ghaemiyeh.com
سرشناسه:فرخ فال، احمد، 1337 -
عنوان و نام پديدآور:دائره المعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله و اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام/ احمد فرخفال.
مشخصات نشر:قم: ذکری، 1400.
مشخصات ظاهری:20 ج.
شابک:دوره : 978-622-6319-28-7 ؛ ج.1 : 978-622-6319-27-0 ؛ ج.2 : 978-622-6319-29-4 ؛ ج.3 : 978-622-6319-30-0 ؛ ج.4 : 978-622-6319-31-7 ؛ ج.5 : 978-622-6319-32-4 ؛ ج.6 : 978-622-6319-33-1 ؛ ج.7 : 978-622-6319-34-8 ؛ ج.8 : 978-622-6319-35-5 ؛ ج.9 : 978-622-6319-36-2 ؛ ج.10 : 978-622-6319-37-9 ؛ ج.11 : 978-622-6319-38-6 ؛ ج.12 : 978-622-6319-39-3 ؛ ج.13 : 978-622-6319-40-9 ؛ ج.14 : 978-622-6319-41-6 ؛ ج.15 : 978-622-6319-42-3 ؛ ج.16 : 978-622-6319-43-0 ؛ ج.17 : 978-622-6319-44-7 ؛ ج.18 : 978-622-6319-45-4 ؛ ج.19 : 978-622-6319-46-1 ؛ ج.20 : 978-622-6319-47-8
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
يادداشت:ج.2 - 20 (چاپ اول: 1400) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج.1و 2. ارتباطات الهی و عالم هستی.- ج.3. ارتباطات و تعاملات انبیاء علیهمالسلام.- ج.4 - 6. ارتباطات و تعاملات انبیاء، ائمه و اولیاء علیهمالسلام.- ج.7 و 8. ارتباطات و تعاملات انسان با خداوند متعال.- ج.9. ارتباطات و تعاملات زن و شوهر.- ج.10. ارتباطات و تعاملات والدین و فرزند.- ج.11 و 12. ارتباطات و تعاملات بین مردم.- ج.13. ارتباطات و تعاملات مومنین و منافقین.- ج.14. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و مذاهب.- ج.15. ارتباطات و تعاملات مذاهب و امم اسلامی.- ج.16. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و کفار.- ج.17. ارتباطات و تعاملات حکومت اسلامی و مردم.- ج.18 و 19. ارتباطات و تعاملات بین حکومتها.- ج.20. تعاملات در حکومت حضرت مهدی (عج).
موضوع:ارتباط -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط -- جنبههای قرآنی
Communication -- Qur'anic teaching
ارتباط -- احادیث
Communication -- Hadiths
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Interpersonal communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای قرآنی
Interpersonal communication -- Qur'anic teaching
ارتباط بین اشخاص -- احادیث
Interpersonal communication -- Hadiths
رده بندی کنگره:BP11/6
رده بندی دیویی:297/045
شماره کتابشناسی ملی:7595511
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
بسم الله الرحمن الرحیم
دائرة المعارف ارتباطات وتعاملات خدا،انسان وجهان
ازدیدگاه قرآن،پیامبر(صلی الله علیه وآله) واهل بیت (علیهم السلام)
جلد شانزدهم: تعاملات مسلمان ها و کفار
احمد فرخ فال
دائرة المعارف ارتباطات وتعاملات خدا،انسان وجهان
جلد شانزدهم: تعاملات مسلمانان و کفار
احمد فرخ فال
انتشارات ذکری / قم / 1400ش
شمارگان 1000 نسخه
شابک این جلد؛ 0-43-6319-622-978
شابک دوره؛ 7-28-6319-622-978
آدرس مرکز پخش : قم، خیابان معلم ، انتشارات مرکز مدیریت حوزه های علمیه
تلفن مرکز پخش : 37735547-025
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
ادامه جلد پانزدهم
قرآن میفرماید:
«فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ * إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ * الَّذينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ * وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ كُنْ مِنَ السَّاجِدينَ»؛(1)
«آنچه را مأموريت دارى، آشكارا بيان كن! و از مشركان روى گردان (و به آنها اعتنا نكن)! ما شرّ استهزاكنندگان را از تو دفع خواهيم كرد؛ همانها كه معبود ديگرى با خدا قرار دادند؛ امّا به زودى مىفهمند! ما مىدانيم سينهات از آنچه آنها مىگويند تنگ مىشود (و تو را سخت ناراحت مىكنند). (براى دفع ناراحتى آنان) پروردگارت را تسبيح و حمد گو! و از سجده كنندگان باش!»
1) . حجر / 94 الی 98.
قرآن میفرماید:
«ادْعُ إِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدينَ»؛(1)«با حكمت و اندرز نيكو، به راه پروردگارت دعوت نما! و با آنها به روشى كه نيكوتر است، استدلال و مناظره كن! پروردگارت، از هر كسى بهتر مىداند چه كسى از راه او گمراه شده است؛ و او به هدايتيافتگان داناتر است.»
شكى نيست در اينكه از آيه استفاده مىشود كه اين سه قيد، يعنى «حكمت» و «موعظه» و «مجادله»، همه مربوط به طرز سخن گفتن است، رسول گرامى مأمور شده كه به يكى از اين سه طريق دعوت كند كه هر يك براى دعوت، طريقى مخصوص است، هر چند كه جدال به معناى اخصش دعوت به شمار نمىرود.
معناى «حكمت»، «موعظه» و «مجادله» و مراد از موعظه حسنه و جدال بالتى هى احسن در آيۀ «ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ»:
1) . نحل / 125.
و اما معنى «حكمت» - به طورى كه در مفردات(1)
آمده به معناى اصابه حق و رسيدن به آن به وسيله علم و عقل است، و اما «موعظه» به طورى كه از خليل(2)
حكايت شده به اين معنا تفسير شده كه كارهاى نيك طورى يادآورى شود كه قلب شنونده از شنيدن آن بيان، رقت پيدا كند، و در نتيجه تسليم گردد، و اما «جدال» به طورى كه در مفردات آمده عبارت از سخن گفتن از طريق نزاع و غلبه جويى است(3).
دقت در اين معانى به دست مىدهد كه مراد از حكمت (و خدا داناتر است) حجتى است كه حق را نتيجه دهد آنهم طورى نتيجه دهد كه هيچ شك و وهن و ابهامى در آن نماند، و موعظه عبارت از بيانى است كه نفس شنونده را نرم، و قلبش را به دقت در آورد، و آن بيانى خواهد بود كه آنچه مايه صلاح حال شنونده است از مطالب عبرتآور كه آثار پسنديده و ثناى جميل ديگر آن را در پى دارد دارا باشد.
و جدال عبارت است از: دليلى كه صرفاً براى منصرف نمودن خصم از آنچه كه بر سر آن نزاع مىكند بهكار برود، بدون اينكه خاصيت روشنگرى حق را داشته باشد، بلكه عبارت است اينكه آنچه را كه خصم خودش به تنهايى و يا او و همه مردم قبول دارند بگيريم و با همان ادعايش را رد كنيم.
بنا بر اين، اين سه طريقى كه خداى تعالى براى دعوت بيان كرده با همان سه طريق منطقى، يعنى برهان و خطابه و جدل منطبق مىشود.
چيزى كه هست خداى تعالى موعظه را به قيد حسنه مقيد ساخته و جدال
را هم به قيد «بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» مقيد نموده است، و اين خود دلالت دارد بر اينكه بعضى از موعظهها حسنه نيستند، و بعضى از جدالها حسن (نيكو) و بعضى ديگر احسن (نيكوتر) و بعضى ديگر اصلاً حسن ندارند و گر نه خداوند موعظه را مقيد به حسن و جدال را مقيد به احسن نمىكرد.
و بعيد نيست تعليلى كه در ذيل آيه كرده و فرموده: «إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ» وجه تقييد مذكور را روشن كند، و معنا چنين شود: خداى سبحان داناتر است به حال كسانى كه از دين حق گمراه گشتند همچنان كه او داناتر است به حال راه يافتگان، پس او مىداند تنها چيزى كه در اين راه مفيد است همانا حكمت و موعظه و جدال است، اما نه هر موعظه و جدال، بلكه مراد موعظه حسنه و جدال احسن است.
اعتبار صحيح هم اين معنا را تأييد مىكند، براى اينكه راه خداى تعالى اعتقاد حق و عمل حق است و پر واضح است كه دعوت به حق بهوسيلۀ موعظه، مثلاً از كسى كه خودش به حق عمل نمىكند و به آنچه موعظه مىكند، متعظ نمىشود هر چند به زبان دعوت به حق است، ولى عملاً دعوت به خلاف حق است، همچنين دعوت به حق بهوسيلۀ مجادله با مسلمات كاذب خصم، هر چند اظهار حق است، و ليكن چنين مجادلهاى احياء باطل نيز هست و يا مىتوانى بالاتر از اين بگويى، و آن اين است كه چنين مجادلهاى احياء حق است با كشتن حقى ديگر، مگر اينكه منظور از چنين مجادلهاى صرف مناقضه باشد نه احياء حق.
از اينجا روشن مىشود كه حسن موعظه از جهت حسن اثر آن در احياء حق مورد نظر است، و حسن اثر وقتى است كه واعظ خودش به آنچه وعظ مىكند
متعظ باشد، و از آن گذشته در وعظ خود آن قدر حسن خلق نشان دهد كه كلامش در قلب شنونده مورد قبول بيفتد، قلب با مشاهده آن خلق و خوى، رقت يابد و پوست بدنش جمع شود و گوشش آن را گرفته و چشم در برابرش خاضع شود.
و اگر از راه جدال دعوت مىكند بايد كه از هر سخنى كه خصم را بر رد دعوتش تهييج مىكند و او را به عناد و لجبازى واداشته بر غضبش مىاندازد بپرهيزد و مقدمات كاذب را هر چند كه خصم راستش بپندارد به كار نبندد مگر همانطور كه گفتيم جنبه مناقضه داشته باشد، و نيز بايد از بىعفتى در كلام و از سوء تعبير اجتناب كند و به خصم خود و مقدسات او توهين ننمايد و فحش و ناسزا نگويد و از هر نادانى ديگرى بپرهيزد چون اگر غير اين كند درست است كه حق را احياء كرده اما همانطور كه فهميديد با احياء باطل و كشتن حقى ديگر احياء كرده است، و جدال، از موعظه بيشتر احتياج به حسن دارد، و به همين جهت خداوند موعظه را مقيد كرده به حسن، ولى جدال را مقيد نمود به احسن (بهتر).
اين را هم بگوييم كه ترتيب در حكمت و موعظه و جدال ترتيب به حسب افراد است، يعنى از آنجايى كه تمامى مصاديق و افراد حكمت خوب است لذا اول آن را آورد چون موعظه دو قسم بود: يكى خوب، و يكى بد، و آنكه بدان اجازه داده شده موعظه خوب است، لذا دوم آن را آورد، و چون جدال سه قسم بود، يكى بد، يكى خوب، يكى خوبتر، و از اين سه قسم تنها قسم سوم مجاز بود لذا آن را سوم ذكر كرد، و آيه شريفه از اين جهت كه كجا حكمت، كجا موعظه، و كجا جدال احسن را بايد به كار برد، ساكت است و اين بدان جهت است كه تشخيص موارد اين سه
به عهده خود دعوتكننده است، هر كدام حسن اثر بيشترى داشت آن را بايد به كار بندد.
و ممكن است كه در موردى هر سه طريق به كار گرفته شود، و در مورد ديگرى دو طريق و در مورد ديگرى يك طريق، تا ببينى حال و وضع مورد چه اقتضايى داشته باشد.
اين را گفتيم تا معلوم شود اينكه بعضى پنداشتهاند كه ظاهر آيه، امر به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است به اينكه در همه موارد هر سه طريق را به كار گيرد صحيح نيست، زيرا آيه دلالت ندارد بر اينكه نسبت به همه موارد و همه مدعوين بايد هر سه طريق را به كار بست، بله در تمامى و مجموع همه مدعوين البته هر سه طريق به كار مىرود.
و نيز تا فساد گفتار بعضى(1)ديگر روشن شود كه گفتهاند: ترتيب در سه طريق مذكور در آيه ترتيب به حسب فهم مردم و استعداد پذيرفتن حق است، بعضى از خواص كه داراى دلهايى نورانى و قوى و با استعدادند و حقايق عقلى را زود مىپذيرند و زود و به شدت در برابر مبادى عالى مجذوب گشته، با علم و يقين الفت و انس زيادى دارند دعوتشان بايد از راه حكمت يعنى برهان صورت گيرد.
و بعضى عوام هستند كه دلهاى تاريك و استعدادى ضعيف داشته و
1) . آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 14، ص: 254.
الفتشان بيشتر با محسوسات است، و دلبستگىشان بيشتر با رسوم و عادات است، چنين كسانى سر و كارى با برهان نداشته، و آن را نمىپذيرند، ولى معاند با حق هم نيستند، اينگونه اشخاص را بايد با موعظه حسنه به راه آورد.
بعضى ديگر معاند و لجبازند، باطل را سرمايه خود كرده و مىخواهند با آن حق را سركوب نمايند و از راه مكابره و لجبازى با دهنهايشان نور خدا را خاموش نمايند، مردمى هستند كه آراى باطل در دلهايشان رسوخ نموده، تقليد از مذهبهاى خرافى نياكان و اسلاف بر آنان چيره گشته، ديگر نه برهان، آنان را به سوى حق هدايت مىكند و نه موعظه سوقشان مىدهد، اين دستهاند كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مأمور شده از راه مجادله آنان را دعوت كند.
وجه فساد اين تفسير اين است كه هر چند وجهى دقيق است، و ليكن اين نتيجه را نمىدهد كه هر طريق مختص به كسانى باشد كه مناسب آن طريقند، زيرا گاه مىشود كه موعظه و مجادله در خواص هم اثر مىگذارد، همچنان كه گاهى در معاندين هم مؤثر مىافتد و گاه مىشود كه مجادله به نحو احسن در باره عوام كه الفتشان همه با رسوم و عادات است نيز مؤثر مىشود، پس نه در لفظ آيه دليلى بر اين اختصاص داريم، و نه در خارج و واقع امر.
و نيز اين را گفتيم تا فساد گفتار بعضى(1)ديگر روشن شود كه گفتهاند: مجادله به نحو احسن اصلاً دعوت نيست، بلكه غرض از آن چيز ديگرى است مغاير با دعوت و آن صرف اقناع دشمن و ساكت نمودن او است، تا ديگر نپندارد كه سرمايهاى علمى دارد، و نتواند با حق بجنگد، صاحب اين حرف سپس گفته: و
1) . فخر رازى، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، ج 20، ص: 139.
لذا مىبينيم كه مسأله جدال در آيه شريفه عطف به آن دو نشده و نفرموده: «ادع الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و الجدال الاحسن" بلكه سياق را به هم زده و جدال را در سياقى ديگر آورده و فرموده: «وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ».
وجه فساد اين حرف اين است كه گوينده آن از حقيقت قياس جدلى غفلت ورزيده، زيرا قانع و ساكت نمودن خصم، هر چند نتيجه قياس جدلى است ليكن اين نتيجه دائمى نيست، چه بسا اتفاق، مىافتد اين قياس جدلى از مقدماتى كه مقبول و يا مسلم خصم است مركب مىشود و منظور از آن ساكت نمودن او نيست، مانند قياسهاى جدلى در امور عملى و علوم غير يقينى از قبيل فقه و اصول و اخلاق و فنون ادبيات و مراد، الزام و اسكات هم نيست، علاوه بر اين، اسكات و الزام هم در جاى خود به قدر خود دعوت است همانطور كه موعظه دعوت است، تنها صورت آن دو تفاوت مىكند بله اين را قبول داريم كه اگر قرآن كريم مجادله به نحو احسن را عطف بر آن دو نكرد، و به خاطر آن سياق را عوض نمود كه در مجادله معنايى از منازعه و غلبه بر خصم خوابيده است.(1)
قرآن میفرماید:
«وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرينَ * وَ اصْبِرْ وَ ما صَبْرُكَ إِلاَّ بِاللَّهِ وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ لا تَكُ في ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ * إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذينَ اتَّقَوْا وَ الَّذينَ هُمْ مُحْسِنُونَ»؛(2)«و هر گاه خواستيد مجازات كنيد، تنها به مقدارى كه
به شما تعدّى شده كيفر دهيد! و اگر شكيبايى كنيد، اين كار براى شكيبايان بهتر است. صبر كن، و صبر تو فقط براى خدا و به توفيق خدا باشد! و به خاطر (كارهاى) آنها،اندوهگين و دلسرد مشو! و از توطئههاى آنها، در تنگنا قرار مگير! خداوند با كسانى است كه تقوا پيشه كردهاند، و كسانى كه نيكوكارند.»
در مفردات گفته است: «عقوبت» و «عقاب» و «معاقبه» تنها در مورد عذاب به كار مىرود(1).
و اصل در معناى «عقوبت» همان عقب است كه به معناى پاشنه پاى آدمى و دنباله هر چيزى است، و «عاقبت امر»، آن نتايجى است كه در آخر هر چيزى و دنبالش مىآيد، و كلمۀ «تعقيب» به معناى آوردن چيزى در دنبال چيز ديگرى است، و معاقبت غير، اين است كه دنبال عملى كه او كرد و تو را ناراحت ساخت عملى كنى كه او را ناراحت بسازد كه اين معنا با معناى مجازات و مكافات منطبق است.
پس اينكه فرمود: «وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ» به طورى كه از سياق بر مىآيد خطابش به مسلمين است، و لازمهاش اين است كه مراد از معاقبت، مجازات مشركين و كفار باشد، و مراد از جملۀ «عُوقِبْتُمْ به» عقابى باشد كه كفار به مسلمانان كردهاند كه چرا به خدا ايمان آوردهايد، و چرا خدايان ما را رها كردهايد؟
و معناى آيه اين مىشود كه اگر خواستيد كفار را به خاطر اينكه شما را
1) . راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، مادۀ «عقب».
عقاب كردهاند عقاب كنيد رعايت انصاف را بكنيد، و آن گونه كه آنها شما را عقاب كردهاند عقابشان كنيد نه بيشتر.
و معناى جملۀ «وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِينَ» اين است كه اگر بر تلخى عقاب كفار بسازيد و در مقام تلافى بر نيائيد براى شما بهتر است، چون اين صبر شما در حقيقت ايثار رضاى خدا و اجر و ثواب او بر رضاى خودتان و تشفى قلب خودتان است، در نتيجه عمل شما خالص براى وجه كريم خدا خواهد بود، علاوه بر اين، گذشت، كار جوانمردان است، و آثار جميلى در پى دارد.
«وَ اصْبِرْ وَ ما صَبْرُكَ إِلَّا بِاللَّهِ...»؛ در اين جمله رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را امر به صبر داده، بشارتش مىدهد كه اين نيرو و توانايى كه بر صبر دارد و مىتواند اين همه تلخىها را در راه خدا بچشد، از خداى تعالى است، آرى هر امرى وقتى قابل امتثال است كه مأمور، قدرت بر امتثال آن را داشته باشد، خداى تعالى بعد از امر به صبرش خاطر نشان مىسازد كه قدرت بر اين صبر دارى، چون حول و قوه تو همه از پروردگار تو است، پس در اينكه فرمود: «وَ ما صَبْرُكَ إِلَّا بِاللَّهِ» اشاره به همين است كه غم مخور، خدا تو را بر چنين صبرى نيرو داده است.
«وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ»؛ يعنى به حال كفار غم مخور كه چرا كافر شدند. تفسير اين معنا سابقاً در همين سوره و در غير اين سوره گذشت.
«وَ لا تَكُ فِي ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ»؛ ظاهراً مقصود از اينكه فرمود در تنگى مباش اين است كه از مكر ايشان حوصلهات بسر نرود، آنهم نه اينكه بخواهد بفرمايد، در آينده تنگ حوصلگى مكن بلكه حال و آينده و يا تنها حال منظور است.
«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ»؛ از اين تعبير استفاده مىشود كه تقوى و احسان هر يك سبب مستقلى براى موهبت نصرت الهى و ابطال مكر دشمنان دين و دفع كيد آنان هستند، پس مىتوان گفت كه اين آيه جملۀ «وَ لا تَكُ فِي ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ» را تعليل مىكند و وعده نصرت مىدهد.
و اين سه آيه از نظر مضمون شباهتشان به آيات مدنى بيشتر از شباهت به آيات مكى است، و رواياتى هم از طريق شيعه و هم از طريق سنى وارد شده كه اين آيات در هنگام مراجعت از احد نازل شد و به زودى در بحث روايتى ان شاء اللَّه خواهد آمد، هر چند كه ممكن است اتصال آنها را به ما قبلش توجيه نمود، چنان كه بعضى(1)از مفسرين توجيه كردهاند.
چيزى كه در اينجا تذكرش لازم است اين است كه آيه شريفهاى كه قبل از اين سه آيه بود نسبت به غرض سوره از اين سه آيه جامعتر بود، و آيات اين سوره با چشمپوشى از آيۀ «لِلَّذِينَ هاجَرُوا...» و آيۀ «مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمانِهِ» تا آخر چند آيه و آيۀ «و إِنْ عاقَبْتُمْ» تا آخر سوره، سياق واحد و متصلى دارند.
رواياتى در ذيل آيات: «ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا...»، «إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً...»، «ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ» و «إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ...»:
در تفسير قمى در ذيل آيۀ «و ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا...» از امام(علیه السلام) نقل كرده كه فرمود: «اين آيه در باره قومى نازل شد كه نهرى داشتند به نام نهر «ثرثار» و بلاد ايشان به خاطر
1) . آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 14، ص: 357.
داشتن آن، بلادى سبز و خرم و پر درآمد بود، به طورى كه با خمير، استنجا و خود را تطهير مىكردند، و مىگفتند: خمير نرمتر است و بدن ما را اذيت نمىكند، همين كفران به نعمت خدا و استخفاف به آن باعث شد كه خدا نهر ثرثار را خشكانيد، خشكسالى كارشان را به جايى رسانيد كه همان خمير خشكيدهها را جمعآورى نموده خوردند و بلكه بر سر تقسيم آن دعوا راه انداختند(1).
اين روايت را كافى نيز به سند خود از عمرو بن شمر از ابىعبد اللَّه(علیه السلام) به طور مفصل آورده،(2)و عياشى هم آن را از حفص و زيد شحام از آن جناب نقل كرده است(3).
و در الدُرّالمنثور است كه ابن مردويه از انس بن مالك روايت كرده كه گفت:
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: هيچ بندهاى نيست كه امتى به نفع او شهادت دهد مگر آنكه خدا آن شهادت را قبول مىكند، و امت از يك نفر به بالا است، چون خداى تعالى فرموده: «إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ حَنِيفاً وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ».(4)
در تفسير آيات شهادت مطالبى گذشت كه با اين حديث ارتباط دارد.
و در تفسير عياشى از سماعة بن مهران روايت كرده كه گفت: من از امام صادق(علیه السلام) شنيدم كه مىفرمود: روزگارى بود كه در تمام روى زمين جز يك نفر خدا را پرستش نمىكرد، و اگر غير او فرد ديگرى بود خداوند در آيۀ «إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً
قانِتاً لِلَّهِ حَنِيفاً وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» او را هم اضافه مىكرد، پس از مدتى خدا او را با پديد آوردن اسماعيل و اسحاق مانوس نموده سه نفر شدند(1).
اين روايت را كافى هم به سند خود از سماعة از عبد صالح نقل كرده است(2).
و در الدُرّالمنثور است كه شافعى و بخارى و مسلم از ابو هريره روايت آوردهاند كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: مائيم آخرون سابقون در روز قيامت، جز اينكه سابقون اولون قبل از ما داراى كتاب شدند، و ما بعد از ايشان صاحب كتاب شديم آن گاه همين روز جمعه بود كه برايشان واجب شد تا آن را روز تعطيل و عبادت قرار دهند، ولى در باره آن اختلاف كردند، و خداوند هدايت به سوى آن را به ما موهبت فرمود، مردم هم تابع ما هستند، يهود فردا و نصاراى پس فردا.(3)
مثل اين روايت از احمد و مسلم از ابو هريره و حذيفه از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل شده، ولى در تفسير آيه وارد نشده.
و نيز در آن كتاب است كه ابن مردويه از ابىليلى اشعرى روايت كرده كه گفت:
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: به اطاعت پيشوايان تمسك جوييد و مخالفت نورزيد، زيرا اطاعت آنان اطاعت خدا است، و معصيتشان معصيت خدا است، چون خدا مرا مبعوث كرده تا با حكمت و موعظه حسنه بسويش دعوت كنم، پس هر كه با من در اين دعوت مخالفت كند از هالكين خواهد بود، و ذمه خدا و رسول از او برىء
است و هر كس در كارى، ولى امر شما شد، بغير آنچه من دعوت مىكنم عمل نمايد لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر او باد(1).
و در تفسير قمى در ذيل آيۀ «و جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» از امام نقل كرده كه فرمود: جدال احسن قرآن است.(2)و در كافى از على بن ابراهيم به سند خود از ابىعمرو زبيرى از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه درذيل آيۀ «ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» فرمود: به قرآن(3).
ظاهر اين روايت اين است كه تفسير جملۀ «بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» باشد، و حاصلش اين مىشود كه جدال احسن را بايد از قرآن آموخت كه ادب خدا در آن نشان داده شده.
و در تفسير عياشى از حسين بن حمزه روايت شده كه فرمود: من از امام صادق(علیه السلام) شنيدم كه مىفرمود: وقتى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ديد كه بر سر حمزة بن عبد المطلب چه آوردند گفت: خدايا حمد مخصوص تو است و شكايت هم به سوى تو است، و تويى ياور بر آنچه من مىبينم، آن گاه فرمود: اگر قدرت به دستم بيفتد و بر دشمن ظفر پيدا كنم مثلهاش مىكنم و مثله مىكنم، و مثله مىكنم در اينجا بود كه اين آيه شريفه نازل شد: «وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِينَ» رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عرض كرد: پروردگارا صبر مىكنم صبر مىكنم.(4)
و در الدُرّالمنثور است كه ابن منذر و طبرانى و ابن مردويه و بيهقى در دلائل، از ابن
عباس روايت كردهاند كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در روزى كه حمزه، شهيد و مثله شد فرمود: اگر به قريش ظفر يافتم هفتاد نفرشان را مثله مىكنم، اينجا بود كه خداى تعالى اين آيه را نازل فرمود: «وَ إِنْ عاقَبْتُمْ...»؛ رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عرض كرد پروردگارا صبر مىكنم، پس صبر كرد و از آن پس مثله كردن را ممنوع نمود(1).
در اين معنا از ابىبن كعب و ابو هريره و غير آن دو از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نيز رواياتى آمده(2).(3)
قرآن میفرماید:
«إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ سَميعاً بَصيراً»؛(4)
«خداوند به شما فرمان مىدهد كه امانتها را به صاحبانش بدهيد! و هنگامى كه ميان مردم داورى مىكنيد، به عدالت داورى كنيد! خداوند، اندرزهاى خوبى به شما مىدهد! خداوند، شنوا و بيناست.»
«إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ...»؛ اين آيه شريفه دو فقره است يكى دستور به اداى امانات به صاحبانش و ديگر حكم به عدالت كردن، فقره دوم ارتباطش با آيات قبل روشن است، چون آيات قبل پيرامون حكم كردن
يهود بنفع مشركين و عليه مؤمنين دور مىزد، در فقره دوم هم در باره همين معنا به عموم مردم خطاب نموده، مىفرمايد: وقتى در بين كسانى كه اختلاف دارند حكم مىكنيد به عدالت حكم كنيد.
و اما وجه ارتباط فقره اول به آيات قبل، اين است كه در آغاز معرفى يهود فرمود: (هيچ مىبينى كسانى كه بهرهاى از كتاب داده شدهاند چگونه به جبت و طاغوت ايمان مىآورند)، و معلوم است كه آن چه در كتابهاى آسمانى آمده بيانگر آيات خدا و معارف الهيه است، و اين خود امانتى است كه خداى تعالى به اهل هر كتابى سپرده و از آنان ميثاق گرفته كه به گوش مردمش برسانند، و از اهلش كتمان نكنند.
و اين قرائنى كه ذكر شد مؤيد اين احتمال است كه منظور از امانات تنها امانتهاى مالى نيست، بلكه شامل امانتهاى معنوى از قبيل علوم و معارف حقه كه بايد به اهلش برسد نيز مىشود.
و سخن كوتاه اين كه وقتى يهود به امانتهاى الهيه كه به دستشان سپرده شده بود خيانت كردند و با علم به اين كه دين خدا توحيد است و دين توحيد همين است كه پيامبر اسلام بدان دعوت مىكند و پيامبر اسلام همان است كه تورات و انجيل نشانههاى او را داده، با اين حال، نشانههاى رسالت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را كه در كتاب آنان ذكر شده بود كتمان كردند آنهم در وقتى كه واجب بود به مردم اعلام كنند و تازه به همين مقدار خيانتاكتفاء ننموده، در داورى بين مؤمنين و مشركين حكم به جور و ستم كردند، دين بتپرستى را بهتر از دين توحيد قلمداد نمودند، و نتيجه خيانتشان اين شد كه مشمول لعنت الهى شدند، و اين لعنت
الهى كارشان را به عذاب سعير كشانيد، و چون كارشان كشيد به آنجا كه كشيد، خداى سبحان سياق كلام را از تكلم به غيبت تغيير داد.
تا اينجا لحن گفتار اين طور بود كه مىفرمود «ما به آلابراهيم كتاب و حكمت و ملك عظيم داديم»، و در آخر لحن كلام را تغيير داد، و خداى تعالى خود را غايب فرض كرده: فرمود:
خدا شما را امر مىكند به اين كه امانتها را به اهلش برسانيد، و در بين مردم به عدالت حكم كنيد.
و اگر ما معناى اداى امانت و عدالت در داورى را توسعه داديم به مقتضاى سياق آيه بود كه خود شما خواننده توجه كرديد، پس ديگر جاى اين ايراد نيست كه كسى بگويد: لفظ امانت و حكم، ظاهر در امانتهاى مالى، و حكم در اختلافات مادى است، زيرا وقتى در مرحله تشريع گفته شود: امانت را به صاحبش برسانيد، و بين دو نفر كه اختلاف دارند به عدالت حكم كنيد.
اين معنا به ذهن شنونده تبادر مىكند كه منظور از امانت، امانت مالى، و منظور از داورى هم داورى در اختلافات مالى است، براى اينكه تشريع وقتى مطلق شد مقيد به موضوعات احكام فرعى فقهى نمىشود، بلكه وقتى مثلاً قرآن كريم به طور مطلق مىفرمايد: رد امانت واجب است، و يا به طور مطلق مىفرمايد حكم به عدل واجب است، از اين دو مطلق هر موضوعى كه مربوط به فقه باشد حكم مناسب خود را مىگيرد، و هر موضوعى كه مربوط به اصول معارف باشد آن نيز حكم خود را مىگيرد، و همچنين هر فن ديگرى از معارف دينى حكم مناسب خود را مىگيرد.
در ذيل آيات مربوط به يهود و نيامرزيدن شرك و اداء امانت به اهل آن و...:
در الدُرّالمنثور است كه ابن اسحاق و ابن جرير، و ابن منذر، و ابن ابىحاتم، و بيهقى در دلايل، از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت: رفاعة بن زيد بن تابوت يكى از بزرگان يهود وقتى با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) سخن مىگفت، زبان خود را تاب مىداد. و به طور مسخره مىگفت: «ارعنا سمعك يا محمد، حتى نفهمك؛ گوش بده اى محمد، گوش بده تا تو را بفهمانم»، آن وقت شروع مىكرد به بدگويى و عيبجويى نسبت به اسلام، خداى عز و جل در اين باره آيه زير را نازل كرد: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ، يَشْتَرُونَ الضَّلالَةَ...فَلا يُؤْمِنُونَ إِلَّا قَلِيلًا»؛(1)و در همان كتاب است كه ابن جرير و ابن ابىحاتم از سدى روايت كردهاند كه در ذيل آيه شريفه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ...»، گفته است: اين آيه در باره مالك بن صيف و رفاعة بن زيد بن تابوت كه از بنىقينقاع است نازل شده(2).
باز در همان كتاب است كه ابن اسحاق و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابىحاتم و بيهقى در كتاب دلائل از ابن عباس روايت آوردهاند كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با رئيسانى از علماى يهود از آن جمله عبد اللَّه بن سوريا و كعب بن اسد گفتگو كرد، و فرمود: اى گروه يهود از خدا بترسيد، و اسلام بياوريد، به خدا سوگند شما مىدانيد كه آن چه من براى شما آوردهام حق است، در پاسخ گفتند اى محمد ما چنين
معرفتى به آن نداريم در اينجا بود كه خداى عز و جل آيه زير را نازل كرد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ آمِنُوا بِما نَزَّلْنا...».(1)
ظاهر آيات شريفه بنا بر بيان سابق ما هر چند اين است كه آيات در باره خصوص يهود از اهل كتاب نازل شده باشد، و ليكن آنچه ما نقل كرديم به بيش از اين دلالت ندارد، كه راويان خواستهاند آيات را با جريانى كه در خصوص يهوديان واقع شده تطبيق كنند، همچنان كه در غالب روايات شأن نزول، وضع همين است،- و خدا داناتر است-.
و در تفسير برهان از نعمانى و او به سند خود از جابر از امام باقر(علیه السلام) روايت آورده كه در ضمن حديثى طولانى در وصف خروج سفيانى فرمود: در آخر الزمان وقتى سفيانى خروج مىكند با لشكرش در بيداء- بيابانى گسترده- لشكرگاه مىسازد، پس صدايى از آسمان ندا مىدهد: اى بيداء اين مردم را با خسف (فرو بردن در زمين) نابود كن: پس زمين مىشكافد و به جز سه نفر كه خدا صورتهايشان را به پشت برگرداندهباقى نمىماند، و اين سه نفر درست از سگانند، و آيه زير در باره آنان نازل شده كه مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلى أَدْبارِها...».(2)
صاحب برهان اين روايت را از مفيد نيز نقل كرده و او به سند خود از جابر از امام باقر(علیه السلام) نظير اين خبر را در قصه سفيانى روايت كرده(3). و شيخ صدوق در كتاب فقيه به سند خود از نوير از پدرش روايت كرده كه گفت: على(علیه السلام) فرمود: در قرآن هيچ
آيهاى نيست كه به قدر آيه: «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ» نزد من محبوبيت داشته باشد(1).
سيوطى نيز اين روايت را در تفسيرش (الدُرّالمنثور) از فاريابى و نيز از ترمذى از على(علیه السلام) نقل كرده، و سندش را حسن دانسته است.
(سند حسن در اصطلاح شناخت حديث آن سندى را گويند كه متصل به معصوم باشد و از نظر محدثين، رجال آن، همه امامى ممدوح باشند، ولى عدالت مسلم آنان از ناحيه امام و يا دو شاهد عادل تصريح نشده باشد" مترجم"(2)).
و در الدُرّالمنثور است كه ابن جرير و ابن ابىحاتم از پسر عمر نقل كردهاند كه گفت:
وقتى آيه شريفه: «يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ...» نازل شد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بر منبر بايستاد، و آن را بر مردم تلاوت كرد، مردى در برابرش ايستاد، و عرضه داشت:
حتى شرك را نيز مىآمرزد؟ رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ساكت شد، و باز او سؤال خود را تكرار كرد، و باز رسول خدا(صلی الله علیه و آله) سكوت كردند تا سه نوبت، در همين ميان آيه شريفه: «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ»، نازل شد، و دستور دادند آيه اول را در سوره زمر ثبت كنند، و آيه دوم را در سوره نساء(3).
در سابق توجه فرموديد كه گفتيم آيه سوره زمر به حسب آيات بعدش ظهور در توبه و آمرزش دارد، و معلوم است كه توبه همه گناهان حتى شرك آمرزيده مىشود
و آيه سوره نساء، موردش غير از مورد توبه است، در نتيجه منافاتى بين مضمون اين دو آيه نيست، تا يكى ناسخ ديگرى، و يا مخصص آن باشد.
و در مجمع البيان از كلبى نقل كرده كه در تفسير آيه مورد بحث گفته است: اين آيه در باره مشركين يعنى وحشى و ياران او نازل شده، چون وقتى وحشى حمزه را كشت، و قرار بود كه اگر او را به قتل برساند آزادش كنند، و به عهد خود وفا نكردند، او و يارانش از كار خود پشيمان شدند، و نامهاى از مكه براى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرستادند، مشعر به اين كه ما از كرده خود پشيمان شدهايم، و چيزى مانع اسلام آوردن ما نيست مگر آن مطلبى كه ما از تو در مكه شنيديم، كه گفتى: «وَ الَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ، وَ لا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ، وَ لا يَزْنُونَ...».(1)و ما تا كنون هم شرك ورزيديم، و به جز خداى تعالى معبودهايى پرستيديم و هم خون كسى را كه خدا خونش را محترم مىدانست بريختيم، و هم زنا كرديم، اگر اين مانع در كار نبود ما به پيرويت در مىآمديم، در پاسخ آنان اين آيه نازل شد كه: «إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عملاً صالِحاً» (تا آخر دو آيه)، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دو آيه را براى وحشى و ياران او فرستاد، همين كه آيه را خواندند، نامهاى به اين مضمون به آن جناب نوشتند: كه مضمون اين دو آيه شرط سنگينى است، كه مىترسيم حريف آن نشويم، چون در آن عمل صالح شرط شده و ما مىترسيم اهل آن نباشيم، دنبال اين نامه وحشى آيه شريفه: «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ...» نازل شد، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آن را براى وى و يارانش فرستاد، وقتى آيه را خواندند مجدداً نامه نوشتند: مىترسيم
1) . «كسانى كه جز اللَّه معبودى را نمىخوانند، و خون كسى را كه خدا محترمش دانسته جز به حق نمىريزند و زنا نمىكنند...» (فرقان / 70)
از آنهايى نباشيم، كه مشيت خدا بر آمرزش آنان تعلق گرفته باشد، دنبال اين نامه آيه شريفه: «يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً»؛(1)نازل شد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اين آيه را نيز براى آنان فرستاد، وقتى آن را خواندند دسته جمعى به اسلام در آمدند، و نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برگشتند، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اسلامشان راپذيرفت و آن گاه به وحشى فرمود: به من خبر بده حمزه را چگونه كشتى؟ وقتى جريان را به عرض رسانيد فرمود:
واى بر تو ديگر تو را نبينم خود را از من غايب بدار، او هم بعد از اين جريان به شام رفت، تا مرگش فرا رسيد(2).
فخر رازى اين روايت را در تفسير خود از ابن عباس نقل كرده(3)،
و دقت در موارد اين آيات كه در روايت آمده رسول خدا آنها را براى وحشى مىفرستاده جاى هيچ شكى باقى نمىگذارد، كه روايت ساختگى است، و سازنده آن مىخواسته با جعل اين حديث ثابت كند كه گناهان وحشى و يارانش آمرزيده شده، هر چند كه تمامى گناهان كبيره و صغيره را مرتكب شده باشند، و به اين منظور آياتى از مواضع مختلف قرآن را جمع كرده از يك جا استثنا و از جاى ديگر مستثنا منه را گرفته است، با اين كه هر يك از اين آيات در جاى مخصوصى قرار دارد، كه قبل و بعد
آن ارتباط و اتصال با آن دارد، و آن چنان به هم مربوطند كه سياق واحدى را تشكيل داده، نمىشود آن آيه را از قبل و بعدش بريد، و جاعل اين حديث اين كار را كرده، هر يك از آيات را از سياق خاص به خود بريده، و سپس جورى آنها را رديف كرده كه با اين رد و بدل شدن نامه بين رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و وحشى مناسب شود.
و چه خوب گفته است مفسرى كه بعد از اشاره به اين روايت گفته: مثل اينكه جاعلين اين حديث خواستهاند بگويند خدا و وحشى با يكديگر شوخى داشتند و براى اثبات اين مدعاى خود اين حديث را جعل كردهاند.
پس جاعل اين روايت جز اين منظورى نداشته كه وحشى را با مغفرتى حتمى و مهر شده شرافت بدهد، مغفرتى كه با وجود آن هيچ گناهى هر قدر هم شنيع باشد ضرر ندارد، و سپس نتيجه گرفته كه به كلى مجازاتى كه در برابر گناهان تشريع شده همه بر داشته شده، غافل از اين كه لازمه برداشته شدن مجازات برداشته شدن تكليف از بشر است، همان عقيدهاى كه نصرانيها بدان معتقدند، و بلكه شنيعتر از آن است، براى اين كه نصرانيها- مسيحىها- اگر مجازات را مرفوع مىدانند به اين بهانه مرفوع مىدانند كه عيسى(علیه السلام) خود را فداى گنهكاران نموده جان خود را داده و مجازات گنهكاران را خريده، ولى جاعل اين روايت صرفاً به خاطر دل وحشى تكليف را از بشر برداشته است.
حال ببينيم اين آقا كه به حكم اين روايت دروغين به خاطر وى تكليف از عموم بشر برداشته شده كيست؟ وى بردهاى بوده از ابن مطعم، كه (به تحريك هنده مادر معاويه و همسر ابو سفيان در جنگ احد به نامردى و بدون اين كه در برابر حمزه قرار گيرد) حمزه را به قتل رسانيد، و سپس به مكه برگشت، و بعد از فتح
طايف به اسلام در آمد، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به او فرمود: از اين به بعد خودت را به من نشان مده، و او به شام رفت و در حمص سكونت يافت، و وقتى عمر به خلافت رسيد، او را مأمور كتابت ديوان كرد، و چون دائماً شراب مىخورد، اين شغل را از او گرفت، و چند نوبت به همين خاطر شلاق خورد، و در زمان خلافت عثمان مرد، و به طورى كه در روايات آمده علت مرگش همان شرابخورى شد.
ابن عبد البر در كتاب استيعاب، به سند خود از ابن اسحاق، از عبد اللَّه بن فضل، از سليمان بن يسار، از جعفر بن عمرو بن اميه ضمرى روايت كرده كه گفت: من و عبد اللَّه عدى ابن خيار به مسافرتى رفتيم، و در سفر به شهر حمص رسيديم، كه وحشى در آنجا بود، با خود گفتيم چه خوب است به ديدنش برويم، و از جريان كشته شدن حمزه خبر بگيريم، كه چگونه او را كشت، به مردى برخورديم، پرسيديم: وحشى را كجا مىتوان ديد؟ او گفت با اين مرد چكار داريد، مردى است كه دائماً مست است، هوش و حواس درستى ندارد، ولى اگر وقتى به ديدنش برويد كه سر حال باشد مردى عرب را خواهيد يافت كه تا دلتان بخواهد برايتان حرف مىزند، و از هر چيزى بپرسيد جواب مىدهد، و اگر ديديد سر حال نيست، برگرديد مىگويد-به آدرسى كه او داد رفتيم- تا به وى رسيديم (تا آخر حديث) و از جمله صحبتهايى كه ميان وحشى و آنان به ميان آمده، داستان كشتن حمزه در جنگ احد است(1).
و در مجمع البيان است كه مطرف بن شخير از عمر بن خطاب روايت مىكند كه گفت: ما در عهد رسولخدا(صلی الله علیه و آله) اين طور بوديم، كه اگر يكى از ما در حال گناه
1) . استيعاب.
كبيرهاى مىمرد شهادت مىداديم كه او اهل آتش است، تا آنكه اين آيه نازل شد، ديگر اينگونه شهادتها را به زبان نرانديم(1).
و در الدُرّالمنثور است كه ابن منذر از طريق معتمر بن سليمان، از سليمان بن عتبه بارقى، روايت آورده كه گفت اسماعيل بن ثوبان براى ما حديث كرد كه من قبل از آن بيمارى واگير اعظم داخل مسجد شدم، و شنيدم كه مردم مىگفتند: «مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً...»، مهاجر و انصار مىگفتند پس خدا آتش را بر او (فلان شخص) واجب كرده، ولى وقتى آيه: «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ» نازل شد مهاجر و انصار مىگفتند: هر چه خدا بخواهد مىكند(2).
رواياتى كه در ذيل آيۀ «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ...» نقل شده و مشعر بر جهل اصحاب پيغمبر(صلی الله علیه و آله) به مسأله شفاعت است، خالى از اشكال نيستند:
قريب به اين دو روايت را به چند طريق از ابن عمر نقل مىكند، ولى به نظر ما اين روايات خالى از اشكال نيست، و نمىتوانيم باور كنيم كه اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله) همگى در يك امر اشتباهى اتفاق كنند، چون در مضمون اين آيه كه مىفرمايد: «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ...»، چيزى بيش از آيات شفاعت نيست، كه بيانش گذشت، و يا باور كنيم كه همه اصحاب آن حضرت غفلت ورزيده باشند از اين كه بيشتر آيات شفاعت در مكه نازل شده،- نه در مدينه، و بعد از حادثه احد و شهادت حمزه- مانند آيه شريفه: «وَ لا يَمْلِكُ الَّذِينَ
يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ، إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ»؛(1)و مانند آن از آيات شفاعت واقع در سوره يونس- و انبيا- و طه- و سبا- و نجم- و مدثر- كه همه در مكه نازل شدهاند، و با بيانى كه گذشت شفاعت را ثابت مىكنند، و اين آيات عموميت دارند، و شامل همه گناهان مىشود، تنها قيدى كه در آنها هست دو قيد است، يكى مربوط به مشفوع له است، و حاصل آن قيد اين است كه گناه از كسى آمرزيده مىشود، كه داراى دينى باشد كه آن دين مرضى خدا و مورد قبول او باشد، و آن عبارت است از دين توحيد، و نفى شريك، و دوم قيدى است در جانب خداى تعالى، و آن عبارت است از مشيت او، پس حاصل مفاد آيات شمول مغفرت به همه گناهان است به شرطى كه خدا بخواهد، و به شرطى كه گناه مورد بحث شرك نباشد، و اين مفاد عينا آيه مورد بحث است، كه مىفرمايد: «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ».
و اما آياتى كه قاتل نفس محترمه و بدون حق را و نيز رباخوار و قاطع رحم را تهديد مىكند به آتش جاودانه صرف اعلام خطر است، نظير آيات زير كه مىفرمايد: «وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها...»؛(2)و نيز مىفرمايد: «وَ مَنْ عادَ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ»؛(3)«أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ»؛(4)و آياتى ديگر از اين قبيل، كه تهديد به شر و خطر مىكند، و از عذاب آتش خبر
مىدهد، و اما اين كه اين كيفر حتمى و غير قابل تغيير باشد، به طورى كه امكان برداشتنش نباشد، آيات صراحتى در آن ندارند.
و سخن كوتاه اين كه آيه: «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ...» چيز زايدى بر آيات شفاعت ندارد، تا زمينه را براى جاعلين آن حديث فراهم سازد.
پس اصحاب نمىتوانستند از آيات راجعه به كباير حتميت آتش را بفهمند، تا- قبل از نزول آيات مغفرت- شهادت دهند به اين كه مرتكب گناهان در آتشند، و نيز نمىتوانستند از آيه شريفه: «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ...»، مطلبى را بفهمند كه از آيات راجعه به شفاعت فهميده نمىشود، تا در نتيجه بتوانند بگويند اين آيه آيات كباير را تخصيص زده و يا تقييد و يا نسخ كرده است. بعضى از روايات هم به اين معنا اشاره كرده است و آن روايتى است كه سيوطى در الدُرّالمنثور از ابن الفريس، و ابىيعلى، و ابن منذر، و ابن عدى به سند صحيح از ابن عمر نقل كردهاند، كه گفت: ما از اين كه براى اهل كباير طلب مغفرت كنيم خوددارىمىكرديم، تا آن كه از پيامبرمان شنيديم كه فرمود: «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ»؛(1)و نيز شنيديم كه فرمود: «من دعاى خودم را ذخيره كردهام براى شفاعت از اهل كباير از امتم، در نتيجه بسيارى از پندارها كه در دل داشتيم رها كرديم، و دنبالش را نگرفتيم و به اميد آمرزش خداى تعالى زبان به طلب مغفرت براى گنهكاران گشوديم.»(2)
پس ظاهر روايت اين شد كه آنچه اصحاب از آيه مغفرت فهميده بودند، مثل
آن را از داستان شفاعت نيز فهميده بودند،- چون در اين روايت، هم آيه ذكر شده، و هم كلام رسول خدا (صلی الله علیه و آله) - چيزى كه هست سؤال ديگرى عليه او باقى مىماند، و آن اين است كه چطور شد اصحاب از روايت نامبرده در باره شفاعت، امكان مغفرت كباير را فهميدند، ولى اين امكان را از آن همه آيات شفاعت كه سالها قبل از حديث در مكه نازل شد، و با اين كه دلالت آن آيات روشن بود نفهميدند؟ من نمىدانم!!.
و در الدُرّالمنثور در ذيل آيه: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ... سَبِيلًا» آمده:
كه بيهقى در كتاب دلايل و ابن عساكر در تاريخ خود از جابر بن عبد اللَّه روايت كردهاند كه گفت: وقتى كار رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رسيد بدان جا كه رسيد، كعب بن اشرف از مدينه بيرون شد، و به اصطلاح خود را كنار كشيده به مكه آمد، و در آنجا مسكن گزيد، و به مردم مىگفت: من نه حاضرم عليه محمد(صلی الله علیه و آله) كسى را كمك كنم، و نه خود با او بجنگم، از او پرسيدند: اى كعب آيا دين ما بهتر است و يا دين محمد و اصحاب او؟ گفت:
دين شما بهتر و قديمىتر است، ولى دين محمد نوظهور است، در اين باره بود كه آيۀ شريفۀ «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ...»، نازل شد(1).
در شأن نزول اين آيه روايات زياد و به وجوه مختلفى وارد شده، سالمتر از همه رواياتى بود كه ما نقل كرديم چيزى كه هست همه اين روايات در يك جهت شريكند، و آن اصل اين قصه است، كه بعضى از يهوديان در قضاوت و داورى بين
1) . همان، ج 2، ص: 172.
اين كه شرك قريش بهتر است يا دين رسول خدا(صلی الله علیه و آله) گفته بوده كه شرك مشركين بهتر است.
و در تفسير برهان در ذيل آيه: «أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ...» از امالى شيخ نقل كرده كه وى به سند خود از جابر از امام ابىجعفر(علیه السلام) روايت كرده كه فرموده: منظور از ناس ماييم(1).
و در كافى به سند خود از بريد از امام باقر(علیه السلام) روايت كرده كه در ضمن حديثى در تفسير آيۀ «أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ» فرمود: منظور از ناس كه مورد حسد واقع شدهاند ماييم (تا آخر حديث)(2).
و اين معنا از ائمه اهلبيت(علیهم السلام) به طور استفاضه يعنى با سندهاى بسيار زياد نقل شده، كه اين سندها در جوامع حديث شيعه از قبيل كافى(3)
و تهذيب(4)
و عيون(5)
ص: 228 باب 23، ح 1.
و بصائر(6)
ص: 35 باب 17.
و دو تفسير قمى(7)
و عياشى(8)
و غيره آمده است.
و در معناى اين احاديث از طرق اهلسنت روايتى است كه ابن مغازلى آن را از امام محمد بن على باقر(عهما)- به طور رفع يعنى اسقاط رجال وسط سند- نقل كرده، كه فرمود: و اللَّه منظور از ناس ماييم(9).
1) . بحرانى، هاشم بن سلیمان، البرهان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص: 377، ح 19.
2) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 1، ص: 205، ح 1.
3) . همان، ج 1، ص: 273- 275.
4) . طوسی، محمد بن حسن، تهذيب الاحکام، ج 4، ص: 132، ح 367.
5) . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، عیون أخبار الرضا(علیه السلام)، ج 1،
6) . صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات فی فضائل آل محمد(علیهم السلام)، جزء 1،
7) . قمى، على بن ابراهیم، تفسیرالقمی، ج 1، ص: 140.
8) . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 246، ح 153.
9) . ابن مغازلی، علی بن محمد، مناقب الامام علی بن ابی طالب(علیه السلام)، ص: 267، ح 314.
و روايت ديگرى است كه الدُرّالمنثور از ابن منذر و طبرانى از طريق عطا از ابن عباس نقل كرده كه در تفسير آيۀ «أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ» گفته: ناس ماييم، نه عموم مردم(1)، و نيز در همان كتاب روايت كرده كهكلمه (ناس) به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تفسير شده و اين تفسير را از عكرمه و مجاهد و مقاتل و ابىمالك نقل كرده است و ما در بيان سابق خود گفتيم كه ظاهر آيه نيز اين است كه مراد از كلمه (ناس) رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) است، و اهلبيت آن جناب ملحق به ايشانند(2).
و در تفسير عياشى از حمران از امام باقر(علیه السلام) روايت كرده كه در تفسير آيۀ «فَقَدْ آتَيْنا آلإِبْراهِيمَ الْكِتابَ» فرموده: يعنى نبوت، و در تفسير كلمه «و الحكمة» فرموده: يعنى فهم و قضا، و در تفسير جملۀ «وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً» فرمود: يعنى وجوب اطاعتشان بر مردم(3).
مراد آن حضرت از اطاعت همان اطاعتى است كه در ساير احاديث هم وجوبش بيان شده، و در اين معانى نيز اخبار بسيارى است، و در بعضى از آنها طاعت واجب به امامت و خلافت تفسير شده، نظير روايتى كه مرحوم كلينى در كافى به سند خود از بريد از امام باقر(علیه السلام) نقل كرده است.
و در تفسير قمى در ذيل آيۀ «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِنا...» گفته است: امام(علیه السلام) فرموده: منظور از آيات امير المؤمنين و ائمه(علیه السلام) است(4).
اين روايت از باب جرى است- يعنى تطبيق آيه بر يكى از مصاديق آن.
و مرحوم شيخ در كتاب مجالس به سند خود از حفص بن غياث قاضى روايت كرده كه گفت: من در محضر سرور همه جعفرها، جعفر بن محمد(عهما) بودم، در آن زمانى كه منصور آن جناب را احضار كرده بود، ابن ابىالعوجاء كه مردى ملحد بود به حضورش آمد، و عرضه داشت: چه مىفرمايى در معناى آيۀ «كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها، لِيَذُوقُوا الْعَذابَ» كه من در آن اشكالى دارم، و آن اين است كه به فرضى كه پوست خود انسان گناه كرده باشد، پوستهاى بعدى كه در دوزخ بعد از سوخته شدن پوست اول به بدن مىرويد چه گناهى كرده، كه بسوزد؟ امام صادق(علیه السلام) فرمود: ويحك- واى بر تو- پوست دوم هم در عين اينكه غير پوست اول است پوست همين شخص گنه كار است، ابىالعوجاء عرضه داشت: اين جواب را درست به من بفهمان، فرمود: تو به من بگو كه اگر شخصى خشتى را خرد كند، و دوباره آن را خيس كرده خشت بزند، و به شكل اولش برگرداند، اين خشت همان خشت اول نيست و آيا غير آن نيست، و جز اين است كه در عين اين كه غير آن است همان است؟ گفت: بله، خدا مردم را از وجودت بهرهمند سازد(1).
صاحب احتجاج هم اين حديث را از حفص بن غياث از آن جناب نقل كرده(2)،
و قمى آن را در تفسير خود به طور مرسل آورده، و برگشت حقيقت جواب به اين است كه وقتى ماده چند صورت يكى باشد، مىتوان گفت موجود متصور به آن چند صورت يكى است، بدن انسان نيز مانند اجزايش ما دام كه همان انسان است يكى است، هر چند تغييراتى به خود بگيرد(3).
و در فقيه آمده كه شخصى از امام صادق(علیه السلام) معناى كلام خداى عز و جل را پرسيد كه فرموده: «فِيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ»؛ فرمود: منظور از همسران مطهر همسرانى است كه نه حيض، دارند و نه حدث(1).
و در تفسير برهان در ذيل آيه شريفه: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ...» از محمد ابن ابراهيم نعمانى نقل كرده كه او به سند خود از زاره از امام باقر محمد بن على(علیه السلام) روايت كرده كه گفت: من از آن جناب معناى اين آيه را پرسيدم، فرمود:
خداى تعالى امام را دستور داده كه امانت را به امام بعد از خود بسپارد، و امام حق ندارد امانت را از امام بعدى دريغ بدارد، مگر نمىبينى كه دنبالش فرموده: «وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ، إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ»؛(2)«و چون در بين مردم حكم كنيد دستورتان داده به اين كه به عدالت حكم كنيد»، پس اى زراره خطاب در اين آيه به حكام است.
صدر اين حديث به طرق بسيارى از ائمه اهلبيت(علیهم السلام) روايت شده، و ذيل آن دلالت دارد كه منظور ائمه(علیهم السلام) تطبيق مصداق امامت بر مضمون كلى آيه است، و خلاصه آيه شريفه در باره مطلق حكم نازل شده، دستورمىدهد هر حقى را به صاحبش بدهيد، و قهرا بر مسأله امامت هم منطبق مىگردد.
و در معناى اين احاديث حديث ديگرى است، كه الدُرّالمنثور آن را از سعيد بن منصور، و فاريابى، و ابن جرير، و ابن منذر، و ابن ابىحاتم، آن را از على بن ابىطالب روايت كردهاند كه فرمود: اين حق به عهده امام است، كه طبق آنچه
خدا نازل كرده حكم كند، و اين كه امانت را به صاحبش بدهد، كه اگر چنين امامى باشد بر مردم واجب و حق است كه دعوت او را بپذيرند و اطاعتش كنند و اشخاصى را كه به سوى چنين امامى دعوت مىكنند اجابت نمايند(1).(2)
«إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها»؛ گفتهاند در باره مقصود اين آيه اقوالى است:
اين آيه در باره هر نوع امانتى است كه به دست انسان سپرده شود. خواه امانت الهى يعنى اوامر و نواهى او باشد و خواه امانت مردم از قبيل مال يا غير مال باشد اين قول از ابن عباس و ابىبن كعب و ابن مسعود و حسن و قتاده است. از امام باقر(علیه السلام) و امام صادق(علیه السلام) نيز روايت شده است.
زيد بن اسلم و مكعول و شهر بن حوشب و جبايى گويند: مقصود زمامداران است كه بفرمان خداوند بايد ملاحظه حال مردم را داشته باشند و آنها را براه دين و شريعت وادار كنند. اين مطلب هم از امام باقر(علیه السلام) و امام صادق(علیه السلام) روايت شده است.
ايشان فرمودهاند: خداوند هر يك از امامان را مأمور مىسازد كه امر حكومت را به شخص بعد از خود واگذار كنند. و مؤيد آن اين است كه خداوند بعد از اين، مردم را به اطاعت زمامداران مأمور ساخته است. و از ائمه(علیهم السلام) روايت شده است كه: «دو آيه است كه يكى براى ما و يكى براى شماست خداوند مىفرمايد: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها...»؛ سپس مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا
اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ...»؛(1)«اى مردم مؤمن خداوند و پيامبر و صاحبان امر خويش را اطاعت كنيد.» البته اين قول، داخل در قول اول است، زيرا از جمله امانتهاى الهى ائمه بزرگوار هستند.
لذا امام باقر(علیه السلام) فرمود: اداى نماز و زكات و روزه و حج، امانت است و از جمله امانتها دستورى است كه بواليان امر در باره تقسيم صدقات و غنائم و امور ديگرى كه حق رعيت بدانها تعلق مىگيرد، داده شده است. به قدرى خداوند امر اطاعت را بزرگ شمرده كه فرموده است: «يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ»؛(2)يعنى او خيانت چشمها را مىداند) و فرموده است: «لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ»؛(3)
يعنى به خدا و پيامبر خيانت مكنيد) و نيز فرموده است: «وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ»؛(4)
يعنى برخى از اهل كتاب كسانى هستند كه اگر كيسه زرى را بامانت به ايشان بسپاريد به شما پس مىدهند).
در موردى خاص صادر شد، نبايد آن امر را به آن مورد اختصاص داد، بلكه بايد به عموم آن عمل كرد.
«وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ»؛ به زمامداران امر مىكند كه در ميان مردم به عدالت حكم كنند. نظير آن، اين آيه است: «يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ»؛(1)«اى داود، ما تو را در زمين خليفه و زمامدار كردهايم پس در ميان مردم به حق حكم كن.» روايت شده است كه پيامبر گرامى به على فرمود: «ميان دو طرف دعوا، در نگاه كردن و سخن گفتن مساوات برقرار كن» و نقل شده است كه: دو بچه خط خود را پيش امام حسن(علیه السلام) بردند و از وى خواستند كه بگويد كداميك از خطها بهتر است. على(علیه السلام) كه آنها را مىديد، فرمود:
«پسرم در باره حكم خود دقت كن، كه خداوند در روز قيامت، از همين حكم نيز از تو سؤال خواهد كرد»؛ «إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ»؛ موعظه خداوند در باره رد امانت و نهى از خيانت و حكم به عدالت، به حال شماخوب است. معناى موعظه، امر به معروف و نهى از منكر است.
برخى گفتهاند: موعظه، امر به نيكى و نهى از بدى است.
«إِنَّ اللَّهَ كانَ سَمِيعاً بَصِيراً»؛ خداوند به همه شنيدنيها و ديدنيها شنوا و بيناست. برخى گفتهاند: يعنى به گفتار و كردار شما عالم است. آوردن «كان» به اين منظور است كه بگويد: خداوند از ازل شنوا و بينا بوده است.(2)
اما روایاتی که در این موضوع آمده است:
«الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ النَّهْدِيِّ عَنْ كَثِيرِ بْنِ يُونُسَ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ سَيَابَةَ قَالَ: لَمَّا هَلَكَ أَبِي سَيَابَةُ جَاءَ رَجُلٌ مِنْ إِخْوَانِهِ إِلَيَّ فَضَرَبَ الْبَابَ عَلَيَّ فَخَرَجْتُ إِلَيْهِ فَعَزَّانِي وَ قَالَ لِي هَلْ تَرَكَ أَبُوكَ شَيْئاً فَقُلْتُ لَهُ لَا فَدَفَعَ إِلَيَّ كِيساً فِيهِ أَلْفُ دِرْهَمٍ وَ قَالَ لِي أَحْسِنْ حِفْظَهَا وَ كُلْ فَضْلَهَا فَدَخَلْتُ إِلَى أُمِّي وَ أَنَا فَرِحٌ فَأَخْبَرْتُهَا فَلَمَّا كَانَ بِالْعَشِيِّ أَتَيْتُ صَدِيقاً كَانَ لِأَبِي فَاشْتَرَى لِي بَضَائِعَ سَابِرِيٍّ وَ جَلَسْتُ فِي حَانُوتٍ فَرَزَقَ اللَّهُ جَلَّ وَ عَزَّ فِيهَا خَيْراً كَثِيراً وَ حَضَرَ الْحَجُّ فَوَقَعَ فِي قَلْبِي فَجِئْتُ إِلَى أُمِّي وَ قُلْتُ لَهَا إنّها قَدْ وَقَعَ فِي قَلْبِي أَنْ أَخْرُجَ إِلَى مَكَّةَ فَقَالَتْ لِي فَرُدَّ دَرَاهِمَ فُلَانٍ عَلَيْهِ فَهَاتِهَا وَ جِئْتُ بِهَا إِلَيْهِ فَدَفَعْتُهَا إِلَيْهِ فَكَأَنِّي وَهَبْتُهَا لَهُ فَقَالَ لَعَلَّكَ اسْتَقْلَلْتَهَا فَأَزِيدَكَ قُلْتُ لَا وَ لَكِنْ قَدْ وَقَعَ فِي قَلْبِيَ الْحَجُّ فَأَحْبَبْتُ أَنْ يَكُونَ شَيْئُكَ عِنْدَكَ ثُمَّ خَرَجْتُ فَقَضَيْتُ نُسُكِي ثُمَّ رَجَعْتُ إِلَى الْمَدِينَةِ فَدَخَلْتُ مَعَ النَّاسِ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) وَ كَانَ يَأْذَنُ إِذْناً عَامّاً فَجَلَسْتُ فِي مَوَاخِيرِ النَّاسِ وَ كُنْتُ حَدَثاً فَأَخَذَ النَّاسُ يَسْأَلُونَهُ وَ يُجِيبُهُمْ فَلَمَّا خَفَّ النَّاسُ عَنْهُ أَشَارَ إِلَيَّ فَدَنَوْتُ إِلَيْهِ فَقَالَ لِي أَ لَكَ حَاجَةٌ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَنَا عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ سَيَابَةَ فَقَالَ لِي مَا فَعَلَ أَبُوكَ فَقُلْتُ هَلَكَ قَالَ فَتَوَجَّعَ وَ تَرَحَّمَ قَالَ ثُمَّ قَالَ لِي أَ فَتَرَكَ شَيْئاً قُلْتُ لَا قَالَ فَمِنْ أَيْنَ حَجَجْتَ قَالَ فَابْتَدَأْتُ فَحَدَّثْتُهُ بِقِصَّةِ الرَّجُلِ قَالَ فَمَا تَرَكَنِي أَفْرُغُ مِنْهَا حَتَّى قَالَ لِي فَمَا فَعَلْتَ فِي الْأَلْفِ قَالَ قُلْتُ رَدَدْتُهَا عَلَى صَاحِبِهَا قَالَ فَقَالَ لِي قَدْ أَحْسَنْتَ وَ قَالَ لِي أَ لَا أُوصِيكَ قُلْتُ بَلَى جُعِلْتُ فِدَاكَ فَقَالَ عَلَيْكَ بِصِدْقِ الْحَدِيثِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ تَشْرَكُ النَّاسَ فِي أَمْوَالِهِمْ هَكَذَا وَ جَمَعَ بَيْنَ أَصَابِعِهِ(1)قَالَ فَحَفِظْتُ ذَلِكَ عَنْهُ فَزَكَّيْتُ ثَلَاثَمِائَةِ أَلْفِ دِرْهَمٍ.»(2)
وجوب ردّ امانت به نيكوكار و تبهكار و حرمت خيانت(1)
مادرم گفت: اول درهمهاى فلانى را بپرداز. من هزار درهم را برداشتم، نزد آن مرد بردم و به وى دادم به طورى كه گويا آنها را به وى مىبخشم. آن مرد گفت: شايد آنها براى تو كم بوده است، پس در اين صورت بر آنها مىافزايم. گفتم: نه، بلكه تصميم به حج گرفتهام و دوست دارم كه مالت را به تو بپردازم. پول آن مرد را پرداختم و به حج رفتم. پس از انجام مناسك حج به مدينه رفتم و همراه مردم به ديدار امام صادق(علیه السلام) شتافتم.
امام(علیه السلام) در جلسه ای عمومی نشسته بودند و من كه جوان بودم، در انتهاى مجلس نشستم. هركس از امام(علیه السلام) سوالى مىكرد و او پاسخ مىداد. وقتى مجلس خلوتتر شد، با اشاره امام(علیه السلام) نزديك رفتم. وى از من پرسيد:
1) . بروجردی، حسین، جامع أحادیث الشیعة فی احکام الشریعة.
كارى دارى؟ گفتم: فدايت شوم! من عبدالرحمان بن سيّابه هستم. امام(علیه السلام) فرمود: پدرت چه شد؟
گفتم: او درگذشت. امام(علیه السلام) از اين خبر اظهار تأسف و براى وى درخواست رحمت كرد! سپس فرمود: آيا پدرت چيزى براى تو باقى گذاشت؟گفتم: نه. امام(علیه السلام) فرمود: پس از چه راهى حج انجام دادى؟ من نيز ماجراى آن مرد را از آغاز براى امام(علیه السلام) بازگو كردم. امام(علیه السلام) فرمود: با هزار درهم وى چه كردى؟ گفتم: به صاحبش بازگرداندم. امام(علیه السلام) فرمود: كار نيكويى كردى. آنگاه فرمود: آيا مايلى نصيحتى به تو كنم؟ گفتم: آرى، فدايت شوم! امام(علیه السلام) انگشتان دستهايش را درهم فرود برد و فرمود: بر تو باد به راستگويى و امانتدارى تا اينگونه در اموال مردم شريك شوى.
عبدالرحمان گويد: من به اين سفارش امام(علیه السلام) عمل كردم و بر اثر آن مالم به حدّى رسيد كه سيصد هزار درهم بابت زكات پرداختم.»
امام(علیه السلام) فرمود: بر تو و بر او سلام باد! وقتى نزد عبدالله رفتى، به او سلام برسان و به وى بگو: جعفر بن محمد(علیه السلام) به تو مىگويد: در آنچه على(علیه السلام) را به پيامبر(صلی الله علیه و آله) نزديك كرد، بنگر و از آن جدا نشو. همانا على(علیه السلام) تنها با راستگويى و امانتدارى به آن مقام و موقعيت نزد پيامبر دست يافت.»
حرص و ولع پيدا مىكند به طورى كه از ترك كردن آن به وحشت مىافتد، بلكه آنان را به راستگويى و امانتدارى بيازماييد.»
ابو طالب با واسطه از امام صادق(علیه السلام) روايت مىكند كه فرمود: «به ركوع و سجدههاى بلند شخص ننگريد، زيرا اين چيزى است كه به آن عادت كرده است و اگر آن را ترك كند، احساس وحشت مىكند، بلكه به راستگويى وامانتدارى او بنگريد.»
ابراهيم بن محمد همدانى از امام جواد(علیه السلام) از امام رضا(علیه السلام) از امام موسى بن جعفر(علیه السلام) از امام صادق(علیه السلام) از امام باقر(علیه السلام) از امام سجاد(علیه السلام) از امام حسين(علیه السلام) - سرور جوانان اهل بهشت- از على(علیه السلام)- سرور جانشينان- از پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) - سرور پيامبران- روايت مىكند كه فرمود: «به زيادى نماز، روزه، زيادى حج، زكات، كارهاى نيك و سروصداهاى شبانه آنان ننگريد، بلكه به راستگويى و امانتدارى آنان بنگريد.»
ابو ولّاد حنّاط از امام صادق(علیه السلام) روايت مىكند كه فرمود: «پدرم مىفرمود: چهار چيز در هركس باشد، ايمانش كامل مىشود و اگر از فرق سر تا نوك پايش گناه باشد سبب كاستى آن نمىشود و آنها عبارتند از: راستگويى، پرداخت امانت به صاحبش، حيا و اخلاق نيكو.»
حسين بن ابىالعلا از امام صادق(علیه السلام) روايت مىكند كه فرمود: «محبوبترين بندگان نزد خداوند، انسان راستگو در گفتار و مراقب بر نماز و واجبات خداوند همراه با پرداخت امانت است.
سپس فرمود: به هركس امانتى سپرده شود و آنگاه آن را بپردازد، به يقين هزار
گره از گرههاى آتش را از گردن خويش گشوده است، پس در پرداخت امانت شتاب كنيد، زيرا هركس بر امانتى امين شمرده شود، ابليس صد شيطان از دستياران سركش خود را بر وى مىگمارد تا او را گمراه و وسوسه كنند تا به هلاكت اندازند، مگر كسى كه خداوند عزيز و باشكوه او را حفظ كند.»
امام(علیه السلام) فرمود: آن زن در گفتار راستگوست و امانت را مىپردازد و اين كار، روزى را زياد مىكند.»
سدير از امام باقر(علیه السلام) از ابوذر روايت مىكند كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: «دو سوى صراط در روز قيامت، خويشاوندان و امانت است. پس هرگاه نيكوكار نسبت به خويشاوندان و پرداخت كننده امانت از روى آن عبور كند، به بهشت مىرسد و وقتى خائن به امانت و قطع كننده پيوند خويشاوندى از روى آن عبور كند، با اين دو كار هر كارى كه انجام داده به او سود نمىرساند و صراط، وى را در آتش سرنگون مىكند.»
سدير از امام باقر(علیه السلام) روايت مىكند كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: «در روز قيامت در دو سوى صراط، خويشاوندان و امانت قرار دارند. پس هرگاه نيكى كننده به خويشان و پرداخت كننده امانت از روى آن عبور كند، او را به آتش نمىاندازد.»
موسى بن بكر از امام موسى بن جعفر(علیه السلام) روايت مىكند كه فرمود: «تا وقتى
كه اهل زمين بترسند و امانت را به اهلش بپردازند و به حقّ عمل كنند، مورد رحمت قرار دارند.»
در گزارش ديگر بهجاى «بترسند»، «همديگر را دوست بدارند» آمده است.12. ابو امامه روايت مىكند كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: «شش كار است كه هركس به يكى از آنها عمل كند، روز قيامت از وى دفاع مىكند تا او را وارد بهشت كند. مىگويد: اى پروردگار! وى در دنيا به من عمل مىكرد. آن شش كار عبارتند از: نماز، زكات، حج، روزه، پرداخت امانت و نيكى به خويشاوندان.»
در كتاب جعفريات از على(علیه السلام) روايت مىشود كه فرمود: «هركس يتيم را پناه دهد، به ناتوان رحم كند، به پدر و مادرش كمك كند و به فرزند و بردهاش مهربانى كند، خداوند تعالى او را در رضايت و خشنودى خود وارد مىكند و رحمتش را به او مىرساند و هركس خشم خويش را بازدارد و خشنودىاش را بگستراند، نيكىاش را ببخشد، به خويشاوندانش نيكى كند و امانتش را بپردازد، روز قيامت خداوند او را در روشنايى بزرگ خود قرار مىدهد.»
در كتاب المشكاة به نقل از كتاب المحاسن روايت مىشود كه امام(علیه السلام) به فرزندش فرمود: «اى فرزندم! امانت را بپرداز تا دنيا و آخرتت سالم بماند و امانتدار باش تا بىنياز باشى.»
جابر از امام باقر(علیه السلام) روايت مىكند كه لقمان به فرزندش فرمود: «فرزندم! با صد نفر همنشينى و رفاقت كن و با يك تن دشمنى نكن. فرزندم! تنها بهره و اخلاق، براى تو مفيد و سودمند است و بهرهات دين توست و اخلاقت رابطه ميان تو و مردم. پس با آنان دشمنى نكن و زيبايىهاى اخلاق را فراگير. فرزندم! برده نيكان
باش، ولى فرزند اشرار مباش. فرزندم! امانت را بپرداز تا دنيا و آخرتت سالم بماند و امانتدار باش كه خداوند خيانتكاران را دوست ندارد.»
«امانتدارى، توانگرى به دنبال دارد و خيانت، تنگدستى.»
در كتاب غرر الحكم و درر الكلم روايت مىشود كه امير مؤمنان(علیه السلام) فرمود: «امانت، فضيلتى است براى كسى كه آن را بپردازد.»
انس بن مالك، ابىبن كعب و ابو هريره هر يك جداگانه روايت مىكنند كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: «امانت را بپرداز به كسى كه تو را امين دانست و خيانت نكن به كسى كه به تو خيانت كرد.»
در كتاب العوالى روايت مىشود كه: «امانتهايى از مردم مكه نزد پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) بود. هنگام هجرت آنها را به امّايمن سپرد و به على(علیه السلام) دستور داد آنها را به صاحبانشان بازگرداند.»
سمره از پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) روايت مىكند كه فرمود: «انسان، ضامن و عهده دار هر چيزى است كه بر آن تسلط يابد تا وقتى كه آن را به صاحبش برساند.»
در كتاب المشكاة به نقل از كتاب المحاسن روايت مىشود كه از امام صادق(علیه السلام) سؤال شد: «در اين سخن خداوند: «ما اين امانت را بر... پيشنهاد كرديم»، چه چيزى را به آنان پيشنهاد كرد و چه چيزى را انسان پذيرفت و آن چيست؟
امام(علیه السلام) فرمود: امانتدارى ميان مردم را به آنان پيشنهاد كرد و اين كار در هنگام آفرينش موجودات بود.»
در نهج البلاغه روايت مىشود كه على(علیه السلام) در سفارش به يارانش فرمود: «در كار نماز مراقبت و بر آن محافظت كنيد... سپس پرداخت امانت، به تحقيق خيانتكار، زيانكار است. به درستى كه امانتدارى به آسمانهاى مستحكم و زمينهاى گسترده و كوههاى برافراشته استوار پيشنهاد شد كه مرتفعتر، گستردهتر، بالاتر و بزرگتر از آنها نيست و اگر قرار بود موجود بلند يا گسترده يا نيرومند يا عزيزى از پذيرش آن خوددارى كند، به تحقيق اينها خوددارى كردند و از مجازات ترسيدند و درك كردند آنچه ناتوانتر از آنان به آن جاهل بود كه آن انسان است: همانا او بسيار ستمگر و نادان است.»
سيد فضل الله راوندى در كتاب نوادر خود از امام موسى بن جعفر(علیه السلام) از پدرش از نياكانش(علیهم السلام) روايت مىكند كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: «كسى كه امانتدار نيست، ايمان ندارد.»
حسين بن مصعب همدانى از امام صادق(علیه السلام) روايت مىكند كه فرمود: «سه چيز است كه هيچكس نسبت به آنها معذور نيست: پرداخت امانت به نيكوكار و تبهكار، وفاى به پيمان براى نيكوكار و تبهكار و نيكى به پدر و مادر، خواه نيكوكار باشند يا تبهكار.»
در كتاب المشكاة از امام صادق(علیه السلام) روايت مىشود كه فرمود: «سه كار است كه در هر حال چارهاى از انجامشان نيست: پرداخت امانت به نيكوكار و تبهكار...» (ادامه حديث، همانند حديث پيشين است)
عنبسة بن مصعب از امام باقر(علیه السلام) روايت مىكند كه فرمود: «خداوند در سه كار
براى هيچكس رخصت قرار نداده است...» (ادامه حديث، همانند حديث پيشين است)اين حديث از عنبسة بن مصعب از امام صادق(علیه السلام) نيز با اندكى تفاوت روايت شده است. همچنين از محمد بن ابىعمير نيز روايت شده است.
امام(علیه السلام) فرمود: دليل بر آن... هركس بدون شناخت امامان(علیه السلام) بميرد، همانند زمان جاهليت مرده است و آيين امامان، پرهيز از گناهان، خويشتندارى، راستگويى، خوبى، تلاش، پرداخت امانت به نيكوكار و تبهكار، سجدههاى بلند، عبادت شبانه، دورى از گناهان، انتظار فرج از راه صبر و همنشينى نيكو و خوب همسايهدارى است.»
در كتاب دعائم الاسلام روايت مىشود كه امام صادق(علیه السلام) فرمود: «امانت به نيكوكار و تبهكار پرداخت مىشود.»
در همان كتاب از امام صادق(علیه السلام) روايت مىشود كه فرمود: «در كشور اسلامى همه مردم- اعم از اهلسنت و كافران در حال صلح- گمشدهشان تحويل داده مىشود و امانتهاىشان پرداخت و به پيمان هاىشان عمل مىشود، همانا امانت به نيكوكار و تبهكار پرداخت و به پيمان با نيكوكار و تبهكار عمل مىشود. كسى كه تو را امين دانست، امانتش را بازگردان و در امانت كسى كه به تو خيانت كرده، خيانت نكن و از كسى كه مالى را از تو انكار كرده است، چيزى از راه خيانت برمدار.»
و فرمود: «سفيه و سبك مغز نباشيد چرا كه پيشوايانتان سفيه نيستند.»
در همان كتاب از امام صادق(علیه السلام) روايت مىشود كه فرمود: «امانت را به نيكوكار و تبهكار بپردازيد. اگر قاتل على(علیه السلام) امانتى به من مىسپرد، آن را به وى بازمىگردانم و فرمود: امانت را- حتى به قاتل حسين بن على(علیه السلام)- بپردازيد.»
قطب راوندى در كتاب لبّ اللباب از پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) روايت مىكند كه فرمود: «سه چيز درباره نيكوكار و تبهكار انجام مىشود: نيكى به خويشاوندان؛ نيكوكار باشند يا تبهكار، پرداخت امانت و وفاى به پيمان.»
سعيد بن زيد بن ارطاة گويد: «با كميل بن زياد ديدار كردم و از وى درباره فضايل على(علیه السلام) پرسش كردم. كميل گفت: آيا مىخواهى سفارشى را كه يك روز به من كرد به تو بگويم كه براى تو بهتر است از همه دنيا و آنچه در آن است؟
گفتم: آرى.
كميل گفت: امير مؤمنان(علیه السلام) به من فرمود: اى كميل! بدان و بينديش كه ما هرگز به كسى اجازه نپرداختن امانتها را نمىدهيم. پس هركس اجازه مرا در اين باره روايت كند، سخن باطلى گفته و گناهكار است و كيفر دروغش آتش است. سوگند
ياد مىكنم كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) در لحظهاى پيش از رحلت سه مرتبه به من فرمود: اى ابوالحسن! امانت را به نيكوكار و تبهكار بپرداز، خواه كم باشد يا زياد حتى در نخ و سوزن...»
حسين بن ابىالعلاء از امام صادق(علیه السلام) روايت مىكند كه فرمود: «خداوند هيچ پيامبرى را برنمىانگيزد مگر به راستگويى و پرداخت امانت به نيكوكار و تبهكار.» اين حديث در كتاب المشكاة بدون: «به نيكوكار و تبهكار» آمده است.
عمر بن ابىحفص از امام صادق(علیه السلام) روايت مىكند كه فرمود: «از خدا پروا كنيد و بر شما باد به پرداخت امانت به كسى كه شما را امين قرار داد. پس اگر قاتل على(علیه السلام) امانتى به من بسپارد، آن را به وى تحويل مىدهم.»
عمار بن مروان روايت مىكند كه امام صادق(علیه السلام) در يكى از وصيت هايش فرمود: «بدان كه زننده على(علیه السلام) با شمشير و كشنده وى اگر شمشيرى نزد من به امانت سپارد و با من مشورت كند و من آن را بپذيرم، امانتش را به وى بازمىگردانم.»
در كتاب المشكاة به گزارش از كتاب المحاسن از امام صادق(علیه السلام) روايت مىشود كه فرمود:
«تقواى الهى پيشه كنيد و بر شما باد به پرداخت امانت به كسى كه شما را امين دانسته پس اگر قاتل على(علیه السلام)امانتى به من بسپارد، آن را به وى بازمىگردانم»
فرمود: سوگند به پروردگار اين قبله! آنگاه ادامه داد: اگر ابنملجم- قاتل پدرم كه من به دليل كشتن پدرم به دنبالش هستم و او مخفى مىشود- امانتى را به من بسپارد به وى تحويل مىدهم.»
حسين بن مصعب همدانى از امام صادق(علیه السلام) روايت مىكند كه فرمود: «امانت را حتى به قاتل حسين بن على(علیه السلام) بپردازيد.»
ابوحمزه ثمالى از امام سجاد(علیه السلام) روايت مىكند كه به شيعيان خود فرمود: «بر شما باد به پرداخت امانت. سوگند به خدايى كه محمد(صلی الله علیه و آله) را به حق به پيامبرى مبعوث كرد! اگر قاتل پدرم- حسين بن على بن ابيطالب(علیه السلام)- شمشيرى را كه با آن پدرم را كشت نزد من امانت گذارد، به وى تحويل مىدهم.»
در كتاب دعائم الاسلام از امام صادق(علیه السلام) روايت مىشود كه فرمود: «امانت را حتى به قاتل حسين (حسن) بن على(علیه السلام) بپردازيد. هركس به چيزى از آبرو يا مال مسلمانى دستبرد زند، واجب است از حقّى كه آن شخص برعهده وى دارد، از او درخواست حلاليت كند و از مسئوليت آن بيرون آيد و پس از مرگ وى، نسبت به مال با وارثانش حساب خود را پاك كند و نسبت به كارهايى كه با او انجام داده، بايد در پيشگاه خداوند توبه كند تا پروردگار از پشيمانى و توبه و بيزارى وى از كارهاى گذشتهاش آگاه شود.
سپس فرمود: من تهديدهاى خداوند را درباره مال مردم تفسير و توجيه نمىكنم، ولى نظرم اين است كه اگر مال مردم در دست غاصب آن موجود است، آن را به آنان بپردازد و از زير بار مسئوليت آن خارج شوند و اگر از دست غاصب
بيرون رفته است عوض آن را بپردازد و اگر صاحبانش را نمىشناسد، از طرف آنان به نيازمندان و بينوايان صدقه دهد و از كارهاى خود در پيشگاه خداوند توبه كند.»
در كتاب المشكاة به نقل از كتاب محاسن از امام صادق(علیه السلام) روايت مىشود كه فرمود: «امانت را حتى به قاتل حسين بن على(علیه السلام) بپردازيد.»
محمد بن مسلم از امام صادق(علیه السلام) روايت مىكند كه امير مؤمنان(علیه السلام) فرمود: «امانت را حتى به قاتل فرزندان پيامبران بپردازيد.»
در كتاب الخصال از على(علیه السلام) روايت مىشود كه در حديث چهار صدگانه فرمود: «امانت را به كسى كه شما را امين دانسته بپردازيد، هرچند قاتل فرزندان پيامبران باشد.»
ابو شبل گويد: «امام صادق(علیه السلام) بدون پيشينه سؤال فرمود: شما ما را دوست داريد و مردم با ما دشمنند. شما ما را تصديق مىكنيد و مردم تكذيب مىكنند و شما به ما نيكى مىكنيد و مردم به ما جفا مىكنند؛ از اين رو خداوند زندگى شما را همانند زندگى ما و مرگ شما را همانند مرگ ما قرار داد.
آنگاه اشاره به زير گلوى خود كرد و پوست آن را كشيد و رها كرد و فرمود: به خدا سوگند! بدان كه ميان هر يك از شما و ميان روشنى چشمش اين مقدار فاصله است كه جانش به اينجا رسد. امام(علیه السلام) اين جمله را دوبار تكرار كرد، ولى به خدا سوگند راضى نشد تا اينكه سوگند ياد كرد و فرمود: سوگند به خداوندى كه معبودى جز اونيست، پدرم محمد بن على(علیه السلام) اين را براى من روايت كرد. اى ابوشبل! آيا خشنود نيستيد از اينكه شما و آنها نماز مىخوانيد و نماز شما پذيرفته مىشود و از آنها پذيرفته نمىشود؟ آيا خشنود نيستيد از اينكه شما و آنها زكات مىپردازيد و
زكات شما پذيرفته مىشود و از آنها پذيرفته نمىشود؟ آيا خشنود نيستيد كه شما و آنها حج مىگزاريد و خداوند از شما مىپذيرد و از آنان نمىپذيرد؟ به خدا سوگند! نماز و زكات و حج پذيرفته نمىشود، مگر از شما. پس تقواى الهى پيشه كنيد و امانت را به صاحبش تحويل دهيد چرا كه شما در حال صلح و سازش هستيد، پس آنگاه كه مردم از يكديگر جدا مىشوند، در آن هنگام هر گروهى به سوى خواستهها و اميالشان مىروند و شما به سوى حق مىرويد تا وقتى كه از ما پيروى كنيد. آيا مگر قاضيان، فرماندهان و فتوا دهندگان از آنان نيستند؟
گفتم: آرى.
امام(علیه السلام) فرمود: پس از خداوند پروا كنيد، زيرا شما قدرت رويارويى با همه مردم را نداريد. آنان اينجا و آنجا را گرفتهاند و شما جايى را گرفتهايد كه خدا گرفته است. خداوند از ميان بندگانش محمد(صلی الله علیه و آله) را برگزيد و شما برگزيده خدا را انتخاب كرديد. پس تقوا پيشه كنيد و امانت را به سفيد و سياه بپردازيد.هرچند از خوارج حروريه يا ناصبىهاى شام باشد.»
در كتاب دعائم الاسلام از امام صادق(علیه السلام) روايت مىشود كه وى در بخشى از يك سفارش بلند به شيعيان خود فرمود: «از خداوند كه پروردگار شماست، پروا كنيد و امانت رابه سفيد و سياه بپردازيد؛ هرچند از خوارج يا اهل شام يا دشمن شما باشد.»
حسين شيبانى گويد: «به امام صادق(علیه السلام) گفتم: يكى از شيعيان شما مال و جان بنىاميه را مباح مىشمارد و يكى از آنان به وى امانتى سپرده است. امام(علیه السلام)
فرمود: امانتها را به صاحبانش برسانيد، هرچند مجوسى باشند، زيرا آن وضع به وجود نمىآيد تا قائم ما اهلبيت(علیهم السلام) ظهور كند، پس حلال و حرام مىكند.»
امام(علیه السلام) فرمود: نه، همانا پدرم پيوسته مىفرمود: ما در ميان آنان در حال صلح و سازش هستيم، امانتهاىشان را مىپردازيم و گمشدههاىشان را تحويل مىدهيم و به سود و زيان آنان شهادت مىدهيم. پس هرگاه اميال و خواستهها از هم جدا شد، كسى از آنان حق ماندن ندارد.»
محمد بن قاسم گويد: در توصيف صاحب مال، چيزى فرو گذار نكردم.
امام(علیه السلام) فرمود: به وى بگو: امانتش را به وى بازگرداند، زيرا آن مرد با امانتى كه خداوند به انسان سپرده، او را امين شمرده است.
گفتم: شخصى از يكى از زنان بنىعباس برخى از زمينهاى واگذار شده به وى از سوى حكومت را مىخرد و در قرار داد مىنويسد كه وى بهاى زمين را دريافت كرد، در حالى كه خريدار بها را به وى نداده است. آيا آن مال را به وى بپردازد، يا از او باز دارد؟
امام(علیه السلام) به من فرمود: به آن مرد بگو: به شدت از او بازدارد، زيرا او چيزى را فروخته كه مالك آن نبوده است.»
اين حديث از محمد بن قاسم از فضيل از امام موسى بن جعفر(علیه السلام) نيز روايت شده است.
در كتاب دعائم الاسلام روايت مىشود كه امير مؤمنان(علیه السلام) به رفاعه نوشت: «امانتت را بپرداز و به پيمانت وفا كن و به خيانتكنندهات خيانت نكن و به بدىكنندهات، نيكى كن و نيكىِ نيكىكنندهات را جبران كن و ستمكنندهات را ببخش و براى يارىكنندهات دعا كن و به محرومكنندهات ببخش و در برابر بخشندهات فروتنى كن و از نعمتهاى خداوند به تو بسيار سپاسگزارى كن و او را بر موهبتهايش ستايش كن.»
در همان كتاب روايت مىشود كه از امام صادق(علیه السلام) سؤال شد: «شخصى حقّى برعهده ديگرى دارد و او آن را انكار مىكند، سپس منكر، مالى نزد صاحب حق به امانت مىگذارد يا صاحب حق به مالى از وى دست مىيابد، آيا مىتواند آنچه وى پيشتر انكار كرده است، از او بردارد؟
امام(علیه السلام) فرمود: نه، اين خيانت است. از او نمىگيرد مگر آنچه خود بپردازد يا با حكم حاكم بر او لازم شود.»
پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: امانت را به كسى كه تو را امين دانسته بپرداز و به خيانت كنندهات، خيانت نكن.»
اين حديث بدون ذكر پرسش در تفسير ابوالفتوح رازى نيز آمده است.
سكونى از امام صادق(علیه السلام) روايت مىكند كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: «امانتدارى، روزى را زياد مىكند و خيانت، تهيدستى به دنبال دارد.»
ابو هريره و عبدالله بن عباس گويند: «پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) پيش از رحلت براى ما سخنرانى كرد و در بخشى از آن فرمود: هركس در دنيا به امانتى خيانت كند و آن را به دست صاحبانش نرساند، بر غير آييناسلام مىميرد و در حالى با خداوند ديدار مىكند كه بر وى خشمگين است و دستور داده مىشود در آتش افكنده شود، پس او را براى هميشه در لبه دوزخ مىافكنند.»
و در جاى ديگر مىفرمايد: «و هركس با آگاهى مال خيانتى را بخرد، او نيز در گناه و ننگ آن، همانند خيانتكار است.»
و نيز فرمود: «هركس با آگاهى مال دزدى را بخرد، او نيز در گناه و ننگ آن، همانند دزد است.»
و همچنين فرمود: «هركس به مسلمانى خيانت كند، در دنيا و آخرت نه او از ماست و نه ما از او هستيم.»
در كتاب تحف العقول از پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) روايت مىشود كه فرمود: «كسى كه امانت را كوچك شمارد و به همين دليل وقتى به او امانت مىسپارند، آن را نابود مىكند، از ما نيست و كسى كه در مال و ناموس مسلمانى خيانت كند، از ما نيست.»
در كتاب المشكاة به نقل از كتاب المحاسن روايت مىشود كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: «كسى كه در امانت خيانت كند، از ما نيست.»
در حديث نهىهاى پيامبر(صلی الله علیه و آله) آمده است كه آن حضرت از خيانت نهى كرد و فرمود: «هركس در دنيا به امانتى خيانت كند و آن را به دست صاحبش نرساند، سپس مرگش فرا رسد، به آيين من نمرده است و در حالى با خدا ديدار مىكند كه از وى خشمگين است و فرمود: هركس با آگاهى، مال خيانتى را بخرد، همانند خيانتكار است.»
59.) اصبغ بن نباته گويد: «امير مؤمنان(علیه السلام) يك روز خطبه خواند و پس از حمد و ثناى خداوند و درود بر پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: اى مردم، سخن مرا بشنويد و در گفتارم بينديشيد و آن را حفظ كنيد؛ همانا غرور و خودپسندى از سركشى است و فخرفروشى از تكبر است و شيطان دشمنى است حاضر كه به باطل وعده مىدهد.
آگاه باشيد! كه مسلمان برادر مسلمان است. پس همديگر را با نامهاى زشت نخوانيد و يكديگر را تحقير نكنيد (جدال نكنيد). همانا سنتهاى دين يكسان است و راههايش هموار و [پيمودنش] آسان است. هركس در آنها گام نهد، به مقصد مىرسد و هركس آنها را رها كند، دور مىشود و هركس از آنها جدا شود، نابود مىشود. مسلمان هرگاه امين شمرده شود، خيانت نمىكند و هرگاه وعده دهد، تخلف نمىكند و هنگام سخن گفتن دروغ نمىگويد. ماخاندان رحمت هستيم. گفتارمان حق است و كردارمان عدل و آخرين پيامبران از ماست.»
دروغگويى هنگام سخن گفتن، تخلف هنگام وعده دادن و خيانت به هنگام امين شمرده شدن.»
در كتاب غرر الحكم و درر الكلم روايت مىشود كه على(علیه السلام) فرمود: «خيانت، رأس نفاق است.»
و نيز فرمود: «رأس نفاق، خيانت است.»
و نيز فرمود: «از خيانت دورى كنيد، زيرا آن سبب دورى از اسلام است.»
و نيز فرمود: «خيانت، دليل بر كمى ورع و بىدينى است.»
و فرمود: «سه چيز ننگ و عار دين است: گناه، نيرنگ و خيانت.»
و فرمود: «خيانت، همزاد دروغ و افتراست.»
و فرمود: «خيانت، برادر دروغ است.»
و فرمود: «هرگاه خداوند بندهاى را دوست بدارد، امانتدارى را محبوب وى مىكند.»
موسى بن قاسم با واسطه از امير مؤمنان(علیه السلام) روايت مىكند كه فرمود: «چهار چيز است كه يكى از آنها وارد خانهاى نمىشود، مگر آنكه آن را ويران كند و با بركت آباد نشود: خيانت، سرقت، شرابخوارى و زنا.»
سكونى از امام صادق(علیه السلام) از پدرش(علیه السلام) از نياكانش(علیهم السلام) از پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) اين حديث را روايت كرده است.
«تنها در پى راستى و امانتدارى باش و به كسى كه به تو دروغ مىگويد، دروغ نگو و به كسى كه به تو خيانت مىكند، خيانتنكن.»
در كتاب نوادر سيد فضل الله از امام موسى بن جعفر(علیه السلام) از نياكانش(علیهم السلام) روايت مىشود كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: «به خيانتكارت، خيانت نكن كه تو نيز مثل او خواهى شد.»
عبدالله بن مسعود گويد: «پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) به من فرمود: هرگز به كسى كه مالى نزد تو مىگذارد يا تو را بر امانتى امين به حساب مىآورد، خيانت نكن؛ چرا كه خداوند تعالى مىفرمايد: «به تحقيق خداوند به شما فرمان مىدهد كه امانتها رابه دست صاحبان آنها برسانيد.»
در كتاب جعفريات از امير مؤمنان(علیه السلام) روايت مىشود كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: «مكر و نيرنگ و خيانت، در آتش است.»
در كتاب غرر الحكم و دررالكلم روايت مىشود كه على(علیه السلام) فرمود: «بپرهيز از خيانت چرا كه آن بدترين معصيت است و خيانتكار به خاطر خيانتش با آتش، عذاب مىشود.»
و فرمود: «رأس اسلام، امانتدارى است.»
و فرمود: «هنگامى كه امين به شمار آمدى، امانت را بپرداز و هنگامى كه ديگرى را امين دانستى، او را متهم نكن؛ چرا كه كسى كه امانتدار نيست، ايمان ندارد.»
«امانتدار و كسى كه سرمايه مضاربه در اختيار اوست، امين به شمار آمدهاند و در صورتى كه امانتدار بگويد، وديعه تلف شد، سخنش پذيرفته است و اگر متهم بود، سوگند داده مىشود.»
در همان كتاب روايت مىشود كه از امام باقر(علیه السلام) سؤال شد: «شخصى مالى را نزد ديگرى امانت مىگذارد و امانتدار مىگويد: تو به من امانت دادى، ولى دستور دادى كه آن را به فلانى تحويل دهم و امانتدهنده انكار مىكند كه چنين دستورى داده باشد. امام(علیه السلام) فرمود: امانتگيرنده بايد بيّنه اقامه كند، بر اينكه صاحب امانت به او دستور داده آن را تحويل دهد و امانت دهنده بايد سوگند ياد كند كه چنين دستورى نداده است.»
در همان كتاب روايت مىشود كه: «شخصى مالى را نزد ديگرى امانت سپرد و در ضمن سخنانش به امانتدار گفت: هرگاه فلانى آمد، آن را به وى تحويل بده، ولى كسى كه قرار بود امانت را تحويل بگيرد، منكر تحويل گرفتن آن است. امام باقر(علیه السلام) در اين باره فرمود: سخن امانتدار به اينكه آن را پرداخته است، همراه با سوگندش- در صورت متهم بودن- پذيرفته است، زيرا صاحب امانت، اعتراف كرده كه دستور به تحويل آن به وى داده است.»
قيمت برده، سخن عاقله همراه با سوگند آنان پذيرفته است مگر آنكه صاحب برده بيّنه اقامه كند بر بيش از آن. پس آن را دريافت مىكند.»
زيد زرّاد از امام صادق(علیه السلام) روايت مىكند كه فرمود: «اى كنيز! آن كيسه را با انگشترى عقيق مهر كن كهدر اين صورت همواره محفوظ است تا امانت ما به دستمان بازگردد.»(1)
قرآن میفرماید:
«فَلا تُطِعِ الْكافِرينَ وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً كَبيراً»؛(2)
«بنا بر اين از كافران اطاعت مكن، و بهوسيلۀ آن [قرآن] با آنان جهاد بزرگى بنما!»
«فَلا تُطِعِ الْكافِرِينَ وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً كَبِيراً»؛ اين جمله متفرع است بر معناى آيه قبلى و ضمير «به «به شهادت سياق آيات، به قرآن بر مىگردد و كلمۀ «مجاهده» و نيز «جهاد» به معناى جد و جهد و به كار بردن نهايت نيرو در دفع دشمن است. و چون گفتيم ضمير به قرآن بر مىگردد معنا اين مىشود كه: با قرآن با دشمنان جهاد كن، يعنى قرآن را بر آنان بخوان و معارف و حقايق آن را بر ايشان بيان كن و حجت را بر ايشان تمام نما.
پس حاصل معنا و مضمون آيه اين شد كه: وقتى مثل رسالت الهى در بر طرف كردن حجاب جهل و غفلت از دلهاى مردم به وسيله اظهار حق و اتمام حجت مثل آفتاب بود در دلالت بر سايه گسترده و برداشتن آن سايه به امر خدا، و نيز مثل روز بود نسبت به شب و تعطيلى كار در آن و نيز، مثل باران بود نسبت به زمين مرده و چارپايان و انسانهاى تشنه، ناچار، حالا كه تو حامل اين رسالت شدهاى، و به سوى همه اهل قريهها مبعوث گشتهاى، ديگر جا ندارد كه از كافران اطاعت كنى، چون اطاعت ايشان تباهگر اين ناموس عمومى است كه براى هدايت قرار دادهايم پس بايد كه در تبليغ رسالت خود و اتمام حجت بر مردم به وسيله قرآن كه مشتمل بر دعوت حقه است نهايت كوشش و جهد خود را مبذول دارى و جهاد كنى با آنان جهادى بس بزرگ.(1)
«فَلا تُطِعِ الْكافِرِينَ»؛ كافران را در آنچه از تو ميخواهند كه با آنها نرمى كنى و در برابرشان تسليم شوى، اطاعت نكن.
1) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج15، ص: 316.
«وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً كَبِيراً»؛ و در راه خدا بهوسيلۀ قرآن با آنها جهادى شديد كن. از اين آيه بر مىآيد كه بهترين و بزرگترين جهاد در پيشگاه خدا، جهاد كسانى است كه شبهههاى دشمنان دين را باطل ميكنند. ممكن است اين حديث «رجعنا من الجهاد الاصغر فعليكم بالجهاد الاكبر؛ از جهاد كوچكتر برگشتيم. بر شما باد به جهاد بزرگتر.» ناظر به همين حقيقت باشد.(1)
«فَلا تُطِعِ الْكافِرِينَ»؛ كه هر روز يك تقاضايى دارند، يك روز مىگويند:
از اين دعوى نبوت دست بردار يك روز ميگويند: فلان معجزه را بياور قربانى بياور كه آتش او را به خورد.
«إِنَّ اللَّهَ عَهِدَ إِلَيْنا أَلَّا نُؤْمِنَ لِرَسُولٍ حَتَّى يَأْتِيَنا بِقُرْبانٍ تَأْكُلُهُ النَّارُ»؛(2)
يك روز ميگويند: «لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الْأَرْضِ يَنْبُوعاً أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِنْ نَخِيلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهارَ خِلالَها تَفْجِيراً أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ كَما زَعَمْتَ عَلَيْنا كِسَفاً أَوْ تَأْتِيَ بِاللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ قَبِيلًا أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقى فِي السَّماءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنا كِتاباً نَقْرَؤُهُ»؛(3)
و غير اينها اعتنايى باين مزخرفات نكن و محكم ايستادگى كن.
«وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً كَبِيراً»؛ سه قسم جهاد داريم:
يكى حرب با كفار و مشركين كه يكى از فروع دين است صلاة زكاة خمس امر بمعروف نهى از منكر حج جهاد تولى و تبرى ده فرع و شرط جهاد حضور نبى و امام و نواب خاص آنها است و در غيبت بازاء او دفاع است.
دوم: جهاد با نفس كه جهاد اكبرش گويند كه حضرتش فرمود: «قد فرغتم عن الجهاد الاصغر فعليكم بالجهاد الاكبر»؛
گفتند: چيست؟ فرمود: جهاد با نفس در ترك مشتهيات نفسانى.
سوم: جهاد در هدايت و ارشاد با بيانات واضحه و ادله محكمه و حجج تامه و براهين متقنه و منطق صحيح و آيه اشاره باين قسم جهاد است و افضل از جميع فضايل است و از شئون اين جهاد امر به معروف و نهى از منكر و نصيحت و ارشاد است.(1)
نخست روى سخن را به پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) كرده مىفرمايد: «بنا بر اين از كافران اطاعت مكن»؛ «فَلا تُطِعِ الْكافِرِينَ».
در هيچ قدم راه سازش با انحرافات آنها را پيش مگير كه سازشكارى با منحرفان، آفت دعوت به سوى خدا است، در برابر آنها محكم بايست و به اصلاح آنها بكوش، ولى مراقب باش ابدا تسليم هوسها و خرافات آنها نشوى.
و اما دستور دوم اينكه «به وسيله قرآن با آنها جهاد بزرگى كن»؛ «وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً كَبِيراً».
جهادى بزرگ به عظمت رسالتت، و به عظمت جهاد تمام پيامبران پيشين، جهادى كه تمام ابعاد روح و فكر مردم را در بر گيرد و جنبههاى مادى و معنوى را شامل شود.
بدون شك منظور از جهاد در اين مورد جهاد فكرى و فرهنگى و تبليغاتى
1) . طیب، عبدالحسین، اطیبالبیان فی تفسیر القرآن، ج9، ص: 636.
است، نه جهاد مسلحانه، چرا كه اين سوره مكى است و مىدانيم دستور جهاد مسلحانه در مكه نازل نشده بود.
و به گفته مرحوم «طبرسى» در مجمع البيان اين آيه دليل روشنى است بر اينكه جهاد فكرى و تبليغاتى در برابر وسوسههاى گمراهان و دشمنان حق از بزرگترين جهادها است، و حتى ممكن است حديث معروف پيامبر(صلی الله علیه و آله): «رجعنا من الجهاد الاصغر الى الجهاد الاكبر؛ ما از جهاد كوچك به سوى جهاد بزرگ بازگشتيم.» اشاره به همين جهاد و عظمت كار دانشمندان و علما در تبليغ دين باشد.
اين تعبير عظمت مقام قرآن را نيز بازگو مىكند، چرا كه وسيلهاى است براى اين جهاد كبير، و سلاحى است برنده، كه قدرت بيان و استدلال و تأثير عميق و جاذبيتش ما فوق تصور و قدرت انسانها است.
وسيله مؤثرى است به درخشندگى آفتاب و روشنايى روز، به آرامبخشى پردههاى شب، به حركت آفرينى بادها، به عظمت ابرها و به حياتبخشى قطرههاى باران كه در آيات گذشته به آن اشاره رفته بود.(1)
قرآن میفرماید:
«وَ لا تُطِعِ الْكافِرينَ وَ الْمُنافِقينَ وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ وَكيلاً»؛(2)«و از كافران و منافقان اطاعت مكن، و به آزارهاى آنها اعتنا منما، و بر خدا توكّل كن، و همين بس كه خدا حامى و مدافع (تو) است!»
«وَ لا تُطِعِ الْكافِرِينَ وَ الْمُنافِقِينَ وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ...»؛ معناى اطاعت كافران و منافقان در اول سوره گذشت.
«وَ دَعْ أَذاهُمْ»؛ يعنى آنچه به تو آزار مىرسانند رها كن، و در مقام پىگيرى آن برميا، و خود را مشغول بدان مساز، دليل بر اينكه معنايش اين است كه ما گفتيم، جملۀ «وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ» است، يعنى تو خود را در دفع آزار آنان مستقل ندان، بلكه خدا را وكيل خود در اين دفع بدان، و خدا براى وكالت كافى است.
رواياتى در باره فضيلت ذكر خدا در ذيل آيه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً»:در كافى به سند خود از ابن قداح، از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه گفت: هيچ چيزى در عالم نيست مگر آنكه حد و اندازهاى دارد، كه وقتى بدان حد رسيد تمام مىشود، مگر ذكر خدا كه هيچ حدى برايش نيست، كه بگويى وقتى از اين حد گذشت ديگر ذكر خدا خوب نيست، خداى عز و جل واجباتى را واجب كرد كه هر كس آن واجبات را به جا آرد حدش را آورده، مثلاً ماه مبارك رمضان حد روزه واجب، و حج خانه خدا، حد آن است، هر كس آن ماه را روزه بدارد، و حج واجب را به جا بياورد، حدش را آورده، اما ذكر خدا چنين نيست، چون خدا به اندك آن راضى نيست، و براى زيادش هم حدى معين نكرده، امام(علیه السلام) سپس اين آيه را تلاوت كرد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا»، مجدداً فرمود: به طورى كه مىبينيد در اين آيه براى ذكر، حدى معين نفرموده.
آن گاه فرمود: پدرم كثير الذكر بود بارها من با او قدم مىزدم، و مىديدم كه مشغول ذكر است، با او غذا مىخوردم، مىديدم مشغول ذكر است، با مردم سخن مىگفت مع ذلك سخن با مردم او را از ذكر خدا باز نمىداشت، و من بارها مىديدم كه زبانش به سقف دهانش متصل است مىگويد: «لا اله الا اللَّه».
و نيز بارها ما را جمع مىكرد، و وادارمان مىساخت به گفتن ذكر، تا آفتاب طلوع مىكرد، و وادارمان مىكرد به اينكه هر كدام مىتوانيم قرآن بخوانيم و هر كدام از خواندن قرآن عاجزيم، ذكر بگوييم.
آرى آن خانهاى كه ذكر خدا در آن بسيار شود، بركتش بسيار مىشود، و ملائكه در آن خانه حاضر، و شيطانها دور مىگردند، و آن خانه براى اهل آسمانها آن چنان درخشنده است كه ستارگان براى اهل زمين، و خانهاى كه در آن قرآن خوانده نشود، و ذكر خدا در آن نشود، بركتش كم است، و ملائكه از آن خانه گريزان، و در عوض شيطانها در آن حاضر مىشوند.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هم فرمود: آيا مىخواهيد شما را به بهترين اعمال خبر دهم؟ عملى كه از نظر بالا بردن درجه شما از همه اعمال مؤثرتر است، و درجه شما را بالاتر مىبرد، و از هر عملى ديگر نزد سلطان شما، و مالكتان پاكيزهتر است، و از درهم و دينار برايتان بهتر، و حتى از اين هم برايتان بهتر است كه با دشمن خود بجنگيد، شما ايشان را بكشيد و ايشان شما را بكشند؟ اصحاب عرضه داشتند: بله، بفرماييد، فرمود: بسيار ذكر خداى عز و جل گفتن است.
آن گاه امام صادق(علیه السلام) اضافه كردند كه مردى نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آمد و عرضه داشت: بهترين اهل مسجد كيست؟ فرمود آن كس كه بيشتر ذكر مىگويد.
و نيز رسول خدا فرمود: به هر كس زبانى ذكرگو داده شد، خير دنيا و آخرتش دادهاند، و در معناى آيۀ «و لا تَمْنُنْ تَسْتَكْثِرُ»؛ فرمود: آنچه از عمل خير كه براى خدا انجام مىدهى زياد مشمار، و به نظرت جلوه نكند(1).
و در همان كتاب به سند خود از ابىالمعزاء (نام بقيه رجال حديث را انداخته) روايت كرده كه گفت: امير المؤمنين(علیه السلام) فرمود: هر كس خدا را در نهان ذكر گويد، خدا را ذكر بسيار گفته، چون منافقين علنى ذكر خدا مىگفتند، و چون به خلوت مىرفتند، به ياد خدا نبودند، و خداى تعالى در باره ايشان فرموده: «يُراؤُنَ النَّاسَ وَ لا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِيلًا»؛ «با مردم ريا مىكنند، و خدا را جز اندكى ذكر نمىگويند.»(2)
اين استفادهاى كه امام از آيه شريفه كرده، استفاده لطيفى است، (چون آيه شريفه ذكر علنى را اندك شمرده، كه مفهومش اين مىشود كه ذكر سرى ذكر كثير است).
و در خصال از زيد شحام روايت كرده كه گفت: امام صادق(علیه السلام) فرمود:
هيچ بلايى براى مؤمن سختتر از اين سه بلاء نيست، كه از سه نعمت محروم شود شخصى.
پرسيد: آن سه نعمت چيست؟ فرمود: يارى مسلمان با آنچه خدا به او روزى كرده، دوم انصاف دادن و خود را جاى ديگران فرض كردن، و سوم زياد خدا را ذكر كردن، البته منظور من از ذكر بسيار گفتن، سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الا اللَّه و اللَّه اكبر تنها نيست، هر چند كه آنهم ذكر خدا است، و ليكن منظور من ذكر خدا
در هنگام استفاده و بهرهمندى از حلال او، و باز ذكر خدا در هنگام برخورد به حرام او است(1).
و در الدُرّالمنثور است كه احمد، ترمذى، بيهقى، از ابىسعيد خدرى روايت كردهاند كه گفت شخصى از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پرسيد: كدام يك از بندگان خدا در روز قيامت درجه بالاترى نزد خدا دارند؟ فرمود: آنان كه ذكر خدابسيار مىگويند. من عرضه داشتم: يا رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) حتى از جهاد كنندگان در راه خدا هم بالاترند؟ فرمود: آنها كه ذكر خدا مىگويند، حتى از مجاهدى هم كه با شمشير خود جهاد كند، تا شمشيرش بشكند، و خود غرق خون شود، بالاترند(2).
و در كتاب علل به سند خود از عبد اللَّه بن حسن، از پدرش، از جدش حسن بن على(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: عدهاى يهودى نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آمدند، از همه عالمترشان مسائلى از آن جناب پرسيد، از جمله مسائلى كه پرسيد اين بود، كه چرا تو را محمد، احمد، ابو القاسم، بشير، نذير، و داعى، ناميدند؟ آن حضرت فرمود:
اما مرا داعى خواندند، چون من مردم را به دين پروردگار عز و جل خود مىخوانم، و اما نذيرم خواندند، چون كسانى را كه از اطاعتم سر بر چينند از آتش دوزخ انذار مىدهم، اما بشيرم ناميدند، براى اينكه هر كس اطاعتم كند من او را به بهشت مژده مىدهم... تا آخر(3).
و در تفسير قمى در ذيل آيۀ «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْناكَ... وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى
اللَّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ وَكِيلًا» از معصوم نقل كرده كه فرمود: اين آيه در مكه و پنج سال قبل از هجرت نازل شد(1).(2)
بدون شك رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هرگز اطاعتى از كافران و منافقان نداشت، اما اهميت موضوع به قدرى است كه به عنوان تأكيد براى شخص پيامبر(صلی الله علیه و آله) و هشدار و سرمشقى براى ديگران، روى اين موضوع مخصوصاً تكيه كند، چه اينكه از خطرات مهمى كه بر سر راه رهبران راستين قرار دارد به سازش و تسليم كشيدن در اثناء مسير است كه گاه از طريق تهديد، و گاه از طريق دادن امتيازات، زمينههاى آن فراهم مىشود، تا آنجا كه گاهى انسان به اشتباه مىافتد و گمان مىكند راه وصول به هدف تن دادن به چنين سازش و تسليمى است، همان سازش و تسليمى كه نتيجهاش عقيم ماندن همه تلاشها و كوششها و خنثى شدن همه مجاهدات است.
تاريخ اسلام نشان مىدهد كه بارها كافران و يا گروههايى از منافقان كوشيدند پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) را به چنين موضعى بكشانند، گاه پيشنهاد كردند كه نام بتها را به بدى نبرد و از آنها انتقاد نكند، و گاه گفتند اجازه ده يك سال معبود تو را بپرستيم و يك سال هم تو معبودان ما را پرستش كن و گاه مىگفتند به ما مهلت ده تا يك سال ديگر به برنامههاى خود ادامه دهيم و بعد ايمان بياوريم، گاه پيشنهاد كردند تهيدستان و مؤمنان فقير را از گرد خود دور كن تا ما ثروتمندان متنفذ با تو همصدا شويم، و گاه اعلام آمادگى براى دادن امتيازات مالى و پست و مقام حساس
و زنان زيبا و مانند آن كردند! مسلم است همه اينها دامهاى خطرناكى بود بر سر راه پيشرفت سريع اسلام و ريشه كن شدن كفر و نفاق، و اگر پيامبر(صلی الله علیه و آله) در برابر يكى از اين پيشنهادها انعطاف و نرمشى به خرج مىداد پايههاى انقلاب اسلامى فرو مىريخت و تلاشها هرگز به نتيجه نمىرسيد.
سپس در چهارمين و پنجمين دستور چنين مىگويد: «اعتنايى به آزارهاى آنها مكن، بر خدا توكل نما و همين بس كه خدا حامى و مدافع تو است»؛ «وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ وَكِيلًا».
اين قسمت از آيه نشان مىدهد كه آنها براى تسليم ساختن پيامبر(صلی الله علیه و آله) او را سخت در فشار قرار داده بودند، و انواع آزارها چه از طريق زخم زبان و بدگويى و جسارت، و چه از طريق آزار بدنى، و چه محاصره اقتصادى نسبت به او و يارانش روا مىداشتند، البته در دوران مكه به صورتى، و در دوران مدينه به صورت ديگر، زيرا «اذى» واژهاى است كه همه انواع آزار را شامل مىشود «راغب» در «مفردات» مىگويد: «اذى به معنى هر گونه ضررى است كه به يك موجود زنده برسد، چه در جان، يا در جسم، يا وابستگان به او، خواه دنيوى يا اخروى».
البته اين كلمه گاه در آيات قرآن در خصوص «ايذاء زبانى» به كار رفته، مانند آيه 61 سوره توبه؛ «وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ»؛ «بعضى از آنها پيامبر را ايذاء مىكنند و مىگويند او آدم خوشباورى است و به حرف هر كس گوش مىدهد».
ولى در آيات ديگر در مورد آزار بدنى نيز به كار رفته، مانند آيه 16 سوره نساء: «وَ الَّذانِ يَأْتِيانِها مِنْكُمْ فَآذُوهُما»؛ «مردان و زنانى كه اقدام به ارتكاب آن عمل زشت (زنا) مىكنند آنها را آزار دهيد (و حد شرعىرا بر آنها جارى نمائيد)».
تاريخ مىگويد پيامبر(صلی الله علیه و آله) و مؤمنان نخستين همچون كوه در مقابل انواع آزارها ايستادگى به خرج دادند و هرگز ننگ تسليم و شكست را نپذيرفتند، و سرانجام در اهداف خود پيروز شدند.
دليل اين مقاومت و پيروزى همان توكل بر خدا و اعتماد بر ذات پاك او بود، خدايى كه همه مشكلات در برابر ارادهاش سهل و آسان است، و «اگر تيغ عالم بجنبد ز جاى- نبرد رگى تا نخواهد خداى» آرى كافى است كه پشتيبان و پناهگاه انسان چنين خدايى باشد.
از آنچه گفتيم اين حقيقت روشن شد كه محتواى آيۀ فوق چيزى نيست كه به وسيله نزول حكم جهاد نسخ شده باشد- آن چنان كه بعضى از مفسران پنداشتهاند- بلكه ظاهر اين است كه اين آيات مدتها بعد از حكم جهاد و در رديف حوادث مربوط به سوره احزاب نازل شده، اين حكمى است براى همه اعصار و قرون كه پيشوايان الهى نيروهاى زنده خود را صرف اعتنا به اعمال ايذايى مخالفان نكنند كه اگر اعتنا كنند و نيروهاى فعال خود را صرف مقابله با اين امور نمايند دشمن به هدف خود رسيده، چرا كه او مىخواهد فكر طرف را به خود مشغول دارد و نيروهاى او را از اين طريق به هدر دهد، اينجا است كه بىاعتنايى و فرمان" دع اذاهم" تنها راه حل است.
اين نيز قابل توجه است كه دستورات پنجگانه فوق كه در دو آيه اخير آمده مكمل يكديگر و مربوط به هم هستند، بشارت دادن به مؤمنان براى جذب نيروهاى با ايمان، عدم سازش و تسليم در مقابل كفار و در برابر منافقان، بىاعتنايى به
آزارهاى آنها، و توكل بر خدا مجموعهاى را تشكيل مىدهد كه راه وصول به مقصد در آن نهفته است و دستور العمل جامعى براى همه رهروان راه حق است.(1)
قرآن میفرماید:
«وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُريدُونَ وَجْهَهُ وَ لا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ تُريدُ زينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطاً»؛(2)«با كسانى باش كه پروردگار خود را صبح و عصر مىخوانند، و تنها رضاى او را مىطلبند! و هرگز به خاطر زيورهاى دنيا، چشمان خود را از آنها برمگير! و از كسانى كه قلبشان را از ياد خود غافل ساختيم اطاعت مكن! همانها كه از هواى نفس پيروى كردند، و كارهايشان افراطى است.»
از جمله درسهايى كه داستان اصحاب كهف به ما آموخت اين بود كه معيار ارزش انسانها پست و مقام ظاهرى و ثروتشان نيست، بلكه آنجا كه راه خدا است وزير و چوپان در يك صفند، آيات مورد بحث نيز در حقيقت همين مسأله مهم را تعقيب مىكند و به پيامبر(صلی الله علیه و آله) چنين دستور مىدهد: «با كسانى باش كه
صبحگاهان و عصرگاهان پروردگار خود را مىخوانند و تنها ذات پاك او را مىطلبند»؛ «وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ».
تعبير به «و اصبر نفسك؛ خود را شكيبا دار» اشاره به اين واقعيت است كه پيغمبر(صلی الله علیه و آله) از ناحيه دشمنان مستكبر و اشراف آلوده در فشار بود كه گروه مؤمنان فقير را از خود براند، لذا خداوند دستور مىدهد كه در برابر اين فشار فزاينده، صبر و استقامت پيشه كن، و هرگز تسليم آنها مشو.
تعبير به «صبح و شام» اشاره به اين است كه در همه حال و تمام عمر به ياد خدا هستند.
و تعبير به «يريدون وجهه» (ذات او را ميطلبند) دليل بر اخلاص آنها است، و اشاره به اينكه آنها از خداوند خود او را ميخواهند، حتى به خاطر بهشت (هر چند نعمتهايش بزرگ و پرارزش است) و به خاطر ترس از دوزخ و مجازاتهايش (هر چند عذابهايش دردناك است) بندگى خدا نمىكنند، بلكه فقط به خاطر ذات پاك او، او را مىپرستند كه «ما از تو، به غير از تو، نداريم تمنا"! و اين بالاترين درجه اطاعت و بندگىو عشق و ايمان به خدا است(1)
ص: 263 مشروحا بحث كردهايم.
.سپس به عنوان تأكيد ادامه مىدهد «هرگز چشمهاى خود را از اين گروه با ايمان، اما ظاهراً فقير، برمگير، و به خاطر زينتهاى دنيا به اين مستكبران از خدا بيخبر، ديده ميفكن»؛ «وَ لا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا».(2)
باز براى تأكيد فزونتر اضافه مىكند: «و از آنها كه قلبشان را از ياد خود غافل ساختيم اطاعت مكن»؛ «وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا».
«از آنها كه پيروى هواى نفس كردند»؛ «وَ اتَّبَعَ هَواهُ».
«و همانها كه همه كارهايشان افراطى است و خارج از رويه و توأم با اسرافكارى»؛ «وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطاً».(1)
جالب اينكه قرآن صفات اين دو گروه را در مقابل يكديگر چيده است:
مؤمنان راستين اما تهيدست، قلبى مملو از عشق خدا دارند، هميشه به ياد او هستند، و او را مىطلبند.
اما ثروتمندان مستكبر به كلى از ياد خدا غافلند، و جز هواى نفس چيزى نمىطلبند، و همه چيز آنها از حد اعتدال بيرون و در مسير افراط و اسراف است.(2)
«يا أَيُّهَا النَّبِيُّ اتَّقِ اللَّهَ وَ لا تُطِعِ الْكافِرينَ وَ الْمُنافِقينَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَليماً حَكيماً * وَ اتَّبِعْ ما يُوحى إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ إِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبيراً»؛(3)
«اى پيامبر! تقواى الهى پيشه كن و از كافران و منافقان اطاعت مكن كه خداوند عالم و حكيم است. و از آنچه از سوى پروردگارت به تو وحى مىشود پيروى كن كه خداوند به آنچه انجام مىدهيد آگاه است.»
قرآن میفرماید:
«إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدينَ * فَلا تُطِعِ الْمُكَذِّبينَ * وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ * وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلاَّفٍ مَهينٍ * هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَميمٍ * مَنَّاعٍ لِلْخَيْرِ مُعْتَدٍ أَثيمٍ * عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِكَ زَنيمٍ * أَنْ كانَ ذا مالٍ وَ بَنينَ * إِذا تُتْلى عَلَيْهِ آياتُنا قالَ أَساطيرُ الْأَوَّلينَ * سَنَسِمُهُ عَلَى الْخُرْطُومِ»؛(1)«پروردگارت بهتر از هر كس مىداند چه كسى از راه او گمراه شده، و هدايتيافتگان را نيز بهتر مىشناسد! حال كه چنين است از تكذيبكنندگان اطاعت مكن! آنها دوست دارند نرمش نشان دهى تا آنها (هم) نرمش نشان دهند (نرمشى توأم با انحراف از مسير حق)! و از كسى كه بسيار سوگند ياد مىكند و پست است اطاعت مكن، كسى كه بسيار عيبجوست و به سخن چينى آمد و شد مىكند، و بسيار مانع كار خير، و متجاوز و گناهكار است؛ علاوه بر اينها كينه توز و پرخور و خشن و بدنام است! مبادا به خاطر اينكه صاحب مال و فرزندان فراوان است (از او پيروى كنى)! هنگامى كه آيات ما بر او خوانده مىشود مىگويد: اينها افسانههاى خرافى پيشينيان است! (ولى) ما به زودى بر بينى او علامت و داغ ننگ مىنهيم!»
باز براى تأكيد بيشتر مىفرمايد: «پروردگار تو به كسى كه از طريق او گمراه شده آگاهتر است، و او هدايت يافتگان را بهتر مىشناسند»؛ «إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ».
1) . قلم/7 الی 16.
چرا كه راه راه او است، و او بهتر از هر كس راه خود را مىشناسد، و به اين ترتيب به پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)اطمينان بيشتر مىدهد كه او در مسير هدايت و دشمنانش در مسير ضلالتند.
در حديث مستندى آمده است هنگامى كه قريش ديدند پيامبر على(علیه السلام) را بر ديگران مقدم مىشمرد و بزرگ مىدارد به مذمت على(علیه السلام) پرداختند، و گفتند: محمد مفتون او شده است، اينجا بود كه خداوند «ن وَ الْقَلَمِ» را نازل كرد و به آن سوگند ياد نمود كه اى محمد(صلی الله علیه و آله) تو مفتون و مجنون نيستى- تا آنجا كه فرمود- خداوند مىداند كسانى را كه گمراه شدهاند اشاره به جماعت قريش كه اين سخنان را مىگفتند، و خداوند هدايت يافتگان را بهتر مىشناسد اشاره به على ع(1).
از مهمترين رويدادهاى زندگى بشر- چنان كه قبلاً نيز اشاره كرديم- پيدايش خط، و راه افتادن قلم بر صفحه كاغذها يا سنگها بود، و همان بود كه دوران تاريخ را از ما قبل از تاريخ جدا كرد.
گردش نيش قلم بر صفحه كاغذ، سرنوشت بشر را رقم مىزند، لذا پيروزى و شكست جوامع انسانى به نوك قلمها بسته است.
«قلم» حافظ علوم و دانشها، پاسدار افكار انديشمندان، حلقه اتصال فكرى علما، و پل ارتباطى گذشته و آينده بشر است، و حتى ارتباط آسمان و زمين نيز از
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 10، ص: 334.
طريق لوح و قلم حاصل شده است! قلم انسانهايى را كه جدا از هم، از نظر زمان و مكان، زندگى مىكنند پيوند مىدهد، گويى همه متفكران بشر را در تمام طول تاريخ، و در تمام صفحه روى زمين در يك كتابخانه بزرگ جمع مىبينى! «قلم» رازدار بشر، و خزانهدار علوم، و جمعآورى كننده تجربيات قرون و اعصار است، و اگر قرآن به آن سوگند ياد مىكند به همين دليل است، زيرا هميشه سوگند به يك امر بسيار عظيم و پرارزش ياد مىشود.
و البته «قلم» وسيلهاى است براى «ما يَسْطُرُونَ» و نوشتهها كه قرآن به هر دو سوگند ياد كرده است، هم به «ابزار» و هم به «محصول» ابزار.
در بعضى از روايات آمده است كه «ان اول ما خلق اللَّه القلم؛ نخستين چيزى را كه خدا آفريد قلم بود».
اين حديث را محدثان شيعه از امام صادق(علیه السلام) نقل كردهاند(1)
و در كتب اهلسنت به عنوان يك خبر معروف نيز آمده است(2).
و در حديث ديگرى آمده است: «اول ما خلق اللَّه تعالى جوهرة؛ نخستين چيزى را كه خدا آفريد گوهرى بود.»(3)و در بعضى از اخبار نيز آمده است: «ان اول ما خلق اللَّه العقل؛ نخستين چيزى را كه خدا آفريد عقل و خرد بود.»(4)
توجه به پيوند ويژهاى كه در ميان «گوهر» و «قلم» و «عقل» است مفهوم «اول بودن» همه آنها را روشن مىكند.
در ذيل حديثى كه در بالا از امام صادق(علیه السلام) نقل كرديم آمده است كه خداوند بعد از آفرينش قلم به او فرمود: بنويس! و او آنچه را بوده و خواهد بود تا روز قيامت نوشت! گرچه قلم در اين روايت اشاره به قلم تقدير و قضا و قدر است، ولى هر چه هست نقش قلم را در سرنوشت بشر و مقدرات او روشن مىسازد.
پيشوايان اسلام در احاديث متعددى به ياران خود تأكيد مىكردند كه به حافظه خود قناعت نكنند، و احاديث اسلامى و علوم الهى را به رشته تحرير درآورند، و براى آيندگان به يادگار بگذارند(1).
بعضى از دانشمندان گفتهاند: البيان بيانان: بيان اللسان، و بيان البنان و بيان اللسان تدرسه الاعوام، و بيان الاقلام باق على مر الايام!؛ بيان دو گونه است: بيان زبان، و بيان قلم، بيان زبان با گذشت زمان كهنه مىشود و از بين مىرود، ولى بيان قلمها تا ابد باقى است!»(2)و نيز گفتهاند: «ان قوام امور الدين و الدنيابشيئين القلم و السيف و السيف تحت القلم؛ پايه امور دين و دنيا بر دو چيز است: «قلم» و «شمشير» و شمشير زير پوشش قلم قرار دارد!»(3)
همين معنى را بعضى از شعراى عرب چنين به نظم آورده:
كذا قضى اللَّه للاقلام مذ بريت
ان السيوف لها مذ ارهفت خدم!
«خداوند اينگونه براى قلم از آن روز كه تراشيده شد مقدر كرده است كه شمشيرهاى
تيز خدمتگزار آن باشند!»؛ «اين تعبير اشاره لطيفى است به تراشيدن قلم به وسيله چاقو و قرار گرفتن تيغهاى تيز در خدمت قلم از آغاز كار».(1)
شاعر ديگرى با استناد به آيات مورد بحث در اين زمينه مىگويد:
اذا اقسم الأبطال يوما بسيفهم
و عدوه مما يجلب المجد و الكرم
كفى قلم الكتاب فخرا و رفعة
مدى الدهر ان اللَّه اقسم بالقلم!
«آن روز كه جنگجويان قهرمان به شمشيرهاى خود سوگند ياد كنند و آن را اسباب بزرگى و افتخار بشمرند.»؛ «براى قلم نويسندگان همين افتخار و سربلندى در تمام دوران جهان بس كه خداوند سوگند به قلم ياد كرده است (و نه به شمشير».(2)
و راستى چنين است چرا كه پيروزيهاى نظامى اگر از ناحيه فرهنگ نيرومندى تضمين نگردد هرگز پايدار نخواهد بود، مغولها در تاريخ ايران بزرگترين پيروزى را كسب كردند، ولى چون ملت بىفرهنگى بودند به زودى در فرهنگ اسلام و ايران حل شدند و مسير خود را تغيير دادند.
گرچه اين بحث بسيار دامنهدار است، ولى براى اينكه از روش تفسيرى خارج نشويم سخن را با حديث بسيار پرمعنايى از پيغمبر اسلام(صلی الله علیه و آله) در اين زمينه پايان مىدهيم:
«ثلاث تخرق الحجب، و تنتهى الى ما بين يدى اللَّه: صرير اقلام العلماء، و وطى اقدام المجاهدين، و صوت مغازل المحصنات؛ سه صدا است كه حجابها را پاره مىكند و به پيشگاه با عظمت خدا مىرسد: صداى گردش قلمهاى دانشمندان به هنگام نوشتن،
و صداى قدمهاى مجاهدان در ميدان جهاد، و صداى چرخ نخريسى زنان پاكدامن!»(1)
البته تمام آنچه گفته شد در باره قلمهايى است كه در مسير حق و عدالت، و در صراط مستقيم، گردش مىكند، اما قلمهاى مسموم و گمراه كننده بزرگترين بلا، و عظيمترين خطر براى جوامع انسانى محسوب مىشود.
پيروزى پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) هر چند با تأييد و امداد الهى بود، ولى عوامل زيادى از نظر ظاهر داشت كه يكى از مهمترين آنها جاذبه اخلاقى پيامبر(صلی الله علیه و آله) بود. آن چنان صفات عالى انسانى و مكارم اخلاق در او جمع بود كه دشمنان سرسخت را تحت تأثير قرار مىداد، و به تسليم وادار مىكرد، و دوستان را سخت مجذوب مىساخت.
بلكه اگر اين را معجزه اخلاقى پيامبر(صلی الله علیه و آله) بناميم اغراق نگفتهايم، چنان كه نمونهاى از اين معجزه اخلاقى در فتح مكه نمايان گشت: هنگامى كه مشركان خونخوار و جنايتپيشه كه ساليان دراز هر چه در توان داشتند بر ضد اسلام و شخص پيامبر(صلی الله علیه و آله) به كار گرفتند، در چنگال مسلمين گرفتار شدند، پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) بر خلاف تمام محاسبات دوستان و دشمنان فرمان عفو عمومى آنها را صادر كرد، و تمام جنايات آنها را به دست فراموشى سپرد، و همين سبب شد كه به مصداق «يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْواجاً» فوج فوج مسلمان شوند.
در باره حسن خلق پيامبر(صلی الله علیه و آله) و عفو و گذشت و عطوفت و مهربانى و ايثار و فداكارى و تقواى آن حضرت ص داستانهاى زيادى در كتب تفسير و تواريخ
1) . بحرانی، یحیی بن حسین، الشهاب فی الحکم و الآداب، ص: 22.
آمده است كه همه آنها ما را از بحث تفسيرى خارج مىكند، ولى همين قدر بايد بگوئيم: كه در حديثى از حسين بن على(علیه السلام) آمده است كه مىگويد:از پدرم امير مؤمنان على(علیه السلام) در باره ويژگيهاى زندگى پيامبر(صلی الله علیه و آله) و اخلاق او سؤال كردم، و پدرم مشروحا به من پاسخ فرمود، در بخشى از اين حديث آمده است:
رفتار پيامبر(صلی الله علیه و آله) با همنشينانش چنين بود كه دائماً خوشرو و خندان و سهل الخلق و ملايم بود، هرگز خشن و سنگدل و پرخاشگر و بدزبان و عيبجو و مديحهگر نبود، هيچكس از او مأيوس نمىشد، و هر كس به در خانه او مىآمد نوميد بازنمىگشت: سه چيز را از خود رها كرده بود: مجادله در سخن پرگويى، و دخالت در كارى كه به او مربوط نبود، و سه چيز را در مورد مردم رها كرده بود: كسى را مذمت نمىكرد، و سرزنش نمىفرمود، و از لغزشها و عيوب پنهانى مردم جستجو نمىكرد.
هرگز سخن نمىگفت مگر در مورد امورى كه ثواب الهى را اميد داشت، در موقع سخن گفتن به قدرى نافذ الكلمه بود كه همه سكوت اختيار مىكردند و تكان نمىخوردند، و به هنگامى كه ساكت مىشد آنها به سخن درمىآمدند، اما نزد او هرگز نزاع و مجادله نمىكردند... هر گاه فرد غريب و ناآگاهى با خشونت سخن مىگفت و درخواستى مىكرد تحمل مىنمود، و به يارانش مىفرمود: هر گاه كسى را ديديد كه حاجتى دارد به او عطا كنيد، و هرگز كلام كسى را قطع نمىكرد تا سخنش پايان گيرد(1).
آرى اگر اين اخلاق كريمه و اين ملكات فاضله نبود آن ملت عقب مانده
1) . ابن بابویه، محمد بن علی (شیخ صدوق)، معانى الأخبار، ص: 83.
جاهلى و آن جمع خشن انعطاف ناپذير در آغوش اسلام قرار نمىگرفتند، و به مصداق «لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ» همه پراكنده مىشدند.
و چه خوب است كه اين اخلاق اسلامى امروز زنده شود و در هر مسلمانى پرتوى از خلق و خوى پيامبر(صلی الله علیه و آله) باشد.
روايات اسلامى نيز در اين زمينه چه در باره شخص پيامبر(صلی الله علیه و آله) و چه در باره وظيفه همه مسلمين فراوان است كه در اينجا به چند روايت اشاره مىكنيم:
به اين ترتيب يكى از اهداف اصلى بعثت پيامبر(صلی الله علیه و آله) همين تكميل اخلاق فضيله است.
«انما المؤمن ليدرك بحسن خلقه درجة قائم الليل و صائم النهار؛ مؤمن با حسن خلق خود به درجه كسى مىرسد كه شبها به عبادت مىايستد، و روزها روزهدار است.»(2)
«ما من شىء اثقل فى الميزان من خلق حسن؛ چيزى در ميزان عمل در روز قيامت سنگينتر از خلق خوب نيست.»(3)
«احبكم الى اللَّه احسنكم اخلاقا الموطؤن اكنافا، الذين يالفون و يؤلفون،
و ابغضكم الى اللَّه المشاؤن بالنميمة، المفرقون بين الاخوان، الملتمسون للبرءاء العثرات؛ از همه شما محبوبتر نزد خدا كسى است كه اخلاقش از همه بهتر باشد، همان كسانى كه متواضعند، با ديگران مىجوشند، و مردم نيز با آنها مىجوشند، و از همه شما مغبوضتر نزد خدا افراد سخنچينى هستند كه در ميان برادران جدايى مىافكند، و براى افراد بىگناه در جستجوى لغزشند.»(1)
«اكثر ما يدخل الناس الجنة تقوى اللَّه و حسن الخلق؛ بيشترين چيزى كه مردم را وارد بهشت مىكند تقوى و حسن خلق است.»(2)
«ان اكمل المؤمنين ايمانا احسنهم خلقا؛ از ميان مؤمنان كسى ايمانش از همه بهتر است كه اخلاقش كاملترباشد.»(3)
«عليكم بحسن الخلق، فان حسن الخلق فى الجنة لا محالة، و اياكم و سوء الخلق فان سوء الخلق فى النار لا محالة؛ بر شما لازم است به سراغ حسن خلق برويد، زيرا حسن خلق سرانجام در بهشت است، و از سوء خلق بپرهيزيد كه سوء خلق سرانجام در آتش است.»(4)
از مجموع اخبار فوق به خوبى استفاده مىشود كه حسن خلق كليد بهشت،
وسيله جلب رضاى خدا، نشانه قدرت ايمان، و همطراز عبادتهاى شبانه و روزانه است، و حديث در اين زمينه بسيار فراوان است.
بعد از ذكر اخلاق عظيم پيامبر(صلی الله علیه و آله) كه در آيات گذشته آمده بود در اين آيات به ذكر اخلاق دشمنان او مىپردازد تا در يك مقايسه، فاصله ميان اين دو كاملاً روشن شود.
نخست مىفرمايد: «از اين تكذيبكنندگان كه خدا و پيامبر و روز رستاخيز و آئين او را تكذيب مىكنند اطاعت و پيروى مكن»؛ «فَلا تُطِعِ الْمُكَذِّبِينَ».
آنها مردمى گمراه و اغواگرند، و تمام اصول حق را زير پا نهادهاند، و اطاعت از چنين كسانى حتى در يك كلام نتيجهاى جز گمراهى و بدبختى ندارد.
سپس به تلاش و كوشش آنها براى سازش كشيدن پيامبر(صلی الله علیه و آله) اشاره كرده مىافزايد: «آنها دوست دارند نرمش نشان دهى تا آنها هم نرمش نشان دهند»؛ «وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ».
نرمش و انعطاف به معنى صرفنظر كردن از قسمتى از فرمانهاى خدا به خاطر آنان.
مفسران نقل كردهاند كه اين آيات زمانى نازل شد كه رؤساى مكه پيامبر(صلی الله علیه و آله) را به پيروى از آئين نياكان و شرك و بتپرستى دعوت كردند، خداوند او را از اطاعت آنها نهى كرد(1).
1) . فخر رازى، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، ج 30، ص: 85.
بعضى ديگر نقل كردهاند كه «وليد بن مغيرة» كه از سران بزرگ شرك بود اموال عظيمى به پيامبر(صلی الله علیه و آله) عرضه داشت و سوگند ياد كرد كه اگر از آئينش بازگردد به او خواهد داد!(1)از لحن آيات و از آنچه در تواريخ آمده است به خوبى استفاده مىشود كه وقتى مشركان كوردل سرعت پيشرفت آئين اسلام را مشاهده كردند به فكر افتادند كه از طريق دادن امتيازاتى به پيامبر(صلی الله علیه و آله) امتيازاتى از او بگيرند، و او را به نوعى سازش بكشانند- همانگونه كه روش همه طرفداران باطل در طول تاريخ است- لذا گاه اموال عظيم، و گاه زنان زيبا، و گاه پست و مقام برجسته پيشنهاد مىكردند، و در حقيقت روح پيامبر(صلی الله علیه و آله) را با مقياس وجود خود اندازه- گيرى و مقايسه مىنمودند.
ولى قرآن بارها به پيامبر(صلی الله علیه و آله) هشدار داده كه هرگز كمترين انعطافى در برابر اين پيشنهادهاى انحرافى از خود نشان ندهد، و با اهل باطل هرگز مداهنه نكند، چنان كه در آيه 49 سوره مائده مىخوانيم: «وَ أَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ وَ احْذَرْهُمْ أَنْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ ما أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكَ»؛ «در ميان آنها (اهل كتاب) بر طبق آنچه خدا نازل كرده حكم كن و از هوسهاى آنها پيروى مكن، و بر حذر باش كه تو را از تعليماتى كه خدا بر تو نازل كرده منحرف نسازند».
«يدهنون» از مادۀ «مداهنه» در اصل از «دهن» به معنى «روغن» گرفته شده، و در اينگونه موارد به معنى نرمش و انعطاف به خرج دادن است.
و معمولاً اين تعبير در مورد انعطافهاى مذموم و منافقانه به كار مىرود.
سپس بار ديگر از اطاعت آنها نهى كرده و صفات نه گانه مذمومى را كه هر يك به تنهايى مىتواند مانع اطاعت و تبعيت گردد، برمىشمرد، مىفرمايد:
1) . قرطبى، محمد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن، ج 10، ص: 6710.
«اطاعت از هر كس كه بسيار سوگند ياد مىكند و پست است مكن»؛ «وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلَّافٍ مَهِينٍ».
«حلاف» به كسى مىگويند كه بسيار قسم مىخورد، و براى هر كار كوچك و بزرگى سوگند ياد مىكند، و معمولاً اينگونه افراد در سوگندهاى خويش صادق نيستند.«مهين» از «مهانت» به معنى حقارت و پستى است و بعضى آن را به معنى افراد كم فكر يا دروغگو يا شرور تفسير كردهاند.
سپس مىافزايد: «كسى كه بسيار عيبجو و سخنچين است»؛ «هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِيمٍ».
«هماز» از مادۀ «همز» (بر وزن طنز) به معنى غيبت كردن و عيبجويى نمودن است.
«مَشَّاءٍ بِنَمِيمٍ»؛ كسى است كه براى بر هم زدن و افساد در ميان مردم و ايجاد خصومت و دشمنى رفت و آمد مىكند (بايد توجه داشت كه اين هر دو وصف به صورت صيغه مبالغه آمده كه از نهايت اصرار آنها در اين كارهاى زشت حكايت مىكند).
در پنجمين و ششمين و هفتمين وصف مىگويد: «كسى كه بسيار از كار خير جلوگيرى مىكند، و تجاوزگر، و گنهكار است»؛ «مَنَّاعٍ لِلْخَيْرِ مُعْتَدٍ أَثِيمٍ»؛ نه تنها خود كار خيرى نمىكند و راه خيرى ارائه نمىدهد، بلكه سدى است در مقابل خير و بركت ديگران، به علاوه انسانى است متجاوز از حدود الهى و حقوقى كه خدا براى
هر انسانى تعيين كرده، و اضافه بر اين صفات، آلوده هر گونه گناهى نيز هست، به طورى كه گناه جزء طبيعت او شده است.
و سرانجام به هشتمين و نهمين صفات آنها اشاره كرده، مىفرمايد: «او بعد از همه اينها پرخور، و بدنام است»؛ «عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِكَ زَنِيمٍ».
«عتل» به طورى كه «راغب» در «مفردات» مىگويد: به كسى مىگويند كه بسيار غذا مىخورد، و همه چيز را به سوى خود مىكشد، و ديگران را از آن باز مىدارد.
بعضى ديگر «عتل» را به معنى انسان بد خوى كينهتوز خشن، يا انسان بىحياى بد خلق تفسير كردهاند.
«زنيم» كسى است كه اصل و نسب روشنى ندارد و او را به قومى نسبت مىدهند در حالى كه از آنها نيست، و در اصل از «زنمه» (بر وزن قلمه) به قسمتى از گوش گوسفند مىگويند كه آويزان است، گويى جزء گوش نيست و به آن وابسته است.
تعبير به «بَعْدَ ذلِكَ» اشارهاى به اين معنى است كه اين دو صفت از صفات سابق زشتتر و نكوهيدهتر است، چنان كه جمعى از مفسران از آن استفاده كردهاند.
خلاصه اينكه خداوند در اينجا چنان ترسيمى از مكذبان و صفات زشت و اخلاق رذيله آنها فرموده كه شايد در سرتاسر قرآن شبيه و نظير نداشته باشد، و به اين ترتيب روشن مىسازد كه مخالفان اسلام و قرآن و مخالفان شخص پيامبر(صلی الله علیه و آله) چگونه افرادى بودهاند، افرادى دروغگو، پست، عيبجو، سخنچين، متجاوز گنهكار، بىاصل و نسب، و به راستى از غير چنين افرادى مخالفت با چنان مصلح بزرگى انتظار نمىرود.
در آيه بعد هشدار مىدهد «مبادا به خاطر اينكه آنها داراى مال و فرزندان فراوان هستند در برابر آنها نرم و تسليم شوى، و از آنها اطاعت كنى»؛ «أَنْ كانَ ذا مالٍ وَ بَنِينَ».
بدون شك پيامبر هرگز تسليم نمىشد، و اين آيات در حقيقت تأكيدى است بر اين معنى، تا خط مكتبى و روش عملى او بر همه آشكار گردد، و هيچكس از دوست و دشمن چنين انتظارى نداشته باشد.
بنا بر اين جمله فوق تتمهاى است براى آيۀ «و لا تُطِعْ كُلَّ حَلَّافٍ مَهِينٍ»، ولى بعضى گفتهاند اين آيه در حقيقت بيان علت پيدايش اين صفات است، يعنى:
غرور ناشى از ثروت و نفرات بسيار آنها را به اين رذائل اخلاقى مىكشاند، و به همين دليل در بسيارى از ثروتمندان و قدرتمندان بىايمان همه اين صفات ديده مىشود، ولى لحن آيات با تفسير اول مناسبتر است، و به همين دليل غالب مفسران نيز آن را برگزيدهاند.
آيه بعد عكسالعمل اينگونه افراد را كه داراى چنين صفات پست هستند در برابر آيات الهى نشان مىدهد، و مىگويد: «هنگامى كه آيات ما بر او خوانده مىشود و مىگويد: اينها افسانههاى خرافى پيشينيان است!»؛ «إِذا تُتْلى عَلَيْهِ آياتُنا قالَ أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ».
و با اين بهانه و اين برچسب زشت از آيات خداوند فاصله مىگيرد، و آنها را به دست فراموشى مىسپرد، و ديگران را نيز اغوا مىكند، و به همين دليل نبايد از چنين افرادى اطاعت و پيروى كرد، و اين تكميلى است بر نهى از اطاعت اينگونه افراد.
آخرين آيه مورد بحث از يكى از مجازاتهاى اين گروه پرده برداشته، مىافزايد: «به زودى بر بينى و خرطوم او علامت و داغ ننگ مىنهيم!»؛ «سَنَسِمُهُ عَلَى الْخُرْطُومِ».
اين تعبيرى است گويا و رسا بر نهايت ذليل ساختن آنها، زيرا «اولاً» تعبير به «خرطوم» (بينى) كه تنها درمورد خوك و فيل گفته مىشود، تحقير روشنى براى آنها است، و «ثانياً» بينى در لغت عرب معمولاً كنايه از بزرگى و عزت است همانگونه كه در فارسى نيز وقتى مىگوئيم بينى او را به خاك بماليد دليل بر اين است كه عزت او را بر باد دهيد؛ «ثالثاً» علامت گذاردن مخصوص حيوانات است، حتى در حيوانات در صورت آنها مخصوصاً بر بينى آنها علامتگذارى نمىشود، و در اسلام نيز اين كار نهى شده است، همه اينها با بيانى رسا مىگويد:
خداوند اينچنين افراد طغيانگر خودخواه متجاوز سركش را چنان ذليل مىكند و كوس رسوايى آنها را در همه جا به صدا درمىآورد كه عبرت همگان گردند.
و تاريخ اسلام نيز گواه بر اين معنى است كه اين دسته از مخالفان لجوج با پيشرفت اسلام چنان خوار و ذليل شدند كه نظير و مانند نداشت، و رسوايى در آخرت از آن هم بيشتر است.
بعضى از مفسران گفتهاند كه بيشتر آيات اين سوره ناظر به «وليد بن مغيره» يكى از سران معروف شرك مىباشد، ولى مسلماً اين معنى مانع از عموميت مفهوم آيات و گستردگى و شمول تعبيرات آن نيست(1)
اين تعبير با توجه به آيه مورد بحث كه خداوند مىگويد، ما بر خرطوم او علامت مىگذاريم معنى جالبى دارد و نشان مىدهد اراده الهى به دست بنده خاصش على(علیه السلام) اجرا شد.
.1) . بعضى گفتهاند كه علامت نهادن بر بينى در ميدان جنگ بدر عملا صورت گرفت و ضربه بر بينى بعضى از سردمداران كفر وارد گشت به طورى كه علامت آن باقى ماند، اگر منظور شخص «وليد بن مغيره» باشد تاريخ مىگويد او قبل از جنگ بدر با خوارى از دنيا رفت، و اگر غير از او باشد ممكن است، در خطبه معروف امام على بن الحسين(علیه السلام) در مسجد شام نيز آمده است: «انا ابن من ضرب خراطيم الخلق حتى قالوا لا اله الا اللَّه؛ من فرزند كسى هستم كه بر خرطومهاى مشركان كوبيد تا "لا اله الا اللَّه" گفتند (منظور امير مؤمنان على(علیه السلام) است).» (مجلسى، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 45، ص: 138).
آيات فوق گرچه توصيفى است از صفات رذيله مخالفان سرسخت پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)، ولى در عين حال الگويى براى تشخيص اين صفات به دست مىدهد، صفاتى كه انسان را از خدا دور مىسازد و در پرتگاه شقاوت و بدبختى مىافكند، صفاتى كه مؤمنان راستين بايد به دقت مراقب باشند به آنها آلوده نشوند، لذا در روايات اسلامى نيز در اين زمينه تأكيدهاى بسيارى شده است، از جمله در حديثى از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مىخوانيم:
«آيا شما را به شريرترين افراد شما خبر دهم، گفتند: آرى، اى رسول خدا! فرمود: آنهايى كه بسيار سخنچينى مىكنند، در ميان دوستان جدايى مىافكنند، و براى افراد پاك و بيگناه در جستجوى عيوبند.»(1)
مخصوصاً پيامبر(صلی الله علیه و آله) صريحاً در اين زمينه توصيه مىكرد و فرمود:
«لا يبلغنى احد عن احد من اصحابى شيئا فانى احب ان اخرج اليكم و انا سليم
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 2، باب النميمة، ح 1.
الصدر؛ احدى از شما در باره هيچيك از ياران من سخنى كه مرا نسبت به او بدبين سازد نقل نكند، چرا كه من دوست دارم با قلبى پاك با شما روبرو شوم.»(1)
و بالآخره در حديث ديگر از پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) مىخوانيم كه فرمود:
«لا يدخل الجنة جواظ، و لا جعظرى، و لا عتل زنيم؛ سه گروه وارد بهشت نمىشوند، «جواظ»، «جعظرى» و «عتل زنيم» راوى مىگويد پرسيدم «جواظ» كيست؟ فرمود: «كل جماع مناع؛ هر كس كه بسيار جمع مىكند و از ديگران منع مىنمايد، پرسيدم «جعظرى» كيست؟ فرمود افراد خشن و تندخو، پرسيدم: «عتل زنيم» كيست؟ فرمود: افراد شكمباره و بد اخلاق، آنها كه بسيار مىخورند و مىپوشند و بيدادگر و ظالمند.»(2)
از تفاوتهاى روشنى كه ميان رهروان راه حق و بازيگران سياسى وجود دارد اين است كه گروه دوم روىاصول خاصى ثابت نيستند، بلكه هميشه حاضرند در مقابل امتيازاتى كه مىگيرند امتيازاتى بدهند، و از اصولى كه دارند به خاطر منافعى صرفنظر كنند، مرام و عقائد آنها چيز مقدسى براى آنها نيست، و دائماً روى آن معامله مىكنند! و اين درست مضمون آيۀ فوق است كه مىگويد: «وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ»؛ «آنها دوست دارند تو را هم به جرگه خود بكشند، همانگونه كه آنها مداهنه و معامله مىكنند تو هم مداهنه كنى».
ولى گروه اول هرگز معاملهگر نيستند، آنها هرگز اهداف مقدس خود را با هيچ
بهايى از دست نمىدهند، و بر سر آن معامله نمىكنند، مداهنه و سازشكارى و اينگونه دادوستدهاى سياسى در كار آنها نيست، و يكى از بهترين نشانههايى است كه مىتوان سياستبازان حرفهاى را به وسيله آن شناخت و از مردان خدا جدا نمود.
به تناسب بحثى كه در آيات گذشته پيرامون ثروتمندان خودخواه و مغرور بود كه بر اثر فزونى مال و فرزندان پشتپا به همه چيز مىزنند، در اين آيات داستانى را در باره عدهاى از ثروتمندان پيشين كه داراى باغ خرم و سرسبزى بودند، و سرانجام بر اثر خيرهسرى نابود شدند ذكر مىكند، داستانى به نظر مىرسد در آن عصر در ميان مردم معروف بوده، و به همين دليل به آن استشهاد شده است.
نخست مىفرمايد: «ما آنها را آزموديم همانگونه كه صاحبان باغ را آزمايش كرديم»؛ «إِنَّا بَلَوْناهُمْ كَما بَلَوْنا أَصْحابَ الْجَنَّةِ».
در اينكه باغ كجا بوده؟ در سرزمين يمن در نزديكى شهر بزرگ صنعاء؟
يا در سرزمين حبشه؟ يا در ميان بنىاسرائيل در سرزمين شام؟ و يا طائف؟ گفتگو است، ولى مشهور همان يمن است.
ماجرا چنين بود كه اين باغ در اختيار پير مرد مؤمن قرار داشت، او به قدر نياز از آن برمىگرفت، و بقيه را به مستحقان و نيازمندان مىداد، اما هنگامى كه چشم از دنيا پوشيد، فرزندانش گفتند: ما خود به محصول اين باغ سزاوارتريم، چرا كه عيال و فرزندان ما بسيارند، و ما نمىتوانيم مانند پدرمان عمل كنيم! و به اين ترتيب تصميم
گرفتند تمام مستمندان را كه هر ساله از آن بهره مىگرفتند محروم سازند، و سرنوشت آنها همان شد كه در اين آيات مىخوانيم:
مىگويد: «ما آنها را آزموديم، آن زمان كه سوگند ياد كردند كه ميوههاى باغ را صبحگاهان و دور از انظار مستمندان بچينند»؛ «إِذْ أَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنَّها مُصْبِحِينَ».(1)
«و هيچ از آن استثنا نكنند» و براى مستمندان چيزى فرو نگذارند؛ «وَ لا يَسْتَثْنُونَ».
اين تصميم آنها نشان مىدهد كه اين كار ناشى از نياز نبود، بلكه ناشى از بخل و ضعف ايمان آنها بود، زيرا انسان هر قدر هم نيازمند باشد مىتواند كمى از محصول يك باغ پردرآمد را به نيازمندان اختصاص دهد، بعضى گفتهاند منظور از عدم استثناء اين است كه آنها «إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ» نگفتند، يعنى آن قدر مغرور بودند كه گفتند مىرويم و اين كار را مىكنيم حتى خود را از گفتن «إِنْ شاءَ اللَّهُ» بىنياز ديدند، ولى تفسير اول صحيح تر است(2).
سپس در ادامه اين سخن مىافزايد: «به هنگام شب، در آن موقع كه همه آنها در خواب بودند عذاب و بلائى فراگير از ناحيه پروردگارت بر تمام باغ فرود آمد در حالى كه همه در خواب بودند»؛ «فَطافَ عَلَيْها طائِفٌ مِنْ رَبِّكَ وَ هُمْ نائِمُونَ».
آتشى سوزان و صاعقهاى مرگبار چنان بر آن مسلط شد كه «آن باغ خرم و سرسبز همچون شب سياه و ظلمانى گرديد» و جز مشتى خاكستر از آن باقى نماند؛ «فَأَصْبَحَتْ كَالصَّرِيمِ».
«طائف» از مادۀ «طواف» در اصل به معنى كسى است كه بر گرد چيزى مىگردد، ولى گاه كنايه از بلا و مصيبتى است كه در شب روى مىدهد، و منظور در اينجا همين است.«صريم» از مادۀ «صرم» به معنى «قطع» است و در اينجا به معنى «شب ظلمانى»، يا «درخت بدون ميوه» یا «خاكستر سياه» است: زيرا شب با فرا رسيدن روز قطع مىشود همانگونه كه روز با فرارسيدن شب، و لذا گاهى به شب و روز" صريمان" مىگويند، به هر حال منظور اين است كه آن چنان اين بلاى آسمانى كه ظاهراً صاعقه عظيمى بوده است در اين باغستان فرود آمد كه تمام آن را يك جا آتش زد، و چيزى جز مشتى زغال و خاكستر سياه از آن باقى نماند، و صاعقهها هر گاه به چيزى بزنند همين گونه خواهد بود.
به هر حال صاحبان باغ به گمان اينكه درختهاى پربارشان آماده براى چيدن ميوه است «در آغاز صبح يكديگر را صدا زدند»؛ «فَتَنادَوْا مُصْبِحِينَ».(1)
و گفتند: «به سوى كشتزار و باغستان خود حركت كنيد، اگر مىخواهيد ميوههاى خود را بچينيد!»؛ «أَنِ اغْدُوا عَلى حَرْثِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صارِمِينَ».
«اغدوا» از مادۀ «غدوة» به معنى اول روز است، و لذا به غذايى كه در آغاز روز خورده مىشود (صبحانه) «غداء» مىگويند (هر چند در تعبيرات عربى روزمره كنونى «غداء» به ناهار گفته مىشود).
1) . «تنادوا»؛ «راغب» در «مفردات» مىگويد: اصل «نداء» از «ندى» (بر وزن عنا) به معنى رطوبت گرفته شده، زيرا معروف است كسانى كه دهانشان رطوبت كافى دارد به راحتى سخن مىگويند، و كلامى فصيح (و صدايى رسا) دارند.
به اين ترتيب «آنها به سوى باغشان حركت كردند در حالى كه آهسته با هم سخن مىگفتند»؛ «فَانْطَلَقُوا وَ هُمْ يَتَخافَتُونَ».
«كه مواظب باشيد امروز حتى يك فقير وارد بر شما نشود!»؛ «أَنْ لا يَدْخُلَنَّهَا الْيَوْمَ عَلَيْكُمْ مِسْكِينٌ».
و چنان آهسته سخن مىگفتند كه صداى آنها به گوش كسى نرسد، مبادا مسكينى خبردار شود، و براى خوشهچينى، يا گرفتن مختصرى ميوه براى سير كردن شكم خود، به سراغ آنها برود! چنين به نظر مىرسد كه به خاطر سابقه اعمال نيك پدر، جمعى از فقرا همه سال در انتظار چنين ايامى بودند كه ميوهچينى باغ شروع شود و بهرهاى عائد آنها گردد، و لذا اين فرزندان بخيل و ناخلف چنان مخفيانه حركت كردند كه هيچكس احتمال ندهد چنان روزى فرا رسيده، و هنگامى فقرا با خبر شوند كه كار از كار گذشته باشد.
و به اين ترتيب «آنها صبحگاهان به قصد باغ و كشتزار خود با قدرت تمام بر منع مستمندان حركت كردند»؛ «وَ غَدَوْا عَلى حَرْدٍ قادِرِينَ».
«حرد» (بر وزن سرد) به معنى ممانعت توأم با شدت و غضب است، آرى آنها از تمنا و انتظار مستمندان عصبانى بودند، و تصميم داشتند با كمال قدرت از آنها جلوگيرى كنند (و لذا اين تعبير در مورد سالهايى كه باران قطع مىشود، يا شترى كه شير آن نيز قطع شده به كار مىرود).
اكنون ببينيم سرانجام كار آنها به كجا انجاميد:
اين آيات ادامه داستان «أَصْحابَ الْجَنَّةِ» است كه در آيات پيشين گذشت
صاحبان باغ به اين اميد كه محصول فراوان خود را بچينند، و دور از نظر مستمندان جمعآورى كنند، و همه را در انحصار خويش گيرند، و حتى يك فقير بر سر اين خوان نعمت گسترده الهى ننشيند، صبحگاهان به راه افتادند اما بىخبر از اينكه صاعقهاى مرگبار شب هنگام درست در موقعى كه آنها در خواب بودهاند باغ را تبديل به يك مشت خاكستر كرده است.
قرآن مىگويد: «هنگامى كه آنها باغ خود را ديدند چنان اوضاع به هم ريخته بود كه گفتند اين باغ ما نيست، ما راه را گم كردهايم!»؛ «فَلَمَّا رَأَوْها قالُوا إِنَّا لَضَالُّونَ».
منظور از «ضالون» ممكن است گم كردن راه باغ باشد، چنان كه در بالا گفتيم، و يا گم كردن راه حق، چنان كه بعضى احتمال دادهاند، ولى معنى اول مناسبتر به نظر مىرسد.
سپس افزودند: «بلكه ما محرومان واقعى هستيم»؛ «بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ» مىخواستيم مستمندان و نيازمندان را محروم كنيم، اما خودمان از همه بيشتر محروم شديم، هم محروم از درآمد مادى، و هم بركات معنوى كه از طريق انفاق در راه خدا و به نيازمندان به دست مىآيد.
«در اين ميان يكى از آنها كه از همه عاقلتر بود گفت: آيا به شما نگفتم چرا تسبيح خدا نمىگوئيد»؛ «قالَ أَوْسَطُهُمْ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ لَوْ لا تُسَبِّحُونَ».
نگفتم خدا را به عظمت ياد كنيد، و از مخالفت او بپرهيزيد، شكر نعمت او را به جا آوريد، و نيازمندان را از اموال خود بهرهمند سازيد؟، ولى شما گوش نكرديد، و به روزگار سياه افتاديد! از اين آيه استفاده مىشود كه در ميان آنها فرد مؤمنى بود كه آنها را از بخل و حرص نهى مىكرد، و چون در اقليت بود كسى گوش به حرفش
نمىداد، اما پس از اين حادثه دردناك، زبان او گشوده شد، و منطقش تيزتر و برندهتر گشت، و آنها را زير رگبار ملامت و سرزنش گرفت.
آنها نيز لحظهاى بيدار شدند و به گناه خود اعتراف كردند، و «گفتند منزه است پروردگار ما، مسلماً ما ظالم و ستمگر بوديم» هم بر خويشتن ستم كرديم و هم بر ديگران؛ «قالُوا سُبْحانَ رَبِّنا إِنَّا كُنَّا ظالِمِينَ».
تعبير به «اوسط» در آيه قبل به معنى كسى است كه در سرحد اعتدال از نظر عقل و خرد و دانش باشد، بعضى آن را حد وسط در سن و سال معنى كردهاند، ولى اين معنى بسيار بعيد به نظر مىرسد، چرا كه ارتباطى ميان سن و گفتن چنين سخن پرمحتوايى نيست، ارتباط ميان عقل و خرد و چنين سخنانى است.
تعبير به «لَوْ لا تُسَبِّحُونَ» (چرا تسبيح خدا نمىگوئيد؟) از اين جهت است كه ريشه همه اعمال نيك ايمان و معرفة اللَّه و تسبيح و تنزيه خدا است.
بعضى نيز تسبيح را در اينجا به معنى شكر نعمت كردهاند كه لازمه آن بهرهمند ساختن محرومان است، ولى اين دو تفسير منافاتى با هم ندارد، و در مفهوم آيه جمع است.
و اما تسبيح آنها قبل از اعتراف به گناه ممكن است از اين جهت باشد كه مىخواهند" خدا" را در مورد اين بلاى عظيمى كه بر باغشان فرود آمد و نابودش كرد از هر گونه ظلم و ستمى منزه شمرند، و بگويند خداوندا! اين ما بوديم كه بر خود و ديگران ستم كرديم و مستحق چنين عذاب دردناكى شديم، اما كار تو عين عدالت و حكمت بود.
در بعضى ديگر از آيات قرآن نيز قبل از اقرار به ظلم همين تسبيح ديده مىشود،
چنان كه در داستان يونس(علیه السلام) مىخوانيم: موقعى كه در شكم آن ماهى عظيم قرار گرفت گفت: «لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ»؛(1)«معبودى جز تو نيست، منزهى، من از ظالمان و ستمگران بودم».
«آنها رو به هم كردند و شروع به ملامت و سرزنش يكديگر نمودند»؛ «فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ يَتَلاوَمُونَ».
و احتمالاً هر كدام در عين اعتراف به خطاى خويش گناه اصلى را به دوش ديگرى مىانداخت، و او را شديدا سرزنش مىكرد كه تو عامل اصلى بدبختى ما شدى؟ و گرنه ما اينقدر هم از خدا و عدالت بيگانه نبوديم! آرى اينچنين است سرنوشت همه ظالمانى كه در چنگال عذاب الهى گرفتار مىشوند كه در عين اعتراف به گناه، هر كدام سعى دارد عامل اصلى بدبختى خود را ديگرى بشمرد، شايد به اين دليل كه در اينگونه موارد معمولاً يكى پيشنهاد مىكند، و ديگرى تأييد مىنمايد، و يكى اجراى آن را بر عهده مىگيرد و ديگرى با سكوت خود ابراز رضايت مىكند، ولى روشن است كه همه آنها شريك جرم و دخيل در گناهند.
سپس مىافزايد: هنگامى كه به عمق بدبختى خود آگاه شدند فريادشان بلند شد، و «گفتند: واى بر ما كه طغيانگر بوديم!»؛ «قالُوا يا وَيْلَنا إِنَّا كُنَّا طاغِينَ».
آنها در مرحله قبل اعتراف به «ظلم» و ستم كردند، و در اينجا اعتراف به «طغيان» و در حقيقت طغيان مرحلهاى است بالاتر از ظلم، زيرا ظالم ممكن است اصل قانون را بپذيرد، ولى بر اثر غلبه هواى نفس ستم كند، اما طغيانگر اصلاً زير بار قانون نمىرود و آن را به رسميت نمىشناسد.
1) . انبیاء / 87.
اين احتمال نيز وجود دارد كه ظلم اشاره به «ظلم بر خويشتن» است، و طغيان اشاره به «تجاوز بر حق ديگران».
اين نكته نيز قابل توجه است كه عرب هنگامى كه با مصيبتى روبرو مىشود و يا مىخواهد اظهار انزجار از چيزى كند گاه «ويس» مىگويد و گاه «ويح» و گاه «ويل» كه اولى در مصيبت خفيف است، و دومى شديدتر، و سومى اشد آنها است، و اين نشان مىدهد كه صاحبان باغ خود را مستحق شديدترين سرزنشها مىدانستند.
سرانجام آنها بعد از اين بيدارى و هشيارى و اعتراف به گناه و بازگشت به سوى خدا، رو به درگاه او آوردند، و گفتند: «اميد است پروردگارمان گناهان ما را ببخشد، و باغستان بهتر از اين باغ به جاى آن در اختيار ما بگذارد»؛ «عَسى رَبُّنا أَنْ يُبْدِلَنا خَيْراً مِنْها».«چرا كه ما به سوى او روى آوردهايم، و به ذات پاكش دل بستهايم، و حل اين مشكل را نيز از قدرت بىپايان او مىطلبيم»؛ «إِنَّا إِلى رَبِّنا راغِبُونَ».(1)
آيا به راستى اين گروه از كار خود پشيمان شدند، و در برنامه خويش تجديد نظر كردند، و تصميم قاطع گرفتند كه اگر در آينده مشمول نعمت الهى شوند حق شكر آن را ادا كنند؟ و يا مانند بسيارى از ظالمان كه وقتى گرفتار طوفان عذاب مىشوند موقتا بيدار مىگردند اما همين كه طوفان فرو نشست باز همان برنامهها تكرار مىگردد؟
در اين زمينه در ميان مفسران گفتگو است، آنچه از لحن آيه بعد احتمالاً
1) . «راغبون» از مادۀ «رغبت» است، اين ماده هر گاه با «الى» يا «فی» متعدى شود به معنى تمايل به چيزى است، و هر گاه با «عن» متعدى شود به معنى انصراف و بىاعتنايى نسبت به چيزى است.
استفاده مىشود اين است كه توبه آنها به خاطر اينكه شرائطش جمع نبود پذيرفته نشد، ولى در بعضى از روايات مىخوانيم كه آنها از روى خلوص نيت توبه كردند، و خداوند توبه آنها را قبول كرد، و باغى بهتر به آنها عنايت فرمود كه مخصوصاً درختان انگور پربار با خوشههاى بسيار بزرگ داشت.(1)
بسماللهالرّحمنالرّحیم
و الحمدلله ربّ العالمین و الصّلاة و السّلام علی سیّدنا ابیالقاسم المصطفی محمّد و علی آله الاطیبین الاطهرین المنتجبین سیّما بقیّةالله فی الارضین.
روز شیرین و زیبایی است برای من در میان شما جوانان عزیز و انقلابی با دلهای پاک و جانهای پرانگیزه که حقیقتاً برای آیندۀ این کشور و آیندۀ این انقلاب امیدهای فراوانی را شما بهوجود میآورید. اولاً میلاد مسعود قطب عالم امکان حضرت مهدی (عجّلالله فرجه و ارواحنا فداه) را تبریک عرض میکنم؛ انشاءالله همهتان امروز و فردا جزو منتظران واقعی و یاران حقیقی آن بزرگوار باشید.
روز سوّم خرداد هم از روزهای فراموششدنی نیست؛ از روزهایی است که در تاریخ کشور ما و در تاریخ انقلاب اسلامی عزیز ایران این روز میدرخشد. نماد است؛ نماد پیروزی حق بر باطل و نماد قدرت الهی و دست قدرتی که امام بزرگوار فرمودند: دست قدرتی دارد ما را حمایت میکند. چنین روزی است روز سوّم خرداد و روز آزادی خرّمشهر. به شما فارغالتّحصیلان عزیز، همچنین به شما سردوشیبگیران
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج24، ص: 374.
عزیز تبریک عرض میکنم. راه خوبی را آغاز کردهاید؛ وارد مسیر خوبی شدهاید؛ خداوند به شما توفیق بدهد انشاءالله؛ این راه را با جدّیّت، با عزم راسخ، با انگیزهای مضاعف انشاءالله پیش ببرید.
در مورد فتح خرّمشهر، اغلب شما جوانها آن روز نبودید یا اگر هم بودید کودک بودید خیلی، کوچک بودید؛ روز فتح خرّمشهر حادثۀ عظیمی بود. شاید هنوز چند ساعت از خبر نگذشته بود که بنده از ساختمان ریاست جمهوری میرفتم طرف بیت امام که خدمت امام (رضوانالله تعالی علیه) برسم. در این خیابان و سر راه، مردم غوغا کرده بودند؛ مثل یک راهپیمایی، مثل یک تظاهرات بود. ماشین ما را که میدیدند، میآمدند جلو تبریک میگفتند. در همۀ کشور یک جشن عمومیِ خودجوش به وجود آمد؛ مسأله اینقدر مسئلۀ مهمّی بود.
البتّه مردم آن روز غالباً نمیدانستند چه اتّفاقی افتاده است که این فتح به وجود آمده. از آن فداکاریها، از آن ریزهکاریها، از آن تلاشهای عجیب و باورنکردنی، مردم اطّلاع نداشتند؛ امروز هم خیلیها اطّلاع ندارند. من توصیه میکنم این کتابهایی که دربارۀ جزئیّات عملیّات «الیبیتالمقدّس» هست که به فتح خرّمشهر منتهی شد، همچنین بقیّۀ عملیّات -«فتحالمبین» و دیگر عملیّات- را همه بخوانند؛ بخوانند و ببینند چه اتّفاقی افتاده. بنده یک وقتی تشبیه کردم دفاع مقدّس را به یک تابلوی خیلی بزرگ و باشکوهی که آن بالا نصب کردهاند؛ ما از این پایین آن تابلو را میبینیم و تحسین میکنیم؛ امّا اگر نزدیک برویم، ریزهکاریهایی که در این تابلو بهکار رفته، هنرمندیهایی که بهکار رفته، جزئیّاتی که در این تابلو هست، آن بههمآمیختگی رنگهای مختلف، نقشهای مختلف،
قلمهای مختلف را ببینیم، دهبرابر تحسین ما بیشتر خواهد شد. این کتابهایی که نوشتهاند، این جزئیّات را درواقع برای ما که از دور این تابلو را دیدهایم، تشریح میکنند. خب، حادثۀ بزرگی بود.امّا بزرگتر از این حادثه، این بود که امام (رضوان الله علیه) -آن مرد خدا، آن حکیم الهی به معنای واقعی کلمه- وقتی خرّمشهر آزاد شد، وقتی اینهمه مجاهدت بهبار نشست، اینهمه جوانها عرق ریختند، اینهمه شهید دادیم، اینهمه زحمت کشیدیم، فرمود که خرّمشهر را خدا آزاد کرد؛ خرّمشهر را خدا آزاد کرد! این مهم است؛ معنای این چیست؟ معنای این آن است که اگر شما مجاهدت کردید، قدرت خدا میآید پشت شما. لشکر بیعقبه، کاری نمیتواند بکند؛ لشکری که عقبه دارد، نیروی احتیاط دارد، نیروی ذخیرۀ فراوان دارد، همه کار میتواند بکند. حالا اگر لشکری عقبهاش، ذخیرهاش عبارت بود از قدرت الهی، این لشکر دیگر شکستبخور است؟ امام این را به ما فهماند؛ فهماند که وقتی مجاهدت میکنید، وقتی تنبلی نمیکنید، وقتی وارد میدان میشوید، وقتی نیروهای خودتان را به صحنه وارد میکنید، اینجا قدرت خدا است که پشت سر شما است، لذا خرّمشهر را خدا آزاد میکند. با این منطق، همۀ دنیای مسخّرِ استکبار را هم خدا میتواند آزاد کند. با این منطق، فلسطین هم میتواند آزاد بشود. با این منطق، هر ملّتی میتواند مستضعف نماند؛ به شرطی که این منطق تحقّق پیدا کند. وقتی ما این منطق را داشتیم، شکستناپذیر میشویم. وقتی با این منطق وارد میدان شدیم، ترس و مرعوب شدن نخواهد بود؛ قدرت نظامی یا تبلیغاتی یا پولی و مالی و اقتصادیِ قدرتها در مقابل ما، دیگر ترسناک و هولناک نخواهند بود؛ متّکی هستیم به قدرت
خدا. البتّه قدرت خدا پشت سر آدمهای تنبل نمیآید؛ پشت سر ملّتهایی که حاضر نیستند فداکاری کنند نمیآید. قدرت خدا پشت سر آن کسانی میآید که وارد میدان میشوند، حرکت میکنند، تلاش میکنند، خودشان را برای همه کار آماده میکنند؛ اینها متّکیاند به قدرت الهی.
«ذلِکَ بِاَنَّ اللهَ مَولَی الَّذینَ ءامَنوا وَ اَنَّ الکٰفِرینَ لا مَولی لَهُم»؛(1)
این آیۀ قرآن است؛ خدا، مولای شما است؛ شما مولایی دارید که همۀ عالمِ وجود تحت قدرت او است؛ این مولای شما است و کافرین ندارند.
در جنگ بدر وقتیکه کفّار بنا کردند شعار دادن و بتهای خودشان را اسم آوردن، پیغمبر فرمود به مسلمانها بگویید: اَللهُ مَولانا وَ لا مَولی لَکُم؛ خدا مولای ما است، پشتیبان ما است، قدرت ما متّکی به قدرت او است و شما ندارید این را؛ همینجور هم شد.
الان 37 سال، 38 سال است که دارند از همۀ امکانات استفاده میکنند برای اینکه این رویش مبارک را، این جمهوری اسلامی را، این انقلاب مجسّم را شکست بدهند و نتوانستهاند؛ اَللهُ مَولانا. ملّت ایران در صحنه است؛ به یک عدّه آدمهای کنارنشستۀ نقزنِ غُرزن یا پیرو شهوات نگاه نکنید؛ ملّت در صحنه است، ملّت در میدان است. در میان این ملّت، زمرۀ عظیمی حضور دارند که حاضرند جانشان را فدا کنند؛ این همان چیزی است که قدرت خدا را میآورد پشت سرِ انسان؛ این یعنی جنگ نامتقارن.
معنای جنگ نامتقارن این است که دو طرفِ جنگ از منابع مختلفالحالی،
1) . محمد / 11.
با هویّتهای مختلف برخوردارند؛ این جنگ نامتقارن است؛ یعنی هرکدامِ از این دو طرف امکاناتی دارند، منابع قدرتی دارند که طرف دیگر آن را ندارد. ما با استکبار جهانی در حال جنگ نامتقارنیم؛ چرا؟ ممکن است او یک امکاناتی داشته باشد که ما نداشته باشیم امّا ما هم امکاناتی داریم که او ندارد؛ آن امکان چیست؟ توکّل، اعتماد به خدا، اعتماد به پیروزی نهایی، اعتماد به قدرت انسان، به قدرت ارادۀ انسان مؤمن؛ این را ما داریم؛ این شد جنگ نامتقارن. در جنگ نامتقارن ارادهها هستند که با هم میجنگند؛ هر ارادهای غلبه پیدا کرد، پیروز خواهد شد. در میدان، اراده را ضعیف نکنید؛ در میدان نبرد، اراده را دچار تزلزل نکنید؛ اگر یک طرفِ جنگ در میدان نبرد ارادهاش سست شد، قطعاً شکست خواهد خورد. نگذارید ارادهتان سست بشود، نگذارید تبلیغات دشمن و وسوسههای دشمن، در اراده و عزم راسخ شما تزلزل ایجاد کند؛ این ارادۀ مستحکم را نگه دارید؛ این ضامن پیروزی است.
امروز جنگ نظامی مطرح نیست؛ امروز برای کشور ما جنگ نظامیِ سنّتی و متعارف احتمال بسیار بسیار ضعیفی است لکن جهاد باقی است؛ جهاد یک چیز دیگر است. جهاد فقط بهمعنای قتال نیست، فقط بهمعنای جنگ نظامی نیست؛ جهاد یک معنای بسیار وسیعتری دارد. در بین جهادها جهادی هست که خدای متعال در قرآن آن را «جهاد کبیر» نام نهاده: «وَ جٰهِدهُم بِه جِهادًا کَبیرًا»؛ در سورۀ مبارکۀ فرقان است؛ «بِه» یعنی به قرآن، «جٰهِدهُم بِه» یعنی بهوسیلۀ قرآن با آنها جهاد کن؛ جِهاداً کَبیرًا. این آیه در مکّه نازل شده. درست توجّه کنند جوانهای عزیز! در مکّه جنگ نظامی مطرح نبود؛ پیغمبر و مسلمانها مأمور به جنگ نظامینبودند، کاری که آنها میکردند کار دیگری بود؛ همان کار دیگر است که خدای
متعال در این آیۀ شریفه میگوید: وَ جٰهِدهُم بِه جِهادًا کَبیرًا. آن کارِ دیگر چیست؟ آن کارِ دیگر، ایستادگی و مقاومت و عدم تبعیّت است.
«فَلا تُطِعِ الکٰفِرینَ وَ جٰهِدهُم بِه جِهادًا کَبیرًا»؛(1)
از مشرکین اطاعت نکن. اطاعت نکردن از کفّار همان چیزی است که خدای متعال به آن گفته جهاد کبیر. این تقسیمبندی غیر از تقسیمبندی جهاد اکبر و جهاد اصغر است: جهاد اکبر که از همه سختتر است، جهاد با نفْس است، همان چیزی است که هویّت ما را، باطن ما را حفظ میکند؛ جهاد اصغر، مجاهدت با دشمن است، منتها در بین جهاد اصغر یک جهاد هست که خدای متعال آن را «جهاد کبیر» نام نهاده که آن همین است. «جهاد کبیر» یعنی چه؟ یعنی اطاعت نکردن از دشمن، از کافر؛ از خصمی که در میدان مبارزۀ با تو قرار گرفته اطاعت نکن. اطاعت یعنی چه؟ یعنی تبعیّت؛ تبعیّت نکن. تبعیّت نکردن در کجا؟ در میدانهای مختلف؛ تبعیّت در میدان سیاست، در میدان اقتصاد، در میدان فرهنگ، در میدان هنر. در میدانهای مختلف از دشمن تبعیّت نکن؛ این شد «جهاد کبیر».
این تبعیّت نکردن آنقدر مهم است که خدای متعال پیغمبر خود را مکرّر به آن توصیه میکند. آیۀ تکاندهندۀ اوّل سورۀ مبارکۀ احزاب: «یٰاَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللهَ وَ لا تُطِعِ الکٰفِرینَ»؛(2)میفرماید: «اِتَّقِ اللهَ وَ لا تُطِعِ الکفِرین»! پیغمبر! تقوا داشته باش و از کافران تبعیّت نکن؛ اِنَّ اللهَ کانَ عَلیمًا حکیمًا، ما میدانیم مشکلات تو
را، ما میدانیم فشارهایی که بر تو وارد میکنند تا تو را وادار به تبعیّت کنند -تهدید میکنند، تطمیع میکنند- امّا شما مراقب امر و نهی الهی باش، اِتَّقِ اللهَ، حواست جمع باشد.
«وَ لا تُطِعِ الکٰفِرین»؛ این اطاعت نکردن از کافرین، آن چیز بزرگ و مهمّی است که خدای متعال با این لحن با پیغمبرش حرف میزند.
خب، اطاعت از کافرین نکن، پس چهکار کن؟
«وَ اتَّبِع ما یوحی اِلَیکَ مِن رَبِّکَ اِنَّ اللهَ کانَ بِما تَعمَلونَ خَبیرًا»؛(1)
میفرماید:از آنها تبعیّت نکن؛ تو برنامه داری؛ تو برنامۀ کار داری، برنامۀ زندگی داری؛ وحی الهی تو را تنها نگذاشته است؛ قرآن در اختیار تو است، اسلام در اختیار تو است، برنامۀ اسلام در اختیار تو است؛ این راه را برو. ببینید اینها همه آیات اوّل سورۀ احزاب است؛ پشت سر هم؛ اوّل:
«اِتَّقِ اللهَ وَ لا تُطِعِ الکفِرینَ وَ المُنفِقین»؛ بعد «وَ اتَّبِع ما یوحی اِلَیکَ مِن رَبِّک»؛
پشت سر آن، جواب این سؤال است که خب، خطر وجود دارد، فشار میآورند؛
«وَ تَوَکَّل عَلَی اللهِ وَ کَفی بِاللهِ وَکیلا»؛(2)
در مقابل همۀ این فشارها به خدا تکیه کن؛ به خدا تکیه کن. توکّل معنایش این نیست که کار را رها کنید بنشینید تا خدا بیاید عوض شما کار را انجام بدهد؛ این نیست؛ توکّل این است که شما راه بیفتید، عرق بریزید، تلاش کنید، آنوقت
یقین داشته باشید که خدای متعال شما را کمک خواهد کرد؛ امروز مسئلۀ جمهوری اسلامی این است.
مسئلۀ جمهوری اسلامی این است که دشمن مستکبر، درصدد بهزانو درآوردن انقلاب است؛ با چه چیزی؟ با نفوذ دادن فرهنگ خود، با فشار اقتصادی خود، با انواع و اقسام تلاشهای سیاسی خود، با گسترۀ عظیم تبلیغات خود، و با عوامل خائنی که در اختیارش هستند، درصدد تکان دادن فضای جمهوری اسلامی است تا آن را به تبعیّت بکشانند. آنچه استکبار را از جمهوری اسلامی به شدّت غضبناک میکند، مسلمان بودن مردم ایران نیست؛ آن، عبارت است از اینکه مردم بهخاطر این مسلمان بودن، حاضر نیستند زیر بار استکبار بروند؛ حاضر نیستند تبعیّت کنند؛ این است که دشمن را غضبناک میکند. سعی میکنند این را زیر پوششهایی بپوشانند امّا واقعیّت قضیّه این است. مسئلۀ هستهای بهانه بود، حتّی مسئلۀ موشکها -این قضیّۀ موشکها که راه انداختهاند، «موشک، موشک» که البتّه هیچ فایدهای هم ندارد و هیچ غلطی هم نمیتوانند بکنند- بهانه است؛ مسئلۀ حقوق بشر، مسائل گوناگون دیگر، همه بهانه است. مسئله، عدم تبعیّتاست.
اگر جمهوری اسلامی حاضر بود تبعیّت استکبار را قبول بکند، با موشکش هم میساختند، با انرژی هستهای و انواع و اقسام چیزهایی که در این زمینه وجود دارد میساختند و اسم حقوق بشر را هم اصلاً نمیآوردند. جمهوری اسلامی، با تعلیم الهی، حاضر نیست از دشمن مستکبر کافر تبعیّت بکند، از جبهۀ کفر و استکبار تبعیّت بکند؛ این است علّت اصلی؛ همۀ تلاششان برای این است.
البتّه سعی میکنند این را به زبان نیاورند امّا گاهی اظهاراتشان آنها را لو میدهد. همین چند روز قبل از این، یک مسئول آمریکایی، اتّهاماتی را که علیه جمهوری اسلامی هست ردیف کرد: موشک و چه و چه و «ایدئولوژی»! از دستشان در میرود؛ خودشان را لو میدهند.
این ایدئولوژی یعنی تفکّر؛ تفکّر اسلامی که وادار میکند شما را که زیر بار دشمنِ کافر و جبهۀ کفر و استکبار نروید. این است که موجب دشمنی است، و همین است که موجب اقتدار شما است؛ همین است که موجب اقتدار شما است. این انگیزه است که ملّت ایران را سرپا نگه داشته است؛ این انگیزه است که عزم راسخ را در ملّت ایران نگه داشته است؛ ایستادگی. حفظ هویّت انقلابی و اسلامی برای نظام جمهوری اسلامی و برای ملّت ایران؛ این آنچیزی است که دشمن از آن به شدّت شاکی است؛ چارهای هم ندارد. خیلی تلاش کردند بلکه بتوانند مراکز تصمیمگیری و تصمیمسازی را به حیطۀ قدرت خودشان در بیاورند، امّا نتوانستند و به توفیق الهی و به حول و قوّۀ الهی نخواهند توانست.
شما پاسدار انقلابید، پاسدار انقلاب. البتّه همۀ ملّت ایران پاسدار انقلابند یا باید باشند، امّا شما سازمانی هستید که به این نام مفتخر و سربلند است: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی. این جهاد کبیر را، شما باید سرلوحۀ کارتان قرار بدهید. امروز هم نسبت به سپاه، از همه بیشتر عصبانی هستند؛ در اسمهایی که میآورند، در فحّاشیهایی که میکنند، در تهمتهایی که میزنند، از همه بیشتر، سپاه را آماج این بدگوییها و این دروغگوییها قرار میدهند؛ علّت این است که
سپاه نشان داده که ایستاده است. این روحیّه و این جهتگیری و این حالت را از دست ندهید.
جوانهای عزیز! بچههای عزیز من! فردا مال شما است، آینده مالِ شما است؛ شما هستید که باید این تاریخ را با عزّتش محفوظ نگه دارید؛ شما هستید که این بارِ مسئولیّت را بردوش دارید؛ خرّمشهرها در پیش است؛ نه در میدان جنگ نظامی، بلکه در یک میدانی که از جنگ نظامی سختتر است. البتّه ویرانیهای جنگ نظامی را ندارد؛ بعکس، آبادانی به دنبال دارد، امّا سختیاش بیشتر است. اینکه ما گفتیم اقتصاد مقاومتی، یعنی بخش اقتصادیِ این سیاستِ بزرگ و اساسی، مقاومت اقتصادی است. اینکه گفتیم جوانهای مؤمن و حزباللّهی و انقلابی کارهای فرهنگی خودجوش را رها نکنند و دنبال بکنند، و همۀ دستگاههای فرهنگی کشور را دعوت کردیم و میکنیم که در این جهت حرکت کنند، این، بخش فرهنگیِ این عدم تبعیّت است، این جهاد بزرگ است، جهاد کبیر است. اینکه از همۀ استعدادهای موجود کشور دعوت میکنیم که استعدادهای خودشان را در خدمت پیشرفت این کشور به کار بیندازند و به صحنه بیاورند و به میدان بیاورند و از مسئولان دولتی و سایر مسئولان دعوت میکنیم که از این استعدادها استقبال بکنند، این آن بخشِ فعّالِ اجتماعیِ این جهاد کبیر است. این جهاد کبیر ابعادی دارد: «جٰهِدهُم بِه جِهادًا کَبیرًا».
این بهمعنای قطع رابطۀ با دنیا نیست؛ بعضیها برای اینکه این سیاست الهی را بکوبند، به دروغ میگویند «انقلابیّون میگویند با دنیا قطع رابطه کنید»؛ نه، ما قائل به قطع رابطۀ با دنیا نیستیم، قائل به حصار کشیدن دُور کشور هم نیستیم؛
رفتوآمد بکنند، رابطه داشته باشند، مبادله بکنند، دادوستد بکنند، امّا هویّت و شخصیّت اصلی خودشان را از یاد نبرند؛ این حرف ما است: «وَ اَنتُمُ الاَعلَونَ اِن کُنتُم مُؤمِنین»؛ مثل نمایندۀ نظام اسلامی حرکت بکنند، مثل نمایندۀ نظام اسلامی سخن بگویند. با همه، با هرجا که مصلحت کشور اقتضا میکند، قرارداد ببندید، امّا مثل نمایندۀ ایران اسلامی و نمایندۀ اسلام پشت میز قرارداد بنشینید. همه هوشمندانه حرکت کنند؛ این جهاد هوشمندی لازم دارد، این جهاد اخلاص لازم دارد. این جهاد مثل جهاد نظامی نیست که کسانی در آنجا بدرخشند و چه شهیدشان، چه زندهشان و چه جانبازشان مثل قهرمان نشان داده بشوند -که ماها افتخار میکنیم به این شهدا و این جانبازان و ایثارگران- این جهاد جهادی است که ممکن است کسی خیلی هم زحمت بکشد، امّا چهرۀ او را هیچکس نشناسد؛ اخلاص لازم دارد این جهاد.
امروز، دشمن از اینکه بتواند به نظام اسلامی ضربۀ اساسی وارد کند ناامید است، چون میداند در داخل بهقدر کافی انگیزه و ایمان و صدق و آمادگی وجود دارد؛ لذا ناامیدند از اینکه بتوانند ضربۀ اساسی واردکنند، امّا ناامید نیستند از اینکه بتوانند نفوذ کنند. ابزارهای نفوذ هم امروز زیاد است.
سعی دارند جوان ایرانی را به شکلی بار بیاورند که خودشان میپسندند. اگر جوان ایرانی به شکل آمریکاپسند و استکبارپسند رشد کرد، آمریکا دیگر برای پیاده کردن نقشههای خود در ایران خرجی و هزینهای نخواهد داشت؛ این جوان خودش مثل نوکر بیجیرهومواجب برای آنها کار خواهد کرد؛ میخواهند جوان ایرانی را اینجوری بار بیاورند. چهار تا آدم بیهویّت جوری حرف زدند و جوری عمل کردند
که یک آمریکایی چند سال قبل آمد ایران و وقتی برگشت، گفت کسانی در ایران هستند که اسلحه دستشان است و منتظر دستور ما هستند که شلّیک کنند! چهار تا آدم بیهویّت را دیده بود، فریب خورده بود. مشکل بزرگ آمریکاییها این است که کشور ما را نمیشناسند، مردم ما را نمیشناسند، نمیتوانند هم بشناسند. مشکل استکبار این است که بیشتر به ظاهر نگاه میکند؛ به رنگولعاب ظاهری نگاه میکند، امّا باطن را نمیتواند ببیند. اقتدارش هم اقتدار ظاهری و اقتدار بر جسمها است؛ بر دلها نمیتواند آنچنانکه مایل است اقتدار پیدا کند. اشتباه کردند. امّا از نفوذ کردن ناامید نیستند؛ میخواهند نفوذ کنند، میخواهند دلها را تسخیر کنند، میخواهند ذهنها را تغییر بدهند.
این یک وظیفۀ بزرگ بر دوش همۀ غمخواران ملّت ایران و غمخواران کشور، از جمله شما جوانهای عزیز پاسدار و سازمان بزرگ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، قرار میدهد. کار شما فقط جنگیدن نیست؛ سپاه پاسداران، پاسدار انقلاب است. البتّه جنبۀ نظامی در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مطلقاً نباید تضعیف بشود؛ همچنانکه شایستۀ یک سازمان نظامی است، باید به بهترین وجه و در نوترین شکل و مبتکرانهترین گونۀ کار ادامه داشته باشد؛ امّا فقط این نیست. وظیفۀ تبیین، امروز بر دوش همه است؛ از جمله بر دوش شما. اینکه بنده روی تبیین اینهمه تکیه میکنم، برای خاطر این است که امروز این جهاد کبیر به میزان زیادی متوقّف به تبیین است؛ تبیین، بیان کردن، روشنگری؛ امروز روشنگری لازم است.
سعی کنید ذهنها را با عمقیابی، به اعماق حقایق و مسائل برسانید. این دانشگاه شما میتواند کارهای بزرگی را در این زمینه انجام بدهد و میتواند تبیین
را یکی از برنامههای اساسی خودش قرار بدهد؛ هم در بین مجموعۀ خودی، هم در قلمروِ وسیعتری، تا آنجایی که امکاناتش اجازه بدهد.
شعارهای انقلاب را باید حفظ کرد؛ این یکی از هدفها است. یکی از کارهای بزرگ و یکی از بخشهای بزرگ این جهاد عظیم -جهاد بزرگ- عبارت است از حفظ شعارهای انقلاب. شعارها هدفها را نشان میدهند، شعارها راه را به ما نشان میدهند، شعارها مثل علامتهایی هستند که در راه میگذارند برای اینکه انسان راه را اشتباه نکند.
«اَلیَمینُ وَ الیَسارُ مَضَلَّةٌ و الطَّریقُ الوُسطی هِیَ الجادَّة».
به چپ و راست نغلتند، راه مستقیم و صراط مستقیم را بروند؛ هنر این شعارها این است، نقشش این است. در مورد این شعارها و حقایق هم فقط به احساسات اکتفا نشود. من البتّه برای احساسات نقش زیادی قائلم، برای عواطف نقش زیادی قائلم، امّا کافی نیست؛ لازم است امّا کافی نیست. عمق، تعمّق و ژرفنگری در همۀ این شعارها باید وجود داشته باشد. سعی کنید در مسائل تعمّق کنید؛ وقتی عمقیابی کردید، این ایمانِ مستقر با هیچ نیرویی از شما جدا نخواهد شد. مشکل اینهایی که میبینید یک روز تندتر از همۀ تندهایند و یک روز 180 درجه به اینطرف میغلتند، عمق نداشتن آن ایمان است. داشتیم ما؛ اوایل انقلاب بعضیها بودند که آنچنان تند و آتشی بودند که انقلابیهای اصلی و قدیمی و سابقهدار را هم قبول نداشتند و به آنها هم ایراد میگرفتند امّا سطحی بودند؛ این سطحیبودن بلای جانشان شد، از اینطرف 180 درجه غلتیدند؛ مَمشایشان عوض شد. عمق و ژرفا
داشته باشید؛ بروید در اعماق فکر و اندیشه و از راهنمایی استادهای صالح در این راه استفاده کنید.
کادرسازی یکی دیگر از کارها است. آینده مال شما است؛ در آینده شماها میتوانید سهم بسزایی در به وجود آوردن و اهدا کردن کادرهای شایسته و صالح به نظام عمومی کشور و نظام مدیریّت کشور داشته باشید. تجربههای متراکم انقلاب را، این تجربههای انبوه این 37 سال را تدوین کنید؛ این یک کار علمی است، یک پژوهش علمی - تاریخی است. امروز ما احتیاج داریم به اینکه یک نگاهی به گذشته داشته باشیم؛ راههایی که آمدیم، کارهایی که کردیم، کارهایی که کردند، تجربههایی که از سَر گذراندیم، این نشیبوفرازهای عجیب و غریبی که در سر راه بوده است و انقلاب توانسته خود را از این پیچ و واپیچ راههای گوناگون پیش ببرد به سمت اهداف و متوقّف نشود، این احتیاج به تدوین دارد؛ این احتیاج به کار علمی دارد. دانشگاه شمادانشگاه متفاوتی است؛ البتّه این خطاب من فقط به دانشگاه شما نیست، به همۀ دانشگاهها و به همۀ مراکز علمی و به حوزههای علمیّه است؛ امّا خب، دانشگاه امام حسین، دانشگاه امام حسین است! دانشگاه متفاوتی است؛ مسئولیّت بیشتری بر عهدۀ شما است.
یک نکته هم این است که تبیین را اساس کار بدانید. بنده میبینم گاهی اوقات یک جماعتی، یک افرادی، جوانهای احتمالاً صالح و مؤمنی با یک کسی مخالفند یا با یک جلسهای مخالفند، بنا میکنند هیاهو کردن و جنجال کردن و شعار دادن؛ بنده با این کارها موافق نیستم. این هیچ فایدهای ندارد؛ این را من از قدیم به کسانی که در این کارها بودند، همواره سفارش کردهام. اینکه بروند در یک
مجلسی، چون فلانکس سخنرانی میکند که شما مثلاً او را قبول ندارید -ممکن هم هست حق با شما باشد یا نباشد- برویم این مجلس را خراب کنیم، بههم بزنیم؛ نه، این هیچ فایدهای ندارد. فایده در تبیین است، فایده در کار درست است، در کار هوشمندانه است؛ اینها است که فایده دارد. گاهی اوقات بعضیها از روی اغراضی این کارها را میکنند، به پای بچّههای مؤمن و حزباللّهی میاندازند؛ حواستان به این هم باشد.
آخرین مطلبی که عرض میکنم این است؛ همۀ آنچه گفتیم، همۀ آنچه باید بکنیم، همۀ آنچه تواناییهای ما رَسا برای انجام آن است، متوقّف به این است که به خدای متعال تضرّع کنیم، توجّه کنیم، توسّلاتمان را با خدا افزایش بدهیم. رابطۀ دلها با خدای متعال، آن رابطهای است که اگر تأمین شد، پشتوانۀ هویّت انقلابی و عزم و ارادۀ ما است که خواهد توانست این زمینهای را که بحث کردیم فراهم کند.
جوانهای عزیز اُنستان را با قرآن حفظ کنید؛ بحمدالله بین جوانهای ما حافظ قرآن زیاد است. به حفظ قرآن، تلاوت قرآن، تدبّر در قرآن، تأمّل در آیات الهی اهمّیّت بدهید؛ به نماز توجّه کنید، نماز خوب، نماز با توجّه، نماز با احساس حضور در مقابل پروردگار. حضور قلب یعنی دل در هنگام نماز حاضر باشد، اینجا باشد. گاهی ما داریم نماز میخوانیم دلمان جای دیگر است؛ حضور قلب یعنی دلمان همینجا باشد، در سجّادهمان باشد، متوجّه نمازمان باشد، جای دیگر نباشد. این را شما جوانها تمرین کنید؛ ممکن است اوّل هم سخت باشد لکن تمرین کنید، آسان خواهد شد، عادت شما خواهد شد. اگر امروز تمرین کردید،
همیشه به دردتان خواهد خورد؛ اگر در جوانی تمرین نکرده باشید، وقتی به سنّ امثال بنده رسیدید، کار سخت خواهد شد. با نماز، با قرآن، با توسّلات، با دعاهای ماه شعبان، با مناجات شعبانیّه اُنس بگیرید. ماه رمضان در پیش است؛ با ایّام و لیالی مبارک ماه رمضان خودتان را تصفیه کنید، معطّر کنید، نورانی کنید، انشاءالله خواهید توانست همۀ این کارهای بزرگ را انجام بدهید.
اگر بخواهیم خیلی رسا و در کمترین عبارت، جهاد کبیر را تعریف کنیم؛ میتوانیم بگوییم: نفوذناپذیری مؤمنان در برابر کافران یا به عبارتی دیگر: مقاومت و تسلیم ناپذیری اهل ایمان در مقابل دشمنان قرآن. مقام معظم رهبری در دانشگاه افسری و تربیت پاسداری امام حسین(علیه السلام)، بیانات روشنگری مطرح کرده و از آن جمله، جهاد کبیر را این گونه معرفی کردند: "اطاعت نکردن از کفّار همان چیزی است که خدای متعال به آن گفته جهاد کبیر.
شرائط تحقق جهاد کبیر کدام است؟
به نظر میرسد دست کم باید دو شرط حاصل شود تا جهاد کبیر تحقق پیدا کند:
«فلاتطع الکافرین و جاهدهم به جهادا کبیرا»؛(1)
پس کسی که پازل دشمن را کامل کند هر چند فرض کنیم قصد قربت هم داشته باشد؛ ندانسته در حال خدمت به شیطان و دشمنان خدا است.
جهادگران در عرصههای گوناگون جهاد کبیر چه کسانی هستند؟بی تردید هر کسی که با اخلاص و به نیت رسیدن به قرب و لقای خدای کریم، نقشههای دشمن را نقش بر آب کند و برهم بزند؛ جهادگر در عرصه جهاد بزرگ است. با توجه به این دو شاخص (1. اخلاص 2. برهم زدن نقشه دشمنان اسلام) اگر تاریخ صدر اسلام و دوران معاصر را بررسی کنیم؛ میتوانیم هزاران نمونه از مجاهدان میدان جهاد کبیر را – از مردان و زنان با ایمان- بیابیم. این جهاد عرصههای گوناگونی دارد مانند اقتصاد و عمران و آبادانی، علم و فرهنگ، سیاست و...
به عنوان یک مثال عملکرد انقلابی و جهاد سازندگی آن مرد بزرگ که خالصانه و بیسر و صدا در بشاگرد به محرومین خدمت کرد یعنی مرحوم حاج عبدالله والی را در نظر بگیرید و ببینید که وی چگونه نقشه دشمنان را در بدبین کردن مردم به نظام اسلامی برهم زد و ایرانیان را امیدوار ساخت: او برای لبیک گویی به اشارۀ حضرت امام (رضوان الله تعالی علیه) که فرموده بودند: «به داد بشاگرد برسید!» در سال 1361 ش. به منطقۀ دورافتاده و محروم بشاگرد هجرت کرد و در بیست و سه سال خدمت و تلاش مخلصانه این دیار واقعاً محروم را با مدیریت جهادی به آبادانی نسبی رساند
1) . فرقان / 53.
و در هشت اردیبهشت 1384 ش. رحلت کرد و هجرت و جهاد عظیمش به پایان رسید. و رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار با خانوادۀ مرحوم "حاج عبدالله والی، با اشاره به آثار اخلاص و برکات استقامت در کار، خاطر نشان کردند: مرحوم آقای حاج عبدالله والی یکی از آدمهایی است که قطعاً در تاریخ انقلاب و تاریخ کشور اسمش خواهد ماند و نامش به نیکی یاد خواهد شد؛ خداوند درجاتش را عالی کند. من با اینکه ایشان را از نزدیک ندیده بودم و هیچ یادم نمیآید که با ایشان ملاقاتی داشته باشم، اما دورادور ایشان را میشناختم، میدانستم که در بشاگرد مشغول خدمات با ارزشی هستند... کارهای خالصانه و بیهیاهو در کل بنای جمهوری اسلامی اثر میگذارد و آن را مستحکم میکند.
آیا اصطلاح جهاد کبیر در قرآن کریم آمده است؟
بله این اصطلاح (جهاد کبیر) در قرآن کریم آمده البته فقط یک بار: به این صورت:
«فَلا تُطِعِ الْکافِرینَ وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً کبیرا»؛(1)
یعنی: "پس از کافران اطاعت مکن و بدین وسیله با آنان جهاد کن؛ جهادی بزرگ."
ولی باید توجه داشت که این معنا و مضمون یعنی توصیه به تسلیم ناپذیری در برابر کافران و منافقان - بدون استفاده از اصطلاح (جهاد کبیر) - در سراسر قرآن بارها ذکر شده است مانند:
1) . فرقان / 53.
یعنی: پس در برابر فرمان پروردگارت شکیبا باش، و از هیچ گنهکار یا کافری از این مردم اطاعت مکن.
یعنی: با کسانی که صبح و شام پروردگارشان را میخوانند در حالی که همواره خشنودی او را میطلبند خود را شکیبا دار، و در طلب زینت زندگی دنیا دیدگانت از توجه به آنان به سوی ثروتمندان برنگردد، و از کسی که دلش را به سبب کفر و طغیانش از یاد خود غافل کرده ایم و از خواستههای نامشروعش پیروی کرده و کارش زیاده روی است، اطاعت مکن.
یعنی: اگر از بیشتر مردم روی زمین پیروی کنی و آرا و خواسته هایشان را گردن نهی تو را از راه خدا گمراه میکنند؛ آنان فقط از خیال و پندار که پایه علمی و منطقی ندارد پیروی میکنند، و تنها به حدس و خیال تکیه میزنند.
یعنی: بیتردید پروردگارت بهتر میداند چه کسی از راه او گمراه شده، و او به راه یافتگان داناتر است. از تکذیب کنندگان قرآن و نبوّت فرمان مبر.
و...البته نکته اساسی همان است که قبلاً در مصاحبه ای دیگر درباره ارتباط حمایت از فلسطین و بزرگداشت روز قدس با مسأله جهاد کبیرعرض شد که آموزه اساسی اسلام، توحید و مبارزه با شرک و بتپرستی بوده و روح توحید نیز عبارت است از نفی عبودیت غیر خدا. مقاومت در مقابل کافران، مشرکان و منافقان و تسلیم ناپذیری در برابر دشمنان خدا، یکی از ضروریات اصلی دین اسلام و بلکه همه ادیان الهی است.
جهاد کبیر چه ارتباطی با جهاد اکبر دارد؟
در حقیقت، تهذیب نفس و مبارزه با خواهشهای نفسانی یعنی جهاد اکبر، زیربنای همه انواع جهاد اصغر و جهاد کبیر است. کسی میتواند جهاد کبیر کند که در مبارزه با نفس پیروز شده باشد.
ارتباط جهاد اصغر با جهاد کبیر چیست؟
عموما پنداشته میشود که جهاد اصغر فقط جهاد نظامی با دشمن خارجی
است در حالی که این پندار درست نیست و هر گونه جهاد و مقابله با دشمنان بیرونی جهاد اصغر است و بنا بر این هر گونه جهاد (فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و...) با کافران و منافقان نیز از مصادیق جهاد اصغر است که خدای حکیم در قرآن کریم نام آن را جهاد کبیر گذاشته است.
برای جهاد کبیر در عرصه فرهنگی مثالی ذکر کنید.
بسیاری از مفسران قرآن کریم یادآور شدهاند که فعالیت علمی اندیشمندان اسلامی و متکلمان در پاسخگویی به شبهات دشمنان اسلام، یکی از مصادیق روشن و پرارزش جهاد کبیر است و حتی برخی از مفسرین تصریح کردهاند که یکی از بهترین و بزرگترین جهادها در پیشگاه خدا، جهاد کسانی است که شبهههای دشمنان دین را باطل میکنند. به عنوان مثال علامه طباطبایی و استاد شهید مطهری با نگارش کتاب "اصول فلسفه و روش رئالیسم" در دورانی که مارکسیسم دین و ایمان مردم را تهدید میکرد، شجاعانه و آگاهانه در برابر دشمنان ایستادند و مغالطههای ماتریالیسم دیالکتیک را آشکار ساختند و به این ترتیب نقشههای کافران نقش بر آب شد. بیتردید جهاد علمی علامه طباطبایی و استاد شهید مطهری مصداق و نمونه روشنی است از جهاد کبیر.
آیا مثالهای روشنی از جهاد کبیر در تاریخ اسلام وجود دارد؟
بله و بهتر است بگوییم سراسر تاریخ اسلام سرشار است از نمونههای بارز جهاد کبیر. و به طور ویژه سیره نبوی(صلی الله علیه و آله) نشانگر مصادیقی روشن از جهاد کبیر و مبارزه فرهنگی، سیاسی و... در برابر کافران است مانند سخن سرنوشت ساز و فراموش نشدنی رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) که خطاب به عموی مؤمنش حضرت ابوطالب(علیه السلام) در پاسخ به
تهدید مشرکان گفت: «عمو جان! اگر خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپ من بگذارند که دست از دعوت و فعالیت خود بردارم هرگز برنخواهم داشت، تا خداوند دین خود را آشکار کند یا آنکه خودم جان بر سر این کار بگذارم.».
خلاصه و نتیجه گیری شما از مباحث جهاد کبیر چیست؟
بر اساس معارف قرآن کریم، دشمنان اسلام هرگز از مسلمانان راضی نخواهند شد مگر آنکه مسلمین اسلام را رها کنند و پیرو کافران شوند؛ در نتیجه فرمان الهی این است که هرگز نباید در برابر آنان کوچکترین نرمشی انجام دهید و باید در برابرشان محکم و استوار همچون کوه باشید و مقاومت کنید و تسلیم ناپذیر باشید. در قرآن کریم آمده است:
«وَ لَنْ تَرْضی عَنْک الْیهُودُ وَ لا النَّصاری حَتَّی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَی اللَّهِ هُوَ الْهُدی وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ الَّذِی جاءَک مِنَ الْعِلْمِ ما لَک مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِی وَ لا نَصِیرٍ * الَّذِینَ آتَیناهُمُ الْکتابَ یتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ أُولئِک یؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ یکفُرْ بِهِ فَأُولئِک هُمُ الْخاسِرُونَ»؛(1)
ترجمه: هرگز یهود و نصاری از تو راضی نخواهند شد تا (بطور کامل تسلیم خواستههای آنها شوی و) از آئین (تحریف یافته) آنان پیروی کنی بگو هدایت تنها هدایت الهی است، و اگر از هوی و هوسهای آنها پیروی کنی، بعد از آنکه آگاه شده ای هیچ سرپرست و یاوری از ناحیه خدا برای تو نخواهد بود. کسانی که کتاب آسمانی، به آنها داده ایم (یهود و نصاری) و آن را از روی دقت میخوانند، به پیامبر اسلام ایمان میآورند و کسانی که به او کافر شوند زیانکارند.
1) . بقره / 120 و 121.
مقاومت در برابر دشمنان خارجی دین اسلام، بسیار گسترده است و شامل عرصههای گوناگون و متعدد علمی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، نظامی و... میشود. به عنوان مثال در عرصه اقتصادی، دشمنان اسلام میخواهند که مسلمین هر چه بیشتر مصرف کننده و واردکننده و وابسته باشند و هرگز تولید کننده و صادرکننده و مستقل نباشند؛ در این زمینه وظیفه مؤمنین آن است که بکوشند تا رشتههای وابستگی به بیگانگان را پاره کنند و از اسراف و تبذیر بپرهیزند و خودشان به تولید بپردازند و...
و در پایان تأکید میکنم که اگر ما مسلمانان در راه خدا بکوشیم و مجاهده کنیم، یقینا پیروزیم.
«وَ الَّذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهْدِینَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنین»؛(1)
کسانی که در راه ما کوشیدند، بیتردید آنان را به راههای خود راهنمایی میکنیم؛ یقیناً خدا با نیکوکاران است.(2)
قرآن میفرماید:
«وَ لا تُجادِلُوا أَهْلَ الْكِتابِ إِلاَّ بِالَّتي هِيَ أَحْسَنُ إِلاَّ الَّذينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَ قُولُوا آمَنَّا بِالَّذي أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَ إِلهُنا وَ إِلهُكُمْ واحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ * وَ كَذلِكَ أَنْزَلْنا
إِلَيْكَ الْكِتابَ فَالَّذينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مِنْ هؤُلاءِ مَنْ يُؤْمِنُ بِهِ وَ ما يَجْحَدُ بِآياتِنا إِلاَّ الْكافِرُونَ»؛(1)«با اهل كتاب جز به روشى كه از همه نيكوتر است مجادله نكنيد، مگر كسانى از آنان كه ستم كردند؛ و (به آنها) بگوييد: ما به تمام آنچه از سوى خدا بر ما و شما نازل شده ايمان آوردهايم، و معبود ما و شما يكى است، و ما در برابر او تسليم هستيم! و اين گونه، كتاب [قرآن] را بر تو نازل كرديم، كسانى كه كتاب (آسمانى) به آنها دادهايم به اين كتاب ايمان مىآورند؛ و بعضى از اين گروه [مشركان] نيز به آن مؤمن مىشوند؛ و آيات ما را جز كافران انكار نمىكنند.»
در آيات گذشته بيشتر سخن از نحوه برخورد با «بتپرستان» لجوج و جاهل بود كه به مقتضاى حال با منطقى تند، با آنها سخن مىگفت، و معبودانشان را سستتر از تارهاى عنكبوت معرفى مىكرد، و در آيات مورد بحث، سخن از مجادله با «اهل كتاب» است كه بايد به صورت ملايمتر باشد، چه اينكه آنها حد اقل بخشى از دستورهاى انبياء و كتب آسمانى را شنيده بودند و آمادگى بيشترى براى برخورد منطقى داشتند كه با هر كس بايد به ميزان عقل و دانش و اخلاقش سخن گفت.
1) . عنکبوت / 46 و 47.
نخست مىفرمايد: «با اهل كتاب جز به روشى كه از همه بهتر است مجادله نكنيد»؛ «وَ لا تُجادِلُوا أَهْلَ الْكِتابِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ».(1)
«لا تجادلوا» از مادۀ «جدال» در اصل به معنى تابيدن طناب و محكم كردن آن است، اين واژه در مورد ساختمان محكم و مانند آن نيز به كار مىرود و هنگامى كه دو نفر به بحث مىپردازند، و در حقيقت هر كدام مىخواهد ديگرى را از عقيدهاش بپيچاند به اين كار مجادله گفته مىشود، به كشتى گرفتن نيز" جدال" مىگويند، و به هر حال منظور در اينجا بحث و گفتگوهاى منطقى است.
تعبير به «بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ»، تعبير بسيار جامعى است كه تمام روشهاى صحيح و مناسب مباحثه را شامل مىشود، چه در الفاظ، چه در محتواى سخن، چه در آهنگ گفتار، و چه در حركات ديگر همراه آن.
بنا بر اين مفهوم اين جمله آن است كه الفاظ شما مؤدبانه، لحن سخن دوستانه محتواى آن مستدل، آهنگ صدا خالى از فرياد و جنجال و هر گونه خشونت و هتك احترام، همچنين حركات دست و چشم و ابرو كهمعمولاً مكمل بيان انسان هستند همه بايد در همين شيوه و روش انجام گيرد.
و چه زيبا است تعبيرات قرآن كه در يك جمله كوتاه يك دنيا معنى نهفته است.
اينها همه به خاطر آن است كه هدف از بحث و مجادله برترى جويى و تفوق طلبى و شرمنده ساختن طرف مقابل نيست، بلكه هدف تأثير كلام و نفوذ سخن در
1) . التي صفت است براى موصوف مقدرى مانند الطريقة.
اعماق روح طرف است، و بهترين راه براى رسيدن به اين هدف همين شيوه قرآنى است.
حتى بسيار مىشود كه انسان اگر سخن حق را به صورتى منعكس كند كه طرف مقابل آن را فكر خود بداند نه فكر گوينده، زودتر انعطاف نشان مىدهد چرا كه انسان به افكار خود همچون فرزندان خود علاقمند است.
درست به همين دليل است كه قرآن مجيد بسيارى از مسائل را به صورت «سؤال و استفهام" طرح مىكند، تا جوابش را از درون فكر مخاطب بجوشد و آن را از خود بداند.
ولى البته هر قانونى استثنايى هم دارد، از جمله همين اصل كلى در بحث و مجادله اسلامى در مواردى ممكن است حمل بر ضعف و زبونى شود، و يا طرف مقابل آن چنان مست و مغرور باشد كه اين طرز برخورد انسانى، بر جرأت و جسارتش
بيفزايد لذا در دنبال آيه به صورت يك استثناء مىفرمايد: «مگر كسانى از آنها كه مرتكب ظلم و ستم شدند»؛ «إِلَّا الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ».
همانها كه بر خود و ديگران ظلم كردند و بسيارى از آيات الهى را كتمان نمودند تا مردم به اوصاف پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) آشنا نشوند.
آنها كه ظلم كردند و فرمانهاى الهى را در آنجا كه بر خلاف منافعشان بود زير پا گذاردند.
آنها كه ظلم كردند و خرافاتى همچون مشركان به ميان آوردند، «مسيح» یا «عزيز» را فرزند خدا خواندند.
و بالآخره آنها كه ظلم كردند و به جاى بحث منطقى دست به شمشير برده و متوسل به زور شدند و به شيطنت و توطئهچينى پرداختند.
و در آخر آيه يكى از مصداقهاى روشن «مجادله به احسن» را كه مىتواند الگوى زندهاى براى اين بحث باشد به ميان آورده، مىفرمايد:
«بگوئيد ما به تمام آنچه از سوى خدا بر ما و شما نازل شده است ايمان داريم، معبود ما و شما يكى است، و در برابر او تسليم هستيم»؛ «وَ قُولُوا آمَنَّا بِالَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَ إِلهُنا وَ إِلهُكُمْ واحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ».
چه تعبير زيبا و چه آهنگ جالبى؟ آهنگ وحدت و ايمان به همه آنچه از سوى خداى واحد نازل شده، و حذف همه تعصبها، و ما و شماها، و بالآخره توحيد معبود و تسليم بىقيد و شرط در برابر «اللَّه».
اين يك نمونه از «مجادله به احسن» است كه هر كس بشنود مجذوب آن مىشود، و نشان مىدهد اسلام گروهگرا، و تفرقه طلب نيست، آواى اسلام آواى وحدت است و تسليم بودن در برابر هر سخن حق.
نمونههاى اين بحث در قرآن فراوان است، از جمله نمونهاى است كه امام صادق(علیه السلام) در حديثى به آن اشاره كرده، مىفرمايد: مجادله به احسن، مانند مطلبى است كه در آخر «سوره يس» در مورد منكران معاد آمده است، هنگامى كه استخوان پوسيده را در مقابل پيامبر(صلی الله علیه و آله) آوردند و گفتند: چه كسى قدرت دارد آن را احيا كند؟ فرمود: «يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ...» همان خدايى كه روز نخست آن را آفريد، زنده مىكند، همان خدايى كه از درخت سبز، براى شما آتش بيرون مىفرستد.(1)
1) . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 4، ص: 163.
آيه بعد به عنوان تأكيد بر اصول چهارگانهاى كه در آيه قبل آمد، مىفرمايد: «اين گونه ما كتاب آسمانى (قرآن) را بر تو نازل كرديم»؛ «وَ كَذلِكَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ».
آرى اين قرآن بر اساس وحدت معبود، وحدت دعوت همه پيامبران راستين تسليم بىقيد و شرط در برابر فرمان حق، و مجادله با بهترين شيوهها نازل شده.
بعضى از مفسران گفتهاند: منظور از جمله فوق تشبيه نزول قرآن بر پيامبر(صلی الله علیه و آله) به نزول كتب پيشين بر ساير انبياء است، يعنى همانگونه كه بر پيامبران گذشته كتاب آسمانى نازل كرديم بر تو نيز قرآن را نازل نموديم.
ولى تفسير اول دقيق تر به نظر مىرسد هر چند جمع ميان هر دو معنى نيز ممكن است.
سپس مىافزايد: «كسانى كه پيش از اين كتاب آسمانى به آنها دادهايم (و به راستى به آن پايبند و معتقدند)به اين كتاب ايمان مىآورند»؛ «فَالَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يُؤْمِنُونَ بِهِ».
چرا كه هم نشانههاى آن را در كتب خود يافتهاند، و هم محتوايش را از نظر اصول كلى هماهنگ با محتواى كتب خود مىبينند.
البته مىدانيم همه اهل كتاب (يهود و نصارى) به پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) ايمان نياوردند، بنا بر اين جمله فوق، اشاره به آن گروه مؤمنان واقعى و حقجويان خالى از تعصب است كه نام «اهل كتاب» تنها شايسته آنها است.
بعد مىافزايد: «گروهى از اينها (از اهل مكه و مشركان عرب) نيز به آن ايمان مىآورند»؛ «وَ مِنْ هؤُلاءِ مَنْ يُؤْمِنُ بِهِ».(1)
1) . بعضى از مفسران جملۀ «فَالَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ» را اشاره به مسلمانان دانستهاند، و جملۀ «مِنْ هؤُلاءِ مَنْ يُؤْمِنُ به» را اشاره به اهل كتاب، ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مىرسد، زيرا تعبير «فَالَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ» و مانند آن، در هيچ موردى از قرآن ظاهراً به غير يهود و نصارى اطلاق نشده است.
و در پايان در مورد كافران هر دو گروه مىگويد: «آيات ما را جز كافران انكار نمىكنند»؛ «وَ ما يَجْحَدُ بِآياتِنا إِلَّا الْكافِرُونَ».
با توجه به اينكه مفهوم «جحد» آنست كه انسان، به چيزى معتقد باشد و آن را انكار كند(1)مفهوم جمله فوق اين مىشود كه حتى كفار در دل به عظمت اين آيات معترفند و نشانههاى صدق و راستى را در جبين آن مىنگرند، و راه و رسم پيامبر(صلی الله علیه و آله) و زندگى پاكيزه و پيروان پاكباخته او را دليلى بر اصالت آن مىشمرند اما به خاطر لجاجت و تعصب و تقليد كوركورانه از نياكان، و يا براى حفظ منافع نامشروع زودگذر به انكار برمىخيزند.
به اين ترتيب قرآن موضعگيريهاى اقوام مختلف را در برابر اين كتاب آسمانى مشخص مىكند: در يك صف اهل ايمانند، اعم از علماى اهل كتاب و مؤمنان راستين و مشركانى كه تشنه حق بودند و حق را يافتند و دل به آن بستند، و در صف ديگر منكران لجوجى كه حق را ديدند اما همچون خفاشان خود را از آن پنهان داشتند، چرا كه ظلمت كفر جزء بافت وجودشان شده و از نور ايمان وحشت دارند! قابل توجه اينكه اين گروه قبلاً نيز كافر بودهاند، ولى تأكيد مجدد بر كفرشان ممكن است به اين جهت باشد كه قبلاً اتمام حجت بر آنها نشده بود، كفر حقيقى الان
1) . «راغب» در «مفردات» مىگويد: الجحود نفى ما فى القلب اثباته و اثبات ما فى القلب نفيه.
است كه بر آنها اتمام حجت شده و با علم و آگاهى صراط مستقيم را رها كرده در بيراهه گام مىزنند.(1)
قرآن میفرماید:
«فَلِذلِكَ فَادْعُ وَ اسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ وَ قُلْ آمَنْتُ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنْ كِتابٍ وَ أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَيْنَكُمُ اللَّهُ رَبُّنا وَ رَبُّكُمْ لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ لا حُجَّةَ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ اللَّهُ يَجْمَعُ بَيْنَنا وَ إِلَيْهِ الْمَصيرُ»؛(2)
«پس به همين خاطر تو نيز آنان را به سوى اين آيين واحد الهى دعوت كن و آن چنان كه مأمور شدهاى استقامت نما، و از هوى و هوسهاى آنان پيروى مكن، و بگو: به هر كتابى كه خدا نازل كرده ايمان آوردهام و مأمورم در ميان شما عدالت كنم؛ خداوند پروردگار ما و شماست؛ نتيجه اعمال ما از آن ما است و نتيجه اعمال شما از آن شما، خصومت شخصى در ميان ما نيست؛ و خداوند ما و شما را در يك جا جمع مىكند، و بازگشت (همه) به سوى اوست!»
«فَلِذلِكَ فَادْعُ وَ اسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ...»؛ اين جمله تفريع و نتيجهگيرى از مطالب گذشته است كه مىفرمايد: خدا براى همه انبياء يك دين تشريع كرده بود، ولى امتها دو قسم شدند يكى نياكان كه با علم و اطلاع و از در حسد، در دين اختلاف انداختند، و يكى نسلها كه در شك و تحير ماندند. به همين
جهت خداى تعالى تمامى آنچه را كه در سابق تشريع كرده بود براى شما تشريع كرد، پس تو اى پيامبر مردم رادعوت كن، و چون آنها دو دسته شدند يكى مبتلا به حسد يكى مبتلا به شك، پس تو استقامت بورز، و به آنچه مأمور شدهاى پايدارى كن، و هواهاى مردم را پيروى مكن.
لام در جملۀ «فلذلك» لام تعليل است. و بعضى گفتهاند لام به معناى «الى» است و معناى جمله اين است كه: پس به سوى همين دينى كه برايتان تشريع شده دعوت كن، و در مأموريت پايدارى نما.
كلمۀ «و استقم» امر از استقامت است كه به گفته راغب(1)به معناى ملازمت طريق مستقيم است، و جملۀ «وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ» به منزله تفسير كلمۀ «اسْتَقِمْ» است.
بيان آيۀ «وَ قُلْ آمَنْتُ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنْ كِتابٍ...»
«وَ قُلْ آمَنْتُ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنْ كِتابٍ»؛ در اين جمله مىفرمايد: بگو به تمامى كتابهايى كه خدا نازل كرده ايمان دارم. و در تصديق و ايمان به كتب آسمانى مساوات را اعلام كن. و معلوم است كه مراد از كتب آسمانى كتابهايى است كه مشتمل بر شريعتهاى الهى است.
«وَ أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَيْنَكُمُ»؛ بعضى(2)از مفسرين گفتهاند: لام در جملۀ «لاعدل» لام زائد است كه تنها خاصيت تأكيد را دارد، نظير لام در «لنسلم» در جملۀ «وَ أُمِرْنا
لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعالَمِينَ»؛(1)و معناى جمله مورد بحث اين است كه: و من مأمور شدهام بين شما عدالت برقرار كنم، يعنى همه را به يك چشم ببينم، قوى را بر ضعيف و غنى را بر فقير و كبير را بر صغير مقدم ندارم، و سفيد را بر سياه و عرب را بر غير عرب و هاشمى را و يا قرشى را بر غير آنان برترى ندهم. پس در حقيقت دعوت متوجه به عموم مردم است و مردم همگى در برابر آن مساويند.
پس جملۀ «آمَنْتُ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنْ كتاب» مساوى دانستن همه كتابهاى نازله است از حيث اينكه بايد همه ايمان آورند. و جملۀ «وَ أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَيْنَكُمُ» مساوى دانستن همه مردم است از حيث اينكه همه را بايد دعوت كرد، تا متوجه شرعى كه نازل شده بشوند.
بعضى(2)ديگر از مفسرين گفتهاند: لام در جملۀ «لِأَعْدِلَ بَيْنَكُمُ» لام تعليل است و معناى آن اين است: اين كه من مأمور شدهام بدآنچه مأمور شدهام بدين جهت بوده كه بين شما عدالت برقرار كنم.
و نيز در باره عدالت بعضى(3)گفتهاند: مراد از آن، عدالت در داورى است. بعضى ديگر(4)گفتهاند: عدالت در حكم است. و بعضى(5)ديگر معناى ديگرى كردهاند، ليكن همه اين معانى از سياق آيه به دور است، و سياق با آن نمىسازد.
«اللَّهُ رَبُّنا وَ رَبُّكُمْ...»؛ اين جمله مىخواهد مطالب گذشته، يعنى تسويه بين
كتب و شرايع نازله، و ايمان آوردن به همه آنها، و تسويه بين مردم در دعوتشان به سوى دين، و برابر بودن همه طبقات مردم در مشموليت احكام را تعليل كند، و به همين جهت كلام بدون حرف عطف آمده، گويا مطلب ديگرى است غير مطالب گذشته.
پس جمله مزبور به اين معنا اشاره مىكند كه: رب همه مردم يكى است، و آن، اللَّه تعالى است، پس غير او ارباب ديگرى ندارند، تا هر كسى به رب خود بپيوندد، و بر سر ارباب خود نزاع كنند، اين بگويد رب من بهتر است، او بگويد از من بهتر است، و هر كسى تنها به شريعت پروردگار خود ايمان آورد، بلكه رب همه يكى، و صاحب همه شريعتها يكى است، و مردم همه و همه بندگان و مملوكين يكى هستند، يك خداست كه همه را تدبير مىكند، و به منظور تدبير آنها شريعتها را بر انبياء نازل مىكند، پس ديگر چرا بايد به يك شريعت ايمان بياورند، و به ساير شريعتها ايمان نياورند. يهود به شريعت موسى ايمان بياورد، ولى شريعت مسيح و محمد(صلی الله علیه و آله) را قبول نكند، و نصارى شريعت عيسى را بپذيرد و در مقابل شريعت محمدى(صلی الله علیه و آله) سر فرود نياورد؟ بلكه بر همه واجب است كه به تمامى كتابهاى نازل شده و شريعتهاى خداايمان بياورند، چون همه از يك خدا است.
«لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ»؛ اين جمله به اين نكته اشاره مىكند كه اعمال هر چند از حيث خوبى و بدى و از حيث پاداش و كيفر و ثواب و عقاب مختلف است، الا اينكه هر چه باشد از كنندهاش تجاوز نمىكند، يعنى عمل تو عمل من نمىشود، پس هر كسى در گرو عمل خويش است، و احدى از افراد بشر نه از عمل ديگرى بهرهمند مىشود، و نه متضرر مىگردد، پس معنا ندارد كه كسى را
جلو بيندازد تا از عمل او منتفع شود، و يا يكى ديگر را عقب اندازد تا مبادا از عمل او متضرر شود. البته اعمال مردم درجات مختلفى دارد، و بعضى از بعضى ديگر بهتر و گرانبهاتر است، اما ارزيابى و سنجش آن به دست خدايى است كه به حساب اعمال بندگان خود رسيدگى مىكند، نه به دست مردم و نه پيغمبر و نه افرادى پايينتر از او، چون مردم در هر رتبهاى كه باشند بنده و مملوك خدايند و هيچ كس مالك نفس هيچ كس نيست.
و اين همان نكتهاى است كه خداى تعالى در گفتگوى نوح با قومش نقل كرده كه:
قومش گفتند: «أَ نُؤْمِنُ لَكَ وَ اتَّبَعَكَ الْأَرْذَلُونَ قالَ وَ ما عِلْمِي بِما كانُوا يَعْمَلُونَ إِنْ حِسابُهُمْ إِلَّا عَلى رَبِّي لَوْ تَشْعُرُونَ»؛(1)و نيز در خطابش به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «ما عَلَيْكَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ وَ ما مِنْ حِسابِكَ عَلَيْهِمْ مِنْ شَيْءٍ».(2)
«لا حُجَّةَ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ»؛ شايد مراد اين باشد كه هيچ حجت و دليلى كه دلالت كند بر اينكه بعضى از مردم بر بعضى ديگر مقدمند در بين ما نيست، تا يكى از ما با آن دليل استدلال كند بر اينكه مقدم بر ديگران است.
احتمال هم دارد كه اين نفى كردن حجت كنايه باشد از نفى لازمه آن، يعنى خصومت، و معناى جمله اين باشد كه ما بر سر اين، دعوا و خصومت نداريم كه
1) . «آيا به تو ايمان بياوريم در حالى كه عدهاى بى سر و پا پيروت شدهاند. نوح گفت مرا چه كار كه افعال و احوال پيروانم را بدانم. اگر معرفتى داريد بدانيد كه حساب كار آنها بر كسى جز خدا نخواهد بود.» (شعراء / 111 الی 113)
2) . «حساب مردم به هيچ وجه به دست تو نيست، و حساب تو هم به هيچ وجه به دست مردم نيست.» (انعام / 52)
بين ما مردم تفاوت رتبه و درجه هست، براى اينكه رب همه ما يكى است، و ما همگى در اينكه بندگان يك خداييم يكسانيم، و هر يك در گرو عمل خويش هستيم، پس ديگر حجتى يعنى خصومتى در بين نيست، تا هر يك به خاطر به كرسى نشاندن دعوى خود آن حجت را اقامه كند.
از اينجا روشن مىشود كه معنايى كه بعضى(1)براى اين جمله كردهاند درست نيست، و آن اين است كه «احتجاج و خصومتى نيست، چون حق روشن شده، و ديگر احتياجى براى احتجاج و يا مخالفت نمانده، مگر اينكه كسى بخواهد با علم به حق عناد و لجاجت كند»، چون سياق كلام و غرض از آن اين است كه بيان كند كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) مأمور شده بين خود و امتش برابرى و مساوات اعلام كند، و در مقام اين نيست كه چيزى از معارف اصولى را اثبات كند، تا مفسر مذكور كلمۀ «حجت» را بر روشن شدن حق در آن معارف معنا كند.
«اللَّهُ يَجْمَعُ بَيْنَنا»؛ مراد از ضمير گوينده «نا؛ ما» مجموع گوينده و مخاطب در جملههاى قبل است. و مراد از اينكه فرمود: «خدا ما را جمع مىكند» - به طورى كه مفسرين گفتهاند- اين است كه: خدا ما را در روز قيامت براى حساب و جزاء جمع مىكند.
و بعيد نيست كه منظور، جمع كردن بين مردم در ربوبيت باشد، چون خدا رب جميع است، و جميع بنده اويند. و بنا بر اين جمله مورد بحث تأكيد همان جمله سابق است كه مىفرمود: «اللَّهُ رَبُّنا وَ رَبُّكُمْ» و مقدمه و زمينهچينى است براى جمله بعد كه مىفرمايد: «وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ» آن گاه مفاد هر دو جمله اين مىشود
1) . آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 25، ص: 25.
كه: خدا تنها پديد آرنده ما است، چون رب همه ما است، و منتهاى ما به سوى او است، چون بازگشت ما به سوى او است، پس هيچ پديد آرندهاى در بين ما بجز خداى عز و جل نيست.
مقتضاى ظاهر اين بود كه در تعليل بفرمايد: «اللَّه ربى و ربكم لى عملى و لكم اعمالكم لا حجة بينى و بينكم»، چون اين جمله محاذى با جملۀ «آمَنْتُ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنْ كِتابٍ» است، همانطور كه آنجا فرمود: «بگو من ايمان دارم» در اينجا نيز بايد مىفرمود:
«اللَّه پروردگار من، و پروردگار شما است عمل من براى خودم و عمل شما براى شما است، و حجتى بين من و بين شما نيست و مأمور شدهام كه به عدالت رفتار كنم»، ولى اينطور نفرمود: بلكه فرمود: «اللَّه پروردگار ما و شما است» و خلاصه به جاى «من و شما» فرمود:
«ما و شما» و اين بدان جهت بود كه كلام سابقش يعنى «شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً...» و نيزجملۀ «اللَّهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ يُنِيبُ» مىفهماند كه در اين ميان مردمى هم هستند كه به آنچه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ايمان آورده ايمان دارند، و دعوت او را مىپذيرند و شريعتش را پيروى مىكنند.
پس مراد از كلمۀ «ما» در «ربنا» و در «لَنا أَعْمالُنا» و در «بيننا» رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و مؤمنين به آن جناب است. و مراد از مخاطبين در جملۀ «و ربكم» و «اعمالكم» و «بينكم» ساير مردم يعنى اهل كتاب و مشركيناند، و اين آيه نظير آيۀ شريفۀ «قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً
وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ»؛(1)مىباشد.(2)
قرآن میفرماید:
«قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ»؛(3)«بگو: اى اهل كتاب! بياييد به سوى سخنى كه ميان ما و شما يكسان است؛ كه جز خداوند يگانه را نپرستيم و چيزى را همتاى او قرار ندهيم؛ و بعضى از ما، بعضى ديگر را- غير از خداى يگانه- به خدايى نپذيرد. هر گاه (از اين دعوت،) سرباز زنند، بگوييد: گواه باشيد كه ما مسلمانيم!»
قرآن نخستين بار در ضمن آيات گذشته مسيحيان را دعوت به استدلال منطقى كرد و پس از مخالفت دعوت به مباهله نمود و چون دعوت به مباهله به
1) . «بگو اى اهل كتاب بياييد پيرامون يك كلمه يعنى اينكه نبايد به جز خدا كسى را بپرستيم، و نبايد چيزى را شريكش قرار دهيم، سخن خود را يكى كنيم، و ديگر در بين خود بعضى بعضى ديگر را به جاى خدا ارباب نگيرند، و آن گاه اگر ديدى كه باز هم اعراض كردند، بگو شاهد باشيد كه ما مسلمانيم.» (آلعمران / 64)
2) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج18، ص: 44.
3) . آلعمران / 64.
مقدار كافى در روحيه آنها اثر گذاشت به دليل اينكه حاضر به مباهله نشدند و شرايط ذمه را پذيرفتند بار ديگر از اين آمادگى روحى استفاده كرده، مجدداً شروع به استدلال مىكند-، ولى اين استدلال با استدلالات سابق تفاوت فراوان دارد.
در آيات گذشته دعوت به سوى اسلام با تمام خصوصيات بود، ولى در اين آيه دعوت به نقطههاى مشترك ميان اسلام و آيينهاى اهل كتاب است روى سخن را به پيامبر كرده، مىفرمايد: «بگو: اى اهل كتاب! بياييد به سوى سخنى كه ميان ما و شما مشترك است كه جز خداوند يگانه را نپرستيم و چيزى را شريك او قرار ندهيم و بعضى از ما بعضى ديگر را غير از خداوند يگانه به خدايى نپذيرد»؛ «قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ».
در واقع قرآن با اين طرز استدلال به ما مىآموزد، اگر كسانى حاضر نبودند در تمام اهداف مقدس با شما همكارى كنند بكوشيد لا اقل در اهداف مهم مشترك همكارى آنها را جلب كنيد و آن را پايهاى براى پيشبرد اهداف مقدستان قرار دهيد.
آيه فوق يك نداى وحدت است در برابر تمام مذاهب آسمانى به مسيحيان مىگويد: شما مدعى «توحيد» هستيد و حتى مىگوييد مسألۀ «تثليث» (اعتقاد به خدايان سهگانه) منافاتى با «توحيد» ندارد و لذا قايل به وحدت در تثليث مىباشيد.
و همچنين يهود در عين سخنان شرك آميز" عزير" را فرزند خدا پنداشتند مدعى توحيد بوده و هستند.
قرآن به همه آنها اعلام مىكند: ما و شما در اصل توحيد مشتركيم بياييد
دست به دست هم داده اين اصل مشترك را بدون هيچ پيرايهاى زنده كنيم و از تفسيرهاى نابجا كه نتيجه آن شرك و دورى از توحيد خالص است خوددارى نمائيم.
جالب اينكه در اين آيه با سه تعبير مختلف روى مسأله يگانگى خدا تأكيد شده است اول با جملۀ «أَلَّا نَعْبُدَإِلَّا اللَّهَ»؛ (جز خدا را نپرستيم) و بعد با جملۀ «لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً»؛ (كسى را شريك او قرار ندهيم) و سومين بار با جملۀ «وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ»؛ (بعضى از ما بعضى ديگر را به خدايى نپذيرد).
ضمناً جملۀ اخير اشاره لطيفى به اين حقيقت است كه مسيح يكى از افراد انسان و هم نوع ما است نبايد او را به خدايى شناخت.
اين احتمال نيز وجود دارد كه: بعضى از علماى منحرف اهل كتاب از مقام خود سوء استفاده مىكردند و حلال و حرام خدا را به دلخواه خويش تغيير مىدادند و ديگران از آنها پيروى مىكردند.
توضيح اينكه: از آيات قرآن استفاده مىشود كه در ميان علماى اهل كتاب جمعى بودند كه احكام خدا را طبق" منافع» یا «تعصبهاى» خود تحريف مىكردند، و از نظر منطق اسلام كسى كه از چنين افرادى دانسته پيروى بدون قيد و شرط كند يك نوع عبوديت و پرستش نسبت به آنها انجام داده است.
دليل اين موضع روشن است، زيرا قانونگذارى و تشريع حلال و حرام مربوط به خدا است هر كس ديگرى را در اين موضوع صاحب اختيار بداند او را شريك خدا قرار داده است.
مفسران در ذيل اين آيه چنين نقل كردهاند كه: «عدى بن حاتم» كه قبلاً مسيحى بود و سپس اسلام آورد بعد از نزول اين آيه از كلمۀ «اربابا» (خدايان) اين
چنين فهميد كه قرآن مىگويد اهل كتاب بعضى از علماى خود را مىپرستند، لذا به پيغمبر عرض كرد: ما هيچگاه در زمان سابق علماى خود را عبادت نمىكرديم! پيامبر فرمود: آيا مىدانستيد كه آنها به ميل خود احكام خدا را تغيير مىدهند و شما از آنها پيروى مىكرديد؟ «عدى» گفت: آرى.
پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: اين همان پرستش و عبوديت است!(1).
در حقيقت اسلام بردگى و استعمار فكرى را يك نوع «عبوديت و پرستش» مىداند و به همان شدتى كه با شرك و بتپرستى مبارزه مىكند با استعمار فكرى كه شبيه بتپرستى است نيز مىجنگد.
ولى بايد توجه داشت كه «ارباب» صيغه جمع است بنا بر اين نمىتوان تنها از اين آيه نهى از پرستش عيسى را استفاده كرد، ولى ممكن است منظور از آيه هم نهى از عبوديت مسيح باشد و هم از عبوديت دانشمندان منحرف! سپس در پايان آيه مىفرمايد: «اگر آنها (بعد از اين دعوت منطقى به سوى نقطه مشترك توحيد باز) سر تابند و رويگردان شوند بگوييد گواه باشيد كه ما مسلمانيم» و تسليم حق هستيم و شما نيستيد؛ «فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ».
بنا بر اين دورى شما از حق در روح ما كمترين اثرى نمىگذارد و ما همچنان به راه خود يعنى راه اسلام ادامه خواهيم داد تنها خدا را مىپرستيم و تنها قوانين او را به رسميت مىشناسيم و بشر پرستى به هر شكل و صورت در ميان ما نخواهد بود.
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ذيل آيه مورد بحث.
از تواريخ اسلامى استفاده مىشود كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) هنگامى كه اسلام در سرزمين حجاز به اندازه كافى نفوذ كرد (مخصوصاً بعد از نزول آيۀ فوق و دعوت به همكارى در امر توحيد كه قدر مشترك همه اديان آسمانى است) نامههاى متعددى براى زمامداران بزرگ آن عصر فرستاد و در قسمتى از اين نامهها مخصوصاً روى آيۀ فوق تكيه فرمود كه ذيلا به بعضى از اين نامهها از نظر اهميت موضوع و چگونگى دعوت به اين اصل مشترك اشاره مىشود.
«بسم اللَّه الرحمن الرحيم- من محمد بن عبد اللَّه الى المقوقس عظيم القبط، سلام على من اتبع الهدى، اما بعد فانى ادعوك بدعاية الاسلام، اسلم تسلم، يؤتك اللَّه اجرك مرتين، فان توليت فانما عليك اثم القبط «يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْدُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ»؛
«به نام خداوند بخشنده بخشايشگر، از محمد فرزند عبد اللَّه، به مقوقس بزرگ قبطيان. درود بر پيروان حق باد، من تو را به سوى اسلام دعوت مىكنم، اسلام آور تا سالم بمانى، خداوند به تو دو بار پاداش دهد (يكى براى ايمان آوردن خودت، و پاداش ديگر براى كسانى كه از تو پيروى كرده، ايمان مىآورند). و اگر از پذيرش
1) . «مقوقس» (به ضم ميم و فتح هر دو قاف) زمامدار مصر از طرف «هرقل» پادشاه روم بود.
اسلام سر باز زنى گناه قبطيان(1)بر تو خواهد بود" اى اهل كتاب! ما شما را به يك اصل مشترك دعوت مىكنيم، به اين كه غير از خداوند يگانه را نپرستيم، و كسى را شريك او قرار ندهيم، و بعضى از ما بعض ديگر را به خدايى نپذيرد، و هر گاه آنان از آيين حق سر برتابند بگوييد گواه باشيد كه ما مسلمانيم.»(2)
هنگامى كه «مقوقس» پست زمامدارى مصر را به عهده داشت و پيامبر اسلام براى زمامداران و بزرگان جهان نامه مىفرستاد، و آنها را به سوى اسلام دعوت مىكرد، از جملۀ «حاطب بن ابىبلتعة" را مأمور ساخت تا نامهاى به «مقوقس» رهبر مصر برساند.
سفير پيامبر رهسپار مصر شد و اطلاع پيدا كرد كه زمامدار مصر در اسكندريه است، مأمور پيامبر(صلی الله علیه و آله) با وسايل مسافرتى آن روز وارد اسكندريه شد، و خود را به كاخ «مقوقس» رسانيد و نامه را به او داد، مقوقس نامه را باز كرد، خواند و مقدارى فكر كرد سپس گفت: اگر راستى محمد فرستاده خدا است چرا مخالفان او توانستند وى را از زادگاه خود بيرون كنند، و ناچار شد در مدينه سكونت گزيند، چرا به آنها نفرين نكرد تا نابود شوند؟
فرستاده پيامبر در جواب چنين گفت: عيسى رسول خدا بود و شما نيز به حقانيت او گواهى مىدهيد، هنگامى كه بنىاسرائيل نقشه قتل او را كشيدند چرا وى در باره آنها نفرين نكرد تا خدا آنها را هلاك كند؟! مقوقس در برابر اين منطق
شروع به تحسين نمود و گفت: «احسنت انت حكيم من عند حكيم": «آفرين بر تو، مرد فهميدهاى هستى كه از طرف شخص فهميدهاى آمدهاى».
«حاطب" سپس چنين اضافه كرد: پيش از شما كسى (يعنى فرعون) در اين كشور حكومت مىكرد كه مدتها به مردم خدايى مىفروخت، خدا او را نابود ساخت تا زندگى وى براى شما مايه عبرت گردد، ولى شما كوشش كنيد كه زندگيتان براى ديگران موجب عبرت نگردد! پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) ما را به آيين پاكى دعوت نمود و قريش با او سرسختانه مبارزه كردند، جمعيت يهود با كينهتوزى خاص با او به مقابله برخاستند، و نزديكترين افراد به اسلام مسيحيان هستند، به جانم سوگند همان طور كه موسى نبوت حضرت مسيح را بشارت داد، حضرت مسيح نيز، مبشر محمد(صلی الله علیه و آله) بود، ما شما را به سوى اسلام دعوت مىكنيم همانطور كه شما پيروان تورات را به انجيل دعوت نموديد، هر ملتى كه دعوت پيامبر حقى را بشنود بايد از او پيروى كند، من نداى محمد(صلی الله علیه و آله) را به سرزمين شما رسانيدم شايسته است كه شما و ملت مصر به اين دعوت پاسخ گوئيد، «حاطب بن ابىبلتعة" مدتى توقف كرد تا پاسخ نامه رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) را دريافت دارد.
چند روز گذشت، روزى" مقوقس»، «حاطب" را به كاخ خود فرا خواند، از او خواست تا توضيح بيشترى در باره اسلام در اختيار او بگذارد.
حاطب در پاسخ او گفت: محمد(صلی الله علیه و آله) ما را به پرستش خداى يگانه دعوت مىكند، و دستور مىدهد مردم شبانه روز پنج بار با پروردگار خود از نزديك ارتباط پيدا كنند، نماز بگذارند، و يك ماه را در سال روزه بدارند و خانه خدا (مركز توحيد)
را زيارت كنند، به پيمان خود وفادار باشند، و از خوردن خون و مردار دورى كنند، و مقدارى از خصوصيات زندگى پيامبر اسلام را نيز براى او شرح داد.
«مقوقس" گفت: اينها نشانههاى خوبى است، من تصور مىكردم كه خاتم پيامبران از سرزمين شام كه سرزمين پيامبران است ظهور خواهد كرد اكنون بر من روشن شد كه او از سرزمين حجاز برانگيخته شده است.
سپس به نويسنده خود دستور داد تا نامهاى به عربى به اين مضمون براى پيامبر بنويسد: «به محمد فرزند عبد اللَّه از مقوقس بزرگ قبطيان، درود بر تو، من نامه تو را خواندم و از مقصدت آگاه گرديدم، و حقيقت دعوت تو را دريافتم، من مىدانستم كه پيامبرى ظهور خواهد كرد، ولى تصور مىنمودم او از منطقه شام برانگيخته مىشود، من مقدم فرستاده تو را گرامى داشتم، سپس در نامه به هدايايى كه براى پيامبر فرستادهبود اشاره كرد و نامه را با جملۀ «سلام بر تو" ختم نمود(1).
در تواريخ آمده كه مقوقس حدود يازده نوع هديه براى پيامبر فرستاد كه خصوصيات آن در تاريخ اسلام ثبت است.
از جمله يك طبيب هم خدمت پيامبر فرستاد تا بيماران مسلمانان را معالجه كند.
پيامبر هدايا را قبول كرد، ولى طبيب را نپذيرفت و فرمود: ما مردمى هستيم كه تا گرسنه نشويم غذا نمىخوريم، و قبل از سير شدن دست از طعام بر مىداريم، و اين امر براى سلامت و بهداشت ما كافى است (و شايد علاوه بر اين دستور بزرگ
1) . همان، ج1، ص: 100.
بهداشتى، پيامبر از شخص طبيب كه قاعدتاً مسيحى متعصبى بود ايمن نبود و نخواست جان خود و مسلمانان را به دست او بسپارد).
اينكه مقوقس سفير پيامبر را گرامى داشت و هدايايى براى حضرت فرستاد و نام محمد(صلی الله علیه و آله) را در نامه بر نام خود مقدم نمود، همگى حاكى از اين است كه او دعوت رسول خدا را در باطن پذيرفته بود، و يا حد اقل تمايل به اسلام پيدا كرد، ولى به خاطر اينكه موقعيت او متزلزل نگردد از اظهار تمايل به اسلام به طور آشكار خوددارى مىكرد.
«بسم اللَّه الرحمن الرحيم من محمد بن عبد اللَّه الى هرقل عظيم الروم سلام على من اتبع الهدى اما بعد فانى ادعوك بدعاية الاسلام اسلم تسلم يؤتك اللَّه اجرك مرتين فان توليت فانما عليك اثم الاريسين «يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ»؛
از محمد فرزند عبد اللَّه به هرقل بزرگ و پادشاه روم درود بر آنها كه پيروى از حق كنند، تو را به اسلام دعوت مىكنم اسلام آور تا در امان و سلامت باشى خداوند به تو دو پاداش دهد.
(يكى پاداش ايمان خود و ديگر پاداش كسانى كه به پيروى تو ايمان مىآورند) اگر از آئين اسلام روى گردانى گناه اريسيان (نژاد رومى و جمعيت كارگران) نيز بر تو خواهد بود. «اى اهل كتاب! ما شما را به يك اصل مشترك دعوت مىكنيم كه غير از
خدا را نپرستيم، كسى را شريك او قرار ندهيم، بعضى از ما بعضى ديگر را به خدايى نپذيرد، هر گاه آنان از آئين حق سر برتابند بگوئيد: گواه باشيد كه ما مسلمانيم».
مأمور ابلاغ رسالت پيامبر(صلی الله علیه و آله) به «قيصر» مردى به نام «دحيه كلبى» سفير پيامبر عازم روم شد، ولى پيش از آن كه به قسطنطنيه به مركز حكومت قيصر برسد اطلاع پيدا كرد كه قيصر به قصد زيارت بيت المقدس قسطنطنيه را ترك گفته است لذا با استاندار «بصرى»، «حارث بن ابىشمر» تماس گرفت و مأموريت خود را براى او شرح داد.
ظاهراً پيامبر هم اجازه داده بود كه دحيه نامه را به حاكم بصرى بدهد تا او نامه را به قيصر برساند.
پس از آنكه سفير پيامبر با حاكم تماس گرفت استاندار، «عدى بن حاتم» را خواست و او را مأمور كرد تا همراه «دحيه» به سوى بيت المقدس برود و نامه را به حضور قيصر برساند.
ملاقات سفير با قيصر در شهر «حمص» صورت گرفت، اما قبل از اينكه ملاقات صورت گيرد كارپردازان دستگاه گفتند: بايد در مقابل قيصر سجده كنى و در غير اين صورت به تو اعتنايى نخواهد كرد، «دحيه» آن مرد هوشيار گفت: من براى كوبيدن اين سنتهاى نابجا اين همه راه آمدهام، من از طرف صاحب اين نامه آمدهام تا به قيصر ابلاغ كنم كه بشر پرستى بايد از ميان برود و جز خداى يگانه كسى پرستش نشود، با اين عقيده چگونه ممكن است براى غير خدا سجده كنم؟! منطق نيرومند فرستاده پيامبر(صلی الله علیه و آله) مورد اعجاب آنها قرار گرفت، يك نفر از درباريان گفت: بنا بر اين مىتوانى نامه را روى ميز مخصوص سلطان بگذارى و برگردى كسى
جز قيصر دست به نامههاى روى ميز نمىزند، «دحيه» از او تشكر كرد و نامه را روى ميز گذارد و بازگشت.
قيصر نامه را گشود ابتداى نامه كه با بسم اللَّه شروع شده بود توجه او را به خود جلب كرد و گفت: من غير از نامه" سليمان" تا كنون چنين نامهاى نديدهام! بعد مترجم خود را خواست تا نامه را بخواند و ترجمه كند.
زمامدار روم احتمال داد نويسنده نامه همان پيامبر موعود انجيل و تورات باشد در صدد بر آمد تا ازخصوصيات زندگى وى اطلاع به دست آورد دستور داد تا سراسر شام را گردش كنند شايد نزديكان محمد(صلی الله علیه و آله) و يا كسى كه از اوضاع وى اطلاع دارد بيابند، اتفاقاً در همان ايام ابو سفيان و دستهاى از قريش براى تجارت به شام كه جزء روم شرقى بود آمده بودند، مأمور قيصر با آنها تماس گرفت و آنها را به بيت المقدس برد، قيصر از آنها سؤال كرد آيا در ميان شما كسى هست كه با محمد(صلی الله علیه و آله) پيوند خويشاوندى داشته باشد.
ابو سفيان گفت: من با محمد(صلی الله علیه و آله) از يك طايفه هستيم و در جد چهارم به هم مىرسيم، سپس قيصر از او سؤالاتى كرد و او به ترتيب پاسخ گفت:
ابو سفيان گفت: از خانوادهاى اصيل و شريف است.
در نياكان او كسى هست كه بر مردم سلطنت كرده باشد؟ - نه.
آيا پيش از آنكه ادعاى نبوت كند از دروغ پرهيز داشت؟ - بلى محمد مرد راستگو بود.
چه طبقهاى با او مخالفاند و چه جمعيتى از او طرفدارى مىكنند؟
از پيروان او كسى مرتد شده و از آئين او بازگشته است؟ - نه.
آيا پيروان او رو به فزونى هستند؟ - آرى.
سپس قيصر به ابو سفيان و همراهان او گفت: اگر اين گزارشها صحيح باشد حتما او پيامبر موعود است. من اطلاع داشتم كه چنين پيامبرى ظهور خواهد كرد، ولى نمىدانستم كه از قريش خواهد بود، من حاضرم در برابر او خضوع كنم و به عنوان احترام پاى او را شستشو دهم (يكى از احترامات كه در آن زمان معمول بوده است).
من پيشبينى مىكنم آئين و حكومت او سرزمين روم را خواهد گرفت.
«قيصر»، «دحيه» را خواست، او را احترام كرد و پاسخ نامه پيامبر(صلی الله علیه و آله) را نوشت و هديهاى نيز همراه آن، براى پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرستاد و علاقه خود را نسبت به پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) در آن نامه منعكس نمود(1).(2)
قرآن میفرماید:
«وَ إِنَّ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَمَنْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ خاشِعينَ لِلَّهِ لا يَشْتَرُونَ بِآياتِ اللَّهِ ثَمَناً قَليلاً أُولئِكَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ إِنَّ اللَّهَ سَريعُ الْحِسابِ»؛(3)«و از اهل كتاب، كسانى هستند كه به خدا، و آنچه بر شما نازل شده، و آنچه بر خودشان نازل گرديده، ايمان دارند؛ در برابر (فرمان) خدا خاضعند؛ و آيات خدا را به
بهاى ناچيزى نمىفروشند. پاداش آنها، نزد پروردگارشان است. خداوند، سريع الحساب است (تمام اعمال نيك آنها را به سرعت حساب مىكند، و پاداش مىدهد)».
«وَ إِنَّ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ...»؛ مراد از اين آيه اين است كه بعضى از اهل كتاب در حسن ثواب با مؤمنين شريك هستند و غرض از گفتن اين معنا آن است كه بفرمايد سعادت اخروى جنسيه نيست تا منحصر به يك طبقه و يا دودمان باشد و اهل كتاب به آن نرسند هر چند كه ايمان هم بياورند بلكه داشتن و نداشتن آن داير مدار ايمان به خدا و به رسولان او است، اگر آنها هم ايمان بياورند جزء مؤمنين مىشوند و با آنان يكسانند.
در اين آيه خداى تعالى آن صفت نكوهيده را كه در آيات قبل اهل كتاب را به خاطر آن ملامت و مذمت مىكرد يعنى صفت تفرقه بين رسولان خدا را از اين دسته اهل كتاب نفى كرده در آنجا مىفرمود اهل كتاب بين رسولان خدا فرق گذاشتند و ميثاق خدا را كتمان كردند، يعنى عهدى كه سپرده بودند تا آيات خدا را بيان كنند از ياد بردند و آيات خدا را بيان نكردند تا با اين كتمان خود، بهاى اندكى به دست آورند و در آيه مورد بحث در باره اين دسته از اهل كتاب مىفرمايد: هم بدآنچه بر شما نازل شده ايمان دارند و هم بدآنچه بر اهلكتاب نازل شده و خلاصه كلام اينكه در برابر خداى تعالى خاشعند، و نمىخواهند با آيات خدا منافع مادى بىارزش را به دست آورند.
مشاهده و تجربه اين معنا را ثابت كرده كه مرد و زن دو فرد، از يك نوع و از يك جوهرند، جوهرى كه نامش انسان است، چون تمامى آثارى كه از انسانيت در صنف مرد مشاهده شده، در صنف زن نيز مشاهده شده است، (اگر در مرد فضائلى از قبيل سخاوت، شجاعت، علم خويشتن دارى و امثال آن ديده شده در صنف زن نيز ديده شده است) آنهم بدون هيچ تفاوت، به طور مسلم ظهور آثار نوع، دليل بر تحقق خود نوع است، پس صنف زن نيز انسان است، بله اين دو صنف در بعضى از آثار مشتركه (نه آثار مختصه از قبيل حامله شدن و امثال آن) از نظر شدت و ضعف اختلاف دارند، ولى صرف شدت و ضعف در بعضى از صفات انسانيت، باعث آن نمىشود كه بگوئيم نوعيت در صنف ضعيف باطل شده و او ديگر انسان نيست. و با اين بيان روشن مىشود كه رسيدن به هر درجه از كمال كه براى يك صنف ميسر و مقدور است براى صنف ديگر نيز ميسور و ممكن است و يكى از مصاديق آن استكمالهاى معنوى، كمالاتى است كه از راه ايمان به خدا و اطاعت و تقرب به درگاه او حاصل مىشود، با اين بيان كاملاً روشن مىشود كه در افاده اين بحث، بهترين كلام و جامعترين و در عين حال كوتاهترين كلام همين عبارت: «أَنِّي لا أُضِيعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ» است و اگر خواننده محترم اين كلام را با كلامى كه در تورات در اين باره وارد شده مقايسه كند برايش روشن مىگردد كه قرآن كريم در چه سطحى است و تورات در چه افقى!.
در سفر جامعه تورات آمده: من و دلم بسيار گشتيم (من با كمال توجه بسيار
گشتم) تا بدانم از نظر حكمت و عقل جرثومه شر يعنى جهالت و حماقت و جنون چيست، و كجا است؟
ديدم از مرگ بدتر و تلختر زن است كه خودش دام و قلبش طناب دام است و دستهايش قيد و زنجير است تا آنجا كه مىگويد من در ميان هزار نفر مرد يك انسان پيدا مىكنم، اما ميان هزار نفر زن يك انسان پيدا نمىكنم.
بيشتر امتهاى قديم نيز معتقد بودند كه عبادت و عمل صالح زن در درگاه خداى تعالى پذيرفته نيست، در يونان قديم زن را پليد و دستپرورده شيطان مىدانستند، و روميان و بعضى از يونانيان معتقد بودند كه زن داراى نفس مجرد انسانى نيست و مرد داراى آن هست و حتى در سال 586 ميلادى در فرانسه كنگرهاى تشكيل شد تا در مورد زن و اينكه آيا زن انسان است يا خير بحث كنند!، بعد از بگومگوها و جر و بحثهاى بسيار، به اين نتيجه رسيدند كه بله زن نيز انسان است اما نه چون مرد انسانى مستقل، بلكه انسانى است مخصوص خدمت كردن بر مردان، و نيز در انگلستان تا حدود صد سال قبل زن جزء مجتمع انسانى شمرده نمىشد، و خواننده عزيز اگر در اين باب به كتابهايى كه در باره آراء و عقايد و آداب ملتها نوشته شده مراجعه كند به عقايدى عجيب بر مىخورد.
روایاتی در باره تفكر در خلق خدا و شأن نزول آيات گذشته:
در الدُرّالمنثور است كه ابو نعيم در كتاب حليه خود از ابن عباس روايت
آورده كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: در خلق خدا تفكر كنيد، ولى در خود خدا تفكر مكنيد(1).
در الدُرّالمنثور اين معنا را به طريقى ديگر از عدهاى از صحابه از قبيل عبد اللَّه بن سلام و ابن عمر از آن جناب نقل كرده، و از طرق شيعه(2)نيز اين روايت نقل شده، و منظور از تفكر در خود خدا و يا بنا به روايتى ديگر تفكر در ذات خدا، تفكر در كنه ذات او است كه خود خداى تعالى در كلام مجيدش فرمود: «وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً»؛(3)يعنى خلق نمىتواند احاطه علمى به خدا پيدا كند، (دليلش هم بسيار بديهى است و آن اين است كه مخلوق گنجايش درك خالق را ندارد، او در باره خدا هر تصورى بكند مخلوق خودش است نهخالقش)، و اما صفات خداى تعالى قرآن كريم بهترين شاهد است بر اين كه مىتوان خداى تعالى را از راه صفاتش شناخت، و نه تنها مىتوان بلكه در آياتى بسيار تشويق به اين كار نيز شده است(4).
و در همان كتاب است كه ابو الشيخ در كتاب عظمت از ابىهريرة روايت آورده كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: يك ساعت تفكر و انديشيدن از شصت سال عبادت كردن بهتر است(5).
و در بعضى از روايات(1)آمده: بهتر است از عبادت يك شب، و در بعضى ديگر آمده: عبادت يك سال، و اين معنا از طرق شيعه نيز روايت شده(2).
و از طرق اهلسنت اين نيز روايت شده كه آيه: «فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ» در باره ام سلمه نازل شده، كه به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عرضه داشته بود: يا رسول خدا چرا نشنيدم خداى تعالى از هجرت زنان يارى كرده باشد؟ در پاسخ از گلايه او اين آيه نازل شد كه خلاصه «من عمل هيچ عاملى را ضايع نمىگردانم چه مرد باشد و چه زن».(3)
و از طرق شيعه روايت آمده كه آيه: «فَالَّذِينَ هاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا...» در باره على(علیه السلام) نازل شد كه فواطم يعنى فاطمه بنت اسد (مادر على" ع") و فاطمه دختر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) (كه بعدا همسرش شد) و فاطمه دختر زبير را با خود حركت داد و به سوى مدينه هجرت كرد و در ضجنان ام ايمن و چند نفر از مؤمنين ناتوان به آن جناب ملحق شدند و به اتفاق حركت كردند، در حالى كه در همه حالات، ذكر خدا مىگفتند به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ملحق شدند. و اين آيه در حقشان نازل گرديد(4).
و از طرق اهلسنت روايت شده كه آيه نامبرده در باره همه مهاجرين نازل شده،(5)و نيز نقل شده كه آيه: «لا يَغُرَّنَّكَ تَقَلُّبُ...» تا آخر آيات مورد بحث، در اين باره نازل شد كه بعضى از مؤمنين با خود گفته بودند: «اى كاش ما هم زندگى كفار را
مىداشتيم» كه چه زندگى خوشى دارند(1). و نيز روايت شده كه آيۀ «و إِنَّ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ...» در باره نجاشى (پادشاه حبشه) و چند نفر از يارانش نازل شده همان نجاشى كه وقتى در حبشه از دنيا رفت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در مدينه بر او درود فرستاد، بعضى از منافقين اعتراض كردند كه چگونه بر او درود مىفرستد با اينكه نجاشى بر دين او نبود، در پاسخ اين آيه نازل شد: «وَ إِنَّ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ...».(2)
پس همه اين روايات در اين صدد است كه آيات را بر يك سلسله قصهها تطبيق كند، در حالى كه هيچيك از اين قصهها سبب حقيقى نزول آيه نيست.(3)
قرآن میفرماید:
«إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ فيها هُدىً وَ نُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذينَ أَسْلَمُوا لِلَّذينَ هادُوا وَ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتابِ اللَّهِ وَ كانُوا عَلَيْهِ شُهَداءَ فَلا تَخْشَوُا النَّاسَ وَ اخْشَوْنِ وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتي ثَمَناً قَليلاً وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ * وَ قَفَّيْنا عَلى آثارِهِمْ بِعيسَى ابْنِ مَرْيَمَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراةِ وَ آتَيْناهُ الْإِنْجيلَ فيهِ هُدىً وَ نُورٌ وَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراةِ وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقينَ * وَ لْيَحْكُمْ أَهْلُ الْإِنْجيلِ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فيهِ وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ * وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ عَمَّا جاءَكَ مِنَ الْحَقِّ لِكُلٍّ جَعَلْنا
مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ في ما آتاكُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ إِلَىاللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَميعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فيهِ تَخْتَلِفُونَ»؛(1)
«ما تورات را نازل كرديم در حالى كه در آن، هدايت و نور بود؛ و پيامبران، كه در برابر فرمان خدا تسليم بودند، با آن براى يهود حكم مىكردند؛ و (همچنين) علما و دانشمندان به اين كتاب كه به آنها سپرده شده و بر آن گواه بودند، داورى مىنمودند. بنا بر اين، (به خاطر داورى بر طبق آيات الهى،) از مردم نهراسيد! و از من بترسيد! و آيات مرا به بهاى ناچيزى نفروشيد! و آنها كه به احكامى كه خدا نازل كرده حكم نمىكنند، كافرند. و به دنبال آنها [پيامبران پيشين]، عيسى بن مريم را فرستاديم در حالى كه كتاب تورات را كه پيش از او فرستاده شده بود تصديق داشت؛ و انجيل را به او داديم كه در آن، هدايت و نور بود؛ و (اين كتاب آسمانى نيز) تورات را، كه قبل از آن بود، تصديق مىكرد؛ و هدايت و موعظهاى براى پرهيزگاران بود. اهل انجيل [پيروان مسيح] نيز بايد به آنچه خداوند در آن نازل كرده حكم كنند! و كسانى كه بر طبق آنچه خدا نازل كرده حكم نمىكنند، فاسقند. و اين كتاب [قرآن] را به حق بر تو نازل كرديم، در حالى كه كتب پيشين را تصديق مىكند، و حافظ و نگاهبان آنهاست؛ پس بر طبق احكامى كه خدا نازل كرده، در ميان آنها حكم كن! از هوى و هوسهاى آنان پيروى نكن! و از احكام الهى، روى مگردان! ما براى هر كدام از شما، آيين و طريقه روشنى قرار داديم؛ و اگر خدا مىخواست، همه شما را امت واحدى قرار مىداد، ولى خدا مىخواهد شما را در آنچه به شما بخشيده بيازمايد؛ (و استعدادهاى مختلف شما را پرورش دهد). پس در نيكيها بر يكديگر سبقت جوييد! بازگشت همه شما، به سوى خداست؛ سپس از آنچه در آن اختلاف مىكرديد؛ به شما خبر خواهد داد.»
1) . مائده / 44 الی 48.
تورات، متناسب با استعداد بنىاسرائيل، مشتمل است بر مقدارى از هدايت نه كل هدايت:
«إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ فِيها هُدىً وَ نُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ»؛ اين آيه شريفه به منزله تعليل است براى مطالبى كه در آيه قبلى ذكر شده و اين آيه و آيات بعد از آن بيانگر اين معنايند كه خداى سبحان براى امتها با اختلافى كه در عهد و عصر آنهاست شرايعى تشريع كرده و آن شرايع را در كتبى كه نازل كرده قرار داده تا به وسيله آن شرايع هدايت شوند و راه را از چاه تشخيص دهند و هر وقت با يكديگر بر سر حادثهاى اختلاف كردند به آن كتاب و شريعت مراجعه نمايند و انبيا و علماى هر امتى را دستور داده كه بر طبق آن شريعت و كتاب حكم كنند و آن شريعت را به تمام معنا حفظ نمايند و به هيچ وجه اجازه ندهند كه دستخوش تغيير و تحريف گردد و در مقابل حكمى كه مىكنند چيزى از مردم مطالبه نكنند كه هر چه مطالبه كنند ثمنى قليل است و در اجراى احكام الهى از احدى نترسند و تنها از خداى تعالى بترسند.
و اين معانى را با شدت هر چه بيشتر تأكيد كرده و آنان را از پيروى هواى نفس و تفتين دنياپرستان بر حذر باشند و اگر به اختلاف امتها و زمانها احكامى مختلف تشريع كرده براى اين بوده كه امتحان الهى تمام شود چون استعداد زمانها به مرور مختلف مىشود و معلوم است كه دو استعداد مختلف از نظر شدت و ضعف با يك تربيت علمى و عملى و بر يك روال استكمال نمىكند هر استعدادى براى رسيدن به كمال مكتبى و تربيتى خاص به خود لازم دارد.
پس اينكه فرمود: «إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ فِيها هُدىً وَ نُورٌ»؛ معنايش اين است كه ما تورات را نازل كرديم كه در آن مقدارى احكام و معارف الهى و مايه هدايت وجود دارد و مقدارى نور بر حسب حال بنىاسرائيل و استعداد آنان در آن هست (آرى كلمه فيها دليل روشنى است بر اينكه اولاً آنچه در تورات فعلى هست هدايت نيست بلكه در ميان مطالب تورات، هدايت وجود دارد و ثانياً آنچه از هدايت در تورات هست پارهاى از هدايت است نه كل هدايت و خلاصه چنان نيست كه براى همه بشر و در همه قرون كافى باشد).
و خداى تعالى در قرآن كريمش اخلاق عمومى بنىاسرائيل و خصوصيات نژادى آنان و مقدار فهمشان را ذكر كرد، به همين جهت در تورات از هدايت جز مقدارى را نازل نكرد و از نور جز بعضى از آن را قرار نداد چون بنىاسرائيل هم سابقه دار بودند (و انبيايى ديگر در ميان آنان برخاست) و هم امتى قديمى بودند و هم استعدادشان براى پذيرفتن هدايت اندك بود، قرآن كريم در آيه زير با آوردن كلمه: «من» به اين نكته كه گفتيم تورات مشتمل بر مقدارى از هدايت است نه كل هدايت اشاره نموده و مىفرمايد: «وَ كَتَبْنا لَهُ فِي الْأَلْواحِ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصِيلًا لِكُلِّ شَيْءٍ».(1)
«يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُوا لِلَّذِينَ هادُوا»؛ در اين جمله اگر نبيين را به اسلام- كه همان تسليم شدن در برابر خداى تعالى است و تسليم شدن هم از نظر قرآن عبارت است از همان دين- توصيف كرد براى اين بود كه اشاره كرده باشد به
1) . «ما براى موسى در آن الواح از هر مقولهاى موعظتى و براى هر چيزى تفصيلى نوشتيم.» (اعراف / 145)
اينكه دين در همه ادوار بشرى يكى است و آن عبارت است از اسلام و تسليم شدن براى خدا و استنكاف نكردن از عبادت او و اينكه احدى از مؤمنين به خدا- به اينكه تسليم خدا است و به اصطلاح مسلمان به معناى عام است- نمىتواند از قبول حكمى از احكام خدا و شريعتى از شرايع او را نپذيرد و از پذيرفتن آن استكبار كند.
«وَ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتابِ اللَّهِ وَ كانُوا عَلَيْهِ شُهَداءَ»؛ يعنى: ما تورات را نازل كرديم كه در آن هدايت و نورى است كه انبيا كه تسليم خدا بودند براى يهوديان به آن هدايت و نور حكم مىكردند و نيز ربانيان و يا علمايى كه از هر چيزى بريدند و در علم و عمل فقط به خدا پيوستند- و يا كسانى كه تربيت بشر به ايشان و علم ايشان محول شده- البته اين معناى دوم بنا بر اين است كه كلمه ربانيان از رب و يا تربيت مشتق شده باشد- و همچنين احبار يعنى خبرگان از علماى يهود به آن هدايت و نور، حكم مىكردند چون خداى تعالى از آنان خواسته بود بدآنچه او دستور مىدهد و از آنان خواسته حكم كنند و آن اين بود كه «از كتاب خدا احكامش را نگهبان باشند و به همين جهت كه نگهبانان احكام خدا و حاملين آنند شاهدان بر كتاب خدا شدند تا در نتيجه تغيير و تحريفى در كتاب خدا رخ ندهد چون به فرض كه دشمنان در تورات نوشته شده، قلمى ببرند و تحريفى بكنند تورات تحريف نمىشود چون در سينه اين احبار و علماى ربانى محفوظ است بنا بر اين جملۀ «وَ كانُوا عَلَيْهِ شُهَداءَ» به منزله نتيجه است براى جملۀ «بِمَا اسْتُحْفِظُوا» و معناى مجموع دو جمله اين است كه علماى ربانى و احبار و خبرگان يهود مأمور شده بودند به حفظ تورات تا در نتيجه حافظ آن و شاهد بر آن باشند- هر
جا اختلافى پديد آمد كه فلان حكم از تورات است يا نه اينان كه تورات را از بر دارند شهادت دهند كه هست يا شهادت دهند كه نيست.
و اين معنايى كه ما براى شهادت كرديم همان چيزى است كه سياق آيه به آن اشاره مىكند، ولى بسا از مفسرين كه گفته باشند مراد از شهادت شهادت بر حكم پيامبر اسلام در مورد رجم است و اينكه حكم رجم و سنگسار در تورات هم ثابت است(1)و يا گفته باشند: مراد شهادت بر كتاب است و اينكه اين تورات از ناحيه خداى يگانهاى نازل شد كه احدى شريك او نيست.(2)ليكن از جهت سياق و زمينه گفتار هيچ شاهدى بر اين دو معنا وجود ندارد.
«فَلا تَخْشَوُا النَّاسَ وَ اخْشَوْنِ وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلًا...»؛ اين جمله به شهادت اينكه حرف «فاء» كه كارش تفريع است بر سر آن آمده نتيجه گيرى و تفريع بر جملۀ «إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ فِيها هُدىً وَ نُورٌ يَحْكُمُ بِهَا...» است و چنين معنا مىدهد: «حال كه معلوم شد تورات از ناحيه ما نازل شده و مشتمل بر شريعتى است كه انبيا و ربانيان و احبار با آن شريعت بين شما حكم مىكنند پس زنهار كه چيزى از آن را كتمان كنيد و به انگيزه ترس و يا طمع احكام آن را تغيير دهيد اما انگيزه ترس به اينكه از مردم بترسيد و پروردگار خود را فراموش كنيد، نه چنين مكنيد بلكه تنها از خدا بترسيد كه ديگر از مردم نخواهيد ترسيد و اما انگيزه طمع به اينكه «آيات خدا
را در برابر بهايى اندك بفروشيد" را كنار بگذاريد، زيرا مال و جاه دنيوى امرى است زايل و باطل.
البته احتمال هم دارد كه جمله مورد بحث تفريع بر آن قسمت كه گفتيم نباشد بلكه از نظر معنا تفريع باشد بر جملۀ «بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتابِ اللَّهِ وَ كانُوا عَلَيْهِ شُهَداءَ»، چون جملهاى كه گفتيم در حقيقت به معناى پيمان گرفتن از ربانيين و علما و احبار است كه تورات را حفظ كنند و اينكه شاهد بر آن باشند و آن را تغيير ندهند و در اظهار آن از غير خدا نترسند و با فروختن احكام آن بهاى اندك دنيا را نخرند همچنان كه در جاى ديگر همين معنا را به صراحت آورده و فرموده: «وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَ لا تَكْتُمُونَهُ فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا»؛(1)و نيز فرموده: «فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُواالْكِتابَ يَأْخُذُونَ عَرَضَ هذَا الْأَدْنى وَ يَقُولُونَ سَيُغْفَرُ لَنا وَ إِنْ يَأْتِهِمْ عَرَضٌ مِثْلُهُ يَأْخُذُوهُ أَ لَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ مِيثاقُ الْكِتابِ أَنْ لا يَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَّ وَ دَرَسُوا ما فِيهِ وَ الدَّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ، وَ الَّذِينَ يُمَسِّكُونَ بِالْكِتابِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ إِنَّا لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِينَ».(2)
1) . «به ياد آر كه خداى تعالى از اهل كتاب پيمان گرفت كه حتما كتاب راى براى مردم بيان مىكنيد و به هيچ وجه آن را از مردم پنهان نمىداريد ولى اهل كتاب اين پيمان راى پشت سر انداختند و با آيات بهايى اندك خريدند.» (آلعمران / 188)
2) . «ولى بعد از آنان نسلى به جاى آنان نشست كه كتاب خدا را كه مفت به چنگ آورده بودند با فروختن آيات و احكام آن متاع اين زندگى را كه پستترين زندگى است به چنگ آورده و خود را دلخوش كردند كه خدا به زودى ما را مىآمرزد ولى اگر بار ديگر پاى آن منافع مادى پيش بيايد باز هم آيات خدا را براى گرفتن آن متاع زير پا مىگذارند آيا از آنان در باره كتاب خدا پيمان گرفته نشد كه جز حق بر خدا نبندند؟ چرا اين پيمان گرفته شد ولى علماى يهود كتاب را به كلى متروك گذاشتند با اينكه خانه آخرت كه خاص مردم با تقوا است براى چنين مردمى بهتر است چرا تعقل نمىكنند و كسانى كه به كتاب خدا چنگ زده نماز بپا مىدارند ما پاداش اصلاح گران را ضايع نمىكنيم.» (اعراف / 170)
و بعيد نيست اين معناى دوم با آيات بعد كه مشتمل بر تأكيد و تشديد است مناسبتر باشد چون در آيه 44 مىفرمايد: «وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ»؛ «و كسانى كه بدآنچه خدا نازل كرده حكم نمىكنند كافرانند».
«وَ كَتَبْنا عَلَيْهِمْ فِيها أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ... وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ»؛ سياق اين آيه مخصوصاً با در نظر گرفتن جملۀ «وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ» دلالت دارد بر اينكه مراد از اين آيه بيان حكم قصاص در اقسام مختلف جنايات يعنى قتل نفس و قطع عضو و زخم وارد آوردن است بنا بر اين زمينه جملۀ «النَّفْسَ بِالنَّفْسِ» و مقابله در آن و در ساير جملهها بين مقتص له و مقتص به واقع شده و خلاصه مىخواهد بفرمايد در باب قصاص نفس در مقابل نفس و چشم در مقابل چشم و بينى در مقابل بينى قرار مىگيرد و همچنين هر عضوى كه جانى از يك انسان سلب كند همان عضو از خودش گرفته مىشود پس حرف «باء» در همه اين جملات باء مقابله است مانند حرف باء در جملۀ «خانهام را فروختم به فلان مقدار يعنى در مقابل فلان مبلغ».
در نتيجه برگشت جملههاى واقع در يك سياق به اين است كه جان جانى در مقابل جانى كه تلف كرده از او گرفته مىشود و چشم جانى در مقابل چشم مجنى عليه از كاسه در مىآيد و بينى جانى در مقابل بينى مجنى عليه و گوش جانى در برابر گوش مجنى عليه و همچنين دندانش در برابر دندان او سلب شده و زخمى برابر
زخمى كه به مجنى عليه وارد آورده بر او وارد مىآورند و در كوتاهترين سخن با جانى همان معامله مىشود كه او با مجنى عليه كرده است.
و شايد منظور آن مفسر هم كه گفته جملۀ «النَّفْسَ بِالنَّفْسِ» تقديرش «النفس مقتصة بالنفس» و يا تقديرش «النفس مقتولة بالنفس» است و همچنين ساير جملهها چيزى در تقدير دارند(1)همين معنا باشد، ولى هيچ حاجتى به تقدير گرفتن نيست بلكه جملهها بدون تقدير هم تمام است و به قول معروف ظرف لغو است (ظرف- جار و مجرور- كه همان بالنفس و بالعين و غيره باشد اگر متعلق به مقدر باشد اصطلاحا مىگويند ظرفى است مستقر و اگر نباشد مىگويند ظرفى است لغو).
و اين آيه خالى از اشعار به يك نكته نيست و آن نكته اين است كه اين حكم غير آن حكمى است كه مىخواستند رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در ماجراى آنان حكم كند و آيات سابق متذكر آن بود براى اينكه سياق آيه مورد بحث با جملۀ «إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ فِيها هُدىً وَ نُورٌ...» تجديد شده و سياق نوى گشته و حكم مذكور در تورات فعلى كه ان شاء اللَّه تعالى نقل آن به زودى در بحث روايتى مىآيد موجود است.
«فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفَّارَةٌ لَهُ...»؛ يعنى كسى كه از اولياى قصاص مثلا، ولى مقتول و يا خود مجنى عليه كه چشمش و يا عضو ديگرش را از دست داده و يا جراحتى بر داشته از جرم جنايتكار بگذرد و او را ببخشد و از قصاص كه حق او است صرفنظر كند اين چشمپوشى كفاره گناهان او و يا كفاره جرم و جنايت جانى مىشود.
1) . رضا، محمد رشید، المنار، ج 6، ص: 400.
و از زمينه گفتار آيه بر مىآيد كه چيزى در تقدير آن هست و تقدير كلام چنين است: «فان تصدق به من له القصاص فهو كفارة له»؛ يعنى اگر صاحب حق قصاص تصدق كند و صرف نظر نمايد همين عمل كفاره اوست؛ «و ان لم يتصدق فليحكم صاحب الحكم بما انزل اللَّه و من لم يحكم بما انزل اللَّه فاولئك هم الظالمون»؛ يعنى و اگر صاحب حق قصاص، از قصاص صرف نظر نكرد صاحب حكم- قاضى- بايد طبق آن دستورى كه خدا در قصاص نازل كرده حكم كند و آن حاكم و قاضى كه طبق ما انزل اللَّه حكم نكند از ستمكاران است. بااين بيان دو نكته روشن مىشود اول اينكه حرف «واو» در جملۀ «وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ» حرف عطف است و جمله را عطف مىكند بر جملۀ «من تصدق» نه اينكه حرف استينافى باشد همچنان كه حرف «فاء» در جملۀ «فَمَنْ تَصَدَّقَ» فاء تفريع است كه مفصل مطلب را بر مجمل آن تفريع مىكند نظير آيه قصاص كه مىفرمايد: «فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَداءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسانٍ».(1)
و نكته دوم اينكه جملۀ «وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ...» از باب به كار بردن علت حكم است در جاى معلول آن، و تقدير كلام چنين است: «و ان لم يتصدق فليحكم بما انزل اللَّه فان من لم يحكم بما انزل اللَّه فاولئك هم الظالمون؛ و اگر مجنى عليه صرف نظر نكرد، بايد كه حاكم بر طبق ما انزل اللَّه حكم كند، زيرا كسى كه حكم مىكند، ولى نه بر طبق ما انزل اللَّه، از ستمگران است».
«وَ قَفَّيْنا عَلى آثارِهِمْ بِعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراةِ»؛ كلمۀ
1) . «پس كسى كه بدهكار ديه است، طلبكار چيزى از ديه را به وى ببخشد او نيز خوبى وى را تلافى نموده بقيه ديه را با خوبى و خوشى بپردازد.» (بقره / 178)
«قفينا» از باب تفعيل، و مصدر آن تقفيه است و به معناى آن است كه چيزى را دنبال چيزى و بعد از آن قرار دهى و اين مصدر از كلمۀ «قفا» (پشت گردن) گرفته شده، و كلمۀ «آثار» جمع اثر است، و اثر به معناى حاصل از هر چيزى است كه با ديدن آن اثر پى به وجود آن چيز برده مىشود، ولى غالباً استعمالش در شكلى است كه از جاى پاى رونده، در زمين مىماند، و ضمير جمع در «آثارهم» به انبيا بر مىگردد.
و عبارت: «وَ قَفَّيْنا عَلى آثارِهِمْ بِعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ»، استعاره به كنايه است و منظور از آوردن اين تعبير اين بوده كه بفهماند عيسى بن مريم(علیه السلام) نيز همان راهى را رفت كه انبياى قبل از او رفتند و آن عبارت بود از طريق دعوت به توحيد و تسليم شدن در برابر خداى تعالى.
و جملۀ «مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراةِ» بيانگر جمله قبلى و اشاره است به اينكه دعوت عيسى بن مريم(علیه السلام) همان دعوت موسى(علیه السلام) بوده، و هيچ جدايى بين آن دو نبوده است.
«وَ آتَيْناهُ الْإِنْجِيلَ فِيهِ هُدىً وَ نُورٌ وَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراةِ»؛ سياق و زمينه آيات از اين جهت كه متعرض حال شريعتهاى موسى و عيسى و محمد(علیه السلام) است و در باره كتب اين انبيا نازل شده اقتضا مىكند كه اين كتابها با يكديگر تطابق داشته باشند و لازمه آن چند چيز است.
اول اينكه انجيل نامبرده در آيه- كه معنايش بشارت است- كتابى بوده كه بر حضرت مسيح(علیه السلام) نازل شده نه صرف اينكه يك بشارت باشد، خلاصه
مطلب اينكه در آيه مورد بحث معناى لغوى اين كلمه منظور نيست، بلكه معناى اصطلاحى و معروفش منظور است، چيزى كه هست خداى تعالى جزئيات كيفيت نزول انجيل بر آن جناب را ذكر نكرده، آن طور كه در باره تورات و انجيل ذكر كرده در باره تورات فرموده: «قالَ يا مُوسى إِنِّي اصْطَفَيْتُكَ عَلَى النَّاسِ بِرِسالاتِي وَ بِكَلامِي فَخُذْ ما آتَيْتُكَ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ، وَ كَتَبْنا لَهُ فِي الْأَلْواحِ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصِيلًا لِكُلِّ شَيْءٍ»؛(1)و نيز فرموده: «أَخَذَ الْأَلْواحَ وَ فِي نُسْخَتِها هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِينَ هُمْ لِرَبِّهِمْ يَرْهَبُونَ».(2)
و در خصوص قرآن كريم فرموده: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ عَلى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ بِلِسانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ»؛(3)و نيز فرموده: «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ مُطاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ»؛(4)و نيز فرموده: «فِي صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ بِأَيْدِي سَفَرَةٍ كِرامٍ بَرَرَةٍ»؛(5)ولى خداى سبحان در بارهجزئيات و چگونگى نزول انجيل و مشخصات آن چيزى در قرآن كريم نياورده، تنها در آيه قبلى نزول آن را بر
1) . «به موسى گفت من تو را از ميان مردم برگزيدم، و به رسالتهايم و كلامم اختصاصت دادم، پس آنچه بتو مىدهم بگير و از شكرگزاران باشد، و ما در آن لوحها برايش از هر چيزى مقدارى نوشتيم، و موعظتها و جزئياتى از هر چيز ثبت كرديم.» (اعراف / 145)
2) . «الواح را بگرفت در حالى كه در آن نسخه اصلى هدايت و رحمتى بود براى كسانى كه از پروردگار خود پروا دارند.» (اعراف / 154)
3) . «روح الامين آن قرآن را بر قلب تو نازل كرد تا تو از انبياى بيمرسان باشى، و اين قرآن به زبان عربى روشن است.» (شعراء / 195)
4) . محققا اين گفته فرستادهاى است بزرگوار، فرستادهاى كه نزد خداى صاحب عرش نيرومند و محترم و فرمانده است و در آنجا امين خداى تعالى است.» (تكوير / 21)
5) . «در صحيفههايى مكرم و بلند مرتبه و پاكيزه شده، و در دست سفيرانى كريم و نيكوكار.» (عبس / 16)
عيسى در مقابل نزول تورات بر موسى(علیه السلام) و نزول قرآن بر محمد(صلی الله علیه و آله) ذكر كرده، و اين خود دلالت دارد بر اينكه انجيل كتابى مستقل بوده در مقابل تورات و قرآن.
اين لازمه اول آيه مورد بحث بود، لازمه دومش اين است كه جملۀ «فِيهِ هُدىً وَ نُورٌ» كه در وصف انجيل است، در مقابل جملۀ «إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ فِيها هُدىً وَ نُورٌ» باشد كه در وصف تورات است، و معلوم است كه منظور از هر دو جمله اين است كه آن دو كتاب مشتمل بودند بر معارفى و احكامى، چيزى كه هست اينكه در آيه براى دومين بار فرموده: «وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ» خود دليل است بر اينكه هدايتى كه در بار اول ذكر شد غير از هدايتى است كه در باره دوم ذكر كرده و كلمه موعظت آن را تفسير كرده، پس هدايت اول عبارت است از نوعى معارف كه مردم با آن معارف در باب اعتقادات هدايت مىشوند و اما هدايت دوم عبارت است از معارفى كه بشر به وسيله آن در مرحله عمل هدايت مىشود، پس تقواى دينى منظور از هدايت دوم است.
و بنا بر اين ديگر براى كلمۀ «و نور» مصداقى نمىماند، مگر احكام و شرايع، و اى بسا تدبر در احكام نيز مساعد با اين نظريه باشد، براى اينكه احكام و شرايع امورى هستند كه انسان از آنها نور مىگيرد و در نور و تنور آن راه زندگى را مىسپرد، قرآن كريم نيز همين اثر را براى دين مبين اسلام و احكام و شرايعش قائل است و مىفرمايد: «أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ».(1)
از آنچه گذشت روشن گرديد كه مراد از كلمۀ «هدى» كه در توصيف تورات
1) . «آيا كسى كه مرده بود و ما او را زنده كرديم و برايش نورى قرار داديم تا با آن در بين مردم حركت و زندگى كند، مثل كسى است كه در ظلمتهاى متعدد قرار دارد؟.» (انعام / 122)
و هم در توصيف انجيل بار اول ذكر شده، نوع معارف اعتقاديه چون توحيد و معاد است، و مراد از نور در هر دو جا نوع شرايع و احكام است، و مراد از «هدى" در باره دوم كه تنها در وصف انجيل آمده نوع مواعظ و نصايح است، (و خدا داناتر است).
و نيز روشن گرديد كه چرا كلمۀ «هدى» در آيه شريفه تكرار شد، چون گفتيم كه هدايت دوم غير از هدايت اول است، و باز روشن شد كه كلمۀ «و موعظة» از قبيل عطف تفسير است و باز خدا بهتر مىداند.
و لازمه سومش اين است كه اينكه در وصف انجيل براى بار دوم فرمود: «وَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراةِ» از باب تكرار به منظور تأكيد و امثال آن نباشد، بلكه مراد از آن تبعيت انجيل براى شريعت تورات باشد، و اتفاقاً همين طور هم بوده است، چون انجيل چيزى جز امضاء شريعت تورات و دعوت بشر به سوى تورات ندارد، الا پارهاى از احكام كه عيسى بن مريم بنا به حكايت قرآن كريم استثناء نموده (پارهاى حرامها را كه در زمان موسى(علیه السلام) جنبه گوشمالى و مجازات داشته است)، قرآن كريم در اين باره از آن جناب حكايت كرده كه گفت: «وَ لِأُحِلَّ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي حُرِّمَ عَلَيْكُمْ».(1)
دليل بر اين معنا آيه شريفه زير است كه خداى تعالى در وصف قرآن كريم فرموده: «وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ، مِنَ الْكِتابِ، وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ»، كه بيانش بعد از يك آيه از آيه مورد بحث مىآيد.
1) . «تا برايتان حلال كنم پارهاى از امور كه بر شما حرام شده بود.» (آلعمران / 50)
مراد از «هدى» بودن تورات و انجيل اشتمال آنها بر معارف اعتقاديه است و مراد از نور بودنشان شرايع و احكام آنها است:
«وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ»؛ توضيح اين جمله در صفحه قبل گذشت، و از اين آيه شريفه استفاده مىشود كه انجيل نازل بر عيسى(علیه السلام) علاوه بر آنچه كه از معارف اعتقادى تورات و احكام عملى داشته، عنايت خاصى هم بر تقواى در دين داشته است، و توراتى كه آن روز در بين يهود رائج بوده هر چند كه قرآن همه آن را به تمام معنا تصديق نكرده، و همچنين انجيلهاى چهارگانهاى كه به مرقس و متى و لوقا و يوحنا نسبت داده شده هر چند كه غير آن انجيل است كه قرآن آن را نازل بر خود مسيح مىداند، و ليكن با اين حال همين مقدار كه از انجيل و تورات اصلى باقيمانده اين معنا را تصديق دارد كه خداى تعالى عنايت خاصى به مسأله تقواى دينى دارد و ان شاء اللَّه تعالى به زودى اشارهاى به اين معنا مىآيد.
«وَ لْيَحْكُمْ أَهْلُ الْإِنْجِيلِ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فِيهِ»؛ مىفرمايد اهل انجيل بايد حكم كنند به آنچه كه خدا در انجيلنازل كرده و بايد دانست همانطور كه گفتيم خداى تعالى در انجيل تصديق تورات و شرايع آن را نازل كرده مگر بعضى از چيزهايى را كه چون نسخ شده انجيل نازل بر عيسى(علیه السلام) آنها را استثناء كرده، چون بعد از آنكه انجيل تورات را در شرايع و احكامش تصديق كرد و بعضى از چيزها كه در تورات حرام بود حلال كرد، قهرا عمل به ساير دستورات تورات يعنى عمل به غير آنچه انجيل حلال كرده عمل به احكامى خواهد بود كه خدا در انجيل نازل كرده و اين خود روشن است و از همين جا استدلال بعضى از مفسرين به آيه مورد بحث بر اينكه
«انجيل مشتمل بر احكامى مفصل است» روشن مىشود، همانطور كه تورات مشتمل بر احكامى ديگر است(1)سخن درستى نيست و وجه ضعف و نادرستى آن روشن است. و اما اينكه فرمود:
«وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ»؛ اين جمله تشديد و تأكيد همان مطلبى است كه از جملۀ «و ليحكم...» استفاده مىشد، و اگر خداى تعالى كلمۀ «يحكم" را سه نوبت تكرار كرد دو بار در امر يهود و يك بار در امر نصارا، به منظور همان تشديد و تأكيد بود، چيزى كه هست در اين سه نوبت تكرار كردن، مختصر اختلافى هست، در باره كسانى كه حكم نكنند به آنچه خدا نازل كرده يك بار تعبير كرد به اينكه كافرند، «وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ»، و يك بار تعبير كرد به اينكه ظالمند، «فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ» و بار سوم تعبير كرد به اينكه فاسقند، «فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ» در نتيجه هم كفر را عليه آنان تثبيت كرد و هم ظلم را و هم فسق را.
و شايد وجه اينكه فسق را در موقع تعرض حال نصارا و كفر و ظلم را در آنجا كه به يهود مربوط مىشود ذكر كرده، اين بوده كه نصارا توحيد را مبدل به تثليث و سه خدايى كردند، و دين تورات را رها نموده بزرگ آنان بولس دين مسيح را دينى مستقل و جداى از دين موسى معرفى و قلمداد كرد، دينى كه هيچ حكمى ندارد، زيرا احكامش با فدا كردن مسيح خود را براى بشر بر داشته شد، و در نتيجه اين كجرويها و به صرف يك تاويل و توجيه كه بولس كرده بود نصارا از دين توحيد و شريعت آن خارج شد، پس از دين خدا و دين حق فاسق گشتند، چون فسق به
1) . فخر رازى، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، ج 12، ص: 9.
معناى خارج شدن چيزى از جايگاه اصليش است، نظير خارج شدن مغز گردو از پوسته آن.
پس معلوم شد چرا كلمه فسق را در باره نصارا به كار برد؟ و اما اينكه چرا كفر و ظلم را در حق يهود به كار بست؟ چه بسا علتش اين باشد كه يهود نسبت به دين موسى هيچ شبههاى نداشتند و اگر احكام و معارف تورات را رد كردند عالما و عامدا رد كردند، و اين خود كفر به آيات خدا و ظلم به آن است.
و اين آيات سهگانه كه در آخر يكى آمده: «وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ»، و ديگرى آمده: «فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ»، و در سومى آمده: «فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ»؛ آيات مطلقى است كه اختصاص به قوم يهود و نصارا ندارد، بلكه شامل همه كسانى است كه چنين كنند، هر چند كه در مورد بحث منطبق با اهل كتاب مىشود.
مفسرين در معناى كفر كسى كه بدآنچه خدا نازل كرده حكم نكند اختلاف كرده، هر يك آن را بر مصداقى منطبق كردهاند، يكى گفته منظور آن قاضىاى است كه به غير ما انزل اللَّه حكم كند(1)، ديگرى گفته آن حاكمى است كه در زمامداريش بر خلاف آنچه خدا نازل كرده رفتار نمايد(2)، سومى گفته آن اهل بدعتى است كه غير سنت اسلام را قرار داده و رواج دهد(3)و گو اينكه اين مسالهاى است فقهى و
اينجا جاى بحث در آن نيست و ليكن به طور اجمال مىگوئيم كه مخالفت حكم شرعى و يا هر امرى كه در دين خدا ثابت شده باشد، در صورتى كه انسان علم به ثبوت آن دارد اگر آن را رد كند كافر مىشود، بله در صورتى كه علم به ثبوت آن دارد و آن را رد نمىكند بلكه تنها در عمل مخالفت مىكند كافر نمىشود بلكه تنها باعث فسق مىشود، براى اينكه در امر آن قصور كرده، و در صورتى كه علم به ثبوت آن ندارد نه رد آن باعث كفر و نه مخالفت عمل آن باعث فسق مىشود، چون در اين صورت در قصورش معذور است، مگر آنكه در پارهاى از مقدمات آن تقصير كرده باشد، مثلاً با اينكه مىتوانسته در پى تحصيل علم به وظائف دينى خود بر آيد برنيامده باشد پس آيه شريفه شامل همه آن مواردى كه مفسرين ذكر كردهاند مىشود و اختصاص به يك مورد و دو مورد ندارد و اطلاعات بيش از اين را بايد در كتب فقه جستجو كرد.
«وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ»؛ كلمۀ «مهيمن» از مادۀ «هيمنه» گرفته شده و به طورى كه از موارد استعمال آن بر مىآيد معناى هيمنه چيزى بر چيز ديگر اين است كه آن شىء مهيمن بر آن شىء ديگر تسلط داشته باشد، البته هر تسلطى را هيمنه نمىگويند، بلكه هيمنه تسلط در حفظ و مراقبت آن شىء و تسلط در انواع تصرف در آن است، و حال قرآن كه خداى تعالى در اين آيه در مقام توصيف آن است نسبت به ساير كتب آسمانى همين حال است، چون خداى تعالى در جاى ديگر قرآن فرموده كه قرآن «تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ»؛ «بيانگر هر چيزى مىباشد» است، آرى قرآن از كتب آسمانى آنچه كه
جنبه زير بنا و ريشه دارد و قابل تغيير نيست گرفته و آنچه از فروع كه قابل نسخ بوده و مىبايد نسخ شود نسخ كرده، چون اگر نسخ نمىكرد آن احكام احكامى بود كه در مرور زمان دست تحول، خود به خود آن را از بين مىبرد و به شكلى كه متناسب با حال بشر و كمك كار او در صراط ترقى و تكامل باشد در مىآورد، لذا مىبينيم كه خداى تعالى در وصف قرآن مىفرمايد: «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ»؛(1)و نيز فرموده: «ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها»؛(2)و نيز فرموده: «الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ، يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ، وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ، وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ، فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ، أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ».(3)
پس جمله مورد بحث كه مىفرمايد: «وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ» متمم جمله قبل است
1) . «اين قرآن بشر را به راه و هدفى هدايت مىكند كه استوارترين راه و هدف است، و هيچيك از احكامش دستخوش فرسودگى و كهنهگى نمىشود.» (اسراء / 9)
2) . «ما هيچ آيتى را نسخ نمىكنيم مگر آنكه مثل آن و يا بهتر از آن را مىآوريم.» (بقره / 106)
3) . «كسانى كه پيروى مىكنند آن پيامبر درس نخواندهاى را كه نامش را در كتب آسمانى قبل يعنى در تورات و انجيل ديده بودند و هم اكنون نيز مىبينند، پيامبرى كه آنان را به هر كار نيك امر و از هر كار زشت نهى مىكند، هر پاكيزهاى را برايشان حلال و هر پليدى را بر آنان حرام مىكند و احكام دست و پا گيرى كه بر دوششان سنگينى مىكرد لغو و بى اعتبار مىسازد، كسانى كه به وى ايمان مىآورند و احترامش را دارند و ياريش مىكنند، و آن نورى كه با وى هست دنبال روى مىنمايند، اين چنين كسان آرى تنها اين چنين كسانى رستگارانند.» (اعراف / 157)
كه مىفرمايد: «مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ» متممى است كه آن را توضيح هم مىدهد، چون اگر اين جمله نبود ممكن بود كسى توهم كند كه لازمه تصديق تورات و انجيل اين است كه قرآن احكام و شرايع آن دو را نيز تصديق كرده باشد، به اين معنا كه حكم كرده باشد به اينكه شرايع تورات و انجيل هم اكنون نيز باقى است، و قرآن هيچ تغيير و تبديلى در آن نداده، و همين كه فرمود: قرآن در عين اينكه تورات و انجيل را تصديق دارد، مهيمن بر آن دو نيز هست، ديگر جاى اين توهم باقى نمىماند، و مىفهماند كه تصديق قرآن به اين معنا است كه قرآن قبول دارد كه اين دو كتاب از ناحيه خدا نازل شده، و خداى تعالى مىتواند هر گونه تصرفى در آنها بنمايد، پارهاى احكام آن دو را نسخ، و پارهاى ديگر را تكميل كند، همچنان كه جمله بعدى كه در ذيل آيه است به اين نكته اشاره نموده و مىفرمايد: «وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً، وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ فِي ما آتاكُمْ».
بنا بر اين معناى جملۀ «مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ» اين است كه قرآن قبول دارد كه تورات و انجيل و معارف و احكامش از ناحيه خدا نازل شده بود و مناسب با حال انسانهاى قبل از اين بود، پس منافات ندارد كه در عين اينكه از ناحيه خدا بوده امروز نسخ و تكميل شود، چيزى از آنها حذف و چيز ديگرى اضافه شود، همانطور كه مسيح(علیه السلام) و يا انجيل مسيح(علیه السلام) مصدق تورات بود، و در عين حال بعضى از محرمات تورات را حذف نموده، آنها را حلال كرد و قرآن كريم اين معنا را از آن جناب حكايت نموده كه فرمود: «وَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ لِأُحِلَّ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي حُرِّمَ عَلَيْكُمْ».(1)
1) . «من فرستاده به سوى بنىاسرائيلم، در حالى كه تورات موجود را تصديق دارم، فرستاده شدهام تا براى شما حلال كنم بعضى از چيزهايى كه بر شما حرام بود.» (آلعمران / 50)
«فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ، وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ عَمَّا جاءَكَ مِنَ الْحَقِّ»؛ يعنى وقتى شريعت نازله به تو و شريعتى كه در گنجينه قرآن تو، به وديعه سپرده شده حق باشد، به اين معنا كه هم آن احكامش كه موافق با كتب آسمانى قبل است حق باشد، و هم آنچه كه مخالف آنها است حق باشد، بدان جهت كه مهيمن بر آنها است، پس تو جز اين وظيفه ندارى كه بدآنچه خدا به خود تو نازل كرده در بين مردم حكم كنى، و به خاطر به دست آوردن دل آنها از طريقه حقى كه به تو نازل شده عدول نكنى و منظور از مردم يا خصوص اهل كتاب است، (هم چنان كه ظاهر آيات قبل آن را تأييد مىكند) و يا عموم مردم است (هم چنان كه آيات بعد آن را تأييد مىنمايد).
و از اينجا روشن مىشود كه احتمال اينكه منظور از جملۀ «فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ» حكم در بين اهل كتاب و يا در بين مردم باشد، هر دو احتمالى است جائز، چيزى كه هست يك اشكال احتمال اول را بعيد مىسازد، و آن اين است كه بنا بر آن بايد چيزى در كلام در تقدير گرفت و مثلاً گفت تقدير كلام" فاحكم بينهم ان حكمت" بوده، براى اينكه مىدانيم كه خداى تعالى بر رسول گرامى اسلام واجب نكرده بود كه حتما در اختلافات اهل كتاب مداخله نموده و حكم كند، علاوه بر اينكه اهل كتاب حكم آن حضرت را قبول نداشتند، پس تقدير كلام چنين است كه اگر اهل كتاب تو را حكم قرار دادند، در بين آنان حكم بكن، تازه در همين صورت نيز حكم كردن را واجب متعين نكرده بلكه آن جناب را مخير كرده بين حكم كردن و اعراض نمودن، و لذا فرموده: «فَإِنْ جاؤُكَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ...».
علاوه بر اينكه اگر احتمال اول يعنى حكم كردن در بين اهل كتاب به تنهايى منظور بود، ديگر نمىبايست منافقين را با يهود ذكر كند، و حال آنكه در اول آيات آنان را هم ذكر كرده، پس هيچ موجبى نيست كه ما به صرف اينكه قبلاً ذكر يهود به ميان آمده ضمير «بينهم» را تنها به يهود بر گردانده و دستور را مختص در مورد آنان بدانيم، چون همانطور كه گفتيم ذكر غير يهود نيز به ميان آمده بود، پس مناسبتر آن است كه بگوئيم به دلالت مقام احتمال دوم منظور است، و ضمير «بينهم» به كلمۀ «ناس» بر مىگردد، و منظور از «ناس» كل بشر است.
و نيز روشن مىشود كه جملۀ «عَمَّا جاءَكَ» جار و مجرورى است متعلق به جملۀ «وَ لا تَتَّبِعْ» و اگر بپرسى ماده تبعيت با حرف «عن» متعدى نمىشود، و اصلاً احتياجى به آن نيست، و بر اين حساب احتياجى به آن جار و مجرور نبود، و در پاسخ مىگوئيم: بله، و ليكن جملۀ «وَ لا تَتَّبِعْ» در خصوص مورد بحث معنايى از اعراض يا عدول و يا چيزى از اين قبيل در آن اشراب شده، در حقيقت اين كلمه فقط در اين مورد چنين معنا مىدهد: (و با اعراض از آنچه به تو داده شده، هوا هوسهاى آنان را پيروى مكن).
«لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً»؛ راغب در مفردات مىگويد كلمۀ «شرع» به معناى رفتن به راهى است كه واضح و ايمن از انحراف باشد، وقتى مىگويند: «شرعت له طريقا» معنايش اين است كه من خط مشى و روشى روشن پيش پايش گذاشتم، و اين كلمه يعنى كلمۀ «شرع» در اول مصدر بوده، و بعدا آن را نام براى همان طريقه و روش كردند، و در آخر به طور استعاره نام طريقتهاى الهيه نموده و گفتند: مسيحيت يك شرع (به كسر شين) و يا يك شرع (به فتحه شين) و يك
شريعت است، و شرعه و منهاج به همين معنا است،- تا آنجا كه مىگويد- بعضى گفتهاند: اگر شريعت را شريعت خواندهاند از اين باب بوده كه خواستهاند آن را به شريعه نهر (آن راهى كه افراد و حيوانات از آن راه به لب نهر مىروند) تشبيه كنند.(1)و چه بسا كه مطلب عكس اين باشد، يعنى اگر راه به لب نهر را شريعه گفتهاند از شريعت به معناى طريقه گرفته باشند، به اين مناسبت كه چون راه به لب آب براى اهل هر محلى روشن و واضح بوده، خواستهاند با اين نامگذارى از روشنى آن خبر دهند، و اما كلمۀ «نهج» به فتح نون و سكونها، به معناى طريق واضح است، وقتى مىگويند: «نهج الامر و انهج» معنايش اين است كه فلانى فلان امر را روشن و واضح كرد، و مصدر ميمى آن يعنى «منهج» و «منهاج» نيز به همان معنا است.(2)
گفتارى پيرامون معناى شريعت فرق بين شريعت و دين و ملت در اصطلاح قرآن همانطور كه قبلاً خاطرنشان كرديم كلمه شريعت به معناى طريق است، و اما كلمۀ «دين» و كلمۀ «ملت» معناى طريقه خاصى است، يعنى طريقهاى كه انتخاب و اتخاذ شده باشد، ليكن ظاهراً در عرف و اصطلاح قرآن كريم كلمه شريعت در معنايى استعمال مىشود كه خصوصىتر از معناى دين است، همچنان كه آيات زير بر آن دلالت دارد،توجه بفرمائيد: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ»؛(3)«وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ، وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ»؛(4)كه از اين دو آيه به خوبى
بر مىآيد هر طريقه و مسلكى در پرستش خداى تعالى دين هست، ولى دين مقبول درگاه خدا تنها اسلام است، پس دين از نظر قرآن معنايى عمومى و وسيع دارد، حال اگر آن دو آيه را ضميمه كنيم به آيه زير كه مىفرمايد: «لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً»؛ «براى هر يك از شما پيامبران شرعه و منهاجى قرار داديم»، و به آيۀ «ثُمَّ جَعَلْناكَ عَلى شَرِيعَةٍ مِنَ الْأَمْرِ فَاتَّبِعْها»؛(1)اين معنا به دست مىآيد كه شريعت عبارت است از طريقهاى خاص، يعنى طريقهاى كه براى امتى از امتها و يا پيامبرى از پيامبران مبعوث به شريعت تعيين و آماده شده باشد، مانند شريعت نوح، و شريعت ابراهيم، و شريعت موسى، و شريعت عيسى، و شريعت محمد (صلی الله علیه و آله)، و اما دين عبارت است از سنت و طريقه الهيه حال خاص به هر پيامبرى و يا هر قومى كه مىخواهد باشد، پس كلمه دين معنايى عمومىتر از كلمه شريعت دارد، و به همين جهت است كه شريعت نسخ مىپذيرد، ولى دين به معناى عمومىاش قابل نسخ نيست.
البته در اين ميان فرق ديگرى نيز بين شريعت و دين هست و آن اين است كه كلمه دين را مىتوان هم به يك نفر نسبت داد و هم به جماعت، حال هر فردى و هر جماعتى كه مىخواهد باشد، ولى كلمۀ «شريعت" را نمىشود به يك نفر نسبت داد، و مثلاً گفت فلانى فلان شريعت را دارد، مگر آنكه يك نفر آورنده آن شريعت و يا قائم به امر آن باشد، پس مىشود گفت دين مسلمانان و دين يهوديان و دين
1) «و سپس تو را بر شريعتى از امر دين قرار داديم، پس همان شريعت را پيروى كن.» (جاثيه / 18)
عيسويان و نيز مىشود گفت شريعت مسلمانان و يهوديان همچنان كه مىتوان گفت دين و شريعت خدا و دين و شريعت محمد و دين زيد و عمرو و..، ولى نمىتوان گفت شريعت زيد و عمرو، و شايد علت آن اين باشد كه در معناى كلمۀ «شريعت" بويى از يك معناى حدثى هست و آن عبارت است از تمهيد طريق و نصب آن، پس مىتوان گفت شريعت عبارت است از طريقهاى كه خدا مهيا و آماده كرده و يا طريقهاى كه براى فلان پيغمبر و يا فلان امت معين شده، ولى نمىتوان گفت طريقهاى كه براى سابق هست، به اضافه چيزهايى كه در آن شرايع نبوده و يا كنايه است از اينكه تمامى شرايع قبل از اسلام و شريعت اسلام حسب لب و واقع داراى حقيقتى واحدهاند، هر چند كه در امتهاى مختلف به خاطر استعدادهاى مختلف آنان اشكال و دستورات مختلفى دارند، همچنان كه آيه شريفه: «أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ»؛(1)نيز بر اين معنا اشعار و بلكه دلالت دارد.
بنا بر اين اگر شريعتهاى خاصه را به دين نسبت مىدهيم و مىگوئيم همه اين شريعتها دين خدا است، با اينكه دين يكى است، ولى شريعتها يكديگر را نسخ مىكنند، نظير نسبت دادن احكام جزئى در اسلام، به اصل دين است، با اينكه اين احكام بعضى ناسخ و بعضى منسوخند با اين حال مىگوئيم فلان حكم از احكام دين اسلام بوده و نسخ شده و يا فلان حكم از احكام دين اسلام است، بنا بر اين بايد گفت: خداى سبحان بندگان خود را جز به يك دين متعبد نكرده، و آن يك دين عبارت است از تسليم او شدن چيزى كه هست براى رسيدن بندگان به اين هدف راههاى مختلفى قرار داده، و سنتهاى متنوعى باب كرده، چون
1) . «دين را بپا داريد، و در آن متفرق مشويد.» (شورى / 13)
هر امتى مقدار معينى استعداد داشته و آن سنتها و شريعتها عبارت است از شريعت نوح، ابراهيم، موسى، عيسى و محمد (صلی الله علیه و آله)، همچنان كه مىبينيم چه بسا شده كه در شريعت واحدهاى بعضى از احكام به وسيله بعضى ديگر نسخ شده، براى اينكه مصلحت حكم منسوخ مدتش سر آمده، و زمان براى مصلحت حكم ناسخ فرا رسيده، مانند نسخ شدن حكم حبس ابد در زناى زنان كه نسخ شد، و حكم تازيانه و سنگسار به جاى آن آمد، و مانند مثالهايى ديگر، دليل بر اين معنا آيه شريفه: «وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ فِي ما آتاكُمْ...» است كه به زودى تفسيرش مىآيد.
تا اينجا معناى شريعت و دين و فرق بين آن دو روشن شد، حال ببينيم كلمۀ «ملت» به چه معنا است؟ ومعناى آن چه نسبتى با شريعت و دين دارد؟ ملت عبارت است از «سنت زندگى يك قوم»، و گويا در اين ماده بويى از معناى مهلت دادن وجود دارد، در اين صورت ملت عبارت مىشود از «طريقهاى كه از غير گرفته شده" باشد، البته اصل در معناى اين كلمه آن طور كه بايد روشن نيست، آنچه به ذهن نزديكتر است اين است كه ممكن است مرادف با كلمه شريعت باشد، به اين معنا كه ملت هم مثل شريعت عبارت است از طريقهاى خاص، به خلاف كلمۀ «دين»، بله اين فرق بين دو كلمۀ «ملت» و «شريعت" هست، كه شريعت از اين جهت در آن طريقه خاص استعمال مىشود، و به اين عنايت آن طريقه را شريعت مىگويند كه: «طريقهاى است كه از ناحيه خداى تعالى و به منظور سلوك مردم به سوى او تهيه و تنظيم شده»، و كلمۀ «ملت» به اين عنايت در آن طريقه
استعمال مىشود كه مردمى آن طريقه را از غير گرفتهاند و خود را ملزم مىدانند كه عملاً از آن پيروى كنند، و چه بسا همين فرق باعث شده كه كلمه ملت را به خداى تعالى نسبت نمىدهند و نمىگويند ملت خدا، ولى «دين خدا» و «شريعت خدا» مىگويند، و ملت را تنها به پيغمبران نسبت مىدهند و مىگويند: ملت ابراهيم، چون اين ملت بيانگر سيره و سنت ابراهيم(علیه السلام) است و همچنين به مردم و امتها نسبت مىدهند و مىگويند ملت مردمى با ايمان و يا ملت مردمى بىايمان، چون ملت از سيره و سنت عملى آن مردم خبر مىدهد، در قرآن كريم آمده: «مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ»؛(1)و نيز از يوسف(علیه السلام) حكايت كرده كه گفت: «إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ، وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ، وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِي إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ»؛(2)كه در آيه اول كلمه ملت در مورد فرد، و در آيه دوم هم در مورد فرد و هم در مورد قوم استعمال شده، و در آيه بعدى كه حكايت كلام كفار به پيغمبران خويش است تنها در مورد قوم به كار رفته؛ «لَنُخْرِجَنَّكُمْ مِنْ أَرْضِنا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنا».(3)
پس خلاصه آنچه گفتيم اين شد كه دين در اصطلاح قرآن اعم از شريعت و ملت است و شريعت و ملت دو كلمه تقريباً مترادفند با مختصر فرقى كه از حيث عنايت لفظ در آن دو هست.
«وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ فِي ما آتاكُمْ»؛ اين جمله بيانگر علت اختلاف شريعتهاى مختلف است و منظور از امت واحده كردن همه انسانها اين نيست كه تكوينا آنها را يك امت قرار دهد، و همه انسانها يك نوع باشند، چون همه انسانها يك نوع هستند، و يك جور زندگى مىكنند، همچنان كه در آيه زير انسانها را يك امت و يك نوع دانسته، مىفرمايد: «وَ لَوْ لا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعارِجَ عَلَيْها يَظْهَرُونَ».(1)
علت اختلاف شرايع اين است كه غرض اصلى از شرايع، امتحان امتهاى مختلف الاستعداد در ادوار مختلف است، بلكه مراد اين است كه از نظر اعتبار آنها را امتى واحده كند، به طورى كه استعداد همه آنها برابر باشد و در نتيجه نزديك به هم بودن درجاتشان همه بتوانند يك شريعت را قبول كنند، پس جملۀ «وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً» از قبيل به كار بردن علت شرط است در جاى خود شرط تا معنا و مطلب بهتر در ذهن شنونده جاى گيرد، و بهتر بتواند جزاى شرط را كه همان جملۀ «وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ فِي ما آتاكُمْ» است بهتر بفهمد و حاصل معنا اين است كه اگر ما به علت اختلاف امتها شرايع مختلفى تشريع كرديم براى اين بود كه شما را در شريعتى كه داديم بيازمائيم، و ناگزير اين عطاهايى كه جملۀ «آتيكم»
1) . «اگر نبود كه انسانها نوع واحدى بودند و حكمت ما اقتضا مىكرد كه همه انسانها را يك جور خلق كنيم، هر آينه براى كسانى كه به رحمان كفر مىورزند خانههايى قرار مىداديم كه سقف آن از نقره باشد و نردبانهايى كه از آن بالا روند.» (زخرف / 33)
به آن اشاره دارد، با يكديگر و در امتهاى مختلف خواهد بود، و قطعا منظور از اين عطا يا مسكن و زبان و رنگهاى پوست بدن امتها نيست براى اينكه اگر چنين چيزى منظور بود بايد در يك زمان براى چند قوم كه چند رنگ پوست داشتند چند شريعت تشريع كرده باشد، در حالى كه سابقه ندارد كه خداى عز و جل در يك زمان دو و يا چند شريعت تشريع كرده باشد، پس معلوم مىشود منظور اختلاف استعدادها به حسب مرور زمان و ارتقاء انسانها در مدارج استعداد و آمادگى است و تكاليف الهى و احكامى كه او تشريع كرده، چيزى جز امتحانالهى انسانها در مواقف مختلف حيات نيست و يا به تعبير ديگر تكاليف الهى وسيلههايى است براى به فعليت در آوردن استعداد انسانها در دو طرف سعادت و شقاوت، باز به تعبير ديگر وسيله مشخص كردن حزب رحمان و بندگان او از حزب شيطان است، همچنان كه در كتاب عزيز خدا نيز تعبيرهاى مختلف آمده و برگشت همه به يك معنا است، خداى تعالى در تعبير اول و اينكه سنت امتحان را در بين انسانها به جريان انداخته، فرموده است: «وَ تِلْكَ الْأَيَّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَداءَ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ وَ لِيُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَمْحَقَ الْكافِرِينَ، أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ يَعْلَمَ الصَّابِرِينَ»؛(1)و آيات ديگرى كه در اين باب هست.
1) . «ما اين ايام راى در بين مردم دست به دست مىگردانيم، خداى تعالى اين كار راى به منظورهايى ناگفتنى و به اين منظور مىكند تا مؤمنين راى مشخص نموده، از شما گواهانى بگيرد و خدا ستمگران راى دوست نمىدارد و نيز به اين منظور مىكند كه آنهايى راى كه دعوى ايمان مىكنند خالص نموده، كافران راى از بين ببرد، شما خيال كردهايد كه بدون اينكه خدا مجاهدينتان راى مشخص و صابران راى از ديگران متمايز سازد داخل بهشت مىشويد؟.» (آلعمران / 142)
و در تعبير دوم مىخوانيم: كه هنگام فرو فرستادن آدم به زمين فرموده: «فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدايَ فَلا يَضِلُّ وَ لا يَشْقى وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى».(1)
و در تعبير سوم مىخوانيم كه در گفتگويش با ابليس فرموده:
«وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً... قالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ، قالَ هذا صِراطٌ عَلَيَّ مُسْتَقِيمٌ، إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِينَ وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ»؛(2)در اين باب آيات ديگرى نيز هست.
و سخن كوتاه اينكه اين عطايا و بخششهاى الهى كه به نوع انسانها و بر حسب اختلاف استعداد آنها شده، از آنجا كه در زمانهاى مختلف اختلاف داشته و نيز از آنجا كه شريعت و سنت الهى كه براى تكميل و تتميم سعادت انسانها در زندگى واجب الاجراء شده و نيز از آنجا كه همه اين شريعتها امتحانهايى است الهى كه در اثر اختلاف استعدادهاى بشر و تنوع آن مختلف
1) . «پس اگر از ناحيه من به سوى شما و براى هدايتتان دينى آمد كه البته خواهد آمد بدانيد كه هر كس هدايت مرا پيروى كند نه گمراه مىشود و نه گرفتار مىگردد و هر كس از ياد من روى بگرداند معيشتى تنگ و نكبت بار خواهد داشت و ما او راى در روز قيامت كور محشور مىكنيم.» (طه / 124)
2) . «به ياد آر آن زمان را كه پروردگارت به فرشتگان گفت من بشرى خلق خواهم كرد كه... ابليس گفت پروردگارا به خاطر اينكه مرا اغواء كردى و گمراهى را سر نوشت من ساختى من در زمين زندگى زمينى را براى بشر فريبنده نموده و همگى آنان را اغواء خواهم كرد، الا آن بندگانت را كه در بندگى خالص باشند، خداى تعالى فرمود: صراط مستقيمى هم كه من بر خود حتم كردم همين است كه تو بر بندگان من دست نيابى مگر آنهايى كه خودشان غوايت و گمراهى را مىخواهند و از تو پيروى مىكنند و محققا جهنم ميعادگاه همه آنان است.» (حجر / 43)
مىشود، لا جرم اين نتيجه به دست مىآيد كه شريعتها نيز بايد مختلف باشند و بدين جهت است كه خداى تعالى اختلاف «شرعه» و «منهاج» را اينطور تعليل فرموده: كه چون اراده من تعلق گرفته به امتحان شما و ريز و درشت كردن شما و اين امتحان را در نعمتهايى كه به شما انعام كردهام انجام مىدهم، توجه فرمائيد: «لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ فِي ما آتاكُمْ».
بنا بر اين معناى آيه - و خدا داناتر است- اينطور مىشود كه: «لكل امة جعلنا منكم؛ براى هر امتى از شما انسانها قرار داديم»، به جعل تشريعى نه تكوينى به عبارت سادهتر: براى هر امتى از شما شرعه و منهاج و يا به عبارتى سنت و روش زندگى معين كرديم: «و لو شاء اللَّه لاخذكم امة واحدة و شرع لكم شريعة واحدة».
و اگر مىخواست همه شما را يك امت به حساب مىآورد و يك شريعت براى اولين و آخرين شما تشريع مىكرد و ليكن چنين نكرد بلكه براى هر امتى از شما شريعتى تشريع كرد تا شما را در آنچه از اين نعمتهاى مختلف ارزانى داشته بيازمايد.
آرى اختلاف نعمت اختلاف امتحان را مىطلبد (هم چنان كه اختلاف پايه معلومات شاگردان كلاسهاى مدرسه، اختلاف امتحان را مىطلبد)، و چون غرض اصلى از شرايع، امتحان است، پس ناگزير بايد شرايع نيز مختلف باشد.
و اين امتهاى مختلف عبارتند از: امت نوح، امت ابراهيم، امت موسى و امت عيسى و امت محمد (صلی الله علیه و آله)، همچنان كه آيه زير كه در مقام منتگذارى بر اين امت است بر اين معنا دلالت دارد، توجه فرمائيد: «شَرَعَلَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّى بِهِ
نُوحاً وَ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ وَ ما وَصَّيْنا بِهِ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى وَ عِيسى»؛(1)كه ترجمهاش در اين نزديكىها گذشت.
«فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً...»؛ مصدر «استباق» كه جملۀ «فاستبقوا» امر از آن است به معناى شروع به سبقت گرفتن است و كلمه: «مرجع» مانند كلمۀ «رجوع» مصدر است، چيزى كه هست مصدر ميمى رجوع است و اين جمله به دلالت اينكه حرف «فاء» در اولش آمده، فرع و نتيجهاى است كه بر لازمه معناى جملۀ «لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً» متفرع شده و چنين معنا مىدهد: ما اين شريعت حقه را كه مهيمن بر ساير شرايع است، شريعت شما قرار داديم و قهرا خير و صلاح شما در آن است، پس سبقت در خيرات كنيد، خيراتى كه عبارت است از همان احكام و تكاليف شريعت و به جاى سبقت گرفتن در عمل به اين احكام خود را مشغول به اختلافاتى كه بين شما و ديگران هست نكنيد كه مرجع و برگشت همه شما و آنان به سوى پروردگارتان است و پروردگارتان شما را به آنچه كه در بارهاش اختلاف مىكرديد خبر مىدهد و بين شما و آنان حكمى قاطع و قضاوتى عادلانه خواهد كرد.(2)
قرآن میفرماید:
«قُلْ أَ تُحَاجُّونَنا فِي اللَّهِ وَ هُوَ رَبُّنا وَ رَبُّكُمْ وَ لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ وَ نَحْنُ لَهُ
مُخْلِصُونَ»؛(1)
«بگو: آيا در باره خداوند با ما محاجه مىكنيد؟! در حالى كه او، پروردگار ما و شماست؛ و اعمال ما از آن ما، و اعمال شما از آن شماست؛ و ما او را با اخلاص پرستش مىكنيم، (و موحد خالصيم).»
«لَيْسُوا سَواءً مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ أُمَّةٌ قائِمَةٌ يَتْلُونَ آياتِ اللَّهِ آناءَ اللَّيْلِ وَ هُمْ يَسْجُدُونَ * يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ وَ أُولئِكَ مِنَ الصَّالِحينَ * وَ ما يَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَلَنْ يُكْفَرُوهُ وَ اللَّهُ عَليمٌ بِالْمُتَّقينَ»؛(2)
«آنها همه يكسان نيستند؛ از اهل كتاب، جمعيّتى هستند كه (به حق و ايمان) قيام مىكنند؛ و پيوسته در اوقات شب، آيات خدا را مىخوانند؛ در حالى كه سجده مىنمايند. به خدا و روز ديگر ايمان مىآورند؛ امر به معروف و نهى از منكر مىكنند؛ و در انجام كارهاى نيك، پيشى مىگيرند؛ و آنها از صالحانند. و آنچه از اعمال نيك انجام دهند، هرگز كفران نخواهد شد! (و پاداش شايسته آن را مىبينند.) و خدا از پرهيزكاران، آگاه است.»
«لَيْسُوا سَواءً مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ أُمَّةٌ قائِمَةٌ يَتْلُونَ آياتِ اللَّهِ آناءَ اللَّيْلِ...»؛(3)به دنبال مذمتهاى شديدى كه در آيات گذشته از قوم يهود به عمل آمد، قرآن در اين آيه براى رعايت عدالت و احترام به حقوق افراد شايسته، و اعلام اين حقيقت كه همه آنها را نمىتوان با يك چشم نگاه كرد مىگويد:
«اهل كتاب همه يكسان نيستند، و در برابر افراد تبهكار، كسانى در ميان آنها يافت مىشوند كه در اطاعت خداوند و قيام بر ايمان ثابت قدمند و پيوسته در دل شب آيات خدا را تلاوت مىكنند، و در برابر عظمت پروردگار به سجده مىافتند، به خدا و روز رستاخيز ايمان دارند، و بوظيفه امر به معروف و نهى از منكر قيام مىكنند، و در كارهاى نيك بر يكديگر سبقت مىگيرند، و بالآخره آنها از افراد صالح و با ايمان هستند».
و به اين ترتيب قرآن از اينكه نژاد يهود را به كلى محكوم كند، و يا خون آنها را كثيف بشمرد، خوددارى كرده، و تنها روى اعمال آنها انگشت مىگذارد، و با تجليل و احترام از افرادى كه به اكثريت فاسد نپيوستند و در برابر ايمان و حق تسليم شدند به نيكى ياد مىكند، و اين روش اسلام است كه در هيچ مورد مبارزه او، رنگ نژادى و قبيلهاى ندارد، و تنها بر محور عقائد و اعمال و رفتار افراد دور مىزند.ضمناً از پارهاى از روايات استفاده مىشود كه ستايش شدگان در اين آيات منحصر به «عبد اللَّه بن سلام» و همراهان او از قوم يهود نبودند، بلكه چهل تن از مسيحيان نجران و 32 تن از مردم مسيحى حبشه، و 8 تن از مردم روم كه تا آن روز اسلام را پذيرفته بودند، مشمول اين آيه مىباشند و تعبير اهل كتاب كه تعبير وسيعى است نيز گواه بر اين مطلب است.
«وَ ما يَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَلَنْ يُكْفَرُوهُ»؛ اين آيه در حقيقت مكمل آيات قبل است، و مىفرمايد: «اين دسته از اهل كتاب در برابر اعمال نيكى كه انجام مىدهند پاداش شايسته خواهند داشت»، يعنى هر چند در گذشته مرتكب خلافهايى شده باشند اكنون كه در روش خود تجديد نظر به عمل آوردهاند و در صف متقين و پرهيزگاران
قرار گرفتهاند، نتيجه اعمال نيك خود را خواهند ديد و هرگز از خدا، ناسپاسى نمىبينند!.
به كار بردن كلمۀ «كفر» در اينجا در برابر" شكر» است، زيرا شكر در اصل به معنى اعتراف به نعمت است و كفر و كفران به معنى انكار آن است يعنى خداوند هيچگاه اعمال نيك آنها را ناديده نخواهد گرفت.
«وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالْمُتَّقِينَ»؛ با اينكه خداوند بهمه چيز آگاهى دارد. در اين جمله فرموده است: «خداوند از پرهيزكاران آگاه است» گويا اين تعبير اشاره به آن است كه افراد پرهيزگار با اينكه غالباً در اقليت هستند، و مخصوصاً در ميان يهوديان معاصر پيامبر اقليت ضعيفى را تشكيل مىدادند و طبعا بايد چنين افراد قليلى به چشم نيايند اما از ديده تيزبين علم و دانش بىپايان پروردگار هرگز مخفى نمىمانند، و خداوند از آنها آگاه است، و اعمال نيك آنها، كم باشد يا زياد، هرگز ضايع نمىشود.(1)
قرآن میفرماید:
«لكِنِ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَ الْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ الْمُقيمينَ الصَّلاةَ وَ الْمُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ الْمُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ أُولئِكَ سَنُؤْتيهِمْ أَجْراً عَظيماً»؛(2)
«ولى راسخانِ در علم از آنها، و مؤمنان (از امّت اسلام،) به تمام آنچه بر تو نازل شده، و آنچه پيش از تو نازل گرديده، ايمان مىآورند. (همچنين) نمازگزاران
و زكاتدهندگان و ايمانآورندگان به خدا و روز قيامت، به زودى به همه آنان پاداش عظيمى خواهيم داد.»
در آخرين آيه از آيات سهگانه فوق به واقعيت مهمى اشاره شده كه قرآن كرارا به آن تكيه كرده است و آن اينكه مذمت و نكوهش قرآن از يهود به هيچوجه جنبه مبارزه نژادى وطائفه اى ندارد، اسلام هيچ نژادى را به عنوان «نژاد" مذمت نميكند بلكه نكوهشها و حملات آن تنها متوجه آلودگان و منحرفان است، لذا در اين آيه افراد با ايمان و پاكدامن يهود را استثناء كرده، و مورد ستايش قرار داده و پاداش بزرگى به آنها نويد ميدهد، و ميگويد: «ولى آن دسته از يهود كه در علم و دانش راسخند و ايمان به خدا دارند به آنچه بر تو نازل شده و آنچه بر پيامبران پيشين نازل گرديده ايمان مىآورند ما به زودى پاداش بزرگى به آنها خواهيم داد».
به همين دليل مىبينيم كه جمعى از بزرگان يهود به هنگام ظهور پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) و مشاهده دلائل حقانيت او به اسلام گرويدند و با جان و دل از آن حمايت كردند و مورد احترام پيامبر(صلی الله علیه و آله) و ساير مسلمانان بودند.(1)
قرآن میفرماید:
«رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَكيلاً * وَ اصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَميلاً * وَ ذَرْني وَ الْمُكَذِّبينَ أُولِي النَّعْمَةِ وَ مَهِّلْهُمْ قَليلاً»؛(2)«همان پروردگار شرق و غرب كه معبودى جز او نيست، او را نگاهبان و وكيل خود انتخاب كن، و
در برابر آنچه (دشمنان) مىگويند شكيبا باش و بطرزى شايسته از آنان دورى گزين! و مرا با تكذيبكنندگان صاحب نعمت واگذار، و آنها را كمى مهلت ده.»
سپس به سومين دستور پرداخته مىافزايد: «همان پروردگار مشرق و مغرب كه معبودى جز او نيست، او را وكيل و حافظ و ياور خود انتخاب كن»؛ «رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَكِيلًا».
در اينجا بعد از مرحله «ذكر اللَّه» و «اخلاص» مرحله توكل و واگذارى همه كارها به خدا فرا مىرسد، خداوندى كه مشرق و مغرب عالم، يعنى مجموعه جهان هستى در زير سيطره حكومت و ربوبيت او قرار دارد، و تنها معبود شايسته پرستش او است، اين تعبير در حقيقت به منزله دليلى است براى موضوع توكل بر خدا، چگونه انسان بر او توكل نكند، و كار خويش را به او نسپارد، در حالى كه در پهنه جهان هستى غير از او حاكم و فرمانروا و منعم و مربى و معبود نيست.
و بالآخره در چهارمين و پنجمين دستور مىفرمايد: «در برابر آنچه دشمنان مىگويند صابر و شكيبا باش، و از آنها دورى كن، اما دورى شايسته و جميل»؛ «وَ اصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِيلًا».
و به اين ترتيب در اينجا مقام «صبر» و «هجران» فرا مىرسد، چرا كه در مسير دعوت به سوى حق، بدگويى دشمنان، و ايذاء و آزار آنان، فراوان است، و اگر باغبان بخواهد گلى را بچيند بايد در برابر زبان خار صبر و تحمل داشته باشد.
به علاوه گاهى در اينجا بىاعتنايى و دورى لازم است، تا هم از شرشان در
امان بماند، و هم درسى از اين طريق به آنان بدهد، ولى اين هجران و دورى نبايد به معنى قطع برنامههاى تربيتى، و تبليغ و دعوت به سوى خدا باشد.
به اين ترتيب آيات فوق نسخه جامع و كاملى به پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) و تمام كسانى كه در خط او گام بر مىدارند مىدهد كه از عبادات شبانه و نيايش پروردگار در سحرگاهان، مدد بگيرند، و سپس اين نهال را با آب ياد خدا و اخلاص و توكل و صبر و هجران جميل، آبيارى كنند، چه نسخه جامع و جالبى؟! تعبير به «رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ»؛ «خداوند مشرق و مغرب» اشاره به حاكميت و ربوبيت او بر تمام جهان هستى است، همانگونه كه در تعبيرات روزمره مىگوئيم: فلان كس شرق و غرب زمين را در سيطره خود قرار داد، يعنى تمام روى زمين را، نه فقط نقطه مشرق و مغرب.
«هجر جميل»؛ (دورى و جدايى شايسته) همانگونه كه اشاره كرديم به معنى هجران توأم با دلسوزى و دعوت و تبليغ به سوى حق است، كه يكى از روشهاى تربيتى در مقطعهاى خاصى محسوب مىشود، و هرگز منافات با مسألۀ «جهاد» در مقطعهاى ديگر ندارد كه هر كدام جايى و هر نكته مقامى دارد، و به تعبير ديگر اين دورى، بىاعتنايى نيست، بلكه خود نوعى اعتنا است و به هر حال اينكه بعضى حكم آيۀ فوق را منسوخ با آيات جهاد دانستهاند صحيح نيست.
مرحوم" طبرسى" در «مجمع البيان" در ذيل آيه مىگويد: و فى هذا دلالة على وجوب الصبر على الاذى، لمن يدعو الى الذين و المعاشرة باحسن الاخلاق و استعمال الرفق ليكونوا اقرب الى الاجابة: «اين آيه دلالت مىكند كه مبلغين اسلام، و دعوت كنندگان به سوى قرآن، بايد در مقابل ناملائمات شكيبايى پيشه كنند،
و با حسن خلق، و مدارا، با مردم معاشرت نمايند، تا سخنان آنها زودتر پذيرفته شود"(1).
در آخرين آيه از آيات پيشين اشارهاى به كارشكنيها و سخنان ناروا و اذيت و آزار دشمنان اسلام بود، آيات مورد بحث آنها را زير رگبارى از تهديدات شديد، دائر به عذابهاى دنيا و آخرت از سوى خداوند، قرار داده، و آنها را دعوت به تجديد نظر در برنامههاى شوم خود مىكند، و هم به مسلمانان صدر اول در برابر هجوم سخت اين دشمنان دلدارى مىدهد، و پايمردى مىبخشد.
نخست مىفرمايد: «مرا با اين تكذيب كنندگان ثروتمند و صاحب نعمت واگذار، و آنها را كمى مهلت ده!»؛ «وَ ذَرْنِي وَ الْمُكَذِّبِينَ أُولِي النَّعْمَةِ وَ مَهِّلْهُمْ قَلِيلًا».
يعنى طرف آنها تو نيستى، منم، مجازات و كيفر آنها را به خود من واگذار، و كمى به آنها مهلت ده، تا هماتمام حجت گردد، و هم ماهيت خود را آشكار سازند، و پشت خود را از بار گناه سنگين كنند، آن گاه عذاب من گلوى آنها را خواهد فشرد! و مىدانيم مدت كمى گذشت كه مسلمانان نيرومند شدند، و ضربات سنگين و شكننده خود را در جنگهاى «بدر» و «حنين» و «احزاب» و مانند آن بر پيكر دشمن وارد آوردند، و نيز مدت كمى بيشتر نگذشت كه اين گردنكشان از دنيا رفتند، و گرفتار عذاب الهى در برزخ شدند و عذاب قيامت نيز از آنها چندان دور نيست.
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 10، ص: 379.
ضمناً تعبير به «أُولِي النَّعْمَةِ» (صاحبان نعمت) اشاره به غرور و غفلت ناشى از فزونى مال و ثروت و امكانات مادى است كه غالباً دامنگير صاحبان آنها مىشود و به همين دليل در طول تاريخ انبياء چنان كه قرآن شاهد و گواه است اين دسته هميشه در صف اول مخالفان قرار داشتند.
در حقيقت اين آيه شبيه آيه 34 سوره سبأ است كه مىگويد:
«وَ ما أَرْسَلْنا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلَّا قالَ مُتْرَفُوها إِنَّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ»؛ «ما در هيچ شهر و ديارى انذار كنندهاى نفرستاديم، مگر اينكه مترفين آنها (كسانى كه مست ناز و نعمت بودند) گفتند: ما به آنچه شما به آن فرستاده شدهايد كافريم».
در حالى كه اينگونه افراد بايد قبل از ديگران دعوت مناديان حق را لبيك گويند، تا شكر اينهمه نعمت الهى را از اين طريق به جا آورند.(1)
قرآن میفرماید:
«وَ إِنْ جادَلُوكَ فَقُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَعْمَلُونَ * اللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فيما كُنْتُمْ فيهِ تَخْتَلِفُونَ»؛(2)
«و اگر آنان با تو به جدال برخيزند، بگو: «خدا از كارهايى كه شما انجام مىدهيد آگاهتر است! و خداوند در روز قيامت، ميان شما در آنچه اختلاف مىكرديد، داورى مىكند!»
«فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلَّهِ وَ مَنِ اتَّبَعَنِ وَ قُلْ لِلَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْأُمِّيِّينَ أَ أَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ وَ اللَّهُ بَصيرٌ
بِالْعِبادِ»؛(1)«اگر با تو، به گفتگو و ستيز برخيزند، (با آنها مجادله نكن! و) بگو: «من و پيروانم، در برابر خداوند (و فرمان او)، تسليم شدهايم. و به آنها كه اهل كتاب هستند [يهود و نصارى] و بىسوادان [مشركان] بگو: «آيا شما هم تسليم شدهايد؟ اگر (در برابر فرمان و منطق حق، تسليم شوند، هدايت مىيابند؛ و اگر سرپيچى كنند، (نگران مباش! زيرا) بر تو، تنها ابلاغ (رسالت) است؛ و خدا نسبت به (اعمال و عقايد) بندگان، بيناست.»
به دنبال بيان سرچشمه اختلافات دينى به گوشهاى از اين اختلاف كه همان بحث و جدال يهود و نصارى با پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) بود، در اين آيه اشاره مىكند، مىفرمايد: «اگر با تو به گفتگو و ستيز برخيزند (با آنها) مجادله نكن و بگو: من و پيروانم در برابر خداوند، تسليم شدهايم»؛ «فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلَّهِ وَ مَنِ اتَّبَعَنِ».
«حاجوك» از مادۀ «محاجه» در لغت به معنى بحث و گفتگو و استدلال و دفاع از يك عقيده يا يك مسأله است.
طبيعى است كه طرفداران هر آيينى در مقام دفاع از عقيده خود برمىآيند و خود را حق به جانب معرفى مىكنند، از اين رو قرآن به پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) مىگويد:
ممكن است اهل كتاب (يهود و نصارى) با تو بحث كنند و بگويند ما در برابر
1) . آلعمران / 20.
حق تسليم هستيم، و حتى در اين باره پافشارى كنند چنان كه مسيحيان نجران در برابر پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) چنين بودند.
خداوند در اين آيه به پيامبرش دستور مىدهد كه از بحث و مجادله با آنها دورى كن و به جاى آن براىراهنمايى و قطع مخاصمه «بگو: به آنها كه اهل كتاب هستند (يهود و نصارى) و همچنين درس نخواندهها (مشركان) آيا شما هم (همچون من كه تسليم فرمان حقم) تسليم شدهايد»؛ «وَ قُلْ لِلَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْأُمِّيِّينَ أَ أَسْلَمْتُمْ».
«اگر به راستى تسليم شوند هدايت يافتهاند، و اگر روىگردان شوند و سرپيچى كنند بر تو ابلاغ (رسالت) است» و تو مسئول اعمال آنها نيستى»؛ «فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ».
بديهى است منظور تسليم زبانى و ادعايى نيست، بلكه منظور تسليم حقيقى و عملى در برابر حق است، اگر آنها در برابر سخنان حقيقى سر تسليم فرود آورند، با توجه به اينكه دعوت تو آشكار و آميخته با منطق و دليل روشن است مسلماً ايمان مىآورند و اگر ايمان نياورند تسليم حق نيستند و تنها دعوى اسلام و تسليم در برابر فرمان حق دارند.
كوتاه سخن اينكه: وظيفه تو ابلاغ رسالت است، آميخته با دليل و برهان، و اگر روح حقجويى در آنها باشد پذيرا مىشوند، و اگر نشوند تو وظيفه خود را انجام دادهاى.
و در پايان آيه مىفرمايد: «خداوند به اعمال و افكار بندگان خود بينا است»؛ «وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ».
او مدعيان دروغى تسليم را از راستگويان مىشناسد و نيات محاجه
كنندگان را كه براى چه هدفى بحث و گفتگو مىكنند مىداند، و اعمال همه را از نيك و بد مىبيند و به هر كس جزاى مناسب مىدهد.
از اين آيه به طور ضمنى استفاده مىشود كه از ادامه بحث و محاجه با مردم لجوجى كه تسليم منطق صحيح نيستند، بايد پرهيز كرد.
منظور از «اميين" كسانى كه نوشتن و خواندن نمىدانند در اين آيه مشركان مىباشند علت اين كه از مشركان در برابر اهل كتاب (يهود و نصارى) به اين نام تعبير شده به خاطر اين است كه مشركان كتاب آسمانى نداشتند تا مجبور به فرا گرفتن، خواندن و نوشتن شوند.
از اين آيه به خوبى روشن مىشود كه روش پيامبر(صلی الله علیه و آله) هرگز تحميل فكر و عقيده نبوده است، بلكه كوشش و مجاهدت داشته كه حقايق بر مردم روشن شود و سپس آنان را به حال خود وامىگذاشته كه خودشان تصميم لازم را در پيروى از حق بگيرند.(1)
قرآن میفرماید:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ * قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ * لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ * وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ * وَ لا أَنا عابِدٌ ما عَبَدْتُّمْ * وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ * لَكُمْ دينُكُمْ وَ
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج2، ص: 476.
لِيَ دينِ»؛(1)«به نام خداوند بخشنده مهربان؛ بگو: اى كافران! آنچه را شما مىپرستيد من نمىپرستم! و نه شما آنچه را من مىپرستم مىپرستيد، و نه من هرگز آنچه را شما پرستش كردهايد مىپرستم، و نه شما آنچه را كه من مىپرستم پرستش مىكنيد؛ (حال كه چنين است) آيين شما براى خودتان، و آيين من براى خودم!»
آيات اين سوره پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) را مخاطب ساخته، مىفرمايد:
«بگو اى كافران»؛ «قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ».
«آنچه را شما مىپرستيد نمىپرستم»؛ «لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ».
«و نه شما آنچه را من پرستش مىكنم مىپرستيد»؛ «وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ».
به اين ترتيب جدايى كامل خط خود را از آنها مشخص مىكند، و با صراحت مىگويد: من هرگز بتپرستى نخواهم كرد، و شما نيز با اين لجاجت كه داريد و با تقليد كوركورانه از نياكان كه روى آن اصرار مىورزيدو با منافع نامشروع سرشارى كه از بتپرستان عائد شما مىشود هرگز حاضر به خداپرستى خالص از شرك نيستيد.
بار ديگر براى مأيوس كردن كامل بتپرستان از هر گونه سازش بر سر توحيد و بتپرستى مىافزايد: «و نه من هرگز آنچه را شما پرستش كردهايد مىپرستم»؛ «وَ لا أَنا عابِدٌ ما عَبَدْتُّمْ».
1) . کافرون / 1 الی 6.
«و نه شما آنچه را كه من مىپرستم عبادت مىكنيد»؛ «وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ».
بنا بر اين اصرار بيجا در مصالحه بر سر مسأله بتپرستى نكنيد كه اين امر غير ممكن است.
«حال كه چنين است آئين شما براى خودتان و آئين من براى خودم»؛ «لَكُمْ دِينُكُمْ وَ لِيَ دِينِ».
بسيارى از مفسران تصريح كردهاند كه منظور از «كافرون» در اينجا گروه خاصى از سران بتپرستان مكهاند، بنا بر اين «الف و لام» در «الكافرون» به اصطلاح براى «عهد» است، نه براى «جمع».
ممكن است دليل آنها بر اين مطلب علاوه بر آنچه در شأن نزول گفته شد اين باشد كه بسيارى از بتپرستان مكه سرانجام ايمان آوردند، بنا بر اين اگر مىگويد نه شما معبود مرا عبادت مىكنيد و نه من معبود شما را حتما در مورد آن گروهى از سران شرك و كفر است كه تا پايان عمر هرگز ايمان نياوردند و گرنه بسيارى از مشركان به هنگام فتح مكه فوج فوج وارد اسلام شدند.
در اينجا چند سؤال مطرح است كه بايد به آن پاسخ گفت:
آيا بهتر اين نبود گفته شود «يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ» بدون اينكه «قل" در آغاز آن باشد؟ و به تعبير ديگر: پيغمبر(صلی الله علیه و آله) بايد دستور خداوند را اجرا كند و جملۀ «يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ» را به آنها بگويد: نه اينكه جملۀ «قُلْ» را نيز تكرار كند.
پاسخ اين سؤال با توجه به محتواى سوره روشن است، زيرا مشركان عرب
پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) را دعوت به سازش بر سر بتها كرده بودند. و او مىبايست اين مطلب را از خود نفى كند، و بگويد: من هرگز تسليم شما نمىشوم، و عبادتم را با شرك آلوده نمىكنم اگر كلمۀ «قل" در آغاز اين سوره نباشد سخن سخن خدا خواهد شد، و در اين صورت جملۀ «لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ» (من آنچه را شما عبادت مىكنيد نمىپرستم) و امثال آن مفهومى نخواهد داشت.
به علاوه چون كلمۀ «قل» در پيام جبرئيل از سوى خدا بوده، پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) موظف است كه براى حفظ اصالت قرآن آن را عينا بازگو كند، و اين خود نشان مىدهد كه «جبرئيل» و «رسول اكرم(صلی الله علیه و آله)» در نقل وحى الهى كمترين تغييرى ندادهاند، و عملاً ثابت كردهاند مأمورانى هستند گوش بر فرمان الهى، همانگونه كه در آيه 15 سوره يونس مىخوانيم: «قُلْ ما يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِي إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا ما يُوحى إِلَيَ»؛ «بگو من حق ندارم كه قرآن را از پيش خود تغيير دهم من فقط از چيزى پيروى مىكنم كه بر من وحى مىشود».
مىدانيم بتپرستان هرگز خدا را انكار نمىكردند، و طبق صريح آيات قرآن اگر از خالق آسمان و زمين از آنها سؤال مىشد مىگفتند: خدا است: «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ»؛(1)
پس چگونه در اين سوره مىگويد: «نه من معبود شما را مىپرستم و نه شما معبود مرا؟»
1) . لقمان / 25.
پاسخ اين سؤال نيز با توجه به اينكه بحث از مسأله خلقت نيست، بلكه از مسأله عبادت است، روشن مىشود، بتپرستان خالق جهان را «خدا» مىدانستند، ولى معتقد بودند بايد بتها را «عبادت» كرد، تا آنها واسطه در درگاه خدا شوند، يا اينكه اصلاً ما لايق اين نيستيم كه خدا را پرستش كنيم، بلكه بايد بتهاى جسمانى را پرستش كنيم، اينجاست كه قرآن قلم سرخ بر اوهام و پندارهاى آنها مىكشد، و مىگويد عبادت بايد فقط براى خدا باشد، نه بتها، و نه هر دو!
در اينكه آيا تكرار نفى عبادت بتها از ناحيه پيغمبر(صلی الله علیه و آله) و نفى عبادت خدا از ناحيه مشركان، براى چيست؟ گفتگو بسيار است.جمعى معتقدند كه اين تكرار براى تأكيد و مأيوس كردن كامل مشركان، و جدا نمودن مسير آنها از مسير اسلام است، و اثبات عدم امكان سازش ميان توحيد و شرك مىباشد، و به تعبير ديگر چون آنها در دعوت پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) به سوى شرك اصرار مىورزيدند و تكرار مىكردند قرآن نيز رد آنها را تكرار مىكند.
در حديثى آمده است كه «ابو شاكر ديصانى» (يكى از زنادقه عصر امام صادق(علیه السلام) از يكى از ياران امام صادق به نام «ابو جعفر احول» (محمد بن على نعمانى كوفى معروف به مؤمن طاق) از دليل تكرار اين آيات سؤال كرد و گفت آيا شخص حكيم ممكن است اينچنين تكرارى در كلامش باشد؟
ابو جعفر احول چون در اينجا پاسخى نداشت وارد مدينه شد خدمت امام صادق(علیه السلام) رسيد، و در اين باره سؤال كرد، امام(علیه السلام) فرمود: سبب نزول اين آيات و تكرار آن اين بود كه قريش به رسول خدا پيشنهاد كردند كه يك سال تو خدايان ما را
بپرست، سال ديگر ما خداى تو را مىپرستيم، و همچنين سال بعد تو خدايان ما را بپرست و سال ديگر (سال چهارم) ما خداى تو را مىپرستيم، آيات فوق نازل شد و تمام اين پيشنهادها را نفى كرد.
هنگامى كه ابو جعفر «احول» اين پاسخ را براى «ابو شاكر» بيان كرد او گفت: «هذا ما حمله الإبل من الحجاز!؛ اين بارى است كه شتران از حجاز آوردهاند.»(1)(اشاره به اينكه سخن تو نيست و گفتار امام صادق(علیه السلام) است).
بعضى ديگر گفتهاند: اين تكرار به خاطر اين است كه يكى ناظر به حال مىباشد و ديگرى ناظر به آينده، يعنى نه در حال و نه در آينده هرگز معبود شما را پرستش نمىكنم!، ولى ظاهراً شاهدى براى اين تفسير وجود ندارد.
تفسير سومى نيز براى اين تكرار گفتهاند كه «اولى" اختلاف در معبودها را بيان مىكند، و دومى اختلاف در عبادت را، يعنى نه معبودهاى شما را هرگز مىپرستم، و نه چگونگى عبادت من همچون شما است، زيرا عبادت من خالصانه و خالى از هر گونه شرك است.
به علاوه عبادت شما از بتها از روى تقليد كوركورانه نياكان است و عبادت من نسبت به خدا از روى تحقيق و شكر است(2)
ص: 192 آورده مرحوم طبرسى نيز ذيل آيات مورد بحث به آن اشاره كرده است).
.ولى ظاهر اين است كه اين تكرار براى تأكيد است، همانگونه كه در بالا توضيح دادهايم و در حديث امام صادق(علیه السلام) نيز اشاره به آن شده بود.
در اينجا تفسير چهارمى نيز وجود دارد و آن اينكه در آيه دوم مىفرمايد:
«آنچه را كه شما اكنون مىپرستيد من پرستش نمىكنم» و در آيه چهارم مىفرمايد:
«من در گذشته نيز معبودهاى شما را نمىپرستيدم تا چه رسد به امروز».
اين تفاوت با توجه به اينكه در آيه دوم" تعبدون» به صورت فعل مضارع، و «عبدتم» در آيه چهارم به صورت فعل ماضى است بعيد به نظر نمىرسد(1).
هر چند اين تفسير فقط تكرار آيه دوم و چهارم را حل مىكند اما تكرار آيه سوم و پنجم همچنان به قوت خود باقى است(2).
گاهى چنين تصور شده كه آخرين آيه اين سوره كه مىگويد: «آئين شما براى خودتان، و آئين من براى خودم» همان مفهوم «صلح كل» را دارد، و به آنها اجازه مىدهد كه بر آئينشان بمانند، چرا كه اصرار بر پذيرش آئين اسلام نمىكند!، ولى اين پندار بسيار سست و بىاساس است، زيرا لحن آيات به خوبى نشان مىدهد كه اين تعبير نوعى تحقير و تهديد است، يعنى آئين شما به خودتان ارزانى باد! و به زودى عواقب نكبتبار آن را خواهيد ديد، شبيه آنچه در آيه 55 سوره قصص آمده: «وَ إِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَقالُوا لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ لا نَبْتَغِي الْجاهِلِينَ»؛ «مؤمنان هر گاه سخن لغوى را بشنوند از آن روى مىگردانند، و مىگويند:
اعمال ما براى ما و اعمال شما براى خودتان، سلام بر شما (سلام وداع و جدايى) ما طالب جاهلان نيستيم!» شاهد گوياى اين مطلب صدها آيه قرآن مجيد است كه شرك را در تمام اشكالش مىكوبد، و از هر كارى منفورتر مىشمرد، و گناهى نابخشودنى مىداند.
جوابهاى ديگرى از اين سؤال نيز دادهاند، مانند اينكه آيه محذوفى دارد و در تقدير چنين است: لكم جزاء دينكم و لى جزاء دينى، «جزاى دين شما براى شما، و جزاى دين من براى من».
ديگر اينكه: «دين» در اينجا به معنى جزا است، و آيه نيز هيچ محذوفى ندارد، و مفهومش اين است شما جزاى خودتان را مىگيريد و من هم جزاى خودم را(1).
ولى تفسير و پاسخ اول مناسب تر به نظر مىرسد.
آنچه در اين سوره آمده در واقع بيانگر اين واقعيت است كه توحيد و شرك دو برنامه متضاد و دو مسير كاملاً جدا مىباشد، و هيچ شباهتى با يكديگر ندارند، توحيد انسان را به خدا مربوط مىسازد، در حالى كه شرك او را از خدا بيگانه مىكند.
توحيد رمز وحدت و يگانگى در تمام زمينهها است در حالى كه شرك مايه تفرقه و پراكندگى در همه شؤون است.
توحيد انسان را از عالم ماده و جهان طبيعت بالا مىبرد، و در ما وراى طبيعت
1) . ضمناً بايد توجه داشت كه «دين" در جملۀ «و لى دين" مكسور است و كسره آن دلالت بر ياء محذوف مىكند و در واقع» و لى دينى" است.
به وجود بىانتهاى الهى پيوند مىدهد، در حالى كه شرك انسان را در چاه طبيعت سرنگون مىسازد، و به موجودات محدود و ضعيف و فانى پيوند مىدهد.
به همين دليل پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) و تمام انبياء عظام نه تنها يك لحظه با شرك سازش نكردند، بلكه نخستين و مهمترين برنامه آنها مبارزه با آن بود.
امروز نيز همه پويندگان راه حق و علماء و مبلغان اين آئين بايد همين خط را ادامه دهند، و در همه جا برائت و بيزارى خود را از هر گونه شرك و سازش با مشركان اعلام دارند.
اين است راه اصيل اسلام.
خداوندا! ما را از هر گونه شرك و افكار و اعمال شرك آلود بر كنار دار پروردگارا! وسوسههاى مشركين عصر ما نيز خطرناك است، ما را از گرفتارى دام آنها حفظ كن.
بارالها! به ما آن چنان شجاعت و صراحت و قاطعيتى مرحمت فرما كه همچون پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) هر گونه پيشنهاد سازش با كفر و شرك را رد كنيم.(1)
قرآن میفرماید:
«يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقينَ وَ اغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصيرُ»؛(2)
«اى پيامبر! با كفّار و منافقين پيكار كن و بر آنان سخت بگير! جايگاهشان جهنم است، و بد فرجامى است!»
مراد از «جهاد با كفار و منافقين" بذل جهد و كوشش در اصلاح امر از ناحيه اين دو طايفه است، و خلاصه منظور اين است كه با تلاش پىگير خود جلو شر و فسادى كه اين دو طايفه براى دعوت دارند بگيرد، و معلوم است كه اين جلوگيرى در ناحيه كفار به اين است كه حق را براى آنان بيان نموده، رسالت خود را به ايشان برساند، اگر ايمان آوردند كه هيچ، و اگر نياوردند با ايشان جنگ كند. و در ناحيه منافقين به اين است كه از آنان دلجويى كند و تأليف قلوب نمايد، تا به تدريج دلهايشان به سوى ايمان گرايش يابد. و اگرهمچنان به نفاق خود ادامه دادند، جنگ با منافقان (كه شايد ظاهر آيه شريفه هم همين باشد)، سنت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بر آن جارى نشده، و آن جناب در تمام عمر با هيچ منافقى نجنگيده، ناگزير بايد كلمۀ «جاهد" را به همان معنايى كه كرديم بگيريم.
بعضى(1)از مفسرين گفتهاند: منظور از جهاد، سختگيرى با آنان در اقامه حدود است، چون بيشتر كسانى كه در عهد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) حد مىخوردند، همين منافقين بودند، ولى خواننده عزيز خودش به نادرستى اين سخن واقف است.
رواياتى در ذيل آيات نخست سوره تحريم و شأن نزول آن آيات:
قمى در تفسير خود به سندى كه به ابن السيار دارد، از او از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه در تفسير آيۀ «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ تَبْتَغِي مَرْضاتَ
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 10، ص: 319.
أَزْواجِكَ» فرموده است: عايشه و حفصه روزى كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در خانه ماريه قبطيه بودند به گوش نشستند، و بعدا به آن جناب اعتراض كردند كه چرا به خانه ماريه رفتى، حضرت سوگند خورد كه و اللَّه ديگر نزديك او نمىشوم، خداى تعالى در اين آيه آن جناب را عتاب كرد كه چرا حلال خدا را بر خود حرام كردى، كفاره قسم را بده، و همچنان به همسرت سر بزن(1).
و در كافى به سند خود از زراره از امام باقر(علیه السلام) روايت كرده كه گفت: من از آن جناب از مردى پرسيدم كه به همسرش گفته: تو بر من حرامى، حضرت فرمود: اگر من حاكم مبسوط اليد بودم توى سرش مىزدم و مىگفتم خدا او را بر تو حلال كرده، به چه اجازهاى بر خود حرامش مىكنى؟ بله اين مرد سخنى كه گفته هيچ اثرى ندارد، و زنش همچنان زن او است، تنها دروغى به زبان خود رانده، و به حلال خدا گفته كه تو بر من حرامى، و گرنه با اين كلام نه طلاقى واقع شده و نه كفارهاى لازم مىشود.
عرضه داشتم: پس آيۀ شريفۀ «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ»، چه مىگويد؟
اين آيه كفاره را واجب كرده است؟ فرمود: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ماريه را در عين اينكه همسرش بود بر خود حرام كرد، و سوگند خورد كه به او نزديك نشود، و كفارهاى كه بر آن جناب واجب شد كفاره سوگند بود، نه كفاره تحريم(2).
و در الدُرّالمنثور است كه ابن منذر و ابن ابىحاتم و طبرانى و ابن مردويه، به
سندى صحيح از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هر وقت به خانه همسرش سوده مىرفت، در آنجا شربتى از عسل مىنوشيد، روزى از منزل سوده در آمد و به خانه عايشه رفت، عايشه گفت: من از تو بويى مىشنوم، از آنجا به خانه حفصه رفت، او هم گفت من از تو بويى مىشنوم. حضرت فرمود: به گمانم بوى شربتى باشد كه من در خانه سوده نوشيدم، و و اللَّه ديگر نمىنوشم، خداى تعالى اين آيه را فرستاد كه «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ...».(1)
اين حديث به طرق مختلف و الفاظى مختلف نقل شده، ليكن به روشنى با آيات مورد بحث كه همه در يك سياق قرار دارند تطبيق نمىشود.
و نيز در آن كتاب است كه ابن سعد و ابن مردويه، از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت: عايشه و حفصه خيلى به هم علاقمند بودند و با هم مىجوشيدند، روزى حفصه به خانه پدرش عمر رفت، و با پدر گرم گفتگو شد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وقتى خانه را از حفصه خالى ديد، فرستاد كنيزش بيايد، و با كنيزش در خانه حفصه بود، و اتفاقاً آن روز روزى بود كه بايد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به خانه عايشه مىرفت، عايشه آن جناب را با كنيزش در خانه حفصه يافت، منتظر شد تا بيرون بيايد، و سخت دچار غيرت شده بود، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) كنيزش را بيرون كرد، و حفصه وارد خانه شد و گفت: من فهميدم كه چه كسى با تو بود، به خدا سوگند تو با من بدى مىكنى. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود. به خدا سوگند راضيت مىكنم، و من نزد تو سرى مىسپارم آن را حفظ كن. پرسيد آن سر چيست؟ فرمود: آن اين است كه به خاطر رضايت تو اين كنيزم بر من حرام باشد و تو شاهد آن باش. حفصه چون اين را شنيد نزد عايشه
1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ج 6، ص: 239.
رفت و سر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را نزد او فاش ساخت، ومژدهاش داد كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) كنيز خود را بر خود حرام كرد، همين كه حفصه اين عمل خلاف را انجام داد، خداى تعالى پيامبر گراميش را بر آن واقف ساخت، و در آخر فرمود: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ».(1)
اين روايت هم آن طور كه بايد به روشنى با آيات مورد بحث و مخصوصاً با جملۀ «عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ» نمىسازد، زيرا ظاهر اين عبارت اين است كه خداى تعالى بعضى از خلافكاريهاى آن دو زن را بيان كرد، و همه را بيان نكرد، و ظاهر عبارت «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ» اين است كه همه آن اسرار را براى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فاش ساخت، و به آن جناب عتاب كرد كه چرا چيزى را كه پروردگارت برايت حلال كرده بر خود حرام مىكنى.
و نيز در آن كتاب است كه طبرانى و ابن مردويه، از ابن عباس روايت كردهاند كه در تفسير آيۀ «و إِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثاً» گفته: حفصه در خانه خودش به درون اطاق رفت و ديد كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در حجره او با ماريه كنيزش عمل زناشويى انجام مىدهد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به حفصه فرمود: جريان را به عايشه خبر مده تا من به تو بشارتى بدهم، و آن بشارت اين است كه پدرت بعد از من و بعد از ابو بكر زمامدار مسلمانان مىشود.
حفصه بلافاصله خبر را به عايشه رسانيد، عايشه از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پرسيد: چه كسى به تو خبر داد كه پدر من و پدر حفصه بعد از تو زمامدار مىشوند؟
فرمود: خداى عليم و خبير، عايشه گفت: من ديگر به روى تو نظر نمىكنم تا
1) . همان، ج 6، ص: 239.
ماريه را بر خود حرام كنى، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هم او را بر خود حرام كرد، و اينجا بود كه آيۀ شريفۀ «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ...» نازل گرديد(1).
روايات در اين باب بسيار زياد، و بسيار مختلف است، و در بيشتر آنها آمده كه ماريه را به خاطر كلام حفصه بر خود حرام كرد، نه به خاطر كلام عايشه، و گوينده «مَنْ أَنْبَأَكَ هذا؛ چه كسى اين را به تو خبر داد؟» حفصه بود، نه عايشه، و منظور حفصه از اين سؤال اين بود كه چه كسى به تو خبر داد كه من جريان ماريه را به عايشه رساندم.
و اين روايات با همه كثرتش در عين حال، ابهامى را كه در جملۀ «عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ» هست، برطرف نكرده و روشن نكرده كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) براى چه كسى بعضى از داستان را تعريف كرد، و از بعضى ديگرش صرفنظر نمود. بله در روايتى كه ابن مردويه از على(علیه السلام) نقل كرده آمده است كه هيچ انسان بزرگوارى به خود اجازه نمىدهد ته و توى يك ماجرا را در آورد، براى اينكه خداى عز و جل (در باره رسول گراميش) مىفرمايد: «عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ» قسمتى از داستان را با پىگيرى كشف كرد، و از بقيه آن صرفنظر نمود(2). و نيز در روايتى كه ابن ابىحاتم، از مجاهد(3)و ابن مردويه از ابن عباس نقل كردهاند(4)آمده كه آن قسمتى را كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پىگيرى و كشف كرد مسأله ماريه بود، و آنچه را كه از
پىگيريش صرفنظر نمود مسأله زمامدارى ابو بكر و عمر بعد از رحلت خود بود، چون ترسيد اشاعه پيدا كند.
اشكالى كه متوجه اين دو روايت است اين است كه كجاى اين كار كرامت و بزرگوارى است، آيا افشا كردن ماجراى ماريه (كه يك مسأله خانوادگى است بزرگوارى است)؟! و يا پنهان كردن زمامدارى ابو بكر و عمر بزرگوارى است؟ يا اينكه اگر كرامتى باشد در عكس اين قضيه است؟ يك انسان بزرگوار همواره مسائل خانوادگى و ناموسى خود را پنهان مىدارد، و مسائل اجتماعى را در اطلاع همه مىگذارد.
علاوه بر اين، سبب نزول آيه از عمر بن خطاب به چند طريق روايت شده، و در روايات او اسمى از اينماجرا برده نشده، مثلاً در عدهاى از كتب حديث نظير بخارى(1)و مسلم(2)و ترمذى(3)از ابن عباس روايت شده كه گفت: من همواره حريص بودم، از عمر جريان دو نفر از همسران رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را كه آيۀ «إِنْ تَتُوبا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما" در باره آنان نازل شده بپرسم: تا آنكه سالى عمر به حج رفت، من نيز با او حج كردم، در بين راه عمر از جاده منحرف شد، (من حس كردم مىخواهد دست به آب برساند) مشك آب را گرفتم، و با او رفتم، ديدم بله در نقطهاى نشست، ايستادم تا كارش تمام شد، بعد آب به دستش ريختم تا وضو بگيرد، (و يا دست خود را بشويد).
آن گاه گفتم: اى امير المؤمنين آن دو زن از زنان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) كه خداى تعالى در بارهشان فرموده: «إِنْ تَتُوبا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما» كيانند؟
گفت: اين از تو عجب است، اى ابن عباس، آن دو زن عايشه و حفصه بودند، آن گاه شروع كرد جريانشان را برايم نقل كرد.
و گفت: ما مردم قريش و اهل مكه زنان را توسرى خور خود داشتيم، و بر آنان مسلط بوديم، و چون به مدينه مهاجرت كرديم، به مردمى برخورديم كه توسرى خور زنان خود هستند، و زنانشان بر آنان تسلط دارند، رفته رفته زنان ما هم شروع كردند از زنان مدينه چيز ياد گرفتن، روزى من به همسرم غضب كردم، و با او قهر نمودم، ولى او مرتب از در آشتى در مىآمد، و من آشتى نمىكردم، همسرم گفت چرا آشتى نمىكنى، (تو كه از پيغمبر بالاتر نيستى)، به خدا قسم زنان پيغمبر اگر بين يكى از آنها با پيغمبر اختلافى بيفتد، اين كدورت بيش از يك روز طول نمىكشد، روز قهر مىكند و شب آشتى. گفتم: زنان پيغمبر هم هر كدامشان چنين كنند زيانكارند.
آن گاه گفت: و منزل من در مدينه در محله عوالى بود، و مرا همسايهاى از انصار بود، كه با او نوبت گذاشته بودم، يك بار او به خدمت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مىرفت و خبر وحى و اخبار ديگر را براى من مىآورد، و يك نوبت من مىرفتم. در اين بين چند روزى داشتيم با آن همسايه صحبت مىكرديم، كه قبيله غسان دارند اسبهاى خود را نعل مىكنند كه به جنگ ما بيايند، روزى به طرف خانه آمد و درب خانه مرا كوبيد و گفت: حادثه مهمى رخ داده، پرسيدم: آيا قبيله غسان آمده؟ گفت نه، حادثهاى كه از حمله غسان مهمتر است، و آن اين است كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) زنان خود را طلاق داده. من در دلم گفتم اى داد و بيداد حفصه دخترم بيچاره شد، و من اين را هميشه پيش بينى مىكردم كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نتواند با دختر من زندگى كند، و سرانجام او را طلاق دهد، همين كه نماز صبح را خوانديم، لباس خود را پوشيدم
و به طرف خانه حفصه روان شدم، ديدم حفصه گريه مىكند. پرسيدم آيا رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تو را طلاق داد؟ گفت: نمىدانم، ولى از من كناره گيرى كرده و در مشربه (نام باغى است كه ماريه در آن منزل داشت، و به همين مناسبت آن باغ را مشربه ام ابراهيم مىگفتند) عزلت گزيده. من به طرف مشربه رفتم، در آنجا به غلامى سياه برخوردم، گفتم از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اجازه بگير داخل شوم غلام سياه برگشت و گفت اجازه گرفتم، ليكن حضرت چيزى نفرمود، ناگزير به طرف مسجد رفتم و پيرامون مسجد جمعيتى را ديدم كه مىگريستند، پهلوى آنها نشستم.
ولى نتوانستم خود را آرام كنم، دوباره برخاستم نزد غلام سياه آمده گفتم برايم اجازه بگير. غلام به درون رفت و برگشت، و گفت اجازه گرفتم، ليكن حضرت چيزى نگفت، همين كه خواستم برگردم، غلام صدايم زد كه برگرد و داخل شو، حضرت اجازه فرمودند، داخل منزل شدم ديدم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به حصيرى تكيه كرده و خشونت حصير در بدنش اثر گذاشته. عرض كردم: يا رسول اللَّه آيا زنان خود را طلاق گفتهاى؟ فرمود: نه، عرض كردم: اللَّه اكبر، يا رسول اللَّه ما مردم قريش همواره مسلط بر زنان خود بوديم، از روزى كه وارد مدينه شدهايم زنان ما بد هوا شدهاند، چون در مدينه زنان بر مردان مسلطند، روزى من به همسرم خشم كردم، ولى او بدون اينكه پروايى داشته باشد و به خشم من اعتنايى بكند با من گفت و شنود و نشست و برخاست كرد، من به او پرخاش كردم كه مثلاً چقدر پررويى گفت: پررويى ندارد، به خدا سوگند زنان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) همينطورند، اگر كدورتى پيش بيايد بيشتر از يك روز طول نمىكشد، شبش با آن حضرت گفت و شنود مىكنند، من در پاسخ همسرم گفتم زنان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هم بد مىكنند، هر كس اين كار را
بكند زيانكار است، بعدا روزى به خانه دخترم حفصه رفتم، از او پرسيدم آيا شما زنان پيامبر اينطوريد كه سربه سر آن جناب مىگذاريد، و اگر قهر هم بكنيد تا شب بيشتر ادامه نمىدهيد؟ حفصه گفت: آرى، گفتم: هر كس از شما چنين كند بدبخت و زيانكار است، براى اينكه چه امنيتى داريد، از اينكه خداى تعالى به خاطر خشم رسولش بر شما خشم كند؟ و آيا بعد از خشم خدا جز هلاكت چه خواهد بود، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چون اين را شنيد تبسم كرد.
عرض كردم من همواره به حفصه سفارش كردم سر به سر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مگذار، و از او چيزى درخواست مكن، هر چه خواستى به خود من بگو تا برايت فراهم كنم، و اگر هوويت از تو قشنگتر بود، و نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) محبوبتر بود تحريك نشوى، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بار ديگر تبسم كرد.
(من چون آن جناب را خوشحال ديدم) عرض كردم اجازه مىدهى خودمانى و آزاد بنشينم؟ فرمود بله. همين كه اجازه داد سرم را بلند كردم و نگاهى به اطراف خانه افكندم، بجز سه قطع پوست دباغى نشده چيزى نيافتم، عرض كردم: يا رسول اللَّه دعا بفرما و از خدا وسعتى براى امتت درخواست كن، مردم فارس و روم با اينكه خدا را نمىپرستند چه زندگى مرفه و گشادهاى دارند، تا اين را گفتم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برخاست و نشست، آن گاه فرمود: اى پسر خطاب آيا (از دارايى روم و فارس و تهىدستى من و امتم نسبت به حقانيت دين من) به شك افتادى؟ آخر آنها مردمى كافرند، و خداى تعالى هر سهمى كه از خوشى زندگى داشتهاند همه را در دنيا به آنان داده. و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) (در همان ايام) سوگند ياد كرده بود كه به خانه
همسران خود نرود، و خدا او را در اين باب مورد عتاب قرار داده، و برايش كفاره سوگند را واجب كرده بود.
اين داستان از عمر بن خطاب به طور مختصر و مفصل به چند طريق نقل شده،- و ليكن به طورى كه ملاحظه مىكنيد- اين روايت هيچ سخنى در باره اينكه سرى كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به بعضى از همسرانش سپرده بود چه بوده؟ ندارد، و نيز در آن نيامده كه آنچه افشا كرد چه بوده و آنچه از افشايش اعراض فرمود چه بوده، با اينكه مهم به دست آوردن اين معانى است.
و در عين حال از ظاهر اين روايت برمىآيد كه مراد از تحريم حلال در آيه شريفه اين است كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تمامى زنان خود را بر خود حرام كرده بوده، با اينكه آيه شريفه غير اين را مىفرمايد، چون آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه آن جناب در صدد تحصيل رضاى همسرانش بوده، و به خاطر دلخوشى آنان چيزى را بر خود حرام كرده، علاوه بر اين در اين روايات نيامده كه چرا مسأله توبه را به دو نفر از زنان آن حضرت اختصاص داد و فرمود: «إِنْ تَتُوبا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ إِنْ تَظاهراً عَلَيْهِ...».
رواياتى راجع به اينكه منظور از «صالح المؤمنين» على(علیه السلام) است و اينكه چگونه اهل خود را از آتش حفظ كنيم؛ «قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً...»:
و در تفسير قمى به سند خود از ابىبصير روايت آورده كه گفت: من از امام باقر(علیه السلام) شنيدم مىفرمود: منظور از صالح المؤمنين در آيۀ شريفۀ «إِنْ تَتُوبا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ
صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ إِنْ تَظاهراً عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِيلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِينَ» على بن ابىطالب(علیه السلام) است(1).
و در الدُرّالمنثور است كه ابن مردويه از اسماء بنت عميس روايت كرده كه گفت:
از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنيدم آيۀ «إِنْ تَتُوبا...» را تلاوت مىكرد تا مىرسيد به جملۀ «و صالح المؤمنين» و مىفرمود: صالح المؤمنين على بن ابىطالب است(2).
صاحب تفسير برهان بعد از نقل روايت ابىبصير كه در سابق نقل كرديم گفته است: محمد بن عباس در اين معنا پنجاه و دو حديث از طرق خاصه و عامه جمع آورى كرده، آن گاه خود صاحب برهان مقدارى از آن احاديث را نقل كرده است(3).
و در كافى به سند خود از عبد الاعلى مولاى آلسام از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: وقتى آيۀ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً» نازل شد، مردى از مؤمنين نشست و شروع كرد به گريه كردن، و گفتن اينكه من از نگهدارى نفس خودم عاجز بودم، اينك مأمور نگهدارى از زن و فرزند خود نيز شدهام. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به او فرمود: در نگهدارى اهلت همين بس است كه به ايشان امر كنى آنچه را كه به خودتامر مىكنى، و ايشان را نهى كنى از آنچه كه خودت را نهى مىكنى(4).
و نيز در كافى به سند خود از سماعه از ابىبصير روايت كرده كه ذيل آيۀ «قُوا
أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً» گفته: از امام پرسيدم چگونه زن و فرزند را از آتش دوزخ حفظ كنم؟
فرمود: آنها را امر كن بدآنچه كه خدا امر كرده، و نهى كن از آنچه خدا نهى كرده، اگر اطاعتت كردند كه تو ايشان را حفظ كردهاى، و به وظيفهات عمل نمودهاى، و اگر نافرمانيت كردند خودشان گنهكارند، تو آنچه را بر عهده داشتهاى ادا كردهاى(1).
اين روايت را به طرقى ديگر از ذرعه از ابىبصير از آن امام بزرگوار نقل كرده(2).
و در الدُرّالمنثور است كه: عبد الرزاق، فاريابى، سعيد بن منصور، عبد بن حميد، ابن جرير، ابن منذر، حاكم (وى حديث را صحيح دانسته)، و بيهقى در كتاب «المدخل»، از على بن ابىطالب روايت آوردهاند كه در تفسير آيۀ «قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً» فرمود: خود و زن و بچه خود را تعليم خير دهيد، و آنان را ادب نماييد(3).
و نيز در همان كتاب است كه ابن مردويه از زيد بن اسلم روايت كرده كه گفت:
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آيۀ شريفۀ «قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً» شش را تلاوت كرد، و سپس در پاسخ كسانى كه پرسيدند چگونه اهل خود را از آتش حفظ كنيم؟ فرمود: بدآنچه خدا دوست مىدارد امرشان كنيد، و از آنچه خدا كراهت دارد نهى كنيد(4).
و در كافى به سند خود از ابىالصباح كنانى روايت كرده كه گفت: از امام صادق(علیه السلام) پرسيدم آيۀ شريفۀ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً» به چه معنا است؟ فرمود: به اينكه بنده خدا از گناهى توبه كند، و ديگر آن گناه را مرتكب نشود (اين توبه نصوح و خالص است). محمد بن فضيل مىگويد: من از حضرت ابىالحسن(علیه السلام) از اين آيه پرسيدم. فرمود: اينكه از گناه توبه كند و ديگر آن را تكرار نكند (تا آخر حديث)(1).
و در الدُرّالمنثور است كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه گفت: معاذ بن جبل بن رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عرضه داشت: يا رسول اللَّه توبه نصوح چيست؟
فرمود: اينكه بنده خدا از گناهى كه كرده پشيمان شود و به درگاه خدا عذرخواهى كند، و ديگر آن گناه را مرتكب نشود، همانطور كه شير بعد از دوشيدن ديگر به پستان برنمىگردد(2).
روايات در اين معنا از طرق شيعه و سنى بسيار است.
و در كافى به سند خود از صالح بن سهل همدانى روايت آورده كه گفت: امام صادق(علیه السلام) در تفسير آيۀ «يَسْعى نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمانِهِمْ» فرمود: اينان امامان مؤمنينند، كه در روز قيامت نورشان جلو پاى مؤمنين و طرف راست آنها به حركت در مىآيد. در نسخهاى ديگر آمده كه خود امامان جلو مؤمنين و طرف راست آنان به
حركت در مىآيند، و با نور خود راه مؤمنين را روشن مىكنند، تا آنان را به منزلهاى اهل بهشت برسانند(1).
و در تفسير قمى آمده كه ابىالجارود از امام باقر(علیه السلام) نقل كرده كه در تفسير آيه بالا فرموده: هر كس آن روز نور داشته باشد نجات مىيابد، و البته هر مؤمنى در آن روز نور دارد(2).(3)
قرآن میفرماید:
«فَإِذا لَقيتُمُ الَّذينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقابِ حَتَّى إِذا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمَّا فِداءً حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزارَها ذلِكَ وَ لَوْ يَشاءُ اللَّهُ لاَنْتَصَرَ مِنْهُمْ وَ لكِنْ لِيَبْلُوَا بَعْضَكُمْ بِبَعْضٍ وَ الَّذينَ قُتِلُوا في سَبيلِ اللَّهِ فَلَنْ يُضِلَّ أَعْمالَهُمْ»؛(4)
«و هنگامى كه با كافران (جنايتپيشه) در ميدان جنگ رو به رو شديد گردنهايشان را بزنيد، (و اين كار را همچنان ادامه دهيد) تا به اندازه كافى دشمن را در هم بكوبيد؛ در اين هنگام اسيران را محكم ببنديد؛ سپس يا بر آنان منّت گذاريد (و آزادشان كنيد) يا در برابر آزادى از آنان فديه [غرامت] بگيريد؛ (و اين وضع بايد همچنان ادامه يابد) تا جنگ بار سنگين خود را بر زمين نهد، (آرى) برنامه اين است! و اگر خدا مىخواست خودش آنها را مجازات
مىكرد، اما مىخواهد بعضى از شما را با بعضى ديگر بيازمايد؛ و كسانى كه در راه خدا كشته شدند، خداوند هرگز اعمالشان را از بين نمىبرد!»
همانگونه كه قبلاً گفتيم آيات گذشته مقدمهاى بود براى آماده ساختن مسلمانان براى بيان يك دستور مهم جنگى كه در آيات مورد بحث مطرح شده است، مىفرمايد: «هنگامى كه با كافران در ميدان جنگ روبرو مىشويد با تمام قدرت به آنها حمله كنيد و گردنهايشان را بزنيد!»؛ «فَإِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقابِ»؛(1)بديهى است گردن زدن كنايه از قتل است، بنا بر اين ضرورتى ندارد كه جنگجويان كوشش خود را براى انجام خصوص اين امر به كار برند، هدف اين است كه دشمن از پاى درآيد، ولى چون گردن زدن روشنترين مصداق قتل بوده روى آن تكيه شده است.
و به هر حال اين حكم مربوط به ميدان نبرد است زيرا «لقيتم» از مادۀ «لقاء» در اين گونه موارد به معنى «جنگ» است، قرائن متعددى در خود اين آيه مانند مسألۀ «اسارت اسيران» و واژۀ «حرب» (جنگ)، و «شهادت در راه خدا» كه در ذيل آيه آمده است گواه بر اين معنى است.
كوتاه سخن اين كه «لقاء" گاه به معنى هر گونه ملاقات استعمال مىشود، و
1) . «ضرب» مصدر است و مفعول مطلق براى فعل مقدرى، و در تقدير چنين است: اضربوا ضرب الرقاب همانگونه كه در آيه 12 سوره انفال به آن تصريح شده است؛ «فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْناقِ».
گاه به معنى روبرو شدن در ميدان جنگ است، و در قرآن مجيد نيز در هر دو معنى به كار رفته، و آيه مورد بحث ناظر به معنى دوم است.
و از اينجا روشن مىشود افرادى كه به منظور تبليغات ضد اسلامى آيه را طورى معنى كردهاند كه اسلام مىگويد: «با هر كافرى روبرو شدى گردنش را بزن"! چيزى جز اعمال غرض و سوء نيت نيست، و گرنه خود اين آيه صراحت در مسأله روبرو شدن در ميدان جنگ دارد.
بديهى است هنگامى كه انسان با دشمنى خونخوار در ميدان نبرد روبرو مىشود اگر با قاطعيت هر چه بيشتر حملات سخت و ضربات كوبنده بر دشمن وارد نكند خودش نابود خواهد شد، و اين دستور يك دستور كاملاً منطقى است.
سپس مىافزايد: «اين حملات كوبنده بايد همچنان ادامه يابد تا به اندازه كافى دشمن را درهم بكوبيد، و به زانو درآوريد، در اين هنگام اقدام به گرفتن اسيران كنيد، و آنها را محكم ببنديد»؛ «حَتَّى إِذا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ».
«اثخنتموهم» از مادۀ «ثخن» (بر وزن شكن) به معنى غلظت و صلابت است و به همين مناسبت به پيروزى و غلبه آشكار و تسلط كامل بر دشمن اطلاق مىشود.
گر چه غالب مفسران اين جمله را به معنى كثرت و شدت كشتار از دشمن گرفتهاند، ولى چنان كه گفتيم اين معنى در ريشه لغوى آن نيست، اما از آنجا كه گاه جز با كشتار شديد و وسيع دشمن، خطر بر طرف نمىگردد يكى از مصاديق اين جمله در چنين شرائطى مىتواند مسأله كشتار بوده باشد نه مفهوم اصلىآن(1).
1) . در «لسان العرب» از «ابن الاعرابى» نقل مىكند كه «اثخن اذا غلب و قهر».
به هر حال آيۀ فوق بيانگر يك دستور حساب شده جنگى است كه پيش از درهم شكستن قطعى مقاومت دشمن نبايد اقدام به گرفتن اسيران كرد، چرا كه پرداختن به اين امر گاهى سبب تزلزل موقعيت مسلمانان در جنگ خواهد شد، و پرداختن به امر اسيران و تخليه آنها در پشت جبهه آنها را از وظيفه اصلى بازمىدارد.
تعبير به «فشدوا الوثاق» (با توجه به اين كه «وثاق» به معنى طناب يا هر چيزى است كه با آن مىبندند) اشاره به محكم كارى در بستن اسيران است، مبادا اسير از فرصت استفاده كند و خود را آزاد ساخته و ضربه كارى وارد سازد.
در جمله بعد حكم اسيران جنگى را بيان مىكند كه بعد از خاتمه جنگ بايد در مورد آنها اجرا شود، مىفرمايد: «يا بر آنها منت بگذاريد، و بدون عوض آزادشان كنيد، و يا از آنها فديه و عوض بگيريد و آزاد نمائيد»؛ «فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمَّا فِداءً».
و به اين ترتيب اسير جنگى را نمىتوان بعد از پايان جنگ به قتل رسانيد، بلكه رهبر مسلمين طبق مصالحى كه در نظر مىگيرد آنها را گاه بدون عوض، گاه با عوض، آزاد مىسازد، و اين عوض در حقيقت يك نوع غرامت جنگى است كه دشمن بايد بپردازد.
البته حكم سومى در اين رابطه نيز در اسلام هست كه اسيران را به صورت بردگان درآورند، ولى آن يك دستور الزامى نمىباشد بلكه در صورتى است كه رهبر مسلمين در شرائط و ظروف خاصى آن را لازم ببيند، و شايد به همين دليل در متن قرآن صريحاً نيامده، و تنها در روايات اسلامى منعكس است.
فقيه معروف ما «فاضل مقداد» در «كنز العرفان» مىگويد: «آنچه از مكتب اهلبيت(علیهم السلام) نقل شده اين است كه اگر اسير بعد از پايان جنگ گرفته شود امام
مسلمين مخير در ميان سه كار است: آزاد ساختن بىقيد و شرط، و گرفتن فديه و آزاد كردن، و برده ساختن آنها، و در هر صورت قتل آنها جايز نيست».
او در جاى ديگر از سخن خود مىگويد: «مسأله بردگى از روايات استفاده شده نه از متن آيه.»(1)
اين مسأله در ساير كتب فقهى نيز آمده است(2).
در بحث «بردگى» كه ذيل اين آيات خواهد آمد باز به اين بحث اشاره خواهيم كرد.
سپس در دنباله آيه مىافزايد: «اين وضع بايد همچنان ادامه يابد، و دشمنان را بايد همچنان بكوبيد، و گروهى را به اسارت درآوريد تا جنگ بار سنگين خود را بر زمين نهد»؛ «حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزارَها».(3)
تنها وقتى دست بكشيد كه توان مقابله دشمن را درهم شكسته باشيد، و آتش جنگ خاموش گردد.
«اوزار» جمع «وزر» به معنى «بار سنگين» است، و گاه بر «گناهان» نيز اطلاق مىشود، چرا كه آنهم بار سنگينى بر دوش صاحبش مىباشد.
جالب اينكه اين بارهاى سنگين در آيه، به «جنگ» نسبت داده شده، مىگويد: «جنگ بارهاى خود را بر زمين نهد» اين بارهاى سنگين كنايه از انواع «سلاحها» و «مشكلاتى» است كه جنگجويان بر دوش دارند، و با آن روبرو هستند، و تا جنگ پايان نپذيرد اين بار بر دوش آنها است.
اما كى جنگ ميان اسلام و كفر پايان مىگيرد؟ اين سؤالى است كه مفسران پاسخهاى متفاوتى به آن دادهاند.
بعضى مانند ابن عباس گفتهاند: تا زمانى است كه بتپرستى بر صفحه جهان باقى نماند و آئين شرك برچيده شود.
بعضى ديگر گفتهاند: جنگ اسلام و كفر همچنان ادامه دارد تا مسلمانان بر «دجال» پيروز شوند، و اين به استناد حديثى است كه از رسول گرامى اسلام(صلی الله علیه و آله) نقل شده كه فرمود:
«و الجهاد ماض مذ بعثنى اللَّه الى ان يقاتل آخر امتى الدجال؛ جهاد همچنان ادامه دارد، از آن روز كه خدا مرا مبعوث كرد تا زمانى كه آخر امت من با دجال پيكار كنند.»(1)
بحث در باره «دجال» بحث دامنهدارى است، ولى اينقدر معلوم است كه «دجال» مرد فريبكار يا مردان فريبكارى هستند كه در آخر زمان براى منحرف ساختن مردم از اصل توحيد و حق و عدالت به فعاليتمىپردازند، و مهدى(علیه السلام) با قدرت عظيمش آنها را درهم مىكوبد.
و به اين ترتيب تا دجالان بر صفحه زمين زندگى مىكنند پيكار حق و باطل ادامه دارد! در حقيقت" اسلام" با كفر دو نوع پيكار دارد: يكى پيكارهاى مقطعى است مانند غزواتى كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) با دشمنان داشت كه بعد از پايان هر جنگ شمشيرها به غلاف مىرفت، و ديگر پيكار مستمرى است كه با «شرك و كفر و ظلم و فساد» دارد، و اين امرى است مستمر تا زمان گسترش حكومت عدل جهانى به وسيله حضرت مهدى(عج).
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 9، ص: 98.
سپس اضافه مىكند: «برنامه شما همين گونه است»؛ «ذلِكَ».(1)
«و هر گاه خدا مىخواست از طرق ديگر از آنها انتقام مىگرفت»؛ «وَ لَوْ يَشاءُ اللَّهُ لَانْتَصَرَ مِنْهُمْ».
از طريق صاعقههاى آسمانى، زلزلهها، تندبادها، و بلاهاى ديگر، ولى در اين صورت ميدان آزمايش تعطيل مىشد، «اما خدا مىخواهد بعضى از شما را با بعضى ديگر بيازمايد»؛ «وَ لكِنْ لِيَبْلُوَا بَعْضَكُمْ بِبَعْضٍ».
اين در حقيقت فلسفه جنگ و نكته اصلى درگيرى حق و باطل است، در اين پيكارها صفوف مؤمنان واقعى و آنها كه اهل عملند از اهل سخن جدا مىشوند.
استعدادها شكوفا مىگردد، و نيروى استقامت و پايمردى زنده مىشود، و هدف اصلى زندگى دنيا كه آزمودگى و پرورش قدرت ايمان و ارزشهاى ديگر انسانى است تأمين مىگردد.
اگر مؤمنان كنارى مىنشستند و سرگرم زندگى تكرارى روزانه بودند، و هر موقع گروه مشرك و ظالمى قيام مىكرد خداوند با نيروى غيبى و از طريق اعجاز آنها را درهم مىكوبيد، جامعهاى بىارزش، خمود، سست، ضعيف و ناتوان به وجود مىآمد كه از ايمان و اسلام نامى بيشتر نداشت.
خلاصه اينكه خداوند براى استقرار آئينش نيازى به پيكار ما ندارد، اين ما هستيم كه در ميدان مبارزه با دشمن پرورش مىيابيم و نيازمند به اين پيكار مقدسيم.
همين معنى در آيات ديگر قرآن به صورتهاى ديگر بازگو شده است، در سوره آلعمران آيه 142 مىخوانيم: «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جاهَدُوا
1) . «ذلك» خبر مبتداى محذوفى است و در تقدير چنين است: «الامر ذلك».
مِنْكُمْ وَ يَعْلَمَ الصَّابِرِينَ»؛ «آيا چنان پنداشتيد كه شما با ادعاى ايمان وارد بهشت خواهيد شد در حالى كه هنوز خداوند مجاهدان شما و صابران را مشخص نساخته است؟»
و در آيه قبل از آن آمده: «وَ لِيُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَمْحَقَ الْكافِرِينَ»؛ «هدف اين است كه خداوند (در سايه اين پيكارها) افراد با ايمان را خالص گرداند و كافران را نابود سازد».
در آخرين جمله آيه مورد بحث از شهيدانى كه در اين پيكارها جان شيرين خود را از دست مىدهند، و حق بزرگى بر جامعه اسلامى دارند، سخن به ميان آورده مىگويد: «كسانى كه در راه خدا كشته شدند خداوند اعمالشان را هرگز نابود نمىكند»؛ «وَ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَلَنْ يُضِلَّ أَعْمالَهُمْ».
زحمات و رنجها و ايثارهاى آنها از ميان نمىرود، همه در پيشگاه خدا محفوظ است، در اين دنيا نيز آثار فداكاريهاى آنها باقى مىماند، هر بانگ «لا اله الا اللَّه» به گوش مىرسد محصول زحمات آنها است، و هر مسلمانى در پيشگاه خدا سر به سجده مىنهد از بركت فداكارى آنان است، زنجيرهاى اسارت با زحمات آنها درهم شكسته شده و آبرو و عزت مسلمين مرهون آنها است.
اين يكى از مواهب الهى در مورد شهيدان است.(1)
قرآن میفرماید:
«وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فيهِنَّ بَلْ أَتَيْناهُمْ
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج21، ص: 399.
بِذِكْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِكْرِهِمْ مُعْرِضُونَ * وَ لَوْ رَحِمْناهُمْ وَ كَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا في طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ»؛(1)«و اگر حق از هوسهاى آنها پيروى كند، آسمانها و زمين و همه كسانى كه در آنها هستند تباه مىشوند!، ولى ما قرآنى به آنها داديم كه مايه يادآورى (و عزّت و شرف) براى آنهاست، امّا آنان از (آنچه مايه) يادآوريشان (است) رويگردانند! و اگر به آنان رحم كنيد و گرفتاريها و مشكلاتشان را برطرف سازيم، (نه تنها بيدارنمىشوند، بلكه) در طغيانشان لجاجت مىورزند و (در اين وادى) سرگردان مىمانند!»
تفسیر
«وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَ»؛ اگر خداوند، مطابق ميل آنها براى خود شريكى قائل مىشد، آسمانها و زمين و هر كه در آنهاست، تباه مىشدند. وجه اين تباهى را بهنگام بحث در باره «لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا»؛(2)بيان داشتهايم.
برخى گويند: حق، چيزى است كه به نيكيها دعوت مىكند و هوى چيزى است كه به بديها دعوت مىكند. پس مقصود اين است كه اگر حق تابع هواى نفس ايشان مىشد، دعوت مىكرد بزشتيها و تدبير آسمانها و زمين فاسد مىشد، زيرا تدبير آسمانها و زمين به حق است نه به هوى.
برخى گويند: يعنى احوال آسمانها و زمين فاسد مىشد، زيرا حركت و گردش آنها به حكمت است نه به هوى.
مقصود از كسانى كه در آسمانها و زمينند، فرشتگان و جن و انسان است.
علت فساد آسمانها و زمين اين است كه وقتى حق تابع هوى شود، دليلها باطل مىشوند و اعتمادها از بين مىرود و هيچ وعده و تهديدى از خداوند قابل قبول نيست و حتى ممكن است عدل خدا هم تبديل به ظلم شود.
«بَلْ أَتَيْناهُمْ بِذِكْرِهِمْ»؛ لكن ما براى آنها چيزى فرستادهايم كه وسيله شرف و فخر آنهاست، زيرا پيامبر از آنهاست و قرآن بزبان آنها نازل شده است.
«فَهُمْ عَنْ ذِكْرِهِمْ مُعْرِضُونَ»؛ آنها از شرف خود روى گردانند و به خوارى خود راضى شدهاند. ابن عباس گويد: مقصود از ذكر، بيان حق است.
خراج: خرج، هزينه زندگى، و استكانه: خضوع.
«أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً»؛ آيا تو از آنها بواسطه آوردن قرآن و ايمان، مزد ميخواهى كه آنها به تو تهمت مىبندند و از قبول سخن تو خوددارى ميكنند؟
«فَخَراجُ رَبِّكَ خَيْرٌ»؛ ولى مزدى كه خداوند در دنيا - و به قولى در آخرت- به تو ميدهد بهتر است.
«وَ هُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ»؛ و خداوند برترين عطا كنندگان است. از اين جمله استفاده ميشود كه غير خدا هم به اذن خدا روزى ميدهد.
«وَ إِنَّكَ لَتَدْعُوهُمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ»؛ تو آنها را براه توحيد و عبادت مخلصانه و عمل به احكام شريعت، دعوت ميكنى.
«وَ إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ الصِّراطِ لَناكِبُونَ»؛ آنان كه عالم پس از مرگ را تصديق نميكنند، از دين حق منحرفند. برخى گويند: يعنى در آخرت، از راه بهشت منحرف شده، بچپ و راست مىروند و وارد جهنم مىشوند.
«وَ لَوْ رَحِمْناهُمْ وَ كَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ»؛ اگر در آخرت به آنها رحم كنيم و آنها را از ضرر و زيان خلاص كرده، بدنيا بازگردانيم، در طغيان و گمراهى لجاجت بخرج ميدهند. اين آيه نظير اين است كه: «وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ»؛(1)«اگر رد شوند برميگردند بآنچه نهى شدهاند».
برخى گويند: منظور اين است كه اگر آنها را در همين دنيا از گرسنگى و بدبختى نجات دهيم، در گمراهى و سرگردانى خود باقى خواهند ماند.(2)
در حالى كه هيچ لزومى ندارد كه حق تابع تمايلات مردم باشد، كه «اگر حق از هوسهاى آنها پيروى مىكرد و جهان هستى بر طبق تمايل آنها گردش داشت آسمانها و زمين و هر آن كس در آنها است تباه مىشدند!»؛ «وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَ».
زيرا هوى و هوسهاى مردم معيار و ضابطهاى ندارد، بلكه علاوه بر اين در بسيارى از موارد به سوى زشتيها مىگرايد، اگر قوانين هستى تابع اين تمايلات انحرافى مىشد هرج و مرج و فساد سراسر جهان را فرا مىگرفت!.سپس براى تأكيد بيشتر روى اين موضوع مىگويد: «بلكه ما قرآنى به آنها داديم كه مايه تذكر و ياد آورى و توجه به خدا و مايه شرف و آبرو و حيثيت آنها است، ولى آنها از چيزى كه مايه ياد آورى و شرف و آبروى آنها است روى گردانند»؛ «بَلْ أَتَيْناهُمْ بِذِكْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِكْرِهِمْ مُعْرِضُونَ».(3)
1) . انعام / 28.
2) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج17، ص: 66.
3) . تعبير به «بِذِكْرِهِمْ» ممكن است به معنى ياد آورى آنها و بيداريشان تفسير شود و ممكن است به معنى شرف و حيثيت و ياد آنها در جامعه بشرى بوده باشد، در عين حال اين دو معنى با هم منافاتى ندارد و ما از هر دو معنى در تفسير آيه استفاده كرديم.
در پنجمين و آخرين مرحله مىگويد: «آيا بهانه فرار آنها از حق اين است كه تو از آنها اجر و مزد و هزينهاى در برابر دعوتت تقاضا مىكنى؟ در حالى كه رزق پروردگارت براى تو بهتر است و او بهترين روزى دهندگان است»؛ «أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً فَخَراجُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ هُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ».(1)
بدون شك اگر يك رهبر معنوى و روحانى در مقابل دعوتش از مردم تقاضاى پاداش و اجر مادى كند علاوه بر اينكه بهانهاى به دست بهانهجويان مىدهد كه به خاطر نداشتن امكانات مالى از او دور شوند، آنها را متهم مىسازد كه دعوت به سوى حق را دكانى براى جلب منافع مادى قرار داده.
وانگهى اين بشر چه دارد كه به ديگرى بدهد؟ مگر تمام رزق و روزيها به دست خداوند قادر رزاق نيست؟.
به هر حال قرآن با بيان گويايى كه در اين پنج مرحله بيان داشته روشن مىسازد كه اين كوردلان تسليم حق نيستند و عذرهايى كه براى توجيه مخالفت خود ذكر مىكنند بهانههاى بىاساسى بيش نيستند.
در آيه بعد به عنوان يك نتيجهگيرى كلى از آنچه گذشت چنين مىگويد:
«به طور قطع و يقين تو آنها را به صراط مستقيم دعوت مىكنى»؛ «وَ إِنَّكَ لَتَدْعُوهُمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ».
1) . «خرج» و «خراج» از مادۀ «خروج» به معنى چيزى است كه از مال انسان و يا از زمين زراعتى خارج مىگردد، ولى خرج معنى وسيعترى از خراج دارد، «خرج» چنان كه راغب در مفردات مىگويد: نقطه مقابل «دخل» است، ولى" خراج" معمولا ماليات يا مال الاجارهاى است كه براى زمين تعيين مىشود.
صراط مستقيمى كه نشانههاى آن نمايان است و با اندك دقتى صاف بودن آن روشن مىگردد.
مىدانيم راه راست نزديكترين فاصله ميان دو نقطه است، و يك راه بيش نيست، در حالى كه جادههاى انحرافى كه در چپ و راست آن قرار گرفته بىنهايت است.
گر چه در بعضى از روايات اسلامى صراط مستقيم به ولايت على(علیه السلام) تفسير شده(1)، ولى چنان كه بارها گفتهايم اين گونه روايات بيان بعضى از مصداقهاى روشن است، و هيچ منافات با وجود مصاديق ديگر مانند قرآن و ايمان به مبدء و معاد و تقوى و جهاد و عدل و داد ندارد.
و نتيجه طبيعى اين موضوع همانست كه در آيه بعد بازگو مىكند «و كسانى كه به آخرت ايمان ندارند به طور مسلم از اين صراط منحرفند»؛ «وَ إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ الصِّراطِ لَناكِبُونَ».
«ناكب» از مادۀ «نكب» و «نكوب» به معنى انحراف از مسير است، و «نكبت دنيا» در مقابل روى آوردن دنيا به معنى انحراف و پشت كردن دنيا است.
روشن است كه منظور از «صراط» در اين آيه همان صراط مستقيم در آيه پيش از آن است.
اين نيز مسلم است كسى كه در اين جهان از صراط مستقيم حق منحرف گردد در جهان ديگر هم از صراط بهشت، منحرف شده به دوزخ سقوط مىكند چرا كه هر چه در آنجا است نتيجه مستقيم كارهاى اينجا است، تكيه كردن روى
1) . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 3، ص: 548.
عدم ايمان به آخرت و ارتباط و پيوند آن با انحراف از طريق حق به خاطر آن است كه انسان تا ايمان به معاد نداشته باشد احساس مسئوليت نمىكند.
در حديثى از امير مؤمنان على(علیه السلام) مىخوانيم:
«ان اللَّه جعلنا ابوابه و صراطه و سبيله و الوجه الذى يؤتى منه، فمن عدل عن ولايتنا او فضل علينا غيرنا فانهم عن الصراط لناكبون؛ خداوند ما رهبران دينى و الهى را درهاى وصول به معرفتش و صراط و طريق و جهتى كه از آن به او مىرسند قرار داده، بنا بر اين كسانى كه از ولايت ما منحرف گردند، يا ديگرى را بر ما برگزينند آنها از صراط حق منحرفند.»(1)
در آيات فوق اشاره كوتاه و پر معنايى به تضاد حق پرستى و هوا پرستى بود و مىفرمود: اگر حق تابع هوا و هوس مردم گردد نه تنها زمين و اهلش كه آسمانها هم به فساد كشيده مىشود، تحليل اين مسأله چندان مشكل نيست زيرا:
چرا كه هر يك از آنها معبودى را مىپرستند، و بتى براى خود ساختهاند، اگر
1) . همان، ج 3، ص: 549.
حق تسليم اين خواستهها گردد و اين معبودهاى پراكنده بر پهنه هستى حكومت كنند فساد آن بر هيچكس پنهان نخواهد بود.
تمايلات هوسآلود مردم، غالباً متوجه مسائلى است كه (قطع نظر از تناقضهايش) نيز مفسدهانگيز است، اگر اين تمايلات بخواهد به عالم هستى و جامعه بشرى خط بدهد نتيجهاى جز فساد به بار نمىآورد.
تمايلات هوسآلود هميشه يك بعدى است و تنها يك زاويه را مىنگرد و از جنبههاى ديگر غافل است، و مىدانيم يكى از عوامل مهم فساد، برنامههاى يك بعدى مىباشد كه ابعاد ديگر هرگز در آن مورد توجه قرار نمىگيرد.
آيه فوق از پارهاى از جهات بىشباهت به آنچه در آيه 22 سوره انبياء آمده است نيست: «لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا»؛ «اگر در آسمان و زمين خدايانى جز خدا باشند به فساد كشيده مىشوند».
بديهى است «حق» همچون «صراط مستقيم» يكتا و يگانه است، اين هوا و هوسها هستند كه همچون خدايان پندارى متعدد و بسيارند.
حال كه چنين است در تضاد و كشمكش" حق» و «هوا" از كدام بايد پيروى كرد، از هوا كه مايه فساد آسمان و زمين و همه موجودات است و يا از حق كه رمز وحدت و توحيد و نظم و هماهنگى است؟ نتيجه اين تحليل و پاسخ اين سؤال به خوبى روشن است.
از آيات فوق ضمناً بخشى از صفات رهبران راه حق روشن مىگردد:
آنها هميشه مردمى بودند شناخته شده به نيكيها كه اگر افراد ناشناخته و
مرموزى بودند به حكم «أَمْ لَمْ يَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ فَهُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ»، بهانهاى به دست منافقان مىافتاد كه دعوت شناخته شده آنها را به خاطر ناشناخته بودن خودشان ناديده بگيرند و انكار كنند.
ديگر اينكه آنها هرگز در مسير خود تسليم هوسهاى مردم نمىشوند و به عكس آنچه دنياى امروز مىپسندد بر تمايلات عمومى به طور مطلق (هر چند انحرافى باشد) صحه نمىگذارند، آنها در ترويج مكتب حق اصرار مىورزند هر چند ناخوش آيند گروه كثيرى باشد.
ديگر اينكه آنها در برابر دعوت خويش پاداش مادى نمىطلبند.
با انواع محروميتها مىسازند و وابستگى مادى به كسى پيدا نمىكنند چرا كه اين نياز و وابستگى زنجيرى خواهد شد بر دست و پاى آنها و قفل محكمى بر زبان و فكرشان!.
در بسيارى از آيات قرآن- همچون آيات فوق-" اكثريت" مورد مذمت و نكوهش قرار گرفتهاند، در حالى كه مىدانيم در دنياى امروز، معيار قضاوت و سنجش خوب و بد اكثريت جامعهها محسوب مىشود، و اين امر بسيار سؤالانگيز است.
در اينجا از آياتى كه بعد از ذكر كلمۀ «اكثر»، ضمير «هم» را ذكر مىكند و غالباً به كافران و مشركان و امثال آنها اشاره مىكند سخن نمىگوئيم كه از موضوع بحث ما خارج است، بلكه سخن از آياتى است كه عنوان «اكثر الناس» (اكثر مردم)
دارد مانند: «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ»؛(1)
«ولى اكثر مردمشكرگزار نيستند.»، «و لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»؛(2)
«ولى اكثر مردم نمىدانند.»، «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُونَ»؛(3)
«ولى اكثر مردم ايمان نمىآورند.»، «وَ ما أَكْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ»؛(4)
«اكثر مردم هر چند كوشش و تلاش كنى ايمان نمىآورند.»، «فَأَبى أَكْثَرُ النَّاسِ إِلَّا كُفُوراً»؛(5)«اكثر مردم جز كفران و انكار حق كارى ندارند.»، «وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ»؛(6)«اگر از كثر مردم روى زمين اطاعت كنى تو را از راه خدا منحرف و گمراه مىسازند.»
از سوى ديگر در بعضى از آيات قرآن راه و رسم اكثريت مؤمنان به عنوان يك معيار صحيح مورد توجه قرار گرفته است، در آيه 115 سوره نساء مىخوانيم: «وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِيراً»؛ «هر كس از در مخالفت با پيامبر در آيد و از طريقى جز طريق مؤمنان پيروى كند او را به همان راه كه مىرود مىبريم و به دوزخ مىفرستيم، و بد جايگاهى دارد».
در روايات اسلامى در بحث روايات متعارض مىبينيم كه يكى از معيارهاى ترجيح همان شهرت در ميان اصحاب و ياران و پيروان ائمه هدى است، چنان كه امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«ينظر الى ما كان من روايتهما عنا فى ذلك الذى حكما به المجمع عليه عند اصحابك فيؤخذ به من حكمنا و يترك الشاذ الذى ليس بمشهور عند اصحابك فان المجمع عليه لا ريب فيه؛ هنگامى كه دو نفر قاضى اختلاف نظر پيدا كنند و سر چشمه آن، اختلاف روايات باشد بايد نگاه كرد و ديد كداميك از آن دو روايت مورد قبول نزد اصحاب تو است؟ بايد آن را گرفت و روايتى كه نزد اصحاب مشهور نيست رها كرد، چرا كه روايت مشهور شكى در آن نيست.»(1)
و در نهج البلاغه مىخوانيم:
«و الزموا السواد الاعظم، فان يد اللَّه مع الجماعة، و اياكم و الفرقه، فان الشاذ من الناس للشيطان، كما ان الشاذ من الغنم للذئب؛ هميشه همراه جمعيّتهاى بزرگ باشيد كه دست خدا با جماعت است، و از پراكندگى بپرهيزيد كه انسان تك و تنها بهره شيطان است، چونان كه گوسفند تنها طعمه گرگ!».(2)
و نيز در نهج البلاغه مىخوانيم:
«و الزموا ما عقد عليه حبل الجماعة؛ آنچه را كه پيوند جمعيت با آن گره خورده است رها مكنيد.»(3)
و به اين ترتيب ممكن است براى بعضى ميان اين دو گروه از آيات و روايات تضادى تصور شود.
از سوى ديگر ممكن است اين فكر پيدا شود كه اسلام نمىتواند با حكومت
دموكراسى كنار بيايد، چرا كه پايه دموكراسى بر آراء اكثريت مردم است كه قرآن شديدا آن را مورد نكوهش قرار داده است.
ولى با كمى دقت در همان آيات و رواياتى كه در بالا آورديم و مقايسه آنها با يكديگر منظور و مفهوم واقعى آنها روشن مىگردد:
جان كلام اينجا است كه اگر اكثريت، مؤمن و آگاه و در مسير حق باشند نظرات آنها محترم و غالباً مطابق واقع است و بايد از آن پيروى كرد.
ولى اگر اكثريت ناآگاه و جاهل و بيخبر، يا آگاه اما تسليم هوا و هوس باشند، نظرات آنها غالباً جنبه انحرافى دارد و پيروى از آن چنان كه قرآن مىگويد انسان را به ضلالت و گمراهى مىكشد.
روى اين حساب براى به دست آمدن يك «دموكراسى سالم» بايد نخست كوشش كرد كه تودههاى جامعه آگاه و مؤمن گردند سپس نظرات اكثريت را معيار براى پيشبرد اهداف اجتماعى قرار داد، و گرنه دموكراسى بر اساس نظرات اكثريت گمراه، جامعه را به جهنم مىفرستد.
ذكر اين مسأله نيز ضرورى است كه به اعتقاد ما حتى اكثريت آگاه و رشيد و با ايمان در صورتى نظراتشان محترم است كه بر خلاف فرمان الهى و كتاب و سنت نبوده باشد.گفتنى است كه بخشى از الزامات جوامع امروز در زمينه پناه بردن به آراء اكثريت از اينجا ناشى مىشود كه آنها معيار ديگرى در دست ندارند كه روى آن تكيه كنند، آنها براى كتب آسمانى و برنامههاى انبياء حسابى باز نكردهاند، تنها چيزى كه براى آنها باقى مانده، تودههاى مردم است، و از آنجا كه قدرت
آگاهى بخشى به اين تودهها را ندارند، به علاوه بسيار مىشود كه ناآگاهى تودهها براى آنها به صرفه مقرونتر است و به آسانى و از طريق تبليغات مىتوانند آنها را به دنبال خود بكشند، لذا اكثريت كمى را معيار قرار داده تا سر و صداها خاموش گردد.
و اگر درست در حال جوامع امروز و قوانين و نظامات حاكم بر آنها بينديشيم خواهيم ديد كه بسيارى از بدبختيهايى كه دامنگيرشان شده به خاطر رسميت دادن به نظرات اكثريت ناآگاه است.
چه قوانين زشت و كثيفى كه حتى ذكر آنها شرم آور است، با نظر اكثريت تصويب نشده؟! و چه آتشهايى كه با نظريه اكثريت ناآگاه بر افروخته نگشته؟ و چه مظالم و بيدادگريهايى كه اكثريت غير مؤمن بر آن صحه نگذارده است؟!.
«وَ لَوْ رَحِمْناهُمْ وَ كَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ»؛ «و اگر به آنها رحم كنيم و گرفتاريها و مشكلاتشان را برطرف سازيم (نه تنها بيدار نمىشوند) بلكه در طغيانشان اصرار مىورزند و (در اين وادى) سرگردان مىمانند.»
از آنجا كه در آيات گذشته سخن از بهانههاى مختلفى بود كه منكران حق براى سرپيچى از دعوت پيامبران عنوان مىكردند، در آيات مورد بحث خداوند از طرق اتمام حجت و بيدارسازى آنها سخن مىگويد.
نخست مىفرمايد: گاه آنها را مشمول نعمت خود مىسازيم تا بيدار شوند، ولى «اگر آنها را بهوسيلۀ نعمتها و برطرف ساختن امواج بلاها مشمول لطف خود قرار دهيم چنان آلودهاند كه باز در طغيانشان اصرار و لجاجت مىورزند و در اين وادى همچنان
سرگردان مىمانند»؛ «وَ لَوْ رَحِمْناهُمْ وَ كَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ».
و گاه آنها را با حوادث دردناك گوشمالى مىدهيم تا اگر از طريق رحمت و نعمت بيدار نشدند از اين راه بيدار شوند، ولى اين كار نيز در آنها مؤثر نيست، زيرا «ما آنها را به عذاب و بلا گرفتار ساختيم اما آنها نه در برابر پروردگارشان تواضع و انقيادى نشان دادند و نه به درگاه او توجه و تضرع مىكنند».(1)
قرآن میفرماید:
«رُبَما يَوَدُّ الَّذينَ كَفَرُوا لَوْ كانُوا مُسْلِمينَ * ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا وَ يُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ * وَ ما أَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَةٍ إِلاَّ وَ لَها كِتابٌ مَعْلُومٌ»؛(2)
«كافران (هنگامى كه آثار شوم اعمال خود را ببينند،) چه بسا آرزو مىكنند كه اى كاش مسلمان بودند! بگذار آنها بخورند، و بهره گيرند، و آرزوها آنان را غافل سازد، ولى به زودى خواهند فهميد! ما اهل هيچ شهر و ديارى را هلاك نكرديم مگر اينكه اجل معيّن (و زمان تغيير ناپذيرى) داشتند!»
سپس به آنها كه در لجاجت و مخالفت با اين آيات روشن الهى اصرار مىورزند هشدار مىدهد روزى فرا مىرسد كه اينها از نتائج شوم كفر و تعصب
كوركورانه و لجاجت خويش پشيمان خواهند شد، و «چه بسا اين كافران آرزو مىكنند كه اى كاش مسلمان بودند»؛ «رُبَما يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ كانُوا مُسْلِمِينَ».
بنا بر اين منظور از «يود» (دوست مىدارند)- همانگونه كه در تفسير «الميزان» بيان شده دوست داشتن به معنى «تمنى» و آرزو كردن است، و ذكر كلمۀ «لو" دليل بر آنست كه آنها آرزوى اسلام را در زمانى مىكنند كه قدرت بازگشت به سوى آن را ندارند، و اين خود قرينهاى خواهد بود بر اينكه اين تمنى و آرزو در جهان ديگر و پس از مشاهده نتائج اعمالشان است.حديثى كه از امام صادق(علیه السلام) در اين زمينه نقل شده نيز كاملاً اين معنى را تأييد مىكند:
«ينادى مناد يوم القيامة يسمع الخلائق انه لا يدخل الجنة الا مسلم فثم يود سائر الخلائق انهم كانوا مسلمين؛ روز قيامت كه مىشود كسى صدا مىزند به گونهاى كه همه مردم مىشنوند (كه امروز) جز افرادى كه اسلام آوردهاند داخل بهشت نمىشوند در اين هنگام ساير مردم آرزو مىكنند كه اى كاش مسلمان بودند»(1).
و نيز از پيامبر بزرگ اسلام(صلی الله علیه و آله) نقل شده هنگامى كه دوزخيان در دوزخ گرد مىآيند و گروهى از مسلمانان خطا كار را، با آنها قرار مىدهند، كفار به مسلمين مىگويند مگر شما مسلمان نبوديد؟ در پاسخ مىگويند: آرى بوديم، و آنها در جواب مىگويند پس اسلام شما هم نيز به حالتان سودى نداشت! چون شما هم با ما در يك جا هستيد!.
آنها مىگويند: ما گناهان (بزرگى) داشتيم كه به خاطر آن به اين سرنوشت
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ذيل آيه مورد بحث.
گرفتار شديم (اين اعتراف به گناه و تقصير و آن سرزنش دشمن سبب مىشود كه) خداوند دستور مىدهد هر فرد با ايمان و مسلمانى در دوزخ است خارج سازيد در اين هنگام كفار مىگويند اى كاش ما نيز اسلام آورده بوديم(1).
اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه در ميان كافران افرادى هستند كه هنوز پرتوى از و جدان بيدار در دلهاى آنها هست و هنگامى كه دعوت پيامبر اسلام و اين آيات كتاب مبين با آن محتواى دلپسند را مىبينند در اعماق دل به آن علاقمند مىشوند و آرزو مىكنند كه اى كاش مسلمان بودند، ولى تعصبها و لجاجتها و يا منافع مادى به آنها اجازه نمىدهد كه اين واقعيت بزرگ را بپذيرند و لذا همچنان در زندان كفر و بىايمانى محصور مىمانند.
يكى از دوستان با ايمان و مجاهد ما كه به اروپا رفته بود مىگفت هنگامى كه من مزاياى اسلام را براى يكى از مسيحيان مىشمردم او كه آدم منصفى بود در پاسخ به من گفت: من براستى به شما تبريك مىگويم كه پيرو چنين مذهبى هستيد، ولى چه كنيم كه شرائط زندگى ما به ما اجازه نمىدهد كه دست از آئين خود برداريم! جالب اينكه در بعضى از روايات اسلامى مىخوانيم هنگامى كه فرستاده پيامبر(صلی الله علیه و آله) نامه آن حضرت را براى قيصر روم آورد، او به طور خصوصى در برابر فرستاده پيامبر(صلی الله علیه و آله) اظهار ايمان نمود و حتى ميل داشت روميان را به آئين توحيد بخواند، اما فكر كرد قبلاً آنها را آزمايش كند همين كه لشكريانش احساس كردند كه او مىخواهد آئين نصرانيت را ترك گويد، قصر او را محاصره كردند او فوراً به آنها اظهار داشت كه منظورم آزمايش شما بود به جاى خود برگرديد، سپس بفرستاده
1) . در تفسير طبرى نيز چند حديث به همين مضمون در ذيل آيه نقل شده است.
پيامبر گفت من ميدانم كه پيامبر شما از ناحيه خدا است. و همانست كه ما انتظار او را داشتيم، ولى چه كنم كه من مىترسم حكومتم از دستم برود و جانم در خطر است(1).
ولى به هر حال بايد توجه داشت كه اين دو تفسير هيچگونه تضادى با هم ندارند و ممكن است آيه اشاره به پشيمانى گروههايى از كافران در آن جهان و اين جهان باشد، در حالى كه نه آنجا و نه اينجا قدرت بازگشت- به جهات متفاوتى- ندارند!.
سپس با لحنى بسيار كوبنده مىگويد: اى پيامبر «اينها را به حال خود بگذار (تا همچون چهار پايان) بخورند، و از لذتهاى اين زندگى ناپايدار بهره گيرند، و آرزوها آنها را از اين واقعيت بزرگ غافل سازد، ولى به زودى خواهند فهميد»؛ «ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا وَ يُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ».
اينها چون حيواناتى هستند كه جز اصطبل و علف، و جز لذت مادى چيزى نمىفهمند و هر حركتى دارند براى رسيدن به همينها است.
پردههاى غرور و غفلت و آرزوهاى دور و دراز چنان بر قلب آنها افتاده، و آنها را به خود مشغول ساخته كه ديگر توانايى درك واقعيتى را ندارند.
اما آن گاه كه سيلى اجل به صورت آنها نواخته شود، و پردههاى غفلت و غرور از مقابل چشمانشان كنار رود، و خود را در آستانه مرگ و يا در عرصه قيامت
1) . احمدی میانجی، علی، مکاتیب الرسول، ج 1، ص: 112.
ببينند، آرى آن گاه مىفهمند كه چه اندازه در غفلت و تا چه حد زيانكار و بدبخت بودهاند، و چگونه گرامىترين سرمايهها را براى هيچ از دست دادند؟!.(1)
«وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قالُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ عَلى بَشَرٍ مِنْ شَيْءٍ قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْكِتابَ الَّذي جاءَ بِهِ مُوسىنُوراً وَ هُدىً لِلنَّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَراطيسَ تُبْدُونَها وَ تُخْفُونَ كَثيراً وَ عُلِّمْتُمْ ما لَمْ تَعْلَمُوا أَنْتُمْ وَ لا آباؤُكُمْ قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ في خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ * وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَياطينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحي بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ ما فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ * وَ كَذلِكَ زَيَّنَ لِكَثيرٍ مِنَ الْمُشْرِكينَ قَتْلَ أَوْلادِهِمْ شُرَكاؤُهُمْ لِيُرْدُوهُمْ وَ لِيَلْبِسُوا عَلَيْهِمْ دينَهُمْ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ»؛(2)«آنها خدا را درست نشناختند كه گفتند: خدا، هيچ چيز بر هيچ انسانى، نفرستاده است! بگو: چه كسى كتابى را كه موسى آورد، نازل كرد؟! كتابى كه براى مردم، نور و هدايت بود؛ 0 امّا شما) آن را به صورت پراكنده قرار مىدهيد؛ قسمتى را آشكار، و قسمت زيادى را پنهان مىداريد؛ و مطالبى به شما تعليم داده شده كه نه شما و نه پدرانتان، از آن با خبر نبوديد! بگو: خدا! سپس آنها را در گفتگوهاى لجاجتآميزشان رها كن، تا بازى كنند! اينچنين در برابر هر پيامبرى، دشمنى از شياطين انس و جنّ قرار داديم؛ آنها به طور سرى (و درگوشى) سخنان فريبنده و بىاساس (براى اغفال مردم) به يكديگر مىگفتند؛ و اگر پروردگارت مىخواست، چنين نمىكردند؛ (و مىتوانست جلو آنها را بگيرد، ولى اجبار سودى ندارد.) بنا بر اين، آنها و تهمتهايشان را به حال خود واگذار! همين گونه شركاى آنها [بتها]، قتل فرزندانشان را در نظرشان جلوه دادند؛ (كودكان خود را قربانى
بتها مىكردند، و افتخار مىنمودند!) سرانجام آنها را به هلاكت افكندند؛ و آيينشان را بر آنان مشتبه ساختند. و اگر خدا مىخواست، چنين نمىكردند؛ (زيرا مىتوانست جلو آنان را بگيرد، ولى اجبار سودى ندارد.) بنا بر اين، آنها و تهمتهايشان را به حال خود واگذار (و به آنها اعتنا مكن)!»
«فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَ يَلْعَبُوا حَتَّى يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذي يُوعَدُونَ»؛(1)
«آنان را به حال خود واگذار تا در باطل غوطهور باشند و سرگرم بازى شوند تا روزى را كه به آنها وعده داده شده است ملاقات كنند (و نتيجه كار خود را ببينند)!»
«أَمْ يُريدُونَ كَيْداً فَالَّذينَ كَفَرُوا هُمُ الْمَكيدُونَ * أَمْ لَهُمْ إِلهٌ غَيْرُ اللَّهِ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ * وَ إِنْ يَرَوْا كِسْفاً مِنَ السَّماءِ ساقِطاً يَقُولُوا سَحابٌ مَرْكُومٌ * فَذَرْهُمْ حَتَّى يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذي فيهِ يُصْعَقُونَ»؛(2)
«آيا مىخواهند نقشه شيطانى براى تو بكشند؟!، ولى بدانند خود كافران در دام اين نقشهها گرفتار مىشوند! يا معبودى غير خداوند دارند (كه قول يارى به آنها داده)؟! منزّه است خدا از آنچه همتاى او قرار مىدهند! آنها (چنان لجوجند كه) اگر ببينند قطعه سنگى از آسمان (براى عذابشان) سقوط مىكند مىگويند: اين ابر متراكمى است! حال كه چنين است آنها را رها كن تا روز مرگ خود را ملاقات كنند.»
اما طرحهاى شيطانى ريختهاند تا پيامبر را از ميان بردارند، يا با آئين او به
مقابله بر خيزند، بايد بدانند كه كفار محكوم نقشههاى الهى هستند و طرح خداوند بالاتر از طرح آنهاست؛ «أَمْ يُرِيدُونَ كَيْداً فَالَّذِينَ كَفَرُوا هُمُ الْمَكِيدُونَ».(1)
آيه فوق مطابق اين تفسير همانند آيه 54 سوره آلعمران است كه مىگويد:
«وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ»؛ اين احتمال نيز از سوى جمعى از مفسران پذيرفته شده كه منظور اين است: «توطئههاى آنها سرانجام بر ضد خود آنها تمام مىشود، شبيه آنچه در آيه 43 سوره فاطر آمده است.
«و لا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ»؛ «نقشههاى سوء تنها دامان صاحبانش را مىگيرد».
جمع ميان هر دو تفسير نيز بىمانع است.
اين آيه مىتواند با آيه قبل پيوند ديگرى داشته باشد، و آن اينكه دشمنان اسلام مىگفتند: ما در انتظار مرگ محمديم، قرآن مىگويد از دو حال خارج نيست، يا ادعا مىكنيد كه او با مرگ طبيعى قبل از شما مىميرد، لازمه اين سخن آگاهى از اسرار غيب است، و اگر منظورتان اين است كه با توطئههاى شما از ميان مىرودبدانيد نقشههاى خدا ما فوق نقشههاى شماست و توطئههاى شما دامان خودتان را مىگيرد.
و اگر تصور مىكنيد كه با اجتماع در «دار الندوة» و طرح تهمتهايى همچون «كهانت» و «جنون» و «شاعرى» در مورد پيامبر قدرت داريد بر او پيروز شويد كور
1) . «كيد» (بر وزن صيد) نوعى از چاره جويى است كه گاهى در مورد چارهجوييهاى خير، به كار مىرود، ولى غالباً در موارد شر استعمال مىشود، اين واژه به معنى مكر، تلاش و كوشش، و جنگ نيز آمده است.
خواندهايد، چرا كه قدرت خدا برتر از همه قدرتهاست، و او سلامت و نجات و پيروزى پيامبرش را براى ابلاغ اين دعوت جهانى تضمين كرده است!.
و بالآخره در آخرين پرسش از آنها مىپرسد: آيا آنها خيال مىكنند حامى و ياورى دارند؟ «آيا براى آنها معبودى جز خدا است؟»؛ «أَمْ لَهُمْ إِلهٌ غَيْرُ اللَّهِ».
سپس مىافزايد: «منزه است از آنچه براى او شريك قرار مىدهند»؛ «سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ».
بنا بر اين هيچكس قادر به حمايت از آنها نيست.
به اين ترتيب آنها را در برابر يك بازپرسى عجيب و يك رشته سؤالات زنجيرهاى يازدهگانه قرار مىدهد، و مرحله به مرحله آنها را به عقبنشينى و تنزل از ادعاها وامىدارد، و سپس تمام راههاى فرار را به روى آنها مىبندد، و در بن بست كامل قرار مىدهد.
چه دلنشين است استدلالات قرآن، و طرح سؤالات و بازپرسى آن كه اگر روح حقجويى و حقطلبى در كسى باشد در برابر آن تسليم مىشود.
جالب اينكه در آيه اخير براى نفى معبودهاى ديگر دليلى ذكر نمىكند، و تنها به جملۀ «سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ» اكتفاء نموده است، اين به خاطر آن است كه بطلان ادعاى الوهيت براى بتهايى كه از سنگ و چوب ساخته شده و يا هر مخلوق ديگر با ضعفها و نيازهايى كه دارند، روشنتر از آن است كه نياز به شرح و گفتگو داشته باشد، به علاوه در آيات ديگر كرارا براى ابطال اين موضوع استدلال شده است.
به دنبال بحثى كه در آيات گذشته با مشركان و منكران لجوج آمد، بحثى كه براى هر انسان حقطلبى حقيقت را روشن مىساخت، در اين آيات پرده از روى تعصب و لجاجت آنها برداشته، مىگويد: «آنها چنان لجوجند كه اگر با چشم خود ببينند قطعهاى از سنگهاى آسمانى به عنوان عذاب الهى سقوط مىكند مىگويند: اشتباه مىكنيد، اين سنگ نيست، اين ابر متراكم است كه بر زمين فرو مىريزد!»؛ «وَ إِنْ يَرَوْا كِسْفاً مِنَ السَّماءِ ساقِطاً يَقُولُوا سَحابٌ مَرْكُومٌ».(1)
كسانى كه اين قدر لجوج باشند كه حقايق حسى را منكر شوند و سنگهاى آسمانى را به ابرهاى متراكم تفسير كنند، با اينكه همه كس ابر را به هنگامى كه نزديك به زمين مىشود ديدهاند كه چيزى جز مجموعه بخار نيست، چگونه اين بخار لطيف متراكم مىشود و تبديل به سنگ مىگردد؟
اين افراد تكليفشان در برابر حقايق معنوى روشن است.
آرى تاريكى گناه و هوا پرستى و عناد و لجاج چنان افق ديد انسان را تيره و تار مىكند كه حتى عاقبت كارش به انكار محسوسات مىكشد، و با اين حال اميدى براى هدايت او نيست.
1) . «كسف» (بر وزن فسق) به معنى قطعه از هر چيزى است و با توجه به تعبير من السماء منظور در اينجا قطعه سنگ آسمانى است از بعضى از كتب لغت استفاده مىشود كه اين واژه جمع كسفه است (همانگونه كه كسف بر وزن پدر نيز جمع است) ولى غالب مفسران آن را به معنى مفرد گرفتهاند ظاهر آيه مورد بحث اين است كه اين واژه مفرد است زيرا وصف آن را به صورت مفرد آوردهاند.
«مركوم» به معنى «متراكم» و چيزى است كه بعضى از آن بر بعضى ديگر قرار گرفته باشد.
لذا در آيه بعد مىافزايد: «اكنون كه چنين است آنها را رها كن و براى هدايت اين گروه لجوج پافشارى منما، تا روز مرگ خود را ملاقات كرده، و عذابهاى الهى را كه در انتظارشان است با چشم خود ببينند»؛ «فَذَرْهُمْ حَتَّى يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِي فِيهِ يُصْعَقُونَ».
«يصعقون» از مادۀ «صعق» و «اصعاق» به معنى ميراندن است، و در اصل از «صاعقه» گرفته شده، و از آنجا كه صاعقه افراد را هلاك مىكند اين واژه به معنى هلاك كردن نيز به كار رفته است.
بعضى از مفسران اين جمله را به معنى مرگ عمومى انسانها در پايان جهان كه مقدمه قيامت است تفسير كردهاند.
ولى اين تفسير بعيد به نظر مىرسد، زيرا آنها تا آن زمان باقى نماندهاند، بلكه ظاهر همان معنى اول است، يعنى آنها را رها كن تا روز مرگ كه سر آغاز مجازاتها و كيفرهاى اخروى مىباشد.از آنچه گفتيم معلوم شد كه جملۀ «ذرهم» (آنها را رها كن) امرى است تهديدآميز و منظور از آن ترك اصرار بر تبليغ اينگونه افراد غير قابل هدايت است بنا بر اين نه منافات با ادامه تبليغ در سطح عموم از سوى پيامبر(صلی الله علیه و آله) دارد و نه منافاتى با فرمان جهاد.
بنا بر اين آنچه بعضى گفتهاند كه اين آيه وسيله آيات جهاد نسخ شده به هيچوجه قابل قبول نيست.(1)
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج22، ص: 460.
قرآن کریم میفرماید:
«إِنَّ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ لَيُسَمُّونَ الْمَلائِكَةَ تَسْمِيَةَ الْأُنْثى * وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْني مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً * فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنا وَ لَمْ يُرِدْ إِلاَّ الْحَياةَ الدُّنْيا»؛(1)
«كسانى كه به آخرت ايمان ندارند، فرشتگان را دختر (خدا) نامگذارى مىكنند! آنها هرگز به اين سخن دانشى ندارند، تنها از گمان بىپايه پيروى مىكنند با اينكه «گمان» هرگز انسان را از حقّ بىنياز نمىكند! حال كه چنين است از كسى كه از ياد ما روى مىگرداند و جز زندگى مادى دنيا را نمىطلبد، اعراض كن!»
اين آيات همچنان موضوع آيات قبل را در زمينه نفى عقائد مشركان تعقيب مىكند.
نخست مىفرمايد: «كسانى كه ايمان به آخرت ندارند فرشتگان را دختر (خدا) نامگذارى مىكنند»؛ «إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ لَيُسَمُّونَ الْمَلائِكَةَ تَسْمِيَةَ الْأُنْثى».
آرى اين سخن زشت و شرمآور تنها از كسانى سر مىزند كه به حساب و جزاى اعمال معتقد نيستند كه اگر عقيده داشتند اينچنين جسورانه سخن نمىگفتند، سخنى كه كمترين دليلى بر آن ندارند، بلكه دلائل عقلى نشان مىدهد نه خداوند فرزندى دارد نه فرشتگان دخترند تعبير به «تَسْمِيَةَ الْأُنْثى» اشاره به همان است كه
1) . نجم / 27 الی 29.
در آيات قبل گفته شد كه اين سخنان نامهايى است بىمحتوى و اسمايى است بىمسمى، و به عبارت ديگر از حدود «نامگذارى» تجاوز نمىكند، و هيچ واقعيتى را در بر ندارد.
سپس به يكى از دلائل روشن بطلان اين نامگذارى اشاره كرده، مىافزايد:
«آنها به اين سخن علم و يقين ندارند، بلكه از ظن و گمان بىپايه پيروى مىكنند حال آنكه گمان هرگز انسان را بىنياز از حق نمىكند و كسى را به حق نمىرساند»؛ «وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً».
انسان متعهد و معتقد هرگز سخنى را بدون علم و آگاهى نمىگويد، و نسبتى را به كسى بىدليل نمىدهد، تكيه بر گمان و پندار كار شيطان و انسانهاى شيطان صفت است، و قبول خرافات و موهومات نشانه انحراف و بىعقلى است.
روشن است واژۀ «ظن» (گمان) دو معنى متفاوت دارد: گاه به معنى گمانهاى بىپايه است كه طبق تعبيرات آيات قبل همرديف «هواى نفس و اوهام و خرافات» است، منظور از اين كلمه در آيات مورد بحث همين معنى است.
معنى ديگر: گمانهايى است كه معقول و موجه است و غالباً مطابق واقع و مبناى كار عقلا در زندگى روزمره مىباشد، مانند شهادت شهود در محكمه و دادگاه، يا «قول اهل خبره» و يا «ظواهر الفاظ» و امثال آن كه اگر اينگونه گمانها را از زندگى بشر برداريم و تنها تكيه بر يقين قطعى كنيم نظام زندگى به كلى متلاشى مىشود.
بدون شك اين قسم از ظن داخل در اين آيات نيست، و شواهد فراوانى در خود اين آيات بر اين معنى وجود دارد، و به تعبير ديگر قسم دوم در حقيقت يك نوع علم عرفى است نه گمان، بنا بر اين كسانى كه با اين آيه (إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ
شَيْئاً) و مانند آن براى نفى حجيت «ظن» به طور كلى استدلال كردهاند قابل قبول نيست.اين نكته نيز قابل توجه است كه «ظن» در اصطلاح فقها و اصوليين به معنى اعتقاد راجح است (اعتقادى كه يك طرف احتمال در نظر انسان ترجيح داشته باشد)، ولى در لغت مفهوم گستردهاى دارد كه حتى به «وهم» و احتمالات ضعيف نيز گفته مىشود، و ظن بتپرستان از همين قبيل بود، خرافهاى به صورت يك احتمال ضعيف در مغزشان ظاهر مىشد، سپس هواى نفس به فعاليت برمىخاست و آن را تزيين مىكرد، و احتمال ديگر را كه در مقابل آن قرار داشت و قويتر بود به دست فراموشى مىسپرد و تدريجاً به صورت يك اعتقاد راسخ درمىآمد، در حالى كه هيچ پايهاى نداشت.
سپس براى اينكه روشن كند اين گروه اهل استدلال و منطق نيستند، و حب دنيا و فراموش كردن ياد خدا آنها را در لجنزار اين موهومات و خرافات غوطهور ساخته، مىافزايد: «چون چنين است از كسانى كه از ياد ما اعراض كردهاند، و جز زندگى مادى دنيا را نمىخواهند و نمىجويند، روى بگردان» و به آنها اعتنا مكن كه شايسته سخن نيستند!؛ «فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنا وَ لَمْ يُرِدْ إِلَّا الْحَياةَ الدُّنْيا».
منظور از «ذكر خدا» به عقيده بعضى از مفسران قرآن است، و گاه احتمال داده شده كه منظور دلائل منطقى و عقلى است كه انسان را به خدا مىرساند، و نيز احتمال دادهاند همان ياد خدا است كه نقطه مقابل غفلت است.
ولى ظاهر اين است كه اين تعبير مفهوم گستردهاى دارد كه هر گونه توجه
به خدا را چه از طريق قرآن، و دليل عقل، و چه از طريق سنت، و ياد قيامت شامل مىگردد.
ضمناً اين نكته نيز از آيه استفاده مىشود كه رابطهاى در ميان غفلت از ياد خدا، و اقبال به ماديات، و زرق و برق دنيا وجود دارد، و قابل توجه اينكه در ميان اين دو تأثير متقابل است، غفلت از ياد خدا انسان را به سوى دنياپرستى سوق مىدهد، همانگونه كه دنياپرستى انسان را از ياد خدا غافل مىسازد، و اين هر دو با هواپرستى همراه است، و طبعا خرافاتى كه هماهنگ با آن باشد در نظر انسان جلوه مىكند و تدريجاً تبديل به يك اعتقاد مىشود.
شايد نياز به تذكر نداشته باشد كه امر به اعراض از اين گروه هرگز منافاتى با تبليغ رسالت كه وظيفه اصلى پيامبر(صلی الله علیه و آله) است ندارد، چرا كه تبليغ و انذار و بشارت مخصوص مواردى است كه حد اقل احتمال تأثير وجود داشته باشد، آنجا كه يقين به عدم تأثير است نبايد نيروها را به هدر داد، و بعد از اتمام حجت بايد اعراض كرد.
اين نيز قابل توجه است كه اين دستور مخصوص پيامبر(صلی الله علیه و آله) نيست، بلكه همه مناديان راه حق را شامل مىشود، تا نيروهاى ارزشمند تبليغى خود را تنها در زمينههايى صرف كنند كه اميد اثر است، اما دنيا پرستان مغرور سياه دلى كه هيچ اميدى به هدايتشان نيست بايد بعد از اتمام حجت آنها را به حال خود رها ساخت، تا خداوند در باره آنها داورى كند.
در آخرين آيه مورد بحث براى اثبات انحطاط فكرى اين گروه مىافزايد:
«اين است آخرين حد معلومات آنها!»؛ «ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ».
آرى اوج افكار آنها به اينجا منتهى شده كه افسانه دختران خدا را در باره ملائكه طرح كنند، و در ظلمات اوهام و خرافات دست و پا زنند، و اين است آخرين نقطه همت آنها كه خدا را به فراموشى بسپارند و اقبال به دنيا كنند، و تمام شرف و حيثيت انسانى خود را با درهم و دينارى معاوضه نمايند.
و در پايان مىگويد: «پروردگار تو كسانى را كه از راه او گمراه شدهاند به خوبى مىشناسد، و هدايت يافتگان را نيز از همه بهتر مىداند»؛ «إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدى».
جملۀ «ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ" مىتواند اشاره به خرافاتى همچون بتپرستى و فرشتگان را دختران خدا دانستن باشد، يعنى نهايت آگاهى اين گروه همين موهومات است.
يا اشاره به دنياپرستى و اسارت آنها در چنگال ماديات، يعنى نهايت فهم و شعورشان اين است كه به خواب و خور و عيش و نوش و متاع فانى و زودگذر و زرق و برق دنيا قناعت كردهاند.
در دعاى معروفى كه در اعمال ماه شعبان از پيغمبر گرامى اسلام(صلی الله علیه و آله) نقل شده مىخوانيم: و لا تجعل الدنيا اكبر همنا و لا مبلغ علمنا؛ خداوندا دنيا را بزرگترين مشغوليات فكرى ما و نهايت علم و آگاهى ما قرار مده.»(1)پايان آيه اشاره به اين حقيقت است كه خداوند هم گمراهان را به خوبى
1) . اين دعا بدون اشاره به اينكه مربوط به اعمال ماه شعبان است در «مجمع البيان» و بعضى ديگر از تفاسير، ذيل آيه مورد بحث نيز آمده است.
مىشناسد و هم هدايت يافتگان را، يكى را مشمول غضبش و ديگرى را مشمول لطفش مىسازد، و در قيامت هر كدام را بر طبق اعمالشان جزا خواهد داد.
قابل توجه اينكه در آيات فوق در عين اينكه براى دنيا پرستان علمى قائل شده آنها را گمراه مىشمرد، اين دليل بر آن است كه از ديدگاه قرآن علومى كه هدف نهائيش تنها وصول به ماديات باشد، و در ما وراى آن هدفى والاتر تعقيب نكند علم نيست، ضلالت و گمراهى است، و اتفاقاً تمام بدبختيهايى كه در دنياى امروز وجود دارد، تمام جنگها و خونريزيها ظلمها و تجاوزها، فسادها و آلودگيها، از همين علوم ضلالت آفرين سرچشمه مىگيرد، از كسانى كه مبلغ و منتهاى علمشان همان حيات دنياست، و افق ديدشان از نيازهاى حيوانيشان فراتر نمىرود! آرى تا علم ابزارى براى اهداف والاترى نشود جهل است، و تا سرچشمه نور ايمان و وسيلهاى در مسير آن نگردد ضلال است.(1)
قرآن میفرماید:
«وَ لا تَنْكِحُوا الْمُشْرِكاتِ حَتَّى يُؤْمِنَّ وَ لَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكَةٍ وَ لَوْ أَعْجَبَتْكُمْ وَ لا تُنْكِحُوا الْمُشْرِكينَ حَتَّى يُؤْمِنُوا وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكٍ وَ لَوْ أَعْجَبَكُمْ أُولئِكَ
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج22، ص: 531.
يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلَى الْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ وَ يُبَيِّنُ آياتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ»؛(1)
«و با زنان مشرك و بتپرست، تا ايمان نياوردهاند، ازدواج نكنيد! (اگر چه جز به ازدواج با كنيزان، دسترسى نداشته باشيد؛ زيرا) كنيز باايمان، از زن آزاد بتپرست، بهتر است؛ هر چند (زيبايى، يا ثروت، يا موقعيت او) شما را به شگفتى آورد. و زنان خود را به ازدواج مردان بتپرست، تا ايمان نياوردهاند، در نياوريد! (اگر چه ناچار شويد آنها را به همسرى غلامان باايمان درآوريد؛ زيرا) يك غلام باايمان، از يك مرد آزاد بتپرست، بهتر است؛ هر چند (مال و موقعيت و زيبايى او،) شما را به شگفتى آورد. آنها دعوت به سوى آتش مىكنند؛ و خدا دعوت به بهشت و آمرزش به فرمان خود مىنمايد، و آيات خويش را براى مردم روشن مىسازد؛ شايد متذكر شوند!»
«وَ لا تَنْكِحُوا الْمُشْرِكاتِ حَتَّى يُؤْمِنَ...»؛ راغب در مفردات مىگويد كلمه نكاح در اصل لغت به معناى عقد نكاح بوده، بعدا به عنوان استعاره در عمل زناشويى استعمال شده، و اين محال است كه در اصل لغت به معناى عمل زناشويى بوده و سپس استعاره شده باشد در عقد ازدواج، براى اينكه تمامى الفاظى كه عمل زناشويى را افاده مىكنند، كنايات هستند (و هيچ لفظى در برابر اين عمل وضع نشده)، چون همه مردم گفتگوى از آن را زشت مىدانند، و با اين حال محال است كسى كه مىخواهد به مخاطب خود از يك عمل مشروع و پسنديده خبر دهد،
1) . بقره / 221.
و بگويد: من با فلانى ازدواج كردهام، تعبيرى كند كه تنها در هنگام فحش دادن استعمال مىشود.
اين بود گفتار راغب(1)
و گفتار درستى است، چيزى كه هست بايد اين را هم مىگفت، كه منظور از عقد علقه زوجيت است، نه عقد لفظى (كه بين هر ملت و مذهبى در هنگام مراسم ازدواج خوانده مىشود).
و كلمه (مشركات) اسم فاعل از مصدر اشراك، يعنى شريك گرفتن براى خداى سبحان است، و معلوماست كه شريك گرفتن مراتب مختلفى از نظر ظهور و خفا دارد، همانطور كه كفر و ايمان هم از اين نظر داراى مراتبند.
مثلاً اعتقاد به اينكه خدا دو تا و يا بيشتر است و نيز بتها را شفيعان درگاه خدا گرفتن، شركى است ظاهر، و از اين شرك كمى پنهانتر شركى است كه اهل كتاب دارند، و براى خدا فرزند قائلند، و مخصوصاً مسيح و عزير را پسران خدا مىدانند.
و به حكايت قرآن مىگويند: «نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ»؛(2)و اين نيز شرك است، از اين هم كمى مخفىتر اعتقاد به استقلال اسباب است، اينكه انسان مثلاً دوا را شفا دهنده بپندارد، و همه اعتمادش به آن باشد، اين نيز يك مرتبه از شرك است، و همچنين ضعيفتر و ضعيفتر مىشود، تا برسد به شركى كه به جز بندگان
مخلص خدا احدى از آن برى نيست، و آن عبارت است از غفلت از خداوند تعالى و توجه به غير خداى عز و جل، پس همه اينها شرك است.
اما اين باعث نمىشود كه ما كلمه (مشرك) را بر همه دارندگان مراتب شرك اطلاق كنيم، همچنان كه مىدانيم اگر مسلمانى نماز و يا واجبى ديگر را ترك كند، به آن واجب كفر ورزيده، ولى كلمه (كافر) را بر او اطلاق نمىكنيم، مثلاً خداى تعالى ترك عمل حج را كفر خوانده، و فرموده: «وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ»؛(1)ولى چنين كسى را كافر نمىخوانيم، بلكه فاسقى است كه به يكى از واجبات خدا كفر ورزيده و بر فرض هم كه بتوانيم اطلاق كنيم، بايد بگوئيم فلانى كافر به حج است.
و همچنين ساير صفاتى كه در قرآن استعمال شده، مانند صالحين و قانتين، و شاكرين، و متطهرين، و يا فاسقين، و ظالمين، و و و، برابر و معادل افعالى كه اين صفات از آنها مشتق شده نيستند، (كسى كه يك عمل صالح، و يك عبادت، و يك شكر، و يك طهارت، و يك فسق، و يك ظلم كرده، صالح و قانت و شاكر و متطهر و فاسق و ظالم خوانده نمىشود) و اين واضح است، پس اين عناوين را نام يا صفت كسى كردن، حكمى دارد، و صرف نسبت دادن فعل به آن كس حكمى ديگر.
در قرآن كريم كلمۀ «مشرك» بر غير اهل كتاب اطلاق شده و اطلاق آن بر اهل كتاب ثابت و معلوم نيست:
1) . «براى خدا بر مردم- البته آنها كه استطاعت دارند- است كه به زيارت خانه بروند، و هر كس كفر بورزد خدا از همه عالميان بىنياز است.» (آلعمران / 97)
علاوه بر اينكه اين معنا به روشنى معلوم نشده، كه قرآن كريم كلمه مشرك را بر اهل كتاب هم اطلاق كرده باشد، به خلاف لفظ كافرين، بلكه تا آنجا كه مىدانيم اين كلمه بر غير اهل كتاب اطلاق شده، مثلاً فرموده: «لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ، وَ الْمُشْرِكِينَ مُنْفَكِّينَ، حَتَّى تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَةُ»؛(1)و يا فرموده: «إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ، فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ»؛(2)و يا فرموده: «كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكِينَ عَهْدٌ»؛(3)و نيز مىفرمايد: «وَ قاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً»؛(4)و باز مىفرمايد: «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ»؛(5)و مواردى ديگر.
و اما اينكه فرمود: «وَ قالُوا كُونُوا هُوداً أَوْ نَصارى تَهْتَدُوا، قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً، وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ»؛(6)منظورش از مشركين يهود و نصارى نيست، تا تعريضى بر اهل كتاب باشد، و در نتيجه با گفته ما منافات داشته باشد، بلكه ظاهراً منظور غير اهل كتاب است، به قرينه اينكه در آيهاىديگر فرموده: «ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مسلماً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ».(7)
چون از اين آيه استفاده مىشود كلمه (حنيف) تعريضى بر يهود و نصارى
1) . «آنهايى كه از اهل كتاب كفر ورزيدند، و نيز مشركين هرگز جدا نمىشدند تا آنكه بليهاى ببينند.» (بينه / 1)
2) . «جز اين نيست كه مشركين نجسند، پس نبايد به مسجد الحرام نزديك شوند.» (توبه / 29)
3) . «چگونه پيمان مشركين احترام دارد.» (توبه / 7)
4) . «مشركين را با همگيشان قتال كنيد.» (توبه / 27)
5) . «مشركين را هر جا يافتيد بكشيد.» (توبه / 6)
6) . «و گفتند يهودى و يا مسيحى باشيد، تا راه يافته باشيد، بگو: نه، بلكه بايد به كيش ابراهيم حنيف بود، و او از مشركان نبود.» (بقره / 135)
7) . «ابراهيم يهودى و نصرانى نبود، و ليكن حنيف و مسلم بود، و از مشركين نبود.» (آلعمران / 67)
است، نه جمله «وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ»، چون حنيف به معناى برىء بودن ساحت ابراهيم از انحراف از وسط به طرف افراط و تفريط است، به طرف ماديت محضه يهود، و معنويت محضه نصارا، و كلمه (مسلما) تعريض بر مشركين است، چون مىفهماند كه ابراهيم تنها تسليم خدا بود، و چون بتپرستان براى او شريكى نمىگرفت.
و همچنين آيات زير كه در آنها كلمه مشركين آمده، با گفتار ما منافاتى ندارد چون در اينها منظور از اين كلمه معناى وصفى و اسمى آن نيست، بلكه منظور كسانى است كه گاهگاهى شرك از آنان سر مىزند، و آن آيات اين است: «وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ، إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ»؛(1)«إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ، وَ الَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ»؛(2)چون مىدانيم مؤمنين هم كه احيانا گناه مىكنند، در حال گناه در تحت تسلط شيطانند پس اين شرك شرك مشركين اصطلاحى نيست، شركى است كه بعضى از مؤمنين و بلكه همه آنان سواى افرادى انگشت شمار يعنى اولياى مقرب و عباد صالحين گرفتار آن مىشوند.
پس از اين بيان كه قدرى هم طولانى شد، اين معنا روشن گرديد كه ظاهر آيه شريفه كه مىفرمايد: «وَ لا تَنْكِحُوا الْمُشْرِكاتِ» تنها مىخواهد ازدواج با زن و مرد بتپرست را تحريم كند، نه ازدواج با اهل كتاب را.
پس از اينجا فساد گفته بعضى روشن مىشود كه گفتهاند: آيه شريفه ناسخ آيه سوره مائده است، كه مىفرمايد: «الْيَوْمَ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ، وَ طَعامُ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حِلٌّ لَكُمْ، وَ طَعامُكُمْ حِلٌّ لَهُمْ، وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الْمُؤْمِناتِ، وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ».(1)
و نيز فساد اين گفتار كه گفتهاند: آيه مورد بحث كه مىفرمايد (با زنان مشركه ازدواج نكنيد)، و آيه: «وَ لا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِرِ»؛(2)ناسخ آيه مائده هستند، و نيز اينكه گفتهاند: آيه سوره مائده ناسخ دو آيه سوره بقره و ممتحنه هستند روشن مىگردد.
و وجه فساد آنها اين است كه آيه سوره بقره به ظاهرش شامل اهل كتاب نمىشود، و آيه سوره مائده تنها شامل اهل كتاب است پس هيچ منافاتى ميان آن دو نيست، تا بگوئيم آيه سوره بقره ناسخ آيه سوره مائده و يا منسوخ به آن است، و همچنين آيه سوره ممتحنه، هر چند عنوان (زنان كافر) در آن مورد بحث واقع شده، و اين عنوان، هم شامل اهل كتاب مىشود، و هم مشركين، چون كلمه (كافر) اهل كتاب را هم به اينطور شامل مىشود، كه با صدق آن ديگر نام مؤمن برايشان صادق
نباشد، به شهادت اينكه فرموده: «مَنْ كانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِيلَ وَ مِيكالَ، فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِلْكافِرِينَ».(1)
الا اينكه ظاهر آيه به بيانى كه در همان سوره خواهد آمد ان شاء اللَّه تعالى اين است كه اگر مردى مسلمان شد، در حالى كه زنى كافر در عقد دارد حرام است كه ديگر به عقد آن زن وقعى بنهد، وخلاصه او را به همسرى خود باقى بگذارد، مگر اينكه او نيز ايمان بياورد آن وقت مرد مىتواند به عقد سابق همسرش اعتبار قائل باشد، و اين معنا هيچ دلالتى بر ازدواج ابتدايى با اهل كتاب ندارد.
و بر فرض كه تسليم شويم، و بگوئيم: دو آيه نامبرده يعنى آيه بقره و آيه ممتحنه دلالت دارد بر حرمت ازدواج ابتدايى با زن اهل كتاب، باز هم ناسخ آيه مائده نمىشوند، براى اينكه آيه مائده به طورى كه از سياقش برمىآيد در مورد امتنان و تخفيف نازل شده، و چنين موردى قابل نسخ نيست بلكه تخفيفى كه از آن استفاده مىشود حاكم بر تشديدى است كه از آيه بقره فهميده مىشود، پس اگر نسخى در ميان شده باشد، بايد بگوئيم آيه سوره مائده ناسخ است.
علاوه بر اينكه سوره بقره اولين سورهاى است كه بعد از هجرت در مدينه نازل شده، و سوره ممتحنه در مدينه قبل از فتح مكه نازل شده، و سوره مائده آخرين سورهاى است كه بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نازل گشته، و اين سوره نمىتواند منسوخ واقع شود، چون بعد از آن، آيهاى نازل نشده، و معنا ندارد آيات سورههاى قبل ناسخ آن باشد.
1) . «آنهايى كه (يعنى اهل كتاب كه) دشمن خدا و فرشتگان و فرستادگان او و جبريل و ميكائيلند، بدانند كه خدا هم دشمن كافران است.» (بقره / 98)
«وَ لَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكَةٍ وَ لَوْ أَعْجَبَتْكُمْ»؛ ظاهراً مراد از امه مؤمنه كنيز باشد، كه در مقابل حره (زن آزاد) است، و مردم در روزگارى كه بردهدارى معمول بود كنيزان را خوار مىشمردند، و از اينكه با آنها ازدواج كنند عارشان مىآمد، و اگر كسى اين كار را مىكرد سرزنشش مىكردند، پس اينكه در آيه كنيز را مقيد به مؤمنه كرد، ولى مشركه را مقيد به حريت نكرد، با اينكه گفتيم مردم كنيز را خوار مىشمردند، و از ازدواج با آنان احتراز داشتند، خود دليل بر اين است كه مىخواهد بفرمايد: زن با ايمان هر چند كه كنيز باشد بهتر است از زن مشرك، و لو آزاد باشد، و داراى حسب و نسب و مال و ساير مزايايى باشد كه عادتا خوشايند انسان است.
بعضى از مفسرين گفتهاند: مراد از كلمه «امة» و همچنين كلمه «عبد» در جملۀ بعدى، كنيز و غلام نيست، بلكه كنيز خدا و بنده خدا است، ولى اين حرف احتمال بعيدى است.
«وَ لا تُنْكِحُوا الْمُشْرِكِينَ حَتَّى يُؤْمِنُوا، وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكٍ...»؛ گفتار در اين جمله همان گفتارى است كه در جملۀ قبلى گذشت.
«أُولئِكَ يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ، وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلَى الْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ...»؛ اين جمله اشاره است به حكمت تحريم آن دو قسم ازدواج، مىفرمايد، مشركين از آنجا كه اعتقاد به باطل دارند راه ضلالت را طى مىكنند، قهرا ملكات رذيله كه باعث جلوه يافتن كفر و فسوق در نظر آدمى است، و انسان را از ديدن طريق حق و حقيقت كور مىكند، در دلهاشان رسوخ مىيابد، به طورى كه گفتار و كردارشان دعوت به شرك مىشود، و به سوى هلاكت راهنمايى مىكند، و بالآخره آدمى را به آتش مىكشاند.
پس مشركين چه زن و چه مردشان به سوى آتش دعوت مىكنند، ولى مؤمنين بر خلاف آن با سلوك راه ايمان و اتصافشان به لباس تقوا انسان را به زبان و عمل به سوى جنت و مغفرت مىخوانند، و به اذن خدا هم مىخوانند، چون خدا اجازهشان داده كه مردم را به سوى ايمان دعوت كنند، و به رستگارى و صلاح كه سرانجامش جنت و مغفرت است راه بنمايانند.
در اين آيه جا داشت بفرمايد: «اولئك يدعون الى النار، و هؤلاء يدعون الى الجنة و المغفرة؛ آنها به سوى آتش دعوت مىكنند، و مؤمنين به سوى جنت و مغفرت»، ولى فرمود و خدا به سوى جنت و مغفرت، و اين بدان جهت بود كه بفهماند مؤمنين در دعوتشان به سوى جنت و مغفرت و بلكه در تمامى شؤون وجودشان خود را مستقل از پروردگار خود نمىدانند، و خدا را، ولى خود مىدانند، همچنان كه خدا هم فرمود: «وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ».(1)
و در آيه شريفه وجهى ديگر است، و آن اين است كه بگوئيم: مراد از دعوت خدا به سوى جنت و مغفرت همان حكمى است كه در صدر آيه تشريع كرده، و فرمود: با زنان مشركه ازدواج نكنيد، تاايمان بياورند...، چون همين نهى مؤمنين از همنشينى و معاشرت با كسى كه معاشرت و نزديك شدن با او، و انس گرفتن با او، جز دورى از خداى سبحان ثمرى ندارد و تحريك مؤمنين به معاشرت با كسى كه نزديكى با او نزديك شدن به خداى سبحان، و يادآورى آيات او، و مراقبت امر و نهى او است، خود دعوتى است از خدا به سوى جنت، و مؤيد اين معنا تذييل آيه است به جمله «وَ يُبَيِّنُ آياتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ»، البته ممكن هم هست دعوت را
1) . آلعمران / 68.
اعم از دعوت اولى و دومى بدانيم، تا آيه شامل هر دو وجه بشود، كه در اين صورت سياق خالى از لطفى مخصوص نخواهد بود.
در مجمع البيان در ذيل آيه مورد بحث آمده: كه اين آيه در باره مرثد بن ابىمرثد غنوى نازل شده، كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) او را به مكه فرستاد تا عدهاى از مسلمانان را از مكه بياورد، و چون او مردى شجاع و قوى بود، در مكه زنى به نام عناق او را به سوى خود خواند، و مرثد از اين كار امتناع ورزيد، با اينكه در جاهليت دوست هم بودند، عناق گفت، ميل دارى با من ازدواج كنى؟ مرثد گفت: بايد از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اجازه بگيرم، و چون به مدينه برگشت: از آن جناب اجازه خواست تا با عناق ازدواج كند (اين آيه نازل شد)(1).
اين معنا را سيوطى هم در الدُرّالمنثور از ابن عباس روايت كرده.
و نيز در الدُرّالمنثور است كه واحدى در ذيل اين آيه از طريق سدى از ابىمالك از ابن عباس روايت كرده كه گفته: آيۀ «و لَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكَةٍ» در باره عبد اللَّه بن رواحه نازل شد، كه كنيزى سياه داشت، روزى بر كنيز خود خشم كرد، و او را لطمهاى زد، پس از آنكه خشمش فرو نشست، نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شد، و داستان خود را عرضه داشت، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پرسيد وضع كنيزت چگونه است؟ عرضه داشت روزه مىگيرد، و نماز مىخواند، و وضو را نيكو مىگيرد، و شهادت به
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 2، ص: 317.
وحدانيت خدا و رسالت تو مىدهد، فرمود: اى عبد اللَّه كنيز تو مؤمنه است، عبد اللَّه گفت حال كه او را مؤمنه مىدانى به آن خدايى كه تو را به حق مبعوث فرموده: آزادش مىكنم، و با او ازدواج مىنمايم، و همين كار را كرد، مردم كه اين را شنيدند او را ملامت كردند، كه تو با كنيزى ازدواج كردى؟ و اين مردم ازدواج با زنان و مردان مشرك را به خاطر اينكه حسب و نسبى معين دارند دوست مىداشتند، خداى تعالى اين آيه را فرستاد، و در آن فرمود: «كنيز با ايمان بهتر است از زن آزاد مشرك.»(1)
و نيز در آن كتاب از مقاتل روايت كرده كه در ذيل جملۀ «وَ لَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ» گفته است:
به ما چنين رسيده كه منظور از امه نامبرده كنيزى از حذيفه بود كه حذيفه او را آزاد كرد و با او ازدواج نمود.(2)
ميان اين روايات كه در شأن نزول آيه وارد شده منافات نيست، چون ممكن است چند نفر با كنيز خود ازدواج كرده باشند، و مورد ملامت واقع شده باشند آن گاه اين آيه در پاسخ همه ايراد كنندگان نازل شده باشد.
البته در اين ميان روايات متعارضهاى هست كه در خصوص جملۀ «وَ لا تَنْكِحُوا الْمُشْرِكاتِ حَتَّى يُؤْمِنَ...» وارد شده مبنى بر اينكه اين جمله ناسخ آيه: «وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ»، و يا منسوخ آن است، كه ان شاء اللَّه در تفسير سوره مائده از نظر خواننده خواهد گذشت.(3)
و در تفسیر نمونه آمده است
مطابق شأن نزولى كه در بالا آمد، اين آيه نيز در واقع پاسخ به سؤال ديگرى درباره ازدواج با مشركان است، مىفرمايد: «با زنان مشرك و بتپرست ما دام كه ايمان نياوردهاند ازدواج نكنيد»؛ «وَ لاتَنْكِحُوا الْمُشْرِكاتِ حَتَّى يُؤْمِنَ».
سپس در يك مقايسه، مىافزايد: «كنيز با ايمان از زن آزاد بتپرست بهتر است، هر چند زيبايى او شما را به اعجاب وادارد»؛ «وَ لَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكَةٍ وَ لَوْ أَعْجَبَتْكُمْ».
درست است كه ازدواج با كنيزان (مخصوصاً كنيزانى كه نه بهره چندانى از زيبايى دارند و نه مال) در عرف مردم جالب و پسنديده نيست به خصوص اينكه در مقابل آنها زن مشرك زيبا يا ثروتمندى باشد، ولى ارزش ايمان، كفه ترازوى مقايسه را به نفع كنيزان، سنگينتر مىكند، چرا كه هدف از ازدواج، تنها كامجويى جنسى نيست، زن شريك عمر انسان و مربى فرزندان او است و نيمى از شخصيت او را تشكيل مىدهد، با اين حال چگونه مىتوان شرك و عواقب شوم آن را با زيبايى ظاهرى و مقدارى مال و ثروت، مبادله كرد.
سپس به بخش ديگرى از اين حكم پرداخته، مىفرمايد: «دختران خود را نيز به مردان بتپرست مادامى كه ايمان نياوردهاند ندهيد (هر چند ناچار شويد آنها را به همسرى غلامان با ايمان در آوريد زيرا) يك غلام با ايمان از يك مرد آزاد بتپرست بهتر است، هر چند (مال و موقعيت و زيبايى او) شما را به اعجاب آورد»؛ «وَ لا تُنْكِحُوا الْمُشْرِكِينَ حَتَّى يُؤْمِنُوا وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكٍ وَ لَوْ أَعْجَبَكُمْ».
بنا بر اين همان گونه كه از ازدواج مردان مؤمن با زنان مشرك و بتپرست نهى شده، ازدواج مردان مشرك با زنان مؤمن نيز ممنوع است حتى غلامان با ايمان بر
آنها ترجيح و اولويت دارند، و از مردان زيبا و ثروتمند و ظاهراً با شخصيت كافر برتر و شايستهتر بلكه مسأله در اين بخش از حكم، سختتر و مشكلتر است، چرا كه تأثير شوهر بر زن معمولاً از تأثير زن بر شوهر بيشتر است.
در پايان آيه نيز دليل اين حكم الهى را براى به كار انداختن انديشهها بيان مىكند، مىفرمايد: «آنها (يعنى مشركان) به سوى آتش دعوت مىكنند، در حالى كه خدا (مؤمنانى كه مطيع فرمان او هستند) به فرمانش دعوت به بهشت و آمرزش مىكند»؛ «أُولئِكَ يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلَى الْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ».
سپس مىافزايد: «و آيات خود را براى مردم روشن مىسازد، شايد متذكر شوند»؛ «وَ يُبَيِّنُ آياتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ».
چنان كه ديديم آيۀ فوق در يك جمله كوتاه، فلسفه اين حكم را بيان كرده كه اگر آن را بشكافيم، چنين مىشود: ازدواج پايه اصلى تكثير نسل و پرورش و تربيت فرزندان و گسترش جامعه است، و محيط تربيتى خانواده در سرنوشت فرزندان، فوقالعاده مؤثر است، از يك سو آثار قطعى وراثت، و از سوى ديگر آثار قطعى تربيت در طفوليت، زيرا نوزادان، بعد از تولد غالباً در دامان پدر و مادر پرورش مىيابند و در سالهايى كه سخت شكلپذيرند، زير نظر آنها هستند.
از سوى سوم شرك، خمير مايه انواع انحرافات، و در واقع آتش سوزانى است، هم در دنيا و هم در آخرت، لذا قرآن اجازه نمىدهد كه مسلمانان، خود يا فرزندانشان
را در اين آتش بيفكنند، از اين گذشته مشركان كه افراد بيگانه از اسلامند، اگر از طريق ازدواج به خانههاى مسلمانان راه يابند، جامعه اسلامى گرفتار هرج و مرج و دشمنان داخلى مىشود، ولى اين تا زمانى است كه آنها بر مشرك بودن پافشارى مىكنند، اما راه به روى آنها باز است، مىتوانند ايمان بياورند و در صفوف مسلمين قرار گيرند، و به اصطلاح كفو آنها در مسأله ازدواج شوند.
ضمناً واژۀ «نكاح» در لغت، هم به معنى آميزش جنسى آمده، هم به معنى عقد ازدواج، و در اينجا منظور، عقد ازدواج است، هر چند «راغب» در «مفردات» مىگويد: «نكاح» در اصل به معنى عقد است، سپس مجازا در آميزش جنسى به كار رفته است.
واژۀ «مشرك" در قرآن، غالباً به بتپرستان اطلاق شده، ولى بعضى از مفسران معتقدند كه مشرك شامل ساير كفار مانند يهود و نصارا و مجوس (و به طور كلى اهل كتاب) نيز مىشود، زيرا هر كدام از اين طوائف براى خداوند شريكى قائل شدند، نصارا قائل به خدايان سهگانه (تثليث) و مجوس قائل به خدايان دوگانه اهورمزدا و اهريمن (ثنويت) و يهود، عزير را فرزند خدا مىدانستند، ولى اين عقائد گر چه شركآور است اما با توجه به اينكه در آيات متعددى مشركان در برابر اهل كتاب قرار گرفتهاند و با توجه به اينكه يهود و نصارا و مجوس در اصل متكى به نبوت راستين و كتاب آسمانى هستند، معلوم مىشود كه منظور قرآن از مشرك، همان بتپرست است.
حديث معروفى كه از پيامبر(صلی الله علیه و آله) نقل شده كه در ضمن وصاياى خود فرمود:
«مشركان را از جزيرة العرب بيرون كنيد" شاهد اين مدعى است چرا كه به طور مسلم اهل كتاب از جزيرة العرب اخراج نشدند بلكه به عنوان يك اقليت مذهبى طبق دستور قرآن با دادن جزيه در پناه اسلام زندگى مىكردند.
بعضى از مفسران گفتهاند كه حكم در آيۀ فوق، منسوخ شده و ناسخ آن آيه «و الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ»؛(1)مىباشد، كه اجازه ازدواج با زنان اهل كتاب را مىدهد.
اين تصور از آنجا پيدا شده كه گمان كردهاند آيه مورد بحث، ازدواج با همه كفار را تحريم كرده، بنا بر اين آيه 5 سوره مائده كه اجازه ازدواج با كفار اهل كتاب را مىدهد، ناسخ اين حكم مىباشد (يا مخصص آن است)، ولى با توجه به آنچه در تفسير آيۀ فوق گفته شد معلوم مىشود كه اين آيه فقط نظر به ازدواج با بتپرستان دارد، نه كفار اهل كتاب، مانند يهود و نصارا، (البته در مورد ازدواج با كفار اهل كتاب، نيز قرائنى در آيه و روايات اهلبيت(علیهم السلام) است كه نشان مىدهد منظور فقط ازدواج موقت است).
بعضى از مفسران معاصر، در اينجا اشاره به نكته ظريفى كردهاند، و آن اينكه:
آيه مورد بحث و 21 آيه ديگر كه به دنبال آن مىآيد احكام مربوط به تشكيل خانواده را در ابعاد مختلف بيان مىكند، و در اين آيات دوازده حكم در اين رابطه
1) . مائده / 5.
بيان شده است: 1. حكم ازدواج با مشركان 2. تحريم نزديكى در حال حيض 3. حكم قسم به عنوان مقدمهاى براى مسأله ايلاء (منظور از ايلاء آن است كه كسى سوگند ياد كند با همسرش نزديكى نكند) 4. حكم ايلاء و به دنبال آن طلاق، 5. عده نگه داشتن زنان مطلقه، 6. عدد طلاقها 7. نگه داشتن زن با نيكى يا رها كردن با نيكى 8. حكم شير دادن نوزادان 9. عده زنى كه شوهرش وفات كرده 10. خواستگارى از زن قبل از تمام شدن عده او 11. مهر زنان مطلقه قبل از دخول 12. حكم متعه (هديه دادن) به زن بعد از وفات شوهر يا طلاق گرفتن و اين احكام با تذكرات اخلاقى و تعبيراتى كه نشان مىدهد مسأله تشكيل خانواده نوعى عبادت پروردگار است، و بايد همراه با فكر و انديشه باشد آميخته شده است(1)
ص: 344 الی 346.
.(2)قرآن میفرماید:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا جاءَكُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإيمانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ فَلاتَرْجِعُوهُنَّ إِلَى الْكُفَّارِ لا هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لا هُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ وَ آتُوهُمْ ما أَنْفَقُوا وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ أَنْ تَنْكِحُوهُنَّ إِذا آتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ وَ لا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِرِ وَ سْئَلُوا ما أَنْفَقْتُمْ وَ لْيَسْئَلُوا ما أَنْفَقُوا ذلِكُمْ حُكْمُ اللَّهِ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ وَ اللَّهُ عَليمٌ حَكيمٌ»؛(3)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هنگامى كه زنان باايمان به عنوان هجرت نزد شما آيند، آنها را آزمايش كنيد- خداوند به ايمانشان آگاهتر است- هر
گاه آنان را مؤمن يافتيد، آنها را به سوى كفّار بازنگردانيد؛ نه آنها براى كفّار حلالند و نه كفّار براى آنها حلال؛ و آنچه را همسران آنها (براى ازدواج با اين زنان) پرداختهاند به آنان بپردازيد؛ و گناهى بر شما نيست كه با آنها ازدواج كنيد هر گاه مَهرشان را به آنان بدهيد و هرگز زنان كافر را در همسرى خود نگه نداريد (و اگر كسى از زنان شما كافر شد و به بلاد كفر فرار كرد،) حق داريد مَهرى را كه پرداختهايد مطالبه كنيد همانگونه كه آنها حق دارند مهر زنانشان را كه از آنان جدا شدهاند) از شما مطالبه كنند؛ اين حكم خداوند است كه در ميان شما حكم مىكند، و خداوند دانا و حكيم است!»
چون خداوند سبحان قطع موالات و دوستى بين مسلمين و كفّار نمود بيان فرمود حكم زنان مهاجره را و شوهران آنها را پس فرمود: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا جاءَكُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ»؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد هر گاه زنانى كه ادعاء ايمان ميكنند نزد شما بيايند، در آن حال كه مهاجره باشند پس ايشان را امتحان كنيد، يعنى به ايمان ايشان را آزمايش كنيد و آنها را مؤمنان ناميد پيش از آنكه ايمان آورند براى آنكه معتقد به ايمان بودند.
«اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِيمانِهِنَّ»؛ خدا داناتر است به ايمان آنها، اگر شما ميدانيد به سبب امتحان ظاهر ايمان آنها را و خدا ميداند حقيقت ايمان آنان را در باطن سپس اختلاف كردند درباره امتحان بر چند صورت:
ابن عباس گويد: مقصود از امتحان اينكه شهادت دهند «ان لا اله الّا اللَّه و انّ محمدا رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله)».
و روايت شده از قتاده كه گويد و از ابن عباس نيز در حديث ديگر آمده كه
امتحان آنها چنين بود كه قسم ياد كنند كه آنها از مكّه هجرت نكردهاند مگر براى دين و رغبت در اسلام و براى محبّت خدا و پيامبر او و بيرون نرفتهاند براى دشمنى با شوهرشان و يا براى طلب كردن دنيا و زينت آن.
«لا هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لا هُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ»؛ نه آن زنها بر ايشان حلال است و نه ايشان بر آن زنها حلالند، و اين دلالت ميكند بر اينكه جدايى و تفرقه بين آنها واقع شده به بيرون رفتن آنها از مكّه در حالى كه اسلام آوردهاند هر چند كه مشرك طلاقشان نداده باشد.
«وَ آتُوهُمْ ما أَنْفَقُوا»؛ ابن عباس و مجاهد و قتاده گويند: يعنى ميدهند به شوهران كافرشان آنچه كه برايشان خرج كردهاند از مهر.
زهرى گويد: اگر صلح و مصالحه نبود صداق و نفقه را بمشركين بر نميگرداندند چنان كه پيشتر هم ميكردند.
«وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ أَنْ تَنْكِحُوهُنَّ إِذا آتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ»؛ يعنى و بأسى نيست بر شما اى گروه مسلمين اينكه ازدواج كنيد با زنان مهاجره، هر گاه پرداختيد صداقهاى آنها را كه به سبب آن آميزش با آنها حلال ميشود، زيرا كه آنها به سبب اسلام از همسران و شوهرشان جدا ميشوند.
«وَ لا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِرِ»؛ يعنى متمسّك نشويد به زناشويى و نكاح زنان
كافره و اصل عصمت منع است و نكاح را عصمت ناميدهاند براى اينكه زن عقد شده در بند شوهر و حضانت و نگهدارى اوست، و در اين دلالت است بر اينكه عقد بر كافره جايز نيست خواه حربيّه باشد يا ذميه و بنا بر هر حال چون كه آن عموميّت در زنان كافره دارد و براى هيچكس نيست كه تخصيص دهد آيه را بزن بتپرست براى نزول آن به سبب بتپرستيدن آنان چون كه اعتبار به عموم لفظ است نه بواسطه سبب.
«وَ سْئَلُوا ما أَنْفَقْتُمْ»؛ و بخواهيد آنچه كه انفاق كردهايد، يعنى اگر زنى از شما ملحق باهل پيمان از كفّار شد در حال ارتداد و كفر پس از آن كفّار طلب كنيد آنچه كه از مهر انفاق بايشان كردهايد هر گاه منع كردندآن را و به شما نپرداختند چنانچه از شما مطالبه ميكنند صداق زنانشان را هر گاه به سوى شما هجرت كنند و آن قول اوست:
«وَ لْيَسْئَلُوا ما أَنْفَقُوا ذلِكُمْ»؛ و هر آينه بطلبند آنچه را كه خرج كردهاند، يعنى آنچه كه خدا در اين آيه ياد نموده حكم خداست كه بين شما حكم ميكند.
«وَ اللَّهُ عَلِيمٌ»؛ و خدا داناى به تمام چيزهاست.
«حَكِيمٌ»؛ و خدا در آنچه مى كنيد و به آن فرمان ميدهد درست كردار است.
حسن گويد: در اوّل اسلام زن مسلمان همسر مرد كافر بود و زن كافره هم همسر مرد مسلمان، پس اين آيه آن را نسخ كرد.
زهرى گويد: و چون اين آيه نازل شد مؤمنين ايمان به حكم اللَّه آورده، و پرداختند آنچه كه به آنها امر شده بود از مخارج مشركين بر زنانشان.(1)
در آيات گذشته سخن از «بغض فى اللَّه» و قطع پيوند با دشمنان خدا بود، اما در آيات مورد بحث سخن از «حب فى اللَّه» و برقرار ساختن پيوند با كسانى است كه از كفر جدا مىشوند و به ايمان مىپيوندند.
در نخستين آيه از زنان مهاجر، سخن مىگويد، و جمعا هفت دستور در اين آيه وارد شده كه عمدتاً در باره زنان مهاجر، و قسمتى نيز در باره زنان كافر است.
دستور به امتحان، با اينكه آنها را مؤمنان ناميده به خاطر آن است كه آنها ظاهراً شهادتين را بر زبان، جارى مىكردند و در سلك اهل ايمان بودند، اما امتحان براى اين بود كه اطمينان حاصل شود كه اين ظاهر با باطن هماهنگ است.
اما نحوه اين امتحان چنان كه گفتيم به اين ترتيب بود كه آنها را سوگند به خدا مىدادند كه مهاجرتشان جز براى قبول اسلام نبوده، و آنها بايد سوگند ياد
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج24، ص: 377.
كنند كه به خاطر دشمنى با همسر و يا علاقه به مرد ديگرى، يا علاقه به سرزمين مدينه و مانند آن هجرت ننمودهاند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه آيه دوازدهم همين سوره تفسيرى باشد بر كيفيت امتحان زنان مهاجر كه (طبق آن بايد) با پيغمبر اسلام(صلی الله علیه و آله) بيعت كنند كه راه شرك نپويند، و گرد سرقت و اعمال منافى عفت، و كشتن فرزندان، و مانند آن نروند، و سر تا پا تسليم فرمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) باشند.
البته ممكن است كسانى در آن سوگند و اين بيعت نيز خلاف بگويند اما مقيد بودن بسيارى از مردم حتى مشركان در آن زمان به مسأله بيعت و سوگند به خدا سبب مىشد كه افراد كمتر دروغ بگويند، و به اين ترتيب امتحان مزبور، گرچه هميشه دليل قاطعى بر ايمان واقعى آنها نبود اما غالباً مىتوانست بيانگر اين واقعيت باشد.
لذا در جملۀ بعد مىافزايد: «خداوند از درون دل آنها و ايمانشان آگاهتر است»؛ «اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِيمانِهِنَ».
درست است كه يكى از مواد تحميلى پيمان حديبيه اين بود كه افرادى را كه به عنوان مسلمان از مكه به مدينه هجرت مىكنند به مكه بازگردانند، ولى اين ماده شامل زنان نمىشد، و لذا پيامبر(صلی الله علیه و آله) هرگز آنها را به كفار باز نگرداند، كارى كه اگر انجام مىشد با توجه به ضعف فوقالعاده زنان در آن جامعه سخت خطرناك بود.
بايد هم چنين باشد چرا كه ايمان و كفر در يك جا جمع نمىشود، و پيمان مقدس ازدواج نمىتواند رابطه در ميان مؤمن و كافر برقرار سازد، چرا كه اينها در دو خط متضاد قرار دارند، در حالى كه پيمان ازدواج بايدنوعى وحدت در ميان دو زوج برقرار سازد و اين دو با هم سازگار نيست.
البته در آغاز اسلام كه هنوز جامعه اسلامى استقرار نيافته بود زوجهايى بودند كه يكى كافر و ديگرى مسلمان بود، و پيامبر از آن نهى نمىكرد تا اسلام ريشه دوانيد، ولى ظاهراً بعد از صلح حديبيه دستور جدايى كامل داده شد و آيه مورد بحث يكى از دلائل اين موضوع است.
درست است كه شوهرشان كافر است اما چون اقدام بر جدايى به وسيله ايمان از طرف زن شروع شده، عدالت اسلامى ايجاب مىكند كه خسارات همسرش پرداخته شود.
آيا منظور از انفاق در اينجا تنها مهر است، و يا ساير هزينههايى را كه در اين راه متحمل شده نيز شامل مىشود؟ غالب مفسران معنى اول را برگزيدهاند، و
قدر مسلم از آيه نيز همين است، هر چند بعضى مانند «ابو الفتوح رازى» در تفسيرش نفقات ديگر نيز گفته است(1).
البته اين پرداخت مهر در مورد مشركانى بود كه با مسلمانان پيمان ترك مخاصمه در حديبيه يا غير آن امضاء كرده بودند.
اما چه كسى بايد اين مهر را بپردازد؟ ظاهر اين است كه اين كار بر عهده حكومت اسلامى و بيتالمال است، چرا كه تمام امورى كه مسئول خاصى در جامعه اسلامى ندارد بر عهده حكومت است و خطاب جمع در آيه مورد بحث گواه اين معنى است (همانگونه كه در آيات حد سارق و زانى ديده مىشود).
«گناهى بر شما نيست كه با آنها ازدواج كنيد هر گاه مهر آنها را بپردازيد»؛ «وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ أَنْ تَنْكِحُوهُنَّ إِذا آتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَ».
مبادا تصور كنيد كه چون قبلاً مهرى از شوهر سابق گرفتهاند و معادل آن از بيتالمال به شوهرشان پرداخته شده اكنون كه با آنها ازدواج مىكنيد ديگر مهرى در كار نيست و براى شما مجانى تمام مىشود! نه، حرمت زن ايجاب مىكند كه در ازدواج جديد نيز مهر مناسبى براى او در نظر گرفته شود.
بايد توجه داشت كه در اينجا زن بدون طلاق از شوهر كافر جدا مىشود، ولى بايد عده نگهدارد.
فقيه معروف «صاحب جواهر" در شرح كلام محقق در شرايع كه گفته است» در غير زن و مردى كه اهل كتاب هستند هر گاه يكى از دو همسر اسلام را پذيرا
1) . ابو الفتوح رازى، حسین بن على، روض الجنان و روح الجنان، ج 11، ص: 126.
شود اگر قبل از دخول باشد عقد بلافاصله فسخ مىشود و اگر بعد از دخول باشد منوط به گذشتن عده است» مىفرمايد: «هيچگونه اختلافى در اين احكام نيست و روايات و فتاواى فقها در اين باره هماهنگ است».(1)
«عصم» جمع «عصمت» در اصل به معنى منع و در اينجا- چنان كه گفتهاند و قرائن گواهى مىدهد- به معنى نكاح و زوجيت است (البته بعضى تصريح كردهاند كه منظور نكاح دائم است، و تعبير به عصمت نيز مناسب همين معنى است چرا كه زن را از ازدواج با هر شخص ديگرى براى هميشه منع مىكند).
«كوافر» جمع «كافرة» به معنى زنان كافر است.
در اين كه آيا اين حكم مخصوص زنان مشرك است، و يا اهل كتاب، مانند زنان مسيحى و يهودى را نيز شامل مىشود، در ميان فقهاء محل بحث است، و روايات در اين زمينه مختلف است كه شرح آن را بايد در كتب فقه بررسى كرد، ولى ظاهر آيه مطلق است و همه زنان كافر را شامل مىشود و شأن نزول آن را محدود نمىكند اما مسأله عده در اينجا به طريق اولى برقرار است، چرا كه اگر فرزندى از آن زن متولد شود فرزندى است مسلمان، زيرا پدرش مسلمان بوده.
1) . نجفی، محمد حسن، جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام، تهران، ج 30، ص: 54.
جدا شوند و به اهل كفر بپيوندند، مىفرمايد: «هر گاه كسى از زنان شما از اسلام جدا گشت شما حق داريد مهرى را كه پرداختهايد مطالبهكنيد، همانگونه كه آنها حق دارند مهر زنانشان را كه از آنها جدا شده و به اسلام پيوستهاند مطالبه كنند»؛ «وَ سْئَلُوا ما أَنْفَقْتُمْ وَ لْيَسْئَلُوا ما أَنْفَقُوا».
و اين مقتضاى عدالت و احترام به حقوق متقابل است.
و در پايان آيه به عنوان تأكيد بر آنچه گذشت مىفرمايد: «اينها حكم الهى است كه در ميان شما حكم مىكند و خداوند دانا و حكيم است»؛ «ذلِكُمْ حُكْمُ اللَّهِ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ».
احكامى است كه همه از علم الهى سرچشمه گرفته، و آميخته با حكمت است و حقوق همه افراد در آن در نظر گرفته شده، و با اصل عدالت و قسط اسلامى كاملاً هماهنگ است، و توجه به اين حقيقت كه همه از سوى خدا است بزرگترين ضمانت اجرايى براى اين احكام محسوب مىشود.(1)
و در کتاب «وسائل الشیعه» روایات زیر آمده است(2):
«وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ(علیه السلام) قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ نَصَارَى الْعَرَبِ أَ تُؤْكَلُ ذَبَائِحُهُمْ فَقَالَ كَانَ عَلِيٌ(علیه السلام)(3)يَنْهَى عَنْ ذَبَائِحِهِمْ وَ عَنْ صَيْدِهِمْ وَ عَنْ مُنَاكَحَتِهِمْ؛ محمدبن مسلم میگوید از امام باقر(علیه السلام) سؤال کردم که آیا میتوان گوشت حیوانی که توسط نصاری ذبح شده است، تناول کرد؟، حضرت فرمودند:همواره امیر
المؤمین علی(علیه السلام) از سه چیز منع میفرمودند: 1. ذبیحه نصاری، 2. صید نصاری، 3. ازدواج با نصاری.»
«وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عُمَرَ عَنْ دُرُسْتَ الْوَاسِطِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ زُرَارَةَ بْنِ أَعْيَنَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ(علیه السلام) قَالَ: لَا يَنْبَغِي نِكَاحُ أَهْلِ الْكِتَابِ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ وَ أَيْنَ تَحْرِيمُهُ قَالَ قَوْلُهُ «وَ لا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِرِ»؛(1)زراره از امام باقر(علیه السلام) نقل کرده است که حضرت فرمودند: جایز نیست ازدواج با کفار اهل کتاب، برای مسلمانان. زراره میگوید به حضرت عرض کردم دلیل حرمت چیست؟ حضرت فرمودند:قول خداوند وَ لا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِرِ.»(2)
امام خمینی(ره) میفرمایند:
لا يجوز للمسلمة أن تنكح الكافر دواما و انقطاعا، سواء كان أصليا حربيا أو كتابيا أو كان مرتدا عن فطرة أو عن ملة، و كذا لا يجوز للمسلم تزويج غير الكتابية من أصناف الكفار و لا المرتدة عن فطرة أو عن ملة، و اما الكتابية من اليهودية و النصرانية ففيه أقوال، أشهرها المنع في النكاح الدائم و الجواز في المنقطع، و قيل بالمنع مطلقا، و قيل بالجواز كذلك، و الأقوى الجواز في المنقطع، و اما في الدائم فالأحوط المنع.(3)
و در توضيح المسائل میفرمایند:
مسأله 2271؛ ازدواج مسلمان با كافر:
زن مسلمان نمىتواند به عقد كافر در آيد.
مرد مسلمان هم نمىتواند با زنهاى كافره غير كتابيه به طور دائم ازدواج كند.
به احتياط واجب ازدواج دائم با زنهاى كافرۀ اهل كتاب نيز جايز نيست.
4، ولى صيغه كردن زنهاى اهل كتاب، مانند يهود و نصارى مانعى ندارد.(1)
مرحوم صاحب جواهر میفرماید:
المقصد الأول لا يجوز للمسلم نكاح غير الكتابية: الأول لا يجوز للمسلم نكاح غير الكتابية إجماعاً من المسلمين فضلاً عن المؤمنين، و كتابا(2)و سنة (3)
و ما عساه يظهر من محكي الخلاف عن بعض أصحاب الحديث من أصحابنا من القول بالجواز مع أنا لم نتحققه و لا نقله غيره مسبوق بالإجماع و ملحوق به، نعم في تحريمالكتابية من اليهود و النصارى روايتان(4)أشهرهما عملاً بين المتأخرين المنع في النكاح الدائم، و الجواز في المؤجل و ملك اليمين جمعا بين الدليلين، لكن لا ريب في دلالة قوله تعالى(5)«وَ لٰا تَنْكِحُوا الْمُشْرِكٰاتِ» الآية على منع النكاح مطلقا؛(6)ازدواج با کفار غیر اهل کتاب، برای مسلمانان جایز نیست، واین فتوا مورد نظرهمه فقهای اسلام هست حتی فقهای شیعه، و مبنای این فتوا، هم آیات قرآنی است وهم روایات رسیده از معصمین(علیهم السلام)... اما در ازدواج با اهل کتاب مانند یهود
ونصاری، آنچه عملاً بین فقهای شیعه مشهور است ممنوعیت ازدواج دائم وجواز ازدواج موقت میباشد.»
قرآن کریم میفرماید:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا وَ إِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنيكُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شاءَ إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ حَكيمٌ»؛(1)
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! مشركان ناپاكند؛ پس نبايد بعد از امسال، نزديك مسجد الحرام شوند! و اگر از فقر مىترسيد، خداوند هر گاه بخواهد، شما را به كرمش بىنياز مىسازد؛ (و از راه ديگر جبران مىكند؛) خداوند دانا و حكيم است.»
به دنبال دستورى كه خداوند در مورد جلوگيرى از دوستى با مردمان مشرك صادر كرد در اينجا دستور جلوگيرى آنها را از ورود به مسجد الحرام صادر فرموده و گويد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا»؛ يعنى آنها را از دخول مسجد الحرام منع كنيد، و عطا گفته: منظور منع از دخول تمام محوطه حرم است چون همه حرم مسجد و قبله مسلمانان است. و منظور از سالى كه در آيه بدان اشاره شده، همان سال نهم هجرت است كه على(علیه السلام) سوره برائة را بر مردم خواند، و دنبالش فرمود: از امسال به بعد ديگر هيچ مشركى نبايد حج كند، و برخى گفتهاند: منظور منع آنها است كه از دخول مسجد الحرام در
1) . توبه / 28.
ايام حج و عمرة به صورت سرپرستى و ولايت بر حجاج نه به طور مطلق، و از جبائى نقل شده كه منظور منع دخول آنها در مسجد الحرام است به طور كلى، و منع از حضور و دخول آنها در حرم در موسم حج ميباشد.
و در مورد نجاست كفار نيز اختلاف كردهاند دستهاى از فقهاء گفتهاند: كافر نجس العين است، و ظاهر آيه نيز به همين سخن دلالت كند، و گويند عمر بن عبد العزيز بشهرها نوشت: يهود و نصارى را از ورود بمساجد مسلمانان جلوگيرى كنيد، و دنبال اين آيه شريفه را نوشت: «إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ...» و از حسن نقل شده كه گفته است: با مشركان دست ندهيد، و هر كه با آنها دست دهد بايد دست خود را بشويد، و اين سخن موافق است با آنچه بزرگان گفتهاند: هر كه با كفار دست دهد و دست او تر باشد واجب است دست خود را بشويد، و اگر دستش خشك باشد آن را بديوار بمالد، و دسته ديگر گفتهاند: اينكه خدا آنها را نجس خوانده براى اعتقاد و رفتار و گفتار منحرف و ناپسند آنها است، و از اينرو براى كافران ذمى ورود در مساجد را جايز دانستهاند، و تنها براى انجام عمل حج ورود به مكه را براى آنها جايز ندانستهاند.
قتاده گفته: اينكه خداوند آنها را نجس ناميده به خاطر آن است كه آنها غسل جنابت نميكنند و براى حدث وضوء نميگيرند، و از اين جهت ورود آنها به مسجد حرام است، به خاطر آنكه ورود جنب به مسجد حرام است.
«وَ إِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً»؛ يعنى اگر از فقر و احتياج بترسيد، و اين بدانجهت بوده كه ميترسيدند با جلوگيرى مشركان از دخول حرم لطمه بتجارت و كسب آنها بخورد.
«فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللَّهُ...»؛ يعنى خدا اگر بخواهد از راه ديگرى شما را بىنياز و
توانگر خواهد كرد، و از روى رحمت خويش مردم ساير شهرها را وادار كند تا خواروبار به مكه بياورند. مقاتل گفته: پس از منع دخول مشركين به مكه مردم نجدة و صنعاء و جرش از يمن مسلمان شدند و بهوسيلۀ شتران و چهار پايانديگر خوراكى به مكه حمل ميكردند، و بدين ترتيب خداوند ترس آنان را از اين ناحيه بر طرف كرد.
و برخى گفتهاند: معناى آيه اين است كه خدا بهوسيلۀ جزيه (باج و خراجى) كه از اهل كتاب ميگيريد شما را توانگر سازد، و برخى گفتهاند: بهوسيلۀ باران و گياه، و ديگرى گفته با غنائم جنگى.
و اينكه اين موضوع را خداوند بمشيت و اراده خود معلق كرد يا به خاطر آنست كه خداوند ميدانست برخى از آنها تا زمان فتح كشورهاى بزرگ و به دست آوردن اموال، زنده ميمانند و بدين ترتيب توانگر ميشوند، و برخى تا آن زمان باقى نخواهند ماند، و يا بگفته بعضى به خاطر آن است كه مردم تشويق شوند تا براى تحصيل مال از خداى تعالى درخواست كنند و بدانند كه توانگرى با تلاش و كوشش تنها به دست نيايد.
«إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ»؛ يعنى خدا بمصالح و تدبير كار بندگان و به هر چيز دانا است.
«حَكِيمٌ»؛ و در آنچه دستور ميدهد يا جلوگيرى كند فرزانه و حكيم است.(1)
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا...»؛ در مجمع البيان در تفسير اين آيه گفته است: هر چيز پليدى را كه طبع انسان از آن تنفر داشته باشد «نجس» گويند، مثلاً گفته مىشود: مردى نجس و يا زنى نجس و يا قومى نجس، چون اين كلمه مصدر است. و وقتى اين كلمه با كلمۀ
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج11، ص: 64.
«رجس» استعمال شود، نون آن مكسور و گفته مىشود: «رجس نجس». و كلمۀ «عيله» به معناى فقر و تنگدستى است، و «عال، يعيل» به معناى «فقير شده» است(1).
و نهى از ورود مشركين به مسجد الحرام بحسب فهم عرفى امر به مؤمنين است، به اينكه نگذارند مشركين داخل مسجد شوند. و از اينكه حكم مورد آيه تعليل شده به اينكه چون مشركين نجسند، معلوم مىشود كه يك نوع پليدى براى مشركين و نوعى طهارت و نزاهت براى مسجد الحرام اعتبار كرده، و اين اعتبار هر چه باشد غير از مسأله اجتناب از ملاقات كفار است با رطوبت.
و مقصود از «عامِهِمْ هذا» (امسالشان) سال نهم از هجرت يعنى سالى است كه على ابن ابىطالب(علیه السلام) سوره برائت را به مكه برد، و براى مشركين خواند، و اعلام كرد كه ديگر حق ندارند با بدن عريان طواف كنند، و ديگر هيچ مشركى حق طواف و زيارت را ندارد.
و جملۀ «وَ إِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً» معنايش اين است كه: اگر از اجراى اين حكم ترسيديد كه بازارتان كساد و تجارتتان راكد شود و دچار فقر گرديد، نترسيد كه خداوند به زودى شما را از فضل خود بىنياز مىسازد، و از آن فقرى كه مىترسيد ايمن مىفرمايد.
و اين وعده حسنى كه خداى تعالى براى دلخوش كردن سكنه مكه و آن كسانى كه در موسم حج در مكه تجارت داشتند داده، اختصاص به مردم آن روز ندارد، بلكه مسلمانان عصر حاضر را نيز شامل مىشود، ايشان را نيز بشارت مىدهد
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 5، ص: 20.
به اينكه، در برابر انجام دستورات دين، از هر چه بترسند خداوند از آن خطر ايمنشان مىفرمايد، و مطمئنا بدانند كه كلمه اسلام اگر عمل شود هميشه تفوق دارد، و آوازهاش در هر جا رو به انتشار است، همچنان كه شرك رو به انقراض است. و بعد از اعلام برائت بيش از چهار ماه مهلتى براى مشركين نماند، و بعد از انقضاء اين مدت عموم مشركين مگر عده معدودى همه به دين اسلام درآمدند، و آن عده هم از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در مسجد الحرام پيمانى گرفتند، و آن جناب براى مدتى مقرر مهلتشان داد، پس در حقيقت بعد از اعلام برائت تمامى مشركين در معرض قبول اسلام واقع شدند.
در كافى از على بن ابراهيم از بعضى از اصحابش كه اسم برده روايت مىكند كه گفت: بعد از آنكه متوكل مسموم شد نذر كرد كه اگر بهبودى يابد مال فراوانى تصدق دهد، و چون بهبودى يافت از فقهاء پرسيد حد مال كثير چيست، فقهاء در حد آن اختلاف كردند، يكى گفت: در عرب مال كثير به صدهزار گفته مىشود، ديگرى گفت: مال كثير ده هزار است، و همچنين حدود مختلفى ذكر كردند، و مطلب براى متوكل مشتبه شد.
مردى از نديمان كه او را صفوان مىگفتند به وى گفت: چرا نمىفرستى نزد اين مرد سياه چهره تا از او بپرسند؟ متوكل با كمال تعجب پرسيد واى بر تو مقصودت كيست؟ گفت:
ابن الرضا. متوكل پرسيد مگر او از علم فقه سررشتهاى دارد؟ گفت: اگر او از عهده جواب اين سؤال برآمد فلان مبلغ را بايد به من بدهى، و اگر نتوانست تو مرا صد تازيانه بزن. متوكل گفت:
قبول كردم.
آن گاه جعفر بن محمود را صدا زد و گفت: برو نزد ابىالحسن على بن محمد و از او بپرس حد مال كثير چيست. پس او به نزد امام رفت و سؤال خود را پرسيد. امام هادى(علیه السلام) فرمود: حد آن هشتاد است.
جعفر بن محمود پرسيد: اى مولاى من متوكل از من دليل مىخواهد. حضرت فرمود:
بدليل اينكه خداى تعالى در قرآن مىفرمايد: «لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ فِي مَواطِنَ كَثِيرَةٍ» و عدد مواطنى كه خداوند مسلمين را يارى فرمود هشتاد موطن بود(1).
اين روايت را قمى(2)
نيز در تفسير خود روايت كرده و مقصود از بعضى اصحاب خود كه نام برده به گفته قمى محمد بن عمرو است. و معناى روايت اين است كه: عدد" هشتاد" يكى از مصاديق كلمۀ «كثير» است، به دليل اين آيه قرآن، نه اينكه معناى آن هشتاد باشد.
و در مجمع البيان از اهل تفسير و از تذكرهنويسان نقل مىكند كه گفتهاند: وقتى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مكه را فتح كرد در اواخر رمضان و يا در شوال سال هشتم هجرت با مسلمانان به سوى حنين رفت تا با قبيله هوازن و ثقيف كارزار كند، چون
رؤساى هوازن بسركردگى مالك بن عوف نصرى، با تمامى اموال و اولاد حركت كرده و به سرزمين اوطاس آمده بودند، تا با آن جناب بجنگند.
اتفاقا" دريد بن صمه» كه رئيس قبيله جشم و مردى سالخورده و نابينا بود همراه ايشان بود، دريد از ايشان پرسيد الان در كدام وادى هستيد؟ گفتند: به اوطاس رسيدهايم. گفت: چه جاى خوبى است براى نبرد، نه خيلى نرم است و لغزنده و نه سفت و ناهموار، آن گاه پرسيد:
صداى رغاء شتران و نهيق خران و خوار گاوان و ثغاء گوسفندان و گريه كودكان را مىشنوم.
گفتند: آرى مالك بن عوف همه اموال و كودكان و زنان را نيز حركت داده، تا مردم به خاطر دفاع از زن و بچه و اموالشان هم كه شده پايدارى كنند. دريد گفت: به خدا قسم مالك براى گوسفندچرانى خوب است، نه فرماندهى جنگ.
آن گاه گفت: مالك را نزد من آريد، وقتى مالك آمد گفت: اى مالك تو امروز رئيس قومى و بعد از امروز فردايى هم هست، روز آخر دنيا نيست كه مىخواهى نسل مردم را يكباره نابود كنى، مردم را به نزديكى بلادشان ببر، آن گاه مردان جنگى را سوار بر اسبان كن و به جنگ برو، چون در جنگ چيزى به كار نمىآيد جز شمشير و اسب، اگر با مردان جنگيت پيروز شدى ساير مردان و همچنين زنان و كودكان به تو ملحق مىشوند، و اگر شكست خوردى، در ميان اهل و عيالت رسوا نمىشوى.
مالك گفت: تو پيرى سالخوردهاى و ديگر آن عقل و آن تجربهها را كه داشتى از دست دادهاى.
از آن سو رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بزرگترين لواى جنگى خود را بيفراشت و به دست
على بن ابىطالب سپرد، و به هر كاروانى كه با پرچمى وارد مكه شده بودند فرمود تا با همان پرچم و نفرات خود حركت كنند.
آن گاه بعد از پانزده روز توقف در مكه از آن خارج شد و كسى را به نزد صفوان بن اميه فرستاد تا از او صد عدد زره عاريه كند.
صفوان پرسيد عاريه است يا مىخواهيد از من بزور بگيريد؟حضرت فرمود: عاريه است. آنهم بشرط ضمانت.
صفوان صد عدد زره به آن جناب عاريه داد و خودش هم حركت كرد، و از افرادى كه در فتح مكه مسلمان شده بودند دو هزار نفر حركت كردند.
چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وقتى وارد مكه شد ده هزار مسلمان همراهش بودند و وقتى بيرون رفت دوازده هزار نفر.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مردى از ياران خود را نزد مالك بن عوف فرستاد، وقتى به او رسيد ديد به نفرات خود مىگويد: هر يك از شما بايد زن و بچه خود را دنبال سر خود قرار دهد، و همه بايد غلاف شمشيرها را بشكنيد، و شبانه در درههاى اين سرزمين كمين بگيريد، وقتى آفتاب زد مانند يك تن واحد با هم حمله كنيد، و لشكر محمد را در هم بشكنيد، چون او هنوز به كسى كه داناى به جنگ باشد برنخورده.
از آن سو بعد از آنكه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نماز صبح را خواند به طرف بيابان حنين سرازير شد كه ناگهان ستونهايى از لشكر هوازن از چهار طرف حركت كردند، در همان برخورد اول قبيله بنو سليم كه در پيشاپيش لشكر اسلام قرار داشتند شكست خورده، دنبال ايشان بقيه سپاه هم كه به كثرت عدد خود تكيه كرده بودند پا به فرار گذاشتند، تنها على بن ابىطالب(علیه السلام) علمدار سپاه با عده قليلى باقى ماند كه تا
آخر پايدارى كردند، فراريان آن چنان فرار كردند كه وقتى از جلو رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عبور مىكردند اصلاً به آن جناب توجهى نداشتند.
عباس عموى پيغمبر زمام استر آن جناب را گرفته بود و فضل پسرش در طرف راست آن حضرت و ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب در طرف چپش و نوفل بن حارث و ربيعة بن حارث با نه نفر از بنىهاشم و نفر دهمى ايمن پسر ام ايمن در پيرامون آن جناب قرار داشتند.
عباس عموى پيغمبر اين ابيات را در باره آن روز سرود:
نصرنا رسول اللَّه فى الحرب تسعة
و قد فر من قد فر عنه فاقشعوا
و قولى اذا ما الفضل كر بسيفه
على القوم اخرى يا بنىليرجعوا
و عاشرنا لاقى الحمام بنفسه
لما ناله فى اللَّه لا يتوجع(1)
وقتى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرار كردن مردم را ديد به عمويش عباس- كه مردى بلند آواز بود- فرمود: از اين تپه بالا برو و فرياد برآور: اى گروه مهاجر و انصار! اى اصحاب سوره بقره! اى كسانى كه در زير درخت در حديبيه بيعت كرديد! بكجا مىگريزيد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اينجاست.
وقتى صداى عباس بگوش فراريان رسيد برگشتند و گفتند: لبيك لبيك. و مخصوصاً انصار بدون درنگ باز گشته و با مشركين كارزارى كردند كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: الآن تنور جنگ گرم شد من بدون دروغ پيغمبرم، من پسر عبد
1) . در آن جنگ ما نه نفر بوديم كه رسول خدا را يارى كرديم، به طورى كه دشمنان پا به فرار گذاشتند و متوارى شدند و مرتب كارم اين بود كه چون پسرم مىخواست حمله ديگرى بيفكند و بر مردم بتازد فرياد بزنم آهاى پسرم- تا مردم از ترس او برگردند. نفر دهمى ما با جان خود به پيشواز مرگ رفت و چون در راه خدا زخم مىديد آخ نمىگفت.
المطلبم. چيزى نگذشت كه نصرت خدا نازل گرديد، و هوازن به طور فضيحت بارى فرار كرده، و هر كدام بطرفى گريختند، و مسلمانان به تعقيبشان برخاستند.
مالك بن عوف بسرعت هر چه تمامتر گريخت و خود را به درون قلعه طائف افكند، و از لشكريانش نزديك صد نفر كشته شدند، و غنيمت وافرى از اموال و زنان نصيب مسلمانان گرديد.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دستور داد زنان و فرزندان اسير شده را به طرف جعرانه ببرند، و در آنجا نگهدارى نمايند، و «بديل ابن ورقاء خزاعى" را مأمور نگهدارى اموال كرد، و خود به تعقيب فراريان پرداخت و قلعه طائف را براى دستگيرى مالك بن عوف محاصره كرد و بقيه آن ماه را به محاصره گذرانيد. وقتى ماه ذىالقعده فرا رسيد از طائف صرفنظر نمود و به جعرانه رفت، و غنيمت جنگ حنين و اوطاس را در ميان لشكريان تقسيم كرد.سعيد بن مسيب مىگويد: مردى كه در صف مشركين بود براى من تعريف كرد كه وقتى ما با اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله) روبرو شديم بقدر دوشيدن يك گوسفند در برابر ما تاب مقاومت نياوردند و بعد از آنكه صفوف ايشان را در هم شكستيم ايشان را به پيش مىرانديم تا رسيديم به صاحب استر ابلق، يعنى رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، ناگهان مردان روسفيدى را ديديم كه به ما گفتند: «شاهت الوجوه ارجعوا- زشت باد رويهاى شما برگرديد» و ما برگشتيم و در نتيجه همانها كه فرارى بودند برگشتند و بر ما غلبه كردند، و آن عده مردان رو سفيد همانها بودند. منظور راوى اين است كه ايشان همان ملائكه بودند.
زهرى مىگويد: شنيدم كه شيبة بن عثمان گفته بود. من دنبال رسول خدا را
داشتم، و در كمين بودم كه به انتقام خون طلحة بن عثمان و عثمان بن طلحه كه در جنگ احد كشته شده بودند او را به قتل برسانم، خداى تعالى رسول خود را از نيت من خبردار كرد، پس برگشت و به من نگاهى كرد و به سينهام زد و فرمود: به خدا پناه مىبرم از تو اى شيبه. من از شنيدن اين كلام بندهاى بدنم به لرزه درآمد، آن گاه به او كه بسيار دشمنش مىداشتم نگريستم و ديدم كه از چشم و گوشم بيشتر دوستش مىدارم، پس عرض كردم شهادت مىدهم به اينكه تو فرستاده خدايى، و خداوند تو را به آنچه كه در دل من بود خبر داد.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) غنيمتهاى جنگى را در جعرانه تقسيم كرد، و در ميان آن غنائم، شش هزار زن و بچه بودند، و تعداد شتران و گوسفندان به قدرى زياد بود كه تعداد آنها معلوم نشد.
ابو سعيد خدرى مىگويد: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) غنائم را تنها ميان آن عده از قريش و ساير اقوام عرب تقسيم كرد كه با به دست آوردن غنيمت دلهايشان متمايل به اسلام مىشد و اما به انصار هيچ سهمى نداد، نه كم و نه زياد. پس سعد بن عباده نزد آن جناب رفت و عرض كرد: يا رسول اللَّه گروه انصار در اين تقسيمى كه كردى اشكالى به تو دارند، زيرا همه آنها را به اهل شهر خودت و به ساير اعراب دادى و به انصار چيزى ندادى. حضرت فرمود:
حرف خودت چيست؟ عرض كرد، منهم يكى از انصارم. فرمود: پس قوم خودت (انصار) را در اين محوطه جمع كن تا جواب همه را بگويم. سعد همه
انصار را جمع كرد، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به ميان آنان تشريف برد و براى ايراد خطابه بپا خاست، نخست خداى تعالى را حمد و ثنا گفت و سپس فرمود: اى گروه انصار آيا غير اين است كه من به ميان شما آمدم در حالى كه همه گمراه بوديد، و با آمدنم خدا هدايتتان فرمود؟ همه تهى دست بوديد خدا بىنيازتان كرد؟ همه تشنه خون يكديگر بوديد و خداوند ميان دلهايتان الفت برقرار نمود؟ گفتند: بله، يا رسول اللَّه.
فرمود: حال جواب مرا مىدهيد يا نه؟ عرض كردند، چه جوابى دهيم، همه منتها را خدا و رسولش بگردن ما دارند. فرمود: اگر مىخواستيد جواب بدهيد مىگفتيد، تو هم وقتى به ميان ما آمدى كه اهل وطنت از وطن بيرونت كرده بودند و ما به تو منزل و ماوى داديم، فقير و تهى دست بودى با تو مواسات كرديم، ترسان از دشمن بودى ايمنت ساختيم، بىيار و ياور بودى ياريت كرديم. انصار مجدداً بعرض رسانيدند همه منتها از خدا و رسول اوست.
حضرت فرمود: شما براى خاطر پشيزى از مال دنيا كه من بهوسيلۀ آن دلهايى را رام كردم تا اسلام بياورند ناراحت شدهايد؟ و آن نعمت عظمايى كه خدا به شما قسمت كرده و به دين اسلام هدايتتان فرموده هيچ در نظر نمىگيريد؟ اى گروه انصار! آيا راضى نيستيد كه يك مشت مردم مادى و كوتهفكر، شتر و گوسفند سوغاتى ببرند و شما رسول خدا را به سلامت سوغاتى ببريد؟ به آن خدايى كه جان من در دست اوست اگر مردم همه به يك طرف بروند، و انصار به طرف ديگرى بروند، من به آن طرف مىروم كه انصار مىروند. و اگر مسأله هجرت نبود من خود
را مردى از انصار مىخواندم. پروردگارا به انصار رحم كن، و به فرزندان و فرزندزادگان انصار رحم كن.
اين بيان آن چنان در دلهاى انصار اثر گذاشت كه همه به گريه درآمده و محاسنشان از اشكچشمانشان خيس شد. آن گاه عرض كردند: ما به خدايى خداى تعالى و به رسالت تو راضى هستيم، و نسبت به اين معنا كه قسمت و سهم ما توحيد و ولايت تو شد خوشحال و مسروريم. آن گاه متفرق شدند.
و انس بن مالك گفته است: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در روز اوطاس جارزنى را دستور داد تا جار بزند كه: كسى دست به زن حامله دراز نكند تا بچهاش متولد شود، و به ساير زنان نيز دست نيازد تا از يك حيض پاك شوند.
آن گاه دسته دسته مردم هوازن خود را در جعرانه به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رسانيدند تا اسيران خود را بخرند و آزاد سازند. سخنگوى ايشان برخاست و گفت: يا رسول اللَّه! در ميان زنان اسير، خالهها و دايههاى خودت وجود دارند كه تو را در آغوش خود بزرگ كردهاند، و ما اگر با يكى از دو پادشاه عرب يعنى ابن ابىشمر و يا نعمان بن منذر روبرو شده و بر سرمان مىآمد آنچه كه در برخورد با تو بر سرمان آمده اميد مىداشتيم بر ما عطف و ترحم كنند، و تو از هر شخص ديگرى سزاوارتر به ترحمى. آن گاه ابياتى در اين باره انشاد كرد.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پرسيد كه از اموال و اسيران كداميك را مىخواهيد و بيشتر دوست مىداريد؟ گفت: ما را ميان اموال و اسيران مخير كردى، و معلوم است كه علاقه ما به خويشاوندانمان بيشتر است، ما با تو در باره شتران و گوسفندان گفتگو نمىكنيم.
حضرت فرمود: از اسيران آنچه سهم بنىهاشم مىشود مال شما، و اما بقيه را بايد با مسلمانان صحبت كنم، و واسطه شوم تا آنها را به شما ببخشند. آن گاه خود شما نيز با ايشان صحبت كنيد، و اسلام خود را اظهار نمائيد.
بعد از آنكه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نماز ظهر را خواند، هوازنيها برخاسته و در برابر صفوف مسلمين به گفتگو پرداختند. بعد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: من سهم خود و بنىهاشم را به ايشان بخشيدم، حال هر كه دوست مىدارد به طيب خاطر، سهم خود را ببخشد، و هر كه دوست ندارد مىتواند بهاى اسير خود را بستاند، و من حاضرم بهاى آن را بدهم، مردم سهم خود را بدون گرفتن بهاء بخشيدند، مگر عده كمى كه درخواست فديه كردند.
آن گاه شخصى را نزد مالك بن عوف فرستاد كه اگر اسلام بياورى تمامى اسيران و اموالت را به تو بر مىگردانم، و علاوه، صد شتر ماده نيز به تو مىدهم. مالك از قلعه طائف بيرون آمد و شهادتين بگفت و آن جناب اموال و اسيرانش را به علاوه صد شتر به او بداد، و او را سرپرست مسلمانان قبيله خود قرار داد(1).
قمى در تفسير(2)
خود نظير اين روايت را آورده و ليكن در نقل او آن رجزى كه در اين روايت به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نسبت داده شده نيامده، و همچنين اسم راوى معينى را از قبيل مسيب، زهرى، انس و ابىسعيد نبرده، و مضامينى كه در اين روايات است بطرق بسيارى از طرق اهلسنت نقل شده.
و روايت على بن ابراهيم قمى به طورى كه خواهيد ديد مختصر زيادتى هم
دارد و آن اين است كه گفته: وقتى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هزيمت مسلمانان را بديد استر خود را به جولان درآورد و شمشيرش را برهنه نمود و به عباس فرمود: بالاى اين بلندى برو، و فرياد بزن اى اصحاب (سوره) بقره، اى اصحاب شجره به كجا مىگريزيد؟ رسول خدا اينجاست.
آن گاه دست به آسمان بلند كرد و گفت: بارالها حمد و شكر سزاوار تو است، و شكايت به درگاه تو مىآورم، و از تو يارى مىخواهم. چيزى نگذشت كه جبرئيل نازل شد، و عرض كرد: يا رسول اللَّه! دعايت همان دعائى بود كه موسى بن عمران در موقع شكافتن دريا و نجات از فرعون كرد.
آن گاه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به ابىسفيان بن حارث فرمود: كفى از خاك به من بده. ابو سفيان مشتى خاك به او تقديم كرد، حضرت آن را گرفت و به طرف مشركين پاشيد، و فرمود: «شاهت الوجوه- زشتباد روهاى شما" پس آن گاه براى دفعه دوم سر به آسمان بلند كرد و عرض كرد: بارالها اگر اين گروه هلاك شوند ديگر در زمين عبادت نمىشوى، حال اگر مصلحت مىدانى عبادت نشوى خود دانى.
از آن سو وقتى انصار صداى عباس را شنيدند برگشتند، و اين بار غلافهاى شمشيرها را شكستند، و فرياد مىزدند لبيك. و از كنار رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عبور كرده و به رايت اسلام ملحق شدند، ليكن خجالت مىكشيدند از اينكه با او روبرو شوند. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از عباس پرسيد اينها چه كسانى هستند عرض كرد انصارند. فرمود: الان تنور جنگ گرم مىشود. و پس از آن يارى خدا نازل شد، و قوم هوازن شكست خوردند.
و در الدُرّالمنثور است كه ابو الشيخ از محمد بن عبيد اللَّه بن عمير ليثى نقل
كرده كه گفت: در آن روز از انصار چهار هزار نفر با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بودند و از جهينه هزار نفر و از مزينه هزار نفر و از اسلم هزار نفر و از غفار هزار نفر و از اشجع هزار نفر و از مهاجرين و طوائف ديگر هزار نفر، و مجموعا ده هزار نفر، ولى وقتى از مكه براى جنگ حنين بيرون مىآمد دوازده هزار نفر با او بودند، و آيه شريفۀ «و يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً» در اين مورد نازل شد(1).
و در سيره ابن هشام از ابن اسحاق روايت شده كه گفت: وقتى مردم فرار كردند و جفاكاران مكه فرار مردم را بديدند حرفهايى زدند كه از كينههاى نهانى ايشان حكايت مىكرد، از آن جمله ابو سفيان بن حرب گفت: اينها تا كمتر از لب دريا فرار نمىكنند، بلكه تا آنجا خواهند گريخت. و نيز نقل مىكند كه در آن روز ابو سفيان تيرهاى فالگيرى (ازلام) خود را در زهدان خود پنهان كرده و همراه آورده بود.
و از آن جمله جبلة بن حنبل بود كه ابن هشام اسم او را كلات بن حنبل نقل كرده، او با برادرش صفوان بن اميه در تمامى آن مدتى كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) براى مشركين مهلت مقرر كرده بود بر شرك خود باقى بودند، او در آن روز فرياد زد امروز سحر باطل شد، برادرش نهيب زد كه ساكت باش خدا دهانت را بشكند، ارباب ما امروز از قريش است، و اگر شكست بخوريم ارباب ما هوازنيها خواهند شد، و به خدا قسم اگر يك قريشى بر ما حكومت كند بهتر است از يك هوازنى.
ابن اسحاق نقل مىكند كه شيبة بن عثمان بن ابىطلحه كه از دودمان عبد الدار بوده نقل كرده كه با خود گفتم: امروز مىتوانم داغ دلم را بگيرم و انتقام خون پدرم را كه در احد كشته شد بستانم و محمد را به قتل برسانم، خود را آماده كردم، و
1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ج 3، ص: 225.
همه جا به دنبال او بودم تا در فرصتى مناسب او را به قتل برسانم، ليكن چيزى پيش آمد و روى دلم را پوشاند، و ياراى اين كار بكلى از من سلب شد، من فهميدم كه اين از جانب خدا است و ديگر به او دست نمىيابم(1).
فهرست اسامى شهداى حنين و بيان تعداد نفرات وفادارى كه فرار نكردند و پيامبر(صلی الله علیه و آله) را تنها نگذاشتند:
در سيره ابن هشام ابن اسحاق مىگويد: در اين باب نام كسانى برده مىشود كه در روز حنين از سپاه اسلام كشته شدند.
از قريش و بنىهاشم: ايمن بن عبيد، و از بنىاسد بن عبد العزى: يزيد بن زمعة بن اسود بن مطلب بن أسد بود، او را اسبى كه نامش" جناح" بود وارونه كرد و بر روى زمين مىكشيد تا اينكه كشته شد.
و از انصار: سراقة بن حارث بن عدى از خاندان بنىعجلان، و از اشعريها: ابو عامر اشعرى(2).
و اما عدد آن كسانى كه به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وفادار بوده و او را در ميان دشمن تنها نگذاشتند مورد اختلاف است، برخى از روايات آنها را سه نفر و بعضى ديگر چهار نفر و در پارهاى روايات نه نفر ذكر شده كه دهمى ايشان ايمن بن عبيد فرزند ام ايمن بوده است. بعضى ديگر عدد آنان را هشتاد نفر دانسته، و در بعضى ديگر كمتر از صد نفر آمده است.
از ميان اين روايات آن روايتى كه مورد اعتماد است روايتى است كه از عباس نقل شده، و عدد پايداران را نه نفر و دهمى را ايمن دانسته است. قبلاً هم اشعارى از عباس نقل شد كه از آن برمىآيد وى از ثابت قدمان بوده و در طول مدت جنگ شاهد جريان بوده، و همو بوده كه در ميان فراريان فرياد مىزده و ايشان را به پيوستن به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دعوت مىكرده، و در شعرش به اين امر مباهات نموده است.
و ممكن است كه عدهاى مدتى پايدارى نموده آن گاه به جمع فرار كنندگان ملحق شده باشند، همچنان كه ممكن است عدهاى جلوتر از بقيه متنبه شده و برگشته باشند، و به يكى از اين دو جهت جزو پايداران و وفاداران به شمار رفته باشند، چون جنگ حنين جنگ عوان بوده يعنى بطول انجاميده و حملههاى متعددى در آن واقع شده است، و معلوم است كه حسابها و احصائيهها در چنين حالتى مثل حالت سلم و آرامش دقيق از آب درنمىآيد.
از همين جا اشكالى كه در گفتار بعضى است روشن مىشود، زيرا اين شخص روايت عبد اللَّه بن مسعود را ترجيح داده، و همچنين روايت ابن عمر را كه برگشتش به همان روايت ابن مسعود است، چون در آن دارد عدد نفرات وفادار كمتر از صد نفر بوده، و دليل اين شخص اين است كه راويان اين گونه احاديث، حافظند و كسى كه وقايع را حفظ مىكند كلامش حجت است.
اشكال اين حرف اين است كه هر چند كلام كسى كه حفظ كرده بر كسى كه حفظ نكرده حجت دارد، ليكن حفظ در حال جنگ با آن همه تحول سريعى كه در اوضاع صحنه رخ مىدهد، غير از حفظ در حال غير جنگ است، در حال جنگ تنها به آن روايت و حفظى مىتوان اعتماد نمود كه قرائن بر صحتش دلالت كند،
و با عقل و اعتبار نيز بسازد، و نسبت به حفظ و حافظش وثاقت در كار باشد، و در ميان راويان تنها عباس مأموريتى داشته كه متناسب به حفظ اين داستان و ساير جزئيات مربوط به آن بوده است.(1)
گفتيم يكى از فرمانهاى چهارگانهاى كه على(علیه السلام) در مراسم حج سال نهم هجرت، به مردم مكه ابلاغ كرد اين بود كه از سال آينده هيچ يك از مشركان حق ورود به مسجد الحرام و طواف خانه كعبه را ندارد، آيۀ فوق اشاره به اين موضوع و فلسفه آن است.
نخست مىگويد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد مشركان آلوده و ناپاكند، بنا بر اين نبايد بعد از امسال نزديك مسجد الحرام شوند»؛ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا».
آيا اين آيه دليل بر نجس بودن مشركان به همان مفهوم فقهى است يا نه؟
در ميان فقهاء و مفسران گفتگو است، و براى تحقيق معنى آيه لازم است روى كلمۀ «نجس" قبلاً بررسى شود.
«نجس" بر وزن (هوس) معنى مصدرى دارد، و به عنوان تأكيد و مبالغه به معنى وصفى نيز به كار مىرود.
«راغب» در كتاب «مفردات" در باره معنى اين كلمه مىگويد: «نجاست و
1) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج9، ص: 304.
نجس» به معنى هر گونه پليدى است و آن بر دو گونه است، يك نوع پليدى حسى، و ديگرى پليدى باطنى است.
و" طبرسى" در «مجمع البيان" مىگويد: به هر چيزى كه طبع انسان از آن متنفر است» نجس" گفته مىشود.
به همين دليل اين واژه در موارد زيادى به كار مىرود كه مفهوم آن يعنى نجاست و آلودگى ظاهرى وجود ندارد، مثلاً دردهايى را كه دير درمان مىپذيرد، عرب" نجس" مىگويد، اشخاص پست و شرور با اين كلمه توصيف مىشوند، پيرى و فرسودگى بدن را نيز نجس مىنامند.
و از اينجا روشن مىشود كه با توجه به آيۀ فوق به تنهايى نمىتوان قضاوت كرد كه اطلاق كلمۀ «نجس" بر مشركان به اين خاطر است كه جسم آنها آلوده است، همانند آلوده بودن خون و بول و شراب و يا اينكهبه خاطر عقيده بتپرستى يك نوع آلودگى درونى دارند. و به اين ترتيب براى اثبات نجاست كفار به اين آيه نمىتوان استدلال كرد، بلكه بايد دلائل ديگرى را جستجو كنيم.
سپس در پاسخ افراد كوتهبينى كه اظهار مىداشتند اگر پاى مشركان از مسجد الحرام قطع شود، كسب و كار و تجارت ما از رونق مىافتد، و فقير و بيچاره خواهيم شد، مىگويد: «و اگر از فقر و احتياج مىترسيد، به زودى خداوند اگر بخواهد از فضلش شما را بىنياز مىسازد»؛ «وَ إِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شاءَ»؛ همانگونه كه به عالىترين وجهى بىنياز ساخت، و با گسترش اسلام در عصر پيامبر(صلی الله علیه و آله) سيل زائران خانه خدا به سوى مكه به حركت در آمد، و اين موضوع تا به امروز ادامه دارد، و مكه كه از نظر جغرافيايى در مناسبترين شرايط قرار دارد، و در
ميان يك مشت كوههاى خشك و سنگلاخهاى بىآب و علف است، به صورت يك شهر بسيار آباد و يك كانون مهم داد و ستد و تجارت درآمده است.
و در پايان آيه اضافه مىكند: «خداوند عليم و حكيم است»؛ «إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ».
و هر دستورى مىدهد بر طبق حكمت است و از نتايج آينده آن كاملاً آگاه و با خبر مىباشد.(1)
مسأله 106؛ كافر يعنى كسى كه منكر خدا است.
مسأله 106؛ كافر يعنى كسى كه منكر خدا است، يا براى خدا شريك قرار مىدهد، يا پيغمبرى حضرت خاتم الانبياء محمّد بن عبد اللّٰه(صلی الله علیه و آله) را قبول ندارد، نجس است.(2)
گلپايگانى، صافى: و نيز كسى كه يكى از ضروريّات دين مبين اسلام را منكر شود، چنانچه بداند آن چيز ضرورى دين است، نجس مىباشد، و اگر نداند احتياطاً بايد از او اجتناب كرد (صافى: و نيز كافر كتابى بنا بر قول مشهور نجس است و احتياط واجب رعايت اين قول است).
نورى: مگر اهل كتاب، كه در آخر مسأله ذكر مىشود..
زنجانى: و انكار چه به قلب باشد و چه به زبان، سبب كفر مىگردد و هم چنين غُلاة (يعنى كسانى كه يكى از معصومين(علیهم السلام) را خدا خوانده يا بگويد خدا در او حلول كرده است) و خوارج و نواصب (يعنى كسانى كه اظهار دشمنى با معصومين(علیهم السلام) كنند) نجساند و لكن نجاست اهل كتاب يعنى يهوديان و مسيحيان و زردشتيان بنا بر احتياط است. و كسى كه يكى از ضروريات دين مانند نماز و روزه را كه تمام مسلمانان آنها را جزء دين اسلام مىدانند انكار كند، چنانچه انكارش عرفاً ظهور در انكار رسالت حضرت پيامبر صلى اللّٰه عليه و آله داشته باشد نجس مىشود، بلكه اگر ظهور در انكار رسالت هم نداشته باشد، بنا بر احتياط واجب بايد از وى اجتناب كرد.
و هم چنين است اگر در يكى از اينها شك داشته باشد. و نيز كسى كه ضرورى دين يعنى چيزى را كه مثل نماز و روزه مسلمانان،(1)
جزء دين اسلام مىدانند منكر شود چنانچه بداند آن چيز ضرورى دين است و انكار آن چيز برگردد به انكار خدا يا توحيد يا نبوّت، نجس مىباشد،(2)
خوئى: مسأله كافر يعنى كسى كه: منكر خدا يا معاد است، يا براى خدا شريك قرار مىدهد. و هم چنين غلا (يعنى آنهايى كه يكى از ائمّه(علیهم السلام) را خدا خوانده يا بگويند خدا در او حلول كرده است) و خوارج و نواصب (يعنى آنهايى كه به ائمّه(علیهم السلام) اظهار دشمنى مىنمايند) نجسند. و هم چنين است كسى كه نبوّت يا يكى از ضروريات دين يعنى چيزى را كه مثل نماز و روزه مسلمانان جزء دين اسلام مىدانند چنانچه بداند آن چيز ضرورى دين است منكر شود. و امّا اهل كتاب (يعنى يهود و نصارىٰ) كه پيغمبرى حضرت خاتم الانبياء محمد ابن عبد اللّٰه صلى اللّٰه عليه و آله و سلم را قبول ندارند نيز بنا بر مشهور نجس مىباشند و اين قول، موافق احتياط است پس اجتناب از آنها نيز لازم است.
فاضل: مسأله مشرك، يعنى افرادى كه خدايى غير از خداى يگانه را بپرستند، (بتپرست) يا براى خدا شريك قائل باشند و دو يا چند خدا را بپرستند، نجس مىباشد ولى كسانى كه وحدت خداى سبحان را قبول دارند و يكى از پيامبران الهى را قبول داشته باشند (يهوديان، مسيحيان، زرتشتيان و صابئيان) پاك مىباشند. و اهل كتاب اگر به واسطه تحريف در دين خود مشرك شده باشند حكم ساير مشركين را دارند و نجس مىباشند و هم چنين كسانى كه بىدين بوده و هيچ خدايى را قبول ندارند نجس مىباشند. ناصبىها نيز كه دشمن ائمه اطهار(علیهم السلام) هستند نجس مىباشند. خوارج و نيز مسلمانانى كه مشرك شده باشند و حضرت على(علیه السلام) را خدا بدانند يا يكى از ضروريات دين را انكار كنند به نحوى كه به انكار خدا و رسول خدا برگردد نجس مىباشند.
بهجت: مسأله كسى كه منكر خدا، يا براى خدا شريك قائل است يا پيامبرى حضرت خاتم الأنبياء محمد بن عبد اللّٰه صلى اللّٰه عليه و آله و سلم را قبول ندارد و همين طور كسى كه ايمان به خدا و پيامبر صلى اللّٰه عليه و آله و سلم نداشته باشد، كافر و نجس مىباشد. هم چنين كسى كه يكى از ضروريّات دين اسلام مثل نماز يا روزه را با علم به اين كه ضرورى دين است انكار نمايد، نجس مىباشد و اگر از روى تقصير نداند و انكار نمايد، احتياطاً بايد از او اجتناب كرد.
مكارم: مسأله كافر يعنى كسى كه خدا يا پيامبر اسلام صلى اللّٰه عليه و آله و سلم را قبول ندارد يا براى خدا شريكى قرار مىدهد بنا بر احتياط نجس است، هر چند به يكى از اديان آسمانى، مانند آئين يهود و نصارىٰ ايمان داشته باشد. كسى كه ضرورى دين اسلام يعنى چيزى را كه همۀ مسلمانان جزء دين مىدانند (مانند معاد روز قيامت و واجب بودن نماز و روزه و امثال آن) را منكر شود، چنانچه ضرورى بودن آن را بداند، كافر است و اگر در ضرورى بودن آن شكّ دارد كافر نيست ولى احتياط مستحبّ آن است كه از او اجتناب شود.
تبريزى: مسأله كافر يعنى كسى كه منكر خدا يا نبوّت است و يا معترف به آن نيست و يا براى خدا شريك قرار مىدهد، و هم چنين غلاة (يعنى آنهايى كه يكى از ائمه(علیهم السلام) را خدا خوانده يا بگويند خدا در او حلول كرده است) و خوارج و نواصب (يعنى: آنهايى كه با ائمۀ اطهار(علیهم السلام) دشمنى مىنمايند) نجسند و امّا اهل كتاب (يعنى يهود و نصارىٰ و مجوس) كه پيغمبرى حضرت خاتم الانبياء محمد بن عبد اللّٰه صلى اللّٰه عليه و آله و سلم را قبول ندارند، نيز بنا بر مشهور نجس مىباشند و اين قول موافق احتياط است و لكن بنا بر اظهر اين طوايف پاكند. و نيز كسى كه ضرورى دين يعنى چيزى را كه مثل نماز و روزه مسلمانان جزء دين اسلام مىدانند منكر شود، چنانچه بداند آن چيز ضرورى دين است نجس مىباشد.
سيستانى: مسأله كسى كه معترف به خدا يا به يگانگى او نباشد و هم چنين غُلاة (يعنى آنهايى كه يكى از ائمه(علیهم السلام) را خدا خوانده يا بگويند خدا در او حلول كرده است) و خوارج و نواصب (يعنى آنهايى كه به ائمه(علیهم السلام) اظهار دشمنى مىنمايند) نجسند، و هم چنين است كسى كه نبوت يا يكى از ضروريات دين مانند نماز و روزه را منكر شود اگر به نحوى باشد كه مستلزم تكذيب پيامبر صلى اللّٰه عليه و آله و سلم باشد هر چند فى الجمله. و امّا اهل كتاب (يعنى يهود و نصارىٰ و مجوس) محكوم به طهارتند.
مكارم: مسأله 114 كسانى كه به خدا و پيامبر اسلام صلى اللّٰه عليه و آله و سلم ايمان دارند، ولى وسوسههايى براى آنها پيدا مىشود و به مطالعه و تحقيق مىپردازند پاكند و اين وسوسهها ضررى ندارد.
و اگر نداند احتياطاً بايد از او اجتنابكرد، گرچه لازم نيست.1) . نورى: يعنى چيزى را كه مسلمانان.
2) . نورى: و اگر ضرورى دين بودن آن را نداند، به طورى كه انكار آن به انكار خدا يا توحيد يا نبوّت برنگردد، بهتر آن است كه از او اجتناب كنند. كفارى كه مانند يهود و نصارى اهل كتاب مىباشند، ذاتاً پاك مىباشند و تا هنگامى كه علم به ملاقات بدن آنها با يكى از نجاسات كه ذكر شد و مىشود حاصل نشده است، اجتناب لازم نيست.
مسأله 107؛ تمام بدن كافر،(1)
فاضل: تمام بدن مشرك..
مكارم: مسأله آن چه در بارۀ نجس بودن كافر گفته شد تمام اجزاى بدن او حتّى مو و ناخن را شامل مىشود.
زنجانى: مسأله آن چه در مورد نجاست كافر گفته شد تمام اندام كافر، حتّٰى مو و ناخن و رطوبتهاى او را شامل مىشود.
حتى مو و ناخن و رطوبتهاى او نجس استمسأله 108؛ اگر پدر و مادر و جدّ (2)بچه نابالغ كافر باشند (3)آن بچه هم نجس است (4)
سيستانى: مگر در صورتى كه مميّز و مظهر اسلام باشد كه در اين صورت پاك است و اگر از پدر و مادر خود رو گردان و به مسلمانها تمايل داشته باشد و يا در حال تحقيق و بررسى باشد، حكم به نجاستش مشكل است و اگر پدر و مادر و جدّ و جدّه، يكى از اينها مسلمان باشد به تفصيلى كه در مسأله [اختصاصى 210، صفحۀ 128] خواهد آمد بچه پاك است.
زنجانى: مسأله طفل مميّز اگر اظهار كفر كند، كافر و اگر اظهار اسلام كند، مسلمان است. و طفل غير مميّز و طفل مميّزى كه نه اظهار كفر كرده و نه اظهار اسلام، چنانچه پدر و مادر و نيز جدّ و جدّۀ نزديك وى كافر باشند، آن بچّه هم نجس است و اگر يكى از آنان مسلمان باشد، بچّه پاك است.
مكارم: مسأله بچّههاى كفّار به حكم آنها هستند، و بچّههاى مسلمانان حتىٰ بچّهاى كه فقط پدرش مسلمان است، پاك است، امّا اگر فقط مادرش مسلمان باشد احتياط، اجتناب است.
و اگر يكى از اينها مسلمان باشد بچه پاك است.(5)احكام كافر
س 313؛ نجاست اهل كتاب:
1) . نورى: غير اهل كتاب..
2) . اراكى، گلپايگانى، خوئى، تبريزى، سيستانى، فاضل، بهجت، صافى: جدّ و جدّه.
3) . نورى: اگر پدر و مادر و جدّ و جدّۀ بچه نابالغ، كافر غير اهل كتاب باشند.
4) . خوئى، تبريزى: مگر در صورتى كه مميّز و مظهر اسلام باشد.
5) . موسوی خمینی، سید روحالله (امام خمینی(ره)، توضيح المسائل، ج1، ص: 76.
س 313: بعضى از فقها اعتقاد به نجاست اهل كتاب دارند و بعضى ديگر به طهارت آنها، رأى جناب عالى چيست؟
ج: نجاست ذاتى اهل كتاب معلوم نيست. به نظر ما آنها محكوم به طهارت ذاتى هستند.
س 314؛ اهل كتاب در طهارت حكم كافر را دارند يا خير؟
س 314: آيا آن دسته از اهل كتاب كه از جهت اعتقادى ايمان به رسالت خاتم النبيين(صلی الله علیه و آله) دارند، ولى بر اساس روش و عادتهاى پدران و اجدادشان عمل مىكنند، در طهارت حكم كافر را دارند يا خير؟
ج: مجرد اعتقاد به رسالت خاتم النبيين «صلى اللّٰه عليه و آله» براى اجراى حكم اسلام در مورد آنان كافى نيست، ولى اگر از اهل كتاب محسوب شوند، محكوم به طهارت هستند.
س 315: با جمعى از دوستان خانهاى را اجاره كرديم و متوجه شديم كه يكى از آنها نماز نمىخواند. بعد از سؤال از وى، پاسخ داد كه قلباً به خداوند تبارك و تعالى ايمان دارد، ولى نماز نمىخواند. با توجه به هم غذا بودن و ارتباط زياد با وى، آيا بايد او را نجس بدانيم؟
ج: مجرد ترك نماز و روزه و ساير واجبات شرعى باعث ارتداد مسلمان و كافر شدن و نجاست وى نمىگردد و تا زمانى كه ارتداد وى احراز نشده است، حكم ساير مسلمانان را دارد.
س 316: مقصود از اهل كتاب چه كسانى است؟ معيارى كه حدود معاشرت با آنها را مشخص كند چيست؟
ج: مقصود از اهل كتاب هر كسى است كه اعتقاد به يكى از اديان الهى داشته و خود را از پيروان پيامبرى از پيامبران الهى «على نبينا و آله و علیهم السلام» بداند و يكى از كتابهاى الهى را كه بر انبياء(علیهم السلام) نازل شده، داشته باشند مانند يهود، نصارى، زرتشتىها و هم چنين صابئين كه بر اساس تحقيقات ما از اهل كتاب هستند و حكم آنها را دارند. معاشرت با پيروان اين اديان با رعايت ضوابط و اخلاق اسلامى اشكال ندارد.
س 317؛ حكم علي اللهي چيست؟
س 317: فرقهاى وجود دارد كه خود را «علي اللهي» مىنامند، يعنى امير المؤمنين على بن ابىطالب را خدا دانسته و به دعا و طلب حاجت به جاى نماز و روزه اعتقاد دارند. آيا اينها نجس هستند؟
ج: اگر اعتقاد داشته باشند كه امير المؤمنين على بن ابىطالب(علیه السلام) خدا است «تعالى اللّٰه عن ذلك علواً كبيراً»، حكم آنها مانند غير مسلمانهايى است كه اهل كتاب نباشند، يعنى كافر و نجس مىباشند.
س 318: فرقهاى وجود دارد كه خود را «على اللهى» مىنامند و معتقدند كه حضرت على «عليه السلام» خدا نيست، ولى كمتر از خدا هم نيست، اين گروه چه حكمى دارند؟