل برسانند در نزد من نشسته بود و با من صحبت میکرد و با اینکه میدانست در همان حال مردانشان دسته دسته در بازار کشته میشوند بخنده و گفتگوی با من مشغول بود که ناگاه او را باسم صدا زدند، او پاسخ داد: منم. از او پرسیدم: برای چه تو را میخواهند؟ گفت: میخواهند مرا بکشند! پرسیدم: برای چه؟ گفت: به خاطر جرمی که کردهام، سپس او را بردند و گردنش را زدند. عایشه هر وقت این داستان را تعریف میکرد میگفت: به خدا خیلی
1) در اینجا یکی از افراد یهود به نام «جبل بن جوال» که بعداً مسلمان شد دو شعر در باره حیی بن اخطب گفته است. (ابن هشام، عبدالملک بن هشام، السیرة النبویة، ج 2، ص: 241)
برای من شگفتآور بود و هرگز فراموش نمیکنم که آن زن با اینکه میدانست او را میکشند چگونه با خیالی آسوده با من گفتگو میکرد و آنطور شادان و خندان بود.
در میان یهود بنیقریظة مردی بود به نام زبیر بن باطا که در زمان جاهلیت در جنگ بعاث خدمت بزرگی به ثابت بن قیس (یکی از مسلمانان) کرده بود و او را از مرگ نجات داده بود، هنگامی که قرار شد مردان بنیقریظة را بکشند ثابت بن قیس که پیر مردی شده بود به نزد زبیر آمده گفت: مرا میشناسی؟ زبیر گفت: چگونه میشود که تو را نشناسم.
ثابت گفت: امروز آمدهام تا بجبران خدمتی که در آن روز به من کردی تو را از مرگ نجات دهم؟ زبیر گفت: شخص کریم چنین است که پاداش مردانگی و گذشت مرد کریم را به خوبی میدهد، (یا اینکه گفت: کریمی بکریمی پاداش میدهد).
ثابت بن قیس به دنبال این گفتگو به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آمده عرض کرد:
یا رسول الله این زبیر بگردن من حقی و منتی دارد که من میل دارم امروز آن را تلافی کنم و خواهش دارم او را به من ببخشی و از قتلش صرف نظر کنی؟
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: او را به تو بخشیدم.
ثابت به نزد او آمده گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و اله) تو را به من بخشید! زبیر گفت: پیر مردی مانند من زندگی بدون زن و بچه برایش چه لذتی دارد؟
ثابت دوباره به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) برگشت و عرض کرد: یا رسول الله زن و فرزندش را نیز به من ببخشید؟ فرمود: آنها را هم به تو بخشیدم.
ثابت به نزد او آمده گفت: زن و فرزندت را هم از اسارت نجات دادم.
زبیر گفت: در سرزمین حجاز خانوادهای که مال و ثروتی نداشته باشند چگونه میتوانند زندگی کنند؟ ثابت برای بار سوم به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آمده عرض کرد: یا رسول الله مال او را هم به او بدهید؟ فرمود: آن را هم به تو واگذار کردیم.
ثابت به نزد او آمده گفت: مالت را هم گرفتم! زبیر که خیالش آسوده شده بود پرسید: ای ثابت بگو: کعب بن اسد آن مرد زیبا روی چه شد؟ ثابت گفت: او را کشتند. پرسید: حیی بن اخطب آن مرد بزرگ بچه سرنوشتی دچار شد؟ همان پاسخ را داد. پرسید: دلاور بنیقریظة: غزال بن سموءل چه شد؟ همان پاسخ را از ثابت شنیدو خلاصه عدهای را پرسید و او در جواب میگفت: آنها را (به جرم خیانت و پیمان شکنیشان) کشتند.
زبیر گفت: پس از تو خواهش میکنم که مرا هم به آنها ملحق کنی که به خدا زندگی پس از آنها برای من لذتی ندارد و دل من برای دیدار آن عزیزان به قدری تنگ شده که مایل نیستم دقیقهای در این جهان زنده بمانم.
ثابت که این حرف را از او شنید گردنش را زد و برفقایش ملحق ساخت.
سلمی زنی بود از قبیله بنیالنجار که چون (هاشم بن عبد مناف جد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) زنی از آن قبیله گرفته بود جزء فامیلهای آن حضرت محسوب میشد و باصطلاح) خاله آن حضرت بود و در اسلام نیز سابقه داشت و جزء زنانی بود
که با رسول خدا(صلی الله علیه و اله) بیعت کرده بود از این رو احترامی نزد آن حضرت داشت و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) حشمت آن زن را نگه میداشت در آن روز که یهودیان بنیقریظة را میکشتند، مردی از ایشان به نام رفاعة بن سموءل برای نجات خود به سلمی متوسل شد و سلمی نیز از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) خواست که رفاعة را به او ببخشد حضرت نیز از قتل او به خاطر سلمی صرف نظر فرمود.
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) غنائمی را که از بنیقریظة به جای ماند پس از وضع خمس میان مسلمانان تقسیم فرمود به این ترتیب که بسوارگانی که اسب داشتند و آنها سی و شش نفر بودند به هر یک سه سهم داد، یک سهم برای خودشان و دو سهم به خاطر اسبشان و به پیادگان یک سهم. سپس ریحانه یکی از زنان آنها را به خود اختصاص داد و عدهای از اسراء را نیز به سعد بن زید انصاری سپرد تا آنها را به نجد برده و بفروشد و از پول آنها اسب و اسلحه برای جنگ خریداری شود.
ریحانه در ابتداء اسلام نیاورد و از این رو رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نیز از او کناره گیری کرد، ولی چیزی نگذشت که اسلام آورد و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) خواست تا او را آزاد کند و با او مانند سایر زنان ازدواج کند ولی خود ریحانة قبول نکرده عرض کرد: من به همین صورت کنیزی باشم برای شما و من بهتر است.
ابن هشام در اینجا آیاتی را که درباره جنگ خندق نازل شده نقل میکند که آیات 9 الی 27 از سوره احزاب است و برخی لغات و الفاظ آن را نیز تفسیر کرده است که چون برای عموم خوانندگان مورد استفاده نبود از ترجمه آن خود داری شد.
چون کار یهود بنیقریظة به پایان رسید زخم سعد بن معاذ سر باز کرد و همان سبب فوت او گردید.
و در حدیث است که جبرئیل نیمه شبی که سعد بن معاذ در آن شب از دنیا رفت در حالی که عمامه از استبرق بر سر داشت به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آمده گفت: این کیست که از دنیا رفته و در مرگ او عرش بلرزه در آمده و درهای آسمان برای او باز شده؟ رسول خدا(صلی الله علیه و اله) با شتاب از جا برخاست و به سوی خانه سعد حرکت کرد و هنگامی که بدانجا رسید گفتند: سعد از دنیا رفت.
و در حدیث است که هنگامی که جنازه سعد را برداشتند با اینکه او مردی تنومند بود دیدند جنازه سبک است، برخی از منافقین در این باره سخنی گفتند و چون رسول خدا(صلی الله علیه و اله) مطلع شد فرمود: کسان دیگری غیر از شما در حمل جنازه کمک کردند و سوگند بدانکه جانم به دست او است فرشتگان همدیگر را بآمدن روح سعد بشارت دادند و عرش خدا در مرگ او لرزید.
و در حدیثی از جابر بن عبد الله روایت کنند که گفت: هنگام دفن سعد بن معاذ ما همراه رسول خدا(صلی الله علیه و اله) بودیم و چون او را دفن کردند ناگاه دیدیم رسول خدا(صلی الله علیه و اله) «سبحان الله» گفت مردم نیز با او آن ذکر را گفتند، پس از چند دقیقه گفت «الله اکبر» مردم نیز گفتند، آنگاه از آن حضرت پرسیدند: یا رسول الله چرا «سبحان الله» بر زبان جاری کردی؟ فرمود: قبر او را فشاری داد و سپس رهایش کرد.(1)
1) زندگانی حضرت محمد(صلی الله علیه و اله) ترجمه ج2 ص 182
و در حدیثی از آن حضرت نقل کنند که فرمود: برای قبر فشاری است که اگر کسی از آن نجات مییافت او سعد بن معاذ بود (یعنی برای همه هست)(1).و چون سعد را دفن کردند مردی از انصار و مادرش در مرثیه او اشعاری(2)
گفتند.(3)
قرآن میفرماید:
«وَ لا تَرْکنُوا إِلَی الَّذینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکمُ النَّارُ وَ ما لَکمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِیاءَ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ»؛(4)«و بر ظالمان تکیه ننمایید، که موجب میشود آتش شما را فرا گیرد؛ و در آن حال، هیچ ولی و سرپرستی جز خدا نخواهید داشت؛ و یاری نمیشوید!»
این آیه یکی از اساسیترین برنامههای اجتماعی و سیاسی و نظامی و عقیدتی را بیان میکند، عموم مسلمانان را مخاطب ساخته و به عنوان یک وظیفه قطعی
1) . ولی در روایات شیعه (چنانچه از امالی شیخ و علل صدوق رحمهما الله تعالی) نقل شده که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) رمود: فشار قبر سعد برای خاطر بد اخلاقی او در خانه بود. و حدیث را به طور تفصیل مرحوم مامقانی در رجال خود در ترجمه سعد بن معاذ نقل کرده است.
2) . ابن هشام، عبدالملک بن هشام، السیرة النبویة، ج 2، ص: 252.
3) . زندگانیمحمد(صلی الله علیه و اله)، ج2، ص:183.
4) . هود / 113.
میگوید: «به کسانی که ظلم و ستم کردهاند، تکیه نکنید» و اعتماد و اتکای کار شما بر اینها نباشد؛ «وَ لا تَرْکنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا».
«چرا که این امر سبب میشود که عذاب آتش، دامان شما را بگیرد»؛ «فَتَمَسَّکمُ النَّارُ»؛ «و غیر از خدا هیچ ولی و سرپرست و یاوری نخواهید داشت»؛ «وَ ما لَکمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِیاءَ».
و با این حال واضح است که «هیچکس شما را یاری نخواهد کرد»؛ «ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ».
در اینجا چند نکته مهم است که باید به آن توجه کرد:
گرچه مفسران معانی بسیاری برای این کلمه در ذیل آیه آوردهاند، ولی همه یا غالب آنها به یک مفهوم جامع و کلی باز میگردد، مثلاً بعضی آن را به معنی «تمایل» و بعضی به معنی «همکاری» و بعضی به معنی «اظهار رضایت» یا «دوستی» و بعضی به معنی «خیر خواهی و اطاعت" ذکر کردهاند که همه اینها در مفهوم جامع اتکاء و اعتماد و وابستگی جمع است.
و اما اینکه: فی المثل مسلمانان با جوامع غیر مسلمان، روابط تجاری یا علمی بر اساس حفظ منافع مسلمین و استقلال و ثبات جوامع اسلامی داشته باشند، نه داخل در مفهوم رکون به ظالمین است و نه چیزی است که از نظر اسلام ممنوع بوده باشد و در عصر خود پیامبر(صلی الله علیه و اله) و اعصار بعد همواره چنین ارتباطاتی وجود داشته است.
تکیه بر ظالم، مفاسد و نابسامانیهای فراوانی میآفریند که به طور اجمال بر هیچکس پوشیده نیست، ولی هر قدر در این مسأله کنجکاوتر شویم به نکات تازهای دست مییابیم.
برای احقاق حق مفهومش به رسمیت شناختن ضمنی و تقویت او است و ضرر این کار گاهی از زیانی که به خاطر از دست دادن حق میشود بیشتر است.- تکیه بر ظالمان در فرهنگ فکری جامعه تدریجاً اثر میگذارد و زشتی ظلم و گناه را از میان میبرد و مردم را به ستم کردن و ستمگر بودن تشویق مینماید.
اصولاً تکیه و اعتماد بر دیگران که در شکل وابستگی آشکار گردد، نتیجهای جز بدبختی نخواهد داشت تا چه رسد به اینکه این تکیهگاه ظالم و ستمگر باشد.
یک جامعه پیشرو و پیشتاز و سربلند و قوی، جامعهای است که روی پای خود بایستد همانگونه که قرآن در مثال زیبایی در سوره فتح آیه 29 میفرماید: «فَاسْتَوی عَلی سُوقِهِ»؛ همانند گیاه سرسبزی که روی پای خود ایستاده و برای زنده ماندن و سرفرازی نیاز به وابستگی به چیز دیگر ندارد.
یک جامعه مستقل و آزاد، جامعهای است که از هر نظر خودکفا باشد و پیوند و ارتباطش باد گران، پیوندی بر اساس منافع متقابل باشد، نه بر اساس اتکاء یک ضعیف بر قوی، این وابستگی خواه از نظر فکری و فرهنگی باشد یا نظامی یا اقتصادی و یا سیاسی، نتیجهای جز اسارت و استثمار ببار نخواهد آورد و اگر این وابستگی به ظالمان و ستمگران باشد، نتیجهاش وابستگی به ظلم آنها و شرکت در برنامههای آنها خواهد بود.
البته فرمان آیه فوق مخصوص به روابط جامعهها نیست بلکه پیوند و رابطه دو فرد را با یکدیگر نیز شامل میشود که حتی یک انسان آزاده و با ایمان هرگز نباید متکی به ظالم و ستمگر بوده باشد که علاوه بر از دست دادن استقلال، سبب کشیده شدن به دایره ظلم و ستم او و تقویت و گسترش فساد و بیدادگری خواهد بود.
مفسران در این زمینه احتمالات مختلفی ذکر کردهاند بعضی آنها را به مشرکان تفسیر کرده ولی همانگونه که گروه دیگری گفتهاند هیچ دلیلی ندارد که آنها را به مشرکان منحصر کنیم و اگر مصداق ظالمان در عصر نزول آیه مشرکان بودهاند، دلیل بر انحصار نمیشود.
همانگونه که تفسیر این کلمه در روایات به مشرکان نیز دلیل بر انحصار نیست، زیرا کراراً گفتهایم اینگونه روایات غالباً مصداق روشن و آشکار را بیان میکند.
بنا بر این تمام کسانی که دست به ظلم و فساد در میان بندگان خدا زدهاند و آنها را بنده و برده خود ساختهاند و از نیروهای آنها به نفع خود بهرهکشی کردهاند و خلاصه در مفهوم عام کلمۀ «الَّذِینَ ظَلَمُوا» وارد هستند جزء مصادیق آیه میباشند.
ولی مسلم است کسانی که در زندگی خود ظلم کوچکی را مرتکب شدهاند و گاهی مصداق این عنوان بودهاند داخل در مفهوم آن نیستند، زیرا در این صورت کمتر کسی از آن مستثنی خواهد بود و رکون و اتکاء به هیچکس مجاز نخواهد شد مگر اینکه معنی رکون را اتکاء و اعتماد در همان جنبه ظلم و ستم بدانیم که در این صورت حتی کسانی را که یک بار دست به ظلم آلودهاند شامل میشود.
بعضی از مفسران اهل سنت در اینجا اشکالی مطرح کردهاند که روی مبانی
آنها پاسخ آن چندان آسان نیست و آن اینکه از یک سو در روایات آنها وارد شده که باید در برابر سلطان وقت- به عنوان «اولو الأمر»- تسلیم بود، هر کس که باشد، مثلاً: در حدیثی از پیامبر(صلی الله علیه و اله) نقل کردهاند که بر شما لازم است اطاعت سلطان کنید:
«و ان اخذ مالک و ضرب ظهرک؛ هر چند مال تو را بگیرد و تازیانه بر پشتت بزند!»
و روایات دیگری که روی اطاعت سلطان به معنی وسیع کلمه تأکید میکند.
و از سوی دیگر آیه فوق میگوید: «به افراد ظالم و ستمگر تکیه و اعتماد نکنید.»
آیا این دو دستور قابل جمع است؟
بعضی خواستهاند با یک استثناء، این تضاد را برطرف سازند و آن اینکه اطاعت سلطان تا آنجا لازم است که راه عصیان را نپوید و در طریق کفر گام ننهد.
ولی لحن روایات آنها در زمینه اطاعت سلطان چندان با چنین استثنایی هماهنگ نیست.
در هر صورت ما فکر میکنیم همانگونه که در مکتب اهلبیت آمده تنها اطاعت از ولی امری لازم است که عالم و عادل بوده باشد و بتواند جانشین عام پیامبر و امام محسوب شود و اگر سلاطین بنیامیه و بنیعباس احادیثی به نفع خود در این زمینه ساخته و پرداختهاند به هیچوجه با اصول مکتب ما و با تعلیماتی که از قرآن گرفتهایم هماهنگ نیست و باید چنین روایاتی را اگر قابل تخصیص است تخصیص و گر نه به کلی کنار بگذاریم، چرا که هر روایتی بر خلاف کتاب اللَّه بوده باشد مردود است و قرآن صراحت دارد که امام وپیشوای مؤمنین باید ظالم نباشد و آیه فوق نیز صریحاً میگوید به ظالمان تکیه و اعتماد نکن!.
و یا اینکه اینگونه روایات را مخصوص مقام ضرورت و ناچاری بدانیم.(1)
قرآن میفرماید:
«وَعَدَ اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا مِنْکمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کمَا اسْتَخْلَفَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیمَکنَنَّ لَهُمْ دینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ وَ لَیبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یعْبُدُونَنی لا یشْرِکونَ بیشَیئاً وَ مَنْ کفَرَ بَعْدَ ذلِک فَأُولئِک هُمُ الْفاسِقُونَ»؛(2)«خداوند به کسانی از شما که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند وعده میدهد که قطعاً آنان را حکمران روی زمین خواهد کرد، همان گونه که به پیشینیان آنها خلافت روی زمین را بخشید؛ و دین و آیینی را که برای آنان پسندیده، پابرجا و ریشهدار خواهد ساخت؛ و ترسشان را به امنیت و آرامش مبدّل میکند، آن چنان که تنها مرا میپرستند و چیزی را شریک من نخواهند ساخت. و کسانی که پس از آن کافر شوند، آنها فاسقانند.»
«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ...»؛ ظاهر اینکه آیه در اینجا قرار گرفته این است که در ذیل آیات سابق سوره نازل شده باشد و چون سوره مدنی است و در مکه و قبل از هجرت نازل نشده، این آیه نیز مدنی است، هم چنان که سیاقش و مخصوصاً سیاق ذیلش این احتمال را تأیید میکند.
در نتیجه این آیه وعده جمیل و زیبایی است برای مؤمنین که عمل صالح هم دارند، به آنان وعده میدهد که به زودی جامعه صالحی مخصوص به خودشان برایشان درست میکند و زمین را در اختیارشان میگذارد و دینشان را در زمین متمکن میسازد و امنیت را جایگزین ترسی که داشتند میکند، امنیتی که دیگر از منافقین و کید آنان و از کفار و جلو گیریهایشان بیمی نداشته باشند، خدای را آزادانه عبادت کنند و چیزی را شریک او قرار ندهند.
پس در جملۀ «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» کلمۀ «من» تبعیضی خواهد بود نه بیانی و خطاب در آن، به عموم مسلمین است که در میان آنان، هم منافق هست و هم مؤمن و مؤمنین ایشان نیز دو طایفهاند، یکی کسانی که عمل صالح میکنند و گروه دیگر آنان که عمل صالح ندارند، ولی وعدهای که در آن آمده مخصوص کسانی است که هم ایمان داشته باشند و هم اعمالشان صالح باشد و بس.
مراد از استخلاف مؤمنین صالح العمل در زمین و مقصود از مستخلفین قبل از ایشان در آیه: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ...»:
و در جملۀ «لَیسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ» دو احتمال هست، یکی اینکه مراد از استخلاف این باشد که خدای تعالی به ایشان خلافتی الهی نظیر خلافت آدم و داوود و سلیمان داده باشد، هم چنان که درباره
خلافت آدم فرمود: «إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً»؛(1)و درباره داوود فرموده: «إِنَّا جَعَلْناک خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ»؛(2)و درباره سلیمان فرموده: «وَ وَرِثَ سُلَیمانُ داوُدَ»؛(3)که اگر مراد از خلافت این باشد، قهرا خلفای قبل از ایشان خلفای خدا، یعنی انبیای او و اولیایش خواهد بود و لیکن به دلیلی که میآید این احتمال بعید است.
احتمال دوم اینکه مراد از «خلافت» ارث دادن زمین به ایشان و مسلط کردن آنان بر زمین باشد، هم چنان که در این معنا فرموده: «إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ یورِثُها مَنْ یشاءُ مِنْ عِبادِهِ و الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ»؛(4)و نیز فرموده: «أَنَّالْأَرْضَ یرِثُها عِبادِی الصَّالِحُونَ»؛(5)که بنا بر این احتمال، مراد از خلفای قبل از ایشان مؤمنین از امتهای گذشته خواهد بود، که خدا کفار و منافقین آنها را هلاک کرد و مؤمنین خالص ایشان را نجات داد، مانند قوم نوح و هود و صالح و شعیب، هم چنان که در آیۀ «وَ قالَ الَّذِینَ کفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّکمْ مِنْ أَرْضِنا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنا فَأَوْحی إِلَیهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِکنَّ الظَّالِمِینَ و لَنُسْکنَنَّکمُ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ ذلِک لِمَنْ خافَ مَقامِی وَ خافَ وَعِیدِ»؛(6)است و اینان کسانی هستند که خود را برای خدا خالص کردند و خدا نجاتشان داد
1) . «میخواهم در زمین خلیفهای قرار دهم.» (بقره / 30)
2) . «ما تو را خلیفهای در زمین قرار دادیم.» (ص / 26)
3) . نمل / 16.
4) . «زمین از آن خدا است، به هر کس از بندگانش بخواهد آن را ارث میدهد، و سر انجام از آن پرهیزگاران است.» (اعراف / 128)
5) . «زمین را بندگان صالح من ارث میبرند.» (انبیاء / 105)
6) . «کسانی که کافر شدند به رسولان خود گفتند: به طور مسلم شما را از سر زمین خود بیرون میکنیم، مگر آنکه به کیش ما برگردید، پس پروردگارشان به ایشان وحی فرستاد که به طور قطع ستمکاران را هلاک خواهیم کرد، و بعد از ایشان شما را در زمین سکونت خواهیم داد، این روش ما است نسبت به کسی که از مقام من بترسد، و از عذاب من بهراسد.» (ابراهیم / 14)
و در نتیجه جامعه صالحی تشکیل داده و در آن زندگی کردند، تا آنکه مهلتشان طول کشیده، دلهایشان قساوت یافت.
اما قول کسی(1)که گفته: مراد از مستخلفین قبل از ایشان، بنیاسرائیل است که خدا بعد از هلاک کردن فرعون و لشگریانش سر زمین مصر و شام را به ایشان ارث داده و در آن مکنتشان داد، هم چنان که درباره آنان فرمود: «وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ وَ نُمَکنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ»؛(2)حرف صحیحی نیست.
زیرا آیه مورد بحث از مردمی خبر میدهد که بعد از ارث بردن زمین، اجتماعی صالح تشکیل دادند و قوم بنیاسرائیل بعد از نجاتشان از فرعون و لشگرش، هرگز از کفر و نفاق و فسق خالص نگشتند و مصداق" الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ" نشدند و به نص قرآن کریم در آیاتی بسیار هرگز و در هیچ دورهای چنین روزی به خود ندیدند و با اینکه اجتماع ایشان همواره از کفار و منافقین و صالحان و طالحان متشکل میشده، دیگر معنا ندارد که استخلاف ایشان را مثل بزند برای استخلاف «الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ».
و اگر مراد از تشبیه اصل استخلاف ایشان، به استخلاف خلفای قبل از ایشان- که فرضاً بنیاسرائیل باشند چه خوب و چه بد- بوده باشد، در این صورت احتیاجی نبود که مجتمع اسرائیلی را پیش بکشد و به آنان تشبیه کند و حال آنکه امتهای موجود در زمان نزول آیه و قبل از آن بسیار قویتر و پرجمعیتتر
از بنیاسرائیل بودند مانند روم و فارس و کلده و غیر ایشان، هم چنان که در آیۀ «إِذْ جَعَلَکمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ»؛(1)و آیۀ «إِذْ جَعَلَکمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عادٍ»؛(2)بدون هیچ تشبیهی این امت را جانشینان امتهای قبل دانست و حتی کفار از این امت را هم خلفای اقوام پیشین خواند و فرمود: «وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَکمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ»؛(3)و نیز فرمود: «هُوَ الَّذِی جَعَلَکمْ خَلائِفَ فِی الْأَرْضِ فَمَنْ کفَرَ فَعَلَیهِ کفْرُهُ».(4)
حال اگر بگویی چرا جایز نباشد که تشبیه در آیه مورد بحث، تشبیه به بنیاسرائیل باشد؟ آن گاه حق این مجتمع صالح را با جمله بعدیاش اداء نموده و بفرماید: «لَیمَکنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ...»؟
در جواب میگوییم: بله، اشکالی ندارد، جز اینکه همانطور که گفتیم، بنا بر این دیگر وجهی ندارد که امت اسلام از میان همه امم تنها جانشین بنیاسرائیل باشند و جانشینی این امت تنها به جانشینی بنیاسرائیل تشبیه گردد.
«وَ لَیمَکنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ»؛ تمکین هر چیزی بر قرار کردن آن است در مکان و این کنایه است از ثبات آن چیز و زوال و اضطراب و تزلزلناپذیری آن، به طوری که اگر اثری داشته باشد هیچ مانعی جلوی تأثیر آن را نگیرد و در آیه مورد بحث تمکین دین عبارت است از اینکه: آن را در جامعه مورد عمل قرار
1) . «چنان که شما را خلیفه بعد از قوم نوح قرار داد.» (اعراف / 69)
2) . «چنان که شما را خلفای بعد از قوم عاد قرار داد.» (اعراف / 74)
3) . «خدا کسی است که شما را خلیفههای زمین قرار داد.» (انعام / 165)
4) . «او کسی است که شما را خلیفههای زمین قرار داد پس هر کس کفر بورزد کفرش علیه خود او است.» (فاطر / 39)
دهد، یعنی هیچ کفری جلوگیرش نشود و امرش را سبک نشمارند، اصول معارفش مورد اعتقاد همه باشد، درباره آن اختلاف و تخاصمی نباشد و این حکم را خدای سبحان در چند جای از کلامش کرده که اختلاف مختلفین در امر دین علت و منشای جز طغیان ندارد، مانند این آیۀ «وَ مَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلَّا الَّذِینَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیناتُ بَغْیاً بَینَهُمْ».(1)
و مراد از دین ایشان، آن دینی که برایشان پسندیده، دین اسلام است. و اگر دین را به ایشان اضافه کرد، از باب احترام بود و نیز از این جهت بود که دین مقتضای فطرت خود آنان بود.
و جملۀ «وَ لَیبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً» مانند جملۀ «وَ لَیمَکنَنَّ لَهُمْ» عطف است بر جملۀ «لَیسْتَخْلِفَنَّهُمْ» و اصل معنا «لیبدلن خوفهم امنا» بوده، به طور سادهتر اینکه در واقع باید میفرمود «ترس ایشان را مبدل به امنیت کردیم" ولی فرموده «ایشان را بعد از ترس، مبدل به امنیت کردیم» و تبدیل را به خود آنان نسبت داد، حالا یا از باب مجاز عقلی است و یا آنکه مضاف را چون معلوم بوده حذف کرده، زیرا جملۀ «مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ» میفهماند که آن محذوف خوف و تقدیر «لیبدلن خوفهم» بوده و یا آنکه از این باب نبوده، بلکه کلمۀ «امنا» به معنای آمنین بوده که در این صورت معنا این میشود که: خدا ایشان را بعد از ترسشان مبدل کرد به ایمنان و به هر حال، مراد از خوف آن ترسی است که مؤمنین صدر اسلام از کفار و منافقین داشتند.
1) . «در این دین اختلاف نکردند مگر بعد از آنکه معجزات و بیناتی بر صحت و حقانیت آنچه به سویشان آمد قائم شد. و این به خاطر ستمگری و سر پیچی از دین بود.» (بقره / 213)
و جملۀ «یعْبُدُونَنِی لا یشْرِکونَ بیشَیئاً» را اگر بخواهیم با سیاق آیات بهتر وفق دهیم، باید حال از ضمیر در جملۀ «لَیبَدِّلَنَّهُمْ» بگیریم، که معنا چنین میشود: «خدا ترس ایشان را مبدل به امنیت کرد، در حالی که ایشان مرا پرستش کنند و چیزی شریک من ندانند».
و اگر در این آیه التفاتی از غیبت «یبدلنهم» به تکلم «مرا عبادت کنند» به کار برده و جملۀ «یعبدوننی» را با جملۀ «چیزی را شریک من ندانند» تأکید کرده و کلمۀ «شیئا» را نکره آورده، که خود دلالت میکند بر نفی شریک به طور اطلاق، همه این نکات حکم میکند بر اینکه مراد از عبادت، خداپرستی خالص است، به طوری که هیچ شایبهای از شرک- چه شرک جلی و چه شرک خفی- در آن راه نداشته باشد و خلاصه معنا این میشود که خدا مجتمع آنان را مجتمعی ایمن میسازد، تا در آن جز خدا هیچ چیز دیگری پرستش نشود و هیچ ربی غیر از خدا قائل نباشند.
و کلمۀ «ذلک» در جملۀ «وَ مَنْ کفَرَ بَعْدَ ذلِک» به طوری که سیاق شهادت میدهد اشاره است به موعود، بنا بر این، مناسبتر آن است که کلمۀ «کفر" را به معنای کفران و در مقابل شکر بدانیم و چنین معنا کنیم که: «و هر کس کفران کند و خدا را شکر نگوید و بعد از تحقق این وعده عوض شکر با کفر و نفاق و سایر گناهان مهلکه، کفران نعمت کند، چنین کسانی کاملاً در فسقند" و فسق هم عبارت است از بیرون شدن از زی بندگی.
مفسرین در این آیه شریفه اختلافاتی شدید و زیادی دارند.
بعضی(1)گفتهاند: درباره اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نازل شده و خدا وعدهای را که به ایشان داد منجز کرد و زمین را در اختیار ایشان قرار داد و دین ایشان را تمکین داد و ترس ایشان را مبدل به امنیت کرد، آری بعد از در گذشت رسول خدا(صلی الله علیه و اله) در ایام خلفای راشدین، اسلام را پیش برد و عزت داد و در نتیجه آن ترسی که مسلمین از کفار و منافقین داشتند، از میان برفت.
و مراد از استخلاف ایشان استخلاف خلفای چهارگانه بعد از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) و یا تنها خلفای سهگانه اول است و اگر استخلاف را به همه نسبت داده، با اینکه همه مسلمین خلیفه نبودند و خلافت مختص به سه و یا چهار نفر بود، از قبیل نسبت دادن چیزی است که مخصوص به بعض است به همه، مثل اینکه میگویند: بنیفلان کشته شدند، با اینکه بعضی از آنان کشته شدند.
بعضی(2)دیگر گفتهاند که: این آیه شامل عموم امت محمد(صلی الله علیه و اله) میشود و مراد از استخلاف امت وی وتمکین دین ایشان و تبدیل خوفشان به امنیت این است که زمین را به ایشان ارث داد، آن چنان که به امتهای قبل از اسلام ارث داد.
و یا مراد استخلاف خلفای بعد از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) و تمکین اسلام و شکست دادن دشمنان دین میباشد، که خدای تعالی بعد از رحلت آن جناب وعده خود را وفا کرد و اسلام و مسلمین را یاری نموده، شهرها و اقطار عالم برای آنان فتح شد.
بنا بر این دو قول، آیه شریفه از پیشگوییهای قرآن خواهد بود، چون خبر از اموری داده که هنوز در عالم تحقق نیافته و حتی آن روز امیدش هم نمیرفت.
بعضی(1)دیگر گفتهاند: این آیه مربوط به مهدی موعود(علیه السلام) است، که اخبار متواتر از ظهورش خبر داده و فرموده که: زمین را پر از عدل و داد میکند همانطور که پر از ظلم و جور شده باشد و مراد از «الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ" رسول خدا(صلی الله علیه و اله) و ائمه اهلبیت او(علیه السلام) است.
ولی آنچه از سیاق آیه شریفه به نظر میرسد صرف نظر از مسامحههایی که چه بسا بعضی از مفسرین در تفسیر آیات قرآنی دارند، این است که بدون شک آیه شریفه درباره بعضی از افراد امت است نه همه امت و نه اشخاص معینی از امت و این افراد عبارتند از کسانی که مصداق «الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» بوده باشند و آیه نص در این معنا است و هیچ دلیلی نه در الفاظ آیه و نه از عقل که دلالت کند بر اینکه مقصود از آنان تنها صحابه رسول خدا و یا خود رسول خدا(صلی الله علیه و اله) و ائمه اهلبیت(علیهم السلام) میباشد نیست و نیز هیچ دلیلی نیست بر اینکه مراد از «الذین» عموم امت بوده و اگر وعده در آیه متوجه به طایفه مخصوصی از ایشان شده به خاطر صرف احترام از آنان یا عنایت بیشتر به آنان بوده باشد، زیرا همه این حرفها سخنانی خود ساخته و بیدلیل است.
و مراد از استخلاف آنان در زمین نظیر استخلاف نیاکان و امم گذشته این است که اجتماعی صالح از آنان تشکیل دهد، که زمین را ارث ببرند، آن طور که نیاکان و امم گذشته صاحبان قوت و شوکت ارث بردند و این استخلاف قائم به مجتمع صالح ایشان است، نه به افراد معینی از ایشان، هم چنان که در امتهای قبل از ایشان قائم به مجتمع بود.
1) . همان.
و اما اینکه مراد از آن، خلافت الهی به معنای ولایت و سلطنت الهی، نظیر سلطنت داوود و سلیمان و یوسف(علیه السلام) بوده باشد، بسیار بعید است، چون از قرآن کریم بعید است که از انبیاء به عبارت «الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ» تعبیر فرماید و این تعبیر به همین لفظ و یا به معنای آن در بیش از پنجاه مورد در قرآن کریم آمده و در هیچ جا مقصود از آن انبیای گذشته نبوده، با اینکه گفتگو درباره انبیای گذشته در قرآن کریم بسیار آمده، بله در بعضی موارد به عبارت «رُسُلٌ مِنْ قَبْلِک» یا «رُسُلٌ مِنْ قَبْلِی» یا نظیر اینها با اضافه کلمه قبل به ضمیر راجع به رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آمده است.
و مراد از تمکین دین مرضی آنان در زمین- همانطور که گذشت- این است که دین پسندیده ایشان را پای بر جا بدارد، به طوری که اختلافشان در اصول و سهلانگاریهایشان در اجرای احکام و عمل به فروع آن، دین آنان را متزلزل نسازد و همواره اجتماعشان از لکه نفاق پاک باشد.
و مراد از تبدیل خوفشان به امنیت این است که امنیت و سلام بر مجتمع آنان سایه بیفکند، به طوری که نه از دشمنان داخلی بر دین و دنیای خود بترسند و نه از دشمنان خارجی، نه از دشمنی علنی و نه پنهانی.
و اینکه بعضی(1)از مفسرین گفتهاند: «مراد تنها ترس از دشمنان خارجی است، هم چنان که همه ترس مسلمانان صدر اول از کفار و مشرکین بود، که میخواستند نور خدا را خاموش ساخته و دعوت حقه دین را باطل سازند" حرف صحیحی نیست و دلیلی بر گفتار خود ندارند، چون لفظ آیه مطلق است و هیچ قرینهای که مدعای آنان را اثبات کند در آن نیست، علاوه بر این آیه شریفه در مقام
1) . زمخشری، محمود بن عمر، تفسیر كشاف، ج 3، ص: 251.
امتنان است و این چه منتی است که خدا بر جامعهای بگذارد که دشمن خارجی را بر آنان مسلط نکرده، در حالی که داخل آن جامعه را فساد احاطه کرده باشد و از هر سو بلاهای گوناگون آن جامعه را تهدید کند، نه امنیتی در جان خود داشته باشند و نه در عرض و نه در مال، تنها قدرت حاکمه بر آن اجتماع حریت داشته و طبقه ستمگر در رفاه و پیشرفت باشند؟.
و مرادش از اینکه فرمود: «خدای را عبادت میکنند و چیزی را شریک او نمیگیرند" همان معنایی است کهلفظ به طور حقیقت بر آن دلالت کند و آن عبارت است از اینکه اخلاص در عبادت عمومیت پیدا کند و بنیان هر کرامتی غیر از کرامت تقوی منهدم گردد.
آنچه از همه مطالب بر آمد این شد که خدای سبحان به کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام میدهند، وعده میدهد که به زودی جامعهای برایشان تکوین میکند که جامعه به تمام معنا صالح باشد و از لکه ننگ کفر و نفاق و فسق پاک باشد، زمین را ارث برد و در عقاید افراد آن و اعمالشان جز دین حق، چیزی حاکم نباشد، ایمن زندگی کنند، ترسی از دشمن داخلی یا خارجی نداشته باشند، از کید نیرنگ بازان و ظلم ستمگران و زورگویی زورگویان آزاد باشند.
و این مجتمع طیب و طاهر با صفاتی که از فضیلت و قداست دارد هرگز تاکنون در دنیا منعقد نشده و دنیا از روزی که پیامبر(صلی الله علیه و اله) مبعوث به رسالت گشته تا کنون، چنین جامعهای به خود ندیده، ناگزیر اگر مصداقی پیدا کند، در روزگار
مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف ) خواهد بود، چون اخبار متواتری که از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) و ائمه اهلبیت(علیهم السلام) در خصوصیات آن جناب وارد شده از انعقاد چنین جامعهای خبر میدهد، البته این در صورتی است که روی سخن در آیه را متوجه مجتمع صالح بدانیم، نه تنها حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف ).
خواهید گفت: طبق این نظریه چه معنا دارد که روی سخن را در زمان نزول آیه به «الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» کند در حالی که مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف ) آن روز نبود، (نه خودش بود و نه یکی از اهل زمانش).
در پاسخ میگوییم: این سؤال ناشی از این است که پرسش کننده میان خطابهای فردی با خطابهای اجتماعی خلط کرده، چون خطاب دو جور ممکن است متوجه اشخاص شود، یکی اینکه اشخاصی را مورد خطابی قرار دهند، بدین جهت که خصوصیات خود آنان مورد نظر است، دیگر اینکه همان اشخاص را مورد خطاب قرار بدهند، اما نه از این جهت که شخص خود آنان مورد نظر باشد، بلکه از این جهت که جمعیتی هستند دارای صفاتی معین، در صورت اول خطاب از مخاطبین به غیر مخاطبین متوجه نمیشود. و شامل آنها نمیگردد، نه وعدهاش و نه وعیدش و نه هیچ چیز دیگرش و در قسم دوم اصلاً اشخاص دخالتی ندارند، خطاب متوجه دارندگان صفات کذایی است، که در این صورت به دیگران نیز متوجه میشود.
در آیه شریفه خطاب از قبیل خطابهای دوم است، که بیانش گذشت و اغلب خطابهای قرآنی که یا مؤمنین را مخاطب کرده و یا کفار را از این قبیل است و همچنین خطابهایی که متضمن بدگویی از اهل کتاب و مخصوصاً یهود است،
از این قبیل است، به مخاطبین بدگویی میکند به اینکه نیاکان و اجداد چند پشت قبل ایشان چنین و چنان کردند و همچنین خطابهای متوجه به مشرکین که شما بودید که چنین و چنان کردید، به اینکه اسلاف آنان بودند، نه خود آنان، پس معلوم میشود که روی سخن با دارندگان فلان صفات زشت است.
و مخصوصاً از این قبیل است وعدهای که به یهود داده و فرموده: «فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِیسُوؤُا وُجُوهَکمْ»؛(1)که وعده داده شدگان تا زمان تحقق آن وعده و پیشگویی زنده نماندند و در عین حال روی سخن با یهود عصر نزول است، که شما چنین و چنان میشوید.
و نظیر آن وعده در گفتار ذیالقرنین است، که بنا به حکایت قرآن کریم گفت:
«فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّی جَعَلَهُ دَکاءَ وَ کانَ وَعْدُ رَبِّی حَقًّا».(2)
و نیز وعدهای که به مردم داده که قیامت قیام میکند و بساط حیات دنیوی به وسیله نفخه صور بر چیده میشود، چنان که فرمود: «ثَقُلَتْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لا تَأْتِیکمْ إِلَّا بَغْتَةً»؛(3)که مؤمنین صالح را به عنوان اینکه مؤمن و صالحند وعدهای داده، که اشخاص حاضر در زمان نزول آن را ندیدند و مردند، ولی همین که در آخرین روز از روزگار دنیا افرادی صالح و مؤمن شاهد نفخه صور میشوند، مجوز
این شده که این وعده را به همه صالحان مؤمن در همه اعصار و مخصوصاً افراد حاضر در زمان نزول بدهد.
پس حق مطلب این است که اگر واقعاً بخواهیم حق معنای آیه را به آن بدهیم (و همه تعصبات را کنار بگذاریم) آیه شریفه جز با اجتماعی که به وسیله ظهور مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف ) به زودی منعقد میشود قابل انطباق با هیچ مجتمعی نیست.و اما اگر پای مسامحه و سهل انگاری در تفسیر مفردات و جملات آن راه دهیم، آن وقت ممکن است بگوییم مراد از استخلاف «الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» استخلاف همه امت است، (نه همانطور که گفتیم دستهای مخصوص)، آن وقت در جواب اینکه همه امت مصداق «الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» نیستند، بگوییم این از باب تغلیب است، که از آن باب به شمس و قمر میگوییم: شمسین، (دو آفتاب) یا قمرین (دو ماه) و یا پاسخی نظیر آن بدهیم.
و مراد از تمکین دینشان، آن دین که برایشان پسندیده، این بگیریم که آنان را در دنیا معروف به امت اسلام میکند و دین اسلام را دین ایشان میداند، هر چند که هفتاد و سه فرقه شوند و هر فرقهای فرق دیگر را کافر بداند و بعضی خون بعضی دیگر را مباح بشمارد و عرض و مال او را حلال بداند.
و مراد از تبدیل خوف ایشان به امنیت و اینکه خدا را بپرستند و چیزی را شریک او نگیرند این باشد که خدا اسلام را عزت و شوکت دهد و بر معظم معموره زمین گسترده کند، در معظم معموره زمین آزادانه نماز و روزه و حج انجام شود، هر چند که از میان خود آنان امنیت رخت بر بسته باشد و حق و حقیقت با سکنه آنها خدا حافظی کرده باشد.
که در این صورت موعود به این وعده امت و مراد از استخلاف، ایشان عزت و شوکتی است که بعد از هجرت رسول خدا(صلی الله علیه و اله) و بعد از رحلت آن جناب نصیب مسلمین شد، ولی اگر معنا این باشد باز وجهی نیست که تنها شامل زمان خلفای راشدین باشد، بلکه بعد از آنان را نیز تا زمان انحطاط خلافت اسلامی شامل میشود.
خوب، این وجهی است که میتوان برای آیه تصور کرد و اما تطبیق آیه با دوره خلفای راشدین و یا سه نفر اول و یا تنها دوره علی(علیه السلام) هیچ وجهی ندارد.(1)
از آنجا که در آیات گذشته، سخن از اطاعت و تسلیم در برابر فرمان خدا و پیامبر(صلی الله علیه و اله) بود، آیه مورد بحث همین موضوع را ادامه داده و نتیجه این اطاعت را که همان حکومت جهانی است بیان میکند و به صورت مؤکد میگوید:
«خداوند به کسانی که از شما ایمان آوردهاند و اعمال صالح انجام دادهاند وعده میدهد که آنها را قطعاً خلیفه روی زمین خواهد کرد، همانگونه که پیشینیان را خلافت روی زمین بخشید»؛ «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ».
«و دین و آئینی را که برای آنها پسندیده، به طور ریشهدار و پا بر جا در صفحه زمین مستقر سازد»؛ «وَ لَیمَکنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ».
1) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج15، ص: 209.
«و خوف و ترس آنها را، به امنیت و آرامش مبدل خواهد کرد»؛ «وَ لَیبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً».
«و آن چنان میشود که تنها مرا میپرستند و چیزی را شریک من قرار نخواهند داد»؛ «یعْبُدُونَنِی لا یشْرِکونَ بیشَیئاً».
مسلم است بعد از این سیطره حکومت توحید و استقرار آئین الهی و از میان رفتن هر گونه اضطراب و ناامنی و هر گونه شرک «کسانی که بعد از آن کافر شوند فاسقان واقعی آنها هستند»؛ «وَ مَنْ کفَرَ بَعْدَ ذلِک فَأُولئِک هُمُ الْفاسِقُونَ».
به هر حال از مجموع آیه چنین بر میآید که خداوند به گروهی از مسلمانان که دارای این دو صفت هستند «ایمان» و «عمل صالح» سه نوید داده است:
استخلاف و حکومت روی زمین.
نشر آئین حق به طور اساسی و ریشهدار در همه جا (که از کلمۀ «تمکین» استفاده میشود).
از میان رفتن تمام اسباب خوف و ترس و وحشت و ناامنی.
و نتیجه این امور آن خواهد شد که با نهایت آزادی خدا را بپرستند و فرمانهای او را گردن نهند و هیچ شریک و شبیهی برای او قائل نشوند و توحید خالص را در همه جا بگسترانند.
البته در نکتههایی که ذیلاً بیان خواهیم کرد روشن میشود که این وعده الهی کی تحقق یافته و یا کیتحقق خواهد یافت؟!
در اینکه این جمله اشاره به چه اشخاصی است که قبل از مسلمانان دارای خلافت روی زمین شدند؟ در میان مفسران گفتگو است:
بعضی آن را اشاره به آدم و داود و سلیمان دانستهاند، چرا که قرآن در آیه 30 سوره بقره درباره «آدم» میفرماید: «إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً»؛ «من در زمین میخواهم خلیفهای قرار دهم».
و در آیه 26 سوره «ص» در باره «داود» میفرماید: «یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناک خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ»؛ «ای داود ما تو را خلیفه در روی زمین قرار دادیم».
و از آنجا که «سلیمان» به مقتضای آیه 16 سوره نمل وارث حکومت داود بود، خلیفه در روی زمین شد.
اما بعضی دیگر مانند مفسر عالیقدر «علامه طباطبائی» در «المیزان» این معنی را بعید شمرده است، زیرا تعبیر الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ را متناسب انبیاء ندانسته، چرا که در قرآن این تعبیر در مورد پیامبران به کار نرفته است، لذا آن را اشاره به امتهای پیشین که دارای ایمان و عمل صالح بودند و حکومت در روی زمین پیدا کردند میداند.
اما جمعی دیگر معتقدند که این آیه اشاره به «بنیاسرائیل» است، زیرا آنها با ظهور موسی(علیه السلام) و در هم شکسته شدن قدرت فرعون و فرعونیان مالک حکومت روی زمین شدند، چنان که قرآن در آیه 127 سوره اعراف میفرماید: «وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کانُوا یسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتِی بارَکنا فیها»؛ «ما آن جمعیت
مستضعف (مؤمنان بنیاسرائیل) را وارث مشارق و مغارب زمینی را که پر برکت کردیم قرار دادیم».
و نیز درباره همانها میفرماید: «وَ نُمَکنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ»؛ «ما اراده کردهایم که قوم مستضعف (مؤمنان بنیاسرائیل) را در روی زمین تمکین دهیم» (و صاحب نفوذ و مسلط سازیم).
درست است که در میان بنیاسرائیل حتی در عصر موسی(علیه السلام) افراد ناباب و فاسق و حتی احیاناً کافری بودند، ولی به هر حال حکومت به دست مؤمنان صالح بود (بنا بر این ایرادی که بعضی از مفسران به این تفسیر کردهاند با این بیان دفع میشود) تفسیر سوم نزدیکتر به نظر میرسد.
در آیه خواندیم خدا وعده حکومت روی زمین و تمکین دین و آئین و امنیت کامل را به گروهی که ایمان دارند و اعمالشان صالح است داده است اما در اینکه منظور از این گروه از نظر مصداقی چه اشخاصی است؟ باز در میان مفسران گفتگو است:
بعضی آن را مخصوص صحابه پیامبر(صلی الله علیه و اله) دانستهاند که با پیروزی اسلام در عصر پیامبر(صلی الله علیه و اله) صاحب حکومت در زمین شدند (البته منظور از «ارض" تمام روی زمین نیست بلکه مفهومی است که بر جزء و کل صدق میکند).
بعضی دیگر اشاره به حکومت خلفای چهار گانه نخستین.
و بعضی مفهوم آن را چنان وسیع دانستهاند که این وعده را شامل تمام مسلمانانی که دارای این صفتند میدانند.
و گروهی آن را اشاره به حکومت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف ) میدانند که شرق و غرب جهان در زیر لوای حکومتش قرار میگیرد و آئین حق در همه جا نفوذ میکند و ناامنی و خوف و جنگ از صفحه زمین بر چیده میشود و عبادت خالی از شرک برای جهانیان تحقق مییابد.
بدون شک آیه شامل مسلمانان نخستین میشود و بدون شک حکومت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف ) که طبق عقیده عموم مسلمانان اعم از شیعه و اهل تسنن سراسر روی زمین را پر از عدل و داد میکند بعد از آنکه ظلم و جور همه جا را گرفته باشد مصداق کامل این آیه است، ولی با این حال مانع از عمومیت و گستردگی مفهوم آیه نخواهد بود.نتیجه اینکه در هر عصر و زمان پایههای ایمان و عمل صالح در میان مسلمانان مستحکم شود، آنها صاحب حکومتی ریشهدار و پر نفوذ خواهند شد.
و اینکه بعضی میگویند: کلمۀ «ارض" مطلق است و تمام روی زمین را شامل میشود و این منحصراً مربوط به حکومت مهدی (ارواحنا له الفداء) است با جملۀ «کمَا اسْتَخْلَفَ...» سازگار نیست، زیرا خلافت و حکومت پیشینیان مسلماً در تمام پهنه زمین نبود.
بعلاوه شان نزول آیه نیز نشان میدهد که حد اقل نمونهای از این حکومت در عصر پیامبر(صلی الله علیه و اله) برای مسلمانان (هر چند در اواخر عمر آن حضرت) حاصل شده است.
ولی باز تکرار میکنیم که محصول تمام زحمات پیامبران و تبلیغات مستمر و پیگیر آنها و نمونهاتم حاکمیت توحید و امنیت کامل و عبادت خالی از شرک در
زمانی تحقق مییابد که مهدی آن سلاله انبیاء و فرزند پیامبر اسلام(صلی الله علیه و اله) ظاهر شود، همان کسی که همه مسلمانان این حدیث را درباره او از پیامبر(صلی الله علیه و اله) نقل کردهاند:
«لو لم یبق من الدنیا الا یوم لطول اللَّه ذلک الیوم حتی یلی رجل من عترتی، اسمه اسمی، یملأ الارض عدلا و قسطا کما ملئت ظلما و جورا؛ اگر از عمر دنیا جز یک روز باقی نماند خداوند آن یک روز را آن قدر طولانی میکند تا مردی از دودمان من که نامش نام من است حاکم بر زمین شود و صفحه زمین را پر از عدل و داد کند، آن گونه که از ظلم و جور پر شده باشد.»(1)
جالب اینکه: مرحوم طبرسی در ذیل آیه میگوید: از اهلبیت پیامبر(صلی الله علیه و اله) این حدیث نقل شده است:
«إنَّها فی المهدی من آلمحمد؛ این آیه درباره مهدی آلمحمد(صلی الله علیه و اله) میباشد.»(2)
در تفسیر «روح المعانی» و بسیاری از تفاسیر شیعه از امام سجاد(علیه السلام) چنین نقل شده است که در تفسیر آیه فرمود:
«هم و اللَّه شیعتنا اهل البیت، یفعل اللَّه ذلک بهم علی یدی رجل منا و هو مهدی هذه الامة، یملأ الارض عدلا و قسطا کما ملئت ظلما و جورا و هو الذی قال رسول اللَّه(صلی الله علیه و اله) لو لم یبق من الدنیا الا یوم...؛ آنها به خدا سوگند شیعیان ما هستند، خداوند این کار را برای آنها به دست مردی از ما انجام میدهد که «مهدی» این امت است، زمین را پر از عدل و داد میکند آن گونه که از ظلم و جور پر شده باشد و هم او است که پیامبر(صلی الله علیه و اله) در حق وی فرموده: اگر از عمر دنیا جز یک روز باقی نماند...».
همانگونه که گفتیم این تفسیرها به معنی انحصار معنی آیه نیست، بلکه بیان مصداق کامل است، منتها چون بعضی از مفسران همچون «آلوسی» در روح المعانی به این نکته توجه نکردهاند این احادیث را مردود شناختهاند.
«قرطبی» مفسر معروف اهل تسنن از «مقداد بن اسود» چنین نقل میکند که از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) شنیدم فرمود:
«ما علی ظهر الارض بیت حجر و لا مدر الا ادخله اللَّه کلمة الاسلام؛ بر روی زمین خانهای از سنگ یا گل باقی نمیماند مگر اینکه اسلام در آن وارد میشود (و ایمان و توحید در سر تا سر روی زمین نفوذ میکند).»(1)
جملۀ «یعْبُدُونَنِی لا یشْرِکونَ بیشَیئاً»؛ چه از نظر ادبی، «حال» باشد و چه «غایت»(2)
مفهومش این است که هدف نهایی فراهم آمدن حکومت عدل و ریشهدار شدن آئین حق و گسترش امن و آرامش هماناستحکام پایههای عبودیت و توحید است، که در آیه دیگر قرآن به عنوان هدف آفرینش ذکر شده است: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیعْبُدُونِ»؛(3)«من جن و انس را نیافریدم مگر به خاطر اینکه مرا عبادت کنند.» عبادتی که مکتب عالی تربیت انسانها و پرورش دهنده روح و جان
آنها است، عبادتی که خدا از آن بینیاز و بندگان برای پیمودن راه تکامل و ترقی سخت به آن نیازمندند.
بنا بر این در بینش اسلامی بر خلاف بینشهای مادی که هدفش در آخرین مرحله رفاه و برخورداری از یک زندگی مادی در سطح عالی است، هرگز چنین چیزی را هدف خود قرار نمیدهد، بلکه حتی زندگی مادی هم در صورتی ارزش دارد که وسیلهای در نیل به آن هدف معنوی گردد.
منتها توجه به این نکته لازم است که عبادت خالی از هر گونه شرک و نفی هر گونه قانون غیر خدا و حاکمیت اهواء، جز از طریق تأسیس یک حکومت عدل امکان پذیر نیست.
ممکن است با استفاده از تعلیم و تربیت و تبلیغ مستمر گروهی را متوجه حق نمود ولی تعمیم این مسأله در جامعه انسانی جز از طریق تأسیس حکومت صالحان با ایمان امکان پذیر نیست، به همین دلیل انبیاء بزرگ همتشان تشکیل چنین حکومتی بوده، مخصوصاً پیامبر اسلام(صلی الله علیه و اله) در نخستین فرصت ممکن یعنی به هنگام هجرت به مدینه اقدام به تشکیل نمونهای از این حکومت کرد.
از اینجا نیز میتوان نتیجه گرفت که چنین حکومتی تمام تلاشها و کوششهایش از جنگ و صلح گرفته تا برنامههای آموزشی و فرهنگی و اقتصادی و نظامی، همه در مسیر بندگی خدا، بندگی خالی از هر گونه شرک است.
ذکر این نکته نیز لازم است که معنی حکومت صالحان و تمکین آئین حق و عبادت خالی از شرک این نیست که در چنان جامعهای هیچ گنهکار و منحرفی وجود نخواهد داشت، بلکه مفهومش این است که نظام حکومت در دست مؤمنان
صالح است و چهره عمومی جامعه خالی از شرک و گر نه ما دام که انسان دارای آزادی اراده است ممکن است در بهترین جوامع الهی و انسانی احیاناً افراد منحرفی وجود داشته باشد.(1)
امام علی(علیه السلام) میفرمایند:
«وَ حِفْظُ مَا فِی یدَیک أَحَبُّ إِلَی مِنْ طَلَبِ مَا فِی یدَی غَیرِک وَ مَرَارَةُ الْیأْسِ خَیرٌ مِنَ الطَّلَبِ إِلَی النَّاسِ وَ الْحِرْفَةُ مَعَ الْعِفَّةِ خَیرٌ مِنَ الْغِنَی مَعَ الْفُجُور؛(2)نگهداری آنچه که در دست داری، پیش من بهتر است از آن که چیزی از دیگران بخواهی و تلخی نا امیدی بهتر از درخواست کردن از مردم است. شغل همراه با پاکدامنی، بهتر از ثروت فراوانی است که با گناهان به دست آوری.»
و نیز میفرمایند:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی شَرَعَ الْإِسْلَامَ فَسَهَّلَ شَرَائِعَهُ لِمَنْ وَرَدَهُ وَ أَعَزَّ أَرْکانَهُ عَلَی مَنْ غَالَبَهُ فَجَعَلَهُ أَمْناً لِمَنْ عَلِقَهُ وَ سِلْماً لِمَنْ دَخَلَهُ وَ بُرْهَاناً لِمَنْ تَکلَّمَ بِهِ وَ شَاهِداً لِمَنْ خَاصَمَ عَنْهُ وَ نُوراً لِمَنِ اسْتَضَاءَ بِهِ وَ فَهْماً لِمَنْ عَقَلَ وَ لُبّاً لِمَنْ تَدَبَّرَ وَ آیةً لِمَنْ تَوَسَّمَ وَ تَبْصِرَةً لِمَنْ عَزَمَ وَ عِبْرَةً لِمَنِ اتَّعَظَ وَ نَجَاةً لِمَنْ صَدَّقَ وَ ثِقَةً لِمَنْ تَوَکلَ وَ رَاحَةً لِمَنْ فَوَّضَ وَ جُنَّةً لِمَنْ صَبَرَ فَهُوَ أَبْلَجُ الْمَنَاهِجِ وَ أَوْضَحُ الْوَلَائِجِ مُشْرَفُ الْمَنَارِ مُشْرِقُ الْجَوَادِّ مُضِیءُ الْمَصَابِیحِ کرِیمُ الْمِضْمَارِ رَفِیعُ الْغَایةِ جَامِعُ الْحَلْبَةِ مُتَنَافِسُ السُّبْقَةِ شَرِیفُ الْفُرْسَانِ التَّصْدِیقُ مِنْهَاجُهُ وَ الصَّالِحَاتُ مَنَارُهُ وَ الْمَوْتُ غَایتُهُ وَ الدُّنْیا مِضْمَارُهُ وَ الْقِیامَةُ حَلْبَتُهُ وَ الْجَنَّةُ سُبْقَتُه.»(3)
ستایش خداوندی را سزاست که راه اسلام را گشود و راه نوشیدن آب زلالش را بر تشنگان آسان فرمود.
ستونهای اسلام را در برابر ستیزه جویان استوار کرد و آن را پناهگاه أمنی برای پناه برندگان و مایه آرامش برای وارد شوندگان قرار داد.
اسلام، حجّت و برهان برای گویندگان و گواه روشن برای دفاع کنندگان و نور هدایتگر برای روشنی خواهانو مایه فهمیدن برای خردمندان و عقل و درک برای تدبیر کنندگان و نشانه گویا برای جویندگان حق و روشن بینی برای صاحبان عزم و اراده، پند پذیری برای عبرت گیرندگان، عامل نجات و رستگاری برای تصدیق کنندگان و آرامش دهنده تکیه کنندگان، راحت و آسایش توکل کنندگان و سپری نگهدارنده برای استقامت دارندگان است.
اسلام روشنترین راهها است، جادّههایش درخشان، نشانههای آن در بلندترین جایگاه، چراغهایش پرفروغ و سوزان، میدان مسابقه آن پاکیزه برای پاکان، سرانجام مسابقههای آن روشن و بیپایان، مسابقه دهندگان آن پیشی گیرنده و چابک سوارانند.
برنامه این مسابقه، تصدیق کردن به حق، راهنمایان آن، اعمال صالح، پایان آن، مرگ، میدان مسابقه، دنیا، مرکز گرد آمدن مسابقه دهندگان، قیامت و جایزه آن بهشت است.(1)
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی.
امام علی(علیه السلام) میفرمایند:
«إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ لَمْ یکنْ نَصْرُهُ وَ لَا خِذْلَانُهُ بِکثْرَةٍ وَ لَا بِقِلَّةٍ وَ هُوَ دِینُ اللَّهِ الَّذِی أَظْهَرَهُ وَ جُنْدُهُ الَّذِی أَعَدَّهُ وَ أَمَدَّهُ حَتَّی بَلَغَ مَا بَلَغَ وَ طَلَعَ حَیثُ طَلَعَ وَ نَحْنُ عَلَی مَوْعُودٍ مِنَ اللَّهِ وَ اللَّهُ مُنْجِزٌ وَعْدَهُ وَ نَاصِرٌ جُنْدَهُ وَ مَکانُ الْقَیمِ بِالْأَمْرِ مَکانُ النِّظَامِ مِنَ الْخَرَزِ یجْمَعُهُ وَ یضُمُّهُ فَإِنِ انْقَطَعَ النِّظَامُ تَفَرَّقَ الْخَرَزُ وَ ذَهَبَ ثُمَّ لَمْ یجْتَمِعْ بِحَذَافِیرِهِ أَبَداً وَ الْعَرَبُ الْیوْمَ وَ إِنْ کانُوا قَلِیلًا فَهُمْ کثِیرُونَ بِالْإِسْلَامِ عَزِیزُونَ بِالاجْتِمَاعِ فَکنْ قُطْباً وَ اسْتَدِرِ الرَّحَی بِالْعَرَبِ وَ أَصْلِهِمْ دُونَک نَارَ الْحَرْبِ فَإِنَّک إِنْ شَخَصْتَ مِنْ هَذِهِ الْأَرْضِ انْتَقَضَتْ عَلَیک الْعَرَبُ مِنْ أَطْرَافِهَا وَ أَقْطَارِهَا حَتَّی یکونَ مَا تَدَعُ وَرَاءَک مِنَ الْعَوْرَاتِ أَهَمَّ إِلَیک مِمَّا بَینَ یدَیک إِنَّ الْأَعَاجِمَ إِنْ ینْظُرُوا إِلَیک غَداً یقُولُوا هَذَا أَصْلُ الْعَرَبِ فَإِذَا اقْتَطَعْتُمُوهُ اسْتَرَحْتُمْ فَیکونُ ذَلِک أَشَدَّ لِکلَبِهِمْ عَلَیک وَ طَمَعِهِمْ فِیک فَأَمَّا مَا ذَکرْتَ مِنْ مَسِیرِ الْقَوْمِ إِلَی قِتَالِ الْمُسْلِمِینَ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ هُوَ أَکرَهُ لِمَسِیرِهِمْ مِنْک وَ هُوَ أَقْدَرُ عَلَی تَغْییرِ مَا یکرَهُ.»(1)
پیروزی و شکست اسلام، به فراوانی و کمی طرفداران آن نبود،(2)اسلام دین خداست که آن را پیروز ساخت و سپاه اوست که آن را آماده و یاری فرمود و رسید
تا آنجا که باید برسد، در هر جا که لازم بود طلوع کرد و ما بر وعده پروردگار خود امیدواریم که او به وعده خود وفا میکند و سپاه خود را یاری خواهد کرد.
جایگاه رهبر چونان ریسمانی محکم است که مهرهها را متّحد ساخته به هم پیوند میدهد. اگر این رشته از هم بگلسد، مهرهها پراکنده و هر کدام به سویی خواهند افتاد و سپس هرگز جمع آوری نخواهند شد. عرب امروز گر چه از نظر تعداد اندک، امّا با نعمت اسلام فراوانند و با اتّحاد و هماهنگی عزیز و قدرتمندند، چونان محور آسیاب، جامعه را به گردش در آور و با کمک مردم، جنگ را اداره کن، زیرا اگر تو از این سرزمین بیرون شوی، مخالفان عرب از هر سو تو را رها کرده و پیمان میشکنند، چنانکه حفظ مرزهای داخل که پشت سر میگذاری مهمتر از آن باشد که در پیش روی خواهی داشت.
همانا، عجم اگر تو را در نبرد بنگرند، گویند این ریشه عرب است اگر آن را بریدید آسوده میگردید و همین فکر سبب فشار و تهاجمات پیاپی آنان میشود و طمع ایشان در تو بیشتر گردد. اینکه گفتی آنان به راه افتادهاند تا با مسلمانان پیکار کنند، ناخشنودی خدا از تو بیشتر و خدا در دگرگون ساختن آنچه که دوست ندارند تواناتر است. امّا آنچه از فراوانی دشمن گفتی، ما در جنگهای گذشته با فراوانی سرباز نمیجنگیدیم، بلکه با یاری و کمک خدا مبارزه میکردیم.(1)
ونیز میفرمایند:
«فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ یلْعَنِ الْقَرْنَ الْمَاضِی [الْقُرُونَ الْمَاضِیةَ] بَینَ أَیدِیکمْ إِلَّا لِتَرْکهِمُ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْی عَنِ الْمُنْکرِ فَلَعَنَ اللَّهُ السُّفَهَاءَ لِرُکوبِ الْمَعَاصِی وَ الْحُلَمَاءَ
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی.
لِتَرْک التَّنَاهِی أَلَا وَ قَدْ قَطَعْتُمْ قَیدَ الْإِسْلَامِ وَ عَطَّلْتُمْ حُدُودَهُ وَ أَمَتُّمْ أَحْکامَهُ أَلَا وَ قَدْ أَمَرَنِی اللَّهُ بِقِتَالِ أَهْلِ الْبَغْی وَ النَّکثِ وَ الْفَسَادِ فِی الْأَرْضِ؛ فَأَمَّا النَّاکثُونَ فَقَدْ قَاتَلْتُ وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَقَدْ جَاهَدْتُ وَ أَمَّا الْمَارِقَةُ فَقَدْ دَوَّخْتُ وَ أَمَّا شَیطَانُ الرَّدْهَةِ فَقَدْ کفِیتُهُ بِصَعْقَةٍ سُمِعَتْ لَهَا وَجْبَةُ قَلْبِهِ وَرَجَّةُ صَدْرِهِ وَ بَقِیتْ بَقِیةٌ مِنْ أَهْلِ الْبَغْی وَ لَئِنْ أَذِنَ اللَّهُ فِی الْکرَّةِ عَلَیهِمْ لَأُدِیلَنَّ مِنْهُمْ إِلَّا مَا یتَشَذَّرُ فِی أَطْرَافِ الْبِلَادِ تَشَذُّرا.»(1)
خدای سبحان، مردم روزگاران گذشته را از رحمت خود دور نساخت مگر برای ترک امر به معروف و نهی از منکر. پس خدا، بیخردان را برای نافرمانی و خردمندان را برای ترک باز داشتن دیگران از گناه، لعنت کرد.
آگاه باشید! شما رشته پیوند با اسلام را قطع و اجرای حدود الهی را تعطیل و احکام اسلام را به فراموشی سپردهاید!
آگاه باشید! خداوند مرا به جنگ با سرکشان تجاوز کار، پیمان شکنان و فساد کنندگان در زمین فرمان داد: با ناکثان پیمان شکن جنگیدم و با قاسطین تجاوز کار جهاد کردم و مارقین خارج شده از دین را خوار و زبون ساختم و رهبر خوارج (شیطان ردهه)(2)بانگ صاعقهای قلبش را به تپش آورد و سینهاش را لرزاند و کارش را ساخت. حال تنها اندکی از سرکشان و ستمگران باقی ماندند، که اگر خداوند مرا باقی گذارد با
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 299.
2) . ردهة: گودالی که رهبر خوارج معروف به «ذو الثدیه» جنازهاش در آن افتاده بود. و ناکثان یعنی «عهد شکنان» اصحاب جمل که در بصره شورش کردند، قاسطین «ستمکاران» یعنی معاویه و پیروان ستمکار او و مارقین یعنی خارج شدگان، خوارج و طرفدارانشان که از لشکر امام و امّت اسلامی کناره گرفتند.
حمله دیگری نابودشان خواهم کرد و حکومت حق را در سراسر کشور اسلامی پایدار خواهم کرد، جز مناطق پراکنده و دور دست.(1)
قرآن میفرماید:
«فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکینَ * إِنَّا کفَیناک الْمُسْتَهْزِئینَ * الَّذینَ یجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَسَوْفَ یعْلَمُونَ * وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّک یضیقُ صَدْرُک بِما یقُولُونَ * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّک وَ کنْ مِنَ السَّاجِدینَ»؛(2)«آنچه را مأموریت داری، آشکارا بیان کن! و از مشرکان روی گردان (و به آنها اعتنا نکن)! ما شرّ استهزاکنندگان را از تو دفع خواهیم کرد؛ همانها که معبود دیگری با خدا قرار دادند؛ امّا به زودی میفهمند! ما میدانیم سینهات از آنچه آنها میگویند تنگ میشود (و تو را سخت ناراحت میکنند). (برای دفع ناراحتی آنان) پروردگارت را تسبیح و حمد گو! و از سجده کنندگان باش!»
سپس فرمان قاطعی به پیامبر(صلی الله علیه و اله) میدهد و میگوید: در برابر هیاهوی مشرکان و مجرمان نه تنها ضعف و ترس و سستی به خود راه مده و ساکت مباش، بلکه «آشکار آنچه را مأموریت داری بیان کن» و حقایق دین را با صراحت برملا ساز؛ «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ».
«و از مشرکان، روی گردان و نسبت به آنها بیاعتنایی کن»؛ «وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکینَ».
«فاصدع» از مادۀ «صدع» در لغت به معنی شکافتن به طور مطلق و یا شکافتن اجسام محکم است و از آنجا که با شکافتن چیزی درونش آشکار میشود، این کلمه به معنی اظهار و افشا و آشکار کردن آمده است و به درد سر شدید هم «صداع» میگویند، به خاطر اینکه گویی میخواهد سر را از هم بشکافد!.
به هر حال اعراض از مشرکان در اینجا یا به معنی بیاعتنایی است و با ترک مبارزه و پیکار با آنها، زیرا در آن زمان هنوز قدرت مسلمانان به مرحلهای نرسیده بود که در مقابل خشونت دشمن دست به مبارزه مسلحانه بزنند.
سپس خداوند برای تقویت قلب پیامبر(صلی الله علیه و اله) به او اطمینان میدهد که در برابر استهزاء کنندگان از وی حمایت میکند، میفرماید: «ما شر استهزاء کنندگان را از تو دفع کردیم»؛ «إِنَّا کفَیناک الْمُسْتَهْزِئِینَ».
ذکر این جمله به صورت «فعل ماضی» با اینکه مربوط به آینده است ظاهراً اشاره بر حتمی بودن این حمایت است، یعنی به طور مسلم ما شر آنها را از تو دفع خواهیم کرد و این مسألهای است حتمی و تمام شده.البته بعضی از مفسران، حدیثی نقل کردهاند، که شش گروه (یا کمتر) هر کدام به نوعی پیامبر(صلی الله علیه و اله) را به باد استهزاء میگرفتند و هر گاه او به دعوت برمیخاست، با سخنان خود تلاش میکردند که مردم از اطراف وی متفرق شوند، ولی خداوند هر یک از آنها را به بلائی مبتلا ساخت و آن چنان در خود فرو رفتند که پیامبر را فراموش کردند (شرح ابتلای آنها در بعضی از تفاسیر آمده است).
سپس «مستهزءین» را چنین توصیف میکند: «آنها کسانی هستند که با خدا معبود دیگری قرار میدهند، ولی به زودی از نتیجه شوم کار خود آگاه خواهند شد»؛ «الَّذِینَ یجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَسَوْفَ یعْلَمُونَ».
ممکن است این تعبیر اشاره به آن باشد که اینها کسانی هستند که افکار و اعمالشان خود مسخره است، چرا که آن قدر نادانند که در برابر خداوندی که آفریننده جهان هستی است معبودی از سنگ و چوب تراشیدهاند، با این حال میخواهند تو را استهزاء کنند! بار دیگر به عنوان دلداری و تقویت هر چه بیشتر روحیه پیامبر(صلی الله علیه و اله) اضافه میکند: «ما میدانیم که سخنان آنها سینه تو را تنگ و ناراحت میسازد»؛ «وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّک یضِیقُ صَدْرُک بِما یقُولُونَ».
روح لطیف تو و قلب حساست، نمیتواند اینهمه بدگویی و سخنان کفر و شرک آمیز را تحمل کند و به همین دلیل ناراحت میشوی.
ولی ناراحت مباش برای زدودن آثار سخنان زشت و ناهنجارشان «به تسبیح پروردگارت بپرداز و در برابر ذات پاکش سجده کن»؛ «فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّک وَ کنْ مِنَ السَّاجِدِینَ!»، چرا که این تسبیح خداوند اولاً اثرات بد گفتار آنها را از دلهای مشتاقان اللَّه میزداید و از آن گذشته به تو نیرو و توان میبخشد، نور و صفا میدهد، روشنایی و جلا میآفریند، پیوندت را با خدا محکم میکند، ارادهات را نیرومند میسازد و به تو قدرت تحمل بیشتر و جهاد پیگیرتر و قدم را سختر میبخشد.
لذا در روایات از ابن عباس میخوانیم: هنگامی که پیامبر(صلی الله علیه و اله) غمگین میشد به نماز برمیخاست و «آثار این حزن و اندوه را در نماز از دل میشست» و
سرانجام آخرین دستور را در این زمینه به او میدهد که دست از عبادت پروردگارت در تمام عمر بر مدار.(1)
قرآن میفرماید:
«وَ قاتِلُوا فی سَبیلِ اللَّهِ الَّذینَ یقاتِلُونَکمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ الْمُعْتَدینَ * وَ اقْتُلُوهُمْ حَیثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَیثُ أَخْرَجُوکمْ وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمسجدالحرام حَتَّی یقاتِلُوکمْ فیهِ فَإِنْ قاتَلُوکمْ فَاقْتُلُوهُمْ کذلِک جَزاءُ الْکافِرینَ * فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ * وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّی لا تَکونَ فِتْنَةٌ وَ یکونَ الدِّینُ لِلَّهِ فَإِنِ انْتَهَوْا فَلا عُدْوانَ إِلاَّ عَلَی الظَّالِمینَ * الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ فَمَنِ اعْتَدی عَلَیکمْ فَاعْتَدُوا عَلَیهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیکمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقینَ»؛(2)
«و در راه خدا، با کسانی که با شما میجنگند، نبرد کنید! و از حدّ تجاوز نکنید، که خدا تعدّیکنندگان را دوست نمیدارد! و آنها را [بتپرستانی که از هیچگونه جنایتی ابا ندارند] هر کجا یافتید، به قتل برسانید! و از آن جا که شما را بیرون ساختند [مکه]، آنها را بیرون کنید! و فتنه (و بتپرستی) از کشتار هم بدتر است! و با آنها، در نزد مسجدالحرام (در منطقه حرم)، جنگ نکنید! مگر اینکه در آن جا با شما بجنگند. پس اگر (در آن جا) با شما پیکار کردند، آنها را به قتل برسانید! چنین است جزای کافران! و اگر خودداری کردند، خداوند آمرزنده و مهربان است. و با آنها پیکار کنید! تا فتنه (و بتپرستی و سلب آزادی از مردم،) باقی نماند؛ و دین، مخصوص خدا گردد. پس اگر (از روش نادرست
خود) دست برداشتند، (مزاحم آنها نشوید! زیرا) تعدّی جز بر ستمکاران روا نیست. ماهِ حرام، در برابر ماهِ حرام! (اگر دشمنان، احترام آن را شکستند و در آن با شما جنگیدند، شما نیز حق دارید مقابله به مثل کنید.) و تمام حرامها، (قابلِ) قصاص است. و (به طور کلّی) هر کس به شما تجاوز کرد، همانند آن بر او تعدّی کنید! و از خدا بپرهیزید (و زیاده روی ننمایید)! و بدانید خدا با پرهیزکاران است!»
در نخستین آیه، قرآن دستور مقاتله و مبارزه با کسانی که شمشیر به روی مسلمانان میکشند صادر کرده و به آنان اجازه داده است که برای خاموش ساختن دشمنان دست به اسلحه ببرند و به تعبیر دیگر دوران صبر و شکیبایی مسلمانان تمام شده بود و به قدر کافی قوت و قدرت پیدا کرده بودند که با شجاعت و صراحت، از خود و حقوق خویش دفاع کنند، میفرماید: «با کسانی که با شما میجنگند در راه خدا پیکار کنید»؛ «وَ قاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ الَّذِینَ یقاتِلُونَکمْ».
تعبیر به «فِی سَبِیلِ اللَّهِ»، هدف اصلی جنگهای اسلامی را روشن میسازد که جنگ در منطق اسلام هرگز به خاطر انتقامجویی یا جاهطلبی یا کشورگشایی یا به دست آوردن غنائم و اشغال سرزمینهای دیگران نیست. اسلام همه اینها را محکوم میکند و میگوید: سلاح به دست گرفتن و به جهاد پرداختن فقط باید در راه خدا و برای گسترش قوانین الهی و بسط توحید و عدالت و دفاع از حق و ریشه کن ساختن ظلم و فساد و تباهی باشد.
همین نکته است که جنگهای اسلامی را از تمام جنگهایی که در جهان روی میدهد جدا میسازد و نیز همین هدف، در تمام ابعاد جنگ اثر میگذارد و کمیت و کیفیت جنگ، نوع سلاح، چگونگی رفتار با اسیران، را به رنگ فی سبیل اللَّه در میآورد.
«سبیل» به گفته «راغب» در «مفردات» در اصل به معنی راهی است که پیمودن آن آسان است و بعضی آن را منحصراً به معنی راه حق تفسیر کردهاند، ولی با توجه به اینکه این واژه در قرآن مجید، هم به راههای حق و هم به راههای باطل اطلاق شده، شاید منظورشان این باشد که از قرائن، حق بودن آن را استفاده کردهاند.
شک نیست که پیمودن راه خدا (سبیل اللَّه) یا به تعبیر دیگر راه دین و آیین او، با تمام مشکلاتی که دارد، چون موافق روح و جان افراد با ایمان است، کاری است آسان و گوارا، به همین دلیل مؤمنان داوطلبانه و آشکارا، از آن استقبال میکنند، هر چند سرانجامش شهادت باشد.
جملۀ «الَّذِینَ یقاتِلُونَکمْ» نیز صراحت دارد که این دستور مخصوص مقابله با کسانی است که دست به اسلحه میبرند و تا دشمن به مقاتله و مبارزه بر نخیزد، مسلمانان نباید حمله کنند و چنان که خواهیم دید، این اصل (جز در بعضی موارد استثنایی که خواهد آمد) همه جا محترم شمرده شده است.
جمعی از مفسران، مفهوم «الَّذِینَ یقاتِلُونَکمْ» را در دایره خاصی محدود کردهاند، در حالی که آیه مفهوم گستردهای دارد و تمام کسانی را که به نحوی از انحاء به پیکار بر میخیزند شامل میشود.
ضمناً از این آیه استفاده میشود که هرگز غیر نظامیان (مخصوصاً زنان و
کودکان) نباید مورد تهاجم واقع شوند، زیرا آنها به مقاتله بر نخواستهاند، بنا بر این مصونیت دارند.
سپس توصیه به رعایت عدالت، حتی در میدان جنگ و در برابر دشمنان کرده میفرماید: «از حد تجاوز نکنید»؛ «وَ لا تَعْتَدُوا».
چرا که «خداوند، تجاوزکاران را دوست نمیدارد»؛ «إِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ الْمُعْتَدِینَ».
آری هنگامی که جنگ برای خدا و در راه خدا باشد، هیچگونه تعدی و تجاوز، نباید در آن باشد و درست به همین دلیل است که در جنگهای اسلامی- بر خلاف جنگهای عصر ما- رعایت اصول اخلاقی فراوانی توصیه شده است، مثلاً افرادی که سلاح بر زمین بگذارند و کسانی که توانایی جنگ را از دست دادهاند، یا اصولاً قدرت بر جنگ ندارند، همچون مجروحان، پیر مردان، زنان و کودکان نباید مورد تعدی قرار گیرند، باغستانها و گیاهان و زراعتها را نباید از بین ببرند و از مواد سمی برای زهرآلود کردن آبهای آشامیدنی دشمن (جنگ شیمیایی و میکروبی) نباید استفاده کنند.
علی(علیه السلام)- طبق آنچه در نهج البلاغه آمده- به لشکریانش، قبل از شروع جنگ صفین دستور جامعی در این زمینه داده که شاهد گویای بحث ما است:
«لا تقاتلوهم حتی یبدؤوکم فانکم بحمد اللَّه علی حجة و ترککم ایاهم حتی یبدؤوکم حجة اخری لکم علیهم، فاذا کانت الهزیمة باذن اللَّه فلا تقتلوا مدبرا و لا تصیبوا معورا و لا تجهزوا علی جریح و لا تهیجوا النساء باذی و ان شتمن اعراضکم و سببن امرائکم؛ با آنها نجنگید تا جنگ را آغاز کنند، چه اینکه شما بحمد اللَّه (برای حقانیت خود) دارای حجت و دلیل هستید و واگذاشتن آنها تا نبرد را آغاز کنند، حجت
دیگری است به سود شما و بر زیان آنان، آن گاه که به اذن خدا آنان را شکست دادید، فراریان را نکشید و بر ناتوانها ضربه نزنیدو مجروحان را به قتل نرسانید و با اذیت و آزار، زنان را به هیجان نیاورید، هر چند به شما دشنام دهند و به سرانتان ناسزا گویند.»(1)
این نکته نیز لازم به یادآوری است که بعضی از مفسران، طبق پارهای از روایات، این آیه را ناسخ آیهای که منع از پیکار میکند دانستهاند مانند: «کفُّوا أَیدِیکمْ»؛ «دست به پیکار نزنید»(2)و بعضی آن را منسوخ به آیه «وَ قاتِلُوا الْمُشْرِکینَ کافَّةً»؛ «با همه مشرکان پیکار کنید»(3)شمردهاند، ولی حق این است که این آیه نه ناسخ است و نه منسوخ، زیرا ممنوع بودن جنگ با کفار متجاوز، زمانی بود که مسلمانان از توان کافی برخوردار نبودند و با تغییر شرایط موظف شدند از خود دفاع کنند و نیز مسأله پیکار با مشرکان در واقع یک استثناء نسبت به آیه محسوب میشود، بنا بر این تغییر حکم به خاطر تغییر شرایط نه نسخ است و نه استثناء، ولی قرائن نشان میدهد که در روایات و همچنین کلمات پیشینیان نسخ مفهومی غیر از مفهوم امروز داشته به طوری که معنی گسترده آن شامل این گونه امور نیز میشده است.
در آیه بعد که تکمیلی است بر دستور آیه قبل با صراحت بیشتری، سخن میگوید، میفرماید: «آنها (همان مشرکانی که از هیچگونه ضربه زدن به مسلمین خودداری نمیکردند) را هر کجا بیابید به قتل برسانید و از آنجا که شما را بیرون ساختند (مکه) آنها را بیرون کنید»، چرا که این یک دفاع عادلانه و مقابله به مثل منطقی است؛ «وَ اقْتُلُوهُمْ حَیثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَیثُ أَخْرَجُوکمْ».
سپس میافزاید: «فتنه از کشتار هم بدتر است»؛ «وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ».
در اینکه «فتنه» چیست، مفسران و ارباب لغت، درباره آن بحثهایی دارند، این واژه در اصل از «فتن» (بر وزن متن) گرفته شده که به گفته «راغب» در «مفردات» به معنی قرار دادن طلا در آتش، برای ظاهر شدن میزان خوبی آن از بدی است و به گفته بعضی گذاشتن طلا در آتش برای خالص شدن از ناخالصیهاست(1)واژه فتنه و مشتقات آن در قرآن مجید، دهها بار ذکر شده و در معانی مختلفی به کار رفته است.
گاه به معنی آزمایش و امتحان است، مانند: «أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ یتْرَکوا أَنْ یقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یفْتَنُونَ»؛ «مردم گمان میکنند، همین که گفتند ایمان آوردیم، رها میشوند و آزمایش نخواهند شد.»(2)
و گاه به معنی فریب دادن، چنان که میفرماید: «یا بنیآدَمَ لا یفْتِنَنَّکمُ الشَّیطانُ»؛ «ای فرزندان آدم، شیطان شما را نفریبد.»(3)
و گاه به معنی بلا و عذاب آمده مانند: «یوْمَ هُمْ عَلَی النَّارِ یفْتَنُونَ ذُوقُوا فِتْنَتَکمْ»؛ «آن روز که آنها بر آتش، عذاب میشوند و به آنها گفته میشود بچشید عذاب خود را.»(4)
و گاه به معنی گمراهی آمده، مانند «وَ مَنْ یرِدِ اللَّهُ فِتْنَتَهُ فَلَنْ تَمْلِک لَهُ مِنَ
اللَّهِ شَیئاً»؛ «کسی که خدا گمراهی او را بخواهد (و از او سلب توفیق کند) هیچ قدرتی برای نجات او، در برابر خداوند نخواهی داشت.»(1)
و گاه به معنی شرک و بتپرستی یا سد راه ایمان آورندگان، آمده مانند آیه مورد بحث و بعضی آیات بعد از آن که میفرماید: «وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّی لا تَکونَ فِتْنَةٌ وَ یکونَ الدِّینُ لِلَّهِ»؛ «با آنها پیکار کنید تا شرک از میان برود و دین مخصوص خدای یگانه باشد».
ولی ظاهر این است که تمام این معانی به همان ریشه اصلی که در معنی فتنه گفته شد باز میگردد (همانگونه که غالب الفاظ مشترک چنین حالی را دارند)، زیرا با توجه به اینکه معنی اصلی قرار دادن طلا در زیر فشار آتش برای خالص سازی، یا جدا کردن سره از ناسره است، در هر مورد که نوعی فشار و شدت وجود داشته باشد این واژه به کار میرود، مانند امتحان که معمولاً با فشار و مشکلات همراه است و عذاب که نوع دیگری از شدت و فشار است و فریب و نیرنگ که تحت فشارها انجام میگیرد و همچنین شرک یا ایجاد مانع در راههدایت خلق که هر کدام متضمن نوعی فشار و شدت است.
کوتاه سخن اینکه: آیین بتپرستی و فسادهای گوناگون فردی و اجتماعی مولود آن، در سرزمین مکه رایج شده بود و حرم امن خدا را آلوده کرده بود و فساد آن از قتل و کشتار هم بیشتر بود، آیه مورد بحث میگوید «به خاطر ترس از خونریزی، دست از پیکار با بتپرستی بر ندارید که بتپرستی از قتل، بدتر است».
این احتمال نیز از سوی بعضی از مفسران داده شده که منظور از «فتنه" در
1) . مائده / 41.
اینجا همان فساد اجتماعی باشد، از جمله تبعید کردن مؤمنان از وطن مالوفشان که این امور گاه از کشتن هم دردناکتر است، یا سبب قتل و کشتارها در اجتماع میشود، در آیه 73 سوره انفال چنین میخوانیم: «إِلَّا تَفْعَلُوهُ تَکنْ فِتْنَةٌ فِی الْأَرْضِ وَ فَسادٌ کبِیرٌ»؛ «اگر این دستور را (قطع رابطه با کفار) انجام ندهید، فتنه و فساد عظیمی در زمین روی میدهد» (در این آیه فتنه و فساد در کنار هم قرار گرفته).
سپس به مسأله دیگری در همین رابطه اشاره کرده، میفرماید: مسلمانان باید احترام مسجدالحرام را نگهدارند و این حرم امن الهی باید همیشه محترم شمرده شود و لذا «با آنها (مشرکان) نزد مسجدالحرام پیکار نکنید، مگر آنکه آنها در آنجا با شما بجنگند»؛ «وَ لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمسجدالحرام حَتَّی یقاتِلُوکمْ فِیهِ».
«ولی اگر آنها با شما در آنجا جنگ کردند، آنها را به قتل برسانید، چنین است جزای کافران»؛ «فَإِنْ قاتَلُوکمْ فَاقْتُلُوهُمْ کذلِک جَزاءُ الْکافِرِینَ».
چرا که وقتی آنها حرمت این حرم امن را بشکنند دیگر سکوت در برابر آنان جایز نیست و باید پاسخ محکم به آنان گفته شود تا از قداست و احترام حرم امن خدا، هرگز سوء استفاده نکنند.
ولی از آنجا که اسلام همیشه نیش و نوش و انذار و بشارت را با هم میآمیزد تا معجون سالم تربیتی برای گنهکاران فراهم کند در آیه بعد راه بازگشت را به روی آنها گشوده و میفرماید: «اگر دست از جنگ بردارند و خودداری کنند، خداوند آمرزنده و مهربان است»؛ «فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ».
آری اگر از شرک دست بردارند و آتش فتنه و فساد را خاموش کنند، آنها
برادران مسلمان شما خواهند بود و حتی چنان که در دستورات دیگر آمده است از مجازات و غرامتهایی که برای مجرمان است در مورد آنان صرف نظر میشود.
بعضی جملۀ «فَإِنِ انْتَهَوْا»؛ «اگر خودداری کنند» را به معنی خودداری از شرک و کفر تفسیر کردهاند (چنان که در بالا گفتیم).
و بعضی به معنی خودداری از جنگ در مسجدالحرام یا اطراف آن دانستهاند.
جمع میان هر دو معنی نیز ممکن است.
در آیه بعد به هدف جهاد در اسلام اشاره کرده، میفرماید: «با آنها پیکار کنید تا فتنه از میان برود»؛ «وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّی لا تَکونَ فِتْنَةٌ».
«و دین مخصوص خدا باشد»؛ «وَ یکونَ الدِّینُ لِلَّهِ».
سپس اضافه میکند: «اگر آنها (از اعتقاد در اعمال نادرست خود) دست بردارند (مزاحم آنان نشوید زیرا) تعدی جز به ستمکاران روا نیست»؛ «فَإِنِ انْتَهَوْا فَلا عُدْوانَ إِلَّا عَلَی الظَّالِمِینَ».
در ظاهر، سه هدف برای جهاد در این آیه ذکر شده، از میان بردن فتنهها و محو شرک و بتپرستی و جلوگیری از ظلم و ستم.
این احتمال وجود دارد که منظور از فتنه همان شرک بوده باشد، بنا بر این هدف اول و دوم در هم ادغام میشود و نیز این احتمال وجود دارد که منظور از ظلم در اینجا نیز همان شرک باشد چنان که در آیه 13 سوره لقمان میخوانیم: «إِنَ الشِّرْک لَظُلْمٌ عَظِیمٌ»؛ «شرک ظلم بزرگی است».
به این ترتیب، هر سه هدف، به یک هدف باز میگردد و آن مبارزه با شرک و بتپرستی که سرچشمه انواع فتنهها و مظالم و ستمهاست.
بعضی نیز ظلم را در این آیه به معنی آغازگر جنگ بودن دانستهاند و یا آغازگر جنگ بودن، در حرم امن خدا.
ولی احتمال اول که آیه سه هدف جداگانه را برای جنگ تعقیب کند قویتر به نظر میرسد، درست است که شرک یکی از مصادیق فتنه است ولی «فتنه» مفهومی گستردهتر از شرک دارد و درست است که شرک یکی از مصادیق ظلم است، ولی «ظلم» مفهوم وسیعتری دارد و اگر گاهی تفسیر به شرک شده بیان یک مصداق است.به این ترتیب جهاد اسلامی نه به خاطر فرمانروایی در زمین و کشورگشایی و نه به منظور به چنگ آوردن غنائم و نه تهیه بازارهای فروش یا تملک منابع حیاتی کشورهای دیگر، یا برتری بخشیدن نژادی بر نژاد دیگر است.
هدف یکی از سه چیز است: خاموش کردن آتش فتنهها و آشوبها که سلب آزادی و امنیت از مردم میکند و همچنین محو آثار شرک و بتپرستی و نیز مقابله با متجاوزان و ظالمان و دفاع در برابر آنان است.
در بسیاری از مذاهب انحرافی، جهاد به هیچ وجه وجود ندارد و همه چیز بر محور توصیهها و نصایح و اندرزها دور میزند، حتی بعضی هنگامی که میشنوند جهاد مسلحانه، یکی از ارکان برنامههای اسلامی است در تعجب فرو میروند که مگر دین میتواند، توأم با جنگ باشد.
اما با توجه به اینکه همیشه افراد زورمند و خودکامه و فرعونها و نمرودها و قارونها که اهداف انبیاء را مزاحم خویش میدیدهاند در برابر آن ایستاده و جز به محو دین و آیین خدا راضی نبودند روشن میشود که دینداران راستین در عین تکیه بر عقل و منطق و اخلاق باید در مقابل این گردنکشان ظالم و ستمگر بایستند و راه خود را با مبارزه و در هم کوبیدن آنان به سوی جلو باز کنند، اصولاً جهاد یکی از نشانههای موجود زنده است و یک قانون عمومی در عالم حیات است، تمام موجودات زنده اعم از انسان و حیوان و گیاه، برای بقای خود، با عوامل نابودی خود در حال مبارزهاند.
به هر حال از افتخارات ما مسلمانان، آمیختن دین با مسأله حکومت و داشتن دستور جهاد در برنامههای دینی است، منتها باید دید جهاد اسلامی چه اهدافی را تعقیب میکند آنچه ما را از دیگران جدا میسازد همین است.
بعضی از غربزدهها اصرار دارند جهاد اسلامی را منحصراً در جهاد دفاعی خلاصه کنند و با هر زحمتی که هست تمام غزوات پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و اله) و یا جنگهای بعد از آن حضرت را، در این راستا توجیه کنند، در حالی که نه دلیلی بر این مسأله داریم و نه تمام غزوات رسول اللَّه در این معنی خلاصه میشود بهتر این است به جای این استنباطهای نادرست به قرآن باز گردیم و اهداف جهاد را از قرآن بگیریم، اهدافی که همه منطقی و قابل عرضه کردن به دوست و دشمن است.
چنان که در آیات بالا خواندیم جهاد در اسلام برای چند هدف مجاز شمرده شده است.
و به تعبیر دیگر جهاد ابتدایی آزادی بخش؛
میدانیم خداوند دستورها و برنامههایی برای سعادت و آزادی و تکامل و خوشبختی و آسایش انسانها طرح کرده است و پیامبران خود را موظف ساخته که این دستورها را به مردم ابلاغ کنند، حال اگر فرد یا جمعیتی ابلاغ این فرمانها را مزاحم منافع پست خود ببینند و سر راه دعوت انبیاء موانعی ایجاد نمایند آنها حق دارند نخست از طریق مسالمتآمیز و اگر ممکن نشد با توسل به زور این موانع را از سر راه دعوت خود بردارند و آزادی تبلیغ را برای خود کسب کنند.
به عبارت دیگر: مردم در همه اجتماعات این حق را دارند که ندای منادیان راه حق را بشنوند و در قبول دعوت آنها آزاد باشند حال اگر کسانی بخواهند آنها را از حق مشروعشان محروم سازند و اجازه ندهند صدای منادیان راه خدا به گوش جان آنها برسد و از قید اسارت و بردگی فکری و اجتماعی آزاد گردند طرفداران این برنامه حق دارند برای فراهم ساختن این آزادی از هر وسیلهای استفاده کنند و از اینجا ضرورت" جهاد ابتدایی" در اسلام و سایر ادیان آسمانی روشن میگردد.
همچنین اگر کسانی مؤمنان را تحت فشار قرار دهند که به آیین سابق باز گردند برای رفع این فشار نیز از هر وسیلهای میتوان استفاده کرد.
آیا صحیح است کسی به انسان حمله کند و او از خود دفاع ننماید؟ یا ملتی متجاوز و سلطهگر هجوم بر ملت دیگر ببرند و آنها دست روی دست گذارده نابودی کشور و ملت خویش را تماشا کنند.
در اینجا تمام قوانین آسمانی و بشری به شخص یا جمعیتی که مورد هجوم واقع شده حق میدهد برای دفاع از خویشتن به پا خیزد و آنچه در قدرت دارد به کار برد و از هر گونه اقدام منطقی برای حفظ موجودیت خویشفروگذار نکند.
این نوع جهاد را، «جهاد دفاعی" مینامند، جنگهایی مانند جنگ احزاب و احد و موته و تبوک و حنین و بعضی دیگر از غزوات اسلامی جزء این بخش از جهاد بوده و جنبه دفاعی داشته است.
هم اکنون بسیاری از دشمنان اسلام، جنگ را بر مسلمین تحمیل کردهاند و سرزمینهای اسلامی را اشغال نموده و منابع آنها را زیر سلطه خود گرفتهاند چگونه اسلام اجازه میدهد در مقابل آنها سکوت شود؟
شاخه دیگری از جهاد که در آیات دیگر قرآن به آن اشاره شده، جهاد برای حمایت از مظلومان است، در سوره نساء میخوانیم: «وَ ما لَکمْ لا تُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ الَّذِینَ یقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیةِ الظَّالِمِ أَهْلُها وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْک وَلِیا وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْک نَصِیراً»؛ «چرا در راه خدا و در راه مردان و زنان و کودکانی که (بدست ستمگران) تضعیف شدهاند پیکار نمیکنید، همان افراد (ستمدیدهای) که میگویند: خدایا! ما را از این شهر (مکه) که اهلش ستمگرند بیرون ببر و برای ما از سوی خود، ولیی قرار ده و برای ما از سوی خود یار و یاوری معین فرما».
به این ترتیب، قرآن از مسلمانان میخواهد که هم در راه خدا و هم مستضعفان مظلوم، جهاد کنند و اصولاً این دو از هم جدا نیستند و با توجه به اینکه در آیه فوق
قید و شرطی نیست، این مظلومان و مستضعفان در هر نقطه جهان، باشند، باید از آنها دفاع کرده نزدیک و دور، داخل و خارج کشور تفاوت نمیکند.
و به تعبیر دیگر حمایت از مظلومان در مقابل ظالمان در اسلام یک اصل است که باید مراعات شود، حتی اگر به جهاد منتهی گردد، اسلام اجازه نمیدهد مسلمانان در برابر فشارهایی که به مظلومان جهان وارد میشود بیتفاوت باشند و این دستور یکی از ارزشمندترین دستورات اسلامی است که از حقانیت این آیین خبر میدهد.
اسلام در عین اینکه آزادی عقیده را محترم میشمرد و هیچ کس را با اجبار دعوت به سوی این آیین نمیکند، به همین دلیل به اقوامی که دارای کتاب آسمانی هستند، فرصت کافی میدهد که با مطالعه و تفکر آیین اسلام را بپذیرند و اگر نپذیرفتند، با آنها به صورت یک «اقلیت هم پیمان» (اهل ذمه) معامله میکند و با شرایط خاصی که نه پیچیده است و نه مشکل با آنها همزیستی مسالمتآمیز بر قرار مینماید، در عین حال نسبت به شرک و بتپرستی، سختگیر است زیرا: شرک و بتپرستی نه دین است و نه آیین و نه محترم شمرده میشود، بلکه یک نوع خرافه و انحراف و حماقت و در واقع یک نوع بیماری فکری و اخلاقی است که باید به هر قیمت که ممکن شود آن را ریشهکن ساخت.
کلمه آزادی و احترام به فکر دیگران در مواردی به کار برده میشود که فکر و عقیده لا اقل یک ریشه صحیح داشته باشد، اما انحراف و خرافه و گمراهی و بیماری چیزی نیست که محترم شمرده شود و به همین دلیل اسلام دستور میدهد
که بتپرستی به هر قیمتی که شده است حتی به قیمت جنگ، از جامعه بشریت ریشه کن گردد. بت خانهها و آثار شوم بتپرستی اگر از طرق مسالمتآمیز ممکن نشد با زور ویران و منهدم گردند.
آری اسلام میگوید باید صفحه زمین از آلودگی به شرک و بتپرستی پاک گردد و به همه مسلمین نوید میدهد که سرانجام توحید و یکتا پرستی به تمام جهان حاکم خواهد شد و شرک و بتپرستی ریشه کن خواهد گشت.
از آنچه در بالا- در مورد اهداف جهاد- آمد روشن میشود که اسلام جهاد را با اصول صحیح و منطق عقل هماهنگ ساخته و هرگز آن را وسیله سلطهجویی و کشورگشایی و غصب حقوق دیگران و تحمیل عقیده و استعمار و استثمار قرار نداده است.
ولی میدانیم دشمنان اسلام- مخصوصاً ارباب کلیسا و مستشرقان مغرض با تحریف حقایق، سخنان زیادی بر ضد مسأله جهاد اسلامی ایراد کردهاند و اسلام را متهم به خشونت و توسل به زور و شمشیر برای تحمیل عقیده ساختهاند. و به این قانون اسلامی سخت هجوم بردهاند.
به نظر میرسد وحشت آنها از پیشرفت اسلام در جهان، به خاطر معارف قوی و برنامههای حساب شده، سبب شده است که از اسلام چهره دروغین وحشتناکی بسازند، تا جلو پیشرفت اسلام را در جهان بگیرند.
میدانیم جهاد در سال دوم هجرت به مسلمانان واجب گشت و قبل از آن واجب نبود.
دلیل این موضع روشن است، زیرا از یک طرف تعداد مسلمانان در مکه به اندازهای کم بود که عملاً قیاممسلحانه کردن مفهومی جز انتحار و خودکشی نداشت و از طرف دیگر دشمن در مکه فوقالعاده نیرومند بود و در واقع مرکز اصلی قدرتهای ضد اسلامی محسوب میشد و مبارزه کردن با آنها در داخل مکه امکان پذیر نبود.
ولی هنگامی که پیامبر(صلی الله علیه و اله) به مدینه آمد عده زیادی به او ایمان آوردند و دعوت خود را آشکار در داخل و خارج مدینه گسترش داد و توانست یک حکومت صالح به وجود آورد و وسایل لازم را برای مبارزه و پیکار با دشمن آماده سازد و چون مدینه از مکه فاصله زیادی داشت این کار با فراغت خاطر صورت گرفت و نیروهای انقلابی و آزادی بخش، آماده مبارزه و دفاع در برابر دشمن شدند.
این آیه بحثی را که در آیات پیش در مورد جهاد به طور کلی آمده است تکمیل میکند و در واقع پاسخی است به ایراد افراد ناآگاه که میگفتند. مگر میتوان در ماه حرام جنگ کرد که اسلام چنین دستوری را داده است.
توضیح اینکه: مشرکان مکه میدانستند که جنگ در ماههای حرام (ذی القعده و ذیالحجه و محرم و رجب) از نظر اسلام جایز نیست و به تعبیر دیگر اسلام این سنت را که از قبل وجود داشته امضاء کرده است، مخصوصاً در مسجدالحرام و مکه این کار نارواتر است و پیامبر اسلام(صلی الله علیه و اله) به هر دو حکم احترام میگذارد.
به همین دلیل در نظر داشتند، مسلمانان را غافلگیر ساخته و در ماههای حرام به آنها حملهور شوند و شاید گمانشان این بود، که اگر آنها احترام ماههای
حرام را نادیده بگیرند مسلمانان به مقابله بر نمیخیزند و اگر چنین شود به مقصود خود رسیدهاند.
آیه مورد بحث به این پندارها پایان داد و نقشههای احتمالی آنها را نقش بر آب کرد و دستور داد اگر آنها در ماههای حرام دست به اسلحه بردند، مسلمانان در مقابل آنها بایستند، میفرماید: «ماه حرام در برابر ماه حرام است»؛ «الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ».
یعنی اگر دشمنان احترام آن را شکستند و در آن با شما پیکار کردند شما نیز حق دارید مقابله به مثل کنید.
«زیرا حرمات، قصاص دارد»؛ «وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ».
«حرمات» جمع «حرمه» به معنی چیزی است که باید آن را حفظ کرد و احترام آن را نگه داشت و حرم را از این جهت حرم گفتهاند که جای محترمی است و هتک آن جایز نیست و اعمال نامشروع و قبیح را از این جهت حرام میگویند که ممنوعیت دارد، همان گونه که در مورد حرم، یا ماه حرام بعضی اعمال ممنوع است.
این جمله در واقع پاسخ دندان شکنی است به آنها که اجازه جنگ در ماههای حرام را به پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و اله) ایراد میگرفتند. یعنی احترام ماه حرام، یا سرزمین مکه حرم امن خدا، در برابر کسانی است که آن را محترم میشمرند، ولی در برابر کسانی که احترام آن را زیر پا میگذارند رعایت آن لازم نیست و مسلمانان حق دارند با آنها وارد پیکار شوند و این در واقع یک نوع قصاص است، تا دیگر مشرکان به فکر سوء استفاده از احترام ماه حرام یا سرزمین محترم مکه نیفتند.
سپس به یک دستور کلی و عمومی که شامل موضوع مورد بحث نیز میشود،
اشاره کرده، میفرماید: «هر کس به شما تجاوز کند، به مانند آن بر او تجاوز کنید ولی از خدا به پرهیزید (و زیاده روی ننمایید) و بدانید خدا با پرهیزکاران است»؛ «فَمَنِ اعْتَدی عَلَیکمْ فَاعْتَدُوا عَلَیهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیکمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ».
اسلام بر خلاف مسیحیت کنونی که میگوید: «هر کس که به رخساره راست تو تپانچه زند رخساره دیگر را به سوی او بگردان.»(1)
چنین دستوری را نمیدهد، چرا که این دستور انحرافی باعث جرأت و جسارت ظالم و تجاوزگر است، حتی مسیحیان جهان امروز نیز هرگز به چنین دستوری عمل نمیکنند و کمترین تجاوزی را با پاسخی شدیدتر، که آن هم بر خلاف دستور اسلام است جواب میگویند.
اسلام میگوید: در برابر متجاوز، باید ایستاد و به هر کس حق میدهد که اگر به او تعدی شود، به همان مقدار مقابله کند، تسلیم در برابر متجاوز مساوی است با مرگ و مقاومت مساوی است با حیات، این است منطق اسلام.
جالب اینکه آیه مفهوم وسیعی دارد و منحصر به مسأله قصاص در مقابل قتل یا جنایات دیگر نیست، بلکهامور مالی و سایر حقوق را نیز شامل میشود.
البته این موضوع با مسأله عفو و گذشت، که در مورد دوستان یا افراد شکست خورده یا نادم و پشیمان صورت میگیرد، هیچگونه منافاتی ندارد.
گاهی بعضی از عوام، تصور میکنند که معنی آیه این است، اگر کسی فرزند دیگری را به قتل برساند، مقابله به مثل اجازه میدهد که پدر مقتول فرزند قاتل را به قتل برساند و اگر ضربهای بر برادر او وارد کرد، او هم ضربهای بر برادر جانی
1) . انجیل متی، باب پنجم شماره 39.
وارد کند، ولی این اشتباه بزرگی است، زیرا قرآن میگوید: شخص معتدی و تجاوزگر باید مجازات شود، (به همان اندازه مجازات شود) نه فرد بیگناه دیگر، باز مفهوم این سخن این نیست که اگر کسی خانه شخصی را آتش زد خانه او را آتش بزنند، بلکه مفهومش این است معادل قیمت خانه را از او بگیرند.
ضمناً تأکیدی که در ذیل آیه در مورد تقوا ذکر شده تأکیدی است بر عدم تجاوز از حد و به تعبیر دیگر، مقابله به مثل نباید شکل انتقامجویی به خود گیرد، همان انتقامی که حد و مرزی برای خود نمیشناسد.
و اینکه میگوید: خدا با پرهیزکاران است، اشاره به این است که آنها را در مشکلات تنها نمیگذارد و یاری میدهد، زیرا کسی که با دیگری است در مشکلات به او کمک میکند و در برابر دشمن او را حمایت مینماید.(1)
قرآن میفرماید:
«قاتِلُوا الَّذینَ لا یؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْیوْمِ الْآخِرِ وَ لا یحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا یدینُونَ دینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذینَ أُوتُوا الْکتابَ حَتَّی یعْطُوا الْجِزْیةَ عَنْ یدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ»؛(2)
«با کسانی از اهل کتاب که نه به خدا و نه به روز جزا ایمان دارند و نه آنچه را خدا و رسولش تحریم کرده حرام میشمرند و نه آیین حق را میپذیرند، پیکار کنید تا زمانی که با خضوع و تسلیم، جزیه را به دست خود بپردازند!»
این آیات مسلمین را امر میکند به اینکه با اهل کتاب که از طوایفی بودند که ممکن بود جزیه بدهند و بمانند و ماندنشان آن قدر مفسده نداشت کارزار کنند و در انحرافشان از حق در مرحله اعتقاد و عمل، اموری را ذکر میکند.
«قاتِلُوا الَّذِینَ لا یؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْیوْمِ الْآخِرِ وَ لا یحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا یدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکتابَ».
از آیات بسیاری برمیآید که منظور از اهل کتاب یهود و نصاری هستند و آیۀ شریفۀ «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هادُوا وَ الصَّابِئِینَ وَ النَّصاری وَ الْمَجُوسَ وَ الَّذِینَ أَشْرَکوا إِنَّ اللَّهَ یفْصِلُ بَینَهُمْ یوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّ اللَّهَ عَلی کلِّ شَیءٍ شَهِیدٌ»؛(1)دلالت و یا حد اقل اشعار دارد بر اینکه مجوسیان نیز اهل کتابند، زیرا در این آیه و سایر آیاتی که صاحبان ادیان آسمانی را میشمارد در ردیف آنان و در مقابل مشرکین بشمار آمدهاند و صابئین هم چنان که در سابق هم گفتیم یک طائفه از مجوس بودهاند که به دین یهود متمایل شده و دینی میان این دو دین برای خود درست کردهاند.
و از سیاق آیه مورد بحث برمیآید که کلمۀ «من» در جملۀ «مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکتابَ» بیانیه است نه تبعیضی، برای اینکه هر یک از یهود و نصاری و مجوس مانند مسلمین، امت واحد و جداگانهای هستند، هر چند مانند مسلمین در پارهای عقاید به شعب و فرقههای مختلفی متفرق شده و به یکدیگر مشتبه شده باشند
1) . «کسانی که ایمان آوردند و آنان که یهودیگری اختیار نمودند و کسانی که نصاری شدند و صابئیان و مجوسیان و کسانی که شرک ورزیدند خداوند در روز قیامت میان آنان حکم میکند که خدا بر هر چیزی گواه و ناظر است.» (حج / 17)
و اگر مقصود قتال با بعضی از یهود و بعضی از نصاری و بعضی از مجوس بود و یا مقصود، قتال با یکی از این سه طائفه اهل کتاب که به خدا و معاد ایمان ندارند میبود، لازم بود که بیان دیگری غیر این بیان بفرماید تا مطلب را افاده کند.
و چون جملۀ «مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکتابَ» بیان جمله قبل یعنی جملۀ «الَّذِینَ لا یؤْمِنُونَ...» است، لذااوصافی هم که ذکر شده- از قبیل ایمان نداشتن به خدا و روز جزا و حرام ندانستن محرمات الهی و نداشتن دین حق- قهرا متعلق به همه خواهد بود.
اولین وصفی که با آن توصیفشان کرده" ایمان نداشتن به خدا و روز جزا» است.
خواهید گفت این توصیف با آیاتی که اعتقاد به الوهیت خدا را به ایشان نسبت میدهد چگونه میتواند سازگار باشد؟ و حال آنکه آن آیات ایشان را اهل کتاب خوانده و معلوم است که مقصود از کتاب همان کتابهای آسمانی است که از ناحیه خدای تعالی به فرستادهای از فرستادگانش نازل شده و در صدها آیات قرآنش اعتقاد به الوهیت و یا لازمه آن را از ایشان حکایت کرده، پس چطور در آیه مورد بحث میفرماید «ایمان به خدا ندارند».
و همچنین در امثال آیۀ «وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَیاماً مَعْدُودَةً»؛(1)و آیۀ «وَ
1) . «گفتند آتش بما نمیرسد مگر ایام معدودی.» (بقره / 80)
قالُوا لَنْ یدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ کانَ هُوداً أَوْ نَصاری»؛(1)اعتقاد به معاد را به ایشان نسبت میدهد آن گاه در این آیه میفرماید که «ایشان ایمان به روز جزا ندارند».
جواب این اشکال این است که خدای تعالی در کلام مجیدش میان ایمان به او و ایمان به روز جزا هیچ فرقی نمیگذارد و کفر به یکی از آن دو را کفر به هر دو میداند، در باره کسانی که میان خدا و پیغمبرانش تفاوت قائل شدهاند و به خود خدا و بعضی از پیغمبران ایمان آورده و به بعضی دیگر ایمان نیاوردهاند حکم به کفر نموده و از آن جمله فرموده: «إِنَّ الَّذِینَ یکفُرُونَ بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ یرِیدُونَ أَنْ یفَرِّقُوا بَینَ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ یقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکفُرُ بِبَعْضٍ وَ یرِیدُونَ أَنْ یتَّخِذُوا بَینَ ذلِک سَبِیلًا أُولئِک هُمُ الْکافِرُونَ حَقًّا وَ أَعْتَدْنا لِلْکافِرِینَ عَذاباً مُهِیناً».(2)
و بنا بر این، اهل کتاب هم که به نبوت محمد بن عبداللَّه (صلوات اللَّه علیه) ایمان نیاوردهاند کفار حقیقی هستند و لو اینکه اعتقاد به خدا و روز جزا داشته باشند. و این کفر را به لسان کفر به آیتی از آیات خدا که همان آیه نبوت باشد نسبت نداده، بلکه به لسان کفر به ایمان به خدا و روز جزا نسبت داده و فرموده اینها به خدا و روز جزا کفر ورزیدند، عیناً مانند مشرکین بتپرست که به خدا کفر ورزیدند و وحدانیتش را انکار کردند، هر چند وجودش را اعتقاد داشته و او را معبودی فوق معبودها میدانستند.
1) . «و گفتند داخل بهشت نمیشود مگر کسی که یهودی و یا نصاری باشد.» (بقره / 111)
2) . «کسانی که به خدا و پیغمبران او کافر شده و میخواهند خدا و پیغمبرانش را جدا بدانند، و میگویند ما به پارهای از دستورات ایمان آورده و به پارهای دیگر کافریم، و میخواهند میان این دو (ایمان خالص و کفر خالص) راه وسطی را اتخاذ کنند اینچنین مردم کافر حقیقی هستند و ما برای کفار عذاب خوار کنندهای آماده کردهایم.» (نساء / 150- 151)
علاوه بر اینکه اعتقادشان به خدا و روز جزا هم اعتقادی صحیح نیست و مسأله مبدأ و معاد را بر وفق حق تقریر نمیکنند، مثلاً در مسأله مبدأ که باید او را از هر شرکی بری و منزه بدانند مسیح و عزیر را فرزند او میدانند و در نداشتن توحید با مشرکین فرقی ندارند، چون آنها نیز قائل به تعدد آلهه هستند، یک اله را پدر الهی دیگر و یک اله را پسر الهی دیگر میدانند و همچنین در مسأله معاد که یهودیان قائل به کرامتند(1)و مسیحیان قائل به تفدیه(2).
پس ظاهراً علت اینکه ایمان به خدا و روز جزا را از اهل کتاب نفی میکند این است که اهل کتاب، توحید و معاد را آن طور که باید معتقد نیستند، هر چند اعتقاد به اصل الوهیت را دارا میباشند، نه اینکه علتش این باشد که این دو ملت اصلاً معتقد به وجود اله نیستند، چون قرآن اعتقاد به وجود اللَّه را از قول خود آنها حکایت میکند، گر چه در توراتی که فعلاً موجود است اصلاً اثری از مسأله معاد دیده نمیشود.
دومین وصفی که برای ایشان ذکر کرده این است که «ایشان محرمات خدا را حرام نمیدانند» و همین طور هم هست، زیرا یهود عدهای از محرمات را که خداوند در سوره بقره و نساء و سور دیگر بر شمرده حلال دانستهاند و نصاری خوردن مسکرات و گوشت خوک را حلال دانستهاند و حال آنکه حرمت آن دو در دین موسی(علیه السلام) و عیسی(علیه السلام) و خاتم انبیاء(صلی الله علیه و اله) مسلم است. و نیز مال مردم خوری را حلال میدانند، هم چنان کهقرآن در آیه بعد از آیه مورد بحث آن را به ملایان این
دو ملت نسبت داده و میفرماید: «إِنَّ کثِیراً مِنَ الْأَحْبارِ وَ الرُّهْبانِ لَیأْکلُونَ أَمْوالَ النَّاسِ بِالْباطِلِ».(1)و منظور از «رسول» در جملۀ «ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ» یا رسول خود ایشان است که معتقد به نبوتش هستند، مثل موسی(علیه السلام) نسبت به ملت یهود و عیسی(علیه السلام) نسبت به ملت نصاری، که در این صورت معنای آیه این میشود: «هیچ یک از این دو ملت حرام نمیدانند آنچه را که پیغمبر خودشان حرام کرده" و معلوم است که میخواهد نهایت درجه بیحیائی و تجری ایشان را نسبت به پروردگارشان اثبات کند و بفرماید با اینکه به حقانیت پیغمبر خودشان اعتراف دارند، معذلک دستورات الهی را با اینکه میدانند دستورات الهی است بازیچه قرار داده و به آن بیاعتنایی میکنند.
و یا منظور از آن، پیغمبر اسلام است و معنایش این است که «اهل کتاب با اینکه نشانهای نبوت خاتم انبیاء را در کتب خود میخوانند؟ و امارات آن را در وجود آن جناب مشاهده میکنند و میبینند که او پلیدیها را بر ایشان حرام میکند و طیبات را برای آنان حلال میسازد و غل و زنجیرهایی که ایشان از عقاید خرافی به دست و پای خود بستهاند میشکند و آزادشان میسازد معذلک زیر بار نمیروند و محرمات او را حلال میشمارند».
و بنا بر این احتمال، غرض از توصیف آنها به عدم تحریم آنچه که خدا و
1) . توبه / 34.
رسولش حرام کردهاند سرزنش ایشان است و نیز تحریک و تهییج مؤمنین است بر قتال با آنها به علت عدم اعتنا به آنچه که خدا و رسولش حرام کردهاند و نیز به علت گستاخی در انجام محرمات و هتک حرمت آنها.
و چه بسا یک نکته احتمال دوم را تأیید کند و آن این است که اگر منظور از رسول در جملۀ «و رسوله» رسول هر امتی نسبت به آن امت باشد- مثلاً موسی نسبت به یهود و عیسی نسبت به نصاری رسول باشند- حق کلام این بود که بفرماید: «وَ لا یحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ» و رسول را به صیغه جمع بیاورد، چون سبک قرآن هم همین اقتضاء را دارد، قرآن در نظائر این مورد عنایت دارد که کثرت انبیاء را به رخ مردم بکشد، مثلاً در باره بیم ایشان میفرماید:
«وَ یرِیدُونَ أَنْ یفَرِّقُوا بَینَ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ»؛(1)و نیز میفرماید: «قالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِی اللَّهِ شَک»؛(2)و باز میفرماید: «وَ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیناتِ».(3)
علاوه بر این، نصاری محرمات تورات و انجیل را ترک کردند، نه آنچه را که موسی و عیسی حرام کرده بود و با این حال جا نداشت که بفرماید ایشان حرام ندانستند آنچه را خدا و رسولش حرام کرده بود.
از همه اینها گذشته، اگر انسان در مقاصد عامه اسلامی تدبر کند شکی برایش باقی نمیماند در اینکه قتال با اهل کتاب و واداشتن ایشان به دادن جزیه برای این نبوده که مسلمین و اولیاء ایشان را از ثروت اهل کتاب برخوردار سازد و
وسایل شهوترانی و افسار گسیختگی را برای آنان فراهم نماید و آنان را در فسق و فجور به حد پادشاهان و رؤسا و اقویای امم برساند.
بلکه غرض دین، در این قانون این بوده که حق و شیوه عدالت و کلمه تقوی را غالب و باطل و ظلم و فسق را زیر دست قرار دهد، تا در نتیجه نتواند بر سر راه حق عرض اندام کند و تا هوی و هوس در تربیت صالح و مصلح دینی راه نیابد و با آن مزاحمت نکند و در نتیجه یک عده پیرو دین و تربیت دینی و عدهای دیگر پیرو تربیت فاسد هوی و هوس نگردند و نظام بشری دچار اضطراب و تزلزل نشود و در عین حال اکراه هم در کار نیاید، یعنی اگر فردی و یا اجتماعی نخواستند زیر بار تربیت اسلامی بروند و از آن خوششان نیامد مجبور نباشند و در آنچه اختیار میکنند و میپسندند آزاد باشند، اما بشرط اینکه اولاً توحید را دارا باشند و به یکی از سه کیش یهودیت، نصرانیت و مجوسیت معتقد باشند و در ثانی تظاهر به مزاحمت با قوانین و حکومت اسلام ننمایند.
و این منتها درجه عدالت و انصاف است که دین حق در باره سایر ادیان مراعات نموده.و گرفتن جزیه را نیز برای حفظ ذمه و پیمان ایشان و اداره بنحو احسن خود آنان است و هیچ حکومتی چه حق و چه باطل از گرفتن جزیه گریزی ندارد و نمیتواند جزیه نگیرد.
از همین جا معلوم میشود که منظور از محرمات در آیه شریفه، محرمات اسلامی است که خدا نخواسته است در اجتماع اسلامی شایع شود، هم چنان
که منظور از «دین حق" همان دینی است که خدا خواسته است اجتماعات بشری پیرو آن باشند.
در نتیجه منظور از محرمات آن محرماتی خواهد بود که خدا و رسولش محمد بن عبداللَّه(صلی الله علیه و اله) به وسیلۀ دعوت اسلامیش تحریم نموده و نیز نتیجه آن مقدمات این خواهد شد که اوصاف سهگانهای که در آیه مورد بحث ذکر شده به منزله تعلیلی است که حکمت فرمان به قتال اهل کتاب را بیان میکند.
از همه آنچه که گفته شد وجه فساد این قول که «معنا ندارد اهل کتاب محرمات اسلامی را بر خود حرام کنند مگر وقتی که خودشان هم مسلمان شوند و ما دام که مسلمان نشدهاند گلایه قرآن بر ایشان وارد نیست" به خوبی معلوم میگردد.
وجه فساد این اشکال این است که واجب نیست که قتال با اهل کتاب برای این باشد که ایشان نیز محرمات اسلامی را بر خود حرام کنند، ما هم این را نگفتیم، بلکه گفتیم منظور این است که زیر دست حکومت اسلامی قرار بگیرند و جرأت نکنند علناً مرتکب محرمات شوند و آشکارا شراب بنوشند و گوشت خنزیر بخورند و کسب نامشروع کنند و خلاصه اینکه نباید تظاهر به فساد نمایند و اگر میکنند باید در بین خودشان و به صورت مخفیانه انجام گیرد.
و بعید نیست که جملۀ «وَ هُمْ صاغِرُونَ" اشاره به همین معنا باشد، که توضیحش در ذیل خود آن جمله خواهد آمد- ان شاء اللَّه.
توصیف سومی که از ایشان کرده این است که فرموده: «وَ لا یدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ» دین حق را سنت و روش زندگی خود نمیگیرند.
اضافه کردن دین بر کلمه حق، اضافه موصوف بر صفت نیست تا معنایش آن دینی باشد که حق است، بلکه اضافه حقیقیه است و منظور آن دینی است که منسوب به حق است و نسبتش به حق این است که حق اقتضاء میکند انسان آن دین را داشته باشد و انسان را به پیروی از آن دین وادار میسازد.
و اگر با این حال میگوئیم دین، انسان را به حق میرساند این گفتار مثل تعبیر به «طریق حق» و «طریق ضلالت» است که به معنای طریقی است که برای حق و یا طریقی است که برای باطل است و یا به عبارتی دیگر، به معنای طریقی است که غایت و هدف آن حق و یا باطل است.
دلیل این معنا نکتهای است که از آیۀ «فَأَقِمْ وَجْهَک لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِک الدِّینُ الْقَیمُ»؛(1)و همچنین از آیه «إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ»؛(2)و سایر آیاتی که در این مقوله نازل شده استفاده میشود.
و آن نکته این است که دین اسلام در عالم کون و خلقت و در عالم واقع، اصلی دارد که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به اسلام (تسلیم) و خضوع در برابر آن دعوت میکند و قرار دادن آن را روشن زندگی و عمل به آن را اسلام و تسلیم در برابر خدای تعالی نامیده است.
بنا بر این، اسلام بشر را به چیزی دعوت میکند که هیچ چارهای جز پذیرفتن آن و تسلیم و خضوع در برابر آن نیست و آن عبارتست از خضوع در برابر سنت عملی و
اعتباریی که نظام خلقت و ناموس آفرینش، بشر را بدان دعوت و هدایت میکند. و بعبارت دیگر اسلام عبارتست از تسلیم در برابر اراده تشریعی خدا که از اراده تکوینی او ناشی میشود.
و کوتاه سخن، برای حق که واقع و ثابت است، دینی و سنتی است که از آنجا سرچشمه میگیرد، هم چنان که برای ضلالت و کجی دینی است که بشر را بدان میخواند، اولی پیروی حق است، هم چنان که دومی پیرویهوی، لذا خدای تعالی میفرماید: «وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ».(1)
پس اگر میگوئیم «اسلام دین حق است» معنایش این است که اسلام سنت تکوین و طریقهای است که نظام خلقت مطابق آن است و فطرت بشر او را به پیروی آن دعوت میکند، همان فطرتی که خداوند بر آن فطرت انسان را آفریده و در خلقت و آفریده خدا تبدیلی نیست، این است دین استوار.
پس خلاصه آنچه که گذشت این شد که اولاً ایمان نداشتن اهل کتاب به خدا و روز جزا، معنایش این است که آنها ایمانی که نزد خدا مقبول باشد ندارند. و حرام ندانستن محرمات خدا و رسول را معنایش این است که ایشان در تظاهر به گناهان و منهیات اسلام و آن محرماتی که تظاهر به آن، اجتماع بشری را فاسد و زحمات حکومت حقه حاکم بر آن اجتماع را بیاثر و خنثی میسازد پروا و مبالات ندارند. و تدین نداشتن ایشان به دین حق معنایش این است که آنها سنت حق را که منطبق با نظام خلقت و نظام خلقت منطبق بر آن است پیروی نمیکنند.
1) . «اگر حق پیروی کند هوی و هوس ایشان را هر آینه آسمانها و زمین بر هم میخورند و تباه میشوند.» (مؤمنون / 71)
و ثانیاً جملۀ «الَّذِینَ لا یؤْمِنُونَ بِاللَّهِ...» اوصاف سهگانه حکمت امر به قتال اهل کتاب را بیان میکند و با بیان آن مؤمنین را بر قتال با آنان تحریک و تشویق مینماید.
و ثالثاً به دست آمد که منظور از قتال اهل کتاب قتال با همه آنان است نه با بعضی از ایشان، زیرا گفتیم که کلمۀ «من» در جملۀ «مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکتابَ» برای تبعیض نیست.
راغب در مفردات گفته است کلمۀ «جزیه» به معنای خراجی است که از اهل ذمه گرفته شود و بدین مناسبت آن را جزیه نامیدهاند که در حفظ جان ایشان بگرفتن آن اکتفاء میشود(1).
و در مجمع البیان گفته است که «جزیه» بر وزن «فعلة» از مادۀ «جزی، یجزی» گرفته شده، مانند «عقده» و «جلسه» و این کلمه به معنای جزا و کیفری است که به خاطر باقی ماندن اهل ذمه بر کفر، از ایشان گرفته میشود. صاحب مجمع این معنا را به علی بن عیسی نسبت داده است(2).
و لیکن کلام راغب مورد اعتماد است و مطالب سابق ما آن را تأیید میکند، زیرا در آنجا گفتیم حکومت اسلامی جزیه را به این سبب میگیرد که هم ذمه ایشان را حفظ کند و هم خونشان را محترم بشمارد و هم به مصرف اداره ایشان برساند.
راغب در باره کلمۀ «صاغر" گفته است" صغر» و «کبر" از اسماء متضادی
هستند که ممکن است به یک چیز و لیکن به دو اعتبار اطلاق شوند، زیرا ممکن است یک چیزی نسبت به چیزی کوچک باشد و نسبت به چیز دیگری بزرگ- تا آنجا که میگوید: این کلمه اگر به کسر صاد و فتح غین خوانده شود، به معنای صغیر و کوچک است و اگر به فتح صاد و غین هر دو خوانده شود، به معنای ذلت خواهد بود. و کلمۀ «صاغر" به کسی اطلاق میشود که تن به پستی داده باشد و قرآن آن را در باره آن دسته از اهل کتاب که راضی به دادن جزیه شدهاند استعمال کرده و فرموده: «حَتَّی یعْطُوا الْجِزْیةَ عَنْ یدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ».(1)
از آنچه در صدر آیه مورد بحث از اوصاف سهگانه اهل کتاب به عنوان حکمت و مجوز قتال با ایشان ذکر شده و از اینکه باید با کمال ذلت جزیه بپردازند، چنین برمیآید که منظور از ذلت ایشان خضوعشان در برابر سنت اسلامی و تسلیمشان در برابر حکومت عادله جامعه اسلامی است.
و مقصود این است که مانند سایر جوامع نمیتوانند در برابر جامعه اسلامی صف آرایی و عرض اندام کنند و آزادانه در انتشار عقاید خرافی و هوی و هوس خود به فعالیت بپردازند و عقاید و اعمال فاسد و مفسد جامعه بشری خود را رواج دهند، بلکه باید با تقدیم دو دستی جزیه همواره خوار و زیر دست باشند.
پس آیه شریفه ظهور دارد در اینکه منظور از «صغار ایشان" معنای مذکور است، نه اینکه مسلمین و یا زمامداران اسلام به آنان توهین و بیاحترامی نموده و یا آنها را مسخره کنند، زیرا این معنا با سکینت و وقار اسلامی سازگار نیست، هر چند بعضی از مفسرین آیه را بدان معنا کردهاند.
1) . راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، مادۀ «صغر».
کلمۀ «ید» به معنای دست آدمی است و به قدرت و نعمت نیز اطلاق میشود، حال اگر منظور از آن در آیهشریفه معنای اول باشد، قهرا معنای آیه این میشود: «تا آنکه جزیه را به دست خود بدهند" و اگر منظور از آن معنای دوم باشد، معنای آیه این میشود: «تا آنکه جزیه را از ترس قدرت و سلطنت شما به شما بدهند، در حالی که ذلیل و زیر دست شمایند و در برابر شما گردن فرازی نمیکنند».
پس معنای آیه- و خدا داناتر است- این میشود: «با اهل کتاب کارزار کنید، زیرا ایشان به خدا و روز جزا ایمان نمیآورند، ایمانی که مقبول باشد و از راه صواب منحرف نباشد و نیز آنها محرمات الهی را حرام نمیدانند و به دین حقی که با نظام خلقت الهی سازگار باشد نمیگروند، با ایشان کارزار کنید و کارزار با آنان را ادامه دهید تا آنجا که ذلیل و زبون و زیر دست شما شوند و نسبت به حکومت شما خاضع گردند و خراجی را که برای آنان بریدهاید بپردازند، تا ذلت خود را در طرز ادای آن مشاهده نمایند و از سوی دیگر با پرداخت آن حفظ ذمه و خون خود و اداره امور خویشتن را تأمین نمایند».(1)
قرآن میفرماید:
«إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فی کتابِ اللَّهِ یوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِک الدِّینُ الْقَیمُ فَلا تَظْلِمُوا فیهِنَّ أَنْفُسَکمْ وَ قاتِلُوا الْمُشْرِکینَ کافَّةً کما یقاتِلُونَکمْ کافَّةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقینَ»؛(2)
«تعداد ماهها نزد
خداوند در کتاب الهی، از آن روز که آسمانها و زمین را آفریده، دوازده ماه است؛ که چهار ماه از آن، ماه حرام است؛ (و جنگ در آن ممنوع میباشد.) این، آیین ثابت و پابرجا (ی الهی) است! بنا بر این، در این ماهها به خود ستم نکنید (و از هر گونه خونریزی بپرهیزید)! و (به هنگام نبرد) با مشرکان، دسته جمعی پیکار کنید، همان گونه که آنها دسته جمعی با شما پیکار میکنند؛ و بدانید خداوند با پرهیزگاران است!»
در این دو آیه حرمت ماههای حرام یعنی ذیالقعده، ذیالحجه، محرم و رجب بیان شده و حرمتی که در جاهلیت داشت تثبیت گردیده و قانون تأخیر حرمت یکی از این ماهها که از قوانین دوره جاهلیت بود لغو اعلام شده و نیز مسلمین مأمور شدهاند بر اینکه با همه مشرکین کارزار کنند.
«إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فِی کتابِ اللَّهِ یوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ»؛ کلمۀ «شهر» مانند کلمۀ «سنة» و «اسبوع» از لغاتی است که عموم مردم از قدیمیترین اعصار آنها را میشناختهاند. و چنین به نظر میرسد که بعضی از این اسامی باعث پیدایش بعضی دیگر شده و در تنبه مردم به آن بعضی دیگر اثر داشته، چون به طور مسلم اولین تنبهی که انسان پیدا کرده تنبه به تفاوت فصول چهارگانه سال بوده، بعداً متوجه شده که دوباره همین چهار فصل تکرار شده، (از این رو ناگزیر شده که هر دوری از این چهار فصل را به یک اسم بنامد که در عربی" سنه" و در فارسی" سال" و در زبانهای دیگر به کلمات دیگری نامیده شده است) آن گاه متوجه شده که هر یک از این فصول تقسیماتی دارند که کوتاهتر از خود فصل است و این تقسیمات را از اختلاف اشکال ماه فهمیده و دیدهاند که در هر فصلی سه
نوبت قرص ماه به صورت هلال درمیآید و طول هر نوبت قریب به سی روز است، در نتیجه سال را که از یک نظر به چهار فصل تقسیم شده بود از این نظر به دوازده ماه تقسیم نموده و برای هر ماه نامی تعیین نمودند.
و لیکن باید دانست چهار فصلی که محسوس انسان است همان سال شمسی است که از سیصد و شصت و پنج روز و چند ساعت مرکب شده و این سال با سال قمری که دوازده ماه قمری و قریب به سیصد و پنجاه و چهار روز است منطبق نمیشود مگر با رعایت حساب کبیسه و با آنکه حساب سال شمسی دقیقتر است مع ذلک مردم، سال قمری را (بخاطر اینکه محسوستر است و خرد و کلان، عالم و جاهل و شهری و دهاتی میتوانند با نگاه به ماه استفاده خود را نموده و زمان را تعیین نماید) پیروی میکنند.
هم چنان که در تقسیم ماه به چهار هفته با اینکه با حساب دقیق درست درنمیآید دچار این سهلانگاری شدهاند و نسلهای بعدی هم با اینکه د ر حساب سال و ماه تجدید نظر نموده و آن دو را رصدبندی کرده و در نتیجه ماههای قمری را به ماههای شمسی مبدل نموده مع ذلک حساب هفته را به اعتبار خود باقی گذارده و هیچگونه تغییری در آن ندادهاند.البته، همه اینها که گفته شد مربوط است به ساکنین قسمت عمده مسکونی کره زمین که عبارتست از کشورها و شهرهای استوایی و معتدله شمالی و جنوبی و کشورهایی که عرض آنها از خط استواء بیش از شصت و هفت درجه نیست و اما نقاطی که عرضشان از خط استواء بیش از این است، حساب سال و ماه آنها حساب دیگری است و هر چه به قطب نزدیکتر شود حساب دیگری پیدا
میکند، تا آنجا که در دو نقطه قطب شمالی و جنوبی، سال عبارت میشود از یک روز (بطول شش ماه) و یک شب (بطول شش ماه).
و به همین جهت ساکنین قسمت عمده زمین وقتی مجبور میشوند که با ساکنان دو قطب که البته خیلی هم اندکند، ارتباط پیدا کنند ناگزیر میشوند به همین حساب، سال و ماه و هفته و روز خودشان را در آنجا به کار برند (مثلاً هر بیست و چهار ساعت را یک شبانه روز حساب کنند)، بنا بر این میتوان گفت حساب سال، ماه و هفته حسابی است که در تمامی مکان کره زمین به کار میرود.
از سوی دیگر، این حساب تنها در کره ما معتبر است و اما سایر کواکب و کرات آسمانی هر کدام حساب جداگانهای دارند، مثلاً سال در هر یک از کرات و سیارات منظومه شمسی عبارتست از مدت زمانی که در آن زمان فلان سیاره یک بار به دور خورشید بچرخد، این حساب سال شمسی آن سیاره است و اگر سیارهای باشد که دارای قمر و یا اقماری بوده باشد البته ماه قمریاش ماه دیگری است که در علم هیئت به طور مفصل بیان شده.
پس اینکه فرمود: «إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً...»، ناظر است به ماههای قمری که گفتیم دارای منشای است حسی و آن تحولاتی است که کره ماه به خود گرفته و در نتیجه خود را به اهل زمین به اشکال مختلفی نشان میدهد.
و دلیل اینکه گفتیم منظور از آن، ماههای قمری است این است که اولاً بعد از آن فرموده: «مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ» و این معنا ضروری و مورد اتفاق است که اسلام از
ماههای دوازدهگانه، چهار ماه قمری یعنی ذیالقعده، ذیالحجه، محرم و رجب را حرام دانسته نه چهار ماه شمسی را.
و ثانیاً فرموده: «عِنْدَ اللَّهِ» و نیز فرموده: «فِی کتابِ اللَّهِ یوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ»، چون همه این قیدها دلیل است بر اینکه عدد نام برده در آیه عددی است که هیچ تغییر و اختلافی در آن راه ندارد، چون نزد خدا و در کتاب خدا دوازده است و در سورۀ «یس» فرموده: «آفتاب را چنین قرار داد که در مدار معینی حرکت کند و ماه را چنین مقدر فرمود که چون بند هلالی شکل خوشه خرما منزلهایی را طی نموده دوباره از سر گیرد، نه آفتاب به ماه برخورد و نه شب از روز جلو افتد، بلکه هر یک از آن اجرام در مداری معین شناوری کنند" پس دوازدهگانه بودن ماه حکمی است نوشته در کتاب تکوین و هیچ کس نمیتواند حکم خدای تعالی را پس و پیش کند.
و پر واضح است که ماههای شمسی از قراردادهای بشری است، گر چه فصول چهارگانه و سال شمسی اینطور نبوده و صرف اصطلاح بشری نیست و لیکن ماههای آن صرف اصطلاح است به خلاف ماههای قمری که یک واقعیت تکوینی است و به همین جهت آن دوازده ماهی که دارای اصل ثابتی باشد همان دوازده ماه قمری است نه شمسی.
بنا بر این بیان، معنای آیه چنین میشود: «شماره ماههای سال دوازده ماه است که سال از آن ترکیب مییابد و این شمارهای است در علم خدای سبحان و شمارهایست که کتاب تکوین و نظام آفرینش از آن روزی که آسمانها و زمین خلق
شده و اجرام فلکی به راه افتاده و پارهای از آنها به دور کره زمین بگردش درآمدند آن را تثبیت نمود" و به همین جهت باید گفت:
ماههای قمری و دوازدهگانه بودن آنها اصل ثابتی از عالم خلقت دارد.
و از اینجا به خوبی روشن میگردد اینکه بعضی از مفسرین(1)گفتهاند: منظور از «کتاب اللَّه در آیه مورد بحث، قرآن و یا کتاب دیگری از مقوله دفتر و کاغذ است که اسامی ماهها در آن نوشته شده» تا چه اندازه فاسد است.
«مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِک الدِّینُ الْقَیمُ فَلا تَظْلِمُوا فِیهِنَّ أَنْفُسَکمْ»؛ کلمۀ «حرم» جمع «حرام» است که به معنای هر چیز ممنوعی است. و کلمۀ «قیم» به معنای کسی است که قیام به اصلاح مردم نموده و بر اداره امورحیات و حفظ شؤون ایشان مهیمن و مسلط باشد.
و مقصود از آن چهار ماهی که حرام است به دلیل نقلی قطعی ماه ذیالقعده، ذیالحجه، محرم و رجب است که جنگ در آنها ممنوع شده. و جملۀ «مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ» کلمه تشریع است نه اینکه بخواهد خبری بدهد، به دلیل اینکه دنبالش میفرماید: «این است آن دین قائم به مصالح مردم».
و همانطور که اشاره شد منظور از حرام نمودن چهار ماه حرام، این است که مردم در این ماهها از جنگیدن با یکدیگر دست بکشند و امنیت عمومی همه جا
1) . رضا، محمد رشید، المنار، ج 10، ص: 412.
حکمفرما شود تا بزندگی خود و فراهم آوردن وسائل آسایش و سعادت خویش برسند و به عبادت و طاعات خود بپردازند.
و این حرمت، از شرایعی است که ابراهیم(علیه السلام) تشریع کرده بود و عرب آن را حتی در دوران جاهلیت که از دین توحید بیرون بوده و بت میپرستیدند محترم میداشتند، چیزی که هست قانونی داشتند به نام «نسیء» و آن این بود که هر وقت میخواستند این چهار ماه و یا یکی از آنها را با ماه دیگری معاوضه نموده مثلاً به جای محرم، صفر را حرام میکردند و در محرم که ماه حرام بود به جنگ و خونریزی میپرداختند و این قانون را آیه بعدی متعرض است.
کلمۀ «ذلک» در جملۀ «ذلِک الدِّینُ الْقَیمُ» اشاره است به حرمت چهار ماه مذکور و کلمۀ «دین» همانطوری که اطلاق میشود بر مجموع احکامی که خداوند بر انبیای خودش نازل کرده (از قبیل دین موسی، دین عیسی و دین خاتم انبیاء(علیهم السلام) همچنین اطلاق بر بعضی از آن احکام نیز میشود و به همین جهت معنای جمله مورد بحث این میشود که: تحریم چهار ماه از ماههای قمری، خود دینی است که مصالح بندگان را تأمین و تضمین مینماید.
نظیر این تعبیر در آیۀ «جَعَلَ اللَّهُ الْکعْبَةَ الْبَیتَ الْحَرامَ قِیاماً لِلنَّاسِ وَ الشَّهْرَ الْحَرامَ»؛(1)آمده که در جلد ششم این کتاب بیانش گذشت.
ضمیری که در جملۀ «فَلا تَظْلِمُوا فِیهِنَّ» به کار رفته راجع است به کلمۀ «اربعة» نه به کلمۀ «اثْنا عَشَرَ»، زیرا همانطوری که فراء هم گفته اگر راجع به اثنا عشر بود جا داشت به جای «فیهن» بفرماید «فیها»، علاوه بر این، اگر راجع به کلمه
1) . «خداوند کعبه بیت الحرام را مایه قوام مردم قرار داد، و همچنین شهر حرام را.» (مائده / 97)
اثنا عشر که به معنای یک سال تمام است میبود، به قول بعضیها این اشکال متوجه میشد که در این صورت معنای جملۀ «فَلا تَظْلِمُوا فِیهِنَّ أَنْفُسَکمْ» این باشد که دائماً به خود ستم نکنید و با در نظر گرفتن اینکه جمله مذکور نتیجه دوازده بودن ماهها است آن وقت وجه روشنی برای استنتاج آن به نظر نمیرسد، (و این سؤال به نظر هر کس میرسد که دوازدهگانه بودن ماهها چه ربطی دارد به اینکه انسان در همه سالهای عمرش به خود ستم نکند).
بخلاف اینکه ضمیر نامبرده راجع باشد به چهار ماه که در این صورت استنتاج مزبور روشن و مربوط خواهد بود، زیرا معنای آیه این میشود که به خاطر اینکه خداوند این چهار ماه را حرام کرده حرمتش را نگاه دارید و در آنها به خود ستم نکنید.
پس نهی از ظلم کردن در این چند ماه دلیل بر عظمت و مؤکد بودن احترام آنها است، هم چنان که وقوع این نهی خاص بعد از نهی عام، دلیل دیگری است بر مؤکد بودن آن و مثل این است که بگوئیم هیچ وقت ظلم مکن و در این چند روزه ظلم مکن.
و این جمله، یعنی جملۀ «فَلا تَظْلِمُوا فِیهِنَّ أَنْفُسَکمْ» هر چند از نظر اطلاق لفظ نهی از هر ظلم و معصیتی است، لیکن سیاق آیه قرینه است بر اینکه مقصود أهم از آن، نهی از قتال در این چند ماه است.
«وَ قاتِلُوا الْمُشْرِکینَ کافَّةً کما یقاتِلُونَکمْ کافَّةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ»؛ راغب در مفردات گفته: کلمۀ «کف» به معنای کف دست آدمی است
که آن را باز و بسته میکند و معنای «کففته» این است که من او را با کف دست زدم و دفع کردم و به همین مناسبت متعارف شده که این کلمه را در معنای دفع هر چند که با کف دست صورت نگیرد استعمال شود، حتی شخص کور را هم به خاطر اینکه چشمش بسته شده مکفوف گفتهاند.
و در آن آیه که میفرماید: «وَ ما أَرْسَلْناک إِلَّا کافَّةً لِلنَّاسِ» معنایش این است که ما از فرستادن تو منظوری جز این نداشتیم که مانع ایشان از معصیت بوده باشی.و «تاء»ای که در آخر «کافة» آمده، مانند تاءای که در آخر کلمات: «راویة»، «علامة» و «نسابة» آمده برای مبالغه است و همچنین در آن آیه دیگر که میفرماید: «وَ قاتِلُوا الْمُشْرِکینَ کافَّةً کما یقاتِلُونَکمْ کافَّةً» که بعضی گفتهاند معنایش این است که «شما با مشرکین کارزار کنید در حالی که ایشان را دفع دهنده باشید، هم چنان که ایشان با شما کارزار میکنند و میخواهند شما را دفع دهند».
لیکن بعضی دیگر گفتهاند «کافة» به معنای جماعت است و آیه بدین معنا میباشد:
«با ایشان دسته جمعی کارزار کنید همانطوری که آنها همگی با شما کارزار میکنند»، چون جماعت را به خاطر نیرومندیش کافة میگویند، هم چنان که «وازعة» هم مینامند و به همین معنا در آیۀ «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کافَّةً» آمده(1).
و در مجمع البیان گفته: کلمۀ «کافة» به معنای احاطه و مأخوذ است از «کافة الشیء» که به معنای آخرین حد و کناره هر چیز است که وقتی بدانجا رسیدیم دیگر
1) . راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، مادۀ «الکف».
از پیشروی بیش از آن خودداری میکنیم. و اصل کلمۀ «کف» به معنای خودداری و جلوگیری است(1).
این کلمه در هر دو جای آیه مورد بحث، حال است از ضمیری که به مسلمین و یا مشرکین برمیگردد و یا در اولی حال است از مسلمین و در دومی از مشرکین و یا به عکس.
پس در اینجا چهار احتمال هست و از این چهار وجه آنکه زودتر از بقیه به ذهن میرسد وجه چهارمی است و آن این است که بگوئیم کافة اولی حال است از مشرکین و دومی از مسلمین و این تبادری که به ذهن دارد، برای این است که از نظر لفظ، اولی به مشرکین نزدیکتر است و دومی به مسلمین و بنا بر این معنای آیه چنین میشود: «با مشرکین همهشان جنگ کنید هم چنان که ایشان با همه شما سر جنگ داشته و کارزار میکنند».
در نتیجه آیه شریفه مانند آیۀ «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکینَ حَیثُ وَجَدْتُمُوهُمْ» میشود که قتال با همه مشرکین را واجب میسازد و هر حکمی را که آن آیه نسخ کرده این نیز نسخ میکند و هر آیه دیگری که آن را تخصیص دهد و یا مقید کند، این را نیز تخصیص داده و مقید میسازد.
البته این را هم باید دانست که این آیه با همه این احوال تنها متعرض قتال با مشرکین، یعنی بتپرستان است و شامل اهل کتاب نیست، زیرا قرآن هر چند تصریحاً و یا تلویحاً نسبت شرک به اهل کتاب داده لیکن هیچ وقت کلمه مشرک را بر آنان اطلاق نکرده و این کلمه را به طور توصیف، تنها در مورد بتپرستان به کار
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 5، ص: 27.
برده. به خلاف کلمه کفر که یا به صیغه فعل و یا به صیغه وصف به ایشان نسبت داده، همانطوری که به بتپرستان اطلاق نموده.
این را گفتیم تا کسی خیال نکند آیه مورد بحث یعنی آیۀ «وَ قاتِلُوا الْمُشْرِکینَ کافَّةً» ناسخ آیه اخذ جزیه از اهل کتاب و یا مخصص و یا مقید آنست، البته در آیه مورد بحث وجوه دیگری نیز گرفتهاند که چون فایدهای در نقل آن نبود از نقلش صرفنظر کردیم.
جملۀ «وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ» تعلیم و یادآوری و در عین حال تحریک بر اتصاف به صفت تقوی است و در نتیجه چند فایده بر آن مترتب است: اول اینکه پرهیزکاران را به نصرت الهی و غلبه و پیروزی بر دشمن وعده میدهد و میفهماند که پیروزی همواره با حزب خدا است. دوم اینکه مؤمنین را نهی میکند از اینکه در جنگها از حدود خدایی تجاوز نموده زنان و کودکان و کسانی را که تسلیم شدهاند به قتل برسانند هم چنان که خالد در جنگ حنین زنی را به قتل رسانده بود و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) کسی را نزد او فرستاد و از این عمل نکوهیدهاش نهی فرمود و نیز مردانی از قبیله بنیجذیمه را با اینکه اسلام آورده بودند کشته بود و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) خون بهای ایشان را پرداخت و سه مرتبه به درگاه خدا از عمل خالد بیزاری جست و نیز اسامه مردی یهودی را که اظهار اسلام کرده بود کشت و به همان خاطر آیۀ «وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقی إِلَیکمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَیاةِ الدُّنْیا فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُکثِیرَةٌ»؛(1)
نازل گردید(2).
قرآن میفرماید:
«یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا قاتِلُوا الَّذینَ یلُونَکمْ مِنَ الْکفَّارِ وَ لْیجِدُوا فیکمْ غِلْظَةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقینَ»؛(1)
«ای کسانی که ایمان آوردهاید! با کافرانی که به شما نزدیکترند، پیکار کنید! (و دشمن دورتر، شما را از دشمنان نزدیک غافل نکند!) آنها باید در شما شدّت و خشونت (و قدرت) احساس کنند؛ و بدانید خداوند با پرهیزگاران است!»
«یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا قاتِلُوا الَّذِینَ یلُونَکمْ مِنَ الْکفَّارِ وَ لْیجِدُوا فِیکمْ غِلْظَةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ»؛ در این آیه شریفه دستور جهاد عمومی داده شده تا از هر طرف در دنیا، اسلام گسترش یابد، چون وقتی میفرماید: هر طائفه از مؤمنین باید با کفار هم جوار خود کارزار کنند معنایش همان گسترش دادن اسلام و برقرار کردن سلطنت اسلام است بر دنیا و بر تمامی ساکنین ربع مسکون.
معنای «غلظة» در جملۀ «وَ لْیجِدُوا فِیکمْ غِلْظَةً» شدت و سرسختی نشان دادن به خاطر خداست و معنایش این نیست که با کفار خشونت و سنگدلی و بد اخلاقی و قساوت قلب و جفا و بیمهری نشان دهید، زیرا این معنا با هیچ یک از اصول دین اسلام سازگار نیست و معارف اسلامی همه آن را مذمت و تقبیح کردهاند و آیات مربوط به جهاد هم از هر تعدی و ظلم و جفایی نهی کرده، که شرحش در سوره بقره گذشت.
1) توبه / 123.
و جملۀ «وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ» وعدهای است الهی به اینکه اگر تقوا پیشه کنید خداوند یاریتان میکند و برگشت معنای آن به ارشاد مسلمین است، به اینکه همواره مراقب خود باشند و مقام پروردگار خود را نسبت به خود از یاد نبرند و متوجه باشند که خدا با ایشان و مولای ایشان است، که اگر چنین کنند و تقوا بخرج دهند خدا وعده داده که دست بالا و ما فوق همه عالمیان قرار خواهند گرفت.
در الدر المنثور است که ابن ابیحاتم و ابن مردویه از جابر بن عبداللَّه روایت کردهاند که گفت: آیۀ «إِنَّ اللَّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ» وقتی نازل شد که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) در مسجد بود و مردم در مسجد همه تکبیر گفتند، آن گاه مردی از انصار که دو طرف ردای خود را به شانههای خود انداخته بود نزدیک آمد و پرسید: یا رسول اللَّه! این آیه نازل شده؟ فرمود: آری.
انصاری گفت: معامله پر سودی است و ما هرگز این معامله را پس نمیدهیم و از خدا خواهش نمیکنیم که خریداری خود را پس دهد(1).
و در کافی به سند خود از سماعه از امام صادق(علیه السلام) روایت کرده که فرمود:
عباد بصری، علی بن الحسین(علیه السلام) را در راه مکه دید و عرض کرد: ای علی بن الحسین! چرا جهاد را که سخت است رها کردی و زیارت حج را که آسان است
1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ج 3، ص: 280.
اختیار نمودی؟ حضرت فرمود: اگر برخورد کنیم به کسانی که این صفات را داشته باشند البته جهاد کردن در معیت آنان از حج بهتر است(1).
مقصود آن جناب (صلوات اللَّه علیه) صفاتی است که در آیۀ «التَّائِبُونَ الْعابِدُونَ» برای مؤمنین شمرده.
و از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نقل شده که فرمود: سیاحت امت من در مساجد است.
و از ابوهریره از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) روایت شده که فرمود: مقصود از «سائحون" روزهداران است و از ابیامامه از آن جناب روایت شده که فرمود: سیاحت امت من جهاد در راه خداست، که قبلاً در باره آن بحث شد(2).
و در مجمع البیان گفته: همه صفاتی که در آیه مذکور آمده با «یاء» یعنی «تائبین و عابدین و...» خوانده میشود و این قرائت را از امام باقر و امام صادق(علیهما السلام ) نقل کرده(3).و در الدر المنثور در تفسیر آیۀ «ما کانَ لِلنَّبِی وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَنْ یسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِکینَ» میگوید: ابن ابیشیبه، احمد، بخاری، مسلم، نسایی، ابن جریر، ابن منذر، ابن ابیحاتم، ابوالشیخ، ابن مردویه و بیهقی- در کتاب دلائل- از سعید بن مسیب از پدرش روایت کردهاند که گفت: وقتی ابوطالب میخواست از دنیا برود رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به بالینش آمد در حالی که ابوجهل و عبداللَّه بن ابیامیه نیز آنجا بودند، حضرت فرمود: عموجان بگو «لا اله الا اللَّه» تا با آن نزد خدای تعالی برایت احتجاج کنم، ابوجهل و عبداللَّه بن ابیامیه گفتند: ای ابوطالب آیا میخواهی
دست از دین عبد المطلب برداری؟ و همچنین رسول خدا(صلی الله علیه و اله) کلمه توحید را به او عرضه میکرد و آن دو وی را با این حرف مورد سرزنش قرار میدادند و سرانجام آخرین حرفی که ابوطالب زد این بود که به ایشان گفت: بر دین عبد المطلب و حاضر نشد بگوید: لا اله الا اللَّه.
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) در جوابش فرمود: اگر خدا مرا نهی نکند برایت استغفار میکنم، ولی چیزی نگذشت که این آیه نازل شد: «ما کانَ لِلنَّبِی وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَنْ یسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِکینَ...» و نیز در باره ابوطالب خطاب به رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نازل شد: «إِنَّک لا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لکنَّ اللَّهَ یهْدِی مَنْ یشاءُ».(1)
و در این معنا روایات دیگری از طرق اهل سنت رسیده که در بعضی از آنها دارد: مسلمین وقتی دیدند رسول خدا(صلی الله علیه و اله) برای عمویش با اینکه مشرک بود استغفار میکند، ایشان نیز برای پدران مشرک خود استغفار کردند و بدین جهت آیه مورد بحث نازل گردید(2).
و لیکن روایات وارده از ائمه(3)اهلبیت(علیهم السلام) همه متفقند بر اینکه ابوطالب اسلام آورد، ولی برای اینکه بتواند از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) حمایت کند اسلام خود را اظهار نمیکرد و در اشعاری هم که به نقل صحیح از آن جناب روایت شده شواهد و ادله بسیاری هست، که وی به دین توحید و با تصدیق نبوت خاتم انبیاء از دنیا رفته است و ما پارهای از اشعار او را قبلاً نقل کردیم.
و در کافی به سند خود از زراره از امام باقر(علیه السلام) روایت کرده که فرمود: کلمۀ «اواه» به معنای کسی است که زیاد دعا میکند(1).
و در مجمع البیان در تفسیر آیۀ «وَ ما کانَ اللَّهُ لِیضِلَّ قَوْماً...» گفته است: بعضی گفتهاند کهشان نزول این آیه چنین بوده که عدهای از مسلمانان قبل از آنکه واجبات دین نازل شده باشد از دنیا رفتند و مسلمانان به رسول خدا(صلی الله علیه و اله) عرض کردند: یا رسول اللَّه! این عده از برادران ما، قبل از اینکه این فرائض را انجام داده باشند از دنیا رفتند، وضع ایشان نزد پروردگار چگونه است؟ در جواب ایشان این آیه نازل شد: «وَ ما کانَ اللَّهُ لِیضِلَّ قَوْماً...» (نقل از حسن)(2).
و در الدر المنثور است که ابن مردویه از ابن عباس روایت کرده که درشان نزول آیه مذکور گفته است: این آیه وقتی نازل شد که مسلمانان از اسرای بدر فدیه و خون بها گرفتند و آیه نازل شد که حق شما نبود چنین کاری کنید، تا خدایتان اذن میداد و لیکن حال که گرفتید خداوند شما و هیچ قومی را به خاطر گناهی که کردهاند عذاب نمیکند مگر بعد از آنکه گناهان را برای آنان بیان کند، یعنی قبلاً ایشان را نهی بکند(3).
ظاهر این دو روایت این است که راویان خواستهاند مصادیقی را برای آیه ذکر کنند و آیه را با داستان مورد نظر خود تطبیق دهند نه اینکه بگویند آیه در باره خصوص این داستان نازل شده و اتصال آیه بدو آیه قبل خود و اینکه در سیاق همان دو آیه قرار دارد، خیلی روشن است و توضیحش گذشت.
و در کافی به سند خود از حمزة بن محمد طیار، از امام صادق(علیه السلام) روایت کرده است که در معنای آیۀ «وَ ما کانَ اللَّهُ لِیضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ حَتَّی یبَینَ لَهُمْ ما یتَّقُونَ» فرموده: یعنی به ایشان برساند و بفهماند که چه کارهایی مورد رضای او و چه کارهایی مورد سخط اوست...(1).این روایت را کافی(2)از عبد الاعلی از امام صادق(علیه السلام) نیز نقل کرده، برقی هم آن را در محاسن(3)خود آورده.
و در تفسیر قمی دارد که امام صادق(علیه السلام) فرمود: آیۀ «لَقَدْ تابَ اللَّهُ...» اینطور نازل شد: «لقد تاب اللَّه بالنبی علی المهاجرین و الانصار الذین اتبعوه فی ساعة العسرة» و مقصود آن ابوذر و ابوخیثمه و عمیر بن وهب است، که نخست تخلف کردند و بعد خود را به رسول خدا رساندند(4).
این روایت را در تفسیر آیۀ «وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً»؛(5)همین سوره از حدیث مفصلی که قمی آن را در تفسیر خود نقل کرده استخراج نمودیم. و در مجمع البیان قرائت «لقد تاب اللَّه بالنبی» را از امام صادق و از حضرت رضا(علیه السلام) نقل کرده است(6).
و در تفسیر مجمع البیان در ذیل آیۀ «وَ عَلَی الثَّلاثَةِ الَّذِینَ خُلِّفُوا» گفته است که
علی بن الحسین زین العابدین و محمد بن علی و جعفر بن محمد(علیه السلام) و همچنین ابوعبد الرحمن سلمی کلمۀ «خلفوا» را «خالفوا» قرائت کردهاند(1).
و نیز در مجمع البیان در تفسیر آیۀ «لَقَدْ تابَ اللَّهُ عَلَی النَّبِی وَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ...» گفته است که این آیه در واقعه جنگ تبوک و آن شدائدی که مسلمانان در آن جنگ دیدند نازل شده که حتی بعضی از ایشان تصمیم گرفتند برگردند، ولی لطف خدا شامل حال آنها شد. حسن گفته است: در آن جنگ ده نفر از مسلمانان یک شتر داشتند و به نوبت یکی پس از دیگری بر آن سوار میشدند و آذوقهشان هم آرد جو با سبوس و مقداری خرمای کرم خورده و روغن گندیده بود و چند نفری از ایشان مختصر خرمایی که داشتند در میان خود بدین طریق مورد استفاده قرار میدادند که وقتی گرسنگی به ایشان فشار میآورد یک دانه خرما را هر یک در دهان گذاشته میمکید تا مزه آن را احساس کند، آن گاه درمیآورد به دیگری میداد و همچنین تا به آخر آن را در دهان گذاشته، یک جرعه آب روی آن میخوردند و همچنین این کار را میکردند تا چیزی از آن خرما باقی نمیماند مگر هستهاش.
و نیز در مجمع البیان در تفسیر آیۀ «وَ عَلَی الثَّلاثَةِ الَّذِینَ خُلِّفُوا» گفته: این آیه درشان کعب بن مالک و مرارة بن ربیع و هلال بن امیه نازل شد، که از رسول خدا تخلف کرده با آن جناب بیرون نشدند، البته این تخلفشان از در نفاق نبود بلکه
1) . همان، ج 5، ص: 78.
از این جهت بود که مسامحه کردند و بعداً پشیمان شده وقتی رسول خدا(صلی الله علیه و اله) برگشت خدمتش رسیدند و عذر خواستند، حضرت با آنان حرف نزد، نزد مسلمانان رفتند ایشان هم با آنان حرف نزدند و خلاصه یک نفر از مسلمانان با آنان همکلام نشد، حتی بچهها هم از ایشان قهر کرده و اعراض نمودند. زنان این سه نفر نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آمدند و عرض کردند آیا ما هم باید از شوهرانمان کنارهگیری کنیم؟ حضرت فرمود: نه و لیکن نباید نزدیک شما بیایند.
در نتیجه زندگی در مدینه بر آنان تنگ شد بناچار سر به کوه نهاده در قله کوهی جای گرفتند و همه روزه خانوادههایشان برایشان غذا میآوردند، تا آنکه به یکدیگر گفتند: حال که همه مردم با ما قهر کرده و حرف نمیزنند، ما چرا با خود حرف بزنیم و چرا از مسلمانان تبعیت نکنیم لا جرم هر کدام به قله کوهی رفته دیگر یکدیگر را ندیدند و به همین حال پنجاه روز در کوه مانده، به درگاه خدا تضرع و زاری میکردند و اظهار توبه و ندامت مینمودند، خداوند توبهشان را قبول نموده این آیه را در حقشان نازل کرد(1).
قبلاً این داستان را در ضمن حدیثی طولانی از تفسیر(2)قمی در تفسیر آیۀ «46" این سوره نقل کردیم و اینداستان به طرق بسیاری نقل شده.
و در تفسیر برهان از ابن شهرآشوب از تفسیر ابییوسف بن یعقوب بن سفیان روایت کرده که گفت: مالک بن انس از نافع از ابن عمر برای ما حدیث کرد که گفت: خداوند در آیۀ «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ» صحابه رسول خدا(صلی الله علیه و اله) را دستور
داده که از خدا بترسند، آن گاه گفته است که مقصود از صادقین در جملۀ «کونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ» رسول خدا(صلی الله علیه و اله) و اهلبیت آن جناب است(1).
و در این معنا روایات بسیاری از امامان اهلبیت(علیهم السلام) وارد شده و در الدر المنثور از ابن عباس و نیز از ابن عساکر از ابیجعفر آورده که در تفسیر آیۀ «وَ کونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ» گفتهاند: مقصود از صادقین علی بن ابیطالب(علیه السلام) است(2).
و در کافی به سند خود از یعقوب بن شعیب روایت کرده که گفت: نزد امام صادق(علیه السلام) بودم و به ایشان عرض کردم اگر امام و پیشوای مسلمین بمیرد مردم چه تکلیفی دارند؟ فرمود: پس، فرمایش خدا چه شد که میفرماید: «فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِیتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِینْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیهِمْ لَعَلَّهُمْ یحْذَرُونَ». آن گاه فرمود ایشان ما دام که در طلب معرفت امام هستند از جهاد معذورند و آن دسته هم که در شهر در انتظار برگشتن دسته اولند نیز معذورند تا اصحاب ایشان (دسته اول) برگردند(3).
و در این معنا روایات بسیاری از ائمه اهلبیت(علیهم السلام) رسیده که خود از جمله ادلهایست که دلالت میکند بر اینکه منظور از تفقه در آیه، اعم است از آموختن علم فقه اصطلاحی و سایر معارف دینی.
البته، خواننده محترم باید بداند که در باره سبب نزول این آیات اقوال دیگری نیز هست که به خاطر ضعف و سستی آنها متعرض نمیشویم.
و در سوره توبه آمده است:
«وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ یقُولُ أَیکمْ زادَتْهُ هذِهِ إِیماناً فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا فَزادَتْهُمْ إِیماناً وَ هُمْ یسْتَبْشِرُونَ * وَ أَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ کافِرُونَ * أَ وَ لا یرَوْنَ أَنَّهُمْ یفْتَنُونَ فِی کلِّ عامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَینِ ثُمَّ لا یتُوبُونَ وَ لا هُمْ یذَّکرُونَ * وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلی بَعْضٍ هَلْ یراکمْ مِنْ أَحَدٍ ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یفْقَهُونَ * لَقَدْ جاءَکمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکمْ عَزِیزٌ عَلَیهِ ما عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیکمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ * فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِی اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ عَلَیهِ تَوَکلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ»؛(1)«و چون سورهای نازل شود پارهای از ایشان کسی است که میگوید این سوره، ایمان کدامیک از شما را زیاد کرد؟ اما آن کسانی که ایمان آوردند ایمانشان زیاد شد و خوشوقت شدند. و اما کسانی که در دلهایشان مرض بود پلیدی بر پلیدیشان افزود و بمردند در حالی که کافر بودند. آیا نمیبینند که در هر سال یک بار و یا دو بار آزمایش میشوند (و از عهده برنیامده گناه میکنند) آن گاه توبه نمیکنند و ایشان متذکر نمیشوند. و چون سورهای نازل شود بعضی به بعضی دیگر نگریسته (میگویند) آیا کسی متوجه شما هست؟ آن گاه برمیگردند، خدا دلهایشان را برگردانید به جرم اینکه مردمی هستند که (نمیخواهند) بفهمند. با اینکه هر آینه شما را رسولی از خود شما آمد که ضرر و هلاک شما بر او گران است و او حریص است بر هدایت شما و به مؤمنین رءوف و رحیم است. پس اگر اعراض کردند بگو خدا مرا بس است، معبودی نیست جز او من بر او توکل میکنم و او پروردگار عرش بزرگ است.»
1) . توبه / 124 الی 129.
آیات سوره برائت با این چند آیه ختم میشود و این آیات حال مؤمنین و منافقین در موقع نزول سوره قرآنی را بیان میکند و بدین وسیله نشانه دیگری از نشانههای نفاق را شرح میدهد که با آن مؤمن از منافق تشخیص داده میشود و آن این است که در موقع نزول قرآن به یکدیگر میگویند: این آیه ایمان کدامتان را زیاد کرد؟ و یا به یکدیگر نگاه میکنند و میگویند مبادا کسی شما را ببیند.
و در آخر رسول گرامی خود را به وصفی توصیف میکند که دلهای مؤمنین به وی متمایل شود و او رادستور میدهد، به اینکه اگر مردم از او روی گردانیدند بر خدا توکل جوید.(1)
قرآن میفرماید:
«فَلا تُطِعِ الْکافِرینَ وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً کبیراً»؛(2)
«بنا بر این از کافران اطاعت مکن و به وسیلۀ آن [قرآن] با آنان جهاد بزرگی بنما!»
«فَلا تُطِعِ الْکافِرِینَ وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً کبِیراً»؛ این جمله متفرع است بر معنای آیه قبلی و ضمیر «به» به شهادت سیاق آیات، به قرآن بر میگردد و کلمۀ
«مجاهده» و نیز «جهاد» به معنای جد و جهد و به کار بردن نهایت نیرو در دفع دشمن است. و چون گفتیم ضمیر به قرآن بر میگردد معنا این میشود که: با قرآن با دشمنان جهاد کن، یعنی قرآن را بر آنان بخوان و معارف و حقایق آن را بر ایشان بیان کن و حجت را بر ایشان تمام نما.
پس حاصل معنا و مضمون آیه این شد که: وقتی مثل رسالت الهی در بر طرف کردن حجاب جهل و غفلت از دلهای مردم به وسیله اظهار حق و اتمام حجت مثل آفتاب بود در دلالت بر سایه گسترده و برداشتن آن سایه به امر خدا و نیز مثل روز بود نسبت به شب و تعطیلی کار در آن و نیز، مثل باران بود نسبت به زمین مرده و چارپایان و انسانهای تشنه، ناچار، حالا که تو حامل این رسالت شدهای و به سوی همه اهل قریهها مبعوث گشتهای، دیگر جا ندارد که از کافران اطاعت کنی، چون اطاعت ایشان تباهگر این ناموس عمومی است که برای هدایت قرار دادهایم پس باید که در تبلیغ رسالت خود و اتمام حجت بر مردم به وسیله قرآن که مشتمل بر دعوت حقه است نهایت کوشش و جهد خود را مبذول داری و جهاد کنی با آنان جهادی بس بزرگ.(1)
«فَلا تُطِعِ الْکافِرِینَ»؛ کافران را در آنچه از تو میخواهند که با آنها نرمی کنی و در برابرشان تسلیم شوی، اطاعت نکن.
«وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً کبِیراً»؛ و در راه خدا به وسیلۀ قرآن با آنها جهادی شدید کن. از این آیه بر میآید که بهترین و بزرگترین جهاد در پیشگاه خدا، جهاد کسانی است که شبهههای دشمنان دین را باطل میکنند. ممکن است این
1) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج15، ص: 316
حدیث: «رجعنا من الجهاد الاصغر فعلیکم بالجهاد الاکبر» (از جهاد کوچکتر برگشتیم. بر شما باد به جهاد بزرگتر) ناظر به همین حقیقت باشد.(1)
«فَلا تُطِعِ الْکافِرِینَ وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً کبِیراً (52)
پس گوش به حرف کفار مده و مداینه با آنها نکن و توقعات آنها را انجام مده و با آنها جهاد کن به این قرآن جهاد بزرگی.
«فَلا تُطِعِ الْکافِرِینَ»؛ که هر روز یک تقاضایی دارند، یک روز میگویند: از این دعوی نبوت دست بردار یک روز میگویند: فلان معجزه را بیاور قربانی بیاور که آتش او را به خورد.
«إِنَّ اللَّهَ عَهِدَ إِلَینا أَلَّا نُؤْمِنَ لِرَسُولٍ حَتَّی یأْتِینا بِقُرْبانٍ تَأْکلُهُ النَّارُ».(2)
یک روز میگویند: «لَنْ نُؤْمِنَ لَک حَتَّی تَفْجُرَ لَنا مِنَ الْأَرْضِ ینْبُوعاً أَوْ تَکونَ لَک جَنَّةٌ مِنْ نَخِیلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهارَ خلالها تَفْجِیراً أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ کما زَعَمْتَ عَلَینا کسَفاً أَوْ تَأْتِی بِاللَّهِ وَ الْمَلائِکةِ قَبِیلًا أَوْ یکونَ لَک بَیتٌ مِنْ زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقی فِی السَّماءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِیک حَتَّی تُنَزِّلَ عَلَینا کتاباً نَقْرَؤُهُ»؛(3)و غیر اینها اعتنایی بهاین مزخرفات نکن و محکم ایستادگی کن.
«وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً کبِیراً»؛ سه قسم جهاد داریم:
یکی حرب با کفار و مشرکین که یکی از فروع دین است صلاة زکاة خمس امر بمعروف نهی از منکر حج جهاد تولی و تبری ده فرع و شرط جهاد حضور نبی و امام و نواب خاص آنها است و در غیبت بازاء او دفاع است.
دوم: جهاد با نفس که جهاد اکبرش گویند که حضرتش فرمود: «قد فرغتم عن الجهاد الاصغر فعلیکم بالجهاد الاکبر»
گفتند: چیست؟ فرمود: جهاد با نفس در ترک مشتهیات نفسانی.
سوم: جهاد در هدایت و ارشاد با بیانات واضحه و ادله محکمه و حجج تامه و براهین متقنه و منطق صحیح و آیه اشاره به این قسم جهاد است و افضل از جمیع فضایل است و از شئون این جهاد امر بمعروف و نهی از منکر و نصیحت و ارشاد است.(1)
نخست روی سخن را به پیامبر اسلام(صلی الله علیه و اله) کرده میفرماید: «بنا بر این از کافران اطاعت مکن»؛ «فَلا تُطِعِ الْکافِرِینَ».
در هیچ قدم راه سازش با انحرافات آنها را پیش مگیر که سازشکاری با منحرفان، آفت دعوت به سوی خدا است، در برابر آنها محکم بایست و به اصلاح آنها بکوش، ولی مراقب باش ابداً تسلیم هوسها و خرافات آنها نشوی.
و اما دستور دوم اینکه «به وسیله قرآن با آنها جهاد بزرگی کن»؛ «وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً کبِیراً».
جهادی بزرگ به عظمت رسالتت و به عظمت جهاد تمام پیامبران پیشین، جهادی که تمام ابعاد روح و فکر مردم را در بر گیرد و جنبههای مادی و معنوی را شامل شود.
بدون شک منظور از جهاد در این مورد جهاد فکری و فرهنگی و تبلیغاتی
1) . طیب، عبدالحسین، اطیبالبیان فی تفسیر القرآن، ج9، ص: 636.
است، نه جهاد مسلحانه، چرا که این سوره مکی است و میدانیم دستور جهاد مسلحانه در مکه نازل نشده بود.
و به گفته مرحوم «طبرسی» در مجمع البیان این آیه دلیل روشنی است بر اینکه جهاد فکری و تبلیغاتی در برابر وسوسههای گمراهان و دشمنان حق از بزرگترین جهادها است و حتی ممکن است حدیث معروف پیامبر(صلی الله علیه و اله): «رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر؛ ما از جهاد کوچک به سوی جهاد بزرگ بازگشتیم» اشاره به همین جهاد و عظمت کار دانشمندان و علما در تبلیغ دین باشد».
این تعبیر عظمت مقام قرآن را نیز بازگو میکند، چرا که وسیلهای است برای این جهاد کبیر و سلاحی است برنده، که قدرت بیان و استدلال و تأثیر عمیق و جاذبیتش ما فوق تصور و قدرت انسانها است.
وسیله مؤثری است به درخشندگی آفتاب و روشنایی روز، به آرامبخشی پردههای شب، به حرکت آفرینی بادها، به عظمت ابرها و به حیاتبخشی قطرههای باران که در آیات گذشته به آن اشاره رفته بود.(1)
«وَ لا تُطِعِ الْکافِرینَ وَ الْمُنافِقینَ وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَکلْ عَلَی اللَّهِ وَ کفی بِاللَّهِ وَکیلاً»؛(2)«و از کافران و منافقان اطاعت مکن و به آزارهای آنها اعتنا منما و بر خدا توکل کن و همین بس که خدا حامی و مدافع (تو) است!»
«وَ لا تُطِعِ الْکافِرِینَ وَ الْمُنافِقِینَ وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَکلْ عَلَی اللَّهِ...»؛ معنای اطاعت کافران و منافقان در اول سوره گذشت.
«وَ دَعْ أَذاهُمْ»؛ یعنی آنچه به تو آزار میرسانند رها کن و در مقام پیگیری آن برمیا و خود را مشغول بدان مساز، دلیل بر اینکه معنایش این است که ما گفتیم، جملۀ «وَ تَوَکلْ عَلَی اللَّهِ» است، یعنی تو خود را در دفع آزار آنان مستقل ندان، بلکه خدا را وکیل خود در این دفع بدان و خدا برای وکالت کافی است.
روایاتی در باره فضیلت ذکر خدا در ذیل آیه: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکرُوا اللَّهَ ذِکراً کثِیراً»در کافی به سند خود از ابن قداح، از امام صادق(علیه السلام) روایت کرده که گفت: هیچ چیزی در عالم نیست مگر آنکه حد و اندازهای دارد، که وقتی بدان حد رسید تمام میشود، مگر ذکر خدا که هیچ حدی برایش نیست، که بگویی وقتی از این حد گذشت دیگر ذکر خدا خوب نیست، خدای عز و جل واجباتی را واجب کرد که هر کس آن واجبات را به جا آرد حدش را آورده، مثلاً ماه مبارک رمضان حد روزه واجب و حج خانه خدا، حد آن است، هر کس آن ماه را روزه بدارد و حج واجب را به جا بیاورد، حدش را آورده، اما ذکر خدا چنین نیست، چون خدا به اندک آن راضی نیست و برای زیادش هم حدی معین نکرده، امام(علیه السلام) سپس این آیه را تلاوت کرد: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکرُوا اللَّهَ ذِکراً کثِیراً وَ سَبِّحُوهُ بُکرَةً وَ أَصِیلًا»، مجدداً فرمود: به طوری که میبینید در این آیه برای ذکر، حدی معین نفرموده.
آن گاه فرمود: پدرم کثیر الذکر بود بارها من با او قدم میزدم و میدیدم که مشغول ذکر است، با او غذا میخوردم، میدیدم مشغول ذکر است، با مردم سخن میگفت مع ذلک سخن با مردم او را از ذکر خدا باز نمیداشت و من بارها میدیدم که زبانش به سقف دهانش متصل است میگوید: «لا اله الا اللَّه».
و نیز بارها ما را جمع میکرد و وادارمان میساخت به گفتن ذکر، تا آفتاب طلوع میکرد و وادارمان میکرد به اینکه هر کدام میتوانیم قرآن بخوانیم و هر کدام از خواندن قرآن عاجزیم، ذکر بگوییم.
آری آن خانهای که ذکر خدا در آن بسیار شود، برکتش بسیار میشود و ملائکه در آن خانه حاضر و شیطانها دور میگردند و آن خانه برای اهل آسمانها آن چنان درخشنده است که ستارگان برای اهل زمین و خانهای که در آن قرآن خوانده نشود و ذکر خدا در آن نشود، برکتش کم است و ملائکه از آن خانه گریزان و در عوض شیطانها در آن حاضر میشوند.
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) هم فرمود: آیا میخواهید شما را به بهترین اعمال خبر دهم؟ عملی که از نظر بالا بردن درجه شما از همه اعمال مؤثرتر است و درجه شما را بالاتر میبرد و از هر عملی دیگر نزد سلطان شما و مالکتان پاکیزهتر است و از درهم و دینار برایتان بهتر و حتی از این هم برایتان بهتر است که با دشمن خود بجنگید، شما ایشان را بکشید و ایشان شما را بکشند؟ اصحاب عرضه داشتند: بله، بفرمایید، فرمود: بسیار ذکر خدای عز و جل گفتن است.
آن گاه امام صادق(علیه السلام) اضافه کردند که مردی نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آمد و عرضه داشت: بهترین اهل مسجد کیست؟ فرمود آن کس که بیشتر ذکر میگوید.
و نیز رسول خدا فرمود: به هر کس زبانی ذکرگو داده شد، خیر دنیا و آخرتش دادهاند و در معنای آیۀ «وَ لا تَمْنُنْ تَسْتَکثِرُ» فرمود: آنچه از عمل خیر که برای خدا انجام میدهی زیاد مشمار و به نظرت جلوه نکند(1).
و در همان کتاب به سند خود از ابیالمعزاء (نام بقیه رجال حدیث را انداخته) روایت کرده که گفت: امیر المؤمنین(علیه السلام) فرمود: هر کس خدا را در نهان ذکر گوید، خدا را ذکر بسیار گفته، چون منافقین علنی ذکر خدا میگفتند و چون به خلوت میرفتند، به یاد خدا نبودند و خدای تعالی در باره ایشان فرموده: «یراؤُنَ النَّاسَ وَ لا یذْکرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِیلًا»؛ «با مردم ریا میکنند و خدا را جز اندکی ذکر نمیگویند.»(2)
این استفادهای که امام از آیه شریفه کرده، استفاده لطیفی است، چون آیه شریفه ذکر علنی را اندک شمرده، که مفهومش این میشود که ذکر سری ذکر کثیر است.
و در خصال از زید شحام روایت کرده که گفت: امام صادق(علیه السلام) فرمود:
هیچ بلایی برای مؤمن سختتر از این سه بلاء نیست، که از سه نعمت محروم شود شخصی.
پرسید: آن سه نعمت چیست؟ فرمود: یاری مسلمان با آنچه خدا به او روزی کرده، دوم انصاف دادن و خود را جای دیگران فرض کردن و سوم زیاد خدا را ذکر کردن، البته منظور من از ذکر بسیار گفتن، سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الا اللَّه و اللَّه اکبر تنها نیست، هر چند که آنهم ذکر خدا است و لیکن منظور من ذکر خدا
در هنگام استفاده و بهرهمندی از حلال او و باز ذکر خدا در هنگام برخورد به حرام او است(1).
و در الدر المنثور است که احمد، ترمذی، بیهقی، از ابیسعید خدری روایت کردهاند که گفت شخصی از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) پرسید: کدام یک از بندگان خدا در روز قیامت درجه بالاتری نزد خدا دارند؟ فرمود: آنان کهذکر خدا بسیار میگویند. من عرضه داشتم: یا رسول اللَّه(صلی الله علیه و اله) حتی از جهاد کنندگان در راه خدا هم بالاترند؟ فرمود: آنها که ذکر خدا میگویند، حتی از مجاهدی هم که با شمشیر خود جهاد کند، تا شمشیرش بشکند و خود غرق خون شود، بالاترند(2).
و در کتاب علل به سند خود از عبداللَّه بن حسن، از پدرش، از جدش حسن بن علی(علیه السلام) روایت کرده که فرمود: عدهای یهودی نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آمدند، از همه عالمترشان مسائلی از آن جناب پرسید، از جمله مسائلی که پرسید این بود، که چرا تو را محمد، احمد، ابوالقاسم، بشیر، نذیر و داعی، نامیدند؟ آن حضرت فرمود:
اما مرا داعی خواندند، چون من مردم را به دین پروردگار عز و جل خود میخوانم و اما نذیرم خواندند، چون کسانی را که از اطاعتم سر بر چینند از آتش دوزخ انذار میدهم، اما بشیرم نامیدند، برای اینکه هر کس اطاعتم کند من او را به بهشت مژده میدهم... تا آخر(3).
و در تفسیر قمی در ذیل آیۀ «یا أَیهَا النَّبِی إِنَّا أَرْسَلْناک... وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَکلْ عَلَی
اللَّهِ وَ کفی بِاللَّهِ وَکیلًا» از معصوم نقل کرده که فرمود: این آیه در مکه و پنج سال قبل از هجرت نازل شد(1).(2)
بعد از آن به دستور دوم و سوم پرداخته میگوید: «از کافران و منافقان اطاعت مکن»؛ «و لا تطع الکافرین المنافقین».
بدون شک رسول خدا(صلی الله علیه و اله) هرگز اطاعتی از کافران و منافقان نداشت، اما اهمیت موضوع به قدری است که به عنوان تأکید برای شخص پیامبر(صلی الله علیه و اله) و هشدار و سرمشقی برای دیگران، روی این موضوع مخصوصاً تکیه کند، چه اینکه از خطرات مهمی که بر سر راه رهبران راستین قرار دارد به سازش و تسلیم کشیدن در اثناء مسیر است که گاه از طریق تهدید و گاه از طریق دادن امتیازات، زمینههای آن فراهم میشود، تا آنجا که گاهی انسان به اشتباه میافتد و گمان میکند راه وصول به هدف تن دادن به چنین سازش و تسلیمی است، همان سازش و تسلیمی که نتیجهاش عقیم ماندن همه تلاشها و کوششها و خنثی شدن همه مجاهدات است.
تاریخ اسلام نشان میدهد که بارها کافران و یا گروههایی از منافقان کوشیدند پیامبر اسلام(صلی الله علیه و اله) را به چنین موضعی بکشانند، گاه پیشنهاد کردند که نام بتها را به بدی نبرد و از آنها انتقاد نکند و گاه گفتند اجازه ده یک سال معبود تو را بپرستیم و یک سال هم تو معبودان ما را پرستش کن و گاه میگفتند به ما مهلت ده تا یک سال دیگر به برنامههای خود ادامه دهیم و بعد ایمان بیاوریم، گاه پیشنهاد کردند
تهیدستان و مؤمنان فقیر را از گرد خود دور کن تا ما ثروتمندان متنفذ با تو همصدا شویم و گاه اعلام آمادگی برای دادن امتیازات مالی و پست و مقام حساس و زنان زیبا و مانند آن کردند! مسلم است همه اینها دامهای خطرناکی بود بر سر راه پیشرفت سریع اسلام و ریشه کن شدن کفر و نفاق و اگر پیامبر(صلی الله علیه و اله) در برابر یکی از این پیشنهادها انعطاف و نرمشی به خرج میداد پایههای انقلاب اسلامی فرو میریخت و تلاشها هرگز به نتیجه نمیرسید.
سپس در چهارمین و پنجمین دستور چنین میگوید: «اعتنایی به آزارهای آنها مکن، بر خدا توکل نما و همین بس که خدا حامی و مدافع تو است»؛ «وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَکلْ عَلَی اللَّهِ وَ کفی بِاللَّهِ وَکیلًا».
این قسمت از آیه نشان میدهد که آنها برای تسلیم ساختن پیامبر(صلی الله علیه و اله) او را سخت در فشار قرار داده بودند و انواع آزارها چه از طریق زخم زبان و بدگویی و جسارت و چه از طریق آزار بدنی و چه محاصره اقتصادی نسبت به او و یارانش روا میداشتند، البته در دوران مکه به صورتی و در دوران مدینه به صورت دیگر، زیرا «اذی» واژهای است که همه انواع آزار را شامل میشود «راغب» در «مفردات» میگوید: «اذی به معنی هر گونه ضرری است که به یک موجود زنده برسد، چه در جان، یا در جسم، یا وابستگان به او، خواه دنیوی یا اخروی».
البته این کلمه گاه در آیات قرآن در خصوص «ایذاء زبانی» به کار رفته، مانند آیه 61 سوره توبه: «وَ مِنْهُمُ الَّذِینَ یؤْذُونَ النَّبِی وَ یقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ»؛ «بعضی از آنها پیامبر را ایذاء میکنند و میگویند او آدم خوشباوری است و به حرف هر کس گوش میدهد».
ولی در آیات دیگر در مورد آزار بدنی نیز به کار رفته، مانند آیه 16 سوره نساء «وَ
الَّذانِ یأْتِیانِها مِنْکمْفَآذُوهُما»؛ «مردان و زنانی که اقدام به ارتکاب آن عمل زشت (زنا) میکنند آنها را آزار دهید (و حد شرعی را بر آنها جاری نمائید)».
تاریخ میگوید پیامبر(صلی الله علیه و اله) و مؤمنان نخستین همچون کوه در مقابل انواع آزارها ایستادگی به خرج دادند و هرگز ننگ تسلیم و شکست را نپذیرفتند و سرانجام در اهداف خود پیروز شدند.
دلیل این مقاومت و پیروزی همان توکل بر خدا و اعتماد بر ذات پاک او بود، خدایی که همه مشکلات در برابر ارادهاش سهل و آسان است و «اگر تیغ عالم بجنبد ز جای- نبرد رگی تا نخواهد خدای» آری کافی است که پشتیبان و پناهگاه انسان چنین خدایی باشد.
از آنچه گفتیم این حقیقت روشن شد که محتوای آیه فوق چیزی نیست که به وسیله نزول حکم جهاد نسخ شده باشد- آن چنان که بعضی از مفسران پنداشتهاند- بلکه ظاهر این است که این آیات مدتها بعد از حکم جهاد و در ردیف حوادث مربوط به سوره احزاب نازل شده، این حکمی است برای همه اعصار و قرون که پیشوایان الهی نیروهای زنده خود را صرف اعتنا به اعمال ایذایی مخالفان نکنند که اگر اعتنا کنند و نیروهای فعال خود را صرف مقابله با این امور نمایند دشمن به هدف خود رسیده، چرا که او میخواهد فکر طرف را به خود مشغول دارد و نیروهای او را از این طریق به هدر دهد، اینجا است که بیاعتنایی و فرمان «دع اذاهم» تنها راه حل است.
این نیز قابل توجه است که دستورات پنجگانه فوق که در دو آیه اخیر آمده مکمل یکدیگر و مربوط به هم هستند، بشارت دادن به مؤمنان برای جذب نیروهای
با ایمان، عدم سازش و تسلیم در مقابل کفار و در برابر منافقان، بیاعتنایی به آزارهای آنها و توکل بر خدا مجموعهای را تشکیل میدهد که راه وصول به مقصد در آن نهفته است و دستور العمل جامعی برای همه رهروان راه حق است.(1)
«وَ اصْبِرْ نَفْسَک مَعَ الَّذینَ یدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِی یریدُونَ وَجْهَهُ وَ لا تَعْدُ عَیناک عَنْهُمْ تُریدُ زینَةَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ کانَ أَمْرُهُ فُرُطاً»؛(2)«با کسانی باش که پروردگار خود را صبح و عصر میخوانند و تنها رضای او را میطلبند! و هرگز به خاطر زیورهای دنیا، چشمان خود را از آنها برمگیر! و از کسانی که قلبشان را از یاد خود غافل ساختیم اطاعت مکن! همانها که از هوای نفس پیروی کردند و کارهایشان افراطی است.»
«یا أَیهَا النَّبِی اتَّقِ اللَّهَ وَ لا تُطِعِ الْکافِرینَ وَ الْمُنافِقینَ إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلیماً حَکیماً * وَ اتَّبِعْ ما یوحی إِلَیک مِنْ رَبِّک إِنَّ اللَّهَ کانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبیراً»؛(3)
«ای پیامبر! تقوای الهی پیشه کن و از کافران و منافقان اطاعت مکن که خداوند عالم و حکیم است. و از آنچه از سوی پروردگارت به تو وحی میشود پیروی کن که خداوند به آنچه انجام میدهید آگاه است.»
«إِنَّ رَبَّک هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدینَ * فَلا تُطِعِ الْمُکذِّبینَ * وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیدْهِنُونَ * وَ لا تُطِعْ کلَّ حَلاَّفٍ مَهینٍ * هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمیمٍ * مَنَّاعٍ لِلْخَیرِ مُعْتَدٍ أَثیمٍ * عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِک زَنیمٍ * أَنْ کانَ ذا مالٍ وَ بَنینَ * إِذا تُتْلی
عَلَیهِ آیاتُنا قالَ أَساطیرُ الْأَوَّلینَ * سَنَسِمُهُ عَلَی الْخُرْطُومِ»؛(1)«پروردگارت بهتر از هر کس میداند چه کسی از راه او گمراه شده و هدایتیافتگان را نیز بهتر میشناسد! حال که چنین است از تکذیبکنندگان اطاعت مکن! آنها دوست دارند نرمش نشان دهی تا آنها (هم) نرمش نشان دهند (نرمشی توأم با انحراف از مسیر حق)! و از کسی که بسیار سوگند یاد میکند و پست است اطاعت مکن، کسی که بسیار عیبجوست و به سخن چینی آمد و شد میکند، و بسیار مانع کار خیر و متجاوز و گناهکار است؛ علاوه بر اینها کینه توز و پرخور و خشن و بدنام است! مبادا به خاطر اینکه صاحب مال و فرزندان فراوان است (از او پیروی کنی)! هنگامی که آیات ما بر او خوانده میشود میگوید: اینها افسانههای خرافی پیشینیان است! (ولی) ما به زودی بر بینی او علامت و داغ ننگ مینهیم!»
باز برای تأکید بیشتر میفرماید: «پروردگار تو به کسی که از طریق او گمراه شده آگاهتر است و او هدایت یافتگان را بهتر میشناسند»؛ «إِنَّ رَبَّک هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ».چرا که راه راه او است و او بهتر از هر کس راه خود را میشناسد و به این ترتیب به پیامبر اسلام(صلی الله علیه و اله) اطمینان بیشتر میدهد که او در مسیر هدایت و دشمنانش در مسیر ضلالتند.
در حدیث مستندی آمده است هنگامی که قریش دیدند پیامبر علی(علیه السلام) را بر دیگران مقدم میشمرد و بزرگ میدارد به مذمت علی(علیه السلام) پرداختند و گفتند: محمد
1) . قلم / 7 الی 16.
مفتون او شده است، اینجا بود که خداوند «ن وَ الْقَلَمِ» را نازل کرد و به آن سوگند یاد نمود کهای محمد(صلی الله علیه و اله) تو مفتون و مجنون نیستی- تا آنجا که فرمود- خداوند میداند کسانی را که گمراه شدهاند اشاره به جماعت قریش که این سخنان را میگفتند و خداوند هدایت یافتگان را بهتر میشناسد اشاره به علی(علیه السلام)(1).
از مهمترین رویدادهای زندگی بشر، پیدایش خط و راه افتادن قلم بر صفحه کاغذها یا سنگها بود و همان بود که دوران تاریخ را از ما قبل از تاریخ جدا کرد.
گردش نیش قلم بر صفحه کاغذ، سرنوشت بشر را رقم میزند، لذا پیروزی و شکست جوامع انسانی به نوک قلمها بسته است.
«قلم" حافظ علوم و دانشها، پاسدار افکار اندیشمندان، حلقه اتصال فکری علما و پل ارتباطی گذشته و آینده بشر است و حتی ارتباط آسمان و زمین نیز از طریق لوح و قلم حاصل شده است! قلم انسانهایی را که جدا از هم، از نظر زمان و مکان، زندگی میکنند پیوند میدهد، گویی همه متفکران بشر را در تمام طول تاریخ و در تمام صفحه روی زمین در یک کتابخانه بزرگ جمع میبینی! «قلم» رازدار بشر و خزانهدار علوم و جمعآوری کننده تجربیات قرون و اعصار است و اگر قرآن به آن سوگند یاد میکند به همین دلیل است، زیرا همیشه سوگند به یک امر بسیار عظیم و پرارزش یاد میشود.
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 10، ص: 334.
و البته «قلم» وسیلهای است برای «ما یسْطُرُونَ» و نوشتهها که قرآن به هر دو سوگند یاد کرده است، هم به «ابزار» و هم به «محصول» ابزار.
در بعضی از روایات آمده است که: «ان اول ما خلق اللَّه القلم؛ نخستین چیزی را که خدا آفرید قلم بود».
این حدیث را محدثان شیعه از امام صادق(علیه السلام) نقل کردهاند(1)
و در کتب اهل سنت به عنوان یک خبر معروف نیز آمده است(2).
و در حدیث دیگری آمده است: «اول ما خلق اللَّه تعالی جوهرة؛ نخستین چیزی را که خدا آفرید گوهری بود.»(3)و در بعضی از اخبار نیز آمده است: «ان اول ما خلق اللَّه العقل؛ نخستین چیزی را که خدا آفرید عقل و خرد بود.»(4)
توجه به پیوند ویژهای که در میان «گوهر» و «قلم» و «عقل» است مفهوم «اول بودن» همه آنها را روشن میکند.
در ذیل حدیثی که در بالا از امام صادق(علیه السلام) نقل کردیم آمده است که خداوند بعد از آفرینش قلم به او فرمود: بنویس! و او آنچه را بوده و خواهد بود تا روز قیامت نوشت! گرچه قلم در این روایت اشاره به قلم تقدیر و قضا و قدر است، ولی هر چه هست نقش قلم را در سرنوشت بشر و مقدرات او روشن میسازد.
پیشوایان اسلام در احادیث متعددی به یاران خود تأکید میکردند که به
حافظه خود قناعت نکنند و احادیث اسلامی و علوم الهی را به رشته تحریر درآورند و برای آیندگان به یادگار بگذارند(1).
بعضی از دانشمندان گفتهاند: البیان بیانان: بیان اللسان و بیان البنان و بیان اللسان تدرسه الاعوام و بیان الاقلام باق علی مر الایام!؛ بیان دو گونه است: بیان زبان و بیان قلم، بیان زبان با گذشت زمان کهنه میشود و از بینمیرود، ولی بیان قلمها تا ابد باقی است"!(2)
و نیز گفتهاند: «ان قوام امور الدین و الدنیا بشیئین القلم و السیف و السیف تحت القلم؛ پایه امور دین و دنیا بر دو چیز است: «قلم» و «شمشیر» و شمشیر زیر پوشش قلم قرار دارد"!(3)
همین معنی را بعضی از شعرای عرب چنین به نظم آورده:
کذا قضی اللَّه للاقلام مذ بریت
ان السیوف لها مذ ارهفت خدم!
" خداوند اینگونه برای قلم از آن روز که تراشیده شد مقدر کرده است که شمشیرهای تیز خدمتگزار آن باشند"! (این تعبیر اشاره لطیفی است به تراشیدن قلم به وسیله چاقو و قرار گرفتن تیغهای تیز در خدمت قلم از آغاز کار).(4)
شاعر دیگری با استناد به آیات مورد بحث در این زمینه میگوید:
اذا اقسم الأبطال یوما بسیفهم
و عدوه مما یجلب المجد و الکرم
کفی قلم الکتاب فخرا و رفعة
مدی الدهر ان اللَّه اقسم بالقلم!
آن روز که جنگجویان قهرمان به شمشیرهای خود سوگند یاد کنند.
و آن را اسباب بزرگی و افتخار بشمرند.
برای قلم نویسندگان همین افتخار و سربلندی در تمام دوران جهان بس که خداوند سوگند به قلم یاد کرده است (و نه به شمشیر)"(1).
و راستی چنین است، چرا که پیروزیهای نظامی اگر از ناحیه فرهنگ نیرومندی تضمین نگردد هرگز پایدار نخواهد بود، مغولها در تاریخ ایران بزرگترین پیروزی را کسب کردند ولی چون ملت بیفرهنگی بودند به زودی در فرهنگ اسلام و ایران حل شدند و مسیر خود را تغییر دادند.
گرچه این بحث بسیار دامنهدار است ولی برای اینکه از روش تفسیری خارج نشویم سخن را با حدیث بسیار پرمعنایی از پیغمبر اسلام(صلی الله علیه و اله) در این زمینه پایان میدهیم:
«ثلاث تخرق الحجب و تنتهی الی ما بین یدی اللَّه: صریر اقلام العلماء و وطی اقدام المجاهدین و صوت مغازل المحصنات؛ سه صدا است که حجابها را پاره میکند و به پیشگاه با عظمت خدا میرسد: صدای گردش قلمهای دانشمندان به هنگام نوشتن و صدای قدمهای مجاهدان در میدان جهاد و صدای چرخ نخریسی زنان پاکدامن!»(2)
البته تمام آنچه گفته شد در باره قلمهایی است که در مسیر حق و عدالت و در صراط مستقیم، گردش میکند، اما قلمهای مسموم و گمراه کننده بزرگترین بلا و عظیمترین خطر برای جوامع انسانی محسوب میشود.
پیروزی پیامبر اسلام(صلی الله علیه و اله) هر چند با تأیید و امداد الهی بود، ولی عوامل زیادی از نظر ظاهر داشت که یکی از مهمترین آنها جاذبه اخلاقی پیامبر(صلی الله علیه و اله) بود. آن چنان صفات عالی انسانی و مکارم اخلاق در او جمع بود که دشمنان سرسخت را تحت تأثیر قرار میداد و به تسلیم وادار میکرد و دوستان را سخت مجذوب میساخت.
بلکه اگر این را معجزه اخلاقی پیامبر(صلی الله علیه و اله) بنامیم اغراق نگفتهایم، چنان که نمونهای از این معجزه اخلاقی در فتح مکه نمایان گشت: هنگامی که مشرکان خونخوار و جنایتپیشه که سالیان دراز هر چه در توان داشتند بر ضد اسلام و شخص پیامبر(صلی الله علیه و اله) به کار گرفتند، در چنگال مسلمین گرفتار شدند، پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و اله) بر خلاف تمام محاسبات دوستان و دشمنان فرمان عفو عمومی آنها را صادر کرد و تمام جنایات آنها را به دست فراموشی سپرد و همین سبب شد که به مصداق «یدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْواجاً» فوج فوج مسلمان شوند.
در باره حسن خلق پیامبر(صلی الله علیه و اله) و عفو و گذشت و عطوفت و مهربانی و ایثار و فداکاری و تقوای آن حضرت(صلی الله علیه و اله) داستانهای زیادی در کتب تفسیر و تواریخ آمده است که همه آنها ما را از بحث تفسیری خارج میکند، ولی همین قدر باید بگوئیم: که در حدیثی از حسین بن علی(علیه السلام) آمده است که میگوید:
از پدرم امیر مؤمنان علی(علیه السلام) در باره ویژگیهای زندگی پیامبر(صلی الله علیه و اله) و اخلاق او سؤال کردم و پدرم مشروحاًبه من پاسخ فرمود، در بخشی از این حدیث آمده است:
رفتار پیامبر(صلی الله علیه و اله) با همنشینانش چنین بود که دائماً خوشرو و خندان و سهل الخلق و ملایم بود، هرگز خشن و سنگدل و پرخاشگر و بدزبان و عیبجو و
مدیحهگر نبود، هیچکس از او مأیوس نمیشد و هر کس به در خانه او میآمد نومید بازنمیگشت: سه چیز را از خود رها کرده بود: مجادله در سخن پرگویی و دخالت در کاری که به او مربوط نبود و سه چیز را در مورد مردم رها کرده بود: کسی را مذمت نمیکرد و سرزنش نمیفرمود و از لغزشها و عیوب پنهانی مردم جستجو نمیکرد.
هرگز سخن نمیگفت مگر در مورد اموری که ثواب الهی را امید داشت، در موقع سخن گفتن به قدری نافذ الکلمه بود که همه سکوت اختیار میکردند و تکان نمیخوردند و به هنگامی که ساکت میشد آنها به سخن درمیآمدند، اما نزد او هرگز نزاع و مجادله نمیکردند... هر گاه فرد غریب و ناآگاهی با خشونت سخن میگفت و درخواستی میکرد تحمل مینمود و به یارانش میفرمود: هر گاه کسی را دیدید که حاجتی دارد به او عطا کنید و هرگز کلام کسی را قطع نمیکرد تا سخنش پایان گیرد(1)
ص: 83 (با کمی تلخیص).
.آری اگر این اخلاق کریمه و این ملکات فاضله نبود آن ملت عقب مانده جاهلی و آن جمع خشن انعطاف ناپذیر در آغوش اسلام قرار نمیگرفتند و به مصداق «لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِک» همه پراکنده میشدند.
و چه خوب است که این اخلاق اسلامی امروز زنده شود و در هر مسلمانی پرتوی از خلق و خوی پیامبر(صلی الله علیه و اله) باشد.
روایات اسلامی نیز در این زمینه چه در باره شخص پیامبر(صلی الله علیه و اله) و چه در باره وظیفه همه مسلمین فراوان است که در اینجا به چند روایت اشاره میکنیم:
1) . ابن بابویه، محمد بن علی (شیخ صدوق)، معانى الأخبار،
به این ترتیب یکی از اهداف اصلی بعثت پیامبر(صلی الله علیه و اله) همین تکمیل اخلاق فضیله است.
در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است: «انما المؤمن لیدرک بحسن خلقه درجة قائم اللیل و صائم النهار؛ مؤمن با حسن خلق خود به درجه کسی میرسد که شبها به عبادت میایستد و روزها روزهدار است.»(2)
و باز از همان حضرت آمده است که فرمود: «ما من شیء اثقل فی المیزان من خلق حسن؛ چیزی در میزان عمل در روز قیامت سنگینتر از خلق خوب نیست.»(3)
و نیز از آن حضرت نقل شده که فرمود: «احبکم الی اللَّه احسنکم اخلاقاً الموطؤن اکنافا، الذین یالفون و یؤلفون و ابغضکم الی اللَّه المشاؤن بالنمیمة، المفرقون بین الاخوان، الملتمسون للبرءاء العثرات؛ از همه شما محبوبتر نزد خدا کسی است که اخلاقش از همه بهتر باشد، همان کسانی که متواضعند، با دیگران میجوشند و مردم نیز با آنها میجوشند و از همه شما مغبوضتر نزد خدا افراد سخنچینی هستند که در میان برادران جدایی میافکند و برای افراد بیگناه در جستجوی لغزشند.»(4)
در حدیث دیگری از پیامبر(صلی الله علیه و اله) میخوانیم: «اکثر ما یدخل الناس الجنة
تقوی اللَّه و حسن الخلق؛ بیشترین چیزی که مردم را وارد بهشت میکند تقوی و حسن خلق است.»(1)
ص: 410 (همین مضمون در وسائل الشیعه، ج 8،
ص: 504 آمده است و همچنین در تفسیر قرطبی، ج 10، ص: 6707).
از مجموع اخبار فوق به خوبی استفاده میشود که حسن خلق کلید بهشت، وسیله جلب رضای خدا، نشانه قدرت ایمان و همطراز عبادتهای شبانه و روزانه است و حدیث در این زمینه بسیار فراوان است.
بعد از ذکر اخلاق عظیم پیامبر(صلی الله علیه و اله) که در آیات گذشته آمده بود در این آیات به ذکر اخلاق دشمنان او میپردازد تا در یک مقایسه، فاصله میان این دو کاملاً روشن شود.
نخست میفرماید: «از این تکذیبکنندگان که خدا و پیامبر و روز رستاخیز و آئین او را تکذیب میکنند اطاعت و پیروی مکن»؛ «فَلا تُطِعِ الْمُکذِّبِینَ».
ص: 506 حدیث 21.
3) . حقى برسوى، اسماعیل بن مصطفى، تفسیر روح البیان، ج 10، ص: 108.
آنها مردمی گمراه و اغواگرند و تمام اصول حق را زیر پا نهادهاند و اطاعت از چنین کسانی حتی در یک کلام نتیجهای جز گمراهی و بدبختی ندارد.
سپس به تلاش و کوشش آنها برای سازش کشیدن پیامبر(صلی الله علیه و اله) اشاره کرده میافزاید: «آنها دوست دارند نرمش نشان دهی تا آنها هم نرمش نشان دهند»؛ «وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیدْهِنُونَ».
نرمش و انعطاف به معنی صرفنظر کردن از قسمتی از فرمانهای خدا به خاطر آنان.
مفسران نقل کردهاند که این آیات زمانی نازل شد که رؤسای مکه پیامبر(صلی الله علیه و اله) را به پیروی از آئین نیاکان و شرک و بتپرستی دعوت کردند، خداوند او را از اطاعت آنها نهی کرد(1).
بعضی دیگر نقل کردهاند که «ولید بن مغیرة» که از سران بزرگ شرک بود اموال عظیمی به پیامبر(صلی الله علیه و اله) عرضه داشت و سوگند یاد کرد که اگر از آئینش بازگردد به او خواهد داد!(2)از لحن آیات و از آنچه در تواریخ آمده است به خوبی استفاده میشود که وقتی مشرکان کوردل سرعت پیشرفت آئین اسلام را مشاهده کردند به فکر افتادند که از طریق دادن امتیازاتی به پیامبر(صلی الله علیه و اله) امتیازاتی از او بگیرند و او را به نوعی سازش بکشانند- همانگونه که روش همه طرفداران باطل در طول تاریخ است- لذا گاه اموال عظیم و گاه زنان زیبا و گاه پست و مقام برجسته پیشنهاد میکردند و در حقیقت روح پیامبر(صلی الله علیه و اله) را با مقیاس وجود خود اندازه- گیری و مقایسه مینمودند.
ولی قرآن بارها به پیامبر(صلی الله علیه و اله) هشدار داده که هرگز کمترین انعطافی در برابر این پیشنهادهای انحرافی از خود نشان ندهد و با اهل باطل هرگز مداهنه نکند، چنان که در آیه 49 سوره مائده میخوانیم: «وَ أَنِ احْکمْ بَینَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ وَ احْذَرْهُمْ أَنْ یفْتِنُوک عَنْ بَعْضِ ما أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَیک»؛ «در میان آنها (اهل کتاب) بر طبق آنچه خدا نازل کرده حکم کن و از هوسهای آنها پیروی مکن و بر حذر باش که تو را از تعلیماتی که خدا بر تو نازل کرده منحرف نسازند».
«یدهنون» از مادۀ «مداهنه» در اصل از «دهن» به معنی «روغن» گرفته شده و در اینگونه موارد به معنی نرمش و انعطاف به خرج دادن است.
و معمولاً این تعبیر در مورد انعطافهای مذموم و منافقانه به کار میرود.
سپس بار دیگر از اطاعت آنها نهی کرده و صفات نه گانه مذمومی را که هر یک به تنهایی میتواند مانع اطاعت و تبعیت گردد، برمیشمرد، میفرماید:
«اطاعت از هر کس که بسیار سوگند یاد میکند و پست است مکن»؛ «وَ لا تُطِعْ کلَّ حَلَّافٍ مَهِینٍ».
«حلاف» به کسی میگویند که بسیار قسم میخورد و برای هر کار کوچک و بزرگی سوگند یاد میکند و معمولاً اینگونه افراد در سوگندهای خویش صادق نیستند.
«مهین» از «مهانت» به معنی حقارت و پستی است و بعضی آن را به معنی افراد کم فکر یا دروغگو یا شرور تفسیر کردهاند.
سپس میافزاید: «کسی که بسیار عیبجو و سخنچین است»؛ «هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِیمٍ».
«هماز» از مادۀ «همز» (بر وزن طنز) به معنی غیبت کردن و عیبجویی نمودن است.«مَشَّاءٍ بِنَمِیمٍ»؛ کسی است که برای بر هم زدن و افساد در میان مردم و ایجاد خصومت و دشمنی رفت و آمد میکند (باید توجه داشت که این هر دو وصف به صورت صیغه مبالغه آمده که از نهایت اصرار آنها در این کارهای زشت حکایت میکند).
در پنجمین و ششمین و هفتمین وصف میگوید: «کسی که بسیار از کار خیر جلوگیری میکند و تجاوزگر و گنهکار است»؛ «مَنَّاعٍ لِلْخَیرِ مُعْتَدٍ أَثِیمٍ»؛ نه تنها خود کار خیری نمیکند و راه خیری ارائه نمیدهد، بلکه سدی است در مقابل خیر و برکت دیگران، به علاوه انسانی است متجاوز از حدود الهی و حقوقی که خدا برای هر انسانی تعیین کرده و اضافه بر این صفات، آلوده هر گونه گناهی نیز هست، به طوری که گناه جزء طبیعت او شده است.
و سرانجام به هشتمین و نهمین صفات آنها اشاره کرده، میفرماید: «او بعد از همه اینها پرخور و بدنام است»؛ «عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِک زَنِیمٍ».
«عتل» به طوری که «راغب» در «مفردات» میگوید: به کسی میگویند که بسیار غذا میخورد و همه چیز را به سوی خود میکشد و دیگران را از آن باز میدارد.
بعضی دیگر «عتل» را به معنی انسان بد خوی کینهتوز خشن، یا انسان بیحیای بد خلق تفسیر کردهاند.
«زنیم» کسی است که اصل و نسب روشنی ندارد و او را به قومی نسبت میدهند در حالی که از آنها نیست و در اصل از «زنمه» (بر وزن قلمه) به قسمتی
از گوش گوسفند میگویند که آویزان است، گویی جزء گوش نیست و به آن وابسته است.
تعبیر به «بَعْدَ ذلِک» اشارهای به این معنی است که این دو صفت از صفات سابق زشتتر و نکوهیدهتر است، چنان که جمعی از مفسران از آن استفاده کردهاند.
خلاصه اینکه خداوند در اینجا چنان ترسیمی از مکذبان و صفات زشت و اخلاق رذیله آنها فرموده که شاید در سرتاسر قرآن شبیه و نظیر نداشته باشد و به این ترتیب روشن میسازد که مخالفان اسلام و قرآن و مخالفان شخص پیامبر(صلی الله علیه و اله) چگونه افرادی بودهاند، افرادی دروغگو، پست، عیبجو، سخنچین، متجاوز گنهکار، بیاصل و نسب و به راستی از غیر چنین افرادی مخالفت با چنان مصلح بزرگی انتظار نمیرود.
در آیه بعد هشدار میدهد «مبادا به خاطر اینکه آنها دارای مال و فرزندان فراوان هستند در برابر آنها نرم و تسلیم شوی و از آنها اطاعت کنی»؛ «أَنْ کانَ ذا مالٍ وَ بَنِینَ».
بدون شک پیامبر هرگز تسلیم نمیشد و این آیات در حقیقت تأکیدی است بر این معنی، تا خط مکتبی و روش عملی او بر همه آشکار گردد و هیچکس از دوست و دشمن چنین انتظاری نداشته باشد.
بنا بر این جمله فوق تتمهای است برای آیۀ «وَ لا تُطِعْ کلَّ حَلَّافٍ مَهِینٍ» ولی بعضی گفتهاند این آیه در حقیقت بیان علت پیدایش این صفات است، یعنی:
غرور ناشی از ثروت و نفرات بسیار آنها را به این رذائل اخلاقی میکشاند و به همین دلیل در بسیاری از ثروتمندان و قدرتمندان بیایمان همه این صفات
دیده میشود، ولی لحن آیات با تفسیر اول مناسبتر است و به همین دلیل غالب مفسران نیز آن را برگزیدهاند.
آیه بعد عکس العمل اینگونه افراد را که دارای چنین صفات پست هستند در برابر آیات الهی نشان میدهد و میگوید: «هنگامی که آیات ما بر او خوانده میشود و میگوید: اینها افسانههای خرافی پیشینیان است!»؛ «إِذا تُتْلی عَلَیهِ آیاتُنا قالَ أَساطِیرُ الْأَوَّلِینَ».
و با این بهانه و این برچسب زشت از آیات خداوند فاصله میگیرد و آنها را به دست فراموشی میسپرد و دیگران را نیز اغوا میکند و به همین دلیل نباید از چنین افرادی اطاعت و پیروی کرد و این تکمیلی است بر نهی از اطاعت اینگونه افراد.
آخرین آیه مورد بحث از یکی از مجازاتهای این گروه پرده برداشته، میافزاید: «به زودی بر بینی و خرطوم او علامت و داغ ننگ مینهیم!»؛ «سَنَسِمُهُ عَلَی الْخُرْطُومِ».
این تعبیری است گویا و رسا بر نهایت ذلیل ساختن آنها، زیرا «اولاً» تعبیر به «خرطوم» (بینی) که تنها در مورد خوک و فیل گفته میشود تحقیر روشنی برای آنها است و «ثانیاً» بینی در لغت عرب معمولاً کنایه از بزرگی و عزت است همانگونه که در فارسی نیز وقتی میگوئیم بینی او را به خاک بمالید دلیل بر این است که عزت او را بر باد دهید" ثالثاً" علامت گذاردن مخصوص حیوانات است، حتی در حیوانات در صورت آنها مخصوصاً بر بینی آنها علامتگذاری نمیشود و در اسلام نیز این کار نهی شده است، همه اینها بابیانی رسا میگوید:
خداوند اینچنین افراد طغیانگر خودخواه متجاوز سرکش را چنان ذلیل
میکند و کوس رسوایی آنها را در همه جا به صدا درمیآورد که عبرت همگان گردند.
و تاریخ اسلام نیز گواه بر این معنی است که این دسته از مخالفان لجوج با پیشرفت اسلام چنان خوار و ذلیل شدند که نظیر و مانند نداشت و رسوایی در آخرت از آن هم بیشتر است.
بعضی از مفسران گفتهاند که بیشتر آیات این سوره ناظر به «ولید بن مغیره» یکی از سران معروف شرک میباشد، ولی مسلماً این معنی مانع از عمومیت مفهوم آیات و گستردگی و شمول تعبیرات آن نیست(1)
این تعبیر با توجه به آیه مورد بحث که خداوند میگوید، ما بر خرطوم او علامت میگذاریم معنی جالبی دارد و نشان میدهد اراده الهی به دست بنده خاصش علی(علیه السلام) اجرا شد.
.آیات فوق گرچه توصیفی است از صفات رذیله مخالفان سرسخت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و اله) ولی در عین حال الگویی برای تشخیص این صفات به دست میدهد،
1) . بعضی گفتهاند که علامت نهادن بر بینی در میدان جنگ بدر عملاً صورت گرفت و ضربه بر بینی بعضی از سردمداران کفر وارد گشت به طوری که علامت آن باقی ماند، اگر منظور شخص «ولید بن مغیره» باشد تاریخ میگوید او قبل از جنگ بدر با خواری از دنیا رفت، و اگر غیر از او باشد ممکن است، در خطبه معروف امام علی بن الحسین(علیه السلام) در مسجد شام نیز آمده است: «انا ابن من ضرب خراطیم الخلق حتی قالوا لا اله الا اللَّه؛ من فرزند کسی هستم که بر خرطومهای مشرکان کوبید تا لا اله الا اللَّه گفتند (منظور امیر مؤمنان علی(علیه السلام) است). (مجلسى، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 45، ص: 138).
صفاتی که انسان را از خدا دور میسازد و در پرتگاه شقاوت و بدبختی میافکند، صفاتی که مؤمنان راستین باید به دقت مراقب باشند به آنها آلوده نشوند، لذا در روایات اسلامی نیز در این زمینه تأکیدهای بسیاری شده است، از جمله:
«آیا شما را به شریرترین افراد شما خبر دهم، گفتند: آری، ای رسول خدا! فرمود: آنهایی که بسیار سخنچینی میکنند، در میان دوستان جدایی میافکنند و برای افراد پاک و بیگناه در جستجوی عیوبند.»(1)
مخصوصاً پیامبر(صلی الله علیه و اله) صریحاً در این زمینه توصیه میکرد و فرمود:
«لا یبلغنی احد عن احد من اصحابی شیئا فانی احب ان اخرج الیکم و انا سلیم الصدر؛ احدی از شما در باره هیچیک از یاران من سخنی که مرا نسبت به او بدبین سازد نقل نکند، چرا که من دوست دارم با قلبی پاک با شما روبرو شوم.»(2)
و بالآخره در حدیث دیگر از پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و اله) میخوانیم که فرمود:
«لا یدخل الجنة جواظ و لا جعظری و لا عتل زنیم؛ سه گروه وارد بهشت نمیشوند،«جواظ»، «جعظری» و «عتل زنیم».» راوی میگوید پرسیدم «جواظ» کیست؟ فرمود: «کل جماع مناع؛ هر کس که بسیار جمع میکند و از دیگران منع مینماید»، پرسیدم «جعظری» کیست؟
فرمود: افراد خشن و تندخو، پرسیدم: «عتل زنیم» کیست؟ فرمود: افراد شکمباره و بد اخلاق، آنها که بسیار میخورند و میپوشند و بیدادگر و ظالمند.(3)
از تفاوتهای روشنی که میان رهروان راه حق و بازیگران سیاسی وجود دارد این است که گروه دوم روی اصول خاصی ثابت نیستند، بلکه همیشه حاضرند در مقابل امتیازاتی که میگیرند امتیازاتی بدهند و از اصولی که دارند به خاطر منافعی صرفنظر کنند، مرام و عقائد آنها چیز مقدسی برای آنها نیست و دائماً روی آن معامله میکنند! و این درست مضمون آیه فوق است که میگوید: «وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیدْهِنُونَ»؛ «آنها دوست دارند تو را هم به جرگه خود بکشند، همانگونه که آنها مداهنه و معامله میکنند تو هم مداهنه کنی».
ولی گروه اول هرگز معاملهگر نیستند، آنها هرگز اهداف مقدس خود را با هیچ بهایی از دست نمیدهند و برسر آن معامله نمیکنند، مداهنه و سازشکاری و اینگونه دادوستدهای سیاسی در کار آنها نیست و یکی از بهترین نشانههایی است که میتوان سیاستبازان حرفهای را به وسیله آن شناخت و از مردان خدا جدا نمود.
به تناسب بحثی که در آیات گذشته پیرامون ثروتمندان خودخواه و مغرور بود که بر اثر فزونی مال و فرزندان پشتپا به همه چیز میزنند، در این آیات داستانی را در باره عدهای از ثروتمندان پیشین که دارای باغ خرم و سرسبزی بودند و سرانجام بر اثر خیرهسری نابود شدند ذکر میکند، داستانی به نظر میرسد در آن عصر در میان مردم معروف بوده و به همین دلیل به آن استشهاد شده است.
نخست میفرماید: «ما آنها را آزمودیم همانگونه که صاحبان باغ را آزمایش کردیم»؛ «إِنَّا بَلَوْناهُمْ کما بَلَوْنا أَصْحابَ الْجَنَّةِ».
در اینکه باغ کجا بوده؟ در سرزمین یمن در نزدیکی شهر بزرگ صنعاء؟
یا در سرزمین حبشه؟ یا در میان بنیاسرائیل در سرزمین شام؟ و یا طائف؟ گفتگو است ولی مشهور همان یمن است.
ماجرا چنین بود که این باغ در اختیار پیر مرد مؤمن قرار داشت، او به قدر نیاز از آن برمیگرفت و بقیه را به مستحقان و نیازمندان میداد، اما هنگامی که چشم از دنیا پوشید، فرزندانش گفتند: ما خود به محصول این باغ سزاوارتریم، چرا که عیال و فرزندان ما بسیارند و ما نمیتوانیم مانند پدرمان عمل کنیم! و به این ترتیب تصمیم گرفتند تمام مستمندان را که هر ساله از آن بهره میگرفتند محروم سازند و سرنوشت آنها همان شد که در این آیات میخوانیم:
میگوید: «ما آنها را آزمودیم، آن زمان که سوگند یاد کردند که میوههای باغ را صبحگاهان و دور از انظار مستمندان بچینند»؛ «إِذْ أَقْسَمُوا لَیصْرِمُنَّها مُصْبِحِینَ».(1)
«و هیچ از آن استثنا نکنند» و برای مستمندان چیزی فرو نگذارند؛ «وَ لا یسْتَثْنُونَ».
این تصمیم آنها نشان میدهد که این کار ناشی از نیاز نبود، بلکه ناشی از بخل و ضعف ایمان آنها بود، زیرا انسان هر قدر هم نیازمند باشد میتواند کمی از محصول یک باغ پردرآمد را به نیازمندان اختصاص دهد، بعضی گفتهاند منظور از عدم استثناء این است که آنها «إِلَّا أَنْ یشاءَ اللَّهُ» نگفتند، یعنی آن قدر مغرور بودند که گفتند میرویم و این کار را میکنیم حتی خود را از گفتن «إِنْ شاءَ اللَّهُ» بینیاز دیدند.
1) . «یصرمن» از مادۀ «صرم» (بر وزن شرم) به معنی چیدن میوه است، و به معنی قطع کردن به طور مطلق، و همچنین محکم کردن کار نیز آمده است.
ولی تفسیر اول صحیحتر است(1).
سپس در ادامه این سخن میافزاید: «به هنگام شب، در آن موقع که همه آنها در خواب بودند عذاب و بلائی فراگیر از ناحیه پروردگارت بر تمام باغ فرود آمد در حالی که همه در خواب بودند»؛ «فَطافَ عَلَیها طائِفٌ مِنْ رَبِّک وَ هُمْ نائِمُونَ».
آتشی سوزان و صاعقهای مرگبار چنان بر آن مسلط شد که «آن باغ خرم و سرسبز همچون شب سیاه و ظلمانی گردید» و جز مشتی خاکستر از آن باقی نماند؛ «فَأَصْبَحَتْ کالصَّرِیمِ».
«طائف» از مادۀ «طواف» در اصل به معنی کسی است که بر گرد چیزی میگردد، ولی گاه کنایه از بلا و مصیبتی است که در شب روی میدهد و منظور در اینجا همین است.
«صریم» از مادۀ «صرم» به معنی «قطع» است و در اینجا به معنی «شب ظلمانی»، یا «درخت بدون میوه» یا «خاکستر سیاه» است:، زیرا شب با فرا رسیدن روز قطع میشود همانگونه که روز با فرارسیدن شب و لذا گاهی به شب و روز" صریمان" میگویند، به هر حال منظور این است که آن چنان این بلای آسمانی که ظاهراً صاعقه عظیمی بوده است در این باغستان فرود آمد که تمام آن را یک جا آتش زد و چیزی جز مشتی زغال و خاکستر سیاه از آن باقی نماند و صاعقهها هر گاه به چیزی بزنند همین گونه خواهد بود.
1) . زیرا علاوه بر تناسب خاصی که معنی اول با اصل ماجرا دارد، اگر معنی دوم منظور بود باید به جای «وَ لا یسْتَثْنُونَ»، «و لم تستثنوا» گفته شود.
به هر حال صاحبان باغ به گمان اینکه درختهای پربارشان آماده برای چیدن میوه است «در آغاز صبحیکدیگر را صدا زدند»؛ «فَتَنادَوْا مُصْبِحِینَ».(1)
و گفتند: «به سوی کشتزار و باغستان خود حرکت کنید، اگر میخواهید میوههای خود را بچینید!»؛ «أَنِ اغْدُوا عَلی حَرْثِکمْ إِنْ کنْتُمْ صارِمِینَ».
«اغدوا» از مادۀ «غدوة» به معنی اول روز است و لذا به غذایی که در آغاز روز خورده میشود (صبحانه)" غداء" میگویند (هر چند در تعبیرات عربی روزمره کنونی «غداء» به ناهار گفته میشود).
به این ترتیب «آنها به سوی باغشان حرکت کردند در حالی که آهسته با هم سخن میگفتند»؛ «فَانْطَلَقُوا وَ هُمْ یتَخافَتُونَ».
«که مواظب باشید امروز حتی یک فقیر وارد بر شما نشود!»؛ «أَنْ لا یدْخُلَنَّهَا الْیوْمَ عَلَیکمْ مِسْکینٌ».
و چنان آهسته سخن میگفتند که صدای آنها به گوش کسی نرسد، مبادا مسکینی خبردار شود و برای خوشهچینی، یا گرفتن مختصری میوه برای سیر کردن شکم خود، به سراغ آنها برود! چنین به نظر میرسد که به خاطر سابقه اعمال نیک پدر، جمعی از فقرا همه سال در انتظار چنین ایامی بودند که میوهچینی باغ شروع شود و بهرهای عائد آنها گردد و لذا این فرزندان بخیل و ناخلف چنان مخفیانه حرکت کردند که هیچکس احتمال ندهد چنان روزی فرا رسیده و هنگامی فقرا با خبر شوند که کار از کار گذشته باشد.
1) . «تنادوا»؛ راغب در «مفردات» میگوید: اصل «نداء» از «ندی» (بر وزن عنا) به معنی رطوبت گرفته شده، زیرا معروف است کسانی که دهانشان رطوبت کافی دارد به راحتی سخن میگویند، و کلامی فصیح (و صدایی رسا) دارند.
و به این ترتیب «آنها صبحگاهان به قصد باغ و کشتزار خود با قدرت تمام بر منع مستمندان حرکت کردند»؛ «وَ غَدَوْا عَلی حَرْدٍ قادِرِینَ».
«حرد» (بر وزن سرد) به معنی ممانعت توأم با شدت و غضب است، آری آنها از تمنا و انتظار مستمندان عصبانی بودند و تصمیم داشتند با کمال قدرت از آنها جلوگیری کنند (و لذا این تعبیر در مورد سالهایی که باران قطع میشود، یا شتری که شیر آن نیز قطع شده به کار میرود).
اکنون ببینیم سرانجام کار آنها به کجا انجامید:
این آیات ادامه داستان «أَصْحابَ الْجَنَّةِ» است که در آیات پیشین گذشت صاحبان باغ به این امید که محصول فراوان خود را بچینند و دور از نظر مستمندان جمعآوری کنند و همه را در انحصار خویش گیرند و حتی یک فقیر بر سر این خوان نعمت گسترده الهی ننشیند، صبحگاهان به راه افتادند اما بیخبر از اینکه صاعقهای مرگبار شب هنگام درست در موقعی که آنها در خواب بودهاند باغ را تبدیل به یک مشت خاکستر کرده است.
قرآن میگوید: «هنگامی که آنها باغ خود را دیدند چنان اوضاع به هم ریخته بود که گفتند این باغ ما نیست، ما راه را گم کردهایم!»؛ «فَلَمَّا رَأَوْها قالُوا إِنَّا لَضَالُّونَ».
منظور از «ضالون» ممکن است گم کردن راه باغ باشد، چنان که در بالا گفتیم
و یا گم کردن راه حق، چنان که بعضی احتمال دادهاند. ولی معنی اول مناسبتر به نظر میرسد.
سپس افزودند: «بلکه ما محرومان واقعی هستیم»؛ «بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ»؛ میخواستیم مستمندان و نیازمندان را محروم کنیم اما خودمان از همه بیشتر محروم شدیم، هم محروم از درآمد مادی و هم برکات معنوی که از طریق انفاق در راه خدا و به نیازمندان به دست میآید.
«در این میان یکی از آنها که از همه عاقلتر بود گفت: آیا به شما نگفتم چرا تسبیح خدا نمیگوئید»؛ «قالَ أَوْسَطُهُمْ أَ لَمْ أَقُلْ لَکمْ لَوْ لا تُسَبِّحُونَ».
نگفتم خدا را به عظمت یاد کنید و از مخالفت او بپرهیزید، شکر نعمت او را به جا آورید و نیازمندان را از اموال خود بهرهمند سازید؟ ولی شما گوش نکردید و به روزگار سیاه افتادید! از این آیه استفاده میشود که در میان آنها فرد مؤمنی بود که آنها را از بخل و حرص نهی میکرد و چون در اقلیت بود کسی گوش به حرفش نمیداد، اما پس از این حادثه دردناک، زبان او گشوده شد و منطقش تیزتر و برندهتر گشت و آنها را زیر رگبار ملامت و سرزنش گرفت.
آنها نیز لحظهای بیدار شدند و به گناه خود اعتراف کردند و «گفتند منزه است پروردگار ما، مسلماً ما ظالم و ستمگر بودیم» هم بر خویشتن ستم کردیم و هم بر دیگران؛ «قالُوا سُبْحانَ رَبِّنا إِنَّا کنَّا ظالِمِینَ».
تعبیر به «اوسط» در آیه قبل به معنی کسی است که در سرحد اعتدال از نظر عقل و خرد و دانش باشد، بعضی آن را حد وسط در سن و سال معنی کردهاند، ولی
این معنی بسیار بعید به نظر میرسد، چرا که ارتباطی میان سن و گفتن چنین سخن پرمحتوایی نیست، ارتباط میان عقل و خرد و چنین سخنانی است.
تعبیر به «لَوْ لا تُسَبِّحُونَ»؛ «چرا تسبیح خدا نمیگوئید؟» از این جهت است که ریشه همه اعمال نیک ایمان و معرفة اللَّه و تسبیح و تنزیه خدا است.
بعضی نیز تسبیح را در اینجا به معنی شکر نعمت کردهاند که لازمه آن بهرهمند ساختن محرومان است، ولی این دو تفسیر منافاتی با هم ندارد و در مفهوم آیه جمع است.
و اما تسبیح آنها قبل از اعتراف به گناه ممکن است از این جهت باشد که میخواهند" خدا" را در مورد این بلای عظیمی که بر باغشان فرود آمد و نابودش کرد از هر گونه ظلم و ستمی منزه شمرند و بگویند خداوندا! این ما بودیم که بر خود و دیگران ستم کردیم و مستحق چنین عذاب دردناکی شدیم، اما کار تو عین عدالت و حکمت بود.
در بعضی دیگر از آیات قرآن نیز قبل از اقرار به ظلم همین تسبیح دیده میشود، چنان که در داستان یونس(علیه السلام) میخوانیم: موقعی که در شکم آن ماهی عظیم قرار گرفت گفت: «لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَک إِنِّی کنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ»؛(1)«معبودی جز تو نیست، منزهی، من از ظالمان و ستمگران بودم.»
البته ظلم در مورد این پیامبر بزرگ به معنی ترک اولی است چنان که در تفسیر همین آیه در جلد 13 گفتهایم.
1) . انبیاء / 87.
ولی مطلب به اینجا خاتمه نیافت «آنها رو به هم کردند و شروع به ملامت و سرزنش یکدیگر نمودند»؛ «فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ یتَلاوَمُونَ».
و احتمالاً هر کدام در عین اعتراف به خطای خویش گناه اصلی را به دوش دیگری میانداخت و او را شدیداً سرزنش میکرد که تو عامل اصلی بدبختی ما شدی؟ و گرنه ما اینقدر هم از خدا و عدالت بیگانه نبودیم! آری اینچنین است سرنوشت همه ظالمانی که در چنگال عذاب الهی گرفتار میشوند که در عین اعتراف به گناه، هر کدام سعی دارد عامل اصلی بدبختی خود را دیگری بشمرد، شاید به این دلیل که در اینگونه موارد معمولاً یکی پیشنهاد میکند و دیگری تأیید مینماید و یکی اجرای آن را بر عهده میگیرد و دیگری با سکوت خود ابراز رضایت میکند، ولی روشن است که همه آنها شریک جرم و دخیل در گناهند.
سپس میافزاید: هنگامی که به عمق بدبختی خود آگاه شدند فریادشان بلند شد و «گفتند: وای بر ما که طغیانگر بودیم!»؛ «قالُوا یا وَیلَنا إِنَّا کنَّا طاغِینَ».
آنها در مرحله قبل اعتراف به «ظلم» و ستم کردند و در اینجا اعتراف به «طغیان» و در حقیقت طغیان مرحلهای است بالاتر از ظلم، زیرا ظالم ممکن است اصل قانون را بپذیرد ولی بر اثر غلبه هوای نفس ستم کند، اما طغیانگر اصلاً زیر بار قانون نمیرود و آن را به رسمیت نمیشناسد.
این احتمال نیز وجود دارد که ظلم اشاره به «ظلم بر خویشتن» است و طغیان اشاره به «تجاوز بر حق دیگران».
این نکته نیز قابل توجه است که عرب هنگامی که با مصیبتی روبرو میشود و یا میخواهد اظهار انزجار از چیزی کند گاه «ویس» میگوید و گاه «ویح» و گاه
«ویل» که اولی در مصیبت خفیف است و دومی شدیدتر و سومی اشد آنها است و این نشان میدهد که صاحبان باغ خود را مستحق شدیدترین سرزنشها میدانستند.
سرانجام آنها بعد از این بیداری و هشیاری و اعتراف به گناه و بازگشت به سوی خدا، رو به درگاه او آوردند و گفتند: «امید است پروردگارمان گناهان ما را ببخشد و باغستان بهتر از این باغ به جای آن در اختیار ما بگذارد»؛ «عَسی رَبُّنا أَنْ یبْدِلَنا خَیراً مِنْها».
«چرا که ما به سوی او روی آوردهایم و به ذات پاکش دل بستهایم و حل این مشکل را نیز از قدرت بیپایان او میطلبیم»؛ «إِنَّا إِلی رَبِّنا راغِبُونَ».(1)
آیا به راستی این گروه از کار خود پشیمان شدند و در برنامه خویش تجدید نظر کردند و تصمیم قاطع گرفتند که اگر در آینده مشمول نعمت الهی شوند حق شکر آن را ادا کنند؟ و یا مانند بسیاری از ظالمان که وقتی گرفتار طوفان عذاب میشوند موقتاً بیدار میگردند اما همین که طوفان فرو نشست باز همان برنامهها تکرارمیگردد؟
در این زمینه در میان مفسران گفتگو است، آنچه از لحن آیه بعد احتمالاً استفاده میشود این است که توبه آنها به خاطر اینکه شرائطش جمع نبود پذیرفته نشد، ولی در بعضی از روایات میخوانیم که آنها از روی خلوص نیت توبه کردند
1) . «راغبون» از مادۀ «رغبت» است، این ماده هر گاه با «الی» یا «فی» متعدی شود به معنی تمایل به چیزی است، و هر گاه با «عن» متعدی شود به معنی انصراف و بیاعتنایی نسبت به چیزی است.
و خداوند توبه آنها را قبول کرد و باغی بهتر به آنها عنایت فرمود که مخصوصاً درختان انگور پربار با خوشههای بسیار بزرگ داشت.(1)
و لذا قرآن میفرماید:
«الْیوْمَ یئِسَ الَّذینَ کفَرُوا مِنْ دینِکمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دینَکمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکمُ الْإِسْلامَ دینا»؛(2)«امروز، کافران از (زوال) آیین شما، مأیوس شدند؛ بنا بر این، از آنها نترسید! و از (مخالفت) من بترسید! امروز، دین شما را کامل کردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ و اسلام را به عنوان آیین (جاودان) شما پذیرفت.»
«الْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کفَرُوا مِنْ دِینِکمْ، فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ»؛ امر این آیه شریفه در قرار گرفتنش در این جای خاص و سپس دلالتش بر معنا، عجیب است، برای اینکه اگر در صدر آیه یعنی جملۀ «حُرِّمَتْ عَلَیکمُ الْمَیتَةُ وَ الدَّمُ... ذلِکمْ فِسْقٌ»؛ دقت کنی و آن گاه ذیل آن را بر آن اضافه نمایی که میفرماید: «فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَةٍ غَیرَ مُتَجانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ»؛ خواهی دید که آن صدر برای خود کلامی است تام و اصلاً در افاده معنا هیچ حاجتی و توقفی بر آیه: «الْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کفَرُوا مِنْ دِینِکمْ...» ندارد و جان کلام اینکه از این راهی که گفتیم به خوبی متوجه میشوی که آیه شریفه آیهای است کامل، همانطور که آیات سورههای انعام و نحل و بقره که بیانگر محرمات از خوردنیها قبلاً نازل شده بودند، در إفاده
معنایش مستقل و کامل بودند، در سوره بقره میفرمود: «إِنَّما حَرَّمَ عَلَیکمُ الْمَیتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِیرِ وَ ما أُهِلَّ بِهِ لِغَیرِ اللَّهِ، فَمَنِ اضْطُرَّ غَیرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَلا إِثْمَ عَلَیهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ» و آیه سوره انعام و نحل نیز مثل این آیه است.
از این تمامیت آیه نتیجه میگیریم که پس آیه: «الْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کفَرُوا...» کلامی است معترضه، که در وسط این آیه قرار گرفته و لفظ آیه در فهماندن معنایش هیچ حاجتی به این جمله نداشت، حال چه اینکه بگوئیم آیه معترضه از همان اول نزول در وسط دو آیه جای گرفته و یا بگوئیم: رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به نویسندگان وحی دستور فرموده که در آنجا جایش دهند، با اینکه نزول هر سه پشت سر هم نبوده و یا بگوئیم هنگام نزول با آن دو آیه نازل نشده و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) هم دستور نداده که در آنجا قرارش دهند، ولی نویسندگان وحی در آنجا قرارش دادهاند، چون هیچ یک از این چند احتمال اثری در آنچه ما گفتیم ندارد، هر چه باشد بالآخره این جمله، جملهای است معترضه که نه با صدر آیه ارتباطی دارد و نه با ذیلش.
مؤید گفتار ما بیشتر- اگر نگوئیم همه- روایاتی است که درشان نزول وارد شده و اتفاقاً روایات زیادی هم هست، که متعرضشان نزول جمله مورد بحث شده و نامی از اصل آیه نبرده، واضحتر بگویم، شان نزول جملۀ «الْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کفَرُوا...» را متعرض شده و نامی از آیه: «حُرِّمَتْ عَلَیکمُ الْمَیتَةُ...»، به میان نیاورده و این خود مؤید آن است که جملۀ «الْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کفَرُوا...» مستقل و جدای از صدر و ذیل آیه نازل شده و قرار گرفتن این جمله در وسط آیه مذکور
یا مستند به تألیف رسول خدا(صلی الله علیه و اله) است و یا به تألیف مؤلفین بعد از رحلت آن جناب است.
مؤید این احتمال روایتی است که در المنثور از عبد بن حمید از شعبی نقل کرده که گفته است: آیه شریفه: «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ...» وقتی بر رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نازل شد که آن جناب در عرفه بود و چون آن حضرت از هر آیهای که خوشش میآمد دستور میداد در آغاز سورهاش جای دهند، این آیه رادر اول سوره قرار دادند، آن گاه شعبی اضافه کرده که جبرئیل به آن جناب تعلیم میداد که هر آیه را در کجا جای دهد.(1)
و چون این دو آیه یعنی آیه: «الْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کفَرُوا...» و آیۀ «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ» از نظر معنا نزدیک به هم بودند و مفهومی مرتبط به یکدیگر داشتند- که در این جای هیچ شک نیست، زیرا بین نومید شدن انکار از دین مسلمانان و بین اکمال دین ارتباط نزدیک و مستقیم هست، به طوری که مضمون هر دو این معنا را میپذیرد که با هم ترکیب شده یک آیه را تشکیل دهند، علاوه بر اینکه هر دو جمله سیاقی واحد دارند- بدین جهت بوده که آن جناب این دو جمله را در اول سوره مائده قرار دادهاند-.
باز مؤید این اعتقاد ما آن است که علما و مفسرین قدیم و جدید یعنی صحابه و تابعین و متأخرین تا عصر ما هر دو جمله را متصل دانستهاند، به طوری که هر یک را متمم و مفسر دیگری گرفتهاند و این نیست مگر به خاطر اینکه آنها نیز همین معنا را از این دو جمله فهمیدهاند.
نتیجه این نظریه چنین میشود که جمله: معترضه یعنی جملۀ «الْیوْمَ یئِسَ
1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ج 2، ص: 258.
الَّذِینَ کفَرُوا مِنْ دِینِکمْ...» یا اینکه میفرماید: «رَضِیتُ لَکمُ الْإِسْلامَ دِیناً» مجموعش جملههایی معترضه جملههایی که با یکدیگر کمال اتصال را دارند و غرض واحدی را افاده میکنند، غرضی که قائم به هر دو جمله است، بدون اینکه در افاده آن با هم اختلافی داشته باشند، حال چه اینکه بگوئیم با آیهای که از بالا و پائین این دو جمله را احاطه کردهاند ارتباط دارند و یا نگوئیم، چون همانطور که گفتیم این تردید هیچ اثری در این معنا ندارد که این دو جمله کلامی واحدند و هر دو معترضه هم هستند و یک غرض را افاده میکنند و کلمۀ «یوم» که یک بار در جملۀ «الْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کفَرُوا...» آمده و یک بار دیگر در جملۀ «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ...» آمده، یک روز را در نظر دارند، یک روزی که هم کفار از دین مسلمانان مأیوس شدند و هم دین خدا به کمال خود رسیده است.
حال باید دید منظور از کلمۀ «یوم» در جملۀ «الْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کفَرُوا مِنْ دِینِکمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ» چیست؟ آن چه روزی است که کفار از دین مسلمانان مأیوس شدند؟ و فهمیدند که دیگر نمیتوانند دین اسلام را از بین ببرند، آیا آن زمانی است که اسلام با بعثت رسول خدا(صلی الله علیه و اله) و دعوت آن جناب ظاهر شد؟ و در نتیجه مراد از این جمله این است که خدای تعالی اسلام را بر شما نازل و دین را برای شما تمام و نعمت خود را بر شما به نهایت رسانید و دیگر کفار نمیتوانند به شما دست پیدا کنند؟
این را که به هیچ وجه نمیتوان گفت، برای اینکه این عبارت را برای هر کس بخوانی از آن چنین میفهمد که مردم مسلمان دینی داشتهاند، که به خاطر ناقص
بودنش کفار طمع بسته بودند که دین آنان را باطل ساخته یا در آن دخل و تصرفی بکنند و مسلمانان هم از همین جهت بر دین خود میترسیدند و لیکن خدای تعالی دین آنان را تکمیل کرد و آن نقص را بر طرف ساخت و نعمت خود را بر آن مردم به حد کمال رسانید و آن گاه به آن مردم فرمود: دیگر نترسید که دیگر کفار از دین شما مأیوس شدند و ما میدانیم که عرب قبل از ظهور اسلام دینی نداشتند تا با بعثت رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به کمال رسیده باشد و نعمتی نداشتند تا با آمدن اسلام آن نعمت تمام شود.
علاوه بر اینکه اگر آیه را اینطور معنا کنیم باید علی القاعده جملۀ «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ» را در اول آورده باشد و جملۀ «الْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کفَرُوا» را دنبال آن تا معنا درست شود، (چون مأیوس شدن کفار لازمه به کمال رسیدن دین است، نه اینکه به کمال رسیدن دین لازمه مأیوس شدن کفار باشد).
و یا آنکه مراد از کلمۀ «یوم" روز بعد از فتح است، که خدای تعالی کید مشرکین قریش را باطل و شوکتشان را شکست و بنیان دین بتپرستیشان را منهدم و بتهایشان را خرد نمود و امیدشان را از اینکه یک روز دیگر روی پای خود بایستند و در مقابل اسلام صف آرایی نموده از نفوذ اسلام و انتشار آن جلوگیری کنند قطع فرمود.
این احتمال نیز درست نیست، زیرا آیه شریفه دلالت به اکمال دین دارد و ما میدانیم که بعد از فتح مکهدین خدا کامل و نعمتش تمام نشده بود، چون فتح مکه در سال هشتم هجرت اتفاق افتاد و بسیاری از واجبات دینی اسلام بعد از این
سال نازل شد و بسیاری از حلالها و حرامها بین فتح مکه و بین درگذشت رسول خدا(صلی الله علیه و اله) تشریع گردید.
علاوه بر اینکه جملۀ «الَّذِینَ کفَرُوا» انحصاری به مشرکین عرب ندارد، بلکه میفرماید به طور کلی کفار دنیا از دین مسلمانان مأیوس شدند، دلیل بر این معنا معارضات و عهد و پیمانهایی است که بعد از فتح مکه هم چنان علیه مسلمین معتبر و محترم شمرده میشد و مشرکین عرب هم چنان طبق مراسم جاهلیت به حج میآمدند و مراسم شرک را در آنجا انجام میدادند، زنها لخت مادر زاد و مکشوف العوره طواف میکردند، تا آنکه رسول خدا(صلی الله علیه و اله) امیر المؤمنین(علیه السلام) را با آیات سوره برائت بدانجا گسیل داشت و بقایای رسوم جاهلیت را ابطال نمود.
و یا مراد از کلمۀ «یوم" بعد از آیات سوره برائت است و آن زمانی است که اسلام تقریباً بر شبه جزیره عرب گسترش یافته، آثار شرک از بین رفته، سنن جاهلیت بمرد، زمانی که دیگر مسلمانان در معابد و معاهد دین و از آن جمله در مناسک حج احدی از مشرکین را نمیدیدند، که مراسم شرک را انجام دهد، روزگاری که دنیا به کام مسلمین شد و خدا آن خوف و دلواپسی که مسلمین داشتند را مبدل به امنیت کرد و دیگر هیچ چیزی را شرک خدا ندانستند.
این احتمال هم به هیچ وجه قابل قبول نیست، زیرا مشرکین عرب هر چند که بعد از نزول سوره برائت و بر چیده شدن بساط شرک از دین مسلمانان مأیوس شدند و رسوم جاهلیت محو شد، الا اینکه دین اسلام هنوز کامل نشده بود، چون فرائض و احکامی بعد از سوره برائت نازل شد، از آن جمله فرائض و احکامی است که در سوره مائده آمد و مفسرین اتفاق دارند بر اینکه سوره مائده در اواخر عمر رسول
خدا(صلی الله علیه و اله) نازل شده و همه میدانیم که بسیاری از احکام حلال و حرام و حدود و قصاص در این سوره است.
پس با نادرست بودن این سه احتمال که کلمۀ «یوم» به معنای دوره و ایام باشد نه یک روز خاصی که آفتاب در آن طلوع و غروب کرده باشد و خلاصه وقتی نتوانستیم بگوئیم مراد از روز دوره پیدایش دعوت اسلامی و یا دوره بعد از فتح مکه و یا قطعه زمان بین نزول سوره برائت و رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و اله) است.
لا جرم و بناچار باید بگوئیم مراد از این کلمه یک روز معینی است، روزی است که خود این آیه در آن روز نازل شده و قهرا روز نزول این سوره است،- البته این در صورتی است که جملۀ «الْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کفَرُوا...» معترضه و به حسب معنا مرتبط با آیهای باشد که آن را احاطه کرده و یا بگوئیم نزول این آیه حتی بعد از نزول سوره و در روزی بوده که بعد از آن دیگر هیچ آیهای نازل نشده، چون دنبالش فرموده: «امروز دیگر دین شما کامل شد».
خوب، حال میپرسیم این روز معین چه روزی بوده؟ آیا روز معینی بوده که مکه فتح شد؟ و یا روز معینی که سوره برائت نازل شد؟ در فساد این دو احتمال همان اشکالهای سابق کافی است، دیگر حاجتی به تکرار آنها و یا دلیل دیگر نیست.
و یا مراد از این روز معین روز عرفه در حجة الوداع است، که بسیاری از مفسرین این را گفتهاند و بعضی از روایات هم بر طبق آن وارد شده، در این صورت میپرسیم معنای مأیوس شدن کفار از دین مسلمانان در آن روز معین چیست؟ آیا معنایش این است که مشرکین قریش از اینکه بار دیگر زورشان برسد که دین اسلام را از بین
ببرند مأیوس شدند، که بسیار احتمال بیپایهای است برای اینکه مشرکین عرب دو سال قبل یعنی در فتح مکه مأیوس شدند، که سال هشتم هجرت بود، نه در روز عرفه از حجة الوداع، که سال دهم از هجرت بوده.
و یا معنایش این است که در روز نزول برائت مأیوس شدند، که نزول سوره برائت در سال نهم بوده و قهرا آن روز معین هم در آن سال بوده و یا منظور این است که همه کفار از دین مسلمانان مأیوس شدند هم مشرکین و هم یهود و هم نصارا و هم مجوس و هم سایرین، که قهرا بر حسب این احتمال بایدبگوئیم جمله الذین کفروا جملهای است مطلق- که ما میدانیم یهود و نصارا در آن روز از غلبه بر مسلمین مأیوس نشده بودند و قوت و شوکت اسلام از چهار دیواری جزیرة العرب آن روز تجاوز نکرده بود.
و از جهتی دیگر باید در باره این روز یعنی روز عرفه دقت و تأمل کنیم، ببینیم چه رابطهای بین روز عرفه یعنی روز نهم ماه ذیالحجه سال دهم هجرت با جملۀ «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی» که در آیه مورد بحث قرار گرفته برقرار است.
چه بسا ممکن است کسی بگوید: رابطه این بوده که در آن روز امور حج به حد کمال رسید، چون رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به نفس شریف خود در آن مراسم شرکت کرده بود و تک، تک احکام حج را هم میگفت و هم خودش پیاده میکرد.
اما متأسفانه این احتمال را هم نمیتوان پذیرفت، برای اینکه دیدیم یکی از مناسکی که در آن سال به مسلمانان تعلیم داد حج تمتع بود، که چیزی نگذشت بعد از درگذشتش متروک شد، آن وقت چطور ممکن است تعلیم چنین حکمی
را اکمال دین بنامیم و تعلیم نماز و روزه و حج و زکات و جهاد و سایر معارف را که قبلاً تشریع شده بود تکمیل دین ندانیم و اصلاً چطور ممکن است تعلیم یکی از واجبات دین را اکمال آن دین شمرد با اینکه اکمال خود آن واجب هم نیست تا چه رسد به اکمال مجموع دین؟ از این هم که بگذریم این احتمال باعث میشود که رابطه فقره اول یعنی جملۀ «الْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کفَرُوا مِنْ دِینِکمْ» با فقره دوم یعنی جملۀ «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ» قطع بشود، چه رابطهای تصور میشود که میان تعلیم حج تمتع برای مسلمانان و میان مأیوس شدن کفار از دین مسلمین بوده باشد؟
و چه بسا ممکن است کسی دیگر بگوید: مراد این آیه این است که در این روز یعنی روز نزول سوره مائده با نازل شدن بقیه حلال و حرامها دین تکمیل شد، چون بعد از آن روز دیگر حلال و حرامی نازل نشد و مراد از اکمال دین این است که یاس بر دلهای کفار مسلط گشته، آثار این نومیدی و یاس بر چهرههاشان نمودار گشت.
بله ممکن است کسی چنین بگوید و لیکن لازم است انسان چشم خود را باز کند و ببیند بنا بر این احتمال منظور از جملۀ «الَّذِینَ کفَرُوا» چه کسانی است؟ اگر منظور کفار عرب است، که در آن روز اثری از آنها نمانده بود، تا در باره آنان صحبت شود و گفته شود اینها دیگر مأیوس شدند، چون اسلام در سال نهم هجرت بساط شرک را از میان عرب بر چیده بود، کسی در آن میان نبود که به غیر اسلام تظاهری بکند و مگر حقیقت اسلام غیر این تسلیم است، پس کفاری که مأیوس شدند چه کسانیند.
و اگر منظور از این جمله کفار غیر عرب از سایر امتها و نژادهای غیر عرب
باشد، که همین چند سطر پیش گفتیم آنها از پیروز شدن بر اسلام مأیوس نشده بودند.
آری بار دیگر چشم خود باز کنیم ببینیم بسته شدن باب تشریع چه زمانی بوده، آیا روز نزول سوره مائده که سوره مورد بحث ما است و به پایان رسیدن روز عرفه سال نهم بوده؟ که روایات بسیاری وارد شده بر اینکه احکام و واجباتی بعد از آن روز نازل شد و آن قدر این روایات بسیار است که نمیتوان آنها را بیارزش شمرد و شما خواننده میتوانی این روایات را در تفسیر آیه صیف یعنی آیه کلاله در آخر سوره نساء و آیات ربا مطالعه کنید.
حتی از عمر بن خطاب روایت شده که در یکی از خطبههای خود گفت: آخرین آیه قرآنی که نازل شد آیه ربا بود و نیز گفت رسول خدا(صلی الله علیه و اله) از دنیا رفت و آیه ربا را برای ما بیان نکرد، بدین جهت از ربا هر مسألهای که مورد شک شما واقع شد احتیاط کنید و تنها آن رفتاری را داشته باشید که یقین به حلال بودنش داشته باشید، (تا آخر حدیث) و بخاری در صحیح از ابن عباس روایت کرده که گفت: آخرین آیهای که بر رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نازل شد آیه ربا بود و از این قبیل روایات بسیاری دیگر.
و هیچ دانشمندی نمیتواند این روایات را ضعیف بشمارد و آیه را بر آنها ترجیح دهد، برای اینکه آیه شریفه صریح در مفاد خود نیست و حتی ظهور هم ندارد که منظور از کلمۀ «الیوم" چه روزی است، این روایات است که باید آن را معین کند، وقتی در باره آن روز احتمالهای بسیار میرود تعیین یکمحتمل از میان چند محتمل دلیل میخواهد و این روایات که دست کمی از صرف احتمال ندارد،
با فرضی که سند هم نداشته باشند- و حال آنکه دارند- و نیز نمیتواند بگوید: مراد از اکمال دین خالص شدن خانه خدا از مشرکین و کوچ کردن مشرکین از مکه به بیرون شهر است، تا مسلمانان داخل شوند و طوری حج کنند که با مشرکین مخلوط نشوند، برای اینکه چنین وضعی در سال قبل از سال نزول سوره پیدا شد، پس معنای تقیید کامل شدن دین به قید امروز چیست؟ علاوه بر اینکه به فرضی که قبول کنیم که مخلوط نشدن مسلمانان با مشرکین اتمام نعمت باشد،- که خود محل حرف و بلکه خنده آور است، باری چگونه بپذیریم این مخلوط نشدن اکمال دین نیز هست و چه معنایی میتوان برای این تعبیر پیدا کرد؟- آیا مخلوط نشدن مسلمانان با مشرکین اکمال دین میتواند باشد؟ با اینکه دین ربطی به مخلوط شدن و نشدن چند جور انسان ندارد، دین عبارت است از مجموعهای از عقائد و احکام که اکمال آن را نمیتوان به عدد افراد متدینین به آن دانست و اما صاف شدن جو زندگی مسلمانان برای اجرای احکام اسلام و بر طرف شدن موانع و مزاحمات از عمل مسلمین به آن احکام نیز نمیتواند اکمال دین باشد، علاوه بر این پیدا شدن چنین جوی چه ارتباطی با نومید شدن کفار دارد؟.
ممکن است کسی بگوید: مراد از اکمال دین بیان همین محرماتی است که در آیه شریفه آمده تا مسلمانان به این بیان تمسک کرده دیگر از گوشت فلان و فلان حیوان نخورند و در این اجتناب خود از کفار هم نترسند، برای اینکه کفار دیگر از
دین آنان مأیوس شدند و خدا آنان را عزت داده، دینشان را و خودشان را بر کفار غلبه داد.
ما از طرف صاحب این احتمال گفتار او را توضیح داده میگوئیم: حکمت اینکه خدای تعالی در اول اسلام از میان محرمات تنها اکتفاء کردند به ذکر این چهار حرام یعنی گوشت مردار و خون و گوشت خوک و آنچه برای غیر خدا ذبح شود، که در بعضی از سورههای مکی قرار گرفته و جزئیاتی که مندرج در تحت این چهار عنوان است را بیان نکرد، همان حکمتی است که در آیات تحریم شراب به چشم میخورد و آن این است که قرآن کریم در تحریم خبائث و آنچه پلید است راه تدریج را پیش گرفت و همه را یکباره بیان نکرد، تا عرب از اسلام رمیده نشود و در مسلمان شدن احساس دشواری نکند و آنها هم که ایمان آورده بودند که نوعاً و بیشتر از طبقه فقراء بودند از اسلام بر نگردند.
به همین جهت همه محرمات از خوردنیها را وقتی بیان کرد که اسلام قوت و شوکت خود را یافت و خدای تعالی افراد مسلمین را زیاد نموده، عزت و شوکتشان داده و به این وسیله مشرکین را از اینکه بتوانند مسلمانان را از اسلام رم دهند و باز طمع غلبه بر مسلمین را در سر بپرورانند و این امیدشان را که روزی با نیروی قاهره خود دین اسلام را از بین ببرند قطع نموده باشد، روزی آن جزئیات را بیان کرد که دیگر بر هیچ مسلمانی شایسته نباشد از کفار بترسد و یا به خاطر رودربایستی آنان از این محرمات اجتناب نکند.
صاحب این احتمال از این بیان نتیجه گرفته که پس مراد از کلمۀ «یوم" روز عرفه از سال حجة الوداع است، یعنی همان روزی که این آیه نازل شد و همه
جزئیات و تفاصیل محرمات را که تاکنون بیان نکرده بود بیان کرد و بقیه رسوم جاهلیت را و خبائث مشرکین و اوهام خرافی آنان را باطل ساخت و با روشنترین بیان ظهور و غلبه مسلمین بر مشرکین را بیان کرد، تا دیگر طمعی به از بین بردن اسلام نکنند و مسلمین هیچ احتیاجی به مدارا کردن با آنان و یا ترس از عواقب امور نداشته باشند.
لذا میبینند که خدای سبحان در این آیه به مسلمانان خبر میدهد که کفار خودشان از غلبه بر دین شما مأیوس شدند شما چرا دل واپسید؟- و با اینکه خدای تعالی ضعف شما را مبدل به قوت و خوف شما را به امنیت و فقرتان را مبدل به غنا فرمود،- دیگر نباید از آنها بترسید، بلکه باید از خدا ترسیده از تفاصیل و جزئیات آنچه خدا شما را نهی کرده اجتناب کنید، که در این اجتناب کردنتان کمال دین شما است، این بود خلاصهای از گفتار صاحب این قول و توضیح ما.
لیکن این شخصی که به خیال خود خواسته بین همه آن احتمالات که ما ذکر کردیم و یا نکردیم جمع کندتا اشکال هر احتمالی را با اشکالی که متوجه احتمال دیگر میشود رفع کند، در نتیجه در همه اشکالات و محذورات قرار گرفته و هم لفظ آیه را در هم و بر هم کرده و هم معنای آن را.
اولاً غفلت ورزیده از اینکه مراد از یاس اگر آن یاسی باشد که مستند به غلبه و قوت اسلام است و در ایام فتح مکه و یا نزول آیات برائت تحقق یافته، دیگر صحیح نیست سخن از روز عرفه سال دهم هجرت به میان آورد و بگوید جملۀ «الْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کفَرُوا مِنْ دِینِکمْ» در آن روز نازل شده، زیرا نومیدی کفار نزدیک به یک و یا دو سال جلوتر از آن روز اتفاق افتاده بود، چون فتح مکه دو سال قبل از دهم هجرت
بوده و در چنین فرضی عبارت وافی و صحیح این بود که بفرماید: «قد یئس الذین کفروا من دینکم» (یعنی چندی قبل کفار از دین شما مأیوس شدند)، نه اینکه بفرماید: امروز چنین شدند، هم چنان که خود این مرد آنجا که میخواهد گفتار خود را توضیح دهد همین تعبیر را آورده و یا زمان گذشته و حال را مسکوت گذاشته، بفرماید:
«انهم آیسون" کفار مایوسند و او غفلت کرده از اینکه مسأله تدرج در تحریم طعامهای حرام که تحریم تدریجی آن را به تحریم تدریجی شراب قیاس کرده اگر منظورش تدرج از حیث تحریم بعضی افراد از تحریم بعضی دیگر است، که قبلاً گفتیم آیه شریفه چیزی را زائد بر آنچه قبلاً تحریم شده بود تحریم نکرده، همانهایی را تحریم کرده که آیات سوره بقره و انعام و نحل تحریم کرده بود، چون عنوان" منخنقة» و «موقوذة" اگر در آن آیات نیامده به هر جهت مصداق همان میتهای است که در آنها آمده بود.
و اگر منظورش تدرج از حیث بیان باشد و خواسته باشد بگوید قرآن کریم اول محرمات را به طور اجمال بیان کرد و سپس به طور تفصیل انگشت روی تک تک مصادیق آن گذشت، تا مبادا مردم از قبول همه آنها امتناع بورزند، این منظور نیز صحیح نیست، برای اینکه آنچه قبل از این سوره یعنی سوره مائده بیان شده یعنی میته و خون و گوشت خوک و آنچه برای غیر خدا ذبح شده مصادیقش بیشتر است و بیشتر مورد ابتلاء مردم است و در دل مردم اثر- مخالف. میگذارد تا آنچه در سوره مائده بیان شده، یعنی حیوان خفه شده و کتک خورده، چون اینگونه مردارها خیلی به ندرت اتفاق میافتد، که مورد ابتلاء قرار گیرد، پس چه
شد که این چهار عنوان که مهمتر و مورد ابتلاء بیشتر و سر و کار مردم با آنها زیادتر است، تحریمش بدون ترس و دلواپسی صریحاً اعلام شد، ولی اموری که خیلی کم اتفاق میافتد و نسبت به آن چهار عنوان اصلاً قابل اعتنا نیست تحریمش آرام آرام و به تدریج صورت گرفته و شارع اسلام از تحریم یک باره آنها از امتناع مردم دلواپس شده است؟.
علاوه بر این گیرم ما قبول کنیم که تحریم یکباره آنها چنین محذوری داشته، آیا تحریم مذکور اکمال دین است؟ و آیا صحیح است که تشریع احکام را دین بنامند و ابلاغ و بیان آن را اکمال دین بخوانند، باز گیرم که بیان احکام اکمال دین باشد امروز دین را برای شما تکمیل و نعمت را برایتان تمام کردیم.
از این هم که بگذریم خدای تعالی تنها در امروز نبوده که احکامی را بیان کرده، بلکه در طول بیست و سه سال احکام بسیاری را تشریع و بیان کرده بود، چطور شد که تنها این چند حکم که امروز بیان شد عنوان اکمال دین و اتمام نعمت به خود گرفت؟.
و اگر منظورش این است که مراد از اکمال دین تعطیل شدن تشریع دین و بسته شدن باب آن است، میخواهد بفرماید بعد از این چند حکم دیگر هیچ حکمی تشریع نخواهد شد، در این صورت از این شخص میپرسیم پس احکامی که بعد از نزول سوره مائده و قبل از رحلت رسول اللَّه(صلی الله علیه و اله) نازل شد چه بوده؟ آیا آنها جزء دین نبودند، بلکه از این بالاتر احکامی که بعد از این آیه در خود این سوره آمده مورد سؤال میباشد، که آیا اینها جزء دین نیستند؟ خواننده محترم میتواند با مطالعه دقیق آن آیات به آن احکام واقف گردد.
و بعد از همه این اشکالهای بیجواب میپرسیم در صورتی که منظور همان چند حکمی است که در عرفه، دهم هجرت نازل شد معنای جملۀ «و رضیت لکم الاسلام دینا" که تقدیرش" الیوم رضیت لکمالاسلام دینا" میباشد چیست؟ و چرا به این چند حکم منت نهاده شد؟ و چرا خدای سبحان تنها آن روز، اسلام را دینی پسندیده دانست؟ با اینکه هیچ مزیتی تصور نمیشود که باعث این اختصاص گردد.
تازه بعد از همه این اشکالها و چراها بیشتر و یا قریب به بیشتر اشکالهایی که بر وجوه قبلی وارد بود بر این وجه نیز وارد است و ما دیگر با اعاده آنها گفتار خود را طول نمیدهیم.
و یا منظور از کلمۀ «یوم" روز معینی از روزهایی است که بین عرفه دهم هجرت و بین ورود رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به مدینه طیبه است، روزی که با بعضی از وجوه که در معنای یاس کفار و در معنای اکمال دین ذکر شده تناسب داشته باشد، در این صورت نیز اشکالهای سابق که به تفصیل مذکور سابق وارد میشد بر آن وارد میشود.
این بود قسمتی از حرفهایی که بعد از مراجعه و تتبع از دیگران به دست آمده و یا حرفهایی که ممکن است کسی در معنای آیه مورد بحث بزند و به طوری که ملاحظه کردید تاکنون به وجه قابل قبولی بر نخوردیم، ناگزیر باید بحث را به طریقی دیگر، که با وضع خاص این کتاب تناسب دارد دنبال کنیم، لذا از نو تفسیر آیه را شروع میکنیم.
«الْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کفَرُوا مِنْ دِینِکمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ»؛ کلمۀ «یاس»، «نومیدی» در مقابل کلمه: «رجاء»، «امید» است و دین آن معارفی است که از ناحیه خدای تعالی نازل شده باشد و دین مبین اسلام به تدریج نازل شده است و جمله مورد بحث دلالت میکند بر اینکه کفار قبل از نزول این آیه و روزی که این آیه مربوط به آن روز است امید آن را داشتهاند که بتوانند اسلام را از هر طریقی که شده از بین ببرند و همین وضع در هر زمانی مسلمانان را تهدید میکرده و روز به روز دین آنان را در خطر داشته و این خطر آن قدر زیاد بوده که جا داشته مؤمنین از آن بر حذر باشند و از وقوع چنان خطری بترسند.
پس اینکه فرموده: «فَلا تَخْشَوْهُمْ...» خواسته است به مسلمانان تأمین بدهد و بفرماید:
بعد از امروز دیگر از بروز آن خطر نترسید، آیات زیر از وجود آن خطر خبر میداد و میفرمود:
«وَدَّتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْکتابِ لَوْ یضِلُّونَکمْ»؛(1)و نیز میفرمود: «وَدَّ کثِیرٌ مِنْ أَهْلِ الْکتابِ لَوْ یرُدُّونَکمْ مِنْ بَعْدِ إِیمانِکمْ کفَّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ، مِنْ بَعْدِ ما تَبَینَ لَهُمُ الْحَقُّ، فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا حَتَّی یأْتِی اللَّهُ بِأَمْرِهِ، إِنَّ اللَّهَ عَلی کلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ».(2)
1) . «طائفهای از اهل کتاب دوست میدارند و آرزو میکنند که روزی بتوانند شما را گمراه کنند.» (آلعمران / 69)
2) . «بسیاری از اهل کتاب بدان جهت که در دلهاشان نسبت به شما حسد میورزند آرزو دارند که چه میشد شما را که ایمان آوردهاید و با اینکه حق برایتان روشن شده به کفر بر گردانند، لا جرم شما فعلاً با آنان مماشات کنید، و از بدرفتاریهاشان چشمپوشی نمائید، تا خدای تعالی امرش را بیاورد، که خدا بر هر چیز توانا است.» (بقره / 109)
این را هم میدانیم که کفار آرزوی سرنوشت بد برای مسلمانان در سر نمیپروریدند، مگر به خاطر دین آنان و سینههایشان تنگی نمیکرد و دلهایشان غش نمیکرد مگر به خاطر همین که دین آنان و عزت و شرف ایشان را از بین میبرد و آزادی ایشان را در انجام آنچه هوا و هوسشان اقتضاء میکرد و نفوسشان بدان عادت داشته سلب میکرد و به شهوترانیهای بیقید و شرطشان خاتمه میداد.
بنا بر این آنچه در نظر کفار مورد نفرت و انزجار بود دین مسلمانان بود نه خود آنان، با اهل دین، هیچ غرضی و عداوتی نداشتند، مگر از جهت دین حق آنان، آنها نمیخواستند مسلمانان از بین بروند و چنین مردمی در دنیا نباشند، بلکه میخواستند نور خدا را خاموش سازند و ارکان شرک را که در حال تزلزل قرار گرفته و داشت فرو میریخت تحکیم ببخشند و مؤمنین را همانطور که در جملۀ «لَوْ یرُدُّونَکمْ... کفَّاراً...» گذشت به کفر قبلی خود بر گردانند، هم چنان که در آیه زیر به این حقیقت تصریح نموده، میفرماید: «یرِیدُونَ لِیطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کرِهَ الْکافِرُونَ»؛(1)ونیز میفرماید: «فَادْعُوا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ و لَوْ کرِهَ الْکافِرُونَ».(2)
و به همین جهت کفار هیچ همی به جز قطع این شجره طیبه و ریشه کن ساختن آن نداشتند، آنها تنها هدفشان این بود که از راه تفتین مؤمنین و راه دادن
نفاق و تفرقه در بین جماعت آنان و گسترش شبه و خرافات در بین آنان و سر انجام افساد دین آنان، این بنیان رفیع را سرنگون سازند.
به این منظور نخست این هدف را دنبال کردند که عزیمت و تصمیمهای رسول خدا(صلی الله علیه و اله) را سست و با مال و جاه خود مقاصد آن جناب را- العیاذ باللَّه- احمقانه قلمداد کنند، هم چنان که قرآن کریم به این معنا اشاره نموده میفرماید: «وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا عَلی آلِهَتِکمْ إِنَّ هذا لَشَیءٌ یرادُ»؛(1)و خلاصه بروید و با مایهگذاری از مال و قدرت خود خدایان خود را یاری کنید.
و یا این کار را از راه مخالطه و سازش کاری انجام میدادند، که آیه زیر بدان اشاره نموده میفرماید: «وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیدْهِنُونَ»؛(2)و نیز میفرماید: «وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناک لَقَدْ کدْتَ تَرْکنُ إِلَیهِمْ شَیئاً قَلِیلًا»؛(3)و نیز میفرماید: «قُلْ یا أَیهَا الْکافِرُونَ لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ».(4)
روایات وارده درشان نزول این آیات مؤید گفتار ما است، که آیات مذکور در صدد اشاره به این مطالبند.
1) . «بزرگان قریش که نزد ابی طالب دعوت رسول خدا(صلی الله علیه و اله) را شنیدند بر خاسته براه افتادند که بروید و در برابر خدایان خود پایداری کنید، که از ما این رأی خواستهاند.» (ص / 6)
2) . «آرزو میکنند که چه میشد تو با آنان سازشکاری نموده و آنها با تو سازشکاری میکردند.» (قلم / 9)
3) . «و اگر نبود که ما به تو ثبات و پایداری دادیم، چیزی نمانده بود که کمی به کفار رکون و میل کنی.» (اسراء / 74)
4) . «به کفار بگو: هان ای کفرپیشگان، من آنچه را که شما میپرستید نمیپرستم شما هم معبود مرا نخواهید پرستید.» (کافرون / 3)
بعد از نومیدی و نرسیدنشان به اهداف شومی که داشتند آخرین امیدی که به زوال دین و موت دعوت حقه آن بستند این بود که به زودی داعی به این دعوت و قائم به امر آن یعنی رسول خدا(صلی الله علیه و اله) از دنیا میرود و فرزند ذکوری هم که اهدافش را تعقیب کند ندارد و منشأ این امیدواریشان این بود که آنها میپنداشتند دعوت دینی هم یک قسم سلطنت و پادشاهی است، که در لباس نبوت و دعوت و رسالت عرضه شده است، پس اگر او بمیرد یا کشته شود اثرش منقطع و یادش و نامش از دلها میرود، همانطور که وضع همه سلاطین و جباران چنین بوده است و یک پادشاه یا امپراطور هر قدر هم که در نیرومندی و دیکتاتوری و سوار شدن بر گرده مردم به نهایت درجه میرسید به محضی که میمرد یادش هم از دلها میرفت و قوانین و سنتهایش با خود او دفن میشد، جملۀ «إِنَّ شانِئَک هُوَ الْأَبْتَرُ»؛(1)به طوری که از روایاتشان نزول بر میآید به این حقیقت اشاره دارد.
پس همانطور که گفتیم این آرزو و آرزوهایی مثل آن بوده که امید شوم مذکور را در دلهای کفار راه میداده و به اطفاء نور دین به طمعشان میانداخته و در نظر اوهام و خیالهای خامشان زینت میداده، که این دعوت طاهره چیزی به جز یک پدیدار نیست، که به زودی گردش روزگار دروغ بودنش را روشن نموده، طومارش را بر میچیند و اثرش را از صفحه روزگار محو میسازد، لیکن خوشبختانه ظهور تدریجی اسلام و غلبه آن بر هر دین و اهل دینی که به ستیز با آن پرداخت. و انتشار آوازهاش و اعتلاء کلمهاش به شوکت و قوت، همه آن آرزوها را بباد داد و در نتیجه کفار را از
1) . «همانا کسی که تو را بد گویی میکند و دشمن توست او مقطوع النسل است.» (کوثر / 3)
اینکه بتوانند عزیمت رسول خدا(صلی الله علیه و اله) را تباه بسازند، در پارهای از اهداف حرکتش را متوقف کنند و به مال و یا جاه تطمیعش کنند به کلی مأیوس شدند.
آری قوت و شوکت اسلام کفار را از همه این راهها مأیوس ساخت، به جز یک راه و آن این بود که آن جناب فرزند ذکوری که جای او را بگیرد و دعوتش را ادامه دهد ندارد در نتیجه با مرگ او دین او نیز خواهد مرد، چون این معنا بدیهی است که کمال دین از جهت احکام و معارفش- به هر درجهای کهباشد- خودش به خودی خود نمیتواند خود را حفظ کند.
و هیچ سنتی از سنن و ادیانی که آمده و مردم از آن پیروی کردهاند به حال نضارت و صفای اولش باقی نمانده، نه بخودی خود و نه به انتشار آوازهاش و نه به کثرت معتقدین به آن، هم چنان که هیچ سنتی و دینی از راه قهر و جبر و تهدید و با فتنه و عذاب و یا عاملی غیر اینها، به کلی از بین نرفته، بلکه هر دینی که از بین رفته به خاطر از بین رفتن حاملین آن دین و علمای آن کیش و کارگردانان آن بوده است.
آیه شریفه در مورد ولایت علی(علیه السلام) و در روز غدیر خم که قیام دین به حامل شخصی مبدل به قیام به حامل نوعی شد، نازل گشته است:
از آنچه تاکنون گفته شد روشن گردید که تمامیت یاس کفار حتماً باید به خاطر عامل و علتی بوده باشد که عقل و اعتبار صحیح آن را تنها عامل ناامیدی کفار بداند و آن این است که خدای سبحان برای این دین کسی را نصب کند، که قائم مقام رسول خدا(صلی الله علیه و اله) باشد و در حفظ دین و تدبیر امر آن و ارشاد امت متدین کار
خود آن جناب را انجام دهد، به نحوی که خلای برای آرزوی شوم کفار باقی نماند و کفار برای همیشه از ضربه زدن به اسلام مأیوس شوند.
آری ما دام که امر دین قائم به شخص معینی باشد، دشمنان آن میتوانند این آرزو را در سر بپرورانند، که با از بین رفتن آن شخص دین هم از بین برود، ولی وقتی قیام به حاملی شخصی، مبدل به قیام به حاملی نوعی شد، آن دین به حد کمال میرسد و از حالت حدوث به حالت بقاء متحول گشته، نعمت این دین تمام میشود و این بعید نیست، که جملۀ «حَتَّی یأْتِی اللَّهُ بِأَمْرِهِ» تا خدا امر خود بیاورد در آیه زیر اشاره به همین معنا باشد، توجه بفرمائید: «وَدَّ کثِیرٌ مِنْ أَهْلِ الْکتابِ لَوْ یرُدُّونَکمْ مِنْ بَعْدِ إِیمانِکمْ کفَّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ، مِنْ بَعْدِ ما تَبَینَ لَهُمُ الْحَقُّ، فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا حَتَّی یأْتِی اللَّهُ بِأَمْرِهِ، إِنَّ اللَّهَ عَلی کلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ».(1)
و این وجه خود مؤید روایاتی است که میگوید آیه شریفه مورد بحث در روز غدیر خم در مورد ولایت علی(علیه السلام) نازل شد، یعنی روز هیجدهم ذیالحجه سال دهم هجرت و بنا بر این دو فقره آیه به روشنترین ارتباط مرتبط میشوند و هیچیک از اشکالات گذشته هم وارد و متوجه نمیشود.
و شما خواننده بعد از آنکه معنای کلمه: «یاس» در جملۀ «الْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ...» را فهمیدی، میفهمی که کلمۀ «الیوم» ظرفی است که متعلق به «یئس» است و اگر در آیه شریفه ظرف جلوتر از متعلق آمده به منظور بزرگداشت آن روز و موقعیت آن بوده، چون گفتیم در آن روز دین خدا از حالت قیام به شخص در آمد و
1) . بقره / 109.
قیامش به نوع مبدل گردید و حالت حدوث و ظهورش به حالت بقاء و دوام مبدل شد.
و این آیه شریفه نباید به آیه: «الْیوْمَ أُحِلَّ لَکمُ الطَّیباتُ...» مقایسه شود، برای اینکه زمینهای که این آیه دارد غیر زمینه و سیاق آن آیه است، زمینه آیه مورد بحث اعتراض و زمینه آن دیگری استیناف (از نو سخن گفتن) است و حکم دو آیه نیز مختلف است، حکم آیه اولی یک حکم تکوینی است که از جهتی مشتمل بر بشارت و از جهتی دیگر بر تهدید است، (ناامید شدن کفار از دین مسلمانان امری است تکوینی و طبیعی، که برای مسلمانان بشارت و برای کفار تهدید است) و اما آیه دوم حکمش یک حکم تشریعی و مبنی بر امتنان است، (منت میگذارد بر بشر و یا بر مسلمین که خدا طیبات را برای شما حلال کرد)، پس معلوم شد که جملۀ «الْیوْمَ یئِسَ...» دلالت بر بزرگداشت آن روز دارد به خاطر اینکه آن روز روزی است مشتمل بر خیری عظیم و فائدهای بینظیر و آن این است که کفار از دین مؤمنین مأیوس شدند و منظور از جملۀ «الَّذِینَ کفَرُوا» همانطور که قبلاً اشاره کردیم مطلق کفارند، چه مشرکین بتپرست و چه یهود و نصارا و چه غیر ایشان، به خاطر اینکه جمله مذکور مطلق است و هیچ قیدی در آن نیست.
و اما جملۀ «فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ» نهی در آن ارشادی است، نه مولوی و معنایش این است دیگر جایی برای ترسیدن شما باقی نمانده، زیرا با نومیدی کفار آن خطر که قبلاً از آن میترسیدید بر طرف شد- و این پر واضح است که انسان بعد از آنکه از چیزی مأیوس شد، دیگر آن را تعقیب نمیکند، چون در چنین حالتی
میداند که هر چه زحمت بکشد هدر میرود،- به همین جهت شما مسلمانان از امروز از ناحیه کفار ایمن خواهید بود، دیگر جا ندارد که از آنان بر دین خود بترسید، پس از آنان مترسید و از من بترسید. از اینجا روشن میشود که مراد از جملۀ «و اخشون» به مقتضای سیاق این است که در امری که باید در آن امر دلواپس باشید و اگر ناامیدی کفار نبود جا داشت دچار ترس گردید، که مبادا کفار آن امر را که همان دین شما است از دست شما بربایند، از من بترسید و این نوعی تهدید برای مسلمین است، (میخواهد بفرماید این منم که دین مردمی را به خاطر گناهانی که مرتکب میشوند از آنها میگیرم) و به همین جهت ما آیه را حمل بر امتنان نکردیم.
مؤید گفتار ما که گفتیم آیه در مقام تهدید است، نه منتگذاری، این است که ترس از خدا در هر حالی واجب است و اختصاص به یک وضع خاص و شرطی مخصوص ندارد، پس معلوم میشود منظور از جملۀ «و اخشون" ترس خاصی است و در موردی مخصوص، چون اگر چنین نباشد وجهی برای اضراب در جمله (پس از آنان نترسید بلکه از من بترسید)، به نظر نمیرسد.
خواهی گفت: هر وجهی که برای اضراب در آیه: «فَلا تَخافُوهُمْ وَ خافُونِ إِنْ کنْتُمْ مُؤْمِنِینَ»؛(1)در نظر داشته باشید، همان وجه اضراب در آیه مورد بحث نیز هست، در پاسخ میگوئیم:
نمیتوان آیه مورد بحث را با آن آیه شریفه مقایسه کرد، برای اینکه در آیه آلعمران ترس از خدا شرط شده به ایمان و فرموده اگر به خدا ایمان دارید از خدا بترسید و خطاب هم در آن خطابی است مولوی و تکلیفی است شرعی، میخواهد
1) . «اگر مؤمن هستید از آنان مترسید بلکه از من بترسید.» (آلعمران / 175)
بفرماید: برای هیچ مؤمنی شرعاً جائز نیست که از کفار- بر جان خود بترسد و مثلاً پا به فرار بگذارد- بلکه بر او واجب است که تنها از خدا بترسد.
و جان کلام اینکه آیه شریفه آلعمران مؤمنین را نهی میکند از کاری که صدور آن از مؤمنین حق و سزاوار نیست و آن ترس از کفار بر جان خویش است، حال چه اینکه مأمور شده باشند به خوف از خدا و چه نشده باشند و به همین جهت این تکلیف را در جمله بعد دوباره با قیدی که مشعر به علیت آن است تعلیل نموده، میفرماید: «وَ خافُونِ إِنْ کنْتُمْ مُؤْمِنِینَ» به خلاف آیه مورد بحث که خشیت مؤمنین ترس از جان خود نیست بلکه ترس بر دینشان است، ترسی نیست که نزد خدای سبحان مبغوض و منفور باشد.
چون ترس از اینکه مبادا کفار دین ما را از بین ببرند، در حقیقت تحصیل رضای خدا است و اگر خدای تعالی آنان را از این ترس نهی فرموده به خاطر این است که سببی که باعث ترس مسلمانان بود- یعنی امیدواری کفار به اینکه بتوانند اسلام را از بین ببرند- از بین رفت و از اثر افتاد، پس به همین دلیل نهی در این آیه که میفرماید: «فلا تخشون» نهی ارشادی است، هم چنان که امر در جملۀ «وَ اخْشَوْنِ» امر ارشادی است و مفاد کلام این است که بر شما مسلمانان واجب است که در باره دین ترس داشته باشید، از اینکه مبادا کفار آن را از شما بربایند، لیکن این ترس تا امروز به جا و به مورد بود، چون کفار امید ضربه زدن داشتند، اما امروز دیگر مأیوس شدهاند و آن علت ترس امروز به تقدیر الهی منتقل شده، پس باید تنها از او بترسید.
پس این آیه به خاطر جملۀ «فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ» خالی از تهدید و تحذیر
نیست، برای اینکه در این جمله امر به ترسی مخصوص کرده، نه ترس عمومی که در هر حالی بر مؤمن واجب است حال باید ببینیم این ترس خاص چه ترسی است؟ و ترس از چیست؟ و انگیزهای که این ترس را واجب کرده و خدای تعالی به خاطر آن انگیزه و علت به این ترس امر کرده چیست؟
هیچ اشکالی نیست در اینکه دو فقره مورد بحث یعنی «الْیوْمَ یئِسَ...» و جملۀ «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْدِینَکمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی...» به یکدیگر مربوطند و برای افاده یک غرض قالب گیری شدهاند و در سابق بیان این معنا گذشت.
پس دینی که خدای تعالی امروز تکمیلش کرد و نعمتی که تمامش فرمود- که به حسب حقیقت یک چیز هستند- همان چیزی بوده که کفار تا قبل از امروز به آن طمع بسته بودند و مؤمنین هم از آن میترسیدند و خدای تعالی کفار را مأیوس نموده، دین خود را تکمیل و نعمت خود را تمام کرد و در نتیجه نهی کرد از اینکه از کفار بترسید، پس آن امری و آن چیزی که خدای تعالی مسلمانان را امر فرموده به اینکه در باره آن چیز از او بترسند، همان چیزی است که نهیشان کرد از اینکه در باره آن از کفار بترسند و آن چیز عبارت است از خاموش شدن نور دین و مسلوب شدن این نعمت و موهبت، به دست کفار.
خدای تعالی در آیاتی دیگر بیان کرده که هیچ سببی و علتی این نعمت را از بین نمیبرد، مگر کفر ورزیدن به آن و مسلمانان را با شدیدترین لحن از چنین عملی تهدید نموده، فرمود: «ذلِک بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ یک مُغَیراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلی قَوْمٍ، حَتَّی یغَیرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ وَ أَنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ»؛(1)و نیز فرموده: «وَ مَنْ یبَدِّلْ نِعْمَةَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ما
1) . «و این بدان جهت است که خدا هرگز نعمتی رأی که بر قومی ارزانی داشته تغییر نمیداده، تا آنکه خود آن مردم وضع خویش رأی عوض کردند، آن وقت خدای تعالی نیز نعمت خود رأی تغییر داده، و خدا شنوا و دانا است.» (انفال / 53)
جاءَتْهُ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ»؛(1)و در آیه شریفه زیر مثلی کلی برای نعمت خدا زده، که کفران به آن، آن را به چه صورت در میآورد، چنین میفرماید: «وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا قَرْیةً کانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً یأْتِیها رزقها رَغَداً مِنْ کلِّ مَکانٍ فَکفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللَّهِ فَأَذاقَهَا اللَّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِما کانُوا یصْنَعُونَ».(2)
بنا بر این آیه مورد بحث هم که میفرماید: «الْیوْمَ یئِسَ... دِیناً» اعلام میکند به اینکه دین مسلمانان هم چنان از ناحیه کفار در امنیت و از خطری که ممکن است از ناحیه آنان متوجهش شود محفوظ است و هیچ فسادی و خطر زوالی متوجه این دین نمیشود، مگر از ناحیه خود مسلمانان به اینکه این نعمت تامه الهی را کفران کنند و این دین کامل و مرضی را ترک گویند، در آن روز است که خدای تعالی نعمت خود را از آنان سلب نموده و به نقمت و خواری مبدلش میسازد و لباس خوف و جوع بر تنشان میکند، هم چنان که دیدیم مسلمانان کفران کردند و خدا هم آن کار را کرد.
حال اگر کسی بخواهد بفهمد این آیه با جملۀ «فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ» تا چه اندازه پیشگویی کرده، باید سیری دقیق در حال عالم اسلامی امروز بکند آن گاه
1) . «و کسی که نعمت خدای رأی تغییر دهد آن هم بعد از آنکه نعمت به دستش رسیده (باید بداند که) خدا شدید العقاب است.» (بقره / 211)
2) . «و خدا مثلی زده و آن قریهای است که دارای امنیت و آرامش بود و رزقش به آسانی و فراوانی میرسید تا آنکه اهل آن قریه به نعمتهای خدا کفران ورزیدند، و در نتیجه خدای تعالی جامه فقر و ترس بر تنشان کرد، به جرم کارهای زشتی که اختراع میکردند.» (نحل / 112)
به عقب برگشته حوادث تاریخی را مورد دقت قرار دهد، تا به ریشه قضایا و به موی رگهای آن پی ببرد.
آیاتی که در قرآن کریم سخن از ولایت دارد ارتباط تامی با مضمون این آیه یعنی تحذیر و تهدید آن دارد و خدای تعالی در کتابش بندگان خود را در هیچ بابی و هیچ مطلبی از عذاب خودش تحذیر نکرده مگر در باب ولایت و تنها در این مورد است که پی در پی میفرماید:
«وَ یحَذِّرُکمُ اللَّهُ نَفْسَهُ»؛(1)و در آیه مورد بحث هم فرموده: «و اخشون» و تعقیب این بحث به بیش از این مقدار از وضع این کتاب که عهدهدار تفسیر آیات است بیرون شدن است و لذا از این بحث میگذریم.
«الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکمُ الْإِسْلامَ دِیناً»؛ کلمۀ «اکمال» و کلمۀ «اتمام» معنایی نزدیک به هم دارند، راغب میگوید کمال هر چیزی عبارت است از اینکه غرض از آن چیز حاصل بشود و در معنای کلمۀ «تمام" گفته تمام بودن هر چیز منتهی شدن آن به حدی است که دیگر احتیاج به چیزی خارج از خود نباشد، به خلاف ناقص که محتاج به چیزی خارج از ذات خودشاست تا او را تمام کند.
و شما خواننده محترم میتوانید از راهی دیگر معنای این دو کلمه را تشخیص دهید و آن این است که بدانید که آثار موجودات دو نوع است.
1) . «خدای تعالی شما را از خشم و عذاب خودش تحذیر میکند.» (آلعمران / 28 و 30)
یک نوع از موجودات وقتی اثر خود را میبخشند که همه اجزای آن جمع باشد، (مثلاً اگر مانند معجون اجزایی دارد، همه آن اجزاء موجود باشد، که اگر یکی از آن اجزاء نباشد معجون ودار و اثر خود را نمیبخشد) و مانند روزه که مرکب است از اموری که اگر یکی از آنها نباشد روزه روزه نمیشود، مثلاً اگر کسی در همه اجزای روز از خوردن و سایر محرمات امساک بکند ولی در وسط روز در یک ثانیه دست از امساک بر دارد و جرعهای آب فرو ببرد، روزهاش روزه نیست. از جمع شدن اجزاء اینگونه امور تعبیر میکنند به تمامیت و در قرآن کریم میفرماید: «ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّیامَ إِلَی اللَّیلِ»؛(1)و یا میفرماید: «وَ تَمَّتْ کلِمَةُ رَبِّک صِدْقاً وَ عَدْلًا».(2)
و نوع دیگر قسمتی از اشیاء هستند که اثر بخشیدن آنها نیازمند به آن نیست که همه اجزای آن جمع باشد، بلکه اثر مجموع اجزاء مانند مجموع آثار اجزاء است، هر یک جزئی که موجود بشود اثرش هم مترتب میشود (البته اثری به مقدار خود آن جزء) و اگر همه اجزاء جمع شود همه اثر مطلوب حاصل میشود، مانند روزه که اگر یک روز روزه بگیری، اثر یک روز را دارد و اگر سی روز بگیری اثر سی روز را دارد، تمامیت را در این قسم" کمال" میگویند و در قرآن کریم فرموده: «فَمَنْ لَمْ یجِدْ فَصِیامُ ثَلاثَةِ أَیامٍ فِی الْحَجِّ وَ سَبْعَةٍ إِذا رَجَعْتُمْ تِلْک عَشَرَةٌ کامِلَةٌ».(3)
و نیز فرموده: «وَ لِتُکمِلُوا الْعِدَّةَ»؛(4)که در اینگونه امور اثر هم بر بعض مترتب
1) . «و سپس روزه را تا به شب تمام کنید.» (بقره / 187)
2) . «کلمه پروردگارت در حالی که صدق و عدل است تمام گردید.» (انعام / 115)
3) . «شما که حج تمتع میکنید باید که در منی قربانی کنید و اگر گوسفندی نیافتید، ده روز روزه بگیرید، سه روز در حج و هفت روز بعد از آنکه برگشتید، این ده روز کامل میباشد.» (بقره / 196)
4) . «و برای اینکه عده را به کمال برسانید.» (بقره / 185)
میشود و هم بر کل و در گفتگوهای روزانه خود میگوئیم امر فلانی تمام و عقل او کامل شد و عکس این را نمیگوئیم یعنی نمیگوئیم عقل فلانی تمام و امر او کامل شد.
و اما فرق بین دو واژه «اکمال» و «تکمیل» و همچنین «اتمام» و «تتمیم» همان فرقی است که بین دو باب افعال و تفعیل است، باب افعال در اصل و به حسب اصل لغت دلالت بر دفعه- یکبارگی- و باب تفعیل دلالت بر تدریج دارد، هر چند که در اثر تحولها که واژه عرب دیده بسیار میشود که در این دو باب دخل و تصرف شده، آن دو را به معنایی دور از مجرای مجردش و یا از معنای اصلیش برگرداندند، هم چنان که این برگشت از معنای اصلی دو باب افعال و تفعیل را در کلماتی از قبیل: «احسان- تحسین»، «اصداق- تصدیق»، «امداد- تمدید»، «افراط- تفریط» و غیر اینها مشاهده میکنیم، که چگونه معنای اصلی کلمه برگشته و معنای الفاظ مذکور چنین میشود. «احسان نیکی کردن- تحسین نیکی دیگران را ستودن»، «اصداق مهریه دادن- تصدیق گفتار دیگران را تصدیق کردن»، «امداد- کمک کردن- تمدید- مدت مقرر را تمدید کردن»، «افراط زیاده روی کردن- تفریط کوتاه آمدن» علت این تحول این بوده که معنای اصلی کلمه را با خصوصیات مورد آن آمیختهاند و به تدریج الفاظ در همان خصوصیات استعمال شده و آن معانی را به خود گرفته است.
نتیجه بیان گذشته این شد که آیه: «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی»، میفهماند که مراد از دین مجموع معارف و احکام تشریع شده است چیزی که هست امروز مطلبی بر آن معارف و احکام اضافه شده و مراد از
«نعمت» هر چه باشد امری معنوی و واحد است و کانه ناقص بوده، یعنی اثری که باید نداشته، امروز آن نعمت ناقص تمام شد و در نتیجه امروز آن معارف و احکام اثری که باید داشته باشند دارا شده است.
و کلمه نعمت بر وزن «فعلة» صیغهای است که در مواردی که بخواهی از نوع چیزی سخن بگویی دراین قالب میگویی و نعمت برای هر چیز عبارت است از نوع چیزهایی که با طبع آن چیز بسازد و طبع او آن چیز را پس نزند و موجودات جهان هر چند که از حیث اینکه در داخل نظام تدبیر قرار گرفتهاند، همه به هم مربوط و متصلند و بعضی که سازگار با بعض دیگرند نعمت آن بعض بشمار میروند و در نتیجه اکثر و یا همه آنها وقتی با یکدیگر مقایسه شوند نعمت خواهند بود هم چنان که خدای تعالی فرموده: «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها»؛(1)و نیز فرموده: «وَ أَسْبَغَ عَلَیکمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً».(2)
الا اینکه خدای تعالی بعضی از این نعمتها را به اوصاف بدی چون 1. شر 2. پست 3. لعب 4. لهو و اوصاف دیگری ناپسند توصیف کرده، یک جا فرموده: «وَ لا یحْسَبَنَّ الَّذِینَ کفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ خَیرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ»؛(3)و در جای دیگر فرموده: «وَ ما هذِهِ الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ
1) . «و اگر نعمتهای خدای را بشمارید به آخرش نمیرسید.» (ابراهیم / 34)
2) . «و نعمتهای ظاهری و باطنی خود را به فراوانی و به حد کامل در اختیارتان قرار داد.» (لقمان / 20)
3) . «آنها که ما، در مال و عمرشان وسعت دادهایم نپندارند که این خیر آنها است، بلکه وسعت دادیم تا گناه بیشتری کنند و عذاب خوار ساز داشته باشند.» (آلعمران / 178)
الْآخِرَةَ لَهِی الْحَیوانُ»؛(1)و در جایی دیگر فرموده: «لا یغُرَّنَّک تَقَلُّبُ الَّذِینَ کفَرُوا فِی الْبِلادِ، مَتاعٌ قَلِیلٌ ثُمَّ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهادُ»؛(2)و در جاهای دیگر آیاتی دیگر در این باره آورده.
و این سنخ آیات قرآنی دلالت دارد بر اینکه این چیزهایی که ما نعمتش میشماریم وقتی نعمتند که با غرض الهی موافق باشد و آن غرضی را که خدا این موجودات را بدان جهت خلق کرده تأمین شوند و ما میدانیم که آنچه خدای تعالی برای بشر خلق کرده بدین جهت خلق کرده که او را مدد کند در اینکه راه سعادت حقیقی خود را سریعتر طی کند و سعادت حقیقی بشر نزدیکی به خدای سبحان است، که آنهم با عبودیت و خضوع در برابر پروردگار حاصل میشود، آری خدای تعالی میفرماید: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیعْبُدُونِ».(3)
و بنا بر این پس هر موجودی که انسان در آن تصرف میکند تا به آن وسیله راه خدای تعالی را طی کند و به قرب خدا و رضای او برسد، آن موجود برای بشر نعمت است و اگر مطلب به عکس شد یعنی تصرف در همان موجود باعث فراموشی خدا و انحراف از راه او و دوری از او و از رضای او شد، آن موجود برای انسان نقمت است، پس هر چیزی فی نفسه برای انسان نه نعمت است و نه نقمت، تا ببینی انسان با
1) . «و این زندگی دنیا چیزی بجز لهو و لعب نیست و زندگی حقیقی همانا خانه آخرت است.» (عنکبوت / 64)
2) . «اینکه میبینی کفار رفت و آمد در شهرها دارند تو را نفریبد زیرا متاعی است اندک که در دنبالش جای در جهنم دارند، که چه بد آرامگاهی است.» (آلعمران / 197)
3) . «و جن و انس را نیافریدم مگر برای اینکه مرا بپرستند.» (ذاریات / 56)
آن چه معاملهای بکند، اگر در راه عبودیت خدای تعالی مصرفش کند و از حیث آن تصرفی که گفتیم روح عبودیت در آن بدمد و در تحت ولایت خدا که همان تدبیر ربوبی او بر شؤون بندگان است قرارش دهد، آن وقت برای او نعمت خواهد بود و لازمه این حرف این است که نعمت در حقیقت همان ولایت الهی است و هر چیزی وقتی نعمت میشود که مشتمل بر مقداری از آن ولایت باشد، هم چنان که خدای عز و جل فرموده: «اللَّهُ وَلِی الَّذِینَ آمَنُوا یخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ»؛(1)و نیز فرموده: «ذلِک بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ أَنَّ الْکافِرِینَ لا مَوْلی لَهُمْ»؛(2)و نیز در باره رسول گرامیش فرموده:
«فَلا وَ رَبِّک لا یؤْمِنُونَ حَتَّی یحَکمُوک فِیما شَجَرَ بَینَهُمْ، ثُمَّ لا یجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیتَ و یسَلِّمُواتَسْلِیماً»؛(3)اینها و آیاتی دیگر ولایت الهی و آثار آن را بیان میکند.
پس اسلام که عبارت است از مجموع آنچه از ناحیه خدای سبحان نازل
1) . «خدای تعالی سرپرست و ولی کسانی است که ایمان آوردند آنان را از ظلمتها خارج و به سوی نور میبرد.» (بقره / 257)
2) . «و این بدان جهت است که خدای تعالی مولای کسانی است که ایمان آوردند و اینکه کافران مولایی ندارند.» (محمد / 11)
3) . «پس به پروردگارت سوگند که انسانها ایمان نمیآورند، مگر وقتی که تو را در حل اختلافاتی که در بینشان رخ میدهد حکم بدانند، و علاوه بر این وقتی حکمی میکنی و حق را به یک طرف میدهی آن طرف دیگر کمترین ناراحتی در دل خود از حکم تو احساس نکنند، و به تمام معنا تسلیم باشند.» (نساء / 65)
شده، تا بندگانش به وسیله آن اسلام، وی را عبادت کنند یکی از ادیان الهی است و این دین بدان جهت که از حیث عمل به آن مشتمل است بر ولایت خدا و ولایت رسول او و ولایت اولیای امر، بدین حیث نعمت خدای تعالی است و آن هم چه نعمتی که قابل قیاس با هیچ نعمت دیگر نیست.
و ولایت خدای سبحان یعنی سرپرست او نسبت به امور بندگان و تربیت آنان به وسیله دین تمام نمیشود مگر به ولایت رسولش و ولایت رسولش نیز تمام نمیشود مگر به ولایت اولیالأمر که بعد از در گذشت آن جناب و به اذن خدای سبحان زمام این تربیت و تدبیر را به دست بگیرند، هم چنان که خدای تعالی به این مطلب تصریح کرده میفرماید: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ اولیالأمر مِنْکمْ»؛(1)که معنای آن در بحثی مفصل گذشت و نیز میفرماید: «إِنَّما وَلِیکمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاةَ و یؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکعُونَ»؛(2)کهان شاء اللَّه تعالی بحث در معنای آن به زودی میآید.
جملۀ «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی...» ناظر است بر کمال یافتن دین خدا در تشریع و تمامیت یافتن ولایت نعمت با نصب «اولیالأمر»
پس حاصل معنای آیه مورد بحث این شد: امروز- که همان روزی است که کفار از دین شما مأیوس شدند- مجموع معارف دینیهای که به شما نازل کردیم را
با حکم ولایت کامل کردیم و نعمت خود را که همان نعمت ولایت یعنی اداره امور دین و تدبیر الهی آن است بر شما تمام نمودیم، چون این تدبیر تا قبل از امروز با ولایت خدا و رسول صورت میگرفت و معلوم است که ولایت خدا و رسول تا روزی میتواند ادامه داشته باشد که رسول در قید حیات باشد و وحی خدا هم چنان بر وی نازل شود و اما بعد از در گذشت رسول و انقطاع وحی دیگر رسولی در بین مردم نیست تا از دین خدا حمایت نموده و دشمنان را از آن دفع کند، پس بر خدا واجب است که برای ادامه تدبیر خودش کسی را نصب کند و آن کس همان ولی امر بعد از رسول و قیم بر امور دین و امت او مصداق جملۀ «وَ اولیالأمر مِنْکمْ» است.
پس ولایت که مشروع واحدی است تا قبل از امروز ناقص بود و به حد تمام نرسیده بود، امروز با نصب ولی امر، بعد از رسول تمام شد.
و وقتی دین خدا در تشریعش به حد کمال رسید و نعمت ولایت تمام شد «رَضِیتُ لَکمُ الْإِسْلامَ دِیناً» من اسلام را بدان جهت که دینی از ادیان توحید است برای شما پسندیدم، در این دین غیر از خدا کسی پرستیده نمیشود و با در نظر گرفتن اینکه طاعت همان عبادت است قهرا غیر از او کسی اطاعت نمیشود، آری تنها خدا و کسی که خدا فرموده باشد یعنی رسول و اولیالأمر اطاعت میشود.
پس آیه شریفه خبر میدهد از اینکه مؤمنین امروز دیگر خوف سابق را ندارند و دین سابقشان مبدل به امنیت شده و خدای تعالی برای مؤمنین دین را پسندیده، که متدین به دین اسلام شوند، (که دین توحید است یعنی غیر از خدا در آن دین کسی اطاعت و پرستش نمیشود)، پس بر مؤمنین است که تنها او را پرستش کنند
و چیزی را در اطاعت شریک او نسازند، مگر کسی را که خود او دستور داده اطاعتش کنند.
و اگر خواننده گرامی در آیه شریفه زیر دقت کند که میفرماید: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکمْ وَ عَمِلُواالصَّالِحاتِ، لَیسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ و لَیمَکنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ و لَیبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یعْبُدُونَنِی لا یشْرِکونَ بیشَیئاً و مَنْ کفَرَ بَعْدَ ذلِک فَأُولئِک هُمُ الْفاسِقُونَ».(1)
و پس از دقت کامل در آن فقرات آن را با فقرات آیه شریفه: «الْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کفَرُوا مِنْ دِینِکمْ...» تطبیق کند، آن وقت کاملاً متوجه میشود که در آیه مورد بحث یکی از مصادیق وعده، در آیه سوره نور انجاز و عملی شده است، چون به نظر ما زمینه گفتار در جملۀ «یعْبُدُونَنِی لا یشْرِکونَ بیشَیئاً» زمینه معرفی نتیجه است، هم چنان که جملۀ «وَ مَنْ کفَرَ بَعْدَ ذلِک فَأُولئِک هُمُ الْفاسِقُونَ» هم به این معنا اشاره دارد، میخواهد بفرماید: ایمان و عمل صالح نتیجهاش آن است که مؤمنین صاحب کره زمین شوند و بر روی زمین شرکی باقی نماند به طوری که اگر کسی باز هم شرک بورزد، در حقیقت بدون هیچ بهانهای تبهکار و منحرف شده است.
و با در نظر گرفتن اینکه سوره نور قبل از سوره مورد بحث نازل شده، به
1) . «خدا به کسانی که از شما ایمان آوردند، و عملهای صالح کردند، وعده قطعی داده که آنان را در زمین جانشین خود کند، همانطور که مؤمنین قبل از ایشان را جانشین کرد، و نیز وعده داده که وضع را طوری آماده سازد که بتواند دینی را که خدا برایشان پسندیده اقامه کنند، و خوفی که تا کنون داشتند را مبدل به امنیت کند، تا بتوانند مرا بپرستند، و چیزی را شریک من نگیرند، و کسی که بعد از این زمینهسازیها و مددهای الهی باز هم کفر بورزد، چنین کسانی فاسق و تبهکارند.» (نور / 55)
شهادت اینکه داستان افک (تهمت به عایشه) و آیه تازیانه زدن به زناکاران و آیه حجاب و آیاتی دیگر در آن سوره واقع شده، مطلب کاملاً روشن میشود.
«فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَةٍ غَیرَ مُتَجانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ»؛ کلمۀ «مخمصة» به معنای قحطی و گرسنگی و کلمه: «تجانف» به معنای تمایل است، ثلاثی مجرد آن جنف با جیم است که به معنای این است که دو پای شخصی متمایل به خارج از اندام خود بشود،- و در نتیجه گشاد راه برود- در مقابل کلمۀ «حنف" با حاء است، که به این معنا است که پاهای شخصی از حالت استقامت متمایل به طرف داخل بشود،- به طوری که وقتی راه میرود پاها به یکدیگر سائیده بشود.
از سیاق آیه سه نکته استفاده میشود، اول اینکه جواز خوردن گوشت و چیزهای دیگری که در آیه حرام شده حکمی اولی نیست، حکم اولی همان حرمت است، بلکه حکم ثانوی و مخصوص زمانی است که شخص مسلمان اگر از آن محرمات سد جوع نکند از گرسنگی میمیرد، دوم اینکه حکم جواز محدود به اندازهای است که از مردن جلوگیری کند و ناراحتی گرسنگان را بر طرف سازد، پس چنین کسی نمیتواند شکم خود را از گوشت مردار پر کند، سوم اینکه صفت مغفرت و مثل آن صفت رحمت همانطور که با گناهان مستوجب عقاب ارتباط دارد و مایه محو عقاب آنها میشود، همچنین با منشأ آن نافرمانیها که همان حکم خدا است نیز متعلق میشود و خلاصه کلام اینکه مغفرت و رحمت یک وقت متوجه معصیت- یعنی مخالفت با حکم خدا- میشود و آن را میآمرزد و یک وقت متوجه خود حکم میشود و آن را بر
میدارد مثل همین مورد که خدای تعالی حکم حرمت را برداشته، تا اگر کسی از روی ناچاری گوشت مردار را خورد گناه نکرده باشد و در نتیجه مستوجب عقاب نیز نشده باشد.
در این معنا هیچ شکی نیست که انسان مانند سایر حیوانات و گیاهان مجهز به جهاز گوارش است، یعنی دستگاهی دارد که اجزایی از مواد عالم را به خود جذب میکند، به آن مقداری که بتواند در آن عمل کند و آن را جزء بدن خود سازد و به این وسیله بقای خود را حفظ نماید، پس بنا بر این برای اینگونه موجودات هیچ مانعی طبیعی وجود ندارد از اینکه هر غذایی که برای او قابل هضم و مفید باشد بخورد، تنها مانعی که از نظر طبع تصور دارد این است که آن غذا برای آن موجودات ضرر داشته باشد و یا مورد تنفر آنها باشد.
اما متضرر شدن مثل اینکه در یابد که فلان چیز خوردنی برای بدن او ضرر دارد و نظام جسمی او را بر هم میزند، برای اینکه مسموم است و یا خودش سم است، در چنین مواردی انسان و حیوان ونبات از خوردن امتناع میورزد و یا مثل اینکه در یابد که خوردن فلان چیز برای روح او ضرر دارد، مثل چیزهایی که در ادیان و شرایع مختلفه الهی تحریم شده و امتناع از خوردن اینگونه چیزها امتناع به حسب طبع نیست، بلکه امتناع فکری است.
و اما تنفر عبارت است از اینکه انسان یا هر جاندار دیگر چیزی را پلید بداند
و در نتیجه طبع او از نزدیکی به آن امتناع بورزد، مثل اینکه یک انسانی نجاست خود را بخورد که چنین چیزی نمیشود، زیرا انسان نجاست خود را پلید میداند و از نزدیکی به آن نفرت دارد، بله گاهی انسانهای دیوانه و یا کودک دیده شدهاند که نجاست خود را بخورند، گاهی هم میشود که تنفر انسان از خوردن چیزی به حسب طبع نباشد، بلکه این امتناعش مستند باشد به عواملی اعتقادی، چون مذهب و یا عادت قومی و سنتهای مختلفهای که در مجتمعات گوناگون رائج است، مثلاً مسلمانان از گوشت خوک نفرت دارند و نصارا آن را خوراکی مطبوع و پاکیزه میدانند و در مقابل این دو امت، ملل غربی هستند، که بسیاری از حیوانات- از قبیل قورباغه و خرچنگ و موش و امثال آن را با میل و رغبت میخورند، در حالی که ملل مشرق زمین آنها را پلید میشمارند، این قسم از امتناع، امتناع بر حسب طبع اولی نیست، بلکه بر حسب طبع ثانوی و قریحهای است کسبی.
پس روشن شد که انسان در تغذی به گوشتها طرق مختلفهای دارند، طرقی بسیار که از نقطه امتناع شروع و به نقطه آزادی مطلق در عرضی عریض ختم میشود، هر چه را که مباح و گوارا میداند دلیلش طبع او است و آنچه را که حرام و ناگوار میداند دلیلش یا فکر او است یا طبع ثانوی او.
در سنت بودا خوردن تمامی گوشتها تحریم شده و پیروان این سنت هیچ حیوانی را حلال گوشت نمیدانند و این طرف تفریط در مسأله خوردن گوشت است و طرف افراط آن را وحشیهای آفریقا (و بعض متمدنین اروپا و غرب) پیش گرفتهاند، که از خوردن هیچ گوشتی حتی گوشت انسان امتناع ندارند.
اما عرب در دوران جاهلیت گوشت چهارپایان و سایر حیوانات از قبیل موش و قورباغه را میخورد، چهارپایان را هم به هر نحوی که کشته میشد میخورد، چه اینکه سرش را بریده باشند و چه اینکه خفهاش کرده باشند و چه طوری دیگر مرده باشد، که در آیه گذشته به عنوانهای" منخنقه» و «موقوذه» و «متردیه» و «نطیحه" و نیم خورده درندگان از آنها یاد شده بود و وقتی مورد اعتراض واقع میشدند میگفتند: چطور شد که آنچه خود شما میکشید حلال است و آنچه خدا میکشد حرام است، هم چنان که امروز نیز همین جواب از پارهای اشخاص شنیده میشود، که مگر گوشت با گوشت فرق دارد، همین که گوشتی سالم باشد و به بدن انسان صدمه وارد نیاورد آن گوشت خوردنی است، هر چند که بیضرر بودنش به وسیله علاجهای طبی صورت گرفته باشد و خلاصه گوشت حرام آن گوشتی است که دستگاه گوارش آن را نپذیرد، از آن گذشته همه گوشتها برای این دستگاه گوشت است و هیچ فرقی بین آنها نیست.
و نیز در عرب رسم بود که خون را میخوردند و آن را در روده حیوان ریخته با آن روده کباب میکردند و میخوردند و بخورد میهمانان میدادند و نیز رسمشان چنین بود که هر گاه دچار قحطی میشدند، بدن شتر خود را با آلتی برنده سوراخ میکردند و هر چه خون بیرون میآمد میخوردند، امروز نیز خوردن خون در بسیاری از امتهای غیر مسلمان رائج است.
و این سنت در بتپرستان چین رواج بیشتری دارد و به طوری که شنیده میشود- از خوردن هیچ حیوانی حتی سگ و گربه و حتی کرمها و صدفها و سایر حشرات امتناع ندارند.
و اما اسلام در بین آن سنت تفریطی و این روش افراطی راهی میانه را رفته، از بین گوشتها هر گوشتی که طبیعت انسانهای معتدل و یا به عبارتی طبیعت معتدل انسانها آن را پاکیزه و مطبوع میداند، در تحت عنوان کلی طیبات حلال کرده و سپس این عنوان کلی را به چهار پایان یعنی بهائم که عبارتند از گوسفند و بز و گاو و شتر- و در بعضی از چهار پایان چون اسب و الاغ به کراهت- و در میان پرندگان به هر مرغی که گوشتخوار نباشد- که علامتش داشتن سنگدان و پرواز به طریق به آلزدن و نداشتن چنگال است- و در آبزیها به ماهیانی که فلس دارند، به آن تفصیلی که در کتب فقه آمده تفسیر کرده است.
و از این حیوانات حلال گوشت خون و مردار و آنچه برای غیر خدا ذبح شده را تحریم کرده و غرض در این تحریم این بوده که بشر بر طبق سنت فطرت زندگی کند، چون بشر در اصل فطرت به خوردن گوشت علاقمند است و نیز فطرتاً برای فکر صحیح و طبع مستقیم که از تجویز هر چیزی که نوعاً ضرر دارد و یا مورد نفرت طبع است امتناع میورزد، احترام قائل است.
چه بسا که این سؤال به ذهن بعضی وارد شود، که حیوان نیز مانند انسان جان و شعور دارد، او نیز از عذاب ذبح رنج میبرد و نمیخواهد نابود شود و بمیرد و غریزه حب ذات که ما را وامیدارد به اینکه از هر مکروهی حذر نموده و از أ لم هر عذابی بگریزیم و از مرگ فرار کنیم، همین غریزه ما را وا میدارد به اینکه نسبت به افراد همنوع خود همین احساس را داشته باشیم، یعنی آنچه برای ما درد آور
است برای افراد همنوع خود نپسندیم و آنچه برای خودمان دشوار است برای همنوع خود نیز دشوار بدانیم، چون نفوس همه یک جورند.
و این مقیاس عیناً در سایر انواع حیوان جریان دارد با این حال چگونه به خود اجازه دهیم که حیوانات را با شکنجهای که خود از آن متالم میشویم متالم سازیم و شیرینی زندگی آنها را مبدل به تلخی مرگ کنیم و از نعمت بقاء که شریفترین نعمت است محروم سازیم؟ و با اینکه خدای سبحان ارحم الراحمین است، او چرا چنین اجازهای داده؟ و رحمت واسعهاش چگونه با این تبعیض در مخلوقاتش میسازد؟ که همه جانداران را فدایی و قربانی انسان بسازد؟.
جواب از این سؤال در یک جمله کوتاه این است که اساس شرایع دین و زیر بنای آن حکمت و مصالح حقیقی است، نه عواطف وهمی، خدای تعالی در شرایعش حقائق و مصالح حقیقی را رعایت کرده، نه عواطف را که منشاش وهم است.
توضیح اینکه اگر خواننده محترم وضع زندگی موجوداتی که در دسترس او است به مقدار تواناییش مورد دقت قرار دهد، خواهد دید که هر موجودی در تکون و در بقایش تابع ناموس تحول است و میفهمد که هیچ موجودی نیست، مگر آنکه میتواند به موجودی دیگر متحول شود و یا موجودی دیگر به صورت خود او متحول گردد، یا بدون واسطه و یا با واسطه و هیچ موجودی ممکن نیست به وجود آید مگر با معدوم شدن موجودی دیگر و هیچ موجودی باقی نمیماند مگر با فنا شدن موجودی دیگر، بنا بر این عالم ماده عالم تبدیل و تبدل است و اگر بخواهی میتوانی
بگویی عالم آکل و مأکول است، (پیوسته موجودی موجوداتی دیگر را میخورد و جزء وجود خود میسازد).
میبینید که موجودات مرکب زمینی از زمین و مواد آن میخوردند و آن را جزء وجود خود مینمایند و به آن صورت مناسب با صورت خود و یا مخصوص به خود میدهند و دوباره زمین خود آن موجود را میخورد و فانی میسازد.
گیاهان از زمین سر در میآورند و با مواد زمینی تغذیه میکنند و از هوا استنشاق مینمایند تا به حد رشد برسند، دوباره زمین آن گیاهان را میخورد و ساختمان آنها را که مرکب از اجزایی است تجزیه نموده، اجزای اصلی آنها را از یکدیگر جدا و به صورت عناصر اولیه در میآورد و مدام و پی در پی هر یک به دیگری بر میگردد زمین گیاه میشود و گیاه زمین میشود.
قدمی فراتر میگذاریم، میبینیم حیوان از گیاهان تغذیه میکند آب و هوا را جزء بدن خود میسازد و بعضی از انواع حیوانات چون درندگان زمینی و هوایی حیوانات دیگر را میخورند و از گوشت آنها تغذیه میکنند، چون از نظر جهاز گوارش مخصوص که دارند چیز دیگری نمیتوانند بخورند، ولی کبوتران و گنجشکان با دانههای گیاهان تغذی میکنند و حشراتی امثال مگس و پشه و کک از خون انسان و سایر جانداران میمکند و همچنین انواع حیواناتی دیگر که غذاهایی دیگر دارند و سر انجام همه آنها خوراک زمین میشوند.
پس نظام تکوین و ناموس خلقت که حکومتی علی الاطلاق و به پهنای همه عالم دارد، تنها حاکمی است که حکم تغذی را معین کرده، موجودی را محکوم به خوردن گیاه و موجودی دیگر را محکوم به خوردن گوشت و یکی دیگر را به خوردن دانه و چهارمی را به خوردن
خون کرده و آن گاه اجزای وجود را به تبعیت از حکمش هدایت نموده است و نیز او تنها حاکمی است که خلقت انسان را مجهز به جهاز گوارش گیاهان و نباتات کرده، پیشاپیش همه جهازها که به وی داده دندانهایی است که در فضای دهان او به ردیف چیده، چند عدد آن برای بریدن، چند عدد برای شکستن و گاز گرفتن و آسیاب کردن که اولی را ثنائیات، «دندان جلو» و دومی را رباعیات و سومی را انیاب «دندان نیش» و چهارمی را طواحن «دندان آسیاب یا کرسی» مینامیم و همین خود دلیل بر این است که انسان گوشتخوار تنها نیست و گر نه مانند درندگان بینیاز از دندانهای کرسی- طواحن- بود و علف خوار تنها نیز نیست و گر نه مانند گاو و گوسفند بینیاز از ثنایا و انیاب بود، پس چون هر دو نوع دندان را دارد، میفهمیم که انسان هم علفخوار است و هم گوشتخوار.
قدمی به عقبتر از دندانها به مرحله دوم از جهاز گوارش میگذاریم، میبینیم قوه چشایی- ذائقه انسان تنها از گیاهان لذت و نفرت ندارد، بلکه طعم خوب و بد انواع گوشتها را تشخیص میدهد و از خوب آنها لذت میبرد، در حالی که گوسفند چنین تشخیص نسبت به گوشت و گرگ چنین تشخیص نسبت به گیاهان ندارد، در مرحله سوم به جهاز هاضمه او میپردازیم، میبینیم جهاز هاضمه انسان نسبت به انواع گوشتها اشتها دارد و به خوبی آن را هضم میکند، همه اینها هدایتی است تکوینی و حکمی است که در خلقت میباشد، که تو انسان حق داری گوسفند را مثلاً ذبح کنی و از گوشت آن ارتزاق نمایی، آری ممکن نیست بین هدایت تکوین و حکم عملی آن فرق بگذاریم، هدایتش را بپذیریم و تسلیم آن بشویم، ولی حکم اباحهاش را منکر شویم.
اسلام هم- همانطور که بارها گفته شد- دین فطری است- همی به جز احیاء آثار فطرت که در پس پرده جهل بشر قرار گرفته ندارد و چون چنین است به جز این نمیتوانسته حکم کند، که خوردن گوشت پارهای حیوانات حلال است، زیرا این حکم شرعی در اسلام مطابق است، با حکم اباحهای تکوینی.
اسلام همانطور که با تشریع خود این حکم فطری را زنده کرده، احکام دیگری را که واضع تکوین وضع کرده نیز زنده کرده است و آن احکامی است که قبلاً ذکر شد، گفتیم با موانعی از بیبند و باری در حکم تغذی منع کرده، یکی از آن موانع حکم عقل است که اجتناب از خوردن هر گوشتی که ضرر جسمی یا روحی دارد را واجب دانسته، مانع دیگر، حکم عواطف است، که از خوردن هر گوشتی که طبیعت بشر مستقیم الفطرة آن را پلید میداند نهی کرده و ریشههای این دو حکم نیز به تصرفی از تکوین بر میگردد، اسلام هم این دو حکم را معتبر شمرده، هر گوشتی که به نمو جسم ضرر برساند را حرام کرده، هم چنان که هر گوشتی که به مصالح مجتمع انسانی لطمه بزند را تحریم نموده، مانند (گوشت گوسفند یا شتری که برای غیر خدا قربانی شود) و یا از طریق قمار و استقسام به ازلام و مثل آن تصاحب شده باشد و نیز گوشت هر حیوانی که طبیعت بشر آن را پلید میداند، را تحریم کرده است.
و اما اینکه گفتند حس رأفت و رحمت با کشتن حیوانات و خوردن گوشت آنها نمیسازد، جوابش این است که آری هیچ شکی نیست که رحمت خود موهبتی است لطیف و تکوینی، که خدای تعالی آن را در فطرت انسان و بسیاری
از حیوانات که تاکنون به وضع آنها آشنا شدهایم به ودیعه نهاده، الا اینکه چنان هم نیست که تکوین حس رحمت را حاکم علی الاطلاق بر امور قرار داده باشد و در هیچ صورتی مخالفت آن را جائز نداند و اطاعتش را به طور مطلق و در همه جا لازم بشمارد، خوب وقتی تکوین خودش رحمت را به طور مطلق و همه جا استعمال نمیکند ما چرا مجبور باشیم او را در همه امور حاکم قرار دهیم، دلیل اینکه تکوین رحمت را به طور مطلق استعمال نمیکند وجود دردها و بیماریها و مصائب و انواع عذابها است.
از سوی دیگر این صفت یعنی صفت رحمت اگر در حیوانات به طور مطلق خوب و نعمت باشد درخصوص انسان چنین نیست، یعنی مانند عدالت بدون قید و شرط و به طور علی الاطلاق فضیلت نیست، چون اگر اینطور بود مؤاخذه ظالم به جرم اینکه ظلم کرده و مجازات مجرم به خاطر اینکه مرتکب جرم شده درست نبود- و حتی زدن یک سیلی به قاتل جنایتکار صحیح نبود، زیرا با ترحم منافات دارد- و همچنین انتقام گرفتن از متجاوز و به مقدار تعدی او تعدی کردن درست نبود و حال اگر ظالم و مجرم و جانی و متجاوز را به حال خود واگذاریم دنیا و مردم دنیا تباه میشوند.
و با این حال اسلام امر رحمت را بدان جهت که یکی از مواهب خلقت است مهمل نگذاشته، بلکه دستور داده که رحمت عمومی گسترش داده شود و از اینکه حیوانی را بزنند نهی کرده و حتی زدن حیوانی را که میخواهند ذبح کنند منع نموده و دستور اکید داده ما دام که حیوان ذبح شده جانش بیرون نیامده اعضائش را قطع و پوستش را نکنند،- و تحریم منخنقه و موقوذه از همین باب است- و نیز نهی کرده از
اینکه حیوانی را پیش روی حیوان دیگری مثل آن ذبح کنند و برای ذبح کردن حیوان راحتترین و ملایمترین وضع را مقرر فرموده و آن بریدن چهار رگ گردن او است، (دو تا لوله خون و یک لوله تنفس و یک لوله غذا) و نیز دستور فرموده حیوانی را که قرار است ذبح شود آب در اختیارش بگذارید و از این قبیل احکام دیگری که تفصیل آنها در کتب فقه آمده است.
و با همه اینها اسلام دین تعقل است، نه دین عاطفه و در هیچ یک از شرایعش عاطفه را بر احکام عقلی که اصلاح گر نظام مجتمع بشری است مقدم نداشته و از احکام عاطفه تنها آن احکامی را معتبر شمرده که عقل آن را معتبر شمرده است، که برگشت آن نیز به پیروی حکم عقل است. و اما اینکه گفتند رحمت الهی چگونه با تشریع حکم تزکیه و ذبح حیوانات سازگار است؟ با اینکه خدای تعالی ارحم الراحمین است، جوابش اینست که این شبهه از خلط میان رحمت و رقت قلب ناشی شده است، آنچه در خدای تعالی است رحمت است نه رقت قلب، که تأثر شعوری خاص است در انسان که باعث میشود، انسان رحم دل نسبت به فرد مرحوم تلطف و مهربانی کند و این خود صفتی است جسمانی و مادی که خدای تعالی از داشتن آن متعالی است،- تعالی اللَّه عن ذلک علوا کبیرا- و اما رحمت در خدای تعالی معنایش افاضه خیر بر مستحق خیر است، آن هم به مقداری که استحقاق آن را دارد و به همین جهت بسا میشود که عذاب را رحمت خدا و به عکس رحمت او را عذاب تشخیص میدهیم،- هم چنان که تشریع حکم تذکیه حیوانات را برای حیوانات عذاب میپنداریم-، پس این فکر را باید از مغز بیرون کرد که احکام الهی باید بر طبق تشخیص ما که ناشی از عواطف کاذبه
بشری است، بوده باشد و مصالح تدبیر در عالم تشریع را به خاطر اینگونه امور باطل ساخته و یا در اینکه شرایعش را مطابق با واقعیات تشریع کرده باشد مسامحه کند.
پس از همه مطالب گذشته این معنا روشن گردید که اسلام در تجویز خوردن گوشت حیوانات و همچنین در جزئیات و قید و شرطهایی که در این تجویز رعایت نموده امر فطرت را حکایت کرده، فطرتی که خدای تعالی بشر را بر آن فطرت خلق کرده، «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِک الدِّینُ الْقَیمُ».
توضیح سؤال اینکه ما پذیرفتیم که خلقت بشر طوری است که هم مجهز به جهاز گیاه خواری است و هم جهاز گوشتخواری و فطرت و خلقت گوشتخواری را برای انسان جائز میداند و به دنبال این حکم فطرت، اسلام هم که شرایعش مطابق با فطرت است خوردن گوشت را جائز دانسته، لیکن این سؤال پیش میآید که چرا اسلام به خوردن گوشت حیواناتی که خودشان میمیرند اکتفاء نکرد، با اینکه اگر اکتفاء کرده بود مسلمین هم گوشت میخوردند و هم کارد به دست نمیگرفتند و با کمال بیرحمی حیوانی را سر نمیبریدند، در نتیجه عواطف و رحمتشان جریحهدار نمیشد؟
جواب این سؤال از بیاناتی که در فصل دوم گذشت روشن گردید، چون در آنجا گفتیم رحمت به معنای رقت قلب واجب الاتباع نیست و عقل پیروی آن را لازم نمیداند، بلکه پیروی از آن را باعث ابطال بسیاری از احکام حقوقی و جزائی میداند و خواننده عزیز توجه فرمود که اسلام در عین اینکه احکامش را تابع مصالح
و مفاسد واقعی قرار داده، نه تابع عواطف، مع ذلک در به کار بردن رحمت به آن مقدار که ممکن و معقول بوده از هیچ کوششی فروگذار نکرده، هم مصالح واقعی را احراز نموده و هم ملکه رحمت را در بین نوع بشر حفظ کرده.
علاوه بر اینکه (همه میدانیم بیشتر گاو و گوسفند و شترانی که میمیرند علت مرگشان بیماریهایی است که اگر گوشت آنها خورده شود انسانها هم به همان بیماریها مبتلا میگردند) و مزاج آنان تباه و بدنها متضرر میشود و این خود خلاف رحمت است و اگر بشر را محکوم میکرد به اینکه تنها از گوشت حیوانی بخورد که مثلاً از کوه پرت شده، آن وقت میبایستی همه افراد بشر دور دنیا بچرخند ببینند کجا حیوانی از کوه پرت شده است و این برای بشر حکمی حرجی و خلاف رحمت است.
در تفسیر عیاشی از عکرمه از ابن عباس روایت کرده که گفت: آیه شریفه: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا» در هیچ جای قرآن نازل نشده مگر آنکه امیر آن و شریف آن علی(علیه السلام) است، خدای تعالی اصحاب محمد(صلی الله علیه و اله) را در بسیاری از موارد قرآن مورد عتاب و ملامت قرار داده، ولی علی(علیه السلام) را جز بخیر یاد نفرموده.(1)در تفسیر برهان از موفق بن
1) . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 289، ح 7.
احمد از عکرمه روایت کرده که او نظیر این حدیث را تا جملۀ «امیر آن و شریفش علی است» از ابن عباس روایت نموده است،(1)
و در نقل او بقیه حدیث نیامده.
عیاشی(2)
نیز آن را از عکرمه روایت کرده و ما در سابق آن را از در المنثور نقل کردیم و در بعضی از روایات امام رضا(علیه السلام) آمده که فرمود: در قرآن در هیچ جایی جملۀ «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا» نیامده، مگر آنکه در حق ما نازل شده است،(3)
و این روایات از باب تطبیق کلی بر روشنترین مصداق آن است و یا از باب باطن قرآن است.
و در همان کتاب است که عبداللَّه بن سنان گفته: من از امام صادق(علیه السلام) از آیه شریفه: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» پرسیدم، فرمود: منظور از عقود همه پیمانها است.(4)قمی نیز این مطلب را از آن جناب در تفسیر خود نقل کرده است.(5)و در تهذیب با ذکر سند از محمد بن مسلم روایت کرده که گفت: من از امام باقر- و یا امام صادق(علیهما السلام ) از کلام خدای عز و جل که میفرماید: «أُحِلَّتْ لَکمْ بَهِیمَةُ الْأَنْعامِ» پرسیدم، فرمود جنین حیوانات که در شکم مادرند و هنوز متولد نشدهاند، در صورتی که کرک و مو در آورده باشند زکاتشان زکات مادرشان است، (یعنی همین که مادرش را ذبح کنند آن جنین نیز ذبح شده است) و این جمله از کلام خدای تعالی به هر معنا که منظور خدای تعالی باشد شامل جنین حیوانات نیز میشود.(6)
این
1) . بحرانى، هاشم بن سلیمان، البرهان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص: 431.
2) . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 289.
3) . بحرانى، هاشم بن سلیمان، البرهان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص: 431.
4) . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 289.
5) . قمى، على بن ابراهیم، تفسیرالقمی، ج 1، ص: 160.
6) . طوسی، محمد بن حسن، تهذيب الاحکام، ج 9، ص: 58.
نیز از آن جناب و از یکی از دو امام باقر و صادق(علیهما السلام ) روایت شده، عیاشی نیز این معنا را در تفسیر خود از محمد بن مسلم از یکی از آن دو بزرگوار و به سندی دیگر از زراره از امام صادق(علیه السلام) نقل کرده(3)و قمی آن را در تفسیرخود(4)
و صاحب مجمع از امام ابیجعفر (باقر) و امام صادق(علیهما السلام ) نقل کردهاند.(5)
و در تفسیر قمی در ذیل آیه: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ...» آمده که منظور از شعائر خدا احرام و طواف و نماز خواندن در مقام ابراهیم و سعی بین صفا و مروه و به طور کلی همه مراسم حج است و یکی از آن مراسم این است که اگر کسی حیوانی به نیت قربانی کردن همراه خود حرکت دهد، آن را اشعار کند، یعنی کوهان شتر را خونآلود کند و یا پوست آن را کنده و یا لنگه کفشی به گردنش بیاویزد، تا مردم همه بشناسند که این حیوان قربانی است و اگر فرار کرد و گم شد کسی متعرض آن نشود، این مراسم را شعائر میخوانند، به این مناسبت که با خونین کردن کوهان شتر و آن دیگر مراسم، اشعار و اعلام میدارند که این حیوان قربانی است تا آن را بشناسند.
و اینکه فرمود: «وَ لَا الشَّهْرَ الْحَرامَ» منظور ماه ذیالحجه است، که یکی از ماههای حرام است و منظور از هدی در جملۀ «وَ لَا الْهَدْی" آن قربانی است که محرم بعد از احرام بستن با خود حرکت میدهد و در معنای کلمه قلائد در جملۀ «وَ لَا الْقَلائِدَ» فرمود: منظور این است که زائر بیت اللَّه لنگه کفشی را که در آن کفش
نماز خوانده به گردن آن حیوان بیاویزد و در معنای جملۀ «و لا آمین البیت الحرام» فرمود یعنی کسانی که به قصد حج خانه خدا حرکت میکند.(1)
و در مجمع البیان گفته امام ابوجعفر باقر(علیه السلام) فرموده این آیه در باره مردی از قبیله بنیربیعه که نامش حطم بوده نازل شده.
و اضافه کرده که سدی گفته است حطم بن هند بکری به قصد دیدار رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به راه افتاد و همراهان خود و مرکب خود را خارج مدینه اطراق داد و خود به تنهایی خدمت رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آمد و عرضه داشت: به چه چیز دعوت میکنی، از سوی دیگر رسول خدا(صلی الله علیه و اله) قبلاً به اصحاب خود پیشگویی کرده بود که امروز مردی از بنیربیعه بر شما وارد میشود که با زبان شیطان سخن میگوید و چون رسول خدا(صلی الله علیه و اله) پاسخ وی را داد که من به چه چیز دعوت میکنم، آن مرد گفت: پس مرا مهلت بده تا با همراهانم مشورت کنم، شاید بعد از مشورت به اسلام درآیم، این حرف را گفت و بیرون شد، رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به اصحابش فرمود: با چهره کافری داخل و با نقشه نیرنگی بیرون رفت، حطم در سر راه خود به گلهای از گلههای مدینه بر خورد و آن را به پیش انداخت و با خود برد و در راه این رجز را میخواند.
قد لفها اللیل بسواق حطم
لیس براعی آبل و لا غنم
و لا بجزار علی ظهر و ضم
باتوا نیاما و ابن هند لم ینم
بات یقاسیها غلام کالزلم
خدلج الساقین ممسوح القدم
یعنی حطم به دست یک چوپان، رمه اهل مدینه را سینه کرد و گر نه خودش نه چوپانی شتر کرده و نه شبانی گوسفند و نه قصابی نموده و گوشت بر روی ساطور
1) . قمى، على بن ابراهیم، تفسیرالقمی، ج 1، ص: 160.
قطعه قطعه کرده، صاحبان رمه شب را به خواب به سر بردند، ولی پسر هند نخوابید، شب را به سر برد در حالی که نوکری تیز پای چون تیر، زحمت چراندن رمه را به عهده داشت، غلامی با ساق باریک و پایی بدون گودی.
آن گاه در سال بعد به قصد زیارت حج به راه افتاد، در حالی که قربانی خود را با لنگه کفش علامتگذاری کرده بود، رسول خدا(صلی الله علیه و اله) خواست تا او را به حضور خود بطلبد، این آیه نازل شد: «وَ لَا آمِّینَ الْبَیتَ الْحَرامَ» صاحب مجمع اضافه کرده که ابن زید گفته است این آیه در روز فتح در باره مردمی از مشرکین نازل شد، که قصد خانه خدا داشتند، ولی بعد از عمره از احرام در آمدند، تا بتوانند از راه شکار فضل خدا که همان رزق اوست به دست آورند، مسلمانان اظهار کردند کهایرسول خدا این مردم نیز مانند مردم مکه مشرکند، اجازه بده بر آنان حمله ببریم، در پاسخشان این آیه نازل شد.(1)
طبری داستان اول را از سدی و عکرمه نقل کرده و داستان دوم را از ابن زید آورده(2)
ص: 38 و 39.
و سیوطی در در المنثور دومی را از ابن ابیحاتم از زید بن اسلم نقل کرده و در نقل او آمده که این جریان در روز حدیبیه اتفاق افتاده(3)و لیکن هیچیک از این دو قصه با آنچه نزد اهل نقل و مفسرین مسلم است نمیسازد، چون این دو طائفه مسلم دانستهاند که سوره مائده در حجة الوداع نازل شده و اگر این دو داستان درست باشد باید آیه: «إِنَّمَا الْمُشْرِکونَ نَجَسٌ فَلا یقْرَبُوا الْمسجدالحرام بَعْدَ عامِهِمْ
هذا»؛(1)و آیه: «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکینَ حَیثُ وَجَدْتُمُوهُمْ»؛(2)قبل از آیه مورد بحث: «وَ لَا آمِّینَ الْبَیتَ الْحَرامَ» نازل شده باشد و در صورت دیگر، معنا ندارد که بعد از آن حکم به قتل و دستور به اینکه نزدیک مسجدالحرام نشوند، بفرماید: متعرض مشرکین که قصد خانه خدا دارند مشوید.
و شاید اشکالی که در این دو داستان و امثال آن بوده باعث شده که ابن عباس و مجاهد و قتاده و ضحاک به طوری که نقل شده بگویند: آیه: «وَ لَا آمِّینَ الْبَیتَ الْحَرامَ» به وسیله آیه پنجم و بیست و هشتم از سوره برائت نسخ شده است و داستان نسخ در تفسیر قمی نیز آمده و از ظاهر آن بر میآید که روایتی بوده باشد نه گفتار خود قمی.
و با همه این احوال و اقوال یک نکته همه آنها را باطل میسازد و آن این است که سوره مائده بعد از سوره برائت نازل شده، از طرق ائمه اهلبیت(علیهم السلام) نیز روایاتی رسیده، که در سوره مائده ناسخ هست ولی منسوخ نیست، از این روایات هم که بگذریم جمله:
«الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ...»؛ صریح در این است که با نزول سوره مائده دین خدا کامل شده و این تصریح با اینکه بعضی از آیات آن نسخ شود نمیسازد.
و بنا بر این مفاد جملۀ «وَ لَا آمِّینَ الْبَیتَ الْحَرامَ» به منزله اجمالی است که جمله بعدی آن که میفرماید: «وَ لا یجْرِمَنَّکمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوکمْ عَنِ الْمسجدالحرام أَنْ تَعْتَدُوا...»، آن را تفسیر و شرح میکند و میفرماید: اگر مشرکین قبلاً متعرض
شما شدند و یا از زیارت شما جلوگیری کردند شما به خاطر کینه توزی و از در انتقام متعرض آنها که قصد خانه خدا دارند مشوید و با تعرض خود نسبت به آنها و کشتن و آزارشان حرمت خانه خدا را از بین نبرید، بلکه همواره بر بر و تقوا یکدیگر را کمک کنید.
و در در المنثور است که احمد و عبد بن حمید در تفسیر این آیه یعنی جملۀ «وَ تَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ...» و بخاری در تاریخ خود از وابصه روایت کردهاند که گفت: من به حضور رسول خدا(صلی الله علیه و اله) رسیدم و تصمیم داشتم در سؤال از خوبیها و بدیها چیزی را فروگذار نکنم، ولی خود آن جناب فرمود: ای وابصه آیا میخواهی به تو خبر دهم که به چه منظور آمدهای و آمدهای تا چه چیزهایی بپرسی؟ خودت میگویی یا من خبرت دهم، عرضه داشتم:
یا رسول اللَّه شما بفرمائید، فرمود: تو آمدهای از خوبیها و بدیها بپرسی، آن گاه از انگشتان دستش سه انگشت را جمع کرد و با آنها پی در پی به سینه من میزد و میفرمود: ای وابصه از این قلبت بپرس، از این قلبت بپرس، بر و خوبی هر آن چیزی است که قلب تو نسبت به آن آرامش یابد، بر آن چیزی است که نفس تو بدان آرامش یابد و گناه آن عملی است که در دل اضطراب و نگرانی ایجاد کند، هر چند که مردم یکی پس از دیگری حکم به درستی آن عمل کنند.(1)و در همان کتاب است که احمد وعبد بن حمید و ابن حبان و طبرانی و حاکم (وی حدیث
1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ج 2، ص: 255.
را صحیح دانسته) و بیهقی از ابیامامه روایت کردهاند که گفت: مردی از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) پرسید اثم- گناه- چیست؟ فرمود: خیالهای باطلی که به دل وارد میشود، پرسید: حال بفرما ایمان چیست؟ فرمود: اینکه آدمی از کار زشتش بدش آید و کار نیکش خرسندش سازد و کسی که چنین است از مؤمنین است.(1)
و در همان کتابست که ابن ابیشیبه و احمد و بخاری در کتاب «الادب" و مسلم و ترمذی و حاکم و بیهقی در کتاب «الشعب" از نواس بن سمعان روایت آوردهاند که گفت:
شخصی از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) پرسید: «بر» و «اثم" به چه معنا است؟ فرمود: بر به معنای حسن خلق و اثم به معنای هر خیالی است که در دلت وارد شود، خیالی که اگر مرتکب شدی دوست داری مردم آگاه نشوند و اگر مردم خبردار شوند ناراحت شوی.(2)
این روایات- به طوری که ملاحظه میکنید- از آیه شریفه: «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها»؛(3)خبر میدهد، مؤید این روایات معنایی است که ما در گذشته برای اثم کردیم.
و در مجمع البیان گفته: مفسرین در معنای جملۀ «وَ لَا آمِّینَ الْبَیتَ الْحَرامَ» اختلاف کردهاند بعضی گفتهاند: این دستور به وسیله آیه: «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکینَ حَیثُ وَجَدْتُمُوهُمْ» نسخ شده، (نقل از اکثر مفسرین) بعضی دیگر گفتهاند از این سوره-
یعنی سوره مائده- و از این آیه هیچ حکمی نسخ نشده، برای اینکه میدانیم که بر مسلمانان جائز نبوده که ابتداء با مشرکین قتال کنند، مگر آنکه قبلاً خود مشرکین قتال را آغاز کرده باشند، آن گاه گفته است: این قول از امام ابیجعفر(علیه السلام) روایت شده.(1)
و در کتاب فقیه به سند خود از أبان بن تغلب از امام جعفر بن محمد بن علی الباقر(علیهما السلام ) روایت کرده که فرمود: میته و خون و گوشت خوک معروف است، احتیاجی به بیان ندارد، اما «ما أُهِلَّ لِغَیرِ اللَّهِ» عبارت است از هر حیوانی که در پای بتی ذبح شود و اما منخنقه یعنی حیوان خفه شده- با اینکه یکی از افراد میته است بدین جهت نام برده شده که- مجوس را رسم چنین بود که حیوان سر بریده را نمیخوردند و به جای آن مردار را میخوردند و برای مردار کردن حیوانات از قبیل گاو و گوسفند آنها را خفه میکردند، تا بمیرد آن وقت گوشت آنها را میخوردند.
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 3، ص: 155.
شاخ دیگری بمیرد، آن گاه آن را میخوردند و نیز «ما أَکلَ السَّبُعُ إِلَّا ما ذَکیتُمْ» که مجوس نیم خورده درندگان چون گرگ و شیر و خرس را میخوردند و خدای عز و جل همه اینها را حرام کرد.
و اما عنوان «وَ ما ذُبِحَ عَلَی النُّصُبِ» از رسوم مشرکین قریش بوده، آنها درخت و سنگ را میپرستیدند و در پای آنها گوسفند قربانی میکردند و نیز عنوان «أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلامِ ذلِکمْ فِسْقٌ» که اسلام آن را فسق خوانده چنین بوده، که شتری را مورد تقسیم قرار داده، آن را به ده سهم تقسیم میکردند، که هر سهمی اسم خاصی داشته، بعضی از سهمها دو و یا بیشتر از دو جزء را میبرده و بعضی از سهمها اصلاً نمیبرده و آن سهام- چوبههای تیر- را به دست کسی میدادند تا به نام ده نفر خارج کند، هفت چوبه تیر نصیب داشته و سه چوبه آن نصیبی نداشته، در نتیجه در چنین تقسیمیبعضی سهم بیشتری میبردند و بعضی اصلاً نمیبردند.
آن هفت چوبه تیری که نصیب داشته عبارت بوده از: 1. فذ 2. توأم 3. مسبل 4. نافس 5. حلس 6. رقیب 7. معلی، به این ترتیب که اولی یک سهم از ده جزء شتر را و دومی دو سهم و سومی سه سهم و چهارمی چهار سهم و پنجمی پنج سهم و ششمی شش سهم و هفتمی هفت سهم را میبرده.
و آن سه چوبهای که سهم نمیبرده 1. سفیح 2. منیح 3. وغد، بوده و سرمایه خریدن شتر به عهده همین سه نفری میافتاده که سهم نبردهاند و این خود نوعی قمار است و به همین جهت خدای تعالی آن را تحریم کرد(1).
تفسیری که در این روایت برای منخنقه و موقوذه و متردیه شده جنبه بیان
1) . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، من لا یحضره الفقیه.
به وسیله مثال را دارد، نه اینکه معنای این کلمات تنها همین است که در روایات آمده، به شهادت اینکه در روایت بعدی به معانی دیگر تفسیر شده و همچنین آمدن جملۀ «إِلَّا ما ذَکیتُمْ» با جملۀ «وَ ما أَکلَ السَّبُعُ» و آمدن جملۀ «ذلِکمْ فِسْقٌ» با جملۀ «وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلامِ» معنایش این نیست که تنها نیم خورده درندگان اگر تذکیه شود حلال است و تنها استقسام به وسیله ازلام فسق است و غیر از آن هیچ عملی فسق نیست، چنین دلالتی ندارد.
و در تفسیر عیاشی از عیوق بن قسوط از امام صادق(علیه السلام) روایتی آمده که در معنای کلمۀ «منخنقه» فرموده: حیوانی که با طناب بسته شده باشد و طناب آن را خفه کند و «موقوذه» حیوانی است که از شدت بیماری، ناراحتی ذبح را احساس نکند و دست و پایی نزند و خونی از گردنش بیرون نیاید و «متردیه» آن حیوانی است که از بالای خانه و مثل آن پرت شود، «و نطیحة» آن حیوانی است که به هم جنس خود شاخ بزند.(1)و در همان کتاب از حسن بن علی وشاء از ابیالحسن رضا(علیه السلام) روایت آمده که گفت: از آن جناب شنیدم میفرمود: متردیه و نطیحه و «ما أَکلَ السَّبُعُ» اگر هنوز جان داشته باشند و تو بتوانی آنها را ذبح کنی گوشتش را بخور.(2)باز در همان کتاب از محمد بن عبداللَّه از بعضی اصحابش روایت کرده که گفت: به امام صادق(علیه السلام) عرضه داشتم: فدایت شوم، چرا خدای تعالی مردار و خون و گوشت خوک را تحریم کرد؟ فرمود: خدای تبارک و تعالی اگر اینها را بر بندگانش تحریم و غیر اینها را حلال کرده، از این بابت نبوده که خودش از محرمات بدش میآمده
و از آنچه حلال کرده خوشش میآمده، بلکه خدای تعالی که خلائق را پدید آورده میداند چه چیزهایی برای ساختمان بدن آنان سودمند و مایه قوام بدن آنان است، آنها را حلال و مباح کرده، تا به فضل و کرم خود مصالح آنان را تأمین کرده باشد و نیز میداند چه چیزهایی برای ساختمان بدن آنان مضر است ایشان را از استعمال آن نهی کرده و آن چیزها را بر آنان تحریم نموده، مگر در صورت اضطرار، یعنی در مواردی که ضرر استعمال نکردن محرمات بیش از ضرر استعمال آنها است، آن را حلال کرده، تا شخص مضطر به مقدار رفع اضطرارش و نه بیشتر از آن استفاده کند.
امام سپس فرمود: و اما میته بدین جهت تحریم شده که احدی از آن نخورد و نزدیکش نشود، مگر آنکه بدنش ضعیف و جسمش لاغر و مغز استخوانش سست و نسلش قطع میشود و کسی که مردار میخورد جز به مرگ ناگهانی نمیمیرد.
و اما خوردن خون، انسانها را چون سگ، درنده و قسی القلب میسازد و رأفت و رحمت را کم میکند، تا جایی که کشتن فرزند و پدر و مادر از او احتمال میرود و دوست و همنشین او نیز از خطر او ایمن نیست.
و اما حرمت گوشت خوک بدان جهت است که خدای تعالی در ادوار گذشته مردمی را به جرم گناهانی به صورت حیواناتی چون خوک و میمون و خرس و سایر مسوخات مسخ کرد و آن گاه خوردن گوشت اینگونه حیوانات را تحریم نمود، تا مردم آن را جزء غذاها و خوردنیهای خود نشمارند و عقوبتگناهی را که باعث مسخ انسانهایی به صورت آن حیوان شد کوچک نشمارند.
و اما حرمت شراب به خاطر اثری است که شراب دارد و فسادی که در عقل و در اعضای بدن میگذارد، آن گاه فرمود: دائم الخمر مانند کسی است که بت
میپرستد و شراب او را دچار ارتعاش ساخته نور ایمان را از او میبرد و مروتش را منهدم میسازد، وادارش میکند به اینکه هر گناهی چون قتل نفس و زنا را مرتکب شود، او حتی ایمن از این نیست که در حال مستی با محارم جمع شود، در حالی که خودش متوجه نباشد، که چه میکند و شراب، کار نوشندهاش را به ارتکاب هر نوع شر و گناه میکشاند.(1)
در کتاب غایة المرام از کتاب فضائل علی(علیه السلام) و او از ابیالمؤید موفق بن احمد و او از سید الحفاظ شهردار بن شیرویه، فرزند شهردار دیلمی نقل کرده، که وی از همدان نامهای به من نوشت و در آن نوشته بود که ابوالفتح عبدوس بن عبداللَّه بن عبدوس همدانی در نامهاش به من نوشت، که عبداللَّه بن اسحاق بغوی برایم حدیث کرده، که حسین بن علیل غنوی برایم حدیث کرد، که محمد بن عبد الرحمن زراع برایم حدیث کرد، که قیس بن حفص برایم روایت کرد، که علی بن الحسین برایم نقل کرد، که ابوهریرة از ابیسعید خدری برایم نقل کرد: که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) در آن روزی که مردم را به جمع شدن در غدیر خم دعوت فرمود دستور داد زیر درختی را که در آنجا بود از خار و خاشاک بروبند و آن روز روز پنجشنبه بود، همان روز بود که مردم را به سوی پیروی از علی(علیه السلام) دعوت نموده، بازوی او را گرفت و بلند
1) . همان، ج 1، ص: 291.
کرد، به طوری که مردم سفیدی زیر بغل آن جناب را دیدند و این دو از یکدیگر جدا نشدند، تا آنکه آیه شریفه: «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکمُ الْإِسْلامَ دِیناً» نازل گردید، پس رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به مژدگانی اینکه دین به حد کمال رسید و نعمت خدا تمام شد و پروردگار از رسالتش و از ولایت علی راضی شده، اللَّه اکبر گفت و سپس گفت: «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله.»(1)
آن گاه حسان بن ثابت عرضه داشت: یا رسول اللَّه آیا اجازه میدهی چند شعر بسرایم؟
فرمود بگو که همین ابیات را نیز خدای تعالی نازل میکند، پس حسان بن ثابت این چند بیت را بسرود:
ینادیهم یوم الغدیر نبیهم
بخم و اسمع بالنبی منادیا
بانی مولاکم نعم و ولیکم
فقالوا و لم یبدوا هناک التعامیا
إلهک مولانا و انت ولینا
و لا تجدن فی الخلق للامر عاصیا
فقال له قم یا علی فاننی
رضیتک من بعدی اماما و هادیا
در روز غدیر پیامبرشان به بانگ بلند ندایشان در داد، غدیری که در سرزمین خم قرار داشت و ای کاش مردم جهان بودند و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) را در حال ندا میدیدند، که میگفت: آیا من سرپرست و ولی شما هستم؟ و مردم در پاسخش بدون هیچ پردهپوشی گفتند معبود تو مولای ما و خود تو ولی ما هستی و تو خواننده این شعر اگر در آنجا بودی حتی یک نفر هم مخالف نمییافتی، در این هنگام رو به علی بن ابیطالب کرد و فرمود: یا علی برخیز که من تو را برای امامت و هدایت این خلق بعد از خودم شایسته دیدم.
1) . پروردگارا دوست بدار و سرپرستی کن کسی را که علی را دوست و سرپرست خود بداند، و دشمن بدار کسی را که آن جناب را دشمن بدارند، و یاری کن کسی را که او را یاری کند، و خوار بدار کسی را که از یاری او دریغ بدارد.
و از کتاب «نزول القرآن فی امیر المؤمنین علی بن ابیطالب» تألیف حافظ ابینعیم آمده که وی بعد از حذف سند از قیس بن ربیع از ابیهارون عبدی از ابیسعید خدری نظیر این حدیث را نقل کرده، با این تفاوت وی بعد از آن چهار بیت این دو بیت نیز آمده.فمن کنت مولاه فهذا ولیه
فکونوا له انصار صدق موالیا
هناک دعا اللهم وال ولیه
و کن للذی عادا علیا معادیا
پس هر کس که من در زندگیم مولای او بودم این «علی بن ابیطالب» سرپرست او است، پس هان ای مردم یاران او و دوستداران درست او باشید و چون سخن رسول(صلی الله علیه و اله) به اینجا رسید دست به دعا برداشت: که بار الها دوست بدار او را و برای هر کس که علی را دشمن بدارد دشمنی آشتی ناپذیر باش و در دشمنی با او کوتاهی مفرمای.
و نیز از کتاب «نزول القرآن» حدیثی بدون ذکر اوائل سند از علی بن عامر از ابیالحجاف از اعمش از عضه روایت آورده که گفت این آیه شریفه یعنی آیه: «یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیک» در باره علی بن ابیطالب بر پیامبر نازل شد و در همین خصوص است که خدای تعالی میفرماید: «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکمُ الْإِسْلامَ دِیناً».
و از ابراهیم بن محمد حموینی روایت آورده که گفت: شیخ تاج الدین ابوطالب علی بن الحسین بن عثمان بن عبداللَّه خازن برایم گفت: که مرا خبر داد امام برهان الدین ناصر بن ابیالمکارم مطرزی، (و به من اجازه نقل آن را نیز بداد)، که خبر داد مرا امام اخطب خوارزم ابوالمؤید موفق بن احمد مکی خوارزمی و گفت:
مرا خبر داد سید حفاظ در نامهای که از همدان به من نوشت که مرا خبر داد رئیس ابوالفتح به وسیله نامه که ما را حدیث کرد استادمان عبداللَّه بن اسحاق نبوی، که ما را خبر داد استادمان حسن بن عقیل غنوی، که ما را خبر داد محمد بن عبداللَّه زراع که ما را خبر داد قیس بن حفص که گفت: مرا حدیث کرد علی بن حسین عبدی از ابیهارون عبدی از ابیسعید خدری که... تا آخر حدیثی که قبلاً نقل شد.
و نیز از حموینی از سید الحفاظ و ابومنصور شهردار بن شیرویه پسر شهردار دیلمی روایت کرده که گفت: استاد ما حسن بن احمد بن حسین حداد مقری و حافظ از احمد بن عبداللَّه بن احمد برای ما نقل کرد، که محمد بن احمد بن علی برای ما خبر داد، که محمد بن عثمان بن ابیشیبه به ما خبر داد که یحیی حمانی به ما خبر داد و گفت: که قیس بن ربیع از ابیهارون عبدی از ابیسعید خدری برایمان حدیث کرد که... تا آخر حدیث اول.
آن گاه صاحب غایة المرام اضافه میکند که حموینی دنبال این حدیث گفته است:
این حدیث طرق بسیاری به ابیسعید سعد بن مالک خدری انصاری دارد.
و همو از کتاب مناقب الفاخرة، تألیف سید رضی- رحمه اللَّه- از محمد بن اسحاق از ابیجعفر از پدرش از جدش روایت کرده که گفت: بعد از آنکه رسول خدا(صلی الله علیه و اله) از کار حجة الوداع فارغ شد در مراجعت در سرزمینی که آن را ضوجان میگفتند پیاده شد و در آنجا بود که آیه شریفه: «یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیک مِنْ رَبِّک وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یعْصِمُک مِنَ النَّاسِ» نازل شد، همین که
مصونیتش از شر و دشمنی مردم نازل شد، ندا در داد که: الصلاة جامعه- مردم برای نماز جمع شوید- مردم همه، گردش جمع شدند، آن گاه فرمود: چه کسی نسبت به شما اختیاردارتر از خود شما است؟ صدای گریه از همه جا برخاست و گفتند: خدا و رسولش، پس آن گاه دست علی بن ابیطالب را گرفت و فرمود: هر کس که من مولای او بودم علی مولای او است، بار الها دوست بدار کسی را که با او دوستی کند و دشمن بدار کسی را که با او دشمنی کند و یاری فرما کسی را که وی را یاری کند و بییاور بگذار کسی را که از یاری او دریغ نماید، برای اینکه او از من است و من از اویم و او نسبت به من به منزله هارون است نسبت به موسی، با این تفاوت که بعد از من پیغمبری نخواهد بود و این- یعنی ولایت علی بن ابیطالب(علیه السلام)- آخرین فریضهای بود که خدای تعالی بر امت محمد(صلی الله علیه و اله) واجب کرد و بعد از انجام این جریان بود که خدای عز و جل این آیه را نازل کرد: «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکمُ الْإِسْلامَ دِیناً» ابیجعفر میگوید: مردم همگی از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) همه از واجبات دستورشان داده بود واجبات در نماز و روزه و زکات و حج قبول کرده بودند، لا جرم آن جناب را در این فریضه نیز تصدیق کردند.ابن اسحاق میگوید: من به ابیجعفر گفتم: این جریان در چه روزی واقع شد؟
گفت: شب نوزده از ماه ذیالحجة سال دهم هجرت و در نسخه برهان به جای کلمۀ «تسع" کلمۀ «سبع" آمده، یعنی هفده شب گذشته بود و در راه برگشتن آن جناب از حجة الوداع بود و بین این ماجرا و بین وفات رسول خدا(صلی الله علیه و اله) صد روز
فاصله شد و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) (سمع و در نسخه برهان آمده: سمی) نام دوازده نفر را در غدیر خم بر شمرد.
و از مناقب ابن المغازلی بعد از حذف اوائل سند از ابیهریرة روایت کرده که گفت:
هر کس روز هیجدهم ذیالحجه را روزه بگیرد خدای تعالی برای او ثواب شصت ماه روزه مینویسد و آن روز روز غدیر خم است که در آن روز رسول خدا(صلی الله علیه و اله) از مردم برای علی بن ابیطالب بیعت گرفت و فرمود: هر کس که من مولای اویم علی مولای او است، بار الها دوست بدار هر کس را که او را دوست بدارد و دشمن بدار هر کسی را که با او دشمنی کند و یاری کن هر کسی را که او را یاری کند، پس عمر بن خطاب گفت، بخ بخ لک یا بن ابیطالب، اصبحت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنة، مبارک باد مبارک باد بر توای پسر ابیطالب که مولای من و مولای هر مرد و زن با ایمانی شدی، در این هنگام بود که خدای تعالی آیه: «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ وَ أَتْمَمْتُ...» را نازل کرد.(1)
و از مناقب ابن مردویه و از کتاب سرقات الشعر مرزبانی از ابیسعید خدری نظیر آن روایتی که از خطیب نقل کرده بود را نقل کرده.
این دو حدیث را سیوطی هم در در المنثور از ابیسعید و ابیهریره روایت کرده(2)
و گفته است که سند آنها ضعیف است، چون روایاتی به طرقی بسیار نقل شده که منتهی به صحابه میشود و اگر در آنها دقت شود از آن صحابه نیز منتهی
میشود به عمر بن خطاب و علی بن ابیطالب و معاویه و سمره، به این مضمون که آیه شریفه در روز عرفه از حجة الوداع که روز جمعه بود نازل شده و از آن میان روایتی که مورد اعتماد است آن روایت منقول از عمر بن خطاب است که در المنثور آن را از حمیدی و عبد بن حمید و احمد و بخاری و مسلم و ترمذی و نسایی و ابن جریر و ابن منذر و ابن حبان و بیهقی (در کتاب سنن خود) همگی از طارق بن شهاب از عمر و نیز از ابن راهویه (در مسندش) و از عبد بن حمید از ابیالعالیه، از عمر و نیز از ابن جریر، از قبیصة بن ابیذؤیب، از عمر و نیز از بزاز، از ابن عباس و ظاهراً ابن عباس از عمر روایت کردهاند(1).
حال که این معنا روشن شد که آیه شریفه در باره مسأله ولایت نازل شده نه ضعف سند مضر به مطلب است و نه اختلاف روایات در تاریخ نزول آن، اما مسأله ضعف سند- به فرضی که مسلم باشد- ضرری به متن آن در صورتی که موافق با کتاب خدا باشد نمیزند و ما در بیان سابق خود توضیح دادیم که مفاد آیه غیر مسأله ولایت نمیتواند باشد و اگر به خاطر داشته باشید همه احتمالاتی که در مورد آیه دادهاند ذکر کردیم و دیدید که همه آنها مورد اشکال بودند، تنها معنای صحیحی که آیه شریفه تحمل آن را داشت همین معنایی است که مفاد این دو روایت و امثال آن بیانگر آن است و چون در بین روایات تنها این دو روایت موافق کتاب است قهرا اخذ به آن دو متیقن است.
1) . همان، ج 2، ص: 258.
علاوه بر اینکه این احادیث که دلالت میکند بر نزول آیه در خصوص مسأله ولایت صرفنظر از اینکه منحصر به این دو روایت نیست بلکه بیش از بیست حدیث است که از طرق شیعه و سنی نقل شده، ارتباطی با روایات وارده درشان نزول آیه شریفه: «یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیک مِنْ رَبِّک...»؛(1)دارد که آن روایات از پانزده حدیث بیشتر است و آنها را هم شیعه نقل کرده و هم سنی و همه این سی و پنج حدیث مربوط به داستان غدیر است که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: «هر کس کهمن مولای او بودم علی مولای اوست" و خود این فرمایش حدیثی است متواتر و قطعی که جمع بسیاری از صحابه آن را نقل کرده و جمع بسیاری از علمای شیعه و سنی به متواتر بودن آن اعتراف نمودهاند.
و این مطلب مورد اتفاق است: که جریان غدیر در مراجعت رسول خدا(صلی الله علیه و اله) از مکه به سوی مدینه اتفاق افتاده و این ولایت (اگر به خاطر فرار از قبول حق حمل بر شوخی و العیاذ باللَّه بیهوده گویی ساحت مقدس رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نشود) خود فریضهای است از فرائض دین مبین اسلام، مانند دو فریضه تولی (دوست داشتن خدا و دوستان او) و تبری (بیزاری جستن از دشمنان خدا و دشمنی با او) که قرآن کریم در آیاتی بسیار تصریح به آن فرموده و وقتی چنین باشد جائز نیست که اعلام و جعل واجب الهی متأخر از نزول آیه مربوط به آن باشد، بنا بر این آیه: «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ...» باید بعد از واجب شدن ولایت نازل شده باشد و در نتیجه هر حدیثی که غیر این بگوید: اگر قابل توجیه نباشد قابل قبول نیست.
1) . مائده / 67.
و اما روایاتی که سیوطی نقل کرده علاوه بر پاسخی که به آن دادیم و گفتیم: هر روایتی که بر خلاف آن دو روایت باشد مخالف قرآن و غیر قابل قبول است پاسخ دیگری دارد که اینک آن را خاطرنشان میسازیم توجه بفرمائید:
اگر آیه شریفه: «یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیک مِنْ رَبِّک وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ...» را با بیانی که ما در معنای آن داریم و به زودی میآید ان شاء اللَّه و آیه شریفه: «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ...» را و نیز احادیث وارده از طرق شیعه و سنی در تفسیر این دو آیه و روایات متواتر غدیر را، مورد دقت قرار دهیم و همچنین اگر اوضاع داخلی مجتمع اسلامی اواخر عمر رسول خدا(صلی الله علیه و اله) را بررسی کنیم و مورد بحث عمیق قرار دهیم، یقین پیدا میکنیم که امر ولایت قبل از روز غدیر به ایامی نازل شده و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) از اظهار این حکم نازل شده، بدین جهت خود داری میکرده که میترسیده مردم آن را تحمل نکنند و نپذیرند و یا علیه آن سوء قصدی کنند و در نتیجه امر دعوت مختل شود (و مردم به خاطر این آخرین دعوت همه دعوتهای دینی را رد نموده، از دین مرتد شوند) به این منظور لا یزال تبلیغ آن را تأخیر میانداخته تا آنکه آیه شریفه: «یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیک...» نازل شد و آن جناب را از خطری که احتمالش را میداد تأمین و مصونیت داد، آن وقت بدون درنگ در همان روز یعنی روز غدیر حکم مزبور را اعلام نمود.
و بنا بر این میتوان احتمال داد که خدای تعالی قسمت عمده سوره مائده را که آیۀ «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ» و توأم با آن آیه ولایت را در روز عرفه نازل کرده باشد ولی رسول خدا(صلی الله علیه و اله) بیان ولایت را تا روز غدیر خم تأخیر انداخته باشد
و اما خودش آن آیه را در همان روز عرفه تلاوت کرده باشد و اما اینکه در بعضی از روایات آمده که این سوره و یا خصوص آیه ولایت در روز غدیر خم نازل شده، هیچ بعید نیست از این جهت باشد که مسلمانان در آن روز برای اولین بار آن آیه را شنیده باشند، چون روز غدیر خم روزی بود که حکم آیه به مردم ابلاغ شد، قهرا آیه این حکم نیز در آن روز به گوش مردم خورده.
و بنا بر این پس بین روایات منافاتی نیست، یعنی آنها که دلالت میکنند بر نزول آیه در باره مسأله ولایت و آنها که دلالت دارند بر نزول آیات در روز عرفه، نظیر روایت عمر و علی و معاویه و سمره با هم کمال سازش را دارند، زیرا تنافی در وقتی تحقق مییابد که یک دسته از روایات بگویند: آیات در روز غدیر خم نازل شده و دسته دیگر دلالت کنند بر اینکه در روز عرفه نازل شده است.
و اما اینکه در روایات دسته دوم آمده بود که آیه شریفه دلالت دارد بر اینکه دین خدا با حکم حج به کمال رسید و روایات دیگر نظیر آن، در حقیقت راوی خواسته است فهم خود را ارائه بدهد نه اینکه رسول خدا(صلی الله علیه و اله) چنین چیزی را فرموده باشد، چون چنین سخنی با نقل قابل اعتماد از آن جناب به ما نرسیده، خود قرآن کریم هم که چیزی در این باب نفرموده.و ای بسا همین مطلب از روایتی که عیاشی آن را در تفسیر خود از جعفر بن محمد بن محمد خزاعی از پدرش نقل کرده استفاده بشود، چون در آن روایت آمده که راوی گفت: من از امام صادق(علیه السلام) شنیدم میفرمود: بعد از آنکه رسول خدا(صلی الله علیه و اله) در روز عرفه که روز جمعه بود وارد عرفات شد، جبرئیل به نزدش آمد و عرضه داشت: خدای عز و جل سلامت رسانده، میفرمایدت که به امتت بگو: «الْیوْمَ أَکمَلْتُ
لَکمْ دِینَکمْ» امروز دین شما را با ولایت علی بن ابیطالب کامل و نعمت خود را بر شما تمام و اسلام را برایتان دینی مرضی کردم و دیگر بعد از این چیزی بر شما نازل نخواهم کرد.
آری قبلاً نماز و زکات و روزه و حج را نازل کرده بودم و این فریضه پنجمی است که بر شما نازل نمودم و آن فرائض دیگر را از شما قبول نمیکنم مگر با داشتن این پنجمی (یعنی نماز و روزه و حج و زکات را از شما نمیپذیرم مگر با داشتن ولایت علی(علیه السلام).(1)
علاوه بر اینکه در آن روایاتی که از عمر نقل شده که گفته است: آیه مورد بحث روز عرفه نازل شده، اشکال دیگری وارد است و آن این است که گویا عمر معنای اکمال دین را متوجه نشده، آن را عبارت دانسته از غلبه مسلمین بر کفار و اینکه در روز عرفه آن سال زائران خانه خدا یکپارچه مسلمان بودند و کفر در آنجا راه نداشت، چون در همه آن روایات که از وی نقل شده آمده که بعضی از اهل کتاب (و در بعضی از آن نقلها آمده که آن اهل کتاب کعب بوده) به عمر گفت: در قرآن آیهای است که اگر مثل آن آیه بر ما یهودیان نازل شده بود ما آن روز را جشن و روز عید میگرفتیم و آن آیه: «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی...» است عمر در پاسخ گفت: به خدا سوگند من میدانم آن روز را آن روز روز عرفه از سال حجة الوداع بود.
و در این روایت به عبارتی که در نقل ابن راهویه و عبد الحمید از ابیالعالیه آمده، چنین بر میخوریم، اصحاب نزد عمر بودند که سخن از این آیه به میان آمد، مردی از اهل کتاب گفت: اگر ما میدانستیم این آیه در چه روزی نازل شده، آن روز
1) . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 293.
را عید میگرفتیم، عمر گفت: سپاس و حمد خدایی را که آن روز را و روز بعدش را برای ما عید قرار داد، چون این آیه در روز عرفه نازل شد که فردای آن عید قربان است و خدای تعالی امر را برای ما به کمال رساند و ما فهمیدیم که امر بعد از این رو به نقصان میگذارد.
و این جمله آخر روایت به شکل دیگر نیز نقل شده: که در المنثور از ابن ابیشیبه و ابن جریر از عنتره روایت میکند که گفت: وقتی آیۀ «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ» نازل شد که اتفاقاً آن روز، روز حج اکبر نیز بود، عمر گریه کرد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) پرسید:
سبب گریه تو چیست؟ عرضه داشت: (گریهام برای این است که دین ما رو به زیادت داشت و هر روز حکمی جدید نازل میشد و جمعیتی جدید به اسلام در میآمد) ولی امروز که وحی آمد دین کامل شد، فهمیدیم که امر از این به بعد رو به نقصان میگذارد چون هیچ چیزی به کمال خود نمیرسد مگر آنکه از آن پس رو به نقصان میرود، رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: درست است.(1)
و نظیر این روایت، روایت دیگری است که به وجهی شبیه به روایت قبل است و سیوطی در در المنثور آن را از احمد از علقمة بن عبداللَّه مزنی نقل کرده، علقمه گفته است:
مردی برایم حدیث کرد که من در مجلس عمر بن خطاب بودم، عمر رو کرد به مردی از حاضران و پرسید: تو از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) چگونه شنیدی که اسلام را توصیف کرده باشد؟
آن مرد گفت: من از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) شنیدم میفرمود: اسلام در آغاز مانند
1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ج 2، ص: 258.
شتر خردسال بود و سپس مانند شتر دوساله شد و آن گاه چهار ساله و ششساله و در آخر به کمال نیرومندی میرسد، عمر گفت: بله، ولی این را هم باید دانست که بعد از نیرومندی اول رو به نقصان نهادن است.(1)خوب خواننده محترم توجه دارد که این روایات همه در صدد این هستند که به مردم بفهمانند معنای نازل شدن آیه درروز عرفه سال حجة الوداع این است که مردم متوجه شوکت دین بشوند و آن جمعیت یکپارچه را که در موسم حج مشاهده میکنند که حتی یک مشرک در بین آنان نیست، سر سری نپنداشته، از کنار آن بیتفاوت نگذرند بلکه متوجه باشند که این همان اکمال دین و اتمام نعمت است که آیه شریفه به آن اشاره میکند، بله نعمت خدا در آن روز تمام شد، چون محیط مکه از شرک خالص گردید و محض و خالص برای مسلمین شد و دین خدا به کمال رسید، چون در آن روز غیر از دین مسلمانان هیچ دین دیگری در آن روز در مکه وجود نداشت و مسلمانان در آن روز هیچ ترسی از کفار نداشتهاند.
و به عبارتی دیگر مراد از کمال دین و تمامیت نعمت، کمال و تمامیت آن ظواهر دینی و مراسمی است که مسلمانان در دست داشتند و بدون ترس و واهمه از دشمن، آن مراسم را انجام داده و آن ظواهر را عملی کردند، بدون اینکه یک نفر از کفار در بینشان باشد، این است مراد از کمال و تمامیت دین، نه کمال شرایع و معارف احکامی که به تدریج از ناحیه خدای تعالی تشریع میشد و همچنین مراد از اسلام ظاهر موجود از اسلام است که مسلمانان آن روز به خاطر همان ظاهر مسلمان خوانده میشدند و تو خواننده میتوانی اینطور بگویی که هدف این روایات این
1) . همان، ج 2، ص: 259.
است که به مردم تفهیم کند که مراد از دین، صورت دین است صورتی که در اعمال مسلمانان مشاهده میشود و معلوم است که دین به این معنا بعد از زیاد شدن رو به نقصان میگذارد.
و اما کلیات معارف و احکام تشریع شده از ناحیه خدا نقصان پذیر نیست وقتی خدای تعالی کار خود را کرد و آخرین حکم دین را نازل کرد، دین به کمال خود رسیده و دیگر ناقص نمیشود، پس اینکه عمر در روایت عنتره گفت: «چون هیچ چیزی به کمال خود نمیرسد مگر آنکه از آن پس رو به نقصان میرود»، نمیتواند منظورش از دین این معارف باشد بلکه همانطور که گفتیم: منظورش مراسم ظاهری دین است که مانند هر چیز دیگری به تبع تحولاتی که در عالم رخ میدهد متحول میشود، مانند تاریخ و اجتماع و اما دین، محکوم به امثال این سنتها و نوامیس جاری در عالم نمیشود مگر به نظر آن کسی که اصلاً برای دین معنایی جز سنت اجتماعی قائل نیست. بله به نظر او، دین هم مانند سایر سنتهای اجتماعی دستخوش حوادث میگردد.
حال که اشکال این روایات روشن شد، میگوئیم: چند اشکال به این نظریه وارد است: اول اینکه آن معنایی که عمر برای اکمال دین کرد نمیتواند مصداق و منظور آیه: «أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ...» باشد، زیرا در سابق (آنجا که اقوال مفسرین را در اینکه منظور از اکمال دین چیست؟ نقل کردیم)، اشکالهایی را که بر این قول متوجه بود آوردیم.
دوم اینکه چگونه ممکن است خدای تعالی دین را به خاطر صرف ظاهرش و اینکه همه مردم آن سرزمین به دو کلمه: «اشهد ان لا اله الا اللَّه و ان محمدا رسول اللَّه» اقرار کردهاند کامل بداند و صرف این جهت را که دیگر در مکه کسی نیست که علناً بت بپرستد، کمال دین بخوانند و این معنا را بر مردم منت بگذارد؟ با اینکه در بین همین گویندگان شهادتین کسانی بودند که صد برابر خطرناکتر از مشرکین و ضرر و فسادشان بیشتر از آنان بود و آن جمعیت منافقین بودند که در ظاهر خود را از مسلمانان، مسلمانتر وانمود میکردند و در باطن جلسات سری برای رخنه کردن در داخل مسلمانان و بر هم زدن اوضاع آنان و کارشکنی در کارشان و داخل کردن روایاتی دروغین در بین روایاتشان و القای شبهه در بین سادهلوحانشان تشکیل میدادند و خطر این منافقین قابل قیاس با خطر کفار نبود (در اوائل سوره بقره سه آیه در باره کفار نازل کرده و چون سخن از خطر منافقین گفته، چهارده آیه در باره آنان نازل کرده) و در سراسر قرآن خبرهای عظیمی از آنان حکایت شده که شما میتوانید پارهای از آن خبرها و خطرها را در سورههای منافقین و بقره و نساء، مائده، انفال، برائت، احزاب و سورههایی دیگر مطالعه کنید.
به راستی ما نفهمیدیم در روز عرفه این خطر چطور نادیده گرفته شد و چه کسی میتواند که با نزول آیه: «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ...» در روزی که دیگر هیچ کافری در آن سر زمین نبود منافقین (که درحقیقت همان کفار بودند) خفه شدند؟ و جمعیتشان خود به خود متلاشی شد و کیدشان باطل گردید، اگر باطل شد آخر چگونه و به چه طریق؟ و اگر خفه نشدند و جمعیتشان هم چنان باقی بود و هم چنان سرگرم توطئه علیه اسلام و مسلمین بودند، پس چگونه خدای تعالی بر
مسلمانان منت نهاده که ظاهر دینشان را کامل کرد؟ و نعمت را بر آنان تمام نموده؟ و آیا میتوان گفت: که خدای تعالی به همین ظاهر تهی از محتوی راضی شده که فرموده: «وَ رَضِیتُ لَکمُ الْإِسْلامَ دِیناً»، مگر این خود خدای تعالی نیست که رسول گرامی خود را مخاطب قرار داده میفرماید: «هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ».(1)آیا کسی میتواند به خود جرأت دهد و بگوید: خدای تعالی به کمال ظاهری دینی که چنین باطنی دارد منت نهاده و یا نعمت خود را با اینکه آمیخته با خون دلهایی است که از ناحیه منافقین ایجاد میشود، تمام بخواند؟ و بفرماید: نعمتم را بر شما تمام کردم؟ و یا از رضایتش به صورت بیمحتوایی از دین خبر دهد؟ با اینکه در آیات کریمهاش از اینگونه مسلمانان بیمحتوی (یعنی از این منافقین) بیزاری جسته و فرموده: «وَ ما کنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً».(2)
و در باره منافقین فرموده: «و میدانم که منظورش جز دین آنان نیست»، «فَإِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ لا یرْضی عَنِ الْقَوْمِ الْفاسِقِینَ»؛(3)و بعد از همه این اشکالها و ناسازگاریها، آیه شریفه از نظر عبارت مطلق است و مسأله اکمال و اتمام و رضایت به هیچ قیدی مقید نشده و همچنین کلمات دین و اسلام و نعمت به هیچ جهتی دون جهتی مقید نشده، پس به چه دلیل گفتهاند: منظور از اکمال دین چنین و چنان است؟
حال اگر بگویی بین منافقین و کفار در اینجا فرق هست، زیرا همانطور که
قبلاً اشاره شد آیه مورد بحث خواسته است وعدهای را که خدای تعالی قبلاً داده بود به انجاز برساند که فرموده است:
«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیمَکنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ وَ لَیبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یعْبُدُونَنِی لا یشْرِکونَ بیشَیئاً».(1)
یعنی: خدا به کسانی که از شما ایمان آوردند و عمل صالح کردند وعده داده که به زودی زمین را از دشمنان و کفار گرفته به شما میسپارد، همانطور که مؤمنین قبل از شما را جانشین کفار کرد و به زودی دین آنان را مکنت میدهد، آن دینی که خدایش برای ایشان پسندید و به زودی خوفی را که داشتند مبدل به امنیت خواهد کرد و فرموده: «چنین میکنم تا مرا بپرستند و چیزی را شریک من قرار ندهند».
پس این آیه به طوری که ملاحظه میکنید به مؤمنین وعده داده که دینشان را از شر دشمنان آزاد خواهد کرد، اما دین مرضی آنان را و قید مرضی بودن در این آیه محاذی جملۀ «وَ رَضِیتُ لَکمُ الْإِسْلامَ دِیناً» قرار گرفته و از همین محاذات به خوبی میفهمیم که مراد از اکمال دین مرضی تمکین دادن آن، یعنی نجات دادن آن از مزاحمت مشرکین است و اما منافقین وضع دیگری و خطر دیگری غیر مزاحمت داشتند، روایاتی هم که میگوید: این آیه در روز عرفه نازل شده به این معنا اشاره دارد، مفسرین نیز همین را از آیه فهمیدهاند که مراد از اکمال دین نجات دادن مسلمانان و اعمال دینی آنان از مزاحمت مشرکین است.
پاسخ به این توهم که مراد از اکمال دین، نجات دادن مسلمین از مزاحمت مشرکین
1) . نور / 55.
است
در پاسخ میگوئیم: ما نیز قبول داریم که آیه مورد بحث در مقام تحقق دادن و وفا کردن خدای تعالی به وعدهای است که در (آیه 55) سوره نور به مؤمنین داده بود و همچنین قبول داریم که جملۀ «أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ» در این آیه محاذی جملۀ «وَ لَیمَکنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ...» قرار دارد و جملۀ «وَ رَضِیتُ لَکمُ...» در برابر جملۀ «الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ» واقع است، همه اینها را قبول داریم و شکی در آننیست.
و لیکن آیه سوره نور با جملۀ «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» با در نظر گرفتن اینکه خطاب در آن متوجه عموم مسلمانان است و با توجه به کلمه: «منکم» که وعده الهی را خاص بعضی از آن عموم میسازد، جای هیچ شبهه نیست که وعدهای را که داده به طائفه خاصی از مسلمانان داده و آن طائفه را چنین معرفی کرده: که درستی و صلاح اعمال ظاهریشان از وجود ایمان باطنیشان خبر میدهد و معلوم است آن مقدار از دین خدا که در اعمال آنان ظهور مییابد، همان دینی است که از ناحیه خدای تعالی تشریع شده، پس تمکین دین مرضی خدا همان اکمال دینی است که نزد خدا است و خدای تعالی آن را اراده کرده و مرضی خود دانسته و بعد از مرحله اراده، آن را در قالب تشریع ریخته و با انزال تدریجی اجزای آن دین را در نزد مردم جمع کرده تا مسلمین بعد از نومیدی کفار از اسلام به وسیله آن، مجموعه او را بپرستند.
و این همان معنایی است که ما برای اکمال دین کردیم و گفتیم: که اکمال دین به معنای اکمال آن از حیث تشریع است یعنی بعد از اکمال، دیگر هیچ حکمی تشریع نخواهد شد، چون آنچه تشریع شدنی بود شد، این است معنای
اکمال دین، نه شرکت نداشتن مشرکین در اعمال مسلمانان و مراسم حج ایشان و مخلوط نشدن مراسم آنان با مراسم مسلمین و به عبارتی دیگر معنای اکمال دین این است که خدای تعالی این را به بالاترین مدارج ترقی اوج دهد به طوری که دیگر بعد از رسیدن به حد کمال و زیادی رو به نقصان نگذارد.
و در تفسیر قمی است که پدرم از صفوان بن یحیی از اعلاء از محمد بن مسلم از امام باقر(علیه السلام) برایم نقل کرد که آخرین فریضهای که خدای عز و جل نازل کرد، ولایت بود که بعد از آن دیگر هیچ فریضهای نازل نشد به جز آیه شریفه: «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ» که این آیه در محلی به نام «بکراع الغمیم» نازل شد و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) مسأله ولایت را در جحفه ابلاغ فرمود و بعد از آن که دیگر هیچ فریضهای نازل نشد.(1)
این معنا را مرحوم طبرسی در تفسیر مجمع البیان از دو امام بزرگوار امام باقر(علیه السلام) از امام امیر المؤمنین(علیه السلام) روایت کرده که آن جناب فرمود: از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) شنیدم میفرمود: بنای اسلام بر پنج پایه و اساس است بر شهادتین و بر قرینتین، پرسیدند، معنای دو شهادت را میدانیم، بفرما دو قرینه چیست؟ فرمود: نماز و زکات و بدن جهت این دو قرینه یکدیگرند که یکی از آنها به تنهایی و بدون دیگری قبول نیست، سوم بر روزه، چهارم بر حج خانه خدا، برای کسی که استطاعت آن را دارد و خاتمه همه آنها پنجمی است که ولایت است و خدای تعالی در باره آن این آیه را
1) . قمى، على بن ابراهیم، تفسیرالقمی، ج 1، ص: 162.
نازل فرمود که: «الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکمُ الْإِسْلامَ دِیناً»؛(1)،(2)،(3).
و مرحوم شیخ فتال بن الفارسی در کتاب خود روضة الواعظین از امام ابیجعفر(علیه السلام) نقل کرده که بعد از حکایت داستان رفتن رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به حج و نصب علی(علیه السلام) بر ولایت، در هنگام مراجعتش به مدینه و نازل شدن آیه مورد بحث، در آن خصوص، خطبه آن جناب در روز غدیر را نقل فرموده و خطبهای است بسیار طولانی.(4)
نظیر این روایت را طبرسی در احتجاج به سندی متصل از حضرمی از ابیجعفر امام باقر(علیه السلام) نقل کرده.(5)کلینی در کافی(6)
و صدوق در عیون(7)
هر دو روایتی با سند از عبد العزیز بن مسلم از حضرت رضا(علیه السلام) آوردهاند، مشعر بر اینکه آیه مورد بحث در خصوص مسأله ولایت نازل شده.
و نیز شیخ در امالی(8)
به سند خود از ابن ابیعمیر از مفضل بن عمر از امام صادق از جدش امیر المؤمنین(علیه السلام) روایتی به این مضمون آورده.
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 3، ص: 159.
2) . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 292.
3) . طوسى، محمد بن حسن، أمالى، ج 2، ص: 132.
4) . فتال نیشابوری، محمد بن احمد، روضة الواعظين، ص: 89.
5) . طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، ج 1، ص: 68.
6) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 1، ص: 289.
7) . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، عیون أخبار الرضا(علیه السلام)، ج 1، ص: 216، ح 1.
8) . طوسى، محمد بن حسن، أمالى، ج 1، ص: 124.
و نیز طبرسی در مجمع البیان(1)به سند خود از ابیهارون عبدی از ابیسعید خدری روایتی به این مضمون آورده.
و شیخ در امالی(2)
به سند خود از اسحاق بن اسماعیل نیشابوری از امام صادق از پدران بزرگوارش از حسن بن علی(علیه السلام) همین معنا را روایت کرده و اگر ما این روایات بسیار و طولانی را نقل نکردیم برای این بود که رعایت اختصار را لازمتر دیدیم و کسانی که علاقمند باشند میتوانند خودشان به آن مصادر مراجعه کنند، هدایت خلق تنها و تنها به دست خدای تعالی است.(3)
بسماللهالرّحمنالرّحیم
و الحمدلله ربّ العالمین و الصّلاة و السّلام علی سیّدنا ابیالقاسم المصطفی محمّد و علی آله الاطیبین الاطهرین المنتجبین سیّما بقیّةالله فی الارضین.
روز شیرین و زیبایی است برای من در میان شما جوانان عزیز و انقلابی با دلهای پاک و جانهای پرانگیزه که حقیقتاً برای آیندۀ این کشور و آیندۀ این انقلاب امیدهای فراوانی را شما بهوجود میآورید. اوّلاً میلاد مسعود قطب عالم
امکان حضرت مهدی (عجّلالله فرجه و ارواحنا فداه) را تبریک عرض میکنم؛ انشاءالله همهتان امروز و فردا جزو منتظران واقعی و یاران حقیقی آن بزرگوار باشید.
روز سوّم خرداد هم از روزهای فراموششدنی نیست؛ از روزهایی است که در تاریخ کشور ما و در تاریخ انقلاب اسلامی عزیز ایران این روز میدرخشد. نماد است؛ نماد پیروزی حق بر باطل و نماد قدرت الهی و دست قدرتی که امام بزرگوار فرمودند: دست قدرتی دارد ما را حمایت میکند. چنین روزی است روز سوّم خرداد و روز آزادی خرّمشهر. به شما فارغالتّحصیلان عزیز، همچنین به شما سردوشیبگیران عزیز تبریک عرض میکنم. راه خوبی را آغاز کردهاید؛ وارد مسیر خوبی شدهاید؛ خداوند به شما توفیق بدهد انشاءالله؛ این راه را با جدّیّت، با عزم راسخ، با انگیزهای مضاعف انشاءالله پیش ببرید.
در مورد فتح خرّمشهر، اغلب شما جوانها آن روز نبودید یا اگر هم بودید کودک بودید خیلی، کوچک بودید؛ روز فتح خرّمشهر حادثۀ عظیمی بود. شاید هنوز چند ساعت از خبر نگذشته بود که بنده از ساختمان ریاست جمهوری میرفتم طرف بیت امام که خدمت امام (رضوانالله تعالی علیه) برسم. در این خیابان و سر راه، مردم غوغا کرده بودند؛ مثل یک راهپیمایی، مثل یک تظاهرات بود. ماشین ما را که میدیدند، میآمدند جلو تبریک میگفتند. در همۀ کشور یک جشن عمومیِ خودجوش به وجود آمد؛ مسأله اینقدر مسئلۀ مهمّی بود.
البتّه مردم آن روز غالباً نمیدانستند چه اتّفاقی افتاده است که این فتح به وجود آمده. از آن فداکاریها، از آن ریزهکاریها، از آن تلاشهای عجیب و باورنکردنی، مردم اطّلاع نداشتند؛ امروز هم خیلیها اطّلاع ندارند. من توصیه
میکنم این کتابهایی که دربارۀ جزئیّات عملیّات «الیبیتالمقدّس» هست که به فتح خرّمشهر منتهی شد، همچنین بقیّۀ عملیّات -«فتحالمبین» و دیگر عملیّات- را همه بخوانند؛ بخوانند و ببینند چه اتّفاقی افتاده. بنده یک وقتی تشبیه کردم دفاع مقدّس را به یک تابلوی خیلی بزرگ و باشکوهی که آن بالا نصب کردهاند؛ ما از این پایین آن تابلو را میبینیم و تحسین میکنیم؛ امّا اگر نزدیک برویم، ریزهکاریهایی که در این تابلو بهکار رفته، هنرمندیهایی که بهکار رفته، جزئیّاتی که در این تابلو هست، آن بههمآمیختگیرنگهای مختلف، نقشهای مختلف، قلمهای مختلف را ببینیم، دهبرابر تحسین ما بیشتر خواهد شد. این کتابهایی که نوشتهاند، این جزئیّات را درواقع برای ما که از دور این تابلو را دیدهایم، تشریح میکنند. خب، حادثۀ بزرگی بود.
امّا بزرگتر از این حادثه، این بود که امام (رضوان الله علیه) -آن مرد خدا، آن حکیم الهی به معنای واقعی کلمه- وقتی خرّمشهر آزاد شد، وقتی اینهمه مجاهدت بهبار نشست، اینهمه جوانها عرق ریختند، اینهمه شهید دادیم، اینهمه زحمت کشیدیم، فرمود که خرّمشهر را خدا آزاد کرد؛ خرّمشهر را خدا آزاد کرد! این مهم است؛ معنای این چیست؟ معنای این آن است که اگر شما مجاهدت کردید، قدرت خدا میآید پشت شما. لشکر بیعقبه، کاری نمیتواند بکند؛ لشکری که عقبه دارد، نیروی احتیاط دارد، نیروی ذخیرۀ فراوان دارد، همه کار میتواند بکند. حالا اگر لشکری عقبهاش، ذخیرهاش عبارت بود از قدرت الهی، این لشکر دیگر شکستبخور است؟ امام این را به ما فهماند؛ فهماند که وقتی مجاهدت میکنید، وقتی تنبلی نمیکنید، وقتی وارد میدان میشوید، وقتی نیروهای خودتان
را به صحنه وارد میکنید، اینجا قدرت خدا است که پشت سر شما است، لذا خرّمشهر را خدا آزاد میکند. با این منطق، همۀ دنیای مسخّرِ استکبار را هم خدا میتواند آزاد کند. با این منطق، فلسطین هم میتواند آزاد بشود. با این منطق، هر ملّتی میتواند مستضعف نماند؛ به شرطی که این منطق تحقّق پیدا کند. وقتی ما این منطق را داشتیم، شکستناپذیر میشویم. وقتی با این منطق وارد میدان شدیم، ترس و مرعوب شدن نخواهد بود؛ قدرت نظامی یا تبلیغاتی یا پولی و مالی و اقتصادیِ قدرتها در مقابل ما، دیگر ترسناک و هولناک نخواهند بود؛ متّکی هستیم به قدرت خدا. البتّه قدرت خدا پشت سر آدمهای تنبل نمیآید؛ پشت سر ملتهایی که حاضر نیستند فداکاری کنند نمیآید. قدرت خدا پشت سر آن کسانی میآید که وارد میدان میشوند، حرکت میکنند، تلاش میکنند، خودشان را برای همه کار آماده میکنند؛ اینها متّکیاند به قدرت الهی.
«ذلِکَ بِاَنَّ اللهَ مَولَی الَّذینَ ءامَنوا وَ اَنَّ الکٰفِرینَ لا مَولی لَهُم.»(1)
این آیۀ قرآن است؛ خدا، مولای شما است؛ شما مولایی دارید که همۀ عالمِ وجود تحت قدرت او است؛ این مولای شما است و کافرین ندارند.
در جنگ بدر وقتیکه کفّار بنا کردند شعار دادن و بتهای خودشان را اسم آوردن، پیغمبر فرمود به مسلمانها بگویید: «اَللهُ مَولانا وَ لا مَولی لَکُم»؛ خدا مولای ما است، پشتیبان ما است، قدرت ما متّکی به قدرت او است و شما ندارید این را؛ همینجور هم شد.
الان 37 سال، 38 سال است که دارند از همۀ امکانات استفاده میکنند
1) . محمد / 11.
برای اینکه این رویش مبارک را، این جمهوری اسلامی را، این انقلاب مجسّم را شکست بدهند و نتوانستهاند؛ اَللهُ مَولانا. ملّت ایران در صحنه است؛ به یک عدّه آدمهای کنارنشستۀ نقزنِ غُرزن یا پیرو شهوات نگاه نکنید؛ ملّت در صحنه است، ملّت در میدان است. در میان این ملّت، زمرۀ عظیمی حضور دارند که حاضرند جانشان را فدا کنند؛ این همان چیزی است که قدرت خدا را میآورد پشت سرِ انسان؛ این یعنی جنگ نامتقارن.
معنای جنگ نامتقارن این است که دو طرفِ جنگ از منابع مختلفالحالی، با هویّتهای مختلف برخوردارند؛ این جنگ نامتقارن است؛ یعنی هرکدامِ از این دو طرف امکاناتی دارند، منابع قدرتی دارند که طرف دیگر آن را ندارد. ما با استکبار جهانی در حال جنگ نامتقارنیم؛ چرا؟ ممکن است او یک امکاناتی داشته باشد که ما نداشته باشیم امّا ما هم امکاناتی داریم که او ندارد؛ آن امکان چیست؟ توکّل، اعتماد به خدا، اعتماد به پیروزی نهایی، اعتماد به قدرت انسان، به قدرت ارادۀ انسان مؤمن؛ این را ما داریم؛ این شد جنگ نامتقارن. در جنگ نامتقارن ارادهها هستند که با هم میجنگند؛ هر ارادهای غلبه پیدا کرد، پیروز خواهد شد. در میدان، اراده را ضعیف نکنید؛ در میدان نبرد، اراده را دچار تزلزل نکنید؛ اگر یک طرفِ جنگ در میدان نبرد ارادهاش سست شد، قطعاً شکست خواهد خورد. نگذارید ارادهتان سست بشود، نگذارید تبلیغات دشمن و وسوسههای دشمن، در اراده و عزم راسخ شما تزلزل ایجاد کند؛ این ارادۀ مستحکم را نگه دارید؛ این ضامن پیروزی است.
امروز جنگ نظامی مطرح نیست؛ امروز برای کشور ما جنگ نظامیِ سنّتی و متعارف احتمال بسیار بسیار ضعیفی است لکن جهاد باقی است؛ جهاد یک چیز
دیگر است. جهاد فقط بهمعنای قتال نیست، فقط بهمعنای جنگ نظامی نیست؛ جهاد یک معنای بسیار وسیعتری دارد. در بین جهادها جهادی هست که خدای متعال در قرآن آن را «جهاد کبیر» نام نهاده: «وَ جٰهِدهُم بِه جِهادًا کَبیرًا» در سورۀ مبارکۀ فرقان است؛ «بِه» یعنی بهقرآن، «جٰهِدهُم بِه» یعنی بهوسیلۀ قرآن با آنها جهاد کن؛ جِهاداً کَبیرًا. این آیه در مکّه نازل شده. درست توجّه کنند جوانهای عزیز! در مکّه جنگ نظامی مطرح نبود؛ پیغمبر و مسلمانها مأمور به جنگ نظامی نبودند، کاری که آنها میکردند کار دیگری بود؛ همان کار دیگر است که خدای متعال در این آیۀ شریفه میگوید: «وَ جٰهِدهُم بِه جِهادًا کَبیرًا» آن کارِ دیگر چیست؟ آن کارِ دیگر، ایستادگی و مقاومت و عدم تبعیّت است.
«فَلا تُطِعِ الکٰفِرینَ وَ جٰهِدهُم بِه جِهادًا کَبیرًا».(1)
از مشرکین اطاعت نکن. اطاعت نکردن از کفّار همان چیزی است که خدای متعال به آن گفته جهاد کبیر. این تقسیمبندی غیر از تقسیمبندی جهاد اکبر و جهاد اصغر است: جهاد اکبر که از همه سختتر است، جهاد با نفْس است، همان چیزی است که هویّت ما را، باطن ما را حفظ میکند؛ جهاد اصغر، مجاهدت با دشمن است، منتها در بین جهاد اصغر یک جهاد هست که خدای متعال آن را «جهاد کبیر» نام نهاده که آن همین است. «جهاد کبیر» یعنی چه؟ یعنی اطاعت نکردن از دشمن، از کافر؛ از خصمی که در میدان مبارزۀ با تو قرار گرفته اطاعت نکن. اطاعت یعنی چه؟ یعنی تبعیّت؛ تبعیّت نکن. تبعیّت نکردن در کجا؟ در میدانهای مختلف؛ تبعیّت در میدان سیاست، در میدان اقتصاد، در میدان
1) . فرقان / 52.
فرهنگ، در میدان هنر. در میدانهای مختلف از دشمن تبعیّت نکن؛ این شد «جهاد کبیر».
این تبعیّت نکردن آنقدر مهم است که خدای متعال پیغمبر خود را مکرّر به آن توصیه میکند. آیۀ تکاندهندۀ اوّل سورۀ مبارکۀ احزاب: «یٰاَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللهَ وَ لا تُطِعِ الکٰفِرینَ.»(1)
میفرماید «اِتَّقِ اللهَ وَ لا تُطِعِ الکفِرین»! پیغمبر! تقوا داشته باش و از کافران تبعیّت نکن؛ «اِنَّ اللهَ کانَ عَلیمًا حکیمًا»، ما میدانیم مشکلات تو را، ما میدانیم فشارهایی که بر تو وارد میکنند تا تو را وادار به تبعیّت کنند -تهدید میکنند، تطمیع میکنند- امّا شما مراقب امر و نهی الهی باش، اِتَّقِ اللهَ، حواست جمع باشد.
«وَ لا تُطِعِ الکٰفِرین»؛ این اطاعت نکردن از کافرین، آن چیز بزرگ و مهمّی است که خدای متعال با این لحن با پیغمبرش حرف میزند.
خب، اطاعت از کافرین نکن، پس چهکار کن؟
«وَ اتَّبِع ما یوحی اِلَیکَ مِن رَبِّکَ اِنَّ اللهَ کانَ بِما تَعمَلونَ خَبیرًا.»(2)
میفرماید: از آنها تبعیّت نکن؛ تو برنامه داری؛ تو برنامۀ کار داری، برنامۀ زندگی داری؛ وحی الهی تو را تنها نگذاشته است؛ قرآن در اختیار تو است، اسلام در اختیار تو است، برنامۀ اسلام در اختیار تو است؛ این راه را برو. ببینید اینها همه آیات اوّل سورۀ احزاب است؛ پشت سر هم؛ اوّل:
«اِتَّقِ اللهَ وَ لا تُطِعِ الکفِرینَ وَ المُنفِقین؛ بعد و اتَّبِع ما یوحی اِلَیکَ مِن رَبِّک؛ پشت سر آن، جواب این سؤال است که خب، خطر وجود دارد، فشار میآورند.»
«وَ تَوَکَّل عَلَی اللهِ وَ کَفی بِاللهِ وَکیلا.»(1)
در مقابل همۀ این فشارها به خدا تکیه کن؛ به خدا تکیه کن. توکّل معنایش این نیست که کار را رها کنید بنشینید تا خدا بیاید عوض شما کار را انجام بدهد؛ این نیست؛ توکّل این است که شما راه بیفتید، عرق بریزید، تلاش کنید، آنوقت یقین داشته باشید که خدای متعال شما را کمک خواهد کرد؛ امروز مسئلۀ جمهوری اسلامی این است.
مسئلۀ جمهوری اسلامی این است که دشمن مستکبر، درصدد بهزانو درآوردن انقلاب است؛ با چه چیزی؟ با نفوذ دادن فرهنگ خود، با فشار اقتصادی خود، با انواع و اقسام تلاشهای سیاسی خود، با گسترۀ عظیم تبلیغات خود و با عوامل خائنی که در اختیارش هستند، درصدد تکان دادن فضای جمهوری اسلامی است تا آن را به تبعیّت بکشانند. آنچه استکبار را از جمهوری اسلامی بشدّت غضبناک میکند، مسلمان بودن مردم ایران نیست؛ آن، عبارت است از اینکه مردم بهخاطر این مسلمان بودن، حاضر نیستند زیر بار استکبار بروند؛ حاضر نیستند تبعیّت کنند؛ این است که دشمن را غضبناک میکند. سعی میکنند این را زیر پوششهایی بپوشانند امّا واقعیّت قضیّه این است. مسئلۀ هستهای بهانه بود، حتّی مسئلۀ موشکها -این قضیّۀ موشکها کهراه انداختهاند، «موشک، موشک» که البتّه هیچ فایدهای هم ندارد و هیچ غلطی هم نمیتوانند بکنند- بهانه است؛ مسئلۀ حقوق بشر، مسائل گوناگون دیگر، همه بهانه است.
1) . احزاب / 3.
مسأله، عدم تبعیّت است.
اگر جمهوری اسلامی حاضر بود تبعیّت استکبار را قبول بکند، با موشکش هم میساختند، با انرژی هستهای و انواع و اقسام چیزهایی که در این زمینه وجود دارد میساختند و اسم حقوق بشر را هم اصلاً نمیآوردند. جمهوری اسلامی، با تعلیم الهی، حاضر نیست از دشمن مستکبر کافر تبعیّت بکند، از جبهۀ کفر و استکبار تبعیّت بکند؛ این است علّت اصلی؛ همۀ تلاششان برای این است.
البتّه سعی میکنند این را به زبان نیاورند امّا گاهی اظهاراتشان آنها را لو میدهد. همین چند روز قبل از این، یک مسئول آمریکایی، اتّهاماتی را که علیه جمهوری اسلامی هست ردیف کرد: موشک و چه و چه و «ایدئولوژی»! از دستشان درمیرود؛ خودشان را لو میدهند.
این ایدئولوژی یعنی تفکّر؛ تفکّر اسلامی که وادار میکند شما را که زیر بار دشمنِ کافر و جبهۀ کفر و استکبار نروید. این است که موجب دشمنی است و همین است که موجب اقتدار شما است؛ همین است که موجب اقتدار شما است. این انگیزه است که ملّت ایران را سرپا نگه داشته است؛ این انگیزه است که عزم راسخ را در ملّت ایران نگه داشته است؛ ایستادگی. حفظ هویّت انقلابی و اسلامی برای نظام جمهوری اسلامی و برای ملّت ایران؛ این آنچیزی است که دشمن از آن بشدّت شاکی است؛ چارهای هم ندارد. خیلی تلاش کردند بلکه بتوانند مراکز تصمیمگیری و تصمیمسازی را به حیطۀ قدرت خودشان در بیاورند، امّا نتوانستند و به توفیق الهی و به حول و قوّۀ الهی نخواهند توانست.
شما پاسدار انقلابید، پاسدار انقلاب. البتّه همۀ ملّت ایران پاسدار انقلابند یا باید باشند، امّا شما سازمانی هستید که به این نام مفتخر و سربلند است: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی. این جهاد کبیر را، شما باید سرلوحۀ کارتان قرار بدهید. امروز هم نسبت به سپاه، از همه بیشتر عصبانی هستند؛ در اسمهایی که میآورند، در فحّاشیهایی که میکنند، در تهمتهایی که میزنند، از همه بیشتر، سپاه را آماج این بدگوییها و این دروغگوییها قرار میدهند؛ علّت این است که سپاه نشان داده که ایستاده است. این روحیّه و این جهتگیری و این حالت را از دست ندهید.
جوانهای عزیز! بچههای عزیز من! فردا مال شما است، آینده مالِ شما است؛ شما هستید که باید این تاریخ را با عزّتش محفوظ نگه دارید؛ شما هستید که این بارِ مسئولیّت را بردوش دارید؛ خرّمشهرها در پیش است؛ نه در میدان جنگ نظامی، بلکه در یک میدانی که از جنگ نظامی سختتر است. البتّه ویرانیهای جنگ نظامی را ندارد؛ بعکس، آبادانی به دنبال دارد، امّا سختیاش بیشتر است. اینکه ما گفتیم اقتصاد مقاومتی، یعنی بخش اقتصادیِ این سیاستِ بزرگ و اساسی، مقاومت اقتصادی است. اینکه گفتیم جوانهای مؤمن و حزباللّهی و انقلابی کارهای فرهنگی خودجوش را رها نکنند و دنبال بکنند و همۀ دستگاههای فرهنگی کشور را دعوت کردیم و میکنیم که در این جهت حرکت کنند، این، بخش فرهنگیِ این عدم تبعیّت است، این جهاد بزرگ است، جهاد کبیر است. اینکه از همۀ استعدادهای موجود کشور دعوت میکنیم که استعدادهای خودشان را در خدمت پیشرفت این کشور به کار بیندازند و به صحنه بیاورند و به میدان بیاورند و از مسئولان دولتی و سایر مسئولان دعوت میکنیم که از این استعدادها استقبال بکنند، این آن
بخشِ فعّالِ اجتماعیِ این جهاد کبیر است. این جهاد کبیر ابعادی دارد: «جٰهِدهُم بِه جِهادًا کَبیرًا».
این بهمعنای قطع رابطۀ با دنیا نیست؛ بعضیها برای اینکه این سیاست الهی را بکوبند، بدروغ میگویند «انقلابیّون میگویند با دنیا قطع رابطه کنید»؛ نه، ما قائل به قطع رابطۀ با دنیا نیستیم، قائل به حصار کشیدن دُور کشور هم نیستیم؛ رفتوآمد بکنند، رابطه داشته باشند، مبادله بکنند، دادوستد بکنند، امّا هویّت و شخصیّت اصلی خودشان را از یاد نبرند؛ این حرف ما است: «وَ اَنتُمُ الاَعلَونَ اِن کُنتُم مُؤمِنین»؛ مثل نمایندۀ نظام اسلامی حرکت بکنند، مثل نمایندۀ نظام اسلامی سخن بگویند. با همه، با هرجا که مصلحت کشور اقتضا میکند، قرارداد ببندید، امّا مثل نمایندۀ ایران اسلامی و نمایندۀ اسلام پشت میز قرارداد بنشینید. همه هوشمندانه حرکت کنند؛ این جهاد هوشمندی لازم دارد، این جهاد اخلاص لازم دارد. این جهاد مثل جهاد نظامی نیست که کسانی در آنجا بدرخشند و چه شهیدشان، چه زندهشان و چه جانبازشان مثل قهرمان نشان داده بشوند -که ماها افتخار میکنیم به این شهدا و این جانبازان و ایثارگران- این جهاد جهادی است که ممکن است کسی خیلی هم زحمت بکشد، امّا چهرۀ او را هیچکس نشناسد؛ اخلاص لازم دارد این جهاد.
امروز، دشمن از اینکه بتواند به نظام اسلامی ضربۀ اساسی وارد کند ناامید است، چون میداند در داخلبهقدر کافی انگیزه و ایمان و صدق و آمادگی وجود دارد؛ لذا ناامیدند از اینکه بتوانند ضربۀ اساسی وارد کنند، امّا ناامید نیستند از اینکه بتوانند نفوذ کنند. ابزارهای نفوذ هم امروز زیاد است.
سعی دارند جوان ایرانی را به شکلی بار بیاورند که خودشان میپسندند. اگر جوان ایرانی به شکل آمریکاپسند و استکبارپسند رشد کرد، آمریکا دیگر برای پیاده کردن نقشههای خود در ایران خرجی و هزینهای نخواهد داشت؛ این جوان خودش مثل نوکر بیجیرهومواجب برای آنها کار خواهد کرد؛ میخواهند جوان ایرانی را اینجوری بار بیاورند. چهار تا آدم بیهویّت جوری حرف زدند و جوری عمل کردند که یک آمریکایی چند سال قبل آمد ایران و وقتی برگشت، گفت کسانی در ایران هستند که اسلحه دستشان است و منتظر دستور ما هستند که شلّیک کنند! چهار تا آدم بیهویّت را دیده بود، فریب خورده بود. مشکل بزرگ آمریکاییها این است که کشور ما را نمیشناسند، مردم ما را نمیشناسند، نمیتوانند هم بشناسند. مشکل استکبار این است که بیشتر به ظاهر نگاه میکند؛ به رنگولعاب ظاهری نگاه میکند، امّا باطن را نمیتواند ببیند. اقتدارش هم اقتدار ظاهری و اقتدار بر جسمها است؛ بر دلها نمیتواند آنچنانکه مایل است اقتدار پیدا کند. اشتباه کردند. امّا از نفوذ کردن ناامید نیستند؛ میخواهند نفوذ کنند، میخواهند دلها را تسخیر کنند، میخواهند ذهنها را تغییر بدهند.
این یک وظیفۀ بزرگ بر دوش همۀ غمخواران ملّت ایران و غمخواران کشور، از جمله شما جوانهای عزیز پاسدار و سازمان بزرگ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، قرار میدهد. کار شما فقط جنگیدن نیست؛ سپاه پاسداران، پاسدار انقلاب است. البتّه جنبۀ نظامی در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مطلقاً نباید تضعیف بشود؛ همچنانکه شایستۀ یک سازمان نظامی است، باید به بهترین وجه و در نوترین شکل و مبتکرانهترین گونۀ کار ادامه داشته باشد؛ امّا فقط این نیست. وظیفۀ تبیین،
امروز بر دوش همه است؛ از جمله بر دوش شما. اینکه بنده روی تبیین اینهمه تکیه میکنم، برای خاطر این است که امروز این جهاد کبیر به میزان زیادی متوقّف به تبیین است؛ تبیین، بیان کردن، روشنگری؛ امروز روشنگری لازم است.
سعی کنید ذهنها را با عمقیابی، به اعماق حقایق و مسائل برسانید. این دانشگاه شما میتواند کارهای بزرگی را در این زمینه انجام بدهد و میتواند تبیین را یکی از برنامههای اساسی خودش قرار بدهد؛ هم در بین مجموعۀ خودی، هم در قلمروِ وسیعتری، تا آنجایی که امکاناتش اجازه بدهد.
شعارهای انقلاب را باید حفظ کرد؛ این یکی از هدفها است. یکی از کارهای بزرگ و یکی از بخشهای بزرگ این جهاد عظیم -جهاد بزرگ- عبارت است از حفظ شعارهای انقلاب. شعارها هدفها را نشان میدهند، شعارها راه را به ما نشان میدهند، شعارها مثل علامتهایی هستند که در راه میگذارند برای اینکه انسان راه را اشتباه نکند.
«اَلیَمینُ وَ الیَسارُ مَضَلَّةٌ و الطَّریقُ الوُسطی هِیَ الجادَّة».
به چپ و راست نغلتند، راه مستقیم و صراط مستقیم را بروند؛ هنر این شعارها این است، نقشش این است. در مورد این شعارها و حقایق هم فقط به احساسات اکتفا نشود. من البتّه برای احساسات نقش زیادی قائلم، برای عواطف نقش زیادی قائلم، امّا کافی نیست؛ لازم است امّا کافی نیست. عمق، تعمّق و ژرفنگری در همۀ این شعارها باید وجود داشته باشد. سعی کنید در مسائل تعمّق کنید؛ وقتی عمقیابی کردید، این ایمانِ مستقر با هیچ نیرویی از شما جدا نخواهد شد. مشکل اینهایی که میبینید یک روز تندتر از همۀ تندهایند و یک روز 180 درجه به اینطرف
میغلتند، عمق نداشتن آن ایمان است. داشتیم ما؛ اوایل انقلاب بعضیها بودند که آنچنان تند و آتشی بودند که انقلابیهای اصلی و قدیمی و سابقهدار را هم قبول نداشتند و به آنها هم ایراد میگرفتند امّا سطحی بودند؛ این سطحیبودن بلای جانشان شد، از اینطرف 180 درجه غلتیدند؛ مَمشایشان عوض شد. عمق و ژرفا داشته باشید؛ بروید در اعماق فکر و اندیشه و از راهنمایی استادهای صالح در این راه استفاده کنید.
کادرسازی یکی دیگر از کارها است. آینده مال شما است؛ در آینده شماها میتوانید سهم بسزایی در به وجود آوردن و اهدا کردن کادرهای شایسته و صالح به نظام عمومی کشور و نظام مدیریّت کشور داشته باشید. تجربههای متراکم انقلاب را، این تجربههای انبوه این 37 سال را تدوین کنید؛ این یک کار علمی است، یک پژوهش علمی - تاریخی است. امروز ما احتیاج داریم به اینکه یک نگاهی به گذشته داشته باشیم؛ راههایی که آمدیم، کارهایی که کردیم، کارهایی که کردند، تجربههایی که از سَر گذراندیم، این نشیبوفرازهای عجیب و غریبی که در سر راه بوده است و انقلاب توانسته خود را از این پیچ و واپیچ راههای گوناگون پیش ببرد بهسمت اهداف و متوقّف نشود، این احتیاج به تدوین دارد؛ این احتیاج به کار علمی دارد. دانشگاه شما دانشگاه متفاوتی است؛ البتّه این خطاب من فقط به دانشگاه شما نیست، به همۀ دانشگاهها و به همۀ مراکز علمی و به حوزههای علمیّه است؛ امّا خب، دانشگاه امام حسین، دانشگاه امام حسین است! دانشگاه متفاوتی است؛ مسئولیّت بیشتری بر عهدۀ شما است.
یک نکته هم این است که تبیین را اساس کار بدانید. بنده میبینم گاهی
اوقات یک جماعتی، یک افرادی، جوانهای احتمالاً صالح و مؤمنی با یک کسی مخالفند یا با یک جلسهای مخالفند، بنا میکنند هیاهو کردن و جنجال کردن و شعار دادن؛ بنده با این کارها موافق نیستم. این هیچ فایدهای ندارد؛ این را من از قدیم به کسانی که در این کارها بودند، همواره سفارش کردهام. اینکه بروند در یک مجلسی، چون فلانکس سخنرانی میکند که شما مثلاً او را قبول ندارید -ممکن هم هست حق با شما باشد یا نباشد- برویم این مجلس را خراب کنیم، بههم بزنیم؛ نه، این هیچ فایدهای ندارد. فایده در تبیین است، فایده در کار درست است، در کار هوشمندانه است؛ اینها است که فایده دارد. گاهی اوقات بعضیها از روی اغراضی این کارها را میکنند، به پای بچّههای مؤمن و حزباللّهی میاندازند؛ حواستان به این هم باشد.
آخرین مطلبی که عرض میکنم این است؛ همۀ آنچه گفتیم، همۀ آنچه باید بکنیم، همۀ آنچه تواناییهای ما رَسا برای انجام آن است، متوقّف به این است که به خدای متعال تضرّع کنیم، توجّه کنیم، توسّلاتمان را با خدا افزایش بدهیم. رابطۀ دلها با خدای متعال، آن رابطهای است که اگر تأمین شد، پشتوانۀ هویّت انقلابی و عزم و ارادۀ ما است که خواهد توانست این زمینهای را که بحث کردیم فراهم کند.
جوانهای عزیز اُنستان را با قرآن حفظ کنید؛ بحمدالله بین جوانهای ما حافظ قرآن زیاد است. به حفظ قرآن، تلاوت قرآن، تدبّر در قرآن، تأمّل در آیات الهی اهمّیّت بدهید؛ به نماز توجّه کنید، نماز خوب، نماز با توجّه، نماز با احساس حضور در مقابل پروردگار. حضور قلب یعنی دل در هنگام نماز حاضر باشد، اینجا باشد.
گاهی ما داریم نماز میخوانیم دلمان جای دیگر است؛ حضور قلب یعنی دلمان همینجا باشد، در سجّادهمان باشد، متوجّه نمازمان باشد، جای دیگر نباشد. این را شما جوانها تمرین کنید؛ ممکن است اوّل هم سخت باشد لکن تمرین کنید، آسان خواهد شد، عادت شما خواهد شد. اگر امروز تمرین کردید، همیشه به دردتان خواهد خورد؛ اگر در جوانی تمرین نکرده باشید، وقتی به سنّ امثال بنده رسیدید، کار سخت خواهد شد. با نماز، با قرآن، با توسّلات، با دعاهای ماه شعبان، با مناجات شعبانیّه اُنس بگیرید. ماه رمضان در پیش است؛ با ایّام و لیالی مبارک ماه رمضان خودتان را تصفیه کنید، معطّر کنید، نورانی کنید، انشاءالله خواهید توانست همۀ این کارهای بزرگ را انجام بدهید.
اگر بخواهیم خیلی رسا و در کمترین عبارت، جهاد کبیر را تعریف کنیم؛ میتوانیم بگوییم: نفوذناپذیری مؤمنان در برابر کافران یا به عبارتی دیگر: مقاومت و تسلیم ناپذیری اهل ایمان در مقابل دشمنان قرآن. مقام معظم رهبری در دانشگاه افسری و تربیت پاسداری امام حسین(علیه السلام)، بیانات روشنگری مطرح کرده و از آن جمله، جهاد کبیر را این گونه معرفی کردند: "اطاعت نکردن از کفّار همان چیزی است که خدای متعال به آن گفته جهاد کبیر. (1)
https://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=33172
1) بیانات مقام معظم رهبری حفظه الله در دانشگاه افسری و تربیت پاسداری امام حسین علیه السلام مورخ 1395/03/03. برگرفته از پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری حفظه الله (khameni.ir) به ادرس
به نظر میرسد دست کم باید دو شرط حاصل شود تا جهاد کبیر تحقق پیدا کند:
شرط قصد قربت (ویژگی درونی: هدف شناسانه، انگیزه و نیت تقرب به خدا) این همان قیدی است که در جهاد مطرح است و اگر جهاد برای رضای خدای متعال انجام نشود و به اصطلاح "فی سبیل الله" نباشد، دیگر جهاد نیست و چنین جهادی دیگر از نظر اسلامی، ارزشی ندارد. داستان قتیل الحمار را شنیدهاید. پس کسی که قصد قربت به خدا نداشته و برای خوشآمد مردم استقامت و مبارزه کند و با دشمنان خدا بجنگد؛ همانند کسی است که برای ریا نماز بخواند.
برهم زدن نقشه دشمن (ویژگی بیرونی: عملکردی در جهت عکس خواست دشمنان قرآن) این شرط به صراحت در قرآن کریم آمده است:
فلاتطع الکافرین و جاهدهم به جهادا کبیرا. (1)
پس کسی که پازل دشمن را کامل کند هر چند فرض کنیم قصد قربت هم داشته باشد؛ ندانسته در حال خدمت بهشیطان و دشمنان خدا است.
بی تردید هر کسی که با اخلاص و به نیت رسیدن به قرب و لقای خدای کریم، نقشههای دشمن را نقش بر آب کند و برهم بزند؛ جهادگر در عرصه جهاد بزرگ است. با توجه به این دو شاخص (1. اخلاص 2. برهم زدن نقشه دشمنان اسلام) اگر
1) . فرقان / 53.
تاریخ صدر اسلام و دوران معاصر را بررسی کنیم؛ میتوانیم هزاران نمونه از مجاهدان میدان جهاد کبیر را – از مردان و زنان با ایمان- بیابیم. این جهاد عرصههای گوناگونی دارد مانند اقتصاد و عمران و آبادانی، علم و فرهنگ، سیاست و...
به عنوان یک مثال عملکرد انقلابی و جهاد سازندگی آن مرد بزرگ که خالصانه و بیسر و صدا در بشاگرد به محرومین خدمت کرد یعنی مرحوم حاج عبدالله والی را در نظر بگیرید و ببینید که وی چگونه نقشه دشمنان را در بدبین کردن مردم به نظام اسلامی برهم زد و ایرانیان را امیدوار ساخت: او برای لبیک گویی به اشارۀ حضرت امام (رضوان الله تعالی علیه) که فرموده بودند: "به داد بشاگرد برسید!" در سال 1361 ش. به منطقۀ دورافتاده و محروم بشاگرد هجرت کرد و در بیست و سه سال خدمت و تلاش مخلصانه این دیار واقعاً محروم را با مدیریت جهادی به آبادانی نسبی رساند و در هشت اردیبهشت 1384 ش. رحلت کرد و هجرت و جهاد عظیمش به پایان رسید. و رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار با خانوادۀ مرحوم "حاج عبدالله والی، با اشاره به آثار اخلاص و برکات استقامت در کار، خاطر نشان کردند: مرحوم آقای حاج عبدالله والی یکی از آدمهایی است که قطعاً در تاریخ انقلاب و تاریخ کشور اسمش خواهد ماند و نامش به نیکی یاد خواهد شد؛ خداوند درجاتش را عالی کند. من با اینکه ایشان را از نزدیک ندیده بودم و هیچ یادم نمیآید که با ایشان ملاقاتی داشته باشم، اما دورادور ایشان را میشناختم، میدانستم که در بشاگرد مشغول خدمات با ارزشی هستند.... کارهای خالصانه و بیهیاهو در کل بنای جمهوری اسلامی اثر میگذارد و آن را مستحکم میکند.
در مورد جهاد کبیر، در قرآن کریم آمده است:
«فَلا تُطِعِ الْکافِرینَ وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً کبیرا»؛(1)
«پس از کافران اطاعت مکن و بدین وسیله با آنان جهاد کن؛ جهادی بزرگ.»
ولی باید توجه داشت که این معنا و مضمون یعنی توصیه به تسلیم ناپذیری در برابر کافران و منافقان - بدون استفاده از اصطلاح (جهاد کبیر) - در سراسر قرآن بارها ذکر شده است مانند:
یعنی: پس در برابر فرمان پروردگارت شکیبا باش و از هیچ گنهکار یا کافری از این مردم اطاعت مکن.
یعنی: با کسانی که صبح و شام پروردگارشان را میخوانند در حالی که همواره خشنودی او را میطلبند خود را شکیبا دار و در طلب زینت زندگی دنیا دیدگانت از توجه به آنان به سوی ثروتمندان برنگردد و از کسی که دلش را به سبب کفر و طغیانش از یاد خود غافل کردهایم و از خواستههای نامشروعش پیروی کرده و کارش زیاده روی است، اطاعت مکن.
یعنی: اگر از بیشتر مردم روی زمین پیروی کنی و آرا و خواستههایشان را گردن نهی تو را از راه خدا گمراه میکنند؛ آنان فقط از خیال و پندار که پایه علمی و منطقی ندارد پیروی میکنند و تنها به حدس و خیال تکیه میزنند.
«إِنَّ رَبَّک هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ فَلا تُطِعِ الْمُکذِّبِین».(2)یعنی: بیتردید پروردگارت بهتر میداند چه کسی از راه او گمراه شده و او به راه یافتگان داناتر است. از تکذیب کنندگان قرآن و نبوّت فرمان مبر.
«یا أَیهَا النَّبِی اتَّقِ اللَّهَ وَ لا تُطِعِ الْکافِرینَ وَ الْمُنافِقینَ إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلیماً حَکیماً».(3)
و...البته نکته اساسی همان است که قبلاً در مصاحبهای دیگر درباره ارتباط حمایت از فلسطین و بزرگداشت روز قدس با مسأله جهاد کبیرعرض شد که آموزه اساسی اسلام، توحید و مبارزه با شرک و بتپرستی بوده و روح توحید نیز عبارت است از نفی عبودیت غیر خدا.
مقاومت در مقابل کافران، مشرکان و منافقان و تسلیم ناپذیری در برابر دشمنان خدا، یکی از ضروریات اصلی دین اسلام و بلکه همه ادیان الهی است.
در حقیقت، تهذیب نفس و مبارزه با خواهشهای نفسانی یعنی جهاد اکبر، زیربنای همه انواع جهاد اصغر و جهاد کبیر است. کسی میتواند جهاد کبیر کند که در مبارزه با نفس پیروز شده باشد.
عموماً پنداشته میشود که جهاد اصغر فقط جهاد نظامی با دشمن خارجی است در حالی که این پندار درست نیست و هر گونه جهاد و مقابله با دشمنان بیرونی جهاد اصغر است و بنا بر این هر گونه جهاد (فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و...) با کافران و منافقان نیز از مصادیق جهاد اصغر است که خدای حکیم در قرآن کریم نام آن را جهاد کبیر گذاشته است.
بسیاری از مفسران قرآن کریم یادآور شدهاند که فعالیت علمی اندیشمندان اسلامی و متکلمان در پاسخگویی به شبهات دشمنان اسلام، یکی از مصادیق روشن و پرارزش جهاد کبیر است و حتی برخی از مفسرین تصریح کردهاند که یکی از بهترین و بزرگترین جهادها در پیشگاه خدا، جهاد کسانی است که شبهههای دشمنان دین را باطل میکنند. به عنوان مثال علامه طباطبایی و استاد شهید مطهری با نگارش کتاب «اصول فلسفه و روش رئالیسم» در دورانی که مارکسیسم دین و ایمان مردم را تهدید میکرد، شجاعانه و آگاهانه در برابر دشمنان ایستادند
و مغالطههای ماتریالیسم دیالکتیک را آشکار ساختند و به این ترتیب نقشههای کافران نقش بر آب شد.
بی تردید جهاد علمی علامه طباطبایی و استاد شهید مطهری مصداق و نمونه روشنی است از جهاد کبیر.
بله و بهتر است بگوییم سراسر تاریخ اسلام سرشار است از نمونههای بارز جهاد کبیر.
و به طور ویژه سیره نبوی(صلی الله علیه و اله) نشانگر مصادیقی روشن از جهاد کبیر و مبارزه فرهنگی، سیاسی و... در برابر کافران است مانند سخن سرنوشت ساز و فراموش نشدنی رسول اکرم(صلی الله علیه و اله) که خطاب به عموی مؤمنش حضرت ابوطالب(علیه السلام) در پاسخ به تهدید مشرکان گفت: «عمو جان! اگر خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپ من بگذارند که دست از دعوت و فعالیت خود بردارم هرگز برنخواهم داشت، تا خداوند دین خود را آشکار کند یا آنکه خودم جان بر سر این کار بگذارم.».
بر اساس معارف قرآن کریم، دشمنان اسلام هرگز از مسلمانان راضی نخواهند شد مگر آنکه مسلمین اسلام را رها کنند و پیرو کافران شوند؛ در نتیجه فرمان الهی این است که هرگز نباید در برابر آنان کوچکترین نرمشی انجام دهید و باید در برابرشان محکم و استوار همچون کوه باشید و مقاومت کنید و تسلیم ناپذیر باشید.
در قرآن کریم آمده است:
«وَ لَنْ تَرْضی عَنْک الْیهُودُ وَ لا النَّصاری حَتَّی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَی اللَّهِ هُوَ الْهُدی وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ الَّذِی جاءَک مِنَ الْعِلْمِ ما لَک مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِی وَ لا نَصِیرٍ. الَّذِینَ آتَیناهُمُ الْکتابَ یتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ أُولئِک یؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ یکفُرْ بِهِ فَأُولئِک هُمُ الْخاسِرُونَ»؛(1)
«هرگز یهود و نصاری از تو راضی نخواهند شد تا (بطور کامل تسلیم خواستههای آنها شوی و) از آئین (تحریف یافته) آنان پیروی کنی بگو هدایت تنها هدایت الهیاست و اگر از هوی و هوسهای آنها پیروی کنی، بعد از آنکه آگاه شدهای هیچ سرپرست و یاوری از ناحیه خدا برای تو نخواهد بود. کسانی که کتاب آسمانی، به آنها دادهایم (یهود و نصاری) و آن را از روی دقت میخوانند، به پیامبر اسلام ایمان میآورند و کسانی که به او کافر شوند زیانکارند.»
مقاومت در برابر دشمنان خارجی دین اسلام، بسیار گسترده است و شامل عرصههای گوناگون و متعدد علمی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، نظامی و... میشود.
به عنوان مثال در عرصه اقتصادی، دشمنان اسلام میخواهند که مسلمین هر چه بیشتر مصرف کننده و واردکننده و وابسته باشند و هرگز تولید کننده و صادرکننده و مستقل نباشند؛ در این زمینه وظیفه مؤمنین آن است که بکوشند تا رشتههای وابستگی به بیگانگان را پاره کنند و از اسراف و تبذیر بپرهیزند و خودشان به تولید بپردازند و....
و در پایان تأکید میکنم که اگر ما مسلمانان در راه خدا بکوشیم و مجاهده کنیم، یقیناً پیروزیم.
1) . بقره / 120 و 121.